ghaemiyeh.com
سرشناسه:رجبیان، قاسم، 1364 -
عنوان و نام پديدآور:اثبات نبوت حضرت ابوطالب علیهالسلام [کتاب]/ به قلم قاسم رجبیان.
مشخصات نشر:قم : عصر رهایی، 1396.
مشخصات ظاهری:504 ص.
شابک:250000 ریال:978-600-7664-65-0
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:ابوطالب بن عبدالمطلب، ، 91؟ -3قبل از هجرت.
رده بندی کنگره:BP25/6/ر3الف2 1396
رده بندی دیویی:297/931
شماره کتابشناسی ملی:4770489
خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
اثبات نبوت حضرت ابوطالب علیهالسلام
به قلم قاسم رجبیان
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرحیم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ العالمین وَ صَلِّ اللَّهِ علی سیدنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ اجمعین سیما الامام المبین الْحُجَّةِ الْقَائِمِ المهدی عَجَّلَ اللَّهُ تعالی فَرْجَهُ الشریف وَ لَعْنَةَ اللَّهِ علی أَعْدَائِهِمْ اجمعین
اين اثر را تقديم مىكنم به مظلوم، پدر مظلوم، مردى كه آخرين نبى قبل از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودند يعنى حضرت ابوطالب عليهالسلام و سعادت و شفاعت را از اين پيامبر الهى و بزرگ مرد جهان اسلام براى دنيا و آخرتم مسألت دارم.
وقتى به تاريخ بنگريم متوجه خواهيم شد همواره پيامبران الهى در دنيا مظلوم و مورد اجحاف واقع شدهاند، خداى تعالى با لطفى كه داشته آنها را براى هدايت بشريت ارسال فرموده، اما نفسانيت و خودخواهى بعضى مانع از اطاعت و محبت آن بزرگواران شده، حتى گاهى اذيت و آزارهاى مردم زمان خود را متحمل شدند و حتى توسط بدترين خلايق زمان خويش، به شهادت مىرسيدند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز پيامبر مظلومى بودند كه در زمان حيات مبارك خود به گونهاى و بعد از فوت به گونهاى ديگر مورد ظلم خبيثها واقع شدند.
در زمان حيات توسط مشركين و كفار به جرم حمايت جامع و كامل از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و بعد از فوت نيز توسط دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام مورد ظلم واقع شدند، دشمنان اهل بيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وقتى ديدند آباء و اجداد خويش همه مشرك و كافر و شراب خوار و خبيث هستند اما آباء و اجداد حضرت على عليهالسلام همگى از بهترين و پاكترين و از انبياء الهى بودهاند درصدد شدند تا به گونهاى اين ننگ خودرا سرپوش گذارند و همچنين وقتى ديدند حضرت على عليهالسلام از كودكى در منزل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بزرگ شده و تربيت شده ايشان هستند و لحظهاى العياذبالله شرك و كفر در وجودشان نبوده و همچنين بر حسب ظاهر اولين كسى است كه به پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله ايمان آورده و اين مسأله در كتب خودشان هم موجود است، ولى خودشان گذشتهاى ننگين داشته و انسانهاى شراب خوار و حرام خوار و مشرك و كافرى بودند به اين نتيجه رسيدند كه با توجه به مسائل ذكر شده مستقيم با خود حضرت على عليهالسلام
نمىشود در افتاد، لذا به اين دو دليل به شخصيت حضرت ابوطالب عليهالسلام حمله ور شده و با استناد به مطالبى كه حتى از ديد خودشان هيچ سندى ندارد العياذبالله حضرت ابوطالب عليهالسلام را مشرك و كافر خواندهاند، تا هم شرك و كفر آباء و اجداد خويش را سرپوش گذارند و هم اين كه شخصيت حضرت على عليهالسلام را خراب كنند، علماء و دانشمندان بزرگ شيعه در طول تاريخ جواب اين اراجيف را استدلالا به منابع خودشان داده و ثابت فرمودهاند كه اين مطالب غير از تهمت و دروغ و جعل، چيز ديگرى نبوده و حضرت ابوطالب عليهالسلام داراى ايمان بودهاند.
حقير با مطالعه و تحقيق در آيات و روايات اسلامى و همچنين تاريخ به اين نتيجه رسيدم كه حضرت ابوطالب عليهالسلام علاوه بر اين مطالب جزء انبياء الهى بودهاند كه الحمد اللّه با استدلال به منابع روايى و آيات قرآن و عقل اين مطلب را در اين كتاب به اثبات رساندهام.
اين كتاب شامل هشت فصل مىباشد، فصل اول: ترفند شيطان، فصل دوم: مراتب نبوّت، فصل سوم: زندگى نامه و شرح احوالات حضرت ابوطالب عليهالسلام فصل چهارم:پاسخ به اتهامات، فصل پنجم: صحابه، فصل ششم: حضرت ابوطالب عليهالسلام از منظر بزرگان، فصل هفتم: خصوصيات اوصياء الهى، فصل هشتم: اثبات نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام.
اميدوارم اين اثر كه در حد بضاعت كم حقير هست باعث شادى قلب اهل بيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گردد و شفاعت حضرت ابوطالب عليهالسلام و فرزند قسيم النار و الجنة ايشان را در دنيا و آخرت برايم در بر داشته باشد.
قاسم رجبيان
26 رجب 1438
كربلاء معلى
بىترديد شيطان و شيطان سيرتان هميشه از اولياء خدا و بزرگان دين ترسيده و مىترسند و اين مسأله كاملا طبيعى بوده چرا كه خداى تعالى در قرآن در جواب به بزرگ آنها فرموده: قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنىِ إِلىَ يَوْمِ يُبْعَثُونَ قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ إِلىَ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.(1)و اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام يوم الوقت المعلوم را به زمان ظهور امام عصر ارواحنافداه تفسير فرمودهاند.
طبيعى است كه بزرگان دين و اولياء خدا وجودشان براى راه خدا و تعجيل در ظهور امام زمان ارواحنافداه بسيار پر منفعت مىباشد تا آنجا كه در روايت مىفرمايد: إِذَا مَاتَ الْعَالِمُ ثُلِمَ فِى الْإِسْلَامِ ثُلْمَةٌ لَا يَسُدُّهَا شَيْءٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة؛ يعنى: زمانى كه يك عالم دينى از دنيا برود ضربه جبران ناپذيرى به دين اسلام وارد مىشود و مردم ضرر زيادى مىكنند كه هيچ چيزى آن ضربه و ضرر را جبران نخواهد كرد تا زمانى كه روز قيامت فرا رسد.
البته عمده علت اين ضربه و زيان مخصوصا در زمان ما شايد بتوان گفت به خاطر عدم حضور مستقيم امام معصوم عليهالسلام در ميان ما باشد، لذا به نظر من، يكى از معانى يوم القيامه در اين روايت قيامت صغرى است، چون طبق روايت اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ما دو قيامت داريم يكى قيامت صغرى كه منظور روز ظهور امام زمان
1) - سوره: صاد، آيه: 79، الى 81.
ارواحنافداه مىباشد و دوم قيامت كبرى كه همان روز قيامتى است كه بعد از اين عالم برپا مىشود.
شيخ حر عاملى رحمهالله در كتاب الايقاظ مىنويسد:
عَن أبِى عَبدِ اَللّه عليهالسلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اَللّه صلىاللهعليهوآله اِذَا كَانَ يَومُ القِيامَةِ نَصَبَ اَللّهُ لِفَاطِمَة قُبّة مِن نُور فَيَقبَلُ الحُسَين عليهالسلام و رَأسُه عَلى يَدِه، فَتَصرخُ صَرخَة اِلَى أن قَالَ: فَيَمثّله اَللّهُ لَها فِى أحسَن صُورَة و هُو تَخَاصَمَ قَتَلَتَه، فَيَجمَعُ اَللّهُ قَتَلتَه و المُجَهّزين عَليه و مَن شَرَكَ فِى دَمِه، فَيَقتُلُهُم حَتّى أَتَى عَلَى آخِرِهِم ثُمّ يُحشَرُون فَيَقتُلُهم الحَسَن، ثُمّ يُنشَرُونَ فَيَقتُلُهُم الحُسَين ثُمّ يُنشَرون فَلا يَبقَى أحَدٌ مِن ذُرِيَتِنَا اِلّا قَتَلَهُم قَتَله، فَعِندَ ذَلِكَ يَكشِفُ اللّه الغَيظَ و يَنسِى الحُزنَ و رَوَاه السِيّد رَضِى الدِين عَلِى بنِ طَاوُس فِى كِتَابِ المَلهُوف عَلى قَتَلى الطُفُوف.
اقول: الظاهر ان المراد من القيامة هنا الرجعة لانها مأخوذة من القيام الخاص اى الحياة بعد الموت و قد اطلق على الرجعة فى كلام بعض المتقدمين اسم القيامة الصغرى و القرينة على إرادة ذلك هنا ما يأتى التصريح به من وقوع هذا بعينه فى الرجعه و ما هو معلوم من عدم ورود الاخبار بوقوع القتل و الحياة بعد الموت مرارا كثيرة جدا فى القيامة الكبرى اصلا.(1)
از حضرت صادق عليهالسلام نقل شده كه پيغمبر صلىاللهعليهوآله فرمود: روز قيامت خداوند قبّهاى از نور براى حضرت زهرا عليهاالسلام نصب مىكند، حسين عليهالسلام در حالى كه سر روى دست دارد مىآيد فاطمه زهرا عليهاالسلام نالهاى مىزند... خداوند حسين عليهالسلام را به بهترين صورت در مىآورد تا با قاتلانش مخاصمه كند، آن گاه هر كه را كه در خون او شركت داشته و در كشتنش كمك كرده جمع مىفرمايد و همه را مىكشد سپس زنده شوند و امام
1) - الإيقاظ من الهجعة بالبرهان على الرجعة، جلد: 1، صفحه: 251.
حسن عليهالسلام همه را بكشد، باز زنده شوند و امام حسين عليهالسلام آنها را بكشد و همين طور هر يك از فرزندان ما جدا جدا آنها را مىكشند، آن گاه خداوند خشم و غصه ما را برطرف كند، و اندوه را فراموش گرداند. اين حديث را سيد رضى هم در كتاب «ملهوف» روايت مىكند.
مؤف گويد: ظاهرا مراد از «قيامت» رجعت است، چون قيامت مشتق از قيام است يعنى: قيام مخصوصى كه عبارت از زنده شدن بعد از مرگ است، چنان كه در كلمات بعضى از متقدمين هم از رجعت به قيامت صغرى تعبير شده، و شاهد مطلب هم رواياتى است كه عين جريان مزبور را راجع به رجعت مىفرمايد، چنان كه بيايد و شاهد ديگر اين كه هيچ چيزى وارد نشده كه در قيامت كسى را چند بار بكشند و باز زنده كنند.
با توجه به اين كه رجعت در زمان ظهور امام عصر ارواحنافداه رخ مىدهد لذا قيامت صغرى بر ظهور امام زمان ارواحنافداه اطلاق مىگردد.
لذا در طول تاريخ كه توجه و تفحص مىكنيم به وضوح مىبينيم يكى از مهمترين و اساسىترين حربههايى كه شياطين جنى و انسى هميشه و دائما عليه انبياء و رسولان الهى، ائمه معصومين و اولياء خدا و علماء و بزرگان دين عليهمالسلام به كار مىبردهاند تهمت زدن به آن بزرگواران و با آبروى آنها بازى كردن و آنها را در چشم مردم پست و بد نشان دادن بوده است، و هر كس براى دين خدا مفيدتر بوده در طول تاريخ از اين حربه شيطانى بيشتر ضربه خورده است.
امام صادق عليهالسلام در تأييد مدعاى ما مىفرمايند: شما چگونه مىخواهيد از دست و زبان مردم راحت باشيد و حال آن كه انبياء و فرستادگان و حجّتهاى الهى عليهمالسلام از آنها سالم به در نرفتهاند.
آيا يوسف صدّيق عليهالسلام را به اين كه مىخواسته زنا كند، نسبت ندادند؟!
آيا نگفتند: حضرت ايّوب عليهالسلام به خاطر آن كه گناه كرده، به آن بلاها مبتلاء شده است؟
آيا به حضرت داوود عليهالسلام تهمت نزدند كه او دنبال پرندهاى به بام رفته تا به زن اوريبا نگاه كند و عشق به او پيدا كرده و شوهرش را به خطّ مقدّم جبهه فرستاده تا كشته شود و زن او را براى خودش بگيرد!
آيا حضرت موسى عليهالسلام را متّهم به آن كه او عنّين است، نكردند؟ و به اين سبب او را اذيّت نمودند، تا آن كه خدا او را از آن تهمت نجات داد، زيرا او نزد خدا آبرومند بود!
آيا پيامبران ديگر را به اين كه آنها دروغگو و ساحر هستند و براى دنيا ادّعاى نبوّت كردهاند، متّهم ننمودند؟
آيا حضرت مريم عليهاالسلام را به اين كه او با شخصى به نام يوسف نجّار زنا كرده و عيسى عليهالسلام را متولّد نموده، متّهم نكردند؟
آيا پيامبر اسلام حضرت محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله را به اين كه او شاعر ديوانهاى است، نسبت ندادند؟
آيا او را متّهم به اين كه عاشق زن زيد بن حارثه شده و كارهائى انجام داده كه زيد بن حارثه او را طلاق دهد و خودش او را بگيرد، ننمودند؟
آيا در جنگ بدر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را متّهم نكردند به اين كه از غنائم قطيفه حمراء براى خود برداشته تا آن كه پروردگار متعال اين آيه را نازل كرد: «وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَّغُلَّوَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ».
يعنى: پيامبر نمىتواند كه هم فرستاده الهى باشد و هم خيانتكار باشد و كسى كه خيانت كند، او را با آن چه خيانت كرده روز قيامت مىآورند.
آيا به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نسبت ندادند كه او در خصوص خلافت پسر عمويش
حضرت على بن ابى طالب
عليهماالسلام روى هواى نفس حرف مىزند تا آن كه خدا آنها را تكذيب كرد و فرمود: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى* اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى»؛ يعنى: سخنى روى هواى نفس نمىگويد، جز آن كه هر چه مىگويد، وحى است كه خدا بر او نازل فرموده است.
آيا به آن حضرت نسبت دروغ ندادند و نگفتند كه فرستاده الهى نيست؟! تا آن كه خداى تعالى فرمود: قبل از تو هم پيامبران را تكذيب كردهاند، آنها در مقابل اين تكذيب صبر نمودند و اذيّت شدند تا آن كه كمكهائى به آنها رسيد! و يك روز هم كه فرمود: من به آسمان رفتهام، به معراج رفتهام، كسى گفت: به خدا قسم ديشب تا صبح از رختخوابش جدا نشده است!
و امّا آن چه درباره اوصياء پيامبران تهمت زدهاند، بيشتر از اينها است!
آيا به سيّد اوصياء حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام نگفتند كه او طالب دنيا و سلطنت است و او فتنه را بر آرامش ترجيح مىدهد، او خون مسلمانان را مىريزد و اگر در وجود آن حضرت خيرى مىبود به خالد بن وليد دستور داده نمىشد كه گردنش را بزند!
آيا آن حضرت را متّهم نكردند بر اين كه مىخواهد دختر ابوجهل را با بودن حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام بگيرد و گفتند: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از آن حضرت در منبر شكايت كرده و فرموده كه حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام مىخواهد دختر دشمن خدا را روى دختر پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بگيرد، همه بدانند كه فاطمه عليهاالسلام پاره تن من است، كسى كه او را اذيّت كند، مرا اذيّت كرده و كسى كه او را مسرور كند، مرا مسرور كرده وكسى كه او را به غيظ اندازد، مرا به غيظ انداخته است.(1)
1) - بحارالانوار، جلد: 110، صفحه: 304.
نه تنها ائمه اطهار و انبياء و اوصياء عليهمالسلام بلكه علماء و بزرگان دين نيز از اين حربه بىبهره نبودهاند؛ به عنوان مثال فرد بىارزشى كه به پدر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و پدر على بن ابى طالب عليهماالسلام جسارت و توهين كرده و نستجير بالله آن پيامبران الهى را مشرك خوانده همان فرد به علامه مجلسى رحمهالله كه وجودش آن قدر براى دين خدا پر منفعت بوده و فقط بحارالانوار اين عالم بزرگوار مشتى از خروار است، حمله برده و توهين كرده است. خلاصه گاها شيطان و شيطان سيرتان علماء و بزرگان و مراجع ما را مورد اتهام و بدگويى قرار مىدهند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز از اين حربه شيطانى بىنصيب نمانده و بلكه بيشتر از هر شخص ديگرى گرفتار اين حربه شيطان و اعوانش شده است.
شيطان و شيطان صفتان وقتى خود را در مقابل علماى اعلام و بزرگان دين ضعيف و حقير ديده و خود را در مقابل آن بزرگواران شكست خورده مىبينند به ناچار براى جبران اين ضعف و نقص خود، از ضعف و نقص افكار و عقايد مردم سوء استفاده كرده و گاهى با توهين و تهمت، گاهى با ارعاب و ايجاد وحشت و تهديد، حتى المقدور مردم را از بزرگان دين دور نگه مىدارند همان طور كه با همين ترفند زشت مردم را از وجود مبارك پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دور نگه مىداشتند.
البته اين مسأله خود يك امتحانى مىباشد كه هر كس امتحان خويش را بدهد، تا معلوم شود ما انسانها چقدر از فكر و عقل خويش استفاده مىكنيم، چقدر تابع اوامر پروردگار، و چقدر تابع هواى نفس خويش و يا ديگران هستيم وگرنه در طول تاريخ اديان و انبياء و مخصوصا اسلام اگر توجه شود در آخر نتيجه به نفع انبياء و اولياء الهى بوده و خداى تعالى نيز كثرت جمعيت را نشانه حقانيت ندانسته و در چند جاى قرآن همان اكثريتى كه فاقد عقل و علم و تقوا هستند را محكوم نموده در آنجا كه مىفرمايد:
«أَكْثَرُهُمْ لا يُؤمِنُونَ؛(1)مِنْهُمُ الْمُؤمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُون؛(2)وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُون؛(3)وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ؛(4)وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ؛(5)وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرين؛(6)وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقين؛(7)وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا؛(8)وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَشْكُرُون؛(9)وَ ما يُؤمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُون؛(10)وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُون؛(11)بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُمْ مُعْرِضُونَ؛(12)وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ؛(13)َ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤمِنينَ؛(14)وَ أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ».(15)
اما همان تعداد معدود و محدودى كه فريب شيطان و شيطان صفتان نمىخورند و هميشه تابع اوامر پروردگار خويش هستند و به وسوسهها و توهين و تهمتهاىشياطين جنى و انسى اعتنا نمىكنند هميشه مورد توجه و تمجيد و تاييد خداى تعالى بوده و قرآن در وصفشان فرموده: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذينَ يُقاتِلُونَ فى سَبيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ
1) - سوره: بقره، آيه: 100.
2) - سوره: آل عمران، آيه: 110.
3) - سوره: مائده، آيه: 103.
4) - سوره: انعام، آيه: 37.
5) - سوره: انعام، آيه: 111.
6) - سوره: اعراف، آيه: 17.
7) - سوره: اعراف، آيه: 102.
8) - سوره: يونس، آيه: 36.
9) - سوره: يونس، آيه: 60.
10) - سوره: يوسف، آيه: 106.
11) - سوره: نحل، آيه: 83.
12) - سوره: انبياء، آيه: 24.
13) - سوره: مؤنون، آيه: 70.
14) - سوره: شعراء، آيه: 8.
15) - سوره: شعراء، آيه: 223.
بُنْيانٌ مَرْصُوص»؛(1)و يا در جاى ديگر در وصف و شأن چنين افرادى مىفرمايد: «إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُون»؛(2)و يا در جاى ديگر با مثال بزرگ آنها حضرت ابراهيم
عليهالسلام فرموده كه هر كدام از چنين افرادى به اندازه يك امت ارزش و قدرت دارند: «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً»؛(3)
لذا گرچه شيطان و شيطان سيرتان موفق بشوند عده زيادى را فريفته و از اولياء خدا و بزرگان دين دور نگه دارند اما خداى تعالى در آيات فوق الذكر آن عده زياد را مذمت و فقط آن عده كمى كه با علم و تقوا جلو رفتهاند را ستوده است؛ «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ».(4)
پيامبران الهى از جهت موقعيت و مقام به چند دسته تقسيم مىشوند كه براى شما دوستان عزيز قبل از شروع كتاب توضيح اين مسأله را خواهم داد.
پيامبران الهى به پنج دسته: نبى، وصى، رسول، اولوالعزم و خاتم تقسيم مىشوند، در بين دانشمندان بزرگ اسلامى درباره توضيح و فرق مقام نبى و رسول اختلاف نظرهاى زيادى وجود دارد و وقتى من در اين باره در كلمات دانشمندان خارج از خط اهل بيت عليهمالسلام و فلاسفه دقت كردم با كمال تعجب ديدم كه هر كدام از آنها قائل به مطالبى شده كه هيچ كدام نيز نتوانستهاند حق مطلب را ادا كنند.
بعضى از آنها هيچ فرقى بين رسول و نبى نگذاشتهاند، بعضى فرقهايى گذاشتهاند كه آن قدر بىاساس است كه لازم به ذكر آنها نيست، بعضى قائل شدهاند رسول كسى است كه كتاب بر او نازل شده و نبى كسى است كه كتاب بر او نازل نشده، بعضى قائل شدهاند كه نبى فقط در خواب به او وحى مىشود، اما رسول در بيدارى به او وحى مىشود و خلاصه در توضيح و فرق اين دو عنوان حرف و حديث بسيار است، اما آن چه از نظر حقير تحقيق شده و صحيح است همان مطالب اخذ شده از آيات قرآن و روايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام است كه نبى به پيامبرى گفته مىشود كه به او از طرف خداى تعالى هم در خواب و هم در بيدارى وحى نازل مىشود و آن چه از معارف و اعتقادات و اخلاقيات كه لازم باشد خداى تعالى به او وحى مىكند، اما
پيامبرى كه نبى باشد وظيفه پخش و ارسال آن مطالب را به ديگرى ندارد و خداى تعالى براى خود آن پيامبر به او وحى مىكند.
البته به تمام انبياء وحى مىشده، اما وحى تنها مخصوص پيامبران الهى نيست و در طول تاريخ به غير از انبياء، مانند: مادر حضرت موسى عليهالسلام و حتى گاهى به حيوانات از طرف خداى تعالى وحى شده است.
نبى از ريشهى "نبأ" به معنى خبر گرفته شده و به معناى كسى است كه داراى خبر بوده و خبر به وى داده مىشود؛ همچنين از ريشه ى "نَبْوَة" به معناى بلندى و ارتفاع گرفته شده و نبى به معناى شخصى است كه از شأنى عظيم و مقام بالايى نزد خداى تعالى برخوردار است.
وصى به افضل انبياء هر زمان يعنى: آن دسته از پيامبرانى كه علاوه بر مقام نبوّت مفتخر به جانشينى پيامبر پيش از خود كه يا رسول بوده يا وصى با واسطه يا بىواسطه رسولان قبل از خود بوده گفته مىشود، وصى بىواسطه مثل وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام از حضرت عبدالمطلب عليهالسلام و وصايت با واسطه مانند وصايت ايشان از حضرت ابراهيم عليهالسلام.
بنابراين مقام وصايت برتر از مقام نبوّت است، چرا كه در زمان واحد چندين پيامبر وجود داشتهاند و از ميان آنها فقط يك نفر به وصايت مفتخر مىشد كه اين مسأله به معناى افضليت او بر ساير انبياء زمان خويش است كه تمام اين مباحث در فصول مختلف كتاب استدلالاً ثابت خواهد شد.
رسول به آن دسته از پيامبرانى گفته مىشود كه علاوه بر اين كه نبى بودهاند و از طرف خداى تعالى به آنها در خواب و بيدارى وحى مىشده، مضافا از طرف خداى تعالى رسالت پخش و انتشار علوم و هدايت ديگران را نيز بر عهده داشتهاند، رسولان الهى خود صاحب كتاب و شريعت مستقل نبودهاند، بلكه يا صحف آسمانى
بر آنهانازل مىشد و يا موظف بودند طبق كتاب و شريعت پيامبر اولوالعزم قبل از خود تبليغ كنند و معمولا فاصله زمانى مابين دو پيامبر الوالعزم گاهى نزديك به هزار سال به طول مىانجاميد و در اين بين رسولان متعددى در جاى جاى كره زمين مبعوث و طبق شريعت و كتاب پيامبر الوالعزم قبلى مشغول انجام رسالت خويش مىشدند.
اولوالعزم نيز به پيامبرى گفته مىشود كه اولا؛ نبى، ثانيا؛ رسول، و ثالثا؛ داراى عزم قوى و راسخى در انجام وظايف خويش بوده و صاحب كتاب و شريعت است، لذا خداى تعالى او را به عنوان اولوالعزم انتخاب كرده، به عنوان مثال: چون حضرت آدم عليهالسلام عزم راسخى نداشت خداى تعالى مىفرمايد: ما در او عزمى نديديم؛ «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»،(1)و جزء پيامبران اولوالعزم انتخاب نشد.
