ghaemiyeh.com
سرشناسه : عالمی دامغانی، ابوالقاسم
عنوان و نام پديدآور : چهل حدیث در چهل مجلس همراه با 140 [صدو چهل] شاهد تاریخی و روایی/ تالیف ابوالقاسم عالمی
مشخصات نشر : قم: بنیاد معارف اسلامی، 1381.
مشخصات ظاهری : ص 280
فروست : (بنیاد معارف اسلامی144)
شابک : 964-7777-13-210000ریال ؛ 964-7777-13-210000ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : کتابنامه: ص. 279 - 278؛ همچنین بهصورت زیرنویس
موضوع : عالمی دامغانی، ابوالقاسم -- وعظ
وعظ
احادیث شیعه
رده بندی کنگره : BP10/5/ع22چ9
رده بندی دیویی : 297/08
شماره کتابشناسی ملی : م81-45094
خیراندیش دیجیتالی : مدرسه علمیه ذوالفقار اصفهان
عالمی دامغانی ، ابو القاسم
چهل حدیث در چهل مجلس همراه با 140 (صد و چهل) شاهد تاریخی و روایی / تالیف ابو القاسم عالمی . - قم: بنیاد معارف اسلامی، 1381. 280 ص .
ISBN: 964 - 7777 - 13.2
فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا .
کتابنامه بصورت زیرنویس .
9 چ 22 ع / 5 / 10 BP
297/08
کتابخانه ملی ایران
45094 - 81م
نام کتاب...چهل حدیث در چهل مجلس
مؤلف...حجه الاسلام ابو القاسم عالمی
ناشر...بنياد معارف اسلامی
نوبت چاپ...اول - زمستان 1381
چاپ...عترت
تیراژ...3000 جلد
قیمت:...20000 ریال
کلیه حقوق برای ناشر محفوظ است
قم - تلفن 7732009 - نمابر 7763701 ص. پ 798 / 37180
E-mail : m_islamic@aYna.com
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
عن ابی عبد الله علیه السلام: «حديثٌ في حَلالٍ وَ حَرامٍ تَأخُذُهُ مِن صادِقٍ خیرٌ مِن الدُّنيا ومَا فيهَا مِن ذَهَبٍ أَو فِضَّةٍ».(1)
مجموعه ای که در برابر شماست، بخشی از جلسات وعظ و خطابه اینجانب است که در مناسبت های گوناگون طرح و مورد بحث و نقادی قرار گرفته، و اینک به خواست خدای بزرگ، جهت بهره وری دوستداران اهل بیت، به ویژه اهل خطابه و منبر به قلم آمده است.
چنانچه از محتوای کتاب هویداست، سعی شده در پایان هر حدیث، یک یا چند شاهد تاریخی و روایی مناسب، به صورت فشرده و بدون قلم فرسایی آورده شود تا هم فهم حديث برای عموم آسان گردد و هم شنوندگان از خستگی بیرون آمده باشند.
به نظر می رسد که همراه داشتن این کتاب، حافظان و منادیان و مدافعان «ثقلین» را از مراجعه به بسیاری از کتاب ها بی نیاز سازد، و نگارنده نیز منتظر اشکالات و انتقادات علمی و فنّی هستم.
در پایان، ثواب این اثر را به روح عموی گرانقدرم، فقیه و مؤلف
1) بحار، ج 1، ص 214.
گرانمایه، مرحوم آیة الله حاج شیخ محمد علی عالمی» (1378 - 1306) هدیه می کنم؛ عالم بزرگواری که علمش با سخاوت و حلم و مردم داری و روح بلند و طبع عالی و شجاعت عجین شده بود و سرانجام پس از 72 سال عمر با برکت، در 28 جمادى الأولى در سال 1420 در سمنان دار فانی را وداع و در همان شهر به خاک سپرده شد.
فرصت مغتنم است که تشکر و سپاس خود را از مسئول و دست اندرکاران محترم بنیاد معارف اسلامی که اقدام به چاپ و نشر این اثر کردند ابراز دارم و توفيق همگان را در راه احیای آثار خاندان وحی و رسالت از خدای بزرگ مسألت نمایم.
قم - ابو القاسم عالمی دامغانی
تابستان 1381
عن امیرالمؤمنین علیه السلام: «أَمَرنا رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله و سلم أَن نَلقى أَهلَ المَعاصِي بِوُجُوهٍ مُکفَهِرَّةٍ»(1).
امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید: پیامبر همیشه به ما دستور می داد که با گناهکاران، با چهره ای گرفته و درهم - که نشانگر ناخشنودی از گناه و زورمداری آنان است - رو به رو شویم.
از نظر روان شناسی و قوانین کیفری، این بحث طرح شده است که برای ریشه کن کردن جرم و بیداد و گناه در جامعه، چگونه باید برخورد کرد، که هم مجرم تنبیه و مجازات شود و هم زمینۀ گسترش گناه در سطح جامعه از میان برود؟
آیا باید بر چهرۀ بزه کار لبخند زد یا با قیافه ای گرفته و تُرش - که نشانگر ناخشنودی ما از گناه و ستم آنان است - برخورد نمود؟
1) وسائل، ج 11، ص 413، باب 6، کتاب الأمر بالمعروف و النهي عن المنکر.
روشن است که گاه گناهکار، نخستین بار است که مرتکب نافرمانی شده و پشیمان از گذشته می باشد، و گاه سابقه جرم دارد و راضی و خوشحال از نافرمانی و خلاف است، و مصمّم به ادامه گناه؛ روشن است که هر صورتی حکم ویژۀ خود را دارد، اما به عنوان یک دستور العمل کلّی، هرگز نباید بر چهره گناهکاران و ظالمان لبخند خشنودی زد و با رویی گشاده از آنان استقبال و آنها را تشویق به گناه و نافرمانی و مخالفت با قوانین و پایمال ساختن حقوق مردم نمود، تا متوجه شوند که در جامعه و در میان مردم آگاه و كمال جو و حق طلب جایی ندارند؛ نه کسی جواب سلام آنها را می دهد، و نه کسی آماده ازدواج با آنهاست؛ بلکه همگان از همراهی و معاشرت و سخن گفتن با آنان دوری می جویند. اگر این سبک و روش در جامعه پیاده شود،
خود به خود، زمینۀ گناه از میان می رود.
در توصیه های امیر مؤمنان کمترین قدم در مبارزه با منکرات، مواجه شدن با چهره گرفته و عبوس، با گناهکار آمده است. «اَدنَی الإِنكَار أَن نَلقَی أَهلَ المَعَاصِي بِوُجُوهٍ مُکفَهِرَّةٍ».(1)
این قدم نخست، برای همه مردم ممکن و فراهم است، اگر برای مراحل بعد و عملی ترِ امر به معروف و نهی از منکر، بهانه و عذر بیاوریم که نمی توانیم با زبان ارشاد کنیم و احتمال تأثیر نمی دهیم، اما این راه برای همه باز است و هیچ کس نمی تواند از انجام آن شانه خالی کند، چون این مرحله از مبارزه با گناه و گناهکار، تنها یک حرکت آرام در مقابل مجرمان است که ما از گناه و ظلم شما ناخشنودیم.
1) وسائل، ج 11، ص 413.
بی گمان پس از بی نتیجه بودن برخورد ظاهری، و بی ثمر شدن ارشاد با زبان، در مرحلۀ سوم، نوبت به تنبیه و تعزیر و مجازات عادلانه و قانونی گناهکاران و ظالمان می رسد که این از وظایف دولت عدالت خواه و آزادمنش و داد پیشۀ اسلامی است، و هر کسی نمی تواند به بهانه اصلاح جامعه و یا مبارزۀ با فساد و منکرات، خودسرانه انجام این مهم را به عهده بگیرد و جوّ رعب و وحشت و خشونت و نا امنی در جامعه ایجاد کند و مطلق العنان و افسار گسیخته به هر کاری که می خواهد دست بزند و امّت را به هرج و مرج و خودکامگی و پرتگاه سقوط بکشاند.
اینک برای تبیین و توضیح آنچه در این مورد آمد، لازم است به یک نمونه از سیرۀ الهام بخش نبوی اشاره و استناد می جوییم.
یکی از جنگ های صدر اسلام، پیکار «تبوک» است. قرآن، در سورۀ توبه از آن پیکار سخت به «ساعة العُسرة» - یا «زمان سختی و گرفتاری» - تعبیر می کند، و این تعبیر به لحاظ دشواری های زمانی و مکانی آن است؛ زیرا مسافتی بیش از یکصد فرسنگ راه، آن هم در هوای سوزان و گرم، و با نداشتن ابزار و ادوات جنگی، روشن است که گروهی از مردم از شرکت در آن سر باز می زنند، اما موضوع بسیار مهم در این مورد شیوۀ برخورد پیامبر با آنان است.
یکی از گناهان کبیره، فرار از میدان جنگ عادلانه و انسانی است.
این فرار، دو صورت دارد:
گاهی کسی از آغاز کار شرکت نمی کند؛
گاهی پس از شرکت، از میان راه بر می گردد و با این کار نادرست خود روحیۀ سربازان را می شکند، که خدای بزرگ به چنین کسی وعدۀ آتش داده است و می فرماید:
( «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا فَلَا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَارَ * وَمَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفًا لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ)(1).
هان ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که با انبوہ کفرگرایان در صحنه کارزار - که در حال یورش به شما هستند - رو به می شوید، به آنان پشت نکنید.
و هر که در آن روز و در آن هنگام به آنان پشت کند - مگر آن که هدف وی کناره گیری از نبرد برای پیکاری جدی تر یا به آهنگ پیوستن به گروهی دیگر از جهادگران باشد - بی گمان چنین کسی به خشمی از خدا گرفتار آمده و جایگاهش دوزخ است و راستی که چه بد سرانجامی است؟
در پیکار «تبوك» سه گروه از مسلمانان، از شرکت درآن خودداری کردند:
1) انفال، 15 - 16.
می گفتند: محمد صلی الله علیه و آله و سلم خیال می کنند جنگ با رومیان هم، مثل سایر
جنگ هاست؛ بدانید که یک نفر از لشکر او از میدان جهاد بر نمی گردد. (1)
عده ای از مؤمنان، مانند «ابوحيثمه» که در آغاز کار شرکت نکرد، اما بعد از سرخوشی و غفلت، بیدار گردید و خود را به لشکر اسلام رساند.
گروهی از مؤمنان - مانند «کعب بن مالک»، «مرارة بن ربيع»، «هلال بن أميه» - که از شرکت در جهاد خودداری کردند و در مدینه ماندند.
پس از بازگشت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از «تبوک» به مدینه، این سه نفر جهت عذرخواهی به خدمت آن حضرت رسیدند امّا پیامبر خدا، عذر نادرست آنان را نپذیرفت و دستور داد که کسی با آنها سخن نگوید. کار به جایی رسید که حتی همسرانشان تمایل به جدایی و طلاق نشان دادند، امّا پیامبر مهر و عدالت اجازه فروپاشی کانون خانوادۀ آنان را نداد، چرا که غرض او، بیدار کردن و ساختن است نه از هم گسیختگی و نابودی.
با چنین برخورد منطقی و انسانی و عادلانه، فضای شهر مدینه با آن وسعت بر آنها تنگ شد؛ به گونه ای که دیگر نتوانستند در شهر بمانند؛ به همین دلیل به کوه های اطراف شهر پناه بردند. خاندان و بستگان آنان برای آنها غذا می بردند، امّا با آنها - به دلیل بی دفاع نهادن جامعه و دین و آیین آن، بدون دلیل - سخنی نمی گفتند.
1) مغازی، ج 2، ص 955.
روزی، یکی از این سه نفر گفت: دوستان! اکنون که همۀ مردم با ما قهر کرده و گسسته اند و دیگر حتی با ما سخن هم نمی گویند، بیایید ما هم با خودمان قهر کنیم و اعتصاب در سخن نماییم، شاید خدای آمرزشگر، زودتر توبۀ ما را بپذیرد. با این تصمیم دست به اعتصاب و جدایی زدند و این گسست و بیگانگی از هم و فشار سخت آن، دهها روز ادامه یافت. به همین دلیل پس از گذشت پنجاه روز از آن تصمیم و گریه و زاری و توبه و عذرخواهی به بارگاه خدا، جبرئیل خبر از پذیرش توبه آنها داد و این آیه در شأن آنها نازل شد:
(وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ)(1).
و نیز آن سه نفر که در مدینه باز ماندند، و پذیرش توبۀ آنان به تعویق افتاد تا آن جایی که زمین با همه فراخی اش بر آنها تنگ شد، و حتی در وجود خویش برای خود جایی نیافتند و به تنگ آمدند و دانستند که پناهگاهی از خدا جز به سوی او نیست؛ در آن هنگام خدای مهربان توبه آنان را پذیرفت؛ چرا که خدا توبه پذیر و مهربان است.
نکتۀ در خور بحث، این است که انسان با ایمان، هرگاه با منکر یا گناهی مواجه شد، باید با قیافه ای گرفته و ناخشنود با آن زشتی و
1) توبه، 118.
بیداد مبارزه کند.
امام صادق علیه السلام می فرماید: خدای بزرگ دو فرشته را مأمور هلاکت شهری کرد؛ چون آن دو به آنجا برای انجام کار رسیدند، متوجه بنده ای در حال عبادت و زاری شدند. به همین جهت، در هلاکت آن مرد، برای آنها تردید حاصل شد، از این رو یکی از آن دو فرشته رو به به بارگاه خدا نمود و از جریان پرسید؛ اما خطاب شد که او را هم مانند دیگر گناهکاران و ظالمان به هلاکت برسانید، زیرا این مرد عابد و زاهد! حتی یک بار هم احساس مسئولیت اجتماعی ننمود
و به خاطر ناخشنودی من از این همه گناه و حق کشی چهره اش تغيير نکرد و ناخشنود نشد؛ «فَإِنَّ هَذَا رَجُلٌ لَم يَتَمَعَّز وَجهُهُ غَيظاً لی قَطّ».(1)
1) وسائل، ج 11، ص 413.
عَن جُندُبِ الغِفاری، إِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم قَالَ: «إِنَّ رَجُلًا قَالَ يَوماً وَاللّهِ لَا
يَغفِرُ اللّهُ لِفُلَانٍ. قَالَ اللّه عَزَّوَ جَلَّ: مَن ذَا الَّذي تَأَلّي عَلىَّ أَن لا أَغفِرَ لِفُلانٍ؟ فَأَنّي قَد غَفَرتُ لِفُلَانٍ وَ أَحبَطتُ عَمَلَ المُتَألّي بقوله لَا يَغفِرُ اللّهُ لِفُلان».(1)
پیامبر گرامی فرمود: روزی شخصی گفت: به خدای سوگند که ذات بی همتای او، فلانی را نمی بخشد.
خدای بزرگ فرمود: چه کسی این گونه بر من سوگند یاد کرد که فلانی را نمی بخشم؟ بی گمان من او را آمرزیدم و کردار این شخص را به خاطر این گفتارش تباه و بی ارزش ساختم.
گفتنی است که واژه «تألّی» در فرهنگ عرب به معنی سوگند آمده است، «اَي أَقسَمَ وَ حَلَفَ»، و «كتاب الإيلاء» در فقه نیز به همین معنا آمده است.
1) امالی طوسی، مجلس دوم، حديث 84؛ سفينة البحار، واژه «يأس»؛ بحار، ج 72، ص 338.
یکی از پندارهای نادرست - که در میان مردم رایج و مرسوم است - پیشداوری در حق مردگان است. هنگامی که شخصی از این جهان به سرای آخرت سفر می کند، پاره ای در مورد سرنوشت نهایی او بدون حساب و دلیل به داوری می نشینند و می گویند فلانی به یقین اهل بهشت است، و یا به طور قطع جایگاهش در دوزخ خواهد بود! این نوع قضاوت ها بیشتر غلط و مطابق با واقع نیست، و در فرهنگ قرآن و اهل بیت مورد نکوهش و سرزنش قرار گرفته است.
از بررسی آیات قرآن و روایات پیشوایان معصوم چنین بر می آید که مردم، در جهان آخرت بر سه دسته اند:
اوّل: گروهی از آنان اهل سعادت و بهشت هستند؛ چنانچه قرآن مجید مؤمن «آل یس» را از بهشتیان می داند و می فرماید:
(قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ)(1).
به او گفته شد: وارد بهشت شو. او گفت: ای کاش قوم من می دانستند که پروردگارم مرا آمرزیده و از گرامی داشتگان قرار داده است.
دوّم: گروهی دیگر اهل شقاوت و نکبت و دوزخ هستند؛ چنانچه قرآن کریم از گروهی به روشنی به بدی و نگونساری نام برده است ؛
1) يس، 25.
کسانی مانند «ابولهب» و همسرش «ام جمیل» که قرآن در مورد آن دو می فرماید:
(تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ * مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ * سَيَصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ * وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ * فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ)(1).
زیانکار باد دو دست ابولهب، و زیان کرده است.
دارایی اش و آنچه به دست آورد به کارش نیامد.
به زودی در آتشی شعله ور خواهد سوخت.
و زنش نیز که هیزم کش است، و در گردنش ریسمانی بافته شده از لیف خرما است، به آن آتش می سوزد.
و گاهی به اشاره از تیره بختی برخی سخن رفته است؛ مانند «برصیصا» که در قرآن چنین آمده است:
(فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ)(2).
پایان کار شیطان و انسان این شد که هر دو در آتش دوزخ ماندگار خواهند بود.
یا در مورد بخشی از گناهان بزرگ که اگر مرتکبین آنها بدون توبه واقعی از دنیا بروند، باز در قرآن وعده آتش داده شده است؛ که عبارتند از:
1- شرک : (إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصَارٍ)(3).
همانا هر کس به خدا شرک ورزد، بی گمان خدا بهشت را بر او حرام گردانیده و جایگاهش آتش شعله ور دوزخ است؛ و برای بیدادگران یار و یاوری نخواهد بود.
2-کشتن انسان بی گناه : (وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا)(1).
و هرکس انسان با ایمانی را از روی عمد بکشد، سزای او دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود و خدا بر او خشم گرفته و از رحمت خود دورش ساخته و عذابی سهمگین برای او آماده کرده است.
3- خوردن مال و دارایی یتیم به ستم : (إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا)(2).
به يقين آن کسانی که دارایی یتیمان را به ستم می خورند، جز این نیست که آتشی در شکم خود فرو می برند؛ و به زودی در شعله های آتش برافروخته دوزخ درآیند.
4- نسبت ناروادادن به دیگری : (إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ)(3).
به یقین آن کسانی که به زنان پاکدامن بی خبر از گناه و لغزش و با ایمان نسبت بی عفّتی می دهند، در این جهان و جهان دیگر از بخشایش خدا بدور و لعنت شده اند، و برایشان عذابی سهمگین خواهد بود.
18
5- فرار از میدان جنگ : (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا فَلَا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَارَ * وَمَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفًا لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ)(1).
هان ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که با انبوه کفرگرایان در صحنۀ کارزار که در حال یورش به شما هستند رو به می شوید، به آنان پشت نکنید.
و هر که در آن روز و در آن هنگام به آنان پشت کند - مگر آن که هدف وی کناره گیری از نبرد برای پیکاری جدی تر یا به آهنگ پیوستن به گروهی دیگر از جهادگران باشد - بی گمان چنین کسی به خشمی از خدا گرفتار آمده و جایگاهش دوزخ است و راستی که چه بد
سرانجامی است!
سوّم: پس از عبور از این موارد قطعی و حتمی، نسبت به سایر گناهان و افرادی که به آنها آلوده شده اند، نمی توانیم قضاوت جزمی و پیشداوری قطعی داشته باشیم. کار در این مورد به گونه ای دشوار است که قرآن از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیان می کند که آن حضرت
می فرمود: من نمی دانم که با من و شما چه خواهد شد؟ (مَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ)(2).
چرا که ما ظاهر مردم را می بینیم، و اعمال آنان را از نظر ظاهری و کمی می سنجیم، در حالی که در آخرت، باطن اشخاص و کیفیت اعمال پدیدار می گردد و به حساب می آید. چه بسا کارنیکی - هر
چند کوچک - باعث نجات انسان گردد و از سویی، لغزشی ناچیز، تمام خوبی های انسان را به باد دهد.
یکی از یاران گران قدر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «عثمان بن مظعون» است. او نخستین مهاجری است که در مدینه در گذشت و نخستین شخصی است که در «بقیع» به خاک سپرده شد، و بر قبر او علامتی گذاشتند و پیامبر گاه و بیگاه به زیارت قبر او می رفت.
وی آن قدر مورد علاقۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود که آن حضرت جنازۀ او را با چشمی اشکبار بوسید، و حتی به هنگام خاکسپاری فرزندش «ابراهیم» فرمود: پسرم! به در گذشتۀ شایسته کردار امّت، «عثمان بن مظعون» بپیوند؛ «ألحِق بالسّلف الصّالح، عثمان بن مظعون» ؛ اما با تمام این علاقه ها و تشریفات، وقتی همسر «عثمان» خطاب به جسد شوی خود گفت: بهشت بر تو گوارا باد! «هنيئاً لَكَ الجَنَّة، فَنَظَرَ إِلَيهَا رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله و سلم نَظَرَ غَضبَانٍ».
پیامبر نگاه تندی به او کرد و فرمود: از کجا سرنوشت او را می دانی که این گونه داوری می کنی؟
گفت: همیشه نگهبان و محافظ شما بود.
حضرت فرمود: به خدای سوگند من که پیامبر هستم نمی دانم با من و او چه رفتاری خواهد شد.
«وَ اللّهِ إِنِّي لَرَسُول اللّه، فما أَدري مَا يُفعَل بي وَ لا بِهِ»(1).
1) استیعاب، ج 3، ص 1056؛ طبقات، ج 3، ص 213.
«انس بن مالک» می گوید: جوانی از ما در پیکار «أُحُد» به شهادت رسید، که در اثر گرسنگی، سنگی را به شکم خود بسته بود. مادرش با دیدن جسد فرزندش، خاک را از چهره اش زدود و گفت: بهشت بر تو گوارا باد! پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: از کجا می دانی؟! شاید سخن بیهوده ای گفته است که ارتباطی به او نداشته، یا از کارهای سودمندی - که به حال او ضرر نداشته - جلوگیری کرده است.
«لَعَلّه كَانَ يَتَكَلَّمُ بِمَا لَا يَعنِيهِ وَ يَمنَعُ مَا لَا يَضُرُّه».(1)
و نیز آورده اند که: چون خبر بیماری و بستری شدن «کعب بن عجره» به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید، حضرت برای احوال پرسی به خانۀ او تشریف برد، و در کنار بسترش نشست.
مادر «کعب» - که حضور پیامبر را در خانۀ خود و در کنار بستر پسرش دید - با شادمانی گفت: «بهشت بر تو گوارا باد».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چه کسی بود که این گونه محکم و قطعی بر خدا سوگند خورد و حکم کرد؟ «مَن هَذِهِ المُتَألّيةُ عَلَى اللّهِ ؟»
«کعب» گفت: مادرم بود.
حضرت فرمود: ای مادر! چه می دانی؟ شاید سخنان بیهوده ای گفته و یا چیزی را نداده است که داشتن آن سودی برایش نداشته است.(2)
در جنگ «احزاب» و «خندق» بود که تیری به شاهرگ «سعد بن معاذ» اصابت کرد و موجب بستری شدن وی تا ماه ها گردید.
نیمۀ شبی، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از خواب بیدار شد و فرشته ای به حضورش رسید و گفت: از امت شما چه کسی دنیا را ترک کرده که آسمانیان مژدۀ آمدن او را می دهند؟ «اِستَبشَرَ بِمَوتِهِ أَهلُ السَّماءِ».
حضرت فرمود: «سعد» سخت بیمار بوده است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ومردم پس از انجام دوگانۀ صبح در برابر یگانه، با شتاب به سوی خانۀ «سعد» حرکت کردند؛ به طوری که کفش ها از پا در آمد و عباها از شانه ها افتاد.
یاران گفتند: ای پیامبر! مردم را به سختی انداختی؟
فرمود: می ترسم همان گونه که در مورد «حنظله» فرشتگان از ما پیشی گرفتند، اینجا هم از ما جلو بیفتند؛ «إِنّي لَأَخشَى أَن تَسبِقَنَا إِلَيهِ المَلَائِكَةُ كَما سَبَقَتنَا إِلَى حَنظَلَة».
چون بدن «سعد» آمادۀ خاکسپاری شد، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سنگ لحد او را گذاشت، مادر «سعد» - که در کناری نشسته بود و این صحنه را تماشا می کرد - گفت: پسرم! بهشت بر تو گوارا باد.
حضرت فرمود: «ای مادر «سعد»! آرام! آیا برای آفریدگارت، حکم جاری می کنی؟ اینک او دچار فشار قبر شد. «یَا أُمَّ سَعدٍ! مَه لَا تَجزِمِی عَلَی رَبِّکَ فَإنَّ سَعداً قَد أَصابَتهُ ضَغطَةٌ».(1)
1) امالی طوسی، مجلس 15، حدیث 955؛ ؛ طبقات، ج 3، ص 223 - 231.
عَن الثُّمالي، عَن عَلِي بن الحسين علیهماالسلام : «مَا مِن يَومٍ أَشَدُّ عَلَى رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مِن يَومِ أُحُدٍ؛ قُتِلَ فيه عَمُّهُ حَمزَةُ بنُ عَبد المطّلب، أَسَدُ اللّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ بَعدَهُ يَومَ مُوتَه قُتِلَ فيه ابنُ عَمِّهِ جعفرُ بنُ اَبی طالب، ثم قال: لَا يَومَ کَيَومِ الحُسَين علیه السلام...(1)
«ثابت بن دینار» مشهور به «ابوحمزه ثُمالی» می گوید: چون نگاه حضرت سجاد علیه السلام به «عبيد اللّه بن عباس» افتاد، اشک بر گونه هایش روان شد و فرمود: روزی به سختى «أُحُد» بر پیامبر نگذشت، چرا که آن روز عمویش «حمزه» به شهادت رسید، و پس از آن، جنگ «موته»،
چرا که پسر عمویش «جعفر» در راه خدا جان داد. سپس افزود: امّا هیچ روز به روز حسین علیه السلام نمی رسد، چرا که آن روز، سی هزار نفر در برابر امام علیه السلام ایستاده که همگی می خواستند با کشتن وی، به خدا نزدیک شوند؟
1) امالی صدوق، مجلس 70، حدیث 10؛ سفينة البحار، واژۀ «عبس»؛ خصال، باب دوگانه ، حدیث 101.
در اطراف مدینه، در دامنۀ کوه «أُحُد»، به سال سوّم از هجرت نبردی میان مسلمانان و کفرگرایان روی داد که به شهادت هفتاد تن از مسلمانان آزادیخواه، به دست سپاه شرک و استبداد انجامید.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به شهدای «أُحُد» علاقۀ زیادی داشت و به همین دلیل مرتب به زیارت آنها می شتافت.
ابوبکر می گوید: روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در کنار قبور شُهدا ایستاد و فرمود: اینها یاران من بودند که در سرای آخرت به سود آنان گواهی خواهم داد؛ «هَؤلَاءِ أَصحَابِي الَّذِينَ أَشهدُ لَهُم يَوم القِيَامة».
گویا تعبير اصحاب و یاران در مورد آنان، برای ابوبکر گران آمد، به همین جهت گفت: مگر ما از یاران شما نیستیم؟!
فرمود: چرا، امّا نمی دانم، شما بعد از من چه خواهید کرد؟ اینها با شکم گرسنه، دنیا را رها کردند. امّا شما...
«وَ لَكِن لَا أَدري كَيفَ تَكُونُون بَعدی، إِنَّهُم خَرَجُوا مِنَ الدُّنيا خِمَاصاً».(1)
یکی از شُهدای گرانقدر «أُحد»، «حمزه» عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، که در روز پیکار «أُحد»، چون خبری از او در دست نبود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرتب از دیگران پرسش می کرد که: از عمویم چه خبر؟
و چون خبری نشد، لذا «حارث بن صمّه» را برای کسب خبر، به
1) وفاء الوفاء، ج 3، ص 1931 مغازی، ج 1، ص 310.
میدان نبرد گسیل داشت، امّا وی وقتی با بدن غرق در خون و مثله شدۀ «حمزه» رو به رو شد، برنگشت تا با گزارش شهادت حمزه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را داغدار سازد.
پیامبر گرامی این بار امیرمؤمنان علیه السلام را فرستاد، و چون آن حضرت خبر شهادت عمو را به پیامبر رساند، آن بزرگوار حرکت کرد تا در کنار بدن غرق در خون و مثله شده «حمزه» قرار گرفت، و چون آن بدن نازنین را در آن وضع رقّت بار دید، فرمود:
«مَا وَقَفتُ موقفاً أغيَظَ إِلَىَّ مِن هذَا المَوقِف».
«راستی که تا کنون در برابر منظره ای سخت تر و تلخ تر از این رویداد، قرار نگرفته بودم!»
آنگاه «صفیّه»، خواهر «حمزه» آمد، امّا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به «زبير» فرمود: نگذار مادرت بیاید و چشمش به بدن غرق در خون برادر بیفتد. سپس «صفیّه» و فاطمه علیهاالسلام - که در میدان نبرد حضور داشتند - گریستن بر «حمزه» را آغاز کردند، و با صدای نالۀ آنها، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز به گریه افتاد. (1)
پس از رخداد تلخ «أُحُد» دومین روز بسیار سخت بر پیامبر گرامی، جنگ «موته» است که در سال هشتم از هجرت واقع شده، و جناب «جعفر بن ابی طالب» در آن نبرد جان خود را در راه خدا از دست داد.
1) مغازی، ج 1، ص 289؛ سیره ابن هشام، ج 3، ص 101.
حدیث سوم
به دنبال کشته شدن تنها سفیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نام «حارث بن عمیر ازدی» در سال هشتم به دست یکی از فرمانداران مرزی در دهکدۀ «موته» - که اکنون در خاک اردن واقع است . پیامبر، یک لشکر سه هزار نفری را رهسپار «موته» کرد، و سه نفر را به نوبت به عنوان فرماندۀ جنگ برگزید.
آن سه نفر به ترتیب عبارت بودند از: «زید بن حارثه»، «جعفر بن ابی طالب» و «عبد الله بن رواحه». آن گاه اضافه کرد: اگر این سه نفر، به شهادت رسیدند، سربازان اسلام، خود می توانند با مشورت و رایزنی یک نفر را به عنوان فرماندۀ جنگ برگزینند.
با این وصف، حضرت سفارش کرد و فرمود: چنانچه آنها اسلام را اختیار کرده، یا آمادۀ پرداخت «جزیه»، و یا حاضر به هجرت شدند، شما هم از کشته شدن سفیر ما چشم پوشی کنید.
«نعمان بن فنحص» که فردی یهودی بود، به «زید بن حارثه» گفت: اگر محمد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر خدا باشد، دیگر باز نخواهی گشت؛ زیرا در میان پیامبران بنی اسرائیل، اگر پیامبری از صد نفر برای میدان نبرد نام می برد، همۀ آنان کشته می شدند.(1)
«عبد الله بن رواحه» بسیار خدا ترس بود، و قيامت را باور داشت؛ به همین جهت به هنگام خدا حافظی و رهسپار شدن به سوی جنگ، گریه های او توجّه همگان را به خود جلب کرد! از راز آن
1) مغازی، ج 2، ص 756.
گریۀ سخت پرسش کردند، که در پاسخ گفت: گریۀ من برای دنیا نیست، بلکه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آیه ای را در مورد آتش دوزخ شنیدم که چنین می خواند:
(إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَقْضِيًّا).(1)
«همۀ شما بدون استثنا وارد جهنم می شوید، این امری است حتمی و قطعی بر پروردگارت، و من نمی دانم که آیا بعد از وارد شدن به جهنّم، خارج می شوم یا خیر؟ (2)
زیرا به دنبال، ورود همۀ اهل محشر به آتش شعله ور دوزخ، خدای بزرگ می فرماید، تقواپیشگان را رهایی می بخشیم و ستمگران را در حالی که به زانو در آمده اند، در آن رها می سازیم؛ (ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا).
در موقع حرکت لشکر اسلام به سوی «موته»، «عبد الله بن رواحه» به پیامبر گفت: پند و اندرزی دهید که از شما یادگار داشته باشیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: تو فردا به شهری وارد می شوی که در آنجا خدای یکتا کم سجده شده است، پس هر آنچه می توانی نماز بخوان؛ «إِنَّكَ قَادِمٌ غَداً بَلَداً السُّجُودُ بِهِ قَلِيل، فَأَكثِرِ السُّجُودَ».
«عبد الله» دوباره گفت: بیشتر اندرز بفرمایید.
حضرت فرمود: به یاد خدا باش که پشتیبان تو در خواسته هایت خواهد بود.
«أُذكُرِ اللّه فَإِنَّه عَونٌ لَكَ عَلَى مَا تَطلُبُ».
بعد از شنیدن این دو پند و اندرز عمیق، «عبد الله» حرکت کرده ولی دوباره بازگشت و گفت: ای پیامبر، خدا فرد است و فرد را هم دوست دارد، یک موعظۀ دیگر هم بیان کنید.
حضرت فرمود: اگر ده کردار بد و زشت مرتكب شدی، اگر نتوانی در برابر آنها ده خوبی کنی، سعی کن یک کار نیک انجام دهی.
«ما عَجَزتُ فَلا تَعجِزَنَّ إِن أَسَأتَ عَشراً أَن تُحسِنَ وَاحِدَةً».(1)
روزی پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به طور مستقیم و زنده، از صحنه پیکار «موته» برای مسلمانان گزارش داد و فرمود: اکنون پرچم حق و عدالت را «زید بن حارثه» به دست گرفته و شیطان به نزد او آمده و شیرینی دنیا و زندگی در آن، و تلخی مرگ را برای او جلوه می دهد؛ امّا وی می گوید: اینک که ایمان در دل های مؤمنان محکم شده، دنیا را نزد من شیرین جلوه می دهی؟ و او با این ایمان و اخلاص قدم به پیش نهاد و جهاد نمود تا به شهادت رسید.
آنگاه پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم از راه دور بر او نماز گزارد و مسلمانان هم برای او استغفار کردند، و سپس فرمود: اینک «زید» وارد بهشت شد، و در بوستان های زیبای آن در حال گردش است.
بعد فرمود: اینک پرچم را «جعفر بن ابی طالب» به دست گرفته و شیطان نزد او آمده و شیرینی و تلخی دنیا و مرگ را برای او نمایش
1) مغازی، ج 2، ص 758.
می دهد، ولی شیطان همان پاسخ «زید» را از زبان جعفر شنید تا او هم کشته شد و اکنون در بهشت پرطراوت و زیبای خدا با دو بال از یاقوت در حال پرواز است.
پس از او پرچم را «عبد الله بن رواحه» به دست گرفت و شیطان نزد او آمد، ولی مقاومت کرد تا به شهادت رسید و در حالی وارد بهشت شد که عقب نشینی کرده بود.
انصار با ناراحتی وشگفتی گفتند: دلیل این عقب نشینی چیست؟
فرمود: چون مجروح شد دچار تردید گردید و خود را سرزنش کرد، ولی دوباره شجاعت به خرج داد تا به شهادت رسید؛ «فَاشتَشهَدَ وَ دَخَلَ الجَنّة مُعتَرِضاً، فَشقَّ ذَلك عَلَى الأَنصار، فَقَالَ رَسُولُ اللّه : أَصَابَهُ الجِراح.
قيل: یا رسول الله ! مَا اعتَراضُهُ ؟
قَالَ: لمّا أَصَابَته الجِراحَ نَكَلَ، فَعاتَبَ نَفسه فَشَجع فَاستَشهَد وَ دَخَلَ الجَنَّة، فَسُرّی عَن قَومِهِ».(1)
این اهمیت نیت را می رساند که اگر مقداری در آن، سستی و خلل پیدا شود، در پاداش اثر دارد(2).
«اسما» دختر «عميس» - که زنی پر تلاش و بامعنویت بود، و
افتخار همسری جعفر را داشت . می گوید: روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خانۀ ما آمد که من دستم در خمیر بود. آن بزرگوار فرمود: فرزندان جعفر کجا هستند؟
چون «عبد الله»، «محمد» و «عون» را به حضورشان آوردم، آنها را به سینه چسباند و اشکش جاری شد.
گفتم: آیا از جعفر به شما خبری رسیده است؟
فرمود: آری، امروز به شهادت رسید.
«عبد الله بن جعفر» می گوید: من خردسال بودم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر کشته شدن پدرم را آورد، ولی به مادرم مژده داد که خدای بزرگ در بهشت زیبا و پرنعمت، دو بال به او داده است.
مادرم گفت: ای پیامبر خدا! این ویژگی جعفر را برای مردم اعلام کنید. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست مرا گرفت و با خود به مسجد آورد. خود بر فراز منبر قرار گرفت و من را پایین منبر نشاند و در حالی که آثار غم و اندوه در چهرۀ حضرت نمایان بود، فرمود: انسان با داشتن برادر و پسر عموی لایق، دارای احترام ویژه ای است. آنگاه افزود: مردم! جعفر در میدان جهاد به شهادت رسید و خدای بزرگ دو بال به او عنایت کرد تا در بهشت، با آنها پرواز نماید.
«إِنَّ المَرءَ كثيرٌ بأَخيهِ وَ ابنِ عمِّهِ، أَلا إِنَّ جَعفراً قَدِ استُشهِد وَ قَد جَعَلَ اللّه لَهُ جَنَاحَين يَطيرُ بِهِما فِي الجَنَّة».
اینک که سخن به اینجا رسید، مناسب است، کیفیّت نماز
جعفر» را از مفاتیح الجنان بیاوریم. آن نماز چهار رکعت است، که بعد از دو رکعت، تشهد و سلام می باشد. در رکعت اول، بعد از حمد، سورۀ «زلزال»، و در رکعت دوم بعد از حمد، سورۀ «عاديات»، و در رکعت سوم، بعد از حمد، سوره «نصر» و در رکعت چهارم، بعد از حمد، سورۀ (قُل هُوَ اللّهُ أَحَد) خوانده می شود.
و در هر رکعت بعد از حمد و سوره، پانزده مرتبه گفته می شود: «سبحان الله و الحمد لله ولا اله الا الله و الله اکبر» و در رکوع نیز همین ذکر را باید ده مرتبه تکرار کرد، و چون از رکوع سر بر داشتیم، باز ده مرتبه همین ذکر را می گوییم، آنگاه در سجده اول، ده مرتبه و بعد از برخواستن از سجدۀ اول باز ده مرتبه و در سجده دوم ده مرتبه و بعد از سر برداشتن از سجده دوم نیز ده مرتبه این ذکر را می گوییم که در مجموع «سیصد» مرتبه می شود.
چون نگاه امام سجاد علیه السلام به «عبيد الله بن عباس»(1)افتاد، اشکش جاری شد و فرمود: پس از جنگ «أحد» و «موته» هیچ روزی به روز حسین علیه السلام نمی رسد، چرا که آن روز آن حضرت در برابر سی هزار نفر قرار گرفت، که همه با کشتن حسین علیه السلام می خواستند به پروردگار خویش نزدیک شوند!! آن گاه فرمود: خدا، عمویم عباس را
1) نسل حضرت عباس، از میان پنج فرزند، از «عبيد الله» ادامه پیدا کرد، و اکنون قبر شریف یکی از نوادگان ایشان در حومۀ شهر تاریخی «حلّه»، به نام آرامگاه «حمزة بن قاسم بن علی بن حمزة بن حسن عبيد اللّه بن عباس بن علی علیه السلام» موجود است و این قبر بر اثر عنایت حضرت حجّت علیه السلام شناسایی شده است. بحار، ج 53، ص 286.
رحمت کند، چرا که او به راستی از خودگذشتگی نشان داد تا آنکه دو دستش قطع شد و خداوند دو بال به او عنایت کرد که در بهشت با آنها پرواز می کند، و همه شهیدان پر اخلاص، افسوس آن مقام را می خورند.
ثُمَّ قال : و لا يوم كيوم الحسين عليه السلام إزدَلَف إليه ثلاثون ألف رجل، يَزعمون أنّهم من هذه الأمّة كل يتقرّب إلى الله عزّ و جلّ بدمِهِ، وهو باللّه يذكّرهم فلا يتعظون، حتى قتلوه بغياً و ظُلماً و عُدواناً.
«ثم قال علیه السلام: رَحِم اللّه العبّاسَ فَلَقَد آثر و أبلى، و فَدی أَخَاهُ بِنَفسِهِ حتّى قُطِعَت يداه، فأبدله الله عزّ وجلّ بهما جَناحين يطير بهما مع الملائكة في الجنّة كما جُعل لجعفر بن أَبي طالب، وإِنَّ للعباس عند اللّه تبارک و تعالی منزلةً يغبِطه بها جميعُ الشُّهداء يوم القيامة».
عن علی بن موسی الرّضا عليه السلام قال: «مَن أَتَى قَبرَ أَخيهِ المُؤمِنِ ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى القَبرِ وَ قَرأَ (إِنّا أَنزَلنَاهُ) سَبعَ مَرّاتٍ أَمِنَ يَومَ الفَزَعِ الأَكبَر».
«على بن بلال» در «فید» (1)بر سر قبر «محمد بن اسماعیل بن بزيع» (2)آمد و گفت: صاحب این قبر از حضرت رضا علیه السلام برایم روایت کرد که: هرکس به زیارت قبر برادر مؤمن خود بشتابد و دست روی قبر بگذارد و هفت مرتبه سوره «إِنَّا أَنزَلنَاهُ...» را بخواند، از هراس روز قیامت، در امان می ماند. (3)
1) روستایی در بین راه مكه و کوفه است، که راه در آنجا نصف می شود.
2) از یاران حضرت رضا و جواد علیهماالسلام است، که 229 روایت با واسطه و بدون واسطه نقل کرده است. امام هشتم خطاب به عده ای فرمود: «دوست داشتم یک نفر همانند او در میان شما بود». معجم رجال الحديث ا ج 15 / ص 96. مرحوم «سید مرتضی»، پدر علّامه بزرگوار «سید مهدی بحر العلوم» (1155 - 1212) می گوید: در شب تولد فرزندم، «سید مهدی»، در عالم رؤیا دیدم که حضرت رضا علیه السلام شمعی را به وسیله «ابن بزيع» به خانه ما فرستاده تا بر بام خانه روشن شود، هنگامی که آن شمع روشن گردید، از پرتو نور آن، تا جایی که چشم دید داشت، روشن شد. فوائد الرضويه / ص 676.
3) كامل الزيارات، باب 105، حدیث 808؛ بحار، ج 102، ص 295.
روزی «محمّد بن مکّی» معروف به «شهید اول» (734 - 786) به زیارت قبر استادش «محمّد بن حسن» مشهور به «فخر المحقّقين» - که به سال 771 درگذشت - آمد، و گفت: من از صاحب این قبر روایت می کنم، و او از پدر بزرگوارش، و او از دیگری و ... روایت آورده اند که
امام رضا علیه السلام فرمود: هر کس قبر مؤمنی را زیارت کند و هفت مرتبه، سوره «قدر» را تلاوت کند، آن گاه این دعا را بخواند، زیارت کننده و زیارت شونده از سختی های روز قیامت در امان خواهند بود؛ دعای مورد نظر این گونه است:
«اَللّهم جَافِ الأَرضَ عَن جُنُوبِهِم وَ صَاعِد إِلَيکَ اَروَاحَهُم وَ زِد هُم مِنکَ رِضواناً وَ أسكِن إِليهِم مِن رَحمتِک مَا تَصِلُ بِهِ وَحدَتَهُم وَ تُؤنِسَ بِهِ وَحشَتَهُم انّكَ عَلَى كُلّ شَيءٍ قَدِير»(1).
یکی از حقوقی که مؤمن در گذشته، نسبت به مؤمن زنده دارد، زیارت قبر اوست.
«ابو مقدام» می گوید: در بقیع با امام باقر عليه السلام قدم می زدیم؛ هنگامی که قبر یکی از شیعیان را به آن حضرت نشان دادم، دیدم آن بزرگوار کنار قبر وی ایستاد و نیایشگرانه این دعا را خواند:
«اللّهم ارحَم غربَتَهُ وصِل وَحدَتَهُ وَ آنِس وَحشَتَه وَ آمن رَوعَتَهُ وَ اَسکِن إِلَيهِ مِن رَحمَتِکَ مَا يَستَغنِى بِها مِن رحمة مِن سِواک وَ اَلحِقهُ بِمَن كَانَ يَتَوَلّاهُ».(2)
و بدین وسیله از بارگاه خدا برای او، مهر و رحمت و آرامش و امنیت طلب نمود.
در اینکه مراد از «فزع اكبر» یا «وحشت بزرگتر» چیست؟ میان مفسّران بحث و گفت و گو بسیار است و دیدگاه های متفاوتی بیان شده است:
به باور برخی منظور، «نفخۀ صور» است که دمیده می شود و تزلزل عجیبی در ارکان عالم پدید می آید.
اما به باور برخی دیگر، منظور لحظۀ ورود به آتش شعله ور دوزخ است.
از نظر پاره ای، مقصود «هراس های روز رستاخیز» است.
و از نظر پاره ای دیگر مقصود هنگامی است که کار مرگ و قانون مرگ به پایان می رسد و دیگر مرگی در کار نیست و به اهل بهشت و دوزخ گفته می شود: هان ای بهشتیان! و هان ای دوزخیان! از این پس هر کدام در قرارگاه خویش، میان انواع نعمت و عذاب، جاودانه و ماندگار خواهید بود.(1)
هنگامی که پیامبر گرامی از تبوک، برگشت، «عمرو بن معدی گربه خدمت آن حضرت رسید، و آن بزگوار به او فرمود: هان ای
1) مجمع البیان ، ج 7، ص 65.
«عمرو»! اسلام و فرمانبرداری از حق و عدالت را بپذیر تا از «هراس و وحشت بزرگتر» در امان بمانی؛
«أَسلِم يَا عَمرو، يُؤمِنُکَ اللّهُ مِن الفَزَعِ الأكبَر» .
او گفت: ای محمّد! «فزع اكبر» چیست؟ من که وحشتی ندارم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«... تُنشَقُّ السّماء، وَ تَهِدُّ الاَرض و تَخِرُّ الجِبالُ هدّاً وَ تُزمِي النَّار بِمِثلِ الجبال شرراً، فلا يَبقَى وَ روحٍ الّا انخلَعَ قَلبُه و ذکر ذَنبَهُ و شَغَلَ بِنَفسِهِ...
این طور نیست که خیال می کنی؛ بلکه هنگامه پدیدار شدن آن رویداد سهمگین، صیحه ای دمیده می شود که همۀ مرده ها زنده می شوند و همه زندگان می میرند، مگر آن کسی را که خدا بخواهد. بار دیگر صیحه ای طنین می افکند که بر اثر آن مرده های دیگر زنده می شوند و همه در صف محشر می ایستند، آسمان می شکافد و زمین از هم گسیخته می شود و شراره های آتش، همچون سلسله کوه های بزرگ زبانه می کشد، و هیچ موجود زنده ای نیست، مگر اینکه دلش از ترس، از جا کنده می شود و به یاد گناهان خویش می افتد و گرفتار خویش می گردد، جز آن کسی را که خدا بخواهد؛ آن گاه در چنین موقعیتی چه خواهی کرد ای «عمرو ؟!
او غرق در بهت و حیرت شد و گفت: مطلب عجیبی می شنوم آن گاه اسلام را پذیرفت، اما در پایان عمر، به بیراهه منحرف شد و راه گناه و بیداد در پیش گرفت.(1)
1) ارشاد مفید، ج 1، ص 84.
علاوه بر زیارت قبر مؤمن برای رهایی از آن هراس بزرگ، انجام کارهای شایسته و آوردن کار و پاداش نیک سفارش شده است؛ خدای بزرگ در قرآن می فرماید:
(مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا وَهُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ)(1).
هرکس نیکی به میان آورد، پاداشی بهتر از آن خواهد داشت، و آنان از هراس آن روز در امانند.
گفتنی است که در روایات رسیده، واژه «حسنه» به مهر و محبت امیر مؤمنان و الگوگیری خالصانه از اهل بیت در زندگی تفسیر شده است.(2)
علّامۀ بزرگوار، حسینی تهرانی «زاد الله عطر مرقده» در تفسیر آیات 86-90 از سوره مبارکه نمل، می فرماید: منظور از واژه «حسنه» در اینجا، مطلق حسنه است نه یک کار خوب و یا یک صفت و اخلاق خوب؛ چرا که اگر منظور از «حسنه»، اندک خوبی باشد، دیگر در آیه شريفه «فَزَع»، استثنا معنی ندارد و همه باید از «فزع» در امان باشند، مگر نه این است که هر یک از انسانها در زندگی اندک کار خیری انجام داده و اندک «حسنه ای» دارند.
به علاوه در اینجا واژه «حسنه» در مقابل «سيئه» قرار داده شده،
و خدا بر «سيئه» وعده جهنم داده است، پس کسی که «حسنه» را با «سيئه» توأم نماید و نیکی و بدی را با هم در آمیزد، از «فزع» آن روز در امان نمی باشد و آن امنیتی را که خدا ویژه «اهل حسنه» قرار داده، ناگزیر باید اختصاص به افرادی داشته باشد که «حسنه» را به طور مطلق انجام داده باشند؛ یعنی کسانی که ذاتشان نیکو و پاکیزه و کردار و صفات و اخلاقشان به طور کلی پاک و طیب بوده باشد؛ آری، تنها اینان مورد استثنا از موضوع «فزع» در «نفخ صور» خواهند بود.(1)
البته موارد دیگری هم در روایات آمده که انجام آنها در نجات از «فزع اكبر» مؤثر است؛ مانند احترام کسی که عمرش را در اسلام گذرانده و موهایش در این راه سپید گشته، و یا شخصی که در حرم أمن خدا دفن شود، یا در راه سفر یا بازگشت از زیارت خانه خدا مرگش فرا رسد، یا به حرامی برسد، اما به خاطر کسب خشنودی خدا، از آن پرهیز کند، که به برخی از روایات در این مورد می نگریم:
من وَقَّر ذَا شيبةٍ فِي الاسلام امَنَهُ اللّه من فزع يوم القيامة.(2)
هر کس به انسانی که عمری را در خدمت به حق و عدالت گذرانده است، بها دهد و او را بزرگ دارد، خدا او را از هراس روز رستاخیز امنیت می بخشد.
