ghaemiyeh.com
سرشناسه : کیانیرهنانی، رضا، 1344 -
عنوان و نام پديدآور : منظومه لهوف : الفین فی مقتلالحسین : اولین منظومه اشعار مبنی بر مقتل علیبنطاووس رحمةالله / سراینده رضا کیانیرهنانی.
مشخصات نشر : اصفهان: پویان مهر، 1389.
مشخصات ظاهری : 196ص.
شابک : 50000 ریال978-964-2711-35-2 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : کتاب حاضر بر اساس کتاب "اللهوف علی قتلی الطفوف " تالیف ابن طاووس به نظم درآمده است.
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- شعر
موضوع : شعر مذهبی -- قرن 14
شعر فارسی -- قرن 14
واقعه کربلا، 61ق -- شعر
شناسه افزوده : ابنطاوس، علیبن موسی، 589-664 ق. . اللهوف علی قتلی الطفوف.
رده بندی کنگره : PIR8191 /ی282م8 1389
رده بندی دیویی : 8فا1/62
شماره کتابشناسی ملی : 2104057
الغير مقتل الحسين عليه السلام
منظومه الهوف
اولین منظومه اشعار مبنی بر مقتل على بن طاووس
سرایند:حجة الاسالام رضا رهنانی(تخلص:کیان اصفهانی)
سرشناسه:کیانی رهنانی،رضا،1344-
عنوان و نام پدیدآور:الفين في مقتل الحسين منظومه لهوف/رضاکیانی رهنانی. مشخصات نشر:أحستان:حیات،علم،1391مشخصات ظاهری:300
شابک:16000تومان:4-07 -داخت:وانت- 978وضعیت فهرست نویسی:قبيا| یادداشت:کتاب حاضر بر اساس کتاب اللهوف على قتلی الطفوف " تاليف ابن طاووس به نظم درآمده است. یادداشت: چاپ نهم یادداشت: ویراست قبلی کتاب حاضر در سال 1389 تحت عنوان «منظومه لهنوف : الفين في مقتل الحسين : اولین مظلومان اشعار مبنی بر مقتل علی بن طاووسی رحمة الله که توسط انتشارات پویان مهر منتشر شده است عنوان دیگر منظومه لهوف : الشين في مقتل الحسين: اولین منظومه اشعار مبنی بر مقتل علی بن طاووس رحمة البلد موضوع: حسین بن علی (ع) امام سوم، 4 - اق - شعر موضوع: ابن طاووس علی بن موسی،59 - 64 ق. اللهوف على قتلى الطغوف-شعر موضوع: شعر مذهبی-قرن 14 موضوع:شعر فارسی-قرن 13 موضوع: واقعه کربلا،املت-ش
عر شناسه افزوده:ابن طاووس علی بن موسی،89 - 3سال ق.اللهوف عملی قتلی الطقوف.برگزیده رده بندی کنگره:PIR8191 1391 بام 3 بار اسیا رده بندی اند بیویی:1/3 قار شماره کتابشناسی ملی:27143
نام کتاب:منظومة لهوف القين في مقتل الحسين سراینده:رضا کیانی رهنانی ناشر: انتشارات حيات طيبه طرح جلد و گرافیک داخلی:حاشیه گرافیک نوبت چاپ: نهم / 1393 شمارگان: 3000 نسخه تیراژ تا کنون: 27000 جلد لیتوگرافی: کوثر چاپ جلد: سپیده چاپ متن: کمالی نژاد
صحافی:پیمان شابک: 2-07-555 تعر-964-978 قیمت: 16000 تومان تلفن مؤلف: 09131105303
اصفهان،خیابان جی،انتهای خ خواجه علید،میدان افتح
مجتمع حیات طیبه، واحد 3 سید علیه تلفن: 10543 با 0213 همراه: 187 091380
www.HayatBook.com
ستایش خدا را که در این زمان*** مَدَد کرده این بنده ناتوان
که با جمله تلفيق چندین حروف***منظم نمایم کتاب لُهُوف
ا و منظومه ای بر همه اهل دین***مُهیّا بگردد ز مقتل چنین
که شاید خدای توانا مَدَد نماید***،بماند همی تا ابد
وزین فیض عُظما بدون گله
زشاه شهیدان بگیرم صِله
تصویر
«منظومه لهوف»
این بندۂ قاصر و غريق بحر گناه،چون بعضاً مشاهده می کردم که برخی افراد نقليات غیر واقعی و اشعار ساختگی را در بعضی مجالس روضه خوانی و به خصوص تعزیه خوانی به حوادث کربلا و امام حسین و اصحاب بزرگوارش نسبت می دادند به نظرم رسید کتاب مستطاب«أَللُّهُوف على قَتَلي الطُّفُوفُ»(آه سوزان بر کُشتگان میدان جنگ)که از معتبر ترین کتب مقاتل اماميه-كَثَّرَ اللهُ أمثاَلهُم في الَبرّيَّة-تألیف سیّد بزرگوار عالی مقدار علی بن طاووس نَورَاللهَ مَضجَعَهُ وَ عَطَّرَ اللهُ مَرقَدَهُ می باشد را تا قبل از اسارت اهل بیت امام حسین به صورت منظومه ای از اشعار در آورم که در چهار فصل و با دو هزار و دویست و چهار بیت به اتمام رسید و آن را«منظومه لُهُوف»یا ألفَين في مقَتلِ الحُسین نام نهادم.و چون احساس کردم هر کس باید به قدر استعداد از حقایق وقایع عاشورا،قبل و بعد از آن اطلاع کامل حاصل نمایند تصمیم بر چاپ آن نمودم.امید است خوانندگان عزیز این بنده روسیاه را از دعای خیر در مظان استجابت فراموش نفرمایند.سید بن طاووس صاحب کتاب شریف«لهوف» در توصیف کتاب«لهوف»می فرماید:«ما عَرفت ان أحداً سَبَقني إلى مِثلِهِ،و مَن وَقَفَ عَلَيهِ عرف ما ذكرته من فَضلِه»(کسی را نمی شناسم که پیش از من چنین تألیفی را فراهم کرده باشد و اگر کسی بر چنین تألیفی آگاهی دارد فضیلت و برتری او را نشان میدهد).
ابن طاووس در نسلهای بعدی به عنوان«صاحب الكرامات»معروف شد.او خود از حوادث معجزه آسایی که برایش رخ داده مواردی را نقل می کند.و نیز گزارش شده که با امام زمان علیه السلام در تماس مستقیم بوده است.
گفته می شود که علم به«اسم اعظم»به او اعطاء گردید،اما اجازه اینکه آن را به فرزندانش بیاموزد داده نشد.ابن طاووس به فرزندانش می گوید«اسم اعظم» همچون مرواریدهای درخشان در نوشته های وی پراکنده بوده و آنان با خواندن مکرّر آنها می توانند آن را کشف کنند.
گفته شده بیشتر داستان«لهوف»را یک«راوی ناشناخته»نقل کرده و هدف وی این بود که لهوف در عاشورا خوانده شود.
شهید محراب آية الله سید محمد علی قاضی تبریزی می فرماید:«کتاب لهوف سید ابن طاووس-رحمة الله علیه-نقلياتش بسیار مورد اعتماد است و در میان كتب مقاتل كتاب مقتلی به اندازه اعتبار و اعتماد به آن نمی رسد و در اطمینان بر آن کتاب در ردیف اوّل کتب معتبره مقاتل قرار گرفته است.»
«رهبر معظّم انقلاب،حضرت آية الله خامنه ای-مد ظله العالی-نیز در 77/2/18مصادف با یازدهم ماه محرم1419در خطبه های نماز جمعه تهران چنین فرمودند:
«ابن طاووس-که علی بن طاووس باشد-فقيه،عارف،بزرگ،صدوق،موثق،مورد احترام همه و استاد فقهای بسیار بزرگی است.
ایشان اولین مقتل بسیار معتبر و مُوجَز(مختصر)را نوشتند.مقتل های زیادی قبل از ایشان نوشته اند،اما وقتی«لهوف»آمد،تقریبا همه مقاتل،تحت الشُّعاع قرار گرفت. این مقتل بسیار خوبی است،چون عبارات،بسیار خوب و دقیق و خلاصه انتخاب شده است.»
و حضرت بهجت(ره)فرمودند:مرحوم سید بن طاووس(ره)مؤلف کتاب شریف لهوف در تعبّدیات و ادعیه از ذخایر بود.حضرت آیت الله مظاهری از مراجع عظام تقلید در تعریف و تمجید از کتاب«منظومة لهوف»خطاب به مؤلف این کتاب«کیان اصفهانی»فرمودند: در ضمن این کتاب شما«منظومه لُهوف»خیلی عالی است،بخصوص که بصورت مثنوی می باشد و متن مقتل«لُهوف»را هم در زیر آن آورده ای.
امام حسین علیه السلام می فرماید:
«آنَا قَتيلُ العَبَرة لایَذکُرُنی مُومِنٌ الاّ بَكى»
«من کُشته اشکم،یاد نمی کند مؤمنی مرا،مگر اینکه اشک او جاری گردد».
و امام زمان ع در زیارت مقدسه می فرماید:
«صَباحاً وُ مَساءً ولَاَبكيِنَّ لَكَ بَدَلَ الدُّمُوع دَماً»
«صبح و شام بر تو گریه میکنم و به جای اشک برای تو خون گریه می کنم.»
منم مقتول اشک هر دو دیده***کسی جُز من چنین ماتم ندیده
به زاری مؤمنی گر من کندیاد***شود اشک ترش از دیده آزاد
الهی یا الهی ای خدا جان***به من ده آن چنان حالی که با آن
چو مهدی صاحب الأميرِ عزیزم
به جای اشک دیده خون بریزم
در آخر از استاد گرامی و شاعر گرانقدر،جناب حاج آقا سیروس شجاعی فر(مُنشطِ اهوازی)که خود از شاگردان مرحوم استاد شهریار بوده و اینجانب را در تهیه و تنظیم این اثر(منظومه لهوف)ترغیب و تشویق نمودند و همچنین از همسر گرامیم به خاطر تحمل سختی های چندین ساله ایجاد این اثر تشکر می نمایم.
اجرشان با حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام
شروع سال1378شمسی،پایان سال1387شمسی،مطابق با اربعین1430قمری با اتمام2204بیت بر لُهُوف.در ضمن فصل چهارم بعد از اربعین1435اضافه گردید.
«الحمد لله شکراً،شکراً»
1)شادمان شد پنجم شعبان نبی***بهر فرزندش حسین بن علی
2)چونکه در این روزِ فرخنده حسین***آمده دنیا و روشن کرده عین
3)جبرئیل هم آمد از بالا فرود***تهنیت بنمود و بر احمد درود
4)بعد از آن آمد پیمبر را سفر***با گروه وعده و چندین نفر
5)تا که ناگه در مسیری از سفر***چهره اش درهم شده از یک خبر
6)آنچنانکه بی درنگ از آن خبر***بازگشته آن پیمبر از س فر
7)همچنین اشک نبئ نازنین***آمده برگونه افتاده زمین
8)پس بگفتندش همانا ئ نبی***علت این غم چه می باشد همی
10)ای محمّد بنده پاک و آمین***گشته فرزندت شود در این زمین
11)این زمین پر غم و رنج و بلا***نام آن باشد همانا کربلا
12)من محمد بینم اکنون هر او ***ببینم آن قبری که باشد بهر او
13)گفته شد آندم دوباره ای نبی***نام آن قاتل چه می باشد همی
كانَ مولدُ الحُسَين علیه السلام لخَمس ليالٍ خلَونَ من شَعبان سَنَة أربَعَ مِنَ الهِجرَة.
وَقيلَ:اليَومُ الثّالِثُ مِنهُ.
وَ لَمَّا وُلِدَ هَبَطَ جَبَرئیلُ علیه السلام وَ مَعَهُ ألفُ مَلَكٍ يُهَنُّون بِوِلادَتِهِ،وَ جاءَت بِهِ فاطِمةُ إلَى النَّبئَّ ،فَسَّرَّ بِهِ وَ ماه سنَتانِ قال:فَلما أتي عَلَى الحُسَین سَنتَانِ مِن مَؤلِدِ خَرَج النَّبيُّ في سَفَرٌ له،فَوَقَفَ في بَعضِ الطَّريقِ،فَاشتَرجَعَ وَ دَمَعَت عَيناهُ.
فَسُيِلَ عَن ذلِكَ،فَقالَ:«هذا جِبرئيل يُخبرِني عَن أَرضٍ بشطَّ الفراتِ يُقالُ لَها کَرَبلاء، يُقتَلُ عَلَيها وَلَدِي الحُسَينُ بنُ فاطِمَة».
فَقيلَ لَهُ:من يقتله یا رسولَ الله؟
14)او بگفتا نام او باشد«یزید»***لعنت ایزد بر او گردد مزید
15)پس چو آمد آن پیمبر از سفر***کرد با یک خطبه مردم را خبر
16)چونکه وعظ و پند او شد خاتمه***داشت دستی بر دو طفل فاطمه
17)بعد از آن سر سوى ربّ کردگار***کرده و گفتا[آلا پروردگارا]
18)من محمّد بنده[محبوب تو]***تو خدایی[و منم منصوب تو]
19)این دو هم از طینت و خاک من اند***هم بحق ذريهه پاک من اند
20)هم حُسين و هم حَسن جان من اند***جانشین و اصل و بنيان من اند
21)لكن اکنون با خبر گشتم حسین***کشته می گردد همی آن نور عين
23)سروری بر اینکه در محل برین***سرور گل شهیدان باشد این
24)ای خدا خُرَّم نگردد خالش***بهجَت و شادی نبیند قاتلش
فَقالَ:«رَجُلٍ يُقالُ لهُ«یَزیدُ»-لَعَنَهُ اللهُ-وَكَأنّي أَنظُرُ إلى مَصرَعِهِ و مَدفنِهِ».
ثُمَّ رَجَعَ مِن سَفَرِهِ ذلِكَ مَغمُوما،فَصَعَدَ المِنبَرَ فَخَطَبَ وَ وَعَظَ وَالحَسَنُ وَالحُسَینُ علیهما السلام اینجا بين يديه.
فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ خُطْبَتِهِ وَضَعَ يَدَهُ الْيُمْنَى عَلَى رَأْسِ الْحَسَنِ وَيَدَهُ الْيُسْرَى عَلَى رَأْسِ الْحُسَيْنِ.
ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ إلَى السَّماء و قال:«اءَللَّهُمَّ إِنَّ مُحَمَّدا عَبْدُكَ وَ نِبِيُّكَ وَ هذانِ اءَطائِبُ عِتْرَتى وَ خِيارُ ذُرِّيَّتى وَ اءُرُومَتى وَ مَنْ اءُخَلَّفُهُما فى اءُمَّتى،وَ قَدْ اءَخْبَرَنى جِبْرِئيلُ عليه السّلام اءَنَّ وَلَدى هذا مَقْتُولٌ مَخْذُولٌ،اءَللَّهُمَّ فَبارِكْ لَهُ فى قَتْلِهِ وَاجْعَلْهُ مِنْ ساداتِ الشُّهَداءِ،اءَللَّهُمَّ وَ لا تُبارِكَ فى قاتِلِهِ وَ خاذِلِهِ».
25)پس صدای ناله مردم رسا***گشته از هر جانب مسجد بسا
26)آنچنانکه آمده آنها عجيب***ضجّه می کردند با اشک و نهيب
27)آن نبئ نازنین گفتا شما***می کنید افغان چنین[در نزد ما]
28)لکن از بهر متاع بی بها***بی کس وتنها سازیدش رها
29)بار دیگر آن نبئ مهربان***چونکه بودش مضطرب در آن زمان
30)بی محابا جانب مسجد روان***گشته و اشکش شده آنجاعیان
32)ای خلائق من نبئ کیشتان***می گذارم عترت خود،پیشتان
33)همچنین قرآن نازل مثل این***می گذارم بینتان از بهر دین
34)آن بباید بازگردد نزد من***این بُود تنها شما را مزد من
35)پس کسان وخویش من یاری کنید***با موت حق من جاری کنید
36)تا چو آیید در قیامت سوی من***برنگردد از شما این روی من
قال:فَضَجَّ النّاسُ فِى الْمَسْجِدِ بِالْبُكاءِ وَالنَّحيبِ.
وقال البي:«اءَتَبْكُونَ وَلا تَنْصُرُونَهُ».ثُمَّ رَجَعَ-صَلَواتُ الله عَليَه-وَ هُوَ مُتَغَیِّرُ اَللَّوْنِ مُحْمَرُّ اَلْوَجْهِ،فَخَطَبَ خُطْبَهً أُخْرَی مُوجَزَهً وَ عَیْنَاهُ تَهْمِلاَنِ دُمُوعاً ثُمَّ قَالَ:«أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنِّی قَدْ خَلَّفْتُ فِیکُمُ اَلثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اَللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ أَرُومَتِی وَ مِزَاجَ مَائِی وَ ثَمَرَهَ فُؤَادِی وَ مُهْجَتِی لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ اَلْحَوْضَ.
37)گفته راوی عادت مردم برآن***بوده آن،یاد آورند از آن زمان
38)آن زمانی که شنیدند از نبی***کُشته میگردد حسین ابن علی
39)پس چو بن سفيان برفته در جَحيم***تاخورد از مالک دوزخ حميم
40)پُور او،آن فاسق و اهل قمار***لعنت حق باد بر او بی شمار
41)نامه ای داده رسد دست وليد***تا بگیرد بیعتی بر آن پليد
42)بعد از آن در کار خود همّت کند***تا حسین ابن علی بیعت کند
43)پس چو سرپیچی کند آنگه حسین***سر جدا گردد از او آن وقت و حين
44)پس وليد،آن نامه را کرده نظر***کرده از اندیشه مروان حذر
45)چونکه آن فاسق بگفتا ای ولید***زود باید گردن او را زنید
46)از برای آنکه او از آن عُدُول***کرده و بیعت نمی سازد قبول
47)در جواب او بگفتا آن ولید***پاسخی از خود چنین سخت و شدید
48)من اگر از سِلک معدومین شوم***به که لَعنِ مردمان دین شوم
قالَ:وكان النّاس يَتَعاوَدُون ذكر قتل الحُسَين عليه السلام وَيَستَعظِمُونَهُ وَيَرتَقِبُونَ قُدُومَهُ.
فَلَمّا تُوُفِّى مُعاوِيَةُ بْنُ اءَبى سُفْيانَ لَعَنَهُ اللّهُ-وَ ذلِكَ فى رَجَب سَنَةَ سِتّينَ مِنَ الْهِجْرَةِ-كَتَبَ يَزيدُ بْنُ مُعاوِيَة إِلَى الْوَليدِ بْنِ عُتْبَةَ وَ كانَ اءَميرا بِالْمَدينَةِ يَاءْمُرُهُ بِاءَخْذِ الْبَيْعَةِ لَهُ عَلى اءَهْلِها وَ خاصَّةً عَلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَليّ عليهماالسّلام،وَ يَقُولُ لَهُ:إِنْ اءَبى عَلَيْكَ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ وَابْعَثْ إِلَيَّ بِرَاءْسِهِ.
فَاءَحْضَرَ الْوَليدُ مَرْوانَ بْنَ الْحَكَمِ وَاسْتَشارَهُ فى أَمرِ الحُسَینِ علیه السلام.
فَقالَ:إنَّهُ لا یَقبَلُ،ولَو کُنتُ مَکانَکَ لَضَرَبتُ عُنُقَهُ.
فَقالَ الوليد:لَیتَنی لَم أکُ شَیئا مَذکورا.
49)بعد از آن کرده روان سوی حسین***تاکه آید پیش او آن نور عين
50)پس مشرف شد حسین با اهل خویش***آمده تا نزد آن حاکم به پیش
51)گفته پس آنگه به او آنجا ولید***ای حسین بیعت کن اینک با یزید
52)پس امام گفتا همانا این امیر***دعوت ما را به پنهانی مگیر
53)چون نمایی دعوت مردم بگاه***رفتن ماهمره آنان بخواه
54)گفت مروان پُور پستِ هرزه زن***حرف او مشنو ز او گردن بزن
55)چونکه بشنید آن امام نازنین***در غضب گفتا به آن فاسق چنین
56)وای و بر تو،زاده بدکار زن***تو دهی فرمان، مرا گردن بِزَن؟
57)یَابنَ رَّزقا[تو چه یارایی نما***سازی از خود این چنین حکمی بما]
58)وین سخن اکنون به بریم کردگار***0با دروغ خود شدی مقهور و خوار
60)گفت و ما رااِی امیر[اصالت است]***اصل ما از معدن رسالت است
61)اوّل و پایان این خلقت زماست***از خدا بر این جهان رحمت زماست
62)اهل ماچون خانه می سازد به(تَک)***رفت و آمد می کند آنجا ملک
ثُمَّ بَعَثَ إلَى الحُسَينِ علیه السلام،فَجاءَهُ في ثَلاثينَ رَجُلا مِن أَهلِ بيَتِهِ وَمَواليهِ،فنَقى الوَليدُ إلَيهِ موت معُاويَةَ،وَعَرَضَ عَلَيهِ البَيعَةَ لِيزيدَ.
فَقَالَ:«أيُّهَا الأَميرُ،إنَّ البَيعَةَ لا تَكُونُ سِرّا،وَ لكِن إذا دَعَوت النّاس غَدا فَادعنُا مَعَهم».
فَقالَ مروانُ:لا تقَبل أيَهُّا الأَميرُ عُذرَهِ،وَ مَتى لَم يبُايع فَاضرب عُنُقَهُ.
فَغَضِبَ الحُسَینُ علیه السلام ثُمَّ قالَ:«وَیلی عَلَیکَ یَابنَ الزَّرقاءِ!أنتَ تَأمُرُ بِضَربِ عُنُقی؟!کَذَبتَ وَاللّهِ ولَؤُمتَ».
ثُمَّ أقبَلَ عَلَی الوَلیدِ فَقالَ:«أیُّهَا الأَمیرُ!إنّا أهلُ بَیتِ النُّبُوَّهِ ومَعدِنُ الرِّسالَه ومُختَلَفُ المَلائِکَهِ،وبِنا فَتَحَ اللّهُ وبِنا خَتَمَ اللّهُ.
63)لكن آنفاسق که مردی فاجر است***فِسق او هم آشکار و ظاهر است
64)اهل شُرب است و[مصمّم بر حرام]***می کُشد نفسی که دارد احترام
65)آن یزید فاسق[بوزینه باز]***که بدی بر خویش می داند مجاز
66)پس چو زشتیها شده بر او مرام***نزد ما هرگز ندارد احترام
67)هم به مثل من کسی با این خبیث***نِه ببندد عهد و يه گوید حديث
68)لكن آن فردا چو می آید به پیش***هر دو با هم می کُنیم فکری زخویش
69)تا ببینیم آن به حق وابسته کیست***بر خلافت عهد او شایسته کیست
70)پس حسین خارج شد از نزد وليد***بعدِ صحبت ها که او کرد و شنید
71)گفته آندم زاده چشم کَبُود***شخص مروان دشمن پست و عنود
72)ای ولید اکنون در این وادی بِجدّ***بر کلام و رَأی من گشتی تو ضدّ
73)آن وليد گفتا به آن فرد خبیث***در جوابش این چنین ذکر حدیث
74)گو،چه رأى است،اینکه بر من می دهی***دین و دنیایم به رفتن میدهی
75)بر خدا هرگز نمی خواهم که این***جسم و جان مالک شود بر این زمین
76)بعد از آن بر گردنم باشد[به دَین]***کُشته ام فرزند پیغمبر،حسین
77)این یقین دارم،ندارم من گمان***از عذاب ایزدی گردد امان
78)آن که محشر باشدش،آن وقت و حَین***بریَد دو بر گردنش خون حسین
وَ یَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ شارِبُ الْخَمْرِ، قاتِلُ النَّفْسِ الُمحَرَّمَهِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ،وَ مِثْلِی لا یُبایِعُ بمثله،وَلكِن نُصبِحُ وَ تُصبِحُونَ،وَنَنظُرُ وتنظرون،أيَّنا أحَقُّ بالخِلافة و البَيعَةِ».
ثمَّ خَرَجَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام،فَقالَ مَرْوانُ لِلْوَليدِ:عَصَيْتَنى.
فَقالَ:وَيْحَكَ يا مَرْوانُ،إِنَّكَ اءَمَرْتَ بِذِهابِ دينى وَدُنْيايَ،وَاللّهُ ما اءُحِبُّ اءَنَّ مُلْكَ الدُّنْيا بِاءَسْرِها لى وَإِنَّنى قَتَلْتُ حُسَيْنا،وَاللّهِ ما اءَظُنُّ اءَحَدا يَلْقَى اللّهَ بِدَمِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام إِلاّ وَ هُوَ خَفيفُ الْميزانِ،لا يَنْظُرُ اللّهُ إِلَيْهِ يَوْمَ الْقيامَةِ وَ لايُزَكّيهُ وَ لَهُ عَذ ابٌ اليمٌ.
79)گفته راوی صبح بعد از این امام***می شنید اخبار چندین از عوام
80)پس بحق آن یکه و تنها سَديد***شخصِ مروان را میان ره بدید
81)گفته آن مروان،پند من شِنو***راه من گیر و به غیر آن مرو
82)ان حسین بر تو نصیحت می کنم***بر صراطّ حق وصیت می کنم
83)پس امام گفتا از این رویت به او***گو که تا من بشنوم رأيت بگو
84)گفت و می گویم صلاح تو در این***بیعت است و خیر هم دنیا و دین
85)پس امام در آن میان و گفتگو***بی درنگ اینگونه پاسخ داده او
86)چون شود آنگه یزید فرمانروا***باید استرجاع 18 کنیم بر خود روا
87)یعنی گوئیم بر زبان خود کنون***مازحقیم و بسویش راجعون
88)هم بر این آئین و کیش خود سلام***آوریم[در ختم و پایان کلام]
89)هم جدا از این شنیدم جدّ من***این سُخن گفتا چنین در نزد من
90)گفت هر نوعی به حق فرمانروا***بر بَنوسفیان نمی باشد روا
91)پس چو کارایی نشد بر آن خبيث***آن کلام و گفتگو و این حدیث
92)آن عنید بی نشان و منحرف***از حديث و بحث خود شد منصرف
قالَ:أصبَحَ الحُسَینُ علیه السلام فَخَرَجَ مِن مَنزِلِهِ یَستَمِعُ الأَخبارَ،فَلَقِیَهُ مَروانُ فَقالَیا أبا عَبدِ اللّهِ،إنّی لَکَ ناصِحٌ فَأَطِعنی تُرشَد.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:«وَ ما ذاكَ،قُلْ حَتّى اءَسْمَعُ».
فَقال مَروانُ:انّی آمُرُک بِبیعَهِ یَزیدَ أمیرالمؤمنین!!فَانَّه خَیر دینِکَ وَ دُنیاکَ.
فَقالَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:«إِنّا للّهِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ،وَ عَلَى الاْسْلامِ السَّلامُ،اِذْ قَدْ بُلِيَتِ الاْمَّةُ بِراعٍ مِثْلِ يَزيدِ،وَلَقَدْ سَمِعْتُ جَدّى رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله يَقُولُ:اءَلْخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ اءَبى سُفْيانَ».وَ طالَ الْحَديثُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مَرْوانَ حَتّى إِنْصَرَفَ مَرْوانُ وَ هُوَ غَضْبانٌ.
93)گفت راوی از پی ختم كلام***بين مروان و وَليد با آن امام
94)پس امام رو بر خدای یَکّه کرد***بار خود بست و روان مکّه کرد
95)تا که در روز چهارم،ماه هشت***وارد ش هر امان مکه گشت
96)بعد از آن تا هشت حجَّ[ناتمام]***در جَوار کعبه مانده آن امام
97)گفته راوی ابن عباس و زُبیَر***گفته اند بگذر حسین زین راه و سَیر
98)او به آنی گفته جَدَّ من نبي***امر من بنموده،می باید همی
100)پس مرخص شد از او آن اوّلی***بانوائی این چنین از او جلی
101)هى ندا می کرد،در آن وقت و حَين***واحسينا واحسينا واحسين
قَالَ رُوَاهُ حَدِیثِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ مَعَ اَلْوَلِیدِ بْنِ عُتْبَهَ وَ مَرْوَانَ فَلَمَّا کَانَ اَلْغَدَاهُ تَوَجَّهَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِلَی مَکَّهَ لِثَلاَثٍ مَضَیْنَ مِنْ شَعْبَانَ سَنَهَ سِتِّینَ.
فَأَقَامَ بِهَا بَاقِیَ شَعْبَانَ وَ شَهْرَ رَمَضَانَ وَ شَوَّالٍ وَ ذِی القَعْدَهٍ.
قَالَ:وَ جَاءَهُ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ رِضْوَانُ اَللَّهِ عَلَیْهِ وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ زُبَیْرٍ فَأَشَارَا إِلَیْهِ بِالْإِمْسَاکِ.
فَقَالَ لَهُمَا:«اِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ قَدْ أَمَرَنِی بِأَمْرٍ وَ أَنَا مَاضٍ فِیهِ».
قَالَ فَخَرَجَ اِبْنُ عَبَّاسٍ وَ هُوَ یَقُولُ وَا حُسَیْنَاهْ
102)پس امام را آمده ابن عمر***نزد او،گفتا ز رفتن در گذر
103)بر حذر شو اِی حُسین از هرقتال***صلح و آشتی کن بر این اهل ضلال
104)پس امام گفتا ندانی روزگار***بی بها بوده ور پروردگار
105)آن زمانی که سر يَحيى نبی***هدیه آوردند بر شخصی همی
106)که ریاست داشت بر قوم یَهود***آن رئیس سرکش و پست و عنود
107)تو ندانی از سپیده اهل و آل***از یهود هفتاد نبی را بر رَوال
108)سوی مقتل می کشانده تا طلوع***هم چو فرد بی خبر از آن وقوع
109)می نشسته بین بازار و خموش***می خریده یا که می کرده فروش
110)گوئيا هرگز ندارد او همی***اطلاع از آن همه قتل نبي
111)پس شتابی بر مجازات یَهود***از خدا بر آن همه مردم نبود
112)تا که در یک لَخت و بخَتی ناتمام***از همه آنها گرفته انتقام
113)نَک تو با ترس از خدا اندر عتاب***دیده از همراهی من بر متاب
ثُمَّ جَاءَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ فَأَشَارَ عَلَیْهِ بِصُلْحِ أَهْلِ الضَّلَالِ وَ حَذَّرَهُ مِنَ الْقَتْلِ وَ الْقِتَالِ. فَقَالَ له:یَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ مِنْ هَوَانِ الدُّنْیَا عَلَی اللَّهِ تَعَالَی أَنَّ رَأْسَ یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا أُهْدِیَ إِلَی بَغِیٍّ مِنْ بَغَایَا بَنِی إِسْرَائِیلَ أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ کَانُوا یَقْتُلُونَ مَا بَیْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلَی طُلُوعِ الشَّمْسِ سَبْعِینَ نَبِیّاً ثُمَّ یَجْلِسُونَ فِی أَسْوَاقِهِمْ یَبِیعُونَ وَ یَشْتَرُونَ کَأَنْ لَمْ یَصْنَعُوا شَیْئاً فَلَمْ یُعَجِّلِ اللَّهُ عَلَیْهِمْ بَلْ أَخَذَهُمْ بَعْدَ ذَلِکَ أَخْذَ عَزِیزٍ ذِی انْتِقَامٍ اتَّقِ اللَّهَ یَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ وَ لَا تَدَعْ نُصْرَتِی».
114)گفته راوی در کلام خود چنین***[چون حسین رفته به مکّه،بعد از این]
115)اهل کوفه گشته از آن اطّلاع***که حسین کرده ز بیعت امتناع
116)پس سرای ابن صرد انجمن***چون شده برپا،بگفته او سخن
117)که اَلا إِی جمع و قشر شیعیان***مرگ بن سفيان شده اکنون عيان
118)لكن از او زاد و فرزندی عبوس***بر نشیمنگاه اوکرده جُلوس
119)نازنین مولا هم از طاغوتیان***چون برای حق همی دیده زیان
120)هم ز بیعت امتناع پس کرده او***هم به سوی کعبه هم آورده رو
121)پس شما که دل ز غيرش عاری است***[حق بدانید]او نیاز یاری است
122)آگهی دارید،اگر یاری کنید؟***در رکابش جمله همکاری کنید؟
123)عَرضِ حال یاری خود را بیان***کرده و آگه کنید او را عیان
124)که شمایید از برای او مَدَد***[با تمام این گروه و این عدد]
125)یا اگر ترسید آكنده شوید***از کنار او پراکنده شوید
126)بر زبان،احوال خود جاری کنید***از فریب و حیله خودداری کنید
قَالَ:وَ سَمِعَ أَهْلُ اَلْکُوفَهِ بِوُصُولِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِلَی مَکَّهَ وَ اِمْتِنَاعِهِ مِنَ اَلْبَیْعَهِ لِیَزِیدَ فَأَجْمَعُوا فِی مَنْزِلِ سُلَیْمَانَ بْنِ صُرَدٍ اَلْخُزَاعِیِّ فَلَمَّا تَکَامَلُوا قَامَ سُلَیْمَانُ بْنُ صُرَدٍ فِیهِمْ خَطِیباً وَ قَالَ فِی آخِرِ خُطْبَتِهِ یَا مَعْشَرَ اَلشِّیعَهِ إِنَّکُمْ قَدْ عَلِمْتُمْ بِأَنَّ مُعَاوِیَهَ قَدْ هَلَکَ وَ صَارَ إِلَی رَبِّهِ وَ قَدِمَ عَلَی عَمَلِهِ وَ قَدْ قَعَدَ فِی مَوْضِعِهِ اِبْنُهُ یَزِیدُ وَ هَذَا اَلْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَدْ خَالَفَهُ وَ صَارَ إِلَی مَکَّهَ هَارِباً مِنْ طَوَاغِیتِ آلِ أَبِی سُفْیَانَ وَ أَنْتُمْ شِیعَتُهُ وَ شِیعَهُ أَبِیهِ مِنْ قَبْلِهِ وَ قَدِ اِحْتَاجَ إِلَی نُصْرَتِکُمُ اَلْیَوْمَ فَإِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّکُمْ نَاصِرُوهُ وَ مُجَاهِدُو عَدُوِّهِ فَاکْتُبُوا إِلَیْهِ وَ إِنْ خِفْتُمُ اَلْوَهْنَ وَ اَلْفَشَلَ فَلاَ تَغُرُّوا اَلرَّجُلَ مِنْ نَفْسِهِ.
127)پس نوشته اهل کوفه نامه ای***این چنین از بهر خاص و عامهای
128)خدمت آستانه والاحسین***منتقل کرده ببیند با دو عین
129)ابتدا پس بر یگانه حق درود***آن خدا که مهربان است و ودود
130)و سپس از ما مسیب و صرده إبن شداد و[گروهی با خرد]
131)ابن وائل،عبد الله و حبيب***این مظاهر مرد تقوی و[نجيب]
132)و تمام قید و غیراین کلام***بر حسین ابن علی از ما سلام
133)و سپس حمد خداوند جليل***که عدّو تو همی کرده ذليل
134)آن عدّو سرکش و خوار و عنيد***که هزاران گرده از ظلمش خمید
135)و غنیمتها و ثروت را به زُور***از حریم صاحبانش کرده دور
136)و سپس بی آنکه کَس باشد رضا***بر امور مسلمین کرده قضا
137)بعد از آن افراد خوب و بی بدیل***با دو دست خود همی کرده قتيل
138)هم بقاء داده به افراد شرور***هم شرارتها روا کرده به زور
139)مال و اموال خدا را با دو دست***ک رده تقدیم ستمکاران پست
140)دولت جور و ستم کرده بنا***[تاز آنها بشنود حمد و ثنا]
141)پس خدا لعنت کند بر آن عَنود***آنچنان که کرده بر قوم ثَمُود
قالَ:فَاكَتَبَوا الَيِه،:بِسمِ الله الرَّحمن الرَّحيم،الي الحُسَينِ بن عَلِيّ عليهماالسلام مِن سُلَيمان بنِ صُرَدِ،وَ المُسَيَّب بنِ نَجَيَة،و رِفاعَةَ بنِ شَدّادٍ،وَ حَبيبِ بنِ مُظاهِر،وَ شيعَته من المُؤمنين.
سَلامُ اللهِ عَلَیکَ،أمّا بَعدُ،فالحَمدُ لله الَّذي قَصَم عَدُوَّکَ عَدُوَّ أبيکَ مِن قَبلُ،الجَبّار العَنيدَ الغَشُوم الظَّلمُوم الّذِي ابتَزَّ هِذِه الأُمَّة أمرَها،وَ غَصَبَها فَياءهَا،وَ تَارَ عَليها بغير رضىً مِنها،ثُمَّ قَتَلَ خِیارَها وَ استَبقى شِرارَها،وَجَعَلَ مالَ اللهِ دُولَةً بَينَ جَبابَرِتَها وَ عُتاتِها،فبَغِدا لَهُ كَما بَعُدَت ثَمُوُه.
142)پس بما والا مقامی جز تو نیست***مقتدایی و امامی جز تو نیست
143)پس بیا در نزد ما،شاید خدا***باز دارد ما شویم از هم جدا
144)نَک بُوَد نُعمان درون قصر باز***ما نکردیم پیرویش در نماز
145)پس اگر آیی کنیم او را برون***از تمام قصر و کاخ اندرون
147)در پی اش جمعی به سویش انتقالگشته با پنجاه و یکصد عرض حال 148)خواهشی کردند ز آن پس که عوامطالب است بر مقدم پاک امام
149)مقدم پاکی که از آن نازنین***آید رونق دهد آن سرزمین
151)تا که سیصد نامه آن كوفيان***آمده دست امام در آن میان
152)هم پی و پی از تمام خاص و عام***نامه هایی می رسیده بر امام
153)تا شده از آن همه بیعت گذار***کل نامه پس دوازده تا هزار
154)نامه و عرض فراوان از سلام***مجتمع گشته به نزد آن امام
ثُمَّ إِنَّهُ لَيْسَ عَلَيْنا إِمامٌ غَيْرُكَ،فَاقْبَلْ لَعَلَّ اللّهَ يَجْمَعُنا بِكَ عَلَى الْحَقِّ،وَالنُّعْمانُ بْنُ بَشيرٍ فى قَصْرِ الاِْم ارَةِ ، وَلَسْنا نَجْتَمِعُ مَعَهُ فى جُمُعَةٍ وَلا جَماعَةٍ،وَلا نَخْرُجُ مَعَهُ إِلى عيدٍ،وَلَوْ بَلَغْنا اءَنَّكَ قَدْ اءَقْبَلْتَ اءَخْرَجْناهُ حَتّى يَلْحَقَ بِالشّامِ،وَالسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ يَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ وَ عَلى اءَبيكَ مِنْ قَبْلِكَ،وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ.
155)پس سعيد و هانی با اقدام خویش***نامه ای از کوفیان آورده پیش
156)پیش آن مولا امام مقتدا***که در آن نامه چنین است ابتدا
157)ابتدا با نام ر کردگار***نامه ای از ما چنین گشته نگار
158)عرض حالی است با مولا حسین***از تمام شیعیان بر نور عين
159)نور عين مرتضی مولا علی***که کنون از حق بگشته منجلی
160)می رود بس آرزو ما را[زهی]گر به شهر ما همی پایت نهی
161)چونکه غیر از تو نباشد بهر ما رهنما و رهبری در شهر ما
162)باغ و بستان،پرگیاه و پر ثمر***گشته و لشگر همی بسته کمر
163)تا همه در خدمت آن نازنین***خون دشمن را بریزد بر زمین
164)پس قدم رنجه نما بر شهر ما***چون بخواهی رحمتی از بهر ما
165)رحمتى آخر بیاید از خدا***بر یگانه باب تو آن مقتدا
ثُمَّ قَدَمَ عَلَيْهِ هانِى بْنُ هانِى السَّبيعى وَ سَعيدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ الْحَنَفى بِهذَا الْكِتابِ،وَ هُوَ آخِرُ ما وَرَدَ عَلَيْهِ عليه السّلام مِنْ اءَهْلِ الْكُوفَةِ،وَ فيه:بسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرحيم إلى الحُسَينِ بنِ عَليّ أمِيرِ المُؤمِنينَ علیهما السلام.
مِن شيعَتِهِ وَ شيعَةِ أبيهِ أمِير المُؤمِنينَ علیه السلام.
أمّا بَعْدُ،فَإنَّ النّاسَ یَنْتَظِرُونَکَ،لاَ رَأیَ لَهُمْ غَیْرُکَ،فَالْعَجَلَ الْعَجَلَ یَابْنَ رَسُولِ اللهِ،فَقَدْ أخْضَرَ الْجَنابُ،وَأیْنَعَتِ الثِّمارُ،وَأعْشَبَتِ الأرْضُ،وَأوْرَقَتِ الأشْجارُ،فَأقْدِمْ عَلَیْنا إذا شِئْتَ، فَإنَّما تَقْدُمُ عَلی جُنْدٍ مُجَنَّدَهٍ لَکَ،والسَّلامُ عَلَیکَ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکائُه وَ على مِن قَبلِکَ.
166)پس سئوال از واسطین کرده امام***کاتبین نامه را باشد چه نام
167)جمله گفتندی که اِی[مولای دین]***اسم و رسم كاتبين باشد چنین
168)جمله هستند از خواص[مؤمنین]***هم یزید و ابن قیس و همچنین
169)شَبَت وحَجّار وحجاج و عُمَير***داده اند این نامه را[از بهر خیر]
170)پس امام از آن مکان خود به پا***گشته و ذکری بیاورده به جا
171)خواند یعنی در مقام و كن باز***از ب رای حضرت ایزد نماز
172)وانگهي از حق نموده آرزو***تا دهد خیری[در این مقص]
به او
173)بعد از آن کرده در آن وادی طلب**مسلم آن پور عموی خود به لب
174)چون بیامد،شد به نزدش روبرو***ماجرای ک وفیان گفتا به او
175)پس جواب نامه آن کوفیان***با پسر عموی خود کرده روان
176)هم به او گفتا که مردم را نوید***ده،که من بر نزدشان خواهم رسید
فَقالَ الحُسَینُ لِهانِی هانی بنِ هانِي السَّبيعي في دارِ المُختارِ بنِ أَبي عُبَيدَةَ الثَّقَفَي،وَ صارَتِ الشّيعَةُ تَختَلف إليه.
فَقالا:يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ،شَبَثُ بْنُ رِبْعى،وَ حَجّارُ بْنُ اءَبْجَر،وَ يَزيدُ بْنُ الْحارِثِ،وَ يَزيدُ بْنُ رُوَيْمٍ،وَ عُرْوَةُ بْنُ قَيْسٍ،وَ عَمْرو بْنُ الْحَجّاجِ،وَ مُحَمَّدُ بْنُ عُمَيْرِ بْنِ عُطارِدٍ.
قالَ:فَعِندَها قامَ الحُسَینُ علیه السلام فَصَلّی رَکعَتَینِ بَینَ الرُّکنِ وَالمَقامِ وَسأَلَ اللّهَ الخِیَرَهَ فی ذلِکَ.
ثُمَّ دَعا بِمُسلِمِ بنِ عَقیلٍ وأطلَعَهُ عَلَی الحالِ،وکَتَبَ مَعَهُ جَوابَ کُتُبِهِم یَعِدُهُم بِالوُصولِ إلَیهِم.
177)پس نوشته بهرشان از سوی خود***من فرستادم پسر عموی خود
178)تا مرا از آن همه رأی جمیل***با خبر سازد[فراوان یا قليل]
179)پس به امر آن جلودار جلیل***رهسپار کوفه شد إبن عقيل
180)چون بیامد در میان خاص وعام***آگهی داد از نوشتار امام
181)تا شدند آگه بر آن[جمع کثیر]شادمانی کرده بهر آن سفیر
182)بعد از آن در دارصاحب اختیار***حُجرهای داده به او در آن دیار
183)پس به دورش حلقه کرده شیعیان***تا نمود آن نامه،بر ایشان بیان
184)آن همه آنگه به میل و آرزو***چون شنیده آن مطالب ها از او
185)از برای زاد و فرزند نبی***گربه ها کرده به نزد او همی
186)تا که هشت و ده هزار بی واهمه***دست در دستش نهادندی همه
وَ يَقُولُ لَهُمْ ما مَعْناهُ:«قَدْ نَقَذْتُ إِلَيْكُمُ ابْنَ عَمّى مُسْلِمَ بْنَ عَقيلٍ لِيُعَرِّفَنى ما اءَنْتُمْ عَلَيْهِ مِنَ رَاءْيٍ جَميلٍ».
فَسَارَ مُسْلِمٌ بِالْكِتابِ حَتّى دَخَلَ إِلَى الْكُوفَةِ،فَلَمّا وَقَفُوا عَلى كِتابِهِ كَثُرَ إِسْتِبْشارُهُمْ بِإِتْيانِهِ إِلَيْهِمْ،ثُمَّ اءَنْزَلُوهُ فى دارِ الْمُختارِ بْنِ اءَبى عُبَيْدَةَ الثَّقَفى،وَ صارَتِ الشّيعَةُ تَخْتَلِفُ إِلَيْهِ.
فَلَمَّا اجتَمَعَ إلَیهِ مِنهُم جَماعَةٌ،قَرَأَ عَلَیهِم کِتابَ الحُسَینِ علیه السّلام وهُم یَبکونَ،حَتّی بایَعَهُ مِنهُم ثَمانِیَةَ عَشَرَ ألفاً.
187)در همان اثناء گروه غافلی***چون عُمَر فرزند سَعد و،باهلی
188)با عماره نامه ای بر آن یزید***لعنت ایزد بر او گردد مزید
189)منتقل کرده،که او منشورشان***بنگرد آنگه دهد دستورشان
190)پس در آن احوال مسلم را عیان***کرده و کرده چنین بر او بیان
191)ای امیر،نعمان به سوی خودکشان***هم کس دیگر به جای او نشان
192)پس یزید بی خرد،ابن زیاد***آن خبيث دد منش کرده بیاد
193)بی محابا پس بر آن ملعون دین نامه ای داده همانا این چنین
194)که ولاء کوفه و بصره از او***باشد و مسلم بگیرد آن عدو
195)پس چو گیرد آن عدو ابن عقیل***با دو دست خود کند او را قتيل
196)آن عدو هم چون بدید آن اختیار***حاضر و آماده شد بر آن دیار
197)وانگهی مولا حسین،ابوزین***راهی بصره نمود از[بهر دین]
198)هم به شخص منذر و افراد تام***ابن مسعود و گروهی ذی مقام
199)نامه ای بر طاعت ایشان نوشت***آن عزیز و سرور اهل بهشت
وَكَتَب عَبدِ اللهِ بنِ مُسلِم الباهِليّ وَ عِمارَةُ بنُ الوَليدِ وَ عُمَرُ بنُ سَعیدٍ إلى يَزيد لَعنَةُ الله عَلَيهِ-يُخبِرُونَهُ بِاعمرِ مُسلِمِ بنِ عَقيل وَيَشيرُونَ عَلَيِه بِصِرفِ النُّعمانِ بنِ بَشیرٍ و ولايَةِ غَيرِهِ.
فَكَتَبَ يَزيدُ إِلى عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ-وَكانَ والِيا عَلَى الْبَصْرَةِ-بِاءَنَّهُ قَدْ وَلاّ هُ الْكُوفَةَ وَضَمَّها إِلَيْهِ،وَ يُعَرِّفُهُ اءَمْرَ مُسْلِمِ بْنِ عَقيلٍ وَ اءَمْرَ الْحُسَيْنِ عليه السّلام،وَ يُشَدِّدُ عَلَيْهِ فى تَحْصيلِ مُسْلِمٍ وَ قَتْلِهِ،فَتَاءَهَّبَ عُبَيْدُ اللّهِ لِلْمَسيرِ إِلَى الْكُوفَةِ.
وکانَ الحُسَینُ علیه السّلام قَد کَتَبَ إلی جَماعَةٍ مِن أشرافِ البَصرَةِ کِتاباً مَعَ مَولیً لَهُ اسمُهُ سُلَیمانُ ویُکَنّی أبا رَزینٍ،یَدعوهُم فیهِ إلی نُصرَتِهِ ولُزومِ طاعَتِهِ،مِنهُم:یَزیدُ بنُ مَسعودٍ النَهشَلِیُّ،وَالمُنذِرُ بنُ الجارودِ العَبدِیُّ.
200)پس طلب کرده یزید آنی و بعد***زاد ورود حَنظَله،تَميم و سَعد
201)چون بدیده آن همه آزاد و حُرّ***گفته بينيدم مرا اکنون چطور
202)ای گروه حنظله،سعد و تمیم***[هستم آیا پیشتان یار صمیم]؟
203)جملگی گفته به دست و هم زبان***بر خدا هستی تو ما را پشتبان
204)رأس فخر و نقطه بين شرف***نزد ما باشی بحق[از هر طرف]
205)مَر تو را باشد بزرگی و علا***حاجت مایی به هنگام بلا
206)گفت و من کردم با این انجمن***تا سخن ها بشنوید اکنون زمن
208)پس به بعد صحبت من یک جواب***بر زبان جاری کنید اینک صواب
209)آن همه گفته،تو را،ما یاوریم***شرط پند تو به جا می آوریم
210)هم ز هرجابی گمان دست از مدد***برنداریم گر کنی قصد و صدد
211)او بگفتا نک،معاویه هلاک***گشته و اینک شده مقهور خاک
212)پس تمام رأس و پشت اشقياء***منكسر گشته بدست کبریاء
213)باخبر باشید،درب ظلم و زور***منکسر گشته کنون در خاک گور
فَجَمَعَ يَزيدُ بْنُ مَسْعُودٍ بَنى تَميمٍ وَ بَنى حَنْظَلَةَ وَ بَنى سَعْدٍ،فَلَمّا حَضَرُوا قالَ:يا بَنَى تَميمٍ كَيْفَ تَرَوْنَ مَوْضِعى مِنْكُمْ وَ حَسَبى فيكُمْ؟
فَقالُوا:بَخٍّ بَخٍّ،اءَنْتَ وَاللّهِ فَقَرَةُ الظَّهْرِ وَرَاءْسُ الْفَخْرِ،حَلَلْتَ فِى الشَّرَفِ وَسَطا،وَ تَقَدَّمْتَ فيهِ فَرَطا.
قالَ:فَإِنّى قَدْ جَمَعْتُكُمْ لاِمْرٍ اءُريدُ اءَنْ اءُشاوِرَكُمْ فيهِ وَ اءَسْتَعينَ بِكُمْ عَلَيْهِ.
فَقالُوا:وَاللّهِ إِنّا نَمْنَحُكَ النَّصيحَةَ وَ نْجَهَدُ لَكَ الرَّأْيَ،فَقُلْ نَسْمَعْ.
فَقالَ:إِنَّ مُعاوِيَةَ قَدْ ماتَ،فَاءَهْونْ بِهِ وَاللّهِ هالِكا وَمَفْقُودا.
الا وَ إِنَّهُ قَدْ إِنْكَسَرَ بابُ الْجَوْرِ وَالاْثْمِ،وَ تَضَعْضَعَتْ اءَرْكانُ الظُّلْمِ.
214)لكن او پیش از فتادن در جحیم***بسته پیمانی به زور و زر و سیم
215)تا شود فرزند ملعونش بدون***حاکم آئین این مردم کنون
216)دور باشد پس اراده کردنش***کوشش شستی نموده بر تنش
217)هم رفیق و یار این بد ددمنش***خوار و مخذولش نموده در روش
218)پس به ناحق زاد خود با رای خود***مستعد کرده نشیند جای خود
219)اینک آن فرزند او،رأس فجور***ادعا دارد امارت را به زور
220)پس نمی باشد کسی از ما رضا***که کسی چون او کند بر ما قضا
221)اوست کوچک در توانایی و علم***او ندارد هم شکیبایی و جلم
222)آنقدر علمش بود در سر کمی***که فقط بیند جلوی خود همی
223)پس جهاد و جنگ ها با مثل این***از برای رونق و ترویج دین
224)افضل است از جنگ با آن غیر نیک***که يقين دارد بود بر حق شریک
225)و حسین[آن اهل داد و جود و بذل]***ریشه دار وصاحب قدراست و فضل
226)رأي اوسخت است و بی مثل وعديل***فضل او هرگز ندارد یک بديل
227)شرح حالش آرزو و اشتها***حکمت و علمش ندارد انتها
228)او بود شایسته وین سند همی***هم ز حيث سن و هم قرب نبی
وَ قَدْ كانَ اءَحْدَثَ بَيْعَةً عَقَدَ بِها اءَمْراً وَ ظَنَّ اءَنَّهُ قَدْ اءَحْكَمَهُ.
وَ هَيْهاتَ وَالَّذى اءَرادَ،اجْتَهَدَ وَاللّهِ فَفَشَلَ،وَ شاوَرَ فَخُذِلَ.
وَ قَدْ اءَقامَ إِبْنَهُ يَزيدَ-شارِبَ الْخُمُورِ وَرَاءْسَ الْفُجُورِ-يَدَّعِى الْخِلافَةَ عَلَى الْمُسْلِمينَ وَيَتَاءَمَّرُ عَلَيْهِمْ بِغَيْرِ رِضىً مِنْهُمْ،مَعَ قَصْرِ حِلْمٍ وَ قِلَّةِ عِلْمٍ،لا يَعْرِفُ مِنَ الْحَقِّ مَوْطِئَ قَدَمِهِ،فَاءُقْسِمُ بِاللّهِ قَسَما مَبْرُورا لَجِهادُهُ عَلَى الدّينِ اءَفْضَلُ مِنْ جِهادِ الْمُشْرِكينَ.
وَ هذَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ إِبْنُ بِنْتِ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله،ذُو الشَّرَفِ الاْصيلِ وَالرَّأْى الاْثيلِ،لَهُ فَضْلٌ لا يُوصَفُ وَ عِلْمٌ لا يُنْزَفُ.
وَ هُوَ اءَوْلى بِهذَا الاْمْرِ،لِسابِقَتِهِ وَ سِنِّهِ وَ قِدَمِهِ وَ قَرابَتِهِ،
229)مهربان است او فراوان با کبیر***هم عُطوفت هاست او را با صغير
230)بر رَعیّت او عنایت می کند***مردمان را حق امامت می کند
331)پند حق گیرد از او اینک دوام***حُجَّت حق می شود با او تمام
232)پس به بعد دیدن آثار نور***بر حقیقت کس نسازد دیده کور
233)و همانا اِبِن قَيس[بی عمل]***وسوسه کرده شما را در جَمَل
234)آنچنان که بر[امام]خود علی***کینه ها شد از شما آن دم جلی
235)تا شُدید از او نگون در آن غزا***این بُوَد بر مردمان بَد،سزا
236)پس بباید تا که فرزندش پناه***داده و شویید سرخود از گناه
237)و برو رُسوایی آن کار ننگ***برطرف سازید وین اوقات تنگ
238)پس به ایزد هر که با کوتاهیش***دست خود بردارد از همراهیش
239)حضرت حقّ[برخلاف میل او]***خواری اندازد میان ایل او
240)وکسان و نسل و وصل خویش او***کم بگرداند به بعد و پیش او
241)پس من اکنون کنده ام تخت مهاد***و به تن افکنده ام رَخت جهاد
242)و مهیّایم کنون با[تیغ تیز]***تاکنم با دشمنان او ستیز
243)و کسی که سازد از مُردن فرار***عاقبت مرگش رسد بر یک قرار
244)پس شما را رحمتی آید بَسَند***پاسخ من را دهید اینک پسند
يَعْطِفُ عَلَى الصَّغيرِ وَ يَحْنُو عَلَى الْكَبيرِ،فَاءَكْرِمْ بِهِ راعِيَ رَعِيَّةٍ وَ إِمامَ قَوْمٍ،وَ جَبَتْ للّهِ بِهِ الْحُجَّةُ وَ بَلَغَتْ بِهِ الْمَوْعِظَةُ.
فَلا تَعْشَوْا عَنْ نُورِ الْحَقِّ وَ لا تَسْعَكُوا فى وَهْدَةِ الْباطِلِ،فَقَدْ كانَ صَخْرُ ابْنُ قَيْسٍ قَدْ إِنْخَذَلَ بِكُمْ يَوْمَ الْجَمَلِ،فَاغْسِلُوها بِخُرُوجِكُمْ إِلى ابْنِ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله وَ نُصْرَتِهِ.
وَ اللّهِ لا يُقَصِّرُ اءَحَدٌ عَنْ نُصْرَتِهِ إِلاّ اءَوْرَثَهُ اللّهُ الذُّلَّ فى وَلَدِهِ وَالْقِلَّةَ فى عَشيرَتِهِ.
وَها اءَنا قَدْ لِبِسْتُ لِلْحَرْبِ لامَّتَها وَادَّرَعْتُ لَها،مَن لَم يُقتَل يَمُت وَ مَن يَهرِب لَم يُفَت،فَاحسِنُوا رَحِمَکُمُ الله رَدَّ الجَوابِ.