خاتم به پيامبرى گفته مىشود كه نبى و رسول و الوالعزم بوده و مضافا خاتم الانبياء؛ يعنى: پايان دهنده به امر نبوّت و رسالت مىباشد، به اين دليل كه آن چه خداى تعالى مىخواسته براى بشريت توسط رسولان و پيامبرانش نازل كند و آن چه بشيريت نياز داشته به طور كامل و جامع توسط انبياء و رسولانش نازل فرموده و همچنين همه آن علوم و معارف را يك جا در وجود شريف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گذاشته است،(2)كه شاعر در اين باره مىگويد: آن چه خوبان همه دارند تو يك جا دارى، لذا بعد از اين كه خداى تعالى آن چه لازم بوده بر بشريت نازل فرمود، ديگر نيازى به انزال كتب و ارسال رسل نيست و پيامبر خاتم ختم دهنده اين امر بوده است، اما اوصياء پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله كه شيعه و سنى با ذكر نام و نشانى آن بزرگواران را به ما معرفى كرده و فرمودهاند: كُلُّهُم مِن قُرَيش أَوَّلُهُمْ عَلِى بْنُ أَبِى طَالِبٍ عليهماالسلام ثُمَّ الْحَسَنُ عليهالسلام ثُمَّ الْحُسَينُ عليهالسلام، تا مىرسد به نام
مقدس امام زمان ما حضرت حجة بن الحسن العسكرى عليهمالسلام اين بزرگواران به عنوان امام معصوم، و خلفاء رسول اللّه صلىاللهعليهوآله تا آخرين لحظه دنيا در بين مردم خواهند بود و مردم را از همه جهات مادى و معنوى و غيره و ذالك راهنمايى خواهند نمود، و البته اين بزرگواران به عنوان خليفه و وصى هستند.
حقير پيرو مطالعات و تحقيقات دقيق و فراوانى كه در اين باب داشته و كتب و منابع معتبر فرقهها و مذاهب مختلف اسلامى را مورد فحص و بررسى قرار دادهام به اين نتيجه رسيدم كه پدر گرامى حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام اگر نتوان ثابت كرد كه رسولى از رسولان الهى بوده، اما به وضوح و محكم و متقن مىتوان ثابت كرد و به اين نتيجه رسيد كه اين بزرگوار نبىاى از انبياء الهى بوده كه مفتخر به مقام وصايت شدهاند.
و شاهد ما بر اين امر آيات قرآن، روايات صحيحه نبوى، عقل و اجماع علماء اعلام شيعه و همچنين اقرارهايى كه بزرگان و دانشمندان ديگر مذاهب اسلامى درباره اين بزرگوار داشتهاند، همه و همه حاكى از اين امر بوده و همان گونه كه عرض شد: اگر رسالتش را نتوان به اثبات رساند، اما محكم و متقن نبوّتش ثابت است.
ما در فصل بعدى زندگى نامه و شرح احوالات اين پيامبر الهى را خواهيم آورد و البته هر كجا كه در شرح احوالات و زندگى نامه ايشان حاكى از اين امر بوده و دليلى بر اثبات نبوّت ايشان باشد، توضيحى اجمالى در همان جا خواهيم داد، اما ان شاء اللّه در فصل اثبات نبوّت به طور مفصل؛ مستدل و مستند به آيات و روايات نبوى و عقل و اجماع به اثبات اين امر خواهيم پرداخت.
اميد است مورد قبول فرزندان مظلومش مخصوصا حضرت على عليهالسلام و بالاخص امام زمان حضرت حجة بن الحسن العسكرى ارواحنافداه واقع گردد و اين تحقيق و حق گويى را كه در حد وسع كم علمى من بوده، از حقير قبول بفرمايند.
75 سال قبل از بعثت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله يعنى 35 سال قبل از ولادت ايشان، مقارن با سال 535 ميلادى،(1)در مكه مكرمه در خاندان بزرگ قريش، از پدرى كه خودش و تمام پدرانش از انبياء و رسولان الهى بودند، نبى ديگرى از انبياء الهى و وصى ديگرى از اوصياء پيامبران الهى به نام عبدمناف، مُكنّى به ابوطالب ديده به جهان گشود.
عبدمناف به معنى عبدالعالى، يعنى بنده خداى بزرگ مىباشد، مناف از نوف مىآيد و اين واژه حسب گفته صحاح اللّغة و لغويين بر علو و فضيلت دلالت داشته و به معناى ارتفاع و بلندى، عظمت و بزرگى و شرافت است.
حضرت ابوطالب عليهالسلام از نظر جسمى سفيد روى، بسيار زيبا و قد بلند و از نظر معنوى بسيار نورانى بودند،(2)ايشان به فرزانگى، پاكى و ورع، دلاورى و شجاعت معروف بود و از همه دارايىها و توانايى هايش در راه خدمتگزارى و پشتيبانى پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله استفاده كردند.
او شكوه و ابهّت پادشاهان و وقار و طمأنينه حكماء را داشت، قريشيان او را "شيخ"؛ يعنى شخص بزرگ و با عظمت خطاب كرده و همواره از هيبت و عظمت وى مىهراسيدند، اهل شهر نيز او را "بيضة البلد" يعنى ريش سفيد و بزرگ شهر مىخواندند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام آن قدر زيرك و كيس و زرنگ و دانا بودند كه اشخاصى مانند اكثم بن صيفى علم و بزرگى و موفقيت خويش را مديون حضرت ابوطالب عليهالسلام مىداند و از ايشان به عنوان سرور عجم و عرب ياد مىكند.
اكثم بن صيفى بن رياح بن حارث از حكماء و دانشمندان معروف عرب بود و نزد ملوك و سلاطين وقت، مقام ارجمند و احترام زيادى داشت. او سيصد و سى سال در دنيا عمر كرد و تا آخر عمر نيز نشاط روحى و فكر و خرد و دانش خود را از دست نداد.
ايشان در دوران جاهليت، از كسانى بود كه به دليل شرافت، صداقت و ديگر صفات خوب و حميدهاى كه داشت، آن قدر مورد اعتماد مردم واقع شده بود كه او را به كار قضا گمارده بودند.(1)وى به دليل علم و دانايى و همچنين سخنورى و نطق شيوايى كه داشت، نقش اجتماعى و تربيتى برجستهاى در عصر خود داشت،(2)به طورى كه برخى از بزرگان و فرمانروايان عرب با وى ارتباط و مكاتبه داشته، و از رايزنى با او بهره مند مىشدند.
اكثم از چنان اعتبارى برخوردار بود كه نعمان بن منذر، او را با گروهى از نخبگان
عرب همراه نامهاى نزد پادشاه ايران به مدائن فرستاد و در اين ديدار وى با پادشاه سخن گفت و شاه از سخنان نيكو و حكيمانه اكثم در شگفت شد و گفت: اگر عرب فقط تو را داشت، كفايت مىكرد.(1)
در منابع تاريخى، روايى و ادبى سخنان حكمت آميز و بليغ بسيار از اكثم آوردهاند، و از چنان منزلتى برخوردار است كه در شمار سخنان حكيمان بزرگ قرار گرفته است، دانشمندان و مورخان اسلام او را حكيمترين و عالمترين فرد زمان خويش دانستهاند.
اكثم وقتى شنيد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مكه، مردم را به دين اسلام دعوت مىكند، به دليل كهولت سن خودش نمىتوانست، لذا فرزندش را فرستاد تا تحقيقى در اين امر كند و چگونگى ماجرا را به او اطلاع دهد. فرزندش آمد و با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ملاقات كردو نزد پدر برگشت و ديدهها و شنيده هايش را به پدر گزارش داد. وقتى اكثم حالات و مشخصات و سخنان پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله را از زبان فرزندش شنيد به نبوّت و رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شهادت داد و مشتاق زيارت آن حضرت گرديد و جهت قبول كردن دين مقدس اسلام با عدهاى از قوم خود "بنى تميم" به قصد مدينه منوره و ديدار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به راه افتادند، اما متاسفانه در بين راه درگذشت و موفق به زيارت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نشد ولى همراهانش كه با تبليغ و تحريكهاى ايشان به مدينه آمده بودند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را زيارت كرده و اسلام آوردند.
فرزندان وى در كوفه زندگى مىكردند، يحيى بن اكثم وزير مأمون، از نوادگان او بود. وى در سال 9 هجرى قمرى وفات كرد.
1) - حمداللّه مستوفى، تاريخ گزيده.
پدر او عبدالمطلب، مادرش فاطمه بنت عمرو بن عائذ بن عمران مخزوم مىباشد و به وى فاطمه مخزوميه مىگفتند، ايشان را مُنجبِات من النساء خواندهاند، و علت دادن اين لقب به وى اين بود كه سه پسر شريف و بزرگوار داشت.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فقط يك همسر اختيار كردند، فاطمه بنت اسد دختر عموى حضرت ابوطالب عليهالسلام بودند، اين ازدواج، اولين ازدواجى بود كه هر دو طرف از نوادگان هاشم و در واقع بنى هاشمى بودند و بنابراين فرزندانشان از دو طرف هاشمى نسب هستند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام هنگام تزويج حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام خودشان خطبه عقد را خواندند، خطبه عقدى كه ايشان خواندند به شرح زير بود:
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ وَ الْمَقَامِ الْكَرِيمِ وَ الْمَشْعَرِ وَ الْحَطِيمِ
الَّذِى اصْطَفَانَا أَعْلَاماً وَ سَدَنَةً وَ عُرَفَاءَ خُلَصَاءَ وَ حَجَبَةً بَهَالِيلَ أَطْهَاراً مِنَ الْخَنَى وَ الرَّيْبِ وَ الْأَذَى وَ الْعَيْبِ وَ أَقَامَ لَنَا الْمَشَاعِرَ وَ فَضَّلَنَا عَلَى الْعَشَائِرِ نُخبُّ آلَ إِبْرَاهِيمَ وَ صَفْوَتَهُ وَ زَرْعَ إِسْمَاعِيلَ فِى كَلَامٍ لَهُ ثُمَّ قَالَ وَ قَدْ تَزَوَّجْتُ فَاطِمَةَ بِنْتَ أَسَدٍ وَ سُقْتُ الْمَهْرَ وَ نَفَّذْتُ الْأَمْرَ فَاسْأَلُوهُ وَ اشْهَدُوا فَقَالَ أَسَدٌ زَوَّجْنَاكَ وَ رَضِينَا بِك.(1)
يعنى: ستايش خاصّ خدا، پروردگار جهانيان است، پروردگار عرش بزرگ و مقام گرامى و مشعر و حطيم و آن خدايى كه ما را به بزرگى و خدمتكارى خانه كعبه برگزيد و
1) - مناقب آل أبى طالب عليهمالسلام لابن شهرآشوب، جلد: 2، صفحه: 171.
سرشناسان با اخلاص و پردهدارانى بزرگ گردانيد و از زشتى و شك و ترديد و آزار و عيب پاك كرده و مناسك حج را براى ما بر پا داشت و بر قبائل ديگر برترى بخشيد و برگزيده خاندان ابراهيم و نخبه ايشان و از فرزندان اسماعيل قرار داد. سپس فرمود: من فاطمه بنت اسد را به ازدواج خويش در مىآورم و مهريه را هم به نزدش آورده و كارهاى لازم را در اين باره انجام دادم، اينك از خود او (اسد) بپرسيد و گواهى بخواهيد اسد هم گفت: ما هم او را به ازدواج تو در آورده و بدان راضى شديم.
حضرت ابوطالب عليهالسلام پس از عقد حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام هفت روز پياپى به ميمنت اين ازدواج شترهاى زيادى را نحر كرده و وليمههاى مفصلى دادند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در طول مدت زندگى مشترك خود صاحب پنج پسر و دو دختر به ترتيب زير شدند:
1- طالب 2- عقيل 3- جعفر 4- على عليهالسلام 5- طليق كه مادرش كنيز ابوطالب عليهالسلام بود 6- امّ هانى 7- جمانه.
هيبرة بن ابى وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم همسر امّ هانى و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب همسر جمانه، دامادهاى حضرت ابوطالب عليهالسلام بودند.(1)
روزى حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام با عدهاى از زنان قريش نشسته بود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر آنها وارد شدند در حالى كه يك كاهن پشت سر آن حضرت مىآمد و آن
1) - المحبّر، صفحه: 63.
حضرت را زير نظر داشت و به دقت او را نگاه مىكرد.
وقتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نزد آن زنان رسيدند كاهن از آنان درباره حضرت سوالاتى كرد. آنان گفتند: اين محمد است، صاحب شرف عظيم و فضيلت شامخ، كاهن آن چه از منزلت حضرت مىدانست به آنان گفت، و درباره آينده آن حضرت و نبوّت و رسالت و مقام بلندى كه به آن دست خواهد يافت به آنان بشارت داد سپس اضافه كرد:
در بين شما بانويى است كه اين پيامبر را در كودكى پرستارى كرده است، به زودى همين پيامبر فرزند اين زن را پرستارى مىكند، و هر دو از يك ريشهاند. او را به اسرار خود محرم دانسته و به همنشينى خود مخصوص مىگرداند و يگانگى و برادرى خود را با او قرار مىدهد.
حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام به كاهن گفت: منم آن كه از او نگهدارى كرده ام، من همسر عموى او هستم كه به آينده او اميد دارد و منتظر است، كاهن گفت: اگر راست مىگويى به زودى پسرى عالِم، و مطيع پروردگار و عالى مقام به دنيا مىآورى كه نام او سه حرفى است.
او در همه امورش پيرو اين پيامبر است و در همه امور كوچك و بزرگ او را يارى مىكند و پريشانىها را از او مىزدايد... او يعنى پسر تو كه جانشين او است پيامبر را بعد از فوتش در حجرهاش دفن مىكند.(1)
حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام مىگويد: آن روز درباره سخن آن كاهن فكر مىكردم و شب در خواب ديدم: كوههاى شام به حركت درآمده و پيش مىآمدند در حالى كه پوششى از آهن بر روى آنها بود، و از داخل آنها صداى وحشتناكى بر مىخاست. كوههاى مكه نيز به حركت در آمده و به استقبال آنها رفتند و با همان صداى وحشتناك
1) - (بحار الأنوار، جلد: 35، صفحه: 39) و (كنزالفوائد، صفحه: 115).
جوابشان را دادند. منظره وحشت آورى بود و آن كوهها مانند شتر رم كرده و در هيجان بودند. كوه ابوقبيس مانند اسب به حركت درآمده بود و قطعات آن از راست و چپش مىافتاد و مردم آنها را جمع مىكردند.
من نيز همراه مردم به جمع كردن پرداختم و چهار شمشير و يك كلاه خود آهنين طلاكوب شده برداشتم همين كه وارد مكه شدم يكى از آن شمشيرها در آب افتاد و به قعر آن رسيد و سپس به آسمان بالا رفت دومى آن هم مستقيم به آسمان رفت و سومى به زمين افتاد و شكست و چهارمى از غلاف بيرون كشيده و در دست من ماند.
من آن را به دست گرفته و مىچرخاندم كه ناگاه آن شمشير به بچه شيرى تبديل شد و سپس به شير مهيبى مبدل گرديد و از دست من خارج شد و به سوى كوهها به راه افتاد و همچنان پستى و بلندىهاى آن را در مىنورديد. در آن حال مردم از او مىترسيدند و از او حذر مىكردند، كه ناگهان محمد صلىاللهعليهوآله آمد و دست در گردن او انداخت و مانند آهوى مهربان با او همراه شد.
آن گاه من از خواب بيدار شدم در حالى كه مرا لرزه گرفته بود و به وحشت افتاده بودم در پى تعبير خواب خود رفتم تا آن كه يكى از معبّرين خواب مرا، به من خبر داد، او در تعبير چنين گفت:
تو چهار فرزند پسر و بعد از آنها دخترى به دنيا مىآورى يكى از پسران تو غرق مىشود و ديگرى در جنگ كشته مىشود و آن ديگر مىميرد و نسل او باقى مىماند ولى چهارمى آنها امام مردم مىشود او صاحب شمشير و حقيقت است او صاحب فضيلت و مقام والا است او پيامبر مبعوث شده را به بهترين وجه اطاعت مىكند.(1)
1) - بحار الانوار، جلد: 35، صفحه: 42.
روزى حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را ديد در حالى كه خرمايى ميل مىكرد كه بوى خوش آن از تمام عطرهاى مشك و عنبر بالاتر بود و آن خرما از نخلى بود كه شاخهاى نداشت.
ايشان نيز از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خرما در خواست كرد و آن حضرت خرمائى به او داد تا او ميل كند، حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام پس از اين كه آن خرما را خورد، خرماى ديگرى براى شوهرش حضرت ابوطالب عليهالسلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله طلب كرد، آن حضرت براى او هم خرما داد.
شب كه شد وقتى حضرت ابوطالب عليهالسلام به منزل آمدند، بوى خوشى را استشمام كردند كه هرگز مانند آن را نديده بود. حضرت فاطمه بنت اسد عليهالسلام كه متوجه تحير حضرت ابوطالب عليهالسلام شد خرما را به او نشان داد و او هم ميل كرد. و اين واقعه درست در شبى بود كه آنها براى تولد اميرالمؤمنين على عليهالسلام همبستر شدند و بدن مطهر آن حضرت از تناول آن خرماى بهشتى به وجود آمد.(1)
حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام مىگويد: خداوند سه پسر به من عطا كرد: عقيل و طالب و جعفر، سپس به على عليهالسلام حامله شدم.
زمانى كه على عليهالسلام را به دنيا آوردم در خواب ديدم عمودى از آهن از وسط سر من جدا شد و در هوا به حركت درآمد تا به آسمان رسيد و سپس به سوى من بازگشت. در
1) - مناقب ابن شهر آشوب، جلد: 1، صفحه: 358.
خواب پرسيدم: اين چيست؟ به من گفته شد:
اين قاتل اهل كفر و صاحب پيمان پيروزى است. حمله او شديد است و از ترس او به وحشت در مىآيند، او كمك پروردگار براى پيامبرش و تأييد او عليه دشمنش مىباشد.(1)
اين بانوى با عظمت جزء نخستين زنانى بود كه به رسالت پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله شهادت داد و از كسانى بود كه سختى و مشقات و خطرات هجرت را به جان و دل خريد و همراه با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هجرت نمود، همچنين در جنگ بدر نيز حضور داشت، ايشان براى پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله به منزله مادر بود و حتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را از فرزندان خودش بيشتر اكرام و احترام مىكرد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز ايشان را بسيار دوست داشتند به طورى كه ايشان را مادر خطاب مىفرمودند،(2)و درباره وى فرمودند: پس از ابوطالب عليهالسلام ايشان بيشترين نيكى و محبت را به من روا داشتند.
وقتى كه فاطمه بنت اسد عليهاالسلام از دنيا رفتند اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وارد شدند در حالى كه گريان بودند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله علت ناراحتى و گريه على بن ابى طالب عليهماالسلام را جويا شد، آن حضرت گفت: مادرم فاطمه وفات كردند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از شنيدن اين خبر بسيار ناراحت گشته و به گريه افتادند و فرمودند: به خدا مادر من هم بود، آن گاه به زنها دستور داد تا ايشان را غسل دهند، و به اسامة بن زيد و ابو ايوب انصارى و عمرو و غلام سياه امر فرمودند براى ايشان قبرى حفر كنند، و وقتى به قسمت لحد رسيدند خودشان شخصا با دلى محزون و چشمى اشك بار شروع
به ادامه حفر قبر كرده و با دستان مبارك خويش قبر را حفر كرده و با دستان مبارك خويش خاكها را بيرون مىريخت، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در هنگام تشييع جنازه پاى خويش را برهنه كرده و بسيار آهسته و با احتياط قدم بر مىداشتند و در نماز بر جنازه وى هفتاد تكبير گفتند، بعد ابتدا خود در لحد ايشان خوابيدند،(1)و ايشان را با دست مبارك خويش در آن گذاشتند، سپس سر مبارك خويش را كنار گوش ايشان برده و مدتى با او صحبت مىكردند و در آخر كار فرمودند: پسرت، پسرت، پسرت.
بعد از آن از قبر بيرون آمده و با خاك قبر را پر كردند، مجددا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با گريه و ناله خود را روى قبر ايشان انداخته و مىگريستند و مىفرمودند: لا اله الا اللّه بار خدايا من او را به تو مىسپارم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايشان را با پيراهن خود كفن كرد و هنگام دفن وى اين چنين در حقش دعا فرمودند: اللَّهُ الَّذِى يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَ هُوَ حَيٌّ لَا يَمُوتُ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِأُمِّي فَاطِمَةَ بِنْتِ أَسَدٍ وَ لَقِّنْهَا حُجَّتَهَا وَ وَسِّعْ عَلَيْهَا مُدْخَلَهَا بِحَقِّ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ وَ الْأَنْبِيَاءِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِي فَإِنَّكَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِين.(2)
يعنى: خداوند كسى است كه زنده مىكند و مىميراند و او زندهاى است كه نمىميرد. خدايا! مادر من فاطمه بنت اسد را بيامرز و حجت وى را به او تلقين نما و محل ورود وى را به حق پيامبرت محمد و پيامبران قبل از من گشايش بخش، زيرا تو مهربانترين مهربانها هستى.
بعدها وقتى از آن حضرت درباره حكمت آن اعمال در تشييع جنازه فاطمه بنت اسد عليهاالسلام سؤال شد، فرمودند:
با پيراهنم او را كفن كردم، تا روز قيامت كه همه عريان محشور مىشوند، ايشان
عريان نباشد. اين كه قدم هايم را با احتياط و آهسته بر مىداشتم به دليل ازدحام ملائكه در مراسم تشييع جنازه ايشان بود. و علت هفتاد مرتبه تكبير گفتنم اين بود كه ملائكه شركت كننده در مراسم تشييع جنازه در هفتاد صف براى نماز بر جنازه ايشان ايستاده بودند و وقتى كه از او سوال مىپرسيدند تلقينش مىدادم، وقتى از پروردگارش از او سوال كردند جواب داد و وقتى از پيغمبرش پرسيدند نيز جواب داد، اما چون از ولى و امامش پرسيدند زبانش به لكنت افتاد، لذا من گفتم: پسرت، پسرت، پسرت.(1)
حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام اولين شخصى بود كه پس از نازل شدن وجوب نماز ميت بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اولين نماز ميتى كه خواندند، نماز بر جنازه ايشان بود،(2)سال وفات ايشان، سال پنجم هجرى بود.(3)
حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام هميشه در تمام عمر شريفش خودش را به معناى دقيق كلمه محبّ و خدمتگزار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىدانست و هميشه در دوران كودكى پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله از همه جهات ايشان را بر فرزندان خويش ترجيح مىدادند تا جايى كه گاها فرزندان اين بانوى باعظمت ژوليده بودند ولى هيچ گاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ژوليده نبود و هميشه مرتب و منظم و معطر و موهاى سر مبارك شان شانه كشيده و روغن زده بود، گاهى ممكن بود فرزندان اين بانوى عظيم الشأن گرسنه باشند اما هيچ
1) - (الدر النظيم فى مناقب الأئمة اللهاميم، صفحه: 223) و (تسلية المجالس و زينة المجالس، جلد: 1، صفحه: 160) و (مرآة العقول فى شرح أخبار آل الرسول، جلد: 5، صفحه: 278) و (بحار الأنوار، جلد: 35، صفحه: 179) و (اصول كافى، جلد: 1 صفحه: 453 الى 454).
2) - السيرة الحلبيه، جلد: 1، صفحه: 347.
3) - الاعلام، صفحه: 5 و 130.
گاه نگذاشت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گرسنه بماند.(1)
همچنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بعد از رحلت حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام را به حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام سپردند و ايشان براى آن حضرت مادرى مىكرد و در دامان مبارك خود، آن بانوى با عظمت عالم بشريت را تا آخر عمر با جان و دل و محبت تمام سرپرستى مىكرد.
عبدالمطلب عليهالسلام پدر بزرگوار حضرت ابوطالب عليهالسلام زنهاى متعددى به همسرى برگزيد، همسران وى 1- فاطمه دختر عمرو بن عائذ مخزومى 2- هاله دختر وهيب بن عبد مناف 3- نتيله دختر جناب بن كليب 4- سمراء دختر جندب بن حجير 5- لبنى دختر هاجر بن عبدمناف بن ضاطر بوده و از آنها صاحب ده پسر و شش دختر به نامهاى زير شد:
عبداللّه، حمزه، عبّاس، عبدمناف (ابوطالب)، زبير، حارث، حجل، مقوم، ضرار، ابولهب.
و دخترانش به نام: صفيه، بره، ام حكيم، عاتكه، أميمه، أروى بودند.
مادر عبداللّه، ابوطالب، زبير و دختران غير از صفيه، فاطمه دختر عمرو بن عائذ مخزومى بود.
مادر حمزه و مقوم و حجل و صفيه، هاله دختر وهيب بن عبد مناف بود.
مادر عبّاس و ضرار، نتيله دختر جناب بن كليب بود.
مادر حارث بن عبدالمطلب، سمراء دختر جندب بن حجير بود.
1) - (تاريخ يعقوبى، جلد: 2، صفحه: 10) و (نورالابصار، صفحه: 10).
مادر ابولهب، لبنى دختر هاجر بن عبد مناف بن ضاطر بود.
در بين فرزندان حضرت عبدالمطلب عليهالسلام كه عموها و عمههاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودند، حضرت عبداللّه عليهالسلام پدر گرامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت ابوطالب عليهالسلام كفالت و حضانت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را عهده دار شد و بعد از بعثت نيز در مقابل توطئهها و خصومتهاى قريش با تمام توان ايستاد و از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دفاع محكمى نمود.
حمزه در ركاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شهيد شد.
عبّاس و فرزندانش كه قدر مسلم آنها عبداللّه و عبيداللّه و فضل هستند در تمام عمر شريف و بابركت خويش محبّ و خدمتگزار و حامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و همچنين اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، ولى در نسلهاى بعدى فرزندان عبّاس كه همان بنى العبّاس باشند به علت داشتن نفسى آلوده به رذائل اخلاقى و براى تصاحب قدرت و خلافت انواع و اقسام توطئهها و دشمنىها نسبت به اهل بيت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روا داشته و
خصومت ورزيده تا آنجا كه اغلب ائمه اطهار عليهمالسلام به دست آن ها، و يا با توطئه آنها مسموم و شهيد شدند.
ابولهب از مخالفان سرسخت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود، به گونهاى كه خود و همسر و فرزندانش در آزار و اذيت وجود نازنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و در وحله بعد، ديگر مسلمانان از هيچ تلاش و كوششى دريغ نكردند تا جائى كه خداى تعالى در مذمت ابولهب و همسرش سوره مسد را نازل فرمود.