من دُفِنَ في الحرم اَمِن من الفزع الأكبر.(3)
هر انسان توحیدگرایی که در قلمرو حرم امن خدا به خاک سپرده شود، از هراس روز رستاخیز در امان خواهد بود.
مَن مَاتَ فِي طَريقِ مَكّة ذاهباً او جائياً أَمِنَ مِن الفَزَعِ الأكبَرِ يَوم القيامة.(1)
هر کس در راه زیارت خانه خدا جهان را بدرود گوید، به پاداش رنج و گرسنگی و تحمل مشکلات آن، از هراس روز رستاخیز در امان خواهد بود.
پیامبر گرامی فرمود:
مَن عَرَضَت لَهُ فَاحِشَةٌ او شهوةٌ فاجتَنَبهَا مِن مَخَافَة اللّه عزّ وجلّ، حَرَّم اللّه عَلَيهِ النّار و آمَنَهُ مِنَ الفَزَعِ الأَكبر.(2)
برای هرکس در میدان های گوناگون زندگی، فرصت گناه و شهوترانی پیش آید، اما او به خاطر کسب خشنودی خدا و از ترس عدالت او، از آن گناه و زشتی چشم پوشد و مقررات خدا و حقوق مردم را رعایت کند، خدا آتش دوزخ را بر او حرام ساخته و او را از هراس روز رستاخیز در امان خواهد داشت.
از یک روایت چنین بر می آید که امیرمؤمنان علیه السلام زیاد به گورستان می رفت و آنجا می نشست و گویی با مردگان به گونه ای همدم می شد؛ به همین جهت به آن حضرت گفتند: چرا همسایه مردگان شده ای؟
قيل لِاَمیرالمؤمنین علیه السلام: ما شأنک جَاوَرتَ المَقبَرةِ؟
فرمود: چون همسایه های خوبی هستند، آدمی را از گناه و نافرمانی خدا باز می دارند و به یاد آخرت می اندازند؛
فقال: إِنِّي أَجِدُهُم جيرانَ صدقٍ، يكفّون السّيئة وَ یُذَکِّرُونَ الآخرة».(1)
شاعر بلند آوازه قرن ششم، نظامی گنجوی، داستان بالا را به نظم درآورده است:
زنده دلی در صف افسردگان***رفت به همسایگی مردگان
حرف فنا خواند زهر لوح خاک***روح بقا جست زهر روح پاک
کارشناسی پی تفتیش حال***کرد از او بر سر راهی سؤال
کین همه از زنده رمیدن چرا؟***رخت سوی مرده کشیدن چرا؟
گفت پلیدان به مغاک اندرند***پاک نهادان ته خاک اندرند
مرده دلانند به روی زمین***بهر چه با مرده شوم همنشین
همدمی مرده دهد مردگی***صحبت افسرده، دل افسردگی
زیر گِل آنان که پراکنده اند***گرچه به تن مرده به دل زنده اند
زنده شدم از نظر پاکشان***آب حیات است مرا خاکشان
1) بحار، ج 102، ص 296.
عن محمد بن مسلم، قال : سمعتُ أبا جعفر و جعفر بن محمد علیهماالسلام يقولان : «اِنَّ اللّه عَوَّضَ الحسين عن قتله أَنّ الإمامةَ في ذرّيتِهِ وَ الشفاءَ في تربته و اجابةَ الدعاء عند قبره ولا تُعَدُّ أَيّامُ زَائِريهِ جَائياً و رَاجِعاً مِن عُمرِهِ».(1)
امام باقر و صادق علیهماالسلام می فرمایند: خدای بزرگ در برابر شهادت حسین علی چهار پاداش به او عنایت کرده است:
امامت را در نسل او قرار داده است؛
خاک قبر او را شفا بخش ساخته است؛
دعاها و خواسته ها در کنار قبرش پذیرفته می شود؛
رفت و برگشت زایرین وی، از مدّت عمرشان به حساب نمی آید.
در انبوه روایات رسیده، آمده است که: روزی جبرئیل به حضور
1) وسائل، ج 10، ص 329؛ امالی طوسی، مجلس 11، حدیث 644.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و خبر از شهادت امام حسین علیه السلام و ادامه امامت از
نسل او داد.
«جاعلٌ في ذريّته الإمامة و الولاية و الوصية»(1).
از دیدگاه فقه اسلامی خوردن خاک، به شدّت مورد مذمت قرار گرفته است، زیرا موجب بروز بیماری های خطرناک می شود، و در روایات هم، خوردن خاک در ردیف خوردن گوشت خوک، قرار گرفته است.
در این مورد امام ششم علیه السلام می فرماید: اگر کسی در اثر خوردن خاک بمیرد، من بر جسد او نماز نمی خوانم.
و نیز امام هفتم علیه السلام بعد از مسموم شدن به وسیله سمّ خیانت استبداد، به «مسيّب بن زهير» فرمود: در هنگام خاکسپاری من، از خاک قبر من، برای خوردن بر ندار، چرا که این کار جز از خاک قبر سید الشهداء علیه السلام نارواست؛ «لَا تَأخُذ مِن تُربَتِی شَيئاً إِلّا تُربةَ جَدِّي الحُسَين».(2)
امّا وقتی به تربت شهید کربلا می رسیم، می بینیم در مقام درمان و شفاجویی به مقدار اندک تجویز شده است.
«حارث بن مغیره» از بیماری خود نزد امام صادق عليه السلام گله کرد و نالید که هیچ دارویی برای او نتیجه بخش نبوده است؟
آن حضرت فرمود: چرا از خاک قبر حسین علیه السلام غافلى؟ مگر نمی دانی در آن تربت پاک، هم شفا هست و هم أمان از هر ترس و
وحشتی قرار داده شده است؟ پس هرگاه، تربت او را به دست گرفتی بگو: «اَللّهمَّ إِنِّي أَسأَلُكَ بِحَقِّ هَذه الطّينة و بحق الملك الذي أخَذَها و بحق النبيّ الذي قَبَضَها و بحق الوصي الذي حلّ فيها صلّ على محمد صلی الله علیه و آله و سلم...».
خدایا! تو را می خوانم به حق این خاک و به حق فرشته ای که آن را بر گرفت، و به حق پیامبری که آن را بر داشت، و به حق جانشینی که در آن جای گرفت.
حارث گفت: شفا از بیماری را فهمیدم، ولی امان از ترس و خوف یعنی چه؟
حضرت فرمود: هرگاه ترسی داری چه از پادشاه ستمگر یا غیر او، هنگام، بیرون آمدن از خانه مقداری تربت را همراه خود داشته باش و این دعا را زمزمه کن:
اَللَّهُمَّ إِنَّ هَذِهِ طينَةُ قَبرِ الحُسَین وَلیّکَ وَ ابنِ وَلیّک، إِتَّخَذتُها حِرزاً لِمَا أَخافُ و لِمَا لَا أخاف.(1)
مسأله تربت، فقط به خوردن آن در حال بیماری و به نیت شفا خلاصه نمی شود، بلکه در موارد بسیاری، مورد سفارش قرار گرفته است:
امام صادق علیه السلام می فرماید: کام نوزادتان را با تربت امام حسین علیه السلام بردارید، که موجب امان از هر بیماری است.(2)
امام صادق علیه السلام می فرماید: کسی که همراهش تسبیحی از تربت باشد، از تسبیح کنندگان شمرده می شود، هر چند مشغول ذکر و تسبیح هم نباشد. (1)
در پاسخ مبارک حضرت حجت الا به «حمیری» آمده است که:
«يُوضَعُ مع الميّت و یُخلَطُ بِحنُوطِهِ.»
تربت نیای گرانقدرم حسین علیه السلام همراه میت در قبر گذاشته شده و با حنوط او مخلوط می شود.(2)
در عصر امام صادق علیه السلام زن بدکاره ای فرزندان حرام خود را می سوزاند؛ چون از دنیا رفت، زمین بدن او را نمی پذیرفت. امام ششم علیه السلام فرمود: چون او بندگان خدا را عذاب می کرده، اینک زمین پیکر او را نمی پذیرد، به همین جهت همراهش قدری تربت بگذارید
امام صادق علیه السلام کیسه ای از دیبای زر داشت که در آن تربت امام
1) وسائل، ج 3، ص 608 ، باب 16، ابواب ما يسجد عليه.
2) بحار، ج 101، ص 133؛ وسائل، ج 2، ص 742.
3) وسائل، ج 2، ص 742 ، أبواب التكفين، باب 12.
4) نمونه این حادثه، در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم رُخ داد، وقتی «محلّم بن جثامه» به ناحق «عامر بن اضبط» را کشت و سه مرتبه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تقاضای عفو کرد، حضرت نپذیرفت و فرمود: «اللّهم لا تَغفِر لمحلّم» بعد از مرگش، او را سه بار به خاک سپردند، امّا زمین او را نپذیرفت، تا آنکه بدنش طعمۀ درندگان شد.» مغازی، ج 2، ص 792 ،720، 921.
حسين علیه السلام بود، و به هنگام نماز بر آن خاک سجده می کرد و می فرمود: «انّ السجودَ على تربة الحسين علیه السلام يَخرُقُ الحُجُبَ السَّبع.»
سجده بر تربت حسین علیه السلام حجاب های هفت گانه را از میان می برد.(1)
در اینکه، مقصود از «حجاب های هفت گانه» چیست؟، محقق نامدار، «میرزا ابوالفضل تهرانی» دو احتمال را بیان کرده اند:
ا. مراد آسمان های هفت گانه است، یعنی وقتی سجده بر تربت شهید کربلا انجام شد، این نماز به بالاترین درجه قرب پروردگار عالم می رسد.
پذیرفته شدن دعا در بارگاه ملکوتی سید الشهدا علیه السلام، سوّمین پاداش آن حضرت است.
«ابوهاشم جعفری» می گوید: چون امام هادی علیه السلام بیمار شد، به دنبال من و «محمد بن حمزه» فرستاد، ولی «محمد بن حمزه» زودتر به خدمت حضرت رسید و به من گفت: امام عليه السلام مرتب می فرماید: «إِبعَثُوا إِلَى الحَائر!»
یک نفر را به کربلا بفرستید، وقتی که خودم شرفیاب شدم، عرض کردم: من خودم می روم.
فرمود: پس با احتیاط بروید، تا از شرارت بیدادگران مصون بمانید.
وقتی این تقاضای امام علیه السلام را به «على بن بلال» رساندم، وی گفت: «ما يَصنَعُ بِالحَائر» او را با کربلا چه کار، خودش کربلا است.
«ابوهاشم» می گوید چون به «سامرّا» به حضور آن حضرت رسیدم، حضرت با من گرم گرفت، و سخن «على بن بلال» یادم آمد، که امام هادی علیه السلام فرمود: چرا به او نگفتی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باید خانه خدا را طواف کند و «حجر الأسود» را ببوسد در حالی که احترام پیامبر و مؤمن از کعبه بالاتر است و همین طور به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داده شد
که در عرفات بایستد، چون آن مکان ها از جاهایی است که خدا می خواهد در آنجا خوانده شود و من هم دوست دارم، در جایی برایم دعا شود که خدا به آنجا توجه و عنایت دارد و کربلا هم از همان مکان هاست.
«فأنا أُحبّ أَن يُذعی لي حيث يحبُّ اللّه أَن يُدعى فيها، و الحائر من تلک المواضع».(1)
چهارمین ویژگی سید الشهدا علیه السلام این است که: روزها و شب های رفت و برگشت زائران قبر او، از مدّت عمرشان به حساب نمی آید.
امّا این موضوع شگفت که چگونه این مدت، از عمر آنان کم نمی شود؟ صاحب کتاب نفیس «شفاء الصّدور» چند احتمال را بیان کرده که بهترین آنها این است که بگوییم: همان گونه که صله رحم و
1) کامل الزیارات، باب 90، حدیث 1؛ بحار، 101، ص 112.
رفت و آمد با خویشاوندان و صدقه، سبب عمر طولانی می گردد، زیارت امام حسین علیه السلام هم عُمر انسان را افزایش می دهد، چنانچه امام صادق علیه السلام در حق افرادی که زیارت آن حضرت را به عمد و قصد ترک کنند، می فرماید: اگر کسی یک سال از عمرش سپری شود، و به
طور عمد امام حسین علیه السلام را زیارت نکند، خدای بزرگ هم یک سال از عمرش کم می کند و اگر بگویم سی سال از عمرش کم شده است، درست گفته ام.
«مَن أَتَی عَلَیهِ حَولٌ لَم يَأتِ قَبرَ الحُسَين علیه السلام أَنقَصَ اللّهُ مِن عُمرِهِ حَولاً، وَ لَو قلتُ إِنَّ احدَكُم لَيَمُوتُ قَبلَ أَجلِهِ بِثَلَاثِينَ سَنَةٍ لَكُنتُ صَادقاً».(1)
در شرح این حدیث، از کتاب «شفاء الصدور» بهرۀ شایان برده شد.
ای خاک کربلا تو بهشت برین شدی***زان رو که جای خسرو دنیا و دین شدی
نازی اگر به کعبه و بالی اگر به عرش***زیبد چه جای آن بدن نازنین شدی
هستی زمین و قدر تو از آسمان گذشت***ياحبذا زمین که به از هر زمین شدی
خورشید اگر کند زتو پیوسته کسب نور***زان رو بود که مطلع انوار دین شدی (2)
قال رسول اللّه : «مَن أَحسَنَ فِي مَا بَقِىَ مِن عُمرِهِ لَم يُواخَذ بِما مَضَى مِن ذَنبِهِ، وَ مَن أَسَاءَ فِي مَا بَقِىَ مِن عُمرِهِ، أُخِذَ بِالأَوَّلِ وَ الآخِر».(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: آن کسی که در باقی ماندۀ عمر خویش به کارهای نیک اقدام کند، از گناهان گذشته اش مورد پرسش قرار نمی گیرد، و آن کسی که در ادامه عمرش، گناه و نافرمانی را ادامه دهد، گذشته و آیندۀ او مورد مؤاخذه و سؤال قرار خواهد گرفت.
حدیث شریف، دارای دو پیام عالی است:
امیدوار شدن به آینده و مأيوس نشدن؛
هشدار به گناهکاران و ظالمان.
گاهی انسان در نیمۀ راه از خواب بیدار، و متوجه می شود که تاکنون به بیراهه رفته است، به همین جهت خود را سر دو راهی می بیند، که آیا به این انحراف و گمراهی - که آینده را تاریک می بیند و
1) امالی صدوق، مجلس 13، حدیث 9؛ سفينة البحار، واژه «عقب».
راه را بسته - به ادامه دهد؟ یا باز گردد چرا که از هر کجا بر گردد، فایده است و راه نجات باز، و خدای بزرگ انسان مؤمن و درست اندیش را در کوچه های تاریک و پشت درهای بسته رها نمی سازد و به او پیام می دهد که: هر گاه پشیمان شدی، می توانی جبران کنی. با این بیان پیام نخست این حدیث همین است که راه رشد و رستگاری همیشه باز است.
اینک به سراغ تاریخ برویم و ببینیم که چگونه فردی با بیست سال دشمنی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم توانست خود را از غرقاب نافرمانی نجات بخشد و گذشته خود را جبران نماید.
حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم پسر عمویی دارد به نام «ابوسفیان بن حارث بن عبد المطّلب»، که گویا نام و کنیه اش یکسان است.
وی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برادر رضاعی هم هست؛ چرا که هر دو از «حليمه سعدیه» شیر خورده اند، و تا قبل از بعثت هم، بسیار به آن حضرت علاقه داشت، ولی بعد از رسالت او، به یکی از دشمنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تبدیل گشت و با زبان شعر، آن فرستاده بزرگ خدا را آزار می داد.
وی در تمام جنگ ها در جبهۀ کفرگرایان و حق ناپذیران بود، به همین جهت، از عفو عمومی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برخوردار نشد. (1)هر چند
1) شماری از ددمنشانی که به هیچ عنوان در خور عفو عمومی نبودند، عبارتند از: 1. عكرمة بن ابي جهل؛ 2. صفوان بن امیه؛ 3. هبار بن اسود؛ 4. وحشی، قاتل حمزه؛ 5. عبد الله بن زبعری سهمی؛ 6. عبد الله بن ابی السرح: 7. عبد الله بن خطل؛ 8. مقیس بن حبابه. سفينة البحار، واژه «خلق»؛ استیعاب، ج 3، ص 1553.
وی و بیشتر آن چند نفری هم که ریختن خونشان روا شمرده شده بود، پس از آن مرحله، مورد بخشش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار گرفتند.
به هر حال بعد از فتح مکّه، پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ترس جان، به همراه «عبدالله بن ابیّ» برادر «أُم سلمه» قصد اسلام آوردن داشتند، ولی آن حضرت آنها را نپذیرفت، به همین جهت «أُم سلمه» را شفیع قرار دادند ولی پیامبر میانجیگری او را هم نپذیرفت و فرمود: پسر
عمویم آبروی مرا برده، و پسر عمه ام «عبدالله بن أبيّ» فرزند عاتکه»، آنچه را که نمی بایست بگوید، در مکّه گفت.(1)، (2)
«امّا ابنُ عَمّى فَهَتَک عِرضی، و امّا ابنَ عَمّتي وَ صِهري فَهُوَ الّذي قَالَ لِي بِمَكَّةَ مَا قَال».
«ابوسفیان» چون از پاسخ منفی حضرت آگاه شد، گفت: پس با پسرم جعفر سر به بیابان می گذارم، و می روم تا بمیرم. وقتی آن حضرت از تصمیم خطرناک وی با خبر شد، توبۀ او را پذیرفت.
«ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطّلب» پس از گرایش به اسلام، راه درستکاری را پیش گرفت و در صدد جبران گذشته بر آمد. وی در جنگ «حنین» شرکت کرد و صدمات زیادی را به جان خرید، و با اینکه بیشتر مسلمانان فرار کردند، وی پایداری کرد و لحظه ای مهار
1) سفینه، واژه «سفن»؛ سیره ابن هشام، ج 4، ص 43.
2) اشاره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آیۀ 91، از سورۀ أسرا می باشد، که جمعی از شرک گرایان، از جمله «عبد الله بن اُبیّ» به حضرت گفتند: باید در برابر ما با نردبانی به آسمان بروی و پایین بیایی و چهار فرشته تو را تصدیق و گواهی کنند، با این وصف بازهم معلوم نیست که به تو ایمان آوریم. سیرة ابن هشام، ج 1، ص 218؛ مغازی، ج 2، ص 810.
اسب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را رها نکرد که آن حضرت در حق او فرمود:
«غَفَرَ اللّهُ كُلَّ عَدَاوَةٍ عَادَانِیهَا»؛
خدای بزرگ تمام دشمنی های او را با من، بخشید و او از جوانان اهل بهشت است. مهم تر آنکه در موقع احتضار و جان دادن، گفت برای من گریه نکنید، زیرا از لحظۀ اسلام و ایمان آوردن به خدا و رسول، دیگر به گناه آلوده نشدم. (1)
بخش دوم حديث، هشداری به همۀ جنایتکاران و ستمگران است که اگر از بیراهه برنگردند، باید بدانند که خدای دادگر، در حق آنها هیچ چشم پوشی نمی کند و سخت کيفر خواهند شد.
چهره هایی نظیر «طلحه»، «زبیر»، «عایشه»، «عمرو عاص» و همفکران آنها در سراشیبی عمر خویش حوادثی را آفریده و فتنه هایی از خود باقی گذاشتند که تا به امروز همچنان باقی است.
عایشه، هرگاه به این آیه از سوره احزاب (وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ) می رسید، آن قدر می گریست که لباسش تر می شد و می گفت ای کاش متولد نشده بودم! و سفارش کرد مرا در بقیع به خاک بسپارید، نه در کنار مرقد منوّر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، زیرا کارهایی از من سرزد که سزاوار نبود. (2)
وی در حالی که نزدیک به نود سال داشت، از مصر حرکت کرد و
در شام در کنار معاویه ایستاد و نقش او به عنوان مظهر تزویر، از حافظۀ تاریخ بیرون نمی رود که چگونه سردمداران کفر و الحاد و فریب و تزویر و افراد بی ریشه و بی هویت و هرزه و دله، امامان راستین را خانه نشین کردند، و آنها را آماج صدها تهمت و ناسزا قرار دادند و حرمت آنها را شکستند، که باید بر این جسارت ها و حریم شکنیهای خون گریست و از خدا آرزوی مرگ کرد.
«ابن شماسه» می گوید: در ساعات آخر عمر «عمرو عاص» در کنارش بودم، که صورتش را به طرف دیوار کرد و مدت زیادی گریه کرد و گفت: پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کارهایی از من سرزد که نمی دانم چه خواهد شد. آن گاه وصیّت کرد که لنگ مرا محکم ببندید که فردای قیامت، مورد بازخواست هستم؛ و به مقدار نحر کردن شتر و قطعه کردن گوشتهای آن نزد من بمانید تا به شما اُنس پیدا کنم. «شُدُّوا عَلَىَّ إِزَارِی، فَاِنّی مُخَاصِمٌ».(1)
نکته: چون در آغاز جوانی، شغلش تکه کردن گوشت شتر بود لذا در وصیتش به آن اشاره می کند (2)
كتب الصادق علیه السلام الى بعض اصحابه : «إِن اردتَ اَن يُختَمَ بِخيرٍ عملُکَ حَتَّى تُقبَضَ وَ اَنتَ فِي أَفضَلِ الأَعمَالِ، فَعَظِّم لِلّهِ حَقَّهُ أَن تَبذُلَ نَغمَائَهُ فِي مَعَاصِيهِ وَ اَن تَغتَرَّ بِحِلمِهِ عنک. (1)
امام ششم علیه السلام در نامه ای خطاب به بعضی از یاران خود چنین نوشت:
اگر می خواهی با بهترین اعمال و عاقبت خوش از دنیا بروی، بترس از اینکه نعمت های خدا را در نافرمانی او هزینه کنی، و به بردباری خدای بزرگ مغرور شوی.
همان طور که انسان باید نگران تندرستی خود باشد، همین طور باید از فرجام بد بترسد، و به خدا پناه ببرد که مبادا با انجام کاری زشت و بیدادگرانه، تمام کارهای نیک خویش را نابود ساخته و به کفر و بی دینی و حق کشی کشانده شود.
1) سفینه ، واژه «ختم»؛ بحار، ج 20، ص 85؛ ج 74، ص 303.
چه بسیار افرادی را در تاریخ و در زندگی خود دیدیم که روزگاری، به حال آنها غبطه و افسوس می خوردیم، امّا در مراحل پایانی زندگی خود، چگونه دچار نکبت و بی دینی و فرومایگی و فریبکاری شدند، و روشن شد که تمام آن صحنه سازی ها، برای رسیدن به قدرت و ثروت باد آورده و مطامع دنیا بوده است. آری اینها، نعمت های خدادادی را در غیر راهش به کار بردند و حلم و بردباری خدای بزرگ، آنها را به خود مغرور ساخت و خیال کردند که این قدرت و ثروت باد آورده، همیشه برای آنها می ماند در حالی که (إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ).
اینک، تاریخ را ورق بزنیم و ببینیم چگونه افرادی نعمت ها را در جای خود خرج کردند و با پروندۀ روشن از دنیا رفتند، و چگونه گروهی، نفرین ابدی را برای خود خریدند و با سرافکندگی رفتند، به
راستی این زندگی چند روز دنیا، چقدر ارزش دارد که انسان تمام سرمایه های گذشته و حال را هزینه کند و دین خدا را از کف بدهد.
یکی از شهدای أُحُد «عمرو بن ثابت» است. او قبل از اسلام ربا خوار بود و روی این جهت و برای حفظ اموال و ادامه رباخواری، بر محافظه کاری و حفظ وضع موجود و مخالفت با هر نوع تحوّل و دگرگونی پای می فشرد و اسلام نمی آورد، تا در نبرد «أُحُد» به خود آمد و گفت: تا کی برای زراندوزی و حفظ ثروت و قدرت، اسلام را نپذیرم؟ به همین جهت لباس رزم پوشید و غرق در اسلحه شد و بعد از پذیرفتن اسلام، رهسپار میدان جنگ شد و آن قدر پیکار کرد تا با
بدن مجروح به زمین افتاد و به شهادت رسید.
پیامبر در حقّ او فرمود: با عمل اندک، پاداش زیادی گرفت و به بهشت وارد شد؛ «انّه عمل قليلا و اَجر كثيراً و دخل الجنة».
به همین جهت «ابوهریره» همیشه می گفت: مردی را معرفی کنید که یک رکعت نماز نخواند و به بهشت رفت، چون پاسخی نداشتند، می گفت: او «عمر بن ثابت» است.(1)
آری، او نعمت خدا را که همان جان خویش بود در بهترین جا هزینه کرد.
او «کعب بن سور» (2)نام داشت، و در شهر «بصره» حدود بیست سال در جایگاه بلند قضاوت، به اختلافات مردم رسیدگی می کرد.
1) مغازی، ج 1، ص 262؛ سیره ابن هشام، ج 3، ص 95؛ پیغمبر و باران، ج 5، ص40؛ اسدالغابه ، ج 4، ص 214.
2) روزی زنی به عنوان شکایت از شوهرش، بر عمر وارد شد و گفت: «إِنّ زوجي يصوم النّهار ويقوم اللّيل» ؛ عمر در پاسخ گفت: «نعم الزّوج زوجكِ»، ولی مقصود زن را در نیافت. «کعب بن سور» - که در آنجا حضور داشت . گفت: شکایت زن از نماز و روزۀ شوهرش نیست، بلکه ناراحت این است که زندگی و خانه و زن و فرزند را رها کرده و به عبادت روی آورده، در حالی که نمی داند اداره زندگی و کسب و کار، عبادت است. عمر از زیرکی او تعجب کرد، و وی را به عنوان داور میان زن و شوهر انتخاب کرد، سپس قاضی به شوهرش گفت: «اِنَّ لَهَا حَقّاً عَلَیکَ یَا رَجُل تُصِيبهَا مِن اَربَع لِمَن عقل» عمر گفت نمی دانم از فهم و درک تو بیشتر خوشحال باشم یا از داوری عادلانه ات، بر خیز و به بصره برو که تو را به سمت قاضی بصره برگزیدم. بحار، ج 32، ص 203؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید، ج 12، ص 46.
وی علاوه بر سمت قضاوت، رئیس قبیله «أزد» هم بود، به همین جهت، در میان مردم جایگاه ویژه ای پیدا کرده بود. در فتنه جمل، که تشنگان قدرت، جنگی رسوا را برضدّ امیرمؤمنان رهبری کردند، قاضی بصره، دعوت به همکاری «طلحه» و «زبیر» را در آغاز نپذیرفت، امّا آنها «عایشه» را فرستادند که مجبور به همکاری شود.
وی باز هم از پذیرفتن همکاری با سران فتنۀ جمل، سرباز زد و در پاسخ عایشه گفت: ای مادر! مرا نیازی به وارد شدن به این آشوب و درگیری نیست؛ «يا أُمّاه، لا حاجة لي في خوض هذه الفتنة.»
عایشه گفت: پسرم، مرا همراهی کن، و افسار شتر مرا بگیر، امیدوارم به این وسیله به بهشت بروی.
«فقالت: يا بنىّ اخرج معي و خذ بخطام جملی، فانّی ارجو أَن يقرّبک بی الى الجنّة».
گریه های دروغین عایشه، قاضی بصره را تحریک کرد، لذا برای گمراه کردن بیشتر مردم، باز هم دین و مقدسات آنان را به بازی گرفت و برای رسیدن به دنیا، از نردبان دین بالا رفت، و قرآنی را هم به گردن خویش افکند و به صحنه کارزار آمد.(1)
چون «طلحه» و «زبیر» کشته شدند، «کعب» به میدان آمد و مردم را به جنگ با امیرمؤمنان تشویق و تحریک کرد و گفت:
يا معشر الناس! علیکم أُمُّکم***فانها صلاتكم و صومكم
1) الجمل او النصرة في حرب البصرة، ص173.
ای مردم! هر چه می توانید از مادرتان دفاع کنید، که نماز و روزه شما بستگی به دفاع از او دارد.(1)
چون آتش جنگ فروکش کرد، على علیه السلام در میان کشته ها می گشت تا به جسد قاضی تبهکار بصره رسید. که قرآنی را هم به گردنش آویزان کرده بود، به فرمان امام علیه السلام پس از درآوردن کتاب آسمانی از گردنش او را نشاندند، سپس رو به او کرد و فرمود: هان ای کعب! من وعده خدا را درست یافتم، تو چطور؟ یاران آن حضرت گفتند: على جان! با کشتگان سخن می گویی؟
فرمود: همان طور که کفار «بدر» در چاه سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را شنیدند، اینها هم سخن مرا می شنوند.
«قد وجدتُ ما وعدنی ربّی حقّاً، فهل وجدت ما وعدک ربّک حقّاً».(2)
عَن أَميرالمؤمنين علیه السلام: «إِذَا قَدَرتَ عَلَى عَدُوِّكَ فَاجعَلِ العَفوَ عَنهُ شُكراً لِلقُدرَةِ عَلَيهِ».(1)
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: اگر بر دشمن خود پیروز شدی، به شکرانه پیروزی، او را ببخش.
پیام این حدیث، عفو و بخشش است که قرآن کریم، آن را به عنوان یک صفت برجسته و زیبا معرفی کرده و می فرماید:
(فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ)(2).
پس ای پیامبر! تنها به برکت مهر و رحمتی از جانب خداست که اینچنین با آنان نرمخو و پرمهر شده ای؛ و اگر خشن و سختدل بودی، بی تردید آنان از گردت پراکنده می شدند؛ بنابراین، از لغزش های آنان در گذر و برایشان از آفریدگارت آمرزش بخواه، و در کار تدبیر امور و
تنظيم شئون جامعه با آنان مشورت نما؛ و هنگامی که به انجام کاری تصمیم گرفتی، بر خدا توکّل کن، چرا که خداوند توکّل کنندگان را دوست می دارد.
و نیز می فرماید:
(خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ).(1)
هان ای پیامبر! گذشت و بخشش پیشه کن، و به کارهای پسندیده فرمان ده، و از مردم نادان ژخ بر تاب!
اینک سخن اینجاست که آیا همیشه باید عفو کرد و از انتقام و مجازات چشم پوشی کرد یا خیر گاهی باید عفو کرد و گاهی هم قصاص و انتقام؟
روشن است که وقتی حقوق انسان پایمال می شود - چه حقوق مالی باشد و چه جانی و چه آبرویی - گاهی مجرم پشیمان است و عذرخواه و سرافکنده، که به یقین جای بخشیدن است، امّا گاهی ستمگر و متجاوز، بر ستمگری و تجاوزکاری و خشونت و دژخیمی خود اصرار می ورزد و پشیمان هم نیست، که اینجا جای مجازات و توبيخ و سرزنش است.
اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهی است***و اشک کباب باعث طغیان آتش است
وقتی «یزید» در مجلس بیداد خویش در شام بر روی تخت فرعونی
1) اعراف، 199.
خویش تکیه زده و به خیال خود پیروز شده و کاروانی از زن و بچۀ اسیر و داغدار و دل شکسته را سر پا نگه داشته است، و با این وصف خود را رهبر اسلام و امیر امّت مسلمان جا می زند، و منتقد و مخالف خشونت و حق کشی و بیداد رژیم خود را خارج از دین به خورد ساده دلان می دهد، اینجا جای کوبیدن و کوچک کردن آن استبدادگر خشونت کیش است، به همین جهت حضرت زینب علی خطاب به او فرمود:
«وَ لَئِن جَرَّت عَلَىَّ الدَّوَاهِي مُخَاطِبَتَكَ، إِنِّى لَاَستَصغِرُ قَدرَکَ وَ استَعظِمُ تَقرِيعَكَ وَ استَكثِرُ تَوبِیخَکَ...» (1)
اگر چه دست ناملایمات روزگار، کار مرا به اینجا کشانده است که با تو سخن بگویم، اما بدان که ارزش و موقعیت تو در نزد من سخت ناچیز است و تو را سزاوار سرزنش زیاد و توبیخ و نکوهش فراوان می دانم.
هر مقدار تاریخ را بیشتر ورق بزنیم، به حکایات و خاطرات عجیب و غریبی بر می خوریم، که به راستی سینۀ روزگار چه اندازه داستان های تلخ و شیرین، زشت و زیبا، ترحّم و قساوت و محبت و
سنگدلی را در خود جای داده است.
رجال سیاست و قدرت در جهان باید بدانند که تاریخ اعمال زشت و زیبای آنها را در حافظۀ خود نگه می دارد، چون که تاریخ را
1) در رواق چشم های اشکبار، ص 270.
نمی توانند به دلخواه خود رقم بزنند؛ زیرا آنها که قیامت را باور دارند باید هم از قضاوت تاریخ هراسان باشند و هم از محكمۀ عدل الهی بیمناک، و آنها که موحّد نیستند از قضاوت تاریخ بترسند که پس از آنها تاریخ را عالمان می نویسند نه قدرتمندان.
تنوخي متوفای (384) می نویسد: بعد از سرنگونی دودمان بنی امیه و ذلّت و خواری و فراری شدن سران آنها، «ابراهيم بن سليمان بن عبدالملک» هم متواری و مخفی شد، تا آنکه «داود بن عبّاس» از «سفّاح»، اوّلین خلیفه عباسی، برای او امان گرفت و توانست از مخفیگاه بیرون بیاید.
پس از آزادی، چون برای تشکّر به نزد «سفّاح» آمد، خلیفه از دوران اختفای وی پرسش کرد، که چگونه بر او گذشته است؟
«ابراهیم» گفت: در روزگاری که من در «حيره» در خانه ای - که به صحرا مشرف بود - پنهان بودم، روزی متوجه عده ای شدم که از «کوفه» به سمت «حيره» می آیند؛ به همین جهت برای نجات جان خود که مبادا اینها در تعقیب من باشند، از حيره خارج و وارد کوفه شدم- در کوفه از مردی خوش سیما - که سوار بر اسب بود و چند غلام هم او را همراهی می کردند - تقاضای پناهندگی کردم، او هم با پذیرش تقاضای من، دستور داد اتاق و امکاناتی را برای من فراهم سازند و من در آنجا راحت بودم.
اما هر روز نظاره گر بودم که ارباب و نوکرانش سوار بر اسب شده و به بیرون شهر می روند، گویا به دنبال گمشده ای می گردند. به همین دلیل، روزی از او پرسیدم: گویی شما به دنبال گمشده ای می گردی؟
گفت: آری، من به دنبال گمشده ای هستم، یعنی قاتل پدرم، یعنی «ابراهيم بن سليمان».
من یکّه خوردم که چگونه دست روزگار، مرا با پای خویش به قربانگاه آورده است؟! و چون از نام پدرش پرسیدم، فهمیدم درست می گوید، و پدرش به دست من به بدترین صورت کشته شده است!
به او گفتم: دیگر به دنبال گمشدۀ خود نرو، آن گمشده، با پای خودش به خانه شما آمده است، و من همان «ابراهيم بن سليمان» هستم، و اینک آمادۀ قصاص و کیفر می باشم!
او باور نمی کرد و می گفت: گویا مدتی فراری بوده ای و خسته شده ای و می خواهی با راحت کردن خودت، ما را گرفتار سازی؟
امّا با اصرار من و نشانهایی که از پدرش گفتم، فهمید که من قاتل پدرش هستم. نگاهی بر چهره من کرد و صورتش سرخ و خون در رگ هایش به جوش آمد، امّا خود را کنترل کرد و سرش را پایین انداخت.
پس از چند دقیقه سرش را بلند کرد و گفت: دوست من! روزی تو با پدرم رو در رو قرار می گیری و او خودش، انتقام خود را خواهد گرفت، امّا من آن امانی را که به تو داده ام، هرگز پس نمی گیرم، بیا این هزار دینار را بگیر و از خانۀ من بیرون برو که به خاطر تو ایمن نیستم و می ترسم حسّ انتقامجویی من شعله ور گردد، و مرا به عهد شکنی و ریختن خون میهمان و پناهنده آلوده سازد. امّا آن دینارها را نگرفتم و خداحافظی کردم.(1)
1) المستجاد، حکایت 21، ص 32؛ بهج الصباغة ، ج 9، ص 418.
شیخ مفید «ره» در ارشاد، یازده پسر و چهار دختر برای امام چهارم علیه السلام نوشته است، که یکی از پسران آن حضرت، «زِید» شهید است، که در سال 121 به شهادت رسید و جسد او را پس از آنکه، چهار سال بالای چوبۀ دار بود، پایین آورده و به آتش کشیدند.
«زیدِ» شهید دارای چهار پسر است که عبارتند از یحیی، حسین، عیسی، و محمّد.
نابغۀ عصر، مرحوم «سید علی خان شیرازی» (1052 - 1120) که با 27 واسطه، نسب شریفش به جناب «محمّد بن زید» می رسد، در آغاز کتاب تحقیقی خویش - که شرحی بر صحیفۀ سجادیه است، حکایتی از جد خود «محمّد بن زید» آورده است که نشان از روح بلند او دارد.
وی می نویسد: روزی در مکّه «منصور عباسی» یک دانه جواهر گرانقیمت را به «محمد بن زید» نشان داد، که وی گفت: دانۀ دیگرش الآن در دست «محمّد بن هشام» است. منصور از کینه ای که با «هشام» داشت، دستور داد فردا صبح، دربهای مسجد الحرام را ببندند و مردم پس از معرفی خویش فقط از یک درب بیرون روند تا سوژه مورد نظر را دستگیر کنند.
وقتی پسر هشام، دریافت که تمام این نقشه ها برای دستگیری اوست، نگران و مضطرب شد، و در همین حال فرزند امام سجاد عليه السلام
نگاهش به شخصی افتاد که چهره ای نگران و پرآشوب دارد! وقتی علّت را پرسید، او گفت: تمام این زد و بست ها برای دستگیری من است.
«محمد بن هشام» از نام وی پرسید؟ او گفت: من «محمّد بن زید» هستم. نگرانی او افزوده شد و يقين کرد که دیگر راه نجاتی نیست، چون پدرش «هشام»، قاتل پدر او بوده است؛ امّا فرزند «زید» گفت: ناراحت نباش، من تو را از دست اینها نجات می دهم ولی ناچارم، چند سخن زشت و حرکت تند نسبت به تو داشته باشم.
به همین جهت او را کشان کشان، به سوی «ربيع» آورد و گفت: این خبيث، شترانی را از کوفه برای رفت و برگشت به من کرایه داده ولی اکنون همان شتران را به خراسانی ها اجاره داده، شما دو مأمور همراه من بفرستید تا از دست من فرار نکند. و با دو مأمور از مسجد بیرون رفتند و چون مقداری راه آمدند، گفت: اکنون حاضری شتران را به من بدهی؟
او گفت: آری، و «محمّد بن زید» به مأموران گفت: شما بروید، ما خودمان موضوع را حل می کنیم و با این نقشه، توانست فرزند قاتل پدرش را از چنگ مأموران برهاند.
«محمّد بن هشام» در مقابل این کار نیک، جواهر پرارزشی را به او داد، ولی وی نپذیرفت و گفت: ما خاندانی هستیم که در برابر کار خیر، مزدی نمی گیریم.(1)
1) رياض السالکین، ص 17؛ منتخب التواریخ، ص 356.
عن امیرالمؤمنین علیه السلام : «سفهک علی من فوقک جهلٌ مُردٍ و سفهک علی من في درجتک نقار كنقار الدیکین و ِهرَاشٌ کَهِراشِ الكلبين ولن يتفرّقا إلّا مجروحين او مفضوحين و ليس ذلك فعلَ الحكماء ولا سُنَّةَ العقلاء و لعلّه أَن يحلم عنک فیکونَ أوزنَ منک و اكرمَ و أنت أنقصَ منه و ألاَم، سفهک علی من دونک جهلٌ مُزرٍ».(1)
امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید: در افتادن تو با کسی که از تو بزرگ تر است، نادانی هلاک کننده ای است.
و در افتادن تو با آن کسی که در رتبه و مقام توست، جنگی است همانند جنگ دو خروس و گَزیدنی است همچون گزیدن دو سگ، که از هم جدا نمی شوند، مگر آنکه هر دو زخمی و رسوا شده باشند، که این روش بزرگان و خردمندان نیست؛ و چه بسا او از تو بگذرد، آن گاه وی وزین تر و بزرگ تر و تو کوچک تر و پست تر خواهی شد.
و در افتادن تو با کسی که از تو پایین تر است، از نادانی است که موجب نقص و کوچکی آدمی می شود.
1) غرر الحکم، حرف السين.
یکی از موضوعات فقهی، عنوان «حجر» است، یعنی کسانی که از تصرف در اموال خود ممنوع هستند و عناوینی چون: کودکی، دیوانگی، نادانی، ورشکستگی، بیماری منجر به مرگ، از مصادیق حجر» است.
موضوع سخن در این گفتار، «سفاهت» است که در فارسی به نادانی و کم خردی ترجمه و تفسیر می شود.
البته «سفاهت» و کم خردی غیر از جنون است، ولی بی ارتباط هم نیست، یعنی هر دیوانه ای سفیه و کم خرد هست، ولی هر سفیه و کم خردی مجنون نیست؛ چراکه واژه «سفیه» به معنی کسی است که از عقل کامل و رشد فکری برخوردار نیست، و قدرت تشخیص خیر و شرّ و سود و زیان خود را ندارد، به همین جهت از نظر شرعی و حقوقی، تصرّف او در اموال خود، با اجازه قیّم یا ولیّ یا حاکم شرع، آن هم با رعایت مصلحت و غبطه مجاز است.
در قرآن کریم و روایات پیشوایان معصوم به ما سفارش شده است که در برخورد با افراد جاهل و نادان و سفیه باکرامت و بزرگواری از کنار آنها بگذرید، ودر افتادن با آنها و مقابله کردن، جز
شعله ور ساختن آتش و شکسته شدن شخصیت خود انسان نتیجۀ دیگری نخواهد داشت.
خدای بزرگ، در ترسیم سیما و منش «عباد الرّحمان» یکی از ویژگی های آنان را این ویژگی بزرگ می شمارد که وقتی افراد نادان،
آنها را بی ادبانه مورد خطاب قرار می دهند، اینان به جای واکنش تند، بزرگوارانه به آنها سلام می گویند، یعنی به سخنان نابخردانه آنها توجهی نمی کنند و با بزرگمنشی از کنار آنها می گذرند:
(وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا) (1).
و بندگان راستین خداوند بخشاینده، کسانی هستند که در روی زمین به فروتنی گام بر می دارند، و هنگامی که نادانان روزگار با آنان بی ادبانه سخن گویند به درستی و ملایمت و مدارا پاسخ می دهند.
سفاهت فقط به عدم رشد عقلی - که در فقه طرح شده است - خلاصه نمی شود؛ بلکه بعضی در عقیده و مرام نادان هستند و عده ای در اخلاق و رفتار اجتماعی سفاهت خود را نشان می دهند و
دسته ای هم در تجارت و اقتصاد کم عقل هستند؛ ولی سفاهت در یک بخش به معنی سفاهت در جاهای دیگر نیست. چه بسا کسی که در اقتصاد بسیار زیرک است، امّا در عقیده نادان و یا به عکس آن.
اگر کسی خدای حقیقی را از خدای تراشیده شده از سنگ و چوب نتواند تشخیص بدهد، و در برابر بت دست ساز خود کرنش کند، دچار سفاهت اعتقادی شده است؛ به همین جهت قرآن کریم کسانی را که از آیین ابراهیم علیه السلام سرپیچی می کنند، سفیه و کم خرد
1) فرقان / 62.
معرفی می کند
(وَمَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ) (1)
و از آیین پاک و انسانساز ابراهیم، چه کسی روی برخواهد تافت، جز آنکه به سبک مغزی و بیخردی گراید؟! و به يقين ما او را در این جهان برگزیدیم؛ و به یقین او در آن جهان نیز از شایستگان خواهد بود.
یکی از شهدای گران قدر «أُحُد» مردی به نام «عمرو بن جموح»(2)
عایشه می گوید: برای کسب خبر از صحنه پیکار، عازم «أُحد» شدیم که در بین راه با هند دختر «عمرو بن حِزام» بر خورد کردیم. او باری را بر شتر داشت و به سختی شتر را به سمت مدینه می کشاند. پرسیدیم چه خبر؟ گفت: خیر است، چون پیامبر زنده است و هر مصیبتی بعد از آن ناچیز است! «كل مصيبة بعده جَلَل». آن گاه از بار شتر پرسیدیم که گفت: یکی از آنها جنازه شوهرم، «عمرو» است و دیگری جسد پسرم «خلَّاد» و سومین آنها نعش برادرم «عبد الله» پدر جابر؛ سپس افزود: نمی دانم چرا هنگامی که این شتر را به مدینه می کشانم، به کندی راه می آید، ولی وقتی آن را به سوى «أُحد» بر می گردانم، با اینکه سنگلاخ است سرعت می گیرد؟! عایشه می گوید به اتفاق به «أُحُد» آمدیم، و داستان را به عرض پیامبر رساندیم. حضرت از «هند» پرسید: آیا شوهرت موقع خروج از خانه، چیزی هم گفت؟ او پاسخ داد: آری ای پیامبر خدا! گفت: خدایا مرا با سرافکندگی به خانه ام برمگردان و شهادت را روزی من کن؛ «اللّهم لا تردّني إلى اهلی خِزياً و ارزقني الشهادة» فرمود: پس برای همین است که شتر به سختی به جانب مدینه می آید؛ آنگاه اجساد را در «أُحُد» دفن کردند. معازی ج 1 / ص 264.
است. وی در دوران جاهلیّت مانند همه بزرگان عرب بُتیاز چوب ساخته و آن را پرستش می کرد! با ظهور اسلام و مبارزه با بت پرستی، چند تن از جوانان مسلمان مانند «معاذ بن جبل» و فرزندش، هر شب می آمدند و بت وی را به درون چاه می انداختند، صبح که «عمرو بن جموح» می آمد، بت را در می آورد و تمیز می کرد و در جای
خود قرار می داد؟ تا بالأخره شبی شمشیری را به گردن بت انداخت و گفت: ای خدای عمرو! امشب با همین شمشیر از خودت دفاع کن، امّا صبح که آمد دید، وضع بدتر شده و بت را با ریسمانی به سگ مردهای بسته اند و به درون چاه انداخته اند، به همین جهت آگاه شد و گفت: اگر تو خدای واقعی بودی اکنون تو را با یک سگ به درون چاه نمی دیدم. (1)
این نوعی از سفاهت در فکر و مرام و عقیده است که منحصر به دوران جاهلیّت هم نیست، بلکه در عصر اتم هم، ما هنوز شاهد میلیونها سفیه و سبک مغز اعتقادی هستیم، چون هنوز هستند عده ای که آتش را می پرستند، یا احترام می کنند و شیطان را عبادت می کنند، یا انسان را خالق خود می دانند و نوعی گاو را آن قدر احترام می کنند، که اگر وارد مزرعه یا مغازه ای شود و همه
چیز را نابود کند، آن را به فال نیک می گیرند و موجب برکت می دانند و یا اگر به سر چهار راه برسد و بخواهد بایستد یا بخوابد و موجب ترافیک و راه بندان شود، کسی حق اعتراض ندارد و همه
باید در پشت این چراغ قرمز گاوی بایستند تا هرگاه دلش خواست برخیزد و برود.
1) سیرة ابن هشام، ج 2، ص 95؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 234.
نوع دوم از سفاهت و سبک مغزی، سفاهت اخلاقی است. حديث امیرمؤمنان علیه السلام در عنوان بحث، به این بخش اشاره دارد که گاهی در افتادن با دیگران، نوعی از نادانی است، و گاهی سخن ناهنجار گفتن، یا لباس نامناسب پوشیدن، و یا راه رفتن متکبرانه شعبه هایی از سفاهت اخلاقی است.
اگر در اسلام «لباس شهرت» تحریم شده، برای آن است که مسلمان نباید در جامعه، انگشت نما شود و به صورتی حرکت کند که توجه همگان را به خود جلب کند، و خود را از مردم جدا سازد و باعث تفرقه و دو دستگی در میان جامعه اسلامی گردد.
رهبر آزادگان در لحظات آخر، لباس کهنه و مندرسی را از خواهرش در خواست کرد، اما زینب علیهاالسلام لباس کوتاهی را آورد که مورد پسند امام علیه السلام قرار نگرفت و فرمود: این لباس ذلّت است؛ «هذا ثوب من ضُرِبَت عليه الذّلّة»؛ زیرا می داند که ستمگران و بازیگران صحنۀ سیاست و بازی خورده های آنها، به کشتن وی راضی نمی شوند و باید بدن او را پایمال سمّ ستوران و کینه های خود کنند و لباس را از تن مبارک او در آورند، به همین جهت به کهنه جامه ای قناعت کرد ولی آن را هم نتوانستند ببینند.
