ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی شیرازی، سیدمحمد، 1307 - 1380.
عنوان قراردادی : الفقه: الاجتماع .فارسی
عنوان و نام پديدآور : اسلام و جامعه [کتاب]/محمد حسینیشیرازی ؛ مترجم شیخجعفر خوشنویس.
مشخصات نشر : مشهد: ضریح آفتاب، 1393.
مشخصات ظاهری : 784ص.
شابک : :978-964-429-685-7
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : جامعهشناسی اسلامی
موضوع : اسلام -- جنبههای اجتماعی
شناسه افزوده : خوشنویس، شیخجعفر، 1320 - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP230/ح54ف7 1393
رده بندی دیویی : 297/483
شماره کتابشناسی ملی : 3497992
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اسلام و جامعه
آية اللّه العظمى سيد محمّد حسينى شيرازى رحمهالله
مترجم: حجهالاسلام والمسلمين شيخ جعفر خوشنويس
شناسنامۀ كتاب
نام كتاب: اسلام و جامعه
مؤلف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى قدسسره
مترجم: حجة الاسلام والمسلمين شيخ جعفر خوشنويس
ويراستار: عبدالحسين هراتى
صفحه آرا: سجاد ناصرى
ناشر:
زير نظر: گروه ترجمه آثار آية اللّه العظمى شيرازى
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
www.iswf.net
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه رب العالمين و الصلاة و السلام على أشرف خلقه، سيدنا محمد و على آله الطيبين الطاهرين، و اللعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين الى قيام يوم الدين.
مقدمه
آدمى آميزهاى از بدن، نفس و روح است. قرآن حكيم به تكرار از نفس سخن به ميان آورده و آن را موجودى مختار بر سر دو راهى رستگارى يا خسران دانسته و مثلاً درباره آن فرموده است: «وَنَفْسٍ وَما سَوَّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْواها * قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها * وَقَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها»(1)
سوره شمس، آيههاى 7 تا 10.
«قسم به جان [آدمى] و آن كس كه آن را [ آفريده و] منظم ساخته، سپس فجور و تقوا (خير و شرش) را به او الهام كرده، كه هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرد،رستگار شد، و هركه [با معصيت و گناه] آلودهاش ساخت، نوميد و محروم گشت».قرآن از جسم آدمى نيز نام مىبرد لكن بىاعتنا، چنانكه گويى چندان شأن و جايگاهى ندارد. و در مقابل از روح به بزرگى ياد كرده است، گويى بدن مرتبتى دون و روح منزلتى والا دارد: «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ»(2)«پس وقتى آن را درست كردم و در او از روح خود دميدم، همگى براى او سجده كنيد».
در اين ميان نفس قرار دارد كه اگر به آن منزلت والا ميل كند در علّيين جاى مىگيرد، و اگر به آن مرتبه نازل سقوط كند در سجّين قرار مىگيرد.
نفس آدمى در محدوده بدن قرار دارد و بدن او در درون يك جامعه قرار گرفته و جامعه به نوبه خود در بستر محيط طبيعى پيرامون خود استقرار يافته است. انسان قادر است خويشتن و سپس جامعه خود و سپس محيط ساخته فكر و انديشه و عمل خود و سپس محيط طبيعى اطراف خويش را اصلاح و باز آفرينى كند، همانگونه كه قادر است تمامى آنها را تباه و ويران كند.
جامعه يك نقطه آغازين دارد كه از آنجا متولد مىشود. نقطه عزيمت ما نيز در دانش جامعه شناسى بايد همان جا باشد و آن، نفس است، يعنى بايد براى اصلاح و بنيانگذارى جامعهاى پاك، از نفس آغاز كرد. تعابير أفلح (رستگار شد) و خاب (خسران نمود) كه در آيات فوق به كار رفته، تنها ناظر به حوادث آن جهانى نبوده، شامل حيات اين جهانى نيزمىشوند، گو اينكه بىشك تكيه قرآن بر گزينه نخست، يعنى زندگانى اخروى است چرا كه: «...وَإِنَّ الدَّارَ الآخِرَةَ لَهِى الْحَيَوانُ...»(1)«و زندگى واقعى همانا [در] سراى آخرت است».
لكن قرآن در جايى ديگر اين جهان را به مثابه پلى به سوى سراى ديگر دانسته، دربارهاش فرموده است: «وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا...»(2)«و با آنچه خدا به تو داده، سراى آخرت را بطلب، و بهرهات را از دنيا فراموش مكن».
امروز نه تنها جامعه اسلامى با برخوردارى از افزون بر يك ميليارد جمعيت، بلكه كل جامعه بشرى ويران شده و فروريخته است. اين فاجعه، نتيجه پيامد رهبرىهاى نابخردانه و خامى است كه جهان را در گرداب استبداد خويش فرو برده است. از اينرو بايد كارى كرده و براى بازگشت به جامعه سالم تلاش نمود و براى تحقق اين امر و يافتن بهترين راهها امر تحقيقات علمى را كارپايه اين عمل قرار داد و رويكرد اين خدمت نه تنها براىجامعه مسلمانان كه بايد براى نجات كل بشريت باشد، زيرا اين رسالت، رسالتى جهانى است كه خداى سبحان مىفرمايد: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ...»(3)«و ما تو را [اى پيامبر]
جز براى همه مردم نفرستاديم».
و همچنين مىفرمايد: «وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ...»(1)«چرا در راهخدا و [در راه نجات] مستضعفان پيكار نمىكنيد؟!»
نهضت بازگشت بايد مبتنى بر پنج اصل زير باشد:
و اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند: «و نظم أمركم(3)«و نظم كارهايتان [را رعايت كنيد]».
و نيز خداى سبحان مىفرمايد: «...وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتِى كانَتْ عَلَيْهِمْ...»(4)«و بارهاى سنگين، و زنجيرهايى را كه بر آنها بود [ از دوش و گردنشان ]بر مىدارد».
امام هادى عليهالسلام در زيارت جامعه و ضمن شمارش صفات امامان اهل بيت مىفرمايند: «... ساسة العباد...(5)و از مسؤليتهاى آنان پرداختن به امر سياست بندگان است».
و نيز در اهميت جنبه اقتصادى زندگى بشر آمده است: «من لا معاش له لا معاد له؛ هر آن كه از معيشت [درستى ]برخوردار نباشد، آخرت [نيكى ]نخواهد داشت».
اميرمؤمنان عليهالسلامتوجه به مسائل اجتماعى را لازم دانسته، به فرزند خويش مىفرمايند: «يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ أكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا وَ لاَ تَظْلِمْ كَمَا لاَ تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ(6)اى پسرم، خويش را در رابطه خودت با ديگران ميزان قرار ده، پس آنچه براى خود دوست مىدارى براى ديگراننيز دوست بدار، و آنچه تو را خوش نيايد براى ديگران نيز ناخوش بشمار، و ستم مكن چنانكه دوست ندارى بر تو ستم رود و نيكى كن چنانكه دوست دارى به تو نيكى
كنند».
صلح، شعار اسلام است و حتى به سود يك كشور مقتدر است كه تمامى مشكلات خويش را صلحجويانه حل و فصل كند، چون اين راه هم فرجامى پسنديدهتر و هم طعمى گواراتر دارد. قوه قهريه براى آخرين مرحله و به هنگام ضرورت در نظر گرفته شده است و از اين رو مشاهده مىكنيم كه پيامبران نيز به هنگام دعوت به سوى رسالت خويش، صلح را شعار خود قرار مىدادهاند.
نقل شده كه عيسى مسيح عليهالسلام فرمودند: «أحبوا أعدائكم(2)دشمنانتان را دوست بداريد».
همگانى و مردمى بودن: تشكيلات نبايد به بت تبديل شود و جاى اصول را بگيرد، زيرا هر حركتى كه اين راه را در پيش گيرد از تودهها فاصله مىگيرد و در نتيجه پژمرده شده و مىميرد، و جزايش اين است كه هرگز به اهداف مطلوب خود نخواهد رسيد و اين در حالى است كه مىبيند ديگران در ميادين عمل و انديشه خويش در حال پيشرفت و قبضه كردن همه صحنهها هستند، پس بايد دانست كه مردم يا برادران دينىاند و يا آفريدگانى همسان. آنطور كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إمّا أخ لك في الدين و إمّا نظير لك في الخلق»(3).
ايجاد خودكفايى آخرين بنيانى است كه بدان اشاره مىكنيم. نيازمند در نهايت تابع مىگردد و بدين ترتيب مزيّت رهبرى را از دست مىدهد. حضرت على عليهالسلام مىفرمايند:
«إحتج إلى من شئت، تكن أسيره، و استغن عمّن شئت تكن نظيره، و أفضل على من شئت تكن أميره(4)به هركس ابراز نيازمندى كنى اسيرش مىشوى، و از هركس بىنيازى جويى، همسنگ او مىشوى، و به هركس نيكى كنى، بر او فرمانروايى مىكنى».
بسيار اتفاق افتاده كه گروههاى فعال جامعه دچار اعمال و اشتباهاتى شدهاند كه پيامد آن توقف در ميانه راه و يا بازگشت به قهقرا بوده است. بايد از رخ دادن چنين خطاهايىخوددارى شود كه عبارتند از:
احزاب زيادى را مىبينيم كه بيش از پنجاه سال حضور فعال در جامعه، و نهايتاً در حد انجمن خيريهاى بزرگ داراى نمايندگىهاى فراوان بودهاند و ميان آنها و اهدافشان فاصلهاى بس دور قرار دارد و اين تنها به دليل فرصتطلبى و خصلتهايى از اين دست پديد آمده است.
به همين دليل بر گروههايى كه مىخواهند مترقى به حساب آيند و به قدرت سياسى دست يابند واجب است تا در جهت تدوين برنامهاى مشخص و قابل فهم و بهتر و برتر از برنامههاى موجود تلاش كنند كه در غير اين صورت محكوم به شكست خواهند بود.
پراكندن مردم از اطراف آنها مىشوند. بالطبع محصول چنين تصميم و اقدامى، احساس واهمه عمومى از ناحيه آنها خواهد بود، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله درباره اهميت رفق مىفرمايند: «إنّ َالرفق لَمْ يوضع على شيء الاّ زانه، و لَم يُرفَعْ عنه قط إلاّ شانه(1)هر آنچه كه مدارا با آن همراه باشد، زينتبخش آن گردد و هيچ چيزى از آن تهى نگرديد، جز آنكه مايه زشتى آن شود».
نيز فرمودهاند: «أمرني ربي بمداراة الناس كما أمرنا بإقامة الفرائض(2)پروردگارم مرا به مردم دارى فرمان داده، همانگونه كه ما را به برپا داشتن واجبات امر كرده است».
لذا بر گروههاى فعال اجتماعى لازم است كه در اشتباهات سايرين به دقت بنگرند و از آنها بر حذر باشند، زيرا در غير اين صورت به سرنوشت آنان گرفتار شده، سرانجامى جز ناكامى در انتظار آنان نخواهد بود.
راهى كه مارا به سوى اتحاد مسلمين و نجاتشان از چنگال عقب ماندگى و خوارى مىبرد، بس طولانى و دشوار است، چرا كه بيمارىهاى اجتماعى در ميانشان ريشهدار و عميق شده است و بر بعضى از آنها اين آيه شريفه صادق گشته كه مىفرمايد: «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللهُ مَرَضاً...»(3)«در دلهاى آنان يك بيمارى است، پس خدا بر بيمارى آنان افزود».
اين سخن درباره نجات مسلمين است، اما در مورد ساير ملل غيرمسلمان كه اسير گردنكشان شدهاند وضع به گونه ديگر و بسيار سختتر است. از اينرو بر مبارزان فرض است كه به تهيه طرحى جامع و صحيح براى وصول به هدف، يعنى نجات مسلمانان و غير مسلمانان دست زنند و اين طرح مستلزم برخوردارى از مراحل سهگانه به شرح زير است:
سر بر آورد، چنانكه خداى متعال درباره گياه نارسته مىفرمايد: «...كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ...»(1)«همانند دانهاى كه جوانههاى خود را خارج ساخته».
مرحله ميان مدت: در اين مرحله بايد به پايهريزى اصول فكرى سالم، متكامل و شايسته بپردازد تا بتواند جايگزين وضعيت موجود گردد. اين گام، حد وسط، نه گام نخست و گام پسين است، زيرا گروههاى فعال بايد در آستانه اين گام، دوره قبل را به پايان برده باشند و به سان جوجهاى مىماند كه با مواد درون پوسته تخم نيرو يافته و آن را سكّوى پرتاب خود براى صعود به مرحله بالاتر زندگى قرار داده و سپس سر از تخم بر مىآورد. اين دوره از سويى دربردارنده مسئوليت سنگين دوره قبل است و از سوى ديگر بسترى براى ورود به دوره بعد كه دوره نهايى است.
مرحله نهايى: در اين مرحله بايد به جمعآورى نيرو و توانمندىها و تربيت كادر و هواداران و فراگير شدن پرداخت تا در عمل، نظامى مطلوب جايگزين نظام موجود گردد. گروه با به پايان بردن اين مرحله، به هدف مطلوب خود رسيده است و در اين زمان، خواهد توانست فرمان پروردگار را كه همان آزادى، صلح و رفاه در حد اعلا و بىمانند آن است، در زمين تحقق بخشد.
همانگونه كه در دنياى صنعت مشاهده مىكنيم موازنهاى دقيق در تبادلها وجود دارد. مثلاً در تأسيسات توليد برق و نيز خطوط انتقال نيرو تنظيم كنندههايى وجود دارند كه در صورت افزايش نيروى برق از ميزان فشار آن مىكاهند و در صورت افت فشار، بر آن مىافزايند. اين كار به منظور حفظ توازن مطلوب در كاربرهاى انرژى برق است.
گروههاى فعال جامعه نيز بايد به تنظيم كنندههايى دقيق مجهّز باشند تا بتوانند از طريق جنگوگريز در مقابل فشارهاى درونى و بين المللى بر كشورهاى خويش ايستادگى كرده، متوازن باقى بمانند، يعنى آن گاه كه فشارها فزونى مىگيرد از شدت آن بكاهند و آن زمان كه رو به كاستى مىگذارد حركت روبه جلو و ديگر اقدامات لازم را آغاز كنند. اين كار در
1) . سوره فتح، آيه 29.
جامعه انسانى - بر خلاف جهان بىجان مانند كنترل كنندههاى فشار نيروى برق - نياز به آيندهنگرى دقيقى دارد.
ناگفته نماند كه آنچه ما در اين كتاب و دو كتاب «الفقه: الاقتصاد» و «الفقه: السياسه» مطرح نمودهايم، بر اساس نتايج فكرى حاصله از استنباط از ادله اربعه و گرفتن موضوعات ازعرف و اين سخن خدا بوده است كه مىفرمايد: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ...»(1)«و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش، نفرستاديم».
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نيز فرمودهاند: «نحن معاشر الأنبياء أمرنا أن نكلّم الناس على قدر عقولهم(2)ما گروه پيامبران بدان مأمور شدهايم كه به اندازه توان درك مردم با آنها سخن بگوييم».
در پايان اين مقدمه اميدواريم كه خداى سبحان گروهى از عالمان اسلام را وادارد تا به تأليف كتب و منابع مربوط به ادوار سهگانه پيشگفته بپردازند و سپس به استنباط آن ادوار بگمارند تا جوينده صاحب دغدغه از ميان استخراجات خود، سازگارترين آنها با حق را برگزيند، و نيازمندى خويش را از آن برطرف كند. از خداى متعال خواهان آنيم كه ما را در پيروى از هر آنچه مورد رضايت اوست توفيق دهد كه او توفيقدهنده و يارىكننده است.
آدمى با محيط طبيعى، اجتماعى و تاريخى پيرامونش برخوردى متقابل دارد و از ديگر سو خداوند در او گنجينههايى به وديعت نهاده است، چنانكه اميرمؤمنان عليهالسلامدرباره فلسفه بعثت پيامبران فرموده: «ويثيروا لهم دفائن العقول(1)و گنجينههاى خرد را برايشان بگشايند».
از رهگذر اين برخورد متقابل است كه حالات و خصلتهاى محيط پيرامونى در وى انعكاس مىيابد و اين انعكاسات، «معارف آغازين» ناميده مىشوند.
خدا در درون آدمى عشق به آگاهى را به وديعه نهاده است، و لذا مىبينيم كه كودك خردسال نوپا به اشياى پيرامون خود علاقه، و براى شناختن آنها كنجكاوى نشان مىدهد، آنها را بر مىدارد، لمس مىكند، زير و رو مىكند، مىچشد، مىبويد و به صدايشان گوش فرا مىدهد تا مختصات گوناگونشان را دريابد.
همچنين در انسان نيروى ديگرى به نام عقل وجود دارد كه همچون گياهى به تدريج رشد مىكند و مىبالد و در صورتى كه اصلاح و مراقبت شود، رشدى سالم يافته و در غير اين صورت رو به انحراف و انحطاط مىگذارد و در نتيجه همكارى «حس» و «عقل» انسان را از شناخت، كم باشد يا زياد، برخوردار مىكنند.
در باب ارزشمندى و اعتبار عظيم نيروى عقل همين بس كه پاداش و جزا در دنيا
1) . بحار الانوار، ج 11، ص 60.
وآخرت در گرو عقلند و لذا مجنون، هرچند از حس برخوردار است نه مستحق پاداشاست نه مستوجب عقاب، چرا كه فاقد قوه عقلانى است. حديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به اين امر تصريح دارد آنجا كه مىفرمايند: «إن اللّه عز و جل لما خلق العقل، قال له:... بك أثيب و بك أعاقب(1)همانا آن هنگام كه خداى عزوجل عقل را آفريد، بدو گفت: تنها بر اساس تو پاداش مىدهم و تنها بر اساس تو عقوبت مىكنم».
وانگهى برخورد متقابل انسان و محيط، سبب تأثير هريك در ديگرى مىشود چه اينكه محيط پيرامونى با وجوه سهگانه (طبيعى، اجتماعى و تاريخى) خود از راه حواس پنجگانه، در آدمى تأثير مىكند و لذا از ابنسينا نقل شده كه گفته است: «من فَقَدَ حسّاً فَقَدْ فَقَدَ علماً(2)هركه حسى از حواس پنجگانه را از دست دهد، علمى از علوم را از دست داده است».
اين سخن بدان معناست كه از زنجيرهاى از دانشهاى مرتبط با آن حس محروم مىشود. همچنين انسان با پيراستن و نظم بخشيدن و اصلاح كردن بر محيط پيرامون خود اثر مىگذارد.
شناخت ذهنى حاصل از حواس و نيز آگاهى عقلى كه منشأ آن درون آدمى است اين گونه نيست كه همواره صحيح باشد و يا صحيح باقى بماند، بلكه گاه خطاست. مثلاً، آدمى آب دريا را تيره مىبيند و يا از دور شىء بزرگى را كوچك مىبيند، در حالى كه اين گونه نيست. همينطور در مواقعى معرفت انسان از حالت صحت به خطا منتقل شده و گاه، عكس مىشود و گاه يك آگاهى خطا به صورت خطايى ديگر وبه ندرت يك آگاهى درست به آگاهى درست ديگرى دگرگون مىشود. صورت اخير زمانى است كه آن دو آگاهى درست، داراى وجه مشتركى باشند كه آن دو معرفت قبلى در مقابلش عملاً جزئيات به شمار آيند، مانند داستانى كه قرآن روايت مىكند كه در دوران حيات داوود و سليمان عليهماالسلام گوسفندانى بىشبان، شبانگاه به كشتزارى وارد شده و در آن چريده و تباهش ساخته
بودند. آن گاه هر دو به قضاوت نشستند وحكمى متفاوت دادند، بدين معنى كه صاحب كشتزار گوسفندان را در قبال كِشت تباه شده خود مىگرفت - چه اينكه قيمت هر دويكسان بود - يا اينكه گلّه را مدتى نزد خود نگاه مىداشت تا از عايدات آن، زيان وارد شده به فردى، را جبران كرده، سپس آن را به صاحبش باز گرداند كه هر دو وجه صحيح مىبود، لكن حكم دوم يعنى حكم جناب سليمان برتر از ديگرى بود، خدا در قرآن به هر دو اشاره مىكند و مىفرمايد: «...فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلاًّ آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً...»(1)«پس آن [داورى] را به سليمان فهمانديم، و به هر يك [از آن دو ]حكمت و دانش عطا كرديم».
شناخت درست و نادرست هر دو با ديدن و به صورت حسى اعم از حواس پنجگانه با محيط و نيز با نيروى عقلانى پديد مىآيد و سپس به شك و بعد به گمان و آنگاه به عاطفه و در آخر به عقيده مبدل مىشود واين مرتبت چهارم - به جز آگاهىهايى كه در رده عاطفه قرار مىگيرند - گاه با حقيقت پيوند دارد وگاه صرفاً يك احساس و توهُّم است.
الفاظ مانند بسيارى از پديدههاى ديگر به عنوان نماد (دال) مفاهيم ذهنى به كار مىروند وهر مفهومى را كه آنها بدان اشاره مىكنند، بر اساس اعتباراتى كه در اصول فقه بيان كردهايم با نامهاى مدلول، معنا، مفهوم و گاه مراد ومقصود مىخوانند.
وانگهى گرد آوردن و اندوختن اطلاعات، به نتيجهگيرى فكرى با ابزار فكرى مىانجامد. حاج ملا هادى سبزوارى در تعريف فكر مىگويد:
و الفكر حركة الى المبادي *** و من مبادي الى المراد(2)
«فكر همان حركت از معلومات قبلى؛ به سوى كشف مجهولات است».
نكته قابل دقت آن است كه در اين ميان، معارف جزئى نه مقدمه و پايه تعريف و استدلال قرار مىگيرند و نه با مقدمات فكرى براى كشف آنها اقدام مىشود، چرا كه اين دو خصلت شأن معارف كلّىاند.
حركت فكرى ذهن براى كشف مجهول چهارگونه است: يا از جزئى است يا از كلى و هر يك يا به سوى جزئى است و يا به سوى كلى حال اگر حركت از آگاهىهاى جزئىبراى تحصيل آگاهىهاى جزئى ديگر باشد «تمثيل» نام دارد و اگر حركت از آگاهىهاى جزئى براى تحصيل آگاهىهاى كلى باشد «استقراء» نام دارد و اگر حركت از آگاهىهاى كلّى براى تحصيل آگاهىهاى كلى يا جزئى باشد «قياس» ناميده مىشود.
انتقال از معلومات مقدماتى و پايهاى براى وصول و نتيجهگيرى آگاهىهاى ديگر گاه به سرعت و گاه به كندى رخ مىدهد و همچنين گاه كسى تنها به پايهريزى آگاهىهاى مقدماتى موفق مىشود و ديگرى در نهايت، نتيجهگيرى مىكند و كار او را تكميل مىكند.
شناخت امرى غير مادى است، لكن مادهگرايان چون منكر وجود عالم ماوراى طبيعى و پديدههاى غير مادىاند، بالطبع غير مادى بودن شناخت را نيز انكار مىكنند، حال آنكه در دانش فلسفه، وجود عالم غير مادى به اثبات رسيده است و از اين روى مىگوييم: گاهى مقدمات شناخت به همراه نتايجشان و گاه يكى از اين دو غيرمادى و مرتبط به غيب محسوب مىشوند.
وانگهى شناخت بر اساس احكام پنجگانه پنج بخش مىشود:
واجب، مانند شناخت اصول دين و احكام شرعى مورد ابتلا[ ى مكلف] و فراگيرى صنعت به عنوان واجب كفايى؛
حرام، مانند فراگيرى جادوگرى و مانند آن بنابر شرط ذكر شده در كتاب مكاسب [بخش مكاسب محرمه]؛
مستحب، مانند فراگيرى آداب و اخلاق و سلوك غير واجب؛
مكروه، مانند آموزش نوشتن و آموزش سوره يوسف به بانوان در صورت احتمال لغزش كه به حرمت نينجامد؛
مباح، هر موردى كه جزو اقسام چهارگانه فوق نباشد.
از برخورد حواس با ذهن، گاه احساس عاطفى نيكو و گاه احساس عاطفى بد پديد مىآيد، در حالىكه به ندرت اتفاق مىافتد فردى برخوردار از ذهن منطقى دچار چنين آشفتگىهايى شود. مثلاً آدمى ممكن است با ديدن فقيرى كه از گرسنگى بر خود مىپيچد و از سوز سرما به لرزه افتاده، به شدت متأثر شود و اين تأثر تا جايى پيش رود كه حركتى غير عقلانى از خود نشان دهد و آذوقه فرزندان و نانخوران خود را به او بدهد و در واقع اينگونه ابراز عاطفه از نوع نامطلوب آن است، زيرا بر حقيقت، پردهپوشى مىكند و بر اثر درگير كردن حسّ برونى با ذهن پديد آمده است.
شاهد ما آن است كه اگر به جاى اينكه آن فرد شخصاً و مستقيماً با آن صحنه بيرونى برخورد كند، فقط توصيف آن را بشنود به احتمال زياد هيچ عكس العمل جدى از خود نشان نخواهد داد، چه رسد به اينكه قُوت افراد واجبالنفقه خود را به او بدهد. لذا افراد در عين آگاهى از حوادث اندوهبار كربلا، بر آن نمىگريند، ولى به مجرد آن كه همان را بر فراز منبر از دهان يك خطيب خوش صدا مىشنوند هاى هاى مىگريند. لذا مىگوييم كه عواطف، متأثر از چنين كنشى هستند.
لازم به ذكر است عاطفه الزاماً تحت تأثير برخورد ذهن با حواس پديد نمىآيد، تفكر و مرور معلومات ذهنى قبلى نيز به تنهايى مىتواند آدمى را تحت تأثير عاطفه قرار دهند. گريه يا خنده انسانى تنها در جايى كه هيچ عامل بيرونى براى آن وجود ندارد را ديدهايد، چنين اتفاقاتى نيز از اين باب هستند. بايد توجه داشت كه تحريك پذيرى عاطفى در پى
هر احساس يا تفكرى حاصل نمىشود، بلكه چنين تأثيرى آن گاه پديد مىآيد كه آن امر محسوس يا معلول حلقهاى از زنجيره محركهاى عاطفى باشد.
از سوى ديگر كسانى نيز هستند كه در برخورد با محركهاى عاطفى تحريك نمىشوند كه اين حالت بر اثر گونهاى ناهنجارى طبيعت بشرى روى مىدهد. البته اين قبيل ناهنجارىها را نمىتوان علت تامه آن ناهنجارى عاطفى دانست، بلكه تنها در حد يكى از علل وعوامل به شمار مىروند. انسانها گوناگون آفريده شدهاند، لكن تمامى آنها معادنى [ و خميرهاى] دارند، مانند معادن طلا ونقره كه نيكند يا نيكتر، زيبايند يا زيباتر. انسانها نيك وبد نيستند و اين موضوع در مباحث اعتقادى و كلامى در جاى خود به ثبوت رسيده است، چه اينكه خدا مخلوقى تهى از خير و شر و نيز مخلوقى كه خير و شرش يكسان و يا شرش بر خيرش افزون باشد، نيافريده ونمىآفريند. آفريدگان او منحصر در همان دو گروه والايند واز اين روى مىتوان انحراف از طبيعت اوليه را در افراد كاهش داد وآنان را هر چند اندك به حالت اوليه فطرى بازگرداند.
رشد نايافتگى اين خصلت (خير و نيكى) در شخص مبتلا نيز مىتواند علت ديگر تحريك ناپذيرى عاطفى باشد. علم اخلاق مىگويد: بيشتر صفات نفسى، مانند عضلات بدن رشد پذيرند و همانگونه كه انسانها با ورزش عضلات خويش را نيرومند و مستحكم مىسازند با تلاش و تمرينهاى اخلاقى نيز مىتوانند ملكات نيك را در خود بپرورانند و صفات ناپسند را از خود دور كنند. لذا در روايات، حتى تباكى، يعنى حالت گريه به خود گرفتن در هنگام ذكر مصيبت اهلبيت عليهمالسلام نيز ستايش و توصيه شده است.(1)
شاعر نيز مىگويد:
تحلّم عن الأدنين و استبق ودّهم *** و لن تستطيع الحلم حتى تتحلّما(2)
«با نزديكانت حلم بورز و سعى كن مودّت آنها را نگاه دارى؛ و هرگز حليم نخواهى شد مگر
آنكه خود را به حلمورزى وادارى».
خشكعاطفگى در شريعت اسلامى صفتى نكوهيده است. در داستانى آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در واكنش به سخن شخصى كه گفته بود هيچگاه فرزندانم را نبوسيدهام فرمودند: «إن كانَ اللّه قد نزع الرحمة من قلبك فما أصنع بك؟!(1)اگر پيش از اين خدا رحمت را از دلت كنده باشد، چه كار از دست من بر مىآيد؟!».
در توضيح فرمايش رسول خدا صلىاللهعليهوآله بايد گفت: همان گونه كه در مباحث جبر و اختيار در علم كلام به اثبات رسيده است، خداى سبحان آنگاه رحمت را از دل آدمى مىكند كه وى در تحصيل مقدمات آن نكوشيده باشد، تعابيرى نظير «طبع اللّه» (خداوند مهر نموده است) و«أضلّه اللّه» (خدا او را گمراه كرده است) كه در قرآن كريم و روايات آمده، نيز معنايى اينگونه دارد و يا مضامينى كه در ادعيه نظير اين مضمون از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آمده است كه مىفرمايند: «...أللهم إنّي أعوذ بك من قلب لا يخشع، و من عين لا تدمع(2)بار خدايا، من به تو پناه مىبرم از قلبى كه خاشع نباشد و چشمى كه نبارد».
به دليل تأثيرپذيرى عاطفى انسان از محركهاى احساسى است كه در قرآن كريم و سنت مطهر، آدمى به نشانههاى خداى متعال در هستى و طبيعت توجه داده شده است.
خداى متعال مىفرمايد: «إِنَّ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لآياتٍ لأُولِى الأَلْبابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ»(3)«مسلّما در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و رفت شب و روز، نشانههاى [روشنى ]براى خردمندان است. همانها كه خدا را [در همه احوال] ايستاده و نشسته، و آنگاه كه بر پهلو خوابيدهاند، ياد مىكنند، و در [اسرار] آفرينش آسمانها وزمين مىانديشند، [و مىگويند:] بار الها، اينها را بيهوده نيافريدهاى، منزّهى تو، ما را از عذاب آتش نگاهدار».
روشن باشد كه دلالت و رسانندگى ادله منطقى و استدلالهاى عقلى بيان شده، مطلوب و كافى است.
نكته واپسين اين مسأله به اجمال، آن است كه اگر قائل به وجوب مقدمه واجب شويم، آنگاه رشد عواطفى را كه انجام اعمال واجب در گرو آنهاست، خود نيز واجب خواهند بود، مانند رشد عاطفى نسبت به افراد خانواده كه سبب شود در پرتو آن، آدمى اعمال واجب و ساير وظايف خود را نسبت به نزديكان انجام دهد و به مقدار واجب صله ارحام به جا آورد.
به همين ترتيب اگر قائل به حرمت مقدمه حرام بشويم، رشد آن دسته از عواطف كه سببساز انجام افعال حرام مىگردد خود نيز حرام خواهد بود، مانند رشد عاطفى در جهتى كه نهايتاً منجر به عمل زنا و امثال آن بشود.
از اين دو جهت مهم كه بگذريم رشد عاطفى در جهت انجام اعمال مستحب يا مكروه نيز به ترتيب مستحب و مكروه در ما بقى موارد مباح خواهند بود.
جهان به حقايق ثابت و متغير تقسيم مىشود: گزارههاى دانش رياضيات و گزارههاى بنيادين نظير «هر كل از تك تك اجزاء خود بزرگتر است»، «اجتماع و ارتفاع نقيضين محال است»، «هر معلولى محتاج علت است» و قضايايى مانند «حُسن نيكى» و «قبح ظلم» و مواردى جز اينها، ثابتات جهان را تشكيل مىدهند و امورى مانند: جابهجايى و گذشت زمان، زبانها، نسبتها، وضعيّات و امثال آنها، حقايق متغير جهانند.
ثوابت همانگونه كه از نامشان پيداست مجال تغيير ندارند، مثلاً، نامعقول است زمانى برسد كه نتيجه ضرب سه در سه، هشت يا ده بشود، يا روزى برسد كه جزء از كل مركب از آن جزء و غير آن جزء بزرگتر تلقى شود، و يا روزى برسد كه معلولى بى علت موجود بشود مانند آنكه دقيقاً بدون هيچگونه عامل خارجى، يكى از دو كفّه متساوى و متعادل يك ترازو به طرف پايين و آن ديگرى به طرف بالا حركت كند و يا زمانى برسد كه ستم بر مردمْ نيكو و جلوگيرى از ظلم ظالم، زشت تلقى شود.
از سوى ديگر در متغيرات نيز شائبهاى از ثبات وجود ندارد. مثلاً، حقيقت متغيّر بالذاتى، مانند زمان هيچگاه روى ثبات، توقف و ايستايى نخواهد ديد و به عنوان بعد چهارم جهان ماده باقى خواهد ماند و از آن سلب نخواهد شد.
زبان نيز اين چنين است، زبانها عادتاً در معرض تغييرند، در اين ميان آدمى نيز موجودى متغير است، با نطفه آغاز مىشود، مراحل جنينى را پشت سر مىگذارد، متولد مىشود، دوره نوزادى را طى مىكند، به سن كودكى مىرسد، نوجوان و سپس جوان
مىگردد و سپس پير مىشود.
گاهى در تقسيمى ديگر، موجودات به حقايق خارجى، امور انتزاعى و اعتباريات، تفكيك مىشوند. مثلاً انسان، حيوان و هر موجود ديگرى با قطعنظر از ذهن آدمى و خارج از علم مفاهيم، وجود دارند، حقايق خارجى ناميده مىشوند و امورى مانند ارزش مالى براى يك قطعه كاغذ (اسكناس)، رياست و... كه با توافق، اعتبار وجود پيدا مىكنند و ابداً حقيقت واقعى ندارند و لذا در اثر فسخ اعتبار و توافق، معدوم مىشوند، اينگونه امور را اعتباريات مىنامند. دسته سوم از امور، مانند زوجيت، فرديت و... كه نه مابهازاى خارجى دارند و نه وجودشان در گرو اعتبار و قرارداد عقلاست، امور انتزاعى ناميده مىشوند. امور انتزاعى هرچند مانند موجودات خارجى مطابق خارجى ندارند، لكن منشأ انتزاعشان در جهان خارج، وجود دارد و لذا با لغو توافق و اعتبار، معدوم نمىشوند.
جامعهشناسانِ متأثر از فلاسفه معتقد به منطق ديالكتيك، همه امور را متغير دانسته، به دنبال آن شناخت را نيز متغير ونسبى پنداشتهاند. به اجمال دليلشان آن است كه شناخت متفرع و تابع محيط و انسان است، و از آنجا كه هر دوى اينها در معرض تغيير وتحولند، اين ويژگى به شناخت نيز منتقل مىشود.
چنين ايدهاى نه تنها از پشتيبانى دليل يا ايده صحيح برخوردار نيست، بلكه دلائلى بر خلاف آن وجود دارد و استدلال فوق نيز به دليل موارد ذيل عاجز از اثبات مدعاست:
الف. شناخت و معرفت - آنگونه كه گذشت - انواع متفاوتى دارد كه تنها يك نوع آن تابع محيط است.
ب. برخى حقايق خارجى جزء ثابتات هستند، نه امور متغيّره.
ج. پاسخ نقضى است كه مىگويد: اگر تمامى حقايق جهان در معرض تغييرند و به دنبال آن تمامى شناختهاى آدمى نيز متغير و نسبى هستند، آنگاه كلّيّتِ اطلاق و ثبات خود اين قاعده كه «تمامى معارف در تغييرند» از كجا به دست مىآيد؟ و اين يعنى تناقض، پس به ناچار يكى از اين دو بايد باطل باشد، چون خود اين قاعده نيز به عنوان يك
شناخت، مانند ساير شناختها و مشمول حكم آنها بوده، بايد امرى متغيّر باشد و اگر پذيرفتيم كه آن تغيير در اين قاعده هم سارى است، آن گاه اين ايده باطل خواهد شد. درست همان اتفاقى كه در گزارههايى نظير «همه خبرها دروغ است» مىافتد، چون اگر همه خبرها دروغ است، خود اين جمله نيز دروغ است.
از همه آنچه گفته شد روشن مىشود كه برخى شناختهاى آدمى درست وبرخىنادرستند و هيچ يك از اين دو به ديگرى تبديل نمىشود. شناخت درست همان شناخت مطابق با واقع و شناخت نادرست همان شناخت غير مطابق با واقع است. شناخت درست «حق» گفته مىشود از آن جهت كه واقعيت با آن تطبيق مىكند و «صدق» گفته مىشود، از آن روى كه خود با واقعيّت تطبيق مىكند.
نكته لازم به ذكر آن است كه گاه از شناخت صحيح و صحيحتر و يا شناخت نادرست و نادرستتر سخن به ميان مىآيد، بايد توجه داشت «درستى» «درستترى» زمانى مطرح مىشود كه شمول مطابقت شناخت با اجزاى واقعيت خارجى بررسى مىشود، به اين معنى كه گاه شناخت با تمام اجزاى واقع خود تطبيق مىكند و گاه با بخشى از واقعيت خارجى كه در اين حالت شناخت نخستين را اصح (درستتر) و شناخت دوم را صحيح (درست) مىنامند، و همچنين نادرستى و نادرستترى نيز آنجا مطرح مىشود كه از شمول عدم تطابق شناخت، با اجزاى واقعيت خارجى سخن به ميان مىآيد.
بدين ترتيب كه شناخت نامطابق با همه اجزاى واقع را نادرستتر و شناخت نامطابق با بخشى از واقعيت خارجى را نادرست مىنامند.
مثال: دو گونه معرفتِ درست و درستتر مانند دو گونه غذاى سازگار و موافق سلامتى فرد است كه يكى از آن دو مختصر اختلالى در سلامتى ايجاد مىكند، مانند خوابآلودگى و ديگرى اين مقدار ناسازگارى را نيز ندارد، و لذا اولى را سازگار و دومى را سازگارتر مىنامند.
داستان قرآنى داوود و سليمان و داورى متفاوت آنها در يك نزاع نيز اينگونه تفسير مىشود، چه اينكه داورى هر دوى آنها ارزشمند، لكن داورى جناب سليمان ارزشمندتر و در فضيلت فراگيرتر بود.
[سخن در معارف نادرست و نادرستتر زمان حقايق را دستخوش تغيير نمىكند. ]برخى انديشمندان زمان را بعد چهارم حقايق خارجى بر شمردهاند. با اين حال، گذشت زمان، حقايق خارجى را تغيير نمىدهد و آنها را امورى نسبى نمىگرداند. [تغيير موجودات خارجى، نه به جهت گذشت زمان، بلكه تحت تأثير عواملى است كه در بستر و گذر زمان پديد مىآيند و از بين مىروند و] به دنبال تبدّل اين اسباب، مسببات نيز تغيير مىكنند، مانند تغييرات آدمى از نوزادى به كودكى و از آن به نوجوانى، جوانى، پيرى، كهنسالى ونهايتاً مرگ و اما گزارههاى دانشهايى نظير رياضيات، و ساير مثالهايى كه گذشت و امثال آنها به دليل فقدان عواملى كه موجب تغيير آنها گردد، ثابت باقىمانده و خواهند ماند.
به هر روى گمان گروهى از انديشمندان تابعِ منطق ديالكتيك مبنى بر اينكه حقيقتِ منهاى زمان، وهم و خيالى بيش نيست، اساس علمى و منطقى ندارد.
شايد عدهاى اين سخن اميرمؤمنان عليهالسلام را دستاويز و مستمسك اثبات ادعاى خود قرار دهند در حالى كه كنايه محض است و هيچ سنخيت و ارتباطى با كلام آنان ندارد، آنجا كه حضرت مىفرمايند: «وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ دَائِبَانِ فِي مَرْضَاتِهِ يُبْلِيَانِ كُلَّ جَدِيدٍ وَ يُقَرِّبَانِ كُلَّ بَعِيدٍ(1)آفتاب و ماه به رضاى او گردانند، و هر تازهاى را كهنه و هر دورى را نزديك مىكنند».
[سخن خود را در اين بحث با اين مطلب به پايان مىبريم كه ]به دليل سلطه همهجانبه و فراگير نظام علّت ومعلولى بر جهان، همواره گذشته انسانها در جوامع انسانى، آينه تمامنماى آينده آنان است. مثلاً گفته مىشود: «طغيانِ قدرت، معلول فقدان ايمان است» و يا گفته مىشود: «ساز و برگ جنگى، همراه با دانش و ثروت، قدرت به ارمغان مىآورد» چنانكه در قرآن كريم مىخوانيم: «...إِنَّ الإِنْسانَ لَيَطْغى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»(2)«به يقين انسان طغيان مىكند. آنگاه كه خود را بىنياز ببيند».
مثلاً گفته مىشود كه تاريخ به ما مىگويد: در گذشته هرگاه قدرت در انحصار فردى غيرمعصوم قرار گرفته، آن شخص طغيان كرده، پس در آينده نيز چنين روند پيوستهاى ميان تمركز قدرت و طغيان روى خواهد داد. لذا مثلاً گفته مىشود: فلان كشور دست به گردآورى قدرت زده است و نهايتاً سر به طغيانگرى برخواهد داشت و همسايگان خويش را زيان خواهد رساند، لذا لازم است كه در مقابلش قدرتى بازدارنده ايجاد شود، و يا مانع از تمركز قدرتش شود. جمله ضربالمثل معروفى كه مىگويد: «تاريخ تكرار مىشود» مضمون خويش را از اينجا گرفته است و نيز حضرت على عليهالسلام در اينباره مىفرمايند: «...وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ فَانْظُرْ فِيمَا فَعَلُوا وَ عَمَّا انْتَقَلُوا...(1)و در خانهها و بازماندههاى آنان بگرد و بنگر كه چه كردند! و از كجا به كجا شدند».
1) . نهج البلاغه، نامه 31، ص 392.
به معرفت گاه علم اطلاق مىشود و گاه فلسفه. فلسفه معرّب واژه يونانى «فيلاسوفيا» است، فيلاسوفيا مركب از دو بخش معنا دار است، «فيلا» به معنى دوستدار و«سوفيا» به معنى دانايى و روى هم رفته به معناى دوست داشتن دانايى است. ميان دو واژه علم و فلسفه، نسبت عموم وخصوص مطلق است، چه اينكه هر فلسفهاى علم است، ولى عكس آن صادق نيست و البته اين تفاوت، اصطلاحى و لفظى است، چرا كه آدمى در صدد كشف يا دانستن موضوع معينى بر مىآيد و شناختى كه از آن به دست مىآيد، علم ناميده مىشود، نه فلسفه، مانند زمانى كه ما در صدد شناخت بدن انسان بر مىآييم، تا بر اساس آن شناخت، سلامتى، بيمارى، نشانههاى هر يك، پيشگيرى از بيمارىها و شيوههاى درمان را تشخيص دهيم. در اينجا مىتوان به اين نكته نيز اشاره كرد كه موضوع يك علم، مجموعه موضوعات مربوط به سؤلاتى است كه درباره آن موضوعات مطرح مىگردد. به همين ترتيب محمولات آن علم وجه جامع ميان محمولات مسائل آن علم است؛ مسائلى كه با اعتبارى اين چنين در يك مجموعه قرار گرفته و به يك سلك در مىآيند، بر روى هم شناخت و هدف مورد نظر يك علم را به دست مىدهند. همه دانشها از جمله تفسير، تاريخ، نحو و بلاغت نيز ماهيتى اينگونه دارند.
اما فلسفه عبارت است از مسائلى كه شناختهايى عام و فراگير از زندگى، هستى، آغاز جهان و انجام آن به دست مىدهد و نه از يك پديده خاص كه آن شأن علوم غير فلسفى است و از اينرو، از فلسفه به عنوان جهانشناسى نيز نام برده شده است.
دل مشغولىهاى يک فيلسوف در گذشته، حل مجهولاتى پيرامون وجود و عدم، ماهيت و جوهر و عرض و مسائل عامى از اين دست بوده است. در قرون گذشته به دليل آنكه علوم از تنوع و ژرفاى اندكى برخوردار بودند، فيلسوف به كسب تمامى آنها همت مىگماشت و بر اساس آن دست به كار استنباط يك سيستم فلسفى وحدت بخش مىشد، ليكن در جهان معاصر و با گسترش سريع شاخههاى علوم و دامنهدارشدن مسائل هر يك، فراگيرى همگى آنها را بسيار دور از توان يك فيلسوف كرده است، لذا او تنها مىتواند عمومىترين مسائل هستى را مطمح نظر ژرفكاو خويش قرار داده و در آنها غور كند.
نكته قابل توجه آنكه برخى جامعه شناسان، هنرهاى زيبا را در برابر علم قرار دادهاند و در تعليل ايده خود گفتهاند: تفاوت اين دو در آنجاست كه علوم، ذهن و لوح ادراك آدمى را تسخير مىكند و هنرهاى زيبا، قلب و حس عاطفى او را. البته اين امر بيش از يك تفاوت در نامگذارى نيست. اين كار نظير آن است كه دستورزبان را متفاوت از علم قرار دهيم و در توجيه بگوييم: تفاوت اين دو در آن است كه علم به انديشه اهتمام مىورزد، و دستور زبان به گفتار. و همينگونه است شاخهبندىهاى ديگر كه هيچ كدام نمىتوانند موضوع خود را از مصداق بودن براى علم خارج كرده، ماهيّت علمى آنها را از ايشان باز ستانند.
واقعيات جهان بر دو دستهاند: بخشى به دليل عملى و كاربردى بودنشان در تيررس تجربهاند. در اينگونه واقعيات تجربه دست ما را مىگيرد و به درون واقعيّات تجربى برده، از اسرار وقوانين به وديعت نهاده شده در ذات اشيا باخبرمان مىسازد. مثلاً كاشف الكتريسيته، با تجربه، به كشف آن دست يافت و قوانين ناشناخته آن در جهان به بركت راهبرى پژوهش و تجربه بر او مكشوف گشت.
بنابراين، تجربه در تغيير واقعيات جهان دخيل نبوده، بلكه متصدى كشف آن است و هرچه آدمى در وادى تجربه بيشتر گام بزند، به كشف ابعاد بيشترى از واقعيات اطراف خويش نائل مىشود. حضرت على عليهالسلام در بيان سر ارسال رسل مىفرمايند: «...فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ، ...وَ يُرُوهُمْ آيَاتِ الْمَقْدِرَةِ مِنْ سَقْفٍ فَوْقَهُمْ مَرْفُوعٍ وَ مِهَادٍ تَحْتَهُمْ
مَوْضُوعٍ...(1)پس رسولانش را در ميانشان برانگيخت، و پيمبرانش را پياپى فرستاد، تا نشانههاى مقدر را به آنان بنمايانند: از آسمانى كه بالاى سرشان بر افراشته است و زمينى
كه زير پايشان گسترده شده».
نوع دوم واقعيات تابع تجربه نبوده و نيست. مثلاً: آيا چيستى موجودات جهان از جنس و فصل تشكيل شده؟ آيا وجود و عدم همزمان محقق مىشود؟ آيا اجزاى زمان در وجود جمع مىشود؟ يا ناممكن است و اين ترجيح بلا مرجّح محال است؟ اين امور در حوزه تجربه قرار نمىگيرند، اما برخى از ماديون با ناديده گرفتن امرى اين چنين بديهى و روشن، مدعى امرى گزاف شده و پنداشتهاند كه هر آنچه تابع تجربه نباشد علم نيست.
خلاصه سخن آنكه افزايش تراكم تجارب، موجب تغيير واقعيات خارجى نمىگردد، بلكه تجربه بيشتر به اسرارى با پيچيدگىهايى بيشتر منتهى مىگردد. آن كس كه به جهانگردى مىپردازد پيوسته مجهولات جديدى در مقابلش نمودار مىگردد، اما نه بدان معنا كه معلومات جديدى كه به دست آورده به نسخ معلومات گذشته بينجامد.
بايد توجه داشت - بنا بر قول به وجوب مقدمه - تجربهاى كه مقدمه علم واجب باشد، واجب است و از آن طريق چهار حكم ديگر از احكام پنجگانه شناخته مىشود.
1) . نهج البلاغه، خطبه 1، ص 43.
انديشمندان مجموعه دانشها را به دو گروه تقسيم كردهاند: دانشهاى مربوط به ماوراى ماده و دانشهاى مربوط به ماده.
گروه نخست همان علوم الهى (الهيات) و زير شاخههاى آن، يعنى نبوت، امامت و معادند كه بر روى هم دانش اصول دين (كلام) را شكل مىدهند، در مقابل علم فروع دين كه به ساماندهى رفتار آدمى در قلمرو حواس پنجگانه مىپردازد، و نيز نيت و انديشه آدمى را كه كار نفس اوست سامان مىدهد. در روايتى از رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهآمده است كه فرمودند: «إنّما الأعمال بالنيات و لكل امرء ما نوى(1)اعمال در گرو نيتهاست و هر آنچه آدمى نيت كند بدو تعلق مىگيرد».
و نيز از امام صادق عليهالسلام وارد شده كه فرمودند: «تفكر ساعة خير من عبادة سنة(2)لحظهاى تفكر برتر از يك سال عبادت است».
گروه دوم، همان گونه كه گفته شد، درباره موجودات و روابط جهان ماده است و منظور ما از واژه ماده، معناى اعم آن است كه هم شامل ماده سنگين مانند زمين و اجسام درون آن و اجرام سماوى مىشود، و هم ماده سبك و لطيف مانند نفس و عقل. البته از نفس و عقل تحت عنوان ماده سبك نام بردن از آن روست كه ادله كسانى كه تلاش مىكنند تا اين دو را مجرد معرفى كنند، در اثبات مدعايشان كافى نيست. به هر روى اين بخش از دانشها در
تقسيم اوليه به پنج شاخه خاص دستهبندى مىشوند كه عبارتند از:
روان شناسى كه مراد از روان در اين كاربرد اعم از نفس، عقل و روح است؛
كالبدشناسى؛
دانش محيط اجتماعى و جامعهشناسى كه از روابط متقابل انسانها به وجود مىآيد؛
دانش محيط خودساخته بشرى [ و نگرشى فلسفى اجتماعى به تاريخ، كه در ارتباط با تمدن و مدنيت اوست، محيطى كه آدمى در آن زيست مىكند] چه محيطهاى زندگى صنعتى، مانند محيطهاى زندگى كنونى و يا محيطهاى زندگى گذشته و مربوط به قبل از دوران نهضت اكتشافات وصنايع جديد.
دانش محيط طبيعى كه انسان را در برگرفته است، مانند زمين و آسمان و حيوانات، نباتات، آبها و ساير موارد ديگر.
برخى از انديشمندان معاصر دست به تقسيمى ديگر زده و مجموعه دانشها را در چهار رده طبقهبندى كردهاند كه به شرح زير است:
علم الهى (الهيات).
دانش مرتبط به ماده بىروح كه آن را «فيزيك عمومى» نيز مىنامند و دانشهايى مانند: فيزيك، شيمى، اخترشناسى و شاخههاى گوناگون زمينشناسى، مانند: معدن شناسى، آب شناسى، خاكشناسى و... را شامل مىشود.
علوم مرتبط با ماده جاندار، مانند: گياهشناسى، جانور شناسى و زيست شناسى.
دانشهاى اجتماعى مرتبط با انسان كه علوم انسانى نيز ناميده مىشوند، مانند: جامعه شناسى، سياست، اقتصاد، پزشكى و روانشناسى.
موضوع مورد توجه اين كتاب بخشى از گونه چهارم دانشها، يعنى جامعهشناسى بالمعنى الأخص است.
از آنجا كه هر يك از علوم فوق از يك نظر با ساير علوم مشتركند و از سوى ديگر موضوع خاص خود را مورد مطالعه و پژوهش قرار مىدهند، لذا دانشمندان هر يك از علوم بايد به دنبال دو گونه شناخت باشند.
الف. مبانى عمومى علوم كه بدانها جنس يا جامع اطلاق مىشود.
ب. علم به مسائل اختصاصى كه در آن به ديده اهميت مىنگرد. مثلاً كسى كه مىخواهد به انسانشناسى بپردازد، ابتدا محتاج شناختن اجمالى وعمومى پيرامون حيوان و اصل حيات است، سپس نوبت به شناخت انسان، از آن جهت كه انسان است، مىرسد.
كشف مجهول در هر يك از علوم مربوط به جهان ماده، نيازمند دو فرايند است: فرايند تفكر و فرايند تجربه [ مكرر وروشمند]. حال اگر از تفكر سخن به ميان آورديم بدان جهت است كه تجربه در معرض خطاست و تنها مرجع قابل اعتماد براى تصويب يا تخطئه تجربه به دست آمده، جز فكر وانديشه آدمى نيست. به ديگر بيان اينكه تنها انديشه آدمى است كه مىتواند درباره انطباق تجربه با واقعيت خارجى يا عدم انطباق آن به قضاوت بنشيند. آرى بسيار اتفاق مىافتد كه در روند تجربه و آزمون، حواس آدمى چيزى را ادراك مىكند و آن را صحيح مىپندارد، در حالى كه انديشه او خط بطلان بر روى آن مىكشد و عكس اين نيز بسيار اتفاق مىافتد.
برخى سوفسطائيان شمار خطاهاى حواس آدمى را به هشتصد مورد رسانيدهاند. به عنوان مثال، آدمى امتداد دو خط موازى را اينگونه مىبيند كه هرچه پيش مىروند به يكديگر نزديك شده، در نهايت متصل مىشوند، در حالى كه حقيقتاً اتصالى در كار نيست، بلكه تنها حواس ما چنين چيزى را القاء نموده و در واقع اين اتصال، خطايى است كه در حس باصره ما اتفاق افتاده است. همچنين فرد بيمار ممكن است خوراك شيرين را تلخ احساس كند و يا احياناً شخص يا شىء نزديك را دور انگارد.
بنابراين آگاهى و تسلط بر منطق و فلسفه پيش نياز تحقيق درباره مسائل اختصاصى هر دانش مربوط به عالم ماده و در سر آغاز تجربهورزى است. پس منطق راههاى باز شناسى تفكر مستقيم از تفكر انحراف يافته را بازگو مىكند، و فلسفه متكفّل بيان آگاهىهايى است كه جنبه عمومى داشته و با مسائل تمامى علوم مرتبط است. پس از گذار از اين دو مرحله، نوبت به تجربه ورزى به منظور اثبات فرضيات علمى و كشف مجهولات تك تك علوم و هر كدام به روش خاص خود مىرسد.
اكنون كه روشن شد انديشه و تجربه در كشف مجهولات و حل معضلات مساعدت مىكنند، نوبت به آن رسيده كه مراحل كشف قانونها و فراقانونها را منزل به منزل بيان كنيم، در فرآيند كشف، شش مرحله طى مىشود كه عبارتند از:
هدفشناسى: پر واضح است كه بدون چنين شناختى، تلاش انسان براى طلب چيزى خواهد بود كه چيستى آن معلوم نيست. از اينروى پژوهنده، قبل از هر اقدامى بايد از خود بپرسد و براى خويش تبيين كند كه به دنبال چه چيزى است. در اين مرحله پژوهنده مانند مسافرى است كه بايد ابتدا مقصد سفرش را معين كند و سپس در پى آن باشد كه كوتاهترين وبهترين راه وصول بدان را جستجو نمايد.
انجام تجارب اوليه براى رسيدن به هدف: تجربه به گياه كوچكى مىماند كه اندك اندك رشد مىكند و به بار مىنشيند. درست است كه گاه پژوهنده در پى انجام چند تجربه آغازين، به هدف خود رسيده و واقع را در مىيابد، اما چنين اتفاقهايى بسيار به ندرت رخ مىدهد و غالباً پس از انجام انبوهى از تجربهها و آزمونهاى خطا است كه آدمى شاهباز واقع را به بند مىكشد، به خصوص آنجا كه مقصود و هدف، از پيچيدگى و عمق برخوردار باشد. نقل شده است كه اديسون مخترع لامپ براى نگاه داشتن و حفظ نور درون لامپ، دست به نه هزار آزمايش زد. روزى يكى از دوستانش به وى گفت: آيا اين عمر برباد رفته (و انبوه آزمايشهاى شكست خورده) براى اعتراف به عملى نبودن ايدهات كافى نيست؟!
وى گفت: خير، من ذرهاى از عمر خويش را بر باد ندادهام، بلكه با انجام نه هزار آزمايش به اين شناخت رسيدم كه اين نه هزار راه هيچ كدام راه وصول به ايدهاى كه در ذهن دارم نيست و اكنون در صدد آزمايشى جديد بر روى روش نوين ديگرى هستم، به اميد آنكه به ثمر بنشيند.
او در نهايت به مقصود خود رسيد و نور لامپهاى برقى او جهان آدميان را روشن كرد.
اكنون برايش تعريف شده، براى حل مشكل خويش اقدام به فرضيهسازى مىكند و البته فرضيهسازى پيش نياز مهم انجام يك تجربه ژرف است.
آزمونها: انجام يك سلسله آزمايشهاى منسجم، نظاميافته و گسترده از راه مشاهده و تحليل، تجزيه، تركيب، دقت و ثبت منظم دادهها به منظور محك زدن و ارزيابىِ فرضيه.
كشف قانون: كشف قانون، در نگاه يك دانشمند پژوهنده هدفى است برخوردار از رفيعترين جايگاه. از اينرو گفتهاند: هدف، اولين چيزى است كه به ذهن و آخرين چيزى است كه به دست مىآيد. مانند كسى كه به فكر سكونت در منزلى مىافتد و بدين منظور متخصصان امر ساختمان را گرد مىآورد و مصالح را نيز فراهم مىكند، آنگاه كه ساخت خانه به پايان رسيد، فرض او كه تا كنون تنها در انديشهاش حضور و ظهور داشته، در خارج ذهن نيز تحقق يافته است، پس در ابتدا انديشه سكونت پديد آمد و در انتها وجود خارجى آن حاصل شد.
درك نحوه ارتباطى كه مىتواند ميان اين قانون نو يافته و ساير قوانين موجود باشد. اين مرحله متعلق به كسانى است كه از جمود و ايستايى، گريزان و طالب توسعه بخشيدن به اطلاعات و توانمندىهاى خويش و جوياى پيشرفتند. در اين مرحله پژوهشگر دانشمند به دنبال اين است كه بداند اين قانون نو يافته با كدام قوانين ديگر تحت يك قانون عامتر ساماندهى مىشود؟ به بيان ديگر او بايد يك نسبت احتمالى از ميان نسبتهاى چهارگانه را كه مىتواند ميان آنها برقرار باشد بررسى و آن را كشف كند كه آن نسبت، يا تباين است، يا تساوى يا عموم و خصوص من وجه و يا عموم و خصوص مطلق.
براى درك شفافتر ادوار ششگانه فوق آن را در قالب مثالى مطرح مىكنيم. فرض كنيد يك جامعهشناس مشاهده مىكند كه جامعهاش در اثر گسترش و ظهور منكراتى نظير: قمارخانهها، مشروب فروشىها، مراكز فحشا و غيره به فساد گراييده است، به فكر علاج اين بيمارى اجتماعى مىافتد. براى وصول به اين مقصود او بايد شش مرحله سابق الذكر را بدين ترتيب پشت سر بگذارد.
درآمد و معيشت مردم و نه افزايش آمار سرقت و سارقان.
او با خود مىانديشد كه راه مبارزه با اين ناهنجارى برچيدن بساط قمارخانهها، مراكز فحشا، كابارهها و غيره است و بدين ترتيب مىتوان اين معضل اجتماعى را درمان كرد (فرضيه سازى).
او پس از تفكر فراوان، ملاحظه جوانب كار، ريزبينى فراوان و مطالعه جامع، به اين نتيجه منتهى مىشود كه اين كار، درمان اصولى نيست، چه اينكه تا مردمانى هستند كه بدان اشتغال دارند و مرتكب آن مىشوند، برچيدن اماكن، چاره اصولى نبوده، جنبه صورى پيدا خواهد كرد، زيرا دستاندركاران و مرتكبان اين گونه مفاسد در سطح جامعه پراكنده و غير قابل كنترل هستند، و به صورت مخفيانه و غيره مرتكب آن مىشوند.
در نهايت، اين فرضيه در ذهنش شكل مىگيرد كه شايد درمان حقيقى از طريق آگاهى بخشى ميسر شود، زيرا ارتكاب اعمال زيانبارى از اين قبيل، محصول رشد نايافتگى فكرى مردم است كه در اثر آن، مردم از درك مصالح و مفاسد خويش ناتوان مىگردند و در نهايت لذّات گذرا را بر فرجام و سرنوشت نيك ترجيح مىدهند.
اين فرضيه، مبناى عمل او در انجام زنجيره نظاممندِ تجربه و تفكر گسترده مىشود، از باب تداعى ذهنى افكار و ارتباط امور در تجربه عملى. لذا در اين مرحله در پى كشف آن مىافتد كه چرا منكرات پديد مىآيند؟ چرا استعمار پديد مىآيد؟ چرا كشاورزى وصنعت رو به نابودى مىگذارد؟ چرا آزادىها از ميان مىرود؟ چرا زندانها انباشته مىگردد؟ و از اين سنخ افكار هم نوا، وپژوهشگر به دنبال آن سؤلها كار بر روى آن فرضيه را به صورت تجربى پى مىگيرد.
كار به كشف قانونى مىرسد كه مىگويد: به هر ميزان كه آگاهى مردم كاستى گيرد، به همان نسبت منكرات در جامعه گسترش مىيابد و به اندازهاى كه آگاهى مردم افزايش يابد از دامنه منكرات كاسته مىشود، تا جايى كه از بين مىرود. بنابراين تنها راه اصولى درمان، افزايش سطح آگاهى عمومى است.
اگر پژوهنده جامعه شناس مذكور طالب پيشرفت و توسعه انديشهاش باشد و در صدد گريز از جمود وايستايى در حد همان قانون تازه كشف كرده برآيد، بايد شروع به
سنجش آن با ساير قوانين سياسى، اجتماعى، اقتصادى، عقيده، اخلاق، قوانين مربوط بهآزادىهاى مدنى وقوانين مربوط به حيطه قدرت و غيره كند و از اين رهگذر وحدت، كثرت، تداخل و تباين راه علم و نيز راه عمل آشكار مىشود.
غفلت ورزيدن از اين مرحله سبب مىشود كه گزارههاى علمى و نتايج آزمايشهاى يك پژوهشگر به صورت مجموعهاى پراكنده، فاقد ساختار و بىارتباط باهم درآيد و در نتيجه، نه چشمانداز گستردهاى از آن حاصل مىشود و نه قاعدهاى استوار به وجود مىآيد.
اسلام به تفكر و تدبر و تعقل و تفقه فرمان داده است، گواه اين سخن را كسانى در مىيابند كه در قرآن و روايات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهمالسلام تتبع مىكنند. به برخى از روايات اسلامى اشاره مىكنيم:
حضرت علی عليه السلام می فرمایند: «فى التجارب علم مستأنف(1)دانش نو در تجارب (نو) نهفته است».
همچنین می فرمایند: «قِيمَةُ كُلِّ امْرِئٍ مَا يُحْسِنُهُ(2)مرد را آن بهاست كه بدان نيك داناست (آن ارزى كه مىورزى)».
و در نامهاى به امام حسن عليهالسلام پس از ذكر برخى مسائل اعتقادى مىفرمايند: «...فَإِنْ أَشْكَلَ عَلَيْكَ شَيْءٌ مِنْ ذَلِكَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِكَ فَإِنَّكَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ وَ مَا أَكْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الْأَمْرِ وَ يَتَحَيَّرُ فِيهِ رَأْيُكَ وَ يَضِلُّ فِيهِ بَصَرُكَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِكَ...(3)پس اگر دانستن
چيزى از اين جمله بر تو دشوار آمد، آن را از نادانى خود به حساب آر! چه تو نخست نادان آفريده شدى، سپس دانا گشتى، و چه بسيار است آنچه نمىدانى و در حكم آن سرگردانى و بينشت در آن راه نمىيابد، سپس آن را نيك مىبينى و مىدانى».
ونیز فرمودند: «الْفِكْرُ مِرْآةٌ صَافِيَةٌ...(4)انديشه، آينهاى است شفاف».
«اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعَايَةٍ لاَ عَقْلَ رِوَايَةٍ فَإِنَّ رُوَاةَ الْعِلْمِ كَثِيرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِيلٌ(1)چون حديثى را شنيديد آن را با خرد بسنجيد، نه اينكه بشنويد و روايت كنيد، كه راويان علمبسيارند و به كاربندان آن اندك شمار».
«لاَ عِلْمَ كَالتَّفَكُّرِ وَ لاَ شَرَفَ كَالْعِلْمِ(2)هيچ دانشى مانند تفكر و هيچ شرفى مانند دانش نيست ».
«ما لي أرى الناس إذا قرب إليهم الطعام ليلاً، تكلّفوا إنارة المصابيح ليبصروا ما يدخلون بطونهم، و لا يهتمون بغذاء النفس بأن ينيروا مصابيح ألبابهم بالعلم، ليسلموا من لواحق الجهالة و الذنوب، في إعتقاداتهم و أعمالهم(3)نمىدانم چرا مردم هنگامى كه شبانگاه غذايى نزدشان مىنهند براى مشاهده آنچه مىخواهند در شكمهاى خويش داخل كنند، چراغ مىافروزند و براى تحصيلش خود را به رنج مىاندازند، ولى عنايتى به خوراك جان خويش ندارند، و چراغهاى عقولشان را با شعله علم نمىافروزند، تا از آنچه [از خرافات و نادانى و گناهان] در عقايد و اعمالشان وارد مىشود ايمنى يابند».
«الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَ الْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلاَّ ارْتَحَلَ عَنْهُ(4)علم را با عمل همراه بايد ساخت، پس هركه داند بايد بكار بندد، و علم، عمل را مىخواند، پس اگر پاسخ داد، مىماند، و گرنه روى از او بر مىگرداند».
دانشها براى وصول به پاسخ سؤلهاى خود از ابزارها و شيوههاى خاص به خود كمك مىگيرند كه در ذيل به كليات اين علوم و روشهايشان اشاره مىكنيم:
علوم فلسفى و كلامى از روش فكرى و استدلال عقلى بهره مىگيرند.
علوم تجربى مانند فيزيك و شيمى مبتنى بر روش مشاهده، تجربه مكرر و ثبت منظم جزئيات آنها و تحليل آن دادهها هستند، هرچند - طبق آنچه در ادوار ششگانۀ
روش تحقيق گذشت - علوم تجربى نيز در برخى ويژگىها محتاج فكر و تدبّرند.
پژوهشگر علوم اجتماعى بايد در ملاقاتها و امثال آن بر شايعات و جوسازىهاى مصنوعى اعتماد نكند و از آنها متأثر نشود، بلكه با تكيه بر تيزهوشى خود حقيقت را از امور غيرواقعى تفكيك كند. مثلاً حاكمان خودرأى و مستبد با استفاده از پليس مخفى، خود را بر رسانهها و اماكن و محلهاى تجمع عمومى و با استفاده از سياست زر و زور خود را بر اقشار و تودههاى مردم تحميل مىكنند و اراده آنها را در قبضه خود مىگيرند، و بدين طريق حضور خود را در جامعه پر رنگ نشان مىدهند، در حالى كه چنين نيست. از اينرو پژوهنده بايد اين گونه جوهاى ساختگى را از جوهاى آزاد بازشناسد چرا كه تنها در جوهاى آزاد است كه هرچيزى در حالت طبيعى خود قرار دارد.
اگر محقق در جوى از نوع نخست به تحقيق اشتغال دارد بايد در آمارگيرىها و گفتگوها و مصاحبههاى خود از هر آنچه به نحوى با حاكميت موجود جامعه ارتباط پيدا مىكند، براى وصول به حقيقت پرهيز كند، اگرچه حاكم و دستگاه حكومتش از طريق رسانهها و سياست فريب خود، او را نيز تحت تسلط خويش درآورده باشد، اما در جوهاى آزاد، محقق با آزادى كامل مىتواند به پرسش و آمارگيرى بپردازد.
مثلاً دو شخصى كه در دو فضاى متفاوتى به اين شكل پژوهش مىكنند، مانند دو فردى هستند كه يكى در زمين پر از خار و خاشاك گام مىزند كه بايد در هر لحظه با ملاحظه دقيق مسير، حركت كند تا از خليدن خارها در بدن و لباسش در امان باشد وآن ديگرى در زمينى هموار و بىخس و خار مىرود و روشن است كه چنين كسى نيازمند آنگونه دقت به هنگام حركت نيست.
گاه ديكتاتور حاكم فراتر از آنچه گذشت عمل مىكند. او با خريد رسانهها و وجدانها
و افكار و قلمها و زبانها در خارج از كشور، عملاً شبكهاى براى به دام انداختن ساده لوحان ايجاد مىكند. نشانههاى اين دو گونه فضا روشن و آشكار است. كشورى كه دولتى باطل بر آن حكم مىراند، به صورت تك حزبى اداره مىشود و در آن، فرد مورد تقديس و منزّه از نقد قرار مىگيرد، و حاكم هر چند مدت يك بار انتخاب و جايگزيننمىشود، و از سوى ديگر آزادى مطبوعات، تلويزيون و... وجود ندارد.
در چنين فضايى پژوهشگر بايد بداند كه فضا تلهگذارى شده و آمارها و پرسش نامهها و نمونهسنجىها همگى همان رنگ و بويى را دارند كه حاكم مىخواهد، مگر اينكه پژوهشگر در چنين شرايطى نكتهسنج و تيزهوش باشد و حقايق را به نيكى درك كند. در شرايط معكوس، يعنى جامعهاى كه در آن احزاب متعدد حضور دارند، و افراد، در معرض تقديس و نقد، هستند، عكس اين مسأله صادق است و اين حالت حاكى از سلامت فضاى جامعه و قابل اعتماد بودن آن است.
در استناد به مدارك و اسناد نيز بايد درست از نادرست تفكيك شود. كاوش در خط، ورق، نشر، زمان و مكان نگارش، صحت و سقم اسناد را روشن مىكند. مثلاً آنچه توسط اطرافيان و نزديكان حاكم مستبد ساخته و پرداخته مىشود، ارزش سندى ندارد، بر خلاف آنچه كه در فضاى پاك نگاشته و ثبت شده باشد از ارزش برخوردار است. همچنين لازم است كه تاريخ تنظيم اسناد و ساير موارد نيز مورد بررسى قرار گيرد تا مشخص شود كه - مثلاً - آيا تاريخ صحيح تنظيم يك سند همان است كه در آن سند مكتوب است و يا خير.
خداى سبحان آدمى را موجودى آميخته از جسم و نفس آفريده است و هر يك از اين دو بخش را خواستها و مقتضياتى است. خوردن، پوشيدن، مسكن، رفاه و مانند آن، خواستههاى جسم، و دانش، ادب، فضائل و در اجتماع بودن و امثال آن مقتضيات نفس انسانند.
خالق جهان هم نيازهاى او را فراهم كرده، خواه نيازمندىهايى باشد كه در محدوده تحصيل و تلاش او نيست، مانند هوا، زمين و خواه جز آن. از سوى ديگر با قوانين آسمانى تكليف او را در همه حركات، سكنات و افكارش معين و معلوم كرده است. درست مثل سازنده يك كارگاه كه هم ملزومات كار در آن جا را فراهم و هم قوانين كار در آن جا را معين نموده باشد.
پس در آفرينش، ميان نيازمندىهاى انسان و قوانين حاكم بر زندگى او تعادل برقرار گرديده است، به گونهاى كه هرگونه انحراف از آن قوانين زوال و هلاكت را به دنبال خواهد داشت و از اينرو قرآن كريم مىفرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكا...»(1)«و هركس از ياد من رويگردان شود، زندگى [سخت و ]تنگى خواهد داشت».
ونیز می فرماید: «... وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتِى كانَتْ عَلَيْهِمْ...»(2)«و بارهاى سنگين
و زنجيرهايى را كه بر آنها بود، از [دوش وگردن ]آنان بر مىدارد».
«فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً * يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً * وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍوَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً»(1)«و گفتم: از پروردگارتان آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است، [تا] بر شما از آسمان باران پى در پى فرستد، و شما را با اموال و فرزندان يارى كند و برايتان باغها قرار دهد و نهرها براى شما پديدآورد».
به يقين پشت كردن به قوانين درست [آسمانى] آدمى را به بنبست مىكشاند، زيرا كسى كه در راهى مسدود حركت كند با ديوار برخورد خواهد كرد. همچنين پيروى از سنتهاى غير الهى هم باعث سنگينى بار زندگى بر دوش نفس آدمى مىشود، (اصرهم = بارهاى سنگين) و هم بر اعضا و جوارح و وجود او فشار مىآورد. (والأغلال التى كانت عليهم = و زنجيرهايى را كه بر آنها بود). در نقطه مقابل همو مىتواند با حركت در راه خدا كه همان استغفار حقيقى است به جبران مافات بپردازد، (إنّه كان غفّاراً = كه او بسيار آمرزنده است)، همانگونه كه بيمار با آشاميدن دارو سلامت خويش را باز مىيابد. آنگاه كه انسانها در راه خدا حركت كنند، و با تعاون و همكارى به كشاورزى، ايجاد نهرها، بازرگانى، صنعت، ازدواج و زاد و ولد بپردازند، بارش باران فزونى مىگيرد، چه اينكه بارش بارانها در اثر فراوانى آبهاى روى زمين است. آنگاه ثروتها افزون مىشود و نسل آنها فراوان مىگردد و بوستانها و نهرها پديد مىآيد.
آيات سهگانه فوق در مقام بيان پيامدهاى طبيعى حركت يا عدم حركت در مسير قوانين درست الهى است كه خداى سبحان آنها را وضع فرموده است، علاوه بر اين، به امور غيبى و ماوراى طبيعى كه به دست بارى تعالى انجام مىگردد نيز اشاره شده است.
روشن باشد كه چرخش حيات معلول دو عامل است: يكى قوانين طبيعى كه پروردگار در هستى به وديعت نهاده همانند كارگاهى كه در پرتو قوانين مربوطه فعال است و ديگرى پديدههاى ماوراى مادى كه خداى منان بدون به كار انداختن اسباب ظاهرى مادى،
1) . سوره نوح، آيههاى 10 تا 12.
ايجادشان مىكند، بسان مديريت فكرى مهندسى كه آن را به كار مىاندازد.
سخن كسانى كه معتقدند انسان نخستين منشعب از نسل يكى از گونههاى حيوانى بوده، و نيز كسانى كه به سوسياليسم اوليه معتقدند و مىپندارند كه جامعه در خدمتاقتصاد است و اصولاً اقتصاد، زيربناى همه قوانين، نظامات، اخلاق، آداب و امثال آن است، نه تنها بر اساس دليل يا ادله استوار ابراز نشده، بلكه در گام به گام ادعاهايشان دلايلى استوار بر خلاف آن وجود دارد.
بشر، آفريدهاى اجتماعى است و اينگونه نيست كه تنها نيازمندىهاى مادى و جسمى، او را به جامعه متصل كرده باشد، بلكه وابستگىها و احتياجات روانى او نيز در متن جامعه تأمين مىشود، بدين معنا كه هر انسانى با انسانهاى ديگر پيرامون خود انس مىگيرد و رابطه ايجاد مىكند و از فقدانشان بيمناك مىشود. كنشهاى انسانى چه ميان دو فرد و چه ميان دو جامعه و يا ميان فرد وجامعه، يا مثبت است كه آن را ارتباط متقابل (همگرايى) مىناميم، و يا منفى است كه از هم گسيختگى خوانيم.
ارتباط متقابل (همگرايى) دو گونه است:
اگر همگرايى بر اساس هدف مشترك باشد نه به خاطر تشابه و يكرنگى، آن را همگرايى هدفمند مىنامند.
اگر به خاطر تشابه برآمده از يگانگى فرهنگى در زمينههاى: اخلاقى، آداب، دين و رسوم اجتماعى باشد اينگونه همگرايى را همگرايى اجتماعى مىنامند.
از هم گسيختگى كه از جدايى دو فرد يا دو جامعه پديد مىآيد نيز سه نوع است:
گاه گسيختگى بدان جهت رخ مىدهد كه هر يك از طرفين مىخواهد به تنهايى و پيش از ديگران به هدف برسد، و با وجود اين انگيزه، دست به اقدامات تخريبى براى عقب نگاهداشتن طرف ديگر نمىزند، مانند مسابقه اسبدوانى. اينگونه از همگسيختگى را مسابقه نام مىنهند، زيرا هر يك در رسيدن به هدف قصد سبقت از ديگران را دارد.
گاه گسيختگى ويژگىهاى نوع اول را دارد، با اين فرق كه طرفين دست به
اقدامات تخريبى مىزنند كه اين اقدامات براى خود اثر مثبت و براى طرف مقابل اثر منفى دارد. در
اين صورت، گسيختگى را رقابت مىنامند، مانند رقابت بازرگانان و صاحبان ديگر حرفهها.
وانگهى همگرايى و از هم گسيختگى هر دو غالباً به مسالمت، يعنى همزيستى صلحآميز اجتماعى ميان دو فرد يا دو جامعه منتهى مىشود.
در همگرايى اگر مسالمت در اثر پيروزى يك طرف بر ديگرى و تسليم شدن آن طرف ديگر باشد، در اين حالت يكى پيوسته فرمان خواهد داد و ديگرى پيوسته مجبور به اطاعت خواهد بود. اينگونه مسالمت از نوع فرماندهى - فرمانبردارى خواهد بود و ساير صور آن را توافق اجتماعى مىنامند. در توافق اجتماعى، يا حق بايسته هر يك از طرفين تمام و كمال داده و مراعات مىگردد و يا نه، كه به ترتيب آنها را توافق اجتماعى عادلانه و ناعادلانه مىنامند. مثلاً در تقسيم يك نهر ميان دو روستا كه جمعيت يكى دو برابر ديگرى باشد، اگر به هركدام نيمى از نهر اختصاص داده شود، آن توافق ناعادلانه و اگر به تناسب جمعيت، به روستاى پرجمعيتتر دو سوم آن نهر تعلق بگيرد، توافق عادلانه خواهد بود. با توضيح فوق، روشن
مىشود كه نسبت ميان واژههاى توافق و عدالت، عموم و خصوص من وجه خواهد بود.
ممكن است همه انواع مسالمت يا با رضايت درونى طرفين انجام شود، يا بدون آن. قسم اول پر اهميتترين آنهاست، چرا كه اجبار و الزام دوام نمىيابد و ديرى نمىپايد. رضايت باطنى آنگاه قرين مسالمت مىشود كه اجرا طبق اصول نظرى پذيرفته شده آن ها باشد.
به ديگر سخن، نظام ايجاد شده، با ايدئولژى طرفين تطبيق كند كه در غير اين صورت، ميان نظامِ ناسازگار و اصول مقبوله، چالش پنهان ايجاد شده، تدريجاً اين نزاع علنى مىشود. مثلاً اگر در شريعت اسلامى تدبيرى اتخاذ شده كه انتخاب رهبر جامعه به شكل
مشورتى باشد، آنگاه اگر حاكمى ديكتاتور زمام امور را در دست بگيرد و خود را بر مردم تحميل كند، اينجاست كه ميان عقايد مردم و نظام سياسى برخورد و درگيرى رخ خواهد داد و در نهايت، به از هم گسيختگى منجر مىشود و لذا گفتهاند: بهترين و پايدارترين نوع رهبرى و حكومت آن است كه از متن تودهها برآمده باشد.
سخن در زمينه اقتصاد نيز اينگونه است. حال اگر اقتصاد اسلامى حد فاصل اقتصاد افراطى سرمايهدارى و تفريطى كمونيستى است، پس بايد به دنبال يك سيستم اقتصادى ميانه بود كه سالم و قابل انطباق با واقعيّات جامعه اسلامى باشد.اقتصاد متمايل به يكى از دو سوى سرمايهدارى يا كمونيستى بسترساز زد و خورد ميان اصول ايدئولژيكى جامعه و نظام جارى ايجاد شده، مىگردد و در نهايت تعارض و از هم گسيختگى ايجاد مىشود. مقوله فرهنگ و ساير مقولات نيز از اين قاعده مستثنا نيست.
صلحى كه در پايان ستيزها پديد مىآيد غالباً محصول تلاش مصلحان است و پس از آن پديد مىآيد كه طرفين نزاع از نظر روانى آمادگى صلح را يافته باشند و تا زمانى كه آدمى اسير غرور خويش باشد، مىپندارد كه مىتواند به تنهايى و با ستيز، حريف را از ميدان بيرون كند، لكن پس از آنكه دشمنى و ستيز را آزمود با اين واقعيت مواجه مىشود كه اين شيوه نه تنها به سود او نبوده، بلكه ضريب زيادى از انرژى مفيد او را ضايع كرده و علاوه بر آن آوازه نيك و اعتبار وى را نيز مخدوش ساخته است، و مىفهمد كه اگر آن انرژى و آوازه نيك را دستمايه سازندگى مىكرد، براى وى سودمندتر مىبود.
پديدار شدن اين نگاه تازه در طرفين، فضايى مناسب براى شروع يك همزيستى مسالمت آميز مىآفريند و در اين مقطع است كه يك مصلح مىتواند فعاليت خويش را با تعيين شروطى به منظور نزديك كردن ديدگاههاى طرفين آغاز كند.
توافق ميان دو سوى درگيرى داراى چند وجه است كه عبارتند از: آتش بس، پيمان عدم تعرض، صلح، ادغام اجتماعى. آتش بس به معناى پايان جنگ است، و پيمان عدم تعرض بدين معنى است كه هر يك از طرفين متعهد مىشود دست به اقدامات تعرض آميز و خصمانه عليه ديگرى نزند، پيمان صلح بدين معنى است كه پس از عقد، آن طرفين مانند دو برادر در كنار يكديگر زندگى خواهند كرد و آخرين مرحله توافق، ادغام و اتحاد اجتماعى نام دارد كه در آن هر دو گروه متحد و يكى مىشوند.
اسلام مسلمانان را به برقرارى صلح حتى با دشمنان تشويق و ترغيب مىكند.
در قرآن كريم مىخوانيم:
«...ادْفَعْ بِالَّتِى هِى أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِى حَمِيمٌ * وَ ما يُلَقَّاها إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَما يُلَقَّاها إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»(1)«[بدى را] با نيكى دفع كن، آنگاه كسى كه ميان تو و ميان او دشمنى است، گويى دوستى يكدل مىگردد. و اين [خصلت] را جز كسانى كه شكيبا بودهاند نمىيابند و آن را جز صاحب بهرهاى بزرگ [از تقوى و ايمان] نخواهد يافت».
«وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ...»(2)«و اگر به صلح گراييدند، تو [نيز ]بدان گراى و بر خدا توكل كن».
و نيز: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ»(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همگى در صلح و آشتى درآييد، و از گامهاى شيطان پيروى نكنيد».
در اينباره در دعاى مكارم الاخلاق امام سجاد عليهالسلام مىفرمايند: «أللهم صلّ على محمد و آله، و سدّدني لأن أعارض من غشّني بالنصح، و أجزي من هجرني بالبرّ، و أثيب من حرمني بالبذل، و أكافئ من قطعني بالصلة، و أخالف من اغتابني بحسن الذكر، و أن أشكر الحسنة و أغضي عن السيئة(4)بار خدايا! بر محمد و آل او درود فرست و مرا توفيق ده تا با كسى كه بدخواه من است با خيرخواهى مقابله كنم، و كسى كه مرا ترك گفته با نيكى جزا دهم، و كسى كه از من دريغ كرده، با عطا پاداش دهم، و با آن كه با من قطع رابطه كرده، با صلهرحم مقابله كنم، و بر خلاف آن كه مرا غيبت گفته، به نيكىاش ياد كنم و نيكى را سپاس گفته بر بدى چشم بپوشم».
ممكن است كسى آيه ذيل را نقضى بر صلحخواهى اسلام تلقى كند، آن جا كه مىفرمايد: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»(5)«محمد صلىاللهعليهوآله پيامبر خداست، و كسانى كه با اويند بر كافران، سختگير [و] با همديگر مهربانند».
پاسخ اين است كه آرى، چنين چيزى در اسلام وجود دارد، لكن براى بالاترين درجه ضرورت است، درست مانند يك عمل جراحى خطرناك كه تنها در بالاترين درجه ضرورت و ناچارى بدان اقدام مىشود، و لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهمالسلام همواره در كاستن از اسباب دشمنى و ستيز و نيز محدود كردن آنها سعى داشتهاند. مثلاً در روز فتح مكه، آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر همه دشمنان سرسخت خويش پيروز شدند، با شعار خالد بنوليد كه در ميان سپاه اسلام ندا داده بود كه: «اليوم يوم الملحمة؛ امروز روز كشتارى عظيم است» فرمودند: «لا بل اليوم يوم المرحمة؛ خير، بلكه امروز روز نرمدلى و عطوفت است».
پيامبر صلىاللهعليهوآله سپس خطاب به اسيران فرمودند: «إذهبوا فأنتم الطلقاء(1)برويد كه شما آزاد شدگانيد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز در جنگ صفين آبراهى را كه در اختيار داشت بر دشمنان خود نبست و به آنان آب داد. امام حسين عليهالسلامفرزند بزرگوارش نيز در كربلا چنين كرده و از اين دست برخوردها در سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله فراوان است.
تشكيل يك گروه گاه به صورت ارادى است، يعنى اعضا آگاهانه و با اراده ويژه و با برنامهريزى قبلى آن را ايجاد مىكنند و يا صورتى غير ارادى دارد، يعنى همگرايى اعضا با قصد خاص و طراحى قبلى رخ نداده است.
گروههاى از نوع نخست را گروههاى رسمى مىنامند، مانند مجموعه اعضاى دولت كه با قصد و برنامهريزى قبلى گروهى را سامان مىدهند، تا وظيفه حفظ و عدالت و پيشبرد كشور را به عهده بگيرد. گروههاى نوع دوم گروههاى غير ارادى هستند، مانند جمعيّتى كه مردم يك شهر يا روستا را تشكيل مىدهند.
گروههاى ارادى و غير ارادى هر دو گاه عمرى دراز دارند و گاه كوتاه. مثالهاى فوق، نمونه گروههاى با عمر درازند، و نمونه گروههاى ارادىِ كوتاه مدت، راهپيمايىهاى از قبل برنامهريزى شدهاند كه البته تنها با پشتيبانى فرد يا افرادى اداره مىشوند و به انجام
1) . كافى، ج 3، ص 512.
مىرسند. نمونه گروههاى غير ارادىِ كوتاهمدت اقدامهاى كوركورانه و بىبرنامه است،مانند ايام گرانى و قطحى كه عدهاى براى خريد نان به يك نانوايى مىروند و با نبود ياكمبود نان مواجه مىشوند و در اثر گرسنگى و فشار و به منظور درخواست نان، ناگهان به سر دادن شعار و راهپيمايى مىپردازند.
گروهها در تقسيمى ديگر به اوليه و ثانويه تقسيم مىشوند. گروههاى اوليه يا ابتدايى و طبيعىاند، مانند مجموعه افراد يك خانواده و يا غير طبيعى و ثانويهاند، مانند مجموعه كودكانى كه براى بازى كنار هم جمع مىشوند.
گروههاى ثانويه مجموعههايى هستند كه بر اساس هدفى خاص تشكيل يافته واعضايش بخشى از فعاليتهاى خود را در چارچوب آن انجام مىدهند و در اختيار آن هستند، مانند: گروههاى فرهنگى، صنعتى، اقتصادى و غيره.
در تقسيمى ديگر مىگوييم: گاه ماهيت يك گروه اقتضا مىكند كه اعضايش در كنار هم و چهره به چهره باشند، مانند اعضاى يك خانواده و يا يك تيم بازى، و گاه چنين اقتضايى ندارد، مانند اعضاى شركتها و سهامداران كه اصولاً ميان آنها برخوردى وجود ندارد، و هر عضو تنها با دفترى سر و كار دارد كه به منظور مراجعات اعضا به آن شركت يا سهامگذارى تأسيس شده است.
در تقسيمى ديگر گروهها به گروههاى منسجم و هماهنگ و نامنسجم ناهماهنگ تقسيم مىشوند. اعضاى گروه نخست در محيطهايى همسان پرورش يافتهاند و لذا عرف و عادت و عملها و عكس العملهايى مشابه دارند و اعضاى گروه دوم به خاطر پرورش يافتن در فضاهاى متفاوت اينگونه نيستند.
مثلاً كسى كه در محيط جنگزده و در بيشه رشد كرده باشد، با ديدن حيوانى درنده، به سويش هجوم مىبرد، ولى كسى كه در شهر پرورش يافته باشد، با ديدن آن فرار مىكند. حال اگر يكى از اعضاى گروههاى هماهنگ، اعضاى همگروه خود را در حال حمله يا فرار ببيند، علت واكنش اين عمل آن عضو يا اعضا را در مىيابد و اتفاق را حدس مىزند، در صورتى كه عضو گروه نامنسجم و ناهماهنگ نمىتواند رفتار ديگر افراد گروه اجتماعى را تحليل كند و منشها و علت واكنشهاى آنها را بفهمد.
يك گروه نسبت به اعضايش، خودى و در مقايسه با غير ايشان، غير خودى نام مىگيرد خواه آن غير، افرادى پراكنده و تشكل نايافته بوده، و خواه اعضاى گروههاى ديگر باشند. اعضاى هسته مركزى گروه را اعضاى اصلى و اعضاى رده دوم را اعضاى فرعى مىنامند.
در تقسيم ديگرى افراد به عضو تشكيلات و هواداران تقسيم مىشوند. هواداران و طرفداران، اعضاى رسمى گروه را تشكيل نمىدهند، بلكه آنان علاقمندانى هستند كه به گروه كمك مالى و از آن دفاع مىكنند و به تبليغ و ترويج آن علاقه نشان مىدهند. در مقابل، آن گاه كه گروه نيازمند جذب اعضاى رسمى جديد براى تشكيلات باشد، اعضا را ترجيحاً از ميان آنان برمىگزيند.
گاه رابطه ميان اعضاى گروه رابطه خونى و پيوند خويشاوندى است كه در اين صورت آن را خاندان و مانند آن مىنامند و گاه عامل پيوند اعضاى گروه، چيز ديگرى است كه شاخصه اصلى چنين گروههايى آرا و عقايدى است كه افراد گروه به سوى آن راهنمايى شده، آن را مىپذيرند و اين عقايد عامل بقاى گروه و پيشرفت آن براى رسيدن به اهدافش است.
سپس نوبت به گروههاى فعال جامعه مىرسد كه هر يك از بعد و جنبهاى، مهم به شمار مىرود و به فعاليتى متناسب مىپردازد، مانند فعاليت احزاب در مسائل سياسى و جامعه پزشكان در مسائل پزشكى و... اين حركت غالباً به صورت ديالكتيكى صورت مىگيرد، يعنى گروه حركت ويژهاى را با كم و كيف خاصى در افراد عضو ايجاد مىكند و در مقابل افراد نيز تحت تأثير تشويق گروه هر يك به فرا خور حال خود در قبال گروه، واكنش نشان مىدهند كه حاصل آن، ايجاد شور و جنبش بيشترى است. دور بعدى كنش با ضرب آهنگ قوىترى از سوى گروه انجام مىگيرد و اعضا را وادار به واكنشهاى فعالترى مىكند و اين كنش، و واكنش دورهاى به همين ترتيب ادامه مىيابد.
اين اتفاق هم در گروههاى سازمان يافته برخوردار از اهداف بلندمدت رخ مىدهد و هم در گروههاى خودجوش كه بر حسب اتفاق و براى وصول به هدفى نزديك شكل مىگيرند، مانند تجمع براى ديدن نمايش يا خوردن غذا يا رفتن به مسافرت و مانند آن.
زمانى كه گروه هرج و مرج طلب شده، به ويرانى بپردازد، چنين حالتى را شورش مىنامند.
جداى از معانى گذشته، اصطلاح گروه، معناى ديگرى نيز دارد. در اين معنا مجموعه افرادى كه در يك امر نيك يا بد مشترك باشند، گروه ناميده مىشوند، هرچند ميان آنها هيچگونه ارتباط و پيوندى نباشد، مانند گروه قاچاقچيان، سارقان، فقرا، نويسندگان و غيره.
در زبان عربى ميان دو اصطلاح «جمعيت» و «جماعت» تفاوت مىگذارند، هرچند از يك ماده و واقعاً مترادفند. مثلاً به گروهى كه اعضاى آن در ارتباط متقابل با يكديگرند تا به كار تأليف يا نشر اقدام كنند، «جمعيت» مىگويند و در نقطه مقابل، از گروهى كه اعضايش پراكنده و سازمان نايافتهاند به «جماعت» تعبير مىشود.
از ديرباز چنين رايج شده كه به گروههاى سياسى احزاب بگويند، اما در معناى لغوى حزب اعم از گروههاى سياسى است، چه اين كه در زبان عربى، هرگونه تجمعى را حزبمىنامند، هرچند ميان اعضايش پيوندى متقابل و نزديك مانند آنچه در انجمنها ديده مىشود وجود نداشته باشد. خداى سبحان مىفرمايد:
«وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤمِنُونَ الأَحْزابَ...»(1)«و چون مؤنان دستههاى دشمن را ديدند».
«...أَلا إِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(2)«بدانيد حزب خداست كه رستگارانند».
«...كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ»(3)
سوره مؤنون، آيه 53.
«هر گروه به آنچه نزدشان بود، دل خوش كردند».همچنين جماعت «هيئت» خوانده مىشود، نه حزب و جمعيت، مانند «هيئت دولت»، «هيئت حسينى» و جز آن و عكس اين مطلب نيز صادق است.
كلمه جمهور غالباً بر توده مردم، اطلاق مىشود و آن زمانى است كه بخواهند اراده و خواست ويژه مردم را در موضوع خاصى منعكس كنند، مثلاً مىگويند: جمهور (توده)
مردم به فلان چيز تمايل و علاقهاى ندارد، يا جمهور مردم فلان كانديدا را مىخواهند. گاه به بخشهايى از توده مردم نيز جمهور گفته مىشود كه در اين اطلاق، جمهور با كلمه جماهير جمع بسته مىشود، و گاه همه بخشها و اقشار مردم من حيث المجموع در نظر گرفته مىشوند و يكجا از آنها به جمهور تعبير مىكنند. از آنجا كه به يك بخشى از توده مردم نيز مىتوان جمهور گفت، بالطبع بايد صحيح باشد كه به گروههاى خاص نيز جمهور اطلاق شود، مانند جمهور فقرا، جمهور بىكاران يا جمهور كشاورزان و... .
دو واژه امت و ملت به گروه بزرگى از مردم اطلاق مىشود با اين تفاوت كه واژه امت مفهوم مكتب و ايدهاى را به همراه دارد و كلمه ملت به اعتبار خود جمع صرفا مفهوم گروه را داراست و خداى متعال دو واژه امت و ملت را در قرآن آورده، مىفرمايد: «وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً...»(1)«و اين امت شما امت واحدى است». «...وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ...»(2)«و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم».
از اينرو، اصطلاح «امتهاى اسلامى» نادرست است و به جاى آن بايد از اصطلاح «ملتهاى جهان اسلام» استفاده كرد، زيرا مردمان جهان اسلام هرچند گونههايى مختلفند، لكن همگى يك امت را تشكيل مىدهند.
گروههاى با اهداف درازمدت مانند گروههاى: اقتصادى، فرهنگى و امثال آن كه داراى نظم و ضوابط تعريفشده و متقابل بين اعضا و كاركرد ويژهاى هستند، سازمان نامیده می شوند.
جامعه مركّب از مردم فراوانى است كه غالباً از سازمانها، گروهها، جمعيتها و مؤسات برخوردار مىباشد، خواه رسمى و خواه غير رسمى، و هر اجتماعى از اخلاق اجتماعى، آداب و رسوم اجتماعى، ميثاقهاى اجتماعى، قوانين اجتماعى، ميراثهاى اجتماعى، شعائر اجتماعى و مقرّرات اجتماعى برخوردار است كه به ترتيب زير تعريف مىشوند:
اخلاق اجتماعى بيانگر صفات روحى يك جامعه است، مانند سخاوتمندى، بخلورزى، شجاعت، ترس، مهماندوستى يا ميهمان گريزى.
آداب و رسوم اجتماعى حاكى از عادات يك جامعه در امور مختلف، مانند معمارى و خانهسازى سنتى، سازش و امنيت، ديدار و همنشينى با يكديگر، صله ارحام، سبك پوشش و مواردى از اين دست است.
ميثاقهاى اجتماعى قوانينى است كه به صورت پيمانهايى ميان گروه بزرگى از يك جامعه با گروه يا گروههاى ديگر از همان جامعه يا جامعهاى ديگر منعقد مىشود.
قوانين اجتماعى قوانينى است كه در جامعه به هنگام معاملات، ازدواج، تقسيم ارث و منازعات مراعات مىشود و در صورتى كه كسى از آن تخلف كند مجازاتش مىكنند.
ميراثهاى اجتماعى آداب، رسوم و امورى از اين قبيل است كه جامعه از نياكانش به ارث برده.
شعائر اجتماعى، كنشها يا واكنشهايى است كه مردم يك جامعه در زمانهاى خاصى و بر اساس اعتقاداتشان بدان مىپردازند.
مقررات اجتماعى قوانينى است كه عرف جامعه مراعات آنها را نيك مىبيند، اما بدان پايه از اهميت نمىرسد كه متخلّف از آن را مجازات كند، ولى فرد متخلّف درصورتى كه يك بار از انجام آنها سر باز زده باشد غيرطبيعى و استثنايى خوانده مىشود و در صورت تكرار و استمرار و اصرار بر تخلّف منحرفش مىنامند.
نا آرامى، آشوب و هيجانى كه در يك زمان، بخش وسيعى از مردم را فرا گيرد، هرچند زود فروكش كند، «آشفتگى اجتماعى» نام دارد و چنانكه به كندى فروكش كند، «اراده اجتماعى» خوانده مىشود. آنگاه كه ناآرامى و جنبش با هرج و مرج و رفتارهاى غير عادى همراه گردد به آن «جنون اجتماعى» اطلاق مىگردد. اگر منشأ آن حركت، حادثه غير مترقبه مخوفى مانند سيل، زلزله و يا جنگ ناگهانى باشد، به آن «وحشت اجتماعى» اطلاق می گردد.
روابطى كه بر آحاد يك جامعه حاكم بوده، از آنها تعبير به: نظامات، آيينها، قوانين،
اخلاقيات، روابط و مانند آن مىشود و در صورتى كه مشروعيت روابط فوق، آسمانى و الهى باشد از آن تعبير به دين مىشود.
رابطه فرد با جامعه را از آينه كلمات حضرت على عليهالسلام در نهج البلاغه ببينيم. ايشان در وصيتى به امام حسن و امام حسين عليهماالسلاممىفرمايند: «أُوصِيكُمَا وَجَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ وَ صَلاَحِ ذَاتِ بَيْنِكُمْ فَإِنِّي سَمِعْتُ جَدَّكُمَا صلىاللهعليهوآله يَقُولُ: صَلاَحُ ذَاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عَامَّةِ الصَّلاَةِ وَ الصِّيَامِ(1)شما و همه فرزندانم و كسانم و هركس كه نامه من به او مىرسد را سفارش مىكنم به ترس از خدا و انتظام كارها، و آشتى بين مردم، كه من از جد
شما صلىاللهعليهوآلهشنيدم كه مىگفت: اصلاح ذات البين بهتر است از عموم نماز و روزه».
و در ادامه مىفرمايند: «...وَ عَلَيْكُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ وَ إِيَّاكُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ(2)بر شما باد پيوند با يكديگر و بخشش به يكديگر، و زنهار از پشت كردن به يكديگر».
و نيز در جايى ديگر مىفرمايند: «وَ إِنَّمَا أَنْتُمْ إِخْوَانٌ عَلَى دِينِ اللَّهِ مَا فَرَّقَ بَيْنَكُمْ إِلاَّ خُبْثُ السَّرَائِرِ وَ سُوءُ الضَّمَائِرِ فَلاَ تَوَازَرُونَ وَ لاَ تَنَاصَحُونَ وَ لاَ تَبَاذَلُونَ وَ لاَ تَوَادُّونَ ... وَ مَا يَمْنَعُ أَحَدَكُمْ أَنْ يَسْتَقْبِلَ أَخَاهُ بِمَا يَخَافُ مِنْ عَيْبِهِ إِلاَّ مَخَافَةُ أَنْ يَسْتَقْبِلَهُ بِمِثْلِهِ...(3)همانا شما برادران دينى يكديگريد، چيزى شما را از هم جدا نكرده، جز درون پليد و نهاد بد. نه يكديگر را يارىمىكنيد، نه خيرخواه هميد، نه به يكديگر چيزى مىبخشيد، و نه با هم دوستى مىورزيد. چيزى شما را باز نمىدارد، از آن كه عيب برادر دينى خود را كه از آن بيم دارد روياروى او بگوييد، جز آنكه مىترسيد، او همان عيب را كه در شماست به رختان آرد».
«فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدِ امْتَنَّ عَلَى جَمَاعَةِ هَذِهِ الْأُمَّةِ فِيمَا عَقَدَ بَيْنَهُمْ مِنْ حَبْلِ هَذِهِ الْأُلْفَةِ الَّتِي يَنْتَقِلُونَ فِي ظِلِّهَا وَ يَأْوُونَ إِلَى كَنَفِهَا بِنِعْمَةٍ لاَ يَعْرِفُ أَحَدٌ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ لَهَا قِيمَةً لِأَنَّهَا أَرْجَحُ مِنْ كُلِّ ثَمَنٍ وَ أَجَلُّ مِنْ كُلِّ خَطَرٍ(4)همانا خداى سبحان بر جماعت اين امت مسلمان منّت نهاد و به اُلفت، آنان را با يكديگر پيوند داد، پيوندى كه در سايه آن سفر كنند، و در پناه آن بيارامند. نعمتى
[را بر اين امت ارزانى داشت] كه هيچ يك از آفريدگان نمىتواند قيمتى براى آن بگذارد، چه اينكه آن نعمت از هر بهايى برتر و از هر رتبت و منزلتى گرانقدرتر است».
«وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَةَ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ كَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ(1)و با جماعت همراه شويد، كه دست خدا همراه جماعت است و از تفرقه بپرهيزيد [كه موجب آفت است]. آن كه از جمع مسلمانان به يك سو شود، بهره شيطان است، چنانكه گوسفند چون از گلّه دور ماند، نصيب گرگ خواهد شد».
«...وَ الْزَمُوا مَا عُقِدَ عَلَيْهِ حَبْلُ الْجَمَاعَةِ وَ بُنِيَتْ عَلَيْهِ أَرْكَانُ الطَّاعَةِ...(2)بپيونديد بدانچه رشته جماعت بدان گره خورده و اركان طاعت بر آن پايدار است».
«...فَإِيَّاكُمْ وَ التَّلَوُّنَ فِي دِينِ اللَّهِ فَإِنَّ جَمَاعَةً فِيمَا تَكْرَهُونَ مِنَ الْحَقِّ خَيْرٌ مِنْ فُرْقَةٍ فِيمَا تُحِبُّونَ مِنَ الْبَاطِلِ وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَيْراً مِمَّنْ مَضَى وَ لاَ مِمَّنْ بَقِيَ(3)پس در دين خود از گونهگون شدن و ناپايدار ماندن بپرهيزيد كه همراه جماعت بودن در حقّى كه آن را خوش نمىداريد، از پراكنده شدن به خاطر باطلى كه آن را دوست مىداريد بهتر است، و همانا خداى سبحان به مردمى كه راه جدايى و تفرقه پيموده و بپيمايند خيرى نبخشيده، و نخواهد بخشيد و اين سنت خدا در گذشتگان و آيندگان است».
«فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانُوا حَيْثُ كَانَتِ الْأَمْلاَءُ مُجْتَمِعَةً وَ الْأَهْوَاءُ مُؤتَلِفَةً وَ الْقُلُوبُ مُعْتَدِلَةً وَ الْأَيْدِي مُتَرَادِفَةً وَ السُّيُوفُ مُتَنَاصِرَةً وَ الْبَصَائِرُ نَافِذَةً وَ الْعَزَائِمُ وَاحِدَةً أَ لَمْ يَكُونُوا أَرْبَاباً فِي أَقْطَارِ الْأَرَضِينَوَمُلُوكاً عَلَى رِقَابِ الْعَالَمِينَ فَانْظُرُوا إِلَى مَا صَارُوا إِلَيْهِ فِي آخِرِ أُمُورِهِمْ حِينَ وَقَعَتِ الْفُرْقَةُ وَ تَشَتَّتَتِ الْأُلْفَةُ وَ اخْتَلَفَتِ الْكَلِمَةُ وَ الْأَفْئِدَةُ وَ تَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِينَ وَ تَفَرَّقُوا مُتَحَارِبِينَ...(4)پس بنگريد چه سان بودند، آنگاه كه گروههايى به هم پيوسته بودند، و همگان را يك آرزو بود، و دلها به عدالت گراييده و دستها يكدگر را مددكار و شمشيرها در يارى يكديگر، بينشها نافذ و ارادهها در پى يك چيز تاخته، آيا آنان مهتران سراسر زمين نبودند و بر جهانيان پادشاهى نمىنمودند؟ پس بنگريد كه پايان كارشان به كجا كشيد، چون ميانشان جدايى افتاد، و
الفت به پراكندگى انجاميد، و سخنها و دلهاشان گونهگون گرديد، از هم جدا شدند، و آنگاه به شعبههاى مختلف تقسيم شدند و در تفرقه به جنگ باهم برخاستند».
جامعه با انحراف خود، به كانون رذايل اخلاقى وعملى بدل مىشود، چه اينكه جامعه در درستى يا انحراف افراد و گروهها به منزله منبع فشار به سوى جلو محسوب مىشود و تفرقه يكى از پيامدهاى جوامع منحرف است. اگر جامعه در مسير درست باشد، افراد و گروهها در مسير سازندگى گام بر مىدارند و در نتيجه مؤسات سازنده، جمعيتهاى خيريه، و سازمانهاى فعال در راه پيشرفت پديد مىآيند.
آنها حداكثر نيروهاى ممكن را جذب مىكنند و جامعه به بركت آنها سرشار از فضيلت مىشود و راه ارتقا، پيشرفت و طى مدارج كمال را در پيش مىگيرد، اما اگر جامعه منحرف باشد، رو به تجزيه و تلاشى مىگذارد، بيكارى گسترش مىيابد و جهل فراگير مىشود، فردگرايى رواج مىيابد و مركز ايستايى و واپسگرايى شده، مملوّ از فساد و تباهى مىگردد.
در مورد اختلاف آرا و چندگونگى اجتهاد، بايد ميان تفرقه آرا و اختلاف نظر تفكيك كرد، زيرا پديده اول مذموم و پديده دوم امرى ممدوح است، اما براى يافتن نتيجه واحد و اتفاقنظر راههايى وجود دارد. اگر از چگونگى برخورد با تنوع آرا درباره مسألهاى واحد و اختلافنظر در بين صاحبنظران پرسش شود، بايد گفت كه در يك جامعه پيشرفته اين مشكل با پذيرش بلامنازع فرمانروايى منطق و بحث آزاد و انتقاد بىغرض قابل حل است.در چنين جامعهاى در حوزه امور سياسى، احزاب آزاد، تلاش براى پيشرفت را جز از راه پركارى و ارائه خدمات ارزشمند نمىبينند و در اين فضا است كه رقابت براى سازندگى رشد مىكند و مسابقه و تلاش تنها براى كسب فضيلت انجام مىشود. قرآن بر اين امر تأكيد مىكند: «وَسارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ»(1)«و براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان بشتابيد».
و مىفرمايد: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ»(2)«پس در نيكيها و اعمال خير، بر یکدیگر
سبقت جویید».
همچنين مىفرمايد: «وَ فِى ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ»(1)«و در اين [رسيدن به نيكى مطلق]، راغبان بايد بر يكديگر پيشى گيرند».
در جوامع عقبمانده، وضعيت دگرگونه است، زيرا داغ و درفش جاى سخن را مىگيرد و شمشير و زندان و شلاق جايى براى انتقاد سازنده و بحث آزاد نمىگذارد. اشرار مسلط مىشوند، چرا كه آنان جرأت بيشترى براى ترور و تهديد دارند. در چنين شرايطى گوشهگيرى و انزواى صالحان آغاز مىشود و گسترش مىيابد و بيكارى، ترك دنيا و زهد پيشگى انسانهاى نيك فراوان مىشود، چرا كه آنان ديگر فضايى براى تنفس نمىيابند.
جهان مسيحيت در دوره حكمرانى پاپها و نيز جهان اسلام در دورههايى از تاريخ خود همين وضعيت را داشتند. اولين نمونه آن در جهان اسلام در فاصله ميان وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله تا خلافت حضرت على عليهالسلام بود. مثلاً در تاريخ آمده است: اميرمؤمنان عليهالسلاموارد كوفه شد، در مسجد كوفه مردمانى بىكار ديد كه زندگى زاهدانهاى در پيش گرفته بودند و با صدقات مردم روزگار مىگذرانيدند، امام در واكنش منفى به ايده آنان، از مسجد بيرونشان كرد و آنها را در حفر و ايجاد يك كانال آبرسانى به كار گماشت.
1) . سوره مطففين، آيه 26.
هر انسانى از يك فرهنگ دينى يا دنيوى موروثى يا مكتسب از جامعه و يا ابداعى خود برخوردار است. گردآمدن فرهنگهاى آحاد بشر در چارچوب يك مجموعه، رنگ فرهنگى خاص به آن مىبخشد و از تجمع فرهنگهاى مجموعههاى انسانى در يك واحد بزرگتر، گرايش فرهنگى متمايزى بر كل پيكره آن واحد بزرگتر و مجموعههايش سايه مىافكند. همچنين از تركيب آن واحدهاى بزرگتر در چارچوب واحدى بسيار بزرگتر و وحدتبخش، چهره فرهنگى جامعه، با رنگى متوسط و برآمده از عناصر تشكيل دهنده جامعه شكل مىگيرد.
مثلاً از تركيب خانوادههايى با داشتن صددرصد ويژگى سخاوتمندى با خانوادهاى برخوردار از بيست درصد و خانوادهاى ديگر با سى درصد ويژگى سخاوت، در مجموعهاى از خانوارها با توان متوسط پنجاه درصد پديد مىآيد و از قرار گرفتن چنين مجموعهاى در كنار مجموعه خانوارهاى ديگرى با متوسط ده درصد از همان ويژگى و تركيب آنها باهم و تشكيل يك واحد بزرگتر مىتوان گفت كه افراد واحد جديد به طور متوسط از سى درصد اين ويژگى برخوردارند.
مقولات فرهنگ، صنعت، اخلاق ومانند آن همگى تابع همين قاعدهاند، پس به عنوان مثال، فرهنگ اجتماعى برايند وجوه اشتراك و افتراق خرده فرهنگهاى موجود در جامعه است كه در عين برخوردارى از آن وجوه مشترك، داراى وجوه اختصاصى نيز هستند كه از رهگذر آن، يك خرده فرهنگ از خرده فرهنگهاى مشابه متمايز مىشود و به هر ميزان
كه اين فرهنگ اجتماعى وحدتبخش، بزرگتر، عميقتر و پرمحتواتر باشد به دليل آن كهفضاى عمومى جامعه را براى تنفس بيشتر و ظهور نيرومندتر فضائل در افراد و گروهها فراهمتر مىكند، پيشرفت و گستردگى آن ارتقاء مىيابد و فضايل در آن بيشتر رشد مىكنند.
درست به همين جهت، آنگاه كه اسلام ملل گوناگون: عرب، ايرانيان، قبطى، هندى و غيره را زير چتر خويش گرفت، امت اسلامى پديدار شده، توانست در زمينههاى گوناگون حيات فرهنگى به بيشترين پختگى و كارآمدى دست يابد.
البته چنين تحوّل وارتقايى آنگاه رخ مىدهد كه زمينه آزادى كامل براى آحاد جامعه فراهم شود و الا دستاورد يك جامعه بزرگ جز عقبماندگى نخواهد شد، زيرا فرهنگ نيازمند تحرك و گسترش است و اين دو جز در فضاى آزاد اجتماعى فراهم نمىشوند. هر آنچه كه به دنبال فرهنگ و به يمن آن پديد مىآيد و فروع آن محسوب مىشود، مانند: روح حماسه و قهرمانى، سخت كوشى در صنعت، كشاورزى، بازرگانى و غيره نيز اين چنيناند.
چنانكه گفته شد، فرهنگ به دو قسم مادى و معنوى تقسيم مىشود بدين معنا كه فرهنگ مادى با جسم و فرهنگ معنوى با نظام، عقيده و جز آن مرتبط است و هر دو در عرض هم قرار دارد. در مورد سخن عدهاى از ماديون كه معتقدند، اقتصاد، زيرساخت دين، اخلاق، نظامها [ى سياسى و...] و جز آن است و آن را رو بنا مىدانند، سخنى بىدليل است، بلكه برخلاف آن اقامه دليل شده است.
يك فرد در درون جامعه يا درون گروهى كه اعضايش در ارتباطى متقابل و داراى وحدت و انسجامند از دو چيز برخوردار است:
پايگاه اجتماعى
عملكرد اجتماعى.
پايگاه اجتماعى فرد همان شخصيت اجتماعى اوست كه ميزان احترام و نفوذ اجتماعى او را معين مىكند و باعث ميزان نفوذ اجتماعى و تأثيرگذارى وى در جهت كسب خواستههايش و پايگاه اجتماعىاش از ديگران مىگردد. پايگاه اجتماعى شخص در گرو ثروت، قدرت، دانش، فاميل، اعتبار و نيز ايمان، اخلاق، رفتار و احياناً ويژگيهاى بدنى نظير زيبايى و تناسب و يا نيرومندى وى است.
كاركرد اجتماعى عبارت است از كارى كه شخص در جامعه بدان اشتغال دارد و فرد هرچه در جامعه خود به توسعه كمى و كيفى توجه و عنايت بيشترى به خرج دهد، پايگاه اجتماعيش ارتقاى بيشترى پيدا مىكند.
دو عامل شايستهسالارى و آزادى، ملاكهاى پيشرفت در يك جامعه سالم است. قرآن كريم مىفرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ»(1)«هر كس در گرو اعمال خويش است».
و مىفرمايد: «وَأَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى»(2)«و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست».
در روايتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده است: «الناس مسلطون على أموالهم و أنفسهم(3)مردم صاحب اختيار اموال و جانهاى خويشند».
البته تنها در جامعهاى اين اصول حاكميت دارد كه ثروت و غيره عادلانه ميان آحاد جامعه تقسيم شده باشد، و چنين اجتماعى قطعاً به حركت در آمده و پيشرفت خواهد كرد، اما زمانى كه به جامعه مبتلا به نظام طبقاتى منحرف مىنگريم، مشاهده مىكنيم كه يك طبقه بر تمامى مردم و امورشان سلطه يافتهاند. در اينگونه جوامع دو طبقه وجود دارد: طبقه حاكم و طبقه محكوم كه همه مردم ديگر را در برمىگيرد. در اجتماعاتى اينگونه شايستگيها سركوب و آزاديها سلب مىشود و طبقه حاكم، همه چيز و همه واقعيتهاى قابل اعتنا مانند: ثروت، قدرت، حاكميت و... را غصب مىكند و در انحصار خود در مىآورد، و مردم نه تنها دستشان را از همه چيز خالى مىيابند، بلكه احساس مىكنند كه در نگاه طبقه حاكم اصولاً وجود خارجى ندارند. همچنين ممكن است طبقه حاكم با سرمايهداران همپيمان شود تا بتواند سررشته همه امور را به دست بگيرد و ثروت را در انحصار گروه خويش قرار دهد. و سهم مردم در اين ميان، تنها خرد شدن است و ما نمونه اول را در شرق و نمونه دوم را در غرب مشاهده مىكنيم.
گفتيم كه جامعه سالم حركت رو به جلو دارد و حركت در دو جهت انجام مىشود:
حركت افقى: در اين حركت فرد از پايگاه اجتماعى خود به پايگاه اجتماعى ديگرى كه هم رتبه آن است منتقل مىشود، مانند آنكه عضو يك انجمن به عضويت انجمنجديدى درآيد و در انجمن مقصد جايگاهى همطراز جايگاه اوليه خويش را اشغال كند.
حركت عمودى: اين حركت يا به صورت صعودى است يا نزولى، زيرا آزادى و شايسته سالارى زمينه ارتقاى هر فرد به هر رتبه بالاترى كه شايستگى آن را دارد، حتى عالىترين درجات جامعه را فراهم مىكند، و در مقابل، هرگاه شايستگى جديدى در فرد واجد رتبه پايينتر پديد آمد او را ارتقا مىبخشد و به مرتبهاى كه توسط فرد ديگر داراى شايستگى كمتر اشغال شده، مىرساند. در اين حالت شخص داراى شايستگى كمتر جاى خويش را به فرد شايستهتر مىدهد و خود نزول كرده، تا در رتبه درخور خويش جاى گيرد. از اينرو جوامع مترقى همواره در تحرّك، اوج و نزول به سر مىبرند، بر خلاف جوامع عقبمانده كه چيزى جز ايستايى و ركود ندارند.
جوامع در قبال تحرّك افقى وعمودى افراد سه گونهاند:
جوامع بسته: در چنين جوامعى به دليل وجود استبداد مطلق و سركوبگر، مردم از حركت باز مىايستند، اجازه حركت به افراد داده نمىشود. رژيمهاى حاكم بر چنين جوامعى، با كشتن، شكنجه، حبس، مصادره اموال، اتهام زدن و مانند آن مردم را سركوب مىكنند، و در چنين اجتماعى است كه استعدادها مىميرد و آزاديها به خاك سپرده مىشود.
جوامع باز: اين جوامع نقطه مقابل جامعه بسته قرار دارند و نشانه اين گونه جوامع، وجود آزادىهاى مطبوعات، بازرگانى، فرهنگى، رسانهاى و حركت رو به جلو در ابعاد گوناگون زندگى است. حاكم در چنين جامعهاى مانند ساير افراد جامعه است كه علناً مورد انتقاد و نسبت به تمامى اعمالش مورد محاسبه قرار مىگيرد. در چنين فضايى است كه استعدادها و قابليتها شكوفا مىشود و جامعه به بركت شايستگىهايش به پيش مىرود.
جوامع ميانه: در اين جوامع هم استبداد نسبى و هم آزادىهاى نسبى ديده مىشود. مؤفههاى تشكيل چنين جوامعى را عناصر جوامع فوق تشكيل مىدهند و لذا در آنها
نشانهها و نيز پيامدهاى ميانهاى پديد مىآيد.
با برشمارى ويژگيهاى جوامع سهگانه فوق روشن مىشود كه از ميان آنها تنها جامعه باز است كه بر دو جامعه ديگر پيشى مىگيرد و پيشرفت مىكند و جامعه بسته، هماره واپس مىماند.
يكى از علل پيشرفت جهان اسلام نسبت به ساير نقاط عالم در زمان ظهور خود همين عامل بود. در آن روزگار جهان اسلام جامعهاى باز بود و ساير نقاط جهان جوامعى بسته و اتفاقا راز پيشرفت كشورهاى صنعتى در اين روزگار نسبت به جهان اسلام نيز همين متغير است، يعنى آنها كشورهايى با جوامع باز شدند و كشورهاى اسلامى جوامعى بسته.
يك تغيير اجتماعى چه مثبت و صعودى و چه منفى و نزولى، ابتدا در يك نهاد اجتماعى رخ مىدهد و از آنجا حركت خويش را آغاز مىكند و رفته رفته به ديگر نهادها نفوذ كرده، و خانه به خانه آنها را فتح مىكند تا آنجا كه وقتى جامعه به خود مىآيد مشاهده مىكند، كه آن تغيير همه زواياى جامعه را در برگرفته و تحت تأثير قرار داده است. مثلاً زمانى كه نهادهاى دينى به فعاليتهاى ايمانى، اخلاقى و علمى روى مىآورند، اينگونه فعاليتها به مؤسات فرهنگى نفوذ مىكند و از آنجا به مؤسات صنعتى راه مىيابد تا آنكه
ايمان سالم و اخلاق فاضله و دانش فراوان، همه جامعه را سرشار مىكند و به سير صعودى آن مىانجامد. و بالعكس آن جا كه دستگاه حكومتى ايستا، يعنى به ديكتاتورى روى آورده باشد، مؤسات وابسته به دولت تحت تأثير منفى آن قرار مىگيرند و پس از آن نهادهاى مستقل و بعد گروهها و در نهايت آحاد جامعه به بيمارى ايستايى و ركود مبتلا مىشوند و جامعه گرفتار سير نزولى مىشود. پس مىتوان گفت كه بسته يا باز بودن يك جامعه مانند آب است كه تساوى سطح، مقتضاى آن است.
براى ايجاد تغييرات اجتماعى گاه عدهاى از مردم بر ضد دولت قيام مىكنند كه اينان را در منطق اسلام «خوارج» و در اصطلاح روز «شورشى» مىنامند.
همينان اگر خواهان جدايى باشند «جدايىطلب» و يا «استقلالطلب» خوانده مىشوند. اينان در صورتى كه توفيق يابند دولت را سرنگون كنند، «انقلابيون» نام مىگيرند
و البته گاه اين اصطلاح به مطلق خوارج و شورشيان نيز اطلاق مىشود، و اگر توفيق نيابند، از ديدگاه
آن دولت «ياغيان» و «نافرمانان» خوانده مىشوند. اگر قيامكنندگان توده مردم باشند آنان را «انقلابيون» مىنامند و چنانچه اين اكثريت موفق به براندازى حكومت بشوند، كارشان را «انقلاب» مىنامند. پس از استقرار حكومت انقلابيون عدهاى براى بازگرداندن دولت سابق يا تشكيل حكومتى جديد قيام مىكنند كه اقدامشان را «ضدانقلابى» نام مىنهند.
انقلاب همواره سياسى و حكومتى نيست، بلكه در ابعاد اجتماعى جامعه نيز مىتواند رخ دهد كه در آن هنگام، قيامكنندگان بهمنظور بهبود اوضاع اجتماعى، صنعتى، كشاورزى، فرهنگى و يا سياسى معمولاً بر اساس اهدافشان نامگذارى مىشوند مثلاً مىگويند: «انقلاب اجتماعى»، «انقلاب صنعتى» يا... .
آيا تا كنون از خود سؤل كردهايد كه چرا كودتاهاى نظامى همواره در كشورهاى عقب افتاده روى مىدهد و نه در دنياى پيشرفته شرق و غرب؟!
علت آن است كه كشورهاى عقب مانده و از جمله جهان معاصر اسلام در تمامى ابعاد زندگى عقب مانده، از سوى ديگر اين كشورها مستقيم و يا غير مستقيم تحت سلطه استعمار قرار گرفتهاند. غالباً كشورهاى استعمارى، حكومتهاى جوامع عقب افتاده را ميدان كارزار خود مىدانند. آنها با سرنگون كردن حكومتهاى دستنشانده همديگر در اين كشورها بر يكديگر غلبه مىكنند و يا آن كه كشور استعمارى حاكم و مسلط بر يك كشور عقب مانده، سران و حاكمان وابسته خويش را جا به جا مىكند. اين كار يا به منظور راضى كردن مردم آن جوامع انجام مىشود، يا به منظور استثمار و كسب سود بيشترى كه حاكمان و سران قبلى قادر بر تحصيل آن نبودهاند. آنان با اجير كردن عمّال خويش و سوء استفاده از رشد نايافتگى مردم و فقدان آگاهى عمومى دست به كودتا و جايگزين كردن مهرهاى جديد مىزنند.
از اينرو بر انديشمندان فرض است كه به روشن كردن اذهان عمومى و آگاهىبخشى به مردم بپردازند تا در رخداد اين كودتاها سهيم و آلت دست نشوند. لازم به ذكر است كه
تمامى كودتاهايى كه در جهان سوم و از جمله جهان اسلام رخ داده همگى مولود استعمارند، هرچند عاملان آنها از خود پاكى، نزاهت واخلاص نشان دهند. دليل ما بر اين ادعا آن است كه در هيچ يك از آن كودتاها بهبودى در وضعيّت مردم مشاهده نمىشود، بالعكس همگى آنها سبب ساز به راه افتادن سيل خون، انباشته شدن زندانها از زندانيان، شكنجه، هتك حريم زنان و فرزندان آنها، مصادره اموال، آوارگى مردم بىگناه، نابودى بقاياى آزادى و... شدهاند.
حال راه نجات كدام است؟ ما در مقدمه اين كتاب درباره رهايى مسلمانان از چنگال استعمارگران و عاملانشان سخن گفتيم، اما درباره قسمت دوم سؤل كه چرا كودتاهاى نظامى در ديكتاتورىهاى كمونيستى و غرب رخ نمىدهد، بايد گفت: در كشورهاى بلوك شرق ديكتاتورىهاى حاكم هرگونه احتمال مخالفت و معارضه را با وحشيانهترين روشها سركوب كرده و از ميان بردهاند.
مثلاً در دوره استالين و در مسأله عملى كردن مزارع اشتراكى حدود پنج ميليون كشاورز كشته شدند و تعداد زندانيان و تبعيدشدگان به اردوگاههاى سيبرى به بيش از بيست ميليون تن رسيد.
اين سياست هرچند پس از استالين كاهش يافت، ولى تاكنون وضعيت به همين قرار است، حكومت پليسى است، سركوب و خفقان بر كشور حكومت مىكند، كشور به زندانى بزرگ تبديل شده است، مردم به صرف شك يا توهم مخالفتشان كشته مىشوند و يا به زندان مىافتند و يا زير شكنجههاى شديد و اعمال شاقه مجبور به اعتراف عليه خويش مىشوند. و اين در حالى است كه در ايام استيلايشان بر شش كشور مسلمان آسياى مركزى بيش از پنج ميليون تن از مسلمانان اين كشورها را كشتند.
پس از مرگ مائوتسهتنگ رهبر چين، معلوم شد كه بيش از بيست ميليون تن را به كام مرگ فرستاده است. در كوبا نيم ميليون تن از مجموع جمعيت نه ميليونى اين كشور زندانىاند و در ساير نقاط جهان نيز وضع چنين است. طبيعى است كه در چنين جوّى وقوع كودتا يا شورش انتظار نمىرود.
در كشورهاى غربى تبليغات دروغين، اندكى آزاديهاى آرامكننده، رفاه نسبى و كنترل پليسى شديد به منظور جلوگيرى از اعمال خشونتآميز، موجب برداشتن زمينه كودتا و انقلاب شده است.
در صورت برپايى حكومت اسلامى مطابق با موازين قرآن و سنت، مانند حكومت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام آنسان كه آزادى كامل را براى مردم فراهم كردند، و در نتيجه مردم از رفاه فراگير برخوردار شدند، مردم فاصله و تفاوت ميان اين نحوه حكمرانى با شيوه حكمرانى غربى كه مدعى آزادى ورفاه است را خواهند ديد و نيز خواهند ديد كه ازتعداد پليسهاى جنايى كاسته خواهد شد و تبليغات، جز تبليغات راستين و سالم نخواهد بود. بنيانهاى اين شيوه حكمرانى عبارتند از:
ايمان به خدا و جهان آخرت.
اخلاق فاضله.
شورا محورى از رأس هرم جامعه تا قاعده آن تا آنجا كه رهبرى عاليه آن حكومت كه متشكل از مراجع تقليد است، در مجلس شوراى عالى حضور داشته باشند.
برقرارى آزادى در همه زمينههاى فكرى و عملى، مگر زمينههاى حرام، چه امور محرّمه مضرّ به حال خويش، يا به حال غير كه در اينباره هيچ مجوّزى براى آزادى نيست.
تعدد احزاب سالم كه در عمل، مدرسههايى براى تربيت رهبران سياسى جامعه باشند.
اقتصاد سالمى كه نه پديدآورنده سرمايهدارى منحرف و نه پديدآورنده كمونيسم باطل باشد.
جامعه سالمى كه در عبادات، معاملات، احوال شخصيه، مجازاتها، قضاوتها و... قوانين اسلام را مبنا قرار دهد.
متأسفانه با كنار گذاشته شدن احكام آسمانى از جامعه، مردم به انحراف دچار شدهاند و
همانگونه كه خداوند وعده فرموده، مردم به «زندگى سخت و تنگ»(1)گرفتار آمدهاند.
حضرت على عليهالسلام چنين پديدهاى را توصيف و در تمثيل آن فرموده است: «...و لباس شعار الخوف، و دثار السيف...(2)تنپوش ترس و وحشت بر اندامشان پوشانده مىشود و روانداز شمشير بر آنها مسلط خواهد شد».
مجموعه جوامع بشرى به آفات زير مبتلا شدهاند:
تمركز سرمايه در بلوك شرق به دست نخبگان سياسى حاكم و تمركز آن در دست سرمايهداران در جامعه غربى در كنار فقرى شديد و مسكنتى كه تاريخ نظيرى براى آن نمىشناسد؛ فاجعهاى كه ميليونها و بلكه ميلياردها انسان را در كام خود فرو برده است.
مسابقه تسليحاتى و ترس مطلق، جنگها، توطئهها، كودتاهاى پى در پى و چيرگى خوى انتقامجويى و وحشىگرى.
ضعف ايمان و اخلاق، حسد و كينه، هرج و مرج و ناآرامى.
حاكميت روحيه سودجويى، منفعتانديشى و فرصتطلبى بر حوزه سياست، اقتصاد، جامعه و غيره.
اين آفات هيچ راه چاره و درمان اصولى ندارد، جز بازگشت احكام آسمانى به زمين و حاكميت آن ميان آدميان. خداى متعال مىفرمايد: «وَ مَنْ يُؤمِنْ بِاللهِ يَهْدِ قَلْبَهُ...»(3)«و هر كه به خدا ايمان آورد، قلبش را هدايت مىكند».
و می فرماید: «...أَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»(4)«آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مىيابد».
دستور زبان عربى براى پژوهشگر، به عنوان يك دانش، واجد سه مرحله است:
اول: مطالعه بر روى كلمات به كار رفته در جملات زبان عربى است.
دوم: كشف قوانين دستور زبان و استخراج آنها است.
سوم: تنظيم عمودى و افقى آن قوانين [دستورى ]است. در تنظيم عمودى آنچه را كه بايد اول و آنچه را كه بايد در پى مىآورند و در تنظيم افقى، مسائلى تنظيم مىشوند كه رابطه ترتيب خاصى ميان آنها وجود نداشته باشد.
با دقت در ساير علوم نيز مىتوان اين سه مرحله را از هم بازشناخت و تفكيك كرد. مثلاً علم پزشكى نيز مشتمل بر اين سه دوره است. در دوره اول، پزشك، بدن، بيماريها، علائم هر بيمارى و درمان هر يك را مورد مطالعه دقيق قرار مىدهد. در دور بعد قوانين عام اين علم كشف، استخراج و فراگرفته مىشود، و در دور آخر به تدوين عمودى و افقى آنها مىپردازند.
جامعهشناسى نيز از اين امر مستثنى نيست. جامعهشناس ابتدا جامعه و امور مرتبط بدان را موضوع مطالعه و تحقيق خود قرار مىدهد؛ تحقيقى به منظور مشاهده، آمارگيرى و كشف و نه تجربهورزى و اقدام، چون، جامعه در شمار پديدههاى فعال است، نه منفعل، لذا شيوه آزمونى كه با موضوع مورد مطالعه به صورت منفعل برخورد مىكند، در جامعهشناسى راه ندارد. مثلاً آن كس كه دارويى را تجربه مىكند، در واقع آن را منفعل و تأثيرپذير كرده، خود فعالانه عمل مىكند، يعنى، آن را مىكارد، آب و عناصر متفاوت را به
آن اضافه مىكند و به صورت خوراك يا تزريق در اختيار حيوانى قرار مىدهد تا اثرش را مشاهده و ثبت كند و آزمونهايى از اين دست.
در اين ميان فعل و انفعالى كه انجام شده به ترتيب متعلق به انديشمند تجربهگر و عناصر تشكيلدهنده دارو بوده است، ولى با جامعه نمىتوان چنين برخوردى كرد و پيرامونشان پژوهش نمود. پس جامعهشناسى علمى انفعالى است، يعنى محقق تنها مشاهده مىكند و نه علمى فعّال كه پژوهشگر با تجربهورزى فعالانه عمل كند.
دوره دوم اين علم، زمان درك و استنباط قوانين عام و مطلق و يا نسبى آن است. قوانينى عام مانند:
الف. ارزشها مورد تحسين و ستايش جامعه است.
ب. ضد ارزشها مورد سرزنش و نكوهش جامعه است.
ج. با بهبود سطح فرهنگ در يك جامعه، سطح معيشتى و شاخصههاى اقتصاد جامعه نيز بهبود مىيابد.
د. با تعالى اخلاق اجتماعى مردم، ساير ابعاد زندگى آنان رو به پيشرفت مىگذارد.
و قوانين نسبى و مقيد به زمان ومكان مشخص، مانند قوانين زير:
الف. درصد زاد و ولد در روستاها بيش از شهرهاست.
ب. سطح فرهنگ عمومى در شهرها بالاتر از روستاهاست.
محدوديت اينگونه قوانين بدان جهت است كه ميان طرفين آنها تلازمى وجود ندارد، بلكه غالباً اينگونه است و به علل خاصى كه زمينهساز اين نوع تفاوتها است، بستگى دارد.
در سومين و آخرين مرحله، جامعهشناس به تدوين قوانين استخراجشده مىپردازد و آنها را با مراعات ترتيب عمودى و افقى در كتبى مستقل مىنگارد و در اين مقطع، دانش جامعهشناسى متولد مىگردد.
البته قواعد جامعهشناسى كم و بيش و به طور پراكنده در خلال كتب پيشينيان موجود بوده است، منتها در سدههاى اخير كتابهاى مستقلى برايش نگاشته شده و اصولى برايش تعريف گرديده و به صورت يك دانش كامل و مستقل درآمده است، درست مانند ساير
علوم كه گزارههايشان پراكنده و در كتب قدما موجود بوده، لكن بعدها جمعآورى و دركتب مستقلى تدوين شده و با بحث و مطالعه و تحقيقات فراگير، تكامل يافتهاند.
همانگونه كه قبلاً گفته شد موضوع، محمول و مسائل، اجزاء يك علمند و هر علمى از اين سه جزء برخوردار است. موضوع يك علم عبارت است از وجه مشترك ميان تمامى موضوعات مسائل آن علم، و محمول يك علم نيز وجه مشترك ميان تمامى محمولات مسائل آن است. مسائل يك علم گزارههايى هستند كه موضوعهايشان مصاديق موضوع كلى آن علم و محمولهايشان مصاديق محمول كلى آن علم باشند.
با ايجاد وحدت اعتبارى فوق هر علمى مىتواند غرضى خاص را تأمين كند، كه مد نظر و انگيزه تدوينكننده آن علم نيز بوده است. دانش جامعهشناسى نيز از موضوع، محمول و مسائل و هدف برخوردار است كه عبارتند از:
الف. موضوع جامعهشناسى: جامعهشناسى در صدد تبيين قوانين حاكم بر زندگى اجتماعى بشر است. اين درست مانند آن است كه بگوييم: علم نحو مترصد تبيين چگونگى گويش در كلمات زبان عربى است.
پس همانگونه كه كلمات زبان عربى موضوع علم نحو است و جامع ميان موضوعات تمامى مسائل آن و نيز «گويش حرف آخر» محمول آن و جامع ميان محمولات تمامى مسائل آن است، كيفيت و قوانين حاكم بر «زندگى بشر» از نقطه نظر اجتماعى نيز در تعريف جامعهشناسى، موضوع آن و قدر مشترك موضوعات مسائل آن و همچنين محمول آن و قدر مشترك محمولات مسائل آن است.
البته جامعهشناسى به معناى عام آن، شامل زندگى اجتماعى ساير حيوانات نيز مىشود، مانند زندگى اجتماعى مورچگان، زنبورها، موريانهها و... ليكن مقصود ما در اينجا جامعهشناسى به معناى خاص كلمه، يعنى بررسى زندگى اجتماعى انسانهاست.
ب. مسائل جامعهشناسى از حمل مصاديق محمول كلى آن بر مصاديق موضوع آن به وجود مىآيد. در اين علم مباحثى مثل: جامعه پيشرفته و جامعه عقبمانده، جامعه
صنعتى و جامعه كشاورزى و...، جامعه صاحب فرهنگ و جامعه فاقد آن، جامعه غنى و فقير، جامعه استعمارگر و جامعه استعمارزده و مسائل فراوان ديگرى از اين قبيل بحث مىشود.
ج. غرض و مقصود از ايجاد چنين دانشى كشف قوانين عام يا خاص اجتماعى است، با اين هدف كه قواعد و قوانين رشد و انحطاط در زندگى اجتماعى را بشناسيم و از اين رهگذر بتوانيم از طرفى، با راهنمايى و دادن رشد فكرى به جوامع عقبمانده به نجات آنها بپردازيم، تا بر خطاهاى خويش وقوف پيدا كنند، علل انحطاط را بشناسند و از آنها بپرهيزند و از طرف ديگر بتوانيم با تمسك مدام به راههاى درستِ زندگى اجتماعى، نه تنها جوامع پيشرفته را از خطر سقوط يا تنزل برهانيم، بلكه آنها را در راه پيشرفت، تحريك و تشويق كرده، حركتشان را پرشتابتر كنيم.
به یک سخن تعريف جامعهشناسى، شناخت قوانين حاكم بر زندگى اجتماعى بشر است.(1)
جامعهشناس به هنگام انجام مطالعات و پژوهشهاى جامعهشناسانه بر روى جامعه و اوضاع آن و در تبيين روابط اجتماعى بايد به نكات ذيل توجه كند:
اول: تبيين روابط ذيل:
روابط حركتآفرين پراكنده.
روابطى كه مردم بر اساس عرف جامعه، از بدو تولد تا زمان مرگ و در امور گوناگون زندگى بر اساس سنتها انجام مىدهند (نهادهاى دائمى). مثلاً هر جامعهاى نهادها، آداب، رسوم و مراسم ويژهاى در هنگام تولد، ازدواج، مرگ، ابراز تهنيت و تبريك و يا تعزيت و تسليت دارد، گويى اين سنتها نهادهايى هستند كه از بدو تولد آدمى تا آن زمان كه در قبر پنهانش مىكنند، آنچه خير اوست، محقق مىسازند.
روابطى كه در مؤسات گوناگون دولتى يا اقتصادى يا سياسى و يا... برقرار است.
1) . روشن باشد كه دقت متعارف و رايج در علم اصول را در اين مبحث به كار نگرفتيم و غرض، اشارهاى گذراست.
دوم: در موارد سهگانه فوق، جامعهشناس، درست و نادرست خوب و خوبتر را و بد و بدتر را معرفى كند. مثلاً جوامع در مراسم مربوط به مرگ افراد، عادات مختلفى دارند. جوامع بدوى وحشى گوشت مرده را مىخورند، در برخى جوامع او را به همراه اشياى گرانبها دفن مىكنند، در پارهاى جوامع ميّت را در تابوتى مىگذارند و دفنش مىكنند وسنت مسلمانان آن است كه ابتدا او را غسل داده، نظافت مىكنند و بعد در پوشش پاكيزهاى به نام كفن مىپيچند و دفن مىكنند و بهمين ترتيب هر جامعهاى رسمى ويژه دارد.
جامعهشناس پس از شناخت يك نهاد و سپس قضاوت ارزشى (كه بر خلاف ادعاى برخى جامعهشناسان هيچ گريزى از آن نيست) بايد فلسفه و دليل فساد امر فاسد و صلاح امر صالح را شرح دهد تا بتوان جامعه را به آنچه مايه صلاح و پيشرفت است نزديك كرد و از اسباب فساد و عقب ماندگى بازداشت.
جامعهشناسى به دليل آنكه روند تحوّلات جامعه، خصوصيّات و شاخصههاى آن را مىكاود، خود مجموعهاى از علوم را در بر خواهد گرفت، دانشهايى كه با الغاى خصوصياتشان در جامعهشناسى مندرج شدهاند، لذا جامعهشناس بايد محورهاى چهارگانه ذيل را مد نظر داشته باشد:
هدف در علم جامعهشناسى.
موضوع دانش جامعهشناسى.
ملاك اعتبار گزارههاى آن.
حدودى كه جامعهشناسى بدانها ختم مىشود.
در ذيل به اختصار پيرامون محورهاى فوق توضيح مىدهيم.
جامعهشناسى مىتواند دو هدف متفاوت را تأمين كند كه طبق آن دو گونه جامعهشناسى پديد مىآيد: جامعهشناسى نظرى و جامعهشناسى كاربردى.
در جامعهشناسى نظرى، پژوهنده بيش از آنكه براى كشف فرمولهاى عام و خاص حاكم بر جوامع و پديدههاى اجتماعى بر نمونهسنجى از واقعيت خارجى و مطالعه آن تكيه كند بر ذهن خود تكيه مىكند و نيز دغدغهاى براى اجرا و تطبيق آن قواعد و فرمولها
بر جامعه ندارد، اما در جامعهشناسى كاربردى، كاربردى بودن و عملياتى شدن آن مهم است، بدين معنى كه مثلاً: چگونه مىتوان به اصلاح جامعه پرداخت؟ طراحى و مهندسى اجتماعى چگونه ممكن است؟ چگونه مىتوان به يك انقلاب اجتماعى دست زد؟ و مانند آن.
اختلاف جامعهشناسى نظرى با جامعهشناسى كاربردى مانند دو فرد است كه يكى بهفراگيرى قواعد دانش پزشكى مىپردازد و ديگرى با اقدام به بيمارىشناسى كارگاهى و درمان آن، به عملياتى كردن آن همت مىگمارد.
اگر به موضوع جامعهشناسى توجه كنيم در مىيابيم كه يك جامعهشناس مىتواند بدون توجه خاص به يك يك مسائل آن، در نگاهى عام، به كليت اين دانش بپردازد، و نيز مىتواند نگاه خود را محدود به يك مسأله كرده و تنها به بررسى آن بپردازد. چنين امرى
كاملاً مقبول است، چرا كه در اثر رشد فزاينده شاخههاى اين علم، هر يك قابليت آن را يافتهاند كه به طور كامل وقت يك دانشمند جامعهشناس را به خود اختصاص دهند. برخى شاخههاى اين دانش عبارتند از: جامعهشناسى سياسى، جامعهشناسى اقتصادى، جامعهشناسى صنعتى، جامعهشناسى كشاورزى، جامعهشناسى قضايى، جامعهشناسى حقوقى، جامعهشناسى اديان و جز آن.
جامعهشناس كلْنگر، اصول بنيادين هر شاخه را گرفته و به اختصار، اما مفيد پيرامون آنها سخن مىراند. در مقابل، جامعهشناس جزءنگر به مد نظر قرار دادن يكى از شاخههاى فوق بسنده كرده، تمام تلاش و توانش را مصروف آن شاخه خاص و آن حيطه مىكند و به تفصيل پيرامونش تحقيق و نظريهپردازى مىنمايد. قسمى از جامعهشناسى كه به زيرشاخه يكى از گرايشهاى فوق مىپردازد و به تفصيل درباره آن سخن مىگويد نيز در زمره جامعهشناسى جزءنگر قرار مىگيرد، مانند آنكه در جامعهشناسى اقتصادى تنها حول جامعهشناسى توليد يا توزيع سخن بگوييم و يا در جامعهشناسى سياسى تنها پيرامون جامعهشناسى احزاب يا قدرت بحث كنيم.
فرمولهاى جامعهشناسى تاريخى، مستند به اسناد و مدارك تاريخى مىباشد، و قوانين جامعهشناسى جوامع زمان حال، مستند به واقعيات قابل درك و مشاهده و تجربه در زمان حال و قواعد جامعهشناسى آيندهنگر مبتنى بر اسناد هر دو جامعهشناسى تاريخى و زمان حال است، تا در پرتو آنها بتواند در حد امكان آينده را پيشبينى كند.
چهارمين موضوع مهم آن است كه جامعهشناس نسبت جامعهشناسى را با هر يك از ديگر علوم بشناسد و اينكه ميان جامعهشناسى عمومى و تخصصى، كدام نسبت برقرار است؟ پاسخ كوتاه ما از سه بخش تشكيل مىشود كه با مثال بيان مىشود:
مرز ميان جامعهشناسى عام و خاص: مثلاً، ميان جامعهشناسى عام و جامعهشناسى سياسى، نسبت عموم و خصوص مطلق است، زيرا گونه دوم اخص از گونه نخست است چه اينكه در نوع اخص جامعهشناسى سياسى، مسائل به طور وسيع، عميق و جامع بررسى مىشود كه البته در نوع اعم جامعهشناسى عام ناچاريم به اجمال و با ايجاز از آنها بگذريم.
مرز ميان جامعهشناسى عام و هر يك از دانشهاى ديگر: مثلاً ميان جامعهشناسى عام و دانش كشاورزى، نسبت عموم وخصوص من وجه است، چرا كه جامعهشناسى عام، هم شامل ابعاد اجتماعى دانش كشاورزى و هم ابعاد اجتماعى ساير علوم و پديدهها مانند: صنعت، سياست و... است و از سوى ديگر دانش كشاورزى نيز ابعاد جامعهشناختى كشاورزى و هم ساير ابعاد آن را مورد توجه قرار مىدهد.
مرز ميان جامعهشناسى خاص و هر يك از دانشهاى ديگر: مثلاً ميان جامعهشناسى اقتصادى و دانش اقتصاد، عموم و خصوص من وجه است، زيرا جامعهشناسى اقتصادى صبغه جامعهشناختى به علم اقتصاد مىدهد، در حالى كه اين كاركرد در خود دانش اقتصاد وجود ندارد. از طرف ديگر دانش اقتصاد متعرض بيان مسائلى مىشود كه جامعهشناسى اقتصادى بدان كارى ندارد، مانند تاريخ اقتصاد، كيفيت جذب بودجه براى رفع نيازهاى دولت و چگونگى هزينه كردن آن، مسائل بانكى و امثال آن.
از مهمترين ملاحظاتى كه پژوهشگر جامعهشناس بايد در تحقيقاتش مدنظر قرار دهد:
الف. يك محقق علاوه بر اينكه بايد نتايج حاصل از تحقيقات جامعهشناختى را مانند هر علم ديگر، به مثابه امانتى پاس بدارد و خيانت در آن را از شديدترين محرمات شرعى و عقلى تلقى كند، نبايد از دقت در تحقيق غفلت ورزد. خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّا عَرَضْنَا الأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَهَا الإِنْسانُإِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً»(1)«ما امانت [الهى] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، آنها از حمل آن سر برتافتند، و از آن هراسيدند، و[لى] انسان آن را بر دوش كشيد، راستى او ستمگرى نادان بود».
علمى نبودن برخى فرمولهاى استخراجشده و نادرستى پارهاى نظريات جامعه شناختى كه مبناى عملى در پروژهها و جهتگيرىهاى اجتماعى مىشود، در نهايت باعث اعمال ستم بر تودههاى مردم مىشود و ستم در نزد هر وجدان سالمى و در همه قوانين و اديان بشرى حرام و ممنوع دانسته شده است. مثلاً: اگر يك جامعهشناس با نظريات خود و شيوهاى خاص در نظريهپردازى موجب ترويج نظام تكحزبى شود، اين كار زمينهساز پديد آمدن ديكتاتورى خواهد شد و پيامدهاى ديكتاتورى نابودى ثروتها، هتك حرمتها و حريمها، ريختن خونها و ساير فجايع خواهد بود. اين بدان جهت است كه در غالب موارد پيدايش نوع خاصى از آگاهى و نگرش منجر به بروز اعمال متناسب با آن در سطح كلان اجتماعى مىشود. خداوند در هشدار به اينگونه انسانها مىفرمايد: «وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ...»(2)«آنها بار سنگين [گناهان] خويش را بر دوش مىكشند و] همچنين] بارهاى سنگين ديگرى را اضافه بر بارهاى خود».
نیز می فرماید: «لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ...»(3)«آنها بايد روز قيامت، [هم] بار گناهان خود را بطور كامل بردوش كشند، و هم
سهمى از گناهان كسانى كه ندانسته گمراهشان مىسازند».
«وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَ الْفُؤدَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤلاً»(1)«از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن زيرا گوش و چشم و دل، همه مورد پرسش واقع خواهند شد».
ب. تعصب ورزيدن: همه انواع تعصب مذموماند، تعصب ملّى، قومى، دينى، حزبى و غيره. بسيار اتفاق افتاده و مىافتد كه يك پژوهشگر تحت تأثير تعصب به قضاوت مىنشيند. پر واضح است كه تعصب، تحقيق را به بىراهه مىبرد و تحقيق گمراه نيز پيامدهاى سوء خود را بر جامعه تحميل مىكند.
ج. تأثير ناپذيرى از مراكز و صاحبان قدرت: هيچ عامل نابجايى نبايد پروژه تحقيقى را تحت تأثير نا ميمون خود قرار دهد، نه حكومتهاى ديكتاتورى با زور و زر، و نه نظامهاى دمكراتيك با حربه پول و مقام. اصولاً مراعات نكردن اصل نزديك نشدن به حكومتها و تملّق و يا ترس و يا تطميع، بسيارى از مورخان را از درجه اعتبار ساقط كرده است، و لذا اعتنايى به تأليفاتشان نمىشود، و صد البته اين آفت نه تنها دامان مورخان، بلكه انديشمندان ساير علوم را نيز آلوده خود كرده است، مانند عالمانى كه تحت تأثير قدرتها به فقهاى دربارى يا واعظان، شاعران و نويسندگان حكام تبديل شدهاند.
د. تأثير ناپذيرى از تبليغات و جوسازيها: عدم احتياط، دقت و دورانديشى مىتواند دانشمند را تحت تأثير تبليغات و عوامل ديگر قرار دهد و در گرداب جوسازيهاى مصنوعى و ساختگى بيندازد. اين امر نيز مىتواند جامعهشناس و ساير دانشمندان را به بيراهه برده، بىاعتبار كند و دين و دنيايش را بر باد دهد.
در حديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده است: «رحم اللّه امرءاً عمل عملاً فأتقنه(2)خداى رحمت آورد بر آن كس كه به كارش استحكام بخشد».
و اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمايند: «مَنْ أَبْدَى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ(3)آن كه با حق بستيزد هلاك شود».
«... فَلاَ يَغُرَّنَّكَ سَوَادُ النَّاسِ مِنْ نَفْسِكَ(1)پس انبوه مردمان فريفتهات نگرداند كه هيچ كس سرانجام زنده نماند».
در پايان، اين مبحث را با ذكر آيهاى از قرآن در اين باب، حسن ختام مىبخشيم، آن جا كه مىفرمايد: «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ»(2)«پس واى بر آنها كه نوشتهاى با دست خود مىنويسند، سپس مىگويند: اين از طرف خداست، تا بدان بهاى ناچيزى به دست آرند، پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند، و واى بر آنان از آنچه [از اين راه] به دست مىآورند».
پژوهشگر اجتماعى براى اتقان تحقيق خود بايد نكات ذيل را مراعات كند:
گزينش نقطه آغاز تحقيق امرى ضرورى است، زيرا نقاط عزيمت گوناگون به نتايجى متفاوت منتهى مىشوند. بىمبالاتى در اين امر و اتخاذ نقطه آغاز نادرست مىتواند كل يك تحقيق را به بيراهه ببرد و نتايجى غيرواقعى به دست دهد. مثلاً ممكن است پژوهشگرى جامعهاى را برخوردار از آزاديهاى گوناگون، مانند آزادى نقد، نويسندگى، راديو، تلويزيون، تجارت، انتخاب و جز آن ببيند و از اين نقطه به قضاوت بنشيند و با اين فرض كه در جامعه مورد نظر همه آزادىها وجود دارد، تحقيق خود را آغاز كند، و اين در حالى
است كه نقطه آغازين را درست انتخاب نكرده است؛ چون اگر او بنيانهاى اجتماعى آن جامعه و زيرساختها را در نظر بگيرد، به دروغين بودن آن آزادىها پى خواهد برد.
مثلاً پى خواهد برد كه مردم آن جامعه زير پتك سركوب، روزگار مىگذرانند و به فرد مفلوج و بىحسى مىمانند كه در بحرانىترين مرحله بيمارى خود، گمان مىكند تندرست است، در حالىكه اين خيال باطل را نيز بىحسىاش به او تلقين مىكند. مثلاً، نظام منحرف سرمايهدارى را در نظر بگيريد كه همه چيز جامعه را در قبضه خويش گرفته است.
آرى، در چنين جامعهاى آزادى نقد وجود دارد، لكن نقد هر چيز به جز خود سرمايهدارى و مراكز بنيادين و خاص آن. انتخابات آزاد انجام مىشود، اما تا آنگاه كه
سرمايه، وجدانها را خريده باشد. در چنين شرائطى انتخابات آزاد، براى آزادى انسان چهسودى مىتواند داشته باشد؟ آزادى بيان وجود دارد، لكن به خاطر اختاپوسى كه در پس هر روزنى در جامعه كمين كرده و هر سخنى را كه در نقد سرمايهدارى است مورد تحقير و تهديد قرار مىدهد، جامعه از سخن گفتن مىهراسد و مسائل ديگرى از اين دست كه در كتاب «الفقه: الاقتصاد» مشتى از خروار آن را باز گفتهايم.
اما همان پژوهشگر اگر نقطه آغاز تحقيق خود را از آن آزاديهاى غير واقعى كه تحت سيطره آن اختاپوس قرار دارند برگرداند و به آزادىهاى واقعى روى آورد، خواهد ديد كه آزادى حقيقى در آن جامعه وجود ندارد و آنچه كه هست سرابى است فريبا و شبحى است بىروح و ناتوان و بىفايده.
مفاهيم مورد بحث و كاوش بايد تعريف شوند. مراعات نكردن اين اصل، همانگونه كه منطق بيان مىنمايد، پژوهشگر را دچار خطا مىكند.
مثلاً، اگر سؤل شود: آيا فلان جامعه، نظامى دموكراتيك دارد يا خير؟ آيا فلان حكومت، ديكتاتورى است و يا آيا فلان انجمن تشكّلى ملى است؟ اگر محقق در پاسخ به اين پرسشها بدون مطالعه و پژوهش دقيق پيرامون واژههاى كليدى در اين پرسشها و تعيين تعاريف و حدود هر يك، درصدد پاسخگويى برآيد به نتايجى غلط مىرسد. اگر او نفهمد كه «دموكراسى» به معناى آزادى كامل در فرايند انتخابات، بدون تأثيرپذيرى از جوّ جامعه يا تبليغات يا تطميع از طريق پول و امثال آن است، ممكن است آن جامعه را غير دموكراتيك يا دموكراتيك بداند، در حالىكه واقعيت آن جامعه چيز ديگرى است.
اگر او به غلط در تفسير «ديكتاتورى» به سوى اين تعريف كشيده شود كه: رژيمهاى ديكتاتورى نقطه مقابل حكومتهايى هستند كه در آنها مجلس شورا و آزادىهاى گوناگون مانند آزادى مطبوعات و غيره وجود دارد، ممكن است حكومتى ديكتاتورى را مبراى از ديكتاتورى بداند، و به ماهيت حكومتى استبدادى كه در پوشش فراخى از آزاديهاى دروغين پنهان شده پى نبرد، چه اينكه تنها محقق دقيقالنظر از ماهيت استبدادى آن آگاه مىشود و انسان سطحىنگر از آن غفلت مىكند. پس پژوهنده عميق اجتماعى ابتدا در
معناى واژه ديكتاتورى، ژرف كاوى و تحقيق مىكند، و پس از تعريف دقيق آن، به قضاوت مىپردازد كه آيا كشور مورد پژوهش چنين خصلتى دارد يا از آن بىبهره است.
همچنين اگر در معناى واژه «ملى» گمان كند كه تشكّل ملى آن است كه اعضايش داراى شناسنامه آن كشور باشند، شايد رأى به ملى بودن فلان جمعيت بدهد، اما اگر در تعريف آن گفته شود تشكلى ملى است كه در خدمت وطن باشد و منافع ملى را در نظر بگيرد، ممكن است نظرى متفاوت پيدا كند، چون مشاهده مىكند كه آن انجمن در خدمت به وطن تلاش نمىكند. براساس همين برداشت غلط است كه بسيارى از مسلمانان، روايت حب وطن را كه مىفرمايد: «حب الوطن من الإيمان(1)وطندوستى از ايمان است» تعبير غيرواقعى كرده، وطن را همان محدوده جغرافيايى دانستهاند؛ چيزى كه توسط استعمار در سده اخير (سده بيستم) جعل شده است. از اينرو غير هموطن را «اجنبى» مىخوانند، حال آنكه منظور از وطن، وطن (گستره) اسلامى است و از نگاه شريعت، غيرمسلمان اجنبى به شمار مىرود هرچند ديرينه هزارساله در آن گستره و سرزمين داشته باشد.
سومين نكته، اقدام به نمونهسنجىهاى گوناگون در هنگام صدور قوانين كلى (غالبى) جامعهشناختى است. توضيح آنكه به علت اينكه غالباً روش استقراى تام براى كشف قوانين ناممكن است، پژوهشگر اجتماعى روش خود را تغيير داده، به روش نمونهسنجى متوسل مىشود. در اين روش گاه براى استنتاج يك حكم كلى، اقدام به نمونهسنجى از يك رده خاص زمانى - مكانى مىكند. اين روش ناصحيح بوده و حكم كلىِ به دست آمده نيز بىاعتبار است. اين روش آنگاه منتج خواهد بود كه از ردهها و طبقات گوناگون جامعه نمونهسنجى شود. تنها در اين صورت است كه آن استنتاج كلى، معتبر و نزديك به واقع خواهد بود. مثلاً اگر محققى بخواهد از نقطه نظر زمانى حكم كند كه اهالى فلان ناحيه هوشمند يا كودنند، براى اثبات اين فرضيه كافى نيست كه تنها از افراد معاصر خويش در آن ناحيه، آمارى مؤّد به دست آورد، بلكه او بايد در تاريخ آن ناحيه نيز غور و تفحص
1) . أمل الآمل، شيخ حر عاملى، ص 11.
فراوان كند و آنگاه كه تاريخ در بخشى از خود به تيزهوشى يا كودنى آنان گواهى دادمىتواند فرضيه خود را اثبات شده انگارد و آن را نظريه بنامد، يا با اطمينان بگويد كه آنان از ضريب هوشى بالايى برخوردارند و يا به كودنى زيادى مبتلايند. در غير اين صورت نمىتواند و نبايد حكم كلى بدهد. در مورد مكان نيز همينطور است، بدين معنا كه اگر بخواهد خوبى يا بدى آب و هواى سرزمينى را بسنجد، ميزان ده درصدى و حتى پنجاه درصدى در نقطه خاصى از آن جا معيار نيست و در صورتى كه خوش آب و هوايى آن نقطه را به ديگر نقاط آن سامان تسرى دهد كارى بيهوده انجام داده است.
از نقطه نظر ساير مشخصات اگر پژوهندهاى فرضيهاى بسازد مبنى بر اينكه نسل جوان فلان كشور دانش دوستند و گرايش به علم دارند و بخواهد براى اثبات نظريهاش فقط به سراغ جوانهاى خانوادههاى ثروتمند يا فقير و يا فقط به سراغ جوانان عضو احزاب و يا ... برود، حتى اگر آنان چنين باشند، اين مقدار نمىتواند كليت آن قاعده را اثبات كند. او بايد از هر گروهى نمونه هايى بسنجد تا در صورت مثبت بودن نمونه سنجىها، نتيجه را به نحو كلى اعلام كند.
چهارمين نكته آن است كه پژوهشگر در بحث و كاوش خود دست به انتخاب دقيق واژگان و جملاتى بزند كه حائز بهترين قالب براى معنا باشند. اين كار بايد به خوبى انجام پذيرد تا واژگان و جملات نارسا يا داراى بار معنايى افزون بر مقصود، واقعيت را تحريف نكند، و مخاطبان را به بيراهه نبرد. كلمات سست و جملات داراى معناى افزون بر معناى موردنظر، چند پهلو و سازگار با احتمالات گوناگون، شنونده و خواننده را گمراه مىكند. مثلاً اگر محققى بگويد: مردمان جوامعى كه در آن حقوق افراد به طور مساوى مراعات مىشود، زندگى سالمتر و مرفه ترى نسبت به ساير جوامع دارند، اين جمله نظريهاى است كه مىتواند لغزش ايجاد كند، چه اين كه در اينجا پرسشى بدين مضمون مطرح مىشود كه آيا منظور شما از تساوى يكسان بودن است يا عادلانه بودن؟ زيرا اين دو واژه در معناى يكديگر نيز به كار مىروند و ميانشان نسبت عموم و خصوص من وجه است. در صورتى كه در پاسخ گفته شود: منظور عادلانه بودن است، پرسش ديگرى مطرح مىشود و آن
اينكه منظور شما از واژه حقوق چيست؟
آيا حقوق سياسى منظور شماست يا حقوق اجتماعى و يا اقتصادى و يا همه جنبههاى حقوقى؟ اگر پاسخ اين باشد كه مراد حقوق سياسى است، سؤلى ديگر پديد مىآيد كه آيا منظور از حقوق سياسى همه حقوق سياسى براى همه افراد جامعه است يا حق شركت در انتخابات يا حق حكومت و مديريت؟
پنجمين نكتهاى كه محقق جامعه شناس نبايد در مراعات آن بىتوجه باشد، كشف اسباب، مسببات و ملازمات پديده اجتماعى مورد كاوش است، يا به قول فلاسفه: علل، معلولات و ملازمات و نيز لوازم، ملزومات و ملازمات.
هستى، قلمرو نفوذ و سيطره نظام علّى و معلّلى، و جهان ميدان اسباب و علل است، امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: «أبى اللّه أن يجرى الأشياء إلاّ بأسباب(1)خداى متعال امتناع دارد از آنكه جز از راه اسباب و مسببات پديدهاى را پديد آورد».
تعبير قرآن كريم در داستان ذى القرنين نيز اعتبار اين نظام را از ديدگاه قرآنى مىرساند، آنجا كه فرموده است: «فَأَتْبَعَ سَبَباً»(2)«راه و سببى را دنبال كرد».
مراعات اين نكته محتاج توجه به امور ذيل است:
الف. محقق بايد از خود بپرسد: علت رخداد يك پديده اجتماعى چيست؟
توجه به اينكه پديده اجتماعى مورد مطالعه از چه چيزى حاصل شده است، بر محقق علاقهمند به كشف قوانين جامعهشناسى واجب است. هنگامى كه يك فرضيه در لوح ذهن محقق اجتماعى نقش مىبندد بايد در آن دقت و اين پرسش را مطرح كند كه: رخداد پديده اجتماعى مورد تحقيق معلول چه عامل يا عواملى است؟
مثلاً هنگامى كه او با يك هيجان اجتماعى مواجه مىشود و پيرامون آن فرضيهاى مىسازد و بر روى آن شروع به تحقيق مىكند، ابتدا بايد مثلا از خود پرسش كند كه آيا علت اين هيجان، عامل اقتصادى است و آيا كاهش دستمزدها و گرانى قيمت كالاها سبب
بوجود آمدن اين پديده اجتماعى شده است؟
ب. اگر سببيت عامل اقتصادى نزدش محرز شد، آنگاه بايد پرسش ديگرى مطرح كند بدين مضمون كه آيا عامل مزبور به تنهايى آن پديده را ايجاد كرده و يا آنكه در كنارش مؤفههاى ديگرى مانند برخى عوامل سياسى هيجانزا نيز در ايجاد آن دخيل بودهاند؟ شايد گفته شود: ممكن نيست دو سبب در يك مسبَّب تأثير گذارد. پاسخ اين است: اگر سبب دو تا بشود، هر يك جزئى از آن است، چنان كه شليك شدن گلوله عامل مرگ هدف شود، در صورت تعدد گلوله هر يك جزئى از سبب كشتن است.
ج. پژوهشگر پس از يافتن و تشخيص علت تامه ذو الاجزاء يا فاقد اجزا، باز هم بايد از خود پرسش كند كه علت پديده اجتماعى مورد پژوهش كدام است؟ او با پيگيرى همين روند پرسش و پاسخ، نهايتاً به ريشههاى آن پديده رهنمون مىشود. مثلاً در ادامه نمونه گذشته آنگاه كه براى محقق ثابت شد كه علت هيجان اجتماعى رخ داده، اندك بودن حقوقها به دليل تورم بوده است، از خود مىپرسد كه رشد قيمتها خود به چه دليل بوده؟ او پس از مطالعه فراوان متوجه مىشود كه اين آفت به خاطر صرف مبالغ هنگفتى است كه دولت براى اداره جنگ و تهيه جنگافزار كرده است.
پس از آن او به سراغ جنگ مىرود و از سبب آن سؤل مىكند، و اين گونه سؤلها را همچنان مطرح مىكند تا آنجا كه ريشههاى بحران مزبور را تماماً كشف كند.
د. پس از مشخص شدن ريشههاى معضل مورد جستجو، نوبت بدان مىرسد كه درباره پيامدهاى اين معضل، پرسش و تحقيق شود، چون گاه يك معلول به نوبه خود علت رخدادهاى ديگر مىشود. در مثال گذشته پس از كشف ريشههاى هيجان اجتماعى، بايد از آثار هيجان پرسش كرد. اگر جواب آن بود كه پيامدهايش تظاهرات و ناآرامىهاست، باز هم بايد پرسش كرد: پيامدهاى خود اين وقايع چيست؟ آيا رژيم حاكم، با برخورد خشونت آميز، زندانها، بيمارستانها و گورستانها را انباشته خواهد كرد؟ و همين طور سؤلهاى زنجيرهاى از پيامدها ادامه مىيابد.
ه-. در پايان، محقق دقيق النظر بايد به بررسى ملازمات آن پديده در ايجاد هيجان اجتماعى و همچنين ملازمات علل و معلولات آن پديده بپردازد. بنابر مثال پيش گفته،
تظاهرات پيامد هيجان اجتماعى است. اين پيامد خود ملازمى دارد كه عبارت است ازانفصال از خدمت و اخراج برخى كارمندان دولت و كارگران توسط مديران دولتى كه اين نيز خود به گسترش بى كارى كمك مىكند.
تفاوت ميان معلول و ملازم نيز روشن است، چرا كه علت و معلول دو پديده طولى هستند، اما ملازم و معلول در عرض قرار دارند. مثلاً نه روشنايى روز عامل گرماى حاصله است، و نه بالعكس، اين دو باهم معلول پديده نخستينى هستند بنام پرتو افكنى خورشيد.
در پايان اين پنج نكته بايد بگوييم: تعقل، تفكر و تجربه، سرمايه كافى آدمى براى طى اين مراحلند، منتها آنچه علاوه بر سرمايههاى فوق لازم است آن است كه محقق، آرام، پر حوصله و دقيق باشد، امور متشابه را مورد دقت نظر [و تفكيك ]قرار دهد و نهايتاً با برقرارى مقارنه و مقايسه ميان امور متضاد، واقعيت را كشف كند.
اميرلمؤنان على عليهالسلام در اين معنا در وصيتى طولانى به امام حسن عليهالسلاممىفرمايند: «...الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ وَ خَيْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ(1)و خرد[مندى] به خاطر سپردن تجربههاست، و بهترين چيزى كه مىآموزى آن است كه پند تو در آن باشد».
هم ايشان در نامهاى خطاب به ابوموسى اشعرى مىنويسند: «...فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَةِ...(2)همانا شقى كسى است كه از سود خرد و تجربتى كه او را دادهاند محروم ماند».
نيز در ابتداى يكى از كلمات قصار ايشان آمده است كه: «الْفِكْرُ مِرْآةٌ صَافِيَةٌ...(3)انديشه آينهاى است صاف و روشن».
براى شناخت جامعه ابتدا بايد دانست كه چگونه يك جامعه متولد مىشود، به حيات خود ادامه مىدهد، در فراز و نشيب مىافتد و در نهايت از نظر كمّى و كيفى دچار قوت و ضعف مىشود. لذا مىگوييم: جامعه با تجمع افراد انسانى تشكيل مىيابد و از اينرو، جامعه آينه افراد خود بوده و حالات [و اوضاع] آنان را در خود منعكس مىكند، به همين خاطر نقطه عزيمت ما در شناخت جامعه آن است كه عوامل تأثيرگزار بر افراد جامعه را شماره و بررسى كنيم. اين عوامل غالبا، ده موردند:
به همين ترتيب اگر هر يك از جانورانى كه نام برديم، شكل و ظاهرى ديگر داشت، به دنبال آن حياتى ديگر غير از نحوه حيات فعلىاش مىيافت. اگر مورچگان به بزرگى كبوترها مىبودند، آيا بازهم در روزنه ديوارهاى خانهها مسكن مىگزيدند و براى سير كردن شكم خود به جمعآورى ذرات ريز غذا مىپرداختند و به آن اكتفا مىكردند؟ اگر فيل بالدار مىبود، آيا باز هم با روش زندگى فعلى خويش مىزيست؟!
نطفه هر يك از حيوانات و بذر گياهان هرگونه كه باشند الزاماً واجد چهارگونه دستگاه
درونى نيرومندند كه آنها را از بدو وجود تا روز مرگ راه مىبرد. اين چهار قوه در درون هرنطفه انسان و بذر ميوه نيز وجود دارد كه به توضيحى اندك درباره هر يك مىپردازيم.
الف. نظامى كه از رشد و بزرگى بيش از حد جسم جانداران و نيز كوچك ماندن غير طبيعى آن جلوگيرى مىكند. مثلاً اين نيرو باعث مىشود كه يك گنجشك نه در حد و اندازه ملخ بماند و نه به بزرگى كبوتر بشود. بر عالم نباتات نيز چنين وضعى حاكم است.
مثلاً وجود همين نيرو در ميوه سيب سبب مىشود كه ابعاد آن نه به كوچكى گردو بماند و نه به بزرگى يك هندوانه گردد، و در آدمى سبب مىشود كه آدمى نه در اندازه يك خرگوش باقى بماند و نه به بزرگى يك كرگدن بشود. آيا جز اين است كه اين همه، به بركت نظامى درونى و ناپيداست كه جسم جاندار را به حالت خود وا مىگذارد تا رشد طبيعى خويش را ادامه دهد و به اندازه استاندارد خود برسد و آنگاه كه رشد بخواهد در مسير غير طبيعى قرار گيرد، آن را مهار مىكند؟!
ب. نظامى كه سبب رشد هماهنگ اعضاى جسم جاندار مىشود و از بزرگى يا كوچكى بيش از حد و ناهماهنگ، با ساير اعضا جلوگيرى مىكند، مثلاً هيچگاه دست انسان معمولى نه به بلندى يك متر مىرسد و نه به كوتاهى ده سانتيمتر باقى مىماند، و چشم او نه تا ابرو را فرا مىگيرد و نه در حد نخود باقى مىماند.
ج. نظامى كه به كيفيت مىپردازد. مثلاً به بركت وجود اين نيرو است كه نه جسم انسان سفيدپوست به سياهى مىگرايد و نه جسم سياهپوست به سفيدى ميل مىكند، گو اينكه آن سفيدپوست در سراسر عمرش از خوردنيهاى سياهرنگ و اين سياهپوست از خوردنيهاى سفيدرنگ تغذيه كند البته مشروط به آنكه همه مواد مورد نياز بدن در آن گونه غذاها وجود داشته باشد و همچنين با فعاليت اين نظام درونى، چهره زيباى يك انسان زيبا، به زشتى نمىگرايد و چهره زشت زيبا نمىگردد، و سرخى لبها، سياهى مردمك چشم و سفيدى اطراف قرنيه و امثال آن تغيير نمىكند، جز به خاطر بيمارى كه حالاتى فوق العاده و غير طبيعى است و موضوع سخن ما نيز نيست .
د. نظامى كه حتى الامكان، تعداد گونه مذكر و مؤث را در هر نوع جاندار، حفظ و
ميانشان توازن برقرار مىكند، مثلاً اگر در اثر نبود يا وجود خللى در اين نيرو، تا پنجاه سال هيچ زنى، نوزاد مذكر يا مثلاً نوزاد مؤث نزايد بلا فاصله نسل بشر منقرض مىگردد. درحيوانات نيز همينگونه است. راستى حفظ اين توازن به منظور بقاى نوع آدمى مولود نظامى ويژه در درون بدن والدين نيست روشن باشد كه اين نظام، چيزى را كنترل مىكند كه به طور نسبى از عهده انسان - خواسته يا ناخواسته - خارج است.
قرآن كريم مىفرمايد:
«رَبُّنَا الَّذِى أَعْطى كُلَّ شَىءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»(1)«پروردگار ما كسى است كه هر موجودى را خلقتى كه در خور اوست داده آنگاه [او را] هدايت نموده است».
آيا اينگونه نيست كه صفاتى مانند: بخشندگى، شجاعت و رأفت از درون آدمى سرچشمه مىگيرند؟
آرى همانگونه كه جسم به رنگهاى گوناگون در مىآيد - و چنانكه برشمردهاند به 25 ميليون مىرسد - نفس آدمى نيز به رنگهاى گوناگونى در مىآيد، در اين زمينه امام صادق عليهالسلاممىفرمايند: «إنّ الله خلق العقل... ثم جعل للعقل... جندا...(3)همانا خدا عقل را آفريد و برايش سپاهى قرار داد [و براى جهل نيز سپاهى قرار داد]».
آيا تعبير «جندا» حاكى از آن حقيقت نيست؟! اگر نيست پس صفات فوق و امثال آن از كجا منشأ مىگيرند؟ حيوانات نيز از غرايز گوناگونى برخوردارند، منتها تفاوتى كه ميان انسان و حيوان وجود دارد آن است كه تنها آدمى قابليت و توان ايجاد تغيير در غرايز خويش را داراست. اين شايد بدان بر مىگردد كه غرايز آدميان تفاوت اصولى با غرايز حيوانات دارند كه بر اساس آن غرايز آدميان تغييرپذير مىگردند، و غرايز حيوانات
تغييرناپذيرند. البته شايد حيوانات نيز غرايزى قابل تغيير داشته باشند، ليكن محتاج زمانى طولانى و وسايلى پيچيدهتر است؛ موانعى كه براى آدمى وجود ندارد.
در متون اسلامى نقل شده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «أوّل ما خلق اللّه العقل... ثم قال له... بك أثيب و بك أعاقب(1)اولين چيزى كه خدا آفريد، همانا عقل بود، سپس [آنگاه كه او را آفريد ]به او فرمود: تنها بر اساس تو پاداش مىدهم و تنها بر اساس تو مجازات مىكنم».
يك سارق در درون خود دو گونه فرمان دريافت مىكند، دستورى كه مىگويد: «سرقت كن» و دستورى كه مىگويد: «دست به سرقت مزن». نيز كسى كه به فكر ساختن يك مسجد افتاده است، در كشاكش دو فرمان قرار مىگيرد، امر بدان كار و نهى از آن.
اميرمؤنان على عليهالسلام درباره عوامل سهگانه فوق تعابير بلند و زيبايى دارند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم: «أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً بِلاَ رَوِيَّةٍ أَجَالَهَا وَ لاَ تَجْرِبَةٍ اسْتَفَادَهَا وَ لاَ حَرَكَةٍ أَحْدَثَهَا وَ لاَ هَمَامَةِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِيهَا أَحَالَ الْأَشْيَاءَ لِأَوْقَاتِهَا وَ لَأَمَ بَيْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا...(2)آفرينش را آغاز كرد و آفريدگان را به يكبار پديد آورد، بىآنكه انديشهاى به كار برد، يا از آزمايش سودى بردارد، يا جنبش پديد آرد و كسى به خدمت گمارَد. از هر چيز بهنگام بپرداخت، و اجزاى مخالف را باهم سزاوار ساخت، و هر طبيعت را اثرى بداد، و آن اثر را در ذات آن نهاد. پيش از آنكه بيافريند، به آفريدگان دانا بود».
«...فَجَبَلَ مِنْهَا صُورَةً ذَاتَ أَحْنَاءٍ وَ وُصُولٍ وَ أَعْضَاءٍ وَ فُصُولٍ... فَمَثُلَتْ إِنْسَاناً ذَا أَذْهَانٍ يُجِيلُهَا وَ فِكَرٍ يَتَصَرَّفُ بِهَا وَ جَوَارِحَ يَخْتَدِمُهَا وَ أَدَوَاتٍ يُقَلِّبُهَا وَ مَعْرِفَةٍ يَفْرُقُ بِهَا بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ وَ الْأَذْوَاقِ
وَ الْمَشَامِّ وَ الْأَلْوَانِ وَ الْأَجْنَاسِ مَعْجُوناً بِطِينَةِ الْأَلْوَانِ الْمُخْتَلِفَةِ وَ الْأَشْبَاهِ الْمُؤتَلِفَةِ وَ الْأَضْدَادِ الْمُتَعَادِيَةِ وَ الْأَخْلاَطِ الْمُتَبَايِنَةِ مِنَ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ وَ الْبَلَّةِ وَ الْجُمُودِ...(1)پس صورتى از آن پديد آورد با اندامهاى بايسته، و عضوهاى جدا و به يكديگر پيوسته،... تا به صورت انسانى گرديد،
داراى ذهنها، كه آن ذهنها را به كار گيرد، و انديشهاى كه تصرف را بپذيرد. با دست و پايىدر خدمت او واعضايى در اختيار و قدرت او، با دانشى كه بدان حق را از باطل جدا كردن داند، و مزهها و بويها و رنگها و ديگر چيزها را شناختن تواند، آميخته با طبيعتهاى متضاد و سركش و آميزههاى باهم ناخوش، گرم با سرد در آميخته و ترى بر خشكى ريخته».
نيز از امام على عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «العرق دسّاس(2)ريشههاى نسبى تأثيرگذارند».
اميرمؤمنان على عليهالسلام خطاب به فرزندشان محمد بن حنفيه آنگاه كه در جنگ جمل تعلل كرد، فرمودند: «أدركك عرق من أمّك(3)ريشه نسبى مادرت تو را تحت تأثير قرار داد».
گروهى از دانشمندان بر تأثيرگذارى اين عامل تأكيد كردهاند و برخى از آنان نيز پا را فراتر گذاشته، معتقدند كه آدمى بخش عظيمى از صفات خويش را با وراثت دريافت مىكند، هرچند ممكن است بسيارى از آن صفات موروثى تحت تأثير جريان نيرومند عوامل تأثيرگذار ديگر و غلبه آنها بر عامل وراثت، به فعليت نرسند و بروز نكنند.
واقعيتى مىدانند كه تاريخ گذشته و زمان معاصر پر از نمونههاى آن است. مثلاً، بنىهاشم، بخشنده، بردبار و شجاع بودند، حال آنكه بنىاميه خسيس، فرومايه و نيرنگباز بودند.
البته روشن است كه تأثير قوم و قوميت، آداب، رسوم و عاداتى است كه محصول تربيتند و نه ريشههاى نسبى، زيرا تربيت به عنوان يك عامل تأثيرگذار خارجى پيوسته مطرح بوده و هست، چندان كه اگر انسانى از قوميت [و نژاد يا فرهنگهاى ]ديگرى در ميان قوم و قبيلهاى زندگى كند، از آداب و رسوم آنان برخوردار شده، اما از صفات[ظاهرى و وراثتى] آنان بىبهره است.
در اين نظريه گروههاى انسانى نيز در حكم قوميتها هستند، مانند سياهپوستان، سفيدپوستان و زردپوستان. برخى از دانشمندان علوم انسانى، انسانها را در اين سه گروه ردهبندى كردهاند و برخى ديگر تعداد آنها را بيشتر مىدانند. به هر روى آنچه كه در بحث ما اهميت دارد آن است كه قائلين به اين نظريه معتقدند كه اين چارچوبها همانگونه كه در كيفيات ظاهرى و بدن آدمى اثر دارند، در چگونگى باطن آنها نيز تأثير مىگذارند. گروهى باز هم پا را فراتر از اين گذاشتهاند و گفتهاند: ضريب هوشى نيز در گونههاى فوق تفاوت مىكند، اما دليلى قطعى بر اين ادعا اقامه نشده است.
اما از نظر تركيب و تناسب چهره، طبيعى است كه هر گروهى خويش را زيباتر از ديگران مىداند، سياهپوست زيبايى را در سياه بودن مىبيند در حالى كه سفيدپوست سياهى را مصداق نازيبايى مىشمارد. حال آيا زشتى مانند زيبائى امرى حقيقى است، يا فىالجمله اعتبارى و يا واقعى؟ و آيا اين عادت است كه ذوق آدمى را مشخص مىكند؟ هر دو احتمال قابل بررسى و طرح است.
خداى سبحان مىفرمايد: «وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ...»(1)«و شما را صورتگرى كرد، و صورتتان را نيكو آفريد».
نیز می فرماید: «فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»(2)«بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است».
از اين آيات استفاده اطلاق نمىشود، بلكه بر سبيل «قضيه طبيعى» است و يا در مقام مقايسه آدمى با ساير موجودات. همچنين برخى فلاسفه معتقدند كه تك تك مخلوقات عالم در نهايت، زيبا آفريده شدهاند و مجموعه جهان نيز به عنوان يك واحد، تحت تأثير اجزايش زيبا گرديده است. اينان مىگويند: حتى موجوداتى نظير رتيل و عقرب كه در نظر انسان از چندشآورترين و ترسناكترين و زشتترين موجوداتند زيبايند، و قضاوت منفى ما انسانها درباره اينگونه موجودات بخاطر نگاه منفى ما به آنان است، در حالى كه قرآن كريم مىفرمايد: «...ما تَرى فِى خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ...»(1)«در آفرينش [خداى] بخشايشگر هيچگونه اختلاف [و تفاوتى ]نمىبينى».
همچنين بايد توجه داشت كه ميان دينى مانند اسلام كه ارتباطى تنگاتنگ با زندگى داشته و در همه زمينهها راه وروش وتوصيهاى مشخص ارائه مىدهد، با دينى مانند مسيحيت كه چنين نيست تفاوت است.
مثلاً در صورتى كه در يك جامعه اسلامى مبتنى بر اصول، به روشها و مكاتب غير دينى عمل شود، دو حالت ممكن است رخ دهد: يكى اينكه اين دين از سطح جامعه برچيده
1) . سوره ملك، آيه 3.
شود، تا آن مسلك ديگر بتواند فضايى براى تنفس پيدا كرده و در جامعه نفوذ كند و يا آنكه
در اثر تضاد ايجاد شده ميان اصول دينى و فرايند اجراى روشهاى پيشنهادى مسلك ديگر، دير يا زود آن مسلك شكست مىخورد و اگر بنا باشد كه پيشبينى كنيم، مىگوييم: به دليل آنكه اصول دين با ريشههاى انسانى افراد متدين گره خورده و از سوى ديگر ميلياردها صفحه كتاب و نوشته، پيام اين دين را به همراه دارند، پس اين فرهنگ دينى در معرض سقوط و زوال نخواهد بود، و آنچه كه بايد منتظر سقوط باشد آن آيين ديگر است، و اتفاقاً سرّ برخورد تودههاى مسلمان با حاكمان خود و به انزوا كشانيدن و در نهايت سقوط آنها و شادى زايدالوصف مردم بهخاطر سقوط آنهايى كه طاغوتشان مىنامند، همين مسأله باشد.
حضرت على عليهالسلام درباره اسلام و والايى آن مىفرمايند: «...إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَصَّكُمْ بِالاْءِسْلاَمِ وَ اسْتَخْلَصَكُمْ لَهُ وَ ذَلِكَ لِأَنَّهُ اسْمُ سَلاَمَةٍ وَ جِمَاعُ كَرَامَةٍ اصْطَفَى اللَّهُ تَعَالَى مَنْهَجَهُ وَ بَيَّنَ حُجَجَهُ مِنْظَاهِرِ عِلْمٍ وَ بَاطِنِ حُكْمٍ لاَ تَفْنَى غَرَائِبُهُ وَ لاَ تَنْقَضِي عَجَائِبُهُ فِيهِ مَرَابِيعُ النِّعَمِ وَ مَصَابِيحُ الظُّلَمِ لاَ تُفْتَحُ الْخَيْرَاتُ إِلاَّ بِمَفَاتِيحِهِ وَ لاَ تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِمَصَابِيحِهِ قَدْ أَحْمَى حِمَاهُ وَ أَرْعَى مَرْعَاهُ فِيهِ شِفَاءُ الْمُسْتَشْفِي وَ كِفَايَةُ الْمُكْتَفِي(1)همانا خداى تعالى شما را به اسلام مخصوص گردانيد، و براى اسلام برگزيد، چرا كه اسلام نامى از سلامت است، و فراهم دارنده هر كرامت است. راه روشن آن را خدا برگزيد، و حجتهاى آن را روشن گردانيد، از علمى كه هويداست، و حكمتهايى كه نهان و ناپيداست. غرايب آن نابود نشود، عجايب آن سپرى نگردد، كشتزار نعمت و چراغهاى تاريكيها در آن است. درهاى خير جز به كليدهاى آن گشوده نگردد، و تاريكيها جز به چراغهاى آن زدوده نگردد، هركس بدو پناه برد حمايتش كرده و در رعايت خويش بگيرد، هر كه را شفا خواهد، درمان بخشد و خواهنده نيازمند را بىنياز گرداند.
«... فَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلاَمِ دَيْناً تَتَحَقَّقْ شِقْوَتُهُ وَ تَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ وَ تَعْظُمْ كَبْوَتُهُ وَ يَكُنْ مَآبُهُ إِلَى الْحُزْنِ الطَّوِيلِ وَ الْعَذَابِ الْوَبِيلِ(2)پس هركس كه جز اسلام دينى را پيروى كند به يقين
شقاوتزده است، و پيوند او با خدا بريده، و به سر در افتادن او سخت، پايان كارش اندوهى است دراز و عذابى دشوار و جانگداز».
«لاَ يَتْرُكُ النَّاسُ شَيْئاً مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ لاِسْتِصْلاَحِ دُنْيَاهُمْ إِلاَّ فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مَا هُوَ أَضَرُّ مِنْهُ(1)«مردم چيزى از كار دين را براى بهبود دنياى خود وا نگذارند جز آنكه خدا چيزى را كه زيانش از آن بيشتر است پيشاپيش آنان آرد».
منظور اين است كه علم دو بخش عملى و نظرى دارد و فرزند عالم آن بخش عملى را از پدر عالمش فرا مىگيرد و شايد شنيده باشيد كه مىگويند: «لا أدري نصف العلم؛ اعتراف به ندانستن خود نيمى از دانش است». منظور از اين ضربالمثل آن است كه دانش دو روى دارد. يك رويش آن است كه بدانى دانستههايى دارى و روى ديگرش آن است كه بدانى به بسيارى از علوم نيز آگاهى ندارى. بخش اخير را در مقابل جهل مركب (آن كس كه نداند و نداند كه نداند)، جهل بسيط مىنامند، در روايتى آمده است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ لقمان... كان كثير التفكر(2)لقمان بسيار مىانديشيد».
همانگونه كه در شأن ابوذر نيز از زبان مبارك امام صادق عليهالسلامروايت شده است كه فرمودند: «كان أكثر عبادة أبىذرّ رحمهالله التفكّر(3)بيشترين عبادت او تفكّر بود».
آشنايى با جهان اسباب و مسبّبات و نيز كشف ارتباط پديدهها با يكديگر، و راههاى پيروزى و شكست به بركت فكر حاصل مىشوند. رابطه فكر و جوارح، مانند رابطۀ
فرمانده و فرمانبردار است و به همين دليل است كه فكر بر عمل فضيلت دارد، امام صادق عليهالسلام در اين باب فرمودهاند: «تفكر ساعة خير من عبادة سنة(1)يك لحظه انديشه از يك سال عبادت برتر است».
و نيز پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّما الأعمال بالنيّات(2)اعمال منحصراً در گرو نيّتهاست».
رمز سعادت سعادتمندان عمل صالحى بوده كه به دنبال تفكر صحيح انجام شده، و در مقابل، تفكر فاسدى كه عمل فاسد به دنبال آورده، اسباب شقاوت شقاوتمندان شده است. قرآن مكرر تأكيد مىكند كه عمل صالح به دنبال ايمان مىآيد، آن جا كه مىفرمايد: «إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ»(3)«مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند».
بنابراين فكر، نيّت و عزم همان ايمان است كه عمل صالح را به دنبال خود دارد.
«قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى إِبْراهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ»(5)«قطعا براى شما سرمشق خوبى در [زندگى] ابراهيم و كسانى كه با او بودند وجود دارد».
حضرت على عليهالسلام نيز در ضمن يكى از سخنان خود مىفرمايند: «فتأسّى متأسٍ بنبيّه... وإلا فلا يأمن الهلكة(6)[هر كه خواهان اسوه حسنهاى است ]به پيامبرش تأسى جويد و گرنه
از نابودى مصون نماند».
و شايد از اين رهگذر است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمايند: «من سنّ سنّةً حسنةً كان له أجرها و أجر من عمل بها و من سن سنةً سيئةً كان له وزرها و وزر من عمل بها(1)هركس سنت نيكى پايهگذارى كند، اجر خويش را مىبرد و] همچنين [اجر هر كسى كه بدان عمل كند، و هركس سنت ناپسندى پايهگذارى كند، گناه خويش را متحمل مىشود و] همچنين] گناه هركسى كه بدان عمل كند».
نمونه ديگرى از تأثير محيط طبيعى اين است كه در مناطق استوايى مزاجها گرم و در مناطق قطبى مردم سرد مزاجند. بيماريهاى مناطقى كه از محيط طبيعى متفاوتى برخوردارهستند نيز متفاوتند. تمدنها بيشتر در مناطق معتدل شكوفا شدهاند و نه در مناطق استوايى يا قطبى، زيرا طبيعى است كه تنها شرايط مناسب مناطق معتدل فرصت تمدنآفرينى و پرداختن به تكميل و آرايش آن را به بشر مىدهد، نه شرايط نامناسب يخبندان و يا سوزان. ديگر اينكه درصد فراوانى از انبياء نيز در خاورميانه كه منطقهاى معتدل است مبعوث شدهاند. برخى مفسران در تفسير اين سخن خداى متعال كه مىفرمايد: «بارَكْنا حَوْلَهُ...»(2)«گرداگردش را پر بركت ساختهايم». گفتهاند كه منظور از بركت وجود انبياست، زيرا در حديثى آمده است: «حجّ موسى ابن عمران و معه سبعون نبيّاً(3)هنگام حج، هفتاد پيامبر با موسى همراه بودند».
همچنين فعاليت و تحركى كه در بهار و پاييز مشاهده مىشود در تابستان و زمستان وجود ندارد. در روايتى از اميرمؤمنان على عليهالسلامآمده است: «تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِي أَوَّلِهِ وَ تَلَقَّوْهُ فِي آخِرِهِ فَإِنَّهُ يَفْعَلُ فِي الْأَبْدَانِ كَفِعْلِهِ فِي الْأَشْجَارِ أَوَّلُهُ يُحْرِقُ وَ آخِرُهُ يُورِقُ(1)در آغاز سرما خود را از آن محافظت كنيد، و در پايانش بدان روى نماييد كه سرما با تنها همان مىكند كه با درختان، آغازش مىسوزاند و پايانش برگ مىروياند».
ديگر اينكه ساكنان سرزمينهاى قطبى خانههاى خود را از قطعات بزرگ يخ و ساكنان نواحى جنگلى از چوب مىسازند، و بياباننشينان در چادرهاى ساختهشده از پوست، پشم يا مو زندگى مىكنند. مردم با زندگى ابتدايى ساكن در كوهها و جنگلها در غارها و روى درختان زندگى مىكنند و سكنه كرانه آبها خانههايى از خشت، آجر و گل مىسازند كه تماماً تحت تأثير محيط طبيعى است.
از نظر خوراك، سكنه كناره دريا از ماهى و سكنه واحهها و دشتها از گوشت گوسفندان و سكنه مناطق جنگلى و جنگلنشينان از گوشت شكار و ميوههاى جنگلى تغذيه مىكردند و همينطور امروز نيز اهالى هر سرزمين خوراك غالب و مخصوص به خود را دارند.
از نظر ابزارسازى سكنه هر سرزمينى از مواد اوليه پيرامون و در دسترس خود براى ابزارسازى استفاده مىكنند، جنگلنشينان از چوب، كوهنشينان از سنگ و مردم متمدن ازمعادن و كانىها. مركب سوارى مردم هر ناحيه نيز از برخى حيوانات همان ناحيه تأمين مىشود، مانند: بزهاى كوهى، الاغ، شتر، اسب و غيره. مقوله لباس نيز از اين قاعده مستثنى نيست و بر اساس مواد موجود در هر سرزمين از پوست حيوان، پنبه، پشم، برگ بزرگ و ضخيم درختان و غيره ساخته مىشده است.
در هر سرزمينى نيز داروهاى گياهى متفاوت از نقاط ديگر مىرويد كه تنها براى درمان بيماريهاى همان سرزمين مفيد است، و داروهاى سرزمينهاى ديگر نيز براى مردم آن سرزمين معمولاً كارآمد نيست.
1) . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 128، ص 491.
دو غريزه عشق به زندگى و تحولطلبى موجب آن شده كه آدمى همواره به دنبال اسباب بقا و هر چيزى باشد كه برايش پيشرفت به ارمغان مىآورد. بدين منظور او تا توان دارد از موانع و خطرات دورى مىگزيند و به هر وسيلهاى نيز چنگ مىزند تا او را در تحصيل غرضش يارى كند.
انباشت موانع و خطرات و نيز وسائل پيشرفت و تحول در جامعه، خود عاملى براى حركت انسان در دو جبهه شده است: كنارهگيرى از تصادم با انبوه موانع و پيشروى به سوى رشد و ترقى، واين يعنى تأثيرگذارى و تأثيرپذيرى. چنين انسانى مانند كسى است كه در بيشه زندگى مىكند و براى بقا و برخوردارى بيشتر از حيات، هم از درندگان مىگريزد و هم براى زنده ماندن به جمعآورى ميوههاى جنگلى روى مىآورد. روشن است كه اگر در جنگل، شير و ميوهاى نبود، نه فرارى در كار بود و نه تلاشى براى جمعآورى ثروت و امكان ادامه حيات. به همين ترتيب اگر در جامعهها انبوه موانع و خطرات و وسائل پيشرفت در كار نبود، نه پرهيزى معنا داشت و نه حركتى براى پيشرفت.در پايان به دو نكته اشاره مىكنيم:
خودبينى و تعصبهاى قومى و جغرافيايى تنها انسانهاى رشد نايافته را در خود اسير مىكنند. اين دو، عامل عقبماندگى بشرند، خودپرستى فردى و تعصبهاى قومى و جغرافيايى ميان آدمى و مصالحش حائل مىشوند. فرض كنيد پزشكى بيمار شده و از تشخيص بيمارى خود عاجز است. او چه بايد بكند؟ آيا بايد به پزشك ديگرى مراجعه
كند، هرچند از مليّت و قوم ديگرى باشد؟ و يا آن كه تعصب ورزد و خود به درمان خويش بپردازد؟! روشن است كه بايد به پزشك كارآمد مراجعه كند. در ديگر موارد علمى و صنعتى نيز همين قاعده جارى است.
به عنوان نمونه قاضى نيز در قضاوت درباره متهمى كه از بستگان، مليت يا محل زندگى اوست چه قبل از آگاهى و وقوف بر واقعيت و چه بعد از اثبات عدم حقانيّت آن متهم با چنين دو راهى مواجه مىشود. دو راهى تعصب و عقل. در نحوه برخورد با علوم وارداتى و يا افراد خارجى كه در اصطلاح غير اسلامى به آنها «بيگانه» مىگويند نيز اين دو راه وجود دارد. در اين موارد اگر درهاى يك كشور بر روى آنها بسته شود، اين به خاطر پيروزى ديدگاه تعصبگراست. آرى، اگر خوف ضررى نيز در ميان باشد از درون خود آن انسانهاست نه از بيرون.
نمونه ديگر از اين نوع، فردپرستى و تماميتخواهى احزاب، سازمانها و گروههاست، آنجا كه افراد غيرخودى را هرچند شايسته طرد مىكنند و تنها خويش را هرچند ناشايست مىستايند.
به هر روى آيين اسلام در نفى ديدگاه خودبينى و تعصبگرايى، يعنى ديدگاهى كه در نهايت به زيان فرد و جامعه تمام مىشود، نصوص بسيارى دارد كه به گوشهاى از آنها در قرآن كريم و روايات اشاره مىكنيم. خداى سبحان مىفرمايد: «...و َلا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ...»(1)«و از اموال مردم چيزى نكاهيد».
«...وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّوَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ»(2)«و خصومت با جمعيتى كه شما را از [آمدن به] مسجدالحرام بازداشتند، نبايد شما را وادار به تعدى و تجاوز كند. و[همواره ]در راه نيكى و پرهيزگارى باهم يارى و مساعدت كنيد و] هرگز] در راه گناه و تعدى همكارى ننماييد».
نيز از زبان حضرت شعيب خطاب به قوم خويش مىفرمايد: «و يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ
شِقاقِى أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ وَما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ»(1)«و اِى قوم من! دشمنى و مخالفت با من، سبب نشود كه شما به همان سرنوشتى كه قوم نوح يا قوم هود يا قوم صالح گرفتار شدند گرفتار شويد. و قوم لوط از شما چندان دور نيست».
و مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ للهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَلا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَاتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! همواره براى خدا قيام كنيد، [و] از روى عدالت گواهى دهيد، دشمنى با جمعيّتى، شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند. عدالت كنيد، كه به پرهيزگارى نزديكتر است و از [معصيت] خدا بپرهيزيد، كه خدا به آنچه انجام مىدهيد، آگاه است».
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ للهِ وَلَوْ عَلى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَالأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللهُ أَوْلى بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تَعْدِلُوا وَإِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً»(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! قيام به عدالت كنيد، براى خدا شهادت دهيد، اگرچه [ اين گواهى] به زيان خود شما، يا پدر و مادر و نزديكان [شما] باشد، [چرا كه] اگر آنها غنى يا فقير باشند، خدا سزاوارتر است كه از آنها حمايت كند، بنابراين از هوا و هوس پيروى نكنيد، كه [از حق] منحرف خواهيد شد، و اگر حق را تحريف كنيد و يا [از اظهار آن] اعراض نماييد، قطعا خدا به آنچه انجام مىدهيد آگاه است».
«...إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ»(4)«ما شما را از مردى و زنى آفريديم و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد، گرامىترين شما نزد خدا با تقواترين شماست».«وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤدَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤلاً»(5)«از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن، چرا كه گوش و چشم و دل، همه در مورد آن پيروى [به باطل] مسؤلند».
اميرمؤمنان على عليهالسلام خطاب به مالك و در سفارش به مداراى با مردم مىفرمايند:
«... فإنّهم صنفان، إمّا أخ لك في الدين، أو نظير لك في الخلق...(1)زيرا رعيّت دو دستهاند: دستهاى برادر دينى تو اند، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانندند».
و امام صادق از قول رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهمىفرمايند: «ثلاث من حقائق الايمان: ... و إنصاف الناس من نفسك(2)نشانه حقيقت ايمان سه چيز است:... و به مردم درباره خود بر اساس انصاف حق دادن».
در شعرى منسوب به حضرت على عليهالسلام آمده است:
فإن يكن لهم من أصلهم شرف *** يفاخرون به، فالطين و الماء(3)
«اگر در اصلو نسب آنها شرافتى هست/ كه بدان افتخار مىكنند، چيزى جز گلو آب نيست».
زندگى آدمى در دنيا بايد زاهدانه باشد، البته نه به روش راهبان دنياگريز، بلكه به شيوه آنانى كه دنيا را فى نفسه فاقد ارزش مىدانند، چه رسد در مقام مقايسه آن با آخرت. ثمره چنين نگاهى آن است كه انسان هيچگاه آبادى دنيايش را به قيمت فساد و تخريب آخرت خويش نمىخواهد، بلكه از دنيا پلى مىسازد براى نيل به آخرت. قرآن كريم و روايات اسلامى تعابير زيبا و دلنشينى در اينباره دارند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
خداى متعال مىفرمايد: «وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللهُ إِلَيْكَ...»(4)«و با آنچه خدا به تو داده، سراى آخرت را بطلب، و بهرهات را از دنيا فراموش مكن، و همانگونه كه خدا به تو نيكى كرده نيكى كن».
«...وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ * أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا...»(5)«و بعضىشان مىگويند: پروردگارا، به ما در دنيا نيكى عطا كن، و در
آخرت [نيز] نيكى مرحمت فرما، و ما را از عذاب آتش نگاه دار. آنها از كار [و دعاى] خود، نصيب و بهرهاى دارند».
امام حسن عليهالسلام مىفرمايند: «إعمل لدنياك كأنك تعيش أبدا، و اعمل لآخرتك كأنك تموت غدا(1)چنان براى دنياى خويش كار كن كه گويى براى هميشه زنده خواهى بود و براى آخرتت آنسان بكوش كه گويى روز ديگر خواهى مرد».
حضرت على عليهالسلام نيز مىفرمايند: «... و لبئس المتجر أن ترى الدنيا لنفسك ثمناً، و ممّا لك عند اللّه عوضاً...(2)چه بد سودايى است كه دنيا را بهاى خود و عوض پاداشى كه نزد خدا دارى انگارى».
و مىفرمايند: «إقبالها خديعة، و إدبارها فجيعة(3)روى آوردنش (دنيا) نيرنگ است و پشت كردنش مصيبتبار».
همچنين فرمودند: «فلتكن الدنيا في أعينكم أصغر من حثالة القرظ، و قراظة الجلم(4)بايد كه دنيا در نظرتان از ريزههاى قرظ (گونهاى درخت كه برگ آن در دباغى به كار مىرود) و آن خُرد و ريزها كه از دمِ قيچى مىريزد بىمقدارتر باشد».
نيز مىفرمايند: «...دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز...(5)اين دنياى شما از رطوبتى كه از عطسه بز حاصل مىشود براى من بىارزشتر است».
و فرمودند: «واللّه لدنياكم هذه أهون في عينى من عُراق خنزير في يد مجذوم(6)به خدا سوگند كه دنياى شما در چشم من بىارجتر از پاره استخوان خوكى است كه در دست شخصى جذامى باشد».
محيط طبيعى و اجتماعى تأثيرى متقابل دارند. اين تأثير گاه اندك و گاه فراوان است و گاه يكى پس از ديگرى آغاز به تأثير گذارى مىكند، و گاه تأثير يكى بر ديگرى افزونى مىگيرد. هر زمان كه محيط اجتماعى از متغيرهاى فكرى، ابزارى و صنعتى بيشترى برخوردار باشد قدرت تأثير گذارى افزونترى بر محيط طبيعى دارد و در شرايط معكوس اين طبيعت است كه تأثير بيشترى مىگذارد.
آدمى، درختان جنگلها را مىبرد. باتلاقها را مىخشكاند. مسير حركت رودها را تغيير مىدهد. كوهها را از جاى مىكند. آنها را شكافته و در آنها جاده مىسازد. با زدن تونلها در دل كوهها براى حركت اتومبيلها و قطارها راه باز مىكند. دل زمين را مىكند تا در آن شهرها و اماكن مورد نيازش را برپا كند و يا معادنش را استخراج نمايد.
دماى هوا را در داخل فضاهايى كه مىسازد از گرمى به سردى و برعكس تغيير مىدهد. به باران زايى ابرها مىپردازد. با ابزارهاى سمعى، بصرى و ارتباطات، دور را نزديك مىكند. تيرگى شبهاى معمول و شبهاى قطبى را از بين مىبرد و فضا را روشن مىكند. نيروى آبها و بادها را به منظور توليد الكتريسيته و چرخش كارگاهها به خدمت مىگيرد. در زمينهاى دوردست، ناهموار و صعبالعبور راه مىسازد. در عمق زمين نفوذ مىكند تا به لايههاى مذاب برسد و از حرارت موجود در آن به منظور توليد الكتريسيته و نيرو و حركت استفاده كند، و حاصل سخن آنكه او اسباب آسايش و پيشرفت خود را از محيط طبيعى فراهم مىكند.
اينها جلوههايى از تأثير محيط اجتماعى بر محيط طبيعى است.
از ديگر سو محيط طبيعى نيز در آدمى و اجتماعش تأثير مىگذارد، بدينگونه كه رنگ پوستش را تغيير مىدهد. احياناً باعث مجعد شدن مويش يا انقباض پوستش يا كوچكى سوراخهاى بينيش مىگردد. مورد اخير در مورد كسانى صادق است كه در مناطقى با سرمايى گزنده زندگى مىكنند. ساكنان اينگونه سرزمينها داراى بينىهايى با سوراخهاى كوچك مىشوند تا انتقال سريع هواى سرد از راه بينى به ريه كه باعث انواع بيماريها مىگردد مهار شود. بعضاً باعث تيزهوشى آدمى در سرزمينهاى گرم يا فراوانى كودنى در سرزمينهاى سردسير مىگردد. باعث تعادل مزاج او و يا خروجش از حالت تعادل مىشود.
گرمى زياد آب و هوا باعث تسريع روند رشد و بلوغ زودرس مىگردد و يا به خاطر قرار گرفتن آدمى در محيطهاى معتدل، بلوغش به تأخير مىافتد. مناطق حارهاى پيرى زودرس در پى دارد و در مناطق سردسير پيرى به تأخير مىافتد. غذاها و آبهاى گوناگون مناطق مختلف گاه براى انسان سلامت و گاه براى وى بيمارى به ارمغان مىآورند. طبيعت گاه رام مىگردد و مجال تمدنسازى به انسان مىدهد، و گاه سرسختى كرده و تمدنسازى را برايش دشوار مىكند. هرچند ميان سهل يا سختگيرى طبيعت از سويى و اقدام به تمدنسازى يا ترك آن از سوى ديگر تلازمى برقرار نيست، همانگونه كه برخوردارى اقوام گوناگون از يك محيط طبيعى الزاماً خصوصياتى يكسان براى همگى آنها به بار نمىآورد.
مثلاً در محيط طبيعى كشور نروژ دو قوم زندگى مىكنند كه مردم يكى از آن دو قوم قدى بلند دارند و ديگرى از رنگى روشنتر برخوردارند. بنىهاشم و بنىاميه نيز هر دو در محيط طبيعى مكه مكرمه مىزيستند لكن اين تنها بنىهاشم بود كه خصوصيات اخلاقى نيكى مانند عدالت خواهى، كَرَم، ركگويى، صفا و روحيه خدمتگذارى داشت و بنىاميه در تمامى نقاط مذكور داراى خلقيّاتى معكوس بود.
در جنوب غربى امريكا دو گروه سرخپوست به نام «هوبى» و «ناواهو» زندگى مىكنند كه با وجود يكسانى آبو هوا، شرايط اقليمى، محيطزيست و مزاج، زندگى متفاوت دارند. قوم هوبى كشاورزى مىكنند و در ساختمانسازى، سازههايى با
چند طبقه مىسازند، لكن قوم ناواهو گلهدارى كرده و در ساختمانسازى تنها سازههاى يك طبقه مىسازند.
آرى، غالباً يكسانى شرايط آب و هوايى سبب مىشود كه ساكنان آن در غالب امور بهيكديگر شبيه شوند و به طور يكسان از مواهب آن محيط طبيعى واحد بهرهمند شوند.
تلازمى بين كيفيت و شيوه زندگى والدين و فرزندان وجود ندارد، هرچند فضا و شرايط آب و هوايى حياتشان يكسان باشد. در موارد بسيارى با تغيير فرهنگ يا الگوهاى جامعه، كيفيت زندگى دو نسل با يكديگر متفاوت مىشود و يا حتى بخشهايى از يك نسل بر اثر اين تغييرات دگرگونه مىشوند.
به استناد تاريخ، اعراب در دوره جاهليت در شرايط فلاكتبارى به سر مىبردهاند. آب آلوده مىخوردند، و از خوردن پوست قطعه قطعه شده حيوانات و نيز برگ درختان صرف نظر نمىكردند.
جهل، صبغه عمومى آنها بود و زنده به گور كردن دختران نزدشان افتخار، و جنگ و غارت اموال ديگران و شكستن حريم و ريختن آبروى يكديگر عادت هميشگى آنها بود. چوب و سنگ مىپرستيدند و بدان فخر مىنمودند و شرب خمر مدام، زنا و انحرافات جنسى ميان آنها رايج بود. ليكن به ناگاه همين قوم به بركت اسلام از تمامى زشتيهاى فوق جدا و به تمامى نيكيهاى مقابل آنها آراسته شد، تا آنجا كه قرآن در وصف آنها مىفرمايد: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ...»(1)«شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم بپا خواستهايد».
«...جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ...»(2)«شما را امتى ميانه[رو ]قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد».
اينان از زيادهروى يا كوتاهى در شؤن حيات دورى گزيدند و پرچمدار دانش، هدايت، فضيلت و تقوا براى شرق و غرب عالم شدند.
اميرمؤمنان عليهالسلام چه زيبا حيات عرب را قبل و بعد از ظهور اسلام بيان مىكنند: «إِنَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمَّداً نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ، وَ أَمِيناً عَلَى التَّنْزِيلِ، وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ العَرَبِ عَلَى شَرِّ دِين، وَ فِي شَرِّ دَار، مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجارَة خُشْن، وَ حَيَّات صُمٍّ، تشْرَبُونَ الكَدِرَ، وَ تَأْكُلُونَ الجَشِبَ، وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ، وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ، الْأَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ، وَالْأثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ(1)«همانا خدا محمد صلىاللهعليهوآله رابرانگيخت، تا مردم را هشدار دهد و فرمان خدا را با امانتدارى چنان كه بايد رساند، آن هنگام كه شما اى مردم عرب، بدترين آيين را برگزيده و در بدترين سراى خزيده بوديد، منزلگاهتان سنگستانهاى نا هموار، همنشينتان مارهاى زهردار، آبتان تيره و ناگوار، خوراكتان گلوآزار، خون يكديگر را مىريختيد و از خويشاوند بريده و گريزان بوديد. بتها در بينتان برپا بود و پاى تا سر آلوده به خطا و گناه بوديد».
«إنَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله، وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً، وَ لاَ يَدَّعِي نُبُوَّةً، فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ، وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ، فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ، وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ(2)خدا محمد صلىاللهعليهوآله را زمانى برانگيخت كه از عرب كسى خواندن نمىدانست، و كسى از آنان دعوى پيامبرى نكرده بود. محمد صلىاللهعليهوآله مردم را به راهى كه بايست گسيل داشت، و در جايگاهى كه بايد جاىشان داد، و به رستگارى رساند، تا آنكه كارشان استوار و جمعيتشان پايدار گرديد».
«وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، ابْتَعَثَهُ وَ النَّاسُ يَضْرِبُونَ فِي غَمْرَةٍ، وَ يَمُوجُونُ فِي حَيْرَةٍ، قَدْ قَادَتْهُمْ أَزِمَّةُ الْحَيْنِ، وَ اسْتَغْلَقَتْ عَلَى أَفْئِدَتِهِمْ أَقْفَالُ الرَّيْنِ(3)و گواهى مىدهم كه محمد صلىاللهعليهوآلهبنده او و فرستاده اوست. او را برانگيخت در حالى كه مردم در گرداب نادانى شناور و در لجِّه سرگردانى گاه زير و گاه زبر بودند. هلاكت، آنان را مهار كرده و بر دلهاشان قفل گمراهى نهاده شده بود».
«... فَالْأَحْوَالُ مُضْطَرِبَةٌ وَ الْأَيْدِي مُخْتَلِفَةٌ وَ الْكَثْرَةُ مُتَفَرِّقَةٌ، فِي بَلاَءِ أَزْلٍ و أَطْبَاقِ جَهْلٍ! مِنْ بَنَاتٍ مَوْءُودَةٍ وَ أَصْنَامٍ مَعْبُودَةٍ وَ أَرْحَامٍ مَقْطُوعَةٍ وَ غَارَاتٍ مَشْنُونَةٍ(4)حالتها ناپايدار، دستها به خلاف هم در كار، جمعيت پراكنده، در بلاى سخت و تيه نادانى دست و پا زننده، از زنده به گور كردن دختران و پرستيدن بتان و بريدن پيوند خويشان ابايى نداشتند و بر يكديگر
شبيخون مىزدند».
«أَضَاءَتْ بِهِ الْبِلاَدُ بَعْدَ الضَّلاَلَةِ الْمُظْلِمَةِ، وَ الْجَهَالَةِ الْغَالِبَةِ، وَ الْجَفْوَةِ الْجَافِيَةِ، وَ النَّاسُ يَسْتَحِلُّونَ الْحَرِيمَ، وَ يَسْتَذِلُّونَ الْحَكِيمَ، يَحْيَوْنَ عَلَى فَتْرَةٍ، وَ يَمُوتُونَ عَلَى كَفْرَةٍِ!(1)سرزمينها به نور هدايت او روشن گشت، از آن پس كه در گمراهى تيره بود و نادانى بر همه جا چيره، و درشتخويىو ستمكارى را همگان پذيرفته بودند، مردم حلال را حرام مىشمردند و خردمند را خوار مىگرفتند. مىزيستند بىداشتن پيامبر، مىمردند خدا ناشناس و بىايمان».