نام حضرت ابوطالب عليهالسلام عبدمناف است،(1)و ابوطالب كنيه آن بزرگوار مىباشد اما به علت اين كه شهرت اين كنيه از نام شريف وى غلبه پيدا كرده است، بعضى از
1) - (معانى الاخبار، صفحه: 121) و (مناقب ابن شهر آشوب، جلد: 1، صفحه: 36).
دانشمندان و مورخان شيعه و سنى معتقد بودهاند كه نام ايشان ابوطالب بوده است،(1)در عين حال هم در تاريخ و هم در بعضى روايات اسلامى نامهاى متعددى براى اين پيامبر خدا نقل شده كه ما به آنها اشارهاى خواهيم نمود.
1- عبدمناف.
2- ابوطالب.
3- عمرو.
4- شيبه.
5- عمران.(2)
1- شيخ الابطح 2- سيدالبطحاء 3- والد الائمة الاطهار عليهمالسلام 4- شيخ الامة 5- سيدالقريش 6- رئيس المكه 7- كفيل الرسول 8- عم الرسول
و كنيه مبارك آن حضرت ابوطالب عليهالسلام.
حضرت آمنه شش سال بعد از تولّد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به خدمت حضرت عبدالمطلب عليهالسلام رسيد و عرض كرد: دائىجان! اگر اجازه بدهيد مىخواهم به مدينه كه اقوام و خويشاوندانم در آنجا هستند بروم و پسرم را هم با خود ببرم تا اقوامم او را زيارت كنند.
حضرت عبدالمطلب عليهالسلام كه پيرمرد صد و بيست سالهاى بود و كفالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به عهده داشت به آمنه عليهالسلام اجازه داد و او پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را برداشت و با امّ ايمن كه دايه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود به سوى مدينه روانه شد و در محلّه دارالنابغه كه حضرت عبداللّه عليهالسلام در آنجا دفن شده بود يك ماه سكونت نمود و اقوام و خويشان خود را ديد و در برگشتن به مكّه در توقّفگاه اَبْوا كه بين راه مكّه و مدينه است، حضرت آمنه عليهاالسلام مريض شد و وفات كرد و امّ ايمن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به مكّه نزد حضرت عبدالمطلب عليهالسلام برگرداند.
وقتى چشم حضرت عبدالمطلب عليهالسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله افتاد كه در سنّ شش سالگى علاوه بر پدر، مادر مهربانش را نيز از دست داده به او بيشتر از قبل محبّت نمودو لحظهاى او را تنها نمىگذاشت و از او با كمال مهربانى پذيرائى مىكرد.
متأسّفانه پس از دو سال حضرت عبدالمطلب عليهالسلام در مكّه وفات كرد و حضرت ابوطالب عليهالسلام كه عموى آن حضرت بود با كمال محبّت و ايمان متكفّل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه هشت ساله بود گرديد.
زمانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هشت سال و هشت ماه و هشت روز از عمر بابركتشان در دنيا گذشت، حضرت عبدالمطلب عليهالسلام در حالى كه صد و بيست سال از عمر شريفش در دنيا گذشته بود، دار فانى را وداع گفت،(1)وى هنگامى كه در حال احتضار قرار داشت فرزندان خود را فرا خواند، و قبل از هر چيزى در مورد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به آنها سفارش و وصيت نمود.
1) - تاريخ يعقوبى و بحار الانوار.
بعد در مورد اين كه كدام يك از آنها حاضر مىشوند بعد از مرگ او، كفالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به عهده بگيرند سخن به ميان آورد، در اين هنگام تمامى فرزندان اعلام آمادگى خويش را جهت اين افتخار بزرگ اعلام كردند، ابولهب گفت: من اين كار را خواهم كرد.
حضرت عبدالمطلب عليهالسلام فرمود: تو شرّ به او نرسان، اميدى به خيرت نيست.
بعد از ابولهب، عباس عرض كرد: اگر اجازه بفرماييد من حاضرم چنين كارى انجام دهم.
حضرت عبدالمطلب عليهالسلام فرمود: نه، تو چهرهاى خشمناك دارى مىترسم محمد اذيت شود، زبير و ابوطالب عليهالسلام نيز مانند ديگران آمادگى خويش را اعلام كرده بودند و هر دوى آنان به حسب ظاهر مورد تاييد جناب عبدالمطلب عليهالسلام واقع شده بودند، البته نظر حضرت عبدالمطلب
عليهالسلام روى جناب ابوطالب عليهالسلام بود، اما چون مىخواست به حسب ظاهر همه چيز عادى پيش برود و همچنين مىدانست خواست خداى تعالى هم بر اين است كه اين كفالت با حضرت ابوطالب عليهالسلام باشد، لذا امر را به قرعه بين آن دو بزرگوار محوّل فرمود، و سرانجام قرعه به نام حضرت ابوطالب عليهالسلام افتاد.(1)
در اين جا بعضى از مورخين و دانشمندان علت علاقه حضرت عبدالمطلب عليهالسلام براى انتخاب شدن حضرت ابوطالب عليهالسلام به عنوان جانشين پدر براى كفالت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و همچنين علت علاقه و محبت حضرت ابوطالب عليهالسلام به وجود شريف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را از يك پدر و مادر و برادر تنى بودن ايشان با جناب عبداللّه عليهالسلام پدر
1) - المنتظم فى تاريخ الامم و الملوك، جلد: 2، صفحه: 281.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دانستهاند، اما حقيقت امر مطلب ديگرى است و اين علت شايد يا اصلا مطرح نبوده يا به عنوان يك علت بسيار كوچك مطرح بوده است.
علت اصلى اين است كه حضرت عبدالمطلب عليهالسلام از پيامبران الهى بودند، همچنين حضرت محمد صلىاللهعليهوآله نيز پيامبر، بلكه خاتم پيامبران الهى بودند و نيز جناب ابوطالب عليهالسلام هم از پيامبران الهى بودند و هر چند كه جناب زبير بن عبدالمطلب انسان شريف و بزرگوارى بود، اما پيامبر خدا اولى و مقدم بر هر شخص ديگرى است كه حضانت و كفالت پيامبر ديگرى را عهده دار شود، هر چند طرف ديگر از شريفترين و بزرگترين انسانها باشد، و همچنين چون پيامبران الهى از عوالم قبل منتخب خداى تعالى بودهاند، حضرت عبدالمطلب عليهالسلام به امر نبوّت فرزندش ابوطالب عليهالسلام واقف بود، لذا طبق منابع معتبر تاريخى و روايى حضرت عبدالمطلب عليهالسلام از همان اول،نظرش بر كفيل قرار دادن حضرت ابوطالب عليهالسلام بود اما چون پيامبران الهى از طرف خداى تعالى مأمور به ظاهر هستند و بايد نظم دنيا كه جلسه امتحان است به هم نخورد و همچنين براى مصالح ديگرى كه در نظر دارند لذا هميشه كارها را بسيار طبيعى و بدون هيچ اعجاز و خارق العادهاى پيش مىبرند مگر در مواقعى كه مصالحى در كار باشد كه بسيار به ندرت اتفاق افتاده است.
بعد از اين كه حضرت ابوطالب عليهالسلام براى كفالت و سرپرستى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تعيين گشت حضرت عبدالمطلب عليهالسلام خطاب به وى فرمود:
وَصّيتُ مَن كُنيَتُه بطَالِب
عَبد مَنَاف وَ هُو ذُو تَجَارِب
يَا ابنَ الحَبِيِب أكرَمُ الأقَارِب
بِابنِ الَذَى قَد غَابَ غَير آئِب(1)
1) - الدر النظيم فى مناقب الائمه اللهاميم، صفحه: 211.
يعنى: به كسى كه كنيه او را ابوطالب نهادم و اسمش عبد مناف است، و مردى كار آزموده و با تجربه است، وصيت مىكنم، اى پسر عزيزترين و گرامىترين خويشاوندان، در مورد فرزند كسى كه رفته و باز نمىگردد سفارش مىكنم.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در پاسخ وى اظهار داشت:
لَا تُوصِنى بِلَازم وَ وَاجِب
اَنّى سَمِعتُ أعَجُب العَجَائِب
مِن كُل حِبر عَالِم و كَاتِب
بَانَ بِمُحمَد اللّه قَولُ الرَاهِب(1)
يعنى: اين امر بر من لازم و واجب است، و نيازى به وصيت ندارد، و من مطالب عجيبى شنيده ام، از هر عالم و دانشمند و نويسنده اى، و سپاس خداى را كه گفته راهب روشن شد.
حضرت عبدالمطلب عليهالسلام فرمودند:
اى ابوطالب، تو بايد در نگهدارى و نگهبانى اين فرزند تنها، كه بوى پدر را استشمام نكرده و شفقت و مهربانى مادر نچشيده است بكوشى، او را چون جگر گوشه خود بدان، من در ميان تمام فرزندانم تو را به سرپرستى او برگزيدم، براى آن كه تو برادرتنى پدر او هستى.
اگر توانستى از او پيروى كن و به زبان و دست و مال خود او را يارى نما، زيرا به خدا سوگند به زودى بر همه شما سرورى و آقائى خواهد يافت، و مالك چيزى خواهد شد كه هيچ يك از پدران من مالك آن نبودهاند، آيا سفارش و وصيت مرا قبول كردى؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام عرض كرد: آرى، پذيرفتم و خدا را بر اين امر شاهد مىگيرم.
در اين هنگام حضرت عبدالمطلب عليهالسلام فرمود: دستت را دراز كن، و دست
1) - مناقب ابن شهرآشوب، جلد: 1، صفحه: 25.
ابوطالب عليهالسلام را گرفت و از وى براى اين امر تعهد گرفت، سپس فرمودند: اكنون مرگ بر من آسان گرديد.(1)
حضرت ابوطالب عليهالسلام از اين مقام و سعادتى كه با سرپرستى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شامل حالش شده، شاد و مسرور بود و نهايت سعى و تلاشش را در رسيدگى به امور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله انجام مىداد، و از بذل مال و آبروى خويش در اين راه دريغ نمىكرد.
وقتى حضرت ابوطالب عليهالسلام كفالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را عهده دار شد، با خوشحالى فراوان به سمت خانه شتافت و به همسرش چنين مژده داد: اين پسر برادرم هست و عزيزتر از همه فرزندان و اموالم خواهد بود، مواظب باش كسى كوچكترين تعرضى به او نداشته باشد، او نور چشم و پاره تنم است، امر او امر من، و نهى او نهى من خواهد بود،(2)فاطمه بنت اسد عليهاالسلام همسر حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز در اين زمينه هيچ گونه كوتاهى مرتكب نشد.
همان طور كه از بعضى آيات و روايات و همچنين نقل تواريخ به دست مىآيد و ان شاء اللّه ما در اين كتاب مفصلا به يك يك آنها اشاره خواهيم نمود، حضرت ابوطالب عليهالسلام نبىاى از انبياء الهى بودهاند، اما حتى اگر بخواهيم خيلى سطحى نگرانه به اين جريان نگاه كنيم حتى به حسب ظاهر طبق آيات و روايات و نقل تواريخ شيعه و سنى به اين نتيجه خواهيم رسيد كه ايشان ولىاى از اولياء بسيار بزرگ خداى تعالى بودهاند.
چون مصلحت خداى تعالى بر تقيه كردن حضرت ابوطالب عليهالسلام در عصر خويش بود و بعد از آن نيز دشمنان و منافقان نه تنها نگذاشتند شخصيت بزرگ اين پيامبر خدا به طور صحيح و مطابق با واقع معرفى گردد، بلكه چون قدرت در دست داشتند اين بزرگوار را مطابق با غرائض و كينههايى كه از فرزندان عزيزش مخصوصا اميرالمؤمنين على عليهالسلام داشتند معرفى كردند، لذا به همين جهت است كه عرض مىكنم به حسب ظاهر، وگرنه براى صاحبان مغز و كسانى كه حقد و كينه و تعصب نداشته باشند حتى اگر به تاريخ زندگى ايشان رجوع كنند، اعمال ايشان، گفتار ايشان، سكوت ايشان، قيام ايشان، محبت ايشان، غضب كردن ايشان و خلاصه لحظه به لحظه زندگى ايشان بيانگر اين مطلب است كه غير پيامبر خدا هيچ كس ديگر نمىتواند اين چنين بوده باشد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به صحابى جليل القدر جابر بن عبداللّه انصارى فرمودند:
قبل از آن كه على بن ابى طالب عليهماالسلام در رحم مادرش قرار بگيرد، راهب زاهد و پاكى به نام مثرم بن دعيت بن شيقنام زندگى مىكرد.
اين راهب زاهد در عبادت معروف بود و صد و نود سال خداى تعالى را عبادت كرده بود و هرگز در طول عمر خويش حاجتى از خداوند نخواسته بود.
تا اين كه روزى از خداى تعالى حاجتى خواست، و به درگاه خداى تعالى عرض كرد: خداوندا! يكى از اولياء خود را به من نشان بده؛ (تا از وجود مباركش بهره مند شوم) خداى تعالى اجابتش فرمود و به حضرت ابوطالب وحى نمود تا نزد او برود.
زمانى كه مثرم آن حضرت را ديد از جا برخاست و سر او را بوسيد و او را با احترامات ويژهاى در مقابل خود نشانيد و گفت: خدا تو را رحمت كند، تو كيستى؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: مردى از منطقه تهامه.
راهب پرسيد از كدام تهامه؟
ابوطالب عليهالسلام فرمود: از تهامه مكه.
راهب پرسيد: از كدام طايفه تهامه مكه هستيد؟
ابوطالب عليهالسلام فرمود: از طايفه عبدمناف.
راهب پرسيد: از كدام طايفه عبدمناف؟
ابوطالب عليهالسلام فرمود: از بنى هاشم.
وقتى راهب اين مطالب را از آن حضرت شنيد بار ديگر برخاست و سر حضرت ابوطالب عليهالسلام را بوسيد و عرض كرد: خدا را شكر كه خواسته و حاجت مرا برآورده نموده و مرا زنده نگه داشت تا ولى خود را به من نشان داد.
سپس خدمت حضرت ابوطالب عليهالسلام عرض كرد: تو را بشارت باد! خداوند به من الهامى نموده كه آن الهام مژدهاى براى شما است. حضرت ابوطالب عليهالسلام پرسيد: آن بشارت چيست؟
گفت: فرزندى از صلب تو به دنيا مىآيد كه ولى اللّه است، او ولى خدا و امام متقين و وصى رسول رب العالمين خواهد بود.
هر گاه آن فرزند را ملاقات كردى سلام من را به ايشان برسان و از طرف من به او بگو: مثرم به تو سلام مىگويد و شهادت مىدهد كه خدايى جز اللّه نيست، يگانه است و شريكى ندارد و محمد صلىاللهعليهوآله بنده و فرستاده خدا است و تو جانشين بر حق او هستى، نبوّت با محمد صلىاللهعليهوآله و وصايت با تو كامل مىشود.
در اين جا حضرت ابوطالب عليهالسلام گريه كرد و فرمود: نام اين فرزند چيست؟
راهب عرض كرد: نامش على است.
حضرت ابوطالب عليهالسلام براى يقين مردم خطاب به راهب فرمود: من حقيقت مطلبى كه مىگوييد فقط با دليل و برهان مىپذيرم.
راهب عرض كرد: براى تاييديه سخنانم هر چه بخواهى همين الان برايت از خداى تعالى درخواست مىكنم كه به شما عطا بفرمايد تا اين كار دليل و برهانى باشد براى شما.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: من از تو مىخواهم همين الان طعامى از بهشت برايم آماده شود.
راهب دست به دعا برداشت و هنوز در حال دعا كردن بود كه ملائكه الهى طَبَقى از ميوههاى بهشتى كه حاوى رطب، انگور و انار بود براى حضرت ابوطالب عليهالسلام آوردند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام مقدارى از آن ميوههاى بهشتى تناول فرمودند و يك انار نيز از آن طبق ميوه كه برايش نازل شده بود برداشت و بسيار خوشحال و مسرور و با نشاط به منزل خويش برگشت.
وقتى به منزل رسيد آن ميوه بهشتى را با همسرش فاطمه بنت اسد عليهاالسلام تناول فرمودند، همچنين حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام نيز خرماى بهشتى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به ايشان عطا فرموده بودند را خورده و براى همسرش آورده بود و به ايشان داد و بعد از خوردن آن ميوههاى بهشتى كه توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و مثرم به آنها داده شده بود زمانى كه آن ميوهها در صُلب ابوطالب عليهالسلام اثر گذاشت با حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام همبستر شد و نطفه اميرالمؤمنين على عليهالسلام منعقد گشت.
وقتى حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام به مولاى متقيان على عليهالسلام حامله گشت، تا چندين روز پياپى زمين لرزههاى بسيار شديدى به وقوع مىپيوست، و آن قدر اين
زمين لرزهها در مردم هول و وحشت ايجاد كرده بود كه قريش تعدادى از بتهاى خويش برداشته و به كوه ابوقبيس رفته و دست به دامان آنها شده و از بتها خواستند تا اين اوضاع درست شود و آرامش به سرزمين شان برگردد.
اما مجددا زمين آن چنان لرزش تند و شديدى پيدا كرد و كوه ابوقبيس هم آن چنان به لرزه در آمد كه هر چه بت با خود برده بودند در هم شكست به طورى كه هيچ اثرى از بتها باقى نماند.
قريشيان با وحشت و تحير، مأيوسانه به يكديگر مىگفتند: ما توانائى ايستادگى در مقابل اين حادثه را نداريم.
در اين هنگام حضرت ابوطالب عليهالسلام كه اول آنها را به حال خود واگذاشته بود تا به ناتوانى خويش و بت هايشان واقف شوند، با قدرت و صلابت خاصى به طرف آنها بالاى كوه ابوقبيس رفت و آنها را مورد خطاب قرار داده و فرمود:
اى مردم! خداى تعالى در شب گذشته امرى بزرگ ايجاد نموده و خلقتى عظيم نموده كه اگر اطاعت آن مخلوق نكنيد و اقرار به ولايت و شهادت به امامتش نداشته باشيد، هيچ گاه اين زمين لرزه تمامى نخواهد داشت به طورى كه خانه و مسكنى براى هيچ كدامتان در تهامه باقى نخواهد گذاشت.
قريشيان گفتند: اى ابوطالب عليهالسلام ! ما سخنان شما را قبول داريم، و هر چه امر بفرمايى خواهيم گفت.
در اين هنگام حضرت ابوطالب عليهالسلام گريه كرد و دستان مبارك خويش را به طرف آسمان بلند نمود و خطاب به خداى تعالى عرض كرد: بار خدايا! تو را به محمديه محموده، كه منظورش حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بود، و به علويه عاليه، كه منظورش حضرت على عليهالسلام بود، و به فاطميه بيضاء، كه منظورش حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام بود، سوگندمىدهم كه بر تهامه رأفت و رحمتت را نازل بفرمايى.
بلافاصله بعد از دعاى حضرت ابوطالب عليهالسلام اوضاع آرام شد و به اين ترتيب قريش پيشاپيش با نام اين بزرگواران آشنا شده و از آن تاريخ به بعد در موارد مهم و در وقت مشكلات، اين اسامى را نوشته و با توسل به آنها دعا مىكردند.(1)
بالاخره روز جمعه سيزدهم ماه رجب سال سى عام الفيل مطابق با سال 584 ميلادى زمانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سى سال داشتند، على بن ابى طالب عليهماالسلام در خانه كعبه از مادرش فاطمه بنت اسد عليهاالسلام متولّد شد.
وقتى فاطمه بنت اسد عليهاالسلام درد زايمانش گرفته بود در منزل بود. حضرت ابوطالب عليهالسلام به او فرمود: چه شده؟
عرض كرد: من دردى احساس كردم و دعا خواندم فعلاً آرام شدهام.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: اجازه بده بروم زنهاى آشنا را خبر كنم تا تو را كمك نمايند.
فاطمه بنت اسد عليهاالسلام عرض كرد: هر طور شما صلاح مىدانيد، انجام دهيد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام مىگويد:
من وقتى برخاستم از خانه بيرون بروم هاتفى از گوشه خانهام مرا صدا زد و گفت: اى ابوطالب عليهالسلام صبر كن، نبايد دست ناپاك و نجس به بدن ولىّ خدا برسد.
سپس فاطمه بنت اسد عليهاالسلام براى التجاء به خداى تعالى به سوى خانه كعبه حركت مىكند و وقتى كنار خانه كعبه قرار مىگيرد ديوار شكافته مىشود و او وارد خانه كعبه مىگردد.
1) - روضة الواعظين.
جمعى از اهل مكّه كه من جمله آنها عبّاس بن عبدالمطلب و يزيد بن قعنب بودند مىگويند: ما كنار خانه كعبه نشسته بوديم، ديديم فاطمه بنت اسد عليهاالسلام با كمال عفّت و هيبت و عظمت آرام آرام به طرف كعبه مىآيد. آن روز ايشان نُه ماهه به اميرالمؤمنين عليهالسلام حامله بود. او پرده خانه كعبه را گرفت و با خداى تعالى مناجات مىكرد، حال خوشى داشت، من جمله عرض كرد:
پروردگارا! من به تو ايمان دارم و به هر چه تو به عنوان رسول و كتاب فرستادهاى معتقدم و من كلام جدّم حضرت ابراهيم خليل عليهالسلام كه اين بناى قديمى را پايهگذارى كرده درباره توحيد راست مىدانم، پس به حقّ آن كسى كه اين خانه را بنا كرده و به حقّ اين طفلى كه در رحم دارم تولّد فرزندم را بر من آسان فرما.
ناگهان حاضرين در مسجد الحرام ديدند كه ديوار پشت آن سمتى كه در كعبه است شكافته شد و فاطمه بنت اسد عليهالسلام داخل شد، هرچه كردند قفل در را باز كنند ممكن نشد، لذا اين معجزه باهره را مشاهده كردند همگى دانستند كه حكمت خداوند در كار است و به زودى مسألهاى از جانب خداى تعالى اتّفاق مىافتد.(1)
فاطمه بنت اسد عليهالسلام مىگويد: وقتى وارد كعبه شدم ديدم چهار زن مجلّله ايستاده و مرا استقبال مىكنند، آنها لباسهاى حرير سفيدى پوشيده و خوشبوتر از مشك بودند. همه دست جمعى به من سلام كردند و گفتند: السّلام عليك يا ولية اللّه من به آنها جواب دادم، سپس نشستم آنها هم در مقابل من نشستند و با كمال محبّت در زايمان به من كمك كردند، ناگهان ديدم فرزندم كه صورتش مانند خورشيد مىدرخشيد متولّد شد. او در همان لحظه اوّل سر به سجده گذاشت و گفت: اَشهَدُ اَن لَا اِلهَ اِلاّ اَللّه وَ اَنّ مُحَمّدا رَسُولُ اَللّه وَ اَشهَدُ اَنّ عَلِيّا وَصِىُّ مُحَمّد رَسُولُ اللّه.
1) - (اعلام الورى، جلد: 1، صفحه: 306) و (ارشاد، جلد: 1، صفحه: 5).
سپس معلوم شد كه اين زنها حضرت حوّا و حضرت مريم و سوّمى آسيه زن فرعون و چهارمى مادر حضرت موسى عليهالسلام هستند.
حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام سه روز در خانه كعبه از جانب خداى تعالى به وسيله اين چهار زن و ملائكه مقرّب با ميوههاى بهشتى پذيرائى مىشد و روز چهارم اراده فرمود كه از خانه كعبه بيرون بيايد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام كه چهار روز بود به انتظار همسر و فرزند عزيزش لحظه شمارى مىكرد در اين مدت در كوچه و بازار صدا مىزد: بشارت باد شما را كه ولى خدا ظاهر شده است، همان كسى كه وصايت به او تمام و كامل مىشود،(1)ناگهان ديد
دوباره ديوار كعبه شكافته شد و فاطمهى بنت اسد عليهاالسلام در حالى كه فرزندش اميرالمؤمنين عليهالسلام در آغوشش مانند خورشيد مىدرخشد از خانه كعبه بيرون آمد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام بىاختيار پريد و فرزندش را در آغوش كشيد و دست فاطمه بنت اسد عليهاالسلام را گرفت و در سرزمين ابطح كنار خانه كعبه ايستاد و در حال مناجات با خداى تعالى عرض كرد:
يَا رَبِّ يَا ذَا الغَسق الدَجِىّ
وَالقَمَر المُبتَلج المُضىّ
بَيّن لَنَا مِن حُكمِكَ المُقضِىّ
مَاذَا تَرَى فِى اِسمِ ذَا الصَبىّ
كه خلاصه معنى اين است: خدايا! براى ما بيان كن كه اسم اين طفل چه باشد.
ناگهان لوحى ديده شد كه اين اشعار رويش نوشته شده بود:
خَصَصّتُما بِالوَلَد الزَكِىّ
وَالطَّاهِر المُنتَجَب الرَضِىّ
فَاسمُه مِن شَامِخ عَلىّ
عَلىّ اِشتَقّ مِن العَلِىّ
1) - بحار الانوار، جلد: 35، صفحه: 13.
كه خلاصه معنى اين است: نام او از نام على اعلى گرفته شده و اسم او بايد على باشد (و اين لوح به خانه كعبه آويزان بود تا زمانى كه هشام بن عبدالملك آن را از خانه كعبه برداشت و از بين برد).
ظاهرا آن خانمها همچنان با فاطمه بنت اسد عليهاالسلام بودهاند و آن حضرت را بدرقه مىكردهاند تا به خانه حضرت ابوطالب عليهالسلام رسيدند.
ابوطالب عليهالسلام مىگويد: من سخنان آنها را كه درباره على عليهالسلام مىگفتند كه او طاهر است و اگر ما بخواهيم او را شستشو كنيم به او جسارت كردهايم، مىشنيدم.