سفاهت، گاهی در راه رفتن خود را نشان می دهد که برای دیگران چندش آور است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در «أُحد» شمشیری را به مسلمانان نشان داد و فرمود: کیست این شمشیر را بگیرد و حق آن را ادا کند؟
«عمر» و «زبير» اظهار آمادگی کردند، ولی حضرت آن را به «ابودُجانۀ انصاری» سپرد. وی در حالی که اسلحه را گرفته بود، با حالتی متکبّرانه در میان لشکر راه می رفت، چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم راه رفتن و ژست متکبّرانه او را دید، فرمود: این گونه راه رفتن موجب غضب پروردگار است، مگر در این جایگاه که در مقابل دشمن است، «إِنَّ هَذِهِ لَمِشيَةٌ يُبغِضُها اللّه إِلّا في مثل هذا الموطن».(1)
محور بحث سفیه در فقه، همین «سفیه افعالی» است، یعنی آن کسی که از رشد کامل عقلی برخوردار نیست و قدرت تشخیص خیر و شرّ و سود و ضرر خود را ندارد. به همین جهت به حکم شرع و قانون تصرفاتش بدون اجازۀ مجتهد عادل یا قیّم یا ولیّ او مجاز نیست، آن هم با رعایت مصلحت، که: صغر، جنون، سفاهت، ورشکستگی و بیماری منجرّ به مرگ، از عوامل محجوریّت و ممنوعیّت در تصرفات است.
البته نمونه های دیگری هم یافت می شود که هر چند به حکم قانون و شرع، معامله با آنها درست است ولی از نظر عرف، مردم معاملۀ با آنها را نوعی، معامله سفهى و غير صحيح و نابخردانه می دانند و هنگام بروز ضرر و شکست می گویند: تو که می دانستی چنین و چنان است، تو که می دانستی، فاسد است تو که می دانستی، قمارباز و عیّاش و شارب الخمر است، تو که می دانستی معتاد است و... پس چرا به معاملۀ با او تن دادی؟!
1) مغازی، ج 1، ص 295.
امام ششم علیه السلام فرزندی به نام «اسماعیل» داشت که روزی به پدر بزرگوارش گفت: پدر جان! فلانی می خواهد برای تجارت به سفر برود، خوب است من هم مبلغی را برای تجارت و کسب سود در اختیار وی بگذارم.
امام علیه السلام فرمود: مگر نمی دانی که او شرابخوار است؟
اسماعیل گفت: چنین می گویند.
امام علیه السلام فرمود: پس اقدام به این کار نکن.
امّا اسماعیل با سفارش پدر مخالفت کرد و اموال خویش را به آن شخص سپرد، و او هم همان گونه که پیش بینی می شد، تمام آنها را حیف و میل کرد و چیزی برای «اسماعیل» نیاورد.
در همان سال، یا سال بعد که امام صادق علیه السلام و فرزندش به حجّ مشرف شده بودند، امام متوجه شد که «اسماعیل» در بارگاه خدا زبان به شکایت گشوده و می گوید: خدایا اموالم از دستم رفت، خدایا تو بر این مصیبت به من پاداش ده، و جای آن را پر کن.
حضرت فرمود: نه، نه باید خدا به تو پاداش دهد و به جای آن را پر کند!
اسماعیل گفت: من که شرابخواری او را ندیده بودم. امام علیه السلام فرمود: وقتی مؤمنان و خداپرستان مطلبی را به تو می گویند، بپذیر و به شرابخوار اعتماد مکن، خدای بزرگ در قرآن کریم می فرماید: (وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَامًا)(1)، (2).
قال امیرالمؤمنین علیه السلام: «لَولَا إِنِّي سَمِعتُ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم يَقُول: إِنَّ المكر و الخَديعَةَ فِي النَّارِ، لكنتُ أمكرَ العَرَب.(1)
امیر مؤمنان علیه السلام می فرماید: اگر نبود که از پیامبر شنیدم که می فرمود: خدعه و فریب در آتش است، من از مگارترین مردم بودم.
موضوع خدعه، فریب، غرور، نیرنگ، تقلّب، حیله و مکر از دیدگاه خردمندان عملی ناپسند و در اسلام کاری حرام و سخت مذموم است.
با این بیان انسان مؤمن باید از این امور ابلیسی دور باشد و در زندگی و کسب و کار و مدیریت و سیاست با فریب و نیرنگ گره نخورده باشد؛ زیرا آن عمر و زندگی که با راه های حرام ونامشروع پایه گذاری شود، پایان خوبی ندارد؛ چرا که آن کسی که بخواهد دیگران را بازی دهد یا با کلاه شرعی از قانون و مجازات خدایی فرار کند، دچار سرنوشتی می شود که بنی اسرائیل شدند و در جریان صید
1) بحار، ج 41، ص 109؛ سفينة البحار، واژه «مکر»؛ وسائل، ج 8، ص 571.
ماهی دچار مسخ شدگی گردیده و به شکل میمون در آمدند، که داستان آنان در سورۀ اعراف این گونه آمده است:
(فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ مَا نُهُوا عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ).(1)
آری، هنگامی که از آنچه باز داشته شده بودند، سر پیچیدند، به آنان گفتیم: اینک بوزینگانی زبون و رانده شده باشید.
بی تردید اگر راه تقلّب و فرار از قانون باز شد، دیگر وضع قانون بی اثر و بی فایده خواهد شد، منتهی گاهی شخص به طور رسمی و علنی و آشکار قانون را زیر پا می گذارد که فقط یک گناه را مرتکب شده است، امّا گاهی با قانون بازی می کند و با انوع حیله ها می خواهد از آن فرار کند که در واقع مرتکب چندین خلاف شرع و قانون شده است.
آن کسی که با توسل به حیله و نیرنگ بخواهد به خیال خود گناه نکند، در واقع مرتکب چندین گناه شده است؛ از جمله:
قانون را زیر پا گذاشته است؛
خود را مقصّر و گناهکار نمی داند، به همین جهت در انديشۀ تو به هم بر نمی آید؛
گناه خود را کوچک جلوه داده است؛
تخلّف قانونی و شرعی خود را به خدا و قانونگزار نسبت می دهد که قانون همین است.
راه خلاف و قانون شکنی را برای دیگران هم باز می کند، و
1) اعراف، 161.
آنها هم یاد می گیرند؛
باعث بدبینی دیگران به ادیان آسمانی و موجب گریز از مذهب می شود.
قانون را بی اعتبار می کند.(1)
حیله و نیرنگ بدان جهت عملی ناپسند است، که موجب مسخره کردن و به بازی گرفتن قوانین آسمانی و بشری است، و خدای حکیم در هشدار از این گناه بزرگ فرماید:
(لَا تَتَّخِذُوا آيَاتِ اللَّهِ هُزُوًا) (2)
و آیات خدا را به ریشخند مگیرید...
آری، به بیان زیبای قرآن، خود انسان به کار خود آگاه است، گرچه برای خود عذرها و بهانه ها می تراشد و می خواهد سر خود هم کلاه بگذارد؛ (وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ)(3)
افزون بر این، معیار پذیرفته شدن اعمال در بارگاه خدا، نیّت درست و عملکرد شایسته است که قرآن می فرماید:
(.. إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ)(4)
خدای حکیم، کارهای شایسته را تنها از مردم با تقوا می پذیرد.
یعنی کسانی که هدف مقدس و عادلانه را با وسیله و شيوۀ مقدس و عادلانه بجویند ، نه با فریب وظلم.
پیامبر گرامی به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: به زودی امّت من شراب را به اسم «نبيذ»، رشوه را به اسم هدیه و بخشش و ربا را به اسم داد و ستد و معامله، حلال می کنند؛ «فَیَستَحِلُّونَ الخَمرَ بِالنَّبِيذ وَ السُّحتَ بالهديّة و الرّبا بالبيع».(1)
اینک به یک نمونه از بازی با کلمات دقّت فرمایید:
«عیسی بن جعفر» کنیزی داشت که سوگند خورده بود که اگر آن کنیز را بفروشد یا آزاد کند، تمام همسرانش رها، غلامانش آزاد و اموالش در راه خدا داده شود.
یک قاضی خود فروختۀ درباری به نام «يعقوب» - که مشهور به «ابويوسف»(2)است - نیمه های شب به دربار «هارون الرشید» احضار
1) نهج البلاغه، خطبه 155.
2) نمونۀ دیگر از سرسپردگی این مفتی حکومتی نگون بخت و سيه رو، که برای خشنودی خلیفه خودکامه و برای گذران چند روز زندگی، برخلاف قانون خدا فتوی داد، این جریان است که: زمانی «هارون» عاشق یکی از کنیزهای پدرش، مهدی عباسی شده بود. هنگامی که او را به خود دعوت کرد، کنیز زیر بار نرفت و گفت من به تو حرام هستم؛ چون پدرت با من آمیزش کرده است. هارون برای حلِّ مسأله «ابو یوسف» را دعوت کرد و او هم در پاسخ گفت: مگر کنیز هر چه بگوید پذیرفتنی است؟ ادّعای او را نپذير! و این فتوا در حالی صادر شد که در فقه مواردی داریم که سخن زن به طور مطلق پذیرفته می شود و نیازی به شاهد نیست، که مورد فوق از همین موارد است؛ به همین جهت «عبدالله بن مبارک» می گوید: نمی دانم از چه کسی بیشتر تعجّب کنم؟ آیا از هارون که به عنوان رهبر مسلمین بر مردم مسلّط شده، امّا از زن پدرش هم نمی گذرد، یا از تقوا و خداترسی آن کنیز، که می خواهد به حرام نیفتد و خلیفه را از خود دور می کند، یا از این جناب قاضی و فقیه حکومتی که می گوید: حرمت پدرت را بشکن و شهوت خود را خاموش کن و گناه آن را به گردن من بینداز؟» تاریخ الخلفاء، ص 291.
شد. چون به جلسۀ خلیفه بار یافت، «عیسی بن جعفر» را هم در کنار هارون دید و وقتی سخن خلیفه را درباره کنیز شنید که عیسی چنین سوگندی خورده است، گفت: راه حل مسأله این است که نصف آن را بفروشد و نصف آن را هم ببخشد.
عیسی هم گفت: شاهد باشید که نصف این کنیز را به صد هزار دینار فروختم و نصف دیگرش را هم بخشیدم.
پس از مبادلۀ جنس و پول، هارون که از این راه حلّ قاضی به وجد آمده بود، گفت: یک مشکل دیگر باقی مانده است و آن اینکه چون کنیز است، نیاز به «استبراء»(1)دارد، به خدا اگر امشب با او نباشم خواهم مُرد!!
«مفتی» درباری گفت: راه نجات از این مشکل هم این است که اکنون این کنیز را آزاد کنی تا «حرّه» شود، سپس مانند سایر زنها او را به عقد خود در آوری که به این صورت مشکل عدّه هم برداشته می شود. به همین جهت با این حیله دوم، هارون کنیز آزاد شده را با مهریّه بیست هزار دینار، به عقد خود در آورد و به پاس این خوش خدمتی دستور داد دویست هزار درهم همراه با بیست دست لباس به او بدهند.(2)
این نوعی حیله و نیرنگ نسبت به قانون خدا، یا به بیان روز، بهره وری ابزاری از مذهب است.
بعضی خواسته اند از جریان سوگند حضرت ایوب علیه السلام، که قسم یاد کرد که همسرش را بزند، روا بودن حیله را استفاده کنند؛ چون بعد از آن سوگند خطاب آمد که یک بستۀ صد تایی از چوب های نازک برگیر و او را یک بار بزن! «خُذ بِیَدِكَ ضِغثاً فَاضرِب بِهِ»(1)امّا این نتیجه گیری از آیه درست نیست، زیرا با آن سوگند، بی مورد بوده یا همسرش اصلاح شده، و یا بیمار بود؛ به همین دلیل برای آنکه قسم شکسته نشود، چنین دستوری صادر شد، تا قانون خدا زیر پا گذاشته نشود.
اینک به سراغ تاریخ برویم تا ببینیم که رهبران آسمانی از آنچه رنگ حیله و نیرنگ داشت پرهیز می کردند.
در اواخر سال ششم پیامبر گرامی قرارداد یکطرفه ای را با مشرکین بست، که به صلح «حدیبیه» معروف شد، و دو طرف متعهد شدند تا ده سال جنگ را ترک کنند و مسلمانان هم در انجام اعمال
حجّ خود آزاد باشند، ولی اگر یکی از مشرکان به مدینه پناه آورد، مسلمانان باید او را تحویل دهند، امّا اگر یکی از مسلمانان به مگه پناه برد، مشرکان در تحویل دادن یا ندادن او آزاد هستند. این قرارداد یکطرفه برای بعضی سخت آمد، اما پیامبر برای مصالحی آن را پذیرفت.
در این میان یکی از تازه مسلمانان به نام «ابوبصير» - که در مکه
1) سورۀ ص، 44.
زیر شکنجه های دهشتناک دژخیمان شرک و استبداد قرار داشت، توانست با چاره اندیشی فرار نموده و خود را به مدینه برساند.
در آن شرایط، پیامبر طبق قرارداد صلح، باید او را تحویل می داد؛ به همین جهت خطاب به او فرمود: دوست عزیز! تو از قرارداد ما با آنها آگاهی، و خدعه و فریب هم در دین و مدیریت دینی
پذیرفته نیست، پس باید به خدای بزرگ اعتماد کنی تا ذات پاک او برای تو و امثال تو راه گشایشی را قرار دهد؛ «لا يصلح في ديننا الغدر» .
پیامبر با این صداقت و صفا به قرارداد خویش با مشركان بها داد، و «ابوبصير» را تحویل دو مأمور اعزامی از مکّه داد و آنان او را به همراه خود بردند، اما در بین راه «ابوبصیر» با شمشیر خودشان یکی را کشت و دیگری هم فرار کرد و به مدینه بازگشت، و به پیامبر گفت: عهدۀ شما از پیمانی که بسته بودید خارج شد و به پیمان خود وفا کردید و خدا بدین وسیله شما را نجات داد.
بعد قریش به حضرت اطلاع دادند که از این قرارداد چشم پوشی کردند. (1)
یکی از شیطان های تاریخ عرب و از بازیگران صحنۀ سیاست، «مغيرة بن شعبه»(2)
امیر مؤمنان هم وقتی بحث و درگیری او را با «عمّار» دید، خطاب به «عمار» فرمود: او را رها کن، زیرا وی آن مقداری از دین را می گیرد، که به دنیایش ضرر نداشته باشد، «لَم يَأخُذ مِنَ الدّين إِلّا مَا قَارَبَهُ مِن الدّنيا». نهج البلاغه، حکمت 405؛ امالی مفید، مجلس 25.
است.1) مغازی، ج 1، ص 625؛ استیعاب، ج 4، ص 1613؛ ابن اثیر، ج 1، ص 587؛ پیغمبر و یاران، 28،1.
2) وی از زیرکان عرب و سراغاز هر فتنه ای است. «حسن بصری» می گوید: امور مردم را دو نفر به تباهی کشاندند، یکی «عمرو عاص» - که به دستور او قران ها را سرنیزه کردند - و دیگری «مغيره» که پیشنهاد ولایتعهدی یزید را به پدرش داد و گفت: پای معاویه را در رکابی گذاشتم که دودمان او تا مدت زیادی حکومت کنند و چیزی را که هرگز دوخته نخواهد شد، دریدم! «وضعتُ رِجل معاويه في غَرزِ غيّ لا يزال فيه على امّة محمّد و فتقت عليهم فتقاً لا يرتق ابداً». تاریخ الخلفاء، ص 205؛ ابن اثیر، ج 2، ص 508 حوادث سنه 56».
وی همراه عدّه ای، از بنی مالک، به سمت مصر رفتند و در اسکندریه، هدایای خود را به «مقوقس» تقدیم کردند، پادشاه هم دستور داد جایگزین آن هدایا را به آنها دادند، اما در این میان سهم «مغیره» از همه کمتر شد، به همین جهت رفقایش به بازار رفته و هر کدام برای بستگان خود سوغات خریدند ولی «مغيره» نتوانست چیزی تهیه کند، به همین دلیل نقشه ای در سر پروراند که دارایی آنها را از چنگ شان در آورد. در پی این نقشه وقتی سوار کشتی شدند، تمام همراهان خود را از شراب مست کرد، به صورتی که از هوش رفتند، آنگاه همه آنها را از دم شمشیر گذراند و دار و ندار آنها را برداشته و به خدمت پیامبر آورد و گفت: اینها غنیمت است که از کار گرفته ام!
خمس آن را بردارید و بقیه را به خودم برگردانید!!
پیامبر در پاسخ فرمود: اسلام تو را می پذیرم ولی این اموال را قبول نمی کنم، و خمس آن را هم بر نمی دارم؛ زیرا اینها از راه حیله و نیرنگ به دست آمده و در حیله و فریب هیچ خبری نیست؛ «اما
اسلامُک فقد قبلتُه ولا تأخذ من أموالهم شيئاً ولا نُخَمِّسهَا، لاَنَّ هَذَا غذر و الغَدرُ لا خير فيه».(1)
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 20، ص 10؛ الطبقات، ج 4، ص 461.
برای نجات از حیله و خدعۀ فریبکاران، باید به قرآن مجید پناه برد، که داروی شفابخش همۀ دردهای جسمی و روحی است.
امام صادق علیه السلام می فرماید: تعجّب می کنم از کسی که از فریب دیگران می ترسد، چرا به سخن آسمانی پناه نمی برد که می فرماید: (أُفَوِّضُ أَمرِي إِلَى اللّه...) کار خود را به خدا و امی گذارم که خدا به حال بندگان آگاه است.
و خدای بزرگ به دنبال آن می فرماید: (فَوَقَاةُ اللّه سَيئَاتِ مَا مكروا)(1)پس خدا او را از عواقب بد آنچه نیرنگ می نمودند حفظ فرمود.
آری، آن کسی که کار خود را به خدا واگذار کند، خدا هم او را از عواقب شوم حیله و نیرنگ حفظ می کند.(2)
در کنار حیله های زشت و مذموم، گاهی چاره اندیشی هایی جایز، بلکه واجب هم می شود، از جمله در میدان جنگ است.
در جنگ «احزاب» وقتی امیرمؤمنان علیه السلام در برابر «عمرو بن عبد ود» قرار گرفت، در مقام چیرگی بر ظالم، گفت: آیا پهلوانی مانند تو باید از دیگران هم کمک بگیرد؟ چون «عمرو» به پشت سر نگاه کرد که چه کسی به کمک او آمده، حضرت با شمشیری به ساق پای او زد و هر دو ساق او را قطع کرد و او را به قتل رساند. چون پیامبر او را دید
فرمود: «یا علی ! ما كَرتَهُ؟»
على جان با او از راه چاره اندیشی و ظرافت وارد شدی؟
او پاسخ داد:
«نَعم يَا رَسُولَ اللّه الحَربُ خَديعة.»
آری، ای پیامبر خدا چرا که سراسر جنگ هوشمندی و غافلگیری و چاره اندیشی آزادمنشانه است.(1)
گفتنی است که دو واژه «مَکر» و «خُدعه» در برخی آیات و روایات، به دلیل قرائن و شواهد بسیار، به معنی چاره اندیشی ظریف و تدبیر باریک آمده است، وگرنه على علیه السلام و پیامبر تجسم راستی و درستی و عدالت و اخلاص بودند و اگر دنیا را به آنان می دادند، حاضر به ارتکاب یک فریب و یا یک دروغ، حتی در مورد مخالف ودشمن هم نمی شدند.
حیله و نیرنگ نسبت به کفرگرایان و مشرکان تجاوزکار جایز و رواست.
«حجاج بن علاط» همزمان با فتح خیبر اسلام آورد و به پیامبر گفت: اموال و دارایی من نزد کفّار مکّه و مقداری هم نزد همسرم می باشد که اگر از مسلمان شدن من با خبر شوند تمام اموالم را
مصادره می کنند؛ اجازه دهید برای به دست آوردن اموال خود به مکه بروم، ولی ناچارم بر ضد شما مطالبی بگویم، آیا درست است؟ آن
1) بحار، ج 20، ص 227.
حضرت به او اجازه فرمود.
«حجاج» چون وارد مکّه شد، مردم از آخرین اخبار از او پرسش کردند و او گفت: لشکر محمد و شکست خورده و خود او هم اسیر شده است، به همین جهت تصمیم دارند او را به مکّه آورده و در مقابل کشته ها او را قصاص کنند؛ آن گاه گفت: اموال مرا بدهید تا بتوانم از اموال مسلمانان که به دست خیبریان افتاده خریداری کنم، امّا در همان حال، حقیقت مطلب را آهسته و در گوشی به عباس عموی پیامبر گفت، و از او خواست تا سه روز خبر را از آنان نهان کند تا او از مکّه خارج شود. بعد مشركان متوجّه شدند که «حجّاج» با چه تدبیر و حیله ای اموال خود را از چنگ آنها خارج کرده است.(1)
1) مغازی، ج 2، ص 702؛ سیره ابن هشام، ج 3، ص 359؛ کامل ابن اثیر، ج 1، ص 599 سنۀ 7.
عن النبي صلی الله علیه و آله و سلم قال: «نيّةُ المُؤمن خيرٌ مِن عَمَلِهِ وَ نيّة الكافِر شَرٌّ مِن عَمَلِهِ وَ
كُلُّ عَامِل يَعمَلُ عَلَى نِيَّتِهِ»(1)
پیام حدیث نبوی، نیّت و نقش آن در زندگی است که همانند روح در کالبد موجود زنده می باشد؛ همان طور که جسد بدون روح، مرده است عمل بدون نیت نیز مرده است. البته روشن است که هر
عملی بدون نیت و قصد، ممکن نیست، ولی مقصود از نیت در اینجا، یعنی قصد قربت به پروردگار است، که اگر عملی، فاقد نیّت شد یا در عمل، نقصان و کمبودی مشاهده شود، به همان اندازه از ارزش عمل کاسته می شود.
در بحث از حديث سوم، در حالات «عبد الله بن رواحه» گذشت که چون در لحظات پایانی عمر، اندک تردید و دو دلی برایش پیش آمد، با چه حالی وارد بهشت شد، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در تخت او، نوعی کژی و کاستی مشاهده کرد.
1) کافی، ج 2، ص 84؛ سفينة البحار، واژه «نوی».
حدیث فوق، از احادیث مشکل است، که چگونه نیّت از خود عمل بهتر یا بدتر خواهد بود؟ و حدیث شناسان هر یک به تفسیر و توجیه آن پرداخته اند که در اینجا به نمونه هایی از سخنان آنان اشاره می شود:
به باور برخی منظور از نیّت، اعتقاد به حق است؛ یعنی اعتقاد به حق، از عمل به حق بهتر است؛ زیرا اگر عملی حقّ باشد و عقیده انجام دهندۀ آن خراب باشد، آن عمل ارزش ندارد و از اینجاست که اعمال کافر و مشرک فاقد ارزش است.
امّا به باور برخی دیگر منظور این است که: نیت بدون عمل، از عمل بدون نیت بهتر است؛ چون نیّت خوب بدون عمل هم ارزش دارد، ولی عمل خوبِ بدون نیت ارزش اخروی ندارد.
از دیدگاه پاره ای منظور این است که: قلب انسان، عالی ترین عضو بدن است؛ چون حیات آدمی به آن بستگی دارد، و آن گاه نیت هم که عمل قلبی است، ارزش بالایی دارد.
اما از دیدگاه پاره ای دیگر منظور این است که: گاهی آدمی تصمیم به انجام کاری می گیرد ولی موفق نمی شود، امّا خدای بزرگ، به همان نیت پاداش می دهد.
در نیّت، امکان ریا و ناتمام گذاشتن نیست، بر خلاف عمل که ممکن است دچار تظاهر و خودنمایی و نقصان و سایر آفت ها شود.
بیان فقیه بزرگ امامیه مرحوم «سیّد مرتضی» که کلمۀ «خیر» در اینجا به معنی برتری نیست، بلکه منظور این است که: نیّت مؤمن
بر عمل خیر، از جملۀ کارهای خوب اوست و «مِن» هم تبعیضیّه است، یعنی نیت بعضی از اعمال خير، از خود عمل بهتر است.(1)
فقیه بزرگ مرحوم «سید محمدکاظم یزدی» (1337 - 1256) در بحث نیّت، ریا و تظاهر را یکی از گناهان بزرگ شمرده است؛ چرا که موجب شرک به خداست و ریا کاری و تظاهر در نماز را به چند نوع تقسیم کرده است:
تمام نماز را برای جلب نظر مردم و بدون قصد قربت انجام دهد.
نماز را، هم برای خدا و هم برای غیر خدا بجا می آورد.
بعضی از اقسام واجب مانند رکوع را زیاد طول می دهد.
بعضی از افعال مستحب، مانند قنوت را زیاد کش می دهد.
مکانی را - به مانند مسجد، یا صف اول جماعت - انتخاب می کند، که جنبه خودنمایی پیدا کند.
عمل را در زمان مخصوصی، مانند اول وقت بجا می آورد تا مردم او را ستایش کنند.
در اوصاف عمل، خودنمایی می کند؛ به عنوان مثال، در نماز جماعت شرکت می کند، با قرائت را به آرامش و خشوع می آورد.
حال آیا تمام این اقسام هفتگانه، موجب بطلان نماز می شود، یا
1) سفينة البحار، واژۀ «نوی»؛ اربعین شیخ بهایی، حدیث 37.
خیر؟ باید به کتب فقهی و فتاوای فقهای عظام رجوع کرد.
اینک پس از این مقدمات، لازم است به سراغ تاریخ برویم و نقش نیت را در سعادت و شقاوت ابدی بررسی کنیم که چگونه یک نیت، آدمی را بهشتی می کند و نیت دیگری جهنمی می سازد.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شهدای «أُحُد» علاقۀ زیادی داشت و مکرر به زیارت آنها می شتافت و می فرمود اینها اصحاب و یاران من بودند، و من فردای قیامت به سود آنها گواهی میدهم؛ اما در این میان، یک نفر از سپاه اسلام به دست کفّار کشته شد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را اهل آتش خواند.
نام این مرد «قزمان»، کنیه اش «ابوالغيداق»، و تیرانداز ماهری هم بود؛ ولی در آغاز جنگ به میدان نیامد و آنگاه که از سوی زنان مورد سرزنش قرار گرفت، مجبور به حرکت به سوی میدان شد و زمانی خود را به «أُحد» رساند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشغول سان دیدن از صفوف بود، و او هم در کنار صف قرار گرفت، و نخستین فرد از مسلمانان بود که تیراندازی را آغاز کرد. وقتی سربازان اسلام میدان را برای رسیدن به غنیمت خالی گذاشتند، وی غلاف شمشیرش را شکست و گفت: مرگ بهتر از فرار کردن است، تا در پایان هفت نفر از مشرکان را به
دوزخ فرستاد، و خود نیز مجروح گردید و بر زمین افتاد.
«قتادة بن نعمان» می گوید: او در حال جان دادن بود که از کنارش گذشتم، و خطاب به او گفتم: بهشت بر تو گوارا باد!
امّا وی در پاسخ من گفت: جنگ من برای دین و آیین نبود، بلکه برای حفظ خود و زمین ها و اموال و درختان خرما بود! «والله ما قاتلتُ یا أبا عمرو علی دینٍ ما قاتلتُ إلّا عَلَى الحفاظ، أَن تسير قريش إلينا حتّى تطأ سعفنا» و چون زخم های زیاد او را اذیت می کرد، و توان از دست داده بود، دست به انتحار زد و خود را کشت و به زندگی خویش خاتمه داد. هنگامی که حال او را برای پیامبر باز گفتند، فرمود: او اهل آتش است، و خدای بزرگ این دین را به وسيله افراد فاجر و فاسق هم کمک می کند.
«إِنَّ اللّهَ يُؤَيِّدُ هَذَا الدّين بِالرَّجُلِ الفَاجِرِ.»(1)
بعد از وارد شدن امیرمؤمنان به بصره، و تقسیم بیت المال در میان سربازان، شخصی که در جنگ حضور نداشت، به خدمت امام رسید و گفت: هر چند جسم من اینجا نبود ولی قلب من با شما بود. از این بیت المال چیزی هم به من بدهید. حضرت همان پانصد درهمی را که به اندازه دیگران برای خودش برداشته بود، به او داد و چیزی برایش نماند. (2)
قال الصادق علیه السلام: «أَیَّمَا مُؤمِن كَانَ بَينَهُ وَ بَينَ مُؤمِنٍ حِجَابٌ، ضَرَبَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بَينَهُ وَ بَينَ الجَنَّةِ سَبعِينَ أَلف سَورٌ مَا بَينَ السَّورِ إِلَى السّور مَسيِرةَ اَلفَ عَامٍ».(1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: هر مؤمنی که میان خود و مؤمن دیگر حجاب و مانعی قرار بدهد، خدای بزرگ هم در قیامت میان او و بهشت هفتاد هزار دیوار قرار می دهد که فاصلۀ هر دیوار، به اندازه هزار سال است.
یکی از مشکلات دیروز و امروز گرفتاران و نیازمندان و ستمدیدگان در جامعه ها، موضوع رو به رو شدن با حاجب و دربان، به هنگام آهنگ دیدار با سردمداران سیاست و مدیریت و صاحبان قدرت و امکانات است، که مردم عادی به سادگی نمی توانند به آقا و رئیس و ارباب و وزیر و وکیل دسترسی پیدا کنند، که البته باید دو
1) کافی، ج 2، ص 364.
طرف موضوع، به دیدۀ انصاف بررسی شود.
با این بیان هم رؤسا و بزرگان نباید بی دلیل درِ خانه و حجره و اطاق خود را بر روی ارباب حاجت ببندند، که به گفته امام باقر علیه السلام مشمول لعنت قرار می گیرند،(1)و هم حاجتمندان باید رعایت وقت آنها را بکنند، چرا که آنان نمی توانند به طور مرتب بنشینند تا هر وقت هر کسی در هر ساعتی دلش خواست بتواند حضرت آقا، یا فلان مقام را زیارت کند.
در این مورد این داستان درخور توجه است:
مرحوم آية اللّه حاج شیخ محمد کاظم دامغانی متوفای (1360 ش) - که از اعاظم و اساطین حوزۀ علمیۀ مشهد بود - نقل می کند که شخصی به نام «ملا ابراهیم خدا» که فرزندانش معروف به «خدایی» هستند، از شهر دامغان با الاغی برای زیارت به عتبات مشرف می شود و چون به «سامرا» می رسد، الاغ تلف شده و هزینه سفرش هم تمام می شود؛ به همین جهت برای گرفتن هزینه سفر، چند روزی به منزل مرجع تقلید وقت آیت الله میرزا حسن شیرازی (1320-1312) سر می زند ولی موفق به دیدن آقا نمی شود، تا روز سوم با ناراحتی از خانه بیرون می آید و با خود می گوید: آیا ائمۀ اطهار هم این طوری بودند؟ که ناگاه خادم آقا می آید و او را به اسم صدا
1) «ایّما مسلم أتی مسلماً زائراً أو طالب حاجةً و هو في منزله فاستأذن له و لم يخرج اليه لم يزل في لعنة الله حتى يلتقيا.» کافی، ج 2، ص 364.
می زند که: «ملا ابراهیم»! بیا که آقا می خواهد شما را ببیند. چون به خدمت مرجع تقلید وقت شرفیاب می شود، بدون هیچ مقدمه ای میرزای شیرازی می فرماید: خیر! ائمّۀ ما اینطور نبودند، ولی من بیشتر از این قدرت ندارم؛ من هم باید مطالعه کنم و هم درس بگویم. هم باید پاسخ پرسش های مردم را بدهم، و هم به مشکلات مردم برسم و هم قبض وجوه را مهر و دستور مصرف آن را بدهم.
بیا این سه تومان را بگیر که با این وجه به دامغان می رسی.
گفتنی است که نگارنده این حکایت را از زبان فرزند فقیه بارع آن مجتهد دامغانی، در تابستان 1379 در مشهد رضوی شنیدم.
در زمان معاویه، بر اثر انواع فشارهای استبداد، زندگی بر «جابر بن عبدالله انصاری» هم سخت شد، به همین جهت برای درخواست کمک، عازم شام شد.
معاویه هم برای اینکه او را بشکند، دستور داد چند روزی او را پشت دروازه کاخ نگه داشته و اجازه ملاقات نداد. پس از چند روز هنگامی که «جابر» بر معاویه وارد شد، قبل از آنکه خواستۀ خود را بگوید، خطاب به او گفت: هان ای معاویه! مگر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشنیدی که فرمود: هر که میان خود و حاجتمندان دیواری قرار دهد، خدای بزرگ در قیامت، حجابی میان خود و او قرار می دهد؟
معاویه با شنیدن این حديث عصبانی شد و گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بعد از من دچار استبدادگرانی می شوید که حقوق شما را به دیگران می دهند، ولی شما صبر کنید؛ اینک بگو: تو چرا صبر
نکردی؟ «انّكم سَتَلقَونَ بَعدِي اَثَرَة فَاصبِرُوا».(1)
در واژه «اثر» «مجمع البحرین» چنین می نویسد: «و في الخبر أنه قال صلی الله علیه و آله و سلم: للانصار «ستلقون بعدی اَثَرَةً» اَراد انّه يستأثر عليكم فيفضّل غيركم في نصيبه من الفيء».
«جابر» گفت: آری، سخنی را به یادم آوردی که فراموش کرده بودم، و همان لحظه از نزد معاویه بیرون آمد و رهسپار مدينه شد!
معاویه دستور داد تا ششصد دینار طلا برایش ببرند، ولی آنها را نپذیرفت و در پاسخ گفت: به پسر «هند جگرخواره» بگو: به خدا سوگند در نامۀ عمل خود کار نیک و پسندیده ای را نمی یابی که من باعث آن شده باشم؛
«وَ اللّه يابن آكلة الأكباد، لاَ وَجَدتَ فِي صَحِيفَيِکَ حَسَنَةً أنا سَبَبُهَا أَبداً.» آنگاه برای او نوشت:
وَ إِنّي لَأَختَارُ القُنُوعَ عَلَى الغِنَى***إِذَا اجتَمَعَا وَ المَاءَ بِالبَارِدِ المَحضِ
وَ أَلبِسُ أَثوَابَ الحَيَاءِ وَ قَد اَرَی***مَكانَ الغِنی أَن لَا أُهينُ بِهِ عِرضِې
اگر قناعت و ثروت با هم جمع شوند، من قناعت را با یک آب سرد انتخاب می کنم، و لباس حیا را بر اندام خود می پوشانم، که اگر با آن آبروی خود را حفظ کنم، بهتر است که با خواری و تحمل اهانت، ثروت به دست آورم. (2)
حقیقت این است که وقتی قدرت یا ثروت انسان رو به فزونی می گذارد، و یا حتی از نظر علم و دانش احساس برتری می کند، همین احساس قدرت و بی نیازی به خودی خود میان او و مردم حجابی ایجاد می کند، و می پندارد هرچه از مردم فاصله بگیرد و ژستی پیدا کند، بر احترام او افزوده می شود و مردم از او حساب می برند؛ در حالی که اینها تصوّرات و خیالات و وهميات است. راستی چه قدر خوب است آدمی ثروت داشته باشد، ولی روحیه اش روحیه فقرا باشد، و هر چه علم و آگاهی اش بیشتر شد، تواضعش فزونی یابد؛ هرچه مقام دنیایی او بالاتر رفت، خود را به مردم بدهکارتر بداند.
«اسحاق بن عمّار» هنگامی که ثروت کلانی را به چنگ آورد، دربانی را جلوی خانه گماشت تا فقرای شیعه را از آنجا براند؛ و درست در همان سال هنگامی که در مکّه به محضر امام صادق علیه السلام شرفیاب شد، با چهرۀ گرفتۀ آن حضرت رو به رو شد. وقتی علّت را جویا شد، که چرا با من چنین رفتار می کنید؟
امام علیه السلام فرمود: به خاطر همان کاری که تو با برادرانت کردی؟ شنیده ام دربانی را جلو خانه ات گماشته ای که مستمندان شیعه را به خانه ات راه ندهند.
گفتم: از شهرت می ترسم که اسم من سر زبان ها بیفتد. فرمود: آیا از نازل شدن بلا و مصیبت نترسیدی؟ (1)
1) کافی، ج 2، ص 181؛ رجال کشی، ص 409.
در احکام اعتکاف آمده است که شخص «معتکف» باید روزه بگیرد و از مسجد خارج هم نشود، مگر در حال ضرورت و ناچاری.
«میمون بن مهران» می گوید: در حال اعتکاف خدمت امام حسن علیه السلام بودم که شخصی وارد شد و به آن حضرت گفت: فلانی از من طلبی دارد و به خاطر آن می خواهد مرا به زندان بیندازد.
حضرت فرمود: به خدا سوگند من چیزی ندارم که تو را کمک کنم.
گفت: پس بیایید و وساطت کنید، چون حضرت آمادۀ خروج از مسجد شد، گفتم: مگر نمی دانید که معتکف هستید؟
فرمود: میدانم امّا پدرم از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد که هر کس برای رفع گرفتاری برادر دینی خود حرکت کنند، گویا به هزار سال خدای بزرگ را عبادت کرده و روزها و شبها را به عبادت گذرانده است.
«مَن سَعَى فِي حَاجَةٍ أَخيهِ المُسلم فَكأَنَّمَا عَبَدَ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ تِشعَةَ آلَاف سَنَة».(1)
مردی از «عمرو بن علا» حاجتی را درخواست کرد، او هم قول مساعد داد ولی نتوانست کاری برایش انجام دهد. بعد «عمرو بن علا» به او گفت: تو باید اندوه بخوری یا من؟
1) وسائل، ج 7، ص 409، کتاب الاعتكاف.
او گفت: من، زیرا که مشکل من بر طرف نشد.
«عمرو بن علا» گفت: خیر، من باید غصّه بخورم، چون به تو وعده داده بودم و تو شب را به خوشحالی سپری کردی و من هم در فکر تو بودم، اکنون تو مرا در حال خواری و من تو را در حال بزرگی می بینم.(1)
وزیر خردمند هارون، «علی بن یقطین» که از شیعیان اهل بیت بود، چون در مدینه خواست به خدمت امام کاظم علیه السلام برسد، حضرت او را نپذیرفت. روز بعد بیرون از خانه امام کاظم، آن حضرت را ملاقات کرد و پرسید: چرا به من اجازه ملاقات ندادید؟
فرمود: چون تو «ابراهیم جمّال» را نپذیرفتی! بدان که خدا حجّ تو را هم نمی پذیرد، مگر آنکه «ابراهیم» از تو راضی شود.
گفت: او در کوفه و من در مدينه !، چگونه او را راضی کنم؟
امام کاظم علیه السلام فرمود: شبانگاه و دور از چشم یاران خود، به بقیع می روی و در آنجا اسب عربی زین کرده ای را می بینی؛ سوار بر آن می شوی که تو را به کوفه خواهد رساند.
چون وزیر با این مقدمات به کوفه رسید، و درِ خانۀ ابراهیم را زد، او تعجب کرد که وزیر اینجا چه می کند؟
«على بن يقطين» خطاب به ابراهیم گفت: مرا ببخش! او هم راضی شد؛ امّا گفت: این مقدار بس نیست، بلکه باید پای خود را
1) سفينة البحار، واژه «عمر»؛ بحار، ج 75، ص 95.
روی چهره ام بگذاری!، تا به اصرار وزیر، پای خود را روی صورتش گذاشت و با خیال راحت به مدینه برگشت و حضرت او را پذیرفت.(1)
این حکایت چند پیام دارد:
قدرت امام علیه السلام ، که به یک لحظه، او را به کوفه رساند؛
در پذیرش توبه، علاوه بر استغفار باید جبران اشتباه را هم کرد؛
برخورد بد با شیعه، محرومیت دیدار امام علیه السلام را در پی دارد؛
فروتنی در برابر دستور امام کاظم عليه السلام، چرا که مقام وزارت و ریاست نباید مانع عذرخواهی و رعایت حقوق مردم گردد.
کردار ما، از نظر امامان علیهم السلام پنهان نیست و آنها باخبرند.
1) بحار، ج 48، ص 85؛ شاگردان مکتب ائمه، ج 3، ص 62.
عن محمد بن على الباقر علیهما السلام : «اِنَّ لِلّهِ عُقُوبَاتٍ فِي القُلُوبِ وَ الأبدَانِ ضَنكٌ فِي المَعِيشَةِ وَ وَهنٌ فِي العِبَادَةِ، وَ مَا ضُرِبَ عَبدٌ بِعُقُوبةٍ أَعظَمَ مِن قَسوَةِ القَلب».(1)
امام باقر علیه السلام می فرماید: خدای بزرگ تازیانه هایی بر دلها و بدن ها دارد، که سختی در زندگی و سستی در عبادت از آنهاست. اما تازیانه ای بالاتر از قساوت قلب بر دل هیچ بندهای زده نشده است.
یکی از قوانین ثابت این جهان، دیدن نتایج نیکیها و زشتی ها است، البته پاداش و کیفر اخروی جای خود را دارد.
پیام حديث این است که انسان در برابر گناهان خویش، باید تازیانه بخورد، ولی این چوب، گاهی بر دل است و گاهی بر بدن.
البته همیشه گرفتاری ها، به خاطر نافرمانی نیست، بلکه گاهی
1) تحف العقول، ص 217.
جنبۀ تکامل دارد؛ که در مورد پیامبران و دوستان خدا چنین است.
اولین اثر نافرمانی خدا، بر زندگی و بدن انسان وارد می شود؛ چنانچه خدای بزرگ در کتاب آسمانی اش می فرماید:
(مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى)(1).
و هر کس از یاد من دل بگرداند، در حقیقت زندگی سختی خواهد داشت، و روز رستاخیز او را نابينا محشور می کنیم.
نتیجۀ فراموشی خدا، زندگی سخت است، چه فردی چه اجتماعی، که گاهی به نداشتن ثروت و نعمت است و گاهی خدا نعمت داده، ولی به دست خود زندگی را برای خود تلخ کرده و از آن
استفاده نمی کند. ممکن است کسی ادّعا کند که بسیاری از انسان ها، خدا را فراموش کرده اند ولی دچار تنگی معیشت نشده اند؟
در پاسخ می گوییم: صحیح است، اما کافر و ظالم به هر مقدار از مال دنیا برسد باز سیر نمی شود و همیشه ناراحت و نگران است، که آن ثروت را چگونه نگه دارد؟ چگونه آن را زیاد کند؟ و در موقع مرگ هم حسرت می خورد که تمام این ثروت را باید بگذارد و برود.
به همین جهت همان ثروت، زندگی را برایش تلخ می کند، اما مؤمن اینها را امانت و وسیله می داند و به همان روزی مقدر خویش قانع است و بر از دست دادن آن هم غصه نمی خورد. گفتنی است که
1) طه، 123.
این بیان، از مرحوم علّامۀ طباطبایی در تفسير شريف الميزان است.
البته در روایات، آیۀ شریفه تفسیر به گرفتاری برزخ شده است که منافاتی با سختی های دنیوی هم ندارد.
گاهی انسان در قلمرو زندگی مادی خویش در کمال خوشی و نعمت است و هیچ پریشانی هم ندارد؛ امّا چوب خدا بر روح و روان و قلب آدمی است که نشانۀ آن لذّت نبردن از پرستش خداست؛ وقت نماز که می رسد، نماز را باری گران بر دوش خود احساس می کند و لذّتی از عبادت نمی برد، اینها همه سستی در عبادت است.
امیرمؤمنان علیه السلام در بیان بیماری دل می فرماید:
«أَلَا وَ إِنَّ مِنَ البَلاءِ الفَاقَة، وَ أَشَدُّ مِنَ الفَاقَة مَرَضٌ البَدَنُ وَ أَشَدُّ مِن مَرَضِ البَدَنِ مَرَضُ القَلبِ، أَلَا وَإِنَّ مِن صِحَّةِ البَدَنِ تَقوَى القَلبِ».
بدانید که فقر نوعی بلا است و بدتر از آن بیماری بدن، و بالاتر از آن، بیماری قلب، همانا که عامل تندرستی بدن، تقوای دل است.(1)
روزی «عبد الملک مروان» به «سعید بن مسیب» گفت:
«صرتُ أَعمَلُ الخير فلا أَسُرُّ بِهِ وَ أَصنَعُ الشرّ فَلَا أَساءُ بِهِ.
به جایی رسیده ام که از کار نیک خوشحال و از کردار بد ناراحت نمی شوم!
1) نهج البلاغه، حکمت 388.
سعید در پاسخ گفت:
فَقَالَ: اَلآن تَكَامَلَ فِيکَ مَوت القَلبِ.»(1)
برای آن است که اکنون قلب و وجدان تو به طور کامل مرده است.
«سعید بن مسیب» خوب تشخیص داد، زیرا انسان زنده و سالم از نظر روح و روان، باید از کار خوب لذّت ببرد و از کار بد هم پشیمان و افسرده بشود و گرنه مردهای بیش نیست، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:
«من ساءَتهُ سَیِّئَتُهُ وَ سَرَّتهُ حَسَنَتُهُ فهو مُؤمِن».(2)
مؤمن کسی است که از کردار زشت خود غمگین، و از اعمال نیک خود خوشحال باشد.
گاهی جسم انسان بیمار است و نشانه های بیماری آشکار، به همین جهت در صدد معالجۀ خود بر می آید، ولی گاهی بیماری انسان علائم خود را پنهان کرده و آدمی خود را سالم می پندارد، و یکمرتبه متوجه می شود که کار از کار گذشته است، روح انسان هم همین طور است، که گاهی دچار سنگدلی است و خود نمی داند، اینک با علائم قساوت قلب آشنا می شویم، تا به بررسی و در صورت بروز علائم، در صدد مداوا و معالجه خویش بر آییم.
وقتی انسان دچار قساوت قلب شد، دیگر موعظه در او اثر نمی کند، خدای بزرگ یهود را چنین معرفی می کند:
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً....)(1)
سپس دلهای شما پس از این رویداد، سخت شد؛ درست همانند سنگ، یا سخت تر از آن، چرا که برخی سنگ ها می شکافند و از آنها نهرهای آب جاری می شود و پاره ای دیگر آب از آن خارج
می شود و پاره ای از خوف خدا به زیر می افتد، امّا دل های شما آن چنان سخت است، که هیچ سخنی در آن اثر نمی کند.
باز از علایم بیماری دل، آرزوهای طولانی است، قرآن می فرماید:
(وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ)(2).
و مانند کسانی نباشند که از پیش به آنان کتاب داده شد و عمر و انتظار بر آنان به درازا کشید و دل هایشان سخت گردید...
در قرآن کریم در بیان عهدشکنی یهود آمده است که:
(فَبِمَا نَقْضِهِمْ مِيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً)(1).
پس به کیفر عهد شکنی، آنان را لعن و دل هایشان را سخت گردانیدیم.
امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید:
«مَا جَفَّتِ الدُّمُوع إِلَّا لِقَسوَةِ القَلبِ وَ مَا قَسَتِ القُلُوب إِلّا لِكِثرَةِ الذُّنُوب».(2)
خشکی چشم به خاطر قساوت قلب، و قساوت قلب به خاطر گناه زیاد است.
امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید:
«إِیّاکُم وَ البِطنَة فَانَّها مَقسَاةٌ لِلقَلبِ، مَکسَلَةٌ عَنِ الصَّلاةِ مَفسَدَةٌ لِلجَسَدِ»(3)
پرخوری قلب را سخت، انسان را در عبادت خدا بی حال، و بدن را بیمار می کند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:
«إِنَّ كَثرَةَ الكَلامِ بِغَيرِ ذِكرِ اللّهِ یُقسِي القَلبَ»(4)
پرحرفی و سخن گفتن بسیار که یاد خدا در آن نباشد، موجب سنگدلی می شود.
در عصر امام صادق علیه السلام پدری بر قبر فرزندش خاک می ریخت، که آن حضرت دست او را گرفت و فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از اینکه پدر و بستگان او بر روی قبر خاک بریزند نهی می فرمود؛ زیرا موجب سنگدلی می شود؛ «فَاِنَّ ذَلِكَ يُورِثُ القَسوَة فِي القلبِ وَ مَن قَسَی قَلبُهُ بَعُدَ مِن رَبِّهِ»(1)
برای معالجۀ قساوت قلب، یاد خدا، و نیز یاد مرگ بودن و دست نوازش بر سر یتیم کشیدن، دل را از سختی بیرون می آورد. توضیح بیشتر را از کتاب «دار السلام» مرحوم «محدّث نوری» طلب کنید.
1) وسائل، ج 2، ص 855، ابواب الدّفن.
عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال : «اربعةٌ تدعوا الى الجنّةِ:
كتمانُ المصيبة،
وكتمان الصدقة،
و بِرُّ الوالدين،
و الإكثارُ من قول لا اله الّا الله».(1)
امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید: چهار ویژگی، آدمی را به بهشت می خواند که عبارتند از:
پنهان داشتن گرفتاری ها؛
مخفی نگه داشتن صدقات؛
نیکی به پدر و مادر؛
و دیگر کلمۀ «توحید» را زیاد بر زبان جاری کردن و آن را در زندگی به راستی باور داشتن و هماره خدا را حاضر و ناظر دیدن.
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 20، ص 276.
«ابن ابی الحدید» در پایان شرح نهج البلاغه نزدیک به هزار کلمه حکمت گرد آورده است و می گوید: این مواعظ و اندرزها به حضرت على علیه السلام نسبت داده شده است که حکمت فوق، در ردیف 192 آمده است. البته نظیر این حدیث، به شکل های گوناگون در کتاب های حدیثی ما آمده است، مانند این روایت که می فرماید:
«اربع من كنوز البرّ: كتمان الحاجة، وكتمان الصدقة، وكتمان الوجع، و كتمان المصيبة».(1)
چهار چیز از گنجینه های نیکی و نیکوکاری است:
نهان داشتن خواسته ها و نیازها از نااهل؛
نهان داشتن انفاق؛
نهان داشتن درد و رنج،
و نهان داشتن مصیبت.