«فَانْظُرُوا إِلَى مَواقع نِعَمِ اللهِ عَلَيْهِمْ حِينَ بَعَثَ إِلَيْهِمْ رَسُولا، فَعَقَدَ بِمِلَّتِهِ طَاعَتَهُمْ، وَ جَمَعَ عَلَى دَعْوَتِهِ أُلْفَتَهُمْ، كَيْفَ نَشَرَتِ النِّعْمَةُ عَلَيْهِمْ جَنَاحَ كَرَامَتِهَا، وَ أَسَالَتْ لَهُمْ جَدَاوِلَ نَعِيمِهَا، وَ الْتَفَّتِ الْمِلَّةُ بِهِمْ فِي عَوَائِدِ بَرَكَتِهَا، فَأَصْبَحُوا فِي نِعْمَتِهَا غَرِقِينَ، وَ فِي خُضْرَةِ عَيْشِهَا فَاكِهِينَ، قَدْ تَرَبَّعَتِ الْأُمُورُ بِهِمْ، فِي ظِلِّ سُلْطَانٍ قَاهِرٍ، وَ آوَتْهُمُ الْحَالُ إِلَى كَنَفِ عِزٍّ غَالِبٍ، وَ تَعَطَّفَتِ الْأُمُورُ عَلَيْهِمْ فِي ذُرَى مُلْكٍ ثَابِتٍ، فَهُمْ حُكَّامٌ عَلَى الْعَالَمِينَ، وَ مُلُوكٌ فِي أَطْرَافِ الْأَرَضِينَ، يَمْلِكُونَ الْأُمُورَ عَلَى مَنْ كَانَ يَمْلِكُهَا عَلَيْهِمْ، وَ يُمْضُونَ الاَْحْكَامَ فِيمَنْ كَانَ يُمْضِيهَا فِيهِمْ! لاَ تُغْمَزُ لَهُمْ قَنَاةٌ، وَ لاَ تُقْرَعُ لَهُمْ صَفَاةٌ(2)پس بنگريد كه نعمتهاى خدا چگونه بر آنها فروريخت، وقتى پيامبرى به سوىشان برانگيخت. آنها را به اطاعت خدا در آورد و با خواندنشان به سوى او با يكديگر سزاوارشان كرد، و چسان نعمت، شهپرش را بر سرشان گسترد و جويبارهايى از آسايش و رفاه برايشان روان كرد، و اسلام، با بركتهاى خود آنان را فراهم فرمود، پس در نعمت شريعت غرقه شدند، و لذت زندگى خرّم و فراخ آن را چشيدند. زندگىشان به سامان، در سايه دولت قويشان، و نيكويى حال آنان را به عزّتى رساند ارجمند، و كارهاشان استوار و دولتشان نيرومند گرديد چنانكه حاكم شدند بر جهانيان، و پادشاهان زمين در اين كرانه و آن كران، كار كسانى را به دست گرفتند كه پيشتر بر آنان حكومت نمودند، و بر كسانى فرمان راندند كه پيش از اين فرمانبر آنها بودند. نه كسى را توان بود تيرشان زند و نه سنگ به سوىشان افكند».
جامعه هرچه توانمندتر شود افراد آن از آفات طبيعى نظير سرما و گرما، آفتاب سوزنده، تاريكى ركودزا، موانع طبيعى و صدمات حيوانات موذى و مضر امنيت بيشترى مىيابند و هرچه جامعه به سوى ضعف رود عكس اين مسأله روى خواهد داد. از اين مهمتر اينكه آدمى در سايه تمدن اجتماعى از عمرى بيشتر، فرزندانى افزونتر، بدنى سالمتر و زيباتر و روحى آرامتر برخوردار مىشود، و علاوه بر آن درگيرىها و جنگها و هرج و مرج و ناآرامى نيز از ساحت زندگى او دورتر مىشوند، و البته در شرايط معكوس، عكس حالاتفوق روى مىدهند، قرآن كريم مىفرمايد: «سَلامٌ هِى حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»(1)«شبى است سرشار از سلامت [و بركت و رحمت] تا طلوع سپيده».
بر اساس اين آيه همه مقدراتى كه خداى سبحان در شب قدر نازل مىكند براى يك سال انسانها و از نوع سلامت، بركت و رحمت است و تغيير ماهيت آن از سلامت و بركت و رحمت در اثر زشتكارىهاى آدمى است. طغيان آب دريا، قحطى ناشى از كمبارانى، بيمارى، مرگ زودرس، ناقصالخلقه شدن نوزادان، زلزلهها و صاعقههاى نابودگر را مىتوان از جمله پيامدهاى زشتكاريهاى آدمى دانست، چرا آدميان با همكارى هم سدسازى نمىكنند؟ چرا اقدام به حفر چاههاى عميق و قناتها نمىكنند تا رزق خود را تنها محدود به آب باران نبينند؟ چرا آدميان از سلامت فردى خود مراقبت نمىكنند؟ چرا از محيطزيست خود محافظت نمىكنند تا آلوده نشود و تحت تأثير آن دچار بيمارى نشوند؟ غالب مرگ و ميرها در اثر سوء فعل خود بشر است لذا در روايتى مىخوانيم: «أكثر أهل المقابر من التخمة؛ غالب اهل قبور كشتگان پرخورىاند».
چرا بشر مراقبت نمىكند تا نوزادان ناقصالخلقه متولد نشوند؟ چرا براى پيشبينى قبلى زلزلهها به منظور كاستن از تلفات و خسارات دست به ابتكار و اختراع دستگاههاى لازمه نمىزند؟ چرا دستگاههايى اختراع نمىكند تا با انتقال نيروى الكتريسيته به زمين، زيانهاى حاصل از صاعقهها از آن دفع شوند؟ بنابراين آدمى مىتواند جسم و جانش را در
1) . سوره قدر، آيه 5.
برابر خطرات تجهيز و تقويت كند و از اين راه از تأثير عوامل طبيعى جلوگيرى كند، همانگونه كه مىتواند با زدن لگام علم بر دهان طبيعت از طغيانگرى و سركشى آن جلوگيرى كند، چرا كه خداى متعال جهان را مسخر آدمى قرار داده نه بالعكس، خداى سبحان مىفرمايد: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»(1)«و اگر اهل شهرها و آباديها، ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند، بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشوديم، ولى [ آنها حق را] تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم».
افزون بر اينها، اسباب غيبى است كه وراى ماده است و در روند حوادث تأثيرگذارند.
1) . سوره اعراف، آيه 96.
خداى متعال انسان را از ابتدا انسان آفريده است و اين موضوع مورد اعتراف اديان گوناگون است. خداى متعال آدمى را به پنج امر مجهز كرده است كه عبارتند از:
انديشيدن.
سخن گفتن.
نوشتن.
امكان دگرگون كردن محيط به كمك فكر و حركت جوارح.
اجتماعى بودن.
اما نظريهپردازى مفصل ماديون مبنى بر اينكه نياى اوليه انسان، حيوان بوده، در برابر دلايل پيشگفته اعتبار خود را از دست داده است.
آدمى در سايه قواى فوق امكان مىيابد تا نردبان ترقى را به تدريج بپيمايد.
سه امتياز نخست، دانش انبوه و فرهنگى گسترده و عميق را در ارتباط با خود و پيرامونش براى انسان به ارمغان مىآورد، زيرا:
برخوردار هستند. اين همه يك سوى قضيه است.
حاج ملا هادى سبزوارى در اينباره مىگويد:
كون المراتب في الاشتداد *** أنواعاً استنار للمراد
«مراتب در اشتداد گوناگون است كه مراد را روشن مىكند».
اگر اينگونه تعبير كرديم كه گل به چهار پديده فوق تبديل مىشود اين بدان علت است كه اين چهار پديده مؤفههاى پيدايش اشياء هستند. پس هر چيزى در تجزيه خود، به آنها - كه حالات سابقه محسوب مىشوند - باز مىگردد. از اين رهگذر است كه فلاسفه، جهان ماده را عالم كون و فساد مىنامند، زيرا مثلاً بذر يك گل دستگاهى است كه در آن نيرويى وجود دارد كه مىتواند از هر يك از عناصر فوق به مقدار خاص مورد نياز به درون خود جذب كند و سپس آنها را درهم آميخته و از نظر رنگ، حجم، عطر، چگونگى و غير آن، تركيب و صورت مورد نياز آن گل را به وجود بياورد. آنگاه پس از پايان يافتن نيروى آن دستگاه، آن مجموعه رو به تحليل مىرود و در نهايت به همان چيزهايى تبديل مىشود كه از آنها تركيب يافته است. يعنى خاك، آب، انرژى و هوا.
البته نه تنها حيوان، گياه و انسان چنين روندى را طى مىكنند، بلكه طبق يافتههاى دانش هستهاى، اجسام بىجان نيز دائماً در حركتند، امام صادق عليهالسلام در اينباره به يكى از اصحاب خويش فرمودهاند: «إنّ الآجرة التي يراها الرائي جامدة ساكنة هي في حركة دائمة(1)به يقين آجرى كه بيننده آن را ساكن و بىحركت مىبيند در حال حركتى دائمى است».
اين چنين نيز مىتوان گفت كه در جهان ميلياردها عنصر وجود دارد كه تمامى آنها در آن پراكندهاند. دستگاههاى ريزى كه در آن ذرّات جهان قرار دارند، مايحتاج مناسب
1) . شرح منظومه سبزوارى، ص 172.
خود را از ميان آن ميلياردها عنصر جذب و رشد مىكنند. مثلاً: بذر گل دستگاه يا دستگاههايى است كه مايحتاج خود را به ميزان لازم از ميان اجزاى طبيعت براى بو، رنگ، طعم و غيره، مناسب خويش يعنى مطابق با آن تركيبى كه حق تعالى براى آن دستگاه قرار داده استجذب مىكند تا آن گل موجود شود و بعد به بلوغ نهايى خود برسد، آنگاه آن دستگاه از حركت باز مىايستد و در اين زمان است كه آن گل رو به تجزيه مىرود و تمام عناصرش به محيط طبيعى باز مىگردد تا براى جذب توسط دستگاه ديگرى در يك فرصت مناسب ديگر و تشكيل يك گل جديد آماده گردد و داستان به همينگونه تكرار مىشود.
خداى سبحان ميلياردها قانون را در دل هستى قرار داده است، قانونى كه مىگويد: «در تك تك سلولهاى بدن نيروهايى به منظور جذب غذا، نگهدارى آن، تجزيه آن و دفع مواد زائد آن وجود دارد» و قانونى كه مىگويد: «تنها در كبد دو هزار دستگاه وجود دارد» و قانون حركت زمين، و نيز قانونى كه مىگويد: «نفت گرما و نور مىدهد».
در جهان قوانين اعتبارى يا انتزاعى و نيز پديدههاى ديگرى نيز وجود دارند كه قوانين ذهنىاند و در ظرف خاصى قرار دارند. مانند آنكه يك اسكناس در حكم دينار طلا دانسته مىشود و يا آنكه چهار را عددى زوج مىدانند و يا آنكه كل از جزء بزرگتر است [هرچند در خارج نه كلى وجود داشته باشد و نه جزئى و نه ذهنى و نه دارنده ذهنى ]و نيز صور ذهنى كه طبق نظر فلاسفه يكى از وجودات اربعه اشياءاند. يعنى: وجود خارجى، ذهنى، لفظى و كتبى.
علم و فرهنگ در جوامعى انسانى با تصور و تصديق او نسبت به مجموعههاى چهارگانه حقايق فوق حاصل مىشود. بسيار اتفاق افتاده كه ميليونها سال گذشته تا قانونى از قوانين موجود در جهان براى انسان مكشوف شده است، و اين تأخير طولانى به قانون بودن آن و تأثيرش در عالم آسيبى نزده و نخواهد زد. آدمى آنگاه كه با واقعيتى برخورد و اصطكاك پيدا مىكند و راه خلاصى از آن نمىيابد، اوست كه دچار خسارت مىشود و اين خسارت آنگاه دامانش را رها مىكند كه او با گذشت زمان و رشد فكرى و عملى، قانون حاكم بر آن واقعيت را كشف كند، آن را به استخدام خود در آورد و از جبر آن
رها شود.
مثلاً در مقوله قدرت، قانونى وجود دارد كه مىگويد: هر نظم سياسى و حاكميتى كه با استفاده از اهرم زور حاصل شده باشد دوام نخواهد يافت و در مقابل، با اعمال مديريت مبتنى بر منطق و انصاف، نظم اجتماعى و سياسى استمرار و بقا مىيابد. هيچ يك از حكومتهاى ديكتاتورى بدين قانون واقف نشدهاند و لذا سر در گم شده و به بيراهه رفته ودر تعامل با مردم خويش در تناقضى قرار مىگيرند كه به مبارزه و سركوب ملتها و در نهايت سرنگونى رژيمها منجر مىشود.
در مقوله اجراى برنامههاى اجتماعى نيز قانونى وجود دارد بدين مضمون كه مىگويد: اگر برنامههاى اجتماعى با اعتقادات مردم جامعه همخوان نباشد ميانشان درگيرى و اصطكاك ايجاد مىشود و سرانجام به پيروزى آن اعتقادات و سنتها و توقف اجراى آن برنامهها خواهد كشيد. اين قانون پس از تجارب فراوان و شكست بسيارى از قوانينى به دست آمده كه در تقابل با اعتقادات مردم جامعه وضع شده بودهاند.
در مقوله اقتصاد نيز قانونى وجود دارد كه حل مشكلات و جرائم اقتصادى از طريق مجازات مجرمان را بىفايده مىداند و يا قانونى كه مىگويد: نظام اقتصادى با ثبات محتاج سياستى متمركز و در گرو آن است، و قانون سوم مىگويد: چون برنامه اقتصادى در تقابل با قانون قرار مىگيرد، در نهايت يكى از آن دو باقى خواهد ماند، و ديگرى شكست خواهد خورد. اين قوانين و امثال اينها در متن هستى وجود دارد، ولى دستيابى بدانها جز با رنجها و كسب تجارب و شكستها و تعديلها حاصل نشده است.
قانون نخست اقتصادى كه بيان شد مىگويد: اگر بازرگانى ورشكسته شد، براى حل اين مشكل كافى است كه او از صحنه فعاليت اقتصادى كنار برود. لكن برخى نظامها تلاش مىكنند تا چنين مشكلى را با اعمال مجازاتها حل كنند. در حالىكه اصولاً چنين كارى هيچ لزومى ندارد، چه اينكه خروج از ميادين فعاليتهاى اقتصادى راه حل عادلانهاى است. پس چه نيازى به يك اقدام زايد مانند مجازات وجود دارد؟!
در توضيح قانون دوم بايد گفت: ثروت براى تحرك، رشد و افزايش خود نيازمند حمايت است و چنين حمايتى تنها با وجود يك سياست متمركز فراهم مىشود، در غير
اين صورت ثروت در معرض غارت قرار مىگيرد و يا با موانع بزرگى در مقابل حركت خود مواجه مىشود، و بر اساس خوشبينانهترين ارزيابىها به سكون و ركود خواهد رسيد چون اصولاً ثروت ترسو است.
قانون سوم مىگويد: گاه برنامههاى اقتصادى، آزاديهاى برآمده از قانون اساسى يك كشور را كه براى مردم به رسميت شناخته شده است، از آنها سلب مىكند. در صورتى كهچنين اتفاقى بيفتد به ناچار يكى ديگرى را شكست داده، از ميدان به در خواهد كرد.
قوانين پنجگانهاى كه از باب مثال ذكر شد در كنار ميليونها قانون ديگر و به اضافه مجموعه حقايقى كه از آنها نام برديم، مجموعه دانش بشر را تشكيل مىدهند. البته همه اينها در چارچوب شناخت محدود و اجمالى ما است، وچه بسا حقايقى كه ما حتى آگاهى اجمالى نيز بدانها نداريم و حتى نمىتوانيم به اختصار نيز بدانها اشاره كنيم.
جامعه، دانش و فرهنگى را كه يا از نياكانش بصورت گفتار و نوشتار به ارث برده و يا خود پديد آورده، به عنوان ثروتى عظيم و انباشته دارد. اين دارايى، يعنى اين فرهنگ كلى، به ضميمه امكاناتى كه محيط طبيعى در اختيار آن جامعه قرار مىدهد و عوامل دهگانه تأثير گذار بر جامعه كه به آنها اشاره شد بزرگترين نقش و اثر را براى به حركت درآوردن جامعه به سوى ترقى و پيشرفت ايفا مىكنند.
جامعه هرچند از حيث كمّى متشكل از افراد انسانى است، لكن خود پديده مستقلى از اجتماع افراد نيز هست.
با تولد يا مرگ يك فرد انسانى، جامعه از حيث كمّى افزايش يا كاهش مىيابد، ولى از حيث كيفى دچار افت و خيزى نمىشود. لذا جامعه به عنوان يك مفهوم كلى، مستقل و متمايز از افراد خويش مطرح است. پس درباره جامعه مىتوان گفت:
پيش از آحاد افراد، جامعه وجود داشت.
پس از آحاد افراد نيز جامعه وجود خواهد داشت.
نوسان ناشى از مرگومير يا تولد و زايش افراد، در جامعه تأثيرى كيفى و
ماهوى ندارد.
جامعه عامل فشار بر فرد است به منظور تعديل يا به كجراهه بردن سلوك و رفتار او.
جامعه پديدهاى است كه فرد همواره با او در كشمكش است.
از اينروست كه برخى فلاسفه، جامعه را داراى روحى مستقل دانستهاند و در اين ميان افلاطون دست به تعريف فرد و جامعه در هفت بند زده كه بدين شرح است:
الف. انسان موجودى داراى جسم و روح است و براى بقاى او بايد ملزومات زندگى مانند خوراك، آب، پوشاك، مسكن و ساير موارد مورد نياز را در اختيارش گذاشت.ب. جامعه نيز مانند آدمى از جسم و روح برخوردار است و براى استمرار حيات آن بايد ما يحتاج آسايشش را فراهم كرد تا در سايه آن بقا يابد.
ج. جامعه و انسان موجوداتى زندهاند و لذا به دنبال بقا و دوامند، ليكن بقاى هر كدام نحوه خاصى دارد.
د. افراد انسانى با شاكله اجتماعىشان، قابليت بقا مىيابند، و تقسيم كار، سبب بقا و تكامل او مىشود.
ه . آدمى بالذات اجتماعى است و به مدد فرهنگ مشترك با سايرين ارتباط برقرار كرده و شروع به همكارى مىكند و فرهنگ نيز تعبيرى ديگر از «تفكر اجتماعى» است.
و. آدمى در سايه نظام اجتماعى زيست مىكند و به ناچار بايد نظم و انتظامى مشخص بر چارچوب حيات اجتماعيش حاكم باشد.
ز. نظم اجتماعى به معنى وجود روابطى است كه جامعه را استحكام مىبخشد و در عين حال از خصلت قابل فهم بودن برخوردار است».
اين سخن افلاطون كه هرچند بخشى از بندهايش بىنقص است، ليكن بندهاى آخر آن متضمن مسائلى است كه جاى نقد و بحث دارد، چرا كه جوامع بشرى روح خاص خود را دارد و مقتضاى آن در حقيقت چيزى است كه مجموعه جامعه، خواهان آن است، زيرا
جامعه موجب پديد آمدن روابط تازهاى مىگردد.
مثلاً: از انسان به تنهايى دروغ، ضرب و شتم، مددخواهى، نفاق، ازدواج، اندوه ناشى از فقدان دوستان و امثال اينها سر نمىزند، بلكه به مجرد آنكه دو انسان در يك محل اجتماع مىكنند امكان حدوث تمام مفاهيم فوق ميانشان مصداق مىيابد. آيا اين مىتواند بدان معنى باشد كه با اجتماع دو شخص علاوه بر روح فردى هر يك از آن دو، روحى بنام روح جمعى نيز بوجود مىآيد؟
وانگهى طولانىتر بودن عمر جامعه نسبت به عمر افراد آن و نيز فشار و تأثيرگذارى آن بر افراد، بدين معنا است كه قبل از تك تك افراد وجود داشته و نيز پس از تك تك افراد، افرادى ديگر عيناً يا جايگزين آنان وجود خواهند داشت.
همچنين اگر جامعه از فرد تقاضايى داشته باشد، او مجبور به انجام و امتثال آن است،چرا كه او مىخواهد در آن اجتماع و در كنار ساير افراد زندگى كند و مىداند كه در اثر عدم تمكين، و هماهنگ نشدن با آنان تحقير خواهد شد. مضافاً بر اينكه در چنين وضعيتى خواستههايش برآورده نخواهد شد، و در نتيجه زندگى بر او تنگ خواهد گرديد. اين يعنى مراعات قاعده اهم و مهم كه در نهاد هر انسانى وجود دارد و بر مبناى آن از مهم دست مىكشد و به اهم مىپردازد. از اينرو، اكثريت قريب به اتفاق حكماى پس از افلاطون در عين حالىكه برخى از بندهاى نظريه او را پذيرفته و به صحتش اعتراف كردهاند، اما نظر او را پيرامون روح جمعى نپذيرفتهاند.
در اين ميان، برخى دانشمندان بند ديگرى نيز به هفت بند سابق افزودهاند كه در آن آمده است:
جامعه، بر ضد ظلم و ظالم دعوت و فراخوان دارد و هم از اينروست كه عدهاى در برابر حاكم ستمگر ايستادگى مىكنند، هرچند ايستادگىشان به قيمت جان، مال، موقعيت اجتماعى و ديگر امتيازاتشان تمام شود.
در پايان اين مسأله را لازم به ذكر مىدانم كه براى شناخت جامعه بايد خود آن را فارغ
از تأثير مزاجهاى فردى، محيط طبيعى و محيطهاى قراردادى و جغرافيايى سياسى مورد ملاحظه و بررسى قرار دهيم تا قوانينش را دريابيم، البته منكر تأثيرگذارى مثبت آنها در شناخت اجتماعات انسانى نيستيم، لكن بايد توجه داشت كه جوامع انسانى علاوه بر آنها قوانين خاص به خود را داشته و شناختشان جز با شناخت موارد فوق به اضافه قوانين خاص حاكم بر جامعه ميسر نمىشود، و مجموع آنچه بيان شد، منجر به شناخت آن قوانين مىشوند.
در جوامع انسانى دو گونه فرهنگ به شكل متداخل وجود دارد: عمومى و اجتماعى.
فرهنگ عمومى به جامعه رنگى خاص مىبخشد و آن جامعه را - خواه افقى، خواه عمودى - از ديگر جوامع متمايز مىكند. اگرچه دين يا تفكرى خاص و واحد بر همگى آن جوامع حاكم باشد. مثلاً جامعه عربى معاصر در مقايسه با جامعه فارسىزبان و هندى همكيش خويش چهرهاى متفاوت دارد. همچنين با جامعه عربى يك سده پيش نيز تفاوت مىكند. هر جامعه به معناى عام در درون خود متضمن گروههايى طبيعى، مانند قبايل و گروههاى ساخته ذهن و انديشه فرد، مانند احزاب است. هر يك از اين گروهها فرهنگى بخصوص را در محدوده خود بوجود مىآورند، اما ميان اين خردهفرهنگها تفاوتى پردامنه همانند آنچه ميان فرهنگهاى عمومى وجود دارد، نيست. از مجموع اين خردهفرهنگها، فرهنگ عمومى جامعه پديد مىآيد. بعيد نيست كه آيه ذيل اشاره به اين مقوله داشته باشد كه مىفرمايد: «صِبْغَةَ اللهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَةً...»(1)«رنگ خدايى و چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است».
فرهنگ اجتماعى تلفيقى از دين، دانش، اخلاق، آداب، عادات، رسوم و امثال
1) . سوره بقره، آيه 138.
اينهاست مثلاً تمامى رسومى كه در هنگام ازدواج، طلاق، تولد، مرگ، معاملات، ارث، مجازاتها، جنگ، صلح، پيمانها و مانند آن مراعات مىشود در تعيين رنگ و شكل عمومى يك جامعه دخيل است و بدان «فرهنگ اجتماعى» اطلاق مىگردد.
آيين اسلام و ساير آيينها براى همه آحاد پيروان خويش دستورالعملهايى دارند. لكن بسيارى از دستورات جنبه وجوب يا حرمت نداشته و ملتها و اقوام گوناگون براى انتخاب آنچه بايد بكنند يا آنچه كه بايد ترك گويند، مجاز شدهاند و بدين خاطر است كه آداب، رسوم و عادات ايرانيان و عربها و تركان و هنديان و ساير اقوام مسلمان با يكديگر متفاوت است. در عين اينكه چارچوبهاى اسلامى بر همگى آنها حكم مىراند. علل برآمده از فضا و شرايط هر جامعه نيز وجود دارند كه در تعيين چگونگى فرهنگى آن جامعه دخالت دارند.
مثلاً افزايش دما در اوج تابستان، موجب تعطيل شدن شهرى خاص مىشود يا انجام كارهاى تبليغى در زمانى معين و يا زيارت عتبات مقدسه در فلان موسم و امثال آن صورت مىگيرد، در حالى كه در سرزمينى ديگر چنين صبغهاى ديده نمىشود. در همين ارتباط گفتهاند كه آيين اسلام از دو نقطه قوت و فضيلت برخوردار است كه يكى از آن دو به موضوع مورد بحث ما مربوط مىشود، و آن عبارت از اين است كه آيين اسلام مىتواند با ملل گوناگون در طول زمان و گستره مكان سازگارى حاصل كند و با آن همبسته و منسجم شود و سرّ آن نيز در سهولت اين آيين، نهفته است. خداى متعال مىفرمايد: «يُرِيدُ اللّه بِكُمُ الْيُسْرَ وَلا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»(1)«خدا راحتى شما را مىخواهد نه زحمت شما را» .
«هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ...»(2)«او شما را برگزيد، و در دين [ اسلام] كار سنگين و سختى بر شما قرار نداد».
«...وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ...»(3)«و بارهاى سنگين و زنجيرهايى
را كه بر آنها بود، بر مىدارد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز در اين معنا فرمودهاند: «رفع عن اُمتي تسعة: الخطأ، و النسيان، و ما اُكرهوا عليه، و ما لا يعلمون، و ما لا يطيقون، و ما اضطرّوا إليه، و الحسد و الطيرة، و التفكر في الوسوسة في الخلق ما لم ينطق بشفة(1)بازخواست در نُه مورد از امت من برداشته شده است: خطا، فراموشى، موارد اجبار، بىاطلاعى، موارد ناچارى، حسد، فال بد زدن، تفكر همراه با وسوسه درباره آفرينش [ البته] مادام كه بر زبان نياورده باشند».
احاديثى از اين قبيل در كتب روايى، فراوان به چشم مىخورد. علاوه بر اينها سازگارى قوانين اسلامى با عقل است كه اين موضوع را تقويت مىكند. از اينروست كه هر گروهى به آسانى مىتواند آن را به عنوان دين، عقيده و نظام زندگى خويش بپذيرد، بدون آنكه هيچگونه تنش و اصطكاكى ميان قوانين اسلام و آن دسته از آداب، عادات و رسوم كه با پذيرش اسلام در تعارض نيستند احساس شود.
دومين امتياز، مربوط به پيامبر اسلام است و منظور، آن قانون اسلامى است كه در اثر اجراى آن توسط رسول خدا صلىاللهعليهوآلهپيشرفت اسلام شتاب گرفت، و آن قانون عبارت است از آنكه هر انسانى، مسلمان يا غير مسلمان، هرچند از سرسختترين دشمنان اسلام باشد، مىتواند تحت حمايت اسلام در صلح و امنيت زندگى كند. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهدر روز فتح مكه آنگاه كه بر كافران ظفر يافتند و به اسارتشان درآورند بديشان فرمودند: «اذهبوا فأنتم الطلقاء(2)برويد كه شما آزاد شدهايد».
اين در حالى بود كه آنها در شمار جانيان و مجرمان شمرده مىشدند و حتى اسلام نيز نياورده بودند كه بگوييم مشمول آن قانون اسلام مىشدند كه مىگويد: «الإسلام يجبّ ما قبله(3)اسلام [گناهان] گذشته [فرد] را از بين مىبرد».
به هر روى فرهنگ اجتماعى آميزهاى است از عقايد و اعمال فردى به ضميمه روابط
اجتماعى ميان افراد يا گروههاى اجتماعى.
پيشرفت يك فرهنگ دو نتيجه را به بار مىآورد:
تكامل به صورت يك توان و استعداد بالقوه در درون جامعه نهفته است، مانند هر قوهاى كه درون فعليتى قرار دارد.
مثلاً خداى متعال مخلوقاتى بالقوه دارد و مخلوقاتى بالفعل نه به صورت «تز» و «آنتىتز» و «سنتز» [كه در تفكر ديالكتيك سوسياليستى مطرح است]. آرى، مرغ درون جوجه و جوجه درون تخم و تخم درون شكم مرغ، و نيز درخت درون جوانه و جوانه درون دانه، بالقوه وجود دارند. پس هر آنچه در حال تحقق است فعليت دارد، و هر آنچه در آينده تحقق خواهد يافت بالقوه محسوب مىشود.
وضعيت فوق حاكى از آن است كه نيرويى در بطن هر فعليتى وجود دارد كه آن را به سوى آينده ممكن پيش مىبرد. فرهنگ نيز استعداد و قوهاى نهفته در درون جامعه است كه به تدريج به سوى فعليت پيش مىرود. مثلاً فروع فقهى بررسى شده در كتاب جواهر الكلام كه بالغ بر دويست وپنجاه هزار فرع است به شكل بالقوه در بطن كتابى ديگر به نام شرائع الاسلام قرار داشته است، و فروع كتاب اخير نيز به نوبه خود بالقوه نهفته در كتب اربعه حديثى شيعه بوده است. و هكذا هرچه جامعه در بعد فرهنگ پيش برود درجهاى بالاتر از تكامل را براى خود تحقق خواهد بخشيد.
در اين ميان عقل آدمى رسالت و نقش عظيمى دارد. اوست كه به مثابه پيامبرى از درون و حجت باطنى از سوى پروردگار جهان دست به حذف و جذب مىزند. حذف امر زايد و جذب عناصر مفيد و لبّ مطالب. سپس همو است كه آن لب و مغز را به ميزان نياز فردى و اجتماعى جامعه، پرورش و رشد مىدهد، و اين حالت يعنى طى درجات تكاملى.
نيازمنديهاى فيزيولوژيك و روانى آدمى بسيارند و هرگاه او بداند كه امكان دستيابى بدانها برايش فراهم است در پى كسب آنها بر مىآيد. محصول اين حركت انبوهى از
روابط انسانى درهم تنيده و بروز شبكه گستردهاى از ارتباطات انسانى خواهد بود كه بهپيچيدگى تمدن مىانجامد. مثلاً اگر فردى يك صد رفيق داشته باشد و تك تك آنها در امر ازدواج، تولد، سفر، بيمارى و مرگ تابع رسومى خاص و متفاوت باشند، آن فرد مجبور به مراعات پانصد گونه از آداب و رسوم در مقاطع مختلف زندگى اجتماعى خود خواهد بود و آنان نيز مجبورند نسبت به او آداب و رسومش را رعايت كنند. اكنون بينديشيد كه با تحول هر يك از رسوم فوق از شكل ساده تك لايهاى به سوى اشكال چند لايه و پيچيده تمدنى، چه حجمى از تكاليف اجتماعى بر شانه آن فرد سنگينى خواهد كرد. مثلاً اگر آيين مربوط به مرگ بدين صورت تحول يابد كه او مجبور باشد در هنگام احتضار دوست و نيز تشييع جنازه، نماز ميت، دفن، مجلسهاى ختم در شب اول، سوم، هفته، چهلم و سال او حاضر شود و براى رسيدن به محل انجام تك تك اين آداب و سپس باز گشت به محل خود مكررا از اتومبيل استفاده كند يا در انتظار رسيدن اتومبيل بنشيند و ساير اعمالى از اين دست، چه حجمى از امور بر روابط فرد غالب خواهد شد.
تمايز انسان از حيوان در دو جهت فوق به علاوه جهتهاى ديگر روشن مىشود:
بر اساس آخرين يافتههاى علمى، تكاملِ به مفهوم مورد نظر در جوامع انسانى، براى حيوان ميسر نيست، هرچند طبق اظهار نظر برخى جانور شناسان امكان اين نيز هست كه روزى در اثر پرورش، حيوانات نيز دگرگون شده و راه تكامل در پيش گيرند. به هر حال ابنسينا پيرامون امورى كه از تحققشان آگاه نيستيم و يا حتى قطع به عدم وجودشان داريم، لكن در عين حال وجودشان محال نيست مىگويد: «فذره في بقعة الإمكان؛ آن را در
1) . سوره طه، آيه 50.
جايگاه امكان بگذار (آن را ممكن بشمار)».
بر اساس برخى تحقيقات احتمال چنين تحول و تكاملى ضعيف است. مثلاً برخى از جانورشناسان عقيده دارند كه نشانهها و كندوكاوها حاكى از آن است كه زندگى حيوانى نظير مورچه از پنجاه ميليون سال پيش تا كنون هيچگونه تحولى را شاهد نبوده است.
با فقدان تحول در زندگى جانوران، راه بر محصول آن يعنى پيچيدگى اجتماعى بسته مىشود، چه اينكه پيچيدگى، زاييده تحول و دگرگونى است. البته اين مقدار پيچيدگى را نمىتوان ناديده گرفت كه زندگى اجتماعى ميان دو مورچه سادهتر و داراى پيچيدگى كمتر از زندگى اجتماعى پنج مورچه و بيشتر است، زيرا با افزايش نفرات، مسئوليتها فزونى مىگيرد، چه اينكه هركدام از مورچهها به نوبه خود تولد و جفتگيرى، تغذيه، مرگ و... دارد و در نهايت براى انجام حجم گسترده وظايف، نوعى تقسيم كار ابتدايى پديد مىآيد.
در عالم حيوانات از انتقال ميراث فرهنگى از يك نسل به نسل ديگر كه موجب افزايش تراكم فرهنگ در نسل بعدى مىشود خبرى نيست.
زندگى آدمى آميخته با لغزشهاست و در حيات او افت و خيز، پستى و بلندى، نزول و صعود، هردو ديده مىشود و لذا فرهنگ اجتماعى او بر خلاف عالم حيوانات پر پيچ و خم است.
فطرت يكسانى كه خداى منان در مخلوق برگزيده خود، يعنى انسان قرار داده، اسباب تشابه آحاد بشر در قواعد اوليه زيست اجتماعى و فردى شده است. سرِّ پيوستگى افراد و جامعهها و حلقه ارتباطى ميان آنها نيز همين است، خواه آن جامعه يك اجتماع بدوى مانند اسكيموها باشد، خواه جامعهاى در اوج تمدن كنونى.
عوامل تشابه عبارتند از: اعتقاد به موجودى مانند خداى يگانه، خدايان متعدد محسوس يا نامحسوس يا طبيعت و نيز ابزار سازى، مبادلات، و عبادت كه به معنى نهايت خضوع در مقابل يك موجود است گرچه اين موجود بت، انسان يا سنگ باشد. همچنين تعاون و همكارى، تربيت فرزندان، برقرارى ارتباطات قلبى، حزبى و شبيه به آن،
كشاورزى، بازرگانى، آشپزى، دوخت لباس، تهيه مسكن، رفاه طلبى، بازى، آموزش حيوانات، جنگ، صلح، مجازات مجرمان، حقجويى، ستايش نيكويى و نكوهش زشتى،مراسم مربوط به ازدواج، تولد و مرگ، آگاهى، دوستى و غيره...از عوامل تشابه هستند.
فرهنگ هر جامعه از برخى مسائل سابقالذكر مشروب مىشود و البته اين فرهنگ خود در اعتقادات، اهداف، اعمال و سيره هر جامعه منعكس مىگردد. مثلاً يك فرهنگ ايجاب مىكند مردگان را بسوزانند و فرهنگ ديگرى مىگويد: بدن مردگان بايد طعمه پرندگان شوند و فرهنگ سوم مىگويد: مردگان بايد طى مراسمى دفن گردند.
از سوى ديگر اينگونه نيست كه آدمى مانند حيوانات اسير طبيعتى خاص باشد و در مسير غريزى و بىبازگشت و لايتخلّف قرار گرفته باشد، همانگونه كه تمامى اعمال آدمى را نيز نمىتوان مستند به محيط طبيعى او كرده و بر آمده از آن دانست، بلكه كنشها و واكنشهاى فكرى، معنوى و فيزيكى انسان دستخوش متغيرى به نام فرهنگ است، و آدمى همواره و از ديرباز فرهنگش را به سوى بهتر شدن پيش مىبرد، همانگونه كه هماره به ابعاد اجتماعى توجه بيشترى نشان داده و فكر و عمل خود را براى برقرارى ارتباط با افراد بيشترى به كار انداخته است، همچنان كه در راه مهار كردن و تسلط بر طبيعت نه فقط براى ايمنى از آفات آن بلكه به منظور استفاده مطلوب از آن نيز تلاش مىكند.
تاريخ بشر در پردهاى از ابهام قرار دارد. معلوم نيست كه حضرت آدم ابوالبشر در چه زمانى مىزيستهاند. آنچه كه در برخى از كتب تاريخ آمده است نيز نه علم قطعى و نه سخن انسانى معصوم است كه بر اساس علم غيب، سخن گفته باشد. آرى در اينباره برخى ماترياليستها معتقد شدهاند كه آدمى از نسل ميمون است. طبق اين فرضيه، آدمى محصول چهار مرحله از تكامل ميمون در طول پانصد هزار سال بوده است. نام اين چهار مرحله به ترتيب عبارتند از: انسان ميموننما، انسان نئاندرتال، انسان كرومانيون و انسان هموساپين (فعلى). البته مستندى استحسانى براى اين مدعا اقامه نشده است، چنانكه بر كاوندگان ادله آنان پوشيده نيست.
فرضيه ديگرى نيز مىگويد: انسانهاى اوليه وضعيتى مانند قبايل اسكيموى نواحى قطبى در زمان كنونى داشتهاند.
به هر روى علم منطق مىگويد: امور جزئيه نه مىتوانند مطلوب يك انديشمند باشند ونه پايدار براى اثبات مطلوب و ادله دو نظريه فوق مصداق امور جزئيهاند، خداى متعال نيز درباره اينگونه ادله مىفرمايد: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ...»(1)«از آنچه به آن آگاهى ندارى پيروى مكن».
نیز می فرماید: «...إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً...»(2)«گمان، هرگز [ انسان را] از حق بى نياز نمىسازد [و به حق نمىرساند]».
سخن صحيح آن است كه مانند گذشته بگوييم: انسان اوليه نيز درست موجودى مانند انسان فعلى بوده است، با همان غرايز، همان خواستهها و همان ترسها و واهمهها و غيره.
شناخت فرهنگهاى تمام جوامع مانند: قوم عاد، ثمود، فرعون، لوط، اصحاب ايكه و غيره كه در دامنه تاريخ طومارشان پيچيده شده و نيز جوامع قبلى و بعدى آنها و فرهنگهايى كه از آثار و بقاياى آنها پديد آمدهاند، اقدامى بجا و لازم است و لذا انديشمندان به كاوش آثار باستانى، كشف و حفظ آنها علاقه نشان مىدهند. در احاديث اسلامى نيز توجه به حفظ و نگاهدارى آثار گذشتگان به چشم مىخورد. مثلاً در روايتى از امام صادق عليهالسلاممىخوانيم كه: «و إنّ عندنا لمصحف فاطمة(3)همانا مصحف فاطمه عليهاالسلام نزد ماست».
اهل بيت عليهمالسلام عصاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، مصحف اميرمؤمنان على عليهالسلام، لباسى كه در آن ضربت خوردند و نيز آثار ديگرى را حفظ مىفرمودند. و رواياتى ديگر حاكى از آن است كه امام عصر (عجّل الله فرجه) به هنگام ظهور، مواريث باقى مانده از انبياء، رسول خدا صلىاللهعليهوآله و فاطمه زهرا عليهاالسلام را به همراه دارند.
جامعهشناسان و باستانشناسان همواره در تلاش بوده و هستند تا با بكارگيرى وسائل
و ابزارهاى علمى كه بشر امروز بدان دستيافته بتوانند ادوار تاريخ را مشخص كنند و آنها را بشناسند. آنان در كنار موزههاى علمى، موزههايى حاوى آثار باستانى نيز ايجاد كردهاند و قصد دارند تا نسب خود را تا قرنهاى طولانى گذشته رهگيرى و مشخص كنند، و از اينراه بر غناى فرهنگ و تمدن خويش بيافزايند، و چنانكه گفتيم، هر نسل پسين، ميراثدار نسلهاى پيشين است.
كاوش در آثار باستانى به منظور كشف آنها، جداى از آنكه ما را از گذشته آگاه مىكند، و نفس آگاهى به طور طبيعى مطلوب آدمى است، به او آگاهىهايى مىدهد كه براى تشخيص مسير صحيح زندگى وى بسيار مفيد است.
مثلاً با تفحص و تحقيق در زندگى امام موسى بن جعفر عليهالسلامو هارون عباسى درمىيابيم كه شخصيت نخست مبارزى مخالف با ستم و ستمكارى و فساد و خوشگذرانى بوده و فرد دوم غرق در تمامى رذايل اخلاقى بوده است. محصول اين دريافت آن است كه ما مىفهميم خصلت نخست اسباب ماندگارى و نام نيك آدمى در دامنه تاريخ و خصلت دوم سبب فناى او مىگردد، و او را در زمره لعنتشدگان تاريخ قرار مىدهد. تأثير عملى اين معرفت آن است كه با اين آگاهى، ظلم را منفور مىداريم و عدالت محبوبمان مىشود.
اين بخش و ساير موارد اين تاريخ است كه به مثابه يك معلم پير و دنياديده ما را پند مىدهد.
فرهنگى كه از دل تاريخ بيرون كشيده و آثارش كشف مىشود و مورد استفاده قرار مىگيرد ممكن است فرهنگى مادى و كاربردى باشد. مانند ادوات و ابزار كشاورزى و صنايع و سازوبرگ زندگى صاحبان آن فرهنگ، و ممكن است فرهنگى معنوى باشد مانند: دانش، عقايد، فنون، آداب و رسوم آنها در تولد، ازدواج، مرگ، معاملات، نزاعها و امثال آنها و حتى سخن مكتوب و ظرفى سنگى نيز بر گوشه و زاويهاى از زواياى تمدن يك قوم دلالت مىكند.
مثلاً اگر در حفاريهاى انجام شده در تلآويو كوزهاى مربوط به بيش از ده هزار سال پيش كشف شود كه بر روى آن واژه «ماء» (آب) حك شده باشد اين پديده بر آن دلالت دارد كه آن منطقه عربنشين بوده و زبان عربى در آنجا وجود داشته است و همچنين اگر
در حفاريها به قطعهسنگى سفيد برخورد كنيم كه بر روى آن صحنه جنگى ميان دو گروه با لباسهايى كاملاً متفاوت حك شده باشد مىفهميم كه اين جنگ ميان دو حكومت در گرفته و هر كدام لباس متحدالشكل نظامى خاص به خود داشتهاند.
اميرمؤمنان على عليهالسلام در باب مطالعه گذشته و اهميت آن مىفرمايند: «وَ سِرْ فِي دِيَارِهِمْوَ آثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فيما مَا فَعَلُوا(1)و در خانهها و بازماندههاى آنان بگرد و بنگر كه چه كردند». و نيز آنگاه كه حضرت على عليهالسلام از كنار طاق كسرى در مدائن مىگذشتند يكى از افرادى كه در ركاب ايشان بود چنين سرود:
جرت الرياح على محل ديارهم *** فكأنّهم كانوا على ميعاد
«باد [فنا] بر ديارشان وزيدن گرفت/ گويا بر سر قرارى حضور به هم رسانده بودند».
امام به او فرمودند: شايسته است كه اين آيه را بخوانى: «كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ * وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ * وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ»(2)«چه بسيار باغها و چشمهها كه از خود به جاى گذاشتند. و زراعتها و قصرهاى زيبا و گران قيمت. و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن [غرق] بودند!»(3).
قرآن كريم در آيات ديگرى نيز بدين موضوع پرداخته، مىفرمايد: «...فَسِيرُوا فِى الأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ»(4)«پس در روى زمين، گردش كنيد و ببينيد سرانجام تكذيبكنندگان [آيات خدا] چگونه بود؟!».
و می فرماید: «وَإِنَّها لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ»(5)«و [ويرانههاى] آن [سرزمين]، بر سر راه هميشگى [كاروانها ]است».
بايد دانست كه خطوط كلى فرهنگى كه جامعه در آينده به سوى آن حركت مىكند و بدان واصل مىشود آنگاه استنباط و كشف مىشود كه محتواى فرهنگ گذشته جامعه را در كنار محتواى فرهنگ كنونى آن قرار دهيم و با تحقيق بر روى آثار يافت شده از فرهنگ گذشته و مطالعه فرهنگ حال، خط سير واحد آن جامعه را در گذشته و حال تشخيص
دهيم و نيز از نحوه حركت تمدن آن جامعه آگاه شويم. مثلاً اگر اتومبيلى در ساعت اول حركت خود پنج فرسخ از راه و در ساعت دوم شش فرسخ و در ساعت سوم هشت فرسخ را طى كرده باشد، با اطلاع از اين روند با انجام محاسباتى بر مجموعه راه طى شده و مقدار راه باقىمانده و روند تصاعدى سرعت اتومبيل در هر ساعت مىتوانيم به طور دقيق اعلام كنيم كه در چه ساعتى به شهر مقصد خواهد رسيد.محتواى دو كتاب پر ارزش صدمة المستقبل [= شوك آينده] و التحدي العالمي [= چالش جهانى] ناظر به اين مطلب مىباشد.
تكثر فرهنگى درون يك جامعه و تنوع آن مانع از آن نمىشود كه يك فرهنگ وحدتبخش به مثابه يك اسكلت واحد، براى فرهنگ عمومى آن جامعه پديد آيد. همانند اسكلت يك حيوان كه در عين برخوردارى از اجزاى كاملاً متفاوت، مجموعه واحدى را تشكيل مىدهد و سپس گوشت، نسج، عروق، خون، پوست و غيره اطراف آن را مىپوشاند، فرهنگ عمومى نيز به مثابه اسكلت فرهنگى جامعه، چنين نيازى دارد. اعتقادات، فرهنگ مربوط به آداب و رسوم، معاملات، عبادات، احوال شخصى و امثال آن عناصر تشكيلدهنده اسكلت فرهنگ عمومى هستند و پس از آن خصوصيات و ويژگيهاى تك تك خردهفرهنگهاى درون جامعه، محيط آن را پر مىكند و روى اين اسكلت را مىپوشاند.
لازم به ذكر است همانگونه كه اسكلت استخوانى آدمى با غزال، ماهى و پرنده و... متفاوت است اسكلت هر يك از فرهنگهاى عمومى در جوامع گوناگون باهم تفاوت و تمايز داشته و اصولاً تفاوت جوامع نيز از اين تفاوت سرچشمه مىگيرد.
در اين زمينه حتى اديان پيامبران الهى از آنجا كه در محيطها و زمانهاى متفاوت مبعوث شدهاند، هر يك از استخوانبندى فرهنگى خاص و متفاوت از ديگران برخوردار است، هرچند تمامى اين اديان و پيامبران در امور فرا فرهنگى وحدتنظر داشتهاند. مانند اسكلت انسان و ساير گونههاى حيوانى كه در نحوه تركيب متفاوت بوده، لكن در ايفاى نقش استخوانبندى، مشتركند.
قرآن كريم در آيات ذيل به اين اختلاف و نيز همگونى در اديان اشاره مىكند. برخى آيات به جنبه وحدت و همسانى اشاره دارند، مثلاً: «قُولُوا آمَنَّا بِاللهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الأَسْباطِ وَ ما أُوتِى مُوسى وَ عِيسى وَ ما أُوتِى النَّبِيُّونَمِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»(1)«بگوييد: ما به خدا ايمان آوردهايم، و به آنچه بر ما نازل شده، و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران از فرزندان او نازل گرديد، و [همچنين] آنچه به موسى و عيسى و پيامبران [ديگر] از طرف پروردگارشان داده شده است، ميان هيچ يك از آنها جدايى قائل نمىشويم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم، [و تعصبات نژادى و اغراض شخصى، سبب نمىشود كه بعضى را بپذيريم و بعضى را رها كنيم]».
گروه دوم به نقاط تفاوت آنها اشاره مىكند، مثلاً: «ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها...»(2)«هر حكمى را نسخ كنيم، و يا [نسخ ]آن را به تأخير اندازيم، بهتر از آن يا همانند آن را مىآوريم».
نيز مىفرمايد: «...وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ...»(3)«و هركس جز اسلام [و تسليم در برابر فرمان حق ]آيينى [براى خود] انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد».
و فرموده است: «...لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِى ما آتاكُمْ...»(4)«ما براى هر كدام از شما، آيين و طريقه روشنى قرار داديم، و اگر خدا مىخواست، همه شما را امت واحدى قرار مىداد، ولى [مىخواهد] تا شما را در آنچه به شما بخشيده بيازمايد، [و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد]».
سوانحى نظير زلزلهها، سيلها و امثال آنها در صورتى كه مانند عذابهاى الهى يك جامعه انسانى را كاملاً متلاشى نكنند مىتوان گفت: اسكلت فرهنگى آن قوم را نيز منهدم نكردهاند، هرچند در اثر آنها احياناً برخى اعضا، بافتها و پوسته و... نابود شود.
در بحثهاى پيشين به اختصار به جامعه پرداخته شد و اينك به بحثى مبسوط درباره گروهها و اشكال و عناوين آنها مىپردازيم. گروهها به يكى از دلايل ذيل تشكيل مىشوند:
به علت احتياج فردى، خواه اين احتياج دينى باشد يا دنيوى، مادى باشد يا غيرمادى؛ نيازهاى دينى مانند نمازهاى جماعت واجب، مثل: نماز عيد فطر، عيد قربان يا جمعه در زمان حضور امام معصوم، و نيازهاى مادى مانند ساختن يك ساختمان يا تهيه غذا براى اعضا و نيز هر كارى كه جز با تشكل و كار گروهى جامه عمل نمىپوشد، و نيازهاى غير مادى مانند بازيهاى دسته جمعى يا تماشاى نمايشنامه و مانند آن است.
جهت برآورده كردن نياز جامعه، نظير گروههايى كه براى انجام اعمال خيريه اجتماعى پديد مىآيند، مانند همكارى براى ساختن نوانخانه، مدرسه، درمانگاه و جز آن و تشكلهايى كه براى برطرف كردن نيازهاى دينى، مثل ساختن مسجد در شهرها، محلهها و روستاهاى تازه تأسيس فاقد آن فعاليت مىكنند.
به منظور ايجاد فشار اجتماعى كه در اين صورت علت پيدايش اينگونه گروهها برآوردن نياز كوتاهمدت خود يا ديگران نيست، گرچه به تأمين نيازهاى يكى از اين دو دسته بينجامد؛ مانند ايجاد گروههايى تا مجلس شوراى ملى را وادارند كه با فشار بر برخى نمايندگان در يك قانون مصوب تجديدنظر و يا به نيازى اجتماعى توجه كنند و از اين قبيل مقاصد. در اينگونه جبههگيريها، فشار اجتماعى متمركز بر مجلس، آن را وا مىدارد تا با اعمال فشار بر برخى نمايندگان در جهت تأمين خواست گروههاى فشار حركت كنند.
گروههاى شكليافته اجتماعى از سويى به خاطر تفاوتهاى فرهنگى و از سوى ديگر به خاطر گوناگونى محيطهاى طبيعى و اجتماعى زيست آنها، به دو گروه تقسيم مىشوند:
گروههاى متمايل و علاقمند به وفاق و صلح.
گروههاى چالشگر و متمايل به نزاع.
گاهى فرهنگ زيرساخت گروه، مسالمتآميز مىباشد و گاهى برعكس است، چنانكه جامعه، گاهى صلحدوست بوده و زمانى ستيزهجويى و چالش را بر مىگزيند و آن را مىپسندد.
بر اين اساس، گروهها نيز به يكى از دو گرايش فوق ميل مىكنند. علاوه بر متغير فرهنگ، گفتيم كه محيط طبيعى نيز در ميل گروهها به يكى از دو قطب فوق تأثير دارد. بر اين اساس، محيطها و نواحى حارهاى كه در آنها از آبهاى سنگين و داراى ذرات معلق استفاده مىشود، پرورش گروههاى خشن را آسانتر مىكنند و محيطهاى سردسير گروههايى صلحدوست مىپروراند.
با اين حال مىتوان اين واقعيت را تغيير داد و آن را درمان كرد. يعنى هم شرايط فرهنگى خشن را مىتوان به شرايطى تغيير داد كه فرهنگهاى صلحخواه پديد آيد و هم مىتوان دست به تعديل محيط طبيعى و آب و هوايى آن زد.
مثلاً براى تعديل محيط طبيعى خشن مىتوان با ايجاد قناتها و چاههاى عميق، دست به ايجاد جويهاى روان زد، اين كار به تعديل آب و هوا كمك مىكند، و از آنجا كه سطح تماس آب جارى با هوا بيشتر است، آب تصفيه شده و سبك مىگردد در حالى كه آبهاى راكد بدليل فقدان اين امتياز، سنگين و داراى ذرات معلق مىمانند؛ پس از اين كار بايد آب شرب را تصفيه كرد تا ذرات معلق از آن گرفته و بازهم آب سبكتر شود و نتواند سبب سوء هاضمه، بيمارى و در نهايت بدخوئى و بد خلقى گردد.
در كنار اينها با درختكارى فراوان و تكثير حوضچههاى پر آب و آبنماها و آب
فشانها و ميادين عمومى برخوردار از آب و درختان مصفا نيز مىتوان هواى منطقه را تغيير داد و تعديل نمود؛ مثلاً در يكى از كشورها، دولت عدهاى از متخصصان را به منظور انديشيدن تدبيرى براى كاهش دماى طاقتفرساى تابستان كه به 55 درجه سانتيگراد مىرسيد و نيز مهار رطوبت و غبار موجود در هوا كه به غير قابل تحمل شدن هوا كمككرده بود، فرا خواند. آنان پس از انجام تحقيقات لازم به اين نتيجه رسيدند و به دولت اعلام كردند كه اگر اقدام به كاشت 110 ميليون اصله درخت كند مىتوان به ميزان 10 درجه از دماى هوا كاست.
مضافاً بر تأثير آب و هوا بر روحيات انسان، مسأله غذا كه يكى از اوليهترين نيازهاى انسانى است نيز تأثير فراوانى در دو پديده جنگ و صلح دارد، چه اينكه غذاى داراى طبع سرد، فرد را از طبيعت سرد كه صلحطلب است برخوردار مىكند و غذاى داراى طبع گرم نتيجه عكس داشته، فرد را درشتخو مىكند. در كنار تمامى اينها يك برنامه حسابشده براى زندگى نيز تأثير خود را به جا مىگذارد. همچنين اگر مقررات اجتماعى و زمانبندىها در قول و قرارها رعايت شود و مشكلات جامعه با استفاده از آسانترين راهها حل شود اين وضعيت مطلوب موجب مىگردد كه روحيات افراد جامعه و اعضاى گروهها به صلح و آشتى و همزيستى ميل كند، در غير اين صورت بايد منتظر نتايجى معكوس بود.
در اينجا مناسب است كه به برخى روايات مؤد اشارهاى داشته باشيم:
حبيب خثعمى از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «أفاضِلُكُمْ، أحسنكم أخلاقاً، الموطئون أكنافاً، الذين يألفون و يؤفون و توطأ رحالهم(1)برترين شما آنانى هستند كه خوش اخلاقترند، آنانى كه متواضعند، هم خود [با ديگران ]مأنوس مىشوند و هم ديگران با آنان انس مىگيرند و مهمانپذير هستند».
قداح از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: «المؤن مألوف، و لا خير فيمن لا يألف
و لا يؤف(2)انسان مؤن هم [با ديگران ]الفت مىگيرد و هم [ديگران] با او الفت مىگيرند؛ كسى كه نه الفت گيرد و نه به او الفت گيرند در او خيرى نيست».
حضرت على عليهالسلام در نهج البلاغه مىفرمايند: «قلوب الرجالِ وحشيةٌ، فمن تألَّفها أقبلت عليه(1)دلهاى مردمان رمنده است، هر كه آنها را به خود خو دهد، روى بدو نهند».
ابنسنان روايت كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ألا أخبركم بمن تحرم عليه النار غداً؟ قالوا: بلى يابن رسول اللّه، قال: الهيّن القريب، الليّن السهل(2)آيا به شما نگويم كه فرداى[قيامت] آتش [جهنم] بر چه كسى حرام مىگردد؟ گفتند: آرى اى فرزند رسول خدا!
حضرت فرمودند: آسانگير انسگيرنده، نرمخوى راحت».
على بن دعبل از امام رضا عليهالسلام و ايشان از پدرانشان از اميرمؤمنان على عليهالسلامنقل مىكنند كه فرمودند: «المؤن هيّن ليّن سمح، له خلق حسن، و الكافر فظّ غليظ له خلق سيّء و فيه جبريّة(3)مؤن آسانگير و نرمخوى و با گذشت است و خلقى خوش دارد و كافر خشن و سنگدل است و خلقى بد دارد و تحميل گراست».
در رساله ذهبيه از امام رضا عليهالسلام روايت شده كه فرمودند: «إن قوى النفس تابعة لمزاجات الأبدان، و مزاجات الأبدان لتصرف الهواء. فإذا برد مرة و سخن أخرى تغيّرت بسببه الأبدان
و الصور، فإذا استوى الهواء و اعتدل صار الجسم معتدلاً لأن اللّه عزوجل بنى الأجسام على أربع طبائع: على الدم، و البلغم، و الصفراء، و السوداء، فإثنان حاران، و إثنان باردان، و خولف بينهما، فجعل حار يابس و حار ليّن، و بارد يابس و بارد ليّن، ثم فرق ذلك على أربعة أجزاء من الجسد: على الرأس، و الصدر، و الشراسيف، و أسفل البطن...(4)همانا قواى نفس تابع مزاجهاى بدنها هستند و مزاجهاى بدن متأثر از هوايند، لذا با سرد و گرم شدن هوا، بدنها نيز تغيير مىكنند و به دنبال آن چهرهها و ظواهر؛ و آنگاه كه هوا معتدل مىشود جسم نيز اعتدال مىيابد، زيرا خداى عزوجل جسمها را بر چهار طبيعت استوار ساخته: بر خون، بلغم، صفرا، سودا. دوتاى اينها گرمند و دوتاى ديگر سرد، گرم خشك و گرم مرطوب، سرد خشك و سرد مرطوب در آمدهاند و سپس خدا آنها را ميان چهار قسمت بدن تقسيم كرده است يعنى سر، سينه، دندهها و استخوان پهلو و زير شكم».
هرچه گروههاى درون يك جامعه به مراحل بالاترى از درك و فهم واصل شوند تمايل بيشترى به همزيستى صلحآميز پيدا مىكنند و در اينباره تفاوتى نمىكند كه در چارچوبى كلى گرد هم آمده باشند، يا نه. ما مشاهده مىكنيم كه دولتهاى اروپايى پس از روزگارىدراز جنگيدن، سرانجام با يكديگر صلح نمودند اگرچه هنوز نتوانستهاند با جهان سوم به همزيستى مسالمتآميز دست يابند زيرا خوى استعمارگرى در كشورهايى نظير انگليس و فرانسه هنوز به چشم مىخورد.
از سوى ديگر، و در نقطه مقابل، متأسفانه كشورهاى اسلامى بدليل دور افتادن از قرآن و سنت و به منظور وصول به اغراض خيالى و اوهام باطل به شيوههاى گوناگون در جنگ با يكديگر بسر مىبرند.
آرى اگر جهان عقلانيت و عدالت را رويه خود سازد، جنگها فروكش مىكند، چون دو چيز آتش جنگ و درگيرى را شعله ور مىسازد يكى تصميم به اقدام براى وصول به اهداف خيالى و وهمى و بدست آوردن آنچه كه حق او نيست. و ديگرى ثروت، يعنى مطلوبى كه براى بدست آوردنش انسانهايى از ديگران بهرهكشى بناحق مىنمايند و استثمار مىكنند.
اتحاد جماهير شوروى و ايالات متحده امريكا هر دو در جنگ با ملتها هستند، شوروى به خاطر سلطه و امريكا به خاطر ثروت. انگليس نيز به خاطر آنكه نمىخواهد بپذيرد كه بايد به جايگاه شايسته خود كه مقتضاى حجم و ابعاد واقعيش است بازگردد، به ستيزه ادامه مىدهد.
ممكن است گفته شود: اسلام نيز به مسلمانان جنگ را توصيه و بدان تشويق مىكند، پاسخ اين است كه: آرى اسلام به جنگ تشويق و تحريك مىكند، لكن به منظورهاى ذيل:
براى دفاع از خود در قبال مهاجمان: بالطبع مسؤل ويرانگرى چنين جنگى مهاجمانند و نه مدافعان.
براى اعلاى كلمة اللّه و نجات محرومان: اسلام تنها مىخواهد مردم را از خرافات
برهاند و يا مستضعفان را از چنگال فرصتطلبان و مستكبران نجات بدهد، و لذا به منظور به زير كشيدن منحرفان، تنها با آنان مىجنگد و جنگ نيز گزينهاى است كه به حداقل آن اكتفا مىگردد و تنها در هنگام ضرورت و نبودن هيچ چاره ديگرى صورت مىگيرد.
البته هيچ كدام از موارد سه گانه فوق ناقض سخن ما نيست مبنى بر اينكه: عقل مدارىو عدالت محورى در جهان، شعله جنگها را خاموش مىكند [و يا به حداقل مىرساند]. لذا آگاهى، از اوليات نيازهاى زندگى هر گروهى است كه بخواهد با ديگر گروهها در صلح و آشتى زندگى كند؛ زيرا مثلاً درك اين معنا كه «عدم انسجام گروهى، اسباب سقوط آن را فراهم كند» خود زمينه ساز انسجام مىگردد. [البته آگاهى با حيلهگرى متفاوت است] و لذا در حديثى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمده است كه در جواب سؤلى درباره چيستى و چگونگى حيله فرمودند: «ترك الحيلة(1)[چاره انديشى] در ترك حيلهبستن است».
صلح و همكارى نبايد به انگيزه برآوردن نيازها باشد، چرا كه در اين صورت نه فضيلتى بر آن مترتب است و نه دوام مىيابد. اين دو بايد بر مبناى محبت و انساندوستى باشد.
امام حسين عليهالسلام به كوفيان فرمودند: «إن لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد، فكونوا أحراراً في دنياكم(2)اگر دينى نداريد و از قيامت نيز نمى هراسيد، پس لااقل در زندگى دنياى خويش آزاده باشيد».
بنابراين همزيستى صلحآميز بر سه گونه است:
آنگاه كه براى جلوگيرى از تضاد و تزاحم منافع و مصالح طرفين ايجاد مىشود.
هنگامى كه براى رفع نيازها و به خاطر پيوستگى منافع و مصالح طرفين به يكديگر برقرار مىشود.
زمانى كه با انگيزه انسانى و به خاطر فضيلت، ميان طرفين پديد مىآيد.
نوع سوم علاوه بر آنكه از منزلت بالايى برخوردار است بادوامتر، كاملتر و زيباتر نيز هست. برخى جامعهشناسان نوع دوم را «وحدت مكانيكى» ونوع سوم را «وحدت زيستى» ناميدهاند.
اكنون اگر نگاه خود را به افراد درون يك گروه معطوف كنيم و بخواهيم همزيستى را ميان آن افراد مطالعه كنيم مشاهده مىكنيم كه چون آن وفاق نمى تواند از نوع اول باشد بالطبع بر اساس يكى از دو نظريه دوم و سوم خواهد بود و در صورتى كه مبتنى بر نظريه دوم يعنى نياز باشد ممكن است آن نياز مادى باشد، مانند تشكيل گروهها به منظور تأمينخوراك و يا مسكن، و يا معنوى باشد مانند تشكيل گروهها به منظور وصول به اهداف علمى، هنرى، فرهنگى و غيره.
بايد دانست هر زمان كه ميزان انسجام ميان اعضاى گروه بيشتر باشد يعنى افراد پرورش يكسانى داشته باشند، در نتيجه همبستگى موجود بيشتر، پيشرفت سريعتر و نتايج به ارمغان آمده بزرگتر خواهند بود و در مقابل، نبود تربيت همسان، و كاستى انسجام ميان اعضا و دورى و جدايى روحى آنان از يكديگر پيامدهاى معكوس و ناخوشايندى به دنبال خواهد داشت، بويژه اگر در ميان گروه، عضو يا اعضايى با پرورش و تربيت نابهنجار حضور داشته باشند.
انسجام و همبستگى غالباً در گرو چند عامل است:
روشن است كه كسب رأى سه تن آسانتر از كسب رأى چهار تن است؛ به ديگر سخن، گروهى كه محتاج دو عضو است در صورت جذب سه عضو، تعداد روابط ميان اعضا از يك به سه افزايش مىيابد و پر واضح است كه سه رابطه از يك رابطه سنگينتر است. و بالطبع اين افزايش، مشكلات را نيز افزايش مىدهد.
گفتگوى آزاد مؤبانه و دورى از جدال و پرخاشگرى ميان اعضا، از دامنه اختلاف نظرها مىكاهد و به طور كلى آن را از بين مىبرد يا به حداقل مىرساند، و موجب استوارى و نيرومندى روابط مىگردد. در حالى كه اتخاذ موضع مستبدانه از سوى اعضا به دليل پراكندگى و تفرقهاى كه ايجاد مىكند نتيجه معكوس مىدهد.
دشمنانشان مورد هجوم واقع شدهاند و يا در معرض بلاياى طبيعى قرار گرفتهاند و يا به هر دليلى ضربه و صدمه خوردهاند بر خلاف گروههاى ثباتيافته به سرعت به سوى زوال و نابودى مىروند.
يك مطلب مىماند و آن اين است كه گروه بايد نسبت به محورهاى ذيل دقت كند:
موضع آن گروه نسبت به گروههاى ديگر.
موضع افراد گروه در قبال گروه خود.
موضع افراد گروه در قبال يكديگر.پيرامون محور اول بايد چنين گفت كه موضع يك گروه نسبت به گروههاى ديگر مىتواند يكى از سه حالت زير باشد:
الف. موضع بى طرفانه و بىاعتنا: چنين موضعى فقدان تأثير و تأثر را به دنبال دارد.
ب. موضع خصمانه: سبب مىشود كه گروههاى متخاصم در مقابل يكديگر صفآرايى كنند و براى تصاحب دستاوردها، موقعيتها و امكانات، درگير رقابت گردند.
ج. دوستى: دوستى اگر هدفمند باشد كه غالب اوقات نيز چنين است، موجب همكارى بوجود آورنده پيشرفت خواهد شد و در غير اين صورت چنين موضعى نه پيامد مثبت خواهد داشت و نه منفى.
در توضيح محور دوم لازم به ذكر است كه به تناسب مخالفت برخى از اعضا، گروه با ركود مواجه مىشود. پس انسجام كامل نشان وفاق تمامى اعضا با گروه است. و منظور از اين قسم آن است كه اكثريت قاطع اعضاى گروه در يك جبهه، و اقليتِ باقى مانده در جبهه مخالف باشند. مهم آن است كه بدانيم مخالفت يا موافقت اعضا در قبال گروه غالباً پيامد سوء يا حسن مديريت است و لذا گروهها بايد در ترميم شكاف اختلاف و يا پيشگيرى از وقوع آن اهتمام ورزند.
محور سوم نيز حاكى از وجود يكى از سه موضع زير است:
الف. رقابت: چنين موضعى متضمن پيشرفت خواهد بود، چه اين كه رقابت آزاد، تحريك افراد را براى عقب نماندن از ديگران به دنبال دارد؛ مديريت دور انديش وجود
رقابت ميان اعضا را مىپذيرد و به رسميت مىشناسد و در عين حال از شدت يافتن و تبديلش به دشمنى و كينهجويى جلوگيرى مىكند.
ب. دشمنى: گروه در اين شرايط در معرض عقبماندگى و تجزيه و انشعاب قرار مىگيرد و در نهايت، خردهگروههاى جديد از بقاياى گروه شكستخورده شكل مىگيرند.
ج. دوستى: پيامد دوستى ميان اعضا مانند پيامد دوستى ميان گروههاست و در ميان اعضاى دو گروه دشمن يا دوست، اشخاصى يافت مىشوند كه با موضع گروه خود در قبال گروه ديگر مخالفت مىورزند، يعنى در حال دشمنى دو گروه، ميان برخى افراد آن دو دوستى وجود دارد و در حال دوستى دو گروه، ميان برخى افرادشان دشمنى.
گروهها، چه بزرگ مانند جوامع انسانى و چه كوچك مانند گروههاى اقتصادى و فرهنگى، هر يك مانند رودى جارى داراى يك هويت واحدند، هرچند برخى اعضا جايگزين شوند. بنابراين افراد گروهها در محورهاى ذيل تجديد مىشوند:
از نظر كميت: افراد جوامع به تدريج مىميرند و نيز به تدريج متولد مىشوند و در گروههاى كوچك گاه عضوى از آنها خارج و عضوى ديگر بدان ملحق مىشود.
از نظر كيفيت: جوامع همواره از نظر دين، سياست، اقتصاد و غيره در فراز و نشيب هستند. گروههاى كوچك نيز گاه پر نشاط و فعالند و گاه در حال ركود و آنها همواره مشغول اقداماتى هستند كه در نهايت آنها را از نظر اجتماعى به اوج يا حضيض مىبرد.
گروهها دائماً اعضاى خويش را به سوى محورهاى ذيل جهت مىدهند:
بعد علمى و تئوريك: همان گونه كه مىدانيد هر گروهى واجد فرهنگى مخصوص به خود است كه حركت بر اساس آن و پذيرفتن و گردن نهادن به آن را وجهه همت خويش قرار داده است.
بعد عملى: هر گروه (به غير از گروههاى اندكى كه ماهيتى كاملا فكرى دارند) هدف يا اهدافى دارد كه جز با عمل بدانها دست نمىيابد.
خط دهى و رهنمود اعضا در دو سطح انجام مىشود:
تا هم عضويت در گروه را بپذيرند و هم در مسير دلخواه آن حركت كنند.
اصولاً اعضاى گروهها به دو گونه تقسيم مىشوند:
گاه فرد، عضوى حقيقى است كه نام خويش را در زمره اعضاى گروه ثبت كرده و با ساير اعضا در تمامى فعاليتهاى گروهى مشاركت مىكند.
گاه فرد، عضوى افتخارى است كه تنها در برخى از فعاليتهاى گروه مشاركت مىكند كه گاهى عضو افتخارى از چنان منزلتى برخوردار است كه گروه با پذيرش عضويت فرد مفتخر شده و زمانى به خاطر آنكه گروه از پايگاه بلندى برخوردار است فرد به عضويت در آن مفتخر مىشود.
با مقايسه اعضاى گروهها و مطالعه بر روى آنها نتايج ذيل به دست مىآيد:
گاه بيش از آنكه گروه به فرد عضو سود برساند از او سود مىبرد.
گاه بيش از آنكه از او سود ببرد بدو سود مىرساند.
گاه فرد عضو و گروه به طور متقابل از يكديگر سود مىبرند و منتفع مىشوند. البته گاه يك گروه عضويت فردى را مىپذيرد كه برايش يكپارچه زيان است، لكن از باب ناچارى او را تحمل مىكند.
گروهها دو گونه تأثير در فرد مىگذارند:
تأثيرى آگاهانه، اختيارى و از راه تربيت و پرورش فرد.
تأثير ناخودآگاه، اين تأثير بدان دليل است كه فرد، گروه را به عنوان الگوى خويش انتخاب كرده است و لذا ناخودآگاه از آن تأثير مىپذيرد. درست مانند تأثيرهايى كه خانواده بر فرزندان مىگذارد، در خانواده علاوه بر آنكه آگاهانه به تربيت فرزندان خود مىپردازد، سلوكش نيز ناخودآگاه در فرزند مؤر مىافتد. چنين تأثير و تأثرى در گروههاى اجتماعى و جوامع انسانى نيز با اعضايشان مشاهده مىشود.
گروههاى اجتماعى و نيز جوامع انسانى در سه رده طبقه بندى مىشوند:
الف. جوامع و گروههاى بسته: نشانههاى چنين جامعهاى عبارت است از مقدس دانستن خويش و تماميتخواهى. چنين مجموعههايى، ديگران را فاقد كمالات، محاسن و نقاط قوت مىبينند و خود را فاقد نواقص، بديها و نقاط ضعف. اين گروهها سرشار از خودپرستى، نادانى و ركودند و دير يا زود مخاطبان خود را در ميان مردم از دست مىدهند و حتى گاه خود نيز دچار خسران مىگردند.
ب. جوامع و گروههاى باز: چنين مجموعههايى هم از معايب خويش آگاهند و هم از محاسن ديگران و نيز هم از محاسن خويش باخبرند و هم از معايب ديگران. اينان همواره سير صعودى مىپيمايند و مردم پيرامونشان حلقه خواهند زد. چنين گروههايى، واقعبين، با فرهنگ، متواضع و نيكوكارند.
ج. گروهها و جوامع خودباخته: چنين مجموعههايى تمام عيوب و نواقص را در خود، و تمامى كمالات و محاسن را در ديگران مىبينند، درست بر خلاف حالت اول. اين مجموعهها نهايتاً شكست خورده و ناپايدارند و در نادانى مىزيند؟ و دير يا زود شكافها در آنها عميق شده و رخ خواهد نمود و آنان به سرعت مضمحل و نابود مىشوند.
بدليل آنكه افراد، گروهها و تشكلها، همواره در معرض تبديل شدن به مجموعههاى نوع اولند، اسلام نسبت به زيانبار بودن آن هشدار و به دورى از آن فرمان مىدهد.
حضرت على عليهالسلام در وصيت به امام حسن عليهالسلام مىفرمايند: «اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ و بَيْنَ غَيْرِكَ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ و اكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا و لا تَظْلِمْ كَمَا لا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ و أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ و اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ و ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ و لا تَقُلْ مَا لا تَعْلَمُ و إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ و لا تَقُلْ مَا لا تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ(1)خويشتن خود را ميان خود و ديگرى ميزان بشمار، پس آنچه براى خود دوست مىدارى براى ديگرى نيز دوست بدار. و آنچه تو را خوش نمى آيد براى ديگرى نيز ناخوش بشمار. و
1) . نهج البلاغه، نامه 31، ص 397.
ستم مكن چنانكه دوست ندارى بر تو ستم رود. و نيكى كن چنانكه دوست مىدارى به تو نيكى كنند. و آنچه از ديگرى زشت مىدانى براى خود نيز زشت بدان، و از مردم براى خود آن بپسند كه از خود در حق آنان مىپسندى؛ و مگوى - به ديگران آنچه خوش ندارى شنيدن آن را- و مگو آنچه را نمى دانى، هرچند اندك باشد آنچه مىدانى، و مگو آنچه را كه دوست نمىدارى به تو آنرا بگويند».
نيز مىفرمايند: «...و كَفَى أَدَباً لِنَفْسِكَ تَجَنُّبُكَ مَا كَرِهْتَهُ لِغَيْرِكَ(1)و تو را در تربيت كردن خود كافى است كه دورى كنى از آنچه كه آن را از ديگران نمىپسندى».
و مىفرمايند: «كَفَاكَ أَدَباً لِنَفْسِكَ اجْتِنَابُ مَا تَكْرَهُهُ مِنْ غَيْرِكَ(2)در تربيت نفست همين بس كه واگذارى، آنچه را از ديگران ناپسند مىشمارى».
و فرمودهاند: «... و مَنْ نَظَرَ فِى عُيُوبِ النَّاسِ فَأَنْكَرَهَا ثُمَّ رَضِيَهَا لِنَفْسِهِ فَذَلِكَ الأَحْمَقُ بِعَيْنِهِ...(3)كسى كه به زشتيهاى مردم بنگرد و آن را ناپسند انگارد سپس همان زشتى را براى خود روا دارد، نادانى است كه چون و چرائى در نادانى او نيست».
همچنين مىفرمايند: «أَكْبَرُ الْعَيْبِ أَنْ تَعِيبَ مَا فِيكَ مِثْلُهُ(4)بزرگترين عيب آن است كه چيزى را زشت انگارى كه خود به آن گرفتارى».
فرهنگ اجتماعى پديدهاى تأثيرگذار و آدمى موجودى تأثيرپذير است. قلمرو و حدود تأثير آن كنش و واكنش گاه در عمق است و گاه در سطح و نيز اين تعامل عميق گاه به سرعت اتفاق مىافتد و گاه به كندى كه در ذيل به تفصيل موارد آن مىپردازيم:
على عليهالسلام مىفرمايند: «العلم في الصغر كالنقش في الحجر(1)علم دوره خردسالى به نقشى مىماند كه بر سنگ حك شده باشد - پايدار و ماندگار مىماند - ».
كسانى كه به صورت اختيارى از يك سرزمين باربسته و به سرزمين و فرهنگى ديگر هجرت مىكنند و يا با اكراه كوچانده مىشوند، پس از ورود به آن محيط فرهنگى جديد و متفاوت با فرهنگ سابق، به كندى تحت تأثير فرهنگ جديد قرار مىگيرند و گاه حتى ممكن است فرايند تأثير و تأثر فرهنگ جديد تنها در پوسته شخصيت اين تازهواردان رخ دهد و باطن شخصيتشان فرهنگ گذشته خويش را كاملاً حفظ كند.
نيز كسانى كه به نهادها و تشكلها و گروههاى جديد وارد مىشوند چنين وضعيتى پيدا مىكنند، مانند آن كسى كه پستى دولتى يا حزبى يا مسؤليتى در يك تشكل را بر عهده بگيرد، بالطبع اين عضو تازه، ابتدا با فرهنگ ويژه حاكم بر مجموعه جديد برخورد مىكند و در اين مواجهه، فرهنگ مجموعه جديد به سختى و به كندى مىتواند در او نفوذ كند و چه بسا آن مقدار فرهنگ پذيريش نيز صورى و سطحى باشد.
فرهنگ كشور مهاجم نيز تنها لايه سطحى فرهنگ كشور مقهور را دگرگون مىكند، هرچند هستند اجنبى پرستانى كه همه لايههاى وجود خود را به منظور استقبال از مهاجم بيگانه، از فرهنگ خود مىتكانند. آرى تنها در يك صورت فرهنگ قوم مهاجم مورد استقبال كشور مقهور واقع مىشود. و آن در صورتى است كه فرهنگ خودى آن جامعه به خاطر آلودگى به آفات و خرافات به مثابه غل و زنجيرى به دست وپاى آنان پيچيده باشد و در مقابل، فرهنگ مهاجم اولاً: از آن نواقص پيراسته مانده و ثانياً: موافق فطرت انسانها باشد. و نيز حياتى صالحتر و سالمتر به ارمغان بياورد. آرى در اينجاست كه فرهنگ مهاجم با استقبال مردم آن سامان مواجه مىشود و ظاهر و باطن آن را فرا مىگيرد.
اگر مشاهده مىشود كه گاه استعمارگران با وجود بيش از يك قرن حضور در كشورهاى اسلامى در كشورى مانند الجزاير و حتى سيصد سال حضور در كشورهايى مانند هند واندونزى هنوز نتوانستهاند در آن ملتها نفوذ فرهنگى كنند، سرّش همين است
1) . كنزالفوائد، ص 147.
كه گفتيم.
آرى فرهنگ مهاجم استعمارى، به مثابه غل و زنجير بوده و هست و كيست كه بخواهد بر دستان و پاهاى خويش غل و زنجير زند؟ اگر فرهنگهاى اشغالگر برخوردارى بيشتر از خصلت سازگارى با فطرت داشته باشند، به سرعت نفوذ كرده و ملتها به اين نفوذ خوش آمد مىگويند. فرهنگ اسلامى به هنگام ظهور پيامدى معكوس داشت، چرا كه با استقبال تمام، مواجه شد و مردم به دليل آن كه حقيقت و نيز آزادى خويش را در آيينه صاف اسلام ديدند، بدان خوشآمد گفتند، خداوند درباره دعوت به حق انبيا مىفرمايد: «إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً...»(1)«ما تو را بحق، براى بشارت و بيم دادن [مردم جهان ]فرستاديم».
نيز مىفرمايد: «وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتِى كانَتْ عَلَيْهِمْ»(2)«پاكيزهها را براى آنها حلال مىشمارد، و ناپاكيها را تحريم مىكند، و بارهاى سنگين، و زنجيرهايى را كه بر آنها بود [از آنها] بر مىدارد».
و سرّ اين پذيرش و مقبوليت عمومى اسلام مضمون آيه ذيل است كه مىفرمايد: «...لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ...»(3)«تا آن را بر همه آئينها غالب گرداند».
طبيعى است كه مخترع ماشين و كاشف الكتريسيته، خطاب به مردم روزگار خود - كه براى سوارى از چهارپايان و براى روشنايى از چراغهاى پيهسوز استفاده مىكردند - بگويند: بزودى استفاده از چارپا براى سوارى و چراغ پيهسوز براى روشنايى منسوخ مىشود و جاى آنها را اتومبيل و لامپ الكتريكى خواهند گرفت چون طبيعت تكاملجويى انسان آن را اقتضا مىكند.
وانگهى براى يك فرد پرورده دو فرهنگ تنها دو حالت تصور مىشود:
اينكه دو فرهنگِ آشكار دو جامعهاند.
يكى از آن دو، فرهنگ جامعه و ديگرى فرهنگ گروهى است كه در آن عضويت دارد.
حالت اول، مثلاً زمانى است كه فرد، داراى دو وطن باشد، بالطبع او با دو فرهنگ مواجه خواهد شد و با آن دو رشد خواهد كرد. چنين افرادى غالباٌ از هر دو فرهنگ برخوردار مىشوند و از هر كدام، برخى از عناصر فرهنگى را مىگيرند، هرچند از يكىتأثيرى عميقتر بپذيرند و با اين حال هنگام حضور در محيط فرهنگ ديگر هيچ نشانى از فرهنگ عمق يافته خويش را بروز ندهند.
در حالت دوم آنچه پنهان مىماند فرهنگ عمق يافته فرد است و آنچه آشكار مىگردد فرهنگ سطحى اوست مانند اتفاقى كه براى اقليتهاى مذهبى يا احزاب سرى مىافتد، اينان در ظاهر فرهنگ سطحى خويش را بروز مىدهند و فرهنگى را كه در نهادشان جاى گرفته و عمق يافته پنهان مىدارند، زيرا نيازمند مماشات و مدارا با ديگرانند.
عمق يافتن فرهنگ پنهان، در شخصيت فرد دو عامل دارد:
فرهنگ پنهان به دليل تلقين شدن فراوان در درون فرد تعميق مىگردد زيرا گروهى كه صاحب آن فرهنگ مخفى است و فرد عضويت آن را دارد، براى پيشگيرى از آنكه در برخورد با فرهنگ مردم جامعهاى - كه بدان معتقد نيست - فرهنگش هضم نگردد، نياز شديدى به تلقين مدام پيدا مىكند.
به دليل احاطه عرف و مناسبات خاص آن گروه كه فرد را در برگرفته نيز فرهنگ گروه در وجود فرد عمق مىيابد، زيرا اكثريت مردم جامعه به اندازه آن عرف و مناسبات خاص، با او مرتبط نيستند و از آنجا كه غالباً خود را در ميان آن عرف خاص مىبيند بايد داد وستد فرهنگى فراوانى با آنان داشته باشد و اين به نوبه خود باعث تعميق فرهنگ در او مىشود.
به دليل آنكه شخص خود را نسبت به گروه واجد آن فرهنگ پنهان، متعهد مىبيند و نمىخواهد به اعتماد گروه پاسخ منفى بدهد و اميدى را كه به او بسته شده است نااميد كند، از اين لحاظ نيز آن فرهنگ د او عمق مىيابد، زيرا آدمى بالفطره مىكوشد تا مردم را به سوى خويش جذب كند و مىداند كه حركت در مسيرى خلاف خواست و اميدوارى و اعتماد ديگران، آنها را از اطرافش پراكنده مىكند، در روايتى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىخوانيم:
«المرء على دين خليله و قرينه(1)همانا آدمى بر آيين دوست و همنشين خويش است».
گروهى كه اعضايش براى وصول به يك هدف، همبستگى يافتهاند داراى دو خصيصهاند:
نقاط مشترك موجود ميان اعضا.
ويژگيهاى فردى آن اعضا و نيز ويژگيهاى اختصاصى تيمهايى كه گاه درون يك گروه پديد مىآيد.
مادام كه وجوه اشتراك بر وجوه افتراق ميان افراد گروه بچربد و بر گروه حاكم باشد، آن مجموعه در مسير خير و سعادت گام برمى دارد و به هر ميزان كه وجوه مشترك آنان افزايش و گسترش يابد، همبستگى بيشتر و پيشرفت سريعتر خواهد شد. لكن در شرايط معكوس، سرانجام گروه به پراكندگى و از هم پاشيدگى منتهى مىشود. آنگاه هر عضوى كه از آن گروه مىبُرد، اگر از انگيزهاى نيرومند براى پيگيرى اهداف آن گروه برخوردار باشد يا خود گروه تشكيل مىدهد و يا جذب گروهى مىشود كه هدف يا اهدافى مشابه و نزديك به آنچه مورد نظر اوست دارد و اگر انگيزهاش ضعيف باشد به هيچ گروهى نخواهد پيوست و از آن به بعد به زندگى فردى و عادى خويش مىپردازد.
عضويت در يك گروه، خلق و خوى ويژهاى مىطلبد. گروهها نه سرگرمى فكرىاند و نه بازى بلكه براى پيوستن به گروهها كه از درون انسان نشأت مىگيرد، بايد هم بر تعامل توانمند و هم در مقابل سختيها، اتهامات و مشكلات و غيره صبور باشيم. حتماً افرادى را ديدهايد كه اندكى پس از پيوستن به يك گروه، با مطرح كردن عذر و بهانههايى از آن كناره مىگيرند، در حالى كه عذر واقعى پنهان مانده، و آن نداشتن روحيه و خلق و خويى است كه مقتضاى عضويت در گروهها است.
گاه اتفاق مىافتد كه فردى، عضو گروهى مىشود كه زبان متفاوتى از آن دارد، و اين يا به خاطر مهاجر بودن فرد است و يا به خاطر آن كه گروه، زبان ويژهاى را براى خود
1) . بحار الأنوار، ج 71، ص 201.
برگزيده است. در اين صورت او به ناچار بايد زبان گروه را فرا بگيرد اما آموختن زبان تنها پرداختن به يك مشكل نخواهد بود بلكه او بايد رنج حل مشكلاتى مانند فراگيرى آداب، رسوم و دانشهاى مرتبط با آن زبان را نيز بر خود هموار كند.
در زمينه فراگيرى زبان گروه نبايد سادهانديشى كرد؛ اينگونه نيست كه تمامى لغات يك زبان به سادگى و وضوح واژهاى مانند «ماء = آب» باشند كه بتوان فورا معادل آن را يافت. مثلاً واژه (صلاة) در دين اسلام از جمله شعائر مخصوصى است كه معادلش درفرهنگ مسيحى به هيچ وجه حامل مفهوم آن نيست، بلكه آن معادل مفيد شعائر ديگرى مناسب فرهنگ مسيحى است. بالطبع اگر ضرورت اقتضا كند كه آدمى عضويت در چنين گروههايى را بپذيرد بايد مفاهيم مأنوس موازى در فرهنگ ديگر را به كنار نهد و مفاهيم را در زبان و فرهنگ آن گروه بفهمد؛ خلاصه سخن آن كه:
بايد واژهها و تركيبات، يعنى صرف و نحو و در مجموع، زبان آن گروه را بياموزد.
بايد معانى تك تك واژههاى زبان گروه را بياموزد.
بايد معانى ما به ازاى زبان سابقش را حذف كند.
بايد در مرحله چهارم كه مشكلات و دشواريهاى خاص خود را دارد تصميم بر تغيير عادتها و رسوم گذشته خود و اقبال بر عادتها و رسوم گروه جديد بگيرد، و الا از همبستگى و هماهنگى با گروه عاجز مانده، عملاً در شرايطى شبيه به زندانى انفرادى گرفتار خواهد شد تا آن زمان كه از گروه فوق جدا شود.
پس از گذر از چهار مرحله نخست نوبت به توجه به نقشآفرينى فضا و شرايط زيستى محيط فرهنگى، مانند هجرتگاه مىرسد. از آنجا كه آگاهى بر چگونگى زندگى در فضاى جديد نوعى آگاهى فرهنگى بشمار مىآيد. از اين جهت بر فرد عضو فرض است كه فرهنگ حاكم بر محيط جديد را نيز فرابگيرد.
در تاريخ آمده است: آن زمانى كه مهاجران از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله وارد شهر مدينه شدند بيمار شدند و اين وضعيت ادامه داشت تا آنكه بدان شهر عادت كردند و آموختند كه چگونه بايد در آن زندگى كنند.
تا كنون سخن از ميهمان و تكاليف او بود و اكنون روى سخن با ميزبان است. از اين منظر گروه در حكم ميزبان است. وظيفه ميزبان آن است كه عضو جديد را بپذيرد كه آن را «پذيرش اجتماعى» مىگويند و اين كار از طريق استقبال از او، هماهنگى با او و سپردن وظيفهاى خاص به او و مهيا كردن و در اختيار نهادن ملزوماتى است كه براى بقاى مادى و معنوى عضو ضرورت دارد.
معروف است كه مىگويند: «هر جامعه يا گروه اجتماعى كه آدمى براى عضويت و اقامت، در آن وارد مىشود، آن جامعه يا گروه، وى را مسموممىكند»، منظور از اين تعبير نمادين آن است كه به دليل زمان بردن تحقق انسجام كامل، و فقدان انسجام ابتدايى ميان اعضاى شهر يا گروه با عضو جديد، آنان عليه او عكسالعمل منفى نشان داده و برمىآشوبند و او را از نظر مادى و معنوى دچار مشكل مىكنند. گاه در اثر چنين واكنشى كه به سم تشبيه شده، عضو جديد از آن مجموعه طرد مىشود.
به همين دليل عادت مردم مسلمان در كشورهاى اسلامى چنين بوده كه در آغاز زندگى مشترك يك زوج جوان، زوج به خانه خانواده زوجه و يا بالعكس نقل مكان و مدتى را با آنان زندگى مىكردهاند و اين بدان جهت بوده كه اگر از ابتداى زندگى مشترك، منزل جدايى را براى خود قرار مىدادند، به دليل فقدان انسجام قبلى ممكن بوده است ميانشان درگيرى روى دهد، زيرا احتمال آن مىرفت كه در صورت بالاگرفتن ناسازگارى كار به جدايى و طلاق بيانجامد، لكن با قرار گرفتن موقت يكى از آنها در محيط زيست ديگرى، زمينه تقارب تدريجى فرهنگى ميانشان فراهم شده و به انسجام كامل مىرسيد كه اين، همان نخستين سنگ بناى زندگى خانوادگى محسوب مىشود.
از بهترين راههايى كه مىتوان كسانى را كه از يك فرهنگ به فرهنگ جديد وارد مىشوند با فرهنگ ميزبان سازگار كرد اين است كه، آنان مدتى با آن فرهنگ آميخته شوند، نه براى كسب اطلاع از فرهنگشان - كه اين هدف از راه مطالعه نيز حاصل مىشود - و نه براى فراگيرى زبانشان - كه اين مقصود نيز از طريق دانش زبان حاصل مىشود - بلكه به
منظور مشاهده مستقيم زندگى آنان و نيز به اين منظور كه چنان با مردم و فرهنگ جديد آميخته شوند كه همرنگ آنان گردند و هنگام بازگشت به فرهنگ خويش حامل فرهنگ، دانش، زبان و رفتار فرهنگ جديد شده باشند.
دين مبين اسلام نسبت به اين امر توجه داشته و بدان يادآورى كرده، آن جا كه در قرآن كريم آمده است: «وَ ما كانَ الْمُؤمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِى
الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»(1)شايسته نيست مؤنان همگى كوچ كنند؛ چرا از هر گروهى از آنان، طايفهاى كوچ نمىكند تا در دين آگاهى يابند و به هنگامبازگشت به سوى قوم خود، آنها را بيم دهند؟ شايد بترسند، و خوددارى كنند».
خداى متعال در زيارت خانه خويش و نيز حرم رسولش صلىاللهعليهوآلهو ائمه اطهار عليهمالسلام نيز چنين خواستهاى دارد و اراده فرموده كه مسلمانان با يكديگر همنشين و همسخن شوند و از اينرو در قرآن كريم آمده است: «... وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِى جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ...»(2)«مسجدالحرام، كه آن را براى همه مردم، برابر قرار داديم، چه كسانى كه در آنجا زندگى مىكنند، چه آنان كه از نقاط دور وارد مىشوند».
اگر مىبينيم كه از اختلاط مسلمانان در ايام حج جلوگيرى مىشود و براى هر گروه، قوم يا كشور جايگاه و محل ويژهاى تعيين مىكنند، بدانيد اقدامى استعمارى است كه از سوى استعمارگران براى جلوگيرى از اتحاد مسلمانان تدارك ديده شده است.
تصميم و دستاورد حوزههاى علميه نجف، قم، كربلا و خراسان و... اين بود كه مدارس، درسها و اجتماعات طلابِ از ملل گوناگون را از هم جدا نكنند، بلكه فارسزبان در كنار عرب زبان و هر دو در كنار هندى و ترك و... به تحصيل بپردازند.
جالب اينجاست كه استعمارگران اين شيوه را از مسلمانان اخذ كرده و آن را در دستور كار خود قرار دادهاند. مثلاً آنان در كليساها، كالجها و ساير مجامع خويش به صورت مختلط حضور پيدا مىكنند و نيز هر ساله گروههايى از كشورهاى ديگر را به كشور
خويش دعوت و از آنها ميزبانى و پذيرايى مىكنند و در مدت ميزبانى، با آنان همنشينى مىكنند تا آنان را همرنگ خود سازند، بالطبع آنها پس از پايان دعوت و ميهمانى و بازگشت به كشور متبوع خويش سعى مىكنند تا كشورشان را نيز از نظر حركت، روش و آيين، تفكر و حتى منطق به رنگ سرزمينهاى استعمارى در آورند و از آنجا كه در كشور ميزبان، اغواگريها و فريبايىهاى بسيار گوناگون و رنگارنگى ديدهاند كه در سرزمين خود نظيرى براى آن نيافتهاند، سعى مىكنند مانند آن را در كشور خويش پديد آورند تا همرنگ ميزبان شوند و لذا بر كشورهاى اسلامى واجب است كه:
از انجام چنين سفرهايى جلوگيرى كنند.
در كشورهاى خارجى ميزبان، براى دانشجويان، و هر كه بدان جاها سفر مىكند هتلهاى ويژه مسلمانان بنا كنند، هتلهايى متناسب با فضاى اسلامى و مناسب حال آنها، تا ميهمانان با زندگى ميزبانان اختلاط نيابند و نيز در آن امكنه وسائل آرامش فكرى مسافران را بگونهاى فراهم كنند كه از جذابيت و كشش ظاهرى آن كشورها كاسته شود.
بايد به احياى نظام ميزبانى مسلمانان از مسلمانان و صنعت جهانگردى ميان كشورهاى پيشرفته اسلامى و فراهم ساختن شرائط و فضاهاى مناسب آن پرداخته شود.
سطح كشورهاى پيشرفته اسلامى را به منظور الگوسازى از نظر صنعت، كشاورزى، سياست و غيره بالا ببرند تا در مقابل جذابيتهاى كشورهاى استعمارگر، آنها نيز از جذابيتهايى هرچند ضعيف برخوردار باشند.
از جمله علل پيشرفت سريع اسلام در بدو ظهورش آن بود كه سرزمينهاى تحت سيطره آن از كشورهاى ديگر برتر و پيشرفتهتر شدند به گونهاى كه وقتى ميهمانان جهان اسلام از آنها ديدار مىكردند، عدالت، امنيت، آزادى، رفاه، دانش، بهداشت، اخلاق نيك و صفات عاليهاى را در آنجاها مشاهده مىكردند كه در سرزمينهاى خود اثرى از آن نمىديدند، لذا جذب اسلام شده، مسلمان مىشدند و بالاتر از اينها در كسوَت مناديان اسلام در آمده، به سرزمين و نزد مردم خويش مىرفتند و بدانجا آب و رنگ و شكل اسلامى مىدادند.
اسلام با فراهم كردن آزاديهاى مطلوب و جذب مردم از طيفهاى گوناگون، زمينه اختلاط فرهنگها و در نتيجه آن، پيشرفت جهان اسلام را فراهم كرد. فرهنگ عرب با فرهنگهاى: مصر، ايران، عراق و ساير سرزمينها آميخته شد و طبيعى است كه از ميان مظاهر فرهنگى آميخته، جامعه، بهترين مظاهر را انتخاب مىكند، درست مانند خريدارى كه بازارى انباشته از كالاهاى گوناگون را مىكاود تا بهترين اجناس و امتعه را بيابد و خريدارى كند.
در روزگار خود نيز مشاهده مىكنيم كه همين امر سبب نيرومندى كشورهايى نظير: امريكا، انگليس و فرانسه شده است، كشور امريكا مجموعهاى از فرهنگهاى گوناگون است. در بريتانيا انبوهى از فرهنگهاى كشورهاى مشتركالمنافع در قالب چهل و پنج كشور گرد آمدهاند. فرانسه نيز رنگين كمانى از صاحبان فرهنگهاى كشورهاى مستعمرهاىاست كه به زبان فرانسوى سخن مىگويند. و همگى اينان بر اساس برخى آمارها 450 ميليون تن يعنى يكدهم جمعيت جهانند در حالى كه جهان اسلام ما جمعيتى معادل يك ميليارد نفر به سرزمين بزرگ اما قطعه قطعه شدهاى تبديل شده كه ميان هر قطعه با قطعه ديگر را انبوهى از قهرها، روىگردانيها و جنگها پر كرده است.
البته برخى از كشورهاى اسلامى معاصر آموختهاند كه فرهنگهاى گوناگون داخلى را تحت فشار قرار ندهند و بر اساس اطلاعات تاريخى به دست آمده اين استراتژى از جمله ابداعات بىنظير اسلام است و قبل از آن در جهان سابقه نداشته است.
اسلام در بعد عقيده مقرر نموده است كه: «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ...»(1)«در قبول دين، اكراهى نيست. [زيرا] راه درست از راه انحراف روشن شده است».
و البته هشدار داده است كه هر كه راه صحيحِ برخاسته از خردورزى و تدبّر را نپذيرد، در زندگىِ دينوىاش دچار تنگى و در حيات اخروىاش گرفتار خسرانِ دردناكى مىشود؛ و در اينباره فرموده است: «وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ
1) . سوره بقره، آيه 256.
الْخاسِرِينَ»(1)«و هركس جز اسلام [و تسليم در برابر فرمان حق] آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد، و او در آخرت، از زيانكاران است».
نيز مىفرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»(2)«و هركس از ياد من رويگردان شود، زندگى خفت بار و تنگى خواهد داشت؛ و روز قيامت او را نابينا محشور خواهيم كرد».
همچنين اسلام در زمينههاى عملى نيز اصول و مقرراتى را وضع كرده، از جمله اينكه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «فإنّ لكلّ قوم نكاحاً...(3)همانا هر قومى را شيوه ازدواجى است».
و امام موسى كاظم عليهالسلام فرمودهاند: «ألزموهم بما ألزموا به أنفسهم(4)آنان را به امورى ملزم كنيد كه خود بدان ملتزم شدهاند».
حضرت على عليهالسلام مىفرمايند: «... لحكمت بين أهل التوراة بتوراتهم و بين أهل الإنجيلبإنجيلهم و بين أهل الزبور بزبورهم(5)سوگند كه ميان توراتيان طبق توراتشان و با انجيليان طبق انجيلشان و با زبوريان طبق زبورشان قضاوت خواهم كرد».
قرآن كريم در زمينه عقيده عملى به كافران مىگويد: «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»(6)«آيين شما براى خودتان و آيين من براى خودم».
نيز مىفرمايد: «كَلاَّ إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ * فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ»(7)«چنين نيست [كه آنها مىگويند] آن [قرآن] يك تذكر و يادآورى است. هركس بخواهد از آن پند مىگيرد».
در كتابهاى الفقه: الجهاد، الفقه: القضاء و الفقه: الشهادات در اينباره مطالبى را آوردهايم.
آرى آدمى آنگاه كه حق را شناخت و فشارى بر گرده خويش احساس نكرد بايد حق
را اجابت كند خواه از دور [دستان] باشد يا از نزديكان؛ قرآن كريم در اينباره مىفرمايد: «وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ...»(1)«و اگر يكى از مشركان از تو پناه بخواهد، به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود [و در آن بينديشد ]سپس او را به محل امنش برسان».
پس از رسول خدا، مسلمانان [با فرمانبرى از اين آموزه الهى] از آن پيروى كردند و جز در موارد نادر، تاريخ به ياد ندارد كه مسلمانان، كافرى را به چشمپوشى بر عقيدهاش - هرچند مشرك - مجبور كرده باشند. و لذا شخص رسول خدا صلىاللهعليهوآله اسيران بدر، كافران مكه، يهوديان خيبر و كفار طائف را به خاطر عقايد و اعمالشان تحت فشار قرار ندادند.
در مقابل، استعمارگرانى بودهاند كه با توسل به زور قصد تحميل فرهنگ خويش بر ديگران را داشتهاند، و چون راه، پيشاپيششان بسته شد عملاً ارمغانى جز رنج و نفرت نبردند و ميوهاى جز آن نچيدند و ملتها در اولين فرصتى كه يافتند دست رد بر سينه آنها زدند؛ آشكارترين گواه تاريخى اين پديده، دوران قرون وسطى در اروپاست؛ دوره ستم وحشتناك ارباب كليسا، دادگاههاى تفتيش عقايد و فجايع ديگرى كه در تاريخ به صورت جزء به جزء ثبت شده است.
1) . سوره توبه، آيه 6.
جوامع انسانى به تدريج دست به وضع قوانينى مىزنند كه آن را هماهنگ با زيست روانى و مادى خود مىبينند، خواه اين قوانين دستوراتى برگرفته از جايى باشند، مانند جوامعى كه ملتزم به دينى خاصند و يا آن قوانين، مىتوانند اختراع و ساخته خود آن جامعه باشند، مانند جوامعى كه خود قانون وضع مىكنند، لذا به دليل آنكه جامعه، اين قوانين را بعنوان نهادهايى براى زيست خود برگزيده بايد در عمل به آنها ملتزم باشد تا نه قانون نابود گردد و نه جامعه برخوردار از امنيت به دليل از بين رفتن قانون منهدم شود، زيرا آنگاه كه قانون از بين برود، يكى از دو پيامد زير را به دنبال خواهد داشت:
در خلأِ عمل به قانون - با تفرقه و تشتت ايجاد شده - تماميت جامعه نابود مىگردد و از بين مىرود.
در اثر ابتلا به هرج و مرج و ناسازگاريهاى روحى و جسمى مانند: ناآرامىها، قحطىها، بيماريها و غيره، امنيت جامعه به خطر مىافتد.
به منظور سالم ماندن قوانين جامعه از آفتها و آسيبها، جامعه بر دو قانون اصلى تكيه، و بر آنها تأكيد مىكند:
همكارى، امنيت و مانند آن را به فرد ارزانى مىكند؟ اگر چنين است پس لازم است كه فرد خود را در مقابل قوانين اجتماعى جامعه ملتزم ببيند و الا جامعه با واكنش از طرق گوناگون مانند تنها گذاشتن، تقبيح كردن، تبعيد نمودن، رويگردانى، دريغ از احترام نسبت به او، عدم همكارى با او و احياناً با برخورد شديد و خشن مجازاتش مىكند.
اين دو بند را ما قوانين تعديل اجتماعى مىناميم.
تعديل اجتماعى دو روش دارد:
بر همين مبنا در نظامهايى كه از ساز وكار مشورتى برخوردارند و دمكراتيك هستند هيچ گاه فردى كه با اقدام بر خلاف قوانين فردى نامناسب شناخته شده باشد، به حكومت انتخاب نمى شود و در صورتى كه جامعه به خاطر ناآگاهى از وجود چنين نقصى وى را انتخاب كند، به مجرد ظهور انحرافش گليم حكومت را از زير پايش مىكشد و او را سرنگون مىكند، و مجددا او را انتخاب نمى كند. و اما در صورتى كه يك حاكم ديكتاتور با
توسل به اسلحه و در پناه آن خود را بر جامعه تحميل كند از آنجا كه نه اصلاح پذير است ونه مىتوان از طرق صلح آميز او را كنار زد، جامعه در قالبى ديگر با او برخورد مىكند.
الف. پاكسازى جامعه از لوث وجود او.
ب. بازداشتن ديگر كسانى كه ممكن است انجام چنين خلافى را نيك و بجا به حساب آورده، مرتكبش شوند.
از مطالب گذشته روشن مىشود كه براى تعديل و جامعهپذيرى دو گونه فشار اجتماعى وجود دارد:
فشار جسمى و فيزيكى، كه محاصره اقتصادى از آن جمله است.
فشار روحى و روانى، بدين ترتيب كه فرد را از نظر اجتماعى بايكوت كرده، گرامىاش ندارند و او را به كارهاى سياسى و ادارى نگمارند.
قرآن كريم در سوره توبه به داستانى تصريح دارد كه همين معنا را تداعى مىكند، آن جا كه مىفرمايد: «وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»(1)
سوره توبه، آيه 118.
«همچنين آن سه نفر كه [از شركت در جنگ تبوك] بازماندند، [و مسلمانان با آنان قطع رابطه نمودند ]تا آن حد كه زمين با همه وسعتش بر آنها تنگ شد؛ [حتى] در وجود خويش، جايى براى خود نمى يافتند؛ [در آن هنگام] دانستند پناهگاهى از خدا جز به سوى او نيست؛ سپس خدا رحتمش را شامل حال آنها نمود [و به آنها توفيق داد] تا توبه1) .
كنند؛ خدا بسيار توبه پذير و مهربان است».
شأن نزول اين آيه آن است كه سه تن، از فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى شركت در جنگ تبوك سرپيچى كردند. پس از بازگشت از جنگ، ايشان فرمان دادند مسلمانان از همكارى و دوستى با آنان اجتناب كنند و از اين راه آنها در فشار قرار گرفتند تا آنگاه كه توبه نمودند و سر به اطاعت از پيامبر صلىاللهعليهوآله نهادند، پيامبر صلىاللهعليهوآله آن حصار اجتماعى را برداشتند(1).
فرد متخلفى كه به دليل عدم تمكين به قوانين اجتماعى تحت فشار جامعه قرار مىگيرد، يكى از دو واكنش را از خود نشان مىدهد:
اگر دوستدار جامعه باشد، با آن ستيزه و دشمنى نمىكند، بلكه يا خود را تعديل و اصلاح مىكند و يا با جامعه سازگار مىشود، هرچند سلوك خويش را صواب و برخورد جامعه را در خطا بپندارد، مانند فرزندى كه در مقابل پدر به هنگام تنبيه، واكنشى نشان نمىدهد.
اگر دوستدار جامعه نباشد، سر به دشمنى بر مىدارد و چه بسا براى انتقام گرفتن از جامعهاى كه وى را به خاطر تخلفش مجازات كرده در كجروى افراط كند.
از اينرو بر جامعه فرض است كه در چگونگى اعمال فشار اهم و مهم را مراعات كند تا خود اين فشار، وضعيتى بغرنجتر و بدتر به بار نياورد و مصداق كسى نشود كه از گرماى شديد به آتش پناه مىبرد.
مثلاً حضرت على عليهالسلام قاضى عادل و مبرا از نقص خود، يعنى أبو الأسود دوئلى را از منصب قضاوت بر كنار فرمودند. أبو الأسود به اميرمؤمنان عليهالسلام عرضه داشت؛ نه خيانتى كرده بودم و نه جنايتى پس چرا مرا عزل فرمودى؟ امام فرمودند: «إني رأيت كلامك يعلو كلام خصمك(2)ديدم كه صداى تو از صداى طرف مقابل تو بالاتر مىرود».
در حادثه ديگرى، پس از پيروزى سپاه اسلام در جنگ با يهوديان خيبر، زنان يهود اسير شدند.
بلال حبشى دو زن اسير را از كنار كشتگانشان عبور داد تا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد حضرت به او فرمودند: «أنزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمرّ بامرأتين على قتلى رجالهما(1)اىبلال، مگر مهر و رحمت از دلت رفته است كه اين زنان را از كنار كشتهشدگان آنها مىگذرانى؟»
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مثله كردن كشتگان كفار منع مىفرمودند و حضرت على عليهالسلامنيز در ضمن وصيت خويش فرمودهاند: «...و لا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلىاللهعليهوآله يَقُولُ إِيَّاكُمْ و الْمُثْلَةَ و لَوْ بِالْكَلْبِ الْعَقُورِ(2)و دست و پا و ديگر اندام او را مبريد كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: بپرهيزيد از بريدن اندام مرده هرچند سگى گزنده و هار باشد».
از اين سنخ دستورات اسلامى در لابلاى متون، فراوان ديده مىشود. بنابراين بايد كه:
جرم با جزا تناسب داشته باشد و از زيادهروى حتى به اندازه يك اهانت اجتناب شود.
جريمه جنبه بازدارندگى داشته باشد نه آنكه براى انتقامگيرى و انگيزههايى از اين قبيل انجام شود.
قانون عقلايى اهم و مهم مورد توجه دقيق قرار گيرد و به دقت اعمال شود؛ مثلاً اگر گذشت و عفو در موردى، بهتر، پر اثرتر و سودمندتر بود از مجازات صرف نظر شود، چنانكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اهالى مشرك شهر مكه را بخشودند و بدانها فرمودند: «إذهبوا فأنتم الطلقاء(3)برويد كه شما آزاد شدگانيد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز از سركشى اهل بصره گذشتند و آنها را بخشودند و در اينباره فرمودند: «فأني مننت على أهل البصرة كما منّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على أهل مكة(4)بر مردم بصره منت نهادم، چنانكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر مردم مكه [به هنگام فتح آن] منت نهاد».
حضرت همچنين بازماندگان از خوارج را و نيز كسانى از اهلصفين كه بر آنها چيره شد بخشيدند. نيز در روايت است كه مردى نزد اميرمؤمنان عليهالسلام به دزدى اقرار كرد. حضرت بدو
فرمودند: چيزى از كتاب خدا (قرآن) از بردارى؟ گفت: آرى، سوره بقره را. امام فرمودند: «قد وهبت يدك لسورة البقرة؛ پس دستت را به پاس سوره بقره به تو بخشيدم».
اشعث كه حاضر بود گفت: حدى از حدود خدا را تعطيل مىكنى؟ امام فرمودند: تو از اين حكم چه مىدانى؟ [بدان] هرگاه اقامه بينه شد، امام نمىتواند عفو كند و اگر شخص،بر خود اقرار كند، امام مىتواند عفو كند و مىتواند حد [سرقت ]جارى كند.(1)
آنچه براى جامعه اهميت دارد آن است كه كوتاهى كنندگان را به حد مقبول برساند و زيادهروان را بازگرداند، نه آنكه تنها در پى آن باشد كه همواره مجازاتها را مو به مو اجرا كند، چه رسد به آنكه مجازاتهاى زياده از حد روا دارد، اين همان چيزى است كه نامش را «روح قانون» مىگذارند و چنين كارى بر عهده ولىِّ امر (حاكم) جامعه اسلامى است؛ خداى متعال در اين معنا مىفرمايد: «هذا عَطاؤنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ»(2)«[و به او گفتيم] اين عطاى ماست؛ به هركس مىخواهى ببخش، و از هركس كه مىخواهى امساك كن، و حسابى بر تو نيست».
و مىفرمايد: «سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جاؤكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ...»(3)«به سخنان دروغ بسيار گوش فرا مىدهند؛ و مال حرام فراوان مىخورند، پس اگر نزد تو آمدند، در ميان آنان داورى كن، يا [اگر صلاح دانستى] آنها را به حال خود واگذار».
آيات و رواياتى كه در صدد بيان اينكه ولىِّ امر آن شخص ذىصلاحى است كه روح قانون را از شكل صامت و جامد آن تشخيص مىدهد، بسيارند.
موضع جامعه در برخورد با فرد متخلف و كجرو همانند موضع محيط طبيعى با متخلف از قانون طبيعت است، با اين تفاوت كه جامعه بر اساس قوانين عقلى اقدام مىكند و از اينرو مىتواند فشار و مقاومت متخلفان را برتابد و تحمل كند در حالى كه طبيعت بر اساس قوانين خاص خود و بدون انعطافپذيرى، بىدرنگ متخلف را مجازات مىكند. مثلاً
آدمى اگر گرسنه يا تشنه بماند يا در آتش بسوزد يا در معرض سرماى گزنده و شديد و امثال آن قرار بگيرد و اين فشارها به حدى برسد كه مقاومت و تحمل را از او بگيرد، خواهد مرد.
ممكن است بگوئيد كسانى كه در اثر تمرين و رياضت توان مقاومتشان افزايش مىيابد، از مجازات طبيعت مىرهند. بخش اول اين سخن درست است لكن اين به معناى عقبنشينى طبيعت در جدال با آن افراد نيست بلكه بدين معناست كه اين افراددر اثر تمرين، ممارست و رياضت، از حيطه يك قانون طبيعى خارج و در حيطه قانون طبيعى ديگرى وارد شدهاند.
جامعه آنگاه كه در مقابل تخلف عضو يا اعضايى از خود به اعمال فشار متوسل مىشود قصد آن دارد كه كندروندگان و تندروندگان را به سلوك طبيعى و متعادل مطلوب خويش بازگرداند، لذا در بسيارى از اوقات كه يكى از اين دو گروه، مستحق تحمل مجازات جامعه است با لحاظ قانون اهم و مهم يا اصلا از مجازات صرف نظر مىكند و يا در آن تخفيف قائل مىشود چون انسان همانند درختى خشكيده نيست بلكه همچون شاخهاى تازه و باطراوت است. لذا كسانى كه مىانگارند در مقوله تعليم و تربيت و جامعه پذيرى انسان به اوامر تن مىدهد در اشتباهند.
باغبان براى اصلاح درختان وارد باغ مىشود و سپس هر درخت يا شاخه را كه بخواهد قطع مىكند، از شاخ و برگ اضافى آنها مىكاهد، درخت مىكارد و كارهايى امثال
آن انجام مىدهد و در مقابل، درختان تسليم بوده و به همه اين خواستهها پاسخ مثبت مىدهند ولى آيا آدمى نيز موجودى اينگونه است؟ قطعاً خير، تربيت و اطاعتپذير كردن انسانها به بركت حركت در مسير قوانين حاكم بر اين پديده پيچيده، پديد مىآيد.
آدمى آميزهاى از عواطف، افكار، نيازها و صفاتى است كه بايد به آنها توجه كرد. براى جلوگيرى از كجروى كجروان و بازگرداندن آنان به راه مستقيم و يا مجازاتشان نيز قاعده همين است، حتى اگر آن مجازات، اعدام يك جانى باشد و بخواهند از اين طريق هم جامعه را از لوث وجود او تطهير كنند و هم ديگران را از اينگونه قانونشكنى برحذر دارند و بترسانند. ما در كتابهاى الفقه: الحدود و الفقه: القصاص و جز آن آوردهايم:
مجرمانى كه از نظر شرع مقدس اسلام محكوم به اعدام مىگردند بسيار اندكاند، مانند: مرتدى كه از ارتداد باز نگردد و ارتدادش نه از سر شبهه كه قطعى باشد، زناكارى كه با اكراه كسى را به اين عمل واداشته و يا با محارم خويش زنا كرده باشد. در ساير جرمهايى كه مجرمان مستوجب اعدام هستند مجازات قتل قابل جايگزينى با مجازاتى ديگر است؛ مانند جرم كسانى كه محارب خدا و رسولش شناخته شدهاند و يا كسانى كه مرتكب قتل نفس شدهاند و مواردى از اين قبيل حتى در دو مورد نخستين نيز حاكم اسلامى مىتواند مجرم را عفو كند همانگونه كه حضرت على عليهالسلام لواطكننده محكوم به اعدام را بخشودند.
آرى اگر حاكم اسلامى هرچند از باب قاعده اهم و مهم عفو را لازم بداند، اين حق را دارد، چنانكه تفصيل آن در كتب ياد شده آمده است.
مسلمانان به اتفاق، قوانين مستفاد از ادله اربعه يعنى كتاب، سنت، عقل و اجماع را مبناى تعديل اجتماعى مىدانند، در حالى كه غير مسلمانان به چنين مبنايى معتقد نيستند، چرا كه براى تأسيس قوانين، آراء را حاكم مىدانند و بالطبع هر گروه، به قانونى متفاوت از قانون معتبر نزد ديگرى تن مىدهد و آن را حاكم مىگردانند و بر اساس همين قوانين متخلفان را تحت فشار قرار مىدهند. از نظر آنان قانون وضعى به قانون طبيعى نمىماند، چرا كه قانون طبيعى تغيير و تبديلپذير نيست.
نظريه رايج، ميزان را رأى اكثريت مىداند و البته پيوسته مشاهده مىشود كه با تغيير رأى اكثريت، قوانين يكى پس از ديگرى، بى اعتبار و ساقط مىشوند.
جداى از اين در هر جامعه، اكثريت ممكن است نظرى متفاوت با نظر اكثريت ساير جوامع داشته باشند. آيا زنا، لواط، خود ارضائى جنسى، ازدواج با محارم و... مجاز است؟
آيا كشتن انسانهاى ناتوان، مبتلايان به بيمارى غيرقابل علاج و از كارافتادگان مجاز است؟
آيا زن مىتواند در همه امور سياسى، اجتماعى، اقتصادى و... يا در برخى از آنها
مشاركت كند و يا اصلا چنين حقى ندارد؟
آيا اقتصاد سرمايهدارى ايدهآل است يا اقتصاد سوسياليستى و يا كمونيستى و يا سهميهبندى؟
آيا حكومت بايد از نوع ديكتاتورى پرولتاريا باشد يا از نوع دموكراسى سرمايهدارى يا دموكراسى سوسياليستى؟
آيا مجازات اعدام صحيح است؟
و بسيارى سؤلهاى ديگر.
در موارد فوق هيچ ملاك ثابتى نزد غير مسلمانان وجود ندارد و لذا در ميان چنين جوامعى مشاهده مىكنيم كه در هر برهه، به ايدهاى متفاوت از گذشته خود ملتزم شدهاند، گاه چيزى را مجاز اعلام مىكنند و همان را در برههاى ديگر غير مجاز مىشمارند. و نيز جوامعى را مىبينيم كه در يك مسأله، نظرهاى متضادى را پذيرفتهاند؛ چيزى در اين جامعه مجاز است و در آن جامعه غير مجاز چه بسا عملى كه در يك منطقه مجاز است درنقطهاى ديگر بر غير مجاز بودن آن تأكيدى بالغ داشته و مجازاتى شديد برايش در نظر گرفته باشند، مانند استعمال مواد مخدر كه در برخى ايالتهاى امريكا مجاز و در برخى ديگر به شدت با آن مبارزه و غير قانونى اعلام شده است با اينكه اين ايالتها همه تحت يك نظام سياسى واحد بنام ايالات متحده امريكا قرار گرفتهاند. و از اين دست مثالها فراوانند.
جامعهاى كه فرد را مجرم شناخته، او را به پرداخت جريمه و يا مجازات محكوم مىكند، گاه از اجراى مجازات منصرف مىشود و كلاً از آن چشم مىپوشد و يا در مجازاتش تخفيف مىدهد و اين زمانى اتفاق مىافتد كه جامعه بر اساس مراعات قانون اهم و مهم تشخيص بدهد كه اصل اجراى مجازات يا عدم تخفيف در آن مفسدهاى بدتر به دنبال خواهد داشت و باعث از دسترفتن مصلحت اقوى مىگردد. اينجاست كه قانون، براى حفظ مصلحت اهم از اجراى مجازات مقرر صرف نظر مىكند. چنين فرايندى گاه «مداراى اجتماعى» ناميده مىشود و چنين مدارايى غالباً به خاطر موارد زير
انجام مىشود:
الف. گاه تخفيف يا صرف نظر از مجازات به منظور تملق و چاپلوسى صورت مىگيرد كه امرى ناپسند است و اسباب سقوط امت را فراهم مىآورد، اگر جرم بزرگان بخشوده شود اين عادت ناپسند به طبقات و اقشار ديگر نيز سرايت مىكند و حاصل آن نابودى قانون و انهدام جامعه است. به همين دليل بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهيكبار بر تنبيه زنى كه در ميان قوم و قبيله خود داراى مقامى رفيع بود اصرار ورزيد.
ب. بخشودگى بزرگان گاه محصول رعايت قاعده اهم و مهم است. مثلاً اگر نيكوكارى مشهور، جرمى مرتكب گردد، در صورتى كه مجازات او سبب قطع نيكوكارى وى گردد، عقل چون بقاى احسان را در گرو بخشودگى مجازات او مىبيند مجازاتش تخفيف مىيابد و يا بخشوده مىشود. مثال ديگر آن است كه اگر رئيس ارتش مرتكب خيانتى گردد و مجازاتش سبب آن شود كه توجهى به ارتش نكند و در نهايت ارتش در مقابل دشمن شكست بخورد، عقل براى مراعات امر اهم يعنى حفظ صلابت و نيرومندى ارتش، از مهم كه همان مجازات فرمانده خاطى است صرف نظر مىكند. در حادثهاى فردى به نام حاطببا نوشتن نامهاى به مشركان مكه به پيامبر خيانت كرد، لكن چون رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبقاى او را اهم از مجازاتش تشخيص دادند او را بخشيدند، البته مخفى نماند كه ميان كرم و اسراف مرز باريكى است مانند مرز باريك ميان تهور و شجاعت و چنين مرز باريكى را ميان مفاد دو بند الف و ب نيز مشاهده مىكنيم، لذا بايد موارد بخشودگى به دقت ملاحظه شود تا اگر مشمول مورد «الف» است تحت عنوان «ب» قرار نگيرد، و بالعكس.
در صورتى كه عرف جامعه درباره ماهيت يك بخشودگى اختلاف نظر پيدا كردند در اينجا راه حل اصولى و پايان بخش اختلاف، تنفيذ و اجراى قانون است مگر آنكه خلاف
آن ثابت گردد. اين حالت درست شبيه آن است كه در اصول فقه مىگوييم: هنگام شك به اصول عمليه رجوع مىكنيم.
گاه اتفاق مىافتد كه جايگاه عالى اجتماعى فرد مجرم نتيجهاى معكوس مىدهد، به اين بيان كه اگر مجرم فردى معمولى باشد، چشم پوشى از خطاى او ممكن است.
اين در شرايطى است كه قانون مربوطه بدان درجه از اهميت نباشد كه پىگيرى تخلفهاى جزئى همه متخلفان ضرورى باشد، مانند اينكه فردى فقير از دادن بليط اتوبوس بين شهرى متعلق به دولت فرار كند و دليل تخلفش هم آن باشد كه پول به همراه نداشته و از سوى ديگر سفرش ضرورى بوده است.
آرى گاه از جرمى اينگونه مىتوان گذشت لكن همين تخلف اگر از يكى از خواص و نخبگان جامعه سربزند، بايد مجازات و توبيخ گردد، چرا كه چنين كسى موظف است با رعايت دقيق قوانين، هرچند جزئى باشد، شأن و جايگاه اجتماعى ويژه خود را حفظ كند، مانند آنكه اگر فرد متخلف يك دانشمند، واعظ و نظير آن باشد. جمله معروفى است كه مىگويد: «زلة العالِم زلة العالَم؛ با لغزش عالِم، عالَمى مىلغزد».
اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمايند: «قصم ظهري [ إثنان:] عالم متهتك و جاهل متنسك(1)دوكس كمرم را شكستند: عالم بىبند و بار و جاهل زهدپيشه».
همچنين در حديث آمده است: «إن اللّه يغفر للجاهلين سبعين ذنبا قبل أن يغفر للعالم ذنباواحدا(2)به يقين خداى سبحان پيش از آنكه گناه و لغزشى از عالم ببخشايد، هفتاد گناه و لغزش جاهلان را مىآمرزد».
مثلاً در ايام قحطى، جامعه نسبت به مجرمى كه براى سد جوع دست به سرقت غذايى زده است به چشم اغماض مىنگرد، در حالى كه همان جامعه در دوران رفاه، از جرم او در نمى گذرد.
لذا در شريعت اسلامى آمده است: «دست سارق در روزگار قحطى و گرسنگى قطع نمىشود»، و بالعكس، جامعه در حال جنگ، فردى را كه با دشمن ارتباط برقرار كند به شدت مجازات مىكند در حالى كه در ايام صلح، با او برخوردى در آن حد و اندازه نمىكنند. مثالهايى از اين قبيل فراوانند.
مثلاً جامعه، به كارگيرى حيلههاى سياسى از سوى عضو يك حزب را تحمل نمىكند و او را به شدت مجازات مىكند. در حالى كه استفاده از آنگونه حيلهها توسط عضو يك بنگاه اقتصادى تشديد در مجازات را بدنبال نمىآورد. و لذا در اسلام براى جرائمى مانند زناى با محارم، تجاوز به عنف و امثال اينها، قوانين و مجازاتهايى فوقالعاده با اهميت مقرر داشته، در حالى كه قوانين ظهار و لعان در اين سطح از اهميت قرار ندارند.
بايد دانست كه به دليل آنكه اسلام دين انسانيت و آزادىهاست، از ميزان قوانينى كه بازدارنده فعاليتها و تحرك آدمى است كاسته، لذا در قوانين اسلامى، براى بسيارى ازتصرفات و آزادىها بازدارندهاى وجود ندارد. در حالى كه قوانين مصوّب جهان امروز به دليل آنكه در آن ماديات به جاى انسان كامل محور قرار گرفته، گرفتار كثرت و فراوانى شده و اين فراوانى منجر به فزونى قوانين بازدارنده تحرك آدمى گرديده است.
مقوله انحراف اخلاقىِ مربى دينى نيز سخت مشكلآفرين است، اما اگر همين انحراف از انسانى عادى، به ويژه اگر از مراكز دينى و خواستگاههاى فضايل دور باشد، سر بزند،
چونان مورد اول مفسدهانگيز و مشكلآفرين نخواهد بود.
روايات فراوانى در تأكيد بر مدارا - حتى در غير موارد ضرورت - وارد شده است، زيرا اين كار موجب بهبودى و پيشرفت آن مىگردد و ما به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
عبداللّه بن سنان از امام جعفر صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أمرني ربي بمداراة الناس، كما أمرني بالفرائض(1)پروردگارم همانگونه كه مرا به انجام واجبات دستور داده، به مدارا با مردم نيز فرمانم داد».
حسين بن حسن نيز مىگويد از ابو جعفر، امام باقر عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «جاء جبرئيل
إلى النبي فقال: يا محمد! ربك يقرئك السلام و يقول لك: دار خلقي(2)جبرئيل نزد پيامبر آمد و گفت: اى محمد! پروردگارت سلام مىرساند و به تو مىگويد: با آفريدگانم مدارا كن».
سكونى نيز از ايشان نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «ثلاث من لم يكن فيه لم يتم له عمل: ورع يحجزه عن معاصي اللّه، و خلق يداري به الناس، و حلم يرد به جهل الجاهلين(3)سه چيز است كه اگر در كسى نباشد هيچ كارش كمال نمىيابد: تقوايى كه او را از معصيتهاى الهى باز دارد و اخلاقى كه به كمك آن با مردم مدارا كند و حلمى كه با آن پاسخ جهالت جاهلان را بدهد».
مسعدة بن صدقه نيز از ايشان نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «مداراة
الناس نصف الايمان، و الرفق بهم نصف العيش(1)نيمى از ايمان مداراىِ با مردم و نيمى از زندگىِ خوش، نرمى با آنان است».
حذيفة بن منصور نيز از ايشان روايت مىكند كه فرمودند: «إن قوماً قلَّت مداراتهم للناس فألقوا من قريش، و أيم اللّه ما كان بأحسابهم بأس، و إن قوماً من غير قريش حسنت مداراتهم فألحقوا بالبيت الرفيع(2)قومى بودند با مردم مدارايى اندك داشتند لذا در عين آنكه از حيث شرافت و آبرومندى چيزى كم نداشتند از قريش عقب افتادند و به خدا قسم قوم ديگرى غير قريش وجود داشتند كه به نيكى با مردم مدارا مىكردند و لذا در زمره خاندانهاى ارجمند قرار گرفتند».
سپس امام فرمودند: «من كفّ يده عن الناس، فإنّما يكفّ عنهم يد واحد، و يكفّون عنه أيدي كثيرة(3)آن كسى كه دست خود را از ظلم به مردم باز مىدارد در عمل از يك دست اندازى به آنها اجتناب كرده، در مقابل، ديگران از دست اندازىهاى فراوان به او پرهيز مىكنند».
خدا آدمى را - هم در ابعاد جسمانى و هم در ابعاد روحى مانند دانش، عاطفه، به فعليت درآوردن توانمندىها و... - نيازمند همنوعان خودش آفريده است، لذا بعنوان موجودى فعال و اجتماعى در اجتماعات كوچك و سپس بزرگ وارد مىشود و در كنار ديگران قرار مىگيرد و با آنان رابطهاى ارگانيك برقرار مىكند. جامعهاى كه آدمى در سايه آن زندگى مىكند غالباً نمىتواند همه نيازمنديها و خواستهاى او را برآورده سازد، از اينروى انسان تلاش مىكند تا در كنار ديگران و در واحدهاى اجتماعى كوچكتر قرار گيرد. اين واحدها «گروه» خوانده مىشود.
مفهوم گروه از اين جهت با مفهوم جمع تفاوت مىكند كه اولى داراى انسجام و دوام نسبى است و دومى فاقد آن است. به طور كلى «جمع» حاوى مختصات زير است:
مثلاً زلزلهاى رخ مىدهد و در اثر آن مردم جمع مىشوند و در اين ميان يكى از آنان با حسن استفاده از موقعيت پيش آمده با جلب مشاركت عدهاى از آنان گروهى را تشكيل مىدهد تا بطور سازمانيافته به تعمير و بازسازى نقاط زلزلهزده بپردازند و يا گروهى
اقتصادى تأسيس مىكند كه بطور دائمى امور اقتصادى منطقه مصيبتزده را سامان دهد.
چنين پديدهاى را «غوغاييان» نيز مىنامند؛ پديدهاى كه جز ضرر و تخريب چيزى به بار نمى آورد و پراكنده شدن براى اعضاى آن مفيدتر است، چرا كه حداقل افراد پس از پراكنده شدن هر يك به كار خود مىپردازند.
حضرت على عليهالسلام در توصيف غوغاگران مىفرمايند: «...هُمُ الَّذِينَ إِذَا اجْتَمَعُوا ضَرُّوا و إِذَا تَفَرَّقُوا نَفَعُوا(1)همانهايى كه چون فراهم آيند زيان رسانند و چون پراكنده شوند سود دهند».
جمع برخلاف اعضاى گروه، هم سنخ و متجانس نيستند، زيرا جمع بهشكل ناگهانى و بدون هدف و برنامهريزى قبلى پديد مىآيد، لكن اعضاى يك گروه بر اساس اهداف مشترك و آگاهانه در كنار يكديگر قرار مىگيرند. يك گروه سياسى يا پرورشى به منظور كمك براى به حركت در آوردن چرخ سياست يا پرورش جامعه به وجود مىآيد لذا تنها متخصصان و صاحبان دانشهاى مربوط بدان و... گرد هم مىآيند ولى در ميان يك جمع كه براى ديدن يك منظره يا حادثهاى ناگوار اجتماع كردهاند، عالم، جاهل، كارمند، بيكار و خلاصه همه گونه انسان مشاهده مىشوند.
جمع بدون گردهم آمدن افراد در يك زمان، حاصل مىشود مانند جمع شدن كسانى براى انتخاب نمايندگان خود، كه يك يك مىآيند و رأى مىدهند و مىروند و اجتماعى رخ نمىدهد و نيز مانند كسانى كه يكى پس از ديگرى براى شركت در يك وليمه مىروند، اما گردهم آمدن از لوازم گروه است زيرا در گروه با اعضا مشورت مىشود، تصميم گروهى گرفته و تقسيم كار مىشود وتمامى اينها نيازمند گردهمايى است، هرچند اين گردهم آمدن بصورت ايجاد ارتباطات غير حضورى و حتى گاه بصورت صوتى و تصويرى و يا از طرق ديگر باشد.
1) . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 199، ص 504.
5 . جمع غالباً تحت تأثير احساسات شديد قرار مىگيرد، بدون آنكه در عواقب آنانديشهاى به كار برده شود و به همين خاطر، سلطه عاطفههاى سركش و يكسونگرى در فكر و عمل، فرد را در جمع ذوب و هضم مىكند. بيشتر ديكتاتورها به منظور سوق دادن مردم به سوى اهداف ناصواب خويش از اين مسأله سوء استفاده كرده و مىكنند. پيامد چنين كارى تقديس ديكتاتور و قرار گرفتن او در حاشيه امن حركتهاى ناآگاهانه و غوغا سالارانهاى است كه فرد ديكتاتور آنها را دامن زده است.
به هر روى اين نيز بايد مد نظر قرار بگيرد كه چنين آفتى - چه به جان گروهها بيافتد و چه جمعها - عكس العملهايى به دنبال دارد كه به شرح زيرند:
الف. پيروزى نهايى عقل بر عاطفه. در پى اين عكس العمل، آن دسته از اقدامات احساسى كه در مقاطع اوليه، معمول، معقول و بجا تلقى مىشود در زمره زشتترين و نكوهيدهترين پديدههاى غير انسانى قرار مىگيرد و در امتداد تاريخ چيزى جز رو سياهى و نكوهش براى عاملان آن باقى نمىگذارد.
ب. سقوط هولناك ديكتاتورى كه سلسله جنبان آن فتنهگريها و شورشهاى كور بوده است و بدين ترتيب زشتيها، فريبكاريها و خدعههاى او بر جمع يا گروه هويدا مىشود.
ج. سلطه يافتن دشمنان بر آن گروه مسلط و اين بدان دليل است كه آن دشمنان همواره سلوكى عاقلانه و حسابگرانه داشته و اين گروه با تكيه بر ناآگاهى و سلوك احساسى مردم به حكومت خود ادامه مىدادهاند. و از آنجا كه احساسات، توان سازندگى ندارد، دچار افت و سقوط مىشوند در حالى كه عقل با تكيه بر قوه سازنده خويش، در نهايت پيروزمند چنين ميدانى خواهد بود.
بنىاميه مثال گروههايى هستند كه در گذشته تاريخ سوار بر احساسات و عواطف توده مردم، حركت مىكردند، اينان با فرصتطلبى و سوء استفاده، عواطف و احساسات مردم سادهلوح را به اهرمى براى ضديت با اهلبيت عليهمالسلام تبديل كردند و لذا بر اين انسانهاى پاك مسلط شده و آنان را در هم كوبيدند، اما خود نيز به لعنشدگان هميشگى تاريخ تبديل شدند.
در عصر حاضر نيز كسانى نظير هيتلر، استالين، موسيلينى و مائو مثالهاى بارز چنين
ديكتاتورهايى هستند و البته تمامى اينان به سقوطى سريع دچار شدند، نفر نخست دست به خودكشى زد و در پى آن آلمان به دو پاره تجزيه شد. نفر دوم را پس از مرگش به آتشكشيدند و نفر سوم به سقوطى خفتبار دچار شد و كشورش به جولانگاه مافيا و فراماسونرى و خشونت و تندروى تبديل گرديد. مائو نيز رسواى تاريخ گرديد و در نهايت دشمنانش جانشين او شدند.
در كشورهاى اسلامى نيز به ديكتاتورهايى از اينگونه برخورد مىكنيم آتاتوركها، پهلوىها، ياسين الهاشمىها و... نمونههاى آنند.
متابعت از عقل براى آدمى امرى ضرورى است حتى اگر سختىهايى زودهنگام و حرمانى موقت به همراه داشته باشد و نيز اجتناب از كشيده شدن به سوى عواطف و احساسات نيز بر او لازم است حتى اگر حاصل آن شيرينى و غرورى زودرس باشد. اسلام هشدار مىدهد كه مبادا مسلمانان دست از تعقل كشيده و به احساسات تن دهند، بلكه بر تعقل و هرآنچه مقتضاى موازين عقلى است دعوت مىكند.
اميرمؤمنان عليهالسلام در اينباره مىفرمايند: «و الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ و خَيْرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَكَ...(1)خرد، به خاطر سپردن تجربههاست، و بهترين چيزى كه آزمودى آن است كه پند تو در آن باشد».
«فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ و التَّجْرِبَةِ...(2)همانا شقاوت
پيشه كسى است كه از سود خرد و تجربتى كه او را دادهاند محروم ماند».
«أَغْنَى الْغِنَى الْعَقْلُ و أَكْبَرَ الْفَقْرِ الْحُمْقُ(1)برترين ثروت، عقل است و بدترين فقر، بىخردى».
«لا غِنَى كَالْعَقْلِ و لا فَقْرَ كَالْجَهْلِ(2)هيچ ثروتى چون خرد، و هيچ فقرى چون نادانى نيست».«لا تَرَى الْجَاهِلَ إِلا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً(3)نادان را نبينى جز اينكه كارى را از اندازه فراتر كشاند [و افراط نمايد] و يا بدانجا كه بايد نرساند [و تفريط كند]».
«إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلامُ(4)چون خرد كمال يابد، گفتار نقصان پذيرد».
«لا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ و لا وَحْدَةَ أَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ و لا عَقْلَ كَالتَّدْبِيرِ...(5)هيچ مالى از خرد سودمندتر، و هيچ تنهايى از خودپسندى ترسناكتر، و هيچ خردى چون به تدبير انديشيدن نيست».
«التَّوَدُّدُ نِصْفُ الْعَقْلِ(6)دوستى ورزيدن نيمى از خرد است».
«أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِيمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَى الْجَاهِلِ(7)نخستين پاداش بردبار از بردبارى خود آن است كه مردم در برابر نادان يار او خواهند بود».
«مَا اسْتَوْدَعَ اللهُ امْرَأً عَقْلاً إِلاّ اسْتَنْقَذَهُ بِهِ يَوْماً مَا(8)خدا خرد را نزد كسى به وديعت ننهاد، جز كه روزى او را بدان نجات داد».
«كَفَاكَ مِنْ عَقْلِكَ مَا أَوْضَحَ لَكَ سُبُلَ غَيِّكَ مِنْ رُشْدِكَ(9)از عقلت تو را همين
بس كه بىراهه گمراهىات را از شاهراه راه يافتگىات به تو بازشناساند».
«الْحِلْمُ غِطَاءٌ سَاتِرٌ و الْعَقْلُ حُسَامٌ قَاطِعٌ فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلُقِكَ بِحِلْمِكَ و قَاتِلْ هَوَاكَ بِعَقْلِكَ(1)بردبارى پردهاى است پوشاننده، و خرد شمشيرى است بران، پس نقصهاىِ خلقت خود را با بردبارى بپوشان، و با خرد خويش، با هواى نفست بستيز».
«... لا يَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ(2)خرد كسى را كه از آن نصيحت خواهد خيانت نكند».
از حضرت درخواست شد كه صفات خردمند را باز شمارد. ايشان فرمودند: «هُوَ الَّذِي يَضَعُ الشَّيْءَ مَوَاضِعَهُ(3)خردمند آن است كه هر چيزى را در جاى مناسبش نهد». به ايشانگفتند: نادان را براى ما تعريف كن فرمودند: وصف كردم.
همانگونه كه گفته شد يك گروه از افرادى تشكيل مىشود كه به دنبال هدف ويژهاى هستند و علاوه بر اين، دوام، انديشه و شيوه خاص اقدام نيز از مختصات ديگر گروه است.
مبادله انديشه و مشورت، انسجام گروه را تقويت مىكند همانگونه كه نفس حركت به سوى هدف نيز بر ميزان ارتباط و انسجام ميان آنها مىافزايد. سنخيت ميان افراد گروه آنگاه پر رنگتر مىشود و كارايى گروه آنگاه افزايش مىيابد كه در مقابل آن، گروهى رقيب وجود داشته باشد چون رقابت از نيرومندترين عوامل پيشرفت آدمى است، زيرا سرشت انسان به گونهاى سامان يافته كه تفوق ديگرى را برخود برنمىتابد و احياناً اگر از وجود چنين تفوقى آگاه شود و يا احتمال وجود آن را بدهد، بر كارايى خويش مىافزايد و در راه ابتكار بر خويشتن سخت مىگيرد تا كسى بر او پيشى نگيرد.
چنين روحيهاى در تك تك افراد انسانى وجود دارد و بالطبع با پيوستن افراد به يكديگر و تشكيل جبههاى انسانى، رقابت پر رنگتر و شديدتر مىشود و افراد يك گروه روح فعاليت را در يكديگر مىدمند و به صورت عامل مشوق يكديگر عمل مىكنند. البته عضو اثر پذير نيز به نوبه خود بر اعضاى اثرگذار و ديگران تأثير مىگذارد و هكذا... لذا گروهها محتاج دو امر هستند:
اين هر دو، ضامن بقاى گروهند و با از دست دادن يكى از اين دو، گروه رو به تفرق و نابودى مىنهد.
هر چه فلسفه زيست اجتماعى گروه براى اعضا دلچسبتر باشد، ايمانشان بدان سختتر مىگردد و هرآنچه فعاليت عاطفى در درون آنها بيشتر باشد، رشته پيوند گروه نيرومندتر مىگردد و شتاب پيشروى آن افزونتر مىشود و البته در شرايط معكوس پيامدى معكوس رخ مىنمايد. همچنان كه اگر گروه معتقد و ملتزم به قانون جذب باشد يعنى مانند شركتهاى سهامى اقتصادى بر جذب مردم مبتنى باشد، آنگاه دو امر پيشگفته تأثيرى دوچندان در جذب افراد به سوى گروه خواهد داشت خواه اين افراد اعضاى آن باشند، خواه ياران و خواه هواداران.
گروهها غالباً به پنج صورت در اعضاى خود مؤر افتاده، تغييرشان مىدهند:
فرور يزى فرديت و خودمحورى در آنها: فرد در درون جامعه و به بركت آن مىگسترد، درست مانند قطره آبى كه در ظرف آبى بزرگ فرو مىافتد و به مجرد ورود به محيط جديد فرديتش فنا مىشود و به اندازه شعاع ظرف پر آب مىگسترد و كشش وجودى پيدا مىكند.
ذوب شدن فرد در گروه: اين تأثير وجه ديگرى از تأثير نخست است چه اينكه وقوع تأثير نخست سبب آن مىگردد كه فرد در عملكرد خود ملاحظات و منافع شخصى را ملاك عمل قرار ندهد و رخداد اين تأثير سبب مىشود كه فرد عمل خود را با مصالح جامعه و در راستاى آن وفق دهد.
ايجاد يك احساس امنيت بىسابقه براى فرد كه قبل از پيوستن به گروه برايش رخ نداده بود چه اينكه آدمى پيش از پيوستن به گروه احساس غربت و تنهايى مىكند و از آن مىترسد كه مبتلا به فقر، بيمارى، بينوايى و... گردد و يا مورد هجوم دشمن قرار گيرد. لكن گروه چون به ضمانتهاى لازمه براى حمايت از اعضاى خويش در برابر حوادث فوق
مجهز است و نيز قادر به برآوردن نيازهايش مىباشد؛ پيوستگان به آن احساس امنيت مىكنند، و هرچه گروه نيرومندتر باشد اين احساس امنيت عميقتر و گستردهتر مىشود.
5 . احساس انبساط و گستردگى وجودى است كه فرد خود را مانند قطره آبى مىبيند كه در يك ظرف پر از آب مىافتد و گستردگى مىيابد، با اين تفاوت كه گسترش وجودىقطره گسترهاى مادى و گستردگى وجودى فرد شكلى معنوى دارد.
در كنار تمامى موارد فوق چيزى كه از فرط ظهور، نيازى به يادآورى ندارد آن است كه فرد با عضويت در يك تشكل تجارب عملى فراوانى از گروه مىآموزد، كه آموختنشان براى افراد به تنهايى ميسر نيست، تمدن پيش از آنكه پديدهاى علمى و نظرى باشد ماهيتى عملى دارد و اين، اجتماع و زندگى اجتماعى است كه تمدن را پديد مىآورد و لذا جامعه را جز آن كسى كه در بخشى از آن بوده، نمى فهمد؛ علماى اخلاق گفتهاند: انسانى را كه به تنهايى زندگى مىكند نه مىتوان عادل ناميد و نه صادق و نه امين و نه با وفا و نه...، زيرا اينها صفاتى عملىاند نه صرفاً ذهنى يعنى تنها در اثر زندگى در متن جامعه است كه آدمى صادق، كاذب، امين يا خائن نام مىگيرد.
نيرومندى جامعه و قوّت رشته پيوند آن حاصل امور ذيل است:
الف. نيرومندى، فلسفهاى كه گروه موجوديت خود را مبتنى بر آن مىداند: قدرت اين فلسفه، ريشههاى گروه را تا اعماق جان اعضاى خود نفوذ و رشد مىدهد، هرچه گروه بتواند قلوب فراوانترى را به جانب خود جذب كند، نيرومندتر و با دوامتر مىگردد. عالمان سياست معتقدند حكومتهاى دينى - دنيوى پر توانتر و بادوامتر از رژيمهايى هستند كه تنها به مديريت امور دنيوى مردم مىپردازند، چون، حكومت نوع اول، قلبها و بدنها را تسخير
مىكند و حكومت نوع دوم تنها بر جسم مردم حاكميت دارد.
ب. هدفى كه گروه در سر مىپروراند: هرچه هدف يك گروه متعالىتر باشد، اعضايش بدان ملتزمتر مىشوند و اين امر پيوستگى اعضا را به گروه محكمتر و عمر گروه را ديرپاتر مىكند. بسيار تفاوت است ميان گروهى كه هدفش را نجات مسلمين قرار مىدهد و گروه ديگرى كه بهسازى و زيباسازى شهرى را دنبال كند. تفاوت ميان فلسفه يك گروه و هدف آن مانند تفاوت ميان استحكام و قوت موضوع كتابى است و هدفى كه از آن كتاب انتظار مىرود.
ج. سرپرستى گروه: هرگاه رهبرى به بزرگان گروه واگذار شود كه از نظر شخصيتى و فكرى داراى قدرت و توانمندى بيشترى هستند، استمرار و دوام گروه افزايش مىيابد. و عكس اين قاعده نيز صدق مىكند، گرچه قوت و ضعف رهبرى گروه در بسيارى ازاوقات تابع شخصيت و توانمندى متوليان و به عهده گيرندگان آن است، لكن آنچه در ايجاد قوت و ضعف نقش عمدهترى دارد تركيب گروه است. گاه نظام درونى گروه به گونهاى است كه زمينه را براى رهبرىِ شايستگان فراهم مىكند و گاه چنين نيست. مثلاً در برخى حكومتها گاه قانون چنان دقيق تنظيم مىشود كه هركس برتر و تواناتر است به حاكميت مىرسد و گاه نيز خلاف اين رخ مىدهد.
د. اطاعت از رهبرى گروه: هرچه اعضاى گروه از اطاعت پذيرى بيشترى در قبال رهبر برخوردار باشند، گروه، بيشتر و بهتر به حركت خويش ادامه مىدهد. از اينجاست كه يكى از شرايط اسلام، شنيدن و اطاعت كردن است. البته منظور از اين تعبير، تقليد كوركورانه نيست، بلكه منظور آن است كه هرگاه درستى و راستى راهى معلوم شد و آگاهانه درك گرديد از آن پس بايد در اين مسير مطيع بود.
اميرمؤنان عليهالسلام در اينباره مىفرمايند: «... وَ ثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ...(1)به پيشواى خود اعتماد كردند و در پى او رفتند».
ه . توسعه كمى و كيفى منابع انسانى در گروه: گروههايى كه در پى توسعه نيروى انسانى
1) . نهج البلاغه، خطبه 182، ص 264.
خود - اعم از اعضا، هواداران و مدافعان خود - هستند، نيرومندتر از ساير گروهها خواهند بود، چه اينكه توسعه بروز شايستگيها و قابليتها و دوام حركت را در پىخواهد داشت. از اينرو تشكلها همواره به رشد كمى نيروى انسانى خود مىانديشند، هرچند همانطور كه در مسائل پيشين گفته شد، محدوديت و عدم گستردگى اعضاى گروه از نظر كمى نيز ويژگى خود را دارد، لكن آنچه ما در صدد تحصيل آن هستيم در گرو فراوانى نيروى انسانى نيز هست، حديث شريفى كه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهروايت شده نيز گويا و شاهد بر همين نكته است و كثرت افراد را در نظر دارد؛ روايتى كه مىفرمايند: «يد اللّه مع الجماعة(1)دست خدا همراه جماعت است».
و. نظم دقيق و صحيح: هرگاه گروه داراى نظمى دقيقتر و اعضاى سالمتر بيشترى باشد توانمندى و دوام آن افزونتر خواهد بود، زيرا نظم هرچه را در جاى مناسبش قرار مىدهد،شرح وظايف را به گونهاى مشخص مىكند و از هم تفكيك مىنمايد كه بر دوش گرفتن آن آسانتر مىشود و در نتيجه حيات گروه دوام بيشترى مىيابد و البته عكس اين حالت نيز صحيح است. فقدان سوابق درخشان گروه نيز موجب ضعف مىگردد. داشتن سوابق درخشان عامل اعتماد به نفس براى اعضا و موجب استقامت آنها در شرايط گوناگون است و لذا رهبرى گروه بايد بينديشد كه گروه چه به دست مىآورد و در زمينهسازى و فعاليت براى كسب سوابق درخشان و افتخارآميز نيز اهتمام ورزد و تلاش كند تا اعضاى گروه را از اين طريق نيز به پيش سوق دهد.
ز. نظارت دائمى و دقيق: نظارت دائمى و دقيق بر همه شئون مربوط به عملكرد رهبرى گروه و اعضا به منظور كاستن از دامنه خطاها از جمله اقدامات ضرورى است. زيرا اين شيوه به اعضاى گروه دلگرمى مىبخشد و اين دلگرمى اعضا را براى فعاليت بيشتر و شتابگير تشويق مىكند. در مقابل، خطاهاى فراوان موجب دلسردى و پراكندگى آنان مىشود و اين پيامد به ضميمه هرج و مرج كلى يا جزئى، ضريب عملكرد گروه را از همان ميزان عادى نيز به سرعت پائين مىآورد.
1) . نهج البلاغه، خطبه 127، ص 184.
ح. رازدارى: اين متغير مربوط به گروههايى مىشود كه ماهيتى سرى دارند؛ تعهد و پايبندى بيشتر در رازدارى، سلامت و توانمندى گروه را به دنبال دارد.
ط. سوابق درخشان: اينك نوبت به آن رسيده كه به نقش گذشته و سوابق گروه اشاره كنيم؛ هرچه دستاوردها در گذشته بيشتر و گذشته، درخشانتر باشد رابطه و علاقمندى اعضا به گروه به گونهاى شتابگير افزونتر مىگردد كه در نهايت به بقا و دوام آن استحكام و استمرار بيشترى مىبخشد و اتفاقاً يكى از اسرار لزوم عصمت انبيا و امامان همين است كه نبايد در گذشته، حال و آينده آنان، هيچ شائبه ناكارآمدى، گناه و خطايى مشاهده شود بلكه بايد داراى گذشتهاى پاك و طاهر و درخشان باشند تا اعتماد، دلگرمى و اطاعتپذيرى مردم از آنان سلب نشود.
ى. رايزنى و مشورت: اين ويژگى هرچه در يك گروه نيرومندتر گردد، بر استوارى آن مىافزايد، در حالى كه ديكتاتورى و خودمحورى و خودكامگى باعث پراكندگى دلها و يأس و نااميدى شده و نابودى گروه را به دنبال خواهد داشت.
جهان پس از تجربهاى طولانى از انواع حكومتها، در نهايت به اين نتيجه رسيده كه اسلام از همان آغاز بر آن تأكيد كرده است. كه همانا حكومت شورايى و مبتنى بر رايزنى و همفكرى، يعنى با دوامترين و زيباترين نوع حكومت، است. حكومتى كه زمينه بروز قابليتها و صلاحيتها، آرامش اجتماعى، همكارى و تعاون و كاهش چالشهاى ميان زمامداران و مردم را فراهم مىگرداند.
از اينروى بر رژيمها و نيز گروههاى تحقيق و پژوهش - كه هدفى ويژه را پيگيرى مىكنند - فرض است كه از خاستگاههاى كنشى، اعتقادى، اوصاف و ديگر ويژگىهاى مردم آگاهى حاصل كنند، چرا كه دولتها و گروههاى فوق باكشف آن خاستگاه مىتوانند بدون ايجاد اصطكاك با عقايد و نيازهاى مردم، خواستههايشان را تأمين و مشكلاتشان را حل و قوانين را تعديل كنند. از رهگذر اين كشف هم مىتوان از رخ دادن مشكلات پيشگيرى كرد و هم مىتوان در راه علاج، از نتيجه آن تحقيقات و نتايج حاصله استفاده نمود؛ زيرا مشكلات ملتها همانند بيمارىهاى افراد انسانى است و همانگونه كه يك پزشك تيزبين هم در كشف راههاى پيشگيرى تلاش مىكند تا بيمارى ايجاد نشود و هم پس از ابتلاى بيمار تلاش مىكند تا ريشههاى آن مرض را با يك درمان مناسب و سازگار بخشكاند، درست به همين ترتيب اگر يك حكومت نبض جامعه تحت اراده و اداره خود را در دست داشته باشد مىتواند از مشكلات پنهان آن آگاه شده و سپس براى جلوگيرى از بحرانى شدن آن مشكلات اقدام كند، و يا در صورت بروز مشكل به علاج كامل آن بپردازد تا ريشههاى آن بخشكد تا مشكل هرگز به مرحله بحران نرسد.
جامعهشناسان گروهها را به چند دسته تقسيم مىكنند كه عبارتند از:
گروههايى كه از راه تظاهرات و شعار دادن و... قدرتنمايى كرده و از اين راه سعى مىكنند توان خود را به نمايش بگذارند.
گروههاى تصادفى كه در اثر يك تصادف مانند تجمع براى ديدن يك منظره شاد يا دردناك، ورود يك شخصيت بزرگ يا ... پديد مىآيند.
گروههاى سيستماتيك مثل گروهى كه در مجلس درس، خطابه، نمايش و... حضور مىيابند.
گروههاى منفعل كه با قرار گرفتن در ميدان جاذبه يك متغير، دچار هيجانات عصبى شده و با سوت و كف زدن و...، جوش و خروش خود را نشان مىدهند.
5 . گروههاى خرابكار كه يا با اراده خود و يا با تحريك خارجى هدفى را دنبال كرده و براى رسيدن به آن دست به عمليات تروريستى و خرابكارانه مىزنند.
گروههاى به هم پيوسته، در چنين گروههايى اعضا براى وصول به هدفى خاص به هم مىپيوندند مانند: گروههاى اقتصادى، سياسى و مانند آنها.
گروههاى چند پاره و گسسته كه در اين نوع گروهها پيوستن و الحاقى در آنها رخ نمىدهد، ولى همگى اعضاى آن روش واحدى دارند مانند علاقمندان به ورزشكاران يا خوانندگان مجلهاى خاص يا تماشاگران يك كانال تلويزيون مشخص. نياز به شناخت اين نوع از گروههاى اجتماعى انگيزههاى آنها و اهداف و مطالباتشان نيازى بسيار ضرورى است و از آنجا كه به خاطر عدم تجمع در يك محفل خاص، اطلاع جامعى از وضعيت اين گروهها از اين طريق حاصل نمىشود لذا بر دولتهاست كه به كسب اطلاع از آنها بپردازند. گرايشهاى اجتماعى از اينگونه را «مطالبات عمومى» يا «باور عمومى» مىنامند.
گاه نوع خواست عمومى روشن و واضح است لكن براى شناختن ميزان شدت و ضعف آن بايد دست به مطالعه و نظرسنجى زد.
مثلاً رژيم يك كشور مىداند كه بينندگان تلويزيون از برنامههايش ناراضيند اما از ميزان اين نارضايتى بىخبر است لذا دست به نظرسنجى مىزند تا بتواند توازنى ميان اهم
و مهم برقرار كند. مثلاً بودجه تخصيصى براى رسانهها، در راديو، تلويزيون و روزنامهها به سهبخش تقسيم و سپس هزينه مىشود. حال اگر بنا باشد براى اصلاح برنامههاى تلويزيونى نيمى از كل بودجه براى تلويزيون صرف شود، به همان ميزان از بودجه اختصاصى هر يك كاسته خواهد شد، لذا بايد مطالعه شود كه آيا اين اقدام انجام شود و يا عدمتغيير و حفظ بودجه آنها ضرورىتر است. در اينجا اگر نتيجه مطالعات و نظرسنجىها اين باشد كه نارضايتى حاصله بر اثر كاهش بودجه بيش از نارضايتى از برنامههاى كنونى است، بالطبع عدم تغيير در دستور كار قرار مىگيرد. وانگهى آنچه را كه براى جامعه مطلوب است اصطلاحاً «ارزش اجتماعى» مىنامند. و هرچه رابطه ميان جامعه و آن ارزش مستحكمتر و عميقتر باشد ارزش اجتماعى آن بالاتر مىرود و در شرايط معكوس نتيجه معكوس خواهد داد. شناخت ارزشهاى اجتماعى از جمله مهمترين امور مورد توجه سياستمداران است، چه اينكه آنها موجوديت و بقاى خود را در گرو چنين آگاهىاى مىبينند.
جامعه معصوم نيست تا ارزش امور ارزشمند و بىمقدارى امور بىارزش را دريابد؛ بويژه اگر حكومت با سياستِ ناآگاه نگاه داشتن و به گمراهى بردن تودهها با آنان برخورد كرده باشد، بنابراين لازم است كه متفكران، به جبران و اصلاح كژروىهاى فكرى جامعه بپردازند تا جامعه بتواند اولاً ميان امور ارزشمند و بىارزش تفكيك كند و ثانيا از درجه ارزشمندى امور ارزشمند آگاه شود. زيرا در دو حالت بدين كار نياز مىافتد:
لم يفعل فعليه لعنة اللّه(1)آنگاه كهبدعتها در امتم هويدا شوند بر عالم فرض است كه دانش خويش را [براى مقابله با آنها] آشكار سازد و اگر چنين نكند لعنت خدا بر او باد». حضرت على عليهالسلام نيز مىفرمايند: «لولا... ما أخذ اللّه على العلماء أن لا يقارّوا على كظّة ظالم و لا سغب مظلوم، لألقيت حبلها على غاربها، و لسقيت آخرها بكأس أوّلها...(2)اگر خداى سبحان علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را بر نتابند، و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند، رشته اين كار را از دست مىگذاشتم، و پايانش را چون آغازش مىانگاشتم».
پس بايد متفكران به آگاهى بخشى مردم بپردازند؛ حجاب ظلمات جهل را بدرند، امت را به آزادى خويش برسانند و ارزشها را بدانها بشناسانند.
نيز در روايت آمده است كه در روز قيامت از آدمى پيرامون ثروتش و مصارف آن مىپرسند كه چگونه به دست آورده و در چه راهى هزينه كرده است. ما در كتاب الفقه: الاقتصاد گفتهايم كه چگونه سرمايه بر جامعه مسلط مىشود و زمينه خرابى سياست و قانون و مانند اين دو را فرا مىآورد. براى رفع اين مشكل نيز محتاج آگاهىبخشى به تودهها هستيم تا از رهگذر آن قربانى جهلِ مورد نظر استبداد نشوند.
افكار عمومى آنچنان روشن و هويدا نيست كه با آمارهاى رسمى بتوان به آن دست يافت، بلكه نياز به ژرفكاوى بيشتر و دقتى گستردهتر دارد، زيرا اينگونه نيست كه هركس حاضر
شود با پرسشهاى مطبوعاتى و امثال آن در شئون گوناگون، پرده از افكار خود بردارد.بنابراين، اكتفاى به آمارهاى رسمى نمىگذارد فرد يا تشكيلات متولى نظرسنجى، از آنچه مىخواهد، پرده بردارد و آثار آن را مطالعه كند.
او ممكن است با پذيرفتن غيرمنطقى نظرسنجى صرف، در مورد امر خلاف واقعى با واقعيتى مستور دچار اشتباه شود و آن را واقعيت جامعه بپندارد و به منظور اقدام مناسب آن را بكار گيرد، غافل از آنكه واقعيت اصلى بر او مخفى مانده و هنوز به تأثيرگذارى خود ادامه مىدهد.
روشن است كه اين نظرسنجى نيز تأثيرى در كشف واقعيت مغفول نخواهد داشت. چنين وضعى مانند اين است كه بيمارى پزشك را از بيمارى خود آگاه نكند و لذا داروى طبيب در درمان بيمارى مؤر نخواهد افتاد. در اين حالت آن بيمارى به پيشرفت خود ادامه مىدهد و به هيچ روى تحت تأثير علاج طبيب واقع نمىگردد، لذا توجه دانشمندان آمار، روانشناسى و جامعهشناسى به اين بحث جلب شده است كه جز چارچوب آمارهاى رسمى چه راههاى مطلوب ديگرى براى كشف عقايد و نظريات و افكار عمومى وجود دارد؟ مثلا آيا توسل به رؤاى احزاب، سازمانها و گروهها، لحاظ داشتن شمار خوانندگان مجلات، تماشاگران نمايش و فيلمهاى سينمايى، توجه به تيراژ كتب با سمت و سوى خاص، آمار خريد و فروش و تبادل آنها و غيره، مىتواند راههاى مناسبى براى كشف عقايد و آراى عمومى باشد؟
جامعه و فرد، هر دو در معرض ابتلا به بيماريهاى پيچيدهاى هستند كه كار درمان را بر طبيب دشوار مىكند. مانند ايامى كه طاعون بصورت يك اپيدمى در مىآيد. همچنين جامعه و فرد ممكن است به بيماريهاى روانى دچار شوند كه يكى از آن بيمارىها «تعصب» است، چه اينكه تعصب، يعنى انحراف عاطفى به اضافه فقدان منطق. لذا گفتهاند تعصب استعفاى از عقل است، زيرا متعصب - چه فرد وچه جامعه - بر آنچه مورد نظر خود اوست - هرچند بى دليل - اصرار مىورزد و سخن غير خود - هرچند مستدل - را نمىپذيرد. احزاب و گروهها نيز ممكن است به چنين بيمارى دچار شوند.
بنابراين هرگاه تعصب آنچنان شدت گيرد كه فرد يا جامعه متعصب نسبت بدانچه به آن تعصب مىورزند حساسيت شديد پيدا كند، چنين حالتى را «عقده» مىنامند، گويى در اين مرحله موجوديت آدمى - بدون توجه به اعتدال و محوريت حق - با آن امر گره مىخورد.دين اسلام در آيات و روايات - كه برخى را برشمرديم - بر اجتناب از اين امور تأكيد دارد.
رويكرد عمومى و رويكرد خاص مردم جامعه درباره امورى ويژه - مانند جهتگيرى عمومى ملت در جنگ و صلح و يا جهتگيرى اقتصاددانان در افزايش يا كاهش قيمتها - از وزن و ارزشى خاص در سير حركتى جامعه در همه امور برخوردار است. لذا در عصر كنونى دو نوع گروه فشار در جوامع پديد آمدهاند:
كسانى كه قصد نجات ملتها از انحرافات فكرى را دارند؛ انحرافاتى كه محصول جهل افراد يا در بىخبرى نگاه داشتنشان از سوى كسانى كه در پى مصالح نامشروع خويشند. اينان بر رويكرد عمومى و منحرف جامعه فشار مىآورند تا به راه مستقيم بازگردد و تحت تأثير فريبكاران نماند و بر خلاف مصالح واقعى خود عمل نكند. چنين گروههايى از مصلحان، متفكران، عاقلان آزادانديش و صاحبان قلمهاى پاك تشكيل شده است.
كسانى كه قصد دارند تا مردم را به اسارت در بياورند و آنان را در جهت اهداف خود بكار گيرند. اينان تلاش مىكنند تا:
الف. رويكرد عمومى و خاص مردم را به سوى خويش منحرف كنند.
ب. نظر و ايده خويش را بر مردم تحميل كنند.
گروههاى فشارى كه در بالا از آنها نام برديم براى اِعمال فشار از اهرمهاى زير استفاده مىكنند:
كتاب، راديو، تلويزيون، مجلات، روزنامهها، سينماها، سالنهاى نمايش و غيره را تحت سلطه خويش در آورد.
اهرمهاى اقتصادى: مانند پرداخت رشوه، اعطاى هدايا، برگزار كردن ميهمانيها و مانند آن، زيرا افراد و گروههايى كه گروه فشار قصد خطدهى بدانها را دارد از اين عوامل متأثر مىشوند لكن سخن در اينجا بر سر اين است كه اينگونه اقدام اگر براى تحصيل هدف شرافتمندانهاى باشد، يعنى رها نمودن مردم از كجروى اقدامى نيك خواهد بود؛ اسلام نيز در تأييد اين جهت سهمى از زكات را براى «المؤفة قلوبهم» [دلجويى شدگان]قرار داده است، در غير اين صورت امرى زشت و باطل است.
اهرمهاى حقوقى: در اين روش گروه فشار تلاش مىكند تا قوانينى به تصويب برسد كه در خدمت اهداف مورد نظر گروه باشد، لذا سعى در نفوذ در مجالس قانونگذارى و تأثير بر قضات و وكلا مىكند.
شيوههاى تخريبى: در اين روش گروههاى فشار اقدام به تخريب و از بين بردن مقاومت حريف مىكنند، خواه از راه ترور شخصيت و يا بدنام كردن يا نابود كردن مؤسسه، گروه يا انجمن و مانند آن باشد، تا از رهگذر اين اقدامات خشونتبار و مخرب راه خويش را براى رسيدن به خواستههايشان باز كنند و بدينوسيله بتوانند بر دامنه نفوذ خود بيافزايند و نظامى را تغيير دهند.
اطلاعرسانى گاه براى هدايت به سوى حق و ارشاد به درستكارى است كه «تبليغ» خوانده مىشود و گاه به منظور گمراهسازى و انحراف افكار است كه «تبليغات» (از نوع سياسى) نام دارد هرچند بر نوع اول نيز اطلاق مىشود. در دنياى امروز از آنجا كه از مسير خداى سبحان جدا شده و به كژراهه افتاده است و در محورهاى انديشه، عمل و احساس تنها دنيا را مبنا قرار داده است، بر خلاف اسلام كه دنيا و آخرت هر دو را مبنا مىداند، لذا بنگاههايى كه به تبليغات سوء مشغولند گسترش يافتهاند؛ آنها انديشه انسانمحورى را كنار گذاشته و ماده را جايگزين آن كردهاند، به همين دليل است كه مصيبتهاى بشر در اين عصر از زمانهاى گذشته بيشتر شده و فزونى يافته است.
امروز باطلكاران، تبليغات را به عنوان ابزارى براى ترويج كالاى خود به كار گرفتند كه مىتوان در شرق از الحاد كمونيستى و در مغرب زمين به تثليث (مثلث) سرمايهدارى و در جهان اسلام هر آنچه بر مدار اين دو مىچرخد، مانند صهيونيسم، قوميتگرايى، ملىگرايى و طائفهگرايى و بعث نام برد. بايد توجه داشت كه تبليغات سوء به باطل جلوه حق مىدهد،
حقايق را تحريف مىكند، از ناآگاهى مردم استفاده مىكند و امور باطل را در پوشش حق به خورد توده مردم مىدهد، خواه اين اباطيل مسائل اعتقادى باشد يا رويكردهاى عملى و يا كالاهاى تجارى. و آنچه كه اصحاب تبليغات باطل و دروغ پراكنان از آن بيش از هر چيزىمىترسند نور و آگاهى است، چرا كه واقعيت را از فريب و حقيقت را از تحريف تفكيك مىكند، هرچند اين اسلوب روشى است كهن. قرآن كريم روايت مىكند كه فرعون نيز براى دور كردن مردم از موسى مىگفت: «وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِي أَقْتُلْ مُوسى وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الأَرْضِ الْفَسادَ»(1)«و فرعون گفت: بگذاريد موسى را بكشم، و او پروردگارش را بخواند، زيرا من مىترسم كه آيين شما را دگرگون سازد، و يا در اين سرزمين فساد به پا نمايد».
نيز قرآن كريم مىفرمايد: «قالَ لِلْمَلاَءِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ * يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ...»(2)«[فرعون] به گروه اشرافى كه گرد او بودند گفت: اين ساحر آگاه و ماهرى است! او مىخواهد با سحرش شما را از سرزمينتان بيرون كند».
تفاوتى كه ميان گذشته و حال وجود دارد اين است كه فراوانى ادله و پيشرفت ابزارها و اهرمها سبب تقويت اين جريان شده است، از اين روى بر اصحاب حق و فضيلت فرض است كه بستر بحثهاى آزاد را فراهم سازند و با استفاده از همين ابزارهاى پيشرفته براى رسوا نمودن باطل حقنما استفاده نمايند و پرده از مواضع و كمينگاههاى رسانههاى باطل و مخفيگاههاى تبليغات فريبكارانه بردارند و از اين رهگذر به نجات قربانيان بپردازند كه راهى جز اين نيست. در بحثهاى بعدى به اين مطلب خواهيم پرداخت.
تبليغات فريبنده، چهرههايى گوناگون دارد و در اين زمينه كتابهايى نوشتهاند كه در آنها شيوههاى اجتماعى، روانى و تربيتى و... بازگو شده است. در اينجا ما به برخى شيوههايى كه اصحاب تبليغات باطل از آنها بهره مىگيرند اشاره مىكنيم:
بهرهبردارى از نقاط ضعف انسانها، در دورانهاى بيمارى، فقر، هرج و مرج و... انسانها در اين ادوار روحيهاى شكننده داشته و بشدت منفعل مىگردند و لذا سوء استفادهگران در اين شرايط از اين قبيل افراد ستون پنجم تشكيل داده تا از آنان در رسيدن به اهداف خود استفاده كنند. ساختن مدرسههاى ويژه نابينايان، كر و لالها و... از ناحيهگروههاى كجرو دليلى جز اين ندارد كه مىخواهند با پروردن آنها بر اساس تربيتى فاسد، از آنها ابزارهايى بسازند براى نابود كردن فرداى جامعه.
بهرهبردارى از انسانهايى كه دچار ضعف شخصيت هستند و لذا براحتى تحت تأثير تبليغات قرار مىگيرند، مانند برخى زنان، معلولان و كودكان. بهرهبرداران از طريق اين افراد در جامعه نفوذ مىكنند.
خريدن و استخدام كسانى كه داراى مقبوليت اجتماعى هستند و زبان آنها پذيرش عمومى دارد مانند خطبا، معلمان، اساتيد، گويندگان اخبار تا از اين رهگذر به نشر خواستههايشان بپردازند.
خريدن و به استخدام درآوردن قلمِ نويسندگان، قريحه شاعران و... تا از سحر نفوذ بىبديل ادبيات و شعر در جامعه، به سود ايدههاى خود استفاده كنند.
توسل به اغواگرى و وسوسهانگيزى مانند توليد، تكثير و توزيع عكسهاى زنان نيمه عريان و... مثلاً در دوره جنگهاى صليبى جنگجويان مسيحى در تصويرى چهره مسيح عليهالسلام را در هيئت جوانى زيبا و چهره رسول اكرم صلىاللهعليهوآله را به صورت عرب بيابانگرد خشنى كشيده بودند. در اين تصوير پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حال وارد كردن ضربت شمشير بر سر عيساى مسيح عليهالسلام بود و خون او بر زمين جارى شده بود. آنها اين تصوير را در سرزمينهاى مسيحىنشين آن روزگار شهر به شهر مىبردند و از اين راه و تحريك عاطفى مسيحيان، مقادير فراوانى كمك مالى و جنگجو جمعآورى كردند. سخن به جايى
است كه گفتهاند: گاه يك تصوير پر نفوذتر از هزار كتاب است.
يافتن و سامان دادن گروههايى به منظور نشر عقائد، مانند: انجمنهاى خيريه يا انجمنهاى حمايت از حيوانات و به ويژه انجمنهايى كه هم اسمى زيبا و پر زرق و برق و هم گذشتهاى درخشان داشته باشند.
خوشزبانى و پيچاندن گفتار: خداى سبحان مىفرمايد: «...يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ...»(1)«به هنگام تلاوت كتاب، زبان خود را چنانمىگردانند كه گمان مىكنيد از كتاب [خدا ]است؛ در حالى كه از كتاب [خدا ]نيست».
مثلاً فريبكاران سوء استفادهگر، گاه سخن و مضمونى را خود مىسازند و آن را شبيه آيات قرآن يا احاديث نبوى يا اهل بيت مىپردازند تا مخاطب ناآگاه به گمان آنكه گفته او آيهاى از قرآن است آن را بپذيرد و مقاومت نكند، مثلاً سخن اينگونه ساخته مىشود: «حشر مع الناس عيد؛ محشور بودن با مردم بركات و مزايايى دارد».
و يا مىگويند: «لا يوضع أحد في قبر آخر؛ هيچ كس را در قبر ديگرى نمى گذارند».
هدف از اختراع جمله نخست آن است كه پردازنده آن مىخواهد حشر و نشر با افراد ناشايست را توجيه كند و هدف از عبارت دوم آن است كه سازنده آن مىخواهد با ترويج اين مضمون از اعتراض به عمل زشت و منكر جلوگيرى كند و آن را نابجا جلوه دهد.
أما ترى الحبل بتكراره *** في الصخرة الصمّاء قد أثَّرا
«آيا نديدى كه رفت و برگشت ريسمان/ چه تأثيرى بر تختهسنگ سخت گذارده است»؟
يكى از رهبران جريانى الحادى گفته است: «آن قدر دروغ بگو و دروغ بگو و دروغ بگو تا مردم سخنت را باور و تصديق كنند».
1) . سوره آل عمران، آيه 78.
مفهوم دگرگون شود و عملاً حق تحريف گردد. مثل آن كه هنگام ضبط سخنى بر روى نوار كاست از مجموع كلمه لا اله إلاّ اللّه، تنها بخش لا إله ضبط شود تا شنونده گمان كند كه گوينده كفر مىگويد.
مثلاً، يك حديث شريف نبوى مىفرمايد: «أنا مدينة العلم و علي بابها(2)من شهر علمم وعلى دروازه آن است». برخى فريبكاران اين حديث شريف را در شأن حضرت على عليهالسلام ندانسته و گفتهاند: منظور از كلمه «على» عالى و رفيع است.
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله در نفرين بر معاوية بن ابىسفيان فرمودهاند: «لا أشبع اللّه بطنه(3)خداى شكمش را سير نكند».
باز هم برخى حيلهگران اين تعبير را نفرين ندانسته و در تفسير آن گفتهاند: منظور رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن بوده كه هيچگاه به حدى نخورد كه سير گردد.
ارائه مضامين زشت در پوششى زيبا مانند آنكه زشتچهرهاى را با آرايش بيارايند تا او را زيبا جلوه دهند.
مستند كردن سخنان و نظرات خودساخته به بزرگان به منظور آنكه وانمود كنند اين سخن معتبر است.
انجام اقداماتى كه فرد را از امرى صحيح بيزار و گريزان كند. مانند تمسخر يك گفته درست و مسخرهآميز دانستن آن در مقابل مستمعان براى باطل نشان دادن و روى گردان كردن آنان از اين سخن و يا مانند آن كه فردى در مقابل عدهاى مستمع با تمام هوش و حواس و تمركز به گفته باطلى گوش فرا دهد تا حس كنجكاوى حاضران را برانگيزد و به گمانشان اندازد كه آن سخن مهم و درست است و در نهايت قلوبشان را بدان متمايل كند.
در رويارويى با گروههاى فشار كجرو بايد به امور زير پرداخت:
الف. افشاى ماهيت اين گروهها براى توده مردم به منظور رسوا شدن آنان تا هيچگونه مجالى براى كتمان منويات و فسادشان به نام اصلاحگرى نيابند. خداى سبحان درباره اين افراد مىفرمايد: «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ * أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ»(1)«وقتى كه به آنها گفته مىشود در زمين فساد نكنيد مىگويندكه ما مصلح هستيم. نه بدانيد كه آنها مفسد هستند و ليكن خود نمى دانند».
افشاگرى عليه اين جريانات البته كماً و كيفاً بايد در چارچوب ارزشهاى اسلامى و انسانى صورت گيرد و از اين اصول در اين روند تخطى صورت نگيرد.
ب. فرهنگ صحيح بايد به مردم آموزش داده شود تا خود حق را از باطل باز شناسند چون مجموعهها و گروههاى فشار خود را پيوسته پشت پرده حق پنهان مىكنند تا بتوانند متاع باطل خود را ترويج كنند و اگر مردم حقيقت را دريابند ديگر مجالى براى تباهى پنهان اين گروهها باقى نمىماند.
ج. ايجاد انگيزه و روحيه تحقيق و نقد در بين مردم تا چيزى را بدون دليل و دقت نظر نپذيرند. اسلام بر مبناى عقل و تحقيق و عدم گرايش به تقليد و احساس و حتى ظن و گمان بنا شده است. خداى متعال در اينباره مىفرمايد: «إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِى مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً...»(2)«گمان، هرگز [انسان را] از حق بىنياز نمىسازد [و به حق نمى رساند]».
و می فرماید: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤدَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤلاً»(3)«از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن؛ چرا كه گوش و چشم و دل، همه
مسئولند».
اصول دين نيز بنابر نظر مشهور بايد بر اساس دليل پذيرفته شود و صحيح نيست كه مسلمان بىدليل، وحدانيت و عدالت خداى متعال و نيز رسالت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را بپذيرد و اصولاً علم كلام اسلامى در همين جهت تأسيس شده و بوجود آمده است.
بنابراين اگر گفته شد كه فلان شخص بايد مادام العمر رياست را به عهده داشته باشد و يا او از سايرين افضل است و يا مثلاً اقتصاد اسلامى چنين و چنان است و يا بر دولت واجب است كه قانونى اساسى تدوين كند بايد بلافاصله دليل اين سخن سؤل شود. در عين حال فايدهاى ندارد در زمانى كه مردم از فرهنگ مقبول و خوبى برخوردار نيستند به حاكم گفته شود: چرا چنين و چنان مىكنى. زيرا در واقع اين همان مردم بودهاند كه امكان عمل را به او داده و مىدهند، لذا آنچه مهم است رشد و ارتقاى فرهنگى مردم به گونهاى است كه حاكم نتواند بر اساس خواست خويش عمل كند.
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند: «...و لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ و قَدْ جَعَلَكَ اللهُ حُرّاً...(1)و بنده ديگرى مباش در حالى كه خدايت تو را آزاد آفريده است».
حضرت على عليهالسلام رأس هرم اجتماعى و رهبران را مخاطب قرار نمىدهند بلكه قاعده آن يعنى تودهها را مخاطب خويش قرار مىدهند، زيرا سران جامعه كه از امتيازات بزرگى برخوردارند جز به حفظ آن امتيازات نمىانديشند و به چيزى ديگر بها نمىدهند.
در اينجا متذكر شويم كه: مشكل جامعه بيش از يك ميلياردى مسلمانان تنها اين نيست كه حاكمانشان افرادى ديكتاتورى و گماشتگان استعمارند، بلكه مشكل اصلى در خود جامعه است. اين جامعه بر اساس بخشى از اسلام پرورده شده است، يعنى نماز، روزه، مسجد، حسينيه، مواليد، وفيات و عزاداريها و... در حالى كه بخش ديگر اسلام بكلى فراموش شده و متروك مانده كه عبارت است از:
قرار نمى گيرد».
در روايت ديگرى حضرت على عليهالسلام درباره صفات عاقل مىفرمايند: «... لابد للعاقل من أن ينظر في شأنه، فليحفظ لسانه و ليعرف أهل زمانه(1)عاقل بايد در كار خويش بنگرد، پس زبانش را نگاه بدارد و اهل زمان خويش را بشناسد».
در توصيف ابعاد شخصيتى اميرمؤمنان عليهالسلام نيز از يكى از اصحابشان به نام ضرار روايت شده كه گفته بود: «... كان واللّه بعيد المدى، شديد القوى...(2)به خدا سوگند كه [شخصيت] او دست نايافتنى بود و قدرتى عظيم داشت».
سياست: مسلمانان بهحدى با سياست بيگانهاند كه نمىتوانند نجات يابند و حاكمان و مافوق خود را در چارچوبهاى اختيارات قانونيشان محدود كنند. كشورهاى اسلامى يا به رژيمهاى موروثى و يا حكومتهاى كودتايى و نظامى مبتلا هستند و نوع سومى هم وجود ندارد. و مردمان آنها آنقدر با حاكمان خويش بيگانهاند كه حتى اندك توانى براى نظارت و مهار آنان نمىيابند.
اقتصاد: كه شاهرگ حيات اجتماعى است، در اين كشورها با اقتصادى سرمايهدارى و يا كمونيستى و يا آميختهاى از اين دو اداره مىشود. و از سوى ديگر قدرتهاى غرب و شرق نيز به گونهاى كه در تاريخ بىسابقه بوده ثروتهاى آنان را به يغما مىبرند و هرگاه به حقيقت اين سخن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهكه مىفرمايند: «الفقر سواد الوجه في الدارين(3)به يقين فقر
روسياهى دنيا و آخرت است» پى ببريم، خواهيم دانست كه چرا مسلمانان در دنياى كنونى داراى هويت و موجوديتى نيستند.
د. ايجاد گروههاى ضد فشار در مقابل گروههاى فشار با اين هدف كه محورهاى
حركت آنان را كشف و نقشهها و توطئههاى آنان را باطل كنند و تير مكرشان را به گلويشان باز گردانند؛ ضربالمثلى مىگويد: «[تيزى] آهن جز به آهن كند نمىشود».
بايد توجه شود كه گروههاى ضد فشار نيز مشمول قاعده امر به معروف و نهى از منكرند. البته مفاد بندهاى الف، ب و ج نيز هر يك مشمول ساير قوانين حقوقى اسلامى مربوط به خودند، اما از آن جا كه امر به معروف و نهى از منكر در برابر اين گروه جز به اين صورت تحقق و صورت خارجى نمىيابد، لذا وجوب آن بر آنان مورد تأكيد بيشترى قرار دارد.
بايد توجه داشت كه اسلام نسبت به امر به معروف و نهى از منكر با رساترين شيوهها تشويق كرده است، قرآن كريم در اينباره مىفرمايد: «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(1)«بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى، و امر به معروف ونهى از منكر كنند و آنان همان رستگارانند».
حضرت على عليهالسلام در اينباره مىفرمايند: «... أَيُّهَا الْمُؤمِنُونَ، إِنَّهُ مَنْ رَأَى عُدْوَاناً يُعْمَلُ بِهِ و مُنْكَراً يُدْعَى إِلَيْهِ، فَأَنْكَرَهُ بِقَلْبِهِ فَقَدْ سَلِمَ و بَرِئَ، و مَنْ أَنْكَرَهُ بِلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ و هُوَ أَفْضَلُ مِنْصَاحِبِهِ، و مَنْ أَنْكَرَهُ بِالسَّيْفِ لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللهِ هِيَ الْعُلْيَا و كَلِمَةُ الظَّالِمِينَ هِيَ السُّفْلَى، فَذَلِكَ الَّذِي أَصَابَ سَبِيلَ الْهُدَى، و قَامَ عَلَى الطَّرِيقِ، و نَوَّرَ فِي قَلْبِهِ الْيَقِينُ(2)اى مؤنان! آن كه ببيند ستمى صورت مىگيرد يا مردم را به منكرى مىخوانند و با قلب خود آن را نكوهش كند، به يقين سالم مانده و گناه نورزيده، و آن كس كه آن را به زبان انكار كند در نزد خدا مأجور خواهد بود و از آن كه به دل انكار كرده برتر است، و آن كس كه با شمشير به انكار برخيزد تا كلام خدا بلندى گيرد و گفتار ستمگران پست گردد، او كسى است كه راه رستگارى را يافته و بر آن ايستاده، و نور يقين در دلش روشن گشته است».
نيز مىفرمايند: «... فَمِنْهُمُ الْمُنْكِرُ لِلْمُنْكَرِ بِيَدِهِ و لِسَانِهِ و قَلْبِهِ فَذَلِكَ الْمُسْتَكْمِلُ لِخِصَالِ الْخَيْرِ، و مِنْهُمُ الْمُنْكِرُ بِلِسَانِهِ و قَلْبِهِ و التَّارِكُ بِيَدِهِ فَذَلِكَ مُتَمَسِّكٌ بِخَصْلَتَيْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَيْرِ و مُضَيِّعٌ خَصْلَةً، و مِنْهُمُ الْمُنْكِرُ بِقَلْبِهِ و التَّارِكُ بِيَدِهِ و لِسَانِهِ فَذَلِكَ الَّذِي ضَيَّعَ أَشْرَفَ الْخَصْلَتَيْنِ مِنَ الثَّلاثِ و تَمَسَّكَ
بِوَاحِدَةٍ، و مِنْهُمْ تَارِكٌ لإِنْكَارِ الْمُنْكَرِ بِلِسَانِهِ و قَلْبِهِ و يَدِهِ فَذَلِكَ مَيِّتُ الأَحْيَاءِ. و مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ كُلُّهَا و الْجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللهِ عِنْدَ الأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ و النَّهْيِ عَنْ الْمُنْكَرِ إِلا كَنَفْثَةٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ، و إِنَّ الأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ و النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ لا يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ و لا يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ، و أَفْضَلُ مِنْ ذَلِكَ كُلِّهِ كَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ(1)از اين مردم كسى است كه كار زشت را نكوهيده دارد و به دست و زبان و دل خود از آن اعراض كند، چنين كسى خصلتهاى نيك را به كمال رسانيده؛ و كسى است كه به زبان و دل انكارش مىكند نه به دست، چنين كسى به دو خصلت از خصال نيكو چنگ زده و خصلتى را تباه ساخته؛ و كسى كه فقط به دل انكار كند نه به دست و زبان چنين كسى دو خصلت شريفتر را تباه كرده و يك خصلت پرداخته؛ و كسى كه به دست و دل و زبان زشتى را انكار نمىكند، چنين كسى مردهاى است ميان زندگان. همه كارهاى نيك و جهاد در راه خدا در مقايسه با امر به معروف و نهى از منكر، چون رطوبت نَفَس است در مقابل درياى پر موج پهناور، و همانا امر به معروف و نهى از منكر نه مرگ كسى را را نزديك مىكند و نه از روزى كسى مىكاهد و از همه اينها برتر گفتن سخن از عدل گفتن است رو در روى حاكم ستمكار».
نيز از آن حضرت است كه فرمودند: «... أَوَّلُ مَا تُغْلَبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْجِهَادِ الْجِهَادُ بِأَيْدِيكُمْ ثُمَّ بِأَلْسِنَتِكُمْ ثُمَّ بِقُلُوبِكُمْ، فَمَنْ لَمْ يَعْرِفْ بِقَلْبِهِ مَعْرُوفاً و لَمْ يُنْكِرْ مُنْكَراً قُلِبَ، فَجُعِلَ أَعْلاهُ أَسْفَلَهُ و أَسْفَلُهُ أَعْلاهُ(2)نخست درجه از جهاد كه از آن باز مىمانيد، جهاد با دستهايتان است، سپس جهاد با زبان و سپس جهاد با دلهايتان، و آن كه به دل كار نيكى را نستايد و اعمال زشت او را ناخوش نيايد، طبيعتش دگرگون خواهد شد آنچنان كه فرازش فرود و فرودش فراز (زشتيهايش آشكار و نيكوييهايش ناپايدار) شود».
البته آيات و رواياتى كه به اين موضوع پرداختهاند بسيار فراوانند.
طبقه، پايگاه و نقش اجتماعى مقولاتى هستند مربوط به زندگى اجتماعى كه به اجمال پيرامون آنها سخن مىگوييم.
هر جامعهاى طبقاتى دارد و هر طبقه گروهى از اعضاى آن جامعه را در خود جاى مىدهد.
هر يك از اعضاى جامعه به خاطر قرار گرفتن در طبقه اجتماعى ويژه خود، داراى پايگاهى ويژه نيز مىشود كه «پايگاه اجتماعى» نام دارد و نسبت ميان آن و طبقه اجتماعى، عموم و خصوص مطلق است، يعنى احراز هر يك از مراتب جايگاه اجتماعى لازمه قرار گرفتن در يك طبقه اجتماعى خواهد بود لكن حالت معكوس آن همواره صادق نيست.
هر يك از افراد جامعه، غالباً و به تناسب پايگاه اجتماعى خود، نقشهاى اجتماعى ويژهاى نيز به عهده مىگيرند كه به دو گونه قابل تقسيم است:
الف. نقشى كه جامعه به افراد واگذار مىكند.
ب. نقشى كه فرد بيرون از چارچوب وظايف محوله از سوى جامعه ايفا مىكند.
5 . بالاخره نوبت به نقش امور پيشگفته در تأثيرگذارى بر زندگى فردى و اجتماعى مىرسد؛ بدين ترتيب كه خواه گروه خاص، چنانچه فرد در آن عضو باشد و خواه جامعه
بزرگ بطور عام باشد مانند جامعهاى كه فرد در آن زندگى مىكند.
قبل از اينكه به شرح و توضيح پيرامون اينگونه عوامل بپردازيم به جاست بخشى از سخن اميرمؤنان على عليهالسلامپيرامون مراتب اجتماعى درون جامعه را ذكر كنم: «...و اعْلَمْ أَنَّ الرَّعِيَّةَ طَبَقَاتٌ لا يَصْلُحُ بَعْضُهَا إِلا بِبَعْضٍ، و لا غِنَى بِبَعْضِهَا عَنْ بَعْضٍ، فَمِنْهَا جُنُودُ اللهِ، و مِنْهَا كُتَّابُ الْعَامَّةِ و الْخَاصَّةِ، و مِنْهَا قُضَاةُ الْعَدْلِ، و مِنْهَا عُمَّالُ الإِنْصَافِ و الرِّفْقِ، و مِنْهَا أَهْلُ الْجِزْيَةِ و الْخَرَاجِ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ ومُسْلِمَةِ النَّاسِ ومِنْهَا التُّجَّارُ وأَهْلُ الصِّنَاعَاتِ، ومنها الطَّبَقَةُ السُّفْلَى مِنْ ذَوِي الْحَاجَةِ و الْمَسْكَنَةِ و كُلٌّ قَدْ سَمَّى اللهُ لَهُ سَهْمَهُ، و وَضَعَ عَلَى حَدِّهِ فَرِيضَةً فِي كِتَابِهِ أَوْ سُنَّةِ نَبِيِّهِ صلىاللهعليهوآلهعَهْداً مِنْهُ عِنْدَنَا مَحْفُوظاً(1)و بدان كه مردم به گروهها و طبقاتى تقسيم مىشوند كه كار برخى جز به برخى ديگر راست نيايد، و برخى را از برخى ديگر بىنيازى نشايد. از جمله آنان سپاهيان خدايند و دبيران كه در نوشتن نامههاى عمومى و يا محرمانه انجام وظيفه مىنمايند. و از جمله آنها داورانند كه كار به عدالت دارند و عاملانند كه كار خود به انصاف و مدارا رانند، و از آنان اهل جزيه و خراجاند، از ذميان و مسلمانان. و بازرگانانند و صنعتگران و طبقه
حاجتمندان و درويشان. و خدا نصيب هر دسته را معين داشته و ميزان واجب آن را در كتاب خود يا سنت پيامبرش صلىاللهعليهوآله نگاشته، كه پيامى از جانب خداست و نگهدارى شده نزد ماست».
در توضيح فقره پايانى كلام امام عليهالسلام بايد گفت كه شايد منظور از سهم، همان بهره و حق هر يك، و نيز منظور از فريضه، وظيفهاى است كه بايد به انجامش رساند، چه اينكه برخوردارى از حق، در مقابل انجام وظيفه است.
اكنون نوبت به شرح بندهايى مىرسد كه در طليعه اين مسأله بدانها اشاره كرديم.
طبقه دانشمندان، طبقه معلمان، طبقه خطيبان، طبقه بازرگانان، طبقه لشكريان، طبقه كارگران، طبقه كشاورزان و مانند اينها مثالهايى براى طبقات اجتماعيند و گروهها به خاطر برخوردارى از خصلتهاى ويژه از يكديگر متمايزند و به طبقهاى منتسبند. در اين ميان
1) . نهج البلاغه، نامه 53، ص 431.
سؤالى مهم طرح مىشود و آن اينكه اين خصلتهاى فارق ميان طبقات، كدامند؟
براى پاسخ به اين پرسش، جوابهاى گوناگونى از سوى جامعهشناسان ابراز شده كه بهبرخى از آنها مىپردازيم:
الف. جامعهشناسان كمونيست بر اين اعتقادند كه معيار تفكيك طبقات عبارت است از مالكيت ابزار توليد و قدرت برخاسته از آن، بنابراين جامعه به دو طبقه بنيادين تقسيم مىشود؛ طبقه مالكان ابزار توليد و طبقه غير مالكان، سپس طبقه مالكان ابزار توليد خود نيز به دو گروه مالكان عمده و خردهمالكان تقسيم مىشود.
اشكال نظريه فوق آن است كه اگر قصد از اين تقسيمبندى صرفاً بيان اصطلاح باشد در آن نزاعى نيست. اين كار همانند آن است كه مردم را بر اساس جنسيت به مردان، زنان و خنثايان تقسيم كنيم. ولى اگر بواقع، معتقدند كه چنين است بايد گفت: بطلان اين نظريه كه اقتصاد زير بناى جامعه است به اثبات رسيده و روزگارش سپرى شده، و حتى بر فرض كه چنين اعتقادى درست باشد چگونه مىتواند مبناى تقسيم جامعه به طبقات گردد؟!
ب. گروه ديگرى گفتهاند: طبقات گوناگون محصول پندار افراد آن طبقه از خويشتن و وجوه مميزه خود است؛ توضيح آنكه: گاه گروهى از افراد جامعه به دركى ويژه از خود مىرسند و خصلتى انحصارى را در خود كشف مىكنند يا متوهمانه اينچنين مىپندارند. در چنين فضائى، طبقات پديد مىآيند. مثلاً كسى كه خويش را جزء اشراف بپندارد در زمره آنان قرار خواهد گرفت و هركس كه خويش را جزء دانشمندان بپندارد در گروه آنان قرار خواهد گرفت، حتى اگر پندار چنين شخصى خطا باشد.
اشكال اين عقيده آن است كه سخن از طبقات، سخن از امورى واقعى است و نه وهمى و پندارى. مثلاً چگونه معقول است كه بگوئيم: اگر نادانى خويش را عالم پنداشت جزء عالمان است و يا اگر عالمى خود را نظامى پنداشت در زمره آنان قرار مىگيرد؟!!
ج. گروه سومى از جامعهشناسان شغل را مبناى شكلگيرى طبقات دانستهاند. اين ايده كه فىالجمله صحيح مىباشد اما مىتوان در باب ناكافى بودن آن گفت كه: شغل، مبناى ايجاد اصناف است نه طبقات. مثلاً بازرگانان مجموعاً يك طبقهاند هرچند اصناف
گوناگونى دارند. مثلاً برخى به تجارت زمين اشتغال دارند و برخى در بازار بورس به خريد و فروش سهام و اوراق بها دار مشغولند و برخى ديگر در كار تجارت مصالح ساختمانى هستند و همچنين است سخن ما درباره اصناف ساير طبقات اجتماعى.
د. نظريه چهارمى وجود دارد كه ميزان و منبع درآمد، محل سكونت و مانند آن را مبناى تفكيك طبقات اجتماعى مىداند، اما بطلان اين نظريه روشن است، زيرا گرچه اهالى يك محل به خاطر وحدت محل سكونت، در بسيارى از امور همسانند و نيز اگرچه صحيح است كه بگوئيم افرادى كه درآمدى يكسان دارند تابع قواعدى يك نواخت در زندگى هستند، لكن اينگونه پيامدهاى كلى موجب آن نمىشود كه افراد تابع اين كليات را در يك طبقه خاص قرار دهيم، و همانگونه كه در ابتدا بيان شد، طبقه اجتماعى، يك واقعيت اجتماعى است از اينروى هيچگاه در مقام معرفى يك طبقه گفته نمىشود: طبقهاى كه در فلان محل ساكنند و يا طبقهاى كه افرادش هر يك، صد هزار... پول دارند و جز آن.
مظاهر اختلاف طبقاتى
يكى از نمودهاى اختلاف طبقاتى جامعه در عرصه فرهنگى است؛ در اينباره بايد گفت: پوشش فرهنگى ويژه و يكسانى در هر جامعه وجود دارد كه كليت آن جامعه را در بر مىگيرد و آن را از ساير جوامع متمايز مىكند. مثلاً صبغه فرهنگ اسلامى حاكم بر برخى از كشورها، آنها را از كشورهاى داراى فرهنگ مسيحى جدا مىكند و هر دوى اين كشورها از كشورى با فرهنگ يهودى تفكيك مىشوند. ليكن در درون هر جامعه نوع فرهنگ طبقه معلمان از طبقه روحانيان متفاوت است و هر دو، فرهنگى متفاوت از فرهنگ خاص بازرگانان دارند و همين طور نسبت به ساير طبقات.
خاستگاه اين فرهنگهاى ويژه آن است كه هر طبقه اجتماعى به حكم خاستگاهش رنگ فرهنگى ويژهاى را كه با نوع حركت و سرانجامش سازگار باشد از فرهنگ عمومى حاكم بر جامعه خود مىگيرد. به بيان ديگر يك طبقه اجتماعى از ميان خرده فرهنگهاى پراكنده در جامعه، آنهايى را جذب مىكند كه با نقشى كه بايد در جامعه ايفا كند سازگارى داشته باشد. مثلاً ارتشيان آن طيف از فرهنگ جامعه را مىگيرند كه در ايفاى وظيفهشان، يعنى حفظ سرزمين و شهرها و نيز چيره شدن بر دشمنان در ميدان جنگ ياريشان كند، و
اين در حالى است كه بازرگانان به رنگ آن قسمت از طيف فرهنگى جامعه در مىآيند كه براى جلب كالا، توليد، نگهدارى، بازاريابى و توزيع آن ياريشان مىكند، و همين قاعده در ساير طبقات اجتماعى نيز جارى است.
به دنبال پديد آمدن طيف متنوعى از خردهفرهنگها، خطمشىها و سرنوشتهاى ويژه، فرد عضو يك طبقه به رنگ فرهنگى و شيوه زندگى و رفتار ساير افراد طبقه خويش در مىآيد و از اين رهگذر لباس ويژهاى مانند لباس عالمان، ارتشيان و... برخواهد گزيد و نيز خوراك و مسكن ويژهاى انتخاب خواهد كرد، به لحن خاصى از گفتار سخن خواهد گفت و جز آن، هرچند وابستگىها و گرايشهاى فوق به معناى جدايى و تفكيك كامل نبوده، بلكه مجموعه خصوصيات متفرقه و مزاياى پراكنده [و كمبها] مورد نظر مىباشد.
در اين ميان برخى، خواهان برابرى اجتماعى در تمام ابعاد شدهاند، پهلوى اول، آتاتورك، ياسين الهاشمى، مائو و امثال آنها اقدام به يكسانسازى لباسها و بعضى حتى خوراك و... نمودند. برخى ديگر گمان كردند كه جامعه اسلامى جامعه غير طبقاتى است.
آنان در توجيه پندارشان مىگفتند: «نفى تكثر طبقاتى مقتضاى اعتقاد به توحيد است و مادامى كه به خداى يگانه معتقديم، مردمان نيز مانند دندانههاى يك شانه برابرند، پس بايد به برابرى طبقاتى نيز معتقد و ملتزم بود». اين نظريه اشكالاتى دارد كه عبارتند از:
الف. خدا زندگى را با ميليونها رنگ آفريده است و به كدامين دليل آدمى بايد از اين گوناگونى، نابرخوردار و مستثنى بماند؟
ب. آدميان اوصافى گوناگون دارند، لذا بهتر آن است كه مسلمانان در چارچوب اسلام و غير مسلمانان در چارچوب زندگى انسانى، بر اساس خواستههاى مختلف خود عمل كنند.
پس همانگونه كه نمىتوان معتقد به برابرى انسان تيزهوش با انسان كمهوش بود و يا معتقد بود كه همه مخلوقات بايد يكى باشند و همه ميوهها يك ميوه مانند انار و همه انسانها بايد مذكر باشند و يا مؤث، به همين ترتيب نفى اختلاف در جامعه نيز معقول و طبيعى نيست و براى آن نمىتوان دليلى محكم اقامه نمود، بلكه دليل، برخلاف آن است
و آن اينكه چرا تساوى؟ و ديگر اينكه آيا تنوع و اشياى متنوع زيبا نيست؟ و آيا بهتر نيست كه مقتضيات گوناگون و امور متنوع را به رسميت بشناسيم؟
همچنين كسى كه خواهان تساوى در پوشاك يا ساير امور زندگى و يا حتى تساوى در اموال مىگردد بر خلاف عدالت حكم مىكند. مثلاً ما درباره ثروت در كتاب الفقه: الإقتصادگفتهايم كه كسب مال در ازاى 1. تلاش بدنى 2. تلاش فكرى 3. مواد اوليه 4. شرايط زمانى و مكانى 5 . روابط اجتماعى، مشروع و مجاز است.
مخفى نماند كه معناى اين سخن مشروعيت دادن به فاصله و شكاف طبقاتى نيست بلكه بدين معناست كه:
الف. غير مسلمانان در چارچوب زندگى انسانى و هر مسلمانى در چارچوب مقررات اسلام براى انجام هرآنچه بخواهد آزاد است.
ب. طبيعى است كه هر طبقهاى به حكم كاركرد و فرهنگ خاص خود، ويژگيهايى دارد و دليلى ندارد كه به نابود كردن آن ويژگيها اقدام شود، بلكه چه بسا نابودى آنها مشكلات و خللى نامطلوب در حيات اجتماعى ايجاد كند.
مثلاً پليس راهنمايى و رانندگى به ناچار بايد داراى نشانى ويژه باشد، زيرا در غير اين صورت مردم از او اطاعت نخواهند كرد و پيامد اين نافرمانى، نابسامانى در عبور و مرور خواهد شد. يا ورزشكار ناچار است تا از لباسى خاص استفاده كند كه به او اجازه انجام حركات ورزشى را مىدهد و يا خوراك كشاورزان و كارگران كه همواره فعاليت بدنى دارند بايد پر انرژىتر از خوراك پزشك و مهندس باشد كه فعاليت بدنى چندانى ندارند.
ج. اما در مواردى جز اينها، مانند اينكه هر طبقه در محلى خاص سكونت كند و يا آن كه افراد يك طبقه با افراد خارج از طبقه خويش ازدواج نكنند، يا از نظر آموزش و پرورش در مدارسى ويژه طبقه خويش درس بخوانند و يا از هتلها، غذا، اتومبيلها و موارد ديگر خاص آن طبقه استفاده كنند، صحيح نيست.
بنابراين بايد زندگى در چارچوب آزادى و شايستگىها طبقهبندى شود و اين همان چيزى است كه اسلام در تأييد گرايش فطرى بشر مقرر كرده، چه اينكه قوانين شريعت از سوى خدا و خالق هستى صادر و وضع شدهاند.
خداوند سبحان مىفرمايد: «... وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتِى كانَتْ عَلَيْهِمْ»(1)«و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر ايشان است بر مىدارد».
و نیز مىفرمايد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقاكُمْ»(2)«گرامىترين شما نزد خدا با تقواترين شماست».
روشن است كه عبارت تقوا در آيه فوق بيان ديگرى از شايستگى است.
ويژگيهاى طبقه اجتماعى عبارتند از: گستردگى، ماندگارى و تضاد.
گستردگى بدين معناست كه عناصر ملى، زبانى، جغرافيايى - جز در مواردى خاص - آن را محدود نمىكند، يعنى عالمان روحانى، متعلق به هر مذهبى كه باشند، بالطبع صبغه مذهبى متفاوتى نسبت به انديشمندان روحانى ساير مذاهب خواهند داشت. وضعيت ارتشيان و غيره نيز از اين قاعده مستثنى نيست. اين حقيقت از نظر جغرافيايى و درباره مليتهاى گوناگون نيز صادق است ليكن در هر حال دانشمندان يا ارتشيان يا كشاورزان داراى ويژگيهايى يكسانند گرچه مليتها، زبان، موقعيت جغرافيايى و مذاهبشان گوناگون باشد.
پايايى: اين ويژگى حكايت از آن دارد كه چون يك طبقه تحت شرايط ويژه روانى، اجتماعى و... پديد مىآيد و شرايط مزبور در فضاى جامعه به سرعت رشد نمىكنند، همانگونه كه سريعالزوال نيز نيستند. از اينرو آن طبقه دوام و استمرار مىيابد، آرى گاه به دليل تحولى كه در ابزارها رخ مىدهد در طبقه نيز دگرگونى حاصل مىشود.
مثلاً طبقه چاروادار تحول يافته و به طبقه رانندگان و خلبانان تبديل شده است و اين در حالى است كه طبقه دريانوردان با اينكه كشتىهاى بخار، جاى كشتيهاى بادبانى را گرفته است، اما وضعيت سابق خويش را حفظ كرده و دگرگون نشده است.
به همين ترتيب شيوه كار طبقه كارگران دگرگون شده و كارِ دستى به كار در كارخانهها تبديل گرديده ولى اصل اين طبقه همچنان باقى مانده است. مثلاً در اتحاد جماهير شوروى
[سابق] طبقه عالمان كه مشتمل بر عالمان دينى و عالمان علوم طبيعى بود تحول يافته و به طبقه عالمان دنيايى تبديل شد، زيرا اعضاى حزب كمونيسم در واقع مبشر عقايد مادى ماركس بودند، در حالى كه عالمان روحانى مسلمانان در جمهوريهاى ششگانه آسياى ميانه كه تحت اشغال كمونيستها قرار داشتند، طبقه خويش را حفظ كرده و عالمان دينى نيز به بقاى خود در كنار دانشمندان علوم طبيعى ادامه دادند.
تضاد، ويژگى است كه مىگويد: بين طبقات جامعه به دليل وجود افرادى كه داراى منافع مختلف هستند به ناچار تضاد و درگيرى روى خواهد داد، زيرا خواستهها گوناگون وامكانات محدود است و همگى را كفايت نمىكند. لذا هركس تنها در پى دفع ضرر از خويش و برخوردارى از حجم بيشترى از امتيازات است، و اين حالت - كه معلول دو چيز است، يكى ذات ويژه آدمى و ديگرى كمى امكانات - اغلب رو به تزايد است و روند تصاعدى مىيابد، لكن اسلام از شدت آن كاسته است براى اين مقصود دو كار مىكند:
پاكسازى و پيراستن وجدانها.
برقرارى رقابت سالم به جاى رقابت منفى و منازعه.
مخفى نماند كه تعارض ميان افراد يك طبقه به دليل اصطكاك منافع به گونهاى روشنتر روى مىدهد تا بروز آن ميان افراد پراكندهاى كه هيچگونه منافع مشتركى بينشان وجود ندارد. اين پديده ميان طبقات نيز - در صورت درگيرى و تضاد منافع - روى مىدهد.
در باب درمان اين پديده مىتوان گفت كه هرچه يك طبقه از ايمان يا عقلگرائى افزونترى برخوردار باشد از ابعاد تضاد نيز كاسته مىشود و در نهايت به حدى كوچك مىگردد كه توجهى را به خود جلب نمىكند.
افراد يك طبقه در عين وحدت طبقاتى از جايگاه اجتماعى ويژهاى نيز برخوردارند زيرا آنها از نظر رتبههاى درون يك طبقه يكسان نيستند، مثلاً در طبقه عالمان دين، افراد بر اساس جايگاههاى متنوع درون آن به خطيب، مدرس، مرجع تقليد و طلبه تقسيم مىگردند و البته هر يك از اين جايگاهها فقط در قبال جايگاههاى ديگر اين طبقه و تنها در ميان خود آنها معنا مىيابد. در قبال ديگر طبقات جامعه، همه روحانى محسوب مىگردند. همانگونه
كه تمامى جايگاههاى طبقاتى ديگر مثلاً طبقه بازرگانان يا سربازان در درون آن طبقات معنا مىيابند و در عين حال حائزين همگى آن جايگاهها در قبال طبقات ديگر تنها عنوان بازرگان يا سرباز دارند.
دليل تنوع جايگاههاى يك طبقه، تنوع درجات آنها است، زيرا با مقايسه آنها با يكديگر، جايگاه هر يك معلوم مىگردد، هرچند همگى در چارچوب يك طبقه قرار دارند. مثلاً در تقسيم افراد طبقه تاجران به تاجران طراز اول و درجه دوم و سوم، نوع
فعاليت هر يك را با مقوله تجارت مىسنجند و فعاليت ويژه همينان در مقايسه با طبقه معلمان يا كشاورزان، آنها را حائز درجه يا جايگاهى نمىگرداند. البته مىتوان طبقات را درداخل چارچوبهاى كلى با يكديگر سنجيد.
ارزش اجتماعى افراد بر اساس جايگاه اجتماعى آنها پديد مىآيد. همانگونه كه ارزش مواد بر اساس امور پنجگانه (كار فكرى، كار بدنى و...) معين مىشود. ارزشمندى اجتماعى نيز داراى معيارى است به نام «فايده»، خواه اين فايده مادى باشد، مانند توليدات مادى، و خواه معنوى باشد، مانند دادههاى اخلاقى استاد اخلاق و والايىها به منظور ارتقاى سطح اخلاقى و فضائل اعضاى جامعه.
از آن جايى كه ارزشمندى اجتماعى با لحاظ داشتن ملاك سودمندى ميان طبقات و جايگاههاى درون هر يك، با درصدهاى گوناگون توزيع مىشود، لذا مثلاً كشاورزان به دليل سودمندى بيشتر، از نظر اجتماعى بيشتر از طبقه زغالفروشان ارزشمندند، پس كشاورز از زغالفروش ارزش اجتماعى بيشترى پيدا مىكند.
گاه ممكن است يك فرد به خاطر داشتن چند تخصص يا شغل در چند طبقه اجتماعى جاى داشته باشد، مثلاً هم مهندس و هم پزشك باشد و در اين حالت احتمال دارد كه يكى از دو يا چند جايگاهى كه در اختيار دارد، نسبت به ساير جايگاههاى او از ارزش اجتماعى بيشترى برخوردار باشد، چه اينكه در طبقه پزشكان جزء پزشكان طراز اول و در طبقه مهندسان در آخر جدول مهندسان قرار گيرد.
جايگاه اجتماعى همواره با دو امتياز همراه است:
وجاهت اجتماعى.
نفوذ اجتماعى.
ميزان وجاهت اجتماعى فرد، محصول حرمتى است كه او در شرايط احترام آفرين يا احترام زداى حاكم بر جايگاهش از سوى جامعه نسبت به خود مىبيند، زيرا گاه فرد از جايگاه بلندى برخوردار است، لكن به دليل بى مبالاتى در حفظ آن شرائط، وجاهت درخور موقعيت خود را به دست نمىآورد. عكس اين وضع نيز ممكن است، بدين معنا كه وجاهت اجتماعى فرد، افزون بر جايگاه اجتماعى او است.
به ديگر بيان، جايگاه اجتماعى به منزله ريشه و وجاهت اجتماعى به منزله شاخههاى آن است [كه هر دو لازمه وجود درخت است].
نفوذ اجتماعى، قلمرو تأثيرگذارى و اعمال قدرت فرد در جامعه است. كه در مرحلهبعد از وجاهت اجتماعى و در پى جايگاه اجتماعى پديد مىآيد كه البته نيازمند شرايطى است. ممكن است فرد در عين برخوردارى از وجاهت اجتماعى به خاطر بىاعتنايى در كسب شرائط آن، از قدرت نفوذ درخور، محروم گردد و عكس اين پديده نيز ممكن است.
آدمى با قرار گرفتن در يك طبقه اجتماعى، از جايگاه ويژهاى برخوردار مىگردد. در اين حالت برخى انسانها به همين مقدار قناعت كرده و آن را ترك نمىگويند و بدون كم يا زياد ملازم آن مىگردند و برخى ديگر پا را از اين حد فراتر گذارده، علاوه بر آن، جايگاه ديگرى را در اختيار مىگيرند. مثلاً اگر خطيبى اقدام به برآوردن نياز فقرا كند و يا پزشكى به امداد فقرا بپردازد و آنها را رايگان معاينه كند، در اين صورت اين دو در جايگاه ديگرى قدم مىگذارند و از جايگاه طبيعى خود فراتر مىروند.
جامعهشناسان، جايگاه اجتماعى از گونه اول را طبيعى و گونه دوم را اكتسابى مىنامند.
جايگاه اجتماعى افراد، در ميان تمامى ملل ثابت نيست، بلكه به نسبت فرهنگهاى گوناگون متغير است، مثلاً: رمالان و فالگيران جايگاهى را در ميان مردمان جاهل به دست مىآورند كه در جوامع داراى فرهنگ مترقى به چنين جايگاهى دست نمىيابند.
آرى ارزشهاى بنيادى، امورى حقيقى و داراى مرتبتى ثابت در ميان امتها هستند، مانند
حسن و قبح عقلى كه به دليل اعتبارى نبودن، با تغيير اعتبار ارزشهاى گوناگون تغيير نمىيابند. و از فائده واقعى تشكيل مىشوند، نه به اعتبار امور وهمى و ضعيف.
نقش اجتماعى عبارت از عملى است كه فرد در يك جامعه گسترده يا در گروهى كه عضو آن است به عهده مىگيرد و انجام مىدهد و غالباً فرد نقشهاى متعددى را همزمان ايفا مىكند، خواه در يك يا چند گروه عضو باشد و يا آنكه عضو هيچ گروهى نبوده، تنها عضوى از جامعه خويش باشد. اين بدان خاطر است كه هر فرد با تعدادى از فرمها و اشكال اجتماعى مرتبط است كه در هر يك از آنها نقشى به عهده دارد. مثلاً فردى به شهر، منطقه، حزب، خانواده و صنف خويش و... تعلق دارد و هر يك از آنها از او ايفاى نقشىخاص را مىطلبد. حتى گاه به خاطر پذيرش وكالت يا وصايت فردى ديگر نقش او را نيز به عهده مىگيرد و اين موارد گوناگون در يك نگاه «نقش» نام دارند.
از آنجا كه آدمى غالباً خواهان پيشرفت بوده و به دنبال سود مادى يا معنوى افزونترى است، تنها به انجام نقشى كه به او واگذاردهاند اكتفا نمىكند، بلكه به انجام نقشهايى مازاد بر نقش اصلى خويش مىپردازد. لذا آدمى دو گونه نقش ايفا مىكند. يكى نقش واگذار شده به او و ديگرى نقشى كه خود با تلاش افزون بر وظيفه انجام مىدهد.
جوامع ابتدايى از گوناگونى اندكى در نقشهاى اجتماعى برخوردار هستند، در حالى كه هرچه جامعه پيشرفت مىكند و بر پيچيدگى آن افزوده مىشود، نقشهاى اجتماعى تنوع و گوناگونى بيشترى مىيابند و در اثر فراوانى نقشهاى اجتماعى يك فرد نقشهاى متعددى خواهد داشت. جامعه فاقد احزاب و انجمنها فرد را از ايفاى نقش در اينگونه نهادها محروم مىكند، در حالى كه جوامع هرچه از احزاب و جمعيتهاى بيشترى برخوردار باشند امكان ايفاى نقشهاى بيشترى را پيشاروى فرد مىنهند.