حضرت ابوطالب عليهالسلام مىگويد: محمّد صلىاللهعليهوآله برادرزادهام كه هنوز به رسالت مبعوث نشده و حدود سى سال بيشتر از عمرشان نگذشته بود او را از دست خانمها گرفتند و دست او را در دستشان فشردند و با او حرف زدند و از همه چيز از او سؤل كردند و از اسرار زيادى كه معلوم بود بين آنها از قبل وجود داشته گفتگو نمودند، در اين موقع آن خانمها كه آمده بودند غائب شدند و من ديگر آنها را نديدم.
ولى پسرم على عليهالسلام همان گونه كه در آغوش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود رو به من كرد و گفت: السّلامُ عَليك يَا اَبَه (يعنى سلام بر تو اى پدر) سپس اين آيات را از قرآن قرائت كرد:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤمِنُونَ اَلَّذينَ هُمْ فى صَلوتِهِمْ خاشِعُونَ
وَالَّذينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ».
كه در اين جا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با شور و اشتياق عجيبى فرمود: به وسيلهى تو رستگار مىشوند، به خدا قسم تو فرمانده آنها هستى، تو آنها را از علمت بهرهمند مىكنى وآنها هم بهرهمند مىشوند، به خدا قسم تو راهنماى آنها هستى، به خدا قسم به وسيله تو آنها هدايت مىشوند.
سپس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با كمال محبّت زبانشان را در دهان على عليهالسلام گذاشتند كه ابواب علوم به قلب او باز شد.(1)
بشارت ولادت على بن ابى طالب عليهماالسلام به مثرم راهب بعد از آن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در گوش راست على بن ابى طالب عليهماالسلام اذان و در گوش چپ او اقامه گفت، سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام مولود كعبه رو به پدر خود كرد و فرمود: اكنون نزد مثرم راهب برو و به او بشارت بده و آن چه را كه ديدى براى او بازگو كن، او اكنون در فلان غار است.(2)
حضرت ابوطالب عليهالسلام جهت انجام اين امر، از مكه راهى سرزمين شام شد تا در كوه لكام،(3)در غارى كه مثرم ساكن بود برود و مثرم را از ولادت حضرت على عليهالسلام مطلع كند.
به همين جهت حضرت ابوطالب عليهالسلام به مدت چهل روز از چشم مردم غايب و راهى شام شد.
اما متاسفانه هنگامى كه به كوه لكام رسيد و وارد غار شد مشاهده كرد كه مثرم از دنيا رفته و جسد او در روانداز روزانهاش پيچيده شده و به سوى قبله قرار داده شده است. هم چنين دو مار سياه و سفيد را ديد كه كنار بدن او از آن مواظبت مىكنند، مارها همين كه حضرت ابوطالب عليهالسلام را ديدند، در غار پنهان شدند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام مقابل جنازه مثرم قرار گرفت و فرمود: سلام بر تو اى ولى خدا.
ناگهان خداوند مثرم را زنده كرد، او به پا خاست در حالى كه دست بر صورت خود
مىكشيد و مىگفت: اَشهَدُ اَن لَا اِلهَ اِلّا اَلله وَحدَهُ لَاشَرِيكَ لَه و اَنّ مُحَمَدا عَبدُه و رَسُولُه و اَنّ عَلِيا وَلِيُ اَلله وَ الِامَام بَعدَ نَبِي اَلله.
حضرت ابوطالب عليهالسلام به مثرم گفت: بشارت ده كه على عليهالسلام در زمين ظاهر گشته است!
مثرم پرسيد: علامت آن شبى كه به دنيا آمد چه بود؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام تمام ماجراهاى پيش آمده را براى مثرم بازگو كرد، تا آنجا كه گفت: على عليهالسلام به سخن آمد و به من گفت: نزد تو بيايم و تو را بشارت دهم و آن چه ديدهام برايت بازگو كنم.
مثرم گريه كرد و سپس سجده شكر بجا آورد و بعد از آن دراز كشيد و خوابيد و گفت: روانداز را روى من قرار بده؛ ابوطالب عليهالسلام روانداز او را انداخت و متوجه شد او از دنيا رفته است، ابوطالب عليهالسلام سه روز در آنجا ماند و هر چه با مثرم سخن گفت: پاسخى نشنيد، بسيار ناراحت و وحشت زده از غار خارج شد، اين جا بود كه بار ديگر دو مار بيرون آمدند و به او گفتند: سلام بر تو اى ابوطالب عليهالسلام حضرت هم جواب آنها را داد سپس به او گفتند: نزد ولى خدا باز گرد كه تو از ديگران سزاوارتر به حفظ و نگهدارى او هستى.
حضرت به آن دو مار فرمود: شما كيستيد؟
آنها گفتند: ما عمل صالح او هستيم كه خداوند ما را از نيكىهاى اعمالش خلق كرده و تا روز قيامت در اين جا از او محافظت مىكنيم و روز قيامت يكى از ما پيش روى او و ديگرى از پشت سرش او را به بهشت هدايت مىكنيم.
پس از اين ماجرا حضرت ابوطالب عليهالسلام از شام به مكه بازگشت و اين سفر چهل روز به طول انجاميد.(1)
1) - بحار الأنوار، جلد: 35، صفحه: 10 الى 15.
در زمانى كه كفالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با جناب عبدالمطلب عليهالسلام بود، شهر مكه به مدت دو سال خشكسالى شد و باران نيامد، به طورى كه مردم بسيار در مضيقه و فشار واقع شده و تجمع كرده و در صدد چاره بر آمدند، يكى از آنها گفت: نزد لات و عزّى برويم، ديگرى گفت: به مناة متوسل شويد، در اين ميان پيرمرد سالمند و خوش صورتى به مردم گفت: چرا به بيراهه مىرويد؟ با اين كه يادگار ابراهيم خليل عليهالسلام و نژاد حضرت اسماعيل عليهالسلام در ميان شما است!
به او گفتند: منظور شما ابوطالب بن عبدالمطلب عليهماالسلام است؟
گفت: آرى، منظورم او است!
در اين هنگام مردم همگى برخاسته و در خانه حضرت ابوطالب عليهالسلام اجتماع كرده و در زدند، همين كه حضرت ابوطالب عليهالسلام از خانه بيرون آمد مردم به سوى او هجوم برده و او را در ميان گرفتند و به او گفتند: اى ابوطالب عليهالسلام تو به خوبى از قحطى و خشكى بيابان و گرسنگى و تشنگى مردم با خبرى! اينك ما به محضرت آمده و از شما تمنّا داريم تا بيرون آيى و براى مردم از درگاه خدايت طلب باران كنى!
حضرت ابوطالب عليهالسلام در اين هنگام به داخل منزل برگشت و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه نوزاد شيرخوارى بود را قنداق كرد و روى دست گرفت و از منزل بيرون آمد تا جهت دعا براى طلب باران به خانه كعبه مشرف شود.
همه مردم مشاهده كردند كه حضرت ابوطالب عليهالسلام از منزل بيرون شد در حالى كه فرزندى نورانى مانند قرص خورشيد و معطر از مُشك بر روى دست دارد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام كنار خانه كعبه رفت و مردم هم پشت سر ايشان مىرفتند،
زمانى كه جنب خانه كعبه رسيد به آن خانه تكيه داد و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه نوزاد شيرخوارى بود را روى دست بلند كرد و آن حضرت را واسطه بين خويش و خداى تعالى قرار داد و عرض كرد: خدايا به حق اين كودك، خدايا! به حق اين كودك، خدايا به حق اين كودك بارانى پيوسته و دانه درشت بر ما نازل بفرما.
در اين هنگام با اين كه هيچ تيكه ابرى در آسمان مكه نبود و حتى دو سال بود كه باران نيامده بود اما با دعاى حضرت ابوطالب عليهالسلام و توسل به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فورا از شرق و غرب آسمان تودههاى ابر پديدار گرديد و صداى رعد و برق در زمين و آسمان پيچيد و چنان باران تند و دانه درشتى شروع به باريدن گرفت كه مردم از خراب شدن خانهها مخصوصا خانه خدا به وحشت افتادند.
عقل سليم و بدون تعصب مخصوصا اگر صاحب آن عقل تحصيل كرده باشد متوجه خواهد بود كه از اين داستان نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام به وضوح به دست مىآيد، چرا كه اولا؛ همان گونه كه در بالا نقل شد و همه مورخين شيعه و سنى به آن اذعان داشته و نقل نمودهاند، مردم براى طلب باران به وجود شريف حضرت ابوطالب عليهالسلام پناه مىبرند، حتى مردم مشرك و بت پرست به بتهاى خود متوسل نمىشوند چون بارها متوسل شده و جواب نگرفته بودند، لذا تا اين جا به دست مىآيد كه حضرت ابوطالب
عليهالسلام در جامعه آن روز به عنوان يك شخص معمولى مطرح نبوده بلكه حداقل در بين مردم به عنوان يك ولى خدا معروف بوده كه براى طلب باران به وى متوسل مىشوند وگرنه چرا به ديگرى متوسل نشدند؟!
ثانيا؛ همان گونه كه نقل تاريخ معتبر شيعه و سنى شاهد مدعاى ما است، حضرت ابوطالب عليهالسلام وقتى كه مىخواهد براى دعا جهت نزول باران برود، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را كه
در آن زمان طفل شيرخوارى بود همراه خود مىبرد و بعد او را واسطه قرار مىدهد و خدا را به حق ايشان قسم مىدهد، و اين در حالى است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در آن روز به حسب ظاهر يك طفل شيرخوار بيش نبودند، پس فقط يك پيامبر خدا مىتواند در آن زمان پيامبر ديگر را تشخيص دهد و بشناسد، چون همان طور كه عرض شد پيامبران الهى در عوالم قبل از طرف خداى تعالى به اين مقام منصوب و انتخاب شدهاند و لذا همگى آن ها، يكديگر را از جهت روح و مقامات معنوى مىشناسند، بنابراين تنها يك پيامبر خدا مانند حضرت ابوطالب عليهالسلام مىتواند در آن زمان كه پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله تنها طفل شيرخوارى است تشخيص دهد و بشناسد كه اين طفل؛ رسول خداى تعالى مىباشد، و همين گونه هم بود؛ به طورى كه به گواه تاريخ شيعه و سنى حضرت ابوطالب عليهالسلام براى دعا ايشان را با خود مىبرد و در زمان دعا به وى توسل كرده و خداى تعالى را به حق او قسم مىدهد.
و همچنين قضايا و جرياناتى كه حضرت ابوطالب عليهالسلام از همان دوران طفوليت پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله علم و آگاهى و معرفت به نبوّت و رسالت ايشان داشتند مورخين نقل كردهاند. به عنوان مثال مورخين آوردهاند: در همان روزهاى اول پس از وفات حضرت عبدالمطلب عليهالسلام كه كفالت و حضانت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حضرت محمد صلىاللهعليهوآله به عهده حضرت ابوطالب و حضرت فاطمه بنت اسد عليهماالسلام افتاد و به او خدمت مىكردند، در خانه حضرت ابوطالب عليهالسلام نخلهايى بود كه هر روز حضرت فاطمه بنت اسد عليهالسلام مقدارى از خرماهايى كه از آن درختان بر زمين مىريخت براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله جمع آورى مىكرد و به ايشان مىدادند.
يك روز فراموش كرد كه براى ايشان خرما جمع آورى كند و كودكان و فرزندان همسايه و آشنايان همه خرماها را از زير درختان جمع كرده و خوردند در حالى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در آن ايام كودك خردسالى بود خواب بودند، وقتى ايشان بيدار شد به
طرف درختان نخل رفته و اشارهاى به يكى از آن درختان كرد و فرمود: اى نخل! من گرسنه ام.
ناگهان درخت شاخههايى را كه خرما داشت خم كرد و مقابل آن حضرت آورد، ايشان هر اندازه كه مىخواست ميل كرد و سپس شاخهها به جاى خود بازگشتند.
هنگامى كه حضرت ابوطالب عليهالسلام به منزل آمد حضرت فاطمه بنت اسد عليهالسلام اين ماجرا را به ايشان خبر داد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: تعجب نكن، محمد صلىاللهعليهوآله پيامبر خدا است و تو براى او وزير و جانشينى به دنيا خواهى آورد.(1)
آيا به راستى كدام عقل سالم و بدون تعصب مىتواند منكر شود كه فقط پيامبر خدا مىتواند در آن هنگام كه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله طفل خردسالى است و هنوز به حسب ظاهر هيچ گونه آثارى از علم و ديگر نشانهها از او صادر نگرديده؛ از نبوّت و رسالت او و همچنين از وصايت وصى او كه هنوز به دنيا نيامده خبر داده و پيش گويى كند؟!! همچنين در روز تولد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام نزد حضرت آمنه
بنت وهب عليهاالسلام مشرف گشته و حضرت آمنه عليهاالسلام معجزات و كراماتى كه هنگام تولد فرزندش ديده براى وى نقل فرمود.
حضرت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام با حسرت و خوشحالى خدمت همسرش ابوطالب عليهالسلام رسيد و ضمن تبريك تولد پسر برادرش كراماتى را كه از حضرت آمنه عليهاالسلام شنيده بود براى همسرش نقل كرد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام به ايشان فرمودند: از اين امر تعجب نكن، اگر سى سال ديگر صبر كنى من تو را بشارت مىدهم به تولد فرزندى كه غير از مقام نبوّت با ايشان
1) - الغدير، جلد: 7، صفحه: 398.
يكى خواهد بود.
اين پيشگويى نيز در حالى انجام مىشود كه نه تنها على بن ابى طالب عليهماالسلام به دنيا نيامده بود بلكه حضرت ابوطالب و فاطمه بنت اسد عليهماالسلام تا چندين سال بعد از ازدواج به حسب ظاهر عقيم بوده و صاحب فرزند نمىشدند، روايات صحيحهاى كه مؤد اين كلام حضرت ابوطالب
عليهالسلام هست؛ يعنى برابرى على بن ابى طالب عليهماالسلام در همه جهات غير از نبوّت با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وجود دارد كه علماء و دانشمندان شيعه و اهل سنت آن روايات را در كتاب خويش آوردهاند و ذيلاً به چند مورد آنها اشاره خواهيم نمود:
علماء و دانشمندان شيعه عبارتند از: علامه طبرسى نورى در كفاية الموحّدين، جلد: 2، صفحه: 285، علامه مجلسى رحمهالله در بحار الانوار، جلد: 38، صفحه: 154، علامه شيخ حر عاملى رحمهالله در اثبات الهداة، جلد: 2، صفحه: 246، علامه حلّى رحمهالله در كشف اليقين، صفحه: 262 و نهج الحق، صفحه: 214، علامه امينى رحمهالله در الغدير، جلد: 7، صفحه: 177 و 239، علامه ابن بطريق رحمهالله در العمدة، صفحه: 234، علامه مظفر
رحمهالله در دلائل الصدق، جلد: 2، صفحه: 377، علامه اربلى در كشف الغمّه، جلد: 1، صفحه: 153، علامه مقدس اردبيلى رحمهالله در حديقة الشيعه، صفحه: 131، علامه حضرت آيت اللّه حاج سيد محمد هادى ميلانى رحمهالله در قادتنا كيف نعرفهم، جلد: 1، صفحات: 389 و 434 و 464، علامه حضرت آيت اللّه نجفى مرعشى رحمهالله در ملحقات احقاق الحق، جلد: 6، صفحه: 46، حضرت آيت اللّه احسان بخش در آثار الصادقين، جلد: 14، صفحه: 371، علامه حضرت آيت اللّه فيروزآبادى در فضائل الخمسه، جلد: 2، صفحه: 34.
و علماء و دانشمندان عامّه عبارتند از: محبّ الدين طبرى در ذخائر العقبى، صفحه: 64، خوارزمى در المناقب الامام على بن ابى طالب عليهماالسلام، صفحه: 85، جزرى در اسنى المطالب، صفحه: 14، شيخ سليمان حنفى بلخى در ينابيع المودّه، جلد: 1، صفحه: 335، شافعى همدانى در السبعين، صفحه: 510، امرتسرى در ارجح المطالب، صفحه:
454، عينى در مناقب سيدنا على عليهالسلام، صفحه: 47، على بن حسام الدين متقى در كنز العمال، جلد: 5، صفحه: 32، عبدالرئوف مناوى در كنوز الحقايق، جلد: 2، صفحه 121، گنجى شافعى در كفاية الطالب، صفحه: 260، ابن عساكر دمشقى در ترجمه الامام على بن ابى طالب عليهماالسلام، جلد: 3، صفحه: 5، ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء، جلد: 1، صفحه: 63، ابن حجر عسقلانى در لسان الميزان، جلد: 1، صفحه: 221.
همه دانشمندان فوق الذكر در كتابهاى خويش كه در بالا آدرس داده شد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت نقل كردهاند: مَا مِن نَبِى اِلّا وَ لَهُ نَظِيرٌ فِى اُمَّتِهِ وَ عَلِى نَظِيرى؛ يعنى: هيچ پيامبرى نبوده مگر اين كه در ميان امتش نظيرى براى او بوده و على عليهالسلام نظير من است.
حضرت ابوطالب عليهالسلام ايشان را از فرزند خود بيشتر دوست مىداشت و براى او احترام خاصّى قائل بود. وقتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دوازده ساله شد و حضرت ابوطالب عليهالسلام مىخواست به سفر شام براى تجارت برود، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله زمام شتر حضرت ابوطالب عليهالسلام را گرفت و از عمويش سؤل كرد: پس مرا به كه مىسپاريد؟ من نه پدر دارم و نه مادر.
حضرت ابوطالب عليهالسلام گريه كرده و عرض كرد: عزيزم تو را با خود مىبرم.
بعضى از اقوام حضرت ابوطالب عليهالسلام به او گفتند: او هنوز كوچك است و نمىتواند زحمت سفر را تحمّل كند. حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: به هيچ وجه من نمىتوانم از او جدا شوم چون او را بسيار دوست مىدارم.
لذا وسائل مسافرت را تهيّه كرد و شتر آن حضرت را هميشه مقابل چشمان خود
قرار مىداد كه مبادا آسيبى به آن حضرت برسد و در بيابان هائى كه آفتاب بود ابرى پيدا مىشد و بر سر آن حضرت سايه مىافكند.
وقتى اهل قافله به شهر بصرا كه اوّل شهر از شهرهاى شام بود رسيدند، ديدند شخصى به نام جرجيس كه لقبش بُحيرا بود از صومعه خود بيرون آمد و به آن حضرت نگاه كرد و گفت: اگر كسى كه من او را مىطلبم وجود داشته باشد تو هستى.
بحيرا مردى بود كه فوق العاده اهميّت اجتماعى داشت. انوشيروان، شاه ابرقدرت ايران به او نامه مىنوشت و براى او احترام خاصّى قائل بود، بحيرا بزرگترين عالم نصرانى بود و تمام راهبان وقت همگى به محضر بحيرا ارادت عجيبى داشته و براى كسب فيض به محضرش مىشتافتند.
بحيرا در كتب انبياء گذشته اوصاف پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله را ديده بود و مىدانست كه روزى پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله از صومعه او عبور خواهد كرد و با او ديدار خواهد نمود. او مكرّر به بام صومعه مىرفت و به راه مكّه نگاه مىكرد و آرزو و انتظار موكب همايونى آن حضرت را مىكشيد.
در آن روز كاروانى را ديده بود كه مىآيند و ابر سفيدى بر سر آنها سايه انداخته است. بحيرا از اين علامت متوجّه شده بود كه محبوب و مقصود او بايد در اين كاروان باشد. اين جا بود كه بحيرا از صومعه بيرون آمد و در ميان قافله رفت و با كسى حرف نزد مگر اين كه از رئيس كاروان سوال مىگرفت.
حضرت ابوطالب عليهالسلام را به عنوان رئيس كاروان به او معرفى كردند، با عجله به سمت حضرت ابوطالب عليهالسلام آمد و با التماس از او خواهش كرد كه به سوالات او پاسخ دهد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام كه از ظاهر ژوليده و حيرت زده بحيرا و اين گونه خواهش كردنش متعجب شده بود با مهربانى و عطوفت به وى فرمود: هر چه مىخواهى بپرس.
بحيرا با عجله سوال كرد: آن كودك كه زير درخت نشسته فرزند كيست؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام با تعجب بيشتر چون پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله را از فرزندان خودش هم بيشتر دوست داشت فرمود: فرزند من است چه كار دارى؟
بحيراى راهب با دقت بيشترى در صورت حضرت ابوطالب عليهالسلام نگاه كرد و گفت: تا آنجا كه من مىدانم نبايد پدر او الان زنده باشد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام از آگاهى راهب بيشتر تعجب كرد و فرمود: درست است اين فرزند برادر من است كه خيلى پيش از دنيا رفته و من عمو و جاى پدر او هستم.
در اين لحظه كه چشمان بحيرا از شادى و خوشحالى برق مىزد پرسيد: شما كدام عموى او هستيد؟
همراهان و كاروانيان گرد بحيرا و حضرت ابوطالب عليهالسلام جمع شده و با تعجب به ماجرا مىنگريستند، حضرت ابوطالب عليهالسلام جواب داد: من آن عمويش هستم كه با پدرش از يك مادر هستيم، شما به چه جهت اين سوالات را مىپرسى؟
بحيرا فريادى از شادى كشيد و گفت: آه به خدا قسم خود او است، ايشان همان است كه من اين همه وقت منتظر او بوده ام، قسم مىخورم كه اگر او نباشد من بحيرا نيستم و دائما بىاختيار مىگفت: او است، خود او است و با شوق و اشتياق به طرف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دويد.
وقتى به محضر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد و متوجّه شد كه ابر بر سر او سايه انداخته و درخت خشك خرما به بركت وجود آن حضرت سبز شده و ميوه آورده است. به صومعه برگشت و طعامى براى آن حضرت آورد و به حضرت ابوطالب عليهالسلام گفت: اجازه مىدهيد كه اين غذا را براى او ببرم؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام اجازه داد و به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: پسرم اين مرد
دوست دارد كه تو را اكرام كند از طعام او دورى نكن.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به بحيرا فرمود: همه اهل كاروان مىتوانند از اين غذا استفاده كنند يا تنها آن را براى من آوردهاى؟
بحيرا عرض كرد: خير، فقط شما مىتوانيد از آن استفاده كنيد چون آن قدر زياد نيست كه همه بتوانند از آن بخورند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: من بدون اين جمعيّت غذائى را نمىخورم.
بحيرا عرض كرد: من چه كنم بيشتر از اين غذا ندارم و نمىتوانم تهيّه كنم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: تو اجازه بده كه اين طعام را من با آنها تقسيم كنم.
بحيرا عرض كرد: شما مجازيد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همه اهل كاروان را كه صد و هفتاد نفر بودند دعوت كرد و همه را از آن غذاى كم خورانيد و همه سير شدند و بحيرا به آن منظره با تعجّب نگاه مىكرد، سپس بحيرا جلو رفت و سر و صورت آن حضرت را بوسيد و گفت: به خداى مسيح قسم تو همانى كه من انتظارش را مىكشيدم، ولى مردم نمىفهمند.
يكى از اهل كاروان به بحيرا گفت: ما از كنار اين صومعه زياد عبور كرده و توقّف نمودهايم، تو تا به حال ما را اين گونه اكرام نكرده بودى، اين دفعه چه شده كه اين چنين اكراممان مىكنى؟!
بحيرا گفت: آن چه را كه من مىدانم و مىبينم شما نمىدانيد و نمىبينيد، زير اين درخت پسرى نشسته كه اگر آن چه را من از او مىدانم شما مىدانستيد او را بر دوش خود سوار مىكرديد و مىبرديد و من اين دفعه شما را بخاطر او اكرام و احترام كردهام. من نورى در مقابل او بين زمين و آسمان مىبينم. اين ابر سفيد كه به هيچ وجه سايهاش را از سر او بر نمىدارد علامتى براى صحّت گفتار من است. و اين درخت كه به بركت
او سبز شده و برگ كرده و ميوه داده از علائم پيغمبرى است كه از مكّه خروج مىكند و او از اولاد اسماعيل عليهالسلام است.
سپس رو به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كرد و گفت: از تو سه سؤل مىكنم به حقّ لات و عزّى به من جواب بده.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از آوردن اين دو اسم ناراحت شده و فرمودند: با اين اسمها از من سؤلى مكن زيرا من كسى را مانند آنها دشمن نمىدارم.
بحيرا او را به خداى تعالى قسم داد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در اين لحظه فرمود: قسم بزرگى خوردى، حالا هر چه مىخواهى بپرس.
و مطالبى بين آنها از قبيل آن چه مربوط به رسالت آن حضرت بود از خواب و بيدارى و مطالبى كه در كتب سابقين نوشته شده بود ردّ و بدل شد و سؤلاتش را مطرح كرد و پاسخ شنيد و با آن چه مىدانست آنها را تطبيق كرد همه را صحيح و درست ديد. لذا به پاى آن حضرت بوسه زد و گفت: تو همانى كه عرب و عجم خواهى نخواهى از تو پيروى مىكنند و بتهاى لات و عزّى را مىشكنى و مكّه را مالك مىشوى و سلاطين در مقابلت خاضع خواهند شد و من اگر زنده باشم و بعثت تو را درك كنم مثل يك سرباز در مقابلت شمشير مىزنم، و روزى كه تو متولّد شدى زمين از خوشحالى خنديد و تا قيامت خندان خواهد بود و شياطين و اصنام بگريستند و تا روز قيامت گريان خواهند بود. سپس رو به حضرت ابوطالب عليهالسلام كرد و گفت: بايد در حفظ و حراست او كوشش كنى. زيرا او دشمنان زيادى خواهد داشت. يهود و نصارى با او دشمناند، اگر او را بشناسند به او صدمه خواهند زد.(1)
حضرت ابوطالب عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: هنگامى كه بحيرا پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله را
1) - (سيره ابن هشام، جلد: 1، صفحه: 191) و (سيره حلبى، جلد: 1، صفحه: 191) و (طبقات الكبرى، جلد: 1، صفحه: 129) و (تاريخ طبرى، جلد: 2، صفحه: 32) و (الغدير، جلد: 7، صفحه: 342).