یکی از قوانین پروردگار عالم در این جهان، پنهان ماندن یک سری از امور است؛ به عنوان مثال: خدا بندۀ خاصّ خود را گمنام نگه داشته، رضایت و خشم خود را در طاعات و معاصی آشکار نکرده، زمان رسیدن مرگ و اجابت دعا و شب قدر را نهان نگه داشته، که هر یک از اینها حکمت و دلیلی دارد و این درسی است برای ما بندگان خدا که باید یک سری از امور را پنهان بداریم که به چهار نمونه آن در این حدیث اشاره شده است.
1) بحار، ج 11، ص 208.
گروهی در جامعه چنین بزرگ شده اند که مرتب نزد هر کسی می رسند سفره دل را باز کرده و تمام گرفتاری های خود را از سیر تا پیاز تعریف کنند، تا بدین وسیله خود را مظلوم جلوه دهند و تقصیر را به گردن دیگران یا قضا و قدر بیندازند و خود را تبرئه کنند و وجدان خویش را آرام کنند، که البته این گفته ها جز ذلت و سرافکندگی نتیجه ای دیگر برای آنها ببار نخواهد آورد.
«مفضّل بن قیس» خدمت امام صادق علیه السلام رسید و زبان به شکایت از روزگار گشود. آن حضرت فرمود: آن چهار صد دیناری را که «منصور» فرستاده بیاورند و به او بدهند.
«مفضّل» گفت: برای کمک گرفتن نیامدم، بلکه می خواستم برایم دعا کنید!
حضرت فرمود: من دعا راهم رها نمی کنم ولی همۀ سختی های خود را نزد مردم بازگو مکن که نزد آنها خوار می شوی؛ «و لَا أَدَعُ الدّعاء و لكن لَا تُخبِرِ النَّاس بكُلِّ مَا أَنتَ فِيهِ فَتَهُونُ عَلَيهِم».(1)
«احنف بن قیس» روزی نزد عمویش «صعصعه» از دل درد شکایت کرد؛ او گفت: پسر برادر، گرفتاری خود را برای دیگران بازگو
1) کشی، ص 184؛ بحار، ج 47، ص 34.
مکن، چون اگر دوست است ناراحت، و اگر دشمن است شاد می شود. گلایه نزد مخلوق بردن چه فایده ای دارد، بلکه به خدا بگو که می تواند مشکل را برطرف سازد. پسر برادر چهل سال است یک چشم من بینایی خود را از دست داده، هیچ کس حتّی همسرم هم اطلاع ندارد.(1)
البته در مقام درخواست دعا و «نه شکایت»، بسیار سفارش شده که انسان از مؤمنان بخواهد که برای گرفتاری های او دعا کنند.
از دیگر اموری که باید مخفی بماند، صدقات و خیرات است که آن قدر ارزش دارد که به تعبیر امام سجاد علیه السلام قبل از آنکه در دست فقیر قرار گیرد، در دست خدا قرار می گیرد؛ «فانّها تَقَعُ في يد اللّه»(2)به همین جهت دیگر نباید انسان نگران آن باشد که دیگران با خبر شوند یا خیر؟ زیرا خدای بزرگ نمی گذارد، کار خیر همیشه پنهان بماند، و این در صورتی است که منت نگذارد و برای دیگران بازگو نکند.
شخصی که در یک روز به ده فقیر احسان کرده بود، جریان کار نیک خود را برای امام جواد علیه السلام تعریف کرد. آن حضرت فرمود: صدقات خود را باطل کردی!
گفت: چطور؟ من که به آنها منّت نگذاشتم.
امام علیه السلام فرمود: صحیح است، ولی خدای بزرگ در قرآن می فرماید: (لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَى)(1)نفرموده که فقط به آنها که صدقه داده اید منت نگذارید،(2)بلکه هرگونه تعریف و بازگو کردن را موجب ضایع شدن پاداش می داند.
البته در بعضی موارد، صدقه باید آشکار باشد و آن وقتی است که معروف در جامعه تعطیل شده باشد و کسی میل و رغبت به انجام کار خیر نمی کند، که اینجا باید صدقه علنی باشد.
«ابوذر غفاری» نقل می کند که: در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نماز ظهر را خوانده بودیم که فقیری آمد و تقاضای کمک کرد، اما از مسجدی ها چیزی دریافت نکرد، به همین دلیل فقیر با ناامیدی، دست ها را به آسمان بلند کرد و گفت: بارخدایا در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم استمداد کردم ولی مددی نشد؛ در این حال امیرمؤمنان علیه السلام که در حال رکوع بود، انگشتر را از دست راست بیرون آورد و به فقیر داد که جبرئیل آمد و این آیۀ شریفه را در عظمت حضرت آورد.(3)
(إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ * وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ)(4).
سرپرست و سررشته دار امور و شئون شما، تنها خدا و پیامبر اوست و نیز کسانی که ایمان آورده اند: همانان که نماز را آنگونه که شایسته و بایسته است برپا می دارند و در حال رکوع، زکات و حقوق مالی خویش را می پردازند.
و هر کس خدا و پیام آورش و کسانی را که ایمان آورده اند به سرپرستی خویش برگزیند، او از حزب راستین خداست و به يقين حزب واقعی خدا همان پیروزمندانند.
راه سوم برای رسیدن به بهشت، احسان و نیکی در حق پدر و مادر است، که در شرح حدیث بیست و دوم به آن اشاره شده است؛ اما اینک کلمه توحید و توحیدگرایی.
چهارمین راه برای رسیدن به بهشت، کلمۀ «توحید» و اصل توحیدگرایی در زبان، قلب و عملکرد است؛ به گونه ای که انسان به راستی یقین کند که جز ذات پروردگار عالم، أرادۀ کسی کارساز نیست و مؤمن راستین باید تسلیم محض او باشد.
برای ترسیم این اصل انسان پرور، مناسب است اوراق این کتاب را به حديث شريف سلسلة الذّهب» متبرک سازیم؛ به همان حديث ارزشمندی که حضرت رضا به هنگام عبور از نیشابور به سوی «مرو»، و تقاضای مردم برای بیان درسی جاودانه، این جملات را بیان فرمود:
«سَمِعتُ أَبې مُوسی بن جعفرٍ، يقول: سمعتُ أَبي جعفرَ بنَ محمدٍ، يقول
سمعتُ أَبي محمَّد بنَ عَلِىٍّ يقول: سمعتُ أَبی عَلیَّ بنَ الحُسَين يقول سمعتُ أَبِی الحسينَ بن عَلِیّ بن اَبیطالب يقول: سمعتُ اَبی امیرالمؤمنین علیَّ بنَ ابی طالب يقول: سمعتُ رسولَ الله صلی الله علیه و آله و سلم يقول: سمعتُ جبرئيلَ يقول: سمعتُ اللّهَ عَزَّ و جَلَّ يقول: لا اله الّا الله حصني، فمن دخل حصنی، اَمن من عذابی».
آن گاه در موقع حرکت افزود: «بشروطها و اَنا من شروطها.»(1)
در میدان «جمل»، مردی برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین! تو می گویی خدا یکی است؟ مردم از هر طرف به او اعتراض کردند که الان در میدان جنگ با این ناراحتی فکری حضرت، وقت این
سؤالهاست؟ حضرت فرمود: او را رها کنید، آنچه را اعرابی می خواهد همان چیزی است که ما از این مردم می خواهیم. (آنگاه حضرت برای او توضیح دادند که منظور از یکی بودن خدا، عددی
نیست ؛ زیرا «یک»، وقتی اطلاق می شود که در کنارش «دو و سه» هم باشد، بلکه منظور یکی بودن در صفات است).
«یا أمیرالمؤمنين، أتقول إِنَّ اللّه واحد؟ فَحَمَلَ النّاسُ عليه و قالوا: يا أعرابيّ، أمَا تَرى ما فيه أميرالمؤمنين علیه السلام من تقسّم القلب، فقال أمیرالمؤمنین دعوه، فإنّ الّذي يُريده الإعرابي هو الذي نُريدهُ من القوم».(2)
عن محمد بن على الباقر عليه السلام قال: «اَلكَمَالُ کُلُّ الكَمَالِ، اَلتَّفَقُّهُ فِي الدِّينِ، وَ الصَّبرُ عَلَى النّائِبَةِ وَ تَقدِيرُ المَعِيشَةِ».(1)
امام باقر علیه السلام می فرماید: کمال واقعی، بلکه تمام كمال: آگاهی ژرف در دین و دین شناسی، در ویژگی صبر و شکیبایی در مشکلات و داشتن میزان و اندازه در هزینه نمودن ثروت و امکانات زندگی و فرصت هاست.
انسان به طور طبیعی طالب کمال است و هیچ انسانی در آرزوی سقوط و عقبگرد نیست، منتهی چه بسا نداند که کمال و رشد در چیست؟
در این حدیث شریف، سه موضوع، به عنوان وسیلۀ کمال و رشد و ترقّی انسان معرفی شده است:
1) تحف العقول، ص 213.
یکی از مسایلی که به انسان رشد و کمال می دهد، مطالعه و فراگیری مسائل دینی است؛ یعنی انسان آنچه که دین او را کامل می کند، بشناسد و نیز آنچه او را به بی دینی و سقوط اخلاقی می کشاند درک کند و از آنها دوری جوید.
موضوع فراگیری مسائل دینی، آن قدر اهمیت دارد که امام باقر علیه السلام یک جوان شیعه را که مسائل شرعی خود را فرا نگرفته باشد، درخور سرزنش و توبیخ می داند ؛ «لَو أُتِيتُ بِشَابٍّ مِن شِبَابِ الشِّيعَة لَا يَتَفَقَّهُ فِي الدّين لَأَوجعتُهُ».(1)
موضوع «تفقه در دین» آن قدر اهمیت دارد که در آستانۀ جنگ «تبوك» - که مسلمانان عازم میدان هستند - آیه نازل می شود که: هان ای مردم! لازم نیست همگان به میدان جنگ بروند، بلکه گروهی هم در مدينه بمانند و مسائل دینی را فرابگیرند و به دیگران آموزش دهند؛
(وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ)(2).
و شایسته نیست مؤمنان همگی به سوی میدان جهاد کوچ کنند. پس چرا از هر گروهی از آنان، طایفهای کوچ نمی کنند تا طایفه ای
دیگر در مدینه بماند و در دین آگاهی یابند و قوم خود را - هنگامی که به سوی آنان بازگشتند - بیم دهند؛ باشد که آنان از کیفر خدا بترسند.
اگر در روزهای هفته، روز جمعه تعطیل گردیده، و به عنوان روز «عید» هم معرفی شده است، تنها برای استراحت و نظافت نیست، بلکه در کنارش باید به دیدار بستگان رفت و از آن فرصت برای
یادگرفتن مسائل دینی و شرکت در جلسات مذهبی هدفمند و درست، توشه ای برداشت.
زیرا چه بسا برای ندانستن یک مسأله شرعی، معامله ای باطل صورت می گیرد، یا نکاحی واقع می شود که پس از مدتها معلوم می شود، آن عقد باطل بوده و آن زن و مرد به دلائلی نمی توانستند
با هم ازدواج کنند و یا مسائل دیگری مطرح، و مانع این پیوند بوده است.
استاد فقید ما در «شرح لمعه» روزی خاطره ای را از زمان مرجعیت عامه مرحوم «آیت الله بروجردی» طاب ثراه نقل کرد که زن و شوهری که دارای فرزندانی هم بودند، با چشم گریان به خانه ما آمدند، و وقتی علت را جویا شدم، روشن شد بر اساس یک موضوع شرعی (1)، این زن و مرد حق نداشتند با هم ازدواج کنند، و اکنون تازه متوجه مطلب شده اند.
چون به خدمت آن مرجع فقيد شرفیاب شدیم، امر به جدایی فرمودند.
1) مسأله این بود: «من لا بغلام فأوقب و لو بعض الحشفة حرمت عليه امّه ابداً و ان علت، و بنته و إِن نزلت و اخته». «عروة الوثقی، احكام النكاح، مسأله 21».
امیرمؤمنان علیه السلام در بازار
یکی از یاران امیر مؤمنان، به نام «اصبغ» می گوید: در بازار کوفه از آن حضرت شنیدم که می فرماید:
«يا معشَر التّجار! الفقه ثمَّ المَتجَر، الفقه ثمَّ المَتجَر، الفقه ثمَّ المَتجَر»(1)
هان ای گروه بازاریان و تاجران! نخست آموزش احکام داد و ستد و کسب و کار، و آنگاه شروع به کار تجارت، نه بدون آگاهی.
امام صادق علیه السلام هم می فرماید:
«مَن أَرَادَ التّجارةَ فَليَتَفَقَّه فِي دِينِهِ لِيَعلَمَ بِذَلِک مَا يَحِلُّ لَهُ مِمَّا يَحرُمُ عَلَيهِ».(2)
کسی که بخواهد به کار تجارت بپردازد، لازم است که نخست در دین خود آگاهی کسب کند، تا در پرتو آن، حلال و حرام را بداند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم می فرماید:
«أفضل العبادة الفقه» (3)یادگیری مسائل دینی، برترین عبادت است.
از نشانه های آگاهی ورشد دینی، توقّف و پرسش وحتی اعتراض کردن در برابر راهها و سخنان پیچیده و مبهم است، بسان نابینایی که نخست با چوبدستی از سلامت راه آگاه می شود، سپس قدم بر می دارد
انبياء هم برای آگاهی و پرورش علم وعالم آمده اند، نه بالا بردن جهل و جاهل ، آنان هیچگاه از جهل مردم بهره برداری نکردند، به عنوان نمونه ، در همزمانی مرگ «ابراهیم » و «گرفتن خورشید» و تصور مردم که خورشید برای مرگ فرزند پیامبر به گرفته، فورا فرمود:گرفتن ماه و خورشید، دو نشان از نشانه های خداست و برای مرگ و حیات کسی این حالت خ نمی دهد.
«إِنَّ الشَّمسَ وَ القَمَرَ آيَتَانِ مِن آيَاتِ اللّهِ، لا يَخسِفَانِ لِمَوتِ أحدٍ وَ لَا لحياتِهِ» (1)
انسان نمی تواند، افسار فکر و اندیشه و عقل خود را به دیگران بسپارد و خود را آسوده کند، چنانچه در باب تقلید، فقهای بزرگ آورده اند که اگر در موضوعی مانند «رؤیت هلال» فقیه اشتباه کرده
باشد، نمی توانی به دستور او عمل کنی، و به تعبیر آن عالم فرزانه تقلید به معنای «سرسپردن» نیست بلکه چشم باز کردن و چشم باز داشتن است. تقلید اگر شکل «سرسپردن» پیدا کرد، هزاران مفاسد پیدا می کند، از داستان موسی علیه السلام و عبد صالح استفاده می شود که تابع و پیرو تا آنجا تسلیم متبوع و پیشوا است که اصول و مبادی قانون نشکند و خراب نشود .(2)
در آغاز حرکت امیر مؤمنان علیه السلام به سوی «صفین» و جنگ با سردمداران کفر و نفاق عده ای هم به سرپرستی «عبدالله بن مسعود» همراه سپاه حق حرکت کردند ولی از همان آغاز گفتند که :
ای على علیه السلام ما نه به لشکر تو می پیوندیم و نه سرسپردۀ معاویه .
خواهیم شد، بلکه در جایگاه سوّمی ، برای خود خیمه می زنیم و از نزدیک، رفتار و کردار هر دو سپاه را زیر نظر میگیریم، آنگاه از هر قشونی که فریاد ستمگری و بیداد و تجاوز و خیره سری در برابر فرامین خدایی برخاست با او پیکار میکنیم.
هر چند چنین سخن و اندیشه ای در برابر رهبر حقّ معصوم و برگزیده خدایی درست نبود، امّا امیرمؤمنان علیه السلام از این فهم و ایده استقبال کرد و فرمود:
آفرین بر شما! به این میگویند آگاهی و رشد دینی، هر کس این دیدگاه را نپذیرد، خیانت پیشه ای ستمگر است.
«مَرحَباً وَ أَهلاً، هَذَا هُو الفقه فِي الدّين و العلم بالسُّنة مَن لَم يرضِ بِهَذَا فَهُوَ جَائِرٌ خَائِن»(1)
دوّمین پلۀ كمال «صبر» و شکیبایی است؛ چه صبر بر عبادت خدا، چه صبر بر معصیت او و چه صبر در مصیبتها.
در تاریخ آورده اند که: «کسری» بر «بوذرجمهر» غضب کرد، و دستور داد تا او را در زندانی تاریک، به غل و زنجیر کشیدند.
روزی مأموری را برای سرکشی از وی به زندان فرستاد، چون فرستاده کسری آمد، او را خیلی آرام و مطمئن دید!!
دلیل آن شکیبایی و آرامش را پرسید، که او گفت: حقیقت این است که من معجونی را از شش عنصر درست کرده ام که با به کار بستن
1) وقعة صفين ، ص 115.
آن، به این آرامش نائل آمده ام.
از آن دارو و درمان پرسش شد، که گفت: دوست عزیز! این دارو و معجون من، از این چیزها ترکیب یافته است:
اطمینان به لطف خدا؛
هرچه مقدر است، خواهد رسید؛
باید در فراز و نشیب های زندگی صبر کنم؛
اگر صبر نکنم چه کنم؛
از این گرفتاری، گرفتاری بالاتری هم هست؛
از این ساعت تا ساعت دیگر گشایشی است. فرستاده «کسری» پس از دریافت این خبر شگفت زده شد و آن را به دربار گزارش کرد، و شاه با شنیدن این گزارش، دستور آزادی وی را صادر کرد. (1)
پلّۀ سوم كمال، به تعبير حديث «تقدير المعيشة» است؛ یعنی میان درآمد و هزینه زندگی موازنه ایجاد کند، که هیچگاه مبتلا به سختی نشود، وگر نه دچارعدم موازنۀ زندگی می شود، به درایت و
دوراندیشی یک مادر بنگرید:
جناب «ملا مقصود»، پدر «ملا محمد تقی» و «ملا محمّد صادق»
1) سفينة البحار، واژه «صبر».
است، که «ملا محمّد تقی» را «مجلسی اول»، و فرزندش «محمد باقر» را، مجلسى دوم می نامند.
چون «ملّا مقصود» عازم سفری می شود، لذا پسران خود را نزد «ملا عبد الله شوشتری» جهت تحصیل علوم شرعیّه می سپارد.
در آن ایام، عیدی پیش می آید و مقّدس شوشتری سه تومان جهت کمک هزینه زندگی به «ملامحمد تقی» می دهد؛ اما وی نمی پذیرد و می گوید: باید از مادرم اجازه بگیرم.
ولی مادر نمی پذیرد و می گوید: پدر شما دکّانی دارد که غلّه آن چهارده غاز به یکی است، و این برای مخارج زندگی شما بس است، اگر با این سه تومان اهدایی استاد، زندگی را توسعه دهیم و دوباره بخواهیم به آن زندگی اول برگردیم، برای شما مشکل خواهد بود.(1)
مساله كمال در «تقدير المعيشه» یا موازنۀ در درآمد و هزینۀ زندگی اختصاصی به زندگی فردی ندارد، بلکه نسبت به زندگی اجتماعی هم مطرح است، که این داستان جالب توجه است:
سالی در مدینه گندم کم شد، که این رویدادی طبیعی بود. مردم به دنبال خرید و انبار کردن آن افتادند و آنهایی که داشتند، سعی در حفظ و پنهان کردن آن نمودند.
امام صادق علیه السلام از «معتّب»، که گویی وکیل خرج خانۀ حضرت بوده، پرسید: چه مقدار گندم داریم؟
1) فوائد الرضویه، ص 411.
او پاسخ داد: به اندازه چند ماه.
امام صادق علیه السلام فرمود: پس آنها را به بازار ببر و بفروش.
«معتّب» می گوید: چون آنها را به بازار بردم و فروختم، آن بزرگوار فرمود: اکنون مانند همۀ مردم، نان ما را روز به روز تهیّه کن، ولی نان خانۀ ما باید نیمی از گندم و نیمی از جو باشد؛ خدای بزرگ می داند که من می توانم به بهترین روش خاندان خود را با نان گندم سیر کنم، ولی می خواهم در نزد پروردگار عالم مسالۀ «تقدير المعيشه» را رعایت کرده باشم؛ «أُحِبُّ أَن يَرَانِىَ اللّهُ قَد أحسَنتُ تَقديرَ المَعيشَة».(1)
1) بحار، ج 47، ص 59؛ داستان راستان، ج 2، ص 46.
عَن أَبِي عَبدِ اللّه علیه السلام قَالَ: «مَن يَمُوتُ بِالذُّنُوبِ أَكثَرُ مِمَّن يَمُوتُ بِالآجَالِ، وَ مَن يَعيشُ بِالإِحسَانِ أَكثَرُ مِمَّن يَعِيشُ بِالأَعمَار».(1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: آنان که بر اثر ارتکاب گناه و ستم می میرند، بیشتر از کسانی هستند که با عمر طبیعی از دنیا می روند. و آنهایی که به خاطر احسان و نیکی به دیگران زنده مانده اند، بیشتر از کسانی هستند که به خاطر فرارسیدن عمرشان زندگی می کنند.
تردیدی نیست که خواه ناخواه، آدمی روزی از دنیا خواهد رفت، ولی کم و یا زیاد شدن عمر اگر نه همیشه، در موارد بسیاری به خواست خدا و برابر قوانین او، به دست خود انسان است؛ درست
همانند نفتی که در چراغ ریخته اند و آن را روشن کرده اند، و سر انجام آن نفت تمام خواهد شد، منتهی اگر فتیلۀ چراغ را بالا بکشیم، هم نفت زود تمام خواهد شد، و هم چراغ و خانه در اثر احتمال شعله ور
1) بحار، ج 5، ص 140.
شدن، دچار آتش سوزی می شوند. عمر انسان هم همین طور است، اگر گردن کشی و خیرہ سری و ستم کند، عمر او زود تمام می شود و اگر احسان کند و عدالت ورزد، بر عمر او افزوده می شود. البته سنّت «اِملاء» - که خدای بزرگ ظالمان و استبدادگران را فرصت می دهد که
گناهانشان افزوده شود . در جای خود بحث شده و مبرهن است.(1)
روزی حضرت کاظم علیه السلام به «شعیب عقرقوفی» فرمود: فردا شخصی از مغرب با تو دیدار، و در مورد من از تو سؤال می کند، در جوابش بگو: او، همان شخصی است که حضرت صادق علیه السلام وی را برای امامت تعیین فرموده است.
«شعیب» می گوید: فردا در حال طواف، با چنان فردی روبرو شدم، که خود را یعقوب معرفی، و به من گفت: در عالم رؤیا شخصی تو را به من شناسانده، و از تو می خواهم که مرا به حضور امام ببری.
چون به محضر امام علیه السلام رسیدیم، حضرت خطاب به او فرمود: دیروز میان تو و برادرت، اختلافی شد که همدیگر را ناسزا گفتید، این روش من و اجداد من نبوده و مردم را هم به چنین اموری سفارش نمی کنیم؛ پس از خدا بترس که هر دو با مرگ از هم جدا می شوید.
آنگاه افزود: امّا برادرت پیش از رسیدن به خانه، در سفر از دنیا می رود، و تو هم پشیمان می شوی، چون رابطۀ خویشاوندی را
1) وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ. سوره آل عمران، 187.
بریدید، عمرتان کوتاه شد؛ «وَ ذَلِكَ أَنَّکُمَا تَقَاطَعتُما فَبَتَرَ أَعمَارُکُمَا.»
«يعقوب» با شنیدن این خبر، گفت: مرگ من چه هنگامی می رسد؟
فرمود: مرگ تو هم رسیده، ولی چون در حق عمّه ات، احسان کردی خداوند بیست سال به عمر تو افزوده است؛ «أَما آنَ اَجَلُكَ قَد حَضَرَ حتّى وَصَلتَ عَمَّتَكَ... فَزِيدَ فِي أَجَلِكَ عِشرُونَ.»(1)
این حدیث شریف چندین پیام دارد:
خبر غیبی امام علیه السلام از آینده و از ملاقات يعقوب و شعيب.
روشنی بعضی از خواب ها که گویا در بیداری رخ داده است.
خبر امام علیه السلام از درگیری دو برادر، و مرگ یکی از آنها در سفر.
4.نتیجۀ قطع رابطه و صله رحم در کوتاهی و بلندی عمر.
روزی حضرت عیسی علیه السلام ، از کنار روستایی عبور می کرد که متوجه اجسادی شد که روی زمین افتاده و دفن نشده است.
فرمود: این مردم دچار غضب پروردگار شده اند که نفرین خدا یکجا، دامن آنها را گرفته است که این طور روی زمین مانده اند، اگر اینان یکی پس از دیگری می مردند، یکدیگر را به خاک می سپردند.
یاران حضرت عیسی علیه السلام از او درخواست کردند که با اذن پروردگار یکی از آنها را زنده کند، تا از علّت مرگشان سؤال کنند و با
1) رجال کشی، ص 442.
آگاهی از راز نابودی آنان، بکوشند تا به سرنوشت آنها مبتلا نشوند.
عيسی علیه السلام آنها را صدا زد، و یک نفر به خواست خدا برخاست و گفت: «لبّیک یا روح الله وكلمته !» بلی، ای پیامبر خدا و آفریدۀ او!
عیسی علیه السلام فرمود: شما در دنیا چه می کردید؟
پاسخ داد: پرستش طاغوت، و علاقه به دنیا، با ترس کم و آرزوی زیاد ، همراه با غفلت و عیش و نوش و بازیگری؛ «عِبَادَة الطاغوت و حبّ الدنيا مع خوفٍ قليلٍ و أملٍ بعيد وغفلةٍ في لهوٍ و لعبٍ».
عیسی علیه السلام فرمود: علاقه به دنیا در دل شما چگونه بود؟
گفت: مانند علاقۀ کودک به مادر خویش؛ به گونه ای که هرگاه دنیا به ما رو می کرد، خوشحال شده و گرنه غمگین می شدیم.
عیسی علیه السلام فرمود: چگونه طاغوت را پرستش میکردید؟
گفت: با پیروی از گناهکاران.
عیسی علیه السلام فرمود: پایان کار شما چگونه شد؟
گفت: شب را در سلامتی خوابیدیم ولی صبح خود را در هاویه(1)دیدیم.
عیسی فرمود: هاویه چیست؟
گفت: سجین (2)است.
عیسی علیه السلام پرسید: سجّین چیست؟
گفت: کوه هایی از آتش است، که تا روز قیامت بر مافوران می کند.
عیسی علیه السلام فرمود: به شما چه گفته شد و شما چه گفتید؟
پاسخ داد: ما گفتيم: شما را به خدا ما را برگردانید به دنیا، آدم خوبی می شویم! اما پاسخ داده شد: دروغ می گویید.
عیسی علیه السلام فرمود: در میان این اجساد، چگونه تو با من سخن گفتی؟
پاسخ داد: چون بر دهان اینها، دهن بندی از آتش به وسیله فرشتگان بی رحم و سنگدل و نیرومند زده شده است و توان سخن گفتن ندارند. فقط چون من در میان این جمعیت بودم، ولی با آنها
نبودم، اینک آویزان بر لب جهنم هستم و نمی دانم آیا نجات پیدا می کنم یا خیر؟
سپس حضرت عیسی علیه السلام به حواریون خود فرمود: نان خشک بی مزه خوردن و در کنار مزبله ها خوابیدن، همراه با عافیت دنیا و آخرت بهتر است که به سرنوشت این جمعیت مبتلا شویم.(1)
این پایان نافرمانی خداست که ارتباط نزدیکی با عمر آدمی دارد.
1) کافی، ج 2، ص 318، «باب حبّ الدنيا).
عن ابی عبد اللّه علیه السلام قال: «أَشَدُّ الأَعمَالِ ثَلَاثَةٌ:
انصافُ النّاسِ من نَفسِكَ حتّى لَا تَرضَی لَها مِنهُم بِشَيءٍ إِلَّا رَضيتَ لَهُم مِنهَا بِمثله، وَ مُوَاسَاتُكَ الأَخ فِي المَالِ، وَ ذكر الله عَلَى كُل حالٍ، ليس «سبحان الله و الحمد لله ولا اله الا الله و الله اکبر» فقط، وَ لَكِن إِذَا وَرَدَ عليک شيءٌ مِن أَمر اللّه أَخذتَ بِه و اذا وَرَدَ عَلَیکَ شیءٌ نَهَى اللّه عزّ وجلّ عنه،
تَركتَهُ.(1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: سه کار از سخت ترین کارها است:
با مردم از در انصاف وارد شدن، تا آنجایی که به نفع خود چیزی از مردم نخواهی، مگر آنکه همان مقدار را به نفع مردم از خود راضی باشی؛
همراهی کردن دوستان و برادران دینی در تنگناهای مالی؛
و دیگر در هر حال به یاد خدا بودن؛ به گونه ای که هرگاه به واجبات رسیدی، به امید کسب خشنودی خدا، به وظیفۀ خویش عمل کنی و از محرمات، به خاطر ترس از عدل او، دوری گزینی.
1) خصال، باب سه گانه، حدیث 139؛ بحار، ج 93، ص 150.
پیام اول حدیث، انصاف است که در روایات زیادی وارد شده و سفارش شده است که مؤمن آنچه را برای خود نمی خواهد، برای دیگران هم نخواهد؛ برای نمونه: اگر جنسی معیوب است، نفروشد.
خانه ای که نمناک و خاک آن موریانه و صدها ایراد دارد، به دیگران قالب نکند. اتومبیلی که عیوب نهانی دارد، معامله نکند مگر آنکه تمام عیوب را از ابتدای خرید و فروش بگوید، و همیشه این حساب را بکند که اگر این جنس را دیگران به او می فروختند چه حالی پیدا میکرد.
ولی انصاف به معامله خلاصه نمی شود، بلکه در عبادات هم می آید که انسان نباید زندگی و زن و بچه را رها کند و فقط مشغول پرستش پروردگار بشود، که در این مورد شکایت زنی از شوهرش و
قضاوت «کعب بن سور» گذشت.
در اخلاقیات هم، انصاف می آید که در زمان سختی، که مردم در فشار هستند، آدمی امکانات خود را با مردم تقسیم کند و خود را شریک غم و اندوه مردم بداند.
در غزوۀ «تبوك» - که در شرح حديث اول، به بخشی از تاریخچۀ آن اشاره شد - یکی از مسلمانان به نام «ابو حيثمه» روزی وارد خانه شد و دید همسرانش سایبان او را مرتب، آب خنک فراهم و غذای لذيذ برایش آماده کرده اند؛ یک مرتبه به فکر رفت که الآن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بین راه و در هوای سوزان، گرسنه و تشنه است، امّا من زیر سایه و
در کنار همسرانم با غذای خوب! آیا این از انصاف است؟
و آنگاه خودش گفت: نه، نه، این انصاف نیست ؛ «مَا هَذَا بَالنَّصَف» سپس بدون اینکه با همسرانش سخنی بگوید، سوار بر شتر شد و آن قدر رکاب کشید تا در میان بیابان، خود را به لشکر اسلام رساند و آنان را همراهی کرد.(1)
پیام دوم حدیث مورد بحث - که دومین مرحله دشوار زندگی است - همراهی کردن برادران دینی در امور مالی است که در وقت نیاز آنها را فراموش نکنیم و زمزمه های شیطانی در ما اثر نکند.
باز اجازه بدهید به سراغ تاریخ برویم:
«معلّی بن خنیس» آورده است که: در شبی بارانی، امام صادق علیه السلام را در حال حرکت به سمت «ظلّۀ بنی ساعده» دیدم که مقداری نان را با خود می برد. ناگاه چیزی از دست حضرت افتاد که فرمود: خدایا آن را به ما برگردان، من خم شدم و آن را به دست حضرت دادم تا به مقصد رسیدیم.
افرادی که آنجا خوابیده بودند، امام علیه السلام بالای سر هر کدام یک یا دو نان می گذاشت و می رفت. گفتم: سرورم! به اینهایی که کمک می کنید، آیا شما را می شناسند و امامت شما را قبول دارند؟
فرمود: اگر حق را می شناختند لازم بود حتی در نمک سفره هم با
1) مغازی، ج 2، ص 998؛ سیرۀ ابن هشام، ج 4، ص 163؛ کامل ابن اثیر، ج 1، ص 636 ؛ فروغ ابدیت.
آنها مواسات و همراهی می کردیم؛ «لَو عَرَفُوا لَوَاسَينَاهُم بالدُّقّة»(1)
باز از نمونۀ مشارکت و مساعدت مالی، داستان هارون و برمکی ها و «منذر بن مغیره» است.
پس از قتل «جعفر برمکی» و قدغن کردن بیان کمالات و سجایای اخلاقی برمکیان، به هارون خبر دادند، پیر مردی هر شب در منازل آنها، بر فراز کرسی مردم را از کمالات برمکی ها با خبر می سازد.
هارون عصبانی شد و دستور احضار و قتل پیرمرد را صادر کرد، امّا وی گفت: هارون صبر کن تا داستانی را برایت بگویم.
آنگاه گفت: من «منذر بن مغیرۀ دمشقی» هستم که به خاطر فقر و بدبختی، از شام به بغداد همراه زن و بچه کوچ کردم و در مسجدی بار و بنه را زمین گذاشته و خود به دنبال غذا و مکانی راه افتادم. در بازار گروهی از اشراف و بزرگان را دیدم که با هم به جایی می روند. من هم از شدت گرسنگی، به دنبال آنها راه افتادم تا به منزلی بزرگ رسیدم، و در مجلس آنها شرکت جستم؛ اما هنوز نمی دانستم که خانه از آنِ کیست و مجلس برای چیست؟
از بغل دستی خود جریان را پرسیدم؟
او گفت: اینجا خانۀ «فضل بن یحیی» است، و میهمانان هم برای عقد ازدواج دعوت شده اند.
بعد از تمام شدن عقد، طبق هایی از زر آوردند و نزد هر کسی
1) بحار، ج 47 ، ص 20؛ منتهى الآمال.
گذاشتند و از پی آن، سندهای خانه و زمین و باغ را در میان مجلسیان پخش کردند، تا شانس یاری کند و هر کسی بهره ای ببرد، که من هم بی بهره نماندم!
چون میهمانان بر خاستند که از خانه بیرون بروند، غلامی دست مرا گرفت و برگرداند!
گفتم: حتما می خواهند جواهرات را از من بگیرند. چون مرا نزد «فضل بن يحيی» بردند و داستان خود را تعریف کردم، دستور داد خانه ای با امکاناتی برای من فراهم کنند و خود نیز برای همیشه از ملازمان و همراهان او باشم، اینک هان ای هارون! اگر من ستایش آنها را نکنم کفران نعمت کرده ام؟
هارون با شنیدن این حکایت، اشکش جاری شد و هزار اشرفی در حق او توصیه کرد پیرمرد زمین خدمت را بوسید و گفت: این هم از برکت برامکه است!(1)
پیام سوّم حديث، به یاد خدا بودن در هر حال است.
روشن است که حتّی صاعقه به شخصی که مشغول «ذكرالله» است نمی رسد.(2)
امّا مهم تر از آن، ذکر عملی است؛ یعنی وقتی انسان به حرام می رسد، به یاد خدا بیفتد؛ درست مانند «فضیل بن عیاض» که با
شنیدن آيه (أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا) (1)، تكان خورد، و خدا را به یاد آورد(2)یا مانند «شعوانه»، آن زن فاسدی که با شنیدن آیه (إِذَا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَيُّظًا وَزَفِيرًا) ، به خود آمد و توبه کرد.(3)
این حدیث شریف، «ذکر» یا یاد خدا را بر دو قسمت کرده است: «ذكر لفظی» و «ذکر عملی»، و دوّمی است که آدمی را از آلوده شدن به گناه و حق کشی باز می دارد و گرنه «ذكر لفظی» چندان کارساز نیست.
«هارون بن رئاب» می گوید: برادری داشتم «جارودی مذهب»، (4)روزی در خدمت امام صادق علیه السلام بودم که از حال برادرم پرسش کرد.
گفتم: خوب است، فقط نقطه ضعف او این است که امامت آسمانی شما را نمی پذیرد.
حضرت فرمود: چرا؟
گفتم: مدعی است که تقوای او اجازه این کار را نمی دهد!
امام علیه السلام فرمود: چون او را دیدی بگو: این تقوای تو در آن شب کنار نهر بلخ کجا بود که تورا حفظ کند؟
1) حديد، 16.
2) تفسیر نمونه، ج 23، ص 345.
3) خزينة الجواهر، ص 670.
4) جارودیه، طرفداران «زیاد بن منذر همدانی» را می گویند، که معتقدند مقام امامت، پس از امام حسین علیه السلام باید به شورا میان فرزندان امام حسن و امام حسین علیهماالسلام گذاشته شود، که هر کس را سزاوار تشخیص دادند، او امام است، و «زیدیه» از اینجا جدا می شوند. فرق الشيعه / ص 21.
«هارون» می گوید: چون برادرم را دیدم و موضوع را پرسیدم، تعجب کرد و گفت: هیچ کس غیر از من و کنیز و خدای بزرگ از آن جریان اطلاع ندارد.
موضوع از این قرار بود که چون به سمت بلخ می رفتیم، شخصی با کنیزش همسفر من شد، چون شب شد و از نهر بلخ عبور کردیم، گفتم، یکی از ما بماند کنار اثاثیه و دیگری برای تهیه غذا و آتش برود. من کار دوّم را انتخاب کردم و در کنار کنیز و اموال آن مرد ماندم و با کنیزش نزدیکی کردم و قضيّه مخفی ماند.(1)
1) بحار، ج 47، ص 75؛ منتهى الآمال، ج 2، ص 165.
عن أَبِي عَبدِ اللّهِ علیه السلام قال : «مَن جَمَعَ مَالاً مِن مَهَاوِشَ أَذهَبَهُ الله فِي نَهابِر».(1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: هر کسی که اموالی را از راه های حرام و باطل و ناپسند به دست آورد، خدای بزرگ هم آن اموال را در راه های بیهوده از میان می برد.(2)
واژۀ «نهابر» به معنی راه های حرام آمده، که صرف مال در آنها بیهوده است. مفرد این واژه، «نهبوره» است که از «نهابر الرّمل» گرفته شده، و آن به معنی گودال هایی است در زمین های رمل و شن زار که وقتی شتر در آنجا بیفتد، پاهایش شل می شود و نمی تواند خود را از آنجا نجات بدهد. بحار، ج 103، ص 8؛ امثال النبویه، ج 2، ص 285.
یکی از مسائل ضمان آور، تحصیل مال از راه های حرام و
1) بحار، ج 103، ص 8.
2) مرحوم «سیّد رضی» در «مجازات النّبويّه» این حدیث را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورده است که: «من کسب مالاً من نهاوش أنفقه في نهابر.» اهل ادب میگویند: واژۀ «نهاوش» به معنی راه های حرام و ناپسند آمده است. «ابوعبیده» می گوید: «مهاوش» به معنی گرفتن اموال از راه دزدی است، و از «هوش» گرفته شده است؛ مانند: «تهاوش القوم اذا اختلطوا»؛ و در حدیث آمده است که: «ایاکم و هوشات الأسواق».
معاملات نامشروع و فاسد است. این معاملات راه ها و انواع و اقسامی دارد و هر یک حاوی حکمی است، که باید به کتاب های فقهی رجوع کرد، ولی در اینجا سه مورد آن را یادآور می شویم:
صورت باید آن مال را به نیّت صاحبش صدقه داد.
مقدار حرام را نمی داند ولی صاحب آن را می شناسد که باید به صورتی مصالحه کنند.
مقدار حلال و حرام را نمی داند و صاحبان آن را هم نمی شناسد؛ به عنوان مثال، عمری از راههای نامشروع و باطل أموالی را به دست آورده، که اینجا باید یک پنجم آن را به عنوان خمس
بپردازد، هر چند بعضی از فقهای عظام احتیاط کرده اند که به قصد آنچه در عهدۀ اوست - اعم از خمس اصطلاحی و صدقه - پرداخت کند.
پیام حدیث شریف، همان ضرب المثل فارسی است که می گوید: «باد آورده را باد می برد»
گروهی از خراسان به محضر امام صادق علیه السلام شدند، و آن حضرت بدون مقدّمه در آغاز همین کلام را فرمود که: «من جمع مالاً من مهاوش أذهبه الله في نهابر». گفتند: فدایت شویم، ما این جمله را
نفهمیدیم.
فرمود: «از باد آید به دم بشود»(1)
علم و دین، در زمان های گذشته از ارزش و اعتبار بیشتری برخوردار بود، امّا امروزه به خاطر برخوردی که با اهل فکر و دانش و فضیلت شده، علم و عالم جایگاه ویژۀ خود را از دست داده و آیندۀ علمی کشور در مخاطره است، و تمایل مردم به فراگیری علوم دینی و شرکت در جلسات مذهبی کم شده است.
مرحوم «محدّث قمی» جریانی را از «نضر بن شميل نحوی» نقل می کند که در مجلس مأمون، به خاطر یک کلمۀ «سداد» - که او می گفت: باید به کسر خوانده شود، ولی مأمون می گفت: باید به فتح خوانده شود - هشتاد هزار درهم از مأمون و وزیرش دریافت نمود، امّا در زمان ما، شرایط به گونه ای است که هشتاد هزار مسأله را به یک دینار نمی خرند.(2)
«جابر انصاری» برای شنیدن یک حدیث در باب حرام خواری، از مدینه رهسپار شام می شود، تا به درِ خانۀ «عبد الله جهنی اسلمی» می رسد و می گوید: حدیثی را تو از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده ای که من
1) «عن ابي عبد الله علیه السلام: دَخَلَ عَلَيهِ قومٌ مِن أَهلِ خُراسان فَقالَ: ابتداءً مِن غيرِ مسألةٍ: «من جمع مالاً من مهاوش أذهبه الله في نهابر» فقالوا: جَعَلنا الله فداكَ لا نَفهَمُ هذا الكلام. فقال علیه السلام: از باد آید به دم بشود. اعلام الوری، ج 1، ص 523؛ بحار الأنوار، ج 47، ص 85؛ امثال النبوية، ج 2، ص 285.
2) حياة الحيوان، ج 1 ص 198، واژۀ «بغل»؛ تتمة المنتهى.
نشنیدم، و ترسیدم بمیرم و این حدیث را نشنیده باشم، یا شما از دست بروی و این حدیث از من فوت شود، که «عبد اللّه بن أنيس» حدیث را این گونه روایت کرد:
«سمعتُ رسولَ اللّه صلی الله علیه و آله و سلم يقول: يُحشَرُ الناسُ عراةً عُزلاً بُهماً فَیُنادِيهِم بِصَوتٍ يَسمَعُهُ مِن بُعدٍ كَمَا يَسمَعُهُ مِن قُربٍ: أنا الملک، انا الدّيان، لَا ينبغي لِأَحدٍ من اهل الجنّة و أحدٌ من أهل النّار يطلُبُهُ بِمَظلَمَةٍ و لا ينبغي لِأَحَدٍ من أهل النّار اَن يدخل النّارَ وَ أَحَدٌ من أهل الجنّة يَطلُبُهُ بِمَظلَمَةٍ حتّى يَقتَصَّهُ منه حَتّى اللَّطمَةِ.(1)
از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می فرمود: مردم در قیامت، برهنه، تهی دست و گنگ محشور می شوند، آن گاه آوازی می آید که همه می شنوند: منم پادشاه، منم حاکم، و منم قاضی دادگستر. سزاوار نیست برای احدی از اهل بهشت تا وقتی که یک نفر از دوزخیان حقی
را از او طلب می کند، وارد بهشت شود، مگر آنکه حق او را بدهد. همین طور سزاوار نیست برای احدی از اهل دوزخ که وارد جهنم شود، تا هنگامی که یک نفر از اهل بهشت حقی بر او دارد، مگر آنکه صاحب حق از او راضی شود، هر چند آن حق، یک سیلی باشد که باید قصاص شود.
لقمه نانی که باشد شبهه ناک***در حریم کعبه ابراهیم پاک
گر به دست خود فشاند تخم او***ور به گاو چرخ سازد شخم او
1) اسد الغابة، ج 3، ص 178؛ پیغمبر و باران.
ور به آب زمزمش سازد عجین***مریم آسا پیکری از حور العين
اور بخوانی بر خمیرش، بی عدد***فاتحه باقل هو الله أحد
اور تو برخوانی، هزاران بسمله***بر سر آن لقمۀ پر ولوله
عاقبت خاصیتش ظاهر شود***نفس از آن لقمه تو را قاهر شود
در ره طاعت تو را بی جان کند***خانه دین تو را، ويران كند.(1)
در زمان «مروان» زنی در مدنيه به نام «آروی»، دختر «اویس» از همسایۀ خود به نام «سعید بن زید» شکایت کرد که وی مقداری از زمین های مرا به زمین های خودش افزوده و آن را سنگ بست نموده است.
مروان، سعید را احضار، و از او بازجویی کرد؛ ولی او در پاسخ گفت: آیا من زمین او را غصب کنم در حالی که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می فرمود: هر کسی یک وجب زمین را به ستم بستاند، خدای بزرگ آن را تا هفت طبقه زمین به صورت طوقی از آتش به گردنش می اندازد؟
«مَن ظَلَمَ شِبراً مِن أَرضِ طَوَّقَهُ اللّه يَومَ القِيَامَةِ مِن سِبعِ أَرضين».
1) از شیخ بهایی.
امّا «أروی» در ادّعای خود اصرار ورزید و از «سعید» درخواست سوگند کرد، ولی او حاضر شد که زمین را بدهد ولی قسم نخورد، امّا او را نفرین کرد که خدایا: او را نمیران مگر آنکه چشمانش را کور و چاه را قبر او قرار دهی.
از تصادف روزگار، او در آخر عمر نابینا شد و شبی بدون اینکه کنیزش را صدا بزند، در صحن حیاط قدم می زد که در چاه افتاد و مُرد. (1)
وقتی مالی از چنین راهی به دست آید، غاصب آن هم به چنان سرنوشتی گرفتار می شود.
1) استیعاب، ج 2، ص 614؛ اسد الغابه، ج 2، ص 455؛ پیغمبر و باران، ج 2، ص 183.
عن أَبي عبد اللّه علیه السلام قال : «لَا يَنبَغِي لِلمُؤمِنِ أَن يَجلِسَ مَجلِساً يُعصَی اللّهُ فِيهِ وَ لَا يَقدِرُ عَلَى تَغيِيرِه»(1).
امام صادق علیه السلام می فرماید: مؤمن حق ندارد در جلسۀ معصیتی شرکت کند، که قدرت تغییر آن شرایط ناهنجار را ندارد.
مسالۀ همنشینی در اسلام به شدت مورد توجه قرار گرفته است، زیرا یک رفیق بد چه بسا باعث بدبختی ابدی انسان می شود.
صاحبان قدرت همیشه آرزو دارند که همۀ مردم، از هر گروه و طبقه و قشری با آنها رفت و آمد کنند، که هم خیالشان راحت باشد، و هم این جمعیت ها را به رُخ منتقدان بکشند که مردم با ما هستند، از طرفی هم گروهی از مردم برای حفظ مال و مقام و ترس از آینده، خود را مجبور به رفت و آمد با صاحبان قدرت و ثروت می بینند، که مبادا صدمه ای به آنها برسد یا در آینده محتاج آنها شوند.
1) کافی ج 2، ص 374. باب مجالسة اهل المعاصي.
«منصور عباسی» هم از اینکه امام صادق علیه السلام به دربار ظلم و ستم او رفت و آمد نمی کند، ناراحت بود و خود را می خورد؛ زیرا آمد و شد آن امام آزاده به دربار، هم به معنی رسمیت دادن به آن حکومت غاصب و دروغین عباسی بود، و از طرفی هم منصور خیالش راحت می شد و به مردم می فهماند که رئیس مذهب هم با من است و مخالف من نیست. به همین جهت طی نامه ای به حضرت نوشت: که چرا مانند همۀ مردم با ما آمد و شد نمی کنید؟
امام علیه السلام فرمود: از ثروت دنیا، چیزی ندارم که برای آن از تو بترسم، و از آخرت هم تو چیزی نداری که برای آن نزدت بیایم، و تو هم در نعمت و نقمت نیستی که برای آن به تو تبریک یا تسلیت بگویم!
منصور دام دیگری پهن کرد و چهرۀ آدم پند پذیر را به خود گرفت و گفت: آمد و شد کنید و ما را نصیحت نمایید!
حضرت در جواب نوشت: ای منصور! آن که دنیا پرست باشد تو را نصیحت نمی کند، و آن که آخرت را بخواهد با تو رفاقت نمی کند.(1)
و این درسی برای صاحبان قدرت و ثروت است که بدانند، رفت و آمد مردم با آنها یا از ترس است یا امید به چیزی، مگر آنکه آنها به همین دلخوش باشند، که هستند.
1) كتب المنصور العباسي الى أَبي عبد اللّه الصادق عليه السلام: لم لا تغشانا كما يغشانا الناس؟ فأجابه عليه السلام : ليس لنا من الدّنيا ما نخاف عليه، و لا عندك من الآخرة ما نرجوک له، ولا أَنت في نعمةٍ فنهنّیک بها، و لا في نقمةٍ فنُعزِّيک بها. فكتب المنصور: تَصحَبُنا لتنصَحَنا. فكتب اليه ابو عبد الله علیه السلام : من يطلُبُ الدّنيا لا يَنصَحک، و من يطلُبُ الآخرة لا يَصحَبُكَ. «سفينة البحار، واژۀ «نصر».
از مجالستهای زشت و ناپسند، نشست و برخاست بزرگان دین با ستمگران و پایمال کنندگان حقوق مردم است، و امامان راستین ما به شدت از آن پرهیز نموده و دیگران را هم بر حذر می داشتند.