مثلاً در چنين جوامعى فرد در عين حالى كه در يك انجمن خيريه عضويت دارد، اگر پزشك باشد مىتواند در انجمن پزشكان نيز نقش آفرينى كند و در همان حال در انجمن فرهنگى وابسته به يك حزب يا مجمع تجارى و... نيز عضو باشد. گاه ميان دو نقشى كه فرد به عهده گرفته تعارض ايجاد مىگردد، لذا از ميان آن دو مهمتر را بر مىگزيند. مثلاً
فردى كه اشتغالات مربوط به عضويتش در يك حزب فزونى مىگيرد، نقشش در اداره خانواده كم رنگ مىگردد، و نيز كسى كه علاقه ويژهاش به مديريت يك انجمن خيريه افزونى مىيابد از نقش خويش در انجمن فرهنگى كه عضو آن است، مىكاهد.
همچنين نقشِ برترى كه ممكن است يك فرد در جامعه به عهده بگيرد، و نيز شناختنِ اين مطلب كه كدام يك از نقشهايى كه از حيث اجتماعى به او واگذار شده برتر است، نيازمند حُسن انتخاب و هوشمندى است، و البته حسن انتخاب كار سهلى نيست، چه اينكه فرد در عين نيازمندى به توانمندىهاى ذاتى و رشدگرايانه براى انتخاب برتر، به دقت نظر و تفكر فراوان نيز نيازمند است. از سوى ديگر در صورت فقدان موانع طبيعى و اجتماعى،غالباً اين انسان است كه شايستگىهاى خود را رشد مىدهد. مثلاً يك شهروند هندى يك چهارم شهروند امريكايى به امكانات تحصيل و كسب دانش دست رسى دارد. بنابراين از هر چهارتن امريكايى همگى و از هر چهارتن هندى تنها يك تن از امكانات تحصيلى برخوردار است. اگر فرض كنيم كسى نه كندذهن و نه بيمار، بلكه از هر جهت سالم و برخوردار از قابليتهاى ذاتى و اجتماعى باشد، آنگاه زمان يك انتخاب خوب فرا مىرسد. بايد توجه داشت كه غالباً انتخاب بد است كه انسان عقبافتاده را عقب نگاه داشته. گاه دو دانشجوى علوم دينى، يكى به درجه مرجعيت مىرسد و آن ديگرى در همان ردههاى پايين درجا مىزند. يا دو تن كاسب را مشاهده مىكنيم كه يكى به مراتب بالايى از كسب و تجارت مىرسد تا جايى كه در صف اول بازرگانان قرار مىگيرد، در حالى كه ديگرى هنوز همان بقالى كوچك را اداره مىكند. اين مثال، در مورد ساير افراد و ديگر نقشهاى اجتماعى نيز صادق است.
قابليتها و توانمندىهاى فردى تنها ملاك ايفاى نقشهاى اجتماعى نيست، بلكه ملاكهاى اجتماعى ديگرى نيز در پذيرش نامزدى فرد براى به عهده گرفتن اينگونه نقشها و واگذارى آنها از سوى جامعه موضوعيت دارد.
مثلاً در غالب جوامع به كسانى كه نابالغ محسوب مىشوند اجازه شركت در انتخابات داده نمىشود. روشن است كه بلوغ نزد اديان و امتهاى گوناگون معيارهاى مختلفى دارد. بر اين اساس، نقش ميانسالان از پيران، و نقشهاى اينان از نقش جوانان، و نقشهاى آنها از نقش كودكان، و نيز نقش زنان از مردان و نقش عالمان از جاهلان و نقش رؤاى قبايل و احزاب از سايرين و به همين ترتيب نقش ساير اقشار از يكديگر متفاوت است.
در حديثى آمده است كه امام هادى عليهالسلام فرمودند: «... فاصمدا في دينكما على كل مسن في حبنا، و كل كثير القدم في أمرنا...(1)در دينتان به كسانى تكيه كنيد كه با محبت ما عمرى دراز بسر برده و در راه جامه عمل پوشاندن به ايدههاى ما تلاش فراوان كرده باشند».
خوددارى جامعه از اعطاى يك نقش اجتماعى خاص به برخى از مردم، يا به خاطر در نظر گرفتن ملاكهاى عقلى است و يا ملاكهاى عرفى. مثلاً: واگذارى نقش اصلاحگرى به پيرمردان، خبرگان و كارآزمودگان، مطابق با ملاكهاى عقلى است و اگر ديده مىشود كه در برخى جوامع يك نقش اجتماعى را تنها به خاطر ثروت يك ثروتمند به عهده او مىگذارند چنين كارى تنها بر اساس عرف و عادت آن جامعه است و الا از نظر عقلى، برخوردارى از ثروت، براى پذيرش نقشهاى اجتماعى، ايجاد شايستگى نمىكند و ربطى بدان ندارد.
گروهها درست مانند افراد يك جامعه گاه خويش را براى ايفاى نقشهاى بسيار مهمى آماده مىكنند و گاه در وضعيت و رتبه معمول خويش باقى مىمانند، آن سان كه جامعه آن گروه را براى ايفاى نقشى كه تصميم بر انجام آن گرفته شايسته نمىبيند. مثلاً: گاه در يك حزب توانمندىها و شايستگىهاى لازم براى زمامدارى جامعه وجود دارد و گاه نه، در صورت اول اگر حزب تصميم به تصدى حكومت بگيرد جامعه اجازه چنين كارى را به او مىدهد و در صورت دوم اين ديگرانند كه بدان نقطه خواهند رسيد و آن حزب كما كان در انتهاى قافله باقى خواهد ماند.
1) . وسائل الشيعه، ج 27، ص 151.
اگر به عنوان اشكال بر قاعده فوق ادعا شود كه احزابى وجود دارند كه در عين داشتن سوابق درخشان، اعضاى برجسته، فرهنگى عالى و شايستگى زمامدارى، نه تنها از در دست گرفتن حكومت يك كشور محروم ماندهاند، بلكه حتى اميدى نيز بدان ندارند، در حالى كه حزبى ديگر توانسته حاكم شود. البته منظور آن نيست كه از طريق كودتاى نظامى بدين پايه رسيده باشد، گرچه حتى اينگونه موفقيتها نيز در گرو توانمندىهايى است كه بيگانگانِ سكاندار، از آن برخوردارند، مضافاً بر آنكه اصولاً ارتقاى رتبه براى وصول به حكومت از چنين طريقى نامشروع و غير قانونى خواهد بود و اكنون ما در چارچوب اقدامات قانونى و مشروع براى كسب حكومت سخن مىگوئيم.
در جواب چنين اشكالى مىگوئيم: اگر درباره ناكامى آن حزب درخشان و شايسته، تفحص و بررسى شود روشن خواهد شد كه اين ناكامى معلول خود اوست. و علت، كوتاهى آن حزب در مردمدارى، و به دنبال آن حاضر نشدن مردم براى قرار گرفتن در زيرچتر چنين حزبى است.
در صورت كند و كاو و جستجوى علل عدم نيل حزب ياد شده با آن سوابق درخشان، بىترديد مشكل را در خود حزب خواهيم يافت، چه اينكه با جامعه و مردم خوشرفتارى و تعامل درخور و مناسب نداشته است و لذا افراد جامعه حاضر نيستند چنين حزبى را بر خود حاكم كنند. آرى جامعه براى واگذارى نقشهاى بسيار مهم، شروط دشوارى را قرار مىدهد و احراز چنين شروطى جز براى كسانى كه مهياى عمل به آنها شدهاند ناممكن است. حتى اگر فرضاً فرد يا حزب فاقد توانمندىهاى بايسته در چنين مسندهايى قرار بگيرد، جامعه با استفاده از راهها و اهرمهاى گوناگون، دير يا زود آن جريان را از حاكميت به زير خواهد كشيد.
حركت و جابجايى فرد در طبقه يا جامعه گاه به صورت عمودى رخ مىدهد و گاه به صورت افقى. حركت عمودى به اين معناست كه فرد به درجه پايينتر تنزل و يا به درجه بالاتر صعود كند، مانند اينكه كسى تا ديروز كارمند يك اداره بوده و امروز رئيس آن بشود، يا برعكس. حركت افقى به اين معناست كه فرد كار خويش را به عنوان عضو يك حزب،
با كار ديگرى در همان سطح عوض كند و يا اينكه از انجمنى به انجمن هم رتبه آن منتقل شود اسلام مسلمانان را همواره براى حركت عمودى و صعودى، تشويق و ترغيب كرده است. در روايتى از امام صادق عليهالسلام در تشويق به اين امر و مذمت ركود و سكون مىخوانيم: «من استوى يوماه فهو مغبون...(1)هر كه دو روزش يكسان باشد زيان كرده است».
هر جامعهاى به ضرورت از لايهها و طبقات مختلف تشكيل مىشود، زيرا متغيرهاى طبيعى زير، عامل پيدايش اين گوناگونى هستند:
طبع گوناگون انسانها: برخى انسانها شجاعتر از همنوعان خويشند و برخى كريمتر و برخى هوشمندتر. از همينرو برخى در درجاتى بالاتر قرار مىگيرند؛ درجاتى كه صاحبانآنها داراى ويژگىهاى جسمى و روحى خاصى هستند، اما در مراتب پايينتر خبرى از آنها نيست.
مقاطع سنى گوناگون: برخى از انسانها به خاطر برخوردارى از سن بيشترى كه خود محصول طبيعى گذشت زمان است، در رتبهاى قرار مىگيرند كه كوچكترها حايز آن نيستند، زيرا به خاطر تجربه بيشترى كه اندوختهاند و نيز به خاطر مسئوليتى كه در امر تربيت كودكان به عهده داشتهاند حائز احترامى بيشتر هستند و از هيبت و عزت بيشترى ميان ديگران برخوردارند؛ خصوصياتى كه جوانترها بطور طبيعى از آن برخوردار نيستند.
تقسيم طبيعى آحاد جامعه به دو جنس مرد و زن: آرى زنان بر اساس جنسيت ويژه خود كه آنها را داراى عاطفه و نرمش بيشترى مىكند، براى انجام كارهايى شايستگى دارند كه مردان توان انجام آن را ندارند و نيز مردان بر اساس جنسيت خاص خويش كه مقتضى تعقل و درشتى بيشترى است، توان بر انجام كارهايى دارند كه از قدرت زنان خارج است.
ضرورتهاى ايجاد و بقاى زيست جمعى: از آنرو كه جامعه نيازمند مديريت است،
1) . وسائل الشيعه، ج 11، ص 376.
و بر مبناى اين نياز برخى افراد اداره جامعه را به عهده مىگيرند. اين افراد طبقه فرمانروايان را تشكيل مىدهند و در مقابل آنان، طبقه فرمانبران شكل مىگيرد.
طبقات فوق در هر جامعهاى خواه ابتدائى و خواه پيشرفته و صنعتى حضور دارند. البته جوامع ابتدائى از باب «سالبه بانتفاء موضوع» از برخى طبقات اجتماعى برخوردار نيستند، مانند مخترعان يا احزاب، اما در مورد اين پندار كه در جوامع ابتدائى به دليل فقدان عامل تفاوتزاى مالكيت فردى، تفاوتى ميان مراتب اجتماعى وجود نداشته، نه تنها مبتنى بر واقعيت نيست، بلكه واقعيت خلاف اين را يعنى هم وجود تفاوت ميان طبقات و هم وجود مالكيت فردى را تأييد مىكند، چه اينكه نتايج تحقيق در ميان اقوام و قبائلى كه در زمان ما هنوز بشكل بدوى زندگى مىكنند نشان مىدهد كه اين جوامع از هر دو ويژگى (مالكيت فردى و تفاوت طبقاتى) برخوردارند.
جامعه ماركسيستى كه دولت و ساخت اجتماعى آن بر اساس آراى ماركس شكل گرفته است نيز بر اين حقيقت واقف شده كه آن آراء فاقد استحكام و واقع بينى لازماند و لذا به تدريج همه حقايق انسانى، مانند: تفاوت طبقاتى، مالكيت فردى و اختصاصى بودن زنان بدان بازگشته است. در واقع تنها كارى كه [حاكمان] اين جوامع در انجام آن از خودتوان نشان دادند عبارت بود از سلب آزادى انسان، دين زدايى و اخلاق ستيزى. البته اين توانايى نيز محدود به امكانات [و اختيار] آنان بود و لذا قشر عظيمى از شهروندان اين جوامع ديندار ماندند و البته تحت فضاى خفقانآلود و ترور كه بر آن جوامع مسلط بود، روزگار مىگذراندند.
عوامل پديد آورنده طبقات اجتماعى غالباً به قرار زيرند:
فرهنگ: فرهيختگان و روشنفكران در مقابل غير فرهيختگان و غير روشنفكران طبقهاى را شكل مىدهند و در ميان فرهيختگان نيز فرهيختگانى برجستهتر طبقهاى جداى از ديگر همگنان خود تشكيل مىدهند.
مالكيت: مالكان و غير مالكان هر كدام طبقهاى را تشكيل مىدهند و همچنين مالكان عمده و سرمايهداران در قبال خردهمالكان و سرمايهداران كوچك داراى طبقه اجتماعى
خاص خود هستند. در اينجا مناسب است باز هم به اين نكته اشاره كنيم كه مالكيت حاصله از استفاده مشروع از مقدمات پنجگانه (فعاليت بدنى، فعاليت فكرى، در اختيار داشتن مواد اوليه، در اختيار داشتن شرائط زمانى و مكانى مناسب و استفاده بهينه از آنها، و در آخر برخوردارى از روابط انسانى مطلوب) مالكيتى مشروع و ساير مالكيتها نامشروع هستند.
الف. برخوردارى از ويژگيهاى اسلامى اعلام شده.
ب. انتخاب مردم. اين شرط هرچند به برخى ويژگيهاى اسلامى بند الف نيز مربوط مىشود، لكن از باب اهميت، آن را جداگانه ذكر كرديم.
سه اصل مذكور عوامل و متغيرهاى پديدآورنده طبقاتند، اگرچه هر يك از اين سه خود به زير مجموعههايى تقسيم مىشوند و متغيرهاى ديگرى نيز براى شكلگيرى طبقات در جامعه وجود دارد.
تفاوت طبقاتى اگر بر مبناى ملاكهاى عقلانى استوار شود صحيح خواهد بود، مانند: فرهنگ و مالكيت ناشى از استحقاقها و نيز حاكميت منتخب برآمده از شايستگىها، اما اگر تفاوت و اختلاف طبقاتى برخواسته از مبانى نادرست باشد بايد آن را از بين برد، مانند رژيمهاى ديكتاتورى موجود در نظامهاى كمونيستى كه با ترور و ايجاد خفقان به حكومت رسيده و حاكميت خود را ادامه مىدهند و نيز مانند مالكيت سرمايهدارى غربى كه برآمده از غصب و غارت دسترنج تودههاى مردم است. وانگهى نظام طبقاتى فاسد اقدام به افساد نيز مىكند، همانگونه كه حكومتهاى كمونيستى پديده ثروت را به فساد كشاندهاند. آنها ثروت را از دست صاحبان اصلى آن گرفته و در اختيار حكومت قرار دادهاند. يا مانند حكومتهاى سرمايهدارى غربى كه مسأله حكومت و قدرت و سياست را به فساد كشاندهاند، زيرا در چنين نظامهايى نيز در انتخابات، سرمايه سيطره خويش را
نشان مىدهد. اين مهم را در كتاب الفقه: الاقتصاد توضيح دادهايم.
البته اين نيز روشن است كه انحراف، نهايتاً موجود منحرف را به سقوط، انحطاط و نابودى مىكشاند و اين سنتى الهى است. از اينرو برخى آگاهان از سقوط شرق ديكتاتور و سرمايهدارى غرب خبر دادهاند.
آرى بر اساس همين قانون امپراتورى روم سقوط كرد. حكومتى كه مردم خويش را به طبقه اشراف، توده مردم و بردگان تقسيم كرده بود.
سقوط حكومتهاى مسيحى در قرون وسطى كه مردم را به طبقات زمينداران، بردگان و توده مردم تقسيم كرده بودند و سقوط حكومتهاى ايرانى نيز از همينرو بود.
اين مسأله را در اينجا متذكر مىشوم كه نوع رويكرد اسلام با مسأله برده و بطور كلى با بردهدارى در حكومتهاى فوق متفاوت بوده است. ما در كتاب الفقه: الاقتصاد به تفصيل در اينباره سخن گفتهايم... .
علت سقوط حكومتهاى منحرف در اين است كه آدمى، پاك سرشت تولد مىيابد و بر اين اساس راه مستقيم را از كژراهه باز مىشناسد. هرچند انحراف به وسيله ثروت، زور و تبليغات فزونى گيرد. پس از آنكه مردم انحراف را بازشناختند با آن مبارزه مىكنند تا آنجا كه به زيرش كشند و در اين روند اگر عمر برخى رژيمهاى منحرف كوتاه و عمر برخى ديگر درازتر است، بايد آن را معلول دو عامل دانست:
ميزان نيرومندى رژيم فريب كار.
ميزان هوشمندى نيروهاى مخالف كه درصدد ساقط كردن آن رژيمند.
البته در هر صورت دير يا زود باطل سرنگون مىشود. قرآن كريم درباره ناكارآمدى نهايى عامل نخست مىفرمايد: «لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِى الْبِلادِ * مَتاعٌ قَلِيلٌ ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ»(1)«رفت و آمد [پيروزمندانه] كافران در شهرها، تو را نفريبد!. اين متاع ناچيزى است، و سپس جايگاهشان دوزخ است، و چه بد جايگاهى است».
در روايتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده است: «تضايقي تنفرجي(2)[ اى روزگار،] چون [چند
صباحى] تنگ گيرى، [در نهايت] به گشايش مىانجامى».
و نيز آمده است: «... للحق دولة و للباطل جولة...(1)«براى حق پايدارى و دوام است و باطل [روزگارى كوتاه ]جولان دارد».
آيات، روايت، سخنان حكما و تجارب بشر همگى بر چنين مضمونى دلالت دارند، از اينروى شايستهتر آن است كه آدمى تنها در مسير حق و درستى گام زند كه اين تنها چاره است، در اينباره از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله سؤل شد: «ما الحيلة؛ چگونه چاره بينديشم؟» ايشان فرمودند: «ترك الحيلة(2)با ترك چارهجويى».
نخستين سبب سقوط رژيمهاى منحرف، آگاهى مردم است، لذا چنين رژيمهايى همواره به دنبال آنند كه سياست فريب و در جهل نگه داشتن مردم را به كار بندند و آگاهان و راهنمايان جامعه را با مجازاتهاى سخت مهار كنند. مثلاً رژيمهاى كمونيستى دانشى را كه آگاهىبخش باشد ممنوع مىسازند، همانگونه كه آزاديهاى منتهى به چنين دانشى را نيز ممنوع مىكنند و به مردم مىباورانند كه در پس كمونيسم چيز ديگرى نيست.
همچنين سرمايهداران در يك كشور غربى اين پندار را به مردم خويش القا مىكنند كه در بهشت موعود به سر مىبرند و در شرايط و محيطى، جز محيطى كه در آن قرار دارند، از پيشرفت، رفاه و آزادى خبرى نيست. چنين نظامهاى طبقاتى منحرفى مردم را به شدتاسير اوهام خود مىكنند، البته چگونگى آن در هر يك از آنها متفاوت است و به همين دليل مشاهده مىكنيم كه در هر دو نظام، فرزندان غالباً حرفه پدران خود را در پيش مىگيرند و توان انتخابى غير از آنچه از پيش برايشان تعيين شده ندارند و اين بدان خاطر است كه آن جوامع به ميزان لازم باز نيستند تا هر انسانى خود سرنوشت خود را رقم زند.
نمونه ديگر از تمايز طبقاتى در جوامع سوسياليستى و سرمايهدارى اين است كه ازدواج ميان طبقات فرادست و فرودست در اين كشورها عملاً وجود ندارد. اينها محصول انحراف فرهنگى است، انحرافى كه تنگناهاى روحى پديد آورده. بنابراين، راه
رهايى مردم از اين نظامها تنها در گرو آگاهى و آزادى است.
منزلت اجتماعى در زندگى افراد تأثير مىگذارد. اين منزلت بر دوگونه است:
الف. منزلت برخاسته از شايستگى ناشى از توانمندىهايى نظير: دانش، ثروت مشروع و حاكميت برآمده از انتخابات است.
شايان توجه است كه چنين تفاوت طبقاتى فساد و خرابى به بار نمىآورد، بلكه فقدان آن فرد ذىحق را از حقش محروم مىكند.
ب. طبقه برخاسته از عواملى غير از شايستگىها، مانند طبقات موجود در نظام سرمايهدارى و كمونيستى. چنين نظام طبقاتى باعث برخوردارى طبقاتى خاص و محروميت نابحق طبقاتى ديگر مىشود. در اينباره سخنى از اميرمؤمنان عليهالسلام آمده است كه مىفرمايند: «ما رأيت نعمة موفورة إلا و إلى جانبها حق مضيَّع(1)هيچ نعمتى را انباشته نديدم جز آنكه در كنارش حقى ضايع شده است».
پر واضح است كه اختلافات طبقاتى فاسد و منحرف، افراد طبقات پايين جامعه را از بسيارى از مواهب زندگى محروم مىكند، در حالى كه اگر تفاوت بين طبقات بر اساس شايستگى و حق باشد انسانها از امكانات و زندگى يكسانى برخوردار خواهند شد.
1) . دراسات في نهج البلاغة، محمد مهدى شمس الدين، ص 40.
مسئوليت تأمين نيازمندىهاى زندگى هر انسان به منظور ريشهكنى پديده فقر به طور مساوى بر دوش دولتها و آحاد جامعه نهاده شده است. اسلام فقر را نكوهش كرده و به بالا بردن سطح زندگى فقرا و رسانيدن آنها به مرز توانگرى توصيه مىكند. علاوه بر آن برنامهاى نيز به منظور ريشهكنى فقر تنظيم نموده است كه در كتاب الفقه: الاقتصاد به تفصيل به آن پرداختهايم. در اين زمينه روايات فراوانى وجود دارد كه برخى از آنها را از زبان اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل مىكنيم:
«... و الْفَقْرُ يُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ، و الْمُقِلُّ غَرِيبٌ فِي بَلْدَتِهِ(1)و فقر زبان زيرك را از اقامه برهانش خاموش و ناتوان مىكند، و تنگدست در ديار خود غريب و بىكس است».
«الْغِنَى فِي الْغُرْبَةِ وَطَنٌ، و الْفَقْرُ فِي الْوَطَنِ غُرْبَةٌ(2)توانگرى در غربت همچون در وطن بودن است و فقر در وطن همچون در غربت به سر بردن است».
«الفقر الموت الأكبر(3)فقر مرگ بزرگتر است».
«يَنَامُ الرَّجُلُ عَلَى الثُّكْلِ و لا يَنَامُ عَلَى الْحَرَبِ(4)فرزندمرده تواند خفت، و مالربوده ديده بر نتواند نهفت».
«إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِي أَمْوَالِ الأَغْنِيَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ، فَمَا جَاعَ فَقِيرٌ إِلا بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِيٌّ، واللَّهُ
تَعَالَى سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِكَ(1)خداى سبحان روزى فقيران را در مالهاى توانگران واجب داشته. پس فقيرى گرسنه نماند جز آنكه توانگرى از حق او خود را به نوايى رسانده و پروردگار، توانگران را بازخواست مىكند از اين كار».
در كشورهايى مانند شوروى و امريكا كه نظام طبقاتى فاسد وجود دارد، دولت و سرمايه در خدمت يكديگر در آمدهاند تا امتيازات و برخوردارىها را به يك طبقه محدود كنند، تا جايى كه طبقهاى از برخوردارى بيش از حد، بيمار شود و طبقات ديگر محتاج ابتدايىترين نيازمندىهاى روزمره خود باشند.
به طور كلى نظام طبقاتى فاسد، طبقهاى را از امكانات بسيارى برخوردار و ديگر طبقات اجتماعى را محروم مىكند. اين امكانات عبارتند از:
الف. امكانات اوليه براى زيستن: فقيران غالباً موفق به ازدواج نمىشوند و اين يا به خاطر هزينههاى آن است و يا به خاطر آنكه مىترسند در صورت تشكيل خانواده، فرزندان احتمالى آنها از چشم گشودن بر روى زندگى محروم شوند و در صورت ازدواج كردن، به خاطر ترس از فقر با استفاده از روشهاى گوناگون مانند سقطجنين يا پيشگيرى از باردارى از تولد فرزندان جلوگيرى مىكنند، درست مانند وضعيت دوران جاهليت. خداى سبحان در رد اين عمل زشت فرموده است: «... وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ...»(2)«و فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد».
نیز می فرماید: «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ...»(3)«و فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد، ما آنها و شما را روزى مىدهيم».
و در جای دیگر [پرسش گونه] می فرماید: «وَ إِذَا الْمَوْؤدَةُ سُئِلَتْ * بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»(4)«و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤل شود. به كدامين گناه كشته شدند؟!!»
چنين اعمالى البته در بين طبقات مرفه و متوسط جامعه هرگز [يا جز در موارد بسيار
نادر] اتفاق نمىافتد و تنها طبقات فقير هستند كه دست به چنين اعمالى مىزنند. سخن خداى متعال كه در ادامه آيه دوم فرمود: «ما آنها و شما را روزى مىدهيم» و نيز سخن ديگرش كه فرمود: «وَ أَنْكِحُوا الأَيامى مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَإِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ»(1)«مردان و زنان بىهمسر خود را و نيز خدمتكاران زن و مرد صالح خود را همسر دهيد، اگر فقير و تنگدست باشند، خدا از فضل خود آنان را بىنياز مىكند».
اين دو آيه ناظر به رسيدن روزى در جامعهاى است كه برخوردار از شيوه صحيح در زيست اجتماعى - اقتصادى باشد. آرى در چنين شرايطى فقيرى باقى نمىماند، لكن در غير اين صورت علت فقر و محروميت كمبود رزق خداى تبارك و تعالى براى مردم نيست، بلكه اين محروميت ناشى از آن است كه دولتها و سرمايهداران اموال عمومى را غارت كردهاند و از اينرو اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «... فما جاع فقير إلاّ بما مُتِّع به غني(2)هيچ تهىدستى گرسنه نماند جز اينكه توانگرى از حق او خود را به نوايى رساند».
ب. امكان ادامه حيات براى طبقه فقير. اين مبحث به ترتيب زير بيان مىشود:
روشن است كه طبقه فقير (آسيبپذير) بيش از ديگران با مرگ و مير كودكانشان مواجهند؛ زيرا براى تغذيه و درمان فرزندانشان تمكن ندارند. پژوهشهايى كه در برخى كشورها انجام شده دلالت بر آن دارد كه حدود نيمى از فرزندان يك خانواده فقير شانس ادامه حيات پيدا مىكنند، در حالى كه قريب به نود درصد فرزندان ساير طبقات موفق به ادامه حيات مىشوند.
بيش از ديگر طبقات به خاطر نبود تغذيه، درمان و آسايش مناسب مىميرند، در حالى كه ساير طبقات ابدا به طور فزاينده با چنين پديدهاى مواجه نيستند. آمارها در آسيا و آفريقا از سويى و در اروپا، ژاپن و امريكا از سوى ديگر شاهد مدعاى ما هستند.
به مراتب بيش از ثروتمندان در جنگها طعمه مرگ مىشوند، زيرا فقرا غالباً قشرى فرهنگى نيستند و نفوذى ندارند تا بتوانند از حضور اجبارى در جبهههاى جنگ نجات يابند و اموالى ندارند تا به عنوان خريد خدمت سربازى، رشوه و يا تحت عناوين ديگر
بپردازند و خود را از جنگ[هاى ناخواسته] رهايى بخشند.
ج. امكان كسب اخلاق فاضله: مبتلا شدن به رذائل اخلاقى غالباً متأثر از بيمارى و فقر است. بيمارى نيز غالباً منشأ فقر دارد و هرچند ثروتمندان نيز گاه به زشتىهاى اخلاقى مانند كبر و... دچار مىشوند، لكن غالباً آشفتگى روانى، كمطاقتى و مانند آن است كه منشأ بدخويى مىگردد و از همينروست كه درگيريها و رذايل اخلاقى و ازدياد طلاقهاى ناشى از آنها، در خانوادههاى فقير بيش از ساير طبقات است. البته مشخص نمودن نسبت واقعى اين امور در ميان فقرا و طبقات متوسط و مرفه جامعه مستلزم آمارگيرىهاى دقيق است.
د. امكان حفظ سلامتى و تندرستى: بر اساس آمارها طبقات فقير به دليل اينكه از سويى در تهيه دارو ناتوانند و از سوى ديگر به خاطر نداشتن وسائل بهداشتى از حفظ سلامتى خود نيز عاجزند و به تعبير ديگر به دليل آنكه نه توان بر پيشگيرى دارند و نه بر درمان قادرند، لذا دفعات بيماريشان و نيز مدت زمان ماندگارى هر بيمارى در آنها طولانىتر از افراد ثروتمند و متوسط جامعه است.
علاوه بر اين براساس آمارهاى ارائهشده آسايشگاهها و بيمارستانهاى اعصاب و روان، طبقه فقير بيش از ساير طبقات دچار بيماريهاى روانى مىشود، زيرا فقر، بيكارى، درگيريها و... كه ثروتمندان از آنها مصونند علل عمده اين بيماريهاست و اين علل به وفور در طبقات فقير مشاهده مىشود. ثروتمندان گرچه به بيماريهايى نظير فشار خون، تصلب شرايين، بيمارىهاى جهاز هاضمه، ديابت و مانند آنها مبتلا مىشوند، لكن اين امراض به فراوانى، خطرناكى و دوام بيماريهاى طبقه فقير نيستند.
ه. امكان زيستن در امنيت و صلح: ثروتمندان براى حل مشكلات خود با هزينه كردن اموال، خويش را از شركت در جنگ حفظ مىكنند، لكن فقرا به دليل فقر براى رفع معضلات خويش به جنگ متوسل مىشوند، زيرا گرهگشايى از مشكلات يا از راههاى ديپلماتيك و يا از راه جنگ صورت مىگيرد و در جايى كه امكان اول وجود نداشته باشد به ناچار راه دوم مطرح مىشود.
مضافاً بر اينكه مستكبران براى سيطره بر مستضعفان جنگهاى دائمى به راه مىاندازند تا از اين طريق هم آنان را برده خويش كنند و هم ثروتهايشان را در اختيار گيرند، تازه در چنين جنگهاى نابرابرى نيز مستكبران، مستضعفانى ديگر را اجير مىكنند تا به جاى آنان با خصم بجنگند. اينها همگى دال بر آنند كه امكانات برقرارى صلح و حل مشكلات از راههاى صلحآميز، در ميان طبقه فقير كمتر از ديگر طبقات است.
و. امكانات براى تحصيل علم: كسب علم به دلايل ذيل محتاج ثروت است:
تهيه امكانات آموزشى از قبيل كتاب و شهريه.
تأمين مخارج زندگى دانشجو تا براى كسب علم فراغت خاطر پيدا كند. در صورتى كه عدم تأمين مخارج به خاطر فقر، انسانها را به سوى كار كشانده و به فاصله گرفتن از علم و محيط علمى وا مىدارد و آرامش خاطر را از آنها مىگيرد، اما انسان ثروتمند بر خلاف انسان فقير از هر دو شرط براى ورود به عرصه دانشاندوزى برخوردار است و از اين رهگذر است كه دولتها به هر ميزان كه براى تأسيس مدارس رايگان تلاش كنند باز هم در فراهم كردن امكانات مساوى تحصيل براى فقير و غنى توفيق نمىيابند، زيرا آن دو مشكل بزرگ هنوز پابرجاست كه عبارتند از: مشكل مخارج و هزينه زندگى براى محصل فقير و وجود امكانات بيشتر براى تحقيق توسط دانشجوى ثروتمند، كه نهايتاً امكانات مالى است كه زمينه تحقيق را گسترش مىدهد. لذا در تمامى جوامع، اكثريت افرادى كه طبقه فرهنگى جامعه را تشكيل مىدهند از قشر ثروتمند هستند و درصد اندكى را فقرا تشكيل مىدهند. اصولاً هرچه سطح فرهنگ در ميان گروهها بالاتر باشد درصد ثروتمندان در ميان آنها از
فقرا بيشتر خواهد بود.
ز. امكان براى عمران و آبادانى: آبادانى پديدهاى است كه در ميان ثروتمندان و در آن طبقه مطرح مىشود نه براى طبقه فقير، زيرا فقرا نهايت تلاششان بر آن است كه خانهاى براى خود بپا دارند و نه بيشتر، ولى ثروتمندان به تنهايى و آسانى، هم بر فراهم كردن خانه خويش توانمندند و هم بر آبادانى بيشتر، مانند ايجاد باغها و جز آن.
ح. امكان داشتن زندگى سالم: فقر و محروميت و فشارهاى اجتماعى وارده بر طبقه فقير جامعه باعث كجروى و سقوط آنها در رذائل اخلاقى و اجتماعى مىگردد و لذا زندانيان، روسپىها، مبتلايان به انحرافات جنسى و مانند اينها غالبا از اقشار فقيرند. از همينروست كه در ذهن توده و عرف مردم، ميان دزد، كودن و كودكان خيابانى و مانند اينها و اين انديشه كه اين افراد از طبقه فقير بودهاند و لذا نتوانستهاند خود را از حضيض رذائل اخلاقى برهانند، ملازمت وجود دارد.در مباحث گذشته نيز اين نكته ذكر شد كه ثروتمندان فاسد، با توان مالى و اعتبار خود از مجازات مىرهند و گرفتار زندان و ديگر مجازاتها نمىشوند.
ط. امكان كسب قدرت و رسيدن به درجات و پستهاى بالاى اجتماعى: اين امكان تنها براى طبقه مرفه و طبقات نزديك به آن، يعنى طبقات متوسط جامعه، بيشتر از طبقه فقير جامعه فراهم است، زيرا ثروت امكاناتى را در اختيار آدمى قرار مىدهد كه از عهده عوامل ديگر بر نمىآيد و لذا تهىدستان را به آن حيطهها راهى نيست. مقامات عالى اجتماعى از اينگونهاند كه طبعاً اغنيا بيش از فقرا از اين مزيت برخوردارند.
ممكن است در رد اين اصل كسانى بگويند: بخش بزرگى از فقهاى شيعه كه به پايههاى بلند اجتماعى رسيدهاند از طبقه فقير بودهاند، پس چگونه مىگوئيد: بخش عظيمى از بلندمرتبگان را اقشار غير فقير تشكيل مىدهند؟
در پاسخ مىگوييم: برخوردارى از وجوهات شرعى آنها را در زمره اغنيا قرار مىدهد،
هرچند بخشى از زندگى خود، يعنى ابتداى زندگى تا دوران تحصيل را فقيرانه گذراندهباشند، لذا وصول و باقى ماندن آنان در آن مراتب عاليه نيز در گرو اموالى است كه برايشان فراهم شده، تا با كسب درجات عالى علمى، احراز مناصب بلند اجتماعى برايشان ممكن گردد. از آنرو در مورد امكان اينكه تنها ثروتمند بتواند با دارايى خود، مستمندان، بيماران، منحرفان و جز آنان را از وضعيتشان رهايى بخشد، سخن به ميان نياورديم كه امرى است شخصى و سخن در اين مبحث درباره جايگاه طبقه ثروتمند در برابر طبقه فقير است.
در پايان اين نكته را يادآور مىشويم كه نگاه هر يك از طبقات فقير و غنى نسبت به امور گوناگون زندگى، متفاوت است و هر يك را دل مشغولى متفاوتى به خود مشغول مىدارد و هر يك به سبك خاص خود با زندگى تعامل دارند كه در ذيل به بخشى از آنها اشاره مىكنيم:
طبقه فقير مصلحان را به ديده منجى و راهنما مىنگرد و لذا گرد آنان حلقه مىزند، در حالى كه ثروتمندان و طبقات مرفه سركش از آنها تلقى منفى داشته و مصلحان را نابودگر و مضر مىانگارند، چرا كه مصلحان برايشان مشكل مىآفرينند و آنها را از امتيازات و مناصبشان محروم مىكنند.
فقرا به خاطر محدوديتى كه از نظر مالى دارند در مصرف مال با دقت و وسواس عمل مىكنند، در حالى كه طبقه ثروتمند خود را محتاج چنين دقتى نمىبينند.
ثروتمندان فرزندان خود را با ادب، نزاكت و پاكيزه بار مىآورند، لكن فقرا، نه فرصتى كافى و نه ثروتى آنچنان دارند كه در اين مقولات هزينه كنند.
طبقه فقير معتقد به لزوم تقويت طبقه كارگر و كشاورز و بهبود سطح زندگى و احقاق حقوق آنهاست، لكن ثروتمندان منحرف به عكس اين مىانديشند، و اين مسأله نماد تضاد منافع طرفين است.
5 . ثروتمند به تجارت آزاد به عنوان يك حق طبيعى مىنگرد و آن را طلب مىكند، در حالى كه حكم به چنين امرى براى فقير سالبه به انتفاء موضوع است.
به دنبال جلب منفعت خود است و در همه جا حساب سود و زيان مادى خود را لحاظ مىدارد و بر اساس آن اقدام مىكند يا واپس مىنشيند، لذا معنويات براى او رنگ مىبازد وحضورى ضعيف در زندگى او پيدا مىكند، چرا كه نيروى عقلانى او تنها با مال و تجارت اُنس و پيوند يافته است، در حالى كه طبقه فقير، چنين نگرش منحطى ندارد.
تفسير طبقه فقير و غنى در بسيارى ديگر از امور مربوط به زندگى نيز، به خاطر زاويه ديد متفاوتى كه دارند گوناگون است.
اسلام براى ايجاد تحول مثبت در طبقه فقير دو گزينه ارائه نموده كه عبارتند از:
الف. غنىسازى آنان: توضيح آنكه اسلام هم روش سرمايهدارى و هم كمونيستى را حرام مىداند، چه اينكه هر دو نظام، ثروت توده مردم را غارت مىكنند. در نظام اول سرمايهداران و در نظام دوم دولت فاقد مشروعيتى كه قدرت و ثروت را يكجا در اختيار خود گرفته مردم را غارت مىكنند. از نگاه اسلام هركس بايد مالك و مسلط بر مالى باشد كه از طرق مشروع پنجگانه سابقالذكر به دست آورده است.
ب. مددكارى ناتوانان: توضيح آنكه در جامعه همواره فقيرانى وجود دارند كه به دليل يتيم بودن، بيمارى و مانند آن توان توليد ثروت را نداشته و نمىتوان از راه نخست به غنىسازى آنان پرداخت. اسلام بر دولت اسلامى لازم و فرض نموده است كه تمام نيازمنديهاى اين افراد را برآورده كند و اين را وظيفه دولت و حق آن فقرا مىداند نه آنكه اين اقدام از باب صدقه و يا بذل و بخشش و احسان باشد.
حضرت على عليهالسلام درباره رسيدگى به طبقه فقير جامعه در عهدنامهاى به مالك اشتر مىنويسند: «... ثُمَّ اللهَ اللهَ فِي الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لا حِيلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاكِينِ و الْمُحْتَاجِينَ و أَهْلِ الْبُؤسَى و الزَّمْنَى، فَإِنَّ فِي هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً و مُعْتَرّاً، و احْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَكَ مِنْ حَقِّهِ فِيهِمْ، و اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِكِ و قِسْماً مِنْ غَلاتِ صَوَافِي الإِسْلامِ فِي كُلِّ بَلَدٍ، فَإِنَّ لِلأَقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِي لِلأَدْنَى، و كُلٌّ قَدِ اسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ، و لا يَشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ بَطَرٌ، فَإِنَّكَ لا تُعْذَرُ بِتَضْيِيعِكَ التَّافِهَ لإحْكَامِكَ الْكَثِيرَ الْمُهِمَّ فَلا تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ، و لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لَهُمْ، و تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لا يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ و تَحْقِرُهُ الرِّجَالُ، فَفَرِّغْ لِأُولَئِكَ ثِقَتَكَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْيَةِ و التَّوَاضُعِ، فَلْيَرْفَعْ
إِلَيْكَ أُمُورَهُمْ ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالإِعْذَارِ إِلَى اللهِ يَوْمَ تَلْقَاهُ، فَإِنَّ هَؤلاءِ مِنْ بَيْنِ الرَّعِيَّةِ أَحْوَجُ إِلَى الإِنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ، و كُلٌّ فَأَعْذِرْ إِلَى اللهِ فِي تَأْدِيَةِ حَقِّهِ إِلَيْهِ، و تَعَهَّدْ أَهْلَ الْيُتْمِ و ذَوِي الرِّقَّةِ فِيالسِّنِّ مِمَّنْ لا حِيلَةَ لَهُ و لا يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ، و ذَلِكَ عَلَى الْوُلاةِ ثَقِيلٌ و الْحَقُّ كُلُّهُ ثَقِيلٌ، وقَدْ يُخَفِّفُهُ اللهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ، و وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللهِ لَهُمْ(1)خدا را! خدا را! درباره طبقه فرودستان از مردم [در نظر گير]؛ آنان كه راه چارهاى ندانند و از درويشان و نيازمندان و بينوايان و از بيمارى برجاى ماندگانند، كه در اين طبقه مستمندى است خواهنده، و مستحق عطايى است به روى خود نياورده. حقى كه خدا از خود به آنان اختصاص داده، و نگهبانى آن را به عهدهات نهاده، پاس دار، و بخشى از بيت المالت و بخشى از غلههاى زمينهاى خالصه را براى آنان قرار ده، كه دور دستترين آنان را همان بايد كه براى نزديكان است، و آنچه بر عهده تو نهادهاند، رعايت حق ايشان است. پس مبادا فرو رفتن در نعمت، از پرداختن به آنان بازت دارد كه ضايع كردن كارى كوچك را به خاطر استوار كردن كارى بزرگ و مهم، عذرى پذيرفتنى نيست. پس، از رسيدگى به كارشان دريغ مدار و روى ترش بدانان ميار، و به كارهاى كسى كه به تو دسترسى ندارد بنگر - آنان كه در ديدهها خوارند و مردم خردشان مىشمارند - و كسى را كه بدو اعتماد دارى براى تفقد حال آنان بگذار كه از خداترسان باشد و از فروتنان، تا درخواستهاى آنان را به تو رساند. و با آنان چنان رفتار كن كه چون خدا را ديدى جاى عذرت بماند، كه اين گروه از ميان مردم به انصاف نيازمندترند از ديگران؛ و حق همگان را آنچنان بگذار كه عذرت در پيشگاه خدا پذيرفته آيد. يتيمان و كهنسالانى را كه چارهاى ندارند و دست سؤل پيش نمىآرند، عهدهدار باش، و اين كار بر واليان گرانبار است و گذاردن حق، همه
جا دشوار، ليكن خدا آن را بر مردمى كه به دنبال آخرتند، شكيبايى مىورزند، و به وعده راست خدا درباره خويش اطمينان دارند، سبك مىگرداند».
انباشت ثروت، محصول تجارت است اعم از آنكه در زمينه كشاورزى باشد يا صنعت و يا كسب و كار، و اين همان چيزى است كه سامان گرفتن امور در گرو سامان يافتن آن است و نظام طبقاتى منحرف نيز در گرو نابسامانى آن است. بايد ميان آزادىهاى مطلوب و
1) . نهج البلاغه، نامه 53، ص 438 و 439.
محدوديتهاى معقول تعادل ايجاد كرد؛ چيزى كه اميرمؤمنان على عليهالسلامدر عهدنامه خويشاز آن سخن به ميان آورده و فرمودهاند: «ثُمَّ اسْتَوْصِ بِالتُّجَّارِ و ذَوِي الصِّنَاعَاتِ، و أَوْصِ بِهِمْ خَيْراً الْمُقِيمِ مِنْهُمْ و الْمُضْطَرِبِ بِمَالِهِ و الْمُتَرَفِّقِ بِبَدَنِهِ، فَإِنَّهُمْ مَوَادُّ الْمَنَافِعِ و أَسْبَابُ الْمَرَافِقِ وجُلابُهَا مِنَ الْمَبَاعِدِ و الْمَطَارِحِ فِي بَرِّكَ و بَحْرِكَ و سَهْلِكَ و جَبَلِكَ، و حَيْثُ لا يَلْتَئِمُ النَّاسُ لِمَوَاضِعِهَا و لا يَجْتَرِءُونَ عَلَيْهَا فَإِنَّهُمْ سِلْمٌ لا تُخَافُ بَائِقَتُهُ، و صُلْحٌ لا تُخْشَى غَائِلَتُهُ، و تَفَقَّدْ أُمُورَهُمْ بِحَضْرَتِكَ و فِي حَوَاشِي بِلادِكَ و اعْلَمْ مَعَ ذَلِكَ أَنَّ فِي كَثِيرٍ مِنْهُمْ ضِيقاً فَاحِشاً و شُحّاً قَبِيحاً و احْتِكَاراً لِلْمَنَافِعِ و تَحَكُّماً فِي الْبِيَاعَاتِ، و ذَلِكَ بَابُ مَضَرَّةٍ لِلْعَامَّةِ و عَيْبٌ عَلَى الْوُلاةِ، فَامْنَعْ مِنَ الاحْتِكَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ صلىاللهعليهوآلهمَنَعَ مِنْهُ، و لْيَكُنِ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً بِمَوَازِينِ عَدْلٍ و أَسْعَارٍ لا تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبَائِعِ و الْمُبْتَاعِ، فَمَنْ قَارَفَ حُكْرَةً بَعْدَ نَهْيِكَ إِيَّاهُ فَنَكِّلْ بِهِ و عَاقِبْهُ فِي غَيْرِ إِسْرَافٍ(1)ديگر اينكه نيكى به بازرگانان وصنعتگران را برخود بپذير، و سفارش كردن به نيكويى درباره آنان را به عهده گير، چه آنان كه كسب و كارشان در محلى ثابت است و چه آنان كه با مال خود از اينسو به آنسو مىروند، و با دسترنج خود كسب مىكنند، كه آنان مايههاى منفعتند و پديدآورندگان وسيلههاى آسايش و راحت مردم و آورنده آن از جاهاى دوردست و دشوار، در بيابان و دريا و دشت و كوهسار، جايى كه مردمان در آنجا گرد نيايند و در رفتن بدانجا دليرى ننمايند. اين بازرگانان مردمى آرامند و نمىستيزند، و آشتى جويند و فتنهاى نمىانگيزند. به كار آنان بنگر، چه در محلى باشند كه خود تو به سر مىبرى و يا در شهرهاى ديگر، و با اين همه بدان كه ميان بازرگانان بسيار كسانند كه معاملتى بد دارند، بخيلند و در پى احتكار. سود خود را مىكوشند و كالا را به هر بها كه خواهند مىفروشند. و اين سودجويى و گرانفروشى زيانى است براى همگان، و عيب است بر واليان.
پس بايد از احتكار منع كنى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آن منع مىفرمودند. و بايد خريد و فروش آسان صورت پذيرد و با ميزان عدل انجام گيرد. با نرخهاى - رايج بازار - نه به زيان فروشنده و نه خريدار. و آن كسى كه پس از منع تو دست به احتكار زند او را كيفر ده و عبرت ديگران گردان، و در كيفر او اسراف مكن».
1) . همان، نامه 53، ص 438.
شناخت شخصيت: از نظر جامعهشناختى اين جامعه است كه با فراهم آوردن شرائط و فضاى مناسب، بستر لازم براى شكلگيرى شخصيت را فراهم مىآورد و از ميزان انحراف و يا ابعاد انحراف شخصيت افراد مىكاهد، به هر روى شخصيت از چند مؤفه تشكيل مىشود كه عبارتند از:
فطرت الهى انسان، يعنى زمينهاى از پيشپرداخته كه در كليات قابل تغيير نيست اما مىتوان بذر هر گونه روحيه و ايدهاى را در آن كاشت.
وراثت.
محيط طبيعى.
محيط اجتماعى.
فرهنگ.
1- خداى متعال درباره فطرت مىفرمايد: «... فِطْرَتَ اللهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ»(1)«فطرتى است كه خدا، انسانها را بر آن آفريده؛ دگرگونى در آفرينش الهى نيست».
آدمى با فطرتى ويژه تولد مىيابد؛ سرشتى كه تا حدود معينى قابل انعطاف و تغيير است
1) . سوره روم، آيه 30.
و اين در حالى است كه حيوانات و گياهان قابليت بسيار اندكى براى تغيير دارند. توضيح آنكه حيوان از امكان محدودى براى دگرگونى برخوردار است و اين تنها غرايزند كه بر سرنوشت او سيطره داشته و مسير حركت و زيست او را از ابتداى عمر تا انتهاى آن، تعيين مىكنند، و آن حيوان را به پيش مىبرند و ميان نسلهاى متوالى گونههاى جانورى هيچ تفاوت بنيادين و چشمگيرى در هيچ بعدى ديده نمىشود، هرچند برخى انديشمنداناحتمال تحول را در عالم حيوانات مردود نمىدانند.
گياهان از كمترين ميزان تحولپذيرى برخوردارند. مثلاً يك درخت سيب در برخى كيفيات و ويژگيها و مختصات ميوهاى كه توليد مىكند متفاوت از درخت مادر است و علاوه بر آن مىتوان كيفيات گوناگون آن را بهبود بخشيد و يا آن را به حال خود رها كرد تا در وضعيتى به مراتب بدتر قرار گيرد.
اين تنها آدمى است كه زمينهاى بسيار گسترده براى تحول دارد. آغاز چنين تحولى حركت بر روى دو پا بود و نهايت آن تسخير و رفت و آمد در فضاى لايتناهى جهان است. بالطبع چنين توان گستردهاى نشان از وجود زمينهاى مناسب در درون او دارد كه هرچند كرانههايش بر ما مخفى است، لكن به اجمال مىدانيم آن چنان وسعت دارد كه براى تحول در دنيا و آخرت قابليت يافته است.
خداى سبحان درباره زمينه فراوان تحول در آدمى مىفرمايد: «لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ»(1)«كه همه شما پيوسته از حالى به حال ديگر منتقل مىشويد [تا به كمال برسيد]».
يكى از حكما نيز درباره طى مدارج و مراتب انسانى گفته است: «ثم أصعد عن الملائكة و أصل إلى ما لا يناله الوهم؛ سپس از [مقام] فرشتگان بالاتر رفته، به مرتبهاى مىرسم كه و هم (خيال) توان درك آن را نداشته باشد».
و در حديثى قدسى پيرامون مراتب و درجات اخروى كه محصول تحول و تكامل بشرند، چنين وارد شده است: «أعددت لعبادي الصالحين ما لا عين رأت، و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر(2)براى بندگان صالحم چيزى فراهم كردهام كه نه چشمى ديده و نه
گوشى شنيده و بر قلب احدى خطور نكرده است».
جداى از فطرت عمومى كه همگان را در بر مىگيرد، آحاد بشر داراى تمايلات فطرى ديگرى نيز هستند كه در عين سازگارى با آن فطرت عمومى، در افراد مختلف گوناگون است و هركسى را فطرتى خاص خود اوست. امام صادق عليهالسلام در اينباره مىفرمايند: «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة(1)مردمان معادنى هستند مانند معادن طلا و نقره».
همانگونه كه گفته شد پس از فطرت نوبت به نقش وراثت در شخصيت مىرسد، در روايتى آمده است: «الولد سر أبيه(2)فرزند بخشى مكنون و ناپيدا از پدر خويش [و آينه درون او ]است».
در دانش ژنتيك نيز اين اصل به ثبوت رسيده و گفته شده كه فرزندان حامل برخى ويژگيهاى پدر و برخى ويژگيهاى مادر خويشند. خواه اين ويژگيها جسمى باشند و يا روانى و روحى. فطريات روحى بر اساس ويژگيهاى روانى وراثتى فرد چارچوب بندى مىشود.
اين دو عامل (فطرت و وراثت) كه از ابتدا تا انتهاى عمر آدمى همراه او خواهند بود، موجب ايجاد جبر نمىگردند، بلكه صرفا مقتضياتى را ايجاد مىكنند، درست مانند داروه كه صرفاً مقتضاى بهبودى هستند نه آنكه آثار خود را به طور قطع بروز دهند.
پس از دو مرحله پيشگفته، نوبت به كنش محيط طبيعى در روند تكوين شخصيت آدمى مىرسد. اقليمهاى جغرافيايى و طبيعى گوناگون كه هر يك آب و هوايى خاص و درصد خاصى از گرمى و سردى و رطوبت و خشكى دارند، تأثير غير قابل انكارى بر آدمى مىگذارند. به همين دليل است كه ساكنان سرزمينهاى معتدل نسبت به ساكنان مناطق حاره و يا سردسير در تمامى ابعاد از اعتدال بيشترى برخوردارند، چه ساكنان مناطق گرم و خشك تحت تأثير مقاومت ناپذيرى خشكى و ساكنان سرزمينهاى سردسير متأثر از عامل
نيرومند رطوبتند و اين هر دو در جسم و جان تأثير خويش را مىگذارند.
علاوه بر اين سرزمينهاى كوهستانى، كوهپايهها، سواحل درياها، مناطق سرسبز جنگلى و پر رود، صفات و ويژگيهاى گوناگونى را در آدمى ايجاد مىكنند و به همين دليل از قديم الأيام مرسوم بوده كه مردم هر يك از سرزمينهاى گوناگون را به صفتى خاص توصيف مىكردهاند؛ صفاتى كه روانشناسان، جامعهشناسان و عالمان ژنتيك آنها را ازجمله تأثيرات آن سرزمينها در تكوين شخصيت مردم آن سامان مىدانند.
نظريه ارسطو مبنى بر تقسيم مزاجها به دموى، بلغمى، صفراوى و سوداوى نيز از چنين خاستگاهى بوده است.
البته اين مسأله قابل ذكر است كه عامل محيط طبيعى تأثيرى فى الجمله دارد و آدمى يكپارچه متأثر از سرزمين و محيط طبيعى نيست، بلكه سخن اين است كه اگر انواع خوراكيها در خلق و خوى آدمى تأثير - حداقل گذرا - مىگذارند، محيط طبيعى پيرامون او نيز اندك يا زياد تأثير خود را دارد.
محيط اجتماعى: آنچه آدمى از جامعه خود دريافت مىكند نيز تأثيرى آشكار بر شكلگيرى شخصيت او دارد. آدمى در نهايت ناتوانى متولد مىشود و تا زمان مرگ ناتوان باقى مىماند. منتها همانگونه كه برخى ناتوانىهاى خود را با كمك محيط طبيعى جبران مىكند ، برخى ديگر از ناتوانىهاى خود را نيز با كمك محيط اجتماعى جبران مىنمايد و نيز در خلال تأمين و دريافت نيازمنديهاى خود از محيط اجتماعى، اوصاف و خلق و خوى ويژهاى نيز از آن كسب مىكند و خود را در چارچوبهاى ايجاد شده توسط آن جامعه محدود مىكند. او مىانديشد كه چگونه مىتواند در متن جريانات جامعه زندگى كند و نيازهاى روحى - جسمى خود را برآورد؟ او براى پاسخ به دقت كنشها و واكنشهاى جارى و مربوط به زندگى اجتماعى را ملاحظه مىكند و سعى مىكند خود نيز به بخشى از تار و پود شبكه درهم تنيده حاكم بر اطراف خويش تبديل گردد.
تأثير اين عامل به قدرى فزاينده است كه عوامل فطرت، وراثت و محيط طبيعى را تحت تأثير قرار داده و تا حد ممكن آنها را به عقب مىراند. از اينرو مشاهده مىكنيم
كه حتى بيماران و مانند آنان نيز هنگامى كه تحت فشارهاى اجتماعى قرار مىگيرند، آنگونه حركت مىكنند كه جامعه در حد امكان از آنها خواسته است.
در نهايت، نوبت نقشآفرينى فرهنگ مىرسد. انسان فرهنگ خود را با روشهاى گوناگون مثلاً از راه نگاشتن آن ذخيره مىكند. هر نسلى از آيندگان نه تنها تجارب گذشتگان را فرا مىگيرد و آن را دستمايه زندگى انسانى خود قرار مىدهد، بلكه به كتب حاوى فرهنگذخيره شده نيز دست يافته و آن را مىآموزد. اين روند در توالى نسلها ادامه مىيابد تا آنجا كه نوبت به نسلى مانند نسل كنونى بشر مىرسد. كه ميلياردها گزاره علمى و انبوه تجارب نسلهاى گذشته را در مقابل خود دارد.
اين فرهنگ كه جامعه را از چندرنگى و چندگانگى برخوردار مىكند، آدمى را احاطه كرده و بر او تأثير مىگذارد و او را در چارچوب خود محدود مىكند. حتى فراريان از جامعه و كسانى كه به غارها و صومعهها پناه مىبرند نيز رنگ خاص اجتماع خود را با خود بدانجا مىبرند، همانگونه كه زبان و خاطرات جامعه خويش را با خود داشته، توان انفكاك از آن را ندارند. آرى تنها كودكى كه ميان حيوانات جنگلى پرورش يافته باشد رنگ هيچ جامعهاى را به خود نمىگيرد.
بىترديد جامعه كه اينچنين انسان را از تمامى جهات فرا گرفته، به او چهرهاى اجتماعى مىبخشد و آدمى در شبكههاى تو در توى آن زندگى مىكند و با تغييرات و افتو خيزهاى آن هماهنگ مىشود. جامعه، انسان را از همان اولين روز زندگى در آغوش مىگيرد و با او مأنوس مىشود و از اين رهگذر مىبينيم كه كودك از همان دوران كودكى با جامعه هماهنگ مىشود، آن را مىشناسد و از آن فرا مىگيرد، با او مأنوس مىشود و از طريق آن نيازهايش را برآورده مىسازد. از همينرو رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أطلبوا العلم من المهد إلى اللّحد(1)زگهواره تا گور دانش بجوييد».
از نظر علمى ثابت شده كه مغز انسان مانند ضبطصوت به هرچه برخورد كند آن را
1) . كشف الظنون، حاجى خليفه، ج 1، ص 78.
ضبط مىكند، سپس آن را در بخشهاى خودآگاه و ناخودآگاه ذهن خود ذخيره و حفظ مىكند و سپس آن دادهها و اطلاعات به تدريج در افكار و رفتارش بروز مىنمايد، و - چنانكه در شرع آمده است - حتى مرده نيز در درون قبر مىفهمد و درك مىكند و لذا دستور به تلقين ميت داده شده است.
فراگيرى آدمى از اجتماع محدود به يادگيرى، برآوردن نيازهاى اوليه و روش برقرار كردن ارتباطات اجتماعى نيست، بلكه راه تأمين نيازهاى ثانويه خود را نيز از جامعه فرامىگيرد، يعنى درون مايه روابط اجتماعى نظير: آداب، رسوم، عرف و عادات اجتماعى را نيز فرا مىگيرد. فراگيرى اين امور نيازهايى ثانوى اجتماعى است و نه اوليه، چه اين نيازهاى اوليه فراگيرى شيوه تأمين خوراك، پوشاك، مسكن و غيره است.
جامعهپذيرى و كنترل اجتماعى از نهاد خانواده آغاز مىشود و در نهاد مدرسه ادامه مىيابد و پس از آن در جامعه بزرگتر - با وسائل ارتباط جمعى نظير راديو و تلويزيون،
مطبوعات، كتابها و ايجاد امكانات سفر و غيره - به كمال خود مىرسد. لذا در مثل گفتهاند: «من لم يؤدّبه الأبوان أدبه الزمان؛ هركس والدينش او را ادب نكنند زمان او را تأديب خواهد كرد»، زيرا آنگاه كه انسان با تحولات جامعه هماهنگ نشود و اهرمهاى تربيتى خانواده نيز در او بىتأثير يا كماثر باشد در برخورد با موازين و مقررات اجتماعى دچار تضاد شده (به اصطلاح سرش به سنگ خورده)، به ناچار هشيار و تسليم و در نهايت تربيت مىگردد.
فرهنگ در كنار عوامل چهارگانه سابقالذكر به افراد و گروههاى انسانى «شخصيت» مىبخشد، لذا از «شخصيت» فلان فرد يا فلان گروه يا جامعه سخن به ميان مىآيد.
فرهنگ مهمترين نقشها را در زندگى انسان بازى مىكند. اين مسأله تا بدانجا براى برخى جامعهشناسان اهميت يافته كه مدعى شدهاند شخصيت آدمى تنها تحت تأثير فرهنگ شكل مىگيرد و نه چهار عامل اساسى ذكر شده. فرهنگ سالم و صحيح، زمينه و فضاى گستردهاى براى آزادىهاى گوناگون فراهم مىآورد كه در گسترش هرچه بيشتر فرهنگ و
توسعه همه ابعاد انسانى تأثير مىگذارند. در اينباره هيچ شاهدى گوياتر و رساتر از فرهنگ اسلام نيست، زيرا هزاران سال دروازه پيشرفت و تكامل به روى دنيا مسدود شده بود تا آنكه اسلام ظهور كرد و با اعطاى آزاديها و تشويق به علمورزى، امواجى عظيم از جريانهاى فرهنگى را پديد آورد و از اين مجرا دو ثمره بزرگ به بار نشست:
روح جستجو و كاوش و تحقيق.
شجاعت در اعلام نظر و نقد افكار و رفتارها.
در پرتو اين دو خصلت، مسلمانان جهان را از نور معرفت آكنده ساختند و ناگهان چنان پيشرفتى براى بشر ايجاد شد كه تمدن صنعتى معاصر تنها يكى از ثمرات بىشمار آن است توصيه به كسب و استفاده از تجارب و نيز توجه بىنظير به مقوله عقل در كلام بزرگان دينموج مىزند و ما تنها به چند مورد از آنها كه منسوب به اميرمؤمنان على عليهالسلاماشاره مىكنيم:
«في التجارب علم مستأنف(1)دانشهاى نو در تجربهها نهفته است».
«العقل عقلان: عقل الطبع، و عقل التجربة(2)عقل دوگونه است: عقل ذاتى و عقل اكتسابى».
«رأي الرجل على قدر تجربته(3)[اعتبار و ارزشمندى] نظر آدمى به ميزان تجربه اوست».
«الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ، و الْحَزْمُ بِإِجَالَةِ الرَّأْيِ، و الرَّأْيُ بِتَحْصِينِ الأَسْرَارِ(4)پيروزى به دور انديشى است و دورانديشى در به كار انداختن انديشه و به كار انداختن انديشه در نگاهداشتن اسرار».
«الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ...(5)خردورزى، به خاطر سپردن تجربههاست».
«فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ و التَّجْرِبَةِ...(6)همانا بدبخت كسى است كه از سود خرد و تجربه[اى كه او را دادهاند] محروم ماند».
در ميان مسلمانان چندان عالمانى چهره نمودند كه شمار كردن نامشان نيازمند تأليف كتابهاست. مثلاً يكى از دانشمندان معاصر طى يك سرشمارى، تعداد دانشمندان و اهل فضل خراسان را از ابتداى ظهور اسلام تا كنون، بيست و چهار هزار تن برشمرده است. ما نيز در اينجا به اشاره، نام شمارى از انديشمندان در علوم گوناگون بدون در نظر گرفتن گرايشهاى خاص مذهبى آنها مىآوريم:
در دانش كلام، فقه، اصول، اخلاق، تفسير و حديث از هزار سال پيش تا كنون شخصيتهاى فراوانى ظهور كردهاند كه عدهاى از برجستهترين آنها عبارتند از: شيخ مفيد، سيد مرتضى، سيد رضى، شيخ طوسى، ابنبرّاج، ابنادريس، عمانى، اسكافى، كلينى، شيخ صدوق، على بن ابراهيم قمى، محقق اول، علامه حلى، فخرالمحققين (فرزند علامهحلى)، شهيد اول، شهيد ثانى، محقق ثانى، طبرسى (صاحب تفسير مجمع البيان)، فيض كاشانى، شيخ بهائى، محمد باقر مجلسى و پدرش، مقدس اردبيلى، صاحب معالم، صاحب مدارك،خواجه نصيرالدين طوسى، وحيد بهبهانى، سيد بحرالعلوم، صاحب حدائق، صاحب جواهر، كاشف الغطاء، ملا احمد نراقى، ملا مهدى نراقى، ميرزاى قمى، شيخ انصارى، ميرزا مهدى شيرازى، سيد عبداللّه شيرازى، آخوند خراسانى، علامه طباطبائى، شرف الدين، شيخ حر عاملى، و بسيارى ديگر.
در زمينه علم اقتصاد دانشمندانى ظهور كردند كه برخى از آنها عبارتند از: ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم، ابوعبيده قاسم بن سلام، ابنيحياى دمشقى، عبدالرحمن بن خلدون و ديگران.
در زمينه شعر، ادب و بلاغت دانشمندانى نظير: ابو الأسود دئلى، فرزدق، كسائى، سيبويه، ابنمالك، دعبل خزاعى، ابو نواس، متنبى، سيد رضى، مهيار ديلمى، كميت، ابو فراس، حلى، فردوسى، نظامى، جامى، ناصرخسرو، رازى، سعدى، حافظ، خطيب قزوينى و تفتازانى چهره نمودند.
در علوم منطق، كلام، فلسفه و حكمت كسانى چون: فارابى، ابنسينا، بهمنيار، ابنطفيل، ابنمسكويه، ابنرشد، كندى، رازى، ميبدى، طوسى، غزالى، مولوى، صدر
المتألهين، ميرداماد، سهروردى، فيض، فياض، مولى عبداللّه، و ديگران پديد آمدند.
در علم هيئت: ابوالحسن اهوازى، ابوالوفاء بوزجانى، فرغانى، بيرونى، خالد، مروزى، على طبرى، يحيى بن ابىمنصور، سند بن على، على اسطرلابى، حاسب، شيخ بهائى، ماهانى، ابوعثمان الحانى، دينورى و جز آنان رشد يافتند.
در زيستشناسى دانشمندانى نظير: جاحظ، عمادالدين كاتب و ديگران پديد آمدند.
در درياشناسى عالمانى از قبيل: سهل بن ابان، احمد بن ماجد، محمد بن شاذان، ابن كحلان و ديگران تربيت يافتند.
در گياهشناسى پژوهشگرانى مثل: احمد دينورى، ابنبيطار حالقى، ابنسيده، منصور بن فضل سورى، ابوالعباس نباتى، عبداللّه بن صالح، محمد بن على بن سفر، ابناوان اشبيلى، ادريسى، ابنعوّام و مانند اينها پديد آمدند.
در تاريخنگارى انديشهورزانى مانند: سليم بن قيس كوفى، ابراهيم ثقفى، واقدى، نصر بن مزاحم، ابنعماد، ابناثير، طبرى، مسعودى، يعقوبى، بيرونى، خزرجى، قفطى، شهرستانى، سمعانى، ابنخلكان، ابنواصل، دينورى، مقريزى، ابوالفداء، ابنعساكر،جوينى، ابومخنف، ازدى، ذهبى، اصفهانى، بلاذرى، محدث قمى و غيره ظهور كردند.
در رياضيات عالمانى همانند: ابوالحسن بن منجم، نسوى، موسى خوارزمى، محمد بن جابر، خيام، محقق طوسى، ثابت بن قرة، ابنهيثم، ابوكامل، ابنمطر، ابنطاهر بغدادى، ابنيعقوب دمشقى، محمود اصفهانى، ابنليث، حاسب كرخى، ابن عبدالباقى بغدادى و تعداد فراوان ديگرى رشد نمودند.
در علوم مكانيك و فيزيك نيز عالمانى تربيت يافتند كه از آن جملهاند: منصور خازنى، حسن بن هيثم بصرى، احمد بن مسكويه، محمد بن مصلح، حسن سمناتى، كمال الدين فارسى، عميد الدوله، دمشقى جويرى و محمد بن سماوى.
در علم شيمى نيز عالمان بزرگى همانند: جابر بن حيان، رازى، تميمى، خوارزمى، احمد كلدانى، بونى، مالقى و ديگران ظهور كردند.
در پزشكى، تشريح، جنينشناسى و داروشناسى نيز پزشكان بزرگى به وجود آمدند كه عبارتند از: ابنسينا، ابننفيس، ابنزهر، رازى، على طبرى، ابوالحسن طبرى،
اهوازى، خزاز، حسن بن نوح، هروى، مقدسى، ابوالقاسم موصلى، مصرى، عراقى و سايرين.
در علم جغرافيا نيز جغرافىدانان بزرگى نظير: خوارزمى، سليمان، خرداد به، سيرافى، سرخسى، كلبى، همدانى، شيزرى، بلخى، مسعودى، ابنفضلان، بغدادى، ابنحائك، خزرجى، ابنحوقل، مقدسى، قباديانى، بكرى، اصطخرى، غرديزى، وزّان، حموى، كبرى، صقلى، مازنى و كتانى چهره نمودند.
در معدنشناسى: عطارد حاسب، بيرونى، ذهبى كاملى، نصيرالدين طوسى، قاسانى (كاشانى)، قبچقى، عربشاه، ابنمنصور پديد آمدند.
در علوم نظامى: حسن رمّاح، اوسى و ديگران رشد كردند.
در فن ترجمه، مترجمانى نظير: فزارى، اهوازى، ثابت بن قره، مقدسى، حمصى، رهاوى، سه فرزند موسى بن شاكر، حبش بن حسن، ابوالفرج، هارونى و ابننوبخت ظهور يافتند.
دائرهالمعارف نويسان بزرگى نظير: ابرشى، خوارزمى كاتب، جمالالدين قزوينى، يحياى قزوينى، جرجانى، قلقشندى، سكالى تربيت گرديدند.
در اين ميان نام بىشمار دانشمندانى را نبرديم كه كتب تراجم و فهارس و تمام كتبى كهاز آنان سخن به ميان آورده به ثبت و ذخيره نام آنان پرداختهاند. از نظر تأليف كتب و تأسيس كتابخانهها نيز اتفاقات بزرگى در قلمرو جهان اسلام افتاد. مثلاً در كتابخانه يكى از قضات صاحب بن عباد يك ميليون و پانصد هزار جلد كتاب و نيز در كتابخانه عزيز فاطمى در مصر يك ميليون و ششصد هزار جلد كتاب وجود داشت كه از اين ميان شش هزار و پانصد جلد در علم رياضيات، و هجدههزار جلد در فلسفه بود و البته كتابخانههايى از اين قبيل - چه كتابخانههاى متعلق به حكومتها و چه كتابخانههاى شخصى - در گستره جهان اسلام فراوان بودند.
نگاهى به قرآن كريم و سخنان گهربار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين كافى است تا آدمى را بر اين نكته مهم واقف كند كه تكيهگاه و نقطه عزيمت در حركت اسلامى توجه به دو
مقوله علم و فرهنگ است. از اينرو مىبينيم كه عالمان مسلمان در اوائل و اواخر تأليفات خود از لطف خدا سخن گفتهاند؛ لطفى كه توانستهاند در سايه آن در فضاى علم و انديشه رفت و آمد كنند و آفاق معرفت را در نوردند و درست همين توجه به خدا سبب مىشد تا مسلمانان دانشها را نه در راستاى اضرار به ديگران، بلكه به منظور سود رسانيدن به انسانها به چنگ آورند و لذا به استعمار ساير كشورها، و از بين بردن آزادىها و اختراع ابزار آلات مخرب و ساير اقدامات منفى كه علم، قدرت انجامش را بدانها داده بود، نپرداختند و پيوسته در نقطه مقابل رژيمهاى ستمگر قرار گرفتند و بسيارى از آنان به خاطر ناسازگارى با آن حكومتها در بند كشيده شدند. اين دانشمندان نه فقط از فقيهان و محدثان كه از بزرگان ساير علوم نيز بودند.
مثلاً مىتوان از جابر بن حيان نام برد كه از ستم حاكم زمان خود پنهان شد و در نهايت در مخفيگاه خود وفات يافت يا خواجه نصيرالدين طوسى كه سالها به زندان افتاد. در مقابل اين تمدن، تمدن جديد غربى قرار دارد كه به خاطر تهى شدن از اعتقاد به خداى سبحان، دانش به دست آمده را در خدمت ستم و استعمار قرار داده است.
ظلم و استعمارى كه از تيرهبخت كردن صدها ميليون مردم گرسنه آغاز مىشود و با دهها ميليون كودكى كه از فرط گرسنگى و بيمارى مىميرند و خيانت در حق كشورهاىاستعمارشده، و ميليونها انسان كه تحت حاكميت خفقان به سر مىبرند و ساخت ابزارهاى هولناك كشتار جمعى و ابزار شكنجههاى وحشيانه و... ادامه مىيابد، و در يك جمله دانش به خاطر تهىشدن از احساس پاسخگويى در مقابل خدا در خدمت ستم و ستمكار در آمده و به ابزارى براى نابودى و كشتار انسانها تبديل شده است. حال اين پرسش مطرح است كه چگونه مىتوان دانش را از اين كژراهه نجات داد؟
پاسخ روشن است: نجات را بايد در همراه كردن علم با ترس از خداى سبحان جست. بىترديد تنها همين امر مىتواند آدمى را از سيطره سرمايه و ديكتاتورى نجات دهد. بالطبع با نجات انسان از اين دو ورطه، دانش زمام امور را در دست خواهد گرفت و ابزار دنبالهروى از هواهاى نفسانى و شهوات نخواهد بود. از اينرو رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أوّل العلم
معرفة الجبّار، و آخر العلم تفويض الأمر إليه(1)دانش با خداشناسى آغاز و با واگذارى امور به ذات او پايان مىگيرد».
در روايتى ديگر آمده است كه فرمودند: «ليس العلم بكثرة التعلّم، إنّما هو نور يقذفه اللّه في قلب من يريد أن يهديه(2)دانش با آموختن فراوان به دست نمىآيد، بلكه آن نورى است كه خدا بر قلب هر آن كه بخواهد هدايتش كند مىتاباند».
البته خداى سبحان پيشتر فرموده است: «إِنَّما يَخْشَى اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»(3)«به يقين از ميان بندگان خدا، تنها دانشمندان از او مىترسند».
دانشمندان خداترس محال است دانشى را به منظور ضرر رسانيدن به مردم كسب كنند. در مقابل، دانشى كه قرين خداشناسى نباشد و بدين معرفت منتهى نشود كه بايد همه امور را به او واگذار كرد، به اين معنا كه باور كند بازگشت همه امور به سوى اوست، حقيقتاً علم نيست؛ باورى كه خداى سبحان دربارهاش مىفرمايد: «...أَلا إِلَى اللهِ تَصِيرُ الأُمُورُ(4)«آگاه باشيد كه همه كارها تنها به سوى خدا باز مىگردد».
بنابراين چنين دانشى نور نخواهد بود، چرا كه نور بايد روشنايى بخشد و نه ظلمت، و بايد نجات دهد نه آنكه ويران كند.
شخصيت هر انسان همان چيزى است كه با واژه «من» از آن تعبير مىشود. سؤل اينجاست كه آيا شخصيت آنگونه كه برخى جامعهشناسان مىگويند، پس از تولد پديد مىآيد و شكل مىگيرد و يا آنكه بر اساس نظر گروهى ديگر از آنان، شخصيت با آدمى متولد مىشود، و پس از تولد تنها رشد مىكند؟
سؤال ديگر آن است كه آيا هركس شخصيت واحدى دارد يا اينكه از دو يا چند شخصيت برخوردار است؟
چنان كه برخى از دانشمندان نظرات متفاوتى درباره آن ابراز كردهاند، احتمالات متعددى وجود دارد. در حديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده است كه: «من عرف نفسه فقد عرف ربه...(1)هر آن كس كه خود را شناخت خداى خويش را شناخته است».
درباره اين حديث گروهى معتقدند كه اين بيان، تعبيرى كنايى است و حاكى از آن است كه همانگونه كه محال است انسانى به كُنه ذات بارىتعالى پىببرد، نيز محال است كه از كُنه ذات خويش آگاه شود.
گروهى ديگر نيز گفتهاند كه مراد روايت آن است كه اگر آدمى به خويش توجه كند و به نادانى، ناتوانى و ساير نواقص خويش پى ببرد، خواهد دانست كه براى او خالقى دانا و توانا و... وجود دارد.
1) . بحار الأنوار، ج 2، ص 32.
كسانى كه معتقدند «من» انسانى با آدمى تولد نمىيابد، بلكه پس از تولد و به تدريج شكل مىگيرد، مىگويند: «من» عبارت است از مجموعه كنشها و واكنشهايى كه آدمى درمدتى طولانى يعنى از هفتههاى اول زندگى تا آخر عمر خود به عنوان عمل يا عكسالعمل انجام مىدهد. پس «من» يعنى «شخصيت» آدمى، با او زاده نمىشود، بلكه كودك پس از تولد و به تدريج مىفهمد كه كسى است جداى از انسانهاى ديگر، سپس با ملاحظه دو عامل ذيل شخصيت او تكوين مىيابد:
برخورد ساير افراد با او.
برخورد او با خود و ساير افراد.
نخستين برداشتهايى كه او از خود و ديگران دارد در غايت ابهام است. پس از آن به تدريج رو به وضوح مىگذارد و آنقدر وضوح مىيابد كه به درجه كمال مىرسد، لكن كُنه ذات به هر حال مجهول مىماند. از اينروى يكى از دانشمندان گفته است: «شناخت كُنه ذات اشياء از مشكلترين معضلات است».
يكى ديگر از دانشمندان شناخت كُنه ذات را محال دانسته، گفته است: «پس از آنكه به همه شعب علوم آگاهى و وقوف يافتيم تازه مىفهميم كه هيچ نمىدانيم».
البته اين نظريه مستند به دليل نيست، چون تابعى از واقعيت است و همانگونه كه در بحث حركت جوهرى آمده است: «وجود و ظهور حركت، خود دليلى بر واقعيت داشتن حركت در جوهر اشيا است».
معتقدان نظريه «در آدمى دو "من" يعنى دو "شخصيت" وجود دارد» به اين مطلب استناد كردهاند كه هر شخصى در درون خود دو وجه درگير مىبيند كه يك وجه او را به خير گرايش مىدهد و از بدى نهى مىكند و وجه ديگر عكس اين مطلب عمل مىكند.
به تعبير ديگر او در درون خود دو گونه معلول مىبيند و از آنجا كه اگر «من» انسانى او كه در مقام علت است يكى مىبود نمىبايست دو گونه معلول ايجاد كند، لذا اين حاكى از تعدد علل، يعنى «من» انسانى اوست، زيرا قاعده فلسفى مىگويد: از يك علت فقط يك معلول پديد مىآيد.
در اينجا كسانى كه معتقد به سه شخصيت «من» در انسان هستند، اينگونه استدلال
مىكنند كه در درگيرى ميان دو «من» هر فرد انسانى، طرف سومى وجود دارد كه ميان آنها داورى مىكند و تصميم نهايى را مىگيرد. البته دليل هيچ كدام از نظريات قائل به وجود دو شخصيت يا سه شخصيت در انسان قانعكننده نيست، چه اينكه قرآن كريم آدمى را داراىيك شخصيت دانسته، مىفرمايد: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»(1)«و قسم به جان آدمى و كسى كه آن را [آفريده و] منظم ساخته. سپس فجور و تقوا (شر و خيرش) را به او الهام كرده است».
در روايتى آمده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند: «...لمّتان، لمةٌ من الشيطان و لمةٌ من الملك(2)[در قلب انسان] دو گرايش (گروه) وجود دارد، گرايشى از جانب فرشته و گرايشى ديگر از سوى شيطان».
در روايت ديگرى نيز به تفصيل درباره جنود عقل و جنود جهل سخن به ميان آمده است. به هر روى آنچه اهميت دارد سخن درباره «شخصيت» است كه هر انسانى از آن برخوردار است و از مسائل مهم جامعهشناسى به شمار مىرود.
كودك به كمك حواس پنجگانه خود اشياء و اتفاقات پيرامون خود را درك مىكند و مىكاود. اين اتفاقات شامل كنشها يا واكنشهاى طبيعى و يا رفتار حيوانات و يا انسانهاى ديگر در مقابل آن كودك است.
مثلاً او خورشيد، ماه، آب، درختان، كولر و چراغ را مىبيند و با هوا و سرما و گرما برخورد مىكند و صداهاى طبيعت، حيوانات و ساير انسانها را مىشنود.
او رابطه ميان حيوانات، مانند: حيوانات اهلى، و نيز رابطه انسانها را با يكديگر در گفتگوها، تعارفات، درگيريها و غيره مىبيند.
او مىفهمد هر يك از اعمال او در جهان چه عكسالعملى خواهد داشت. مثلاً مىفهمد كه به محض تماس با آتش مىسوزد و در صورت رها كردن نردبانى كه از آن بالا رفته سقوط مىكند و آن هنگام كه مىگريد او را از زمين برمىدارند و به او غذا مىدهند
و... نيز او بسيارى از اشيا را بر مىدارد تا خوب آنها را ببيند و نيز آنها را در دهان مىگذارد تا مزه آنها را دريابد و همينطور در مورد ساير كارها.
كودك پس از شناخت اشياء محسوس، وارد فضاى تفكر مىگردد، يعنى به ماوراى محسوسات سفر مىكند. مثلاً اوچوب كبريت را مىبيند، پس از آن درك مىكند كه با كشيدن آن بر روى قوطىكبريت، شعلهور مىگردد، نيز پول را مىبيند و سپس درك مىكند كه شىء ارزشمندى است و همچنين است در ديگر موارد... و در اين فرايند شخصيتش رشد مىكند.
به همين دليل شخصيت آدمى در گرو كنشها و واكنشهايى است كه او را احاطه كردهاند. مثلاً اگر آدمى در دوره كودكى پيوسته تحقير شود، به انسانى حقير و داراى عقده حقارت تبديل مىگردد و در صورتى كه مورد تعظيم و تكريم بجا قرار گيرد به انسانى بزرگمنش و داراى شرحصدر تبديل مىشود.
روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله حسن بن على عليهماالسلام را ديدند و فرمودند: «إنه سيد ابن سيد(1)اين [كودك] آقا و پسر آقاست».
در كسب ساير صفات شخصيتى، مانند: بخشندگى و بخل، شجاعت و ترس، لطافت و خشونت، پاكيزگى و كثيفى، ادب و بىادبى و غيره نيز جريان بر همين منوال است. مسلّم اينكه ملكات نفسانى ابتدا به صورت بذرى در جان آدمى كاشته مىشود و بر اثر توجه و مراقبت، بر اساس ويژگيهاى آن بذر، رشد مىكند و خلاصه سخن آنكه تار و پود در هم تنيده و عظيم جامعه در قالب عملها و عكسالعملها به تدريج بر كودك احاطه مىيابد و در ميان اين تار و پودها ملكات نفسانى او رشد مىكند.
از آنجا كه آدمى در درون خود توان قضاوتى دارد كه مىتواند حسن و قبح افعال را از يكديگر بازشناسد و نيز به دليل آنكه جامعه در اثر فشارها و نتايج حاصله از آنها و در چارچوب اهم و مهم، و گذشته و حال و آينده شكل مىگيرد، لذا در آدمى دو گونه
1) . مدينة المعاجز، ج 3، ص 232.
شخصيت شكل مىگيرد:
شخصيت فردى
شخصيت اجتماعى.
مثلاً چون ميراث گذشته جامعه رنگ قداست و عادت به خود گرفته و مصالح اجتماعى حال و آمادگى براى آينده نيز سلوك خاصى را ايجاب مىكند و در همه اين موارد، «مهم» جاى خود را به «اهم» مىدهد، كما اينكه اهم مربوط به زمان گذشته در تزاحم با امر مهم در زمان حال قرار مىگيرد و اهم مربوط به آينده نيز با مهم حال يا گذشتهدر تزاحم واقع مىشود و در واكنش به اين تحولات شخصيت انسان شكل مىگيرد.
اگر آدمى با خويش يا گروه اجتماعى و هممسلك خود - كه همگى ساختار شخصيتى مشابهى دارند - خلوت كند، شخصيت درونى خود را آشكار مىكند و با آزادى تمام و مطابق مقتضيات آن سخن مىگويد و اقدام مىكند، حال آنكه همين فرد اگر در ميان جامعه قرار گيرد، براى حفظ منافع يا دفع ضرر احتمالى، خود را با شبكه روابط و خواستههاى اجتماعى تطبيق مىدهد كه چنين حالتى را نبايد نفاق ناميد، چرا كه اين كار اقدامى معقول، از باب ترجيح اهم بر مهم و مقتضاى قاعده عقلى است و تفاوت ميان نفاق و مدارا در همينجاست، زيرا مورد اول بر مبناى سودجويى، فرصتطلبى و سوءاستفاده شكل گرفته و مورد دوم براساس قاعده عقلى اهم و مهم و مراعات مصلحت و حفظ احترام ديگران.
خداى سبحان در مذمت خصلت نخست فرموده است: «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ»(1)«آنها دوست دارند نرمش نشان دهى تا آنها [هم ]نرمش نشان دهند؛ نرمش و سازشى توأم با انحراف از مسير حق».
در ستايش از خصلت دوم در آياتى متعدد از جمله در آيه زير فرموده است: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا...»(2)«اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم وشما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد».
به دليل شخصيت فردى انسان و شخصيت جامعهاى كه در آن زندگى مىكند به اضافه
گرايشها و شهوات درونى و فشارهاى گاه و بيگاه خارجى، اشخاص در افكار و اعمال خويش دستخوش نوسان مىشوند. در نتيجه افراد گاه مؤنند و گاه منافق، و گاه كافر، گاه فكر و عمل انسان صحيح بوده و گاه منحرف. به همين دليل شخصيت آدمى در نوسان خويش غالباً متأثر از عوامل چهارگانه ذيل است:
شخصيت فردى كه بر اساس تشخيص حسن و قبح عقلى شكل گرفته است.
شهوات و تمايلات سركش.
محيط عرفى خاصى كه فرد بدان متعلق است مانند حزب، انجمن يا گروهاى ديگر اجتماعى.4. محيط عرفى عام، يعنى جامعهاى كه در آن زندگى مىكند و موازين آن غالباً با مقررات و موازين محيط عرفى خاص متفاوت است.
از آنچه گذشت روشن مىشود كه نمىتوان شخصيت را صرفاً انعكاسى از محيط اجتماعى دانست، بلكه بايد آن را آميزهاى از مؤفههاى ذاتى و انعكاسات محيطى به ضميمه عناصر ديگر به حساب آورد؛ عناصرى كه همگى در تكوين شخصيت مدخليت دارند و لذا كسانى كه گمان مىكنند تغيير محيط اجتماعى عامل مطلق در تغيير شخصيت است متأسفانه دلايل عقلايى و علمى ندارند، بلكه خلاف آن به اثبات مىرسد، زيرا در صورت صحت چنين ادعايى، دوگانگى و تأثير متقابل شخصيت درونى و محيط خارجى و نيز تغيير تدريجى جامعه و ساير مواردى از اين دست فاقد توجيه است.
كودك در روند پيشرفت و تكامل شخصيتى خويش، چهار مرحله بدوى را طى مىكند:
مرحلهاى كه در آن به تقليد از ساير افراد مىپردازد و هر آنچه ديگران مىكنند، انجام مىدهد. مثلاً با پدر، مادر و... نماز مىخواند، مانند آنها بر سر سفره مىنشيند و لقمه بر مىدارد، مانند آنها سينه صاف مىكند و... .
مرحله جايگزينى كه در اين مرحله خود را همانند ديگران مىنگرد و خود را به جاى آنان مىگذارد.
مثلاً خود را به شكل مادر در مىآورد و با خود يا عروسكش با مهربانى مادرانه رفتار مىكند و يا خود را به شكل پدر در مىآورد و به اصطلاح بيرون مىرود و ميوه مىخرد و به خانه مىآورد و يا ساير حركات پدر را تقليد مىكند.
در آستانه مرحله سوم، زمان بازىهاى فردى به پايان مىرسد و از آن به بعد او در ارتباطى شبكهاى با ديگر كودكان قرار مىگيرد و با آنان به بازىهاى گروهى مىپردازد. در اين مرحله مىكوشد تا نقش خود را نيك انجام دهد و از شكست بگريزد. او پيروزى و شكست رفقاى خود را مىبيند و به داورى مىپردازد تا دريابد كدام يك از بازىكنان نقش خود را انجام نداده و يا در ايفاى آن تقلب نموده است و... .
آخرين مرحله بدوى او اينگونه آغاز مىشود كه مىكوشد تا پوسته كودكى خود را تدريجا بشكافد. در اين دوره در درون او هدفى ويژه در زندگى شكل مىگيرد، دغدغهمندمىگردد و در اولين اقدام، بازىهاى كودكانه را به كنارى مىنهد و به آينده چشم مىدوزد. زمان در اين دوره براى او به كندى مىگذرد، زيرا همانگونه كه در جاى خويش به ثبوت رسيده است، سرعت گذشت زمان نسبت به افراد گوناگون متفاوت است، بدين معنا براى انسانى كه در لذت به سر مىبرد زمان به سرعت و براى انسانى كه در رنج قرار دارد زمان به كندى مىگذرد و گويا يك ساعت براى او كششى ده ساعته مىيابد. همچنين انسانى كه در انتظار دوستى بسيار عزيز و صميمى است، خصوصاً اگر دير كرده باشد حس مىكند كه زمان به كندى پيش مىرود، در مقابل، فردى كه منتظر وقوع حادثهاى ناگوار است گذشت سريع زمان را حس مىكند و... لذا يكى از دانشمندان تحتتأثير همين نسبت متغيير سرعت زمان با ذهنيات و روحيات آدمى، معتقد است كه اصولا زمان پديدهاى ذهنى است و نه خارجى. هرچه آدمى به سن كودكى نزديكتر باشد، حركت زمان را كند مىبيند، مثلاً يك ساعت براى كودك برابر نيم ساعت براى نوجوان و ربع ساعت براى جوان است و... .
همزمان با فراتر رفتن آدمى از مرحله كودكى و قدم گذاشتن به دوره بزرگسالى و تكوين هدف در او، وى به ارزيابى خويش مىپردازد و در اين دوره كه تا پايان عمر ادامه مىيابد،
پاسخ به چند پرسش جدى براى او مطرح مىشود كه عبارتند از:
اينكه چگونه شخصيتى است. در پاسخ به اين پرسش، به ارزيابى و سنجش خود مىپردازد كه آيا وزن و ارزشى دارد يا نه؟ و اگر دارد به چه ميزان؟ به كدام طبقه اجتماعى تعلق دارد؟ و پايگاه اجتماعى او كدام است؟ و... .
تصورش در مورد اينكه نزد مردم چگونه ارزيابى مىشود؟ آيا نزد آنان ارزشمند است يا نه؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه و به چه ميزان؟ و... براى پاسخ، او خود را در جاى آنان قرار مىدهد، سپس از منظر آنان به خود مىنگرد. حال اگر او در چارچوب عرف اجتماعى خاصى زندگى مىكند، يعنى علاوه بر عرف عام جامعه خويش، در عرف خاصى مانند يك سازمان، حزب، انجمن و جز آن عضو باشد، آنگاه از دو زاويه ديد به پرسشهاى فوق مىپردازد و غالباً راه و رسم زندگى خود را آنچنان تنظيم مىكند كه حس كند موجب ارتقاى منزلت او در چشم هر دو عرف گرديده و نيز در صورت مواجهه وتعارض ميان مقتضياتى كه هر يك از دو عرف پيشگفته براى زندگى و منش او قائلند، غالباً ارزشها و هنجارهاى عرف خاص را مقدم مىدارد و معيار عمل قرار مىدهد، زيرا فرد به آن وابستهتر و مرتبطتر است و از همين رهگذر است كه مىبينيم براى تأمين رضايت خاطر گروه عرفى خاص خود، تمام مشكلات و رنجهايى را كه عرف عام جامعه براى او ايجاد مىكند، تحمل مىنمايد. البته در مقابل، اندك افرادى نيز هستند كه عرف گروه خاص خويش را مىشكنند تا به جريان عرف عام جامعه خود بپيوندند.
از آنجا كه گروههاى خاص موجود در جامعه گاه حالتى سرى و زيرزمينى و گاه حضورى علنى و آشكار دارند، در هنگام بروز تصادم ميان عرف خاص و عرف عام، رژيمهاى عاقل و دورانديش به اقدامات زير مىپردازند:
الف. فضا را براى فعاليت اعضاى آن عرف خاص و ظهورشان در جامعه و آميختن آنان با جامعه آماده مىكنند تا اعضاى آن عرف در دام تحركات سرى و زيرزمينى گرفتار نشوند، چرا كه آن افراد پس از آن دچار درونگرايى و سپس به خشونت متوسل مىشوند و حاصل چنين فرايندى زيان ديدن كل جامعه و حكومت از خشونت است. اين زيان بيشتر از زيان ايجاد فضا براى فعاليت و ظهور اعضاى آن عرف خاص خواهد بود.
ب. خالى كردن زير پاى عرف خاص با لطايفالحيل: اين اقدام در صورتى است كه آن عرف خاص طبيعت و ماهيتى مخرب داشته باشد، ولى اگر مخرب نباشد حكومتهاى عاقل و دورانديش تلاش خواهند كرد تا با تأمين مطالبات آن گروه و افراد آن و حل مشكلات فيمابين به بهترين وجه، و كمرنگ كردن احساسات آن عرف خاص بپردازند.
در مقابل چنين دولتهايى، رژيمهاى خودكامه قرار دارند كه به دليل عدم برخوردارى از دورانديشى و عقل، خود و مردم سرزمين تحت حاكميت خويش را با مشكلات فراوان مواجه مىكنند و چون در برخورد با عرفهاى خاص جامعه، تعاملى عاقلانه ندارند و پيوسته در پى آن هستند كه با داغ و درفش آنها را وادار به تمكين كنند، با آنها وارد درگيرى و نزاع و جنگ مىشوند. اين درگيرىها در قالب تظاهرات، زد و خوردهاى خيابانى و در نهايت آشوبهاى اجتماعى، هرج و مرج و انقلاب ظهور مىيابد.
الف. تصور آنها را از خويش درست مىپندارد.
ب. چنين مىپندارد كه تلقى موجود نسبت به او ناسپاسى است و او فراتر از تصور آنان است. البته غالب قضاوتها اين چنين هستند، زيرا آدمى از آن جهت كه حب ذات دارد، خطاهاى خويش را - كه مردم مىبينند - نمىبيند و لذا خود را بىنقص پنداشته و داراى مرتبتى والا مىداند و اين در حالى است كه اين شخص نزد مردم به دليل خطاهايى كه از او ديدهاند جايگاهى پست، يا حداقل رتبهاى پايينتر از آنچه درباره خود تصور مىكند دارد. از اينروى در روايتى از امام صادق عليهالسلام آمده است: «أحب إخواني إليَّ من أهدى إليَّ عيوبي(1)دوست داشتنىترين برادرانم نزد من كسى است كه عيبهاى مرا به من هديه كند».
درباره صداقت در تذكر معايب و محاسن افراد وارد شده است كه: «صديقك من
1) . وسائل الشيعه، ج 8، ص 413.
صدقك لا من صدّقك(1)دوست تو آنى است كه با تو صادق باشد نه آن كه [گفته ]تو را تصديق كند».
نيز از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه فرمودند: «... إتبع من يبكيك و هو لك ناصح، و لا تتبع من يضحكك و هو لك غاش(2)از كسى پيروى كن كه خيرخواهانه تو را بگرياند، نه آنكه فريبكارانه تو را بخنداند».
نيز از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه فرمودند: «المؤن مرآة لأخيه المؤن(3)مؤن آينه برادر مؤن خويش است».
ج. تصور اينكه ديگران فرد را در رتبهاى فراتر از آنچه هست قرار دادهاند. چنين قضاوتى به ندرت روى مىدهد و چنين اتفاقى ناشى از ديكتاتورى يا برآمده از ثروت، ترفند و نيرنگ اوست. در اين حالات با وجود آن كه آدمى به حقيقت حال خويش آگاه است، لكن با تأثيرگذارى يكى از اين سه عامل پيشگفته، مردم درباره او، پندار فوق تصورى كه از خويش دارد پيدا كرده، يا چنين وانمود مىكنند.
از اينرو مىبينيم كسانى كه به واقع از شخصيتى بزرگ برخوردارند هم از خودستايى وهم از ستايش مردم پرهيز مىكنند. در اينباره نقل شده كه گروهى در پيشگاه اميرمؤمنان على عليهالسلام از ايشان ستايش نمودند حضرت در مقابل چنين فرمودند: «... اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَعْلَمُ بِي مِنْ نَفْسِى، و أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْهُمْ. اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا خَيْراً مِمَّا يَظُنُّونَ، و اغْفِرْ لَنَا مَا لا يَعْلَمُونَ(4)بار خدايا تو مرا از خودم بهتر مىشناسى و من خود را از آنان بيشتر مىشناسم. خدايا، ما را بهتر از آن كن كه مىپندارند و درگذر از ما آنچه را كه نمىدانند».
نيز هنگامى كه دهقانان انبار، حضرت على عليهالسلام را در سفرش به شام ديدند، براى وى پياده شدند و پيشاپيشش دويدند. ايشان بدانان فرمودند: اين چه كارى بود كه كرديد؟ گفتند: عادتى است كه بدان اميران خود را بزرگ مىشماريم. امام فرمودند: «... واللهِ مَا يَنْتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤكُمْ، و إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ فِي دُنْيَاكُمْ، و تَشْقَوْنَ بِهِ فِي آخِرَتِكُمْ، و مَا أَخْسَرَ
الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ، و أَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الأَمَانُ مِنَ النَّارِ(1)به خدا كه اميران شما از اين كار سودى نبردند، و شما در دنيايتان خود را بدين كار به رنج مىافكنيد و در آخرتتان بدبخت مىگرديد. و چه زيانبار است رنجى كه كيفر در پى داشته باشد، و چه سودمند است آسايشى كه ايمنى از آتش به همراه داشته باشد».
نيز از آن حضرت روايت است كه فرمودند: «... و إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاتِ الْوُلاةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ أَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، و يُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْكِبْرِ، و قَدْ كَرِهْتُ أَنْ يَكُونَ جَالَ فِي ظَنِّكُمْ أَنِّي أُحِبُّ الإِطْرَاءَ و اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ، و لَسْتُ - بِحَمْدِ اللهِ - كَذَلِكَ، و لَوْ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ يُقَالَ ذَلِكَ لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطاً لِلَّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ والْكِبْرِيَاءِ، و رُبَّمَا اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاءِ، فَلا تُثْنُوا عَلَيَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءٍ لإخْرَاجِي نَفْسِي إِلَى اللهِ سُبْحَانَهُ و إِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ فِي حُقُوقٍ لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، و فَرَائِضَ لا بُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا. فَلا تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ، و لا تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ، و لا تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ، و لا تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالاً فِي حَقٍّ قِيلَ لِي و لا الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ، فَلا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ...(2)و در ديده مردم پارسا، زشتترين خوى واليان، اين است كه از مردم بخواهند آنان را بزرگ شمارند و كارهايشان بر اساس كبر وخودخواهى باشد. اى مردم، من خوش ندارم كه در خاطر شما بگذرد كه من دوستدار ستودنم، و خواهان ستايش شنودن. سپاس خدا را كه اينگونه نيستم و اگر ستايشْ دوست بودم آن را وا مىنهادم، به خاطر فروتنى در پيشگاه خداى سبحان و بزرگوارى كه تنها او سزاوار است بدان. و بسا مردم كه ستايش را دوست دارند، از آن پس كه در كارى كوششى آرند. ليكن مرا به نيكى مستاييد تا از عهده حقوقى كه مانده است برآيم و واجبها كه بر گردنم باقى است ادا نمايم. پس با من چنانكه با سركشان سخن گويند، سخن مگوييد و چونان كه با تيزخويان كنند از من كناره مجوييد، و با ظاهرآرايى آميزش مداريد و شنيدن حق را بر من سنگين مپنداريد، و نخواهم مرا بزرگ انگاريد، چه آن كس كه شنيدن سخن
حق بر او گران افتد و تحمل عدالت بر وى دشوار بُوَد، كار به حق و عدالت كردن بر او دشوارتر است. پس، از گفتن حق، يا سفارش به عدالت باز مايستيد».
اصطلاح شخصيت در دو قلمرو به كار مىرود:
قلمرو فردى: كه مراد خصوصيات و صفات ظاهرى و باطنى متعلق به فرد است.
قلمرو اجتماعى: در اين حيطه مراد مجموعهاى از صفات ظاهرى و باطنى است كه بر يك جامعه در مقايسه با جامعه ديگر غلبه دارد. مثلاً مىگويند فلان جامعه از شخصيت والايى برخوردار است، زيرا بخشنده، پيراسته، نوعدوست و بزرگمنش است، برخلاف جامعه ديگر كه به دليل آراسته نبودن اعضاى آن به صفات نيك و زيبا، داراى شخصيت منحط و دون هستند. مثلاً در تاريخ آمده است كه جامعه اسپارتها شخصيت و هويت جنگاورى داشته و آتن از شخصيت و هويت علمى برخوردار بوده است.
شخصيت فرد و شخصيت جامعه به مادى و معنوى تقسيم مىشود.
شخصيت معنوى به سه شخصيتِ اعتبارى، انتزاعى و حقيقى منقسم مىگردد:
شخصيت مادى در ارتباط با اولياتى است كه با حواس پنجگانه درك مىشوند، مانند محفوظات ذهنى آدمى و نيز كنشها و واكنشهايى كه انسان به هنگام ديدن، شنيدن،چشيدن، بوييدن و لمس كردن از خود بروز مىدهد و حس لامسه شامل درك استحكام و نرمى؛ رطوبت و خشكى؛ حرارت و برودت؛ حجمها؛ بلندى و پستى، امور جنسى و جز آن است.
بنابراين فرد انسانى و يا جامعه هنگام مواجهه با امور محسوس و ملموس در يك شبكه به هم پيوسته قرار مىگيرد كه همگى شخصيت مادى فرد و جامعه را تشكيل مىدهد.
تغيير در امكانات و معرفت و دانش تغيير در شخصيت مادى را در پى دارد. مثلاً، كسى كه به نظافت، كرامت، آموزش فرزندان و يا ازدواج زودهنگام فرزندانش معتقد بوده، در صورت فقدان آب يا ثروت، به تدريج به شخصيتى ناپاكيزه، مهمانگريز، بىتوجه به آموزش فرزندان و يا بىتوجه به ازدواج فرزندانش تبديل مىگردد. تمام آفتهاى فوق آنگاه دامنگير مىشود كه امكانات فراهم نباشد، هرچند از دانش برخوردار باشد و اين وضعيت، شخصيتى ويژه به فرد مىدهد، اما در صورت فراهم بودن آب و ثروت، شخصيت چنين انسانى با ماهيتى مغاير با ماهيت شخصيت منفى اول شكل مىگيرد. جامعه برخوردار و محروم نيز تحت تأثير چنين عواملى قرار دارد و تغيير شخصيتى در اثر تغيير امور معنوى نيز رخ مىدهد.
مثلاً، فردى مىتواند از نظر مالى برخوردار باشد، لكن به ازدواج فرزندان يا حفاظت از ناموس و شرافت خويش يا مهماننوازى معتقد نباشد. چنين فردى شخصيت ويژهاى مىيابد كه به امور مادى مستند نمىشود، بلكه به نوعى شناخت ويژه باز مىگردد كه در صورت تغيير آن معرفت به ضدش، شخصيت حاصله از آن شناخت نيز به ضد آن تبديل مىشود.
از اينرو مىبينيم اعراب، ايرانيان، و مردم روم و جز آنان كه در دوران جاهليت روزگار مىگذراندند از شخصيتى ويژه برخوردار بودند كه بر اساس آن، حاكمان خود را سجده و از عالمان خود در مسير باطل اطاعت مىكردند، آموزش را ممنوع كرده بودند، محارم خود را به همسرى مىگرفتند و در جزيرهالعرب براى زدودن ننگ از دامان خود يا رهايى از فقر مادى و گرسنگى، پسران و دختران خويش را مىكشتند. با يكديگر مىجنگيدند و تجاوز به عنف و گسستن پيوند خويشاوندى بين آنان رواج يافته بود و زنان و مردان به انحرافات جنسى كشيده شده بودند، ولى آنگاه كه تحت لواى اسلام بينش آنان تغيير يافت ازشخصيتى مخالف شخصيت سابق خود برخوردار شدند و چون آب برايشان فراهم و پاكيزگى برايشان فرض گرديد، به انسانهايى پاكيزه مبدل شدند. در حالىكه تا پيش از آن از كثيفترين مردمان بودند. در همين دوران غرب
همچنان در كثافت دست وپا مىزد و اين وضع تا آنجا پيش رفت كه وقتى در فرانسه برخى خواستند خيابانها را سنگفرش كنند و حمام بسازند، عالمان مذهبى آنان بر ضد اين كار فتوا دادند و گفتند: اينان به كافران (مسلمانان) شبيه شدهاند، آنگاه حمامها را بسته و خيابانها را به همان وضع سابق بازگرداندند.
جالب است بدانيد كه يكى از شكايتهاى مسلمانان در جنگهاى صليبى از صليبيون، بوى تعفن شديد بدن صليبىها بود، اما همين افراد با ورود تمدن مادى به سرزمينشان شخصيت متفاوتى يافتند.
تبعيض رنگ و نژاد در ايجاد شخصيت منحط فردى و اجتماعى تأثير بسيارى دارد و تا زمانى كه جدايى و تبعيض حاكم باشد نه ازدواج رخ خواهد داد و نه معاشرت. در هند طائفهاى به نام «نجسها» وجود دارد و وقتى رئيس كارخانه يا صاحب مزرعه مىخواهد مزد آنان را بدهد، از ترس نجس شدن در فاصله و جهتى مىايستد تا سايهشان بر او نيفتد، و پول را نيز با وسيلهاى بدانها مىدهد تا دستشان به دست وى نخورد. در امريكا سفيدپوستان با سياهپوستان معاشرت نمىكنند. ناسيوناليستهاى افراطى با ديگرانى كه از ساير مليتها هستند ازدواج نمىكنند و از آنها نيز ارث نمىبرند؛ چيزى كه در آغاز پيدايش جريان ملىگرايى در برخى كشورهاى عربى مشاهده كرديم.
در دوران جاهليت عرب نمونههاى فراوانى از چنين رفتارهايى مشاهده مىشد، اما آن هنگام كه اسلام آمد بلال حبشى، صهيب رومى، ابوذر عرب و سلمان فارسى در يك رده قرار گرفتند و اسلام ذرهاى تفاوت را به خاطر گوناگونى رنگ پوستها، زبانها، مليتها و موقعيتهاى ويژه جغرافيايى، در عبادات، معاملات، ازدواجها، مجازاتها، كسب دانش و غيره به رسميت نشناخت و ايمان و عمل صالح را تنها ملاك برترى خواند. البته اين امر، موجب برترى و تمايز در امر ازدواجها، متفاوت شدن مجازاتها و قوانين و... نشد، بلكه ملاكى بود براى برخوردارى از احترام و اجر اخروى.
شخصيتى ويژه و متكى به امور اعتبارى مىگردند و مادامى كه اعتبار آن امور پابرجاست آن شخصيت ماندگار خواهد بود و هنگامى كه آن اعتبار از بين برود آن شخصيت نيز زايل مىشود، مانند پول اسكناس كه بر اساس قرارداد، ارزشى خاص و اعتبارى برابر با ميزان معينى از كالا مىيابد و با زوال توافق و قرارداد ارزشمندى و اعتبار اسكناس نيز زايل مىگردد.
امور اعتبارى در معاملات، حقوق، حدود، احوال شخصى و مانند آن جارى است و از همينرو اگر تحولى در هر يك از آن امور اعتبارى رخ دهد موضوع نيز متحول مىشود.
اين امور نيز فرد و جامعه را احاطه مىكند و بدانها شخصيتى ويژه مىدهد. مثلاً گروهى كه ساكن مناطق كوهستانى هستند نسبت به اقوام ساكن كوهپايهها شخصيت متفاوتى دارند.
ناگفته نگذريم كه هر يك از اعتبارات و انتزاعات آثار ويژه خود را دارا هستند، و تنها اختلاف لفظى ندارند. مثلاً اعتبارى كه ازدواج با چهار زن را مجاز مىشمارد (با شروطى ويژه) تمامى زنان را از امكان شوهر داشتن برخوردار مىكند. در حالى كه اعتبارى كه بر اساس آن تنها ازدواج با يك زن مجاز شمرده مىشود، برخى از زنان را بىشوهر باقى مىگذارد. يا مثلاً ساكنان كوهستان در هنگام جنگ نفوذ ناپذيرتر از ساكنان دامنه كوههايند و... .
از آنچه گفته شد روشن مىشود كه اعتبارْ محصول «وضع» و «جعل» است و بر اساس مصالح وضعكنندگان پديد مىآيد، در صورتى كه انتزاعْ متصل و مرتبط با حقيقت است؛لذا تحقق آن در گرو اعتبار يا اتفاق نظر كسانى نيست. از سوى ديگر فارق بين امر انتزاعى
و حقيقى آن است كه انتزاعيات مستند و راجع به حقايق اصيلاند ولى حقايق مذكور مستند به امور انتزاعى نيستند. مثل جوهر و عرض (و در مَثَل مناقشه نيست). شكل، عرضى است از اعراض مستند به جوهر، در حالى كه جوهر مستند به آن نيست و البته اين منافاتى ندارد با اين اصل كه به طور قطع هيچ جوهرى تهى از شكل نيست.
منظور ما اين نيست كه شخصيت هر فرد و امتى در چارچوب اين حقايق منحصر است و با آن حقايق تطبيق مىكند، بلكه مراد اين است كه اين حقايق شبكه شخصيتى معينى ارائه مىكنند. خواه جامعه به آن واصل شده و بدان تن دهد و كنشهاى خويش را بر اساس آنها شكل دهد يا بدان واصل نشود و بدان تن ندهد و به جاى آن دروغ و فريب را جايگزين كرده و به جاى عمل مطابق حقايق هستى، انحطاط را مبناى عمل قرار دهد.
شخصيت مطابق با واقعيات متفاوت از آنى است كه مطابق جعل و فريب شكل گرفته باشد. اين دو تنها در اسم اشتراك دارند و الا امور حقيقى آثارى متفاوت از امور جعلى به وجود مىآورند. همانگونه كه سراب، سيرابى به بار نمىآورد، هرچند فريبخوردهاى آن را آب بپندارد. به همين ترتيب جعليات و دروغ، آثار حاصله از حقايق را ندارند، هرچند فريبخوردهاى آثار امورى جعلى را آثار حقايق اصيل بشمارد.
وضعيت اعتباريات و انتزاعيات نيز چنين است. امر اعتبارى يا انتزاعى كه مطابق واقع نباشد آثار امر اعتبارى يا انتزاعى واقعى را ندارد. مثلاً كسى كه اتومبيل خود را داراى چهار چرخ مىپندارد، در حالى كه تنها داراى سه چرخ است، بالطبع آن اتومبيل حركت نخواهد كرد. زيرا اتومبيل با چهار چرخ مىتواند به حركت در آيد نه با سه چرخ. مثلاً اگر كسى بپندارد يك اسكناس جعلى يك اسكناس واقعى است، اين پندار سودى به حال او نخواهد داشت، زيرا عملاً مردم آن ميزان كالايى را كه در قبال يك اسكناس واقعى
مىدهند هرگز در مقابل آن كاغذ بىاعتبار نمىدهند، هرچند ممكن است آن اسكناس جعلى فروشنده را گول بزند، همانگونه كه سراب تشنه را مطمئن مىسازد كه سيراب خواهد شد، ولى اين فقط يك احساس است و مادامى ادامه مىيابد كه حقيقت بر فروشنده و يا تشنه مكشوف نشده است.
مطالبى كه گذشت روشن مىسازد كه هم فرهنگ مادى و هم فرهنگ معنوى كه در ارتباط با حقايقى غيرمادى نظير واقعيات اصيل، واقعيات انتزاعى و واقعيات اعتبارى هستند، هر دو شخصيت ويژهاى را براى تكتك افراد و نيز گروههاى درون يك جامعه تعريف مىكنند. با توجه به اينكه فارق ميان اين دو فرهنگ، محسوس بودن فرهنگ مادى با حواس پنجگانه و نامحسوس بودن و فكرى بودن فرهنگ معنوى است.
اما سخن آخر اين است كه كدام يك، از اين دو از تأثيرگذارى بيشترى برخوردار خواهد بود؟ جامعهشناسان در پاسخ به اين سؤل اختلاف نظر دارند. برخى تأثير فرهنگ مادى را بيشتر مىدانند و برخى، تأثير فرهنگ معنوى را بيشتر مىدانند، و برخى قائل به تأثير متشابه براى هر دوى آنها هستند، و گروهى ديگر به تفصيل روى آوردهاند و در نظريه اخير گفتهاند كه برخى از افراد و جوامع بيشتر متأثر از فرهنگ مادى مىشوند و برخى متأثر از فرهنگ معنوى.
چگونه مىتوان شخصيت اجتماعى را به گونهاى رشد داد كه جامعه به شخصيت مطلوب و شايسته خود دست يابد؟ به طور خلاصه پاسخش آن است كه چنين مقصودى در سايه رشد شخصيت فردى تكتك افراد جامعه تأمين مىشود؛ زيرا شخصيت اجتماعى يك جامعه در واقع همان مجموعه شخصيتهاى فردى آحاد آن جامعه است. گو اينكه بىشك جامعه، شخصيتى جداى از شخصيتِ فردىِ تك تك افراد جامعه دارد. همانگونه كه نيروى دريا با نيروى تك تك قطراتِ آن متفاوت است. در نگاهى عام مىتوان گفت كه موجوديت و كيان اجتماعى هر مجموعهاى در گرو موجوديت افراد آن است؛ خواه در شخصيت باشد، خواه در قطرات آب دريا، يا سربازان يك لشكر يا آجرهاى يك ساختمان يا مجموعهاى از اعداد.
بنابراين بايستى به دقت نحوه رشد شخصيت فردى آحاد جامعه را تحت نظر بگيريم و در مرحله بعد اگر جامعه نيز براى رشد خويش مستقلاً شروط و آداب خاصى دارد، بدان نيز توجه كنيم. از طريق استقرا و بررسى معلوم مىشود كه شخصيت فردى در پرتو وجود حكومت، دانش و داشتههايى رشد مىيابد، كه متعلق به همه مردم است. يعنى مردم بر سرنوشت خود حاكم هستند و همانگونه كه هر يك به آسانى به آب و هوا دسترسى دارند، بايد بتوانند به دانش هم دسترسى داشته باشند، و هر يك دستاورد تلاش فكرى و بدنى خود را، به علاوه ارزش مواد اوليهاى كه در اختيار دارند و موقعيتها و روابط اجتماعىاى كه از آنها برخوردار هستند، دريافت كنند. در چنين بسترى كه هر يك از افراد
جامعه، بهميزان استحقاق، در قدرت دانش و ثروت شريك باشد، شخصيتهاى فردى به رشد ممكن خويش دست مىيابند. پيش از ظهور اسلام اين سه عامل، هر سه در انحصار طبقه حاكم بود و حتى دانش نيز در ايران در انحصار موبدان زرتشتى و در روم در اختيار كليسا بود. رسالت اسلام اين بود كه حقوق همه انسانها داده شود. لكن تا به امروز جهان توان تحقق اين آرمان را به دست نياورده است. هنوز طبقات فقير از دانش زمان خود محرومند، چنان كه در مسأله پيش گذشت.
حكومت در مغربزمين در سلطه ثروت و در مشرقزمين زير سيطره ديكتاتورهاست در غرب ثروت در جهت تأمين منافع سرمايهداران است و در شرق در جهت تأمين منافع طبقه حاكم. مراد ما از همگانى بودن حكومت و حاكميت مردم برسرنوشت خود چيزى جز مدل حكومتى مبتنى بر نظام شورايى سالم نيست. حكومتى كه واجد شروط حكومت اسلامى نيز باشد. خارج نمودن حكومت، ثروت و دانش از سلطه انحصارات فردى و توزيع عادلانه آنها ميان تمامى مردم، جز با توزيع قدرت، امكانپذير نيست. در تأييد اين مضمونْ حضرت على عليهالسلام مىفرمايند: «مَنْ مَلَكَ اسْتَأْثَرَ(1)هركس بر قدرت عنانگسيخته دست يافت تنها خود را ديد و از ديگران رو برتافت».
از سوى ديگر توزيع قدرت نيز جز در سايه آگاهى توده مردم صورت نمىپذيرد، و آگاهى عمومى بدين معناست كه هر انسانى نسبت به حق خود براى برخوردارى از دانش، ثروت و حق حاكميت آگاه گردد. با آگاهى توده مردم، استثمارگران و استعمارگران توان استثمار علمى، مالى، حكومتى و سياسى ديگران را از دست خواهند داد. جهان معاصر ما خود شاهد چنين تحولى است و كشورها به تناسب ميزان آگاهى تودههايشان اندك اندك، از استثمار و بردگىِ دوران جديد نجات مىيابند.
پس از آنكه تودهها آگاه شدند، سازمانهاى مترقى حافظ حقوق اصناف، و توسعهدهنده آنها پديد مىآيند. يك سازمان و تشكّل واحد گونه ديگرى از ديكتاتورى است.
1) . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 160، ص 500.
چنانكه آن را در كشورهاىِ با سازمان يا حزب واحد آشكارا مىبينيم در چنين نظامهايى آدمىبيش از هر چيز ديكتاتورى و خودمحورى را ملاحظه مىكند.
سرشت حكومتهاى استبدادى حاصل مؤّفههاى زير است.
پنهانكارى: ديكتاتورها همواره دست به كار دسيسهاند تا با نشان دادن ظاهرى آراسته، قداست خويش را در پيشگاه مردم حفظ كنند؛ لذا در خلوت كارى مىكنند و در نزد عمومْ و ظاهرْ چيزى خلاف آن را به نمايش مىگذارند.
پيوسته وانمود مىكنند كه يگانه شايستگان ميدان زمامدارىاند و حاصل همه فضيلتها و شايستگىها هستند.
استبداد رأى و انحصارطلبى در ديدگاه خود و ناصحيح دانستن آراى ديگران. چنين حاكمانى خود را فرد برگزيده خدا مىدانند كه توان فهم چيزهايى را دارند كه ديگران از دركشان ناتوانند.
به خود اختصاص دادن همه دستاوردها از ديگر وجوه مميزه حكومتهاى استبدادى است. اينگونه حاكمان تنها نام خود را بلندآوازه مىخواهند. آنها با در اختيار گرفتن انحصارى تبليغات سعى مىكنند همه خيرات را به انحصار خود درآورند. و در اين ميان سهم ديگران از اين موهبتها تنها مقدارى است كه حاكم مستبد از باب لطف و احسان به آنها مىدهد. ديكتاتورها گاه بهترين ثروتها را براى خود و گروه همراه خود به عنوان ملكِ طلق و اختصاصى بر مىدارند، و گاه كه موقعيتهاى مكانى و زمانى چنين اجازهاى را به آنها نمى دهد در اين حالت، پيرامون ثروتهاى گوناگون، با هزار و يك عنوان محدودكننده، ديوارى مىكشند، تا در زمان مناسب آن ثروتها را در راه خواستههاى خودْ هدف غصبْ و آزمندى قرار دهند.
در اين زمينه تفاوتى ميان نظامهايى كه به صراحت ديكتاتورند، با نظامهايى كه به ظاهر برخوردار از مجلس ملى و شوراى رهبرى و مانند آن هستند، ولى باطنى استبدادى دارند، وجود ندارد. جهان نمونههاى روشنى از چنين پديدهاى را به خود ديده و بارها تجربه كرده است؛ حكومتهايى كه در رأس آنها ديكتاتورهايى مانند استالين، هيتلر، موسولينى،
مائو فرمانروايى مىكردند. و ديكتاتورهايى كه با همان ويژگيها، اما در محدودههايىكوچكتر فرمان مىراندند.
از آنچه كه گفته شد مشخص مىگردد كه اگر جامعه به شكل صحيحى سازماندهى شود، به گونهاى كه حق حاكميت، ثروت و دانش در دسترس همه شايستگان باشد، در چنين موقعيتى، شخصيت اجتماعى رشدى سالم و منطقى مىيابد و در موقعيتهاى معكوس، يعنى جامعهاى كه بر پايه هرج و مرج استوار شده باشد هركسى به تنهايى تلاش مىكند، تا موجوديت خود را در حد توانِ خود حفظ كند. در چنين موقعيتى ديگر جايى براى رشد و توسعه اجتماعى نمىماند. همچنين در جامعهاى كه مناسبات آن بر مبناى استبداد و ديكتاتورى بنا شده باشد ديگر رشدى وجود نخواهد داشت، زيرا سرشت ديكتاتورى به عنوان اصلىترين مانع رشد و توسعه عمل مىكند.
ديدهايد كه بذرهاى گوناگون، آن هنگام كه در شرايط مناسب قرار مىگيرند، هر يك بر اساس طبيعت ويژه خود و در جهت فعليتبخشيدن به قابليتهاى خود، از نظر شكل، رنگ و مزه و مانند آن، شروع به رشد مىكنند، افراد جامعه نيز در صورت به وجود آمدن شروط و موقعيتهاى مناسب، بر اساس و در جهت فعليت بخشيدن به استعدادهاى خاص خود، رشد مىكنند.
برخى جامعهشناسان انسانها را در چهار گروه متفاوت ردهبندى كردهاند:
نرمخويانى كه براى حل مشكلات يا وصول به علاقمنديهاى خود، روش تعقل، تأمل و درنگيدن را بر ساير روشها ترجيح مىدهند.
پرشورانى كه اقدام، هجوم و خطرپذيرى را براى حل مسائل خود ترجيح مىدهند.
سازگارانى كه براى حل مسائلشان به هماهنگى و سازگارى و مداراىِ با محيط پناه مىبرند.
ناسازگارانى كه براى حل مسائل خود به كنارهگيرى و گسستن از ديگران متوسل مىشوند.
در خورِ گفت است كه صفات پيشگفته يكديگر را تكميل و نواقص را جبران مىكنند. از اين رهگذر است كه مىبينيم در انجمنهايى كه مركب از افراد دو گروه نخستاند. نرمخويان اعضاى پرشور را از افراط برحذر مىدارند، و اعضاى هيجانطلب و پرشور، گروه نرمخويان را از ركود باز مىدارند، و بر اثر اين تأثير و تأثر، نهايتاً، آن انجمن به اقداماتى عاقلانه دست مىزند. همچنين انجمنهايى كه برخى اعضايشان سازگار و برخىناسازگارند، و يا از ساير تركيبهاى احتمالى ميان آن چهار گروه و تيپ برخوردارند، هر گروه با روحيه ويژه خود نواقص گروههاى مقابل را جبران مىكند.
در خانواده نيز گاه دو يا چند گروه متفاوت از افراد مشاهده مىشوند كه با هم زندگى مىكنند. در اينجا نيز خانواده از تنوع گروهها و پيامدهاى مثبت آن بهرهمند مىشود؛ لذا برخى از امتها چنان تربيت مىشوند كه عامل تعقل و تفكر را به عنوان روش برترِ حل مسائل انتخاب مىكنند، و برخى ديگر انسانهايى پرورش مىدهند كه همواره در پى اقدام فورى، جهش و حركتند. بنابراين مردم هر سرزمينى به صفتى خاص مشهورند لذا عراقيها به چنين صفتى شدهاند و ايرانيها به چنان ويژگىاى. آسياييها اوصافى متفاوت از آفريقائيان دارند، و همچنين امريكائيان نشانههاى تربيتى متفاوتى از اروپائيان دارند.
البته نمىتوان خصلتهاى پيشگفته را بر اساس معيارهاى دقيق خطكشى و مرزبندى كرد تا تفكيكى كامل و دقيق حاصل شود. و لذا در جامعهاى با شخصيت ويژه افرادى ديده مىشوند كه از شخصيت نسبتاً هماهنگِ با جامعه و يا مخالفِ آن برخوردارند. البته اين موارد قاعده فوق را نقض نمىكنند، چون در اينجا مطالعه پيرامون خصلتهاى عمومى كه در موقعيتهاى يكسان رشد مىكنند مدنظر و وجه همت جامعهشناس است.
به دليل آنكه غالباً شخصيت فرد و جامعه مشروط به شيوههاى تربيتى و فرهنگسازى است، لذا بر اصلاحگران اجتماعى فرض است كه نسبت به اين بُعد توجه كافى بورزند؛ زيرا بروز و بلوغ يك شخصيت تحت پرورش، هرچند با كندى حاصل مىشود، به بذرى
مىماند كه بالاخره دير يا زود به ثمر مىنشيند، و در اين باب تفاوتى نمىكند كه آدمى به تربيت خويش مشغول باشد، يا مربى فرزندان، بستگان و ساير افرادى باشد كه تحت سرپرستى او هستند. در اينباره به سخنان گهربارى از اميرمؤنان عليهالسلام اشاره مىكنيم:
«عدم الأدب سبب كل شر(1)بىادبى عامل تمامى بديهاست».
«أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ مَا أَكْرَهْتَ نَفْسَكَ عَلَيْهِ(2)بهترين كارها آن است كه خود را بدان وادارى».«...لاَ مِيرَاثَ كَالْأَدَبِ...(3)هيچ ميراثى چون ادب و تربيت نيست».
«أَيُّهَا النَّاسُ تَوَلَّوْا مِنْ أَنْفُسِكُمْ تَأْدِيبَهَا وَ اعْدِلُوا بِهَا عَنْ ضَرَاوَةِ عَادَاتِهَا(4)اى مردم، كار تربيت خود را خودتان به دست گيريد و نفس خود را از عادتهاى وحشيگرانهاش باز گردانيد».
«غاية الأدب أن يستحي الانسان من نفسه(5)كمال ادب آن است كه آدم از خود شرم كند».
«لا تقسروا أولادكم على آدابكم فانهم مخلوقون لزمان غير زمانكم(6)فرزندانتان را بر انجام دادن آدابِ زمان خود مجبور نكنيد، زيرا براى زمانى غير از زمان شما آفريده شدهاند».
اقدام به تربيت فرزندان، آن هم اينگونه نشان دورانديشى است؛ زيرا آدمى بايد فرزند خود را اجتماعى بار آورد تا پابهپا و همگام با جامعه و در حيطه احكام اسلامى گام بردارد. امام در روایتی دیگر می فرمایند: «المرآة التي ينظر الانسان فيها الى أخلاقه هي الناس، لأنه يرى محاسنه من أوليائه منهم، و مساوئه من أعدائه فيهم(7)مردمان همان آينهاى هستند كه آدمى براى مشاهده اخلاق خود بدان مىنگرد، زيرا او خوبيهاى خود را از دوستانش و بديهايش را از دشمنانش مىبيند».
روشن است كه هرچه جامعه گستردهتر باشد به مرز استوارى و اعتدال نزديكتر خواهد بود، زيرا اكثر عناصرى كه از فرهنگهاى گوناگون درآنند، سبب مىشوند جامعه به رنگى خالصتر درآيد؛ زيرا سرشت آدمى چنين اقتضا مىكند كه همواره به بالا نگريسته،
آن
را الگوى خود سازد؛ و نيز مايل است كه مانند اكثر همنوعانش چنان تلاش كند كه از قافله جامعه عقب نماند. لذا مىتوان در توصيف خصلتهاى جوامع بزرگ به سه خصلت اشاره كرد:
خوبيها و امتيازات موجودِ درآنها؛
نزديكى كلى آنها به اعتدال؛
شتاب آنها در حركتِ رو به جلو و پيشرفت.
بنابراين هرچند معضلات بزرگى نيز در آنها رخ مىنمايد، اما كلاً خوبيها و هنجارهاى آن جوامع از زشتيهاشان افزونتر است. از اينرو اميرمؤنان عليه السلام زندگى در شهرهاى بزرگ را توصيه فرمودهاند. جامعه بزرگ از جمله بهترين عواملى است كه مىتواند به آدمى،شخصيت فردى، گروهى و اجتماعى بهنجار و معتدلى ببخشد.
شخصيت فردى كه در نهايت، در شخصيت جامعه تأثير مىگذارد و به آن شكل، محتوى و جهت مىبخشد، مولود عوامل زير است:
مراد از اين عامل، اوصاف روحى و روانى فطرى است كه در جان آدمى از قبل از ولادت به وديعت نهاده شده. لذا بسيار مىبينيم كه دو كودك از نظر سلامت جسمى و ويژگيهاى محيطى كاملاً در موقعيتهاى يكسانى رشد كردهاند، اما يكى پرجرأتتر، بزرگوارتر، هوشمندتر از ديگرى است. چنين حالتى محصول عامل فوق است كه در طرفين از ابتدا متفاوت بوده است.
از نظر علمى نيز ثابت شده است كه نه تنها صفات ژنتيكى والدين بلكه ويژگيهاى بستگانى چون: عمو، دايى و مانند آنها نيز به كودك منتقل مىشود. همچنين وضعيت پدر و مادر در هنگام انعقاد نطفه و نيز خصوصيات غذايى مصرفى مادر در دوره باردارى و ساير عوامل ديگر، در تكوين و بازسازى شخصيت نوزاد قبل از ولادت اثر مىگذارد. ما در كتاب الفقه: النكاح در فصل «الاولاد» رواياتى را در اين مضمون آوردهايم.
بلندقامتى و كوتاهقدى، زشتى و زيبايى ظاهرى، بيمارى و سلامتى، نقص عضو و ساير ويژگيهاى خاص جسمى، در شكلگيرى شخصيت فرد سهم فراوانى دارند. مثلاً كوتاهى يا بلندى نامتعارف قامت فرد، او را در معرض تحقير قرار مىدهد و تحقير نيز در درون آدمى عقده روانى ايجاد مىكند و عقدهها شخصيتى بغرنج مىسازند و بازتاب اين عوامل در شخصيت و عمل فرد جلوهگر مىشود. در موقعيت معكوس، يعنى اگر فرد داراى قامتى معتدل و چهرهاى زيبا باشد، از احترام مردم برخوردار مىشود. در اين حالت او به انزوا و درونگرايى روى نخواهد آورد و براى آنكه گمان مردمان را درباره خويش تأييد و تأكيد كند، با جامعه به تعاملى نيك خواهد پرداخت. در اينباره اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمايند: «انّ اللّه جميلٌ يحبّ الجمال...(1)قطعاً خدا زيباست و زيبايى را دوست دارد».در روايتى ديگر از امام باقر عليهالسلام توصيه شده است كه براى فرزندان خود دايگان زيبا انتخاب كنيد نه زشت، زيرا شير موجب سرايت صفات شيردهنده است(2).
حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نيز مىفرمايند: «أفضل نساء أمتي أصبحهن وجهاً و أقلّهن مهرا(3)برترينِ زنانِ امتِ من آنانى هستند كه زيباترين چهرهها و كمترين مهريهها را دارا باشند».
سخن، در تبعات منفى زشتى، نقص عضو و بيمارى نيز مانند سخن درباره كوتاهى يا بلندقامتى نامتعارف است، مضافاً بر آنكه فرد بيمار يا داراى نقص عضو نمىتواند مانند همه انسانهاى سالم به انجام دادن اعمالِ متعارف بپردازد. اين افراد بالطبع از انجام دادن كارهايى كه در گروِ سلامتى يا نبودِ نقص عضو است، عاجز خواهند بود و همه موارد پيشگفته شخصيتى متناسب با خود را به فرد اعطا مىكنند.
اينكه فردْ روستايى باشد يا شهرى، در منطقه ساحلى زندگى كند يا در جنگل و كوه و غيره ،
بىترديد در شخصيت فردى وى تأثير مىگذارد، زيرا هر محيطزيستى شخصيتى متناسب با آن محيط را در آدمى به وجود مىآورد. به اين موضوع در مسائل پيش اشاره شده است. مثلاً فرد روستايى صريحاللهجهتر از شهرى، و جنگلنشين شجاعتر از ديگران است. تحت تأثير همين منطق بود كه قريشيانِ پيش از ظهور اسلام بر اين عادت بودند كه نوزادان شيرخوار خود را به دايگان شيرده باديهنشين بسپارند تا نترس، فصيح و صريحاللهجه پرورش يابند و از جسمى سالم برخوردار شوند. در تأييد اين مضمون از حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلامنيز روايت شده است كه فرمودند: «ألا و انّ الشجرة البرّيّه أصلب عوداً و الرواتع الخضرة أرقّ جلوداً و النابتات العذية أقوى وقوداً و أبطأ خُمُوداً...(1)بدانيد درختى كه در بيابان خشك رويد شاخهاش سختتر است، و سبزههاى خوشنما پوستشان نازكتر. آتشِ رستنيهاى صحرايى افروختهتر، و خاموشى آن نيز ديرتر است».
منظور از عامل فوق تعلق فرد به يكى از طبقات اجتماعىِ فقير، متوسط و غنى جامعه است كه اينك به توضيح آن مىپردازيم:
الف. زنان طبقه فقير، فرزندان خود را بيشتر شير مىدهند و فرزندان اين طبقه، به صورتِ خشن رشد و پرورش مىيابند، و از آنجا كه فردِ فقير از ارتباطات اندكى با ديگران برخوردار است، شخصيتى جسور، صريحاللهجه و ساده پيدا مىكند. در حالت معكوس، در خانوادهاى از طبقه ثروتمند، فرزندان، شخصيتى پيچيده و رازآميز مىيابند و فاقد صراحتند و جسارتشان نيز كم است، و در خانوادههاى طبقه متوسط جامعه، شخصيت فرزندان، داراى ويژگيهاى ميانه و معمولى مىشوند.
ب. مردمان طبقه فقير جامعه براى كسب معاش و درآمد، همواره در حال فعاليت و كارند. از اينرو اشتغالات فراوان والدين و مشاركت فرزندان در رفع مشكلات معيشتى خانواده، مانع آن مىشود كه درگير مسائلى چون روابط عاشقانه يا مسائل نامشروع، كه محصول فراغت فراوان و ثروت انبوه است، شوند. در حالى كه فرزندان
1) . نهج البلاغه، نامه 45، ص 418.
طبقه ثروتمند با برخوردارى از عوامل فوق، به آسانى در مسير مسائلى از اين دست قرار مىگيرند.
ج. زندگى در طبقه فقير برخلاف طبقات ثروتمند، بسيار ساده است. كمى امكانات مادى و تلاش مداوم براى كسب معاش، زمان و ذهنى براى مردمان فقير باقى نمىگذارد تا خود را اسير غل و زنجيرهاى زندگى كنند. غل و زنجيرهايى مانند آداب و رسوم و تشريفات دستوپاگير و پرهزينه مربوط به ازدواج، تولد، مرگ و موارد ديگر غالباً از جمله ويژگيهاى زندگى مرفه و بىدغدغه محسوب مىشوند. سخن درباره مسكن، پوشاك، وسيله نقليه، سفرها، بيماريها و غيره نيز، همينگونه است.
د. اقدام مستقيم و افراطگرى در عمل غالباً خصلت طبقه فقير است. در حالى كه طبقه ثروتمند غالباً داراى عكس اين خصلتند . علتش آن است كه شبكه روابطى كه خانوادههاى فقير را احاطه كرده، كمتر از خانوادههاى ثروتمند است. فقيران از ثروت، شهرت و اعتبارى برخوردار نيستند تا در زندگى خويش بر اساس، و با توجه و استفاده از آنها حركت كنند، و اين درست وجه معكوس طبقه ثروتمند است. بنابراين افراد طبقه ثروتمندشخصيتى ويژه دارند كه با طبقه فقير متفاوت است و شخصيت افراد طبقه متوسط جامعه، كه ميان اين دو زندگى مىكند نيز شخصيتى است ميانه.
مشاغل مختلف نيز در پيدايش شخصيتهاى گوناگون نقش ايفا مىكنند. مرجع دينى، خطيب، قاضى و آموزگار هر يك شخصيت فردى متفاوتى دارند كه با شخصيت سرباز، بازرگان، كارمند و مانند اينها متفاوت است و اين تفاوت به نوع اشتغال خاص هر يك از آنها، و نيز تيپهاى اجتماعى خاص افراد باز مىگردد. اين دو عامل كيفيت خاصّى را ايجاب مىكنند كه هر شخصيت خود را مطابق آن شكلداده و در چارچوب آن قرار مىدهد. در غير اين صورت نبايد اميدى براى وصول به موفقيت داشته باشد. لذا تفاوت شخصيتهاى متفاوت در هر جامعه، مانند: مرجع تقليد، خطيب و حتى معلم دوره ابتدايى، راهنمايى، دبيرستان و استادان دانشگاهها، هرچند همگى در يك چارچوب عام اجتماعى قرار مىگيرند و با آن تطبيق مىيابند، اما هر يك، از سرچشمههاى خاصى پديد مىآيند.
آموزش در مراحل و محيطهاى گوناگونى درباره فرد انجام مىپذيرد كه عبارتند از:
الف. آموزش در خانه؛ ب. آموزش در محدودههاى اجتماعى كوچك؛ ج. آموزش در قلمروهاى بزرگ و وسيع اجتماعى.
خانواده در واقع اولين آموزشگاه كودكان است؛ محيط خانه مدرسهاى براى آموختن بسيارى از آداب و رسوم است. پس از آن دبستان و مدرسه عهدهدار تعليموتربيت مىشود و آنگاه كه آدمى به گروههاى ملّى، دينى، سازمانها، احزاب و مانند آنها مىپيوندد، آگاهيهايى را فرا مىگيرد كه از سنخ آموختههاى گذشته زندگى او نيست. پس از آن، دوره آموزشهايى فرا مىرسد كه آدمى در كلاس بزرگ جامعه گسترده مىآموزد. اين مراحل به همراه آموزشهاى خاص متعلق به هر يك، جنبه خاصى از شخصيت فرد را پديد مىآورد. البته واضح است كه برخى عوامل فوق در ارائه شخصيت فردى به آحاد جامعه تأثير بيشتر دارند و برخى تأثير كمتر. مثلاً نفوذ خانواده و مدرسه بيش از نفوذ حزب و اجتماع است.
راز اين پديده آن است كه ذهن كودك به لوحى سفيد مىماند كه به رنگ هر آنچه رنگآميزى شود در مىآيد و آن رنگ به خوبى در آن نفوذ مىكند. در مراحل بعد اين صفحه رنگينشده به رنگهاى ديگرى كه در تضاد با رنگ اوّلند آميخته مىشود، اما رنگ كهنهتر از بين نمى رود، و رنگ جديد نمىتواند مانند رنگ كهنه در آن لوح نفوذ كند، و در نهايت، رنگ جديد به حالت كمرنگ در مىآيد و رنگ كهنه نيز پابرجا مىماند. مضافا اينكه، اصولاً دردوره كودكى يادگيرى بيشتر و سريعتر صورت مىگيرد و در ساير دورهها يادگيرى كمتر و كندتر است، و از آنجا كه آموزش كودك در خانواده و مدرسه، مقارن با دوره كودكى او، و آموزش در ساير نهادها مىشود، رنگ شخصيّتى اعطا شده از سوى خانواده و مدرسه، در جان او و بالطبع در سلوك و روش زيست او تا زمان مرگ باقى مىماند، در حالى كه رنگى كه گروهها و اجتماع بزرگ ايجاد مىكند تا بدين پايه مانا نيست.
پاسخ انسانها، كوچك و بزرگ، نسبت به رنگهاى شخصيتى كه مىخواهند خود را بر رفتار و جان آدمى بپوشاند و آن را شكل دهند، و نهايتاً شخصيت فرد را بسازند، گوناگون و متنوعند؛ زيرا انسانها بالفطره متفاوتند؛ درست همانگونه كه شخصيّتهاى منعقدشده نيز نسبت به رنگهاى شخصيتى نو و نيز نسبت به مدت زمانى كه بايد صرف شود تا آنها آماده پذيرش آن رنگ شخصيتى شوند، متفاوتند. مثلاً اگر سه تن آب گرمى را لمس كنند هر يك از آن دركى متفاوت پيدا مىكنند. مثلاً اگر فرد نخست قبل از آن با آبى سرد، و فرد دوم با آبى داغ و فرد سوم با آبى ولرم تماس پيدا كرده باشند، آنگاه در چنين حالتى واكنش اين سه تن نسبت به آن آب گرمِ مشخص و واحد، سه گونه خواهد بود. نفر نخست آن را داغ و نفر دوم آن را سرد و نفر سوم آن را ولرم مىپندارد. سه گانگى در واكنشها مربوط به آن آب مشخص و واحد نيست؛ بلكه ناشى از تفاوت واكنشها نسبت به اين محركِ واحد است.
جمعى از جامعهشناسان پيرامون نحوه تكوين و شكلگيرى شخصيت به پژوهشى دست زدهاند و به اين نتيجه رسيدهاند كه در جامعه مورد پژوهش در هر صد خانواده، كودكان 55 خانواده به قالب اخلاقى دوستان و كودكان، نُه خانواده، به قالب اخلاقى راهنمايان كودكان و سه خانواده به قالب اخلاقى آموزگارانشان در مىآيند؛ گرچه ايننسبتها از قطعيت برخوردار نيستند، اما آنچه هيچ جاى ترديدى ندارد تأثير فراوان خانواده و سپس دوستان است. امام صادق عليهالسلام فرمودهاند: «المرء على دين خليله(1)آدمى بر كيش و آيين دوست صميمى خويش است».
البته به اين نكته نيز بايد واقف بود كه نسبتهاى فوق در صورت صحت، ويژه موقعيتهاى عادى است. يعنى در صورتى كه هرج و مرج و اختلال خانوادگى فردى را فراگرفته باشد و در همان حال، او همراه دوستان خود گروهى بسته و سازنده تشكيل داده باشد، نسبت موجود در پژوهشِ ميدانى و آمارگيرى مزبور معكوس مىگردد. يعنى غالب فرزندان به قالب شخصيتى دوستان خود درمىآيند نه خانواده.
1) . كافى، ج 2، ص 375.
سيل عظيم و پرقدرت جامعه مىتواند بالاترين استفاده را از جوهره شخصيت افراد جامعه كسب كند و به همان ترتيب مىتواند شخصيت شايسته را در كنج عزلت و انزوا نگاه دارد و ميخكوب كند. از اينرو اين وظيفه برنامهريزان و مهندسان اجتماعى است كه به گونهاى جامعه را سازماندهى و بازسازى كنند كه در نهايت، شخصيتهايى والا پديد آيند و نيز جامعه بتواند با بالاترين ميزانِ بهرهورى ممكن، ازمؤفههاى شخصيتى افراد استفاده كند. البته همانگونه كه در اول اين مسأله گفته شد، وصول به اين آرزو جز در سايه آزادى و تقسيم عادلانه دانش، ثروت و حق حاكميت، امكانپذير نيست.
از مجموع آنچه گفته شد روشن گرديد كه جامعه براساس مسير حركت خود دست به تربيت عمومى افراد جامعه مىزند و در نهايت افرادى ستيزهجو يا صلحطلب، و فعال يا بىثمر، سخاوتمند يا بخيل، ترسو يا شجاع مىپرورد.
از برخى خصلتها مىتوان استفادههاى دوگانه كرد، استفاده در راه درست و استفاده در راه باطل. بنابراين اصلاحگر توانا كسى است كه بتواند صفات را در مسير صحيح و هنجار بهكارببرد. مثلاً اگر مردم به افراط در مراسم تولد، ازدواج و فوت اعضاى خانواده، نزديكان و دوستانشان هزينه مىكنند، مىتوان به اين خصلت جهت داد و با آن پروژههاى عامالمنفعه و خيريهاى مثل ساختن مدرسه، مساجد، درمانگاهها و غيره را اجرا يا تكميل كرد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز از اين قاعده استفاده مىفرمودند. مگر نه اين بود كه قبائل جاهل عربِ همروزگار ظهور اسلام از شجاعت عظيمى برخوردار بودند، لكن اين انرژى عظيم مصروف جنگها و درگيريهاى ميان خودشان مىشد، و پيامبر صلىاللهعليهوآلهاين نيروى سرشار را در جنگ با دشمنان بيرون جهان اسلام به كار گرفتند تا محصول آن اعتلاى پيام خدا و نجات مستضعفان باشد. مگرنه اين بود كه آنان در انفاق اموال خويش، كه آن را كرم مىناميدند اسراف مىكردند و پيامبر صلىاللهعليهوآله اين صفت را در جهت پرداخت حقوق شرعى و مصارف جهاد در راه خدا سوق دادند. مگرنه اينكه آنها از قريحه ادبى و شعرى بىنظيرى
برخوردار بودند و رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن قريحه را هم در راه ارشاد و تبليغ دين به كار بردند. مثلاً مرد عرب قريحه شعرى خود را ورزيده و در امور عادى به كار مىبرد و چنين شعرى مىسرود.
قفا نبك من ذكرى حبيب و منزل *** بسقط اللوى بين الدخول فحومل
«درنگ كن تا بگرييم بر آن محبوب و منزلى كه در منطقه سقط اللوى است، سرزمينى ميان منطقه دخول و حومل».
پيامبر صلىاللهعليهوآله آن قريحه را به سوى مضامين جديد هدايت كردند و دستاوردش چنين سرودههايى شد:
يناديهم يوم الغدير نبيّهم *** بخم و اسمع بالرسول مناديا
«در روز غديرخم پيامبرشان آنها را مخاطب قرار داد، و بشنو كه عجب پيامبر گويندهاى است!».
و بسيارى مثالهاى ديگر. البته اين تغيير در صفات ديگرى نيز رخ داد و دستاوردش آن شد كه همان عربى كه در جنگ بسوس به خاطر يك شتر، همنوع خويش را مىكشت، به جايى رسيد كه براى حق و حقيقت و نه خرافه، به جنگ با روم و ايران پرداخت. دانش را از حصار تنگ اشرافيت نجات داد و آن را منتشر نمود. در صورتى كه مصلح اجتماعى با جامعهاى روبهرو شود كه فاقد صفات نيكو باشد، بايستى آن جامعه را به فطرت پاكشان، كه بر آن سرشته شده است، راهنمايى كند. همچنين بر مصلح اجتماعى فرض است كه آندسته صفاتى را كه براى رفع نيازهاى اوليه بشر به وى اعطا شدهاند، لكن به دليلى در مسير انحراف افتادهاند، به صراط مستقيم بازگرداند. مثلاً مردمى كه غريزه جنسى خود را در روابط نامشروع و انحرافات آميزشى و جنسى صرف مىكنند بايد ارشاد شوند تا بتوانند از اين غريزه طبيعى در مسير طبيعىِ آن استفاده كنند، همانگونه كه حضرت لوط عليهالسلام به مردان قوم منحرف خود فرمود: «أَتَأْتُونَ الذُّكْرَانَ مِنَ الْعَ--لَمِينَ * وَ تَذَرُونَ مَا خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُم مِّنْ أَزْوَ جِكُم»(1)«آيا در ميان جهانيان، شما به سراغ جنس ذكور مىرويد. و همسرانى را كه
1) . سوره شعراء، آيههاى 165 و 166.
پروردگارتان براى شما آفريده است رها مىكنيد؟!».
بنابراين فرد مثل جامعه به زمين حاصلخيز و پذيرندهاى مىماند كه مىتوان انواع گياهان را در آن كاشت. در اينجا اگر لميزرع باشد، بايستى گياهانى خوب و مفيد كاشت، و اگر در آن گياهانى كمبها و بد كاشته شده است، نخست بايستى آن زمين را پاك كرد و آن گياهان را از ريشه كَنْد و سپس گياهان خوب را در آن كاشت. از اينروى خداى سبحان تزكيه را بر تعليم مقدم فرموده است: «هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَ-تِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَ-بَ وَ الْحِكْمَةَ...»(1)«او كسى است كه در ميان جمعيّتِ درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت تا آيات خود را بر آنها بخواند و آنها را تزكيه كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت بياموزد».
پس آدمى همان آدمى است، نه چيز ديگر و نه به چيز ديگرى تبديل مىشود، بلكه تفاوتهاى موجود، بر اثر بروز صفات و امور نهفته اويند. مثلاً زن در هر زمان و سرزمينى همان زن است و زن مىماند، هرچند مردمانى او را مايه سرشكستگى، قومى او را بزرگ و مربى جامعه به شمار آورند و مردمى ديگر وى را اسباب و ابزار شهوترانى تلقى نمايند و مواردى جز آن.
1) . سوره جمعه، آيه 2.
هر چيز واقعيتى دارد و آن واقعيت گاه مصاديق متعددى دارد. پس آن امر كلى، واقع را تشكيل مىدهد و جزئياتش كه با آن امر كلى نسبتى يكسان دارند، مصاديق آنند. مثلاً يكى از واقعيتها آن است كه هر امّتى ثروت خويش را در راه ترقى و پيشرفت خود صرف مىكند؛ لكن اين پيشرفت مىتواند در كشاورزى باشد و يا پيشرفت صنعتى. البته اين در صورتى است كه هر دو از اهميتى يكسان برخوردار باشند. اين واقعيت محدود به امّتى خاص نمىشود و در ملتهاى گوناگون اختلاف نمىيابد، و اگر اختلافى وجود دارد، غالباً از دو عامل زير برخاسته است:
گاه به دليل آن است كه يك جامعه به مصاديقى از اين واقعيت و جامعه ديگر به مصاديق ديگرى مىپردازد، و طبعاً اين منشأ اختلاف امتها مىشود.
گاه به آن سبب است كه يك امت در مسير صحيح ماندگار مىشود و ديگرى به كجراهه مىرود و يا حتى گاه هر دو مسير انحراف را گزيدهاند؛ چون همواره حقيقت و واقعيت يكى است و راههاى انحرافى و كجراههها بسيارند و فراوان.
حال اگر يكى از افراد جامعه بخواهد به خلاف مسير جامعه حركت كند، با يكى از دو واكنش متفاوت زير، از سوى جامعه، روبهرو مىشود.
اگر سركشى و مخالفت فرد مقطعى و گذرا باشد، جامعه اعتنايى بدان نمىكند و واكنش تندى نشان نمى دهد.
اگر مخالفت مستمر و پيوسته باشد، جامعه چنين فردى را منحرف مى نامد.
مسيحيان در قرون وسطى و نيز گروهى از مسلمانان كه تاريخ، آنها را جزو اطرافيان خلفا به شمار آورده است، انحراف را امرى مقدّر و حتمى، و قضا و قدرى ناگزير مىدانستند و معتقد بودند كه در هر آنچه مشمول قضا و قدر باشد تغييرى رخ نخواهد داد . اينان براى دفاع از عقيده خود به برخى آيات و روايات استناد مىكردند. اين دفاع آن گاه جدّىتر مىشد كه مخالف منحرف به طبقه حاكم منسوب مىبود. از جمله عوامل پديدآمدن چنين ايدهاى قفل شدن اذهان گروهى از عالمان اهل سنت بر تفسيرى غلط از اين حقيقتِ مسلّم بود كه آينده، تنها و تنها، در دست خداست و تغيير دادن آن از آنچه مكتوب، مقرّر و مقدّر شده، ناممكن است. شاعرى از اين جماعت در اينباره چنين سروده است:
جرى قلم القضاء بما يكون *** فسيّان التحرك و السكون
«قلم قضا و قدر درباره آنچه در آتيه پديد مىآيد رقم خورد/ پس تلاش كردن و تلاش نكردنِ ما يكسان است».
ديگرى پا را فراتر گذاشته و چنين سروده است: «به يقين شراب مىنوشم و هر كه در اهليّت علمى من باشد؛ شرابخوارى مرا كارى سهل مىپندارد.
دليلش آن است كه خدا به شرابخوارى من علم دارد؛ لذا اگر من شراب ننوشم علم خدا به جهل تبديل مىشود».
آرى، براساس اين عقيده نه تنها آينده، كه بر همه اعمال، چنين تقديرى حكم مىراند و از آن گريز و گزيرى نيست. متأسفانه بسيارى ازعقبافتادگيهاى مسلمانان به چنين تفكرى مستند است. انديشهاى كه دست مسلمانان را از برنامهريزىِ براى آينده بسته است و آنان نيز با كمال ميل بدان تن دادهاند. اسلام راستين در نقطه مقابل اين تفكر، به دورانديشى و تجهيز و تلاش بىپايانْ براى فراهم كردن زادو توشه، فرمان داده و بدان تشويق كرده است. خداى متعال در آيهاى چنين فرموده است: «وَ أَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ...»(1)«و هرچه در توان داريد براى مقابله با آنها [=دشمنان] آماده سازيد».
1) . سوره انفال، آيه 60.
محض نمونه، يكى از ياران اميرمؤمنان على عليهالسلام در توصيف ايشان گفته بود: «كان واللّه بعيد المدى(1)به خدا سوگند او دورانديش بود».
يكى از عالمان نيز در جواب آن شعر چنين سرود: «هيچ انديشمندى سخن اين چنين نمىگويد؛ زيرا پاسخ دادن به اين سخن بسيار آسان است.
چه، علت دانستنِ علمِ خدا براى صدورِ معصيت؛ نزد عاقلان ناشى از نهايت نادانى است».
خرافات و انحرافات فراوانى وجود دارد كه برخى اقوام بدان آلوده شدهاند؛ مثلاً برخى مردم بيمارى «صرع» را علامت بزرگى و عظمت مىدانستند. از اينرو برخى سودجويان براى رسيدن به جاه، در پيش آن مردمان خود را مصروع نشان مىدادند.
چيزى نمىتواند مانع انحراف حاكمان مستبد شود، زيرا آنان مشروعيت حاكميت خود را از يكى از دو منبع زير مىدانند:
وراثت؛ خلفاى اموى و عباسى - به غير از فرد اول اين سلسله همگى با استفاده از اين روش به حكومت رسيدند، اكنون نيز حكومتهاى برخى كشورهاى اسلامى براى خود چنين مشروعيتى قائلند.
كودتا؛ كسى كه مىتوانسته سلاح و نيرويى جمعآورى كند، عليه حكومت وقت قيام مىكرد، و آنگاه كه پيروز و بر امور چيره مىشد، براى خود مشروعيتى دست و پا مىكرد.
نمونه اينگونه حكومتها حاكمانى هستند كه يك سلسله حاكمان موروثى از آنها پديد آمدهاند. روشن است كه اگر مبناى مشروعيت، وراثت يا اسلحه گردد آنگاه نتيجهاش آن مىشود كه حكومت به دست منحرفان افتاده و سپس آن افراد هرچه مىخواهند مىكنند و تا بدانجا پيش مىروند كه از جانب نوكران خود اينگونه مورد خطاب قرار مىگيرند:
ماشئت لا ما شائت الأقدار *** فأحكم فأنت الواحد القهّار
«آنچه تو بخواهى نه آنچه تقدير اقتضا كند/ حكم كن كه تنها تو يگانه قهارى».
1) . بحارالانوار، ج 33، ص 250.
و يا آنكه درباره ديگرى بگويند: «والآن صرت إلى أمية و الأمور لها مصاير؛ [اى خلافت] و اكنون رو به سوى اميه نمودى/ زيرا هر يك از امور را سرانجامى است».
اما منبع ديگرى براى مشروعيت وجود دارد؛ يعنى همان چيزى كه اسلام آن را گفته وعقل نيز به سوى آن اشاره دارد، و آن همان حاكميت انتخابى افراد صاحبِ صلاحيت است. در چنين حكومتى حاكم به محض اينكه يكى و يا بخشى از شايستگىهاى لازم را از دست دهد، عزل مىگردد. از جملهى اين شايستگىها شوراست. خداى سبحان در اينباره مىفرمايد: «وَ أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ»(1)«و كارشان [در ميانشان] با مشورت است».
و اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز مىفرمايند: «ان يختاروا(2)اينكه خود برگزينند».
ما نيز در كتابهاى الفقه: السياسة و الحكم في الاسلام به تفصيل در اين مسأله سخن گفتهايم.
پس از فراهم شدن كفايتها و صلاحيتها در يك فرد و انتخاب او به عنوان رئيس حكومت، نمىتواند به تنهايى و يا به كمك برخى اطرافيان خود اقدام به صدور فرامين و گرفتنِ تصميمات كند، بلكه، فرامين حكومتى پس از تعديل توسط مراكز قدرتْ درون جامعه تنفيذ مىگردند و مراكز قدرت در جامعه عبارتند از بهترين افراد از ميان مردم كه حاكم را برگزيدهاند. آرى، دولت عروسكى كر و كور نيست كه در خلأ حركت كند و بر اساس هواها، شهوتها و منافعِ شخصىِ خويش عمل نمايد، بلكه موجودى است حى و زنده كه با تك تك آحاد جامعه در ارتباط است. اين مراكز قدرت يا در اولويت دادن به برخى مصالح و منافع اشتراك نظر دارند و يا نسبت به برخى مسائل، اختلاف نظر و تضادّ آرا، كه در صورت اخير آن نظرى مقدم مىشود كه صاحبانش از شايستگىهاى افزونترى برخوردار باشند. از همينرو گفته مىشود: در سياستْ هرگز دوستى و دشمنىِ پايدارى وجود ندارد، بلكه آنچه همواره صلاح است مورد توجه قرار مىگيرد. اين ويژگى
در فقه موسوم به قاعده «أهم و مهم» است. آرى حكومت صالح قلّهاى است رفيع و راه وصول به آن به غايت تنگ و پرتيغ و مانع است كه دامچالهاى فراوانى در اين راه وجود دارد كه جز نيرومندترين انسانها به فتح آن نائل نمىشوند؛ و بلافاصله پس از فتح آن نيروهاى موافق و مخالفْ ضد آن به حركت در مىآيند. نيروهاى موافق براى به انحراف بردن حكومت و حداكثر سوءاستفاده از آن، و نيروهاى مخالف براى سرنگونى آن. هرگونه خطايى كه در طرفدارى، تبعيض و هوادارىاز گروه موافقان و يا ستيز نابجا و ناعادلانه با گروه مخالفان صورت گيرد، سرنگونىِ فضاحتبار حكومت را به دنبال خواهد داشت. از اينرو هم وصول و دستيابى به حكومتْ و هم باقى ماندن در آن، هر دو، نيازمند نيرو، قابليت و دورانديشىِ فراوان است.
از اينروى بقاى حاكميت تنها با ايجاد تعادل ميان مراكز قدرت، امكان مىيابد. لذا كجراهه رفتن پس از كسب قدرت، مساوى با سقوط خواهد بود؛ همانگونه كه به حكومت رسيدن افراد منحرف و كجرو نيز موجب استحاله و تغيير ماهيتِ آن مىگردد. زيرا در چنين موقعيتهايى موانع زير به وجود مىآيند و بقاى حكومت را نيز در معرض نابودى قرار مىدهند:
محوريت يافتن احساس شخصى حاكم براى اتخاذ برخى تصميمات ضرورى؛
محوريت واكنشها و القاءات شخصى؛
محوريت يافتن دوستيها و دشمنيهاى شخصى حاكم با شخصيتهاى حقيقى و حقوقى در اتخاذ تصميمات و صدور دستورها و يا بىتوجهى به آنها؛
محوريت يافتن رأى و صلاحديد شخصى حاكم در اعلام جنگ، صلح، برقرارى پيمانهاى مهم كشورى، عضويت در پيمانها و نيز چگونگى شروط هر يك.
محوريت يافتنِ ذوق شخصى حاكم و بىبرنامگى و دلبخواهى شدن تصميمات، در برقرارى دوستيها و دشمنيها و يا ادامه يافتن آنها؛
تغيير مداوم در جهتگيريهاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى و ... به دليل تغيير حاكمان و حتى تغيير نظام حاكم، و... اينها مواردى هستند كه مىتوانند توجيهگر تصميمات باشند. اين اقدامات در حكومتهاى استبدادى سبب تزلزل حكومت و ايجاد انزجار عمومى و
سرانجامْ سرنگونىِ رژيم حاكم مىگردد. ولى در حكومتهاى انتخابى به دليل بسته بودن راههاى انحراف، چنين اتفاقى اسباب تغيير حاكم نمىگردد، بلكه او تنها پس از انقضاى مدت حكومت خويش بركنار مىشود و اعتبار او در دوره حكومت و پس از حكومتش يكسان باقى مىماند، مگر آنكه به انحراف برود كه در اين صورت، مثل همان كودتاگران حاكم موروثى فاسد، با فضاحت سرنگون خواهد شد.
به هر روى انحراف يك شخصيت، به هر دليل كه روى دهد، از دو حال خارج نيست:
الف. يا انحرافى است سازگار با جامعه. يعنى جامعه به انحراف آن معتقد است، ولى چاره اى جز تن دادن به آن نمىبيند و نهايت كارى كه مىكند قانونمند كردنِ آن است؛ زيرا مىداند كه تعيين چارچوب براى كارهاى انحرافى و محدود كردن زمانى و مكانى آنها بهتر از به حال خويش رها كردن آنهاست. مانند انحرافهايى از قبيل اعتياد به شرب خمر، استعمال مواد مخدّر و يا تجويز انحرافات جنسى و همجنسبازى و... كه البته اينگونه واكنش، در اسلام، خود خطا و جرمى بزرگ به حساب مىآيد و از نظر اسلام ممنوعيت آنها برتر از منافعى است كه متوهّمانه به دنبال آن هستند. مثلاً قرآن درباره شرب خمر مىفرمايد: «يَسْ-ٔلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَآ إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَ-فِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا...»(1)«درباره شراب و قمار از تو سؤل مىكنند، بگو: در آنها گناه بزرگى است و [از نظر مادى] منافعى براى مردم در بردارد؛ ولى گناه آنها از نفعشان بيشتر است».
با اين همه، برخى از جوامع به ضرورت ترك آن پى نبرده و يا پى برده، ولى راه درمانى براى آن نمىشناسند، زيرا دينى كه قلبها را تسخير كرده باشد و از درون به طور ناخودآگاه آنها را بازدارد، بر آنها حاكم نيست و از اينروست كه اينگونه انحرافات را تجويز مىكنند.
ب. گاه انحرافِ به وجود آمده با جامعه ناسازگار مىشود. در اين حال جامعه در مقابل كجرويها مىايستد و از بروز آن مانع مىشود، و يا در صورت بروز به اصلاح آن
1) . سوره بقره، آيه 219.
مىپردازد، خواه اين انحراف از نظر فرد منحرف نيز انحراف به حساب آيد و يا فرد منحرف معتقد به انحرافْ آن نباشد؛ مانند اعمال افرادى كه عقْده حقارت دارند؛ از ميان اينان بعضى به بدى اين عُقْده واقفند، لكن توان زدودن آن را ندارند، و برخى ديگر اصولاً در آن هيچگونه بدى نمىبينند. در اينباره خداوند مىفرمايد: «وَ جَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ ظُ-لْمًا وَ عُلُوًّا...»(1)«و با آنكه دلهايشان بدان يقين داشت، از سرِ ظلم و تكبّر آن را انكار كردند».
انحراف دو ريشه دارد:
انحراف ارثى اگر در يك جامعه منحرف باشد نيرومندتر مىشود، و در غير اين صورت ثابت باقى مىماند، و اگر جامعه صالح باشد از ابعاد آن كاسته خواهد شد و گاه به كلى از بين خواهد رفت. مثلاً مرد تندخو اگر همسرى خوشخلق داشته باشد، درصدى از تكبر و تندخويى او كاهش مىيابد، لكن اگر همسرش نيز بدخلق باشد، تندخويى او به حال خود باقى مىماند، اگر بدتر نشود. ميان معلم و مدير يا كارمند و رئيس اداره و يا فرزندان و والدينِ آنها نيز چنين حالتى برقرار است.
الف. گاه انحراف عارضى، بر اثر رنجى است كه منحرفْ در دوران كودكى متحمل شده است؛ مثلا، در كودكى در خانه يا مدرسه يا به هنگام بازى مورد تحقير قرار گرفته يا بيش از حدّ معمول لوس و نازپرورده بارآمده يا از جامعه، دور نگاه داشته شده يا در جامعهاى بد
1) . سوره نمل، آيه 14.
قرار داشته است؛ اين امور به خاطر عقده حقارت يا سستى و تنبلى يا نشاطهاى انحرافى كه به بار مىآورند، فرزندان را در معرض انحراف قرار مىدهند. روح نيز مانند جسم است. همانگونه كه اگر كودكى از غذاهاى گوناگون و مفيد و موقعيتهاى طبيعىِ پرورش محروم باشد، سلامت جسمىاش رو به كاستى مىگذارد، روح نيز اگر در جو و فضايى نامناسب رشد كند، سلامتىاش را از دست مىدهد و رو به انحراف مىگذارد.
ب. گاه انحرافِ عارضى به سبب ناسازگارى موقعيتهاى زندگى است. موقعيتهايى همچون فقر، محروميت، هرج و مرج، جنگ، دشمنىها، درگيرى با رقبا، ناكامى و شكست در زندگى، زندان، به ويژه تحمل زندان در سلولهاى انفرادى، سركوب و خفقان، و سايربلاها. به خصوص اگر كسى براى رهايى از خفقان بخواهد بگريد، سفر برود، گردش كند، ورزش نمايد و يا كارى انجام دهد كه روح را از احساسات و عواطف و خاطرات سياه پاك كند، اما منع شود، در چنين صورتى اين مسأله تشديد مىشود. شايد يكى از دلايلى كه در اسلام روزهاى جمعه و اعياد براى گزاردن نمازْ زندانى آزاد مىشود و نيز از ملاقات خانواده زندانى با او جلوگيرى نمىشود و حتى از باقى ماندن خانواده در كنارش نيز منع نمى گردد و دليلى بر منع نيز نرسيده است، آن باشد كه از فراهم شدن موقعيتهاى بد در پيرامون وى و در نهايت انحرافش، جلوگيرى شود. تجويز گريه بر ميت و مانند آن كه در احاديث امامان اهلبيت عليهمالسلام، وجود دارد نيز جنبه پيشگيرى و درمان دارد. اگر در انسان زمينه وراثتى يا زمينهاى از دوران كودكى براى اختلال روانى وجود داشته باشد، به محض
آنكه موقعيتهاى بيرونى هماهنگ با آن به وجود آيد بروز آن اختلال شتاب مىگيرد.
هرچه جامعه بستهتر باشد براى رشد انحرافات از موقعيت مناسبترى برخوردار است، و از ديگر سو هرچه آزادتر باشد، براى رشد درستى و درستكارى زمينه مناسبترى فراهم مىكند. از سوى ديگر هرچه جامعه، بيشتر بر مبناى رفع نيازمندىها و فراهمآورى ساز و برگ زندگى آحاد خود، شكل بگيرد، در برابر تكوين انحرافات مصونيت بيشترى مىيابد و در شرايط معكوس اجتماعى، عكس اين نتيجه به دست مىآيد. از اينروى اسلام بر ارضاى نيازمنديهاى جسمى به فراوانى تأكيد مىكند و هرگز مايل به سركوب
آنها نيست. در حديثى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ لبدنك عليك حقاً(1)بدنت بر تو حقى دارد».
در اين زمينه روايات فراوان ديگرى نيز نقل شده؛ مثلاً روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمسلمانى را ديدند كه از افراط عبادت فرسوده شده، به او فرمودند: «إنّ هذا الدين رفيق فأوغل فيه برفق، فإنّ المنبت لا أرضاً قطع و لا ظهراً أبقى(2)اين دين امرى است دقيق و لطيف، پس با ملاحظه و مدارا در آن وارد شو، چرا كه فرد سختگير خود را خسته مىكند و راه به جايى نمىبرد».
جامعه در دو حالت عادى و غيرعادى، سبب انحرافات گوناگونى مىشود. مثلاً روستابخشى از بيماريهاى روحى را براى سكنه خويش مىآورد و شهرهاى پرجمعيت نيز در برخى شهرنشينان خود، افسردگى، اضطراب و درندهخويى را پديد مىآورد و برخى ديگر را گوشهگير و منزوى مىپروراند. موقعيت غيرعادى جامعه مانند جنگ، در مردم و به خصوص كسانى مانند سربازان، كه مستقيماً در جنگ حضور دارند، انحرافاتى از گونه ديگر پديد مىآورد كه به قرار زيرند:
دگرگونى ناگهانى و يكباره در جنگ، به گونهاى به سيستم عصبى صدمه مىزند كه برخى توان تحمل آن را از دست مىدهند و بر اثر آن به بيماريهاى روانى مبتلا مىشوند و اين كژيهاى روحى تأثير خود را در اعمال آنها بروز مىدهند.
در موقعيتهاى فوق سرباز بايد همواره در حالت آمادهباش باشد و انضباط سخت نظامى را حفظ كند و تمرينهاى سنگين را انجام دهد. چنين وضع مستمر و فوقالعادهاى او را از حالت عادى خارج كرده و حالى غيرطبيعى به او مىدهد، و اين پيامد صدمه روحى و انحرافِ روانى و عاطفى را ايجاد مىكند.
سرباز نمىگريد، ترسش را بروز نمىدهد، شكايت نمىكند و دردش را به كسى نمىگويد. بارى، اين همه، بدان دليل است كه عرفْ آن را براى او نوعى ضعف و عيب مىشمارد. اين خوددارى، به ناچار او را دچار خفقان روحى مىكند و بيماريهاى روحى و
روانى و كجروى اجتماعى را به بار مىآورد، كه اين، يكى از پيامدهاى سركوب و بسته بودن فضاست. از اينروى، برخى نظامهاى حكومتى تنفس و استراحت و حتى اظهار عواطف را در سيستم نظامى خويش پذيرفته و وارد كردهاند، تا از اين رهگذر از بيماريهاى روانى و انحرافهاىِ برآمده از نظام دشوار سربازى و نظامى جلوگيرى كنند.
لذا مردم عادت كردهاند كه اگر كسى عزيزش را از دست دهد يا ضرر مالى بزرگى ببيند و يا در يك عمل جراحى و در اثر بيمارى دستش را قطع و يا چشمش را از كاسه درآورند، به او توصيه مىكنند كه بگريد، اندوهش را اظهار كند، قيد و بندها و نظم معمول زندگى را گذاشته به سفر برود و يا منزلش را به منظور يادآورى نشدنِ خاطراتِ عزيز از دست رفته تغيير دهد تا قلبش از بار غم رها شود و عوامل يادآورنده مصيبت را فراموش كند و در كنار همه اين توصيهها، او را به صبر سفارش مىكنند. نقل شده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «منعزّى مصاباً كان له مثل أجره...(1)هر كه مصيبتزدهاى را تعزيت دهد اجرى همانند او دارد».
و نيز فرمودند: «من عزى ثكلى كسي بردا في الجنة(2)هر كه فرزندْمردهاى را تعزيت دهد، در بهشت، لباسى از برد بر او پوشانيده مىشود».
برخى جامعهشناسان عوامل انحراف در شخصيت افراد را سه عامل اساسى مىدانند: 1. انحراف و ناراستى خانواده 2. محروميّت [اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى ]3. تناقضات اجتماعى.
در ذيل به توضيحى اندك و گذرا پيرامون هر يك از اين متغيرها مىپردازيم:
انحراف و ناراستى در خانواده به معناىِ نبودِ سلامت و امنيت براى تربيت فرزندان است. فقدان سلامت و امنيت در خانواده يا به سبب خفقان و سركوب در محيط خانه است و يا محصول درگيريهاى خانوادگى و يا ابراز عواطف افراطى والدين نسبت به فرزندان. همگى اين مواردْ ناراستىْ و انحرافاتِ روانى در پى دارند. مثلاً جامعهشناسان
گفتهاند: علت فراوانى انحرافات روانى ميان ايرلنديها و ايتالياييها به تربيت و سختگيرى مادران و پدران در تربيت فرزندانِ خود مرتبط است، و در ميان يهوديان بر اثر مهرورزى بيش از حدى است كه مادران در حق فرزندانشان روا مىدارند و در ميان امريكاييان به خاطر درگيريهاى فراوان ميان خواهران و برادران.
در بسيارى از كشورهاى غربى فرزندان در اوان بلوغ با خواستههاى متناقضى از سوى خانواده مواجه مىشوند. مثلاً پدران از فرزندان بالغ خود مىخواهند كه زندگى اقتصادى و غيراقتصادى و حتى جنسىِ مستقلى را آغاز كنند، و از سوى ديگر مىخواهند كه ارتباط فرزندان بالغ خود را با خانه حفظ كنند و در پى آنند كه از والدين و بزرگانِ خانه اطاعت نمايند. طبيعى است كه ميان استقلال و عدم استقلال تناقض ايجاد مىشود. چنين وضعيتى را نيز ميان فرزندانى مىبينيم كه پدرانشان از سويى از آنها اطاعتپذيرى مىخواهند و از سوى ديگر حاضر نيستند نيازهاى فرزندان، حتى ازدواج آنها را تأمين كنند. در چنين موقعيتهايى طبيعى است كه در خانوادهْ گسيختگى و عقده روانى پديد آيد.پس بايستى يا نيازمنديهاى فرزندان تأمين شود - و حداقل كاستيها برطرف شود - تا در مقابل، اطاعتپذيرى فرزندان به دست آيد، ويا آنكه پدرانْ فرزندانِ خود را رها كنند تا خود نيازهاى خويش را برآورند، و در اين صورت انتظار اطاعتپذيرى آنها را نداشته باشند. در برخى جوامع و ملتها تضاد خانوادگى به شكلهاى ديگرى نمود مىيابد: پدرى مىخواهد فرزند خطاكار خود را تنبيه كند، ولى مادر جلوگيرى مىكند، و يا پدر خانواده مىخواهد فرزندانش دست از تحصيل بكشند تا در كار و مزرعه به او كمك كنند، ولى مادر مخالفت مىكند، يا مادر مىخواهد دخترش را عروس كند، ولى پدر ممانعت مىكند، چون مىخواهد كه او در خانه بماند و كارهاى منزل را انجام دهد؛ در اين ميان كودك، نوجوان، و جوان ميان آراى متناقضِ والدين در مىماند و در ضمير ناخودآگاه او نقش مىبندد و دچار تضاد مىگردد.
يكى ديگر از مظاهر تضاد خانوادگى آن است كه والدين فرزندان خود را در خانه به حال خود رها مىكنند ولى آنگاه كه مسافر و يا مهمانى وارد خانه آنها مىشود، از آنها انضباطى مىخواهند كه هيچگاه فرزندان، در زندگى عادى با آن خو نكردهاند.
نتيجه آنكه: هرگاه در محيط خانه دوگانگى رخ دهد در پى آن گسيختگى و تضاد شخصيتى نيز پديد مىآيد، و اين پيامد، نهايتاً موجب بيماريها، سرخوردگيها و عقدهها روانى مىشود، و چون جسم و جان بيمارى را ميان خود تبادل مىكنند و نيز به دليل آنكه بحق گفتهاند «عقل سالم در بدن سالم است» هرگاه روان آدمى دچار بحران و بيمارى شود، علاوه بر آنكه خط سير زندگى بيمار و وابستگان او را به كژراهه مىبرد، به بدن هم سرايت كرده و بيماريهاى جسمى نيز ظهور مىكند. از اينرو روانپزشكان و روانشناسان عادت دارند كه هنگام مواجهه با بيمار، نخست به ريشهيابى آن در زواياى روان بيمار بپردازند و در صورتى كه برايش علل روانى نيافتند به معاينه اندام و سيستمهاى بدن بيمار مىپردازند تا خواستگاه آن اختلال را در آنجا بيابند.
محروميت نقش بزرگى در تكوين انحرافها دارد و اين تأثير در دو بعد صورت مىگيرد:
الف. كاستى و نقص در سيستمهاى حياتى بدن، خواه اين كاستى بر اثر سوءتغذيه باشد، خواه پيامد محافظت نشدن در برابر عوامل محيطى و سرما و گرما و يا نكات بهداشتى و تغييراتِ آب و هوايى و يا عدم درمانِ درست و بهنگام و... .
ب. ايجاد اختلال در بُعد روحى و روانى انسان كه از اختلال جسمى نشأت مىگيرد. لذا مىبينيم كه در كشورهاى گرفتار اختلافات طبقاتى، طبقه فقير به بيماريهاى روانى و ناهنجاريهاى رفتارى گرفتار مىشوند كه نمونه آن را در طبقه ثروتمندِ جامعه نمىيابيم يا كمتر مىيابيم. اين امر در محلات مسكونىِ ثروتمندان و فقيران به عيان ديده مىشود. در محلههاى فقيرنشين هم بيماريهاى جسمى و هم بيماريهاى روانى و انحرافات رفتارى به فراوانى ديده مىشود، حال آنكه در محلههاى ثروتمندنشين چنين چيزى ديده نمىشود. اگر كسى به بيمارستانها و آسايشگاههاى معلولان ذهنى و تيمارستانها سر بزند درمىيابد كه درصد فقرايى كه در اين مراكز بسترىاند بسيار بيش از درصد ثروتمندان است. به همين ترتيب مىبينيم كه درصد بسيار بالايى از مبتلايانِ انحرافات روحى را زنان بىشوهر يا شوهرمرده، ايتام، و يا مردانى كه زنان
خویش را طلاق دادهاند، تشكيل مىدهند. به خلاف اين، مردان و زنان متأهل و كسانى كه از هر دو جنس به سن ازدواج نرسيدهاند و فرزندانى كه به مصيبتِ از دستدادن يكى از والدين مبتلا نشدهاند، كمتر دچار چنين اختلالاتى هستند.
تناقضات اجتماعى عامل ديگر ايجاد انحراف است؛ زيرا آنگاه كه فردْ در ميان دو جريان متضاد قرار مىگيرد، دچار گسستِ شخصيت مىشود كه اين گسستْ او را به وادى ناهنجارى مىكشاند؛ مانند زمانى كه جامعه در چنگالهاى تضادِ دو فرهنگ سنتى و مدرن واقع شود، و يا فرد دچار تضاد فرهنگى گردد. در اينگونه موارد فرهنگ اجتماعى غالبْ مقتضايى دارد و خردهفرهنگ حزبى و يا مشابه آن مقتضايى ديگر مىطلبد. مانند اينكه دين فرد به كارى دستور دهد و جامعه او را به كارى ديگر و متضادِ آن.
لذا مىبينيم كه پس از هجوم فرهنگهاى بيگانه به كشورهاى اسلامى اين كشورها دچار ناهنجاريهاى فراوانى شدهاند. كسانى را مىبينيم كه به گونهاى به دام اعتيادِ به الكل گرفتار شدهاند كه همسانهاى آنها در كشورهاى غربى آنگونه به الكل اعتياد نمىيابند؛ و برعكس نيز كسانى پيدا شدهاند كه در طهارت و نجاست به حد وسواس رسيدهاند و تا حدى افراطمىكنند كه اسلام بدان رضايت نمىدهد و همينطور ساير موارد.
برخى از اخلاقيون مغرب زمين خبر از انهدام و مرگ جامعه غربى دادهاند و آن را ناشى از وجود تناقضاتى مىدانند كه در بستر جامعه رايج و چيره شده است. اين جوامع از سويى فرد را به انساندوستى، خدمت به انسان و توجه به حقوق بشر فرا مىخوانند و از سوى ديگر شهوتپرستى و سودپرستى را تبليغ مىكنند و در سودجويى، پيوسته نداى هل من مزيد سر مىدهند. همچنين درعين حال كه او را به آيندهنگرى، آگاهى و رشد فكرى فرامىخوانند، از سوى ديگر او را به امور غير واقعى و خلاف عقلى دعوت مىكنند كه اين امور، به كمك تبليغات پيچيده رسانههايشان به شبه حقيقتِ مقبول تبديل شدهاند. با تبليغ محصولات و دستاوردهاى زيبا و پر زرق و برق زندگىِ مادى، سطح توقعات او را بالا مىبرند، و از ديگر سو، وسائل و امكانات مكفى را براى تأمين اين نيازهاى مصنوعى فراهم نمىكنند. سخن درباره جنگ و صلح، استعمار و آزاديخواهى نيز
همينگونه است؛ يعنى محتواى تبليغات ظاهرى آنان و ادعايشان آزاديخواهى است اما پيوسته و به صورت شبانهروز به جنگافروزى و استعمارگرى مشغولند و اين روند همواره رو به فزونى است.
اكنون وقت آن رسيده است كه با صداى بلند اين حقيقت را اعلام كنيم كه آدمى نمىتواند دوگونه شخصيت داشته باشد، جز آنكه چنين فردى را بيمارى داراى گسيخت شخصيت به حساب آوريم. خداى سبحان مىفرمايد: «مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِى جَوْفِهِ...»(1)«خدا براى هيچ مردى در درونش دو دل ننهاده است»
شاكله و ساختار شخصيتى واحد جز اعمال همگون و مطابق آن را پديد نمىآورد. خداى متعال در اينباره مىفرمايد: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ...»(2)«بگو: هر كسى طبق روش [و خلق و خوى] خود عمل مىكند».
از اينروى، تيرهاى زيانبارى كه استعمار به سوى كشورهاى ديگر پرتاب مىكند، در نهايت به خود او باز مىگردد، و آتش جنگ افروزيهاى او دامن خود وى را خواهد گرفت،و مانند كشورهاى استعمارزده استعمارگر نيز درگير جنگ مىگردد. خصلت استعمارگرى كشورهاى قدرتمند موجب بروز پيامدهاى زير است:
در روايت ديگرى فرمودند: «كما تدين تدان(4)همانگونه كه جزا مىدهيد جزا مىبينيد».
خصلت ستمگرى آنگاه كه در آدمى پديد آمد ديگر برايش اهميت ندارد كه به دوست خويش ستم كند يا به دشمن خويش. در مثالى از تاريخ اسلام مىتوان گفت، همانگونه كه هارونالرشيد دست به قتل امام موسى بن جعفر عليهالسلام زد برامكه را نيز به قتل رساند؛ يعنى همان كسانى كه در ظلم و ستم ياورش بودهاند.
آرى، جنگهايى كه استعمارگران براى استعمار برخى كشورهاى ضعيف بهراه انداختند علاوه بر آنكه تنفر و بيزارى ملتهاى درگير جنگ را متوجه آنان ساخت، جنگ سرد را نيز ميانشان به بار آورد. آتش دو جنگ جهانى نيز در دامنِ خود آنان افروخته شد؛ جنگهايى كه هريك اگر نگوئيم تلفاتشان بيشتر، اما قطعاً به اندازه تمامى جنگهايى بوده كه با ملتهاى ضعيف تا كنون به راه انداختهاند و اكنون نيز جنگهاى آنان با ملل ضعيف پس از جنگ جهانى دوم در حال تبديل شدن به بشكه باروتى است كه نهايتا با انفجار خود جنگ سوم جهانى را عليه استعمارگران به راه خواهد انداخت.
1) . سوره طه، آيه 124.
مجرمان، پس از توجه به چهار شرط اساسى زير مجازات مىشوند:
مثلاً اگر زنايى روى دهد، بايد توجه شود كه آيا نوع جرم انجام شده زناى محصنه است يا زناى غيرمحصنه؟ آيا مجرم نابالغ است و بايد تأديب شود و يا فرد بالغى است كه بايد بر او حد جارى شود، و آيا اصولا اين جامعه جامعه صالحى بوده كه مجرم با انجام دادن جرم خويش مصلحت عمومى را ناديده گرفته باشد، يا نه؟ خداى سبحان در اينباره مىفرمايد: «وَ لاَ تُفْسِدُوا فِى الأَْرْضِ بَعْدَ إِصْلَ-حِهَا...»(1)«و در زمين پس از اصلاح آن فساد [و بدى] نكنيد».
اگر جامعهاى خودْ صالح نباشد، در آن صورت مجرم و بزهكار با انجام دادن جرم خود نه قانون را ناديده گرفته و نه مصلحت عمومى را نقض كرده است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: «ساحر المسلمين يقتل و ساحر الكفار لا يقتل... لأنّ الكفر أعظم من السحر(2)جادوگر و ساحر مسلمانان [به جرم جادوگرى] بايد كشته شود و جادوگر كافران كشته نمىشود، زيرا در [فضايى] بدتر از افسونگرى و سحر قرار دارد».
مجازات سارقى كه در روزگار قحطى دست به سرقت زده باشد قطعِ يَدْ نيست.
پس از موارد فوق اينك نوبت به ضرورت رعايت كردن قاعده اهم و مهم مىرسد. در
اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه آيا مصلحت در مجازات است يا ترك مجازات؟ يا حتى انجام دادن بخشى از مجازات؟ خداى سبحان مىفرمايد: «وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِّهِ وَ لاَ تَحْنَثْ...»(1)«[و به ايوب گفتيم:] بستهاى تركه به دستت برگير و با آن [همسرت را بزن ]و سوگند [خود را] مشكن».
اسلام صلح را سرور و سرآمد احكام الهى قرارداده و فرموده است: «وَالصُّلْحُ خَيْرٌ...»(2)«و صلح بهتر است».
آرى، اسلام چنين مقرّر فرموده تا حق، يكى از طرفين را برآشفته و تحريك نكند و مايه انحراف او را فراهم نياورد. اميرمؤمنان على عليهالسلام قاضى خويش ابوالاسود دئلى را از منصب قضاوت بركنار كردند. آنگاه كه ابوالاسود گفت: يا اميرالمؤنين! چرا مرا، كه نه خيانتى مرتكب شده بودم و نه جنايتى، از اين منصب عزل كردى».
امام فرمودند: «آرى [تو خيانت نكردى]، لكن [به دليل ديگرى چنين كردم]؛ به دليل آنكه صدايت برصداى طرفينِ نزاع مىچربد و بالاتر مىرود»(3).
چرا صداى قاضى بايد بلند شود؟ مگرنه آن است كه بر او لازم است بر اساس آنچه آن را حقْ تشخيص مىدهد حكم كند؟ و چنين كارى با صداى آهسته و آرام نيز انجام مىشود. صداى بلند قاضى تنها تخم كينه مىپاشد و زمينه ناهنجارى و انحراف را فراهم مىكند. اميرمؤمنان عليهالسلام از جرم يك شرابخوار، به دليل آنكه حافظ سوره بقره بود، گذشتند و به او فرمودند: «عفوت عنك لسورة البقرة(4)به خاطر سوره بقره تو را بخشيدم».
همچنين ايشان لواط كنندهاى را كه توبه نموده بود و خود را براى تحمل مجازات آماده كرده بود، نيز بخشودند. علاوه بر اين داستانهاى ديگرى نيز وجود دارد كه همگى نشان مىدهند در مسأله تطابقِ مجازات با جرم يا مجرم، دو عامل جامعه و مصلحت نيز مدخليت دارند.
به هر روى آنچه در باب ناهنجارى و انحراف اهميت دارد موارد زير است:
غالبا مجرم كسى نيست كه جامعه را قربانى مطامع و خواستههاى خود مىكند. به مجرم بايد به ديده مدارا و دلسوزى نگريست و نه با ديده خشم و سرزنش. از اينرو در تاريخ هرگز به موردى برخورد نمىكنيم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان على عليهالسلاممجرمين را تحقير و نكوهش كرده باشند. در عين اينكه حدود الهى را جارى مىكردهاند. رسول خدا صلىاللهعليهوآلهو اميرمؤمنان على عليهالسلامحتى در برخورد با منافقان نيز به حداقل توبيخ و سرزنش اكتفا مىفرمودند؛ همان منافقانى كه در شأن ايشان آياتى نازل شده است مانند:
«إِنَّ الْمُنَ-فِقِينَ فِى الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ»(1)«آرى، منافقان در پايينترين درجات دوزخند».
و نیز مانند آیه ای که می گوید:«... هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَ-تَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ»(2)
سوره منافقون، آيه 4.
«آنها دشمنان [واقعى] هستند، پس از آنان برحذر باش. خدا آنها را بكشد؛ تا كجا [از حق ]منحرف شدهاند؟!».همچنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باكسانى كه از نبردها فرار مىكردند و نيز كسانى كه بر اثر نافرمانى از پيامبر صلىاللهعليهوآله در جنگ سبب شهادت بهترين اصحاب ايشان، نظير حمزه عليهالسلامو ديگران گرديدند، نيز با كمترين توبيخ برخورد مىفرمودند؛ همانانى كه خدا درباره آنان فرموده بود: «وَمَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَآءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ»(3)«و هركس در آن هنگام به آنها (كافران) پشت كند - مگر آنكه هدفش كنارهگيرى از ميدان براى حمله مجدّد، و يا قصد پيوستن به گروهى ديگر [از مجاهدان ]داشته باشد - [چنين كسى] به غضب خداگرفتار خواهد شد».
و نيز قرآن درباره برخورد با آنها فرموده است: «يَ-أَيُّهَا النَّبِىُّ جَ-هِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَ-فِقِينَ»(4)«اى پيامبر، با كافران و منافقان جهاد كن».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤنان عليهالسلام نسبت به كسانى كه با آنان جنگيده بودند نيز با
كمترين ميزان خشونتى كه از آن گريزى نبود برخورد مىكردند. داستانهاى معروفى در اينباره وجود دارد، زيرا مجازات از باب اضطرار و ناچارى است نه به منظور تشفّى قلب و خنك كردن دل و انتقام گرفتن. مجازات نوعى درمان است، آن هم درمانى مانندِ عمل جراحى كه جز در حالت اضطرار، بدان روى نمىآوردند. به غير از اينها كميت و كيفيت آن نيز تابع ضرورت است. مگرنه اين است كه خداى متعال به منظور برخوردار كردن بشر از رحمت گسترده خود آنها را آفريد و در اينباره فرمود: «إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَ لِكَ خَلَقَهُمْ»(1)«مگر كسى را كه پروردگارت به او رحم كند؛ و براى همين] پذيرش رحمت [آنها را آفريد».
عذاب دردناك موكول به آخرت گرديده است و در اين جهان به ميزان ضرورت اِعمال مىشود. بنابراين بناى اين جهان بر ميانجيگرى و عفو و گذشت است، و پس از آن، آنهم در حد ضرورت، بايد اعلام كرد كه: «جَزَآءً وِفَاقًا»(2)«اين جزائى است موافق و مناسب ]اعمالشان]».
«...إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ»(3)«تنها به اعمالتان جزا داده مىشويد».
در قرآن كريم چه زيبا شعارهاى اسلام طرح وتوضيح داده شده است: «...وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا...»(4)«و به مردم نيك بگوييد».
«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجَ-هِلِينَ»(5)«گذشت پيشه كن، و به كار پسنديده فرمان بده، و از نادانان روى بگردان».
«...ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَ وَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيمٌ * وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»(6)«بدى را با نيكى دفع كن، آنگاه] خواهى ديد [همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است. اما جز كسانى كه داراى صبر و استقامتند به اين مقام نمىرسند، و جز كسانى كه بهره عظيمى ]از ايمان و تقوا] دارند به آن نايل نمىگردند».
«وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلَ-مَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ...»(1)
سوره توبه، آيه 6.
«و اگريكى از مشركان از تو پناهندگى بخواهد، به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود [و در آن بينديشد]؛ سپس او را به محل امنش برسان».اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز مىفرمايند: «...و اكظم الغيظ، و تجاوز عند المقدرة، و احلم عند الغضب، و اصفح مع الدولة، تكن لك العاقبة»(2)«خشم خود را فروخور، و به وقت توانايى و قدرتمندى درگذر. و به هنگام خشم در بردبارى بكوش و به گاهِ قدرت، از گناه چشم بپوش تا برايت عاقبت نيكويى باشد».
و نیز فرموده اند: «إِذَا قَدَرْتَ عَلَى عَدُوِّكَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ(3)هرگاه بر دشمنت دستيافتى، بخشيدن او را سپاسِ دستْيافتنِ بر وى ساز».
«أَوْلَى النَّاسِ بِالْعَفْوِ أَقْدَرُهُمْ عَلَى الْعُقُوبَةِ(4)سزاوارترين مردم به بخشودن، تواناترينشان در كيفر نمودن است».
و در آخرین فرمایشی که از ایشان می اوریم فرموده اند: «...الْعَفْوُ زَكَاةُ الظَّفَرِ(5)گذشت پيروزى را زكات است».
از اين دست گفتارها و نيز اقدامات نيك پيشوايان دين با زندانيان سياسى و مجرمان جنايتكار فراوان است. عالمان سياست و جامعهشناسان در اين باب قاعدهاى كشف كردهاند تحت عنوان «ناتوانى قدرت و قدرت ناتوانى» يعنى؛ در لابهلاى قدرتْ عجز و ناتوانى نهفته است. پس آيا ممكن است دزدى را با توپ و تانك بكشند؟ و آيا ممكن است كه با دشمنى صلحخواه (ناتوان) با برخورد خشن و قلع و قمع برخورد كرد؟! مثلاً حزب كنگره استقلال هند، توانست به طور صلحآميز از انگلستان قدرتمند استقلال بگيرد. در جهان امروز نيز قدرتهاى بزرگ و مسلح به سلاح هستهاى از دفع دشمنانشان عاجزند. اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند: «وَ إِنَّمَا يَنْبَغِي لِأَهْلِ الْعِصْمَةِ وَ الْمَصْنُوعِ إِلَيْهِمْ فِي السَّلاَمَةِ أَنْ يَرْحَمُوا أَهْلَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعْصِيَةِ وَ يَكُونَ الشُّكْرُ هُوَ الْغَالِبَ عَلَيْهِمْ وَ الْحَاجِزَ لَهُمْ عَنْهُمْ
فَكَيْفَ بِالْعَائِبِ الَّذِي عَابَ أَخَاهُ وَ عَيَّرَهُ بِبَلْوَاهُ أَ مَا ذَكَرَ مَوْضِعَ سَتْرِ اللَّهِ عَلَيْهِ مِنْ ذُنُوبِهِ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنَ الذَّنْبِ الَّذِي عَابَهُ بِهِ وَ كَيْفَ يَذُمُّهُ بِذَنْبٍ قَدْ رَكِبَ مِثْلَهُ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ رَكِبَ ذَلِكَ الذَّنْبَ بِعَيْنِهِ فَقَدْ عَصَىاللَّهَ فِيمَا سِوَاهُ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ وَ ايْمُ اللَّهِ لَئِنْ لَمْ يَكُنْ عَصَاهُ فِي الْكَبِيرِ وَ عَصَاهُ فِي الصَّغِيرِ لَجَرَاءَتُهُ عَلَى عَيْبِ النَّاسِ أَكْبَرُ يَا عَبْدَ اللَّهِ لاَ تَعْجَلْ فِي عَيْبِ أَحَدٍ بِذَنْبِهِ فَلَعَلَّهُ مَغْفُورٌ لَهُ وَ لاَ تَأْمَنْ عَلَى نَفْسِكَ صَغِيرَ مَعْصِيَةٍ فَلَعَلَّكَ مُعَذَّبٌ عَلَيْهِ فَلْيَكْفُفْ مَنْ عَلِمَ مِنْكُمْ عَيْبَ غَيْرِهِ لِمَا يَعْلَمُ مِنْ عَيْبِ نَفْسِهِ وَ لْيَكُنِ الشُّكْرُ شَاغِلاً لَهُ عَلَى مُعَافَاتِهِ مِمَّا ابْتُلِيَ بِهِ غَيْرُهُ(1)بر كسانى كه گناه ندارند، و از سلامت دين برخوردارند؛ سزاوار است كه بر گناهكاران و نافرمانان رحمت آرند، و شكر اين نعمت بگزارند، چندان كه اين شكرگزارى آنان را مشغول دارد، و به گفتن عيب مردمان وانگذارد؛ تا چه برسد به عيبجويى كه برادر را نكوهش كند، و به آنچه بدان گرفتار است سرزنش نمايد. آيا به خاطر ندارد كه خدا گناهان او را پوشانيد، آن هم گناهانى كه از گناهان كسى كه زبان به غيبتش گشوده بسى بزرگتر است، و چگونه او را مذمّت كند كه خود چنان گناهى كرده است، ليكن پوشيده و در پرده است، و اگر چنان گناهى نداشته، قطعاً گناهان ديگرى داشته، كه از آن گناه بزرگتر است. و به خدا سوگند، اگر گناهى كه كرده است بزرگ نيست و گناهى است خرد و ناچيز، جرأت او را بر زشتى مردمان گفتن، گناهى بايد شمرد بزرگتر. اى بنده خدا، در گفتنِ عيب كسى كه گناهى كرده است، شتاب مكن. زيرا، اميد مىرود كه آن گناه را بر او ببخشند، و بر گناه خُردِ خويش ايمن مباش! شايد كه تو را بر آن عذاب كنند. پس كسى هرگاه عيب ديگرتان را دانست، بر زبان نراند، و اين به دليل عيبى است كه در خود سراغ دارد. نيز، شكر بركنار ماندن از گناه، بايستى او را بازدارد، از آنكه ديگرى را كه به گناه گرفتار است بيازارد».
به هر روى درمان انحراف و ناهنجارىها با لحاظ كردن متغيرهاى زير ممكن مىگردد:
الف. يارى رساندن به فرد منحرف براى حركت دادنِ تدريجىِ او به سوى درستكارى، با استفاده از نزديكترين و آسانترين راهها. اگر ارتكاب جرم به سبب فقر، ناتوانى در ازدواج، بيمارى، رقابت و مانند اينها باشد، بايد به درمان فقر و تسهيل امر ازدواج او
1) . همان، خطبه 140، ص 197.
پرداخت، همانگونه كه مثلاً اميرمؤمنان على عليهالسلام براى ازدواج يك زن بدكاره اقدام نمودند. همچنين بايد امكانات بهداشتى و پزشكى را براى بازيابى سلامتى افراد بزهكار فراهم كرد و نيز اگر جرم به واسطه رقابت باشد، بايد ميان فرد مجرم و رقيبش دوستى مجدد برپا كردو در صورت ناممكن بودن آن، دو رقيب تا حد امكان از يكديگر دور نگاه داشته شوند. امام صادق عليهالسلام به يكى از اصحاب خويش امر فرموده بودند كه از سهم امامى كه بدو مىرسد استفاده كند و با آن نزاعهاى مالى شيعيان را حل و فصل كند.
ب. ايجاد امكان بازپرورى كه با روند درمان همراه باشد و با ايجاد اشتغال عملى براى فرد منحرف، براى او زمان فراغتى باقى نگذارند، تا بخواهد در مراكز بازپرورى نيز به انحراف فكرى يا عملى بپردازد. در اين مراكز بايد به كار خويش مشغول شود و رنج و خستگى كار بدنى باعث نظاميافتن خورد وخوراك و خواب فرد منحرف گردد و همه اينها به نوبه خود اسباب آسايش درونى وى را فراهم كنند؛ به ويژه اگر شغلش جذاب و موجب پيشرفت او باشد؛ زيرا چنين شغلى موجب مىشود كه خود را داراى شخصيت و جايگاه اجتماعى ببيند و به سبب آن از سر و كار يافتن با امور پست و تفكر در امور پليد اجتناب كند.
ج. در صورتى كه مجرم مستحق مجازات باشد، همانطور كه گفته شد، به قدر ضرورت مجازات شود، و ضرورت مذكور، هم در كيفيت و هم در كميت مجازات لحاظ شود.
منظور از جوامع كوچك، محيط خانواده، مدرسه و مانند اينهاست. مشكلات خانوادگى، تربيت ناسالم فرزندان، نادرستى و ناراستى فرهنگ حاكم بر مدرسه و همچنين رابطه نامناسب معلمان با شاگردان، سببساز انحراف آنها مىشود. لذا بر والدين بايسته است كه فرزندان خود را بدون سهلانگارى يا زيادهروى، از دو نعمتِ عقلِ سالم و عاطفه پاك، برخوردار كنند، تا كودك احساس امنيت كند و قلمرو مجاز عمل خود را بشناسد. لذا بايد نيازهاى او را به تمامى تأمين كنند و همزمان، انضباط، پاكيزگى، ادب، كار، ديگردوستى، مشاركت با ديگران و اجتناب از استبداد را نيز به وی آموزش
دهند. شاعر مىگويد: «دامانِ مادرْ مدرسه است كه به خوبى اگر فراهمش كنى/ نسلى با ريشههاى پاك و محكم فراهم كردهاى».
مدرسه محل پرورش فكرى و عملى كودك است. تربيت كودك در مدرسه، دشوارتر از زمانى است كه در خانه به سر مىبرد، زيرا او در مدرسه با موقعيتهاى گوناگون آميختگىمىيابد. از يك سو هر دانشآموزى براى خود حريم فضايى دارد كه در آن تنفس مىكند و از ديگر سو آدمى در كسب بديها، بيشتر از نيكيها شتاب مىگيرد. از اينرو درستى فرهنگ و تربيت و مراقبت كامل به منظور سرايت نكردن اخلاق زشت برخى دانشآموزان به ديگران ضرورى است.
پرواضح است كه به دليل ادغام جوامع كوچك مانند خانه، مدرسه، محله و... با جامعه بزرگتر لازم است كه وقتى در صدد اصلاح و بهسازى جوامع كوچك برآييم، جامعه بزرگ نيز مدنظر قرار گيرد.
اصلاح جوامع بزرگ از مشكلترين كارهاست، زيرا اين امر با پديدههايى مانند اقتصاد، سياست، امور اجتماعى، عمران، پرورش و مانند اينها گره مىخورد. لذا به بسيارى از مصلحان، فرهنگيان و فرهنگبانان و خبرگان نياز است تا بتوان جامعه بزرگ را اصلاح نمود. گفتنى است اين امر مهم با مبارزه با پخش مشروبات الكلى و مواد مخدر و مبارزه با انحرافات جنسى و قاچاق كالا و نشر مجله و امورى مانند اينها، كه امورى بسيار جزئى و محدودند، به دست نمىآيد، بلكه به برنامهريزى گسترده و دراز دامن و شامل تمامى جوانب، نياز است، و در اين حركتْ گام اول آن است كه خود مصلحان بايستى صالح و نكوكار باشند، و گرنه:
ذات نايافته از هستى، بخش *** كى تواند كه شود هستى بخش
برنامهريزى گسترده و پرگستره براى اصلاح جامعهاى بزرگْ بر دو پايه اصلى استوار است:
الف. ايمان به خدا؛
ب. تقسيم عادلانه دانش، حاكميت و ثروت.
توضيح اينكه ايمان تنها عاملى است كه مىتواند، صفات، ملكات، عواطف و اعمال آدمى را تعديل كند. در غير اين صورت هرچند ظاهر فرد منظم و منضبط باشد باز مىتوان از چارچوب آن خارج شد، و از آنجا كه اكنون سخن ما درباره ايمان نيست بحث درباره آن را به جاى خويش موكول مىكنيم.
ويژگى استغناى در علم، ثروت و حكومت طغيانآور است، و طغيان جز از طريق توزيع عادلانه مهار نمىشود. توزيع نوعى پيشگيرى از بروز انحراف اجتماعى است و بىترديد پيشگيرى بهتر از درمان است. هر يك ازسه امر پيشگفته در صورتى كه به طور يكسان در دسترس همگان قرار نگيرد، فقر و محروميتِ اجتماعى گسترش مىيابد و سرانجامْ به انحراف منجر مىگردد. از اينرو رهاسازى اين سه از چنگال نظامهاى سرمايهدارى و سوسياليستى و هر نوع نظم اجتماعى ديگرْ اقدامى است لازم و ضرورى؛ تا از اين رهگذر تنها ميزان برخوردارى از آنها، شايستگيها و تلاشها عملى شود و بس؛ تا همه كسانى كه از سطح شايستگى و تلاش يكسانى برخوردارند بتوانند به طور يكسان در اين ابعاد سهگانه پيشرفت كنند و بتوانند به بالاترين رتبههاى علمى دست يابند و همه بتوانند در صورت احراز شروط شايستگى لازم، مانند دانش و عدالت، و كفايتهاى اجتماعى مانند برخوردارى از رأى اكثريت به زمامدارى برسند.
البته احراز شروط اجتماعى در مواردى مطرح مىشود كه تصميمگيرى درباره آن طبيعتاً به عهده مردم است، اما در محورهايى كه از جمله وظايف افراد به شمار مىآيد به ناچار بايد به افرادِ داراىِ شروط نگاهى يكسان كرد، آنگاه در صورتى كه با فراوانى افرادى كه به طور مساوى داراى شايستگى هستند مواجه شديم، و به همه آنها نيازمند نبوديم، كار بايد به قرعه واگذار شود. با اين روش جامعه از خطر نظام طبقاتىِ منحرف، فاميلسالارى و توسل به هر چيزى جز شايستگى و تلاش سالم، براى وصول به ثروت، دانش و حاكميت، رها مىشود و زمينه اجتماعى براى رويش سالم فراهم مىگردد.
آنگاه ديگر انحرافى وجود نخواهد داشت مگر آن مقدارى كه از حدود توانايى بشر خارج است.
با برقرارى تعادل ميان امور معنوى، مانند ايمان، دانش و حكومت، و امور مادىْ يعنى ثروت، جامعه در معرض انحراف قرار نمىگيرد، اما در صورتى كه موازنه ميان امور فوق برقرار نباشد، و مثلاً مؤنانْ عالِمْ نباشند، يا عالمانْ برخوردار از ثروت نباشند و يا ثروتمندان بىايمان باشند و... جامعه براى رويش انواع انحرافات به بسترى آماده تبديل مىگردد. در چنين جامعهاى فردِ محروم مثلاً از خود مىپرسد كه چرا فلان جوانِ همرتبه وهمسالِ من مىتواند به دانشگاه راه يابد، ولى من نمىتوانم؟ آيا جز اين است كه او پدرى ثروتمند دارد و پدر من فقير است؟ اگر دليل همين است، چه اتفاقى افتاده و چرا پدر او ثروتمند و پدر من فقير شده است؟! درحالى كه هر دوى آنها از شايستگيها و قابليتهاى يكسانى برخوردار بودهاند!؟ آيا گناه آن بر گردن جامعهاى نيست كه قانون و اقتصاد را به گونهاى سازماندهى كرده كه شايستگيها را نابود نموده است و موجب پيدايش اختلافاتى شده كه هرگز توجيه اخلاقى ندارند؟
در این هنگام آدمی از خود می پرسد: چگونه فلان فرد توانسته است در قوس صعود قدرت قرار گيرد و بالا رود و وارد مجلس ملى شود، ولى من در عين شايستگى و تلاشْ مانند او نتوانستهام؟ آيا جز اين است كه او از اطرافيان حاكم بوده و من نبودهام؟ آيا معيارِ پيشرفت و موفقيتْ، قرار داشتن در ميان حلقه حمايتى و اطرافيان حاكم است، يا كه معيار، شايستگىِ فردى و انتخاب عمومى است؟ اگر گزينه اول صحيح است بايد گفت: كجاى اين جامعه با يك جامعه سالم منطبق است، جامعهاى كه با ساماندهىِ خاصِّ قانون، صاحب صلاحيت محروم مىشود؟
چرا من در عين شايستگى و آمادگى براى كار نمىتوانم براى گذراندن روزگار و رفع نيازهاى خود به ميزان كافى كسب درآمد كنم؟ آيا به دليل آن نيست كه فلان سرمايهدار با بازى گرفتن بازار، قيمت كالا را كاهش مىدهد تا فروشندگان جزء را ورشكسته كند و اماكن تجارى تابع خود را براى خردهفروشى كالاهايش توسعه دهد. آيا با تصويب اينگونه قوانين، مردم از درآوردنِ لقمهاى نان نيز محروم نمىگردند، و جامعه به
بسترى براى ستيزه تبديل نمىشود؟ آرى، اين پرسشها پياپى مطرح مىشود و ساير علل پيدايش نظام طبقاتى منحرف را نيز در بر مىگيرد؛ نظامى كه در حوزه توزيع ثروت، دانش و حاكميت به انحراف رفته است و جامعه را به بسترى براى جوانه زدن و رشد انواع انحرافات تبديل كرده است.
قوانين نيز گاه در فراهمآورى بستر انحراف، ايفاى نقش مىكنند. قانونى كه ميان آگاه و ناآگاه، و ناچار و مختار، در ارتكاب جرم، تفاوت نمىگذارد، بىترديد مخرّب است؛ زيرا گاه فردى را محكوم مىكند كه آن فرد خود را، به دليل نادانى و يا اضطرار، بيگناه مىپنداردلذا احساس مىكند كه قانون به او ستم كرده است، و در كلْ چنين فضايى زمينه پيدايش انحراف را فراهم مىسازد؛ يعنى فرد ستمديده و زخمخورده از قانون، در پى انتقام مىافتد و تخم دشمنى را در سينه مىپرورد و اين روند احياناً مقدمه انفجارى مىشود كه بالاخره در جايى رخ مىدهد. اسلام در نُه جا مسئوليت كار آدمى را از دوش وى برداشته است: ناآگاهى، فراتر از طاقت، اجبار، فراموشى، سهو، شگون بد و حسادت، البته مادامى كه بر زبان نيايد و بدان عمل نشود، دچار شدن به وسوسه فكر كردن درباره خلق. چون تمامى اين موارد فراتر از اختيار آدمى است، لذا به سبب صدور آن، آدمى مؤخذه نمىشود.
يكى ديگر از كاستيهاى قوانين مصوب در يك جامعه كه آن نيز در تكميل شروط رويشِ انحرافات مؤر است، مخير كردن بزهكار به پرداخت جريمه مالى و يا تحمل مجازات جسمى است. در چنين حالتى آدمكشان و بسيارى از مجرمان با پرداخت پول از اعدام، زندان و... خلاصى مىيابند، و نيز بسيارى از جوانان مشمول خدمت سربازى با پرداخت پول از خدمت سربازى شانه خالى مىكنند. تصويب چنين قوانينى بدترين زمينه و بستر را براى انحرافات فراهم مىسازد.
فقيرى كه بىتقصير به فقر دچار شده، اگر به همراه فردى ثروتمند، جرمى مرتكب شود اين تنها اوست كه به زندان مىافتد و آن فرد ثروتمند با پرداخت جريمه مالى آزاد مىشود، و يا آنكه فقير مزبور اعدام مىشود و در مجازات آن ثروتمند تخفيف قائل مىشوند. چرا؟ زيرا فرد اول در فراهم آوردن موقعيت كسب ثروت كوتاهى كرده و
ثروتى به دست نياورده است. درست به همين ترتيب سرباز فقير به عنوان سرباز وظيفه ماندگار مىشود ولى سرباز ثروتمند با پرداخت مال رها مىگردد. از اين دست مثالها فراوان است.
آنگاه كه افراد بانفوذ و فرد بىنفوذ مرتكب جرم مىشوند، بازهم چنين اتفاقى مىافتد؛ يعنى اعتبار و نفوذ فرد پرنفوذ ميان مجازات او و يا مجازات كامل او حائل مىشود و او يا از مجازات مىرهد و يا مشمول تخفيف مىشود. در حالى كه آن ديگرى به خاطر امرى كه در حدود اختيار او نبوده، زير تازيانه قانون به خود مىپيچد، زيرا نه شخصيت برجستهاى داشته و نه به خاندان ذىنفوذى تعلق دارد. چنين امورى كه متأسفانه در چارچوب قانون نيز اعمال مىشود قلمرو انحراف را بسى مىگستراند و گاه آتش شورش ناشى از تصويب چنين قوانينى دامان خود قانونگذاران را نيز مىگيرد.
جامعه عبارت است از مجموعهاى از انسانها كه در يك محل باهم زندگى مىكنند. عبارتِ «يك محل» مفهومى است اضافى، مانند جامعه روستايى، جامعه شهرى و جامعه مردم یک كشور.
مفهوم جامعه هم بر زندگى گروهى انسانهاى بدوى كه شكارچى بودند و در غار و خيمهها مىزيستند اطلاق مىشود و هم بر زندگى گروهى انسانهاى ميانهاى كه يكجانشين بوده و با دامدارى و كشاورزى روزگار مىگذراندند، و هم بر زندگى دستجمعى انسانهاى پيشرفته و صنعتگرِ ساكن شهرهاى جديد. انسانهاى اوليه از راه شكار زندگى مىكردند و انسانهاى ميانه از راه كشاورزى و انسانهاى پيشرفته با شيوه مناسبات تمدن اين روزگار زندگى را مىگذرانند. شهر كه محل زندگى اجتماعى است گاه حالتى متمركز دارد و گاه مجموعهاى از نواحى و بخشهاست، و گاهى چندمركزى است. ساخت و بافت هر شهر متناسب با مناسبات اجتماعى است كه آن نوع از سكونت را برگزيدهاند.
ساكنان كشورها در اين زمان، به ويژه كشورهاى بسيار پيشرفته صنعتى، زندگى خاص خود را دارند، يعنى از سويى زندگى پيشرفتهاى دارند و از ديگر سو زندگى عقبافتادهاى داشته و از پيچيدگى، سر و صدا و فشارهاى بيشترى رنج مىبرند، و بدين دليل با معضلات بيشترى دست به گريبانند. در چنين كشورهايى فاصله زيادى ميان زندگى شهرى و حيات روستايى پديد آمده است. آدمى به دنبال راحتى و سلامتى است. از اينرو از يك سو بايد برنامههايى تنظيم شود تا شكاف عميق ميان شهر و روستا
برطرف گردد و از سوى ديگر از دامنه مشكلات برخواسته از ازدياد جمعيت و پيامدهاى زندگى صنعتى كاسته شود.از آنجا كه احكام شرعى تابع موضوعاتند، و تا موضوعى شناخته نشود حكمش نيز معلوم نخواهد شد، لذا بايد در شناخت موضوعات تلاش كرد تا پس از آن بتوان احكام آنها را از منابع اصيل آن بازشناخت. در بسيارى از موارد، موضوع شناخته نمىشود و به دليل بنبست ايجادشده در راه كشف حكم شرعى، فقيه ناچار مىشود حكم ثانوى را بيان كند. مثلاً اگر پذيرفته شود كه جامعه موجود مبتنى بر سيستم بانكى است و فقيه نتواند كشف كند كه راه خلاصى از ربا چگونه است، تعامل ربوى مردم با بانكها را به عنوان اضطرار تجويز خواهد كرد؛ اگر اقتصاد جارى و چگونگى سرايت ربا بدان باز شناخته شود مىتوان برنامهريزى اقتصادى و سيستم بانكى جامعه را اصلاح نمود و نشان داد كه هيچ ضرورتى در پذيرش ربا در سيستم اقتصادى وجود ندارد.
به هرروى توجّه به زندگى گروهى انسانها با در نظر گرفتن محل سكونت و نيز روابط ميان افراد، تا زمانى كه جامعهاى وجود داشته باشد، محل اين بحث است؛ لذا سخن پيرامون مثلاً طلاب يك مدرسه يا اعضاى يك مؤسه، كه در زمانهاى مشخص و براى منظورهاى خاص اجتماع مىكنند از اين بحث خارج است. اين بحث نوع زندگى قبيلگى، روستايى، شهرى، كشورى، بينالمللى و جهانى را به عنوان نمونههاى زندگى اجتماعى دربرمىگيرد.