ترك مىنمود مىگريست و خطاب به ايشان مىگفت: گويا تو را مىبينم كه همه عرب، با كمانشان به سوى تو تير مىاندازند و خويشان با تو قطع رابطه كردهاند و اگر مىدانستند كه تو چه كسى هستى و چه مقام و منزلتى دارى تو را به منزله فرزند خود مىشمردند. حضرت ابوطالب عليهالسلام مىفرمايد: در اين هنگام بحيرا متوجه من شد و گفت: و اما تو اى عمو؛ خويشاوندى را در حق وى همواره مراعات كن و وصيت پدر بزرگوارت درباره او حفظ كن، زيرا قريش به زودى تو را به خاطر او ترك مىكنند، و من مىدانم كه تو به صورت علنى به او اظهار ايمان نخواهى كرد و وظيفهات اين است كه ايمانت را مخفى نگهدارى، به زودى فرزندى خواهى داشت كه به او علنا ايمان مىآورد و او را با عزت يارى مىكند و نامش در آسمانها "البطل الهاصر" و در زمين "الشجاع الانزع "مىباشد و او دو فرزند شهيد خواهد داشت و سيد عرب و ذوالقرنين آنها است، آن فرزند تو در كتب و صحف آسمانى معروفتر از اصحاب حضرت عيسى عليهالسلام است.
حضرت ابوطالب عليهالسلام مىفرمايد: به خدا سوگند هر آن چه بحيرا گفته بود بلكه بيشتر از آن را با چشم خود مشاهده كردم.(1)
بالاخره حضرت ابوطالب عليهالسلام با كاروان به سوى شام حركت كرد، مردم شام كه كمكم وصف پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله را شنيده بودند به ديدن او مىآمدند، راهبى به نام نسطورا سه روز متوالى به محضر آن حضرت مىآمد و با كسى حرف نمىزد، فقط به آن حضرت نگاه مىكرد، روز سوّم حضرت ابوطالب عليهالسلام از او پرسيد: تو اين جا چه
1) - كمال الدين شيخ صدوق، جلد: 1، صفحه: 362.
مىخواهى؟
راهب گفت: مىخواهم بدانم اسم اين جوان چيست؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام گفت: اسم او محمّد بن عبداللّه است.
وقتى راهب اين نام مقدّس را شنيد از كثرت محبّت رنگ از صورتش پريد و اشك از ديدگانش ريخت و درخواست كرد كه پشت نازنين آن حضرت را ببيند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام وقتى لباس را از پشت آن حضرت كنار زد و آن راهب مُهر نبوّت را بر دوش آن حضرت ديد بوسهاى بر كتف آن حضرت زد و گفت: اى ابوطالب عليهالسلام او را هر چه زودتر به وطن برسان كه او دشمنان زيادى دارد و تا آن حضرت در شام بود نسطورا طعامى براى آن حضرت مىآورد و روز حركت پيراهنى هديه براى آن بزرگوار آورد كه حضرت ابوطالب عليهالسلام آن را براى آن حضرت نپذيرفت ولى بخاطر آن كه آن راهب بدش نيايد خودش پوشيد و از شام به سوى مكّه حركت نمودند.
بالاخره حضرت ابوطالب عليهالسلام در اين سفر با اين كه به قصد تجارت آمده بود اما تجارتى نكرد و خيلى زود جهت حفظ جان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به مكه بازگشت،(1)چرا كه در اين سفر آوازه پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله در همه جا پخش شد و حفظ جان ايشان از شرّ علماء و بزرگان يهود و نصارا از طرفى و از شرّ كفار و مشركين از طرف ديگر يكى از مهمترين وظايف حضرت ابوطالب عليهالسلام بود.
مردم مكّه و تمامى قريش به استقبال آنها آمدند كه من جمله ابوجهل بود كه در حال مستى به استقبال آمده بود.
1) - دلايل النبوة، جلد: 2، صفحه: 29.
حضرت خديجه عليهاالسلام در خانوادهاى كه از نظر شرافت خانوادگى و نسبتهاى خويشاوندى، جزء بزرگترين قبيلههاى عرب بود چشم به جهان گشود. اين خاندان در تمام سرزمين حجاز محبوبيت و نفوذ داشتند. آثار بزرگى و نجابت و شرافت از همان دوران كودكى از كردار و گفتار حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام پديدار بود.
حضرت خديجه عليهاالسلام از بنى هاشم بود و پدر و اقوامش از ثروتمندان قريش بودند. پدرش خويلد بن اسد بن عبدالعزى بن قصى القريشيه الاسديه،(1)و مادرش فاطمه دختر زائد بن اصم بود.
حضرت خديجه عليهاالسلام در بين اقوام خود يگانه و ممتاز و كم نظير بود. ايشان از همان سن كم به فضيلت اخلاقى و پذيرايىهاى شايان بسيار معروف بود و به همين جهت زنان مكه اغلب به وى حسد مىورزيدند.
اولين زنى كه اسلام آورد و اولين زنى كه نماز خواند حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام بود، ايشان از كتب آسمانى آگاهى داشت و به خاطر علم و تقوا و پاكى روحى و زيبايى ويژهاى كه داشت او را ملكه بطحاء مىخواندند. حتى قبل از اسلام نيز به خاطر پاك دامنى و نجابتش وى را طاهره، مباركه و سيدة النساء مىخواندند(2)، ايشان مضافا بر علم و تقوا و پاكى، اموال و املاك بسيارى داشت و جزء ثروتمندترين افراد زمان خويش بود، به طورى كه مورخين تعداد شترهايى كه مال التجاره ايشان را حمل مىكردند هشتاد هزار نفر نوشتهاند، ايشان آن قدر كريم و بخشنده بود كه مردم او را "ام الصعاليك" و "ام الايتام" مىخواندند.
اين بانوى بزرگ و با عظمت سه سال قبل از هجرت بيمار شد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عيادت وى رفت و فرمود: اى خديجه، اَمَا عَلِمتِ اَنّ اَللهَ قَد زَوّجَنِى مَعَكَ فِى الجَنّه؛ يعنى: آيا مىدانى كه خداوند تو را نيز در بهشت همسرم قرار داده است؟!
آن گاه از حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام دل جويى و تفقد نمود؛ و به او وعده بهشت داد و درجات عالى بهشت را به شكرانه خدمات او توصيف فرمود.
زمانى كه بيمارى حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام شدت يافت، عرض كرد: يا رسول اللّه! چند وصيت دارم: من در حق تو كوتاهى كردم، مرا عفو كن.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: هرگز از تو تقصيرى نديدم و نهايت تلاش خود را به كار بردى. در خانهام بسيار خسته شدى و تمام اموال و دارائيت را در راه خدا مصرف كردى.
عرض كرد: يا رسول اللّه! وصيت دوم من اين است كه مواظب اين دختر باشيد و به حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام اشاره كرد و عرض نمود او بعد از من يتيم و غريب خواهد شد، پس مبادا كسى از زنان قريش به او آزار برساند، مبادا كسى به صورتش سيلى بزند، مبادا كسى بر او فرياد بكشد، مبادا كسى با او برخورد غير ملايم و زنندهاى داشته باشد.
اما وصيت سوم را شرم مىكنم بگويم، آن را به فاطمه عليهاالسلام عرض مىكنم تا او برايت بازگو كند. سپس حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام را فراخواند و به وى عرض كرد: اى نور چشمم! به پدرت رسول اللّه بگو: مادرم مىگويد: من از قبر در هراسم؛ از تو مىخواهم مرا در لباسى كه هنگام نزول وحى به تن داشتى، كفن كنى.
حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام از اتاق بيرون آمد و مطلب را به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض
كرد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آن پيراهن را براى حضرت خديجه
عليهاالسلام فرستاد و او بسيار خوشحال شد.
عاقبت آن بانوى بزرگ در سن 50 سالگى در سال 10 بعثت وفات نمود، هنگام وفات حضرت خديجه عليهاالسلام پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله غسل و كفن وى را به عهده گرفت. ناگهان جبرئيل در حالى كه كفنى از بهشت همراه داشت، نازل شد و عرض كرد: يا رسول اللّه، خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: ايشان اموالش را در راه ما صرف كرد و ما سزاوارتريم كه كفنش را به عهده بگيريم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شخصاً ايشان را غسل داده و حنوط كردند و با همان پارچهاى كه جبرئيل از طرف خداى تعالى براى حضرت خديجه عليهاالسلام آورده بود، كفن كرد. پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله شخصا درون قبر رفتند و حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام را در خاك نهاده و سنگ لحد را روى آن گذاشت. رحلت اين بانوى بزرگ اسلام بر پيامبر عظيم الشأن
صلىاللهعليهوآله بسيار سخت و گران آمد، ايشان بر حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام اشك مىريخت، دعا مىكرد و برايش آمرزش مىطلبيد. آرامگاه حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام در قبرستان معلاة در دامنه كوه حجون در مكه مكرمه قرار دارد.(1)
مقبره شريف اين بانوى بزرگ جهان اسلام داراى حرم و بارگاه با شكوه و همواره محل عبادت و زيارتگاه مردم مسلمانى بوده كه از اقصى نقاط دنيا جهت انجام حج و عمره به آن سرزمين مقدس مشرف مىشدند، اما متاسفانه اين بارگاه ملكوتى توسط وهابّيت كه تمام آثار و اماكن تاريخى و مذهبى را به خاطر انحراف و جمود فكرى و
1) - الانوار الساطعه من الغرّاء الطاهره، صفحه: 735.
عقيدتى از بين برده و مىبرند، بعد از روى كار آمدن حكومت ضالّه آل سعود تخريب شده و امروز اثرى از حرم و بارگاه ملكوتى اين بانوى با عظمت كه آبروى جهان اسلام بوده و مسلمان بودن امروز ما مديون رشادتها و انفاقها و اموال اين بزرگ زن هستيم، وجود ندارد، به اميد روزى كه مردم مسلمان به احترام پيامبر خويش و به پاس تشكر و قدر دانى از زحمات پيامبرشان و همچنين جهت تعظيم شعائر الهى اين حرم با شكوه را همراه با حرم و بارگاهى مجلل براى ائمه مظلوم بقيع عليهمالسلام مجددا احياء كرده و جهت تقرّب به خداى تعالى به اين عتبات مقدسه متوسل شوند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با اين كه بعد از رحلت حضرت خديجه عليهاالسلام ازدواجهاى متعددى انجام داد؛ ولى هرگز حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام و خدمات ارزنده آن بانوى بزرگ و محبتهاى زياد ايشان را از ياد نمىبرد، عايشه مىگويد: هر وقت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به ياد خديجه مىافتاد، ملول و گرفته مىشد و براى او آمرزش مىطلبيد. روزى من رشك ورزيدم و گفتم: يا رسول اللّه، خداوند به جاى آن پيرزن، زنى جوان و زيبا به تو داد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ناگهان بر آشفت و خشمگين شد و دست بر دست من زد و فرمود: خدا شاهد است خديجه زنى بود كه چون همه از من رو برگردانيدند، او به من روى آورد؛ و چون همه از من مىگريختند، به من محبت و مهربانى مىكرد؛ و چون همه دعوت مرا تكذيب مىكردند، به من ايمان مىآورد و مرا تصديق مىكرد و در مشكلات زندگى مرا يارى مىداد و با مال خود كمك مىكرد و غم از دلم مىزدود.
حضرت امام صادق عليهالسلام فرمود: وقتى حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام از دنيا رفت، حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام كودكى خردسال بود، نزد پدر آمد و عرض كرد: يَا رَسُولَ اللّه أينَ اُمِّى؛ مادرم كجا است؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت كرد. جبرئيل نازل شد و گفت: خدايت سلام مىرساند و مىفرمايد: به زهراء بگو، مادرت در بهشت و در كاخ طلايى كه ستونش از ياقوت سرخ است و اطرافش آسيه و مريم هستند، جاى دارد.
روزى حضرت خديجه عليهاالسلام كه دوشيزهاى بسيار ثروتمند و با شخصيّت بود با جمعى از زنان در محلّى نشسته بود و به مناظر اطراف نگاه مىكرد، ضمنا يكى از علماء و پيشوايان روحانى يهود در خدمت او بود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از آن اطراف مىگذشت، آن عالم يهودى وقتى چشمش به آن حضرت افتاد به حضرت خديجه عليهاالسلام گفت: اگر ممكن است اين جوان را دعوت كن تا او به اين جا بيايد و من چند جمله با او حرف بزنم. حضرت خديجه عليهاالسلام دستور داد كه از آن حضرت درخواست كنند تا به محلّ آنها تشريف ببرد.
آن حضرت هم اجابت كرد و به مجلس آنها تشريف برد و نشست عالم يهودى از پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله تقاضا كرد كتف خود را به او نشان دهد. آن حضرت كتف خود را به او نشان داد.
عالم يهود وقتى چشمش به مُهر نبوّت افتاد كه بر شانه راست آن حضرت بود گفت: قسم به خدا كه اين مُهر پيامبرى است.
بعد از اين كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از آنجا رفت. حضرت خديجه عليهاالسلام به آن عالم يهودى فرمود: اگر عمويش حاضر بود نمىگذاشت كه تو به بدن او نگاه كنى، زيرا عمو هايش او را از يهودىها مىترسانند و دور نگه مىدارند.
عالم يهودى گفت: كسى نمىتواند به او آسيبى برساند به خدا قسم او پيامبر
آخرالزّمان است.
اين جا بود كه حضرت خديجه عليهاالسلام محبّت شديدى نسبت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهپيدا كرد، سپس به عالم يهودى گفت: تو از كجا دانستى كه او پيغمبر است؟
او در جواب عرض كرد: من اين مطلب را از تورات بدست آوردهام و در آنجا هست كه او پاياندهنده پيامبران و خاتم انبياء است و در آن كتاب آمده كه در كودكى پدر و مادر را از دست مىدهد و جدّ و عمويش او را تكفّل مىكنند، در آنجا آمده: او زنى از قريش به نكاح خود در مىآورد كه او بزرگ قبيله خود مىباشد و در وقت خداحافظى به حضرت خديجه عليهاالسلام گفت: مبادا حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله را از دست بدهى كه بودن با او سعادت دو جهان را براى تو مهيّا مىكند.
بالاخره روز به روز حضرت خديجه عليهاالسلام محبّتش به پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله زيادتر مىشد تا آن كه يك روز به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عمويش و از بزرگان و كشيشان نصارى بود، رفت و اظهار كرد: مايلم شوهر كنم ولى نمىدانم با چه كسى ازدواج نمايم، ورقه به او دستور و برنامه دعا و غسلى داده و گفت: اگر اين اعمال را انجام دهى خداى تعالى تو را راهنمائى خواهد كرد.
حضرت خديجه عليهاالسلام آن اعمال را انجام داد. در خواب ديد مردى كه قدّ ميانه و چشمان سياه و ابروهاى باريك و لبهاى سرخ و گونههاى گلگون كه ملاحت و زيبائى خاصّى دارد و قطعه ابرى بر سر او سايه انداخته و بر اسبى از نور سوار است از خانه حضرت ابوطالب عليهالسلام بيرون آمد و حضرت خديجه عليهاالسلام چون او را ديد او را بغل كرد و اظهار محبّت نمود، وقتى حضرت خديجه عليهاالسلام از خواب بيدار شد نزد ورقه رفت و خواب خود را نقل كرد، ورقه گفت: رستگار شدى و آن كسى را كه در خواب ديدهاى صاحب كرامت و شفيع روز قيامت و آقاى عرب و عجم حضرت محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله است.
حضرت خديجه عليهاالسلام وقتى اين تعبير خواب را شنيد عشق و محبّتش به آن حضرت چندين برابر شد و به خلوت رفت و در اظهار محبّت به آن حضرت اشك زيادى ريخت و با خود اشعارى درباره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىسرود و گريه مىكرد كه ناگاه درب خانه را زدند و اين كوبنده درب حضرت ابوطالب عليهالسلام بود.
حضرت ابوطالب عليهالسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرده بود: اى پسر برادرم، من مردى هستم كه پير شده و اموالى ندارم، زمان بر ما سخت گرفته و سالهاى دشوارى را مىگذرانيم، خديجه دختر خويلد كسانى را از قوم تو به شام مىفرستد كه برايش تجارت كنند و منافعى را نيز براى خود به دست آورند، اگر تو نيز به او پيشنهاد همكارى دهى به سرعت از تو قبول مىكند و تو را بر ديگران مقدم مىدارد، زيرا او از پاكى و امانت دارى تو خبر دارد، من نيز كراهت دارم كه تو به شام بروى، زيرا از فتنه يهود نسبت به تو هراسانم، لكن چارهاى جز اين نيست، اگر اجازه بفرمائيد سرمايهاى از حضرت خديجه عليهاالسلام برايت بگيريم تا تجارت كنى و آن حضرت اجازه فرموده بودند، لذا حضرت ابوطالب عليهالسلام و عبّاس و عموهاى آن حضرت به خانه خديجه عليهاالسلام رفتند. وقتى درب را كوبيدند حضرت خديجه عليهاالسلام كنيز خود را فرستاد تا درب را باز كند و خودش همچنان مشغول خواندن و انشاد اشعار در مدح و دورى از وجود مقدّس پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله بود كه كنيزش برگشت و گفت: بزرگان عرب و فرزندان عبدالمطلب عليهالسلام پشت درب خانهاند و آنها بودند كه در مىزدند، حضرت خديجه عليهاالسلام خوشحال شد و فرمود: در را باز كنيد و از آنها احترام نمائيد و خودش شخصا برخاست و به استقبال شان رفت و از آنها پذيرائى كرد.
بالاخره حضرت خديجه عليهاالسلام پشت پردهاى نشست و گفت: اى بزرگان مكّه و حرم خوش آمديد، هر چه بفرمائيد انجام مىدهم. حضرت ابوطالب
عليهالسلام فرمود: ما با شما كارى داريم كه البته سودش براى شما هم هست، براى پسر برادرمان محمّد صلىاللهعليهوآله
خدمت رسيدهايم.
حضرت خديجه عليهاالسلام نام آن حضرت را كه شنيد فوقالعاده مسرور شد و خود را كامياب ديد و فرمود: پس او كجا است؟ چون دوست دارم حاجتش را از دو لب خودش بشنوم. عبّاس عموى آن حضرت فورا به جستجوى او رفت و ايشان را در خوابگاه حضرت ابراهيم عليهالسلام پيدا كرده و به او گفت: بيا با هم به خانه خديجه عليهاالسلام برويم تا با تو قرارداد تجارت ببندد.
آن حضرت با عبّاس عموى خود به خانه حضرت خديجه عليهاالسلام رفت، عموهاى آن حضرت كه منتظر او بودند براى استقبالش از خانه حضرت خديجه عليهاالسلام بيرون آمدند و او را وارد خانه خديجه عليهاالسلام كردند.
حضرت خديجه عليهاالسلام از آن حضرت پذيرائى كرد و به آن حضرت خير مقدم گفت و عرض كرد: اى آقاى من، خانه مرا منوّر كردى، آيا مىخواهى امين من باشى و هر كجا كه انتخاب كنى بروى و براى من (به نحو مضاربه) تجارت كنى؟
آن حضرت قبول فرمود و به سوى شام رفت و استفاده بسيارى نمود و مردم در اين سفر از آن حضرت معجزات و كارهاى مهمّى ديدند.
در اين سفر حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام به غلام خود ميسره دستور داد تا همراه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوده و همه جا مطيع ايشان باشد، هنگامى كه كاروان به نزديكى شام رسيد، از كنار صومعهاى عبور كرد و همان نزديكى اطراق نمود، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشستند.
راهب اين صومعه نسطورا نام داشت، و با ميسره به خاطر اين كه در سفرهاى قبل
از آنجا عبور مىكرد آشنا بود.
نسطورا از بالاى صومعه قطعه ابرى را مشاهده كرد كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و همچنان آن ابر در حركت بود تا بالاى سر آن درختى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله زير آن نشست، ايستاد.
ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود و از آن حضرت جدا نمىشد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مىزند!
ميسره برگشت و پاسخ داد: بله!
نسطورا گفت: اين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟
ميسره گفت: مردى از قريش و از اهل مكه است!
نسطورا گفت: به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر خدا ننشسته و سپس سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوّت و رسالت آن حضرت در آينده خبرهايى داد.
بالاخره كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان در شام به پايان رسيد و آماده مراجعت به مكه شدند، ميسره در راه كه به سوى مكه مىآمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عايد حضرت خديجه عليهاالسلام شده است، از اين رو نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده و عرض كرد: ما سالها است براى خديجه عليهاالسلام تجارت مىكنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبردهايم، لذا بسيار خوشحال بود و انتظار مىكشيد هر چه زودتر به مكه برسند و خود را به حضرت خديجه عليهاالسلام رسانده و اين مژده را به او بدهد.
وقتى به نزديكىهاى مكه يعنى وادى مرالظهران رسيدند، نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده و گفت: خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه عليهاالسلام برسانيد.
نزديك ظهر بود و حضرت خديجه عليهاالسلام در آن ساعت در غرفهاى كه مشرف بر كوچههاى مكه بود نشسته بود، ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مىآيد و تيكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مىكند و او را سايبانى مىكند.
سوار نزديك شد و چون به در خانه حضرت خديجه عليهاالسلام رسيد و پياده شد، ديد حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است كه از سفر تجارت باز گشته است.
حضرت خديجه عليهاالسلام مشتاقانه او را به خانه برد و آن حضرت با بيان شيرين و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد حضرت خديجه عليهاالسلام شده بود شرح مىداد، حضرت خديجه عليهاالسلام محو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته در فكر آن تيكه ابر بود و چون سخنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تمام شد پرسيد: پس ميسره كجا است؟
آن حضرت فرمود:به زودى او هم خواهد آمد.
حضرت خديجه عليهاالسلام كه مىخواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مىآيد يا نه عرض كرد: خوب است نزد او بروى و با هم بازگرديد!
و چون آن حضرت از خانه بيرون رفت حضرت خديجه عليهاالسلام مجددا به همان غرفه رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن حضرت سايه افكنده و به دنبال آن حضرت حركت مىكرد تا آن حضرت از نظر پنهان گرديد.
بالاخره ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آن چه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى حضرت خديجه عليهاالسلام شرح داد.
وقتى آن حضرت مجددا به خانه حضرت خديجه عليهاالسلام وارد شد و سود و فائده تجارتش را به حضرت خديجه عليهاالسلام داد، حضرت خديجه عليهاالسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: اى آقاى من! هر حاجتى دارى از من بخواه تا من برآورده كنم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از كثرت اظهار محبّت حضرت خديجه عليهاالسلام سر به زير انداخت و صورتش سرخ شد. حضرت خديجه عليهاالسلام عرض كرد: با اين پولى كه نزد من از كاركرد خود دارى چه كار مىكنى؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: عمويم ابوطالب عليهالسلام مىخواهد براى من از فاميل خودمان همسرى انتخاب كند.
حضرت خديجه عليهاالسلام عرض كرد: آيا مايل نيستى كه من براى تو همسرى انتخاب كنم؟
آن حضرت فرمود: چرا راضى نباشم، شما انتخاب كنيد.
حضرت خديجه عليهاالسلام عرض كرد: زنى را براى شما مىشناسم كه در جود و سخاوت و در خوش فهمى و نجابت و كمالات روحى و وجاهت از همه زنان مكّه بهتر است و در نسب با تو نزديك باشد و در كارها كمكت خواهد بود و از شما به كمى از خوراك و وسائل زندگى قانع است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله متوجّه شد كه او چه مىگويد و منظورش خود او است، لذا از كثرت حيا پيشانيش عرق كرد و چيزى نفرمود.
حضرت خديجه عليهاالسلام دوباره همان كلمات را تكرار كرد و گفت: اى آقاى من! چرا جواب نمىدهى، به خدا قسم كه تو محبوب منى و من در هيچ كار مخالفتى با تو
نخواهم كرد و مطيع تو هستم.
آن حضرت فرمود: دختر عمو، تو ثروت زيادى دارى و من چيزى ندارم و من بايد زنى بگيرم كه مثل خودم باشد.
حضرت خديجه عليهاالسلام عرض كرد: اگر تو ثروتى ندارى من ثروت زيادى دارم، من كه جانم را حاضرم تقديم كنم چگونه حاضر نباشم مالم را تقديم نمايم، من و آن چه در اختيار دارم متعلق به شما است، تو را به خداى كعبه قسمت مىدهم كه مرا رد مكن و خواهش مرا بپذير.
حضرت خديجه عليهاالسلام وقتى اين كلمات را عرض مىكرد اشكش مىريخت و زير لب اشعارى مىسرود، آن حضرت وقتى كه متوجه رضايت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شد گفت: همين الآن از جا برخيز و به اقوام خود بگو نزد عمويم بروند و مرا براى تو خواستگارى كنند و اگر او از تو مهر و يا مخارج زيادى براى ازدواج با من خواست اهميّت ندارد، من به تو مىدهم تو به آنها هر چه خواستند بده، مشكلى ندارد.
نكته مهمى كه تذكرش لازم است؛ همان گونه كه مورخان شيعه و سنى در كتابهاى خود آوردهاند: حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام هنگام ازدواج باكره بوده و 25 سال بيشتر از عمر شريفشان نگذشته بود، بيهقى در اين باره مىگويد: ازدواج رسول خدا صلىاللهعليهوآله با خديجه عليهاالسلام 15 سال قبل از بعثت بوده و در جاى ديگر مىگويد:
بعضى مىگويند: سن حضرت خديجه عليهاالسلام (در زمان وفات) 65 سال بوده و برخى ديگر گفتهاند: 50 ساله بوده و قول صحيح همين است.(1)
1) - دلائل النبوة، جلد: 2، صفحه: 71.