245)پس گروه حنظله داد سخن***برگشوده بر زبان در آن من
246)إن أبا خالد[در اینجا]ما همه ترکش تیر توییم[بی واهمه]
247)اگربخوانی ما[به قلب صاف]خود***می رسی بر مقصد واهداف خود
248)همچنین گر با عدو کردی ستیز***در رکابت می زنیم شمشیر تیز
249)هم قسم بر حق که ما هر یک نفر***می شویم همراه تو در هر سفر
250)تا رسد بر تو همی فتح و ظفر***در سراشیبی و هر گنج خطر
251)پس به هر دشواری و هر کار نیک***ما ببینی در کنار خود شریک
252)نک برای[مقصد وایمان]تو***میکنیم خود را فدای جان تو
253)پس به ناگه در پی گفتار بعد***این چنین آمد سخن از قوم سعد
254)که همانا[سابق و هم در آخير]***نزد ما بودی و هستی یک امیر
255)بدترین کس[در زمان حی تو]***ناکسی باشد خلاف رأی تو
فَتَکَلَّمَت بَنو حَنظَلَةَ،فَقالوا:یا أبا خالِدٍ ! نَحنُ نَبلُ کِنانَتِکَ وفارِسُ عَشیرَتِکَ،إن رَمَیتَ بِنا أصَبتَ،وإن غَزَوتَ بنا فَتَحتَ،لا تَخوضُ وَاللّهِ غَمرَةً إلّاخُضناها،ولا تَلقی وَاللّهِ شِدَّةً إلّالَقیناها،نَنصُرُکَ بِأَسیافِنا،ونَقیکَ بِأَبدانِنا،إذا شِئتَ فَافعَل.
وَ تَكَلَّمَت بَنُو سَعد بنِ يَزيدِ،فَقالُوا:يا أبا خالِدٍ إنَّ اَبعَضَ الأشياء إلَينا خِلافُکَ وَالُخُروجُ عَن رَأيكَ.
256)لكن از آنجا که قیس از روی دال***منع ما بنموده از قتل و قتال
257)پس خو،این خون در سرما بوده است***افتخاری در خور ما بوده است
258)مهلتی ده تا به شرط مصلحت پاسخت گوئیم بعد از مشورت
259)پس تمیم،آن قوم گفتند این سخن***[که تویی در نزد ما میرکهن]
260)ای آ با خالد بدان از ما کلام***ما پدر را بوده ایم عبد و غلام
261)خشم ما اینک دلیل خشم تو***هر زمان گویی زنیم بر خصم تو
262)چون کنی هجرت به میل و اختیار***همرهت آییم هر شهر و دیار
263)همکنون فرمان تو حق است و پاک***گر بخواهی می زنیم بر سینه چاک
264)پس چو خوانی،ما اطاعت می کنیم***پاسخت بی شک اجابت می کنیم
265)او خطابی بار دیگر قوم سعد***کرده و گفته پی گفتار بعد
266)می کنم اکنون شما را من خطاب***از خدا ترسید،باید از عتاب
267)ترک یاری چون نمایید،[در غزا]***می دهد ایزد شما را بد جزا
268)و إلى الاخر شوید بر هم عدو***و بیندازید روی هم خدو
وقَد کانَ صَخرُ بنُ قَیسٍ أمَرَنا بِتَرکِ القِتالِ،فَحَمِدنا أمرَنا وبَقِیَ عِزُّنا فینا،فَأَمهِلنا نُراجِعِ المَشوَرَهَ ونَأتِکَ بِرَأیِنا.
وَتَکَلَّمَت بَنو عامِرِ بنِ تَمیمٍ،فَقالوا:یا أبا خالِدٍ!نَحنُ بنو أبیکَ وحُلَفاؤُکَ،لا نَرضی إن غَضِبتَ،ولا نَقطُنُ إن ظَعَنتَ،وَالأَمرُ إلَیکَ،فَادعُنا نُجِبکَ ،ومُرنا نُطِعکَ،وَالأَمرُ إلَیکَ إذا شِئتَ.
فَقالَ:وَاللّهِ-یا بَنی سَعدٍ-،لَئِن فَعَلتُموها لا یَرفَعُ اللّهُ عَنکُمُ السَّیفَ أبَداً،ولا یَزالُ سَیفُکُم فیکُم.
269)بعد از آن مطلب نوشته بر امام***که رسید آن نامه ات بر من تمام
270)چون طلب کردی جواب از بهر من***من مُهیّا گشته ام از بهر تن
271)پس به آمرث من نمودم انقياد***تا که شود من بگردد ازدياد
272)چون بحق هرگز نمی خواهد خدا***این زمین خالی شود از مقتدا
273)مقتدایی در مسیر و سیر خود***که هدایت می کند با خیر خود
274)پس شمائی جت حق بر زمین***که ودیعه گشته ای بر ما همین
275)[ای فدای تو سر و جان و لبی]***شاخه[پر زُور]زیتون نبی
276)یک قدم رنجه نما بر بخت من***[تا بجوش آید دل سرسخت من]
277)من همانا،ياغيان زور و هار***در اطاعت کرده ام مقهور و خوار
278)پس تمیم بر خود طریق بندگی***جاگزین کرده از آن یک دندگی
279)شوق ایشان همچو أشترهای آز***بوده باشد،تا شود[دریاچه]باز
280)می روندی جملگی از شوق آب***سوی آن مقصد تمامی با شتاب
ثُمّ کَتَبَ إلَی الحُسَینِ علیه السلام:بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،أمّا بَعدُ،فَقَد وَصَلَ إلَیَّ کِتابُکَ،وفَهِمتُ ما نَدَبتَنی إلَیهِ ودَعَوتَنی لَهُ مِنَ الأَخذِ بِحَظّی مِن طاعَتِکَ وَالفَوزِ بِنَصیبی مِن نُصرَتِکَ،وأنَّ اللّهَ لَم یُخلِ الأَرضِ مِن عامِلٍ عَلَیها بِخَیرٍ ودَلیلٍ عَلی سَبیلِ النَّجاهِ،وأنتُم حُجَّهُ اللّهِ عَلَی خَلقِهِ ووَدیعَتُهُ فی أرضِهِ،تَفَرَّعتُم مِن زَیتونَهٍ أحمَدِیَّهٍ هُوَ أصلُها وأنتُم فَرعُها،فَأَقدِم سَعِدتَ بِأَسعَدِ طائِرٍ،فَقَد ذَلَّلتُ لَکَ أعناقَ بَنی تَمیمٍ وتَرَکتُهُم أشَدَّ تَتابُعاً لَکَ مِنَ الإِبِلِ الظِّماءِ یَومَ خِمسِها لِوُرودِ الماءِ.
282)پس به پند من تمام کینه ها***کنده اند از قعر و عمق سینه ها
383)و چو باران از رُخ ابر سفید***می درخشد بر سر آنها شدید
284)پس چو آمدنامه بعد و وانگهی***شد امام از گفته او آگهی
285)ناگهان گفتا ز خود اینگونه قول****که خداحفظت کند در روز هول
286)و ترا در محشر و آن وقت[خیز]***نزد[محشورین]گرداند عزیز
287)و رسد آنی تو را آبی[روان]***[بر دو دستت از خدای مهربان]
288)پس چو شد آماده ابن نهشلی***تا رود سوی حسین بن علی
289)با خبرگشته که آن روحی فدا***کشته گشته در زمین کربلا
290)پس چو شد بی بهره از فیض عظیم***وقت جان دادن به نزد آن زعیم
291)گریه ها کرده در آن وادی چنان***[كان عمل شيون بگشته بر زنان]
وقَد ذَلَّلتُ لَکَ رِقابَ بَنی سَعدٍ وغَسَلتُ لَکَ دَرَنَ صُدورِها بِماءِ سَحابَهِ مُزنٍ حَتَّی استَهَلَّ بَرقُها فَلَمَعَ.
فَلَمّا قَرَأَ الحُسَینُ علیه السلام الکِتابَ قالَ:آمَنَکَ اللّهُ یَومَ الخَوفِ،وأعَزَّکَ وأرواکَ یَومَ العَطَشِ الأَکبَرِ.فَلَمّا تَجَهَّزَ المُشارُ إلَیهِ لِلخُروجِ إلَی الحُسَینِ علیه السلام بَلَغَهُ قَتلُهُ قَبلَ أن یَسیرَ،فَجَزِعَ مِنِ انقِطاعِهِ عَنهُ.
292)در همانجا إبن جارود از خطا***بر لعين ابن زیاد کرده عطا
293)یعنی از ترسی که شاید آن غلام***نآمده از ج انب مولا امام
294)یا کسی باشد خبر چین از عبيد***مطلع خواهد شود از او به گید
295)او گرفته،برده نزد آن پلید***آن شقی هم کرده آن قاصد شهید
296)بعد از آن،چون عنصری دیوانه خیم***مردمانی بصره هم میداده بیم
297)که مباد از امر او سر واکنند***در ن بودش فتنه و بلوا کنند
298)پس نیابت داده عثمان با قوام***جای او گردد همی قائم مقام
299)آن برادر بوده و همتای او***که نشسته بعد او در جای او
300)پس خودش را او روان كوفه کرد***روی خودرا بست و چندین گونه کرد
وأمَّا المُنذِرُ بنُ الجارودِ فَإِنَّهُ جاءَ بِالکِتابِ وَالرَّسولِ إلی عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ؛لأَنَّ بن المُنذِرَ خافَ أن یَکونَ الکِتابُ دَسیساً مِن عُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ،وکانَت بَحرِیَّهُ بِنتُ المُنذِرِ زَوجَهً لِعُبَیدِ اللّهِ بنِ زِیادٍ،فَأَخَذَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ الرَّسولَ فَصَلَبَهُ،ثُمَّ صَعِدَ المِنبَرَ فَخَطَبَ وتَوَعَّدَ أهلَ البَصرَهِ عَلَی الخِلافِ وإثارَهِ الإِرجافِ،ثُمَّ باتَ تِلکَ اللَّیلَهَ،فَلمَّا أصبَحَ استَنابَ عَلَیهِم أخاهُ عُثمانَ بنَ زِیادٍ،وأسرَعَ هُوَ إلی قَصدِ الکوفَهِ.
301)آنچنانی که گمان این شد به عين***او يقين باشد عزیز دل حسین
302)پس همه کرده در آنجا همهمه***برزدندی بوسه بر پایش همه
303)تا بدانستند،در آن حال و حين***او نمی باشد بحق مولا حسین
304)پس به عشق آن معين از خدا***گشته اند ز آن بی خرد آنی جدا
305)آن عدو هم بی محابا سوى قصر***رفته بعد انتهای نور عصر
306)هم به مسجد رفته آن پست ودنی***بعد اظهار طلوع و روشنی
307)پس بخوانده روی منبر خطبه ای***که خلاف او نباشد گفته ای
308)وانگهی گفته که من بر هر کسی***می کنم احسان بی حد و بسی
309)آنکه هم از کینه خودداری کند***هم مرا در این زمان یاری کند
فَلَمّا قارَبَها نَزَلَ حَتّی أمسی،ثُمَّ دَخَلَها لَیلاً،فَظَنَّ أهلُها أنَّهُ الحُسَینُ علیه السّلام،فَتَباشَروا بِقُدومِهِ ودَنَوا مِنهُ،فَلَمّا عَرَفوا أنَّهُ ابنُ زِیادٍ تَفَرَّقوا عَنهُ.
فَدَخَلَ قَصرَ الإِمارَةِ،وباتَ لَیلَتَهُ إلَی الغَداةِ،ثُمَّ خَرَجَ وصَعِدَ المِنبَرَ وخَطَبَهُم، وتَوَعَّدَهُم عَلی مَعصِیَةِ السُّلطانِ،ووَعَدَهُم مَعَ الطّاعَةِ بِالإِحسانِ.
310)پس چو مسلم آن عزیز نامه بَر***از وجود آن عدو شد باخبر
311)از حریم و خانه مختارِ[يار]***مقصدی دیگر نموده اختیار
312)پس چو رفته در مسیر خود براه***هانی اِبن عُروه داده او پناه
313)بعد از آن هم عده ای هم کیش او***آمد و شد می نموده پیش او)
314)پس عبُيَد اِبنِ زیاد بی بصیر***گفته گردانند مسلم را اسیر
315)یا چو دانسته سَرای هانی است***یا بر آن مقصد در آنجا بانی است
316)اشَعث و حَجّاجّ وأسما را خبر***کرده و گفتا چرا اینک ز در
317)هانی بن عروه را در این مجال***ما نمی بینیم برای عرضِ حال
318)جملگی گفتند گویندی مَرَض***بر وجود او همی گشته عرض
فَلَمّا سَمِعَ مُسْلِمُ بْنُ عَقيلٍ بِذلِكَ خافَ عَلى نَفْسِهِ مِنَ الاِْشْتهارِ،فَخَرَجَ مِنْ دارِ الْمُخْتارِ وَقَصَدَ دارَ هانى بْنِ عُرْوَةَ،فَآواهُ وَكَثُرَ اخْتِلافُ الشّيعَةِ إِلَيْهِ،وَ كانَ عُبَيْدُ اللّهِ بْنِ زِيادٍ قَدْ وَضَعَ الْمَراصِدَ عَلَيْهِ.
فَلَمّا عَلِمَ اءَنَّهُ فى دارِ هانى دَعا مُحَمَّدَ بْنَ الاْشْعَثِ وَ اءَسْماءَ بْنَ خارِجَةَ وَعَمْروَ بْنَ الْحَجّاجِ وَ قالَ:ما يَمْنَعُ هانى بْنَ عُرْوَةَ مِنْ إِتْيانِنا؟فَقالُوا:ما نَدْرى،وَ قَدْ قيلَ:إِنَّهُ يَشْتَكى.
319)او بگفتا من شنیدم جُفت***در می نشیند با بَرَد آنجا به سر
320)گوئیا گشته سلامت از مرض***پس ندارد جز بر آن کارش غرض
321)با خبر بودیم گر از حال او***می شدیم جویا همی احوال او
323)هم بیارید از طریق ماندا***کن حقوق واجب ما را ادا
324)چونکه ما را خوش نیاید آن كبير***از عرب،گردد به نزد ما حقير
325)پس رسولان و کسان آن عدو***آمدندی ج ملگی در نزد او
326)نزد آن«هانی»،بگفتندش که هان***پس چرا بیرون نیایی از مکان
327)هم بگفتند و بخواندندش فرا***اینکه نزد شه نمی آیی چرا
328)چونکه او بینا شده در کار تو***گوچو بیماری کند دیدار تو
329)او بگفتا درد و رنج اندرون***گشته مانع از ملاقاتش کنون
فَقالَ:قَدْ بَلَغَنى ذلِكَ وَبَلَغَنى اءَنَّهُ قَدْ بَرَءَ وَ اءَنَّهُ يَجْلِسُ عَلى بابِ دارِهِ،وَلَوْ اءَعْلَمَ اءَنَّهُ شاكٍ لَعُدْتُهُ،فَالَقْوهُ وَمُرُوهُ اءَنْ لا يَدَعَ ما يَجِبُ عَلَيْهِ مِنْ حَقِّنا،فَإِنِّى لا اءُحِبُّ اءَنْ يَفْسُدَ عِنْدى مِثْلُهُ؛لاِنَّهُ مِنْ اءَشْرافِ الْعَرَبِ.
فَاءَتَوْهُ حَتّى وَقَفُوا عَلَيْهِ عَشِيَّةً عَلى بابِهِ،فَقالُوا:ما يَمْنَعُكَ مِنْ لِقاءِ الاْميرِ،فَإِنَّهُ قَدْ ذَكَرَكَ وَ قالَ:لَوْ اءَعْلَمُ اءَنَّهُ شاكٍ لَعُدْتُهُ.
فَقالَ لَهُمُ:الشَّكْوى تَمْنَعُنى.
330)نوکران گفته امیر اِبنِ زِیاد***[از خدا لعنت برای او بیاد]
331)گفته بر او آمده یک آگهی***درب منزل می نشینی تو گھی
332)پس درنگ تو چنین مرد کبير***خوش نمی آید به پیش آن امیر
333)یا جفا از تو به عمد وعادتی***بر سلاطین کم بماند طاقتی
334)پس به ایزد از بر درگاه ما***مرکبی بنشین و شو همراه ما
335)لاجرم پس او لباس خود طلب***کرده و اسبش بخوانده با دو لب
336)چو بیامد بر در کاخ زیاد***بر سرش آمدهمی فکری بیاد
337)پس نمود او ابن اسما را صدا***که من از او در هراسم بر خدا
338)ای عموجان بيم من بی ریشه نیست***فکر و رأی تو بر این اندیشه چیست؟
339)إبن اسما بی خبر از درک و درس***گفته جانم،ای عمو از او مترس
340)او نمی دانسته آن ملعون عصر***بی جهت«هانی»نخوانده سوى قصر
فَقالُوا لَهُ:إِنَّهُ قَدْ بَلَغَهُ اءَنَّكَ تَجْلِسُ عَلى بابِ دارِكَ كُلَّ عَشِيَّةٍ،وَقَدِ اسْتَبْطاكَ،وَالاْبْطاءِ وَالْجَفاءِ لا يَحْتَمِلُهُ السُّلْطانُ مِنْ مِثْلِكَ،لاِنَّكَ سَيِّدٌ فى قَوْمِكَ، وَنَحْنُ نُقْسِمُ عَلَيْكَ إِلاّ ما رَكِبْتَ مَعَنا إِلَيْهِ.
فَدَعا بِثِيابِهِ فَلَبِسَها ثُمَّ دَعا بِبَغْلَتِهِ فَرَكِبَها،حَتّى إِذا دَنا مِنَ الْقَصْرِ كَاءَنَّ نَفْسَهُ قَدْ اءَحَسَّتْ بِبَعْضِ الَّذى كانَ،فَقالَ لِحَسّانِ بْنِ اءَسْماءِ بْنِ خارِجَة:
يَابْنَ اءَخى إِنّى وَاللّهِ مِنْ هذَا الرَّجُلِ الاْميرِ لَخائِفٌ،فَما تَرى؟
فَقالَ:وَاللّهِ يا عَمِّ ما اءَتَخَوَّفُ عَلَيْكَ شَيْئا،فَلا تَجْعَلُ عَلى نَفْسِكَ سَبيلا.
وَلَمْ يَكُنْ حَسّانٌ يَعْلَمُ فى اءَيِّ شَيْءٍ بَعَثَ إِلَيْهِ عُبَيْدُ اللّهِ بْنِ زِيادٍ.
341)پس همانا«هانی»آن مرد معين***داخل آن خانه شد بر آن لعين
342)آن لعین هم چون بدید آن با خدا***از دهان نحس او آمد صدا
343)که خیانت پیشه،نک با پای خویش***آمده اینجا همی استاده پیش
344)بعد از آن بی وقفه او در بارگاه***بر شریح قاض،بنموده نگاه
345)و به ابرو و کنایه سوی آن***شعر زبیدی همی کرده بیان
346)که حیات او بود در نقل من***لكن او فکرش بود بر قتل من
347)پس بیارید یک رفیقی از مراد***تارفاقت را در او آرد بیاد
348)گفت«هانی»حرف تو بر من نهان باشد[إي شه]كن بحق آنرا عیان
349)پس بگفتا آن بد و پست و پلید***لعنت حق بر سرش گردد مزید
350)بس کن إن«هانی»چه بر هم کرده ای***این چه کاری،تک فراهم کرده ای؟
351)خانه را کردی محل آن و این***تابجنگی با امیرالمؤمنین
فَجاءَ هانى وَالْقَوْمُ مَعَهُ حَتّى دَخَلُوا جَميعا عَلى عُبَيْدِ اللّهِ،فَلَمّا رَاءى هانيا قالَ:اءَتَتْكَ بِخائِنٍ رِجْلاهُ.
ثُمَّ اِلْتَفَتَ إِلى شُرَيْحٍ الْقاضى-وَكانَ جالِسا عِنْدَهُ-وَ اءَشارَ إِلى هانى وَ انْشَدَ بَيْتَ عُمْرو بْنِ مَعْدى كَرَبَ الزُّبَيْدى:اءُريدُ حَياتَهُ وَيُريدُ قَتْلى عَذيرَكَ مِنْ خَليلِكَ مِنْ مُرادٍ فَقالَ لَهُ هانى:وَما ذاكَ اءَيُّهَا الاْميرُ؟
فَقالَ لَهُ:ايهٍ يا هانى،ما هذِهِ الاْمُورُ الَّتى تُرَبِّصُ فى دارِکَ لِاَمِیَر المُومنینَ و عامَّهِ المُسلِمینَ؟
352)هم به مسلم تيغ دعوا داده ای***هم به او در خانه ات جا داده ای
353)حال و اینک هم تو را باشد گمان***که زما کار تو را باشد نهان
354)گفته«هانی»،رحمت ایزد بر او***من چنین کاری نکردم بهر او
355)گفته ناگه آن عبید بی بصیر***تو خوش آمد گفته ای بر آن سفير
356)وانگهی«عقل»سگ پابوس خود***آن خبيث و نوکرو جاسوس خود
357)خوانده پیش خود که آید آن مکان***گوید از«هانی»چه کرده در نهان
358)دید«هانی»چون سرمنځوس***او باخبر شد چهره ای دارد دو ژو 6
359)آنچنان که آن شقی بر آن عدو***برملا کرده همه اسرار او
360)پس بگفتا،أصلح الله الأمير***من نکردم دعوت،آن مرد سفير
361)لكن ایشان با امیدی بر إله***از کسیچون من طلب کرده پناه
362)من حيا کردم که ایشان رد کنم[جلوه خود پیش مردم بد کنم]
جِئْتَ بِمُسْلِمِ بْنِ عَقيلٍ فَاءَدْخَلْتَهُ دارَكَ وَ جَمَعْتَ لَهُ السِّلاحَ وَالرِّجالَ فِى الدُّورِ حَوْلَكَ وَظَنَنْتَ اءَنَّ ذلِكَ يَخْفى عَلَيَّ.
فَقالَ:ما فَعَلْتُ.
فَقالَ:ابْنُ زِيادٍ-لَعَنَهُ اللّهُ-:بَلى قَدْ فَعَلْتَ.
فَقالَ:ما فَعَلْتُ اءَصْلَحَ اللّهُ الاْميرَ.
فَقالَ ابْنُ زِيادٍ:عَلَيَّ بِمَعْقِلٍ مَوْلايَ-وَكانَ مَعْقِلٌ عَيْنَهُ على اءَخْبارِهِمْ،وَ قَدْ عَرَفَ كَثيرا مِنْ اءَسْرارِهِمْ-فَجاءَ مَعْقِلٌ حَتّى وَقَفَ بَيْنَ يَدَيْهِ.
فَلَمّا رَآهُ هانى عَرَفَ اءَنَّهُ كانَ عَيْنا عَلَيْهِ،فَقالَ:اءَصْلَحَ اللّهُ الاْمِيرَ وَاللّهِ ما بَعَثْتُ إِلى مُسْلِمٍ وَلا دَعَوْتُهُ،وَلكِنْ جاءَنى مُسْتَجيرا،فَاسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَدِّهِ،
363)پس چو در نزدم به او دادم آمان***گشته نَک برگردنم حقی بر آن
364)[حق بوده که اینک در جواب***حجرهای دادم به او بهر ثواب]
365)ما وَقَع شد هم کنون بر ما عیان***رُخصتی ده تا شوم نزدش روان
366)بعد از آن گویم از آن منزل برون***گردد و جائی دگر آید درون
367)تا شود هم گردنم از او بَرى***هم دگر بر او بگشایم دری
368)پس نمود آن بی خرد از خود صدا***که بحق از من نمی گردی جدا
369)تا که مسلم را به هر شکلی برون***کرده و آری به نزد من کنون
370)گفت«هانی»،این چنین امری محال***بر خدا باشد مرا در این مجال
371)تا که آرَم ضَيفِ خود را با[خوشی]***پیش تو،آنگه تو هم او را کشی
372)آن عدو گفتا بحقَّ کیش من***که همانا آوری او پیش من
373)گفت«هانی»،خود بر کردگار***این عمل از من نمی آید به کار
وَدَخَلنى مِنْ ذلِكَ ذِمامٌ فَآوَيْتُهُ،فَاءَمّا إِذْ قَدْ عَلِمْتَ فَخَلِّ سَبيلى حَتّى اءَرْجِعَ إِلَيْهِ وَآمُرُهُ بِالْخُرُوجِ مِنْ دارى إِلى حَيْثُ شاءَ مِنَ الاْرْضِ،لاَخْرُجَ بِذلِكَ مِنْ ذِمامِهِ وَجَوارِهِ.
فَقالَ لَهُ ابْنُ زِيادٍ:وَاللّهِ لا تُفارِقُنى اءَبَدا حَتّى تَاءْتِيَنى بِهِ.
فَقالَ:وَاللّهِ لا آتيكَ بِهِ اءَبَدا،آتيكَ بِضَيْفى حَتّى تَقْتُلَهُ!
فَقالَ:وَاللّهِ لَتَاءْتِيَنى بِهِ.
قالَ:وَاللّهِ لا آتيكَ بِهِ.
374)پس تكلمها چو شد آنجا کثیر***بین این وارسته و آن بی بصیر
375)ابن عمرو چونکه بودش کاره ای***شد بیا تا بلکه جود چاره ای
376)او بگفتا،أصلح الله الأمير***واگذاریدش به من در این اخیر
377)پس بگفتا آن عبيد اهل نار***هاني إبن عروه بنشیند کنار
378)یک کناری تا که آن شخص عدو***بشنود هرآنچه را می گوید او
379)آن دو پس،بنموده با هم گفتگو***آن عدو هم می شنیده حرف او
380)تا که ناگه عمرو و هانی به چند***داد و ف ریادی زده آنجا بلند
381)ابن عمرو می نمود از خود صدا***ای تو را بر ایزد منان خدا
382)خودمده کشتن در این قصر و سرا***وامكن بر قوم خود اینک بلا
383)تو اگر آری کنون ابن عقیل***دست این عده نمی گردی قتیل
384)او عموزاده در این قوم است و بیش***با اميه نسبت است و قوم و خویش
385)پس ندارد کس بر او، از خویش او***فکر و اندیشه به قتل و ریش او
386)تک اگر او را دهی ابن زیاد***از تو با خواری نمی گردد بیاد
387)چونکه دادی او به دست پادشاه***هم تقرب جسته ای در بارگاه
فَلَمّا كَثُرَ الْكَلامُ بَيْنَهُما،قامَ مُسْلِمُ بْنُ عَمْرو.
388)گفت«هانی»،خود بربَّ کردگار***این عمل خیری ندارد ماندگار
389)جز حقارت در مقام و شأن من***ذّلت و خواری و طعن و لعن من
390)که پناهنده در آن مأوای خود***آن سفير وقاصير مولای خود
391)[با تن بی عیب و جسم سالمی]***واگذارم دست همچو ظالمي
392)با وجودی که مرا یاری عدید***باشد و بازوی پر ژور و شدید
393)با وجود این اگر تنها شوم***بی کس و بی یاور از آنها شوم
394)بر خدا او را نیارم پیش او***[تا بخندد بر دماغ و ریش او]
فَقالَ هانى:وَاللّهِ إِنَّ عَلَيَّ في ذلِكَ الْخِزْيَ وَالْعارَ،اءَنَا اءَدْفَعُ جاري وَضَيْفي وَرَسُولَ ابْنِ رَسُولِ اللّهِ إِلى عَدُوِّهِ وَ اءَنَا صَحيحُ السّاعِدَيْنِ وَكَثيرُ الاْعْوانِ!وَاللّهِ لَوْ لَمْ اءَكُنْ إِلاّ رَجُلا واحِدا لَيْسَ لى ناصِرٌ لَمْ اءَدْفَعْهُ حَتّى اءَمُوتَ دُونَهُ.
فَاءَخَذَ يُناشِدُهُ،وَ هُوَ يَقُولُ:وَاللّهِ لا اءَدْفَعُهُ.
395)پس چو آمد گفته«هانی»بگوش***آتش خشم عبيد آمد به جوش
396)آن لعین گفتا همانا بر خدا***رأس تو از تن بگردانم جدا
397)گفت«هانی»،آن زمان زین کارتو***تیغ تر آید به دور دار تو
398)چونکه قوم من بدون فوت حال***می کند با قوم و خویش تو قتال
399)فكر«هانی»بوده قوم و خویش او***جان سپاری می کند در پیش او
400)پس طلب کرده عبيد از نوکران***«هانی»سازندی به نزد او روان
401)بعد از آن گفتا همی ای وادريغ***تو هراسان می کنی ما را به تیغ
402)پس همانا«هانی»آن مرد شریف***باز آورده به نزد آن حریف
403)آن لعين هم با عصای نحس خودمشتل کرده هوای نفس خود
404)آنچنانکه از عصای آن عدو***گشته زخمی هم سر و هم روی او
فَسَمِعَ ابْنُ زِيادٍ ذلِكَ،فَقالَ:اءُدْنُوهُ مِنّى،فَاءُدْنِيَ مِنْهُ،فَقالَ:وَاللّهِ لَتَأْتِينّي بِهِ اءَوْ لاَضْرِبَنَّ عُنُقَكَ.
فَقالَ هانى:إِذَنْ وَاللّهِ تَكْثُرُ الْبارِقَةُ حَوْلَ دارِكَ.
فَقالَ ابْنُ زِيادٍ:والَهْفاهُ عَلَيْكَ،اءَبِالْبارِقَةِ تُخَوِّفُنى-وَهانى يَظُنُّ اءَنَّ عَشيرَتَهُ يَسْمَعُونَهُ-ثُمَّ قالَ:اءُدْنُوهُ مِنّى،فَاءُدْنِيَ مِنْهُ،فَاسْتَعْرَضَ وَجْهَهُ بِالْقَضيبِ،فَلَمْ يَزَلْ يَضْرِبُ اءَنْفَهُ وَجَبينَهُ وَخَدَّهُ حَتّى كَسَرَ اءَنْفَهُ وَسَيْلَ الدِّماءُ عَلى ثِيابِهِ وَنَثَرَ لَحْمُ خَدِّهِ وَجَبينِهِ عَلى لِحْيَتِهِ وَانْكَسَرَ الْقَضيبُ،
405)پس روان شد خون«هانی»از سرش***جلوه شد بر گونه های آنورش
406)آن عدوهم دائما بر روی او***می زد و هم بر سر و هم موی او
407)تا که آن ملعون بی ایمان و پست***بینی آن مرد تقوا را شکست
408)یا چنان زد آن عدو برنیش او***که عیان شد لحم او بر ریش او
409)این عمل بودش همی مطلوب***او تا که بشکسته همانا چوب او
410)وانگهی آن مرد«هانی»بی درنگ***برگرفته تیغ فردی را به چنگ
411)تا که کار آن خبیث روزگار***یکسره سازد در آن در گیر ودار
412)لكن آن مردک سریع و تند و زود***قبضه شمشیر خود از او بود
413)پس بگفتا آن عبید بی بصیر***«هانی»گیرند و کنند او را اسیر
414)پس دوباره«هانی»آن مرد معین***منتقل کرده به نزد آن لعین
415)هم به امر آن همه رأس شرار***جره ای را محبسش داده قرار
416)هم به دستورش کسی از آن شقی***درب محبس را بر او بسته همی
417)هم یکی از چاکر چندان او***شد مراقب بر در زندان او
فَلَم يَزَل يَضرِب أنفَهُ وَجبيتَهُ وَخدَّه حَتّی کَسَرَ أنفَه وَسَيل الدَّماء عَلى ثِيابِهِ وَنَثَرَ لَحمُ خَدَّه وَجَبِينِه عَلى لِحيَتِه وَانکَسَرَ القَضيبُ.
فَضَرَبَ هانى يَدَهُ إِلى قائِمِ سَيْفِ شُرَطِيٍّ،فَجاذَبَهُ ذلِكَ الرَّجُلُ.
فَصاحَ ابْنُ زِيادٍ:خُذُوهُ،فَجَرُّوهُ حَتّى اءَلْقَوْهُ فى بَيْتٍ مِنْ بُيُوتِ الْقَصْرِ وَاءَغْلَقُوا عَلَيْهِ بابَهُ،وَقالَ:إِجْعَلُوا عَلَيْهِ حُرَّسا،فَفُعِلَ ذلِكَ بِهِ.
418)تا که ابن خارجه گفتا،عُبَيد***کرده اکنون بر سر ما مکر و کَید
419)تا که اِبن عُروه را در پیش او***آوریم،لكن بزد بر ريش او
420)پس بگفتا إن امیر،کردی قضا***تا که «هانی» آوریم در این فضا
421)نَک چو آوردیم،زدی بر موی او***منُکر کردی دماغ و روی او
422)آنچنان که خون او از نیش او***گشته جاری بر تمام ریش او
423)حال و اینک هم به زندان کردنش***اعتقادی جزنداری مردنش
424)گفته اندی این سخن ها راحَسان***این چنین اثیان نموده بر لسان
425)پس چو بشنیده همی آن اهل خَمر***بر کسان خود همانا کرده امر
426)تا زدندی سخت،بر روی حسان***تا دگر هرگز نبگشاید لسان
427)هم بگفتندش نشیند در کنار***تا که حکمی بهر او آید به کار
428)پس حسان گفتا جواب آن دَنی***مازحقيم و به سویش رفتنی
429)هم به لب می گفته،«هانی»من تو را***گویم این کافر کُشد آخر مرا
430)چون نمودم من از او، شکوا به چند***میکُشد آخر مرا در قید و بند
فَقامَ اءَسْماءُ بْنُ خارِجَةَ إِلى عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ-وَقيلَ:إِنَّ الْقائِمَ حَسّانُ بْنُ اءَسْماءَ- فَقالَ:
اءَرْسَلَ غَدَرَ سائِرَ الْقَوْمِ،اءَيُّهَا الاْمِيرُ اءَمَرْتَنا اءَنْ نَجيئَكَ بِالرَّجُلِ،حَتّى إِذا جِئْناكَ بِهِ هَشَمْتَ وَجْهَهُ وَسَيَّلْتَ دِماءَهُ عَلى لِحْيَتِهِ وَزَعَمْتَ اءَنَّكَ تَقْتُلُهُ.
فَغَضَبَ ابْنُ زِيادٍ مِنْ كَلامِهِ وَ قالَ:وَاءَنْتَ هاهُنا!
وَاءَمَرَ بِهِ فَضُرِبَ حَتّى تَرَكَ وَقُيِّدَ وَحُبِسَ فى ناحِيَةٍ مِنَ الْقَصْرِ.
فَقالَ:إِنّا للّهِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ،إِلى نَفْسى اءَنْعاكَ يا هانى.
431)گفته راوی قتل«هانی»منُتَشر***گشته و قومش بگشته مَنزَجِر
432)مُنزَجر بر این که«هانی»را کنون***پس چه کس غلتانده اندر خاک و خون
433)وانگهی عَمروّ بن حجّاج العين***با خبر شد از جراح آن امین
434)پس رُوَیحه دختر عمرو قرین***بهر«هانی»شد همی آگه براین
435)که در آنجا إبن عروه همسرش***کُشته گشته،رفته آندم از برش
436)پس همانا عمرو،با یاران خویش***آمده تا نزد کاخ او به پیش
437)هم بزد دادی که مردان و بنون***از گروه مَذحِجَ باشد کنون
438)مستعد با این سواران شجاع***تا کنند از قوم و خویش خود دفاع
439)هم نمی خواهیم شود بر ما روا***دوری از دستور تو فرمانروا
440)هم نداریم خوش کزین سیر خدا***راه ما گردد ز راه حق جدا
441)هم رسیده این خبر آنی بما***هانی بن عُروه را گشتی شما
442)پس عُبيَد از جمع حاضر،باخبر***گشته و گفته کَس از آن دور و بر
443)رفته از«هانی»بسازد آگهی***بعد از آن بر مردمان گوید زهی
444)هانی اِبِن عُروه آن مرد درست***زنده است و سالم است و تندرست
445)پس شُرَیح قاضی آمد پیش او***بعد از آن،آگه نموده خویش او
446)که همانا اِبنِ عُروه از ممات***جان به در برده،بود او در حیات
قالَ الرّاوِى:وَبَلَغَ عَمْرو بْنَ الْحَجّاجِ اءَنَّ هانِيا قَدْ قُتِلَ-وَكانَتْ رُوَيْحَةُ إِبْنَةُ عَمْروٍ هذا تَحْتَ هانى بْنِ عُرْوَةَ-فَاءَقْبَلَ عَمْروٌ فى مَذْحِجَ كافَّةً حَتّى اءَحاطَ بِالْقَصْرِ وَ نادى: اءَنَا عَمْرُو بْنُ الْحَجّاجِ وَهذِهِ فُرْسانُ مَذْحِجَ وَوُجُوهُها لَمْ تَخْلَعْ طاعَةً وَلَمْ تُفارِقْ جَماعَةً،وَقَدْ بَلَغْنا اءَنَّ صاحِبَنا هانِيا قَدْ قُتِلَ.
فَعَلِمَ عُبَيْدُ اللّهِ بِاجْتِماعِهِمْ وَكَلامِهِمْ،فَاءَمَرَ شُرَيْحا الْقاضِيَ اءَنْ يَدْخُلَ عَلى ه انى فَيُشاهِدَهُ وَيُخْبِرَ قَوْمَهُ بِسَلامَتِهِ مِنَ الْقَتْلِ،فَفَعَلَ ذلِكَ وَ اءَخْبَرَهُمْ،فَرَضُوا بِقَوْلِهِ وَانْصَرَفُوا.
447)پس همه یاران«هانی»بی درنگ***نآمد آنها را دگر فکری به جنگ
448)گفته راوی،«هانی»چون گشته اسير***بر دو دست آن«عُبَيدِ»بی بصیر
449)مسلم از آن خانه«هانی»قیام***کرد و تیغش را در آورد از نام
450)پس چوامواجی که می گردد عروج***کرده از آن خانه«هانی»خروج
451)در همين أثنا عُبيَدِ ناتوان***درب کاخ خود ببسته ناگهان
452)هم شده مخفی به یک مأوای تنگ***تا که یارانش شوند مشغول جنگ
453)وانگهی آن عدّه اهل زرّ و سیم***بر سفير و جمع او آورده بیم
454)که سپاه شام،براین وادی روان***هر دم آیندی همه بر این مکان
455)پس چو پایان فِتاب آمد پدید***مُسلم آن یاران خود دیگر ندید
456)آنچنانکه بعضی از یاران او***بَرخی از آن کش هواداران او
457)زمزمه کردند و یکدیگر خطاب***که چرا بر فتنه می سازیم شتاب
458)بهتر آنِ،ما بمانیم بین دار***تا خدا امرش بسازد برقرار
459)هم کُند اصلاح امر این قبیل***آن خدای خالق و رَبّ جلیل
قالَ:وَبَلَغَ الْخَبَرُ إِلى مُسْلِمِ بْنِ عَقيلٍ،فَخَرَجَ بِمَنْ بايَعَهُ إِلى حَرْبِ عُبَيْدِ اللّهِ،فَتَحَصَّنَ مِنْهُ بِقَصْرِ الاْمارَةِ،وَاقْتَتَلَ اءَصْحابُهُ وَ اءَصْحابُ مُسْلِمٍ.
وَجَعَلَ اءَصْحابُ عُبَيْدِ اللّهِ الَّذينَ مَعَهُ فِى الْقَصْرِ يَتَشَرَّفُونَ مِنْهُ وَيُحَذِّرُونَ اءَصْحابَ مُسْلِمٍ وَيَتَوَعَّدُونَهُمْ بِجُنُودِ الشّامِ،فَلَمْ يَزالُوا كَذلِكَ حَتّى جاءَ اللَّيْلُ.
فَجَعَلَ اءَصْحابُ مُسْلِمٍ يَتَفَرَّقُونَ عَنْهُ،وَيَقُولُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ:
ما نَصْنَعْ بِتَعْجيلِ الْفِتْنَةِ،وَيَنْبَغى اءَنْ نَقْعُدَ فى مَنازِلِنا وَنَدَعَ هؤُلاءِ الْقَوْمِ حَتّى يُصْلِحَ اللّهُ ذاتَ بَيْنِهِمْ.
460)آن زمان از بهر آن مرد ظفر***کش نبوده یاوری جز ده نفر
461)این دهم چون آمده در وعدگاه***جمله کردندی به همدیگر نگاه
462)چونکه شد ذکر جماعت برقرار***هر کدام از پشت او کرده فرار
463)پس ز آن هجده هزار افراد بس***مانده مسلم بی رفیق و یار و کس
464)او چوحال و وضع خود کرده نظر***کرده از ماندن در آن مسجد حذر
465)پس شده بیرون از آن مسجد همی***هم توقف کرده هر جائی کمی
466)تا زچندین گوی و هم بزن هید***پس به درب منزل یک زن رسید
467)کرده از او جرعه آبی طلب***تا بنوشد یا که تر سازد دو لب
468)آنگه آنجا طوعه پیر پرده پوش***آبی آورده و ایشان کرده نوش
469)بعد از آن مسلم،طلب کرده نهان***سازد او را از نگاه دشمنان
470)زن تقبل کرده و ایشان پناه***داده تا مخفی شود از هر نگاه
471)لكن آن فرزند بی تقوای او***چون بدانسته همی مأوای او
472)باخبر کرده بی بی بصیر***آید و مسلم همی سازد اسیر
فَلَمْ يَبْقِ مَعَهُ سِوى عَشْرَةِ اءَنْفُسٍ.
فَدَخَلَ مُسْلِمُ الْمَسْجِدَ لِيُصَلّى الْمَغْرِبَ،فَتَفَرَّقَ الْعَشَرَةُ عَنْهُ.
فَلَمّا رَاءى ذلِكَ خَرَجَ وَحيدا فى دُرُوبِ الْكُوفَةِ،حَتّى وَقَفَ عَلى بابِ إِمْراءَةٍ يُقالُ لَها طَوْعَةُ،فَطَلَبَ مِنْها ماءً فَسَقَتْهُ.
ثُمَّ اسْتَجارَها فَاءَجارَتْهُ.
فَعَلِمَ بِهِ وَلَدُها،فَوُشِيَ الْخَبَرُ إِلى عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ.
473)آن عدو بی مروت هم به لب***إبن اشعث را همی کرده طلب
474)آن لعين هم از پی مسلم روان***گشته و لشکر بدنبالش دوان
475)پس چو آمد خصم كافر،وانگهی***مسلم از ایشان بگشته آگهی
476)آن دم او پس گشته اسب خودسوار***تا شده بر نزد آنها هم جوار
477)هم بزد بر آن همه آثار ننگ***ضربه های استواری بی درنگ
478)تا که از آن ضربه ها، افراد دون***هر یکی گشته در آنجا سرنگون
479)پس نمود اشعث صدایی از دهان***که الا مسلم تو هستی در امان
480)او بگفتا که امان از نابکار***می نیاید از برای ما بکار
481)هم بحق ایمن شدن از مفسدین***ارزشی هرگز ندارد بهر دین
482)پس دوباره رفته آنی سویشان***می زده با سیف خود بر رویشان
483)تا شده جمعی از آن اهل عدو***کشته در آنجا همی در پیش رو
فَاءَحْضَرَ مُحَمَّدَ بْنَ الاَْشْعَثَ وَضَمَّ إِلَيْهِ جَماعَةً وَاءَنْفَذَهُ لاِحْضارِ مُسْلِمٍ.
فَلَمّا بَلَغُوا دارَ الْمَرْاءَةِ وَسَمِعَ مُسْلِمٌ وَقْعَ حَوافِرِ الْخَيْلِ،لَبَسَ دِرْعَهُ وَرَكِبَ فَرَسَهُ وَجَعَلَ يُحارِبُ اءَصْحابَ عُبَيْدِ اللّهِ-لَعَنَهُ اللّهُ-.
حَتّى قَتَلَ مُسْلِمٌ مِنْهُمْ جَماعَةً فَنادى إِلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ اءَشْعَثَ:يا مُسْلِمُ لَكَ الاْمانُ.
فَقالَ لَهُ مُسْلِمٌ:وَاءَيُّ اءَمانٍ لِلْغَدَرَةِ الْفَجَرَةِ.
ثُمَّ اءَقْبَلَ يُقاتِلُهُمْ
484)در همان لحظه به شعر خثعميهي رجز می خوانده بر دشمن همی 485)این چنین که بر زبان می گفته منمی کنم هنگامه با این جسم و تن
486)من قسم خوردم که جز مردان حر***از تنم خارج نسازم جان در
487)گر چه شهير ناگوار مرگ و میر***در گلوی من گند الساعه گیر
488)خوش ندارم با فریب و مکر کس***افتم اندر این دغل بازان خس
489)یا شوم مغرور این جمع شرور***با فریب و حیله و مکر و غرور
490)یا جوانمردی به گرمای ضعیف***مختلط سازم در این جمع سخیف
491)[یعنی دست از جنگ،با این قشر دون***برنمی دارم،کنم آشتی کنون]
492)لاجرم بر هر کسی در دهر او***می رسد شر و بلا بر ظهر او
493)پس من اکنون بر شما اهل ستیز***می زنم بر فرقتان شمشیر تیز
494)چون ندارم من ابا از هر شرر***اگر شرر بر من همی آرد ضررا
495)پس نموده آن گروه بی فروز***ناله و صد داد و فریادی بروز
496)که همانا ابن اشعث بين حزب***در نیاورده سخن از روی کذب
497)یعنی ایمن دادن آن بی فروغ***خارج است از هرگمانی و دروغ
498)لكن آن پاک و مطهر،شیر ذات***می نکرده بر لئيمى التفات
وَيَرْتَجِزُ بِاءَبْياتِ حِمْرانِ بْنِ مالِكِ الْخَثْعَمِيّ يَوْمَ الْقَرَنِ حَيْثُ يَقُولُ:
اءَقْسَمْتُ لا اءُقْتَلُ إِلاّ حُرّا
وَإِنْ رَاءَيْتُ الْمَوْتَ شَيْئاً نُكْرا
اءَكْرَهُ اءَنْ اءُخْدَعَ اءَوْ اءُغَرّا
اءَوْ اءَخْلِطَ الْبارِدَ سُخْناً مُرّا
كُلُّ امْرِىً يَوْما يُلاقى شَرّا
اءَضْرِبُكُمْ وَلا اءَخافُ ضَرّا
فَنادُوا إِنَّهُ لا تَكْذِبُ وَلا تَغُرُّ،فَلَمْ يَلْتَفِتْ إِلى ذلک،
499)پس همانا آن دلیر بی بسان***می زده بر پشت و روی ناکسان
500)تا که شد از ضرب و زخم آن حریف***جسم مسلم،ناتوان و هم ضعيف
501)ناگهان فردی از آن بی تار و پُود***نیزه ای آورده بر جسمش فرود
502)پس همه او را به ژور بند و قید***میکشیدندی به نزدیک عبيد
503)لكن آن مؤمن،عزیز و متّقی***رو نکرده لحظه ای بر آن شقي
504)وانگهی فردی که می بُودش غلام***[صیحه زد]مُسلم بِکُن بر او سلام
505)مسلم آنی گفته،بَس کن إن أجيره***او نمی باشد برای من امیر
506)چون شنید ابن زیاد پر زکین***با زبان نحس خود گفتا چنین
507)تو سلام ما بگویی یانه آن***از تو می گیرم بزودی جسم و جان
508)او همی گفتا اگر من را کُشی***کار دشواری نکردی در خوشی
509)چون بحق بدتر زتو، فرد عَنید***بهتر از من را همی کرده شهید
510)هم جدا از این،تو آنگونه خَسی***که نَدی قتل مرا دست کسی
511)هم به مُثلَه کردن و هر کار زشت***بدتر از تو کس ندارد این سرشت
512)هم بدین اوصاف مذمومه بسی***جز تو لایق تر نمی باشد کسی
وتكاثروا عليه بعد أن أبين بالجراح،فطعته رجل من خلفه،فخر إلى الأرض،فاخد اسیرا.
وَتَكاثَرُوا عَلَيْهِ بَعْدَ اءَنْ اءُثْخِنَ بِالْجَراحِ،فَطَعَنَهُ رَجُلٌ مِنْ خَلْفِهِ،فَخَرَّ إِلَى الاْرْضِ،فَاءُخِذَ اءَسيرا.
فَلَمّا اءُدْخِلَ عَلى عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ لَمْ يُسَلِّمْ عَلَيْهِ.
فَقالَ لَهُ الْحَرَسِيُّ:سَلِّمْ عَلَى الاْميرِ.
فَقالَ لَهُ:اُسْكُتْ يا وَيْحَكَ وَاللّهِ ما هُوَ لى بِاءَميرٍ.
فَقالَ ابْنُ زِيادٍ:لا عَلَيْكَ سَلَّمْتَ اءَمْ لَمْ تُسَلِّمْ،فَإِنَّكَ مَقْتُولٌ.
فَقالَ لَهُ مُسْلِمٌ:إِنْ قَتَلْتَنى فَلَقدْ قَتَلَ مَنْ هُوَ شَرُّ مِنْكَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنّى،وَبَعْدُ فَإِنَّكَ لا تَدَعُ سُوءَ الْقِتْلَةِ وَقُبْحَ الْمُثْلَةِ وَخُبْثَ السَّريرَةِ وَلَؤْمَ الْغَلَبَةِ،لا اءَحَدَ اءَوْلى بِه امِنْكَ.
513)پس عبيد ناتوان هئ ناسزا***زد که تو کردی کنون بر ما غزا
514)هم شدی رأس گروه و دسته ای***تک عصای مسلمین بشکسته ای
515)هم بدست خود گرفتی دشنه را***هم محترک کردهای این فتنه را
516)آن جناب گفتا به آن مشهور دون***لجذب تو بر جانمی ماند فزون
517)چون عصای مسلمین را آن دو پست***یعنی بن سفيان و فرزندش شکست
518)یا کسی که فتنه را در حق نشاند***نطفه زشت تو را درهم فشاند
519)یعنی ساق و ریشه تو تا ملاج***ناکس است از زاده بنی علاج
520)که همانا آن گی پست و ضعیف***تار و پودی بوده از قوم ثقيف
521)نک من از حق،آرزو کردم که آن***حق تعالی مرگ من آرد چنان
522)که بدست بدترین فرد عدو***جان من خارج شود در راه او
523)آن عدو گفتا که بر چیزی هوا***کرده ای که حق نگرداند روا
524)یا شود محجوب این میل و مرام***پس به اهلش می رساند آن مقام
525)گفته مسلم،ابن مرجانه[یعدل]بر خلافت کی سزاوار است و اهل
526)گفته آني آن بد و زشت و پلید***وین صدارتها سزاوار یزید
527)گفته پس مسلم،خدای حق نما***حکم خود جاری کند مابین ما
فقال له ابن زیاد:یا عاق یا شاق،خرجت على إمامک وشققت عصى المسلمين، وألقحت الفتنة بينهم.
فَقالَ لَهُ ابْنُ زِيادٍ:يا عاقُّ يا شاقُّ،خَرَجْتَ عَلى إِمامِكَ وَشَقَقْتَ عَصى الْمُسْلِمينَ، وَاءَلْقَحْتَ الْفِتْنَةَ بَيْنَهُمْ.
فَقالَ لَهُ مُسْلِم:كَذَبْتَ يَابْنَ زِيادٍ،إِنَّما شَقَّ عَصَى الْمُسْلِمينَ مُعاوِيَةُ-لَعَنَهُ اللّهُ- وَابْنُهُ يَزيدُ-لَعَنَهُ اللّهُ-،وَ اءَمَّا الْفِتْنَةُ فَإِنَّما اءَلْقَحَها اءَنْتَ وَ اءَبُوكَ زِيادُ بْنُ عُبَيْدٍ عَبْدِ بَنى عِلاجٍ مِنْ ثَقيفٍ،وَ اءَنَا اءَرْجُو اءَنْ يَرْزُقَنِى اللّهُ الشَّهادَةَ عَلى يَدَى شَرُّ الْبَرِيَّةِ.
فَقالَ ابْنُ زِيادٍ:مَنَّتْكَ نَفْسُكَ اءَمْرا،حالَ اللّهُ دُونَهُ وَ لَمْ يَرَكَ لَهُ اءَهْلا وَجَعَلَهُ لاِهْلِهِ.
فَقالَ مُسْلِمٌ:وَمَنْ اءَهْلُهُ يَابْنَ مَرْجانَةَ؟
فَقالَ:اءَهْلُهُ يَزيدُ بْنُ مُعاوِيَةَ!
فَقالَ مُسْلِمٌ:اءَلْحَمْدُ للّهِ،رَضينا بِاللّهِ حَكَما بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ.
528)پس بگفته آن عدوا[بی وقفه زُود]گو شما را زین هدف باشد چه سود 529)آنجناب آنجا به آن ملعون دونگفته ما بی شَک همه حقيم کنون
530)پس صدا کرد او ز مَرجان وَلَد***که چرا عازم شدی بر این بَلَد
531)کار مردم بوده بر[اصل]وفاق***لاين افکندی تو در اینجا نفاق
532)یا همه در یک رَدیف و ائتلاف***جمله بودیم و تو کردی اختلاف
533)گفته اَندی،گفته مسلم بادمی***که تو ظاهر کردهای منکر همی
534)همچنین آثار حق در زیر خاک***کردی واصلا نباشد بر تو باک
535)یا بدون آنکه کس باشد رضا***میکنی بر مردمان اینک قضا
536)یا بری مردم به سوی کاربَد***با وجودی که زحق گردیده و
537)یا دم از دین ناله بر سر می کنی***لیک همچون فرش و قیصر می کنی
538)پس بحق ما داعیان امر و نهی***فاعليم اکنون به سُتَّنهای وَحی
539)چون تو خوبی را نمودی زشت و بد***یا بدی را شاخ و بَر دادی و قد
540)پس بحق،ما می کنیم نشرِ أصول***هم عمل بر آنچه آورده رسول
541)هم سزاواریم،امر و نهی دین***پس قيام ما بحق باشد بر این
فَقالَ ابْنُ زِيادٍ:اءَتَظُنُّ اءَنَّ لَكَ مِنَ الاْمْرِ شَيْئا.
فَقالَ مُسْلِمٌ:وَاللّهِ ما هُوَ الظَّنُّ،وَلكِنَّهُ الْيَقينُ.
فَقالَ ابْنُ زِيادٍ:اءَخْبِرْنى يا مُسْلِمُ بِما اءَتَيْتَ هذَا الْبَلَدَ وَ اءَمْرُهُمْ مُلْتَئِمٌ فَشَتَّتَ اءَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ وَفَرَّقْتَ كَلِمَتَهُمْ؟
فَقالَ لَهُ مُسْلِمٌ:ما لِهذا اءَتَيْتُ،وَلكِنَّكُمْ اءَظْهَرْتُمُ الْمُنْكَرَ وَدَفَنْتُمُ الْمَعْرُوفَ وَتَاءَمَّرْتُمْ عَلَى النّاسِ بِغَيْرِ رِضىً مِنْهُمْ وَحَمَلْتُمُوهُمْ عَلى غَيْرِ ما اءَمَرَكُمْ اللّهُ بِهِ،وَعَمِلْتُمْ فيهِمْ بِاءَعْمالِ كَسْرى وَقَيْصَرَ،فَاءَتَيْناهُمْ لِنَاءْمُرَ فيهِمْ بِالْمَعْرُوفِ وَنَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَنَدْعُوهُمْ إِلى حُكْمِ الْكِتابِ وَالسُّنَّةِ،وَكُنّا اءَهْلُ ذلِكَ كَما اءَمَرَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله.
542)پس بکرده آن لعین بی بصیر***هی بگوید ناسزا بر آن اسیر
543)یانموده بی امان چی ناسزا***بر دو فرزند علیَّ مرتضی
544)هم اهانت کرده بر مظلوم دین***یعنی آن مولا امیرالمومنین
545)پس بگفتا مسلم از حق،در ازاء***تو سزاواری به هر دم ناسزا
546)ای تو دشمن بر نبی و بر خدا***هر چه می خواهی به ما بنما أدا
547)پس به آني آن خَس دور از خدا***زاد حمران را همی کردن صدا
548)بعد از آن گفتا به آن پست و پلید***بی درنگ،مسلم بگرداند شهید
549)پس بكير فاسق و بی بند و بار***میکِشید مسلم همی بالای دار
550)او هم از این کار او کرده بنا***بر خدای خود همی گوید ثناء
551)یا مرتب می نموده او همى***ذكر الله و رسول او نبی
552)پس بگیر بی خرد از آن جواز***زد یکی ضَربَت بر آن گردن فراز
553)تاکه مقتولش نمود آن پست[پیر]***ناگهان وحشت زده آمد به زیر
554)پس عبید بی خرد گفتا به او***نَک چ را بینم نداری رنگ رو
555)آن شقی گفتا به وقت قتل او***یک کسی دیدم سیاه و تیره رو
556)که سرانگشت دست خود مزید***هی به دندان می گرفت و می گزید
557)همچنین او را چنان بُودش جَزَع***که بیامد بر وجود من فَزَع
558)پس بگفتا آن عُبَيد بد سرشت***تو کنون گشتی دچار یک دهشت
جَعَلَ ابْنُ زِيادٍ-لَعَنَهُ اللّهُ-يَشْتِمُهُ وَيَشْتِمُ عَلِيّا وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ عليهم السّلام!
فَقالَ لَهُ مُسْلِمٌ:اءَنْتَ وَ اءَبُوكَ اءَحَقُّ بِالشَّتْمِ،فَاقْضِ ما اءَنْتَ قاضٍ يا عَدُوَّ اللّهِ.
فَاءَمَرَ ابْنُ زِيادٍ بُكَيْرَ بْنَ حَمْرانَ اءَنْ يَصْعَدَ بِهِ إِلى اءَعْلاَ الْقَصْرِ فَيَقْتُلَهُ،فَصَعَدَ بِهِوَهُوَ يُسَبِّحُ اللّهَ تَعالى وَيَسْتَغْفِرُهُ وَيُصَلّى عَلى نَبِيِّهِ صلّى اللّه عليه و آله فَضَرَبَ عُنُقَهُ، وَنَزَلَ وَهُوَ مَذْعُورٌ.