ميان جامعه محلى و جامعه عام، رابطه عموم و خصوص مطلق برقرار است. جامعه محلى در ارتباط با يك زيستگاه خاص و با درنظر گرفتن آب، هوا و خوراك تعريف مىشود، و جامعه عام، عبارت است از بررسى تودههاى انسانى، اما نه بر مبناى زيستگاه ويژه هر يك؛ و چون گفتوگوى ما فراتر از مطالعه يك زيستگاه بومى است، قهراً از جامعه عام سخن به ميان خواهيم آورد، و نه جامعه خاص و محلى. لازم به يادآورى است كه تفاوت ميان دانش زيستشناسى و علم محيطزيست انسانى و جامعهشناسى در آن است كه زيستشناسى و علم محيطزيست انسانى آدمى را در ارتباط با محيط طبيعى، و جامعهشناسى او را در ارتباط با محيطاجتماعى بررسى مىكند. به بيان
ديگر زيستشناسى و علم محيطزيست انسانى ويژگيهاى زيستگاهى و چگونگى و ميزان تأثيرگذارى محيط اجتماعى را بر او بررسى مىنمايد. دانشمندان هر دو گروه از اين سخن مىگويند كهگروهها و اقوام چگونه به سرزمينهاى گوناگون كوچ مىكنند؛ خواه اين ورود به دليل مهاجرت طبيعى باشد يا تحت فشار و تبعيد و يا جنگ و غيره. هر دو بدين پرسش پاسخ مىدهند كه چگونه اين گروهها متمركز مىشوند، و چگونه در قلب يك سرزمين سكونت مىيابند و چگونه به زندگى ادامه مىدهند و چگونه باز هم از آنجا مهاجرت كرده و سپس گروهى ديگر جايگزين آنها مىشوند. هر دو گروه به پرسشهاى فوق پاسخ مىدهند، لكن هر كدام از منظرى متفاوت و خاص خود.
آدمى در بدو پيدايش، كاملاً آگاه آفريده شد. قرآن در اينباره مىفرمايد: «وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الْأَسْمَآءَ كُلَّهَا...»(1)«سپس [معناى ]نامها را همگى به آدم آموخت».
لكن زندگى بشر به تدريج تكامل مىيابد. انسان از زمانى كه بر زمين قدم گذارد، توانست از راه شكار و تغذيه از ميوهها به زندگى خود ادامه دهد. در روايات آمده است كه پس از اين مرحله، هابيل و قابيل، فرزندان آدم عليهالسلام شروع به كشاورزى و دامدارى نمودند، و اين آغاز تحولى بود كه در آن زندگى سيار به يكجانشينى تبديل مىشود. زيرا از آن پس انسان به زمين زراعتى خويش وابسته شد. پس از آن، دوره تحول جديدى آغاز شد كه فاز اوّل آن، زندگى چادرنشينى، روستانشينى و غيره بود. در اينجا اين نكته قابل ذكر است كه مقوله انسان نخستين و نظريه تحول انواع داروينى همچنان به صورت يك نظريه باقى مانده است و دلايل بسيارى نيز آن را رد مىكنند.
پس از تمركز زندگى انسانها، اجتماعاتى تشكيل شد كه داراى زندگى بدوى بودند اما به مرور زمان اجتماعاتى پديد آمدند كه از حيات اجتماعى و همزيستى اندكى پيچيدهتر برخوردار بودند. در مرحله سوم مردم در اوج تمدن جديد قرار گرفتند، صنايع گوناگون پديد آمدند و تودههاى بشرى از رفاه پديد آمده بهرهمند شدند و به مشكلات خاصِّ چنين
1) . سوره بقره، آيه 31.
زندگىاى گرفتار آمدند. ميان اين رده و ردههاى قبلى جوامعى به وجود آمدند كه در حد ميانه از امتيازات و مشكلات مراحل پيشين و پسين زندگى آدمى برخوردار شدند. كم كمجامعه بشرى تحتتأثير ابزار جديد، انسجام بيشترى يافت و به پديده واحدى تبديل شد، مركب از شهرهاى بزرگ، متوسط، كوچك، روستاها و حتى جوامع كوچكتر از روستا.
ميان جامعهشناسان اختلاف نظر وجود دارد كه زندگى در كدام محيط برتر است، شهر يا روستا؟ گروهى معتقدند كه زندگى در شهر ترجيح دارد؛ زيرا اين شهر است كه مركز تمدن و برخوردار از رفاه و امكانات پيشرفت براى وصول به مراتب كمال است. عدهاى ديگر زندگى در روستا را بهتر مىدانند و دليل خود را غلبه بر مشكلات و سر و صدا و سلامت محيط زيست از انواع آلايندههاى محيطى و كاهش بيماريها، و مهمتر از همه، برخوردارى سكنه آن از ميانگين عمر درازتر دانستهاند. در مقام داورى بايد گفت: هر يك از دو گروه فوق، از ديدگاهى خاص به اين پرسش پاسخ دادهاند. ليكن سخن گروه نخست براى كسانى كه تاب مقاومت زندگى در شهر را داشته باشند به صواب نزديكتر است، زيرا روح ترقىخواهى و پيشرفت، كه در فطرت آدمى نهفته است در روستا ارضا و تأمين نمىگردد. بر مبناى اختلاف نظر سابق، در چگونگى برخورد با اين دو جامعه نيز اختلاف نظرى پيدا شده است بدين ترتيب كه:
الف. با فراخوانى مثبت و از راه تبليغات و مانند آن.
ب. با مبارزه منفى و رهاكردن روستاها به حال خود و افزودن بر امكانات زندگى شهرى.
در اين روش آنگاه كه امكانات شهرها به قدرى زياد شود كه جوابگوى نياز روستائيان مهاجر باشد، مهاجرت از روستاهايى كه به فراموشى سپرده شدهاند به سوى شهرهاى
سرشار از امكانات، به صورت خود به خود آغاز مىگردد.
گروه ديگرى معتقدند كه بايد از تعداد ساكنان شهرها كاست و بر تعداد روستاها افزود و البته روستاها نبايد تا بدان حد گسترش يابند كه ديگر روستا تلقى نشوند و چيزى از محاسن روستا باقى نماند. رويكرد اين روش تشويق و تشجيع دولت، نسبت به هجرتاز شهرها به روستاهاست. در اين شيوه، مشكلات از سر راه مهاجرت برداشته مىشود و نيازمنديهاى زندگى در روستا تأمين مىگردد و ساز و برگ ماندگارى در آنجا براى مهاجران فراهم مىشود.
به اعتقاد گروه ديگر بايد طرح تمدن روستايى پيگيرى شود؛ در اين نظريه روستاها بايد به يكديگر پيوند خورده و وسائل كافى براى زندگى در آنجا فراهم شود، تا حد وسط و حالت ميانهاى از تمدن شهرى پيچيده و زندگى ساده روستايى پديد آيد.
بارى، به هر حال، آنچه لازم است دقت كافى در انتخاب گزينه بهتر براى انسانها است، چه اين انسان است كه محور رفاه و پيشرفت است. ابتدا بايد انسان در نظر گرفته شود و سپس شروع به اجراى طرح ها گردد و در اجراى طرحهاى اجتماعى مربوطه نيز بايد به گونهاى عمل شود كه اركان جامعه متزلزل نگردد.
اختلاف نظر ديگرى كه وجود دارد آن است كه آيا شهركهايى كه به طور متعارف، پيرامون شهرهاى بزرگ ساخته مىشود و به اقشار خاصى از مردم، مانند معلمان، كاركنان بانكها، كشاورزان، و... اختصاص دارد، بايد گسترش يابند و يا شهركهايى آزاد، مانند روستاها و شهرهاى عادى، كه هركس بخواهد، با هر شغلى، بتواند در هر جاى آن سكنى گزيند؟
طرفداران ايده نخست معتقدند كه چنين كارى آسايش افزونترى به بار مىآورد؛ زيرا انسجام شغلى ميان همسايگان، موجب آرامش جسمى و روحى آنها مىشود.
طرفداران نظريه دوم معتقدند كه وحدت شغلى و حرفهاى همسايگان، افكار آنها را بسته نگاه مىدارد؛ زيرا چنين شيوهاى از زندگى، فاقد تنوع و رقابت خواهد بود، و فقدان رقابت در زندگى جمود و خشكسرى را به بار مىآورد. در تحليل نهايى، سختى اختلاط
صاحبان مشاغل گوناگون، كمتر از دشوارى برخواسته از نبود رقابت و حاكميتِ جمود است. در مقام قضاوت شايد بتوان ايده دوم را تأييد كرد؛ چه علاوه بر مزاياى ويژه و نيك آن، فوايد جانبى ديگرى نيز دارد. مثلاً انواع ازدواجها ميان حِرَفْ و طبقات گوناگون در چنين جامعهاى رخ مىدهد و زندگى آينده فرزندان متنوعتر و برخوردار از گزينههاى گوناگون و بيشترى براى انتخاب زندگى ايدهآل و... مىگردد. البته بعضى از شهركهاىصنعتى جديد به ناچار صاحبان يك حرفه را به همراه خانوادههايشان دربر مىگيرد؛ مانند شهركهايى كه كارگران كارخانجات بزرگ و مانند آن در آنها زندگى مىكنند؛ درست مانند روستاهاى زراعتى. لكن زندگى اين دسته از افراد بايد چنان دقيق تنظيم شود كه بر اثر فقدان تنوع و رقابت، جمودى فكرى بروز نكند.
ميان شهر و روستا تفاوتهاى اساسى وجود دارد، كه عبارتند از:
شهرها به خلاف روستاها از سكنه بيشترى برخوردارند.
روابط ميان مردمان شهر عادى و ملايم است و در روستا شديد و بسيار تنگاتنگ.
اين امر در هنگام دشمنى ميان مردمان شهرى و يا روستايى نيز مشهود است. گروه نخست در هنگام بروز دشمنى ملايمتر و گروه دوم شديدترند و راز آن در اين است كه كثرت اشتغالات و روابط يك شهرنشين بيش از آن است كه فرصتى براى وى در جهت دوستىها و دشمنىهاى شديد باقى گذارد.
گستردگى زمينه كار و فعاليت، ازدواج و پيوستن به انجمنها و مؤسات در شهر افزون بر روستاست.
موضوعاتى همچون دانش، دين، اخلاق و آداب در شهرها، به دليل وجود مدارس، آموزگاران، واعظان و مربيان برخلاف روستاها بسيار نيرومندتر است.
در شهرها هم بيماريها فراوانترند و هم درمان آنها آسانتر، لكن در روستاها عكس اين حالت وجود دارد. اين بدان خاطر است كه محيطزيست شهرى آلودهتر و در عين حال از نظر دانش پزشكى فناورى آن براى درمان برخوردارتر است.
عقدههاى روانى در شهرها بيش از روستاهاست. دليل اين امر آن است كه روابطِ
انسانها و بالطبع تناقضاتى كه آدمى با آنها مواجه مىشود و نيز نظام طبقاتى در شهرها سختتر وشكنندهتر است، و فراوانى محروميّتها كه زمينههاى عقده روانى را فراهم مىآورند در شهرها بيش از روستاهاست.
آسان بودن روند معاملات و موشكافى نكردن در جزئيات آن يكى از مشخصات زندگى شهرى است؛ زيرا فراوانى اشتغالات، مجالى براى چنين دقتهايى نمىگذارد؛ اما بهدليل اشتغال اندك روستانشينان، فرصت و اجازه چنين حسابرسيهايى را بهوجود مىآورد.
مراقبت از خانواده و فرزندان در شهرها ضعيف و در روستاها شديد است، زيرا وسعت محدوده شهرها از سويى، و اشتغال فراوان آدمى در آن، از سوى ديگر، فرزندان را دور از چشم پدر و مادر قرار مىدهد و آنها نمىتوانند به مراقبت دقيق فرزندان خود بپردازند.
سود اقتصادى و درآمد آدمى درشهر بيشتر و در روستا كمتر است؛ زيرا از طرفى در شهر، مخارج زندگى و سبد اقتصادى خانواده بالاتر از روستاست، و از طرف ديگر به دليل فراوانى پول در ميان مردم شهرنشين در بذل و پرداخت آن راحتترند.
تحرّك اجتماعى عمودى و افقى در ميان مردم شهرها به فراوانى رخ مىدهد؛ زيرا وجود مؤسات مختلف و رتبههاى گوناگون، انتقال آدمى را از يك حرفه به حرفهاى همعرض، بالا و يا پايين كاملاً شدنى مىسازد. بر اثر اين تغييرات، پايگاه اجتماعى افراد نيز به پايگاهى همعرض، بالاتر، يا پايينتر تغيير مىكند. ليكن روستاها به خاطر جمود حاكم بر آنها، فاقد چنين امكاناتى براى ساكنان خويشند.
خطرهايى نظير سرقت، مورد هجوم قرارگرفتن، آدمربايى، تصادف و... در شهرها افزونتر از روستاهاست، زيرا فراوانى وسائل نقليه، گوناگونى مردم، و توان افراد تبهكار براى پنهان شدن در درياىِ گسترده جمعيت شهرى بيشتر از روستاهاست.
مفاسد اخلاقى مانند زنا، لواط، استعمال موادمخدر و مانند اينها برخلاف روستاها، در شهرها فراوان است. علل كثرت اين امور در بند (11) گفته شده است.
گرما و سرما در روستاها به دليل اندك بودن ساختمانهايى كه با تأسيسات و مواد به
كار رفته درآنها از ورود و خروج فراوان گرما و سرما پيشگيرى كند، بيشتر از شهرهاست و از اينرو مجال استفاده از طبيعت در روستا نيز بيشتر از شهرهاست.
در روستاها درگيريهاى قومى، طايفهاى، نژادى و قبيلگى... به خلاف شهرها بسيار است، زيرا ميراث تمدّنى فراوانى كه در شهرها هست، احساسات و عواطف را رقيقتر و نگاهها را وسيعتر مىكند، اما چنين عواملى كه بر عواطف تأثيرگذارند در روستا كمترند.
روستاها سكنه خويش را از دسترس حكومتها دور نگاه مىدارند، زيرا از سويى حضور دستگاههاى حكومتى در آنجا ضعيفترند و از سوى ديگر، رابطه خويشاوندىشديدى كه ميان روستائيان برقرار است، سبب مىشود كه خلافهاى يكديگر را از چشم حكومت بپوشانند و يا خلافكاران خود را پناه دهند؛ اما در شهرها چنين روابط تنگاتنگى وجود ندارد. لذا روستاها غالباً موجب تقويت جناحهاى مخالف حكومتها مىشوند.
ناگفته نماند كه بين شهرها و روستاهاى ساحلى، كوهستانى، جنگلى و جلگهاى تفاوتهايى در محورهاى پانزدهگانه فوق وجود دارد. همانگونه كه قاچاق، در شهرها و روستاهاى ساحلى و يا جنگ، در شهرها و روستاهاى جنگلى و كوهستانى باهم تفاوت فراوانى دارند همچنان كه شهرهاى صنعتى نيز با ساير شهرها در محورهاى فوق متفاوتند و روستاها نيز چنيناند.
پرواضح است كه دين راستين كه شامل اخلاق نيز مىشود، براى زندگى دنيوى سالم و همچنين سعادت اخروى چارچوبى صحيح ارائه مىدهد، و تمسك نجستن و دورى كامل از آن موجبات فساد و نابودى زندگى دنيوى و سعادت اخروى را فراهم مىكند.
در اينباره خداى متعال مىفرمايد: «وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُمَعِيشَةً ضَنكًا...»(1)«و هركس از ياد من رويگردان شود، زندگى تنگ [و سختى ]خواهد داشت».
1) . سوره طه، آيه 124.
بنابراين فرض است كه:
آدمى در جايى زندگى كند كه براى اجراى دستورات دين امكان بيشترى داشته باشد، خواه محل زندگى دائمى او باشد، خواه محل زندگى براى تحصيل يا تحقيق يا تدريس، خواه موارد ديگر.
بر متوليان امر دين نيز واجب است مقدمات لازم را فراهم كنند تا مردم آسانتر به اجراى دستورات دينى بپردازند. مثلاً در هر شهر و روستا مدارس علوم دينى تأسيس شود و اقدام كنند به نشر و توزيع كتب و مجلات دينى. در مراكز كارگرى مسجد بنا كنند. با سياستگذارى اصولى و با بهرهبردارى از وسائل ارتباط جمعى، مانند روزنامهها، راديو و تلويزيون، به گسترش دين بپردازند و با يادآورى ملاكهاى دينى كه سعادت دنيا و آخرت آنها را تأمين مىكند، مردمِ غرقگشته در روزمرّگى را نجات بخشند.
آدمى به صورت طبيعى زندگى خويش را با لحاظ كردن محورهاى زير تنظيم مىكند:
دستيابى آسانتر به نيازمنديها؛
دورى هرچه بيشتر از خطرها.
آرى، غريزه حبّ بقا و خويشتنخواهى در اين دو محور دقت نظر را به آدمى مىبخشد. از اينرو انسان در جايى سكنا مىگزيند كه شرائط دو امر فوق فراهم باشد. لذا تراكم جمعيت جوامع نيز تابعى از اين دو امر است. از همينرو شهرها پيرامون اماكن زير شكل مىگيرند:
مساجد و ساير معابد مربوط به اديان ديگر؛
مؤسههاى اقتصادى و زيرشاخههاى آنها كه عبارتند از:
الف. مؤسات پولى، مانند بانكها؛
ب. مؤسات توليدى، مانند كارگاهها و كارخانهها؛
ج. مؤسات مصرفى، مانند غذاخوريها، فروشگاههاى پوشاك و مانند آن.
مؤسات علمى مانند مدارس، كالجها و كتابخانهها.
مراكز قدرت مانند محل زندگى عشيره و محل استقرار نيروهاى حكومتى و يا محل تجمع اعضاى حزب و... يعنى محلهايى كه توان دفاعى فرد را بالا مىبرند.
به طور كلّى غالب شهرها از بخشهاى زير تشكيل مىشوند:
بخش دادوستدها و واحدهاى تجارى مانند بازارها؛
بخش واحدهاى توليدى مانند: كارگاهها و كارخانهها و در برخى كشورها بخش چهارمى نيز وجود دارد به نام:
بخش دواير دولتى.
تقسيم شهرها بدين شكل براى جريان زندگى است؛ زيرا با اينگونه تفكيك در بخش واحدهاى مسكونى آسايش لازم را فراهم مىآورد و در بخش داد و ستدها و واحدهاى تجارى، ابزار، وسائل و كليه نيازهاى شهروندان يكجا گردآورى مىشود و دستيابى به تمامى آنها آسان مىگردد. سر و صدا به بخشهاى توليدى محدود مىشود و تمامى كارها و امور دولتى نيز در يك بخش متمركز شده كار با آنها سهلتر و سريعتر مىگردد.
شهرها بيشتر به صورت زير ساخته مىشوند:
اينگونه شهرها، يك نقطه مركزى دارند كه در شعاع آن از هر سو گسترش مىيابند.
اينگونه شهرها در شعاعِ چند مركز شكل مىگيرند تا از آفات و ناهنجاريهاى شهرهاى نوع اول رها شوند. در بسيارى از اوقات شهرهاى داراى چنين ويژگيهايى از گسترش چند روستاى همجوار پديد مىآيند. پس در اينگونه شهرها، محور گسترش شهر نه در شعاع يك مركز، بلكه حول چند مركز است.
در اينگونه شهرها، هرچند يك نقطه مركزى واحد وجود دارد، لكن ساختمانهاى آن نه در شعاع آن، بلكه به صورت بخشهايى مستقل ساخته شدهاند، به اين نحو كه يك شعاعِ منشعبِ از مركزْ تنها به اماكن مسكونى اختصاص دارد و با ساختن واحدهاى فراوان گسترش مىيابد. شعاع ديگرى به دواير دولتى و شعاع سوم به مدارس و آموزشگاهها و شعاع چهارم به بازارها و شعاع پنجم و ششم و... هركدام به بخشى اختصاص مىيابند؛ لذا شعاعهاى مذكور مانند شعاعهاى دايره در فاصله معينى از مراكزْ قرار نمىگيرند و گستره و
ظرفيت هركدامْ بسته به نيازى است كه جامعه بدان وابسته است.
چنين شهرهايى به دنبال منافع ساختارهاى قبلى و نيز دورى از زيانهاى مرتبط با آنها هستند، چون تعدد نقاط مركزى شهرى موجب پراكندگى، و يگانگى امتداد شعاع بخشهاى شهرى موجب صعوبت دسترسى مىگردد.
هر شهرى بر اساس نوع ساختار آن نيازمند قابليتهاى ويژهاى است، مثلاً: در شهرهاىِ با نقطه مركزىِ واحد ارائه كالاها و سرويسهاى حياتى اجتماعى در مركز شهر تمركزمىيابند و پيرامون اين مركز آسمانخراشها با طبقات عميقِ زير زمين ساخته مىشوند، در حالى كه شهرهاىِ با مراكزِ متعددْ اينگونه نيستند، زيرا نيازمنديهاى گوناگونْ ميان مراكزِ متعدد تقسيم مىشود.
تحولات اجتماعى نيز در تأسيس شهرها و تغيير چهره آنها تأثيرى متناسب مىگذارند. مثلاً پيش از پيدايش اتومبيلْ كوچهها و خيابانها تنگ و باريك بودند، اما پس از اختراع آن، ريخت و سيماى شهرها دگرگون شد... همچنين پيش از اختراع هواپيما پيرامون شهرها ديوارهاى بلندى كشيده مىشد تا آنها را از هجوم مهاجمانى كه به تير و كمان و نيزه و شمشير مجهز بودند ايمن سازد؛ لكن پس از آن، ساخت ديوار براى شهرها، بىفايده شد، و لذا به تدريج شهرها از حصار ديوارهايشان سر برآوردند و عريان شدند. به همينگونه هماهنگ با تحولات اجتماعى چهره شهرها نيز دگرگون مىشوند.
بزرگى ابرشهرها مشكلات عظيمى مىآفريند كه به طور خلاصه عبارتند از:
عدم توسعه اين شهرها به تناسبِ افزايشِ جمعيتشان؛ مثلاً شهرى كه سرانه مساحت زمين در آن 25 متر بوده، بر اثر رشد بىرويّه جمعيت و نيز توسعه نيافتگى مناسب شهرى، به نسبتِ جمعيّتِ رو به رشد، داراى سرانه مساحتى به ميزان پنج متر شده است.
آلودگى صوتىِ رو به تزايد.
ترافيك سنگين انسانى و ماشينى و دشوارى جابجايى كالاها و سرويسهاى خدمات شهرى.
آلودگى محيطزيست بر اثر فراوانى آلايندهها كه خود يكى از پيامدهاى ناهنجار
رشد جمعيّت است.
اينك چاره چيست؟ چگونه مىتوانيم معضلات پيشگفته را درمان كنيم؟
توصيه ما در تأكيد به روشهاى زير خلاصه مىشود:
دقت كافى و تعيين ملاكِ صحيح در اختصاصِ سرانه زمين شهرى و سپس مراقبت در رشد معقول امكانات شهرى به تناسب رشد جمعيت.
تأسيس به حد نياز و توزيع عادلانه سرويسهاى خدمات اجتماعى و مراكز عمومى: مثلاً اگر هر هزار تن انسان به يك نانوا، پزشك و حمام عمومى نيازمند هستند، اينگونه نيازمنديها، هم بايد تأمين شوند و هم به درستى در ميان آن هزار تن توزيع شوند، نه آنكه مثلاً نُه مغازه نانوايى در يك ناحيه قرار گيرد و در مجموعِ نُه ناحيه ديگر فقط يك نانوايى وجود داشته باشد و مردم آن نواحى براى تهيه امكانات اوليه زندگى با مشكل و اتلاف وقت روبهرو باشند.
انتقال كارگاهها، ايستگاهها، گاراژها، ادارات و مانند آنها به بيرون و در فاصلهاى
مناسب از شهرها به گونهاى كه نه دورى راه باعث اذيت شود و نه نزديكى آن مشكلساز باشد.
جلوگيرى از عبور و مرور خودروهاى شخصى و كاميونها و اتومبيلهاى كوچكتر بارى در محدودههاى پرترافيك و شلوغ شهر.
كوچكسازى وسائل حمل و نقل، تا حد امكان، براى جابهجايى مسافر و جابهجايى كالا، با اين هدف كه از اشغال فضاى بيش از حدّ جلوگيرى شود.
دقت كامل در حفظ محيطزيست شهرى از راه ايجاد پاركها و آبنماها و ميدانهاى عمومى و درختكارى فراوان و بهداشتى كردن آبهاى داخل و خارج شهر و ممنوع كردنِ ترددِ اتومبيلهاى دودزا و مانند آن.
جلوگيرى از ايجاد آلودگى و كثافات توسط كارگاهها و كارخانجات و امثال آن و پيشگيرى از پسابها و زبالههاى صنعتى و پزشكى، و دقت در پاكيزه نگاه داشتن اماكن
عمومى شهر و بازارها و ... .
ايجاد سيستم عبور و مرور دقيق، ساخت روگذرها و زيرگذرها و طرّاحى و ساخت هواپيماهاى عمودْ پرواز به منظور برطرف شدن معضلِ حمل و نقل.
مبارزه با فساد، هم از راه پيشگيرى و هم از راه درمان مفاسدى مانند: سرقت، تجاوز، فعاليت فاحشهخانهها و... .
جلوگيرى از امكان آلودگيهاى صوتى مانند صداى بوق ماشينها، كارگاهها، قطارها بلندگوها، زنگها و... .
تأمين نيازمنديهاى اهالى روستاها به منظور پيشگيرى از روند مهاجرت روستائيانبه ابرشهرها؛ در مباحث پيشين به اين موضوع پرداختيم كه در مورد كداميك از الگوهاى توسعه شهرى بايد كوشيد و از توسعه و دوام كدام يك بايد صرفنظر كرد. نيز گفتيم كه در اينباره اختلافنظر وجود دارد.
گسترش فرهنگ با استفاده از روشهاى گوناگونْ به عنوان عاملى كه در كاستنِ دامنه دشواريها بسيار مؤر است، مانند نامگذارى هفتههاى خاص، مانند هفته سلامتى، پاكيزگى، عبور و مرور، زيباسازى، كشاورزى، پيشگيرى و... .
جمعيت عبارت است از گروهى كه به دليل وحدتِ محلِ سكونت، اشتراكات سياسى، ملّيّت واحد، كيش واحد، پيوند خونى و مانند اينها، با هم ارتباط يافتهاند. به موضوع جمعيت از زواياى ذيل مىتوان نگريست: الف. توزيع جمعيّت؛ ب. تركيب جمعيت؛ ج. حركت جمعيت.
توزيع، عبارت است از تقسيم جمعيّت بر اساس زيستگاه يا عمر يا جنسيت و مانند آنها. فايده بحث توزيع جمعيّت، تفكيك و مشخص نمودن خصلتها و ويژگيهاى تك تك گروههاى اجتماعى است؛ مانند بيان ويژگيها و اوصاف گروههاى سنّى مختلف.
پس از آگاهى از خصيصههاى هر يك از گروههاى اجتماعى، متصديان مربوطه مىتوانند با كشف علل و معلولهاى مشكلات هر جنس، براى حل آنها گام بردارند. مثلاً راه حل مشكلات نوجوانان با راه حل دشواريهاى ساير طيفها مانند جوانان متفاوت است.
آنگاه كه براساس مكان دست به تقسيمبندى جمعيت مىزنيم، تنها مكان را در نظر مىگيريم؛ و لذا ممكن است در هر يك از گروههاى حاصل از توزيع مكانى، تنوع سنّى بيابيم. در توزيع سنى هم معكوس چنين حالتى رخ مىدهد؛ يعنى مىتوان در تك تك گروههاى تقسيمبندى شده افرادى يافت كه در مكانهاى متفاوت و گوناگون مستقرند.
گاه در بحث توزيع جمعيت به هر دو ملاك توجه مىشود؛ مانند فعاليت جوانان در آب و هواى گرم فلان منطقه، زيرا حل مشكلات اين گروه، متفاوت است با حل مشكلات
جوانانى كه در آب و هواى سرد منطقهاى ديگر فعاليت مىكنند؛ همچنين متفاوت است با پيرمردانى كه در آب و هواى گرم همان منطقه فعالند.
تركيب جمعيت شكلى است كه از كنار هم قرار گرفتن همه بخشهاى گوناگون جامعه پديد مىآيد. مثلاً مىگوييم فلان جامعه از مليتهاى گوناگون و اديان متنوع تشكيل شده است. راه حلهايى كه در يك جامعه براى حل مشكلات آن مطرح مىشود، بايد در چارچوب ساختار تركيبى آن جامعه مطرح شود. مثلاً مىنگريم كه آيا مىخواهيم ايران مسلمان را از زير يوغ استعمار انگليس نجات دهيم و يا هنديان برخوردار از سيصد گونه دين را. آرى، حل مشكلات هر كشور بايد به گونهاى متفاوت از ساير كشورها بررسى شود، و بايد برخوردِ با تركيبهاى مختلف جمعيتى و بررسى آنها، متناسب با شرايط ويژه هر يك انجام گيرد.
تحول جمعيت بر دو گونه است:
تحول كمى، يعنى كاهش يا افزايش شمار افراد جامعه.
تحول كيفى، يعنى دگرگونى محتوايى جامعه بدون تغيير در كميت و شمار آن.
اين دو حركت هرچند ملازم يكديگرند، مانند حركت كمّى و كيفى ميوه، اما ناظر گاه كيفيت و گاه كميت را ملاحظه مىكند و پس از تأملِ كافى روى يك جهت، به جهت دوم پى مىبرد. مثلاً افزايش و يا نقصان جمعيت با تغييرات كيفى پيوستگى دارد، و البته عكس قضيه نيز صادق است.
حركت كيفى عبارت است از:
كاستى يا فزونى مرگ و مير به هر دليل.
ازدياد يا كاهش عمر افراد جامعه، در اينجا بايد توجه شود كه اين مسأله و موضوع، با مسأله دوم متفاوت بوده، ميان آنها رابطه عموم و خصوص من وجه برقرار است؛ زيرا گاه با وجود اينكه افراد جامعه عمرى طولانى مىكنند شاهد مرگ و مير فراوان نيز هستند، و گاهْ هم عمرشان كوتاه است و همْ مرگ و ميرشان زياد است، و گاه عمرى طولانى دارند و مرگ و ميرشان اندك است.
حركت كمّى عبارت است از:
پراكنده شدن و يا از هم پاشيدن؛ چنين حركتى نه ضابطهمند است و نه هدفمند.
مهاجرت؛ اين حركت ضابطهمند و هدفمند است و طرح خاصى را دنبال مىكند. هريك از دو حركت كمّى فوق يا در پى فشار و پيگردْ رخ مىدهند يا از روى ميل و اراده. همانگونه كه انتخاب هر كدام از حركتهاى كمّى فوق، يا به منظور رهايى از محل سكونت قبلى است يا براى يافتن محل جديد. پر واضح است كه هجرت يكى از عواملى است كه در كاهش حركت كيفى در مبدأ هجرتْ، و افزايش آن در مقصدْ، تأثيرگذار است.
هجرت ارادى و اختيارى غالباً براى دستيابى به مقاصد زير است:
دانشاندوزى؛ گاه دانشْ تنها در مقصد هجرت يافت مىشود و يا تمركز بيشترى دارد.
حفظ دين؛ مانند هجرت مسلمانان از مكه به مدينه.
كسب درآمد بيشتر؛ زيرا گاه معاش و روزى در مبدأ هجرت رو به كاستى مىگذارد، در حالى كه در مقصدِ هجرت فزونى دارد.
ايجاد موجوديت و قدرت؛ مانند اقدام اسرائيل غاصب در اشغال فلسطين و مهاجرت يهوديان از سراسر دنيا به آنجا.
فرار از دشمنى كه يا بر مبدأ هجرت هجوم آورده و يا احتمالاً هجوم مىآورد.
فرار از بيمارىِ خاص؛ مثلاً زمانى كه مبدأ هجرت دچار يك بيمارى واگير مىشود.
در جايى كه كوچ و هجرت از سر اراده و ميل باشد و مقاصد گوناگونى هم براى
هجرت يافت شود، غالباً مهاجران، مقصدى را برمىگزينند كه داراى موقعيتهاىِ سازگارِ با روحياتشان باشد. در اينجا فرقى نمىكند كه آن سرزمين مناسب، داخل محدوده سياسى ومرزهاى يك كشور باشد و يا بيرون از آن. يعنى فرد از شهرى در كشورى به شهرى ديگر در همان كشور كوچ كند و يا به شهر ديگرى در كشورى ديگر.
گاه هجرت ارادى از حيث شرعى، عملى واجب و بايسته مىشود؛ مانند آن زمان كه آدمى در طلب ايمان كوچ مىكند و يا به دليل آنكه در شهرِ محلِ سكونت خود امكان برپا كردنِ شعائر و مراسم اسلامى ندارد، از آنجا هجرت مىكند، تا از آن فشار و ستم رهايى يابد، و يا براى طلب علمِ واجب، يا سلامتى واجب و مانند آن هجرت مىكند. البته گاه هجرت عملى حرام محسوب مىشود و گاه نيز مشمول احكام سهگانه استحباب، كراهت و اباحه مىشود. همچنين گاه رهايى و توبه از زشتيها، گناهان و رذايل درونى را نيز هجرت مىنامند. امام باقر عليهالسلام مىفرمايند: «و المهاجر من هَجَرَ السيّئات(1)بىترديد، هجرت كننده واقعى كسى است كه از بديها و گناهان [به سوى خوبيها] هجرت كند».
اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز مىفرمايند: «وَ الْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الْأَوَّلِ مَا كَانَ لِلَّهِ فِي أَهْلِ الْأَرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ الإِمَّةِ وَ مُعْلِنِهَا لاَ يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ إِلاَّ بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ وَ لاَ يَقَعُ اسْمُ الاِسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ(2)و هجرت بر جايگاه با ارزش نخستين خود قرار دارد. خدا را به ايمان اهل زمين نيازى نيست، چه ايمان خود را پنهان كنند و چه آشكار. نام مهاجر را نمىتوان بر كسى نهاد جز آن كه حجت خدا بر روى زمين را بشناسد و نام مستضعف در دين بر كسى كه حجت بر او تمام شد، و گوشش آن را شنيد و قلبش آن را دريافت، صدق نمىكند».
هجرت از روستا به شهر در زمان حاضر به فراوانى رخ مىدهد و دليل آن سهولت كوچ و عقبافتادگى روستا و انباشت ثروت، دانش و صنعت در شهرهاست. از اينرو شهرها
رو به فربهى و روستاها رو به لاغرى و زوال گذاشتهاند. سخن ما درباره تخريب روستا و توسعه شهر و يا حالت معكوس آن به تفصيل گذشت. به هر روى اين حقيقتى گريزناپذير است كه مادامى كه روستاها عقبافتاده باشند، روند مهاجرت به شهرها ادامه خواهد داشت.
از آنجا كه برخى شهرهاى صنعتى، توان جذب جمعيت بيش از حدّ مهاجران را ندارند و نيز چون رفت و آمد ميان برخى شهرها و روستاهاى اطراف آنها آسان شده است، روستائيان تلاش مىكنند كه به هر وسيله ممكن، روزها خود را به شهر برسانند و در آنجا مشغول كار شوند و شبهنگام به خانه خود در روستا بازگردند. اين پديده به اندازهاى گسترش يافته است كه شمار روستاييان شاغل در شهرها در برخى موارد به ميليونها تن مىرسد. در چنين وضعيتى، خانوادهها در معرض از هم پاشيدگى قرار مىگيرند و فرد، از بودن در كنار كانون گرم و استوار خانواده و بهرهمند شدن از آن، محروم مىشود. در اين موارد، تلاش و كار، براى كسب درآمد و اداره خانواده، ميان سرپرست خانواده يا بعضى از اعضاى ديگر آن و كانون خانواده فاصله و گسست مىاندازد.
اكثريت ساكنان زمين در نيمكره شمالى آن متمركزند و در نيمكره جنوبى، كه در حدود يك سوم خشكيهاى زمين را شامل مىشود تنها ده درصد جمعيت زندگى مىكنند. در ميان قارّهها، قاره آسيا با دارا بودن حدود نيمى از مردم جهان، پرجمعيتترين قارّه جهان است. پس از آن قارّه اروپا قرار دارد كه بيست و پنج درصد مردم جهان در آن ساكنند. از نظر رنگ پوست، حدود نيمى از ساكنان زمين سفيد پوستند. اينان در برخى نواحى آسيا، آفريقاى شمالى، اروپا، امريكا و هند زندگى مىكنند. يك چهارم مردم جهان نيز زرد پوستند و در برخى نواحى آسيايى و جزاير اقيانوس آرام سكونت دارند. اسكيموها و سرخپوستان امريكا از شمار زردپوستان هستند. سياهپوستان نيز كه در حدود ده درصد مردم جهانند در آفريقا، امريكا، استراليا و برخى جزاير اقيانوس آرام زندگى مىكنند.
انباشتگى جمعيت در سه نقطه كره زمين به چشم مىآيد، كه عبارتند از:
اين در حالى است كه اكثر نقاط كره زمين به ويژه شمال آسيا و امريكا، مركز امريكاى جنوبى، آفريقا و استراليا محل زندگى اندكى از مردم جهان است و در اين ميان مناطق شمال ايالات متحده امريكا، برخى جزاير قاره آسيا و امريكاى لاتين داراى تراكم جمعيت متوسطى هستند.
موقعيتهاى اقليمى تنها عامل نوسان تراكم جمعيت در مناطق گوناگون جهان نيست، اما
مىتوان ادعا كرد كه اين عامل در اين موضوع سهم عظيمى دارد . منظور از موقعيتهاى اقليمى سه متغير است:
سرزمينهاى كم آب داراى آب و هواى بسيار سرد يا بسيار گرم، و طبعاً درخورِ سكونت نيستند؛ يعنى با زندگى انسان ناسازگارند و يا شرايط آنها براى رويش گياه و زندگى حيواناتى كه لازمه زيست انسانى نيز مىباشند، مساعد نيستند.
پستى و بلندى سرزمينها از سطح دريا نيز زندگى انسانها را تحت تأثير قرار مىدهد. خشكىهاى كره زمين از اين نظر متفاوتند. در حدود نيمى از آنها تقريباً از سطح دريا هزار پا بالاترند و حتى در برخى مناطق مانند نواحى استوايى و تبّت، ارتفاع از سطح دريا به پانزده هزار پا مىرسد و در ساير مناطق كه پستتر از سطح دريا هستند، گاه اين پستى به هزار پا پايينتر از سطح دريا نيز مىرسد.
اكنون جاى آن دارد كه به عوامل گوناگون پيدايش شهرها و نيز تراكم بالاى جمعيت در برخى مناطق جهان اشاره كنيم. اين عوامل عبارتند از:
آب و هوا و زمين: مساعد بودن اين امور در يك سرزمين، مردم را به سوى آن نقطه مىكشاند؛ زيرا آدمى در جايى سكونت مىكند كه اسباب رفاه خويش را در آنجا مىبيند. مساعد بودن آب و هوا و زمين البته رفاه او را تأمين مىكند، چون مىتواند از اين موقعيت مناسب استفاده كند و در زمين حاصلخيز به كشاورزى و دامدارى بپردازد و اصولاً طبيعت، زيباييهاى خود را در چنين جاهايى مىنماياند.
دين: دينخواهى و پرستش در سرشت و فطرت آدمى است. از اينروى اگر مردم ميان دين و آيين خويش و يك سرزمينِ خاص، پيوندى ببينند، بدان سو رو مىكنند و در آن سكنا مىگزينند و تكثير مىشوند. مثلاً شهرهاى مكه، كربلا، نجف، كاظمين، سامرّاء، مشهد، قم و... به همين دليل به وجود آمدهاند و جمعيت در آنها افزايش يافته است.
مبارزه با دشمن: وجود سرحدات و مانند آن ايجاب مىكند كه بسيارى از مردم در آن نواحى زندگى كنند. مثلاً شهر كوفه در ابتداى دوران فتوحات اسلامى ايجاد شد.
همچنين شهرهايى ديگر در مناطق ميانى عراق پديد آمدند، زيرا اهالى كوفه پس ازحضرت على عليهالسلام شيعه شدند و به همين سبب بنىاميه نتوانستند پس از به قدرت رسيدنْ، امنيت مورد نظر خويش را بر عراق حاكم كنند، لذا به ناچار بخشى از ارتش شام را در نزديكى كوفه، كه در آن روزگار پايتخت منطقه شرقى جهان اسلام بود، مستقر كردند.
پيشرفت فرهنگى جامعه، افزايش جمعيت را به دنبال دارد. زيرا، آگاهى چهار پيامد به دنبال مىآورد كه عبارتند از:
پيشرفت اقتصادى، زيرا اقتصاد بر چهار ستون استوار است: كشاورزى، صنعت، بازرگانى و استفاده از منابع طبيعى و همانگونه كه مىدانيد بهبود و پيشرفت همه اين موارد چهارگانه در گرو پيشرفت دانش و فرهنگ است.
افزايش زاد و ولد، زيرا كاهش آن، محصول امور زير است:
الف. ازدواج نكردن ب. كاهش ميزان ازدواج ج. جلوگيرى از باردارى.
تمامى عوامل فوق با ترقى فرهنگ زايل مىشوند؛ زيرا پيشرفت اقتصادى، امكانات ازدواج را فراهم مىكند و پيشرفت فرهنگى، فهم و درك بهتر از معناى حيات را براى آدمى پديد مىآورد و ثابت مىكند كه ازدواجْ خود يكى از عوامل رفاه است؛ يعنى همان خواسته اوليه همه انسانها. خداى متعال در آيهاى پس از توصيه به ازدواج، وعده گشايش اقتصادى مىدهد و مىفرمايد: «وَ أَنكِحُوا الْأَيَمَى مِنكُمْ وَالصَّلِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ إِمَآئِكُمْ
إِن يَكُونُوا فُقَرَآءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ...»(1)«بىهمسران خود، و غلامان و كنيزان درستكارتان راهمسر دهيد. اگر تنگدستيد خدا آنان را از فضل خويش بىنياز خواهد كرد».
شوهر آنگاه كه بداند مسئوليت يك خانواده بر دوش او نهاده شده است، كوشش خود را براى اداره زندگى بيشتر خواهد كرد، و زن نيز به سبب علاقهاى كه به شوهر و فرزندانش دارد، براى فراهم كردن يك زندگى آسوده، به شدت تلاش مىكند. بديهى است تعاون و همكارىِ زوجين زمينه پيشرفت اقتصادى و رفاه را نيز فراهم مىآورد. پس، ازدواج از دو جهت مايه ترقى اقتصادى مىشود: يكى از راه شور و هيجان درونى، و دوم از راه ايجاد تعاون عملى در خانواده، و در اين ميان فرزندان نيز در افزايش رفاه اقتصادى خانواده نقشآفرينى مىكنند.
علاوه بر تمامى اينها، اصولاً ازدواج از پيدايش بسيارى از بيماريهاى جسمى و روانى در طرفين پيشگيرى مىكند؛ در روانشناسى و دانش پزشكى ثابت شده است كه پرهيز از ازدواج و تشكيل خانواده عقدههاى روانى و بيمارىهاى جسمى فراوانى به بار مىآورد. علاوه بر اينها، ازدواج نكردن زمينه انحراف اخلاقى و بىبند و بارى جنسى را نيز فراهم مىكند. اين دو پيامد منفى، خودْ ريشه بيماريهاى بسيارند و به دنبال پيدايش آن بيماريها، اُفت سطح زندگى و اقتصاد خانواده نيز پديد مىآيد. زيرا اولاً بيمار، ديگر توان فعاليت اقتصادى نخواهد داشت، و ثانياً براى بهبودى يا جلوگيرى از وخيمتر شدن بيمارى خود، نيازمندِ هزينه كردن منابعِ مالىِ بيشتر خواهد بود.
اسلام پيوسته به ازدياد نسل توصيه و تشويق مىكند؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: «تناكحوا، تناسلوا، تكثروا فإني أباهي بكم الأمم يوم القيامة و لو بالسقط(2)ازدواج كنيد، زاد و ولد كنيد، افزايش يابيد كه من در روز قيامت در برابر ساير امتها، حتى با نوزادان سقط شده شما، مباهات و افتخار مىكنم».
گاه اين توهّم به وجود مىآيد كه شايد كره زمين به سبب محدوديت مساحت و منابع اوليه خود، ظرفيت جمعيت فراوان بشر را نداشته باشد. پاسخ اين است كه هر دو دليل
مطرح شده (= مساحت و منابع) مردودند؛ زيرا بيشتر مساحت كره زمين خالى از سكنهاست و گنجايش آن بسيار بالاست. از نظر مواد اوليه مورد نياز بشر نيز بايد گفت كه مواد اوليه و منابع طبيعى موجود توان ارائه خدمات به دهها برابر جمعيت كنونى كره زمين را - كه اكنون قريب به 5/4 ميليارد نفر است - دارد. علاوه بر آن بهرهورىِ بيشتر از دريا، اين منبع بىكران نيز، كاملاً امكانپذير است.
علت پيدايش چنين توهمى، سلطه نظامهاى سرمايهدارى و كمونيستى و حاكميت آنها بر جهان است. نظامهايى كه با سودجويىهاى آشكار و پنهان و هزينه كردن بسيارى از اندوختهها و سرمايههاى بشرى براى ادوات جنگى و سلاح كشنده و مرگبار و سلب و سركوب آزادىها و در نتيجه جلوگيرى از رشد و قابليتها و شايستگىهاى افراد، تعادل زيستى را، نه تنها در جهان سوم، كه در جهان غرب و شرق نيز برهم زده و بشر را رو به سقوط مىبرند. در بلوك شرق نظام ديكتاتورى پرولتارياى حاكم و در بلوك غرب نظام سرمايهدارى آزادىها را سركوب مىكنند. ما در دو كتاب از الفقه: الإقتصاد و الفقه: السياسه به تفصيل پيرامون اين موضوع سخن گفتهايم.
الف. تساوى آنها، كه در اين فرض تعداد آحاد جامعه ثابت و تغييرناشدنى مىماند.
ب. فزونى مرگ و ميرها بر زاد و ولدها، كه در اين حالت، جمعيت رو به كاهش مىرود.
ج. فزونى زاد و ولد، كه در اين صورت جمعيت رو به فزونى مىنهد. با ترقى سطح فرهنگ و دانشِ جامعه و در نتيجه، استفاده از ابزار و وسائل پيشگيرى و يا درمان، مرگ و ميرهاى غيرطبيعى به حداقل مىرسد. از آنجا كه به طور طبيعى زاد و ولد بيش از مرگ و مير است، جامعه با رشد جمعيت مواجه مىشود، يعنى همان رشد كمّى. در اين ميان اسلام نيز نسبت به اين امر موضعگيرى آشكار و صريح كرده و توصيه مىكند كه آدمى بايد از خطرات احتمالى پيشگيرى كند. دين اسلام كار را بدانجا رسانده كه اگر فرد مكلّفى، از
وضو گرفتن، غسل كردن، ايستاده نماز خواندن، روزه گرفتن، به حج رفتن و نظاير اينامور، حتى ترس و احتمال ضرر داشته باشد، او را از انجام دادن آن معاف، بلكه انجام دادنش را بر او حرام كرده است. اسلام در كنار اين توصيه، به درمان بيماريها نيز دستور داده است، حتى اگر اين درمان در گرو مصرف بدترين محرمات مانند شراب يا گوشت خوك باشد. اين احكام را در بخش خوردنيها و نوشيدنيها در كتب فقهى مىتوان يافت.
الف. رشد فرهنگى و علمى ابزار و امكانات پيشگيرى از بيماريها را فراهم مىكند.
ب. رشد فرهنگى و علمى ابزار، وسائل و امكانات درمان بيماريها و آسيبها را نيز فراهم مىآورد.
ج. توسعه فرهنگى باعث رشد مثبت و بهنجار زندگى مىشود. بنابراين، آدمى قابليت آن را دارد كه صدها سال زنده بماند و زندگى كند. در احاديث اسلامى آمده است كه در زمان حضرت ولى عصر، مهدى موعود (عجل اللّه فرجه) مردم عمرى بسيار دراز خواهند داشت شايد اين امر به دليل پيشرفت فرهنگ و علم و اقتصاد آن روزگار باشد؛ زيرا، به خلاف وضعيت امروزه بشر كه تحت قيموميت شوم ديكتاتورهاست، در آن دوران اين قيموميت از سر مردم برداشته مىشود و فرهنگ مترقى، عموميت مىيابد و رفاه گسترش. همه تودهها، بدون استثنا از اين ترقى بهرهمند مىشوند. شايد تعبيرى كه در روايات آمده، كه در آن روزگار از آسمان طلا مىبارد(1)كنايه از ترقى بىنظير اقتصادى باشد.
دستهاى از كتب تاريخ در كنار مؤّدات قرآنى و روايى دال بر آنند كه در برهههايى از زمانْ عمرها بسيار دراز بوده است؛ خداى سبحان مىفرمايد: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاَّ خَمْسِينَ عَامًا...»(2)«و ما نوح را به سوى قومش فرستاديم؛ و او در ميان آنان نهصد و پنجاه سال، درنگ كرد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز مىفرمايند: «وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى
سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً...(1)بندگان خدا! بدانيد كه شما و آنچه در آنيد، به سوى سرنوشت كسانى كه پيش از شما بودند روانيد. آنان زندگانيشان از شما بسى درازتر بود».
در برخى از ادوار تاريخ از عمرها كاسته شد، تا آنجا كه يكى از دانشمندان گفته است كه در يكى از دورانهاى گذشته عمرها به حداكثر هيجده سال نزول كرد. در قرون وسطاى اروپا نهايت عمرها به 32 سال رسيد. در دوران كنونى عمر مردمان گوشه و كنار جهان متفاوت است. در كشورهاى مرفه و برخوردار از امكانات بهداشتى و درمانى عمرها طولانىتر از مردمى است كه در ساير كشورها زندگى مىكنند. طبق آمارها امريكاييان و اروپاييان بيش از ساكنان آسيا و آفريقا عمر مىكنند.
اسلام نيز مايل است كه بر طول عمرها افزوده گردد و مسلمانان را براى برخوردار شدن از آن تشويق مىكند. در متون اسلامى دعاهايى نيز براى طلب عمر دراز انشا شده است؛ نظير دعايى كه مىفرمايد: «و أن تطيل عمري في خير و عافية(2)و عمر مرا در خير و عافيت طولانى كن».
ظاهر آن است كه اينگونه ادعيه، علاوه بر آنكه نوعى درخواست از خداوند است تا او از راه اسباب غيبى، عمر نيايشگر را دراز كند، اصولاً مىخواهد به اعطاى وسائل مطلوب براى كسب عمر طولانى از سوى خداى متعال نيز اشاره كند. در يكى از دعاهاى هر روزه ماه مبارك رمضان چنين آمده است: «اللّهم اغن كلّ فقير، اللّهم أشبع كلّ جائع، اللّهم اكس كلّ عريان، اللّهم اقض دَيْن كلّ مدين، اللّهم فرّج عن كلّ مكروب(3)بار خدايا، همه فقيران را توانگر ساز؛ بار خدايا، همه گرسنگان را سير كن؛ بار خدايا، همه برهنگان را بپوشان؛ بار خدايا، قرض همه بدهكاران را ادا كن؛ بار خدايا، همه غمديدگان و مصيبتزدگان را گشايش ده».
اينگونه ادعيه از مسلمانان نمىخواهد كه به لقلقه زبان بسنده كنند و پس از آن پى كارخويش بروند و به مضمون اين نيايشها نينديشند، بلكه مىخواهد كه در راه حل عملى اين
مشكلات مشاركت جويند.
رشد تصاعدى جمعيت جهان پديدهاى است كه اگر با برنامهريزى دقيق و اصولى به منظور پاسخگويى به نيازهاى روزافزون بشريت، با آن برخورد نشود، جهان با مشكلات عظيم و فراوانى روبهرو خواهد شد. تنها مانع انجام دادن چنين برنامهريزىهايى حكومتهاى غربى و شرقى و اقمار وابسته آنها هستند. اين مجموعهها مانعى جدى براى برنامهريزى دقيق، هم براى كشورهاى استعمارزده و هم براى كشورهاى خود ايجاد كردهاند. مثلاً در روسيه، اغلب مردم به نيازهاى اوليه زندگى هم دست نمىيابند و از اين بدتر كشورهايى است كه توسط روسيه استعمار شدهاند. در امريكا نيز، بر اساس اظهارات مشاور امنيت ملى آن، در حدود 25 ميليون فقير زندگى مىكنند. اگر وضعيت ثروتمندترين كشورهاى جهان و كشورهاى اروپايى چنين باشد، وضعيت كشورهاى استعمارزده آسيايى و آفريقايى چگونه خواهد بود؟ استعمار خارجى، تباهى و استبداد داخلى نشاط و ريشه كشورها را مىخشكانند و همه چيز را نابود مىكنند.
مادامى كه دانش، حاكميت (= قدرت) و ثروت آزاد نگردد، بشريّت همچنان با مشكلاتى عظيم روبهرو خواهد بود و اين نه تنها براى ميهمانان جديد، و نوزادان و نسلهاى آينده، بلكه براى نسل امروز جهان هم مشكلآفرين شده است.
به هر روى بايد رشد پاسخ به نيازها، رشدى هندسى باشد، درست مانند رشد صعودى متولدان جامعه. تمام مصيبت آنجاست كه رشد صعودى پاسخ به نيازها، به جاى رشد تصاعدى هندسى، به صورت عددى سير مىكند. برنامهريزان اقتصادى و اجتماعى بايد هنگام طراحى برنامههاى رشد و توسعه براى پاسخگويى به ضرورتهايى كه ذكر شد، اين برنامهريزى را بر مبناى اصول هفتگانه زير استوار كنند:
الف. ستاندن كارها از دستان دولت و دولتمردان و سپردن سر رشته آنها به مردم؛ زيرا مردم خود بهتر مىدانند كه چگونه نيازهاى خود را برآورند. مثلاً: دولت بايد از سويى نيازمنديهاى كشور به فرودگاهها، ايستگاههاى قطار، كارخانهها و كارگاهها، خطوط ارتباطى، مراكز تلفن و... را به اطلاع عموم برساند و از سوى ديگر سودها را مشخص و
مدت زمان استيفاى حقوق را معين كند و آنگاه دست مردم را در تأسيس آنها باز بگذارد ودر عين حال، نقش نظارتى خويش را نيز حفظ كند تا سازندگانْ روى به ظلم نياورند. در چنين رويه و برنامهاى به دستاوردهاى زير دست مىيابيم:
شانه دولت از بسيارى مسئوليتها سبك مىشود و دولت از فرصت ايجاد شده براى انجام دادن وظايف مهمتر و حقيقى خويش با بهترين روش استفاده مىكند.
آزادىها به رسميت شناخته و اعطا مىشوند.
قابليتها، شايستگىها و لياقتها ظهور و رشد مىكنند.
به نيازها پاسخ داده مىشود.
صميميت و سازگارى ميان دولت و ملت دوام مىيابد؛ زيرا سركوب و ديكتاتورى و نرسيدن مردم به نيازهاى خود از قوىترين عوامل انفجار و شورش است.
ب. گسترش شهرها و هرگونه توسعه و سازندگى با پيشبينى و آيندهنگرى درازمدت.
ج. فراهم آوردن ابزار و امكانات مورد نياز آموزش و پرورش و گسترش كيفى آن.
د. فراهم آوردن امكانات بهداشتى و درمانى.
ه. فراهم آوردن وسائل ارتباطى به حد كافى.
و. گسترش دستگاههاى دولتى، مانند اطلاعات و امنيت، قضايى، امداد و امثال اينها.
ز. فراهم آوردن امكانات اوليه زندگى مانند خوراك، پوشاك، آب بهداشتى، و نيازهاى ثانويه مانند تفرجگاهها و بوستانها و غيره.
كره زمين براى كشاورزى، سكونت و ساير استفادهها كاملاً مساعد و داراى گنجايش است و آنچه اكنون زير كشت مىرود حدود هفت درصد آن است. روشن است كه همين مقدار زمين زير كشت نيز مورد بهره بردارى اصولى واقع نمىشود و استفاده از آن در سطح مطلوبى نمىباشد، لذا اگر فرض كنيم از تمام خشكىهاى كره زمين به بهترين وجه بهرهبردارى مىشود، برآورد مىگردد كه حدود بيست برابر جمعيت كنونى را نيز كره زمين تأمين خواهد كرد. علاوه بر اينكه كشاورزى در سواحل درياها نيز امكانپذير است و ما آن را لحاظ نكردهايم.
فناورى موجود و توليد انبوه نيز براى بشر امكان ازدياد و بهينه كردن توليداتكشاورزى را فراهم كرده و نيز واضح است كه كشاورزى، تنها نيازهاى خوراكى آدمى را برطرف نمىكند، بلكه بسيارى از نيازهاى ديگر را نيز تأمين مىنمايد. مثلاً از چوب به دست آمده مىتوان در ساختن قطعاتى از ساختمان و ابزار و وسائل درون آن استفاده كرد. نيز از پنبه استحصال شده و نظاير آن براى توليد پوشاك و ساير نيازها استفاده مىشود. در اينباره به كتاب آفاق لا تحد مراجعه كنيد. درباره مسكن نيز شركتهاى ملى، نه استعمارگر و نه سودجو، مىتوانند در مدت كوتاهى، مشكل مسكن را براى همه مردم حل كنند. خداى متعال مىفرمايد: «أَ لَمْ نَجْعَلِ الأَرْضَ كِفاتاً * أَحْياءً وَ أَمْواتاً»(1)«مگر زمين را محل اجتماع نگردانيديم؟ چه براى مردگان، چه زندگان».
آرى معادن و منابع تجديدناپذير، رو به پايانند، اما مىتوان با برنامهريزىهاى درست و بجا براى استفاده بهينه و بهرهورى بالا، كارى كرد كه تا دستِ كم هزار سال ديگر اين منابع و معادن باقى بمانند. هسته زمين نيز تماما از انواع معادن تشكيل شده است و از همه اينها گذشته، استفاده از منابع كرات ديگر نيز امكانپذير است.
ظرفيت زمين نيز براى پذيرايى از نسلهاى آينده، حتى اگر دهها برابر نسل حاضر باشند، كافى است. اكنون بسيارى از زمينهاى قابل سكونت، بلكه اغلب آنها به صورت زمينهاى باير رها شدهاند. زمينهايى كه مىتوانند براى نسلهاى آينده، زيستگاهى وسيع به شمار آيند و علاوه بر اين مىتوان بر ميزان تراكم انسانها در واحد مساحت افزود. مثلاً تراكم جمعيت در برخى كشورهاى جهان در واحد كيلومتر مربع بدين شرح است:
آيا ميزان تراكم جمعيت در ساير كشورهاى جهان نمىتواند مانند تراكم جمعيت انگلستان باشد؟ هرچند تراكم جمعيت در كشور انگلستان را نيز مىتوان بدون ايجاد
1) . سوره مرسلات، آيههاى 25 و 26.
فشار به بيش از اينها افزايش داد. از اينها گذشته سكونت در درياها و در فضا نيز امر محال و ناممكنى نيست كه امروزه به صورت آزمايشى انجام شده است.
بهبود سطح زندگى خانواده و سرانجامْ تمامِ جامعه، معلول عوامل پنجگانه زير مىباشد:
الف. تقنين و تصويب قوانين درست: يعنى عاملى كه تصفيه درون آدمى و نظاممند شدن مناسبات بيرونى او در گرو آن است. چنين نظام اجتماعىاى جز در سايه اسلام يافت نمىشود؛ لذا خداى سبحان مىفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»(1)«و هركس جز اسلام [و تسليم شدن در برابر فرمان حق ]آيينى براى خود انتخاب كند، از او پذيرفته نيست؛ و در آخرت، از زيانكاران است».
«فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً * يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً * وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً»(2)«به آنها گفتم: از پروردگار خويش آمرزش طلبيد كه او بسيار آمرزنده است، تا بارانهاى پربركت آسمان را پىدرپى بر شما بفرستد، و شما را با اموال و فرزندان كمك كند و باغهاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان قرار دهد».
ب. منابع طبيعى: پر واضح است كه منابع طبيعى به وديعت نهاده شده در زمين براى زندگى همه بشر كافى است. هرچند تقسيمبندىهاى جغرافيايى جاهلانه و ناصواب و برخاسته از برترى طلبى موجب فقير شدن برخى مناطق و غنى شدن مناطق ديگر شده است. حتى از انرژى خورشيدى و انرژى حاصل از آبشارها و امواج و انرژى باد نيز مىتوان در ايجاد منابع غذايى بهره برد و نيز حتى آنها را در كارگاهها و كارخانهها جايگزين سوختهاى فسيلى كرد.
ج. اختراعات و اكتشافات: اين دو، جامعه را در بالا بردن سطح زندگى و رفاه عمومى مدد مىرسانند. ابزارها و ماشينآلات جديد كشاورزى و فناورى تهيه غذا از مواد گوناگون و استفاده از انرژى آب و مانند آن، موجب ارتقاى سطح زندگى و رفاه مردم شده است. در جهان امروز دانشمندان درصدد بازيافت انرژى و استفاده از گازهاى موجود در هوا جهت
استحصال انرژى هستهاى هستند. در اينباره گفته مىشود كه: اگر دانش بدين مقصود نايل شود، تمدن بشرى گامى بسيار بلند و غيرقابل تصور به جلو برداشته است. در اين زمينه بهكتاب صدمة المستقبل (=شوك آينده) مراجعه كنيد.
د. نظام اجتماعى: نظام اجتماعىِ سالم سبب هماهنگى و انسجام بخشهاى جامعه، و در نتيجه بالا رفتن سطح زندگى و رفاه مردم مىشود.
ه. كاهش و افزايش جمعيت: اين دو امر نيز اگر بر پايه روشهاى صحيح انجام شوند، به عنوان عامل ترقى و ارتقاى سطح رفاه و زندگى جامعه به حساب مىآيند.
نتيجه اينكه اين پنج عامل، باهم، تعيين كننده رشد و يا نزول معيشت جامعه هستند.
افراد جامعه بشرى علىرغم گوناگونى استعدادها و توانمندىها، مجموعه هماهنگى از افراد را تشكيل مىدهند كه در آن، هر فرد كاركردى هماهنگ با مجموعه و مطابق با چارچوبهاى آن دارد، بنابراين:
به دليل اين ويژگى خاص بشر و روحيه جمعخواهى، كار گروهى را دوست دارد.
به سبب پيشرفت و برآورده كردن نيازمندىها، انسان اعمالش را با گروه هماهنگ مىكند. اين هماهنگى حتى در حالت تعارضِ ميان افراد گروه نيز باقى مىماند. از اين هماهنگى نهادهاى اجتماعى ايجاد مىشوند. نهادهاى درون يك جامعه نيز مانند افراد آن، هماهنگ عمل مىكنند؛ يعنى هر نهادى با نهاد ديگر انسجام و همسويى و همكارى دارد؛ مثلاً نهاد اقتصاد مايحتاج مادى و اقتصادى نهادهاى تربيتى را تأمين مىكند و نهادهاى تربيتى نيازمندىهاى نهاد اقتصاد را در امور تربيتى تأمين مىكند.
اين انسجام خواه ميان افراد يك جامعه باشد و خواه ميان نهادهاى آن، و يا ميان يك فرد و يك نهاد، نظم يا نظام ناميده مىشود، و اين نظم همان روح اجتماعى است. بلكه به تعبيرى ديگر شايد بتوان گفت كه ميان اين نظم و جامعه نسبت تساوى برقرار است. يعنى شايد بتوان اين دو را يك امر واحد به حساب آورد؛ يعنى اجتماع مساوى است با همان نظم و نظام. تفاوت ميان نظم و نظام در آن است كه دومى مولود اولى است، گو اينكه گاه در معناى يكديگر نيز به كار مىروند.
همانگونه كه آدمى از «انديشه»، «سخن»، «سيره» و «عمل» برخوردار است (مورد سومعبارت از چگونگى امتداد حيات اوست و مورد چهارم عبارت است از كنش و نتيجه حيات او)، نهاد نيز از اين چهار خصلت برخوردار مىباشد، زيرا نهادها هم حاصل انديشهاى ويژهاند و هم خويش را تبليغ مىكنند و هم در زيست خود، سيره خاص دارند و در آخر، اقدام مىكنند و دستاوردهاى ويژه خود را دارند.
آشكار است كه تحول در حوزه انديشه يك نهاد، آن سه خصلت ديگر را متحول مىكند و به آنها سمت و سوى خاصى مىبخشد. مثلاً اگر نهادى پولى، خود را تبديل به نهادى تجارى كند، «سخن»، «سيره» و «عمل» او دچار تغيير مىشود.
حيات نهاد در گرو عمل و كنش اوست؛ اگر نهاد آن را ترك كند مىميرد و متلاشى مىگردد؛ نهاد مانند انسانى است كه گاه طبق ضرورتها و ساير موازين عرفى جامعه عمل مىكند و لذا ماندگار مىشود، و گاه خلاف آن رفتار مىكند، لذا نهادِ منحرف ناميده مىشود مانند آنكه يك نهادِ اقتصادى سرمايهدارى، طبق ملاكهاى اقتصادى كمونيستى عمل كند. حال اگر اين انحراف، دوام پيدا كند، در مقابل جامعه با استمداد از ابزار و اهرمهاى فشارِ گوناگون - كه شديدترينش استفاده از قوه قهريه است - راه را بر آن مؤسه و نهاد مىبندد و يا آنكه آن نهاد مىتواند با كمك گرفتن از نفوذ و اهرمهاى اجتماعى خويش، خود را علىرغم ميل جامعه، بر كرسى بنشاند و سرانجام بقبولاند و در اين حالت آن نهاد ماندگار مىشود و علاوه بر آن بخشى از جامعه را نيز همسوى و همرنگ خود مىكند.
جامعه توان تحمل مخالفت را ندارد، لذا در مقابله با مخالف در گام نخست براى تغيير و اصلاح تلاش مىكند. در گام دوم به استهزا و عيبجويى متوسل مىشود تا مخالف را به انفعال وادارد و عقب براند؛ در گام سوم، ديگران را از اطرافش مىپراكند و او را منزوى مىسازد تا خودبهخود بپژمرد و از ميان برود. در آخرين مرحله، با اهرمهاى خشونتآميز به عمر نهادى كه ضرورت خود را از دست داده و به جريانى ضرربخش براى اجتماع مبدل شده، اما همچنان مقتضيات خود را بر حيات اجتماعى تحميل مىكند،
پايان مىدهد.
آرى، اگر منحرفِ از مسير اجتماعىِ غالب، از پس جامعه برآيد و يا نهاد مخالف كه از سوى جامعه منحرف شناخته شده توان آن را بيابد كه جامعه را قانع سازد، آنگاه جامعه بهسوى آن انحراف جلب مىشود. دگرگونه شدن جوامع بشرى به دست مصلحان يا اشقيا از مثالهاى بارز اين موضوع است. و البته جوامع به دست مصلحان دروغين نيز دگرگون مىشوند. هرچند هر دو دسته در ابتداى كار خويش متهمِ به انحراف مىشوند.
علاوه بر همكارىهاى ميان نهادهاى مختلف در يك جامعه، ميان بخشهاى يك مؤسه و نهاد نيز همكارى و انسجام وجود دارد. مثال اين دو مانند اعضاى يك بدن است.
[بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار]
كاركرد يك مؤسه در مقايسه با كاركرد ساير نهادها و نيز كاركرد يك بخش از مؤسه نسبت به ساير بخشهاى آن به سه گونه زير است:
كاركردهاى همزمان و بدون توقف يكى با ديگرى؛ مانند فعاليت همزمان و لاينقطع يك نهاد اقتصادى در كنار يك مؤسه سياسى.
كاركردهاى همزمان كه يكى در گرو ديگرى است كه به آن وابستگى دارد؛ مانند كارخانه نخريسى كه همزمان در كنار كارخانه پارچهبافى كار مىكند، ليكن كارِ كارخانه دوم مشروط بر انجام دادن كارِ كارخانه اول است.
كاركردهاى ناهمزمان؛ مانند كار يك مؤسه برداشتِ نيشكر كه قبل از كار يك كارخانه توليد شكر انجام مىشود.
مثال سه گونه كاركرد فوق به ترتيب مثل: كار چشم و گوش است كه به طور همزمان كار مىكنند و كار هيچ كدام به كار ديگرى وابسته نيست. نيز مثل كار همزمان قلب و رگهاست كه يكى بر ديگرى متوقف است و نيز مثل كار ناهمزمان پلك و چشم است كه ابتدا آن و سپس چشم براى ديدن به كار مىافتد.
ثمره اين تقسيمبندى آن است كه اگر كاركرد يك مؤسه بر كاركرد مؤسه ديگر يا
كاركرد يك بخش ديگر توقف و وابستگى داشته باشد، متوليان امر بايد به دقتْ هماهنگىِ ميان آن دو را ملاحظه كنند، تا يكى بيش از ديگرى در كاركرد خود شتاب نگيرد، زيرا پيامدى جز هرج و مرج و اختلال در روند كارِ مجموعه نخواهد داشت. يعنى با شتابگرفتن كار در مؤسه يا بخش مقدَّم، مؤسه يا بخش مؤَّر از جذب همه محصولات آن و كار بر روى آنها عاجز مىماند. نيز با شتاب گرفتن كار در مؤر، به علت كندىِ كار در مقدم و نرسيدنِ به موقعِ محصولاتشْ كار در نهادِ مؤر با ركود و توقف روبهرو مىشود.
مؤسات و نهادها دو گونهاند: برخى از آنها، كاركردى مشترك دارند و در برخى ديگر خرده مؤساتى وجود دارد كه يا همگى آنها در جهتى عمومى و واحد گام برمىدارند و يا در جهاتى متفاوت و گوناگون. محض نمونه بخشهاى يك كارگاه خياطى، هر يك، كارى متفاوت مىكنند، كارهايى مانند برش، دوخت، اتو كشيدن و غيره،... اما همه اينها در يك چارچوب عمومى واحد كار مىكنند، برخلاف يك نهاد پرورشى كه بخشهاى گوناگون آن كارهايى متفاوت مىكنند و چارچوب واحدى هم آنها را احاطه نمىكند؛ مثلاً بخشى، فعاليت پرورشى در درون مدارس را انجام مىدهد و بخشى صحنه نمايش را حوزه فعاليت خود قرار داده و بخشى به چاپ و نشر مقولات پرورشى اشتغال دارد و... .
مؤسات و نهادهاى اجتماعى بايستى به دو امر توجه كنند:
ايجاد انسجام ميان عمل، رشد و عقبماندگى؛
پر كردن خلأها تا حد ممكن.
مثلاً، يك نهاد سياسى كه از شاخههاى متعددى نظير: پرورش سياسى، تبليغات، جذب نيرو، جذب بودجه و مانند اينها برخوردار است، بايد تلاش كند در شاخه جذب بودجه به ميزانى بودجه جذب كند تا نياز مالى همه بخشهاى ديگر برطرف گردد. بنابراين اگر مثلاً بودجه جذب شده در بخش مربوطه كاهش يافت، اين كاهشِ بودجه در ساير بخشها يكسان اعمال بشود و يا اگر بودجه افزايش يافت، به طور يكسان در همه بخشها توزيع گردد. اين افت و خيزهاى هماهنگ در وظيفه هر شاخه نسبت به ساير شاخهها بايد اعمال شود.
درباره پر كردن و غنىسازى خلأها نيز بايد گفت كه هر مؤسه و نهادى از امكاناتى برخوردار است كه محدوديت يا گستردگى آن تابع ميزان نيرومنديش مىباشد، ولى غالب مؤسات نمىتوانند با استفاده بهينه از توانمنديهاى خود، خلأهاى درونى خود را پر كنند و در عوض انرژىهاى خود را هدر مىدهند. انرژىهايى كه با استفاده بهينه مىتوانند ثمرات طيبهاى به بار آورند. مثلا اگر يك نهاد تربيتى ده عضو داشته باشد، ده درصد اعتبارلازمْ براى جذب كمكهاى مالى و جذب جوانان را خواهد داشت. حال اگر نيمى از اين اعتبار به كار گرفته شود، بالطبع نيم ديگر دستنخورده و بىاستفاده خواهد ماند.
توان پر كردن خلأها چيزى به غير از به كارگيرى آن قدرت است. مؤسات اجتماعى بايد شيوهاى فراگير و كامل براى استفاده از تمام ظرفيتهاى خود و پر كردن خلأ انرژىهاى خود اتخاذ كنند؛ تنها در اين صورت، پاى در مسير پيشرفت مىنهند. بديهى است كه توان يك مؤسه، با مجموع توان اعضاى آن مساوى نيست بلكه چند برابر آن است. مثلاً اگر توان ده نفر متفرق، براى پرورش صد نفر كافى باشد، قطعا توان يك مجموعه منسجم ده نفره، براى تربيت پانصد نفر كافى خواهد بود؛ زيرا طبق يك روش منظم كلاسيك، هر يك از اين ده تن در يك كلاس پنجاهنفره مشغول پرورش افراد مىشود، و علاوه بر آن هر يك سعى مىكند تا با كلاسهاى ديگر نيز همكارى كند و بدين ترتيب نتيجه به دست آمده، پنج برابر نتيجه حاصله از فعاليت آن ده فرد متفرق خواهد بود.
بر بنيانگذاران مؤسات اجتماعى است كه از موقعيتهاى زمانى عقب نيفتند و بايستى فعاليت مؤسه خود را تابع آن موقعيتها كنند و با آن تطبيق دهند؛ زيرا در غير اين صورت تنها انرژىهاى انسانى را به هدر دادهاند و امكانات مادى خود را فنا كردهاند. كار اجتماعى چنان دقيق است كه حتى اگر يك درصد از شرايط زمانى عقب بيفتد، بايد فورا آن را جبران كرد؛ زيرا با از دست دادن همان ميزان زمان، به همان اندازه انرژىها و امكانات آن مؤسه نيز به هدر خواهد رفت. مثلاً اگر يك بنگاه حمل و نقل مسافر بينشهرى براى جابجايى مسافران از اتوبوس استفاده مىكند و پس از مدتى درمىيابد كه
اتومبيلهايى با حجم كوچك براى جابجايى مسافران در آن مسير مفيدتر است و به كار افتادهاند، در اين موقعيت، باقىماندن آن بنگاه بر سياست قبلى مبنى بر استفاده از اتوبوسهاى بزرگ، مفهومى جز استهلاك انرژى و امكانات نخواهد داشت.
هر نهاد و مؤسهاى در شمارِ صنفى ردهبندى مىشود كه در راستاى هدف آن كار مىكند. بنابراين مؤسهاى كه براى ارتقاى سطح فرهنگ جامعه تلاش مىكند و يا مركزى كه براى پيشگيرى از بيمارىها و يا درمان آنها تلاش مىكند به ترتيب در زمره نهادهاى فرهنگى وبهداشتى - درمانى قرار مىگيرند. دشوارىِ امر آنجاست كه عملِ يك مؤسه نشان دهد كه جزو فلان صنف است، اما در واقع در جهت ديگرى كار مىكند، مانند نهادهاى امنيتى و احزاب زيرزمينى. مثلاً اينگونه احزاب در واقع قصد دارند كه حكومتى سازگار با ايدههاى خود را جايگزين حكومت موجود كنند، اما به هر دليل ناچارند خواست و نيت خود را تحت پوششهايى مانند تجارت، فعاليتهاى فرهنگى و غيره پنهان نگه دارند. اين نهادها ظاهرا تجارى يا فرهنگى و مانند آنها جلوه مىكنند، اما در باطن، واقعيت چيز ديگرى است. چنين نهادهايى مجبورند فعاليتهايى دوگانه انجام دهند. بخشى براى تأمين هدف واقعى اما پنهان و بخشى براى هدفِ پوششى و ظاهرى.
هدف از تشكيل يك مؤسه اجتماعى يكى از دو امر زير است:
پرداختن به مسائل درونِ نهاد؛ مانند نهاد خانواده، باشگاههاى ورزشى و نظاير آنها. اينگونه نهادها غالباً به درون توجه دارند نه به افراد خارج از چارچوب خود.
پرداختن به بيرون؛ مانند كلينيكهاى بهداشتى و درمانى يا دفاتر وكالت و نظاير آنها. اين نهادها فقط به بيرون از خود توجه دارند كه در دو مثال فوق اين دو نهاد به ترتيب به درمان بيماران و دفاع از ديگران مىپردازند.
مؤسات اجتماعى از نظر ارتباط تشكيلاتى با نهاد حكومت، سه گونهاند:
نهادهاى رسمى؛ مانند دستگاههاى حكومتى مرتبط با اداره كشور و مردم؛
نهادهاى شبه رسمى؛ كه عبارتند از مؤساتى كه افراد آنها تلفيقى از كارگزاران دولتى و توده مردمند؛ يعنى مؤسات مشتركِ ميان دولت و ملت؛
ناگفته نماند كه نامگذارىهاى فوق، صرفا اصطلاحى است.
نهادهاى حكومتى غالبا تهى از عاطفه، فعاليت، جنبش و گرمىاند. دليل اين امر منفى آن است كه كارمندان اين نهادها به منظور كسب معاش يا پايگاه اجتماعى ناشى از آن، شغل دولتى خود را انتخاب كردهاند. بالطبع به اين وسيله به آن پايگاه اجتماعى والا كه متناسب با والايى آن شغل است واصل مىشوند و يا معاش خود را تأمين مىكنند و پس از آن ديگر به كار خود اهميت چندانى نمىدهند. چنين جمودى غالباً در رژيمهاى ديكتاتورو تكمحور، فزونى مىگيرد و در حكومتهاى مشورتى كاستى. زيرا در رژيمهاى نوع دوم، رقابتِ بين احزاب درگيرِ خواهان به دست گرفتن قدرت، مجالى براى ركود و سردى نمىگذارد. در اين ميان نهادهاى غيررسمى در وضعيتى مثبت و كاملا متضاد با نهادهاى رسمى قرار مىگيرند و نهادهاى شبهرسمى در حالتى ميانه واقع مىشوند. حال چه بايد كرد تا كاركرد اعضاى يك نهاد اجتماعى به سطح مطلوبى برسد؟ پاسخ ما در چهار بند و به
شرح زير است:
پرورش ايمان در درون افراد: زيرا ايمان پديدهاى بىبديل و از قدرتمندترين عواملى است كه آدمى را به خدمت، كار و پيشرفت وا مىدارد. از اينرو در طول تاريخ از مؤنان، كه به پروردگار و روز رستاخيز اعتقاد راسخ دارند، فعاليتها و جنبشهاى شگفتناكى ديده شده است.
نظارت حكيمانه دولت؛
نظارت طرف مقابل دولت، چه احزاب باشند و چه نهادهاى اجتماعى ديگر. زيرا آنگاه كه آدمى در موضع رقابت قرار مىگيرد، و احساس مىكند كه زير ذرهبين بازرسى قرار مىگيرد، فعالتر و پوياتر مىشود؛
فراهم كردن زمينهاى كه در آن هر فرد براى خود تلاش كند. خواه آن تلاش علمى باشد يا مالى يا تجارى و يا براى كسب قدرت و شهرت. نبايد نتيجه تلاش انسانها به جيب دولت يا سرمايهداران سرازير شود؛ يعنى همان اتفاقى كه در حكومتهاى سوسياليستى و سرمايهدارى افتاده است. روشن است كه چنين روابط ظالمانهاى انسانها را
از عمل آرمانىِ مطلوب باز مىدارد.
باز هم مىتوان نهادهاى اجتماعى را به گونهاى ديگر تقسيم كرد. محض نمونه در تقسيمبندى ديگرى مىتوان بر روابطى كه اين نهادها ايجاد مىكنند، تأكيد ورزيد و آنها را به دوگونه تقسيم نمود: مؤساتى كه به منظور تأمين روابط اوليه برپا مىشوند؛ مانند نهاد خانواده كه براى ايجاد رابطه اوليه ميان زوجين و نيز ميان آن دو و فرزندانشان پديد مىآيد. اين نهادها را نهادهاى پايه يا اوليه مىناميم. نوعِ ديگر مؤساتى است كه به منظور تأمين روابط ثانويه تأسيس مىشوند؛ مانند نهاد دولت كه بهخودىخود و با قطعِ نظر از جهانبيرون، پديد نمىآيد بلكه به اعتبار نياز به نظامبخشىِ جامعه و حفظِ عدالت به وجود مىآيد. اين گونه نهادها را ثانويه مىناميم. ميان اعضاى نهادهاى نوع نخست غالباً گرمى، جنبش و دوستى فراوانى وجود دارد، در حالى كه ميان اعضاى نهادهاى نوع دوم جمود و خستگى و سردى؛ مگر آن مقدار روابط و الفتى كه كاركرد آن نهاد آن را مىطلبد.
گاه در درون يك نهاد ثانويه، يك نهاد اوليه شكل مىگيرد. اين حالت در جايى اتفاق مىافتد كه ميان برخى اعضاى نهاد ثانويه مزبور، دوستى، انس و مهرورزى برقرار شود. در اين حالت تحرك و نيروى رانشى كه از آن نهاد اوليه برمىخيزد به آن مؤسه ثانويه سرايت نموده، و سرانجام به آن مؤسه سود مىرساند و بر فعاليتش نيز مىافزايد.از اين روى نهادهاى ثانويه مىكوشند با ايجاد نهادهاى اوليه در درون خود، مانند تأسيس باشگاه ورزشى، تيمهاى ورزشى، آموزش هنرهاى رزمى، آموزش نظامى، امدادگرىهاى فصلى و مانند آنها، و معيّن كردن جوايز براى شركت كنندگان در مسابقات مربوطه، موجب فعالتر شدنِ آن نهادهاى ثانويه شوند.
مؤسسات اجتماعى از نظر نوع نيازهايى كه تأمين مىكنند به دو نوع تقسيم مىشوند:
مثال ديگرى براى اين نوع مؤساتند. اينها دستاندركار تأمين نيازهاى بنيادى مادى بشرند. ويژگى بنيادى بودن نيازهايى كه اين نوع نهادها برطرف مىكنند، سبب شده كه از ديرباز و از آن زمان كه آدمى درون غارها و بيشهها مىزيسته، وجود داشته باشند.
الف. نهادهايى كه به تأمين نيازهايى مىپردازند كه برآوردنشان پيشرفتِ تمدن را موجب مىشود؛ مانند نهادهاى فرهنگى، صنعتى، اخلاقى و تربيتى.
ب. نهادهايى كه نيازهايى را تأمين مىكنند كه برآوردنشان، تأثيرى در پيشرفت تمدن ندارند و خود محصول مناسبات موجودند. مانند مؤسات گردشگرى، مسافربرى، شنا، هنر و... .
آدمى موجودى چند بعدى است، و لذا نهادهايى كه براى تأمين نيازهاى يكى از ابعاد وى تلاش مىكنند، بايد:
الف. در صورت نياز به تخصصى شدن امور تقسيم شوند. مثلاً مراكز درمانى كه پس از مدتى به دليل نياز به تخصصى شدنَ درمان به دو گونه تقسيم شدهاند: يكى مراكز مربوط به درمان روان و ديگرى درمان جسم. پس از گذشت زمانى گونه اخير باز هم به دو بخش تقسيم شده است: يكى ويژه اطفال و ديگرى ويژه بزرگسالان، و هكذا تقسيمات ديگر.
ب. نهادها در صورت موازى بودن و تداخل وظايفْ تركيب شوند. مثلاً يك مركز درمانى و يك مؤسه پژوهشى دارويى ادغام مىشوند زيرا پزشكانِ آن مركز درمانى نيازمندند كه براى بازگرداندن سلامتى بيماران، از درستى و ميزان تأثير و عوارض جانبى داروهاى تجويزشده مطمئن شوند. يا در مؤسسهاى سياسى ادغام شود، زيرا مؤسسه به اين نياز دارد كه كسى يا كسانى از آراى آن دفاع كند، و اين يك امرِ كاملاً سياسى است كه از مؤسسه با گرايش سياسى بر مىآيد. مثلاً مؤسسه ضرورتاً به واكسيناسيون عمومى روى مىآورد تا از اپيدمى وبا پيشگيرى كند. حال اگر اين مؤسسه بخش سياسى نداشته باشد، به هدفِ خود دست نمىيابد، لذا بايستى آن بخش را داشته باشد.
مؤسات نه تنها به منظور حفظ ماندگارىِ خود، بلكه براى رشد و پيشرفت نيز نيازمند حمايتهاى پولى و سياسىاند. از اينرو نظام طبقاتىِ منحرف با سوءاستفاده از اين خلأ، راهى به درون آن مؤسات مىيابد. در اينجا مخصوصاً از واژه «منحرف» استفاده كرديم، زيرا ما با اختلافات و تنوع معقول و سالم كه بر اثر مراعات حقوقِ انسانها پديد مىآيد مخالف نيستيم، بلكه حتى گاه وجود آن را امرى ضرورى و بايسته مىدانيم، چون در غير اين صورت حقوق حقداران استيفا نخواهد شد و اين با عدالت اجتماعى مغاير و ناهمسو است.
گاه مؤسهاى كه براى خدمت به مردم ايجاد شده، عملاً به پديدهاى سربارِ جامعه تبديل مىشود. مثلاً گروهى براى رساندن كالا به مردم با نرخى عادلانهْ شركتى تعاونى تأسيس مىكنند و بعد از مدتى خوى سرمايهدارى منحرف در آن نفوذ كرده و گسترشمىيابد تا آنجا كه زمام امور و اداره آن شركت را در دست مىگيرد. آن نهاد پس از آن به ابزارى براى مكيدن دارائى فقرا تبديل مىگردد تا آن اموال را در انحصار ثروتمندان قرار دهد.
همچنين گاه مؤسهاى به منظور آموزش و پرورش فرزندان جامعه تأسيس مىشود، اما نظام ديكتاتورىِ موجود در جامعه براى چيره شدن بر آن براى اهداف تبليغاتى و تبديل آن به تأمين نياز نيروهاى انسانى خود براى سركوب بيشتر مردم و ارعاب آنها و تقويت حاكميت خويش، تلاش مىكند تا به نحوى در آن نفوذ كند.
از اينرو، بر مؤسسان مؤسات خيريه ضرورى است كه با هوشيارىِ تمام، دست به وضع شروط و اساسنامههايى بزنند كه از استحاله و تبديل شدن آن مؤسات به پديدههايى كه خلاف اهداف شرافتمندانه اوليه است، پيشگيرى كنند.
تهيدستان - كه به سبب همدست شدن دولت با سرمايهدارى و يا چيره شدن دولت بر سرمايههاى ملى به وجود مىآيند و مورد ستم قرار مىگيرند و نمىتوانند از فرصتها، براى تأسيس مؤسسات مورد نظر خود استفاده كنند - يا از ميدان تأسيس و
عمل اجتماعى به كل عقب مىكشند و يا در صورت تأسيس، حضورشان در نهادِ ايجادشده چندان ادامه نمىيابد، زيرا تلاش براى كسب روزىِ بخور و نمير ديگر برايشان فرصتى نمىگذارد تا در مراكزى فعاليت كنند. از اينروى، يا اينگونه نهادها هرگز به همتِ طبقه فقير تأسيس نمىشوند، و يا اگر هم تأسيس شوند به سرعت عقب مىنشينند و ميدان را براى جايگيرى طبقه ثروتمند - كه به سهولت درآمد خود را به دست مىآورد - خالى مىكنند.
البته چنين وضعيتى خود معلول آن است كه پيشاپيش، فرصتهاى پيشرفت از طبقه فقير گرفته شده است. به هر روى آنچه مهم است، حل شدن ريشهاى و اساسى اين مشكل است تا در فضايى سالم، هركس بتواند از دستاورد تلاشهايش بهرهمند گردد؛ زيرا آنگاه كه از طبقهاى، دانش، قدرت و ثروت سلب و در طبقه ديگر منحصر شود همه برخوردارىها در دامان آن طبقه مىريزد و طبقه نخست از همه دستاوردها بىبهره و ناكام مىماند.
مؤسات، نيازمند بهرهورى از قدرت، دانش و ثروتند، و زمانى كه هيچيك از آنها در دسترس آن تلاشگران نباشد، و به عكس تنها گروهى خاص از آنها بهرهمند شوند،پيامدش آن مىشود كه ديگران از منافع و دستاوردهاى مثبت اين سه محروم مىمانند.
از سوى ديگر طبقات فقير، توان تأسيس مؤساتِ عظيم و تأثيرگذار را ندارند. مثلاً نمىتوانند نهادهاى مسلح نظامى تأسيس كنند، زيرا چنين نهادهايى نيازمند اسلحهاند. نيز نمىتوانند نهادهاى فرهنگى و يا پولى و اعتبارى تأسيس كنند، چون اين نهادها نيازمند دانشِ روز و نقدينگى فراوان است، حال آنكه اين طبقه نه سلاح دارد و نه دانش و ثروتِ كلان. مگر نه اين است كه مؤسات اجتماعى تنها در موقعيتهاى مناسب رشد مىكنند ؟ از اينرو، امكان ايجاد نهادهاى پيشگفته تنها در توان ثروتمندان، فرهنگيان و نظاميان بزرگ است. پولداران بانكها را ايجاد مىكنند و فرهنگيانِ برجسته دانشگاهها را تأسيس مىكنند و نظاميان قدرتمند و كارآزموده كارخانههاى اسلحهسازى و نظام خاص آن را پديد مىآورند؛ كه همه اينها از قدرت طبقات فقير بيرون است.
هرچه جامعه بزرگتر باشد و آزاديها در آن بيشتر شود پيچيدگىهاى آن نيز افزون مىگردد. هرچه پيچيدگى جوامع بيشتر باشد، نياز به نهادهاى اجتماعى بيشترى است؛ زيرا جامعه آزادْ، بيشتر توليد مىكند و سازندگى و توسعه در آن بيشتر است، چون آزادىِ بروز و ظهور صلاحيتها و قابليتها در چنين جامعهاى بيشتر فراهم مىشود. لذا اين افزايشِ توليد و سازندگى بر دامنه پيچيدگى آن مىافزايد. دو كشور را فرض كنيد كه يكى فاقد آزادىهاى متنوع و گوناگونِ فرهنگى، مطبوعاتى، رسانهاى و... باشد و در آن خبرى از چاپخانهها و كتابفروشىها، كتابخانهها، صحافىها و غيره، نباشد و در مقابلْ كشور ديگرى را در نظر بگيريد كه از همه آزادىهاى پيشگفته بهرهمند باشد. مثلاً جامعه آزادى را فرض كنيد كه داراى روزنامههاى متعدد باشد. زمانى كه همين روزنامهها را مطالعه مىكنيم مىبينيم كه بر اثر رقابتى كه ميان آنها وجود دارد، صاحبان هر يك تلاش مىكند كه سطح كمى و كيفى روزنامه خود را بالا ببرد تا بر تعداد خوانندگانش بيفزايد. طبيعى است كه هرگاه مطبوعات اينچنين در حيات يك جامعه وارد شوند، شهروندان آن جامعه به خواندن و نوشتن بيشتر تشويق مىشوند؛ لذا جامعه پيچيدگى بيشترى پيدا مىكند، علاوه بر آن نيازمند مؤسات مطبوعاتى ديگر و نيز نهادهايى مىشود كه از علاقمندان به مطبوعات و خوانندگان درمقابل تبليغات مسموم و افكار منحرف و گرانى نرخ مطبوعات حمايت كند. سخن ما در باب شعب فرهنگى ديگر و انواع صنايع و توليدات نيز از همين قرار است.
در جوامع ابتدايى نه اينگونه پيچيدگىها وجود داشته است و نه از آن نهادهاى فراوان خبرى بوده است. در آن جوامع يك نهاد چندين كار متفاوت را همزمان انجام مىداده. مثلاً نهاد خانواده عهدهدار كارهاى گوناگونى از قبيل تعليم و تربيت، تهيه خوراك، پوشاك، مسكن و حتى تهيه مركب سوارى براى خانواده بوده است. مثلاً خانواده مالك چهارپايانى بود كه از زاد و ولد آنها به تدريج مركب سوارى فرزندان نيز تأمين مىشد.
ممكن است تصور شود كه سخن ما درباره پيچيدگى ناشى از پيشرفت جامعه، هرگونه پيچيدگى را در برمىگيرد و همه انواع پيچيدگىها لازمه زندگى در محيطهاى بزرگ و نشانه پيشرفت جامعه است، لذا با ديدن پيچيدگىهاى اجرايى و كاغذبازى و گرفتار كردن مردم در اداراتِ اجرايى دولتى و مثلاً مراجعه به ثبت اسناد و املاك - كه داراى ساختمانى بزرگ و مراجعهكنندگان فراوان است - و صرف زمان بسيار براى انجام امور ادارىِ اثباتِ مالكيت يك منزل، مىپندارند كه اين وضعيت پيچيده ناشى از پيشرفت جامعه است. خير، اينگونه نيست و نمىتوان پذيرفت كه هرجا چنين پيچيدگىهايى است آن جامعه پيشرفته است.
گاه پيچيدگى، بر اثر پيشرفت و آزادى است و گاه پيامد فربه شدنِ غرور و سوءاستفاده و نابلدى است. تنها پيچيدگى نوع نخست ملازم تكامل و پيشرفت جوامع است، كه البته در مقوله فرهنگ مثالى براى آن زديم. نيازهاى جديد پديد آمده بر اثر زندگى پيشرفته به اندازه خود به جامعه پيچيدگى مىبخشد.
پيچيدگى نوع دوم همانگونه كه گفتيم محصول ترقى جوامع نيست بلكه محصول امور سه گانهاى است كه در ادامه بحث به آنها مىپردازيم:
پرورش نادرست و تباه: مثلاً در زمان گذشته براى ثبت معامله يك باب خانه، به يك برگ كاغذ اكتفا مىشد. در اين برگه فروشنده و خريدار به وقوع معامله و جزئيات آن اعتراف و اقرار مىكردند و دو تن از اهالى و آشنايان نيز بدان گواهى مىدادند، لكن از زمانى كه نيَّتها و پندارها رو به تباهى نهاد و فريب و نيرنگ جاى صداقت و صراحت وراستكارى را گرفت و در بستر جامعه گسترش يافت، به ثبت و ضبط دقيقتر و بيشترى نياز شد، و اين خود نوعى پيچيدگى به بار آورد. راه درمان آن نيز بهبود تربيت اجتماعى است تا از رهگذر آن، اعتماد عمومى و متقابلْ بار ديگر در بستر جامعه و نهاد مردم بازگردد.
غرور: رژيمهاى ديكتاتورى به كسانى نيازمندند كه پيوسته برايشان هورا بكشند و بر كردارهايشان مهر تأييد بزنند. لذا پستها و كرسىها را بدانها مىبخشيدند، و بالطبع هر كرسى و منصبى بر پيچيدگى كار مىافزايد و ادارات به طور وحشتناكى متورم و
فربه مىشوند. آگاهان، نيروى انسانى مورد نياز برخى دولتهاى جهان سوم را حداكثر در حدود دويست هزار تن برآورد كردهاند، در حالى كه عملاً به طور متوسط در بسيارى از اين كشورها بيش از يك ميليون نفر كارمند مشغول كارند. متخصصان اين امر مىگويند: مادام كه يك رئيس به دنبال كسانى باشد كه برايش هورا بكشند هيچ درمانى براى تورم و تكثير ادارات و مشاغل و كارمندان دولتى وجود نخواهد داشت.
با پيدايش چنين پيچيدگىهايى ثروتها، عمرها و كرامتهاى انسانى بر باد مىرود و علاوه بر آن پيامدهاى نابهنجار زير رخ مىنمايند:
الف. متورم شدن ادارات مورد نياز جامعه، مانند دادگسترى، دارايى و نظاير آنها.
ب. پيدايش ادارات غيرضرورى، مانند گمركات و مانند آن.
ج. پيدايش ادارات پيچيدگىافزا: چنين اداراتى تنها در رژيمهاى استبدادى مشاهده مىشوند و عبارتند از اداراتى كه كارشان نظارت بر كارهايى است كه دولتها با هزار دليل دروغينْ مردم را از تصدِّى بازداشته، خودشان امر تصديگرى را به عهده مىگيرند تا از آن راه، بر غرور و سودجوئى و چپاولگرى خود بيفزايند. اعمالى نظير به دستگرفتن راهآهن، حمل و نقل هوايى، مديريت و مالكيت كارخانههاى بزرگ و... .
نظام حكومتى سالم آن است كه مردم را به حال خود رها كند تا هر يك مطابق استعداد و توان خويش به فعاليت بپردازند، و خودْ تنها بر كارها و روند عمومى نظارت كند تا از اجحافها جلوگيرى شود و كاستيهاى امور جبران گردد. مثلاً اگر كشورى نيازمند بيست فرودگاه و هزار مدرسه باشد، دولت بايد فراخوان دهد تا هر كه توان ساخت و اداره آنها را دارد، تحت نظارت دولت اقدام به چنين كارى كند، مشروط به آنكه در اجراى كار اجحاف
نكنند. آنگاه در صورتى كه مردم مثلاً ده فرودگاه و هفتصد مدرسه ساختند دولت پا پيش بگذارد و با ساخت مابقى، نياز كشور را رفع كند.
تنها در اين صورت است كه از سويى بار دولت سبك مىگردد و از سوى ديگر تمامى انرژىهاى موجود جامعه به كار مىافتد و نيازهاى يك كشور نيز به خوبى برآورده مىشود. اما اگر دولتى در مسير استبداد حركت كند و همه چيز را در انحصار خود بخواهد تا غرورش را اشباع كند و بيش از پيش از مردم بهرهكشى و سوءاستفاده نمايد، نيروها و توانمندىهاى خلاق مردم به هدر مىرود و نيازها رفع ناشده باقى مىماند و بر پيچيدگى امور افزوده مىشود و خودخواهى و تكبر به اوج خود مىرسد.
نتيجهگيرى نهايى آن است كه طبقه فقير جامعه به سبب اشتغال تماموقت به كسب درآمد، و نداشتن ثروت و فرصت اضافه، جز در موارد اندكى، مجالى براى تأسيس يا مشاركت در برخى مؤسات و فعاليتهاى گروهى مانند نهادهاى امدادى و رشتههاى ورزشى و غيره نمىيابند، و به عكس، در طبقه ثروتمند درصد فراوانى از افراد به عضويت بيش از يك نهاد در مىآيند، زيرا هم از فرصت و هم ثروت فراوان برخوردارند و اين دو آنها را آماده عضويت در نهادهاى مختلف اجتماعى مىكند.
البته ناگفته نماند كه نهادهايى كه درباره خدمت به همنوعْ تلاش مىكنند، گرچه در موقعيت كنونى جهان كاستيهايى داشته باشند، پديدههايى نيك و قابل ستايشند و بايد بر تعداد آنها افزوده شود؛ زيرا چنين نهادهايى تعداد بىشمارى از نيازها را برآورده مىكنند به گونهاى كه با تعطيلى آنها راهى براى رفع آن نيازها باقى نمىماند؛ و البته اين بدان معنا نيست كه در حد ممكن اين نهادها اصلاح و پيراسته و بهسازى نشوند و سامان نگيرند.
در اينجا درباره اين مسأله بحث مىكنيم كه چگونه اقتصاد در جوامع پديد آمد و چگونه دگرگون شد و مىشود، و چرا نهادهاى اقتصادى ايجاد شدهاند؟ همچنين به چگونگى اقتصاد در جهان همروزگار و معاصر، يعنى جهان كارگاهها و كارخانهها، خواهيم پرداخت و مشكلات و راه حلها را بررسى مىكنيم.
خداى سبحان سرشت آدمى را به گونهاى آفريده كه نيازمندِ خوردن، پوشيدن، مسكن، ازدواج و اعتقاد باشد؛ چون بىغذا مىميرد و لباس او را از گزند گرماو سرما حفظ مىكند و از مسكن نيز براى محافظت از دشمن، حيوانات، گرما و سرما بهره مىبرد. ميل به ازدواج نيز كششى غريزى و روانى است كه آدمى توان خوددارى از آن ندارد و اعتقاد فطرى نيز آنگاه پديد مىآيد كه آدمى به جهان مىنگرد و بر اثر اين نگرش سؤلاتى در ذهنش خطور مىكند مبنى بر اينكه جهان چگونه پديد آمد؟ چه كسى پديدش آورد؟ و پايان آن چيست؟
[ز كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود *** به كجا مىروم آخر ننمايى وطنم؟]
شكار حيوانات پديدهاى است برخاسته از نياز طبيعى آدمى به خوراك. چيدن ميوه درختان و سبزيجات و چرانيدن حيواناتى مانند گوسفندان و كشاورزى نيز در ادامه چنين نيازى است. تفاوتى ندارد كه اين دو عمل، كشاورزى و دامدارى، با الهامى الهى به او رسيده باشد، آنگونه كه نظر اديان است، و يا اينكه آدمى در سير تكاملى زندگى خويش به
تدريج آن را كشف كرده باشد زيرا به هر حال او براى خوراك خود به هر دو نيازمند بودهاست. صنعت پوست، الياف گياهى، پشم و مانند اينها نيز، محصول نياز انسان به پوشاك است. انسان به دليل نيازمندىاش به مسكن، به غارها و كومهها، پناه برد و خانههاى جنگلى و جانپناههاى ساخته شده از پوست و نخ، مانند خانه برخى ساكنان قطبها، يا خانههاى گِلى و مانند اينگونه بناها را ساخت.
به دليل نيازمندى انسان به ازدواج، قوانين آن پديد آمد و از نياز به اعتقاد نيز پرستش و انواع خضوع و فروتنى در برابر آن كه خدايش مىپنداشت، خلق شد.
آدمى براى رفع نيازهايش، ابزارآلات شكار، قطع درختان، پخت غذا و غيره را اختراع كرد و راه بهدست آوردن آتش را نيز آموخت و تنازعاتى كه بالطبع ميان او و همنوعانش رخ مىداد، او را به اختراع ساز و برگ جنگى رهنمون نمود همه آنچه گذشت، خاستگاه قوانينى شد درباره جنگ و صلح، قضاوت، داد و ستد، ازدواج و طلاق، تولد و مرگ و ارث.
نياز به امنيت، نگهدارى، دفاع، هجوم، توقف درگيرىها و مانند آن، نهاد حكومت را پديد آورد و همچنين بر اساس ميل فطرى او به مالكيت فردى، قوانين آن نيز تدريجاً به وجود آمد.
ميل و اقدام آدمى به سفرهاى زمينى و دريايى و رفتوآمد ميان محل سكونت و ساير نقاط، مقدمه آن شد كه وى حيواناتى پر توان و مناسبْ مانند اسب را رام كند و پرورش دهد تا بتواند بر آنها سوار شود و رنج پيادهروى را از خود دور سازد و يا آنكه كشتى بسازد تا با سوار شدن بر آن، از آبها بگذرد و از اين رهگذر موازين و قوانين اقتصادى پديد آمد.
دلايل فراوانى، وجود خداى تعالى و ضرورت نبوت را اثبات مىكند، لذا دينداران بر اين باور شده و تصديق كردهاند كه خدا چگونگى زندگى و مقررات آن را به پيامبران خويش الهام فرموده است. شكى نيست كه تمامى ابعاد حيات انسان، همواره در تكامل بوده تا آن زمان كه نوبت به خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله رسيد؛ زيرا ايشان نيز مىفرمايند: «إنّما بعثت لأتمّم
مكارم الأخلاق(1)قطعاً براى اتمام مكارم اخلاقى برانگيخته شدهام».
پيامبران الهى به ساخت مواد زندگى مادى چندان اهتمامى نداشتند، بلكه آموزش انسانها براى برخوردارى از حيات سعادتمندانه اخروى و دنيوى را اساس همت خود قرار داده بودند؛ يعنى هدف برانگيخته شدن آنها، به پيامبرى.
بر اثر تكامل تدريجى زيست اجتماعى و اقتصادى است كه ساز و برگ و امكانات و ابزار زندگى به كيفيتى كه اكنون مشاهده مىشود، رسيده است.
از چندين قرن پيش جريانى آغاز شد كه در آن ابزار و وسائل تجارت و توليد، كارگاهها و كارخانهها، به تدريج جايگزين ابزار ساده دستى و غيره شدند. آدمى در اين فرايند موفق شد كه ابزار و وسائل جديد را به صورت تركيبى از چند قطعه و نه يكپارچه بسازد. توليد وسايلى كه از تركيب قطعات مستقل پديد مىآمدند به شدت مورد توجه قرار گرفت؛ زيرا ساختار تركيبى يك وسيله متضمن مزايايى است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
سهولت ساخت اجزا و سپس تركيب قطعاتِ يك وسيله و دشوارى ساخت يكپارچه آن.
ساخت وسائل يكپارچه بسيار زمانبر است. مىتوان ميليونها قطعه را براى هزاران وسيله مركب از قطعات در يك زمان يا زمانهاى پياپى كوتاه، ساخت. اين كار از طريق قالبسازى براى قطعات صورت مىگيرد؛ قالبهايى كه براى يك بار ريختهگرى مىشوند.
جابجايى قطعاتِ جداىِ از هم، بسيار آسان است و حمل و نقل وسائل بزرگِ يكپارچه بسيار مشكل.
امكان تكامل يافتن ابزارهاى تركيبى از طريق تكامل اجزاى آنها بسيار شدنىتر و آسانتر است؛ در حالى كه تطور در ابزار يكپارچه بسيار مشكل بوده و گاه چنان است كه غيرقابل وصول به نظر مىرسد.
تعويض قطعات دستگاه و ابزار تركيبى بسيار آسان است، در حالى كه در وسائل
1) . بحارالانوار، ج 16، ص 210؛ مكارم الاخلاق، مقدمه، ص 8.
يكپارچه اين مسأله امكانپذير نيست، و در نهايت به زيان مصرفكننده خواهد بود.
توليد وسائل تركيبى به صورت تدريجى براى كسانى كه داراى سرمايههاى اندكى هستند، ممكن است. آنها مىتوانند به تدريج با توليد قطعات آن دستگاهها، در نهايت آنها را توليد كنند، در حالى كه توليد دستگاههاى بزرگ يكپارچه يا تنها از عهده سرمايهداران بزرگ برمىآيد و يا با مشاركت چند سرمايهدار جزء ممكن است.
كشورها يا اشخاص سازنده دستگاههاى تركيبى نمىتوانند بازار را انحصارى كرده و بدين ترتيب از مشتريان سوءاستفاده كنند؛ زيرا قطعات دستگاههاى تركيبى در بازار فراوانند و در انحصار فرد يا كشور واحدى نيستند. اما دستگاههاى يكپارچه تنها در تملك و انحصار كشور يا افراد خاصى قرار مىگيرند كه آن فرد يا كشورِ سازنده مىتواند از حق انحصار آنها سوءاستفاده كرده و جوامع را تحت فشار قرار دهد، و يا اهداف استثمارى و انحصارطلبانه خود را پيگيرى كند.
امكان استفاده مجدد از قطعات سالم دستگاههاى تركيبىِ فرسوده وجود دارد، كه اين مسأله در دستگاههاى يكپارچه ناشدنى است.
پيش از پيدايش كارخانهها، اقتصاد تجارى و كشاورزىِ جامعه بر محور خانواده مىچرخيد، زيرا نهاد خانواده خود يك واحد كارى بود كه هم نخ مىريسيد و پارچه مىبافت، و هم دامپرورى مىكرد، و با آسيابهاى دستىِ سنگى گندم مورد نياز خود را آرد مىكرد و بسيارى كارهاى ديگر را انجام مىداد. اما از زمانى كه كارگاهها پديد آمدند، وضع اقتصادى جامعه و نيز موقعيت خانواده در جامعه دگرگون شد و اقتصادِ مبتنى بر خانواده به اقتصاد مبتنى بر كارگاهها مبدل شد. خانوادهها از حالت تجمع و گسترده و يكجانشين، به حالت پراكنده و گاه دور از هم در آمدند؛ زيرا آحاد جامعه در كارگاههاى گوناگون پراكنده و مشغول به كار شدند، و از همينرو، ديرهنگام و تنها شبها يا هفتهاى يكبار موفق به ديدن يكديگر مىشدند. به همين دليل، جايگاه عشيره و خانواده دگرگون شد. علاقه و وابستگى كه در قبايل و خاندانها متكى به پير و بزرگ آنها، به عنوان علت وجودى عشيره و قبيله، بود بر اثر رشد فرهنگ و پراكنده شدن اعضاى قبيله و خاندان در كارگاهها و
كارخانهها از بين رفت، و وابستگى به قبيله، در طبقه كارگران، به وابستگى به اتحاديه و صنف، و در طبقه اهل علم و فرهنگ، به وابستگى به حزب تبديل شد؛ و فرهنگ پيشرفتهتر جايى براى تعلقات و وابستگيهاى قبيلگى، كه مبتنى بر همخونى و وراثت است، باقى نگذاشت.
البته شايد دليل ديگرى نيز براى چنين تحول و رويگردانى از خانواده و خاندان وجود داشته باشد و آن نفى كرامت و محوريت انسان در جهان معاصر، و جانشينى ماده به عنوانمحور حيات باشد. لذا افراد از گرمى خانواده و خاندان خويش محروم شدهاند. به همين دليل لازم و بايسته است كه بار ديگر انسان، در فكر و انديشه، به عنوان محور قرار گيرد و راهش نيز آن است كه زيست او به گونهاى تنظيم شود كه به جايگاه رفيع خود باز گردانده شده و مادّه در خدمت او در آيد و نه به عكس.
بارى، اين كارْ شدنى است و براى آن بايد به هر خانواده به عنوان يك واحد كارى نگريست و يك خانواده را مجموعاً در يك كارگاه يا كارخانه به كار گماشته و در كنار آن با كاستن از ساعات كار، فرصت بيشترى براى اعضاى خانوادهها، براى همنشينى و تبادل عواطف ايجاد نمود. سخن پيرامون سنديكاها نيز چنين است و از اين طريق آدمى هم از حمايت و گرمى روحى و هم از برخوردارىهاى مادى و خيرات آن بهرهمند مىگردد.
روشن است مادامى كه نظام سرمايهدارى انرژيها را مىبلعد و حاصل تلاشهاى بىنهايت انسانها را به يغما مىبرد محال است كه بتوان به چنين اقدامى دست زد؛ زيرا در چنين نظامى ساعات كار زياد و مزدها اندك خواهد بود. منظور از سرمايهدارى، نظام سوسياليستى شرقى و سرمايهدارى غربى است؛ زيرا هر دو تلاش كارگران را به يغما مىبرند و آدمى را تحت پوششهاى گوناگون استثمار مىكنند.
مقوله صنعت و فناورى نه تنها بُعد توليد كارگاهى را در زندگى انسان تغيير داده، دو بُعد ديگر بازرگانى و كشاورزى را نيز متحول كرده و به پيش رانده است. آرى، علاوه بر كامپيوتر، وسائل الكترونيكىِ ارتباطات و وسائل حمل و نقل و غيره پديد آمدهاند و ابزار كشت، برداشت و نظاير اينها نيز به شدت تحول يافتهاند. از اينرو، دولتها پيش از
پرداختن به مقوله كشاورزى، دست به تحول در مقوله صنعت مىزنند، چون صنعت است كه يك نظام كشاورزىِ درخورِ پذيرش پديد مىآورد و نه بالعكس.
اين دوران شاهد تحولات بزرگى بوده است. تحولاتى چون:
از رده خارجشدن ابزارو وسائل دنياى قديم و جايگزينى توليد انبوهِ كارخانهاى دوران جديد؛
پيدايش نهادها و بنگاههاى جديد، مانند: شركتها، اتحاديهها، سنديكاها، بانكها؛
پيدايش سرمايههاى بزرگى كه خودْ عواملِ سوءاستفاده و استعمار شدهاند.
سرمايهدارى منحرف، موجب بهرهكشى و استثمار انسانها شده و از اين رهگذر دو طبقه پررنگ سرمايهدار و فقير در جوامع بشرى پديد آمدهاند. واكنش شديد و اشتباهى كه در مقابل اين جريان پديد آمد جريان كمونيسم بود. آن نظام نيز به نحوى گرداگردِ محور سرمايه مىچرخيد. نظام كمونيستى سرمايه را از دست سرمايهداران گرفت و آن را در دست دولت قرار داد، و اين كار به معنى تمركز ثروت و قدرت در دست عدهاى اندك بود. با اين رخداد، رنج انسان به بالاترين درجه خود رسيد.
چگونه سرمايهدارى عامل پيدايش استعمار و استثمار شد؟
پاسخ آن است كه سرمايه، در سياست، قانون، احزاب، مطبوعات، رسانهها و مانند اينها نفوذ نمود و شروع كرد به جهت دادن زندگى انسانها به سويى كه خودْ مىخواست. يعنى به سويى كه پيامدش نه تنها بقا بلكه افزايش سرمايه سرمايهداران باشد. در مقابل، طبقه كارگر، كشاورز، و حتى طبقه كارمند، مانند معلمانْ در مقابل اين انحراف بزرگ، بىپناه و بىمدافع ماندند. از سوى ديگر قدرت سرمايه، توان نظامى، تبليغاتى و غيره را نيز به دنبال آورد و سرمايهداران با كمك اين توانمندىهاى گوناگون توانستند راه نفوذ در كشورهاى ديگر و استعمار آنان را نيز بيابند. ما در اينباره هيچ تفاوتى ميان سرمايهدارى منحرف غربى و سرمايهدارى منحرف شرقى نمىبينيم. اگر گفته مىشود كه نوع شرقى آن از درجه
انحراف بيشترى برخوردار است، بدان دليل است كه نوع غربى، در پوشش برخى آزاديها جلوه كرده، اما نوع شرقى، با ردّ هرگونه آزادىِ مشروع، مسير ديكتاتورى برهنه و خشك را در پيش گرفته است.
طبقه فقير و استعمارزده، كه اكثريت قاطع بشر را تشكيل مىدهد، جز با توسل به اسلام راهى براى رهايى و درمانى براى آفات هر دو گونه سرمايهدارى و استعمار شرقى و غربى، نه تنها در امور مالى، بلكه در ديگر شؤن جوامع انسانى نيز، ندارد. اكنون كه سخن ماپيرامون مسائل مالى است بگذاريد در اينباره نيز اندكى سخن بگوييم.
به دست آوردن ثروت و تشكيل سرمايه بايد بر اساس امور پنجگانه زير صورت گيرد: تلاش فكرى، تلاش بدنى، مواد اوليه، روابط و سرانجامْ موقعيت مناسبِ زمانى و مكانى. بدين ترتيب ثروت به اندازه تلاش آدمى به دست مىآيد، و چون توانمندىهاى شخصى آن چنان فوق العاده نيست، سرمايهدارى غولپيكر پديد نمىآيد.
آراى مردم بايد مورد احترام قرار گيرد و حكومتها و ديگر شئون حيات اجتماعى با رأى آزادِ اكثريت شكل گيرد. با اين روش سرمايهدارى پدر (سرمايهدارى غربى) و سرمايهدارى پسر (سرمايهدارى شرقى) ناپديد مىشوند و در بُعد مالى، رنج و گرفتارى نوع بشر پايان مىيابد.
پرداختن بىرويّه به پيشرفت صنعتى و فناورى، راه را بر پيشرفت بخش كشاورزى بسته است؛ چرا كه كارگاهها و كارخانههاى صنعتى، بسيارى از روستاييان را جذب خود كردهاند. اين به دليل دستمزدهاى بيشتر و تلاش كمترى است كه در اين بخش صورت مىگيرد. همچنين به دليل وجود امكانات رفاهى است كه در زمينههاى گوناگون در شهرها يافت مىشود. اين ركود در امر كشاورزى، گرسنگى را براى آدمى به ارمغان آورده است. ما در بخشهاى گذشته يادآور شدهايم كه بر اساس برخى آمارهاى اعلام شده، يك چهارم مردم زمين در گرسنگى به سر مىبرند.
تنها راه درمان اين مشكل ايجاد تعادل ميان پيشرفت صنعتى و پيشرفت بخش كشاورزى از جهت دستمزد و تلاش است. علاوه بر اين بايد مظاهر تمدنى كه امكان انتقال و حضور در روستاها را دارد بدانجا روانه كرد تا شهرها برترى جذاب و فريبنده خود را براى روستاييان از دست بدهند. در ضمن، اين اقدامات را بايد با تبليغات گسترده در بيان مزاياى انحصارى روستاها قرين كرد.
در صورت نپرداختن به درمان ريشهاى اين معضل، سال به سال بر تعداد گرسنگان عالم افزوده مىشود. در روزگار حاضر آمارها نشان مىدهند كه بسيارى از روستاييان و باديهنشينان در حال مهاجرت به شهرها هستند. حتى در كشور چين كه در سال 1940 منود درصد مردم روستانشين بودند، اكنون به صورت معكوس در آمده و نيز 97 درصد مردم امريكا كه تا سال 1790 م روستانشين بودهاند، به شهرها مهاجرت كردند.
از زمانى كه صنعت جاى كشاورزى و صنايع دستى را گرفت، تحول عظيمى در جهان مسيحيت و بوديسم و... رخ نمود؛ زيرا آنگاه كه مردم از روستاها هجرت كرده و به شهرها آمدند و فرهنگشان ارتقا يافت، نسلى پديد آمد كه از پوچىِ دينِ نياكانشان آگاه شدند و به ناسازگارى آن با علم و نيز عدمِ شايستگى آن براى راهبرى حيات، پى بردند. داستانهاى دادگاههاى تفتيش عقايدِ قرون وسطى و تبانى حاكمان كشورها با عالمان آن اديان، عليه مردم خود، اين شناخت را پررنگتر كرد و كار بدانجا رسيد كه مردم از دين فاصله گرفتند و گمان كردند كه اصولاً اديان پديدههايى خرافى، ارتجاعى و عامل فشار آوردن بر ملتها بوده و هستند. در اين ميان، نظريات داروين، فرويد، ماركس و مانند اينها به ميدان مبارزه با دين آمدند تا در راه ريشهكنى دين تلاش كنند. بدينترتيب آدمى در چنبره چنان مشكلى گرفتار
شد كه حافظه تاريخ برايش نظيرى نمىشناخت. در چنين موقعيتى كليسا تلاش كرد تا اعتبار از دست رفته خود را بازگرداند، اما ناسازگارى آن با موازين عقلى و نداشتن برنامه عملى براى سازماندهى زندگى مردم و تمايل آن به برترىجويى و ابهتخواهى، مانع از آن شد و نهايتْ چيزى كه دربارهاش مىتوان گفت آن است كه از آن همه جلال و شكوه حقيقى جز ارج و اعتبارى كاذب، پوشالى و ظاهرى
چيزى نماند. زمانى روند اين ضعف بيشتر شد كه كليسا پيشقراول استعمار گرديد و در پى آن مردم به طور فزايندهاى از آن متنفر و گريزان شدند. در اين باب مىتوانيد به كتاب التبشير و الاستعمار مراجعه كنيد.
اين موج پردامنه الحاد و اباحيگرى، جهان اسلام را نيز، به دليل غفلت حاكمان و رهبرانش، در نورديد و درهم كوبيد و كار بدانجا رسيد كه مسلمانان نيز دين خود را مانند دين كليسا پنداشتند، در حالى كه اسلام:
دين دانش و آگاهى بود.
دينِ برخوردارى از برنامههاى مترقى براى هميشه زندگى بود.
دينى بود كه هرگز ستمِ ستمكاران را توجيه نمىنمود، بلكه در طول تاريخ عليه آنانموضع مىگرفت.
دينى بود كه در طول تاريخ لحظهاى استعمار را تأييد نكرد و با آن سازش ننمود.
بنابراين، بر متفكران و رهبران بايسته است كه حسابها را جدا كنند تا آشوبگران از خطاى خويش در پيروى از استعمارگران آگاه شوند و بفهمند كه غربيان با ترك و طرد دينِ خود، امروزه به آزادى نسبى و واهى دست يافتهاند، اما بر عكسِ آنان، مسلمانان از آن روز كه به دين خود پشت كردند و تمام يا بخشى از آن را رد كردند، به بردگى كشيده شدند. مسلمانان اگر به اين واقعيت واقف شوند به سوى دينشان باز مىگردند؛ دينى كه سيادت و سعادتشان در گرو آن بوده و هست.
نظام سرمايهدارى از راههاى ذيل در روستاها نيز نفوذ كرده و تأثير گذاشته است:
جايگزينى كشت محصولات حياتى با كشت محصولات صرفاً سودآور. محض نمونه روستايى كه براى رفع نيازمندىاش به نان، گندم مىكاشت با نفوذ سرمايهدارى به كشت پنبه روى آورده، زيرا كشت اين محصول براى بازارهاى سرمايهدارى سودآورتر است. از اينرو براى پر شدن جيب سرمايهداران، آنها نيز به رنج گرسنگى گرفتار شدهاند.
فروش كالاهاى صنعتى به روستائيان و تبديل كردنِ آنها به بازارهاى سودآور و
مصرفى، به منظور سرازير شدن سود بيشتر در جيبِ سرمايهدارانِ آزمند و سيرىناپذير.
ترويج استفاده از پول در ميان روستائيان به منظور بهكارگيرى در معاملات تا از اين رهگذر بتوانند با انجام دادن بازيهاى پولى و گرفتن سود پولهايى كه آنان در بانكها مىگذارند، و بستن ماليات بر آنها به سودجويىهاى كلان بپردازند؛ زيرا تا وقتى كه پول ميان آنها رواج نيابد و در مبادلات ريز و درشت خود از آن استفاده نكنند، نمىتوان ميزان دارايىشان را محاسبه كرد و نيز نمىتوان بر كالاهايشان ماليات بست.
تهىكردن روستاها از سكنه و پذيرش آنها براى استخدام در صنايع و بهرهكشى از آنها در ازاى پرداخت دستمزدهايى پايينتر از حقِ واقعى آنها.
بى اعتنايى به پيامدهاى منفى امور فوق يعنى نابودى كشاورزى و از ميان رفتن توازنِ منطقى ميان شهر و روستا.
نظام سرمايهدارى پيامدهاى زير را به دنبال دارد:
نابود كردن كيان و جو حاكم بر خانواده؛
تبديل مقوله كار به پديدهاى بىمعنا [و داراى هدفى حيوانى نه ارزشمند و انسانى]؛
سلب حقوق كارگر [و ارزش معنوىِ آن]؛
از بين بردن رابطه مثبت ميان كارگر و كارفرما؛
نابودى رابطه مثبت ميان فروشنده مواد خام و مشترىِ كالا از يك سو، و سرمايهدار از سوى ديگر.
توضيح اينكه: مورد يكم پيرامون نابود كردن محيط مساعد حاكم بر خانوادههاست و علت خاص آن را در گذشته گفتيم، اما درباره مورد دوم يعنى تبديل شدن مقوله كار به پديدهاى بىمعنا و فاقد ارزش والاى معنوى بايد گفت كه كارگر در نظام سنتىِ كار، در محيط خانه يا كارگاه دستى خود و مانند اين دو، بر روند توليد كالا از ابتدا تا انتها مسلط و ناظر بود. او خودْ كار را شروع مىكرد و به پايان مىبرد. از اينرو دو گونه لذت مىبرد: هم لذت به پايان رساندن و تكميل كار و هم لذت مديريت و تسلّط بر آن. ليكن در كارگاهها و كارخانههاى بزرگ، كارگر با كار خويش بيگانه مىشود و ارتباطِ مثبت و عاطفى
برقرار نمىكند، زيرا بر آغاز و انجام آن اشراف ندارد. علاوه بر آن از رهگذر كار يكنواخت و ملالآور خويش، عملاً به ابزارى از مجموعه ابزار آن كارگاه يا كارخانه تبديل مىشود و ساعتها بدون هيچگونه اشتياق و برقرارى ارتباط با كار خويش تلاش مىكند.
پيامد سوم نظام سرمايهدارى سلب حقوق كارگران است. كارفرما بايد از راههاى پنجگانه سابقالذكر و در چارچوب آن حقش را بدست آورد و مازاد آن، كه در توليد انبوه حاصل مىشود به كارگران تعلق دارد و در زمره حقوق آنها محسوب مىگردد. اما در سايه شوم نظام سرمايهدارى، كارگران به مقدارى دريافت مىكنند كه حتى كفاف ابتدايىترين نيازهاى زندگى آنها را هم نمىدهد و حاصل دستاورد آنها عمدتا به جيب سرمايهداران مىرود. اگر جز اين است، پس اين سرمايهها و ثروتهاى كلان چگونه شكل گرفته است. اتحاديههاى كارگرى كه براى دفاع از حقوق كارگران تأسيس مىشوند نيز به دليل آنكهرفته رفته در خدمت سرمايهداران قرار مىگيرند هيچ تأثيرى در تغيير روند اين گفتمان و تصميمسازىهاى پارلمانها، احزاب، قوانين و قضاوت، به سود كارگران ندارند.
درباره مورد چهارم بايد گفت كه از ميان رفتن روابط مثبت و انسانى كارگر با كارفرما و كار طبيعتا به آگاهى كارگر نسبت به سلب حقوق خويش مىانجامد، كه اين امر پيامدهاى ناخواسته و ناهنجارى در پى دارد.
درباره مورد پنجم يعنى علت نابودى رابطه مثبت ميان فروشنده مواد خام و خريدار كالا از يك طرف، و سرمايهدار از سوى ديگر، نيز معتقديم اين پيامد محصول آن است كه فروشنده مواد خام و نيز خريدار كالا، هر دو مىدانند كه سرمايهدار آنها را مغبون مىكند و مىدانند كه سرمايهداران براى پيشبرد اهداف خويش و انحصارى كردن بازار براى كسب سودهاى كلان همدست شدهاند تا مواد خام و كالاى توليدى خود را به آن قيمت كه خودشان بخواهند بخرند و به هر قيمتى كه بخواهند بفروشند و نيز مىدانند كه اين وضعيت نامطلوبِ تحميلى درمانى ندارد. آرى، سرمايهدار، مواد خام خود را به قيمت ارزان از همان شهرى مىخرد كه كالاى توليد شده خود را نيز به قيمت گران به همان شهر مىفروشد، و از اين رهگذر زيان و ضررى دو چندان براى شهروندان و سود مضاعفى را
براى خود به ارمغان مىآورد.
درمان همه آفتهاى فوق آن است كه كارگر، كارفرما، فروشنده مواد اوليه و خريدار كالا هر يك حق خويش را تماماً دريافت كنند، و فضا به گونهاى تنظيم گردد كه روحيه انسانى حاكم بر خانوادهها و كارگاههاى سنتى كوچك - در دورهاى كه به عنوان واحدهاى كارى مطرح بودند - به هنگام توليد، به كارگاهها و كارخانههاى جديد باز گردد. در يك كلمه از اجحاف جلوگيرى شود و به جاى محوريَّت يافتن ثروت، آدمى محوريت خود را بازيابد، و الا نظام سرمايهدارى تا كنون (به مفهومى كه كمونيسم را هم شامل مىشود) فجايع و تراژديهاى متعددى پديد آورده و خواهد آورد كه بخشى از آنها عبارتند از:
فقير شدن اكثر ساكنان كره زمين؛
گرسنگى مرگبار ميليونها انسان؛
بيكار شدن بخشهايى بزرگ از تودههاى مردم؛4. نابود شدن نهاد خانواده؛
گسترش فساد دامنگستر و پرگستره: زنان تهيدست و فرزندان خانوادههاى فقير به ناچار خودفروشى مىكنند، تا از سويى بازار لذت و كامجوئى محافل آلوده سرمايهدارى را اشباع كنند و از سوى ديگر سرمايهداران با تأسيس مراكز فحشا و همجنسبازى و به كارگيرى آنان در آن مراكز سود هنگفتى به جيب بزنند، و از اين رهگذر آن تهيدستان نيز با در آمدى جزئى، روزگار بگذرانند.
پيدايش نظام طبقاتى شديد و داراى فاصله بسيار در هر دو نظام سرمايهدارى غربى و شرقى.
شعلهور شدن آتش خانمانسوزِ جنگها؛
وقوع انقلابها و شورشها؛
وقوع كودتاها؛
پديد آمدن استعمار با اشكال گوناگون جديد آن.
اين انديشه باطلى است كه غربيان گمان كردهاند كه راه نجات از اوضاع فلاكتبار كنونى روى آوردن به نظامهاى سوسيال دمكراسى است؛ همان كارى كه در فرانسه و ژاپن انجام
شد و شرقيان نيز به باطل پنداشتهاند كه حركت در راه سرمايهدارى و آزادىِ سرمايه، راه نجات است. هيچيك از اين دو راهحل، مشكل را كه ريشه در ستمگرى و زيادهخواهى موجود و محوريت يافتن ثروت و سود و سرمايه دارد، به طور اصولى و ريشهاى حل نمىكند. ما در كتابِ الفقه: الاقتصاد، به تفصيل درباره ريشههاى اين مشكل و راه درمان آن سخن گفتهايم و تكرار آن را در اينجا ضرورى نمىبينيم.
استدلالهاى سرمايهداران غربى و شرقى براى توجيه سرمايهدارى تنها ناشى از نداشتن ارزيابى صحيح از واقعيت امر است. غربيان در استدلال خويش مىگويند:
الف. اختلافات طبقاتى در سرشت و طبيعت انسان است.
ب. فراوانى ثروت سرمايهداران محصول هوشمندى و تلاش آنان است و طبقه فقير به آن دليل از ثروتمندان و سرمايهداران عقب مىمانند كه هوشمند نيستند.
ج. سرمايه منبع و پشتوانه كارهاى بزرگ در عرصه جامعه است و در صورت ناديدهگرفتن آن، روند پيشرفت متوقف مىشود.
د. اگر سرمايهدار از حركت و شتاب منع شود و حركتش محدود به چارچوبهاى خاصى شود، شوق و رغبتى براى فعاليت در او نمىماند؛ در نتيجه انرژىهاى خلاقه انسانى به هدر مىرود و در مقابل، هيچ سودى براى جامعه حاصل نمىشود.
نظريهپردازان نظام كمونيستى نيز استدلال كردهاند كه اگر ثروت، يعنى توليد و توزيع در قبضه يك دولت ديكتاتور نباشد و مردم همگى كارگران دولت نشوند، ثروتمندان از ثروت خويش سوءاستفاده كرده، اكثريت مردم را دچار زيان مىكنند.
ما دو استدلال فوق را نادرست مىدانيم زيرا:
الف. اختلاف طبقاتى از طبيعت آدمى برنمىخيزد: اصولاً چگونه مىتوان چنين چيزى را اثبات كرد؟! حقيقت آن است كه بگوييم، آن اختلاف طبقاتى كه چارچوب حق را بشكند در واقع محصول چنگزدن بر اموال مردم از راههاى باطل و مصداق ظلم و خلاف
مقتضاىِ سرشت آدمى است.
ب. آيا واقعاً انباشت ثروت ثروتمندان به خاطر ميزان هوشمندى بالاى آنان بوده؟! آمارها خلاف اين عقيده را اثبات مىكنند، و علاوه بر آن وجدان نيز حكم به نادرستى آن مىدهد.
ج. كارهاى بزرگ نيازمند سرمايه و ثروت است، ولى نه نوع منحرف آن. مىتوان با تأسيس شركتهايى كه صاحبان حق در آن سهيمند، و نه آن كسانى كه تحت حاكميت سرمايه به سودجويىِ از اموال مردم مىپردازند، به جمع آورى ثروتِ مورد نياز پرداخت.
د. آيا بايد ميليونها انسان مسلوبالحق و تهيدست را با پرداخت حقوقشان شاد كرد و تشويق نمود و يا سوءاستفاده اندكى سرمايهدار منحرفْ از اموال مردم را تجويز كرد؟! كدام ثمربخشتر است و سرانجامى خوشتر دارد؟ اگر ثروت را در اختيار دولت قرار دهيم آيا علاوه بر رنجها و مشكلات نظام سرمايهدارى، به مصيبتى ديگر به نام ديكتاتورى گرفتار نخواهيم شد؟ آيا حالِ ما مصداق آن ضربالمثلى نخواهد شد كه مىگويد: از عقرب به مار پناه مىبرد، يا از چاله در آمد و به چاه افتاد.
از جمله اشكالاتى كه بر دو نظام فوق وارد است آن است كه نوع غربى آن پديدآورنده بحرانهاى اقتصادى است و بحرانهاى اقتصادى نيز به بيكارى و گرسنگى بسيارى از كارگران منتهى مىشود. نوع شرقى، كارگران و كشاورزان را در گرسنگى دائم قرار مىدهد بدون آنكه آنان بتوانند از چنين وضعى شكايت و يا اعتراض كنند. توضيح آنكه:
الف. بحران اقتصادى در نظام سرمايهدارى غربى از افزايش عرضه بر تقاضا پديد مىآيد، زيرا:
در آن جوامع طرح و برنامه منسجمى وجود ندارد كه ثروتمندان در توليد كالا، آن را ملاك سرعت فعاليت خود قرار دهند.
در آن جوامع، اقتصاد داراى نظامى منسجم نيست تا كارگران بتوانند حقوق خود را به طور كامل دريافت كنند، لذا سرمايهداران به توليد انبوه كالا مىپردازند و در اين راه چنان افراط مىكنند كه اين امر موجب فزونى كالا بر نياز مردم مىشود. در اين هنگام قيمت بازار
مىشكند و در اين مرحله، ثروتمندان مذكور ديگر توليد كالا را مفيد نمىبينند، چون به سود مورد انتظارِ خود نمىرسند؛ لذا كارخانه را تعطيل و كارگران را اخراج مىكنند و از اين راه بىكارى گسترش مىيابد و كارگران چيزى نمىيابند تا با آن شكم خود و خانواده خود را سير كنند.
البته غربيان اين مسأله را به شكلى جانبى حل كردهاند؛ بدين صورت كه در هنگام بحران از طريق فعال شدن اتحاديههاى كارگرى مدافع حقوق كارگران، مستمرِّى بيكارى اندكى به آنان پرداخت مىشود تا شكم خود و خانواده خود را سير كنند؛ ليكن همانگونه كه اشاره شد اين راهحل اصولى بحرانِ بيكارى نيست. علاوه بر آن، اين راهحل نمىتواند از هدر رفتن انرژيهاى مولّد كارگران جلوگيرى كند. البته آنها گاه براى درمان اين مشكل به طراحى و برنامهريزى هماهنگ براى توليد مىپردازند ليكن اين اقدام نيز راه را بر هدر رفتن انرژيهاى توليدى نمىبندد، چرا كه انرژيها فراوان و نيازها اندكند. لذا يا به تدريج و در مدتى دراز به هدر مىروند و يا گرد مىآيند و يكجا در ايام بحران تلف مىشوند.
مثلاً اگر جامعه به اندازه شش ماه از سال، نيازمندِ كار كارگران باشد، كار در شش ماه ديگر مازاد بر نياز خواهد بود و تفاوتى نمىكند كه بيكارى در شش ماهِ مازاد را كارگرانيكجا تحمل كنند و يا ميان ايام كارى توزيع و مثلاً يكروز درميان كار كنند.
ب. گرسنه نگاه داشتن دائمى مردم، آن چيزى است كه در نظامهاى سرمايهدارى كمونيستى به فراوانى اتفاق مىافتد. در نظام كمونيستى دولت هم سرمايه و هم حاكميت را به انحصار خود در آورده، و از اين راه از كارگر و كشاورز بهرهكشى مىكند و سهمى اندك از توليد به كشاورز و كارگر تعلق مىگيرد. مقدارى كه كارگر و كشاورز حتى نمىتوانند با آن نيازهاى اوليه خود را هم تأمين كنند، و مابقى البته به دستگاه بروكراسى ويرانگر دولت و حزب و رهبران اختصاص مىيابد. لذا هم كارگران و هم كشاورزان در طول عمر خود محروم مىمانند، در عين اينكه توان اعتراض به وضع موجود را نيز ندارند، چون در اين نظام ديكتاتورى، متهم خود در جايگاه قاضى مىنشيند.
پيامد هر دو نظام يكى است، هرچند اين دو نظام از نظر شكلى و نما با يكديگر تفاوت دارند. در نظام سرمايهدارى غربى اندكى سيرى و آزادى ظاهرى وجود دارد، اما در ايام
بحران، پديده بىكارى و گرسنگى سايه شوم خود را بر جامعه مىگستراند. در نظام سرمايهدارى شرقى نيز هرچند بحران و بىكارى وجود ندارد، لكن مردم گرفتار گرسنگى دائمى و ديكتاتورى مطلقاند.
ريشههاى اين معضل در هر دو نظام عبارتند از:
به رسميت نشناختن حقوق كارگران و كشاورزان؛
توزيع ناعادلانه ثروت. ثروت اين كره خاكى به تمامى مردم جهان در زمان حال و آينده متعلق است؛ لكن اين دو نظام علاوه بر آنكه حق تمامى مردم معاصر را چپاول مىكنند، بخش بزرگى از حق نسلهاى آينده را نيز تصاحب كرده و پس از آنكه اندكى از آن را به خود مردم باز مىگردانند بخش بزرگترى را در راه فساد و جنگ افروزيها و اسرافهاى بىحد و مرز خود صرف مىكنند.
درست مانند آنكه پدرى باغ بزرگى را براى فرزندانِ حال و آينده خود تا ده نسل وقف كند. اگر هر نسل فرضاً ده تن باشند و سود ساليانه اين باغ يك ميليون تومان باشد، سالانه به طور عادلانه، به يكايك افراد تمام ده نسل، صد هزار تومان مىرسد. حال اگر نسل اول،اين باغ را براى مدت صد سال به مبلغ پنج ميليون تومان اجاره دهد - به فرض كه اين ده نسل دويست سال دوام داشته باشند - و سه تن از نسل نخست، چهار ميليون و 790 هزار تومان از كل وجهالاجاره را براى خود بردارند، نتيجه كار دو چيز مىشود: أولاً: آن سه تن حق چهار نسل آينده را خوردهاند. و ثانياً: آنها بخشى از حق هفت تن از معاصران خويش را نيز بردهاند، يعنى در حالى كه حق هر يك از آن افراد صدهزار تومان بوده، هر يك تنها سىهزار تومان دريافت كردهاند. بنابراين اگر بخواهيم در توزيع ثروت عادلانه عمل كنيم بايد به نكات زير توجه كنيم:
توجه كنيم كه حق يك نسل از مجموع ثروت ذخيره شده در زمين چقدر است، تا بر نسلهاى آينده ستم نكرده، و يك نسل بيش از حقِ خاص خود مطالبه نكند.
اين ثروت در گستره جهانى توزيع شود نه در يك قلمرو يا يك سرزمين خاص تا بتوان نه گرسنهاى يافت و نه فقيرى.
سود توليد، ميان كارگر، مدير و غيره، بر اساس حق هر يك توزيع شود، نه آنكه سرمايهدار غربى و ديكتاتورى شرقى با استبداد، قسمت اعظم محصول تلاش كارگران و كشاورزان را تصاحب كنند. تنها در اين صورت است كه:
فقر ريشهكن مىشود؛
بساط اسراف برچيده مىشود؛
هيچ نسلى نه به خود ستم مىكنند و نه به ساير نسلها؛
بىكارى از ميان مىرود؛
بحرانهاى اقتصادى سر برنمىآورند؛
زمينه فساد و تبهكارى برداشته مىشود.
مىتوانيد به كتاب الفقه: الاقتصاد مراجعه كنيد و تفصيل اين بحث را در آنجا ببينيد.
زمانى مىتوان سه نكته مذكور را براى وصول به پيامدهاى مثبت آن تحقق بخشيد كه:
الف. پاى ايمان به خدا و خوف از محاسبه روز رستاخيز به دلها باز شود.
ب. سيستم پيشنهادى اسلام درباره معاملات، مباحات و ديگر امورى كه با اين موضوع مرتبط است، تبعيت شود. خداى سبحان مىفرمايد: «هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِىالْأَرْضِ جَمِيعًا»(1)«او [خدايى] است كه همه آنچه در زمين وجود دارد، براى شما آفريد».
و نيز مىفرمايد: «...وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً * إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ...»(2)«و هرگز اسراف و تبذير مكن، چرا كه تبذير كنندگان برادران شياطينند».
و نيز فرموده است: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً...»(3)«و هركس از ياد من رويگردان شود، زندگى [سخت و] تنگى خواهد داشت».
اينگونه نيست كه بر اثر گناهان ثروتمندان و سرمايهداران تنها فقرا به سختى و تنگى دچار شوند، بلكه آتش آن دامان خود آن ثروتمندان را نيز مىگيرد؛ هرچند نوع آن متفاوت است، كه عبارتند از:
سختى و تنگى ناشى از افسردگى. لذا پديده خودكشى در بين اين قشر به فراوانى ديده مىشود. آمارها نشان مىدهند كه در ميان فرزندان خانوادههاى ثروتمند، شمار كسانى كه خودكشى مىكنند كمتر از خانوادههاى تهيدست نيست.
سختى و تنگى ناشى از كبر و غرور. آرى، زمين با همه وسعتش براى رقابت ثروتمندانى اينگونه، تنگ مىنمايد و آنان خود را لايق موقعيتهايى برتر از اين مىدانند.
سختى و گرفتارى زيانها و خساراتى كه احيانا دچارشان مىشود.
سختى و اضطراب حاصل از فكر و خيال و تلاش براى حفظ و افزايش ثروت.
سختى و تنگى ناشى از پرداخت مالياتهاى سنگين.
سختى و گرفتارى برخاسته از آشفتگىهاى خانوادگى. به دليل آنكه در خانوادههاى ثروتمند، تكيه و اعتناى اعضاى خانواده، بيش از آنكه بر يكديگر باشد بر پول و ثروت است، لذا آشفتگىهاى خانوادگى در ميانشان بسيار ديده مىشود.
سختى و رنج حاصل از بيمارىهاى خاص ثروتمندان مانند: چاقى، زخم معده، قند خون، درد مفاصل، نقرس و غيره.
سختى و تنگى ناشى از اختلالات ذهنى و روانى فرزندان. اين بدان خاطر است كهاز لذتهاى جنسى و غيرجنسى به فراوانى برخوردارند و اين برخوردارىِ بيش از حد، سلامتى نسل آنها را به مخاطره مىاندازد.
سختى و گرفتارى ناشى از دشمنى فقيرانى كه آنها را احاطه كردهاند.
علاوه بر اينها قرآن كريم به سختىها و تنگىهاى ديگرى نيز اشاره دارد و مىفرمايد: «وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى * قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِى أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً * قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى»(1)«و روز قيامت، او را نابينا محشور مىكنيم. مىگويد: پروردگارا، چرا نابينا محشورم كردى؟ من كه بينا بودم؟ مىفرمايد: همانگونه كه نشانه هاى ما براى تو آمد، و آنها را فراموش [و به آنها بىتوجهى ]كردى؛ امروز نيز تو فراموش مىشوى».
1) . سوره طه، آيات 124تا 126.
البته سختيها و تنگىهاى فوق زمانى رخ خواهد داد كه فرد ثروتمند به خداى متعال مؤن نباشد و يا آنكه ثروتش را از راههاى نامشروع بهدست آورده باشد و يا در آن راهها هزينه كرده باشد. در غير اين صورت، ثروتْ نعمتْ به شمار مىرود و اسباب رفاه را فراهم مىكند. چنين ثروتى را خداى متعال در آياتى متعدد «خير» ناميده است. حضرت على عليهالسلامنيز در شعرى منسوب به ايشان مىفرمايند:
ما أحسن الدين و الدنيا إذا اجتمعا *** و أقبح الكفر و الإفلاس بالرجل
«چه زيباست زمانى كه دين و دنيا براى آدمى يكجا جمع شوند/ و براى مرد چه زشت است كه كفر و تهيدستى را داشته باشد».
برخى جامعهشناسان گمان كردهاند كه مذهب پروتستان به عنوان يك راهحل ميانه، بين دين مسيحيت و مدنيت عصر صنعت و سرمايه، ظهور كرده است. آنان در تعليل ايده خود گفتهاند: مذهب كاتوليك با عصر سرمايه سازگار نبود، زيرا اين مذهب، سرمايهدارىِ عنان گسيخته، ربا، صنعت و غيره را تجويز نمىكرد.
در پاسخ به اين گمان بايد گفت: دادههاى تاريخى پروتستانيزم چنين گمانى را رد مىكند. ماهيت اين مذهب، فرار از كيش كاتوليكى بود كه دين را در انحصار احبار و راهبان درآورده بود؛ دينى كه به سختگيرىهايى پرداخته بود كه مستند به آموزههاى انجيلنبود، اما عالمان مسيحى پيوسته بدان تأكيد مىكردند. از اينرو مارتين لوتر آلمانى ترجمه كتاب مقدس را آغاز كرد و علاوه بر آن، خواندن آن ترجمه را براى هركسى روا و حلال اعلام نمود. درست به خلاف سختگيريها و منعهايى كه از سوى پاپ اعمال شده بود. مضافاً بر آنكه مذهب كاتوليك نه تنها سرمايهدارى و ربا را تجويز مىكرد بلكه اموال كليسا از اين دو راه و امورى از اين قبيل تأمين مىگرديد.
سرمايهدارى بىشك پيامدهاى زير را به دنبال داشته است:
گسترش پشتيبانى از صهيونيسم.
به وجود آمدن كمونيسم به عنوان يك واكنش: غالب پديدههاى مصيبتبار عصر حاضر به اين عوامل وابستهاند؛ لذا اين پدر (سرمايهدارى) و دو فرزند وى (كمونيسم و صهيونيسم) به طور مشترك چهار پيامد را به دنبال داشتهاند:
جذب و مكيدن ثروتها؛
تخريب و از بين بردن ثروتها؛
مكيدن محصول تلاش و دسترنج مردم در مقابلِ دادنِ دستمزى اندك و ناعادلانه؛
فقر، بيمارى، جهل، هرج و مرج، فروپاشى كانون خانواده، رواج مفاسد و تباهىهاى اخلاقى و عقبماندگى اكثريت قاطع مردم. اينها همه پيامدهاى اين سه پديده شوم هستند.
آرى اين سه پديده شوم «سرمايهدارى، صهيونيسم و كمونيسم» تفاوتهايى نيز دارند، لكن اين تفاوتها ذاتى نيستند؛ كمونيسم، ديكتاتورى و گرسنگى بيشترى به بار مىآورد و سرمايهدارى، بهرهكشى و استعمار را به همراه دارد و صهيونيسم، نيرنگ و تبعيض نژادى و نژادپرستى و نسلكشى را به بار مىآورد. ما در كتاب الفقه: الاقتصاد زيانهاى كمونيسم و سرمايهدارى را يادآورى كردهايم، و در كتاب هؤاء اليهود خطرهاى صهيونيسم را برشمردهايم و در اينجا نيازى به تكرار سخن نمىبينيم، چون اين مباحث خارج از علم جامعهشناسى است كه محور بحث اين كتاب است.
برخى جامعهشناسان كه تحت تأثيرات سرمايهدارى قرار گرفتهاند مىگويند: اگرچه بحرانهاى اقتصادى از جهاتى براى بشر زيانبارند، اما از جهاتى ديگر مفيد هستند و موجب تصفيه كارگران و اخراج كارگران بيمار و پير و تنبل و... مىشوند تا جايى كه وقتى دورهبحران به پايان مىرسد تنها كارگران شايسته كار باقى ماندهاند.
ايراداتى كه بر اين سخن وارد است عبارتند از:
بحران باعث بيكارى و تنگى معيشت و عقب افتادن هزاران تن از كسانى مىشود كه هيچ يك از صفات فوق در آنها نيست و آنان شايسته به كارگيرىِ مجدّد هستند. به كدام گناه آنان بايد اين پيامد منفى را تحمل كنند؟
اقدام اصولى آن است كه قانونى تصويب شود كه كارگران فاقد صلاحيتِ كار را بازنشسته اعلام كنند نه آنكه كارفرمايان منتظر دوره بحران شوند. به كدام گناه پيرمردان و بيماران بايد كار كنند و بارى فراتر از توان و طاقتشان را تا فرا رسيدن دوره بحران تحمل نمايند و تازه پس از آن اخراج شوند.
در پايان اين بحث نكتهاى را از باب ضرورت يادآورى مىكنيم: اسلام براى ساماندهى اقتصاد جامعه شيوهاى ديگر ارائه مىدهد؛ روشى متفاوت از سرمايهدارى غربى و نظام سوسياليستى يا كمونيسم. اين روش از چهار منبع اجتهادى كتاب، سنت، عقل و اجماع بر آمده است، و نتايجى دارد كه به شرح زير است:
توزيع عادلانه ثروت به گونهاى كه هيچ نسلى حق نسلهاى پس از خود را چپاول و پايمال نكند و نيز هيچ گروهى، حق گروههاى معاصر ديگر خويش را غصب ننمايد.
جلوگيرى از انباشت ثروت از راه بهرهكشى و سودجويى و نيز جلوگيرى از هزينه شدن آن در مصارف زيانبار و مخرب.
برچيده شدن بساط فقر و نيازمندىهاى برآورده نشده.
قرار گرفتن ثروت در جهت پيشرفت همگانى انسانها.
اين سيستم بنا دارد ثروت را عادلانه توزيع كند، يعنى هركس در چارچوب حق خود، از ثروت جامعه برخوردار شود. بالطبع تحت تأثير اين نظام، ارزشها و قابليتهاى انسانى افراد جامعه بروز مىكند. امروزه ثروت تنها موجب پيشرفت سرمايهداران و وابستگان آنها و يا ترقى اعضاى حزب كمونيست و پيروان آن مىشود، و طبيعى است كه در چنين موقعيتى قابليتها معطل و راكد بماند.
به همين ترتيب اگر دانش نيز در انحصار عدهاى در آيد، بشر از انرژىهاى نهفته ديگران براى رشد علمى محروم مىشود و نيز در صورتى كه نوع حكومت، ديكتاتورى باشد و در اختيار گروهى اندك قرار گيرد، استعدادها سركوب شده و قابليتها و توانمندىها آشكار نمىگردد. به همين ترتيب آنگاه كه ثروت در اختيار عدهاى خاص قرار گيرد، اين امر سبب خواهد شد كه انرژىهاى نهفته در محرومان آزاد نشود.
در دوران همروزگار، به دليل آنكه حكومت و قدرتِ حاكمه، دانش و ثروت، در انحصار عدهاى معدود قرار گرفته، مردم جهان از موهبتهاى نهفتهاى كه قابل حد و حصر نيست محروم گشتهاند. البته دود آتش اين زيان تنها به چشم محرومان نمىرود، بلكه
عاملان محروميت را نيز گرفتارِ خود مىكند، زيرا اختراعات و اكتشافات و امكانات درمانى و غيره كه از رهگذر موهبت توزيع همگانى قدرت و دانش و ثروت حاصل مىشد، تنها سهم عدهاى خاص نمىشد بلكه همگان، از جمله انحصارطلبان، از آن سود مىبردند. لذا با عملى نشدن و خوددارى از اجراى آن همه مردم دچار محروميت شدهاند.
حكومت كردن به معناى اداره كردن يك مجموعه انسانى است؛ خواه اين مجموعه كوچك باشد يا بزرگ و خواه ابتدايى باشد يا پيشرفته. حتى يك خانواده بدوى كه به تنهايى در غار يا بيشهاى مىزيستهاند، نيز ناچار بود كه يكى از اعضاى خود را حاكم و مدير خانواده كند، تا درگيريها با تدبير و قدرت او پايان گيرد و ميان طرفينِ نزاع، داورى نمايد و طرفِ متجاوز عقب رانده شود و مجازات شود. در مجموع با چنين نظامى نهاد خانواده به پيش مىرود و ترقى مىكند. آيا نهاد پيچيده و عظيمِ حكومت جز موارد فوق مسئوليت ديگرى هم به عهده دارد؟
البته مردمان اوليه كمتر از مردم متمدن كنونى نيازمند وجودِ حكومت بودند. در روايت آمده است: «إنّ الخليفة كان قبل الخليقة(1)بىترديد اول خليفه آفريده شد، سپس ساير مردم».
و در قرآن كريم مىخوانيم: «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الأَرْضِ خَلِيفَةً»(2)«[به ياد بياور ]هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بر روى زمين جانشين قرار خواهم داد».
علل كمتر بودن اين نياز در مردمان اوليه موارد زير است:
كرانه درياها و نظاير آنها. اگر تعداد گروهى كم باشد روابط آنها نيز از پيچيدگى كمترى برخوردار خواهد بود و لذا نزاعهاى درونْگروهى و برونگروهى آن نيز كمتر مىشود.
مالكيتهاى محدود و جزئى، و داد و ستدهاى ساده و بدوى: بسيارى از امورى كه در مردمانِ متمدن جز با وجود حاكم و حكومت سامان نمىگيرند برخاسته از مالكيتهاى عمده و بزرگ و تعاملات پيچيده و فراوان است.
وحدت دينى، عقيدتى و فكرىِ موجود در ملل ابتدايى: در ميان مردمان اوليه، اصولاً چندان اختلافاتى نبوده كه براى فيصله يافتنش نهاد حكومت با پيچيدگىهاى امروزى آن لازم بوده باشد.
فقدان زندگى شهرنشينى در جوامع ابتدايى از نياز به نهاد حكومت مىكاست. با نبود زندگى شهرى بالطبع نظمى آنچنانى هم در كار نبوده و فقدان نظم نيز زمينه نياز به نظام و حافظ نظام را مىكاسته است.
در جوامع ابتدايى، نهاد حكومت و قدرت به واسطه بزرگان قوم پديد مىآمد. آنان در نشستهاى مشورتى درباره چگونگى اداره آن جوامع تصميمگيرى مىكردند. مثلاً بزرگان قريش در محلى به نام «دارالندوه» در شهر مكه گرد هم مىآمدند تا به تصميمگيريهاى كلى برسند. در جوامع ابتدايى كه يك خاندان را تشكيل مىدادند، حاكميت و تدبير امور به بزرگ خاندان سپرده مىشد. اين فرد خواه از نظر سن، بزرگ خاندان و قبيله به حساب مىآمد - كه غالباً چنين بوده است - و خواه از لحاظ دانش يا ويژگيهاى ديگر. از همينرو در دوران جاهليت، كاهنان و چهرهشناسان حرفهاى، مرجعى بودند براى پاياندادن به درگيريها.
مجازات در حكومتهاى ابتدايى، با اندكى تفاوت، مشابه مجازات امروزى بود. ضرب و شتم، استهزا، تبعيد، محروم كردن از ارث و قطع رابطه و محاصره و احياناً زندان و مصادره اموال و قتل از جمله مجازاتها بودهاند.
حكومت در دوران معاصر عبارت است از نهادهايى در درون يك نهاد بزرگتر و هماهنگ كننده و انسجامبخش كه مجموعا به اقدامات زير مىپردازند:
ايجاد و حفظ نظم؛
دفع تجاوز متجاوز؛
قرار دادن جامعه در مسير پيشرفت؛
دفاع از كشور و تماميت ارضى آن در مقابل دشمن.
اقدامات فوق، تقويت نهاد حكومت را نيز به دنبال دارد، زيرا جامعه پس از آنكه از بركات اقدامات فوق از سوى حكومت برخوردار شد در طول زمان بيشتر و بيشتر به وجود نهاد حكومت به منظور ادامه اقدامات ضرورى فوق احساس نياز مىكند، به ويژه هنگام دفاع از استقلال كشور و جامعه در برابر دشمنان خارجى و داخلى و جنگ با آنها. در چنين موقعيتهايى، جامعه خود را سخت نيازمند نهاد حكومت مىبيند، زيرا كاملاً درك مىكند كه فقدان آن مساوى با به مخاطره افتادن همه چيز خواهد بود. از همينرو آشكارا مىبينيم مردم در هنگام بروز جنگ براى كمك به حكومت در اداره جنگ، به فداكاريها و بذل و بخششهاى مالى دست مىزنند كه در زمان صلح هرگز از اينگونه اَعمال ديده نمىشود. اين امر مصداق همان جمله معروفى است كه مىگويد: جنگ اهرم پيشرفت است.
از آنچه گذشت روشن شد كه به هر روى، بشر نيازمند حكومت است. البته نه بدان دليل كه - طبق نظر ماركسيستها - حكومت مولود مالكيتِ شخصى است، زيرا گفتيم كه دلايل موجود چيزى غير از اين را نشان مىدهد. سخن اينان شبيه نظريه فرويد در همين زمينه است، آنجا كه مىگويد: مقوله حكومت مبتنى بر مقوله ميلجنسى است. نيز به آن نظريهاى شبيه است كه مىگويد: حكومت مولود حس سلطهگرى و شهرتطلبى و زيادهخواهى است.
اين ادعا مىگويد مالكيت خصوصى موجب طبقهبندى جامعهها به دو طبقه غنى و
فقير شده است. همچنين موجب تأسيس حكومت به دست طبقه غنى، به منظور حفظ داراييها و املاك گرديده است. اين گروه معتقدند كه حكومت براى درهم شكستن تلاش ديگران در خلاصى يافتن از چنگال ثروتمندان و توسط خود اغنيا تأسيس گرديده است. درخور ذكر است كه اصطلاح دولت گاه به معنى حكومت به كار مىرود و گاه در معنايى اعم از آن، كه در كاربرد اخير بر مجموعه مردم، سرزمين و طبقه حاكم اطلاق مىشود، به گونهاى كه با فقدان يكى از عناصر پيشگفته، ساير عناصر باقيمانده را دولت نمىخوانند.
بىترديد حكومت كردن در جهان كنونى دشوارتر از گذشته شده، و اين دشوارى معلول دو عامل است:
پيدايش صنايع و افزايش جمعيت؛
خودخواهى و غرور.
توضيح آنكه صنعت سبب پيدايش نيازهاى فراوانى شده و برآورده شدن آنها نيازمند بسترسازيهاى اجتماعى، اقتصادى، سياسى و همچنين ايجاد و حفظ و گسترش نظم، انسجام و ساير عوامل است. مثلاً ميزان سفر در زمان حاضر چند برابر سفرها در دورههاى پيشين است كه با بهره گرفتن از چهارپايان مسافرت مىكردند. اتومبيل، هواپيما، قطار، هتلها و نظاير اينها فراوان شدهاند. اين حجم فراوان از امكانات صنعتى رفت و آمد بايد نظمدهى و ساماندهى شوند و پيشاپيش براى حفظ و بقا و ساماندهى آنها بايد دست به اقداماتى نظير راهسازى، ساخت فرودگاهها، ايستگاهها، پايانههاى مسافربرى، هتلها، تأسيس ادارات راهنمايى و رانندگى و سازمانهاى كنترل ترافيكى و قوانين مربوط به حل و فصل منازعات و اختلافات مربوط بدان و غيره زد.
افزايش جمعيت نيز مشكلات فراوانى پديد آورده است، زيرا دولتها را به طور فزاينده مجبور به راهسازى و تهيه امكاناتى چون مدارس، درمانگاهها، خانههاى بهداشت و بيمارستانها، آسايشگاههاى سالمندان و مانند اينها كرده است. مثلاً شهرى كه يكصد هزار نفر جمعيت دارد، با اين جمعيت، نيازمند ده بزرگراه با عرض معادل پنجاه متر
است، در صورتى كه شمار جمعيت اين شهر به پانصد هزار تن برسد، حداقل اين امكانات بايستى به پنج برابر برسند. سخن در مقوله مدرسهسازى و ساير خدمات شهرى نيز چنين است.
درباره عامل خودخواهى بايد گفت كه برخى رژيمها از سر خودخواهى آزاديها را تحديد مىكنند و سرِخود زيادهخواهى و توسعهطلبى مىكنند و همواره به دنبال كسانىاند كه كوركورانه از آنها پيروىِ بىچون و چرا كنند و اتفاقاً به همين دليل، مشكلات پيچيدهاى براى خود ايجاد كرده و مىكنند. زيرا همواره در تلاشند تا به نحوى در همه امور دخالت كنند و حاضر نيستند مردم را به حال خود رها كنند تا مطابق خواست خود عمل نمايند. آنها وظيفه اصلى حكومت را، كه صرفاً نظارت بر امور اجرايى است، انجام نمىدهند و به خارج از اين چارچوب نيز به طور گسترده و پيوسته وارد مىشوند. در چنين رژيمهايىادارات بوروكراتيك و بهرهكشى از مردم، نيز مشكلات تازهاى پديد مىآورند.
علاوه بر اينها به خدمت گرفتن چاپلوسان و متملقان نيز براى چنين حكومتهايى مشكلات فراوانى ايجاد مىنمايند؛ مشكلاتى مانند پوششى بودن و زائد بودن شغل آنها، پرداخت حقوق به آنها، ساماندهى آنها و مسايلى ديگر. در حالى كه اگر يك رژيم عقل را ملاك عمل قرار دهد و به وظيفه حقيقى خود، يعنى امور چهارگانه پيشين، باز گردد، تنها يك سوم پيچيدگىهاى فوق باقى مىماند، زيرا بخش قابل ملاحظهاى از پيچيدگيهاى برخاسته از صنعت و افزايش جمعيت و تمامى پيچيدگيهاى برخاسته از خودخواهى پايان مىگيرد؛ چون با اعطاى آزاديهاى فرهنگى، صنعتى، كشاورزى، بازرگانى و غيره دولت از مشكلات فراوانى رها مىشود. مردم خود به مدرسهسازى، بيمارستانسازى، تأسيس كارگاهها و كارخانهها و غيره مىپردازند و دولت، براى جلوگيرى از اجحاف و زيادهروى متصديان اين امور، تنها بر كار آنان نظارت خواهد كرد. پس چه لزومى دارد كه اين كارها با تصديگرى دولت و تحت قيموميت او انجام بگيرد؟
با اعطاى آزاديهاى پيشگفته جامعه سودهايى عظيم مىبرد كه عبارتند از:
پيدايش انگيزه كار مداوم و خستگىناپذير صاحبانِ مشاغل. ميان آن كارمند دولت كه با دلسردى و جمود، تنها در چارچوب وظيفه محوله كار خويش را انجام مىدهد و آن فردى كه براى سودِ خويش شبانهروز تلاش مىكند تفاوت بسيارى وجود دارد.
برآورده شدن نيازهاى تمامى مردم، زيرا ميان تجار و صاحبان آن پروژهها رقابتى آزاد درمىگيرد؛ رقابتى كه در آن هر يك بازار را براى خود مىخواهد.
ارزان شدن قيمت كالاها و خدمات به دليل وجود رقابت آزاد ميان عرضهكنندگان آنها.
از ميان رفتن بيكارى، امرى كه فوايد عظيم آن بر خواننده محترم پنهان نيست.
از بين رفتن نگاه بدبينانه مردم به دولت و فرو ريزى ديوار بىاعتمادى ميان آنها به دليل عدمِ اقدام دولت به تحديد آزاديها و سركوب صلاحيتها و نابودى انرژيها. يعنى فقدان عامل نارضايتى، بدبينى و بىاعتمادى در جامعه.
برچيده شدن بساط نظام طبقاتى ناسالم و شديد.
از بين رفتن زمينه تظاهرات و اعتراضات خيابانى، اعتصابات و تشنجات اجتماعى.
از بين رفتن بىسوادى، كاسته شدن بيمارى، ناآگاهى و انواع جرمها به دليل فعاليتِ كليه اعضاى جامعه براى پيشرفت.
در اينجا اين نكته نيز روشن شد كه گرفتن سر رشته كارها از دستان مردم و سپردن آنها به دولتها، همانگونه كه ماركسيستها معتقدند، و يا تصديگرى دولت نسبت به بخشى از كارها، همانگونه كه گروهى از طرفداران سرمايهدارى معتقدند، امرى است قطعا خطا. بنابراين دولتها تنها بايد نظارت كنند، نه آنكه مستقيماً متصدى اجراى كارها شوند. البته در صورتى كه كاستىاى پديد آيد كه رفع آن از توان مردم خارج باشد، در آن صورت دخالت دولتها كارى مثبت و بلكه ضرورى است. اين مسأله هم براى دولتها و هم براى مردم مايه آسايش و راحتى خواهد بود.
تكثير ادارات دولتى و دخالت دولت در همه امور جامعه از سوى دولتهاى نوپديد، مشكلات فراوان و عظيمى را سبب شده است كه برخى از آنها عبارتند از:
پيچيدگى امور؛
ركود انرژيهاى نهفته در كارمندان دولتى به دليل طبيعت صفت كارمندى كه مقتضى جمود و ركودِ توانِ كارمند است و در گذشته بدان اشاره كرديم؛
آسيب ديدن اقتصاد؛
جلوگيرى از آزاديها و پنهان ماندن شايستگىها و توانمنديها؛
بروكراسى كشنده استعدادها.
توضيح آنكه افزايش ادارات دولتى بدان دليل باعث پيچيدگى امور مىشود كه بسيارى از آنها در انجام دادن اعمال و يا برآورده كردن نيازها بايد منتظر تصميمگيرى مقامات مافوق و دولتها شوند؛ در حالى كه در گذشته چنين نبود. مثلاً سفر با هواپيما، قطار و مانند اينها نيازمند مجوز دولتى است در حالى كه سفر با چهارپايان در گذشته چنين نبوده است ساختن خانه و امثال آن نيازمند مجوز دولتى است حال آنكه در گذشته اينگونه نبوده است.
اگر افزايش ادارات دولتى موجب ركود انرژيهاى كارمندان دولتى مىشود بدين علتاست كه در حقيقت اين كارمندان بايد تلاش كنند تا به توليد، فرهنگ يا تحقيقات بپردازند و گستره آنها را افزايش دهند، اما در چارچوب تنگِ شرحِ وظايفِ دولتى در چارچوب ادارات زندانى مىشوند و در ركود باقى مىمانند.
آمارى در اختيار دارم كه مىگويد: در امريكا در سال 1950 م يك ميليون و يكصد هزار كارمند در ادارات دولتى مشغول به كار بودند. اين رقم در سال 1955 به هفت ميليون و چهارصد هزار كارمند رسيد. بىشك درصدى از اين افزايش به دليل افزايش جمعيت يا پيشرفت صنعتى كشور بوده و به درستى صورت گرفته، اما مازاد آن تنها معلول خودخواهى و غرور دولت و دولتمردان است.
اگر افزايش ادارات دولتى موجب زيانهاى اقتصادى مىشود بدان جهت است كه نيروى زاينده و مولد جامعه را به عناصرى صرفاً مصرف كننده تبديل مىكند؛ زيرا طبقه گستردهاى به وجود مىآورد به نام كارمندان دولتى؛ البته كارمندان مانند ساير مردم بالطبع نيروهايى مولدند، اما در كسوت كارمندى به عناصرى كاملاً مصرفكننده تبديل مىشوند.
گفتيم كه افزايش ادارات دولتى جلوگيرى از آزاديها و ركود قابليتها را به دنبال دارد، و اين بدان دليل است كه مردم مدت زمانى كه صرف مىكنند تا براى مسافرت، اقامت، ساختمان سازى، اشتغال، كشاورزى، كارهاى صنعتى، بازرگانى و غيره از دولت مجوز بگيرند، موجب جلوگيرى از آزادى آنان مىشود، و علاوه بر آن اين سختگيريها به اقتصاد كشور نيز آسيب مىرساند، زيرا زمانهاى تلف شده براى اين امور مىبايست در امر توليد صرف مىشده است. علاوه بر اينها پولهايى كه مردم مثلاً براى رفت و آمد به ادارات دولتى و پرداخت هزينههاى ادارى مصرف مىكنند نيز اموال آنها را مىبلعد.
دولتها به برخى داوطلبانِ تصدى امور بازرگانى يا كشاورزى و مانند اينها، اجازه كار نمىدهند، زيرا آنها را حائز شروط قانونى، كه نه بحق بلكه بر مبناى خودخواهى تصويب شده، نمىدانند. اين منع در واقع راكد نمودن و به هدر دادن انرژى فروانى از مردم است، زيرا با وجود آزاديهاى گوناگون است كه انرژيهاى موجود در جامعه شكوفا و قابليتهاى درونى آشكار مىگردد و اكتشافات پديد مىآيد و كل بشريت از آنها سودمند مىشود.
افزايش ادارات دولتى، بروكراسى را در پى دارد، زيرا هر ادارهاى، ارباب رجوع را بهديگرى حواله مىدهد؛ چيزى كه ناراحتى مردم، انجام نشدن و بىثمر ماندن كار و ملال خاطر از دولت را به بار مىآورد. بروكراسى و گسترش دولت، يعنى همان دولتى كه روى كار آمده تا خدمتگذار مردم باشد، مردم را به خدمت خويش مىگيرد. دولتى كه پديد آمده تا به حل مشكلات مردم جامعه بپردازد، بر دامنه مشكلات مىافزايد و آنها را پيچيدهتر مىكند.
سخنان ما از پوشالى بودن دلايل دولتها در توجيه ضرورت تكثير ادارات دولتى و افزايش شمار كارمندان نيز پرده برمىدارد. اين دلايل دروغين و بىپايه عبارتند از:
افزايش جمعيت جامعه.
استفاده از فراوردههاى صنعتى و فناورى جديد؛ توضيح اينكه مثلاً استفاده از اتومبيل به عنوان يك محصول صنعتى نيازمند تدوين قوانينِ راهنمايى و رانندگى و اجراى آنهاست، تا بتوان از آن استفادهاى بهينه كرد و از مشكلاتش در امان بود. بالطبع اين امر
ادارهاى مىخواهد و كارمندانى. به همين صورت استفاده از پست، تلگراف، تلفن، برق، گاز و غيره نيز نيازمند ادارات و كارمندان فراوانى است.
حل مسأله تظاهرات و اعتصابات، يعنى دو پديدهاى كه پيامد دموكراسىاند و همراه با آزاديهاى نوين به وجود مىآيند نيز باز هم نيازمند خدمت گرفتن كارمندان بيشترى است.
افزايش سقوط رژيمهاى سياسى با كودتاهاى نظامى و مانند آن، در بسيارى از كشورها، دولتها را وا مىدارد كه براى حفظ امنيت، دستگاههاى امنيتى، نظامى و انتظامى بزرگى ايجاد كنند و كارمندان فراوانى را در آنها به كار گيرند.
رشد جرايمى مانند غارتگرى، سرقت، قتل، آدمربايى و غيره نيز وجود دستگاههايى را مىطلبد كه با استخدام كارمندان بسيار به مبارزه با آنها پرداخته شود و از طرفى ايجاب مىكند كه سيستم قضايى گسترده با كارمندانى بسيار به وجود بيايد تا به پرونده مجرمان رسيدگى و آنان را مجازات كند و يا به حل و فصل دعاوى و خصومتها بپردازد.
ايجاد تسهيلات اجتماعى، مانند گسترش بيمه و مانند اينها كه سابقاً مطرح نبوده نيز نيازمند شركتها و كارمندانى است كه به تنظيم و كنترل آنها و تطبيق قوانين بر آنها بپردازد.
اين ادله از نظر ما بىپايهاند و ما به ترتيب آنها را نقد مىكنيم:
اولاً: افزايش جمعيت و پيشرفت صنعت، گرچه نيازمند افزايش كارمند باشد، اما زندگىِ آسان برآمده از دستاوردهاى صنعتى بايد از دامنه آن نيازها بكاهد. آرى هنگامى كه آن كثرت در مقابل اين كمى در نظر گرفته مىشود تفاوت به صفر يا زير صفر مىرسد؛ زيرا اگر افزايش جمعيت و رشد صنعت، مثلاً استخدام ده كارمند ديگر را ايجاب كند، از سوى ديگر زندگى آسان پديد آمده در جهان پيشرفته امروز، ما را از دوازده كارمند بىنياز مىكند. اين مسأله بدين معناست كه هم بايد از استخدام آن 10 كارمند صرفنظر كرد و هم دو تن از كارمندان قبلى را بازخريد و اخراج نمود.
مثلاً، قبل از پيدايش اتومبيل، شهرى كه يكصد هزار تن جمعيت داشته، براى نظافت اماكن عمومى و جمع زبالهها نيازمند صد رفتگر بود، اما پس از پيدايش اتومبيلهاى رفتگر، و افزايش جمعيت آن به پانصد هزار نفر، تنها نيازمند ده تن كارگر رفتگر خواهد بود. زيرا
اتومبيلهاى رفتگر به سرعت سطح شهر را نظافت مىكنند. در مقولات برقرسانى، آبرسانى و... به شهرها نيز چنين داستانى مطرح مىشود. مثلاً دستگاههاى توليد برق و استحصال و توزيع آب، دولت را از به كارگيرى بخشى از كارمندان بىنياز مىكند. به كارگيرى ماشينهاى آمبولانس و نظاير اينها نيز فايدهاى اين چنين دارند.
بنابراين به جاى انديشيدن به كارمندانِ بيشتر بايد به بىنيازى از كارمندان به بركت وجود ابزارهاى جديد انديشيد. در چنين حالتى است كه دامنه بىنيازى از به خدمت گرفتن نيروى انسانى توسعه مىيابد و دايره نياز محدودتر مىشود.
ثانياً: بايد دانست كه تظاهرات و اعتصابات يا به سبب ستمى است كه حكومتها بر مردم روامىدارند و يا به دليل عدم تأمين نيازهاى اوليه مردم است، و يا به دليل آنكه در انتخابات در آراى عمومى خيانت مىشود و مردم براى مشاركت در انتخابات احساس آزادى ندارند، و طبعاً استبداد، موجب بحران مىشود، چه اين استبداد آشكار و علنى باشد، مانند حكومتهاى كمونيستى، كودتايى و موروثى، و چه پنهان باشد مانند غالب حكومتهايى كه رنگ دموكراتيك دارند. پس نتيجه آنكه به جاى تكثير كارمندان در ادارات امنيتى، نظامى و انتظامى به منظور قلع و قمع عدالتجويان بايد به جلوگيرى از ستم و برچيدن بساط آن پرداخت.
ثالثاً: چشم دوختن به نابودى يك نظام سياسى و تلاش براى نابودى آن غالباً يا به سببستمى است كه آن رژيم روا مىدارد، و يا به دليل سلطهجويى برخى مخالفانِ آن است. اين عامل اخير نيز حقيقتى است، هرچند نامش را ستم نمىگذاريم. البته اين انگيزه جز در اندكى از افراد يافت نمىشود و آن تعداد نيز مانند ساير مجرمان درمانپذيرند، و درمان آن نيز نياز به كارمندان بسيار ندارد. غالباً به علت نخست، يعنى ستمكارى حكومت است كه كودتاها و شورشها پديد مىآيد. بنابراين بيشترينِ آنها و بيشترينِ تلاشها براى سرنگونى حكومتها در كشورهايى رخ مىدهد كه به ستمگرى آغشتهتر و از عدالت اجتماعى دورترند.
هيچ يك از كودتاهاى نظامى كه در طول سىسال اخير پديد آمدهاند، از دل تودههاى مردم بر نخاستند، آنها يا شرقى و سوسياليست بودهاند و يا غربى و يا آميزهاى از هر دو؛ و
هر يك پس از استقرار نظامِ مطلوبِ خويش، فضايى بدتر از گذشته را به وجود آوردهاند، زيرا پشتوانه آنها يعنى استعمار، جاى پاى خود را در آن كشورها، از جمله كشورهاى اسلامى، به مرور محكمتر ساخته است تا با انديشهاى آسودهتر به تاراجشان بپردازند.
كودتاهاى نظامى، هرچند بانيانشان در ضرورت آنها دست به توجيه بزنند، با هيچ دين و مقياس عقلىاى سازگار نيست؛ زيرا چگونه مىتوان پذيرفت كه گروهى از نظاميانِ تا بُنِ دندان مسلح، بدون كسبِ رضايت مردم و بدون مشورتِ با آنان، بر سرنوشت مردم مسلط شوند، در حالى كه عقل و شرع بر پديد آمدن حكومتها از دل تودهها، و از روى اختيارشان تأكيد كرده و آن را واجب دانستهاند.
چگونه شرق و غرب به خود اجازه مىدهند كه دولتهاى كودتايى را به رسميت بشناسند؟ آيا جز اين است كه آنها جهان را به دو نيم كردهاند و هر يك نيمى را زير سيطره خويش در آورده است؟ هنگامى كه با اشاره يكى از ابرقدرتها و با حمايت ارتش، در يكى از كشورها كودتايى رخ مىدهد بلافاصله آن را به رسميت مىشناسند، چون كودتاگران وابستگان آن ابرقدرتها هستند، و خود ابرقدرتها آنان را به كرسى قدرت و فرمانروايى مىرسانند تا از منافع آنها حمايت كنند. آيا شرق و غرب مىپذيرند كه فردى بىصلاحيتِ تدريس را به عنوان معلم در يك مدرسه بگمارند تا چهل كودك را درس دهد؟ اگر بگويند آرى، در پاسخ مىگوييم: قوانين آموزش و پرورش در هيچ نقطه عالم چنين اجازهاى را نمىدهند؛ و اگر در پاسخ بگويند نه، مىگوييم: چگونه به يك معلم فاقد صلاحيت، اجازهنمىدهيد كه در يك مدرسه براى آموزش چهل دانشآموز مشغول به كار بشود، اما به يك حاكمِ فاقدِ صلاحيتْ كه بنا دارد به زورِ كودتا و اسلحه بر سرنوشت ميليونها نفر مسلط شود، چنين اجازهاى مىدهيد؟ آيا بر اين اعمال مىتوان جز توطئه غرب و شرق و توطئه دستنشاندگان آنان، عليه مردم آن كشورها نامى ديگر نهاد؟
البته چنين مشكلاتى علت خارجى ندارند، بلكه بايد در درون خودِ آن كشورهاى كودتازده، از جمله جهان اسلام، به دنبال علت آن گشت، و آن چيزى جز ناآگاهى ملتها نيست. در غير اين صورت چگونه است كه ميليونها نفر تسليم تعدادى نظامى مىشوند؛ نظاميانى كه تعدادشان غالباً از ده هزار تن تجاوز نمىكند؟ چرا مردم جهان از خود
نمىپرسند كه به چه دليل در امريكا، فرانسه و انگليس و ديگر كشورهاى پيشرفته چنين كودتاهايى رخ نمىدهد، حتى در اسرائيل با آن جميعت اندكشمار چند ميليونى نيز چنين رويدادى روى نمىدهد؟ آيا به خاطر آن است كه در آن ممالك چيزى كه طمع دشمنان آنان را برانگيزد وجود ندارد؟
آيا به آن دليل است كه در آن كشورها ماجراجويانى طالب حكومت يافت نمىشوند؟ يا آنكه علت چيز ديگرى است؟ شايد علت آن است كه مردم آن كشورها نسبت به چنين آفات آگاه و هوشيارند؛ به گونهاى كه اگر بفهمند عدهاى افراد وابسته، در راستاى توطئهاى از سوى دشمنان آن كشور، قصد ماجراجويى دارند، بىترديد و بلافاصله آنها را طرد مىكنند، و عليه آنان بر مىخيزند؛ دستگيرشان مىكنند و به محاكم قضايى تحويلشان مىدهند تا همانگونه كه با راهزنان غارتگر برخورد مىشود با آنان برخورد شود.
مشكل استعمار سودجو و بهرهكش و مشكل ماجراجويانِ همدست آن در جهان سوم ادامه خواهد داشت تا زمانى كه آگاهى و هوشيارى در متن تودههاى مردم جهان سوم به وجود آيد و رشد كند و شكوفا گردد. آنگاه است كه حاكميتْ تابعِ آرا و انتخابات آزاد مردم، و در چارچوب اصول پذيرفته شدهاى براى حاكم، به ويژه شروط مقرر در اسلام براى جهان اسلام، خواهد بود. ما به خواست پروردگار به زودى در همين مسأله بيان خواهيم كرد كه چگونه مىتوان حاكميت اسلام را به كشورهاى اسلامى بازگرداند.
رابعاً: فراوانى جرائم و خلافكاريها به دلايل زير صورت مىگيرد:
نداشتن ايمان: ايمانى كه از درونْ آدمى را از ارتكاب جرم باز مىدارد؛
محروميتها: مانند فقر، كه باعث بيمارى، بىسوادى، جهل، دشوارى ازدواج و غيره مىگردد؛
زمينههايى كه ارتكاب جرائم را آسان مىكند؛
امكان گريز از مجازات به دليل وجود راههاى فرار در سيستم قضايى كشور.
تا زمانى كه عوامل فوق باقى باشند جرمها و بزهكاريها نيز باقى خواهند ماند، و حتى افزايش خواهند يافت؛ خواه كارمندان سيستم قضايى كم باشند يا زياد. مهم آن است كه معضلات فوق به گونهاى ساختارى و ريشهاى حل شوند، نه آنكه تنها به اصلاح و پيرايش
و بزك كردن شاخ و برگها و فروع پرداخته شود. مثلاً اگر در يك منطقه لجنزار و باتلاقى باشد كه ميكروبها و آلودگيها در آن رشد مىكنند و بيماريهاى گوناگون پديد مىآورند اين معضل با افزودن بر شمار پزشكان در آن منطقه و آوردن داروهاى گوناگون و تجويز آنها براى بيماران، به طور ريشهاى حل نمىشود، راهحل اصولى از بين بردن آن باتلاق است.
خامساً: نهادهايى كه به مردم جامعهْ تسهيلات و خدمات مىدهند، مانند بيمهها و بانكها از دستاوردهاى عصر جديدند؛ اما افزايش بىرويّه كارمندان دولت را توجيه نمىكنند. سؤل ما اين است كه اصولاً چرا بايد حكومتها متولى چنين نهادهايى باشند، تا در پى تصدى آنها، نيازمند كاركنان و كارگزاران بسيار شوند؟ آيا بهتر نيست كه سر رشته اين مؤسات به دست مردم باشد و دولتها، همانگونه كه پيشتر گفته شد، براى جلوگيرى از اجحاف و برقرارى عدالت، تنها نظارت كنند؟
بنابراين بر جامعه هوشيار و آگاه بايسته است كه برنامه و مقرراتى صحيح تدوين كند تا از پيامدهاى شوم اختلالاتى كه در روند كار دولتها به وجود مىآيد رها گردد. راه درستْ آن است كه از تعداد و شمار كارمندان دولت كاسته شود، و افراد باقىمانده به حد ضرورت برسد، آنگاه مابقى كارمندان را به متن جامعه منتقل كرده و در نظام جامعه جذب نمايند. صد البته اين روند، يعنى روند تعديل و ريزش نيروى انسانى، بايد به تدريج پيگيرى و دنبال شود تا توازن جامعه بر هم نخورد.
بايد كميتههاى ويژهاى در تكتك وزارتخانهها تأسيس گردد تا كارمندان زايد را تعيين كند و نيازهاى مشروع ناديده گرفته شده مردم رابرآورده كرده، تا آنگاه، آزاديهاى مشروع، كه در سيستم بروكراسى دولتى پامال شده است به ايشان بازگرداننده شود و براى به فعليت رساندن هر يك از ابعاد آن آزاديهاى مشروع،
به مقدار نيازْ كارمندانِ شايستهْ به فعاليت خود ادامه دهند. سپس هر يك از آن كارمندان را به فرا خور مهارت و تجربه او در كارى ويژه بگمارند تا انرژى و توان كارى آنان راكد نماند. در يك جمله كارهاى دولتىِ غيرضرورى به بخش خصوصى واگذار شود و نيروى انسانى آنها نيز از كارمندان مازاد
دولت تأمين شود. مثلاً فرودگاهها به مردم واگذار شود؛ آنگاه براى اطمينان از درستى روند كار بازرسانى مخفى از سوى دولت در آن فرودگاهها بگمارند تا مسئولين دولتى مربوطه را در جريان امور قرار دهند و آنها را از روند كار باخبر سازند، و نيز در صورت موافقت خريداران فرودگاهها و كارمندان دولتى، كه در آنجا مشغول به كار و كارآزموده هستند، آن كارمندان را از آن به بعد به عنوان شاغلان بخش خصوصى در موقعيت كارى خويش باقى بگذارند، و در صورت عدمِ توافق، براى آن كارمندانِ اخراجى، شغلهاى مناسبِ ديگرى فراهم آورند، هرچند آن شغل دولتى نباشد، و در صورتى كه برخى از آن كارمندان اخراجى، براى اشتغال از سرمايه لازم برخوردار نباشند، دولت بايد وامهايى بلندمدت و با اقساطى منطقى و متعادل به آنها پرداخت كند تا هم نيازِ آنان برطرف شود و هم در باز پرداخت، به سبب بلندمدت بودن وام و اقساطِ معتدل، با مشكل مواجه نشوند.
نبايد خود را فريب داد كه با افزايش حجم دولتى مىتوان يك دولتِ سياسى را به سطح دولتى توليدى ارتقا داد. نبايد خود و ديگران را فريب دهيم كه اگر بخواهيم بىسوادى را ريشهكن كنيم و مردم را تماماً زير چتر حمايتى بيمههاى حمايتى و درمانى قرار دهيم و سطح زندگى و رفاه آنها را ارتقا بخشيم به ناچار بايد به اين افزايشِ حجم دولت تن دهيم. خير، اين خيالى است خام و انديشهاى است تهى از واقعيت؛ زيرا افزايش كارمندان و ادارات دولتى پيامدهاى بسيار بدى دارد و با تعويض الفاظ و تغيير نام دولت سياسى به دولت توليدى، دردى درمان نمىشود و اين كار واقعيتى را عوض نمىكند.
آرى، در هنگام بروز بحرانهاى ملى، مانند جنگ، بيماريهاى واگيردار و اپيدمى و فراگير و بلاياى طبيعى لازم است تا آزاديهاى مردم به نحوى معقول، محدود شود، تا آن بحران بهطور مطلوبترى اداره و سپس رفع شود.
در فقه اسلامى قاعدهاى وجود دارد كه مىگويد: «الضرورات تقدر بقدرها» يعنى در انجام دادن ضرورتها بايد تا اندازه لازم اكتفا كرد. بر اساس اين قاعده در زمان صلح نيز جامعه نيازمند وزارت دفاع و آمادگى رزمى است؛ چون بايد صلح جارى را پشتيبانى و حفظ كرد و همواره آماده جنگهاى احتمالى شد. به سبب وجودِ همين ضرورتهاست كه در زمان صلح نيز به چنين وزارتى نياز است، اما به ميزان رفعِ همان ضرورت، و نه بيشتر.
اين پيشانديشيها در جهت رفع ضرورتها امرى پذيرفته شده است، اما نمىتوان از آن به صورت حربهاى براى توجيه افزايش كارمندان و ادارات دولتى استفاده نمود.
حاصل سخن آنكه دليلِ نخست، يعنى ايجاد حكومت توليدى، و دليل دوم، هر دو در اثبات مدعاى خود ناتوانند. بنابراين در برخورد با مردم بايد اصل را بر حق آزادى آنان قرار داد و پس از آن به قدر ضرورت از دامنه آزاديها كاست، نه آنكه رسيدنِ به حكومتى توليدى را مبنا و ملاك گرفت و به خاطر آن به جلوگيرى از آزاديهاى مردم دست زد. لذا بر مردمى كه از بعضى آزاديها برخوردار هستند فرض است كه:
ساير آزاديهاى مشروع خويش را از دولتهايشان طلب كنند. در مثل آمده است كه: حق گرفتنى است نه دادنى؛ و اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز مىفرمايند: «و لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ و قَدْ جَعَلَكَ اللهُ حُرّاً(1)بنده ديگرى مباش، كه خداى تو را آزاد آفريده است».
در مسير تغيير نظامهاى ديكتاتورى در ساير كشورها، حركت كنند تا رژيمهايى پارلمانى و شورايى جايگزين آنها شوند چنان كه مردم آلمان، نظام نازى، مردم ايتاليا نظام فاشيستى، و مردم روسيه نظام استالينى را ساقط كردهاند.
الف. خواه دولتهاى ديكتاتورى محض باشند مانند حكومت روسيه؛
ب. يا دولتهاى نيمه ديكتاتورى كه عبارتند از دولتهايى كه در آنها انتخابات انجام مىشود، اما رئيس دولت تحت عناوين مختلف بر كرسى قدرت باقى مىماند، و جانشينش را نيز خودْ معين و منصوب مىكند، هرچند سعى مىشود اين موضوع تحتعناوين زرق و برقدار پنهان شود.
ج. يا دولتهاى ديكتاتورى پنهان. اين حكومتها توسط گروههاى فشار و تبليغات پردامنه كه متكىِ بر سرمايه و مانند آنند، و اراده مردم را به بيراهه مىبرند، روند انتخابات را با وارد كردن عنصر سرمايه منحرف مىكنند، تا با جوسازى و ايجاد فضاى كاذب، از اين راه به اهداف نامشروع خود برسند؛ همان اهدافى كه دولتهاى ديكتاتورى با داغ و درفش بدانها واصل مىشوند؛ گرچه در چنين حكومتهايى ممكن
1) . نهج البلاغه، نامه 31، ص 401.
است در ظاهر تا بالاترينِ مناصب دولتى، رجال حكومتى پيوسته در چرخش بوده و تعويض شوند، مانند كشور امريكا.
نجات مسلمانان با ايجاد حكومت واحد اسلامى امكانپذير مىشود؛ حكومتى كه با اراده آزاد مردم در انتخاب يك حاكم نيكوكار و مورد رضاى پروردگار و نيز با پياده كردن احكام اسلامى خالص شكل مىگيرد، تا امكان رفاه و امنيت و برخوردارى از سيادت و پيشرفت را براى مسلمانان فراهم آورد. اين امر در صورتى ميسر مىشود كه موارد زير لحاظ شوند:
سازماندهى جهانى اسلامى بايد تحقق پذيرد، چه در كشورهاى اسلامى و چه در جاى ديگر. شايد بتوان گفت براى ايجاد چنين حكومتى به بيست ميليون نفر نيروى انسانى سازماندهىشده نياز باشد؛ يعنى گروه عظيمى كه اعضاى آن، همان اعضاى احزاب و سازمانهاى گوناگون اسلامى فعلىاند و به مثابه بالهايى توانمند براى آن هدف والا تلاش مىكنند.
آگاهىبخشى و بيدارى اسلامى در ابعاد سياسى، اقتصادى و اجتماعى بايد تحقق يابد، و با هشيارى كامل عليه توطئهگرى استعمار و تجزيهطلبان، از كيانِ اسلامى دفاع كرد.
اين حركت بايد قرين صلح و مدارا باشد، يعنى كاملاً صلحجويانه تحقق يابد، چون به دست گرفتن زمام امور جز با اين روش ميسر نمىگردد. خداى سبحان مىفرمايد: «ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَافَّةً...»(1)همگى در صلح و آشتى در آييد».
مىفرمايد: «كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَأَقِيمُوا الصَّلاةَ»(2)دست [از جنگ ]برداريد، و نماز برپا كنيد».
براى نجات مسلمانان تمامى امور پيشگفته بايستى عملى شوند، هرچند اين مسأله به درازا بكشد؛ والله الموفق المستعان.
آغاز آگاهىبخشى و روشنگرى و سازماندهى بايد بدين صورت باشد كه ابتدا هستهاى مركزى تشكيل شود و دو امر آگاهىبخشى و سازماندهى را در دستور كار خود قرار دهد. اين هسته بايد دستكم هزار تن را پس از آموزشهاى اخلاقى و عملى لازم به سراسر جهان گسيل دهد تا براى تبليغِ ضرورت تشكيل حكومت واحد اسلامى جهانى فعاليت كنند، و خود در آن مناطق دست به جذب نيرو، سازماندهى و رشد خويش بزنند.
براى دستيابى به روشنگرى دستكم بايد يكصد مجله و يكصد كتابفروشى يا حداقل دويست نمايندگى فروش براى هر يك و مجموعاً ده هزار مركز فروش كتاب تأسيس شود تا كتابها و مجلاتى كه در اين موضوع تدوين مىشود، در آنها به فروش برسد. كتابها و مجلاتى در زمينههاى اقتصاد، سياست و جامعهشناسى، استعمار و عقبماندگى، تا با اين اقدامات آگاهىها در ميان امت اسلامى تدريجاً رشد كند.
در كنار اقدامات فوق هر يك از اعضاى سازماندهنده بايد به جذب احزاب، سازمانها، جمعيتها، نشريات، كتابفروشيها و ساير وسائل ارتباط جمعى و متفكرانى كه در اين زمينه مىانديشند بپردازند تا از اين مجرا سيلى عظيم ايجاد گردد.
صلح و مدارا و پرهيز از خشونت را شرط چنين جنبشى قرار دادهايم، زيرا جهانِ تا بنِ دندان مسلح را نمىتوان با توسل به زور، براى چنين ساماندهى رام كرد، زيرا نبود توازن تسليحاتى ميان طرفين، خود باعث سقوط اين جنبش مىشود.
مردمى بودن و مردمى ماندن را نيز شرط حركت دانستيم تا حزب و سازمان مذكور به بت تبديل نشود و حب و بغضها حول آن شكل نگيرد. اگر اين حزب به بت تبديل شود بىترديد مردمى بودنِ خود را از دست مىدهد و هر حركتى كه پشتيبانى مردمى را ازدست بدهد در بهترين شكل به يك سازمان خيريه بزرگ تبديل مىشود.
به يقين يكى از علل سقوط بيشتر حركتهاى اسلامى و ناكامى آنها در وصول به
حاكميت با وجود قريب به پنجاه سال تلاش، همين بتگرايى است. يعنى همان عاملى كه مردم را از دستيابى آنان به حكومت مىترساند و لذا خود مردم ميان آنها و به حكومت رسيدنشان با شيوههاى گوناگون مانع ايجاد مىكنند.
حركت پيامبران الهى با شعار صلح و مردمى بودن از ساير حركتها باز شناخته مىشود زيرا آنها حتى در اوج قدرت، رفتار مسالمتآميز را ترك نمىكردند؛ همانگونه كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلههنگام فتح مكه و بسيارى جاهاى ديگر، جز در بالاترين درجات ضرورت، نيز چنين كرد، حضرت على عليهالسلام پس از پيروزى بر اصحاب جمل و نهروان چنين كرد، و همانطور كه پيامبران پيشين نيز همگى همين شيوه را دنبال مىكردند. آنان حتى كافران و منافقان را مىپذيرفتند و با كمال بردبارى تحمل مىكردند، و اين نبود مگر به اين دليل كه:
الف. بنا را بر آن گذاشته بودند كه حتى دشمن را جذب و به راه راست هدايت كنند.
ب. همواره مىخواستند مردمى بودن حركت خود را حفظ كنند.
اينك، كدام بهتر است: اينكه فردى در ظاهر و باطن با من و شما دشمنى كند، يا آنكه تنها در باطن با ما دشمنى ورزد و ظاهر را حفظ كند؟ اگر مىبينيم كه در قرآن درباره منافقان آمده است: «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ...»(1)«آنان دشمنان [واقعى تو] هستند، پس از آنان بر حذر باش». و: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِى الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ...»(2)«منافقان در پايينترين درجه دوزخ قرار دارند». منظور اين آيات دستور به طرد آنها نيست بلكه پردهبرداشتن از حقيقتِ پنهان منافقان و هشدار به مسلمانان كه فريب آنان را نخورند، زيرا ظاهر آراسته آنان، مايه فريب خوردن آدمى مىشود.
تشكيلات اسلامى بايد پديدهاى جذاب باشد و بر علم و عمل تكيه زده باشد كه حركت اسلامى را در جهان به جلو براند نه به پس. در غير اين صورت مردم همين مقدار رفاهموجود را با آيندهاى كه در نگاهشان بدتر باشد، معامله نخواهند كرد، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهنيز چنين كردند؛ او رهاوردِ دانش، دوستى، رفاه، كرامت و آزادى را به جهانى بخشيد كه در
ظلمت جهل، تفرقه و دشمنى زندگى دشوارى داشت؛ جهانى كه در آن گروهى اندك تودههاى مردم را به بردگى كشانده بودند. بنابراين همينكه طنين صداى او در گوش بشر آن روزگار پيچيد بلافاصله بدو گرويدند و به استقبالش شتافتند.
از اينرو بايد سازماندهى اسلامى مذكور ارمغانى براى جامعه متمدن امروز بياورد كه از آن محروم باشد و آن چيزى نيست مگر آزادى انسان و برخوردارى هركس از دسترنج و تلاش خود و برادرى ميان بنى نوع بشر.
طبيعت مردم اينگونه است كه تحت لواى متكبران و از خودراضيانى كه نظرات خود را برتر از نظرات ديگران مىدانند و لذا زندگى را بر آنان دشوار مىكنند گرد نمىآيند، خدا نيز وفق اين طبيعت سخن مىگويد و مىفرمايد: «... يُرِيدُ اللهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»(1)«خدا براى شما آسانى مىخواهد و دشوارى نمىخواهد».
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِى الأَمْرِ...»(2)«به [بركت ]رحمت الهى، با آنان نرمخو [و مهربان ]شدى؛ و اگر سنگدل و تندخوى بودى، قطعاً از پيرامون تو پراكنده مىشدند. پس از آنان درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در كار[ها] با آنان مشورت كن».
امام سجاد عليهالسلام نيز در فقرهاى از دعاى مكارم الأخلاق مىفرمايند: «أَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِهِ، وَ سَدِّدْني لاَِنْ أُعارِضَ مَنْ غَشَّني بِالنُّصْحِ، وَ أَجْزِيَ مَنْ هَجَرَني بِالْبِرِّ، وَ أُثيبَ مَنْ حَرَمَني بِالْبَذْلِ، وَ اُكافِئَ مَنْ قَطَعَني بِالصِّلَةِ، وَ أُخالِفَ مَنِ اغْتابَني إِلى حُسْنِ الذِّكْرِ، وَ أَنْ أَشْكُرَ الْحَسَنَةَ، وَ أُغْضِيَ عَنِ السَّيِّئَةِ(3)بار خدايا بر محمد و خاندانش درود بفرست، و مرا توفيق ده تا با كسى كه با من غش و فريبكارى نموده، از روى اخلاص [و درستى] رفتار كنم، و كسى را كه از من دورى گزيده به نيكويى پاداش دهم، و كسى كه مرا نوميد ساخته با گذشت پاداش دهم، و كسى را كه از من بريده، با پيوستنْ مكافات نمايم، و از آن كه از من غيبت نموده بهنيكى ياد كنم، و نيكى را سپاس گزارم، از بدى چشم بپوشم».
اين آيين و روش بايد در سازماندهى، به صورت نوشتارى و گفتارى و رفتارى رعايت
شود، زيرا اينْ كافى نيست كه كسى به مردم بگويد، و يا براى آنها بنويسد كه مثلاً روش من چنين و چنان است و از اين امتيازات برخوردارم، اما عملاً خلاف روش خود رفتار كند، زيرا ميزان و ارزش آدمى با رفتارش سنجيده مىشود. روايت شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كونوا دعاة للناس بغير ألسنتكم(1)با چيزى جز زبان خود مردم را [به نيكىها ]فرا خوانيد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز مىفرمايند: «... لَعَنَ اللهُ الآمِرِينَ بِالْمَعْرُوفِ التَّارِكِينَ لَهُ و النَّاهِينَ عَنِ الْمُنْكَرِ الْعَامِلِينَ بِهِ(2)لعنت خدا بر آنان باد كه به انجام دادن معروف فرمان دهند، اما خودشان آن را وا گذارند، و از منكر باز دارند، اما خودشان آن را انجام مىدهند».
در طليعه همه سخنان نيكْ اين قرآن كريم است كه مىفرمايد: «أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ
تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ»(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چرا سخنى مىگوييد كه بدان عمل نمىكنيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد».
در اينجا اين سؤل مطرح است كه اين حركت نيازمند منابع مالى هنگفتى است. چگونه مىتوان اعتبار و بودجه لازم را لااقل آن مقدارى كه بتوان براى مقدمه اين سازماندهى بسترسازى كرد و به آگاهىبخشى پرداخت، تهيه كرد، يعنى مقدارى كه بتوان با آن هزار عضو سازماندهى شده را جمع آورى كرد، يكصد مجله و ده هزار نمايندگىِ فروش كتاب تأسيس نمود و با متفكران و وسائل ارتباط جمعى ارتباط برقرار كرد؟
پاسخ اين است كه منابع مالى به تدريج و بطور تصاعدى فراهم خواهد شد. در جامعه اسلامى آنچه فراوان است ثروت است. هسته مركزى، تنها بايد به دنبال راههايى براى جذب آن منابع مالى باشد، هرچند به مقدار متوسط، تا بتواند با آن سرمايه، به تجارت وفعاليتهاى پولساز بپردازد و آن را در گردش و زايش قرار دهد تا بر آن افزوده شود. مثلاً اگر
يك ميليون دينار به دست آورند و بتوانند با درگردش قرار دادن آن، سالانه به ميزان يك
چهارم آن سود كسب كنند، به اندازه همان يك چهارم مىتوان به سوى اهداف پيشگفته حركت كرد. در ضمن نبايد فراموش كرد كه فعاليتهاى مخلصانه اين جنبش از امداد غيبى الهى به عنوان قدرتمندترين ياور برخوردار مىگردند، قرآن كريم مىفرمايد: «... وَ مَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً»(1)«و هركس خدا را پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مىدهد و او را از جايى كه حسابش نمىكند، روزى مىدهد، و هركس بر خدا اعتماد كند خدا براى وى بس است. خدا فرمانش را به انجام رساننده است. به راستى خدا براى هر چيزى اندازهاى مقرر كرده است».
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر [آيين] خدا را يارى كنيد، شما را يارى مىكند و گامهايتان را استوار مىدارد».
«إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ»(3)«اگر خدا يارىتان كند هيچ كس بر شما پيروز نخواهد شد».
گاه گفته مىشود ما از روشنگرى و آزاديخواهى يك كشور نيز عاجزيم، چه رسد به آزاد كردن همه كشورهاى اسلامى؟ چگونه مىتوان تمام كشورهاى اسلامى را از چنگال ستم رهانيد؟
اين سخن نادرست است، زيرا مشكل آنجا به وجود مىآيد كه بخواهيم تنها يك كشور را آزاد كنيم. مگر ممكن است كه يك كشور در ميان دريايى از مخالفان و معارضان و استعمارگران غربى و شرقى و مزدورانشان در كشورهاى اسلامى، بر پاى خود بايستد و استقلال خود را حفظ كند؟ همه مىدانند كه كشورهاى اروپايى و امريكا بر روى هم نهصد ميليون تن همپيمانند، و روسيه نيز دويست و پنجاه ميليون همپيمان دارد. آرى يك
كشور در صورت آزادسازى و رسيدن به استقلال، در مقابل اين حجم از همپيمانان مخالفشرقى و غربى دوام نخواهد آورد.
گاه برخى تصور مىكنند كه مىتوان يك به يك، به آزادسازى كشورها اقدام كرد. اينان براى توجيه نظر خود، اقدام رسول خدا صلىاللهعليهوآله در فتح يك به يك و گام به گام سرزمينهاى عربستان را شاهد مىآورند، در حالى كه اين دو با يكديگر متفاوتند، زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جهانى دست به اينگونه آزادسازى زدند كه اجزاى آن مللى از هم جدا و ناهمپيمان بودند و اكنون جهان اينگونه نيست، بلكه از اجزايى به هم پيوسته تشكيل شده است؛ لذا تا زمانى كه تمامى جهان اسلام يكجا و به يكباره، به حركت در نيايد، و راه آزادى را در پيش نگيرد، نمىتواند بر پاى خويش بايستد.
توجه به نكات زير استحكام اين جنبش عظيم و پرگستره را تضمين مىكند:
هسته مركزىِ آغاز كننده كار نبايد خود را مهياى تحويل گرفتن زمام حكومت و تصدى آن كنند. چون اگر اين هسته با اخلاص در پىِ تصدى حكومت و سهمخواهى و منصبخواهى باشد ديگر نمىتواند به اصلاح ناراستيهاى حكومت بپردازد. لذا از هدف والاى خود، يعنى اجراى كامل حاكميت اسلام، باز مىمانند.
حاكميت اسلامى بايد به گونهاى طراحى شود كه توزيع قدرت در آن، به طور عادلانه و خردمندانه و براساس لياقت افراد صورت گيرد و مجالى براى بروز ديكتاتورى باقى نماند، زيرا طبيعتِ قدرتْ در آدمى، به جز براى معصومين عليهمالسلام، طغيانآور است. حضرت على عليهالسلام در اينباره فرمودهاند: «من ملك استأثر(1)هركس به حكومت دست يافت آن را در انحصار خويش گرفت».
اگر حاكميتْ و قدرتِ ناشىِ از آن طغيان كند، در نهايت مانند حكومتهاى امويان و عباسيان مىشود: زشت و منحرف. حكومت دينىِ منحرف بدتر از حكومت دنيايى منحرف است، همانگونه كه بشر نمونه آن را در حكومتهاى امويان و عباسيان و همچنين
1) . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 160، ص 500.
دادگاههاى تفتيش عقايد قرون وسطى ديده است. بنابراين بايستى هر گروهِ اجتماعى ازمجله، روزنامه، راديو، تلويزيون و ساير ابزارهاى اطلاعرسانى برخوردار باشد و البته لازم است كه استفاده از تمامى امكانات فوق در اداره و چارچوبهاى شورايى صورت گيرد.
پس از همه اين تفصيلات هنوز سؤلى بىپاسخ مانده است و آن اينكه آيا اصولاً برپايى حكومت اسلامى واحد در جهانِ امروز، ممكن است؟ آيا حكومتهاى محلى و حكومتهاى استعمارى، بويژه به خاطر همپيمانى ميان آنها، مجال چنين اقدامى را مىدهند؟
پاسخ آن مثبت است. نه تنها ممكن است بلكه رخ داده است. در صورتى كه به نكات ذكر شده پيشين توجه شود و آنها را به مرحله اجرا درآورد، حكومتهاى محلى در درياىِ موجخيز و پرگستره حكومت واحد اسلامى و در آستانه استقرار آن، ذوب خواهند شد، زيرا حكومت چيزى نيست مگر يك نهاد اجتماعى بزرگ، كه وقتى با نهاد اجتماعى بزرگتر از خود مواجه مىشود كنار مىكشد و از ميدان خارج مىگردد؛ درست مانند حكومتهايى كه در گذشته يا حال جايگزين يكديگر شده و مىشوند. حكومتهاى بزرگ استعمارى نيز نمىتوانند كارى كنند. هم آنها خودشان و هم مزدورانشان عاجزتر از آنند كه بر پيكره آن نهاد بزرگ ضربهاى كارى وارد كنند، و به دلايل زير مستقيماً نمىتوانند اقدام مؤثرى انجام دهند:
1) . مرحوم مؤلف رحمهالله پيش از زمانِ فروپاشى شوروى اين كتاب را تأليف كردهاند. مترجم.
حركت عظيم مذكور آنگاه كه سلاح نظامى و خشونت را به كنارى مىنهد، عملاً سلاح را از دست دشمنان خويش مىگيرد و فشارها و درگيريهاى جزئى، مانند زندان و تبعيد نه تنها حركت اجتماعى را نابود نمىكند بلكه بر توان آن مىافزايد.
اين حركت عظيم اسلامى، گسترده است و براى جنگ با آن ميدان خاصى وجود
ندارد، اگر هم در جبههاى خاص با آن مبارزه شود، آسيبى به بار نمىآيد، چرا كه جبهههاى ديگر هنوز باز بوده و مهياى كار و كارزارند و به جبهه درگير كمك مىرسانند. عاملان كشورهاى استعمارگر در قالب حكومتهاى دستنشانده و وابسته نيز توان رويارويى با اين حركت را ندارند زيرا:
بر اساس مطالب پيشگفته يعنى غرق شدن آنان در درياى اين جنبش گسترده، حتى توان آن را ندارند كه در صورت گرفتارى، خود را نجات دهند، چه رسد به حمايت از اربابانشان؟
وجود يك حكومت محلى وابسته كوچك و مخالف اين حركت نمىتواند ضررى به آن برساند، زيرا اجزاى اين جنبش عظيم، پيوسته مشغول حركت و در رشد و نمو دائم هستند و بخشِ درگيرِ با آن حكومت كوچك را يارى و مدد مىرسانند و بدين منظور از سلاح تبليغات استفاده فراوان مىبرند.
اتحاد قدرتهاى جهانى و ابرقدرتها نيز نمىتواند به اين حركت عظيم صدمه بزند زيرا:
اين وفاق به دليل استوار نبودن بر يك هدف مشترك، و به دليل آنكه محصول ترس از حمله اتمى و برخورد طرفين است، بىنهايت سست و بىثبات است.
جهان با اضافه شدن اروپا و چين به عرصه قدرت و سياست، چهار قطبى شده است، در چنين فضايى بهتر از فضاى دو قطبى مىتوان فعاليت و حركت نمود؛ زيرا در اين صورت توزيع قدرتى صورت مىگيرد كه به خاطر آن هر يك از قطبهاى قدرتمند جهان به مقدارى كه از ساير قدرتها در هراس است از قدرتش كاسته مىشود. لذا مىبينيم كه حكومتهاى داراى احزاب به اندازه حكومتهاى تكحزبى نمىتوانند بر مردم ستم كنند؛ زيرا پيوسته از رقباى خود مىهراسند. حال آنكه در حكومتهاى تكحزبى چون رقيبى
منتقد وجود ندارد، زمينه ستمگرى فراهمتر است. درست به همين دليل است كه چندى است دو اصطلاح «قدرت ناتوانى» و «ناتوانى قدرت» مطرح و رايج شده است.
توضيح اينكه عارى بودن از سلاح در عين در پىداشتن ناتوانى نظامى، نيرويى عظيم و هولناك در خود دارد و از آن سو، نيروى نظامى چندقطبى به دليل ترس هر قطب از قطبهاى ديگر از اقدام مستقيم و فراگير ناتوان است.
از مهتمرين امورى كه هسته مركزى اين حركت بايد مدنظر خويش داشته باشد آن است كه خود و اعضايش را بر محورهاى زير استوار سازد:
اگر اين جنبش به گونهاى پرورده شود كه بتواند در برابر سختىها تاب بياورد، آنگاه مانايى و رشد آن تضمين مىشود. اصولاً انسانهايى كه از خود استوارى و درستكارى نشان دهند، ساير مردم را به سوى خويش جلب مىكنند، و سرانجام اين امر سبب مىشود كه مردم پيرامون آنها جمع شوند، و حركت آنان نيز به پيروزى دست يابد.
1) . مستدرك الوسائل، ج 11، ص 292.
برداشته نشد مگر اينكه آن چيز زشت و منفور گرديد».
جنگ براى جوامع انسانى تنها در حالتهاى فوقالعاده و استثنايى رخ مىدهد؛ درست مانند عمل جراحى، و گرنه در مواردى جز اين، هنگام اختلافات، راه اصولى مذاكره و گفت و گو و پذيرش حق از سوى كسى است كه ذىحق نيست. از افتخارات اديان آسمانى اين بوده است كه سخن و واژه حكم مىكند و تأثير مىگذارد؛ خداوند مىفرمايد: «اقْرَأْ»(1)«بخوان».
[لذا امتياز انسان بر حيوان، خردمندىِ اوست كه مىتواند به خلاف حيوان، مشكلات خويش را با زبان و گفتار حل و فصل نمايد و به نقطه مورد توافقِ طرفين برسد.]
جنگها دوگونهاند:
طرف حق هيچگاه براى جنگ پيشقدم نمىشود، مگر به منظور دفاع، احقاق حق يا نجات مستضعفان. خداوند مىفرمايد: «وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ»(2)«چرا در راه خدا، و [در راه نجات ]مردان و زنان و كودكان مستضعف، پيكار نمىكنيد؟».
البته اين نيز جنگى است دفاعى، هرچند «جهاد ابتدايى» ناميده شود.
به هر روى، بايد صلح جايگزين آتش و شمشير شود. آنچه داروين و پيروانش
مىگويند كه در جهان اصل بر «تنازع بقا» و سپس «بقاى اصلح» است، مردود مىباشد، و دلايل موجود خلافِ آن را اثبات مىكند. اين سخن مثل آن است كه گفته شود در جامعه، اصل بر آن است كه مردم مجرمند، زيرا هيچ جامعهاى از جرم مصون و تهى نيست. پس ازآنان ماركس نيز آمد و مدعى شد كه در جهانِ انسانها نيز اصل بر جنگ طبقاتى است. اين ايده نيز ناتمام است و دلايل علمى خلاف آن را اثبات مىكند.
پديده جنگ و ستيز علاوه بر اينكه در جوامع انسانى رخ مىدهد ميان حيوانات نيز وجود دارد، اما ميان اين دو پديده پنج تفاوت عمده وجود دارد:
جنگ ميان حيوانات فيزيكى است، و جنگ ميان انسانها فيزيكى و غيرفيزيكى.
حيوانات در جنگ، از ابزار استفاده نمىكنند، اما انسانها از آنها بهره مىگيرند.
جنگ ميان حيوانات كوتاهمدت است، امّا جنگ ميان انسانها گاه به طول مىانجامد.
جنگ ميان حيوانات از شكل ايجاد جرح و قتل به گونههاى ديگر تبديل نمىشود، اما جنگ انسانها گاه شكل گفتارى پيدا مىكند، كه آن را جنگ سرد مىنامند؛ و گاه شكلى
اقتصادى و غيره به خود مىگيرد. هرچند اطلاق جنگ بر چنين پديدههايى به مَجاز شبيهتر است.
جنگ به خلاف مقتضاى سرشت انسانهاست، زيرا انسانها را نابود و شهرها را خراب مىكند و اموال دولتها و ملتها را مىبلعد و ترس و اضطراب را بر جوامع حاكم مىكند، و بالاتر از اينها، گاه موجب دريده شدن حريم زنان و به اسارت رفتن آنها و خوار شدن طرف بازنده مىشود. از اينرو ملتها، جنگ را دوست نمىدارند و تنها گروهى اندكشمارند كه منافعشان را در جنگ مىبينند و آتش جنگ را مىافروزند؛ البته تحت عناوين گوناگون و توجيهات مختلف خود را از قرار گرفتن در معرض خساراتِ آن بركنار نگاه مىدارند و حاشيه امنى براى خود مىسازند و ديگران را وادار به شركت در جنگ مىكنند. از اينرو علل جنگها را مىتوان در موارد زير برشمرد:
آرى، براى برخى از جنگها كه همان مبارزات آزاديخواهانه و آزاديبخشند، مردم خودْ حركت مىكنند تا كسى را كه بر عقيده و اقتصاد آنها تاخته است بر سر جايش بنشانند.انگيزههاى جنگطلبى انسانهاى متمدن امروزى، تفاوتى با انسانهاى غيرمتمدن گذشته ندارد. در گذشته براى كسب غنايم، اظهار شجاعت، ترس از دشمن (پيشگيرى) دفع دشمن (درمان) و يا ارضاى غرور و روحيه جنگطلبى خويش مىجنگيدند.
محض نمونه، فردى از يك قبيله به رئيس قبيله ديگر توهين مىكرد. در مقابل، رئيس آن قبيله براى ارضاى غرور خود، قبيلهاش را آماده مىكرد و به جنگ با قبيله توهينكننده مىفرستاد. البته مخرج مشترك همه اينگونه انگيزهها، چهار محور پيشگفتهاند.
اين توهم كه جنگ مانند گرسنگى و تشنگى در ذات و سرشت آدمى نهاده شده، سخنى است بىدليل. اگر چنين مىبود بايد تنها در فواصل معين و خاصى، مانند هر غريزه ديگر، سر برمىآورد و بروز مىكرد، در حالى كه چنين نبوده، بلكه حالتى معكوس داشته و دارد.