در عصر امام سجاد علیه السلام فقیه و محدّث بزرگی به نام «محمّد بن مسلم زهری» است که مورد توجه همگان است. در اینکه آیا او شيعه بوده یا از طرفداران بنی امیه، یا در آغاز از مزدوران دستگاه اموی بوده و ستمگری های آنها را توجیه می کرده و بعد هدایت شده و در زمره فقهای شیعه درآمده، اختلاف شدیدی است، ولی نظر بزرگان شیعه نسبت به او مساعد نیست. او هر چه کرد و هر که بود امّا به امام چهارم علیه السلام علاقه داشت و حتی مرتکب قتلی هم شده بود که حضرت سجاد علیه السلام راه حل و راه جبران گناه را به او نشان داد.
وی در زمان «عبد الملک» وارد حکومت او شد و بعد از وی، در خدمت، ولید، سلیمان، یزید، هشام و عمر بن عبد العزيز باقی ماند.
حضرت سجاد علیه السلام نامه ای مفصّل و بسیار تند برای او نوشت که در عین صلابت و سرزنش و توبیخ، حاوی دلسوزی و شفقت هم هست، که اینک گزیده ای از آن را اینجا می آوریم:
«فَقَد أَصبَحتَ بِحالٍ ينبغي لِمَن عَرَفَکَ بِها أَن يَرحَمَكَ».
هان ای «زهری»! اینک در حالی هستی که هر کس این حالت تو را بشناسد، سزاوار است به تو ترحم کند و برتو بگرید، و نیز می نویسد:
«وَ لا تحسبنّ الله قابلاً منکَ بالتَّعذير و لَا راضياً منک بالتَّقصير، هيهات!
هيهات!»
گمان مکن که خدای بزرگ عذر تو را می پذیرد و از تقصیرت در خواهد گذشت؛ هرگز، هرگز، و در فرازی دیگر می نویسد:
«و اعلم أَنَّ أَدنَي مَا كَتَمتَ وَ أخَفَّ مَا احتَمَلتَ أَن آنَستَ وَحشَةَ الظالم وَ سَهَّلتَ لَه طَريق الغيّ بدنوّک مِنک حین دنوت».
هان ای «زهری»! بدان که کمترین چیزی را که کتمان کردی و سبک ترین کاری را که به دوش گرفتی، این است که با نزدیک کردن خود به دستگاه استبدادی او، دلهره و نگرانی و ستمگر را به آرامش تبدیل کردی و راه ستمگری را بر او آسان نمودی اونیز می نگارد.
«جَعَلُوكَ قُطباً أَدَارُوا بِکَ رُحَی مَظالِمِهِم وَ جِسراً يَعبُرُون علیک إِلَى بلایا هم و سُلَّماً الى ضلالتهم».
آن بیداد پیشگان روزگار، تو را محور سنگ آسیاب ساخته اند تا جنایاتشان برگرد آن بچرخد، و تو را پلی قرار دادند که از روی آن به سوی کارهای خلافشان عبور کنند و از تو نردبانی ساختند که از آن به بام گمراهی و ضلالت شان بالا روند، و باز ادامه می دهند که:
«فما أَقَلَّ مَا أعطَوك في قَدرِ مَا أَخَذوا منک، و ما أيسَرَ مَا عَمَرُوا، فكيف مَا خَرِبُوا علیک.»
ببین در برابر آنچه از تو گرفتند، چه مبلغ ناچیزی را به تو دادند؛ و در برابر آنچه برای تو از دنیا آباد کردند، چه اندازه از آخرت تو را ویران کردند! و سپس دلسوزی می کنند که:
«اُنظُر هَل اِبتَلوا بمثل ما إِبتَلَيتَ ام هل وَقَعُوا فِي مِثلِ ما وَقَعتَ فيه أَم هَل تَرَاهم ذَکَرتَ خيراً عَلِموه وَ عَلِمتَ شيئاً جَهِلُوهُ».
دوستان خود را بیاد آور! آیا آنان هم مانند تو آلوده شدند؟ و آیا
آن چنان که تو سقوط کردی، آنان نیز سقوط کردند؟ یا مطلبی را تو دانستی که آنها نمی دانستند؟ و سرانجام می پرسدکه: «مَا لَكَ لَا تَنتَبِهُ مِن نَعسَتِكَ وَ تَستَقِيلَ مِن عَثرَتِکَ».(1)
چرا از خواب غفلت بیدار نمی شوی و از لغزش هایت توبه نمی کنی؟
«عقبة بن أبي معيط» هرگاه از سفری بر می گشت، سفرهای می انداخت و همه را دعوت می کرد، اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شرکت در میهمانی را، به اسلام آوردن او مشروط کرد، که او هم پذیرفت.
چون خبر به «اُبیّ بن خلف» رسید، گفت: آیا بچه شده ای؟ من از تو راضی نمی شوم مگر اینکه به پیامبر جسارت کنی! به همین جهت پس از توهین به آخرین فرستادۀ خدا، حضرت فرمود: از مکّه بیرون نمی روی مگر آنکه سرت با شمشیر بالا می رود، به همین جهت در «بدر» اسیر و کشته شد، و این آیه شریفه در کار نکوهیدۀ او فرود آمد:
(وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا * يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا * لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِي وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولًا)(2).
و روزی را به یاد آور که بیدادگر و تجاوزکار، دست های خویشتن را از سر ندامت می گزد و می گوید: ای کاش من به همراه پیامبر راهی در پیش گرفته بودم.
ای وای بر من! کاش فلانی را به دوستی بر نگرفته بودم.
راستی که او مرا از یاد خدا، گمراه ساخت و شیطان هماره فرو گزارنده و خوار کنندۀ انسان است.
امام سجاد علیه السلام رفاقت و دوستی و حتی راه رفتن با پنج دسته را عملی نکوهیده و به دور از عقل می داند، که عبارتند از:
دروغگو، که به منزلۀ سراب است؛ نزدیک را بر تو دور و دور را بر تو نزدیک می کند.
فاسق، که تو را به یک لقمه غذای بی ارزش یا کمتر از آن می فروشد.
بخیل، که وقتی به مال و ثروت او نیاز داری، تو را تنها می گذارد.
احمق، که وقتی می خواهد به تو خیری برساند، ضرر می رساند.
قاطع الرّحم، که در سه مورد از کتاب آسمانی، او را نفرین شده یافتم.(1)
(الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ) بقره، 27.
همانها که پیمان خدا را پس از بستن آن می شکنند، و آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده است، می گسلند، و در زمین به تباهی می پردازند؛ آنانند که خود زیانکارند.
و کسانی که پیمان خدا را پس از استوار ساختن آن می شکنند و آنچه را خدا به پیوند دادن آن فرمان داده است می گسلند و در زمین و زمان تباهی و تبهکاری می نمایند، آنان هستند که دوری از رحمت خدا و لعنت او و بدی و سختی آن سرای را خواهند داشت.
پس شما اگر از حق رویگردان شدید، آیا از شما جز این امید می رود که اگر به قدرت رسیدید، در زمین تبهکاری نمایید و پیوندهای خویشاوندی و انسانی خود را بگسلید؟! آری، آنان کسانی هستند که خدا از مهر و رحمت خود دورشان ساخته و ناشنوایشان گردانیده و دیدگانشان را نابینا کرده است.
1) کافی، ج 2، ص 376. اما این سه مورد، از این قرار است:
آری، امام چهارم علیه السلام می فرماید: تو انسان، حق نشست و برخواست با هر کسی را نداری، زیرا خدای بزرگ می فرماید:
(وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ).
و چون کسانی را نگریستی که به تمسخر آیات ما می پردازند، از آنان روی برتاب تا به گفتاری دیگر بپردازند.
«امام هشتم علیه السلام به یکی از اصحاب خود به نام «ابوهاشم جعفری» فرمود: چرا تو را با «عبد الرّحمن بن يعقوب» می بینم؟
پاسخ داد: او دایی من است.
فرمود: او در مورد خدا و یکتایی و صفات او انحرافاتی دارد، یا با او بنشين و ما را رها کن، یا با ما بنشین و او را ترک کن.
گفتم: هرچه می خواهد بگوید: من که عقیده ای به سخنان او ندارم.
فرمود: آیا نمی ترسی که عذابی فرود آید و دامن همۀ شما را بگیرد؟ مگر نمی دانی، آن فرزندی که از اصحاب موسی علیه السلام بود و
پدرش از یاران فرعون، چون از دریا به سلامت گذشتند و فرعون آمد، پسر برای نجات پدر از غرق شدن برگشت، ولی چون دریا به حال خود برگشته بود هر دو غرق گشتند؟
حضرت موسی علیه السلام فرمود: او در رحمت خداست ولی چون عذاب آید، آنکه به گناهکار نزدیک شده، نمی تواند از خود دفاع کند.(1)
«صغیر اصفهانی» داستان همنشین فاسد را چنین آورده است:
کامل روشن دلی ز اهل ثواب***و این چنین نوشته بود اندر کتاب
که دو تن بیچارۀ برگشته بخت***سیلی از دست خرافت خورده سخت
در کنار شط بغداد آن دو تن***بهر سیر آبشان بودی وطن
از قضا خرسی در آن آب روان***شد به چشم آن دو اعمی دل، عيان
پس گمان کردند آن دو نابصير***خرس آب افتاده را، جلد پنیر
آن یکی برجست از جا با شتاب***خویش را افکند چون ماهی در آب
1) کافی، ج 2، ص 374.
در بغل بگرفت چون جلد پنیر***دید شد جلد پنیرش خرس پیر
بود آن حیوان همی در پیچ و تاب***و بلکه جان خویش دریابد ز آب
دست و پا می زد که ناگه بی درنگ***خرس را آن مرد خر آمد به چنگ
تنگ بگرفتش ببر مانند جان***و از خدا می خواست تا گردد چنان
الغرض آن مرد با آن خرس پیر***گه به بالا رفته و گاهی به زیر
زد رفیق آن مرد احمق را ندا***گر، نه مقصود است آن را کن رها
گفت جانا کار من مشکل بود***و زحماقت پای من در گل بود
من رها بنمودم او را بارها***از او مرا از کف نمی سازد رها
پس تو هم ای جان من باهوش باش***این مثل را پای تا سرگوش باش
ای بسا گرگان کاندر جلد میش***باید از ایشان نمودن حفظ خویش
باری ای جان گوش کن پند صغير***خرس را بشناس از جلد پنیر
عن علی بن الحسين عليه السلام قال : إِنَّ لِلعَبدِ أَربَعَ أَعیُن: عَينانِ يَبصُرُ بِهِمَا أَمرَ دِينِهِ وَ دُنيَاه، وَ عَينَانِ يَبصُرُ بِهِمَا أمر آخِرَتِهِ، فَإِذَا أَرَادَ اللّهُ بِعَبدٍ خَيراً فَتَحَ لَهُ العَينين اللَّتين في قَلبه، فأبصَرَ بِهِمَا الغَيبَ فِي أمرِ آخِرَتِهِ وَ إِذَا أَرَادَ بِهِ غیر ذلک، تَرَكَ القَلبَ بما فيه.(1)
امام سجاد علیه السلام می فرماید: انسان دارای چهار چشم است که با دو چشم ظاهری، دین و دنیای خود را تشخیص بدهد و دو چشم هم برای تشخیص امور غیبی اخروی.
پس هرگاه خدا به بنده ای عنایت داشته باشد، دو چشم باطنی او را باز می کند، و گرنه قلب را به همان حال خود را می گذارد.
عضو اصلی حسّ بینایی در انسان و حیوان را چشم می گویند، و آن عبارت است از دو عضو قرنیه که در طرفین خط وسط صورت در قسمت قدامی کاسۀ چشم قرار گرفته اند، و برای حفاظت از آفات خارجی، پلکها روی آنها را می پوشانند. تعداد چشم ها در انسان و
1) خصال، باب چهارگانه، حديث 90.
اکثر جانوران یک زوج است، ولی در بعضی راسته های مختلف بند پایان، تعداد آنها بیش از آن است و گاه به چندین هزار می رسد؛ به عنوان مثال، در زنبور و پروانه
به طور کلی ساختمان چشم را به دو قسمت تقسیم می کنند:
الف : جدارها، ب: دیگر محتویات چشم.(1)
چشم از اعضای مهم بدن است، که با آن، انسان راه را از چاه، خیر را از شر، اصلی را از تقلّبی و تمیز را از کثیف تشخیص می دهد.
چشم هم مانند سایر اعضای بدن، مورد بازخواست قرار می گیرد و در فقه برای دیده بانی برای کشتن دیگری کيفر تعیین شده است.
امام سجاد علیه السلام در رسالۀ حقوق، دربارۀ حق چشم می فرماید:
«و اما حقّ بصرك فغضُّهُ عمّا لَا يحلّ لك، و ترک ابتذاله إلا لموضع عبرة»
حق چشم آن است که از آنچه نگاه کردن بر آن حرام است، چشم بپوشی و آن را به حال خود رها نکنی، مگر برای عبرت گرفتن.(2)
در سال نهم از هجرت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عازم «تبوک» بود، چون در میان راه به خرابه های شهر قوم ثمود یا «اصحاب جِجر» رسید، لباس خود را به صورت انداخت، و مرکب خود را تند راند و فرمود: وارد
خانۀ ستمگران نشوید مگر با حال گریه.
«سجّی ثوبه عَلَى وَجهِهِ و استحث راحلته، ثم قال: لا تدخلوا بيوت الذين ظلموا الّا وانتم با کون».(1)
«ابو سعید خدری» می گوید: مردی را دیدم که انگشتری را از خرابه های آن قوم پیدا کرده، و آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشان می دهد. حضرت دست خود را جلو آورد و مقابل انگشتر قرار داد که نگاهش به آن نیفتد، آنگاه فرمود: آن را بینداز. او هم انگشتر را انداخت و من
ندانستم چه شد؛ «فَأَعرَضَ عَنهُ وَ استَتَرَ بِيَدِهِ أَن يَنظُرَ اليه وَ قَالَ: أَلقِهِ».(2)
نکته: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حتی از نگاه کردن به زمین معصیت هم خودداری می کند، زیرا نگاه عبرت انگیز برای دیگران است، نه انبیای الهی، و ایستادن در زمین نفرین شده، برای مؤمن، سزاوار نیست.
باز از آداب و احکام چشم ظاهری این است که با این چشم، مسلمانی را کوچک نکند؛ نمونۀ زیر بسیار آموزنده است:
«عبد الله بن أبي السّرح» - که برادر رضاعی عثمان بود - به دلیل عملکرد زشت و ظالمانه خویش، در فتح مکّه مشمول عفو قرار نگرفت و خونش هدر اعلام شد. «عثمان» مدتی وی را پنهان کرد تا
روزی او را برای درخواست عفو به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورد، امّا حضرت در مقابل درخواست او سکوت طولانی کرد تا سرانجام او را بخشید، وقتی که رفتند، حضرت فرمود: سکوت طولانی من، برای
این بود که قبل از عفو، یکی از شما او را به قتل برساند.
یاران گفتند: اشاره می کردید تا او را به قتل برسانیم.
فرمود: برای پیامبر سزاوار نیست که با گوشۀ چشم خیانت کند. «إِنَّ النَّبِي لَا يَنبَغِي أَن تَكُونَ لَهُ خَائِنَةَ الأعين».(1)
در کنار دو چشم ظاهر، خدای بزرگ دو چشم باطن هم به انسان داده که بیشتر مردم از آن بهره مند نیستند، که مهم آن دو چشم درونی است که باید بینا باشد، آن گاه می بیند، آنچه را دیگران نمی بینند.
یکی از اسطوانه های علمی و اخلاقی حوزه علمیۀ نجف و قم مرحوم «آية اللّه حاج شیخ محمد تقی آملی» طيّب الله ثراه متوفای (1350 ش) است، که پس از مهاجرت از نجف اشرف، در تهران
اقامت گزید.
یکی از بزرگان حوزۀ علمیه قم برای بنده نقل فرمود که: سالی من برای دیدن عالم ربّانی «آیت الله آملی طاب ثراه» رهسپار تهران شدم و چون به درب خانۀ معظم له رسیدم و در زدم، صدای ضعیفی از داخل منزل شنیدم که: بفرمایید!
چون وارد اتاق شدم، پیر مردی را در حال نوشتن حاشیۀ بر «عروة الوثقی» دیدم که در بالای هر صفحه ای هم نوشته بود:
«یا صاحب الزّمان ادرکنی».
1) استیعاب، ج 3، ص 918.
بعد از سلام و احوال پرسی، خطاب به من فرمود: از کجا می آیید.
گفتم: از قم.
فرمود: گویا اولین باری است که شما را می بینم.
عرض کردم: بلی.
فرمود: شاید آخرین بار هم باشد و من دیگر شما را نبینم! (و همین طور هم شد زیرا آن مرد بزرگ یک ماه بعد دار فانی را وداع گفت) امّا می خواهم مطلبی را به شما بگویم که این سفارش را نگه
دارید و آن اینکه هرگاه به زیارت قبور «شیخان»(1)رفتید، از طرف بنده هم یک حمد و سوره بخوانید، چون من از آنجا جریانی دارم از این قرار است:
سال اوّلی که از آمل به قم آمدم، دهۀ اول محترم را در قم مانده بودم تا روز عاشورا که رسید، بعد از ظهر عاشورا به صحن حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام آمدم که مجلس روضه ای بود و سیّدی هم بالای منبر، وروضۀ خوبی خواند. من حال عجیبی پیدا کردم که دیگر آن حال برای من پیدا نشد. بعد از تمام شدن روضه، با آن حال از صحن به طرف میدان آستانه آمدم، چون نگاهم به قبرستان «شیخان» افتاد دیدم تمام ارواح روی قبرها نشسته اند! من که چنین حالتی را دیدم
1) در میدان آستانه، مقابل صحن حضرت معصومه علیهاالسلام ، قبرستان کوچکی است به نام «شیخان» که انسان های بزرگی در آنجا به خاک سپرده شده اند؛ از جمله «زکریا بن آدم» از اصحاب سه امام معصوم صادق، رضا و جواد علیهم السلام، و «آدم بن اسحاق» از اصحاب حضرت هادی علیه السلام و «زکریا بن ادریس»، از یاران حضرت صادق و كاظم و رضا عليهم السلام، و نیز گروه زیادی از علما و بزرگان و محدثان نامدار، مانند، «میرزا ابوالقاسم قمی» رحمة الله علیهم اجمعین.
خطاب به آنها گفتم: السلام عليكم يا اهل القبور!»
یک مرتبه همه آنان جواب دادند که: «و علیک السّلام یا محمد تقی!» بار دوم سلام کردم، جواب را به همین صورت شنیدم، و همین طور مرتبه سوم، تا به خود آدم، متوجه شدم دیگر خبری نیست و همه چیز به حال عادی است.(1)
نکته: 1. این چشم باطنی است که گاهی خودی نشان می دهد.
این حیات برزخی ارواح است.
این ارتباط زندگان با ارواح در عالم برزخ است .
این اطلاع و شناخت کامل و هوشیاری آنها از وضع ما است.
«ابوبصیر» می گوید: با امام باقر علیه السلام وارد مسجد شدم، حضرت فرمود: ای «ابوبصير» از این مردمی که به مسجد آمد و شد می کنند، بپرس که آیا مرا می بیند؟
پاسخ همۀ آنان در برابر این پرسش منفی بود، تا آنکه «ابوهارونِ نابینا» وارد شد، چون از او سؤال کردم، گفت: مگر او را نمی بینی. او نوری است ساطع و گسترده؛ «كيف لَا أعلم و هو نورٌ ساطع»(2)
نکته: ارتباطی بین چشم ظاهری و باطنی نیست، چه بسا چشم ظاهری بسته باشد، اما چشم دل باز و بینا.
باز از نمونه های چشم باطنی، که گاهی انسان می بیند، آنچه را دیگران نمی بینند، داستان عجیب «ارباب باقر» است: که آية اللّه حاج شیخ مرتضی حایری در کتاب خاطرات خود چنین نقل می کند:
یک روز صبح، دو نفر از بقالها و سبزی فروش های قم، یکی به نام «ارباب باقر» و دیگری به نام «میرزا ابوالقاسم» برای خرید سبزی و تره بار به میدان می روند، و در راه بازگشت چون به مقابل مسجد امام حسن عسگری علیه السلام در چهارراه بازار می رسند، «میرزا ابوالقاسم» با «میرزا جعفر» برخورد می کند و شروع به احوال پرسی می کنند.
«ارباب باقر» می گوید: من کنار درختی ایستادم تا صحبت آنها تمام شود که ناگاه چشم به آسمان دوختم و متوجه تابوتی شدم که پارچۀ سفیدی روی آن انداخته و در حال تشييع هستند و حدود
دوازده نفر سید با عمامه مشکی و چند نفر زن دنبال جنازه هستند! ابتدا خیال کردم که تابوت بنی اسرائیل که می گویند همین است؛ (إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ) ؛ اما یکی از تشییع کنندگان گفت: میدانی این جنازۀ کیست؟ این جنازه «میرزا هدایت» است که به کربلا می بریم! در همین حال «میرزا ابوالقاسم» مرا صدا زد که: «ارباب!» چرا جواب نمی دهی، داستان را تعریف کردم، چون حرکت کردیم و به راه خود ادامه دادیم تا به جلوی صحن حضرت
معصومه علیهاالسلام رسیدیم، گروهی را در حال بیرون آمدن از حرم دیدیم که می گفتند: از دفن «میرزا هدایت» می آییم.(1)
1) سرّ دلبران، ص 199.
«میرزا هدایت» در گذرخان قفل سازی داشته و شبهای جمعه در روضۀ «آیت الله حجت» به مرحوم فروغی کمک می کرده است.
باز از نمونه های چشم باطنی، حکایت فقیه مبرّز شیعه، مرحوم «آية اللّه حاج ملا علی کنی» (1306 - 1220) است که بخط خود آن را برای محدّث نوری «ره» رقم زده است:
روزی در حرم امام حسین علیه السلام حل مسئله ای مشکل، ذهن مرا به خود مشغول کرده بود که حالت مخصوصی برایم رُخ داد که متوجه آمدن فتحعلی شاه قاجار با لباس بلند و هیئت ویژه به حرم حسینی شدم که از طرف قبر «حبیب بن مظاهر» وارد شد و دست و بدن خود را به ضریح چسباند و مشغول زیارت شد، چون به حالت عادی برگشتم، هراسان شدم که چگونه پادشاه ایران بدون اطلاع قبلی وارد کربلا شده، فوراً از جا برخاستم و به تعقیب او درآمدم و با خود گفتم اگر از زوار بپرسم، پادشاه ایران را ندیدید، مرا دیوانه می پندارند، لذا پرسیدم چنین شخصی را با چنان لباسی ندیدید که پاسخ منفی بود.
من این داستان را برای کسی بازگو نکردم تا متوجه شدم که چنین حالتی برای ملا محمد نوری هم ژخ داده، سپس روشن شد که در همان روز مشاهده، شاه قاجار دار فانی را وداع گفته بود.(1)
نکته:این چشم باطنی، و این ارتباط زندگان با عالم ملکوت و برزخیان ، و این انتقال ارواح دوستان امام حسین علیه السلام، به کربلا است.
1) دارالسلام، ج 4، ص 465.
قال اميرالمؤمنين علیه السلام: «لَا تَسأَل عَمَّا لَا يَكُونُ، فَفِي الَّذي قَد کَانَ لَکَ شُغلٌ».
امیر مؤمنان علیه السلام می فرماید: از آنچه واقع نمی شود، مپرس که در آنچه هست برای تو شغل و کاری است.(1)
تردیدی نیست که پرسش و چون و چرا کلید فهم است، و گروهی در قیامت مورد بازخواست قرار می گیرند که چرا پرسش نکردند؟ و انسان تا سؤال نکند، چیزی را یاد نمی گیرد، اما سؤال چند
گونه است:
1) نهج البلاغه، فيض الإسلام، حکمت، 356.
شخصی از حضرت صادق علیه السلام پرسید که آب چه طعمی دارد؟
امام علیه السلام نخست فرمود: پرسش تو به قصد فهمیدن باشد نه بهانه جویی؛ «سَل تَفَقُّهًا وَ لَا تَسأَل تَعَنُّتاً»؛ سپس فرمود: مزۀ آب، مزه حیات است، زیرا خدای بزرگ می فرماید: ما هر موجود زنده ای را از آب آفریدیم؛ «طعم الماء طعم الحياة، قال الله سبحانه: «وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ ».(1)
سؤال های بیهوده: گاهی پرسش ها، از اموری است که هیچ گاه واقع نمی شود، که کلام امیرمؤمنان علیه السلام اشاره به آن دارد، که به جای سؤال از مسائل فرضی - که هیچ وقت هم واقع نمی شود - به یادگرفتن احکام شرعی بپرداز که وظیفۀ تو آن است.
سؤال درد سرآور: گاهی پرسش های بی مورد، باعث به زحمت انداختن خود هم می شود.
خدای بزرگ، برای یافتن قاتل، دستور ذبح گاوی را به بنی اسرائیل داد، که با کشتن یک گاو، می توانستند کار را تمام کنند، امّا با سؤال های بیجا، کار را برای خود مشکل کردند، که چگونه گاوی باشد؟
1) تفسیر نمونه، ج 13، ص 396.
پاسخ آمد که:گاوی باشد نه پیر ونه جوان، رنگ آن زرد یکدست، و برای شخم زدن رام نشده باشد و برای زراعت آبکشی نکند و از هر عیبی محفوظ و رنگ دیگری هم در آن نباشد.
(لَا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَلَا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لَا شِيَةَ فِيهَا)(1)
باز از نمونه سؤال های زحمت دار، داستان «عكاشه» است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای مردم از حج سخن می گفت، که شخصی به نام «عکاشه» یا «سراقة بن مالک» گفت: آیا هر سال باید به حجّ برویم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سکوت کرد، آن بندۀ خدا بار دوم و سوم پرسش خود را تکرار کرد، که حضرت فرمود: چرا این قدر اصرار می کنی؟ اگر بگویم حج هر سال واجب است، آن گاه در صورت ترک آن کافر می شوید، پس تا چیزی را نگفته ام، شما هم در پرسیدن اصرار نکنید، و در اینجا این آیه شریفه نازل شد که: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ).(2)
اگر معلّم بشریت مصلحت می بیند که مطلبی مخفی بماند، یا پزشک معالج بیماری انسان را مکتوم بدارد، یا اسرار نظامی و خانوادگی پنهان بماند، نباید سماجت به خرج داد که روشن شود.
در احادیث آمده که خداوند، بعضی از امور را مسکوت گذاشته فراموش نکرده، لذا شما با پرسیدن، خود را به دردسر نیندازید: «ترک اشياء في غير نسیان و لكن رحمة منه لكم فاقبلوها ولا تبحثوا عنها»(3)
«محمّد امین»، فرزند «هارون الرّشید» به وسیلۀ برادرش «مأمون» در محرم سال 198 کشته شد، و سر او را به خراسان آوردند.(1)وی مادرش «زبیده» همسر هارون بود، اما مأمون، مادرش کنیزی زشت چهره به نام «مراجل» بود که در حال نفاس از دنیا رفت.
روزی مأمون بر «زبیده» وارد شد و دید که با خود حرف می زند.
مأمون: حتما به خاطر کشتن پسرت «امین»، مرا نفرین می کنی؟
زبیده: نه به خدا سوگند.
مأمون: پس با خود چه می گفتی؟
زبیده: مرا رها کن و معاف بدار.
مأمون: نه، هرگز باید بگویی؟
زبیده: به ناگزیر گفت: واقعیت این است که روزی با پدرت «هارون» شطرنج بازی می کردم و شرط ما این بود که هرکه پیروز شد، هر چه طرف مقابل خواست، انجام دهد.
1) «اصمعی» می گوید: پس از یک سال دوری، روزی بر «هارون الرّشید» وارد شدم، و پس از مدّتی نشستن، چون برخاستم تا بروم که اشاره کرد بنشین. چون مجلس خالی شد، «امین» و «مأمون» وارد شدند و من مدّتی با آنان بحث ادبی کردم. «هارون» پرسید: آنها را چگونه بافتی؟ گفتم: بسیار عالی هستند، که ناگاه دیدم اشک «هارون» جاری و با اشاره وی، فرزندانش مجلس را ترک کردند، آن گاه گفت: «اصمعی» چگونه است وقتی که میان این دو برادر خونریزی شود، و مردم بگویند: کاش مرده بودند، گفتم: خلیفه! این خبر را از «ستاره شناسان» شنیده ای یا از «علما»؟ گفت: خیر، بلکه علما از اوصیای پیامبران و آنها هم از پیامبران شنیده اند. آن گاه مأمون در زمان خلافتش می گفت: تمام قضایای میان من و برادرم را، هارون از موسی بن جعفر علیه السلام شنیده بود. حياة الحيوان، ج 1، ص 109.
در دور اوّل بازی، پدرت بر من چیره شد، و از من خواست که در اطراف قصر به صورت عریان بگردم، اما هر چه اصرار کردم که خواسته اش را تغییر دهد، راضی نشد، من هم به خواست او تن دادم.
چون بازی را ادامه دادیم، در دور دوّم من چیره شدم، و آنگاه او بود که باید به درخواست من تن می داد؛ به همین دلیل من از او خواستم که به آشپزخانه برود و با زشت ترین کنیزها - که مادر تو بود - آمیزش کند.
پدرت اصرار کرد که از این درخواست بگذرم، حتی پذیرفت که مالیات مصر و عراق را به من بدهد، ولی من نپذیرفتم و او بناگزیر به خواستۀ من تن داد و آن روز نطفۀ تو منعقد شد، به همین جهت الآن با خود می گفتم که: خودم سبب قتل پسرم شدم.
مأمون چون این حکایت را شنید که انعقاد نطفه و تولّد او محصول قمار بوده است، عصبانی شد و گفت: خدا لعنت کند اصرار کننده را. «لَعَنَ اللّهُ المُلاحَحَة»(1)
1) حياة الحيوان، ج 1، ص 110.
قال الصّادق علیه السلام : «ثلاثٌ لَم يَجعَلِ اللّهُ لِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ فِيهِنَّ رُخصَةٌ، بِرُّ الوَالِدَينِ، بَرَّین كانا او فاجرین، و وفاء بالعهد للبَرِّ وَ الفَاجِرِ وَ اداءُ الأَمَانَةِ الى البَرِّ وَ الفَاجِرِ».(1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: خدای بزرگ در سه کار برای احدی مجوز ترک نداده است: احسان به پدر و مادر، وفای به عهد و پیمان، و برگرداندن امانت به صاحبان آن، چه خوب باشند و چه بد رفتار.
یک سری برنامه های اسلام، دارای مرز و شرط اسلام و ایمان است.
اگر شخصی مؤمن بود، می توان به او زکات و خمس داد، یا اگر عادل باشد، اقتدای به او صحیح است، یا با اسلام آوردن ذبيحۀ او پاک و حلال است.
اما یک سری از امور داریم که شرط ایمان و اسلام در آن نشده مانند احسان به پدر و مادر چه مؤمن باشند چه کافر باید نیکی کرد.
1) خصال، باب سه گانه، حدیث 129.
از مجموعۀ روایات، چنین استفاده می شود که حقوق پدر از نظر فقهی و حقوقی بیشتر است، و حقوق مادر از نظر عاطفی، ولی برکت عمر و روزی در گرو احسان به هر دو می باشد.
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر بالین جوانی که در حال احتضار بود حاضر شد و کلمۀ «لا اله الّا الله» را به او تلقین کرد، امّا زبانش بند آمده بود و نمی توانست شهادتین را بگوید.
حضرت از خانمی که در کنار بستر آن جوان بود، پرسید که آیا این جوان مادر هم دارد؟
او گفت: آری، من مادرش هستم.
فرمود: آیا تو از فرزندت ناراضی هستی؟
گفت: آری، شش سال است که با او سخنی نگفته ام! امّا با درخواست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، او از پسرش راضی شد، آن گاه، حضرت، این دعا را به او تعلیم کرد:
«يَا مَن يَقبَلُ اليَسِيرَ وَ يَعفُو عَنِ الكَثِير، إِقبَل مِنِّي اليَسِيرَ وَاعفُ عَنِّي الكَثِيرَ إِنَّكَ أَنتَ الغَفُورُ الرَّحِیم».
با رضایت مادر، زبان به کلمۀ توحید باز شد و موحد از دنیا رفت.(1)
فقیه بزرگ امامیه، علی بن موسی، معروف به «سید بن طاووس»
1) امالی طوسی، مجلس سوم، حدیث 95.
وصیّت کرد که قبر مرا پایین پای پدر و مادرم قرار دهید؛ چرا که خدای بزرگ مرا دستور به نهایت فروتنی و احسان (1)
وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا.
و پروردگارت مقرر فرمود که جز او را نپرستید؛ و به پدر و مادرتان نیکی کنید؛ اگر یکی از آن دو، یا هردو نزد تو ای فرزند انسان! به کهنسالی رسیدند، به آنان «اُف» نگو و کمترین اهانت به آنان روا مدار و بر سر آنان بانگ مزن، و با آنان سخنی شایسته و سرشار از احترام بگو.
و برای آنان از سر مهر و رحمت بال فروتنی فرود آر، و بگو: پروردگارا! بر آن دو رحمت و بخشایش آور، همانگونه که مرا در خردی پروردند.
در حقّ آنان داده است، بنا بر این می خواهم این دستور در قبر هم رعایت شود.(2)از تکالیفی که مرز ندارد و باید به آن پایبند بود، موضوع قراردادها و پیمان هاست، که مسلمان و مؤمن باید اسلام و ایمان خود را در چنین جاهایی نشان بدهد که متعهّد و ملتزم و پای بند به اصول
است، یا نه؟ و باید به یاد داشت که اگر راه شکستن قراردادها باز شود، دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود.
روشن است که وفای به عهدی لازم است، که مخالف اسلام نباشد، زیرا مردم گاهی، قراردادهایی را بین خود می بندند که اعتبار شرعی ندارد و با آن اختیاری که خدای حکیم در امر ازدواج یا معامله یا عبادت به آدمی داده است، سازگار نیست، که یک نمونه از آن را
1) اشاره به آیه های 23 و 24 از سوره اسرا میباشد که می فرماید: وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا.
2) فوائد الرضویه، ص 337.
اینجا می آوریم:
«هادی عباسی» (170-147) فرزند مهدی و نوۀ منصور است.
وی کنیزی داشت به نام «غادره» روزی همین طور که در مجلس خلیفه بزم آرایی می کرد و آواز می خواند و مجلس و مجلسیان در عیش و نوش بودند، به ناگاه چهرۀ خلیفه درهم و متغیر شد که موجب نگرانی اطرافیان گردید؛ چون علت را پرسیدند، گفت: الآن در فکر رفتم که بعد از من برادرم هارون این کنیز را خواهد گرفت، به همین جهت برادر را فراخواند و در حضور کنیز از هر دو نفر آنان خواست که باهم آمیزش نکنند، و آنها هم برای اطمینان خاطر خلیفه، سوگندی محکم خوردند که چنین کاری را نخواهند کرد.
اما بعد از مرگ هادی، هارون با اصرار «غادره» را به خود دعوت کرد و همین طور که کنیز سرش در دامن هارون، بود و به خواب رفته بود یک مرتبه، وحشت زده از خواب بیدار شد و گفت: الآن برادرت را در خواب دیدم که این اشعار را می خواند:
أَخلَفتِ وَعدَکِ بَعدَمَا***جَاوَرتُ سُکَّانَ المَقَابِرَ
وَ نَکَحتِ غَادِرَةً أَخِي***صَدَقَ الَّذِي سَمَّاکِ غَادِرَ
لا يَهنَئُکِ الأَلفُ الجديدُ***وَ لَا تَدُر عَنکِ الدَّوَائِرَ
وَ لَحِقتِ بِي قَبلَ الصَّبَاحِ***وَ صِرتِ حَيثُ غَدَوتُ صَائِر
پس از آنکه من همسایه مردگان شدم، تو عهد و پیمان خود را شکستی.
و از روی حیله، با برادرم ازدواج کردی، درست نامیده آنکه نام
تو را حیله گر گذاشت.
این پیوند جدید بر تو مبارک مباد، و مرگ و حوادث از تو دور مباد.
و قبل از صبح به من ملحق می شوی و به روزی می افتی که من افتاده ام. و آنگاه پر زد و همانجا در دامن هارون جان داد.(1)
این حکایت چند پیام دارد:
وفای به چنین عهدی از دیدگاه شرع لازم نیست.
بعضی از رؤیاها، صادق هستند و بر خلاف تصور عده ای خیالات نیست.
ارتباط ارواح در عالم برزخ با این جهان و زندگان ممکن است.
سومین تکلیفی که مرز ندارد، برگرداندن امانت است، که هم باید در نگهداری آن کوشش کرد و هم در صورت تلف شدن با افراط و تفريط باید از عهدۀ خسارت آن بر آمد.
امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در هجرت از مکّه به مدینه، به من دستور داد در مکّه بمانم و امانت های مشرکین را که نزد پیامبر بود، به صاحبانش برگردانم؛ «أَمَرَنِي أَن أُقِيمَ بَعدَهُ حَتَّى أَؤدّىَ وَدَایِع كَانَت عِندَهُ لِلنّاسِ، وَ لِذَا كَانَ يُسَمَّى الأَمِين»(2).
عاقبت امانتداری، عترت و سربلندی است و نتیجۀ خیانت در آن، سرافکندگی و شرمساری است.
ادیب الممالک فراهانی، (1277 - 1366) داستان خیانت قاضی را در سبکی زیبا آورده که در اینجا می آوریم:
گویند از خراسان شد تاجری روانه***با کاروان بغداد، سوی طواف خانه
چون کاروان فروشد در شهر بند بغداد***در آن دیار دلکش يساری بدش یگانه
روز وداع، مهمان با میزبان خود گفت***مالی است می سپارم نزد تو دوستانه
چون میزبان شنید این، گفتا مرا نباشد***نه کیسه و نه صندوق نه کنج و نه خزانه
آن به که مال خود را آری به نزد قاضی***و بر وی هسمی سپاری آن نقد را شبانه
بازارگان مسکین شد در سرای قاضی***نقدی که داشت بر وی بسپرد محرمانه
چون بازگشت از حج آمد به پیش قاضی***تعظیم کرد و از صدق بوسیدش آستانه
گفتا بدو که یاشیخ در ده أمانتم را***فالله يأمر الناس بالعدل و الأمانة
قاضی بگفتش ای مرد! منکر نیم که از خلق***نزد من است امانات بسیار و بیکرانه
اما تو را به تحقیق اینک نمی شناسم***گو، کسیستی، چه داری از مال خود نشانه
گفتا بدان نشانی کز من گرفتی آن زر***بردی درون صندوق هشتی به کنج خانه
گفتا دروغ و بهتان بر چو منی روا نیست***زین قصه لب فرو بند کوتاه کن فسانه
حاجی ز نزد قاضی مأیوس رفت و دانست***ان دون همتان نبخشند بر عجز و استکانه
پیش رفیق دیرین آورد شکوه و داشت***اشک از دو دیده جاری، آه از جگر زبانه
یار کهن به او گفت سود تو در خموشی است***و چونان که نفخ دل را سوداست رازیانه
آن گاه با امیری از چاکران سلطان***این رازک نهانی بنهاد در میانه
گفت آن امیر فردا هستم به پیش قاضی***با یار خویش برگوی کآنجا شود روانه
تا من به قصد این کار بر جان وی گشایم***تیری که سالها بود پنهان در این کمانه
روز دگر شتابان آمد به پیش قاضی***گفتا که بودم امروز در، بار خسروانه
شه قصد کعبه دارد زین رو به خواست مردی***با دانش و کفایت با طاعت و دیانه
تا بسپرد به دستش تاج و سریر و خاتم***و هم ملک و هم رعیت هم گنج و هم خزانه
با بنده مشورت کرد گفتم به غير قاضی***نشناسم اندرین ملک، مردی چنین یگانه
بعد از دو روز دیگر شه خواندت به محضر***بخشد سریر و افسر با ملكت زمانه
قاضی زجای برخاست خواندش درود بیحد***بامنت فراوان با شکر بیکرانه
ناگه رسید حاجی با احترام لایق***در پیشگاه قاضی خم کرد پشت و شانه
قاضی پس از تواضع گفتا امانتت را***جویا شدم ز قنبر پرسیدم از جمانه(1)
خوردند جمله سوگند با مصحف الهی***ناگه رسید پیغام بر من زقهرمانه
کاین سان ودیعه را پا، هشتی تو در فلان شب***نزد فلانه خواتون در کیسه فلانه
حق شاهد است کاین قول صدق است پای تا سر***از بنده در امانت نبود روا چنانه
1) جمانه: نام کنیز است.
حاجی گرفت و بوسید از شوق دست قاضی***گفتا دهد خدایت اقبال جاودانه
این بخششی که امروز بر چاکرت نمودی***هرگز نکرده حاتم یعنی ابو سفانه
روز دگر بیامد سرهنگ نزد قاضی***قاضی ز مقدم وی زد طبل شادیانه
گفتا خبر چه داری از شاه و نیت حج*** سوی طواف خانه کی می شود روانه
گفتا عزیمت شه شد منصرف از این راه***زیرا که حج روا نیست بر ذات خسروانه
مقصود بنده این بود کز پیشگاه سامی***بستانم آن امانت، بیش برده ام ضمانه
بهتر ز حج و عمره این شد که مال حاجی***از کیسه ات کشیدم بامته و کمانه
هم بار دوست بستم هم مشت تو گشودم***ازین گونه می توان زد تیری درون خانه
اینک رسیده فرمان از شه که مسند خویش***بر چینی وتن آسان باشی درون خانه
کی آید از خیانت جز ننگ دزد شاهی***کی زاید از ذراریح جز سوزش مثانه
يا مسند ریاست یا دستگاه سرقت***برداشتن به یکدست نتوان دو هندوانه
در زمان «عبد الملک مروان» تاجری بود که بیشتر مردم او را درستکار می دانستند، اما در یک جریان منحرف گردید و اعتماد مردم از او سلب شد.
فرزند وی که از خیانت پدر، افسرده و برای وی درس عبرتی شده بود، همسایه ای داشت که رهسپار میدان جنگ بود، و ده هزار دینار نزد وی به امانت گذاشت که اگر کشته شدم، یک دهم آن برای خودت و باقیمانده را به فرزندانم تحویل بده. پدر که از موضوع دینارها خبر داشت، از وی خواست که آنها را مصرف کند بدان امید که بعدها جای آن را پر کند، اما پسر قبول نکرد.
بازماندگان آن سرباز، از این جوان درخواست نوشتن نامه ای برای عبدالملک کردند که به آنها کمکی کند ولی عبد الملک گفت: هر کس کشته شود، نامش از دیوان حذف می شود.
اما جوان، آنها را از داستان دینارها آگاه کرد و آنها هم دو هزار دینار به وی دادند، بعد از این جریان بود که عبدالملک آنها را احضار و خواست به آنها کمکی بکند؛ اما وقتی از قضیه دینارها و امانتداری جوان آگاه شد، پست خزانه داری کشور را به او تحویل داد.(1)
1) ناسخ التواریخ، احوالات امام سجاد، ج 6، ص 90؛ گفتار فلسفی.
عن موسی بن جعفر عليهماالسلام قال: «إِشتَدّت مؤونةُ الدّنيا و الدّين، امّا مؤونةُ الدّنيا فانّكَ لَا تَمُدُّ يَدَکَ الَى شيءٍ منها الّا وَجَدتَ فَاجراً قَد سَبَقَک إِلَيهِ؛ و امّا مؤونةُ الآخرة فانّك لَا تَجِدُ أعوَاناً یُعِينُونَكَ عليه».(1)
امام کاظم علیه السلام می فرماید: هزينۀ دنیا و آخرت سنگین است، امّا هزینه دنیا، به هر کجای از آن دست بزنی، قبل از تو بی دینی به آن دست زده است، و امّا هزینۀ آخرت، افرادی را نمی یابی که تو را در رسیدن به آن کمک کنند.
روشن است که برای رسیدن به هر کاری، هزینۀ آن را باید پرداخت حتی برای رسیدن به دنیا هم باید هزینۀ سنگین آن را بپردازیم. دنیا برای اهل دنیا، رایگان به دست نمی آید، منتهى انسان
باید ببیند، آنچه را از دست می دهد در مقابل آن چه می گیرد.
گاهی در میان عوام، یا آنها که حال بندگی خدا را ندارند، این فکر
1) تحف العقول، ص 306؛ بحار، ج 10، ص 246.
باطل رایج می شود که برای رفتن به بهشت، اندک بهانه ای کافی است، و نیازی به انجام واجبات و ترک محرمات نیست، در حالی که آیات فراوان در قرآن مجید، این نظریّه را مردود شمرده و بهشت را از آنِ کسی می داند که بهای آن را بپردازد؛ یعنی ایمان همراه با عمل صالح آورده باشد، که اینک به آیاتی از آن اشاره می شود:
و آن روز بهشت برای پروا پیشگان نزدیک می شود.
و آنگاه به آنان نداد داده می شود که: هان! این همان بهشتی است که آن را به پاس آنچه انجام می دادید، به شما میراث داده اند.
و اما آن کسی که از پروردگارش ترسید و نفس خود را از هوس باز داشت، بی تردید جایگاه او همان بهشت پر طراوت و زیباست.(3)
امّا آن کس که کارهای سنجیده شده اش سنگین باشد، پس او در زندگی پسندیده ای است؛ و امّا آن کس که کارهای سنجیده شده اش سبک باشد، پس جایگاهش «هاویه» است، و تو چه می دانی که آن
چیست؟! آتشی است سوزان.
آری، در آن جا و در آن شرایط است که تمام اسباب و وسائل بی اثر می شود و هیچ وجهی برای رهایی پذیرفته نمی شود و مال و فرزند هم نفعی برای انسان ندارد، و از بستگان هم کاری ساخته نیست، و نسبت های خویشاوندی نیز بی اثر خواهد شد. .
وزن کردن در آن روز، حق است کسانی که میزان آنها سنگین است همان رستگارانند و کسانی که میزان آنها سبک است، افرادی هستند که سرمایه وجود خود را بخاطر ستمی که نسبت به آیات ما می کردند از دست داده اند
نامه امام صادق علیه السلام
پیشوای ششم، طیّ نامه ای، همین مطلب را به یکی از یاران خود یادآور شد و چنین نوشت:
«إيَّاكَ أَن تكون ممّن يَخافُ على العباد من ذنوبهم و يَأمَنُ العقوبة من ذنبه، فان الله تعالى لا يُخدَعُ عن جنّته وَ لَا يُنَالُ ما عنده الّا بطاعته، إن شاء الله».(2)
مبادا از کسانی باشی که دیگران را از گناهانش می ترساند، اما از
گناهان خود هراسی ندارد. بی تردید خدای بزرگ در راه دادن به بهشت، فریب نمی خورد و راه رسیدن به فضل او، طاعت اوست. ان شاء الله.
«طاووس یمانی» (متوفای 106)، که از بزرگان اهل تسنّن است، می گوید: در مسجد الحرام، حضرت سجاد علیه السلام را در حال عبادت و نماز دیدم، چون نمازش تمام شد، گفتم: ای فرزند پیامبر: شما سه پشتوانه دارید که امید است شما را نجات دهد: فرزند پیامبر بودن، شفاعت آن بزرگوار و دل بستن به مهر و رحمت خدای بزرگ.
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: اما فرزند پیامبر بودن، سبب نجات نمی شود؛ زیرا سخن خدا را شنیدم که می فرماید: نسبت های فامیلی در قیامت از میان می رود (فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ)(1)شفاعت پیامبر هم باید با اجازۀ خدا باشد؛ (لَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى) (2)
امّا رحمت خدا هم شامل حال افراد نیکوکار می شود و من نمی دانم که آیا از آنان هستم یا خیر؟ (اِنَّها قریبةٌ من المُحسِنین)(3)، (4).
امام هشتم علیه السلام برادری دارد به نام «زید النّار»، چرا که در بصره، خانه عباسیان را آتش زده بود. بعد از دستگیری او را نزد مأمون آوردند و خلیفۀ عباسی هم او را به حضرت رضا علیه السلام بخشید، البته امام هشتم تا زنده بود با او سخن نگفت.
چون «زید» را نزد آن حضرت آوردند، خطاب به او فرمود: «أغرّکَ قولُ بقّالى الكوفة» حرف بقال های کوفه باورت آمده که شنیده ای
حدیث بیست وسوم
173
فرزندان فاطمه علیهاالسلام را به آتش نمی سوزانند؟ اینکه میگویند فرزندان فاطمه به آتش نمی روند، مقصود فرزندان بدون واسطه، یعنی حسن و حسین علیهماالسلام است اگر خیال کنی تو با معصیت به بهشت بروی، پدرت هم پس از عمری عبادت به بهشت برود، پس تو به خدا نزدیک تری؛ «و اللّهِ مَا يَنال أَحدٌ ما عند اللّه عزّ و جلّ الّا بِطَاعَتِهِ» به خدا سوگند، انسان در سایۀ طاعت خدا به بهشت می رود، و اگر تو خیال کنی با معصیت به آن مقام می رسی خیلی در اشتباهی. (1)
1) معجم رجال الحدیث، ج 7، ص 359؛ بحار، ج 43، ص 230؛ سفينة البحار، واژۀ «زید»؛ داستان راستان، حکایت 102.
عن موسی بن جعفر علیهماالسلام قال: «مَا أهانَ الدنيا قومٌ قطّ الّا هنّأهم اللّه اياها و بارك لهم فيها و ما أَعزَّهَا قومٌ قطّ إلّا نغُصهم الله ايّاهَا».(1)
امام کاظم علیه السلام می فرماید: هیچ جمعیتی دنیا را خوار و سبک و کوچک نشمردند، مگر آنکه خدای بزرگ دنیا را برای آنها شیرین و گوارا کرد و هیچ دستهای آن را عزیز و گرامی ندانستند مگر آنکه پروردگار عالم آن را برایشان تلخ و ناگوار ساخت.