فَقالَ لَهُ ابْنُ زِيادٍ:ما شاءْنُكَ؟
فَقالَ:اءَيُّهَا الاْميرُ رَاءَيْتُ ساعَةً قَتَلْتُهُ رَجُلا اءَسْوَدَ سَيِّئَى الْوَجْهِ حَذائى عاضّا عَلى إِصْبَعِهِ-اءَوْ قالٍ شَفَتَيْهِ-فَفَزَعْتُ فَزَعا لَمْ اءَفْزَعْهُ قَطُّ فَقالَ ابْنُ زِيادٍ:لَعَلَّكَ دَهِشْتَ.
559)بعد از آن گفتا عبُیدِ اهل دون***لعنت ایزد بر او گردد فزون
560)که همانا هانی اِبن عُروه را***آن شکسته سر و سیلی خورده را
561)از درون بند وزندان شدید***در ب یارند و کند او را شهید
562)پس چو«هانی»باخبر شد آن عدو***آنچنان حُکمی بداده بهر او
563)زمزمه کرده که هان ای قوم من***کاش میدیدید[اینک]يوم من
564)ناگهان فردی خبیث از اهل بَذ***نزد«هانی»آمد و دادی بزد
565)گفت:این«هانی»کنون گردن دراز***کُن که شمشير آورم از این فراز
566)گفت«هانی»،پس به آن يزدان خود***من نمی باشم سخی بر جان خود
567)پس برای قتل نفس پاکِ خویش***گردن خود را نمی آرم به پیش
568)پس غُلام،آن بَدو پست و پلید***آتش دوزخ بر او گردد شدید
569)آن که بوده نام نَحس او«رَشید»***بی درنگ«هانی»همی کرده شهید
ثُمَّ اءَمَرَ بِهانى بْنِ عُرْوَةَ-رَحِمَهُ اللّهُ-،فَاءُخْرِجَ لِيُقْتَلَ.
فَجَعَلَ يَقُولُ:
وامَذْحِجاهُ وَاءَيْنَ مِنّى مَذْحِجُ!واعَشيرتاهُ وَاءَيْنَ مِنّى عَشيرَتى!
فَقالُوا لَهُ:يا هانى مُدَّ عُنُقَكَ.
فَقالَ:وَاللّهِ ما اءَنَا بِها بِسَخِيٍّ،وَما كُنْتُ لاِعينَكُمْ عَلى نَفْسي.
فَضَرَبَهُ غُلامٌ لِعُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ يُقالُ لَهُ رَشيدٌ-لَعَنَهُ اللّهُ-فَقَتَلَهُ.
570)گفته راوی آن عُبَید بد سرشت***بریزید روسیه نامه نوشت
571)مشتمل بر اینکه دو مرد دلير***«مسلم و هانی»نمودم من اسیر
572)هم برای آن دو در اینجا قضا***آنچنان کردم تو را باشد رضا
573)پس همانا آن یزید روسيا***قاتل فرزند خ تم الأَنبياء
574)از برای آن شرور ناصَواب***شُکر وافی کرده و آنی جواب
575)که برای آن لعین از راه دور***آمده این آگهی باحال شور
576)که ځُسین اکنون همانا با فراق***از وطن کرده توجه بر عراق
577)پس تو را لازم بُوَد با این مقام***از حسین آنی بگیری انتقام
578)هم به آن جمع و گروه چنير خود***گل مردم را کُنی در بند خود
579)گفته اندی هشت حج آمدهمی***چون ز سال شصث از هجر نبی
580)از کنار کعبه گشته ابتدا***آن قیام سومین مقتدا
581)[تا کند اصلاح امر جَدَّ***خود آنچه بیند در توان و تند خود]
582)این بُوَد روزی که طبق ظاهرش***بی خبر بوده امام از باورش
583)یعنی این روز است مُسلم را شهید***کرده است ابن زیاد بَس پلید
قالَ الرّاوي:وَكَتَبَ عُبَيدِ اللهِ بنِ زِیادٍ بِخَبَرَ مُسلِمٍ وَهاني إلى يَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ لَعنَهُمَا الله-
فَأَعادَ عَلَیهِ الجَوابَ یَشکُرُهُ فیهِ عَلی فِعالِهِ وسَطوَتِهِ،ویُعرِّفُهُ أن قَد بَلَغَهُ تَوَجُّهُ الحُسَینِ علیه السلام إلی جِهَتِهِ،ویَأمُرُهُ عِندَ ذلِکَ بِالمُؤاخَذَهِ وَالاِنتِقامِ،وَالحَبسِ عَلَی الظُّنونِ وَالأَوهام.
وکانَ قَد تَوَجَّهَ الحُسَینُ علیه السلام مِن مَکَّهَ یَومَ الثَّلاثاءِ،لِثَلاثٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّهِ،وقیلَ:لِثَمانٍ مَضَینَ مِن ذِی الحِجَّهِ،سَنَهَ سِتّینَ مِنَ الهِجرَهِ،قَبل أن یَعلَمَ بِقَتلِ مُسلِمٍ؛لِأَنَّهُ علیه السلام خَرَجَ مِن مَکَّهَ فِی الیَومِ الَّذی قُتِلَ فیهِ مُسلِمٌ رِضوانُ اللّهِ عَلَیه.
584)و امّا خبر گشته آن نازنین***خطابه نموده در آن سرزمین
585)بر آن مردمان،اینکه بر او فراق***بباید شود از حَرَم تاعراق
586)پس اوّل بپا گشت و ربَّ ودود***بحمد و ثَنا و ستایش ستود
587)سپس کرده مَدح نبی و علی***که رحمت بر آن دو بگردد جلی
588)همی گفته او خط مرگ وَلَد***بر آدم قضا کرده رب احد
589)چنانچه گلوبند سیمین عَروس***به گردن ببندد که آید ملوس
590)[بدینسان]مرا اشتیاقی[قَرين]***[در این سرزمین]گشته اکنون بر این
591)که مایل شوم سوی پیشینیان***که رفته ندیده به خود این زیان
592)چو میلی که یَعقوب[والا]نبی***به یوسف نموده دل او همی
593)پس اینک خدا بهر من اختيار***نموده زمینی و دشت و دیار
594)که باید همی لاجَرم[بهر دین]****رَوَم من به دیدار آن سرزمین
595)[که آنجا شود کینه ها بر مَلا]***ميان نوامیس و کرب و بلا
و رُوِیَ أنَّهُأیِ الحُسَینَ علیه السلام لَمّا عَزَمَ عَلَی الخُروجِ إلَی العِراقِ قامَ خَطیبا،فَقالَ:الحَمدُ للّهِ،ما شاءَ اللّهُ ولا قُوَّهَ إلّا بِاللّهِ،وَصَلَّی اللّهُ عَلی رَسولِهِ وسَلَّمَ،خُطَّ المَوتُ عَلی وُلدِ آدَمَ مَخَطَّ القِلادَهِ عَلی جیدِ الفَتاهِ،وما أولَهَنی إلی أسلافِی اشتِیاقَ یَعقوبَ إلی یوسُفَ،وخیرَ لی مَصرَعٌ أنَا لاقیهِ،کَأَنّی بِأَوصالی تُقَطِّعُها ذِئابُ الفَلَواتِ بَینَ النَّواویسِ وکَربَلاءَ.
596)پس اکنون بینم که گرگان بر***ز هر سو شود سوی من حمله ور
597)به طوری که آن دشمن بی حیا***کند پاره این جسم و جان مرا
598)سپس آن همه عدة خصم دون کند***پر از آن پاره ها اندرون
599)و لكن از آن سرنوشت و قرار***نباشد طریقی[برای]فرار
600)ولی ما رضائيم،با هر قضا***که ایزد از آن[حد]بگردد رضا
601)به حقيم صابر به هر سرنوشت***که ایزد دهد آجر ما در بهشت
602)که این تکه های وجود نبی***نگردد جدا از وجودش همی
603)پس این پاره های وجود رسول***زجت به نزدش بگردد وصول
604)و از آن شود چشم حضرت صفا***سپس حق نماید به وعده وفا
605)پس اینک هر آن کس که دارد نظر***بر اینکه کند در ره ما گذر
606)بد آنجا که بر دل ندارد!با***شود جان او در ره مافدا
607)[و هم ځ ما کرده و هم لقاء***به سوی خدا و همیشه بقاء
608)بباید در اینجا ز هر یک نفر***مهیا بگردد برای سفر
609)که من صبح فردا[به لطف]خدا***از اینجا به مقصد بگردم جدا
فَیَملَأنَ مِنّی أکراشا جوفا وأجرِبَهً سُغبا،لا مَحیصَ عَن یَومٍ خُطَّ بِالقَلَمِ،رِضَی اللّهِ رِضانا أهلَ البَیتِ،نَصبِرُ عَلی بَلائِهِ ویُوَفّینا اُجورَ الصّابِرینَ،لَن تَشُذَّ عَن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله لُحمَتُهُ،بَل هِیَ مَجموعَهٌ لَهُ فی حَظیرَهِ القُدسِ،تَقَرُّ بِهِم عَینُهُ،ویُنجَزُ بِهِم وَعدُهُ.مَن کانَ باذِلاً فینا مُهجَتَهُ،ومُوَطِّنا عَلی لِقاءِ اللّهِ نَفسَهُ، فَلیَرحَل مَعَنا؛فَإِنّی راحِلٌ مُصبِحا إن شاءَ اللّهُ تعالی».
610)و اما دو کس بهر آن نازنین***روایت کرده ز خود این چنین
611)که آنها رسیده به عبد خدا***حسین آن هدایتگر مقتدا
612)از آن دو،یکی را بود واقدی***دگر را ژراره بود شاهدی
613)بر اینکه بگفته به آن مقتدر***دل اهل کوفه بباشد در
614)چنانچه کسالت و سستی عجین***شدند و نباشد بر آنها جز این
615)که دل با تو دارند و ليكن شکار***به فکراست آن ده نابکار
616)پس آنها همه دل بکویت روان***بدارند و لیکن کبیر و جوان
617)همه کرده خود تیغ و خنجر نهان***که آرد فرو بر سرت ناگهان
618)پس آن حافظ دین به بود و نبود***اشاره نموده به چرخ کبود
619)که بگشوده شد آسمان و فلک***پس آمدهمی بی نهایت ملک
620)که تعداد آن می ندانند کش***مگر حضرت حق تعالی و بس
621)سپس آن عزیز دل فاطمه***بگفته چنین جمله در خاتمه
622)اگر شی نمی شد تقارب به شئ***اگر رد نمی شد ثوابی بوی
623)هر آئینه با این ملائک زحال***بر این مردمان می نمودم قتال
624)و لكن بدانم به علم اليقين***شوم گشته از بهر آئین و دین
625)و یاری نماند برایم ولی بماند[امام چهارم]على
رَوى اءَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ جَرِيرَ الطَّبَرِى الاْماميِّ في كِتابِ«دَلائِلِ الاْمامَةِ»قالَ:
حَدَّثَنا اءَبُو مُحَمَّدٍ سُفْيانُ بْنُ وَكيعٍ،عَنْ اءَبيهِ وَكيعٍ،عَنِ الاْعْمَشِ قالَ:
قالَ اءَبُو مُحَمَّدٍ الْواقِدِيُّ وَزُرارَةُ بْنُ خَلَجٍ:
لَقينا الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ عَلَيْهِمَا السَّلامُ -قَبْلَ اءَنْ يَخْرُجَ إِلَى الْعِراقِ فَاءَخْبَرْناهُ ضَعْفَ النّاسِ بِالْكُوفَةِ وَاءَنَّ قُلُوبَهُمْ مَعَهُ وَسُيُوفَهُمْ عَلَيْهِ.
لَقینَا الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام قَبلَ أن یَخرُجَ إلَی العِراقِ بِثَلاثِ لَیالٍ، فَأَخبَرناهُ بِضَعفِ النّاسِ فِی الکوفَهِ،و أنَّ قُلوبَهُم مَعَهُ وسُیوفَهُم عَلَیهِ
فَأَومَأَ بِیَدِهِ نَحوَ السَّماءِ،فَفُتِحَت أبوابُ السَّماءِ،ونَزَلَ مِنَ المَلائِکَهِ عَدَدٌ لا یُحصیهِم إلَا اللّهُ،وقالَ:لَولا تَقارُبُ الأَشیاءِ،وحُبوطُ الأَجرِ،لَقاتَلتُهُم بِهؤُلاءِ،ولکِن أعلَمُ عِلما أنَّ مِن هُناکَ مَصعَدی،وهُناکَ مَصارِعُ أصحابی،لا یَنجو مِنهُم إلّا وَلَدی عَلِیٌّ».
626)پس از این معمر نموده حديث***عمر آن ستمکار پست و خبيث
627)به همراه لشگر بیامد بلد***که لعنت برایش بگردد ابد
628)و آن بوده هشتم ز آغاز حج***که آمد به مکه در اندیشه لج
629)همان روز هشتم که پیر و جوان***ز مكه به صحرا شوندی روان
630)که اعمال حج را در آن سرزمین***کنند اقتدا با امام مبین
631)پس او را بگفته همانا یزید***که لعنت بر آن دو بگردد مزید
632)بر آن یکه علاء امام عزیز***چوسبقت بگیرد، نماید ستیز
633)و إلا اگر او نیاید به جنگ***بر او عرصه آنی بیارد به تنگ
634)وگر می تواند به تیر و حدید***بر او حمله کرده کند او شهید
635)ولكن حسین در همان روز هشت***عزیمت نموده به صحرا و دشت
636)[بحق يعنی از آن زمین علا***برفته به سمت و ره کربلا]
وَ رَوَی مَعْمَرُ بْنُ اَلْمُثَنَّی فِی مَقْتَلِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ مَا هَذَا لَفْظُهُ: فَلَمَّا کَانَ یَوْمُ اَلتَّرْوِیَهِ قَدِمَ عُمَرُ بْنُ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ إِلَی مَکَّهَ فِی جُنْدٍ کَثِیفٍ قَدْ أَمَرَهُ یَزِیدُ أَنْ یُنَاجِزَ اَلْحُسَیْنَ اَلْقِتَالَ إِنْ هُوَ نَاجَزَهُ أَوْ یُقَاتِلَهُ إِنْ قَدَرَ عَلَیْهِ.فَخَرَجَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَوْمَ اَلتَّرْوِیَهِ.
637)و نسبت داده مُعَمَّر که وئ***حدیثی بدیده ز شخص قُمِی
638)که او گفته صادق امام الفَريق***هدایت گرما بسوى طريق
639)بگفتا شبی که،در آن صبح آن***حسین کاروانش بگشته روان
640)محمّد بیامد به نزد اَخا***حسین آن برادر بجانش سخا
641)بگفتا همانا به آن نُور عین***چنین جمله هایی در آن وقت و حين
642)أَلا إن برادر فریب زیاد***از این اهل کوفه تو داری بیاد
643)شما عارفی مکر این کوفیان***[چه بر حق نکرده بما در زیان]
644)بدانجا که با آن برادر،کریم***رعایت نکرده برایش حریم
645)همی با پدر با فریب و دروغ***نکرده چِه ها آن همه بی فروغ
646)پس اکنون بترسم که این کوفیان***کُنندی بتو همچو پیشینیان
647)ولی چون نمایی چنین اختیار***که مانی در این سرزمین ودیار
648)به نزد همه مردمان حَرَم***بگردی عزیز و بحق محترم
وَ رَوَیْتُ مِنْ کِتَابِ أَصْلِ اَلْأَحْمَدِ بْنِ اَلْحُسَیْنِ بْنِ عُمَرَ بْنِ بُرَیْدَهَ اَلثِّقَهِ وَ عَلَی اَلْأَصْلِ أَنَّهُ کَانَ لِمُحَمَّدِ بْنِ دَاوُدَ اَلْقُمِّیِّ بِالْإِسْنَادِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ: سَارَ مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَنَفِیَّهِ إِلَی اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فِی اَللَّیْلَهِ اَلَّتِی أَرَادَ اَلْخُرُوجَ صَبِیحَتَهَا عَنْ مَکَّهَ فَقَالَ یَا أَخِی إِنَّ أَهْلَ اَلْکُوفَهِ مَنْ قَدْ عَرَفْتَ غَدْرَهُمْ بِأَبِیکَ وَ أَخِیکَ وَ قَدْ خِفْتُ أَنْ یَکُونَ حالُکَ کَحَالِ مَنْ مَضَی فَإِنْ رَأَیْتَ أَنْ تُقِیمَ فَإِنَّکَ أَعَزُّ مَنْ فِی اَلْحَرَمِ وَ أَمْنَعُهُ.
649)پس آن در ره حقّ بجانش سخا***بگفتا چنین در جواب آخا
650)ألا إی برادر بترسم يزيد***که لعنت برایش بگردد مزید
651)[مرا در سَرای خدای وحید]***به ناگه نماید همانا شهيد
652)و با کشتن[آن پر از کین]مرا***کند مُنکَسِر محُرمت این سَرا
653)پس آنگه محمّد بدین گونه عرض***نموده چو باشد بر این گونه فرض
654)که اندیشه باشد شما را کنون***از آن دشمن ظالم و پست و دون
655)بود این چنین حرف،از سوی من***که بارت ببندی به قصد یَمَن
656)که در آن مناطق بگردی آمان***زهر فکر و اندیشه بدگمان
657)و چون وارد آن نَواحی شوی***وَرِ مردمانش گرامی شوی
658)در آن وقت گفتا همی آن جناب***نظر[می کنم من]بر اینگونه باب
659)ولی چون سحر شد بدینگونه رأى***که مَوکب بحول خداوند ځَي
660)از آن شهر ایمن بدور از بَلا***بيفتد به سوی و ره کربلا
661)و چون باخبر شد محمد از آن***به نزد برادر بگشته روان
662)سپس ناقه اش را درآنجا زَمام***گرفت و بگفتا همی با امام
663)برادر،بَناشد همانا نظر***کنی تو بر این راه و سیروگذر
فَقَالَ یَا أَخِی قَدْ خِفْتُ أَنْ یَغْتَالَنِی یَزِیدُ بْنُ مُعَاوِیَهَ فِی اَلْحَرَمِ فَأَکُونَ اَلَّذِی یُسْتَبَاحُ بِهِ حُرْمَهُ هَذَا اَلْبَیْتِ فَقَالَ لَهُ اِبْنُ اَلْحَنَفِیَّهِ فَإِنْ خِفْتَ ذَلِکَ فَصِرْ إِلَی اَلْیَمَنِ أَوْ بَعْضِ نَوَاحِی اَلْبَرِّ فَإِنَّکَ أَمْنَعُ اَلنَّاسِ بِهِ وَ لاَ یَقْدِرُ عَلَیْکَ فَقَالَ أَنْظُرُ فِیمَا قُلْتَ فَلَمَّا کَانَ فِی اَلسَّحَرِ اِرْتَحَلَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَبَلَغَ ذَلِکَ اِبْنَ اَلْحَنَفِیَّهِ فَأَتَاهُ فَأَخَذَ زِمَامَ نَاقَتِهِ اَلَّتِی رَکِبَهَا فَقَالَ لَهُ یَا أَخِی أَ لَمْ تَعِدْنِی اَلنَّظَرَ فِیمَا سَأَلْتُکَ؟
664)پس آن زاد زهرا و مولا علی***بگفتا همین دان که گفتی بلی
665)محمّد پس آنگه به لفظی بیان***نموده که اکنون چه امری بر آن
666)شده تا از این شهر و دارِ عَلا***روی سوی آن سرزمین بلا]
667)پس ایشان بگفتا رسول خدا***زمانی که از تو بگشتم جدا
668)بیامد[به نزدم به سیمای ترین]بگفتا[به من]ای[عزیزم]حسین
669)تعلُّق گرفته مَشیَّت بر این***که تو کُشته گردی[در آن سرزمین]
670)خدا خواهد[اکنون]ببیند قتیل***تو را[جدر همه آن گروه و قبيل]
671)پس اینک[از این دشت و صحرا فراقن نموده]بُرو سرزمین عراق
672)در آن لحظه کرده محمّد بیان***همه از خداییم و سویش روان
673)ولی چون مَشيَّت ببینی ز پیش***چرا می بری زن به همراه خویش
674)جوابش بگفتا در آنجا چنین***به من گفته جَدَّم رسول امين
675)همانا خدا[ی خَبير و بَصير]***بخواهد که گردند آنها اسیر
676)پس از این بگویند آن مقتدا***خداحافظی کرده با آن اخا
قَالَ:«بَلَی».
قَالَ فَمَا حَدَاکَ عَلَی اَلْخُرُوجِ عَاجِلاً فَقَالَ أَتَانِی رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ بَعْدَ مَا فَارَقْتُکَ فَقَالَ یَا حُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ اُخْرُجْ فَإِنَّ اَللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاکَ قَتِیلاً فَقَالَ لَهُ اِبْنُ اَلْحَنَفِیَّهِ«إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ»فَمَا مَعْنَی حَمْلِکَ هَؤُلاَءِ اَلنِّسَاءَ مَعَکَ وَ أَنْتَ تَخْرُجُ عَلَی مِثْلِ هَذِهِ اَلْحَالِ؟قَالَ فَقَالَ لَهُ«قَدْ قَالَ لِی:إِنَّ اَللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاهُنَّ سَبَایَا وَ سَلَّمَ عَلَیْهِ وَ مَضَی.
677)و امّاكُلينی بگوید امام ششم***از ائمه بگفته کلام
678)چنین با کسی که بگفته[زعام]***چرا او نرفته همی با امام
679)[و با اینکه بينا شد از گفتگو]***چرا پس تخلف نموده از او
680)در آن لحظه مولای ما،آن جناب***بگفتا بگویم تو را،من جواب
681)همی یَابنِ حُمران،که دیگر سؤال***نسازی هر آن دم که آید مجال
682)بر این که چرا پس محمّد صدد***نکرده،حسین را نماید مدد
683)و آن اینکه وقتی همانا فراق***نموده«ولی»سمت و سوی عراق
684)نوشته به هاشم بزاد و بنین***کلام از حسین است،آری چنین
685)به نام خداوند جُود و رَحیم***که مالک بُود بر بهشت و جَحیم
686)و آنکه هر آن کس همی از شما***بخواهد که مُلحَق بگردد به ما
687)چه کم باشد و یا زیاد از عَدید***بداند يقيناً بگردد شهید
688)و هر کس تخُّلف نماید زمن***گشایش نبیند زهر[انجُمَن]
689)و این بوده کامل،کلام امام***در آخر نوشته همى والسّلام
وَ ذَکَرَ مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ اَلْکُلَیْنِیُّ فِی کِتَابِ اَلرَّسَائِلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْحُسَیْنِ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ مَرْوَانَ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ حَمْزَهَ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ: ذَکَرْنَا خُرُوجَ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ تَخَلُّفَ اِبْنِ اَلْحَنَفِیَّهِ عَنْهُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ یَا حَمْزَهُ إِنِّی سَأُحَدِّثُکَ بِحَدِیثٍ لاَ تَسْأَلُ عَنْهُ بَعْدَ مَجْلِسِنَا هَذَا إِنَّ اَلْحُسَیْنَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ لَمَّا فَصَلَ مُتَوَجِّهاً أَمَرَ بِقِرْطَاسٍ وَ کَتَبَ:«بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِیمِ»مِنَ اَلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِلَی بَنِی هَاشِمٍ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ مَنْ لَحِقَ بِی مِنْکُمْ اُسْتُشْهِدَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّی لَمْ یَبْلُغِ اَلْفَتْحَ وَ اَلسَّلاَمُ.
690)ولی إِبنِ نُعمان والامقام***روایت نموده زمولا امام
691)که فرموده صادق عليه السّلام***حدیثی که مضمون بُوَد این کلام
692)و آن اینکه وقتی حُسین از حَرَم***همانجا که ایزد به لطف و کرم
693)عنایت نموده به حد كفاف***کند هر کسی دور آنجا طواف
694)برفته همی ناقه او بُرون***که در شهر جَّدش بگردد درون؟
695)رسیده ملائک همی فوج فوج***مُسؤَّم و مردّف[زبالای اوج]
696)که گرھان اول نشانی به بز***به حق جلوه بودند و دارای فَر
697)و مُردف صفُوفی[به اطراف و وَز]همه آمدند از ره پشت سر
698)که آنها به دربه هایی عجیب***و هم بودشان مَركبانی نَجیب
699)شرفیاب آن رَهرو دین امام***بگشته و کرده به ایشان سلام
700)و گفتند اَلا إِی دلیل و[هُدا]***بر این کُلَّ عالم به امر خدا
701)همانا به امر خدا، ما نصير***ببودیم برای پیمبر کثیر
702)و اکنون به امر خدای احد***ترا می توان گر بخواهی مَدَد
وَ ذَکَرَ اَلْمُفِیدُ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ اَلنُّعْمَانِ رَضِیَ اَللَّهُ عَنْهُ فِی کِتَابِ مَوْلِدِ اَلنَّبِیِّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ مَوْلِدِ اَلْأَوْصِیَاءِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ بِإِسْنَادِهِ إِلَی أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ اَلصَّادِقِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ:ُُُُُُلَمَّا سَارَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ مِنْ مَکَّهَ لِیَدْخُلَ اَلْمَدِینَهَ لَقِیَهُ أَفْوَاجٌ مِنَ اَلْمَلاَئِکَهِ اَلْمُسَوِّمِینَ وَ اَلْمُرْدِفِینَ فِی أَیْدِیهِمُ اَلْحِرَابُ عَلَی نُجُبٍ مِنْ نُجُبِ اَلْجَنَّهِ فَسَلَّمُوا عَلَیْهِ وَ قَالُوا یَا حُجَّهَ اَللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ بَعْدَ جَدِّهِ وَ أَبِیهِ وَ أَخِیهِ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَدَّ جَدَّکَ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ بِنَا فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَهٍ وَ إِنَّ اَللَّهَ أَمَدَّکَ بِنَا.
703)پس آنگه بگویند آن بی قرین***بگفتا همی با مَلائک چنین
704)که وعِدگه ما همه کربلا***در آن گُودی وحُفر پُر بَلا
705)در آنجا که آن[سرکشان عَنيد]***مرا مینمایند[آری]شهید
706)چو دیدید آنگه وُرود مرا***[در آن دشت و صحرا فرود مرا]
707)(همانجا که خون از سر و ریش من***بریزد بیایید هان پیش من
708)پس آن عده گفته،ألا إِی دلیل***و حُجَّت به امر خدای جلیل
709)همانا خدا کرده امری به ما***که فرمان بریم آنچه گویی شما
710)و از تو سخن بشنویم و کلام***که هستی تو بر کُلَّ عالم امام]
711)و آیا از آن جمع و کُلّ و قبیل***نداری شما خوفي أندر سبيل
712)اگر خوف باشد ترا از عدو***در این گفتگو با ملائک بگو
713)که عازم شود با شما این گروهملائک به مَجد و جَلال و شکوه 714)بگفتا حسین زین گروه کثیرنباید به من رخنه اندر مسیر
715)و راهی نباشد بر این اَنجمن***برای رسیدن در این ره به من
716)مگر لحظه و آنزمان و دمی***که من می رسم بُقعِة خود همی
فَقالَ لَهُمْ:الْمَوْعِدُ حُفْرَتى وَبُقْعَتِى الَّتى اءَسْتَشْهِدُ فيها،وَهِيَ كَرْبَلاءُ،فَإ ذا وَرَدْتُها فَاءْتُونى.
فَقالُوا:يا حُجَّةَ اللّهِ،إِنَّ اللّهَ اءَمَرَنا اءَنْ نَسْمَعَ لَكَ وَنُطيعَ،فَهَلْ تَخْشى مِنْ عَدُوٍّ يَلْقاكَ فَنَكُونَ مَعَكَ؟
فَقالَ:لا سَبيلَ لَهُمْ عَلَيَّ وَلا يَلْقُوني بِكَريهَةٍ اءَوْ اءَصِلَ إِلى بُقْعَتي.
الف)درخواست جنّیان از امام حسین علیه السلام و جواب آن حضرت به آنان
717)و جمعی هم از جنّ[مَحبوب و ناب]***رسیده همه خدمت آن جناب
718)که آن عدّه بوده همه اهل دین***به درگاه ایزد همه راستین
719)پس آنها بگفته که ما پیروی***کُنیم[از تو با عزم جزمی قوی]
720)همی چون بخواهی ز ما، تند و زود***کنیم از همه دشمنان تار و پود
721)و با این همه عِدّه واهل و آل***نمائیم با دشمنانت قتال
722)پس اکنون شما در مکانت بمان***که کافیست ما را براین دشمنان
723)بگفتا حسین این چنین در جواب***دهد حضرت حق شما را ثواب
724)مگر این سخن را زا[مولا]رسول***که از حضرت حق بگشته نُزول
725)و جاری نموده نسبی بر لبان***نکرده کسی از شما آن بیان
726)و آن اینکه گفته بگو ای نبی***هر آنکس که در خانه ماند همی
727)چنانچه برایش[بدون رضا]شده***حکمی از حق تَعالی قضا
728)و خواهد کند او ز مقتل فرار***همانجا شود حکم او برقرار
وَاءَتَتْهُ اءَفْواجٌ مِنْ مُؤْمِنِى الْجِنِّ،فَقالُوا لَهُ:
يا مَوْلانا،نَحْنُ شيعَتُكَ وَاءَنْصارُكَ فَمُرْنا بِما تَشاءُ،فَلَوْ اءَمَرْتَنا بِقَتْلِ كُلِّ عَدُوٍّ لَكَ وَاءَنْتَ بِمَكانِكَ لَكَفَيْناكَ ذلِكَ.
فَجَزاهُمْ خَيْرا وَقالَ لَهُمْ:اءَما قَرَءْتُمْ كِتابَ اللّهِ الْمُنْزَلَ عَلى جَدّى رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله فى قَوْلِهِ:(قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهْم)
729)پس اکنون اگر من از این[رَهنِمون]***که کردید،مانم در اینجا کنون
730)پس این خلق مَتعُوس[و ویران پی]***شود امتحان با چه ابزار وشِي
731)[پس اینجا اگر من بمانم کنون***که ایمن بمانم از آن شر دون]
732)چه کس کُشته دشمن دون شود***در آن گودی و بُقعه مَدفون شود
733)و حال آنکه ایزد در آن وقت و روز***که داد پهنی این زمین را بُروز
734)[بحق آن مُعَلاّ]زمین و دیار***مُهیّا نمود بهر من اختيار
735)که یاران من جملگی آبی گمان***بگردند پیوسته آنجا اَمان
736)بطوری که اعمال آن مومنین***پذیرفته گردد در آن سرزمین
737)ولكن شما روز شنبه حضور***نمایید آنجا که من را[به زُور]
738)[همان دشمن دون و پست و عنید]***[به پستی و مستی]نمایدشهید
739)و کس را از این اهل بیت و تَبار***برایم نماند بحق ماندگار
740)وَ رَأس مرا[دشمنانی پلید]***بَرَندی به نزدیک دشمن یزید
هذَا الْخَلْقُ الْمَتْعُوسُ،وَبِماذا يُخْتَبَرُونَ،وَمَنْ ذا يَكُونُ ساكِنَ حُفْرَتى.
وَقَدِ اخْتارَهَا اللّهُ تَعالى لى يَوْمَ دَحَا الاْرْضَ،وَجَعَلها مَعْقَلا لِشيعَتِنا وَمُحِبّينا،تُقْبَلُ اءَعْمالُهُمْ وَصَلواتُهُمْ،وَيُجابُ دُعاؤُهُمْ،وَتَسْكُنُ شيعَتُنا،فَتَكُونَ لَهُمْ اءَمانا فِى الدُّنْيا وَالاّْخِرَةِ؟وَلكِنْ تَحْضُرُونَ يَوْمَ السَّبْتِ،وَهُوَ يَوْمُ عاشُوراء-فى غَيْرِ هذِهِ الرِّوايَةَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ-الَّذى فى آخِرِهِ اءُقْتَلُ،وَلا يَبْقى بَعْدى مَطْلُوبٌ مِنْ اءَهْلى وَنَسَبى وَإِخْوانى وَ اءَهْلِ بَيْتى،وَيُسارُ رَاءْسى إِلى يَزيدَ بْنِ مُعاوِيَةَ لَعَنَهُمَا اللّه.
ح)رفتن به کربلا آزمایش خلق است و حجّت را بر همه تمام می کند
741)پس آنها بگفتند وَلله ما***اطاعت کنیم جملگی از شما
742)و گر این نمی شد که امر شما***ضروری و لازم نباشد به ما
743)وگر این نمی شد که در این میان***اطاعت نباشد بر این جنان
744)بر این دشمنان می نموده هُجوم***که بختی نیابند ز آن کار شُوم
745)بطوری که ز آنها همه خار و پَست***نیاید حریمت هر آیینه دست
746)بگفتا حسین او که ولله ما***بر اینان تواناتریم از شما
747)و لكن عَدو افضل است با دلیل***واتمام حُجَّت بگردد[ذلیل]
748)و من مایلم با دَلیل و ملاک***بگردند این قوم و دسته هلاک
749)و آنکس که ماند از آن اهل و ایل***بباید ب یارد ق یامت دليل
قالَتِ الْجِنُّ:نَحْنُ وَاللّهِ يا حَبيبَ اللّهِ وَابْنَ حَبيبِهِ لَوْلا اءَنَّ اءَمْرَكَ طاعَةٌ وَ اءَنَّهُ لايَجُوزُ لَن امُخالَفَتُكَ لَخالَفْناكَ وَقَتَلْنا جَميعَ اءَعْداءِكَ قَبْلَ اءَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ.
فَقالَ لَهُمْ عليه السّلام:وَنَحْنُ وَاللّهِ اءَقدَرُ عَلَيْهِمْ مِنْكُمْ،وَلكِنْ لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيَّنَةٍ وَيَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيَّنَة.
750)حسین این بگفتا به راهش روان***شده تا رسیده به یک کاروان
751)که آن عده از پادشاه یَمَن***روان کرده بوده طلا و ثَمَن
752)و مقدار تُخفه بقدر مزید***به همراه رَيسان برای يزيد
753)که لعنت بر آن تار و پُود خِرفت***امام آن هدایا از آنها گرفت
754)چرا که اُمور همه مسلمین***از آن حسین بوده در آن زمین
755)و در هر زمان می تواند امام***ت صرف نماید اُمور عَوام
756)امام گفته هر کس از این کاروان***بیاید به همراه این ساربان
757)کرایه دهم بهر او تاعراق***[اگر دل ببندد زهر جا فراق]
758)و بر او سخن می سُرایم همی***که در دل نیاید برایش غمی
759)و هر کس[از این راه و رسم]خُدا***هم اینک بخواهد بگردد جُدا
760)به اندازه آمدن از یَمَن***دهم خرجی او همانا ثَمَن
761)پس آنگه گروهی به راهش دوان***شدند و نگشتند جمعی روان
ثُمَّ سارَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام حَتّى مَرَّ بِالتَّنْعيمِ،فَلَقِيَ هُناكَ عِيْرا تَحْمِلُ هَدِيَّةً قَدْ بَعَثَ بِها بَحيرُ بْنُ رَيْسان الْحِمْيَرى عامِلُ الْيَمَنِ إِلى يَزيدِ بْنِ مُعاوِيَةَ فَاءَخَذَ عليه السّلام الْهَدِيَّةَ،لاِنَّ حُكْمَ اءُمُورِ الْمُسْلِمينَ إِلَيْهِ.
ثُمَّ قالَ لاِصْحابِ الْجِمالِ:((مَنْ اءَحَبَّ اءَنْ يَنْطَلِقَ مَعَنا إِلَى الْعِراقِ وَفَيْناهُ كِراهُ وَاءَحَسَّنا صُحْبَتَهُ،وَمَنْ اءَحَبَّ اءَنْ يُفارِقَنا اءَعْطَيْناهُ كِراهُ بِقَدْرِ ما قَطَعَ مِنَ الطَّريقِ)).
فَمَضى مَعَهُ قَوْمٌ وَامْتَنَعَ قَوْمٌ آخَرُونَ.
762)حسین مرکبش را به مقصد بِراند ***و در ذات عِرق بقدری بماند
763)که بِشرَبنَ غالب رسیده به او***و با او نموده همی گفتگو
764)امام آنگه از او نموده سئوال***که مردان کوفه چه می بُوده حال
765)[در آن لحظه ای که مسیر دگر مُخیَّر نمودی برای سفر]
766)پس او این چنین گفته آنگه کلام به آن بهترین خلق عالم، امام 767)که[دلها به سویت تمامی روانهمه گشته از [ پیر و مرد جوان
768)ولی گرچه با تو بُوَد[ اندرون]***از آنها،در این وقت و لحظه کنون
769)عليه تو شمشیز برنده تیز***نمودند و آماده اند بر ستیز
770)امام گفته بِشرِبنَ غالُب دهن***همی برگشود و بگفتا سخن
771)سخن از سر حق،ولی بی گمان***خدا هرچه خواهد نماید همان
772)و حکمش تَعَلّق بگیرد[مُدام]***به هر کس که خواهد همي[صبح و شام] ثُمَّ سارَ عليه السّلام حَتّى بَلَغَ ذاتَ عِرْقٍ،فَلَقِيَ بِشْرَ بْنَ غالِبٍ وارِدا مِنَ الْعِراقِ،فَسَاءَلَهُ عَنْ اءَهْلِها.
فَقالَ:خَلَّفْتُ الْقُلُوبَ مَعَكَ وَالسُّيُوفَ مَعَ بَنى اءُمَيَّةَ.
فَقالَ عليه السّلام:((صَدَقَ اءَخُو بَنى اءَسَدٍ،إِنَّ اللّهَ يَفْعَلُ ما يَشاءُ وَيَحْكُمُ ما يُريدُ)).
773)و راوی بگوید که آن مقتدا***چو از ذاتِ عرقٍ بگشته جدا
774)سپس ثَعلبیه به وقت نماز***رسیده به حق آن شه سَرفراز
775)پس اندک زمانی سرنازنین***به بستر نهاده در آن سرزمین
776)که ناگه در آنجا همی آن امام***به پا گشت و گفتا چنین با کلام
777)من اکنون بخوابم بدیدم[گھی]***ندا می دهد هاتفی از[رهی]
778)[که این کاروان در نهاد و سرشت]به سرعت روان است سوی بهشت 779)در آن وقت گفتا همانا علىهمان خُلق و خُو همچو جَدَّش نَبی
780)[بر آن سرنوشت و قضا و قَدَر]***مگر ما نباشیم بحق اِی پدر
781)بگفتا حسین آشکار و جلی***به فرزند پاک و رشیدش علی
782)به یکتا خدای زمین و زمان***فقط ما به حقّيم،هان بی گمان
783)علی گفته آنگه،پس اینک[همه] ***زمردن نداریم ما واهمه
784)حسین پس بگفتا همی ای وَلَد***دهد مزدی ایزد به تو تا ابد
785)از آن اجر و مزدی که باشد جَزا***کسی که پدر گشته از او[رضا]
قالَ الرّاوى:ثُمَّ سارَ عليه السّلام حَتّى اءَتَى الثَّعْلَبِيَّةَ وَقْتَ الظَّهيرَةِ،فَوَضَعَ رَاءْسَهُ، فَرَقَدَ ثُمَّ اسْتَيْقَظَ،فَقالَ:((قَدْ رَاءَيْتُ هاتِفا يَقُولُ:اءَنْتُمْ تَسْرَعُونَ وَالْمَنايا تَسْرَعُ بِكُمْ إِلَى الْجَنَّةِ)).
فَقالَ لَهُ ابْنُهُ عَلِيُّ:يا اءَبَةِ اءَفَلَسْنا عَلَى الْحَقِّ؟
فَقالَ:((بَلى يا بُنَيَّ وَاللّهِ الَّذي إِلَيْهِ مَرْجَعُ الْعِبادِ)).
فَقالَ لَهُ:يا اءَبَةِ إِذَنْ لا نُبالى بِالْمَوْتِ.
فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:((فَجَزاكَ اللّهُ يا بُنَيَّ خَيْرَ ما جَزا وَلَدا عَنْ والِدِهِ)).
786)پس آنگه بگویند،آن نازنین ***شبانگه بمانده در آن سرزمین
787)که چون خاور آمد فِتابی زنُور***بدیدند م ردی بیامد ز دور
پ)خبر غیبی امام حسین علیه السلام از آینده کوفیان
788)که او را امام بعد وقت کمي***«أبا هِرَّة الأَزدی»خواندش همی
789)پس او ابتدا چون رسیده سلام***نموده به فرزند خَيرُ الأنام
790)پس آنگه به آن نور اعلی حُسین***بگفته در آنجا و آن وقت و حَين
791)آلا زاد و فرزند پاک رسول***چه امری بگشته شما را حصول
792)که از دار و بی امان خدا***به این سمت و این سو بگشتی جدا
ثُمَّ باتَ عليه السّلام فِى الْمَوْضِعِ الْمَذْكُورِ،فَلَمّا اءَصْبَحَ،فَإِذا هُوَ بِرَجُلٍ مِنْ اءَهْلِ الْكُوفَةِ يُكَنّى اءَباهِرَّةِ الاْزْدى،قَدْ اءَتاهُ سَلَّمَ عَلَيْهِ.
ثُمَّ قالَ:يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ مَا الَّذى اءَخْرَجَكَ مِنْ حَرَمِ اللّهِ وَحَرَمِ جَدِّكَ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله؟
793)بگفتا أبا هّرَّه،و يحَک[مگر***نداری تو از ماهمانا خبر]
794)نَک اینجا تَعَجُّب بُود بر شما***که بی اطلّاعی همانا زما
795)اُمَيّه پسرها کنون[از جَفا]***ببردند،ما مرا در خفا
796)هم عوض مرا برده و هم کنون*** اراده نموده بریزند خون
797)که من بر همه آن گروه شرار***نمودم شکیب و بکردم فرار
798)در آخر به ایزد بدانم شهید***مرا می کنند آن گروه پلید
799)که ربَّ تَعالی لباس ذلیل***بر آنها به تن می کند با[دلیل]
800)و بر فرق آن اهل ظُلم و ستیز*** فرود آورد ناگهان تیغ تیز
801)و چیره نماید بر آنها کسی***که خِفَّت بیارد بر آنان بسی
802)بدانجا که بدتر زقوم سَبا***شوند و نبینند[هرگز صفا]
803)چرا که بر آن قوم پست و دنی***حکومت نموده همانا زنی
804)که آن زن همانا به میل و رضا***زخود می نموده بر آنها قضا
805)به طوری که بر مالشان[اختیار***نمی بوده در آن زمین و دیار]
806)همی داوری می نموده به دون***که هر طور ریزد از آن عده خون
807)حسین این مطالب در آن گفتگو ***بگفتا جدا شد در آنجا از او
فَقالَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:((وَيْحَكَ يا اءَبا هِرَّةَ،إِنَّ بَنِى اءُمَيَّةَ اءَخَذُوا مالِى فَصَبَرْتُ،وَشَتَمُوا عِرْضى فَصَبَرْتُ،وَطَلَبُوا دَمى فَهَرَبْتُ،وَاءَيْمُ اللّهِ لَتَقْتُلَنِى الْفِئَةُ الْباغِيَةُ وَلَيَلْبِسَنَّهُمُ اللّهُ ذُلاًّ شامِلا وَسَيْفا قاطِعا،وَلَيُسَلِّطَنَّ اللّهُ عَلَيْهِمْ مَنْ يَذُلُّهُمْ، حَتّى يَكُونُوا اءَذَلَّ مِنْ قَوْمِ سَبَا إِذْ مَلَكَتْهُمْ إِمْرَاءَةٌ مِنْهُمْ فَحَكَمَتْ فى اءَمْوالِهِمْ وَدِمائِهِمْ.
808)و گویند دو عِدّه گروه از بني*** بَجيلَه وقوم فزاره همی
809)که ما با زُهَیرَ بنِ قَینِ روان***زمکّه شدیم همره کاروان
810)چو کردیم آنگه برایعبور***بدیدیم حسین را هم از راه دور
811)که لابُدّ برفتیم به آن سمت و سو***به طوری که مُلحقَ نگردیم به او
812)[و در بین آن دو همی قافله***بَنا کرده بودیم کمی فاصله]
813)که ناگه نموده به جایی فرود***و ماهم نمودیم آنجا ورود
814)که خیمه گه ما و آن نازنین***به نزدیک هم شد در آن سرزمین
815)پس از مدتی ناگهان از قضا***که گشتیم آماده بهر غذا
816)و آن لحظه ای که در آنجا بداشتتمایل همي إبنِ قَینِ به چاشت 817)فرستادهای سر رسید از امامو گفتا به آن عدَّه ما سلام
ثُمَّ سارَ عليه السّلام،وَحَدَّثَ جَماعَةٌ مِنْ بَنِى فَزارَةَ وَبَجيلَةَ قالُوا:كُنّا مَعَ زُهَيْرِ بْنِ الْقَيْنِ لَمّا اءَقْبَلْنا مِنْ مَكَّةَ،فَكُنّا نُسايِرُ الْحُسَيْنَ عليه السّلام حَتّى لَحِقْناهُ فَكانَ إِذا اءَرادَ النُّزُولَ اعْتَزَلْناهُ فَنَزَلْنا ناحِيَةً.
فَلَمّا كانَ فى بَعْضِ الاْيّامِ نَزَلَ فى مَكانٍ،فَلَمْ نَجِدْ بُدّا مِنْ اءَنْ نُنازِلَهُ فيهِ،فَبَيْنَما نَحْنُ نَتَغَدّى مِنْ طَعامٍ لَنا إِذْ اءَقْبَلَ رَسُولُ الْحُسَيْنِ عليه السّلام حَتّى سَلَّمَ عَلَيْنا.
818)سپس گفته بر آن زُهَیرَ بنِ قَین***اَلايَابنَ قَینِ همانا حسین
819)روان کرده،سازم شما را[خطاب]***که نزدش بیایی همی با[شتاب]
820)پس از این سخن،جملگی ما همه***نخوردیم،نان از سر واهمه
821)چنان که همی لقمه ها از دهان***گرفتیم آنجا همه ناگهان
822)چو بودیم آنگه تمامی حَزین***زدیم لقمه ها را به روی زمین
823)در آن وقت،گویا که از ما رؤُوس***شده بر کبوتر محل جُلوس
824)پس آن لحظه دَیلَم زن اِبنِ قَین***بگفتا به زوجش،که اینک حسین
825)تو را خوانده،نزدش بیابی حضور***و لکن شما می نمایی قُصور
826)امید است،نزدش بگردی روان***و دانی چه می گوید آن[مهربان]
827)پس از این سُخَن شوهرش ابنِ قَین***روان شد به سرعت به نزد حسین
828)سپس،بعد وقتی دیدم که او***بیامد از آنجا همی خنده رو
829)و گفتا که خیمه و خرگاه من***بیارید یکسر به نزد حسین
ثُمَّ قالَ:يا زُهَيْرُ بْنُ الْقَيْنِ إِنَّ اءَبا عَبْدِ اللّهِ عليه السّلام بَعَثَنى إِلَيْكَ لِتَاءْتِيَهُ،فَطَرَحَ كُلُّ إِنْسانٍ مِنّا ما فى يَدِهِ حَتّى كَاءَنَّما عَلى رُؤُوسِنَا الطَّيْرُ.
فَقالَتْ لَهُ زَوْجَتُهُ-وَهِيَ دَيْلَمُ بِنْتُ عَمْروٍ-:سُبْحانَ اللّهِ،اءَيَبْعَثُ إِلَيْكَ إِبْنُ رَسُولُ اللّهِ ثُمَّ لا تَاءْتيهِ،فَلَوْ اءَتَيْتَهُ فَسَمِعْتَ مِنْ كَلامِهِ.
فَمَضى إِلَيْهِ زُهَيْرُ،فَما لَبِثَ اءَنْ جاءَ مُسْتَبْشِرا قَدْ اءَشْرَقَ وَجْهُهُ،فَاءَمَرَ بِفُسْطاطِهِ وَثَقَلِهِ وَمَتاعِهِ فَحُوِّلَ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام.
830)پس آنگه به زوجش زن باوفا***بگفتا تو را من نمودم رها
831)چرا که تمایل ندارم،تو زن***به جز خیر و خوبی ببینی زمن
832)که من عَزم آن کرده ام بر حسین***شوم همرهی خوب و نیکو و زَین
833)همی جان و روحم نمایم فدا***[بر این بنده بهترین خدا])
پ)وداع زهیر با خاندانش
834)پس اموال زن را که بودش هُدا***بداد واز او شد همانا جدا
835)و گفتا که آن زوج بی مثال***به اهل و دیارش بگردد وصال
836)پس او گریه کرد و به آني قيام***نموده همى اندرون خیام
837)سپس با زُهَیرَ بنِ قَينِ،قَرین***به توديع گفتا در آن سرزمین
838)خدای[تعالی]بُود یار تو ***[آگند مُرتَفِع مشکل کارتو]
839)[چو اکنون نمایی به هرجا عبور]***بُود نفع تو در تمام امور
840)کنون از تو دارم تمنّا همی***[که از من زُدایی همانا غمی]
841)و آن اینکه محشر به نزد نبی***به یادم بیاری در آنجا همی
842)در آخر زُهيرَبن قین تمام*** نموده بر آن عده خود کلام
843)که هر کس بخواهد همی رَهسپار***شود با من،این راه پروردگار
844)بیاید که این است آخر نگاه***میان من و او در این وعډِگاه
وَقالَ لاِمْرَأَتِهِ:اءَنْتِ طالِقٌ،فَإِنِّى لا اُحِبُّ اءَنْ يُصيبَكِ بِسَبَبى إِلاّ خَيْرٌ،وَقَدْ عَزَمْتُ عَلى صُحْبَةِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام لاِفْديهِ بِرُوحى وَ اءَقيهِ بِنَفْسى.
ثُمَّ اءَعْطاها مالَها وَسَلَّمَها إِلى بَعْضِ بَنى عَمِّها لِيُوصِلَها إِلى اءَهْلِها.
فَقامَتْ إِلَيْهِ وَبَكَتْ وَوَدَّعَتْهُ.
وَقالَتْ:كانَ اللّهُ عَوْنا وَمُعينا،خارَ اللّهُ لَكَ،اءَسْاءَلُكَ اءَنْ تَذْكُرَنى فِى الْقِيامَةِ عِنْدَ جَدِّ الْحُسَيْنِ عليه السّلام.
ثُمَّ قالَ لاِصْحابِهِ:مَنْ اءَحَبَّ مِنْكُمْ اءَنْ يَصْحَبَنى،وَإِلاّ فَهُوَ آخِرُ الْعَهْدِ مِنّى بِهِ.
845)سپس گفته راوی امام صبور***از آن دشت و صحرا نموده عبور
846)که ناگه به چشم مبارک بدید ***گروهش سرای ژاله رسید
847)پس آگه شد آنجا که مسلم شهید***بگشته به دست عُبیَد پلید
849)که بودند،همراه لشگر روان***و آگه نبوده ره کاروان
850)چو گشته به واقع همي اطّلاع ***جدایی نموده از آناجتماع
851)که باقی نمانده رِکاب امام ***به جز خویش و یاران والا مقام
852)سپس گفته راوی پیام جدید***که در کوفه مسلم بگشته شهید
853)چو آنی بیامد به گوش حسین***چنان گریه کرده در آنجا به عین
855)و فریاد و شیون همه در عزا***نمودند و آشفته شد آن فضا
ثُمَّ سارَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام حَتّى بَلَغَ زُبالَةَ،فَاءَتاهُ فيها خَبَرُ مُسْلِمِ بْنِ عَقيلٍ،فَعَرَفَ بِذلِكَ جَماعَةٌ مِمَّنْ تَبِعَهُ،فَتَفَرَّقَ عَنْهُ اءَهْلُ الاَْطْماعِ وَالاِْرْتِيابِ،وَبَقِيَ مَعَهُ اءَهْلُهُ وَخِيارُ الاَْصْحابِ.
قالَ الرّاوى:وَارْتَجَّ الْمَوْضِعُ بِالْبُكاءِ وَالْعَويلِ لِقَتْلِ مُسْلِمِ بْنِ عَقيلٍ،وَسالَتِ الدُّمُوعُ عَلَيْهِ كُلُّ مَسيلٍ.
856)سپس آن امام همه عالمين***به گردون و هر شیء روی زمین
857)به قصد اجابت به امر خدا***از آنجا و منزل بگشته جدا
858)که در ره رسیده فرَزدَق به او***سلامی بکردند و هم گفتگو
859)سپس لفظ آن شاعر خوش سخن***رسا گشت و گفتا چنین از دَهَن
860)الا زاد و فرزند ختم رسول***[از این اهل کوفه چه گشته وصول]
861)و یا نَک چه چیزی از آنها نِماد***شده تا نمودی بر آن اعتماد
862)همان عِدَّه بی شرم وبدکار و هیزا***که کُشتند مُسلم به چنگال[تیز]
863)پس آن لحظه گویند آنجا حسین***بسی گریه کرده بر آن نور عين
864)و گفتا که رحمت بُوَد از اِله***بر آن مسلم[بی کس و بی پناه]
865)همانا که نیکو رَه سرنوشت***گُزیدند و رفتند سوی بهشت
866)و تکلیف ما گشته اینک همی***رسانیم،پایان رهِ مابقی
ثُمَّ إِنَّ الْحُسَيْنَ عليه السّلام سارَ قاصِدا لِما دَعاهُ اللّهُ إِلَيْهِ،فَلَقِيَهُ الْفَرَزْدَقُ الشّاعِرُ،فَسَلَّمَ عَلَيْهِ وَقالَ:
يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ،كَيْفَ تَرْكَنُ إِلى اءَهْلِ الْكُوفَةِ وَهُمُ الَّذينَ قَتَلُوا ابْنَ عَمِّكَ مُسْلِمَ بْنَ عَقيلٍ وَشيعَتَهُ؟
قالَ:فَاءَسْتَعْبَرَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام باكِيا،ثُمَّ قالَ:
((رَحِمَ اللّهُ مُسْلِما،فَلَقَدْ صارَ إِلى رَوْحِ اللّهِ وَرَيْحانِهِ وَجَنَّتِهِ وَرِضْوانِهِ،اءَما اءَنَّهُ قَدْ قَضى ما عَلَيْهِ وَبَقِيَ ما عَلَيْنا)).
867)سپس گفته راوی که آن در حَزین***بگفته چنین جمله های وَزین
868)چوباشد نفیس این[زمین و زمان]***به حَق افضل آید نکوئی بر آن
869)اگر جسم و جان گشته اینک بَنا***که روزی به مردن بگردد فنا
870)پس افضل در این است،انسان شهید***بگردد به شمشیر و سَیف و حديد
871)چو گشته مُقَدّر که هر کس[مَدَد]***شود از یگانه خدای احد
872)پس اجمل در این است،در سعی خویش***طَمَع کمتر آید کسی را،نه بیش
873)چو مالی بماند و انسان عبور ***نماید،[رود جانب قبر و گُور]
874)چرا پس کُنَد دوری از هر عطا***کسی که بداند نماند به جا
875)و دوری نماید ز انفاق وجُود***کسی را که داند نماند[وجود]
ثُمَّ اءَنْشَاءَ يَقُولُ:
((فَإِنْ تُكُنِ الدُّنْيا تُعَدَّ نَفيسَةً
فَإِنَّ ثَوابَ اللّهِ اءَعْلا وَ اءَنْبَلُ
وَإِنْ تَكُنِ الاْبْدانُ لِلْمَوْتِ اءُنْشِئَتْ
فَقَتْلُ امْرَءٍ بِالسَّيْفِ فِى اللّهِ اءَفْضَلُ
وَإِنْ تَكُنِ الاْرْزاقُ قِسْما مُقَدَّرا
فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِى السَّعْى اءَجْمَلُ
وَإِنْ تَكُنِ الاْمْوالُ لِلتَّرْكِ جَمْعُها
فَما بالُ مَتْرُوكٍ بِهِ الْمَرْءُ يَبْخَلُ
876)سپس نامه ای را پس از آن کلام***نوشته بر آن پیروانش امام
877)که بودند یکسر[وزین بر خرد]***چو فرزند شداد و ابن صرد 159
878)همی آن مُسیَّب و [اصحاب راد]***که حضرت از آنها همی کرده یاد
880)سپس ابنِ مُسَهر سفیر حسین***نوشتار او را نهاده به عین
881)و برده به سوی[همه]کوفیان***به آنها که کردند بر خود زیان
882)که ابن نُمير خبيث وعدو***حَوالیَّ ک وفه رسیده به او
883)و او بوده نوکَر برای بید***که لعنت به ذاتش بگردیده قَید
884)و حکمش بر این بوده تَفتیش او***نماید و او را بَرَد پ یش او
885)ولی قیس دانا همی چاره کرد***و آن اینکه آن نامه را پاره کرد
886)که ابن نمير خبيث و خِرفت***یُورِش برده،آن یار مخلص گرفت
887)و بُردش به نزد عُبَيد عدو***[که انعام خود را بگیرد از او]
قالَ الرّاوى:وَكَتَبَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام كِتابا إِلى سُلَيْمانَ بْنِ صُرَدِ وَالْمُسَيِّبِ بْنِ نَجْبَةَ وَرَفاعَةَ بْنَ شَدّادٍ وَجَماعَةٍ مِنَ الشّيعَةِ بِالْكُوفَةِ،وَبَعَثَ بِهِ مَعَ قَيْسِ بْنِ مُسْهَرِ الصَّيْداوى.
فَلَمّا قارَبَ دُخُولَ الْكُوفَةِ إِعْتَرَضَهُ الْحُصَيْنُ بْنُ نُمَير صاحِبُ عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ لِيُفَتِّشَهُ،فَاءَخْرَجَ الْكِتابَ وَمَزَّقَهُ،فَحَمَلَهُ الْحُصَيْنُ إِلَى ابْنِ زِيادٍ.