برخى مدعى شدهاند كه سود و زيان جنگ برابر است، و برخى سود آن را بيش از زيانش مىدانند. البته اين سخنان چيزى جز صرف ادعا نيست. اينك به چند فايده، كه اين گروه براى جنگ برشمردهاند، اشاره مىكنيم:
جنگ سبب يكپارچگى و اتحاد اقوام و ملتها مىشود، زيرا طرفين نزاع پس از پايان جنگ و آگاهى از خواستههاى درونى و بحق يكديگر با هم آشناتر و نهايتاً متحد مىشوند.
جنگ موجب پيشرفت صنعتى مىشود، زيرا وضعيت جنگى باعث شكوفا شدن استعدادها مىگردد. چون هر يك از دو سو، براى پيروزىِ خود انديشه مىكند و تفكر فراوانْ منشأ پيدايش اكتشافات و اختراعات مىشود و اين اختراعات در زمان صلح نيز به جامعه و مردم سود مىرساند، سود آن بيش از زيان جنگ مىباشد.
جنگْ افزايش جمعيت را جبران مىكند و موجب كاهش جمعيت مىگردد. سبب مىشود وضعيت آنانى كه پس از جنگ زنده مىمانند بهتر شود و مرفهتر و شادابتر به
زندگىِ خود ادامه دهند.
به هر يك از منافع موهوم ذكر شده در فوق اشكالاتى وارد است كه بدانها مىپردازيم:
اقوام و مليتها تنها به كمك فرهنگ مشترك، متحد و يكپارچه مىشوند نه با ديگركشى، خواه يكى بر ديگرى پيروز شود، خواه ميانشان صلح برقرار گردد. در تاريخ مىبينيم كه اقوام گوناگون آنگاه كه در سايه اسلام، فرهنگى مشترك يافتند، يكپارچه شدند، و اين در حالى بود كه آميزش و تعامل ميان يهوديان و مسلمانان هرگز از آنها امتى واحد نساخته، هرچند اين آميزش و تعامل بيش از هزار سال دوام يافته است.
آميختگى افكار در پى وحدتِ ديدگاه و نگرش به وجود مىآيد، نه در پى جنگ. جنگ اگر، پس از اطلاع طرفين درگير از خواستههاى بحقِ يكديگر، موجب وحدت نگرش گردد، افكار و ديدگاهها آميخته مىشوند. در غير اين صورت جنگ هرگز عامل وحدت نگرش و آميختگى افكار نمىگردد. حال به نظر شما كدام به مصلحت بشر نزديكتر است؛ جنگ به منظور آميختگى افكار، و يا ايجاد نگرش يكپارچه و تلاش براى آن، بدون شعلهور شدن آتش جنگ؟ يكپارچگى ديدگاهها با استقبال عالمان از افكار ديگران حاصل مىشود و اين آن چيزى است كه مبناى عمل اسلام بوده است.
به همين دلیل است كه در كتب عالمان اسلام نظير شيخ طوسى، علامهحلى و غيره مىبينيم كه آراى ديگران را ذكر مىكردند و پس از نقد و بررسى، بهترين آنها را بر مىگزيدند و ساير نظرات را كنار مىگذاشتند. نتيجه بحث آن است كه، هرچند نوعى آميختگى گاه از راه جنگ حاصل مىشود، لكن بر آدمى فرض است كه به نوع مطلوب آن روى آورد و نه به نامطلوبترين شيوه براى دستيابى به آن.
تشويق مالى آنان و ذكر نامشان، و ايجاد رقابت، درست همان نتايجى را مىدهد كه جنگ مىدهد و علاوه بر آن زيانهاى جنگ را نيز به دنبال ندارد. آيا معقول است كه با وجود راه راست و كوتاه و كمهزينه آدمى راه كج، دراز و پرهزينه را انتخاب كند؟
آيا اگر اين ثروتِ كلان در راه سازندگى هزينه مىشد، ديگر هيچ گرسنهاى و هيچ نياز مشروعى انجام ناشده مىماند؟ همه اينها با قطع نظر از آن است كه بخش فراوانى از ثروتها نيز انباشته و يا اسراف و تبذير مىشود.
هيچ تفاوتى ميان درگيريهاى داخلى، از جمله جنگهاى داخلى، و جنگ با يك كشور خارجى وجود ندارد. همه اينها محصول نپذيرفتن داورى و دخالت دانش و خردورزى و روى نياوردن به قضاوتِ مبتنى بر منطق است، و خواستگاه آن يا نادانى است يا طمع و زيادهخواهى. انسان نادان نمىخواهد سخنِ ديگران را بشنود و يا آنكه مىشنود، اما حس تشخيص سره از ناسره را ندارد و فرد زيادهخواه، مىشنود و مىشناسد اما تحريف مىكند. قرآن كريم به هر دو علت اشاره مىكند. درباره علت نخست مىفرمايد: «وَ مِنْهُمْ
أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاَّ أَمانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ»(1)«و [پارهاى] از آنان بىسوادانى هستند كه كتاب [خدا] را جز خيالات خامى نمىدانند، و تنها به پندارهايشان دل بستهاند».
و درباره علت دوم نيز مىفرمايد: «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها...»(2)«نعمت خدا را [خوب ]مىشناسند، سپس آن را انكار مىكنند».
«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا...»(3)«و آن را از روى ظلم و سركشى انكار كردند، در حالى كه در دل به آن يقين داشتند».
به دليل آنكه چاره نادانى، كسب علم، و چاره زيادهخواهى تهذيب نفس است، و آدمى به آسانى آماده دانش اندوزى و تهذيب نفس نمىگردد، بر انديشمندان و مصلحان فرض است كه طرحى تهيه كنند كه:
به مردم براى دانشاندوزى و تهذيبنفس آگاهىبخشى كند؛
زيادهخواهان را در افكار عمومى تحقير و نكوهش نمايند، تا نتوانند به خواستههاى خود برسند و اين كارى است كاملاً ممكن، مشروط به آنكه مردم بفهمند كه آنچه آتش جنگ را برمىافروزد، طمعورزى گروه اندكشمارى است، كه از مستكبرانند و براى بهبود اوضاع سياسى، اقتصادى و اجتماعى خويش به اين كارها دست مىزنند.
آرى، اگر مردم آگاه شوند، آن گروه اندكشمار ديگر نمىتوانند به بهانه ضرورت و حفظ منافع مردمْ آنها را فريب داده و وارد جنگشان كنند. اين گروه تنها در پى منافع خويشند، و تظاهر به آن مىكنند كه خواهان منافع و عزّت مردمند. آنها واقعيتها را تحريف مىكنند و مردم را مىفريبند و آنان را به سوى ميدان جنگى روانه مىكنند كه جز مرگ و نابودى و تيرهروزى چيزى براى آنان و بازماندگانشان در بر ندارد.
بر اساس گفتههاى پيشين جنگ را به دو نوع تقسيم مىكنيم:
اين دو گونه جنگ از حيث اهدافى كه دنبال مىكنند در تضاد با يكديگرند. نوع نخست براى نجات مردم از بهرهكشى و سودجويى است، در حالى كه نوع دوم براى وارد كردن مردم در محيط بهرهكشى و سوءاستفاده است. و از آنجا كه باطل گاه خود را به ظاهرِ حق آراسته مىكند، و هر جنگ افروزى مدعىِ جنگ براى كسبِ آزادى است، بايد در ويژگيها و شاخصههاى هر جنگى با دقتِ تمامْ درنگ كرد تا از روى نشانهها و دادههاى عقلىبازشناخته شود كه هر جنگى از نوع نخست است يا نوع دوم.
بارى، دو تفاوت عمده ميان اين دو نوع جنگ وجود دارد:
وجود هر يك از اين دو امر با توجه به وجود يا عدمِ وجودِ فضاى آزاد اجتماعى و سياسى قابل تشخيصند، يعنى جنگ در فضاى آزادى، ماهيتى جز آزاديبخشى ندارد، خواه چنين جنگى مردم را از سلطه يك سودجو آزاد كند و خواه از سلطه فرد سودجويى كه قصد سلطهگرى دارد. در مقابل جنگهايى كه در فضاى سركوب و خفقان روى مىدهد قطعا جنگهايى توسعهطلبانه و در جهت تجاوز استثمارگرى هستند.
نشانههاى وجود آزادى در جامعه عبارتند از انتخابات آزاد، معين نكردنِ حاكمِ بعدى توسط حاكم فعلى، آن هم به هيچگونه و تحتِ هيچ عنوانى و براى هيچ دليلى، وجودِ مطبوعات آزاد، اطلاعرسانى دقيق و موبهموى راديو و تلويزيون و غيره. آرى در چنين فضايى، مردم حاكم بر سرنوشت خويش مىشوند و به عكس، در فضاى بسته، اين حاكم مستبد سودجوست كه با زر و زور و تزوير بر سرنوشت مردم حاكم مىگردد و جنگى كه در آن اتفاق مىافتد، بىترديد جنگ استثمارگرانه خواهد بود.
برخوردار از منافع ديده نمىشوند، اما با اندكى درنگ و تأمل در احوال مديرانِ جنگْ فهميده مىشود كه آنان به دنبال منافعى در آيندهاند.
هرگاه كسانى در صدد گرفتن قدرت از صاحبان امتياز و منافع برمىآيند بىترديد آشكار مىشود كه آيا آنان براى نجات مردم تلاش مىكنند و يا هدفشان بركنار كردن ديگران از عرصه قدرت و نشستن در جايگاه آنان است؟ براى رفع اين ترديد بايستى به اين نكته توجه شود كه برنامه اين عده كه شعلهور كردن آتش جنگ را در سر مىپرورانندايجاد قدرتى متمركز است يا در صدد توزيع قدرتند؟ به عبارت بهتر آيا قدرت در انديشه و عمل آنان در دست يك انسان و گروهِ پيرو او است، و يا در دست همه رهبران و همه پيروانشان؟ اگر مورد نخست صدق كند حكايت از آن دارد كه جنگ در حال شعلهور شدن تنها براى انتقال قدرت از قدرتمندان فعلى به صاحبانى جديد است، و در صورتى كه مورد دوم صدق كرد دال بر آزاديبخش بودن آن براى مردم است.
بسيارى اوقات مبارزه و جنگ در آغاز، جنگى است در راه آزادى، اما در ميانه راه يا پس از پيروزى، به پديدهاى ديگر تبديل مىشود و ابزارى مىشود براى پيشبرد اهداف افرادى كه درپى منافع خويشند، ولى از آنجا كه به سبب همين موضوع كمكم مردم از پيرامونشان پراكنده مىشوند و تودهها و شخصيتهاى مبارز ديگر را رها نمىكنند، باب تهمتها و ستمها را باز مىكنند و در اين راه اگر بتوانند آنها را به زندان و زنجير مىكشند، و اگر نتوانند آنها را آماج اتهامهاى ناروا مىكنند تا شخصيتِ آنان را ترور كنند. بنابراين بر مردم لازم است كه به دروغهايى كه از آن به عنوان نردبانى براى رسيدن صاحبان منافع به مقاصدشان استفاده مىشود، اعتنا نكنند و با اين كار جلوى عوامفريبان دروغگو گرفته شود. به هر حال، اين كار از دو راه ممكن است:
اقدام كردن به توزيع مراكز قوا تا حد توان.
اقدام كردن به آگاهىبخشى به مردم، تا با تبليغات صاحبانِ جديدِ امتيازات، فريفته نشوند و تسليم تهديد و نيرنگبازى آنان نشوند. مشكلاتِ تسليم نشدن بسيار كمتر از مشكلاتى است كه به سبب تسليم شدن و واگذارى ميدانْ پيش خواهد آمد.
تمدن اگر مادى باشد، يعنى با ايمانِ به خدا آميخته نباشد، موجب فزونى جنگها مىگردد و در آن صورت آنچنان شعلهور مىشود كه نظيرش را در ميان ملل غيرمتمدن نمىتوان يافت. از همينرو است كه پس از پيشرفتِ تمدن در عصر كنونى كه بر مبناى ماده صرف استوار است، جنگهاى عظيم و فراوانى رخ داده و مىدهد. علل اين افزايش عبارتند از:
الف. فقدان ايمان به مثابه عنصرى است كه آدمى را از بدىها و تباهىها حفظ مىكند. انسان بىايمان در تمامى امور خود، از جمله جنگ، دست به اقدامات ناصواب و زشتمىزند، و به دليل زيادهخواهىهاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى و غيره جنگ به راه مىاندازد. اما انسان باايمانْ از خونريزى به شدت مىپرهيزد. رسول خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمايند: «الايمان قيد الفتك(1)ايمان آدمكشى را به بند مىكشد».
جنگهاى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز به همين دليل همگى دفاعى بودهاند. آنها در جنگيدن به ميزان نياز و ضرورت اكتفا مىكردند و به حداقلِ ممكن بسنده مىنمودند، تا جايى كه مثلاً حضرت على عليهالسلام سفارش مىفرمايند كه جز قاتلش، كسى كشته نشود، هرچند طراحان قتل ايشان نه يك تن، بلكه عدهاى بودند. امام در اين تصميم خود به پيامبر صلىاللهعليهوآلهاقتدا كرده بودند، چون پيامبر طراحان ترور خويش در عقبه را نكشتند.
ب. در روزگار كنونى جداى از اينكه عنصر ايمان از زندگى بشر رخت بربسته است؛ يعنى نه شرقيان از ايمانشان چيزى مانده است و نه غربيان، لذا تمايلشان به جنگافروزى فراوان است. بنابراين در اين اصرار ورزيدن به جنگافروزى، دلايل زير وجود دارند:
همچنين چون تكنولوژى توليد اسلحه روزگار كنونى در حال تحول و تكامل است،
1) . عوالى اللئالى، ج 2، ص 241، ح 7.
حوزه ويرانگرى محصولات نيز در حال گسترش است. مگر نه آنكه دامنه جنگها اكنون به سهولت به مناطقى مانند كوهها، جنگلها، بيابانها، درياها و... مىرسد؛ يعنى سرزمينهايى كه در گذشته جز با سختى و رنج دسترسى بدانها امكان پذير نبود.
تفاوت ميان عوامل 1 و 2 آن است كه در دورانهاى پيشين كارخانههاى اسلحهسازى ازابتدا تنها براى توليد اسلحه ايجاد مىشدهاند، اما در روزگار كنونى بسيارى از كارخانهها به سرعت مىتوانند به كارخانههاى ساخت اسلحه تبديل شوند و تغيير كاربرى دهند.
فراوانى عوامل سياسى، اقتصادى و... براى شعلهور شدن جنگها؛ زيرا مقامپرستان و رياستطلبان در گذشته براى مكر و توطئه توان كمترى داشتند، اما در روزگار معاصر به دليل سهولتِ وقوع كودتاهاى نظامى، با كمك استعمارگران زيادهخواه، جنگها رو به فزونى گذاشتهاند. همچنين به دليل توسعهاى كه همراه با تجارت و... در اقتصاد پديد آمده، جنگها نيز فراوان شدهاند، زيرا فراموش نكنيم كه مال وثروتْ از عوامل جنگ بوده و هست. سرمايهداران براى برخوردارى از سود بيشتر يا سوء استفاده كاملتر، آتش جنگ را برمىافروزند. به همين دليل امريكا با ويتنام و انگليس با چين وارد جنگى شدند كه بيست ميليون قربانى برجا گذاشت. به همين دليل روسيه به افغانستان حمله كرد و جنگى زيانبار پديد آورد كه هنوز هم ضايعات آن پايان نيافته است و به همين دليل فرانسه با الجزاير جنگيد و اسرائيل سالهاى سال است كه با كشورهاى اسلامى در حال جنگ است.
نزديكى كشورها به يكديگر و فراوانى روابطى كه مقتضاى دنياى صنعتى جديد است: در گذشته دورى كشورها از هم و نبود روابط گسترده، خود باعث مىشد كه جنگها كمتر روى دهند و دورانِ صلح نيز طولانى بوده است. يعنى هر يك از جوامع تقريباً به تنهايى و در عزلت مىزيستهاند. اما آنگاه كه روابط رو به افزايش گذاشت و كشورها از راه فناورى و صنايع پيشرفته به يكديگر نزديك شدهاند به ناچار وقتى كه
روابط رو به تيرگى مىرود نهايتاً جنگ رخ مىدهد. همچنين كشورها به دليل نزديكى به هم امكان بيشترى براى جنگيدن يافتهاند، مثلاً در زمان گذشته، امريكا و انگليس نمىتوانستند براى جنگيدن به آسانى به ويتنام و چين برسند، اما اكنون اين كار به آسانى و به سرعت انجام مىپذيرد.
استعمارگران در دوران معاصر جنگ جديدى ابداع كردهاند به نام «جنگ وكالتى». توضيح آنكه كشورهاى پيشين با يكديگر مىجنگيدند و انگيزهشان براى جنگ نيز غالباً برخاسته از درون خود آنها بود. اما در عصر اتم چون دولتهاى بزرگ از رويارويى با يكديگر هراس دارند و از آنجا كه به دلايلى مانند گشودن بازارهاى جديد و توسعه قلمرو نفوذ، چارهاىجز جنگ ندارند، به سود خود مىبينند كه برخى از دولتهاى اقمارى خود را برگزينند و به وكالت از خود به جنگ با طرف مورد نظر وادارند، تا آن كشور ثالث را به زانو درآورند و به طور پنهان آن را در حوزه نفوذ خود قرار دهند و بازارهايش را در اختيار خود بگيرند.
واژه جنگ بر هر درگيرى و نزاعى اطلاق نمىشود. شروطى لازم است تا بتوان يك نزاع را جنگ ناميد. در غير اين صورت، اين مفهوم به طور مقيد به كار مىرود. مثلاً گفته مىشود: جنگ چريكى، جنگ تبليغاتى، جنگ اقتصادى و مانند اينها. اين شروط به شرح زيرند:
هر يك از طرفين نزاع هويتى جدا و مستقل از ديگرى داشته باشد، لذا آنجا كه گروههاى درگير غيرمستقل باشند نزاعشان را مىتوان آشوب ناميد نه جنگ؛ مثل جنگهاى داخلى يك كشور كه در آن مردم به جان هم مىافتند و يكديگر را مىكشند.
ميان دو طرف درگير ارتباطى وجود داشته باشد، و الاّ ميان آنها نه مفهوم جنگ صدق مىكند، نه صلح، نه پيمان، نه سازش و نه هيچ عنوان ارتباطى ديگر. آرى صدق هر يك از عناوينِ ارتباطىِ مذكور مشروط به وجود نوعى ارتباط است و هنگامى كه ارتباط از نوع دشمنى و رويارويى مسلحانه باشد آن را جنگ مىنامند.
هر يك از طرفين درگير بايد در جنگ قواعد و نظمى خاص را رعايت كنند، و الا
درگيريشان را جنگ نمىنامند.
آنگاه كه يك رويارويى را جنگ مىنامند ديگر تفاوتى نمىگذارند ميان آن حالتى كه هر دو داراى گروه خاصى باشند كه فراريان و مجروحان جنگ بدان منتسب شوند، و ميان آن حالتى كه چنين نباشد. مثلاً جنگ جمل و نهروان جنگهايى بودند كه در طرف مقابل گروه منسجم وجود نداشت، و جنگجويان تنها با تكيه بر توان خود به جنگ آمده بودند، در حالى كه در جنگ صفين چنين نبود و هر دو طرف داراى انسجام كامل و امكانات نظامى و پشتوانه و فئه و نيروى انسانى بودند(1).
آرى هر دو حالت را جنگ مىنامند، هرچند احكام فقهيشان با يكديگر متفاوت است واين مسأله بر آشنايانِ فقه اسلامى مخفى نيست.
كيفيت جنگها بسته به عواملى است كه با تنوع و گوناگونىِ آن عوامل كيفيتِ جنگها نيز تغيير مىكند. آن عوامل عبارتند از:
گوناگونى ساز و برگهاى جنگى: مانند جنگافزارهاى ابتدايى نظير كلوخ و سنگ، جنگافزارهاى دورههاى ميانى زندگى بشر نظير شمشير و نيزه، جنگافزارهاى دوره نزديك به جهان متمدن امروزى، نظير سلاحهاى آتشزا و سرانجام جنگافزارهاى مدرن دوران كنونى، نظير پيشرفتهترين انواع تفنگ، پدافند هوايى، تانك، توپ دوربرد، بمبهاى اتمى و هيدروژنى، ماهوارهها [سلاح ليزرى] و غيره.
گوناگونى وسائل حمل و نقل: مانند اسب و شتر كه وسايل ابتدايى نقل و انتقال بودند. در دوران استفاده از اين وسائل، گروهى كه اين برگ برنده را در اختيار داشت و به
1) . فئه در فقه اسلامى به معنى داشتن امكانات نظامى و اتصال جبهه به مراكز تأمين امكانات در پشت جبهه است. لذا احكام جنگ با كسانى كه داراى فئه امكانات نظامى و پايگاه پشت جبهه هستند با كسانى كه فاقد اين امكانات هستند در فقه اسلامى متفاوت است. مثلاً از نظر فقه اسلامى در جنگى كه طرف مقابل داراى فئه است، در شرايط خاصى از فرار و عقبنشينى وى بايد جلوگيرى شود و راه را بر فراريان بست تا امكان فرار نيابند. اما در جنگى كه طرف مقابل داراى فئه نباشد فراريان را نبايد دنبال نمود و بايد اجازه داده شود تا فرار كنند. مترجم
اصطلاح داراى سوارهنظام قوى بود، بر طرف مقابلِ خويش، كه تنها از پيادهنظام بهرهمند بود، پيروز مىشد. لذا در تاريخ مىخوانيم وقتى اقوام آريايى به اسب مجهز شدند توانستند بر طرف مقابلشان، كه فاقد آن بودهاند، پيروز شوند. ارابهها و كشتيهاى جنگى نيز در دوره خود ابزارى پيشرفته به شمار مىرفتند كه شكستِ طرفِ مقابل را تسريع مىكردند. اكنون نوبت به وسايلى مدرن، مانند اتومبيلها، هواپيماها، قطارها، كشتيها و ماهوارهها رسيده است.
از اينرو تاكتيك جنگ اقتضا مىكند كه طرف فاقد، در هنگام درگيرى با بهرهگيرى از حيلههاى جنگى، سربازان طرف مقابل را وادار به خروج از موانع و دژهاى طبيعى خودكند و در سطح و موقعيتى يكسان قرار بگيرند، و آنگاه كه هر دو فاقد اينگونه حفاظهايى شدند، نبرد را آغاز كنند.
انگليس، اين كشورى كه خورشيد قدرت و سلطهاش غروب كرد و اركان امپراطوريش فرو ريخت، اگر هنوز برپاست و از دولتهاى بزرگ به شمار مىآيد به علل زير است:
الف. به كار بردن فريبها به طور گسترده و توسل حتى به نوع نامشروع آن، مانند نقض پيمانها.
ب. استفاده دايمى از تجارب.
ج. دورانديش بودن.
د. حل مشكلات با صبر و بردبارى، كه اگر چنين نبود، ملتهايى كه قرنها مورد ستم آنها واقع شده بودند، بر آن يورش مىبردند و كشور را به وضعيت سابقش باز مىگرداندند، يعنى جزيره صيادان.
به همين ترتيب امكانات مادى سهمى عظيم در ترقى و پيشرفت جوامع دارند، زيرا توان استفاده از منابع طبيعى، انجام دادن جنگهاى بيشتر و يا ادامه جنگها را براى مدتبيشترى امكانپذير مىكند. مثلاً كشورى كه معادن اورانيوم دارد بيشتر از كشورهاى فاقد آن توان جنگيدن دارد، زيرا بر اساس تخمين برخى متخصصان هر گرم از آن، انرژيى برابر با ده تن زغال سنگ توليد مىكند.
گستردگى و وسعت كشورِ در حال جنگ: دشمن هرچه براى ضربه وارد كردن توانمند باشد، براى ضربه زدنهاى فراگير توانمند نيست، لذا طرفى كه در جنگْ سرزمينى وسيع داشته باشد، قادر است با مانورهاى گوناگون موضعگيرى خود را تقويت كند و دشمن را عقب براند. اما اگر آن سرزمين كوچك باشد توان استفاده از اين مهلتها را نخواهد داشت. لذا مثلاً به عقيده برخى تحليلگرانِ مسائل استراتژيك و نظامى، اسرائيل به ناچار دير يا زود به علل گوناگون از ميان خواهد رفت. يكى از آن علل، تنگى و كوچكى سرزمينهايى است كه غصبكرده و آن را كشور اسرائيل ناميده و در آنها سكونت گزيده است.
ميزان نيروى انسانى: هرچه يك كشور، نيروى انسانى بيشترى داشته باشد به پيروزى نزديكتر است، زيرا در روزگار كنونى براى تجهيز يك جنگجو و آماده كردنش
براى نبرد به 27 نفر نيازمنديم تا در عقبه جنگ تلاش كنند و مقدمات و نيازهاى گوناگون او را برآورند. بنابراين هرچه جمعيت يك كشور بيشتر باشد، دولت توان برآوردن نيازهاى سربازان بيشترى را دارد و نيز مىتواند سربازان بيشترى تجهيز كند. بالطبع در حالت معكوس نتيجهاى معكوس به بار خواهد آمد. مثلاً يك كشور پنجاه ميليونى توان تجهيز دو ميليون سرباز را دارد، اما كشور بيست ميليونى، حتى از تجهيز يك ميليون سرباز هم ناتوان است.
جوامع معاصر نيازمند دو امرند:
نگاه آيندهنگر گسترده.
آمادگى مناسب و مطابق با مقتضاى اين نگاه، به منظور پيشگيرى از وقوع جنگ.
اين دو امر جز با رايزنى و مشورت گسترده، از سوى دولت امكان نمىيابد؛ يعنى جز در حالتى كه سرنوشت مردم در دستان خودشان باشد تحقق نمىپذيرد، و الا اگر بنا باشد يك حاكم مستبد و ديكتاتور بر سرنوشت مردم چيره باشد، نه امكان پيدايش چنين نگاهى فراهم مىشود و نه امكان آمادگى مطابق آن.
اين مسأله از جمله بزرگترين علل ناكامى مسلمانان در رويارويى با اسرائيل است؛ گرچه از قدرت حقيقى مسلمانان و از ضعف واقعى اسرائيل باخبريم. آرى زمام امور هر يك از كشورهاى اسلامى در دست ديكتاتورانى است كه با سلطنت موروثى يا با كودتاى نظامى بر سر كار آمدهاند و يا اگر در بدو امر منتخب مردم بودهاند در ميانه كار به انسانهايى مستبد تبديل شدهاند. از همينرو است كه ميدان مقابله با اسرائيل خالى شده و تاكنون هم اين ناكامى در جنگ و عقبراندن اسرائيل ادامه دارد، و تا زمانى كه زمام امر حكومتهاى كشورهاى اسلامى به دست خود ملتها نيفتد اين معضل ادامه خواهد يافت.
نگاه آيندهنگر و آمادگى مناسب، از وقوع جنگها جلوگيرى مىكند. لذا امروزه آشكارا مىبينيم كه فاصله و تفاوت زيادى ميان كشورهاى اروپايى در زمان حال با همين كشورها، قبل از برخوردارى از اين دو خصلت به وجود آمده. اروپاى كنونى، پس از جنگ جهانى دوم، نزديك به پنجاه سال است كه جنگ به خود نديده. برخى صاحبنظران محاسبه كردهاند كه چهل درصد تاريخ بلژيك در جنگ بوده است. اين رقم در
تاريخ كشور آلمان به 28 درصد، ايتاليا 36 درصد، هلند 44 درصد، روسيه 46 درصد، فرانسه پنجاه درصد، انگليس 56 درصد، لهستان 58 درصد و در تاريخ كشورهاى ليتوانى و اسپانيا به 67 درصد مىرسد.
با اين حال شاهد آن هستيم كه در ميان كشورهاى اروپايى و نظاير آنها در حال حاضر هيچ جنگى وجود ندارد، و اگر جنگى مشاهده مىشود و اخبارش به گوش مردم جهان مىرسد، جنگهايى هميشگى است كه در كشورهاى اسلامى نظير افغانستان، پاكستان، لبنان، فلسطين، سوريه، مصر، اردن، اريتره، مغرب، فيليپين و غيره در جريان است. راز اين پديده منفى نيز همان استبداد حاكمى است كه زمام اين كشورها را به دست گرفته است؛ استبدادى كه شايستگيها و قابليتها را نابود مىكند و انسانهاى با قابليت و باكفايت مجال عمل نمىيابند تا هم نگاهى آيندهنگر به مردم دهند و هم آمادگى كافى را براى جلوگيرى از پيش آمدن جنگ به دست آورند. خداى سبحان مىفرمايد: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللهِ وَ عَدُوَّكُمْ...»(1)«و هرچه در توان داريد از نيرو واسبهاى آماده بسيج كنيد، تا با اين [تداركات]، دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانيد».
بارى، اين آمادگى دو وجه دارد:
ترساندن، كه جنبه بازدارندگى دارد و دشمن را از جنگ منصرف مىكند؛
گفت و گو و تلاشهاى ديپلماتيك، كه در پشت ميزهاى مذاكره از تندروى نيروهاى طرفين - به عنوان عوامل پديدآورنده اولين شرارههاى جنگ - مىكاهد.
بر كشورها بايسته است كه با تمام نيرو تلاش كنند تا صلح را پاس بدارند و آن را پايدار سازند، زيرا خطرات جنگ به طور فزاينده و فراتر از تصور فزونى گرفته است. اين افزايش به علل زير پديد آمده است:
1) . سوره انفال، آيه 60.
ريشه حيات مىانجامد. فرقى هم نمىكند كه جنگها منطقهاى و محلى باشند يا جهانى؛ زيرا جنگهاى محدود محلى و منطقهاى نيز مىتوانند به اندازه خود تخريب و ويرانى به وجود آورند. مثلاً در جنگ لبنان - كه با نگارش اين كتاب مصادف شده است - تا كنون حدود يكصد و پنجاه هزار نفر كشته و مجروح شدهاند. و در جنگ عراق با ايران مجموع كشتگان و مجروحان طرفين، صدها هزار تن برآورد مىشود و از نظر برخى آگاهان از جنبه اقتصادى نيز تاكنون حدود چهارصد ميليارد دلار به طرفين خسارت وارد شده است. جنگ ميان هند و پاكستان بر مبناى برخى گزارشها بيش از يك ميليون نفر تلفات انسانى داشته است. جنگ شوروى با افغانستان نيز بيش از يك ميليون كشته و مجروح و چهار ميليون آواره بر جاى گذاشته است. از اين دست آمارهاى هولناك بسيار است.
آرى، اگر جنگ جهانى رخ دهد، چه بسا سير تمدن به پايان برسد. بر اساس گزارشى، طرح امريكا اين است كه بتواند در يك جنگ اتمى برقآسا 85 درصد تأسيسات صنعتى روسيه را نابود كند. همچنين در هر يك از زرادخانههاى روسيه و امريكا تسليحات مرگبارى وجود دارد كه مجموعاً براى هفت بار نابودى تمام بشر كفايت مىكند. در گزارشى ديگر آمده است كه اتحاد جماهير شوروى [سابق ]بمبهايى در اختيار دارد كه اگريكى از گونههاى متوسط آن را روى شهرى مانند نيويورك بيندازند، در آنِ واحد آنچه در شعاع دويست و پنجاه مايلى آن قرار داشته باشد نابود مىشود. همچنين است وضعيت ديگر سلاحهاى كشنده و ترسناكى كه در اختيار دارند. اين سلاحها چنان پيشرفتهاند كه مىتوان گفت در قياس با سلاحهاى به كار رفته در جنگ جهانى دوم چيزى شبيه توپ و تانك در مقابل ابزارآلات جنگى دستساز قديمى، مانند شمشير هستند.
جنگها علاوه بر آنكه كشتار و ويرانى به بار مىآورند، انسانهاى معلول و مجروحى نيز به جاى مىگذارند كه تا آخر عمر از پيامدها و بدبختىهاى آن رنج مىبرند. سلاحهاى مرگبارى كه از برخى از آنها نام برديم موجب توليد بيماريها و ايجاد معلوليتهاى مادامالعمر در انسانها، حيوانات و گياهان مىگردند. در گزارشى آمده است كه روسيه پس از جنگ جهانى دوم، بيست و پنج ميليون عضو مصنوعى بدن مانند دست، پا و چشم براى معلولان خود خريدارى كرد. علاوه بر تمام اينها، جنگها همه چيز را خراب و نابود مىكنند
به گونهاى كه تا مدتها زمين براى كاشت هرگونه گياهى صلاحيت خود را از دست مىدهد.
تاريخنگارى ديگر گفته است كه عراق نيز از حدود هفت قرن پيش، يعنى از آن زمانى كه به دست مغولها ويران شد، تا كنون توان خود را باز نيافته است.
محض نمونه امريكا در دوران جنگ سرد 4/7 درصد توليد ناخالص داخلى خود را در راه اداره جنگ سرد هزينه كرده است، و واقعاً اگر جنگ سرد، چنين خسارات مرگبارى براى اقتصاد به بار مىآورد، جنگ نظامى چه خواهد كرد؟
جالب توجه اينجاست كه جنگ نه تنها اقتصاد دولتهاى درگير را نابود مىكند بلكه اقتصاد ساير دولتهاى طرف معامله آنها را نيز تحت تأثير مىگذارد، زيرا اقتصاد در جهانمعاصر مجموعهاى متصل و به همپيوسته است و مجزا و متعلق به يك منطقه خاص نيست و تأثيراتش بسيار فراگير است و دولتها در اين زمينه به صورت شبكهاى واحد و بزرگ عمل مىكنند كه بر اساس آن كالاهاى تجارى گوناگون از همه كشورها در آن وارد و به ساير كشورها صادر مىشود. در اين ميان اگر به اين نكته دقت كنيم كه دولتهايى كه رسماً اعلام بىطرفى مىكنند، در واقع چنين نيستند، آنگاه خواهيم دانست چگونه جنگْ امور اقتصادى همه كشورها را در مىنوردد. در ادامه بحث خواهيم گفت كه جهان، چه دولتهاى درگير و چه ساير دولتها، چگونه در جنگ جهانى دوم دچار تنگدستى و بحران شديد شد.
متوقف مىشوند و در نتيجه عقبماندگى در تمدن به بار مىآيد. زيرا جنگ درصد زيادى از دانشمندان گوناگون را از ميان مىبرد؛ يعنى كسانى كه در پيشرفت تمدن نقشى محورى دارند. برخى گزارشها حاكى از آنند كه مصر هنگام تخريب ديوار بارليف كه توسط اسرائيل ميان مصر و صحراى سينا كشيده شده بود حدود بيست هزار مهندس و نيروى خبره و امثال آن را از دست داد.
حفظ حالت صلح تنها از طريق آگاهى و صدور بيانيه سازمانهاى طرفدار صلح تأمين نمىشود؛ زيرا صلح پديدهاى سطحى نيست، همانگونه كه جنگ نيز چنين نيست. آنچه در اينباره ضرورت دارد، خشكانيدن ريشههاى جنگ است. ريشههاى جنگ محروميتهايى است كه بر بشر تحميل شده است و او را وا مىدارد تا عليه طبقه استثمارگر قيام كند. محروميتها عللى دارند كه عبارتند از:
استعمارگرى؛
بهرهكشى، سودجويى و سوءاستفاده؛
استبداد.
آرى اين سه عامل موجب مىشوند كه آدمى نتواند به حقوق مشروع خود، که در زیر از آنها یاد می کنیم، دست يابد.
الف. حاكميت بر سرنوشت خويش؛
ب. برخوردارى از ثروت؛
ج. امكان دانشاندوزى.وقتى كه انسانها از خواستههاى مشروع خود محروم شوند، ناچار براى احقاق حقوق از دسترفته خود تلاش مىكنند و در اين راه حتى ممكن است به جنگ نيز متوسل شوند. آرى استعمار و استبداد و سوءاستفاده، آتشافروزان واقعى جنگها هستند. آتشافروزان واقعى جنگها كسانى هستند كه در برابر حكومتهاى مردمسالار و شورايى ايستادگى مىكنند و خواهان آنند كه حاكميت بر مردم را در انحصار خود بگيرند و نيز كسانى كه ثروتهاى جامعه را تنها براى خود مىخواهند (يعنى سرمايهداران غربى و
شرقى) كسانى كه در مقابل توزيع عادلانه ثروت، ميان همه آحاد جامعه مقاومت مىكنند، و نيز كسانى كه مانع بهرهمند شدن همه مردم از نعمت علم و دانش مىگردند و به سبب انحصارطلبىشان در مقولات حاكميت و ثروت، علم را نيز تنها براى خود مىخواهند. اين سه گروه، دست به جنگافروزى مىزنند تا زمام حكومت، ثروت و دانش را از چنگ مردم در آورند و در انحصار خود قرار دهند.
كسانى كه به قصد خشكاندن ريشههاى جنگ پيوسته در تلاشند، بايد ميان جنگافروزان و مقاصدشانْ فاصله ايجاد كنند، و اين كار تنها از راه ايجاد آگاهىهاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى در مردم امكانپذير است، زيرا:
آگاهى سياسى باعث تسليمناپذيرى مردم در برابر ديكتاتورها مىشود؛ چه ديكتاتورى صريح، مانند رژيمهاى موروثى و سلطنتى و كودتايى، و چه ديكتاتورى پنهان و مخفىشده در پوششهاى انحرافى، مانند حكومتهايى كه فرياد دموكراسى مىزنند اما خود در چنگال سرمايه يا حزبى واحد اسيرند [و غالباً انتخاب مردمى آنها نيز فرمايشى و جعلى است]. امريكا، بريتانيا، فرانسه، روسيه و امثال آن نمونههاى اينگونه رژيمهايند.
آگاهى اقتصادى از گردش انحصارى ثروت در ميان گروهى خاص پيشگيرى مىكند. خواه آن گروه، هيئت حاكم آن جامعه باشد و نظام حكومتى نيز در دست آنان باشد مانند روسيه، و خواه به طور آشكار نباشند، مانند امريكا.
آگاهى اجتماعى باعث مىشود كه مردم درك كنند كه همه آحاد و طبقات جامعه از نظر دانش، حاكميت و ثروت سهم مساوى دارند و مصداق اين آيات قرآنى هستند:
«... كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهِينٌ»(1)«هركس در گرو اعمال خويش است».
«وَ أَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى»(2)«و براى انسان بهرهاى جز سعى و كوشش او نيست».
پس هيچ طبقه برگزيدهاى وجود ندارد. در صورت وجود چنين آگاهى در جامعه آنگاه كه مردم مىبينند گروهى تنها به خاطر دستيابى به ثروت و يا حكومت و يا تعلق به حزبى
خاص، علم را در انحصار خود گرفتهاند، متوجه انحراف جامعه مىشوند و تعديل آن را امرى لازم و بايسته مىبينند تا از رهگذر آن، امكاناتِ دانش آموختن براى همه مردم فراهم و بهامكان گردد.
جهان به تدريج به اهميت اين آگاهىها پى مىبرد؛ لذا حاكميت جهانى مدتى به دست بريتانيا و سپس به دست امريكا و سپستر به دست دو اَبَرقدرت امريكا و روسيه بود؛ اما در جهان معاصر، حاكميت كلان جهان ميان امريكا، روسيه، اروپا و چين توزيع شده است و جهان به دنيايى چهار قطبى تبديل شده است.
درست است كه در امور نظامى، تنها دو اَبَرقدرت نظامى دولتى وجود دارد، لكن در زمينه مسائل سياسى، مراكز قدرت متعددى به وجود آمده كه هر مركز، حاصل پيمانى است كه ميان جمعى از كشورها منعقد شده است. درباره مسائل اقتصادى نيز علاوه بر دو ابرقدرت اقتصادى، اروپا، چين و ژاپن نيز مطرحند، و در زمينه انرژى هستهاى و سلاح اتمى هند و اسرائيل هم در كنار ابرقدرتهاى ديگر قرار دارند، و روىهمرفته وضعيتى به وجود آمده است كه جهان به تدريج از انحصار قدرتهاى محدود خارج مىشود.
كمونيسم هم به علت انشعاب چين و تلاشى كه لهستان براى آزادى و استقلالِ خود مىكند و به علت حركتهاى استقلالطلبانهاى كه بهتدريج در برخى كشورهاى بلوك شرق پيدا شده، و علاوه بر همه اينها به خاطر رسواييهاى بزرگى كه خود به بار آوردهاند، به ويژه آنچه در گذشته در دوران اشغال مجارستان و چكسلواكى و جنگ كنونى افغانستان انجام داده رو به فرو پاشى مىرود(1).
به تدريج و اندكاندك بنياد سرمايهدارى نيز فرومىريزد. امروزه ژاپن و فرانسه تا حدى از زير يوغ سرمايه بيرون درآمدهاند و حتى امريكا و انگليس استعمارگر نيز، اينجا وآنجا و به ويژه در خاورميانه به تدريج رو به سقوط مىروند، زيرا مفاسد و زيانهاى اسرائيل، به عنوان مولود و دستپرورده اين دو، هر روز آشكار و آشكارتر مىشود. بنابراين آگاهىبخشى و روشنگرى آسانتر شده است. اين درست است كه اكنون اعلام
1) . چنان كه پيش از اين نيز گفتهايم، اين كتاب پيش از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى تأليف شده است.
بىطرفى و بىطرف ماندن نه صحيح است و نه ممكن، زيرا بشر نبايد در مقابل ظلمْ سكوت كند، اما آگاهى عمومى رو به رشد جوامع، در حال ايجاد و پرورش نوعى موضِعِ بىطرفى مثبت با عنوان «عدمتعهد» در جهان است. البته عنوان عدمتعهد كه در برخى كشورها از حدود بيست سال پيش به وجود آمده، در واقع عنوان فريبندهاى است كه اكثر مزدوران وابسته به شرق يا غرب، در پوشش آن فعاليتهاى يكسويه و جانبدارانه خويش را پيش مىبرند. مثلاً آيا كاسترو در كوبا، بنيانگذار اردوگاه شرق در قاره امريكاى لاتين مىتواند بىطرف بماند؟ و آيا جمال عبدالناصر مىتوانسته بىطرف باشد؟
به هر روى آنچه جاى ترديد و بحث ندارد اينكه بايد به طور فزايندهاى، روشنگرى كرد تا ريشههاى جنگ بخشكد. اين ريشهها همان انحصارِ دانش، حكومت و ثروت در دستان اقليت محدود است كه در مقابل، محروميتهاى گوناگون اكثريت را به دنبال دارد. روشنگرى و بيدارى، علاوه بر آنكه سه برگ برنده فوق را در اختيار همگان قرار مىدهد، مردم را نيز به هم نزديك مىكند و بر اثر آن روابط ميان مردم زياد و زيادتر مىشود، و در نتيجه غرضورزان مجال آن را نمىيابند كه براى وصول به مقاصد شخصى خود از مردم سوءاستفاده كنند. از همينرو است كه مىبينيم به هر ميزان كه ضريب آگاهى مردم افزايش يابد، ناسيوناليسم و قوميتگرايى، بيشتر رنگ مىبازد و طايفهگرايىهاى منحرف از بين مىرود و توجه به نژاد، رنگ، موقعيت جغرافيايى و مانند اينها، براى هميشه نابود مىگردد.
توجه به اين نكته ضرورى است كه پيش از دستيابى به نتيجه نهايى، كه همان صلح فراگير و جهانى است، بايد ماهيت و مصاديق جنگهاى وكالتى افشا شود، و از اين رهگذر از بروز اينگونه جنگها پيشگيرى به عمل آيد، كه اين اقدام از راههاى زير قابل اجراست:
تضعيف روابط ميان كشورهاى كوچك اقمارى و دولتهاى بزرگ مادر؛ تا دولتهاى بزرگ نتوانند آنها را به وكالت و نيابت از خود، به جنگ با كشورهاى ديگر بگمارند.
افشاى پايگاههاى نظامى دولتهاى بزرگ در كشورهاى كوچك اقمارى.
افشاى پيمانهاى نظامى ميان دولتهاى كوچك اقمارى كه همگى بر مدار يك دولت بزرگ مىچرخند. اعلام عمومى اين نكته كه اين دولتهاى كوچكِ همپيمان، از اين پيمانها
انگيزهاى جز نوكرى آن دولتهاى بزرگ ندارند اساس روشنگرى سياسى است.
اسلام هماره جنگ را مكروه و ناپسند مىداند و صلح و آشتى را دوست مىدارد. از اينرو در مطالعه آموزههاى اسلام به حجم بزرگى از آيات و روايات برمىخوريم كه دلالت بر آن دارند كه اصل اولى و حالت طبيعى صلح است، و جنگ تنها به هنگام اضطرار و از سر ناچارى تجويز مىشود. مثلاً خداى سبحان در اينباره در دو آيه از هم جدا مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، همگى در صلح و آشتى درآييد، و گامهاى شيطان را دنبال نكنيد».
«وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ»(2)«و اگر به صلح گراييدند، تو نيز بدان بگراى».
در حديثى آمده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «المُسلِمُ مَنْ سَلِمَ المُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَ يَدِهِ(3)«مسلمان واقعى آن است كه ساير مسلمانان از زبان و دست او ايمن باشند».
همچنين آن حضرت نيز در جنگ صفين پيش از رويارويى با دشمنان به لشكريانشان فرمودند: «لا تُقَاتِلُوهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ فَإِنَّكُمْ بِحَمْدِ اللهِ عَلَى حُجَّةٍ و تَرْكُكُمْ إِيَّاهُمْ حَتَّى يَبْدَءُوكُمْ حُجَّةٌ أُخْرَى لَكُمْ عَلَيْهِمْ(4)«با آنان مجنگيد، مگر آنگاه كه جنگ را بياغازند. چراكه - بحمداللّه - داراى حجت و دليل هستيد، و اينكه رهايشان مىكنيد تا دست به پيكار گشايند حجتى ديگر براى شما خواهد بود».
ايشان همچنان در جنگ نهروان و جمل نيز جنگيدن را آغاز نكردند، تا زمانى كه طرف مقابل جنگ را آغاز نمود. امام نيز به جاى آغاز كردن پيكار به آنان سخنها گفتند و به وحدت، پرهيز از جنگ و خونريزى و پذيرش حاكميت عقل به جاى شمشير دعوت
فرمودند.
و نيز امام عليهالسلام در نامهشان به اهالى شهرهاى سرزمين اسلامى آن روزگار، داستان خودو اهل صفين را اينگونه روايت مىكنند: «وَ كَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَيْنَا و الْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ و الظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ و نَبِيَّنَا وَاحِدٌ و دَعْوَتَنَا فِي الإِسْلامِ وَاحِدَةٌ و لا نَسْتَزِيدُهُمْ فِي الإِيمَانِ بِاللهِ و التَّصْدِيقِ بِرَسُولِهِ و لا يَسْتَزِيدُونَنَا الأَمْرُ وَاحِدٌ إِلا مَا اخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ و نَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ فَقُلْنَا تَعَالَوْا نُدَاوِ مَا لا يُدْرَكُ الْيَوْمَ بِإِطْفَاءِ النَّائِرَةِ و تَسْكِينِ الْعَامَّةِ حَتَّى يَشْتَدَّ الأَمْرُ ويَسْتَجْمِعَ فَنَقْوَى عَلَى وَضْعِ الْحَقِّ مَوَاضِعَهُ فَقَالُوا بَلْ نُدَاوِيهِ بِالْمُكَابَرَةِ فَأَبَوْا حَتَّى جَنَحَتِ الْحَرْبُ و رَكَدَتْ و وَقَدَتْ نِيرَانُهَا و حَمِشَتْ فَلَمَّا ضَرَّسَتْنَا و إِيَّاهُمْ و وَضَعَتْ مَخَالِبَهَا فِينَا و فِيهِمْ أَجَابُوا عِنْدَ ذَلِكَ إِلَى الَّذِي دَعَوْنَاهُمْ إِلَيْهِ فَأَجَبْنَاهُمْ إِلَى مَا دَعَوْا و سَارَعْنَاهُمْ إِلَى مَا طَلَبُوا حَتَّى اسْتَبَانَتْ عَلَيْهِمُ الْحُجَّةُ و انْقَطَعَتْ مِنْهُمُ الْمَعْذِرَةُ(1)آغاز كار ما اين بود كه ما و مردم شام با هم ديدار كرديم. چنين مىنمود كه پروردگار ما يكى است، و پيامبرمان يكى، و دعوت ما به اسلام يكسان است. در گرويدن به خدا و تصديق كردن پيامبر او صلىاللهعليهوآله يكديگر را تقصيركار نمىشماريم. افزون از آن را از هم چشم نمىداريم، جز اختلاف در خون عثمان، كه ما با آن بىارتباطيم. گفتيم بياييد تا امروز با خاموش ساختن آتش پيكار و آرام كردن مردمان، كارى را چاره كنيم، كه پس از درگيرى جبران آن نتوان كرد. تا كار استوار شود و اطراف آن فراهم آيد. و ما بتوانيم حق را به جاى آن برگردانيم. گفتند نه كه چاره كار را جز با پيكار نكنيم، و سر باز زدند و جنگ در گرفت و پايدار گرديد و آتش آن شعله برافروخت و سركشيد. پس چون پيكار، در ما و آنها دندان فرو برد و چنگال خود را سخت بفشرد به دعوت ما گردن نهادند، و بدانچه خوانده بوديمشان، پاسخ دادند. پس بدانچه خواندند پاسخشان گفتيم و آنچه خواستند زود پذيرفتيم تا آنكه حجت برايشان آشكار گرديد و رشته معذرتشان بريد».
همچنين امام عليهالسلام خطاب به فرزندشان امام حسن عليهالسلام فرمودند: «لا تَدْعُوَنَّ إِلَى مُبَارَزَةٍ(2)هرگز كسى را به مبارزه فرا مخوان».
و بسيارى آيات و روايات ديگر.
تاريخ بشر با يك خانواده مركب از يك زن و شوهر آغاز شد. خداى متعال مىفرمايد: «هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها»(1)«او خدايى است كه [همه] شما را از يك نفس واحد، و همسرش را نيز از جنس او قرار داد، تا در كنار او بياسايد».
آرى، در آغاز حضرت آدم عليهالسلام و حوا پديد آمدند و سپس هابيل و قابيل از آنها زاده شدند و پس از آنكه بزرگ شدند خدا براى هر يك همسرى جديد آفريد و محصول ازدواج فرزندان حضرت آدم عليهالسلام، فرزندانى بود كه پسر عموهاى يكديگر شدند و اين توالد و همبستگى همچنان ادامه يافت و تا كنون نيز ادامه دارد و به همين ترتيب تا پايان عمر جهان ادامه خواهد داشت.
در ميان امتها، گونههاى متفاوتى از ازدواج وجود داشته و دارد، كه عبارتند از:
بىضابطگى جنسى، كه ماركس بدان فرا مىخواند و در آغاز سيطره رژيم كمونيستى در روسيه و چين به اجرا درآمد و بر مبناى آن هر مردى به هر زنى و هر زنى به هر مردى تعلق داشت.
از ديدگاه عقلى و شرعى، تنها دو گونه نخست، ازدواجهايى هستند سالم، زيرا اگر
1) . سوره اعراف، آيه 189.
مردى داراى لياقت و توان اخلاقى، روانى، جسمى و مالى باشد مىتواند بيش از يك زنبگيرد؛ چون غالباً درصد زنان بيش از مردان است و آمارها نشان مىدهند كه مردان كمتر از زنان عمر مىكنند. مردان به خاطر اشتغال به كارهاى سختْ زودتر مىميرند و يا در حوادث دردناك كشته مىشوند، در حالى كه زنان در چنين موقعيتى نيستند. لذا هم بيشتر عمر مىكنند و هم تعدادشان فراوانتر مىشود.
البته مردان غالباً تكهمسرى را برمىگزينند و اين نه به سبب امكانناپذيرى آن است، بلكه چون گروهى از مردان قواعد ازدواج چندهمسرى را زير پا گذاشتند، زنانِ آنها از هووهاى خويش روىبرتافته، ناسازگارى پيشه كردند، و اين ناسازگارى چنان اوج گرفت كه مردان را از چندهمسرى ترساند. همچنين به دليل اين است كه عرف عام تعدد زوجات را بر نمىتابد، بويژه اگر تعدادشان به سه يا چهار تن برسد.
تعلق داشتن يك زن به چند مرد، پديدهاى است كه در ميان برخى امتها رخ داده است و علتش يا ناتوانى مردان در پرداخت مخارج يك زن و يا كاهش تعداد زنان در اثر وقوع يك فاجعه بوده است. اين نوع ازدواج به اعتراف متخصصان امر مىتواند از عوامل مهم نابودى نهاد خانواده و نيز بروز و پديدارى انواع بيماريهاى روانى، بهداشتى و فكرى باشد.
گونه چهارمِ ازدواج هم نامشروع است و هم ناصحيح، زيرا در زمينه همخوابگى و آميزش جنسى موجب پديدارى منازعه درباره نفقه و مقاربت و فرزندان مىشود.
گونه پنجم ازدواج، برخلاف فلسفه ازدواج يعنى تحصيل آرامش و انس است، و لذا حتى غالب كمونيستها نيز با زير پا گذاشتن تعاليم ماركس و انگلس، از آن پرهيز كردند؛ همانگونه كه اينان ساير تعاليم اين دو دانشمند مادىگرا را نيز زير پا گذاشتهاند، البته به جز دو چيز؛ يكى ديكتاتورى در حكومت، كه تاكنون باقى است و ديگرى سركوب عقايد دينى و مبارزه با اديان، با اين هدف كه دينى باقى نگذارند، مبادا در آن، دين و عقايد آسمانى نفى ديكتاتورى وجود داشته باشد و بخواهد كه ثروت جامعه، عادلانه توزيع شود.
ميان عالم انسانى و عالم حيوانى در مسأله ازدواج و جفتگيرى تفاوت است. زوجيت در جهان حيوانات يا پس از لقاح بلافاصله پايان مىگيرد و به كلى تمام مىشود، و يا پس از
بزرگ شدن فرزندان و توانايى آنها براى ادامه زندگى به صورت انفرادى؛ مانند آنچه درميان كبوتران و... ديده مىشود. اما آدمى از آنجا كه كارش به بزرگ كردن فرزندانِ خود محدود نمىشود، و علاوه بر آن بايد به تربيت و تأمين معاش و برقرارى رابطه محبتآميز ميان خود و فرزندانش هم بپردازد، و نيز انتظار دارد كه فرزندان با به عهده گرفتن اداره امور و تأمين معاشِ آنها پاسخِ زحمات والدينِ خود را بدهند، لذا خانواده انسانى بيش از خانواده حيوانات دوام مىيابد.
خانوادهها دو گونهاند: نوعى از آنها، فرزندانشان را پس از رشد و استقلالشان نيز نگهدارى مىكنند و تحت حمايت قرار مىدهند، حتى در تأمين معاششان. اما نوع ديگرى از خانواده وجود دارد كه پس از رشد و استقلال فرزندان، آنها را از محيط خانواده طرد مىكنند. نوع دوم به مادى بودن و نوع نخست به انسانى بودن نزديكتر است، زيرا محبت و رابطه غيرمادى ميان اعضاى خانوادههاى از نوع نخست بيشتر است. اسلام مىگويد خانواده بايد هزينهها و نفقه فرزندان فقير خود را به عهده بگيرد، و همچنين بالعكس و در صورتى كه هر دو توأماً فقير باشند، بايد در امر معاش به تعاون و همكارى روى آورند. آرى، آدمى با حضور و كار در گروه به لذتى معنوى دست مىيابد كه كار انفرادى از ايجاد چنان لذتى ناتوان است. و لذا مىبينيم كه هرگاه جامعه در زنجير ماديات گرفتار آيد، پديده طرد، رشد فزايندهترى يافته و در حالت معكوس، يعنى آنگاه كه جامعه، ملازم انسانيت و در رأس آن
اسلام شده باشد، حفظ، نگهدارى و حمايت از فرزندان بيشتر و بيشتر مىشود.
برخى جامعهشناسان به غلط معتقدند كه اصولاً لازمه زندگىِ در جوامع صنعتى، طرد فرزندان و رها كردن آنان به حال خود، پس از رسيدن به بلوغ است. اشكال اين ايده، آن است كه لازمه زندگى مادى با لازمه زندگى در جوامع صنعتى را باهم خلط كرده و اشتباه گرفته است. در اين ميان برخى خانوادههاى ميانى به وجود مىآيند كه در آنها هم پديده طرد و هم حفظ و حمايت فرزند ديده مىشود. در اينگونه خانوادهها، والدين براى ايجاد محيط انس و همكارى، تنها به حمايت و نگهدارى از بزرگترين فرزند خود
مىپردازند و مابقى را رها مىكنند. و آنگاه كه فرزند بزرگ فوت كند، فرزند پس از او جايگزينش مىشود تا با والدين خود زندگى كند؛ يعنى استقلال خانوادگى جداى از پدر و مادر را رهامىكند و از آن به بعد همراه همسر و خانوادهاش با والدينش زندگى مىكند.
در تقسيمى ديگر خانوادهها به محدود، گسترده و بسيار گسترده تقسيم مىشوند. خانواده محدود از والدين و فرزندان آنها تشكيل مىشود، و خانواده گسترده از افراد مذكور، به اضافه مادربزرگ و پدربزرگ و گاه دامادها و عروسهايشان. خانواده بسيار گسترده علاوه بر افراد پيشگفته از عموها، و گاه دايىها و خانوادههايشان و مانند آنها تشكيل مىشود. البته هر يك از انواع فوق داراى محاسنى هستند، هرچند در اسلام توسعه فراوان خانواده امر مطلوبى شمرده نشده است، لذا در حديث آمده است كه: «تزاوروا و لا تجاوروا(1)به ملاقات يكديگر برويد ولى همجوار نشويد».
دليل اين توصيه آن است كه تجمع همه بستگان و وابستگان در يك محل و تشكيل يك خانواده بزرگ، خواه ناخواه و غالباً زمينه رقابتها و درگيريها و حتى برخى مفاسد اخلاقى را فراهم مىكند. لذا شايد بتوان گفت: بر اساس قاعده خير الأمور أوسطها خانواده نوع دوم مورد تأييد و توصيه است، چون پسران و دختران مزدوج خانواده به ناچار بايد توسط كسى يا كسانى براى شروع زندگى خانوادگى تمركز داده شوند؛ درست مانند دوران كودكى و نوجوانى آنها، و اين كس يا كسان جز والدين كسانى نمىتوانند باشند.
بسيار مشكل است كه دخترى تنها و نوعروس با شوهر جوان خود در خانهاى جدا و تنها، زندگى را آغاز كند. به يقين او و نيز شوهرش در زندگى جديد خود نيازمند نوع جديدى از مساعدت و راهنمايى و پشتوانه هستند تا در پرتو آن بتوانند فرزندانى به دنيا بياورند و به اداره و پرورش آنها بپردازند و اگر آنها بدون والدينشان زندگى را شروع كنند يا به غم غربت مبتلا مىشوند و يا آنكه خطر انحراف اخلاقى در ميانشان به وجود مىآيد. طبعاً اگر بخواهند با پدر و مادر زندگى را شروع كنند بايد دقت كنند كه فساد اخلاق از
1) . مستدرك الوسائل، ج 13، ص 203.
طريق پيدايش رابطه ميان زن و برادر شوهر يا شوهر و خواهر زن به وجود نيايد.
به هر روى خانواده تنها محلى براى پرورش جسمى فرزندان نيست، بلكه پرورشروحى آنها نيز در گرو زيست خانوادگى است.
فرزندان از والدين چيزهاى زيادى مىآموزند و بر اساس اخلاق و سلوك آنها پرورش مىيابند؛ و لذا بايستى پدر و مادر، سلوك خويش را مرور و بررسى و سرانجامْ اصلاح كنند، تا در نهايت فرزندانى منحرف تحويل جامعه ندهند و از سوى ديگر نيز نبايد در تربيت اولاد چنان سختگيرى كنند كه فرزندان روحيهاى ناهنجار بيابند.
در متون اسلامى بخش عظيمى از آيات و روايات در اين مورد سخن گفتهاند. شما مىتوانيد به كتابهاى حلية المتقين، مرآت الكمال، سراج الشيعة و ساير كتب مراجعه كنيد. اينها براى بهسازى و اصلاح خانواده، خواه آن خانواده فقط از زوجين تشكيل شده باشد، خواه از زوجين و فرزندان و يا حتى نوادگان و ساير بستگان، كافى خواهد بود.
سنگينى و ثقل اداره فرزندان گاه بر گرده مادر است و گاه بر عهده پدر و گاه به طور مساوى به عهده هر دو مىباشد. اين تفاوت، محصول علل گوناگونى است. اگر اين بار بر دوش مادر قرار گيرد، يا به خاطر آن است كه چرخش امور اقتصادى خانواده بر عهده اوست يا او از شخصيت و روحى بزرگ برخوردار است، كه اين شخصيت را يا خود به دست آورده است و يا به خاطر دودمان و خاندانى است كه وى بدان تعلق دارد، يا به آن دليل است كه تربيت فرزندان را به عهده دارد، يا آنكه پدر خانواده براى تجارت، كشاورزى، شكار، و غيره به سفر مىرود و به طور مستمر در خانه حضور ندارد، و يا آنكه پدر مثلاً به زندانى درازمدت گرفتار شده، يا حتى وفات يافته يا دچار بيمارى يا رنج روانى شده و يا عوامل ديگر. وضعيت معكوس نيز عللى اينگونه دارد يعنى حالتى كه در آن پدر عهدهدار اداره فرزندان مىشود.
مطلوبترين وضعيت البته آن است كه والدين مشتركاً و به طور مساوى اداره فرزندان را به عهده داشته باشند. البته گاه مسئوليت اداره آنان بر عهده هيچ يك از والدين قرار نمىگيرد، بلكه عمه، خاله و مانند آنها اين وظيفه را انجام مىدهند.
هر يك از حالتهاى پيشگفته در اداره فرزندان و پرورش آنها، آثار و پيامدهاى خاص خود را دارد. توضيح اينكه كسى كه تربيت او بر عهده مادرش گذاشته شده باشد، تربيتىزنانه مىيابد. لذا داراى شخصيتى عاطفىتر مىشود. همچنين كسى كه تحت اداره و پرورش پدر قرار گرفته باشد، تربيتى مردانه مىيابد و داراى شخصيتى عقلانىتر مىشود و فرزندى كه تحت تربيت هر دو باشد شخصيتى معتدل، يعنى عاطفى - عقلانى مىيابد و كسانى كه تحت الحمايه و تربيت غير پدر و مادر مثلاً عمه، خاله و... قرار مىگيرند غالباً از نوعى عاطفه يا عقلانيت محروم مىشوند و در نهايت، خُلق و پرورش خشن مىيابند و سرانجامْ كسانى كه تحت پرورش پرورشگاهها و دارالأيتام و مانند اينها قرار بگيرند، غالباً افرادى پيچيده و گاه داراى پيچيدگىهاى خاص روانى بار مىآيند. دانشهاى روانشناسى و تعليم و تربيت در اين زمينه بحثهايى طولانى و درازدامن دارند.
كيفيت توليد اقتصادى، اثرى روشن در گستردگى و محدوديت اداره خانواده دارد. توليد كشاورزى، صنعتى و غيره به شيوه دستى و سنتى، اثرى مثبت در شكلگيرى خانوادههاى گسترده دارد؛ زيرا چنين توليدى به بازوانى فراوان نياز دارد تا بتوانند با كمك هم چرخ توليد خانواده را بچرخانند و درآمد خانواده را تأمين كنند؛ در حالى كه توليدهايى مانند شكار، بافندگى با دستگاه نخ ريسى و يا پرورش مرغ و طيور به نيروى كار فراوانى نياز ندارند، و زن و شوهر مىتوانند با اعتماد به نيروى خود و فرزندانشان، بدان اشتغال ورزند. همچنين كارى مانند باغدارى با تلاش يك خانواده، شدنى است. استالين، ديكتاتور روس به غلط مىانديشيد كه كشتزارهاى يكپارچه و گروهى سود فراوانترى به جيب دولت سرازير مىكنند، لذا كشاورزان را به كار گروهى وا مىداشت و البته چنين اقدامى نتيجهاى جز عقبماندگى كشاورزى از سويى و شيوع فساد اخلاقى از سوى ديگر و مقاومت شديدى كه منجر به درگيرى و كشته شدن بيش از يك ميليون كشاورز شد، به بار نياورد.
مرد به طور طبيعى به صورت مولّد اقتصادى مطرح است؛ اما زن اگر حالت مولّد پيدا كند جايگاهش در خانه و جامعه، بالاتر و ارجمندتر مىگردد؛ به خلاف زمانى كه چنين نباشد و تنها مربى فرزندان و خانهدار باشد، كه در اين حالت، نيز كارى سترگ بر دوش
دارد و مصداق اين ضربالمثل است كه مىگويد: «با دست راست گهواره را، و با دست چپ جهانى را مىجنباند».
اما متأسفانه جامعه مادى، اهميت بانوى مولّد اقتصادى را چندانْ درك نمىكند. شايد رمز اين امر در كلام گهربار اميرمؤمنان على عليهالسلام نهفته باشد، آنجا كه مىفرمايند: «احتج إلى من شئت تكن أسيره، و استغن عمن شئت تكن نظيره، و أفضل على من شئت تكن أميره(1)به هركه نيازمند شوى اسيرش مىگردى، و از هر كه مىخواهى بىنياز شو تا همطرازش شوى، و به هر كه مىخواهى نيكى كن تا سرورش گردى».
اسلام براى زن جايگاهى رفيع قائل است كه انديشه غربى تا كنون بدان پايه از تكامل نرسيده است تا آن را درك كند. اين جايگاه بلند تا بدانجا است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهدرباره زن مىفرمايند: «الجنة تحت أقدام الأمهات(2)بهشت زير پاى مادران است».
در روايتى آمده است: «فردى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيد: به چه كسى نيكى كنم؟ فرمودند: به مادرت. او دوباره و سه باره اين سؤل را مطرح كرد و هر بار پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: به مادرت. تا آنكه در مرتبه چهارم فرمودند: به پدرت»(3).
در روزگار كنونى، زنِ كارمند و زن كارگرى كه حتى در صنايعِ دستى مشغول به كار باشد، ارزشى بيش از آن زنى مىيابد كه در جامعه به هيچ كار اقتصادى اشتغال ندارد . حتى مهريّه چنين زنى به هنگام ازدواج در سطحى بيش از ساير زنان تعيين مىشود. جهان در عصر حاضر هنوز نتوانسته است مسأله زن را حل كند؛ زيرا اگر او به باردارى ، زايمان، تربيت فرزندان و كارهاى درون منزل بپردازد، ديگر فرصتى براى فعاليت اقتصادى نخواهد داشت، و اگر به فعاليتهاى اقتصادى مشغول شود، فرصت تدبير منزل، زاد و ولد و پرورش فرزند نخواهد يافت. آرى، مىتوان در اين حالت مرد را براى اداره منزل و تربيت فرزند جايگزين زن كرد؛ اما عاطفه زنانه مورد نياز در تربيت اولاد، از طريق تربيت
مردانه حاصل نمىگردد و علاوه بر آن اگر وظيفه تربيت بر دوش مرد گذاشته شود اقتضاى ساختار وجودى آنها ناديده گرفته شده است؛ زيرا مرد براى انجام كارهاى خشن و معقولو زن براى انجام كارهاى سبك و ظريف و احساسى طراحى شدهاند. شايد بتوان با تقسيم اوقات يك زن به سه بخش زير براى حل اين مشكل قدمى برداشت:
براى آنكه جمع ميان اينها براى زن امكانپذير باشد مىتوان از وسائل رفاهى جديد استفاده كرد و در اين راه بايد به همين ترتيب ميان بخشهاى فوق اولويتبندى نمود.
تساوى و برخورد يكسان ميان زن و مرد، در واقع ستمى است كه بدانها روا مىشود؛ درست مانند اينكه با اتومبيلسوارى و كاميون حمل بار يكسان برخورد و استفاده شود. همانگونه كه محروميت زن از كسب علم، كار، فرزنددار شدن و پرورش فرزندان، كه در درجه نخست اهميت قرار دارد، ظلم به زن و در درجه بعد ظلم بر فرزندان اوست، به همين ترتيب كارهايى كه اولاً بيش از طاقت زن است، و ثانيا سبب پژمردگى ويژگيهاى زنانگى مىشود نيز، ظلمى بزرگ به زنان مىباشد. به همين دليل است كه اكنون مىبينيم فرياد اعتراض زن غربى و شرقى به سبب اشتغال به كارهاى خشن در كارگاهها اندك اندك برخاسته است. همچنين اعتراض آنها، به سبب اهانتهايى كه مردان انجام مىدهند، برخاسته است. زيرا غالبا در محيطهاى كار به عفت، حرمت، شخصيت و ازدواج آنها اعتنا نمىشود، و تنها به صورت وسيلهاى ارزان و بىقدر براى بهرهكشى و كامجويى و تبليغات به زن نگريسته مىشود. بسيارى از زنان از سويى به خاطر خوددارى جوانان از ازدواج و از سوى ديگر به خاطر غيرمجاز بودن تعدد زوجات، از گرمىِ كانون خانواده بهرهمند نمىشوند، و بر اثر چنين مناسباتى زنان بيوه، و يا بىشوهرمانده فراوان شدهاند. اين پديده پيامد پرهيز از ازدواج يا كثرت طلاق است كه به دلايل موهوم و واهى صورت مىگيرد.
خانوادههاى جديد، به دليل اينكه انديشمندان امروز نتوانستهاند برايشان برنامهاى درست با محوريت انسان ساماندهى كنند، به امورى گرفتار شدهاند كه براى آنها مشكلاتى به بار
آورده است. اين امور عبارتند از:
كوچك شدن حجم خانواده؛ يعنى خانوادهها غالبا تنها از پدر، مادر و فرزندان كوچكشان تشكيل شده است، و به همين علت اعضاى اينگونه خانوارها از گرمى و لطف خانوادههاى گسترده و نيز مهربانىِ بستگان، بىبهره مىمانند. تلاش براى برخوردارى بيشتر از ماديات و نبود فرهنگى كه موجب ارتباط ميان بستگان شود، موجب گسيختگى خانوادههاى گسترده و پديد آمدن اينگونه خانوادهها شده است. حتى گاه كار به جايى مىرسد كه والدين براى دسترسى به درآمد و ماديات بيشترْ دخترانِ به سن قانونى رسيده خود را وادار مىكنند كه از خانه بيرون بروند تا براى خود، كار كنند و براى مستقل شدن، منزلى اجاره كنند و اجارهبهايش را نيز بپردازند.
خانه در دوران مدرن كنونى - به خلاف عصر توليد صنايع دستى - ديگر يك مركز توليدى نيست، بلكه هر يك از والدين و فرزندان - البته اگر در خانه نگهدارى شوند - براى
كار اقتصادى به بيرون از منزل مىروند. البته تا اينجا مشكلى وجود ندارد. ليكن مشكل از آنجا آغاز مىگردد كه اين امر به گسيختگى خانواده مىانجامد؛ زيرا بسيار پيش مىآيد كه حتى تا يك هفته براى كار، در بيرون از منزل بهسرمىبرند و خانواده خود را نمىبينند، تا زمانى كه مثلاً روزِ تعطيل فرا برسد. اين مسأله خود موجب كمبود عاطفه و مايه سردى كانون خانواده مىشود، زيرا طبيعى است رابطهاى كه مورد توجه قرار نگيرد كم كم افت مىكند و پژمرده مىشود.
در نقطه مقابل، فرزندان نيز اعتنا و احترام بايسته را در حق والدين خود انجام نمىدهند، و آنگونه كه بايد و شايد است بدانها احترام نمىگذارند، و آنها را الگوى خود قرار نمىدهند، و اين وضعيت سبب مىشود كه همگىِ اعضاىِ خانواده در معرض احساسِ غربت و تباهى روحى قرار گيرند و سبب مىشود كه فرزندان، تربيت صحيحى
كه آنان را از وسوسهها و جريانات منحرف حفظ مىكند، نيابند. درست به همين دليل است كه در همه جا سخن از «بحران دوران جوانى» و نا آرامى و آشفتگىهاى ناشى از آندر ميان است. بنابراين اگر بشود با سازگار كردن فعاليتهاى صنعتى و كارهاى درونِ منزلْ هماهنگى پديد آورد و گرمى و لطفِ خانواده را بدان باز گرداند، بىترديد و بىدرنگ بايد چنين كرد و برنامهاى سامان داد تا بتوان در سايه آن چنين مشكلاتى را برطرف كرد، و اگر در كوتاهمدت نتوان چنين كرد، بايد برنامهاى تدوين نمود كه با اجراى آن جوانان از لغزش خطاكارى حفظ شوند. اين برنامه بايد در چارچوب زير صورت گيرد:
الف. فرهنگ اجتماعى صحيح بايد تقويت شود به گونهاى كه بتواند تمامى جوانان را هر كجا كه هستند، در بر گيرد، تا بدين وسيله نواقص پديد آمده از فقدانِ خانواده سالم، جبران و كارسازى گردد.
ب. بايد احزاب و اتحاديههاى سالم تأسيس شوند تا با گردآورى جوانان و صرفِ انرژى آنان در امر سازندگى، از هدر رفتنِ انرژى آنان يا به كار بردنِ آن در راه نابودى و زيان جلوگيرى گردد.
ج. وزارتى بهنام وزارت جوانان تأسيس شود تا با تلاشى خستگىناپذير و كارشناسانه، جوانان را از لغزشها و پرتگاهها برهاند و آنها را در برابر بزهكارى و خلاف واكسينه نمايد.
د. نهادهايى اجتماعى براى جوانان ايجاد شود تا با جمعآورى و تمركز آنان و برآوردن نيازها و حل مشكلاتشان و بىپاسخ نگذاشتنِ پرسشهاى فراوانِ آنان و صرف انرژيهايشان در زمينههاى سالم، به هدايت و راهنمايى آنها پرداخته شود.
وابستگى و عاطفه با يكديگر نسبتى موازى دارند؛ يعنى هرچه اتكا و وابستگى بيشتر باشد عاطفه نيز افزايش مىيابد، و با كمتر شدن آن، عاطفه نيز كم مىگردد. بنابراين خانه تبديل به فضايى مات شده است كه اعضاى آن احساس گرمى و عاطفه نمىكنند.
به دنبال ابتلاى خانواده در جوامع نوين به آفات فوق، نهاد خانواده در معرض گسيختگى قرار گرفته است، زيرا در دوران معاصر توجه به ماديات در زندگى انسانها محوريت يافته و حس استقلالخواهى و جدايىطلبى از طريق فرهنگ مكاتب مادى، جا افتاده و فراگير شده است . ضمناً اعضاى هر خانواده در امورى مانند مسائل سياسى و غيره دچار اختلاف نظر شدهاند، كه اين امر، درگيرىهاى دائمى و پردامنهاى به بار مىآورد. همچنين زوجين به سرعت راه استغنا و بىنيازى از همديگر را در پيش مىگيرند؛ لذا امكان طلاق بصورتى فزاينده افزايش يافته است. در اين باب علل و عوامل ديگرى هم هست كه از طرح آنها خوددارى مىكنيم.
طلاق پديدهاى اجتماعى است كه از روزگاران بسيار دور تاكنون بشر را همراهى كرده و فراوانى آن تابع متغيرهاى زير است:
تغييرى ايجاد كرد. از اينرو ازدواج در سنين بالا موجب ناسازگاريهاى زيادى بين زوجين مىشود، اما اخلاقيات زوجين در ازدواجهاى بهنگام به راحتى قابل انعطاف و سازگارى با يكديگرند.
و نیز آمده است: «إن أبغض الحلال عند اللّه الطلاق(2)ناخوشايندترين حلال نزد خدا طلاق است».
مراعات نكردن عفت، متانت و حفظ شخصيت، بين زنان و مردان موجب فراوانى طلاق مىشود؛ زيرا زنان شوهردار در چنين فضايى به مردانى برمىخورند كه از حيث مالى يا اخلاقى يا هر دو بهتر از شوهر اول هستند و مردان زندار نيز متقابلاً به زنانى برخورد مىكنند كه از حيث مال، يا زيبايى بهتر از زن خودشان هستند. لذا نسبت به يكديگر بهتدريج كمعلاقه شده، سر ناسازگارى برمىدارند كه احيانا به طلاق مىانجامد. بنابراين طلاق در جوامع باعفت و باورمند و معتقد به حجاب، كمتر از جوامع بىبندوبار است.
بيمارى يكى از زوجين نيز گاه سبب مىشود كه آن ديگرى به دنبال راهى باشد كه از همسرش رهايى يابد. در صورتى كه هر دو بيمار باشند، نيز هر يك چون نمىخواهد علاوه بر تحمل رنج بيمارى خويش رنج بيمارى آن ديگرى را نيز تحمل كند، به دنبال خلاصى از آن ديگرى است و در هر دو حالت، طلاق طبيعىترين راهى است كه براى خلاصى انتخاب مىكنند.
عقيم بودن يكى از زوجين نيز از عوامل طلاق است؛ زيرا وجود فرزند از قوىترين عوامل نگاهدارنده رابطه مثبت ميان زوجين است. تكفرزندى نيز در مقابل زيادى فرزند
مىتواند به عنوان يكى از عوامل افزايش طلاق شمرده شود.
اين بدان خاطر است كه مهريه اندك علاوه بر تسهيل در امر ازدواج در جامعه، موجب پيشگيرى از سركشى زن بر مرد مىشود؛ سركشىاى كه مايه جدايى است. علاوه بر اين اصولاً زنان با مهريه اندك به خلاف زنان با مهريه بالا كمهزينهترند. لذا در روايات اندك بودن مهر، مستحب دانسته و توصيه شده است، كه بايستى معادل مَهرالسُّنّه باشد. در حديثى وارد شده كه مهريه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام 63 درهم بوده است و هر درهم حدودا ارزشى معادل نيم مثقال نقره دارد.
بدخويى زوجين يا يكى از آن دو، كه معلول بىتحملى و نابردبارى نسبت به يكديگر است، در بسيارى موارد به طلاق مىانجامد. لذا اسلام بر پسنديده بودن اخلاق تأكيد فراوان كرده و در روايت است كه: «إذا جائكم مَنْ تَرضَون خُلقه و دينه فزوِّجوه(2)اگر كسى به خواستگارى نزد شما آمد كه اخلاق و ديندارىاش را پسنديديد، به او زن بدهيد».
بىتوجهى به آداب معاشرت و همزيستى و آميزش از سوى يكى از زوجين نيز از علل طلاق در جامعه است. معاشرت و آميزش ميان زوجين يكى از عوامل جوهرىِ بقاىِ خانواده است؛ لذا نبايد بدان بىاعتنا بود و يا از آن جلوگيرى كرد، چه رسد به آنكه يكى از زوجين در اشباع جنسى و ارضا كردن جنسى طرف ديگر، به هر دليل ناتوان باشد.
تفاوت سنى زياد ميان زوجين نيز عاملى است براى بالا رفتن آمار طلاق.
نارضايتى يكى از زوجين در ازدواج با ديگرى نيز يكى از عوامل طلاق است. نارضايتى موجب پديد نيامدن هماهنگى و محبت لازمْ ميان زوجين مىشود. در چنين
حالتى در بسيارى از موارد كار به طلاق مىكشد. البته مىتوان گفت كه نارضايتىهاى عاطفى خطر چندانى ندارند، زيرا گذرا و سريعالزوالند و به اصل انسجام ميان زوجين صدمهاى نمىرسانند.
تفاوت زوجين از حيث فرهنگ اجتماعى، جوّ تفاهمِ ميان زوجين را از بين مىبرد و گاه كار را به طلاق مىكشاند. نبودِ تفاهم خود از اسباب اساسى طلاق مىباشد.
شهرنشينى يكى از عوامل بالا رفتن آمار طلاق است. ازدواجهاى روستايى كمتر بهطلاق دچار مىشوند. علت اين امر آن است كه جوّ روستا به صورتى پردامنه و فشرده، زوجين را به سوى تفاهم و انسجامى ناگزير و ضرورى سوق مىدهد، حال آنكه محيط شهرى چنين انسجامى ندارد. البته علل ديگرى نيز در پديد آمدن طلاق در ازدواجهاى شهرى وجود دارد، كه از آن صرفنظر مىكنيم.
فرهنگ اجتماعى مردم در يك جامعه يا تقبيح كننده طلاق است، يا آن را امرى موجه و عادى مىشمارد. اين امر خود در رشد يا كاهش ميزان طلاق مؤر است. در فرهنگهاى از نوع نخست ترس از پديده طلاق و نيز رسوخ اين ترس در زوجين سبب مىشود كه آنها حتىالامكان از طلاق بگريزند، درست برخلاف جوامعِ نوع دوم.
نوسان مالى يكى از زوجين به سوى فقر يا غنا و نيز نوسان صعودى يا نزولى، اعتبار پايگاه اجتماعى، يا طبقه اجتماعى نيز در آمار طلاق تأثير مىگذارد. مثلاً آنگاه كه زنى ثروتمند مىگردد، احيانا با خود مىانديشد كه شأن او برتر و بالاتر از آن است كه با شوهر فعلىِ فقير خود به زندگى ادامه دهد؛ و نيز آنگاه كه مردى ثروتمند مىشود و يا به رتبه اجتماعى بالايى دست مىيابد، ممكن است با خود بينديشد كه ادامه زندگى با همسر فعلى فقير يا خانهدارش موجب كسر شأن او خواهد بود.
در جوامع صنعتى به موازات افزايش آمار طلاق، آمار ازدواج نيز پايين مىآيد. اين امر عللى دارد: يكى از مهمترين علل آن، اين است كه براى مرد و زن اين امكان به وجود آمده است كه از مسير نامشروع رابطه جنسى برقرار كنند و به ارضاىِ جنسىِ خويش بپردازند. در چنين موقعيتى هر يك از اين دو به خود خواهد گفت: ديگر چه نيازى است كه ازدواج
كنم و زير بار مسئوليت تشكيل و اداره خانواده بروم؟! آرى، تجملپرستىِ فزاينده كه شاخصه عصر پرستش ماده است، به همان ميزانى كه ازدواج دوام و حيات خانوادگى را دشوار كرده است، به همان ميزان، زن و مرد را يله و رها كرده و هر يك را به آسانترين صورت در دسترس ديگرى قرار داده است.
درست به همين دليل، در عصر جديد چنين مرسوم شده كه براى هميشه يا مدتى از فرزنددار شدن جلوگيرى مىكنند. سقط جنين نيز به طور بىسابقهاى فراوان شده است.فاحشهخانهها و مراكز انحراف جنسى و همجنسبازى به تدريج افتتاح مىشود و عادت به استمنا و خود ارضايى گسترش مىيابد؛ اين در حالى است كه به شهادت دانش پزشكى تمامى موارد فوق زيانهاى فراوانى همراه دارند.
بديهى است كه طلاق زيانهاى بسيارى دارد كه برخى از مهمترينِ آنها عبارتند از:
رواج بىاحترامى و بىحرمتى در جامعه، به دليل آنكه هريك از زوجينِ طلاق گرفته به بدگويى از ديگرى و نزديكان وى و ذكر كاستيها و معايب آنها مىپردازد .
ابتلاى زوجين طلاق گرفته به بحرانهاى روانى؛ زيرا طلاق باعث زيانهاى روحى سنگين مىشود، بويژه در شخص ستمديده. بارى عقده روانى ايجاد شده در وى آثارى نامطلوب به همراه دارد، كه از جمله آنها روييدن بذر انتقام و كينه و... است.
صدمه ديدن فرزندان طلاق و ايجاد بحرانهاى روانى در آنها؛ و اين بدان دليل است كه هيچ كانون ديگرى، براى تربيت فرزندان و حفظ آنها از آسيبهاى جسمى و روانى، مانند خانواده وجود ندارد.
مهريه در ميان امتهاى مختلف، اشكال گوناگونى به خود گرفته است:
در دورهاى از تاريخ زنان به مردان مهريه مىدادند و دليلش كمبود جنس مرد و فراوانى جنس زن بوده است. اين امر خانواده دختر را ناچار به جمعآورى مالى مىكرد تا بتوانند با آن نظر مرد مناسبى را جلب كنند. البته گاهى نيز به اين خاطر بوده كه در آن دوره زن عنصرى درآمدزا بوده است و مرد به كارهاى نظامى و غيره اشتغال داشته است.
در ميان برخى ملتها، ازدواج بدون مقرر كردن مهريه انجام مىشده است. لذا براى تهيه اسباب منزل هر دو به اندازه استطاعت مالى خود قدم پيش مىگذاشتهاند.
گونه چهارم نيز مىتواند وجود داشته باشد كه در آن طرفين از باب تبادل هدايا به يكديگر مهريه بدهند؛ هرچند چنين چيزى نه در گذشته مرسوم بوده و نه در حال حاضر.
در آيين اسلام چنانكه گفته شد، اعطاى مهريه بر مرد تكليف شده در عين اينكه بر سبك گرفتن مهريه نيز تأكيد شده است و قبلاً نيز روايتى در اينباره ذكر كرديم. البته اسلام مهريه زن را به هر مقدار مجاز دانسته است. قرآن كريم مىفرمايد: «وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً»(1)و از مال فراوانى كه به او پرداختهايد، چيزى از آن را پس نگيريد».
مرحوم شيخ بهايى رحمهالله گفته است: «قنطار يعنى پوست گاوى كه پر از طلا شده باشد؛ و يا بدين معناست كه به اندازهاى زياد باشد كه براى هزينه تمام زندگى كافى باشد، درست مانند قنطره، يعنى پلى كه آدم از آن عبور مىكند».
اسلام اداره خانه را به دست مرد سپرده است و قرآن در اينباره فرموده است: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ»(2)مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، به سبب برترىهايى كه خدا براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است، و به خاطر نفقهاى كه از اموالشان مىدهند».
اين بدان دليل است كه خانه نيازمند سرپرست است و خانه بدون سرپرستْ طعمه هرجو مرج مىشود. اگر سرپرستى خانه به زن واگذار شود، تدبير خانه، به دليل غلبه نيروى عاطفه زن، به درستى صورت نمىگيرد. نيز در صورتى كه هر دو به يك اندازه در
كنار هم سرپرستى خانه را به دوش داشته باشند، تنش و درگيرى پيش مىآيد؛ لذا تنها فرضِ باقيمانده و مقبول آن مىشود كه مرد عهدهدار سرپرستى خانه باشد و البته در قبال اين حق، مسئوليت پرداخت نفقه و مخارج خانواده نيز به عهده او گذاشته شده است، چرا كه هر حقّى در ازاى مسئوليتى داده مىشود. همچنين به دليل آنچه گذشت حق طلاق نيز با مرد است. زن نيز مىتواند حق طلاق داشته باشد، اما مشروط به آنكه به عنوان شرطِ ضمن عقد آن را مطرح كند.
خداوند درباره متعه يا همان ازدواج موقت فرموده است: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً»(1)«زنانى را كه متعه كردهايد، مهرشان را بهعنوان فريضهاى به آنها بدهيد».
آيا ممكن است شهوت را سركوب كرد؟ خير اين كار بسيار دشوار و جانكاه است. آيا مىتوان در اينباره، زنا و انحرافات جنسى را تجويز كرد؟ خير، زيرا اين كار يعنى تجويز فساد. تنها راهى كه مىماند تجويز «ازدواج موقت» است. يعنى ازدواجى كه درست مانند ازدواج دائم است، اما با اين تفاوت كه ازدواج دائم با طلاق به پايان مىرسد و ازدواج موقت با پايان يافتن مهلتِ مقرّر به خودى خود پايان مىيابد. مطلوب نبودن اين نوع ازدواج از نظر برخى از مردم، صحت و مطلوبيت ازدواج موقت را مخدوش نمىكند، مگر نه اين است كه مردم نسبت به مردى كه اكنون ازدواج دائم مىكند و لحظهاى بعد آن زن را طلاق مىدهد، بىرغبتى نشان مىدهند و آن كار را ناپسند مىدانند؟ آيا اينجا بىرغبتى را دالّ بر نادرستى طلاق مىتوان گرفت؟!
اگر پاسخ منفى است، اين جواب در مورد نخست نيز پابرجاست. آرى، به دليل همين موقت بودن، در ازدواج موقت، اطاعت زن از شوهر، نفقهپردازى شوهر به زن و نيز ارث بردن زوجين از يكديگر در ازدواج موقت وجود ندارد، به جز آنجا كه در چارچوب اختيارات مشروع خود، اين موارد را به صورت شرط ضمن عقد قرار دهند.
1) . همان، آيه 24.
يكى از شئون مسائل خانوادگى صله رحم و روابط تنگاتنگ خويشاوندى است كه باعث ايجاد همكارىِ بيشتر ميان بستگان مىشود. فرهنگهاى مختلف نسبت به ازدواج فاميلى مواضع گوناگونى اتخاذ كردهاند. برخى آن را مجاز شمرده و تا جايى پيش رفتهاند كه ازدواج با محارم نظير مادر، دختر و خواهر را نيز مباح شمردهاند، و برخى آن را منع كرده، تا جايى كه ازدواج با فاميلهاى دورتر مانند دختر عمو يا دختر عمه و دختر خاله يا دختر دايى را نيز منع كردهاند. اما اسلام راهى ميانه برگزيده و بر اساس آن، نوع نخست (يعنىازدواج با محارم) را اكيداً ممنوع كرده است، زيرا چنين ازدواجهايى زيانآور و همراه با بىرغبتىاند. نوع دوم (يعنى ازدواج با دختر عمو يا دختر عمه...) را مباح دانسته است، زيرا محذورى در آن نديده است. غالب جوامع و مردم جهان، امروزه به ايده اسلام ايمان آوردهاند. ايده اسلام، همانگونه كه گذشت، ايدهاى متعلق به همه اديان و پيامبران الهى از آدم عليهالسلام تا خاتم صلىاللهعليهوآله بوده است؛ در عين اينكه، به دليل مقتضيات ادوار مختلفى كه مذاهب الهى در آنها ظهور كردهاند، اختلافات و تفاوتهايى در اين زمينه ديده مىشود. درست مانند اختلافاتى كه در برخى مسائل حج، زكات، نماز، روزه و غيره وجود دارد.
از جمله مهمترين ويژگيهاى خانواده سالم و پاكيزه آن است كه زوجين بتوانند بهداشت، نظافت و طهارت خود و فرزندانشان را در محيط خانوادگى برقرار كنند؛ زيرا با اين كارْ هم خوشبختى خود و هم آينده فرزندانشان را تضمين مىكنند. بنابراين بايد توجه كرد كه اختلافات زوجين در مسائل دينى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، اخلاقى و تربيتى و حتى اختلاف سِنى، در روابط متقابل آنها اثر سوء و ناهنجار برجاى مىگذارد و تا جايى پيش مىرود كه خوشبختى را بدل به بدبختى مىكند و علاوه بر اينها متغيرهاى ديگرى نيز وجود دارند كه موجب تيرگى روابط آنها مىشود. بىوفايى، عدم ابراز محبت، بىرحمى، بدخلقى، درشتگويى، دشنامگويى، حسدورزى، ترجيح دادن يكى از همسران بر ديگرى (در موارد چندهمسرى)، غرور ورزيدن، بىاعتنايى به وضعيت خوراك، لباس و نظافت، دروغگويى، بدگمانى و خودآرايى نكردن زن براى شوهر، به خصوص اگر در
كنار اين مسأله، زن براى ميهمانان يا هنگام خروج از خانه خودآرايى كند و همچنين ميخوارگى، اعتياد به مواد مخدر، كسالت، خواب بيش از اندازه، بىاعتنايى به همسر به خاطر اشتغال به كارهاى ديگر مانند مطالعه و غيره، تحقير شخصيّت همسر يا كار و يا فاميل او، علاقه و تعصب شديد يكى از زوجين نسبت به فاميلهايش، زشتى يكى از زوجين يا نقص عضو او و يا انجام كارهاى غيرمنطقى توسط يكى از زوجين، از ديگر متغيرهايى هستند كه در تباه كردن زندگى مشترك نقش اساسى ايفا مىكنند.
عدم تفاهم جنسى از نظر روحى، جسمى، عملى و موضعى ميان زوجين نيز از جملهعوامل فوق است. توضيح اينكه هر يك از زوجين در اعمال زناشويى فلسفهاى خاص دارد كه اگر با فلسفه همسر در اين زمينه همخوان و همسوى نباشد، ابتدا ميانشان كار به بدرفتارى جنسى و سپس روابطشان به تيرگى مىانجامد. همچنين اگر زوجين از لحاظ جسمى با يكديگر سازگارى جنسى نداشته باشند، يعنى يكى سردمزاج و ديگرى داراى مزاجى گرم باشد، و نيز اگر آنها از نظر عملى سازگار نباشند، يعنى در كارها و وظايف، زن و شوهرى پابهپاى يكديگر راه نيايند، و اگر آن دو از نظر موضعى همخوانى جنسى نداشته باشند، يعنى اندام جنسى آنها متناسب يكديگر نباشد، حتى اگر از جنبه فلسفى و بدنى و عملى نيز سازگار باشند، باز هم پيامدهاى منفى پيشگفته را به دنبال خواهند داشت. در ضمن بيمارى در آلت تناسلى را نيز مىتوان به عنوان مثالى براى ناسازگارى موضعى جنسى مورد توجه قرار داد.
در اين ميان آنچه بر زوجين فرض است اينكه نواقص درمانپذير را معالجه كنند. مانند اصلاح و تعديل اخلاق و نيز مراجعه به پزشك براى درمان مشكلات جسمى و روحى و نيز تقويت چارچوبهايى كه زوجين در آنها مىتوانند به صورت مسالمتآميز و در صلح زندگى كنند. در غير اين صورت، اين نواقص به بد خُلقى مىانجامد و خانواده را يا به سوى بدبختى پيش مىبرد، يا به سوى طلاق، كه البته غالباً به نتيجه دوم مىرسند: طلاق.
خانواده هريك از زوجين و نيز دوستان زوجين سهم بالايى در تيرگىِ محيط خانوادگى عروس و داماد و يا بهبود و بسامان شدن آن دارند. بنابراين بستگان و نيز
دوستان آنها بايد در راه حفظ محيط خانوادگى عروس و داماد و بسامانتر شدن آن، تقواى الهى را مراعات كنند.
اختلاط زن و مرد و همچنين فرهنگ عمومى منحرف حاكم بر جامعه، تأثيرى كامل در تيرگى محيط خانواده ايفا مىكند كه تفصيل اين موضوع تحت عنوان علل پيدايش طلاق، پيش از اين گذشت. برعكس، فضايى كه برخوردار از متانت، عفاف و حجاب و فرهنگ عمومى سالم باشد بر بهبود و نيكو شدن روابط خانوادگى تأثيرى سزامند و بالا مىگذارد.
شايسته است كه به منظور توسعه و بهسازى روابط خانوادگى نهادهاى ويژهاى تأسيس شود، مانند انجمنهاى خيريهاى كه داراى شاخهها و بخشهايى باشند مانند:
شاخه زمينهساز براى ازدواج مجردان (و زنان مطلقه و زنان و مردان همسرمرده).
شاخه تأمين نيازهاى اقتصادى و غيراقتصادى خانوادهها؛ البته آن نيازهايى كه هم وجودشان ضرورى است و هم خانوادهها توان تأمين آنها را ندارند.
ايجاد شاخه مربوط به تقريب ديدگاههاى گوناگون و درمان بيماريهاى روحى و جسمى درمانپذير. بيماريهايى كه باعث بدبختى و بيچارگى مىشوند و درمانشان، گوارايى و كاميابى و سعادت را جايگزين آن پيامدها مىكند.
شاخه آموزش مسائل خانوادگى به زوجين، فرزندان و بستگان آنها.
محيط خانواده بايد بسترى براى پرورش صحيح فرزندان باشد، به گونهاى كه فرزندان:
سعادتمندى پدر و مادر براى سعادت كودكان شرط لازم و اساسى است، و نه شرط كافى؛ زيرا خانهاى كه در آن جدايى و درگيرى فراوان باشد نمىتواند بسترى براى تربيت فرزندان صالح و سالم باشد.
همانطور كه پيشتر گفتيم، طلاق اثر فراوانى در آينده فرزندان دارد؛ و حتى از نظر جسمى نيز سلامت آنها را با مخاطره روبهرو مىكند. تفاوتى اساسى وجود دارد ميان اينكه پدر و مادر در زمان خردسالى كودكان از يكديگر جدا شوند و يا در بزرگسالى. جدايى پدر و مادر در زمان خردسالى فرزندان تأثير كمترى در ذهن آنان مىگذارد.
همچنين تفاوت فراوانى هست ميان طلاقى كه همراه با گسيختگى خانواده صورت پذيرد، به صورتى كه فرزندان پس از طلاق در نزد يكى از والدين و يا شخص ثالثى به سر برند، با طلاقى كه، به دليل اينكه ازدواج درون فاميل بوده است، و به دليل گستردگى خانواده، فرزندان تحت نظارت پدربزرگها، عموها و دايىها قرار مىگيرند و از ضربه مهلك و ويرانگر طلاق جان سالم به در مىبرند. در حالت نخست رويداد طلاق اثر سوء عميقى بر روان كودكان مىگذارد. گاه طلاق در خانوادههاى گسترده تنها تأثير عمده خود را بر زندگى والدين مىگذارد و پس از طلاق آنها ديگر در يك اتاق زندگى نمىكنند، بلكه هركدام به اتاق قبل از ازدواجشان باز مىگردند. چنين طلاقهايى كمترين اثر سوء را از نظر روانى بر كودكان مىگذارد.
به هر روى خانه و خانواده متزلزل و آشفته، لياقت آن را ندارد كه كودكى سالمْ پرورش دهد، و دستكم كودكى كه در آن پرورده مىشود در آينده و در دوره بزرگسالى نمىتواند با ساير مردم همزيستى بهنجار و سالمى داشته باشد؛ چون روح و روان فرد در چنين محيطى با تضاد، جنجال و كشمكش، آشوبزدگى و تضاد رشد مىيابد. لذا آنچه ضرورت دارد آن است كه اگر كودك در يك خانواده بزرگ و گسترده زندگى مىكند علاوه بر اينكه بايد در نزديكترين حلقه خانوادگى كودك، يعنى پدر و مادر، آرامش حكمفرما باشد، حلقههاى دورتر خانوادگىِ طفل، يعنى ميان پدربزرگها، عموها و دايىها و خانوادههايشان كه ساير اعضاى آن خانواده گسترده را تشكيل مىدهند نيز بايد آرامش برقرار باشد؛ چون كودك مانند نوارى است كه حوادث پيرامونش را به تمامى ضبط مىكند. از اينرو اگر ميان پدر بزرگ و مادر بزرگ يا ميان عمو و پدر يا ميان مادر و خاله و نظاير اينها مشاجره يا درگيرى باشد، در كودك اثر منفى باقى مىگذارد و در آينده تأثير ناهنجار خود را آشكار مىسازد.
برخى روانشناسان معتقدند كه حافظه كودك از اولين روز تولد، تمامى حوادثى را كه پيرامونش رخ مىدهد، ضبط مىكند، و اين محفوظات در ناخودآگاه ذهن او اثر مىگذارد و سبب مىشود كه شخصيت ويژهاى در بزرگسالى براى كودك ايجاد گردد. شايد به همين دليل باشد كه شارع مقدس تأكيد و توصيه كرده كه در بدو تولد در گوش راست و چپ
نوزاد به ترتيب اذان و اقامه گفته شود، و اعمال دينى خاص ديگرى انجام گردد زيرا به هر حال بر وى تأثير مىنهد.
كودك بايد به گونهاى پرورش يابد كه براى آينده آماده شود. براى اين منظور بايد به محورها ى سهگانه زير به دقت توجه كرد:
سلامت جسمى كودك بايد با تمامى دقت رعايت شود، يعنى بايد از او مراقبت كافى به عمل آيد تا دچار امورى چون سوءتغذيه نشود و در معرض بيمارى قرار نگيرد. همين كه بيمار شد، فوراً درمان شود و در مقابل بيماريهاى احتمالى واكسينه گردد. چه بسا اندكى سهلانگارى در سلامتى و بهداشت، آينده كودك را در معرض نابودى قرار مىدهد.
سلامت عقلى و فكرى كودك بايد مورد توجه قرار گيرد؛ يعنى از او مراقبت شود تادچار نقصانهاى ذهنى نشود. نقصانهايى كه توان او را براى ارزيابى و شناسايى اشياء بر اساس ملاكهاى طبيعىشان از بين مىبرد. انحراف فكرى سبب مىشود كه پيوسته دچار ترديد و شك شود و يا به آسانى درباره موضوعات متفاوت به قطعيت برسد. آرى، اگر كودك در فضاى شك و ترديد يا فضايى كه پيوسته وى در آن با قضاوتهاى دلبخواه و بىحساب و كتاب روبرو باشد و در چنين فضايى رشد يابد، طبعاً شخصيتى متناسب با همان فضا مىيابد و در نهايت مسيرى را بر مىگزيند كه آيندهاش را تباه مىسازد.
سلامتى عاطفى كودك نيز بايد به تمامى مورد عنايت و توجه قرار گيرد؛ يعنى كودك نبايد بىاحساس و بىعاطفه تربيت شود، و از سوى ديگر، نه با عواطف و احساسات افراطى. كودك اگر به طور فزاينده مورد عاطفه يا خشونت قرار گيرد مطابق آنها پرورش مىيابد و نهايتا در برخورد با ديگران و حتى با خود، آنچه در درونش كاشته و پرورده شده است، يعنى خشونت و يا عاطفه افراطى، بروز مىيابد، و بدين ترتيب دچار پيامدهاى منفى آن مىشود، چون در واقع نحوه تعامل انسان با ديگران و خويشتن، از يك منبع سرچشمه مىگيرد. به همين دليل است كه مىبينيم برخى از مردم حتى بر خود نيز بسيار سخت مىگيرند، يا با خود بسيار عاطفى، برخورد مىكنند. البته هر دوى اين پديدهها نوعى بيمارى روانى و انحراف رفتارى به شمار مىآيند.
درست است كه علل پيشگفته، به اصطلاح فلاسفه، علت تامّه نيستند، اما بسترى مناسب براى آن آثارِ نامطلوبند، و اين خود بسيار خطرناك است. شايد اين سخن كه فرزندان انسان با او چنان برخورد مىكنند كه او با والدين خويش كرده بود، دال بر همين معنا باشد. چون انسان هرگونه كه در جوانى با والدين خود و در خانواده برخورد كند رفتهرفته در جان و روانش رسوخ مىكند و ماندگار مىشود و به اخلاق او شكل مىدهد. به همين ترتيب فرزندان چنين فردى از خلق و خوى او تأثير مىپذيرند و با همان روش با او برخورد مىكنند. اين عوامل در كنار عوامل غيبى و ابعادِ تأثيرات آن در زبان شرعِ مقدس وارد شده است. از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: «و كما تدين تدان(1)و همانگونه كه جزا مىدهيد جزا داده خواهيد شد».
سخن، عمل و انديشه آدمى بذرى است كه به دست خود او در جانش كاشته مىشود، و بالطبع هرچه بكارد همان را خواهد درويد. در مثل آمده است كه: گندم از گندم برويد جو ز جو. قرآن كريم مىفرمايد: «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ... * وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ...»(2)«آيا نديدى چگونه خدا كلمه پاك را به درخت پاك و پاكيزهاى تشبيه مىكند. و مَثَل سخنِ ناپاكْ مانندِ درختى ناپاك [و پليد ]است».
كودكى كه به قدر كافى مورد توجه والدين خود قرار نگرفته باشد در آينده دچار اعمالِ نابهنجار مىشود و با فرزندان خود و با ديگران رفتارى خشونتآميز خواهد داشت؛ گويى از اين طريق مىخواهد خلأ روانى خود را پر كند؛ زيرا چنين فردى دچار احساس ناامنى است و گمان مىكند كه پيوسته خطرى در تعقيب اوست.
از سوى ديگر اگر والدين بيش از اندازه كودك را بنوازند، اراده و شخصيتى متزلزل و ناپايدار پيدا مىكند و در آينده استقامت براى استفاده از فرصتها و مقابله با تهديدها را از دست مىدهد. اينگونه افراد غالبا به انسانهايى بىكار و ناتوان تبديل مىشوند. بنابراين والدينى كه نه با كوتاهى و نه با زيادهروى و نه با تعصب كوركورانه و نه با مسامحه و نرمش
بيجا، بلكه با كمال اعتدال، امر خطير تربيت را پيش مىبرند، فضايى مناسب و سازگار فراهم مىآورند تا كودكْ رشدى سالم پيدا كند و دچار پيچيدگىهاى روانى و يا بىقيدى و بىبند و بارى نگردد.
پزشكان تأكيد مىكنند كه هم سختگيرى و هم سهلانگارى درباره مسائل كودك در آينده سبب بيمارى او خواهد شد. مثلاً هم دور نگاه داشتن كودك از سرما و گرما و جايگزين نكردن غذاهاى متعارف كودك با غذاهاى لذيذ، و هم بىاعتنايى به خوراك، پوشاك، بهداشت و خواب و حفظ او از سرما و گرماى بيش از حد، هر دو در آينده سبب ابتلاى او به بيمارىهايى خاص مىشوند. قرآن كريم مىفرمايد: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً...»(1)و بدينگونه شما را امتى ميانه قرار داديم».
در فرمان حضرت على عليهالسلام به مالك اشتر چنين آمده است: «و لْيَكُنْ أَحَبَّ الأُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ و أَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ...(2)و بايد از كارها آن را بيشتر دوست بدارى كه نه از حق بگذرد و نه فروماند، و در آن عدالت فراگيرتر باشد».
دانشمندان علم اخلاق نيز بر ميانهروى و اعتدال تأكيد فراوان كرده و افراط و تفريط را بد و نامطلوب شمردهاند؛ مانند اينكه افراط و يا تفريط در سخاوتمندى، بخل و اسراف است. و افراط و تفريط در شجاعت، ترس و بىباكى است. و همچنين در ساير صفات.
هيچگاه نبايد كودك را با كودكان ديگر مقايسه كرد و مثلاً به او گفت كه ساير كودكان از وى بهترند. مثلا اگر فردى دو كودك داشته باشد، بايد با آنها به صورت كاملاً برابر رفتار كند. مراعات نكردن برابرى، در هر دو كودك پيچيدگى روانى و عقده ايجاد مىكند، هم كودكى كه برتر اعلام مىشود و هم كودكى كه در مقابل او با وى مقايسه مىگردد. آرى اگر يكى از آن دو باهوشتر، پركارتر و داراى امتيازى باشد كه ديگرى فاقد آن است، مىتوان هنگامى كه آن ديگرى حضور ندارد، او را تشويق كرد تا نه كودك تشويق شده دچار غرور بيجا شود و نه كودك ديگر دچار عقده تحقير گردد. در روايتی نقل شده
است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هرگاه مىخواستند چيزى ميان افراد تقسيم كنند، ابتدا از كوچكترها آغاز مىفرمودند، زيرا آنها را داراى روانى نازكتر مىدانستند كه به خاطر آن بر خلاف بزرگترها توان تحمل كمترى دارند. لذا شروع كردن از بزرگترها موجب صدمه روحى به كوچكترها مىشود.
همچنين بايد مراقب عواطف و احساسات كودكان بود. كودكان مانند بزرگسالان نمىتوانند رويدادها را تحمل كنند. والدين بايد به گونهاى با كودك رفتار كنند كه كودك احساس نمايد كه شخصيتِ مثبت و جايگاه ارزشمندى دارد، چون اين كار باعث مىشود كه كودك از انجام دادن كارهاى پست و دون شأن وى خوددارى كند و اين روش در روح او ريشه مىدواند. زيرا در دانش روانشناسى اثبات شده است كه طبيعت آدمى اينگونه است كه نمىخواهد اعتماد ديگران از وى سلب و اميد ديگران از وى قطع گردد. اينحالتْ فرزند را به انجام دادن كار مثبت و اجتناب از كارهاى پست تشويق مىكند.
پس از بىاعتبار شدن آراى ماركس، داروين، فرويد، ماركوزه و مانند آنها و بىاعتبار شدن بسيارى از ديدگاههاى آنها در برخورد با واقعيت، و نيز پس از كشفيات و نوآوريهاى علمى و اختراع وسائل تسهيل كننده زندگى و پديدآورنده رفاهِ بيشتر و همچنين پيشرفت دانشهاى جامعهشناسى، تعليم و تربيت و... نظام خانواده رو به بهبود گذاشت. برخى از آثار اين بهبودى اكنون آشكار شده و برخى در آينده نه چندان دور عيان خواهد شد؛ هرچند اين امر، در صورتى روى خواهد داد كه بشر با انحطاطى جديد، نظير آنچه سرمايهدارى و كمونيسم در دو قرن اخير به بار آوردهاند، روبهرو نشود. اين بهبودى در ابعاد زير روى داده و در آينده نيز اين تحولات ادامه خواهد يافت:
بهبود روابط خانوادگى: هم در بين خود زوجين و هم در ميان والدين و فرزندانشان زيرا در اين روندْ، عواطف بيشتر و الفت، محبت و همكارى پررنگتر مىشود و روابط ميان بستگان تقويت مىشود.
انسجام بيشتر در خانواده: اگر مشاهده مىشود كه اكنون انسجام خانواده يا بستگان، گسيخته شده، اين حالت معلول محوريت يافتن ماده به جاى انسان و كرامت اوست. چون
پيامدهاى ناپسند اين تحول مدتهاست كه آشكار شده است. بنابراين، دوباره اين انسان است كه به تدريج به جاى ماده محوريت و اصالت خواهد يافت و با اين بازگشتِ مبارك، زندگى بر مدار كرامت انسان سامان و انسجام خواهد يافت. اين ضرورت نه تنها با زندگى صنعتى و نوآوريهاى جديد در تضاد و تعارض نخواهد بود، بلكه در آينده نيز، بيشتر از پيش تقويت خواهد شد؛ زيرا در چنين موقعيتى امكان ارتباط افراد خانواده و بستگان، حتى در زمان عدم حضورشان در كنار يكديگر، به كمك تلفن و ساير فناورى ارتباطى برقرار خواهد ماند. همچنين مىتوان با سفرهاى سريعالسير با وسائلى مانند هواپيما، مدت زمان طولانى سفرها را كاهش داد و بر ميزان ارتباطات افزود.
افزايش رفاه خانواده: تكنولوژى جديد، وسائل رفاه نظير يخچال، ماشينلباسشوئى، بخارى، روشنايى برق، راديو، تلويزيون، وسائل رفاهى و تسهيلكننده آشپزى، وسائلبهداشتى، زيبايى و آرايش و غيره را پديد آورده است و روز به روز اين وسائل فراوانتر و بهتر شده و بيشتر در دسترس عموم قرار مىگيرند. علاوه بر اينها به بركت پيشرفتهاى علمى، خانهها نيز به آسانى قابل تغيير خواهند شد و تغيير رنگها و ويژگيهاى خانهها بسيار آسانتر خواهد شد و به طور كلى بهسازى خيابانها، شهرها، دانشگاهها، وسائل نقليه و... سريعتر و بهتر و آسانتر انجام خواهد گرفت و كار به گونهاى پيش خواهد رفت كه آدمى از يكنواختىِ ملالآور بيرون خواهد آمد. در اينباره به كتاب ارزشمندِ صدمة المستقبل (شوك آينده) مراجعه كنيد.
بهبود فرايند تربيت كودك: در عصر ما مؤساتى نظير كودكستانها، مدارس و تا دانشگاهها در حال تأسيس و توسعهاند و كارشناسان و استادان در تربيت سالم كودكان نقش فراوانى ايفا مىكنند، در اينباره حتى شهربازيها و اسباببازىها نيز به تدريج از حالت تفريحىِ صرفْ خارج شده و جنبه آموزشى و پرورشى پيدا مىكنند. طبيعى است كه اين پيشرفتها در تربيت كودك و رشد عاطفى و عقلانىِ او كمك مىكند. آنچه در روند تربيت كودك بايستى لحاظ شود دو مسأله است: الف. تربيت كودكان بايد به گونهاى باشد كه از آنها انسانهايى شايسته و نكوكار بسازد تا بتوانند در ميدان مبارزه زندگى در اين جهانِ پر از پيچيدگى با بيشترين استفاده و كمترين هزينه راه خويش را به جلو باز كنند. در
غير اين صورت كودك راههاى زندگى را نياموخته و دير يا زود در دامچالها سقوط مىكند.
ب. تربيتْ بايد كودك را براى زندگى آينده آماده كند، زيرا زمان و عمرْ چونان ابرْ سريع و بىخبر مىگذرد. به تعبير ديگر تربيت نبايد صرف اين شود كه مثلاً به كودكْ شمشير زدن را بياموزند، در حالى كه امروزه هم شيوه و هم ابزار جنگْ دگرگون شده و به جاى شمشير از تفنگ استفاده مىشود. بايد او را با تحوّل زمانه همسوى كرد.
خودكفايى اقتصادى، آموزش و پرورش، الگوهاى ازدواج فرزندان و مانند اينها، امورى هستند كه از خانواده به بيرون از آن انتقال يافتهاند؛ زيرا اقتصاد كه از طريق بافندگى، نساجى و غيره در خانه شكل مىگرفت، به كارگاهها و واحدهاى صنعتى تبديل شده است. تربيت كودكان و آموزش آنها نيز از مكتبخانهها به مدرسهها سپرده شده است. خانوادهاى كه خودْ گندمِ مصرفىاش را توليد مىكرد و مراحل بعدى آن را انجام مىداد: آرد مىكرد و خمير مىنمود و نان مىپخت، در مزرعهاش پنبه مىكاشت، نخ مىريسيد، و حتى پارچه مىبافت و لباس مىدوخت و خلاصه، بسيارى از نيازهاى خانه خويش را تهيه مىكرد، در روزگار كنونى تمامى اين امور را به واحدهاى بيرون از خانه واگذار كرده است. پرورش مرغ و طيور به عهده مرغداريها گذاشته شد. در روزگار كنونى، به دلايل موقعيتهاى زمانى، والدين خود را موظف به تزويج فرزندان خويش هم نمىبينند، بلكه خودِ فرزندان، بر مبناى دوستىهاى پيش آمده در مدرسهها و غيره، براى خود زن يا شوهر انتخاب مىكنند. اين پديدهها برخى نيكو و ارمغانآور سعادت و برخى ناپسند و مايه بدبختى و هراساند. اينك بر مصلحان اجتماعى فرض و بايسته است كه براى تفكيك اين دو روند و
تمييز دگرگونى سالم از ناسالم و ساماندهى جامعه، به گونهاى كه ميان رفاه روانى با زندگى پيشرفته صنعتى همسويى و وفاق حاصل شود، مجدانه و مخلصانه تلاش كنند، و البته جنبش اصلاحگرانه تنها در سايه تطهيرِ ساحتِ جامعه از سه آفت زير امكانپذير است:
فسادها و سوءاستفادههاى مالى؛
ديكتاتورى در حكومت؛
انحصارطلبى علمى.
مى توان مدعى شد كه اين سهْ ريشه همه مفاسدند و بدون تطهير جامعه از آنها، اصلاحگرى فراگير رخ نخواهد داد، گرچه زمينه اصلاحات جزيى فراهم باشد، اما نمىتوان آن اصلاحات جزيى و اندك را با اهميت پنداشت. البته با قاعدهاى كه مىگويد: آب جيحون را اگر نتوان كشيد، هم به قدر تشنگى بايد چشيد، موافقيم؛ قاعدهاى كه عرب از آن دو گونه تعبير مىكند. گاه مىگويد: المَيْسور لا يسقط بالمَعْسور، يعنى نبايد به بهانه دشوارى انجام كل كار، از انجام دادنِ بخشِ مقدورِ آن صرفنظر كرد، و گاه مىگويند: ما لايُدرك كلّه لا يُترك كلّه، يعنى آنچه به تمامىْ دركْ نشود، به تمامى تركْ نشود.
در اين فصل تنها يك مسأله باقى مانده است: كه اگر يكى از اعضاى خانواده فوت كند، ديگران اموال او را به ارث مىبرند. در منطق اسلام تقسيم ارث، سيستمى خاص دارد كه بر مبناى آن در تقسيم ارث، قاعده الاقرب فالأقرب مراعات مىشود (= هر كه نزديكتر استْ در ارث مقدمتر است). شيوههاى اجراى اين قاعده به تفصيل در فقه اسلامى آمده است. در تقسيم ارث بر مبناى منطق اسلام گاه زن ارثى بيشتر از مرد مىبرد، مانند خويشاوندان مادر، يا مانند آن زمانى كه پدربزرگى بميرد و از پسر خود دخترى و از دختر خود پسرى بر جاى گذارد. در اينجا سهمالارثِ دختر دو برابر پسر خواهد بود. گاهى سهمالارث مرد بيش از زن مىشود، مانند سهمالارث زوجين و فرزندان كه در اينجا دختر و غالبا زوجهْ نصف سهمالارث پسر زوج را مىبرند . هر يك از احكام فوق و ساير احكام ارثْ فلسفههاى دقيقى دارد كه در منابع اسلامى از آنها بحث شده است.
انسان هرگاه با پديدهاى روبهرو شود، كه در آن دانش، قدرت و حكمت به كار رفته باشد، سه سؤل در ذهنش نقش مىبندد: خالق آن كيست؟ نقش آن خالق در آن پديده چيست؟ سرانجامِ آن پديده چيست؟ هر كه به هستى مىنگرد، هستىاى كه در جزء جزء آن آثار علم، قدرت و حكمت مشاهده مىشود، بىترديد و بىدرنگ اين سه سؤل در ذهنش نقش مىبندد: خالق اين جهان كيست؟
تكليف آدمى به عنوان يكى از اجزاى برجسته هستى و بلكه به عنوان برجستهترين جزء آن در اقيانوس هستى، كه از هر طرف گسترده شده است، چيست؟
و سرانجام اينكه آدمى به كجا خواهد رفت و مقصدش كجاست؟
[ز كجا آمدهام آمدنم بهر چه بود؟ *** به كجا مىروم آخر ننمايى وطنم؟]
پاسخ به اين پرسشها را در قلمروى به نام دين مىيابيم. پديد آورنده اين جهان موجودى است عليم، قادر، حى، حكيم، صاحب اراده و دارنده تمامى صفات كمال، و بالضروره اين خالق براى انسان راه مستقيم و واضحى نهاده كه اگر آدمى در آن سلوك كند، سعادت را در آغوش مىكشد، و ضرورتاً او به حسابرسى از آدمى خواهد پرداخت؛ درست مانند هر مدير عاقلى كه از كارگزاران و زيردستانش، حسابرسى مىكند، و در غير اين صورت كارى برخلاف عقل انجام داده و اين ناقض حكمت اوست. دلايل موجود نشان مىدهد كه خالق هستى، موجودى جز «اللّه» نمىتواند باشد. لذا آدمى در پيروى از عقلْ به وجودِ او اعتراف مىكند و از آنجا كه او قطعا به محاسبه اعمال بندگان خود خواهد
پرداخت، چون اين جهان ظرفيت اين محاسبه را ندارد، لذا بايد جهانى ديگر باشد كهظرفيت اين محاسبه را داشته باشد و آن روز قيامت است. همچنين به دليل اينكه آدمى بايد روش و منش خاصى در زندگى اين جهانى برگزيند تا از حسابرسى به سلامت بگذرد، پس پيامبرانى بايد كه آن روش و منش را طرح كنند، توضيح دهند، تبيين نمايند و نيز كتابى بايد كه قوانين چنين زيستى در آن مكتوب باشد. درست مانند يك كارگاه دقيق كه با درايتِ مهندسى متخصص و آگاهِ به جزئيات بنا مىشود. وى سپس مديرانى را بر مىگزيند تا بر كارگران و دستگاههاى كارگاه نظارت كنند و مشكلات پيشآمده و احتمالى را به كمك تخصص خود برطرف نمايند، و از سوى ديگر كتابچهاى حاوى شرح خصوصيات و مختصات آن كارگاه را به آنها مىدهد تا به هنگام نياز بدان مراجعه كنند.
در مقابل جريان پيامبران، سودجويان و سوءاستفاده كنندگانى پديد آمدند كه مىتوان آنان را به سه گروه تقسيم كرد:
برخى توانستند بدون آنكه خدايى دروغين به جاى خداى حقيقى بنشانند، از مردم سودجويى كنند. اين طايفه اصولاً وجود خدا را منكر شدند و با اين شعار كه: خدايى در كار نيست، به سوءاستفاده، سودجويى و استثمار مردم پرداختند. نمونههاى اينگونه افراد در زمان ما كسانى شبيه: لنين، استالين، مائو تسه تونگ و ... هستند. اينان فهميدند كه بدون نياز به ارضاى حس فطرى مردم نيز مىتوان بر آنها چيره شد و مستبدانه بر آنها حكومت كرد. اينان با استفاده از قدرت، از خود بتانى شبهِ خدايانى ساختند تا مردم را در مقابل خويش به زانو و كرنش در آورده و تسليم كنند.
برخى با فطرت الهى مردم دشمنى ورزيدند، اما نتوانستند خود را در جاى معبود آنان قرار دهند. اينان بر جايگاه الوهيت تكيه زدند تا بتوانند به بهرهكشى از مردم بپردازند. نمونههاى اينگونه افراد در تاريخِ كهنِ حيات بشر، نمرود و فرعونند. خداى متعال سخن باطلِ فرعون را اينگونه نقل مىكند: «وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا أَيُّهَا الْمَلأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِى»(1)
1) . سوره قصص، آيه 38.
فرعون گفت: اى جمعيت اشراف، من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم».
و نيز خداى سبحان گفت و گوى نمرود با ابراهيم خليل عليهالسلام را در قرآن كريم اينگونه نقل مىكند: «إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِى يُحْيِى وَ يُمِيتُ قالَ أَنَا أُحْيِى وَ أُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ»(1)«هنگامى كه ابراهيم گفت: خداى من آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند. او گفت: من زنده مىكنم و مىميرانم.
ابراهيم گفت: خدا خورشيد را از افق مشرق مىآورد [اگر راست مىگويى كه حاكم بر جهانِ هستى تويى]، خورشيد را از مشرق درآور. [در اينجا] آن مرد كافر، مبهوت شد».
الف. از راه سحر و افسونگرى وارد شدند تا به مردم بقبولانند و بباورانند كه ما با خداى جهان رابطه داريم؛ و به نام خدا از مردم بهرهكشى كردند.
ب. گاه به بتتراشى و پردهدارىِ آن بتان پرداختند تا مردم سادهلوح اموال خود را براى آن بتان آورند و هديه كنند و آنها از اين غارتْ بهرهمند شوند. آرى، بخشى از اينان به وجود پروردگار اعتراف داشتند، اما بتها را شركاى او مىپنداشتند، مانند مشركان شهر مكه. به فرموده قرآن كريم آنان مىگفتند: «...ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى...»(2)«اينها را نمىپرستيم، مگر به خاطر اينكه ما را به خدا نزديك كنند».
ج. گاه وجود خداى متعال را از اساس انكار كردند و بتان خويش را خدا معرفى نمودند؛ البته هر يك بتى را، يكى مؤث و ديگرى مذكر و سومى چيزى ديگر. در اينباره مىتوانيد به كتاب الأصنام كلبى مراجعه كنيد.
تمامى گروههاى پيشگفته، چه آنانكه وجود خدا را منكر شدند و چه كسانى كه بت تراشيدند و آن را شريك خداوند قرار دادند و يا خود را خدا ناميدند، در ويژگىهاى زير شريكند:
نداشتن دليل درست و معقول بر ادعاهاى گزاف خود، حتى يك دليل؛
آميختن آن عقايد با خرافاتى مانند: توتميسم، اعتقاد به فرزند داشتن خدا، ملائكه رادختران خدا انگاشتن، اوراد و اذكار افسونگرانه، شعله آتش بودن عالم در گذشته، امكان وجود تناقض، شكلگيرى تاريخ بر مبناى اقتصاد و خرافاتى از اين دست.
عدم اعتقاد به وجود خداى يكتا و يا اعتقاد به خدايان دروغين كه شريك خداى حق دانسته شوند، نمىتواند خلأ فطرى انسان را كه بر اساس آن به دنبال حق و امنيت به دستْ آمده از آن مىرود، پر كند. انسان در گذشته و حال به سببِ داشتنِ اينگونه اعتقاداتْ دست به گريبان ترس و ناآرامى بوده است. آرى، هر گروهى، به غلط منشأ اين ناآرامىها و ترسها را چيزهايى ديگر پنداشتهاند:
الف. گروهى پنداشتهاند كه احساس ناامنى ناشى از ضعف فرهنگى است. اگر جامعه به فرهنگى قوى مجهز شود، احساس امنيت به آدمى باز مىگردد. سؤل ما از صاحبان اين نظريه آن است كه چرا اين ناآرامى در ميان فرهنگيان و فرهيختگان، از آن نوع كه اين گروه مىگويند، نيز يافت مىشود؟
ب. تولستوى و برخى ديگر گفتهاند: احساس ناامنى، مولود فقر روحى است. اگر ما بتوانيم روح خود را غنى سازيم، آشفتگىِ ما به امنيت تبديل مىشود.
در پاسخ به اين ايده مىپرسيم: منظور شما از فقر و غناى روحى چيست؟ اين دو واژه مبهمند.
ج. فرويد و تابعان او نيز اعلام كردهاند كه احساس ناامنى ناشى از تمايلات جنسى سركوب شده است. ما اگر بتوانيم روابط جنسى را آزاد اعلام كنيم، احساس ناامنى از بين مىرود.
اين نظريه دچار چند نقص و مشكل است:
د. ماركس و همفكران او معتقدند كه احساس ناامنى از اقتصاد سرمايهدارى برآمده است؛ لذا اگر اقتصاد دولتى شود، احساس ناامنى از بين خواهد رفت.
بر اين نظريه نيز چند اشكال عمده وارد است:
آيا تنها در بُعد اقتصادى زندگى بشر نقصان وجود دارد، تا با برطرف كردنِ آن، احساس ناامنى نيز از بين برود، يا در ساير ابعاد نيز كمبودهايى وجود دارد، كه آنها نيز در ايجاد احساسِ ناامنى شريكند؟
چرا در كشور كمونيستى روسيه كه در آن به ايده و انديشه ماركس عمل مىشود، باز هم احساس ناامنى وجود دارد و حتى در سايه چنين نظامى احساس ناامنى بيشترى هست؟
به نظر ما آنچه احساس ناامنى را ايجاد مىكند بىدينى و فقدان باور يا عامل نبودن معتقدات دينى است. دين عقيدهاى است كه به غنىسازى فكرى انسان مىپردازد و ديگر خلئى باقىنمىگذارد كه آدمى در آن احساس ناامنى كند. از نظر خواننده محترم گذشت كه اعتقاد به مبدأ، معاد و نبوت الهى، امورى فطريند و اين مسأله با اندكى دقت در دلايل آن، پذيرفته مىشود. اعتقاد به عدالت الهى نيز، بر خلاف نظر منكران آن، در امتداد اعتقاد به مبدأ قرار دارد. اعتقاد به امامت نيز در طول اعتقاد به نبوت و مستفاد از ادلّه عقلى و نقلى است. در اين زمينه مىتوانيد به كتاب «الألفين» علامه حلّى و كتب نظير آن مراجعه كنيد.
حال كه پذيرفته شدن دين آيينى است كه فرا گيرنده تمام ابعاد زندگى، چه در عبادات و چه معاملات، احوالات شخصى، قضاوت، مجازات و ساير ابعاد است، پس با اعتقاد به آن، كاستى و خلئى به وجود نخواهد آمد كه موجب احساس نامطلوب ناامنى شود. علاوه بر اين، دين خلأ سياسى، اقتصادى، اجتماعى و... را نيز در جامعه رفع مىكند و به تمامى سؤلات پاسخ مىگويد و تمام نيازمنديها را تأمين مىنمايد. در اين صورت، ديگر چگونه زمينه مساعد براى ايجاد و رشد احساس ناامنى باقى مىماند؟ قرآن كريم بارها به اين امر اشاره كرده است؛ از آن جمله: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللهِ أَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ
الْقُلُوبُ»(1)آنها كسانى هستند كه ايمان آوردهاند، و دلهايشان به ياد خدا آرام مىگيرد. آگاه باش، تنها با ياد خدا دلها آرامش مىگيرد».
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»(2)كسانى كه ايمان آوردهاند، و ايمان خود را با شرك نيالودهاند، ايمنى تنها ويژه آنهاست و ايشانند راهيافتگان».
«أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ»(3)«آگاه باشيد كه اولياء خدا نه ترسى دارند و نه غمگين مىشوند».
آرى، اسلام راههاى جايگزينى احساس ناامنى را با احساس مثبتِ امنيت به دست داده است. اين راهها عبارتند از: توصيه به صبر، ثبات قدم، عمل صالح و مبارزه در راه حق.
سؤلى كه پس از مباحث فوق پديد مىآيد آن است كه پس، با اين اوصاف، عقبماندگى مسلمانان، به عنوان معتقدان به اين دين، چه توجيهى مىتواند داشته باشد؟ آيا اساسا ناقض ادعاهاى فوق نيست؟
در پاسخ بايد گفت كه اگر بيمارى به پزشك حاذق مراجعه كند و نسخهاى براى درمان بيمارىاش دريافت كند و سپس به داروخانه رفته و داروخانه، نسخه شفابخش آن پزشك را بپيچد، اما آن بيمار از مصرف آن داروها يا مصرف درست آنها خوددارى كند، آيا بازهم اميدى به شفاى آن بيمار خواهد بود؟ آيا او جز خود را مىتواند ملامت كند؟ ديگران نيز به خاطر تشديد بيمارى آن فرد خود او را مقصر خواهند دانست. آرى، همانگونه كه مراجعه نكردن به پزشك و يا نيافتن دارو موجب ادامه يا تقويت بيمارى مىشود، عمل نكردن به نسخه نيز همين تبعات را به دنبال دارد. مسلمانان قسمتهايى از اسلام را تعطيل كردهاند و لذا به همان ميزان به احساس ناامنى مبتلا شده و كوتاهىها و بديهاى اعمالشان گريبانگير آنان شده است. قرآن كريم مسلمانان و غيرمسلمانان را نسبت به اين
برخورد ناقص با اسلام و قرآن زنهار داده و فرموده است: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً...»(1)«و هركس از ياد من رويگردان شود، زندگى تنگى خواهد داشت».
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا للهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ...»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد، آنگاه كه شما را مىخوانند تا به شما حيات ببخشند».
آرى، آنان كه اجابت نكنند به مرگ و زندگى در تنگنا گرفتار خواهند شد.
عقبافتادگى دينى در غرب، شرق و جهان اسلام به اين دليل نيست كه ماديون مىگويند عصر دين سپرى شده است. بلكه به عكس عصر دين و آموزههاى والاى اديان توحيدى تازه آغاز گشته است.
البته اين سخن آنان به يك معنا درست است. بلى تاريخ مصرف بسيارى از روحانيون اديان ديگر سپرى شده است و شايد اصولاً اين مفهوم دگرگون شده باشد. آرى، عصر بسيارى از متصديان دينى ديگر گذشته است و تاريخ مصرف آنان واقعا به پايان رسيده است؛ زيرا آنان بسيار بد عمل كرده و مىكنند. اما: آيا، به اين دليل كه مثلاً عدهاى از پزشكان وظايف خود را خوب انجام نمىدهند و يا در انجام دادن آن كوتاهى مىكنند و لذا برخى از بيماران نسبت به آن پزشكان بىاعتماد مىشوند، مىتوان گفت كه تاريخ مصرف دانش پزشكى گذشته است؟ مگر نه اين است كه بايد اين بىاعتقادى را نشان وظيفه ناشناسى و عملكردِ بدِ آن پزشكان دانست؟ آيا معقول است كه با چنين استدلالى كسى مدعى شود كه عصر دانش پزشكى ديگر تمام شده است؟!
كليسا بسيار بد عمل كرد و رفتار زشتى از خود نشان داد، لذا جهان غرب از آن روى گرداند. گزارشهاى تاريخى هولناك محاكمِ تفتيشِ عقايد (انگيزاسيون)، سوزاندنِ دانشمندان و انديشمندان شاهدِ مدعاىِ ماست. سپس جهان در دام سرمايهدارى افتاد، و اين خودْ عاملِ انحرافى ديگر شد كه مردم جهان را در بند كمونيسم گرفتار كرد؛ انحرافى
كه براى فرار از استبداد تزارهاى روسيه و سرمايهسالارى سرمايهداران منحرف پديد آمد. كسانى كه در غرب و شرق عالم از در ستيزه با دين و طرد آن برآمدهاند به گمان خود با اين كار راه به سعادت مىبردند، اما از چالهاى درآمده و در چاهى ديگر افتادهاند و نهايتاً نه سرمايهدارى غربى و نه كمونيسم شرقى، هيچ كدام امنيت و آرامش را براى مردمانشان به ارمغان نياوردهاند. علاوه بر اين اصولاً دينِ مسيحيتْ تحريف و زمانش سپرى شده بود، و ديگر براى مديريت جامعه كارآمد و نافع نبود. اين چه دينى است كه توحيد و تثليث را با هم گره مىزند و هر دو را باهم سازگار مىداند و مىپذيرد و به عقايد پيچيده و منحرف ديگرى از اين نوع معتقد است؟ اين چه دينى است كه فاقد راههاى گسترده و مستقيم است؟ و بالاتر و مهمتر از آن، چه دينى است كه به ظلم فرا مىخواند و مىگويد: «كارقيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا واگذار كن».
مسلمانان نيز بد عمل كردند و كارنامهاى ناپسند و ناموفق از خود بجاى گذاشتند و سببساز ضعف كشورهاى اسلامى شدند و خداى متعال نيز در پاسخ به اين ناسپاسى، دشمنان را بر آنها مسلط ساخت. قرآن كريم در اينباره فرموده است: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِى بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولاً... * إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها...»(1)«هنگامى كه نخستين وعده فرا رسد، گروهى از بندگان پيكارجوىِ خود را عليه شما برمىانگيزيم [تا شما را سخت درهم كوبند]، و درون خانهها را نيز جست و جو مىكنند؛ و اين وعدهاى است قطعى. اگر نيكى كنيد به خودتان نيكى مىكنيد، و اگر بدى كنيد باز هم به خود مىكنيد».
به ستوه آمدن بشر از ناكارآمدى حدود و قوانين خودساخته و از الحاد و مادىگرايى سبب روى آوردن و اقبال به دين شده است، به طورى كه مىتوان گفت آينده قطعاً از آنِ دين و باورمندى است و در اين ميان، به خصوص اسلام به مطالبات بشرى در چارچوبى كه منزهترين چارچوبهاست، پاسخ خواهد گفت و بدين خاطر آينده روشنى در انتظار اسلام
1) . سوره اسراء، آيههاى 5 و 7.
است، ليكن به شرط آنكه متصديان، متخصصان و مروجان اين دين آن را به صورتى صحيح، و مناسبِ هر عصر و زمانْ ارايه كنند. منظور ما از تناسب اسلام با هر عصر، آن است كه راهحلهايى كه اسلامشناسان ارايه مىكنند در اين دوران، كه عصر فناورى است قابل اجرا و مناسب آن باشد، زيرا روشها و اصول كلى اين دين آنقدر ظرفيت دارند كه در هر زمان و مكانى قابل اجرا هستند. مثلاً در اسلام آزادى به صورت گستردهاى وجود دارد، و حاكم را مردم آزادانه انتخاب مىكنند و فقيه منتخبْ نيز در رأسِ هرمِ قدرت قرار دارد. اقتصاد و جامعه سالم به معناىِ حقيقىِ آن وجود دارد و به مردم خدمت مىشود و ...، اما آنچه لازم است توجه به ساماندهىِ اين آزاديهاست، به گونهاى كه هر يك از اعضاى جامعه براى انجام دادن هر كارى جز محرمات، آزادىِ كامل داشته باشد. محرمات نيز بهاين جهت بايد ممنوع باشند كه زيان وارده از آنها كل جامعه را تهديد مىكند.
همچنين تشكيل احزاب سياسى در چارچوب قوانين مصوّب بايد آزاد باشد؛ احزابى كه حق داشته باشند حاكمى را براى جامعه انتخاب كنند كه شايستگىهاى لازم را داشته باشد. همچنين بايد شورايى از فقهايى كه سِمَتِ مرجعيت دارند و مردم از آنها تقليد و پيروى مىكنند، تشكيل شود. شورايى كه دولت را با اكثريت آرا انتخاب و راهاندازى كند و اعضاى اين شورا بايد عاليرتبهترين مقام حكومت باشند تا مسؤلان بلندپايه در امر قانونگذارى و اجرا و قضا زير نظر و تحتِ نظارت آنها قرار گيرند.
همچنين بايد به تعديل نظام اجتماعى و اقتصادى پرداخت تا هيچ انسانى نتواند از شخص ديگر به شيوههاى سرمايهدارى، كمونيستى، سوسياليستى و مستبدانه بهرهكشى و سوءاستفاده كند، و تا جامعهاى سالم در چارچوب خانواده سالم و ارتباطاتِ سالم و متقابل احزاب و سازمانها، و نيز ساير امور اجتماعى مانند معاملات و غيره، شكل گيرد. همچنين بايد به تعيين و تدوين ساير اصول و روشهاى مورد نياز براى تعامل با اقليتهاى مذهبى و ارتباط متقابل ميان حكومت اسلامى و ساير حكومتها و... پرداخته شود.
آرى، تنها در اين هنگام است كه هيچ يك از آفتهاى نظامى، فكرى، فرهنگى، اقتصادى و سياسى استعمار گريبانگير جامعه نخواهد شد و چيزى به نام پايگاههاى نظامى و منافع ابرقدرتها در كشورهاى اسلامى و پيمانهاى آنها با اين كشورها نيز به وجود نخواهد آمد، و
ارتش هيچ قدرت استعمارگرى، سايه سلطه شوم خود را از طريق هجوم و يا ايجاد تفرقه و جدايى بر جوامع اسلامى نخواهد افكند، بلكه حكومتى واحد با يك ميليارد مسلمان پا به عرصه وجود خواهد گذاشت و هيچ راه و زمينهاى براى ورود و رشد افكار وارداتى پديد نخواهد آمد، يعنى همان وضعيتى كه متأسفانه اكنون بر جهان اسلام حاكم است، تكرار نشود. جوانان مسلمان به كشورهاى بيگانه غربى و شرقى سفر مىكنند و پس از بازگشت كولهبارى از علايق و انديشههاى استعمارى در زمينههاى گوناگون زندگى، مانند شيوه اداره امور شخصى، اجتماعى و سياسى، با خود به ارمغان مىآورند. آرى، در چنين موقعيتهايى است كه فرهنگ مدارس، دانشگاهها و رسانههاى ما بر مبناى فرهنگ استعمارى و غربى شكل مىگيرد و اقتصاد ما نيز به شكلى مطابق خواست نظامسرمايهدارى غرب يا كمونيسم شرق يا التقاتىِ برگرفته از هر دو درمىآيد.
اقتصاد اسلامى مالكيتِ ثروت را در مقابل يكى از پنج متغيّرِ كار، فكر، مواد اوليه، موقعيتهاى زمانى - مكانى و روابط اجتماعى مىپذيرد. اگر اين شاخصهها رعايت شوند دولت اسلامى ديگر مانند دولتهاى سرمايهدارى و كمونيستى به سودجويى و سوءاستفاده از انسان نمىپردازد و ساير معاملات نيز در جامعه اسلامى طبق موازين اسلامى و عادلانه منعقد خواهد شد.
اگر حاكميت اصول اسلامى برقرار شود ديگر سياستِ جوامع ما به ميل شرقِ ديكتاتور و يا غربِ سرمايهپرست، شكل نمىگيرد؛ غربى كه: با تصويب قوانين ويژهاى كه منافع سرمايهداران را تضمين و تأمين مىكند، سرمايه را از طريق رسانههايى كه در اختيار دارد و نيز از طريق گروههاى فشار و ساير شيوهها، بر انتخاباتِ مردمى مسلط مىكند و پس از گرفتن آراىِ ناشى از تبليغاتِ القاگر و اغواگر براى انتخاب رئيس جمهور و يا نمايندگان مجلسها، مردم را از ميادين مربوط به سرنوشتشان، كه بايد در آنها حضور داشته باشند، خارج مىكند. برخى جامعهشناسان معتقدند كه شيوه درست احترام نهادن به نظر و انتخابِ مردم و حركت بر اساس اراده مردم بدين صورت امكانپذير مىشود كه مثلاً در هر ماه مردم در گروههاى پانصد نفرى در محلات مسكونى جمع شوند و نظرات خود را پيرامون مسائل و قضاياى مهم مطرح كنند. البته اين كار پس از آن رخ مىدهد كه
گروههايى از نخبگان، مهمترين امورى را كه به حل مسائل اجتماعى و ارتقاى سطح جامعه منجر مىگردد، تنظيم كرده، تا مردم درباره آنها به گفت و گو و نهايتاً رأىگيرى بپردازند. در نتيجه مجلس مقيّد و موظّف به اتخاذ رأى اكثريت مردم مىشود، و نه حتى خواسته اعضاى مجلس. به اين شيوه، كه امروز در برخى از جوامع اجرا مىشود دمكراسىِ مستقيم اطلاق مىگردد. البته چنين ايدهاى اگر با موازين اسلامى تطبيق داده شود و شكل اسلامى به خود بگيرد كارى نيك خواهد بود. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: «الحكمة ضالة المؤن يأخذها حيث وجدها(1)حكمت گمشده مؤن است، هر جا بيابدش آن را مىگيرد».
يكى از اشكالاتى كه به دمكراسى غربى وارد است، آن است كه در قوانين مغرب زمين براى كودكْ حق رأى و انتخاب وجود ندارد، و اين برخلاف ايده اسلام است. ايدهاى كه مىگويد علاوه بر مردان، زنان و كودكان نيز حق رأى و انتخاب دارند. انتخابِ زنان منوط به ميل و خواست خودشان مىباشد و انتخاب كودكان منوط به اراده و خواست اولياى آنهاست. اين مسأله به اين دليل است كه فرد منتخب در امور مربوط به كودكان جامعه نيز دخل و تصرّف مىكند، لذا اگر حق انتخاب براى كودكان نيز وجود دارد، اين حق از طريق ولىّ كودك اِعمال مىگردد.
آرى، با اجراى كامل احكام اسلامى است كه انسان به انسانيّت خود دست مىيابد و امكانات خود را در مصارفى هزينه مىكند كه شايستگىاش را دارد. در چنين موقعيتى است كه آشفتگى و اضطراب جاى خود را به حس امنيت مىدهد و در آن صورت سرزمين گسترده اسلام، براى ساير كشورهاى جهان الگويى عملى و عينى مىگردد، درست همانگونه كه پس از ظهور اسلام چنين اتفاقى افتاد و ساير سرزمينها و ملتها از اسلام و مسلمانان الگو گرفتند. در چنين حالتى است كه فقر و جهل از ميان مىرود و جرمها و بيماريها تا بيشترين اندازه ممكن كاسته مىشوند و اللّه القادر المستعان.
دينداران بايد به گونهاى خود را ساماندهى كنند كه بتوانند تمامى شاخههاى زندگى را فرابگيرند تا هيچ راهى براى پديده شوم حاكميتِ سرمايه و يا ديكتاتورى سيوسياليستى يا
1) . بحار الانوار، ج 2، ص 105.
سلطنتى پديد نيايد و نتواند به تخريب زندگى اجتماعى آنها بپردازد، همانگونه كه متأسفانه كمونيسم، قوم گرايى، بعث، اگزيستانسياليسم و ساير گرايشهاى منحرف توانست راهى به درون قلبها و اذهان جوانانمان بيابد و به گونهاى بىسابقه به تخريب آنها بپردازد.
در جوامع اسلامى همه چيز بايد از نظر دينى و دنيوى بسامان شود؛ از مهد كودك گرفته تا پس از دانشگاه، و از پادگان گرفته تا ميدان جنگ، و از خانوادههاى هستهاى گرفته تا خانوادههاى بسيار گسترده، و از اَعمال فردى گرفته تا اَعمال نهادهاى بزرگ. همچنين اهميّت دارد كه امور بانوان به نحوى سامان يابد كه بتوانند در تمامى زمينههايى كه مناسب شأن و موقعيتِ آنهاست وارد شوند و به فعاليت بپردازند؛ اين امور چه در زمينه مسائل سياسى باشد و چه در زمينه مسائل فرهنگى و صنعتى و بازرگانى و كشاورزى و يامديريت و ساير زمينهها.
در جوامع اسلامى همچنين بايد سازماندهى دينى و دنيوىِ جامعه به گونهاى باشد كه به آزادىهاى مشروع مردم لطمهاى وارد نشود؛ زيرا آزادى يك اصل حياتى انسانى است و مردم بر اموال و جانهاى خويش مسلط و مختارند. آرى، پس از تأمين اين آزاديهاست كه امور جامعه سامان مىيابد و هر امرى در مجراى خود قرار مىگيرد. در اينجا نبايد تصور شود كه ميان اين دو توصيه تناقض وجود دارد؛ زيرا كاملاً امكان دارد كه رقابت آزاد، موتور محرّك يك سيستم شود و علاوه بر آن برنامههايى نيز براى تعالى روحى و روانى افراد جامعه تهيه كرد، تا آنها از روى اختيار و نه اكراه، به طور مستمر به انجام دادن آن برنامهها روى آورند.
محرّك روحى و رقابت در تحصيل رضايت پروردگار عاملى بود كه توانست آن جنبش يگانه را در تاريخ، در بدو ظهور اسلام رقم زند. بازآفرينى چنين جنبشى هم اكنون نيز كاملاً امكانپذير است، مشروط به آن كه متصديان امرِ دين بدانند كه چه بايد بكنند و چگونه بايد حركت كنند و نيز قدرتها و توانمنديها به گونهاى توزيع شود كه مجالى براى ديكتاتورى و خودمحورى و تكروى نگذارد.
يك نهاد اجتماعى عبارت است از گروهى از مردم كه به يك كار سيستماتيك و نظاممند دست مىزنند تا به هدفى ويژه برسند؛ خواه اين هدف ويران كردن باشد، يا ساختن؛ هرچند اهدافِ از نوع اول خود حاكى از وجود اهدافى سازنده در وراى خويشاند. جامعهشناسى گاه به نهادهاى اجتماعى نگاهى عام دارد و گاه نگاهش به برخى مؤسسات و يا به كاركردى خاص از انبوهِ كاركردهاىِ عمومى ميان نهادهاى اجتماعى محدود مىشود. مطالعه پيرامون ارتباط دولتها با نهادهاى اجتماعى مثالِ نوع دوم نگاهِ محدودِ جامعهشناسانه است. اكنون و در اين فصل به پژوهيدن برخى ابعاد مسأله مؤسسات و نهادهاى اجتماعى مىپردازيم.
هرچه جامعه بيشتر پيشرفت كند و يا توسعه يابد، نيازى فزايندهتر به نهادهاى اجتماعى پيدا مىكند؛ زيرا در جوامع توسعهيافته، روابط هرچند ابتدايى باشد، افزايش مىيابد و اين افزايش، درهمتنيدگى و پيچيدگى آن روابط را سبب مىشود؛ زيرا مثلاً ميان دو انسان، دو رابطه به وجود مىآيد و ميان سه انسان شش رابطه، و همين طور با افزايش تعداد انسانها، روابط ميان آنها افزايشِ چشمگيرترى مىيابد. از سوى ديگر هرچه روابط افزونتر شود، سختى و پيچيدگىاش نيز بيشتر مىشود و بالطبع نياز به راهحلهاى فراوانترى پيدا مىشود؛ مثلاً حل و فصل يك درگيرى و نزاعِ دو طرفه نياز به نرم كردن طرف الف در مقابل طرف ب و نرم كردن طرف ب در مقابل طرف الف است، در حالى كه براى فيصله دادن يك نزاع
سه طرفه نيازمند آنيم كه طرف الف را در مقابل طرفين ب و ج، و طرف ب را در مقابل طرفين الف و ج، و طرف ج را در مقابل طرفين الف و ب نرم كنيم.
از اينروى با افزايش جمعيت، بايد به تكثير نهادهاى اجتماعى دست زد، تا از اين رهگذر راه حلهاى فراوانترى براى حل مسائل اجتماعى ارائه شود. تا اينجا مسأله را از لحاظ كمّى بررسى كرديم.
توسعه و رشد كيفى جامعه نيز تكثير نهادهاى اجتماعى را مىطلبد توضيح آنكه جامعه پيشرفت مىكند و معناى پيشرفت هم آن است كه در بُعد عملى و علمى در زيست جوامع انسانى مؤلّفههاى جديدى وارد مىشوند و با وارد شدن آنها، روابط نيز گسترش و افزايش مىيابند و فراوانى روابط، فراوانى راه حلها را طلب مىكند. مثلاً شهرى كه ده هزار نفر جمعيت دارد، آنگاه كه با پديده جديدى به نام اتومبيل روبهرو مىشود و داشتن اتومبيل در آن شهر رايج مىگردد، كاملاً ضرورى خواهد بود كه نهادى اجتماعى براى ساماندهى امور مربوط به وسائل نقليه (= راهنمايى و رانندگى) تأسيس شود. همچنين وقتى هواپيما و قطار نيز وارد جامعه و زندگى مردم مىشود نياز به دو مؤسسه و نهاد اجتماعى ديگر، كه مربوط به نظاممند كردنِ استفاده از آنهاست، پيدا مىشود و... الخ.
شبكهاى بودن و درهمتنيدگى امور زندگى، نشان از آن دارد كه چنين حالتى ميان نهادهاى اجتماعى نيز روابطى متقابل دارند. ديدههاى ما گواه اين روابط متقابل در امور زندگى است. مگر نمىبينيم كه چهارپايان از گياهان تغذيه مىكنند و گياهان با بارش باران رشد مىكنند و باران به سبب انباشتگى ابرهايى كه با بادها جابهجا مىشوند پديد مىآيند؟ مگر نه اين است كه شكوفايى تجارت با آفتنزدگى كشاورزى و نبودِ خشكسالى مرتبط است و آفتنزدگى خود با افزايش پرندگانى نظير گنجشك، كه حشرات را مىخورند، ربط دارد و افزايش پرندگان نيز با چگونگى آب و هوا مرتبط است؛ آب و هوايى كه نبايد چنان سرد باشد كه پرندگان قادر به تخمگذارى نباشند و چنان گرم نباشد كه زندگى برايشان دشوار شود؟
به هر حال، نهادهاى اجتماعى دو گونه ارتباط ايجاد مىكنند:
ارتباط با ساير نهادهاى اجتماعى 2. ارتباط با جامعهاى كه در آن پديد آمدهاند.دانش جامعهشناسى وظيفه دارد تا هم، نوع ارتباطات يك نهاد اجتماعى را كشف كند و هم علل قوت و ضعف احتمالى آن را، و هم فوايد هر نوعِ ارتباط، و هم زيانهاى از همگسيختگىِ هر يك از ارتباطات مذكور را. وقتى دو نهاد اجتماعى را فرض مىكنيم، سه گونه ارتباط ميان اين دو مىتواند وجود داشته باشد:
دوستى و همكارى 2. دوستى همراه با بىطرفى 3. دشمنى.
دو نهاد مرتبط از لحاظ تأثيرگذارى بر يكديگر سه حالت پيدا مىكنند:
الف. گاه بر يكديگر تأثيرى متقابل و يكسان مىگذارند؛
ب. گاه تأثير آنها بر يكديگر گوناگون و در سطوحى متفاوت است؛
ج. گاه هيچ تأثيرى بر يكديگر نمىگذارند.
گاه يك نهاد اجتماعى در موجوديت خود مشروط و متوقف بر وجود نهاد اجتماعى ديگرى است، در حالى كه آن ديگرى چنين نيست، و گاه ميان دو نهاد اجتماعى هيچگونه ارتباطى وجود ندارد. جامعه هرچه از نهادهاى اجتماعى بيشترى برخوردار باشد، سود بيشترى مىبرد، اما مشروط به آنكه اين فراوانى به نابودى توليد و زمينهسازى براى ايجاد پيچيدگى نينجامد.
راز آنكه فراوانى نهادهاى اجتماعى را مفيد دانستيم و قبلاً نيز بدان اشاره كرديم آن است كه هر يك از آنها طيف خاصّى از مشكلات و دشواريهاى اجتماعى را حل مىكند و يا آنكه جامعه را در برخى از ابعاد حياتِ خودش پيش مىبرند. مثلاً نهادهاى قضايى و نهادهاى تربيتى هر يك كاركردى دارند: اولى مشكلات قضايى را فيصله مىدهد و دومى آحاد جامعه را در زمينه سلامت و آمادگى جسمانى ترقى مىدهد. راز آنكه فراوانى بيش از حد آنها را موجب نابودىِ توليد دانستيم آن است كه اگر مثلاً در محلّى دو شركتِ حمل مصالح ساختمانى وجود داشته باشند كه مصالحى را از محل توليد به محلهاى فروش منتقل مىكنند، بالطبع هر يك از اين دو شركت (دو نهاد اجتماعى)، براى خويش كاميونى براى حمل بار خواهد داشت. حال اگر ميزان توليد مصالح ساختمانى در كارگاه مربوطه، به قدرى نباشد كه در هر نوبتِ باربرى، تمام فضاى قسمت حمل بار هر دو كاميون پر شود
مىتوان گفت كه هر يك از آن دو شركت به ميزانى كه از فضاى حمل بار كاميونهايشان خالى مىماند و به همان درصد، از حقوق راننده، هزينه سوخت و روغنِ موتورِ مصرفى اتومبيل و هزينه پاركينگ كاميون و... را متضرر مىشوند؛ زيرا مثلاً هر يك از آن دو شركت به مقدارى كه آن كاميون نياز به مكان و زمان براى توقف در پاركينگ دارد، مكان و زمان اجاره مىكنند، لكن آن كاميون به مقدارى كه شايسته حمل بار است، بار نمىزند. لذا آن دو مؤسسه بايد مشتركا از يك كاميون استفاده كنند تا جلوى هزينهها و ضررهاى فوق گرفته شود. در مثالى ديگر همچنين دو مدرسهاى كه هر كدام ظرفيت پذيرش و آموزش هزار دانشآموز و داشتن پنجاه آموزگار دارند، اما عملاً و بر روى هم، هزار دانشآموز و پنجاه آموزگار را پوشش مىدهند، به چنين زيانى مبتلايند. راه حل مشكلات آنان نيز مانند راه حل مسأله پيشين است، يعنى اين دو نهاد اجتماعى بايد در هم ادغام و يكى شوند.
آرى، اصلِ استفاده از توان مانند اصلِ تمركز بخشى و يكپارچه كردن توانها، در هرگونه توانى، از مهمترين مسائل به شمار مىآيند؛ مثلاً كارگر يك كارگاه اگر از چنان هوشمنديى برخوردار باشد كه او را به كسب مهارت و پيشرفت در كار برانگيزد، اما او عملاً بدان بىاعتنايى كند، بالطبع در زمره آنانى قرار مىگيرد كه فاقد مهارتند، و اين يعنى ميراندن استعداد و بىتوجهى به توان. همچنين اگر آدمى بتواند باران جارى شده بر زمين را جهتدهى كند و تمركز دهد و مثلاً به صورت آبشارى درآورد كه بتواند نيرو توليد كند و چرخ يك يا چند كارگاه را بچرخاند، اما اين كار را نكند، توان ارزشمندى را هدر داده است. نيز اگر كسى در حوزه تخصصى خويش مهارت به خرج ندهد و مدام مشغول آن نباشد، غالبا توان خود را به هدر مىدهد و نمىتواند از قدرتى كه براى توليد در اختيار وى قرار گرفته است كمترين توليد ممكن را نيز داشته باشد.
نيز اگر گفتيم فراوانى مؤسسات گاه زمينه پيچيدگى و بغرنجى امور را فراهم مىكند، بدان جهت است كه مثلاً آنگاه كه صندوقهاى قرضالحسنه تأسيس مىشوند تا نيازمندان را مدد كنند، فراوانى آنها براى قرضگيرندگان پيچيدگى و بغرنجى مىآفريند؛ مثلاً فردى كه براى ساختن خانه خود، نيازمند هزار دينار است به يكى از آنها مراجعه مىكند و با آوردن چند شاهد و ضامن و تشكيل پرونده، آن مبلغ را وام مىگيرد. همين شخص به چند
صندوق مستقل ديگر نيز مراجعه مىكند و با آوردن شهودى ديگر و تشكيل پروندههايىديگر چندين هزار دينار ديگر وام مىگيرد، و در نتيجه از چند هزار دينارى كه تهيه كرد، تنها با يك هزار دينارِ آن خانه خويش را مىسازد و با مابقى تجارت مىكند و خلاصه با بخشى از مبلغ دريافتى نياز اساسى خود و با چند برابر آن بخش، نيازهاى غيرضرورى خود را برطرف مىكند. اين بغرنجى و پيچيدگى محصول فراوانى اين نهاد اجتماعى مالى قرضالحسنه است؛ فراوانىاى كه سبب شده، بيشتر ثروتِ تمركز يافته، در اهداف اساسىِ مقررْ هزينه نشود. فراوانى بىحساب و كتاب ساير نهادهاى اجتماعى نيز هر يك در زمينه مربوط به خود، چنين پيچيدگىها و بغرنجىهايى مىآفرينند.
همچنين در بررسى مؤسسات و نهادهاى اجتماعى بايستى به امور زير توجه كرد:
ارتباط مؤسسه و نهادى با نهادى ديگر دو گونه مىباشد:
ارتباط در ساختار و بنياد آن؛
ارتباط در دستاورد و عملِ آن. معناى ارتباط در عمل آن است كه اگر آن نهاد نمىبود اين نهاد نيز پا نمىگرفت و چنين دستاوردى را به دست نمىآورد. مانند مؤسسات و نهادهاى دينى، زيرا با نهادهاى خانوادگى از حيث مبنا در ارتباط مىباشند. نهاد خانواده از جهت زوجه از چندگونگى و تعدد برخوردار مىشود، البته اگر نهاد دينى اين امكان را برايش فراهم سازد، يعنى به عكس مواردى كه اين امكان را برايش فراهم نسازد. لذا در نهاد خانواده مسيحى، كه بر پايه تكهمسرى استوار است، چنين رخصتى داده نمىشود؛ حال آنكه در خانواده اسلامى به سبب مجاز بودن تعدّد زوجات و جواز نظام چندهمسرى، كه در آن مرد مىتواند تا چهار همسر دائمى داشته باشد، و در برخى اديان به طور نامحدود مرد مىتواند همسر داشته باشد، اين امر بهامكان و شدنى است.
نتيجه سخن آنكه اگر دين يك خانواده تغيير كند، با گرفتن همسرى ديگر و رها كردن همسرهاى مازاد بر حدِّ مجازِ در دين جديد، ساختمان آن خانواده نيز تغيير مىكند. نهاد حكومت نيز در ارتباط ساختارى با نهادهاى دينى است؛ مثلاً اگر حكومتى اسلامى باشد به نهادهاى دينى اجازه فعاليت مىدهد و اگر حكومت ماركسيستى باشد فعاليتهاى آنها را
اكيداً ممنوع مىكند.
و اما درباره ارتباط عملى ميان دو نهاد اجتماعى مىتوان ارتباط نهادهاى فرهنگى و نهادهاى صنعتى را مثال زد؛ توضيح اينكه هر يك از اين دو گونه نهاد، با يكديگر ارتباطى كاركردى دارند؛ مدارس و دانشگاهها به عنوان نهادهاى فرهنگى، براى نهادهاى صنعتى، مدير و كارگرانِ متخصص فراهم مىكنند، و آنها نيز در مقابلْ براى نهادهاى فرهنگى مذكور اثاث، ابزار و ملزومات مورد نيازشان را، مانند يخچال، كولر، بخارى، اجاق گاز و غيره توليد مىكنند.
تنها با رخداد يك تغيير ريشهاى در جامعه فرصتى پيش مىآيد كه يك نهاد و مؤسسه اجتماعى طومار حيات مؤسسه اجتماعى ديگرى را درهم بپيچد. در غير اين صورت يك مؤسسه مىتواند تنها در كاركردِ آن مؤسسه ديگر اثر بگذارد و آن را تا حدى تغيير دهد. مثلاً نهادهاى دينى در جامعه اسلامى نمىتوانند از سوى نهاد حكومتى، حتى اگر استعمارزده باشد، نابود گردند، بلكه تنها ممكن است اين نهاد از محدوده كار آنها بكاهد. آرى، تنها در كشورى مثل روسيه است كه با رخداد يك تغيير ريشهاى در آن نهادْ حكومتْ كمونيستى گرديد. لذا اين نهاد توانست نهادهاى دينى را نابود كند و تغييرى ريشهاى در آنها پديد آورد؛ يعنى آنها را به كلى نابود كند و اعضايشان را به پاى چوبههاى دار و زندانها بفرستد و مراكزشان را به كابارهها، اصطبلها، رقاصخانهها، سينماها و... تبديل كند.
با پيدايش تغيير در يك نهاد اجتماعى، ساير نهادها نيز كمابيش از آن متأثر مىشوند. محض نمونه تغيير فرهنگ در نهاد مدرسه از فرهنگ دينى به فرهنگ غيردينىِ غربى، نهادهاى تجارى و كشاورزى آن جامعه را تحت تأثير قرار مىدهد؛ يعنى نهادهاى تجارى پس از آنكه دست به انجام دادنِ معاملاتى در حد قيمتهاى معمول و متداول مىزدند، به تدريج ماهيتى سرمايهدارى و سودجوينده پيدا مىكنند و مؤسسات كشاورزى نيز همانند فئوداليستها تغيير ماهيت مىدهند و سودجويى و بهرهكشى از كشاورزانْ از طريقِ همين
روش ارباب و رعيتى آغاز مىشود. حالت معكوس اين قضيه نيز صادق است: يعنى باتغيير مدارس از فرهنگ غيردينى به فرهنگ دينى، نهادهاى اقتصادى، كشاورزى، بازرگانى و نظايرشان نيز رو به تعديل مىگذارند.
اگر همراه با تغيير در كاركرد برخى نهادهاى اجتماعى، يك جامعهْ در ساير نهادهاى اجتماعىِ مرتبطِ بدانها تغييراتى سازگار رخ ندهد، در آن جامعه پراكندگىاى به وجود مىآيد كه به سقوطش مىانجامد؛ درست مانند آن زمانى كه چرخش هماهنگ و يكسان ميان چرخهاى چهارگانه اتومبيل از ميان برود. در اين صورت در سرعتهاى پايين يا بالا با گردش سريع برخى چرخها و گردش كند بعضى ديگر، سرانجام تعادل اتومبيل به هم مىريزد و ماشين نابود يا متوقف مىگردد. راز اين امر آن است كه پراكندگى اجتماعى موجب پيدايش تناقض ميان گروههاى اجتماعى مىگردد؛ اين پديده يا جامعه را به جنگ داخلى مىكشاند و يا در آن ضعف و كاستى ايجاد مىكند، و در نتيجه يكدستىِ جامعه را به تفرقه مىكشاند يا راه نفوذ مهاجمان هموار مىشود؛ قرآن كريم مىفرمايد: «إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَآ أَذِلَّةً وَ كَذَ لِكَ يَفْعَلُونَ»(1)«پادشاهان هنگامى كه وارد منطقه آبادى شوند آن را به تباهى مىكشند، و عزيزان آن را ذليل مىكنند؛ [ آرى ]كار آنان همينگونه است».
ما خود شاهد بودهايم كه در برخى كشورهاى همروزگار، ميان نهادها گسست ايجاد شده است؛ يعنى نهادهاى صنعتىشان پيشرفت كرده است بدون آنكه نهادهاى سياسى پيشرفت كنند. لذا اين جوامع سرانجامْ فرو ريخته و طعمه دشمن شدهاند، و پس از چندى دشمن نظامى ديگر را جايگزين نظام جارى آنها كرده است. آرى، اين سياست است كه بايد صنعت را تحت كنترل و تحت نظارتِ دقيق قرار دهد و الاّ بخش صنعت دست به اقداماتى ويرانگر مىزند، و اين اقدامات، خودْ نظام طبقاتى منحرف را به وجود مىآورند و از اين رهگذر به شكاف و گسست اجتماعى مىانجامد، و اين امر طبعاً عدهاى را دچار
1) . سوره نمل، آيه 34.
رفاهزدگى و عدهاى را دچار فقر مىكند.
همچنين اگر عكس اين حالت اتفاق بيفتد، يعنى نهادهاى سياسى ترقى كنند و نهادهاى صنعتى عقب بمانند، از آنجا كه سياست براى پيشرفتْ فضاى مناسب و خالى از مانع مىطلبد و اگر آن را نيابد ميان سياستمداران اختلاف مىافتد و از اين اختلاف گسيختگى پديد مىآيد، لذا دچار اضمحلال و نابودى مىشوند... و الخ.
در جامعه راكدْ خطر گسست و از همپاشيدگى وجود ندارد، اما جامعهاى كه حركت مىكند نيازمند توجه و عنايت دقيق است تا ميان حركتِ مؤسسات آن، يكسانى و هماهنگى ايجاد كند. اگر مؤسسهاى اجتماعى كندروى كند و ديگرى تندروى، يا يك نهاد اجتماعى حركتى سريع و نهاد ديگر حركت سريعترى داشته باشد، آن جامعه در معرض لغزشها قرار مىگيرد و گاه فرومىريزد؛ درست مانند اتومبيلى كه در حالت ايستاده و توقف خطرى آن را تهديد نمىكند، اما به هنگام حركت اگر چرخهايش چرخشهاى گوناگونى داشته باشند، يا تنها برخى از آنها بچرخند، آنگاه آن اتومبيل در برابر انبوهى از خطرات قرار مىگيرد.
گاه گسستگى، پراكندگى و سقوط براى مدتى طولانى دوام دارد. اصولاً راز ناآراميهايى كه در جهان كنونى مىبينيم همين است. در روزگار ما صنعت جامعه را به حركت در آورده، اما حركت ميان نهادهاى اجتماعى هماهنگ و يكسان نيست. جهان مسيحيت ميان سرمايهدارى، كمونيسم، دموكراسى و ديكتاتورى تقسيم شده و در طى نيم قرنْ دو جنگ جهانى، جنگهاى بسيار پراكنده، ناآرامىها و كودتاها به وجود آمده و اين آفات تا زمانى دامنگير جامعه بشرى مىماند كه نهادهاىِ اجتماعى اين روزگار دريابند كه بايد حركتِ هماهنگى داشته باشند، تا بر مبناى آنْ حركت را آغاز كنند.
گاه يك نهاد اجتماعى به نهاد اجتماعى ديگرى، كه به هدفش نزديكتر است، تبديل مىشود، و بالتبع كاركردش نيز تغيير مىيابد. مانند آنكه يك نهاد تربيتى به يك نهاد
فرهنگى تبديل شود؛ چرا كه متصديان آن به اين درك مىرسند كه تا زمينه مناسب فرهنگىايجاد نشود، تربيت آنگونه كه بايسته و شايسته است سودمند نخواهد بود، و يا مانند آنكه نهادى كشاورزى به نهادى صنعتى تغيير ماهيت بدهد؛ چرا كه بنيانگذارانش به اين حقيقت مىرسند كه اين صنعت است كه در كشاورزى پيشرفت مىآورد، نه بالعكس.
برخى نهادها در جامعه حضورى دائمى دارند؛ زيرا برآورنده نياز دائمى آنند، و برخى ديگر ويژه زمانهايى خاص و محدودند، مانند نهادهاى ادارهكننده جنگ، كه تنها به دوره جنگ تعلق دارند، و نهادهايى كه براى كمك، ترميم و جبران خسارات زلزله، سيل، بيماريهاى خطرناك واگيردارى مانند وبا و ساير آفات اجتماعى به وجود مىآيند، و هر يك به دورهاى خاص تعلق دارند. گروه دوم، هرچند موقتند، اما بايد پرشتاب فعاليت كنند، زيرا مدت زمانِ عملِ آنها اين چنين ايجاب مىكند. همچنين نيز از آنجا كه هرگونه سرعت شتابناك كه در جامعهْ نادر باشد، موجب پديدآمدن موجلرزهاى بر پيكره جامعه مىشود، چنانكه پيشتر گفتهايم، خطرناك و حساس خواهد بود، از اينروى بنيانگذاران و راهبران اينگونه نهادها، بايد در اوج احتياط و سرعت حركت كنند و در رفتار اجتماعى خود دقيق باشند.
نهادهاى اجتماعى به اندازههاى گوناگون بر جامعه تأثير مىگذارند؛ برخى بيش از برخى ديگر تأثيرگذارند و اين بدان دليل است كه جامعه به آنها بيشتر از ساير نهادها نيازمند است. محض نمونه نهادهاى اقتصادى از نهادهاى ديگر پرتأثيرترند و نهادهاى سياسى، در دولتهايى كه ساختار مشورتى دارند نيز اينگونهاند. از آنجا كه در جهان حاكميتِ سرمايهْ چه غربى و چه شرقى، از سرمايه تأثير پذيرفته است، لذا ساير مؤسسات و نهادها از آن متأثرند و از ساير عوامل تأثير كمترى پذيرفتهاند.
گاه چند نهادِ داراى عناوين گوناگون نتايجى نزديك به هم به دست مىآورند و تعدد و تفاوت ساختار و نامْ تنها به دليل تفاوتى است كه در نوع كاركردها وجود دارد. مثلاً: خانواده، مدرسه و نهادهاى دينى همگى به تربيت روحى انسانها مىپردازند، اما خانوادهاين كاركرد را در كنار تغذيه جسمى، و مدرسه در كنار تغذيه فرهنگى، و نهادهاى دينى در كنار تقويت اعتقاد به مبدأ و معاد، دارند.
نهادهاى اجتماعى مانند نهادهاى سياسى، كشاورزى، اقتصادى و غيره از آنجا كه براى تأمين و رشددادنِ به بُعد خاصى از زندگى، كاركرد خاصّى را دنبال مىكنند، بايد به فراگيرى محورهاى زير بپردازند:
برخوردارى از دانش مرتبط با آن بُعد؛ بانيان نهادهاى سياسى بايد دانشِ سياست را فرا گيرند، وگرنه چيزى كه خود ندارند، چگونه مىخواهند براى جامعه به ارمغان بياورند؟ حتى نهادهاى عملى، مانند خانواده، چون قصد پرورش فرزند دارند، بايد با اصول و دانش تربيت آشنا باشند. در غير اين صورت سرنوشت كودكان مرگ يا بيمارى خواهد بود، البته اگر در امور جسمىِ وى نادانى و نابلدى به كار برند؛ و اگر در امور روانى دچار نادانى و جهل شوند، وى را داراى ضعف روحى و گرفتار فقر شخصيتى بار مىآورند.
فراگيرى اطلاعات عمومىِ مرتبط بدان بُعد؛ پرواضح است كه يك نهاد اجتماعى نه در خلأ بلكه در متن ارتباطات اجتماعى متولد مىشود و مىزيد. بىاعتنايى و عدم مراعات اين ارتباطاتْ پيشرفت آن نهاد را متوقف مىكند. پس همانگونه كه بانيان يك نهاد اقتصادى بايد از دانش اقتصاد مطلع باشند، از دانش جامعهشناسى و دانش سياست نيز بايستى آگاه باشند، تا هم بتوانند با جامعهْ همزيستى صحيحى داشته باشند و هم در دگرگونىها و تحولات سياسى دچار لغزش نشوند.
همچنين لازم است كه متوليان يك نهاد اجتماعى در اين دو دانش دست كم در سطح عمومى جامعه باشند، زيرا در غير اين صورت، يعنى در صورت پيشرفتهتر بودن جامعه در اين دو دانش، آن نهاد اجتماعى اهميت و منزلت خود را از دست مىدهد و چه بسا به
كلى از بين برود؛ درست همانند آموزگارى كه از نظر علمى پايينتر از سطح علمىِ دانشآموزان خود باشد. بالطبع دانشآموزان از پيرامونش پراكنده مىشوند. محض نمونه اگر يك نهاد سياسى حركتى مناسب زمان نداشته باشد (مثلاً در عصر حاضر بويى از مشورتْ محورى نبرده باشد) از درجه اعتبار ساقط مىشود و آگاهان صحنه سياست ازپيرامونش مىگريزند و پيرامون نهاد سياسى ديگرى مىروند كه به نيازمنديها و مقتضيات عصرشان پاسخ بدهد.
اگر يك نهاد اجتماعى در متن فضايى خاص تنفس كند، و از نهادهاى اجتماعى مرتبط تشكيل يافته باشد، بايد براى ادامه حيات خود در آن ميان، به رعايت كردن ويژگىها و احكامِ جوِّ حاكمِ بر آن فضا پايبند باشد، و گرنه به زودى مىپژمرد و از ميان مىرود. مثلاً پزشك، داروساز، جرّاح، دندانپزشك، قابله و مانند آنها هر يك كارى مخصوص را در فضاى خاصى از هماهنگى و همسويى انجام مىدهند. پس هر نهاد اجتماعى كه يكى از كارهاى مخصوص فوق را به عهده دارد بايد در فضاى نهادهاى مرتبط ديگر زيست كند. مثلاً داروخانه نمىتواند در فضايى تهى از پزشك، قابله و نظاير آنها زيست كند و نيز زايشگاه بدون داشتن قابله و داروخانه و جراح، نمىتواند پديد بيايد.
به همين دليل است كه در برخى كشورهاى پيشرفته صنعتى عادت بر آن است كه همه انرژىهاى نهادهاى مرتبط و همسوى را در يكجا جمعآورى كنند و جوّ ناقص هر يك را با قرار گرفتنشان در كنار يكديگر تكميل كنند. مثلاً چاپخانه، كارگاه صحافى، فروشگاه كتاب، مجله و روزنامه و نظاير آن را در يك فضاى فرهنگى عام، جمعآورى مىكنند؛ زيرا اگر چاپخانهاى نباشد، كارگاه صحافى به كار نمىافتد و الخ.
يك نهاد اجتماعى بايد ارتباط خود را با كسانى كه در طى همكارى با آنها برخورد مىكند حفظ نمايد. حفظ ارتباط مقولهاى جدا از كسب دانش مورد نياز و مرتبط با ماهيت آن نهاد اجتماعى است. مثلاً پزشك متخصص ماهرى، عملى را در كمال دقت و ظرافت و
بهداشت انجام مىدهد، اما از باب اتفاق و تقدير الهى آن بيمار فوت مىكند؛ پس از آن آوازه آن پزشك تخريب مىشود. چرا؟ آيا به دليل آنكه از دانش و مهارت كافى برخوردار نبوده است و توان تخصصى خويش را به طور كامل انجام نداده است؟ خير، دليل ديگرى دارد. در واقع او نتوانسته رابطه خود را با جامعه حفظ كند؛ او بايد در صورت خطرناكبودن آن عمل، يا آن را به عهده نمىگرفت و يا قبلاً اولياء و بستگان بيمار را از خطر مرگ آن بيمار آگاه مىكرد و با آنها اتمام حجّت مىنمود.
يك نهاد اجتماعى نيز چنين است: آن نيز بايد راه و روشى را برگزيند كه نزد مردم پسنديده باشد و گرنه مردم از پيرامونش پراكنده مىشوند، هرچند كاركردى بسيار دقيق و درست داشته باشد و در دانشهاى مرتبط با ماهيّت كارىاش در قُلّه باشد.
آخرين محورى كه درباره نهادهاى اجتماعى بايد بدان دقت كرد، ايجاد حداكثر هماهنگى و صميميّت و دوستى ميان اعضاست. ناهماهنگى، هم به كاركرد آن نهاد و هم به پيشرفت آن، صدمه مىزند. بدگويى و عيبجويى اعضاى آن در مقابل آحاد جامعه، كه از مظاهر ناهماهنگى است، سبب مىشود كه مردم نسبت به آن نهاد، بىاعتماد، و در نهايت از پيرامونش پراكنده شوند. مثلاً مدرسهاى ملى را فرض كنيد كه آموزگاران آن در ملأ عام از فساد اخلاقى مدير مدرسه پرده بردارند و بدان اعتراض كنند، و يا آنكه مدير آن مدرسه، در ملأ عام، از برخورد شديد و افراطى معلمان با دانشآموزان سخن بگويد و به آن اعتراض كند. طبيعى است كه اولياى دانشآموزان، كه در آن ملأ عام حضور داشته باشند و يا از محتواى آن با خبر شوند، به تدريج فرزندان خود را از آن مدرسه بيرون مىكشند و در نهايت مدرسه را رو به شكست و نابودى مىبرند.
برخى نهادهاى اجتماعى كه در گذشته نبودند، در حال ظهورند و برخى از نهادهاى اجتماعى كه در گذشته وجود داشتند، رو به زوال مىروند، و دستهاى آن گستردگى و رواج گذشته خود را از دست مىدهند، و دستهاى به شكلى گستردهتر از
گذشته در مىآيند و برخى متمركزتر از پيش و دستهاى پيچيدهتر از گذشته مىشوند و دستهاى از حالى به حالى و دسته ديگر از مكانى به مكان ديگر منتقل مىشوند؛ در ذيل به برخى مثالها اشاره مىكنيم:
نهادهايى مانند بانكها، بازارهاى بورس، بيمهها و مانند اينها در گذشته نبودهاند و نوظهورند.
نهادهايى مانند نهاد تربيت بردگان و كنيزان، نهاد برگزاركننده مراسم كشتن و قربانىكردن فرزندان و سوزاندن آنها، در گذشته وجود داشتهاند، اما امروزه به تمامى زوال يافتند.
نهادهايى مانند نهادهاى برگزار كننده مراسم تاجگذارى و اداره كننده آتشكدههاى زرتشتيان و بتكدهها آن گستردگى گذشته خود را از دست داده و بسيار محدود شدهاند.
نهادهاى حكومتى توسعه يافتهاند، محض نمونه: تأسيس مدارس، بيمارستانها، پاركهاى عمومى، سرويسهاى بهداشتى عمومى، سرويسهاى امنيتى و دهها پديده نوظهور ديگر به مجموعه دولتها اضافه شدهاند.
نهادهاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى در رژيمهاى كمونيستى، در دولتها و هيئت حاكمه تمركز يافتهاند.
نهادهاى فرهنگى، پزشكى و نظاير آنها پيچيدگى و توسعه بيشترى يافتهاند؛ زيرا تخصصهايى بىشمار پديد آمده و مهندسى پزشكى پيچيده، و اختراعات فراوان شدهاند.
نهادهايى اجتماعى نظير شركتهاى مسافربرى و باربرى دگرگون شدهاند و ديگر براى حمل مسافر و بار از چهارپايان استفاده نمىكنند و به اتومبيلها، كاميونها، قطارها، هواپيماها و نظاير اينها مجهّز شدهاند.
نهادهايى اجتماعى نظير دار الايتام، اوقاف و مانند اينها از تحت نظارت كليساها، در جهان مسيحيت، در آمده و سرپرستى آنها بر دوش دولتها نهاده شده است.
اين دگرگونىها بعضا متأثر از واقعياتند، مانند نهادهاى اجتماعى شماره شش و برخى تنها مولود انحرافاتى هستند كه در جوامع رخ دادهاند و نادرستند و بايد براى برچيده شدن آنها از جامعه تلاش كرد، مانند نهادهاى اجتماعى شماره پنج.
ناگفته پيداست كه ميان نهادهاى اجتماعى، دو گونه نهاد يعنى نهادهاى اقتصادى و حكومتى، بيش از اندازه و به زيان مردم توسعه يافتهاند. نهادهاى اقتصادى اموال مردم را به روشها و قالبهاى گوناگون و نادرست مىخورند و ثروت در انحصار عدهاى ثروتمند در آمده است. لذا متفكران و مصلحان اجتماعى وظيفه دارند كه براى دست زدن به يورشى جهانى براى قطع ريشههاى سرمايهدارىِ منحرف اهتمام كنند تا با قرار گرفتن و مشروط شدن ثروت در مقابل امور پنجگانهاى كه در اين كتاب مكررا و در كتاب«الفقه: الاقتصاد»بدان اشاره كردهايم، بار ديگر سلامتى به اقتصاد جهان بازگردد.
از سوى ديگر، نهاد حكومت علاوه بر عهدهدارى وظايف طبيعى خويش كه در كتاب «الفقه: السياسة» به تفصيل پيرامونش سخن گفتهايم، مقولات سياست، مسائل اجتماعى و اقتصادى را نيز در انحصار خود گرفته است. در شرق كمونيست دولتها در اينباره ركورد را شكستهاند، و در غرب سرمايهدارى دولتها به شكل وحشتناك، با در انحصار گرفتن محورهاى سهگانه فوق، رو به گسترش مىروند. به هر روى دولتها بايد از مؤسسات سهگانه فوق كاملاً تفكيك شوند؛ زيرا دولتى شدنِ آنها زيانهاى بسيارى به دنبالِ خود مىآورد، كه موارد زير از جمله آنهاست:
افت و سقوط رقابت آزاد؛ يعنى چيزى كه به زندگى معنا مىبخشد، به خلافِ تسليم آن نهادها به كارمندان دولت؛ زيرا حيات خودِ آن كارمندانْ فاقد معنا شده است. آنها در نهادهاى اجتماعى دولتى به ابزارى تبديل شدهاند كه در متن يك زندگى ملالآور و يكنواخت، تنها براى انجام دادن وظيفه و دفع تكليف، مانند ماشين، ناخودآگاه كار مىكنند. در اينباره به كتاب جامعه سالم، نوشته اريك فروم، مراجعه كنيد.
سركوبى شايستگيها؛ زيرا شايستگى و قابليت شكوفهاى است كه تنها در بوستان آزاديها مىشكفد و مىبالد.
تبديل فعاليت و تلاش به ركود؛ كه اين، هم شامل فعاليت كارمندان متصدى امور دولتى مىشود و هم فعاليت افرادى كه حكومتْ آزاديهايشان را سلب كرده است.
گسترش فقر، بيمارى، ناامنى، جرم و جنايت؛ زيرا مردم به سبب رشد فزاينده
جمعيت و نيز مهرى كه نسبت به خويش دارند قادر بر دفع كاستيها و نواقص خويش مىگردند، اما حكومت، جمعيت كمشمارى است، و از آنجا كه خود را كارمندى بدون انگيزه مىداند، لذا براى مردم چيزى هزينه مىكند و به فكر آنها نمىباشد.
مثلاً اگر يك شهر براى اسكان اهالى خود به يك ميليون خانه نياز داشته باشد و مسؤولان آن شهر به بازرگانانش اجازه بدهند كه شروع به انبوهسازى مسكن و فروش آن با قيمت و سود مناسب كنند، آنها مىتوانند ساختش را به عهده بگيرند و در طول مثلاً شش ماه آن را بسازند؛ يعنى خودشان تهيه مصالح ساختمانى، كارگران، مهندسان و... را بهعهده مىگيرند، ولو براى يافتنشان مجبور باشند كه شرق و غرب عالم را بگردند، اما اگر دولت بخواهد، خود آن را بسازد حتى با در اختيار داشتن زمانى طولانى، قادر بر انجام دادن آن نخواهد بود.
اشتغال دولت به سرمايهگذارى بيش از اندازه در امور نظامى؛ و اين به دليل تمركز امور سياسى و ثروت در دست آن است. يعنى سياست و ثروتى كه اگر در دست مردم مىبود بايد براى نجات بندگان خدا و آبادانى شهرها مصرف مىشد.
فراوانى كارمندان دولتى؛ و اين بدان معناست كه عده بسيارى از انسانهايى كه مىتوانستند مولّد و فعال باشند به مصرفكننده تبديل مىشوند، و از اين رهگذر فشار بيشترى بر اقتصاد جامعه وارد مىشود؛ زيرا به همان نسبتى كه كارمندان افزايش مىيابند، اقتصاد از نظر نيروى انسانىِ مولّد تضعيف مىشود.
سركوبى آزاديها؛ آرى، در شرايطى كه اين سه عامل در انحصار دولت باشد، ديگر هر فردى در اشتغالِ به امور سياسى و اقتصادى مانند بازرگانى، كشاورزى، صنعت و غيره، و نيز اشتغال به امور اجتماعى، مانند تأسيس مدارس، بيمارستانها، شيرخوارگاهها و غيره آزاد نخواهد بود. محض نمونه در نظامهاى كمونيستى، سركوب به اوج خود رسيد و در كشورهاى سرمايهدارى نيز به ميزانى كه سرمايه و حكومت از چنگ مردم گرفته شد، سركوب نيز پديد آمد.
فشار بر گرده مردم از طريق بستن مالياتهاى سنگين تحت اين عنوان و بهانه كه دولت به خاطر اداره نهادهاى اجتماعىِ بسيارى، نظير مدارس و غيره، نيازمند بودجه
سنگينى است، اما ما به خوبى مىدانيم كه غالب مالياتها از جيبهاى فقرا خارج مىشود و ثروتمندان به لطايفالحيل و نيرنگبازى از زير آن شانه خالى مىكنند. در اينباره به كتاب «الفقه: الاقتصاد» مراجعه كنيد.
مىدانيم كه بهتر است رژيمها، حقوق طبيعى مردم در تأسيس هر نهادى كه بخواهند، البته با سودى معقول، را به رسميت بشناسند و تنها بر كار مردم نظارت كنند، تا در معاملات و مبادلات و قراردادهاى آنان انحراف و فسادى رخ ندهد و هركس كه توان پرداخت دستمزد را ندارد، از بيتالمال تأمين كنند.
الف. نظمبخشى به جامعه و حفظ آن؛
ب. ايجاد عدالت قضايى و حفظ آن؛
ج. ترقى دادن مردم و پيشبرد آنها در ابعاد گوناگون حيات.
ركودى كه در كارهاى اوليه و اصلى دولت رخ مىدهد بدان جهت است كه دولت در سياست، اقتصاد و امور اجتماعى به كارهايى مشغول مىشود كه انرژى و زمان او را مىخورند. واضح است اگر آدمى زير دو بارى برود كه بار دوم آنچنان سنگين باشد كه جز تمامى مردم توان برداشتن آن را نداشته باشند، زير آن دو بار كمر خم خواهد كرد.
آدمى نيازمند آفريده شده و در عين حال هم نيازهاى او در جهان هستى تعبيه شده، و هم او براى وصول بدانها راهنمايى و ارشاد شده است؛ خداى سبحان مىفرمايد: «...رَبُّنَا الَّذِى أَعْطَى كُلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى»(1)«پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را خلقتى كه در خور اوست داده، سپس آن را هدايت فرموده است».
هستى منبع برآورنده نيازهاى آدمى است، هم معادن و موجودات و گياهانش كه براى او آب، ميوه، گوشت و... فراهم مىكنند، و هم قوانين و نظامهاى حاكم بر آن قوانين؛ مانند قانون ارشميدس و قانونى كه بر اساس آن هواپيما در هوا پرواز مىكند. ميلياردها قانون در متن هستى وجود دارد كه راهيابى به يك يا چند قانون از آن را اصطلاحا كشف مىنامند.
اگر گفتيم بسيارى از نيازهاى آدمى در هستى تعبيه شده است، و نگفتيم همه نيازها، بدان علت است كه جهان گنجايش همه نيازهاى آدمى را ندارد؛ چرا كه اصولاً او براى آخرتْ آفريده شده است، و صد البته در آنجا تمامى نيازهايش تأمين مىشود؛ و در اين ميان، دنيا تنها پلى است براى رفتن به آن سوى. به همين دليل است كه انسان را در هر حالى اندوهگين و آرزومند مىبينيم. او همواره به دنبال چيزهايى مىگردد كه هيچگاه به آنها دست نمىيابد، تا آن زمان كه مىميرد.
1) . سوره طه، آيه 50.
آرى، انسان در فرايند تلاش براى كسب نيازمنديهاى خود از دامن هستى به دو بازو نياز دارد: انديشه و عمل. مثلاً براى گرم كردن يا پختن غذا به شاخ و برگ درختان نياز داشت تا با سوزاندن آن گرما و حرارت توليد كند؛ لذا به فكر ساختن ابزارى به نام ارّه افتاد. آنگاه اين انديشه را عملى كرد و ارّه را ساخت تا با آن شاخههاى درختان را ببُرّد. فكر او برايش ارمغان جديدترى نيز آورد و علاوه بر ارّه تبر را نيز در اختيار او قرار داد. او با همين فكر خويش ابزار برش و قطع را تكامل بخشيد و مثلاً ارّه دستى تبديل به ارّه برقى شد. اين است كه مىگويند غالبا هر فكر به فكرى ديگر و هر اقدام به اقدامى ديگر مىانجامد.
هر حقيقتى را كه بشر نخست بدان جهل داشته و سپس از آن آگاه مىشود اصطلاحا كشف مىنامند و هر وسيلهاى كه قبلاً نساخته بوده و بعدا موفق به ساخت آن شد اختراع نام دارد. مانند آگاهى به اين حقيقت كه هوا نيز مانند آب از مجارى تنگ شتابانتر از مجارى گشاد حركت مىكند؛ يعنى همان قانونى كه در پى آگاهى بشر از آن هواپيما ساخته شد؛ چيزى كه قبلاً آن را نساخته بود و به بركت اين آگاهى آن را ساخت. آرى، بدان آگاهى نو، اكتشاف و بدين وسيله نو، اختراع مىگويند.
انديشه و اختراع در پى هم و متسلسلاً به وجود مىآيند؛ زيرا پس از يك اختراع از نياز جديدى پرده برداشته مىشود و آنگاه فكر به كار مىافتد تا با اختراع ابزارى جديد آن نياز را هم برآورد و... الخ. مثلاً نياز به سرعت، موجب اختراع اتومبيل شد و پس از آن، اين نياز پديد آمد كه گاراژهايى ساخته شود و آنگاه نياز به نگهبان و سرايدار پديد آمد و... .
فكر و اختراع به ناچار متكى و مبتنى بر انديشه و مواد اوليهاى از پيش موجودند. مثلاً انديشه ساخت كشتى بخار از انديشه كشتى بادبادنى پديد آمد. پس هر فكر جديد مولود فكرى كهنه است. خود كشتى بخار به عنوان يك اختراع نيز مولود استخراج و شكلدهى مواد اوليهاى بوده، كه قبل از آن در طبيعت وجود داشته است؛ مانند چوب، آلومينيوم و غيره. پس هر اختراعى نيز مولود مواد اوليهاى از پيش موجود است. مثلاً مىگويند: در ساختمان اتومبيل، پنجاه عنصر از مجموع صد و چند عنصر كشفشده، به كار رفته است.
گاه اختراع جديد وسيلهاى است كه جايگزين وسيلهاى كهنه مىشود، مانند ظروف فلزى كه جايگزين ظروف سنگى، چوبى، سفالى و استخوانى شد؛ و گاه اختراع جديد همنشين وسيله قديمى مىگردد؛ مانند هواپيما كه نتوانست اتومبيل را از ميدان رقابت خارج كند؛ زيرا آن اختراع جديد قادر نبود برخى نيازمنديهاى مردم را تأمين كند؛ و يا آنقدر پرهزينه بود كه از توان غالب مردم خارج بود؛ مثلاً نمىتوانست در فاصلههاى كوتاه ميان منزل و محل كار، كه غالبا هر دو در يك شهرند، و يا ميان بسيارى شهرها مورد استفاده قرار گيرد. همچنين سفر با هواپيما هزينه بالايى دارد كه بيشتر مردم از پرداخت آن ناتوانند. بنابراين اتومبيل همچنان ارزش خود را حفظ كرده و مورد استفاده انسانهاى بىشمارى است.
هر اختراع جديد مانند هر فكر يا نهاد اجتماعى جديد، در بسيارى از اوقات با بخشى از جامعه، كه به سبب خوف بر منافعشان يا حسادت ورزيدن نسبت به ترقى ديگران، در مقابل هر پديده جديد موضع منفى مىگيرند و با رواج و جا افتادن آن مخالفت مىكنند و در مقابلش مىايستند، درگير مىشود. درست به همين دليل بود كه صاحبان منافع و ثروتمندان با پيامبران مىجنگيدند؛ زيرا ايده انبيا منافعشان را به خطر مىانداخت. و نيز مانند آنكه وقتى يك نهاد تربيتى جديد تأسيس مىشود، مكتبخانههاى موجود خوف آن پيدا مىكنند كه آن نهاد نو، دانش آموزانشان را به سوى خود جلب و جذب كند. و آنگاه كه رايانه به وجود آمد و در فرودگاهها به كار گرفته شد، هزاران تن از كارمندان فرودگاهها به جنگ با آن پرداختند؛ زيرا رايانه آمده بود تا سررشته كارها را از دست آنها بگيرد.
همانگونه كه گفتيم گاه منشأ واكنشهايى اين چنين، فقط حسادت است؛ خداى متعال مىفرمايد: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَآ ءَاتَ--هُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ»(1)«يا اينكه به مردم [= پيامبر و خاندانش]، به سبب آنچه خدا از فضلش به آنها بخشيده است، حسد مىورزند؟».
اگر مردم اختراع جديدى را به سود خويش بينند، به همان ميزانى كه آن اختراع به آنها
1) . سوره نساء، آيه 54.
سود برساند، از آن استقبال مىكنند. فرضا اگر اختراعى به سودشان نباشد بدان پشت مىكنند؛ لذا مىبينيم كه برخى مخترعان به خاطر آنكه مردم اختراعشان را پسنديدند از تشويق برخوردار مىشوند و برخى ديگر چنين امكانى پيدا نمىكنند.
در فرضى كه يك اختراع به مردم سود مىرساند و مورد استقبال قرار مىگيرد نيز اين استقبال در جوامع گوناگون تفاوت مىكند و در هر جامعه به ميزانى است كه بدان نيازمندند. مثلاً كشورهاى صنعتى بزرگ چنان از اتومبيل استقبال مىكنند كه در كشورهاى غيرصنعتى - به ويژه اگر كوچك باشند - ديده نمىشود؛ زيرا اين وسعت شهرها و نياز صنعت به وسائل حمل و نقل است كه نياز به اتومبيل را افزون و افزونتر مىكند.
نيز بايد توجه كرد كه جامعه، گاه نيازمند اختراعات جديد است، اما به دليل نداشتن اعتبار براى انجام دادن آنها يا نبود ابزارْ و ملزومات آن اختراعات و يا وجود مانع يا
موانعى، جامعه از استقبال آن اجتناب مىكند؛ مانند جوامعى كه از حيث ملزومات تجملى فقير باشند؛ مانند روستايى كه چون فاقد برق است نمىتواند از آمدن پنكه، كولر و بخارى - در عين نيازى كه بدانها دارد - استقبال كند و نيز مانند هواپيماهاى بسيار تندرو، كه عامل پارگى برخى لايههاى جوّى و شكستن ديوار صوتى مىشوند و از اين راه زيانهايى بزرگ به موجودات زنده كره زمين و به ويژه انسان وارد مىكند. آرى، خوف ضرر نيز از ساخت و استفاده از اينگونه اختراعات جلوگيرى مىكند، هرچند بدانها بسيار نيازمند باشيم.
آرى، فكرْ ارمغانهاى نو به بار مىآورد، اما آن ارمغانهاى نو نيز مىتوانند افكار نو به بار بياورند. مثلاً تراكتور ارمغان فكر آدمى است، اما همين اختراع نيز آدمى را به فكر انداخت كه وسيلهاى ديگر بسازد تا بتواند محصولات كشاورزى را درو كند و اينگونه در جهان فرهنگ، افكار خلاّق متراكم مىشود و در جهان خارج نيز موادّ اوليه نيازهاى موجود را برآورده مىسازند، لكن متأسفانه نظام سرمايهدارى حاكم بر جهان، با هدف رسيدن به سود بيشتر، با انجام دادن اقدامات زير، جوامع انسانى را رو به انحراف و سقوط مىبرد:
انجام دادن اقداماتى جديد كه مولّد نيازهايى در جهت تخريبند؛ محض مثال، آنها برخى داروهاى زيانآور و بيمارىزا را در جامعه رايج مىكنند تا كارخانههاى داروسازى و مانند آن با پديدار شدن آن بيماريها، در سطح وسيع براى درمانشان به كار داروسازى بپردازند و درآمدزايى خود را ادامه بدهند و بازارهايشان پررونق باقى بماند.
توليد مصنوعات جديد سريعالزوال و بىدوام به جاى انواع مستحكم و با طول عمر زياد، آن هم براى فروش بيشتر لوازم يدكى و يا دستگاه كامل آنها، پس از استهلاك زودهنگامشان.
بنابراين بايستى خواننده محترم، ميان آنچه درصددش هستيم، و ميانِ فكر و اختراعى كه موجب عقبماندگى و انحطاط مىشود، تفكيك كند.
فكر نو و صنعت نو، هر يك نيازمند زمينهاى مساعدند. در محيط نادانى و سركوب عملى، نبايد انتظار توليد فكر نو داشت. پيدايش صنايع نو و يا تكامل صنعتى نيازمند پنج فاكتور است:
آزادى؛ زيرا بدون آزادى صنعتگران يا طرد مىشوند و يا اعدام. درست به همين دليل بود كه جابر بن حيان از خوف خليفه عباسى پنهان گرديد تا آن زمان كه وفات يافت و آزمايشگاه وى در كوفه كشف نشد، مگر پس از گذشت سه قرن، در مجموع جهان از بسيارى اختراعات و اكتشافات او محروم شد.
تشويق؛ زيرا تشويق در حركت رو به پيش آدمى تأثيرى كامل دارد.
امكانات آزمايش؛ زيرا صنايع به ويژه گونههاى پيچيدهاش نيازمند امكانات مادى، از قبيل آزمايشگاه، اعتبارات مالى و... هستند.
رقابت؛ زيرا رقابت از نيرومندترين مشوقهايى است كه آدمى را ترقى مىدهند. سرشت آدمى چنين است كه نمىتواند خود را عقبمانده، و ديگران را پيشافتاده ببيند؛ حتى خداى متعال نيز بهشت را در معرض رقابت قرار داده و مىفرمايد: «...وَ فِى ذَ لِكَ
فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَ-فِسُونَ»(1)«و در اين [نعمتهاى بهشتى ]راغبان بايد بر يكديگر پيشى گيرند».
درباره فكرهاى نو نيز همين قضيه صدق مىكند؛ آنگاه كه فكر و ايده جديدى به ذهن يك متفكر روى مىآورد و او ايده خود را به جامعه عرضه مىكند، اگر با استقبال ديگران روبهرو شود، در بهبود و تكميل نظريه و فكر جديد خود و كشف ساير ويژگىهاى آن و نيز با فشار آوردن بر خود به منظور توليد ساير افكار جديد، تشويق مىشود. و الاّ در دو زمينه پيشگفته اقدامى نخواهد كرد. فكر نو اگر با فكر قديم در يك جهت نباشد متناقضند، و به دليل ناممكن بودن پذيرش دو امر متناقض، جايگزين آن خواهد شد؛ مانند انديشه توحيدى كه در جزيرهالعرب توسط رسول خدا صلىاللهعليهوآله جايگزين انديشه شركآميز شد.
دو انديشمندى كه متناقض يكديگر مىانديشند الزاما به نتايج متناقض نمىرسند؛ هرچند واقعيّت تنها يكى از آن دو و نه هر دو، خواهد بود؛ مانند انديشمندانى كه در گذشته معتقد به زمينْ مركزى و گردش خورشيد به دور زمين بودند و انديشمندان كنونى كه معتقد به خورشيدْ مركزى و گردش زمين به دور خورشيدند. آرى تنها يكى از اين دو فكر درست است، اما نتيجههاى كاربردى هر دو به ميزان بسيار زيادى يكسان است، لذا در اخترشناسى جديد و قديم، هرچند استدلالهايى گوناگون دارند، دستاوردهاى علمى به دست آمده تفاوت فاحشى ندارند.
1) . سوره مطففين، آيه 26.
فكر يا فناورى جديد، يا در درون جامعه متولد مىشوند و يا از جوامع ديگر مىآيند؛ زيرا جوامع بشرى در بازسازى و بهسازى حيات فكرى و عملى يكديگر، به همديگر يارى مىرسانند، اما هر جامعهاى شايستگى وارد كردن افكار نو يا فناورى جديد را ندارد. وارد كردن اينها نيازمند آمادگى روحى روانى و فراهم بودن شرايط حاكم بر جامعه است؛محض مثال: انديشه توحيدى در مغرب زمين مجال بروز و گسترش نيافت، زيرا آن جامعه آمادگى روحىِ جذب آن را نداشت. همچنين انديشه كمونيسم نيز در جهان اسلام با استقبال روبهرو نشد؛ زيرا مسلمانان آمادگى روحى استقبال از آن را نداشتند.
داستان فناورى و صنعت نيز چنين است؛ زيرا صنعت جز در مكان مناسب رشد نمىكند؛ لذا جنگلنشينان و كوهنشينان، مثلاً به پديدههايى صنعتى مانند اتومبيل و تراكتور خوشآمد نمىگويند، زيرا موقعيت مكانى آنجاها اجازه چنين استقبالى بدانها نمىدهد.
گاه جامعه به يك فكر و يا صنعت نو چراغ سبز نشان مىدهد، اما به دليل فقدان موقعيتهاى مناسبشان، در آن جامعه ماندگار نمىشوند؛ به تعبير ديگر جامعه وارد كننده، به دليل موقعيت خاصّى كه دارد، اين ورود را تحميل كرده است و به محض به دست آوردن فرصت مناسب، آنها را ردّ و طرد مىكند؛ مانند انديشه ملّىگرايى و يا صنعت شرابسازى در كشورهاى اسلامى. اين دو در كشورهاى اسلامى وارد شدند، اما اين كشورها در نخستين فرصت به دست آمده، دست رد و نفرت را به سينه آنها زدند.
نيز از همينرو است كه مىبينيم استعمار از هر وسيله ممكن استفاده مىكند تا موقعيت روحى و روانى و محيطى جوامع مورد هجوم خود را، براى صدور مبانى فكرى و كالاهاى مصرفى و مادى خود، آماده كند. لذا نخست در درازمدت و پيش از آغاز جنگ، به ترويج فرهنگ خود مىپردازد. دراينباره به كتاب التبشير و الاستعمار مراجعه كنيد. مثلاً استعمار آنگاه كه بخواهد به بازار يك كشور حمله كند و آن را در اختيار بگيرد نخست ساز و برگ زندگى مردم آن سرزمين را نابود مىكند؛ يعنى كشاورزى و صنايع محلّى آن را از راههاى گوناگون از بين مىبرد و متفكرانش را نيز از راههاى مختلف، حتى ترور و... نابود مىكند، تا فضاى آن كشور را براى حمله فكرى و شبيخون اعتقادى و
اقتصادىِ خود مهيا كند.
برعكس اگر جامعه براى استقبال از يك فكر يا صنعت، آمادگى داشته باشد، به سرعت آن را مىپذيرد؛ بلكه اصولاً جامعه در حال حركت براى فراگيرى افكار و صنايع بيشترين استعداد و سرعت را دارد؛ لذا مىبينيم كه جامعه اسلامى در بدو پيدايش اسلام به هر انديشه صحيح و فناورى جديد لبخند مىزد؛ خواه از ايران وارد شده باشد، خواه هند يا مصر يا ساير كشورها. علاوه بر آن خودْ تا حد ممكن بر عمق و وسعت آنها مىافزود.
يكى از فلاسفه مىگويد: آن دسته از انديشمندان اسلامى كه به فلسفه روى آوردند، دويست مسأله را وارد حوزه تفكر اسلامى كردند. سپس با تلاش فكرى خود، پانصد مسأله ديگر بر آن افزودند و مجموعه مسائل اين دانش را به هفتصد مسأله رساندند. آرى، اگر امويان و عباسيان و عثمانيان راه مسلمانان را بر دستيابى به علم و صنعت نبسته بودند، جهان قرنها پيش به آنچه امروز بدان رسيدهاند، مىرسيد. نيز مشاهده مىكنيم كه در اين قرن، ژاپن از يك كشور عقبمانده به كشورى صنعتى تبديل شده و به جايى رسيد كه جهان صنعتى از او و پيشرفتهاى اقتصادىاش در هراس افتاده است. چرا؟ علت آن است كه آنها توانستند در اندك مدتى دانش و صنعت را فراگيرند؛ زيرا آزاديهاى سياسى برايشان فراهم شد و موجب فوران انفجارآميز انرژيها و بروز شايستگيهايشان شد.
امروزه مشكل جهان اسلام همان مشكل عهد خلفاست؛ يعنى ديكتاتورى سخت. آرى چيزهايى تغيير كرد؛ مثلاً خلافت به صورت پادشاهى موروثى يا حاكميت كودتايى در آمده، اما هر دوى اين چهرههاى جديد حاكميت نيز ملت خود را به فجيعترين صورت، خفه و سركوب مىكنند. علاوه بر آن امروزه پديده شوم و معضل بزرگ ديگرى نيز جهان اسلام را سخت مىآزارد و آن چيزى نيست جز استعمار غرب و شرق؛ اين دوره دورهاى است كه پادشاهان و رؤسا يا علنا دستنشاندگى و مزدورى خود را نشان مىدهند و يا تحت پوششهايى مانند: كمونيسم، بعث، ملّىگرايى، دموكراسى و غيره، خيانت مىكنند و تا زمانى كه وضعيت، چنين باشد عقبماندگى هم بر جاى خود باقى خواهد ماند و مثلاً اسرائيل همچنان به قلمرو اشغالى خود خواهد افزود. خلاصه سخن آنكه هر مفهومى جز آزاديهاى سياسى و... اگر بر جامعه حكمفرما باشد، تنها پوششى
است كه ديكتاتورىِ خشن و زشت، خود را وراى آن پنهان كرده است.
خط فاصله ميان رژيمهاى مشورتى و ديكتاتورى، احزاب آزادند و نيز روزنامههاى آزاد، انتخابات آزاد و نظاير اين آزاديهاى قانونى، البته در چارچوب اسلام، نه سخنرانيها، شعار دادنها، كنفرانسها و غيره. ما در اينباره در كتاب الفقه: السياسة توضيحاتى دادهايم.
به هر روى جوامع، در صادرات و واردات فرهنگ و فناورى جديد، با همديگر تبادل و همكارى دارند. بلكه بايد گفت كه اصولاً تمامى بشر، تاريخ ممتد و واحدى دارند كه آنتاريخ فرهنگآفرين و فراآورنده صنعت مىباشد؛ لذا مىگوييم در هر تمدنى، آثار تمدنهاى ديگر معاصر يا گذشته وجود دارد و حتى در قرآن كريم نيز كلماتى از ساير زبانها به كار رفته است؛ همچنين در تاريخ آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله برخى مسلمانان را به يمن و ساير سرزمينها گسيل فرمودند تا برخى صنايع، و نه شيوههاى جنگى را از مردمان آنجا بياموزند. پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله بحق فرموده است: «الحكمة ضالّة المؤمن يأخذها حيث وجدها(1)حكمت گمشده مؤمن است كه هرجا آن را بيابد فرا مىگيرد».
اگر اكنون نگاهى به كشورهاى اسلامى بيفكنيم مىبينيم كه كاغذش از چين و اعدادش از هند و طاق ضربىها از روم و منطقش از يونان و اتحاديههاى كارگريش از اروپاى قرون وسطا آمده است.
[آرى، پديدهاى شبيه به مورد اخير، در جهان اسلام هم وجود داشته است، مانند اتحاديههاى سادات علوى] و صنايع جديدش نيز از كشورهاى همروزگار ديگر وارد شده است و... . اين سرنوشت هر تمدنى است كه روزگارى بر او گذشته باشد.
جامعهشناسان اصطلاح «ميراث فرهنگى» را بر هر فرهنگ و صنعتى كه فرزندان يك امت از نياكان خود به ارث مىبرند، اطلاق كردهاند. ميراث فرهنگى را بايد محافظت كرد و گرنه نابود مىشود و نيز محتاج رشددهى و بالندگى است و الاّ دچار واماندگى مىشود. هم نگهدارى و هم رشددهىِ ميراث فرهنگى در گرو امور فراوانى است كه از مهمترين آنها
1) . عوالى اللآلى، ج 4، ص 81، ح 82.
آزادى مىباشد. تا از رهگذر آن، بستر مناسب و زمينى حاصلخيز براى آنها فراهم شود. علاوه بر آزادى به وجود نهادهاى اجتماعى هم نيازمنديم تا به مدد آنها، توانها براى اقدام منسجم شوند و تلاششان ادامه يابد، هرچند افراد، جايگزين يكديگر شوند.
هنگامى كه به پديدهاى نو در جامعهاى توجه مىكنيم، پنج نسبت متفاوت در آن مىبينيم:
1 و 2. تأثيرگذارى مستقيم آن در يك يا چند پديده ديگر؛
تأثيرگذارى غيرمستقيم آن در پديده يا پديدههايى ديگر؛
تأثيرگذارى متقابل ميان آن و يك پديده جديد ديگر؛
تأثيرگذارى چند پديده در يك پديده (در اصطلاح منطق: اضافى).
مثال حالت اول، تأثيرگذارى دربازكنهاى برقى نوين (آيفون) در بىنياز كردن، تا صاحبخانه از جاى خود برنخيزد براى باز كردن در.
مثال حالت دوم، تأثيرگذارى پيدايش راديو در آموزش وپرورش و در بيدار كردن مردم و تفريح و در شيوه اعلام اوامر جنگى براى رفتن به جبههها و غيره است.
مثال حالت سوم، تأثيرگذارى مستقيم ساخت هواپيماهاى جنگى در تقويت و ثبات كشورى است كه آنها را در اختيار دارد و تأثير غيرمستقيم آن در سياست بين المللى است؛ آرى پس از پيدايش آن، كشورهايى كه تا پيش از پيدايشش نيرومند به حساب مىآمدند، اگر آن را در اختيار نداشته باشند ضعيف، و كشورهايى كه تا پيش از پيدايشش ضعيف محسوب مىشدند اگر آن را در اختيار داشته باشند، نيرومند مىگردند. بر اساس قاعده فوق، از هواپيماهاى جنگى، قدرت نظامى و از قدرت نظامى قدرت سياسى پديد مىآيد.
مثال حالت چهارم، تأثيرگذارى متقابل پديدههاى جديدى مانند روزنامهها و تلويزيون است. يعنى تلويزيون برخى اخبار و غيره را از روزنامهها و روزنامهها نيز برخى اخبار و تصاوير و... را از تلويزيون برمىگيرند، تا در صفحات خود به چاپ برسانند.
مثال حالت پنجم، تأثيرگذارى اسكناسها و اوراق قرضه و حوالهها و ضمانتها و اعتبارات و غيره بر بانكهاست.
تمامى حالات پنجگانهاى كه با پيدايش يك پديده جديد به وجود مىآيند، در پس پيدايش يك تفكر جديد نيز حاصل مىشوند؛ مانند قانونها. آرى، گاه يك قانون، قانون يا قوانينى ديگر را مىزايد و گاه قانون زاده شده نيز قانونى ديگر پديد مىآورد و گاه مجموعه چند قانون، قانونى ديگر مىزايند و گاه دو قانون درهم تأثيرى متقابل مىگذارند. اينك در ادامه براى هر يك از حالتهاى فوق مثالى از عالم قوانين مىآوريم:
گاه يك قانون مستقيما قانونى ديگر به بار مىآورد؛ مانند قانون حرمت شرب خمركه قانون مجازات مصرفكننده خمر را به بار آورده است.
گاه يك قانون مستقيما چند قانون ديگر را به بار مىآورد؛ مانند قانون ازدواج كه قوانين مربوط به نفقه، طلاق، لمس و غيراينها را به بار مىآورد.
گاه يك قانون مستقيما قانونى ديگر و غيرمستقيم قانون ديگرى به بار مىآورد؛ مانند قانون خريد و فروش سودآور كه چون خريد و فروش آغازش مالكيت است، آن ملكيت قانون خمس واجب را به بار آورده است؛ قانونى كه به خاطر سودآور بودن آن معامله وضع شده است.
گاه دو قانون تأثير متقابل بر هم مىگذارند؛ مانند دو قانون روزه و سفر؛ قانون سفر مىگويد مسافرت در ماه مبارك رمضان موجب افطار روزه مىشود و از سوى ديگر قانون روزه مىگويد، سفر در ماه مبارك رمضان مكروه مىباشد.
گاه قوانينى متعدد تأثير واحدى مىگذارند؛ مانند قوانين مربوط به خريد و فروش، مضاربه، مزارعه، ارث و غيره كه در قانون مالكيت فردى، به معناى عرفى آن، اثر واحد مىگذارند.
البته شايد بتوان در برخى از مثالهاى فوق مناقشه كرد؛ اما آنچه اكنون اهميت دارد اشاره به كليت، محورها و زواياى موضوع بحث است كه دقيق نبودن مثالها را توجيه مىكند.
حالات پنجگانه پيشگفته تأثير و تأثر كه از مدنظر خواننده محترم گذشت، علاوه بر صنعت و قانون در ساير پديدههاى ديگر نيز تطبيق مىكند؛ مثلاً از جمله امورى كه چهار عامل در پيدايش آن تأثير داشتهاند استعمار است. آن چهار عامل عبارتند از:
علاقه سياستمداران به گستردن كشور و افزودن بر قلمرو حكومت خويش؛
علاقه سرداران نظامى به كشورگشايى نظامى؛
تلاش كليسا براى ترويج دين مسيحيت در ميان تودههاى مردمِ غيرمسيحى (در استعمار غربى)؛
علاقه فراوان و ولع سرمايهداران، براى گشودن بازارهاى جديد به منظور خريد مواد اوليّه و فروش كالاها و محصولات كارخانههاى پُر توليد خود.
از جمله پديدههايى كه تأثير متقابلى بر يكديگر دارند، فقر و بيماريند؛ آرى هر يك ازاين دو در ديگرى مؤثر مىافتد؛ فقر بيمارى را به سوى خود جلب مىكند؛ زيرا فرد فقير به ناچار دچار سوءتغذيه مىشود و از سوى ديگر، بيمارى نيز فقر را به دنبال دارد. زيرا بيمار توان انجام دادن كارِ مزدآور را ندارد و هرچه بيماريش افزايش يابد فقرش نيز افزوده مىگردد و باز، به دنبال فقرِ فزاينده، بيمارى دشوارتر مىشود و... الخ.
گاه ميان بيش از دو پديده، تأثير متقابل به وجود مىآيد؛ مانند تأثيرات متقابل ميان سه پديده تبعيض نژادى، مزد كارگر و ارزش اجتماعى در جامعه امريكايى؛ توضيح اينكه هرچه تبعيض نژادى افزايش يابد، از ميزان دستمزد و ارزش اجتماعى سياهپوستان و سرخپوستان و... بيشتر كاسته مىشود؛ و هرچه دستمزد اينان افزايش يابد، تبعيض نژادى ميان آنان و سفيدپوستان كمتر و ارزش اجتماعيشان بيشتر مىشود؛ و هرچه ارزش اجتماعيشان بيشتر شود از دامنه تبعيض نژادى كاسته و دستمزدها افزوده مىگردد.