پیام حديث این است که انسان به نظر استقلالی به دنیا نگاه نکند، البته باید از آن بهره وری کند؛ زیرا که قرآن می فرماید: (لَا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا)(2)هر کس باید سهم خود را از دنیا بگیرد و خدای بزرگ روزی همه را تقسیم کرده است، (نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا)(3)ولی به چشم طعمه و تحفه به آن نگاه نکند؛ منتهی
اگر در روایات، از دنیا مذمت شده، آن دنیایی است که برای به دست آوردن آن آخرت خود را بفروشد، علاقه اش به دنیا بیشتر از آخرت باشد، یا دنیا را بر آخرت ترجیح بدهد.
امیرمؤمنان علیه السلام می فرماید:
«من كثر اشتبا که بالدنيا كان أشدّ لِحَسرَته عند فراقها»(1)
آن کسی که بیشتر پنجه در دنیا انداخته باشد و خود را به آن گره زده باشد، به هنگام جدایی بیشتر حسرت می خورد.
پیش صاحب نظران ملک سلیمان باداست***بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است
دل بر این پیره زن عشوه گر دهر مبند***کاین عروسی است که در عقد بسی داماد است
خیمه انس مزن بر در این کهنه رباط***که اساسش همه بی موقع و بی بنیاد است
مرحوم سید محمد باقر شفتی (متوفای 1260) در آغاز زندگی بسیار فقیر و تهی دست بود، امّا به خاطر یک جریان آن قدر ثروتمند گردید که مالیات املاکش به هفتاد هزار تومان می رسید. خودش علت نجات از فقر و رسیدن به آن ثروت هنگفت را چنین بیان می کند:
در روزگار فقر و گرسنگی، روزی یک قران پول به من رسید که با
1) سفینه ، «دنی»
آن یک جگر و نان تهیّه کرده و به طرف منزل حرکت کردم. چون در بین راه به خرابه ای رسیدم، مادّه سگی را دیدم که با شش توله اش از گرسنگی به هم می پیچند و توله ها پستان خشک مادر را می جوند. من که مزۀ فقر را چشیده بودم، نان و جگر را جلوی سگها انداختم و
دست خالی به خانه برگشتم، عصر همان روز از طرف دربار آمدند که مرا برای امامت جماعت به تهران ببرند، ولی من نپذیرفتم، به دنبال آن شهرتم در شهر زیاد شد و ثروتم رو به فراوانی و زیادی گذاشت.(1)
نتیجه بی اعتنایی و دل نبستن به دنیا و اعتباری دانستن چنین می شود که دنیا به انسان رو می کند.
امام دوم در ساعات پایانی عمر مبارک خویش، مواعظی خطاب به «جنادة بن أَبي أُميه» دارد که بسیار سودمند است. اینک جملاتی از آن را می آوریم:
«و اعلم انّ الدنيا في حلالها حساب، و في حرامها عقاب، و في الشبهات عتاب، فانزل الدنيا بمنزلة الميتة، خذ منها ما يكفیک، فان كان حلالاً کنت قد زهدت فيها و إن كان حراماً لم يكن فيه وزرٌ، فاخذت منه كما اخذت من الميتة و إِن كان العتاب فالعتاب يسير.»(2)
بدان که در حلال دنیا حساب، و در حرامش عقاب و در شبهات آن سرزنش است. دنیا را به گونه مردار حساب کن که باید به اندازۀ ضرورت و نیاز از آن برداری. پس اگر از حلال آن برداشتی که حرص
نزدی، و زیاد برنداشتی و اگر حرام باشد، چون ضرورت بوده است، کیفری نداری، و اگر هم از مشتبهات برداشتی که سرزنش آن کم است..
اینک به یک نمونه از عزیز و گرامی داشتن دنیا، عنایت فرمایید:
یکی از خلفای اموی، «یزید بن عبد الملک بن مروان» (105-71) است. او در زمانی که برادرش، «سليمان» خلیفه بود کنیزی را به نام «حبابه» به چهار هزار دینار خریده بود، و چون خبر به سلیمان رسید، تصمیم گرفت، کنیز را به هر قیمتی شده از چنگ برادرش درآورد، به همین جهت «یزید» بی درنگ آن را فروخت. چون سلیمان مُرد و «یزید» به خلافت رسید، روزی همسرش به او گفت: آیا هنوز آرزویی در دلت هست که به آن نرسیده باشی؟
گفت: حبّابه.
همسرش کنیز را پیدا کرد و خرید و آرایش و زینت نمود و او را پشت پرده نگه داشت و باز به شوهرش گفت: آیا هنوز چیزی از دنیا هست که به آن نرسیده باشی؟
گفت: حبّابه.
پرده را کنار زد و گفت: این تو و این هم حبَّابه.
خلیفه که بعد از مدت زیادی فراق و دوری، تازه به «حبَّابه» رسیده بود، دستور داد بساط عیش و نوش را گستردند و گفت: بعضی می گویند: پادشاهان یک روز را هم به خوشی به شب نمی رسانند و من می خواهم بگویم این حرف غلط است. امروز خبر ناگواری را به
من ندهید که می خواهم خوش باشم.
همین طور که بساط شادی پهن و خلیفه و کنیز مشغول خوردن انار و بگو و بخند بودند، ناگاه دانۀ اناری به راه تنفّس کنیز وارد شد و بی درنگ او را کشت!
این واقعه آن قدر برای او ناگوار بود، که چون برای خاکسپاری جنازه آمدند، اجازه نداد! و چندین روز، جسد روی زمین مانده بود تا دستور دفن صادر شد، امّا پس از خاکسپاری، نتوانست تحمّل کند باز دستور نبش قبر را داد و بدین وسیله خودش نیز بعد از پانزده روز جان باخت.(1)
آری، این نتیجه عزیز دانستن دنیا است که این چنین ناگوار و تلخ می شود و خود نیز به خاطر آن جان می دهد.
1) حياة الحيوان، ج 1، ص 101.
عن امیرالمؤمنين عليه السلام قال: «يا بنيّة، الحديث كما حدّثتكِ أُمّ ايمن، و کأنی بک و ببنات اهلک سبایا، بهذا البلد أذلّاء خاشعین، تخافون أن يتخطّفكم الناس فصبراً صبراً».(1)
دخترم! خبر همان است که از «امّ ایمن» شنیده ای، گویی تو را همراه با گروهی از زنان و دختران در حال اسارت جلو این شهر می بینم که مردم این دیار شما را در محاصره گرفته و می ترسید شما را بربایند، اما صبر کنید صبر که خدا باشماست.
حضرت زینب علیها السلام در پنجم جمادی الأولی به سال ششم از هجرت متولد شد، و در سال 62 در سن 56 سالگی با کوهی از غم و اندوه جهان را بدرود گفت.
همسرش «عبد الله بن جعفر» از سخاوتمندان روزگار بود. فرزندانش را به اختلاف نوشته اند، از جمله، چهار پسر و یک دختر که عبارتند از: علی، جعفر، محمّد، عون، و امّ كلثوم.
1) کامل الزیارات، باب 88، ص 448؛ بحار، ج45، ص 179.
دختر امیرمؤمنان علیه السلام از امتیازات خاصّی برخوردار بود، که یکی از آنها نقل روایت است که در خور ارزش والایی از صدر اسلام تاکنون بوده است. از روایاتی که زینب علیهاالسلام روایت کرده است، «خطبۀ فدکیّه» است، که از مادرش حضرت صدیقه علیهاالسلام نقل کرده است. (1)
روایت دیگر، حدیث «امّ ایمن»(2)است، که در قتلگاه و در موقع حرکت اهل بیت به سوی کوفه برای امام سجاد علیه السلام بیان کرده است. در این مورد آورده اند که: چون نگاه حضرت به آن اجساد مطهّر افتاد و نزدیک بود، جان بدهد، دخت ارجمند على علیه السلام گفت: نگران نباش، خدای بزرگ از افرادی پیمان گرفته است که بیایند و این بدنهای پاک را به خاک بسپارند و بر قبر پدرت علامت بگذارند، که در اثر گذشت ایام کهنه و مندرس نشود؛ «يَنصِبُونَ لِهذا الطفّ عَلَماً لقبر ابِیک سیّد الشهداء لَا يَدرُسُ اثرُه وَ لَا يَعفو رَسمهُ علی کُرُور اللّيالي والأَيام».
منتهى وقتی امیرمؤمنان عليه السلام ضربت خورد و آثار شهادت در چهره اش هویدا گشت، دختر به پدر گفت: پدر جان! «امّ ایمن» حدیثی را از کربلا برایم گفته، که دوست دارم آن را از زبان شما بشنوم.
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج16، ص 211.
2) «امّ ایمن» نامش «بركة» است، که نخست به عقد «عبيد حبشی» در آمد، و از او صاحب فرزندی به نام «ایمن» شد. بعد به عقد «زید بن حارثه» درآمد، و برای او پسری به نام «اسامه» آورد. او بعد از رحلت حضرت آمنه، سرپرستی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به عهده گرفت، به همین جهت پیامبر در حق او فرمود: «أمّى بعد امّی». نویسندۀ «اسد الغابه» مرگ او را چند ماه بعد از رحلت پیامبر نوشته است، ولی نویسندۀ «طبقات»، أوائل خلافت عثمان. استیعاب، ج 4، ص 1793؛ طبقات، ج 8، ص 362؛ پیغمبر و یاران.
آن حضرت در پاسخ دخترش فقط به یک جمله اشاره کرد که: دخترم! خبر همان است که از «امّ ایمن» شنیده ای! منظور آن بزرگوار این است که حالش مساعد نیست و نمی تواند آن حديث طولانی را برای او بگوید، و فقط مطلبی را می گوید که از «ام ایمن» نشنیده است.
آنگاه فرمود: دخترم! گویا شما را جلو دروازه این شهر با حال اسارت می بینم، که مردم شما را در محاصره گرفته اند، اما صبر کنید.(1)
آن شب پدر بهر پسر چشمان تر داشت***گویا خبر از تشت و از زخم جگر داشت
آن شب سخن از هر دری می گفت مولا***از پاره پاره پیکری می گفت مولا
آن شب حکایت از یزید و ملک ری بود***صحبت از قرآن خواندن سر روی نی بسود
آن شب علی با زینبش راز مگو داشت***گویا سخن از بوسه و زخم گلو داشت
حسین علیه السلام کشته نشد !!
مهم ترین نقش به یاد ماندنی حضرت زینب در حادثۀ کربلا این است که اجازه نداد خودکامگان و سران استبداد، کربلا را در کربلا دفن کنند؛ زیرا در صدر اسلام، نهضت ها و انقلاب های زیادی رُخ داد؛ مانند قيام «زید بن علی»، نهضت «یحیی بن زید»، نهضت «محمّد
1) کامل الزیارات، باب 88، ص 448، بحار، ج 28، ص 60؛ ح 45، ص 179.
بن عبد الله»، مشهور به «نفس زکیّه»؛ قیام «مختار»، نهضت «ابراهیم امام»، نهضت «حسین بن علی» معروف به شهید «فخ»، و جنبش «توّابين»، امّا تمام آنها، خاموش و سرکوب شد و امروز جز در نوشته های تاریخی اثری از آنها یافت نمی شود. اگر زینب و اسارت زنان آزاده و فرزندان حق طلب امام حسین علیه السلام نبود، سرنوشت کربلا نیز، همان سرنوشت نهضت های دیگر بود؛ امّا حرکت کاروان اسیران، از این شهر به آن شهر مانع خاموشی و تحریف و فراموشی آن شد.
باور نکردنی است که چه طور پس از آن گروهی پیدا می شوند و منکر شهادت امام حسین علیه السلام می شوند، و می گویند آن حضرت کشته نشد، بلکه مانند عیسی علیه السلام به آسمان رفت! که امام صادق عليه السلام آنها را نفرین کرد؛ «مَن زَعَمَ أنَّ الحسين عليه السلام لم يُقتَل فَقَد کَذَّبَ رسول اللّه صلی الله علیه و آله و سلم»(1)
حضرت حجت علیه السلام هم در جواب «اسحاق بن يعقوب» فرمود:
«أمّا قول من زَعَمَ أَنَّ الحسين لم يُقتَل، فكُفرٌ و تکذیبٌ و ضلال».(2)
ادّعای آنهایی که می گویند: حسین کشته نشد، کفر و دروغ و گمراهی است.
سرّ نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود***کربلا، در کربلا می ماند اگر زینب نبود
وقتی فاجعه ای با چنان عمق، مورد انکار گروهی قرار می گیرد، معلوم نیست اگر کاروان کربلا آن مسیر را طیّ نکرده بود، آیا امروزه اثری از این حادثه مانده بود، یا خیر؟ این نقش حضرت زینب علیهاالسلام
است و به اصطلاح، امام حسین علت «مُحدثه» نهضت آزادیخواهانۀ عاشورا بود و خواهرش علت «مبقیۀ» آن.
یکی دیگر از امتیازات حضرت زینب علیهاالسلام ، مقام نیابت از حجّت خدا، یعنی زین العابدین علیه السلام در واقعه کربلا است.
«احمد بن ابراهیم» می گوید: در سال 262 در مدینه وارد بر دختر حضرت جواد علیه السلام حکیمه خاتون شدم، و از پشت پرده تکلیف شیعه را در عصر غیبت پرسیدم که فرمود: الآن شیعه باید به جدّه (مادر امام عسکری) مراجعه کنند.
گفتم: رجوع کنیم به کسی که به یک زن ارجاع داده است؟
فرمود: پیروی کنید از حسین علیه السلام که برای حفظ جان حجّت خدا، به حسب ظاهر ، به خواهرش زینب وصیت کرد؛ «اقتداءً بالحسين، إِن الحسين أوصى الى أختِهِ زینب بنت علی بن ابی طالب في الظاهر».(1)
البته روشن نیست که در دوران غیبت صغری که نمایندگان حضرت حجّت علیه السلام وسیله ارتباطی بین مردم و امام بودند، آن وقت چه طور حکیمه خاتون به «جدّه» ارجاع داده است؟ یک احتمال این است که وکلای حضرت در بغداد بوده اند، و این داستان مربوط به مدينه است. احتمال دیگر این است که: مقصود از ارجاع زنان در مسائل خودشان به مادر امام عسکری علیه السلام بوده است، و الله العالم.
1) كمال الدين، باب 45، ص 501.
محقق پر تلاش مرحوم «سید عبد الرّزاق مقرم» از مرحوم «کاشف الغطاء» نقل می کند که اشعاری را در مصائب حضرت زینب علیه السلام روی کاغذ آورده بودم، چون خواستم آنها را به پاکنویس بیاورم، رسیدم به این بیت:
تَوَدُّ أنّ جسمها مقبورُ***وَ لَا يَرَاها الشَّامت الكفورُ
زینب آرزو داشت که مرده بود و ناسزاگویان کافر کیش را نمی دید.
متوجه شدم که یک بیت اضافه شده:
وَ هي بِأستَارٍ مِنَ الأنوار***تَحجُيُها عَن أَعيُنِ النُظَّار
زینب در هاله ای از نور بود که آن نور، او را از چشم نامحرمان حفظ کرده بود.
بار دیگر به چکنویس رجوع کردم، اما این بیت را ندیدم، معلوم شد که امر غیبی بوده است.(1)
مجموعۀ ابيات مرحوم «کاشف الغطا» در «المقبولة الحسينيّة» چنین است:
مغلولةَ الأيدى إلَى الأعناق***تُسبي على عُجفٍ مِنَ النّياق
حاسرة الوجه بِغیر برقعِ***لَا سَتر غیرُ ساعدٍ و أذرع
قد تَرَكَت عزيزها عَلى الثَّرَى***وَ خَلَّفَتهُ فِي الهَجير وَ العَرَى
تَوَدُّ اَنَّ جِسمَها مَقبورٌ***وَ لَا يَرَاهَا الشّامِتُ الكفور
و هی باستارٍ من الأنوار***تَحجُبُها عَن اعيُنِ النّظار.
1) على الأكبر، مقرم، ص 21.
عن امیرالمؤمنين علیه السلام قال: «ليس من الأرض بقعةٌ إلّا و هي قبرٌ او سیکونُ قبراً».(1)
امیر مؤمنان علیه السلام می فرماید: هیچ مکانی در زمین نیست، مگر آنکه قبرستان بوده یا در آینده تبدیل به گورستان خواهد شد.
زمین یکی از کرات منظومۀ شمسی است، که مدار گردش آن به دور خورشید پس از عطارد و زهره می باشد. زمین محل زندگی انسانها و حیوانات و گیاهان مختلف می باشد. زمین در هر 24 ساعت یک بار به دور خود، و در هر سال، یک بار به دور خورشید می چرخد.(2)
همان طور که زمین ها از نظر ظاهری، یکسان نیستند برخی سفت و سخت است و زمینی رمل و شن زار؛ از زمینی گل و گیاه می روید و
از زمینی حنظل و هندوانۀ ابوجهل، از بُعد معنوی هم زمین ها متفاوتند؛ به عنوان مثال: زمینی که خدا در آنجا عبادت، یا معصیت شده، متفاوت است. سفارش شده است زمینی را برای عبادت
انتخاب کنید که خدا در آنجا بیشتر عبادت شده باشد، بر خلاف زمینی که معصیت شده؛ چراکه خدا به آنجا عنایت ندارد. اینک برای هر دو نوع از زمین ها به سراغ تاریخ می رویم:
در مسیر حرکت امیرمؤمنان علیه السلام به «صفّين»، چون به شهر بابل یا شهر «حلّه» رسیدند، ««محمّد بن مخنف» می گوید: امیرمؤمنان علیه السلام به پدرم فرمود: زمين «بابل» دچار خسف شده است، مرکب خود را تند بران که نماز عصر را بیرون شهر بخوانیم؛ «اِنَّ بابل أرضٌ قد خُسِفَ بِها، فَحَرِّک دَابَّتَكَ لَعَلَّنَا نُصَلِّی العَصرَ خَارِجاً مِنهَا»(1)
چون سپاه اسلام در مسیر حرکت خود به ویرانه های شهر قوم ثمود رسید، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صورت خود را پوشاند و شتر را تند راند و فرمود:
از آب اینجا نیاشامید و برای وضو استفاده نکنید حتی اگر با آب اینجا خمیری را درست کردید، آن را به حیوانات بدهید ؛ «لَا تَشرَبُوا مِن مَاءِهَا وَ لَا تَتوضّوا منه لِلصَّلاةِ وَ مَا كَانَ مِن عَجين عَجِنتُمُوه فَاعلِفُوهُ الإبل».(2)
از طرفی دیگر، زمینی که محل عبادت بوده است، اثر خاصّی
دارد؛ چنانچه یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نام «ابوسعید خدری» سه روز در حال جان دادن بود، تا او را به مصلایش بردند، جان داد.(1)
امام هادی علیه السلام چون بیمار شد، به «ابوهاشم جعفری» فرمود: یک نفر را برای دعا کردن به کربلا بفرستید، چون کربلا از مواضعی است که خداوند می خواهد در آنجا به عظمت خوانده شود؛ «انّما هي مواطنَ يحب اللّه أَن يذكر فيها، فانا أُحبّ أَن يدعی لی حيث يحبّ الله أَن يدعَى
فيها»(2). که شرح آن در حدیث پنجم گذشت.
با این مقدمات راجع به زمین، نوبت به اعجاز کلام امیر مؤمنان علیه السلام و کرامت حضرت هادی علیه السلام می رسد:
چون «متوکل عباسی» تصمیم به آوردن امام هادی علیه السلام به بغداد گرفت، «یحیی بن هرثمه» را با سیصد نفر سرباز تحت فرمان را، برای آوردن آن حضرت به مدینه روان نمود.
چون این گردان سیصد نفری از بغداد رهسپار مدینه شد، طبیعی است که هر کدام دارای عقیده و مرام و مسلک مخصوصی است، زیرا خود «یحیی» از «حشویه»(3)است، کاتب از شیعیان و دیگری هم از خوارج.
از طرفی هم راه طولانی است و باید از هر دری سخنی گفت تا روز شب شود، و هیچ سخنی داغ تر از بحث های عقیدتی نیست؛ به همین جهت میان شیعه مذهب و خارجی مسلک در مورد امیرمؤمنان علیه السلام بحث درگرفت، تا رسیدند به بیابان خشک و بی آب و علف. مردی که از تز خوارج دفاع می کرد، گفت: مگر علی علیه السلام نمی گوید: هیچ زمینی نیست مگر آنکه قبرستان بوده یا در آینده گورستان می شود؟ به این بیابان نگاه کن، کی، کجا، انسانی در اینجا زندگی می کرده که مُرده باشد و اینجا گورستان او شده باشد؟ گفتند و خندیدند و رفتند، تا به مدینه رسیدند و دعوت متوکل را رساندند و حضرت هم اعلام آمادگی کرد. روز حرکت فرا رسید و آنان آمدند تا امام علیه السلام را سوار کنند، اما متوجه شدند که حضرت چندین بسته لباس های پشمی و زمستانی را می خواهد همراه خود بیاورد.
آنان تعجب کردند که الآن فصل تابستان و تموز است، و ما دو هفتۀ دیگر هم به بغداد می رسیم، که همین فصل است و همین هوا، پس این همه لباس های زمستانی برای چه؟
باز موقع حرکت، حضرت دستور داد تا چند دست لباس بارانی بیاورند، که باز بر شگفتی حاضران افزوده شد و با خود گفتند: گویی این آقا به سفر نرفته و تعجب از شیعیان است که به چنین امامی معتقد هستند!! امّا به هر شکلی بود حرکت کردند، و روزها و شب ها را پشت سر گذاشتند تا به آن زمین موعود رسیدند که سخن علی علیه السلام را به بازی گرفته بودند. که ناگاه در آسمان صاف و آبی، دگرگونی پدید آمد و رعد و برق و طوفان شدید همراه با باران و تگرگ، همه را بهت زده و بی چاره و وامانده کرد. حضرت بی درنگ دستور داد لباس ها را
آوردند و به تن کردند، و یک لباس بارانی و کلاه هم به «یحیی» داد! پس از پایان این بلای آسمانی، هشتاد نفراز سربازان متوکل به هلاکت رسیدند، که حضرت به «یحیی» فرمود: برخیز و اجساد سربازان خود را دفن کن، آری، این گونه خدای بزرگ، زمین ها را تبدیل به گورستان
می کند؛ «هكذا يملاء اللّه البريّة قبوراً».
پس از این اعجاز و کرامت، یحیی به دست و پای امام هادی علیه السلام افتاد و اقرار به امامت آن حضرت کرد.(1)
نتیجه اینکه، هم کلام حکیمانۀ امام علی علیه السلام روی حکمت بود، و هم امام دهم از گذشته و آینده با خبر است.
نمونۀ دیگر، زمینی است که در کنار فرات، مزار شهیدان کربلا و مهبط فرشتگان شد، و امیرمؤمنان علیه السلام پیش از رویداد جانسوز کربلا، خبر آن را داد:
«هرثمة بن سليم» می گوید: از سربازان على علیه السلام، در جنگ «صفّین» بودم، چون به کربلا رسیدیم، امام علیه السلام به نماز ایستاد و بعد از تمام شدن آن، مقداری از تربت کربلا را برداشت و بویید و فرمود: ای زمین! جماعتی از اینجا زنده می شوند که بدون حساب به بهشت
می روند؛ «واهاً لک، ايَّتها التربة، ليحشرن منک قوم يدخلون الجنّة بغير حساب».(2)
عن النبي صلی الله علیه و آله و سلم قال: «ثلاثةٌ مِنَ الذُّنُوبِ تُعَجِّلُ عُقُوبَتهَا و لا تُؤَخَّرُ الى الآخرة: عقوقُ الوالدين، و البغيُ على الناس، وكفرُ الإحسان».(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: سه گناه است که کیفر آن، فوری است و به قیامت نمی کشد:
آزار رساندن به پدر و مادر؛
ستم بر مردم؛
و کفرانگری و ناسپاسی در مورد نیکی ها و نعمت ها.
هر چند قیامت روز پاداش و کیفر است، ولی سنّت پروردگار بر این قرار گرفته، که پاداش و کیفر یک سلسله از اعمال، زود دامنگیر انسان شود؛ البتّه حسابرسی قیامت به جای خود محفوظ است. اکنون با یک نمونه از آثار فوری آزار پدر و مادر آشنا شویم:
امام حسین علیه السلام می گوید: شبی با پدرم امیرمؤمنان عليه السلام مشغول
1) أمالی طوسی، مجلس اول، حديث 17.
طواف خانه خدا بودم که صدای گریه و ناله و توبۀ شخصی در آن تاریکی شب ما را متوجه او کرد که می گفت:
يا من يُجِيبُ دَعاء المُضطَرِّ فِي الظُّلَمِ***یَا كَاشِفَ الضُّرِّ البَلوَى مَعَ السَّقَمِ
قَد نَامَ وَفدُکَ حَولَ البَيتِ و انتَبَهُوا***يَدعُو وَ عَینُکَ یَا قَیُّومُ لَم تَنَمِ
هَب لِي بِجُودِكَ فَضلَ العَفوِ عَن جَرَمی(1)***يَامَن أَشارَ اليه الخَلقُ في الحَرَمِ
إِن كان عَفوُكَ لَا يَلقَاهُ ذُو سَرَفٍ***فَمَن يَجُودُ عَلَى العَاصِينَ بِالنِّعَم
ای آنکه دعای گرفتاران را در تاریکی شب اجابت می کنی! و سختی ها را برطرف می سازی.
اینک میهمانان تو اطراف خانه ات خوابیدند و بیدار شدند و تو را می خوانند؛ امّا چشم های تو خواب ندارد.
به لطف خودت از لغزش های من در گذر، ای آنکه همۀ اشارات به سوی توست!
اگر عفو تو شامل حال تبهکاران و تجاوزگران نشود، پس آنها چه کنند و به کجا بروند و احسان چه کسی نصیب آنها شود؟
حضرت فرمود: حسین جان! صدای ناله او را می شنوی؟ برو و او را در میان تاریکی ها پیدا کن و نزد من بیاور.
1) «الجَرَم» بالتحريک، مصدر جَرِمَ، بر وزن عَلِمَ آمده است. اقرب الموارد.
چون او را به خدمت پدرم آوردم، از حال و روزش پرسش کرد.
گفت: حال کسی که دچار نفرین پدر شده، چگونه می باشد؟
آن حضرت داستان را پرسید؟
او گفت: من جوانی خوشگذران و عيّاش بودم که حتی در ماههای مبارک، مانند رجب و شعبان هم از گناه پرهیز نمی کردم، و پندهای پدر جز به اصرار من به ادامه گناه منجرّ نمی شد. روزی به سراغ صندوق پول پدرم رفتم، امّا او دستش را جلو آورد. من دست او را به گونه ای کنار زدم که از شدت درد نتوانست برخیزد! به همین جهت سوگند یاد کرد که مرا نفرین خواهد کرد. به دنبال آن حرکت کرد و خود را به مکّه رساند، و پردۀ کعبه را گرفت و هنوز نفرین او تمام نشده بود که به این صورت دچار شدم و دست من شل شد.
سه سال از این ماجرا گذشت تا با اصرار زیاد، او را راضی کردم که دوباره به مگه بیاید و نفرین خود را پس بگیرد، امّا همین که به نزدیکی مگه رسیدیم، پرنده ای در شب از جلوی شتر پدرم پرواز کرد و شتر رم کرد و پیر مرد را در میان دو سنگ به زمین زد و جان داد.
حضرت فرمود: فریادرس تو رسیده؛ «اتاک الغوث» اینک دعایی را که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یاد گرفته ام به تو یاد میدهم که در آن اسم اعظم خداست.
جوان چون صبح به خدمت حضرت رسید، گفت: در مرتبه دوم که مشغول خواندن دعا بودم، هاتفی صدا زد که: بس است، خدا را به اسم اعظم او خواندی، آنگاه خوابم برد و در عالم رؤیا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستی به بدنم کشید و فرمود: با نام خدا خود را حفظ کن، چون بیدار
شدم، سلامتی خود را مشاهده کردم.(1)
این همان «دعای مشلول» است که در مفاتیح الجنان آمده است.
در ذیل حدیث بیست و دوم هم در ارتباط با حقوق پدر و مادر مطالبی گذشت.
دوّمین گناهی که کیفر آن زود دامان انسان را می گیرد، ستم به مردم است.
تاریخ چهره های ستمکار و خشونت کیش بسیاری به چشم خود دیده است که چگونه زود گرفتار شدند.
چهارمین خلیفه عباسی به نام «موسی الهادی» (147 - 170) برادر هارون الرشید است، که مرگ وی در پانزدهم ربیع الاول واقع شده است.
وی در ایوان قصر خود نشسته و تیر و کمانی هم در دست داشت و فراشی هم ایستاده بود. او مستانه و بی خیال گفت: من می توانم تیری به او بزنم که از آن طرفش بیرون آید!
همه گفتند: خلیفه تیرانداز ماهری است، ولی نشاید که دستش به خون بی گناهی آلوده گردد. امّا او به نصایح اطرافیان گوش نکرد و فرّاش مظلوم را هدف تیر ظلم خود قرار داد و او را کشت، امّا پشیمان شد و به ورثۀ او أموال زیادی هدیه کرد، ولی در همان روز دملی در پشت پای او آشکار شد که هر چه میخارید، آرام نمی گرفت تا متعفن
1) بحار، ج 41، ص 224؛ مهج الدعوات، ص 152.
گردید و دو روز بعد به جهنم واصل شد.(1)
«خیزران» مادر هادی و هارون است.
او روزی در قصر نشسته بود که دربان آمد و گفت: زنی زیبا که لباس های کهنه به تن دارد، اجازه ورود می خواهد. اجازه صادر شد، و چون میهمان وارد گردید، گفت: من «مزنه» همسر «مروان بن محمد» آخرین خلیفه اموی هستم که دست روزگار ما را به اینجا رسانده (2)، و
این لباسهای مندرس هم عاریه است!!
«خیزران» متأسف شد، امّا «زینب» دختر «سلیمان بن علی» که در مجلس نشسته بود او را سرزنش کرد که: یادت هست در «حرّان» نزد تو آمدم و تو روی این فرش نشسته بودی و دربارۀ جسد «ابراهیم امام»(3)با تو سخن گفتم، ولی تو گفتی: زنان را با این امور چه کار؟ ولی «مروان» از تو بهتر بود، هر چند به دروغ گفت: ابراهیم را من نکشته ام ولی می خواهی جنازه اش را دفن کنیم و می خواهی تحویل شما بدهیم.
«مزنه» گفت: آری این نتیجۀ کردار ماست، ولی تو هم بترس از چنین روزی. به همین جهت به دستور «خیزران» او را به اطاقی راهنمایی کردند و همه نوع امکانات در اختیارش قرار دادند.
کنیز می گوید: چون او را به طرف اطاق می بردم، این آیه را
می خواند:
(وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِنْ كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ).(1)
خداوند برای آنان که کفران نعمت می کنند، مثلی زده است: منطقه آبادی که امن و آرام و مطمئن بود و همواره رزق و روزی آن از هر جا می رسید، اما نعمت های خدا را ناسپاسی کردند و خداوند به خاطر اعمالی که انجام می دادند، لباس گرسنگی و ترس را بر اندامشان پوشاند.(2)
در مسیر حرکت سپاه امیرمؤمنان علیه السلام به سوی «صفين»، چون به مدائن رسیدند، هنوز آثار کاخ «كسرا» سالم و پا برجا بود. «حرّ بن سهم» وقتی نگاهش به آن ساختمان خالی - که باد بر آن می وزید - افتاد، اشعار «اسود بن يعفر» را خواند که:
جَرَتِ الرّياح على محل ديارهم***فكأنّما كَانُوا عَلى ميعاد
باد به خانه های آنها می وزد، چقدر زود اینجا را ترک کردند و رفتند، گویا فقط یک وعده میهمان بودند.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: چرا نگفتی:
(كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ * وَنَعْمَةٍ كَانُوا فِيهَا
196
چهل حدیث در چهل مجلس
فَاكِهِينَ كَذَلِكَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا آخَرِينَ فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ وَمَا كَانُوا مُنْظَرِينَ).(1)
«انّ هَؤُلَاء كَانُوا وَارثين فَأَصبَحُوا مُوَرِّثینَ وَ لم يَشکُروا النّعمة فَسُلِبُوا دُنیَاهُم بِالمَعصية، إِیّاکُم وَ کُفرَ النِّعم ، لَا تَحِلُّ بِكُمُ النّقم».(2)
اینها غرق نعمتهایی بودند که از دیگران به آنها رسیده بود، چون ناسپاسی کردند، از آنها گرفته شد؛ لذا دنیا را از دست دادند، بپرهیزید از کفران نعمت که نکبت دامان شما را نگیرد.
هان ای دل عبرت بين از دیده نظر كن هان***ایوان مدائن را آئينۀ عبرت دان
از آتش حسرت بین، بریان جگر دجله***خود آب شنیدستی کآتش کندش بریان
دندانه هر قصری پندی دهدت نونو***پند سر دندانه، بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون***گامی دو سه برمان ، اشکی دوسه هم بفشان
پرویز که بنهادی، برخوان تره زرین***زرّین تره گو برخوان، رو کم تركو برخوان(3)
عن أَبي عبد اللّه علیه السلام قال: «مَن عَرَفَ فَاطِمَةَ حَقَّ مَعرِفَتِهَا فَقَد اَدرَکَ لَيلَةَ القَدرِ وَ إِنّما سُمِّيَت فَاطِمَةُ، لِأَنّ الخَلقَ فُطِمُوا عَن مَعرِفَتِها».(1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: هر کس فاطمه علیهاالسلام را آن گونه که باید بشناسد، همانا شب قدر را درک کرده است، و فاطمه علیهاالسلام را فاطمه نامیده اند چون مردم از شناخت آن حضرت ناتوان هستند.
حديث شریف، در بر دارندۀ چند موضوع است:
اصل معرفت؛
پنهان بودن بعضی از امور؛
علت تشبیه فاطمه علیهاالسلام به شب قدر.
شناخت ما، نسبت به افراد دو نوع است: گاهی شناخت، شناخت شناسنامه ای است، یعنی فاطمه علیهاالسلام، دختر پیامبر و
1) تفسیر فرات کوفی، ص 218.
خديجه، همسر على علیه السلام و مادر حسن و حسين عليهماالسلام است. این نوع معرفت را همه دارند و ارزش چندانی ندارد.
امّا نوع دوم از شناخت، علم به شخصیت و موقعیّت او در جهان هستی، و اینکه این خاندان محور عالم هستی هستند و واسطه بین خالق و خلق می باشند، و پذیرش اعمال ما بستگی به پذیرش ولایت این خاندان دارد. این حدیث، ناظر به این نوع شناخت است.
«مَن عَرَفَهَا فَقَد عَرَفَهَا وَ مَن لَم يَعرِفهَا فَهِىَ فَاطِمَة، بَضعَةٌ مِنّی وَ رُوحي الَّتي بَينَ جَنبَیَّ، وَ هِيَ الصّديقةُ الكبُرَى وَ عَلَى مَعرِفَتِها دَارَتِ القُرُونُ الأولَى».(1)
مردم! هر که او را شناخت که شناخته، و هر که او را نمی شناسد، او فاطمه است، پارۀ تن من، و روح و جان من است که میان دو پهلوی من می باشد، و او صديقۀ بزرگ است که بر شناخت او قرن های گذشته سپری گشته و دور زده است.
هي عند الله اعظمُ شأناً***و بها دار في القرون رَحَاهَا
هي و الله آيةٌ لرسول الله***بل رحمةٌ بها أهداها
هي و الله کوثرٌ قد أُعِدَّث***لِبَنِيها و كلّ من والاها
هي حَبلٌ لِكلِّ مُعتَصم***عُروَة الله التِي وَ ثِقَاهَا(2)
سنّت پروردگار عالم در این جهان بر این قرار گرفته که یک سری از امور باید مخفی بماند و مردم از آن با خبر نشوند به عنوان نمونه:
خدای بزرگ رضایت و غضب خود را از طاعات و معاصی پنهان کرده تا مردم بر انجام طاعات و ترک معاصی مواظبت کنند.
کدام دعا را می پذیرد و کدام را نمی پذیرد مشخص نیست، برای اینکه مردم مرتب دعا کنند.
بنده حقیقی خود را در میان بندگان مخفی کرده است، تا مردم همه را احترام کنند.
نماز «وُسطی» را مبهم گذاشته تا مردم بر نمازها مواظبت کنند.
وقت مرگ را مکتوم کرده تا همه در هر حال بر حذر باشند.
قبولی توبه را معین نکرده تا مردم مرتب در حال توبه باشند.
اسم اعظم را مشخص نکرده است تا انسان ها تمامی نامهای پروردگار را محترم بشمارند.
شب قدر را به طور دقیق تعیین نکرده است تا مردم بیشتر شب هایی را که احتمال «قدر» می رود، پاس دارند.(1)
اکنون با این دو مقدمه، به بیان این نکته می رسیم که چرا حضرت زهرا عليهاالسلام تشبیه به شب «قدر» شده است.
در شب قدر امور تعیین می شود؛ (فِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ) و محبت فاطمه علیهاالسلام هم، مرز جدایی حق و باطل است.
ليلة القدر، مجهول است، مقام فاطمه علیهاالسلام هم برای مردم
1) تفسير فخررازی، ج 32، ص 28.
مجهول است.
شب قدر برای تمام عالم است، فاطمه هم بزرگ ترین زنان عالم از آغاز تا انجام خلقت است.
شب قدر در امت های پیشین بوده، نور و معرفت و محبت فاطمه علیهاالسلام هم از آغاز بوده است.
در ليلة القدر، قرآن صامت و ساکت نازل شد؛ (إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ) از فاطمه علیهاالسلام هم یازده قرآن ناطق و گویا به دنیا آمد.
همان طور که «ليلة القدر» همیشه خواهد بود، چون فعل مستقبل «تنزّل» و «يفرق» دلالت بر ادامه و تجدّد فيض دارد، و این دو آیه نشانگرند که «ليلة القدر» هیچ گاه برداشته نمی شود، همین طور، علاقه و محبت به حضرت صدیقه علیهاالسلام هم ادامه پیدا خواهد کرد.(1)
چنانچه امام باقر علیه السلام فرمود: با سورۀ «انا انزلناه» مناظره کنید، تا پیروز شوید؛ همین طور مظلومیت فاطمه علیهاالسلام و مخفی بودن قبر او، بهترین سند ما بر حقانیت اهل بیت است. (2)
«عبد الرحمان بن جوزی» متوفای (597) در کتاب تاریخی خود واقعه ای را که در سال 474 در شهر واسط(3)اتفاق افتاده است نقل می کند که برای دوستداران اهل بیت شنیدنی است؛ چرا که حتّی
بزرگان اهل تستن هم نتوانستند آن را کتمان کنند. اینک اصل حکایت:
زنی در نهر «فصیلی» دچار جذام می شود که در اثر آن، بینی و لب و انگشتانِ دست و پایش خورده شده و متعفّن می گردد، تا آنجایی که شوهر و فرزندانش در بیرون از محلّه، اطاقی برایش ساخته و او را به آنجا منتقل می کنند؛ چرا که از شدّت تعفّن کسی نمی توانست از آنجا عبور کند. به هر حال هر روز فرزندانش دو قرص نان برایش می آوردند و آنها را جلوی او پرتاب می کردند و می رفتند
«لَا يُمكِن الاجتيازُ بهَا مِن نَتنِ ريحها، وانما كان وَلَدُها يأتيها برغيفين یُرمِیهِمَا الَيها».
روزی، بیمار به یکی از فرزندانش گفت: تو را به خدا سوگند، لحظه ای بمان تا تو را ببینم و برایم جرعۀ آبی بیاور؛ «یَا بُنَیَّ قِف بِاللّهِ حَتّى أَبصُرَکَ وَ جِئنِي بِجُرعَةِ مَاءٍ أشربها».
امّا پسر حاضر نشد و از مادر جذامی خود فرار کرد.
چون تشنگی او زیاد شد، خود را به چالۀ آبی که در اطرافش بود رساند، اما از هوش رفت و چون به هوش آمد، سلامتی و تندرستی خود را بازیافته بود و داستان خود را چنین تعریف کرد:
دو مرد و دو زن را در برابر خود نشسته دیدم که دو قرص نان - که روی آن برگ سبزی بود - با مقداری آب برایم آوردند، و من هرچه از نان ها می خوردم، تمام نمی شد و به حال اولش بر می گشت! سپس از آن آب نوشیدم، آن هم آبی که تا به امروز نچشیده بودم؛ «فكلّ مَا اكلتُ عَادَ القُرص كمَا كَانَ إِلَى أَن شَبِعتُ وَ شَربتُ مِنَ الکُرَاز ماءً لَم أَشرَب قَطُّ ألَذَّ منه».
آن گاه از نامشان پرسیدم که شما کیستید؟
یکی از آنها فرمود:
«انا الحسن، وهذا الحسين، و هذه خديجة الكبرى، و هذه فاطمة الزهرا علیهاالسلام ».
آن گاه امام حسن و امام حسین علیهماالسلام دست خود را بر چهره و سینۀ من کشیدند که گوشت های خورده شده به صورت اول برگشت و مرا سرپا بلند کردند که در آن حال نزدیک به سی چیز (که همان مرض ها بود) شبیه گوش ماهی از بدن من بر زمین ریخت و سالم شدم!
با انتشار این کرامت، مردم از راههای دور برای دیدن و تبرّک می آمدند؛ «ثُمّ أَمرَّ الحسن يده على صدري و وجهی و الحسين يده على ظهری فَعَادت شفتاي و أنفي وَ نَبَتَت أصابعي و أقَامُونِي فَسَقَط منّى ثلاثين كهيئة صَدَفِ السّمک.(1)
1) المنتظم في تاريخ الأمم و الملوک، ج 16، ص 218. با تشکر از فقیه و مؤلف محقق، آية الله حاج شیخ محمد غروی نجفی دام ظلّه که این حکایت را در اختیار بنده قرار دادند.
عن سويد بن غفله، و عن عبد الله بن حسن بن حسن عن أمّه فاطمة بنت الحسين علیه السلام ، عن فاطمة الزهرا علیهاالسلام قالت:
«وَ تَاللهِ لَو مَالُوا عَنِ المَحَجَّةِ اللَّائِحَةَ وَ زَالوا عَن قَبُولِ الحُجَّةِ الوَاضِحَة لَرَدَّهُم إِلَيها وَ حَمَلَهُم عَلَيهَا وَ لَسَارَ بِهِم سَيراً سُجُحاً لا يَکلَمُ خَشَاشُهُ وَ لَا يَكِلُّ سائِرُهُ وَ لَا يَمُلُّ راکِبُهُ وَ لأورَدَهُم مَنهلًا نمیراً صافياً رويّا».(1)
به خدای سوگند اگر علی به خلافت می رسید، هرگاه مردم از راه های حق و روشن رویگردان می شدند، آنها را به راه بر می گرداند و با حرکتی آرام و ملایم - که مسافر صدمه نبیند و بدون خستگی و افسردگی - از چشمه های گوارا و زلال سیرابشان میکرد.
سخنان فوق قسمتی از گلایه های حضرت صدیقه علیهاالسلام است که در روزهای آخر عمر و در بستر بیماری خطاب به زنان مهاجر و انصار ایراد کرده اند.
1) بحار، ج 43، ص 159؛ الحدید، ج 16، ص 233؛ امالی طوسی، مجلس 13؛ اعلام النساء، ج 4، ص 128؛ احتجاج طبرسی، ج 1، ص 146.
این خطبۀ روشنگر در یک سند، از «سويد بن غفله» و در سند دیگر از «حسن مثنی» از مادرش رسیده است.
معمولا هر انسانی در روزها و ساعات آخر عمر، مهم ترین سخنان و سفارشات را خطاب به مردم و نزدیکان خود دارد، که در این خطبه نیز درد دل های همسر على علیه السلام در مورد غصب خلافت، خانه نشینی شوهر، انحراف مردم از مسیر حق، به تاراج رفتن میراث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تکیه زدن بی سوادان و نااهلان و نابخردان و بازیگران معرکه سیاست و صحنۀ ریاست بر جایگاه وحی و رسالت است.
آنها که همه چیز را ارزان فروختند و تمام سرمایه را از کف دادند و به زندگی و ریاست چند روزۀ دنیا دلخوش کردند.
البته از آن مردم و آن بی سوادان در آن برهه از زمان که بگذریم، تعجب از بزرگان اهل سنّت در قرن های بعد است. تعجب از چهره هایی چون: فخررازی، سیوطی، ابن جوزی، ابن ابی الحدید،
ابن سعد، ابن عبد البرّ، ابن اثیر، ابن کثیر، ابن هشام و ابن قتیبه است که چگونه آن شخصیت آسمانی و برگزیدۀ خدایی را بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رها کردند و به دنبال کسانی افتادند که کمترین بهره از سواد را نداشتند و از فهمیدن یک آیۀ «فاكهة و أبّا» در قرآن مجید نیز ناتوان بودند؟!
چگونه یک عالم، علم و عالم را رها می کند و به دنبال جهل و جاهل می افتد؟
چگونه به خود اجازه می دهند که پیروی از کسانی کنند که
برهه ای از عمر خود را در کفر و شرک سپری کردند؟
چگونه به خود اجازه می دهند که انسان های با فضیلت را رها کنند و به دنبال افراد بی ریشه و بی هویت و بی شخصیت و بی فکر و تشنۀ قدرت و مقام بیفتند و عدۀ زیادی را با خود در جهنم دنیا و آخرت بسوزانند؟ آری گناه توده مردم از اهل تسنّن به گردن علمای آنهاست که حق را دانستند و انکار کردند، حق را فهمیدند و نگفتند!!
آری، به خاطر این حق کشیها و فضیلت کشی هاست که انسان مؤمن دقّ می کند و از خدا آرزوی مرگ می کند، آری فاطمه علیهاالسلام هم دقّ کرد و از خدا آرزوی مرگ کرد و قربانی این جهالت ها و نامردمی ها شد، زیرا تا آنجا که توانست داد زد و فریاد کشید و ناله کرد و گریه کرد، آن وقت هم که دید، دوران، دوران استدلال و برهان نیست، دوران، دوران زور و چماق و ریختن به خانه و تهدید به آتش زدن و دست بستن و سیر گرفتن و به مسجد بردن و امضا و اعتراف اجباری گرفتن از علی علیه السلام برای خليفۀ جعلی پیامبر است، دیگر طاقت نیاورد و از
خدا مرگ خود را خواست.
اینک برگردیم به تاریخ و ببینیم نه تنها فاطمه علیهاالسلام معتقد بود که اگر على علیه السلام به خلافت می رسید، کسی به گمراهی نمی افتاد، بلکه دشمنان على علیه السلام هم همین عقیده را داشتند؛ این شما و این تاریخ:
«ابن عباس» می گوید: روزی نزد «عمر» نشسته بودم که ناگاه چنان آهی کشید که نزدیک بود دنده هایش از هم جدا شود! گفتم: هان ای امیر! این آه حاکی از غم و اندوه جانکاه بر دل است،
درست می گویم؟
عمر: درست می گویی، زیرا مدتی است در این فکرم که افسار خلافت را بعد از خودم به کی بسپارم؟
آنگاه افزود: بی تردید همنشین خودت، على عليه السلام را لایق این کار میدانی؟
ابن عباس: چرا وی را شایستۀ این مقام ندانم؟ با آن حسن سابقه و جهادش، همراه با نزدیکی به خاندان پیامبر و علوم فراوانش، باید هم او را در خور این کار خطیر نگریست.
عمر: درست میگویی، ولی او انسانی شوخ طبع است! «امرؤ فيه دُعابة» (1)
پس از آن هم، «عمرو عاص» این نسبت را از عمر گرفت و دروغهایی به آن افزود و از نقاط ضعف آن حضرت شمرد. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، ص 328.
امیر مؤمنان در جواب «عمرو عاص» فرمود: یاد مرگ، مرا از شوخی و خوشگذرانی باز داشته است؛ چنانکه فراموشی از آخرت او را از گفتن سخن حق. «لَيَمنَعُني من اللَّعبِ ذِكرُ الموتِ وَ إِنَّه لَيَمنَعُهُ مِن قَولِ الحقّ، نِسيَانُ الآخرة» نهج البلاغه، خطبه 83.
ابن عباس: «طلحه»!
عمر: آدم مغروری است با آن انگشتان بریده اش «ذو البأو و باصبعِهِ
1) ابن ابی الحدید در دفاع از امیرمؤمنان علیه السلام در این مورد می نویسد: اگر زندگی على علیه السلام را در زمان پیامبر مطالعه کنی، می فهمی که چنین نسبتی دور است. چون در کتاب های شیعه و محدثان آنان در بررسی زندگی حضرت در زمان عمر و ابوبکر شوخ طبعی از علی علیه السلام به چشم نمی خورد، به همین دلیل باید بگوییم مقصود وی این بوده که حضرت دارای اخلاق نرم و خردمندانه و انسانی و آراسته به مهر و مدارا بوده، و این نرمش و مهرورزی به مردم از دیدگاه برخی عناصر تند و خشونت کیش، موجب ضعف برای حاکم مسلمین قلمداد می شد.
المقطوعة».(1)
ابن عباس: «عبد الرحمان بن عوف»
عمر: مرد ضعیفی است که اگر به حکومت برسد، کار را به دست زنش می سپارد؛ «لوضع خاتمه في يد إمرأته».