بنابراين طبق قول اين مورخ وقتى حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام در سال 10 بعثت در سن 50 سالگى رحلت كردهاند و همچنين 15 سال قبل از بعثت با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ازدواج نمودهاند، سن شريفشان هنگام ازدواج 25 سال بيشتر نبوده، قول ديگر كه در مورد سن ازدواج ايشان مطرح است 28 سالگى است؛ العكبرى از بزرگان اهل سنت در شذرات الذهب فى اخبار من ذهب و حاكم نيشابورى در مستدرك على الصحيحين قائل به 28 سالگى سن ازدواج حضرت خديجه عليهاالسلام شدهاند، همچنين ابن عساكر و ذهبى و اربلى به نقل از ابن عباس سن 28 سالگى را براى ازدواج آن حضرت قائل شدهاند.
دشمنان دين مقدس اسلام در اثر جهل و انحراف چون باكره بودن را يك كمال براى زن حساب كردهاند كوشيدهاند تا حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام را غير باكره و بعضى ديگر كه باكره نبودهاند را باكره، بلكه تنها همسر باكره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله معرفى كنند.
به عقيده ما باكره بودن يا نبودن صرفا كمالى محسوب نمىشود، بلكه كمال و فضائل هر شخص، مربوط به ميزان عقايد و روحيات و معنويات او است، اما آن چه از تاريخ شيعه و سنى به دست مىآيد حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام در سن 25 سالگى در حالى كه باكره بودهاند با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ازدواج نمودند.
ابوالقاسم اسماعيل بن محمد اصبهانى از دانشمندان اهل سنت به اين مسئله اذعان كرده و در كتابش چنين مىنويسد: و كانت خديجة امراة باكرة ذات شرف و مال كثير و تجارة تبعث بها الى شام فتكون عيرها كعامة عير قريش.
يعنى: حضرت خديجه عليهاالسلام زنى باكره، داراى اعتبار و مال بسيارى بود و كاروانتجاريش را به سوى شام مىفرستاد و كاروان او به اندازه كاروان قريش بود.
ابوالقاسم كوفى از علماء و دانشمندان شيعه در كتاب الاستغاثه مىنويسد:
مورخان و محدثان شيعه و سنى بر اين مطلب اتفاق دارند كه كسى از بزرگان، اشراف، روسا و جوانمردان قريش باقى نماند مگر اين كه از حضرت خديجه عليهاالسلام خواستگارى كرد و ازدواج با ايشان را آرزو مىنمود، اما خديجه كبرى عليهاالسلام دست رد بر سينه همه آنها زد، ولى وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله با او ازدواج كرد تمام زنان قريش از او فاصله گرفته و رفت و آمد با وى را ترك كردند و گفتند: تو پيشنهاد سران قريش را رد كردى و تن به همسرى كسى دادى كه فقير است و مال و ثروتى ندارد؟!
با اين حال چگونه اهل فهم مىتوانند بپذيرند كه حضرت خديجه عليهاالسلام خواستگارى بزرگان قريش را نپذيرفته باشد، اما با يك اعرابى (شوهرهاى قبلى كه براى حضرت خديجه عليهاالسلام نام برده اند) از قبيله بنى تميم ازدواج كرده باشد؟
آيا صاحبان فكر و انديشه نمىدانند كه اين مطلب از آشكارترين محالات و ناپسندترين گفتارها است؟! وقتى براى اهل تحقيق اين مطلب مسلم گردد ثابت مىشود كه حضرت خديجه عليهاالسلام با كسى غير از پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله ازدواج نكرده است.(1)
با توجه به كلام ابوالقاسم كوفى واقعا اين سوال پيش مىآيد كه اگر حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام قبل از ازدواج با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با دو نفر اعرابى ازدواج كرده بود آيا جايى براى اين همه سرزنشهايى كه از طرف ديگران بعد از ازدواج با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به حضرت خديجه عليهاالسلام شد و تمام مورخين شيعه و سنى آن را ذكر نمودهاند، وجود دارد؟ همچنين آيا ازدواج زنى بيوه كه قبل از آن با دو نفر اعرابى ازدواج نموده مىتواند آن قدر براى مردم مكه مهم و سنگين باشد كه تمام اشراف قريش طبق نقل تاريخ به همين دليل با او قطع رابطه كرده باشند؟ زمانى كه ازدواج حضرت خديجه عليهاالسلام با شخص امين، معتبر و مشهور آن زمان، يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله صرفا به خاطر نداشتن مال
1) - الاستغاثه، جلد: 1 صفحه: 70.
و ثروت، شايسته اين همه ملامت و سرزنش بود پس چرا قبل از آن، هنگام ازدواج با افرادى كه طبق ادعاى آنها هر دو اعرابى و يكى از آنها شغلش گوركنى و ديگرى خاركنى بود، هيچ گونه ملامت و سرزنشى نقل نشده است؟
بنابراين مشخص است كه جريان ازدواجهاى قبل از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كاملا ساختگى و براى اين بوده كه به شخصيت حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام لطمه وارد كنند،ضمن اين كه در تاريخ كه مىنگريم حتى نام دقيقى براى شوهران قبلى حضرت خديجه عليهاالسلام وجود ندارد و نامهاى مختلفى براى آنها ذكر شده.
مطلب بعد، توضيح فرزندانى است كه به حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام نسبت داده شده است؛ هيچ كدام از آن فرزندان فرزند حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام نبودهاند، بلكه طبق نقل تاريخ حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام خواهرى به نام هاله داشتند كه با مرد مخزومى ازدواج كرده بود و از وى فرزندى هم نام مادرش يعنى هاله داشت، بعد از آن با مرد تميمى به نام ابوهند ازدواج كرد و از او نيز صاحب فرزندى به نام هند شد، اين مرد تميمى همسر ديگرى نيز داشت و از آن همسر دو دختر به نامهاى رقيه و زينب داشت كه خيلى زود مادر خويش را از دست دادند و بعد از مدّتى پدرشان نيز از دنيا رفت، هاله با اين دو دختر كه از همسر ديگر شوهرش بودند به خانه حضرت خديجه عليهاالسلام آمدند و ايشان سرپرستى آنها را به عهده گرفت، حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام بعد از ازدواج با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين دو دختر را نيز تحت تربيت داشت، لذا اين دو دختر دختران حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام نبودند.
على كل حال بحث پيرامون ام الائمه و ام المؤنين حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام بسيار است كه ان شاء اللّه اگر خداى تعالى توفيق دهد در كتابى ديگر تحقيقات مستقلى
درباره وجود شريف ايشان كرده و از مظلوميت ايشان نيز دفاع خواهم كرد، در اين كتاب بيش از اين مجال براى مطرح كردن اين مباحث نيست چون موضوع كتاب حول وجود شريف حضرت ابوطالب عليهالسلام است و بحث از مدار خود خارج مىشود، قدر متيقن آن مباحثى كه ضرورى بود در اين جا عرض كنم همين مطالب بود كه بنا به نقل صحيح مورخان و دانشمندان شيعه و سنى حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام در زمان ازدواج باكره و سن شريفشان 25 سال بوده و نهايت بعضى 28 سال ذكر كردهاند، به اصل بحث بر مىگرديم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از جا برخاست و به منزل حضرت ابوطالب عليهالسلام رفت، اتّفاقا بقيه عموها هم به مناسبتى در آنجا جمع بودند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به آنها فرمود: همين الآن برخيزيد و به خانه جناب عَمرو بن اسد، عموى خديجه عليهاالسلام برويد و خديجه عليهاالسلام را براى من از او خواستگارى كنيد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام گفت: برادرزاده عزيز! حضرت خديجه عليهاالسلام حاضر نيست با آن ثروت و وجاهتى كه دارد با پادشاهان دنيا ازدواج كند و همه را رد كرده، چطور ممكن است با تو كه ثروتى ندارى ازدواج كند؟!
ابولهب گفت: اى پسر برادر، خود را در ميان مردم سبك مكن، او به تو جواب رد خواهد داد.
حضرت عبّاس از جا برخاست و با تندى به ابولهب گفت: جمال پسر برادرم حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله از همه بالاتر است و اگر خديجه عليهاالسلام از او مالى بخواهد من براى او تهيّه مىكنم.
بالاخره پس از گفتگوهاى زياد بنا را بر اين گذاشتند كه صفيّه؛ عمّه آن حضرت به خانه حضرت خديجه عليهاالسلام برود و ببيند كه حضرت خديجه عليهاالسلام نظرش چيست؟!
صفيّه اين كار را كرد و حضرت خديجه عليهاالسلام از او استقبال گرمى نمود و به صفيّه گفت: من شخصيّت حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله را مىدانم و ازدواج با او را بسيار مغتنم مىشمارم.
صفيّه از اين گفتار خشنود شد و حضرت خديجه عليهاالسلام به او لباسى هديه داد و او فورا نزد برادران خود رفت و جريان را به آنها گفت، آنها خوشحال شدند و حضرت ابوطالب عليهالسلام به عنوان رئيس جمعيّت با پسران عبدالمطلب در حالى كه لباس فاخر پوشيده و بر اسب گران قيمتى سوار شده و چون خويلد بن اسد پدر حضرت خديجه عليهاالسلام در يكى از جنگها كه بعضى جنگ فِجار نام بردهاند از دنيا رفته بود به خانه عَمرو بن اسد عموى حضرت خديجه عليهاالسلام كه يكى از بزرگان و كشيشان مسيحى بود رفتند و حضرت خديجه عليهاالسلام را از ايشان خواستگارى كردند.(1)
وقتى عمرو بن اسد متوجّه آمدن آنها شد با گرمى از آنها استقبال نموده و به آنها خيرمقدم گفت، وقتى همه دور اتاق نشستند حضرت ابوطالب عليهالسلام گفت: ما همه از يك نژاد و از يك نسبيم، مىخواهيم بين زن و مردى قرار ازدواج بگذاريم.
عموى حضرت خديجه عليهاالسلام گفت: آن زن و مرد كيست؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: آن مرد سيّد ما و آقاى ما حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله و آن زن دختر برادر تو حضرت خديجه عليهاالسلام است.
عمرو بن اسد وقتى اين جمله را شنيد گفت: شما بزرگان عرب هستيد و خديجه خودش از هر كسى داناتر و عاقلتر است، ولى شخصيّتها و سلاطين از او
1) - (المُحَبَّر، جلد: 1، صفحه: 78) و (الطبقات الكبرى، جلد: 1، صفحه: 131 الى 132).
خواستگارى كردهاند و او جواب مثبت نداده است، چگونه ممكن است به محمّد صلىاللهعليهوآله كه جوانى دست تنگ و نادار است جواب مثبت بدهد؟! نه، اين كار ممكن نيست،. حضرت حمزه عليهالسلام از جا برخاست و با ناراحتى به طرفدارى از پسر برادر گفت: امروز را نمىتوان با ديروز قياس كرد، پسر برادر ما مانند خورشيدى است كه به هيچ چيز تشبيه نمىشود، تو عقلت را از دست دادهاى، بدان كه اگر محمّد صلىاللهعليهوآله تمام دنيا را بخواهد خدا در اختيار او قرار مىدهد. سپس همه برادران از جا برخاستند و به خانههاى خود رفتند.
وقتى اين خبر به حضرت خديجه عليهاالسلام رسيد ناراحت شد و فورا از ورقة بن نوفل پسر عموى خود درخواست كرد كه به منزل او بيايد، ورقه مردى دانشمند و از كشيشان و بزرگان مسيحيت بود، به حضرت خديجه عليهاالسلام گفت: چرا غمگينى؟
حضرت خديجه عليهاالسلام فرمود: چرا محزون نباشم و حال آن كه مونسى ندارم.
ورقه گفت: فكر مىكنم مايلى ازدواج كنى و خود را از اين تنهائى بيرون بياورى، سپس گفت: شنيدهام حضرت محمّد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله از تو خواستگارى كرده.
حضرت خديجه عليهاالسلام فرمود: اى پسر عمو، اگر از او عيبى مىدانى بگو.
ورقه كلّى مدح او را كرد و گفت: من كيستم كه بتوانم فضائل او را بگويم و اين شعر را در مدح آن حضرت فى البداهه انشاد كرد:
لَقَد عَلِمتَ كُل القَبَائِل والمَلأ
بَاَنّ حَبيِبَ اَللّه اَطهَرهُم قَلبَا
واَصدَقُ مَن فِىاَلارضِ قَولاً و مَوعِدَا
و اَفضَلُ خَلقِ اَللّه كُلهُم قربا
يعنى: همه قبائل و جمعيّتها مىدانند كه حبيب خدا قلبش از همه پاكتر است و همه مىدانند كه او از همه مردم زمين راستگوتر و به عهدش وفا كنندهتر و قربش به خدا از همه بيشتر است.
حضرت خديجه عليهاالسلام گفت: من هم او را همين گونه ديده و جلالت و عظمتش را پسنديدهام.
ورقه گفت: پس يك خبر خوشحال كنندهاى به تو بدهم، او به زودى به درجه رسالت خواهد رسيد و دينش بر مشرق و مغرب عالم گسترش پيدا خواهد كرد. حالا بگو به من چه مىدهى اگر همين امشب ازدواج تو را با او درست كنم؟
حضرت خديجه عليهاالسلام فرمود: هر چه بخواهى به تو خواهم داد.
ورقه گفت: از مال دنيا چيزى نمىخواهم، ولى مىخواهم كه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله روز قيامت مرا شفاعت كند. زيرا سعادت آن جهان تنها به شفاعت او بستگى دارد. حضرت خديجه عليهاالسلام فرمود: من ضامن مىشوم كه او تو را شفاعت كند.
ورقه فورا از جا برخاست و به منزل عموى خويش عمرو بن اسد رفت و او را سرزنش كرد و گفت: چرا خود را به بدبختى و هلاكت انداختى و بالاخره او را از خشم بزرگان بنىهاشم و خداى تعالى ترساند و او را حاضر كرد كه به خانه حضرت عبدالمطلب عليهالسلام برود و از آنها عذرخواهى كند، پس به اتفاق هم به منزل حضرت ابوطالب عليهالسلام رفتند، اتّفاقا همه فرزندان عبدالمطلب عليهالسلام در آنجا جمع بودند.
هر دو به آن جمع سلام گفتند و كلماتى در احترام به يكديگر بين آنها ردّ و بدل شد، سپس عمرو بن اسد گفت: چون من از خواسته خديجه عليهاالسلام اطّلاع نداشتم آن حرف را گفتم، ولى بعد متوجّه شدم كه خودش آن را مايل است، لذا از شما عذر مىخواهم. آنها عذر او را پذيرفتند و زمانى كه اين خبر به حضرت خديجه عليهاالسلام رسيد خوشحال شد و خلعتى كه پانصد دينار طلا قيمتش بود به ورقه داد.
بالاخره سران قريش و فرزندان ابوطالب عليهالسلام در خانه حضرت خديجه عليهاالسلام جمع شدند و حضرت ابوطالب عليهالسلام عقد حضرت خديجه عليهاالسلام را براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به مهريه چهارصد دينار طلا خواند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام قبل از خواندن صيغه عقد خطبهاى خواند و فرمود:
الْحَمْدُ لِرَبِّ هَذَا الْبَيْتِ الَّذِى جَعَلَنَا مِنْ زَرْعِ إِبْرَاهِيمَ وَ ذُرِّيَّةِ إِسْمَاعِيلَ وَ أَنْزَلَنَا حَرَماً آمِناً وَ جَعَلَنَا الْحُكَّامَ عَلَى النَّاسِ وَ بَارَكَ لَنَا فِى بَلَدِنَا الَّذِى نَحْنُ فِيهِ ثُمَّ إِنَّ ابْنَ أَخِى هَذَا يَعْنِى رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مِمَّنْ لَا يُوزَنُ بِرَجُلٍ مِنْ قُرَيْشٍ إِلَّا رَجَحَ بِهِ وَ لَا يُقَاسُ بِهِ رَجُلٌ إِلَّا عَظُمَ عَنْهُ وَ لَا عِدْلَ لَهُ فِى الْخَلْقِ وَ إِنْ كَانَ مُقِلًّا فِى الْمَالِ فَإِنَّ الْمَالَ رِفْدٌ جَارٍ وَ ظِلٌّ زَائِلٌ وَ لَهُ فِى خَدِيجَةَ رَغْبَةٌ وَ لَهَا فِيهِ رَغْبَةٌ وَ قَدْ جِئْنَاكَ لِنَخْطُبَهَا إِلَيْكَ بِرِضَاهَا وَ أَمْرِهَا وَ الْمَهْرُ عَلَيَّ فِي مَالِيَ الَّذِي سَأَلْتُمُوهُ عَاجِلُهُ وَ آجِلُهُ وَ لَهُ وَ رَبِّ هَذَا الْبَيْتِ حَظٌّ عَظِيمٌ وَ دِينٌ شَائِعٌ وَ رَأْىٌ كَامِل.(1)
يعنى: حمد و سپاس براى پروردگار اين خانه، كه ما را از نسل ابراهيم و ذريه اسماعيل عليهمالسلام قرار داد. او كه براى ما حرم امنى به وجود آورد و ما را بر مردم حاكم نمود و براى ما در سرزمينى كه زندگى مىكنيم بركت قرار داد. همانا پسر برادرم (رسول خدا صلىاللهعليهوآله) با هر مردى از قريش مقايسه شود بر او برترى و فضيلت دارد. اگر چه ثروت و مالى ندارد، لكن ثروت سايهاى است رفتنى و اصل و نسب چيزى است ماندنى. براى او رغبت و ميل نسبت به خديجه عليهاالسلام پيدا شده و خواستگار او است و همچنين خديجه عليهاالسلام رغبت و ميل به ايشان دارد و ما آمدهايم كه او را با رضايت و امر خويش به
1) - الكافى، جلد: 5، صفحه: 374.
عقد محمد صلىاللهعليهوآله در آوريم. مهريه او را هم من متقبل مىشوم كه هر زمان طلب كنيد زود يا دور؛ از مال خودم بپردازم، به پروردگار اين خانه قسم براى محمد صلىاللهعليهوآله سعادتى بزرگ و بهره عظيم و دين شايع و رأى و نظر كامل است.
وقتى كلمات حضرت ابوطالب عليهالسلام به اين جا رسيد سكوت فرمودند، در اين جا عموى حضرت خديجه عليهاالسلام عمرو بن اسد كه يكى از كشيشهاى بزرگ مسيحيان بود اراده سخن كرده و شروع به سخن نمود، ولى زبانش بند آمد و هر چه كرد نتوانست صبحت بكند، حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام فرمود: اى عمو؛ اگر چه در بين مردم شما از من اولى هستى، ولى در واقع من به خود اولى هستم.
سپس به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رو نمود و عرض كرد: اى محمد
صلىاللهعليهوآله خود را همسر تو نمودم و آن مهريهاى كه مشخص شد بر ذمّه من است، و من آن را از مال خود به تو مىبخشم. عموى تو وليمهاى بدهد و تو در منزل عروس قدم بگذار، حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: شاهد باشيد كه خديجه عليهاالسلام قبول تزويج نمود و ضامن مهريه خويش گرديد.
بعضى از افراد حاضر تعجب كرده و گفتند: آيا مهريه را زنان به مردان مىدهند؟!!
حضرت ابوطالب عليهالسلام از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت و غضبناك شد و از جاى خويش برخاست و با تندى خطاب به آنها فرمود: اگر داماد شخصيتى مانند برادر زاده من باشيد، جا دارد گرانترين و زيادترين مهريه را زنان بدهند و اگر شما و مانند شما باشد، بايد گرانترين و زيادترين مهريهها را بدهيد و تا مال زياد در ميان نياوريد به شما زن ندهند، سپس حضرت ابوطالب عليهالسلام وليمهاى داد و مراسم عروسى برپا نمودند.
بعد از آن شب حضرت خديجه عليهاالسلام تعدادى هديه از قبيل لباس و عباى قيمتى و چهار صد دينار طلا خدمت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرستاد و پيغام داد كه چهارصد دينار طلا را براى عمويم عمرو بن اسد به عنوان مهر من بفرست تا بدهىات را داده باشى.
جريان خطبه خواندن حضرت ابوطالب عليهالسلام را عدّهاى از علماء و دانشمندان اهل سنت در كتب خويش نقل كردهاند من جمله: ابى الحسن على بن محمد شافعى مشهور به ابن مغازلى، ابن اثير در كتاب الكامل فى التاريخ، ابن جوزى در كتاب تذكرة الخواص، سهيلى در كتاب شرح سيره ابن هشام، خرگوشى در كتاب شرف النبى، زمخشرى در كتاب ربيع الابرار و تفسير كشّاف، ابن بطة در كتاب الابانه، جوينى در كتاب السّير، و حلبى در كتاب سيره حلبى و همچنين احمد بن ابى يعقوب در تاريخ يعقوبى.
اين زوج پر محبّت آن چنان به يكديگر ابراز علاقه مىكردند كه حضرت خديجه عليهاالسلام تمام ثروتش را در راه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله داد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز تا حضرت خديجه عليهاالسلام در قيد حيات بود همسر ديگرى انتخاب نكرد.
حضرت خديجه عليهاالسلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله داراى دو پسر و چهار دختر شد كه نام آنها از اين قرار است: حضرت قاسم و حضرت عبداللّه و حضرت رقيّه و حضرت زينب و حضرت امّ كلثوم و حضرت فاطمه زهراء عليهمالسلام.
روزى كه پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله به رسالت مبعوث گرديد، سر كوه حرا در سرزمين ابطح خوابيده بود و على بن ابى طالب عليهماالسلام طرف راست و جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام طرف چپ او و حمزة بن عبدالمطلب عليهماالسلام پائين پاى او خوابيده بودند.
حمزه و جعفر عليهماالسلام نمىدانستند چه حادثهاى در خصوص پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله اتّفاق
مىافتد، حضرت جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل از جانب پروردگار نازل شدند، به دليل معرفت بالاى حضرت جبرئيل به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و على بن ابى طالب عليهماالسلام، مقام و عظمت بيشترى نسبت به آن دو ملك داشت، لذا او جلو رفت و بازوى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را گرفت و گفت: بخوان.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: چه بخوانم؟ از كجا شروع كنم؟
جبرئيل آغوش محبّت را باز كرد و آن حضرت را در بغل گرفت و سه مرتبه فشار داد و عرض كرد: بخوان، به نام پروردگارت بخوان، به نام آن خدائى كه خلق كرد، خلق كرد انسان را از خون بسته، بخوان و بدان كه خدايت اكرام كننده و كرم كننده است. آن خدائى كه به وسيله قلم تعليم داده و به انسان آن چه را كه نمىدانسته ياد داده است.
«اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ«» خَلَقَ الاْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ «» اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الاْكْرَمُ «» اَلَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ «» عَلَّمَ الاْنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ«»».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همان گونه كه خداى تعالى مىخواست با كمال آرامش و بدون اضطراب اين آيات را خواند و از همين جا بعثت خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله آغاز شد، او به عنوان پيامبر رحمت، پيامبر خاتم، پيامبر جنّ و انس، به جهان هستى معرّفى شد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله سر به سجده گذاشت و شكر خداى تعالى را كرد، سپس آن حضرت از كوه حَرا پائين آمد. در و ديوار و درخت و گياه به زبان فصيح به او مىگفتند: السّلام عليك يا رسول اللّه و آن چنان عظمت و هيبتى پيدا كرده بود كه كسى نمىتوانست به او خيره شود.
كلماتى از قرآن آورده بود كه اگر جنّ و انس پشت به پشت هم مىدادند نمىتوانستند مثل و مانند آن را بياورند.(1)
1) - رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، صفحه: 43.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بعد از اين كه مبعوث به رسالت گرديدند با عمويش عباس بن عبدالمطلب نزد حضرت ابوطالب عليهالسلام رفتند، جريان از اين قرار بود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عمويش عباس فرمود: خداى تعالى زين پس من را به آشكار كردن امر رسالتم فرمان داده و موظف ساخته، نظر شما چيست؟
عباس گفت: اى پسر برادرم، خوب مىدانى كه قريش بيشترين حسادت را نسبت به خاندان تو دارد، و اگر چنين شود كه مىگويى، سختترين بلا و مصائب به ما روى مىآورد و تمامى ما را با يك كمان هدف خواهند گرفت و ما را ريشه كن خواهند كرد، لذا براى پيشبرد كار به اين بزرگى بايد به عمويت ابوطالب عليهالسلام رجوع كنى، او بزرگترين عموى تو است و حداقل اين است كه اگر كمكت نكند خوار و ذليلت نخواهد كرد و تو را تسليم قريش نمىكند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين نظريه پخته را پسنديد و هر دو به اتفاق هم نزد حضرت ابوطالب عليهالسلام رفتند، وقتى حضرت ابوطالب عليهالسلام چشمش به آن دو افتاد عرض كرد: حتما خبرى شده!؟ چه مسألهاى شما را در اين وقت به اين جا كشانده؟!
عباس جريان را براى حضرت ابوطالب عليهالسلام تعريف كرد، در اين هنگام حضرت ابوطالب عليهالسلام نگاهى به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله انداخت و فرمود: برخيز اى فرزند برادرم، به راستى كه تو داراى مقامى بس رفيع و حزب و گروهى نيرومند و داراى نسبى عالى هستى. به خدا قسم هيچ زبانى از تو بدگويى نكند مگر اين كه زبانهاى برّان بسيارى پاسخ او را بدهند، شمشيرهاى تيز و برّان بر آن فرود آيد. به خدا قسم كه مشركين عرب در برابر تو خوار و ذليل خواهند شد، مانند رام شدن حيوان نزد صاحبش.