888)پس آنگه چو آن قاصد مُتقَّی***بیامد به نزد عُبيَد شقى
889)در آن وقت،آن ضدَّ قرآن تام***بگفتا که هستی و[داری چه نام
890)پس او کرده از خود در آنجا بيان***که من هستم از جمله شیعیان
891)و مولای من آن[یگانه ولی]***[که نامش بخوانند هرجا]على
892)و فرزند دلبند آن مُقتدا***که جانم بگردد برایش فدا
893)پس او گفته آنی چو فردی جُنون***چرا نامه را پاره کردی[کنون]
894)بگفتا جوابش همانا چنین***[به آن نامشخص پدر بر جنین]
895)که آن نامه را[خوب و نیکو وزَین]*** برای گروهی نوشته حسین
896)که من اسم و رَسم همه این کسان***ندانم[که گویم ز خود بر لِسان]
897)پس آن بَد بگفتا قسم بر خدا***که از پیش من تو نگردی جُدا
898)مگر اینکه از خود بیاری کلام***که اَسماء ایشان چه بوده تمام
899)و یا اینکه مِنبَر روی در[إزاء]***حسن و حسین را دهى ناسزا
900)و هم واضح و آشکار و جلی***در آنجا بگویی بدی از علی
فَلَمّا مُثِلَ بَيْنَ يَدَيْهِ قالَ لَهُ:مَنْ اءَنْتَ؟
قالَ:اءَنَا رَجُلٌ مِنْ شيعَةِ اءَمِيرِ الْمُؤْمِنينَ عَلِيِّ بْنِ اءَبي طالِبٍ وَإِبْنَهِ عليهماالسّلام.
قالَ:فَلِماذا خَرَقْتَ الْكِتابَ؟
قالَ:لِئَلاّ تَعْلَمَ ما فيهِ!
قالَ:مِمَّنِ الْكِتابُ وَإِلى مَنْ؟
قالَ مِنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عليهماالسّلام إِلى جَماعَةٍ مِنْ اءَهْلِ الْكُوفَةِ لا اءَعْرِفُ اءَسْماءَهُمْ.
فَغَضِبَ ابْنُ زِيادٍ وَقالَ:وَاللّهِ لا تُفارِقُنى حَتّى تُخْبِرَنى بِاءَسْماءِ هؤُلاءِ الْقَوْمِ،اءَوْ تَصْعَدَ الْمِنْبَرَ فَتَلْعَنَ الْحُسَيْنَ وَاءَباهُ وَاءَخاهُ،
901)والّا چو گردد تو را اِحتراز***نمودن بر این گفته و این طِراز
902)کنم پاره پاره تن و جسم تو***که هرگز نماند بجا اسم تو
903)پس او گفته پاسخ به آن نابکار***نسازم اسامی ز کس آشِکار
904)ولی بین مردم همانا جلی***دهم ناسزا بر حُسَین و عَلی
905)پس او رفته بالای مِنبر بیان***نموده سخن ها چنین بر زبان
906)درود و سپاس و ثَنای اله***و رحمت[به تنها]رِسالت پناه
907)و اَلحَق تَحیَّت بُوَد بر نبی***و رحمت بُوَد از خدا بر علی
908)و گفتا در آنجا[به خوبی و زَین]***که رحمت بِوَد بر حَسَن و حِسَین
909)سپس لعن و نفرین اِبن زیاد***فراوان بیاورده آنجا بیاد
910)و نفرین بر آن والد آن خبيث***بر آن روی منبر بکرده حديث
911)سپس ایُّها النّاس او بر زبان***ساشد که من را امام زمان
912)حسین کرده اکنون به اینجا روان***که سویش بیایید همه بانوان
وَإِلاّ قَطَّعْتُكَ إِرْبا إِرْبا.فَقالَ قَيْسُ:اءَمَّا الْقَوْمُ فَلا اءُخْبِرُكَ بِاءَسْمائِهِمْ،وَاءَمّا لَعْنُ الْحُسَيْنِ وَاءَبيهِ وَاءَخيهِ فَاءَفْعَلُ.
فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ،فَحَمِدَ اللّهَ وَاءَثْنى عَلَيْهِ وَصَلّى عَلَى النَّبِيِّصلّى اللّه عليه و آله،وَاءَكْثَرَ مِنَ التَّرَحُّمِ عَلى عَلِيٍّ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ،ثُمَّ لَعَنَ عُبَيْدَ اللّهِ بْنَ زِيادٍ وَاءَباهُ،وَلَعَنَ عُتاةَ بَنى اءُمَيَّةَ عَنْ آخِرِهِمْ.
ثُمَّ قالَ:اءَيُّهَا النّاسُ،اءَنَا رَسُولُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عليهماالسّلام إِلَيْكُمْ،
913)پس اکنون بدانید آن نازنین***بباشد همانا در آن سرزمین
914)[پس اینک نه از بَهرِ فعل ثَواب***بَل از واجب حَق بگوئید جواب
915)[به آن مانده بر جا امام همام***که حُجَّت شد اکنون شما را تمام
916)پس اِبن زیاد عدو اطّلاع***نموده بر آن گفته در اجتماع
917)پس آنی بگفتا،همی آن سفير***فکندند از آن کاخ ظالم به زیر
918)که روح بلندش همی چون ملک***روان شد در آنجا به سوی فلک
919)و چون باخبر شد حسین،از دو دید***بسی گریه کردند آنجا شدید
920)سپس از خداصاحب سرنوشت***تَمَنّا نموده، دهد در بهشت
921)مکانی همی[پُر صفا و نِکو]***به او و به اصحاب و یاران او
922)همی رحمتش را بر آن شیعیان***فراوان در آنجا بسازد عیان
923)چرا که خدا راست قادر بسی***جز او را توانا نباشد کسی
وَ قَدْ خَلَّفْتُهُ بِمَوْضِعٍ كَذا وَكَذا،فَاءَجيبُوهُ.
فَاءُخْبِرَ ابْنُ زِيادٍ بِذلِكَ،فَاءَمَرَ بِإِلْقائِهِ مِنْ اءَعْلا الْقَصْرِ،فَاءُلْقِى مَنْ هُناكَ،فَماتَ رحمه اللّه.
فَبَلَغَ الْحُسَيْنَ عليه السّلام مَوْتُهُ،فَاسْتَعْبَرَ بِالْبُكاءِ،ثُمَّ قالَ:«اءَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشيعَتِنا مَنْزِلا كَريما وَاجْمَعْ بَيْنَنا وَبَيْنَهُمْ فى مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٍ».
924)سپس گفته راوی که آن مقتدا***از آنجا به کوفه بگشته جدا
925)و مانده در منزل به آن سرزمین***توقف نموده همی بهر دین
926)که آن سرزمین[روبرو یا جوارا]***رسید حُرّ به یکصد و نُه صد سوار
927)پس آنگه حسین گفته آیا صَدَد***نمودی بما،یا که داری مدد
928)بگفتا که مأمورم[از یک دنی]***که بر تو نمایم همی دشمنی
929)همی گشته امری که در این میان***به تو تاتوانم رسانم زیان
930)پس آن نازنین کرده از خود ندا***که قوت نباشد مگر از خدا
931)خدایی که باشد عَليَّ العظيم***به هر شیء هستی همانا عليم
932)سپس بین ایشان چو ردّ و بَدل***سخن ها همی شد[بدون جَدَل]
933)به ناگه بگفتا حسین این چنین***پس اکنون که قائل تو گشتی بر این
934)خلاف وشتار و آن گفته ها***که فرموده بودی بیاری به جا
935)همی در تَواتُر رسولان خویش***روان کرده بودی سراسیمه پیش
936)که نزدیک من آمدند و عیان ***نموده همی از شما هر بیان
قالَ الرّاوى:وَ سارَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام حَتّى صارَ عَلى مَرْحَلَتَيْنِ مِنَ الْكُوفَةِ،فَإِذا بِالْحُرِّ بْنِ يَزيدَ فِى اءَلْفِ فارِسٍ.
فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:((اءَلَنا اءَمْ عَلَيْنا؟)).
فَقالَ:بَلْ عَلَيْكَ يا اءَبا عَبْدِ اللّهِ.
فَقالَ:((لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ)).
ثُمَّ تَرَدَّدَ الْكَلامُ بَيْنَهُما،حَتّى قالَ لَهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:((فَإِذا كُنْتُمْ عَلى خِلافِ ما اءَتَتْنى بِهِ كُتُبُكُمْ وَقَدِمَتْ بِهِ عَلَيَّ رُسُلُكُمْ،
937)من از این گذر می نمایم حذر***و در راه دیگر نمایم گذر
938)همی عودت خود کُنم اختیار***به شهری که باشم من از آن دیار
939)پس آن حُرّ چو راضی بر آن گفتگو***نشد،گفته آنی در آنجا به او
940)الا زاد و فرزند ختم نبی***از اینجا به راهی گذر کُن همی
941)که نه کوفه باشد نه شهر نبی***که قادر شوم من گشایم لبی
942)به نزدیک آن فرد مغروروخَس***که در ره نکردم مُلاقات کَس
943)و شاید بگردم همانا امان***از آن دشمن کافر بدگمان
944)پس آن سرور دین و یاران وِی***مسیر دگر را همی کرده طِی
945)که آن حتی تواند به مقصود خویش***رسد از همه آن تمنای بیش
946)پس آنگه برفتند،بی شک و رَیب***که جایی رسیده به نام عُذَيب
947)عُذَيبِ الهَجاناتِ یعنی سَرآب***که مخصوص مرکب همی بوده آب
فَإِنّي اءَرْجِعُ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذى اءَتَيْتُ مِنْهُ».
فَمَنَعَهُ الْحُرُّ وَاءَصْحابُهُ مِنْ ذلِكَ،وَقالَ:لا،بل خُذْ يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ طَريقا لايُدْخِلَكَ الْكُوفَةَ وَلا يُوصِلُكَ إِلَى الْمَدينَةِ لاِعْتَذَرَ اءَنَا إِلى ابْنِ زِيادٍ بِاءَنَّكَ خالَفْتَنى فِى الطَّريقِ.
فَتَياسَرَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام،حَتّى وَصَلَ إِلى عُذَيْبِ الْهَجاناتِ.
948)ولی گفته راوی در آنجا به حُرّ***رسید نامه با سرزنشهای پُر
949)از آن سوی ابن زیاد عدو***که علت چه بوده در آنجا از او
950)تسامُح نمودن در آن وقت وحين***به یاران و اعمال شخص حُسين
951)سپس گفته آن فاجر تیره بخت***که اَمَرش کُنَد بهر آن عده سخت
952)پس آن حر و اصحاب همراه او***رسيدند از نو س ر راه او
953)و مانع شده در مسیر امام***به نُهصد و یک صد سوار تمام
954)پس آن نازنین گفته اِی حُرّ مگر***نگفتی بُرو از مسیردگر
955)بگفتا که إن زاد[پاک]علی***حقیقت همين دان که گفتی بلی
956)ولی از عُبُيد[خبيث و لعين]***رسیده مرا نامه اکنون بر این
957)که با امر او بر شما بی درنگ***کُنم عرصه را هر چه خواهم به تنگ
قالَ:فَوَرَدَ كِتابُ عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ إِلَى الْحُرِّ يَلُومُهُ فى اءَمْرِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام، وَيَاءْمُرُهُ بِالتَّضْييقِ عَلَيْهِ.
فَعَرَضَ لَهُ الْحُرُّ وَاءَصْحابُهُ وَمَنَعُوهُ مِنَ الْمَسيرِ.
فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:«اءَلَمْ تَاءْمُرْنا بِالْعُدُولِ عَنِ الطَّريقِ؟».
فَقالَ الْحُرُّ:بَلى،وَلكِنْ كِتابُ الاَْميرِ عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ زِيادٍ قَدْ وَصَلَ يَاءْمُرُنى فيهِ بِالتَّضْييقِ عَلَيْكَ،وَقَدْ جَعَلَ عَلَيَّ عَيْنا يُطالِبُني بِذلِكَ.
958)سپس گفته راوی،پس از این سخنبپا شد حسین و گشود از دهن 959)کلامی به حق از دل و جان خودبرای ت مام ع زیزان خود
960)سپس شرط حمِد خدای وَدَود***بجا آورید و همانا سُتود
961)پس آنگه نموده ستایش نبي***که رحمت بُوَد بر روانش همی
962)حقیقت نظر کرده هان بهر ما***بر آنچه رسیده نَک از دهر ما
963)به طوری که گشته بدی آشِکار***و خوبی و نیکی شده[نابکار]
964)[و خوبی برفته از این روزگار***و زشتی و پستی شده ماندگار]
965)پس از کاسه این زمانه کنون***نمانده مگر لِرد و لایی درون
966)هم از آن گلستان عیش و[ثمر]***نمانده بجز خاک و خاشاک بر
967)و دشت و زمینش همه شوره زار***[و مرده شده همچو گور و مزار]
968)و آیا نبینی که حق را[بسِی]***نبندد به کارش همانا کسی
969)و باطل زهر جا بگشته وَلِو***و کس را نباشد بگیرد جلو
970)که زائیده این عمل بهر یار***شده شوقی اینک به پروردگار
971)و موءمن مایل شده بر لِقاء***به یکتا خدا و[همیشه بقاء]
972)و الحق من اکنون برایم مَمات***نباشد مگر همچو شَهدِ[نبات]
973)و ماندن به همراه افراد جور نباشد مگر درد و رنجی[وُفُور]
قالَ الرّاوى:فَقامَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام خَطيبا فى اءَصْحابِهِ،فَحَمَدَ اللّهُ وَاءَثْنى عَلَيْهِ وَذَكَرَ جَدَّهُ فَصَلّى عَلَيْهِ،ثُمَّ قالَ:
«إِنَّهُ قَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ الاْمْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ،وَإِنَّ الدُّنْيا قَدْ تَنَكَّرَتْ وَتَغَيَّرَتْ وَاءَدْبَرَ مَعْرُوفُها وَاسْتَمَرَّتْ حِذاءً،وَلَمْ تَبْقَ مِنْها إِلاّ صَبابَةٌ كَصَبابَةِ الاْناءِ،وَخَسْيسِ عَيْشٍ كَالْمَرعْى الْوَبيلِ.
اءَلا تَرَوْنَ إِلَى الْحَقِّ لا يُعْمَلُ بِهِ،وَإِلَى الْباطِلِ لا يُتَناهى عَنْهُ،لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فى لِقاءِ رَبِّهِ مُحِقّا،فَإِنّى لا اءَرى الْمَوْتَ إِلاّ سَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ إِلاّ بَرَما».
974)در آن لحظه برپا شد از جا زُهَير***و گفتا چنین جمله[از روی خَير]
975)[که ای زاد و فرزند پاک علی***کلامت کنون گشته بر ما جَلی]
976)[پس اینک خدای بصیر و نصیر]***شود رَهنمای تو اندر مسیر]
977)و اما چو گوید کسی،روزگار***شده با دوام و همی ماندگار
978)هر آئینه کُشته شدن پیش تو***[كنار عشيره و هم کیش تو]
980)سپس گفته راوی در آن راه و سیر***بپاشد در آنجا به مثل زهير
981)هِلالِ إِبنِ نافِع و کرده عیان***چنین جمله هایی در آنجا بیان
982)به ایزد که[هستی بُوَد کار او]***کراهت نباشد زدیدار او
983)و بر نیّت و بینش خود دوام***و م اییم پاینده[بین عوام]
984)و با هر که باشد شما را رفیق***همه مهربانیم وبا او شفيق
985)و هر کس کند با شما دشمنی***بگردیم ما دشمن آن دنی
986)و راوی بگوید که ابن خُضَير**که شهرت همین است و نامش بُرَیر
987)در آن لحظه گفتا که زاد نبی***خدا متت[افزوده]ما را همی
988)که این دست و پا و سر و جان ما***شود در ره او فدای ش ما
989)سپس جدّ پاکت در آن وقتِ روز***که محشر به یک دَم بگردد بُروز
990)[بر آنچه بما کرده این قوم پست]***بجایش بگیرد زما جمله دست
فَقامَ زُهَيْرُ بْنُ الْقَيْنِ،فَقالَ:لَقَدْ سَمِعْنا-هَداكَ اللّهُ-يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ مَقالَتَكَ،وَلَوْ كانَتِ الدُّنْيا باقِيَةً وَكُنّا فيها مُخَلَّدينَ لاَّثَرْنَا النُّهُوضَ مَعَكَ عَلَى الاْقامَةِ فيها.
قالَ الرّاوى:وَقامَ هِلالُ بْنُ نافِعِ الْبَجَلّى،فَقالَ:
وَاللّهِ ما كَرِهْنا لِقاءَ رَبِّنا،وَإِنّا عَلى نِيّاتِنا وَبَصائِرِنا،نُوالى مَنْ والاكَ وَنُعادى مَنْ عاداكَ.
قالَ وَقامَ بُرَيْرُ بْنُ خُضَيْرٍ،فَقالَ:
وَاللّهِ يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ لَقَدْ مَنَّ اللّهُ بِكَ عَلَيْنا اءَنْ نُقاتِلَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَتَقَطَّعَ فيكَ اءَعْضاؤُنا،ثُمَّ يَكُونُ جَدُّكَ شَفيعُنا يَوْمَ الْقِيامَةِ.
991)پس آنگه روایت شده آن امام***زیاران چو آنگونه دیده کلام
992)برفته شده ناقه خود سوار***و او را برانده همی استوار
993)که از هر طرف آن امام بصير***اراده نَموده رَوَد در مسیر
994)همی حُرّ بیامد بسی در ورش***و مانع شد از مقدم انورش
995)پس آن حُرّو یاران،سر راه او***گرفتند و گاهی به همراه او
996)برفتند و خُوش در جوار امام***به یک صد و نُه صد سوار تمام
997)که ناگه رسیده به دشتِ بَلا***که نامش ببِوده همی کربلا
998)و آن بوده دویِّم ز شهر الحَرام***که می کرده هر کس بر آن احترام
999)پس آنگه بگفتا امام مُبین***که مردم چه نامند این سرزمین
1000)بگفتند آن دیده چندین بَلاء***که این سرزمین را بُوَد کربلا
1001)پس او گفته آنگه خدایا اَمان***به تو می برم[آنی]از این مکان
قالَ:ثُمَّ إِنَّ الْحُسَيْنَ عليه السّلام قامَ وَرَكِبَ وَسارَ.
كُلَّما اءَرادَ الْمَسيرَ يَمْنَعُونَهُ تارَةً وَيُسايِرُونَهُ اءُخْرى،حَتّى بَلَغَ كَرْبَلاءَ.
وَ كانَ ذلِكَ فِى الْيَوْمِ الثّانى مِنَ الْمُحَرَّمِ.
فَلَمّا وَصَلَها قالَ:«مَا اسْمُ هذِهِ الاْرْضِ؟».
فَقيلَ:كَرْبَلاءَ.
فَقالَ عليه السّلام:اءَللّهُمَّ إِنّى اءَعُوذُ بِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاءِ.
1002)سپس گفته آنی به ذکری عَلا***که این نقطه باشد به حق کربلا
1003)همی گفته آنی[به آه و غمی]***فرود آورید بار ما را همی
1004)که اینجا همی دشمن دون ما***[يقيناً]بریزد همی خون ما
1005)و من را خبر کرده جَدِم نبی***بر آنچه بگردد برایم همی
1006)پس اصحاب آن زاد خَيرُ الأنام***چو جمعاً شنیده از او این کلام
1007)همه از رکاب گریبان زین***فرود آمده نزد آن شاه دین
1008)و آنگه نشسته حسین روی خاک***که تیغش کند همچو[آئینه]پاک
1009)در آن لحظه اصحاب ځدرکمین***نشستند اطراف آن سرزمین
1010)سپس آن معلا امام مبین***دهان برگشوده در آنجا چنین
1011)که اف بر تو باشد همی روزگار***که یاری نماند ز تو ماندگار
1012)چه گشتی کسانی صَباح ومَساء***در این دَهرَ و هستی همانا بسا
1013)همی چون بیاید کسی را قضا***تو بر جانشینش نگردی رضا
1014)و هر ځَئّ سالک بگیرد نظر***که زین دهر بباید نماید گذر
1015)هم آوا دهد دار و دنیای پُوچ***که باید نمائیم از این خانه کوچ
1016)پس امر هر آنکس بُوَد[در سبيل]***به سوی[یگانه خدای جلیل]
ثُمَّ قالَ:هذا مَوْضِعُ كَرْبِ وَبَلاءٍ اءَنْزِلُوا،هاهُنا مَحَطُّ رِحالِنا وَمَسْفَكُ دِمائِنا،وَهاهُنا وَاللّهِ مَحَلُّ قُبُورِنا،وَهاهُنا وَاللّهِ،بِهذا حَدَّثَنى جَدّى رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ.
فَنَزَلُوا جَميعا،وَنَزَلَ الْحُرُّ وَاءَصْح ابُهُ ناحِيَةً،وَجَلَسَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام يَصْلِحُ سَيْفَهُ وَيَقُولُ:
يا دَهْرُ اءُفٍّ لَكَ مِنْ خَليلِ
كَمْ لَكَ بِالاْشْراقِ وَالاْصيلِ
مِنْ طالِبٍ وَصاحِبٍ قَتيلِ
وَالدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بِالْبَديلِ
وَكُلُّ حَيٍّ سالِكُ سَبيلِ
ما اءَقْرَبَ الْوَعْدَ إِلَى الرَّحيلِ
وَإِنَّمَا الاْمْرُ إِلَى الْجَليلِ
هنگام ورود به کربلا
1017)سپس گفته راوی،پس از این کلام***چو زینب شنیده چنین از امام
1018)بگفته برادر که این دَم بسی***همی راستی باشد از آن کسی
1019)[که در این بیابان و دشت و زمین]***به کُشته شدن داره اینک یقین
1020)پس آنگه بگفتا امام و ولی***به آن خواهر خود به یک دم بلی
1021)بُوَد آنچه گفتی تو ای خواهرم***دُرُست و یقین گشته بر خاطرم
1022)که من کُشته گردم[در این سرزمین]به صد چاک شمشیر افرادِ کین] 1023)پس آنگه بگویند آن چهره پُوشچو این جمله ها را شنیده به گوش
1024)بگفتا در آن وادی و بَرّ و بَین***که دست از حیاتش کشیده حسین
1025)واکنون در این حیطه و جَرگ خود***به من آگهی می دهد مرگ خود
1026)سپس گفته راوی پس از این کلام***از آن گوهر پاک عالم امام
1027)زنان حَرَم هم در آن سُوی بَر***زده لطمه بر صورت و موی سر
1028)و گریان و نالان در آن تیره خاک***بحق کرده یکسر همه سینه چاک
قالَ الرّاوى:فَسَمِعَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ فاطِمَةَ عليهماالسّلام ذلِكَ،فَقالَتْ:يا اءَخى هذا كَلامُ مَنْ قَدْ اءَيْقَنَ بِالْقَتْلِ.
فَقالَ:((نَعَمْ يا اءُخْتاهُ)).
فَقالَتْ زَيْنَبُ:واثَكْلاهُ،يَنْعى إِلَيَّ الْحُسَيْنُ نَفْسَهُ.
قالَ:وَبَكَى النِّسْوَةُ،وَلَطَمْنَ الْخُدُودَ،وَشَقَقْنَ الْجُيُوبَ.
1029)وکُلثوم گفتا در آن وقت و حین***که ان وا مُحمّد و إن وا حُسين
1030)وَای وا حسن،والحُسَين،واعلى[به بعدِ تو،ما را که گردد وَلی]
1031)ابا عبد الله-به بعد شما***رسد خواری از بهر دشمن به ما
1032)پس آنگه حسين آن امام هُدا***هدایتگر حق به سوی خدا
1033)بسی داده دلداری آن خواهرش***که تسکین پذیرد همی خاطرش
1034)و گفتا که این خواهر من بدار***خودت را به آداب پروردگار
1035)که روزی همه ساکنین سَماء***بگردند در[دهر و هستی]فنا
1036)همی اهل عالم همه زیر خاک***روند و بگردند،یکسر هلاک
1037)پسا زینب من چو این قوم رَذل***که من را رسانند آری به قتل
1038)و کلثوم،بینی چو من غرق خون***بگردم در این عدّه اهل دون
1039)همی ائ رُباب و توان فاطمه***چو دیدید عُمرَم شده خاتمه
1040)مبادا گریبان خود را درید***و الفاظ بیهوده بر لب زنید
1041)و بر چهره و گونه و روی خویش***مبادا زنید ونمائید ریش
وَجَعَلَتْ اءُمُّ كُلْثُومُ تُنادى:وامُحَمَّداهُ واعَلِيّاهُ وااءُمّاهُ وااءَخاهُ واحُسَيْناهُ واضيعَتاهُ بَعْدَكَ يا اءَبا عَبْدِ اللّهِ.
قالَ:فَعَزّاهُنَّ الْحُسَيْنُ عليه السّلام وَقالَ لَها:((يا اءُخْتاهُ!تَعَزَّيْ بِعَزاءِ اللّهِ،فَإِنَّ سُكّانَ السَّمواتِ يَفْنُونَ،َاءَهْلَ الاْرْضِ كُلُّهُمْ يَمُوتُونَ،وَجَميعِ الْبَرِيَّةِ يَهْلِكُونَ)).
ثُمَّ قالَ:((يا اءُخْتاهُ يا اُمَّ كُلْثُومٍ،وَاءَنْتِ يا زَيْنَبُ،وَاءَنْتِ يا فاطِمَةُ،وَاءَنْتِ يا رُبابُ، اءُنْظُرْنَ إِذا اءَنَا قُتِلْتُ فَلا تَشْقُقْنَ عَلَيَّ جَيْبا وَلا تَخْمِشْنَ عَلَيَّ وَجْها وَلا تَقُلْنَ عَلَيَّ هَجْرا)).
هنگام ورود به کربلا
1042)و راوی بگوید حديث دگر***بُوَد بر تو آن هم نمایی نظر
1043)و بینی که فرزند پاک نبی***چه در کربلا کشته بر او همی
1044)و آن اینکه زینب کنار زنان***همی کرده بوده توقف چنان
1045)که آمد به گوشش سخن از حسین***[همان مهربان بهترین نور عين]
1046)که می گفته اُفّ برتوای روزگار***رفیقی نمانده از تو ماندگار
1047)چه یاران و خویشان خود را به دام***فِکندی و کُشتی همی صبح و شام
1048)همی چون بیاید کسی را قضا***به جایش کسی را،نگردی رضا
1049)و آوا دهی ای همه دار پوچ***که باید نیم ما از این خانه کوچ
1050)در آخر بباید از این ره جُدا***هر آن کس بگردد به سوی خُدا
1051)پس از این سخن خواهر نازنین***روان شد به سوی برادر حَزين
1052)چنانی که آن دم نبوده بر او***حجاب و نقابی در آنجا به رو
1053)همی چادر آن پُر از دل حزین***کشیده شده تا به روی زمین
وَرُوِيَ مِنْ طَريقٍ آخَرَ:اءَنَّ زَيْنَبَ لَمّا سَمِعَتْ مَضْمُونَ الاْبْياتِ-وَكانَتْ في مَوْضِعٍ آخَرَ مُنْفَرِدَةً مَعَ النِّساءِ وَالْبَناتِ-خَرَجَتْ حاسِرَةً تَجُرُّ ثَوْبَها،
1054)سپس رفته آنی کنار امام***و گفته بدین گونه بر او كلام
1055)الهی به سُویم بیاید ممات***به طوری که بر من نماند حیات
1056)چرا که مرا گشته اینک بسی***گمانی که بر من نمانده کسی
1057)همی میکُنم حِس که آم مرا***کنون مرگ آنی گرفته فرا
1058)همی می کنم حِس که اکنون حَسَن***جُدا گشته اینک در اینجا ز من
1059)و گویا همانا که اکنون علی***شده مرگ شرخش همی مُنجَلی
1060)تو ای مانده از رفتگانم به جا***و ای ماندگان را آمید و رَجاء
1061)بیان گشته مولا در آن وقت و گاه***چو احوال زینب بکرده نگاه
1062)چنین گفته آنگه همی بر زبان***که ای نازنین خواهر مهربان
1063)بترس از[همه]مکر شیطان دون***شما را ز طاقت نسازد برون
1064)پس آن نازنین مهربان خواهرش***همان مانده برجا زهر خاطرش
1065)دوباره حسین را نموده نِدا***که جانم بگردد برایت فدا
1066)به من گو نوای مهربان و عَميد!***که آیا بگردی در اینجا شهید؟!
1067)بگویند ناگه،حُسین را غمی***بر او چيره گشته در آنجا همی
1068)و آنگه چنان گشته آنجا حزين***که اشکش فتاده به روی زمین
حَتّى وَقَفَتْ عَلَيْهِ وَقالَتْ:واثَكْلاهُ،لَيْتَ الْمَوْتَ اءَعْدِمَنى الْحَياةَ،الْيَوْمَ ماتَتْ اءُمّى فاطِمَةُ الزَّهْراءِ،وَاءَبى عَلِيُّ الْمُرْتَضى،وَاءَخِي الْحَسَنُ الزَّكِيُّ،يا خَليفَةَ الْماضِينَ وَثِمالَ الْباقينَ.
فَنَظَرَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام إِلَيْها وَقالَ:((يا اءُخْتاهُ لا يَذْهَبَنَّ حِلْمَكِ الشَّيْطانُ)).
فَقالَتْ:بِاءَبى اءَنْتَ وَاءُمّى اءَسَتُقْتَلُ؟نَفْسى لَكَ الْفِداءُ.
فَرَدَّ غُصَّتَهُ وَتَرْقَرَقَتْ عَيْناهُ بِالدُّمُوعِ،
1069)و آن دم به ذکری مثالی[عطا]***نمود و بگفتا که مُرغ قَطا
1070)چنانچه بباشد به حال درون***بخوابد[به فکرش نیاید بُرون]
1071)در آن لحظه،زینب چو از آن***امام شنیده چنین جمله ای در کلام
1072)بگفتا که يا وَيلتَاهُ،آخی***مگر بهر جانت بگشتی سخی
1073)و یا بهر این خیره خصم برون***خودت را شکست خورده بینی کنون
1074)[و از دست این دشمن بی حیا***ببینی خودت را بسی بینوا]
1075)و از زندگانی شُدی نُومید***[تو ای بهترین تکیه گاه امید]
1076)و من زین سخن گفتنت بهر خويش***بشد قلب و جانم سراسیمه ریش
1077)و آنگه کشیده گریبان،[و پُوش***فکنده ز رأس] و برفته ز هوش
1078)حسین آمده پس شتابان بَرَش***و پاشیده آبی به روی و[سرش]
1079)وکوشش نموده که آن خواهرش***پسندیده گردد همی خاطرش
1080)هم او را بداده در این باره چند***به گفتار نیکو و زیبنده پند
1081)همی جد او را در آنجا بیاد***بیاورده،پندش بداده زیاد
1082)و گفته ز فوت و زمرگ نبی***و از قتل بابا برایش همی
1083)و بی وقفه جَهد و تَقّلا نمود**دل خواهر خود تسلّی نمود
ثُمَّ قالَ:((لَوْ تُرِكَ الْقَطا لَنامَ)).
فَقالَتْ:يا وَيْلَتاهُ،اءَفَتَغْتَصِبُ نَفْسَكَ إِغْتِصابا،فَذلِكَ اءَقْرَحُ لِقَلْبى وَاءَشَدُّ عَلى نَفْسى،ثُمَّ اءَهْوَتْ إِلى جَيْبِها فَشَقَّتْهُ وَخَرَّتْ مَغْشِيَّةً عَلَيْها.
فَقامَ عليه السّلام فَصَبَّ عَلى وَجْهِهَا الْماءَ حَتّى اءَفاقَتْ،ثُمَّ عَزّاها عليه السّلام بِجُهْدِهِ وَذَكَّرَهَا الْمُصيبَةَ بِمَوْتِ اءَبيهِ وَجَدِّهِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ اءَجْمَعينَ
و یاران باوفایش
في وَصفِ حالِ القِتالِ وَ ما يقَرُبُ مِن تِلكَ الحالِ
در توصیف هنگامۂ جنگ
1084)در لُهُوف ابن طاووس آن على***ماجرا اینگونه گشته مُنجلی
1085)که عُبيَد بنِ زیاد بَدنهاد***دعوت یاران بکرده برجهاد
1086)تا که نور چشم احمد را بدون***سرنگون سازند و غلتاند به خون
1087)پس همه کرده بر این راه و روش***گرنش آن بی نشان دَدمنش
1088)هم نهاندی یَدِ طاعت به عین***تا کُشندی زاد پیغمبر حسین
1089)وانگهی بنموده آن مشهور خمر***بر عُمر آن بی حیا اینگونه امر
1090)عاقبت عُقبی فرو شد بهر وی***تاشود فرمانروای اهل رِی
1091)آن عدو هم کُفرِ باطن را بُروز***داد و شد از بهر او آتش فروز
1092)آنچنانی که پس ازین گفتگو***لشگری ک رده مُهیّا بهر او
1093)چون هزارش چار شد افراد بَد***دشنه هاشان بسته شد در زیر قد
1094)شد روان با کاروان پست و شوم***تا کُنَد بر سِبط پیغمبر هجوم
1095)هر زمان هم می رسید از کوفیان***لشگری دیگر همی در آن میان
1096)تاکه شد در روز شش از ماه خون***گرد هم دو دَه هزار اصحاب دون
1097)پس چو آمد فرصتی بر آن همه***حمله کردند آن همه بی واهمه
1098)بر خیام آن شه و مظلوم دین***آن ستمکاران اهل خشم و کین
1099)تا به جایی که نوای کودکان***گوئیا نَک می رسد از آن مکان
قالَ الرّاوی:ونَدَبَ عُبَیدُ اللّهِ بنُ زِیادٍ أصحابَهُ إلی قِتالِ الحُسَینِ علیه السلام فَاتَّبَعوهُ ، وَاستَخَفَّ قَومَهُ فَأَطاعوهُ ،وَاشتَری مِن عُمَرَ بنِ سَعدٍ آخِرَتَهُ بِدُنیاهُ ،ودَعاهُ إلی وِلایَهِ الحَربِ فَلَبّاهُ ،وخَرَجَ لِقِتالِ الحُسَینِ علیه السلام فی أربَعَهِ آلافِ فارِسٍ ،وأتبَعَهُ ابنُ زِیادٍ بِالعَساکِرِ،حَتّی تَکامَلَت عِندَهُ إلی سِتِّ لَیالٍ خَلَونَ مِنَ المُحَرَّمِ عِشرونَ ألفاً،فَضَیَّقَ عَلَی الحُسَینِ علیه السلام حَتّی نالَ مِنهُ العَطَشُ ومِن أصحابِهِ.
1100)آنچه گشته بر حسین اِبنِ علی***کرده راوی این چنین بر ما جلی
1101)اینکه او در آن زمین فتنه خیز***استعانت برگرفت از تیغ تیز
1102)پس بر آن شمشیر جدّ خود نبی***تکیه کرد و خواند این معنا همی
1103)هان الا إن کاروان اهل دون***عارفید آیا بحق بر من کنون
1104)می شناسندی که هستم در زمین***دور من حلقه زدید اکنون چنین
1106)جمله هستیم آشنا با نام تو***جدّ تو بگرفته روزی کام تو
1107)آن که می باشد حسین ابن علی***آن تویی هم قُرَّةُ العَينِ نبی
1108)بار دیگر آن امام مهربان***گفته بر آن جمع و قشر مردمان
1109)بر خدا آیا شما علمی حُصول***گشته در باطن،بُوَد جدّم رسول
1110)آن همه گفته در آن اطراف و برّ***بر خدا داریم از این معنا خبر
1111)پس بگفتا آن امام مُقتدا***میدهم سوگندتان من بر خدا
1112)واقفید آیا که امَّ من بتول***فاطمه باشد همان دُخت رسول
1113)جملگی گفته در آنجا وانگهی***برخدا داریم از این هم آگهی
1114)بار دیگر گفته آنی با ندا***میدهم سوگندتان من بر خدا
1115)آگهيد آیاعلیَّ مرتضی***باب من باشد برایم هكَذا
1116)گفته اندی بار دیگر هان بلی***آگهیم از آن بُوَد بابت علی
قالَ:أنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ جَدّی رَسولُ اللّهِ صلّی اللّه علیه و آله؟
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ:أنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ امّی فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدٍ صلّی اللّه علیه و آله؟
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ:أنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ أبی عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السّلام؟
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ:أنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ جَدَّتی خَدیجَةُ بِنتُ خُوَیلِدٍ أوَّلُ نِساءِ هذِهِ الاُمَّةِ إسلاماً؟
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم.
1117)پس نوا کرده دوباره باندا***میدهم سوگندتان من بر خدا
1118)آگهيد آياخديجه اوّلین***زن بُودَ،آورده او ایمان به دین
1119)هم بُوَد بِنتِ خُوَيِلد آن عزیز***هم به حق او جدّه من گشته نیز
1120)آن همه گفته پس از این استماع***بر خدا داریم از این هم اطّلاع
1121)گفته او ولله آیا بر درون***آگهی دارید از این مطلب کنون
1122)آنکه هست ازجمله انساب من***او بُودَ حَمزه عموی باب من
1123)گفته اندی،دان به علم ما إله***هم خبر دارد می باشد گواه
1124)گفته هان بار دگر آن جان فدا***میدهم سوگندتان من بر خدا
1125)عالمید آیا عموی من کنون***آنکه دستش را بریده شخص دون
1126)نَک میان جَنّتِ[برزخ]دو بال***دارد و خوش اندرون گردیده حال
1127)آن گروه کین بگفته با دمی***واقفیم و هم خدا داند همی
1128)پس دوباره با نوا کرده ندا***میدهم سوگندتان من بر خدا
1129)ای تمام عدّة أهل ستیز***واقفید آیا که این شمشیر تیز
1130)نَک بدست من رسیده از آبي***آن بود از سیّد مُرسل نبی
1131)پاسخی این گونه دادندی بدان***واقفیم و هم خدا می داند آن
اقالَ:«أنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ جَدَّتی خَدیجَةُ بِنتُ خُوَیلِدٍ أوَّلُ نِساءِ هذِهِ الاُمَّةِ إسلاماً؟»
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ:«أنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ سَیِّدَ الشُّهَداءِ حَمزَةُ عَمُّ أبی؟»
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ:«فَأَنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ جَعفَراً الطَّیّارَ فِی الجَنَّةِ عَمّی؟»
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ:فَأَنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ هذا سَیفُ رَسولِ اللّهِ صلّی اللّه علیه و آله وأنَا مُتَقَلِّدُهُ؟
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم
1132)پس ندا کرده دوباره این چنین***می دهم قسم شما را بهر دین
1133)ای گروه و جمله اهل جدال***آگهيد آیا که این دستار و شال
1134)نَک به روی رأس من باشد همی***می نهاده بر سرش جَدّم نبی
1135)در جوابش داده پاسخ،هان بله***جمله آگاهیم،ما بر آن همه
1136)بار دیگر گفته آنی باندا***میدهم سوگندتان من بر خدا
1137)عالمید آنکس که اسلامش جلی***گشته اوّل،بوده باب من على
11396)همچنین هر زن و مرد باخدا***او امامست و ه مانا مقتدا
1140)آن همه گفته پس از او وانگهی***بر خدا داریم از این هم آگهی
1141)پس بگفتا آن عزیز فاطمه***این چنین بار دگر در خاتمه
1142)اِی[همه]اُفتادگان در ضلال***از چه رو کردید خون من حلال
1143)با بیانی که علی بابای من***آن یگانه سرور و آقای من
1144)در قیامت مردمان را زین سبب***از لب کوثر همی راندعقب
1145)هم لِواء حَمِد ایزد،دست خویش***گیرد و راند همی آنان ز پیش
1146)آنچنانی که بِرآنند اُشتران***از لب آبی که مشُتاقند بر آن
قالَ:«أَنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ هذِهِ عِمامَةُ رَسولِ اللّهِ صلّی اللّه علیه و آله أنَا لابِسُها؟»
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ:«َأَنشُدُکُمُ اللّهَ،هَل تَعلَمونَ أنَّ عَلِیّاً کانَ أوَّلَهُم إسلاماً،وأعلَمَهُم عِلماً، وأعظَمَهُم حِلماً،وأنَّهُ وَلِیُّ کُلِّ مُؤمِنٍ ومُؤمِنَةٍ؟»
قالوا:اللّهُمَّ نَعَم.
قالَ:«فَبِمَ تَستَحِلّونَ دَمی،وأبِی الذّائِدُ عَنِ الحَوضِ غَداً،یَذودُ عَنهُ رِجالاً کَما یُذادُ البَعیرُ الصّادی عَنِ الماءِ،ولِواءُ الحَمدِ فی یَدَی جَدّی یَومَ القِیامَةِ؟!؟!!».
1147)گفته اندی آن همه اهل خبيث***گفته اند آنچه به ما گفتي حديث
1148)جملگی ما آگهيم از آن همه***لكن اكنون بی غَل و بی واهمه
1149)آمده تا جملگی در خاتمه***خون بریزیمت در این وادی همه
1150)پس کنون با آگهی از هر سبب***میکِشیم اینجا شما را تشنه لب
1151)پس چو آن آقای مظلومان امام***خُطبه خود را همی کرده تمام
1152)اهل و بیتش چون شنیده این چنین***جمله ها از آن امام نازنین
1154)همچنین بر سینه و بر روی خویش***می زدند و می کشیدند موی خویش
1155)هم بسی زاری و فریاد از زنان***برمَلا شد از همه آنها چنان
1157)وانگهی آن بر همه عالم ولی***باندا گفتا به عباس و علی
1158)تا روند و یک سُکوتی در [نهان]***مُقتضی سازند آن دو بر زنان
1159)بعد از آن گفتا قسم بر جان من***این زن و فرزند و اهل خان من
1160)نَک بَوُندی هان فراوان در حزین***گریه ها دارند اینجا بعد از این
قالوا:قَد عَلِمنا ذلِکَ کُلَّهُ ! ونَحنُ غَیرُ تارِکیکَ حَتّی تَذوقَ المَوتَ عَطَشاًنا!!! فَلَمَّا خَطَبَ هَذِهِ الْخُطْبَةَ وَ سَمِعَ بَنَاتُهُ وَ أُخْتُهُ زَیْنَبُ کَلَامَهُ بَکَیْنَ وَ نَدَبْنَ وَ لَطَمْنَ وَ ارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُهُنَّ.
فوجّه إليهنّ أخاه العبّاس و ابنه عليّ الأكبر،و قال لهما:«سكّتاهنّ،فلعمري ليكثر بكاؤهنّ».
1161)گفته راوی آن عُبَيد بَد سرشت***بر عُمَر آن کافر ظالم نوشت
1162)کان بدون سُستی و تأخير حال***تندی و تیزی نماید در قتال
1163)پس به آنی لشکر ابلیس او***با امام نازنین شد روبرو
1164)بعد از آن هم صاحب جُوشَن بِتَن***شِمرِ کافر، سرور اهل فِتَن
1165)همچو خُوک آمد میان نینوا***پس ندا کرده چو فرد بی نوا
1166)آی بَنُواُختی در این وادی کنون***جعفر و عَبډِلَه و عباس و عون
1167)جملگی آیید اینک در بَرَم***ای پسرهای عزیز خواهرم
1168)پس بگفتا آن امام اِنس و جان***با برادرهای خوب و مهربان
1169)کان جواب این گنهکارا[وحيد***در پس و پهنای این صحرا]دهید
1170)گرچه فاسق باشد او در نزد ما***ليکن او دائی بُوَد بهر شما
1171)پس جوانان بَرومند علی***او که باشد بر همه عالم ولی
1172)در جواب آن ستمکار عدو***گفته اند از ما چه می خواهی بگو
قالَ الرّاوى:وَوَرَدَ كِتابُ عُبَيْدِ اللّهِ عَلى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ يَحِثُّهُ عَلى تَعْجيلِ الْقِتالِ، وَيَحُذِّرُهُ مِنَ التَّاءْخيرِ وَالاْهْمالِ،فَرَكِبُوا نَحْوَ الْحُسَيْنِ عليه السّلام.
وَاءَقْبَلَ شِمْرُ بْنُ ذِى الْجَوْشَنِ-لَعَنَهُ اللّهُ-فَنادى:اءَيْنَ بَنُو اءُخْتى عَبْدُ اللّهِ وَجَعْفَرُ وَالْعَبّاسُ وَعُثْمانُ؟
فَقالَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:((اءَجيبُوهُ وَإِنْ كانَ فاسِقا،فَإِنَّهُ بَعْضُ اءَخْوالِكُمْ)).
فَقالُوا لَهُ:ما شَاءْنُكَ؟
1173)گفته اندی گفته او در آن زمان***جملگی هستید اکنون در امان
1174)لكن اینک در دل این شُور و شَین***قتل خود لازم نسازید با حسین
1175)پس برای آنکه از اینجا رَهید***مُلتَزِم بر پادشه باید شوید
1176)آنچنان که با یزید بی خرد***بیعتی سازند و از آنجا روند
1177)پس اَبُو فاضِل همی گفتا به او***دست تو گردد بريده ان عدو
1178)اى لعين و دشمن پروردگار***[نَک چه مکری بُرده ای بر ما بکار]
1179)لعن و نفرین خدا بر آن امان***نامه ای که[دل خوشی اکنون بر آن]
1180)تو زما خواهی که ما اینک أخا***دُورِ او خلوت کنیم،سازیم رها
1181)یا که ما از سرور و آقای دین***دل کَنیم و هم شویم مانند کین
1182)شمر کافر در پی این گفتگو***جانب افراد قومش کرده رو
1183)پس چو فردی بی قرار اندر عتاب***سوى جَيش خود برفته با شتاب
فقال:يا بني أختي أثم آمون،فلا تقتلوا أنفسكم مع أخيه الحسين، وألزمواطاعة أمير المؤمنین یزید بن معاوية.قال:فناداه العباش بث على:تبت يداك وعن ما جئت به من أمانک یا عدو الله،أتأمرنا أن ترك أخانا وسيدنا الحسين بن فاطمة وتدل في طاعة اللغناء أولاد
قال:فرجع الشمر إلى عشگر؛ مغضبا.
1184)وانگهی آنجا امام انس و جان***دیده پس چون قلب و روح کافران
1185)چون حَجَز سخت است و دیگر موعظه***بی اثر باشد بر آن اهل بزه
1186)آنچنانی که سریع از شوق دل***آتش کُشتن کُنندی مُشتعل
1187)گفته آنی با برادر این چنین***گر تو را باشد توان بر اهل کین
1188)شرَّ این قوم حریص و[بی بها]***از سر ما یک شبی بنما رها
1189)تا که شاید امشب از بهر نماز***با خداسازم همی راز و نیاز
1190)چون خداداند که من دارم مزید***حُبّ ذکر و حبّ قرآن مجید
1191)گفته راوی هان که عباس از عدو***مُهلت یک شب طلب کرده از او
1192)لكن ابن سَعدِ بی ایمان حذر***کرده از آنکه کُند بر او نظر
1193)گفته پس حجاج زُبَیدی همی***بر خدا گر تُرک و اهل دیلمی
1194)می نموده این چنین از ما سؤال***می شنیده پاسخی اندر مقال
1195)پس چه گشته نگ زما آل عبا***مهلتی خواهد،کُنیم از آن با
قالَ:يا بَنى اءُخْتى اءَنْتُمْ آمِنُونَ،فَلا تَقْتُلُوا اءَنْفُسَكُمْ مَعَ اءَخيكُمُ الْحُسَيْنِ،وَاءَلْزِمُوا طاعَةَ اءَمِيرِالْمُؤْمِنينَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَة قالَ:فَناداهُ الْعَبّاسُ بْنُ عَلِيٍّ:تَبَّتْ يَداكَ وَلُعِنَ ما جِئْتَ بِهِ مِنْ اءَمانِكَ يا عَدُوَّ اللّهِ،اءَتَأْمُرْنا اءَنْ نَتْرُكَ اءَخانا وَسَيِّدَنَا الْحُسَيْنَ بْنَ فاطِمَةَ وَنَدْخُلَ فى طاعَةِ اللُّعَناءِ اءَوْلادِ اللُّعَناءِ.
قالَ:فَرَجَعَ الشِّمْرُ إِلى عَسْكَرِهِ مُغْضِبا.
1196)پس همانا آن گروه بی حیا***مُهلت یک شب بدادند از ریا
1197)تاشبی را آن امام سرفراز***با خدای خود کند راز و نیاز
1198)گفته راوی پس امام نازنین***بعد از آن فرصت نشسته بر زمین
1199)وانگهی او را در آن حالی که بود***از فشار خستگی خوابی رُبود
1200)چون دو چشم نازنینش را گشود***عرضه بر خواهر چنين آنجا نمود
1201)خواهرم زینب،من اکنون بی گمان***جدّ خود احمد بدیدم این زمان
1202)هم در این ساعت بدیدم من،پدر***ه مرهانی بود و او آمد ز در
1203)هم آخی هم مادرم آن فاطمه***آمده باجدعالی مرتبه
1204)پس بگفتندی مرا نیکو وَ،زين***عن قریب آیی به نزد ما حسین
1205)لكن از گفتار بعضی راویان***این سخن اینگونه گردیده بیان
1206)آن سه در آن دَم بگفته با نبی***میرسی فردا به نزد ما همی
1207)گفته راوی چون شنیده این کلام***زینب آنگه این سخن ها از امام
1208)[ناگهان آنی بیامد پیش او]***زد به صورت،زد به سینه،زد به رو
1209)وانگهی زد صیحه ای آنجا چنان***کان امام نازنین گفتا به آن
1210)بس کُن اِی خواهر،شمانت های دون***وا مکن از این عدو بر ما کنون
قالَ الرّاوى : وَلَمّا رَاءَى الْحُسَيْنُ عليه السّلام حِرْصَ الْقَوْمِ عَلى تَعْجيلَ الْقِتالِ وَقِلَّةَ انْتِفاعِهِمْ بِالْمَواعِظِ الْفِعالِ وَالْمَقالِ قالَ لاِخيهِ الْعَبّاسِ:
((إِنِ اسْتَطَعْتَ اءَنْ تَصْرِفَهُمْ عَنّا فى هذَا الْيَومِ فَافْعَلْ،لَعَلَّنا نُصَلّى لِرَبِّنا فى هذِهِ اللَّيْلَةِ،فَإِنَّهُ يَعْلَمُ اءَنّى اءُحِبُّ الصَّلاةَ لَهُ وَتِلاوَةَ كِتابِهِ)).
قالَ الرّاوى:فَسَاءَلَهُمُ الْعَبّاسُ ذلِكَ،فَتَوَقَّفَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ.
فَقالَ لَهُ عَمْرُو بْنُ الْحَجّاج الزُّبَيْدى:
وَاللّهِ لَوْ اءَنَّهُمْ مِنَ التُّرْكِ وَالدَّيْلَمِ وَسَاءَلُوا مِثْلَ ذلِكَ لاَجَبْناهُمْ،فَكَيْفَ وَهُمْ آلُ مُحَمَّدٍ،فَاءَجابُوهُمْ إِلى ذلِكَ.
1211)چونکه شب آمد،حسین اِبنِ علی***یاوران خود همی خوانده جلی
1212)تا که گشتند آن همه اطراف او***او ن موده ابتدا اِثناء هو
1213)بعد از آن گفته که من اصحاب راد***همچو اصحابم نمی آرم به یاد
1214)همچنین فاضل تر از این قوم و خویش***از برای خود ندارم من به کیش
1215)پس شما را حضرت باری آَحَد***خیر بی اندازه ای اکنون دهد
1216)اینک ای یاران چو شب گشته فرا***هریک از مردانتان در این سرا
1217)دست یک مردی ز مردان مرا***گیرد و آنی رود از این سرا
1218)چونکه این قوم عدو در این زمان***جُز مرا قصدی ندارد بی گمان
1219)پس چو سرآمد کلام آن امام***این چنین جاری شد از آنها کلام
1220)از برادرها و آبنا ابتدا***بر حُسین اِبِنِ علی آن مقتدا
1221)كان عمل را ما برای چی به جا***آوریم و هم رویم اکنون کجا؟
1222)از برای آنکه بعد از تو بُروز***گردد از دنیا خوشی،ما را دو روز؟
1223)هرگز أَلَّه این چنین روزی بما***نا آورد،گردیم جدا چون از شما
ثُمَّ جَاءَ اَللَّیْلُ،فَجَمَعَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَصْحَابَهُ فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَیْهِمْ فَقَالَ:«أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی لاَ أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَصْلَحَ مِنْکُمْ وَ لاَ أَهْلَ بَیْتٍ أَبَرَّ وَ لاَ أَفْضَلَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی فَجَزَاکُمُ اَللَّهُ جَمِیعاً عَنِّی خَیْراً وَ هَذَا اَللَّیْلُ قَدْ غَشِیَکُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً وَ لْیَأْخُذْ کُلُّ رَجُلٍ مِنْکُمْ بِیَدِ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی وَ تَفَرَّقُوا فِی سَوَادِ هَذَا اَللَّیْلِ وَ ذَرُونِی وَ هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمَ فَإِنَّهُمْ لاَ یُرِیدُونَ غَیْرِی».فَقَالَ لَهُ إِخْوَتُهُ وَ أَبْنَاؤُهُ وَ أَبْنَاءُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ وَ لِمَ نَفْعَلُ ذَلِکَ لِنَبْقَی بَعْدَکَ لاَ أَرَانَا اَللَّهُ ذَلِکَ أَبَداً،
1224)اوّلین شخصی که گفته این کلام***بوده بّوفاضل علمدار امام
1225)بعد از آن کرده برادرها از او***پیروی و بر رَهَش آورده رو
1226)گفته راوی در پی این گفتگو***پس امام بر زاد مسلم کرده رو
1227)وانگهی گفته به آن اقوام و کَس***داغ مسلم بر شما می باشه بس
1228)من شما را می دهم اینک[نَوید]***[تا]به اذن من از این میدان روید
1229)گفته اندی آن لَهُ روحی فِدا***چون چنین الفاظ خود کرده ادا
1330)اهل و بیتش با دلی آنگه کباب***این چنین می داده اند او را جواب
1231)پس رویم و واگذاریم گر شما***مردمان آنگه چه گویندی به ما
1232)ما و این افراد خود در آن زمان***در سُخن گوییم چه پاسخ مردمان
1333)در جواب مردمان گوییم حُسين***آن یگانه سرور و نور دو عین
1234)میوه قلب و دل دُخت نبی***یکّه و تنها رها کردیم همی
1235)نه زدیم طَعنی زخود از حنجری***نِه زدیم بر دشمنانش خنجری
1236)په شدیم یاری به راه و رسم او***نِه فکندیم نیزه ای بر خصم او
بَدَأَهُمْ بِذَلِکَ اَلْقَوْلِ اَلْعَبَّاسُ بْنُ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ تَابَعُوهُ.قَالَ اَلرَّاوِی:ثُمَّ نَظَرَ إِلَی بَنِی عَقِیلٍ فَقَالَ حَسْبُکُمْ مِنَ اَلْقَتْلِ بِصَاحِبِکُمْ مُسْلِمٍ اِذْهَبُوا فَقَدْ أَذِنْتُ لَکُمْ وَ رُوِیَ مِنْ طَرِیقٍ آخَرَ قَالَ فَعِنْدَهَا تَکَلَّمَ إِخْوَتُهُ وَ جَمِیعُ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ قَالُوا یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ فَمَا یَقُولُ اَلنَّاسُ لَنَا وَ مَا ذَا نَقُولُ لَهُمْ نَقُولُ إِنَّا تَرَکْنَا شَیْخَنَا وَ کَبِیرَنَا وَ اِبْنَ بِنْتِ نَبِیِّنَا لَمْ نَرْمِ مَعَهُ بِسَهْمٍ وَ لَمْ نَطْعَنْ مَعَهُ بِرُمْحٍ وَ لَمْ نَضْرِبْ بِسَیْف.