ابن عباس: «زبیر»
عمر: آدم بخیلی است که برای یک پیمانه گندم، در کنار بقیع چانه می زند؛ «شکسٌ لقسٌ یلاطم في البقيع في صاعٍ من برٍّ.
ابن عباس: «سعد بن ابی وقّاص».
عمر: مردی سوارکار و جنگ آور است؛ «صاحب سلاحٍ و مِقنَب».
ابن عباس: «عثمان».
عمر با شنیدن نام عثمان، گفت: آه! آه! آه از عثمان! به خدا سوگند اگر «عثمان» به خلافت برسد، فرزندان «اَبی معیط» را به گردن مردم سوار می کند و باعث شورش مردم و قتل خود
خواهد شد.
ابن عباس می گوید: سپس عمر شروع به شمردن ویژگی های حاكم مسلمین کرد که آن صفات در وی بود.
سپس گفت: ابن عباس! بی تردید سزاوارترین فردی که بتواند مردم را به کتاب خدا و روش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هدایت کند، على علیه السلام است،
1) نخستین کسی که با امیرمؤمنان علیه السلام بیعت کرد، «طلحة بن عبيد الله» بود که یک دستش شل بود که «حبیب بن ذویب» گفت: این بیعت پایان خوشی ندارد «انالله، اول من بدء بالبيعة يد شلّاء.لايتم هذا الأمر. ابن اثیر، حوادث سنۀ 35».
به خدا سوگند اگر علی علیه السلام به حکومت برسد، مردم را به نشانه های روشن و راه مستقیم هدایت خواهد کرد!!
«أَخرَاهُم أَن يَحمِلَهُم عَلَى كِتَابِ ربّهم و سنَّةِ نَبِیِّهِم لَصَاحِبُكَ، وَ اللّه لَئِن وَلِيهَا لَيَحمِلَنَّهُم عَلَى المَحَجَّةِ البَيضَاءِ وَ الصِّرَاطِ المُستَقِيم».(1)
آن سخنان دردمندانۀ فاطمه علیهاالسلام و این هم اعتراف عمر که اگر على علیه السلام به خلافت می رسید کسی گمراه نمی شد.
بيعةٌ أَورَثَت جميعَ البَرايَا***فِتنَةً طالَ جورهَا وَ جَفَاها
بَل هي الفَلتةُ الّتِي زَعَمُوها***کُفِيَ المسلمون شرَّ أَذَاهَا
يَا تَرَى هَل دَرَت لِمَن أخَّرَتهُ***عَن مقام العُلَى وَ مَا اَدراهَا
أَخَّرَت أَشبَهَ الوَرَی بأَخيهِ***هَل رأت فِي أَخِ النّبی اشتباهَا
أنبیٌّ بِلا وَصیٍّ تَعالى***الله عمّا يقولُهُ سُفَهَاهَا(2)
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : لعلىّ علیه السلام: «إِنَّمَا مَثَلُكَ فِي الأُمَّةِ مَثَلُ الكَعبَةِ الَّتِي نَصَبَها اللهُ عَلَمًا، وَ اِنَّمَا تُوتَی مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ وَ نَأيٍ سَحِيقٍ وَ لَا تَأتی».(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: على جان! وصف و مثل تو در امت، وصف کعبه است که خدا آن را نشانه و پرچم قرار داده است که مردم از راههای دور بیایند، نه اینکه، کعبه به سراغ آنها برود.
اختلاف تشیع و تسنن در مساله جانشینی امیر مؤمنان علیه السلام است.
که اهل تسنن بر این باورند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مردم را به حال خود واگذاشت، اما ما بر این عقیده هستیم که آن حضرت به فرمان خدا على علیه السلام را به جانشینی خود برگزید.
دلیل ما در آغاز، قرآن کریم است، که پیامبر را (سراج منیر) (2)، یا (مبشر و منذر) (3)، یا (لتخرج الناس من الظلمات الى النور) (4)معرفی کرده است، و روشن است که بزرگ ترین ظلمت و جهل و
سرگردانی، همان سکوت در مورد سرنوشت جامعه و به حال خود گذاشتن مردم و در نهایت اختلاف و سرگردانی است.
چگونه است که ابوبکر در حال بیماری، می گوید «استخلفتُ علیکم عمر بن الخطاب» (1)؟ یا عایشه برای عمر پیغام می دهد که مبادا امت را بدون چوپان بگذاری و بروی که ممکن است دچار فتنه و درگیری شوند؛ «و لا تدع امّة محمّد بلا راعٍ»(2)امّا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مردم را یله و رها می گذارد و می رود؟
آيا رويداد غدیر را فراموش کردید؟
«محمود بن لبید» می گوید: در کنار مرقد مطهّر حمزۀ سید الشهداء گریه های حضرت زهرا عليهاالسلام مرا متوجه خود کرد، مدتی صبر کردم تا آرام گرفت، به بعد به او گفتم: به خدا سوگند، با این گریه ها بند دلم را پاره کردی؛ «و اللّه قطعتِ أنيَاطَ قلبی من بکاءک»!
فرمود: چون بهترین پدر را از دست دادم.
سپس گفتم: موضوعی است که مدتها در سینه ام سنگینی می کند و اینکه می خواهم از شما بپرسم؟
آیا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبل از رحلت، على علیه السلام را به عنوان جانشین تعیین کرد؟ آن حضرت فرمود: عجیب است! آیا روز غدیر را فراموش کردید؟ «وا عجبا أنسيتُم يوم غدیر خمٍّ؟»
گفتم: افزون بر غدير، آیا خصوصی هم دربارۀ على علیه السلام مطلبی را به شما فرموده است؟
فرمود: آری، به خدا سوگند، که از پدرم شنیدم که فرمود:على علیه السلام بهترین انسانی است که بعد از خودم در میان شما می گذارم. او امام و جانشین بعد از من است.
و نیز می فرمود: مثل امام، مثل کعبه است که همه باید به نزد او بروند، نه اینکه امام و کعبه به دنبال مردم راه بیفتد؛ «مَثَلُ الإِمام، مثل الكعبة، إِذ تُوتَی وَ لَا تأتي».(1)
بعد از خطبۀ دردمندانۀ حضرت صدیقه علیهاالسلام در مسجد، شخصی به نام «رافع بن رفاعۀ زرقی» به دختر پیامبر گفت: اگر علی علیه السلام زودتر، مسأله خلافت را طرح کرده بود، با دیگران دست بیعت نمی دادیم!
آن حضرت در پاسخ وی فرمود: از من دور شو! خدای بزرگ پس از واقعۀ غدیر، برای کسی جای عذر و بهانه ای باقی نگذاشت؛ «إِلَيکَ عَنِّې فَمَا جَعَلَ اللّهُ لِأَحَدٍ بَعد غَدِیر خُمٍ مِن حُجَّةٍ وَ لَا عُذرٍ».
البته گویی وی غافل بود که هفت روز بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حضرت خطبه مفصلی را - که معروف به خطبۀ «وسیله» است - ایراد فرمود و مسأله غدیر را هم آنجا یادآوری کرد.(2)
نتیجه آنکه، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مناسبت های مختلف جانشین خود را که از طرف پروردگار عالم نصب شده بود، به طور گویا و صریح و روشن و شفاف اعلام کرد و جای عذری باقی نگذاشت، و ما
معتقدیم اگر شخص منصفی بدون هیچ گرایشی تاریخ زمان پیامبر و فضائل و مناقب و شایستگی های دو طرف را بسنجد و مطالعه کند، خواه ناخواه، مذهب تشیع را انتخاب خواهد کرد.
اما اهل تسنن دو دسته هستند: گروهی منکر همه چیز هستند و می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از این جهان رفت و مردم را به خود واگذاشت و گروهی دیگر می گویند: خیر، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مطالبی دربارۀ على علیه السلام داشت که نمی توان آنها را زیر پا گذاشت، ولی به دلایلی که خود می دانسته نگفته و موضوع را مجمل گذاشته که «ابن ابی الحدید» طرفدار این نظریه است، و دلیل آنها این حکایت است:
«ابن عباس» می گوید: در یکی از روزهای آغازین حکومت عمر، بر او وارد شدم که مشغول خوردن خرما بود. بعد از تعارف به من و خوردن خرما و نوشیدن آب و حمد خدا و تکیه زدن بر دیوار، خطاب به من گفت: از کجا می آیی؟
گفتم: از مسجد.
گفت: پسر عمویت چه می کند؟
تصور کردم «عبد الله بن جعفر» را می گوید، که گفت: نه، نه، او را نمی گویم، بلکه بزرگ شما خاندان را می گویم؛ «انما عنيتُ عَظِیمَكم اهل البيت».
گفتم: به آبیاری در فلان نخلستان و قرائت قرآن اشتغال دارد.
گفت: می خواهم مطلبی را از تو بپرسم، ولی تو را سوگند می دهم که اگر حقیقت را نگویی، قربانی شتران بسیاری به گردنت باشد!
«عَلَیکَ دِمَاءُ البُدن إِن کَتَمتَنِيهَا»
آن گاه گفت: آیا هنوز در دل او از مسأله خلافت چیزی هست؟
«هل بقى في نفسه شئٌ من أمر الخلافة».
گفتم: آری.
گفت: آیا بر این باور است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از او اسم برده است؟
«أيزعم أَن رسول الله علیه السلام نَصَّ عليه».
گفتم: آری! حتی در مورد ادعای او از پدرم عباس هم جویا شدم، او هم حقّ را به على علیه السلام داد.
گفت: آری، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دربارۀ او مطالبی داشت، ولی اینها دلیل نمی شود و جلو عذر و بهانه را نمی گیرد. آن حضرت در بیماری اش می خواست از او نام ببرد ولی من نگذاشتم، زیرا بر اسلام ترسیدم که اگر علی علیه السلام به خلافت برسد، جامعۀ عرب از هم گسیخته شود! و پیامبر هم دانست که من از دلِ او با خبرم، به همین جهت دست نگه داشت، و آنچه تقدیر است همان خواهد شد؛ «لقد أرادَ في مرضِهِ أن يُصَرِّحَ بِاِسمِهِ، فمنعتُ مِن ذَلِکَ إِشفَاقاً وَ حِیطَةً عَلَى الاسلام».(1)
حکایت عمر، حکایت دایۀ مهربان تر از مادر است که مصلحت اسلام را او بهتر از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تشخیص می داده است، در حالی که قرآن کریم، تمام گفته های خاتم پیامبران را امضا کرده و نشانگر آن است که آنچه آن حضرت می گوید، از طرف خدا میگوید؛ (مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى)(2)
عن أَبي عبد اللّه علیه السلام قال: «مَا أَنعَمَ اللّهُ عَلَى عَبدٍ نِعمَةٌ فَسَلَبَهَا إِيَّاهُ حَتَّى یَذنِبَ ذَنباً يَستَحِقُّ بذلك السَّلب».(1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: خدای بزرگ به هیچ بندهای نعمتی را نمی دهد که از او بگیرد، مگر آنکه خودش دچار معصیتی شود که سزاوار از دست دادن آن نعمت شود.
وقتی شخص کریم چیزی را به انسان هدیه می کند، دیگر به خودش اجازه نمی دهد که آن را از او پس بگیرد؛ چون پس گرفتن هدیه، علاوه بر اینکه عملی ضدّ ارزشی است، از نظر فقهی هم
چنانچه به بستگان هدیه داده باشد استرداد آن مجاز نیست.
آن گاه پروردگار عالم چگونه ممکن است نعمتی را به بنده اش بدهد و از او پس بگیرد؟ بی گمان چنین نیست، بلکه این بنده است که مرتکب اعمالی می شود که مستحقّ گرفتن آن می شود.
1) کافی، ج 2، ص 274.
در قرآن کریم و روایات پیشوایان نور، آثار و عواقب شومی را برای گناه بیان کرده اند که از دست رفتن نعمت، تنها یکی از آنهاست و آثار زیانبار دیگری هم دارد، از آن جمله:
قوم ثمود را به خاطر گناهانشان در هم کوبید و سرزمین شان را صاف و یکدست کرد.
که امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: در اثر کفران نعمت، خدا نعمت را از آنها گرفت و به دیگران داد.(3)
قوم نوح، به خاطر گناهانشان غرق شدند.
این خانه های آنهاست که به خاطر ستم و بیدادشان خالی شده است.
در روایات هم به این پی آمدها اشاره شده که: گناه انسان را از نماز شب باز می دارد؛ عن أَبي عبد الله علیه السلام قال: «إِن الرجل يذنب الذنب فيحرم صلاة الليل».(6)
گناه و بیداد رزق و روزی انسان را قطع می کند؛
عن أَبي عبد اللّه علیه السلام قال: «إِنَّ الذَّنبَ يَحرُمُ العَبدَ الرِّزقَ».(1)
و گناهان جدید، بلاهای جدید می آورد:
عن الرضا عليه السلام قال: «کُلَّمَا أَحدَثَ العِبَادُ مِنَ الذُّنُوبِ مَا لَم يَكُونُوا يَعمَلُونَ أَحدَثَ اللّه لَهُم مِنَ البَلاءِ مَا لَم يَكُونُوا يَعرِفُون».(2)
اینک نوبت ورق زدن تاریخ است تا ببینیم، سینۀ روزگار، در درون خود چه رویدادهایی نهفته دارد.
شبی «منصور عباسی» از «عبد الله بن مروان» جویا شد که کجاست و چه می کند؟
گفتند: در زندان امیر است.
گفت: شنیده ام هنگامی که به «نوبه» یا «سودان» رفته بود، با پادشاه آنجا گفت و گویی داشته است، دلم می خواهد آن ماجرا را از زبان خودش بشنوم.
او را از زندان به دربار آوردند و در حالی به زمین نشست که صدای هراس انگیز کندو زنجیر، در پایش شنیده می شد. «وَ لِلقَيد فِي رِجلَيهِ خَشخَشَة».
منصور: جریان نشست و گفت و گوی تو با حاکم «نُوبه» چه بوده است؟
عبد الله: چون خبر ورود ما در «نوبه» به گوش سلطان رسید، دستور داد امکانات و لوازم و منزلی را در اختیار ما قرار بدهند، آن گاه در روز معینی، خودش به همراه پنجاه نفر از اطرافیانش به دیدار ما آمد. ما هم در منزل فرشی و مکانی را در بالای اتاق برای نشستن او آماده کردیم، اما چون وارد شد، به جایگاه مخصوص نرفت، بلکه روی زمین نشست.
گفتم: چرا روی فرش نمی نشینید؟
گفت: سلطان وقتی نعمت خدا را ببیند، باید به عنوان تشکّر روی خاک بنشیند، و چون من دیدم شما کشور ما را محل امنی دانستید و به اینجا پناهنده شدید، بر این نعمت جدید باید سپاسگزار
خدا باشم.
آن گاه پس از مدتی سکوت، پادشاه سه سؤال را از من پرسید:
گفتم: غلامان ما از روی نادانی اقدام به این کار کردند.
در پاسخ گفتم: پیروان و کارمندان ما از روی نادانی مرتکب شدند.
شما حرام بود؟ «فَلِمَ لَبِستُم الحَرِيرَ و الدِّيبَاجَ وَ الذَّهب».
باز در پاسخ گفتم: ما برای نویسندگی از غیر عرب ها کمک گرفتیم، و آنان مطابق گذشتگان خود و بر خلاف میل ما دست به این کار زدند.
پس از این پرسش ها و پاسخ ها، سرش را پایین انداخت و روی زمین خطی کشید و با خود گفت: غلامان ما! پیروان ما! کارمندان ما! نویسندگان ما!
آن گاه خطاب به من گفت: مطلب این گونه نیست که تو می گویی؟ بلکه شما مردمی بودید که محرمات خدا را بر خود حلال شمردید و ستم کردید، خدا هم لباس عزت را از تن شما بیرون آورد و لباس ذلت را بر اندام شما پوشاند!! آری، خدای بزرگ دربارۀ شما یک عذابی دارد که هنوز به پایان نرسیده و ادامه دارد و من ترسناکم در حالی که شما در سرزمین من هستید، ما هم به آتش شما بسوزیم.
آری، میهمانی، تا سه روز است، آنچه را نیاز دارید تهیه کنید و بعد از سه روز از سرزمین ما خارج شوید.(1)
«لكِنَّكُم قَومٌ إِستَخلَلتُم مَا حَرَّم اللّه عليكم، وَ رَکِبتُم مَا عَنه نهيتم، وَ ظَلَمتم فِيمَا مَلَّکتُم، فسلبكم اللّه العزَّ و أَلبَسَكم الذّل».
1) ابن ابی الحدید، ج 7، ص 163؛ سفينة البحار، واژه «وضع»؛ بحار، ج 47، ص 186.
عَن أَبي عبدِ اللّه علیه السلام، عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال: «مَن أَنعَمَ اللّه عَلَيهِ نِغمَةً فَليَحمَدِ الله وَ مَنِ استَبطَاءَ الرِّزقَ فَليَستَغفِرِ الله وَ مَن حَزَنَهُ أَمرٌ فَليَقُل لَا حَولَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ العَلِىّ العَظِيمِ».(1)
حضرت صادق علیه السلام از پیامبر نقل می کند که فرمود: هرگاه خدای بزرگ به کسی نعمتی داد، شکر خدا را بجا آورد، و هر که روزیش کم شد، استغفار کند و هر که محزون شد، جمله «لا حول و لا قوة الّا بالله» را بگوید.
روشن است که ذکر و نام و یاد خدا موجب قوّت قلب و دلگرمی
1) متن کامل حديث: قال ابن أَبي حازم، كنت عند جعفر بن محمّد علیهماالسلام إِذ جَاءَ آذِنُهُ فقال: سفيان الثوري بالباب. فقال إِئذَن له. فدخل فقال له جعفر علیه السلام : یا سفیان! إِنّكَ رَجُلٌ يَطلُبُکَ السّلطان، و أنَا اَتَّقى السلطان، قُم فَاخرُج غَيرَ مَطرُودٍ. فقال سفيان، حدّثني حتى اسمع و أقومَ. فقال جعفر علیه السلام: حدثني أبي عن جدّی اَنَّ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قال: مَن أَنعَمَ الله عليه نعمةً فَليَحمد اللهَ وَ مَنِ استَبطاء الرزق، فَلیَستغفر اللّه، و من حَزَنَهُ امرٌ فليقل «لا حول و لا قوة الّا باللّه». فلمّا قام سفيان، قال جعفر عليه السلام: خذها یا سفیان ثلاثاً و اَیَّ ثلاث.». کشف الغمة، ج 2، ص 156؛ بحار، ج 78، ص 201؛ صفة الصّفوة، ج 2، ص 169.
و اطمینان می شود، چرا که «ألا بذكر الله تطمئنّ القلوب»؛ به همین جهت در زندگی امام صادق علیه السلام در کنار تشکیل حوزۀ علمی و دینی و تربیت شاگردان لایق، دعا و نیایش با خدا جایگاه ویژه ای دارد، و آن حضرت به وسيله آن، خود و یاران را از شرّ ستمگران نگه می داشت
که به نمونه هایی از آنها اشاره می شود:
«رزام بن مسلم» در زندان در بدترین شرایط زندانی بود، زیرا وی را با ریسمان به سقف آویزان کرده بودند، تا دعای امام ششم علیه السلام او را نجات داد.
روزی نامه ای به درون زندان انداخته شد، چون «رزّام» نامه را باز کرد، دید حضرت صادق علیه السلام با خط مبارک نوشته اند که ای «رزام»! بگو:
«يَا كَائِناً قبل كُلِّ شَيءٍ! وَ یا کائناً بَعدَ کُلِّ شَیءٍ! يَا مُكَوِّنَ الشَّيءَ! اَلبِسنِي دِرعَكَ الحَصِينَة مِن جَميع شرِّ خَلقِكَ»(1)
او به زمزمۀ این دعا پرداخت و با گفتن این جملات، شکنجه های روحی و جسمی از وی برداشته شد.
نیمه های شب بود که «منصور عباسی»، پیشوای ششم را احضار و تصمیم به قتل آن حضرت گرفت.
1) جامع الرّواة، ج 1، ص 318.
«ربيع» به امام صادق علیه السلام گفت: غیر از خدا کسی نمی تواند شما را از کشته شدن نجات دهد، به یاد خدا باش. چون حضرت را آوردند فرمود: «لا حول ولا قوة الا بالله». «منصور» یکمرتبه عوض شد و در حق امام علیه السلام مهربانی کرد!
«ربيع» از سخنان آهسته و زیر لب امام علیه السلام پرسید، که حضرت در پاسخ فرمود: این جملات را گفتم:
«اَللّهم احرُسنِي بعينكَ الَّتِي لَا تَنَام، واكنُفنِي بِركنكَ الذي لَا يُرَام، و اغفِرلی بِقُدرَتِكَ عَلَىَّ، وَ لَا أَهلَكُ وَ أَنتَ رجائی، اللهم اَنتَ اكبَرُ وَ أَجلُّ مِمَّا أَخَافُ وَ أَحذَر، اللّهم بك أدفعُ في نَحرِهِ وَ استَعِيذُ بِكَ مِن شَرِّهِ.»(1)
چون «معلّی بن خنیس» به دست حاکم مدینه به شهادت رسید، حضرت صادق علیه السلام «داود بن علی» را در وقت سحر چنین نفرین کرد:
«یَا ذَ القُوَّةِ القَويَّة! و یا ذَا المحال الشّديد! وَ یَا ذَا العِزَّة الّتي كلُّ خَلقِكَ لها ذَلیل! إِكفني هَذِهِ الطَّاغية وانتَقِم لِي منه.»
آن گاه شب به صبح نرسید، و صدای شیون و گریه از خانه حاکم خودکامه برخاست که خبر از مرگ وی می داد.(2)
امام صادق علیه السلام به «عبد الله بن يحيی» فرمود: هرگاه به درنده ای برخورد کردی، در مقابلش ضمن خواندن «آية الکرسی» بگو:
«عزمتُ علیک بعزيمةِ الله و عزيمةِ محمّد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و عزيمةِ سليمان
بن داود و عزيمة امیرالمؤمنین و الائمة من بَعده.»(1)
پس از فراگرفتن این دعا، روزی چنین صحنه ای برای وی و پسرش رُخ داد، که به این وسیله خود را نجات داد؛ تو گویی تعلیم چنین دعایی بی جهت نبود، و آن حضرت از آیندۀ این بندۀ خدا با
خبر بود.
«ابن اَبی حازم» می گوید: در خدمت حضرت صادق علیه السلام نشسته بودیم که «سفیان ثوری» وارد شد، امام و خطاب به او فرمود: ای سفیان! حکومت در تعقیب تو است و ما هم از درگیر شدن با حکومت پرهیز می کنیم، بیا و از منزل ما خارج شود، بدون اینکه خواسته باشیم
تو را بیرون کرده باشیم.
گفت: پس حدیثی را جهت استفاده بیان فرمایید.
امام علیه السلام در پاسخ او، سه حکمت را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل فرمود که در مقابل نعمت خدا شاکر باش، و به هنگام کمبود رزق و روزی، استغفار کن و هرگاه غصّه دار شدی، ذکر «لا حول و لا قوّة الّا بالله العلي العظیم» را زیاد بگو.
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نگاهش به لباس های مندرس «مالک بن نضله»
1) کشف الغمة، ج 2، ص 188؛ سفينة البحار، واژۀ «سبع».
افتاد، به همین جهت از او پرسید: آیا مال و ثروتی هم داری؟
گفت: بلی.
فرمود: پس به خودت احسان کن، همچنان که خدا به تو احسان کرده است؛ «أَنعِم عَلَى نَفسِكَ كَمَا أَنعَمَ اللهُ عَلَیک».(1)
این همان شکر نعمت است که هم انسان خودش بهره ببرد و هم به دیگران فایده ای برساند.
پیام دوم حدیث، استغفار کردن است که به وسیلۀ آن، درهای آسمان به روی بندگان باز می شود؛ چنانچه خدای بزرگ می فرماید:
(فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا * يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا * وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَارًا)(2).
در کتاب های حدیث و دعا، فراوان به چشم می خورد که جملۀ «لا حول ولا قوّة الّا بالله»، از گنج های بهشتی به حساب آمده است.
«قیس بن سعد بن عباده» می گوید: مشغول تعقیبات نماز صبح بودم که پیامبر بر من عبور کرد و با اشارۀ پا مرا متوجه خویش کرد و فرمود: می خواهی تو را به یکی از درهای بهشت راهنمایی کنم؟ همواره بگو «لا حول ولا قوّة الّا بالله العلىّ العظيم».(3)
امام صادق علیه السلام می فرماید: هر کس بعد از نماز صبح، هفت مرتبه ذکر «لا حول و لا قوة الّا باللّه» را بگوید، هفتاد نوع بلا از او برداشته می شود.(1)
«عبد اللّه بن جندب» به امام کاظم علیه السلام نامه نوشت که: من پیر شده ام و بدنم، قوّت ندارد که مشغول دعا شوم؛ کلامی را به من یاد دهید که مرا به خدا نزدیک و باعث زیادی علم و فهم شود؛ امام علیه السلام در پاسخ او فرمود: هر چه می توانی بگو: «بسم اللّه الرحمن الرحیم لا
حول ولا قوّة الّا بالله العلىّ العظيم».(2)
عن النبي صلی الله علیه و آله و سلم قال: «إِنَّ الاِيمَانَ قَيدُ الفَتك، فَلَا يَفتِكُ مُؤمِنٌ بِمؤمِنٍ».(1)
واژۀ «فتک»(2)حمله وکشتن ناگهانی است، که در روزگار ما از آن تعبیر به «ترور» می کنند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: ایمان، ترور را به زنجیر کشیده است، و هیچ گاه انسان مؤمن، دیگری را ترور نمی کند.
دلیل اینکه در اسلام ترور ممنوع شده است، چون نوعی خدعه و فریب و نیرنگ است و باعث هرج و مرج و اختلال نظم در زندگی و جوامع بشری می گردد.
به مجرد اینکه شخصی واجب القتل است، پس هر کسی
1) كامل ابن اثیر، ج 2، ص 538، حوادث سنه 60؛ مسند احمد، ج 1، ص 166.
2) اصل الفتك أَن يأتي الرجل رجلاً غاراً لا يعلم أَنه يريد قتله، فيقتُلَه و هو كذلك اذا كمن له في موضع لا يعلم به ليلاً او نهاراً فاذا وجد غرَّتهُ قتلَه. و القتل ثلاثة أنواع: الفتك و قد مرّ وصفه، و الغيلة، و هو أَن يخدع الرجل الانسان حتى يصير الى موضع ليستَخفي له ثم يَقتُلَه؛ و الغرر، و هو أَن يعطيه الأمان ثم يقتله. الفاخر، لأبي طالب المفضل سلمة بن عاصم، ص 254.
خودسرانه تصمیم به حذف فیزیکی او بگیرد، دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود، و چه بسا افراد بی گناه هم در این میان کشته شوند، و هر کس همه روزه دست به ترور فردی بزند و ادّعا کند که واجب القتل بوده است؛ به همین جهت رهبران راستین ما، از این اعمال خود سرانه جلوگیری کردند.
«عبد الله بن نجاشی» به امام صادق علیه السلام گفت: من سیزده نفر از خوارج را کشته ام، چون از امیر مؤمنان بیزاری می جستند.
امام علیه السلام فرمود: چگونه آنها را به قتل رساندی؟
گفت: بعضی را در بالای پشت بام کشتم، بعضی را شبانه، جلوی منزلشان صدا زدم و کشتم و بعضی را در میان راه و به هنگامی که تنها می شدیم از بین می بردم.
حضرت فرمود: اگر اینها را به دستور امام علیه السلام به قتل رسانده بودی، مانعی نداشت، امّا چون بدون اجازه بوده است، باید در «منی» سیزده گوسفند را ذبح کنی و گوشت آنها را صدقه بدهی؛ چرا که بدون دستور مرتکب شدی.(1)
«ابوسمهری» و «ابن أَبي زرقاء) به طور آشکار به امام جواد علیه السلام دروغ می بستند و موجب گمراهی مردم می شدند؛ به همین جهت
1) وسائل، ج19، ص 170، ابواب دیات النفس، باب 21.
حضرت آنها را نفرین کرد و به «اسحاق انباری» فرمود: مرا از دست آنها راحت کن، خدا بهشت را برای تو راحت کند؛ «یا اسحاق ! أرحني منهما، يرح الله بعيشك في الجنّة» .
اسحاق گفت: آیا قتل آنها جایز است؟
فرمود: آری، خون آنها هدر است، ولی مبادا آنها را به طور ناگهانی به قتل برسانی، زیرا اسلام ترور را قدغن کرده و بر تو نگرانم، اگر آنها را آشکارا به قتل برسانی، تو را دستگیر و آن گاه مؤمنی را در برابر کافری شرور و تجاوزکار قصاص کنند؛ «إِنَّ الاسلام قَد قَيّدَ الفتک... عليكم بالاغتيال».(1)
روشن است که در اینجا امام معصوم با در نظر گرفتن شرارت و تجاوزکاری آن عناصر فرومایه اجازه داده اند، با این وصف در این مورد و موارد مشابه، باید تأمّل و تفکّر بیشتر کرد و مسأله نیاز به بحث و اندیشه صحیح دارد و این اجازه موردی و ویژه پیشوای معصوم است.
بعد از ورود «ابن زیاد» به کوفه و ایجاد جَوّ خفقان و رعب و وحشت و استبداد، جان «مسلم بن عقیل» به خطر افتاد؛ به همین دلیل از خانۀ «مختار» به منزل «هانی» - که از پشتوانه ای قوی
برخوردار و سی هزار هم پیمان داشت - آمد.
«شریک بن اعور»، به همراه «ابن زیاد» از بصره به کوفه آمد، و
1) رجال کشّی، ص 529.
چون بیمار گردید، در خانۀ «هانی» بستری شد. «ابن زياد» با اطلاع قبلی برای عیادت از او، به خانۀ هانی آمد و پشت پرده «شریک» به مسلم گفت: از فرصت استفاده کن و او را به قتل برسان، آن گاه به فرمانداری کوفه می روی و حکومت شهر را به دست می گیری. علامت و رمز ما برای انجام کار، آن باشد که هر وقت من آب خواستم، زمان برای حمله مناسب است، و توبی درنگ بر او می تازی و او را به قتل می رسانی. البته «هانی» مخالف ترور ابن زیاد در خانه اش بود.
چون ابن زیاد وارد خانۀ «هانی» شد و «شریک» چند نوبت تقاضای آب کرد ولی مسلم دست به کار نشد، به خواندن این شعر پرداخت:
مَا الانتظارُ بِسَلمَي اَن تُحَیُّوهَا***كَأسَ المَنيَّةِ بالتَّعجِيلِ فَاسقُوهَا
چقدر انتظار «سلمی» را می کشی که به او تبریک بگویی؟ با شتاب کاسۀ مرگ را به او بنوشان.
ابن زیاد گفت: چه می گوید؟
«هانی» گفت: بیمار است و هذیان می بافد.
«مهران» غلام «ابن زیاد» متوجه خطر شد، و به «ابن زیاد» اشاره کرد که برخیز و برویم.
«مسلم» چون از پشت پرده بیرون آمد، به او گفتند که چرا کار را تمام نکردی؟
گفت: به دو علت دست به این کار نزدم: یکی اینکه صاحبخانه به این کار راضی نبود، و دیگر حدیثی را امیرمؤمنان علیه السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
نقل کرده است که: «الإيمانُ قيدُ الفتک» انسان مؤمن دست به ترور نمی زند، و من نخواستم بر خلاف دستور پیامبر عمل کرده باشم.
شریک گفت: اگر او را کشته بودی، فرد فاسق و فاجر و کافر و حیله گری را کشته بودی.(1)
ممکن است بعضی «مسلم» را سرزنش کنند که چرا «ابن زياد» را ترور نکرد ولی کار مسلم درست بود زیرا:
مسلمان باید به اصول پای بند باشد و آنچه را امروزه به آن معتقدند یعنی هدف وسیله را توجیه می کند در زندگی مسلمان راه ندارد.
با ترور ابن زیاد بهانه به دست یزید می افتاد که نمایندۀ امام حسین علیه السلام ، نماینده مرا در کوفه ترور کرده و حادثۀ کربلا عملی تلافی جویانه به حساب می آمد، اما مسلم با درایت بهانه ای به دست امویان نداد.
او نماینده امام حسين علیه السلام است و باید مأموریت خود را به آخر برساند یعنی گرفتن بیعت برای حجّت خدا، نه ترور و کشتار.
مهمان نباید در خانۀ میزبان دست به عملی بزند که خوشایند و مورد رضایت صاحبخانه نیست.
1) کامل ابن اثیر، حوادث سنه 60؛ حسین علیه السلام نفس مطمئنّه، ص 84.
عن أَبي عبد الله علیه السلام قال: امّا اللّواتي فِي العلم، فاسأَلِ العُلَمَاءَ مَا جَهِلتَ و ایَّاکَ اَن تَساَلهُم تعنّتا وَ تجربهً و ایَّاکَ اَن تَعمَلَ بِرَأیِکَ شیئاً وَ خُذ بِالإِحتياط فِي جميع مَا تَجِدُ اليه سبيلاً، و اهرَب من الفُتيَا هَرَبَكَ مِنَ الأَسَد.(1)
حضرت صادق علیه السلام يک حديث طولانی، خطاب به «عنوان بصری» دارد که بهتر است جریان را از زبان خودش بشنویم:
او می گوید: سالیانی را با «مالك بن أنس»(2)رفت و آمد داشتم و در جلسات علمی او شرکت می جستم، چون امام صادق علیه السلام از
1) بحار، ج 1، ص 224.
2) «مالك بن أنس» (179-95) یکی از ائمه چهارگانه اهل تسنن است که فرقۀ «مالکی» به او ختم می شود. «قعنبی» می گوید: در بیماری منجر به مرگش بر او وارد شدم، در حالی که می گریست. گفتم چرا گریه میکنی؟ گفت: چرا گریه نکنم، ای کاش در برابر هر مسأله ای که فتوا به تازیانه داده ام و باعث تازیانه خوردن دیگران شدم، الآن خودم تازیانه می خوردم، در حالی که برای من این فرصت و اختیار بود که وارد این امور نشوم! چرا که آنان هم منصب فتوا داشتند و هم منصب قضاوت؛ «أنّي ضُرِبتُ لِکُلِّ مسألةٍ أَفتيتُ فِيهَا بِرَأیی بسوطٍ، سوطً». وفیات الاعیان، ج 4، ص 137.
«حیره» به مدینه وارد شد، «مالک» را رها و به دنبال امام ششم افتادم.
روزی حضرت به من فرمود: من گرفتاری دارم، چون حکومت در تعقیب من است؛ از طرفی هم، دعاها و اذکاری را در شب و روز دارم که باید به آنها بپردازم، به همین جهت همان طور که تا کنون با «مالك بن أنس» رفت و آمد داشتی، الآن هم داشته باش.
«عنوان» می گوید: از سخنان حضرت دلگیر شدم و با خود گفتم: اگر در من خیری میدید، مرا از خود نمی راند، به همین جهت به سوی حرم نبوی رهسپار شدم و از خدا خواستم که قلب امام
صادق علیه السلام را به من مهربان کند، و پس از آن چند روزی را به همین حال در خانه ماندم و نزد «مالک» هم نرفتم، چون عاشق و شیفته امام علیه السلام شده بودم. پس از مدتی کاسه صبرم لبریز شد، و بر خاستم و به سمت خانه امام صادق علیه السلام راه افتادم. چون اجازۀ ورود داده شد و به خدمت آن بزرگوار رسیدم، فرمود چه می خواهی؟
گفتم: از خدا خواستم تا قلب شما را به من مهربان سازد و من بتوانم از علم شما بهره مند گردم.
امام علیه السلام فرمود: علم به زیاد درس خواندن نیست، بلکه نوری است که خداوند در دل هر که بخواهد می اندازد، سپس سه کلمۀ حکمت را در مورد علم به من یاد داد که این گونه بود:
آنچه را نمی دانی، از بزرگان بپرس امّا بترس که پرسش تو برای به زحمت انداختن و آزمودن آنها باشد.
بر حذر باش که به رأی و نظر خود عمل کنی، و تا آنجا که می توانی و راه باز است، احتیاط کن.
«منصب» افتاء از مناصب بسیار مشکل و مسئولیت دار است.
فقیه بزرگ و کم نظیر امامیه، سید بن طاوس (589 - 664) در فقه، یک کتاب بیشتر تألیف نکرد. او می گفت: خیر دنیا و آخرتم را در این دیدم که فتوا ندهم، چون روایات و نظرات فقها مختلف است و از طرفی هم وقتی خدای بزرگ به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:
(وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ).(1)
و اگر او سخنی دروغ بر ما می بست، ما او را با قدرت می گرفتیم، سپس رگ قلبش را قطع می کردیم، دیگر حال من روشن است.(2)
آنکه بار علمی ندارد، حق اظهار نظر در مسائل فنّی را ندارد، همانند بقالی که بخواهد چاقوی جراحی به دست بگیرد.
فقه جعفری بر مبنای قرآن و سنّت و فقه عامه بر مبنای قرآن و قیاس استوار است که قیاس مورد نکوهش قرار گرفته است، اینک به یک نمونه از فتواهای «ابوحنیفه» اشاره می کنیم:
«ابوولّاد» می گوید: برای گرفتن طلب خود، اسبی را تا قصر «ابن هبيره» به مبلغی کرایه کردم. چون به مقصد رسیدم، متوجه شدم که
بدهکارم به «نیل» رفته است. چون خود را به آنجا رساندم، فهمیدم به «بغداد» سفر کرده است، تا سرانجام او را در «بغداد» یافتم و طلب خود را نقد کرده و برگشتم. مجموع رفت و برگشت من پانزده روز شد، چون اسب را به صاحبش برگرداندم، برای جلب رضایتش 15 درهم هم به او دادم، ولی او به این مبلغ راضی نشد و شکایت مرا به نزد «ابوحنیفه» برد.
«ابو حنیفه» بعد از شنیدن شکایت، رو به «ابو ولّاد» کرد و گفت: اسب چه شد؟
گفتم: سالم برگرداندم.
امّا بعد از 15 روز؟!
قاضی رو به مرد شکایت کننده نمود و گفت: چون اسب تو را سالم برگردانده، شکایت شما وارد نیست!
صاحب اسب با این قضاوت عجیب، از نزد ابو حنیفه «انّا لله» گویان خارج شد و من برای آنکه مدیون او نباشم، مبلغی به او دادم.
«ابو ولّاد» در همان سال چون به حج مشرف شد، قضاوت «ابوحنیفه» را به عرض امام صادق علیه السلام رساند. حضرت با شنیدن آن قضاوت ناعادلانه فرمود: با این قضاوتهاست که از آسمان باران نمی بارد و برکات زمین از بین می رود.
«فِي مِثل هَذَا القَضَاءِ وَ شِبهِهِ تَحبِسُ السَّماءُ مَاءَهَا وَ تَمنَعُ الأَرضُ بَرَكَاتِهَا» سپس فرمود: کرایۀ این مدّت را ضامن هستی.
عرض کردم، اگر از این حیوان استفاده کرده ام در برابر به او علوفه
هم داده ام.( آیا می توانم آن را کم کنم؟)
فرمود: خیر، چرا که غاصب هستی.(1)
چون حضرت رضا علیه السلام به سرای جاویدان شتافت، «ابراهیم بن هاشم» می گوید: در مراسم حجّ به خدمت امام جواد علیه السلام رسیدیم. گروهی اطراف آن حضرت بودند، و از کودکی آن بزرگوار و مقام معنوی و علمی او، غرق در بهت و حیرت بودند، که «عبد الله بن
موسی» که عموی حضرت جواد علیه السلام بود وارد مجلس شد. و یکی از حضار از وی پرسید: اگر کسی با حیوانی جمع شود، کیفرش چیست؟
پاسخ داد: باید دستش قطع شده و حدّ هم بر او جاری گردد!
امام نهم از این فتوای بی اساس ناراحت شد و گفت: عمو! از خدا بترس که فردای قیامت مورد بازخواست قرار میگیری که چرا ندانسته فتوا دادی؟ «یا عمّ! إِتَّقِ اللّه إِنَّهُ لَعَظيم أَن تَقِفَ يَومَ القِيَامَةِ بَينَ يَدَي اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَيَقُولُ لَكَ: لِمَ أَفتَيتَ النَّاسَ بِمَا لَا تَعلَم».
عبد الله گفت: پدرت چنین فتوا می داد!
او فرمود: پدرم در مورد مردی که قبر زنی را نبش کرده و با او زنا کرده بود، فرمود: دستش به خاطر نبش قبر قطع، و حدّ زنا هم بر او جاری می گردد؛ چرا که احترام میت مسلمان، مانند زنده است (2).
به نمونۀ دیگری توجه فرمایید:
شخصی از «عبد الله بن عمر» سؤال کرد که: نذر کرده ام یک روز عریان در برابر آفتاب بنشینم، آیا این نذر من صحيح است؟
گفت: آری، به نذرت عمل کن. «اوفِ بنذرک».
همین سؤال را از «ابن عباس» پرسید، او در پاسخ گفت:
مگر نماز نمی خوانی؟ «أَوَلستَ تُصَلِّي؟»
پاسخ داد: چرا نماز می خوانم.
گفت: عمل به ندرت موجب ترک نماز، یا آوردن نماز در حال عریانی می شود، این نذر تو باطل و شیطان خواسته با این نذر، تو را مسخره کند.(1)
1) الغدیر، ج 10، ص 38.
عن النّبي صلی الله علیه و آله و سلم : «اَللّهُم إِنَّ عَبدَكَ وَ رَسُولَكَ، يَشهَدُ أَنَّ هَؤلَاءِ شُهَداء فَأتُوهُم وَ سَلِّموا عَلَيهِم، فَلَن يُسَلِّم عَلَيهِم أحدٌ، مَا قَامَتِ السَّموَات وَ الأَرض إِلَّا رَدُّوا عَلَيهِ». (1)
طبق نقل «واقدی»، روز هفتم شوال به سال سوم از هجرت، جنگ «أحد» رخ داد، پیامبر قبل از آغاز جنگ، سخنانی را ایراد فرمود، که نسبت به سایر گفته های آن بزرگوار، طولانی تر است.
طبق قاعدۀ کلی، خطبۀ قبل از جنگ باید سفارش به صبر و استقامت و مقاومت در برابر دشمن و پرهیز از تفرقه و دو دستگی باشد، و به اصطلاح میان موضوع و محمول تناسب باشد، امّا در اینجا
عجیب است که حضرت بعد از دعوت به صبر و استقامت، موضوع حلال و حرام را پیش می کشد، و گویی موضوع بیشتر به بازار و کسب و کار ارتباط دارد تا میدان جنگ، مگر میدان کارزار، صحنه خرید و
1) وفاء الوفاء، ج 3، ص 931.
فروش است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین سخن می گوید؟ امّا دقّت در پایان جنگ و رها کردن نقطۀ حساس میدان نبرد و هجوم برای رسیدن به غنائم و حملۀ دوبارۀ دشمن و تبدیل پیروزی به شکست، دوراندیشی خاتم پیامبران را آشکار می سازد و نشان می دهد که آن حضرت از پایان جنگ با خبر بوده است، و به همین دلیل هم می فرماید:
«انّه قَد نَفَثَ فِي رُوعِي الرّوحُ الأَمِين، إنّه لَن تَمُوتَ نفسٌ حتى تَستَوفِي أَقصَى رِزقَهَا، لَا يَنقُصُ منه شيءٌ و إِن أَبطَأَ عَنهَا، فاتَّقوا الله وَ أجمِلُوا فِي طَلَب الرّزق وَ لَا يَحمِلَنَّکُم إِستِبطَاؤه أَن تَطلُبُوه بِمَعصِيَةِ رَبِّکُم».(1)
حقیقت این است که جبرئیل امین در دلم انداخته است که هیچ انسانی نمی میرد مگر آنکه آخرین رزق و روزی خود را به طور کامل دریافت کند، هر چند در به دست آوردن آن، گندی هم بکند؛ پس از خدا بترسید و در طلب روزی حلال کوشش کنید، و دیر رسیدن آن
باعث نشود که آن را از راه گناه و نافرمانی خدا به دست آورید.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم زیاد به زیارت شهدای اُحد می آمد و دربارۀ آنها تعبیرهایی دارد که دربارۀ سایر شهیدان کمتر دیده شده است. در جایی در مورد آنان فرمود: خدایا! بنده و پیامبرت گواهی می دهد که اینها در راه تو، به شهادت رسیدند؛ پس ای مردم! به زیارت آنها بیایید
و بر آنها درود بفرستید که هر که بر آنها سلام بفرستد، تا زمین و آسمان پابرجاست پاسخ سلام را می دهند.
1) مغازی، ج 1، ص 221.
و نیز فرمود:
«هؤلاء أصحابي الذين أَشهَدُ لهم يوم القيامة، فقال ابوبكر: فَما نَحنُ بِأصحَابِكَ؟ فقال: بَلَى و لكن لَا أَدرِي كيف تَکُونُونَ بَعدِې؟ إِنَّهُم خَرَجُوا من الدّنيا خِمَاصاً».
اینها یاران من بودند که در قیامت به سود آنان شهادت می دهم. ابوبکر گفت: مگر ما از اصحاب شما نیستیم؟
فرمود: چرا، امّا نمی دانم شما بعد از من چه خواهید کرد؟ در حالی که اینها با شکم گرسنه دنیا را ترک کردند.
این خبر غیبی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آیندۀ ابوبکر است که عاقبت بخیر نخواهد شد و سرآغاز فتنه و حوادث تلخ برای جامعۀ اسلامی می شود.
علاقۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به شهدای «أُحد» تا آنجاست که حتّی نسبت به کوه «أُحد» - که آن شهیدان راستین در کنارش آرمیده اند - فرمود: «جَبَلٌ أُحُد يُحِبّنَا وَ نُحِبُّه»؛ کوه أُحد، ما را دوست دارد و ما هم آن را دوست داریم.
هنگامی که انسان به کسی علاقه دارد، حتی به سنگ و آجر و مرغ و خروس و کبوتر خانۀ او هم احترام می گذارد.
راستی این جمله که کوه «أُحد» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دوست دارد، و پیامبر هم کوه اُحُد را دوست دارد یعنی چه؟
بعضی دست به توجيهاتی زده اند، ولی در منطق انسان موحّد در نظام هستی، موجود مُرده نداریم، و قرآن می فرماید:
(تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا)(1)
آسمان های هفتگانه و زمین و هر که در آنهاست، او را به پاکی و عظمت می ستایند؛ و هیچ چیزی نیست جز اینکه با ستایش او تسبیح می گوید، اما شما تسبيح آنها را نمی فهمید. راستی که او بردبار و بسیار آمرزنده است.
و می فرماید:
(لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ)(2)
اگر این قرآن را بر کوهی استوار و سر به آسمان کشیده فرود می آوردیم، بی گمان آن را از ترس خدا فروتن و از هم شکافته می دیدی؛ و این مَثَل ها را برای مردم می زنیم، باشد که آنان بیندیشند.
افزون بر این، این مسأله نظير هم دارد؛ چنانچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای سخن گفتن به چوب خشکی تکیه می زد که بعد از ساختن منبر و رها کردن اسطوانه، آن چوب نالهای زد که مردم ناله او را شنیدند؛ «حنّتِ الاسطوانة لمفارقته صلی الله علیه و آله و سلم حتّى سمع القومُ حنينها».
أُستن حنّانه از هجر رسول***ناله می زد همچو ارباب عقول
گفت پیغمبر چه خواهی ای ستون***گفت جانم از فراقت گشت خون
مسندت من بودم از من تاختى***بر سر منبر تو مسند ساختی
دریغ می آید که از این فرصت استفاده نکنم و بیوگرافی یکی از شهیدان گران قدر «أُحد» را بیان نکنم، هر چند شرح حال یکی دیگر از مجاهدان آن میدان نبرد، یعنی «عمرو بن جموح» در ذیل حدیث نهم از نظر شما خوانندۀ گرامی گذشت.
بعد از پایان جنگ، پیامبر فرمود: آیا کسی هست که از «سعد بن ربيع» خبری برایم بیاورد؟
«أُبی بن کعب» با پذیرفتن این مأموریت، به محل کشتگان آمد و او را صدازد، امّا پاسخی نگرفت، اما حدس می زد که زنده است و قدرت بر سخن گفتن ندارد؛ به همین جهت گفت: این مرتبه او را به گونه ای صدا بزنم که اگر زنده است، پاسخ مرا بدهد و آنگاه گفت: «ان
رسول الله أرسلني إِليک» هان ای سعد! پیامبر مرا به دنبال تو فرستاده است تا از تو برایش خبری ببرم.
او با شنیدن نام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همانند جوجه ای که از تخم بیرون می جهد، تکانی خورد و پرسید: «و انّ رسول اللّه لحيٌّ» مگر پیامبر زنده است؟
«أُبی بن کعب» گفت: آری، او زنده است و به من خبر داد که تو در
محاصرۀ دوازده نفر نیزه دار هستی.
«سعد» گفت: درست فرموده است، سلام مرا به انصار برسان و بگو: مبادا یک نفر از شما زنده باشد و خاری به پای پیامبر برود، که عذری در پیشگاه خدا ندارید، و آن گاه روحش از قفس دنیا پرواز کرد.
پیامبر با شنیدن توصیه «سعد» رو به قبله نمود و دستها را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، در حالی که از «سعد» راضی باشی او را بپذیر!
در روایت دیگری آمده است که فرمود: خدا او را رحمت کند که تا زنده بود ما را کمک کرد و در موقع مرگ هم سفارش ما را نمود؛ «رحم الله سعداً، نصرنا حيّاً و أوصَى بنا ميّتًا».(1)
1) بحار، ج 20، ص 62؛ مغازی، ج 1، ص 292؛ پیغمبر و باران.