به راستى كه پدرم عبدالمطلب عليهالسلام پيوسته كتاب مىخواند و مىگفت: همانا از نسل من پيامبرى خواهد بود و بسيار دوست مىداشتم كه در زمان او زنده مىبودم و به
او ايمان مىآوردم؛ پس هر يك از فرزندانم زمان او را درك نمود به او ايمان بياورد.(1)
سپس اشعارى خواند و حمايت خويش را نسبت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ابراز نمود:
وَ اللَّهِ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ بِجَمْعِهِمْ
حَتَّى أُوَسَّدَ فِى التُّرَابِ دَفِيناً
فَاصْدَعْ بِأَمْرِكَ مَا عَلَيْكَ غَضَاضَةٌ
وَ انْشُرْ بِذَاكَ وَ قَرَّ مِنْكَ عُيُوناً
وَ دَعَوْتَنِى وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ نَاصِحٌ
فَلَقَدْ صَدَقْتَ وَ كُنْتَ قَبْلُ أَمِيناً
وَ عَرَضْتَ دِيناً قَدْ عَرَفْتُ بِأَنَّهُ
مِنْ خَيْرِ أَدْيَانِ الْبَرِيَّةِ دِيناً
لَوْ لَا الْمَخَافَةُ أَنْ يَكُونَ مَعَرَّةٌ
لَوَجَدْتَنِى سَمِحاً بِذَاكَ مُبِينا(2)
يعنى: به خدا قسم تا من زندهام تمام جمعيت كفار قريش دسترسى و تسلط به تو پيدا نخواهند كرد، مگر هنگامى كه من در قبر سر بر خاك مىگذارم.
پس تو بدون ترس و هراس به وظيفه خود عمل نما، بشارت باد بر تو كه موفق خواهى شد و چشمانت روشن باد.
از آنجا كه تو خير خواه من هستى من را به پذيرفتن دين مقدس اسلام دعوت كردى، و به يقين راست گفتى و قبل از اين نيز امين بودى.
تو دين و آئينى را عرضه نمودى كه من يقين دارم بهترين اديان است.
اگر به خاطر ملامت و پرهيز از دشنام نبود، مرا مىيافتى كه چگونه به آسانى گرايش به اسلام را اعلام مىكردم.
وقتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين امر را با على بن ابى طالب عليهماالسلام در ميان گذاشت آن حضرت فورا ايمان خود را اظهار كرد، پس از آن ابتداء به خانه حضرت خديجه
كبرى عليهاالسلام آمد. حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام وقتى چشمش به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله افتاد و متوجه نور معنوى از چهره مبارك آن حضرت شد عرض كرد: اين چه نورى است كه در تو مشاهده مىكنم؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: اين نور نبوّت است، بگو: لاالهالاّ اللّه و محمّد رسول اللّه.
حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام شهادتين را گفت و عرض كرد: من سالها بود انتظار اين لحظه را مىكشيدم و چون پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از نظر بدنى نياز به استراحت داشت لذا فرمود: مرا به ردائى بپوشانيد تا من قدرى استراحت كنم. حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام او را پوشانيد و ايشان استراحت كرد.
ولى چيزى نگذشت كه خداى تعالى به او فرمود: «يا اَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ «» قُمْ فَاَنْذِرْ «»
وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ»؛ يعنى: اى ردا به خود پيچيده برخيز و مردم را از نتائج اعمال بدشان بترسان. و پروردگارت را بزرگ معرّفى كن و تكبير بگو.
آن حضرت صلىاللهعليهوآله از جا برخاست و انگشتان خود را به گوش گذاشت و با صداى هر چه بلندتر فرياد زد: اللّه اكبر؛ اللّه اكبر، به طورى كه صداى آن حضرت به گوش همه رسيد.
وقتى مردم جمع شدند فرمود: اى گروه قريش و اى جمعيت عرب؛ شما را دعوت مىكنم به اين كه خداى تعالى را عبادت و بندگى كنيد و شرك و بت پرستى را كنار بگذاريد، شما را دعوت مىكنم به شهادت دادن به اين كه هيچ خدايى جز خداى تعالى وجود ندارد و من هم فرستاده آن خدا هستم، دعوت مرا لبيك گوييد و اجابت كنيد تا بر عرب و عجم مسلط شده و عزت و عظمت پيدا كنيد، و در آخرت بهشت جايگاهتان باشد.
مشركان قريش پس از شنيدن اين سخنان، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را مسخره كرده و عدّهاى با خنده تمسخر آميز گفتند: محمد بن عبداللّه جن زده شده و عده ديگر زبان به ناسزا و
بدگويى گشودند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام كه خود از انبياء الهى بود، همچنين از موقعيت و مقبوليت و محبوبيت خاصى نزد مردم برخوردار بود و چون از طرفى در دنيا مشيت خداى تعالى بر اين بوده كه همه كارها طبيعى پيش برود و از طرف ديگر انبياء الهى و ائمه اطهار عليهمالسلام طبق ادعيه و زيارات و روايات اسلامى سياست مدارترين انسانها بودهاند، لذا حضرت ابوطالب عليهالسلام اولا؛ بنا به دستور خداى تعالى، (چون ايشان همان گونه كه بعدا ثابت خواهد شد جزء انبياء الهى بودهاند و انبياء الهى تمام اعمال شان و قدر متيقن اعمالى كه مربوط به دين و معنويات مىباشد طبق اوامر و نواهى خداى تعالى مىباشد) و ثانيا؛ سياستش چنين ايجاب مىكرد كه علنا اعلام ايمان نكند هر چند در كلمات و برخوردها و حمايتهاى ايشان آن قدر ايمان واضح است كه اظهر من الشمس مىباشد، اما به دلايل فوق الذكر علنا اعلام ايمان به پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىكردند تا بتوانند از محبوبيت و مقبوليت و موقعيت اجتماعى كه دارند جهت يارى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و يارى دين خدا كمال استفاده را بنمايند، قطعا اگر ايشان در آن روز علنا اعلام ايمان به پيامبر
صلىاللهعليهوآله مىكرد طبيعتا با آن همه مخالف و دشمن كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و دين نوظهور اسلام داشت، يقينا موقعيت و محبوبيت و مقبوليت وى هم خدشه دار گشته و از بين مىرفت و نمىتوانست آن قدرى كه با تقيه و سياست به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كمك كرد، كمك كند.
لذا هميشه خودش را به حسب ظاهر به گونهاى نشان نمىداد كه در نگاه اول كسى متوجه ايمان و محبت وى به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شود و طورى وانمود مىكرد كه تعصب خاصى روى ايشان ندارد و هر گاه ايشان كلام منطقى و درستى بگويد قبول مىكند، تا در نتيجه ديگران، مخصوصا كسانى كه عقل درست و حسابى نداشتند تحريك نشوند و در نتيجه از موقعيتش در لفافه كمال استفاده را جهت يارى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بنمايد.
لذا حضرت ابوطالب عليهالسلام در اين هنگام فرمود: اى پسر برادرم؛ اين سخنان چيست كه مىگويى؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: اى عمو جان، اين دينى است كه خداى تعالى آن را براى ملائكه و پيامبرانش پسنديده و دين ابراهيم عليهالسلام و تمامى پيامبران بعد از او است و خداى تعالى من را براى مردم به رسالت رسانده است.
حضرت ابوطالب عليهالسلام عرض كرد: اى پسر برادرم؛ مردم اين مسائل را از تو قبول نخواهند كرد، آنها را رها كن و از آنان دست بردار.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: دست بر نخواهم داشت، زيرا خداى تعالى در اين باره به من امر فرموده است.(1)
حضرت ابوطالب عليهالسلام بيشتر از اين در آن روز با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بحثى نكرد، اما هيچ وقت دست از يارى او بر نمىداشت.
حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام وقتى اين مناظر حيرت انگيز را مشاهده كرد از شوهرش اجازه گرفت و فورا نزد پسر عمويش ورقة بن نوفل رفت و جريان را به او گفت.
ورقه گفت: اگر راست بگوئى ناموس اكبر بر او نازل شده؛ آن چنان كه بر حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام نازل شد و او پيامبر اين مردم است، ورقة وقتى در مسجدالحرام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را ديد به آن حضرت عرض كرد: به خدا قسم تو پيامبر اين امّتى، اى كاش من زنده باشم و تو را يارى كنم، ولى او پس از چند روز از دنيا رفت، پيامبر
1) - إعلام الورى بأعلام الهدى، صفحه: 39.
اكرم صلىاللهعليهوآله بعد از مرگ او فرمود: من او را در بهشت مىبينم كه لباس سبزى پوشيده است، او به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد.
فرداى آن روز در غار حراء جبرئيل باز به آن حضرت نازل شد و دستور نماز را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده بود. آن حضرت نماز ظهر را با حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام خواند و سپس به خانه رفت و نماز عصر را با حضرت خديجه و حضرت على بن ابى طالب عليهمالسلام به جماعت خواندند، حضرت ابوطالب عليهالسلام و حضرت جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام نيز از آنها متابعت نمودند.
در ميان مردان حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام و در ميان زنان حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام اوّل كسانى بودند كه به صورت ظاهر به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايمان آوردند.(1)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به كوه صفا رفت و قبائل قريش را يك يك نام برده و فرياد زد: يا صباحاه!
مردم مكّه وقتى صداى آن حضرت را شنيدند فكر كردند فاجعهاى رخ داده، لذا همه جمع شدند و گفتند: چه شده؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: اگر من به شما بگويم پشت اين كوه لشكرى جمع شده و مىخواهند به شما شبيخون بزنند و اموال شما را غارت كنند از من قبول مىكنيد يا مرا دروغگو مىدانيد؟
1) - على بن ابى طالب عليهماالسلام از عوالم قبل داراى ايمان و بلكه منتخب خداى تعالى بوده است و در اين دنيا به حسب ظاهر اعلام ايمان مىكند، بلكه ايشان ايمان خود را اظهار مىنمايد، مثلا على بن ابى طالب عليهماالسلامبعد از تولد با اين كه هنوز قرآن بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل نشده بود، اما سوره مؤنون را تلاوت مىفرمايد.
همه گفتند: ما از تو جز راستى چيزى نشنيدهايم، چرا تو را دروغگو بدانيم.
آن حضرت فرمود: من شما را از عذاب الهى كه در انتظارتان هست مىترسانم.
مردم هر كدام چيزى گفتند، ابولهب گفت: نابود شوى، تو ما را به خاطر اين مسأله بىاهميّت با آن داد و فرياد جمع كردى؟! سپس رو به مردم كرده و با عذرخواهى گفت: برادرزاده من ديوانه شده، به خانه و سر كارهايتان برگرديد، و مردم پراكنده شدند. ابولهب سنگى برداشت كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را با سنگ بزند، خداى تعالى آيه: «تَبَّتْ يَدا اَبىلَهَبٍ وَتَبَّ» را نازل فرمود.
خداى تعالى در همان اولين لحظات بعثت پيامبرش آيه: «وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَقْرَبينَ». يعنى: اى پيامبر، خويشاوندان نزديك خود را از عذاب الهى بترسان، بر او نازل فرمود. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از حضرت ابوطالب عليهالسلام اجازه گرفت و قرار شد تمام بنى عبدالمطلب را در منزل حضرت ابوطالب عليهالسلام دعوت كرده و رسالتش را به آنها اعلام كند و ايشان را به دين مقدس اسلام دعوت نمايد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز با كمال ميل اين درخواست پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را اجابت نمود و منزلش را در اختيار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله جهت تبليغ رسالتش گذاشت، بعد از اين كه حضرت ابوطالب
عليهالسلام با درخواست پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله موافقت نمود ايشان به على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: گوشت و نانى تهيه نما تا آبگوشتى درست كنيم و قدح شيرى حاضر كن و بنى عبدالمطلب را به نهار دعوت نما تا با آنها حرف بزنم.
فرداى آن روز چهل نفر از فرزندان عبدالمطلب در خانه ابوطالب عليهالسلام جمع شدند. على بن ابى طالب عليهماالسلام سفره انداخت و غذا را در سفره گذاشت. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دست به طرف غذا دراز كرد و فرمود: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم؛ با آن كه غذا كم بود ولى همه از آن غذا خوردند و سير شدند و باز هم غذا عينا در جاى خود باقى بود، غذاى آن شب عبارت بود از يك پاى گوسفند و يك قدح شير.
ابولهب بعد از صرف غذا شروع به سخن كرد و گفت: سحر كردى كه با غذاى كم جمع زيادى را سير نمودى، اينها عموها و عموزادگان تو هستند، سخن بگو و خروج از دين پدران و به آئين تازه گرويدن را كنار بگذار و بهتر اين است كه بنىهاشم تو را حبس كنند و نگذارند از خانه بيرون بيائى تا اقوام عرب به جان يكديگر نيافتند و ما را در مقابل مردم قرار ندهى، زيرا ما طاقت اين همه مخالفت را نداريم و هيچ كس با اقوام خود اين گونه كه تو عمل مىكنى و توقّع دارى عمل نمىكند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در آن ميهمانى موفق نشد صحبتى بكند و آن جمع متفرّق شده و رفتند، لذا روز بعد مجددا به على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: ديروز ابولهب نگذاشت ما حرف بزنيم و مرا تكذيب كرد، ولى باز بايد آنها را دعوت كنيم تا بتوانم رسالت خود را به آنها ابلاغ نمايم.
حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام براى دوّمين بار آنها را دعوت كرد و به آنها به همان ترتيب غذا داد؛ وقتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خواست شروع به صحبت كند مجددا ابولهب به ايشان اعتراض كرده و مىخواست مانند جلسه قبل مانع سخنرانى كردن پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله بشود، و سخنانى مانند سخنان مجلس قبل گفت و خطاب به جمعيت گفت: برخيزيد تا برويم؛ در اين هنگام حضرت ابوطالب عليهالسلام كه سخت از اين
كار زشت ابولهب ناراحت شده بود خطاب به ابولهب با تندى و غضب فرمود: ساكت باش اى اعور؛ (اعور يعنى شخصى كه يك چشمش كور است) تو را چه به اين كارها؟ سپس خطاب به جمعيت بنى عبدالمطلب فرمود: كسى برنخيزد، همه جمع به احترام حضرت ابوطالب عليهالسلام مجددا نشستند.
ابولهب با ناراحتى گفت: اين شرم آور است، و اشاره به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كرد و گفت: او كارش ايجاد فتنه و آشوب است، او را از اين كارها باز داريد قبل از آن كه ديگران او را بازدارند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام با تندى و غضب به او جواب داد: به خدا تا هستيم از او حمايت مىكنيم.(1)
حضرت ابوطالب عليهالسلام در اين هنگام خطاب به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: سرور من! به پا خيز و آن چه مىخواهى بگو و رسالت پروردگارت را ابلاغ كن.(2)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: حمد و سپاس مخصوص خداى تعالى است، او را مىستايم و از او يارى مىطلبم، و به او پناه مىبرم و به او توكل مىكنم، و شهادت مىدهم كه خدايى جز او نيست؛ اى فرزندان عبدالمطلب گمان نمىكنم كسى براى اقوام خود بهتر از آن چه من براى شما آوردهام آورده باشد؛ و مىدانيد من هيچ گاه دروغ نگفته و نمىگويم، من براى شما سعادت دنيا و آخرت را آوردهام، من رسول و فرستاده خدا هستم كه از طرف او به رسالت رسيدهام؛ براى شما به طور خصوصى و براى همه مردم دنيا به طور عمومى، خداى تعالى مرا به عنوان پيامبر براى تمام مردم دنيا مبعوث كرده و به من امر فرموده كه در مرحله اوّل اقوام و خويشاوندان خود را راهنمائى كنم، به خدا سوگند همان طور كه به خواب مىرويد همان طور هم مىميريد و پس از مرگ نيز همان گونه كه از خواب بر مىخيزيد بر انگيخته خواهيد شد و در قبال هر آن چه انجام داده و مىدهيد مورد سؤل واقع خواهيد شد، بهشت و جهنم هميشگى و جاودان خواهد بود، شما كه معجزه مرا در بركت يافتن اين غذا ديديد و از آن غذا خورديد، مانند بنىاسرائيل كه آنها مائده آسمانى را خوردند و ايمان نياوردند، هر كه از شما بعد از خوردن اين غذا ايمان نياورد خداى تعالى به عذاب سختى او را مبتلا خواهد فرمود و اين را هم بدانيد خداى تعالى براى هر پيامبرى از اقوام و نزديكانش وصى و وارثى قرار داده چنان كه هارون را براى حضرت موسى عليهالسلام قرار داد. و هر كس زودتر و بهتر
به من ايمان بياورد برادر من و خليفه من خواهد بود. حالا از ميان شما چه كسى زودتر اين كار را مىكند؟
حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام از جا برخاست و گفت: من با شما بيعت مىكنم. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دوباره و سه باره مطالب خود را تكرار كرد، كسى جز على بن ابى طالب عليهماالسلام جواب آن حضرت را نداد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله على بن ابى طالب عليهماالسلام را جلو خواست و با او بيعت كرده و به او فرمود: تو برادر و خليفه و وارث و وصىّ منى.
حضرت ابوطالب عليهالسلام خطاب به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: كمك كردن و يارى رساندن به تو براى ما بسيار لذت بخش و دوست داشتنى است، به خيرخواه بودن شما اعتقاد داريم و تمامى سخنانت را تصديق مىكنيم، اين جمعيت كه مىبينى همگى خويشاوندان تو هستند كه گرد هم آمدهاند و من نيز يكى از آنها هستم، با اين تفاوت كه من سريعتر از مابقى آن چه مىطلبى اجابت خواهم نمود، شما مأموريت و رسالتت را به نحو احسن انجام بده، به خدا سوگند دائما محافظ و كمك كننده تو خواهم بود، اما از آئين عبدالمطلب عليهالسلام دست بر نخواهم داشت.(1)
در آن شب بعضى از حضّار مجلس به خاطر اين كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از همان شب اول خلافت بلافصل و امامت و امارت على بن ابى طالب عليهماالسلام را اعلام فرمود رو به حضرت ابوطالب عليهالسلام كرده و با تمسخر گفتند: پس از اين تو بايد فرمان بردار پسر خودت باشى و مجلس را ترك كردند.
سپس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به مسجدالحرام رفت و در حجر اسماعيل ايستاد و با صداى بلند فرياد زد: اى مردم، من شما را به وحدانيّت خدا و رسالت خودم دعوت مىكنم و به
1) - سيره ابن هشام، جلد: 2، صفحه: 207.
شما دستور مىدهم كه مرا اجابت كرده و پرستيدن بتها را ترك كنيد تا بر عرب و عجم حكم فرما شويد و در بهشت سلطنت كنيد
زمانى كه دستور خواندن نماز از ناحيه خداى تعالى بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شد به مسجد الحرام آمد تا نماز بخواند، در اين هنگام حضرت على بن ابى ابى طالب عليهماالسلام كه در آن زمان كودكى 9 ساله بودند وارد مسجدالحرام شد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به ايشان فرمود: اى على نزد من بيا، على بن ابى طالب عليهماالسلام نزد آن حضرت رفتند،
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به ايشان فرمودند: من فرستاده خدا هستم، پس بيا طرف راست من بايست تا نماز بخوانيم.
على بن ابى طالب عليهماالسلام عرض كرد: اى رسول خدا، اجازه دهيد تا بروم از پدرم اجازه بگيرم و بيايم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: برو؛ او به تو اجازه خواهد داد.
على بن ابى طالب عليهماالسلام نزد پدر بزرگوار شان آمده و به حسب ظاهر كسب تكليف نمودند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام به ايشان عرض كرد: اى پسرم؛ خوب مىدانى كه محمد صلىاللهعليهوآله هميشه امين و راستگو بوده، و جز به خير و خوبى دعوت نمىكند، پس به سوى او بشتاب و از او پيروى كن تا به فلاح و رستگارى برسى.(1)
حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شتافت و با آن حضرت به نماز ايستادند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام با فرزندش جعفر عليهالسلام به مسجدالحرام آمده و پيامبر
1) - (الاصابه فى تميز الصحابه، جلد: 4، صفحه: 216) و (ينابيع المودة، جلد: 2، صفحه: 28) و (الرياض النضرة، جلد: 2، صفحه: 159) و (غاية المرام، صفحه: 500).
اكرم صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام را ديد كه مشغول عبادت خدا هستند، لذا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را خطاب قرار داده و عرض كرد: اى محمد صلىاللهعليهوآله چه كار مىكنيد؟!
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: خداى آسمانها و زمين را عبادت مىكنم و برادرم على عليهالسلام نيز به همراهم است و آن چه من مىپرستم و عبادت مىكنم او نيز مىپرستد و عبادت مىكند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در اين جا شعرى سرودند و به فرزندش جعفر عليهالسلام كه همراهش بود دستور داده و فرمودند: تو نيز به پسر عمو و برادرت بپيوند.
جعفر عليهالسلام نيز سمت چپ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و با آنها نماز خواند.(1)
در اين هنگام حضرت ابوطالب
عليهالسلام شعر زير را سرود:
إِنَّ عَلِيّاً وَ جَعْفَراً ثِقَتِى
عِنْدَ مُلِمِّ الزَّمَانِ وَ الْكَرْبِ
وَ اللَّهِ لَا أَخْذُلُ النَّبِيَّ وَ لَا
يَخْذُلُهُ مِنْ بَنِيَّ ذُو حَسَبٍ
لَا تَخْذُلَا وَ انْصُرَا ابْنَ عَمِّكُمَا
أَخِى لِأُمِّى مِنْ بَيْنِهِمْ وَ أَبِى(2)
يعنى: على و جعفر عليهماالسلام هر دو مورد اعتماد من هستند، هنگام سختى و مصيبتهاى روزگار.
به خدا قسم محمد صلىاللهعليهوآله پيامبر خدا است و او را تنها نمىگذارم، و هيچ كدام از فرزندانم نيز كه صاحب شرافت باشد او را تنها نخواهند گذاشت.
عموزاده تان را تنها نگذاريد و او را يارى كنيد، كه در ميان برادرانم پدر او برادر پدرى و مادرى من بود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسالتش را شروع نمود و مردم خفته را از خواب غفلت بيدار مىكرد، اما بعضى از بزرگان مشركين كه با بيدار شدن مردم از خواب غفلت و گرويدن آنها به دين مقدس اسلام براى موقعيت مالى و مقامى خويش احساس خطر كردند از اين كار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بسيار ناراحت بودند و اگر از ترس و ابهت حضرت ابوطالب عليهالسلام نبود يك لحظه ايشان را زنده نمىگذاشتند.
بالاخره يك روز كه كاسه صبرشان لبريز گشت عدّهاى از بزرگان مشركين و بت پرست وقت گرفتند و خدمت حضرت ابوطالب عليهالسلام مشرف گرديده و از دست پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به ايشان شكوه و شكايت كردند و از ايشان خواستند تا جلوى فعاليتهاى پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله را بگيرد.
آنها به حضرت ابوطالب عليهالسلام گفتند: اى ابوطالب عليهالسلام برادرزادهات خدايان ما را دشنام داده و دين ما را به تمسخر گرفته و ما را سفيه و نادان پنداشته و آباء و پدران مان را گمراه مىداند، يا او را از اين اعمال و كردار بازدار و يا به ما اجازه بده تا او را بكشيم، بالاخره شما هم با ما هستى، پس با از بين بردن او خود شما هم از شرّ او راحت خواهيد
شد.
در اين جلسه حضرت ابوطالب عليهالسلام با سياستى خاص با آنها صحبت نمود و آنها را آرام كرده و برگرداند، در حالى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بيش از پيش به دعوت خويش ادامه مىداد.
مدّتى به همين منوال گذشت، بزرگان قريش وقتى ديدند از شكايتى كه نزد حضرت ابوطالب عليهالسلام بردند نتيجهاى نگرفتند بلكه پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله بيشتر از گذشته به فعاليت هايش ادامه مىدهد، مجددا عدّهاى كه در رأس آنها ابوسفيان بن حرب كه
نامش صخر بود و ابوالبخترى كه نامش عاص بن هشام بود و اسود بن مطلب و ابوجهل كه نامش عمرو بود و وليد بن مغيره و نبيه و منبه كه هر دو فرزندان حجاج بن عامر بودند و عاص بن وائل، جمع شده و خدمت حضرت ابوطالب عليهالسلام مشرف شدند و
گفتند: اى ابوطالب
عليهالسلام شما نزد ما و مردم شخصيت شريف و صاحب منزلت و بزرگوارى هستيد، خاطر شما براى ما عزيز بوده و اصلا دوست نداريم كارى خلاف ميل شما انجام دهيم اما ما قبلا از شما خواستيم كه جلوى اعمال و رفتار و گفتار برادر زادهات را بگيرى و او را از درگير شدن با ما بازدارى؛ ولى تو اين كار را نكردى، ما ديگر بر ناسزاگويىهاى او به خود و پدرانمان و احمق دانستن بزرگانمان و تمسخر كردن خدايانمان صبر نمىكنيم؛ امروز آمدهايم تا يا ايشان را از اين اعمال مانع شويد يا او را خواهيم كشت.
حضرت ابوطالب عليهالسلام آنها را كمى سرد كرد و بعد فرزندش عقيل را به دنبال پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرستاد، وقتى آن حضرت تشريف آوردند با سياستى خاص و به حسب ظاهر جلوى بزرگان قريش به او عرض كرد: اين جمعيت فكر مىكنند تو موجب اذيت و آزارشان هستى، از آزار ايشان دست بردار و بر من و خودت رحم كن و مرا به چيزى كه توانايىاش را ندارم مجبور نساز.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وقتى متوجه مظلوميت حضرت ابوطالب عليهالسلام شد كه او با همه شرافت و عظمتى كه دارد براى پيشبرد دين مقدس اسلام تا چه اندازه مجبور است تقيه كند و عظمت و بزرگى خويش را در اين راه زير پا بگذارد اشك در چشمانش حدقه زد و به حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: اى عمو جان! اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند، هرگز دست از تبليغ رسالتم بر نخواهم داشت تا وقتى كه خداى تعالى دينش را آشكار سازد و يا من در اين راه كشته شوم، بعد فرمود: البته من با يك شرط مىتوانم با آنها مدارا كنم كه يك جمله را بگويند تا به وسيله گفتن آن جمله
عزّت پيدا كنند و بر عجم و عرب مالك و حكم فرما شوند.
ابوجهل گفت: چه بهتر از اين، آن جمله چيست تا ما به جاى يك جمله دهها جمله بگوييم.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: آن جمله؛ لَا اِلهَ اِلّا اَلله وَ مَحُمَد رَسُولُ اَلله مىباشد.
آن جماعت با شنيدن اين جمله بسيار ناراحت و خشمگين شده و شروع به بدگويى كردند.