1237)بر خدا از تو نمی گردیم جدا***اِى پسر دُختِ پیامبر از خدا
1238)لكن اکنون ما برای تو همی***می کنُیم خود را فدای هر غمی
1239)پس شویم محفوظ تو در این میان***گرچه آید از عدو بر ما زیان
1240)تا[بینی قوم و خویش و این قبیل]***می شوندی پیش روی تو قتیل
1241)[هم]به هرجایی که باشد راه تو***میشویم ما جملگی همراه تو
1242)پس خدا سازد قبيح آن روزگار***کان شود بعد تو آن دم ماندگار
1243)در همان لحظه بپا گشته همی***مُسلم اِبنِ عَوسَجه با یک غمی
1244)وانگهی با یک دلی محزون و غم***گفته اندی این چنین با اشک نم
1245)هان بحَق آیا که اینک این چنین***ما رها سازیم تو را در این زمین
1246)با همه این دشمنان پست و دون***مُنصرف گردیم و بر گردیم کنون
1247)هرگز أَلَّه این چنین امری فرا***روی من،جلوه نسازد[این سرا]
1248)من[به این جانی که باشد عاریت]***می کُنم آن را ف دای یاریت 1249)تا خورد شمشیر من[از پشت و رو]بر وجود دشمنان[ياوه گو] 1250)چون شود ثابت به دستم این حدیدمی زنم بر دشمنان تو[شدید]
لاَ وَ اَللَّهِ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ لاَ نُفَارِقُکَ أَبَداً وَ لَکِنَّا نَقِیکَ بِأَنْفُسِنَا حَتَّی نُقْتَلَ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ نَرِدَ مَوْرِدَکَ فَقَبَّحَ اَللَّهُ اَلْعَیْشَ بَعْدَکَ ثُمَّ قَامَ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَهَ وَ قَالَ نَحْنُ نُخَلِّیکَ هَکَذَا وَ نَنْصَرِفُ عَنْکَ وَ قَدْ أَحَاطَ بِکَ هَذَا اَلْعَدُوُّ لاَ وَ اَللَّهِ لاَ یَرَانِی اَللَّهُ أَبَداً وَ أَنَا أَفْعَلُ ذَلِکَ حَتَّی أَکْسِرَ فِی صُدُورِهِمْ رُمْحِی وَ أُضَارِبَهُمْ بِسَیْفِی مَا ثَبَتَ قَائِمَتُهُ بِیَدِی،
1251)گر مرا تیغی نباشد بهر جنگ***میکُنم با دست خود پرتاب سنگ
1252)[لكن]از پیشت نمی گردم جُدا***تا بمیرم،پیش تو گردم فدا
1253)گفته راوی بعدِ صحبت های او***ابن عبدلة سعيد آورده رو
1254)جانب مولا حسین ابن علی***گفته آنگه با صدای خود(بلی)
1255)ما تو را هرگز نمی سازیم رها***[نزد این افراد پست و بی بها]
1256)تا خدا داند به دستور نبی***ما عمل کرده در این وادی همی
1257)آنکه ما حق تو را نزد خدا***بانثار جان خود کرده ادا
1258)پس اگر دانم که من همراه تو***کُشته میگردم همی در راه تو
1259)وانگهی جسم مرا بعد از ممات***زنده سازندی دهند آنگه حیات
1260)پس دوباره قتل من از سر کنند***آن بسوزانند و خاکستر کنند
1261)تا شود هفتاد،آن نزد خدا***بر خدا از تو نمیگردم جُدا
1262)با وجودی که همانا مرگ ما***بیشتر،از یک نمی گردد بنا
1263)بعد از آن هم در ازاء این بَها***می رسیم بر نعمتی بی مُنتها
1264)پس نسازم گو چرا یاری تو را***گر فرا گیرد كرامتها مرا
وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ لِی سِلاَحٌ أُقَاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجَارَهِ وَ لَمْ أُفَارِقْکَ أَوْ أَمُوتَ مَعَکَ. قَالَ وَ قَامَ سَعِیدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحَنَفِیُّ فَقَالَ لاَ وَ اَللَّهِ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ لاَ نُخَلِّیکَ أَبَداً حَتَّی یَعْلَمَ اَللَّهُ أَنَّا قَدْ حَفِظْنَا فِیکَ وَصِیَّهَ رَسُولِهِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ لَوْ عَلِمْتُ أَنِّی أُقْتَلُ فِیکَ ثُمَّ أُحْیَا ثُمَّ أُخْرَجُ حَیّاً ثُمَّ أُذْرَی یُفْعَلُ ذَلِکَ بِی سَبْعِینَ مَرَّهً مَا فَارَقْتُکَ حَتَّی أَلْقَی حِمَامِی دُونَکَ وَ کَیْفَ لاَ أَفْعَلُ ذَلِکَ وَ إِنَّمَا هِیَ قَتْلَهٌ وَاحِدَهٌ ثُمَّ أَنَالُ اَلْکَرَامَهَ اَلَّتِی لاَ اِنْقِضَاءَ لَهَا أَبَداً؟!
1265)گشته برپا وانگهی آنجا زهیر***بر زبان آورده الفاظی به خیر
1266)این چنین که گفته ای زاد نبی***دوست می دارم که من اینک همی
1267)گشته گردم،بعد از آن بار دگر***گشته گردم بار دیگر تا مگر
1268)آنکه قتل من رسد بر یک هزار***مرتبه،تا ایزد منت گذار
1269)آن خدای مال مرگ و ممنون***گشتن از اهل تو بردارد کنون
1270)بعد از او باران دیگر از امام***بر همین مطلب بگفتندی کلام
1271)آنچنانی که چنین مطلب ادا***کرده اند،ما می شویم بر تو فدا
1272)همچنین بادست و هم این روی خویش***می کنیم حفظ و حراست[از تو بیش]
1273)تا تمام این گروه و اهل و ایل***جملگی آیند پیش تو قتیل
1274)پس در آن صورت به عهد خود وفا***کرده ایم این جملگی نزد خدا
1375)و آنچه بر این ذمة ما بوده دین***آن بجا آورده ایم با[شور و شین]
ثُمَّ قَامَ زُهَیْرُ بْنُ اَلْقَیْنِ وَ قَالَ وَ اَللَّهِ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنِّی قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ أَلْفَ مَرَّهٍ وَ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَی قَدْ دَفَعَ اَلْقَتْلَ عَنْکَ وَ عَنْ هَؤُلاَءِ اَلْفِتْیَهِ مِنْ إِخْوَانِکَ وَ وُلْدِکَ وَ أَهْلِ بَیْتِکَ.
وَ تَکَلَّمَ جَمَاعَهٌ مِنْ أَصْحَابِهِ بِنَحْوِ ذَلِکَ وَ قَالُوا أَنْفُسُنَا لَکَ اَلْفِدَاءُ نَقِیکَ بِأَیْدِینَا وَ وُجُوهِنَا فَإِذَا نَحْنُ قُتِلْنَا بَیْنَ یَدَیْکَ نَکُونُ قَدْ وَفَیْنَا لِرَبِّنَا وَ قَضَیْنَا مَا عَلَیْنَا.
1276)در همان لحظه خبر آمد همی***از کسانی بر بَشير حَضرمی
1277)اینکه او را گفته اند،اِبن بَشيردان که فرزندت کنون گشته اسير 1278)دست کفار عدو سرحَدَّ رئ[پس برو کاری بکن از بهر وی]
1279)او بگفتا خود و او را بر عَدد***آورم نزد خ داوند [احد
1280)هم مرا خُوش آن نباشد او اسیر***باشد و من بعد از او مانم[کثیر]
1281)پس چو بشنید آن امام نازنین***این سخن ها از بشیر آنجا چنین
1282)گفته[إِي إبِن بَشیر اینک]فرا***گیرد احسان خداوندی تو را
1283)من تو را از بیعتم کردم حلال***[تا رَوی اینک همانا بی ملال]
1284)با تمام[اشتیاق]و جِدَّ بیش***از پ ی آزادی فرزند خویش
1285)آن عزیز آگه از انجام فرض***در جواب آن امامش کرده عرض
1286)گر مرا[اینک]همی جانوران***پاره گردانند اندر این میان
1287)بهتر آن نزد من تا اینکه دور***گردم از تو[ای پیامبر را تو پُورا]
1288)پس امام نازنین گفتا به او***این دو سه بُردِ یَمانی را به او
1289)آن یکی فرزند خود دِه تا رها***سازد آن دیگر پسر، با این بها
1290)بعد از آن[دستور و امر و گفتگو]***پنجَ از آن جامه،بداده دست او
1291)کان همانا قیمتش بر یک هزار***اشرفی بوده به نزد رهگذار
وَ قِیلَ لِمُحَمَّدِ بْنِ بَشِیرٍ اَلْحَضْرَمِیِّ فِی تِلْکَ اَلْحَالِ قَدْ أُسِرَ اِبْنُکَ بِثَغْرِ اَلرَّیِّ فَقَالَ عِنْدَ اَللَّهِ أَحْتَسِبُهُ وَ نَفْسِی مَا کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ یُؤْسَرَ وَ أَنَا أَبْقَی بَعْدَهُ فَسَمِعَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَوْلَهُ فَقَالَ رَحِمَکَ اَللَّهُ أَنْتَ فِی حِلٍّ مِنْ بَیْعَتِی فَاعْمَلْ فِی فَکَاکِ اِبْنِکَ فَقَالَ أَکَلَتْنِی اَلسِّبَاعُ حَیّاً إِنْ فَارَقْتُکَ قَالَ فَأَعْطِ اِبْنَکَ هَذِهِ اَلْأَثْوَابَ اَلْبُرُودَ یَسْتَعِینُ بِهَا فِی فِدَاءِ أَخِیهِ فَأَعْطَاهُ خَمْسَهَ أَثْوَابٍ قِیمَتُهَا أَلْفُ دِینَارٍ.
1292)گفته راوی از برای آن امام***شب چنان آمد در آن وادی تمام
1293)کان لبان جملگی با این مثل***زمزمه بوده چو زنبور عسل
1294)پاره ای یا بر قیام و یا قعود***بوده یا برخی رکوع و یا سجود
1295)تا که از آن لشکر سعد لعین***سی وَ دو یارش بیامد سوی دین
1296)آنچنان که جملگی دل بر امام***بسته و دل ها بریدند از آنام
1297)گفته اند آن نازنین مولا حسین***آن یگانه سرور و نور دو عین
1298)از ب رای ذات رببَ بی نیاز***دائماً می خوانده است آن شب نماز
1299)هم برایش گفته اند در وصف حال***حالتش بوده در آن شب در کمال
1300)ابن عَبدَ رَبَّه از عقدُ الفرید***این چنین گفته همی از یک مُرید
1301)كان رسیده پیش زینُ العابدین***بعد از آن کرده سؤال از او در این
آن در این باره که فرموده چرا***کم بُوَد زاد و وَلَد باب تو را
آن امام گفتا در آن هنگامه زُود***من خودم ماندم که چون گشتم وجود
1304)از پدر، زیرا از او گشته بُروز***یک هزار رکعت نماز در شام و روز
1305)با چنین حالی از خود ماندم بر این****او چِسان با محرمان گشته قرین
قَالَ اَلرَّاوِی وَ بَاتَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ وَ أَصْحَابُهُ تِلْکَ اَللَّیْلَهَ وَ لَهُمْ دَوِیٌّ کَدَوِیِّ اَلنَّحْلِ مَا بَیْنَ رَاکِعٍ وَ سَاجِدٍ وَ قَائِمٍ وَ قَاعِدٍ فَعَبَرَ عَلَیْهِمْ فِی تِلْکَ اَللَّیْلَهِ مِنْ عَسْکَرِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ اِثْنَانِ وَ ثَلاَثُونَ رَجُلاً وَ کَذَا کَانَتْ سَجِیَّهُ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فِی کَثْرَهِ صَلاَتِهِ وَ کَمَالِ صِفَاتِهِ.
وَ ذَکَرَ اِبْنُ عَبْدِ رَبِّهِ فِی اَلْجُزْءِ اَلرَّابِعِ مِنْ کِتَابِ اَلْعِقْدِ قَالَ:قِیلَ لِعَلِیِّ بْنِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ مَا أَقَلَّ وُلْدَ أَبِیکَ فَقَالَ اَلْعَجَبُ کَیْفَ وُلِدْتُ لَهُ کَانَ یُصَلِّی فِی اَلْیَوْمِ وَ اَللَّیْلَهِ أَلْفَ رَکْعَهٍ فَمَتَی کَانَ یَتَفَرَّغُ لِلنِّسَاءِ.
1306)گفته راوی صبح عاشورا امام ***گفته اند برپا کنند در آن خيام
1307)خیمه ای دیگر همانا بهر او***تا دهد خود را در آنجا شستشو
1308)پس چو برپاگشته آنگه خیمه ای***داده او فرمان که ظرف و کاسه ای
1309)کاسه ای از نوره وزمُشک ناب***آورند آنی برای آن جناب
1310)تا که آن جانب وائڈ برطرف***سازد از جسم و تن خود هر طرف
1311)پس چوخیمه شد مهيا،آن عزیز***بر درون رفتند و خود کردند تمیز
1312)گفته راوی بعد از آن ابن خُضَير***او که در مقتل بُوَد نامش بُرَیر
1313)همره رحمانی رَبَّه در کنار***کرده بودندی توقف آن دو یار
1314)در کنار خیمه ای که آن امام***رفته بوده خود کُند آنجا حمام
1315)در همان لحظه بُرَير ابنِ خُضَير***دل شده وابسته بر افعال خير
1316)آنچنان که گفته اند در گفتگو***با رفیقان گشته بوده بَذلِه گو
1317)پس تقلّا بَس فراوان کرده او***عبدِ رحمانرا بسازد خنده رو
قالَ:فَلَمَّا کَانَ اَلْغَدَاهُ أَمَرَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ بِفُسْطَاطٍ فَضُرِبَ فَأَمَرَ بِجَفْنَهٍ فِیهَا مِسْکٌ کَثِیرٌ وَ جَعَلَ عِنْدَهَا نُورَهً ثُمَّ دَخَلَ لِیَطَّلِیَ فَرُوِیَ أَنَّ بُرَیْرَ بْنَ خُضَیْرٍ اَلْهَمْدَانِیَّ وَ عَبْدَ اَلرَّحْمَنِ بْنَ عَبْدِ رَبِّهِ اَلْأَنْصَارِیَّ وَقَفَا عَلَی بَابِ اَلْفُسْطَاطِ لِیَطَّلِیَا بَعْدَهُ فَجَعَلَ بُرَیْرٌ یُضَاحِکُ عَبْدَ اَلرَّحْمَنِ.
1318)عبد رحمان هم بگفته بهر خَير***بَس کن از خنده همانا ای بُرَیر
1319)این زمان ما را نمی باید مُرور***بر بطالت باشد و دل بر سُرور
1320)ای بُرَیر،اکنون چگونه در خُوشی***غوطه ور گشتی و اینک سرخوشی
1321)پس بُرَیر بن خُضَير آنی سخن***گفته و پاسخ داده از دهن
1322)این چنین که گفته اقوامم کنون***جملگی دانند،من حرفی بدون
1323)از سَرِخوشحالی تا این سن وسال***بر زبان جاری نکردم تا به حال
1324)پس مزاح من از آن حیث است که رُو***جان من آورده است آن سمت و سو
1325)آن جهت بر حق نمی باشد مگر***ساعتی دیگر که ما اینجا[اگر]
1326)بر تمام این همه دشمن ستیز***آوریم با دِ شنه های تند و تیز
1327)بعد از آن پیکارو کوشش حُوريّان***جملگی گیرند ما را در میان
فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ یَا بُرَیْرُ أَ تَضْحَکُ مَا هَذِهِ سَاعَهُ ضَحِکٍ وَ لاَ بَاطِلٍ فَقَالَ بُرَیْرٌ لَقَدْ عَلِمَ قُومِی أَنَّنِی مَا أَحْبَبْتُ اَلْبَاطِلَ کَهْلاً وَ لاَ شَابّاً وَ إنَّمَا أَفْعَلُ ذَلِکَ اِسْتِبْشَاراً بِمَا نَصِیرُ إِلَیْهِ-فَوَ اَللَّهِ مَا هُوَ إِلاَّ أَنْ نَلْقَی هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمَ بِأَسْیَافِنَا نُعَالِجُهُمْ بِهَا سَاعَهً ثُمَّ نُعَانِقُ اَلْحُورَ اَلْعِینَ.
1328)گفته راوی لشکر سعد لعين***برنشستندی همه بر روی زین
1329)تا به یک فرمان همه آن خصم شُوم***آورد بر سِبطِ پیغمبر هُجوم
1330)پیشوا،پس داده فرمان تا بُرَیر***دعوت آنها کند بر کار خیر
1331)آن بُرَیر آنی برفته شرط پند***(با زبان خُوش)بجا آورده چند
1332)لكن آن عده نگشته بهره مند***بهره مند از آن همه گفتار و پند
1333)پس امام نازنین خود استوار***بر شُتر یا اسب خود گشته سوار
1334)وانگهی گفتا همه گردند خموش***جملگی بشنیده و گشتند بگوش
1335)بعد از آن حمدِ خدا را بر زبان***جاری کرده آن امام مهربان
1336)و آنچه«ذات اقدس حق»بوده آن***با رَسا آورده آنگه بر زبان
1337)هم به گفتار و کلام خود بَنا***کرده از احمد بگوید او ثنا
1338)همچنان از انبياء خاص هو***هم ملائک را ستایش کرده او
1339)بعد از آن گفتا[اَلا]ای مردمان***بر شما باشد هلاکت،هم زیان
1340)آن زمان که از پِیِ ظلم عدو***طالب فریاد ما می شد بر او
1341)پس برای آنکه گیریم رویتان***آمدیم ماجملگی بر سویتان
قَالَ اَلرَّاوِی:وَ رَکِبَ أَصْحَابُ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ.
فَبَعَثَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ بُرَیْرَ بْنَ خُضَیْرٍ فَوَعَظَهُمْ فَلَمْ یَسْتَمِعُوا وَ ذَکَّرَهُمْ فَلَمْ یَنْتَفِعُوا.فَرَکِبَ اَلْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ نَاقَتَهُ وَ قِیلَ فَرَسَهُ فَاسْتَنْصَتَهُمْ فَأَنْصَتُوا.فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ ذَکَرَهُ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ،وَ صَلَّی عَلَی مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ عَلَی اَلْمَلاَئِکَهِ وَ اَلْأَنْبِیَاءِ وَ اَلرُّسُلِ،وَ أَبْلَغَ فِی اَلْمَقَالِ.ثُمَّ قَالَ:تَبّاً لَکُمْ أَیَّتُهَا اَلْجَمَاعَهُ وَ تَرَحاً حِینَ اِسْتَصْرَخْتُمُونَا وَالِهِینَ فَأَصْرَخْنَاکُمْ مُوجِفِینَ
موجفين.
1342)لكن آنجا با همان شمشیر ما***حمله ور گشته به ما،نفس شما
1343)هم به آن آتش که کردیم شعله***خيز تا بسوزاند سر ظلم و ستیز
1344)آتش آن را بکرده شعله ور***وانگهی کردید بر ما حمله ور
1345)مُحتمل باشد که دوران علی***در نظر ب وده برای آن ولی
1346)این زمان هم این گروه مردمان***دُور هم گردیده اید با دشمنان
1347)دشمنانی که نِه از آنها رَجا***نه عدالت مانده از آنها به جا
1348)پس شَوید آرام[و بیش از این سخن]***بر زبان جاری نسازید از دهن
1349)[ای ریاکارانِ بی ایمان و دون]***وایِ چندین بر شما باشد کنون
1350)ترک ما کردید و اینک در میان***چِه فراوان کرده اید بر خود زیان
1351)با بیانی که هنوز تیغ از نیام***درنیاورده کسی بهر قيام
1352)یا کنون اندیشه و رأی کسی***دائمی ناکرده است پای کسی
1353)تا که بگذارد قدم در این شَرَر***رفته اید اکنون شما سوى ضرر
1354)چون فِسادی که مگس بر روی آنمی نشیند،آن بگیرد در میان 1355)همچو پروانه که افتد بين نارهمدگر را خوانده اید[از بهر کار]
سَلَلْتُمْ عَلَیْنَا سَیْفاً لَنَا فِی أَیْمَانِکُمْ وَ حَشَشْتُمْ عَلَیْنَا نَاراً اِقْتَدَحْنَاهَا عَلَی عَدُوِّنَا وَ عَدُوِّکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ أَلْباً لِأَعْدَائِکُمْ عَلَی أَوْلِیَائِکُمْ بِغَیْرِ عَدْلٍ أَفْشَوْهُ فِیکُمْ وَ لاَ أَمَلٍ أَصْبَحَ لَکُمْ فِیهِمْ فَهَلاَّ لَکُمُ اَلْوَیْلاَتُ تَرَکْتُمُونَا وَ اَلسَّیْفُ مَشِیمٌ وَ اَلْجَأْشُ طَامِنٌ وَ الرامی[اَلرَّأْیُ]لَمَّا یُسْتَحْصَفْ وَ لَکِنْ أَسْرَعْتُمْ إِلَیْهَا کَطَیْرَهِ اَلدَّبَی وَ تَدَاعَیْتُمْ إِلَیْهَا کَتَهَافُتِ اَلْفَرَاشِ.
1356)پس خدا[از یک تجلّی گاه نور]از شما رَحمش کند یکباره دور
1357)ای گروه بردگان ناس و جَمّ***وئ گ روه راندگان دور هم
1358)إن رهاسازان انوار هدا***إن بَدَل سازان آیات خ دا
1359)ریزه های آب شیطان از دهن***مكرتان باشد همانا از گهن
1360)ای کسان و قوم و خویشان گناه***إن سُکون گردان احکام إله
1361)نَک شما آیا مددکار عدو***گشته اید و ما رها کردید بدو
1362)کارتان این است[و نا آید برون***جز فریب و مکر پست اندرون]
1363)بر خدا سوگند،غذر و مكرتان***بس قدیمی بوده اندر فکرتان
1364)و آنچه اکنون در شما گشته نِهاد***بوده خود همراهتان از آن مِهاد
1365)با فریب و حیله بوده اصلتان***شاخه اینک داده است بر وصلتان
1366)نَک بمانند درختی گشته اید***[گه ز دل بر باغبان وابسته اید]
1367)[لكن]آن وقتی که خواهدباغبان***میوه ای چیند گذارد بر دهان
1368)تا گذارد بر دهان قبل از فرو***آن به دشواری بماند در گلو
1369)لكن آن را گر خورد فردی عدو***میدهد آن را به آسانی فرو
فَسُحْقاً لَکُمْ یَا عَبِیدَ اَلْأُمَّهِ وَ شُذَّاذَ اَلْأَحْزَابِ وَ نَبَذَهَ اَلْکِتَابِ وَ مُحَرِّفِی اَلْکَلِمِ وَ عُصْبَهَ اَلْآثَامِ وَ نَفَثَهَ اَلشَّیْطَانِ وَ مُطْفِئِ اَلسُّنَنِ أَ هَؤُلاَءِ تَعْضُدُونَ وَ عَنَّا تَتَخَاذَلُونَ أَجَلْ وَ اَللَّهِ غَدْرٌ فِیکُمْ قَدِیمٌ وَشَجَتْ إِلَیْهِ أُصُولُکُمْ وَ تَأَزَّرَتْ عَلَیْهِ فُرُوعُکُمْ فَکُنْتُمْ أَخْبَثَ ثَمَرٍ شَجًا لِلنَّاظِرِ وَ أُکْلَهً لِلْغَاصِبِ.
1370)این چنین وصفتان ای ناکسان***إن عقب افتادگان از چسان
1371)اینک از ابن زیاد بی نشان****آمده،گوید کسی گردنکشان
1372)گفته است ابن زیاد نابکار***من مخیر گشته ام بین دو کار
1373)یا بگردم گشته [اینک بی دلیل]***یا به بیعت خود بگردانم ذلیل
1374)اختیار ذلت و خواری بما***تا ابد بر ما نمی گردد نما
1375)من بگویم در جواب آن لعین***حضرت پروردگار و مؤمنین
1376)هم یگانه خاتم پیغمبران***هم به هریک دامن پاک زنان
1377)دامن آنها که از لوث دنی***یا دنائت ها مان بوده همی
1378)دامن آنها که ما را پرورش***داده خود بر این طریق و این روش
1379)غیرت مردان وجان هایی که تن***بر زبون ناداده اند،هرگز به من
1380)این مجوز را نمی آرد که ما***ناتوان گردیم به نزد چون شما
1381)پس شوید آگه که من با این قبیل***جمله از یاران و خویشان قليل
1382)با شما آماده ام از بهر جنگ***می خواهم رفت،زیر بار ننگ
أَلاَ وَ إِنَّ اَلدَّعِیَّ اِبْنَ اَلدَّعِیِّ قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اِثْنَتَیْنِ بَیْنَ اَلسَّلَّهِ وَ اَلذِّلَّهِ وَ هَیْهَاتَ مِنَّا اَلذِّلَّهُ یَأْبَی اَللَّهُ ذَلِکَ لَنَا وَ رَسُولُهُ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ وَ أُنُوفٌ حَمِیَّهٌ وَ نُفُوسٌ أَبِیَّهٌ مِنْ أَنْ نُؤْثِرَ طَاعَهَ اَللِّئَامِ عَلَی مَصَارِعِ اَلْکِرَامِ أَلاَ وَ إِنِّی زَاحِفٌ بِهَذِهِ اَلْأُسْرَهِ مَعَ قِلَّهِ اَلْعَدَدِ وَ خِذْلَهِ اَلنَّاصِرِ».
1383)بعد از آن ابیات فروة را عیان***این چنین او کرده بر آنها بیان
1384)گر به دشمن ما همه غالب شویم***شیوه ما بوده این کار از قدیم
1385)گر شویم مغلوب و مقتول شما***نامده این حادثه از سوی ما
1386)چون که ترس از[کافران خصم دون]***در سرشت ما نبوده تاکنون
1387)پس اگر ما گشته گردیم،بی گمان***مرگ ما سرآمده در این زمان
1388)آمده بر مقتضای روزگار***دیگران را دولتی[ناماندگار]
1389)عادت دهراست اگر مرگ از دری***سینه بردارد،رود سوى و بری
1390)می نشیند آخرش در یک مکان***تا بگیرد از کسانی روح و جان
1391)سروران من همه از اهل و ایل***جمله با دست شما گشته قتيل
1392)آن چنانکه در قرون پیش از این***مردمانی مرده اند و با دست کین]
1393)پس اگر می شد میسر آنکه شاه***یا مملوکی جاودان ماند به جاه
1394)ما هم از آن استواری بر يقين***جاودان بودیم،به روی این زمین
1395)یا اگر می شد بقا بر اهل جود***نام ما در زمره آنها بود
1396)پس بگو آنها که از کبر و غرور***برقتال ما بگردندي سرور
1397)بر خود آیندی که آن مرگی که ما***برگرفته،بر همی گیرد شما
ثُمَّ أوصَلَ كَلامَهُ علیه السلام باءَ بیاتِ فَرَوةَ بنِ مُسَيكِِ المُرادی:«فَإِن نَهزِم فَهَزّامونَ قِدما و إن نُغلَب فَغَیرُ مُغَلَّبینا
و ما إن طِبُّنا جُبنٌ و لکِن مَنایانا و دَولَةُ آخَرینا
إذا مَا المَوتُ رَفَّعَ عن اناسٍ کَلاکِلَهُ أناخَ بِآخَرینا
فَأَفنی ذلِکُم سَرَواتِ قَومی کَما أفنَی القُرونَ الأَوَّلینا
فَلَو خَلَدَ المُلوکُ إذا خَلَدنا و لَو بَقِیَ الکِرامُ إذا بَقینا
فَقُل لِلشّامِتینَ بِنا:أفیقوا سَیَلقَی الشّامِتونَ کَما لَقینا»
1398)بعد از آن ابیات و اشعار وزین***آن امام نازنین گفتا چنین
1399)برخدا سوگند،بعد از این ضلال***كان بگشته بر شما خونم حلال
1400)روی خوش ناید شما را در زمین***جز به قدری که نشیند روی زین
1401)یک کسی[بیگانه از افراد دون]***وانگهی گردد زمانه واژگون
1402)یا شما را همچو سنگ آسیاب***دهر و هستی می دهد گردش چو آب
1403)تا به جایی که شما را دور خویش***افکند با یک پریشانی بیش
1404)آگهی داده مرا روزی پدر***او هم از جدم محمد آنکه در
1405)نقطه ای من با گروه مشرکان***روبرو گردم همی در آن مکان
1406)آن بود روزی که باشد آشکار***از ب رای آن گروه نابکار
1407)تا که مخفی کاری از آنها بُروز***ناید از آنچه نموده بین روز
1408)پس شما بی مهلتی بر من هجوم***آورید با[آنهمه افکار شوم]
1409)من پس آنگه بر دلم غیر از امید***بر خدا هرگز نمی آید پدید
1410)آن خدای من،بود در راه راست***هم شما را ایزد و هم رب ماست
1411)پس همه عالم وجود و هست او***عاقبت امرش بود در دست او
ثُمَّ قالَ:
«اءَيْمُ وَاللّهِ لا تَلْبَثُونَ بَعْدَها إِلاّ كَرَيْثِ ما يُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتّى يَدُورَ بِكُمْ دَوْرَ الرَّحى وَتَقْلَقَ بِكُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ،عَهْدٌ عَهْدَهُ إِلَيَّ اءَبي عَنْ جَدّي،فَاءَجْمَعُوا اءَمْرَكُمْ وَشُرَكاءَكُمْ،ثُمَّ لا يَكُنْ اءَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةٌ،ثُمَّ اقْضُو إِلَيَّ وَلا تُنْظِرُونَ.
إِنّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبّى وَرَبِّكُمْ،ما مِنْ دابَّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتها،إِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ.
1412)بار الها رحمت باران از این***مردمان بنما دريغ،اندر زمین
1413)تا به مثل عصر يوسف[بهر نان]***جمله گردندی چار قحط[آن]
1414)هم غلامی[قادر و بی واهمه]***گن مسلط بر وجود این همه
1415)تا چشاند طعم تلخ مرگ و میر***بر همه آنها همانا آن[دلیر]
1416)چونکه اینها کرده اند تکذيب ما***هم به خواری کرده اند ما را رها
1417)ای خدا در این زمین و هرکجا***جز تو را بر ما نمی باشد رجا
1418)ما به درگاه تو رو آورده ایم***غیر تو بر دل کسی ناورده ایم
1419)آخرش هر بنده ای باید ز نو***بار خود بندد بیاید سوی تو
1420)بعد از آن مطلب امام نازنین***بر زمین آمد از آن بالای زین
1421)وانگهی کرده طلب اسب نبی***تا سوار آن شود آنجا همی
1422)پس همانا«مرتجز»آن اسب[رام]***چون بیاوردند برای آن امام
1423)آن امام آنجا قوی و استوار***گشته آنگه پشت آن مرکب سوار
1424)بعد از آن یاران و قوم و خویش و آل***کرده آماده برای هر قتال
1425)گفته باقر آن امام خوش سخن***عده جنگاوران جد من
1426)آن زمان بوده چهل مرد سوار***با سه و دو مرد دیگر همجوار
1427)همچنان که بی سواران سفر***بوده آن لحظه به تن یکصد نفر
1428)غیر از این مطلب روایات دگر***آمده باید گنی بر آن نظر
اءَللّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطَرَ السَّماءِ،وَابْعَثْ عَلَيْهِمْ سِنينَ كَسِنَيْ يُوسُفَ.
وَسَلِّطْ عَلَيْهِمْ غُلامَ ثَقيفٍ يَسُومُهُمْ كَاءْسا مُصْبَرَةً.
فَإِنَّهُمْ كَذَّبُونا وَخَذَلُونا.
وَاءَنْتَ رَبُّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَإِلَيْكَ اءَنَبْنا وَإِلَيْكَ الْمَصيرُ».
ثُمَّ نَزَلَ عليه السّلام وَدَعا بِفَرَسِ رَسُولِ اللّهِصلّى اللّه عليه و آله اءَلْمُرْتَجِزِ،فَرَكِبَهُ وَعَبّى اءَصْحابَهُ لِلْقِتالِ.
فَرُوِيَ عَنِ الْباقِرِ عليه السّلام:«اءَنَّهُمْ كانُوا خَمْسَةً وَاءَرْبَعينَ فارِسا وَمِاءَةِ راجِلٍ». وَرُوِيَ غَيْرُ ذلِكَ.
1429)گفته راوی این چنین آنجا،که بعد***آمده پیش از همه آبِنِ ابن سَعد
1430)تیر خود بنهاده او اندر کمان***وانگهی کرده رها در آنَ زمان
1431)سوی اصحاب امام نازنین***تا رسیده،ورده آنگه بر زمین
1432)گفته آن کافر سپس بر كوفيان***شاهدی باشد شما را در میان
1433)پیش آن[محبوب جان ما]امیر***من به حق اوّل کسی هستم که تیر
1434)قبل از آنی که شود این شّور و شَین***آن رها کردم همی سوی حسین
1435)بعد از آن،از مردمان ناخَلَف***سر رسید آماج تیر از هر طرف
1436)جانب آن سید و سالار دین***از کمان های پُر از صد خشم و کین
1437)پس امام نازنین گفتا چنین***پا شَوید این باوران من به دین
1438)رحمت حق آید اکنون بر شما***این پیام این گروه بهر ما
1439)جانب مرگی کنید این باره خیز***کان به حق از آن نمی باشد گریز
قالَ الرّاوى:فَتَقَدَّمَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ وَرَمى نَحْوَ عَسْكَرِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام بِسَهْمٍ وَقالَ:اشْهَدُوا لى عِنْدَ الاْميرِ:اءَنّى اءَوَّلُ مَنْ رَمى،وَاءَقْبَلَتِ السِّهامُ مِنَ الْقَوْمِ كَاءَنَّهَا الْقَطْرُ.
فَقالَ عليه السّلام لاِصْحابِهِ:«قُومُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ إِلَى الْمَوْتِ،إِلَى الْمَوْتِ الَّذى لا بُدَّ مِنْهُ،فَإِنَّ هذِهِ السِّهامُ رَسُلُ الْقَوْمِ إِلَيْكُمْ».
1440)پس به ناگه آتش جنگ و جدال***درگرفت و هر دو کردندی قتال
1441)هر زمان آن شعله می شد شعله ور***جانب هم می شدندی حمله ور
1442)حمله می کردند به هم از هر دو سو***می زدند با تیغ و خنجر پشت و رو
1443)تا که یاران عدیدی از امام***کشته گشته آنزمان دور از خيام
1444)گفته راوی من بدیدم آن امام***آن امام هستی و خلق و اَنام
1445)بعير وقت و ساعتی از آن جهاد***دست خود بر موی و ریش خود نهاد
1446)وانگهی گفتا که بر قوم یهود***خشم حق آن لحظه ای گردیده زود
1447)كان يهود بی خبر در فکر و سر***بر خدا قائل شده دارد پسر
1448)همچنان خشم خدا آمد پديد***آن زمان که قوم عیسی را بدید
1449)[در مسیر راه و رسم زندگی]***کرده اند چندین خدا را بندگی
1450)همچنان خشم خدا گشته شدید***آن زمانی که گروهی را بدید
1451)جای آنی که پرستندى إله***می پرستندی همه خورشید و ماه
فَاقْتَتَلُوا ساعَةً مِنَ النَّهارِ حَمْلَةً وَ حَمْلَةً،حَتّى قُتِلَ مِنْ اءَصْحابِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام جَماعَةٌ.
قالَ:فَعِنْدَها ضَرَبَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام يَدَهُ عَلى لِحْيَتِهِ وَجَعَلَ يَقُولُ:«إِشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلَى الْيَهُودِ إِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَدا،وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى النَّصارى إِذْ جَعَلُوهُ ثالِثَ ثَلاثَةٍ،وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الْمَجُوسِ إِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دُونَهُ،
1452)همچنان خشم خدا گردیده بیش***بر کسانی که کنون دل های خویش
1453)همراه خود کرده تابی چند و چون***خون بریزند از وجود من کنون
1454)بر خدا سوگند،من تسليم این***خواهش آنها نمی گردم چنین
1455)تا که آغشته به خون و [سر جدا]***ره بگیرم برملاقات خدا
1456)از امام صادق است آنجا که آن***از پدر این گونه او کرده بیان
1457)آن زمانی که حسین گردیده او***با عُمَر آن بی مروت روبرو
1458)چونکه آثار جَدَل آمد پدید***آن امام ان ازنین آنجا بدید
1459)حضرت ایزد فراوان از فلک***کرده راهی از برای او ملک
1460)کان ملکها جملگی بالای سر***برگشودند از اطاعت بال و پر
1461)پس مُخیَّر شد میان آنکه بر***لشکر دشمن بگردد او ظفر
1462)یا که آغشته به خون و[سر جدا]***ره بگیرد برملاقات خدا
1463)پس امام نازنین در آن دیار***دیدن حق را نموده اختیار
وَرُوِيَ عَنْ مَوْلانَا الصّادِقِ عليه السّلام اءَنَّهُ قالَ:«سَمِعْتُ اءَبي يَقُولُ:لَمَّا الْتَقَى الْحُسَيْنُ عليه السّلام وَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ-لَعَنَهُ اللّهُ-وَقامَتِ الْحَرْبُ عَلى ساقٍ،اءَنْزَلَ اللّهُ النَّصْرَ حَتّى تَرَفْرَفَ عَلى رَاءْسِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام،ثُمَّ خُيِّرَ بَيْنَ النَّصْرِ عَلى اءَعْدائِهِ وَبَيْنَ لِقاءِ اللّهِ ، فَاخْتارَ لِقاءَ اللّهِ».
1464)گفته بوطاهر محمد بِن حُسين****در کتاب خود همی نیکو وزین
1465)این چنین که آن امام نازنین***بعد از آن کرده ندا«هَل مِن مُعين»
1466)یعنی آیا بین این مردم کسی***باشد اکنون حق ما گیرد بسی؟
1467)هم ز اهل بیت[ پاک]مُصطفي***شرّ دشمن را همی سازد رها؟
1468)در همان لحظه بگویندی که حر***رو نموده[با دلی از غصّه پُر]
1469)سوى إِبنِ سَعدِ[نا آگه بدین]***وانگهی گفته به آن کافر چنین
1470)واقعا آیا تو می خواهی[ زحال]***خون این آدم بریزی با قتال
1471)آن لعین بی مروّت[گفته هان***در جواب او چنین،اینک بدان]
1472)بر خدا سوگند،کُنم جنگی چنان***كان جدل[از تیغ و شمشیر و سنان]
1473)ساده تر از حرّ عمل باشد زدن***دست و سرهای جدا از هر بدن
1474)گفته راوی حتی از این پاسخ به او***آنچنان از او پ ریده رنگ رو
1475)كان برفته گوشه ای دیگر مکان***کرده و خورده از این پاسخ تکان
رَواها اءَبُو طاهِرٍ مُحَمَّدُ بْنُ حُسَيْن التَّرْسى فى كِتابِ«مَعالِمِ الدّينِ».
قالَ الرّاوى:ثُمَّ صاحَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام اءَما مِنْ مُغيثٍ يُغيثُنا لِوَجْهِ اللّهِ،اءَما مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّهِ».
قالَ:فَإِذَا الْحُرُّ بْنُ يَزيدَ الرّياحى قَدْ اءَقْبَلَ عَلى عُمَرِ بْنِ سَعْدٍ،فَقالَ لَهُ:اءَمُقاتِلٌ اءَنْتَ هذَا الرَّجُلَ؟
فَقالَ:إِيْ وَاللّهِ قِتالاً اءَيْسَرُهُ اءَنْ تَطِيرَ الرُّؤُوسُ وَتَطِيحَ الاْيْدي.
قالَ:فَمَضَى الْحُرُّ وَوَقَفَ مَوْقِفا مِنْ اءَصْحابِهِ وَاءَخَذَهُ مِثْلُ الاِْفْكِلْ.
1476)پس چو یارانش بدیدندی که او***در کناری رفته و سر کرده تو
1477)اِبنِ أَوسٍ گفته اِی حرّ،مادَرون***گشته ایم از کار تو حیران کنون
1478)این چه کاری باشد اکنون برشما***كان عمل کرده مرددَّ حال ما
1479)گر کسی پُرسَد مرا در این میان***أشجَعِ آدم که است از کوفیان
1480)آن زمان من جز به نام تو سخن***بر زبان جاری نسازم از دهن
1481)پس چه گشته بر تو در این وقت جنگ***تن شده لرزان و رویت برده رنگ
1482)ځُرّ بگفتا در جواب او چنین***برخدا سوگند دارم اینک این
1483)جان مُرددَّ گشته[بین سرنوشت]***کان جهنّم برگزیند یا بهشت
1484)بر خدا سوگند،[من در این دیار]***جز به جنّت دل نگیرم اختیار
1485)گرچه وزم از ره آتش زدن***پا بگردد تِکَّه تِکَّه این بدن
1486)حر پس از این جمله بر اسبش سوار***گشته و رفته همانا اُستوار
1487)جانب آن نازنین مولا حُسین***تا کند یاری همی آن نور عين
1488)پس چو آمد،آن دلیر زنده یاد***نزد مولا،دست خود بر سر نهاد
1489)بعد از آن گفتا به درگاه اِله***من بیاوردم به سوی تو پناه
1490)ای خدا من توبه کردم از خطا***پِس قبولِ توبه بر من کن عطا
1491)چونکه من بر قلب اولاد نبی***لرزه افکندم در این وادی همی
فَقالَ لَهُ المُهاجِرُ بنُ أوسٍ:وَاللّهِ إنَّ أمرَکَ لَمُریبٌ!ولَو قیلَ مَن أشجَعُ أهلِ الکوفَةِ لَما عَدَوتُکَ،فَما هذَا الَّذی أراهُ مِنکَ؟فَقالَ:إنّی وَاللّهِ اخَیِّرُ نَفسی بَینَ الجَنَّةِ وَالنّارِ،فَوَاللّهِ لا أختارُ عَلَی الجَنَّةِ شَیئاً ولَو قُطِّعتُ واُحرِقتُ.ثُمَّ ضَرَبَ فَرَسَهُ قاصِداً إلَی الحُسَینِ علیه السّلام ویَدُهُ عَلی رَأسِهِ،وهُوَ یَقولُ:اللّهُمَّ إنّی تُبتُ إلَیکَ فَتُب عَلَیَّ،فَقَد أرعَبتُ قُلوبَ أولِیائِکَ وأولادِ بِنتِ نَبِیِّکَ.
1492)بعد از آن گفتا به آن نور دو عين***من فدای تو بگردم[اِی]حُسین
1493)من همان هستم که آنگه راه تو***بَستم و گشتم همی همراه تو
1494)آن زمانی که تو قصد شهر خویش***برنهادی،آمدم آنجا به پیش
1495)گشتم آنی مانع از آنکه روان***سوی شهر خود شوی با کاروان
1496)کار تو،مشکل نمودم آن زمان***من نمی کردم بر این مردم گمان
1497)ظلم خود اینگونه بی پروا بُروز***برد هندی آخرش در بین روز
1498)من كنون از حق طلب کردم عطا***تا که از من بُگذرد از آن خطا
1499)«هَل تَری لی»،[یعنی]آیا برنظر***از شما،اَلَّه کند از من گذر؟!
1500)می پذیرد توبه من را خدا***یا مرا با آن خطا سازد رها؟!
1501)پس حسین،آن زاد و فرزند علی***در جواب حُرّ همی گفتا بلی
1502)حضرت ایزد همانا توبه را***می پذیرد،ره دهد اینک تورا
1503)وانگهی آن سوّمین اوصياء***گفته اِی حُرّ از فَرَس پایین بیا
1504)حُرّ بگفتا بودنم بر روی زین***بهتر است تا بودنم بر این زمین
1505)آخرش باید که در این باره زود***این بدن آید از این بالا فرود
1506)بعد از آن چون دیده از آن مهربان***لطفِ بی اندازه ای در آن زمان
1507)گفته چون من بودم اول کس که راه***بر تو بستم در همان اوّل نگاه
1508)پس به من رُخصت بده جبران آن***جانب میدان روم در این زمان
وَقالَ لِلْحُسَيْنُ عليه السّلام:جُعِلْتُ فِداكَ اءَنَا صاحِبُكَ الَّذى حَبَسَكَ عَنِ الرُّجُوعِ وَجَعْجَعَ بِكَ،ما ظَنَنْتُ اءَنَّ الْقَوْمَ يَبْلُغُونَ بِكَ ما اءَرى،وَاءَنا تائِبٌ إِلَى اللّهِ،فَهَلْ تَرى لى مِنْ تَوْبَةٍ ؟
فَقالَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:«نَعَمْ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْكَ فَاءَنْزِلْ».
فَقالَ:اءَنَا لَكَ فارِسا خَيْرٌ مِنّى راجِلاً،وَإِلَى النُّزُولِ يَصيرُ آخِرُ اءَمْرى.
ثُمَّ قالَ:فَإِذا كُنْتُ اءَوَّلَ مَنْ خَرَجَ عَلَيْكَ،فَاءْذَنْ لى.
1509)تا که باشم اوّلين فردی که جان***می دهد در پیش تو ای مهربان
1510)شاید آن لحظه از این کار اَقَلّ***جدّتو گیرد مرا[آنی بَغل
1511)گفته این گونه مؤلّف در کتاب***این بُوَد جز این نباشد از خطاب
1512)قصد حرّ از اوّلین کس،بی گمان***جانسپاری بوده است از آن زمان
1513)چونکه قبل از حرّبه تعدادی قلیل***یاورانی گشته بودندی قتيل
1514)آنچنان که این خبر از راویان***در روایات دگر گشته بیان
1515)پس به حرّ داده اجازه آن عزیز***تا کُند با دشمنان حق ستیز
1516)ځر پس از این اذن و فرمان امام***رفته میدان مثل و مانند همام
1517)کرده آنگه حمله بر آن دشمنان***در پس و پهنای آن صحرا چنان
1518)کان شجاعت با چنین وصف نكو***[کَس يقين هرگز نمی کرده از او]
1519)آنچنانی که شجاعانی از آن کافران***را کرده بر دوزخ روان
1520)وانگهی با ضربه هایی از حَدید***آن دلاور گشته در آنجا شهید
1521)پس کسانی جسم او را بی درنگ***منتقل کرده از آن میدان جنگ
1522)جانب مولا،امام انس وجان***تا که آمد پیش او آن مهربان
1523)[پس سر حُرّ را در آن وقت جهاد***با محبّت روی زانویش نهاد]
1524)بعد از آن از صورت او گرد و خاک***با دو دست نازنینش کرده پاک
1525)آنگه او گفتا چنانکه نام تو***خوانده مادر حرّ[به وقت کام تو]
1526)[واقعاً]هستی تو آزاد و رها***هم در این دنیا و هم در آن سرا
اءَنْ اءَكُونَ اءَوَّلَ قَتيلٍ بَيْنَ يَدَيْكَ،لَعَلّى اءَكُونَ مِمَّنْ يُصافِحُ جَدَّكَ مُحَمَّدا غَدا فِى الْقِيامَةِ.
قالَ جامِعُ الْكِتابِ:إِنَّمّا اءَرادَ اءَوَّلَ قَتيلٍ مِنَ الاّْنِ،لاِنَّ جَماعَةً قُتِلُوا قَبْلَهُ كَما وَرَدَ.
فَاءَذِنَ لَهُ،فَجَعَلَ يُقاتِلُ اءَحْسَنَ قِتالٍ حَتّى قَتَلَ جَماعَةً مِنْ شُجْعانٍ وَاءَبْطالٍ.
ثُمَّ اسْتَشْهَدَ،فَحُمِلَ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام،فَجَعَلَ يَمْسَحُ التُّرابَ عَنْ وَجْهِهِ وَيَقُولُ:«اءَنْتَ الْحُرُّ-كَما سَمَّتْكَ اءُمُّكَ حُرّا-فِى الدُّنْيَا وَالاَّْخِرَةِ»
1527)گفته راوی وانگهي إبن خُضَير***او که در مقتل بُوَد نامش بُرَير
1528)او که در نزد تمام مردمان***بوده از عُبّاد و زُهّاد زمان
1529)همچو شیر آمد میان نینوا***تا که خون بر سیفِ خود سازد روا
1530)لكن آنجا إِبن مَعقَل آن عدو***گشته با آن مرد تقوا روبرو
1531)آن خبيث و مُلحِد و اهل نفاق***بابُرَير ابن خُضَیر کرده وفاق
1532)یک وفاقی،تا هر آنکس در میان***باطل است و تاکنون کرده زیان
1533)فرد«ناحق»را خداوند جلیل***با«یَدِ»آن دیگری سازد قتیل
1534)بعد از آن نفرین،هردو بی درنگ***سیف خود بیرون کشیده بهره جنگ
1535)پس بُرَیرباضربتی آن پست ودون***از عدو را کرده آندم سرنگون
1536)بعد از آن جنگی در آن وادی شدید***کرده و آنگه شده آنجا شهید
قالَ الرّاوى:
وَخَرَجَ بُرَيْرٌ بْنُ خُضَيْرٍ،وَكانَ زاهِدا عابِدا،فَخَرَجَ إِلَيْهِ يَزيدُ بْنُ مَعْقِل وَاتَّفَقا عَلَى الْمُباهَلَةِ إِلَى اللّهِ:فى اءَنْ يَقْتُلَ الْمُحِقُّ مِنْهُمَا الْمُبْطِلَ،فَتَلاقَيا،فَقَتَلَهُ بُرَيْرٌ.
وَلَمْ يَزَلْ يُقاتِلُ حَتّى قُتِلَ رَضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ.
1537)گفته راوی پس وَهَب از اندرون***اندرون خيمه اش آمد بُرون
1538)تا بجنگد با گروه کافران***گرچه بر جانش خورد زخمی گران
1539)با بیانی که در آن دشت و زمین***مادرش بوده بهمراهش همین
1540)همچنین زُوجش به میل و اختیار***همرهش بوده در آن دشت و دیار
1541)پس کو کرده دلیری در میان***تا رساند بر عدو آنگه زیان
1542)او به بَعدِ یک دلیری در جهاد***رو به سوی خیمه مادر نهاد
1543)بعد از آن بر مادرش آن پیرزن***گفته راضی گشته اِی آیا زمن
1544)گفته مادر وانگهی در آن فضا***من زتو هرگز نمی گردم رضا
1545)تا شوی کُشته همی نیکو وزین***پیش روی دیده پاک حسین
1546)همسر آن یار حق گفتا به لب***میدهم سوگند بر تو اى وَهَب
1547)تا مرا[با درد و رنج این بلا]***بافراق خود نسازی مبتلا
1548)مادر او گفته إِى جانم پسر***جملة من راشِنو اکنون به سر
1549)حرف همسر مشنو و در راه او***پانَبُگذار و مشو همراه او
1550)رو نما بر سوی میدان نبرد***تا کُشی و کُشته گردی همچو مرد
1551)پیش روی آن امام خود حسين***بَس در این وادی و در این شُور و شَین
1552)تا شفيع تو بگردد باصفا***در قیامت جدّ پاکش مصطفی
قالَ الرّاوى:
وَخَرَجَ وَهْبٌ بْنُ حُبابِ(جَناحِ)الْكَلْبى،فَاءَحْسَنَ فِى الْجلادِ وَبالَغَ فِى الْجِهادِ،وَكانَ مَعَهُ امْرَاءَتُهُ وَوالِدَتُهُ،فَرَجَعَ إِلَيْهِما وَقالَ:يا اءُمّاهُ،اءَرَضَيْتِ اءَمْ لا؟
فَقالَتْ:لا،ما رَضَيْتُ حَتّى تُقْتَلَ بَيْنَ يَدَيِ الْحُسَيْنُ عليه السّلام.
وَقالَتْ إِمْراءَتُهُ:بِاللّهِ عَلَيْكَ لا تَفْجَعْنى فى نَفْسِكَ.
فَقالَتْ لَهُ اءُمُّهُ:
يا بُنَيَّ اءُعْزُبْ عَنْ قَوْلِها وَارْجِعْ فَقاتِلْ بَيْنَ يَدَي إِبْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ تَنَلْ شَفاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ.
1553)پس دوباره او به میدان جهاد***باقدوم نازنینش پانهاد
1554)تا که گشته هر دو دست او جدا***پیش روی بهترین خلق خدا
1555)وانگهی همسر عمودی را به يَد***برگرفت و بر دل دشمن بزد
1556)تا گند از او حمایت بی دریغ***گرچه بر جانش خورد شمشیر و تیغ
1557)هم بگفته مادر من[یا که]أَب***هر دو را باشد فدایت ای وَهَب
1558)همچنان از آن امام نازنین***کُن حمایت در میان این زمین
1559)پس وه آمد همی در آن زمان***نزد او،تا او بَرَد پیش زنان
1560)او بگفتا برنمیگردم دگر***تا بمیرم با تو در اینجا مگر
1561)پس چو دیده آن امام المؤمنین***زآن عفيفه طرز و کرداری چنین
1562)گفته ایزد در عوض از این مدد***خير[بی اندازه ای]بر تو دهد
1564)پس اطاعت کرده آن زن از امام***چون شنیده این چنین از او کلام
1565)گفته راوی آن وَهَب جنگی جدید***کرده و آنگه شده آنجا شهيد
فَرَجَعَ ولَم یَزَل یُقاتِلُ حَتّی قُطِعَت یَداهُ،فَأَخَذَتِ امرَأَتُهُ عَموداً فَأَقبَلَت نَحوَهُ وهِیَ تَقولُ:فِداکَ أبی واُمّی قاتِل دونَ الطَّیِّبینَ حَرَمِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،فَأَقبَلَ لِیَرُدَّها إلَی النِّساءِ فَأَخَذَت بِثَوبِهِ وقالَت:لَن أعودَ دونَ أن أموتَ مَعَکَ.
فَقالَ الحُسَینُ علیه السلام:جُزِیتُم مِن أهلِ بَیتٍ خَیراً،ارجِعی إلَی النِّساءِ یَرحَمُکِ اللّهِ،فَانصَرَفَت إلَیهِنَّ ،ولَم یَزَلِ الکَلبِیُّ یُقاتِلُ حَتّی قُتِلَ رِضوانُ اللّه عَلَیهِ.
1566)پس به ناگه از کنار خیمه گه***آمده آن مسلم اِبِنِ عوسجه
1567)سوی میدان پُر آشوب و***بلا تا بجنگد باعدو در کربلا
1568)او نموده پس تلاش وافری***تا که چندی کُشته از هر کافری
1569)هم نموده او شکیباییِ بیش***بر بلا و سختی دشمن ز خویش
1570)تا که از بالای اسب خود فرو***آمده،خورده زمین آنگه به رو
1571)پس چو بوده بر تنش قدری توان***آمده نزدش امام مهربان
1572)با حَبیب اِبِن مظاهر،آن کُهن***پار و مرد پرتوان و مُمتَحَن
1573)پس چو آمد در کنار بسترش***دیده او را با نگاه آنورش
1574)گفته ان مسلم،به حق اکنون تو را***رحمت ایزد همی گیرد فرا
1575)بعد از آن مطلب چنین کرده ادا***آن امام نازنین روحی فدا
1576)از گروه مؤمنان برخی شهید***گشته اند و عده ای دیگر[شدید]
1577)میکِشد بش انتظاری این قبیل***تا براه ایزدی گردد قتیل
1578)[لكن]انعام خدا را[باغرض]***این کسان هرگز نمی سازد عوض
1579)بعد از آن داده حَبیب بر او نوید***برشکیبایی که از ایشان بِدید
1580)چون صبوری کرده او بر هر بلا***در میان دشتِ سُرخ کربلا
ثُمَّ خَرَجَ مُسْلِمٌ بْنُ عَوْسَجَةَ،فَبالَغَ فى قِتالِ الاْعْداءِ،وَصَبَرَ عَلى اءَهْوالِ الْبَلاءِ،حَتّى سَقَطَ إِلَى الاْرْضِ وَبِهِ رَمَقٌ،فَمَشى إِلَيْهِ الْحُسَيْنُ عليه السّلام وَمَعَهُ حَبيبٌ بْنُ مُظاهِرٍ.فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:«رَحِمَكَ اللّهُ يا مُسْلِمُ،فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمُ مَنْ يَنْتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْديلاً».
1581)گفته پس بر مسلم ابن عوسجه***سخت بر من افکنم بر تو نگه
1582)با چنین حالی در این وادی[مگر]***آنکه مژده آورم بر تو[دگر]
1583)بعد از این اوقات سخت سرنوشت***جای تو باشد همانا در بهشت
1584)مسلم ابن عوسجه گفتا سخن***بر حبيب آن یار دیرین و گهن
1585)آن رفیق و یار پاک و اهل دین***با صدای ناتوانی این چنین
1586)هان حبیب،اینک تو را خواند***خدا سوي خير و جنت خود باندا
1587)پس حبیب ابن مظاهر آن زمان***گفته گر این می نبوده بی گمان
1588)بی گمان از اینک می دانم در این***ره شوم با تو در اینجا هم قرین
1589)ز تو می کردم تمنا از درون***تا تو را هر خواهشی باشد کنون
1590)یا وصیت یا هر آنچه در رجا***بر تو باشد آن همی آرم بجا
1591)مسلم بن عوسجه گفتا به او***از تو دارم ای حبیب یک آرزو
1592)پس اشاره کرده او آنگه به عین***جانب آن نازنین مولا حسین
1593)گفته آنگه ای حبیب از این[عزیز]***کُن حمایت،تا بگردی کُشته نیز
1594)پس حبیب ابن مظاهر گفته او***آنچه فرمودی در اینجا پیش رو
1595)دل بگردان خوش،که من اینک به آن***مِنتّش بر دیده بگزارم به جان
1596)گفته راوی در همان هنگام و گه***روح پاک مسلم ابنِ عوسجه
1597)جانب شخسار فردوس خدا***از تن و جسمش همی گشته جدا ودنا منه وَدَنا مِنْهُ حَبيبٌ،فَقالَ:عَزَّ عَلَيَّ مَصْرَعُكَ يا مُسْلِمُ اءَبْشِرْ بِالْجَنَّةِ.
فَقالَ لَهُ مُسْلِمٌ قَوْلاً ضَعيفا:بَشَّرَكَ اللّهُ بِخَيْرٍ.
ثُمَّ قالَ لَهُ حَبيبٌ:
لَوْلا اءَنَّنى اءَعْلَمُ اءَنّى فِى الاْثَرِ لاَحْبَبْتُ اءَنْ تُوصِيَ إِلَيَّ بِكُلِّ ما اءَهَمَّكَ.
فَقالَ لَهُ مُسْلِمٌ:فَإِنّى اءُوصيكَ بِهذا-وَاءَشارَ بِيَدِهِ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام فَقاتِلْ دُونَهُ حَتّى تَمُوتَ.
فَقالَ لَهُ حَبيبٌ:لاَنْعُمَنَّكَ عَيْنا.
ثُمَّ ماتَ رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ.