عن ياسر الخادم، قال: سمعتُ أبا الحسن الرضا علیه السلام يقول :
«إنَّ أَوحَشَ مَا يَكُونُ هَذَا الخَلقُ في ثلاثةِ مَواطِنَ
يوم يُولَدُ وَ يَخرُجُ من بطن أُمّهِ فَيرى الدنيا،
و يَومَ يَمُوتُ فَيَرى الآخرة و أهلَهَا،
ويوم یُبعَثُ فیرَی احکاماً لم يَرَهَا في دار الدنيا، و قد سلّم الله عز و جل عَلَى يحيى في هَذه الثلاثة المواطن، و آمن رَوعَتَه، فقال: وَ سَلَامٌ عليه يوم وُلِدَ وَ يَومَ يَمُوتُ وَ يَومَ يُبعَثُ حَيّاً، و قد سلّم عیسی بن مریم على نفسه في هذه الثلاثَة المواطن فقال: و السّلام علىَّ يَومَ وُلِدتُ و يوم أموتُ و يوم أُبعث
حيّاً».(1)
خلاصه ترجمه حدیث شریف: سه گذرگاه برای انسان از سخت ترین گذرگاه هاست: روزی که به دنیا می آید و روزی که می میرد و روزی که زنده می شود، اما حضرت یحیی علیه السلام و حضرت عیسی علیه السلام ، این سه پل را در آرامش و امنیت سپری می کنند.
1) خصال، باب سه گانه، حدیث 71.
روشن است وقتی انسان پا به دنیا می گذارد، هر چند آن لحظه را به یاد نمی آورد، ولی لحظۀ دشواری است و او مثل دانش آموز کلاس اول است، که با دلهره پا به مدرسه می گذارد. و یا بسان انسانی است که به کشوری قدم می گذارد، که با زبان و فرهنگ مردم آن آشنا نیست؛
به همین جهت دلهره دارد؛ آری، قدم گذاشتن انسان از عالم رحم، به این عالم هم این گونه است.
مرحلۀ دوم، روز سفر از این جهان و بستن بار و اثاث است، که نمی داند در این مدرسۀ دنیا چه کرده و چه اندوخته است، و قدم به جهانی می گذارد که مسافری از آنجا نیامده و شناختی از آن عالم ندارد، مگر به مقداری که در آیات و روایات آمده است، و نمی داند که در پایان کار، بهشتی خواهد شد یا جهنّمی.
و مرحلۀ سوم هم روز برانگیخته شدن و حضور در دادگاهی است که حتّی دست و پا و زبان و گوش آدمی، علیه انسان گزارش می دهند.
امّا به بیان قرآن دو پیامبر بزرگ این سه ایستگاه را با آرامش و امنیت سپری می کنند؛ چراکه خدای بزرگ در وصف حضرت يحيى عليه السلام می فرماید: سلام بر او روزی که به دنیا آمد، و روزی که می میرد و روزی که برانگیخته می شود؛ (وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا).(1)
1) مریم، 15.
نام مبارک حضرت یحیی، پنج بار در قرآن آمده و قبل از او کسی به این نام، نامگذاری نشده بود. ولادتش خارق العاده بود، چون پدرش زکریا علیه السلام پیر بود و مادرش هم نازا، و او در کودکی به پیامبری برانگیخته شد، و خوف و خشیت عجیبی داشت، به طوری که در مجلسی که یحیی علیه السلام بود، پدرش نمی توانست یادی از قیامت بکند.(1)
روزی حضرت زکریّا، به چپ و راست خود نگاه کرد و یحیی علیه السلام را ندید، شروع به موعظه و وصف جهنم نمود که ای مردم! در جهنم کوهی است به نام «سکران» که در بُن آن کوه، درّه ای است به نام «غضبان» که در این درّه چاهی است که صد سال عمق دارد، و در آن
چاه تابوتها و صندوق ها و زنجیرها و جامه ها و غل هایی از آتش است، که ناگاه یحیی علیه السلام بلند شد و دست ها را بر سر زد و گفت: واسکراناه! وا غضباناه! و از آنجا سر به بیابان گذاشت.
زکریا علیه السلام به همسرش گفت: برخیز و به دنبال یحیی برو که می ترسم او را دیگر زنده نبینیم. آنان از پی او رفتند و با راهنمایی چوپانی، او را در بیابان یافتند.(2)
بی گمان با داشتن چنین ترس و وحشت از قیامت، باید آن جهان را با آرامش سپری کند.
دوّمین پیامبر حضرت عیسی است که این سه دوران را به خوشی سپری می کند که قرآن کریم، از زبان خودش نقل می کند که:
(وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا)(1)
البته حضرت عیسی هم مانند حضرت یحیی از دنیا کناره گیری کرد و به کم قناعت نمود.
آرامش در این سه دوران، اختصاصی به این دو پیامبر ندارد بلکه در رأس آنها، حضرت خاتم الأنبياء و امامان معصوم علیهم السّلام هستند، و مؤمنان و شهیدان راستین و مردم پاک روش و پاک منش هم ان شاءَالله در آرامش خواهند بود؛ به نمونه هایی از آنان اشاره می کنیم:
مرحوم آیت الله مرتضی حائری (1406-1334ق) در خاطرات خود می فرماید: مردم کربلا خیلی شیفتۀ صفا و سادگی «فاضل اردکانی» متوفای (1302) بودند. در شب آخر عمرش، مردم را جواب می کند و می گوید: امشب می خواهم بمیرم! و بعد به فرزندش می گوید: برخیز و ظرف آب را بیاور، چون آب را نوش جان می کند، با لهجه اردکانی می گوید: سلام الله على الحسين علیه السلام و بعد می گوید: آب خوبی خوردیم، مردن خوبی هم بکنیم، آن گاه به طرف قبله دراز می کشد و جان می دهد.(2)
دانشمند فقید مرحوم آیت الله محمد تقی جعفری نقل می کند
که در روزهای پایانی ماه ذی حجه 1363، چون برای درس به خدمت استادم مرحوم حاج شیخ مرتضی طالقانی» رسیدم، فرمود: درس تمام شد، من گمان کردم که به دلیل فرارسیدن محرّم درس را تعطیل کرده اند. گفتم: آقا! دو روز مانده است.
فرمود: الله اكبر! می دانم آقا! به شما می گویم درس تمام شد، «خر طالقان رفته، پالانش مانده!» یعنی روح رفته جسم مانده... آن گاه متوجه شدم که از مرگ خود خبر می دهد. درخواست موعظه کردم، که بعد از گفتن کلمۀ «لا اله الا الله» با حالتی خاص فرمود:
تا رسد دستت به خودشو کارگر***چون فتد از کار خواهی زد به سر
روز اول محرّم، خبر رحلت آن مرد بزرگ را در مدرسه صدر شنیدم.(1)
«معلی بن خنيس» چون با «عقبة بن خالد» به خدمت امام صادق علیه السلام رسیده بود، امام خطاب به «عقبه» فرمود: خدا از بندگان خود، دینی را قبول نمی کند مگر همین آئینی که الآن شما دارید و وقتی جان به حلق رسید، می بیند چیزی را که موجب روشنایی چشم می شود.
«معلّی» به رفیق خود اشاره کرد که بپرس چه چیزی را می بیند؟
«عقبه» بیش از ده بار این سؤال را پرسید و حضرت فقط در پاسخ
1) گنجينۀ دانشمندان، ج 9، ص 106.
فرمود: می بیند.
سپس فرمود: «عقبه»! مثل اینکه اصرار داری بدانی؟
گفتم: بلی، زیرا دین من همان دین شماست و گریه به من دست داد. حضرت دلش به حال من سوخت و باز فرمود: می بیند آن دو نفر را؟
گفتم: آن دو نفر کیستند؟
فرمود: پیامبر و امیرمؤمنان را.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بالای سر و على علیه السلام در پایین پا می نشینند، که در
کلام خدا به آن اشاره شده است:
(أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ * الَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللَّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ)(1)، (2)
داستان وفات مرحوم آیت الله حجّت را که در کتاب نامه ها و ملاقات های امام حسین علیه السلام آوردیم از همین موارد است.(3)
باز از شواهد حضور اولیاء خدا، در لحظات پایانی عمر، داستان فقیه توانا، مرحوم «ملاعبدالرحیم کرمانشاهی»(4)است فرزند ایشان
1) يونس، 63 - 64.
2) تفسير برهان، ج 2، ص 189.
3) سرّ دلبران، ص 206.
4) فقیه نامدار «آية الله شیخ عبدالرحیم کرمانشاهی» متوفای (1305) که منظومه فقهی «علامه بحرالعلوم» را شرح کرده سپس فرزند مجتهد مدقق وی «آية الله شیخ محمد هادی کرمانشاهی» متوفای (1377ق) آنرا تحت عنوان «ارشادالأنظارالى تتمیم کشف الاسرار» به پایان رسانده است آن عالم ربّانی کتابی راهم در زمینه حادثۀ کربلا، در دست تألیف داشته که بعضی از رخدادها، مانند مصیبت «طفل شیرخوار» را نیاورده بود که با کرامت فوق ، وصیت می کند، این کتاب را به آخر برسانید، چون معلوم می شود مورد عنایت واقع شده است. با تشکر از حفيد مؤلف ، فقیه زاهد دام ظله که کتاب فوق را در اختیار بنده قرار دادند.
نقل می کند که مرحوم والد در روزهای پایانی عمر به کلی، اشتهاء را از دست داده بودند و میلی به غذا خوردن نداشتند. اما با چنین حالی، روزی تمایل به خوردن سیب نشان دادند، و چون فصل زمستان بود و سیب هم نایاب، همینطورکه طبق معمول قبل از ظهرها استراحت مختصری می کردند، ما بدنبال تهیه سیب افتادیم و چون سیب ها را فراهم و نزد ایشان آوردیم، فرمود: اینها را بردارید، دیگر نمی خواهم.
گفتیم، خودتان درخواست کردید؟
فرمود: آری، اما مولایم حسین علیه السلام برای من سیب آورد، چون قضیه را پرس و جو کردند، داستان را چنین تعریف کرد:
بعد از رفتن شما، یک حالتی به من دست داد که می خواهید بگویید خواب بود، می خواهید بگویید بیداری بود، که متوجه حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بالای سر، و امیرمؤمنان علیه السلام در روبروی خود و امام حسین علیه السلام درگوشه کرسی شدم، لذا از خوشحالی به خواندن زیارت جامعه مشغول شدم ناگاه متوجه شدم امام حسین علیه السلام دست به صورت مبارک گذاشته و نگاه حسرت آمیزی به من می کند.
گفتم :مولای من، من کیستم که این گونه به من نگاه می کنید؟ در اینجا بود که حضرت، چند دانه سیب به من مرحمت کردند و
فرمودند : تو امروز از فرزندان خویش، سیب درخواست کردی، بیا، این سیب ها را «علی اصغر» من برایت فرستاده ولی از شما گلایه دارد و می گوید، چرا در این کتاب مقتل مصیبت مرانیآورده ،گویا مراطفل حساب کرده است .
دیوانه وار، دودستی به سرم زدم و گفتم :من کیستم و چیستم که آقازاده از من گلایه داشته باشد ولی به حق خودت سوگند، هرگاه خواستم این مصیبت سنگین را بنویسم گریه امانم نداد.(1)
من از تحریر این غم ناتوانم***که تصویرش زده آتش به جانم
1) سر الاسرار في مصيبة أبي الأئمة الأطهار، ص 197.
عن البطائني، عن أبيه، قال : سألت أبا عبد الله علیه السلام لِأيّ علّةٍ دُفِنَت فاطمةُ باللّيل و لم تُدفَن بالنهار؟
قال: «لِأَنّها أَوضَت أَن لَا يُصَلِّي عَلَيهَا الرّجلانِ الأَعرابِیَان».(1)
بطائنی می گوید: پدرم از امام صادق عليه السلام سؤال کرد، چرا حضرت زهرا علیهاالسلام را شبانه به خاک سپردند، و در روز تشییع و خاکسپاری نشد؟ فرمود: چون وصیت کرد که آن دو مرد بی فرهنگ بر جنازه اش نماز نخوانند.
حقیقت این است که با مرگ افراد، به ویژه شخصیت های بزرگ این پرسش مطرح می شود که آیا وصیّتی هم از خود به جای گذاشته اند یا خیر؟
اینک به دنبال وصایای حضرت زهرا علیهاالسلام برویم و با وصایای آن بانوی بزرگوار اسلام آشنا شویم، که به دو بخش تقسیم می شود:
وصایای معمولی؛
وصایای درس آموز سیاسی و اجتماعی.
1) بحار، ج 43، ص 206.
این مزرعه ها از آنِ یک یهودی تازه مسلمان، به نام «مخیريق» بود، و او وصیت کرده بود که اگر در «أُحد» کشته شدم، از آنِ پیامبر باشد ؛ «إِن أُصبتُ فأموالی لمحمّد صلی الله علیه و آله و سلم» (1)به همین جهت پس از شهادت او به پیامبر رسید و آن حضرت در سال هفتم از هجرت، آنها را به دخترش بخشید، و فاطمه علی هم آنها را به امیرمؤمنان و فرزندانش بخشید. (2)
به امیرمؤمنان سفارش کرد که پس از او با دختر خواهرش، «امامه» ازدواج کند.
به امیر مؤمنان سفارش کرد که پس از خاکسپاری، مقابل قبر من بنشین و برایم قرآن بخوان؛ «إِجلِش قِبَالَةَ وَجهِي فَأكثِر مِن تلاوةِ القرآن».(3)
سفارش کرد که تابوتی بسازند و جنازه را در آن قرار دهند که حجم بدن دیده نشود.
مرحوم علّامۀ مجلسی در ذیل حدیث مورد بحث می فرماید: واژۀ «اعرابی» اشاره به آیه قرآن دارد که می فرماید: (الْأَعْرَابُ أَشَدُّ
كُفْرًا وَنِفَاقًا).(1)و حضرت به تلویح، بر کفر و تاریک اندیشی آنها اشاره میکند و با این قدم، سران کفر و نفاق و پیروانشان در تاریخ، رسوا و سرافکنده شدند.
و عجیب تر اینکه، نه تنها آن دو نفر نباید بر جنازه حاضر شوند، بلکه در زمان های بعد هم، اگر افرادی بیایند که علاقه آن دو نفر در دلشان باشد، نباید بر جنازۀ فرزندان فاطمه علی نماز بخوانند؛ «و حرامٌ عَلَى مَن يَتولَّاهم أَن يُصَلّي عَلَى أَحَدٍ من من وُلدها».(2)
وصیت آنها هم بودند.
می دانیم که قبر شریف امیر مؤمنان تا زمان هارون مخفی بود، ولی سرانجام آشکار شد.(3)اما قبر حضرت صدیقه علیهاالسلام برای همیشه باید مخفی بماند، زیرا این سند مظلومیت، نباید از صفحۀ روزگار پاک شود و غاصبان بدانند که نمی توانند صفحۀ تاریخ را از جنایت خود
پاک کنند.
مرحوم آية اللّه سید شهاب الدین مرعشی (متوفای 1411) از
والد خود، مرحوم سید محمود نقل می کند که: او برای پیدا کردن قبر حضرت زهرا علیهاالسلام مشغول ختم مجرّبی می شود و تا چهل شب ادامه می دهد، که در عالم رؤیا حضرت باقر یا امام صادق علیهماالسلام به او می فرمایند که قبر مادرمان به جهت مصالحی که خداوند اراده کرده
باید برای همیشه مخفی بماند، بنا بر این به جای آن، به زیارت کریمۀ اهل بیت، یعنی فاطمۀ معصومه علیهاالسلام به قم بروید.(1)
بعد از رحلت حضرت صدیقه علیهاالسلام چون «عایشه» خواست وارد حجره آن حضرت شود، بانو «أسما» اجازه نداد. وی شکایت او را نزد پدرش برد، که آن زن آزاده در پاسخ ابوبکر گفت: خود فاطمه علیهاالسلام به من دستور داده که هیچ کس وارد حجره اش نشود؛ «هِیَ أَمَرَتنِې أَلَّا يَدخُلَ عَلَيها أحدٌ».(2)
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «مَن غَشَّ أَخَاه المسلم نَزَعَ اللّهُ بَرَكَةَ رِزقِهِ، وَ أَفسَدَ
عَلَيهِ مَعِيشَتَهُ وَ وَكَلَهُ الَى نَفسِهِ».(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آن که به برادر دینی خود، خیانت ورزد، خدا برکت را از زندگی و کسب و کارش می برد و تجارتش به هم می ریزد و او را به خود واگذار می کند.
«راغب» در مفردات، واژۀ «غش» را چنین تعریف می کند:
«غشّه، لم يمحضه النصح او اظهر له بخلاف ما أضمره وزيّن له غير المصلحة.» «غش» یعنی در خیرخواهی خالص نبودن، یا جلوه دادن چیزی بر خلاف آنچه در باطن هست و زینت دادن چیزی که قصد خیرخواهی نداشته باشد.
یکی از درآمدهای حرام، «غشّ» در کارهاست، یعنی آنچه از این
1) وسائل، ج 12، ص 210.
راه به دست آورد، مالک نمی شود. گاهی «غشّ» در معاملات است و موجب خسارت مادی می شود و گاهی در خیرخواهی و نصیحت دیگران و مشورت است که به جای نشان دادن راه، چاه را نشان می دهد که این هم نوعی غشّ و موجب ضمان می گردد.
غش در معامله، انواعی دارد، گاهی یک جنس خوب و بد را مخلوط و به عنوان جنس خوب می فروشد و گاهی هم جنس نیستند مثلا آب را در شیر اضافه می کند و گاهی جنبه تدلیس و کلاهبرداری دارد یعنی آنچنان جنس را تزئین و آرایش می کند که مشتری دچار اشتباه می شود که اینهم نوعی غشّ است.
البته «غشّ» همیشه در کالا نیست، بلکه در ثمن و پول هم می آید؛ به عنوان مثال، پول تقلّبی را به عنوان اصلی می دهد، که این هم «غشّ» است.
«موسی بن بكر» می گوید: در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم که چند دینار مقابل حضرت روی زمین ریخته بود. آن بزرگوار به یکی از آنها به دقت نگاه کرد و متوجه تقلّبی بودن آن شد، آنگاه آن را دو قطعه کرد و فرمود: آن را به چاه بیندازید، که با آن معامله نشود؛ چرا
که «غشّ» است؛ «اَلقِهِ في البالوعة حتى لَا يُباع شَيءٌ فيه غشّ».(1)
«هشام بن حکم» می گوید: در جایی که سایه بود مشغول
1) وسائل، ج 12، ص 209، باب تحريم الغَشّ.
فروختن پارچه بودم که حضرت کاظم علیه السلام از کنار من عبور کرد و فرمود: هشام! معامله در سایه «غش» است؛ «اِنَّ البيعَ فِي الظّلال غشٌّ».(1)
البته منظور آن جنسی است که مشتری در سایه نتواند عیوب ظاهری و باطنی آن را تشخیص بدهد، و فروشنده هم به همین نیّت به طور عمد آن را به سایه آورده باشد. مانند خیلی از اوقات که می بینیم اجناسی را شبانه در معرض فروش قرار می دهند که خریدار بعد از خرید در روز روشن متوجه عیوب آن می شود، وگرنه به صرف آوردن جنس در سایه موجب «غش» نمی شود.
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در بازار مدينه کالایی را دید، که از خوبی آن تعجب کرد. از جانب خدا خطاب آمد که دستی به زیر آن بزن و آن را زیر و رو کن ! چون چنین کرد، متوجه شد که ظاهر و باطن آن یکسان نیست. فرمود: می بینم که خیانت و «غشّ» به مسلمانان را یکجا جمع کرده ای؛ «ما أَراك إلّا وقد جمعت خيانةً و غشّاً للمسلمين».(2)
با عنایت به این روایات، به این نتیجه می رسیم که «غشّ» و خیانت تنها در معامله نیست، بلکه هر کجا انسان بر خلاف مصلحت و منفعت مردم قدم بر دارد، نوعی غش و خیانت است. مؤمن نباید در دل خود حقد و کینه و حسد و غش نسبت به مسلمانی گرد آورد.
«اَنس بن مالک» می گوید: روزی در خدمت پیامبر بودیم که فرمود: الآن مردی وارد می شود که اهل بهشت است! آنگاه مردی از انصار وارد شد. همین پیشگویی را در روز دوم و سوم هم نسبت او فرمود.
«عبد الله بن عمرو عاص» به دنبال او افتاد که بفهمد چرا او اهل بهشت است؟ نزد او رفت و گفت: من با پدرم اختلاف پیدا کرده ام و سوگند خورده ام که تا سه روز بر او وارد نشوم، اگر ممکن است به من جا بده تا میهمان تو باشم.
در این سه روز و سه شب، عمل مهمی از او ندید و حتّی او برای نماز شب هم برنخاست، تا در پایان سه روز به او گفت:
حقیقت این است که من با پدرم نزاعی نداشتم، بلکه جمله ای را از پیامبر دربارۀ تو شنیدم، خواستم ببینم چه میکنی که اهل بهشت هستی؟
او گفت: اعمال من همان است که دیدی، فقط دو صفت در من هست که عبارتند از:
نسبت به مسلمان و همنوع خود «غشّ» و خیانت روا نمی دارم؛
از بالای حسد ورزی هم به دور هستم.
پسر «عمرو عاص» گفت: همین است که تو را به اینجا رسانده و ما برآن قدرت نداریم. (1)
1) مجموعه ورّام، ج 1، ص 126.
در معنی «غشّ» گفته شد که غشّ و خیانت تنها در معاملات نیست، بلکه اگر کسی مشورت می خواهد، انسان در مقام خیرخواهی خیانت نکند و از شگفتی های انسان این است که حتّی می خواهد سرخود هم کلاه بگذارد، و حق و عدالت را نشنیده و ندیده انگارد؟
«سفیان ثوری» خدمت امام صادق علیه السلام رسید در حالی که حضرت سوار بر مرکب و آماده حرکت بود. از حضرت تقاضا کرد که خطبه پیامبر در مسجد «خيف» را برایش بخواند.
امام ششم فرمود: من در حال حرکت هستم در بازگشت برایت می خوانم، امّا او حضرت را قسم داد که همین الآن بفرمایید.
کاغذ و قلمی فراهم شد و حدیث حضرت را چنین نوشت:
«ثَلَاثٌ لَا يَغِلُّ عَلَیهِنَّ قَلبُ امریءٌ مسلم: إخلاص العمل للّه و النصيحةُ الأئمة المسلمين و اللّزوم لجماعتهم».
بعد از نوشتن حديث و راه افتادن، کسی که همراه «سفیان» بود، گفت حضرت آن چنان تو را میخکوب کرد که نتوانی حرکت کنی!
سفیان: چگونه؟
گفت: این امامان و رهبرانی که بنا بر این روایت، خیر خواهی آنها لازم است، معاویه و یزید و مروان می باشند، یاعلی بن ابی طالب علیه السلام؟ و آن جماعتی که باید همراه آنها باشیم، آیا مرجئه، قدریه، حروریه و جهمیه هستند، یا دوستداران علىه السلام.
چون «سفیان» متوجه این مطلب شد، حدیث را پاره کرد و گفت مطلب را برای کسی بازگو و فاش مکن.(1)
1) سفينة البحار، سفيان.
عن على عليه السلام قال: «مَن وَقَفَ عند قَدرِهِ، أَكرَمَهُ النَّاسُ و مَن تَعَدَّى حَدَّهُ أهَانَهُ النَّاسُ».(1)
هر کس قدر و اندازۀ خود را پاس دارد و از آن نگذرد و رتبه خود را بشناسد، مردم احترامش می کنند و هر که از حدّ و اندازۀ خویش تجاوز کند خوارش می سازند.
یکی از صفات اخلاقی که هر انسانی باید رعایت کند، مسأله حفظ حریم افراد است، که متأسفانه در عصر حاضر شاهد شکسته شدن حریم ها و تجاوز به حقوق دیگران هستیم.
حقیقت این است که هر کسی نسبت به سنّ و سواد و جایگاه خویش، حریمی دارد که باید حفظ شود؛ پدر و مادر، استاد و معلم، مجتهد و مرجع تقلید و باید حریم هر یک حفظ شود.
اگر شاگرد حریم استاد، فرزند حریم پدر و مادر، برادر کوچک تر حریم برادر بزرگ تر و همسایه حریم همسایه را حفظ کند روزی هم که شاگرد معلم و فرزند پدر شد، دیگران حریم او را حفظ می کنند،
1) غرر الحکم، کلام 954.
یعنی اثر وضعی در زندگی انسان دارد و انسان از زندگی خویش خیر و برکت می بیند؛ اینک به نمونه هایی از «حریم شناسی» توسط رهبران آسمانی توجه فرمایید:
چون نعش «عبد الله بن سهل» را در خیبر یافتند، برادرش «عبد الرّحمن» با دو پسر عمویش به خونخواهی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آیه و سلم نه رسیدند. «عبدالرحمن» که از همه کوچک تر بود، شروع به سخن کرد، که پیامبر فرمود: «اَلكُبرَ اَلكُبرَ»(1)بزرگ تر، بزرگ تر.
اینچنین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درس اخلاق و ادب و حریم شناسی می دهد.
یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام، «عبد الله بن مُسکان» است. او همیشه نگران بود که اگر به خدمت امام صادق شرفیاب شود، نتواند، ادب مجلس و ادب حضور را رعایت کند، به همین جهت مطالب را از یاران امام علي علیه السلام - که به خدمت آن حضرت می رسیدند - می شنید.(2)
در تاریخ آمده است که هیچگاه امام حسین علیه السلام در برابر برادرش امام مجتبی علیه السلام پیشتر از او سخن نمی گفت، و «محمد بن حنفیه» هم،
هرگز در مقابل امام حسین لب به سخن نمی گشود.(1)
باز از نمونه های حریم شناسی که امامان معصوم سخت به آن پایبند بودند، داستان پدر و پسری است که روزی میهمان على علیه السلام شدند. چون غذا میل کردند، قنبر رفت و ظرف آب را با حوله ای آورد تا آنان دستهای خود را بشویند.
امیرمؤمنان علیه السلام چون خواست برای پدر آب بریزد، او زیر بار نمی رفت ولی حضرت فرمود: محكم بنشین و خیال کن من قنبر هستم. پس از آنکه میهمان دستهایش را شست، آن حضرت ظرف آب و حوله را به فرزندش، محمّد داد و فرمود: اگر فرزندش به تنهایی آمده بود، من آب می ریختم که او هم دستهایش را بشوید، ولی چون پدر و پسر با هم آمده اند، خدای بزرگ نمی خواهد که آنها برابر و مساوی باشند، بیا، من آب را برای پدر ریختم، تو هم برای پسر
بریز.(2)
در پاره ای از روایت آمده است که در عصر پیامبر، مردی ضمن سخنانی گفت:
«من اطاع اللّه و رسوله فقد فاز، و من عصاهما فقد غَوَی.»
هر که خدا و پیامبرش را اطاعت کند، رستگار است و هر که این
دو را مخالفت کند، گمراه و تیره بخت است.
پیامبر از اینکه گوینده، او و خدا را با ضمیر تثنیه و در ردیف هم آورده و جدا جدا بیان نکرده بود، ناراحت شد و فرمود: بد گوینده ای هستی؛ چرا نگفتی هر کس نافرمانی خدا و پیامبرش را بکند؛ «بئس الخطيب اَنتَ هَلّا قُلتَ وَ مَن عَصَى اللّهَ وَ رَسُولَهُ».(1)
امام صادق علیه السلام می فرماید: روزی پیامبر مردی از «بني فهد» را دید که غلامش را زیر کتک گرفته و غلام هرچه می گوید، تو را به خدا نزن و به خدا پناه می برد، او دست بر نمی دارد.
تا نگاه غلام به پیامبر افتاد، گفت: پناه به محمد صلی الله علیه و آله و سلم می برم، نزن! که ارباب از تنبیه او دست کشید.
پیامبر فرمود: به خدا پناه برد رهایش نکردی، ولی به محمّد پناه برد آزادش میکنی، در حالی که پناه بردن به خدا بالاتر است از پناه بردن به پیامبر؛ «وَ الله أحقُّ أَن يُجَارَ عائذُهُ من محمّدٍ.»
صاحب غلام گفت: او را در راه خدا آزاد کردم.
پیامبر فرمود: سوگند به خدا اگر او را آزاد نکرده بودی، با صورت به آتش جهنم می افتادی.(2)
یعنی چرا حریم پروردگار را حفظ نکردی اما حریم مرا حفظ می کنی، زیرا پناهندگی به خدا باید زودتر پذیرفته شود.
عن ابی الحسن الكاظم علیه السلام قال: إِنَّ فاطمة صدّيقةٌ شهيدةٌ.(1)
یکی از القاب حضرت زهرا عليهاالسلام «صديقه» است، که پیش از او، حضرت مریم علیهاالسلام به این ویژگی نایل آمده است؛ (مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كَانَا يَأْكُلَانِ الطَّعَامَ انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآيَاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ)(2)
مسیح پسر مریم پیامبری بیش نیست که پیش از او نیز دیگر پیام آوران خدا آمدند و درگذشتند؛ و مادرش بانویی بسیار راستگو بود و هر دو بسان دیگر بندگان خدا، غذا می خوردند. ای پیامبر! بنگر که چگونه نشانه ها را برای هدایت آنان آشکار می سازیم، و آن گاه بنگر که چگونه از حق منحرف می گردند.
پس از مریم پاک، دخت ارجمند خاتم پیامبران به این عنوان نامیده شده است؛ «و هي الصدّيقة الكبرى و على معرفتها دارت القرون الاولى»(3)چنانچه امیرمؤمنان صدیق اکبر است؛ «انا الصّديق الأكبر، لا
يقولها بعدى الّا كذّاب».(1)
امّا پس از پیامبر، دست خیانت و سیاست این صفت را به سرقت برد و برای دیگران جعل کرد.
تردیدی نیست که مقصود از «صدّیق» در این حدیث، معنی لغوی آن نیست، زیرا راستگویی از صفات اوليۀ هر مسلمان باید باشد، و این امتیازی برای حضرت نیست؛ بلکه مراد از «صدّیق»
معنایی در حدّ عصمت اراده شده است؛ چنانچه روایت دیگر، این حدیث را معنا و تفسیر می کند:
«مفضل بن عمر» از حضرت صادق علیه السلام پرسید، چه کسی فاطمه علیهاالسلام را غسل داد؟
فرمود: امیرمؤمنان علیه السلام.
این پاسخ، برای «مفضل» سنگین آمد. حضرت متوجه شد، به همین جهت فرمود: مطلب بر تو سنگین نیاید، زیرا فاطمه، صدّيقه بود و صدیقه را، جز صدّيق غسل نمی دهد؛
«فانّها صدّيقة و لم يكن يغسّلها الّا صدّیق، اَمَا عَلِمتَ أَنَّ مريم لم يُغَسِّلهَا إِلَّا عیسَی...(2)
از شرایط غسل میّت، مماثلت و هم جنس بودن است، یعنی زن
را زن و مرد را مرد غسل بدهد، و زن و شوهر هر چند می توانند هم دیگر را غسل بدهند، ولى فقها فرموده اند این در صورت فقدان همجنس است؛ «إِنَّ الاحوط الاقتصار على فقد صورة المماثل» آن گاه غسل دادن فاطمه علیهاالسلام توسط امیرمؤمنان هر چند مماثل هم بوده، ولی منظور مقام صديقه بودن فاطمه علیهاالسلام است.
یکی از ویژگی های امامان راستین این است که هر کسی نمی تواند متصدّی تجهیز امام شود، بلکه امام بعدی باید این کار را انجام دهد. علّامۀ مجلسی در جلد 27 از بحار الأنوار، بابی را به این موضوع اختصاص داده است، که به نمونه هایی از آن اشاره می شود:
امام علیه السلام : امام حسین، امام بود یا خیر؟
آری .
چه کسی او را تجهیز کرد؟
على بن الحسين عليهماالسلام .
آن وقت کجا بود؟
در کوفه گرفتار عبيد الله بود.
پس چگونه متصدی امر پدر شد؟
«ابن سراج» و «ابن سعد» - که همراه «على بن حمزه» آمده بودند - گفتند: حضرت به کربلا آمد و بدن پدر را دفن کرد.
امام هشتم فرمود: وقتی امام سجاد در حال حبس و گرفتاری
بتواند به کربلا بیاید، صاحب این امر هم که در زندان نیست می تواند به بغداد برود و بدن پدر را دفن کند.(1)
منتهی اگر در زندگی بعضی از امامان نور می بینیم که دیگران این کار را انجام داده اند، با این مطلب ناسازگاری ندارد؛ زیرا امام معصوم کار خود را در واقع انجام داده، و دیگران هم به صورت ظاهر کار را به آخر رسانده اند. جریان حضرت رضا و امام جواد از همین موارد است.
فرمود: به آنچه می گویم، عمل کن.
چون خواستم در مراسم غسل، امام جواد را کمک کنم، فرمود: نیازی به تو نیست.
آن گاه پس از غسل، بدن را در تابوت گذاشت، سقف شکافته شد و بدن به آسمان رفت. من نگران شدم که الآن مأمون می آید و جنازه را از من می خواهد، چه پاسخی بدهم؟
فرمود: هر پیامبری که در مشرق و جانشین او در مغرب از دنیا برود، خداوند میان اجساد و ارواح آنها جمع می کند؛ «مَا مِن نَبِيّ يَمُوتُ
فِي المَشرِقِ وَ يموتُ وَصِيّه فِي المَغرِبِ إِلَّا جَمَعَ الله بَينَ أَروَاحِهِما وَ أَجسَادِهِمَا».
در همین حال جنازه به زمین بازگشت، تو گویی بدن را غسل نداده اند.
امام نهم فرمود: برخیز در را باز کن که مأمون آمد.(1)
لقب دوم برای حضرت در حدیث مورد بحث، «شهیده» است که دلیل آن، روایت ابوبصیر از امام صادق علیه السلام است که می فرماید:
«وَ كَانَ سَبَبُ وَفَاتِها أنَّ قُنفُذاً مَولی عُمَر لَكَزَهَا بِنَغلِ السّيف بِأمرِهِ فَاَسقَطَت محسناً وَ مَرِضَت مِن ذَلِكَ مَرَضاً شَديداً».(2)
علت وفات فاطمه علیهاالسلام آن ضربه ای بود که «قنفذ»، غلام خشن عمره به دستور وی با قبضۀ شمشیر به حضرت زد، و محسن را سقط نمود و آن حضرت دچار بیماری شدید شد.
در خبر دیگر آمده است که «قنفذ» فاطمه علیهاالسلام را پشت درب خانه قرار داد و استخوان های پهلوی آن حضرت شکست و محسن را سقط و موجب بستری شدنش شد تا از دنیا رفت.
«رُوِیَ انّه أَلجَأها إلَى عِضَادَةِ البَاب وَ دَفَعَهَا فَکَسَرَ ضِلعاً مِن جَنبِهَا فَأَلقَت جَنِيناً مِن بَطنِهَا فَلَم تَزَل صَاحِبَةَ فراشٍ حتى ماتَت».(3)
سرآغاز...5
مجلس اول
برخورد با گنهکار...7-13
برخورد با جُرم و مُجرم، پیکار «تبوك»، فراریان از پیکار «تبوک»، کیفر بی تفاوتی در برابر گناه.
مجلس دوم
پیش داوری نسبت به درگذشتگان...14-21
پندارهای غلط، مردم سه گروهند، نگاه تند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، شاید سخن بیهوده ای گفته، عیادت پیامبر از «کعب»، عرش خدابه لرزه در آمد!.
مجلس سوم
دو روز سخت...31-22
احترام پیامبر به شهیدان «أُحُد»، نخستین روز سخت، دومین روز سخت، درخواست پند و اندرز، گزارش زنده از میدان نبرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خانه جعفر، نماز جعفر طیّار، دشوارتر از این دو روز.
مجلس چهارم
زیارت قبر مؤمن...32-39
شهید اول در کنار قبر فخر المحقّقين، وظیفۀ ما نسبت به درگذشتگان، «فَزَع اكبر» چیست؟، من وحشتی ندارم!، راه نجات در چیست؟، بیان علّامۀ تهرانی، همسایه های خوبی هستند!، اشعار نظامی گنجوی.
مجلس پنجم
ویژگی های امام حسین علیه السلام...40-46
پدر گرانقدر نُه امام راستین، شفا در تربت امام حسین علیه السلام، جایگاه تربت در فقه: 1.کام نوزاد، 2. تسبیح، 3. افشاندن آن در قبر مؤمن، 4. مهر نماز از تربت، پذیرش دعا در کنار آرامگاه او، از عمر کم نمی شود!.
مجلس ششم
هم امید و هم هشدار...51-47
راه بن بست نداریم، بیست سال مبارزه با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، جبران گذشتۀ سیاه، هشدار از ستم و گناه، گریۀ «عمرو عاص»
مجلس هفتم
نامۀ امام صادق عليه السلام...56-52
سوء عاقبت، فرجام خوش به برکت بیداری، قاضی نگون بخت، قاضی در میدان جنگ، با مرده ها سخن می گویی؟
مجلس هشتم
عفو و بخشش...63-57
کجا عفو، کجا انتقام؟، قصّه ای عجیب! ، فرزندان امام سجاد علیه السلام، منصور به دنبال دانۀ جواهر.
مجلس نهم
سفاهت...71-64
موضوع «حِجر» در فقه، برخورد با سفیه، اقسام سفاهت و سبک مغزی، سفیه اعتقادی، نمونه ای از سفیه اعتقادی، سفاهت اخلاقی، راه رفتن مغرورانه، سفاهت در عملکردها، شرابخوار هم سفیه است.
مجلس دهم
هشدار از نیرنگ و فریب...82-72
کلاه شرعی، چند گناه به جای یک گناه، چرا حیله باطل است؟، بازی با کلمات، قاضی خود فروخته، ماجرای حضرت ایّوب، قرارداد یکطرفه، این اموال را نمی گیریم، راه نجات، چاره اندیشی های پسندیده، حیله با کفر گرایان و ظالمان.
مجلس یازدهم
نقش نیّت نیک و بد در زندگی...87-83
حديث مشکل، ریا و تظاهر در نماز، او اهل آتش است!، قلب من اینجا بود !.
مجلس دوازدهم
حاجب و دربان...95-88
امامان ما این گونه نبودند!، تو چرا صبر نکردی؟، می خواستم مشهور نشوم، امام مجتبی علیه السلام و ترک اعتکاف، من باید اندوه بخورم نه تو، حج تو پذیرفته نیست.
مجلس سیزدهم
قساوت قلب...102-96
عمل و عکس العمل، اوّلین چوب خدا، دوّمین چوب خدا، قلب تو مرده است، نشانه های قساوت قلب: 1. نداشتن تقوا و نترسیدن از خدا، 2. آرزوهای طولانی، 3. شکستن عهد و
پیمان، 4. گناه زیاد، 5. پرخوری و شکمبارگی، 6. پرحرفی 7. خاک ریختن پدر بر قبر پسر، اینک مداوای سنگدلی.
مجلس چهاردهم
راه بهشت...109-103
اولین قدم، کتمان نیازمندیها، هشدار از ناشکیبایی، شکایت از بیماری، پنهان کردن صدقات و خیرات، صدقات خود را باطل کردی، صدقه آشکار، نیکی در حق پدر و مادر، اصل
توحید، میدان جنگ و درس توحید.
مجلس پانزدهم
كمال چیست ؟...118-110
کمال در چیست؟ 1. آگاهی در دین، جنگ بر همه لازم نیست، امیرمؤمنان علیه السلام در بازار، آفرین بر شما 2. صبر و شکیبایی در برابر مشکلات، 3. به اندازه خرج کردن، دوراندیشی مادر
مجلسی اول، امام صادق عليه السلام و «تقدير المعيشه».
مجلس شانزدهم
عمر طولانی و کوتاه...123-119
پیام حدیث، تفاوت عمرها، جنازه ها بر روی زمین.
مجلس هفهدم
سه کار دشوار...130-124
پیام حديث، آیا این انصاف است؟، کمک های شبانه، من «منذر بن مغیره» هستم، یاد خدا، کنار نهر بلخ.
مجلس هیجدهم
به هدر رفتن اموال حرام...136-131
مال مخلوط به حرام، از باد آید به دم بشود، برای یک حدیث به شام می رود، خدایا! چاه قبر او شود!!.
مجلس نوزدهم
رفاقت و همنشینی...145-137
نامۀ منصور، نشستن با ستمگران، کاش با فلانی دوست شده بودم، دوستی با پنج گروه ممنوع، او دایی من است!، خرس را بشناس از جلد پنیر.
مجلس بیستم
دور چشم و دو چشم...153-146
تعريف چشم، حق چشم، یک نکته درس آموز، گوشۀ چشمی، دو چشم باطن، سلام بر تو ای محمد تقی!، مرد نابینا و دیدن امام علیه السلام ، جنازه را به کربلا می بریم!، چنین شخصی را
ندیدید؟.
مجلس بیست ویکم
پرسش های بیهوده...158-154
اقسام سؤال، چرا این قدر اصرار میکنی؟، مأمون خود را رسوا کرد.
مجلس بیست و دوم
سه تکلیف بدون شرط و مرز...168-159
احکام مشروط و غیر مشروط، نیکی به پدر و مادر، وصیّت سید بن طاووس، وفای به عهد و پیمان، امانت داری، خیانت قاضی، عاقبت امانتداری.
مجلس بیست و سوم
هزینۀ دنیا و آخرت...173-169
پیام حدیث، بهشت را به بها می دهند نه به بهانه، نامۀ امام صادق علیه السلام، سه پشتوانه، حرف بقالهای کوفه.
مجلس بیست و چهارم
تلخی و شیرینی دنیا...178-174
پیام حدیث، مزۀ فقر، پندهای امام مجتبی علیه السلام ، روز به شب نرسید.
مجلس بیست و پنجم
عقیلۀ بنی هاشم...184-179
زینب و نقل روایت، حسین علیه السلام کشته نشد!، مقام نیابت، رویدادی شگفت انگیز
مجلس بیست و ششم
تفاوت زمین ها...189-185
تعریف زمین، زمین عبادت و زمین معصیت، اینجا نماز نخوانید!، با آب اینجا وضو نگیرید!، سه روز در حال جان دادن، یک نفر را به کربلا بفرستید!!، این چنین گورستان می شود، امیرمؤمنان علیه السلام در کربلا.
مجلس بیست و هفتم
مجازات فوری...196-190
فریادرس تو آمد، ستم در حق مردم، فرجام ناسپاسی، ایوان مدائن .
مجلس بیست و هشتم
فاطمه علیهاالسلام و شب قدر...202-197
دو نوع شناخت، مخفی کاری خدا، چراتشبیه به شب قدر؟، کرامتی عجیب.
مجلس بیست و نهم
اگر علی به خلافت می رسید!!...208-203
محور سخنان حضرت زهرا علیهاالسلام ، آه پر اندوه عمر.
مجلس سی ام
وصف على علیه السلام ، وصف کعبه است...213-209
آیا رویداد غدير را فراموش کردید؟، دور شو از من!!، من نگذاشتم.
مجلس سی و یکم
آثار شوم گناه...218-214
پیام حدیث، پی آمدهای دنیوی گناه، غلامان ما! پیروان ما! کارمندان ما!.
مجلس سی و دوّم
دعاهای امام صادق علیه السلام...224-219
نیرو بخش دل ها، «رزّام بن مسلم» در زندان، احضار در
نیمه های شب، نفرین در وقت سحر، در رویارویی با درّندگان، بگیر این سه حکمت را، به خودت خوبی کن، کلید روزی، اگر محزون شديد، هفتاد بلا، من پیر شده ام !!.
مجلس سی و سوّم
ترور...229-225
ترور و هرج و مرج، سیزده نفر را کشته ام !!، مرا از دست آنها رها ساز، مسلم به یاد این حدیث افتاد، کار عاقلانه ای بود.
مجلس سی و چهارم
هشدار از فتوای بدون ملاک و معیار...235-230
حدیثی طولانی، چرا«سیّد بن طاوس» فتوا نداد؟، «انّا للّه» گویان بیرون رفت، از خدا بترس، مگر نماز نمی خوانی؟.
مجلس سی و پنجم
شهدای گرانقدر «أُحُد»...241-236
محتوای سخن، اینها گرسنه رفتند، کوه أُحُد، مگر پیامبر زنده است؟.
مجلس سی و ششم
سه گذرگاه وحشتناک...249-242
سه مرحلۀ دشوار، چرا یحیی علیه السلام ، منحصر به این دو نفر نیست، 1. امشب می خواهم بمیرم!، 2. خر طالقان رفته،
پالانش مانده!!، 3. آن دو نفر را می بیند، 4. گریه أمانم نداد!.
مجلس سی و هفتم
وصیتهای حضرت زهرا علیهاالسلام...253-250
وصایای معمولی، وصیتهای سیاسی و اجتماعی، ختم مجرب، عایشه راه پیدا نکرد.
مجلس سی و هشتم
هشدار از خیانت و فریبکاری!...258-254
در آمد حرام، آن را به چاه بینداز، معامله در سایه، آن را زیر و رو کن، اهل بهشت است، حدیث را پاره کرد!.
مجلس سی و نهم
حریم شناسی...262-259
مجلس چهلم
فاطمه علیهاالسلام صديقه و شهیده است...267-263
کی غسل داد؟، همانندی در غسل، ویژگی های امامان راستین، امام جواد علیه السلام در خراسان، فاطمه علیهاالسلام شهیده است.
1- قرآن کریم
2- اثبات الوصية، للمسعودی
3- البرهان في تفسير القرآن، للسيّد هاشم البحرانی.
4- الاستیعاب، لابن عبد البر، دار الجيل، بیروت.
5- اسد الغابة، لابن الأثير، بیروت، 1417.
6- اصول کافی، کلینی، اسلامی، 1388.
7- اعلام الوری، للطبرسی.
8- الامامة و السياسة، لابن قتيبة، دار المعرفة، بیروت.
9- امثال النبویه، لمحمّد الغروی النجفی.
10- بهج الصباغة، لمحمّد تقى التستری، صدر 1390.
11- پیغمبر و یاران، محمد على عالمي، بصیرتی، قم.
12- تاریخ الخلفاء، للسیوطی، شریف الرضی 1370.
13- تاریخ بروجرد، غلامرضا مولانا بروجردی.
14- تاریخ گزیده، حمد الله مستوفی، امیرکبیر، 1362.
15- الجمل، للشيخ المفيد، داوری، قم 1397.
16- حسين علیه السلام نفس مطمئنه، محمدعلی عالمی، هاد، تهران، 1372.
17- حیات الحيوان، للدمیری، ناصر خسرو، تهران.
18- داستان راستان، مرتضی مطهری.
19- دہ گفتار، مرتضی مطهری.
20- خزينة الجواهر، علی اکبر نهاوندی، اسلامیه.
21- سرّ دلبران، مرتضی حائری، نشر برگزیده، 1376.
22- شاگردان مکتب ائمه، محمد على عالمی
23- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 20 جلدی.
24- شفاء الصدور، میرزا ابوالفضل طهرانی، قم 1409.
25- صفة الصفوة، ابن جوزی.
26- فرق الشيعة، للنوبختي، المرتضويه، النجف الاشرف.
27- فوائد الرضویه، حاج شیخ عباس قمی.
28- کامل الزیارات، لابن قولویه، مكتبة المرتضوية، النجف الاشرف.
29- کریمۀ اهل بیت، علی اکبر مهدی پور، حاذق 1374.
30- گنجينۀ دانشمندان، محمد شریف رازی، قم 1370.
31- المستجاد، للتّنوخی.
32- المغازی، للواقدی، نشر دانش اسلامی 1405.
33- مکاتیب الائمه، محمدبن فیض کاشانی.
34- مکارم الاخلاق، محمد تقی فلسفی.
35- منتخب التواریخ، محمد هاشم خراسانی، اسلامیه 1376.
36- مهج الدعوات، للسيّد بن طاووس.
37- ناسخ التواریخ، سپهر ، اسلامیه.
38- نظریه تقلب نسبت به قانون، محمود کاشانی، دانشگاه ملی.
39- وفاء الوفاء، للسمهودی، بیروت 1314.
40- وقعة الصفين، لنصربن مزاحم، قم، مكتبة آية الله المرعشی.
41- هزار و یک نکته، حسن زاده آملی
1- الأحاديث الغيبية: ج 1-3 .
2- حلية الأبرار: ج 1 - 5.
3- شرایع الاسلام، تالیف: محقق حلّی، ج 1- 4.
4 - الفصول العليّة في مناقب أمير المؤمنین علیه السلام.
5- مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر علیهم السلام ج 1 - 8.
6- المزار تالیف: شهید اوّل.
7- مسالک الافهام، تالیف: شهید ثانی، ج 1 - 15.
8- المستجاد تالیف: علامه حلّی.
9- معجم أحاديث الإمام المهدي علیه السلام : ج 1 -5.
10- الانوار القدسیه تالیف: شیخ محمد حسین اصفهانی.
11- ينابيع المعاجز و أُصول الدلائل.
12- آنگاه هدایت شدم، تالیف: دکتر محمد تیجانی تونسی.
13- آئین بندگی و نیایش، ترجمه عدة الداعی، ابن فهد.
14- تناسب آیات، تالیف: آية الله معرفت.
15۔ حق جو و حق شناس، (ترجمه المراجعات).
16- در جست و جوی حقیقت، تالیف: اسعد وحید قاسم فلسطینی
17- فریب، تالیف: صالح وردانی مصری.
18- مفاتیح الجنان، تالیف: شیخ عباس قمّی.
19- مناظره علمی، تالیف: شیخ محمد صادق نجمی.
20- نامه ها و ملاقات های امام حسین علیه السلام، نظری منفرد، عالمی