گاه يك پديده چند پديده ديگر را تحت تأثير قرار مىدهند؛ مانند جنگ كه موجب تغيير در موقعيت سياسى، اقتصادى و اجتماعى مىگردد. لذا اگر كشورى در جنگ پيروز شود، دولت حاكمه آن كشور فاتح، نيرومند مىگردد، هرچند به سبب كشته شدن برخى افراد و ترفيع يا تنزل درجات ديگران، منشأ نابودى اقتصادى و تغيير شكل نهادهاى
اجتماعى نيز مىشود؛ و اگر آن كشور شكست بخورد، دولت حاكمه به سختى تضعيف مىشود و آفات ديگر فراوانترى نيز به بار مىآيد.
سودمندىِ آگاه شدن از تأثيرات پنجگانه انديشه، قانون و ساير پديدههاى اجتماعى، شناخت و نگاه آيندهنگرانه است؛ شناختى كه از غافلگيرى و نابودى اجتماع، به سبب عدم آيندهنگرى، جلوگيرى مىكند؛ در گذشته گفتيم حركت جامعهاى كه به هنگام حركت خويش به شدت تحت قانونهايى مانند آيندهنگرى و پرداختن به شيوههاى درستِ حلّ مشكلاتى كه در طى حركت پيش مىآيد مهار نشود به تزلزل و فروپاشى اجتماعى مىانجامد و يا به شكاف و دوگانگى؛ مانند جنگ داخلى و فروپاشى.
نمونه كشورهايى كه بدين حالت مبتلا شدهاند را مىتوان كشورهاى زير دانست:
كشور عراق، به دليل آنكه سياستمداران اين كشور در روزگار پادشاهى فاقد نگاهآيندهنگرانه بودند، گرفتار كودتاى عبدالكريم قاسم شد و سپس به مدت 25 سال يعنى تا كنون دچار شوكها، صدمات، ناآرامىها و آشفتگىهاى شديد شده است.
كشور يمن: به دليل فقر نگاه آيندهنگرانه در سياستمدارانش به كودتايى دچار شد كه موجب جنگى داخلى گرديد و سپس به دليل بروز فجايعى كه تا به امروز ادامه دارد، به دو كشور با دو دولت مستقل تجزيه شد.
كشور فلسطين؛ به دليل فقدان نگاه آيندهنگرانه در سياستمدارانش، توسط يهود اشغال شده است و آنان ساكنانش را يا راندهاند و يا نابود كرده و آن كشور را به هزاران مشكل ديگر دچار كردهاند؛ مشكلاتى كه تنها خدا از ابعاد فاجعهآميزِ آن باخبر است.
مثالهاى ديگر از اين دست در روزگار گذشته، اكنون و آينده بسيار بسيار زياد بوده، هست و خواهد بود. لذا بر مردم فرض است كه نسبت به اوضاع سياسى، اقتصادى، اجتماعى و غيره، مدارسى پيشرفته و آيندهنگر داشته باشند تا به كمك آن توان آيندهنگرى را به دست آورند و براى آن، كار و تلاش كنند تا مبتلا به آفاتى نشوند كه در نظرشان ناگهانى جلوه كند.
فرهنگ جديد مادىگرا يعنى صنعت، از يك سوى، و فرهنگ معنوى، يعنى تفكر، از سوى ديگر، در حوزه قانون و قانونگذارى در يكديگر اثر مىگذارند:
و همچنين نسبت به ساير گونههاى تفكر. مثلاً قانون راهنمايى و رانندگى در قانون مجازاتها مؤثر است؛ يعنى اگر براى عبور و مرور، قانونى وضع نمىشد، فرد قانونشكن به مجازاتى محكوم نمىشد؛ و نيز قانونى كه پهناى خاص خيابانها را معين مىكند در ساختن خانهها و واحدهاى تجارى اثر مىگذارد، و آن مكانهاى تجارى كه مقابل همديگرند و خيابان از وسط آنها عبور مىكند، مجبور مىشوند كه به اندازه عرض مخصوص خيابان، كه اندازهاش را آن قانون مشخص مىكند، به علاوه عرض پيادهروها از هم فاصله بگيرند. هواپيماهاى جنگى نيز در تخريب شهرها مؤثرند، چنانكه هواپيماهاى مسافربرى نيز در ساخت سازهها و باندهاى فرودگاهها تأثير مىگذارند؛ اتومبيلها نيز در كيفيت قوانين عبورو مرور و سرعت و نظاير آن مؤثرند.
اين حالت در غير حوزه قوانين نيز صدق مىكند؛ مثلاً: قواعد رياضى در ساخت موشكها اثر مىگذارد و اختراع بمب اتمى هم در قانون ساخت پناهگاهها.
به دليل وجود اين انسجام پيچيده در زندگى بشر است كه رژيمهاى كنونى عادت كردهاند، مثلاً براى ساخت يك شهر براى خانوادههاى بىمسكن، نمايندگانى از تمامى وزارتخانهها بفرستند تا گردهم بيايند و براى ساختن آن شهر برنامهريزى و اقدام كنند؛ زيرا براى چنين كارى مسائل و مشكلات زيادى را بايد حل كنند؛ مانند مسأله زمين مناسب، آب، برق، تلفن، مصالح ساختمانى، مدارس، بيمارستانها، نيروهاى انتظامى و امنيتى و مراكز آنها، دادگسترى، مساجد، ايستگاههاى راديويى و تلويزيونى، نشريات و ساير مسائل مادى و معنوى. هر گروه از اين مسائل با گروههاى ديگرى تداخل مىكنند و اين همبستگى شامل وزارتخانههاى مختلف مىشود.
البته با وجود انسجامى كه ميان انديشهها و مواد برقرار است، نقش اول را افكار و انديشهها ايفا مىكنند؛ زيرا اين فكر است كه بر ماده چيرگى دارد نه بالعكس، و با استفاده از فكر است كه مىتوان ماده را تغيير داد، دگرگون كرد و آماده آن ساخت كه با آدمى و زندگى و نيازهاى او سازگار شود و نيازمنديهايش را در زمينههاى خوراك، پوشاك و مسكن، ماشين و... برآورد. در يك جمله نسبت ميان فكر و ماده نسبت فرمانده و سرباز مطيع است. در روايتى از امام جعفر صادق عليهالسلامدر فضل و برترى فكر و انديشه آمده است: «تفكّر ساعة خير من عبادة سنة(1)يك ساعت تفكر از يك سال عبادت برتر است».
1) . بحار الأنوار، ج 68، ص 328.
جوامع بر چهار گونهاند:
جوامع جامد و بىروح؛
جوامع در حال تنزل به سمت كاستى و انحراف؛
جوامع در حال حركت به سوى كمال، با قدمهاى استوار؛
جوامع در حال حركت به سوى كمال، ولى بدون بنيانهاى استوار.
اينك به توضيحى اندك پيرامون هر يك از گونههاى فوق بسنده مىكنيم.
جوامعى هستند كه درجا زده، بدون نوآورى و نوسازى فكرى و فناورى جديد، روزگار مىگذرانند. چنين جامعههايى آنگاه پديد مىآيند كه در محيطى جغرافيايى و طبيعى خاص و دور از ساير جوامع بشرى و ايمن از هرگونه مهاجم قرار داشته باشند و آمار جمعيت آنها اندكشمار باشد؛ زيرا اگر يكى از دو شرط زير برايشان حاصل شود قطعا از اين حالت ركود و جمود خارج مىشوند؛ توضيح اينكه:
الف. اگر اينگونه جوامع در كنار ساير جوامع بشرى قرار گيرند و از نظر جغرافيايى به گونهاى، مثلاً ميان كوهها محصور نباشند كه ارتباطشان با مردم ديگر قطع شود، و يا آنكه در نقاط غير كوهستانى و دشتها زندگى نكنند كه به خاطر جزيره بودن يا قطبى بودن و يا... از ساير جوامع بشرى بريده شوند، آنگاه به سبب ارتباط و آمد و شدى كه ميان آنها و ساير جوامع پديد مىآيد، از اين حالت خشكى و ركود به در مىآيند.
ب. اگر در اينگونه جوامع جمعيت افزايش يابد، قهرا در ميانشان، متفكران، نوابغ و ترقّىخواهانى پديد مىآيند، و آنگاه به سبب همين گستردگى جمعيت، كه در اين جوامع رخ مىدهد، انسانهاى خشكسر و طالب ركود، ديگر نمىتوانند آن را در سلطه خود قرار دهند. در اين زمان است كه افكار نو در ذهن آن نوابغ و متفكران و... به وجود مىآيد و جامعه را اثرپذير مىكند و به پيوست، از بركت آن افكار، صنايع جديد هم پديد مىآيند و در نهايت جمود و خشكسرىِ جامعه را زايل خواهد كرد. بنابراين تنها جوامع كوچك و بريده از ساير جوامع بشرىاند كه به دليل كمبود جمعيت يا جداافتادن از مردم، از افكار نو برخوردار نمىشوند و اگر هم تفكر نوى در ميانشان راه يابد، به دليل سيطره كسانى كه زمام امور را به دست دارند، در نطفه خفه مىگردد.
منظور ما از چنين جامعهاى آن است كه به سوى صنعت و فناورى سير مىكند اما فلسفهاى كه خاستگاه آن جامعه است و چنين جوامعى بر مبناى آن حركت مىكنند، فلسفه سقوط و تباهى است، مانند آنها كه از فلسفههايى چون: ملّىگرايى، وطنپرستى، اقتصادى، جنسى، اگزيستانسياليستى، ديكتاتورى و مانند اينها برخاسته باشد؛ توضيح اينكه:
الف. هر جامعهاى كه ملّيّت خود را بر ساير ملّيّتها برتر مىداند، حتى اگر در واقع خود فرومايه باشند و ديگران بزرگ و بزرگوار، شعله انسانيت در وجودشان فروكش مىكند، و با اُفتِ انسانيت در فرد فرد اعضاى آن جامعه، به تدريج برتر دانستن ملّيّتِ خود به برتر دانستن خاندان خود و سپس خانواده خود و در نهايت برتر دانستنِ شخص خود از ديگران تبديل مىشود. آرى، چنين جامعهاى مستحق نابودى است. در چنين جوامعى ميان افراد همواره و دمادم، درگيرى و جنگ رخ مىدهد و تا جايى پيش مىرود كه رو به زوال مىگذارد. ما خود ديديم كه چگونه مليتگرايى عربى، به تفرقه كشورهايشان و جنگ ميانشان و سرانجامْ اُفتِ هيبت و قدرت و عظمتشان انجاميد و در حالى كه با بزرگترين دشمن مشتركشان، يعنى اسرائيل مواجه بودند، به سبب تصفيهحسابهايى كه تنها بر مبناى فلسفه ملّيّتگرايى انجام مىشد، ديگر مجال و فرصتى براى تفكرِ جدّى و مفيدى در موارد جز آن، از جمله مقابله با اسرائيل نيافتند و اكنون نيز در همان حال به سر
مىبرند.آرى، وضعيّت اعراب دوره جاهليت، ايرانيان، روميان و اروپائيانِ دوره قرون وسطا و... نيز چنين بود. در اين ميان، وطنپرستى نيز مانند ملّيّتگرايى است و نتايجى مشابه به بار مىآورد.
ب. جامعهاى كه خاستگاه خود را فلسفه اقتصادمدار قرار مىدهد، قهرا به انحراف دچار مىشود؛ انحرافى كه به ايجاد شكاف در جامعه و پيدايش دو قطب و طبقه اجتماعىِ بسيار ثروتمند و بسيار فقير مىانجامد. چنين جامعهاى به ناچار، در پى تلاش ثروتمندانش براى گشودن بازارهاى كشورهاى ديگر به سوى كالاهاى خويش، به جنگ با آن كشورها روى مىآورند. نمونههاى كشورهاى اين چنينى، روسيه، امريكا و مانند آنهاست.
چنين جوامعى در گرداب نظام طبقاتىِ منحرف، كودتاها، جنگهاى داخلى و خارجى باقى مىمانند، و نهايتا دير يا زود فرو مىپاشند. ما شاهد بوديم كه اين جوامعِ جنگافروز، چگونه در مدتى كمتر از نيم قرن، دو جنگ جهانى خانمانسوز را به راه انداختند، و نيز ديديم كه چگونه براى جنگ جهانى سوم آماده مىشوند؛ جنگى كه بىاستثنا همه كس و همه چيز را در آتشِ خود مىسوزاند؛ و نيز ديديم كه چگونه ملتها را تحت استعمار خود درآوردهاند و ميانشان آتش جنگ را بر مىافروزند و اكثريت مردم جهان را گرسنگى مىدهند تا به ثروت و قدرت بيشتر برسند.
ج. در جامعهاى كه افراد آن، مانند فرويد، يونگ و هوادارانش مىانديشند و حركت خود را بر اساس فلسفه شهوت جنسى استوار مىكند و به حيات خود ادامه مىدهد، امكان رشد و تعالى اخلاقى وجود ندارد، هرچند در ميدان فناورى نيز پيشرفت كنند، اما بىترديد، اين اخلاق است كه ملتها را جاودان مىسازد، نه صنعت و فناورى روز. صنعت نمىتواند در اين كاركرد، جايگزين اخلاق باشد. شاعر سروده است:
و إنما الأمم الاخلاق ما بقيت *** فإن هم ذهبت أخلاقهم ذهبوا
«بقاى جوامع و امتها در گرو اخلاقشان مىباشد / پس هرگاه اخلاقشان از ميان برود آنان نيز نابود خواهند شد».
علت اين امر آن است كه فلسفه شهوتمدار، مروّج اباحيگرى است؛ يعنى چيزى كه تمام فكر جامعه را به خويش مشغول مىكند و آنگاه ديگر مجالى براى پرداختن به مقولاتى مانند نوآورى، پيشرفت، مردانگى، قدرت، پشتكار و پايدارى باقى نمىگذارد.
قوم حضرت لوط عليهالسلام كه در گذشته مىزيست از همينرو نابود شد. در دوران معاصر نيز آلمان در جنگ جهانى دوم به همين دليل به آسانى بر فرانسه حمله برد و بر آن چيره شد.
د. ايده جامعهاى كه با محوريت فلسفه اگزيستانسياليسم حركت مىكند مىتوان آن را در اين جمله خلاصه كرد: وجود تو محور همه چيز است. پس هر كارى كه مىخواهى و در توان تو است انجام بده (اصل تويى، هرچه مىخواهى بكن). چنين جامعهاى بالطبع از هم فرو مىپاشد، چون تابعِ فلسفهاى ضدِ فلسفه تعاون و همكارى است (يعنى فلسفهاى كه مىگويد حق ديگران را محترم بشمار و حق هر حقدارى را بده). اين جوامع وقتى به خود مىآيند مشاهده مىكنند كه اعضا و نهادهايشان هيچ ارتباطى با يكديگر ندارند و اين نقطه آغاز فناست؛ زيرا جامعه جز با تعاون استوار نمىماند.
ه. جامعهاى هم كه با ديكتاتورىِ حاكمان خودرأى به حياتش ادامه مىدهد، جامعهاى است ناسالم. آرى، ديكتاتورى نَفَسها را در گلوها خفه مىكند و خفقان اجتماعى و خِفّت روحى به دنبال دارد و آزادىها را مىكشد و شايستگىها را مىميراند و بندبند جامعه را از هم مىگسلاند. لذا جامعه امكان كمال و ترقى را نخواهد يافت. اگر يك ميليارد مسلمان با داشتن چنين موقعيت جغرافيايى ممتاز و ثروتهاى سرشار خدادادى، عقب ماندهاند، جز اين علتى ندارد كه به حاكمانى مستبد و خودرأى دچار شدهاند؛ حاكمانى كه ميان مردم مسلمان و پيشرفت حائل شدهاند؛ و اين در حالى است كه ديگران از اين فرصت بهره بردند و در فناورى و دانش جديد بسيار بسيار پيشرفت كردند.
بنابراين جامعهاى كه ديكتاتورى ستمكار بر آن حكم مىراند، اگر حركت كند، بىشك حركتش به پس و به صورت قهقرا و رو به كاستى است، و اگر راكد و خشك شود، ركود و جمودش فزاينده خواهد شد، و در هر صورت سرانجامش سقوط در هواپرستى و تباهى و سپس فروپاشى خواهد بود، مگر آنكه مردمْ تا دير نشده، قدر فرصتها را بدانند و نظام حاكم را از ديكتاتورى به نظام مردمسالارِ مشورتى تبديل كنند و از اين سرانجام ناميمون جلوگيرى كنند. نازيسم و فاشيسم و مانند اين دو، در دورهاى نه چندان دور، درست به همين دليل سقوط كردند.
در اينجا اين پرسش به ذهن مىرسد كه اگر ديكتاتورى سبب سقوط جوامع
مىگردد،پس چرا جوامع كمونيستى تا كنون باقى ماندهاند؟(1)پاسخ آن است كه حكومت كمونيستى چين با جمعيت بالغ بر يك ميليارد نفر سقوط كرد و جز يك سوم قرن دوام نيافت. آيا اين خود دليلى كافى براى سقوط نظام سوسياليستى كمونيسم نيست؟ رژيم كمونيستى نيز به هنگام جنگ جهانى دوم به سقوط نزديك شد، اما اگر تاكنون باقى ماند و هنوز سقوط نكرده، از آنروست كه دموكراتهاى شوروى به كمك آمدند و مانع فروپاشى كشور شدند؛ با اين همه، اين جامعه كمونيستى اكنون نيز در آستانه سقوط است زيرا غرب با گندم و تكنولوژى خود آن را تغذيه مىكند و اگر اين كمك مدام نبود اكنون سقوط كرده بود. با اين حال برخى سياستمداران معتقدند كه تا كمتر از ده سال ديگر زوال خواهد يافت.(2)
چنين جامعهاى تنها مىتواند برآمده از يك فلسفه صحيح، مانند تعاون، فضيلت، تقوى، مردمدوستى، انسانيت، خيرخواهى، آزادى و... باشد و با متانت و تأنّى و جديّت عمل كند. چنين جامعهاى باقى مىماند و بىحد رشد مىكند و شكوفا مىشود و توسعه مىيابد.
چنين جامعهاى نيز بر اساس فلسفهاى درست، تعالىبخش و انسانيتمدار حركت مىكند، اما سلسله مراتب، در آن مراعات نمىشود. همچنين در آن بر عملِ با تأنى و جديت تأكيد نمىگردد. چنين جامعهاى نيز مستحق سقوط است؛ زيرا اگر كارها به صورت مستحكم و حساب شده انجام نگيرد، به طور راسخ مانا و پوينده به پيش نخواهد رفت، بلكه پس از مدتى از بين مىرود و تأثيرش خنثى مىگردد. در اينباره از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده
1) . به ياد داشته باشيد كه مرحوم مؤلف سالها پيش از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، اين كتاب را تأليف كردند. اينك كه نظام سوسياليستى شوروى فروپاشيد، بر ارزش فرمايشات مؤلف، بيشاز پيش پى مىبريم. روانشان شاد باد. مترجم.
2) . و چنين شد، طرح پروستوريكا به اجرا درآمد و كشور قدرتمند و پرگستره شوروى به چندين كشور ريز و درشت تبديل شد. مترجم.
كه فرمودند: «...اللّه يحبّ عبداً إذا عمل عملاً أحكمه(1)خدا دوست دارد كسى را كه كارش را مستحكم انجام دهد».
در چنين جوامعى، حركتِ رو به كمال، از ذاتِ خود جامعه صورت مىگيرد؛ خواه از درون و به طور خودجوش، و خواه به دليل آميختگى مردم آن جوامع با مردمانِ ساير جوامع. علل آميختگىِ پيشگفته چيزهاى مختلفى مىتواند باشد؛ چيزهايى مانند: هجرت، سفر، يورش نظامى و جنگ و نظاير اينها. اگر جامعهاى اينگونه به حركت درآمد ديگر تابع اراده افراد نخواهد بود، بلكه آن جامعه كنشگر مىشود و در فردْ شورِ پيشرفت برمىافزود و در مقابل فرد نيز پيشرفتش را در آبشار جامعه مىريزد. مَثَل فرد و جامعه در اين حالت مَثَل قطره و دريا مىشود، و يا مانند يك سرباز و سپاه بزرگ و پرشمار.
هر پديده جديدى در چنين جامعهاى به حركت تكاملى آن سرعت مىدهد و حركت رو به جلو را پرشتابتر مىكند. مثلاً اختراع تراكتورْ خود سببِ اختراع ماشينهاى كشاورزى ديگر براى خرمنكوبى، درو، انباشت و آرد كردن برخى محصولات كشاورزى شد. پيدا شدن كشاورزىِ مكانيزه خود موجب فراوانى بيكارى در روستاها شد؛ چرا كه مثلاً يك تراكتور به اندازه كشاورزان زيادى بازدهى داشت. به همين دليل جمعيت شهرها رو به افزايش گذاشت؛ زيرا كشاورزان پس از آنكه وسائل كشاورزى، آنها را از كار كشاورزى و كسب درآمد محروم كرد، براى پيدا كردن لقمه نانى، شروع كردند به مهاجرت به شهرها. پرواضح است كه تراكم جمعيت در شهرها موجب پيدايش برخى تحرّكات و خيزشها در بعد فرهنگ، سازندگى، ارتباطات و غيره مىشود.
در چنين جوامعى، همه چيز خشك و بىروح و راكد مىشود و زمان بهكندى مىگذرد و زندگىْ تهى از هرگونه نوگرايى و نوآفرينى مىگردد و هر انديشه و حركت نوى با اعتراض و استهزا و تحقير روبهرو مىشود، چنانچه اين رويگردانى، در بازداشتنِ
1) . وسائل الشيعه، ج 3، ص 230.
طرّاح آن فكر، صنعت و حركت نو سودى نبخشد، جامعه او را به زندان، قتل و مانند اينها محكوم مىكند.
در مقابل چنين جامعهاى، جامعه متحرّكِ بىقانون قرار دارد كه هيچ معيارى بر آن حاكم نيست. بنابراين جاهلانِ آن، سرورى و سيادت مىيابند و هر كارى كه به كامشان شيرين بيايد انجامش مىدهند. اينگونه جامعههاى افراطزده، در معرض سقوطى سريعندزيرا وضعيت آنها مانند وضعيّت اتومبيلى است كه بىراننده و به سرعت در حركت است. قطعا چنين اتومبيلى تصادف خواهد كرد و بر اثر آن واژگون خواهد شد. اما جامعه معتدل آن است كه بنيانهاى واقعى و استوارى دارد و تنها در آن چارچوب حركت مىكند؛ پيوسته خود را نوسازى و بازسازى مىكند و به ابداعات فكرى و صنعتى و مانند آن مىپردازد.
اين در حالى است كه جامعه متحرّك متكامل به پيشرفتها جايزه داده و آنها را تشويق مىكند؛ خواه پيشرفت، فكرى باشد، خواه صنعتى. در حالىكه جامعه راكد با تكفير، هتاكى و حتى مجازاتهاى بدنى و مانند آن در مقابل پديدآورندگان فكر يا صنعت نو مىايستد. مگر همين جامعه جاهل نبود كه به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نسبت جادوگرى، سحرزدگى، كهانت، جنون، شاعرى، كفر و... مىداد؟! همان جامعه نبود كه مىخواست ايشان را زندانى كند يا به قتل برساند و يا طرد و اخراج كند؟ در قرن هفدهم ميلادى نيز آنگاه كه ويليام هاروى، پديده گردش خون را در بدن كشف كرد، جامعهاى كه در آن مىزيست، حتى پزشكان و فرهنگيانْ به جنگ و مخالفت با او برخاستند. داستان گاليله نيز زبانزد همگان مىباشد.
قانونگذاران انگليسى نيز در بدو كشف زغالسنگ، قانونى از تصويب گذراندند كه طبق آن استفاده از زغالسنگ ممنوع شد و حتى برخى از مصرفكنندگان را اعدام كردند. آنان تا همين قرون اخير، حقوق زنان را از آنها سلب مىكردند و كسانى را كه درباره لزوم اعطاى حقوق زنان سخن مىگفتند تبعيد مىكردند و مورد اهانت و مجازات قرار مىدادند.
جوامع راكد به دليلهاى زير با نوگرايى به ستيز برمىخيزد:
پيشرفت سبب نابودى امتيازات و منافع صاحبان امتيازها و دارندگان منافعِ بادآورده جامعه مىگردد. به همين دليل آنگاه كه قطار اختراع شد، اتومبيلداران به سختى به مخالفت با آن پرداختند. همچنين در ساير زمينهها صاحبان امتيازات اجتماعى و سياسى و غيره در قبال نوگرايى دست به مقاومت مىزنند.
انسانهاى ركودطلب، به غلط گمان مىكنند كه اگر به يك پديده نو پاسخ مثبت بدهند و ترويجش كنند، جامعه به پديدههاى جديد ديگر نيز رغبت مىكند و با ادامه يافتن اين نوخواهى، جامعه رو به نابودى مىرود.
گاه ممانعت از پديدههاى نو به آن دليل است كه ترس آن دارند كه مبادا اگر باب اين گونه پديدهها باز شود، كار به سرانجامى ناپسند برسد و عاقبت نيكى در پى نداشته باشد. مانند آن كالايى كه از كشور خاصّى وارد شود و بترسند كه اگر درهاى كشور به روى آن باز شود، زمينهاى مناسب فراهم مىشود تا كشور صادركننده به استعمار كشور واردكننده بپردازد. لذا مثلاً امام يحيى در يمن واردات كالاهاى خارجى را به دليل خوف از ايجاد زمينه استعمارگرى منع نمود.
انسانها به افكار و كارهاى معمول خود عادت مىكنند، در حالى كه نسبت به پديدههاى جديد نه تنها عادت، بلكه آشنايى هم ندارند؛ درست مانند پديده تقليد؛ لذا آنها از ترس جدايى از عادات خويش، در مقابل نوگرايى مىايستند؛ آرى درست به همين دليل مردم دوران جاهليت مىگفتند: «إِنَّا وَجَدْنَآ ءَابَآءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَى ءَاثَ-رِهِم مُّقْتَدُونَ»(1)«ما نياكان خود را بر آيينى يافتيم و ما نيز به پيروى آنان مىپردازيم».
نيز مىگفتند: «أَجَعَلَ الْأَلِهَةَ إِلَ-هًا وَ حِدًا إِنَّ هَ-ذَا لَشَىْءٌ عُجَابٌ»(2)«آيا او به جاى اين همه خدايان، خداى واحدى قرار داده است؟ اين براستى چيز عجيبى است».
صنعت نو باز مىدارد.
برخى از مردم از روى حسادت يا نظاير آن، نمىخواهند اعتراف كنند كه صاحب انديشه جديد و يا مخترع يك اختراع بر آنها برترى يافته است؛ لذا همچون سدّى در مقابل ايده كارشان مىايستند تا به آن اعتراف نكنند. به همين دليل است كه ابوسفيان در مقابل پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مىايستد و در ردّ نبوت و حقانيّت ايشان مىگويد: «ما و قريش هر دو اطعام مىداديم و بيگانه را در پناه خود مىگرفتيم و... تا آنكه در ميانشان كسى پيدا شد و مدعى شد كه من پيامبرم».
برخى مردم عادت كردهاند كه بديها، زشتيها و كاستيهاى گذشته را فراموش كنند وتنها نيكيهايش را ببينند. اينان درباره اكنونشان به صورت معكوس مىانديشند؛ يعنى تنها بديها و كاستيهايش را مىبينند و بر آن تأكيد مىورزند، و در مقابل، نيكيهايش را كوچك و ناچيز مىانگارند. لذا نمىخواهند اكنونشان وضعيت گذشتهشان را به هم بزند.
گاه پديده نو موجب شكاف اجتماعى مىشود و چون برخى مصلحان نمىخواهند چنين شكافى در جامعه پيدا شود، در مقابلش مىايستند و با آن مبارزه مىكنند، زيرا مىانديشند كه وحدت اجتماعى بيش از فلان فكر يا پديده جديد صنعتى سودمند است، يا اينكه تنها به وحدت مىانديشند، هرچند از مصلحت و سودى بيشتر برخوردار نباشد.
گاه حقيقتا فكر يا صنعت نو، زيانآور است،(1)لذا به منظور جلوگيرى از سرايت آن بايد در برابرش ايستاد و جلوى نفوذش را گرفت.
گاه صنعت جديد هزينههاى گزافى به بار مىآورد، به گونهاى كه مردم را گريزان مىكند. برخى دانشمندان بارانزايى مصنوعى را مثال اينگونه پديدههاى جديد مىدانند؛ يعنى پديده نو و بسيار سودمندى كه به دليل هزينههاى گزافى كه بر دست مردم مىگذارد، از سوى مردم كنار گذاشته شده است.
ناگفته نماند كه برخى از توجيهات فوق درستند و برخى نادرست؛ و برخى از اين عناوين را مىتوان تحت يك عنوان عامتر جمع كرد، لكن به دليل تنوع خاستگاهايشان بهتر ديديم كه چنين نكنيم و به صورت جدا جدا از آنها نام ببريم.
1) . مانند پديدههايى چون بازيهاى رايانهاى، قرصهاى روانگردان، و در برخى مواقع شبكههاى ماهوارهاى، و... .
به هر روى، متفكران، خردمندان و هنرمندان جامعه وظيفه دارند كه بر مبناى اصل اوليه آزادى [و در چارچوب خرد و شرع]، با انديشهها و صنايع جديد رفتار كنند و بدانها اجازه بروز و ظهور بدهند، مگر آنكه زيانآور باشند، كه بايستى در آن صورت ممنوع شوند. درست همانگونه كه بر اساس اصول عقل و عرف انسانها مجازند در شب از خانه بيرون بروند و طبق ميل خود در شهر گردش يا فعاليت كنند، اما اگر روشن شد كه فردِ شبگرد سارق است، آنگاه او را توقيف مىكنند. آرى، چه بسا برخى برعكس مىانديشند، و درنظر آنها اصل و مبنا بر آن است كه مانع شوند مگر آنكه دليلْ از آن منعْ جلوگيرى كند. آنها در استدلال براى اين ايده خود مىگويند: ملتهاى عقبافتادهاى كه مورد هجوم صنايع نو قرار گرفتهاند، كشورشان دست به گريبان مشكلاتى شده است؛ زيرا برخى از مردم به آن صنايع جديد روى مىآورند و برخى ديگر بدان پشت مىكنند. آن گروهى كه از آن استقبال مىكنند با خارج از كشور مرتبط مىشوند و اين امر سبب مىشود كه در برخى عقايدشان، مسائل اقتصاديشان، عقايد و عاداتشان تغييرات ايجاد مىشود.
چنين جوامعى وقتى به خود مىآيند مىبينند كه دو رنگ متفاوت اعتقادى، اقتصادى، آداب و رسومى و روابطى، به خود گرفتهاند و دچار دوگانگى شدهاند و اين پيامد، درگيرى و شكاف اجتماعى به بار مىآورد، و اين دو رنگى در مقولات ديگر نظير پذيرش نوع نظام حاكم و افكار، نظير انديشه چند حزبى بودن يا پارلمانى بودن جامعه و... نيز روى مىدهد، و سرانجامْ به سلطه استعمار مىانجامد. اين دليل به دو اشكال گرفتار است:
اوّلا: دليل مذكورْ خاص است و مدعا عام؛ چون مسأله نپذيرفتن افكار و فناورى جديد تنها در حوزه جوامع عقبمانده فقيرْ و قرارگرفته در معرضِ استعمار مطرح نشده، بلكه براى تمامى جوامع مطرح گرديده و كاملاً فراگير است.
ثانيا: راه جلوگيرى از دوگانگىهاى مذكور و پيامد آن، يعنى استعمار، آن نيست كه جلوى افكار و صنايع نو گرفته شود، بلكه بايد تنها به رفع خطرها پرداخت و آنها را درمان
كرد، نه اينكه از ترقى و پيشرفت جامعه پيشگيرى نمود [و خود را در حصارى دربسته و تنگ حبس كرد].
آنگاه كه انديشه و يا صنعت نوينى پديد مىآيد و در جامعه رواج مىيابد، بناچار بايد نهادها و قوانين آن جامعه نيز هر يك به مقدارى خاص تغيير يابند، كه در مسأله پيشين بدان اشاره كرديم. كلاً پديدههاى نو در نهادهاى اجتماعى چهارگونه تغيير ايجاد مىكنند:
لغو نهاد اجتماعى ديگر و جايگزين كردن پديده جديد به جاى آن؛
پرشتابتر شدن حركت نهاد اجتماعى ديگر به بركت پيدايش پديده جديد؛ شتابى كه از سرعت حركت خود پديده جديد هم بيشتر است؛
معكوس حالت پيشين، يعنى آن نهادِ ديگرْ كمشتابتر از خودِ آن پديده نو مىشود؛
پيدايش حركتى يكسان و هماندازه پديده جديد و نهاد اجتماعى ديگر.
اين مبحث دو فايده دارد:
الف. جبران پرشتابى، كندىِ حركت يا يكسانىِ حركتِ آن نهاد اجتماعى نسبت به پديده نو. زيرا اين تغيير جديد در حركت آن نهاد، باعث زيان مىگردد و بايد تعديل شود.
ب. شناخت آيندهنگرانه به ميزان حركتى كه آن نهاد ديگر بايد نسبت به پديده جديد در آينده داشته باشد.
اكنون به شرح و توضيح اندكى پيرامون اين مطالب مىپردازيم و ابتدا از گونههاى
تغييرات مذكور آغاز مىكنيم:
از نمونههاى پديدههاى جديد نابودگر، اتومبيلها هستند كه با آمدن خود، طومار سفر با چهارپايان را برچيدند. پس اين وسيله جديد آن امكانات پيشين و نهاد اجتماعى مربوط بدان را نابود كرد.
در قوانين هم، قوانين جديدِ نقضكننده ديده مىشود؛ مثلاً زمانى كه در انگلستان اتومبيل به بازار آمد، قانونى تصويب شد كه بايد پيشاپيشِ هر اتومبيلْ فردى با پرچم سرخْ در دستْ حركت مىكرد، تا عابرانِ پياده را از مسير حركت اتومبيل دور كند و اتومبيل با آنها برخورد نكند و يا آنها را زير نگيرد. پس از آن قانونى جديد تصويب شد كه قانون سابق را لغو كرد. در قوانين اسلامى خودمان نيز مثلاً قانون عده وفاتِ چهار ماه و ده روز، قانون عده وفاتِ تا يك سالْ را نسخ كرد - حال هرگونه كه نسخ را تفسير كنيم - .
مَثَل نهادهايى كه از پديدههاى نو چنين تأثيرى مىگيرند، مانند اتومبيلى است كه با شتاب حركت مىكند، و ناگهان اتومبيلى مىآيد و در رقابت با او مىافتد. آنگاه اتومبيلِ نخست براى رقابتى كه پيش آمده است، پرشتابتر از گذشته حركت مىكند. اين اتفاق براى سازمان فضايى امريكا افتاد؛ سازمانى كه براى تسخير فضا تلاش مىكرد، اما ناگهان متوجه شد روسيه در رقابت با آن اولين سفينه فضايى خود را در دهه پنجاه به فضا پرتاب كرده است. اين اتفاق باعث تغيير در شيوههاى آموزشى نظام آموزش عالى امريكا شد و تلاشهايش، براى تسخير فضا، پرشتابتر شود. چنين هم شد، و علاوه بر آنكه توانست قمر مصنوعى به فضا پرتاب كند، پيش از شوروى، اولين انسان را بر سطح كره ماه فرود آورد.
نمونه پديدههاى جديدى كه بر نهادهاى اجتماعى ديگر چنين تأثيرى مىگذارند، توسعه شهرهاست، كه در دورههاى اخير شتاب فراوانى گرفته است و بالطبع ساير مؤسسات
اجتماعى و خدماتى مانند: مدارس، مساجد، پاسگاههاى پليس، درمانگاهها، ادارات آب و برق و تلفن، شركتهاى آسفالت، راهسازى و غيره را نيز به حركت در آورده است، و آنها نيز رو به توسعه و ترقى نهادهاند، اما اين نهادها غالبا نتوانستهاند كه با شتابِ جديدِ توسعه شهرها هماهنگ شوند، لذا اكثر شهرهاى تازهتأسيس در آسيا، و به ويژه آفريقا، به ميزان كافى و به صورتِ استاندارد از نهادهاى اجتماعىِ پيشگفته برخوردار نيستند.
مثال ديگر اينگونه پديدههاى نوظهور، رسانههاى گروهىاند، نظير شبكههاى راديويىو تلويزيونى، نشريات، كتب و نيز شركتهاى حمل و نقل بار و مسافر، كه از اتومبيل، قطار، كاميون، كشتى و هواپيما استفاده مىكنند. همچنين مؤسسات فروش كالا در زمينههاى خوراك، پوشاك، آرايشى و غيره. همه اين پديدهها با سرعت در حال ظهور، توسعه، تكثير و شكستن چارچوبها و مرزهاى جغرافيايىاند و حركتى آغاز كردهاند كه تا بر تمام جهان چيره نشوند و خود را به تمام عالم نرسانند از پا نخواهند نشست. اين در حالى است كه مرزهاى جغرافيايى نتوانستهاند با سرعت مطلوب به دنبال اين توسعه حركت كنند، و حركت توسعهاى آنها پيش از آنكه در زمينههاى فوق پابهپاى توسعه پديدههاى فوق، به كل جهان برسد، از نفس افتاده، باز مىايستد.
سبب اين كندى حركت در مرزهاى جغرافيايى، نهادهاى حكومتى جوامع گوناگونند كه از مرزها و مرزبندىهاى جارى ميان كشورها حمايت مىكنند. لذا مرزها نمىتوانند مطابق مقتضيات زمان تحول پيدا كنند و در فرايند توسعه، سرعتى مطلوب و كافى داشته باشند. علاوه بر اينها نهادهاى حكومتى موانع و قيد و بندهايى ايجاد مىكنند تا با آنها از شتاب آن پديدههاى نوظهور و مرزشكن جلوگيرى كنند؛ لذا روش سازگار و مناسبِ حكومتها آن است كه پس از سرعت توسعه پديدههاى فوق، مرزها شكسته شوند، و دولت به وظايفِ خويش بپردازد و كاركردهاى اصيل خود يعنى حفظ عدالت اجتماعى و قضايى و پيشبرد مردم را دنبال كند.
بازار مشترك اروپا در اينباره گامهايى برداشته است، اما حتى نسبت به اعضاى خود به ميزان مطلوب و دلخواه نرسيده است، چه رسد به ساير كشورهاى جهان؛ و در اين ميان متأسفانه كشورهاى اسلامى در اينباره از عقبماندهترين كشورها محسوب مىشوند.
همانگونه كه پيشتر گفتيم گاه يك نهاد اجتماعى نوظهور موجب مىشود در حركت نهاد اجتماعى ديگر شتاب ايجاد شود، اما سرعتى كه در هر دو مساوى و يكسان است؛ مانند بسيارى از نهادهايى كه با نهادهاىِ ديگرِ جامعه در سرعت كارى خويش يكسان عمل مىكنند؛ و همانگونه كه در مسأله پيشين گفته شد اگر ميان نهادهاىِ جارى جامعه و پديده نوظهور تناسب حركتى رخ ندهد، شكاف اجتماعى زيانبارى پديد مىآيد. محض مثالفرض كنيد شهرى جديد الاحداث مركز پليس و نيروهاى انتظامى نداشته باشد، مركز تاخت و تاز دزدان مىشود. نيز اگر مثلاً مدرسهاى ساخته نشده باشد، قهرا فرزندان مردم اين شهر در معرض بىسوادى قرار خواهند گرفت و از اين رهگذر آينده آنها با خطر جدّى روبهرو خواهد شد.
[در گذشته به دو فايده پژوهش و توجه به انواع تأثيرات پديدههاى نوظهور بر نهادهاى اجتماعى اشاره كرديم؛ اينك با تفصيل بيشترى بدانها مىپردازيم.] و اما آن دو فايده:
فايده نخست: امكان جبران سرعت نامطلوب بود. اين امكان زمانى ميسر مىگردد كه نحوه ارتباط ميان نهاد جارى و پديده نوظهور و نيز ميزان سرعت مطلوب نهاد جارى براى ما آشكار شده باشد مثلاً هنگامى كه آغاز به ساخت يك كارگاه بزرگ مىكنيم و مىخواهيم در طى ده سال آن را تكميل كنيم بايد تعيين كنيم كه به چه تعداد نيروى كار فرهنگى نيازمنديم و سطح و عمق معلومات تكتك آنها چقدر بايد باشد. آنگاه با لحاظ همين نسبت بايد در كنار آن كارگاه عظيم يك مدرسه ساخت و در آن دانشجويان مورد نياز را پرورش داد. آنگاه پس از پذيرش و آموزش آنها اگر ديديم كه تعدادشان بيش از حد مورد نياز است، اين معنايش آن خواهد بود كه آن پديده نو ظهور (مدرسه) كه با كارگاه مذكور در ارتباط است سرعت زيادى داشته و در حالت معكوس معنايش آن است كه سرعت آن كمتر از حدّ مطلوب بوده است.
فايده دوم: مربوط به شناخت آيندهنگرانه است. اين فايده زمانى حاصل مىشود كه در محورهاى زير به شناخت كافى دست يابيم:
شناخت كم و كيف پديده جديد؛
شناخت پيامدهايى كه پديده جديد در آينده به بار خواهد آورد؛ البته شناختى بر پايه معيارهاى علمى؛ مثلاً اگر اتومبيل را پديدهاى نو در نظر بگيريم، بايد با لحاظ كردن معيارهاى علمى بفهميم كه مثلاً در آينده موجب توسعه راهها مىگردد. آنگاه كه در دو محور فوق شناخت كافى پيدا كرديم، بايد محورهاى حركت آينده را به گونهاى تدوين كنيم كه ميان اين پديده نو و ساير نهادها و قوانينِ مرتبط با آن، سازگارى و همسويى برقرارشود. تفاوت ميان محور اول و محور دوم آن است كه محور نخست در پى ايجاد تناسب ميان پديده نو و ساير امور مربوطه در زمان حاضر است و محور دوم در صدد ايجاد تناسب ميان آن و ساير امور مربوطه در آينده است. حاصل سخن آن است كه بايد بكوشيم ميان پديدههاى نوظهور و ساير پديدههاى جارى جامعه، چه در زمان حال و چه در آينده، هماهنگى ايجاد كنيم.
تغيير و زوال، همانگونه كه در محورهاى يك و چهار گذشت، گاه به دليل عامل زمان انجام نمىشوند، و گاه هر دو كمك مىكنند تا در كمترين زمان ممكن و با صرف كمترين انرژىْ تغييرِ مورد نظر را در جامعه وارد كنند. بالطبع حالت دوم بهتر خواهد بود؛ زيرا در اين حالت با اتلاف انرژىِ قابل استفاده، روبهرو نيستيم. مثلاً در مثال قبلى، اگر آن كارخانه را تأسيس كنيم، اما براى تأسيس مراكز آموزشى و مدرسه مورد نياز آن، شتاب نكنيم، آنگاه دهها سال خواهد گذشت تا مدرسهاى تأسيس شود كه بتواند نيازهاى كارگاه ما را برطرف كند؛ و اين يعنى از بين رفتن انرژيهاى مفيد كارگاه و محروم شدن انسانها در مدت اندك، از فوايدى كه مىتوانستند از رهگذر پيدايش كارگاه فوق پديد آيند.
پاسخ مثبت نهادهاى جارى به نسخ يا تغييرِ برآمده از پيدايش يك پديده نو ظهور، در بسيارى اوقات تابع گذر زمان و نيز نوع خاص آن نهادها از نظر سرعت و كندىِ حركت، و كمال و نقص آنهاست. مثلاً ساخت اتومبيل، نهادها و قوانين جامعه را، يعنى امور عادى و معنوى جامعه را، تغيير مىدهد؛ درست مانند خيابانها، كوچهها، خانهها و نحوه تفريح و آمد و شد از راههاى دور به محل كار، وظايف پليس راهنمايى، دادگاهها، خطرهايى كه
دختران جوان را تهديد مىكند - زيرا امكان ربوده شدن و يا اغفال آنها افزون مىشود و بالطبع بايد ميان آنها و خطرات دژى محكم ساخت - امكان ارتكابِ آسان جرائم و غيره. و پر واضح است كه هماهنگ كردن تغييرات در همه موارد فوق به محض ساختن اتومبيل امكانپذير نيست، بلكه آغاز تغيير و سپس كمال يافتنشان همزمان نخواهد بود و در طول زمان اتفاق خواهد افتاد. درست مانند بمب اتمى كه اختراعش در سياست دولتها تغيير ايجاد كرد و نيز در امكان هجوم، دفاع، ساخت پناهگاهها و بودجه دولتهاى سازنده آن نيزتأثير گذاشت و آنها را كاملاً دگرگون ساخت. علاوه بر اينها مثلاً در بودجه آموزش و پرورش، بهداشت و درمان و غيره نيز تحوّل چشمگيرى ايجاد كرد، اما آيا رخداد تغيير در همه محورهاى فوق به محض اختراع بمب اتمى امكانپذير بوده است؟ آيا همه تغييرات فوق همزمان رخ داده است؟
گاه از پيدايش تغيير در نهادهايى كه بايستى به سبب تأثير عامل نوظهور، تغييرى مناسب و سازگار كنند، جلوگيرى مىشود؛ مثلاً با اينكه تحوّلى عظيم در فناورى و صنعت پديد آمده است، به تناسب آن، افزايش و تحوّلى در ميزان دستمزدها پديد نيامده؛ زيرا سرمايهدارى منحرف مىخواهد همه منافع و دستاوردها را براى خود جذب كند؛ لذا براى ايجاد تغييرِ عادلانه و بهنجار در قانونِ موجر و مستأجر، هماهنگ با تغييرِ پديد آمده در دستگاههاى توليدى، آمادگى نشان نمىدهد.
يكى از گونههاى ناهماهنگى ميان نهادها نداشتنِ نگاه يكسان دولت به شهرهاى سرزمين تحت حاكميت خويش است. اين نگاه ناعادلانه معلول عوامل مختلفى است، مانند طايفهگرايى، نژادپرستى، رنگ و مانند آنها و نتيجهاش آن است كه برخى شهرها نسبت به شهرهاى ديگر از تمدن و محصولات تمدنى بهره بيشترى مىبرند، و اين پيامد، براى دولتِ مركزى خطرآفرين است؛ زيرا شهر يا شهرهايى كه از سهم تمدنى و رفاهى خويش محروم مىمانند، سرانجام زبان به اعتراض مىگشايند و تا جايى پيش مىروند كه براى دولت مشكل مىآفرينند، و يا حتى گاه موجبات سقوط دولت را فراهم مىكنند؛ خواه آن دولت، دموكراتيك باشد يا ديكتاتورى. تنها فرقى كه ميان اين دو وجود دارد آن
است كه در حكومتهاى ديكتاتورى، رژيمهاى حاكمه به شيوه مسلحانه ساقط مىشدند و در ساير رژيمها با زمينهچينى و فراهم آوردن حالت بىاعتمادى مردم نسبت به دولت سرنگونشان مىكنند و يا دستكم براى مرحله بعد انتخاب نمىشوند.
نوع ديگرِ ناهماهنگى آن است كه مجرمان به تناسب استحقاقشان مجازات مىشوند، اما مردم به تناسب استحقاقشان آموزش و پرورش نمىيابند و نيازهايشان به تمامى برآورده نمىشود؛ آرى، در محروميتهاى گوناگون است كه نطفه بزهكارىها و جرائم بستهمىشود. نزدودن محروميتها اگر در كنار مجازاتهاىِ قاطع و مستحق قرار بگيرند، نه تنها ريشههاى جرائم را نمىخشكاند، بلكه آن را چند برابر مىكند؛ زيرا سبب مىشود كه مجرمان با انجام دادن جرائم بيشتر، عملاً دولت را به مبارزه و رويارويى فرا بخوانند. لذا در شرع مقدس اسلام آمده است كه در روزگار خشكسالى و بحران، سارقان و مجرمانى را كه از سر ناچارى مرتكب سرقت و خلاف مىشوند، نبايد به مجازاتهاى سخت محكوم كرد. در مَثَل نيز مىخوانيم: «هرگاه مدرسهاى گشوده شود، زندانى بسته مىگردد» و يا آنكه در جايى ديگر مىگويند: «هرگاه شركتى تعاونى باز شود، بيمارستانى بسته مىشود».
اگر گفته مىشود كه با شتاب گرفتنِ يك نهاد اجتماعى، ساير نهادها نيز بايد شتابندهتر حركت كنند تا ميانشان نوعى هماهنگى و همسويى حركتى ايجاد شود، اين قاعده مربوط به زمانى است كه آن نهاد اجتماعىِ پيشرو، سرعت صحيح و سالمى را آغاز كرده باشد. در غير اين صورت، براى هماهنگى با سرعتِ حركتِ آن، نه تنها نبايد ساير نهادها بر سرعت خود بيفزايند، بلكه بايد با كاستن از سرعت آن نهاد (البته به روشهاى معقول و گوناگون) از آن سو، حركتها را يكسان كنند.
مثلاً شتاب در توليد كالا گاه روندى نادرست مىيابد؛ زيرا ميزان محصولات توليدى آن فراتر از نيازهاى موجود مىگردد. از باب مثال اگر مردم جهان ماهيانه به يك ميليون اتومبيل نياز داشته باشند و كارخانههاى ماشينسازى با شتاب دادن به خطِ توليد خودرو، در ماه يك ميليون و صدهزار دستگاه خودرو توليد كند، آنگاه ماهيانه يكصد هزار خودرو مازاد بر نياز و بلا استفاده خواهيم داشت. بنابراين بايستى كه در اسرع وقت اين سرعت
مازاد بر نياز در روند توليد خودرو متوقف و حذف شود، نه آنكه ساير نهادهاى مرتبط با آن كارخانهها، به منظور هماهنگى، سرعت خود را به سرعت توليد آنها برسانند؛ زيرا اينگونه حركتهاى شتابنده ناسالم به معناى آن است كه:
مواد اوليه اتلاف مىشود، در حالى كه بايستى اين مواد را براى ساير نيازها به كار برد و يا براى نسلهاى ديگر گذاشت، (البته در صورتى كه ساير نيازهاى نسل كنونى برطرف شده باشد و ديگر به اين مواد هيچ نيازى وجود نداشته باشد.)
انرژىهاى بشرى اتلاف مىشود؛ چرا اين انرژيها در امور ناسودمند هزينه و نيازهاى ديگر معطل گذاشته شود؟ شايد بگوييد اگر نيازهاى ديگرِ جامعه نيز برطرف شده و نيازى معطل نمانده باشد، چه بايد كرد؟ اين انرژى مازاد بشرى را بايد كجا هزينه كرد؟ پاسخ آن است كه بايد آن انرژيهاى مازاد را در راه پيشرفت علم مصرف كرد. علاوه بر اين، مىتوان در امور ديگرى مانند امور معنوى و عبادات و تفريح و غيره از آنها استفاده كرد.
دستهاى ديگر از نهادهاى اجتماعى كه نبايد به مجرّد سرعت گرفتنشان به بهانه هماهنگى در حركت، بر سرعت ساير نهادها افزود، آنهايى هستند كه محصولاتى زيانبار توليد مىكنند؛ نظير كارخانههاى اسلحهسازى، طرّاحى سلاحهاى جديد، خدمات تسليحاتى، پژوهش درباره مواد اوليه سلاحها و حمل و نقل و نگهدارى سلاحها.
درباره امور پيشگفته بايستى توجه كرد كه تنها به مقدار مورد نياز و در حد ضرورتْ به توليد آنها اقدام شود و مواد اوليه و انرژيهاى مازاد انسانى را بايد در راههاى ديگر هزينه كرد؛ زيرا سلاح ابزارى است كه تنها در زمان ناچارى به كار انسان مىآيد؛ لذا بايد به همان اندازه ضرورت بدان پرداخت.
نمونه ديگر، نهادهاى اجتماعىِ مورد استفاده مردم است كه گاه سرعتى ناسالم به خود مىگيرند، نبايد ساير نهادها، خصوصا نهادهاى دولتى، با سرعت آن هماهنگ شوند، بلكه بايستى در آنها دخالت نكنند، و ساختِ آنها را به مردم واگذار نمايند تا آنها خود براى ساختن چنين نهادهايى گام بردارند. دولت - همانگونه كه در مسأله پيشين گفته شد - تنها بايد با هدف جلوگيرى از اجحاف و ستمگرى، نظارت كند. چنانچه مردم براى ساخت
آنها يا بخشى از آنها قدم پيش نگذاشتند، آنگاه است كه دولت به ساخت آنها اقدام كند، اما باز هم پس از تأسيس بايد، آنها را به تجار بفروشد تا ادارهشان را به دست بگيرند و گُرده دولت زير بار مسئوليتهاى اضافى ناشى از آنها، سنگينتر نشود و الخ.
هم علم و هم عمل (مانند اقدام كردن به اختراع و ساخت سلاح و دانش مربوط بدان و نيز كار نهادهايى كه ارتباطى با نهاد حكومت ندارند) نيازمند اعتدالند؛ يعنى بايد مراقب بود كه در آنها نه افراط صورت بگيرد و نه تفريط. در اين ميان تنها نهادهاى دينى و اخلاقى و قوانين برآمده از اين دو مىتوانند اعتدال مورد نياز را فراهم كنند. راز انحرافاتى كه امروزهدر هر دو زمينه دانش و عمل مىبينيم، ضعف نهادهاى دينى و اخلاقى است. صد البته اين انحراف نتيجه آن خاستگاه است كه غرب و شرق، فلسفه خود را بر آن استوار كردهاند؛ چرا كه خلاصه فلسفه غرب آن است كه: «كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا واگذار كن» و فلسفه شرق نيز در پنج «نه» خلاصه شده است: «نه دين، نه اخلاق، نه آزادى، نه خانواده و نه مالكيت». بارى، هر كه دين و اخلاق را از قاموس زندگى خود حذف كند، و هر كه نگذارد دين و اخلاق در زندگى روزانه او دخالت كند، بالطبع به همان سرانجامى مىرسد كه اكنون غرب و شرق بدان رسيدهاند.
نظم درونى يك نهاد اجتماعى گاه در معرض فروپاشى قرار مىگيرد و موجب نابودى آن مىشود؛ از باب مثال: اگر نيروهاى نظامى به شهرى حملهور شوند يا زلزلهاى رخ دهد و يا سيلى بنيانكن بيايد، نظم درون شهر و نيز نهادهاى آن از بين مىرود و گاه اين ويرانى آن قدر به درازا مىكشد كه زوال آن نهادها را به دنبال دارد، و البته گاه دوره اين ويرانىها كوتاه است، به گونهاى كه آن نهادهاى اجتماعى باز هم مىتوانند نظم و نظام را بازيابند، هرچند پس از طىّ دوره ترميم باشد.
مثلاً اعتصاب كارگران را نمىتوان در رديف نابودىِ پيشگفته دانست؛ زيرا هرچند كارگران با اين كارِ خود بىنظمى را به وجود مىآورند، اما اين اقدام و بىنظمى ناشى از آن نوعى نابودى به شمار نمىآيد؛ درست مانند آنكه كار خويش را تعطيل كنند تا در يك مراسم استقبال يا ازدواج يا عزا يا غيره شركت كنند.
اگر از ويرانى نهادهاى اجتماعى سخن به ميان آورديم از آنرو است كه به شباهتِ ميان پديدههاى نوظهور مفيد و پديدههاى نوظهور نابودگر اشاره كرده باشيم. بر اساس آنچه گفتيم پيدايش وضعيتى جديد در يك نهاد اجتماعى موجب نوسازى در ساير نهادهاى اجتماعى مرتبط با آن مىشود. بدينگونه نابودى در يك نهاد اجتماعى موجب بروز انهدام در ساير نهادهاى اجتماعىِ مرتبطِ با آن مىگردد. مثلاً آنگاه كه بالا آمدن آب دريا لنگرگاه را خراب كند، به دليل ركود و تعطيلى كارِ لنگرگاه، كارها در ساير نهادهاى مرتبط با آن نيز متوقف مىشود؛ خواه اين نهادها نسبت به بندر، از شمار نهادهاى پيشينى باشند، مانند رفت و آمد كشتيها، و يا پسينى باشند، مانند شركتهايى كه بر اساس كار بندر فعاليت مىكنند.
همانگونه كه نهادهاى يك جامعه بايد با نهاد جديد هماهنگ شوند، در صورت بروز ويرانى در يك نهاد اجتماعى، سايرِ نهادهاى مرتبط با آن بايد كار خود را به گونهاى سامان دهند تا انحراف و نابودى دامان آنها را نيز نگيرد. مثلاً اگر صنف قصابان تصميم بگيرند كه گوشت نفروشند، در اين حالت كشتارگاههايى كه گوشتِ آن فروشگاهها را تأمين مىكنند، بايد كشتار را متوقف كنند، مگر آنكه روزنه ديگرى براى فروش كشتارهاى خود بيابند.
بايد دانست كه غالباً سازمانى جديد تأسيس مىشود تا نهاد اجتماعى فروريخته را نجات دهد؛ خواه آن ويرانى به سبب سانحهاى طبيعى رخ داده باشد يا توسط افرادى از جامعه؛ مثلاً اگر در شهرى زلزله بيايد گروههايى به نام گروههاى امداد و نجات تشكيل مىشوند، نيز آنگاه كه كارگران يك كارخانه اعتصاب كنند گروهى تشكيل مىشود به نام گروه ميانجى تا ميان كارگران اعتصابى و دولت يا صاحبانِ كار ميانجيگرى كند.
ويرانى، گاه يك حادثه و رويداد است و گاه به صورت آنى و موقتى كه افراد انسانى آن را پديد آوردهاند، مانند تظاهراتها و اعتصابات موقت و گاه به سبب اقدام يك مؤسسه و نهاد اجتماعى مىباشد، كه آن نهاد:
يا نهادى است كوچك مثل باند سارقان، كه غارى در كوه يا دخمهاى در جنگل گرفته و در آن كمين كردهاند تا راه را بر كاروانيان و رهگذران ببندند.
و يا نهادى بزرگ، مانند احزاب مخفى زيرزمينى است كه هدفشان سرنگون كردن
دولت و نظام حاكم است.
هر يك از اين دو نهاد اجتماعى، نهادهاى اجتماعى مرتبط با خود را نيز حركت مىدهند؛ مثلاً: باند سارقان، اتومبيلها را مجبور مىكنند كه مسير حركت خود را تغيير دهند و راه ايمنترى را انتخاب كنند، و يا در مسافرت گروه محافظ به همراه بياورند.
احزاب زيرزمينى گاه دولتها را به تغييرات گسترده وا مىدارند؛ مثلاً سبب مىشوند كه تمامى اعضاى دولت با خود اسلحه حمل كنند يا همواره محافظانى مسلح همراه داشته باشند، تا بتوانند از ترورهاى احتمالى جان سالم به در ببرند، و يا سبب مىشوند كه دولت براى اعضاى آن حزبْ قوانين و دادگاههايى ويژه قرار دهد و يا براى دستگير شدگانشان كمپهاى مخصوص نگهدارى اسرا ايجاد كنند، و يا انجمنهايى تشكيل دهند براى جوانانتا انرژى مازاد آنها را، كه به سبب نيافتن مجرايى براى صرف انرژيهاى خود، به آن احزابِ مخفى ملحق مىشوند، جذبِ خود كنند. در مقابله با تروريستها غالبا خشونت و تهديد متقابل دولت، جز بر پيچيدگى كار نمىافزايد؛ لذا بايد براى گشودن گره بهترين راه حل را شناخت و بدان عمل كرد.
مؤسسه، خواه انسانى باشد و خواه صنعتى، ممكن است نهادى نيك و مثبت باشد؛ مانند نهادى كه پزشكان براى درمان فقرا راه اندازى مىكنند و مانند كارگاه ساخت لوازم خانگى، و نيز ممكن است كه زشت و منفى باشد، مانند گروه تروريست كه در پسِ آن هيچ هدفِ شرافتمند و مثبتى وجود ندارد، تا ترور را توجيه نمايد، و مانند كارخانههاى شرابسازى و تبديل انگور به مشروب.
پس بايد در هدف مؤسسه يا نهاد اجتماعى درنگ كرد. در اين صورت مثلاً اگر منظور از اعتصابات و تظاهرات، كه تخريبى موقت و گذرا به شمار مىآيند، تلاش براى منصفانه و عادلانه كردن دستمزد كارگران باشد، در آن صورت قطعاً كارى نيك و مثبت است، و اگر به منظور تخريب و آشفتن نظام دولتِ سالمى باشد كه برپاست، و يا به قصد حمايت از اباحه فحشا و منكرات و غيره باشد، در آن صورت قطعاً زشت است و منفى.
نابودى يك نهاد اجتماعى انسانى گاه از طريق به فساد كشاندن اجزايش رخ مىدهد، مانند آنگاه كه اتومبيلى به كلّى نابود شود و ديگر جمع آوردنِ قطعاتشْ ممكن نباشد؛ و گاه آن نابودى بدين دليل نيست، مانند آن زمان كه اتومبيلى به سبب از هم جدا شدنِ اجزايش نابود شود و جمعآورى و اتصال اجزايش ممكن و شدنى باشد.
نهادهاى انسانى نيز اينگونهاند؛ يعنى گاه بخشهاى آن به دليلى خاص از هم جدا مىشوند. در اين حالت مىتوان بخشهاى به هم ريخته و پراكنده را دوباره جمعآورى و تنظيم كرد؛ و گاه آن بخشها به دليل شست و شوى مغزىْ از هم مىپاشند، به طورى كه رابطه روحى ميان آنها و آن نهادْ به تمامى بريده مىشود. چنين وضعيتى مانند آن است كه قطعات يك اتومبيل چنان نابود شده باشد كه ديگر امكان جمعآورى آن و چينش مجددش نباشد.
گاه گسيختگى در يك نهاد اجتماعى انسانى به دليل آن است كه به هدف اساسىاشرسيده است، مثل آن نهادى كه به منظور كمكرسانى و امداد زلزلهزدگان و... تشكيل شده باشد. بالطبع پس از كمكرسانى و امدادْ نهاد مذكور به پايان عمر خود مىرسد. در برخى از موارد، اين گسيختگى به سبب دلسردى اعضاى آن نسبت به ادامه مسير رخ مىدهد، و گاه به سبب آنكه آن اعضا در روبهرو شدن با مشكلات و... احساس كردهاند كه دستيابىِ به هدفِ موردِ نظرِ نهادِ اجتماعيشان محال مىباشد.
نهادهاى انسانى غيرسياسى، در موقعيت سياسىِ خاصْ غالبا رنگ سياسى به خود مىگيرند. لذا پس از قضيّه تحريم تنباكو، نهادهاى اجتماعى تربيتى، ادبى و مانند اينها رو به فزونى گذاشت؛ زمانى كه قضيّه مشروطه پيش آمد، در آن مقطع سياسى خاص، آن نهادها به نهادهايى سياسى تبديل شدند. نهادهاى اقتصادى نيز اينگونهاند و در موقعيت مثلاً جنگى، كه يك كشور بيگانه، به كشور تجاوز مىكند، ماهيتى نظامى و حماسى مىيابند.
هرگاه يك مؤسسه و نهاد اجتماعى انسانى با زور و از سرِ ناچارى نابود شود، در صورتى كه ميان اعضايش رابطهاى سخت و استوار وجود داشته باشد، اين نابودى، تأثيرات منفى خود را در روان آنان خواهد گذاشت. به عكسِ آن زمانى كه ميان آنها رابطه
محكمى وجود نداشته باشد. مثلاً آنگاه كه يك خانواده به سبب طلاق يا مرگ رئيس خانواده توسط حكومت و مانند آن نابود مىشود، اين رويداد تأثيرى نامطلوب بر اعضاى خانواده بر جاى مىگذارد، كه گاه منشأ پيدايش عقدههاى روانى و انحرافاتى مىشود و حتى گاه كار به جنون مىكشد. اما زمانى كه يك نهاد تربيتى به ناچارى نابود مىشود چنين پيامدى به دنبال ندارد. مثلاً زمانى كه دولتْ يك مؤسسه خيريه تربيتى و مانند آن را تعطيل و مهر و موم مىكند، اين امر تأثير آن چنان نامطلوبى بر اعضايش نمىگذارد.
نيز فرض كنيد يك جامعه نابود شود، در اين حالت اين امر تأثير منفى جانكاهى در آحاد آن جامعه مىگذارد. نظير تأثير ناهنجار و عميقى كه در دوره اخير در ملت فلسطين مشاهده مىكنيم؛ فلسطينيانى كه بر اثر مصيبتها و فجايعى كه اسرائيل بر سرشان آورده - و جاى شرح آن نيست - به ناحق از شهر و ديار خويش آواره شدهاند.
اين نكته نيز در خورِ گفتن است كه هر يك از اعضاى نهاد اجتماعىِ از ميان رفته، اگردر نظم و فعاليت، ورزيده شده باشند در آينده، موجوديت خاصى را پديد مىآورند؛ موجوديتى كه يا همانند نهاد قبلى است، و يا در عمل نظاممند، و مانند آن جوشنده و فعال است. در صورت فقدان چنين ورزيدگى، هر يك از آنان در پى كار خاص خود مىرود. به هر روى، آنگاه كه جامعه فرو مىپاشد، اگر پيش از فروپاشى، داراى حركتى تكاملى و رو به رشد باشد، اين فروپاشى تأثير چندانى بر آن نخواهد نهاد؛ زيرا حركت سالمى كه بخشى از هويت آن شده، رشد مجدد و بازآفرينى اجزايش را قطعاً تضمين خواهد كرد؛ اما اگر پيش از آن، جامعهاى بىروح و راكد بوده باشد، از اين فروپاشى به شدت تأثير مىپذيرد. به همين دليل بوده است كه وقتى جامعه اسلامى بر اثر حمله مغول فرو پاشيد، مسلمانانْ گرفتار بدترين و ناهنجارترين پيامدهاى آن شدند؛ زيرا جامعه اسلامى پيش از آن، جامعهاى شده بود راكد و بىجان. دليلشْ خلافت عباسيان بود؛ خلافتى كه هم خود فاسد و تباه بود، و هم تخم فساد را مىافشاند و انرژيها را راكد و منجمد ساخته بود. به اين سبب نابودى جهان اسلام به دست مغولها بدترين پيامدها را در ميان مسلمانان بر جاى نهاد. خلافت عثمانى نيز با هجوم صليبيان، صهيونيسم و كمونيسم فرو پاشيد و اين فروپاشى نيز در آن جامعه راكد، تأثير بسيار ناهنجارى بر مردم گذاشت.
دو عامل سبب فروپاشى جوامع مىشوند:
به همين علل بود كه كوفه پيش از شكوفايى و رونق خود، كه به سبب آن، پرجمعيت و متمدن و گسترده شده بود، دچار خرابى و ويرانى شد. اين جامعه دچار جنگهاى متوالى شد: ابتدا جنگهاى نهروان و صفين بر آن تحميل شد. پس از آن ابنزياد با امام حسين عليهالسلام، و جنگ سپاه شام با مختار و جنگ ابنزبير و جنگ توّابين و جنگ على بن زبير و جنگ زيد بن على و جنگ عباسيان عليه امويان، همگى برايش پيش آمد و تمامى اينها، به مرور از كوفه جامعهاى لرزان و ناپايدار ساخت، و لذا مردمانش نيز دچار تشتت شدند.
تاريخ از شهرهايى نيز ياد كرده، كه اهالى آنها بر اثر زلزلهها، آتشفشانها و مانند اينها،
پراكنده شدند؛ مانند اهالى سرزمين سبأ كه پس از نابودى سدّشان و به دليل نابودى ارزاقشان پراكنده شدند.
جامعه آنگاه كه بدون فراهمآورى عوامل بقا و تنها به سبب هدفى موقت بنيانگذارى شود، پس از گذشت اندك زمانى نابود مىشود، بر خلاف زمانى كه اگر حتى به خاطر هدفى موقت هم بنا مىشود، از عوامل بقا برخوردار باشد. عوامل بقا و مانايى جامعه يا معنوىاند يا مادى. مثلاً در زمان عباسيان، سامرا به سبب هدفِ موقتى كه خليفه وقت در نظر داشت ساخته شد، ولى چون از عوامل بقا و مانايى نظير كشاورزى، صنعت، ثروتهاى زيرزمينى، استقرار در مسير حركت كاروانها و غيره برخوردار نبود، دير زمانى نگذشت كه از ميان رفت و به همراهش جامعه سامرا را نيز از بين برد، درست برخلاف بصره كه ساخته شد و منشأ اثر گرديد و در محل تلاقى راهها قرار گرفت. از اينرو اين شهر تاكنون باقى مانده است.
مثال عوامل معنوى بقا وجود محلهاى مقدس در سرزمينى است كه جامعه در آن استقرار يافته است؛ محلهايى كه مردم با آن ارتباطى قلبى داشته باشند، مانند شهر مكه كهبيت اللّه الحرام در آن قرار دارد. خداى سبحان از زبان حضرت ابراهيم عليهالسلاممىفرمايد: «رَّبَّنَآ إِنِّى أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِى بِوَادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ الُْمحَرَّمِ»(1)«پروردگارا، من بعضى از فرزندانم را در سرزمين بىآب و علفى، در كنار خانهاى كه حرم تو است، ساكن ساختم».
جامعهاى كه ابراهيم سنگِ بناى آن را گذاشت بر اساس انديشه توحيدى ساخته شد؛ مانند نجف، كربلا، كاظمين و مشهد كه ابتدا و در واقع، محل دفن ائمه معصومين عليهمالسلام بودند؛ اما بعدها به شهرهايى آباد تبديل شدند. مدينه منوّره نيز چنين داستانى دارد؛ زمانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بدان وارد شد، طبق برخى تواريخ، شهرى بود با ده هزار سكنه، اما پس از ورود پيامبر صلىاللهعليهوآله رونق گرفت و شهرى بزرگ و آباد شد و تاكنون نيز اين رونق را بهخوبى حفظ كرده است. اگر در مدينه منوّره و سامرا كه در آن مرقد دو امام معصوم عليهماالسلام و سرداب مقدس غيبت قرار دارد، تفرقه شديد مذهبى نبود، اين دو از بزرگترين شهرها مىشدند؛ زيرا مورد توجه قلبهاى شيدا و شيفته صدها ميليون تن از مردم
1) . سوره ابراهيم، آيه 27.
جهان بوده و هستند.
اكنون اين نكته را بايد دانست جامعهاى كه بر اساس استعمار مردم يا بر پايه مبانى ناپسند و يا نظام ديكتاتورى مىزيد، پس از اندك زمانى منهدم مىشود؛ آنگونه كه بريتانيا، تركيه و آلمان نابود شدند. كشور نخست به سرمايههاى مستعمرات خود تكيه كرد و آنگاه كه آنها به استقلال سياسى رسيدند فروريخت. مورد دوم بر فرقهگرايى مذهبى شديد و نژادپرستى اعتماد كرد و سومين كشور، در پى ديكتاتورى افتاد و آن را پيشه كرد. از اينرو در خصوص روسيه كارشناسان معتقدند كه به دليل استعمار مردم و ديكتاتورى فروخواهد ريخت.
مثال ديگر آمريكاست كه آن هم در آستانه فروپاشى است؛ زيرا در داخل خود به تفاوتهاى طبقاتى شديد دچار شده است و هرچند ميزان توليد بسيار بالا رفته، اما اين تنها سرمايهدارانند كه از آن استفاده مىكنند، و در مقابل، طبقه زحمتكش آن جامعه تنها با كمتر از لقمهنانى بخور و نمير روزگار مىگذرانند. اين عامل سقوطآور را در كنار ساير اعمال و اقدامات غيرانسانى و ضدبشرى آمريكا در كشورهاى ديگر، كه بسيار فراوانند، بگذاريد تا به آينده تاريك آمريكا ايمان بياوريد.
آنگاه كه بخشى از جامعه به خاطر نوگرايى فكرى يا صنعتى ساختار جديدى به خود مىگيرد، در جامعه نوعى دودستگى به وجود مىآيد: دستهاى هوادار آن بخش جديد و دستهاى طرفدار بخش سنتى. همچنين چون جامعه نمىتواند اين دودستگى را تحمل كند و در نزاع دائم به سر برد؛ به ناچار به سوى يكى از سه حالت زير مىگرايد:
گاه بخش نوين جامعه بخش سنتى آن را جذب خود كرده و در نتيجه تمامى جامعه، يكدست شده به رنگ فكر يا مناسبات صنعتى نوين درمىآيد.
گاه بخش سنتى جامعه بخش جديد آن را به سوى خود جذب مىكند و در نتيجه كل جامعه يكدست شده و به رنگ فكر يا مناسبات سنتى جامعه باز مىگردد.
و گاه حالتى بينابين و ميانه به وجود مىآيد، كه در اين حالت هريك از دو سوى سنتى و نوين از بخشى از ايدهْ و تفكر يا فناورى خود عدول مىكنند و در نهايت جامعه به تعادلى جديد و گاه منطقى مىرسد؛ مناسباتى كه در آن هيچيك از آن دوسو حضورى پررنگتر ندارند. مثلاً آنگاه كه اسلام در جزيرهالعرب ظهور كرد، در جامعه اختلاف و درگيرى به وجود آمد، اما اسلام توانست رنگ سنتى جامعه را به سود تغيير دهد و تمام جامعه را به شكل اسلامى درآورد و در مقابل، بتپرستى عقب نشست و حتى منزوى و معدوم شد. جنبش پروتستان نيز در جهان مسيحيت ظهور كرد و اختلاف و درگيرى زيادى پديد آورد، ليكن جامعه در نهايت به رنگى ميانه درآمد. نه انديشه نوين پروتستانيسم توانست انديشه سنتى كاتوليك را مغلوب كند و نه بالعكس. كمونيسم نيز
آن گاه که در آلمان ظهور كرد و به ساير كشورهاى مغرب زمين نفوذ نمود، نتوانست بر تفكر سرمايهدارى سابق پيروز شود و دوام يابد؛ بلكه سرمايهدارى موجود، آن را به رنگ خود درآورد و سبب شد كه جامعه بيش از پيش رنگ سرمايهدارى خود را حفظ كند.
به هر روى پس از رنگپذيرى بخشى از جامعه به رنگ فكرى يا مناسبات صنعتى نوين و باقى ماندن ساير بخشهاى جامعه در رنگ سابق، و از ميان رفتن وحدت و يكپارچگى، روح جمعى جامعه طبيعتا تلاش مىكند تا وحدت از دسترفته را بازيابد؛ بدون عطفِ نظر به اينكه آيا هر دو طرف منازعه باطلند يا يك طرف حق و طرف ديگر باطل. البته بنا بر طبيعت اجتماع قطعا در درازمدت جامعه به سود حق سير خواهد كرد، گرچه باطل براى مدتى روند اجتماعى را به سود خود منحرف گرداند.
جنبشهاى نوخواه و نوگرا به دو گروه تقسيم مىشوند:
جنبشهاى اصلاحگر حركتى آرام دارند و به بُعد خاصى از زندگى مىپردازند؛ مانند جنبشهاى دفاع از حقوق پايمال شده زنان يا جنبشهاى رهايىبخش زنان از اباحيگرى و فساد، و سوق دادنِ آنها به سوى عفت، و يا جنبشهاى گسترش علم و مبارزه با بىسوادى و يا جنبشهاى گسترش بهداشت و سلامتى عمومى و مبارزه با شيوع بيماريها و يا جنبشهاى نوسازى شهرها و روستاها و نظاير اينها.
جنبشهاى انقلابى در نقطه مخالف جنبشهاى اصلاحگرند، زيرا حركتى تند و شتابنده دارند و براى سرنگون كردن نظام سياسى حاكم و جايگزين كردن آن با نظامى جديد، و ايجاد تحوّل در تمامى ابعاد حيات جامعه پديد مىآيند. به زودى به شرحى پيرامون اينگونه جنبشها خواهيم پرداخت. اكنون برآنيم كه به جنبشهاى اصلاحگر بپردازيم: حركتهاى اصلاحگر جز با فراهم شدن مقدمات زير پديد نمى آيند:
نوگرايى و نوطلبى در بُعدى از ابعاد حيات اجتماعى آغاز مىگردد.
بدين ترتيب عقبماندگى در ساير جوانب زندگى آشكار مىشود؛ مانند دادنِ تعليمات مقدماتى و آموزش عالى به مردان و ندادن اين امتياز به زنان؛
انديشيدن پيرامون ضرورت نوگرايى جامعه از طريق قرار گرفتن زنان نيز تحت پوشش نظام آموزش و پرورش و آموزش عالى؛ يعنى مساوىِ با مردان؛
فهم اين راه حل كه چگونه مىتوان در اين بُعدِ عقبمانده حيات نيز دست به نوگرايى زد تا جامعه تماماً به يك رنگ درآيد و از دودستگى و دورنگى رها شود؛
فراهم آوردن ساز و برگ لازم براى ايجاد اصلاحاتى از اين قبيل. مراد از اصلاح، تلاش در يك چارچوب واحد نيست، بلكه منظور حركت نوگرايانه در همه ابعاد است، هرچند چارچوبهاى متفاوتى داشته باشد. مثلاً اگر شهرى نوسازى شد، ولى در مدارس، درمانگاهها و مراكز نيروى انتظامى چنين نوسازيى صورت نگرفته باشد، تلاش براى تكميل اين نهادها نيز خود يك جنبش اصلاحى خواهد بود. پس لزومى ندارد كه حركات اصلاحطلبانه را مثلاً، تنها به آموزش يكسان زنان و مردان، كه فقط به چارچوب آموزش و پرورش محدود مىشود محصور كنيم.
در گذشته حكومتها در برابر جنبشهاى اصلاحگرا مىايستادند؛ چون اين جنبشها برخى از امتيازات حكومتها و دولتمردان را لغو مىكردند، و خواهان بازپسگيرى داراييهاى آنان بودند. آنها تنها در شرايطى به چنين جنبشهايى، اجازه فعاليت مىدادند و به آنها توجه مىكردند كه امكان وقوع يك انقلاب اجتماعى آشكار مىشد يعنى پيامدى كه زيانش براى آنان بيشتر بود. مثلاً مظفرالدينشاه در ايران با تشكيل يك مجلس شوراى ملى مركب از نمايندگان مردم - كه قدرى از ديكتاتورى حاكم مىكاست - موافقت نكرد، اما وقتى فهميد مردم در پى سرنگون كردن حكومت موروثى و پادشاهى او و تبديل آن به حكومتى از نوع جمهورى افتادهاند، وى موافقت خود را با تشكيل آن مجلس اعلام كرد.
امروزه حكومتها خود اصلاح را بخشى از برنامههاى خود قرار دادهاند و اين اقدام يا بدان سبب است كه به هر روى فىالجمله رژيمهايى دمكرات و منتخب مردمند، و طبيعى است كه مردم اصلاح كشور و پيشرفت امورشان را مىخواهند و آنها بايد طبق راى مردمشان، كه آنها را انتخاب و قدرت را بدانها واگذار كردهاند عمل كنند، و يا به سبب آن
است كه هرچند رژيمهايى ديكتاتورند، اما اگر به اصلاحات بها ندهند، احتمال وقوعانقلاب عليه آنها قوت مىگيرد.
اصلاح اجتماعى يعنى مهندسى جامعه از طريق برنامهريزى در قالب برنامه و نقشهاى فراگير براى موقعيت موجود جامعه و طراحى نقشهاى ديگر براى آينده، كه بايستى جامعه بر مبناى آن ساماندهى شود. سپس بايد حركت اصلاحگرى را بر اساس آن نقشه مورد انتظار پيش برد و بر آن منطبق كرد. اين امر مىتواند هم در بُعد جبران نواقص و هم بُعد تكامل جامعه به اجرا در آيد.
مثلاً فرض كنيد پنجاه درصد يك جامعه بىسواد و هشتاد درصد فاقد امكانات بهداشتى و بيست درصد فاقد امنيت اجتماعى باشند. در اين حالت دولت بايد براى آينده اين جامعه برنامهاى تدوين كند و بر اساس اين آمارها، براى هريك از كاستىها اعتبار لازم را اختصاص بدهد. نيز فرض كنيد كه كشورى كاستىهاى جوامع عقبافتاده را ندارد. در چنين جامعهاى آنچه مثلاً براى دولت اهميت دارد، توسعه زيباسازى شهرهاى آن كشور به ميزانِ ده درصد، و تجهيز تسليحاتى به ميزان پنجاه درصد و متحوّل كردن و مدرن كردن صنعت به ميزان چهل درصد باشد، و... در اينگونه موارد نيز بايد مانند مورد قبل طرّاحى بر اساس مهندسى اجتماعى و اصول توسعه صورت گيرد.
برنامهريزىهاى اجتماعى به يكى از دو روش زير صورت مىگيرد:
الف. انسانها در اينگونه برنامهريزيهاى دولتى، به صورت حيوان فرض مىشوند، و انسانيت خود را گم كرده، به تمامى آن را از دست مىدهند. در چنين حالى برنامهاى كه حتى نيك و درست باشد، چه ارزشى دارد؟ اين درست مانند آن است كه كسى به دنبال استقرار امنيت باشد و در جهت ايجاد امنيت براى عدهاى، عدهاى ديگر را بكشد؛ نظير
امويان كه چنين مىكردند.
ب. اينگونه برنامهريزىها عميق و برخوردار از كيفيتى نيكو نخواهد بود؛ هرچند بامقياسهاى كمّى قابل قبول باشد؛ اما نتيجه چيزى جز ملال مردم و انتظار كشيدن آنها براى سرنگونى حكومت نخواهد بود. مانند آنچه پس از مرگ مائوتسهتونگ در چين رخ داد. علاوه بر آن موفقيت چنين برنامههايى در سطح موفقيتِ طرح و برنامهاى كه بر اساس مشورت و بدون خودكامگى طراحى و اجرا شده، و يا برخوردار از حداقل خودكامگى باشد، نخواهد بود. اگر روسيه نتوانست كره ماه را فتح كند و غرب انسان را بر سطح كره ماه پياده كرد، دليلش خودكامگى كمتر در غرب و حضور حداكثرى آن در بلوك شرق بود.
برنامهريزى با لحاظ كردن اصل آزادى، حتى در كارهاى دولتى انجام مىگيرد، مانند امور دادگسترى و پليس و غيره كه بجاست، اداره آنها نيز به دست مردم سپرده شود.
حاصل سخن آنكه انسان و آزادىِ او محور اساسى است، نه برنامهريزىهايى كه انسانها در پاى آن قربانى مطامع و خواستههاى شخصى يا گروهى و يا حتى اجتماعى شوند.
الزاماً بايستى در برنامهريزىها، محورهاى زير ملاحظه شوند:
برنامهريزان نبايد به خاطر منافع شخصى يا جهتگيريهاى سياسى، قومى و طائفهاى و... روند برنامهريزى را منحرف كنند؛ زيرابرنامهريزى تحريف شده، يا به سقوط آن طرح و برنامه مىانجامد و يا به نابودى مردم؛ و در نتيجه اگر برنامه به سود برنامهريز و طرّاح تنظيم شده باشد، دير يا زود طراح برنامه رسوا شده و از پست خود بركنار مىگردد و اگر به سود گروه خاصى تنظيم يافته باشد، به تفرقه و نابودى جامعه مىانجامد.
طرّاحى و برنامهريزى اجتماعى بايد در چارچوب امكانات موجود باشد نه امكاناتى كه احتمالاً در آينده بدانها دست يافته مىشود، و گرنه ممكن است آن امكانات پيشبينى شده احتمالى به دست نيايد و طبعاً برنامه زيان ديده و به صورت ناتمام رها شود مانند معمارى كه ساخت خانهاى را بر مبناى امكانات احتمالى برنامهريزى كند. حال اگر آن امكانات به دست نيايند، بىترديد نمىتواند به تكميل آن پروژه خوشبين شود. و علاوه بر اين، خسارات ديگرى نيز خواهد ديد؛ زيرا چنين ساختمان نيمهكارهاى اگر به حال خود رها شود به وسيله باد و باران و عوامل ديگر در آستانه خرابى قرار خواهد گرفت.
براى يك طرح اجتماعى و اجراى آن بايد اعتبار كافى تخصيص يابد، و متصديان آن نيز بايد افرادى باكفايت و در حدّ و اندازههاى آن برنامه لايق باشند، و گرنه در صورتى كه براى آن بودجه كافى اختصاص ندهند دولت مجبور مىشود كار را ناتمام رها كند و اين امر همانگونه كه قبلاً گفتيم موجب زيان خواهد شد و يا دستكم باعث مىشود كه آن دولت از ساير كشورها استقراض نمايد، كه اين امر سبب مىشود دولتْ بخشى از اعتبار و آبروى خود را در صحنه بينالمللى از دست بدهد؛ زيرا رژيمهاى كنونى جهان تنها آنگاه راضى به وامدادن مىشوند كه كشور متقاضى بخشى از آبرو و اعتبارش را در قبال دريافت وام واگذار كند. همچنين اگر مجريان برنامه مردانى باكفايت نباشند، كار با عدمموفقيت روبهرو خواهد شد، مگر زمانى كه حكومت، از مستشاران خارجى
استفاده كند، و اين كار، همانگونه كه پيش از اين گفتيم، به معناى تنزل آن حكومت در برابر حكومتِ ديگر است. يعنى اراده حكومتِ درخواست كننده مستشاران خارجى، در چارچوب و موقعيت حكومتى كه مستشاران را مىفرستد محدود خواهد شد، و اين دو امر، يعنى دادن وام و فرستادن مستشاران غالباً مجرايى براى نفوذ حكومتهاى استعمارگر در كشورهاى جهان سوم بوده است.
طرح و برنامه بايد از كانال نهادهايى نيرومند و نظاممند، از حالت مكتوب درآيد و عملياتى شده تا بتوان در سايه انضباط و قدرت آنها به اجراى برنامه و استمرار آن، اميدوار بود. مثلاً اگر بخواهيم ده هزار مدرسه را در مدت پنج سال بسازيم، بايد بدين منظور نهادى با شاخههاى فراوان و مستقر در شهرهاى گوناگون پديد آوريم؛ نهادى كه در آن افرادى از وزارتخانههاى گوناگون عمران، آموزش و پرورش، ارتباطات و اقتصاد جمع شده باشند تا كارها را كنترل و برنامه را اجرا كنند.
در طرّاحى اجتماعى بايد از آخرين كشفيات علمى و اختراعات روز استفاده كرد؛ مانند استفاده از ماشينهاى حفّارى، حمل و نقل و غيره در ساختمانسازى؛ و استفاده از بخارىها، كولرها و يخچالها در تجهيز مدارس؛ و استفاده از روشهاى علمى همراه با سازماندهى براى آموزش و پرورش و كنترل علمى و جهتدهى اجتماعى دانشپژوهان. به هر حال در صورتى كه از آخرين دادههاى علمى و آخرين اختراعات استفاده نشود، نتيجهاش به تأخير افتادن برنامه خواهد بود، و گاه سبب مىشود كه اصلاً زمان و دوره استفاده از برنامههاى تدوينشده به پايان برسد و پس از مدتى پرداختن به آنها، مانند ساختن شمشير و استفاده از آن در عصر اتم بشود.
برنامهريزى بايد كوتاهمدت باشد؛ مثلاً برنامههايى سه ساله، چهار ساله يا پنج ساله. همچنين بهتر است كه اين مدت مقارن و حداكثر برابر با مدتى باشد كه حكومت انتخابىِ مبتكر برنامه، بر سر كار است؛ زيرا برنامههاى درازمدت باعث مىشود كه در برنامهريزان نگاه درست پديد نيايد و نيز سبب مىشود كه بىثباتىها و نوساناتى پيش از اتمام برنامه و رسيدن به نتيجه نهايى رخ دهد. جايگزينى حكومتِ مبتكر برنامه با حكومت بعدى نيز در خلال اقدامات برنامهريزى شده يا سبب توقف و يا نابودى آن
مىشود؛ زيرا حكومتهاى نوپديد برنامههاى اجتماعى حكومتهاى سابق را معمولاً فاقد استحكام و دقتْ ارزيابى مىكنند. مثلاً فرض كنيد در كشورى دو حزب وجود داشته باشد كه يكى به امر كشاورزى توجه داشته باشد و ديگرى به امر صنعت. حال اگر يكى از اين دو حزب در دوره حاكميت خويش برنامهاى مبتنى بر رويكردها و نظرات خود طرّاحى كند و سپس آن را به اجرا در آورد و تا نيمه كار نرفته، زمان حاكميتش به پايان برسد و آن دولت ديگر بر سر كاربيايد، بالطبع چون برنامه مذكور با معيارهاى مورد نظرِ دولتِ بعدى تطبيق نمىكند، آن دولت سعى مىكند مسير آن را به دلخواه خود عوض كند، و يا حتى اگر توانِ ايجادِ تغييراتِ مورد نظر را نداشته باشد، اجراى آن برنامه را به تأخير مىاندازد. آنگاه ممكن است حتى كار به زيان حزبِ طرّاح تمام شود؛ زيرا مردم از برنامه ناتمام آن حزب باخبر مىشوند و آن را به زيان خود ارزيابى مىكنند و آن حزب را مقصر اين زيان مىدانند و در مجموع جايگاه سياسى آن حزب نيز در نظر مردم تضعيف مىشود.
بهتر آن است كه بخشهاى يك برنامه عمومى با يكديگر مرتبط و وابسته نباشند، بلكه به جاى آن، مثلاً بايد طرّاحى امور فرهنگى را به گروهى، و طرّاحى امور بهداشتى را به گروهى ديگر و همچنين ساير بخشهاى يك برنامه عام را به گروههاى گوناگون سپرد.
در يك برنامه بايد ديدِ آيندهنگرانه داشت، به عواملى كه اكنون وجود ندارند، اما در آينده پديد مىآيند، مانند واردات برخى مواد اوليه معدنى و نيز نيروهايى كه در آينده فارغالتحصيل مىشوند توجه شود؛ زيرا اينها سهمى از مواد اوليه، ثروت و فكر كشور را به خود اختصاص مىدهند. پس بايستى در برنامهريزىها در مورد عواملى كه در آينده به احتمال قوى در اختيار جامعه قرار مىگيرند توجه شود؛ زيرا آن عوامل در افزايش امكانات براى اجراى برنامههاى اجتماعى نقش مهمى ايفا مىكنند.
برنامه هاى اجتماعى بايد با موقعيت روحى و روانى حاكم بر مردم جامعه سازگار باشند، و گرنه برنامه با شكست روبهرو خواهد شد. مثلاً برنامهريزى اقتصادى براى جوامع اسلامى اگر به گونهاى صورت گرفته باشد كه در آن حرامهاى شرعى، نظير شراب، ربا و روسپىگرى نيز منظور شود، بالطبع به دليل عدم آمادگى فرهنگى جامعه چنين برنامههايى، با شكست روبهرو مىشوند.
اصلاح اجتماعى گونههايى دارد كه عبارتند از:
اصلاح واجب: اصلاحى است كه به منظور نجات عقيده يا مذهب صورت مىگيرد. مانند حركت در راه لغو قوانين تجويز كننده اعمالى مانند ميخوارگى، قماربازى، زنا، ربا و نيز تلاش در راه تقسيم عادلانه سود ميان مالك و كارگر به گونهاى كه زمينه بىعدالتى هيچ يك نسبت به ديگرى پيش نيايد؛ همچنين تلاش براى قانع كردن دولتها در به رسميت شناختن و اعطاى حقوق سياسى، اقتصادى و اجتماعى مردم و همچنين حركت در راه فراگير كردن دانش، بر مبناى سخن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه فرمودهاند: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة(1)دانشاندوزى بر هر مرد و زن مسلمانى واجب است».
اصلاح مستحب: اصلاحى است كه اسلام آن را نيك شمرده و ستوده است، اما آن را واجب ندانسته است؛ مانند زيباسازى شهرها.
اصلاح حرام: و آن، اقدامى است كه از نظر غيرمتشرعين اصلاح ناميده مىشود، اما شرع آن را حرام دانسته است؛ مانند جنبشى كه بخواهد با عنوان دفاع از آزادى زن، او را در محيطهاى فساد و رذايل اخلاقى وارد كند؛ و نيز مانند دولتى كردن منابع عمومى حيات تحت عنوان دفاع از حقوق طبقه فقير و... چنين حركتهايى تنها نام اصلاح را يدك مىكشند و درباره منابع عمومى بر خلاف مفاد واژه «لكم» [= براى شما ]در اين آيه كريمه عمل مىكنند: «هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِى الْأَرْضِ جَمِيعاً... »(2)«او [خدايى] است كه همه آنچه را [از نعمته] كه در زمين وجود دارد، براى شما آفريده است».
و نيز رويّه آنها، در حقيقت مخالفِ آزاديهايى است كه در متون اسلامى، از جمله
روايت زير، مشروع دانسته شده است: «الناس مسلّطون على أموالهم و أنفسهم؛ مردم صاحبْ اختيارِ خود و اموال خود هستند».
در اين ميان كارهايى كه تحت عنوان مكروه يا مباح مىباشند، اصلاح ناميده نمىشوند، هرچند كه انجام دادنشان مجاز است. آنچه در اقدامات اصلاحگرانه بايد رعايت شود،تفكيك ميان جايز و حرام، و نيز طرد كاركردهاى حرام از نهادهاى واجب يا مجاز است. مثلاً بانكها در عصر حاضر براى جامعه و مردم تسهيلات فراوانى فراهم مىكنند، لكن بايد از ربا و قوانين مخالف شريعت تطهير شوند، و در صورتى كه بخواهند به مردم خدمات برسانند بايد تلاش كنند كه زنجيرهاى از بانكها فراهم شود كه در چارچوب آنْ همه نيازمنديهاى مالى مشروع مردم، مانند خريد و فروش، حواله، رهن، مزارعه و غيره بدون شبهه ربا انجام شود، و مضاربه جاى ربا را بگيرد.
در اينكه حركت اصلاحگرانه در قالب يك نهاد اجتماعى شكل بگيرد يا در چارچوب يك انجمن خيريه و غيره تفاوتى وجود ندارد. تشكيل حزب نيز اگر به منظور رسيدن به حاكميت و ايجاد اصلاح باشد، مشمول بحث ما در اين مسأله مىشود، و در صورتى كه براى ايجاد تغييرات ريشهاى باشد، در مسأله آينده، كه به جنبشهاى انقلابى مىپردازيم، درباره آن بحث خواهيم كرد.
در مسأله پيشين پيرامون جنبشهاى اصلاحگر، سخن گفتيم و اكنون مىخواهيم پيرامون جنبشهاى انقلابى سخن بگوييم. اين جنبشها دو گونهاند:
در اين باب قصد نداريم سخن به فراوانى بگوييم، زيرا بحث درباره جنبشهاى كودتاگر از مباحث اجتماعى بيرونند، جز زمانى كه بخواهيم در مورد گروههاى فشار و راهزنان و سارقان سخن بگوييم؛ زيرا هر دوى اينها از يك مقولهاند. لذا اساس هر دو به يغما بردن اموال مردم، سركوب آزاديهاى آنان و قتل و شكنجه است؛ با اين تفاوت كه دزدان، اينگونه اعمال را در چارچوب كوچكى انجام مىدهند، ولى كودتاچيان اين اعمال را در سطحى وسيع مرتكب مىگردند و نيز قوانين بينالمللى دزدان را به رسميّت نمىشناسند، در حالى كه كودتاچيان از مزيت به رسميت شناخته شدن از سوى مراجع بينالمللى نيز برخوردارند. دليل اين امر آن است كه قوانين بينالمللى را استعمارگران شرق و غرب تدوين و تصويب كردهاند. آنها در پوشش اين قوانين كودتاچيان را در مستعمرات خود به رسميت مىشناسند تا از اين رهگذر، بيشتر بتوانند ثروتهاى مردم را چپاول كنند و اين همان خواسته طبيعى استعمار و بلكه تمامى كودتاگرانى است كه در يك قرن اخير ديدهايم. اين كودتاها تماما بر اساس برنامهريزى استعمارىِ شرقى يا غربى پايهريزى و اجرا شدهاند.
كودتاگران، عواملى مانند تشديد و فراگير شدن فساد در حكومت، سركوب آزاديها توسط دولت و نظاير اينها را به عنوان ادّله اقدام خود در كودتا عليه يك حكومت برمىشمرند. ليكن اينها تنها توجيهاتى پوشالى و دروغين براى اقدام ناصواب آنها بوده و بهرهاى از حقيقت ندارد. اينگونه افراد اگر در ادعاى خود صادق باشند بايد پس از كودتا و سرنگون كردن حكومت، سر رشته امور را به خودِ مردم واگذار كنند [تا آنها، خودْ در يك انتخابات آزاد، حكومت دلخواه خويش را انتخاب كنند] و به پادگانها و اردوگاههاى نظامى خود بازگردند؛ اما نه در گذشته و نه در حال، چنين نكرده و نمىكنند. عمل كودتاگران مانند آن است كه دزدى از دزد ديگر مالى مسروقه را سرقت كند و دليل كار خويش را ستاندن مال مسروقه از دست سارق نابكار بداند. منطقِ حاكم بر چنين اقداماتى، جز منطق زور نيست، در حالى كه اقدامات اجتماعى بايد بر اساس منطقى نيرومند و درست استوار باشد. كودتاگران براى تطهير خود و اقداماتشان، توجيه ديگرى نيز مىآورند تا بقاى خود را در
مسند حكومت منطقى نشان دهند. آنها مىگويند: مردم كشورهاى كودتازده از رشد عقلانى كافى براى اداره امور اجتماعى خويش برخوردار نيستند؛ لذا اگر امر حكومت بدانها سپرده شود سودجويان و استعمارگران دوباره شروع به سوءاستفاده مىكنند و تدريجاً دوباره زمام امور حكومت را به دست مىگيرند.
پاسخ ما در مقابل چنين توجيهى آن است كه: آيا مىتوان پذيرفت كه تمامى جوامع كودتازده از رشد عقلانى برخوردار نباشند و تنها كودتاگران رشد عقلانى دارند؟ كودتاگرانى كه از نظر ما خود فاقد آگاهىهاى لازم براى اداره كشور و رهانيدن آن از آفات جارى، و پيشبرد آن در زمينه هاى مثبتند. مضافاً بر اينكه اصولاً چه كسى كودتاچيان را وكيل و وصى مردم و جامعه قرار داده است كه به سبب آن احساس مسئوليت كرده باشند؟ چه كسى بدون خواست مردم مىتواند به خود حق چنين كارى را بدهد؟ آيا مبناى چنين اعمالى جز برخوردارى از سلاح و زور است؟ و آيا اين دو بيان كى مىتوانند دليلى منطقى براى به راهاندازى چنين اقداماتى باشند؟ اگر چنين باشد، هر دزد و راهزنى براى كار خود دليل و توجيه «منطقى» نخواهد داشت؟
نه ماجراجويان كودتاگر و نه حاميان استعمارگرِ پشت پرده آنها، هيچيك در به راه افتادن كودتاهاى نظامى عامل اصلى نيستند. طبيعى است كه هر ماجراجويى در پى چيره شدن بر حكومت، و هر استعمارگرى به دنبال غارت ثروت مردم و به بيگارى كشيدن آنها باشد. مشكل از فقرِ آگاهىِ مردم برمىخيزد. آرى، سؤل اين است كه چرا به محضِ وقوع يك كودتا، مردم كشور كودتازده تسليم كودتاچيان مىشوند؟ چرا مردمان جهان سوم از خود نمىپرسند كه چرا در آمريكا، فرانسه و انگليس و اسرائيل هيچ كودتايى رخ نمىدهد؟ آيا به اين دليل است كه اين جوامع با هيچ مشكلى دست و پنجه نرم نمىكنند؟ يا بدان خاطر است كه مردم اين جوامع بر اين واقعيت واقفند كه كودتا اقدامى درست و سالم نيست، لذا اگر گروهى از ماجراجويان در اين جوامع بر اريكه قدرت مستقر شوند و سر رشته آن را به دست بگيرند مردم اطاعتشان نمىكنند، بلكه نيروهاى نظامىِ آن جوامع آنان را دستگير مىكنند و تحويل محاكم قضايى مىدهند.
بنابراين بايد به مردم آگاهى داد كه همه كودتاهاى نظامى باطل و ناسالمند وبايد از شر كودتاگران خلاصى يافت و با آنان همانند مجرمان رفتار كرد نه مانند قهرمانان آزاديبخش.
كسانى كه با اراده مردم حكومت جامعه را به دست مىگيرند، اما ضعف آگاهى تودهها موجب مىشود كه سرنوشت جامعه را به بازى بگيرند، نيز با كودتاگران تفاوت چندانى ندارند. اين افراد در انتخاباتهاى بعدى شروع مىكنند به نيرنگ و تعيين كردن جانشين، و با استفاده از وسائل ارتباط جمعى و رسانههاى گروهى و ستون پنجم و حتى با دادن رشوه و كارهايى از اين قبيل، فضاى كاذب به وجود مىآورند و با فريب مردم آنها را دور مىزنند و مقاصد خود را عملى مىكنند.
در عراق پس از انقلاب 1920 به رهبرى آية الله العظمى [سيد محمدتقى ]شيرازى، فيصل با انتخاب گروهى از مردم بر سر كار آمد و سپس هر آنچه خواست، كرد و همه را به بازى گرفت. اين داستان معروف است و نيازى به توضيح ندارد.
آگاهى مردم دو پيامد مثبت در پى دارد كه عبارتند از:
در اين حالت همه قدرتمندان خواهند فهميد كه ملاكِ عمل، وجود احزاب و انتخاباتِ آزاد است و لا غير. در غير اين صورت حكومتْ از نوعِ استبدادى خواهد بود، هرچند در پوششى از حكومت پارلمانى پنهان شده باشد و خود را مردمى بنامد.
انقلابهاى اجتماعى جنبشهايى هستند كه به دست اكثريت مردم و براى ايجاد نظام حكومتى جديدى، پديد مىآيند. اين جنبشها بر سه پايه استوار هستند:
نارضايتى فراگير و گسترده از رژيم حاكم؛
نااميدى از اصلاح حاكميت جامعه از راههاى صلحآميز.
اميد به ايجاد نظام سياسى جديدى كه خواستههاى مردم را برآورده كند و از دامنه رنجهايشان بكاهد.
اگر انقلابهاى اجتماعى بر پايههاى صحيحى استوار شوند، سرانجام و بىترديد به حكومتهاى شورايى و مردمسالار مىانجامند؛ مانند آنچه در فرانسه، هند و برخى از كشورها اتفاق افتاده است. هرچند آنچه در اين كشورها اتفاق افتاده با ديدگاه و روش اسلامى تطبيق نمىكند، ليكن نزد اكثريت مردم ساكن آن كشورها پذيرفته شده است. اما اگر انقلابها بر پايههاى درستى استوار نباشند، لاجرم در دامان ديكتاتورى مىافتند؛ يعنى همان چيزى كه در تاريخ اسلام و در دوران خلافت عباسيان روى داد و در دوران معاصر نيز در شوروى، چين و غيره اتفاق افتاده است. در اين حالت يا جامعه از دامان يك نظام ديكتاتورى به دامان ديكتاتورى همعرضِ خود خواهد افتاد و يا به بدتر از آن گرفتار خواهد شد. لذا انقلابيون بايد دو نكته را از ابتدا به طور يكسان مورد توجه قرار دهند:
از ميان بردن رژيم ستمپيشه حاكم بر جامعه؛
چگونگى حكومت آينده به همراه فراهم آوردن ساز و كارهاى لازم براى چنين حكومتى؛ مهمترين ساز و كارها عبارتند از:
الف. تبيين شاخصههاى رژيم ايدهآل در زمينه قواى قانونگذارى، اجرايى و قضايى.
ب. توزيع قدرت ميان گروهها، سازمانها و احزاب، تا گروهى خاص نتوانند به تنهايى از حكومت بهرهبردارى، و ديگران را از ميدان بدر كند. مثلاً در انقلاب كمونيستى شوروى مردم عليه تزار انقلاب كردند و به منظور ايجاد يك حكومت دموكراتيكِ جايگزين، قيام نمودند و در اين راستا احزابى پديد آمدند كه مهمترين آنها، دو حزب منشويكها و بلشويكها بودند. اما به دليل عدم توازن قوا، كمونيستها به رهبرىِ ديكتاتورى به نام لنين و با كمك خارجى (يعنى آلمان) حكومت را در انحصار خود گرفتند و پس از استقرار، تمامى احزاب ديگر، از جمله منشويكها را نابود كردند.
چنين حالتى در ايران در انقلاب مشروطه نيز پيش آمد. در انقلاب مشروطه مردم به رهبرى علماى اسلام و براى پايان دادن به حكومت شاهان ظالم به پاخاستند و نظام حاكم را به نظامى شورايى تبديل كردند. اما به دليل عدم توزيع قدرت اين نظام جاى خود را به رژيم پهلوى داد؛ رژيمى كه با كودتاى گروهى مسلح و اندك و به كمك انگليس بر سر كار آمد و همه گونه تلخى را به كام ملت ريخت. در تركيه نيز به هنگام برسركار آمدن آتاتورك با همكارى انگليس چنين پديدهاى روى داد. عثمانىها در حكومت خود بد عمل كردند و كار را به آنجا رساندند كه مردم عليه آنها قيام كردند؛ اما به دليل آنكه حركت عدالتطلبانه مردمْ توزيع قدرت را در دستور كار خود قرار نداد، ناگهان مردم به خود آمدند و ديدند كه حكومتشان در دست سه يهودى، گروهى مسيحى، و در پشت سر آنها استعمار، قرار گرفته است. اين حالت ادامه يافت تا آنكه آتاتورك بر سركار آمد، و شد آنچه نبايد مىشد.
انقلابهاى اجتماعى در گام اول خود، روش نظاممندى ندارند، اما روش و شيوه، به تدريج حاصل مىشود. انقلابهاى اجتماعى كه غالباً به منظور تغيير در حاكميت رخ مىدهند، ابتدا توسط گروههايى از انسانهاى مخلص و در عينحال ناشناخته رهبرى مىشوند؛ انسانهايى كه از حاكميت جارى جامعه آزار ديدهاند. لذا خود را وقف نجات مردم مىكنند و همه چيز خود را در آن راه فدا مىنمايند. آنها رهبرى انقلابى را كه به دست گرفتهاند با شجاعتى وصفناپذير به پيش مىبرند، در حالى كه از زمان پيروزى خود بىخبرند و نيز
نمىدانند كه آيا خودْ، زنده خواهند ماند و نتيجه تلاش خود را خواهند ديد، يا نه؟ در اين ميان بسيارى از آنان در زندانها و تبعيدگاهها و يا زير گلوله مسلسلها و يا بر فراز چوبه دارها كشته مىشوند. رهبرى عمومى و همراهانش نيز در هنگامه و در متن حادثهها و به ميزانى كه پاى پيش مىگذارند و پيش مىروند، جلوهگر مىشوند. لذا رهبرى در حركتهاى مردمى، با به كارگيرى مدام و تهى از معناى لفظ مردم، به صرف برخوردارى از نام و منصب و تبليغات به وجود نمىآيد، وگرنه كدام حاكم، مدعى مردمى بودن حكومت خود نيست؟ بارى، رهبرى حقيقتى است كه يك انقلاب به تدريج از آن برخوردار مىشود، همانگونه كه يك درخت در روند رشد و تكامل خود به مرحله ثمردهى مىرسد.
در ابتداى انقلابها، انقلابيون پراكندهاند و در شهرها و روستاها به سر مىبرند؛ درست مانند ريشههاى يك گياه. آنگاه اين ريشهها به هم مىپيوندند؛ مانند قطرات باران، تا قطره قطره و اندك اندك رودخانهاى بزرگ بسازند. در اين هنگام است كه انقلاب هدف و حركتِ خود را مىيابد. در اين صورت است كه آن انقلاب ثبات و مبناى خود را مىآفريند و اوج مىگيرد، تا آنجا كه رژيم حاكم را سرنگون مىسازد.
انقلاب اجتماعى پنج دوره را پشت سر مىگذارد:
دوره ناآرامى، آشفتگى، اغتشاش و هيجان؛
دوره بالا گرفتن روحيهها براى ايجاد يك انقلاب اجتماعى گسترده؛
دوره گسترش دامنه انقلاب و همكارى و تقويت متقابل انقلابيون؛
دوره جلوهگر شدن انديشهاى كه هدف و روش واحدى را القا مىكند؛
دوره پايانى، يعنى توسعه راههاى مؤر در كاميابى و پيروزى انقلاب.
اكنون به شرح و توضيح اين ادوار مىپردازيم:
اعلاميّههاى مخفى پخش مىكنند؛ برخى پشت تريبونها گوشه و كنايه مىزنند؛ برخى برروى ديوارها شعارنويسى مىكنند و امورى از اين دست.
در اين مرحله دولت نيز واكنش نشان مىدهد و متوسل به خشونت مىشود و در مواردى كه افراد معترض به خشونت بيشترى متوسل شوند، حاكميت نيز به خشونتى هم ارز و سنگينتر دست مىزند، تا آنها را از اقداماتشان باز دارد. و گمان مىكند كه با اين خشونتها، به اغتشاش و آشوبْ پايان مىدهند.
در دوره دوم انقلابهاى اجتماعى، منتقدان دولت رو به يكپارچگى و انسجام مىروند، و از آنجا كه كُنِشْ حكومت، واكنش مردم را در پى دارد، روحيّه انقلابى در مردم شعلهورتر مىشود، و دلها به نااميدى مىگرايند و به اين ايده منتهى مىشوند كه حكومتِ جارى، ديگر قابل اصلاح نيست، و بايد براى نجات جامعه دست به اقدامات ديگرى زد؛ چون دولت را بردوش مردم سوار مىبينند. دولتى كه به جاى اقدامات اصلاحى و گسترش رفاه در مقابل اعتراضاتْ جز به وعدههاى پوچ يا تهديدهاى گوناگون و يا سركوب اصلاحطلبان متوسل نمى شود.
در دوره سوم دامنه انقلاب گستردهتر مىشود، و اين انديشه كه «بايد كارى كرد»، قوّت مىگيرد. مردم به اين نتيجه مىرسند كه اين كار هرچه باشد، اصلاحاتِ روبنايى يا جايگزين كردن چند وزير، يا احقاق حق برخى مظلومان نخواهد بود، زيرا وضع وخيمتر، و بيمارى عميقتر از اينهاست. لذا جامعه به درمانى اصولى و ريشهدار نياز دارد. از سوى ديگر دولت نيز دچار غرورى بيشتر و تكبرى پردامنهتر مىگردد و مىانديشد كه خود همهكاره است و مخالفانش را گروهى اندك مىپندارد و گمان مىكند و مدعى مىگردد كه هرگاه بخواهد مىتواند آنها را نيست و نابود كند، و با شدتِ عمل مىتواند مخالفان را از ميان بردارد. و بدين ترتيب در نهايت، طرفين مقابل يكديگر صفآرايى مىكنند.
در اين مرحله، انديشه قيام و انقلاب تبلور مىيابد و مردم مصرّانه، تصميم مىگيرند كه بساط نظام سياسى جارى را جمع كنند. رهبرىهاى كوچك به تدريج شكل مىگيرند و روزبهروز قوىتر مىشوند به طورى كه توجه مردم را به خود جلب مىكنند و مردم در آنها براى جانشينى حكومت موجود رهبران صالحى مشاهده مىكنند.
انقلابيون با زبان حال مىگويند: «ءَآلْ-ٔ-نَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ»(1)«الان؟ در حالى كه قبلاً عصيان كردى، و از مفسدان بودى؟».
در چنين موقعيتى است كه انقلابيون يكيك نهادها و مؤسات دولتى را فتح مىكنند و در اختيار مىگيرند. در اين ميان خشونتهايى كه حاكميت نشان مىدهد، مؤثر نمىافتد و مخالفين را از حركت باز نمىدارد؛ اقداماتى مانند: برقرارى حكومت نظامى و قانونِ منع عبور و مرور و يا به گلوله بستن تظاهركنندگان و يا غارت مغازههاى اعتصابكنندگان و غيره. در چنين موقعيتى شخصيتهاى محورى و كليدى نظام پا به فرار مىگذارند و يا مخفى مىشوند، اما برخى از آنان نيز به چنگ انقلابيون مىافتند و در اين زمان است كه گاه با آنان با قساوت برخورد مىشود و گاه با نرمى. چنين برخوردهايى تابع دو امر است:
شدت برخورد خشونتآميزى كه در گذشته حكومت با مردم داشته است. آرى، خشونتْ تنها خشونتْ مىزايد.
اخلاق حاكم بر انقلاب؛ توضيح اينكه گاه در انقلابيونِ مخلص صفاتى بلند و ارزشمند، پرورده شده و مىخواهند خود را الگوى مردم قرار بدهند. لذا از حقِ قانونى
1) . سوره يونس، آيه 91.
خود، يعنى اقدام به خشونت، روى مىگردانند.
بلشويكهاى شوروى به دليل فقدان اخلاق انسانى و الهى در انقلاب خود، انتقام سختى از تزار و هوادارانش گرفتند. در انقلاب فرانسه نيز چنين انتقامى از دشمنان انقلاب گرفته شد، اما بسى ملايمتر. در مقابلِ اين نمونهها، انقلاب اسلامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را داريم؛ انقلابى كه يكى از جلوههاى رحمانيت و رحيميت پروردگار بود. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پس از آنكه بر سختترين دشمنانش پيروز و چيره شدند، بدانها فرمودند: «إذهبوا فأنتم الطلقاء(1)برويد كه شما رهايافتگانيد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز، كه شاگرد مكتب رسول خدا صلىاللهعليهوآله هستند در جنگ جمل از تمرّد بزرگانى كه به جنگ با او برخاسته بودند گذشتند و مقام عايشه و ديگران را كه همانند اويند، گرامى داشتند. علاوه بر اين از سرپيچى و دشمنى بزرگانى كه در جنگ نهروان نقش محورى داشتند درگذشتند و در جنگ صفين هم هرگاه يكى از لشكريان شام را دستگير مىفرمودند، تنها به شرط آنكه از آن به بعد دشمنانشان را يارى نكند، رهايش مىفرمودند؛ شاعر در اينباره گفته است:
ملكنا فكان العفو منّا سجيّة *** فلمّا ملكتم سال بالدم أبطح
و حلّلتم قتل الأسارى و طالما *** غدونا عن الأسرى نعف و نصفح
فحسبكم هذا التفاوت بيننا *** و كلّ إناء بالذي فيه ينضح
«ما به فرمانروايى رسيديم در حالى كه گذشت ويژگى و مرام ما بود/ اما آنگاه كه شما به فرمانروايى رسيديد، سيل خون در مكه به راه افتاد.
شما كشتن اسيران را روا شمرديد و ما همواره/ اسيران را عفو مىكرديم و مىبخشيديم همين تفاوتْ در ميانمان شما را بس است/ كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست».
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرموده: «إذا ملكت فاسجح(2)هرگاه به فرمانروايى رسيدى عفو پيشه كن».
اميرمؤمنان عليهالسلام نيز مىفرمايند: «وَ الْعَفْوُ زَكَاةُ الظَّفَرِ(3)و گذشت زكات
پيروزى است».
و درخشان تر از همه، سخن خداست كه مىفرمايد: «وَ إِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَ لَ-ئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِّلصَّ-بِرِينَ»(1)«و هرگاه خواستيد مجازات كنيد، تنها به مقدارى كه به شما تعدّى شده كيفر دهيد؛ و اگر شكيبايى كنيد، اين كار براى شكيبايان بهتر است».
در پيروزى هر انقلاب اجتماعى توجه به سه نكته زير ضرورى است:
توسعه سازماندهى و عضوگيرى: نظم و سازماندهى سبب مىشود از تمامى انرژيها به بهترين وجه استفاده شود؛ زيرا معمولاً يا از استعدادهاى نهفته استفاده نمىشود، و يا استفادهاى نامطلوب و نابجا مىشود. مثلاً كسى كه مىتواند انديشمندى بزرگ شود، يا از علم و عمل باز مىماند و يا به يك نيروى فيزيكى عادى تبديل مىگردد.
آگاهى مردم و مردمى بودن حركت انقلاب: اين خصلت زمانى پديد مىآيد كه انقلابيون براى مردم تبيين كنند كه وضعيت كنونى آنها چگونه است؟ دولت در چه موقعيتى به سر مىبرد؟ و اكنون به چه اقداماتى مشغول است؟ يك دولت سالم بايد چه مختصّاتى داشته باشد؟ چه بايد كرد تا به چنين دولتى دست يافت؟ و سؤلاتى از اين دست.
اخلاق انقلابيون: يعنى اينكه، انقلابيون با يكديگر چگونه برخورد مىكنند؟ با مردم چه رفتارى دارند؟ آرى، رفتارى مانند مدارا، عفو، برخورد با نيكوترين روش، فعاليت، تعاون، مشورت، استقامت، خدمت و اصلاحگر بودن ميان ساير انقلابيون و تودههاى مردم و... خصلتهايى هستند كه اگر در انقلابيون وجود داشته باشد، مردم را پيرامون شعله انقلاب گرد مىآورد و اطمينانشان را نسبت به رهبران انقلاب افزايش مىدهد تا در نهايت انقلاب را به پيروزى و موفقيت برساند.
اكنون پيرامون حركتهاى انقلابى مردمى به سه نكتهاى اشاره مىكنيم كه نمىتوان از اشاره بدانها صرفنظر كرد. آن سه نكته عبارتند از:
1) . سوره نحل، آيه 126.
انقلابْ زمانى طولانى مىبرد. حركتهاى انقلابى مانند كودتاهاى نظامى، امورى سطحى و زودگذر نيستند كه يكشبه به وجود آيند، بلكه انقلاب به حمايت تودههاى مردم نياز دارد، و مردم نيز به حركت درنمىآيند مگر پس از كسب آگاهىهاى انقلابى؛ و آگاهىهاى فراگير و گسترده نيز به ناچار حداقل يك ربع قرن زمان مىبرد. البته با در نظر گرفتن دو نكته ديگرِ پيشگفته، يعنى توسعه تشكيلاتى و رفتار و خصلتهاى انقلابيون كه در اين ميان نقشى اساسى ايفا مىكنند؛ لذا در تاريخ مىخوانيم كه انقلاب هند عليه بريتانيا و نيزانقلاب چين عليه بيگانگان متجاوز و همچنين انقلاب شوروى عليه تزارها حدود نيم قرن به درازا كشيد. علت اين امر آن است كه بايد فرهنگى نو و انقلابى جايگزين فرهنگ جارى جامعه شود و اين جايگزينى وتحوّلِ فرهنگى كارى آسان و زودياب نيست.
توضيح اينكه جهان امروز به دو اردوگاه مستقل شبيه شده است؛ بلوك شرق و بلوك غرب. هر يك از اين دو اتحاد، در تك تك كشورهايى كه ضرورت يك انقلاب در آنها پديد آمده باشد، ريشه دواندهاند؛ ريشهاى كه با پول، نفوذ رجال، تبليغات راديوهاى بيگانه و غيره، حمايت و پشتيبانى مىشود، و اين موضوع فرايند آمادهسازى مردم براى يك انقلاب عليه نظام جارىِ فاسدِ جامعه را دشوار مىكند. لذا برپاكنندگان انقلابها بايد ريشههاى انقلابهايشان را به افقهاى دورتر ببرند تا انقلابها بتوانند برپا بايستند و مقاومت كنند.
آرى، به دليل ريشهدار نبودن و نداشتنِ اصالتِ اعتقادى، انقلابِ فلسطينيان عليه اسرائيل به ناكامى رسيده است. امروزه آشكارا مىبينيم انقلابشان همواره كمرنگتر و سستتر مىشود و اسرائيل پيوسته رو به توسعه و قدرتمندىِ بيشتر است. اسرائيل ريشههاى سازماندهى، فرهنگى و مالى خود را به بسيارى از كشورهاى عالم گسترانده است؛ لذا توانسته تا وجودِ خود را حفظ و به رشد و توسعه دست يابد؛ اما انقلاب فلسطينيان در موقعيتى معكوس قرار گرفته است؛ خود را از عميقترين و كارسازترين ريشهاش، يعنى اسلام، جدا كرده است. به همين دليل است كه اتصال و ارتباطش با ساير
مسلمانان از ميان رفته و تنها ساختارى قومى و نژادى يافته است. مواردى از اين قبيل بسيار است، اما در اينجا در صدد بيان آنها نيستيم.
فهم و درك نحوه تكوين ريشهها نيز كار آسانى نيست. بسيارى از مردم جهان خواهان وقوع انقلابند و براى آن تلاش مىكنند، ولى تنها اندكى از آنها موفق به انجام دادن آن مىشوند. اين امر يا به سبب بىريشه بودن حركتهاى انقلابى است و يا عدم صلاحيت جوامعِ آنها براى اقدام به انقلاب؛ زيرا انقلابِ حقيقى تنها زمانى رخ مىدهد كه مردم جامعه آمادگى آن را بيابند و پيدايش آمادگى نيز بر دو ركن عمده استوار است:
گسترش فقر و فشار در امور معيشتى، مانند خوراك، آب، پوشاك، مسكن، بهداشتو داروهاى مورد نياز جامعه و نظاير اينها. آرى، چنين كاستىهايى مردم را براى انقلاب و اعتراضِ گسترده برمىانگيزد و آماده مىسازد؛
كاهش يافتن منزلت شهروندى و بىاعتنايى به كرامت انسانى افراد. انسانها مايلند كه افكار و آراى خود را مطرح كنند، و تنها به تأمين شدنِ مادياتشان دل خوش نمىكنند و علاوه بر آنها مىخواهند كه به افكارشان احترام گذاشته شود و به سخنان و انتقاداتشان گوش دهند. به همين دليل است كه ما معتقديم، حكومتهاى ديكتاتورى، كه تنها به تأمين نيازهاى مادى مردم جامعه خود علاقه نشان مىدهند و خيال مىكنند كه با اين كار همه رسالتشان را نسبت به جامعه انجام دادهاند، سخت در اشتباهند. در واقع آنها به ميزانى كه به امور اقتصادى مردم بها مىدهند، بايد به مسأله حقوق و شأن و كرامت انسانى افراد نيز بها بدهند؛ زيرا اصلِ كرامتِ انسانى افراد، همه آحاد جامعه و حاكمان و دولتمردان و كارگزاران حكومتى و... را فرا مىخواند تا به نظرات مردم احترام گذاشته شود. اين اصل حقى است فطرى، و به همين دليل است كه اگر مردم ببينند به افكارشان احترام گذاشته نمىشود، دست به قيام مىزنند.
ب. انقلابيون آنگاه كه به قدرت مىرسند، مىتوانند دست به ديكتاتورى بزنند و حكومت را در انحصار خود در آورند. در پى پديد آمدن چنين انگيزههايى روشها و اعمالى خاص از انقلابيون تازهبه قدرت رسيده بروز مىكند. اگر قدرت در ميان انقلابيون توزيع شده
باشد، پس از چندى آنها شروع مىكنند به نزاعِ با يكديگر و بازار ناسزا گفتنهاى سياسى و اتهامزدنهاىِ راست و دروغ داغ مىشود، و اگر كفّه قدرت برخى، سنگينتر از ديگران باشد، جريان حاكم مبتلا به غرور و خودكامگى مىگردد و در امرِ حكومت و فرمانروايى استبداد را آغاز مىكند و به خيال خويش خود را انقلابىِ واقعى مىبيند و هرگز براى ديگران سهمى در انقلاب در نظر نمىگيرد، و بالطبع آنها را سزاوار چيزى نمىداند.
اين انديشه افراطى و اقداماتى كه به صورت پيامد طبيعى آن ظاهر مىشود، واكنشى معكوس به بار مىآورد؛ زيرا انقلابيونى كه از حكومت كنار گذاشته مىشوند نيز به همين خودمحورى و باورِ بيمارگونه دچار مىشوند و مىانديشند كه انقلابْ در انحصار آنهااست، و افراد به حكومت رسيده، هيچ سهمى از آن ندارند، بلكه دستاوردهاى انقلاب را چپاول كردهاند و بايد با استفاده از زور آنها را كنار زنند و خودشان به جاى آنها رهبرى انقلاب را به دست بگيرند. در چنين فضايى است كه يكى از سه اتفاق زير رخ مىدهد:
آغاز جريان ضدانقلابيگرى؛ يعنى پيدايش و رشد جريانى كه به انقلابى ديگر عليه انقلاب نخستين معتقد مىشود؛
جنگ داخلى؛
پيدايش سازمانهاى تروريستىِ ضد حكومت موجود.
اينك به توضيح مختصرى پيرامون هر يك از موارد فوق مىپردازيم:
ناگفته روشن است كه جنبش ضدانقلابيگرى و انقلاب عليه انقلاب اول در اين معنا،
چيزى جز آن جنبش ضدانقلابىگرى است كه هوادارانِ حكومت سرنگون شده قبلى عليه انقلابيون حاكم ايجاد مىكنند. آرى، طرفداران حكومت سرنگون شده به وسيله انقلاب اول نيز قيام مىكنند ليكن خيزش هواداران حكومت پيشين نمىتواند از توده مردم انتظار كمكى داشته باشد و غالباً هم توفيق پيروزى نمىيابند؛ زيرا حكومت قبلى، جاذبه و اعتبار مردمى نداشته است كه انتظار داشته باشد مردم براى بازگشتش كمك و فداكارى كنند.
البته روشن است كه قدرتهاى خارجى و استعمارگران در بهراهانداختن اين آشوبها و تجزيهطلبىها در كشورهاى انقلابزده نقش مهمى ايفا مىكنند. آنان همواره از قاعده «تفرقه بينداز و حكومت كن» پيروى كرده و مىكنند. علاوه بر اين هرچه مشكلات كشورهاى جهان سوم افزونتر شود، آقايان در لندن، پاريس، نيويورك و كرملين در آسايش بيشترى خواهند بود. بنابراين مىبينيم كه استعمارگران به صورت سرّى با يكى از طرفين، كه در يكى از قالبهاى فوق درگيرند، توافق پنهانى برقرار مىكنند.
رسيدن به مقاصدشان مأيوس شوند.
خلاصه سخن آنكه پيدايش ديكتاتورى همواره به معناى آن است كه حل و فصل امور و قضاوتها و سازشها از طريق گفت و گو و سخن صورت نمىپذيرد و هرگاه چنين شود، اين مسئوليتها به عهده زور و شمشير گذاشته خواهد شد؛ درست بهخلاف نظامهاى مشورتگرا كه نقش ميانجيگرى و فيصله دادن امور بر پايه گفتوگو و مذاكره است. در اين نظامها مناظرهها و گفتوگوهاى آزاد، هم از نظر كمى و هم از نظر كيفى، از تراكم و انبوهى دردها مىكاهد؛ يعنى آن كسانى كه با رژيم حاكم سر ناسازگارى دارند و از آن ناخشنودند، هوادار و ياورى نمىيابند تا بر تعداد طرفداران خويش بيفزايند. علاوه بر اين خود نيزناراضىتر، ناراحتتر و عصبانىتر نمىشوند، بلكه ناراحتيشان در حد اندكى باقى خواهد ماند و به غليان در نخواهد آمد و كارشان به هيچ يك از سه پيامد پيشگفته نمىانجامد.
بنابراين حكومتهاى جديد انقلابى بايد آزاديها را به رسميت بشناسند و از اين طريق وِفاق اجتماعى و همدلىِ ملى را ايجاد كرده و مردم را يكپارچه و متحد بسازند. اين مهم با اقدامات زير به دست مىآيد:
تشكيل احزاب آزاد؛
تأسيس وزارت ويژه جوانان؛ اين مهم بدان منظور است كه حاكمان تلاش كنند تا جوانان گرد جريانات ناراضى بسيج نشوند، زيرا جوانان، از سويى چون نيازهاى فراوانى دارند، و از سوى ديگر چون بسيار ظريف و حساس هستند، به سادگى و سرعت تأثير مىپذيرند و اين امكان وجود دارد كه گرد هر صداى ناراضى حلقه بزنند. از اين روى اگر بتوان وزارتخانهاى را به امور جوانان اختصاص داد مىتوان جوانان را گرد آن جمع كرد و از اين طريق ناراضيان را منزوى نمود و به حاشيه برد.
اهتمام به راضى نگاه داشتن طبقه متوسط جامعه؛ طبقه متوسط در جوامع روبهتوسعه، چه به لحاظ گستردگى و چه به لحاظ ساختارشان، آمادگى فراوانى براى ناراضى شدن و توانمندى فراوانى در گسترش نارضايتىها دارند و مىتوانند به راحتى نارضايتىها و اعتراضها را به ساير جوانان و اقشار ديگر جامعه سرايت دهند، و سرانجام براى رژيم جديد مشكلاتى بزرگ ايجاد نمايند.
حال يك رژيم بايد انتخاب كند كه آيا تواضع در برابر احزاب، جوانان و طبقه متوسط، بهتر، مفيدتر و خوش عاقبتتر است، يا نابودى نام و آوازه نيك آن رژيم و در شرف پرتگاه سقوط و حتى غالباً سقوط حتمى قرار گرفتن؟ نمونههاى قرار گرفتن حكومتها بر سر دو راهى چنين انتخابى در گذشته و حال كم نبوده و نيست.
رژيمهاى مردمى تازه كار، نه كودتاهاى نظامى، كه سخن در باب آنها نيست، بايد به سه موضوع اساسى زير توجه كنند:
ريشه دواندن: اين امر هم براى به زير كشيدن حكومت سابق و هم بقاى حكومت جديد بسيار ضرورى و بايسته است. يكى از اصلىترين وجوه اين ريشهدواندن ايجاد ارتباطات گسترده است. اين ارتباطات نه تنها در داخل كشور بلكه در خارج نيز از راه پشتيبانى و حمايت شخصيتها، مطبوعات، رسانه و وسائل ارتباطجمعى تحقق مىيابد. مراكز حكومت جديد، بايد به ايجاد اين ارتباطات بپردازند؛ زيرا حكومت شبيه درختى است كه هرچه ريشهاش متراكمتر و گستردهتر باشد، احتمال سقوط و شكستن آن در برابر طوفانها كمتر مىشود. حمايت و پشتيبانى شخصيتهاى داخلى براى حكومت امرى حياتى است، و بايد تا حد امكان از تعداد ناراضيان و ميزان نارضايتى آنان كاست.
حكومت بايد عصرى و به روز باشد: به روز بودن حكومت بدين معناست كه اگر در اين زمان استفاده از بادبزنهاى حصيرى، سفر با چهارپايان، استفاده از چراغهاى پيهسوز و مانند اينها منسوخ شده است و اصولاً استفاده از چنين ابزارهايى ديگر نه صحيح است و نه ممكن، به همينگونه در روزگار كنونى حكومت بر مردم به شكل قديم، نه ممكن است و نه مطلوب. لذا اگر رئيس حكومتى بر همان روشهاى سنتى حكومت اصرار بورزد، مردم در نظامهاى مشورتگرا، با انتخاب نكردنِ دوباره او، و در نظامهاى استبدادى، با استفاده از زور و انقلاب، بدو پاسخ منفى خواهند داد و او را به زير خواهند كشيد. به طور كلى منظور از به روز شدن رژيمها، سه گونه تحوّل در ساختارهاى حكومتى است كه
عبارتند از:
الف. فراهم آوردن نيروى كار متفكر و دانشمندان مورد نياز زندگى بشر در روزگار كنونى، مانند: پزشكان، دانشمندان، صاحبان مهارتها و انديشههاى برنامهريز و مديران خبره و هنرمندان و خردمندان و فناوران و... از جمله ضرورتهاى بىجايگزينِ زمامدارى است؛ زيرا هر دانشمند و كارشناس و خبرهاى در واقع استوانهاى است از استوانههاى ماندگارى و بقاى دولت. لذا كمبود تعداد آنها در بدنه يك دولت و جامعه براى آن جامعه ضعف و سستى به دنبال مىآورد؛ بنابراين حكومت را وادار مىكند كه براى جبران اين كاستىها، دست به دامانِ كشورهاى بيگانه شده و از آنها نيروى انسانى كارشناس ومتخصص وارد كند، و اين كار بىترديد اعتبار و آبروى يك نظام حكومتى را مخدوش مىكند، و علاوه بر آن مردم را عليه آن دولت مىشوراند و حتى زمينهساز نفوذ استعمار در آن جوامع مىشود.
ب. فراهم آوردن امكانات مادى و رفاهى زندگى مردم در عصر كنونى؛ مانند تأسيس كارخانهها و كارگاهها، توليد ابزارآلات و ماشينهاى كشاورزى و انواع دستگاههاى صنعتى و ملزومات زندگى آنها، كه بسيار ضرورى و بايسته است.
ج. برخوردارى از سيستمهاى جديدى كه محصول آخرين دستاوردهاى زندگى
بشرند، از اهميت فراوانى در استقرار دولتها و همچنين پيشرفت جوامع برخوردارند.
توجه به موضوعات فوق و نيز حركت بر مدار آنها جز با واگذارى مديريتها، مانند سرپرستى وزارتخانهها و نظاير آنها، به افراد شايسته و مديران متعهد و كارآمد، و در يك كلمه جز با شايستهسالارى و نه دوستمدارى تحقق نخواهد پذيرفت. زيرا مديريت بسامان و نيك را شايستگىها ايجاد مىكند و به پيش مىبرد و نه دوستيها.
رهبرى با كفايت در گروهها، با احراز شروطى از جمله شروط دهگانه زير ممكن است:
برخوردارى از ايمانِ راستين؛
برخوردارى از اخلاق كريمانه و ستوده؛
احساس مسئوليت شديد؛
كار مدام و مستمر؛
برخوردارى از هوشمندى و ذكاوت؛
قدرت تصميمگيرى؛
مشورت؛
برخوردارى از نفوذ و جاذبه شخصيتى به منظور تأثيرگذارى بر زيردستان خود؛
قاطعيت حكيمانه؛
برخوردارى از مهارت كافى.
فراهم آوردن شروط فوق هرچند دشوار است، اما اگر رژيمى به مردم تكيه كند مىتواند، از همين مردم، چنين مديران و راهبرانى را به اندازه قابل توجهى بيابد؛ ليكنآنگاه كه حكومتها رو به استبداد مىآورند و شيوههاى متكبرانه و خودسرى را براى حكومت بر مردم در پيش مىگيرند و خودكامگى را شيوه و اساس عمل خود مىسازند، مردم از گرد آنها پراكنده مىشوند. در رژيمهاى مردمسالار، مردم گرد دولت حلقه مىزنند و پس از آن است كه مديران واجد شروط و شايسته شناخته و تربيت مىشوند و آنها نيز انسانهاى شايسته را در پستهاى مناسب و فراخورِ استعداد و توانمنديشان قرار مىدهند.
رفاقت و دوستى براى احراز مناصب، در حكومتهاى مردمسالار، هرگز به كار نمىآيد و هيچ اصالتى ندارد، اما براى بقاى يك حكومت اصل آن است كه هرگاه حكومتهاى حزبى به قدرت برسند بايد در واگذارى مناصب وپستها، شايستهسالارى را ملاكِ انتخابِ مديران قرار دهند، هرچند اين مديران از حزب حاكم نباشند. نبايد الزاماً يك صاحبمنصب ، از اعضاى حزبِ حاكم باشد، در حالى كه حائز شايستگىهاى همتاى خود در حزب ديگر نيست.
حكومت جديد بايد حداقل در سطح حكومتهاى دموكراتيك باشد. در حكومتهاى دينىِ اسلامى، كار دشوارتر است؛ زيرا بايستى به دو امر زير پايبند باشند:
يك. چنين حكومتهايى بايد ثابت كنند كه حكومت دينى، برتر از حكومتهاى دنيوى است.
دو. بايد ثابت كنند كه حكومت دينيشان، امتداد حكومت رسول الله صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان على عليهالسلام است؛ زيرا اصولاً مردم با اين نگرش و ديد به حكومتى كه ادعاى دين مىكند مىنگرند و با آن دست بيعت مىدهند.
روش حكومت رسول الله صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان على عليهالسلام در هزاران كتاب به وضوح تدوين شده و در ذهن مردم نيز جاگير شده و رسوخ يافته است. اين شيوه زمامدارى در راديوها گفته و در تلويزيونها به تصوير كشيده مىشود و در روزنامهها و مجلات درج مىگردد و حتى دانشآموزان دبستانى هم، در كتابهاى درسى خود از آن آگاه مىشوند. ما نيز اكنون بهطور گذرا بدانها اشاره مىكنيم:
در حكومت رسول الله صلىاللهعليهوآله آزادى تا آنجا برقرار بود كه در جريان صلح حديبيّه و نظاير آن، گاه برخى از اصحاب در اعتراض به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حتى با بىادبى سخنانى مىگفتند، اما رسول خدا صلىاللهعليهوآله هرگز آنان را مجازات نفرمودند.
همچنين در عرصههاى كشاورزى، صنعت، بازرگانى، سفر، اقامت، ساختمانسازى،
حيازت اراضىِ مباح، و ازدواج و ساير زمينهها، آزاديهاى مردم به رسميت و محافظت شناخته مىشد.
مالياتها تنها خمس، زكات، جزيه و خراج بودهاند و لاغير.
در زمان حكومت ظاهرى حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلام كه بر محدوده جغرافيايىِ معادل پنجاه كشور كنونى، يعنى بر پهناورترين كشور آن روزگار حكومت مىكردند، هر خانواده از حدِّاقل امكانات رفاهى زندگى، يعنى يك منزل مسكونى و درآمدى مستمر
1) . سوره بقره، آيه 256.
براى گذران زندگى خود برخوردار شده بود.
در كشور اسلامى حتى يك فقير نيز وجود نداشت. لذا اميرمؤمنان عليهالسلامآنگاه كه با يك فقير مسيحى روبهرو شدند، تعجب كردند و فرمودند: «...انفقوا عليه من بيت المال(1)به او از بين المال مستمرى بدهيد».
مالياتهاى هر شهر در خود آن شهر تقسيم مىشد و اگر مبلغى از آن اضافه مىآمد، طبق دستورى كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهداده بودند، به بيتالمال داده مىشد(2).
هركس مىمرد و وارثى داشت، اموالش به وارثش تعلّق مىگرفت؛ و هر كه مىمرد و بر گردنش بدهى مىماند، بدهىاش را از بيتالمال پرداخت مىكردند؛ درست همانگونه كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده بودند(3).7. مردم بر اموال و جانهاى خويش صاحباختيار بودند(4).
همه مسلمانان برادر يكديگر بودند و هيچ تفاوتى ميان مسلمانان اوليه و تازهمسلمانان، و ميان عرب، فارس، رومى، حبشى و غيره وجود نداشت و هيچ ملاكى براى برترى، جز تقوى و پرهيزگارى نبود و هيچ تبعيض و امتيازى در كار نبود(5).
ميان سرزمينهاى اسلامى مرزى نبود و چيزى به نام شناسنامه، برگه اقامت، پروانه كسب و ساير حدود و قيود وجود نداشت.
سيستمى به نام گمركات وجود نداشت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان على عليهالسلام هر دو در دسترس همگان بودند و هيچ حجاب و حايلى ميان آنها و مردم نبود. آن دو بزرگوار نه درون اتاقهاى تودرتو مىخزيدند و نه
كاخنشين بودند.
آرى، تنها گفت و گوى آزاد زمينه و ميدان ويژهاى داشت، آن هم به بهترين صورت ممكن و نه استبداد و زورگويى و تبعيض.
آنگاه كه عدهاى براى كشتن حضرت على عليهالسلام توافق و توطئه كردند و در نهايت يكى از آنها مباشر و عهدهدار قتل شد و بر فرق ايشان شمشير زد، امام در آخرين لحظات و در بستر مرگ رو به فرزندان و بستگان خويش كردند و فرمودند: «ألا لا تقتلنّ بي إلاّ قاتلي(2)جز قاتل من نبايد كسى به سبب انتقام خون من كشته شود».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله جز در مواردى بسيار نادر، كسى را دستگير نمىكردند و به زندان نمىانداختند. و در كوفه كه بسيار پرجمعيت بود، زندان حكومت امام عليهالسلام زندانى بود كوچك و در آن تعداد معدودى زندانى بودهاند.
عفو مجرمان، سيره و منش آن دو بزرگوار بود و در اينباره داستان فتح مكه، جنگهاى بصره، صفين و نهروان معروف است و حتى در تاريخ آمده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از خون عمويشان حمزه سيدالشهدا و نيز دخترشان زينب عليهاالسلام گذشتند و هر دو قاتل را بخشودند و نيز حتى از جرم كسانى كه در داستان عَقَبه تصميم گرفتند آن حضرت را ترور كنند و به قتل برسانند، گذشت نمودند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رئيس حكومت وقت بودند، اما در عين حال به دليل اختلاف با يك عرب ساده نزد يكى از اصحابشان به عنوان قاضى شكايت بردند، و حضرت على عليهالسلام نيز با اينكه رئيس بزرگترين حكومت آن روزگار بودند، با يك شهروند يهودى نزد قاضى مىرفتند و داد خود را مىخواستند. يعنى آن دو اسوه بشريت، خود را با ديگران
برابر و حكم قاضى را، هم بر خود و هم بر خصم خود، نافذ و قابل اجرا مىدانستند.
دستگاه حكومت، بىنهايت ساده بود. اسيد والى مكه و سلمان والى مدائن و... بودند؛ و اصولاً حكومت از ديدگاه اسلام اقدامى است از سرِ ناچارى، و از اين ديدگاه در پرداختن به توسعه و تعميق آن بايد مانند ساير امور ضرورى، به حد ضرورت اكتفا كرد.
اگر قاضى صداش را بلندتر از صداى شاكى و متشاكى مىكرد حضرت على عليهالسلام او را از منصب خود عزل مىفرمودند؛ چنانكه أبوالأسود دؤى را به همين دليل از منصب قضاوت بركنار فرمودند(1).
اگر از يك والى بحق شكايت مىشد و يك انسان مظلوم به امام عرض حال مىكرد، آن والى معزول مىگشت؛ همانگونه كه حضرت على عليهالسلام والى خود را به دليل شكايت بحق يك پيرزن بركنار كرد(2).
رئيس حكومت، مانند يكى از شهروندان، بلكه در سطحى پايينتر مىزيست.پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از گرسنگى سنگ به شكم مىبست. ايشان مردم را با گندم و گوشت اطعام مىفرمود و خود خرما و نان جو مىخوردند. حضرت على عليهالسلام اجازه نمىدادند كنيزشان نان ايشان را به روغن آغشته كند تا كمى نرم شود. ايشان در تمام طول سال فقط در عيد قربان گوشت ميل مىفرمودند؛ چون مىدانستند و مطمئن بودند كه همه مسلمانان در آن روز گوشت مىخورند(3).
اگر مجرىِ فرمانشان خطا مىكرد و دستش به خون كس يا كسانى آلوده مىشد و ترسى در دلها مىانداخت و زيانى به كسانى مىرساند، پيامبر صلىاللهعليهوآله علاوه بر ديه كشتگان، به سبب ترسى كه بر دل زنان افتاده و يا ضجّهاى كه كودكان بركشيدهاند نيز ديه مىپرداختند. حضرت على عليهالسلام نيز به دليل آنكه غلامشان قنبر يك تازيانه بيشتر بر مجرم زده بود، يك تازيانه به او باز پس زدند(4).
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى آنكه شخصى به نام سواده ضربهاى به ايشان بزند خود را آماده فرمودند؛ زيرا او مدعى شده بود كه روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله وى را با عصا زده بودند. آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالت بيمارى و مشرف به مرگ بودند، اما خود را براى اجراى عدالت اينگونه آماده كرده بودند و فرمودند: «لا يتحمل القصاص في الآخرة(1)قصاص در آخرت تحملناپذير است».
دولت فقط شعار نمىداد و لفاظى نمىكرد، بلكه تنها با اقدامات عملى و حقايق امور سروكار داشت.
با تظاهراتِ اعتراضآميز ضد حضرت على عليهالسلام برخورد خشن نمىشد.
حتى منافقانِ بدزبان كه امام عليهالسلام را دشنام مىدادند، يعنى كسانى مانند ابنكوّاء، اشعث و غيره نيز مورد عفو ايشان قرار مىگرفتند.
با سرسختترين دشمنان و منافقان، كه به تعبير قرآن دشمنان واقعى پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، و پيامبر مىبايد از آنها بر حذر مىبودند و جايشان نيز در پايينترين طبقات جهنمبود، فقط از طريق كلام و سخن برخورد مىنمودند و با آنها برخوردى انسانى مىشد. مثلاً پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آنگاه كه ابن أبىّ، يعنى همان كسى كه سوره منافقون دربارهاش نازل شده بود، فوت شد، بر جسدش نماز گذاردند(2).
حضرت على عليهالسلام سهم هر يك از خوارج را از بيتالمال به آنان مىپرداختند.
در منطق اميرمؤمنان على عليهالسلام مردم اينگونه بودند: «...إما أخ لك في الدين، او نظير لك في الخلق...(3)«[هر انسانى] يا در دين برادر توست، يا در آفرينش نظير تو».
دشمنان نيز مشمول بخشيدن مىشدند. آنگونه كه در تاريخ آمده است، رسول خدا صلىاللهعليهوآله از غنايم غزوه خيبر به كفار مكه نيز بخشيدند و حضرت على عليهالسلام نيز در صفين به لشكريان شام، و امام حسين عليهالسلام نيز به قاتلان خويش در كربلا آب دادند.
دشمنان نيز مورد توصيه و سفارش قرار مىگرفتند؛ همانگونه كه اميرمؤمنان عليهالسلام درباره خوارج توصيه فرمودند: «لا تقاتلوا الخوارج بعدي فليس من طلب الحق فأخطئه كمن
طلب الباطل فأدركه(1)پس از من خوارج را نكشيد. زيرا آن كه به طلب حق در آيد و راه خطا پيمايد، همانند آن نيست كه باطل را بطلبد و آن را بيابد».
«...وَ أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ...»(3)«و كارهايشان در ميان آنها به صورت مشورت است».
اميرمؤمنان على عليهالسلام براى مردم چنان نگران و دلسوز بودند كه حتى گاه مشك آب پيرزنى را به دوش مىكشيدند و تنور او را براى پخت نان آماده و با كودكانش براى سرگرم كردنشان بازى مىكردند(4).
طبق آيه شورا در غيرمناصب الهى، كه شخصِ ويژهاش را خودِ خداى سبحان تعيين مىفرمود، اختيارِ تعيين حاكمانْ به دست مردم بود، همانگونه كه حضرت على عليهالسلاموامام رضا عليهالسلام نيز بدان تصريح فرمودهاند.
و موارد بسيار ديگرى كه پژوهشگران با مراجعه به كتب حديثى، تفسيرى و تاريخى مىتوانند به آنها دست يابند راهنمايى مىكنيم.
تفاوتهاى موجود ميان نظامهاى ديكتاتورى و مشورتگرا براى هركسى كه اندك توجهى به آنها داشته باشد روشن مىگردد.
ديكتاتور را مىتوان از نحوه موضعگيريهاى او شناخت. مثلاً:
شايستگيهايى بيشتر از او و كسانش داشته باشند. عبدالكريم القاسم درباره انقلاب خود ستايشگرانه مىگفت: از پنج هزار سال پيش تاكنون نظامى به اين خوبى بر عراق حكمفرمايى نكرده است.
و مهما تكن عند امرء من خليقة *** و إن خالها تخفى على الناس تعلم
«هرگاه آدمى خصلت درونى دارا باشد/ علىرغم گمانش آن خصلت ظاهر خواهد شد».
و نيز از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيدند: ماالحيلة؛ حيلهزدن و نيرنگبازى چيست؟
فرمودند: «ترك الحيلة؛ حيلهزدن و نيرنگبازى در ترك هرگونه نيرنگ است(2)».
دروغگويى، ريا و دورويى و نيرنگ از جمله عادات ديكتاتور است و مطابق مَثَلىكه مىگويد: «كافر همه را به كيش خود پندارد»، او نيز چون خودش صفاتِ نكوهيده را دارد، گمان مىكند كه ديگران نيز اينچنيناند. بنابراين مردم را بدانها متّهم مىكند؛ غافل از آنكه زبان آدمى آينه دلِ اوست. حضرت مسيح عليهالسلام فرمودهاند: «كل ينفق ممّا عنده؛ هركسى از داشتههايش مىبخشد».
در حكومتهاى ديكتاتورىْ مردم در كارهاى دولت مشاركت ندارند و شخص
ديكتاتور و چاپلوسان او با خودكامگىْ كارهاى خود را به پيش مىبرند.
در حكومتهاى ديكتاتورى، رسانههاى آزاد حضور ندارند.
در حكومتهاى ديكتاتورى، مالياتهاى زيادى بر مردم تحميل مىشود تا رژيم بتواند هزينه برنامههاى خيالى خود را تأمين كند و غالباً ديكتاتور بهسان سارقى بزرگْ اموال بيتالمال را براى خود و كسانش تصاحب مىكند.
در حكومتهاى ديكتاتورى، همه آزاديهاى اجتماعى قانونى، حتى آزادى بيان و انديشه، در نطفه خفه مىشود.
در حكومتهاى ديكتاتورى مجازاتها بسيار سنگين است. ديكتاتور چون خود را برتر و بالاتر از همه مىانگارد، اين حق را به خود مىدهد كه به سختى و با نهايت قساوت و سنگدلى، مخالفانِ خود را مجازات كند.
در حكومتهاى ديكتاتورى هرگز معلوم نمىشود كه بيتالمال و خزانهدارىِ كل در كجا و چگونه هزينه مىشود، زيرا خود ديكتاتور مىخواهد آن را براى خود و اطرافيان خود هزينه كند؛ يعنى مصارفى كه اگر مردم از آن آگاه شوند، زبان به اعتراض مىگشايند و وى را از آنها منع مىكنند. حتى اگر بخشى از آن مصارف را هم اعلام كند، تلاش مىكند كه آنها را به صورت مبهم و مجمل بگذارد، تا باز هم فاصلهاى باشد تا از راه آن بتواند اموال مردم را طبق ميل خود چپاول كند.
در حكومتهاى ديكتاتورى يا هرگز انتخاباتى وجود ندارد، و يا انتخابات فرمايشى برگزار مىشود كه در آن عملاً فضا براى پيروزى كانديداى مورد نظر حكومت ديكتاتور آماده مىشود؛ زيرا در چنين جوامعى، احزاب آزاد و نشريات آزاد وجود ندارند، تا پرده از پوشالى بودن آن انتخاباتها بردارند، هرچه هست فرمايشى و قلمبهمزد هستند.
در حكومتهاى ديكتاتورى محاكم قضايى بازيچه دست حاكم مستبدند. او هر كه را بخواهد به قضاوت مىگمارد و يا معزولش مىكند، و به ميل خود مجازاتها را تشديد مىكند و يا تخفيف مىدهد.
غالباً در چنين حكومتهايى، توطئههاى ساختگى انجام مىدهند تا با دشمنانشان، كه به اصطلاح مجرى آن توطئهها معرفى و اعلام مىشوند، تصفيه
حساب كنند.
در اين حكومتها هرگونه كه بخواهند اموال مردم را مصادره مىكنند؛ همانگونه كه ديديم جمال عبدالناصر، اموال و دارايى بازرگانان را به نام نظام سوسياليستى مصادره كرد.
در حكومتهاى ديكتاتورى با هزار نام و بهانه با همسايگان ستيزهجويى و بدانها تعرض مىشود؛ مانند اقداماتى كه جمال عبدالناصر، عبدالكريم قاسم و حزب بعث و نظاير آنها انجام داده و مىدهند.
ديكتاتور هر كه را كه با دستگاه حكومتىاش مرتبط باشد، هرچند بىكفايت باشد، تا آنجا كه بخواهد بالا مىبرد و شأن هركس را كه با آن همسوى نباشد، هرچند در اوج شايستگى باشد، تا آنجا كه بتواند، پايين مىآورد.
در حكومتهاى ديكتاتورى در گزينشها، روابط بر ضوابط و كفايتها ترجيح داده مىشود؛ لذا آنچه در اعطاى مسئوليتها و پستها معيار قرار مىگيرد دوستىهاست و نه ضوابط و شايستگىها و چيزهاى ديگر.
ديكتاتور، وراى اقداماتش قرار مىگيرد تا اگر اقداماتش در جامعه نيكو تلقى شد، فوراً از پشت پرده بيرون جهيده و آن را به خود نسبت دهد و افتخار آن كار نيكو را نصيب خود سازد و اگر در جامعه زشت و ناپسند تلقى شد، در پشت پردهها مىماند و آن كارها و نتايج نامطلوبش را به ديگران نسبت داده و خود را پاك جلوه مىدهد، چنانكه گويى هرگز از آن اعمال آگاهى نداشته است. اگر در امر حكومت و كارهاى بزرگ اجتماعى اشتباهى بزرگ رخ دهد فوراً فردى را مسئول آن دانسته و متهمش مىكند و به سبب آن كار، يا معزولش مىنمايد و يا اعدامش مىكند، همانگونه كه جمال عبدالناصر، عامر را اعدام كرد تا گناه شكست در برابر اسرائيل را به گردن او انداخته باشد.
در حكومتهاى ديكتاتورى، تحت عناوين گوناگون، بر شمار پليسهاى مخفى ومأموران امنيتى مىافزايند، تا ديكتاتور بتواند زمام امور جامعه را همچنان در دست داشته باشد و هرگونه فرصتى را از ديگران بگيرد.
در حكومتهاى ديكتاتورى، فرد مستبد، گاه امروز چيزى را ستايش مىكند و فردا همان را نكوهش. و اين به دليل خودخواهى و خودمحورى اوست. اگر گاه ظاهراً هدفى پاك و متعالى را مطرح مىكند در واقع در پى ايجاد پوششى براى كارها و تصميمات مستبدانه خود مىباشد. خداى متعال مىفرمايد: «... وَ لاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَ كَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا»(1)«و هرگز از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن؛ همانها كه از هواى نفس پيروى كردند، و كارهايشان در افراط است».
فردِ ديكتاتور، افراد زالوصفت و فرصتطلب را پيرامون خود گرد مىآورد؛ زيرا نمىتواند خردمندان و صاحبان ايدههاى آزاد را تحمل كند. او شيفته ستايش است و طاقت انتقاد و نكوهش را ندارد، حال آنكه آزادگان، هم انتقاد مىكنند و هم كارهاى نيكو را ستايش مىكنند؛ برخلاف آن زالوصفتانْ كه تنها ستايش و تملق را در چنته خود دارند و بس. در اينباره ضربالمثلى هست كه مىگويد: «صديقك من صدقك، لا من صدّقك؛ دوست تو آن است كه به تو راست بگويد نه آنكه به تو بگويد: راست مىگويى».
[ دوست آن است كو معايب دوست *** همچو آينه رو به رو گويد
نه كه چون شانه با هزار زبان *** پشت سر رفته مو به مو گويد]
در حكومتهاى ديكتاتورى با عناوين گوناگون و براى افزايش چاپلوسان و جبران كردنِ نقصِ در كيفيتِ پايينْ با كميت بالا، كارمندانِ دولت را پيوسته افزايش مىدهند.
در دوره حاكميت حكومتهاى ديكتاتورى، در ادامه سياست تكيه بر روابط و فاميلسالارى به جاى ضوابط و شايستهسالارى، بخشهاى كشاورزى، صنعت، فرهنگ، بازرگانى و آموزش و پرورش نابود مىشوند. زيرا در چنين فضايى، ديگر شايستگيهاى لازمه براى مديريتِ بهينه بخشهاىِ فوق وجود نخواهد داشت.
در حكومتهاى ديكتاتورى ارائه خدماتِ اجتماعى با مانع برخورد مىكند؛ مدارسملى وجود ندارد؛ هيچيك از نهادهاى اجتماعى به دست گروههاى غيرحاكم نيست، زيرا ديكتاتورِ حاكم مىخواهد همه چيز را در انحصار و تحتِ سلطه او باشد تا همه چيز را به
1) . سوره كهف، آيه 28.
خود نسبت دهد؛ لذا هرگز رضايت نمىدهد كه كسى اقدام خير و مثبتى را در هيچ بعدى از ابعاد زندگى اجتماعى انجام دهد.
در حكومتهاى ديكتاتورى تمامى نهادها، خيابانها و پروژهها به نام ديكتاتورِ حاكم و نزديكان و گاه دوستانش نامگذارى مىشود.
در حكومتهاى ديكتاتورى براى بىاعتبار كردن مخالفان از همه وسائل و راههاى قانونى و غيرقانونى استفاده مىشود.
در حكومتهاى ديكتاتورى بدون رعايت كردن معيارهاى انسانى، راهكارهاى نظامى و بىحساب و كتاب براى روبهرو شدن با رويدادهاى احتمالى به كار گرفته مىشود.
در حكومتهاى ديكتاتورى، حاكم، اگر جرأت كند، خود را از پيامبران و رسولان هم بالاتر مىبرد؛ همانگونه كه يكى از حاكمان كشورهاى اسلامى در گذشته گفته بود: خليفه برتر از رسول است، لذا فلان فرد اموى كه خليفة الله است از محمد بن عبد الله كه رسول الله است أفضل است.
در حكومتهاى ديكتاتورى، حاكم مستبد، تحت عناوين گوناگون در مسند قدرت باقى مىماند و براى حفظ آن هر كارى را انجام مىدهد.
آيا تاريخ حركتى صعودى دارد يا نزولى و يا دَوَرانى؟ در پاسخ به اين پرسش ميان جامعهشناسان اختلافنظر وجود دارد. اكثر آنها معتقد به روند صعودى و پيشرفت تاريخ هستند، البته نه به اين معنا كه در اين روند، هيچ قوس نزولى رخ نمىدهد، بلكه اين سخن بدين معناست كه اصل بر پيشرفت و صعود است و در اين ميان ميل پيدا كردنها و تنزلهايى كه در خلال اين روند رخ مىدهند، امورى عارضىاند، كه گاه تا صعودى در كار نباشد و تاريخ رو به تكامل نرود، چنين حالاتى پديد نمىآيند. گروهى ديگر معتقدند كه تاريخ نسبت به انسان، كه محور آن است، داراى قوس نزولى است، آن هم، در عين اينكه آدميان ابزار تكامل مىيابند؛ زيرا ابزار از سنخ جمادات است و سخن در صعود و تكامل تاريخى آن در اين بحث، يعنى تاريخ، نسبت به انسان، اهميتى ندارد. معناى سير نزولى تاريخ نسبت به انسان آن است كه روزبهروز در بستر تاريخ مشكلات زندگى آدمى افزايش مىيابد تا آنجا كه زندگى براى او فراتر از توان و ناشدنى مىگردد. سرگذشتى كه تاريخ از رفاه زندگى نياكان و پدران نسل امروز بشر نقل مىكند و آن رفاه را اكنون در دوران معاصر نمىبينيم خود گواه آن است، و به جرأت مىتوان گفت: اكنون زمانى است كه هر انسانى به اندوهى و غمى گرفتار است.
كسانى كه به حركت دَوَرانى تاريخ معتقدند مىگويند: تاريخ همواره تكرار مىشود نه تكامل مىيابد و نه تنزل مىكند، بلكه همواره گامى پيش مىگذارد تا پس از آن گامى به پس بردارد؛ و هرگاه موقعيت آدمى، از بُعدى رو به صلاح رود، از بُعدى ديگر به تباهى و
كژى مىگرايد. در همه دورههاى تاريخى هم انسانهاى قديس و هم انسانهاى شرور، هم ستمكاران و هم ستمكشان، هم مرفهان و هم درويشان زندگى مىكردهاند و اين معناى دَوَرانى بودن حركت تاريخ است.
ظاهراً از ميان ديدگاههاى مذكور، ديدگاه نخست به واقعيّت نزديكتر است؛ زيرا ما پيشرفت انسان در تمامى ميادين و زمينههاى گوناگون را به چشم خود مىبينيم. ما اكنون در صدد بيان تفصيلى دلايل و پاسخ به برخى استدلالهاى ديگر نيستيم. به هر روى مهم آن است كه آدمى در اين خط حركت كند تا هريك از آحاد بشر در پيشرفت زندگى بشر نقش ايفا كنند. آرى، مشكلاتى وجود دارد، اما بايد حل شود و حلّ آن تنها با مدد ايمان و پرهيزگارى رخ مىدهد؛ زيرا به كمك اين دو است كه پديده شوم سوءاستفاده و بهرهكشى انسان از انسان در محورهاى سه گانه «قدرت سياسى، دانش و اقتصاد» مجالِ بروز پيدا نمىكند، بلكه هركس همانگونه كه پيشتر گفتيم بر اساس تلاش و شايستگى خود، از امكانات و حقوق اجتماعى برخوردار مىشود.
انسان به اين دليل به حركت صعودى نيازمند است، كه ذاتا به دنبال سعادت و كامروايى است، و اين جز در سايه عدالتِ اجتماعى فراهم نمىشود و عدالت به معنى پرداخت حق هر حقدارى است. درست همانگونه كه آدمى در بُعد مادى، هم در سطحى افقى و هم در سطحى عمودى حركت مىكند، در بُعد معنوى نيز حركت او اين چنين است. گاه آدمى رو به جلو حركت مىكند كه به اين حركتْ «پيشرفتِ كمّى» اطلاق مىگردد، و گاه در سير تاريخى بالا مىرود كه اين حركت را «پيشرفت كيفى» گويند؛ مثلاً اگر اختراع تدريجى وسايلِ سفر، موجب سرعت حركت آدمى بشود، پيشرفت كمى پديد آمده است و اگر سبب رفاه حال مسافر شود، پيشرفت كيفى.
هرگاه آدمى بتواند آزادى، عدالت و برادرى را گسترش دهد پيشرفتى كمّى كرده، و آنگاه كه در راه بهبود چگونگى موارد فوق تلاش كند پيشرفت كيفى حاصل خواهد شد.
اينگونه نيز مىتوان سخن گفت كه اقدام كردن براى تعميم سه امر فوق فعلى است واجب و اقدام كردن براى بهبود آنها به منزله فعل مستحب است. خداى سبحان مىفرمايد: «وَ كَتَبْنَا لَهُ فِى الأَْلْوَاحِ مِن كُلِّ شَىْءٍ مَّوْعِظَةً وَ تَفْصِيلاً لِّكُلِّ شَىْءٍ فَخُذْهَا بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهَا»(1)«و براى او در الواح اندرزى از هر موضوعى نوشتيم؛ و همه چيز را به تفصيل بيان كرديم. پس آن را با جدّيت بگير؛ و به قوم خود بگو: به نيكوترين آنها عمل كنند».
آزادى به معناى لغو و باز كردن تمام قيد و بندها از روح و جسم آدمى است. خداوند از به ارمغان آوردن آزادى توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن مىگويد: «...وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَْغْلَ-لَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ»(2)«بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود، از ايشان برمى دارد».
اخلاق بد و فرهنگ غلط، بارهاى سنگينى مىشود بر دوش آدميان، و محدود كردن سفرها، اقامتها، كشاورزى و تجارت زنجيرهايى است بر گردنشان... و عدالت آن است كه منافع هر انسانى بر اساس حقش به رسميت شناخته و پرداخته شود. گفتيم پرداخت حق و نگفتيم پرداخت به تساوى؛ زيرا دادن دستمزد به يك مهندس به همان اندازهاى كه به كارگر داده مىشود، ظلمى است در حق آن مهندس، و كارى بىحساب و كتاب و دلبخواه خواهد بود، نه عادلانه. از چنين كارى گاه به ستم بر مال تعبير مىشود. درباره اين شيوه تعامل در حديث آمده است: «لا تمنعوا الحكمة على أهلها فتظلموهم، و لا تبذلوها لغير أهلها فتظلموها؛ حكمت را از اهل آن دريغ مكنيد كه به آنان ستم روا مىداريد، و آن را نثار نااهلان [كه شايستگى آن را ندارند] مسازيد كه به حكمت ستم روا خواهيد كرد».
آرى، رها كردن گلهاى غزال در يك بوستان، ستمى است در حق آن بوستان؛ چون آن حيوانات جز خرابى و فساد براى آن بوستان چيزى به بار نمىآورند. [پس عدالتْ يعنى نهادن هر چيز در جاى آن و دادن حق بر اساس استحقاق و لياقت، اما تساوى يعنى بدون
توجه به مورد فوق همگان به طور مساوى بهره برند و مثلاً دستمزد مهندس تحصيلكرده متخصص با كارگر ساده برابر است].
اما برادرى؛ برادرى موضوعى است معنوى. يكسان ديدن مردم، امرى است عاطفى درحالى كه عدالت امرى عقلانى است. رعايت كردن تساوى در اجراى قانون و مانند آن نيز نمودى از عدالت است؛ زيرا هيچ كس بر ديگرى در حقوق برترى ندارد. بدين روى گاه از آن به عدالت و گاه به مساوات تعبير مىكنند؛ خداى متعال مىفرمايد: «وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَّجُلَيْنِ أَحَدُهُمَآ أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَى شَىْءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلَى مَوْلاَهُ أَيْنََما يُوَجِّههُّ لاَ يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوِى هُوَ وَ مَن يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلَى صِرَ طٍ مُّسْتَقِيمٍ»(1)«خدا مثالى [ديگر] زده است: دو نفر را، كه يكى از آن دو، گنگِ [مادرزاد] است؛ و قادر بر هيچ كارى نيست؛ و سربار سرپرست خود است، او را در پى هر كارى بفرستد، [ آن را ]خوب انجام نمىدهد، آيا چنين انسانى، با كسى كه امر به عدل و داد مىكند، و بر راهى راست قرار دارد، برابر است؟».
حضرت على عليهالسلام نيز مىفرمايند: «الناس من جهة التمثال أكفاء(2)مردم از نظر جوهره و تبار يكى هستند».
گاه مراد از برادرى مفهومى أعم از عدالت و مساوات است و اگر اين سه مفهوم را در كنار يكديگر قرار دهيم، آنگاه منظور از آزادى و عدالت همان است كه گفتيم و منظور از برادرى همان امرِ عاطفى است؛ زيرا پس از عدالت، ديگر امرى مادى وجود نخواهد داشت كه مشمول عدالت گردد، و گاه تنها به اطلاق عدالت بسنده مىكنند و آزادى را در كنار آن قرار نمىدهند؛ چون آزادى نيز داخل مفهوم عدالت است؛ زيرا بدون وجود انواع آزاديهاى قانونى، عدالت به وجود نخواهد آمد.
منكران تكامل اجتماعى انسان در بستر تاريخ، براى ادعاى خود چنين استدلال كردهاند كه حُسن وقُبحِ [عقلى]، نزد مردم معيارهاى گوناگونى دارد و هيچ هدف مشتركى ميان تمام مردم وجود ندارد. محض مثال: غربيان، مسلك سرمايهدارى را حُسن، و
سوسياليستها آن را قَبيح مىدانند. فرعون و قوم او نيز سحر را پديدهاى در شمار حُسن مىانگاشتند و مؤنان بنىاسرائيل آن را قبيح مىدانستند. همچنين در برخى جوامع كنونى، اعدام مجرم را حسن و در برخى ديگر قبيح مىشمارند و به جاى آن زندان را پيشنهاد مىكنند.
علاوه بر اينكه بر فرض وجود هدف مشترك ميان تمامى آحاد بشر، چگونه مىتوان اثبات كرد كه وصول به آن هدف مشترك نوعى حركت تكاملى است؟
پاسخ ما اين است كه هر دو وجه پيشگفته با اشكالاتى روبهرو است؛ زيرا بىشك واقعيتْ يكى بيش نيست و رسيدن يا نرسيدن تلاشگران و تعداد اندك يا فراوان رسيدگانْ هيچ تأثيرى در آن ندارد. پس حُسن وقُبح به هيچ روى نسبى نيست و الاّ مثلاً كُشتن بىدليل نيكان و صادر كردن حكمِ خلافِ قانون و خلاف وجدان از جانب قاضى و بىگناه دانستن مجرم و نظاير آن بايد امورى خنثى باشند، و لذا ديگر عدالتْ هيچ مفهومى ندارد و از رهگذر چنين ديدگاهى منطقاً تلاش براى برقرارى عدالتْ عملى بيهوده و نابخردانه است. در حالى كه بر اساس وجدانِ پاك باطل بودنِ اين ديدگاه از قبل روشن است.
در صورتى كه هدف، نيك و حَسَن باشد، ديگر تكاملى نبودن آن معنا نخواهد داشت، چون تكاملى بودن جز به معناى وصول به هدف حَسَن و نيك، چيز ديگرى نيست.
روشن است كه جوامع بشرى در برخى مسائل دچار اختلافاتى هستند، كه اين اختلافات از دو عامل اساسى سرچشمه مىگيرند:
حقْ و ديگرى باطلْ است؛ چون بر اساس يك قاعده قطعىِ منطقى كه امالقضايا و مبناى ساير قواعد است، «اجتماع نقيضين در صدقْ همانندِ ارتفاع نقيضينْ در كذبْ، قطعاً محال است و نامعقول».
حال اگر برخى، مانند كمونيستها، معتقدند كه دارايى و ثروت بايد در دست دولتها باشد و در مقابلْ برخى ديگر، مانند سرمايهداران، معتقدند كه آن دو بايد در دست گروهى ويژهاز ثروتمندان باشد، از آنجا كه اين دو راى متناقض نيستند لزومى ندارد كه قطعاً يك نظر از آن دو حق باشد، بلكه امكان بطلان هر دو نظريه نيز وجود دارد. و اتفاقاً اين مثال از آن مثالهايى است كه هر دو نظريه نامتناقضْ باطلاند و نظر درستْ آنگونه كه به تفصيل در كتاب «الفقه: الاقتصاد» يادآور شدهايم، آن است كه دارايى و سرمايه در دست كسى مىتواند باشد كه آن را بدون اجحاف و ستمگرى به دست آورده باشد.
جوامعِ غنى، نيازى به درآمد كودكانشان ندارند. لذا طبق حكم اصلى و اوّلى اشتغالْ به كارِ كودكان را قبيح مىشمرند. آرى، حكم اوليه آن قبح است؛ زيرا باعث افسردگى، پژمردگى و پيچيدگى شخصيت و روان كودك مىشود، البته اين در صورتى است كه كار براى كودك جنبه تفريحى نداشته باشد، كارهايى مانند: آب دادن به باغچهها، غذا دادن به حيوانات و مانند اينها، توابع منفىِ روانى ندارند و براى كودك حكم تفريح و
بازى دارد.
آشفتگى، ناآرامى، ملال، گرفتگى، افسردگى، تحيّر و تهديداتى كه در دوران معاصر، جوامع بشرى را به مخاطره افكندهاند، همه نه به آن دليل است كه بشر امروز به بنبست رسيده است، بلكه به آن دليل است كه رشد و توسعهاى ناموزون و بىقواره يافته است. سعى آدمى به موازات پيشرفت در ميادينِ علمى و صنعتى، در ميدان ايمان و تقوا و اخلاقپيشرفت نكرده است و همانگونه كه اگر شمشيرِ سارق به تفنگ تبديل گردد، سارق خطرناكتر مىگردد، داستان دانش نيز چنين شده است. آرى پيشرفتهاى علمى و فنى سبب نيرومندى و قدرت كسانى شده است كه نه به آخرت ايمان دارند و نه به آرايه فضيلت و تقوى آراستهاند.
اگر عقلاى عالم بتوانند موجوديت بشر را حفظ و تأمين كنند و تعاليم انبياء را در زندگى مردم گسترش دهند، بىترديد اين خطر از ميان مىرود و اين تعاليمِ راهگشا نيز جز با برچيدن نظامهاى سرمايهدارى و كمونيستى و مستبد، بستر مناسبِ رشد را پيدا نمىكند؛ زيرا سركردگان اين نظامها افرادى طمعكارند، و روشن است كه اگر قدرت مادى به دست فرد طمعكار بيفتد، هم خود به فساد مىگرايد و هم جامعه را به كژراهه فساد مىاندازد. البته نابودى اين دو نظام، تنها جهان سوم را نجات نمىدهد، بلكه مردم جوامع سرمايهدارى و كمونيستى را نيز از آفات و بلاهاى برآمده از اين نظامها مىرهاند.
آرى، شايسته نيست كه كسى مدعى شود كه هيچ پيشرفتى در زندگى بشر رخ نداده است. مگر نه اين است كه مرگ و مير نوزادان كاهش و زاد و ولد افزايش يافته و بيماريها به سرعت درمان مىشوند. بيماريهاى هولناكى مانند وبا و طاعون كه به طور وحشتناك مردم جهان را مىكشت، ريشهكن و يا مهار شدهاند. مگرنه اينكه سفرها آسان شده و ساعات كار كاهش يافته و دانشْ گسترش پيدا كرده و سختىهايى كه كارگران و كشاورزان متحمل مىشدند بر اثر پيدايش كارگاهها و ادوات پيشرفته و مكانيزه كاهش يافته و به دليل پيدايش وسائل بهداشتى جديد، انسانها نوعاً عمرى طولانىتر مىكنند، و برق، آب لولهكشى و بهداشتى و... اسباب راحتى و رفاه زندگى آدمى را پديد آوردهاند و وسائل تفريح فراوان
شدهاند و جوامع، در مجموع، به هم نزديكتر گشتهاند و پيشرفتهاى بسيار ديگرى روى داده است. ما در لابهلاى مسائل پيشين به برخى از آنها اشاره كرديم. بارى، به هر حال جامعه بشرى با سرعت زيادى به سوى تحول و تكامل مىرود و پر واضح است كه هرچه دانش پيشرفت كند به دليل همين تراكم سرمايههاى علمى، سرعتِ پيشرفت تحول مثبت بيشتر و بيشتر مىشود.
يكى از جامعهشناسان، از تعداد اختراعات انجام شده در برخى كشورهاى صنعتىچنين گزارش كرده است:
در فاصله سالهاى 1860 تا 1869 هفت هزار اختراع، و در فاصله سالهاى 1870 تا 1879 سيزده هزار اختراع به ثبت رسيده است، و به همين ترتيب در هر دهه تعداد اختراعات بيشتر و بيشتر شده است تا آنكه تعداد اختراعات ثبت شده در ميان
سالهاى 1950 تا 1955 به چهل هزار مورد رسيده است و اين روند سيرى صعودى دارد و همچنان ادامه يافته است.
بىشك برخى از اين اختراعات صرفاً نابودگر و مخرّب بودهاند؛ امّا بيشتر آنها مفيد و سازندهاند. اختراعات نابودگر و مخرب را نيز از طريق نابود كردن علل پيدايش آنها مىتوان از ميان برد. آرى، اگر انسان تطهير و تهذيب شود حتى از آن سلاحهاى مخرّب نيز مىتوان استفادهاى سازنده كرد و اين كار بر خداى سبحان آسان است.
«اللهم إنّا نرغب إليك في دولة كريمة تعزّ بها الأسلام و أهله و تذلّ بها النفاق و أهله، و تجعلنا فيها من الدعاة إلى طاعتك و القادة إلى سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدنيا و الآخرة»(1).
سبحان ربّك ربّ العزّة عما يصفون و سلام على المرسلين و الحمد لله ربّ العالمين و صلى اللّه على محمد و آله الطيبين الطاهرين.
محمد بن المهدى الحسينى الشيرازى
1) . مفاتيح الجنان، دعاى إفتتاح.
چند يادآورى:
تمام احاديث اين بخش از كتاب يعنى خاتمه، از جلد دوازدهم وسائل الشيعه نقل شده است. ما نيز به دليل آنكه تنها از يك منبع تأليف يافتهاند، از ذكر آن منبع در پى نوشت خوددارى كرديم.
تمامى اشعار در بخش ويرايشِ گروه ترجمه و توسط آقاى محمد خنيفر زاده افزوده شدهاند.
در پايان اين كتاب يادآور مىشويم كه احاديث فراوانى از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و اهل بيتِ آن حضرت، امامان معصوم عليهمالسلام درباره روابط عمومى و همزيستى اجتماعى روايت شده است كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم مربوط به دانش جامعهشناسى مىشود و تعداد آنها به هزاران روايت مىرسد. ما مقدارى از آن احاديث شريفه را انتخاب كرديم تا در اختيار خوانندگان گرامى قرار دهيم و از اين رهگذر بحث موجود را كاملتر و جامعتر كنيم.
ناگفته نماند كه فهم و برداشت از اين احاديث و آگاهى از ابعاد و پيامهاى آن را به عهده خود خوانندگان محترم، كه در سطوح مختلف مىباشند، گذاشتيم، تا هر كس به مقدار فهم و هوشمندى خود از آنها برداشت كند، زيرا شرح و بسط دادن آنها نيازمند تأليف چندين جلد كتابِ پربرگ مىباشد. و اللّه وليّ الهداية.
معاوية بن وهب نقل كرده است كه روزى به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: با همكيشان و خويشاوندانمان و نيز با همبستگان و مردم و همنشينانمان چگونه رفتار كنيم؟ حضرت فرمودند: «تؤدّون الأمانة اليهم، و تقيمون الشهادة لهم و عليهم، و تعودون مرضاهم و تشهدون جنائزهم؛ امانتهايشان را به آنها برگردانيد، و براى آنها چه به نفعشان و چه به ضررشان شهادت بدهيد، و از بيمارانشان عيادت و در تشييع جنازه آنها شركت كنيد».
ابواسامه زيد شحام نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: «سلام مرا به هر يك از شيعيان كه به نظرت مرا اطاعت و به سخن من عمل مىكند برسان و بگو: سفارش مىكنم شما را به اطاعتِ از خداى عزوجلّ و رعايت كردن احتياط و ورع در دينتان، و كوشش در راه خدا و براى خدا، و راستگويى، و امانتدارى، و طول دادن سجود، و حسن همجوارى. [حضرت] محمد صلىاللهعليهوآله همين دستورها را براى بشر آوردند. و امانتهايى را كه صاحبانشان نزد شما به وديعت گذاشتند به آنها برگردانيد، چه مؤمن و نكوكار باشند، چه فاسق و بدكار؛ زيرا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هماره دستور مىدادند به اينكه حتى نخ و سوزن را نيز برگردانند [و كوچك نشمارند]. با همزيستان خود رفتوآمد كنيد در تشييع جنازههاى آنها شركت و بيماران آنها را عيادت و حقوق آنها را كاملاً ادا كنيد، چون هرگاه فردى از شما در دين خود راه ورع [و احتياط] و راستگويى را در پيش گرفت و امانت را ادا كرد، و اخلاق و برخوردش را با مردم نيكو كرد، دربارهاش گفته خواهد شد: "اين فرد جعفرى مذهب است"، و اين مطلب مرا خرسند و خوشحال خواهد كرد، و مايه خوشحالى من مىشود. و نيز مىگويند: "اين اثر تربيت نيكوى جعفر [صادق ]است". اما اگر غير از اين باشد مصيبت و ننگ او بر من وارد مىشود و دربارهاش گفته
مىشود: "اين است تربيت جعفر [صادق]".به خدا سوگند پدرم [امام باقر] عليهالسلام برايم نقل فرمود كه: در ميان قبيلهاى فرد شيعهاى بود كه بهترينِ آنها بود در اداى امانت و بجاى آوردن حقوق، و راستگويى و آنان [چنان به او اعتماد داشتند كه ]وصيّتهاى خود را به او مىكردند و امانتها و سپردههاى خود را به او مىسپردند. و هنگامى كه از قبيله آنها درباره وى سؤال مىشد در پاسخ مىگفتند: چه كسى
مانند او است؟ او از همه ما امانتدارتر و راستگوتر است».
[ هر آنكس كه او را سه عادت بود *** هماره مر او را سعادت بود:
وفا و جوانمردى و راستى *** سه عادت كه عين سعادت بود]
[ چون تو باشى امين و راستعيار *** مىشود بر مراد تو هر كار
با امانت چو راستپيشه شوى *** بگذرى از بشر، فرشته شوى]
[ سرمايه طاعت الهى تقواست *** پيرايه فقر و پادشاهى تقواست
از سختى روز محشر و روز جزا *** فرموده خدا، نجات خواهى، تقواست]
از معاوية بن وهب روايت كرده است كه به ايشان (يعنى امام) عرض كردم: «با خودمان و خاندانمان و همچنين با مردمى كه با ما معاشرت دارند و از حيث مذهب با ما يكى نيستند، چگونه رفتار كنيم؟» حضرت فرمودند: «تنظرون إلى أئمتكم الذين تقتدون بهم فتصنعون ما يصنعون، فواللّه إنّهم ليعودون مرضاهم، و يشهدون جنائزهم، و يقيمون الشهادة لهم و عليهم، و يؤدّون الأمانة إليهم؛ بايد نگاه كنيد به پيشوايانتان كه از آنان پيروى مىكنيد، شما مطابق آنچه آنان مىكنند عمل كنيد. به خدا سوگند، آنان بيمارانشان را عيادت مىكنند، و در تشييع جنازهايشان شركت مىجويند و براى آنها، چه به نفعشان و چه به ضررشان، شهادت مىدهند، و امانت آنها را به آنان برمىگردانند».
حبيب خثعمى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «عليكم بالورع و الإجتهاد، و إشهدوا الجنائز، و عودوا المرضى، و إحضروا مع قومكم مساجدكم و أحبّوا للناس ما
تحبّون لأنفسكم، أما يستحيي الرجل أن يعرف جاره حقّه، و لا يعرف حقّ جاره؛ تا مىتوانيد پارسايى و تلاش دينى را رعايت كنيد؛ و در تشييع جنازهها شركت كنيد، و بيماران را عيادت نمائيد، و با قوم [و مردم سامانتان] در مساجدتان حاضر شويد، و براى مردم همان را دوست بداريدكه براى خودتان دوست مىداريد. آيا مايه شرمندگى [يك شيعه] نيست كه همسايه حق او را بشناسد، و او حق همسايهاش را نداند [و بجاى نياورد]؟».
از مرازم روايت شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «عليكم بالصلاة في المساجد، و حسن الجوار للناس و إقامة الشهادة و حضور الجنائز، إنّه لابدّ لكم من الناس إنّ أحداً لا يستغني عن الناس حياته، و الناس لابدّ لبعضهم من بعض؛ تا مىتوانيد در مساجد نماز بخوانيد، و با مردم همجوارى خوبى داشته باشيد، و براى آنها شهادت بدهيد، و در تشييع جنازهها شركت كنيد. شما به ناچار به مردم نياز داريد، و هيچكس در زندگىاش از مردم بىنياز نيست؛ ناچار مردم به همديگر نياز دارند».
از عبداللّه بن سنان روايت كرده است كه از امام صادق عليهالسلامشنيدم كه فرمودند: «أوصيكم بتقوى اللّه و لا تحملوا الناس على أكتافكم فتذلّوا، إنّ اللّه عزوجل يقول في كتابه «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا»(1)ثم قال: عودوا مرضاهم، و احضروا جنائزهم، و اشهدوا لهم و عليهم، و صلّوا معهم في مساجدهم حتّى يكون التمييز، و تكون المباينة منكم و منهم؛ شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم، و اينكه مردم را بر خود مسلّط نكنيد تا ذليل نشويد. [يعنى با گفتن مطالبى كه مردم تحمل آن را ندارند، آنان را بر خود نشورانيد]. خداى متعال در كتاب عزيز خود مىفرمايد: و با مردم با زبان خوش سخن بگوييد. سپس فرمودند: «بيمارانشان را عيادت كنيد، و در تشييع جنازههاى آنان حاضر شويد، و براى آنان، چه به نفع باشد چه به ضرر، شهادت دهيد، و با آنان در مساجدشان نماز بگذاريد».
از خيثمه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «سلامم را به پيروانمان ابلاغ كن، و آنان را به تقواى الهى و عمل صالح سفارش كن، و به آنان بگو: كه تندرستان از بيمارانشان عيادت كنند، و حتماً ثروتمندشان به فقيرانشان كمك كند، و زندگانشان جنازه
1) . سوره بقره، آيه 83.
امواتشان را تشييع كنند، و در خانههاى خود با هم ديدار و ملاقات نمايند، و در امور دين با هم گفتوگو كنند، زيرا با اين كار امر [ولايتِ ما] زنده مىشود. خدا رحمت كند آن بنده خدايى را كه امر ما را زنده نگهدارد. اى خيثمه، به آنان اطلاع بده كه ما نمىتوانيم درپيشگاه خدا، بدون عمل صالح، به آنان كمك كنيم، زيرا ولايت ما درك نمىشود، و تحقق پيدا نمىكند، مگر با پارسايى، و از سختترين عذابهاى روز قيامت از آن كسانى است كه عدل و حق را توصيف و بيان كنند، ولى در عمل راه ديگرى را پيش گيرند».
از كثير بن علقمه روايت شده است كه به امام صادق عليهالسلام گفتم: «مرا توصيهاى بفرمائيد. حضرت فرمودند: شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم و پارسايى و عبادت، و طولانى نمودن سجود، و اداى امانت (= امانتدارى)، و راستگويى و همسايهدارى؛ زيرا محمد صلىاللهعليهوآله موظف شد كه همين مطالب را برايمان بگويد. با همنشينان و همزيستانِ خود رفتوآمد كنيد، و از بيمارانتان عيادت كنيد و در تشييع جنازههايتان حضور يابيد. براى ما مايه زينت و سربلندى باشيد، نه مايه بدنامى و سرافكندگى. ما را نزد مردم محبوب و خواستنى كنيد، نه اينكه [با رفتارتان] ما را نزد آنان مبغوض و منفور سازيد، لذا هرگونه مهر و محبتى را به سوى ما بكشانيد و هرگونه بدى را از ما دفع كنيد...».
يحيى بن عمران از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام هميشه مىفرمودند: «ليجتمع في قلبك الإفتقار إلى الناس، و الإستغناء عنهم، يكون إفتقارك إليهم في لين كلامك، و حسن سيرتك، و يكون إستغناؤك عنهم في نزاهة عرضك و بقاء عزّك؛ اميرمؤمنان على عليهالسلامهميشه مىفرمودند: بايستى در قلبت دو خصلت جمع شود: يكى نياز به مردم، و ديگرى بىنيازى از آنها. نيازمندى تو به آنها در نرمىِ سخنت و خوشرفتاريت باشد، و بىنيازى تو از آنها در پاك نگهداشتنِ ناموس و كرامت و عزتمندىات باشد».
[ قدرتِ دادن اگر نيست مرا باكى نيست *** قدرتِ ناسِتِدَن هست و للّه الحمد]
[ شك نيست كه هر كه چيزكى دارد *** وآن را بدهد، طريقِ احسان است
چندان كه مروّت است در دادن *** در ناسِتِدَن هزار چندان است]
از ابواسامه روايت كرده است كه از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمايند: «عليكم بتقوى اللّه و الورع و الإجتهاد، و صدق الحديث، و أداء الأمانة، و حسن الخلق، و حسن الجوار، و كونوا لنا زينا، و لا تكونوا علينا شينا...؛ تا مىتوانيد تقواى الهى را مراعات كنيد، و راه پارسايى و كوشش و راستگويى، و امانتدارى، و خوش اخلاقى، و حُسنِ همجوارى را پيش گيريد، وبراى ما مايه زينت [و مباهات] باشيد، و مبادا كه مايه بدنامى و سرزنش بشويد».
از محمد بن مسلم روايت شده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «من خالطت فإن إستطعت أن تكون يدك العليا (عليه) عليهم فافعل؛ با هر كه معاشرت كردى، اگر توانستى دست بالا بر او [يا آنها] داشته باشى، چنين كن (يعنى همواره بر او احسان كن)».
[ زيردستان را به احسان دستگيرى كن كه ابر *** در سخاى بحر با روى زمين احسان كند]
[چو دريا نگردد تهيدست هرگز *** كريمى كه در راه سائل نشيند]
از معاوية بن عمار روايت شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «وطّن نفسك على حسن الصحابة لمن صحبت، في حسن خلقك، و كُفّ لسانك، و اكظم غيظك، و أقلَّ لغوك و تَغرس عفوك، وتسخو نفسك؛ خود را بر رفاقتِ برتر عادت بده تا با كسانى كه با آنان رفاقت مىكنى حسنِ رفاقت [و دوستى خالصانه ]داشته باشى، و اخلاقت را نيكو كن، و زبانت را از آنان نگهدار و خشم خود را فروكش كن، و بيهودهگويى را كم نما، و عفو و بخشش خود را ريشهدار ساز، و جانت را سخاوتمند كن».
ابىربيع شامى روايت كرده است كه گفت: «روزى به ديدن امام صادق عليهالسلام رفتم، در حالى كه خانه آن حضرت پر از جمعيت بود [تا اينكه مىگويد: ]امام صادق عليهالسلامفرمودند: "يا شيعة آل محمّد إعلموا أنّه ليس منّا من لم يملك نفسه عند غضبه، و من لم يحسن صحبة من صحبه، و مخالقة من خالقه، و مرافقة من رافقه، و مجاورة من جاوره، و ممالحة من مالحه...؛ اى شيعيان آل محمد؛ بدانيد كه از ما نيست كسى كه در حال خشم خويشتندارى نكند و
كسى كه با دوستانش حُسنِ رفاقت پيشه نكند و با كسانى كه با او به نيكى رفتار مىكنند به نيكى رفتار نكند، و با مخالفانش [با انصاف] مخالفت نورزد، و با كسانى كه با او حسنِ همزيستى مىكنند، به خوبى و خوشخويى و با همسايگان نكوكارش حسن همجوارى نداشته باشد، و با كسى كه با او مزاح و ملاطفت مىكند مزاح نكند"».
محمد بن مسلم نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما (لا) يعبأ بمن سلك هذا الطريق إذالم يكن فيه ثلاث خصال: ورع يحجزه عن معاصي اللّه، و حلم يملك به غضبه، و حسن الصحبة لمن صحبه؛ هر كه اين راه را طى مىكند اگر اين سه خصلت در او نباشد، بدو اعتنايى نمىشود: پرهيزگارى و پارسايى كه او را از گناهان باز دارد؛ و بردبارى و حلمى كه با آن بر خشم خود چيره شود؛ و حُسنِ رفاقت و همصحبتى با كسى كه با او مصاحبت و رفاقت دارد».
صفوان جمّال روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كان أبي يقول لا (ما) يعبأ بمن يؤمّ هذا البيت، إذا لم يكن فيه ثلاث خصال: خلق يخالق به من صحبه، أو حلم يملك به غضبه، أو ورع يحجزه عن محارم اللّه؛ پدرم مىفرمود: هر كه قصد حج اين خانه [كعبه] كند، اگر داراى سه خصلت نباشد اعتنايى بدو نمىشود: اخلاق خوبى كه با همنشين خود داشته باشد؛ و يا بردبارى و حلمى كه با آن غضب خود را مهار سازد؛ و يا پارسايىاى كه او را از انجام دادن گناهان حفظ نمايد».
عمار بن مروان نقل كرده است كه روزى امام صادق عليهالسلام به من چنين سفارش فرمودند: «أوصيك بتقوى اللّه و أداء الامانة و صدق الحديث، و حسن الصحبة لمن صحبت، و لا قوّة إلاّ باللّه؛ تو را به رعايت تقواى الهى و پرهيزكارى، و امانتدارى و راستگويى، و حسن رفاقت با همنشين سفارش مىكنم، و البته هيچ توان و قدرتى نيست جز به مدد خداى متعال».
[ جامه كعبه را كه مىبوسند *** او نه از كِرمِ پيله نامى شد
با عزيزى نشست روزى چند *** لاجرم همچون او گرامى شد]
مفضل بن عمرو نقل كرده است كه روزى به ديدن امام صادق عليهالسلام رفتم. حضرت به من فرمودند: چه كسى همراه توست؟ عرض كردم: يكى از برادران دينىام.
حضرت فرمودند: او چه مىكند؟ عرض كردم: از زمانى كه وارد [اين شهر] شدم [از او خبر ندارم و ]نمىدانم اينك كجاست؟ حضرت فرمودند: «أما علمت أنّ من صحب مؤمناً أربعين خطوة سأله اللّه عنه يوم القيامة؛ آيا تو نمىدانى كه هر كه با مؤمنى به اندازه چهل گام همراهى كند، خدا در روز قيامت دربارهاش سؤال خواهد كرد؟»
[ دوست به دنيا و آخرت نتوان داد *** صحبت يوسف به از دراهم معدود]
سكونى از امام صادق و آن حضرت از پدرانش - صلوات اللّه عليهم اجمعين -روايت مىكندكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «ثلاث من لم يكن فيه لم يتمّ له عمل: ورع يحجزه عن معاصي اللّه، و خلق يداري به الناس، و حلم يردّ به جهل الجاهل؛ هركس اگر سه خصلت را نداشته باشد هيچ عملى از اعمال او كامل نيست: پارسايىاى كه او را از گناهان باز بدارد؛ اخلاقى كه با آن با مردم مدارا كند؛ و خويشتن دارىاى كه با آن جهل جاهلان را دفع نمايد».
[ رادمردىِ مرد دانى چيست؟ *** باهنرتر ز خلق دانى كيست؟
آنكه با دوستان تواند ساخت *** و آنكه با دشمنان تواند زيست]
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «خالطوا الناس مخالطة ان متّم معها بكوا عليكم، و إن غبتم حنّوا إليكم؛ با مردم آنچنان معاشرت و همزيستى كنيد كه هرگاه مرديد بر شما گريه و زارى كنند و اگر از ميان آنها رفتيد [و مدتى غايب شديد ]مشتاق ديدارتان شوند».
جابر بن عبداللّه انصارى از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه روزى در شهر بصره مردى از جا برخواست و از اميرمؤمنان عليهالسلام پرسيد: «ما را از انواع برادران [و دوستان ]آگاه كنيد». حضرت فرمودند: «برادران [دينى] بر دو گونهاند: برادران مطمئن و مورد اعتماد، و برادرانى كه فقط همراهى مىكنند. اما برادران مطمئن، مانند دست و بال و اهل و ثروت مىباشند. پس هرگاه به برادرت اعتماد و اطمينان داشتى از بذل جان و مال و هر نوع كمكى به او دريغ مكن، و با دوستِ عزيزِ او دوست شو، و با دشمن او؛ دشمن باش، و اسرار او را پنهان كن و ياريش كن، و نيكىهايش را اظهار كن. و بدان اى سؤال كننده، كه
چنين دوستانى كميابتر از كبريت احمرند. و اما دوستانى كه صرفاً براى همراهىاند: آنها براى اين خوبند كه تو از دوستى و مصاحبت با آنان لذت ببرى. بنابراين با آنها قطع رابطه مكن، و بيش از اين از آنها چيزى مخواه و در پى كشف اندرونِ دلش مباش. و همانگونه كه با تو خوشرويى و خوشزبانى مىكنند، تو نيز با آنان خوشرويى و خوشسخنى كن».
ابن ابى عمير به نقل از كسانى كه در سندِ روايت نامشان برده شده است روايت كردهاست كه امام صادق عليهالسلام در تفسير اين سخن خداى عزّوجلّ كه: «إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الُْمحْسِنِينَ»(1)«ما تو را از نيكوكاران مىبينيم» فرمودند: «كان يوسّع المجلس و يستقرض للمحتاج، و يعين الضعيف؛ او [يعنى يوسف] در مجلس به تازهواردان جا مىداد و براى رفع نياز نيازمندان قرض مىكرد، و همواره ضعيفان را يارى مىنمود».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «ينبغي للجلساء في الصيف أن يكون بين كلّ إثنين مقدار عظم الذراع لئلاّ يشقّ بعضهم على بعض؛ بهتر است در فصل تابستانْ ميانِ هر دو نفر كه در مجلسى كنار هم مىنشينند به اندازه يك ذراع (يعنى از سرِ انگشت وسط تا آرنج) فاصله باشد، تا مايه سختى و مشقت همديگر نشوند».
معمر بن خلاد از امام رضا عليهالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «إذا كان الرجل حاضراً فكنّه و إن كان غائباً فسمّه؛ هرگاه دوستى حضور داشته باشد، او را با كنيهاش بخوان [ مانند ابوجعفر، ابوالحسن]. و هرگاه حضور نداشته باشد او را با آوردن اسمش ياد كن».
علاء بن فضيل به نقل از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلاممىفرمودند: «عظّموا أصحابكم و وقّروهم، و لايتهجّم بعضكم على بعض، و لاتضارّوا و لاتحاسدوا، و إيّاكم و البخل، و كونوا عباد اللّه المخلصين؛ دوستانتان را گرامى بداريد و بر وقار و احترامشان بيفزاييد، و مبادا با همديگر نزاع كنيد. به يكديگر ضرر نزنيد و حسد نورزيد.
1) . سوره يوسف، آيه 78.
و تا مىتوانيد از بخل دورى گزينيد، و از جمله بندگان مخلص خدا باشيد».
از على بن عقبه از بعضى راويان از امام باقر يا امام صادق عليهماالسلام نقل شده است كه فرمودند: «الإنقباض من الناس مكسبة للعداوة؛ دورى گزيدن از مردم مايه بروز دشمنى است».
[ رادمردىِ مرد دانى چيست؟ *** باهنرتر ز خلق دانى كيست؟
آنكه با دوستان تواند ساخت *** و آنكه با دشمنان تواند زيست]
محمد بن يزيد روايت كرده است كه از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «من استفاد أخاً في اللّه إستفاد بيتاً في الجنّة؛ هر كه در راه خدا دوستى به دست آورد، [در واقع ]خانهاى در بهشت به دست آورده است».
[ دوست گيرى، دگر ز دست مده *** عهد را عادت شكست مده]
[ بد كسى دان كه دوست كم دارد *** زان بَتَر چون گرفت بگذارد]
در كتاب مجالس نويسنده به نقل از پدرش روايت كرده است كه لقمان به فرزندش چنين فرمود: «يا بنيّ إتّخذ ألف صديق و ألف قليل، و لاتتّخذ عدوّاً واحداً و الواحد كثير؛ فرزندم، هزار دوست داشته باش، كه هزار دوست نيز كم است، و مبادا يك دشمن هم داشته باشى كه يك دشمن هم بسيار است».
[ دانا كه براى دوستان در كار است *** پيوسته ز شاخ عمر برخوردار است
هر چند تو را دولت و نصرت يار است *** صد دوست كم است و دشمنى بسيار است]
[ داود نبى چو برگشادى اسرار *** گفتا به پسر پند من از دل مگذار
اندك شمار ار دوست تو را هست هزار*** ور دشمن تو يكى است بسيار شمار]
اميرمؤمنان على عليهالسلام به نقل از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا يدخل الجنّة رجل ليس له فرط،
قيل: يا رسول اللّه و لكلّ فرط؟ قال: نعم إنّ من فرط الرجل أخاه في اللّه؛ كسى كه فرطى (فرط، يعنى كسى كه پيش از انسان به هر جايى كه بخواهد مىرود) نداشته باشد وارد بهشت نمىشود. [ اصحاب] گفتند: [فرط در اينجا چه كسى است؟ آيا به هر حال] هركسى براى خود فرطى دارد؟ حضرت فرمودند: آرى، برادر دينى نيز فرط محسوب مىشود».
از جعفر بن ابراهيم از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «أكثروا من الأصدقاء في الدنيا فإنّهم ينفعون في الدنيا و الآخرة، أمّا في الدنيا فحوائج يقومون بها، و أمّا الآخرة فإنّ أهل جهنّم قالوا: «فَمَا لَنَا مِن شَ-فِعِينَ * وَ لاَ صَدِيقٍ حَمِيمٍ»(1)در دنيا دوستان بسيار بگيريد كه آنها، هم در دنيا و هم در آخرتْ براى شما مفيدند: اما در دنيا نيازهاى شما را برآورده مىكنند، ودر آخرت [مانند] اهل جهنم [نمىشويد؛ آنها كه] مىگويند: "افسوس كه امروز نه شفاعت كنندگانى داريم و نه دوست گرم و پرمحبتى"».
[ دنيا خوش است و مال عزيز است و تن شريف *** ليكن رفيق از همه چيزى مقدّم است]
از احمد بن محمد از يكى از يارانش روايت شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إستكثروا من الإخوان، فإنّ لكلّ مؤمن دعوة مستجابة؛ براى خود دوستان بسيارى برگيريد؛ زيرا هر مؤمنى دعاى مستجابى دارد».
و فرمودند: «إستكثروا من الإخوان فإنّ لكلّ مؤمن شفاعة؛ تعداد برادران دينى خود را بسيار سازيد كه هر مؤمنى [در روز قيامت ]شفاعتى [قابل قبول] دارد».
و نيز فرمودند: «أكثروا من مؤاخاة المؤمنين فإنّ لهم عند اللّه يداً يكافئهم بها يوم القيامة؛ از ميان مؤمنين دوستان زيادى برگزينيد؛ زيرا آنان نزد خدا كارهاى خوبى كردهاند كه در روز قيامت به آنان پاداش خواهد داد».
در نهج البلاغه از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: «أعجز النّاس من عجز عن إكتساب الإخوان، و أعجز منه من ضيّع من ظفر به منهم؛ ناتوانترين مردم كسى است كه در دوستيابى ناتوان باشد و ناتوانتر از او كسى است كه دوستان يافته خود را از
1) . سوره شعراء، آيههاى 100 و 101.
دست بدهد»
[ بد كسى دان كه دوست كم دارد *** زان بَتَر، چون گرفت بگذارد]
جعفر بن محمد از پدرش و او از جدّش از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت كرده است كه شنيدم رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمودند: «مؤمن خوشقلب و پاكدل و بزرگوار است و منافق فريبكار و پست مىباشد، و بهترين مؤمنان كسى است كه ساير مؤمنان به او انس و الفت بگيرند. و در كسى كه نه با ديگران انس مىگيرد، و نه ديگران با او انس مىگيرند، هيچ خيرى نيست». سپس فرمودند: شنيدم رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: «بدترين مردم كسى است كه به مؤمنان بغض بورزد و دلهاى مؤمنان نيز به او بغض بورزد. اينان همان كسانىاند كه در سخنچينى
تلاش مىكنند، و بين دوستان تفرقه مىاندازند، و همواره براى مردم عيب مىتراشند. اينها را خدا [در روز قيامت] با نظر رحمت نمىنگرد، و در روز قيامت پاكيزه و تزكيه نمىكند».سپس اين آيه را تلاوت نمودند: «هُوَ الَّذِى أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ * وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ»(1)«او همان است كه تو را با يارىِ خود و مؤمنان نيرومند كرد و ميان دلهايشان الفت انداخت».
از ايوب بن نوح روایت شده است كه امام على بن محمد عليهالسلام نامهاى به يكى از يارانمان نوشته و در آن فرموده بود: «عاتب فلاناً و قل له: إذا أراد اللّه بعبد خيرا إذا عوتب قبل؛ از فلانى گلايه كن و به او بگو: هرگاه خدا براى بندهاى خيرى بخواهد او را انتقادپذير و گلايهشنو مىسازد».
[ نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوستتر دارند *** جوانان سعادتمند پند پيرِ دانا را]
عمار بن موسى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لا عليك أن تصحب ذا العقل و إن لم تحمد كرمه، و لكن إنتفع بعقله و احترس من سيّىء
1) . سوره انفال، آيههاى 62 و 63.
أخلاقه، و لا تدعنّ صحبة الكريم و إن لم تنتفع بعقله و لكن إنتفع بكرمه بعقلك، و افرر كلّ الفرار من اللّئيم الأحمق؛ اشكالى ندارد با خردمند دوست شوى، هرچند سخاوتمندىاش را نپسندى؛ بلكه بايستى از خرد او استفاده كنى و از اخلاق ناپسند او بپرهيزى. و مبادا از رفاقتِ با سخاوتمند دورى گزينى، هرچند از عقل او بهره نبرى؛ بلكه با كمك عقلِ خودت مىتوانى از سخاوت و كرم او استفاده كنى. ولى با تمام توانت از فرومايه نادان بگريز و دور شو».
[ منشين با بدان كه صحبت بد *** گرچه پاكى، تو را پليد كند
آفتاب ارچه روشن است او را *** پارهاى ابر ناپديد كند]
[ پسر نوح با بدان بنشست *** خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند *** پى نيكان گرفت و مردم شد]
از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه فرمودند: «إسترشدوا العاقل و لا تعصوه فتندموا؛ از خردمند مشورت بخواهيد و با نظر او مخالفت نكنيد كه سخت پشيمان مىشويد».
[ اى برادر يار دانائى بجوى *** ماجراى مشورت با او بگوى
مشورت ادراك و هشيارى دهد *** عقلها مر عقل را يارى دهد
عقل قوت گيرد از عقل دگر *** پيشهگر كامل شود از پيشهگر
مشورت كن با گروه صالحان *** بر پيامبر امرِ شاورهم بدان
امرهم شورى براى آن بُوَد *** كز تشاور سهو و كژ كمتر بُوَد
عقل را با عقلِ ديگر يار كن *** امرهم شورى بخوان و كار كن]
محمد بن على بن الحسين، با سندش، از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «تجلسون و تحدِّثون؟ قلت: نعم، قال: تلك المجالس أحبّها، فأحيوا أمرنا، رحم اللّه من أحيى أمرنا يا فضيل: من ذكرنا أو ذكرنا عنده فخرج عن عينيه مثل جناح الذباب غفر اللّه له ذنوبه و لو كانت أكثر من زبد البحر؛ آيا دور هم جمع مىشويد و گفتوگو مىكنيد؟ گفتم: بله.
حضرت فرمودند: من آن مجالس را دوست دارم. امر ما را احيا كنيد. خدا بيامرزد هر كه امر ما را احيا و زنده مىكند. اى فضيل: هر كه ما را ياد كند، يا نزد او ياد شويم، و به خاطر ما از چشمش به اندازه بال مگس اشك بريزد خدا او را مىآمرزد، حتى اگر [گناهانش] از كف دريا بيشتر باشند».
علتش اين مىتواند باشد كه او را به درستكارى و هدايت مىكشاند.
[ اوصاف على به گفتوگو ممكن نيست *** گنجايش بحر در سبو ممكن نيست
من ذات على به واجبى نشناسم *** اما دانم كه مثل او ممكن نيست]
[ هرگز نشد از سِرّ على كس آگاه *** زيرا كه نشد كس آگه از سرِّ اله
يك ممكن و اينهمه صفاتِ واجب! *** لا حول و لا قوة الا باللّه]
عبد اللّه بن مسكان از ميسر روايت كرده است كه روزى امام باقر عليهالسلام به من فرمودند: «أتخلون و تحدّثون و تقولون ما شئتم؟ فقلت: اي واللّه، فقال: أما واللّه لوددت أنّي معكم في بعض تلك المواطن...؛ آيا با هم خلوت مىكنيد و در امور و مسائل دلخواهتان با هم گفتوگو مىكنيد؟ گفتم: بله، به خدا قسم. حضرت فرمودند: به خدا قسم، بسيار دوست دارم كه من نيز با شما بنشينم، و در برخى جلساتتان شركت كنم».
از امام باقر عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: «رحم اللّه عبدا أحيى ذكرنا، قلت: ما احياء ذكركم؟ قال: التلاقي و التذاكر عند أهل الثَّبات؛ خدا بيامرزد هر كه [ذكر و] ياد ما را احيا نمايد. (راوى مىگويد:) گفتم: ياد شما چگونه احيا مىشود؟ حضرت فرمودند: نزد كسانى كه در عقيده خود استوارند برويد و به گفتوگو و مذاكره بپردازيد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه حضرت على عليهالسلام مىفرمودند: «لقيا الإخوان مَغنم جسيم؛ ملاقات با برادران دينى غنيمت بزرگى است».
فضيل بن يسار نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «أتتجالسون؟ قلت: نعم، قال: واهاً لتلك المجالس؛ آيا باهم مىنشينيد؟ گفتم: بله. امام فرمودند: آه، چقدر مشتاق
آن مجالس هستم!»
[ خواهى كه ز دوزخ برهانى دل و تن *** اثنىعشرى شو و گزين مذهب من]
خيثمه از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه فرمودند: «أبلغ موالينا السلام و أوصهم بتقوى اللّه العظيم، و أن يعود غنيّهم على فقيرهم، و قويّهم على ضعيفهم، و أن يشهد حيّهم جنازة ميّتهم، و أن يتلاقوا في بيوتهم فإنّ في لقاء بعضهم بعضاً حياة لأمرنا، ثم قال: رحم اللّه عبداً أحيى أمرنا؛ به پيروان ما سلام برسان و به آنان سفارش كن كه تقواى خداى بزرگ را رعايت كنند و ثروتمندشان به فقيرشان رسيدگى، و توانمند آنها به ضعيفشان كمك كند، و زندگانشان در تشييع جنازه مردگانشان شركت كنند، و در خانههايشان همديگر را ملاقات كنند، زيرا در اينْ همديگر را ملاقات كردن، امر [و ولايتِ] ما زنده مىشود. آن حضرت سپس فرمودند: خدا بيامرزد كسى را كه امر ما را زنده مىكند».
[ يا رب از دلهاى ما نور محبت را مگير *** هر چه مىخواهى بگير از ما، ولايت را مگير]
سكونى از امام جعفر صادق عليهالسلام و ايشان از اجدادشان، و سرانجام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت مىكند كه فرمودند: «ثلاثة راحة المؤمن: التهجّد آخر اللّيل، و لقاء الإخوان، و الإفطار من الصّيام؛ سه چيز مايه آرامش مؤمن است: بيدار شدن در آخر شب [تهجد]، ديدار با برادران [ ايمانى] و افطار، پس از [يك روز] روزهدارى».
شعيب عقرقوفى مىگويد كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه به يارانشان فرمودند: «إتقوا اللّه و كونوا إخوة بررة متحابّين في اللّه متواصلين متراحمين، تزاوروا و تلاقوا و تذاكرواأمرنا و أحيوه؛ از خدا بپرهيزيد، و براى رضاى خدا با همديگر برادرانى خوب و دوستانى مهربان باشيد؛ به ديدار همديگر برويد و يكديگر را پيوسته ببينيد و درباره امر [و ولايت] ما گفتوگو كنيد، و آن را زنده بداريد».
[ آن را كه دوستىِ على نيست كافر است *** گو زاهد زمانه و گو شيخِ راه باش]
امام باقر عليهالسلام فرمودهاند: «إجتمعوا و تذاكروا تحفّ بكم الملائكة، رحم اللّه من أحيى أمرنا؛ گردِ هم آييد و يكديگر را ملاقات كنيد و باهم مذاكره و گفتوگو كنيد، [و بدانيد] ملائكه شما را در بر مىگيرند. خدا بيامرزد كسى را كه امر [و ولايتِ] ما را
زنده نگه مىدارد».
[ آيينه مهرْ روشن از ياد على است *** اورادِ مَلَكْ بر آسمان نادعلى است
گر سلطنت دو كوْن خواهى جانا *** در بندگى على و اولاد على است]
ابوعلى روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودهاند: «أنظروا من تحادثون فانّه ليس من أحد ينزل به الموت إلاّ مثّل له أصحابه إلى اللّه، فإن كانوا خياراً فخياراً، و إن كانوا شراراً فشراراً، و ليس أحد يموت إلاّ تمثّلتْ له عند موته؛ ببينيد [و دقت كنيد] با چه كسى همصحبت مىشويد، زيرا هيچكس هنگام مرگش فرا نمىرسد، مگر آنكه دوستانشْ در آن هنگامْ در نظرش نمودار مىشوند؛ آنگاه اگر آنان از خوبان بوده باشند، آن شخص به سبك خوبان از دنيا مىرود، و اگر از بدان بوده باشند، به سبك بدان. و هيچكس
نمىميرد مگر آنكه دوستانش به هنگام مرگِ او برايش نمودار مىشوند».
[ بياموزمت كيمياى سعادت؟ *** ز همصحبتِ بد جدايى جدايى]
على بن اسباط، به نقل از برخى از اصحابش، از ابوالحسن [ امام موسى بن جعفر يا امام رضا عليهماالسلام] نقل مىكند كه فرمودند: «قال عيسى عليهالسلام: إنّ صاحب الشر يعدي، و قرين السوء يردي، فانظر من تقارن؛ عيسى عليهالسلام فرمودند: كننده بدى [بدىاش ]مسرى است، و رفيقِ بد آدمى را هلاك مىكند؛ پس ببين با چه كسى رفيق مىشوى».
[ يارِ بد بدتر بود از مار بد *** تا توانى مىگُريز از يارِ بد
يارِ بد تنها همى بر جان زند *** يارِ بد بر جان و بر ايمان زند]
عبد اللّه بن مسكان از مردى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلامفرمودند: «عليك بالتّلاد و ايّاك و كلّ محدَث لا عهد له و لا أمانة و لا ذمّة و لا ميثاق، و كن على حذر من أوثق النّاس عندك؛ تا مىتوانى دوستان قديمى را درياب، و مواظب دوستِ جديدى كه دوران چندانى با او نبودهاى، باش؛ و نيز مواظب كسانى باش كه امانتدار و عهدهدار و پيمانشناس نيستند. همچنين هميشه از كسانى كه به نظرت مطمئنترينِ مردماند، برحذر باش».
[ با بدان كم نشين كه بدمانى *** خوپذير است نفس انسانى
كند ار عاقلت بحق در خشم *** بِه از آن كت ببنددْ ابله چشم
من نديدم سلامتى ز بدان *** گر تو ديدى سلام ما را برسان]
عطيه از ابن عباس روايت كرده است كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گفته شد: اى پيامبر خدا، كدام همنشينان بهترند؟ حضرت فرمودند: «من تذكّركم اللّه رؤيته، و يزيد في علمكم منطقه، و يرغبّكم في الآخرة عمله؛ آن كه ديدنش شما را به ياد خدا بيندازد، و سخنش بر علم و دانش شما بيفزايد، و عملش شما را به آخرت مشتاق كند».
[ گلى خوشبوى در حمام روزى *** رسيد از دستِ محبوبى به دستم
بدو گفتم كه مُشكى يا عبيرى *** كه از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا من گِلى ناچيز بودم *** و ليكن مدتى با گُل نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد *** و گرنه من همان خاكم كه هستم]
داوود رقّى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أنظر إلى كلّ ما لا يعنيك منفعة في دينك فلا تعتدنّ به، و لا ترغبنّ في صحبته، فإنّ كلّ ما سوى اللّه مضمحلّ وخيم عاقبته؛ نگاه كن و ببين، هر كه در امر دينت، براى تو سودى ندارد، به او اهميت نده، و براى همنشينىِ با او مشتاق مشو، زيرا هر چه به خدا ارتباط ندارد از بين رفتنى و سرانجامش بد است».
ابوعديس نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «يا صالح إتّبع من يبكيك و هو لك ناصح، و لا تتّبع من يضحكك و هو لك غاشّ و ستردّون على اللّه جميعاً فتعلمون؛ اى صالح، در پى كسى باش كه با نصيحت خالصانه تو را بگرياند، و با كسى كه تو را بخنداند، اما در حقيقت تو رامىفريبد رفاقت نكن. البته همه به سوى خدا برخواهيد گشت و همه چيز را خواهيد ديد».