1598)بعد از آن فرزند انصاری بُرون***آمده با اشتیاقی اندرون
1599)از درون خیمه،پیش آن امام***تا بگیرد رُخصتی از آن هُمام
1600)بر جهاد و جنگ با اهل عدو***پس امام إِذنی بدادندی به او
1601)او هم آنی رفته چون شیرِ ژیان***در میان آن همه اهل زیان
1603)تا که سُلطان سَما را بی گمان***خدمتی بنموده باشد آن زمان
1604)پس چنان می زد به هر مرکب سوار***كان برفته عده ای دارُلبَوار
1605)گاه و بیگاهی هم از آنها زیان***برطرف می کرده با تیغِ زبان
فَخَرَجَ عَمْرُو بْنُ قُرْظَةَ الاْنْصارى،فَاسْتَاءْذَنَ الْحُسَيْنَ عليه السّلام،فَاءَذِنَ لَهُ.
فَقاتَلَ قِتالَ الْمُشْتاقينَ إِلَى الْجَزاءِ وَبالَغَ فى خِدْمَةِ سُلْطانِ السَّماءِ حَتّى قَتَلَ جَمْعا كَثيرا مِنْ حِزْبِ ابْنِ زِيادٍ،وَجَمَعَ بَيْنَ سَدادٍ وَجِهادٍ.
وَكانَ لا يَاءْتى إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام سَهْمٌ إِلا اتَّقاهُ بِيَدِهِ وَلا سَيْفٌ إِلاّ تَلَقّاهُ بِمُهْجَتِهِ.
1606)میگرفته هم به گاهی با دو یَد***تیر دشمن را و یا می کرده رَد
1607)یا که بر تن می خریده از عدو***ضربت هر تیر و شمشیری از او
1608)تانیاید بر وجود آن امام***ضربت شمشیر دشمن از نیام
1609)وین سبب چون از جراحتها ضعیف***گشته آن جسم و تن پاک و نحيف
1610)رو نموده جانب مولا حسین***با نگاه ناتوانی از دو عین
1611)گفته آنگه اى پسر دُخت نبی***راضی آیا بهر من گشتی همی
1612)من وفا کردم اکنون در راه تو؟***خدمتم شد مرضیَّ درگاه تو؟
1613)آن یگانه سرور و زاد علی***در جواب او همی گفتا، بلی
1614)اجر توباشد پس از این سرنوشت***در کنار من همانا در بهشت
1615)چونکه فردای قیامت آید او***می رسی بر من شتابان پیش رو
1616)پس رسان از من سلامی بر نبی***گو که من هم می رسم نزدش همی
1617)اِبنِ قرظه بعد از آن جنگی شدید***کرده و آنگه شده آنجا شهيد
فَلَمْ يَكُنْ يَصِلُ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام سُوءٌ،حَتّى اءُثْخِنَ بِالْجِراحِ.
فَالْتَفَتَ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام وَقالَ:يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ اءَوْفَيْتُ؟
قالَ:
«نَعَمْ،اءَنْتَ؟اءَمامى فِى الْجَنَّةِ،فَاقْرَاءْ رَسُولَ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله عَنِّى السَّلامَ وَاعْلَمْ اءَنّى فِى الاْثَرِ».
فَقاتَلَ حَتّى قُتِلَ رَضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ.
1618)بعد از آن آمد برون از خیمه گاه***یک غلامی روسیاه از هر نگاه
1619)او غلامی بوده،از بُوذر رها***بر حسین گشته عزیز و پُربَها
1620)نام او می بُوده جَون اندر مَقال***خود نمایان کرده او در آن مجال
1621)ابتدا پس کرده خواهش از امام***تا کشد شمشیر خود را از نیام
1622)وانگهی حمله بَرَد بر خصم دون***تا به پیش او بگردد غرق خون
1623)پس امام آنی به او گفتا،[به یَد***جان خود بردارد از آنجا رود]
1624)این چنین که گفته باشندی به لب***تو زما کردی سلامت را طلب
1625)لكن اکنون پس نبایدجان خویش***در ره ما بیش از این سازی تو ریش
ثُمَّ بَرَزَ جَوْنٌ مَوْلى اءَبى ذَرٍّ،وَكانَ عَبْدا اءَسْودَ.
فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:
«اءَنْتَ فى إِذْنٍ مِنّى،فَإِنَّما تَبَعْتَنا طَلَبا لِلْعافيَةِ،فَلا تَبْتَلْ بِطَريقِنا.
1626)او بگفت اِی زاده دُخت نبی***من در آن روزی که خوش بودم همی
1627)نانخور تو بوده ام در هر رَخا***پس چطور اکنون تو را سازم رها؟
1628)نَک چو کرده بر تو دشواری بُروز***من رها سازم تو را[در بین روز؟
1629)بر خدا من خود بدانم از حَسَب***پستم و[باکَس نمی باشم نَسَب]
1630)همچنین بُویم بد است و روی من****تیره باشد[کس نیاید سوی من]
1631)لیکن اکنون از تو می خواهم بهشت***[عاقبت بر من بگردد سرنوشت ]
1632)پس نظر کن تا که بُوی من نِکو***گردد و زیبا شوم از دید رو
1633)هم مرا با وصل خود از هر طرف***مُفتَخر بنما بزرگی و شرف
1634)نِه،به تنها خالق هستی خدا***من كنون از تو نمی گردم جدا
1635)تا که خون من به خون تو اَحَد***گردد اِى مولا در اینجا تا اَبَد
1636)این بگفتا بعد از آن جنگی شدید***کرده و آنگه شده آنجا شهید
فَقالَ:يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ اءَنَا فِى الرَّخاءِ اءَلْحَسُ قِصاعَكُمْ وَفِى الشِّدَّةِ اءَخْذُلُكُمْ.
وَاللّهِ إِنَّ ريحى لَمُنَتْنٌ وَإِنَّ حَسَبى لَلَئيمٌ وَلَوْنى لاَسْوَدُ،فَتَنَفَّسْ عَلَيَّ بِالْجَنَّةِ،فَيَطيبَ ريحى وَيَشْرُفَ حَسَبى وَيَبيضّ وَجْهى،لا وَاللّهِ لا اءُفارِقُكُمْ حَتّى يَخْتَلِطَ هذَا الدَّمُ الاْسْوَدُ مَعَ دِمائِكُمْ.ثُمَّ قاتَلَ حَتّى قُتِلَ،رَضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ.
1637)بعد از آن عَمرو بن خالد از[خیام]***آمده آنجا رسیده بر امام
1638)پس بگفتا إن أبا عبد خدا***من بگردم از برای تو فدا
1639)من بنا کردم که جانم منفصل***گردد و گردد به یاران متصل
1640)چونکه باشد این برایم ناگوار***تونباشی،من بمانم ماندگار
1641)یا که بینم تو به نزد اهل و ایل***با وجود بیکسی گردی قتيل
1642)پس امام نازنین گفتا به او***تو به میدان کُن در این [الساعة]رو
1643)تا که من چون پا به میدان می نهم***می شویم مُلحَق[در آن عالم]به هم
1644)پس قدم چون بر کف میدان نهاد***جنگ بی مثلی نموده در جهاد
1645)آنچنان که گفته اندی آن رشید***بعد از آن شهد شهادت را چشید
ثُمَّ بَرَزَ عَمْرُ بْنُ خالِدٍ الصَّيْداوى،فَقالَ لِلْحُسَيْنِ:يا اءَبا عَبْدِ اللّهِ،جُعِلْتُ فِداكَ قَدْ هَمَمْتُ اءَنْ اءَلْحَقَ بِاءَصْحابِكَ،وَكَرِهْتُ اءَنْ اءَتَخَلَّفَ فَاءَراكَ وَحيدا فَريدا بَيْنَ اءَهْلِكَ قَتيلاً.
فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ عليه السّلام:«تَقَدَّمْ فَإِنّا لاحِقُونَ بِكَ عَنْ ساعَةٍ».
فَتَقَدَّمَ فَقاتَلَ حَتّى قُتِلَ رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ.
1646)پس به ناگه ِابنِ اَسعَد،بی درنگ***آمده بیرون در آنجا بهر جنگ
1647)جانب مولا،حسین ابن علی***تا بگیرد رُخصتی از آن ولی
1648)ابتدا پس آمده او پیش او***پیش روی آن امام از روبرو
1649)چون از آندم،روبرو سوی امام***می رسیده نیزه و سَیف و سِهام
1650)پس خودش را کرده بر آن مهربان***مانعی بر تیر نَحسِ دشمنان
1651)می گرفته با سر و روی و زِبَر***آن همه تیر عدو را چون سپر
1652)در همین اثنا،نوای خود بلند***کرده او با خواندن آیات چند
1653)از کلام حق،برای اهل کین***با صدای پُر طنین آنجا چنین
1654)ای گروه مردمان،من ترس بیش***دارم آید بر شما چون قوم پیش
1655)آن عذابی که گروه نُوح و عاد***منقرض گشته به آن با آب و باد
1656)یا ثمود،یا هرکه گویندی،بَلا***بعد از این گشته پُر آنها مبتلا
1657)پس نمی آرد خداوند[حَكَم]***بر کسی از بندگان خود ستم
قالَ الرّاوى:
وَجاءَ حَنْظَلَةُ بْنُ سَعْدِ الشَّبامى،فَوَقَفَ بَيْنَ يَدَيِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام يَقيهِ السِّهامَ وَالسُّيُوفَ وَالرِّماحَ بِوَجْهِهِ وَنَحْرِهِ.
وَاءَخَذَ يُنادى:
يا قَوْمِ إِنّى اءَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الاْحْزابِ مِثْلَ دَاءْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَعادٍ وَثَمُودَ وَالَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ،وَمَا اللّهُ يُريدُ ظُلْما لِلْعِبادِ.
1658)اِئ جماعت،بر شما از آن زمان***آن زمان که کَس نباشد در اَمان
1659)در هراسم،چون کُند هرکس فرار***سَمت و سویی[و ندارد او قرار]
1660)آن زمان،هر سو که آرد بنده رو***جز خداحافظ نباشد بهر او
1661)ای جماعت،زین قتال و شور و شین***دست بردارید از قتل حُسین
1663)هم نگیرد رحمت ایزد فرا***بر کسی که بسته بر حق افترا
1664)بعد از آن کرده نگاهی بر حسین***گفته پس بر آن یگانه نور عين
1665)[ای حسین جان]وقت آن نا گشته پس***تا رویم سوی خدا و یار و گش
1666)پس امام گفتا به آن یار عزیز***آری تو ملحق شو با آن جمله نیز
1667)رُو به سوی آنچه از دنیا و آن***بر شما بهتر بُوَد[در این زمان]
1668)هم بُرو سوی خدایی که اَحَد***باشد و می باشد او را تا اَبَد
1669)پس همانا حَنظَله،با این کلام***از زبان س رور پاکش امام
1670)با صبوری کرده او جنگی شدید***بعد از آن گشته در آن وادی شهید
وَيا قَوْمِ إِنّى اءَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمَ التَّنادِ ، يَوْمَ تَولُّونَ مُدْبِرينَ ما لَكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ،يا قَوْمِ لا تَقْتُلُ حُسَيْنا فَيَسْحِتُكُمُ اللّهُ بِعَذابٍ وَقَدْ خابَ مَنِ افْتَرى.
ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام وَقالَ:اءَفَلا نَرُوحُ إِلى رَبِّنا وَنَلْحَقُ بِاءَصْحابِنا؟
فَقالَ لَهُ:بَلى رُحْ إِلى ما هُوَ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الدُّنْيا وَما فيها وَإِلى مُلْكٍ لا يَبْلى».
فَتَقَدَّمَ،فَقاتَلَ قِتالَ الاَْبْطالِ،وَصَبَرَ عَلَى احْتِمالِ الاَْهْوالِ،حَتّى قُتِلَ،رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ.
1671)گفته راوی ظهر عاشورا حسین***داده فرمان بر سعید و اِبِنِ قَین
1672)تاکه چون خواهد بخواند او نماز***بازدارندش ز تیر اَهل آز
1673)پس شده آنگه چو مشغول نماز***تیری آمدجانب آن سرفراز
1674)گفته راوی پس بدیدندی سعید***تیر دشمن را به جان خود خرید
1675)بعد از آن هم،هرچه می آمد سِهام***سوی آن مظلومِ مظلومان امام
1676)می دویده او همی مَستانه پیش***می خریده آن به جان و جسم خویش
1677)تا که دیگر بر تن آن یار حق***اندکی باقی نمانده از رَمَق
1678)آنچنانی که بیفتاده زمین***بعد از آن کرده بیان از خود چنین
قالَ:وَحَضَرَتْ صَلاةُ الظُّهْرِ،فَاءَمَرَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام زُهَيْرا بْنَ الْقَيْنِ وَسَعيدا بْنَ عَبْدِ اللّهِ الْحَنَفيّ اءَنْ يَتَقَدَّما اءَمامَهُ بِنِصْفِ مَنْ تَخَلَّفَ مَعَهُ،ثُمَّ صَلّى بِهِمْ صَلاةَ الْخَوْفِ.
فَوَصَلَ إِلَى الْحُسَيْنِ عليه السّلام سَهْمٌ،فَتَقَدَّمَ سَعيدٌ بْنُ عَبْدِ اللّهِ الْحَنَفِيّ،وَوَقَفَ يَقيهِ بَنْفْسِهِ ما زالَ،وَلا تَخَطّى حَتّى سَقَطَ إِلَى الاْرْضِ وَهُوَ يَقُولُ:
1679)ای خدا این عده را مانند عاد***کان بگشتند از گنه معدوم باد
1680)یا به مثل عدة قوم ثمود***کان دگر ز آنها اثر برجا نبود
1681)لعنتی بنما و رحمت امتناع***کن از این قوم پلید اجتماع
1682)بارالها،بر نبی خود سلام***می فرست و گو چنین از من کلام
1683)ای پیامبر بر تن و جسم عید***زخم بی اندازه ای اکنون رسید
1684)چونکه من در راه فرزند نبی***جز رضای تو نمی دیدم همی
1685)پس در آن حالی که بوده ناتوان***جانب جنت همی گشته روان
1686)با وجودی که به تن آثار ریش***هشت و پنج بوده و یا گویا که بیش
اءَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ لَعْنَ عادٍ وَثَمُودَ.
اءَللّهُمَّ اءَبْلِغْ نَبِيَّكَ عَنِّى السَّلامَ،وَاءَبْلِغْهُ ما لَقيتُ مِنْ اءَلَمِ الْجِراحِ،فَإِنّى اءَرَدْتُ ثَوابَكَ فى نُصْرَةِ ذُرِّيَّةِ نَبِيِّكَ.
ثُمَّ قَضى نَحْبَهُ رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ،فَوُجِدَ بِهِ ثَلاثَةَ عَشَرَ سَهْما سِوى ما بِهِ مِنْ ضَرْبِ السُّيُوفِ وَطَعْنِ الرِّماحِ.
1687)گفته راوی پس سُوَید اِبنِ مُطاع***رفته میدان همچو افراد شجاع
1688)او که بوده بر همه کارش حریف***پیش مردم بوده در هر جا شریف
1689)در شرافت بش که او آندم زیاد***حضرت حق را بیاورده بیاد
1690)آنچنانکه بی توقف آن بصیر***می همی خوانده نمازهای کثیر
1691)پس قتالی کرده او مانند شیر***هم صبوری کرده بر هر نیش تیر
1692)هم تحمل بر جراحت های پیش***آمده،کرده به جان و جسم خویش
1693)تا که از زخم زیاد خصم دون***بر زمین اُفتاده آنگه غرق خون
1694)پس در آن حالی که بوده بر زمین***نِه تکان خورده نِه چپ،نِه بر یمین
1695)تا شنیده در دل آن شُور و شَین***کُشته کشته سرور عالم حسين
1696)پس بکرده دست خود را اندرون***اندرونکفش و آورده بُرون
1697)خنجری و می زده بر دشمنان***دشمنان یاوه گو در آن میان
1698)تا بدان حدّی که از زخم شدید***دست دشخیمان بگشته او شهيد
قالَ الرّاوى:
وَتَقَدَّمَ سُوَيْدٌ بْنُ عَمْرو بْنِ اءَبِى الْمُطاعِ،وَكانَ شَريفاً كَثيرَ الصَّلاةِ،فَقاتَلَ قِتَالَ الاْسَدِ الْباسِلِ،وَبالَغَ فِى الصَّبْرِ عَلَى الْخَطَبِ النّازِلِ،حَتّى سَقَطَ بَيْنَ الْقَتْلى وَقَدْ اءُثْخِنَ بِالْجِر احِ،ولَمْ يَزَلْ كَذلِكَ وَلَيْسَ بِهِ حِراكٌ حَتّى سَمِعَهُمْ يَقُولُونَ:قُتِلَ الْحُسَيْنُ،فَتَحامَلَ وَاءَخْرَجَ مِنْ خُفِّهِ سِكّينا،وَجَعَلَ يُقاتِلُهُمْ بِها حَتّى قُتِلَ،رَضْوانُ اللّهِ عَلَيْهِ.
1699)گفته راوی چون که یاران امام گشته اند***کُشته در آن وادی تمام
1700)هم کسی جُز اهل بیت او زیار***بر زمین باقی نمانده آن دیار
1701)ناگهان دیدند آن[مردم به عَین***آمده بیرون علی اِبِن الحسین
1702)از درون خيمه خود آن جوان***جانب بابا همی گشته روان
1703)آمد او بیرون بِسی ظاهر نکو***کس نبوده جز پیمبر مثل او
1704)خُلقِ او نیکو و خَلقش همچو ماه***می در خشیده به نزد هر نگاه
1705)پس چو آمد نزد بابا اذن جنگ***کرده از او در همانجا بی درنگ
1706)ان امام نازنین هم اذن او***داده آنی،تا بجنگد باعدو
1707)لكن او چون رُخصَت میدان بداد***یک نظر بر قامت اکبر نهاد
1708)دیدن آن کس که داند بعد از آن***برنگردد دیگر آن رَعنا جوان
1709)بعد از آن با اشک جاری،بر زمین***او نگه کرد و بگفتا این چنین
1710)إن خدا توشاهدی من یک جوان***جانب این مردمان کردم روان
1711)کان جوان در خِلقَت و در خُلق و خُو***بر پیمبر آشبَه است آن ماهرو
1712)هر زمان ما شُوق دیدار نبی***می شده بر دل زهر جایی همی
1713)جملگی در آن زمان و گاه و گه***می همی کردیم به روی او نگه
فَلَمَّا لَمْ يَبْقَ مَعَهُ سِوَى أَهْلِ بَيْتِهِ خَرَجَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ وَ كَانَ مِنْ أَصْبَحِ اَلنَّاسِ وَجْهاً[وَ أَحْسَنِهِمْ خُلُقاً]-فَاسْتَأْذَنَ أَبَاهُ فِي اَلْقِتَالِ فَأَذِنَ لَهُ ثُمَّ نَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ آيِسٍ مِنْهُ وَ أَرْخَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَيْنَهُ وَ بَكَى ثُمَّ قَالَ:«اَللَّهُمَّ اِشْهَدْ فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلاَمٌ أَشْبَهُ اَلنَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ كُنَّا إِذَا اِشْتَقْنَا إِلَى نَبِيِّكَ نَظَرْنَا إِلَيْهِ».
1714)بعد از آن،مولا در آن وادی شدید***صیحه ای از عمق جان خود کشید
1715)وانگهی گفتا در آنجا،آن که بعد***آن امام نازنين،إن إبِنِ سَعد
1716)مقطع سازد خدا نسل تو را***آنچنان که بی رَحِم کردی مرا
1717)گفته راوی آن على بهر جهاد***سوی میدان سعادت پانهاد
1718)بعد از آن کرده قتالی باحديد***در نهایت بین آن مردم شديد
1719)كان قتال او گروهی از عدو***عازم دوزخ شده با دست او
1720)از پی آن پرُدلی نزد ولی***آمد و گفتا همی آنجا، على
1721)تشنگی کُشته مرا اینک پدر***[از عَطَش جانم نمی گردد بِدر]
1722)همچنین سنگینی و ثِقلِ حديد***بر تَعَب افکنده جان من شدید
1723)پس کنون آیا رهی از بهر آب***می توان گویم برای من بیاب
1724)گفته راوی بعد از آن مطلب حسین***گریه کرده او فراوان از دو عین
1725)بعد از آن فرموده باشد با غمی***این چنین جمله برای او همی
1726)ای بن گن قتالِ دیگری***تا که جدَّ خود به زودی بنگری
1727)پس چو او را بنگری در آن زمان***می شوی سیراب و دیگر بعد از آن
1728)تشنگی هرگز نمی گیرد فرا***تا اَبَد[ای نازنین من]تو را
فَصَاحَ وَ قَالَ:«يَا اِبْنَ سَعْدٍ قَطَعَ اَللَّهُ رَحِمَكَ كَمَا قَطَعْتَ رَحِمِي».فَتَقَدَّمَ نَحْوَ اَلْقَوْمِ،فَقَاتَلَ قِتَالاً شَدِيداً وَ قَتَلَ جَمْعاً كَثِيراً.ثُمَّ رَجَعَ إِلَى أَبِيهِ وَ قَالَ:يَا أَبَتِ،اَلْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِي،وَ ثِقْلُ اَلْحَدِيدِ قَدْ أَجْهَدَنِي،فَهَلْ إِلَى شَرْبَةٍ مِنَ اَلْمَاءِ سَبِيلٌ؟فَبَكَى اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالَ:«وَا غَوْثَاهْ يَا بُنَيَّ قَاتِلْ قَلِيلاً فَمَا أَسْرَعَ مَا تَلْقَى جَدَّكَ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَيَسْقِيَكَ بِكَأْسِهِ اَلْأَوْفَى شَرْبَةً لاَ تَظْمَأُ بَعْدَهَا أَبَداً».
1729)گفته راوی پس على بار دگر***در اطاعت از سُخن های پدر
1730)آمده آندم به میدان بی درنگ***تا کُند با آن همه بیگانه جنگ
1731)پس در آن میدان قتالی کرده او***كان عمل باور نبوده بر عدو
1732)در همان لحظه بگویندی که تیر***آمده خورده به ران آن دلیر
1733)آن عمل را منُقِذِ خوار و لعين***باکمان خود بیاورده چنین
1734)کان عمل فرزند آن سالار دین***با سر و صورت بیفتاده زمین
1735)پس علی گفتا به ناگه این کلام***این پدر بر تو ز من اکنون سلام
1736)اینک اینجا جدّ من بر تو سلام***می رساند،داره بر تو این پیام
1737)اى حسين،ان نور قلب و عين ما***باشتاب اکنون بیا در بین ما
1738)این بگفتا و ناگه آن رعنا جوان***جان به جانان داده او در آن زمان
1739)پس سراسيمه حسین آمد،ولی***چون بدیده غرق خون آنجا على
1740)بر زمین بنشسته و رأس پسر***روی زانویش نهاده آن پدر
1741)[چون نمانده طاقتی آنجا بر او]***گونه بر گونه نهاده،روبه رو
1742)بعد از آن گفتا،خدا هرکس تو را***کُشته و آتش زده ج ان مرا
1743)گشته سازد آن همه خوار و لعين***کان بیاورده به روز تو چنین
فَرَجَعَ إِلَى مَوْقِفِ اَلنُّزَّالِ وَ قَاتَلَ أَعْظَمَ اَلْقِتَالِ،فَرَمَاهُ مُنْقِذُ بْنُ مُرَّةَ اَلْعَبْدِيُّ لَعَنَهُ اَللَّهُ تَعَالَى بِسَهْمٍ فَصَرَعَهُ فَنَادَى يَا أَبَتَاهْ عَلَيْكَ اَلسَّلاَمُ،هَذَا جَدِّي يُقْرِؤُكَ اَلسَّلاَمَ وَ يَقُولُ لَكَ:عَجِّلِ اَلْقَدُومَ عَلَيْنَا ثُمَّ شَهَقَ شَهْقَةً فَمَات.فَجَاءَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ حَتَّى وَقَفَ عَلَيْهِ وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلَى خَدِّهِ وَ قَالَ قَتَلَ اَللَّهُ قَوْماً قَتَلُوكَ،
1744)چه نمودندی جَسُوری آن همه***پیش درگاه خدا بی واهمه
1745)هَتكِ حرمت کرده بر مَولانبی***آن گروه بی حیا،اکنون همی
1746)بعد تو،گر تو نباشی ماندگار***خاکِ عالم بر سر این روزگار
1747)گفته راوی ناگهان زینب برون***آمد از آنجا که بوده اندرون
1748)با چنان حالی که آن روحی فدا***این چنین می کرده او آنجا ندا
1749)ای برادر زاده من ای علی***اِی به دل وابسته و تن إن على
1750)این سخن ها را همانا بر زبان***جاری می کرده همی آن مهربان
1751)تا رسیده بی محابا سوى او***وانگهی خود را فِکنده روی او
1752)پس جلو آمد به آنی آن امام***دست او گ رفته برده در خیام
1753)بعد از آن مردان اهل بیت از***جانب میدان همی آورده رو
1754)تا که از ایشان گروهی با حدید***گشته با دست ستمکاران شهید
1755)پس به ناگه سید و سالار دین***باندا و صیحه ای گفتا چنین
1756)ای تمام اهل بیت و خویش من***نک،شکیبایی کنید بر این مِحَن
1757)بر خدا سوگند بعد از این،أَحد***از ش ما را بدنیاید تا ابد
مَا أَجْرَأَهُمْ عَلَى اَللَّهِ وَ عَلَى اِنْتِهَاكِ حُرْمَةِ اَلرَّسُولِ عَلَى اَلدُّنْيَا بَعْدَكَ اَلْعَفَاءُ».
قالَ الرّاوى:وَخَرَجَتْ زَيْنَبُ إِبْنَةُ عَلِيٍّ تُنادي:يا حَبيباهُ يَابْنَ اءَخاهُ،وَجاءَتْ فَاءَكَبَّتْ عَلَيْهِ.
فَجاءَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام فَاءَخَذَها وَرَدَّها إِلَى النِّساءِ.
ثُمَّ جَعَلَ اءَهْلُ بَيْتِهِ يَخْرُجُ مِنْهُمُ الرَّجُلُ بَعْدَ الرَّجُلِ،حَتّى قَتَلَ الْقَوْمُ مِنْهُمْ جَماعَةً،فَصَاحَ الْحُسَيْنُ عليه السّلام فى تِلْكَ الْحالِ:صَبْرا يا بَنى عُمُومَتى،صَبْرا يا اءَهْلَ بَيْتى صَبْرا ،فَوَاللّهِ لا رَاءَيْتُمْ هَوانا بَعْدَ هذَا الْيَوْمِ اءَبَدا.
1758)گفته راوی ناگهان آني روان***شد به میدان بَلا[یک]نوجوان
1759)رنگ و رو و چهره او مثل ماه***می درخشیده به نزد هر نگاه
1760)پس قَدَم چون بر کف میدان نهاد***کرده با آن اشقياء آنی جهاد
1761)ابن سعدِ ناتوان چون دیده آن***لشکر از او گشته آنجا ناتوان
1762)[گفته پس من در دل این شور و شین***داغ او را می گذارم بر حسین]
1763)ناگهان اِبنِ فُضَیل نابکار برده***شمشیری علیه او بکار
1764)تا که آن ملعون و کافر از عدو***ضربتی آنجا بزد بر فرق او
1765)ز آن عمل فرق سرش گردیده چاک***وانگهی اُفتاده با سر روی خاک
1766)پس صدا می زد در آن هنگامه او***نک به فریادم برس اینجا عمو
1768)تا که دست نحس آن کافر جُدا***کرده آن مولا،أمام مُقتدا
1769)بعد از آن هم،آن همه قوم عنید***صیحه و فریاد او را می شنید
قالَ الرّاوى:وَخَرَجَ غُلامٌ كَاءَنَّ وَجْهَهُ شِقَّةَ قَمَرٍ،فَجَعَلَ يُقاتِلُ،فَضَرَبَهُ ابْنُ فُضَيْلٍ الاَْزْدى عَلى رَاءْسِهِ،فَفَلَقَهُ،فَوَقَعَ الْغُلامُ لِوَجْهِهِ وَصاحَ:يا عَمّاهُ.
فَجَلَى الْحُسَيْنُ عليه السّلام كَما يَجْلِى الصَّقْرُ،وَشَدَّ شِدَّةَ لَيْثٍ اءُغْضِبَ،فَضَرَبَ ابْنَ فُضَيْلٍ بِالسَّيْفِ،فَاتَّقاها بِساعِدِهِ فَاءَطَنَّها مِنْ لَدُنِ الْمِرْفَقِ،فَصاحَ صَيْحَةً سَمِعَهُ اءَهْلُ الْعَسْكَرِ،
1770)پس برای یاری او کوفیان***آمده او را گ رفته در میان
1771)تا که آن فرد خبيث و بی بها***از یَدِ آن نازنین گردد رها
1772)لكن از آنجا که هر اَسبی رَمید***زیر پا بر آتش دوزخ دوید
1773)گفته راوی در دلِ آن شُور و شَین***من بدیدم اینکه در آنجا حسين
1774)بعد از آنکه گرد و خاک آمد فرود***در کنار آن جوان اِستاده بود
1775)پس چو دیده قاسمش پا بر زمین***می کشد،گفتا در آن لحظه چنین
1776)دُور گردد از عنایات خدا***هرکسی کرده تو را از من جُدا
1777)روز محشر باب و جدّ تو نبی***میکند با این لئیمان دشمنی
1778)بعد از آن گفتا به اَلَّه بر عمو***ناگوارِ او بخوانی،پس تو او
1780)یا اگر خواهد کند کاری بر او***بی ثمر باشد صدایش، ای عمو
1781)بر خدا سوگند برای من نصیر***اندکند و دشمنان اکنون كثير
1782)این بگفتا جسم قاسم را به بر***برگرفته با دو دست و چشم تر
1783)برده بنهاده به نزد کشته ها***کشته های اهل خود،در اِنتها
فَحَمَلَ اءَهْلُ الْكُوفَةِ لِيَسْتَنْقِذُوهُ،فَوَطَاءَتْهُ الْخَيْلُ حَتّى هَلَك.
قالَ:وَانْجَلَتِ الْغَبْرَةُ،فَرَاءَيْتُ الْحُسَيْنَ عليه السّلام قائِما عَلى رَاءْسِ الْغُلامِ وَهُوَ يَفْحَصُ بِرِجْلِهِ،وَالْحُسَيْنُ عليه السّلام يَقُولُ:«بُعْدا لِقَوْمٍ قَتَلُوكَ،وَمَنْ خَصَمَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيكَ جَدُّكَ».
ثُمَّ قالَ:عَزَّ وَاللّهِ عَلى عَمِّكَ اءَنْ تَدْعُوهُ فَلا يُجيبُكَ،اءَوْ يُجيبُكَ فَلا يَنْفَعُكَ صَوْتُهُ،هذا يَوْمٌ وَاللّهِ كَثُرَ واتِرُهُ وَقَلَّ ناصِرُهُ».
ثُمَّ حَمَلَ الْغُلامَ عَلى صَدْرِهِ حَتّى اءَلْقاهُ بَيْنَ الْقَتْلى مِنْ اءَهْلِ بَيْتِهِ.
1784)گفته راوی چون در آن وادی حسین***دیده مرگ اهل بیت خود به عین
1785)همچنین دیده همه یاران پاک***غرق خون اُفتاده اند بر روی خاک
1786)عزم راسخ آن زمان بر دل نهاد***تا کُند با دشمنان حق جهاد
1787)پس چو گشته با لئيمان روبرو***گويدندی این چنین می گفته او
1788)کس بود آیا که از اهل نبی***هر بدی را برطرف سازد همی
1789)تک خداترسی بود بین شمااز خدا ترسد،دهد یاری به ما
1790)کش بود آیا همی در این میان***دادِ ما گیرد از این اهل زیان
1791)تک در این میدان کسی آیا صَدد***کرده بر آنکه کُند ما را مدد
1792)تا دهد او را خدا نیکو جواب***در قیامت،هم دهد او را ثواب
1793)پس ندای او همی در آن زمان***چون بیامد آنی بر گوش زنان
1794)شیون و فریاد و ناله بانوا***برمَلا شد در میان نینوا]
1795)پس نیامد چون از آن مردم خبر***منصرف گشته از آن اهل ضرر
1796)با دلی پر غُصّه و افسوس و آه***تا رسیده بر کنار خیمه گاه
قالَ الرّاوى:وَلَمّا رَاءَى الْحُسَيْنُ عليه اسّلام مَصارِعَ فِتْيانِهِ وَاءَحِبَّتِهِ،عَزَمَ عَلى لِقَاءِ الْقَوْمِ بِمُهْجَتِهِ،وَنادى:«هَلْ مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّهِ؟
هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخافُ اللّهَ فينا؟هَلْ مِنْ مُغيثٍ يَرْجُو اللّهَ بِإِغاثَتِنا؟هَلْ مِنْ مُعينٍ يَرْجُو ما عِنْدَ اللّهِ فى إِعانَتِنا؟».
فَارْتَفَعَتْ اءَصْواتُ النِّساءِ بِالْعَويلِ،فَتَقَدَّمَ إِلى بابِ الْخَيْمَةِ
1797)پس صدا زد زینبم،ای خواهرم***پیش من آور،علیَّ اصغرم
1798)تا بینم کودک خود را [کمی]***هم کُنم با او وداع اینک همی
1799)پس چو زینب دست او داده على***رأفت ب ابا بِگشته منجلي
1800)منجلی بر اینکه خَم گشته پدر***بُوسه افشاند به روی آن پسر
1801)ليكن آنجا حَرمَله آن بی حیا***تیری از چِلَّه همی کرده رها
1802)آنچنان که گفته راوی،تیر او***پاره کرده،گوش تا گوشِ گلو
1803)پس بگویند چو آن مظلوم دین***کودک خود را بدیده این چنین
1804)گفته،اِی خواهر،تو اکنون این صغير***طفل من را با دو دست خود بگیر
1805)چون گرفته،او برون آورده تیر***بعد از آن بنهاده دست خود به زیر
1806)زیر ځلقوم و گلوی او،که خون***گشته جاری از نشاني خصم دون
1807)پس امام با ناله و آه و نوا***خون او پاشیده آنی بر هوا
1808)بعد از آن گفتا که آنچه این عمل***کرده بر من،سختی آن را اَقَلّ
1809)آن بود که این عمل[دراین زمان]***در حضور حق تجلّی گشته آن
1810)گفته باقر آن امام ما چنین***قطره ای ز آن دَم نیفتاده زمین
وَقالَ لِزَيْنَبَ:«ناوِلينى وَلَدِى الصَّغير حَتّى اءُوَدِّعَهُ».
فَاءَخَذَهُ وَاءَوْمَاءَ إِلَيْهِ لِيُقَبِّلَهُ،فَرَماهُ حَرْمَلَةُ بْنُ الْكاهِلِ بِسَهْمٍ،فَوَقَعَ فى نَحْرِهِ فَذَبَحَهُ. فَقالَ لِزَيْنَبَ:«خُذيهِ».
ثُمَّ تَلْقَى الدَّمَ بِكَفَّيْهِ حَتّى إِمْتَلاََتا،وَرَمى بِالدَّمِ نَحْوَ السَّماءِ وَقالَ:«هَوِّنْ عَلَيَّ ما نَزَلَ بي،إِنَّهُ بِعَيْنِ اللّه».
قالَ الْباقِرُ عليه السّلام:«فَلَمْ يَسْقُطْ مِنْ ذلِكَ الدَّمِ قَطْرَةٌ إِلَى الاْرْضِ!».
1811)گفته راوی اینکه در آن جا بدید***بر حسین گشته عَطَش آنی شدید
1812)پس به قلب نازنین او بَرات***گشته تا قدری خورد آب فرات
1813)بی محُابا پس شده آنی روان***سوی آنجا با همه تاب و توان
1814)بوده آن لحظه برادر روبرو***تافداکاری کند از بهر او
1815)پس همین که بر شریعه پانهاد***گشته ظاهر لشکر سَعِد عناد
1816)آن همه حلقه زدندی دور او***از جلو و از کنار و پشت و رو
1817)ناگهان تیری مُهیّا از عدو***از بَنی دارِم زده فردی بر او
1818)آنچنان که خورده بر فکّ امام***تیر آن ملعونِ پستِ بَدأَنام
1819)زآن عمل راوی در آن وادی بَدید***چانه آن نازنین آنجا درید
1820)پس امام با رنج بی حد و شدید***تیر را از چانه اش بیرون کشید
1821)چونکه جاری شد زتيرخصم دون***بر سر و بر صورت و بر سینه خون
قالَ الرّاوى:وَاشْتَدَّ الْعَطَشُ بِالْحُسَيْنِ عليه السّلام،فَرَكَبَ الْمُسَنّاةُ يُرِيدُ الْفُراتَ،وَالْعَبّاسُ اءَخُوهُ بَيْنَ يَدَيْهِ،فَاعْتَرَضَتْهُما خَيْلُ ابْنُ سَعْدٍ.
فَرَمى رَجُلٌ مِنْ بَنِى دَارِمِ الْحُسَيْنَ عليه السّلام بِسَهْمٍ فَاءَثْبَتَهُ فى حَنَكِهِ الشَّريفِ. فَانْتَزَعَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ السَّهْمَ
1822)هر دو دست خود همي بنهاده زیر***زیر فکی که بُرون آورده تیر
1823)تا که گشته پُر زخون،***در آن زمان بعد از آن پاشیده آن بر آسمان
1824)وانگهی کرده مناجاتی چنین***باخدا،آن سید و سالار دین
1825)ای خدا از آنچه بر زاد نبی***می کند این[لشکر کافر]همی
1826)از همه این ظلم و این اعمال دون***شکوه دارم من به درگاهت کنون
1827)در همان لحظه سپاه ابن سعد***آن خبيث بی مروت،کرده بعد
1828)حائلی بین حسین ابن علی***با ابُوفاضل در آن وادی همی
1829)بعد از آن با نیزه و شمشیر و تیر***حمله آورده به عباس دلیر
1830)[ناگهان با یک عمود آهنین***کافری زد بر سر آن نازنین]
1831)[پس در آن حالی که بوده روی خاک***یک صدا زد یا اخاه،أدرِك أخاك]
1832)یعنی دریاب اِی برادر این میان***این برادر را که گشتند[كوفيان]
1833)بی درنگ آمد حسین امّا بدید***آن برادر گشته در آنجا شهید
1834)پس بگویندی برای او حسين***گریه بی اندازه کرده با دو عین
وَبَسَطَ يَدَيْهِ تَحْتَ حَنَكِهِ حَتّى امْتَلاَتْ راحَتاهُ مِنَ الدَّمِ،ثُمَّ رَمى بِهِ وَقالَ:
«اءَللّهُمَّ إِنّى اءَشْكُو إِلَيْكَ ما يَفْعَلُ بِابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكَ«.
ثُمَّ اقْتَطَعُوا الْعَبّاسَ عَنْهُ،وَاءَحاطُوا بِهِ مِنْ كُلِّ جانِبٍ وَمَكانٍ،حِتّى قَتَلُوهُ قَدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ، فَبَكَى الْحُسَيْنُ عليه السّلام بُكاءً شَديدا،وَفى ذلِكَ يَقُولُ الشّاعِرُ:
اءَحَقُّ النّاسِ اءَنْ يُبْكى عَلَيْهِ
فَتىً اءَبْكَى الْحُسَيْنَ بِكَرْبَلاءِ
اءَخُوهُ وَابْنُ والِدِهِ عَلِيٍّ
اءَبُو الْفَضْلِ الْمُضَرَّجُ بِالدِّماءِ
وَمَنْ واساهُ لا يَثْنيهِ شَيْءٌ
وَجادَلَهُ عَلى عَطَشٍ بِماءٍ
غير(لعين)
1835)راوی اخبار حق گوید سپس***آن امام بی مُعین و یار و کش
1836)خوانده دشمن را به میدان جدال***تا کندی تک به تک آنجا قتال
1837)پس چو می آمد کسی از آن شِرار***سوی او،می رفته در بش القرار
1838)تا که مقتول عظیمی از عدو***مجتمع کرده در آنجا پیش رو
1839)هم رجز می خوانده آن مولاچنین***در میان گ ودی آن سرزمین
1840)مُردن أو باشد از آن روزگار***روزگاری که بگردد بنده خوار
1841)همچنین بهتر بود هر عیب و عار***از ف رو افتادن در قعر نار
1842)در نتیجه راویان از آن امام***این چنین مطرح نمودندی کلام
1843)برخداسوگند کسی با این دو عين***ما ندیدیم تاکنون مثل حسين
1844)با وجودی که همه از اهل و ایل***هم زیاران گشته بودندی قتیل
1845)آنچنان می کرده با دشمن ستیز***كان بر آن دشمن نبوده جُز گریز
1846)پس بگویندی که بعد از آن عدو***حمله آورده به او از پیش رو
1847)ليكن او تا می کشیده از نيام***تیغ و خنجر را همی بهر قيام
1848)همچو بُزهایی که از گرگی گریز***می کنند[از خوف دندان های تیز]
1849)جملگی از آن مکان بی قرار***می نمودندی به هر سویی فرار
قالَ الرّاوى:
ثُمَّ اءَنَّ الْحُسَيْنَ عليه السّلام دَعَا النّاسَ إِلَى الْبِرازِ،فَلَمْ يَزَلْ يَقْتُلُ كُلَّ مَنْ بَرَزَ إِلَيْهِ،حَتّى قَتَلَ مَقْتَلَةً عَظيمَةً،وَهُوَ فى ذلِكَ يَقُولُ:اءلْقَتْلُ اءَوْلى مِنْ رُكُوبِ الْعارِوَالعارُ اولى من دُخُولِ النار»قالَ بَعْضُ الرُّواةِ:
وَاللّهِ ما رَاءَيْتُ مَكْثُورا قَطُّ قَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَاءَهْلُ بَيْتِهِ وَاءَصْحابُهُ اءَرْبَطَ جَاءْشا مِنْهُ،وَإِنَّ الرِّجالَ كانَتْ لَتَشِدُّ عَلَيْهِ فَيَشِدُ عَلَيْها بِسَيْفِةِ فَتَنْكَشِفُ عَنْهُ انْكِشافَ الْمِعْزى اذا شَدَّ فيهَا الذَّئْبُ.
1850)پس چو او بر لشکر سعد لعين***حمله آورده همی در آن زمین
1851)آن گروه سی هزار ناخلف***چون ملخ ها پر کشیده هر طرف
1852)بعد از آن حمله دوباره بی درنگ***ترود بر می گشته از میدان جنگ
1853)جانب آن مرکز خونین خویش***وانگهی میگفته از آیین و کیش
1854)این سخن را با بیانی پر نوا***در ب لندای زمین نینوا
1855)قوت و قدرت ندارد جز خدا***او شریف است و عظیم است و[هدا]
1856)گفته راوی بی محابا همچنان***حمله می کرده امام بر دشمنان
1857)تاکه جیش سَعد پستِ نابکار***[حیله ای را برده اند آنجا بکار]
1858)آنکه بین او و اهل او[کمی]***فاصله افکنده اند آنجا همی
1859)[پس همانا غيرت مولا به جوش]***آمد و گفتا بر آن عده به گوش
1860)ائ زبوسفیان[تمامی اهل کين]***گر نباشد بر شما آیین و دین
1861)یا نگیرد بر شما خوفي فرا***از عذاب و درد و رنج آن سرا
1862)لااقل در این جهان[بی بها]***مردمی باشید آزاد و رها
1863)یا اگر باشد شما را این گمان***بر عرب بودن همانا این زمان
1864)پس کنید اکنون نظر بر اصل خویش***بر حسب های کسان و نسل خویش
وَلَقَدْ كانَ يَحْمِلُ فيْهِمْ،وَ قَدْ تَكَمَّلُوا ثَلاثينَ اءَلْفا،فَيُهْزَمُونَ بَيْنَ يَدَيْهِ كَاءَنَّهُمُ الْجَرادُ الْمُنْتَشِرُ،ثُمَّ يَرْجِعُ إِلى مَرْكَزِهِ وَ هُوَ يَقُولُ:«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِااللّهِ الْعَلِىَّ الْعَظيمِ».
قالَ الرّاوى:وَلَمْ يَزَلْ عَلَيْهِالْسلام يُقاتِلُهُمْ حَتّى حالُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ رَحْلِهِ.
فَصاحَ بِهِمْ:«وَيْحَكُمْ يا شيعزةَ آل اءبى سُفْيانَ،إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينُ وَكْنُتْم لا تَخافُونَ الْمَعادِ فَكُونُوا اءحْرارا فى دُنْياكُمْ هذِهِ وَ ارْجِعُوا إِلى اءَحْسابِكُمْ إِنْ كُنتُمْ عَرَبا كَما تَزْعُمُونَ».
1865)گفته راوی،پس بگفتا این چنین***شِمرِ کافر آن خبيث اهل کین
1866)چون شده مولا کلامش خاتمه***گفته چه گویی تو،يَابنَ فاطمه
1867)پس امام این گفت با رَأسِ فِتَن***با شما در حال پیکارم به تن
1868)این زن و بچه،چه دارندی گناه***[جز خدا را کس ندارندی پناه]
1869)پس کنون تا من در این عالم حیات***دارم و ظ اهر نگرديده ممات
1870)از شما،این سرکشان و یاغیان***بر کسان من نیارندی زیان
1871)شمر کافر گفته او،بی فاصله***آن روا شد بر تو،يَابنَ فاطمه
1872)وانگهی حمله نمودندی به او***آن گ روه بی حیا،از پشت و رو
1873)آن امام نازنین هم بر دفاع***می همی اُفتاده در آن اجتماع
آن امام مظلوم
1874)آتش پیکار میدان شعله ور***گشت و هردو می شدندی حمله ور
1875)که امام می کرده حمله بر عدو***گه عدو می کرده حمله سوى او
1876)در همان لحظه امام تشنه لب***کرده از آنها کمی آبی طلب
1877)لكن او را بهرِ یک اندازه آب***از کسی نامد در آن وادی جواب
1878)تا که هفتاد و دو زخم از کافران***جسم و جانش را نموده ناتوان
قالَ فَناداهُ شِمْرُ:ما تَقُولُ يَابْنَ فاطِمَةَقالَ:«اءَقُولُ:اءَنَا الَّذى اءُقاتِلُكُمْ وَ تُقاتِلُونَنى وَ النَّساءُ لَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحُ فَاْمنَعُوا عُتاتَكُمْ وَ جُهّالَكُمْ وَ طُغاتَكُمْ مِنَ التَّعَرُّضِ لِحَرَمى ما دُمْتُ حَيّا»
فَقالَ شِمْرُ:لَعنَة اللّه لَكَ ذلِكَ يَابْنَ فاطِمَةَ وَ قَصَدُوهُ بِالْحَرْبِ فَجَعَلَ يَحْمِلُ عَلَيْهِمْ وَ يَحْمِلُونَ عَلَيْهِ،وَ هُوَ مَعَ ذلِكَ يَطْلُبُ شَرْبَةً مِنْ ماءٍ فَلا يَجِدْى حَتّى أَصابَهُ اثْنَتانِ وَ سَبْعُونَ جِراحَةً.
1879)پسان نمانده چون برایش طاقتی***آمده در گوشه ای تا ساعتی
1880)قُوَّتی پیدا کند آن مهربان***از همه ظلم و ستیز کافران
1881)ناگهان سنگی رها شد از عدو***آمده خورده به پیشانی او
1882)پس لب پیراهن خود را به یَد***برگرفت و وانگهی بالا برد
1883)تاکه خون جاری از روی جَبین***برطرف سازد در آن وادی همین
1884)ناگهان تیری سه شعبه از عدو***آمده خورده همی بر قلب او
1885)پس امام با ذکر ایزد،یک ندا***کرده و گفتا همانا ای خدا
1886)تو،به حق دانی که این مردم بسی***می کُشند اکنون در این وادی کسی
1887)آن کسی را که به جُز او بر نبی***زاد و فرزندی نمی باشد همی
1888)پس چنان تیر عدو بر قلب او***قلب پاک او همی گشته فرو
1889)کان امام مهربان از پشت سر***تیر دشمن را همی آورده در
1890)وانگهی سیلاب خُون چون جوی آب***گشته جاری از وجود آن جناب
1891)پس چودیده ناتوان خود را زحال***منصرف گردیده از جنگ و قتال
فَوَقَفَ يَسْتَر يحُ ساعَةً وَ قَدْ ضَعُفَ عَنِ الْقِتالِ فَبَيْنَما هُوَ واقِفُ إِذْ أَتاهُ حَجَرُ،فَوَقَعَ عَلى جَبْهَتِهِ فَأَخَذَ الثَّوْبَ لِيَمْسَحَ الدَّمَ عَنْ جَبْهَتِهِ فَأَتاهُ سَهْمُ مَسْمُومُ لَهُ ثَلاثَ شُعَبٍ فَوَقَعَ عَلى قَلْبِهِ،فَقالَ عَلَيهِالْسلام:«بِسْمِ اللّوَ بِاللَّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ ص»ثُمَّ رَفَعَ رَأُسَهُ اِ لَى السَّماءِ وَ قالَ:«اءَللّهُمَّ إِنَّك ز تَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقْتُلُوَن رَجُلاً لَيْسَ عَلى وَجْهِ الاْ رْضِ إِبْنُ بِنْتِ نَبِي غَيْرُهُ»ثُمَّ أَخَذَ السَّهْمَ،فَأَخْرَجَهُ مِنُ وَراءِ ظَهْرِهِ،فَانْبَعَثَ الدَّمُ كَأَنَّهُ ميزابُ،فَضَعُفَ عَنِ الْقِتالِ وَ وَقَفَ،
1892)بعد از آن هریک گش از دشمن به او***می شده نزدیک او از روبرو
1893)تا که کار آن عزیز فاطمه***باید و خنجر بسازد خاتمه
1894)لکن از اندیشه آنکه مباد***حضرت حق را ببیند در معاد
1895)با چنان حالی،همانا آن عدو***منصرف می گشته در آنجا از او
1896)تا که مردی از گروه کنده پیش***آمد و گفتا به او آنجا ز خویش
1897)جمله چندین حرف زشت و ناروا***جانب او در میان نینوا
1898)بعد از آن آمد به آنی در برش***ضربتی با سیف خود زد بر سرش
1899)پس عمامه از سر آن نازنین***پر شد از خون در میان آن زمین
1900)گفته راوی پس به آنی از دو لب***دستمالی را ن موده او طلب
1901)از کسی از اهل بیت خود که آن***سر ببندد وانگهی در آن میان
1902)پس چو بسته،یک گله خود عرب***از برای رأس خود کرده طلب
1903)بعد از آن عمامه را بر دور و بر***از گله بسته،نهاده روی سر
1904)آن دم او یک بار دیگر بر جهاد***سوی میدان شهادت پانهاد
1905)ليكن آن دشمن در آن میدان جنگ***کرده آنجا ابتدا قدری درنگ
1906)وانگهی یکباره افراد عدو***برگرفتندی همه اطراف او
فَكُلّما أَتاهُ رَجُلُ انْصَرَفَ عَنْهُ،كَراهيةً أَنْ يَلْقَى اللّه بِدَمِهِ حَتّى جاءَهُ رَجُلُ مِنْ كِنْدَةَ يُقالُ لَهُ مالِكُ بْنُ الَّنسْرِ-لَعَنَهُ اللّهُ،فَشَتَمَ الْحُسَيْنَ علیه السلام وَ ضَرَبَهُ عَلى رأُسِهِ الشَّريفِ بِالسَّيْفِ،فَقَطَعَ اْلبُرْنُسَ وَ وَصَل ز السَّيْفُ إِلى رَأْسِهِ وَ امْتَلاَ الْبُرْنُسُ دَماً.قالَ الرّاوى فَاسْتَدْعَى الْحُسَيْنُ علیه السلام بِخِرْقَةٍ فَشَدَّ بِها رَأْسَهُ،وَ اسْتَدْعَى بِقَلَنْسُوَةٍ فَلَبِسَها وَ اعْتَمَّ عَلَيْها فَلَبِثُوا هُنَيْئَةً ثُمَّ عادُوا إِلَيْهِ وَ أَحاُطوا بِهِ.
1907)گفته راوی ناگهان در آن زمان***کودکی نابالغ از بین زنان
1908)کنده گشت و ناگهان زآن وقت***وحين باشتاب آمدهمی سوی حسین
1909)پس بگویندی که زینب بی درنگ***می دویده آورد او را به چنگ
1910)گیرد او را تا مبادا آن عزیز***اُفتد اندر آن زمین فتنه خیز
1911)پس بر آن نیّت پی او می دوید***تا که آخر پیش آن کودک رسید
1912)لكن او را هرچه او می کرده ناز***تا همی گردد به سوی خیمه باز
1913)او قسم می خورده آندم بر خدا***از عموی خود نمی گردم جدا
1914)ناگهان بحر بن کَعبِ نابکار***یا به قولی،حَرمله،بُرده بکار
1915)تیغ و شمشیری علیه آن امام***با همه قدرت،و ليكن ناتمام
1916)پس بگویندی که آن کودک عتاب***کرده دشمن را چنین با یک خطاب
1917)وان و بر تو اى خبيث بی حیا***[اِی نشان و مظهر اهل ریا]
1918)نَک تو می خواهی[جلوی روی من]***[با چنین سَیفی]کُشی عموی من 1919)آن خبيث و جِلوه اهل زنا بر ک لام او نکرده اِعتنا
فَخَرَجَ عَبْدُ اللّه بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلى علیه السلام-وَ هُوَ غُلامُ لَمْ يُراهِقْ مِنْ عِنْدِ النَّساءِ،فَشَدَّ حَتّى وَقَفَ إِلى جَنْبِ الْحُسَيْنِ علیه السلام،فَلَحِقَتْهُ زَيْنَبُ إِبْنَهُ عَلِي علیه السلام لِتَحْبِسَهُ،فَأَبى وَ امْتَنَعَ إِمْتِناعاً شَديداً وَ قالَ:
وَ اللّهِ لا أُفارِقُ عَمّى!
فَأَهْوى(اءبَحْرُ)بْنُ كَعْبٍ وَ قيلَ:حَرْمَلَةُ بْنُ الْكأ هِلِ-إِلَى الْحُسَيْنِ علیه السلام بِالسَّيْفِ.
فَقالَ لَهُ الْغُلامُ:وَيْلَكَ يَابْنَ الْخبيثَةِ أَتَقْتُلُ عَمّى؟!
1920)پس زبالای فَرَس آورده زود***بر حسین شمشیر سختش را فرود
1921)ليكن آنی بی درنگ آنجا پسر***دست خود را بر عمو کرده سپر
1922)تامبادا تیغ ناپاک عدو***از فراز آید،خورد بر آن عمو
1923)وین سبب دستش جدا کرده عدو***لیکن آویزان شده بر کتف او
1924)[پس طلب می کرده مادر را]،ولی***آمده نزدش حُسین اِبنِ علی
1925)آن عموی نازنین،او را بَغل***کرده[با یک ناله ای]در آن محل
1926)بعد از آن گفتا در آن وادی به او***اِی برادرزاده من،ای عمو
1927)کُن براین تلخی و درد و رنج بیش***اندکی صبر و تحمّل بهر خویش
1928)همچنین این درد و رنج خودشمار***خوبی و خِیر از ور پروردگار
1929)چون خدا مُلحق کند اینک تو را***باهمه خویشانِ تو در آن سرا
1930)در همان اثنا که بوده رأس او***روی زانو و در آغوش عمو
1931)آن خبيث بی مروّت حَرمَله***از کمان تیری ز خود کرده له
1932)جانب آن کودک مظلوم و پاک***همچنان که بوده او بر روی خاک
1933)كان عمل،از تیر آن فرد عدو***پاره گشته از پسر آنی گلو
فَضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ،فَاتَّقاها الْغُلامُ بِيَدِهِ،فَاءَطَنَّها الَى الْجِلْدِ فَاذا هِىَ مُعَلَّقَةُ.
فَنادَى الْغُلامُ:يا عَمّاهُ!
فَاءَخَذَهُ الْحُسَيْنُ علیه السلام فَضَمَّهُ الَيهِ وَ قالَ:«يَابْنَ اءخى،اصْبِرْ عَلى ما نَزَلَ بِكَ وَاحْتَسِبْ فى ذلِكَ الْخَيْرَ،فَانَّ اللّهَ يُلْحِقُكَ بِآبائِكَ الصّالِحينَ.»
قالَ:فَرَماهُ حَرْمَلَةُ بْنُ الْكاهِلِ بِسَهْمٍ،فَذَبَحَهُ وَ هُوَ فى حِجْرِ عَمَّهِ الْحُسَيْنِ علیه السلام.
1934)گفته راوی در پِیِ این ماجرا***در میان دشتِ س رخ کربلا
1935)بعدِ قتل زاد و فرزند حَسَن***شمر کافر،سرور اهل فتن
1936)حمله آورده به سوی خیمه گاه***خیمه گ اه آن امام بی پناه
1937)پس به نیزه یا به شمشیر از نیام***پاره می کرده تمام آن خیام
1938)بعد از آن گفتا به اصحابش رَوید***آتشی بر من فراهم آورید
1939)تا بسوزانم خیام و اهل آن***بی درنگ و وقفه ای در این میان
1940)گفته پس مولا به آن خصم لعین***از میان ن ینوا آنی چنین
1941)یابن ذي الجُوشَن تو می خوانی فرا***آتشی،آتش زنی اهل مرا
1942)پس خدای مهربان[در آن سرا***یا در این عالم]بسوز اند تو را
1943)در همان لحظه ملامت کرده آن***شَبَث،آن شمر لعین را با زبان
1944)پس چو آن کافر زكارخودخَجِل***گشته در ظاهر در آن وادی بدل
1945)گويدندی آن خبيث منحرف***گشته از آن نيّت خود منصرف
1946)پس امام این گفت،با اهلش چنین***در میان گودی آن سرزمین
1947)یک لباسِ کُهنه ای از بهر من***آورید اکنون که پُوشم بر بدن
1948)زیر این چندین لباسِ خود کنون***تا بدان رغبت نسازد خصم دون
1949)یا کسی از این گروه دشمنان***جسم من عُريان نسازد بهر آن
1950)پس کسی از اهل بیت او چنان***جامه ای آورده بهرش در میان
ثُمَّ انَّ شِمْرَ بْنِ ذِى الْجَوْشَنِ حَمَلَ عَلى فُسْطاطِ الحُسَيْنِ علیه السلام فَطَعَنَهُ بِالرُّمْحِ،ثُمَّ قالَ: عَلَيَّ بِالنّارِ اُحْرِقُهُ عَلى مَنْ فيهِ.
فَقالَ لَهُ الْحُسَيْنُ علیه السلام:«يَابْنَ ذِى الْجَوْشَنِ،اءَنْتَ الدّاعى بِالنّارِ لِتُحْرِقُ عَلى اءَهْلى،اءحْرَقَكَ اللّهُ بِالنّارِ».
وَ جاءَ شَبَثُ فَوَبَّخَهُ،فَاسْتَحيى وَانْصَرَفَ.
قالَ الرّاوى:وَ قالَ الْحُسَيْنُ علیه السلام:ايتُونى بِثِوْبٍ لا يُرْغَبُ فيهِ اءجْعَلُهُ تَحْتَ ثيابى،لِئَلا اءُجَرَّدَ مِنْهُ».
فَاءتِىَ بِتُبّانٍ،
1951)لكن او گفتا که این تن پوش تنگ***بوده باشد از برای اهل ننگ
1952)من چنین جامه نمی سازم به تن***این لباس اهل خوار است و[فِتن]
1953)پس لباس دیگری را با شتاب***چون بیاوردند بهر آن جناب
1954)آن لباسِ کُهنه را با دشنه چاک***کرده و بنموده بر آن جسم پاک
1955)بعد از آن گفتا در اینجا بهر من***آورید اکنون سَراویل یَمَن
1956)چون بیاوردند،بهر آن عزیز***پاره کرد آن را به زیر جامه نیز
1957)علت آنکه امام تن پُوش خویش***می دریده یا که آن می کرده ریش
1958)از برای آن که فردی از عدو***درنیارد جامه را از جسم او
1959)لیکن آنجا بَحرِ کافر از عنود***بعدِ قتلش از تن پاکش ژبود
1960)آنچنان که آن امام نازنین***گشته بی جامه رها در آن زمین
1961)گفته راوی در بیان خود چنین***اِبِنِ کَعبِ نامسلمان بعد از این
1962)بعد از این جرمی که کرده کربلا***گشته بر یک درد و رنجی مبتلا
1963)مبتلا بر این که دست آن لعین***می شده در فصل تابستان چنین
1964)ابتدا مانند چوبی بی ثمر***می شده خُشک و سیه،امّا دگر
1965)آن دگر اینکه زمستان چرک و خون***می شده جاری ز آن دستان دون
1966)آخرش هم آن خبيث پست و خوار***این چنین افتاده در بِسُ القَرار
فَقالَ:«لا،ذاكَ لِباسُ مَنْ ضُرِبَتْ عَلَيْهِ الذِّلَّةُ».
فَاءَخَذَ ثْوبا خَلِقا،فَخَرَقَهُ وَ جَعَلَهُ تُحْتَ ثِيابِهِ،فَلَمّا قُتِلَ ع جَرَّدُوهُ مِنْهُ عليه السلام.
ثُمَّ اسْتَدعى عليه السلام بِسَراويلَ مِنْ حَبَرَةٍ،فَفَرَزَها وَ لَبَسَها،وَ اِنَّما فَرَزَها لِئَلا يَسْلُبَها،فَلَما قُتِلَ سَلَبَها بَحْرُ بْنُ كَعْبٍ-لعنه الله-وَ تَرَكَ الْحُسَيْنَ ع مُجَرَّدا،فَكانَتْ يَدا بَحْرٍ بَعْدَ ذلِكَ تَيْبَسانِ فِى الصَّيْفِ كَاءَنَهُما عُودانِ يابِسانِ وَ تَتَرَطّبانِ فِى الشِّتاءِ فَتَنْضَحانِ قَيْحا وَ دَما الى اءَنْ اءَهْلَكَهُ اللّهُ تعالى.
1967)گفته راوی از وجود آن امام***چون رَمَق گشته همی آنی تمام
1968)هم بگویندی که جسم آن امام***گشته مثل قُنفُذي پر از سِهام
1969)ضعف و سُستی گشته بر او آشکار***از جراحت های خصم نابکار
1970)تا که ناگه صالح بن مُزَنی***آن خبیثِ کافر و پست و دنی
1971)با سر یک نیزه ای در آن زمان***زد به پ هلوی امام مهربان
1972)پس همانا آن امام نازنین***از فَرَس اُفتاده بر روی زمین
1973)آنچنان که گونه آن جسم پاک***از یَمین خورده به سختی روی خاک
1974)پس در آن حالی که یاری،از خدا***می نموده او در آنجا باندا
1975)باتنی مجروح وجسمی پُر زچاک***همچو کُوه اِستاده آنگه روی خاک
1976)گفته راوی،پس چو زینب او بدید***از درون خیمه اش بیرون دوید
1977)هي صدا می زد همانا سرورم***ایِ ت مام اهل بیتِ[انورم]
1978)إن عزیزم،إن حسینم،اِئ أَخا***[انِ تمام نُور عينم،إن أَخا]
1979)کاش اکنون آسمانها سرنگون***می شد و می ریخت هر کوهی کُنون
قالَ:وَ لَمّا اءُثْخِنَ الْحُسَيْنُ علیه السلام بِالْجِراحِ،وَ بَقِيَ كَالْقُنْفُذِ،طَعَنَهُ صالِحُ بْنُ وَهَبِ الْمُزَنى عَلى خاصِرَتِهِ طَعْنَةً،فَسَقَطَ الْحُسَيْنُ علیه السلام عَنْ فَرَسِهِ الَى الاءرْضِ عَلى خَدِّهِ الاءيْمَنِ.
ثُمَّ قامَ صلوات الله عليه.
قالَ الرّاوى:وَ خَرَجَتْ زَيْنَبُ مِنْ بابِ الْفُسْطاطِ وَ هِىَ تُنادى:وا اءَخاهُ،وا سَيّداهُ،وا اءَهْلَ بَيْتاهُ،لَيْتَ السَّماءَ اُطْبِقَتْ عَلَى الارْضِ،وَ لَيْتَ الجِبالَ تَدَكْدَكَتْ عَلَى السَّهْلِ.
1980)گفته راوی شمر کافر،آن پلید***صیحه ای بر نُوکران خود کشید
1981)بعد از آن گفتا به آن،چندین هزار***لشکر پستش،چه دارید انتظار
1982)پس چرا با این همه افراد عام***خود نمی سازید کار او تمام
1983)در همان لحظه گروه بَد آنام***حمله آوردند ناگه بر امام
1984)ابتدا إبن شریک نابکار***کینه خود را نموده آشکار
1985)آنکه آن کافر در آن وادی به یَد***ضربتی برکِتفِ آن مولا بزد
1986)آن امام نازنین هم،آن نِگون***بختِ کافر را نموده سرنگون
1987)لكن آنجا کافری دیگر به پیش***آمد و با ضربتی از تیغ خویش
1988)زد به دوش آنَ امام نازنین***آنچنان که خورد با صورت زمین
1989)در چنین وضعی امام مهربان***رفته از حال و شده او ناتوان
1990)گاه برپا می شده آنجا زجا***گاه آنجا می نشسته روی پا
1991)در همان لحظه سنان إبنِ أَنَس***آن سگ زاییده از چرک و دنس
1992)نیزه خود را همانا آن عدو***کرده در بیخ گلوی او فرو
1993)بعد از آن آورده بیرون از گلو***کرده بر سینه و به آسانی فرو
1994)گفته اندی بار دیگر آن سنان***تیری از چلّه رها کرده چنان
1995)بر گلوی او،که ز آن تیر بلا***با سراُفتاده به خاک کربلا
قالَ:وَصاحَ شِمْرُ بِاءَصْحابِهِ:ما تَنْتَظِرونَ بِالرَّجُلِ.
قالَ:فَحَمَلُوا عَلَيْهِ مِنْ كُلِّ جانِبٍ.
فَضَرَبَهُ زُرْعَةُ بْنُ شَريكٍ عَلى كَتِفِهِ الْيُسرى،فَضَرَبَ الْحُسَيْنُ علیه السلام زُرْعَةَ فَصَرَعَهُ.
وَ ضَرَبَهُ آخَرُ عَلى عاتِقِهِ المُقَدَّسِ بِالسَّيْفِ ضَرْبَةً كَبا علیه السلام بِها عَلى وَجْهِهِ،وَ كانَ قَدْ اءَعيى،فَجَعَلَ يَنُوءُ وَ يَكُبُّ.
فَطَعَنَهُ سِنانُ بْنُ اءَنَسٍ النَّخَعى فى تَرْقُوَتِهِ.
ثُمَّ انْتَزَعَ الرُّمْحَ فَطَعَنَهُ فى بَوانى صَدرِهِ.ثُمَّ رَماهُ سِنانُ اءَيْضا بِسَهْمٍ،فَوَقَعَ السَّهْمُ فى نَحْرِهِ.
1996)پس امام بار دگر آن جسم چاک***خورده خود را نشاندن روی خاک
1997)در همان حالت دودست پاک خویش***زیرِگودَّئ گلو آورده پیش
1998)چون ز خون پُر شد،همانا آن جناب***صورت و سر را به آن کرده خضاب
1999)یعنی مالیده تمام خون خویش***بُر سر و بر صورت،و بر روی ریش
2000)هم بگفتا آن عزیز فاطمه***این چنین جمله همی در خاتمه
2001)با چنین حالی که حَقَّم را عدو***بُرده و کرده مرا محروم از او
2002)با چنین حالی که هستم غرق خون***می روم پیش خُدای خود کنون
2003)پس در آن لحظه همانا ابِنِ سَعد***آن خبيث بی مروّت،گفته بعد
2004)با زبان شُوم و مَنحُوسش چنین***بر کسی که بوده بر سمتِ يمين
2005)وان و بر تو،از فَرسَ اینک فرود***آی و راحت کن حُسین را هرچه زود
2006)خُولی اِبنِ اصبحی با آن خطاب***عن قریب آمد به سوی آن جناب
2007)تا که سبقت گیرد و ز آن شور و شین***یکسره سازد همی کار حسین
2008)لكن آن کافر بترسید و به هر***علّتی کرده از آن نیّت حذر
فَسَقَطَ ع،وَ جَلَسَ قاعِدا.
فَنَزَعَ السَّهْمَ مِنْ نَحْرِهِ،وَ قَرَنَ كَفَّيْهِ جَميعا.
وَ كُلَّمَا امْتَلاَ تا مِنْ دِمائِهِ خَضَبَ بِها رَاْ سَهُ وَ لِحْيَتَهُ وَ هُوَ يَقُولُ:
«هَكذا اَ لْقَى اللّه مُخَضَّبا بِدَمى مَغْصُوبا عَلَىَّ حَقَّى»فَقالَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ-لَعَنَهُ اللّهُ-لِرَجُلٍ عَنْ يَمينِهِ:إِنْزَلْ وَ يْحَكَ إِلَى الْحُسَيْنِ علیه السلام فَأَرِحَهُ.
2009)در همان لحظه سنان ابن أَنَس***آن خبیث حاصل از ریم و دَنَس
2010)قصد قتل زاد پیغمبر نمود***پس ز اسب خود همی آمد فرود
2011)آمد و بنهاد،شمشیر از جَفا***بر گلوی خامِسِ آل عَبا
2012)بعد از آن گفتا که اینک بر خدا***می کُنم سر را ز جسم تو جدا
2013)با وجودی که به حق دانم همی***تو همانی زاده دُختِ نبی
2014)با وجودی که بدانم من،در این***لحظه تو باشی همانا بهترین
2015)بهترین مخلوق عالم از پدر***هم زمادر،از برای او پسر
2016)بعد از این جمله همانا آن پلید***تیغ را محکم به حلق او کشید
2017)آنچنان که رَأس آن روحی فدا***از تن پاکش همی کرده جُدا
2018)[پس خداوند تعالی تا اَبد***برسِنان إِبنِ أَنَس لعنت کند]
2019)گفته بُوطاهر محمد بِن حُسین***در کتاب خود همی نیکو وزین
2020)از زبان حضرت صادق امام***این چنین از او برای ما کلام
2021)آن زمانی که حسین در کربلا***کشته شد با آن همه رنج و بلا
2022)پس ملائک جُملگی شیون کُنان***با خدای خود بکردند این بیان
2023)اِی خدا اینک صفی تو حُسین***این یگانه از پیمبر،نُور عين
2024)این چنین گشته قتيل و غرق خون***در میان این همه افراد دون
فَبَدَرَ إِلَيْهِ خَوْلِىُّ بْنُ أَنَسٍ النَّخَعَى-لَعَنَهُ اللّهُ-فَضَرَبَهُ بِالسّيْفِ فى حَلْقِهِ الشَّريفِ علیه السلام وَ هُوَ يَقُولُ:وَ اللّهِ إِنّى لاَ جْتَزُّ رَأْسَكَ وَ أَعْلَمُ أَنَّكَ ابْنُ رَسُولِ اللّهِ ص وَ خَيْرُ النّاسِ أَبا وَ أُمّا!!!
ثُمَّ اجْتَزَّ رَاْ سَهُ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ فى ذلِكَ يَقُولُ الشّاعِرُ:فَأَىُّ رَزِيَّةٍ عَدَلَتْ حُسَيْنا غَداةَ تُبيرُهُ كَفّا سِنانٍ وَ رَوى أَبُو طاهِرٍ مذحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ الْبُرْسى فى كِتابِهِ«مَعَالِمِ الدّينِ»،عَنِ الصّادِقِ علیه السلام قالَ:«لَمّا كانَ مِنْ أَمْرِ الْحُسَيْنِ علیه السلام ما كانَ،ضَجَّتِ الْمَلائِكَةُ إِلَى اللّهِ بِالْبُكاءِ وَ قالُوا:يا رَبَّ هذَا الْحُسَيْنُ صَفِيُّكَ وَ ابْنُ بِنْتِ نَبِيِّكَ.
2025)پس خدا سیمای قائم را به آن***از ملائک،بیدرنگ داده نشان
2026)بعد از آن گفتا،ملائک را چنین***اِی ملائک،من زمانی با همین
2027)قائم خود،از برای آن شهید***انتقام از این همه خواهم کشید
2028)گفته راوی چون حسین گشته شهید***گرد و خاکی آن زمان آمد پدید
2029)گرد و خاک تیره ای که آن زمان***از زمین برخاست سوی آسمان
2032)بعد از آن یک باد سُرخی بَس شدید***بین آن تاریکی صحرا وزید
2031)آنچنان که خصم كافر را گمان***بُرده شد بر این که شاید این زمان
2032)حق تعالی این چنین با یک عِتاب***کرده آنها را در آن وادی عذاب
2033)لكن آنجا روشنی از خود بروز***کرد و آنی شد دوباره همچو روز
2034)اینچنین گوید،در آن وادی هلال***[با دلی محزون و روحی پُر مَلال]
2035)من کنار لشکر سَعدِ لعين***بودم آنجا که شنیدم این چنین
2036)مرد پستی آمد و گفتا امیر***بر تو دارم یک بشارت از ضمیر
2037)آنکه شمر بی حیا دیدم به عين***سر جدا کرد[از تن پاک]حسین
قالَ:فَأَقامَ اللّهُ ظِلَّ الْقائِمِ ع وَ قالَ:«بِهذا اءَنْتَقِمُ لِهذا»وَ رُوِىَ:أَنَّ سِنانا هذا أَخَذَهُ الْمُخْتارُ فَقَطَعَ أَنامِلَهُ أَنْمَلَةً أَنْمَلَةً ثذمَّ قَطَعَ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ وَ أَغْلى لَهُ قِدْرا فيها زَيْتُ وَ رَماةُ فيها وَ هُوَ يَضْطَرِبُ.
قاَل الرّاوى:وَ ارْتَفَعَتْ فِى السَّماءِ فى ذَلِكَ الْوَقْتِ غُبْرَةُ شدَيدَةُ سَوْداءُ مُظْلِمَةُ فيها ريحُ حَمْراءُ لا يُرى فيها عَيْنُ وَ لا أَثرُ،حَتّى ظَنَّ الْقَوْمُ أَنَّ الْعَذابَ قَدْ جاءَهُمْ،فَلَبِثُوا كَذلِكَ ساعَةً،ثُمَّ انْجَلَتْ عَنْهُمْ.
وَ رَوى هِلالُ بْنُ نافِعٍ قالَ:إِنّى لَواقِفُ مَعَ أَصْحابِ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ لَعَنَه اللّهِ إِذْ صَرَخَ صارِخُ:
أَبْشِرْ أَيُّهَا اْلا ميرُ فَهذا شِمْرُ قَدْ قَتَلَ الْحُسَيْنَ علیه السلام.
ص: 173
و ناله های جانسوز حضرت زینب با علیهما السلام و غارت اموال
ص: 174
2038)بعد از آن گوید هِلال من از میان***از میان و از صفِ آن کوفیان
2039)آمدم بیرون و اِستادم به بَز***از بَر و میدیدم از پائين سر
2040)آن امام نازنین در حال جان***دادن است و من همی می دیدم آن
2041)مینگه کردم چگونه آن امام***می شود عُمرش در آن وادی تمام
2042)بر خدا سوگند،من تا این کنون***کس ندیدم این چنین غرغابه خون
2043)کان به خوشروئی و نورِ وجه و عَين***مثل و مانندی بُوَد همچون حُسین
2044)من چنان گشتم همی مشغول رو***روی او و چ هره م جذوب او
2045)همچنین بودم شِگفت از آن جمال***آن جمال هیئتِ او در کمال
2046)که دگر آمد فراموشم که آن***دارد آنجا می دهد آن لحظه جانپ
2047)در همان لحظه بدیدم از دو لَب***می نمود آبی از آن مردم طلب
2048)پس شنیدم کافری در آن میان***می کند پستی چنین او با زبان
2049)بر خدا آبی نُنوشی تا که آب***در جهنّم نوشی از آب مُذاب
2050)من به گوش خود شنیدم آن امام***در جواب او بگفتا این کلام
2051)وای بر تو، من نیفتم در جَحيم***من نخواهم خورد از آب حَمیم
قالَ:فَخَرَجَتْ بَيْنَ الصَّفَّيْنِ،فَوَقَفْتُ عَلَيْهِ،فَإِنَّهُ علیه السلام لَيَجُودُ بِنَفْسِهِ،فَوَ اللّهِ ما رَأَيْتُ قَتيلا مُضَمَّخا بِدَمِهِ أَحْسَنَ مِنْهُ وَ لا أَنْوَرَ وَجْها،وَ لَقَدْ شَغَلَنى نُورُ وَجْهِهِ وَ جَماُل هَيْاءَتِهِ عَنِ الْفِكْرَةِ فى قَتْلِهِ.فَاسْتَسْقى فى ترلْكَ الْحاِل ماءً فَسَمِعْتُ رَجُلا يَقُولُ لَهُ:
وَ اللّه لا تَذوقُ الماءَ حَتى تَرِدَ الحامِيَةَ فَتَشْرَبَ مِنْ حَميمِها!!
فَقالَ لَهُ الحُسَيْنُ عليه السلام:
يا وَيْلَكَ!اءَنَا لا اءَرِدُ الحامِيَةَ وَ لا اءَشْرَبُ مِنْ حَميمِها،
ص: 175
2052)بلکه من بر جَدِّ پاک خود نبی***می شوم وارد به نزد او همی
2053)یعنی جایی که بُوَد صِدق اِله***در کنار جَدِّ خود گیرم پناه
2054)مَقعَِد صِدقی که رَبّ العالمين***در کنار خود بنا کرد همین
2055)آن مکان آبی بنوشم که زُلال***بوده و ناید بر آن تغییر حال
2056)نه از آن آبی که گرم است و حَمیم***می خورند از آن همه اهل جَحيم
2057)بعد از آن،جدَّم چو بینم روی او***می بَرَم شِکوا در آنجا سوی او
2058)چون بر او وارد شوم در آن بهشت***از شما گویم از این رفتار زشت
2059)گویمش او را چگونه بی خَفا***کرده اید بر جسم و جان من جَفا
2060)پس هلال گوید که ناگه هَمهَمه***کرده و آمد غضب بر آن همه
2061)تا به جایی که به ناگه پیش رو***دیدم آنها را که شوریدند بر او
2062)آنچنان که گوئيا در قلبشان***از خدا رحمی نمانده بر نشان
2063)پس در آن حالی که با آنها سخن***می نمود با آن همه رنج و مِحَن
2065)پس من از بی رحمی آن مردمان***بُهت بگرفتم فراوان در میان
2066)آن زمان گفتم به آن مردان پست***با صدا و ناله و فریاد و دست
2067)برخدا سوگند،من در این[وِفاق]***با شما هرگز ندارم اتفاق
بَلْ اءَردُ عَلى جَدّى رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَ اءَسْكُنُ مَعَهُ فى دارِهِ فى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ،وَ اءَشْرَبُ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ،وَ اءَشْكُو اءلَيْهِ ما ارْتَكَبْتُمْ مِنى وَ فَعَلْتُمْ بى».
قالَ:فَغَضِبُوا بِاءَجْمَعِهِمْ،حَتّى كَاءَنَّ اللّهَ لَمْ يَجْعَلْ فى قَلْبِ اءَحَدٍ مِنْهُمْ مِنَ الرَّحْمَةِ شَيْئا،فَاجْتَزُّوا رَاءسَهُ وَ اءِنَّهُ لِيُكَلِّمُهُمْ،فَتَعَجَّبْتُ مِنْ قِلَّةِ رَحْمَتِهِمْ وَ قُلْتُ:وَ اللّهِ لا اءُجامِعُكُمْ عَلى اءَمْرٍ اءَبَدا.
ص: 176
2068)گفته راوي بعِد قتل آن امام***آن گروهی بی حيا آنجا تمام
2069)از برای غارت شمشیر او***هم ملباسش جانبش آورده رو
2070)ابتدا پیراهن او را همی***برژبود اسحاق پست حضرمی
2071)چونکه آن پیراهن از قامت بود***بر تن نحس و خبیث خود نمود
2072)از کرامات خدا بر آن امام***مبتلا شد بر لک و پیس و جذام
2073)آنچنانکه موی پست آن عدو***ریخته از جسم نحس او فرو
2074)در روایت آمده در آن زمان***از هجوم و حمله آن مردمان
2075)یکصد و ده تیر و شمشیر و سنان***خورده بر پیراهن او در میان
2076)گفته صادق آن امام ما چنین***بر لباس آن امام نازنین
2077)بوده ظاهر از هجوم کوفیان***سی و سه جای جراحت از نان
2078)همچنین بوده بر آن پیراهنش***کهنه پیراهن که بوده بر تنش
2079)جای شمشیر شنيع كوفيان***چار و سی زخم و جراحت در میان
قال:ثُمَّ اءَقْبَلوا عَلى سَلَبِ الْحُسَيْنِ علیه السلام فَاءَخَذَ قَميصَهُ اءسْحاقُ بْنُ حَوْبَةَ الْحَضْرَمى،فَلَبِسَهُ فَصارَ اءَبْرَص وَامْتَعَطَ شَعْرُهُ.
وَ رُوِىَ:اءَنَّهُ وُجِدَ فى قَميصِهِ مِاءَةُ وَ بِضْعَ عَشَرَةَ ما بَيْنَ رَمْيَةٍ وَ ضَرْبَةٍ وَ طَعْنَةٍ.
قَالَ الصّادِقُ علیه السلام:«وُجِدَ بِالحُسَيْنِ علیه السلام ثَلاثُ وَ ثَلاثُونَ طَعْنَةً وَ اءَرْبَعُ وَ ثَلاثُونَ ضَرْبَةً».
ص: 177
2080)در روایت آمده بَحرُ بنِ کَعب***بی حیائی کرده در پیشگاه ربّ
2081)آنکه آن طمّاع کافر از عَنود***با شَعَف شلوار حضرت را رُبود
2082)پس چو بر تن کرده او از روی از***هر دو پایش از تحرّک مانده باز
2083)بعد از آن عمامه او را همی***بُرده از سر آخنَسُ بن حَضرمی
2084)یا به قولی ابن أودي آن عدو***بُرده است عمامه را از رأس او
2085)پس چو آن بر روی سر داده قرار***عقل او از رَأسِ او کرده فرار
2086)اسود بن خال مردود و پست***بُرده نعلين امام با هر دو دست
2087)گفته راوی بعد از آن ابنِ سَليم***آن لعین مانده از قوم كليم
2088)یعنی آن ملعون و کافر از يهود***خاتم حضرت در آن وادی رُبود
2089)آن شقی چون خاتم حضرت بدید***از شعف انگشت را از بُن بُريد
2090)پس چو مختار قوی گشته امیر***آن دنی را کرده با دستش اسير
2091)بعد از آن بُبریده دست و پای او***آنچنانکه رفته در خونش فرو
2092)اِبنِ اشعَث ظالم پستِ جُحُود***یک قطيفه از امام حق رُبود
وَاءَخَذَ سَراويلَهُ بَحْرُ بْنُ كَعْبٍ التَّيْمى-لَعَنَهُ اللّهُ-وَرُوِىَ:
اءَنَّهُ صارَ زَمِنا مُقْعَدا مِنْ رِجْلَيْهِ.
وَاءَخَذَ عِمامَتَهُ اءَخْنَسُ بْنُ مُرْثَدِ بْنِ عَلْقَمَةَ الْحَضْرَمى فَاعْتَمَّ بِها فَصارَ مَعْتذوها.
وَ اءَخَذَ نَعْلَيْهِ الاسْوَدُ بْنُ خالِدٍ.
وَ اءَخَذَ خاتَمَهُ بَجْدَلُ بْنُ سَليمٍ الْكَلْبى،فَقَطَعَ اءِصْبَعَهُ علیه السلام مَعَ الْخاتَمِ.
وَ هَذا اءَخَذَهُ الْمُخْتارُ فَقَطَعَ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ وَ تَرَكَهُ يَتَشَحَّطُ فى دَمِهِ حِتى هَلَكَ.
وَ اءَخَذَ قَطيفَةً لَهُ علیه السلام كانَتْ مِنْ خَزٍّ قَيْسُ بْنُ الاشْعَثِ.
ص: 178
2093)گفته راوی این چنین آنجا که بعد***آن لعین بی مُروّت اِبنِ سَعد
2094)یک زره با نام بَترا از نبی***از امام حق رُبود آنجا همی
2095)بعد از آن مختار قادر آن زره***بر آبی عُمره عطا کرده صَله
2096)چون آبی عُمره عُمَر را با ملاک***در میان کوفه بنموده هلاک
2097)همچنین ابن خلق آن مست از***سیف حضرت از تنش بنموده باز
2098)این چنین هم گفته راوی از تميم***أسوَدُ بنِ حَنظه پست و ئیم
2099)چون دَدی در آن دیار پُر غنَود***سیف حضرت از تن پاکش بود
2100)در روایت آمده از ابن سَعد***راوی این جمله در آنجا که بعد
2101)یک خبیثی که فَلافِس بوده نام***بهر غارت برده شمشیر امام
2102)بن زکریا هم بگوید این چنین***بعد قتل آن امام نازنین
2103)سیف حضرت را همی از روی[ميل]***داده اندی دختر اِبنِ بُدَيل
2104)البته مقصود ما از این نگار***نیست آن شمشیر و سيف يرى الفَقار
2105)چونکه از گفتار بعضی راویان***این سخن اینگونه گردیده بیان
2106)ذوالفقار حضرت مولا علی***پیش مهدی علیه السلام در امان باشد همی
2107)همچنین هر نوع امانت مثل آن***از پیمبر نزد او باشد امان
وَ اءَخَذَ دِرْعَهُ البَتْراءُ،عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ فَلَمّا قُتِلَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ وَهَبَهَا الْمُخْتارُ لابى عُمْرَةَ قاتِلِهِ.وَ اءَخَذَ سَيْفَهُ جُميعُ بْنُ الخَلِقِ الاودى.وَ قيلَ:رَجُلُ مِنْ بَنى تَميمٍ يُقالُ لَهُ الاءَسْوَدُ بْنُ حَنْظَلَة.
وَ فى رِوايَةِ ابْنِ سَعْدٍ اءَنَّهُ:اءخذ سَيْفَهُ الْفَلافِسُ النَّهْشَلى.
وَ زادَ مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِيّا:اءَنَّهُ وَقَعَ بَعْدَ ذلِكَ اِلى بِنْتِ حَبيبٍ بْنِ بُدَيْلُ.
وَ هذَا السَّيْفُ المَنْهُوبُ لَيْسَ بِذِى الْفقارِ،فَانَّ ذلِكَ كانَ مَذْخورا وَ مَصُونا مَعَ اءَمْثالِهِ مِنْ ذَخائِرِ النُبُوَّةِ وَ الامامَةِ،وَ قَدْ نَقَلَ الرُّواةُ تَصديقَ ما قُلْناهُ وَ صُورَةَ ما حَكَيْناهُ.
ص: 179
2108)گفته راوی از درون خیمه گاه***خ یمه گ اه آن امام بی پناه
2109)یک کنیزی آمد از آنجا برون***تا دگرباره رود بر اندرون
2110)پس بیامد مردی از قِشر عدو***وانگهی گفتا در آن وادی به او
2111)ای زن اینک دان که آقایت حسین***کُشته شد در این قیام و شور و شَین
2112)آن کنیزک گوید او صیحه زنان***من برفتم پیش و پهلوی زنان
2113)پس چودادم این خبر خانُمِ خویش***دیدم او را آمده اِستاده پیش
2114)پیش دربِ خیمه گاه آن امام***با پریشانّیِ بی حد و تمام
2115)ناگهان فریاد و شیون آن چنان***بر مَلا شد از تمام آن زنان
2116)که صدای هریک از آن پرده پوش***نزد من می آمد از ایشان به گوش
قَالَ الرّاوى:وَ جاءَتْ جارِيَةُ مِنْ ناحِيَةِ خِيَمِ الْحُسَيْنِ علیه السلام.
فَقَالَ لَها رَجُلُ:يا اءَمَةَ اللّهِ اِنَّ سَيِّدَكَ قُتِلَ.
قالَتِ الْجارِيَةُ:فَاءَسْرَعْتُ الى سَيِّداتى وَ انا اَصيحُ،فَقُمْنَ فى وَجْهى وَ صِحْن.
ص: 180
2117)گفته راوی ظلم و داد کوفیان***آنچنان گردیده ظاهر در میان
2118)که همه آن أشقيا آنگه تمام***کرده غارت مال و اموال امام
2119)تا به جائی که برای خود مُجاب***کرده از زنها رُبایندی حجاب
2120)در همان لحظه بدیدندی زنان***می دویدندی همه شیونکنان
2121)جانب صحرا و دشت کربلا***تا بجویندی آمان از آن بَلا
2122)پس بگوید اِبِن مُسلم اینچنین***یک زنی در لشکر سَعدِ لعين
2123)از گروه اِبِن وائِل چون بدید***آنهمه ظلم و ستم های شدید
2124)از درون و از کنار یک خیام***یورشی آورده و کرده قیام
2125)وانگهی شمشیر خود بگرفته دست***هم صدا می زد[که ای مردان پست]
2126)ای گروه اِبنِ وائل پس چرا***بر شما غیرت نمی گیرد فرا
2127)پس چرا تاراج اموال حسین***بر شما اینکه نمی آید به عَين
2128)حُکمی جز حکم خدا بر ما بِروز***ناید اینک زین همه آتش فروز
2129)پس به ناگه همسر آن زن قیام***کرده و او را بِبُرده در خیام
قَالَ الرّاوى:وَ جاءَتْ جارِيَةُ مِنْ ناحِيَةِ خِيَمِ الْحُسَيْنِ علیه السلام.
فَقَالَ لَها رَجُلُ:يا اءَمَةَ اللّهِ اِنَّ سَيِّدَكَ قُتِلَ.
قالَتِ الْجارِيَةُ:فَاءَسْرَعْتُ الى سَيِّداتى وَ انا اَصيحُ،فَقُمْنَ فى وَجْهى وَ صِحْنَ.
قالَ:وَ تَسابَقَ الْقَوْمُ عَلى نَهْبِ بُيُوتِ آلِ الرَّسُولِ وَ قُرَّةِ عَيْنِ الْبَتُولِ،حَتى جَعَلُوا يَنْتَزِعُونَ مِلْحَفَةَ الْمَرْاءَةِ عَنْ ظَهْرِها،وَ خَرَجَ بَناتُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم وَ حَريمِهِ يَتَساعَدْنَ عَلَى الْبُكاءِ وَ يَنْدُبْنَ لِفِراقِ الحُماةِ وَالاحِبّاءِ.
فَرَوى حُمَيْدُ بْنُ مُسْلِمٍ قالَ:رَاءَيْتُ امْرَاءَةً مِنْ بَن بَكْرٍ بْنِ وائِلِ كانَتْ مَعَ زَوْجِها فى اءَصْحابِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ.
فَلَمّا رَاءَتِ الْقَوْمَ قَدِ اقْتَحَمُوا عَلى نِسَاءِ الْحُسَيْنِ علیه السلام فى فُسْطاطِهِنَّ وَ هُمْ يَسْلُبُونَهُنَّ، اءَخَذَتْ سَيْفا وَ اءَقْبَلَتْ نَحْوَ الفُسْطاطِ وَ قالَتْ:
يا آلَ بَكْرٍ بْنِ وائِلٍ اءَتُسْلَبُ بَناتُ رَسُولِ اللّهِ؟!
لا حُكْمَ الا للّهِ،يا لَثاراتِ رَسُولِ اللّهِ،فَاءَخَذَها زَوْجَها فَرَدَّها الى رَحْلِهِ.
ص: 181
2130)گفته راوی آن گروه اَشقيا***آنچنان گشته شقی و بی حیا
2131)که در آن صحرا زنان را از درون***از درون خيمه ها کرده بُرون
2132)بعد از آن آتش زده بر خیمه گاه***خیمه گاه اهل بیتِ بی پناه
2133)پس همه غارت زده، گریه کُنان***سر برهنه،پا برهنه،آن زنان
2134)جملگی داده قسم آن دشمنان***تاتمام بچه ها و آن زنان
2135)از کنار جسم صد چاک حُسین***منتقل گردند همه آن وقت وحين
2136)آن گروه آدنیا 373 هم از[دنان]***خواهش آنها پذیرفته چُنان
2137)پس چو دید آن زنان افتاده بَر***بَرهمه آن کُشتگانِ دشت و بَر
2138)صیحه و فریادشان در آن زمان***برمَلا شد از زمین بر آسمان
2139)همچنین آن دم همه شیون کنان***می زدند خود را همی در آن میان
قال الراوي:ثم أخرجوا النساء من الخيمة وأشعلوا فيها التار،فرج حوار لباني حافيات باكيات يمشي سبايا في أشر الذلة.وقلن:بحق الله إلا ما مژم بنا على مصرع الحسين،فلما نظر النشوة إلى القتلى صحن و ضربن وجوههن.
ص: 182
2140)گفته راوی بر خدا هرگز مرا***این فراموشی نمی گیرد فرا
2141)لحظه ای که زینب کُبری ندا***می نمود و صیحه می زد این صدا
2142)ای محمّد،ای که رَبَّ العالَمين***خالق این آسمان[ و این زمین]
2143)بر تو دارد می فرستد[بی حدود]***از بَرِ خود هم سلام و هم درود
2144)این حُسین است که تمام جسم او***قطعه قطعه کرده در اینجا عدو
2145)این حُسین است که برهنه،سر جُدا***بر زمین افتاده[آن روحی فدا]
2146)این زنان و دخترانی که اسیر***گشته و افتاده اندر این[مسیر]
قَالَ الرّاوى:ثم اءُخْرَجوا النِّساءَ مِنَ الخَيْمَةِ وَاءشْعَلُوا فِيهَا النّارَ،فَخَرَجْنَ حَواسِرَ مُسْلَباتٍ حافياتٍ باكياتٍ يَمْشينَ سَبايا فى اءَسْرِ الذِّلَّةِ.وَ قُلْنَ:
بِحَقِ اللّهِ الا ما مَرَرْتُمْ بِنا عَلى مَصْرَعِ الحُسَيْنِ،فَلَمّا نَظَرَ النِّسْوَةُ اِلى الْقَتْلى صِحْنَ وَ ضَرَبْنَ وُجُوهَهُنَّ.
ص: 183
2148)این همه از دست ظلم ظالمان***شکوه دارد بر خدا در این زمان
2149)همچنین دارد شکایت بر نبی***هم شکایت پیش زهرا و علی
2150)همچنین بر نزد حمزء [آن عمو]***شکوه دارد این همه در پیش او
ای محمد این حسین است که کنون***پیکرش افتاده اینک غرق خون
این حسین است که بدن گردیده چاک***با تن بی سر تاده روی خاک
2153)این حسین است که در این بر بلا***می وزد بر جسم او باد صبا
2154)بر تو افسوس ای برادرای حسین***[ای تمام هستی و اى نور عین]
2155)من كنون حس می کنم جم نبی***رفته امروز از جوار ما همی
2156)ان صحابه از نبی،این بی کسان***که اسیرند بر بر این ناکسان
2157)ج مله اولاد نبی اکرمند***که به هر سوئی اسیری می روند
قالَ:فَوَ اللّهِ لا اءَنْسى زَيْنَبَ ابْنَةَ عَلِيٍّ وَ هِىَ تَنْدُبُ الْحُسَيْنَ علیه السلام وَ تُنادي بِصَوْتٍ حَزينٍ وَ قَلْبٍ كَئيبٍ:وامُحَمَّداهُ،صَلّى عَلَيْكَ مَلائِكَةُ السَّماءِ.هذا حُسَيْنُ بِالْعَراءِ،مُرَمَّلُ بِالدِّماءِ، مُقَطَّعُ الاعْضاءِ،واثَكْلاهُ،وَ بَناتُكَ سَبايا،
ص: 184
2158)نقل قول دیگری از راویان***این چنین گشته برای ما بیان
2159)زینب کُبری در آن حال حزين***بر زبان جاری نموده این چنین
2160)ای محمد این بدنها که کنون***بر زمین افتاده اینجا غرق خون
2161)این کسانی که در این دشتِ بَلا***می وزد بر جسمشان باد صَبا
2162)این اسیران اسیر تیغ و بند***جمله از ذريه پاک تو اند
2163)این حسین است که سرش را از جَفا***دشمن کافر بُریده از قَفا
2164)این حسین است که از آن روحی فدابُرده دشمن هم عِمامه هم ردا 2165)همچنین جسم شریفش بر زمینمانده عریان و برهنه این چنین
2166)باب من گردد فدای آن حسين***آن حسینی که عدو او را به شَین
2167)در دوشنبه با گروهی، لشکرش***بُرده یَغما[و جدا کرده سرش]
2168)گوئيا غصب ولایت از امام***بوده منظورش همی از آن كلام
2169)یعنی روزی که گروهی بر نفاق***در سَقیفه کرده با هم اتفاق
2170)روز قتل و غارت و این شور و شَین***بوده و کشته شده اینک حسین
الَى اللّهِ الْمُشْتَكى وَ الى مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفزى وَ اِلى عَليٍّ المُرْتَضى وَ اِلى فاطِمَةَ الزَّهراءِ،و الى حَمزَةَ سَيِّدِ الشُّهَداء.وامُحَمَّداهُ،وَ هذا حُسَيْنُ بِالعَراءِ،َسْفى عَلَيْهِ رِيحُ الصَّباءِ،قَتيلُ اءَولادِ الْبَغايا.واحُزْناهُ،واكَرْباهُ عَلَيْكَ يا اءبا عَبْدِ اللّهِ،اءَلْيَوْمَ ماتَ جَدّى رَسُولُ اللّه.
يا اءَصْحابَ مُحَمَّدٍ،هولاءِ ذُرِّيَّةُ الْمُصْطفى يُساقُونَ سَوْقَ السَّبايا.
ص: 185
2171)باب من گردد فدای آن حسين***آن حسینی که عدو در پیش عَین
2172)خیمه اش را بُرده و خرگاه او***از عداوت کرده اینجا زیر و رو
2173)باب من گردد فدای آن حسين***آن حسینی که در این هنگام و حَين
2174)آنچنان هجرت نکرده تا اُمید***بر دلم از عودتش آید پدید
2175)همچنین زخم تنش آنگونه چاک***خورده و افتاده اینک روی خاک
2176)که مداوایش به مهم یا مَدَد***غیرممکن گشته بر من تا اَبد
2177)جان من گردد فدای آنکه ریش***کرده آغشته همی از خون خویش
2178)باب من گردد فدای آنکه کوچ***کرد و رفت از این بَرِ دنیایِ[پوچ]
2179)با چنان حالی که بار غم بر او***بوده ظاهر بر تمام رنگ رو
2180)من فدا گردم بر آنکس که دهان***تشنه بود و این چنین رفت از جهان
2181)من فدا گردم بر آنکس که نبي***جدّ او بود و پدر بودش علىِّ
2182)جان من گردد فدای مصطفی***هم خدیجه هم على مرتضى
2183)این چنین گفتا همی در خاتمه***جان من گردد فدای فاطمه
2184)من فداگردم بر آنکس که فِتاب***باز گشته جانب او با شتاب
2185)تا که آن سِبطِ پیمبر با نماز***با خدایِ خود کند راز و نیاز
بأبی مث شطاطه مقطع الثرى. بأبي من لا غائب في تجی، و لا جريځ داوی. بأبي من نفسي له الفداء بأبي المهموم حتى قضى. بأبي العطشان حتي مضى. بأبی من شیبه تقطر بالماء، بأبی من جده رسول الله الماء، بأبي من هو سبط تبئ الهدی، بأبي محمد المصطفى، بأبي علي التضي، بأبي ديجة الكبرى، بأبی فاطمة الهراء سيدة النساء، بأبی من ردت عليه الشمش حتى صلی
ص: 186
2186)گفته راوی می دهم قَسَم خدا***زینب کُبری همی با این ندا
2187)این ندا و آن همه شور سخن***در میان آن زمین پُر مِحَن
2188)آنچنان آتش بزد بر هر جگر***از رفیق و دشمن و هر رهگذر
2189)که همه از ناله جانسوز او***ناله خود را بیاوردند به رو
2190)وانگهی آمد سُكَينَه بعد از آن***نعش بابا را گرفته در میان
2191)زین عمل یا حادثه قِشری عرب***رحمی آمد کرده بر ایشان اَدب
2192)جملگی پس آمدند و بر خدا***دختر از نعش پدر کرده جدان
قالَ الرّاوی:فَأَبکَت وَاللّه ِ کُلَّ عَدُوٍّ وصَدیقٍ.ثُمَّ إنَّ سُکَینَهَ اعتَنَقَت جَسَدَ الحُسَینِ علیه السلام،فَاجتَمَعَ عِدَّهٌ مِنَ الأَعرابِ حَتّی جَرّوها عَنهُ.
ص: 187
قال الراوي:ثُمَّ نادی عُمَرُ بنُ سَعدٍ فی أصحابِهِ:مَن یَنتَدِبُ لِلحُسَینِ علیه السّلام فَیُوطِئَ الخَیلَ ظَهرَهُ؟فَانتَدَبَ مِنهُم عَشَرَةٌ،وهُم:إسحاقُ بنُ حَوبَةَ الَّذی سَلَبَ الحُسَینَ علیه السّلام قَمیصَهُ، وأخنَسُ بنُ مَرثَدٍ،وحَکیمُ بنُ طُفَیلٍ السَّبیعِیُّ،وعُمَرُ بنُ صَبیحٍ الصَّیداوِیُّ،ورَجاءُ بنُ مُنقِذٍ العَبدِیُّ،وسالِمُ بنُ خَیثَمَةَ الجُعفِیُّ،وصالِحُ بنُ وَهبٍ الجُعفِیُّ،وواحِظُ بنُ غانِمٍ،وهانِئُ بنُ ثُبَیتٍ الحَضرَمِیُّ،واُسَیدُ بنُ مالِکٍ لَعَنَهُمُ اللّهُ،فَداسُوا الحُسَینَ علیه السّلام بِحَوافِرِ خَیلِهِم،حَتّی رَضّوا ظَهرَهُ وصَدرَهُ.
قالَ الرّاوی:وجاءَ هؤُلاءِ العَشَرَةُ حَتّی وَقَفوا عَلَی ابنِ زِیادٍ لَعَنَهُ اللّهُ،فَقالَ اسَیدُ بنُ مالِکٍ أحَدُ العَشَرَةِ:نَحنُ رَضَضنَا الصَّدرَ بَعدَ الظَّهرِ بِکُلِّ یَعبوبٍ شَدیدِ الأَسرِ
فَقالَ ابنُ زِیادٍ لَعَنَهُ اللّهُ:مَن أنتُم؟قالوا:نَحنُ الَّذینَ وَطِئنا بِخُیولِنا ظَهرَ الحُسَینِ حَتّی طَحَنّا حَناجِرَ صَدرِهِ.
قالَ:فَأَمَرَ لَهُم بِجائِزَةٍ یَسیرَةٍ.
قالَ أبو عُمَرَ الزّاهِدُ:فَنَظَرنا إلی هؤُلاءِ العَشَرَةِ،فَوَجَدناهُم جَمیعاً أولادَ زِنیً،وهؤُلاءِ أخَذَهُمُ المُختارُ،فَشَدَّ أیدِیَهُم وأرجُلَهُم بِسِکَکِ الحَدیدِ،وأوطَأَ الخَیلَ ظُهورَهُم حَتّی هَلَکوا.
رَوى ابْنُ رَباحٍ قالَ:لَقيتُ رَجُلا مَكْفوفا قَدْ شَهِدَ قَتْلَ الْحُسَيْنِ.
فَسُئِلَ عَنْ ذِهابِ بَصَرِهِ؟
فَقال:كُنْتُ شَهِدْتُ قَتْلَهُ عاشِرَ عَشَرَةٍ،غَيْرَ اءَنّىتل الحسين لَمْ اءَطْعَنْ وَ لَمْ اءضْرِبْ وَ لَمْ اءَرْمِ،فَلَمّا قُتِلَ رَجَعْتُ اِلى مَنْزِلى وَ صَلَّيْتُ الْعِشَاءَ الاخِرَةَ وَ نُمْتُ.
فَاءتانى آتٍ فى مَنامى،فَقالَ:اءَجِبْ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله!
فَقُلْتُ:ما لى وَلَهُ؟
فَاءَخَذَ بِتَلابيبى وَ جَرَّنى الَيْهِ،فَاءذَا النَّبى ص جالِسُ فى صَحْراءَ،حاسِرُ عَنْ ذِراعَيْهِ، آخِذُ بِحَرْبَةٍ،وَ مَلَكُ قائِمُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ فى يَدِهِ سَيْفُ مِنْ نارٍ فَقَتَلَ اءَصْحابِىَ التَّسْعَةَ، فَلَمّا ضَرَبَ ضَرْبَةً الْتَهَبَتْ اءنْفُسُهُمْ نارا.
فَدَنَوْتُ مِنْهُ وَ جَثَوْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ قُلْتُ:اءَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ،فَلَمْ يَرُدَّ عَلَىّ،وَ مَكَثَ طَويلا.
ص: 188
ثُمَّ رَفَعَ رَأْسهُ وَ قالَ:يا عَدُوُّ اللّهِ إِنْتَهَكْتَ حُرْمَتى وَ قَتَلْتَ عِتْرَتى وَ لَمْ تَرْعِ حَقْى وَ فَعَلْتَ ما فَعَلْتَ.
فَقُلْتَ:يا رَسُولَ اللّهِ،وَ اللّهِ ما ضَرَبْتُ بِسَيْفٍ،وَ لا طَعَنْتُ.بِرُمْحٍ وَ لا رَمَيْتُ بِسَهْمٍ فقلت: فَقالَ:صَدَقْتَ،وَ لكِنِّ كَثَّرتَ السَّوادَ،اءُدْنُ مِنّى فَدَنَوْتُ مِنْهُ،فَإِذا طَشْتُ مَمّلُوُّ دَما.
فَقالَ لى:هذا دَمُ وَلَدِى الْحُسَيْنِ علیه السلام،فَكَحَلَنى مِنْ ذلِكَ الدَّمِ،فَانْتَبَهْتُ حَتَّى السّاعَةَ لا اءُبْصِرُ شَيْئا.
وَ رُوِىَ عَنِ الصّادِقِ علیه السلام،يَرْفَعُهُ اِلَى النَّبِىِّ ص اءَنَّهُ قالَ:
«اِذا كازن يَوْمَ الْقِيامَةِ نُصِبَ لِفاطِمَةَ ع قُبَّةُ مِنْ نُورٍ،وَ يَقْبَلُ الْحُسَيْنُ علیه السلام وَ رَأْسَهُ فى يَدِهِ.
فَاِذا رَأَتْهُ شَهَقَتْ شَهْقَةً لا يَبْقى فى الْجَمْعِ مَلَكُ مُقَرَّبُ وَ لا نَبِىُّ مُرْسَلُ اِلاّ بَكى لَها.
فَيُمَثِّلُهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَها فى أَحْسَنِ صُورَةٍ وَ هُوَ يُخاصِمُ قَتَلَتَهُ بِلا رَاءسٍ.
فَيَجْمَعُ اللّهِ لى قَتَلَتَهُ وَ الْمُجَهِّزينَ عَلَيْهِ وَ مَنْ شَرَكَ فى دَمِهِ،فَأَقتُلُهُمْ حَتّى آتِىَعَلى آخِرِهِمْ ثُمَّ يُنْشَرُونَ فَيَقْتُلُهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنينَ صلی الله علیه و آله وسلم.
ثُمَّ يُنْشَرُونَ فَيَقْتُلُهُمْ الْحَسَنُ علیه السلام.
ثُمَّ يُنْشَرُونَ فَيَقْتُلُهُمُ الْحُسَيْنُ علیه السلام ثُمَّ يُنْشَرُونَ فَلا يَبْقى مِنْ ذُرِّيَّتِنا اءَحَدُ اءلاّ قَتَلَهُمْ. فَعِنْدَ ذلِكَ يَكْشَفُ الْغَيْظُ وَ يُنْسَى الْحُزْنُ».
ثُمَّ قَاَل الصّادِقُ علیه السلام:
«رَحِمَ اللّهُ شيعَتَنا شيعَتَنا،هُمْ وَ اللّهِ الْمُؤْمِنُونَ وَ هُمْ الْمُشارِكُونَ لَنا فِى الْمُصيبَةِ بِطِوُلِ الْحُزْنِ وَ الْحَسْرَةِ»وَ عِنَ النَّبِىِّ صلی الله علیه و آله وسلم أَنَّهُ قالَ:
«اذا كانَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَاءْتى فاطِمَةُ علیه السلام فى لُمَّةٍ مِنْ نِسائِها».
فَيُقالُ لَها:اءُدْخُلِى الْجَنَّةَ.
فَتَقُولُ:لا اءُدْخُلُ حَتّى اءَعْلَمَ ما صَنَعَ بِوَلَدى مِنْ بَعْدى.
فَيُقالُ:لَها اءُنْظُرى فى قَلْبِ الْقِيامَةِ،فَتَنْظُرُ اِلَى الْحُسَيْنِ علیه السلام قائِما لَيْسَ عَلَيْهِ رَاءْس،فَتَصْرخُ صَرْخَةً فَاءَصْرَخُ لِصِراخِها وَ تَصْرَخُ الْمَلائِكَةُ لِصِراخِها».
ص: 189
2193)این روایت آمده در خاتمه***روز محشر دُختِ احمد فاطمه
2194)چون ندائی می دهد آن وقت و حَين***از برای قتل فرزندش حسین
2195)خشم ایزد می شود ظاهر،به عین***بر هر آن کس کُشته است روزی حسین
2196)پس خداگوید به هَب هَب آن زمان***قاتلین چون دانه برچین از میان
2197)ناگهان هَب هَب کند آنجا خروش***آنچنانکه نعره اش آید به گوش
2198)می کند آنگه به فرمان خدا***قاتلين را از همه مردم جدا
2199)می برد آن دم به دوزخ تا ابد***هر یکی را تانماند یک عدد
2200)آن زمان آید سخن از هر کدام***هر کدام از قاتلین آن امام
2201)کِای خدا واجب نمودی جای ما***در جهنّم باشد و مأوای ما
2202)لكن اینک بت پرستان را چرا***قبلِ ما آتش نمی گیرد فرا؟
2203)پس جواب آید که فردذی خبر***نَبود او مانند فرد بی خبر
2204)یعنی آنکس را که از علمی تُھی***باشد او،نبود چو فرد آگهی
وَ فى رِوايَةٍ اءخرى:«وَ تُنادى وا وَلَداهُ،واثَمَرَةَ فُؤ اداهُ».
قالَ:«فَيَغْضَبُ اللّهُ عَزّ وَ جَلَّ لَها عِنْدَ ذلِكَ،فَيَاءْمُرُ نارا يُقالُ لَها هَبْهَبْ قَدْ اءوْقَدَ عَلَيْها اءَلْفَ عامٍ حَتْى اسْوَدَّتْ،لا يَدْخُلُها رَوْحُ اءَبَدا وَ لا يَخْرُجُ مِنْها غَمُّ اءَبَدا.
فَيُقالُ لَها:الْتَقَطَى قَتَلَهَ الْحُسَيْنِ علیه السلام،فَتَلْتَقِطُهُمْ،فَاذا صارُوا فى حَوْصِلَتِها صَهَلَتْ وَ صَهَلُوا بِها وَ شَهَقَتْ وَ شَهَقُوا بِها وَ زَفَرَتْ وَ زَفَرُوا بِها.
فَيَنْطِقُونَ بِاءلْسِنَةٍ ذَلِقَةٍ ناطِقَةٍ:يا رَبِّ بِمَ اءَوْجَبْتَ لَنَا النّارَ قَبْلَ عَبَدَةِ الاْ وْثانِ؟
فَيَاءْتيهِمُ الْجَوابُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : لَيْسَ مَنْ عَلِمَ كَمَنْ لا يَعْلَمُ».
ص: 190
رَوى هَذِهِ الْحَديثَيْنِ ابْنُ بابَوَيْهِ فى كِتابِ«عِقابِ الاْ عْمالِ».
وَ رَاءَيْتُ فِى الْمُجَلَّدِ الثَّلاثينَ مِنْ«تَذْييلِ شَيْخِ الْمُحَدَّثينَ بِبَغْدادَ مُحَمَّدِ بْنِ الْنَّجارِ فى تَرْجمَةِ فاطِمَةَ بِنْتِ اءَبِى الْعَبَّاسِ الاْ زدى بِاسْنادِهِ عَنْ طَلْحَةَ قال:سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله وسلم يقول:اِنَّ مُوسَى بْنَ عِمْرانَ سَئَلَ رَبَّهُ قالَ:يا رَبَّ!اِنَّ اءَخى هارُونَ ماتَ فَاغْفِرْ لَهُ
فَاءَوْحَى اللّهُ الَيْهِ:يا مُوسَى بْنَ عِمْرانَ!لَوْ سَئَلْتَنى فِى الاْ وَّلينَ وَ الاّْخِرينَ لاَجَبْتُكَ،ما خَلا قاتِلَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ اءَبى طالِبٍ-صَلَواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِما-.
سیّد ابن طاوس-أعلى الله مقامه-می گوید:این خبر را ابن بابویه در کتاب
«عقاب الاعمال» ذکر نموده و فرموده که آن را در مجلّد سوم کتاب «تذییل»
شیخ محدّثین بغداد محمد بن نجّار،که در شرح حالات فاطمه بنت ابی العباس أزدی است،دیده ام.شيخ مزبور به اسناد خود از طلحه روایت نمودهکه او گفت:شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم عیاد و می فرمود:موسی بن عمران-عَلی نَبِینَّا و عَلَيهِ السلام-از پروردگار خود سؤال نمود که پروردگارا،برادرم هارون از دنیا رفته او را بیامرز.پس خدای عز و جل وحی به سوی موسی فرستاد که ای موسی بن عمران!اگر از من درخواست نمایی که اولین و آخرین مردم را بیامرزم،می آمرزم مگر کشندگان حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام.