احمد بن محمد در روايت مرفوعهاى، روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلامفرمودند: «أحبّ إخوانى إليّ من أهدى إليّ عيوبي؛ محبوبترينِ دوستانم كسى است كه عيبهاى مرا به من هديه كند [باز گويد]».
[ دوست آن است كو معايبِ دوست *** همچو آيينه روبهرو گويد
نه كه چون شانه با هزار زبان *** پشتِ سر رفته موبهمو گويد]
احمد بن ابى عبداللّه برقى از برخى از يارانش در روايت مرفوعهاى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يستغني المؤمن عن خصلة و به الحاجة إلى ثلاث خصال: توفيق من اللّه عزّوجل، و واعظ من نفسه، و قبول من ينصحه؛ مؤمن از چند خصلت بىنياز نيست، و به سه خصلتْ سختْ نياز دارد: توفيقى از سوى خداى عزوجل؛ و واعظى از درون خويش؛ و پذيرفتن نصيحت نصيحت كننده».
عبيداللّه حلبى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «دوستى و رفاقت واقعى جز با حدّ و حدود ويژهاش صورت نمىگيرد؛ پس هرگاه اين شروط و حدود، يا برخى از آنها، در كسى تحقق پيدا كرد، در آن صورتْ او را به دوستىِ حقيقى نسبت بده، و هركس چيزى از اين شروط و حدود نداشته باشد، هرگز او را دوست ندان؛ نخستينِ آنها آن است كه ظاهر و باطنش با تو يكى باشد؛ دوم اينكه خوبى تو را خوبىِ خود، و بدىِ تو را بدىِ خود بداند؛ سوم اينكه چيزى مانند ثروت يا منصبى در برخوردش با تو تغيير ايجاد ننمايد؛ چهارم، چيزى را كه در توانش باشد از تو دريغ نكند؛ پنجم، كه اينْ دربردارنده تمامىِ اين امور است و آن عبارت از اين است كه تو را در سختيها رها نكند و تنها نگذارد».
[ دوست مشمار آنكه در نعمت زند *** لاف يارىّ و برادرخواندگى
دوست آن باشد كه گيرد دستِ دوست *** در پريشانحالى و درماندگى]
شريف رضى رحمهالله در نهجالبلاغه از مولاى متقيان روايت كرده است كه حضرت فرمودند: «لا يكون الصديق صديقاً حتى يحفظ أخاه في ثلاث: في نكبته، و غيبته، و وفاته؛ هيچكسدوستِ واقعى نيست مگر آنكه حقوق برادرش را در اين سه جايگاه ادا نمايد: در روزگار گرفتارى؛ آن هنگام كه حضور ندارد؛ و پس از مرگش».
[ به راه دوستى آنكس قدم تواند زد *** كه رنج خود طلبد از براى راحتِ دوست]
رصافى نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أرأيت من قبلكم إذا كان الرجل ليس عليه رداء، و عند بعض إخوانه رداء يطرحه عليه؟ قال: قلت لا، قال: فإذا كان ليس عنده إزار يوصل إليه بعض إخوانه بفضل إزاره حتى يجد له إزاراً؟ قال: قلت: لا، قال: فضرب بيده على فخذه ثم قال: ما هؤلاء بإخوة؛ آيا شماها، هرگاه ببينيد كه يك نفر از دوستانتان پيراهنى نداشته باشد و يكى از برادران دينىاش داشته باشد، به او مىپوشاند [يا خير]؟ عرض كردم: خير. فرمودند: آيا چنين است كه اگر كسى ازار و بالاپوشى هم ندارد، يكى از برادرانش مازاد اِزار خود را به او مىدهد، تا زمانى كه آن فرد بتواند بالاپوشى پيدا كند؟ گفتم: خير. آنگاه حضرت از سرِ تأسف دستش را بر ران خويش زدند، سپس فرمودند: اينان برادران [دينى ]نمىباشند».
[ مقصد ز كاخ و طُرّه ايوان نگاشتن *** كاشانههاى سربهفلك برفراشتن
گلهاى رنگرنگ و درختان ميوهدار *** در باغ و بوستان ز سرِ شوق كاشتن
دانى كه چيست؟ تا به مراد دل اندر آن *** يك لحظه دوستى بتوان شاد داشتن
ورنه چگونه آدم عاقل بنا كند *** از گِل عمارتى كه ببايد گذاشتن]
از خلاد سندى در روايت مرفوعهاى، روايت شده است كه: «أبطأ على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رجل فقال: ما أبطأ بك؟ فقال العُرْي يا رسول اللّه، فقال: أما كان لك جار له ثوبان يعيرك أحدهما؟ فقال: بلى يا رسول اللّه، فقال: ما هذا لك بأخ؛ روزى مردى (كه با پيامبر عليهالسلام موعدى داشت) با تأخير خدمت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله از علت تأخيرش پرسيدند. آن فرد پاسخ داد: برهنگى و نداشتن لباس؛ اى پيامبر خدا. حضرت فرمودند: آيا همسايهاى نداشتى كه دو پيراهن داشته باشد و يكى از آنها را به طور عاريه به تو بدهد؟ آن مرد گفت: چرا، بود يا رسول اللّه. حضرت فرمودند: او برادر ايمانى تو نيست».
[ با دوستان بخور آنچه تو را هست پيش از آنك *** بعد از تو دشمنانِ تو با دوستان خورند
شرف مرد به جود است و كرامت به سجود *** هر كه اين هر دو ندارد عدمش بِه ز وجود]
از مفضل بن يزيد روايت شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أنظر ما أصبت فعد به على إخوانك، فإنّ اللّه يقول: «إِنَّ الْحَسَنَ-تِ يُذْهِبْنَ السَّيِّ-ٔاتِ»(1)
سوره هود، آيه 114.
ببين چه به دست آوردى، و آنگاه از آن به برادران دينىات بده؛ زيرا خداوند مىفرمايد: "خوبىها و حسنات، بدىها و سيئات را از بين مىبرند"».[ ببخش مال و مترس از كمى كه هر چه دهى *** جزاى آن به يكى ده، ز دادگر يابى]
از ابن اعين روايت شده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام درباره حقِ مسلمان بر مسلمانِ ديگر پرسيدم؛ آن حضرت به من پاسخ ندادند. هنگامى كه پيش رفتم تا با ايشان وداع كنم، به حضرتش عرض كردم: «از شما سؤالى كردم، چرا پاسخم را ندادى؟» حضرت فرمودند: «ترسيدم [به سبب سختى مطلب تحمل نكنيد] و به كفر بيفتيد. از سختترين بايدها و واجباتى كه خدا بر بندگانش واجب كرده است سه مطلب مىباشد: اينكه مؤمن به ديگران درباره خود انصاف دهد، به اين معنا كه براى برادر مؤمن خود چيزى را نپسندد مگر آنچه كه براى خودش آن را مىپسندد؛ و اينكه براى رضاى خدا با برادران ايمانى خود در مال مواسات كند؛ و اينكه هميشه به ياد خدا باشد نه اينكه [فقط ]سبحان اللّه، و الحمدللّه بگويد، بلكه هر گاه به حرامى از محرمات الهى برخورد كرد، آن را رها كند».
محمد بن سالم كندى از كسى كه به او خبر داده، روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هرگاه اميرمؤمنان على عليهالسلام منبر مىرفتند، مىفرمودند: «سزاوار است كه مؤمن از دوستىِ با سه كس بپرهيزد: بدكارِ فاسق، احمق و دروغگو. اما فاسق بدكار، براى اينكه كارزشت خود را زيبا جلوه مىدهد، و مىخواهد تو نيز مانند او
1) .
باشى، و در امر دين و آخرتت به تو كمك نمىكند و دوستىِ با او موجبِ سنگدلى و انحراف قلب مىشود، و رفتوآمد با او برايت مايه ننگ مىباشد. و اما احمق و نابخرد، براى اين است كه هرگز در مشورت با او، نظر خوبى به تو ارايه نمىكند، و هيچ اميدى نيست كه از تو شرّى را دفع كند، حتى اگر خود را به زحمت بيندازد و تلاش كند. و چه بسا آنگاه كه مىخواهد به تو سودى برساند، به تو ضرر مىزند؛ لذا مرگ او بهتر از زندگى، و سكوتش بهتر از سخن گفتن، و دورىاش بهتر از نزديك شدن اوست. و اما دروغگو، براى اين است كه هرگز با او زندگى آرام نخواهى داشت. سخنت را [كه نبايد براى ديگران نقل شود] نقل مىكند و سخن ديگرى را [كه نبايد براى تو نقل شود] نزد تو بازگو مىكند. هرگاه سخنانش تمام شود سخنان بيهوده و يا دروغ ديگرى آغاز مىكند تا جايى كه هرگاه سخن راستى هم بگويد ديگر كسى او را باور نمىكند. با ايجاد دشمنى ميان مردم تفرقه مىاندازد و كينهها را در سينهها مىكارد. پس پرواى خدا داشته باشيد و به فكر خود باشيد [كه چه انتخاب مىكنيد]».
[ عاقبت گرگزاده گرگ شود *** گرچه با آدمى بزرگ شود]
[ شمشيرِ نيك ز آهنِ بد گر كند كسى*** ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست *** در باغ لاله رويد و در شورهزار خس]
از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه حضرت اميرمؤمنان على عليه السلام فرمودند: «لا ينبغي للمرء المسلم أن يؤاخي الفاجر، فإنّه يزيّن له فعله و يحبّ أن يكون مثله، و لا يعينه على أمر دنياه و لا أمر معاده، و مدخله إليه و مخرجه من عنده شين عليه؛ براى هيچ مسلمانى سزاوار نيست كه با فاسق بدكار رفاقت كند، زيرا فاسق فاجر سعى مىكند كار زشت خود را زيبا جلوه دهد، و دوست دارد كه رفيقش نيز مانند او باشد، و رفيق خود را نه در امر دنيايش كمك مىكند و نه در امر آخرتش. و رفتوآمد با او براى انسان مايه ننگ مىباشد».
[ ابر اگر آب زندگى بارد *** هرگز از شاخ بيد بر نخورى
با فرومايه روزگار مبر *** كز نىِ بوريا شكر نخورى]
ميسر نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا ينبغي للمرء (للمسلم) أن يؤاخي
الفاجر، و لا الأحمق، و لا الكذّاب؛ نبايستى انسان مسلمان با فرد بدكار، و فرد احمق و نيز فرد دروغگو دوستى كند».
عبيد بن زراره نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إيّاك و مصادقة الأحمق فإنّك أسرّ ما تكون من ناحيته أقرب ما يكون إلى مسائتك؛ تا مىتوانى از رفاقت با احمق پرهيز كن، زيرا تو بسيار دوست دارى به او خوبى كنى، ولى او بيش از هر چيزى به تو بدى مىكند».
[ چه خوش گفت آن خردمند سخندان *** كه روى از صحبت نادان بگردان
درختِ اُنسِ نادان بَر ندارد *** حضورش جز كه دردِسر ندارد
زيان پيدا كند گر سود خواهد *** بدارد درد ار بهبود خواهد]
از محمد بن سالم كندى از راويانش از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: «هنگامى كه على عليهالسلامبه منبر مىرفتند مىفرمودند: بر مسلمان است كه از رفاقت با دروغگو اجتناب كند، زيرا زندگى با او گوارا نخواهد بود. او سخن تو را نزد ديگران مىبرد، و سخن ديگران را نزد تو مىآورد [و نمامى مىكند]، و هرگاه سخنانش ته كشد با سخن [بيهوده و خلاف واقع] سخن خود را ادامه مىدهد به طورى كه هرگاه سخن درست و راستى هم بگويد آن را باور نمىكنند. او سخنان بعضى از مردم را نزد بعض ديگرى مىبرد و موجب پيدايش دشمنى مىشود، و در دلهايشان بذر كينه مىكارد».
[ هر كرا بينى سخنهايش دروغ *** زو حذر كن كه كژ است و بىفروغ
سوى لطفِ كاذبان هرگز مرو *** كان پل ويران بُود نيكو شنو]
عمار بن موسى روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلامشنيدم كه فرمودند: «حبّ الأبرار للأبرار ثواب للأبرار، و حبّ الفجّار للأبرار فضيلة للأبرار، و بغض الفجّار للأبرار زين للأبرار، و بغض الأبرار للفجّار خزي على الفجّار؛ دوست داشتن خوبانِ نكوكار براى خوبان موجب كسب پاداش است، و اينكه بدكارانْ خوبان را دوست بدارند نشانه فضيلت و مقام خوبانِ نكوكار است. و دشمنى كردن بدكاران با خوبان مايه زينتِ آن خوبان است، و كينه
داشتن و نفرت ورزيدن خوبان از بدكاران مايه بدنامى و بىآبرويى آن بدكاران است».
از ابراهيم بن ابى البلاد، در روايت مرفوعهاى، آمده است كه لقمان به فرزندش گفت: «پسرم، [به مردم] زياد نزديك مشو زيرا عاقبتش [به علت ديدن برخى ناهنجاريها ] دور شدن از آنان است، و زياده دور مشو، زيرا مورد اهانت قرار مىگيرى. هر جنبندهاى نظير خود را دوست دارد، و آدميزاده نيز همنوع خود را مىپسندد. نيكى خود را در اختيار كسى، جز طالبان آن، مگذار و همانطور كه بين گرگ و ميش رفاقتى نيست، بين بدكار و نيكوكار نيز دوستىاى وجود ندارد. هر كه به زشتيها نزديك شود مقدارى از آنها به او خواهد چسبيد؛ همچنين هر كه در زندگى خود با بدكار مشاركت كند، از روش او چيزى خواهد آموخت. هر كه جدال را دوست دارد مورد دشنام قرار خواهد گرفت، و هر كه در جاهاى بدنام وارد شود مورد بدگمانى. هركس با افراد بد رفيق شود [از آفات آنان] در امان نخواهد ماند، و هركس اختيار زبان خود را نداشته باشد پشيمان خواهد شد».
[ گر قرب خدا مىطلبى دلجو باش *** اندر پس و پيش خلق نيكوگو باش
خواهى كه چو صبح صادقالوعد شوى *** خورشيد صفت با همه كس يكرو باش]
معاوية بن وهب گزارش كرده كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «پدرم [ امام باقر عليهالسلام ]مىفرمودند: "همواره حق را پيروى كن و افسوس گذشتهها را مخور و از آنچه به تو سودى نمىرساند، پرهيز كن، و از دشمنِ خود برحذر باش، و از دوستانت نيز، جز آنكه امين است، پيوسته هشيار باش، و امين كسى است كه از خدا پروا داشته باشد، و نيز هرگز با بدكار دوستى مكن و وى را از رازِ خودت آگاه نكنْ و به او امانت مده، و در كارهايت با كسانى كه خداترس هستند، مشورت كن».
[ به دوست گرچه عزيز است راز دل مگشاى *** كه دوست نيز بگويد به دوستان عزيز]
از محمد بن مسلم و ابوحمزه از امام صادق عليهالسلام از پدر گراميش (امام باقر عليهالسلام) روايت شده است كه فرمودند: «پدرم (امام سجاد عليهالسلام) فرمودند: فرزندم دقت كن كه با پنج گروه
دوست و همسخن و همراه مشو: گفتم: پدر جان آنان كيانند؟ آنها را به من معرفى نما. فرمودند: بپرهيز از رفاقت با دروغگو، زيرا او مانند سراب است؛ دور را براى تو نزديك، ونزديك را براى تو دور جلوه مىدهد. بپرهيز از رفاقت با فاسق بدكار، زيرا او تو را در ازاى يك وعده غذا و حتى كمتر از آن مىفروشد. بپرهيز از دوستى با بخيل زيرا هنگام لزوم بذل مال به تو، در حالى كه به آن نيازمندى، رهايت مىكند. و بپرهيز از مصاحبت با احمق، زيرا گاه مىخواهد به تو سود برساند ولى ضرر مىزند. و بپرهيز از دوستى با كسى كه قطع رحم مىكند، زيرا او را در سه آيه از كتاب خداى لعنت شده يافتم؛ آنجا كه فرمود: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِن تَوَلَّيْتُمْ أَن تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ * أُولَ-ئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَى أَبْصَ-رَهُمْ»(1)«پس [ اى منافقين] آيا مىدانستيد كه چون [ از خدا] برگشتيد [يا سرپرست مردم شديد] در [روى] زمين فساد كنيد و خويشاونديهاى خود را از هم بگسليد؟ اينان همان كسانند كه خدا آنان را لعنت نموده [گوشِ دلِ] ايشان را ناشنوا و چشمهايشان را نابينا كرده است». و مىفرمايد: «وَالَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَ-قِهِ وَ يَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ أُولَ-ئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ»(2)«و كسانى كه پيمان خدا پس از بستنِ آن مىشكنند و آنچه را خدا به پيوستنِ آن فرمان داده مىگسلند و در زمين فساد مىكنند برايشان لعنت است و بدفرجامىِ آن سرا ويژه آنان است». و مىفرمايد: «الَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِن بَعْدِ مِيثَ-قِهِ وَ يَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ أُولَ-ئِكَ هُمُ الْخَ-سِرُونَ»(3)«همانها كه پيمان خدا را پس از بستنِ آن مىشكنند و آنچه را خدا به پيوستنش امر فرموده مىگسلند و در زمين به فساد مىپردازند، آنان زيانكارانند».
محمد بن مروان روايت كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودهاند: «إيّاك و صحبة الأحمق فإنّه أقرب ما تكون منه أقرب ما يكون إلى مسائتك؛ از رفاقت با احمق بپرهيز زيرا با داشتن بهترين رابطه با او، وى بيشترين بدى تو را مىخواهد».
از سيد رضى رحمهالله در نهجالبلاغه از حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «يا بني إيّاك و مصادقة الأحمق فانّه يريد أن ينفعك فيضرّك، و إيّاك و مصادقة البخيل فإنّه يبعد عنك أحوج ما تكون إليه، و إيّاك و مصادقة الفاجر فإنّه يبيعك بالتّافه، و إيّاك و مصادقة الكذّابفإنّه كالسّراب يقرّب عليك البعيد و يبعّد عليك القريب؛ پسرم، از دوستى با احمق بپرهيز زيرا او گاه مىخواهد كه به تو سودى رساند اما مايه زيانت مىشود. و از دوستى با بخيل بپرهيز، زيرا آنچه بدان سخت نياز دارى از تو دريغ مىدارد، و از دوستى با بدكار بپرهيز، زيرا با اندك بهايى تو را مىفروشد. و از دوستى با دروغگو بپرهيز، كه او به سراب مىماند، دور را به تو نزديك، و نزديك را دور مىنماياند».
[ زبانى كه با راستى يار نيست *** به گيتى كس او را خريدار نيست
زبان را مگردان به گرد دروغ *** چو خواهى كه بخت از تو گيرد فروغ]
حنان بن سدير از پدرش روايت كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «لا تقارن و لا تؤاخي أربعة: الأحمق و البخيل و الجبان و الكذّاب، أمّا الأحمق فيريد أن ينفعك فيضرّك، و أمّا البخيل فإنّه يأخذ منك و لا يعطيك، و أما الجبان فإنّه يهرب عنك و عن والديه، و أمّا الكذّاب فإنّه يصدُق و لا يصدَّق؛ با چهار نفر رفيق مشو و رابطه برادرى برقرار مكن: احمق، بخيل، بزدل و دروغگو. زيرا احمق گاه مىخواهد به تو سودى برساند، ولى به سبب نادانى به تو ضرر مىرساند؛ و بخيل از تو مىگيرد، اما به تو چيزى نمىدهد؛ بزدل از تو و حتى از والدينش نيز مىگريزد؛ و دروغگو نه راست مىگويد و نه كسى سخن [راستِ] او را باور مىكند».
[ كذاب كه دشمنىاش واجب باشد *** همصحبتىاش ننگ مصاحب باشد
هر چند كند چربزبانى چون شمع *** نورش به غلط چو صبح كاذب باشد]
مسعدة بن صدقه از جعفر بن محمد (امام صادق عليهالسلام) از پدرش (امام باقر عليهالسلام) روايت كرده است كه فرمودند: «روزى خواستم به سفرى بروم. پدرم (امام سجاد عليهالسلام) سفارشاتى به من نمودند كه از جمله آنها اين بود: پسرم، تا مىتوانى از رفاقت با احمق بپرهيز و از او دورى كن و با او همسخن نشو، زيرا احمق و نادان فردى ضايعكننده شأن و حق انسان و عيبجو است، چه حاضر باشد و چه غايب. هرگاه سخن گويد: نادانيش او را رسوا
مىكند، و هرگاه سكوت اختيار كند، سكوتش ناشى از ضعف بيان است؛ هرگاه كارى كند، تباه مىسازد؛ و هرگاه كارى به عهدهاش نهاده شود ضايع مىكند. نه دانشش او را بىنياز كند، و نه دانش ديگران به او سودى مىرساند، نه از نصيحتگر فرمان مىبرد و نه همصحبتىاشاز او در آسايش مىباشد. مادرش آرزو مىكند كه به عزايش بنشيند و همسرش آرزو دارد او را از دست بدهد و همسايهاش آرزومند دورىِ اوست و همنشينش آرزو دارد بدون او بنشيند. اگر كمسنترين افراد مجلس باشد، بزرگترها را به زحمت مىاندازد، و اگر سالمندترينِ آنها باشد، كمسالان را تباه و فاسد مىكند».
[بِبُر از جاهل ار چه خويش باشد *** كه رنج وى ز راحت بيش باشد
ز نادان و ز ناجنس و ز ناكس *** به شب بگريز، منگر هيچ بر پس
مكن دل خوش به سود بىكرانش *** كه صد سودش نيرزد يك زبانش]
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «من عرض نفسه للتّهمة فلا يلومنّ من أساء به الظّن، و من كتم سرّه كانت الخيرة في يده؛ هر كه خود را در معرض تهمت قرار دهد، نبايستى كسى را كه درباره او بدگمان شده است ملامت كند؛ و هركس راز خود را كتمان نمايد اختيار آن را در دست خود دارد».
حسين بن يزيد از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «من دخل موضعاً من مواضع التّهمة فاتّهم فلا يلومنّ إلاّ نفسه؛ هركس در مكانى از مكانهاى تهمتانگيز وارد شود جز خويش، كسى را ملامت نكند».
از ابوالجارود از امام باقر عليهالسلام از نياكان گراميش، از حضرت على عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: «من وقف بنفسه موقف التّهمة فلا يلومنّ من أساء به الظّن...؛ هركس در مكانى اتهامانگيز بايستد در اين صورت كسى را كه به او بدگمان مىشود، ملامت نكند».
فجيع عقيلى روايت كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام در سفارشى به فرزند عزيزشان امام حسن عليهالسلام فرمودند: «و إيّاك و مواطن التّهمة، و المجلس المظنون به السّوء، فإنّ قرين السّوء يغرّ جليسه؛ و از جاهاى تهمتزا دورى كن و از مجالس مشكوك كه باعث بدگمانى
مىشود، بپرهيز، زيرا همنشينِ بد همنشين خود را وسوسه مىكند».
[چون به جايى پاگذارى اى پسر *** عاقبت انديش اگر دارى هنر
در نگر پس را به عقل و پيش را *** تا چو پروانه نسوزى خويش را]
از بزنطى از امام كاظم عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «إتّقوا مواقف الرّيب، و لا يقفنّ أحدكم مع أمّه في الطّريق فإنّه ليس كلّ أحد يعرفها؛ از جاها و كارهايى كه تهمتزاست بپرهيزيد، و مبادا يك نفرتان در راه، با مادرش بايستد، زيرا همه مردم نمىدانند كه آن زن مادر اوست».
سيد رضى رحمهالله در نهج البلاغه از اميرمؤمنان على عليهالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «من وضع نفسه مواضع التّهمة فلا يلومنّ من أساء به الظّن؛ كسى كه خود را در جايگاه تهمت قرار داد نبايد جز خودْ كسى را نكوهش كند».
و نيز فرمودند: «من سلّ سيف البغي قتل به، و من كابد الأمور عطب، و من إقتحم اللّجج غرق، و من دخل مداخل السّوء اتّهم؛ كسى كه شمشير ستمگر بركشيد با همان كشته خواهد شد؛ و آن كه در كارها خود را به رنج اندازد خود را هلاك سازد، و هركس خود را در گردابهاى بلا افكند غرق گردد، و هركس به جاهاى بدنام قدم نهاد متهم گردد».
[هر كه اول بنگرد پايان كار *** اندر آخر مىنگردد شرمسار]
از محمد بن مسلم روايت شده است كه امام باقر عليهالسلام در تفسير فرمايش خدا «إِنَّ فِى ذَ لِكَ لَأَيَ-تٍ لِّلْمُتَوَسِّمِينَ»(1)«در اين [سرگذشت عبرتانگيز و كيفر] براى هوشياران عبرتها است». فرمودند: آنان ائمه عليهمالسلامهستند، سپس فرمودند: پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمودند: از هوشمندى مؤمن بپرهيزيد، زيرا او به وسيله نور خدا مىبيند. سپس حضرت آن آيه را خواندند».
سليمان جعفرى روايت كرده است كه روزى در محضر امام كاظم عليهالسلام بوديم كه آن
1) . سوره حجر، آيه 75.
حضرت فرمودند: «إتق فراسة المؤمن فأنّه ينظر بنور اللّه؛ از هوشمندى [سرشار ]مؤمن بپرهيزيد، زيرا به وسيله نور خدا مىنگرد».
در نهج البلاغه از اميرمؤمنان على عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: «إتّقوا ظنون المؤمنين فإنّ اللّه جعل الحقّ على ألسنتهم؛ از گمان مؤمنان بپرهيزيد كه خدا حق را بر زبان آنان قرار داده است».
از ابن قداح از امام صادق عليهالسلام از پدر گرامىاش (امام باقر عليهالسلام) نقل شده است كه فرمودند: «قيل: يا رسول اللّه ما الحزم؟ قال: مشاورة ذوي الرأي و إتّباعهم؛ به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گفته شد: يا رسول اللّه، حزم و دورانديشى چيست؟ حضرت فرمودند: مشورت كردن با اهل نظر و دانايان، و پيروى كردن از آنان».
[هنرمند شايسته بختور *** نپيچد ز رأى خردمند سر
اگر زيركى كارِ هشيار كن *** به عقلِ دگر عقلِ خود يار كن]
سرى بن خالد از امام صادق عليهالسلام روايت كرده كه فرمودند: «فيما أوصى به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله علياً عليهالسلام قال: لا مظاهرة أوثق من المشاورة، و لا عقل كالتدبير؛ از سفارشات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام اين بود كه فرمودند: "هيچ پشتيبانىاى مطمئنتر از مشورت كردن نيست، و هيچ عقلى بهتر از تدبير نيست».
[هر كه دانسته است بسيارى *** نكند بىمشاورت كارى
شد پيمبر به مشورت مأمور *** تا ندارى تو خويشتن معذور]
ابىالجارود نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «في التوراة أربعة أسطر: من لا يستش يندم، و الفقر الموت الأكبر، كما تدين تدان، و من ملك استأثر؛ چهار مطلب در تورات هست، بدين قرار: هر كه مشورت نكند پشيمان مىشود؛ و فقر، مرگى است بزرگتر؛ و همانطور كه با ديگران رفتار كنى با تو رفتار مىشود؛ و هر كه مالك و اختياردار امرى شد، آن را به خود اختصاص مىدهد [و ديگران را از آن محروم مىكند]».
از سماعة بن مهران نقل شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لن يهلك امرؤ عن
مشورة؛ هيچ كسى از مشورت كردن ضرر نمىبيند».
[رو مپيچ از مشورت زيرا كه ارباب خرد *** مشورت را پيشكار اهلِ دولت گفتهاند]
سيد رضى رحمهالله در نهج البلاغه نقل كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لا غنى كالعقل، و لا فقر كالجهل، و لا ميراث كالأدب، و لا ظهير كالمشاورة؛ هيچ ثروتى چون عقل، و هيچ فقرى چون نادانى و هيچ ميراثى چون ادب، و هيچ پشتيبانىاى چون مشورت نيست».
نيز فرمودند: «من استبدّ برأيه هلك، ومن شاور الرجال شاركها في عقولها؛ هركس خودرأى شد به هلاكت رسيد، و هر كه با ديگران مشورت كرد در عقلهاى آنان شريك شد».
[عقل قوّت گيرد از عقل دگر *** پيشهگر كامل شود از پيشهگر]
و فرمودند: «الإستشارة عين الهداية؛ مشورت عينِ هدايت است».
و نيز: «خاطر بنفسه من أستغنى برأيه؛ خود را به خطر انداخت هر كه خودرأيى كرد».
مفضل بن عمر روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من لم يكن له واعظ من قلبه، و زاجر من نفسه، و لم يكن له قرين مرشد، إستمكن عدوّه من عنقه؛ هر كس واعظى از قلب خود، و بازدارندهاى از درون خود، و رفيق راهبرى نداشته باشد، گردن خود را در اختيار دشمنش نهاده است».
[هر كه بىمشورت كند تدبير *** غالباً بر هدف نيايد تير
بذر بىمشورت چو بنشانى *** بر نيارد بجز پشيمانى]
از معاوية بن وهب روايت شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إستشر في أمرك الذين يخشون ربّهم؛ در كارها با كسانى مشورت كن كه از خدا پروا داشته باشند».
از حسين بن مختار از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه على عليهالسلام در كلامى فرمودند: «شاور في حديثك الذين يخافون اللّه؛ در كارهايت با كسانى كه از خدا مىترسند،
مشورت كن».
سليمان بن خالد روايت كرده است كه از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «إستشر العاقل من الرجال الورع، فإنّه لا يأمر إلاّ بخير، و إيّاك و الخلاف، فإنّ مخالفة الورع العاقل مفسدة في الدين و الدنيا؛ با عاقلان پرهيزگار مشورت كن. زيرا جز به خير و نيكى نظر نمىدهند، و از مخالفت با آنان بپرهيز؛ زيرا مخالفتِ با انسانِ خردمندِ پرهيزكار موجب تباهى دين و دنيا مىشود».
منصور بن حازم نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «مشاورة العاقل الناصح رشد و يمن و توفيق من اللّه، فإذا أشار عليك الناصح العاقل فإيّاك و الخلاف فإنّ في ذلك العطب؛ مشورت كردن با عاقل خيرخواه موجب رشد و بركت وتوفيق الهى است. پس هرگاه فرد خردمند خيرخواه و با اخلاص نظر صحيحى را براى تو نشان داد با آن مخالفت نكن، زيرا در مخالفت با نظر او شكست و خسران است».
معلى بن خنيس روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودهاند: «ما يمنع أحدكم إذا ورد عليه ما لا قِبَلَ له به أن يستشير رجلاً عاقلا له دين و ورع، ثمّ قال أبوعبداللّه عليهالسلام: أما إنّه إذا فعل ذلك لم يخذله اللّه بل يرفعه اللّه و رماه بخير الأمور و أقربها إلى اللّه؛ چه اشكالى دارد كه هرگاه براى يكى از شما امرى مهم پيش مىآيد، كه بىسابقه باشد، با شخص عاقل، ديندار و خداترس مشورت نمايد؟ سپس ادامه دادند: بىترديد اگر چنين كند، خدا او را بىاعتبار نمىكند، بلكه برترى و رفعتش مىبخشد و او را به بهترينِ امور و نزديكترينِ آنها به رضاى خدا هدايت مىكند».
[عقل را با عقل ديگر يار كن *** امرهم شورى بخوان و كار كن
امر شاورهم براى آن بود *** كز تشاور سهو و كژ كمتر بود]
[گويند كه بىمشاورت كار مكن *** الحق سخنى خوش است انكار مكن]
حلبى گزارش كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مشورت كردنْ هرگز به خوبى صورت نمىگيرد مگر با رعايت كردن شروطِ آن؛ بنابراين هركس آن
شروط را بداند [به نتايجِ آن مشورت دست مىيابد]، و گرنه ضرر و زيانش براى آن مشورت كننده بيشتر از سود و منفعتش خواهد بود. شرط اول آن است كه فردى كه با او مشورت مىكنى خردمند باشد. دومين شرط آن است كه متدين و آزاده باشد، [نه اسير هواهاى نفسانى و تعصبات]. سوم آن است كه دوستى صميمى و مانند برادر باشد. چهارم: آن است كه تمام راز خود را چنان در اختيار او بگذارى كه آگاهى او از آن راز مانند آگاهى تو باشد. ولى در عين حال بايستى رازدار باشد. بنابراين اگر عاقل و خردمند باشد، از مشورت او بهرهمند خواهى شد، و اگر ديندار و آزاده باشد تمام توان خود را به كار خواهد گرفت تا نظر خوبى را به تو ارايه كند، و اگر دوست صميمى و مانند برادر باشد، راز تو را كتمان خواهد نمود، و اگر راز خود
را چنان در اختيارش گذاشتى كه آگاهىاش از آن مانند آگاهى خود توست، در آن صورت بهتر مىتواند به تو نظر بدهد و راهنمايىاش كاملتر و جامعتر خواهد بود».
حسين بن عمر بن يزيد از پدرش گزارش كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من استشار أخاه فلم ينصحه محض الرأي سلبه اللّه عزّوجل رأيه؛ هركس با برادر [دينىاش] مشورت كند، و او خالصانه و به صورت كامل به او نظر ندهد، خداى عزّوجلّ عقل او را سلب خواهد كرد».
[فتحى كه جهان از او گشادند *** در بازوى مشورت نهادند
گر عقل تو عقده مىگشايد *** با ناخن شور خوشتر آيد]
معمر بن خلاد روايت كرده است كه غلام امام رضا عليهالسلام، كه نامش سعد بود، مُرد. حضرت به من فرمودند: «فرد بافضل و امانتدارى را برايم معرفى كن». [يعنى آن حضرت با او مشورت كرد. ]معمر گويد: به آن حضرت عرض كردم: «من طرفِ مشورت شما قرار گيرم؟» [گويا تعجب كرده بود كه امام با او مشورت كرده است]. آن حضرت مثل فردى كه خشمگين شده باشد به من فرمودند: «رسول اكرم صلىاللهعليهوآله با اصحاب و يارانش
مشورت مىكرد؛ سپس آنچه صلاح مىدانست و تصميم مىگرفت، آن را اجرا مىفرمود».
فضيل بن يسار نقل كرده است كه روزى امام صادق عليهالسلام در امرى با من مشورت كردند. عرض كردم: «خدا خيرتان دهد! با من مشورت مىفرماييد؟» [و آيا من طرف مشورت شما، كه امام معصوم هستيد، قرار بگيرم؟]. حضرت فرمودند: «بله، هرگاه با تو مشورت كردم نظر بده».
از حسن بن جهم نقل شده است كه روزى نزد امام هشتم ابوالحسن، امام رضا عليهالسلامبوديم. كه از پدر بزرگوار خود [موسى بن جعفر عليهالسلام] ياد كردند و فرمودند: «كان عقله لا تُوازن به العقول، و ربّما شاور الأسود من سودانه فقيل له: تشاور مثل هذا؟ فقال: إنّ اللّه تبارك و تعالى ربّما فتح على لسانه، قال: فكانوا ربّما أشاروا عليه بالشيء فيعمل به من الضيعة و البستان؛ تمام عقلها با عقل او قابل مقايسه و موازنه نبود؛ با اين حال گاه با يكى از غلامان سياه خود مشورت مىكرد. روزى به او گفته شد كه آيا شما با چنين فردى مشورت مىكنيد؟! ايشانفرمودند: [ آرى] چه بسا خداى متعال راه حل اين مشكل را بر زبان او جارى سازد. [راوى مىگويد:] آنها گاهى درباره زمين و باغ به ايشان نظرهاى خوبى مىدادند و آن حضرت به آن نظرها عمل مىنمودند [و نتيجه مىگرفتند]».
سيد رضى رحمهالله در نهج البلاغه روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام به ابن عباس، زمانىكه به حضرتش مطلبى را پيشنهاد كرد كه موافق نظر شريفشان نبود، فرمودند: «عليك أن تشير عليَّ فإذا خالفتك فأطعني؛ [هنگامى كه از تو مشورت خواستم ]تا مىتوانى نظر و پيشنهاد بده، ولى اگر با نظرت مخالفت كردم، در آن صورت مرا اطاعت كن».
على بن مهزيار گزارش كرده است روزى امام جواد عليهالسلام نامهاى به من نوشتند كه «از فلانى بخواه كه نظرش را [درباره فلان مسأله] به من بگويد، و براى خود هرچه مىخواهد انتخاب كند، زيرا او به آنچه در شهر و ديارش جايز است، داناتر است، و بهتر مىتواند با سلاطين رفتار كند؛ زيرا مشورت كردن امرى است مبارك. خداى متعال به پيامبرش در يكى از آيات قرآن كريم مىفرمايد: «وَ شَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى
اللَّهِ»(1)«در كارها با آنان مشورت كن، و چون تصميم گرفتى بر خدا توكل كن». پس هرگاه چيزى را كه پيشنهاد كرد صحيح ديدم براى تو مىنويسم، و خبرت مىدهم كه او را پسنديدم. و هرگاه ديدم كه درست نيست او را در مسير راست و درست قرار خواهم داد، - ان شاء اللّه - ».
[بىياور و اعوان نرسد دست به مقصود *** انسان همه محتاج به يارند و به احباب
بىهمنفسى خوش نتوان زيست به گيتى *** بىدست شناور نتوان رست ز غرقاب]
محمد بن آدم از پدرش، از امام رضا عليهالسلام، از نياكانش از اميرمؤمنان على عليهمالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «يا علي لا تشاورنّ جباناً فإنّه يضيّق عليك المخرج و لا تشاورنّ بخيلاً فإنّه يقصر بك عن غايتك، ولا تشاورنّ حريصاً فإنّه يزيّن لك شرّها، واعلم أنّ الجبن و البخل و الحرص غريزة يجمعها سوء الظّن؛ يا على، هرگز با ترسو مشورت مكن، زيرا راه رابرايت تنگ جلوه مىدهد؛ با بخيل مشورت نكن زيرا تو را از رسيدن به هدف نهائىات باز مىدارد؛ با حريص و آزمند مشورت نكن، زيرا بدى را براى تو خوب و زيبا جلوه مىدهد. بدان كه زبونى و بخل و حرص غرايزى است كه از بدگمانى به خدا پديد مىآيند».
معاوية بن وهب نقل كرده است كه از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: پدرم به من فرمودند: «قم بالحق و لا تعرّض لما نابك، و اعتزل ما لا يعنيك، و تجنّب عدوّك، و احذر صديقك، واصحب من الأقوام الأمين، و الأمين من يخشى اللّه و لا تصحب الفاجر، و لا تطلعه على سرّك، و لا تأتمنه على أمانتك، و استشر في أمورك الذين يخشون ربّهم؛ همواره در پى حق باش و خود را در معرض گرفتارىها قرار مده، و از آنچه به تو مربوط نيست دورى كن، و هميشه از دشمنت اجتناب كن، و از دوستت برحذر باش، و با افراد امانتدار رفاقت كن؛ و [بدان كه] امين كسى است كه از خدا پروا كند. و با بدكار رفاقت
1) . سوره آل عمران، آيه 159.
نكن و او را از راز خود آگاه نكن، و امانتِ خود را به او نسپار، و در كارهايت با كسانى كه از خدا مىترسند، مشورت كن».
[آن رفيقى كه با تو دوست بُود *** زيور دين و زينت دنياست
نعمت دهر اگر چه بسيار است *** نعمتى بهتر از رفيق كجاست]
ابن ابىنجران از عمر بن يزيد نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا تصحبوا أهل البدع، و لا تجالسوهم فتكونوا عند الناس كواحد منهم، قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: المرء على دين خليله و قرينه؛ با بدعتگزاران دوستى نكنيد، و با آنها همنشين نشويد تا در چشم مردم از جمله آنها به شمار نياييد. نيز پيامبر اكرم فرموند: انسان بر اساس دين دوست و رفيقش مىباشد». [يعنى با او شناخته مىشود و از او رنگ مىپذيرد].
[خواهى كه بُوَد همه مرادت حاصل *** از دوست نبايدت كه باشى غافل
چون هست مدارِ عيش عالم به رفيق *** رو صحبت يارى بطلب صافى دل]
امام صادق عليهالسلام از نياكان گرامىشان نقل كردهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ضمن سفارشاتى به اميرمؤمنان على عليهالسلامفرمودند: «يا علي من لم تنتفع بدينه و لا دنياه فلا خير لك في مجالسته،و من لم يوجب لك فلا توجب له و لا كرامة؛ يا على، هر كه نه از دينش نه از دنيايش مىتوان استفاده كرد، در مجالست و همنشينى با او خيرى نيست؛ و هر كه براى تو حرمت قائل نيست، براى او حرمتى قائل مشو، و هيچ كرامتى ندارد».
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانشان در حديث مناهى نقل كردهاند كه: «...و كره أن يكلّم الرجل مجذوماً إلاّ أن يكون بينه و بينه قدر ذراع؛ و مكروه است آدمى با فرد مبتلاى به جذام سخن بگويد، مگر آنكه ميان او و جذامى يك ذراع فاصله باشد».
امام عليهالسلام فرمودند: «فرّ من المجذوم فرارك من الأسد؛ از جذامى چنان بگريز كه از شير درنده مىگريزى».
محمد بن احمد بن يحيى با سلسله سندىاش در حديثِ مرفوعى، از اميرالمؤمنين
علي عليهالسلام نقل كرده است كه فرمودند: «نهى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أن يسلّم على أربعة: على السكران في سكره، و على من يعمل التماثيل، و على من يلعب بالنرد، و على من يلعب بالأربعة عشر، و أنا أزيدكم الخامسة أنهيكم أن تسلّموا على أصحاب الشطرنج؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از سلام كردن به چهار گروه نهى فرمودند: به مست در حال مستى؛ و كسى كه مجسمه مىسازد؛ و كسى كه با نرد قمار بازى مىكند؛ و كسى كه با بازى چهارده، بازى مىكند. و اينك من پنجمى را اضافه مىكنم: و بر كسانى كه شطرنجباز هستند».
شيطان چو نديد حربهاى كارىتر *** از باده و از قمار بر جان بشر
افكند بدين ميانِ مردم كينه *** انداخت بدان ميانشان فتنه و شر
دُرُست روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خمسة يُجتنبون على كلّ حال: المجذوم، و الأبرص، و المجنون، و ولد الزنا، و الأعرابي؛ پنج گروهند كه بايد در هر حال از آنها دورى گزيد: جذامى، مبتلاى به پيسى، ديوانه، زنازاده و اعرابى [بيابان نشين دور از فرهنگ متعالى]».
سكونى از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از نياكان گرامىشان روايت كردهاند كه: «ستّة لا يسلّم عليهم: اليهودي، و النصراني، و الرجل على غائطه، و على موائد الخمر، و على الشاعر الّذي يقذف المحصنات، و على المتفكّهين بسبّ الأمّهات؛ شش گروهند كه نبايد بر آنان سلام كرد:يهودى، نصرانى، كسى كه در حال تخلّى [در مستراح] است، آن كه بر سفره شراب نشسته است، شاعرى كه زنان پاكدامن را در شعرش تهمت مىزند و كسانى كه با فحش دادن به مادرانْ تفريح مىكنند».
[ابليس شبى رفت به بالين جوانى *** آراسته با شكل مهيبى سر و بر را
گفتا كه منم مرگ و اگر خواهى زنهار *** بايد بگزينى تو يكى زين سه خطر را
يا آن پدر پير خودت را بكُشى زار *** يا بشكنى از خواهر خود سينه و سر را
يا خود زِ مِى ناب بنوشى دو سه ساغر *** تا آنكه بپوشم ز هلاك تو نظر را
لرزيد از آن بيم جوان با خود و جا داشت *** كز مرگ فتد لرزه به ضيغم نر را
گفتا: نكنم با پدر و خواهرم اين كار *** ليكن به مى از خويش كنم دفع ضرر را
جامى دو سه مِىْ خورد و چو شد چيره ز مستى *** هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را
اى كاش شود خشكْ بُنِ تاك و خداوند *** زين مايه شر حفظ كند نوع بشر را]
اصبغ بن نباته روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «ستّة لا ينبغي أن يسلّم عليهم اليهود و النصارى، و أصحاب النرد و الشطرنج، و أصحاب الخمر و البربط و الطنبور، و المتفكّهون بسبّ الأمّهات، و الشعراء؛ به شش گروه نبايستى سلام كرد: يهود، نصارى، نردبازان و شطرنجبازان، شرابخواران و كسانى كه بربط مىزنند و تنبكزنان، كسانى كه با فحش دادن به مادران مزاح مىكنند، و شاعران». [بىترديد، منظور آن حضرت همانشعرايى است كه در حديث پيشين وصفشان گذشت، نه شاعرانى كه در شعرشان حكمت و ارزشهاى علمى و فرهنگى مطرح مىشود].
مصدق (مسعدة) بن صدقة از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانشان روايت كردهاند كه: سلام نكنيد بر يهود و نصارى و مجوس، بتپرستان و شرابخواران، صاحبان نرد و شطرنج، مخنثان و شاعرانى كه به زنان پاكدامن تهمت مىزنند. [تا آنجا كه آن حضرت فرمودند:] و نيز سلام نكنيد بر رباخواران و همچنين به كسى كه در مستراح در حال تخلّى است، و كسى كه در حمام است، و فاسقى كه آشكارا فسق و فجور مىكند».
ابوبصير از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است روزى بياباننشينى از قبيله بنىتميم خدمت
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد و گفت: «به من سفارشى بفرمائيد». آن حضرت به او سفارشاتى فرمودند كه از جمله آنها اين بود: «تحبّب إلى الناس يحبّوك؛ به مردم محبت بورز [و با آنان طرح دوستى بينداز] تا دوستت بدارند».
[بكوشيد تا رنجها كم كنيد *** دل غمگنان شاد و خرّم كنيد
چو روزى به شادى همى بگذرد *** خردمندْ مردمْ چرا غم خورد]
موسى بن بكر از امام هشتم عليهالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «التودّد إلى الناس نصف العقل؛ مهرورزيدن به مردم [و دوست شدن با آنها] نيمى از خردورزى و عقل است».
[گره با هر كسى مفكن به ابرو *** چه بدتر باشد از طبع تُرُشرو
مپندار از لب خندان زيان است *** كه خندان روى از اهل جنان است]
سليمان بن داوود بن زياد تميمى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه امام حسن مجتبى عليهالسلامفرمودند: «القريب من قرّبته المودّة و إن بعد نسبه، والبعيد من بعّدته المودّة و إن قرب نسبه، لا شيء أقرب من شيء من يد إلى جسد، و إن اليد تُغلّ فتقطع، و تقطع فتحسم؛ نزديك و خويشاوند، كسى است كه مودّت و محبّت او را [به انسان ]نزديك كرده باشد، گرچه از نظر نَسَب دور باشد؛ و غريبه و دور، كسى است كه نداشتن مودّت و محبّت او را [ از انسان] دور ساخته است، گرچه از نظر نَسَب، خويشاوندى او را نزديك كرده باشد. هيچچيز نزديكتر از دست به بدن خود انسان نيست، و هرگاه اين دست دزدى كند قطع مىشود، و از انسان جدا مىشود».
[چنين گفت خرّمدلى رهنماى *** كه بذر محبت بپاش اين سراى
سراينده باش و فزاينده باش *** شب و روز با رامش و خنده باش]
سماعة روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مجاملة الناس ثلث العقل؛ مجامله كردن با مردم [يعنى با لطف و محبت با آنان رفتار نمودن]، يك سوم عقل است».
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ثلاث يصفين ودّ المرء لأخيه المسلم: يلقاه بالبشر إذا لقيه، و يوسّع له في المجلس إذا جلس إليه، و يدعوه
بأحبّ الأسماء إليه؛ سه چيز است كه مودت انسان را نسبت به برادران مسلمانش خالص مىكند: با خوشرويى از او استقبال كند؛ هرگاه به مجلسى وارد مىشود به او جا دهد؛ او را با بهترين نامهايش بخواند».
حذيفة بن منصور روايت كرده است از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «من كفّ يده عن الناس فإنّما يكفّ عنهم يداً واحدة، و يكفّون عنه أيدياً كثيرة؛ هركس از آزار مردم دست بدارد در حقيقت از آنان يك دست را نگهداشته است، ولى [در مقابل،] دستهاى بسيارى از آزردنِ او دور مىشوند».
[مكن هرگز ستم بر زيردستان *** كه ايشان چون تو حق را بندگانند]
هشام بن سالم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا أحببت رجلاً فأخبره بذلك فإنّه أثبت للمودّة بينكما؛ اگر كسى را دوست داشتى او را از اين امر آگاه كن، زيرا رشتههاى مودت و محبت شما مستحكمتر مىشود».
نصر بن قابوس روايت كرده است كه روزى امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: «إذا أحببت أحداً من إخوانك فأعلمه ذلك، فإنّ ابراهيم عليهالسلام قال: «رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتَى قَالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنقَالَ بَلَى وَ لَ-كِن لِّيَطْمَ-ئِنَّ قَلْبِى»(1)هرگاه يكى از دوستانت را دوست داشتى، اين محبت به اطلاع او برسان، زيرا [حضرت ]ابراهيم عليهالسلام به خدا گفت: «خدايا به من نشان بده كه مردگان را چگونه زنده مىكنى». خدا فرمود: مگر ايمان نياوردهاى؟ حضرت گفت: چرا، ولى مىخواهم دلم آرامش يابد».
يحيى بن ابراهيم بن ابىالبلاد از پدرش و از جدّش نقل كرده كه: روزى مردى به امام باقر عليهالسلام گفت: «من اين فرد را [قلباً] دوست دارم». امام فرمودند: «فأعلمه فإنّه أبقى للمودّة و خير في الألفة؛ به او خبر بده؛ زيرا محبت را بين شما پايدارتر و دوستىتان را بهتر مىسازد».
1) . سوره بقره، آيه 260.
[با دشمن و دولت گر شدى نرم چو موم *** چون نقش نگين شوى مكن شرم چو موم
با خصم همين باش سرسخت چو سنگ *** با دوست هميشه باش دل نرم چو موم]
هشام بن سالم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا أحببت رجلاً فأخبره؛ اگر كسى را دوست داشتى، او را [ از اين دوست داشتن] آگاه كن».
عبداللّه بن قاسم جعفرى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إذا أحبّ أحدكم صاحبه أو أخاه فليعلمه؛ هرگاه يكى از شما رفيق يا برادرش را [قلباً ]دوست داشته باشد، به او خبر بدهد، [و او را از اين محبت قلبى مطلع سازد]».
عبداللّه بن سنان روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «البادي بالسلام أولى باللّه و رسوله؛ آغاز كننده سلام، به [عنايت] خدا و پيامبرش سزاوارتر است».
ابوحمزه روايت كرده است كه امام سجاد عليهالسلام فرمودند: «من أخلاق المؤمن الإنفاق على قدر الإقتار، و التوسّع على قدر التوسع، وإنصاف الناس، واِبتداؤه إيّاهم بالسلام عليهم؛ از اخلاقِ مؤمن انفاق نمودن متناسب با تهيدستى، و رسيدگى كردن خانواده به اندازه گشايش در رزق، و انصاف دادن به مردم و پيشدستى كردن در سلام است».
[چو نيكومنش باشى و بردبار *** نگردى به چشم خردمند خوار
از اين پاكدينتر كسى را مجوى *** كه خوانند خلقش پسنديده خوى]
سكونى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودهاند: «أولى الناس باللّه و برسوله من بدأ بالسلام؛ سزاوارترين افراد به عنايت خدا و پيامبرش كسى است كه در سلام كردن به مردم پيشدستى كند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إبدوا بالسلام قبل الكلام، فمن بدأ بالكلام قبل السلام فلا تجيبوه؛ كلام خود را با سلام كردن آغاز كنيد، و هركس سخن خود را بدون سلام كردن آغاز كند، به او پاسخ ندهيد».
جابر روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «فرشتهاى بر مردى، كه بر درِ خانهاى به انتظار ايستاده بود، گذر كرد و از او پرسيد: "چرا اينجا
ايستادهاى؟" آن مرد جواب داد: "در اين خانه دوستى دارم و مىخواهم به او سلام كنم". فرشته پرسيد: آيا ميانتان رابطه خويشاوندى است، يا نيازى خاص تو را به اين كار واداشته است؟ ``گفت: "خير، هرگز، بين من و او هيچگونه رابطه خويشاوندى نيست، و هيچ نيازى مرا به اين كار وانداشته است؟ تنها برادرى، اخوّت و حرمتِ اوست كه مرا به اين كار واداشته است، و من به خاطر پروردگار عالميان به او سلام مىكنم و گاهى احوالش را مىپرسم." آن فرشته به او گفت: "من فرستاده خدا به سوى تو هستم؛ خدا به تو سلام مىرساند، و مىفرمايد: [تو با اين كار، در حقيقت ]مرا ديدار كردهاى و مرا مورد تفقد قرار دادهاى. اينك بهشت را براى تو واجب كردم، و تو را از غضبم در امان قرار دادم، و از جهنم پناهت دادم."»
[آنكه به اخلاقِ نكو خو گرفت *** در دو جهان رتبه نيكو گرفت
خلق و خدايش همه دارند دوست *** فعل نكو زاده خُلق نكوست]
اسماعيل بن ابىزياد از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «لا تدع إلى طعامك أحدا حتّى يسلّم؛ هرگز كسى را به خوردن غذايت دعوت نكن مگر آنكه نخست سلام كند».
عبداللّه بن سنان روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ردّ جواب الكتاب واجبكوجوب ردّ السلام، و البادي بالسلام أولى باللّه و برسوله؛ پاسخ دادن به نامه مانند پاسخ دادن به سلام، واجب مىباشد. و كسى كه سلام كردن را آغاز كند، به [لطف] خدا و پيامبرش سزاوارتر است».
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «السلام تطوّع، و الردّ فريضة؛ سلام كردن مستحب و پاسخ دادن به آن واجب است».
محمد بن قيس روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه عزّوجل يحبّ إفشاء السلام؛ خداى عزوجل علنى كردن و بلند گفتنِ سلام را دوست مىدارد».
محمد بن مسلم روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «كان سليمان عليهالسلام(سلمان) يقول: أفشوا سلام اللّه فإنّ سلام اللّه لا ينال الظالمين؛ سليمان عليهالسلام(ياسلمان) مىگفت: سلام خدا را بلند بگوييد كه سلام خدا به ظالمان نمىرسد».
ابنالقداح از امام صادق عليهالسلام ضمن حديثى طولانى روايت كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام هميشه مىفرمودند: «لا تغضبوا و لا تُغضبوا، أفشوا السلام و أطيبوا الكلام، و صلّوا باللّيل و الناس نيام تدخلوا الجنّة بسلام؛ نه خشمگين شويد و نه كسى را خشمگين كنيد. سلام را علنى بگوييد و سخن خويش را زيبا و رسا سازيد و شبانه، هنگامى كه مردم خوابند، نماز بخوانيد تا بىدغدغه وارد بهشت شويد». سپس اين آيه را تلاوت فرمودند: «السَّلَ-مُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ»(1)«[ اوست خدايى كه] سلامت [بخش] و مؤمن [به حقيقت حقه خود] نگهبان... [ است]».
[با خلق خدا سخن به شيرينى كن *** اظهار نياز و عجز و مسكينى كن
تا بر سرِ ديده جا دهندت مردم *** چون مردمِ ديده، تركِ خودبينى كن]
هارون بن خارجه نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من التواضع أن تسلّم على من لقيت؛ سلام كردن بر هركس كه ملاقات مىكنى از [نشانههاى ]تواضع و فروتنى است».
[تواضع سرِ رفعت افرازدت *** تكبر به خاك اندر اندازدت
چو استادهاى در مقامى بلند *** بر افتاده، گر هوشمندى، مخند
تواضع كند هوشمندِ گزين *** نهد شاخ پرميوه سر بر زمين]
حماد بن عمرو و انس بن محمد از پدرش، همگى از امام صادق عليهالسلام، و ايشان از نياكان گرامىشان عليهمالسلام روايت كردهاند كه ضمن سفارشات پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به اميرمؤمنان على عليهالسلام اين بود: «يا علي ثلاث كفّارات إفشاء السلام، و إطعام الطعام، و الصلاة بالليل و الناس نيام؛ يا على، سه چيز كفاره گناهان است: سلام كردن، و اطعام نمودن، و نماز خواندن در دلِ شب در حالى كه مردم خوابند».
1) . سوره حشر، آيه 23.
معاوية بن وهب نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «البخيل من بخل بالسلام؛ بخيل كسى است كه در سلام كردن دريغ كند، و بخل بورزد».
ابوبصير از امام صادق عليهالسلام از پدرانشان عليهمالسلام روايت كردهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «در بهشت اطاقهايى وجود دارد كه به دليل شفافيت، درونشان از بيرونشان، و بيرونشان از درونشان ديده مىشود، و هيچيك از امت من در آنها ساكن نمىشود مگر كسى كه: سخن خوب بگويد، و اطعام كند، و سلام را آشكارا بگويد، و روزه گرفتن را ادامه دهد، و شبانگاهان در حالى كه مردم خوابند نماز بخواند». آنگاه اميرمؤمنان على عليهالسلام عرض كردند: «يا رسول اللّه، از امتت چه كسى توانايى اين كار را دارد؟» آن حضرت فرمودند:
«اى على، آيا مىدانى سخن خوب چيست؟ هركس شب و روز ده مرتبه بگويد: «سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الا اللّه و اللّه اكبر»؛ نيز اطعام كردن، يعنى اينكه فرد براى خانواده خود خرج كند؛ و اما ادامه روزه گرفتن به آن است كه آدمى در ماه مبارك رمضان و سه روز از هر ماهى را روزه بگيرد، كه براى او پاداش روزه تمام عمر نوشته مىشود. و اما نماز خواندن در دلِ شب در حالى كه مردم خوابند، به اين معناست كه آدمى نماز مغرب و عشا و صبح را در مسجد با جماعت بخواند، و اين عملْ برايش مثل آن است كه شب را زنده نگه داشته است. و اما آشكار نمودن سلام، به آن است كه آدمى از سلام كردن به هيچ مسلمانى دريغ نورزد».
سعد اسكاف روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ثلاثٌ درجات: إفشاء السلام، و إطعام الطعام، و الصلاة بالليل و الناس نيام؛ سه چيز موجب دستيابى به درجات بالاست: علنى كردنِ سلام، و اطعام كردن، و نماز خواندن در دلِ شب در حالى كه مردم خوابند».
[اى جود تو سرمايه سود همه كس *** وى ظل وجود تو وجود همه كس
گر فيض تو يك لحظه به عالم نرسد *** معلوم شود بود و نبود همه كس]
از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه فرمودند: «إن أعجز الناس من عجز عن الدعاء، و إنّ أبخل الناس من بخل بالسلام؛ ناتوانترين مردم كسى است كه در دعا كردن ناتوان باشد، و
بخيلترين مردم كسى است كه در سلام كردن بخل بورزد».
[بزرگان نكردند در خود نگاه *** خدابينى از خويشتنبين مخواه]
معاوية بن وهب نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من يضمن لي أربعة بأربعة أبيات في الجنّة أنفق و لا تخف فقراً، و أنصف الناس من نفسك، و أفش السلام في العالم، و اترك المراء و إن كنت محقّاً؛ چه كسى عمل كردن به چهار چيز را براى من تضمين مىكند تا من نيز چهار اطاق را در بهشت براى او تضمين كنم؟ انفاق كن و از فقر نترس؛ به مردم درباره خودت انصاف بده؛ سلام را در جهان و بين مردم عمومى و علنى كن؛ مجادله را، حتى اگر حق با تو باشد، رها كن».
عباس بن هلال از على بن موسى الرضا عليهالسلام و ايشان از نياكانشان نقل كردهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «خمس لا أدعهنّ حتّى الممات: الأكل على الحضيض مع العبيد، و ركوبي الحمار مؤكفاً، و حلبي العنز بيدي، و لبس الصوف و التسليم علىالصبيان لتكون سنّة من بعدي؛ پنج چيز را تا دم مرگ ترك نخواهم كرد: با بردگان روى زمين غذا خوردن؛ و بر الاغِ بدون پالان سوار شدن؛ و دوشيدن شير از بز با دست خودم؛ و پوشيدن لباس پشم؛ و سلام كردن بر بچهها و كودكان، تا اين كار، سنتى شود براى بعد از من».
[يكى قطره باران ز ابرى چكيد *** خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه جائى كه درياست من كيستم *** گر او هست، حقا كه من نيستم
چرا خود را به چشم حقارت بديد *** صدف در كنارش به جان پروريد
سپهرش به جايى رسانيد كار *** كه شد نامور لوءلوء شاهوار
بلندى از آن يافت كو پست شد *** درِ نيستى كوفت تا هست شد]
اسماعيل بن ابىزياد از امام صادق عليهالسلام از پدران گرامىشان عليهمالسلام روايت كرده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خمس لست بتاركهنّ حتّى الممات: لباس الصوف، و ركوبي الحمار مؤكفاً و أكلي مع العبيد، و خصفي النعل بيدي، و تسليمي على الصبيان لتكون سنّة من بعدي؛ پنج چيز است كه آنها را تا دم مرگ ترك نخواهم كرد: پوشيدن لباس پشم؛ و سوارشدنم بر الاغ
بدون پالان؛ و غذا خوردنم با بردگان؛ و اصلاح كردن كفشم با دست خودم؛ و سلام كردن بر كودكان، تا اين كار بعد از من سنتى شود».
[ز افتادگى مردِ آزاده باش *** چو آزادگى خواهى افتاده باش
چو باليد بر خويش طاووس نر *** شد او را مگسرانْ سرانجامْ پر]
فضيل بن كثير روايت كرده است كه امام هشتم على بن موسى الرضا عليهماالسلام فرمودند: «من لقي فقيراً مسلماً فسلّم عليه خلاف سلامه على الغني لقي اللّه عزوجل يوم القيامة و هو عليه غضبان؛ هر كه فقير مسلمانى را ملاقات كند و طورى سلام كند كه با سلام كردن او به ثروتمند فرق كند، در روز قيامت خداى عزوجل را در حالى ملاقات مىكند كه بر او خشمگين است».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدران گراميشان روايت كردهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «هركس به يهودى يا نصرانى يا مجوسى يا يكى ديگر از نامسلمانان برخورد كند، بگويد: «الحمدللّه الذي فضّلني عليك بالإسلام دينا و بالقرآن كتاباً و بمحمّد نبيّاً و بعليٍّ إماماً و بالمؤمنين إخوانا و بالكعبة قبلةً؛ [يعنى: خدايى را سپاس مىگويم كه با دين اسلام و كتاب قرآن و نبوت محمد صلىاللهعليهوآله و امامت على عليهالسلام و برادرى مؤمنان و نيز با كعبه به عنوان قبله، مرا بر تو برترى بخشيد]. در اين صورت، هرگز خدا او را با آن افراد، در روز قيامت در آتش دوزخ، جمع نخواهد كرد».
عيص بن قاسم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هركس نگاهش به ناقصالعضو و دردمند يا مثله شدهاى يا مبتلايى بيفتد، در درون خود، بدون اينكه آن فردِ گرفتار بشنود، سه مرتبه بگويد: الحمدللّه الذي عافاني ممّا ابتلاك به و لو شاء فعل ذلك؛ [يعنى: ستايش خدايى را سزاست كه از آنچه تو را بدان گرفتار ساخت، عافيتم بخشيد]. در آن صورت، هرگز گرفتار چنان بلايى نمىشود».
[نَفَس مىنيارم زد از شكرِ دوست *** كه شكرى ندانم كه در خوردِ اوست
عطائى است هر موىِ او بر تنم *** چگونه به هر موى شكرى كنم
ستايش خداوند بخشنده را *** كه موجود كرد از عدم بنده را
كرا قوت وصفِ احسانِ اوست *** كه اوصاف مستغرق شأنِ اوست]
ابن قداح روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا سلّم أحدكم فليجهر بسلامه و لا يقول سلّمت فلم يردّوا عليّ و لعلّه يكون قد سلّم و لم يُسمعهم، و إذا ردّ أحدكم فليجهر بردّه و لا يقول المسلّم سلّمت فلم يردّوا عليّ؛ هرگاه خواستى سلام كنيد با صداى بلند سلام كنيد، و نيز نگوييد: سلام كردم، ولى آنها جواب سلام مرا ندادند؛ شايد [واقعاً] او سلام كرده باشد، ولى [بلند نبوده و] به گوششان نرسانده باشد. و هرگاه سلام كسى را جواب داديد، حتماً با صداى بلند جواب بدهيد، تا سلامكننده نگويد من سلام كردم ولى پاسخ مرا ندادند».
حسن بن منذر در روايتى گفته است كه از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «من قال: السلام عليكم فهي عشر حسنات، و من قال: سلام عليكم و رحمة اللّه فهي عشرون حسنة، و من قال: سلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته فهي ثلاثون حسنة؛ هر كه بگويد: السلام عليكم ثواب او ده حَسَنه است؛ و هر كه بگويد: سلام عليكم و رحمة اللّه، ثوابش بيست حسنه است؛ و هر كه بگويد: سلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته، ثوابش سى حسنه خواهد بود».
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «يكره للرجل أن يقول: حيّاك اللّه ثم يسكت حتّى يتبعها بالسلام؛ كراهت دارد كه انسان بگويد: حيّاك اللّه(مانند: زنده باشى؛ خسته نباشى) سپس سكوت كند، مگر آنكه به دنبال آن سلام كند».
عمار ساباطى روايت كرده است كه از امام صادق عليهالسلام درباره نحوه سلام كردن خانمها، هرگاه نزد جماعتى از مردان بروند، سؤال كردم. حضرت فرمودند: «زن مىگويد: عليكم السلام و مرد مىگويد: السلام عليكم».
وهب يمانى در حديثى گفته است كه خدا به حضرت آدم فرمود: «به سوى اين گروه
از فرشتگان برو و بگو: السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته». حضرت آدم چنين سلام كرد. فرشتگان در پاسخ او گفتند: «و عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته». حضرت آدم هنگامى كه به سوى پروردگارش برگشت، خداى متعال به او فرمود: «اين است سلام و تحيتِ ويژه تو و فرزندانت، تا روز قيامت».
از ابان بن عثمان از امام صادق عليهالسلام در حديث «دراهم دوازدهگانه» روايت شده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به آن كنيز فرمودند: «پيش بيفت و مرا با خودت به خانهات ببر». پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند تا بر در آن خانه رسيدند. سپس فرمودند: «السلام عليكم يا أهل الدار». ولى پاسخ نشنيدند. دوباره سلام كردند، ولى باز هم او را پاسخ ندادند. بار سوم نيز سلام فرمودند؛ آنان گفتند: «و عليك السلام يا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته». حضرت رسول صلىاللهعليهوآله فرمودند: «چرا بار اول و دوم سلام مرا پاسخ نداديد؟» گفتند: «يا رسول اللّه سلام شما را شنيديم، اما دوست داشتيم بيشتر آن را بشنويم [و مشمول لطف شما قرار گيريم]».
[احمد مرسل كه خِرد خاكِ اوست *** هر دو جهان بسته فتراك اوست
تازهترين سنبل صحراىِ ناز *** خاصّترين گوهر درياى راز]
منصور بن حازم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاثة تردّ عليهم رد الجماعة و إن كان واحداً: عند العطاس تقول يرحمكم اللّه وإن لم يكن معه غيره، والرجل ليسلّم على الرجل فيقول: السلام عليكم، و الرجل يدعو للرجل يقول: عافاكم اللّه و إن كان واحداً فإنّ معه غيره؛ سه گروهند كه بايد آنها را با صيغه جمع (نه مفرد) پاسخ داد، حتى اگر يك نفر باشد: هنگامعطسه كردن شخص، به او بگو: «يرحمكم اللّه» حتى اگر كسى با او نباشد و هنگامى كه شخصى بر كسى سلام مىكند بايد بگويد: «سلام عليكم»؛ و هنگامى كه كسى براى ديگرى دعا مىكند، بايد بگويد: «عافاكم اللّه»، حتى اگر شخص ديگرى با او نباشد».
از محمد بن حسين، در روايت مرفوعهاى، آمده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاثة لا يسلَّمون الماشي مع الجنازة، و الماشي إلى الجمعة، و في بيت حمّام؛ سه كساند كه سلام كردن بر آنها روا نيست: كسى كه با جنازهاى راه مىرود؛ كسى كه به سوى نماز جمعه مىرود؛ و كسى كه در حمام است».
ابو عبيده حذاء به نقل از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است كه روزى اميرمؤمنان على صلىاللهعليهوآله بر جماعتى گذر كردند، و بر آنان سلام نمودند. آنها گفتند: «عليك السلام ور حمة اللّه و بركاته و مغفرته و رضوانه». حضرت فرمودند: «نه، با ما از حدّ نگذريد، همانطورى كه فرشتهها به پدرمان حضرت ابراهيم سلام كردند، شما نيز سلام كنيد. آنها گفتند: "رحمة اللّه و بركاته عليكم أهل البيت"».
حكم بن عيينه روايت كرده است كه روزى در محضر امام باقر عليهالسلام بوديم. و خانه مملو از جمعيت بود. پيرمردى وارد شد. و بر در خانه ايستاد و گفت: «السلام عليك يا ابن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و رحمة اللّه و بركاته». سپس ساكت شد. امام باقر عليهالسلام فرمودند: «و عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته». سپس آن پيرمرد وارد شد، و بر تمام اهل خانه رو كرد و گفت: «السلام عليكم. سپس ساكت شد تا آنكه جمعيتْ همگى پاسخ سلام او را دادند».
ابىكهمش روايت كرده است كه روزى به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: عبداللّه بن ابىيعفور به شما سلام مىرساند. حضرت فرمودند: «و عليك و عليه السلام؛ هرگاه او را ملاقات كردى سلام مرا نيز به او برسان».
جابر روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «انّ ملكاً من الملائكة سأل اللّه أن يعطيه سمع العباد فأعطاه فليس من أحد من المؤمنين قال صلّى اللّه على محمد و آله و سلّم، إلاّ قال الملك:و عليك السلام ثم قال الملك: يا رسول اللّه إن فلاناً يقرؤك السلام فيقول رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: و عليه السلام؛ يكى از فرشتگان از خداى متعال خواست كه سخن بندگان را بشنود. خداى متعال به او اجازه داد. از آن پس هر مؤمنى مىگفت: صلّى اللّه على محمد و آله
و سلّم، آن فرشته مىگفت: و عليك السلام. سپس به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىگفت: يا رسول اللّه، فلانى به شما سلام رساند. حضرت رسول نيز مىفرمايند: و عليه السلام».
محمد بن قيس روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «بينما اميرالمؤمنين عليهالسلامفي الرحبة إذ قام إليه رجل فقال السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة اللّه و بركاته فنظر إليه أميرالمؤمنين عليهالسلام و قال: و عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته من أنت؟ ثمّ ذكر حديث عشرة بعضها أشدّ من بعض؛ هنگامى كه اميرمؤمنان على عليهالسلام در منطقه رحبه بود، مردى ناگهان برخاست و گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة اللّه و بركاته. حضرت به او نگاهى كردند و فرمودند: و عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته؛ تو كيستى؟ سپس حديث «دهگانه» را بيان فرمودند، كه يكى از ديگرى سختتر و مشكلتر بود».
قاسم بن سلام در روايتى مرفوع، از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه آن حضرت فرمودند: «عرار يا غرار، در نماز و سلام نيست. و عرار يا غرار يعنى كم كردن؛ اما در نماز به اين صورت است كه ركوع و سجود آن را كامل به جا نياورى و در ركعت آخر نماز مكث نكنى. و اما عرار يا غرار در سلام كردن، به اين صورت است كه انسان بگويد: السلام عليك، و در جواب سلام بگويد: و عليك و نگويد: و عليكم السلام».
على بن ابراهيم در تفسيرش، در بيان كلام خدا: «وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَوةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا»(1)«خانواده خود را به نماز فرمان بده و بر انجام دادن آن شكيبا باش» چنين مىنويسد: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يجيء كلّ يوم عند صلاة الفجر حتّى يأتي باب علي و فاطمة و الحسن و الحسين عليهمالسلام فيقول: السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته، فيقولون: و عليك السلام يا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته فيقول: الصلاة يرحمكم اللّه؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلههر روز هنگام نماز صبح جلوى درِ خانه على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلاممىفرمودند: السلام عليكم و رحمة اللّهو بركاته؛ و آنها نيز در پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمودند: و عليك السلام يا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمودند: «نماز؛ خدا شما را رحمت كند».
[به دو گوشم رسيد لفظ رسول *** كه بگفت اين سخن به شوىِ بتول
1) . سوره طه، آيه 132.
من چو موسى توئى مرا هارون *** متحد با منى درون و برون]
على بن رئاب روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ من تمام التحيّة للمقيم المصافحة و تمام التسليم على المسافر المعانقة؛ از نشانههاى كمال سلام كردن به فرد مقيم آن است كه همراه با مصافحه [= دست دادن ]باشد؛ و از نشانههاى كمالِ سلام كردن به فرد مسافر آن است كه همراه با سلام، معانقه [گردن به گردن نهادن ]باشد».
جراح مداينى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «يسلّم الصغير على الكبير و المار على القاعد و القليل على الكثير؛ بايد آنكه كوچكتر است به بزرگتر سلام كند، و عابر بر نشسته، و جماعت كمشمار بر جماعت پرشمار».
جميل از امام صادق عليهالسلام اين روايت را نقل كرده است: «إذا كان قوم في مجلس ثم سبق قوم فدخلوا فعلى الداخل أخيراً إذا دخل أن يسلّم عليهم؛ اگر جمعيتى در مجلس حضور داشتند، سپس گروهى از راه برسند، بايد به گروهِ حاضر در آن مجلس سلام كنند».
عنبسه بن مصعب نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «القليل يبدءون الكثير بالسلام، و الراكب يبدأ الماشي، و أصحاب البغال يبدءون أصحاب الحمير و أصحاب الخيل يبدءون أصحاب البغال؛ جماعت كمشمار بر جماعت پرشمار سلام كند، و سواره بر پياده، و قاطر سواران بر اُلاغ سواران، و اسب سواران بر قاطر سواران سلام كنند.
ابنبكير از يكى از يارانش نقل كرده است روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «يسلّم الراكب على الماشي، و الماشي على القاعد، و إذا لقيت جماعة جماعة سلّم الأقل على الأكثر و إذا لقي واحد جماعة سلّم الواحد على الجماعة؛ سواره بر پياده، و پياده بر نشسته سلام كند؛ و اگر جماعتى با جماعت ديگرى ملاقات كردند، جماعت كمتر بر جماعت زيادتر سلامكنند، و اگر يك نفر از كنار جماعت عبور كرد، بر آنها سلام كند».
ابن قداح روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «يسلّم الراكب على الماشي، و
القائم على القاعد؛ سواره بر پياده و ايستاده بر نشسته سلام كند».
عبد الرحمان بن حجاج روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا سلّم الرجل من الجماعة أجزأ عنهم؛ اگر يكى از جماعت سلام كند، از بقيّه كفايت مىكند».
غياث بن ابراهيم روايت كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا سلّم من القوم واحد أجزأ عنهم و إذا ردّ واحد أجزأ عنهم؛ اگر يك نفر از طرف جماعتى سلام كرد، از گردن بقيّه مىافتد، و اگر يكى از جماعت پاسخ سلام او را داد، باز هم از بقيّه كفايت مىكند».
ابن بكير از يكى از يارانش از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «إذا مرّت الجماعة بقوم، أجزأهم أن يسلّم واحد منهم، و إذا سلّم على القوم و هم جماعة أجزأهم أن يردّ واحد منهم؛ اگر جماعتى از كنار گروهى عبور كردند، كفايت مىكند كه يكى از آن جماعت سلام كند، و اگر به آن گروه سلام كرد و يكى از آنها پاسخ داد، از عهده بقيه مىافتد».
از زيد بن اسلم روايت شده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ليسلّم الراكب على الماشي، فإذا سلّم من القوم واحد أجزأ عنهم؛ حتماً بايستى سواره بر پياده سلام كند؛ و هرگاه از گروهى يك نفرشان سلام كند، از گردن بقيه مىافتد».
[ادب ديباچه ايوان تمكين است انسان را *** بُوَد آماج دايم بىادب تير ملامت را
شود از نوشِ عزّت كام ارباب ادب شيرين *** كشد بر دوش خفت بىحيا بار ندامت را]
اسحاق بن عمار روايت كرده است كه روزى به ديدن امام صادق عليهالسلام رفتم، آن هم در حالى كه در مسجد كوفه به خاطر تقيه شديدى كه لازم بود رعايت كنيم، سلام كردن بر بعضى از يارانمان را ترك كرده بودم. امام صادق عليهالسلامبه من فرمودند: «اى اسحاق، از چه زمانى نسبت به رفقا و برادران ايمانيت جفاكار شدهاى؟ از كنارشان مىگذرى و سلام نمىكنى، چرا؟!» گفتم: «[آقا!] به دليل تقيه بود». حضرت فرمودند: «در تقيه بر شما واجبنشده است كه سلام كردن را هم ترك كنيد، بلكه در حالت تقيه و آنچه واجب است، آن است كه اسرار ما را فاش نكنى. هرگاه مؤمنى از كنار ساير مؤمنين گذشت، و به
آنها سلام كرد، فرشتگان پاسخ او را مىدهند، و مىگويند: سلام عليك و رحمة اللّه و بركاته أب-داً».
ربعى بن عبداللّه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهيسلّم على النساء و يرددن عليه السلام، و كان أميرالمؤمنين عليهالسلام يسلّم على النساء و كان يكره أن يسلّم على الشابّة منهنّ؛ رسول خدا بر زنان سلام مىكرد، و آنان به حضرتش پاسخ مىدادند؛ اميرمؤمنان نيز بر زنان سلام مىكرد، ولى خوش نداشت به دختران جوان سلام كند».
اين احتراز براى آن بود كه محيط جامعه كوفه با مدينه متفاوت است.
غياث بن ابراهيم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا تبدؤوا أهل الكتاب بالتسليم، و إذا سلّموا عليكم فقولوا: و عليكم؛ شما سلام كردنِ به اهل كتاب را آغاز نكنيد، و هرگاه به شما سلام كردند در پاسخ آنها بگوئيد: و عليكم».
زراره روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «تقول في الرد على اليهودي و النصراني: سلام؛ در پاسخ به سلام يهودى و نصرانى فقط بگوئيد: سلام».
سماعه روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام پرسيدم كه اگر مسلمانى در جايى نشسته باشد و فردى يهودى يا مسيحى يا مشركى بر او سلام كرد، بايد چگونه پاسخ آنها را بگويد؟ حضرت فرمودند: «فقط بگويد: عليكم».
جابر روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روزى ابوجهل بن هشام و عدهاى از بزرگان قريش به ديدن ابوطالب - رضوان اللّه تعالى عليه - رفتند، و به او گفتند: «پسر برادرت [يعنى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله] ما را اذيت مىكند. به او بگو زبانش را بر بتان ما فروبندد، و ما نيز از خداى او دست برمىداريم». ابوطالب، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله را فراخواند. هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد او حاضر شدند جز مشركان كس ديگرى در خانه نديدند. لذا فرمودند: السلام على من اتبع الهدى... ».
اصبغ بن نباته روايت كرده است روزى از على عليهالسلامشنيدم كه مىفرمودند: «ستّة لا ينبغي أن تسلّم عليهم: اليهود، و النّصارى، و أصحاب النّرد و الشطرنج، و أصحاب خمر و بربط و طنبور، و المتفكّهون بسب الأمّهات، و الشعراء؛ بايستى بر شش گروه سلام نكنى: يهودى، مسيحى، صاحبان نرد و شطرنج، صاحبان خمر و شراب، بربطزنان و تنبورزنان، و كسانى كه با فحش دادن به مادران [يكديگر ]تفريح مىكنند و شاعران».
ابوالبخترى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدر گراميشان امام باقر عليهالسلام روايت كرده كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا تبدؤوا أهل الكتاب (اليهود و النصارى) بالسّلام، و إن سلّموا عليكم فقولوا: عليكم، و لا تصافحوهم، و لا تكنّوهم إلاّ أن تضطرّوا إلى ذلك؛ بر اهل كتاب [= يهود و نصارى] سلام نكنيد؛ و هرگاه خود آنها سلام كردند، شما در پاسخ بگوييد: عليكم؛ و با آنها مصافحه نكنيد [= دست ندهيد]، و آنها را با كنيه [كه نشانه احترام است ]نخوانيد، مگر آنكه مجبور شويد».
عبد الرحمان بن أبيعبداللّه نقل كرده است كه از امام صادق عليهالسلامدرباره تفسير فرمايش خدا: «لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتًا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا»(1)
سوره نور، آيه 27.
«در خانههايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد» پرسيدم. حضرت فرمودند: «ألإستيناس وقع النعل و التسليم؛ استيناس يعنى اينكه به هنگام ورود به خانه، با بلند كردن صداى كفش و سلام كردن، صاحبان خانه را از ورودتان آگاه كنيد».ابوالصباح روايت كرده است كه روزى از امام باقر عليهالسلام درباره فرمايش خدا: «فَإِذَا دَخَلْتُم بُيُوتًا فَسَلِّمُوا عَلَى أَنفُسِكُمْ»(2)«هنگامى كه داخل خانهاى شديد بر خودتان سلام كنيد» پرسيدم. آن حضرت فرمودند: «هو تسليم الرجل على أهل البيت حين يدخل ثمّ يردّون عليه فهو سلامكم على أنفسكم؛ يعنى اينكه مرد به هنگام ورود به خانه، به اهل خانه سلام كند، و آنها
سلام او را پاسخ دهند، و اين معناى "سلامتان بر خودتان" مىباشد».
على بن ابراهيم در تفسيرش، در روايتى از ابوالجارود آورده است كه در آن، امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إذا دخل الرجل منكم بيته فإن كان فيه أحد يسلّم عليهم، و إن لم يكن فيه أحد فليقل: السّلام علينا من عند ربّنا، يقول اللّه: تحيّة من عند اللّه مباركة طيّبة؛ هر يك از شما كه وارد منزل خود شد، اگر كسى در آن نبود، بگوييد: السلام علينا من عند ربنا [يعنى بر ما از جانب خدا سلام باد. ]خدا نيز در پاسخ او خواهد فرمود: تحية من عند اللّه مباركة طيّبة. [يعنى سلام مبارك و پاكيزهاى از ناحيه خدا بر تو]».
اصبغ بن نباته روايت كرده است كه حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلامفرمودند: «حكيمان پيشين مىگفتند: "بجاست انسان به درِ ده نوع خانه برود: نخستين آنها خانه خداى عزّوجل براى انجام دادن مناسك حج و بجاى آوردن حقِ واجبِ او؛ دوم: خانههاى حاكمانى است كه اطاعت آنان به اطاعت خدا متصل است، و حق آنها واجب، فايده آنها بزرگ، ضرر نافرمانىشان شديد است؛ سوم: خانه علمايى است كه از آنها، علم دين و دنيا استفاده مىشود؛ چهارم: خانه كريمانى است كه اموال خود را به اميد ثواب اخروى بذل و بخشش مىكنند. پنجم: خانه سفيهانى است كه در حوادثِ زندگى به آنها نياز مىشود و كارگشايند؛ ششم: خانه كسانى است كه به كمك آنها مىتوان به بزرگان دست يافت و فوايدى چون دريافت هبه، مروت و حاجت بُرد؛ هفتم: خانه كسانى است كه با نظر مشورتى آنها اميد مىرود كه به برآوردن نيازها و تقويت تصميم و حصول حوايج رسيد؛ هشتم: خانه دوستانى است كه ايجاد ارتباط و رفتوآمد با آنان واجب است؛ نهم: درِ خانه دشمنانى است كه از راه مداراى با آنها مىتوان از شرشان، ايمن، و با به كارگيرى ملاطفت، دوستى و ديدار با ايشان از خصومتشان دور ماند؛ دهم: خانه كسانى است كه آدمى با رفتوآمد با آنان ادب مىآموزد، و با همصحبتى با آنها انس و آرامش مىيابد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا قام الرجل من مجلس فليودّع إخوانه بالسلام، فان أفاضوا في خير كان شريكهم، و إن أفاضوا فيباطل كان عليهم دونه؛ هرگاه كسى از مجلسى برخاست و ترك كرد، هم مجلسيان خود را با سلام كردن وداع نمود، در اين صورت هرگاه پس از رفتن او مطلب خوبى را مطرح كنند، او در ثواب آنان شريك خواهد بود؛ و هرگاه در امر ناپسندى وارد شوند، كيفرش فقط دامنگير خود آنان خواهد شد، و در آن شريك نخواهد بود».
حسن طبرسى در كتاب مكارم الاخلاق روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا قام أحدكم من مجلسه منصرفاً فليسلّم ليست الأولى بأولى من الأخرى؛ اگر كسى از مجلسى برخاست و آهنگ رفتن كرد، سلام كند، زيرا اول مجلس سزاوارتر از آخر مجلس نيست».
عبد الرحمان بن حجاج روايت كرده است كه روزى به امام رضا عليهالسلامعرض كردم: «اگر به يك پزشك مسيحى [ از اهل ذمه، كه زير چتر حمايت حكومت اسلامى زندگى مىكند] نياز پيدا كردم، آيا جايز است به او سلام كنم، و براى او دعا نمايم؟ حضرت فرمودند: اشكالى ندارد...».
عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه درباره كسى كه براى يكى از بزرگان مجوس [= زردشتيها ]نامه مىنويسد، و نام او را بر نام خود مقدّم مىدارد، سؤال شد. آن حضرت چنين پاسخ فرمودند: «لا بأس إذا فعل ذلك لإختيار المنفعة؛ اين كار براى جلب منفعت اشكالى ندارد».
ابوبصير روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام درباره حاجتمندى سؤال شد كه نياز او به دست يك نفر مجوسى يا يهودى، يا نصرانى يا يكى از عاملان دهقانِ همولايتىاش، حل مىشود. او براى حل مشكلِ خود بايد نامهاى بنويسد. آيا جايز است قدرى زبان به بىدينى بگشايد و بر او سلام كند، يا خير؟ و آيا جايز است نامه را با نام او [و
نه نام خود] آغاز كند، و به او سلام كند تا حاجتش برآورده، و گرفتاريش برطرف شود يا خير؟ حضرت فرمودند: اما اينكه با نام او آغاز كنيد، خير جايز نيست. و اما سلام كردن به او در نامه اشكالى ندارد، زيرا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى كسرى و قيصر نامه نوشت».
ثعلبة بن ميمون، از قول برخى، از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه روزى گروهى نزد ايشان نشسته بودند و حضرت با آنها سخن مىگفتند تا آنكه سخن از مردى به ميان آمد. در اين هنگام ديگران زبان به انتقادِ از او گشودند، و او را نكوهيدند. امام صادق عليهالسلام فرمودند: «و أنّى لك بأخيك كلّه، و أيّ الرجال المهذّب؛ كجا مىتوان برادر و دوستى كامل بيابى، و كدام مرد است كه كاملا بىنقص باشد؟!»
ابوبصير روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا تفتّش الناس فتبقى بلا صديق؛ در افراد خيلى تفحص و تجسس نكن [و باريكبين مباش]، زيرا در اين صورت، ديگر برايت رفيقى نمىماند!»
[درخت دوستى بنشان كه كام دل ببار آرد *** نهال دشمنى بركن كه رنج بىشمار آرد]
ضحاك بن مخلّد روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلامشنيدم كه فرمودند: «ليس من الإنصاف مطالبة الإخوان بالإنصاف؛ مطالبه برادران دينى به اينكه كاملاً و به تمامى انصاف كنند از انصاف نيست».
[يار ميازار كه بس بىكس است *** هر كه مر او را به جهان يار نيست
زين همه نعمت كه در اين عالم است *** هيچ بِه از يارِ وفادار نيست]
جراح مداينى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «للمسلم على أخيه المسلم من الحق أن يسلّم عليه إذا لقيه، و يعوده إذا مرض، و ينصح له إذا غاب، و يسمّته إذا عطس يقول الحمدللّه ربّ العالمين لا شريك له، و يقول: يرحمك اللّه، فيجيب يقول له: يهديكم اللّه و يصلح بالكم، و يجيبه إذا دعاه، و يتبعه إذا مات؛ مسلمان بر برادر مسلمانش حقوقى دارد: هرگاه با او ملاقات كرد به او سلام كند؛ وقتى كه مريض مىشود به عيادتش برود؛ و در غيابش به او
خيانت نكند؛ هرگاه عطسه كرد و گفت: الحمدللّه رب العالمين لا شريك له. به او بگويد: يرحمك اللّه. و عطسه كننده به او پاسخ بدهد: يهديكم اللّه و يصلح بالكم، هنگامى كه او را دعوت كرد، پاسخ مثبت دهد و وقتى كه اجلش رسيد، تشييعش كند».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا عطس الرجل فسمّتوه؛ هرگاه كسى عطسه كرد او را تسميت كنيد [يعنى به او بگوئيد: يرحمك اللّه]».
اسحاق بن يزيد و معمّر بن ابىزياد و ابنرئاب مىگويند كه روزى نزد امام صادق عليهالسلام نشسته بوديم. ناگهان مردى عطسه كرد اما هيچيك از حاضرين در پى آن چيزى نگفت، تا آنكه خود حضرت فرمودند: «سبحان اللّه ألاّ سمّتّم إنّ من حقّ المسلم على المسلم أن يعوده إذا إشتكى و أن يجيبه إذا دعاه و أن يشهده إذا مات، و أن يسمّته إذا عطس؛ سبحان اللّه! چرا تسميت نمىكنيد؟ [چرا به عطسهكننده نمىگوييد: يرحمك اللّه ]بىترديد از حقوق يك مسلمان بر مسلمان ديگر آن است كه به هنگام بيمارى عيادتش كند و هرگاه دعوتش كرد اجابتش نمايد و به هنگام مرگ در تشييع جنازه او حاضر شود و به هنگام عطسه او را تسميت كند».
[دنيا خوش است و مال عزيز است و تن شريف *** ليكن رفيق از همه چيزى مقدم است]
داوود بن حصين روايت كرده است كه روزى نزد امام صادق عليهالسلامبودم. تعداد افرادى را كه در خانهاش حاضر بودهاند شمردم، و ديدم كه چهارده نفرند. در اين هنگام امام صادق عليهالسلام عطسهاى كردند اما هيچكس از حاضران چيزى نگفت. امام صادق عليهالسلامفرمودند: «ألا تسمّتون؟ فرض المؤمن على المؤمن إذا مرض أن يعوده، و إذا مات أن يشهد جنازته، و إذا عطس أن يسمّته، و إذا دعاه أن يجيبه؛ چرا تسميت نمىكنيد؟ بر ديگران بايسته است كه اگر مؤمنى مريض شد، ساير مؤمنين او را عيادت كنند، و اگر مُرد جنازهاش را تشييع كنند، و
اگر عطسه كرد او را تسميت كنند، و اگر آنها را دعوت كرد اجابتش كنند».
[آن رفيقى كه با تو دوست بُوَد *** زيور دين و زينت دنياست
نعمت دهر اگر چه بسيار است *** نعمتى بهتر از رفيق كجاست]
سعد بن ابىخلف روايت كرده است كه: «هرگاه امام باقر عليهالسلام عطسه مىكردند، و كسى به او مىگفت: يرحمك اللّه، حضرتش در پاسخ مىفرمودند: يغفراللّه لكم و يرحمكم، و اگر كسى در محضرش عطسه مىكرد به او مىفرمودند: يرحمك اللّه عزوجل».
محمد بن مسلم از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است: «إذا عطس رجل فليقل الحمدللّه لا شريك له و إذا سمّت الرجل فليقل: يرحمك اللّه و إذا ردّ فليقل: يغفر اللّه لك و لنا، فإنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهسئل عن آية أو شيء فيه ذكر اللّه، فقال: كلّما ذكر اللّه عزوجل فيه فهو حسن؛ اگر فردى عطسه كرد، بگويد: «الحمدللّه لا شريك له، و در پاسخ جمله يرحمك اللّه، كه ديگران پس از عطسهاش مىگويند، بگويد: يغفراللّه لك و لنا؛ زيرا پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هرگاه درباره [خواندن ]آيه يا چيزى كه در آن ياد خدا بود، سؤال مىشد، مىفرمودند: "هرچه در آن ياد خدا باشد، خوب است"».
[دين خدا نيست بجز راه راست *** راه كه كج شد نه به سوى خداست
هر چه نه ايمان و خدابندگى است *** حاصل آن خفّت و شرمندگى است]
اميرمؤمنان على عليهالسلام (در حديث أربعمائة) فرمودند: «إذا عطس أحدكم فسمّتوه قولوا: يرحمكم اللّه و هو يقول: يغفراللّه لكم و يرحمكم، قال اللّه عزوجل: «وَ إِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَآ أَوْ رُدُّوهَآ»(1)اگر كسى از شما عطسه كرد، تسميتش كنيد و به او بگوييد: يرحمكم اللّه. او نيز بگويد: يغفر اللّه لكم و يرحمكم اللّه. خداى متعال مىفرمايد: هرگاه به شما تحيّت گويند پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد يا به همانگونه پاسخ گوييد».
نسيم، كنيز و خادمه امام حسن عسكرى عليهالسلام روايت كرده است كه روزى بر حضرت مهدى - عجل اللّه فرجه الشريف - وارد شدم، در حالى كه هنوز يك شب بيشتر از ولادت
1) . سوره نساء، آيه 86.
ايشان نگذشته بود. ناگاه در محضرشان عطسه كردم. حضرت به من فرمودند: «يرحمك اللّه». من خوشحال شدم. سپس به من فرمودند: «ألا أبشرّك في العطاس؟؛ آيا مىخواهى درباره عطسه كردن خبر و مژدهاى به شما بدهم؟» گفتم: «بله». حضرت فرمودند: «هو أمان من الموت ثلاثة أيام؛ عطسه كردن، تا سه روز امان از مرگ است».
[اى به يادت دل شيدائى ما *** صاحبا پردهنشينى تا چند
خيز و از ظلم و ستم باز رهان *** اين تن خسته ما را از بند
پايه تخت بزن بر گردون *** عدل و انصاف بگستر به زمين
بنشين، داد بده، داد ستان *** صلحِ كل، صلح بياور به جهان
العجل العجل اى خسرو دين *** پاك از ظلم نما روى زمين]
احمد بن محمد بن ابىنصر روايت كرده است كه از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «التثاؤب من الشيطان، و العطسة من اللّه عزوجل؛ خميازه كشيدن از شيطان است، و عطسه كردن از خداى عزوجل».
حذيفة بن منصور در روايتى آورده است كه: «العطاس ينفع في البدن كلّه ما لم يزد على الثّلاث، فإذا زاد على الثلاث فهو داء و سقم؛ عطسه كردن براى تمام بدن مفيد است، به شرطى كه از سه بار نگذرد. لذا هرگاه از سه مرتبه گذشت، نشانه بيمارى است».
ابوبكر حضرمى روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام درباره كلام خدا: «إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَ تِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ»(1)«زشتترين صداها صداى خران است» پرسيدم. حضرت فرمودند: «العطسة القبيحة؛ مراد عطسه كردن ناهنجار است».
احمد بن محمد از برخى يارانش، از فردى از اهل سنت روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلامضمن حديث مفصلى، فرمودند: «العطسة تخرج من جميع البدن، كما أنّ النطفة تخرج من جميع البدن؛ عطسه كردن از تمام قسمتهاى بدن نشأت
1) . سوره لقمان، آيه 19.
مىگيرد، همانطورى كه نطفه نيز از تمام قسمتهاى بدن خارج مىشود»، تا آنجا كه فرمودند: «...و صاحب العطسة يأمن الموت سبعة أيام؛ و عطسهكننده تا هفت روز از مرگ در امان مىباشد».
زراره از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند: «إذا عطس الرجل ثلاثاً فسمّته ثم اتركه؛ اگر شخصى سه بار عطسه كرد تو تسميت را نيز سه بار تكرار كن، و پس از آن ديگر، تسميت نكن».
وهب بن منبّه از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرش امام باقر عليهالسلام روايت كرده است كه حضرت على عليهالسلامفرمودهاند: «يسمَّت العاطس ثلاثاً فما فوقها فهو ريح؛ عطسهكننده بايد سه بار تسميت شود، اما بيشتر از آن ديگر [عطسه كردنش] بيمارى است».
صالح بن ابىحماد نقل كرده است كه روزى از امام كاظم عليهالسلامدرباره حكمت عطسه و حمد خدا گفتن بعد از آن سؤال كردم. حضرت فرمودند: «إنّ للّه نعما على عبده في صحّة بدنه وسلامة جوارحه وإنّ العبد ينسى ذكر اللّه عزوجل على ذلك، وإذا نسي أمر اللّه الريح فتجاز في بدنه ثم يخرجها من أنفه، فيحمد اللّه على ذلك فيكون حمده على ذلك شكراً لما نسي؛ خداوند نعمتهاى زيادى بر بندهاش در امر سلامتى بدن و جوارحش دارد؛ با اين حال انسان گاهى امر خدا را فراموش مىكند. هرگاه خدا را فراموش كرد، خدا بادى را در بدن او پديد مىآورد كه از
قسمتهاى گوناگون بدن فراهم مىآيد، و در پايان از بينى او خارج مىشود. در اينجا حمد خدا را مىگويد. اين حمد و تشكر، بر نعمتهاى خداست و تذكرى است تا فراموش نكند».
[ستايش كنم ايزد پاك را *** كه گويا و بينا كند خاك را
توانا و دانا و داننده اوست *** خرد را و جان را نگارنده اوست
جز از راى و فرمان او راه نيست *** خور و ماه از اين گردش آگاه نيست
سخن هيچ بهتر ز توحيد نيست *** به ناگفتن و گفتن ايزد يكى است]
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه: «عطس غلام لم يبلغ الحلم عند النبي صلىاللهعليهوآله فقال: الحمد للّه، فقال له النبي صلىاللهعليهوآله: بارك اللّه فيك؛ روزى نوجوانى نابالغ، در محضر رسول خدا صلىاللهعليهوآلهعطسه كرد و سپس گفت: الحمد للّه. رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: بارك اللّه فيك».
مسمع بن عبدالملك نقل كرده است كه: «عطس ابوعبداللّه عليهالسلام فقال: الحمد للّه رب العالمين ثم جعل إصبعه على أنفه، فقال: رغم أنفي للّه رغماً داخراً؛ روزى امام صادق عليهالسلامعطسه كردند و فرمودند: الحمد للّه رب العالمين، سپس انگشت خود را بر بينى خود قرار دادند و فرمودند: بينيم در برابر خدا به سختى خاكمال باد»، [يعنى من در برابر خدا خاضع و فروتنم]».
[سبحان خالقى كه صفاتش ز كبريا *** بر خاك عجز مىفكند عقل انبياگر صد هزار قرن همه خلق كاينات *** فكرت كنند در صفت عزّت خدا
آخر به عجز معترف آيند كاى اله *** دانسته شد كه هيچ ندانستهايم ما]
ابن فضال از بعضى از يارانش روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام درباره درد گوش و درد دندان فرمودند: «إذا سمعتم من يعطس فابدؤوه بالحمد؛ هرگاه شنيديد كسى عطسه مىكند، فوراً و پيش از او بگوييد: الحمدللّه».
از محمد بن مروان، در روايت مرفوعهاى، نقل شده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «من قال إذا عطس: الحمد للّه رب العالمين على كلّ حال لم يجد وجع الأذنين و الأضراس؛ هركس عطسه كند، و بگويد: الحمد للّه رب العالمين على كل حال هرگز به درد گوش و درد دندان مبتلا نخواهد شد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «إذا عطس المرء المسلم ثم سكت لعلّة تكون به قالت الملائكة عنه: الحمد للّه ربّ العالمين، فإن قال: الحمد للّه ربّ العالمين قالت الملائكة يغفر اللّه لك؛ اگر مسلمان عطسه كرد، سپس به خاطر كسالتى كه در او هست، ساكت شد، فرشتگان به نيابت از او مىگويند: الحمد للّه رب العالمين؛ و اگر گفت: الحمد للّه رب العالمين فرشتگان به او مىگويند: يغفراللّه لك».
سپس آن حضرت فرمودند: رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند كه: «العطاس للمريض دليل العافية و راحة البدن؛ عطسه بيمار نشانه عافيت و خوب شدن، و راحتى بدن است».
ابن ابىعمير از برخى يارانش نقل كرده است كه روزى فردى در محضر امام باقر عليهالسلام عطسه كرد و گفت: الحمد للّه. امام باقر عليهالسلام او را تسميت نكرده و فرمودند: «او حق ما را ادا نكرد». سپس فرمودند: «إذا عطس أحدكم فليقل: الحمد للّه ربّ العالمين و صلّى اللّه على محمّد و أهل بيته، قال: فقال الرجل فسمّته أبوجعفر عليهالسلام؛ هرگاه كسى از شما عطسه كرد، حتماً بگويد: الحمد للّه رب العالمين و صلى اللّه على محمد و أهل بيته». [راوى گويد:] آن مرد چنين كرد و امام باقر عليهالسلام او را تسميت كردند [يعنى فرمودند: يرحمكم اللّه].
[شهى كه پرده امكان اگر براندازد *** شناخت مىنتواند خرد ز دادارش
فرشته و فلك و عرش و فرش و لوح و قلم *** بر او سلام فرستند و آلِ اطهارش]
ابواسامه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من سمع عطسة فحمد اللّه عزّوجل و صلّى على محمّد و أهل بيته لم يشتك عينه و لا ضرسه؛ هركس عطسه فردى را شنيد، و خدا را حمد و سپاس گفت، و بر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و اهلبيت گرامىشان عليهمالسلامصلوات فرستاد، هرگز به درد چشم و دندان مبتلا نخواهد شد».
عمرو بن شمر از جابر روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «نعم الشيء العطسة تنفع الجسد و تذكّر باللّه عزّوجل، قلت: إنّ عندنا قوماً يقولون: ليس لرسول اللّه صلىاللهعليهوآله في العطسة نصيب، فقال: إن كانوا كاذبين فلا نالهم شفاعة محمّد صلىاللهعليهوآله؛ چه چيز خوبى است عطسه كردن، هم براى بدن مفيد است و هم موجب بياد آوردن خدا! [راوى گويد:] گفتم: در جامعه ما گروهى هستند كه مىگويند: پيامبر صلىاللهعليهوآله در حمدِ پس از عطسه كردن نصيبى، ندارند. حضرت فرمودند: اگر دروغ مىگويند، شفاعت محمد صلىاللهعليهوآله شاملشان نمىشود».
[محمد كافرينش هست خاكش *** هزاران آفرين بر جان پاكش
چراغ افروز چشم اهل بينش *** تراز كارگاه آفرينش
اساس شرع او ختم جهان است *** شريعتها بدو منسوخ از آن است]
فضيل بن يسار نقل كرده است كه روزى به امام باقر عليهالسلام عرض كردم: «إنّ الناس يكرهون الصّلاة على محمّد و آله في ثلاثة مواطن: عند العطسة و عند الذبيحة و عند الجماع فقال أبوجعفر عليهالسلام: ما لهم ويلهم نافقوا لعنهم اللّه؛ مردم معتقدند كه در سه مورد نبايد بر پيامبر و آل او صلوات فرستاد: يكى هنگام عطسه كردن، و ديگرى هنگام ذبح گوسفند و سوم هنگام آميزش جنسى. حضرت فرمودند: آنها را چه شده است؟! واى بر آنها! خدا لعنتشان كند».
[چنان كه هست فلك را دوازده تمثال *** كه آفتاب در آن دور مىكند مه و سال
بر آسمان ولايت دوازده برجاند *** چو آفتاب نبوّت همه به اوجِ كمال
شهان بىسپه و خسروانِ بىشمشير *** ملوك بىچشم و اغنياى بىاموال]
محمد بن على بن الحسين از امام رضا عليهالسلام روايت كرده است كه در نامهشان، كه براىمأمون نوشتند، آمده است: «الصلاة على النبي صلىاللهعليهوآله واجبة في كلّ موطن و عند العطاس و الذبايح و غير ذلك؛ صلوات فرستادن بر پيامبر اكرم و اهلبيت گرامىاش عليهمالسلام در همه موارد لازم و بايسته است، و [همچنين] به هنگام عطسه كردن و ذبح حيوانات».
ابن ابىنجران از يكى از اصحابمان روايت كرده است كه روزى فردى مسيحى نزد امام صادق عليهالسلام عطسه كرد. مردم به او گفتند: «هداك اللّه [= خدا هدايتت كند]». اما حضرت صادق عليهالسلام به او فرمودند: «يرحمك اللّه؛ يعنى خدا رحمتت كند». به حضرت گفتند: «او مسيحى است». حضرت فرمودند: «لا يهديه اللّه حتّى يرحمه؛ تا خدا او را رحمت نكند، هدايتش نخواهد كرد».
عبداللّه بن سنان مىگويد روزى امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: «إنّ من إجلال اللّه عزّوجل إجلال الشيخ الكبير؛ احترام گذاشتن به بزرگسال از نوعِ احترام گذاشتن به خداست».
[بىادب را مگو كه زر چه نكوست *** ادب مرد بِه ز دولت اوست]
ابوبصير روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من إجلال اللّه عزّوجل: إجلال ذي الشيبة المسلم؛ احترام گذاشتن به ريشسفيد مسلمان، از نوعِ احترام گذاشتن به خداست».
[جوانا سر متاب از پند پيران *** كه پندِ پير از بختِ جوان بِه]
احمد بن محمد در روايت مرفوعهاى نقل كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمودند: «ليس منّا من لم يوقّر كبيرنا و يرحم صغيرنا؛ از ما نيست كسى كه بزرگسالان ما را احترام نگذارد و به كودكان ما رحم نكند».
عبداللّه بن سنان نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام به او فرمودند: «من إجلال اللّه عزوجل اجلال المؤمن ذي الشيبة و من أكرم مؤمناً فبكرامة اللّه بدأ و من استخفّ بمؤمن ذي شيبة أرسل اللّه إليه من يستخفّ به قبل موته؛ احترام گذاشتن به ريشسفيد مؤمن در واقع از شمارِ احترامِ گذاشتن به خداى عزوجل است. و هركس مؤمنى را احترام كند، در واقع آغاز كرده است به احترام نهادن خداى سبحان. هركس ريشسفيد مؤمنى را تحقير كند، خدا براى او كسىمىفرستد تا پيش از مرگش او را خوار كند».
ابوالخطاب روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاثة لا يجهل حقّهم إلاّ منافق معروف النفاق: ذو الشيبة في الإسلام، و حامل القرآن، و الإمام العادل؛ سه گروهند كه آنها را هرگز ناديده نمىگيرد، مگر كسى كه به نفاق مشهور باشد: كسى كه در اسلام ريشسفيد كرده باشد؛ حاملان [= حافظان] قرآن كريم؛ امام و حاكم عادل».
رصافى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «عظّموا كبراءكم و صلوا أرحامكم؛ بزرگانتان را احترام كنيد، و صله رحم نماييد».
ابن ابىعمير از بعضى از اصحابش روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من إجلال اللّه إجلال ذي الشيبة المسلم؛ از راههاى احترام گذاشتن به خدا، احترام گذاشتن ريشسفيد مسلمان است».
[مخند اى نوجوان، زنهار، بر موى سپيدِ من *** كه اين برف پريشانى سر هر بام مىبارد]
سكونى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من عرف فضل كبير لسنّه فوقّره آمنه اللّه من فزع يوم القيامة؛ هركس منزلت بزرگسالى را به سبب سنّ او پاس بدارد و او را احترام كند، خدا او را از ترس روز قيامت ايمن مىدارد».
[فتادهايم و تو فارغ ز دستگيرى ما *** ببين جوانىِ خود، رحم كن به پيرى ما]
از محمد بن عبداللّه به صورت مرفوع نقل شده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من عرف فضل شيخ كبير فوقّره لسنّه آمنه اللّه من فزع يوم القيامة؛ هر كه منزلت پيرمردى را پاس بدارد و او را براى سنَّش اكرام كند، خدا او را از هول و وحشت بزرگ روز قيامت در امان مىدارد».
و نيز فرمودند: «من تعظيم اللّه إجلال ذي الشيبة المؤمن؛ از نشانههاى تعظيم خدا، احترام گذاشتن به ريشسفيد مؤمن است».
زهرى از انس روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «بجّلوا المشايخ فإنّ من إجلال اللّه تبجيل المشايخ؛ پيرمردانتان را احترام كنيد، زيرا احترام گذاشتن به پيرمردان از نشانههاى احترام گذاشتن به خدا شمرده مىشود».
حجال نقل كرده است كه روزى به جميل بن دراج گفتم: «شنيدهاى كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: "إذا أتاكم شريف قوم فأكرموه؛ هرگاه شريف و محترم قومى نزد شما آمد احترامش كنيد؟"» گفت: «بله». گفتم: «شريف كيست؟» گفت: «از امام صادق عليهالسلام در اين باره پرسيدم، حضرت فرمودند: "الشريف من كان له مال (يبذل)؛ شريف قوم كسى است كه ثروتى داشته باشد كه از آن بذل و بخشش كند." گفتم: حسيب چيست؟ حضرت فرمودند: "الذي يفعل الأفعال الحسنة بماله و غير ماله؛ كسى است كه افعال خوب را با ثروتش و بدون ثروتش
انجام مىدهد." گفتم: كرم چيست؟ حضرت فرمودند: "التقوى؛ تقوى و پرهيزكارى"».
[سرمايه طاعتِ الهى تقواست *** پيرايه فقر و پادشاهى تقواست
از سختى روز محشر و از دوزخ *** فرموده خدا، نجات خواهى، تقواست]
از سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إذا أتاكم كريم قوم فأكرموه؛ هرگاه بزرگ قومى نزد شما آمد، او را گرامى بداريد».
عبداللّه علوى از پدرش از جدّش روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلامفرمودند: «لمّا قدم عدي بن حاتم إلى النبيّ صلىاللهعليهوآله أدخله النبيّ بيته، و لم يكن في البيت غير خصفة و وسادة أدم فطرحها رسول اللّه صلىاللهعليهوآله لعدي بن حاتم؛ هنگامى كه عدى فرزند حاتم طائى خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله رسيد، حضرت او را به منزلشان بردند. و در خانه جز يك حصير و متكائى از پوست نبود. پيامبر آن را براى عدى پهن كردند».
[زهد چه بْوَدْ، از همه پرداختن *** جمله در هستىِّ حق درباختن
زاهد آن باشد كه ره بنمايَدَتْ *** زنگ گمراهى ز دل بزدايَدَتْ]
عبداللّه بنقداح نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «دخل رجلان على أميرالمؤمنين عليهالسلام فألقى لكلّ واحد منهما وسادة فقعد عليها أحدهما و أبى الآخر فقال أميرالمؤمنين عليهالسلام: اُقعد عليها فإنّه لا يأبى الكرامة إلاّ الحمار؛ روزى دو مرد نزد اميرمؤمنان عليهالسلامرفتند. حضرت به هر دوى آنها بالش دادند تا روى آنها بنشينند. يكى از آن دو مرد روى بالش نشست، ولى ديگرى خوددارى كرد. حضرت امير عليهالسلامفرمودند: روى بالش بنشين كه احترام كردن را كسى ردنمىكند، مگر خر (يا جماد خ ل)».
حسن بن جهم از امام هشتم عليهالسلام روايت كرده است كه حضرت امير عليهالسلام مىفرمودند: «لا يأبى الكرامة إلاّ حمار؛ تكريم و احترام كردن ديگران را كسى رد نمىكند، مگر درازگوشى (يا جماد خ ل)». گفتم: معنى تكريم [= كرامة] چيست؟ امام رضا عليهالسلام فرمودند: «التوسعة في المجلس و الطّيب يعرض عليه؛ جا دادن در مجلس و تقديم كردن عطر».
على بن جهم روايت كرده است كه على بن موسى الرضا عليهالسلام فرمودند: «لا يأبى الكرامة إلاّ حمار؛ هيچكس اكرام كردن را رد نمىكند، مگر الاغ (يا جماد خ ل)». گفتم: اكرام كردن يعنى چه؟ فرمودند: «مثل الطّيب و ما يكرم به الرجل؛ مانند تقديم كردن عطر، و هرچه
كه انسان به وسيله آن تكريم مىشود».
ابو زيد مكى گزارش كرده است كه از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «لا يأبى الكرامة إلاّ حمار، يعني بذلك في الطّيب و الوسادة؛ اكرام كردن را كسى رد نمىكند، مگر درازگوش (جماد خ ل) و منظورشان آن است كه عطر تقديم شود يا بالش برايش بگذارد».
احمد بن محمد بزنطى از امام رضا عليهالسلام نقل كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «لا يأبى الكرامة إلاّ حمار (الجماد: خ ل)؛ كرامت را رد نمىكند [و از قبول آن امتناع نمىورزد] مگر الاغ (يا جماد خ ل)». گفتم: معنى كرامت چيست؟ حضرت فرمودند: «ذلك في الطّيب يعرض عليه و التوسعة في المجالس من أباهما كان كما قال؛ يعنى اينكه عطر تقديم فردى بشود و يا به او در مجلسى جا داده شود، ولى آن تكريم را نپذيرد، كه در اين صورت، مصداق همان سخنى است كه على عليهالسلام فرمودند».
سماعة بن مهران روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلامدرباره كسى كه به او عطر تقديم مىشود، ولى آن را رد مىكند پرسيدم. حضرت فرمودند: «لا ينبغي له أن يردّ الكرامة؛ سزاوار نيست كه اين اكرام را رد كند».
حسين بن علوان از جعفر از پدرش از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إذا عرض على أحدكم الكرامة فلا يردّها؛ هرگاه به چيزى اكرام شديد آن را رد نكنيد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من حقّ الداخل على أهل البيت أن يمشوا معه هنيئة إذا دخل و إذا خرج؛ از حق كسى كه وارد خانهاى مىشود، آن است كه در هنگام ورود به خانه يا خروج از آن، آهستهآهسته اندكى با او راه بروند [و همراهىاش كنند]».
نيز فرمودند: «إذا دخل أحدكم على أخيه المسلم في بيته فهو أمير عليه حتّى يخرج؛ هرگاه مسلمانى وارد خانه مسلمان ديگرى شود، در حقيقت، خودش صاحبخانه است، تا زمانى كه آن خانه را ترك كند».
[ يا ضيفنا لو زرتنا لرأيتنا *** نحن الضيوف و أنت ربّ المنزل
اى ميهمان عزيز، اگر به خانه ما بيايى / خواهى ديد كه ما ميهمانيم و تو صاحبخانه.]
[ميهمان را عزيز بايد داشت *** از رهِ مردى و جوانمردى
ور بزرگ است لايق خدمت *** حق او را بجاى آوردى
ور بُوَد سفله، كس نخواهد گفت *** كه چرا با وى اين كَرَم كردى]
زراره از امام باقر عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «المجالس بالأمانة؛ مجالس بر پايه امانت است [و بايد مطالبى كه در آن مجالس گفته مىشوند، محرمانه بماند]».
[هرگاه تو را دوست كند محرم راز *** از دل به زبان و لب ميار آن را باز
سرّى كه ز دوست، اى برادر، شنوى *** گر سر برود، نزد كسى فاش مساز]
ابوعوف روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلامشنيدم كه فرمودند: «المجالس بالأمانة؛ مجالس بر پايه امانت است».
[به دوست گرچه عزيز است راز دل مگشاى *** كه دوست نيز بگويد به دوستان عزيز]
عثمان بن عيسى از كسى كه نامش را آورده است، روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «المجالس بالأمانة، و ليس لأحد أن يحدّث بحديث يكتمه صاحبه إلاّ بإذنه إلاّ أن يكون ثقة أو ذكرا له بخير؛ مطالب و مسايلى كه در مجالس مطرح مىشود امانت است و براى كسى جايز نيست كلامى را كه كسى در مجلسى گفته است و آن را [در ساير مجالس]كتمان مىكند، به ديگران منتقل سازد؛ مگر با اجازه گوينده، و مگر اينكه طرف مورد اعتماد يا اهل دين و تقوى باشد».
جابر بن عبداللّه روايت كرده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «المجالس بالأمانة إلاّ ثلاثة مجالس: مجلس سفك فيه دم حرام، أو مجلس اُستحلّ فيه فرج حرام، أو مجلس يستحلّ فيه مال حرام بغير حقّه؛ مطالب مجالس امانت مىباشد مگر سه نوع مجلس: مجلسى كه در آن خون محترمى ريخته شود؛ مجلسى كه در آن به ناموس محترمى تجاوز گردد؛ و مجلسى
كه در آن مال محترم به ناحق مصرف شود».
[چون تو را دوست كند رازدار *** طرح مكن گوهرِ اسرارِ يار
آبصفت هرچه شنيدى بشوى *** آينهسان هرچه ببينى مگوى]
ابوبصير روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا كان القوم ثلاثة فلا يتناجى منهم إثنان دون صاحبهما، فإنّ في ذلك ما يحزنه و يؤذيه؛ اگر در گروهى سه نفره دو نفر باهم درِگوشى سخن بگويند، سومى غمگين مىشود».
يونس بن يعقوب روايت كرده است كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «إذا ك-ان ثلاثة في بيت فلا يتناجى إثنان دون صاحبهما فإنّ ذلك ممّا يغمّه؛ اگر سه نفر در خانهاى باشند، و دو نفر از آنها با هم نجوى كنند، اين كار سبب مىشود كه نفرِ سوم غمگين شود».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من عرض لأخيه المسلم المتكلّم في حديثه فكأنّما خدش وجهه؛ هركه ميان سخن مسلمان ديگرى، كه مشغول سخن گفتن است، بدود [و كلام او را قطع كند]، مثل اين است كه به چهره او ناخن كشيده باشد».
عبدالعظيم بن عبداللّه بن حسن علوى در روايت مرفوعهاى نقل مىكند: «كان النبي صلىاللهعليهوآله يجلس ثلاثاً: القرفصاء و هو أن يقيم ساقيه و يستقبلهما بيديه و يشدّ يده في ذراعه، و كان يجثوعلى ركبتيه، و كان يثني رجلاً واحدة و يبسط عليها الأخرى و لم ير صلىاللهعليهوآله متربّعاً قط؛ پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هميشه زانوهاى خود را با دو دستشان در بغل مىگرفتند، و گاهى روى زانوى خود مىنشستند، و گاهى پا را تا مىنمودند و پاى ديگرشان را روى آن قرار مىدادند، و
هرگز ديده نشد كه حضرت چهارزانو بنشينند».
ابوحمزه ثمالى روايت كرده كه امام سجاد عليهالسلام را ديدم در حالى كه نشسته بودند
و يك پاى خود را روى ران پاى ديگر خود گذاشته بودند. من گفتم: اين نحوه نشستن را مردم كراهت دارند، و مىگويند كه اين نحوه نشستن خداست. امام فرمودند: «إنّي إنّما جلست هذه الجلسة للملالة، و الربّ لا يملّ و لا تأخذه سنة و لا نوم؛ اين چنين نشستم، چون كمى خسته شدم، و خدا هرگز دچار خستگى نمىشود و هرگز خواب يا چرت عارضش نمى شود».
حماد بن عثمان روايت كرده است كه روزى امام صادق عليهالسلام متورّك نشستند، يعنى پاى راست خود را روى ران چپ خود قرار دادند. فردى كه آنجا بود گفت: «فدايت شوم؛ اين نحوه نشستن مكروه است». امام فرمودند: «خير. خير، اين طور نيست. اين همان سخنى است كه يهوديان گفتند. آنان گفتند: هنگامى كه خدا از آفريدن آسمانها و زمين فراغت يافت، و بر عرش قرار گرفت، اين چنين نشست تا استراحت كند. خدا [در ردّ اين سخن] اين آيه را نازل فرمود: «اللَّهُ لاَ إِلَ-هَ إِلاَّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ»(1)"هيچ معبودى نيست جز خداى يگانه زنده كه قائم به ذات خويش است، و موجودات ديگر قائم به او هستند هيچگاه خواب سبك و سنگينى او را فرا نمىگيرد."» سپس امام به همان نحوه نشستن (تورّك) ادامه دادند.
ابوسليمان زاهد نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من رضي بدون الشرف من المجلس لم يزل اللّه و ملائكته يصلّون عليه حتّى يقوم؛ هر كه به نشستن در پايينتر از صدر مجلس راضى شود، هماره خدا و فرشتگان بر او درود فرستند تا آنگاه كه از جا برخيزد».
[از تواضع گرامىات سازند *** وز تكبر به خاكت اندازند]
عبداللّه بن مغيره از فردى كه نامبرده است از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله إذا دخل منزلاً قعد في أدنى المجلس إليه حين يدخل؛ پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هرگاه
1) . سوره بقره، آيه 255.
به منزلى وارد مىشدند در آخرين جايى كه اهل مجلس نشسته بودند، مىنشستند».
[هر كه شد خاكنشين برگ و برى پيدا كرد *** سبز شد دانه چو با خاك سرى پيدا كرد]
هارون بن خارجه نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ من التواضع أن يجلس الرجل دون شرفه؛ از نشانههاى تواضع آن است كه فرد پايينتر از جايى كه بايد بنشيند، بنشيند».
[خواهى عزيز دهر شوى خاكسار باش *** در ديدهها ز سرمه شدن جاست سنگ را]
سكونى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من التواضع أن ترضى بالمجلس دون المجلس، و أن تسلّم على من تلقى، و أن تترك المراء و إن كنت محقّاً، و لا تحبّ أن تحمد على التقوى؛ از نشانههاى تواضع آن است كه در مجلس، به پايينتر از صدر مجلس [يا به پايينتر از محل مناسب او در آن مجلس ]راضى شود، و بر هر كه ملاقات مىكند سلام كند، و جدال را ترك كند گرچه حق با او باشد، و دوست نداشته باشد كه به خاطر داشتن تقوى او را ستايش كنند».
[انسان يكى هزار شود از فتادگى *** هر دانهاى كه خاكنشين گشت خرمن است]
ابنعباس روايت كرده است كه: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يجلس على الأرض، و يأكل على الأرض، و يعتقل الشاة، و يجيب دعوة المملوك على خبز الشعير؛ رسول خدا صلىاللهعليهوآله همواره بر زمين مىنشستند و بر روى زمين غذا مىخوردند و گوسفند را به آغل مىبردند و دعوت بردگان خويش را، حتى اگر بر نان جو باشد، مىپذيرفتند».
[فروتنى است دليل رسيدن به كمال *** كه چون سوار به منزل رسد پياده شود]
مصعب بن شيبه روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا أخذ القوم مجالسهم فإن دعا رجل أخاه و أوسع له في مجلسه فليأته، فإنّما هي كرامة أكرمه بها أخوه، و إن لم يوسع له أخوه فلينظر أوسع مكان يجده فليجلس فيه؛ آنگاه كه [در يك تجمع] مردم در جاهاى خويش نشستند، اگر فردى برادر مؤمنش را فراخواند و براى او كنار دستش برايش جا باز كرد،بپذيرد و در آنجا بنشيند؛ زيرا اين كرامتى است كه برادر دينى با آن به برادرش احترام مىگذارد و اگر كسى، برادرش در مجلسى به او جا نداد، در آن صورت نگاه كند و هر
جايى را كه خالى ديد در آنجا بنشيند».
حماد بن عثمان مىگويد: «رأيت أبا عبداللّه عليهالسلام يجلس في بيته عند باب بيته قبالة الكعبة؛ امام صادق عليهالسلام را مىديدم كه درون خانهاش، كنار درِ آن، به سمت قبله مىنشستند».
[تواضع مر تو را دارد گرامى *** ز كبر آيد بدى در نيكنامى]
طلحة بن زيد از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أكثر ما يجلس تجاه القبلة؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله غالباً به سمت قبله مىنشستند».
از شيخ بهائى رحمهالله در كتاب مفتاح الفلاح آمده است كه از ائمه ما روايت شده است: «خير
المجالس ما استقبل به القبلة؛ بهترينِ مجالس مجلسى است كه به سمت قبله باشد».
سهل بن زياد، در روايت مرفوعى از اميرالمؤمنين على عليهالسلام نقل مىكند، كه فرمودند: «لا تستقبلوا الشمس فإنّها مبخرة تشحب اللّون، وتبلي الثوب، وتظهر الداء الدفين؛ به طرف آفتاب ننشينيد؛ كه سوزنده است؛ زيرا موجب زردى رنگ پوست بدن، و پوسيدگى لباس مىشود و بيمارى پنهان را آشكار مىكند».
موسى بن ابراهيم از حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «في الشمس أربع خصال: تغيّر اللّون، وتنتن الريح، وتخلق الثياب، وتورث الداء؛ در آفتاب يا مقابل او نشستن، موجب بروز چهار چيز است: تغيير رنگ پوست، بد شدن بوى بدن، پوسيدگى لباس و پيدايش بيمارى».
مسعدة بن صدقه از امام جعفر صادق عليهالسلام از پدر گراميش (امام باقر عليهالسلام) روايت كرده است كه فرمودند: «إذا دخل أحدكم على أخيه في رحله فليقعد حيث يأمره صاحب الرحل، فإنّ
صاحب الرحل أعرف بعورة بيته من الداخل عليه؛ اگر كسى به ديدن برادرش برود، همانجايى بنشيند كه صاحبخانه تعيين مىكند، زيرا صاحبخانه به نواقص خانه خود آگاهتر است».
ابراهيم بن عبدالحميد از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «الإحتباء حيطان العرب؛ نشستن به شكل زانو به بغل ديوار [ ايمنى و سترِ] عرب است». [منظور نشستن به اين صورت كه زانوها را در بغل گيرد و پيراهن خود را روى آن بيندازد]
سماعة روايت كرده است كه از امام صادق عليهالسلام درباره احتباء فرد با يك پيراهن سؤال كردم. حضرت فرمودند: «إن كان يغطّي عورته فلا بأس؛ اگر پيراهن به طورى است كه عورت او را مىپوشاند، اشكالى ندارد».
معمر بن خلاّد روايت كرده است كه روزى به امام رضا عليهالسلام گفتم: فدايت شوم؛ فردى با جماعتى نشسته است، و در ميان آنها سخنى گفته مىشود، و باهم مزاح مىكنند و مىخندند؛ [آيا مشاركت در اين جلسه جايز است]؟ حضرت فرمودند: «لا بأس ما لم يكُن؛ اشكالى ندارد، به شرط آنكه در آن نباشد». [راوى مىگويد:] گمان مىكنم مقصود آن حضرت فحاشى بود.
[گره با هر كسى مفكن به ابرو *** چه بدتر باشد از طبع تُرُشرو
مپندار از لب خندان زيان است *** كه خندانروى از اهلِ جنان است]
سپس فرمودند: «إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كان يأتيه الأعرابي فيأتي إليه الهديّة ثمّ يقول مكانه: أعطنا ثمن هديّتنا. فيضحك رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و كان إذا إغتمّ يقول: ما فعل الأعرابي ليته أتانا؛ گاهى عرب بياباننشينى خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرسيد و هديه براى آن حضرت مىآورد. سپس همانجا مىگفت: "بهاى هديهمان را بده." پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهمىخنديد. هرگاه پيامبر غمگين مىشدند مىفرمودند: "آن عرب بياباننشين كو؟ كاش نزد ما مىآمد!"».
[با دل خونين لبِ خندان بياور همچو جام *** نى گرت زخمى رسد چون چنگ آئى در خروش]
فضل بن أبى قرّه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما من مؤمن إلاّ و فيه دعابة، قلت: و ما الدعابة؟ قال: المزاح؛ مؤمنى نيست، مگر اينكه در وجود او اندكى دعابه و روحيه مزاح كردن هست؟ گفتم: دعابه يعنى چه؟ فرمودند: مزاح و شوخى كردن».
[چنين گفت خرّمدلى رهنماى *** كه شادى گزين زين سپنجىسراى
سراينده باش و فزاينده باش *** شب و روز با رامش و خنده باش]
يونس شيبانى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كيف مداعبة بعضكم بعضاً؟ قلت: قليل، قال: أفلا تفعلوا فإنّ المداعبة من حسن الخلق، و إنّك لتدخل بها السرور على أخيك، ولقد كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يداعب الرجل يريد أن يسرّه؛ وضع شوخى در ميان شما چگونه است؟ گفتم: كم. حضرت فرمودند: چرا كم؟ زيرا شوخى از حُسنِ خلق مىباشد، و تو به وسيله آن در دل دوستت شادمانى ايجاد مىكنى. گاه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با كسى شوخى مىكردند و مىكوشيدند او را خوشحال كنند».
[به خوشروئى و خوشخوئى در ايّام *** همى رو تا شوى خوشدل در انجام
اگر خوشدل شوى در شادمانى *** بماند شادمانى جاودانى]
عبداللّه بن محمد جعفى روايت كرده است از امام صادق عليهالسلامشنيدم كه فرمودند: «إنّ اللّه يحبّ المداعب في الجماعة بلا رفث؛ خداى متعال مزاح كردن با ديگران را دوست مىدارد، اما بدون فحاشى و كلام زشت».
حمران بن اعين روايت كرده است كه روزى به ديدن امام باقر عليهالسلام رفتم و به حضرتش عرض كردم: «به من موعظه و سفارشى بفرماييد». آن حضرت فرمودند: «أوصيك بتقوى اللّه و إيّاك و المزاح، فإنّه يذهب هيبة الرجل، و ماء وجهه؛ تو را به تقواى الهى سفارش مىكنم، و مبادا مزاح كنى، زيرا مزاح هيبت و وقار انسان را از بين مىبرد».
حماد بن عمرو از انس بن محمد، و او از پدرش، همگى در حديثى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدران گرامىشان نقل كردهاند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در سفارشى به حضرت
على عليهالسلام فرمودهاند: «...يا علي لا تمزح فيذهب بهاؤك، و لا تكذب فيذهب نورك؛ يا على، مزاح نكن؛ زيرا هيبت و وقارت را از بين مىبرد، و دروغ نگو زيرا نور تو از بين مىرود».علماى دين بين اين دو دسته رواياتِ تشويقكننده به مزاح و بازدارنده از آن، چنين جمع كردهاند كه مراد از مزاح ممنوع، كثرتِ مزاح يا مزاحِ نابجا و خلافِ شرع است.
[غم يكى ميوه تلخ است از او هيچ مخور *** و آن درختى كه غم آرد برو از بيخ بِكَنْ
در دل انديشه مدار از شب آبستن از آنك *** كس نداند كه چه مىزايد اين آبستن]
حلبى مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «القهقهة من الشيطان؛ قهقهه از شيطان است».
خالد بن طهمان نقل كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إذا قهقهت فقل حين تفرغ: اللّهمّ لا تمقتني؛ هرگاه قهقهه كردى بعد از آن بگو: "اللّهم لا تَمْقُتْنِي؛ خدايا بر من خشم مگير"».
على بن اسباط از حسن بن كليب روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ضحك المؤمن تبسّم؛ خنده مؤمن تبسم و لبخند است».
سكونى نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ من الجهل الضحك من غير عجب؛ خنديدن بىدليل ناشى از جهل و نادانى است».
و نيز فرمودند: «لا تبدين عن واضحة و قد عملت الأعمال الفاضحة و لا يأمن البيات من عمل السيّئات؛ كارهاى افشاگر را انجام نده، در حالى كه تو خوب مىدانى چه كارهاى رسواگرى انجام دادهاى؛ و كسى كه از كارهاى بد اجتناب نمىكند، از عذاب الهى كه ناگهان دامنگير او شود بترسد».
از موسى بن جعفر عليهالسلام روايت شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كم ممّن كثر ضحكه لاغياً يكثر يوم القيامة بكاؤه، و كم ممّن كثر بكاؤه على ذنبه خائفاً يكثر يوم القيامة في
الجنّة ضحكه و سروره؛ چه بسا كسانى كه خنديدن و بيهودهگويىشان زياد است، گريه و اندوهشان روز قيامت نيز فراوان خواهد بود؛ و چه بسا كسانى كه گريهشان بر گناهانشان و خوفشان زياد است، خنده و فرحشان در روز قيامت نيز بسيار خواهد شد».
محمد بن معلى از مردى نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاث فيهنّ المقت من اللّه: نوم من غير سهر و ضحك من غير عجب و أكل على الشبع؛ سه چيز موجب خشمخداست: خواب بدون بيدارى [براى عبادت]، خنديدن بدون تعجب [و بىدليل]، و خوردن با وجود سيرى».
معاوية بن عمار از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه فرمودند: «كان بالمدينة رجل بطّال يضحك الناس، فقال: قد أعياني هذا الرجل أن أضحكه يعني علي بن الحسين عليهماالسلام...؛ در مدينه دلقكى بود كه با مسخره بازيهاى خود مردم را به خنده وامىداشت. روزى آن مرد گفت: اين شخص [يعنى امام سجاد] مرا خسته كرده است. تا به حال نتوانستم او را بخندانم».
نيز در همان حديث هست كه آن حضرت فرمودند: «قولوا له: إنّ للّه يوماً يخسر فيه المبطلون؛ به او بگوييد: خدا روزى دارد كه در آن روز، باطلگرايان زيان خواهند ديد».
حفص بن بخترى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إيّاكم و المزاح فإنّه يذهب بماء الوجه؛ بپرهيزيد از مزاح، زيرا شرم را از بين مىبرد».
حريز روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كثرة الضحك تميت القلب؛ زياد خنديدن دل را مىميراند».
نيز فرمودند: «كثرة الضحك تميث الدين كما تميث الماء الملح؛ زياد خنديدن دين را نيست مىكند، همانطورى كه آب، نمك را».
ابن ابىعمير از راويان ديگر روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا أحببت رجلاً فلا تمازحه و لا تماره؛ اگر مردى را دوست داشتى با او مزاح و جدال نكن».
عنبسه عابد روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «كثرة
الضحك تذهب بماء الوجه؛ زياد خنديدن آبرو را از بين مىبرد».
عمار بن مروان نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا تمار فيذهب بهاؤك، و لا تمازح فيجترأ عليك؛ جدال نكن، زيرا اعتبارت از بين مىرود و مزاح نكن، تا بر تو جرى نشوند».
على بن عقبه در روايت مرفوعى نقل كرده است كه امام صادق يا امام باقر يا هر دو عليهماالسلام فرمودند: «كثرة المزاح تذهب بماء الوجه، و كثرة الضحك تمجّ الإيمان مجّاً؛ مزاح كردنِ زياد آبرو را از بين مىبرد، و زياد خنديدن ايمان را به شدت تباه مىكند».سعد بن ابوخلف روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلامدر سفارشى به بعضى از فرزندانشان فرمودند: پدرم به فرزندانشان فرمودند: «إيّاك و المزاح فإنّه يذهب بنور إيمانك و يستخفّ بمروّتك؛ بپرهيز از مزاح كردن، زيرا نور ايمانت را از بين مىبرد، و مروّت تو را تضعيف مىكند».
ابنالقداح از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «ايّاك و المزاح فإنّه يجرّ السخيمة، و يورث الضغينة، و هو السبّ الأصغر؛ از مزاح كردن بپرهيز، زيرا مزاح كردن، سرانجام به نفرت تبديل مىشود و موجب پديد آمدن كينه مىگردد؛ و در واقع دشنامِ كوچك است».
محمد بن مروان روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إيّاكم و المزاح فإنّه يذهب بماء الوجه و مهابة الرجال؛ از مزاح كردن بپرهيزيد، زيرا آبرو را نابود مىكند، و وقار مردان را از بين مىبرد».
طلحة بن زيد از امام صادق و آن حضرت نيز از پدران گرامىشان عليهمالسلام روايت كرده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «كثرة المزاح تذهب بماء الوجه، وكثرة الضحك تمحو الإيمان، و كثرة الكذب تذهب بالبهاء؛ زياد مزاح كردن آبرو را از بين مىبرد، و زياد خنديدن ايمان را محو مىكند، و زياد دروغ گفتن بها و جلال را از بين مىبرد».
هارون بن عمر بن عبدالعزيز از محمد، فرزند امام صادق از پدرش و آن حضرت نيز از نياكانشان، از على عليهمالسلام نقل كردهاند كه آن حضرت فرمودند: «كان ضحك النبي صلىاللهعليهوآله التبسّم
فاجتاز ذات يوم بفتية من الأنصار، و إذا هم يتحدّثون و يضحكون ملء أفواههم فقال: مه يا هؤلاء من غرّه منكم أمله و قصر به في الخير عمله فليطّلع القبور، و ليعتبر بالنشور، و اذكروا الموت فإنّه هادم اللذّات؛ خنده پيامبر در حد لبخند بود. ايشان روزى از كنار جوانانى از انصار گذر كردند، كه مىگفتند و با تمام وجود مىخنديدند. حضرت رسول فرمودند: ساكت شويد، اى شمايان. از ميان شما هركس آرزوهايش او را گول زده، و در كار نيك كوتاهى كرده، برود و به قبرها نگاهى كند؛ و از حشر و نشر قيامت عبرت بگيرد؛ به ياد مرگ باشيد، همو كه لذتشكن است».
عبداللّه بن جعفى روايت كرده است روزى از امام باقر عليهالسلامشنيدم كه مىفرمودند: «إنّ اللّه يحبّ المداعب في الجماعة بلا رفث، المتوحّد بالفكرة (المتخلّي بالعبرة) المتباهي بالصلاة؛ خداوند كسى را كه در ميان جماعت شوخى مىكند، ولى از سخن زشت اجتناب مىكند، در تنهايى خود به انديشه فرومىرود، و در امور عبرتانگيز فكر مىكند، و به نماز افتخار مىكند را دوست دارد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق از پدر بزرگوارشان امام باقر عليهماالسلامروايت كرده است كه حضرت داوود عليهالسلام به جناب سليمان عليهالسلام فرمودند: «يا بنيّ إيّاك و كثرة الضحك فإنّ كثرة الضحك تترك الرجل فقيراً يوم القيامة؛ فرزندم، از بسيار خنديدن بپرهيز، چرا كه بسيار خنديدن آدمى را در روز قيامت تهيدست مىكند».
سيّد رضى در نهج البلاغه از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند: «ما مزح الرجل مزحة إلاّ مجّ من عقله مجّة؛ هيچ مردى مزاحى را انجام نداد، مگر اينكه در عقل او كاهشى پديد آمد».
محمد بن على بن حسين در كتاب الإخوان با سندش از امام رضا عليهالسلام روايت كرده است كه: «من خرج في حاجة و مسح وجهه بماء الورد لم يرهق وجهه فقر و لا ذلّة، و من شرب من سؤر أخيه المؤمن يريد به التواضع أدخله اللّه الجنّة البتّة، و من تبسّم في وجه أخيه المؤمن كتب اللّه له حسنة و من كتب اللّه له حسنة لم يعذّبه؛ هركس براى كارى از خانه ی خود
بيرون رود، در حالى كه چهره خود را به گلاب معطر كرده باشد، هرگز گَردِ فقر و ذلّت بر چهره او نخواهد نشست؛ و هركس از باقيمانده و نيمخورده آب برادر مؤمنش به قصد فروتنى، استفاده كند، حتما خدا او را به بهشت مىبرد؛ و هركسى به روى برادر مؤمن خود تبسّم كند خدا براى او يك حسنه مىنويسد، و هركس خدا براى او حسنه بنويسد، او را عذاب نخواهد كرد».
جابر بن يزيد روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «تبسّم المؤمن في وجه أخيه حسنة و صرفه القذى عنه حسنة، و ما عبد اللّه بمثل إدخال السرور على المؤمن؛ لبخند مؤمن به روى برادر مؤمنش، حسنه است، و دور كردن اذيت و آزار از او حسنهاى است ديگر.خداوند عبادت نشد به چيزى مانند خوشحال نمودن برادر مؤمن، و شاد كردنِ دل او».
از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: «من أخذ من وجه أخيه المؤمن قذاة كتب له عشر حسنات، و من تبسّم في وجه أخيه كانت له حسنة؛ هركس چركى را از چهره برادر مؤمنش پاك كند، [= يعنى اندوهش را برطرف كند] خدا براى او ده حسنه مىنويسد، و هركس در چهره برادرش تبسّمى بكند، براى او يك حسنه نوشته مىشود».
[ لبخند به روى دوست خود يك حسنه است *** از بار غم دوست اگر توانى بردار]
عمرو بن عكرمه نقل كرده است كه روزى به ديدن امام صادق عليهالسلام رفتم و به حضرتش عرض كردم: «همسايهاى دارم كه مرا اذيّت مىكند». حضرت فرمودند: «او را رحم كن». من گفتم: «خدا رحمتش نكند». آن حضرت از من روى گرداندند، ولى من نتوانستم او را اينگونه رها كنم و برخيزم. لذا گفتم: «او با من چنين و چنان مىكند و مرا آزار مىدهد». حضرت فرمودند: «نظرت چيست مطالب را با او شخصاً بگويى، و به حق خود برسى؟» عرض كردم: «بيش از اين خواهم كرد». حضرت فرمودند: «اين دقيقاً روش كسى است كه نسبت به مردم، بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد مىورزد. پس
هرگاه نعمتى نزد كسى ديد، اگر خانواده داشته باشد، آنان را مىآزارد، و اگر خانواده نداشته باشد آزار خود را بر خدمتكار خود وارد مىكند و اگر خادم نداشته باشد خواب شب او را به هم مىزند و به بىخوابى و نگرانى مبدّل مىسازد و آرامش روز او را از بين مىبرد... ».
حسن بن عبداللّه نقل كرده است كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «ليس حسن الجوار كفّ الأذى و لكن حسن الجوار صبرك على الأذى؛ حُسن همجوارى تنها خوددارى از آزار همسايه نيست، بلكه حسن همجوارى صبر كردنت بر آزار و اذيت اوست».
ابنمسكان روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مؤمن از چنگ يكى از سه چيز نتوانسته و نمىتواند رهايى يابد، و حتى گاهى گرفتار هر سه چيز مىگردد: يكى از آن سه بعضى از كسانى هستند كه با او زندگى مىكنند، و اذيت و آزار مىدهند و او ناچار استكه زندگى را در يك چهارديوارى با آنها سپرى كند؛ يا همسايهاى است كه او را آزار مىدهد؛ يا كسى كه راه او را در رسيدن به حاجتش مىبندد و آن مؤمن را اذيت مىكند. اگر مؤمنى روى قله كوه باشد، حتما خداى متعال شيطانى را مىفرستد تا او را اذيّت كند، و از سوى ديگر، از ايمان او مونسى براى او قرار مىدهد كه با وجود آن، ديگر از چيزى يا كسى وحشتى نخواهد داشت».
اسحاق بن عمار روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما كان و لا يكون و ليس بكائن مؤمن إلاّ و له جار يؤذيه، و لو أنّ مؤمناً في جزيرة من جزائر البحر لبعث اللّه له من يؤذيه؛ هرگز نبوده، و نيست، و نخواهد بود، كه مؤمنى باشد، ولى همسايهاى نداشته باشد تا او را اذيت كند. اگر مؤمنى در جزيرهاى دوردست زندگى كند، حتما خدا كسى به طرف او روانه مىكند تا اذيتش كند».
اسحاق بن عمار نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما كان فيما مضى ولا فيما بقي و لا فيما أنتم فيه، مؤمن إلاّ وله جار يؤذيه؛ هيچگاه مؤمنى در گذشته نبوده، و در آينده نخواهد بود و زمانىكه اينك شما در آن هستيد، نيست، مگر آنكه همسايهاى دارد كه او را اذیت می کند».
اين نوعى تسلّى دادن، و بيان طبيعت و ماهيت زندگى است.
حنان بن سدير از پدرش، و او از امام باقر عليهالسلام نقل كرده كه حضرت فرمودند: «جاء رجل إلى النبي صلىاللهعليهوآله فشكا إليه أذى جاره، فقال له رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: إصبر، ثم أتاه ثانية فقال له: أصبر...؛ مردى خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهرسيد و از اذيت و آزار همسايه خود زبان به شكايت گشود. رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: صبر كن. بار ديگر آن مرد خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآلهرسيد و شكايت را تكرار كرد. رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، اين بار نيز فرمودند: "صبر كن"».
[ نباش در پى آزار و هر چه خواهى باش *** كه در شريعت ما بدتر از اين گناهى نيست]
ابراهيم بن ابىرجاء نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «حسن الجوار، يزيد في الرزق؛ حسن همجوارى موجب زياد شدن رزق است».
نيز امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من صفت له دنياه فاتّهمه في دينه؛ هركس دنيايش خالى از مشكلات باشد، او را در دينش متهم كن».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «ثلاث من أبواب البر: سخاء النفس، و طيب الكلام، و الصبر على الأذى؛ سه چيز از درهاى خير و نيكى است: سخاوت نفس، و كلام خوش، و صبر بر اذيّت ديگران».
عمرو بن عكرمه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام ضمن حديثى، فرمودند: روزى مردى از انصار نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آمد، و گفت: «من از فلان قبيله خانهاى خريدهام و نزديكترين همسايه من كسى است كه نه اميدى به خيرش دارم، و نه از شرش ايمن مىباشم». راوى مىگويد: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام و ابوذر و سلمان و شخص ديگرى كه فراموشش كردم و گمان مىكنم كه مقداد بود، دستور دادند كه در مسجد با بلندترين صداهايشان ندا دردهند: «هر كه همسايهاش از شرّش در امان نباشد، مسلمان نيست». آنان سه بار اين مطلب را در مسجد با صداى بلند بازگو كردند. سپس حضرت با دستشان به چهل خانه از طرف راست و از طرف چپ و پشت سر و مقابل خود اشاره كردند؛ يعنى همسايگان
عبارتند از چهل خانه از هر طرف.
[ عادت كن از جهان سه خصلت را *** اى خواجه چه وقت مستى و هشيارى
دانى كه چيست آن، بشنو از من *** رادى و راستى و كمآزارى]
طلحة بن يزيد از امام صادق از پدر گرامىشان عليهماالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «قرأت في كتاب علي عليهالسلام أنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كتب بين المهاجرين و الأنصار و من لحق بهم من أهل يثرب أنّ الجار كالنفس غير مضار ولا آثم وحرمة الجار على الجار كحرمة أمّه؛ در كتاب على عليهالسلام خواندم رسول خدا صلىاللهعليهوآله قراردادى بين مهاجران و انصار و هر كه از اهل مدينه است و به آنها ملحق شد، نوشتند كه: همسايه مانند خويشتن است كه نبايد به او ضررى رسانده و نيز گناهى به دوشش گذارده شود، و حرمت همسايه بر همسايه مانند حرمت مادر مىباشد».
[ گلشن فردوس اگر خواهى مرنجان خلق را *** سدّ راهى چون غبار خاطر احباب نيست]
زراره روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «جاءت فاطمة عليهاالسلامتشكو إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بعض أمرها فأعطاها كربة و قال: تعلّمي ما فيها فإذا فيها: من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخرفلا يؤذ جاره، و من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليكرم ضيفه و من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليقل خيراً أو ليسكت؛ روزى حضرت فاطمه عليهاالسلام نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و از برخى مشكلات زندگى خود شكايت كردند. رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهبرگه درختى را كه روى آن چيزى نوشته بود، به ايشان دادند و فرمودند: "هر آنچه در آن است، ياد بگير." و در آن چنين نوشته بود: "هر كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، همسايه خود را نمىآزارد؛ هر كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، حتماً ميهمان خود را گرامى بدارد؛ هر كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، حتماً سخن خوب بگويد و گرنه سكوت كند».
[ مكن هرگز ستم بر زيردستان *** كه ايشان چون تو حق را بندگانند]
ابوحمزه روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «المؤمن من آمن جاره بوائقه قلت: ما بوائقه؟ قال: ظلمه و غشمه؛ مؤمن كسى است كه همسايهاش از "بوائق" [= پيامدهاى] او در امان باشد. عرض كردم: بوائق يعنى چه؟ حضرت فرمودند:
ظلم و بيدادگرى او».
[ من بگويم كه رادمردى چيست *** سود توست اين سخن به نوشيدن
دست كوتاه داشتن از ظلم *** به مراعات خلق كوشيدن]
حسين بن يزيد از امام صادق، از پدرانشان عليهمالسلام از على عليهالسلام، و ايشان از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در حديثِ مناهى [= بازدارنده گناهان، نبايدها] فرمودهاند: «من آذى جاره حرّم اللّه عليه ريح الجنّة و مأواه جهنّم و بئس المصير، و من ضيّع حقّ جاره فليس منّا، و ما زال جبرئيل يوصيني بالجار حتى ظننت أنّه سيورّثه...؛ هر كه همسايه خود را بيازارد خدا او را از استشمام بوى خوشِ بهشت محروم مىكند و سرانجام او جهنم خواهد بود و چه جايگاه بسيار بدى است! هر كه حق همسايهاش را تباه كند از ما نيست. جبرئيل هماره به من درباره ضرورت نيكى به همسايه سفارش مىكرد، تا جايىكه گمان كردم او را وارث قرار خواهد داد».
ابراهيم بن ابومحمود نقل كرده است كه امام رضا عليهالسلام فرمودند: «المؤمن الّذي إذا أحسن استبشر، و إذا أساء استغفر، و المسلم الّذي يسلم المسلمون من لسانه و يده، و ليس منّا من لم يأمن جاره بوائقه؛ مؤمن كسى است كه هرگاه عمل نيكى انجام داد، خوشحال مىشود، و هرگاهكار بدى انجام داد ناراحت مىشود و استغفار مىنمايد. مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبانش در امان باشند. كسى كه همسايه او از شرش در امان نباشند از ما نيست».
[ ظلم مارى است، هر كه پروردش *** اژدهايى شود فروبردش]
ابوبصير روايت كرده است كه از امام صادق عليهالسلام شنيدم مىفرمودند: «من كفّ أذاه عن جاره أقاله اللّه عثرته يوم القيامة، و من عفّ بطنه و فرجه كان في الجنّة ملكاً محبوراً، و من أعتق نسمة مؤمنة بنى اللّه له بيتاً في الجنّة؛ هركس همسايهاش را نيازارد و مايه ايمنىاش شود، خداى متعال در روز قيامت از لغزشهايش درمىگذرد؛ و هر كه شكم و شهوتش را از حرام حفظ كند، در بهشت پادشاهى خواهد بود برخوردار از ناز و نعمت فراوان؛ و هر كه يك برده مؤمن را آزاد كند خدا خانهاى در بهشت براى او مىسازد».
معاوية بن عمار از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «حسن الجوار
يعمر الديار و ينسىء في الأعمار؛ حسنهمجوارى شهرها را آباد و عمرها را دراز مىكند».
ابراهيم بن ابو رجاء روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «حسن الجوار يزيد في الرزق؛ حسنهمجوارى مايه زياد شدن روزى است».
ابومسعود روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «حسن الجوار زيادة في الأعمار و عمارة الديار؛ حسنهمجوارى موجب زياد شدن عمر و آبادى شهرهاست».
حكم خياط روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «حسن الجوار يعمر الديار و يزيد في الأعمار؛ حسنهمجوارى شهرها را آباد و عمرها را طولانى مىكند».
ابو ربيع شامى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است روزى در حالىكه خانه آن حضرت پر از جمعيت بود فرمودند: «إعلموا أنّه ليس منّا من لم يحسن مجاورة من جاوره؛ اين را بدانيد كه هركس با همسايه همسايهدارى نكند، از ما نيست».
عبيداللّه رصافى از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «ما آمن بي من بات شبعان و جاره جائع؛ كسى كه شب را سير بخوابد، در حالى كه همسايهاش گرسنهباشد، در واقع به من ايمان نياورده است».
نيز فرمودند: «و ما من أهل قرية يبيت فيهم جائع ينظر اللّه إليهم يوم القيامة؛ قريه [و محلى] نيست كه در ميانشان كسى گرسنه مانده باشد و خدا در روز قيامت به آنها نظر كند».
سعد بن ظريف روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «من القواصم التي تقصم الظهر جار السّوء إن رأى حسنة أخفاها، و إن رأى سيّئة أفشاها؛ از چيزهايى كه كمر آدمى را مىشكند، همسايه بد است، كه اگر از همسايهاش چيز خوبى ببيند، آن را
مخفى مىكند، و اگر چيز بدى ببيند آن را افشا مىسازد».
اسحاق بن عمار از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أعوذ باللّه من جار السّوء في دار إقامة تراك عيناه ويرعاك قلبه إن رآك بخير ساءه وإن رآك بشر سرّه؛ به خدا پناه مىبرم از همسايه بد در محل اقامت؛ چشمانش تو را مىبينند و دلش تو را زير نظر دارد: هرگاه از تو خوبى ببيند ناراحت و خشمگين مىشود، و هرگاه از تو بدى ببيند خوشحال».
در روايتى از جعفر بن محمدِ صادق عليهالسلام از پدران بزرگوارشان روايت كردهاند در ضمن سفارشهايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه على عليهالسلام فرمودهاند، اين مطالب نيز آمده است: «يا علي أربعة من قواصم الظهر: إمام يعصي اللّه و يطاع أمره، و زوجة يحفظها زوجها و هي تخونه، و فقر لا يجد صاحبه مداوياً، و جار سوء في دار مقام؛ يا على، چهار چيز كمر را مىشكند: پيشوايى كه خدا را معصيت مىكند و در عين حال از او اطاعت مىشود؛ همسرى كه شوهرش او را حفظ كند، ولى او به شوهرش خيانت مىنمايد؛ فقرى كه گرفتارِ آن، درمانش نمىتواند؛ همسايه بد و شرور در محلِ زندگىِ دائمىِ آدمى».
جميل بن دراج روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «حدّ الجوار أربعون داراً من كلّ جانب من بين يديه، و من خلفه، و عن يمينه، و عن شماله؛ حدّ همسايگى چهل خانه از هر طرف مىباشد؛ يعنى از طرف مقابل و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ».
عمرو بن عكرمه از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «كلّأربعين داراً جيران من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله؛ تا چهل خانه، از چهار جهت، از پيش رو و پشت سر و طرف راست و طرف چپ، همسايه به شمار مىآيند».
معاوية بن عمار روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلامپرسيدم: «حد همسايه چقدر است؟» حضرت فرمودند: «أربعين داراً من كلّ جانب؛ چهل خانه از هر طرف».
يعقوب بن زيد از جمعى از اصحابمان و سرانجام از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودهاند: «حقّ المسافر أن يقيم عليه أصحابه إذا مرض ثلاثاً؛ حق مسافر بر همراهانش آن است كه اگر مريض شد، تا سه روز به خاطر او اقامت و اتراق كنند».
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما اصطحب إثنان إلاّ كان أعظمهما أجراً و أحبّهما إلى اللّه عزّوجل أرفقهما بصاحبه؛ هيچگاه دو نفر باهم همسفر نشدند، مگر آنكه، كسى كه به همراهش بيشتر مهر مىورزد؛ نزد خدا پاداشش بيشتر و محبوبتر مىگردد».
ابوالبخترى از امام صادق عليهالسلام، از پدرش و ايشان از جد گرامىشان عليهمالسلامروايت كردهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إذا كنتم في سفر فمرض أحدكم فأقيموا عليه ثلاثة أيّام؛ اگر در سفر بوديد و يكى از شما مريض شد، سه روز به خاطر او توقف كنيد».
ابوالبخترى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه: «إسماع الأصم من غير تضجّر صدقة هنيئة؛ تفهيم سخن به شخص ناشنوا بدون بىحوصلگى، در واقع صدقهاى است كه دستاوردى بسيار گوارا در پى دارد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام از پدران گرامىشان عليهمالسلام نقل كردهاند كه اميرمؤمنانعلى عليهالسلامروزى با يكى از ذمّيان(1)همسفر شدند. مرد ذمّى از آن حضرت پرسيد: «اى بنده خدا، به كجا مىروى؟» حضرت فرمودند: «مىخواهم به كوفه بروم». و هنگامى كه سر دو راهى رسيدند، و ذمى از حضرت امير عليهالسلام جدا شد. آن حضرت چند قدمى با او رفتند. تا آنكه آن ذمى به حضرت گفت: «چرا همراه من مىآيى [مگر مقصد تو كوفه نبود]؟» حضرت فرمودند: «هذا من تمام حسن الصحبة أن يشيّع الرجل صاحبه هُنيئة إذا
1) . نصرانى يا يهودى كه در سايه حمايت قراردادى حكومت اسلامى زندگى مىكند.
فارقه و كذلك أمرنا نبيّنا؛ بله، ولى اين ادب از كمالِ همسفرى است، كه انسان همسفر خود را هنگام جدا شدن، مقدارى همراهى و بدرقه كند و پيامبرمان، ما را به رعايت اين ادب سفارش فرمود».
در روايت است كه آن مرد ذمى، با ديدن اين اخلاق و آداب كرامتمند، مسلمان شد.
از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه: «التواصل بين الإخوان في الحضر التزاور، و في السفر التكاتب؛ حفظ روابط بين دوستان و ادامه آن در حال اقامت با ديد و بازديد است، و در حال سفر با مكاتبه و نامهنگارى است».
محمد بن على بن الحسين در كتاب الإخوان با سند خود از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمودند: «التواصل بين الإخوان التزاور، و التواصل بينهم في السفر التكاتب؛ روابط ميان برادران دينى از راه ملاقاتهاى دو جانبه صورت مىگيرد، و روابط ميان آنها به هنگام مسافرت از طريق نامهنگارى».
جميل بن دراج نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا تدع بسماللّه الرّحمن الرّحيم و إن كان بعده شعر؛ هيچگاه نوشتن بسماللّه الرحمن الرحيم را رها نكن حتى اگر بعدش شعر باشد».
سيف بن هارون غلام آلجعده روايت كرده است كه امام صادق عليه السلام فرمودند: «اكتب بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من أجود كتابك؛ از جمله زيباترين كلماتى كه مىنويسى بسم اللّهالرحمن الرحيم باشد».
عبداللّه بن احمد بن عامر طائى از پدرش، از امام هشتم، از پدران گراميش عليهمالسلام روايت كرده است از اميرمؤمنان على عليهالسلام، در ضمن حديثى، سؤال شد كه چرا قوم "تُبّع"، را به اين نام ناميدهاند؟ حضرت فرمودند: «چون تبّع، نام غلام نويسندهاى بود كه براى پادشاهى مىنوشت، و هرگاه نامهاى مىنوشت، آن را به نام خدايى كه رعد پرصدا و هوا را خلق كرد مىنوشت. پادشاه به او گفت: "به نام خداى رعد بنويس". او گفت: "هرگز، جز به نام
خدايم آغاز نمىكنم؛ سپس خواستهات را مىنويسم". خدا اين عمل را از آن غلام پاس داشت، و پادشاهى آن پادشاه را به او عطا فرمود. مردم از سنت او تبعيت كردند؛ لذا نام او تُبّع شد [به معناى پيروى شده]».
حديد بن حكيم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا بأس أن يبدأ الرجل بإسم صاحبه في الصحيفة قبل إسمه؛ اشكالى ندارد كه انسان نامه خود را با نام مخاطب خود آغاز كند و نام او را قبل از نام خود بنويسد».
سماعه روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام پرسيدم كه آيا مىتوانم نام مخاطب خود را در نامه پيش از نام خود بنويسم؟ حضرت فرمودند: «لا بأس به ذلك من الفضل يبدأ الرجل بأخيه يكرمه؛ اشكالى ندارد. اين عمل با فضيلتى است كه انسان نامه خود را با نام دوستش آغاز كند و هدفش تكريم آن دوست است».
مرازم بن حكيم روايت كرده است كه حضرت صادق عليهالسلامدستور دادند درباره مسألهاى نامهاى نوشته شود. آن نامه نوشته شد و نزد حضرتش آوردند. هنگامى كه به آن نامه نگاه كردند، و ديدند در آن تعبير "إن شاء اللّه" نيست. فرمودند: «كيف رجوتم أن يتمّ هذا و ليس فيه استثناء انظروا كلّ موضع لا يكون فيه استثناء فاستثنوا فيه؛ چگونه اميدوار شديد اين نامه اثر خود را ببخشد در حالى كه در آن إن شاء اللّه ننوشتهايد؟ ببينيد هر جا كه جاى إن شاء اللّه مىباشد، و آن را ننوشتهايد، بنويسيد».
عبدالملك بن عتبه نقل كرده كه روزى از امام كاظم عليهالسلام پرسيدم: «آيا كاغذهايى كه جمع شده، اما روى آنها چيزى از نام و ياد خدا نوشته شده، جايز است با آتش بسوزانيم؟ حضرت فرمودند: «لا، تغسل بالماء أوّلاً قبل؛ نه، قبلاً بايد با آب شسته و محو شود».
عبداللّه بن سنان نقل كرده از امام صادق عليهالسلامشنيدم كه مىفرمودند: «لا تحرقوا القراطيس و لكن امحوها و خرّقوها؛ كاغذها را [كه نام خدا دارند ]نسوزانيد بلكه محو و پاره كنيد».
زراره نقل كرده كه از امام صادق عليهالسلام درباره نامى از نامهاى خدا كه روى كاغذ نوشته شده است، پرسيدم و گفتم كه آيا جايز است با آب دهن پاكش كرد و آن را از بين برد؟ حضرت فرمودند: «إمحوا بأطهر ما تجدون؛ با پاكترين چيزى كه يافتيد آن را محو كنيد».
محمد بن اسحاق بن عمار روايت كرده است كه حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام درباره كاغذهايى [يا چيز ديگرى] كه روى آن نام و ياد خدا نوشته شده [و مىخواهيم آن نوشتهها را پاك كنيم] فرمودند: «آنها را با آب بشوييد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إمحوا كتاب اللّه و ذكره بأطهر ما تجدون، و نهى أن يحرق كتاب اللّه، و نهى أن يمحى بالأقدام (بالأقلام)؛ قرآن و ياد نام خدا را با طاهرترين و پاكترين چيزى كه مىيابيد، محو كنيد. ايشان نهى مىفرمودند كه قرآن سوزانده شود، يا با قدمها (يا قلمها) محو گردد».
حسين بن زيد از امام جعفر بن محمد از پدرانشان عليهمالسلام در ضمن حديث مناهى روايت كرده است كه: «نهى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أن يمحى شيء من كتاب اللّه بالبزاق أو يكتب به؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهنهى فرمودند از اينكه آيات قرآن كريم با آب دهان پاك و يا با آن نوشته شود».
حسن بن على وشاء مىگويد كه عباس بن جعفر بن اشعث از من خواست از امام رضا درخواست كنم نامههايش را بعد از خواندن بسوزاند زيرا مىترسيد بهدست ديگران بيفتد. وشاء گفت: پيش از اينكه از حضرت بخواهم كه نامههاى عباس بن جعفر را بسوزاند، نامهاى به من دادند و فرمودند: به دوستت بگو نامههايش را همين كه خواندم، سوزاندم».
عبداللّه بن حسن از على بن جعفر روايت كرده است كه از برادرش امام كاظم عليهالسلام
پرسيد: كاغذى كه روى آن نوشتهاى هست، آيا جايز است آن را با آتش بسوزانيم؟ حضرت فرمودند: «إن تخوّفت فيه شيئاً فأحرقه فلا بأس؛ اگر در آن مطلبى است كه مىترسى فاش شود، اشكالى ندارد آن را بسوزانى».
جميل بن دراج از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هميشه نگاههاى خود را بين يارانشان به طور مساوى تقسيم مىكردند؛ به يك اندازه گاهى به اين نگاه مىكردند و گاهى به آن».
و نيز فرمودند: «هرگز پيامبر صلىاللهعليهوآله پاى خود را در حضور اصحابشان دراز نمىكردند، و هنگامى كه كسى با ايشان مصافحه مىكرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله هرگز دست خود را از دست آن فرد نمىكشيدند و جدا نمىكردند، تا زمانى كه آن مردْ خودش دستِ پيامبر صلىاللهعليهوآله را رها كند. لذا مردم هنگامى كه با اين اخلاق آشنا شدند، هرگاه كسى از آنان با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمصافحه مىكرد، زودتر دست خود را از دست پيامبر صلىاللهعليهوآله جدا مىكرد».
معاوية بن وهب از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهاز سرِ فروتنى در برابر خداوند هرگز تكيهزده غذا نخوردند: از زمانى كه خدا او را به سوى مردم فرستاد تا زمانى كه او را نزد خود فراخواند. هرگاه در مجلسى بودند، هرگز پاهاى خود را در حضور همنشينِ خود دراز نمىكردند. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هرگاه با مردى مصافحه مىكردند، هرگز دست خود را نمىكشيدند، مگر آنكه خودِ آن مرد دست خود را از دست پيامبر صلىاللهعليهوآله جدا كند. هرگز فقير و حاجتمندى را دست خالى برنگرداندند، اگر نزدشان چيزى بود از آن مىدادند، و اگر نبود مىفرمودند: خدا به ما خواهد داد».
از مالك بن اعين روايت شده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إذا صافح الرجل صاحبه فالذي يلزم التصافح أعظم أجراً من الّذي يدع، ألا و إنّ الذنوب لتتحاتّ فيما بينهم حتّى لا يبقى ذنب؛ هرگاه مردى با دوستش مصافحه كند، آن كه مصافحه را بيشتر ادامه بدهد، از كسى كه زودتر دست خود را بكشد ثواب بيشترى برده است. بدانيد كه گناهان
آن دو فرو مىريزد تا آنكه هيچ گناهى نماند».
ايمن بن محرز از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه: «ما صافح رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رجلاً قطّ فنزع يده حتّى يكون هو الّذي ينزع منه؛ هرگاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با كسى مصافحه مىكردند، هرگز دست خود را نمىكشيدند، تا آنكه خودِ آن شخصْ دستش را بكشد».
عبدالملك بن قدامه از پدرش و او از امام سجاد عليهالسلام نقل كرده است كه: «روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به همنشينان و يارانش فرمودند: آيا مىدانيد ناتوانى چيست؟ گفتند: "خدا و پيامبر او آگاهترند." فرمودند: "ناتوانى عبارت است از سه چيز: اينكه فردى از شما براى دوست خود غذايى تهيه و او را دعوت كند، ولى آن دوست تخلف كند و نيايد؛ دوم اينكه يكى از شما با كسى همنشينى كند، و دوست داشته باشد كه از نام و ويژگىهايش مطلع شود، ولى پيش از آنكه آگاه شود، از وى جدا گردد؛ سوم مربوط به زنان مىشود؛ اينكه فردى از شما با همسرش آميزش كند و لذت خود را از او ببرد، در حالىكه همسرش از او كام نبرد". عبداللّه بن عمرو بن العاص گفت: "يا رسول اللّه، اين كار چگونه صورت گيرد؟" حضرت فرمودند: به اين صورت كه شوهر او را نوازش كند و عجله نكند تا هر دو به كام برسند».
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «إذا أحبّ أحدكم أخاه المسلم فليسأله عن اسمه و إسم أبيه و إسم قبيلته و عشيرته، فإنّ من حقّه الواجب و صدق الإخاء أن يسأله عن ذلك و إلاّ فإنّها معرفة حمق؛ هرگاه كسى برادر مسلمان خود را دوست داشت، حتماً از نام و نام پدر و نام خاندان و قبيلهاش بپرسد؛ زيرا از جمله حقوقِ واجب، و از علايم حقيقى بودن برادرى و دوستى آن است كه از اين مطالب اطلاع پيدا كند، و گرنه فرد نابخردى خواهد بود».
ابوالبخترى از امام صادق عليهالسلام، و ايشان نيز از پدر بزرگوارشان، روايت كردهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ثلاثة من الجفاء: أن يصحب الرجل الرجل فلا يسأله عن إسمه و كنيته، و أن يدعى الرجل إلى طعام فلا يجيب أو يجيب فلا يأكل، و مواقعة الرجل أهله قبل الملاعبة؛ سه چيز
از جفاكارى به شمار مىآيند؛ اينكه فردى با شخصى همسفر شود، ولى از نام و كنيه او آگاه نشود؛ اينكه شخص به ميهمانى دعوت شود و دعوت را رد كند، يا دعوت را بپذيرد ولىچيزى از آن غذا نخورد؛ اينكه مرد قبل از ملاعبه و تحريك همسر خود با او آميزش كند».
از عبداللّه بن سنان روايت شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا تثق بأخيك كلّ الثقة فإنّ صرعة الإسترسال لن تستقال؛ به دوستت اعتماد كامل نكن زيرا فروافتادن ناشى از صميميت، قابل جبران نيست».
[ ز دوستان دورنگم هميشه دل تنگ است *** فداى همت آن دشمنى كه يكرنگ است]
سماعه روايت كرده است كه از امام كاظم عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «لا تذهب الحشمة بينك و بين أخيك أبق منها فإنّ ذهابها ذهاب الحياء؛ حجاب حيا و شرمى كه بين تو و دوستت مىباشد، از بين مَبر، و سعى كن مقدارى از آن را باقى بگذارى، زيرا از بين رفتنِ تمام آن موجب دريده شدن پرده حيا است».
[ از هر كه دل گشوده نگردد، كناره گير *** چون غنچه دل به روى نسيم سحر گشا]
و نيز روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يطّلع صديقك من سرّك إلاّ على ما لو إطّلع عليه عدوّك لم يضرّك فإنّ الصديق ربّما كان عدوّاً؛ بايستى دوستت به اندازهاى از راز تو مطلع شود، كه اگر روزى دشمنت از آن راز مطلع شد، به تو آسيبى نرساند؛ زيرا چه بسا ممكن است دوست به دشمن تبديل شود».
اسماعيل بن على دعبلى، از پدرش، از امام رضا عليهالسلام از پدران گراميشان عليهمالسلام روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «أحبب (أحب) حبيبك هوناً ما فعسى أن يكون بغيضك يوماً ما و أبغض بغيضك هوناً ما فعسى أن يكون حبيبك يوماً ما؛ دوستت را به اندازهاى كه از حد تجاوز نكند دوست بدار، زيرا ممكن است دوست، روزى به دشمن تبديل شود، و دشمنت را نيز به اندازه و معتدل دشمن دار، كه شايد روزى از روزها دوستت شود».
مفضل بن عمر و يونس بن ظبيان هر دو روايت كردهاند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إختبروا إخوانكم بخصلتين فإن كانتا فيهم و إلاّ فأعزب ثمّ اعزب ثمّ اعزب: المحافظة على الصلوات في مواقيتها، والبر بالإخوان في العسر و اليسر؛ برادران ايمانى خود را در دو خصلتآزمايش كنيد؛ اگر از اين دو خصلت برخوردار بودند، [با آنها باشيد] و گرنه از آنها دور شو، دور شو، دور شو! آن دو خصلت عبارتند از: مواظبت بر اقامه نماز در اوّل وقت؛ احسان و نيكى به برادران دينى در هنگام توانايى و ناتوانى».
[ دوست مشمار آنكه در نعمت زند *** لاف يارى و برادرخواندگى
دوست آن باشد كه گيرد دست دوست *** در پريشانحالى و درماندگى]
[ به راه دوستى آن كس قدم تواند زد *** كه رنج خود طلبد از براى راحت دوست]
ابىولاّد حنّاط روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أربع من كنّ فيه كمل ايمانه و إن كان من قرنه إلى قدمه ذنوباً لم ينقصه ذلك قال: و هو الصدق، و أداء الامانة، و الحياء، و حسن الخلق؛ چهار چيزند كه اگر در كسى جمع شوند، در آن صورت ايمانش كامل است، و اگر از فرق تا قدم او گناه باشد، به اين مسأله ضرر نخواهد زد. آن چهار خصلت عبارت است از: راستگويى، امانتدارى، حيا و خوشاخلاقى».
اينها انسان را به اطاعت از خدا فرا مىخوانند.
[ با خلق به خُلْق زندگانى مىكن *** نيكى همه وقت تا توانى مىكن
كار همه كس برآر از دست و زبان *** و آنگه بنشين و كامرانى مىكن]
ذريح از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إنّ صاحب الخلق الحسن له مثل أجر الصائم القائم؛ پاداش دارنده اخلاقِ نيكو مانند ثواب روزهدار نمازگزار است».
[ آنكه به اخلاق نكو خو گرفت *** در دو جهان رتبه نيكو گرفت
خلق و خدايش همه دارند دوست *** فعل نكو زاده حُسن نكوست]
عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ حسن الخلق يبلغ بصاحبه درجة الصائم القائم؛ اخلاق نيكو صاحبش را به درجه روزهدارِ نمازگزار مىرساند».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «البر و حسن الخلق يعمران الديار و يزيدان في الأعمار؛ نيكوكارى و حسن خلق شهرها را آباد و عمرها را طولانى مىكند».
عبداللّه بن سنان و حسين أحمسى همگى روايت كردهاند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ الخلق الحسن يميث الخطيئة كما تميث الشمس الجليد؛ خوشخلقى گناه را نابود مىكند، همانطور كه آفتاب يخ را».
[ گذر از تندى و از تندخويى *** تواضع پيشهگير و تازهرويى
گره با هر كسى مفكن بر ابرو *** چه بدتر باشد از طبع تُرُشرو
مپندار از لب خندان زيان است *** كه خندان روى از اهل جنان است]
علاء بن كامل روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا خالطت الناس فإن استطعت أن لا تخالط أحداً من الناس إلاّ كان يدك العليا عليه فافعل فإنّ العبد يكون فيه بعض النقيصة (التقصير) من العبادة و يكون له خلق حسن فيبلغه اللّه بخلقه درجة الصائم القائم؛ اگر با مردم رفتوآمد كردى سعى كن آنچنان با آنها رفتار نكنى مگر اينكه دستت دست بالاتر [و دهنده ]باشد؛ زيرا انسان ممكن است در عبادت خدا كاستى داشته باشد، ولى به سبب داشتن اخلاقِ حسنه، خدا او را به رتبه روزهدار نمازگزار مىرساند».
[ گر به صورت مَلَكى و به لطافت حورى *** تا به معنى نرسى از همه دلها دورى
حُسن خُلق است كه از خَلق بماند جاويد *** حُسنِ يكروزه چه باشد كه بدان مغرورى]
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «أكثر ما تلج به أمّتي الجنّة تقوى اللّه و حسن الخلق؛ بيشترين چيزى كه افراد امتم را به بهشت وارد مىكند تقواى الهى، و خوشاخلاقى است».
ابراهيم بن عبدالحميد نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أكمل الناس عقلاً
أحسنهم خلقاً؛ كاملترين انسانها در عقل و خرد كسى است كه اخلاق او از همه نيكوتر باشد».
[ همان خوى نيكو كه انسان بِدُوىْ *** بماند همه ساله با آبروى
هميشه خردمند و اميدوار *** نبيند به جز شادى از روزگار]
عنبسه عابد روايت كرده است كه روزى امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: «ما يقدم المؤمن على اللّه عزّوجل بشيء بعد الفرائض أحبّ إلى اللّه تعالى من أن يسع الناس بخلقه؛ مؤمن، بعد از واجبات دينى، چيزى بهتر از خوشاخلاقى و مردمدارى به خدا تقديم نمىكند».بحر سقّا نقل كرده كه روزى امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: «يا بحر حسن الخلق إكسير ثمّ ذكر حديثاً أن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كان حسن الخلق؛ اى بحر، خوشاخلاقى اكسير و كيمياى معجزهگرى است. سپس حديثى نقل فرمود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بسيار خوشاخلاق بودند».
[ هر كه بىمن شد همه منها در اوست *** يارِ جمله شد چو خود را نيست دوست
هركه خوشخو باشد و بگشاده رو *** او محمد خوست، با او گير خو]
عبداللّه بن سنان روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أوحى اللّه تبارك و تعالى إلى بعض أنبيائه الخلق الحسن يميث الخطيئة كما تميث الشمس الجليد؛ خداى متعال به بعضى از پيامبران وحى نمود كه: خوشخلقى گناه را ذوب مىكند و از بين مىبرد همانطورى كه آفتاب يخ را».
[نكوكار با چهره زشت و تار *** فراوان به از نيكوى زشتكار
خوى نيك همچون فرشته است پاك *** خوى بد چو ديو است بىشرم و باك]
عبداللّه بن سنان از مردى، از امام سجاد عليهالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «ما يوضع في ميزان امرء يوم القيامة أفضل من حسن الخلق؛ روز قيامت در ترازوى عمل انسان چيزى بهتر از خوشاخلاقى نهاده نمىشود».
اسحاق بن عمار روايت كرده است امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ الخلق منحة يمنحها اللّه خلقه، فمنه سجيّة، و منه نيّة، قلت: فأيّهما أفضل؟ قال: صاحب السجيّة هو مجبول لا يستطيع غيره،
و صاحب النيّة يصبر على الطاعة تصبّراً فهو أفضلهما؛ خوشاخلاقى موهبتى است كه خداى متعال به بندگانش لطف مىكند، كه بخشى از آن به صورت اخلاق خوب در نهاد آدمى نهاده مىشود، و بخشى به صورت نيت و قصد در وجود او پديد مىآيد. [راوى مىگويد:] به آن حضرت عرض كردم: كداميك بهتر است؟ حضرت فرمودند: آنكه بطور سرشتى انجام مىگيرد، صاحبش نمىتواند طور ديگرى عمل كند. ولى آنكه با نيت و قصد انجام گيرد حتماً بر انجام دادن اطاعت خدا صبر مىكند. لذا اين بهتر از ديگرى است».
[ ز كوشش به هر چيز خواهى رسيد *** به هر چيز خواهى كماهى رسيد
گرت پايدارى است در كارها *** شود سهل پيش تو دشوارها]
ابوعلى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه خداى متعال فرمودند: «إنّ اللّه تبارك و تعالى ليعطي العبد من الثواب على حسن الخلق، كما يعطي المجاهد في سبيل اللّه يغدو عليه ويروح؛ خداى متعال به بندهاش به خاطر داشتن اخلاق خوب پاداش مىدهد همانگونه كه به مجاهد في سبيل اللّه عطا مىنمايد؛ مجاهدى كه همواره در رفتوآمد است».
حسين بن خالد از امام رضا عليهالسلام و آن حضرت از پدران گرامىشان روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودهاند: «نزل عليّ جبرئيل من ربّ العالمين فقال: يا محمّد عليك بحسن الخلق فإنّه ذهب بخير الدنيا و الآخرة، ألا و إنّ أشبهكم بي أحسنكم خلقاً؛ جبرئيل از طرف پروردگار عالميان بر من نازل شد و فرمودند: "خدا مىفرمايد كه اى محمد، تا مىتوانى خوشاخلاق باش، زيرا هر كه باشد، خير دنيا و آخرت را برده است... . آگاه باشيد، شبيهترين كس به من كسى است كه اخلاق او از همه شما بهتر باشد"».
امام رضا عليهالسلام از نياكان گرامىشان عليهمالسلام نقل فرمودند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «عليكم بحسن الخلق فإنّ حسن الخلق في الجنّة لا محالة، و إيّاكم و سوء الخلق فإنّ سوء الخلق في النار لا محالة؛ تا مىتوانيد خوشخلق باشيد، زيرا دارنده اخلاق خوب حتماً و بدون ترديد در بهشت است، و بپرهيزيد از اخلاق بد، زيرا لا محاله اخلاق بد در آتش است».
[ يكى خوب كردار و خوشخوى بود *** كه بدسيرتان را نكوگوى بود
به خوابش يكى ديد چون درگذشت *** كه بارى حكايت كن از سرگذشت
دهانى به خنده چو گل باز كرد *** چو بلبل به صوتى خوش آواز كرد
كه بر من نكردند سختى بسى *** كه من سخت نگرفتمى بر كسى]
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الخلق السيّىء يفسد العمل كما يفسد الخلّ العسل؛ اخلاق بد عمل صالح را تباه مىكند، همانگونه كه سركه عسل را».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ العبد لينال بحسن خلقه درجة الصائم القائم؛ بنده به سبب داشتن اخلاق خوب به درجه روزهدار نمازگزار نائل مىشود».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما من شيء أثقل في الميزان من حسن الخلق؛ چيزى در ترازوى عمل سنگينتر از حسنخلق نيست».
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «أكملكم ايماناً أحسنكم خلقاً؛ كاملترين شما از نظر ايمان بهترين شما از نظر اخلاق است».
و نيز فرمودند: «حسن الخلق خير قرين؛ حسنخلق بهترين دوست و همراه انسان است».
[ طبع دلجو خوشتر از گنج زر و كان گهر *** خوى نيكو بهتر از شاهى و مُلك بىكران]
و نيز روايت شده كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «سئل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ما أكثر ما يدخل به الجنّة؟ قال: تقوى اللّه و حسن الخلق؛ روزى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهسؤال شد چه عملى بيشتر از همه انسانها را روانه بهشت مىكند؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: تقواى الهى و حسن خُلق».
[ ز تقوا همه سود عقبى گزين *** چو خواهى كه يابى ز حق آفرين
به تقوا شوى دور از كار زشت *** بدان عالم آنگاه يابى بهشت]
و با همان سند آمده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أقربكم منّي مجلساً يوم القيامة أحسنكم خلقاً و خيركم لأهله؛ نزديكترين شما به من در روز قيامت كسى است كه اخلاقش نيكوتر باشد، و براى خانوادهاش بيش از ديگران زحمت مىكشد».
و با همان اسناد نقل شده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أحسن الناس ايماناً أحسنهم خلقاً، و ألطفهم بأهله و أنا ألطفكم بأهلي؛ بهترين مردم از نظر ايمان كسانى هستند كه از
نظر اخلاق بهترينند، و نيز آنها كه لطف بيشترى به خانواده مىكنند؛ و بدانيد كه من از همه شما به خانوادهام بالطفتر و مهربانتر هستم».
[ سعادت كسى يابد از روزگار *** كه خُلق نكو يادگارش بُود]
امام حسن مجتبى عليهالسلام فرمودند: «إنّ أحسن الحسن الخلق الحسن؛ نيكوترين نيكويىها اخلاق نيكو است».
أنس روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «حسن الخلق نصف الدين؛ حُسن خلق نيمى از دين است».
زياد بن علاقة بن شريك نقل كرده است كه روزى به پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله گفته شد: «يا رسول اللّه ما أفضل ما أعطى المرء المسلم؟ قال: الخلق الحسن؛ يا رسول اللّه، بهترين چيزىكه خدا به انسانِ مسلمان هديه مىدهد، چيست؟ حضرت فرمودند: اخلاق نيكو».
[ بكن خَلق را از سر فضل و فن *** به خود رام، با خُلق و خوىِ حَسَن
به اخلاق با هر كه بينى بساز *** اگر زيردست است اگر سرفراز]
حسن بن ابان روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه رضي لكم الإسلام ديناً فأحسنوا صحبته بالسخاء و حسن الخلق؛ خداى متعال، اسلام را براى شما قبول كرد؛ پس به وسيله سخاوتمندى و خوشاخلاقى با آن به خوبى رفتار كنيد».
موسى بن ابراهيم در روايت مرفوعهاى، گزارش كرده است كه روزى امسلمه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهگفت: «پدر و مادرم فدايت باد، اگر خانمى پياپى دو شوهر كند و هر دو بميرند، [و در روز قيامت] به بهشت بروند، اين خانم براى كداميك از آن دو خواهد بود؟» حضرت فرمودند: «اى امسلمه، از آن دو، كسى را كه اخلاق او نيكوتر و براى خانوادهاش بهتر بوده، انتخاب مىكند. اى امسلمه، حُسناخلاق موجبِ دستيابى به خير دنيا و آخرت است».
موسى بن ابراهيم نقل كرده است روزى از امام موسى بن جعفر عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «ما حسّن اللّه خلق عبد و لا خلقه إلاّ استحيى أن يطعم لحمه يوم القيامة النار؛ خداى متعال هرگز خلقت و اخلاق بندهاى را زيبا نكرده است، مگر آنكه شرم كند كه او را در روز
قيامت هيزمِ جهنم كند».
[ اگر آفريد ايزدت زشترو *** مكن خويشتن را دگر زشتخو
بنه خوى بد، بردبارى گزين *** كه از خُلق نيكو چكد انگبين]
على بن ميمون صائغ نقل كرده از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «من أراد أن يدخله اللّه في رحمته و يسكنه جنّته فليحسن خلقه، و ليعط النَّصَف من نفسه، و ليرحم اليتيم، و ليعن الضعيف، و ليتواضع للّه الّذي خلقه؛ هر كه مىخواهد خدا او را در سايه رحمتش جاى دهد و در بهشت خود اسكان دهد. بايد حتماً اخلاق خود را نيكو سازد، و به مردم انصاف دهد، و يتيم را رحم كند، و ناتوان را كمك كند، و براى خدايى كه او را آفريده است تواضع نمايد».
[ كرد شبنم را به خورشيد آشنا، افتادگى *** قطره را شد سوى دريا رهنما، افتادگى]
احمد بن ابى عبداللّه در روايت مرفوعهاى نقل كرده است كه لقمان به فرزندش گفت:«فرزندم صد تا رفيق داشته باش، ولى با يك نفر هم دشمنى نكن. اى فرزندم؛ [سعادت تو به دو چيز بستگى دارد:] بهرهات از خير و اخلاقت؛ و اما بهرهات همان دين توست، و اخلاقت همان روابط تو و مردم. هرگز با آنها دشمنى نكن و فضيلتهاى اخلاقى را ياد بگير. فرزندم، نوكر خوبان باش، و هرگز فرزند اشرار نباش [يعنى سختگيرى اخيار را تحمل كن، و فريب لطف بدان را مخور]. فرزندم، امانتدارى كن تا دنيا و آخرتت برايت سالم بماند، و امين باش تا بىنياز باشى».
[دانا كه براى دوستان در كار است *** پيوسته زشاخ عمر برخوردار است
هر چند تو را دولت و نصرت يار است *** صد دوست كم است و دشمنى بسيار است]
[چون تو باشى امين و راست عيار *** مىشود بر مراد تو هر كار
با امانت چو راستپيشه شوى *** بگذرى از بشر، فرشته شوى]
عبداللّه بن محمد بن على بن عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب از پدر بزرگوارش روايت كرده است روزى از امام صادق عليهالسلامشنيدم كه از پدرشان و ايشان از جدشان، چنين نقل
مىفرمودند: «پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله فرمودند: أكمل المؤمنين ايماناً أحسنهم خلقاً؛ كاملترينِ مردم از نظر ايمان كسى است كه اخلاقش بهتر باشد!».
از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه فرمودند: «إنّ أكمل المؤمنين ايماناً أحسنهم خلقاً، و خياركم خياركم لنسائه؛ كاملترين شما از نظر ايمان كسى است كه اخلاقش بهتر و نيكوتر باشد، و بهترين شما كسى است كه با زنانش بهتر و خوشرفتارتر باشد».
[ سخن پديد كند كز من و تو مؤمن كيست *** كه بىسخن من و تو هر دو نقش ديواريم]
مسعدة بن صدقه از جعفر بن محمد عليهالسلام و او از پدرش و نيز او از نياكان گرامىاش نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «أوّل ما يوضع في ميزان العبد يوم القيامة حسن خلقه؛ اولين چيزى كه روز قيامت در ترازوى عمل بنده گذارده مىشود خوشاخلاقى اوست».
حبيب خثعمى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أفاضلكم أحسنكم أخلاقاً الموطّئون أكنافاً الذين يألفون و يؤلفون و توطّأ رحالهم؛ بهترين شماكسانىاند كه اخلاقشان نيكوتر و متواضعتر باشند، كه هم با ديگران انس مىگيرند، و هم ديگران با آنها. خانه آنها محل رفتوآمد ديگران باشد».
[ در حقيقت نبوَد هيچ مقامى برتر *** ز آن مقامى كه فقط حضرت انسان دارد
سبب برترى رتبت انسان از چيست؟ *** از همان است كه او رحم فراوان دارد
رحم آرد همه اوقات به هر جاندارى *** آنكه انسان بُوَد و در تنِ خود جان دارد]
عبداللّه بن ميمون قدّاح روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «المؤمن مألوف، و لا خير فيمن لا يألف و لا يؤلف؛ با مؤمن مىتوان انس گرفت، و كسى كه با ديگران انس نگيرد يا ديگران با او همدم نشوند، در او هيچ خيرى وجود ندارد».
[ نامى از خويش در جهان بگذار *** زندگانى براى مردن نيست]
سيد رضى رحمهالله در نهج البلاغه نقل كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «قلوب الرّجال وحشيّة فمن تألّفها أقبلت عليه؛ دلهاى مردان وحشىاند [و زود
مىرمند] و هركس بتواند با آنها با نرمخويى انس بگيرد و توجهشان را جلب كند، بر او اقبال خواهند كرد».
[ عبادت به جز خدمت خلق نيست *** به تسبيح و سجاده و دلق نيست
ره نيكمردان آزاده گير *** چو استادهاى دستِ افتاده گير]
عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ألا أخبركم بمن تحرم عليه النّار غداً؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال: الهيّن القريب، اللّيّن السّهل؛ آيا مىخواهيد به شما خبر دهم كه فرداى قيامت آتش بر چه كسى حرام مىگردد؟ گفتند: بله، يا رسولاللّه. حضرت فرمودند: فرد نرمخو، كه در دسترس باشد و از خشونت دور باشد».
ابوالبخترى در روايت مرفوعهاى گزارش كرده است روزى از امام معصوم شنيدم كه فرمودند: «المؤمنون هيّنون ليّنون كالجمل الآلف إن قيد إنقاد، و إن أنيخ على صخرة إستناخ؛ مؤمنان افرادى نرمخو، و انعطافپذير و رام هستند، مانندِ شتر رام كه اگر زمام او كشيده شود اطاعت مىكند، و هرگاه روى سنگ خشن نشانده مىشود مىنشيند».
[ جوانمردان كه از خودرستگارند *** به كُنج بىخودى بنشستگانند
ز قيد طبع و كيدِ نفس پاكند *** به راه درد و كوى عشق خاكند
نه ز ايشان در دل مردم غبارى *** نه از مردم بر ايشان هيچ بارى
چو شب خُسبند بىكين و ستيزند *** سحر زان سان كه شب خُسبند، خيزند]
محمد بن عبد الرحمان عزرمى از پدرش نقل كرده كه امام صادق عليهالسلامفرمودند: «من زيِّ الإيمان الفقه، و من زيّ الفقه الحلم، و من زيّ الحلم الرّفق، و من زيّ الرفق اللّين، و من زيّ اللّين السهولة؛ از ويژگىهاى ايمانْ داشتنْ، برخوردارى از فقه و دانايى است؛ از ويژگىهاى فقيه بودنْ برخوردار شدن از بردبارى است؛ از ويژگىهاى بردبارى، برخوردارى از رفق و مداراست؛ از لازمههاى مدارا نرمخويى؛ و از ويژگىهاى نرمخويى، آسانگيرى است».
[ كسى نيك بيند به هر دو سراى *** كه نيكى رساند به خلقِ خداى
خدا را بر آن بنده بخشايش است *** كه خلق از وجودش در آسايش است]
على بن على بن دعبل از امام رضا عليهالسلام و او از پدر گراميشان و ايشان نيز از نياكانشان و سرانجام از على عليهالسلامروايت كردهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «المؤمن هيّن ليّن سمح، له خلق حسن، و الكافر فظّ غليظ له خلق سيّيء و فيه جبريّة؛ مؤمن نرمخو و آسانگير و داراى اخلاق نيكو است، ولى كافر خشن، سختگير، بدخو، لجباز و انعطافناپذير است».
[ صد خانه اگر به طاعت آباد كنى *** بِه زان نَبُوَد كه خاطرى شاد كنى
گر بنده كنى به لطفْ آزادى را *** بهتر كه هزار بنده آزاد كنى]
ابوبصير از امام باقر عليهالسلام روايت كرده است: «أتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رجل فقال يا رسول اللّه أوصني فكان فيما أوصاه أن قال: الق أخاك بوجه منسبط؛ روزى فردى خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد و عرض كرد: يا رسول اللّه مرا موعظه كن. حضرت از جمله سفارشاتى كه به او نمودند اين بود كه فرمودند: برادرت را با چهرهاى باز و گشوده ملاقات كن».
[ درآورى اگر از پاى خستهاى خارى *** عزيز مصر چو يوسف شوى پس از خوارى]
ابن محبوب از بعضى از اصحابش روايت كرده است كه از امام صادق عليهالسلام سؤال شد: «حد و مرز حُسن خلق چيست؟» فرمودند: «تلين جناحك، و تطيب كلامك، و تلقى أخاك ببشرحسن؛ آن است كه فروتن باشى، و كلامت را زيبا و برادر دينى خود را با روى باز و با خوشرويى استقبال كنى».
[از آن درخت چنين سايهدار و بارور است *** كه ميوه بخشد آن را كه سنگش اندازد]
حسن بن حسين نقل كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «يا بني عبد المطّلب إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فألقوهم بطلاقة الوجه و حسن البشر؛ اى فرزندان عبدالمطلب، شما هرگز نمىتوانيد با ثروتتان به مردم برسيد و آنها را به خود جلب و از خودتان راضى و با خودتان دوست كنيد. بايد با خوشرويى و روى باز با آنها ملاقات كنيد».
[ همى نصيحت من گوش دار و نيكى كن *** كه دانم از پس مرگم كنى به نيكى ياد
نداشت چشم بصيرت كه گِرد كرد و نخورد *** بِبُرد گوى سعادت كه صرف كرد و بداد]
سماعة بن مهران نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاث من أتى اللّه بواحدة منهنّ أوجب اللّه له الجنّة: الإنفاق من الإقتار، و البشر بجميع العالم، و الإنصاف من نفسه؛ سه چيزند كه اگر فردى يكى از آنها را با خود به پيشگاه خدا ببرد، خدا بهشت را برايش واجب مىكند: انفاق در حال تنگدستى؛ روى خوش نشان دادن به همه مردم؛ و انصاف دادن به مردم درباره خود».
[ ز اقتضاىِ دورِ گردون گر پديد آيد تورا *** چند روزى در جهان بر قول و فعلى دسترس
بشنو از ابنيمين پندى به غايت سودمند *** با سلامت عمر اگر دارى به سر بردن هوس
بد مگو و بد مكن با هيچكس در هيچ حال *** تا نه بد گويندت و نه نيز بينى بد ز كس]
سماعة بن مهران از امام كاظم عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودهاند: «حسن البشر يذهب بالسخيمة؛ خوشرويى كينه را مىزدايد».
عبدالعظيم حسنى از امام جواد عليهالسلام و ايشان نيز از نياكانشان عليهمالسلام روايت كردهاند كه اميرمؤمنان عليهالسلامفرمودند: «إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوهم بطلاقة الوجه و حسن اللقاء فإنّي سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول: إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوهم بأخلاقكم؛ شما با پول و ثروتتان نمىتوانيد به همه برسيد [و همه مردم را راضى كنيد]. پس با خوشرويى با آنهاملاقات كنيد. حقا كه از رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهشنيدم كه فرمودند: شما نمىتوانيد با پول و ثروتتان به مردم برسيد [و همه را راضى كنيد]، پس با اخلاقِ خوش و گشادهرويى چنين كنيد».
[ بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنتِ ديگران بىغمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى]
عبداللّه بن ابىيعفور روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند:
«كونوا دعاة للناس بالخير بغير ألسنتكم ليروا منكم الإجتهاد و الصدق و الورع؛ مردم را نه با زبانتان به سوى خير و خوبى دعوت كنيد، [بلكه با كردارتان ]بايستى آنها از شما جديت در كار و عمل صالح و راستگويى و پرهيزگارى ببينند».
[ محسنان مُردند احسانْشان نمرد *** اى خُنُك آن را كه اين مركب براند
گفت پيغمبر خُنُك آن را كه او *** شد ز دنيا، ماند از او فعل نكو
نزد يزدان دين و احسان نيست خُرد *** واىِ آنكو مُرد و عصيانش نمرد
مُرد محسن، ليك احسانش نمرد *** تا نپندارى به مرگ او جان سپرد]
محمد بن مسلم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من صدق لسانه زكى عمله؛ هركس زبانش راست گويد، عملش پاك مىشود».
[ زبان پاك را حيف است بسيار *** كه از لوث دروغ آلودهسازى
اگر پا برندارى از ره صدق *** سر از گردون گردان بر ندارى]
ابوبصير نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن العبد ليصدق حتّى يكتب عند اللّه من الصادقين و يكذب حتّى يكتب عند اللّه من الكاذبين، فإذا صدق قال اللّه عزوجل: صدق و برّ، و إذا كذب قال اللّه عزوجل: كذب و فجر؛ بنده مسلمان گاه آنقدر راست مىگويد تا آنكه نزد خدا از صادقان و راستگويان نوشته شود، و يا گاه آنقدر دروغ مىگويد، تا آنكه نزد خدا از دروغگويان نوشته مىشود. پس هرگاه راست گفت، خداى عزوجل مىفرمايد: "راست گفت نكويى كرد." و هرگاه دروغ گفت، خدا مىفرمايد: دروغ گفت و تبهكارى كرد».
[ زبانى كه با راستى يار نيست *** به گيتى كس او را خريدار نيست
زبان را مگردان به گرد دروغ *** چو خواهى كه بخت از تو گيرد فروغ]
حسن بن زياد الصيقل نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من صدق لسانه زكى عمله، و من حسنت نيّته زيد في رزقه، و من حسن برّه بأهل بيته مدّ له في عمره؛ هركس زبانش راست گفت روحش تزكيه شد و هركس نيتش نيك شد روزى او زياد مىشود، و هركس با خانوادهاش خوشرفتار باشد عمرش افزايش مىيابد».
[ به صدق كوش كه خورشيد زايد از نَفَست *** كه از دروغ سيهروز گشت صبحِ نخست]
عمرو بن ابىالمقدام نقل كرده است امام باقر عليهالسلام در نخستين ديدارى كه با ايشان كردم به من فرمودند: «تعلّموا الصدق قبل الحديث؛ راستگويى را قبل از سخنگويى ياد بگيريد».
فضيل بن يسار روايت كرده است امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: «يا فضيل إنّ الصادق أوّل من يصدّقه اللّه عزّوجل يعلم أنّه صادق، و تصدّقه نفسه تعلم أنّه صادق؛ اولين كسى كه راستگو را تصديق مىكند، خداى متعال است، زيرا به خوبى مىداند كه راست مىگويد. سپس نفس و روانش او را تصديق مىكند، زيرا نفس او نيز مىداند كه راست مىگويد».
[ نيست در دين شرع و مذهب عقل *** خصلتى ناستودهتر ز دروغ
نشود جمع با نفاق وفاق *** ندهد چهره دروغ فروغ
زان بُوَد كار شاعران بىنور *** كه ندارد چراغ كذب فروغ]
ربيع بن سعد مىگويد: امام باقر عليهالسلام به من فرمودند: «يا ربيع إنّ الرجل ليصدق حتّى يكتبه اللّه صدّيقاً؛ اى ربيع، انسان آنقدر راست مىگويد تا آنكه خدا او را از صدّيقان مىنويسد».
زيد بن على از نياكان گرامىاش نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ أقربكم منّي غداً و أوجبكم عليّ شفاعة أصدقكم للحديث، و آداكم للأمانة، و أحسنكم خلقاً، و أقربكم من الناس؛ فرداى قيامت، نزديكترين شما به من و سزاوارترين فرد براى قرار گرفتن در سايه شفاعت من كسى است كه در گفتار از همه شما راستگوتر و امانتدارتر، و از نظر اخلاق بهتر و به مردم نزديكتر باشد».
[ هر كه را بينى سخنهايش دروغ *** زو حذر كن كه كژ است و بىفروغ
سوى لطف كاذبان هرگز مرو *** كان پل ويران بود، نيكو شنو]
محمد بن اسماعيل در روايت مرفوعهاى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلامفرمودند: «أوصيك يا علي في نفسك بخصال، اللّهم أعنه: الاولى الصدق و لا يخرج من فيك كذبة أبداً...؛ يا على، تو را سفارش مىكنم به داشتن خصلتهايى
چند: - خدايا او را كمك كن - يكى راستگويى؛ مبادا از دهان تو دروغى خارج شود».
منصور بن حازم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّما سمّي اسماعيل عليهالسلام صادق الوعد لأنّه وعد رجلاً في مكان فانتظره سنة، فسمّاه اللّه صادق الوعد ثمّ إنّ الرجل أتاه بعد ذلك فقال له اسماعيل: ما زلت منتظراً لك؛ [حضرت ]اسماعيل از آنرو صادقالوعد (باوفا) ناميده شد كه او به مردى وعده داد كه در مكانى منتظرش شود. او مدت يك سال منتظرش شد. از آنرو خدا او را صادقالوعد ناميد. سپس آن مرد بعد از آن مدت طولانى به ملاقات اسماعيل آمد، جناب اسماعيل به او فرمود: يكسال است كه پيوسته منتظرت بودم».
[ وعدهها بايد وفا كردن تمام *** ور نخواهى كرد، باشى سرد و خام
وعده اهل كرم گنج روان *** وعده نااهل شد رنج روان
در كلام خود خداوند ودود *** امر فرموده است أوفوا بالعقود
گر ندارى خوىِ ابليسى بيا *** باش محكم بر سر عهد و وفا]
شعيب عقرقوفى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليف إذا وعد؛ هركس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، حتما به وعده خود وفا كند».
[ نيست برِ مردم صاحبنظر *** خدمتى از عهد پسنديدهتر
دستِ وفا در كمر عهد كن *** تا نشوى عهدشكن جهد كن
سگ كه وفائى به ريا نيستش *** ز آدمىاى بِه كه وفا نيستش]
هشام بن سالم روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «عدة المؤمن أخاه نذر لا كفّارة له، فمن أخلف فبخلف اللّه بدأ، و لمقته تعرّض و ذلك قوله: «يَ-أَيُّهَاالَّذِينَ ءَامَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ»(1)وعده مؤمن به
1) . سوره صف، آيههاى 2 و 3.
برادرش نذرى است كه كفاره ندارد. پس هر كه خُلفِ وعده كند، در حقيقت به خُلفِ وعده كردنِ با خدا آغاز كرده، و خود را در معرض خشم او قرار داده است، زيرا خداى متعال فرموده است: "اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چرا سخنى مىگوييد كه بدان عمل نمىكنيد؛ نزد خدا بسيار خشمآور است كه سخنى بگوييد كه عمل نمىكنيد"».
[ چو عهدى با كسى بستى بجا آر *** كه ايمان است عهد از دست مگذار]
عبداللّه بن سنان روايت كرده است روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مردى وعده داد كه در كنار صخرهاى منتظر او باشد. آن حضرت به او فرمودند: "من اينجا مىمانم تا تو بيايى." ... رسول خدا صلىاللهعليهوآله همانجا به انتظار ايستادند، اما حرارت آفتاب شديد شده بود و حضرت را آزار مىداد. اصحاب گفتند: "آقا خوب است به سايه برويد." حضرت فرمودند: خير، همينجا به او وعده دادم، لذا اينجا مىمانم، در آن صورت اگر نيايد، او بدعهدى كرده است».
[ وعده منما چو توئى پيمانگسل *** عهد بندى و شوى آخر خجل
يا مكن عهدى كه نتوانى وفا *** يا چو كردى باش محكم در ادا]
معاذ بن كثير نقل كرده است كه يكى از دو امام معصوم عليهماالسلام فرمودند: «الحياء و الإيمان مقرونان في قرن، فإذا ذهب أحدهما تبع صاحبه؛ حيا و ايمان باهم در يك شاخسار مقرون مىباشند؛ هرگاه يكى از آن دو برود، ديگرى نيز به دنبالش مىرود».
[ شرم و حيا دو بالِ پروازند *** بى بال نمىتوان پريدن]
ابىعبيده حذاء روايت كرده است امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الحياء من الإيمان و الإيمان في الجنّة؛ حيا از ايمان است و ايمان جايگاهش بهشت است».
فضيل بن كثير از كسى كه نامش را برده است، روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا إيمان لمن لا حياء له؛ كسى كه حيا ندارد، ايمان ندارد».
حسن صيقل نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الحياء و العفاف و العيّ أعني عيّ اللسان لا عيّ القلب من الإيمان؛ حيا و عفاف و ناتوانى زبانى، نه ناتوانى قلبى، از
نشانههاى ايمان است». مراد از ناتوانى در سخن گفتن يا به سختى سخن گفتن است، و يا سكوت.
على بن ابوعلى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أربع من كنّ فيه و كان من قرنه إلى قدمه ذنوباً بدّلها اللّه حسنات: الصدق، و الحياء، و حسن الخلق، والشكر؛ چهار خصلت است كه اگر در وجود كسى جمع شوند، خدا گناهان او را به حَسَنات تبديل مىكند، گرچه از فرق تا قدمش گناه باشد: راستگويى، حيا، خوشاخلاقى و شكرگزارى».
سيد رضى رحمهالله در نهج البلاغه نقل كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «من كساه الحياء ثوبه لم ير النّاس عيبه؛ هر كه حيا بر وى پوشانده شود كسى عيب او را ننگرد».
معمر از انس روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما كان الفخر في شيء قط إلاّ شانه، و لا كان الحياء في شيء قطّ إلاّ زانه؛ فخرفروشى كردن در هيچ كس نبود مگر اينكه مايه زشتى آن گرديد، و هر كه حيا در وجودش باشد مايه زينت وى مىباشد».
محمد بن على بن الحسين عليهمالسلام روايت كرده است كه از جمله گفتههاى مختصر و حكمتبار رسول گرامى صلىاللهعليهوآله اين جمله بود: «الحياء خير كلّه؛ حيا به تمامى خير است».
همچنين روايت شده است كه حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام در سفارش به محمد بن حنفيه، فرمودند: «و من كساه الحياء ثوبه إختفى عن العيون عيبه؛ هر كه لباس حيا او را بپوشاند، عيوبش از مردم پنهان مىماند».
انس روايت كرده است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الحياء خير كلّه يعني أنّه يكفّ ذا الدين و من لا دين له عن القبيح فهو جماع كلّ جميل؛ حيا به تمامى خير است؛ يعنى اينكه دينْ انسانْ را حفظ مىكند، و اگر دارنده صفت حيا، دينْ نداشته باشد، او را از زشتى حفظ مىكند؛ لذا منشأ هر خوبى و زيبايى است».
و نيز روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الحياء و الإيمان في قرن واحد، فإذا
سلب أحدهما تبعه الآخر؛ حيا و ايمان در يك زنجير به هم پيوستهاند؛ و هرگاه يكى از آن دوسلب شود، ديگرى به دنبالش مىرود».
همچنين نقل كرده است كه پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ينزع اللّه من العبد الحياء فيصير ماقتاً ممّقتاً، ثمّ ينزع الرحمة ثمّ يخلع دين الإسلام من عنقه فيصير شيطاناً لعيناً؛ [هرگاه] خدا حيا را از بنده بگيرد، در آن صورت انسانى مكروه و غضبناك مىشود. سپس رحمت و مهر را و پس از آن دين اسلام را از او مىگيرد و در اين حالت به شيطانى بدل مىگردد رانده شده».
عوام بن زبير روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من رقّ وجهه رقّ علمه؛ هركس زياد [و بيش از حد و نابجا] حيا كند دانشِ او كم و رقيق مىشود».
احمد بن ابوعبداللّه از برخى اصحابمان در روايت مرفوعهاى نقل كرده است كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الحياء حياءان: حياء عقل، و حياء حمق، فحياء العقل هو العلم، و حياء الحمق هو الجهل؛ حيا دو نوع مىباشد: حياى عاقلانه و حياى احمقانه. حياى عاقلانه ناشى از علم و دانش است، و حياى احمقانه ناشى از جهل آدمى است».
ابن فضال روايت كرده است روزى از امام كاظم عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «ما التقت فئتان قط إلاّ نصر أعظمهما عفواً؛ هيچگاه دو گروهى با هم نزاع نكردند، مگر اينكه پيروزى از آن گروهى بود كه عفو و گذشتشان بيشتر بود».
[ بر تو خوانم ز دفتر اخلاق *** آيتى در وفا و در بخشش
هر كه بخراشدت جگر به جفا *** همچو كانِ كَرَم زر بخشش
كم مباش از درخت سايه فكن *** هر كه سنگ زند ثمر بخشش
از صدف يادگير نكته حلم *** هر كه بُرّد سرت گهر بخشش]
اسماعيل بن ابىزياد سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «عليكم بالعفو فإنّ العفو لا يزيد العبد إلاّ عزّاً فتعافوا يعزّكم اللّه؛ تا مىتوانيد عفو كنيد،
زيرا عفو و گذشت بر عزتِ آدمى مىافزايد. پس همديگر را ببخشيد تا خدا شما را عزيز و كرامتمند كند».
زرارة از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه فرمودند: «إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أتي باليهودية التي سمّت الشاة للنبي صلىاللهعليهوآله فقال لها: ما حملك على ما صنعت؟ فقالت: قلت إن كان نبيّاً لم يضرّه، و إن كان ملكاً أرحت الناس منه، قال فعفا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عنها؛ آن زن يهودى را كه گوشت گوسفندِ مسموم را به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهخوراند، نزد پيامبر آوردند؛ حضرت به او فرمودند: "چه چيز موجب شد اين كار را بكنى؟" آن زن گفت: "من با خود گفتم اگر محمد واقعاً پيامبر خدا باشد، اين گوشت زهرآلود به او ضررى نمىرساند، و اگر پادشاه است مردم را از او راحت كردهام." سرانجام، پيامبر صلىاللهعليهوآله او را عفو كرد».
[ متاب اى پارسا رو از گنهكار *** ببخشايندگى بر وى نظر كن
چو كرد او ناجوانمردى به كردار *** تو بر وى چون جوانمردان گذر كن]
حمران روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «الندامة على العفو أفضل و أيسر من الندامة على العقوبة؛ پشيمان شدنِ آدمى به دليلِ عفو كردن، بهتر و آسانتر است از پشيمانىِ ناشى از مجازات كردن».
[ ما از گناه خصم تجاوز كنيم از آنك *** در عفو لذتى است كه در انتقام نيست]
محمد بن على بن الحسين نقل كرده كه از جملات حكمتبار و كوتاه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله اين بود: «عفو الملك أبقى للملْك؛ عفو و گذشتِ حاكمْ براى بقاى حكومت او بهتر است».
[ گشتيم سالها به بيابان و كوه و دشت *** چيزى نيافتيم كه باشد بِه از گذشت
وز انتقام نيز نبرديم لذتى *** ما را به سَيْر خويش همين بود سرگذشت]
على بن الحسن بن على بن فضال از پدرش روايت كرده است كه امام رضا عليهالسلامدرباره فرمايش خدا: «فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ»(1)«پس، از آنها به طور شايستهاى صرفنظر كن» فرمودند: «العفو من غير عتاب؛ يعنى عفو كردنِ بدونِ گلايه».
1) . سوره حجر، آيه 85.
[ بدى را بدى سهل باشد جزا *** اگر مردى أحسن إلى من أسا]
محمد بن حسين رحمهالله در نهج البلاغه روايت كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إذا قدرت على عدوّك فاجعل العفو عنه شكراً للقدرة عليه؛ آنگاه كه بر دشمنت پيروز شدى،بخشيدن و عفو كردن را به عنوان شكرگزارى براى چنين توانايى قرار بده».
حضرت على عليهالسلام فرمودند: «أولى الناس بالعفو أقدرهم على العقوبة؛ سزاوارترين مردم به عفو كردن كسى است كه بيش از همه توان انتقام گرفتن و مجازات كردن را داشته باشد».
[ ببخشاى بر عذرخواهنده مرد *** اگر چند گفت او سخنهاى سرد]
[گر در دلت از كسى شكايت باشد *** درد دل تو از او بغايت باشد
زنهار به انتقام مشغول مشو *** بد را بدى خويش كفايت باشد]
ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليهالسلام و ايشان نيز از نياكانشان روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ضمن حديثى، فرمودند: «هنگامى كه روز قيامت فرارسد، منادى ندايى مىكند كه تمامى اهل محشر، از اول تا به آخر، آن را مىشنوند. او مىگويد: "كجايند اهل فضل؟" گروهى از مردم بر مىخيزند و فرشتگان از آنان استقبال مىكنند و مىگويند: "آن فضلى كه در اين ندا به آن اشاره شد چيست؟" آنان مىگويند: "در دنيا بر ما جهالت مىشد و ما تحمل مىكرديم و به ما بدى مىشد و ما عفو مىكرديم." در اين هنگام از سوى خدا منادى ندا مىدهد: بندگانم راست مىگويند؛ رهايشان كنيد تا بدون حساب وارد بهشت شوند».
[ گر گزندت رسد ز خلق مرنج *** كه به عفو از گناه پاك شوى
اى برادر چو عاقبت خاك است *** عفو كن پيش از آنكه خاك شوى]
عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبهاى فرمودند: «ألا أخبركم بخير خلائق (أخلاق) الدنيا و الآخرة؟ العفو عمّن ظلمك، و تصل من قطعك،
و الإحسان إلى من أساء إليك، وإعطاء من حرمك؛ آيا مىخواهيد به شما خبر دهم كه از بهترين ويژگىهاى اخلاقى دنيا و آخرت چيست؟ بارى، عفو كردن از كسى كه به شما بدى كرده، و صله رحم كردن كسى كه از شما بريده، و نيكى كردن به كسى كه به شما بىادبى كرده، و بذل و بخشش كردن به كسى كه شما را از خير محروم كرده است».
[ به مجرم ببخشاى و از خود مران *** بكن كام شيرينش اى كامران
و گر عذر خواهد، كرم پيشه كن *** ببخش و ز روز بد انديشه كن]
ابوحمزه ثمالى روايت كرده است از على بن حسين (امام سجاد عليهالسلام) شنيدم كه فرمودند: «هر گاه روز قيامت فرا رسد خداى متعال همه را در مكان واحدى جمع كند؛ سپس منادى ندا مىدهد: "كجايند اهل فضل؟" حضرت فرمودند: آنگاه گروهى از مردم بر مىخيزند. آنجاست كه ملائكه آنان را استقبال مىكنند و به ايشان مىگويند: "چه چيزى موجب فضيلت و برترى شما شد." آنان مىگويند: "ما نسبت به كسى كه قطع رحم مىكرد، صله رحم مىكرديم، و به كسى كه ما را از خيرش محروم كرده بود بذل و بخشش مىكرديم، و آنكه به ما ستم مىكرد، عفو مىكرديم." امام فرمودند: در اين موقع به آنان گفته مىشود: "راست گفتيد. وارد بهشت شويد"».
حمران بن اعين روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاث من مكارم الدنيا و الآخرة: تعفو عمّن ظلمك، و تصل من قطعك، و تحلم إذا جهل عليك؛ سه چيز در دنيا و آخرت از مكارم و فضايل اخلاقى به شمار مىآيند: آن را كه به تو ستم كرده است عفو كنى؛ با آن كس كه رابطه خود را با تو بريده است صله رحم كنى؛ با كسى كه به تو بىادبى و نادانى كرده است بردبارى كنى».