اَللّهُمَّ اغفِرلی وَ لِمَن لَهُ عَلَىَّ حَقُّ مِنَ المِؤمِنيِنَ
اَللّهُمَّ عَجَّل لِوَليَّكَ الفَرَج
پایان
اربعین1430هق مطابق با1387ه ش
ص: 191
مقدمه
فصل اول:دوران اولیه اسلام
فصل دوم:از مدينه تا کربلا و فصل سوم:حوادث عاشورا و شهادت امام حسین علا و فصل چهارم:ناله های جانسوز زینب باغ و غارت اموال
فصل اول:دوران اولیه اسلام(ص11)
تولد امام حسین علیه السلام و دو خطبه پیامبر یا بعد از آن...(بیت2)
الف)سفر دردناک پیامبر علیه السلام و خبر شهادت امام حسین علیه السلام...(بیت4)
ب)دو امانت نفیس پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم...(بیت29)
فصل دوم:از مدینه تا کربلا(ص 15)
بخش اول:امام حسین علیه السلام در مدینه....(بيت27)
بخش دوم:امام حسین علیه السلام در راه مکه...(بيت93)
بخش سوم:امام حسین علیه السلام در راه عراق...(بيت637)
بخش چهارم: امام حسین علیه السلام در کربلا...(بيت990)
بخش اول:امام حسین علت در مدینه(ص16)
1)گفتگوی امام حسین علیه السلام با ولید بن عتبه،حاکم مدینه...(بيت 37)
الف)نامه یزید ملعون به وليد...(بيت37)
ب)پاسخ امام حسین علیه السلام به وليد و مروان العين....(بیت 52)
ص: 192
پ)وصف امام حسین علیه السلام نه از خویش و نظر پیرامون یزید لعین...(بیت 59)
ت)مشاجره لفظی ولید و مروان پیرامون امام حسین علیه السلام...(بیت70)
2)گفتگوی امام حسین علیه السلام با مروان بن حَکَم لعين...(بيت 79)
الف)درخواست مروان لعین از امام حسین علیه السلام....(بیت79)
ب)تحریم خلافت بر فرزندان ابوسفیان(عليه الهاويه)...(بيت 85)
بخش دوم:امام حسین علیه السلام در راه مکّه...(ص 20)
1)حرکت امام حسین علیه السلام از مدینه به سوی مکّه...(بيت93)
الف)تاریخ ورود امام حسین علیه السلام به مکّه...(بيت 95)
ب)درخواست عبدالله بن عباس و عبدالله بن زُبیر از امام حسین علیه السلام...(بيت 97)
2)پاسخ امام حسین علیه السلام به عبدالله بن عُمَر...(بيت 102)
الف)سر حضرت یحیی علیه السلام...(بيت 104)
ب)قتل عام هفتاد پیامبر از طلوع فجر تا طلوع آفتاب...(بيت107)
3)اجتماع اهل كوفه...(بیت114)
الف)سخنرانی سُلیمان بن صُرَد خُزاعی برای اهل کوفه...(بيت114)
ب)متن نامه اهل کوفه به امام حسین علیه السلام...(بيت127)
پ)اقدامات بعدی و متن آخرین نامه اهل کوفه به امام حسين علیه السلام...(بیت 146)
4)پاسخ امام حسین علیه السلام به نامه های اهل کوفه...(بیت166)
الف)عکس العمل امام حسین علیه السلام در مقابلآخرین نامه اهل کوفه...(بیت166)
ب)اعزام مُسلم علیه السلام به کوفه و بیعت کوفیان با او...(بيت153)
پ)نامه جاسوسان به یزید لعین...(بيت187)
ت)اعزام سلیمان(معروف به ابورزین)به بصره...(بيت197)
5)دعوت یزیدبن مسعود نَهشَلی از سه قبیله برای یاری امام حسین علیه السلام... (بيت 200)
الف)نظر یزید بن مسعود در مورد معاویه-عليه الهاويه-و یزید ملعون...(بیت 211)
ب)توصیف امام حسین علیه السلام سال از زبان یزید بن مسعود...(بیت 225)
پ)هشدار یزید بن مسعود به اهالی بصره...(بیت 233)
ص: 193
6)پاسخ سه قبیله به درخواست یزید بن مسعود نهَشَلی...(بيت 245)
الف)پاسخ قبيلة حَنظله...(بيت245)
ب)پاسخ طایفه سَعد...(بیت252)
پ)پاسخ قوم تميم...(بیت259)
ت)اتمام حجّت یزید بن مسعود...(بیت 265)
7)نامه یزید بن مسعود نهشلی به امام حسین علیه السلام...(بیت269)
الف)متن نامه یزید بن مسعود به امام حسین علیه السلام...(بیت269)
ب)دعای امام حسین علیه السلام در حق یزید بن مسعود(بيت284)
پ)فوت فضیلت شهادت از یزید بن مسعود...(288)
8)حوادث دیگر بصره...(بيت292)
الف)شهادت ابو رزین سفیر امام حسین علیه السلام به بصره...(بیت292)
ب)تهديد عبيد الله بن زیاد لعین به مردم بصره...(بيت296)
پ) خروج ابن زیاد لعین از بصره و ورود او به کوفه ............... (بيت 300)
9)هانی بن عروه(عليه الرحمه)قبل از ملاقات با ابن زیاد لعين...(بیت310)
الف)ورود مسلم بن عقیل به خانه هانی بن عروه...(بيت310)
ب)شکوه ابن زیاد لعین از هانی بن عروه...(بيت 314)
پ)ملاقات سفیران ابن زیاد لعین با هانی...(بیت 325)
ت)ترس هانی بر در قصر حکومتی...(بیت 336)
10)هانی بن عروه(عليه الرحمه)بعد از ملاقات با ابن زیاد لعين......(بيت341)
الف)گفت و شنود هانی با ابن زیاد لعين...(بيت341)
ب)ملاقات غیر منتظره هانی با«مَعقل»جاسوس ابن زیاد لعين...(بیت355)
پ)درخواست هانی از ابن زیاد لعین و پاسخ آن خبيث...(بیت360)
11)وساطت مسلم بن عمرو باهلی بین هانی و ابن زیاد لعين...(بیت374)
الف)درخواست مسلم بن عَمرو از هانی...(بیت374)
ب)پشتیبانی هانی از مسلم بن عقیل...(بيت388)
12)عکس العمل آخر ابن زیاد لعین با هانی ابن عروه...(بيت395)
ص: 194
الف)قساوت قلب ابن زیاد لعي...(بیت400)
ب)اسير نمودن هانی بن عروه...(بيت403)
13)اعتراض اَسماء بن خارجه به ابن زیاد لعین...(بیت418)
14)محاصرة دار الخلافه...(بیت431)
15)سرگذشت مسلم بن عقیل علیه السلام به قبل از اسارت...(بيت447)
الف)جنگی حضرت مسلم...(بيت447)
ب)پراکنده شدن یاران مسلم...(بیت455)
پ)غربت حضرت مسلم در کوفه...(بيت463)
ت)جنگ دیگر حضرت مسلم...(بیت475)
ث)رجز خوانی حضرت مسلم...(بیت484)
16)سرگذشت مسلم بن عقيل علیه السلام الا بعد از اسارت...(بیت499)
الف)اسیر شدن حضرت مسلم...(بيت499)
ب)اوّلین جواب دندان شکن حضرت مسلم به ابن زیاد لعين...(بیت504)
پ)دومین جواب دندان شکن حضرت مسلم به ابن زیاد لعین...(بيت512)
ت)سومین جواب دندان شکن حضرت مسلم به ابن زیاد لعين...(بيت530)
ث)چهارمین جواب دندانشکن حضرت مسلم به ابن زیاد و شهادت او(بيت542)
ج)وحشت قاتل مسلم بعد از شهادت او...(بیت552)
ح)شهادت هانی ابن عروه (علیه الرحمه)...(بیت 559)
17)نامه عُبَةيد الله ابن زیاد بدبنیاد به یزید لعین...(بيت570)
18)خطبه پُرشُور امام حسین علیه السلام در مکّه....(بیت584)
19)روایت ابو محمد واقدی و زُرارة بن خَلَج...(بیت610)
20)روایت مُعَمَّر بن مُثَنَّی...(بیت626)
بخش سوم:امام حسین علیه السلام در راه عراق(ص64)
1)حدیث محمّد بن داوود قمی در مورد محمد بن حنفيه...(بيت637)
الف)گفت و شنود امام حسین علیه السلام با برادرش محمد بن حنفيه...(بيت 637)
ص: 1
ب)پیشنهاد محمد بن حنفیه به امام حسین علیه السلام...(بیت653)
پ)امام حسين علیه السلام خبر شهادت خود را به برادر می دهد...(بيت667)
ت)چرا محمد بن حنفیه با امام حسین علیه السلام به عراق نرفت...(بيت677)
2)رسیدن ملائکه خدمت امام حسین علیه السلام...(بيت690)
3)رسیدن طایفه ای از جنیان خدمت حضرت امام حسین علیه السلام...(بيت 717)الف)درخواست جئیان از امام حسین علیه السلام و جواب حضرت به آنان...(بیت 717)
ب)دعای خیر امام حسین علیه السلام در حق جئيان...(بیت708)
پ)کسی که مرگش مقرر گردد از خانه به سوی قتلگاه کشانده می شود...(بيت 723)
ت)رفتن من به کربلا امتحان اهل شقاوت است...(بيت729)
ث)خداوند در روز دحوالارض کربلا را برای من انتخاب کرد...(بيت 733)
ج)امام حسین علیه السلام به جئيان فرمود:من در روز شنبه به شهادت می رسم...(بيت 737)
ح)رفتن به کربلا آزمایش خلق است و حجّت را بر همه تمام می کند.(بیت741)
4)ورود امام حسین مائیعلیه السلام به منزل تَنعيم...(بيت750)
الف)مصادره اموال قافله حکومتی...(بيت750)
ب)چرا امام حسین علیه السلام اموال قافله را مصادره نمود...(بيت754)
5)ورود امام حسين علیه السلام به منزل ذاتِ عرقٍ...(بيت762)
6)ورود امام حسين علیه السلام به منزل ثعَلبَيه...(بیت773)
الف)خواب دیدن امام حسین علیه السلام...(بيت773)
ب)دعای امام حسین ما در حق علی اکبر علیه السلام...(بیت784)
پ)خبر غیبی امام حسین علیه السلام از آینده کوفیان...(بیت 808)
7)زهیر بن قین...(بیت 808)
الف)احضار زهیر توسط امام حسین علیه السلام...(بیت 808)
ب)«دیلم»،زن زهير،عامل سعادت او می شود...(بیت824)
پ)وداع زهير با خاندانش...(بیت 834)
8)ورود امام حسین علیه السلام به منزل زُباله...(بيت845)
الف)خبر شهادت مسلم به امام حسین علیه السلام...(بیت846)
ص: 195
ب)پشیمانی و جدایی عده ای از دنیاطلبان از کاروان امام حسین علیه السلام...(بیت846)
پ)فریاد شیون و سیلاب اشک در شهادت مسلم...(بیت852)
ت)ملاقات فرزدق(شاعر)با امام حسین...(بیت856)
ث)اشعار زیبای امام حسين علیه السلام...(بيت867)
9)قيس بن مُشهَر صَیداوی علیه الرحمه...(بیت876)
الف)روانه شدن قیس به سوی کوفه...(بیت 880)
ب)اسیر شدن قیس و سؤال کردن ابن زیاد لعین از او...(بیت882)
پ)پیشنهاد تهدید آمیز ابن زیاد لعین به قيس...(بیت897)
ت)فریب خوردن ابن زیاد لعین از قیس...(بیت903)
ث)گریه امام حسین علیه السلام بر شهادت قيس...(بیت916)
الف)درخواست امام حسین از حتی برای برگشتن خودش به مدینه...(بيت932)
ب)نامه سرزنش و تهدید ابن زیاد لعین به حرّ...(بيت948)
11)سخنرانی امام حسین سال بعد از ممانعت حر از حرکت آن حضرت...(بيت958)
الف)متن خطبه امام حسین علیه السلام...(بیت958)
ب)اعلام وفاداری زهير...(بیت974)
پ)اعلام وفاداری هلال بن نافع...(بیت980)
ت)اعلام وفاداری بُرَیر بن خُضير...(بیت 986)
بخش چهارم:امام حسین علیه السلام در کربلا(ص903)
1)ورود امام حسین علیه السلام و کاروانش به کربلا...(بيت991)
الف)ممانعت حرّ از حرکت امام حسین...(بيت991)
ب)پناه بردن امام حسین علیه السلام به خدا،از کرب و بلاء(اندوه و بلا)...(بيت995) پ)امام حسین علیه السلام خبر مرگ و شهادت خود را می دهد...(بيت1002)
ت)امام حسین علیه السلام نشیند روی خاک کربلا و می گوید:«اُف بر دوستی تو،
ای روزگار!»...(بيت1010)
ص: 196
2)روایت اوّل در مورد عُلیای مکرّمه،زینب کبری علیه السلام هنگام ورود به کربلا...(بیت1017)
الف)بی تابی زینب علیه السلام و زنان اهل حرم...(بيت1017)
ب)فریاد«وامحمّداه،واعَليّاهُ،واحَسَناهُ»از جانب امّ کلثوم علیها السلام...(بیت1026)
پ)دلداری امام حسین علیه السلام به زینب علیها السلام....(بيت1022)
3)روایت دوم در مورد علیای مکرمّه،زینب کبری علیه السلام هنگام ورود به کربلا...(بیت1042)
الف)بی قراری بی حدّ زینب علیها السلام و تذکر امام حسین بالا به او...(بیت1061)
ب)غم و غصّه شدید امام حسین علیه السلام و مثال مرغ قَطا...(بیت1064)
پ)بیهوش شدن زینب علیه السلام و تسلیت دادن امام ما به او...(بیت1069)
فصل سوم:حوادث عاشورا و شهادت امام حسين علیه السلام...(ص101)
1)دعوت عبُیدالله بن زیاد لعین از یارانش برای قتال با امام حسین علیه السلام...(بيت1084)
الف)فروختن آخرت به دنیا،برای رسیدن به ایالت ری...(بيت1089)
ب)تعداد افراد لشکر عمر سعد لعین در روز ششم محرم...(بيت1096)
2)نخستین سخنرانی امام حسین مالی در کربلا...(بیت1100)
الف)پرسش های پی در پی امام حسين علیه السلام و پاسخ های لشکریان ابن سعد لعين...(بیت1100)
ب)برخاستن صدای ناله و شیون از زنان اهل حرم حسین علیه السلام...(بیت1151) 3)جواب دندانشکن حضرت عباس به شمر لعين...(بیت1161)
الف)تأکید بر شروع جنگ...(بیت1161)
ب)اَمان نامه شمر لعين...(بیت1163)
4)طلب مهلت یک روز،برای خواندن نماز و تلاوت قرآن در شب...(بيت1184)
الف)موافقت با تقاضای مهلت...(بيت1191)
ب)رؤیای صادقه حسین علیه السلام و بی تابی زینب علیه السلام...(بيت1198)
الف)برداشتن بیعت از یاران...(بیت1211)
ص: 197
ب)ابراز وفاداری حضرت اباالفضل علیه السلام و خاندان امام علیه السلام...(بيت1219)
پ)ابراز وفاداری مسلم بن عوسجه...(بيت1237)
ت)ابراز وفاداری«سعید بن عبدالله حنفی»...(بیت1253)
ث)ابراز وفاداری«زهیر بن قین»...(بیت1251)
6)برداشتن بیعت از محمد بن بشیر حضرمی...(بيت1276)
7)صدای مناجات با خدا،از خیام حسینی...(بیت1292)
الف)پیوستن32نفر از لشکر سعد لعین به امام حسین...(بيت1295)
ب)حسین علیه السلام در قله شامخ عبادت...(بيت1297)
پ)علت این که امام حسین مال اولاد کم داشته،چیست؟...(بیت 1299)
8)شوخی و شادمانی اصحاب در شب عاشورا...(بیت1306)
الف)نظافت واپسین حضرت حسین عال...(بیت1306)
ب)خوشحالی و شوخی زیاد بریر بن خضير همدانی...(بیت 1312)
9)سخنرانی پرشور امام حسین علا در صبح عاشورا...(بیت1328)
الف)پند و نصیحت های بی اثر بریر...(بیت1320)
ب)شروع سخنرانی امام حسین علیه السلام...(بیت1333)
پ)مرگ سرخ به از زندگی ننگین،(هيهات منا الذلة)...(بیت1371)
ت)خواندن اشعار«قووة بن مسيكي المرادي»...(بيت1383)
ث)خبر از آینده کوفیان و خبر از شهادت خود...(بيت1398)
ج)نفرین امام حسین علیه السلام و خبر از قيام«مختار»...(بیت1412)
ح)آماده شدن امام حسین علیه السلام برای جنگ...(بیت1420)
خ)تعداد افراد لشکر امام حسین با در هنگام جنگ...(بیت 1425)
10)آغاز جنگ در روز عاشورا............(بیت1429)
الف)شروع کننده جنگ در روز عاشورا...(بیت1415)
ب)مهیّا کردن امام،یاران را برای جنگ...(بیت1435)
پ)شدّت گرفتن غضب الهی...(بیت1440)
ت)حضور ملائکه و مخیر نمودن امام حسين علیه السلام بین پیروزی و شهادت(بیت 1456)
ص: 198
11)ندای«هَل مِن مُعين»امام علیه السلام و بیدار شدن حرّ از خواب غفلت...(بیت1464)
الف)پرسش حرّ از عمر بن سعد العين...(بيت1468)
ب)رعشه و لرزه بر اندام حرّ...(بيت1468)
پ)توبه حتی به درگاه الهی...(بیت1474)
ت)اذن میدان خواستن حرّ و شهادت او...(بیت1485)
12)مباهله در ظهر عاشورا و شهادت بُرَیر بنُ خُضَير...(بيت1527)
13)کارزار و شهادت«وَهَب بن جَناح کَلبی»...(بيت1537)
الف)رضایت مادر وَهَب از او،در صورت شهادتش در رکاب حسین علیه السلام...(بیت1542)
ب)دعای خیر امام حسین علیه السلام در حق همسر وهب...(بیت1561)
14)رزم و شهادت مُسلم بن عوسجه...(بیت1566)
الف)دعا و جمله امام بر بالای سر مسلم بن عوسجه...(بیت1571)
ب)وصیت مسلم بن عوسجه به حبیب بن مظاهر...(بیت1584)
15)نبرد و شهادت عمرو بن قُرظه انصاری...(بیت1598)
الف) سپر بلای امام حسین...(بيت1603)
ب)آیا به عهدی که با تو بستم وفا کردم...(بيت1608)
19)جدال و شهادت[جون]غلام سیاهرنگ...(بیت1618)
الف)درخواست امام حسین ع از«جُون»...(بيت 1623)
ب)پاسخ«جون»و شهادت او...(بیت1626)
17)جهاد و شهادت«عمرو بن خالد صیداوی»...(بيت1637)
18)قتال و شهادت«حنظلة بن اسعد شامی»...(بیت1646)
الف)«حنظله»سپر بلای امام حسین علیه السلام...(بيت 1648)
ب)نصایح«حنظله»به لشكریان ابن سعد العين...(بيت1652)
پ)درخواست«حنظله»از امام لات و پاسخ امام...(بیت1664)
19)برگزاری نماز ظهر عاشورا و شهادت«سعید بن عبدالله حنفی»...(بیت1671) 20)جنگاوری و شهادت«سُوَید بن عَمرو بن اَبی مُطاع»...(بيت1687)
21)رشادت و شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام...(بيت1699)
ص: 199
الف)بیرون آمدن على اكبر علیه السلام از خیمه و اذن جهاد از پدر...(بيت1699)
ب)صحبت های امام حسین علیه السلام با خدای خویش و نگاه ناامید و مأيوس وار او به حضرت علی اکبر علیه السلام...(بیت1706)
پ)صیحه امام حسین علیه السلام و نفرین به عمر بن سعد العين...(بیت1714)
ت)جهاد علی اکبر مان و درخواست آب از پدر...(بيت1717)
ث)نبرد دوباره على اكبر و شهادت او...(بيت1729)
ج)امام حسین بالا بر بالين على اكبر علیه السلام...(بیت1739)
چ)حضرت زینب بله بر روی جنازه مطهر على اكبر علیه السلام...(بيت1747)
ح)دعوت کردن اهل بیت به شکیبایی...(بیت1753)
22)پیکار و شهادت حضرت قاسم علیه السلام...(بيت1758)
الف)هجوم امام حسین علیه السلام به قاتل قاسم بن الحسن علیه السلام...(بيت1767)
ب)جملات دردمند امام حسين علیه السلام بر بالین قاسم علیه السلام...(بيت1773)
23)شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام...(بیت1784)
الف)فریاد یاری طلبی امام حسین علیه السلام و فریاد شیون و گریه زنان حرم(بیت1784)
ب)وداع خونین امام حسین علیه السلام با علی اصغر علیه السلام...(بیت1795)
24)شکایت حضرت حسین علیه السلام به درگاه خدا و شهادت حضرت عباس علیه السلام...(بیت1811)
الف)ممانعت لشكریان ابن سعد لعین از ورود امام الا به شریعه...(بیت1811)
ب)اصابت تیر به چانه شریف امام حسین علیه السلام و مناجات امام مال با خدای خویش...(بیت1815)
پ)شهادت ساقی طِفلان و علمدار دشت کربلا...(بيت1827)
25)آغاز جنگ و جدال شدید حضرت امام حسین با با لشکریان عمر ابن سعد(العين) ...(بیت1835)
الف)جنگ تن به تن امام حسین علم با لشکریان ابن سعد لعين...(بیت1835)
ب)گفتار راویان از شجاعت حضرت حسین...(بيت1842)
پ)ذكر«لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللهِ العَلىّ العَظيمِ»گفتن آن امام مال..(بیت1852)
ت)انداختن فاصله بین امام علیه السلام و خیمه های آن حضرت علیه السلام...(بیت1856)
ص: 200
ث)طلب نمودن آب از لشکریان ابن سعد لعین و خوردن سنگ
به پیشانی مبارک آن امام مظلوم...(بیت1874)
ج)نشستن تیر بر قلب نازنین آن امام همام و منصرف شدن او از ادامه جنگ علیه السلام...(بيت1879)
چ)خوردن ضربت شمشیر بر سر مبارک آن حضرت علیه السلام و درخواست نمودن دستمال و کلاه خود عرب از اهل بیت علیه السلام ...(بيت1892)
29)شهادت حضرت عبدالله بن حسن علیه السلام...(بيت1907)
الف)دویدن عبدالله به سوی عمویش حسین علیه السلام ...(بيت1907)
ب)قطع شدن دست عبدالله بن حسن علیه السلام...(بيت1923)
پ)ذبح عبدالله در آغوش حسین علیه السلام...(بیت1930)
27)بی شرمی و بی حیایی شمر لعین و نفرین امام علیه السلام به آن خبيث...(بیت1934)
الف)طلب پیراهن کهنه و سخن امام بانی در مورد پوشیدن لباس تنگ...(بيت1947) ب)چرا امام علیه السلام لباس های خود را پاره می نمود...(بيت1953)
پ)سرنوشت کسی که لباس های امام ما را از تنش بیرون آورد...(بیت1961)
28)شهادت حضرت اباعبدالله علیه السلام در روز عاشورا...(بيت1967)
الف)افتادن عزیز فاطمه از روی اسب با گونه راست بر زمین...(بيت1967)
ب)بیرون آمدن زینب ناله علیه السلام از خیمه های حرم و بی تابی شدید او...(بیت1976)
پ)فرمان شوم شمر لعین و خضاب خونین حسین علیه السلام ...(بیت1980)
ت)فرمان ابن سعد لعین در تمام کردم کار حسین علیه السلام ...(بيت2003)
ث)صدای ضجه و ناله ملائکه در عرش الهی و در پیشگاه خدا،و خبر ظهور حضرت قائم علیه السلام...(بيت2019)
ج)وزیدن باد شرخ در روز عاشورا و روایت هلال بن نافع«شمر حسین علیه السلام را کُشت»...(بیت 2028)
ص: 201
فصل چهارم:شهادت حضرت ابا عبدالله و ناله های جانسوز حضرت زینب علیه السلام و غارت اموال(ص174)
1)طريقه شهادت حضرت ابا عبدالله علیه السلام از زبان هِلال بن نافع...(بيت2038) الف)خوشروئی و زیبایی چهره حضرت حسین علیه السلام...(بیت2042)
ب)طلب آب از کوفیان...(بیت2047)
ج)هجوم یک جانبه کوفیان بر سر حسین علیه السلام و جدا کردن سر مطهر حضرت...(بیت2061)
2)غارت اموال حسين علیه السلام بعد از شهادت...(بیت2068)
الف) غارت پیراهن حضرت علیه السلام...(بیت2070)
ب)غارت شلوار حضرت...(بیت2080)
پ)غارت عمامه حضرت علیه السلام...(بيت2083)
ت)غارت نعلین حضرت علیه السلام...(بیت 2086)
ث)غارت انگشتر حضرت علیه السلام ...(بيت2087)
ج)غارت قطيفه حضرت علیه السلام ...(بيت2091)
چ) غارت زره حضرت علیه السلام...(بيت2093)
ح)غارت شمشیر حضرت علیه السلام...(بیت2097)
3)خبر شهادت حضرت حسین علیه السلام به زنان اهل حرم...(بیت2108)
4)ظلم و داد کوفیان و غارت اموال خیام حسین علیه السلام...(بیت2117)
الف)قیام یک زن از قبيله إبن وائل...(بیت2122)
ب)آتش زدن خيمه ها و انتقال اسیران از کنار کشته ها...(بیت2130)
5)روایت راویان از ناله جانسوز زینب کبری علی بعد از شهادت حسين علیه السلام...(بیت2140)
6)روایت دیگر راویان از ناله های جانسوز زینب کبری ناله بعد از شهادت حسين علیه السلام...(بيت2158)
7)دادخواهی حضرت فاطمه اي از قاتلین حسین بال در روز قیامت...(بيت2193الی2204)
ص: 202
1.لُهُوف على بن طاووس معروف به مقتل لُهُوف سیّد ابن طاووس.
2.بحار،ج44،ص279.
3.برخی تولد آن جناب را روز سوم شعبان می دانند و بجز این،اقوال دیگر نیز وارد شده است.
4.مطالبی که داخل کروشه ها نوشته شده با مضمون روایت آهوف است یا نظر خود اینجانب است نزدیک به مضمون روایت.
5.ذربّه:فرزند.نسل،فرزندان.
6.بهشت جاویدان.
7.بیم،هراس.(در متن عربی لُهوف«نجيب»آمده)
8.یعنی من از قرآن و عترت خویش(اهل بیتم)از شما سوال می کنم(حدیث ثقلین).
9.مردم یاد حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ندیده بودند و یاد از قتل حسین مظلوم می نمودند و منتظر و مترقب چنین واقعه بودند.
10.پُور یعنی پسر(اینجا منظور یزید ملعون پسر معاویه عليه الهاويه است).
11.استاد محمد طاهر دزفولی(ره)در ترجمه وَليد بن عُتبه و در متن لُهُوف وَلید بن عُقبَه آورده است.
12.مروان بن حَکَم لَعين.
13.برگشتن-بازگشت.
14.رشته-مثل رشته مرواريد.
15.پسر زن چشم آبی یا پسر زن چشم کبود.
16.میمون باز.
17.چشم آبی.
18.استرجاع:گفتن آیه شریفه«إنا لله وإنّا إليه راجعون».
19.سه روز از ماه شعبان سال شصت(60)هجرت گذشته بود که وارد شهر مکه معظمه شد و باقی شعبان و ماه رمضان و ماه شوّال و ماه ذی القعده را در مکه اقامت فرمود.
20.عبد الله بن عباس و عبد الله بن زُبیَر.
21.پس عبد الله بن عباس از خدمت امام حسین علیه السلام مرخص گردید در حالی که می گفت واحسيناه!
22.آیا ندانسته ای که بنی اسرائیل از طلوع فجر تا طلوع آفتاب هفتاد پیغمبر را می کشتند؟!
23.اینجا یعنی خاموش و آرام و بدون سر و صدا بودن.
24.سلیمان بن صُرَد خُزاعی.
25.سلیمان بن صُرَد و مُسَیَّب بن نَجبَه و رفاعَة بن شَدّاد و حبیب بن مُظاهر و عبدالله بن وائِل.
26.ابن وائل،عبد الله:يعني عبد الله ابن وائل:حبيب:حبیب ابن مظاهر
27.منظور معاويه عليه الهاویه می باشد
28.نُعمان بن بشير-حاکم کوفه.
29.یعنی:با یکصد و پنجاه نامه.
30.هانی بن هانی سَّبیعی و سعید بن عبد الله حَنَفی.
31.پدر.
32.منظور کسانی هستند که نامه ها را برای آن حضرت علیه السلام نوشته اند.
33.شبث بن ربعی،حجارين أبجر،یزیدبن حارث،یزیدین ژوم،عروة بن قیس،عمرو بن حجاج و محمد بنعمیر بن عطارد
34.صاحب اختیار:منظور جناب مختار بن ابی عُبیده ثَقَفی.
35.یعنی هیجده هزار نفر.
36.عمر بن سعد عَنيد و عبدالله بن مسلم باهلی ملعون و عمارة بن ولید پلید.
ص:203
37.وَلاء:اینجا به معنی ملک و پادشاهی می باشد.
38.غلام امام حسین ا سلیمان،که مُکّنی بود به«ابورزین».
39.منذرین جارود عبدی و یزید بن مسعود نَهشَلی.
40.طایفه بنی تمیم،بنی حَنظَله و بنی سعد.
41.درست-راست.
42.شکسته.
43،فجور:گناه کردن،سرپیچی از حق،تبهکاری.
44.عديل:همتا،برابر
45.بديل:عوض،جانشین.
46،صَخرُ ابن قَيسِ.
47.مهاد:بساط،بستر،گهواره.
48.اینجا به معنی آزمایش و امتحان است.
49.پدر خالد.
50.دال:راهنمایی کننده،دلالت کننده.
51.خَدو:در فرهنگ عمید"خُدُو"می باشد به معنی آب دهان،بُزاق،تُف است.
52،انقیاد:فرمانبرداری و فروتنی.
53.ازدیاد:افزونی،افزایش.
54.آز:حرص و طمع،افزون خواهی از هر چیز، داد.
55.رقاب:آزاد شادگان،بندگان.
56.هَول:خوف،هراس،ترس،اینجا منظور روز قیامت است که همه از هول به هر طرف فرار می کنند.
57.منذر بن جارود عیدی.
58.منظور سلیمان غلام امام حسین علیه السلام به سوی بصره می باشد.
59.خیم یعنی خوی-سرشت-طبیعت.
60.مسلم بن عقیل.
61.یعنی مختاربن ابی عُبیده تَقَفي.
62.محمد بن اشعَث لعین و اسماء بن خارجه و عمرو بن حَجّاج پلید.
63.ناچار،ناگزیر،لابد،لامحاله.
64.حسّان بن اسماء خارجه.
65.شریح قاضی کسی است که به آمر امام على علیه السلام به آمر قضاوت مشغول و بعداً به عنوان قاضی القضات مردمکوفه در زمان عبيد الله ابن زیاد(لعين)از بی تقوایی حکم قتل حسین علیه السلام را مباح دانست.(لعنة الله علیه).
66.شعر معروف عُمرو بن مَعدي كَرَب الزَّبَيدي.
67.منظورش یزید بن معاویه عليهما الهاويه بوده.
68.شُوم-بداختر.
69.یعنی وارونه به اینجا یعنی چهره منافق گونه او.
70.آنچه اتفاق افتاده.
71.کسی که تعهد خود را انجام داده و یا دین خود را ادا کرده است.
72.واپسین،در آخر.
73.بنی اُمَیّه.
74.مشتعل:شعله ور
75.لَخم:گوشت.
76.اسماء بن خارجه.
ص:204
77.حسّان بن اسماء
78.أتیان:آوردن،انجام دادن.
79.خمر:شراب.
80.یعنی استرجاع نمود،گفت:«إنا لله وإنّا إليه راجعون».
81.بیزاری پیدا نمودن نسبت به عمل دیگری.
82 همسر-همدم
83.مَذحِجَ:قبيلة هانی بن عروه بوده است.
84.زهي:به به،چه خوب،چه خوش.
85.فتاب:آفتاب.
86.کوچه،محله
87.پرده:یعنی روپوش-حجاب-پرده پوش یعنی دارای حجاب و«طوعه»زنی بوده که مسلم را در خانه خود جای داده.
88.اشعار حِمران بن مالک خَثَعّمّي.
89.در این لحظه-در این ساعت.
90.سخیف:سبک،شُست.
91،لاجرم:ناچار،ناگزیر.
92.التفات:توجّه کردن،رو کردن به کسی
93.مانند،مثل
94.کنایه از اساس و پایه و وجود و اصل چیزی را گویند.
95.مُزدور-مزدبگیر.
96.شکنجه، بریدن گوش یا بینی با لب کسی.
97،مسلم فرمود:و آنکه فتنه را در اسلام برانگیخت تو بودی و پدرت که از نظفة غلامی بود از بنی عِلاج از طایفه ثقیف و نام آن غلام«عبید»بود.
98.منظور عبيد الله بن زیاد بدبنیاد است.(چون پدرش نامشخص بود به نام مادرشخوانده می شد.)
99.شهر
100.یعنی راویان چنین گفته اند.
101.یعنی کار اسلام را در میان مردم به مانند پادشاهان فارس و روم جاری ساخته ای.
103.عمل کننده ایم.
103.بُکیربن حَمران حرامزاده.
104.لَعَلَّکَ-دَهِشَت-دَهشَت یعنی حیرت-سرگشتگی.
105،یعنی روز.
106.تمام و کامل.
107.هشت روز از ماه ذى الحجة الحرام سال شصت هجرت پیامبر علیه السلام در گذشته بود.
108.یعنی بر حسب ظاهر امام حسین علیه السلام از شهادت حضرت مسلم بی اطلاع بوده(والآ امام از قبل و بعد هر چیزی به اذن خدا باخبر است).
109.اوزان ابیات این قسمت به جهت آنکه مضامین مطالبش دارای کشش بیشتر و همچنین در دو حال و هوای متفاوت به تحریر درآمد به ناچار تغییر پیدا کرد.
110.نوامیس:به سرزمینی که نزدیک کربلا می باشد و حربن یزید ریاحی یکی از شهدای کربلا در آنجا خاک است گفته شده.
111.خمیر،سرشته.
112.یعنی اگر امام نباشد دین هم نخواهد بود،همچنانکه وجودهستی به برکت وجود امام است.
ص:204
113.آسمان لاجوردی.
114.اگر نمی بود تقارب اشیاء به هم دیگر(یعنی آنکه باید هر امر مقدّری به موجب اسباب مقدره او جاری و واقع گردد).
115.مکّه معظمه.
116.منظور روز ترویه است یوم الترویه:روز هشتم ماه ذیحجه که حجّ آغاز می شود و حجّاج از مکّه به عرفات می روند.
117.پافشاری در مخالفت و عناد.
118.صفحه قبل از این صفحه(متن عربی)
119.امام الفريق:(یعنی امام شیعیان به منظور امام صادق علیه السلام است).
120.محمد بن حنفیه برادر امام حسین علیه السلام.
121.کریم اهل بیت علیه السلام،امام حسن مجتبی علیه السلام.
122.ترس،بیم.
123.مَؤکب:گروه سواران با پیادگان.
124.امام حسین علیه السلام به محمد حنفيه فرمود آن هنگام که از نزد تو جدا شدم، رسول خدا علیه السلام ماند و به نزد من آمد(یعنی در عالم خواب و شاید معنی دیگر را اراده کرده باشد و در اینجا اجمال لفظ خالی از لطف نیست).
125.برادر.
126.حَمَزةَ بن حُمران.
127.قصد
128.منظور از ولی،امام حسین علیه السلام میباشد.
129.بنی هاشم.
130.جَهنَّم
131.عدد-شماره
132.شبخ مفید محمّد بن محمد نعمان(رضي الله عنه)در کتاب«مولد النبي و مولد الاوصیاء»با اسناد خویش از امام صادق علیه السلام روایت کرده است.
133.هفت شوط:(یعنی به اندازه هفت دور به دور کعبه طواف کردن)
134.شیر ماده
135.ملائکه مُسؤمين:(صاحبان نشانه،چنانچه سپاهیان را نشانه است)و ملائکه مرد فین:(یعنی فرشتگانی که از عقب سر می رسند مثل صفوف لشگر که به نظام ورود.)
136.فَر:یعنی شان و شوکت،شکوه،زیبایی.
137.یار و مددکار
138.قطعه ای از زمین ممتاز که در آن یکی از ائمه دفن شده باشد.
139.مَتعوُس:یعنی کم شانس(و در اینجا یعنی مستعِد هلاکت).
140.یعنی روز«حوالارض»که خداوند عزّوجّل زمین را پهن نمود.
141.و در روایتی غیر از این روایت،فرمود:روز جمعه حاضر گردید که من در آخر همان روز کُشته خواهم شد.
142.بَحیربِن ریسان حِمیَری.
143.پول
144.بِشر بن غالب به امام حسین علیه السلام فرمود:دلهای اهل کوفه با تو،ولی شمشیرهای آنان با بنی امیه است،به نظرآمد که در بیت بعد از آن بنویسم(رویشان با تو،ولی دلهایشان علیه تراست)که شاید صحیح تر باشد.
145.آنچه که بشر بن غالب به امام حسین علیه السلام حال
گفته در واقع این چنین بوده
که سی به سویت تمامی زوان
همه کرده از پیر و مرد و جوان
ولی گرچه با تو بود خُویشان
عليه تو است خنجر و رویشان
ص:205
146.هان:کلمه تنبیه که در مقام آگاه ساختن کسی با تأکید در آمری به کار می رود.
147.مشرق.
148.اَنام:یعنی خلق،مردمان،آفریده شدگان،خَيرُ الانام یعنی بهترین مخلوق.
149.یعنی:وای بر تو.
150.یعنی:بنی امیّه.
152.(وَ طَلَبوا دَمی فَهرَبتُ).
153،به ناچار.
154.غذایی که صبح پس از برخاستن از خواب می خورند.
155،جمع خيمه.
157.وداع گفتن.
158.زُباله:یکی از منازلی است که امام حسین علیه السلام به آنجا رسید.
159.سلیمان بن صُرد خَزاعی،مُسَیّب بن نَجبُه،رفِاعة بن شدّاد.
160.حصین بن نمير لغته الله عليه
161،پرهیز
162.روش
163.منظور حضرت پیامبر صلى الله عليه و آله می باشد.
164.پدر
165.ای مردم
166.دلير
167.پی در پی-پشت سر هم
168.(اینجا منظور برگشتن به شهر مدینه)می باشد.
169،مردم یا مرد فرومایه و ناکس و زبون
170،سراب:زمینی که از دور در اثر تابش و روشنایی آفتاب مثل آب به نظر آید.( پس کلمه آب و سرآب دو مطلب جدا از هم، و هم قافیه می باشند.)
171.سهل انگاری
172.بی حاصل–بی فایده.
173.این جمله از خود اینجانب است.
174.بُرَیربُن خُضَير.
175.دوّم محّرم.
176.سر شب-شبانگاه.
177،پیرو-پارسا-زاهد-عارف
178.یعنی آن دارای نقاب و حجاب و یا چادر یعنی حضرت زینب کبری علیها السلام.
179.محفل،گروه.
180.کلثوم خواهر دیگر امام حسین علیه السلام
181.یعنی:ابا عبد الله.
182.منظور حضرت زینب سلام الله علیها)می باشد.
183.رباب،دختر امرء القیس بن عدی،همسر سید الشهدا علیه السلام و مادر سکینه و علی اصغر(عبد الله)بوده.
و فاطمه بنت الحسين عليه السلام که در سفر کربلا در جمع اسيران اهل بیت بوده و همچنین وی همسر عموزاده خويش حسن بن حسن علیه السلام می باشد.
ص:206
184.زخم-جراحت.
185.نظر:نگاه کردن،نگریستن.
186.کلمه ای است که در مقام اظهار دلتنگی و افسردگی و نفرت و انزجار بکار می برند.
187.غمگین
188.مادر
189.آشکار-جلوه گر.
190،بزرگ و سرور-رئیس و بزرگ قوم
191.نام مرغ و پرنده ای است که به فارسی سنگخوار گویند.شبيه فاخته و قمری است و در شناخت آب و راهها مهارت دارد و پیش از طلوع آفتاب به اندازه ده روز در پی آب خارج می شود و به لانه بر می گردد.
192.ای وای،و اځی یعنی برادرم.
193.آشکار،جلوه گر.
194.آتش افرو
195.چهار هزار نفر
196،فرزند فرزند-نوه
197.ششم ماه محرم.
198،یعنی بیست هزار نفر
199.واضح-آشکار
200.هان والا-حرف خطاب و تنبیه،بمعنی ای-بدان و آگاه باش می باشد.
201.روشنی دیده.
202.مادر
203.باب،یعنی پدر و هكذا،یعنی:همچنین
204.دختر خُويلد.
205.مادربزرگ.
306.شنياه
207.خویشاوند- قوم و خویش
208.پدر من
209.اینجا منظور عمامه احمد مختار علیه السلام رسول پروردگار است.
210.بدون شک
211.ارفع، یعنی رفیع تر بلندتر و آغلى یعنی:بلند تر-برتر.
212,گمراهی.
213.پرچم ستایش خدا.
214.صدمه-سیلی
215.که آن.
216.حضرت پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند:و آنَّ آولیای بعدی اثناعشر اولهم علی ابن ابی طالب و آخرهم
217.عباس ابن علی علی و علیه السلام اکبر حسین علیه السلام
218.خان:اینجا به معنی خانه و مرا می باشد.(فرهنگ فارسی عمید)
219.ای پسران فرزندان خواهر من
220.در متن عربی زیر،عثمان آمده که صحیح تر است،عون نیز از شهدای کربلا و برادر امام حسین علیه السلام است.
221.تنها
222.أخوال،جمع خال به معنی برادر مادر،دائی است.
ص:207
223.یعنی حضرت اباالفضل علیه السلام.
224.برادر
225.غضبناک-خشمگین
226.لشکر
227.سنگ.
228.بزه،یعنی:گناه–جرم.
229،شعله ور
230.بسیار زیادی.
231.عُمَر بن سَعد لعين.
232.عَمرُو بن الحَجّاج الزُّيَيدي
233.گفتگو-گفتار.
234.خاندان پیغمبر اسلام
235.امتناع،خودداری کردن.
236.برادرم
237.«هو»در اصطلاح عرفا اشاره به ذات باری تعالی دارد.و«اثناء»به معنی:ثنا گفتن و ستودن،است.
238.سخی،جوانمرد،شجاع و دلیر،حکیم و خردمند
239.دین،آثين.
240.جا،مكان.
241.پسران،جمع ابن
242.باین سبب،از آن جهت،چنین.
243.آبا الفضل
244.یعنی ای پسر دختر پیامبر خدا کال
245.سعيد بن عبد الله حنفي
246.منون:اینجا به معنی«اجل و مرگ»می باشد.
247.محمد بن بشير حَضرمی
248.محمد بن بشیر خر می فرمود:«عِندَ الله اختَسِبِه وَ نَفسی»؛«او را و خود را در نزد خدا احتساب می کنم.
249.پسر،اینجا یعنی ای پسر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم.
250.پارچه کتانی منسوب به من که بهترین انواع بُرد بوده و در یمن بافته می شده.
251.(ابن عَبدَ رَبَّه)از علمای عامّه در جزوه چهارم از کتاب«عقد الفريد»خود ذکر نموده.
252.چگونه
253.چگونه–چه جور
254.نزدیک،همدم و همنشین.
255.اینجا منظور شستشوی تمام یا قسمتی از بدن با مشک» فراوان است نه با آب،
256.توره:مخلوط آهک و زرنیخ که برای ازالة موی بدن بکار می برند،در فارسی واجبی هم می گویند.
257.عبدالرّحمن بن عبد ربّه انصاری.
258.منظور مزاح و شوخی و شادی کردن است.
259.جنگ.
260.گروه بسیاری از مردم
261.بستر-گهواره
262.جمع حَسَن،(نیکو،خوب،جميل).
263.لوث به معنی آلودگی و دنی هم به معنی پستی است.
ص:208
264،فرومایگی ها،پستی ها.
265.یعنی شنامت کاریشان مخفی نگردد و برای خودشان و مردم کار زشتشان و عمل قبیحشان آشکار گردد.
266.«مُرتَجِز»اسبخاص رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بوده است.
267.سه و دو، پنج نفر به اضافه چهل نفر،چهل و پنج نفر سوار بوده اند.
268.ابوطاهر محمد بن حسین بُرسی از کتاب خود معالم الدّين»روایت نموده. 269,حال:وقت و زمانی که شخص در آنست را گویند.(فرهنگ فارسی عمید)
ز حال:یعنی از حال،از اکنون.
270.مُهاجِرُ بن أوسٍ.
271.آیا توبه من پذیرفته است.
272،جمع وصی.
273.اسب.
274.کمترین
275.دلیر،و به معنی شیر درنده.
276.آزموده
277.اینجا قرین به معنی بار و همراه شدن می باشد
278.دار:یعنی خانه،سرا،و بوار:یعنی هلاک شدن،نیستی.(جهنّم)
279.از شانه میشم
280.پسندیده
281.مقال:یعنی گفتگو و مجال:اینجا به معنی جولانگاه و محل جولان است.
283.رّخا:یعنی خوشی
283.یعنی:ای ابا عبد الله.
284.در همین ساعت
285.سَیف،بمعنى شمشیر و سِهام،جمع سهم است،یعنی:تیرها.
26.ميانه شان
287.داور
288.تهمت زدن،بدروغ نسبت خیانت به کسی دادن.
289.زُهَيرُ بنُ القَينِ.
290.سیزده تیر و زخم های فراوان دیگری در بدنش بود تا به شهادت رسید.(رضوان الله عليه)-(ریش،بمعنى:زخم است).
291.حدید به معنی آهن و چیز تند و تیز و بُرنده را می گویند.و در اینجا منظور شمشیر است.
292،یعنی از تشنگی جان سالم بِدَر نمی برم.
293.اینجا منظور سنگینی اسلحه یعنی شمشیر است.
294،سختی-رنج-خستگی
295.ای پسرم
296.مُنقِذ بنِ مُرَّه عبدی(لعنهُ الله).
297.پرده دریدن و پاره کردن، اینجا منظور شکستن بر پاره کردن حرمت است. 298.مِحَن:جمع محنت،به معنی بلا و اندوه و آزمایش است
299.بعضی می گویند:ناگهان و آنی یک معنی دارد،در حالی که ناگهان به معنی سرزده و بی خبر است و آنی به معنی
یک لحظه از زمان است
300.این مطلب در مقتل دیگری غیر از لُهُوف آمده.
301.اینجا به معنی غم و اندوه و درد و رنج می باشد و آن لعین می گوید با کُشتن قاسم،الان داغش را بر دل حسین
ص:209
می گذارم).
302.ابن فُضَیل ازدی(لعنة الله).
303.گمراه-لَجوج.
304.صیحه و فریاد ابن فُضَيلِ اُزديِ ملعون.
305.پدر
306.مدَد،یعنی:کمک.وصدَد،يعنی:قصد
307.یاری کننده،یار و مددگار.
308.بغل-آغوش-سینه.
310.حرملةُ بن كاهل لَعين.
311.زه کمان را گویند-روده تابیده که به کمان ببندند را(زه)گویند.]
312.اقلّ:کمتر
313.خون.
314.الهام شدن،خطور کردن.
315.جای آب برداشتن از رود.
316.«قبيلة بَني دارم»
317.اَنام:یعنی خلق،مردمان(قاتلين امام حسین علیه السلام،بد آنام،بدترین مخلوقات روی زمین هستند،بطوری که اگر خدا همه را ببخشد آنها را نمی بخشد و به جهنّم می برد).
318.این مطالب داخل کروشه در لهوف نیامده ولی در بعضی مقابل دیگر ذکر گردیده.
319.اینجا منظور بدترین جایگاه، یعنی جهنم می باشد.
320.استوارتر،پسناد بده تر
321،الشكر،سپاه
322.امام علیه السلام فرمودند:وای بر شما ای پیروان آل ابوسفیان.
323.یعنی:ای پسر فاطمه
324.داست.
325.پیشانی
326.روز قیامت
327.قبيلة كنده
328.شمشیر
329.امام حسین علیه السلام کلاهی طلبید که عرب آن را«قَلَنسُوَه»می نامند.
330.اینجا بمعنى:لطف و ناز و نوازش است.
331.بَحر بن کَعب يا أبجَرُ بن كَعب.
332.خشم گرفتن و ملامت کردن
333.اَسب
334.ترجمه استاد محمد طاهر دزفولی(فریاد وا أمّاهُ برآورد)
335.در همان میانه.
336.یَله،یعنی:رها.
337.جمع فتنه.
338.شَبَثُ بن ربعی پلید.
339.شلوار تنگ و کوتاهی را برای حضرت امام حسین علیه السلام آوردند که عرب آن را«تبان»می گویند،امام آن را
نپذیرفت و فرمود:این را نمی خواهم،این لباس ذلیلان و خوارشدگان است.
ص:210
340.«سَراويل»لباسی که در میان عرب ها به این نام معروف است و از جنس اين است
341.بَحرِبنُ كَعب لعنة الله
342,جهنَّم
343.نام مبارک«حسین»به حساب ابجد128می باشد.
324.خارپشت،جوجه تیغی
345.تیرها.
346.صالح بن وهب مُزَنی(لعنة الله).
347.برادر.
348.أنام،يعنی:مردمان،مخلوق.
349.زرعة بن شریک ( لعنة الله).
350.اینجا منظور«زه کمان»می باشد.
351.رنگ.
353.یعنی:آسب
353.بسرعت-بزودی.
354.ریم به معنی«چرک»و دنس نیز به معنی«چرک و ریم و پلیدی»می باشد. 355.یعنی پنجمین نفر از پنج تن اهل بیت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم که امام حسین علیه السلام می باشد.
356،دوست مخلص و یکدل،برگزیده.
357.ایستاده،پابرجا،اینجا منظور حضرت مهدی علیه السلام می باشد.
358.هِلال بنُ نافِع
359.عمر بن سعد عنیاد.
360.آب گرم و سوزان جهنم.
361.منزلگاه صدق در نزد پروردگار.
362.با یکدیگر همکاری کردن.
363.شنیع:یعنی زشت،قبيح.
364.چارو سی می شود سی و چهار
365.نعل:یعنی کفش
366.خاتم:انگشتر یا نگین انگشتر را گویند.
367.کسی که امری یا حق کسی را با وجود علم به آن انکار یا تکذیب نماید. 368.شاید اینجا به معنی کامل، رسا و اندازه باشد.
369.کیسان آبی عمره که یکی از سرداران ایرانی لشکر مختار بوده و در فیلم مختار معروف بود به کیان)
370.به روایت از این بی سعد از راویان واقعه کربلا
371.مؤلف توضیح نداده که چرا شمشیر حضرت به دختر حبیب بن بديل داده شده،
372.منظور از«خانم خویش»حضرت زینب کبری علیها السلام می باشد.
373.ادنيا: جمع دنی به معنی ضعیف و افتاده و پست است.
374.در حال نشاط و شور و هیجان را گویند.(خرامان،دنیادن)
375.قَفا:پشت سر
376.سقیفه بنی ساعده جایی بوده که گمراهان در آن مکان نشستند و به ناحق خلیفه برگزیدند و حق علی علی را
فضایع نمودنده
377.يعني آفتاب
378.اینجا شاید منظور حضرت علی علیه السلام است که سر مبارک حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم بر روی زانویشان بود و حضرت
ص:211
را از خواب بیدار نکردند و آفتاب غروب کرد و نمازشان قضا گردید چون حضرت بیدار گشتند و متوجه آن مطلب شدند با اشاره خورشید را برگرداندند تا حضرت علی علیه السلام نمازشان را بخوانند.و شاید هم اینجا منظور حضرت امام حسین علیه السلام باشد.
379.دختر امام حسین علیه السلام.
380.هَب هَب:نام آتشی است که هزار سال افروخته شده،تا آنکه به غایت سیاه گردیده که هرگز نسیم روحی در آن داخل نمی گردد.
381،صاحب خبر-عالم و آگاه.
ص:212
ص:212
ص:213
ص:214
بسم الله الرّحمن الرّحيم
السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یا خِیَرَهَ اللّٰهِ وَابْنَ خِیرَتِهِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ، وَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَهَ سَیِّدَهِ نِساءِ الْعالَمینَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللّهِ وَ ابْنَ ثارِه، وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ، عَلَیْکُمْ مِنّى جَمیعًا سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ. یا اَبا عَبْدِ اللّهِ، لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّهُ، وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصیبَهُ بِکَ عَلَیْنا وَ عَلى جَمیعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ، وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِى السَّماواتِ عَلى جَمیعِ اَهْلِ السَّماواتِ، فَلَعَنَ اللّهُ اُمَّهً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ، وَ لَعَنَ اللّهُ اُمَّهً دَفَعَتْکُمْ عَنْ مَقامِکُمْ، وَ اَزالَتْکُمْ عَنْ مَراتِبِکُمُ الَّتى رَتَّبَکُمُ اللّهُ فیها، وَ لَعَنَ اللّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکُمْ، وَ لَعَنَ اللّهُ الْمُمَهِّدینَ لَهُمْ بِ-الَّتمْکینِ مِنْ قِتالِکُمْ، بَرِئْتُ اِلَى اللّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِیائِهِمْ. یا اَبا عَبْدِ اللّهِ، اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ اِلى یَوْمِ الْقِیامَهِ، وَ لَعَنَ اللّهُ آلَ زیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ، وَ لَعَنَ اللّهُ بَنى اُمَیَّهَ قاطِبَهً، وَ لَعَنَ اللّهُ ابْنَ مَرْجانَهَ، وَ لَعَنَ اللّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ، وَ لَعَنَ اللّهُ شِمْراً، وَ لَعَنَ اللّهُ اُمَّهً اَسْرَجَتْ وَ اَلجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ. بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِکَ، فَاَسْاَلُ اللّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَکَ وَ اَکْرَمَنى بِکَ، اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِکَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه. اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَکَ وَجیهًا بِ-الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السّلامُ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ. یا اَبا عَبْدِ اللّهِ، اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِه وَ اِلى اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ، وَ اِلى فاطِمَهَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَیْکَ بِمُوالاتِکَ، وَ بِ-الْبَراءَهِ مِمَّنْ قاتَلَکَ وَ نَصَبَ لَکَ الْحَرْبَ، وَ بِ-الْبَراءَهِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَیْکُمْ، وَ اَبْرَاُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِه مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِکَ، وَ بَنى عَلَیْهِ بُنْیانَهُ، وَ جَرى فى ظُلْمِه وَ جَوْرِه عَلَیْکُمْ وَ عَلى اَشْیاعِکُمْ. بَرِئْتُ اِلَى اللّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ، وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللّهِ ثُمَّ اِلَیْکُمْ بِمُوالاتِکُمْ وَ مُوالاهِ وَلیِّکُمْ، وَ بِ-الْبَراءَهِ مِنْ اَعْدائِکُمْ وَ النّاصِبینَ لَکُمُ الْحَرْبَ، وَ بِ-الْبَراءَهِ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ.اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ، وَ وَلِىٌّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداکُمْ، فَاَسْاَلُ اللّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِکُمْ وَ مَعْرِفَهِ اَوْلِیائِکُمْ، وَ رَزَقَنِى الْبَراءَهَ مِنْ اَعْدائِکُمْ، اَنْ یَجْعَلَنى مَعَکُمْ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ، وَ اَنْ یُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ
ص:100
فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَهِ، وَ اَسْاَلُهُ اَنْ یُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَکُمْ عِنْدَ اللّهِ، وَ اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى (ثارِکُمْ) مَعَ اِمامٍ هُدًى (مَهْدىٍّ) ظاهِرٍ ناطِقٍ بِ-الْحَقِّ مِنْکُمْ، وَ اَسْاَلُ اللّهَ بِحَقِّکُمْ وَ بِالشَّأْنِ الَّذى لَکُمْ عِنْدَهُ، اَنْ یُعْطِیَنى بِمُصابى بِکُمْ اَفْضَلَ ما یُعْطى مُصابًا بِمُ-صیبَتِه؛ مُصیبَهً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِیَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَ فى جَمیعِ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ. اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْکَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَهٌ وَ مَغْفِرَهٌ. اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ. اَللّهُمَّ اِنَّ هذا یَوْمٌ تَبَرَّکَتْ بِه بَنُو اُمَیَّهَ، وَ ابْنُ آکِلَهِ الْاَ کْبادِ، اَللَّعینُ ابْنُ اللَّعینِ، عَلى لِسانِکَ وَ لِسانِ نَبِیِّکَ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه، فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فیهِ نَبِیُّکَ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه. اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْیانَ وَ مُعاوِیَهَ وَ یَزیدَ بْنَ مُعاویَهَ، عَلَیْهِمْ مِنْکَ اللَّعْنَهُ اَبَدَ الاْبِدینَ، وَ هذا یَوْمٌ فَرِحَتْ بِه آلُ زیادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَیْنَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ. اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَیْهِمُ اللَّعْنَ مِنْکَ وَ الْعَذابَ الاَلیمَ. اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَیْکَ فى هذَا الْیَوْمِ، وَ فى مَوْقِفى هذا، وَ اَیّامِ حَیاتى، بِ-الْبَراءَهِ مِنْهُمْ وَ اللَّعْنَهِ عَلَیْهِمْ، وَ بِ-الْمُوالاهِ لِنَبِیِّکَ وَ آلِ نَبِیِّکَ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ. سپس صد مرتبه بگوید: اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ. اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَهَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ، وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِه. اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعً.سپس صد مرتبه بگویید: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِ اللّهِ، وَ عَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِکَ، عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ، وَ لا جَعَلَهُ اللّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ. اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ. آنگاه بگوید: اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى، وَ ابْدَاْ بِه اَوَّلاً ثُمَّ الْعَنِ الثّانِىَ وَ الثّالِثَ وَ الرّابِعَ. اَللّهُمَّ الْعَنْ یَزیدَ خامِساً، وَ الْعَنْ عُبَیْدَ اللّهِ بْنَ زیادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَهَ، وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً، وَ آلَ اَبى سُفْیانَ وَ آلَ زیادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى یَوْمِ الْقِیامَهِ. سپس به سجده رفته و بگوید: اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ، اَلحَمْدُ لِلّهِ عَلى عَظیمِ رَزِیَّتى. اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ، وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ، اَلَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ.
ص:100