جابر روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ثلاث لا يزيد اللّه بهنّ المرء المسلم إلاّ عزّاً: الصفح عمّن ظلمه، و إعطاء من حرمه، و الصلة لمن قطعه؛ سه چيز است كه خداوند به وسيله آنها فرد مسلمان را عزت روزافزون مىدهد: گذشت كردن از كسى كه [به تو ]ستم كرده است؛ و بذل و بخشش كردن به كسى كه [تو را] محروم كرده است؛ ايجاد رابطه با كسى كه [ از تو] قطع رابطه كرده است».
[ در هيچكس به چشم حقارت نظر مكن *** تا در تو هم به ديده تحقير ننگرند
زيرا كه هر چه هست ز درويش و پادشاه *** چون نيك بنگرى ز يكى اصل و گوهرند
تفضيل پس ميانه اين هر دو جنس چيست *** در خورد و خواب، چون همه با هم برابرند
جود و سجود، چون بگذشتى از اين دو راه *** باقى هر آنچه هست ز انعام كمترند]
ابواسحاق سبيعى در روايت مرفوعهاى، نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ألا أدلّكم على خير خلائق الدنيا و الآخرة؟ تصل من قطعك، و تعطي من حرمك، و تعفو عمّنظلمك؛ آيا مىخواهيد به شما بگويم كه بهترين اخلاق دنيا و آخرت چيست؟ آنها عبارتند از: صله رحم كردن با كسى كه از تو بُريده است؛ و بذل و بخشش به كسى كه تو را محروم كرده است؛ عفو كردن كسى كه به تو ظلم كرده باشد».
[ دانى كه چرا خدا تو را داده دو دست *** من معتقدم كه اندر آن سرّى هست
يك دست به كار خويشتن پردازى *** با دست دگر ز بيكسان گيرى دست]
محمد بن على بن الحسين بن زيد بن على از امام رضا عليهالسلام از نياكان گراميشان عليهمالسلامنقل كرده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «عليكم بمكارم الأخلاق فإنّ ربّي بعثني بها، و انّ من مكارم الأخلاق أن يعفو الرجل عمّن ظلمه، و يعطي من حرمه، و يصل من قطعه، و أن يعود من لا يعوده؛ تا مىتوانى فضايل و مكارم اخلاق را رعايت كن، زيرا خدا مرا براى گسترش آنها فرستاد. از
جمله مكارم اخلاق آن است كه انسان كسى را كه به او ستم كرده است ببخشد، و به كسى كه او را از حقش محروم ساخته بذل و بخشش كند، و با كسى كه با او قطع رابطه كرده است، رابطه برقرار كند، و كسى را كه در بيماريش از او عيادت نكرده است، عيادت كند».
[ جوانى پاكباز و پاكرو بود *** كه با پاكيزه روئى در گرو بود
چنان خواندم كه در درياى اعظم *** به گردابى درافتادند با هم
چو ملاح آمدش تا دست گيرد *** مبادا كاندر آن سختى بميرد
همى گفت از ميان موج و تشوير *** مرا بگذار و دستِ يار من گير]
محمد بن على بن الحسين، با سلسله سندش، روايت كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام، در سفارش
به محمد بن حنفيه فرمودند: «لا يكوننّ أخوك على قطيعتك أقوى منك على صلته و لا على الإساءة إليك أقدر منك على الإحسان إليه؛ مبادا برادر و دوستت در ايجاد رابطه دوستى با تو قوىتر از تمايلت به قطع رابطه باشد؛ و همچنين در اسائه ادب به تو قدرتمندتر از تو بر احسانِ تو به او نباشد».
[ جوانمرد و خوشخوى و بخشنده باش *** چو حق با تو باشد تو پاينده باش
مروّت نباشد بر افتاده زور *** بَرَد مرغ دون دانه از پيش مور]
حريز از زراره روايت كرده است روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «إنّا أهلبيت مروّتنا العفو عمّن ظلمنا؛ صفتِ برترِ ما خاندان رسالت عفوكردنِ كسى است كه به ما ستم كرده است».
على بن جعفر بن محمد نقل كرده كه روزى محمد بن اسماعيل خواست از عمويش امام كاظم عليهالسلام اجازه بگيرد تا به عراق برود. امام كاظم عليهالسلام به او اجازه دادند. وقتى محمد بن اسماعيل خواست برخيزد و برود به امام كاظم عليهالسلام گفت: «عموجان دوست دارم سفارش و نصيحتم كنى» امام فرمودند: «سفارشت مىكنم به اينكه در ريختن خونم از خدا بترسى» او گفت: «خدا لعنت كند كسى را كه در ريختن خونتان قدمى بردارد» سپس گفت: «عموجان نصيحتم كن» امام كاظم عليهالسلامفرمودند: «تو را سفارش مىكنم كه در ريختن خونم از خدا بترسى» سپس حضرت كيسهاى را كه در آن صد و پنجاه دينار بود، به او دادند. محمد آن را گرفت. بار ديگر كيسه ديگرى را كه در آن صد و پنجاه دينار بود، به او دادند. باز هم آن را گرفت. بار سوم كيسه ديگرى را كه در آن صد و پنجاه دينار بود، به او دادند و او، باز هم آن را گرفت. سپس دستور دادند كه هزار و پانصد درهمى كه نزد او بود، به او بدهند. من به حضرت عرض كردم: «خيلى به او پول داديد». حضرت فرمودند: «اين براى آن است كه حجّتِ من بر او قوىتر باشد، و معلوم شود كه با آنكه من اين چنين با او صله رحم كردم، او اين رابطه را با من قطع كرد». راوى سپس بيان كرد كه محمد بن اسماعيل چگونه بر عمويش نزد حاكم ظالم، يعنى هارونالرشيد سعايت و سخنچينى كرد، و مدعى شد كه امام داعيه خليفه
شدن دارند، و خراج و ماليات فراوانى براى او فرستاده مىشود، و چگونه هارون الرشيد ده هزار درهم به او داد و او يعنى محمد بن اسماعيل همان شب مرد.
[ دوران بقا چو باد صحرا بگذشت *** تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت
پنداشت ستمگر كه جفا بر ما كرد *** در گردن او بماند و بر ما بگذشت]
زيد شحام نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «نعم الجرعة الغيظ لمن صبر عليها، فإنّ عظيم الأجر لمن عظيم البلاء، و ما أحبّ اللّه قوماً إلاّ إبتلاهم؛ چه جرعه شيرين و گوارايى است فروبردن خشم براى كسى كه بر آن صبر كند! و پاداش بزرگ براى كسى است كه ابتلاو آزمايش او عظيم باشد. هيچگاه خداى متعال قوم و گروهى را دوست نمىدارد، مگر اينكه آنها را به مسائل و مصائبى دشوار مبتلا كند».
[ گفت لقمان را يكى هشيار مرد *** چيست در هستى ز جمله صعبتر؟
گفت اى جان صعبتر خشم خدا *** كه از آن دوزخ همى لرزد چو ما
گفت زين خشم خدا چه بود امان؟ *** گفت ترك خشم خويش اندر زمان]
هشام بن حكم از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه على بن الحسين عليهالسلام فرمودند: «ما أحبّ أنّ لي بذلّ نفسي حمر النعم و ما تجرّعت جرعة أحبّ إليّ من جرعة غيظ لا أكافىء بها صاحبها؛ خوش ندارم به بهاى خوارى خويش شتران سرخموى داشته باشم و گواراترين جرعهاى كه فرو خوردم جرعه خشمى بود كه برانگيزانندهاش را مكافات (كيفر) نكردم».
[ فرو خور خشم اندر گاه گرمى *** ز مؤمن خوش بود گرمى و نرمى
حليمى كن كه دانا در گه تنگ *** گرت بر سر بگردد آسياسنگ]
ربعى از كسى كه براى او گزارش كرده بود روايت كرده است كه روزى امام باقر عليهالسلام فرمودند: «قال لي أبي: ما من شيء أقرّ لعين أبيك من جرعة غيظ عاقبتها صبر، و ما يسرّني أنّ لي بذل نفسي حمر النعم؛ پدرم به من فرمودند: "براى پدرت چيزى خوشايندتر از اين نيست كه جرعه غيظ و خشمى را فرو برد كه عاقبتش صبر و شكيبايى باشد. هرگز دوست ندارم كه جان خود را در برابر دستيابى به شتران سرخمو بذل كنم».
[ تندى مكن كه رشته صدساله دوستى *** در حال بگسلد چو شود تند آدمى
همواره نرم باش كه شير درنده را *** زير قلاده توان برد با ملايمى]
ابوحمزه از على بن الحسين امام سجاد عليهماالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من أحبّ السبيل إلى اللّه عزّوجل جرعتان: جرعة غيظ تردّها بحلم، و جرعة مصيبة تردّها بصبر؛ از محبوبترين راههاى رسيدن به خداى عزوجل نوشيدن دو جرعه است: جرعه غضبى است كه با بردبارى دفع كنى، و جرعه مصيبتى است كه با صبر و شكيبايى آن را رد نمايى».
مالك بن حصين سكونى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما من عبد كظم غيظاً إلاّ زاده اللّه عزّوجل عزّاً في الدنيا و الآخرة و قد قال اللّه عزّوجل: «وَالْكَ-ظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِالنَّاسِ»(1)و أثابه اللّه مكان غيظه ذلك؛ هيچ بندهاى خشمى را فرو نبرد، مگر آنكه خداى عزوجل عزت او را در دنيا و آخرت مىافزايد، زيرا خداى عزوجل فرمودند: "و كسانى كه خشم خود را فرو مىبرند، و از مردم در مىگذرند" و خدا به خاطر آن فروبردن خشم اين پاداش را به او داد».
ابوحمزه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما من جرعة يتجرّعها العبد أحبّ إلى اللّه عزّوجل من جرعة غيظ يتجرّعها عند تردّدها في قلبه إمّا بصبر وإمّا بحلم؛ جرعهاى نيست كه بندهاى بتواند آن را فروبرد، و از جرعه فروبردن خشم نزد خدا محبوبتر باشد؛ آن هم خشم و غضبى كه بخواهد از درون دل زبانه بكشد، ولى يا صبر و شكيبايى و يا بردبارى آن را فرو برد و مانع از بروز آن شود».
[ به كسرى چه خوش گفت بوذرجمهر *** كه تا مىخرامد به كامت سپهر
مبادا به كس كينه ورزد دلت *** ملرزان دلى تا نلرزد دلت]
سيف بن عميره روايت كرده است از كسى كه خودش از امام صادق عليهالسلام شنيده بود براى من بازگو كرد كه آن حضرت فرمودند: «من كظم غيظاً و لو شاء أن يمضيه أمضاه ملأ اللّه قلبه يوم القيامة رضاه؛ هركس خشم و غضبى را فرو برد كه اگر مىخواست، مىتوانست آن
1) . سوره آل عمران، آيه 134.
را به اجرا بگذارد خدا دل او را در روز قيامت مالامال رضايت و خوشنودىِ خود مىكند».
[ خشم را در دل مدار زيرا كه خشم *** زير دامن در بلا دارد زمين
چون پشيمانى چنين از تخم خشم *** خود مكار اين تخم و زو اين برمچين]
وصّافى نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «من كظم غيظاً و هو يقدر على امضائه حشا اللّه قلبه أمناً و ايماناً يوم القيامة؛ هركس خشم و غضبى را فرو ببرد كه مىتوانست آن را به اجرا گذارد، خدا در روز قيامت قلب او را از امنيت و ايمان [و آرامش و يقين ]مالامال مىكند».
محمد بن على بن الحسين روايت كرده است كه از كلمات قصار و حكمتبار پيامبر صلىاللهعليهوآله اين بود: «من يكظم الغيظ يأجره اللّه، و من يصبر على الرزيّة يعوّضه اللّه؛ هركس خشم را فرو برد خدا پاداشش مىبخشد، و هركس بر بلا صبر كند به او عوض مىدهد».
[ نه مرد است آن به نزديك خردمند *** كه با پيل دمان پيكار جويد
بلى مرد آن كس كه از روى تحقيق *** كه چون خشم آيدش باطل نگويد]
على بن ابىطالب از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كرده كه روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمودند: «يا علي أوصيك بوصيّة فاحفظها فلا تزال بخير ما حفظت وصيّتي يا علي من كظم غيظاً و هو يقدر على إمضائه أعقبه اللّه أمناً و ايماناً يجد طعمه...؛ يا على، تو را به سفارشى مهم فرا مىخوانم؛ آن را به خوبى حفظ كن، و بدان تا وقتى كه اين سفارش مرا به خاطر داشته باشى، زندگىات قرين خير و خوبى خواهد بود. يا على، هركس خشم و غضبى را فرو برد، در حالى كه مىتوانست آن را به اجرا بگذارد، خداى متعال به دنبال آن امن و ايمانى به او عطا
مىفرمايد كه طعم آن را خواهد چشيد».
[ در وقت غضب حرف بد از نيك محال است *** گفتار زبان مظهر كيفيت و حال است]
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت نيز از نياكان گراميشان عليهمالسلام روايت كرده است كه پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله در حديث مناهى، فرمودند: «و من كظم غيظاً و هو يقدر على انفاذه و حلم عنه أعطاه اللّه أجر شهيد؛ هركس خشمى را فرو برد، در حالى كه مىتوانست آن
را به اجرا بگذارد، ولى بردبارى كند و صبر بورزد؛ خدا اجر شهيد را به او عطا مىكند».
ربيع بن عبدالرحمان گفته بود: «كان واللّه موسى بن جعفر عليهالسلام من المتوسّمين يعلم من يقف عليه و يجحد الامام بعده إمامته، و كان يكظم غيظه عليهم، و لا يبدي لهم ما يعرفه لهم فسمّي الكاظم لذلك؛ به خدا قسم، حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام از متوسمين [= و هوشياران ]بود. مىدانست كه چه كسى بعد از وفاتش رويگردان خواهد شد و امامتِ امامِ پس از او را نخواهد پذيرفت؛ بلكه امامت او را انكار خواهد كرد. معذلك خشم خود را از آنها فرو مىبرد، و آن را ابراز نمىكرد، و لذا كاظم ناميده شد، يعنى فروبرنده غيظ و خشم».
احمد بن محمد بن خالد برقى در كتاب المحاسن در روايت مرفوعهاى آورده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاث من كنّ فيه زوّجه اللّه من الحورالعين كيف شاء: كظم الغيظ، و الصبر على السيوف للّه، و رجل أشرف على مال حرام فتركه للّه؛ سه چيز است هر كه آنها راداشته باشد، خدا همسرى از حورالعين، هر طورى كه دوست بدارد، به او خواهد داد. آن سه چيز عبارتند از: فروبردن خشم؛ صبر كردن بر ضربههاى شمشير به خاطر خدا؛ و مردى كه به مال حرامى برسد، اما براى رضاى خدا آن را ترك كند».
[ اين سخنهاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم گردد و گيرد دُمت
خشم تو تخم سعير و دوزخ است *** هين بكش اين دوزخت را كاين فخ است]
ثابت، غلام آلحريز روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «فروبردن خشم از دشمن در ايام حكومتشان از باب تقيه، براى كسى كه از اين روش استفاده كند نوعى تدبير حكيمانه است، و بوسيله آن خود را از قرار گرفتن در معرض بلاهاى دنيوى ايمن مىسازد. و دشمنى با دشمنان خدا در ايام حكومتشان و درگير شدن با آنها بدون رعايت تقيه، ترك كردن امر خداست. بنابراين با مردم خوش برخورد باشيد تا اين رفتارتان برايشان پسنديده آيد؛ و هرگز با آنها دشمنى نكنيد، زيرا [اگر دشمنى مىكنيد ]آنها را بر گرده خودتان چيره ساختهايد، و مايه ذلت شما مىشوند».
عمار بن مروان روايت كرده است كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «إصبر على أعداء النعم، فإنّك لن تكافىء من عصى اللّه فيك بأفضل من أن تطيع اللّه فيه؛ بر آزارِ دشمنانِ نعمتها (حسودان) صبر كن، بىترديد، نمىتوانى كسى را كه در [ستم به] تو خدا را معصيت كرده است بهتر از اين كيفر دهى كه در [گذشت كردن از] او خدا را اطاعت كنى».
[ به صبر از بند گردد مرد رسته *** كه صبر آمد كليد بندِ بسته]
ابوحمزه از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ اللّه أخذ ميثاق المؤمن على بلايا أربع أشدّها عليه مؤمن يقول بقوله يحسده، أو منافق يقفو أثره، أو شيطان يغويه، أو كافر يرى جهاده، فما بقاء المؤمن بعد هذا؛ خدا از مؤمن عهد و ميثاق گرفته است كه بر چهار نوع بلا صبر كند، كه سختترين آنها اين است: مؤمنى، كه همكيش و هممذهب او است و معذلك بر او حسد مىكند؛ يا منافقى كه پابهپاى او حركت مىكند؛ يا شيطانى كهمىكوشد اغوايش كند؛ يا كافرى كه سخت در فكر مقابله با او است. اگر مؤمن در برابر اينها صبر نكند، ديگر چه كند؟».
[ صابرى كرديم تا بند فرج بگشاد صبر *** راست گفت آن كس كه گفت: الصبر مفتاح الفرج]
داود بن سرحان روايت كرده است روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «أربع لا يخلو منهنّ المؤمن أو واحدة منهنّ: مؤمن يحسده و هو أشدّهنّ عليه، و منافق يقفوا أثره، أو عدوّ يجاهده، أو شيطان يغويه؛ مؤمن از چهار چيز، يا [دستِكم ]يكى از آنها، خالى نيست: مؤمنى كه به او رشك بورزد، كه اين از همه آنها بر او سختتر است؛ منافقى كه پابهپاى او حركت مىكند و او را زير نظر دارد؛ يا دشمنى كه با او مبارزه مىكند؛ يا شيطانى كه تلاش در اغواى او دارد».
ابواسامه زيد شحام مانند حديث پيشين را روايت كرده است و در آن افزوده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «يا زيد إنّ اللّه اصطفى الإسلام و اختاره، فأحسنوا صحبته بالسخاء و حسن الخلق؛ اى زيد، خدا اسلام را برگزيده و انتخاب
كرده است، پس با سخاوتمندى و حُسنِخلق همپايى و همصحبتىِ [با دين] را پاس بداريد [و از آن محافظت كنيد]».
احمد بن محمد بن ابونصر روايت كرده است كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «من علامات الفقه العلم و الحلم و الصمت إنّ الصمت باب من أبواب الحكمة، إنّ الصمت يكسب المحبّة إنّه دليل على كلّ خير؛ از علامات فقه و دينشناسى: داشتن علم و بردبارى و سكوت است، سكوت درى است از درهاى حكمت؛ سكوت موجب پيدايش محبت است و رهنمايى است به سوى هر خيرى».
[ با آنكه سخن به لطف آب است *** كم گفتنِ اين سخن صواب است
كم گوى و گزيده گوى چون دُرّ *** تا ز اندك تو جهان شود پُر
لاف از سخن چو دُرّ توان زد *** آن خشت بود كه پُر توان زد]
صفوان بن يحيى روايت كرده است كه امام رضا عليهالسلام فرمودند: «إنّ من علامات الفقهالحلم و الصمت؛ از علامات فقه [فهم دين]: بردبارى و سكوت است».
[ به چين شد پيش پيرى مرد هشيار *** كه ما را از حقيقت كن خبردار
جوابش داد آن پير طريقت *** كه ده چيز است در معنا حقيقت
بگويم تا تو گر نيكو نيوشى *** يكى كم گفتن است و نُه خموشى
چو چشمه تا به كى در جوش باشى *** كه دريا گردى ار خاموش باشى]
عبداللّه بن سنان از ابوحمزه روايت كرده است كه از امام باقر عليهالسلام شنيدم مىفرمودند: «إنّما شيعتنا الخُرس؛ شيعيان فقط بىزبانند».
[ مهر خاموشى حصارى شد ز كجبحثان مرا *** ماهىِ لب بسته را انديشه از قلاب نيست]
هشام بن سالم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روزى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهبه مردى، كه خدمتشان رسيده بود، فرمودند: "مىخواهى چيزى را به تو ياد بدهم كه تو را به بهشت ببرد؟" عرض كرد: "بله يا رسول اللّه." حضرت فرمودند: "از آنچه خدا به تو داد به ديگران بده." عرض كرد: "اگر خودم به آن عطا، از فرد ديگر محتاجتر بودم،
چه؟" حضرت فرمودند: "پس مظلوم و ستمديده را يارى كن." عرض كرد: "اگر خود از آن كسى كه بايد ياريش كنم ضعيفتر باشم چه؟" حضرت فرمودند: "پس براى فرد بىخردى كارى بكن، يعنى به خوبى مشورت بده." عرض كرد: "اگر من خودم از او بىتجربهتر و كمفهمتر باشم، چه؟" حضرت فرمودند: پس زبانت همواره ساكت باشد، مگر در امور خوب و خير. آيا تو دوست ندارى يكى از اين خصلتها در وجودت باشد تا تو را به بهشت بكشاند؟».
[ چون صدف هركس كه دندان بر سر دندان نهد *** سينهاش بىگفتوگو گنجينه دريا شود]
ابن قداح از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه لقمان به فرزندش گفت: «يابنيّ، إن كنت زعمت أنّ الكلام من فضّة فإنّ السكوت من ذهب؛ پسركم، اگر تصور مىكنى كه سخن گفتن از نقره است، بدان كه سكوت از طلاست».
[ سخن گر چه سيم است ليكن خموشى *** بُود درّ ناسفته اى سرور من
گرت هست اجبار از بهر گفتن *** تو گفتار كن سفته آنگاه دم زن]
وشاء روايت كرده است از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه فرموادند: «كان الرجل من بني اسرائيل إذا أراد العبادة صمت قبل ذلك عشر سنين؛ هرگاه كسى از بنىاسرائيل مىخواست عبادت كند، مىبايست، پيش از آن، به مدت ده سال سكوت مىكرد».
امام صادق عليهالسلام در سفارشى كه به ياران خود كرده بودند، فرمودند: «...بپرهيزيد از اينكه زبانتان به گفتن سخن باطل و تهمت و بهتان و مطالب گناه آلود و تجاوزگرانه بچرخد. بنابراين هرگاه زبانهاتان را از آنچه كه خدا دوست ندارد، يعنى امورى كه شما را از آن نهى كرده، نگه داشتيد، براى شما خوبتر خواهد بود از اينكه زبانتان را به آنها آلوده كنيد؛ زيرا آلوده كردن زبان و به كار انداختنش در آنچه كه خدا آن را دوست ندارد، و از آن نهى كرده، حاكى از زشتى و سقوط بنده نزد خدا و موجب غضب اوست و نيز موجب گرفتار شدن به امورى چون كرى و كورى كه خدا در روز قيامت انسان را به آنها گرفتار مىكند».
حلبى در روايت مرفوعهاى نقل كرده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أمسك لسانك فإنّها صدقة تتصدّق بها على نفسك، ثمّ قال: و لا يعرف عبد حقيقة الإيمان حتّى يخزن لسانه؛ زبانت را نگهدار، چون اين صدقهاى است كه بر خود تصدق كردهاى [نفع آن به تو مىرسد]» سپس فرمودند: «هيچ بندهاى حقيقت ايمان را نمىچشد، مگر آنكه زبان خود را در كام بگيرد».
على بن الحسين بن رباط از برخى راويانش نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلامفرمودند: «لا يزال العبد المؤمن يكتب محسناً مادام ساكتاً، فإذا تكلّم كتب محسناً أو مسيئاً؛ بنده تا وقتى كه ساكت است نيكوكار نوشته مىشود، ولى هنگامى كه سخن گفت، يا نيكوكار نوشته مىشود يا بدكار».
محمد بن على بن الحسين روايت كرده است كه حضرت صادق عليهالسلام فرمودند: «كلام في حقّ خير من سكوت على باطل؛ كلامى در امر حق، بهتر از سكوتى است بر باطل».
و او نيز گفت كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الصمت كنز وافر، و زين الحليم، و ستر الجاهل؛
سكوت گنجينهاى است پربار، و زينتى براى بردبار، و پوششى براى نادان».
[ خموشى پيشه كن، كز نطق آفتهاست سالك را *** جَرَس دائم زبان با رهزنان كاروان دارد]
ربيع بن محمد مسلمى از مردى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما عبد اللّه بشيء مثل الصمت و المشي إلى بيت اللّه؛ خداى متعال به چيزى مانند سكوت، و رفتن به خانه خدا پرستيده نشده است».
على بن مهزيار در روايت مرفوعهاى آورده است: «يأتي على الناس زمان تكون العافية عشرة أجزاء، تسعة منها في إعتزال الناس، و واحدة في الصمت؛ بر مردم زمانى خواهد آمد كه عافيت و تندرستى در آن دوران ده بخش خواهد بود، كه نه قسمت آن در گوشهگيرى از مردم، و يك قسمت ديگر در سكوت است».
[ مهر خاموشى حصارى شد ز كج بحثان مرا *** ماهى لب بسته را انديشه از قلاب نيست]
احمد بن محمد بن ابىنصر بزنطى روايت كرده است كه امام رضا عليهالسلام فرمودند: «من
علامات الفقه العلم والحلم و الصمت، إنّ الصمت باب من أبواب الحكمة إنّ الصمت يكسب المحبّة إنّه دليل على كلّ خير؛ از علامات فقه [و فهم دين]: دانش و بردبارى و سكوت است. سكوت بابى است از ابواب حكمت. سكوت موجب جلب محبت و مودت است. و راهنمايى است به سوى هر خيرى».
[ چون صدف هركس كه دندان بر سر دندان نهد *** سينهاش بىگفتگو گنجينه دريا شود]
سعدان بن مسلم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «النوم راحة الجسد، و النطق راحة للروح، و السكوت راحة للعقل؛ خواب راحتى جسم است، و سخنگويى استراحت روح، و سكوت استراحت عقل».
ابوحمزه ثمالى نقل كرده كه على بن الحسين امام سجاد عليهالسلام فرمودند: «القول الحسن يثري المال، و ينمي الرزق، و ينسىء في الأجل، و يحبّب إلى الأهل و يدخل الجنّة؛ كلام خوب و سخن زيبا ثروت را زياد مىكند و روزى را رشد مىبخشد و اجل را به تأخير مىاندازد و انسان را نزد خانواده خود محبوب مىسازد و صاحبش را به بهشت وارد مىكند».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكان گراميشان عليهمالسلام روايت كردهاند كه داوود [پيامبر] عليهالسلام به سليمان عليهالسلامفرمودند: «يا بنيّ عليك بطول الصمت، فإنّ الندامة على طولالصمت مرّة واحدة خير من الندامة على كثرة الكلام مرّات يا بنيّ لو أنّ الكلام كان من فضّة كان ينبغي الصمت أن يكون من ذهب؛ اى فرزندم، تا مىتوانى به فراوانى سكوت كن، زيرا يك بار ندامت بر طولانى بودن سكوت، بارها از ندامت به خاطر كثرت سخن بهتر خواهد بود. اى فرزندم، اگر كلام از نقره باشد، بايستى سكوت از طلا باشد».
محمد بن حسين رحمهالله در نهج البلاغه نقل كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لا خير في الصمت عن الحكم كما أنّه لا خير في القول بالجهل؛ هيچ خيرى در سكوت كردنِ در بيان شرع نيست، همانطور كه هيچ خيرى در سخن جاهلانه نيست».
[ در مقام حرف مُهر خامشى بر لب زدن *** تيغ را زير سپر در جنگ پنهان كردن است]
و نيز روايت مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «من كثر كلامه كثر خطؤه، و من كثر خطؤه قلّ حياؤه، و من قلّ حياؤه قلّ ورعه، و من قلّ ورعه مات قلبه، و من مات قلبه دخل النار؛ هركس گفتارش زياد شود، خطايش نيز زياد خواهد شد، و هركس خطايش زياد شد، حيايش نيز كم خواهد شد، و هركس حيايش كم شود، تقوا و ورعش نيز كم خواهد شد، و هركس ورع و تقوايش كم شد، دلش خواهد مرد، و هركس دلش بميرد وارد دوزخ خواهد شد».
و روايت مىكند كه حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «الكلام في وثاقك ما لم تتكلّم به، فإذا تكلّمت به صرت في وثاقه، فاخزن لسانك كما تخزن ذهبك و ورقك، فربّ كلمة سلبت نعمة؛ كلامِ تو تا زمانى كه سخن نگفتهاى، در اسارتِ توست. و هرگاه سخن را گفتى تو در اسارت آن هستى، پس زبانت را در كام خود زندانى كن. همانطورى كه طلا و نقرهات را نگهدارى مىكنى. چه بسا كلمهاى گفته مىشود و نعمتى را سلب مىكند».
ابوذر نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در سفارشى به او فرمودند: «اى اباذر، فرد ذاكر در جمع غافلان، مانند فرد رزمنده جنگجو در ميان فراريان است. اى اباذر، همنشينِ خوب بهتر از تنهايى، و تنهايى بهتر از همنشين بد است؛ و بازگويى و املاىِ مطلب خوب و مفيد بهتر از سكوت، و سكوت بهتر از بازگويى مطلب شر است. اى اباذر، سخن بىفايده را رها كن، و آن مقدار براى تو كافى است كه به وسيله آن به حاجتت برسى. اى اباذر، براى دروغگو بودن آدمى همين بس كه هر آنچه را شنيده براى ديگران نقل كند. اى اباذر، بىترديد هيچ چيزى سزاوارتر از زبان براى زندانى شدن دراز مدت نيست. اى اباذر، خدا نزد زبان هر گويندهاى است، پس بايد انسان از خدا بپرهيزد و حتما بداند كه چه مىگويد».
روزى از على بن الحسين امام سجاد عليهالسلام درباره سخن گفتن يا سكوت اختيار كردن سؤال شد كه كداميك از آن دو بهتر است؟ آن حضرت فرمودند: «براى هريك از اين دو ضررهايى است، و اگر از ضرر خالى باشند، البته سخن گفتن بهتر از سكوت است». گفته
شد: «چگونه، يابن رسول اللّه؟» حضرت فرمودند: «براى اينكه خداى عزوجل پيامبران و اوصياى آنان را مأمور به سكوت نكرد، بلكه مأمور به سخن گفتن نمود. و براى اينكه بهشت را در ازاى سكوت نمىدهند، همچنين آدمى به وسيله سكوت مستحق ولايت خدا نمىشود؛ همچنين به وسيله سكوت از جهنم اجتناب نمىشود، و به وسيله سكوت از خشم خدا دورى نمىگزيند، بلكه همه اينها با كلام و سخن گفتن حاصل مىشوند. من هرگز ماه را با آفتاب يكسان نمىدانم. تو فضل و برترى سكوت را به وسيله كلام توصيف و تبيين مىكنى، و هرگز نمىتوانى فضل و ارزشِ برترِ كلام را به وسيله سكوت بيان كنى».
ابوحمزه از على بن الحسين امام سجاد عليهالسلام نقل كرده است كه فرمودند: «إنّ لسان بن آدم يشرف كلّ يوم على جوارحه كلّ صباح فيقول: كيف أصبحتم؟ فيقولون بخير إن تركتنا، و يقولون: اللّه اللّه فينا و يناشدونه و يقولون: إنّما نثاب و نعاقب بك؛ زبان آدميزاده هر صبح بر ساير اندام روى مىكند و مىگويد: "امروز چگونهايد؟" آنها، در پاسخ زبان، مىگويند: "حالمان خوب است و صبحمان نيكو، اگر تو بگذارى." و نيز مىگويند: "از خدا بپرهيز، از خدا بپرهيز درباره ما." و مرتباً از او درخواست عاجزانه مىكنند كه به آنها صدمه نزند و مىگويند: به وسيله توست كه به ما پاداش داده مىشود، و به وسيله توست كه مجازات مىشويم».
[ نيست در عالم ايجاد به جز تيغ زبان *** بىگناهى كه سزاوار به حبس ابد است]
ابوعلى جوّانى روايت كرده است روزى امام صادق عليهالسلام را ديدم كه به يكى از غلامان خود، كه نامش سالم بود، در حالى كه دست مباركشان را روى دهان او گذاشته بودند،مىفرمودند: «يا سالم إحفظ لسانك تسلم، و لا تحمل الناس على رقابنا؛ اى سالم، زبان خود را حفظ كن، و آن را در كام خود نگهدار، تا سالم بمانى، و مردم را بر دوشمان سوار نكن».
عثمان بن عيسى روايت كرده است كه خدمت حضرت امام رضا عليهالسلامبودم كه مردى به حضرتش عرض كرد: «به من نصيحتى بفرماييد». حضرت فرمودند: «إحفظ لسانك تعز و لا تمكّن الناس من قيادك فتذلّ رقبتك؛ زبانت را نگهدار، تا عزيز شوى، و مردم را بر زمام امر
خود مسلط نكن، كه در اين صورت گردنت را ذليل خواهى كرد».
[ از نارسيدگى است كه صوفى كند خروش *** سيلاب چون به بحر رسد مىشود خموش]
مسعده نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام به مردى، ضمن كلام مفصلى كه با او داشتند، فرمودند: «أيّها الرجل تحتقر الكلام و تستصغره إنّ اللّه لم يبعث رسله حيث بعثها و معها فضّة و لا ذهب، و لكن بعثها بالكلام، و إنّما عرّف اللّه نفسه إلى خلقه بالكلام و الدلالات عليه و الأعلام؛ اى مرد سخن را كوچك مىشمارى، در حالى كه خدا پيامبرانش را با طلا و نقره نفرستاد، بلكه آنها را با كلام و سخن بليغ فرستاد؟ خداى متعال خود را به بندگان خود معرفى نفرمود مگر با كلام، و اقامه دلايلى كه بر وجود او دلالت مىكند، و نيز با تبليغِ حق».
حلبى در روايت مرفوعهاى نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «نجاة المؤمن حفظ لسانه؛ نجات مؤمن در نگهدارى و حفظ زبانش مىباشد».
ابوبصير نقل كرده كه از امام باقر عليهالسلام شنيدم فرمودند: «كان ابوذر رحمهالله يقول: يا مبتغي العلم إنّ هذا اللّسان مفتاح خير، و مفتاح شر، فاختم على لسانك كما تختم على ذهبك و ورقك؛ ابوذر رحمهالله هميشه مىگفت: اى طالب علم و دانش زبان هم كليدِ خوبى و خير است و هم كليد بدى و شر؛ پس بر زبانت مُهر حفاظت بزن، همانطور كه از طلا و نقرهات نگهدارى مىكنى».
قيس بن اسماعيل در روايت مرفوعهاى گزارش كرده است كه: «جاء رجل إلى النبي صلىاللهعليهوآله فقال: يا رسول اللّه أوصني، فقال: إحفظ لسانك، قال يا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أوصني. قال: إحفظ لسانك، قال يا رسول اللّه أوصني، قال: إحفظ لسانك، ويحك و هل يكبّ الناس على مناخرهم في النار إلاّ حصائد ألسنتهم؛ روزى مردى خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسيد و گفت: «يا رسول اللّه نصيحتم كن». حضرت فرمودند: «زبانت را نگهدار». بار ديگر آن مرد گفت: «يا رسول اللّه، نصيحتمكن». حضرت مجدداً فرمودند: «زبانت را نگهدار». بار سوم آن مرد گفت: «يا رسول اللّه، نصيحتم كن». باز رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «زبانت را نگهدار؛ واى بر تو، آيا جز محصولات زبان و گفتههاى آدمى، او را با صورت در آتش جهنم مىاندازند؟».
[ با حكيمى سخنورى مىگفت: *** كه ندارى زبان، همه گوشى؟
هم ز حكمت بگوى چيزى، گفت: *** حكمتى نيست بهِ ز خاموشى]
منصور بن يونس روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «في حكمة آل داود، على العاقل أن يكون عارفاً بأهل زمانه، مقبلاً على شأنه، حافظاً للسانه؛ در حكمت آل داود آمده است كه بر فرد عاقل و دانا لازم است به اهل زمان خود آشنا باشد و بر تدبير امر خود كوشا و حافظ زبان خود باشد».
ابوجميله روايت كرده است از كسى كه نامش را برده است كه امام صادق عليهالسلامفرمودند: «ما من يوم إلاّ و كلّ عضو من أعضاء الجسد يكفّر اللّسان يقول: نشدتك اللّه أن نعذّب فيك؛ روزى فرا نمىرسد مگر آنكه هر يك از اعضاى بدن به زبان خطاب مىكنند و مىگويند: تو را به خدا، اى زبان، مبادا خدا ما را به خاطر تو عذاب كند».
سكونى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن كان في شيء شؤم ففي اللّسان؛ اگر [بناست كه ]در چيزى بديُمنى و شومى باشد آن چيز، بىترديد زبان است».
[ زبان در دهان اى خردمند چيست؟ *** كليد در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند كسى *** كه گوهرفروش است يا پيلهور]
سيد رضى رحمهالله در نهج البلاغه نقل كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «اللسان سبع عقور، إن خلّي عنه عقر؛ زبان، سگ هارى است كه اگر رها شود گاز مىگيرد».
و نيز آورده است كه حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إذا تمّ العقل نقص الكلام؛ آنگاه كه عقل [ آدمى] كامل شود، سخن كم مىگردد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام در سفارششان به محمد بن حنفيه، چنين فرمودند: «... و خداى عزوجل چيزى زيباتر از سخنْ پديد نياورد، و همچنين چيزى زشتتر از كلام خلق نكرد؛ از كلام، بسا چهرهها سفيد و بسيارى چهرهها سياه شود. و بدانكه سخن در اختيار توست،تا زمانى كه آن را نگفتهاى؛ اما هرگاه آن را گفتى، ديگر تو در اسارت آن قرار گرفتهاى. بنابراين زبانت را در كامت نگهدار و همواره پاسبانش باش، همانطورى كه از طلا و نقره نگهدارى مىكنى. قطعاً زبان سگ درندهخويى است كه اگر آن را به حال
خود رها كنى گاز مىگيرد. و چه بسا گفتارى، نعمتى را از كف بيرون سازد. هركس چانه خود را رها كند او را به هر امر مكروه و رسوايى مىكشاند؛ سپس حاصلى از عمر خود، جز خشم خدا، و سرزنش مردم، چيزى به دست نخواهد آورد».
حارث روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام چنين فرمودند: «ما من شيء أحقّ بطول السجن من اللسان؛ هيچ چيزى مانند زبان سزاوار حبس طولانىمدت و ابدى نيست».
[ نيست در عالم ايجاد به جز تيغ زبان *** بىگناهى كه سزاوار به حبس ابد است]
معمر بن خلاء از امام رضا عليهالسلاماز پدرشان امام كاظم عليهالسلام نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «نجاة المؤمن في حفظ لسانه؛ نجات مؤمن در نگهدارى و حفظ زبانش مىباشد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «من حفظ لسانه ستر اللّه عورته؛ هركس زبان خود را حفظ كند، خدا نقص او را مستور مىكند».
سليمان بن مهران روايت كرده است كه روزى به ديدن امام صادق عليهالسلام رفتم. در محضر ايشان عدهاى از شيعيان نشسته بودند. در اين هنگام از ايشان شنيدم كه فرمودند: «معاشر الشيعة كونوا لنا زينا، و لا تكونوا علينا شيناً، قولوا للناس حسناً و احفظوا ألسنتكم و كفّوها عن الفضول و قبيح القول؛ اى شيعيان، براى ما مايه زينت و آراستگى باشيد، نه مايه ننگ و سرشكستگى. با مردم به نيكويى سخن بگوييد، و زبان خود را در كام بگيريد و از گفتن مطالب بيهوده و سخن زشت نگه بداريد».
ابن عمر روايت كرده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا تكثروا الكلام بغير ذكر اللّه فإنّ كثرة الكلام بغير ذكر اللّه قسْو القلب، إنّ أبعد الناس من اللّه القلب القاسي؛ سخن، به جز ذكر خدا، زياد نگوييد، زيرا زيادهگويى، به جز ذكر خدا، مايه سنگدلى و قساوت قلب مىشود و دورترين مردم از خدا سنگدلانند».
عبداللّه بن عبداللّه از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه ايشان به بعضى از يارانشانفرمودند: «بياييد سخنى از من بشنويد كه براى شما بهتر است از درهمهاى پربها: احدى از
شما در امرى كه به او مربوط نيست سخن نگويد؛ و بسيارى از سخنان را. كه به او مربوط نيست رها كند، تا جاىِ مناسب آن را بيابد؛ زيرا چه بسا گويندهاى كه در جاى مناسب سخن نگويد. و موجب شود خود را با سخن خود تكذيب كند. و نبايستى حتى يك نفر از شما با فرد بردبار يا سفيهى جدال كند، زيرا هركس با فرد بردبار جدال كند، او را از خود دور مىسازد. و هركس با سفيهى جدال كند ضرر مىبيند. همچنين برادر خود را در زمانى كه مدتى غايب شد، به بهترين صورتى ياد كنيد كه دوست داريد در چنين هنگامى از شما ياد شود، به مانند كسى كار كنيد كه مىداند در برابر كار خوب پاداش مىبيند و در برابر جُرم مؤاخذه مىشود».
سكونى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكان گرامىشان عليهمالسلام نقل كردهاند كه اميرمؤمنان على عليهالسلامفرمودند: «ثلاث منجيات تكفّ لسانك، و تبكي على خطيئتك، و يسعك بيتك؛ سه چيز باعث نجات است: زبانت را نگهدار، و بر گناهانت گريه كن، و خانهات برايت كافى باشد».
فضيل بن يسار نقل كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «يا فضيل بلّغ من لقيت من موالينا السلام و قل لهم إنّي أقول: إنّي لا أغني عنهم من اللّه شيئاً إلاّ بورع فاحفظوا ألسنتكم و كفّوا أيديكم و عليكم بالصبر و الصلاة إنّ اللّه مع الصابرين؛ اى فضيل، به هركس از دوستان و علاقمندانِ به ما كه با آنها ملاقات مىكنى، سلام ما را برسان و به آنها بگو: من مىگويم كه نمىتوانم شما را از عذاب الهى رهايى بخشم، مگر به وسيله تقوى و ورع؛ پس زبانتان را نگهداريد و دستان خود را از كارهاى حرام باز بداريد و تا مىتوانيد مواظب صبر [= روزه ]و نمازِ خود باشيد كه خدا با صابران است».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدر گراميشان و ايشان نيز از نياكان بزرگوارشان عليهمالسلام روايت كردهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إنّ على لسان كلّ قائل رقيبا، فليتّق اللّه العبد و لينظر ما يقول؛ بر زبان هر گويندهاى مراقب و نظارهگرى هست. پس بنده بايد از خدا بپرهيزد، و ببيند كه چه مىگويد».
و آن حضرت نيز از پدر گراميشان، و از جد بزرگوارشان روايت كردهاند كه آن
حضرت فرمودند:«من حسن إسلام المرء تركه ما لا يعينه؛ از نشانههاى حُسنِ ايمانِ آدمى آن است كه هر آنچه به او مربوط نيست، ترك كند».
[ كم گوى و مگوى هرچه دانى *** لب دوخته دار تا توانى
بس سر كه فتاده زبان است *** با يك نقطه زبان زيان است
نادان به سرِ زبان نهد دل *** در قلب بود زبان عاقل]
عمرو بن جميع نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كان المسيح عليهالسلام يقول لا تكثروا الكلام في غير ذكر اللّه، فإنّ الذين يكثرون الكلام في غير ذكر اللّه قاسية قلوبهم و لكن لا يعلمون؛ مسيح عليهالسلامهميشه مىفرمودند: زياده سخن نگوئيد و زبان را جز به ذكر خدا به كار نگيريد؛ زيرا آنان كه در غير ذكر خدا زيادهگويى مىكنند سنگدلاند و نمىدانند».
ابنفضّال از راويانش از امام صادق عليهالسلامروايت كرده است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «من لم يحسب كلامه من عمله كثرت خطاياه و حضر عذابه؛ هركس سخن خود را جزو عمل خود نداند اشتباهات و خطاهايش زياد خواهد شد، و عذاب او زودرس مىشود».
غفارى از جعفر بن ابراهيم روايت كرده است روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: من رأى موضع كلامه من عمله قلّ كلامه إلاّ فيما يعنيه؛ هركس سخن خود را جزو عملش بداند كلامش جز در امورى كه به او مربوط مىشود، كم خواهد شد».
روايت شده است كه امام صادق عليهالسلام در پيامى كه براى اصحاب و يارانشان فرستادند فرمودند: «از خدا بپرهيزيد، و زبانتان را از سخن گفتن، جز از خير، باز داريد... و تا مىتوانيد سكوت كنيد، مگر در امورى كه خدا به وسيله آن نفع اخروى به شما مىرساند و اجرتان مىدهد؛ و بسيار تهليل و تقديس و تسبيح و ثناى الهى بگوييد و در محضرش تضرع كنيد و نسبت به خيرى كه نزد اوست مشتاق شويد؛ خيرى كه از حد اندازه و تقدير خارج است و حقيقتِ آن براى ديگران مستور. پس زبان خود را از آنچه خدا از آن نهى فرموده است، باز داريد، يعنى سخنان باطل و ناحقى كه براى گويندگانش - در صورتى كه
بر اين حالت بميرند، و به درگاه خدا توبه نكنند - جهنم را در پى دارد».
محمد بن على بن الحسين عليهالسلام فرمودند: «مرّ أميرالمؤمنين عليهالسلام برجل يتكلّم بفضول الكلام فوقف عليه ثمّ قال: يا هذا إنّك تملي على حافظيك كتاباً إلى ربّك فتكلّم بما يعنيك و دع ما لا يعنيك؛ روزى اميرمؤمنان به مردى گذر كردند كه مشغول زيادهگويى و ياوهگويى بود. حضرت اندكى ايستادند و فرمودند: اى مرد، تو دارى بر حافظان [و ثبتكنندگان اعمالت ] مطالبى را ديكته مىكنى، و نامهاى را براى پروردگارت تقديم مىكنى. پس در آنچه به تو مربوط است سخن بگو و از آنچه به تو مربوط نيست پرهيز كن».
و نيز آن حضرت فرمودند: اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «تمام خوبيها در سه خصلت جمع شدهاند: نگاه و سكوت و كلام. پس هر نگاهى كه در آن عبرت نباشد، سهو است. هر كلامى كه در آن ذكر و ياد خدا نباشد، لغو است. هر سكوتى كه در آن تفكر نباشد، غفلت است. پس خوشا به حال كسى كه نگاهش براى عبرتگيرى و سكوتش براى تفكر و كلامش همواره ياد خدا باشد، و بر خطاهايش گريه كند، و مردم از شرش در امان باشند».
[ اگر به چشم حقيقت نظر كنى به سخن *** بضاعتى است كه گه سود و گه زيان دارد
ولى بسى است كه گوينده را به يك لفظى *** دهد به باد هر آندم كه بر زبان آرد]
جعفر بن ابراهيم روايت كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «من ماز موضع كلامه من عقله قلّ كلامه فيما لا يعنيه؛ هركس كلام خود را با عقل خود بسنجد و همراه كند، سخنش در امرى كه به او مربوط نيست، كمتر مىشود».
و نيز فرمودند: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إيّاكم و جدال المفتون فإنّ كلّ مفتون ملقّى حجّته إلى انقضاء مدّته فإذا انقضت مدّته أحرقته فتنته بالنار؛ از مجادله با فرد گولخورده و مفتون بپرهيزيد، زيرا هر گولخورده و مفتونى تا زمانى كه اجلش نرسيده، مهلت داده شده است، و هرگاه مدّتش سر رسيد و اجلش آمد فتنه و انحرافش او را در آتش مىسوزاند».
زيدى از ابواراكه روايت كرده است كه روزى از حضرت على عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «إن للّه عباداً كسرت قلوبهم خشية اللّه فاستنكفوا من المنطق وإنّهم لفصحاء ألبّاء
نبلاء، يستبقون إليه بالأعمال الزاكية، لا يستكثرون له الكثير و لا يرضون له القليل، يرون أنفسهم أنهم شرار، و إنّهم لأكياس الأبرار؛ خدا بندگانى دارد كه خوف خدا دل آنان را شكسته است. لذا خود را ازسخن گفتن بازداشتند، و با اينكه افرادى فصيح و عاقل و بزرگ هستند، در رفتن به سوى خدا با انجام دادن كارهاى خوب و خالصانه بر هم سبقت مىگيرند، در راه خدا كار زياد را هرگز انبوه نمىدانند، و به كار كم هم هرگز راضى نمىشوند. خود را در درون خود، افرادى مقصر مىدانند، در حالى كه آنان خردمندانِ هوشمندِ نكوكارند».
[ نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرند *** كه از زبان بَتَر اندر جهان زيانى نيست]
زيد بن على از نياكانشان عليهمالسلام و سرانجام از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل كردهاند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «الكلام ثلاثة فرابح و سالم و شاحب، فأمّا الرابح فالذي يذكر اللّه، و أمّا السالم فالذي يقول: أحبّ اللّه، و أمّا الشاحب فالذي يخوض في الناس؛ سخن سه گونه است: سودمند و سالم و رنگباخته (بيمارگونه). اما سودمند و مفيد، سخن كسى است كه ياد خدا مىكند. اما سالم سخن كسى است كه مىگويد: خدا را دوست دارم. و اما رنگ باخته [و بيمارگونه] سخن كسى است كه در امور مردم سخن بگويد».
قاسم بن سليمان از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه از پدرم شنيدم كه مىفرمودند: «من حسن إسلام المرء تركه ما لا يعنيه؛ از علايم سلامتى عقيده و اسلامِ شخص آن است كه سخن گفتن درباره هر چيزى را كه به او مربوط نيست رها مىكند».
[ بر خموشى گفتگوى پوچ كردن اختيار *** بهر كاغذباد مصحف را مجزّا كردن است]
عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أمرني ربّي بمداراة الناس، كما أمرني بأداء الفرائض؛ خدا مرا به مدارا كردنِ با مردم دستور داد، همانطورى كه به انجام فرائض و واجبات دستور داده است».
حبيب سجستانى روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «في التورات مكتوب فيما ناجى اللّه به موسى بن عمران: يا موسى أكتم مكتوم سرّي في سريرتك، و أظهر في علانيتك المداراة عنّي لعدوّي و عدوّك من خلقي، و لا تستسبّ لي عندهم بإظهار
مكتوم سرّي فتشرك عدوّك و عدوّي في سبّي؛ در تورات، در ضمن مناجاتى كه موسى بن عمران با خدا داشت، نوشته شده است: اى موسى، راز پنهان مرا در درونت كتمان كن، و در ظاهر با مردمى كهدشمنان من و تواند مدارا كن، و با آشكار كردن راز پنهانِ من مايه دشنام دادن آنان به من مشو، تا مبادا دشمن خودت و دشمنِ مرا در دشنام دادنِ به من شريك كنى».
حسين بن حسن روايت كرده است روزى از امام جعفر صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «جاء جبرئيل إلى النبي صلىاللهعليهوآله فقال يا محمّد ربّك يقرئك السلام و يقول لك: دار خلقي؛ روزى جبرئيل خدمت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله رسيد، و به او فرمود: يا محمد، پروردگارت به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: با بندگانم مدارا كن».
سكونى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: ثلاث من لم يكن فيه لم يتمّ له عمل: ورع يحجزه عن معاصي اللّه، و خلق يداري به الناس و حلم يردّ به جهل الجاهل؛ سه چيزند كه اگر در رفتار و كردار كسى نباشد عمل او كامل و تمام نيست: ورع و تقوايى كه او را از گناهان باز دارد؛ اخلاق نيكويى كه با كمك آن با مردم مدارا كند. حلم و بردبارى كه با آن جهل جاهلان را دفع نمايد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «مداراة الناس نصف الإيمان، و الرفق بهم نصف العيش؛ مدارا كردن با مردم نصف ايمان است و مهربانى و نرمخويى با مردم نيمى از زندگى است».
سپس امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خالطوا الأبرار سرّاً و خالطوا الفجّار جهاراً؛ با مردمِ خوب آشكارا و پنهان رفاقت كنيد، و با بدكاران و تبهكارانْ در ظاهر رفاقت نمائيد [و در باطن از آنها متنفر شويد]».
از حذيفة بن منصور روايت شده است كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «إن قوماً قلّت مداراتهم للناس فألقوا من قريش و أيم اللّه ما كان بأحسابهم بأس، و إنّ قوماً من غير قريش حسنت مداراتهم فألحقوا بالبيت الرفيع، ثمّ قال: من كفّ يده عن الناس فإنّما يكفّ عنهم يداً واحدة و يكفّون عنه أيدي كثيرة؛ قومى بودند كه مدارايشان با مردم كم بود،
ولى از قريش رانده شدند. به خدا قسم كه در حَسَب و نَسَبشان هيچ اشكالى نبود. گروهى از غيرقريش نيز بودهاند كه به علت اينكه مدارايشان با مردم خوب بود، به اين خاندان ارزشمند و نامدار پيوستند». سپس فرمودند: «هركس دستش را از آزردن مردم بازدارد، در حقيقت يكدست را از آنان باز داشته است، ولى آنها دستهاى بسيارى را از آزردن او نگهداشتهاند».
اسحاق بن عمار روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «يا إسحاق صانع المنافق بلسانك و اخلص ودّك للمؤمن؛ اى اسحاق، با منافق، با زبانت مماشات كن، ولى با مؤمن با مودت خالصانه و قلبى رفاقت كن».
اميرمؤمنان على عليهالسلام در سفارشى به محمد بن حنفيه چنين فرمودند: «به همه مردم نيكى كن، همانگونه كه دوست دارى به تو نيكى شود، و براى آنها به چيزى رضايت بده و چيزى بخواه كه آن را براى خودت مىپسندى؛ براى آنها چيزى را زشت بشمار كه براى خود زشت مىشمارى. اخلاقت را با مردم چنان نيك كن، كه هرگاه از نزدشان غايب شدى، مشتاق تو شوند، و زمانى كه مىميرى بر تو بگريند و بگويند: إنا للّه و إنا إليه راجعون. از زمره كسانى مباش كه با مردنشان مردم بگويند: الحمد للّه رب العالمين. و بدان كه اساس عقل و خردمندى، پس از ايمانِ به خداى عزوجل مدارا كردن با مردم است. كسى كه چارهاى جز معاشرت كردن با او ندارى، تا زمانى كه خدا براى خلاصى از او راهى بگشايد، اگر به خوبى و نرمى با او رفتار نكنى، كارى بهجا انجام ندادهاى. من تمام آنچه مردم با آن زندگى مىكنند و با آن با يكديگر معاشرت مىنمايند، پيمانه پرى يافتم كه دو سوم آن استحسان و مثبتانديشى است و يك سوم آن تغافل».
محمد بن احمد كاتب در روايت مرفوعهاى نقل كرده است كه على بن ابىطالب عليهالسلامبه فرزندانشان چنين فرمودند: «فرزندانم، از دشمنى با مردم بپرهيزيد، زيرا كلاً از دو گروه خارج نيستند: يا عاقلند كه از راه حيله با تو مبارزه مىكنند و يا جاهلانى كه عجولانه عليه تو اقدام مىنمايند. سخن گفتن مذكر است و جواب دادن مؤنث؛ هنگامى كه اين مذكر و مؤنث با هم درآميزند، بايد مولودى داشته باشند [كه همانا
فتنه و نزاع است]». سپس اين دو بيت شعر را سرودند:
سليم العرض من حذر الجوابا *** و من دارى الرجال فقد أصابا
و من هاب الرجال تهيّبوه *** و من حقر الرجال فلن يهابا
«صاحب آبروى سالم كسى است كه از پاسخ بپرهيزد / و هركس با مردان مدارا كند كارصحيح انجام داده است.
و هركس از مردان حساب ببرد، مردان نيز از او حساب خواهند برد / و هركس مردان را تحقير كرد، بر او جرى خواهند شد».
سفيان بن عيينه روايت كرده است كه روزى به زُهَرى گفتم: «آيا تو با امام سجاد عليهالسلام ملاقات كردهاى؟» گفت: «بلى، با او ملاقات كردهام، و تاكنون با كسى برتر از او ملاقات نكردهام، و براى او دوستى در پنهانى و خفا، و دشمنى آشكار نديدهام». گفتم: «چطور مگر؟» گفت: «براى اينكه كسى را نديدم، كه هرچند آن حضرت را دوست مىداشت، اما به سبب شدت و عمق شناختش به فضل و برترىاش بر او حسادت مىورزيد. همچنين كسى را نيافتم كه هرچند بدو كينه مىورزيد، اما به سبب مدارا كردن امام با او، او نيز مجبور بود با امام مدارا كند، [و دشمنى خود را نسبت به آن حضرت ابراز نمىداشت]».
مرازم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما عبد اللّه بشيء أفضل من أداء حقّ المؤمن؛ خداى متعال هرگز با چيزى بهتر از اداىِ حقِ مؤمن، پرستش نشد».
ابوالمعزا نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مسلمان برادر مسلمان است؛ نه به او ستم روا مىدارد و نه تنهايش مىگذارد و نه به او خيانت مىكند. تلاش كردن براى ايجاد رابطه دوستىِ متقابل و پيمان بستن بر مهرورزيدن به يكديگر و همدردى با مردمِ نيازمند و ابراز عطوفت به يكديگر، بر مسلمانان واجب است؛ تا از اين رهگذر آنگونه كه خداى متعال فرمانتان داده، ميان خود مهربان باشيد و به يكديگر مهر بورزيد و به سبب مشكلاتى كه دارند و شما نمىدانيد اندوهگين باشيد، درست مانند انصار در زمان
رسول خدا صلىاللهعليهوآله».
عيسى بن ابىمنصور از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «شش خصلت است كه در هركس پديد آيند، او در مقابل خداى عزّوجل و در جانب راست خدا خواهد بود». ابن ابىيعفور از آن حضرت پرسيد: فدايت گردم! آنها چيستند؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «فرد مسلمان براى برادرش همان چيز را دوست بدارد كه براى عزيزترينِ كسانش دوست مىدارد، و فرد مسلمان براى برادرش همان را نپسندد كه براى عزيزترينخانوادهاش نپسندد و خالصانه به او محبت كند [... ]اگر نزد او از آن جايگاه برخوردار باشد غم و غصههاى خويش را برايش بگويد. اگر او شاد شد به خاطر شادىاش شاد شود و اگر او غمگين گشت به خاطر غمگينىاش اندوهگين شود؛ اگر راه چارهاى دارد كه گره از كار او مىگشايد، برايش به كار مىبرد، و در غير اين صورت برايش دعا مىكند... ».
و ادامه داد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خدا بندگانى دارد كه در سمت راست عرش و در پيشگاه خدا هستند و چهرههايشان از برف سفيدتر و از خورشيد نيمروز درخشانتر است». كسى سؤال مىكند: «اينان كيانند؟» گفته مىشود: «اينان كسانىاند كه براى بزرگداشت فرمان خدا به همديگر مهرورزى كردهاند».
حارث بن مغيره نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «المسلم أخو المسلم هو عينه و مرآته و دليله، لا يخونه و لا يخدعه و لا يظلمه و لا يغتابه؛ مسلمان برادر مسلمان است، چشم اوست و آينه او و راهنماى اوست. به او هرگز خيانت نمىكند و به او نيرنگ نمىزند و ستم نمىكند، دروغ نمىگويد و غيبتش نمىكند».
جابر از امام باقر علیه السلام روایت كرده است كه آن حضرت فرمودند: «من حقّ المؤمن على أخيه المؤمن أن يشبع جوعته و يواري عورته، و يفرّج عنه كربته، و يقضي دينه، فإذا مات خلفه في أهله و ولده؛ يكى از حقوق مؤمن بر برادر مؤمنش آن است كه سيرش كند و نقص و كاستى او را بپوشاند و اندوهش را برطرف سازد و قرضش را بپردازد و آنگاه كه مُرد در ميان خاندان و فرزندانش جانشين وى گردد».
على بن عقبه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «المؤمن أخو المؤمن عينه و دليله، لا يخونه و لا يظلمه و لا يغشّه و لا يعده عدة فيخلفه؛ مؤمن برادر مؤمن؛ چشم او و راهنماى اوست؛ نه به او خيانت مىكند و نه ستم؛ و نه با او نيرنگبازى مىكند و نه وعدهاى به او مىدهد كه نتواند ادا نمايد».
معلّى بن خنيس از امام صادق عليهالسلام پرسيد: «حق مسلمان بر مسلمان چيست؟» حضرت فرمودند: «هفت حق واجب دارد كه همهشان بر او واجب هستند و اگر يكى از آنها را بجاى نياورد، از فرمانبردارى و عبوديت خدا خارج شده است و ديگر مورد توجه خدانيست». معلّى پرسيد: «فدايت شوم، آنها چيستند؟» حضرت فرمودند: «اى معلّى، بىشك من خيرخواه تو هستم. مىترسم كه بگويم و آنها را پاس ندارى و از آنها آگاهى يابى و به آنها عمل نكنى». معلّى گفت: لا قوّة الاّ باللّه [هيچ توانى نيست جز از خدا]. امام فرمودند: «آسانترين آنها آن است كه براى او آن چيزى را دوست بدارى كه براى خويش دوست مىدارى، و براى او چيزى را نپسندى كه براى خود نمىپسندى. حق دوم آن است كه از به خشم آوردن او دورى كنى و پيوسته در پى جلب رضايت او باشى و امرش را اطاعت كنى. حق سوم آن است كه با جان، مال، زبان، و دست و پاىِ خود يارىاش كنى. حق چهارم آن است كه چشم بيدار و راهنماى او و آينهاش باشى. حق پنجم آن است كه مبادا روزى تو سير باشى و او گرسنه؛ تو سيراب باشى و او تشنه، تو پوشيده باشى و او برهنه. حق ششم آن است كه اگر تو خادم داشته باشى و او نداشته باشد، بايستى كه خادم خويش را نزد او بفرستى تا لباسهايش را بشويد و برايش غذا بپزد و بسترش را مهيا كند. حق هفتم آن است كه اگر تو را سوگند داد كه برايش كارى را انجام دهى انجام بده، و دعوتش را براى خوردن غذا بپذيرى و به هنگام بيمارى به عيادتش بروى و در تشييع جنازهاش شركت جويى و آنگاه كه دانستى نيازى دارد براى برآوردن آن پيشدستى كنى؛ مبادا او را وادار كنى كه آن را از تو بخواهد، بلكه بايد تو خودت به انجام دادن آن حاجت مبادرت كنى. آرى، اگر چنين كردى پيوند ايمانى خويش را به پيوند ايمانى ما، و پيوند ايمانى ما را به پيوند ايمانى خدا متصل نمودهاى».
ابراهيم بن عمر يمانى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «حق مسلمان بر مسلمان آن است كه مبادا سير باشد و برادرش گرسنه، سيراب باشد و برادرش تشنه، پوشيده باشد و برادرش برهنه. چه بزرگ است حق مسلمان بر برادر مسلمانش!» و نيز فرمودند: «نسبت به برادر مسلمانت آنچه براى خود مىپسندى، براى او نيز بپسند؛ هرگاه نيازمند شدى از او تقاضاى كمك كن، و اگر او نيز از تو درخواستى كرد به او بده؛ در كارهاى خير از او خسته مشو، كه او نيز در خيررساندن به تو خسته نمىشود. پشتيبان او باش كه او پشتيبان توست. اگر غايب شد، شأن و آبروى او را در نبودش حفظ كن. آنگاه كه از سفر آمد به ديدارشبرو و او را گرامى بدار، و به او اكرام كن كه او از توست و تو از اويى. اگر از تو گلهمند شد، از او جدا مشو تا عامل كدورتش را بپرسى و آن را حل كنى. هرگاه خيرى به او رسيد خدا را ستايش كن، و اگر به بلايى مبتلا شد، براى او بازوى توانايى باش. و اگر گرفتار توطئه
كسى شد، دفاع و ياريش كن. آنگاه كه مردى به برادرش بگويد: "اُف" پيوند ايمانى ميان آن دو قطع مىشود، و آنگاه كه به او بگويد: "تو دشمن منى" يكىشان كافر مىشود؛ و هرگاه او را به منكرى متهم كند، ايمان در قلبش آب مىشود همانگونه كه نمك در آب».
على بن عقبه نقل كرده كه امام صادق عليهالسلامفرمودند: «للمسلم على المسلم من الحق أن يسلّم عليه إذا لقيه، و يعوده إذا مرض، و ينصح له إذا غاب، و يسمّته إذا عطس و يجيبه إذا دعاه و يتبعه إذا مات؛ از جمله حقوق مسلمان بر مسلمان آن است كه هرگاه او را ديد بدو سلام كند، و هرگاه بيمار شد به عيادتش برود، و هرگاه مدتى غايب شد برايش خيرخواهى كند، و وقتى كه عطسه كرد او را تسميت كند [يعنى بگويد: يرحمك اللّه] و زمانى كه او را دعوت كرد، دعوتش را بپذيرد و از غذايش بخورد؛ و به هنگام مرگ در پى جنازهاش حركت كند».
روزى ابوالميمون حارثى از امام صادق عليهالسلام پرسيد: «حق مؤمن بر مؤمن چيست؟» آن حضرت فرمودند: «از جمله حقوق مؤمن بر مؤمن آن است كه محبت و دوستى او را در سينهاش داشته باشد و با اموال خود وى را دريابد، و در ميان خاندانش جانشين او باشد، و
او را بر كسى كه بدو ظلم كرده يارى دهد. اگر در ميان مسلمانان سهمى توزيع شد و او حضور نداشت سهمش را برايش بگيرد، و زمانى كه مُرد به زيارت قبرش برود. هرگز بدو ظلم نكند و به او نيرنگ نزند و بدو خيانت نكند، و رسوايش نسازد و تكذيبش ننمايد و هرگز به او "افّ" نگويد، زيرا در آن صورت ديگر پيوند ايمانى ميانشان استوار نخواهد بود و اگر به او بگويد: "تو دشمن منى" يكىشان كافر مىشود و آنگاه كه او را به كار منكرى متهم كند، ايمان در قلبش آب مىشود، آن چنانكه نمك در آب».
معلّى بن خنيس درباره حقّ مؤمن از امام صادق عليهالسلام پرسيد. امام در پاسخ او فرمودند: «هفتاد حق دارد كه تنها از هفت تاى آن باخبرت مىكنم. بدان كه نسبت به تو خيرخواهم. مىترسم نتوانى آنها را تحمّل كنى». معلّى گفت: «آرى، ان شاء اللّه به كار مىبندم». حضرتفرمودند: «سير نباشى و او گرسنه، و پوشيده نباشى و او برهنه، همواره راهنماى او، و مانند پيراهنى باشى كه او را مىپوشاند، و مانند زبانى باش كه با آن سخن گويد، و براى او چيزى بخواه كه براى خود مىخواهى. اگر كنيزى دارى، او را بفرستى تا بسترش را آماده كند. شب و روز براى رفع نيازهاى او تلاش كن. بنابراين اگر چنين كنى دوستىِ شما به ولايتِ ما وصل مىشود و ولايت ما به ولايت خداى متعال متصل است».
محمد بن على بن الحسين با اسناد خويش نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام در توصيهاش به محمد بن حنفيه فرمودند: «لا تضيّعنّ حقّ أخيك إتّكالاً على ما بينك و بينه، فإنّه ليس لك بأخ من أضعت حقّه؛ هرگز حق برادرت را، با تكيه بر آن صميميتى كه بين تو و اوست، تباه نكن؛ زيرا او را كه حقّش را تباه كردهاى ديگر برادرت نمىباشد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «مؤمن بر مؤمن هفت حقّ دارد، كه از سوى خداوند واجب شده است: تكريم او در نبودِ او، محبت و دوستى قلبى به او، مساعدت مالى، هرگز غيبت نكردن او، عيادت او به هنگام بيمارى، و حضور در تشييع جنازهاش، و اينكه پس از مرگش درباره او جز به نيكى سخن گفته نشود».
ابراهيم بن عباس مىگويد كه هرگز نديدم امام رضا عليهالسلام با سخنى به كسى جفا كند، و
نيز نديدم كه سخن كسى را قطع كند و هرگز كسى را به خاطر نيازى كه توان برآورده كردنش را داشت، رد نكرد، و هرگز پاى خويش را در مقابل همنشين خود دراز نكرد، و هيچگاه در مقابل همنشين خود تكيه نداد، و هيچگاه نديدم كه به احدى از دوستان و غلامان خويش دشنام دهد، و هيچگاه نديدم آب دهان خود را بيندازد، و هيچگاه نديدم كه در هنگام خندهاش قهقهه بزند، بلكه خندهاش همواره لبخند تنها بود... ».
داود بن حفص مىگويد كه در محضر امام صادق عليهالسلام بوديم كه ايشان عطسه كردند. در اين انديشه بوديم كه ايشان را تسميت كنيم [يعنى بگوييم: يرحمك اللّه] كه ايشان فرمودند: «ألا سمّتّم إنّ من حقّ المؤمن على أخيه أربع خصال: إذا عطس أن يسمّته، و إذا دعا أن يجيبه، و إذا مرض أن يعوده، و إذا توفّي شيّع جنازته؛ آيا تسميت نمىكنيد؟ از جمله حقوق مؤمن بر برادرش چهار خصلت است: هنگامى كه عطسه مىكند او را تسميت كند و زمانى كه او رابه غذا خوردن دعوت مىكند اجابتش نمايد و هنگامى كه بيمار مىشود به عيادتش برود و هنگامى كه بميرد در تشيع جنازهاش حضور يابد».
ابان بن تغلب مىگويد روزى با امام صادق عليهالسلام در طواف بودم كه مردى از همكيشانمان كه قبلاً از من خواسته بود به سبب نيازمندىاش با او بروم، مرا ديد و به من اشاره كرد. امام صادق عليهالسلام او را ديدند و فرمودند: اى ابان، اين مرد تو را مىخواهد؟ گفتم: آرى. فرمودند: آيا او نيز بر اعتقادى است كه تو دارى؟ گفتم: آرى. امام فرمودند: به سويش برو، و طواف را قطع كن. گفتم: هرچند طواف واجب باشد؟ فرمودند: آرى. طواف را رها كردم و با وى رفتم، و بعد از اتمامِ كار آن مرد، خدمت امام رسيدم و درباره حق مؤمن بر مؤمن از ايشان پرسيدم. امام فرمودند: رهايش كن، پاسخ آن را نخواه. اما من پيوسته به ايشان اصرار كردم.
امام فرمودند: «اى ابان بايد بخشى از دارايىات را با او قسمت كنى» آنگاه به من نگريستند و حالتى را كه به من دست داده بود، ديدند و فرمودند: «اى ابان آيا نمىدانى كه خدا از كسانى كه ديگران را بر خود مقدم مىدارند، ياد كرده؟ گفتم: آرى. گفتند: «اگر دارايىات را با او قسمت كنى، فداكارى نكردهاى و بر او مقدم نشدهاى؛ تنها زمانى
فداكارى كردهاى و او را بر خود مقدّم داشتهاى كه از آن نيم ديگر دارايىات هم به او بدهى».
مرازم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما أقبح بالرجل أن يعرف أخوه حقّه و لا يعرف حقّ أخيه؛ براى مرد چه زشت است كه برادرش حق او را بشناسد، ولى به عكس، او حق برادرش را نداند!».
حفص بن غياث در روايتى مرفوعه نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «المؤمن مرآة أخيه يميط عنه الأذى؛ مؤمن آينه برادر مؤمن است كه [حتى] ناخوشى اندك را از او مىزدايد».
عبداللّه بن مسكان نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «برادر مسلمانت را دوست بدار و آنچه براى خود دوست مىدارى، براى او نيز بخواه و آنچه را براى خودت نمىپسندى، براى او نيز نپسند. زمانى كه نيازمند شدى از او درخواست كمك كن، و زمانى كه از تو درخواست كرد به او بده و خيرى را از او دريغ مدار، كه او از تو خيرى را دريغ نمىدارد. همواره پشتوانه او باش كه او نيز پشتوانه توست. اگر غايب شد، در نبودش او را پاس بدار؛و هرگاه برگشت به ملاقاتش برو و او را گرامى و عزيز بدار كه او از توست و تو از اويى. اگر از تو گلهمند شد، از او جدا مشو، تا كدورت را از او و روان او بزدايى و زمانى كه خيرى به او رسيد خداى را حمد كن و اگر به بلايى گرفتار شد، پشتوانهاش شو و همدرد او باش».
يونس بن ظبيان نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام در ضمن حديثى طولانى فرمودند: «إنّ من حبس حقّ المؤمن أقامه اللّه خمسمائة عام على رجليه حتّى يسيل من عرقه أودية، ثم ينادي مناد من عند اللّه جلّ جلاله: هذا الظالم الّذي حبس عن اللّه حقّه، قال: فيوبّخ أربعين عاماً، ثم يؤمر به إلى نار جهنّم؛ هر كه حق مؤمن را بجاى نياورد خدا او را پانصد سال بر پاهايش مىايستاند تا جايى كه از عرق او جوىهايى جارى شود سپس منادى از پيشگاه خداى عزّوجل ندا مىدهد اين همان ستمكارى است كه حق خدايى را منع كرد». امام در ادامه فرمودند: «آنگاه چهل سال توبيخ مىشود و سپس دستور داده
مىشود كه به جهنم برده شود».
حارث همدانى روايت كرده است كه على عليهالسلام به نقل از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إنّ للمسلم على أخيه من المعروف ستّاً: يسلّم عليه إذا لقيه، و يعوده إذا مرض، و يسمّته إذا عطس، و يشهده إذا مات، و يجيبه إذا دعاه، و يحبّ له ما يحبّ لنفسه، و يكره له ما يكره لنفسه؛ هر فرد مسلمان شش عمل نيك را بر عهده برادر دينىاش دارد: هنگامى كه با او برخورد مىكند به وى سلام كند؛ زمانى كه مريض مىشود، به عيادتش برود؛ وقتى عطسه كرد او را تسميت كند [يعنى بگويد: يرحمك اللّه]؛ زمانى كه مُرد بر جنازهاش حاضر شود؛ هرگاه او دعوت كرد دعوتش را اجابت كند و از غذايش بخورد؛ هر آنچه براى خود دوست مىدارد، براى او نيز دوست بدارد و هر آنچه براى خود نمىپسندد براى او نيز نپسندد».
محمد بن مسلم روايت كرده است كه روزى مردى از كوهنشينان نزد من آمد او را به محضر امام صادق عليهالسلامبردم. آن مرد به هنگام خداحافظى به امام گفت: «مرا توصيهاى كنيد» حضرت فرمودند: «تو را به رعايت تقواى الهى و احسان كردن به برادر مسلمانت توصيه مىكنم و اينكه براى او چيزى را دوست بدارى كه براى خودت دوست مىدارى و براى او چيزى را ناخوش بدارى كه براى خود ناخوش مىدارى و اگر از تو درخواستى كرد به او بده و اگر از تو دريغ كرد تو بدو روى كن و در خيرخواهى براى او هرگز خسته مشو، كه اونيز از لطفِ به تو خسته نمىشود؛ بازوى او باش كه او نيز بازوى تواناى توست و اگر از تو گلايهمند شد از او جدا مشو، تا از دلش درآورى و راضىاش كنى. هرگاه غايب شد او را در نبودش حفظ كن. به هنگام حضور پشتيبانش باش و ياورىاش كن. به او مهر بورز، گرامىاش بدار، به او لطف كن كه او از تو است و تو از اويى».
على بن عثمان بن رزين از يكى از راويان، نقل كرده كه اميرمؤمنان على عليهالسلامفرمودند: «ستّ خصال من كنّ فيه كان بين يدي اللّه و عن يمينه، إنّ اللّه يحبّ المرء المسلم الّذي يحبّ لأخيه ما يحبّ لنفسه، و يكره له ما يكره لنفسه، و يناصحه الولاية، و يعرف فضلي و يطأ عقبي، و ينظر عاقبتي؛ شش خصلت وجود دارد كه در هر كه باشند، او در پيشگاه خدا و در جانب راست او قرار خواهد گرفت. خداى متعال آن مرد مسلمانى را دوست
مىدارد كه براى برادرش همان را بپسندد كه براى خود مىپسندد، و براى برادرش ناخوش مىدارد هر آنچه را كه براى خود ناخوش مىدارد؛ در امر ولايت برايش خيرخواهى كند؛ فضيلت مرا بشناسد؛ دنبالهروِ من باشد، و درباره عاقبت [پيروىِ از آيين ]من بينديشد».
قاسم بن محمد بن جعفر علوى از پدرش و او از پدرانش و سرانجام از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت مىكنند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «هر مسلمانى سى حق بر عهده برادر دينىاش دارد، كه ذمّهاش از آنها برى نمىشود مگر با انجام دادنشان يا بخشيدنِ وى: لغزشش را ببخشايد، به اشكش رحم كند، نقص و كاستىاش را بپوشاند، از خطايش درگذرد، عذرش را بپذيرد، غيبتى كه از او مىشود را رد كند، پيوسته خيرخواهانه نصيحتش كند. دوستىاش را پاس بدارد، پيمان و عهدش را رعايت كند، در هنگام بيمارى عيادتش كند، به گاه مرگ يكى از عزيزانش بر جنازهاش حاضر شود؛ وقتى او را دعوت كرد از غذايش بخورد؛ هديه او را قبول كند؛ هرگاه او را ديدار كرد به بازديدش برود؛ سپاسگزار نعمتش باشد؛ به خوبى
يارىاش كند. از حريم او محافظت كند؛ نيازش را برآورد؛ براى برآورده شدن خواستهاش شفاعت كند، عطسهاش را تسميت گويد [يعنى بگويد: يرحمك اللّه]، به گمشدهاش راه بنمايد، سلامش را پاسخ دهد؛ با او به خوبى و لطافت سخن بگويد؛ به نيكيش پاسخ مثبت دهد؛ سوگندهايش را راست شمارد؛ دوستش را دوست بدارد و با او دشمنى نورزد؛ او رايارى كند چه ظالم باشد چه مظلوم؛ يارى او در حالت ظالم بودنش به آن است كه از ستمگر بودنش او را بازدارد، و يارى او در حالت مظلوميت آن است كه براى گرفتن حقّش ياريش كند؛ او را به دشمنش تسليم نكند؛ رسوايش نكند؛ براى او خيرى را دوست بدارد كه براى خود دوست مىدارد و براى او شرّى را ناخوش بدارد كه براى خود ناخوش مىدارد» سپس امام فرمودند: «شنيدم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمودند: «گاه يكى از شمايان چيزى از حقوق برادرش را ترك مىكند، آنگاه آن برادر در روز قيامت آن چيز را از وى مطالبه مىكند و به زيان آن فرد و به سود اين قضاوت مىشود».
مسعدة بن صدقه از امام جعفر صادق عليهالسلام و ايشان از پدرشان و سپس از نياكانشان نقل مىكنند كه: «إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أمرهم بسبع و نهاهم عن سبع: أمرهم بعيادة المرضى، و إتّباع الجنائز، و إبرار القسم، و تسميت العاطس، و نصرة المظلوم، و إفشاء السلام، و إجابة الداعي...؛ رسول خدا صلىاللهعليهوآله به هفت چيز فرمانشان دادند و از هفت چيز نهيشان نمودند. آنها را به عيادتِ بيماران و تشييع جنازهها و قبول كردنِ سوگند و تسميت گفتن به عطسهكننده و يارى رساندن به مظلوم و سلام كردن آشكار و پذيرفتن دعوتكننده به غذا، امر فرمودند».
سليمان بن جعفر جعفرى از يكى از راويان و او از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان على عليهالسلاممىفرمودند: «از جمله حقوق عالِم و دانشمند آن است كه از او سؤال فراوان نكنى و لباسش را نكشى و زمانى كه بر او وارد مىشوى و مىبينى نزد او گروهى هستند، بايد به همه سلام كنى و به او تحيّتى ويژه بگويى و روبهرويش بنشينى و نه پشت سر او؛ مبادا با چشمت، يا با دستت به او اشاره كنى؛ مبادا در مخالفتِ با سخن او مرتب بگويى: فلانى چنين گفت و فلانى چنان گفت. از همراهى طولانى با او ملالزده نشوى؛ زيرا مَثَل عالم مَثَل نخلى است كه بايستى منتظرش شوند تا چيزى از آن فروافتد. بىترديد دانشمند پاداشى عظيمتر از پاداش روزهدارِ نمازگزارِ مجاهدِ در راه خدا دارد».
عبداللّه بن حسن از پدرش و او از جدش و او از على بن ابىطالب عليهالسلامنقل مىكند كه فرمودند: «از جمله حقوق دانشمند آن است كه زياد از او سؤال نكنى و در پاسخ دادنْ بر اوپيشى نگيرى و اگر در پاسخ گفتنْ روى گرداند اصرار نكنى، و اگر كسل بود، لباسش را نكشى و با دستت و چشمت به او اشاره نكنى و در مجلس او با وى راز مگويى و در پى جستن معايب و لغزشهاى او نباشى و در مخالفت با سخن او نگويى كه فلانى چنان و چنان گفته است. همچنين بايستى رازش را برملا نكنى و نزد او از احدى غيبت نكنى و در حضور و غيابش شأن و آبرويش را حفظ كنى و [در مجالس عامى كه او هم حضور دارد] به همگان سلام كنى و سلامى مخصوص به او بگويى و روبهرويش بنشينى
و اگر نيازى داشت براى خدمتگزارى او بر ديگران سبقت بگيرى و از همراهى زياد با او ملالزده نشوى؛ زيرا دانشمند مانند نخل است كه بايد منتظر شوى تا بار دهد. بىترديد دانشمند پاداشش مانند روزهدارِ نمازگزارِ مجاهد در راه خداست، و هرگاه دانشمندى بميرد در اسلام روزنهاى مىافتد كه تا روز قيامت هيچ چيزى او را جايگزين نمىشود. جوياىِ دانش را هفتاد هزار فرشته از مقرّبانِ آسمان همراهى مىكنند».
شعيب عقرقوفى مىگويد كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم به اصحاب خود فرمودند: «إتقوا اللّه و كونوا إخوة بررة متحابّين في اللّه متواصلين متراحمين، تزاوروا و تلاقوا و تذاكروا أمرنا و أحيوه؛ تقواى خدا پيشه كنيد و براى همديگر برادرانى نيك و نكوكار باشيد: در راه خدا دوستدار يكديگر، به همديگر مهرورز، همواره در پى تواصل و ارتباط، رحمتپيشه مهربان و به ديدار همديگر برويد و با هم ملاقات كنيد و امر و ولايت ما را با همديگر به مذاكره بگذاريد و آن را زنده نگه داريد».
ابوالمعزاء نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مسلمانان بايد كه در ايجاد ارتباط بسيار كوشا باشند و در مهرورزيدن به يكديگر يارى رسانند و با حاجتمندان همدردى و هميارى نمايند. تا سرانجام همان شويد كه خداى عزّوجل امرتان فرموده: «رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْ»(1)"با همديگر مهربان". و به يكديگر مهر بورزيد، و بر رابطه دوستانه و فداكارانهاىكه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله انصار با همديگر داشتند، حسرت بخوريد و اندوهگين باشيد».
كليب صيداوى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «تواصلوا وتبارّوا وتراحموا و كونوا إخوة أبراراً كما أمركم اللّه عزّوجل؛ ميان خود پيوند برقرار و به يكديگر نيكى كنيد و مهر بورزيد و براى هم برادرانى نكوكار باشيد آنگونه كه خداى عزّوجل فرمانتان داده است».
1) . سوره فتح، آيه 29.
عبداللّه بن يحيى كاهلى نيز نقل مىكند كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «تواصلوا و تبارّوا و تراحموا و تعاطفوا؛ به ديدار يكديگر برويد و به همديگر نيكى و رحم كنيد و به يكديگر مهر بورزيد».
زراره روايت مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «رحم اللّه إمرءاً ألّف بين وليّين لنا يا معشر المؤمنين تآلفوا و تعاطفوا؛ رحمت خدا بر كسى كه ميان دو دوست الفت ايجاد كند. اى گروه باايمان، باهم انس و الفت گيريد و عطوفت بورزيد».
حارث از اميرمؤمنان على عليهالسلام و ايشان از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند كه آن حضرت فرمودند: «إنّ اللّه عزّوجل رحيم يحبّ كلّ رحيم؛ همانا خداى عزّوجل مهربان است، هر مهربانى را دوست دارد».
امام صادق عليهالسلام از نياكانشان نقل كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سفارشش به حضرت على عليهالسلام فرمودند: «يا علي من لم يقبل من متنصّل عذراً صادقاً كان أو كاذباً لم ينل شفاعتي؛ اى على، هر كه از اظهاركننده بىگناهى، عذرى نپذيرد، چه راستگو باشد و چه دروغگو، به شفاعت من نايل نمىشود».
اميرمؤمنان على عليهالسلام در سفارششان به محمد بن حنفيه مىفرمايند: «لا تصرم أخاك على ارتياب، و لا تقطعه دون إستعتاب لعلّ له عذراً و أنت تلوم به اقبل من متنصّل عذراً صادقاً كان أو كاذباً فتنالك الشفاعة؛ بر اساس شك با برادرت قطع رابطه مكن و بدون گلهگذارى با او قطع ارتباط مكن، شايد عذرى داشته باشد و تو بىجهت او را ملامت مىكنى. از عذرخواه عذر بپذير چه راستگو باشد چه دروغگو تا مشمول شفاعت شوى».
على بن جعفر از ابوالحسن امام كاظم عليهالسلام و ايشان از نياكانش نقل كردهاند كه امام سجادبه فرزندشان فرمودند: «إن شتمك رجل عن يمينك ثم تحوّل إليك عن يسارك فاعتذر إليك فاقبل عذره؛ اگر مردى از جانب راست تو آمد و دشنامت داد و سپس از جانب چپت به تو روى نمود و از تو عذرخواهى كرد عذرش را بپذير».
ابوعبيده مىگويد شنيدم كه امام باقر عليهالسلام مىفرمودند: «إذا إلتقى المؤمنان فتصافحا أقبل اللّه بوجهه عليهما، و تحاتّت الذنوب عن وجوههما حتّى يفترقا؛ هنگامى كه دو مؤمن به هم برسند و مصافحه كنند، خداى تعالى با عنايت خود به آنها روى مىكند و گناهانشان از چهرههاى آنها فرو مىافتد تا آنكه از هم جدا شوند».
ابى عبيده حذّاء روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ المؤمنين إذا التقيا فتصافحا أقبل اللّه عليهما بوجهه و تساقطت عنهما الذنوب كما يتساقط الورق من الشجر؛ قطعاً هنگامى كه دو مؤمن با هم ديدار و بعد مصافحه مىكنند، خداى متعال با عنايتش به آنها روى مىكند و گناهانشان فرو مىافتند، همانگونه كه برگها از درختان».
زراره نقل كرده است كه روزى از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «... المؤمن لا يوصف و إنّ المؤمن ليلقى أخاه فيصافحه فلا يزال اللّه ينظر إليهما و الذنوب تتحاتّ عن وجوههما كما يتحاتّ الورق عن الشجر؛ مؤمن را نمىتوان به درستى توصيف كرد؛ گاه مؤمن برادرش را ملاقات مىكند و با او دست مىدهد، در اين حال خداوند پيوسته به آنها [ از سر رحمت] نظر مىكند و گناهان آنها از چهرههايشان فرومىافتد، همانگونه كه برگها از درختان».
يونس از رفاعه نقل كرده كه روزى از امام باقر عليهالسلامشنيدم كه فرمودند: «مصافحة المؤمن أفضل من مصافحة الملائكة؛ مصافحه و دست دادن مؤمن، از مصافحه فرشتگان برتر است».
سكونى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «تصافحوا فإنّها تذهب بالسخيمة؛ با يكديگر دست بدهيد و مصافحه كنيد كه اين كار كينه را از بين مىبرد».
ابوخالد نقل كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ المؤمنين إذا التقيا وتصافحا أدخل اللّه يده بين أيديهما فتصافح أشدّهما حبّاً لصاحبه؛ بىترديد هنگامى كه دو مؤمن باهم ديدار و مصافحه مىكنند، خدا دستش را ميان دستانشان داخل مىكند و با آن كسى مصافحه مىكندكه به رفيقش محبت شديدترى دارد».
توضيح اينكه كه منظور از دست خدا، رحمت و عنايت خداى سبحان است.
مالك بن اعين جهنى روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «انّ المؤمنين إذا التقيا فتصافحا أدخل اللّه يده بين أيديهما، و أقبل بوجهه على أشدّهما حبّاً لصاحبه فإذا أقبل اللّه بوجهه عليهما تحاتّت عنهما الذنوب كما يتحاتّ الورق من الشجر؛ هنگامى كه دو مؤمن باهم ديدار و مصافحه مىكنند، خداوند دستش را ميان دستانشان داخل مىكند و با عنايت خود بر آن كه به رفيقش محبت شديدترى دارد نظر خاصى مىكند. آنگاه كه خداوند با رحمت خود بر آنها رو مىكند، گناهان هر دو فرومىافتند، همانگونه كه برگها از درختان».
جابر از امام باقر عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا لقي أحدكم أخاه فليسلّم عليه و ليصافحه فإنّ اللّه عزّوجل أكرم بذلك الملائكة فاصنعوا صنع الملائكة؛ زمانى كه يكى از شما برادرش را ملاقات مىكند بايد بر او سلام كند و سپس مصافحه نمايد؛ زيرا خداى عزّوجلّ با اين رفتار ملائكه را گرامى داشت. پس شما نيز كار ملائكه را بكنيد».
همو از آن حضرت روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا إلتقيتم فتلاقوا بالتسليم و التصافح، و إذا تفرقتم فتفرقّوا بالإستغفار؛ زمانى كه همديگر را مىبينيد، با سلام كردن و مصافحه نمودن به همديگر محبّت نماييد و هنگامى كه از يكديگر جدا مىشويد با استغفار كردن جدا شويد».
ابنقداح نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله با حذيفه برخوردند. آن حضرت دستشان را براى مصافحه دراز كردند، ولى حذيفه دستش را پس كشيد. پيامبر فرمودند: "اى حذيفه، دستم را به سويت گشودم، ولى تو دستت را از من كشيدى، چرا؟" حذيفه گفت: "اى رسول خدا، انبوهِ ميلها و رغبتهايم به سوى دست شماست، لكن من جنب بودم، لذا دوست نداشتم كه دستم، در حالى كه جنب هستم، با دستت تماس يابد." آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمودند: آيا نمىدانى زمانى كه دو مسلمان با يكديگر برخوردند و مصافحه كردند، گناهانشان فرو مىريزد، همانطور كه برگهاى درختان"».
اسحاق بن عمار نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يقدّر قدر المؤمن إنّه ليلقى أخاهفيصافحه فينظر اللّه إليهما و الذنوب تتحاتّ عن وجوههما حتّى يفترقا، كما تتحاتّ الريح الشديدة الورق من الشجر؛ قدر مؤمن را نمىتوان اندازه گرفت. وقتى كه برادرش را ملاقات و با او مصافحه مىكند، خدا به آن دو نظر رحمت مىكند و گناهان از چهرههايشان فرو مىريزند، تا آن زمان كه از هم جدا شوند، همانگونه كه تندباد برگها را از درختان فرو مىريزد».
ابوحمزه نيز از آن حضرت چنين روايت كرده است: «أنتم في تصافحكم (في) مثل أجور المجاهدين؛ شمايان با مصافحه كردن پاداش مجاهدانِ راه خدا را مىبريد».
ابوعبيده حذاء نيز نقل كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ المؤمن إذا صافح المؤمن تفرّقا من غير ذنب؛ قطعاً زمانى كه يك مؤمن با مؤمن ديگرى مصافحه مىكند، در حالتى از هم جدا مىشوند كه گناهى به گردن ندارند».
محمد بن جعفر تميمى از امام صادق عليهالسلام در داستان معانقه ابراهيم عليهالسلام با مردى ديگر، چنين روايت كرده است: «فلما بعث اللّه محمّداً صلىاللهعليهوآله جائت المصافحة؛ آنگاه كه خداى تعالى محمد صلىاللهعليهوآله را به پيامبرى برانگيخت مصافحه سنت شد».
ابوحمزه مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: «أوّل إثنين تصافحا على وجه الأرض ذوالقرنين و إبراهيم الخليل إستقبله إبراهيم فصافحه؛ اولين كسانى كه روى زمين با يكديگر دست دادند ذوالقرنين و ابراهيم خليل بودند. ابراهيم عليهالسلام به استقبال وى رفتند و با او مصافحه كردند».
مالك بن اعين جهنى مىگويد: «روزى امام صادق عليهالسلام به من رو كردند و فرمودند: شما، به خدا سوگند، شيعه ما هستيد... هيچ كس نمىتواند حق مؤمن را توصيف كند و از ميان آنچه خدا بر برادر مؤمنش واجب كرده آن را به جاى آورد. اى مالك، به خدا سوگند، قطعاً هرگاه دو مؤمن باهم برخورد كردند، سپس هر يك از آن دو با رفيقش مصافحه كند، خداى تعالى پيوسته با محبت و مغفرت بدانها مىنگرد و گناهانشان را از چهرههايشان و اندامشان فرو مىريزد، تا آنكه از هم جدا شوند. پس چه كسى بر توصيف خدا و توصيف
كسى كه نزد خدا اين چنين است، توان دارد».
حسن بن محمد ديلمى در إرشاد از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه فرمودند: «مصافحة المؤمن بألف حسنة؛ مصافحه مؤمن برابر است با هزار حسنه».
روزى هشام بن سالم از امام صادق عليهالسلام پرسيد كه حدّ مصافحه چيست؟ امام فرمودند: «دوْر نخلة؛ به اندازه مسافت دور يك نخل».
ابوعبيده مىگويد كه روزى همراه امام باقر عليهالسلام بودم. ابتدا سوار شدم، و سپس ايشان نيز سوار شد. آنگاه كه كاملاً [روى مركبهايمان] مستقر شديم، سلام كرد و مانند كسى كه مدتى رفيقش را نديده باشد مصافحه و گفتوگو كرد. ابوعبيده در ادامه گفت: هرگاه آن حضرت فرود مىآمد، از من پيشدستى مىكرد و پيش از من فرود مىآمد. هرگاه من و او كاملاً بر زمين مستقر مىشديم باز هم سلام مىكرد و مانند كسى كه مدتى رفيقش را نديده، گفتوگو مىكرد. سرانجام عرض كردم: «اى پسر رسول خدا تو كارى مىكنى كه اطرافيان ما آن را انجام نمىدهند. ضمناً يك بار اگر انجام شود، كافى است». حضرت فرمودند: «آيا نمىدانى در مصافحه چه چيزى هست؟ هرگاه دو مؤمن باهم ديدار كنند و سپس يكى از آن دو با رفيقش مصافحه كند، پيوسته گناهان از آن دو فرومىريزد، همانطور كه برگها از
درختان. و خدا بدانها نظر مىكند تا آنكه از هم جدا شوند».
ابوعبيده حذاء مىگويد روزى با ابوجعفر، امام باقر عليهالسلام در محملى از كاروانى كه از مدينه به مكه مىرفت، همراه بودم. ايشان در قسمتى از راه فرود آمدند و پس از قضاى حاجت بازگشتند و فرمودند: «دستت را بده». دستم را به ايشان رساندم و آن را فشردند تا جايى كه كمى انگشتانم درد گرفت. سپس امام فرمودند: «اى اباعبيده هيچ مسلمانى با برادرش ملاقات و سپس مصافحه نمىكند و انگشتانش را در انگشتان او قرار نمىدهد، مگر آنكه گناهانشان را از آنها مىپراكنند همانطور كه برگها از درختان در روزى زمستانى».
ابوحمزه مىگويد كه روزى با ابوجعفر، امام باقر عليهالسلام همراه بودم. پس از آنكه مقدارى حركت كرديم توقف نموديم و بار را بر زمين گذاشتيم. سپس ايشان اندكى راه رفتند و بعد بازگشتند و دستم را گرفتند و به شدت فشردند. گفتم: فدايت شوم، مگر من با شما در اين محل نبودم؟ حضرت فرمودند: «مگر نمىدانى كه وقتى مؤمن چرخى مىزند و برمىگردد و سپس دست برادرش را مىگيرد، خداى سبحان با عنايت خود به آن دو نظر مىكند وپيوسته با عنايت خود بدانها روى مىكند و به گناهان امر مىفرمايد: "از آن دو فرو افتيد." آنگاه فرو مىافتند. اى اباحمزه، همانطور كه برگها از درختان فرو مىافتند و پراكنده مىشوند، آنان نيز چنيناند، و هيچ گناهى بر آنها نمىماند».
ابوعبيده روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ينبغي للمؤمنين إذا توارى أحدهما عن صاحبه شجرة ثم إلتقيا أن يتصافحا؛ وقتى دو مؤمن از همديگر به اندازه پنهان شدنِ پشتِ درختى دور شوند و سپس باهم ديدار كنند، شايسته است كه با يكديگر دست بدهند ومصافحه نمایند».
رزين روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كان المسلمون إذا غزوا مع رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مرّوا بمكان كثير الشجر ثمّ خرجوا إلى الفضاء نظر بعضهم إلى بعض فتصافحوا؛ مسلمانان زمانى كه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در غزوهاى شركت مىكردند و از محل پردرختى رد مىشدند و به فضاى [خالى از درخت گام مىگذاشتند و] بيرون مىآمدند به يكديگر نگاه مىكردند و باهم مصافحه مىكردند».
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانشان نقل كردهاند كه پيامبر در حديث «المناهى» [= حديثى كه در آن مَنهيّات و ممنوعات اسلام شرح داده شده است، ]از مصافحه با [كافر] ذمّى نهى فرمودند.
اميرمؤمنان على عليهالسلام در حديث «الأربعمأة» [= حديثى كه حضرت در آن به چهارصد موضوع سفارش كردهاند ]فرمودند: «إذا لقيتم إخوانكم فتصافحوا و أظهروا لهم البشاشة و البشر تتفرّقوا و ما عليكم من الأوزار قد ذهب، صافح عدوّك و إن كره فإنّه ممّا أمر اللّه عزّوجل به
عباده يقول: «ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ»(1)وقتى با برادرانتان ملاقات مىكنيد باهم مصافحه كنيد و چهرهاى بشّاش و شاد داشته باشيد تا آنكه از هم جدا شويد. بدانيد كه در اين حال بار گناهانى كه بر دوش مىكشيديد از بين رفته است. با دشمنت دست بده هرچند او، اين عمل را نپسندد؛ زيرا از جمله چيزهايى كه خداى عزوجل به بندگانش امر فرموده آن است كه: بدى را به بهترين راه و روش دفع كن».
امام حسن عسكرى عليهماالسلام از پدرانشان روايت مىكنند: «زمانى كه جعفر بن ابىطالب از حبشه آمد رسول خدا صلىاللهعليهوآله با شتاب به سويش برخاستند و دوازده گام به استقبالش رفتند و با او معانقه كردند و ميان ديدگانش را بوسيدند... و از شادى ديدنش گريستند».
دارم بن قبيصه و نعيم بن صالح هر دو از امام رضا عليهالسلام و ايشان از نياكانشان روايت مىكنند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إنّ من حقّ الضيف أن تمشي معه فتخرجه من حريمك إلى الباب؛ يكى از حقوق ميهمان آن است كه به هنگام رفتن او با وى همراهى كنى و از حريمِ درونِ خانه خود تا در خانه بيرونش ببرى».
روزى اسحاق بن عمار از امام صادق عليهالسلام پرسيد: آيا رواست كه كسى براى بزرگداشت مردى، از جا برخيزد؟ حضرت فرمودند: «مكروه إلاّ لرجل في الدين؛ اين كار مكروه است، مگر آنكه براى دين كسى انجام شود».
حسن بن فضل طبرسى در كتاب مكارم الاخلاق نقل كرده كه: مردى در مسجد به ديدن پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت. حضرت به تنهايى نشسته بودند، كمى جابهجا شدند و فرمودند: «إنّ من حقّ المسلم على المسلم إذا أراد الجلوس أن يتزحزح له؛ از حقوقى كه مسلمان بر برادر مسلمان خود دارد، آن است كه وقتى بخواهد بنشيند براى جا دادن به وى كمى جابهجا شود».
همو از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمودند: «من أحبّ أن تمثّل له الرجال قياماً فليتبوّأ
1) . سوره مؤمنون، آيه 96.
مقعده من النار؛ هركس دوست دارد كه مردم براى احترام به او برخيزند، در دوزخ جايى را براى نشستن خود آماده كند».
سيد رضى رحمهالله در نهج البلاغه از اميرمؤمنان عليهالسلام چنين روايت مىكند: «چون دهقانانِ شهر انبار هنگام رفتن حضرت على عليهالسلام به شام او را ديدند، براى وى پياده شدند و پيشاپيشش دويدند. آن حضرت فرمودند: اين چه كارى است كه مىكنيد؟ [گفتند: عادتى است كه داريم و با آن اميران خود را بزرگ مىشماريم. فرمودند:] به خدا كه اميران شما از اين كار سودى نبردند، و شما در دنيايتان خود را بدان به رنج مىافكنيد و در آخرتتانبدبخت مىگرديد. و چه زيانبار است رنجى كه كيفر در پى آن است، و چه سودمند است آسايشى كه پيامدِ آن ايمنى از دوزخ است».
روزى ابوحمزه از امام باقر عليهالسلام سؤال كرد: «فدايت شوم، نظرتان درباره مسلمانى كه مسلمان ديگرى را به حضور نمىپذيرد و براى ديدنش از خانه خارج نمىشود و او را دمِ در نگاه مىدارد، چيست؟» حضرت فرمودند: «اى اباحمزه، هر مسلمانى كه به ديدار يا درخواستِ حاجتى نزد مسلمانى كه در منزل حضور دارد، برود و از او اذن ورود بخواهد، اما او به وى اجازه ورود ندهد و از خانه بيرون نيايد، پيوسته در معرض لعنت خدا خواهد بود تا آنكه سرانجام باهم ملاقات كنند». او باز هم پرسيد: «فدايت شوم، آيا واقعاً در لعنت خدا خواهد بود تا آنكه باهم ملاقات كنند؟» حضرت فرمودند: «آرى».
روزى اسحاق بن عمار نزد امام صادق عليهالسلام رفت، اما امام با چهرهاى درهم كشيده به او نگريستند. او پرسيد: چه چيزى شما را نسبت به من دگرگون كرده؟ امام فرمودند: «همان چيزى كه تو را بر برادرانت دگرگون كرده است. اى ابواسحاق، به من خبر رسيده كه تو بر در خانهات دربانى نشاندهاى تا شيعيان تهيدست و فقير را از تو براند». اسحاق گفت: «به فدايت شوم، من از مشهور شدن ترسيدم». امام فرمودند: «آيا از بلا نترسيدى؟ آيا نمىدانى وقتى دو مؤمن باهم ملاقات مىكنند و به يكديگر
دست مىدهند، خداى عزّوجل بر آنها رحمت نازل مىكند؛ رحمتى كه نود و نه سهم آن براى كسى است كه محبت شديدترى به رفيقش داشته باشد. پس آنگاه كه باهم همدل مىشوند رحمت آنها را فرامىگيرد و زمانى كه مىنشينند تا باهم گفتوگو كنند برخى ملائكه نگهبان به برخى ديگر مىگويند: بيائيد از آنها دور شويم، شايد رازى داشته باشند و خدا مىخواهد آن را از ديگران پنهان بدارد». اسحاق مىگويد: «مگر خداى عزّوجل نمىفرمايد: «مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(1)[ انسان] هيچ سخنى را بر زبان نمىآورد، مگر اينكه فرشتهاى مراقب و آماده نزد او [ آن راضبط مىكند]؟» حضرت فرمودند: «اى اسحاق، اگر فرشتگان نگهبان هم نشنوند، آن كه به نهان آگاه است، مىشنود و مىبيند».
مفضل بن عمر روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أيّما مؤمن كان بينه و بين مؤمن حجاب ضرب اللّه بينه و بين الجنّة سبعين ألف سور من السور إلى السور مسيرة ألف عام؛ هر مؤمنى كه ميان او و مؤمن ديگر مانعى از ديدار وجود داشته باشد، خدا ميان او و بهشت هفتاد هزار ديوار مىزند كه ميان يك ديوار تا ديوار [ديگر ]مسافت هزار سال راه است».
توضيح اينكه: اين تعبير كنايه از دور شدن از رحمت خدا است.
محمد بن سنان مىگويد: «روزى نزد امام رضا عليهالسلام بودم. سپس ايشان حديثى طولانى نقل فرمودند بدين مضمون كه سه تن از بنىاسرائيل از ديدار مؤمنى امتناع كردند و به او اجازه ورود بر خود را ندادند. لكن پس از آنكه چندى بعد با او همراه شدند، آتشى از آسمان فرود آمد و آنها را سوزانيد و او باقى ماند».
عبدالمؤمن انصارى نقل كرده است كه امام رضا عليهالسلام فرمودند: «المؤمن أخو المؤمن لأبيه و أمّه، ملعون ملعون من إتّهم أخاه، ملعون ملعون من غشّ أخاه، ملعون ملعون من لم ينصح أخاه، ملعون ملعون من إحتجب عن أخيه، ملعون ملعون من إغتاب أخاه؛ مؤمن برادر پدرى و مادرى مؤمن است؛ ملعون است، ملعون است كسى كه به برادرش اتهامى
1) . سوره ق، آيه 18.
وارد كند. ملعون است، ملعون است، كسى كه براى برادرش خيرخواهى نكند، ملعون است، ملعون است كسى كه از ملاقات برادرش سرباز زند. ملعون است، ملعون است كسى كه از برادرش غيبت كند».
عبداللّه بن محمد جعفى نقل مىكند كه امام باقر و امام صادق عليهماالسلام فرمودند: «هر مؤمنى كه به حق برادرش آگاه باشد و براى ديدار او برود، خدا به اين خاطر هرگاه حسنهاى براى او مىنويسد، يكى از گناهانش را پاك مىكند و برايش درجهاى بالا درنظر مىگيرد. آنگاه كه در خانهاش را مىزند درهاى آسمان برايش باز مىشوند و زمانى كه يكديگر را ملاقات مىكنند و باهم دست مىدهند و [يا] معانقه مىكنند، خداى متعال با عنايت خود به آنها روى مىكند و سپس در مقابل ملائكه بدانها فخر مىكند و مىفرمايد: به اين بندههاى منبنگريد كه به ديدار يكديگر مىروند و به خاطر من دوستى مىكنند. بر من بايسته است كه بعد از اين ملاقات، ديگر با آتش عذابشان نكنم...».
اسحاق بن عمار نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «آنگاه كه دو مؤمن يكديگر را در آغوش مىكشند رحمت خدا آن دو را فرامىگيرد، و آنگاه كه پيوسته باهم همراه مىشوند و با اين كار جز رضايت خدا چيز ديگرى نخواهند و هيچ غرض دنيوى نجويند، بدانها گفته مىشود: شما آمرزيده شدهايد. پس از هم اكنون اعمال نيكتان را شروع كنيد و آنگاه كه به گفتوگو روى مىآورند بعضى از ملائكه به بعضى ديگر مىگويند: از كنار آنها دور شويد، شايد آن دو رازى دارند كه خدا مىخواهد از ديگران پنهانش بدارد...».
همو نقل كرده كه آن حضرت به او فرمودند: «از ديدار برادرانت خسته مشو كه بىشك وقتى مؤمن با برادرش ديدار مىكند و به او مىگويد: "خوشآمدى" تا روز قيامت براى او، همين تعبيرِ "خوشآمدى" نوشته مىشود، و وقتى با او دست مىدهد خدا ميان دو انگشت ابهام آنها [كه به هنگام مصافحه در هم گره خوردهاند] صد نوع رحمت فرو مىفرستد، كه نود و نه سهم از آن
كسى است كه محبتش به رفيقش شديدتر باشد. سپس خدا با عنايت خود به آنها رو مىكند و بدان كه محبتش به برادرش شديدتر باشد اقبال شديدترى مىكند و آنگاه كه همديگر را در آغوش مىكشند، رحمتْ هر دوى آنها را فرا مىگيرد».
ادامه اين حديث مانند حديث پيشين است.
محمد بن زيد از امام رضا عليهالسلام شنيده است كه فرمودند: «من إستفاد أخاً في اللّه إستفاد بيتاً في الجنّة؛ هركس به خاطر خدا برادرى به دست آورد، خانهاى در بهشت به دست آورده».
ابوالعباس فضل بن عبدالملك از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانشان روايت مىكنند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «ما إستفاد إمرؤ مسلم فائدة بعد الإسلام مثل أخ يستفيده في اللّه؛ مسلمان پس از اسلام دستاوردى مانند برادر [دينى] به دست نمىآورد؛ برادرى كه او را براى رضاى خدا به دست آورده باشد».
امام صادق عليهالسلام سپس فرمودند: «يا فضل لا تزهدوا في فقراء شيعتنا، فإنّ الفقير ليشفّع يومالقيامة في مثل ربيعة و مضر؛ اى فضل، از شيعيان فقير ما نگريزيد؛ زيرا به يقين فقير در روز قيامت [جمعيتى به اندازه] قبيلههاى ربيعه و مضر را شفاعت مىكند».
سپس فرمودند: «يا فضل إنّما سمّي المؤمن مؤمنا لأنّه يؤمن على اللّه فيجيز أمانه؛ اىفضل، مؤمن تنها از اينرو مؤمن ناميده شد كه به نام خدا امان مىدهد و خدا نيز امان او را امضا مىكند».
سپس فرمودند: «أما سمعت اللّه يقول في أعدائكم إذا رأوا شفاعة الرجل منكم لصديقه يوم القيامة: «فَمَا لَنَا مِن شَ-فِعِينَ * وَ لاَ صَدِيقٍ حَمِيمٍ»(1)آيا نشنيدى كه خدا درباره دشمنانتان - آنگاه كه در قيامت مىبينند مردى از شما دوستش را شفاعت مىكند - مىفرمايد: شفاعتكنندگانى نداريم، و نه دوست گرم و پرمحبّتى».
1) . سوره شعراء، آيههاى 100 و 101.
على بن جعفر روايت كرده است كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «من قبّل للرّحم ذا قرابة فليس عليه شيء و قبلة الأخ على الخد، و قبلة الإمام بين عينيه؛ هركس خويش نزديكى را ببوسد هيچ گناهى بر او نخواهد ماند. بايد بر گونههاى برادر بوسه زد و بر ميان دو چشم امام».
صباح غلام آلسام نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ليس القبلة على الفم إلاّ للزوجة و الولد الصغير؛ بوسهزدن بر دهان جايز نيست، مگر بر دهان زوجه و فرزند كوچك».
رفاعه نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يقبّل رأس أحد ولا يده إلاّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهأو من أُريدَ به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله؛ بوسيدن سر يا دست كسى جايز نيست، مگر آنكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله باشد و يا كسى كه از بوسيدن دست او احترام نهادن به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قصد شود».
على بن مزيد فروشنده سابرى مىگويد كه روزى به ديدن امام صادق عليهالسلام رفتم و دستش را گرفتم و بوسيدم. حضرت فرمودند: «أما إنّها لا تصلح إلاّ لنبيّ أو وصيّ نبي؛ بدان كه اين بوسه جز براى پيامبر صلىاللهعليهوآله يا وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله جايز نيست».
يونس بن يعقوب نقل كرده است كه روزى به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: «دستتان را بدهيد تا ببوسم». ايشان دست خود را دادند. آنگاه گفتم: «فدايت شوم سرتان را هم بدهيدتا ببوسم». ايشان چنين كردند و من آن را بوسيدم.
يونس بن ظبيان روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ لكم لنوراً تعرفون به في الدنيا حتّى إنّ أحدكم إذا لقي أخاه قبّله في موضع النّور من جبهته؛ به يقين شما شيعيان نورى داريد كه در دنيا با آن شناخته مىشويد، به طورى كه بايستى هرگاه يكى از شما با برادرش ملاقات كرد، جاى آن نور را در پيشانيش ببوسد».
احمد بن ابراهيم بن ادريس از پدرش نقل كرده است كه: «رأيته يعني صاحب الزمان عليهالسلام بعد مضيّ أبي محمّد عليهالسلام حين أيفع و قبّلت يديه و رأسه؛ پس از وفات امام حسن
عسكرى عليهالسلام او را، يعنى امام زمان را هنگامى كه نوجوانى شده بود ديدم و دست و سرش را بوسيدم».
يعقوب بن جعفر بن ابراهيم از امام موسى كاظم عليهالسلام در حديثى، نقل كرده كه مردى در حال ايستادن داستانى طولانى براى آن حضرت نقل كرد و در ادامه سلام مرد كافرى را به ايشان رساند و سپس گفت: سرورم اگر اجازه بدهيد برايتان تكفير كنم و سپس بنشينم؟ امام فرمودند: «اجازه مىدهم كه بنشينى ولى اجازه نمىدهم كه تكفير كنى» آن مرد نشست و سپس گفت: جواب سلام رفيقم را مىدهيد، يا نه؟ حضرت فرمودند: «جواب رفيقت آن است كه خدا هدايتش كند و سلام رساندن تنها مال زمانى است كه به دينمان در آيد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلامفرمودند: «إيّاكم و المراء و الخصومة فإنّهما يمرضان القلوب على الإخوان، و ينبت عليهما النفاق؛ از ستيز در گفتار و جدال دورى كنيد كه به يقين اين دو، قلبهاى برادران را نسبت به هم تيره و بيمار مىكند و نفاق را در آنها مىكارد».
نيز با اسنادش نقل كرده است پيامبر اكرم عليهالسلام فرمودند: «ثلاث من لقى اللّه بهنّ دخل الجنّة من أيّ باب شاء: من حسن خلقه، و خشي اللّه في المغيب و المحضر، و ترك المراء و إن كان محقّاً؛سه چيزند كه هركس خدا را با داشتن آنها ملاقات كند از هر در كه بخواهد داخل بهشت مىشود: كسى كه اخلاقش نيكو باشد، و در نهان و آشكار از خدا بترسد، و ستيزهجويى را ترك كند، هرچند حق با او باشد».
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: «لا تمارينّ حليماً و لا سفيهاً فإنّ الحليم يقليك، و السفيه يؤذيك؛ هرگز نه با بردبار ستيزهجويى كن نه با كمخرد؛ زيرا بردبار از تو دورى مىكند و تو را رها
1) . منظور از تكفير آن است كه به نشانه احترام يك دست خود را بر دست ديگر و بر سينه گذاشته شود. [مؤلف]
مىكند، و كمخرد آزارت مىرساند».
عنبسه عابد روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إيّاكم و الخصومة فإنّها تشغل القلب و تورث النفاق و تكسب الضغائن؛ تا مىتوانيد از جدال دورى كنيد كه به يقين قلب را به خود مشغول مىكند و نفاق را بر جاى مىگذارد و كينهها را پديد مىآورد».
اسماعيل بن ابىزياد از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت نيز از نياكانشان روايت كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «أنا زعيم ببيت في أعلى الجنّة و بيت في وسط الجنّة، و بيت في رياض الجنّة لمن ترك المراء و إن كان محقّاً؛ به يقين من براى آن كسى كه نزاع گفتارى را - ولو حق با او باشد - ترك كند، خانهاى در درجات بالاى بهشت و خانهاى در ميان بهشت و خانهاى در بوستانهاى بهشت ضمانت مىكنم».
سيد رضى در نهج البلاغه روايت كرده است كه حضرت على عليهالسلام فرمودند: «من ضنّ بعرضه فليدع المراء؛ آن كه آبرويش برايش عزيز است، از جدال بپرهيزد».
عمرو بن يزيد از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «ما كاد جبرئيل يأتيني إلاّ قال: يا محمّد إتّق شحناء الرجال و عداوتهم؛ جبرئيل هيچگاه نزد من نيامد مگر آنكه مىگفت: اى محمد، از كينهورزى و دشمنى با مردم بپرهيز».
وليد بن صبيح از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «ما عهد إليّ جبرئيل في شيء ما عهده إليّ في معادات الرجال؛ جبرئيل هرگز بهمانند سفارشى كه درباره پرهيز از دشمنىورزى با مردم به من نمود، درباره هيچ چيزى سفارشم نكرده است».
حسن بن حسين كندى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «قال جبرئيل عليهالسلامللنبي صلىاللهعليهوآله: إيّاك و ملاحاة الرجال؛ جبرئيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرضه داشت: تا مىتوانى از جدال و نزاع با مردم دورى كن».
عبدالرحمن بن سيابه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إيّاكم و المشارة فإنّها تورث المعرّة و تظهر العورة؛ از ستيز و خصومت [در گفتار] بپرهيزيد
كه اين كار به يقين شماتت ديگران را بر جاى مىگذارد و نقص را برملا مىكند».
احمد بن ابىعبداللّه از يكى از اصحابش در روايتى مرفوعه نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من زرع العداوة حصد ما بذر؛ هر كه بذر دشمنى بكارد، آنچه كاشت برمىدارد».
عبداللّه بن سنان از ايشان نقل مىكند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما أتاني جبرئيل قط إلاّ وعظني فآخر قوله لي إيّاك و مشارّة الناس فإنّها تكشف العورة و تذهب بالعز؛ هيچگاه جبرئيل نزدم نيامد مگر آنكه در هر بار موعظهام مىكرد و سخن آخرش به من اين بود كه از ستيز و خصومت با مردم بپرهيز كه اين امر، بىشك نقص را برملا مىكند و عزت را مىزدايد».
مسمع بن عبدالملك نيز از ايشان نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حديثى فرمودند: «ألا إنّ في التباغض الحالقة لا أعني حالقة الشعر و لكن حالقة الدّين؛ هان به يقين در كينهتوزى به يكديگر، زداينده نهفته است و منظورم، زداينده مو نيست، بلكه زداينده دين است».
عبداللّه بن محمد بن عمر از امام باقر عليهالسلام و آن حضرت از نياكانش روايت كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من كثر همّه سقم بدنه، و من ساء خلقه عذّب نفسه، ومن لاحى الرجال سقطت مروءته؛ هركس اندوهش فراوان بشود بدنش بيمار مىشود و هركس اخلاقش بد بشود خود را عذاب مىدهد و هر كه با مردم جدال كند شخصيتش سقوط مىكند».
سپس رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لم يزل جبرئيل عليهالسلام ينهاني عن ملاحاة الرجال كما نهاني عن شرب الخمر و عبادة الأوثان؛ جبرئيل همانگونه كه مرا از شرب خمر و پرستش بتان نهى مىكرد، پيوسته مرا از جدال و درافتادن با مردم نهى مىكرد».
محمد بن حسن بن بنت الياس از امام رضا عليهالسلام و آن حضرت از پدرش و ايشان نيز از نياكانش روايت كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إيّاكم ومشارّة الناس فإنّها تظهر المعرّة (العورة) و تدفن العزّة؛ از ستيز و خصومت با مردم دورى گزينيد؛ زيرا به يقين شماتت
ديگران را در پى دارد و نقصِ آدمى را برملا و عزت را دفن مىكند».
حسين بن خالد از امام رضا عليهالسلام و آن حضرت نيز از نياكانشان عليهمالسلام روايت كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «من كان مسلما فلا يمكر و لا يخدع فإنّي سمعت جبرئيل يقول: إنّ المكر و الخديعة في النار؛ كسى كه واقعاً مسلمان باشد نيرنگ نمىزند و فريب نمىدهد؛ زيرا از جبرئيل شنيدم كه مىگفت: مكر و فريب در آتشند».
و سپس فرمودند: «ليس منّا من غشّ مسلما، و ليس منّا من خان مسلما؛ آن كه مسلمانى را بفريبد از ما نيست؛ و آن كه به مسلمانى خيانت كند از ما نيست».
سپس فرمودند: «إنّ جبرئيل الروح الأمين نزل عليّ من عند ربّ العالمين فقال: يا محمّد عليك بحسن الخلق، فإنّ سوء الخلق ذهب بخير الدنيا و الآخرة، ألا و إنّ أشبهكم بي أحسنكم خلقا؛ همانا، جبرئيل، روح الأمين، از پيشگاه خداى عالميان نزد من فرود آمد و گفت: "اى محمد، تا مىتوانى خوش اخلاق باش؛ زيرا بدخُلقى خير دنيا و آخرت را مىزدايد." هان، شبيهترين شما به من نيكخوترين شماست».
امام باقر عليهالسلام از پدرش و ايشان از اميرمؤمنان على عليهالسلام روايت كردهاند كه فرمودهاند: «المكر و الخديعة في النار؛ مكر و فريب در آتشند».
[ صورت زيباى ظاهر هيچ نيست *** اى برادر سيرت زيبا بيار]
سكونى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانش نقل كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «ليس منّا من ماكر مسلماً؛ هر كه با مسلمانى مكر كند از ما نيست».
[ مىفروشد زاهد خودبين به دنيا دينِ خويش *** گشته معلومش كه در عقبى متاعش باب نيست]
هشام بن سالم در روايتى مرفوعه نقل كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «لولا أنّ المكر و الخديعة في النار لكنت أمكر الناس؛ اگر مكر و فريب در آتش نبودند، مطمئناً من مكّارترين مردم مىبودم».
زادان مىگويد كه روزى از اميرمؤمنان على عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «لولا أنّي
سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول: إنّ المكر و الخديعة و الخيانة في النار لكنت أمكر العرب؛ اگر از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهنشنيده بودم كه مىفرمودند: "مكر و فريب و خيانت در آتشند"، به يقين مكّارترين مردم عرب مىبودم».
عبدالرحمن بن ابىنجران مىگويد كه روزى از امام باقر عليهالسلام درباره اين سخن خداى تعالى كه مىفرمايد: «وَ لاَ تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ»(1)«برتريهايى را كه خدا براى بعضى از شما بر بعضى ديگر قرار داده آرزو نكنيد»، سؤال كردم. حضرت فرمودند: «لا يتمنى الرجل إمرأة الرجل، و لا إبنته، و لكن يتمنّى مثلهما؛ يك مرد نبايد آرزوى زنِ مرد ديگرى و نه دختر او را بكند، بلكه بايد آرزو كند مثل آنها داشته باشد».
فضيل بن يسار نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إن أوّل من يكذّب الكذّاب اللّه عزّوجل ثمّ الملكان اللّذان معه، ثم هو يعلم أنّه كاذب؛ همانا اولين كسى كه دروغگو را تكذيب مىكند، خداست؛ سپس دو فرشتهاى كه همراه اويند؛ سپس خودش، كه مىداند دروغگوست».
عمر بن يزيد نيز روايت كرده از امام صادق عليهالسلام شنيده است كه مىفرمودند: «إنّ الكذّاب يهلك بالبيّنات و يهلك أتباعه بالشبهات؛ بىترديد دروغگو با دلايل روشن هلاك مىشود و دنبالهروهاى خود را با شبههها هلاك مىنمايد».
[ راستى موجب رضاى خداست *** كس نديدم كه گم شد از ره راست
راستى را بقا كليد آمد *** معجزِ سحر از آن پديد آمد]
محمد بن مسلم نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه عزّوجل جعل للشر أقفالا و جعل مفاتيح تلك الأقفال الشراب، و الكذب شرّ من الشراب؛ به يقين خداى عزّوجل براى شرّ، قفلهايى گذاشته و كليدهاى آن قفلها را شراب قرار داده و دروغ از شراب هم بدتر است».
1) . سوره نساء، آيه 32.
[ به صدق كوش كه خورشيد زايد از نَفَست *** كه از دروغ سيه روى گشت صبح نخست]
محمد بن عبدالرحمن بن ابىليلى از پدرش... روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلامفرمودند: «إنّ الكذب هو خراب الإيمان؛ بىشك دروغ مايه ويرانى ايمان است».
[ نيست در دين و شرع و مذهب عقل *** خصلتى ناستودهتر ز دروغ
نشود جمع با نفاق وفاق *** ندهد چهره دروغ فروغ]
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد كه عيسى بن مريم عليهالسلام فرمودهاند: «من كثر كذبه ذهب بهاؤه؛ هركس دروغش فراوان شود، اعتبار او از ميان مىرود».
محمد بن سالم در روايتى مرفوعه نقل كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلامفرمودند: «ينبغي للرجل المسلم أن يجتنب مؤاخاة الكذّاب فإنّه يكذب حتّى يجيء بالصدق فلا يصدّق؛ بهتر است كه مؤمن از دوستى كردن با دروغگو دورى كند؛ زيرا آنقدر دروغ مىگويد كه گاهى كه راست بگويد، او را باور نمىكنند».
عبيد بن زراره روايت كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ ممّا أعان اللّه به على الكذّابين النسيان؛ به يقين از جمله چيزهايى كه خدا مردم را با كمك آن بر دروغگويان يارى مىكند، فراموشكارى آنان است».
ابواسحاق خراسانى مىگويد: اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إيّاكم والكذب فإنّ كلّ راج طالب و كلّ خائف هارب؛ از دروغ بپرهيزيد زيرا هر اميدوارى جوينده است و هر ترسايى فرارى».
[ كذاب كه دشمنىاش واجب باشد *** همصحبتىاش ننگِ مصاحب باشد
هرچند كند چربزبانى چون شمع *** نورش به غلط چو صبح كاذب باشد]
احمد بن ابىعبداللّه برقى در المحاسن از ابىبصير نقل كرده كه امام صادق عليهالسلامفرمودند: «إنّ العبد ليكذب حتّى يكتب من الكذّابين، فإذا كذب قال اللّه عزّوجل: كذب و فجر؛ گاه بندهاى آنقدر دروغ مىگويد، تا آنكه از جمله دروغگويان نوشته شود و زمانى كه دروغ مىگويد، خداى عزّوجل مىفرمايد: دروغ گفت و تباه شد».
امام باقر عليهالسلام فرمودند: «از جمله سخنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن بود كه مىفرمودند: أربا
الربا الكذب؛ رويندهترين گناه دروغ است».
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمودند: «هان، راست بگوييد كه خدا با راستگويان است و از دروغ كناره گيريد كه دروغْ با ايمان منافات دارد. هلا، به يقين راستگو بر لب ساحل نجاتو كرامت است. هلا، به يقين دروغگو بر لب پرتگاه رسوايى و هلاكت است. هلا، سخن به خير بگوييد تا بدان شناخته شويد و بدان عمل كنيد تا از اهل آن باشيد و امانت را به كسى كه شما را ايمن دانسته، بازگردانيد و با آن دسته خويشانتان كه با شما قطع رابطه كردهاند صله رحم كنيد و به كسى كه شما را محروم ساخته، دستِ دهش و بخشش داشته باشيد».
ابوفضال در روايتى مرفوعه از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «إنّ لإبليس كحلاً و لعوقاً و سعوطاً، فكحله النعاس، و لعوقه الكذب و سعوطه الكبر؛ ابليس، سرمه و چيزى براى ليسيدن و انفيهاى براى بوييدن دارد. سرمهاش چرت، و ليسهاش دروغ، و انفيهاش كبر است».
عبداللّه بن عجلان مىگويد كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «إنّ العبد إذا صدق كان أوّل من يصدّقه اللّه و نفسه تعلم أنّه صادق، و إذا كذب كان أوّل من يكذّبه اللّه و نفسه تعلم أنّه كاذب؛ هرگاه بندهاى راست بگويد اولين كسى كه او را تصديق مىكند خداست؛ خودش نيز مىداند كه راستگوست. زمانى كه دروغ مىگويد اولين كسى كه تكذيبش مىكند خداست و خودش نيز مىداند كه دروغگوست».
امام باقر عليهالسلام به ابونعمان مىفرمودند: «يا أبا النعمان لا تكذب علينا كذبة فتسلب الحنيفيّة، و لا تطلبنّ أن تكون رأساً فتكون ذنباً، و لا تستأكل الناس بنا فتفقر فإنّك موقوف لا محالة و مسئول فإن صدقت صدّقناك، و إن كذبت كذّبناك؛ اى ابانعمان، هيچ دروغى بر ما نبند كه با اينكار از دين پاك خارج مىشوى و به دنبال آن مباش كه سَر شوى، كه در اين صورت دُم [و بىبها] مىشوى. ما را وسيله ارتزاق خود قرار نده كه فقير مىشوى؛ زيرا ناگزير روزى تو را مىايستانند و از تو مىپرسند. آنگاه اگر راست گفته باشى تصديقت مىكنيم و اگر دروغ
گفته باشى تكذيب».
احمد از يكى از اصحابش روايت مرفوعهاى نقل مىكند كه روزى نزد امام صادق عليهالسلام از بافنده و ملعون بودنش سخن به ميان آمد. امام فرمودند: «إنّما ذلك الّذي يحوك الكذب على اللّه و على رسوله؛ منظور از آن، كسى است كه بر خدا و رسولش دروغ مىبافد».
ابوخديجه نيز از ايشان نقل كرده كه فرمودند: «الكذب على اللّه و على رسوله من الكبائر؛ دروغ بستن بر خدا و بر رسول از جمله گناهان كبيره است».
عمر بن عطيّه نيز از ايشان روايت مىكند كه به مردى از اهالى شام فرمودند: «يا أخا أهل الشام إسمع حديثنا و لا تكذب علينا، فإنّه من كذب علينا في شيء فقد كذب على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، و من كذب على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فقد كذب على اللّه، و من كذب على اللّه عذّبه اللّه عزّوجل؛ اى برادر شامى، به سخن ما گوش بده و بر ما دروغ نبند؛ زيرا به يقين هر كه درباره چيزى بر ما دروغ ببندد، بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله دروغ بسته است، و هر كه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله دروغ ببندد بر خدا دروغ بسته و هر كه بر خداى دروغ ببندد، خداى عزّوجلّ عذابش مىكند».
حماد بن عمرو و انس بن محمد از پدرش از امام صادق عليهالسلام و ايشان نيز از نياكان خود روايت مىكنند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در توصيهاى به اميرمؤمنان على عليهالسلامفرمودند: «يا علي من كذب عليّ متعمّداً فليتبوّء مقعده من النار؛ اى على، هركس از سر عمد بر من دروغ زند، بايد در دوزخ براى نشستن خود جايى فراهم كند».
ابوخديجه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الكذب على اللّه و على رسوله و على الأوصياء عليهمالسلام من الكبائر؛ دروغ بستن بر خدا و بر رسولش و بر اوصيايش عليهمالسلام از جمله گناهان كبيره است».
آن حضرت نيز فرمودند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: من قال عليّ ما لم أقل فليتبوّء مقعده من النار؛ هر كه بر من به دروغ چيزى ببندد كه آن را نگفتهام، بايد براى نشستن خود جايى در دوزخ فراهم كند».
سيف بن عميره از يكى از روات و او از امام باقر عليهالسلام روايت مىكند كه امام سجاد عليهالسلامبه فرزندانشان مىفرمودند: «إتّقوا الكذب الصغير منه و الكبير في كلّ جدّ و هزل، فإنّ الرجل إذا كذب في الصغير إجترأ على الكبير، أما علمتم أنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال: ما يزال العبد يصدق حتّى يكتبه اللّه صدّيقاً، و ما يزال العبد يكذب حتّى يكتبه اللّه كذّاباً؛ از دروغ گفتن بپرهيزيد، چه كوچك باشد و چه بزرگ، و در هر سخن جدى و شوخى؛ زيرا آنگاه كه آدمى در اموركوچك دروغ بگويد، براى دروغ گفتن در امور بزرگ جرئت پيدا مىكند؛ آيا نمىدانيد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: بنده پيوسته راست مىگويد تا آنكه خدا نام او را صدّيق ثبت مىكند، و نيز بنده اگر پيوسته و پياپى دروغ بگويد، خدا نام او را كذّاب ثبت مىكند».
[ اى برادر گرت خطايى رفت *** متمسك مشو به عذر دروغ
كان دروغت بود خطاى دگر *** كه بَرَد بار ديگر از تو فروغ]
اصبغ بن نباته نقل كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لا يجد عبد طعم الإيمان حتّى يترك الكذب هزله و جدّه؛ بنده طعم ايمان را نمىچشد تا آن زمان كه دروغ را ترك گويد، چه شوخى باشد چه جدى».
حارث اعور نيز از ايشان نقل كرده است كه فرمودند: «لا يصلح من الكذب جدّ و لا هزل و لا أن يعد أحدكم صبيّه ثم لا يفي له إنّ الكذب يهدي إلى الفجور، و الفجور يهدي إلى النار، و ما يزال أحدكم يكذب حتّى يقال: كذب و فجر و ما يزال أحدكم يكذب حتّى لا تبقى موضع إبرة صدق فيسمّى عند اللّه كذّاباً؛ دروغ نه جدّىاش جايز است و نه شوخىاش؛ و نيز جايز نيست كه [مثلاً] يكى از شما به فرزند خردسالش وعدهاى دهد و بدان وفا نكند. بىترديد دروغ به تبهكارى مىانجامد و تبهكارى نيز آدمى را به دوزخ مىرساند. بسا گاه يكى از شمايان پيوسته و پياپى دروغ مىگويد تا آنكه [در عالم بالا ]گفته مىشود: "دروغ گفت و فاسق شد." و نيز بسا يكى از شما پيوسته و پياپى چنان دروغ مىگويد كه سر سوزنى راستى برايش باقى نمىماند. آنگاه است كه نزد خدا كذّاب ناميده مىشود».
[ جز راست مگوى گاه و بيگاه *** تا حاجت نايدت به سوگند
گند است دروغ از آن حذر كن *** تا پاك شود دهانت از گند]
پيامبر صلىاللهعليهوآله در توصيهاى به ابوذر مىفرمايند: «اى اباذر، هر كه بر مابين دو ران و مابين دو فكّش (شهوت و زبانش) تسلط داشته باشد داخل بهشت مىشود». اباذر مىگويد كه عرض كردم: آيا واقعاً ما به خاطر حرفهاى زبانهايمان مؤاخذه مىشويم؟ پيامبر فرمودند: «آيا جز محصول زبانهاى مردم، مگر چيز ديگرى هست كه آنها را در دوزخ با چهره مىاندازد؟ تا وقتى كه ساكتى، در سلامتى؛ و آنگاه كه لب به سخن مىگشايى، به سود تو يازيان تو ثبت مىشود. ابوذر، اى بسا مردى به جملهاى كه مورد رضايت خداست زبان مىگشايد و در نتيجه در روز قيامت رضايت خدا برايش ثبت مىشود، و چه بسا مردى در مجلسى جملهاى بر زبان براند تا حاضران مجلس را بخنداند؛ اما در نتيجه به اندازه فاصله آسمان و زمين در جهنّم سقوط مىكند. اى اباذر، واى بر كسى كه سخن به دروغ مىگويد، تا مردم را با آن بخنداند! واى بر او! واى بر او! واى بر او! اى اباذر، هر كه سكوت كند نجات مىيابد. پس به سكوت پايبند باش و هرگز از دهانت هيچگونه دروغى بيرون نيايد». ابوذر مىگويد كه عرض كردم: اى رسول خدا، توبه مردى كه از روى عمد دروغ مىگويد چيست؟ حضرت فرمودند: «استغفار و نمازهاى پنجگانه، آن گناه را مىشويَد».
[ چون گذارد خشت اول بر زمين معمار كج *** گر رساند بر فلك باشد همان ديوار كج
نيست جز بيرونِ در جاى اقامت حلقه را *** راه در دلها نيابد چون بود گفتار كج]
امام صادق عليهالسلام از پدرانشان نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در توصيهاى به اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «يا علي إنّ اللّه أحبّ الكذب في الصلاح، و أبغض الصدق في الفساد؛ اى على، خدا دروغى را كه در راه اصلاح كردن باشد دوست دارد، و از راستگويى كه در ايجاد فساد و تباهى مؤثر باشد نكوهش مىكند».
محاربى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانشان روايت كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ثلاثة يحسن فيهنّ الكذب: المكيدة في الحرب، و عدتك زوجتك، و الاصلاح بين الناس، و ثلاثة
يقبح فيهنّ الصدق: النميمة، و إخبارك الرجل عن أهله بما يكرهه، و تكذيبك الرجل عن الخبر؛ در سه مورد دروغ گفتن نيك است: فريب دادن در جنگ، وعدهات به زنت و آشتىدادن بين مردم. همچنين در سه مورد راستگفتن ناپسند است: سخنچينى، و آنجا كه تو به يك مرد درباره خانوادهاش خبرى بدهى كه ناخوشش مىدارد [مانند نقل بدكارگى زوجه به زوج] و آنجا كه چنان خبرى را تكذيب كنى و راست را به مرد بگويى [كه مايه فتنه مىشود]».
معاوية بن عمار روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «المصلح ليس بكذّاب؛ مصلح و آشتىدهنده [هرچه بگويد] دروغگو نيست».
حسن صيقل مىگويد: روزى به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: «به ما از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه درباره سخن يوسف عليهالسلام كه گفت: «أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَ-رِقُونَ»(1)"اى اهل قافله، شما دزد هستيد". فرمودند: «به خدا سوگند، آنها سرقتى نكرده بودند، او نيز دروغ نگفت؛ و درباره سخن ابراهيم عليهالسلام كه گفت: «بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَ-ذَا فَسْ-ٔلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ»(2)"بلكه اين كار را بزرگشان كرده است، از آنها بپرسيد اگر سخن مىگويند". فرمودند: به خدا سوگند، نه آنها اين كار را كرده بودند و نه او دروغ گفت». امام صادق عليهالسلامفرمودند: اى صيقل، نظر شما در اين باره چيست؟ گفتم: ما فقط تسليم نظر شما هستيم. امام فرمودند: خداى متعال دو چيز را دوست دارد و از دو چيز متنفر است: خطركردن در ميان دو لشكر و دروغ گفتن در راه اصلاح و آشتى را دوست دارد، و تكبّر در راهها و معابر و دروغ گفتن
در امرى غير از اصلاح را مبغوض مىدارد. به يقين ابراهيم عليهالسلامتنها براى اين گفت: بلكه اين كار را بزرگشان كرده است، كه مىخواست اصلاح كند و بر اين راهنمايى كند كه آنها كارى انجام نمىدهند و يوسف نيز براى اصلاح، آن سخن را گفت».
عيسى بن حسان مىگويد كه از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «كلّ كذب مسئول عنه صاحبه يوماً إلاّ كذباً في ثلاثة: رجل كائد في حربه فهو موضوع عنه، أو رجل أصلح بين اثنين يلقى
هذا بغير ما يلقى به هذا يريد بذلك الإصلاح ما بينهما، أو رجل وعد أهله شيئاً، و هو لا يريد أن يتمّ لهم؛ گوينده هر دروغى روزى بازخواست مىشود مگر دروغ گفتن در سه جا: مردى كه در جنگيدنش فريب به كار مىبرد قلم گناه از او برداشته شده، مردى كه بين دو تن اصلاح مىكند و نزد هر يك چيزى مىگويد غير از آنچه نزد ديگرى گويد و از اين كار نيّت اصلاح و آشتى دارد، و مردى كه به اهلش وعدهاى مىدهد در حالى كه قصد انجامش را ندارد».
توضيح اينكه موارد جواز، مواردى اضطرارى و از سر ناچارىاند.
ابن يحياى واسطى از يكى از روات شيعه نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلامفرمودند: «الكلام ثلاثة: صدق و كذب و إصلاح بين الناس؛ سخن سهگونه است: راست و دروغ و آشتى دادن بين مردم». به ايشان عرض شد: «آشتى دادن بين مردم يعنى چه؟» حضرت فرمودند:«تسمع من الرجل كلاماً يبلغه فتخبث نفسه فتقول: سمعت من فلان قال فيك من الخير كذا و كذا خلاف ما سمعت منه؛ از مردى سخنى مىشنوى كه به او رسيده و خشمگينش كرده، لذا به عكس چيزى كه از او شنيدهاى به وى مىگويى: از فلانى شنيدم كه دربارهات ذكر خير مىكرد و چنين و چنان مىگفت».
عطا از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودهاند: «لا كذب على مصلح؛ شخص اصلاحطلب اگر دروغ بگويد بر او گناهى نوشته نمىشود».
محمد بن على بن الحسين در كتاب الإخوان با سند خويش نقل كرده كه امام رضا عليهالسلام فرمودند: «إنّ الرجل ليصدق على أخيه فيناله عنت من صدقه فيكون كذّاباً عند اللّه، و إنّ الرجل ليكذب على أخيه يريد به نفعه فيكون عند اللّه صادقاً؛ چه بسا مردى به زيان برادرش راست مىگويد و از رهگذر راستگويى او سختىاى بدو مىرسد. در نتيجه نزد خدا دروغگو به شمار مىآيد. نيز اى بسا مردى به سود برادرش و براى آنكه مىخواهد سودى به او برسد دروغ مىگويد و در نتيجه نزد خدا راستگو به حساب مىآيد».
سيد رضى در نهج البلاغه روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «علامة الإيمان أن تؤثر الصدق حيث يضرّك على الكذب حيث ينفعك، و أن لا يكون في
حديثك فضل عن علمك، و أن تتّقي اللّه في حديث غيرك؛ ايمان آن است كه راستى را برگزينى، حتى اگر به زيان تو باشد بر دروغى كه تو را سود رساند. نيز گفتارت از علمت افزون نيايد و همواره چون از ديگرى سخن بگويى ترس از خدا در دلت زنده شود».
ابن ابىيعفور روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من لقي المسلمين بوجهين و لسانين، جاء يوم القيامة و له لسانان من نار؛ هركس با دو چهره و دو زبان با مسلمانى برخورد كند روز قيامت در حالى مىآيد كه دو زبان آتشين و شعلهور دارد».
زهرى روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين، يطري أخاه شاهداً، و يأكله غائباً، إن أعطي حسده، و إن أبتلي خذله؛ چه بد بندهاى است كسى كه دو چهره و دو زبان داشته باشد: برادرش را در حضور او مىستايد و در نبود اوگوشت او را مىخورد! اگر چيزى به او داده شود به وى حسادت مىكند و اگر گرفتار آيد بىيار و تنهايش مىگذارد».
[ آن شنيدم كه رادمرد بزرگ *** پايه مردمى چنين بنهاد
كه نه از كس فريب بايد خورد *** نه كسى را فريب بايد داد]
عبدالرحمن بن حماد در روايتى مرفوعه از يكى از معصومين نقل كرده است كه چنين فرمودند: «خداى تبارك و تعالى به عيسى عليهالسلام فرمود: يا عيسى ليكن لسانك في السر و العلانية لساناً واحداً، و كذلك قلبك، إنّي أحذّرك نفسك و كفى بك خبيراً لا يصلح لسانان في فم واحد، و لا سيفان في غمد واحد و لا قلبان في صدر واحد، و كذلك الأذهان؛ اى عيسى، بايد كه زبانت در نهان و آشكار زبانى واحد و يكسان باشد، و همچنين قلبت. من تو را از نفست برحذر مىسازم؛ تو خود بهتر مىدانى كه روا نيست كه دو زبان در يك دهان، و دو شمشير در يك
غلاف، و دو قلب در يك سينه باشد، و چنين است ذهنها».
[ تركِ دنيا به مردم آموزند *** خويشتن سيم و غلّه اندوزند
عالمى را كه گفت باشد و بس *** هرچه گويد نگيرد اندر كس
عالم آن كس بود كه بد نكند *** نه بگويد به خلق و خود نكند]
زيد بن على از نياكانش نقل كرده كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: يجيء يوم القيامة ذو الوجهين دالعاً لسانه في قفاه، و آخر من قدّامه يلتهبان ناراً حتّى يلهبا جسده، ثمّ يقال: هذا الذي كان في الدنيا ذا وجهين و لسانين يعرف بذلك يوم القيامة؛ در روز قيامت فرد داراىِ دو چهره در حالى مىآيد كه يك زبانش از پشت سر بيرون افتاده و يك زبان ديگر از جلويش آويزان است، و از هر دو آتش زبانه مىكشد تا آنكه در جسمش در افتند. سپس گفته مىشود: اين همانى است كه در دنيا دو چهره و دو زبان داشت. [ آرى،]
در قيامت اينگونه معرّفى مىشود».
عمار مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من كان له وجهان في الدنيا كان له يوم القيامة لسانان من نار؛ هر كه در دنيا دو چهره داشته باشد در روز قيامت دو زبان از آتش خواهد داشت».
نيز در خطبهاى از ايشان چنين آمده است: «و من كان ذا وجهين و ذا لسانين كان ذا وجهينو لسانين يوم القيامة من نار؛ هر آن كه در دنيا دو چهره و دو زبان داشته باشد، در روز قيامت داراى دو چهره و دو زبان از آتش خواهد بود».
[ چند ظاهر را كنى چون گلِستان *** باطنت از تيرگى افغان كنان
چند صد رنگيت هست و صددلى *** باطن يكرنگ بگزين و جلى]
عبداللّه بن ابىيعفور مىگويد از امام جعفر صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «من لقي الناس بوجه و عابهم بوجه جاء يوم القيامة و له لسانان من نار؛ هر كه مردم را با چهرهاى ملاقات، و با چهرهاى ديگر از آنها عيبگويى كند، روز قيامت با دو زبان از جنس آتش وارد مىشود».
حفص بن غياث از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانشان و سرانجام از حضرت على عليهالسلام و ايشان از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهروايت كردهاند كه فرمودند: «من مدح أخاه المؤمن في وجهه و اغتابه من ورائه فقد إنقطع ما بينهما من العصمة؛ هركس در مقابل برادر مؤمنش او را ستايش و پشت سرش از او غيبت كند، [رشته ]حرمت ميان آن دو قطع مىشود».
هشام بن حكم از امام صادق عليهالسلام و ايشان از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند كه فرمودند: «لا هجرة فوق ثلاث؛ بيش از سه روز قهر كردن جايز نيست».
مرازم بن حكيم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا خير في المهاجرة؛ خيرى در قهر كردن نيست».
قاسم بن ربيع مىگويد كه در توصيه مفضل آمده است كه گفت: «شنيدم امام صادق عليهالسلام فرمودند: "هيچگاه دو مرد از سر قهر از هم جدا نمىشوند، جز آنكه يكىشان مستوجب بيزارى و لعنت خدا مىگردد، و چه بسا ممكن است هر دو مستوجب آن بشوند." معتب به ايشان گفت: فدايت شوم، اين عاقبت حقِ آن ظالم است؛ مظلوم چه گناهى كرده؟ حضرت فرمودند: "زيرا او برادرش را به برقرارى مجدد پيوند دوستى دعوت نمىكند و در نزاع با او كوتاه نمىآيد. از پدرم شنيدم كه مىفرمودند: هنگامى كه دو تن با يكديگر نزاع مىكنند و يكى بر ديگرى برترىطلبى مىكند، آن طرف مظلوم بايد به سوى رفيقش بازگردد تا به او بگويد: اى برادر، من ستم كردم و تقصير با من است. [ آرى او بايد چنين كند ]تا قهرميان او و رفيقش پايان پذيرد؛ زيرا خداى تبارك و تعالى حاكمى است عادل و بالاخره حق مظلوم را از ظالم مىگيرد"».
ابوبصير مىگويد كه روزى از امام صادق عليهالسلام پرسيدم درباره مردى كه با آن خويشاوند نزديكى كه عارف به حق [اهلبيت] نيست، قطع رابطه مىكند، نظرتان چيست؟ حضرت فرمودند: «لا ينبغي له أن يصرمه؛ سزاوار نيست كه او با وى قطع ارتباط كند».
داوود بن كثير مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: پدرم مىفرمود كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «أيّما مسلمين تهاجرا فمكثا ثلاثاً لا يصطلحان إلاّ كانا خارجين من الإسلام [ أى الإسلام الكامل] و لم يكن بينهما ولاية فأيّهما سبق إلى كلام أخيه كان السابق إلى الجنّة يوم الحساب؛ هر دو مسلمانى كه با يكديگر قهر كنند و سه روز چنين باشند و آشتى نكنند از اسلام [حقيقى] خارجند و هيچ پيوند ايمانى ميانشان نخواهد بود و هر يك كه براى سخن گفتن با برادرش پيشدستى كند، در روز حساب براى رفتن به سوی
بهشت پيش خواهد افتاد».
ابوبصير نيز روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند: «لا يزال الشيطان فرحاً ما اهتجر المسلمان فإذا التقيا اصطكّت ركبتاه و تخلّعت أوصاله و نادى يا ويله ما لقي من الثبور؛ تا وقتى كه دو مسلمان باهم قهرند، شيطان خوشحال است و آنگاه كه باهم ملاقات مىكنند، زانوهايش مىلرزد و بندبندش جدا مىشود و ندا مىدهد كه اى واى، بدبخت شدم!»
امام باقر عليهالسلام روايت كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «لا يحلّ لمسلم أن يهجر أخاه فوق ثلاثة؛ براى مسلمان جايز نيست كه بيش از سه روز با برادرش قهر كند».
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانشان و سرانجام از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند كه آن حضرت در حديث «المناهى» از قهر كردن نهى كرده و فرمودهاند: «فمن كان لابدّ فاعلاً فلا يهجر أخاه أكثر من ثلاثة أيّام، فمن كان هاجراً لأخيه أكثر من ذلك كانت النار أولى به؛ پس هر كه به ناچار چنين كند، بيش از سه روز با برادرش قهر نكند، و هركس بيش از آن با برادرش قهر باشد، آتش بر او سزاوارتر است».
محمد بن حمران از پدرش روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما من مؤمنين اهتجرا فوق ثلاث إلاّ و برئت منهما في الثالثة؛ هيچگاه دو مؤمن بيش از سه روز با يكديگرقهر نمىكنند، مگر آنكه در روز سوم از آنها بيزارى مىجويم». به ايشان گفته شد: «اين واكنش در خور ظالم است، اما آن طرف مظلوم چه جرمى كرده است؟» حضرت فرمودند: «ما بال المظلوم لا يصير إلى الظالم فيقول: أنا الظالم حتّى يصطلحا؛ آن طرف مظلوم به سوى آن ظالم نمىرود تا بگويد: من مقصر و خلافكارم تا باهم صلح و آشتى كنند».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در توصيهاى به ابوذر چنين مىفرمايند: «يا أباذر إيّاك و هجران أخيك فإنّ العمل لا يتقبّل مع الهجران، يا أباذر أنهاك عن الهجران فإن كنت لابدّ فاعلاً فلا تهجره ثلاثة أيّام كملاً، فمن مات فيها مهاجراً لأخيه كانت النار أولى به؛ اى اباذر، از قهر كردن با برادرت دورى كن كه با قهر كردن، عمل صالح مقبول خدا نمىگردد. اى اباذر، تو را از قهر كردن نهى مىكنم، و اگر تو به ناچار بايد چنين كنى، پس سه روز كامل با او قهر نكن. هركس در حال بميرد كه با برادرش قهر باشد آتش بر او سزاوارتر است».
هشام بن سالم مىگويد كه روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «خداى عزّوجلّ [در حديث قدسى ]مىفرمايد: ليأذن بحرب منّي من آذى عبدي المؤمن، و ليأمن غضبي من أكرم عبدي المؤمن؛ هر كه بنده مؤمن مرا مىآزارد، در واقع به من اعلان جنگ كرده است؛ و هر كه بنده مؤمن مرا گرامى بدارد از خشم من ايمن خواهد بود».
مفضل بن عمر نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا كان يوم القيامة نادى مناد أين الصدود لأوليائي، فيقوم قوم ليس على وجوههم لحم فيقال: هؤلاء الذين آذوا المؤمنين و نصبوا لهم و عاندوهم و عنّفوهم في دينهم ثمّ يؤمر بهم إلى جهنّم؛ روز قيامت كه برپا مىشود، منادى ندا مىدهد: "كجايند كسانى كه بر اولياى من راه بستند؟" آنگاه گروهى كه هيچ گوشتى بر چهرهشان نيست برمىخيزند. در اين هنگام گفته مىشود: "اينان همان كسانىاند كه مؤمنان را آزردند و با آنها دشمنى ورزيدند و به عناد برخاستند و به سبب اعتقادات دينىشان با آنها با خشونت رفتار كردند." سپس به آنها امر مىشود كه به سوى آتش جهنم بروند».
همو حديثى ديگر كه مشابه حديث فوق است، روايت كرده است، اما مىافزايد كه امام صادق عليهالسلامفرمودند: «... كانوا واللّه الذين يقولون بقولهم و لكنّهم حبسوا حقوقهم و أذاعوا عليهمسرّهم؛ سوگند به خدا، اينان همان اعتقادى داشتند كه خود آنان داشتند، اما آنها را از حقوقشان منع مىكردند و رازهايشان را به زيانشان برملا مىساختند».
ابان بن تغلب روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «لما أسري بالنبي صلىاللهعليهوآله قال: يا ربّ ما حال المؤمن عندك؟ قال: يا محمّد من أهان لي وليّا فقد بارزني بالمحاربة، و أنا أسرع شيء إلى نصرة أوليائي؛ آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آسمان برده شدند فرمودند: "اى پروردگارم، وضعيت مؤمن در پيشگاه تو چگونه است؟" حضرت حق مىفرمايد: اى محمد، هركس به يكى از بندگانِ خوب من توهين كند، در واقع به من اعلان جنگ داده است، و من در يارى كردن اوليايم سريعترينم».
حمّاد بن بشير از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «قال اللّه عزّوجل: من أهان لي وليّاً فقد أرصد لمحاربتي؛ خداى عزّوجلّ [در حديثى قدسى ]فرمود: هر كسى يكى از اولياى مرا توهين كند در كمين جنگ با من قرار گرفته است».
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانشان نقل مىكنند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حديث «المناهى» فرمودند: «و من إستخفّ بفقير مسلم فقد إستخفّ بحقّ اللّه، واللّه يستخفّ به يوم القيامة إلاّ أن يتوب؛ هركس فقير مسلمانى را سبك شمارد، حق خداى را سبك شمرده و خدا در روز قيامت او را سبك خواهد شمرد، مگر آنكه توبه كند».
و فرمودند: «من أكرم فقيراً مسلماً لقي اللّه يوم القيامة و هو عنه راض ألا و من أكرم أخاه المسلم فإنّما يكرم اللّه عزّوجل؛ هركس فقير مسلمانى را گرامى بدارد در روز قيامت در حالى خداى را ملاقات مىكند كه از وى خشنود است. هان! هركس برادر مسلمانش را گرامى بدارد تنها خداى عزّوجلّ را گرامى داشته است».
امام رضا عليهالسلام از نياكانشان نقل كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «من إستذلّ مؤمناً أو حقّره لفقره و قلّة ذات يده شهره اللّه يوم القيامة؛ هركس مؤمنى را به سبب فقر و تهيدست بودنش خوار و يا ناچيز بشمارد، خدا در روز قيامت رسوايش مىكند».
ابوبصير نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا تحقّروا مؤمناً فقيراً فإنّ من حقّر مؤمناً أوإستخفّ به حقّره اللّه و لم يزل ماقتاً له حتّى يرجع عن محقرته أو يتوب؛ هيچگاه مؤمن فقيرى را تحقير نكنيد كه بىشك هركس مؤمنى را تحقير كند، خدا او را تحقير مىكند و پيوسته نسبت به او خشمگين خواهد بود تا آن زمان كه از تحقير كردنش بازگردد يا توبه كند».
و نيز فرمودند: «من إستذلّ مؤمناً أو إحتقره لقلّة ذات يده شهره اللّه يوم القيامة على رؤوس الخلائق؛ هر كه مؤمنى را خوار شمارد يا به سبب تهيدستىاش تحقيرش كند، خدا در روز قيامت در مقابل چشمان تمام مردم رسوايش مىكند».
ابراهيم بن عمر يمانى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما من مؤمن يخذل أخاه و هو يقدر على نصرته إلاّ خذله اللّه في الدنيا و الآخرة؛ هيچ مؤمنى نيست كه در عين توانايى بر يارى برادرش، او را تنها گذارد مگر آنكه خدا در دنيا و آخرت او را تنها مىگذارد».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در خطبهاى فرمودند: «و من أهان فقيرا مسلما من أجل فقره و إستخفّ به فقد إستخفّ باللّه، و لم يزل في غضب اللّه عزّوجل و سخطه حتّى يرضيه، و من أكرم فقيرا مسلما لقي اللّه يوم القيامة و هو يضحك إليه؛ هركس به مسلمان فقيرى به سبب فقرش اهانت كند و سبكش شمارد خداى را سبك شمرده و همواره در غضب خداى عزّوجلّ خواهد بود تا آنكه او را راضى كند؛ و هركس فقير مسلمانى را گرامى بدارد در روز قيامت در حالى خدا را ملاقات مىكند كه به او مىخندد».
حضرت سپس فرمودند: «و من بغى على فقير أو تطاول عليه أو إستحقره حقّره (حشره) اللّه يوم القيامة مثل الذرّة في صورة رجل حتّى يدخل النار؛ هركس بر فقيرى تجاوز يا برترىطلبى كند يا حقيرش شمارد خدا در روز قيامت مثل مورچهاى به صورت انسان تحقيرش مىكند تا آنكه داخل آتش شود».
معلّى بن خنيس روايت كرده است كه از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «قال اللّه عزّوجل: ليأذن بحرب منّي من أذلّ عبدي المؤمن و ليأمن غضبي من أكرم عبدي المؤمن؛ خداى عزوجل [در حديث قدسى ]مىفرمايد: هر كه بنده مؤمنم را خوار مىكند، در واقع به من اعلان جنگ داده، و هر كه بنده مؤمنم را گرامى مىدارد، از خشم من ايمن خواهد بود».
معاويه از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «پروردگارم مرا به آسمان برد و بعد، از وراى حجاب به من چيزهايى را وحى نمود و شفاهاً به من فرمودند: اى محمد، هركس يكى از بندگانم را خوار كند، به يقين در كمين جنگ با من
نشسته است و آن كه با من بجنگد با او مىجنگم». گفتم: "پروردگارا، اين بنده تو كيست؟ به يقين دانستم كه هر كه با تو بجنگد، با او مىجنگى". حضرت حق فرمودند: او كسى است كه پيمانش را براى تولّى به ولايت تو و وصىّ تو و ذرّيّه شما دو تن گرفتهام».
معلّى بن خنيس از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «قال اللّه عزّوجل: من إستذلّ عبدي المؤمن فقد بارزني بالمحاربة؛ خداى عزّوجل [در حديث قدسى ]فرمودند: هركس بنده مؤمنم را خوار بشمارد به من اعلان جنگ كرده است».
محمد بن ابوحمزه از يكى از راويان روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من حقّر مؤمناً مسكيناً أو غير مسكين لم يزل اللّه عزّوجل حاقراً له ماقتاً حتّى يرجع عن محقرته إيّاه؛ هركس مؤمنى را چه فقير يا غنى تحقير كند، خداى عزوجل پيوسته تحقيركننده او خواهد بود و بر او خشم مىگيرد تا آنكه از تحقيرش دست بردارد».
معلى بن خنيس از امام صادق عليهالسلام و ايشان از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند كه فرمودند: «قال اللّه عزّوجل: قد نابذني من أذلّ عبدي المؤمن؛ خداى عزوجل [در حديث قدسى] فرمودند: آن كه بنده مؤمنم را خوار كند با من از در جنگ درآمده است».
منصور صيقل و معلى بن خنيس از امام صادق عليهالسلام روايت كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «قال اللّه عزّوجل: إنّي لحرب لمن استذلّ عبدي المؤمن، و إنّي أسرع إلى نصرة أوليائي؛ خداى عزوجل [در حديث قدسى ]فرمود: به يقين من با كسى كه بنده مؤمنم را خوار شمارد مىجنگم و بىترديد براى يارى اولياى خود سريعترينم».
ابوهارون از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه روزى ايشان به عدهاى كه نزدشان بودند و من هم آنجا حاضر بودم فرمودند: «شما را چه شده كه ما را سبك مىشماريد؟» مردى از خراسان برخاست و گفت: «پناه بر خدا از اينكه شما را سبك شماريم و يا چيزى از امر وشأن شما را خوار كنيم». حضرت فرمودند: «بله، خود تو بىشك يكى از همانانى
هستى كه مرا سبك مىشمارند». آن مرد گفت: «پناه بر خدا از اينكه شما را سبك شمارم». حضرت به او فرمودند: «واى بر تو، آيا آنگاه كه در نزديكى جحفه بوديم نشنيدى كه فلانى به تو گفت: "به اندازه يك ميل مرا سوار كن و ببر، كه به خدا سوگند، ناتوان شدم". به خدا سوگند حتى سرت را برايش بلند نكردى و سبكش شمردى. هركس مؤمنى را سبك بشمارد، ما را سبك شمرده و حرمت خداى عزّوجلّ را ضايع كرده است».
ابوحمزه از امام باقر عليهالسلام نقل كرده كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «إذا قطّعوا الأرحام جعلت الأموال في أيدي الأشرار؛ اگر قطع رحم كنند اموال در دستان اشرار قرار مىگيرد».
همو روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «إنّ من الذنوب الّتي تعجّل الفناء قطيعة الرحم؛ به يقين يكى از گناهانى كه نابودى را تسريع مىكند قطع رحم است».
عنبسه عابد مىگويد: روزى مردى نزد امام صادق عليهالسلام آمد و از خويشانش گلايه كرد. حضرت به او فرمودند: «أكظم غيظك و افعل؛ خشم خودت را فرو خور و كار خود را بكن».
او گفت: «آنها چنين مىكنند و چنان مىكنند». حضرت فرمودند: «أتريد أن تكون مثلهم فلا ينظر اللّه إليكم؛ آيا مىخواهى مثل آنها باشى و در نتيجه خدا به شما نظر نكند؟».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «لا تقطع رحمك و إن قطعتك؛ صله رحم را قطع نكن هرچند او [ارتباطش را] با تو قطع كرده باشد».
ابن بكير روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أبعد ما يكون العبد من اللّه أن يكون الرجل يؤاخي الرجل و هو يحفظ زلاّته فيعيّره بها يوماً ما؛ دورترين حالت بنده نسبت به خدا آن است كه يكى با ديگرى برادرى كند در حالى كه لغزشهايش را به ياد مىسپرد تا روزى از روزها از او عيبجويى كند».
زراره روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ أقرب ما يكون العبد إلى الكفر أن يؤاخي الرجل الرجلَ على الدين فيحصي عليه زلاّته ليعنّفه بها يوماً ما؛ نزديكترين حالت بنده بهكفر آن است كه با مردى بر مبناى آموزههاى دينْ دوستى و برادرى كند و در عين حال لغزشهاى دوستش را شماره مىكند تا روزى از روزها او را بدانها بيازارد».
اسحاق بن عمار از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «...لا تذمّوا المسلمين، و لا تتبّعوا عوراتهم، فإنّه من تتبّع عوراتهم تتبّع اللّه عورته و من تتّبع اللّه عورته، يفضحه و لو في بيته؛ مسلمانان را نكوهش نكنيد و در پى ثبت نواقص و زشتيهاى آنها نباشيد؛ زيرا هر كه در پى به ياد سپردن نواقص و زشتىهاى آنان باشد، خدا نيز در پى ثبتِ نواقص و زشتيهاى او مىافتد، و هر كه خدا در پى نواقص و زشتيهايش افتد رسوايش مىكند، حتى اگر در خانهاش باشد».
سيف بن عميره مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أدنى ما يخرج به الرجل من الإيمان أن يؤاخي الرجلُ الرجلَ على دينه فيحصي عليه عثراته و زلاّته ليعيّره بها يوماً ما؛ كمترين چيزى كه آدمى بدان از دايره ايمان بيرون مىرود آن است كه بر اساس دين برادر مردى شود در عين حال عيوب و لغزشهايش را شماره كند تا روزى از او عيبجويى كند [و به رخِ او بكشد]».
عبداللّه بن سنان نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من عيّر مؤمناً بذنب لم يمت حتّى يركبه؛ هركس به سبب گناهى از مؤمنى عيبجويى كند، نمىميرد تا آنكه خود مرتكب آن گناه شود».
اسحاق بن عمار از ايشان روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من أذاع فاحشة كان كمبتدئها، و من عيّر مؤمناً بشيء لم يمت حتّى يركبه؛ هر كه زشتىاى را منتشر كند، مانند آغازگر و كننده آن است و هركس از مؤمنى به سبب چيزى عيبجويى كند، نمىميرد
تا آنكه خود مرتكب همان عيب شود».
حسين بن عثمان از راوىاى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من أنّب مؤمناً أنّبه اللّه عزّوجل في الدنيا و الآخرة؛ هركس مؤمنى را ملامت كند، خداى عزّوجلّ او را در دنيا و آخرت ملامت خواهد كرد».
معاوية بن عمار نيز روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من لقى أخاه بمايؤنّبه أنّبه اللّه في الدنيا و الآخرة؛ هركس برادرش را به سختى توبيخ كند و بيازارد، خدا نيز در دنيا و آخرت به سخنى ملامتش خواهد كرد».
منصور بن حازم از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «من أذاع فاحشة كان كمبتدئها، و من عيّر مسلماً بذنب لم يمت حتّى يركبه؛ هركس زشتىاى را منتشر كند مانند آغازگر و كننده آن است و هر كه به خاطر گناهى از مسلمانى عيبجويى كند، نمىميرد تا آنكه خود مرتكب آن گناه شود».
سليمان بن خالد از امام باقر عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «المؤمن من أئتمنه المؤمنون على أنفسهم و أموالهم و المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه، و المهاجر من هجر السيّئات و ترك ما حرّم اللّه، و المؤمن حرام على المؤمن أن يظلمه أو يخذله أو يغتابه أو يدفعه دفعة؛ مؤمن [واقعى] كسى است كه مؤمنان او را بر جانها و اموالشان امين قرار دهند، و مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او سلامت باشند، و مهاجر كسى است كه از بدىها [به سوى خوبىها ]هجرت كرده باشد و آنچه خدايش حرام نموده ترك كند. و حرام است كه مؤمنى به مؤمن ديگر ستم كند يا او را تنها و بىياور بگذارد يا از او غيبت كند و يا بىدليل دست رد به سينه او بزند».
سماعة بن مهران نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من عامل الناس فلم يظلمهم، و حدّثهم فلم يكذبهم، و وعدهم فلم يخلفهم، كان ممّن حرمت غيبته، و كملت مروءته، و ظهر عدله و وجبت أُخوّته؛ هر كه با مردم تعامل كند و بديشان ستم نكند و
با آنان سخن بگويد و دروغ نگويد و وعدهشان دهد و خلف وعده نكند، از جمله كسانى خواهد بود كه غيبتش حرام و مروّتش كامل و عدالتش آشكار و برادرى با او واجب است».
حارث بن مغيره نيز از ايشان نقل كرده كه فرمودند: «المسلم أخو المسلم هو عينه و مرآته و دليله، لا يخونه و لا يخدعه و لا يظلمه و لا يكذبه و لا يغتابه؛ مسلمان برادر مسلمان است و او چشم وى و آينهاش و راهنمايش مىباشد، بدو خيانت نمىكند و فريبش نمىدهد و به او ستم نمىكند و دروغ نمىگويد و غيبتش نمىكند».
نيز ربعى از راوىاى نقل كرده كه آن حضرت فرمودند: «المسلم أخو المسلم لا يظلمه و لا يخذله، و لا يغتابه و لا يغشّه و لا يحرمه؛ مسلمان برادر مسلمان است. به وى ستم نمىكند، تنهايش نمىگذارد، غيبتش نمىكند و با او نيرنگبازى نمىكند و محرومش نمىسازد».
ابن ابوعمير از يكى از اصحابش نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من قال في مؤمن ما رأته عيناه و سمعته أذناه فهو من الذين قال اللّه عزوجل: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَ-حِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»(1)هر كه چيزى را درباره مؤمنى بگويد كه چشمش آن را ديده و گوشش آن را شنيده، از زمره كسانى خواهد بود كه خداوند درباره آنها مىفرمايد: كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكى براى آنان است».
[ چون خود همه عيبى چه كنى عيب كسان فاش *** بر غير چه خندى چو تو خود بدتر از آنى
بر عيب تو چون پرده بپوشيد خداوند *** ظلم است اگر پرده مردم بدرانى]
سكونى نيز از آن حضرت روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الغيبة
1) . سوره نور، آيه 19.
أسرع في دين الرجل المسلم من الأكلة في جوفه؛ غيبت شتابانتر از هضم غذا در درون انسان، دين مرد مسلمان را از بين مىبرد».
از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: «الجلوس في المسجد انتظار الصلاة عبادة ما لم يحدث؛ نشستن در مسجد به انتظار نماز، عبادت است مادامى كه حَدَثى از او سر نزند» از ايشان سؤال شد: حَدَث چيست؟ فرمودند: «الإغتياب؛ غيبت كردن».
ايشان در توصيهاى به ابوذر نيز مىفرمايند: «يا أباذر إيّاك و الغيبة فإنّ الغيبة أشدّ من الزنا؛ اى اباذر، از غيبت بپرهيز كه غيبت از زنا زشتتر و بدتر است». ابوذر مىپرسد: چرا، اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله؟ حضرت مىفرمايند: «لأنّ الرجل يزني فيتوب إلى اللّه فيتوب اللّه عليه، و الغيبة لا تغفر حتّى يغفرها صاحبها، يا أباذر سباب المسلم، فسوق و قتاله كفر، و أكل لحمه من معاصي اللّه و حرمة ماله كحرمة دمه؛ زيرا، ممكن است مردى زنا كند و بعد به سوى خدا توبه نمايد وخدا هم توبه او را مىپذيرد، اما غيبت مورد مغفرت قرار نمىگيرد تا آنكه صاحبش [يعنى غيبتشونده ]آن را مورد مغفرت قرار دهد. اى اباذر، فحش دادن به مسلمان فسق و جنگ با او كفر و خوردن گوشتش از معاصى الهى و حرمت مالش مانند حرمت خون او است». ابوذر پرسيد: اى رسول خدا، غيبت چيست؟ پيامبر فرمودند: «ذكرك أخاك بما يكره؛ برادرت را به چيزى ياد كنى كه آن را ناخوش مىدارد». ابوذر پرسيد: اى رسول خدا، اگر آنچه بدان از او ياد مىشود قطعاً در او باشد چطور؟ پيامبر فرمودند: «إعلم أنك إذا ذكرته بما هو فيه فقد إغتبته و إذا ذكرته بما ليس فيه فقد بهتّه؛ بدان كه اگر او را به آنچه واقعاً در او هست ياد كنى، در اين صورت از او غيبت كردهاى، و هنگامى كه او را به آنچه واقعاً در او نيست ياد كنى، در آن صورت به او بهتان زدهاى».
[ به عيب خويش بپرداز تا شوى بىعيب *** مباش آينه عيب ديگران، زنهار]
زيد بن على از نياكانش روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «تحرم الجنّة على ثلاثة: على المنّان، و على المغتاب، و على مدمن الخمر؛ بهشت بر سه كس حرام است:
منتگذار و غيبتكننده و بر دائمالخمر».
ابراهيم بن ابىالبلاد از پدرش روايتى مرفوعه نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «و هل يكبّ الناس في النار يوم القيامة إلاّ حصائد ألسنتهم؛ و آيا به جز پيامدهاى زبانهاى مردم چيزى مردم را در آتش مىافكند؟».
ابوبصير از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «سباب المؤمن فسوق، و قتاله كفر، و أكل لحمه معصية اللّه، و حرمة ماله كحرمة دمه؛ فحش دادن به مؤمن فسق و جنگيدن با او كفر و خوردن گوشتش معصيت خدا و حرمت مالش مانند حرمت خون اوست».
حسين بن يزيد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانشان نقل كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حديث "المناهى" از غيبت كردن و گوش دادن به آن و سخنچينى و گوش دادن به آن نهى كردند و فرمودند: «سخنچين وارد بهشت نمىشود» و نيز از گفتوگويى كه به چيزى غيرخدا فرا بخواند، و از غيبت نيز نهى كردند و فرمودند: «هركس از مرد مسلمانى غيبت كند، روزه و وضويش باطل مىشوند و در روز قيامت در حالى مىآيد كه از دهانش بويىگندتر از مردار خارج مىشود، بوئى كه اهل محشر از آن آزرده مىشوند و اگر پيش از توبه بميرد، مانند كسى مرده است كه حلال خداى عزوجل را حرام كرده است. هان، هركس در حق برادرش لطف كند و غيبتى كه در مجلسى درباره او به گوش مىخورد رد نمايد، خدا درِ هزار شر را در دنيا و آخرت بر او مىبندد و اگر در عين توانايى بر رد آن، ردّش نكند، بار گناهى، بر دوش مىكشد هفتاد بار سنگينتر از بار گناهى كه بر غيبتكننده است».
[ عيب مردان فاش كردن بدترين عيبهاست *** عيبگو اول كند بىپرده عيب خويش را]
[ سخن چين و نمّام در يك نَفَس *** خلاف افكند در ميان دو كس
نديدم ز نمّام سرگشتهتر *** نگون طالع و بخت برگشتهتر]
عبدالرحمن بن سيابه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ من الغيبة أن تقول في أخيك ما ستره اللّه عليه، و إنّ من البهتان أن تقول في أخيك ما ليس فيه؛ از جمله مصاديق غيبت آن است كه درباره برادرت چيزى كه خدايش بر او پوشانيده بازگويى، و از جمله مصاديق بهتان آن است كه درباره برادرت چيزى بگويى كه در او نيست».
[ مكن عيب خلق اى خردمند فاش *** به عيب خود از خلق مشغول باش
چو عيب تن خويش جويد كسى *** ز عيب كسان برنگويد بسى]
نوف بكالى مىگويد كه روزى اميرمؤمنان در صحنِ مسجد كوفه بودند كه خدمتشان رسيدم و گفتم: «السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة اللّه و بركاته» حضرت جواب دادند: «عليك السلام يا نوف و رحمة اللّه و بركاته». عرض كردم: «يا اميرالمؤمنين، مرا موعظه فرما». امام فرمودند: «يا نوف أحسن يحسن إليك...؛ اى نوف، نيكى كن تا به تو نيكى شود». عرض كردم: «بيشتر برايم بگوئيد». فرمودند: «إجتنب الغيبة فإنّها إدام كلاب النّار؛ از غيبت كردن دورى كن كه بىشك غيبتْ خورش سگان جهنم است». سپس فرمودند: «يا نوف كذب من زعم أنّه ولد من حلال و هو يأكل لحوم الناس بالغيبة؛ اى نوف، آن كه مىپندارد حلالزاده است و با غيبت كردن گوشتهاى مردم را مىخورد، دروغ مىگويد». توضيح اينكه: منظور حضرت آن است كه شيطان در انعقاد نطفه جنينِ چنين فردى شركت داشته است.
حسين بن خالد از امام رضا عليهالسلام و ايشان از پدر گرامىاش روايت كردهاند كه امامصادق عليهالسلامفرمودند: «إنّ اللّه يبغض البيت اللّحْم و اللّحمِ السمين؛ خداوند خانهاى كه داراى گوشت باشد و گوشتالوى چاق را مبغوض مىدارد». به ايشان گفته مىشود: «ما واقعاً گوشت را دوست داريم و خانههايمان هم از آن خالى نيست. [چطور چنين چيزى ممكن است؟]» حضرت فرمودند: «ليس حيث تذهب، إنّما البيت اللّحم البيت الذي تؤكل فيه لحوم الناس بالغيبة، و أمّا اللّحمِ السمين فهو المتبختر المتكبّر المختال في مشيه؛ منظور آن نيست كه ذهنت بدان سوى رفت؛ منظور از خانه داراى
گوشت، خانهاى است كه در آن با غيبت كردن، گوشت مردم خورده مىشود، و منظور از گوشتالوى چاق نيز، كسى است كه شيفته خودبرتربينى است كه متكبّرانه راه مىرود».
[ چون زبان گرديد گرم حرف مىكاهد ز عجز *** شمع را آخر زبانِ آتشين كوتاه كرد]
اسباط بن محمد در روايتى مرفوعه نقل كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الغيبة أشدّ من الزنا، فقيل: يا رسول اللّه و لم ذلك؟ قال: أمّا صاحب الزنا فيتوب فيتوب اللّه عليه و أمّا صاحب الغيبة فيتوب فلا يتوب اللّه عليه حتّى يكون صاحبه الّذي يحلّه؛ غيبت از زنا زشتتر است. به ايشان گفته شد: اى رسول خدا چرا؟ پيامبر فرمودند: زناكار، سرانجام توبه مىكند و خدا هم توبه او را مىپذيرد، اما توبه غيبتكننده تا وقتى غيبتشونده حلالش نكند، پذيرفته نمىشود».
او در روايت مرفوعه ديگرى نقل كرده كه آن حضرت فرمودند: «ألا أخبركم بالذي هو أشدّ من الزنا؟ وقع الرجل في عرض أخيه؟؛ آيا شما را از آنچه از زنا زشتتر است آگاه نسازم؟ اينكه انسان به جان آبروى برادر دينىاش بيفتد [و با غيبت كردنْ گوشت او را بخورد]».
[ بُود غيبت خَلق مردار خوردن *** از اين لقمه كن پاك كام و دهان را]
[ هست غيبت اكل لحم مردمان *** مىخورى و سيرىات نايد از آن
گوشتهاى بندگان حق خورى *** غيبت ايشان كنى كى فر برى]
علقمه بن محمد نقل كرده كه امام جعفر صادق عليهالسلام فرمودند: «فمن لم تره بعينك يرتكب ذنباً و لم يشهد عليه عندك شاهدان فهو من أهل العدالة و الستر، و شهادته مقبولة، و إن كان في نفسه مذنباً، ومن إغتابه بما فيه فهو خارج عن ولاية اللّه تعالى ذكره داخل في ولاية الشيطان؛ كسى كه با چشم خود نديدهاى كه گناه مىكند، و عليه او نزد تو دو شاهد شهادت ندادهاند، اززمره عادلان است و شهادتش نيز پذيرفته مىشود، اگرچه واقعاً گناهكار باشد؛ و هر كه به سبب آنچه در اوست غيبتش كند، از ولايتِ خدای
-تعالی ذکره- بيرون و در سلطه شيطان داخل مىشود».
همو نقل مىكند پدرم از پدرش و او از نياكانشان روايت كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من اغتاب مؤمناً بما فيه لم يجمع اللّه بينهما في الجنّة أبداً، و من اغتاب مؤمناً بما ليس فيه فقد إنقطعت العصمة بينهما، و كان المغتاب في النار خالداً فيها و بئس المصير؛ هركس به سبب چيزى كه در يك مؤمن هست غيبتش كند، خدا هرگز ميان آن دو در بهشت الفت برقرار نخواهد كرد، و هر كه به سبب بودنِ چيزى كه واقعاً در مؤمنى نيست، غيبتش كند رشته حرمت ميان آنها بريده مىشود و غيبتكننده در آتش است و در آن جاويد خواهد بود و راستى كه آنجا بد سرانجامى است».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در خطبهاى فرمودند: «هركس از برادر مسلمانش غيبت كند روزه و وضويش باطل مىشود، و اگر در همان حال بميرد، به مانند كسى مرده است كه حلال خدا را حرام كرده است... و هركس در راه يارى برادرش و سودرسانى به او گام بردارد، ثواب مجاهدانِ در راه خدا دارد و هركس در راه عيبجويى برادرش و برملا كردن نقص و زشتى او گام بردارد، با اولين گامى كه بر مىدارد در جهنم مىرود و خدا در مقابل چشمان مردم از نقص و زشتىاش پرده برمىدارد؛ و هركس در راه ايجاد فساد ميان آن دو برادر و قطع ارتباط ميان آنها گام بردارد، خداى عزوجل بر او غضب و در دنيا و آخرت لعنتش مىكند و
بر گرده او بار گناهى قرار مىگيرد مانند بار گناه قاطع رحم».
عبداللّه بن سنان نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الغيبة أن تقول في أخيك ما قد ستره اللّه عليه، فأمّا إذا قلت ما ليس فيه فذلك قول اللّه عزّوجل: «...فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَ-نًا وَ إِثْمًا مُّبِينًا»(1)غيبت كردن آن است كه درباره برادرت چيزى بگويى كه خدا آن را براى او پنهان نموده. اما اگر درباره او چيزى گفتى كه واقعاً در او نباشد، در اين صورت، اين عملْ مصداق فعلى
است كه خداوند درباره آن مىفرمايد: بارِ بهتان و گناه آشكارى بر دوش گرفته است».
1) . سوره نساء، آيه 112.
[ غمز و غيبت ز ناكسى و خسى است *** افترا و دروغ بدنفسى است]
ابن ابىيعفور نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من بهت مؤمناً أو مؤمنة بما ليس فيه بعثه اللّه في طينة خبال حتّى يخرج ممّا قال، قلت: و ما طينة خبال؟ قال: صديد يخرج من فروج المومسات؛ هركس به زن يا مرد مؤمنى به چيزى كه در او نيست بهتان بزند، در روز قيامت خدا او را در "طينت خبال" بر مىانگيزد، تا از آنچه گفته است بيرون بيايد». راوى پرسيد: طينت خبال يعنى چه؟ امام فرمودند: «خونابهاى كه از آلت زنان بدكاره خارج مىشود».
امام رضا عليهالسلام از نياكانشان روايت كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من بهت مؤمناً أو مؤمنه، أو قال فيه ما ليس فيه أقامه اللّه يوم القيامة على تلّ من نار حتّى يخرج ممّا قال فيه؛ هركه به مرد يا زن مؤمنى بهتان بزند يا درباره او چيزى بگويد كه در او نيست، خدا در روز قيامت او را بر پشتهاى از آتش مىايستاند تا از آنچه دربارهاش گفته است، بيرون آيد».
[ عيب كسان منگر و احسان خويش *** ديده فروبر به گريبان خويش
آينه آن روز كهگيرى به دست *** خود شكن آن روز مشو خودپرست
خويشتن آراى مشو چون بهار *** تا نكند در تو طمع روزگار]
داود بن سرحان از امام صادق عليهالسلام درباره مسأله غيبت سؤال كرد و امام پاسخ دادند: «هو أن تقول لأخيك في دينه ما لم يفعل وتبثّ عليه أمراً قد ستره اللّه عليه لم يقم عليه فيه حدّ؛ غيبت آن است كه درباره برادر دينىات چيزى بگويى كه انجام نداده باشد و كارى ناشايست را به او نسبت دهى كه خدا براى او پنهانش كرده و حدّى هم بر او اقامه نشده باشد».
عبدالرحمن بن سيابه نيز از ايشان روايت مىكند كه فرمودند: «الغيبة أن تقول في أخيك
ما ستره اللّه عليه، و أما الأمر الظاهر مثل الحدّة و العجلة فلا، و البهتان أن تقول فيه ما ليس فيه؛ غيبت آن است كه درباره برادرت چيزى بگويى كه خدا بر او مستورش كرده باشد، اما كار آشكارى مثل تندى و شتابكارى، نه. [يعنى غيبت حرام محسوب نمىشود] و بهتان آن است كه درباره او چيزى بگويى كه واقعاً در او نيست».
ابان از راوىاى نقل كرده است كه روزى امام كاظم عليهالسلام به من فرمودند: «من ذكر رجلاًمن خلفه بما هو فيه ممّا عرفه الناس لم يغتبه، و من ذكره من خلفه بما هو فيه ممّا لا يعرفه الناس اغتابه، و من ذكره بما ليس فيه فقد بهته؛ هركس پشت سر مردى چيزى بگويد كه واقعا در او باشد و مردم نيز آن را علناً بدانند، از او غيبت نكرده است، و هركس پشت سرش چيزى بگويد كه واقعاً در او باشد، ولى مردم آن را ندانند، غيبت او را كرده است، و هركس پشت سرش چيزى بگويد كه واقعاً در او نباشد، به او بهتان زده است».
هارون بن جهم نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا جاهر الفاسق بفسقه فلا حرمة له ولا غيبة؛ اگر بدكارى آشكارا بدكارى كند، ديگر نه حرمتى دارد و نه غيبتش حرام است».
ابوالبخترى نيز از ايشان نقل كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ثلاثة ليس لهم حرمة، صاحب هوى مبتدع، و الإمام الجائر، و الفاسق المعلن بالفسق؛ سه تناند كه هيچ حرمتى ندارند: بدعتگذار، پيشواى ناعادل و فاسقى كه تظاهر به كار فاسقانه مىكند».
فضل بن ابوقره نيز نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام درباره اين سخن خدا: «لاَّ يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَن ظُ-لِمَ...»(1)«خدا دوست ندارد كسى با سخنان خود، بديها [ىِ ديگران] را اظهار كند؛ مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد» فرمودند: «من أضاف قوماً فأساء ضيافتهم فهو ممّن ظلم فلا جناح عليهم فيما قالوا فيه؛ هركس گروهى را ميهمان كند و از آنها بد پذيرايى كند او از جمله آن كسانى است كه ستم كرده و بر آنها در آنچه درباره
[شيوه بد ميهماندارى]اش بگويند گناهى نيست».
1) . سوره نساء، آيه 148.
امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان درباره همين آيه روايت مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ الضيف ينزل بالرجل فلا يحسن ضيافته فلا جناح عليه أن يذكر سوء ما فعله؛ چه بسا ميهمانى در منزل مردى فرود آيد، ولى او به خوبى از وى پذيرايى نكند، در اينجا بر او گناهى نيست كه از اين كار بدش ياد كند».
حماد بن عمرو و انس بن محمد از پدرش و او از امام صادق عليهالسلام و ايشان از نياكانشانروايت مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در توصيه به على عليهالسلام فرمودهاند: «يا علي من اغتيب عنده أخوه المسلم فاستطاع نصره فلم ينصره خذله اللّه في الدنيا و الآخرة؛ اى على، هركس در نزد او، برادر مسلمانش مورد غيبت قرار بگيرد و او بتواند يارىاش كند، ولى نكند، خدا او را در دنيا و آخرت تنها و بىياور مىگذارد».
ابوالورد از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: «من اغتيب عنده أخوه المؤمن فنصره و أعانه نصره اللّه و أعانه في الدنيا و الآخرة، و من لم ينصره و لم يعنه و لم يدفع عنه و هو يقدر على نصرته و عونه إلاّ خفضه اللّه في الدنيا و الآخرة؛ هركس برادر مؤمنش نزد او مورد غيبت قرار گيرد و او يارىاش كند، خدا در دنيا و آخرت يارى و كمكش مىكند و كسى كه در عين توانايى بر يارى و كمك به وى او را يارى، و آن را از او دفع نكند، خدا او را در دنيا و آخرت ذليل و خوار مىسازد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من ردّ عن عرض أخيه المسلم، وجبت له الجنّة البتّة؛ هركس كه خطرى را از آبروى برادر مؤمنش رد كند به يقين بهشت بر او واجب مىشود».
ابراهيم بن عمر يمانى نيز نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هيچ مؤمنى نيست كه به مؤمن مظلومى كمك كند مگر آنكه اين كار از يك ماه روزه و اعتكاف در مسجدالحرام برتر خواهد بود، و هيچ مؤمنى نيست كه برادرش را، در فرض توان بر يارى او، يارى كند جز آنكه خدا در دنيا و آخرت يارىاش مىكند، و هيچ مؤمنى
نيست كه در عين توانايى بر يارى برادرش، او را تنها گذارد، مگر آنكه خداوند در دنيا و آخرت تنهايش مىگذارد».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز در خطبهاى فرمودند: «و من ردّ عن أخيه غيبة سمعها في مجلس ردّ اللّه عنه ألف باب من الشرّ في الدنيا و الآخرة، فإن لم يردّ عنه و أعجبه كان عليه كوزر من اغتاب؛ هركس غيبتى را كه در مجلسى درباره برادرش شنيده از او رد كند، خدا هزار شر را در دنيا و آخرت از او رد مىكند. و اگر آن را از او رد نكند و آن را بپسندد، بر او بار گناهى همانند بار گناه آن كه غيبت كرده است قرار مىگيرد».
اسماعيل بن مسلم سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند:«من ردّ عن عرض أخيه المسلم كتب له الجنّة البتّة، و من أتي إليه معروف فليكافىء، فإن عجز فليثن به، فإن لم يفعل فقد كفر النعمة؛ هركس خطرى را از آبروى برادر مسلمانش دفع كند به يقين بهشت براى او نوشته مىشود، و هركس [ از برادر دينىاش خدمت و احسان و] نيكىاى ديد، مطابق آن تلافى كند، و اگر نتوانست جبران كند، او را ستايش كند، كه اگر چنين نكند، در واقع كفران نعمت كرده است».
ابن ابىدرداء از پدرش نقل كرده كه روزى مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه مرد ديگرى دشنام داد و به حيثيت او توهين كرد، اما فرد ديگرى از حاضران در مجلس بدو اعتراض و آن را رد كرد. آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من ردّ عن عرض أخيه كان له حجابا من النار؛ هر كه خطرى را از آبروى برادرش رد كند، اين كار براى او حجابى خواهد بود در برابر آتش».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در توصيهاى به ابوذر فرمودهاند: «يا أباذر، من ذبّ عن أخيه المؤمن الغيبة كان حقّاً على اللّه أن يعتقه من النار، يا اباذر من اغتيب عنده أخوه المؤمن و هو يستطيع نصره فنصره نصره اللّه عزّوجل في الدنيا و الآخرة و إن خذله و هو يستطيع نصره خذله اللّه في الدنيا و الآخرة؛ اى اباذر، هركس غيبت را از برادر مؤمنش دفع كند، بر خدا واجب است كه از آتش آزادش كند. اى اباذر، هركس برادر مؤمنش در محضر او مورد غيبت قرار بگيرد، و توان يارى او
را داشته باشد، و يارىاش كند، خداوند در دنيا و آخرت او را يارى خواهد كرد، و اگر در عين توانايى، تنهايش بگذارد، خدا در دنيا و آخرت تنهايش خواهد گذاشت».
عبداللّه بن سنان از يكى از معصومين پرسيده بود كه آيا عورت مؤمن بر مؤمن حرام است؟ حضرت فرمودند: «آرى» او پرسيد: يعنى قُبُل و دُبُرش؟ امام مىفرمايند: «[منظورم] آن نبود كه ذهنت به سويش رفت. منظورم منتشر كردن رازهاى اوست».
[ چون كه تو را دوست كند رازدار *** طرح مكن گوهر اسرار يار
آب صفت هرچه شنيدى بشوى *** آينهسان هرچه ببينى مگوى]
مفضل بن عمر مىگويد: امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: «من روى على مؤمن رواية يريد بها شينه و هدم مروءته ليسقط من أعين الناس أخرجه اللّه من ولايته إلى ولاية الشيطان فلا يقبلهالشيطان؛ هركس عليه يك مؤمن قضيّهاى را بازگو كند و با آن بخواهد آبرويش را بريزد و مروتش را ويران كند تا او را از چشم مردم بيندازد، خدا او را از سرپرستى و عنايت خود خارج مىكند تا اسير سلطه شيطان شود، و شيطان نيز او را نمىپذيرد».
[ هرگاه تو را دوست كند محرم راز *** از دل به زبان وَ لب ميار آن را باز
سرّى كه ز دوست اى برادر شنوى *** گر سر برود نزد كسى فاش مساز]
زيد روايت كرده است كه آن حضرت درباره حديث: "عورة المؤمن على المؤمن حرام؛ عورت مؤمن بر مؤمن حرام است"، فرمودند: «ما هو أن تنكشف فترى منه شيئاً، إنّما هو أن تروي عليه أو تعيبه؛ نه يعنى پوشش و سترِ او را بردارد و از آن چيزى ببيند، بلكه منظورم آن است كه نبايد قضيّهاى را عليه او نقل كند يا عيبش را بازگو نمايد».
[ آن شنيدم كه گفت دمسازى *** با رفيقى از آن خود رازى
گفت اين را نگوئى باز *** گفت من كى شنيدهام ز تو راز
شررى بود در هوا افسرد *** در تو زاد اين زمان و در من مرد]
روزى محمد بن فضيل از امام كاظم عليهالسلام پرسيد: «فدايت شوم، از يكى از برادرانم خبر و سخنى به من مىرسد كه آن را خوش نمىدارم. آنگاه از او درباره آن گفتهاش پرسوجو مىكنم، اما او آن را انكار مىكند، در حالى كه گروه مطمئنى به من خبر دادهاند؛ [چه كنم؟]» امام فرمودند: «يا محمّد كذّب سمعك و بصرك عن أخيك فإن شهد عندك خمسون قسامه و قال لك قولاً فصدّقه و كذّبهم، و لا تذيعنّ عليه شيئا تشينه به، و تهدم به مروءته فتكون من الذين قال اللّه: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَ-حِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِى الدُّنْيَا وَالْأَخِرَةِ»(1)اى محمّد، چشم و گوشت را درباره برادرت تكذيب كن [و ديدهها و شنيدههايت را درباره او ناديده بگير] حتّى اگر پنجاه تن از باب قسامه نزد تو بدان گواهى دادند و دربارهاش سوگند خوردند، ولى او براى تو سخنى خلاف آنها گفت، او را تصديق كن و آنها را تكذيب. عليه او چيزى را منتشر مكن كه با آن آبرويش را ببرى و مروّتش را ويران كنى و در نتيجه از زمره كسانى شوى كه خدا درباره آنها فرمودند: كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميانمردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكى براى آنان در دنيا و آخرت است».
نیز رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «من سمع فاحشة فأفشاها كان كمن أتاها، و من سمع خيراً فأفشاه كان كمن عمله؛ هركس گناهى را بشنود و آن را انتشار دهد، مانند كسى است كه آن را انجام داده؛ و هركس خيرى را بشنود و انتشارش دهد مانند كسى است كه انجامش داده است».
[ تا نشناسى گهر بار خويش *** طرح مكن گوهر اسرار خويش
لب مگشا گرچه درو نوشهاست *** كز پس ديوار بسى گوشهاست]
منصور بن حازم از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «من أذاع الفاحشة كان كمبتدئها، و من عيّر مؤمناً بشيء لا يموت حتّى يركبه؛ هركس گناهى را منتشر كند مانند كسى است كه در آغاز آن را مرتكب شده است و هركس از مسلمانى به
1) . سوره نور، آيه 19.
خاطر چيزى عيبجويى كند، نمىميرد تا آنكه مرتكب همان شود».
فيض بن مختار نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «آنگاه كه آن مائده آسمانى(1)بر عيسى عليهالسلامنازل شد، به حواريون فرمودند: «از آن نخوريد تا به شما اجازه دهم». يكى از آن مردان از آن خورد. يكى ديگر از حواريون گفت: «يا روح اللّه، فلانى از آن خورد». عيسى عليهالسلام به او فرمودند: «آيا از آن خوردى؟» گفت: «نه». آنگاه حواريون گفتند: «چرا. به خدا سوگند، يا روح اللّه، از آن خورد». آنگاه عيسى عليهالسلامفرمودند: «برادرت را تصديق و چشمت را تكذيب كن».
عبدالرحمن بن حجاج نقل كرده است كه امام كاظم عليهالسلام درباره دو مردى كه به يكديگر فحش مىدهند فرمودند: «البادىء منهما أظلم، و وزره و وزر صاحبه عليه ما لم يعتذر إلى المظلوم؛ آن كه آغازكننده است ستمكار است و بار گناهش و بار گناه رفيقش بر دوش خود اوست، تا وقتى كه از آن مظلوم عذرخواهى نكند [و اگر پوزش بطلبد، در آن صورت مشمول عفو خداى تعالى خواهد بود]».
ابوبصير نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ رجلاً من تميم أتى النبيّ صلىاللهعليهوآله فقال: أوصني فكان فيما أوصاه أن قال: لا تسبّوا الناس فتكسبوا العداوة لهم؛ مردى از قبيله بنىتميم نزد پيامبر آمد و گفت: "مرا نصيحتى كن". در ضمن آنچه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به او نصيحت فرمودند، اين بود: هرگز به مردم فحش ندهيد كه با اين كار عداوت و دشمنى آنها را به دست مىآوريد».
همو از آن حضرت نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «سباب المؤمن فسوق، و قتاله كفر، و أكل لحمه معصية، و حرمة ماله كحرمة دمه؛ فحش دادن به مؤمن فسق، و جنگ با او كفر و خوردن گوشتش معصيت است و حرمت مالش مانند حرمت خونش
1) . اشاره به آيه 114 سوره مائده.
مىباشد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «سباب المؤمن كالمشرف على الهلكة؛ آن كه به مؤمن فحش دهد، مانند كسى است كه در آستانه نابودى است».
حسين بن عبداللّه نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «من كفّ عن أعراض الناس أقاله اللّه نفسه يوم القيامة، و من كفّ غضبه عن الناس كفّ اللّه عنه عذاب يوم القيامة؛ هركس از ريختن آبروى مردم دست بردارد خدا در روز قيامت عذر او را مىپذيرد و از گناهش در مىگذرد، و هركس خشمش را از مردم بازدارد، خدا عذاب روز قيامت را از او باز خواهد داشت».
جابر نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما شهد رجل على رجل بكفر قط إلاّ باء به أحدهما إن كان شهد على كافر صدق، و إن كان مؤمناً رجع الكفر عليه، فإيّاكم و الطعن على المؤمنين؛ هيچ مردى بر كافر بودن مرد ديگرى گواهى نمىدهد، مگر آنكه يكى از آنها متحمل بار گناه او مىشود. اگر بر كافر گواهى داده باشد راست گفته است و اگر آن تكفير شده مؤمن باشد، كفر بر خود آن گوينده باز مىگردد. بنابراين، از اتهام مؤمنين بر حذر باشيد».
[ ما نگوئيم بد و ميل به ناحق نكنيم *** جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشيم *** سرّ حق با ورق شعبده ملحق نكنيم
گر بدى گفت رفيقى و حسودى رنجيد *** گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم]
ابوحمزه نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا قال الرجل لأخيه المؤمن: أف. خرج من ولايته و إذا قال: أنت عدوّي، كفر أحدهما، و لا يقبل اللّه من مؤمن عملاً و هو مضمر على أخيهالمؤمن سوءاً؛ زمانى كه مردى به برادر دينىاش مىگويد: "اف" از ولايت و پيوند ايمانش خارج مىگردد و هرگاه مىگويد: "تو دشمن منى"، بىترديد
يكىشان كافر مىشود و خدا هيچ عملى را از مؤمنى كه در دل خود براى برادر مؤمن نيّت بدى داشته باشد، نمىپذيرد».
توضيح اينكه منظور از واژه «كفر» در روايت فوق كفر عملى است.
فضيل روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما من إنسان يطعن في عين مؤمن إلاّ مات بشرّ ميتة، و كان قمناً أن لا يرجع إلى خير؛ هيچ انسانى به شخص مؤمنى طعن و تهمت نمىزند، مگر آنكه به بدترين نوع مرگ مىميرد، و بجاست كه عاقبت به خير نشود».
مفضل بن عمر روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن اللّه عزّوجل خلق المؤمنين من نور عظمته و جلال كبريائه فمن طعن عليهم و ردّ عليهم فقد ردّ على اللّه في عرشه، و ليس من اللّه في شيء، و إنّما هو شرك الشيطان؛ بىترديد خداى عزوجل مؤمنان را از نور عظمت و جلال كبريايش آفريد؛ پس هر كه بر آنها طعن و تهمت زند و آنها را رد كند به يقين بر خدا، در عرشش، رد كرده است و با خدا هيچ ارتباطى نخواهد داشت و شيطان در نطفه او شريك بوده است».
[ هرگز نباشدت به بدِ ديگران نظر *** در عيب خويشتن تو اگر نيك بنگرى]
داوود بن كثير نيز از آن حضرت نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «إنّ اللّه عزّوجل خلق المؤمن من عظمة جلاله و قدرته، فمن طعن عليه أو ردّ عليه قوله فقد ردّ على اللّه؛ به يقين خداى عزوجلّ مؤمن را از عظمت جلال و قدرتش آفريد؛ پس هركس به او طعن و اتهام زند يا او را رد و ساقط كند، در واقع خدا را رد كرده است».
[ حكمت نيك و بد چو در غيب است *** عيب كردن ز زيركان عيب است]
مسعدة بن صدقه روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّعنة إذا خرجت من صاحبها تردّدت بينه و بين الذي يلعن، فإن وجدت مساغاً و إلاّ رجعت إلى صاحبها و كان أحقّ بها، فاحذروا أن تلعنوا مؤمناً فيحلّ بكم؛ لعنت زمانى كه از زبان گويندهاش
خارج مىشود ميان او و كسى كه مورد لعن قرار گرفته است معلق مىماند. آنگاه اگر توجيه و مجوّزى بيابد كههيچ، والاّ به سوى صاحبش باز مىگردد و خود او بدان سزاوارتر خواهد بود. بنابراين از لعن كردن مؤمن حذر كنيد، مبادا به خودتان برگردد».
ابوحمزه ثمالى روايت كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّعنة إذا خرجت من في صاحبها تردّدت فيما بينهما فإن وجدت مساغاً و إلاّ رجعت على صاحبها؛ قطعاً لعنت آنگاه كه از دهان گويندهاش خارج مىشود، در ميان آن دو معلق مىماند. اگر مجوّزى براى صدورش بيايد كه هيچ، و الاّ به سوى خود او باز مىگردد».
ابراهيم بن عمر يمانى روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا إتّهم المؤمن أخاه انماث الإيمان في قلبه كما ينماث الملح في الماء؛ آنگاه كه مؤمن به برادرش تهمت مىزند، ايمان در قلبش آب مىشود همچون نمك در آب».
[ چون رد و قبول همه در پرده غيب است *** زنهار كسى را نكنى عيب كه عيب است]
حسين بن عمر بن يزيد از پدرش نقل كرده است كه روزى از امام صادق عليهالسلامشنيدم كه مىفرمودند: «من إتّهم أخاه في دينه فلا حرمة بينهما، و من عامل أخاه بمثل ما عامل به الناس فهو بريء مما ينتحل؛ هركس به برادرش اتهامى دينى زند ديگر حرمتى ميان آنها نخواهد بود و هركس با برادرش همانگونه برخورد كند كه با ساير مردم مىكند، از آن مذهب حقى كه خود را بدان منتسب مىكند خارج شده است».
حسين بن مختار از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلامفرمودند: «ضع أمر أخيك على أحسنه حتّى يأتيك ما يغلبك منه، و لا تظنّنّ بكلمة خرجت من أخيك سوءاً و أنت تجد لها في الخير محملا؛ كار برادرت را بر بهترين معناى آن حمل كن تا
آنكه دليلى قاطع آن را باطل كند، و تا وقتى كه مىتوانى براى سخنى كه از دهان برادرت بيرون آمده محملى خير بيابى [و با حُسنِظن توجيه نمايى] هرگز به او بدگمان مشو».
عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «من نظر إلى مؤمن نظرة ليخيفه بها أخافه اللّه عزّوجل يوم لا ظلّ إلاّ ظلّه؛ هركس به مؤمنى به گونهاى نگاهكند كه او را با آن بترساند، خداى عزوجل در آن روزى كه سايهاى جز سايهاش نيست او را خواهد ترساند».
ابواسحاق خفاف از يكى از كوفيان روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من روّع مؤمناً بسلطان ليصيبه منه مكروه فلم يصبه فهو في النار، و من روّع مؤمنا بسلطان ليصيبه منه مكروه فأصابه فهو مع فرعون و آل فرعون في النار؛ هر كه مؤمنى را از حاكم و سلطانى بترساند كه به وسيله او به وى آزار خواهد رساند، و نرساند در آتش خواهد بود، و هركس مؤمنى را از سلطانى بترساند كه به وسيله او به وى آزار خواهد رساند و واقعاً به او برساند، با فرعون و آل فرعون در آتش خواهد سوخت».
فاطمه بنت الرضا عليهماالسلام از پدرش و ايشان از نياكانشان روايت كردهاند كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «لا يحلّ لمسلم أن يروّع مسلماً؛ براى هيچ مسلمانى روا نيست كه مسلمانى را بترساند».
حمّاد بن عثمان از امام صادق عليهالسلام يا كس ديگرى كه او ياد كرده روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند: «يجيء يوم القيامة رجل إلى رجل حتّى يلطّخه بدمه و الناس في الحساب، فيقول: يا عبد اللّه ما لي و لك؟ فيقول: أعنت عليّ يوم كذا و كذا فقتلت؛ چه بسا در روز قيامت، كه مردم در حال محاسبه اعمالند، مردى مىآيد و مرد ديگرى را به خون آغشته مىكند. آن مرد مىگويد: "اى بنده خدا، مرا با تو چه كار بود؟" در پاسخ مىگويد: در فلان و بهمان
روز قاتلم را عليه من يارى دادى و در نتيجه توانست مرا بكُشد».
محمد بن عبيد بن مدرك نيز روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند: «من أعان على مؤمن بشطر كلمة لقي اللّه عزّوجل و بين عينيه مكتوب: آيس من رحمة اللّه؛ هركس به اندازه نيمى از يك كلمه، دشمن مؤمنى را عليه او يارى كند، در حالتى خداى عزوجل را ملاقات مىكند كه ميان دو چشمش نوشته است: مأيوس از رحمت خدا».
محمد بن مسلم روايت كرده است كه امام محمد باقر عليهالسلام فرمودند: «به يقين بنده در روز قيامت در حالى محشور مىشود كه خونى نريخته، لكن ظرف خونى شبيه ظرفحجامت يا بزرگتر از آن به او داده مىشود و به او گفته مىشود: "اين هم سهم تو از خون فلانى است". او مىگويد: "پروردگارا، تو به يقين مىدانى كه در حالى جان مرا ستاندى كه هيچ خونى به گردنم نبود و خونى نريخته بودم." حضرت حق مىفرمايد: آرى، اما تو از فلان بن فلان چه و چه را شنيدى و آن را از او براى ديگران نقل كردى و آن گفته پيوسته نقل شد تا آنكه به گوش فلانى رسيد و او بر اساس آن سخن، وى را كشت. پس اين سهم تو از خون او است».
ابن ابىعمير از يكى از اصحابش نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من أعان على المؤمن بشطر كلمة لقي اللّه عزّوجل يوم القيامة مكتوب بين عينيه آيس من رحمتي؛ هر كه به اندازه نيمى از يك كلمه، دشمن مؤمنى را عليه او يارى كند، در روز قيامت خداى عزوجل را در حالى ملاقات مىكند كه ميان دو چشمش نوشته شده است: مأيوس از رحمت من».
عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: «ألا أنبّئكم بشراركم؟؛ آيا شما مىخواهيد بدترينتان را بيان كنم؟» گفتند: «چرا. اى رسول خدا». پيامبر فرمودند: «المشّاؤون بالنميمة، المفرّقون بين الأحبّة الباغون للبراء المعايب؛ كسانى كه براى سخنچينى تلاش مىكنند، كسانى كه ميان دوستان جدايى مىافكنند و
كسانى كه براى پاكان عيبجويى مىكنند».
محمد بن قيس نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «الجنّة محرّمة على القتّاتين المشّائين بالنميمة؛ بهشت بر قتّاتين، آنان كه براى سخنچينى بسيار گام برمىدارند حرام شده است».
ابوالحسن اصفهانى از يكى از روات و او از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودهاند: «شراركم المشّاؤون بالنميمة، المفرّقون بين الأحبّة المبتغون للبراء المعايب؛ بدترين شما كسانى هستند كه براى سخنچينى بسيار گام برمىدارند، ميان دوستان جدايى مىاندازند و كسانى كه براى پاكان عيبجويى مىكنند».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز در نصيحتى به ابوذر مىفرمايند: «اى اباذر، قتّات داخل بهشت نمىشود». ابوذر مىگويد: اى رسول خدا قتات چيست؟ پيامبر فرمودند: يعنى سخنچين.اى اباذر سخنچين در آخرت از عذاب خدا در ايمن نخواهد ماند. اى اباذر، هركس در دنيا دو چهره و دو زبان داشته باشد، در آتش نيز دو چهره خواهد داشت. اى اباذر، محتواى مجالس امانتى هستند كه نبايد افشا شوند و افشا كردن سرّ برادرت توسط تو خيانت محسوب مىشود. بنابراين هرچه مىتوانى از آن دورى، و از مجالسى كه در آن از مردم عيبجويى مىشود نيز اجتناب كن».
نيز رسول خدا صلىاللهعليهوآله در خطبهاى فرمودند: «و من مشى في نميمة بين إثنين سلّط اللّه عليه في قبره ناراً تحرقه إلى يوم القيامة وإذا خرج من قبره سلط اللّه عليه تنّيناً أسود ينهش لحمه حتّى يدخل النار؛ هركس در راه سخنچينى ميان دو تن گام بردارد، خدا در درون قبرش آتش را بر او مسلّط مىكند كه تا روز قيامت مىسوزاندش و وقتى از قبرش خارج مىشود، خدا مارى بزرگ و سياه بر او چيره مىكند كه دمادم بدنش را بگزد تا آنگاه كه داخل جهنم شود».
على بن غالب بصرى از راوىاى نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يدخل الجنّة سفّاك الدم، و لا مدمن الخمر، و لا مشّاء بنميمة؛ نه آن كه بسيار خونريز است
داخل بهشت مىشود، و نه آن كه دائمالخمر است، و نه آن كه در راه سخنچينى تلاش مىكند».
زيد بن على از نياكانش روايت كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودهاند: «تحرم الجنّة على ثلاثة: على المنّان، و على القتّات و على مدمن الخمر؛ بهشت بر سه كس حرام است: بر آن كه بسيار منتگذار است و بر سخنچين و بر دائمالخمر».
على بن جعفر روايت كرده است كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «حرمت الجنّة على ثلاثة: النمّام، و مدمن الخمر، و الديّوث و هو الفاجر؛ بهشت بر سه كس حرام شده است: سخنچين، دائمالخمر و ديّوث، كه همان بدكار است».
ربيع كه يكى از اطرافيان منصور دوانيقى است نقل كرده است كه روزى امام صادق عليهالسلام به منصور فرمودند: «درباره خويشانت و نيز آن دسته از خانوادهات كه بايد سرپرستى كنى، سخن آن كسى را كه خدا بهشت را بر او حرام كرده و جايگاهش آتش است، نپذير؛ زيرا سخنچين گواهى است دروغين و شريك ابليس در انداختن نزاع ميان مردم. خداى متعال فرموده است: «يَ-أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِن جَآءَكُمْ فَاسِقُ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمَا بِجَهَ--لَةٍ فَتُصْبِحُواعَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَ-دِمِينَ»(1)" اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر فرد بدكارى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد". علاوه بر اين بر تو واجب است كه با آن كه با تو قطع رابطه كرده است، رابطه برقرار كنى، و به كسى كه تو را محروم ساخته است عطا كنى، و كسى را كه به تو ستم كرده است عفو كنى؛ زيرا تلافىكننده، وصلكننده نيست؛ وصلكننده كسى است كه وقتى خويشاوندى با او قطع رابطه كند او با وى پيوند را برقرار مىكند».
ابوسعيد هاشم روايت كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أربعة لا يدخلون الجنّة: الكاهن و المنافق و مدمن الخمر و القتّات و هو النمّام؛ چهار تناند كه داخل
1) . سوره حجرات، آيه 6.
بهشت نمىشوند: كاهن، منافق، دائمالخمر و قتّات كه همان سخنچين است».
مفضل بن عمر و يونس بن ظبيان نيز از آن حضرت روايت كردهاند كه فرمودند: «بينما موسى يناجي ربّه إذ رأى رجلاً تحت ظلّ عرش اللّه، فقال: يا ربّ من هذا الّذي قد أظلّه عرشك؟ قال: هذا كان بارّاً بوالديه و لم يمش بالنميمة؛ موسى عليهالسلام در حالى كه با پروردگارش مناجات مىكرد، مردى را زير سايه عرش خدا ديد و گفت: پروردگارا، اين كسى كه عرشت بر او سايه افكنده است كيست؟ حضرت حق فرمود: اين كسى است كه نسبت به پدر و مادرش نيكوكار بود و هرگز براى سخنچينى گام برنمىداشت».
نيز صفوان بن يحيى از يكى از اصحابش نقل كرده كه آن حضرت فرمودند: «خداوند به موسى وحى نمود كه يكى از اصحابت از تو سخنچينى مىكند. از او حذر كن. او گفت: "پروردگارا، نمىشناسمش. او را به من معرفى كن." حضرت حق فرمود: اى موسى، من بر او عيب مىگرفتم كه سخنچينى مىكند و تو مرا وامىدارى كه سخنچين شوم؟ او گفت: پروردگارا، چه كار كنم؟ حضرت حق فرمود: "اى موسى، اصحابت را دهتا دهتا از هم جدا كن و ميانشان قرعه بينداز. بىشك قرعه بر آن ده تنى مىافتد كه او در ميان آنهاست. سپس آنها را هم، از هم جدا كن و ميان آنها قرعه بينداز. به يقين قرعه بر او مىافتد." حضرت در ادامه فرمودند: زمانى كه آن مرد ديد قرعهكشى مىشود برخاست و گفت: اى رسول خدا،من همانم كه در پى آنى. نه به خدا سوگند ديگر هرگز بدان كار، باز نمىگردم».
حذيفه روايت كرده است كه روزى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمودند: «لا يدخل الجنّة قتّات؛ سخنچين هرگز وارد بهشت نمىشود».
حسين بن خالد نقل كرده است كه امام رضا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «النظر إلى ذريّتّنا عبادة، قلت: النظر إلى الأئمّة منكم، أو النظر إلى ذرّيّة النبي صلىاللهعليهوآله؟ فقال: بل النظر إلى جميع ذرّيّة النبي صلىاللهعليهوآله عبادة ما لم يفارقوا منهاجه، و لم يتلوّثوا بالمعاصي؛ نگريستن به نسل ما عبادت
است. راوى مىگويد كه پرسيدم: نگاه كردن به امامانى كه از شمايند يا نگاه كردن به نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله؟ حضرت فرمودند: نگاه كردن به همه نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله، تا وقتى كه از راهش جدا و به معاصى آلوده نشده باشند، عبادت است».
[ هرگز نشد از سرّ على كس آگاه *** زيرا كه نشد كس آگه از سرّ اله
يك ممكن و اينهمه صفات واجب *** لا حول وَ لا قوة الا باللّهِ]
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند: «روي أنّ النظر إلى الكعبة عبادة، و النظر إلى الوالدين عبادة، والنظر إلى المصحف في غير قرائة عبادة، و النظر إلى وجه العالم عبادة، و النظر إلى آل محمّد عليهمالسلام عبادة؛ روايت شده كه نگاه كردن به كعبه عبادت است؛ نگاه كردن به والدين عبادت است؛ نگاه كردن به قرآن حتى بدون خواندن، عبادت است؛ نگاه كردن به چهره عالم عبادت است، و نگاه كردن به آل محمد صلىاللهعليهوآله نيز عبادت به شمار مىآيد».