در اين لحظه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آن جمع را ترك كرد، حضرت ابوطالب عليهالسلام با محبت تمام و احترام خاص او را خطاب كرد: اى برادرزادهام برگرد.
وقتى بزرگان قريش رفتند، حضرت ابوطالب عليهالسلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در آغوش كشيد و به ايشان عرض كرد: برو اى برادر زادهام آن چه را كه صلاح مىدانى انجام بده، به خدا قسم از حمايت تو دست بر نمىدارم و در مقابل هيچ چيز تو را تسليم نخواهم كرد.(1)
سپس اين اشعار را سرود:
وَ اللَّهِ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ بِجَمْعِهِمْ
حَتَّى أُوَسَّدَ فِى التُّرَابِ دَفِيناً
فَاصْدَعْ بِأَمْرِكَ مَا عَلَيْكَ غَضَاضَةٌ
وَ أَبْشِرْ بِذَاكَ وَ قَرَّ مِنْكَ عُيُوناً
وَ دَعَوْتَنِى وَ زَعَمْتُ أَنَّكَ نَاصِحٌ
فَلَقَدْ صَدَقْتَ وَ كُنْتَ قُدْماً أَمِيناً
وَ عَرَضْتَ دِيناً قَدْ عَرَفْتُ بِأَنَّهُ
مِنْ خَيْرِ أَدْيَانِ الْبَرِيَّةِ دِيناً
لَوْ لَا الْمَخَافَةُ أَنْ يَكُونَ مَعَرَّةً
لَوَجَدْتَنِى سَمِحاً بِذَاكَ مُبِينا(2)
يعنى: به خدا قسم تا من زندهام تمام جمعيت كفار قريش دسترسى و تسلط به تو پيدا نخواهند كرد، مگر هنگامى كه من در قبر سر بر خاك مىگذارم.
پس تو بدون ترس و هراس به وظيفه خود عمل نما، بشارت باد بر تو كه موفق خواهى شد و چشمانت روشن باد.
از آنجا كه تو خير خواه من هستى من را به پذيرفتن دين مقدس اسلام دعوت كردى، و به يقين راست گفتى و قبل از اين نيز امين بودى.
تو دين و آئينى را عرضه نمودى كه من يقين دارم بهترين اديان است.
اگر به خاطر ملامت و پرهيز از دشنام نبود، مرا مىيافتى كه چگونه به آسانى گرايش به اسلام را اعلام مىكردم.
بزرگان قريش از طرفى از عظمت و ابهت حضرت ابوطالب عليهالسلام واهمه داشتند و از طرفى نيز؛ على رغم اين كه دو مرتبه از حضرت ابوطالب عليهالسلام خواسته بودند كه جلوى تبليغات و فعاليتهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را بگيرد، اما پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به تبليغ رسالت خويش لحظه به لحظه بيشتر مىپرداخت، لذا آنها با هم نقشه كشيدند و مجددا نزد حضرت ابوطالب عليهالسلام رفته و گفتند: اين جوان كه همراه خود آوردهايم خوش سيماترين و قوىترين جوان اين عصر، عماة بن وليد مخزونى است، او را آوردهايم تا شما او را به فرزندى قبول كنيد و در عوض آن، محمد صلىاللهعليهوآله را تسليم ما كنى، زيرا او شخصى است كه اجتماع و اتحاد قوم تو را به هم زده و آنها را بىخرد مىداند، ما او را مىكشيم و مردى را در عوض مردى داده ايم؛ منظورشان عمارة بن وليد بود كه به جاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به ابوطالب عليهالسلام بخشيده بودند.
آنها با فكر كوتاه خود گمان كرده بودند حضرت ابوطالب عليهالسلام شيفته زيبايى وجوانى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شده است، حضرت ابوطالب
عليهالسلام از شنيدن اين اراجيف بسيار ناراحت و خشمگين شد و فرمود: به خدا قسم بد معاملهاى با من انجام مىدهيد،
فرزندتان را مىدهيد كه غذايش دهم و در مقابل فرزندم را مىگيريد كه بكشيد!؟ به خدا هرگز چنين كارى را نمىكنم.(1)
در اين هنگام مطعم بن عدى بن عبد مناف كه عموزاده حضرت ابوطالب عليهالسلام و تا آن لحظه از طرفداران ايشان بود گفت: اى ابوطالب عليهالسلام قوم تو با انصاف با تو عمل كرده و تلاش كردند تا عملى كه موجب ناراحتى تو است انجام ندهند، اما تو نمىخواهى با آنان همكارى كنى.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: به خدا قسم با من به انصاف عمل نكردند و لكن تو مىخواهى از يارى كردن من سرپيچى كنى و اين قوم را عليه من بشورانى، پس هر كارى از دستت بر مىآيد بكن.
بزرگان قريش بعد از سخنان حضرت ابوطالب عليهالسلام بسيار خشمگين شده و مجلس را ترك كردند و در حين ترك مجلس بلند بلند مىگفتند: ديگر كار ما از صحبت گذشته، بهترين كار اين است كه او را بىخبر بكشيم.
بعد از به وقوع پيوستن اين تنشها و جريانات، حضرت ابوطالب عليهالسلام بيش از پيش نگران پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله شده و دقت و نظارتش بر اين وجود مبارك بيشتر از قبل شد، حضرت ابوطالب عليهالسلام دائما نگران سلامتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از شرّ كفّار و مشركين بود.
در همان ايام روزى غروب شد و كسى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را نديد، حضرت
1) - (تاريخ طبرى، جلد: 1، صفحه: 545) و (سبل الهدى و الرشاد، جلد: 2، صفحه: 327) و (البداية و النهاية، جلد: 3، صفحه: 53) و (المناقب و المثالب، صفحه: 87).
ابوطالب عليهالسلام از اين واقعه بسيار نگران و ناراحت شده و همه جا را به دنبال آن حضرت گشتند، اما هيچ كجا ايشان را نيافتند.
عدّه زيادى از اقوام و آشنايان را جمع نموده و به آنها فرمود: امروز تا الان از محمد صلىاللهعليهوآله خبرى ندارم، همه شهر را به دنبالش گشتهام اما او را نيافته ام، فقط يك جاى ديگر مانده كه گمان نمىكنم آنجا نيز باشد، من بيم آن دارم كه خداى نكرده قريش بلايى به سر ايشان آورده باشند.
لذا آنها را مسلح به دشنه و چاقو كرد و فرمود: سلاح هايتان را مخفى نگه داريد و به مسجد الحرام وارد شويد و هر كدام از شما در نزديكى يكى از بزرگان قريش بنيشنيد، من به آن مكانى كه احتمال مىدهم محمد صلىاللهعليهوآله آنجا باشد مىروم، اگر او را يافتم با هم به مسجد الحرام مىآييم و در آن صورت شما اقدامى نكنيد، اما اگر من تنها و بدون محمد صلىاللهعليهوآله برگشتم هر كدام از شما يكى از بزرگان قريش را بكشيد.
آنها مخفيانه خود را مسلح به چاقو و دشنه و شمشير كرده و وارد مسجد الحرام شده و هر كدام در نزديكى يكى از بزرگان قريش نشستند، حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز به جستجوى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رفتند و در راه با خود مىگفتند: به راستى چه غوغايى به پا كنم اگر محمد
صلىاللهعليهوآله را نيابم، خوشبختانه ايشان را در آن مكان مشغول عبادت ديدند و بسيار خوشحال و مسرور گشته و ايشان را به آغوش كشيده و با هم به مسجد الحرام برگشتند.
وقتى به مسجد الحرام آمدند قريشيان متوجه تغيير حالت حضرت ابوطالب عليهالسلام شدند، چون ايشان به قدرى نگران و ناراحت شده بود كه به راحتى در چهره مبارك شان مىشد فهميد، لذا به حضرت ابوطالب عليهالسلام گفتند: اى ابوطالب عليهالسلام چرا اين قدر رنگ و رويت پريده! اتفاقى افتاده؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام به آن جمعيت مسلح فرمود: آن چه با خود داريد بيرون
بياوريد تا همگان ببينند.
آنها نيز دشنه و شمشيرهاى خود را بيرون آوردند.
قريشيان با ديدن اين صحنه تعجب كرده و كمى ترسيدند و گفتند: اى ابوطالب عليهالسلام جريان چيست؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: امروز تا چند لحظه پيش از محمد صلىاللهعليهوآله خبرى نداشتم و هر كجا به دنبالش گشتم او را نيافتم، گمان كردم توسط شما بلايى به سرش آمده باشد، لذا به اين افراد دستور دادم مسلح شوند و در كنار شما بنشينند تا اگر مطمئن شدم كه محمد صلىاللهعليهوآله توسط شما بلايى به سرش آمده باشد دستور دهم و آنها شما را بكشند، به خدا قسم اگر او را كشته بوديد يك نفر از شما را زنده نمىگذاشتم.
آنها با ترس و تعجب گفتند: واقعا چنين كارى مىكرديد؟!
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: به خداى كعبه قسم، مىكردم.
شخص بىادبى در ميان جمعيت گفت: اگر اين كار را مىكردى بستگان خودت را از بين مىبردى.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: اين كار را مىكردم گر چه اين كار موجب از بين رفتن تمام بستگانم مىشد.(1)
در همان اوايل بعثت، عثمان بن مظعون كه شخص فعّالى جهت تبليغ دين مقدس اسلام و رسالت پيامبر عظيم الشأن اسلام صلىاللهعليهوآله بود، كنار خانه كعبه مىآمد و به موعظه و دعوت ديگران به راه حق مىپرداخت و مردم را از بت پرستى منع مىنمود.
1) - (الحجة على الذاهب، صفحه: 61) و (شيخ الابطح، صفحه: 26) و (اثبات الوصية، صفحه: 96).
يكى از روزها عدّهاى از مشركين به او حمله كردند و يكى از آنها چنان ضربه محكمى به صورت او زد كه ايشان از ناحيه يك چشم مجروح و كور شد.
وقتى اين خبر ناگوار به گوش حضرت ابوطالب عليهالسلام رسيد بسيار ناراحت شد و تصميم به قصاص گرفت، سريع به مسجدالحرام آمد و شخص مجرم را گرفتند و جهت قصاص به خدمتش آوردند، بزرگان قريش هر چه حضرت ابوطالب عليهالسلام را قسم دادند و التماسش كردند كه از او بگذرد حضرت ابوطالب عليهالسلام قبول نكرد، بالاخره بزرگان قريش گفتند: ديه مىدهيم، هر مقدار پول لازم باشد مىدهيم ولى از او بگذر، حضرت ابوطالب
عليهالسلام قسم ياد كرد كه تا چشمش را از جا نكند راضى نمىشود، تا درس عبرتى بشود براى تمام مشركين كه زين پس هيچ وقت جرأت نكنند عليه محمد
صلىاللهعليهوآله يا اصحاب و دوستانش كوچكترين اقدامى بكنند و همين كار را هم انجام داد.(1)
روزى ديگر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى عبادت به مسجد الحرام رفت و مشغول عبادت خداى تعالى گرديد.
ابوجهل كه تا آن روز ملقب به ابوالحَكَم بود، اما متاسفانه به قدرى رذالت و جهالت از خود نشان داد كه مردم مسلمان از آن به بعد او را ابوجهل لقب دادند، هميشه در صدد
اذيت و آزار رساندن به وجود شريف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود، آن روز به اطرافيان خود اعلام كرد: كدام يك از شما حاضر است به طرف محمد صلىاللهعليهوآله برود و او را اذيت كند و نمازش را برهم زند؟
يكى از آنها به نام ابن الزبعرى اعلام آمادگى كرده و مقدارى شكمبه شتر آورد و وقتى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در سجده بود روى ايشان ريخت و تمسخر كرد و همگى
1) - الحجة على الذاهب، صفحه: 357.
خنديدند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از اين عمل زشت بسيار ناراحت گشته و بعد از اتمام نماز به منزل رفته و خدمت حضرت ابوطالب عليهالسلام عرض شكايت كرد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام بسيار خشمگين و غضبناك شده و چهل تن از جوانان و اطرافيانش را با خود همراه كرد و به اتفاق حمزه سيدالشهداء عليهالسلام به طرف مسجد الحرام رفتند.
قريشيان زمانى كه حضرت ابوطالب عليهالسلام را با آن همه خشم و غضب ديدند بلند شدند كه فرار كنند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام شمشير كشيده و با غضب فرياد زد: به خداى كعبه قسم، اگر كسى از جايش تكان بخورد با شمشير او را خواهم كشت، در اين زمان آنها هر كدام سر جاى خويش ميخكوب شدند، حضرت ابوطالب عليهالسلام ضربه محكمى به بينى ابن الزبعرى زد و به حضرت حمزه عليهالسلام دستور دادند شكمبه شتر بردارد و به صورت تمام آنها بمالد.
حضرت حمزه عليهالسلام نيز چنين كرد و حضرت ابوطالب عليهالسلام همه آن جمع را بدگويى نمود و سخنان درشتى به آنها گفت، مشركين از ترس حضرت ابوطالب عليهالسلام جرأت انجام هيچ اقدام يا گفتن كلامى نداشتند.(1)
سپس حضرت ابوطالب عليهالسلام خطاب به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اشعار زير را سرود:
أنتَ النبيُّ محمدُ
قرْمٌ أغرُّ مُسَوَّدُ
لمسوَّدين أكارمٍ
طابوا و طابَ المَوْلدُ
1) - (الغدير، جلد: 7، صفحه: 359) و (المناقب ابن شهر آشوب، صفحه: 35) و (ثمرات الاوراق، جلد: 2، صفحه: 3).
نعمَ الأرومة ُ أصلُها
عَمْرُو الخِضمُّ الأَوحَدُ
هشَمَ الرِّبيكَة فى الجفانِ
و عيشُ مكَّة َ أنكَدُ
فَجَرتْ بذلك سُنَّةً
فيها الخبيزة ُ تُثْردُ
و لنا السقاية للحَجيجِ
بها يُماثُ العُنجُدُ
و المأزمانِ و ما حَوتْ
عَرفاتُها و المسجدُ
أنَّى تُضامُ و لم أمُتْ
و أنا الشجاعُ العِرْبِدُ
و بطاحُ مكة لا يُرى
فيها نَجيعٌ أسْوَدُ
و بنو أبيكَ كأنَّهُمْ
أُسْدُ العرينِ تَوقَّدُ
و لقد عَهدتُك صادقاً
فى القَوْلِ لا تَتَزَيَّدُ
ما زلتَ تنطقُ بالصَّوابِ
و أنتَ طفلٌ أمْرَدُ(1)
يعنى: تو محمد صلىاللهعليهوآله پيامبر خدا هستى، تو بزرگوار و بزرگ قوم و سرور هستى بر آقايان بزرگوارى كه نيكو گرديدهاند و پاك نهاد هستند.
خاندانى كه بهترين تبار دارند و اصل و بزرگ آن عمرو (هاشم جد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله) در آن سالى كه خشكسالى بىنظيرى بود.
حلواى آغشته به روغن و لذيذ را در ظرفهاى بزرگ تيكه تيكه كرده بود در حالى كه در مكه خشكسالى و قحطى بود (كنايه از اطعام كردن مردم توسط ايشان).
و اين عمل او براى هميشه يك سنت شد كه نان را تيكه تيكه مىكردند.
آب دادن به حاجيان كه به آن كشمش اضافه شده بود افتخارش براى خاندان ما بوده.
1) - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد: 3، صفحه: 315.
دو تنگه ميان مكه و منى و عرفات و مسجد براى ما بوده است.
چطور اجازه دهم كسى به تو ظلمى كند در حالى كه هنوز نمردهام و شجاع و دلير هستم.
ريگهاى شهر مكه دلير سياه رويى را در خود نمىبيند.
پسران پدران تو مانند بيشه شير شجاعى هستند كه مىدرخشند.
و من تو را راستگو شناختم كه گزافه نمىگويد.
و تو از آن زمان كه طفل نورسى بودى راست گو و حقيقت گو بوده اى.
دانشمندان بزرگ اهل سنت اعتراف كردهاند كه شعر بالا يكى از مشهورترين اشعار حضرت ابوطالب عليهالسلام است.
حضرت حمزه عليهالسلام نيز تا مدتى اسلام خود را پنهان نگه داشته بود، ايشان در دعوتى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بعد از نازل شدن آيه شريفه: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِيِن به اقوام و خويشان خويش دادند حضور داشتند،(1)و در همان شب به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايمان آورده و به نبوّت و رسالت شان معتقد شدند، همچنين در مراسم خواستگارى كه براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام انجام شد حضور داشتند.
ايشان با وجود اين كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايمان و به نبوّتش معتقد بود ولى بنا به مصالحى تا مدتها ايمان و اسلام خويش را مخفى نگه داشته بود اما مانند حضرت ابوطالب عليهالسلام كه علنا اعلام ايمان به پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله نكرده بود ولى تا آخرين قدرت از ايشان حمايت و همه جا ايشان را كمك مىكردند، حضرت حمزه عليهالسلام نيز در كنار
1) - السير و المغازى، صفحه: 146.
حضرت ابوطالب عليهالسلام همه جا يار و ياور آن حضرت بود، و آن چنان كه مورخان و بزرگان شيعه و سنى نوشته و تأييد كردهاند حضرت حمزه عليهالسلام دائما از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مواظبت مىكرد و اگر كسى توهين و يا جسارتى به پيامبر عظيم الشأن اسلام مىنمود، تلافى كرده و آنها را به سزاى اعمال زشتشان مىرساند.(1)
ايشان بالاخره در اواخر سال ششم بعثت، در ماه ذى الحجه، اسلام و ايمان خويش را علنى كرد.
علت و انگيزه ى اين كار آن بود كه روزى در كنار كوه صفا ابوجهل گذرش به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله افتاد و مانند هميشه آن حضرت را آزار و اذيت رسانيد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهساكت ماندند و سخنى با او نگفتند.
ابوجهل پارهسنگى برداشت و به سر مبارك آن حضرت زد، طورى كه فرق آن حضرت را شكافت و خون فوّاره زد، سپس نزد قريشيان كه كنار كعبه تجمع كرده بودند رفت و كنار آنان نشست. يكى از كنيزان عبداللّه بن جدعان كه بر دامنهى صفا منزل داشت، اين صحنه را ديد.
آن كنيز صحنهاى را كه ديده بود براى حضرت حمزه عليهالسلام توصيف كرد، حضرت حمزه عليهالسلام از شنيدن اين حادثه اسفناك بسيار ناراحت و خشمگين شدند. حضرت حمزه عليهالسلام فردى بسيار غيرتمند و حساسترين و با محبتترين جوانان قريش نسبت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود.
بسيار ناراحت به راه افتاد و خود را آماده كرده بود كه به محض برخورد با ابوجهل
1) - (انسابالاشراف، جلد: 1، صفحه: 131) و (اصول كافى، جلد: 1، صفحه: 449).
او را تنبيه كند!
وقتى وارد مسجدالحرام شد و ابوجهل را ديد، بالاى سر او رفته و با غضب به او گفت: يا مُصَفِّرَ اِسْتَه (اين يك نسبت تندى بود به معناى كسى كه اختيار باد معده خود را ندارد و زياد باد از معده بيرون مىكند) پسر برادر مرا دشنام مىدهى در حالى كه من بر دين او هستم و هر چه او مىگويد من نيز مىگويم؟! اگر قدرت دارى و مردى آن چه به او گفتهاى الان به من هم بگو.
آن گاه با همان كمان كه در دست داشت آن چنان محكم بر سر او كوبيد كه زخم بزرگى بر سر او پديد آمد. عدّهاى از خويشاوندان ابوجهل از قبيله بنى مخزوم برآشفتند.
بنىهاشم نيز كه خويشاوندان حضرت حمزه عليهالسلام بودند حالت آماده باش جهت يارى و كمك به حضرت حمزه عليهالسلام به خود گرفتند.
ابوجهل گفت: او را واگذاريد! من پسر برادرش را به گونهاى زشت ناسزا گفتهام!
لذا درگيرى خاصّى صورت نگرفت و حضرت حمزه عليهالسلام از نزد آنها خارج شد و بدين صورت بود كه اسلام و ايمان آن حضرت علنى گشت و همه از آن تاريخ به بعد متوجه اسلام و ايمان حضرت حمزه عليهالسلام شدند، وقتى كه اسلام وى علنى گشت مشركين از ترس ايشان خيلى كمتر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را اذيت و آزار مىكردند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حضرت حمزه عليهالسلام را بسيار دوست مىداشت و بعد از شهادتش بسيار محزون و غمگين شده و لقب سيدالشهداء را به آن بزرگوار دادند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام بعد از علنى شدن ايمان و اسلام حضرت حمزه عليهالسلام بسيار خوشحال شد و شعر زير را سرود:
فَصَبْراً أَبَايَعْلَى عَلَى دِينِ أَحْمَدَ
وَ كُنْ مُظْهِراً لِلدِّينِ وُفِّقْتَ صَابِراً
وَ حُطْ مَنْ أَتَى بِالدِّينِ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ
بِصِدْقٍ وَ حَقٍّ لَا تَكُنْ حَمْزُ كَافِراً
فَقَدْ سَرَّنِى إِذْ قُلْتَ إِنَّكَ مُؤمِنٌ
فَكُنْ لِرَسُولِ اللَّهِ فِى اللَّهِ نَاصِراً
وَ نَادِ قُرَيْشاً بِالَّذِى قَدْ أَتَيْتَهُ
جِهَاراً وَ قُلْ مَا كَانَ أَحْمَدُ سَاحِراً
يعنى؛ اى ابويعلى! (حمزه) بر دين احمد پايدار و آشكار كننده آن باش و موفقيت تو در استقامت و شكيبايى تو است.
و از كسى كه از جانب پروردگارش دينى را به راستى و استوارى آورده حمايت كن و از اين امر كوتاهى نكن.
چقدر مسرور و خوشحال شدم كه گفتهاى ايمان دارى، پس همواره يارى كننده راه خدا و راه رسول خدا صلىاللهعليهوآله باش.
پس آشكارا صداى خود را به آن چه كه ظاهر كردهاى (يعنى ايمانت) بلند كن و به گوش قريشيان برسان كه احمد ساحر و جادوگر نيست.
حضرت ابوطالب عليهالسلام شعر ديگرى نيز سرودند كه در آن به چهار نفر از بهترينها سفارش حمايت كردن از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىكند و شعر به شرح ذيل است:
أُوصِى بِنَصْرِ النَّبِيِّ الْخَيْرِ مَشْهَدَهُ
عَلِيّاً ابْنِى وَ شَيْخَ الْقَوْمِ عَبَّاسَا
وَ حَمْزَةَ الْأَسَدَ الْحَامِيَ حَقِيقَتَهُ
وَ جَعْفَراً أَنْ يَذُودُوا دُونَهُ النَّاسَا
كُونُوا فِدَاءً لَكُمْ أُمِّى وَ مَا وَلَدَتْ
فِى نَصْرِ أَحْمَدَ دُونَ النَّاسِ أَتْرَاسَا
يعنى؛ چهار نفر را به يارى كردن و حمايت از پيامبر خدا (حضرت محمد صلىاللهعليهوآله) سفارش مىكنم؛ فرزندم على عليهالسلام و بزرگ قوم عبّاس را.
و حمزه عليهالسلام آن شيرى كه پاسدار حقيقت است و همچنين جعفر عليهالسلام را تا به وسيله حمايت خود شرّ و گزند مردم را از او دور بدارند.
اى به فداى شما باد مادرم و همه فرزندانش، در راه يارى احمد همچون سپرها باشيد.
حضرت حمزه سيدالشهداء عليهالسلام سرانجام بعد از عمرى فداكارى و فعاليت جهت پيشبرد دين مقدس اسلام در جنگ احد به شهادت رسيد و شهادت او باعث ناراحتى شديد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گرديد.
مردم مسلمان روى مقبره حضرت حمزه سيدالشهداء عليهالسلام عموى بزرگوار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بارگاه و مسجد ساختند و همواره در طول تاريخ به آن مكان مقدس مىرفته و تبرك جسته و به آن وجود مقدس توسل مىكردند و خلاصه در آن مكان خداى تعالى را عبادت مىنمودند، مورخان تاريخ ساخت آن مسجد و بارگاه را قرن دوم گفتهاند،(1)در زمان خلافت ابوالعباس احمد بن مستضىء ملقب به الناصر ديناللّه، خليفه عباسى، كه مورخان وى را فردى بسيار متعصب بر مذهب خود ياد كردهاند به دستور مادر اين خليفه، مسجد و بارگاه حضرت حمزه عليهالسلام را توسعه دادند و قبهاى بلند و زيبا و محكم با درى از آهن براى آن بارگاه ساختند و ضريحى منقش از چوب ساج بر قبر مطهرش نهادند،(2)و حتى در عصر عثمانىها دو مرتبه اين بارگاه تعمير و بازسازى شد،(3)اما متأسفانه بعد از روى كار آمدن فرقه تازه تأسيس وهّابيت، و به قدرت رسيدن آل سعود در سعوديه بارگاه و مسجدى كه مردم مسلمان براى مقبره مطهر اين عموى بزرگوار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه عمرى براى پيشبرد دين مقدس اسلام زحمت كشيد و در راه خدمت به راه خدا و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله جان فشانىها كرد و همان گونه كه مورخين و علماء و
بزرگان سنى و شيعه در كتابهاى خود نوشته و تاييد كردهاند بعد از علنى كردن ايمان و اسلام حضرت حمزه عليهالسلام كمتر موردى پيدا شد كه كسى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را اذيت كند؛ چرا كه تمام مشركين از ابهت و عظمت حضرت حمزه عليهالسلام در هراس بودند و همچنين خود حضرت حمزه عليهالسلام علنى به تبليغ دين مقدس اسلام و تبليغ رسالت حضرت محمد صلىاللهعليهوآله مىپرداخت، در اكثر جنگها حضور داشت و خلاصه آن قدر نقش بزرگ حضرت حمزه عليهالسلام در پيشرفت دين مقدس اسلام مشهود است كه حتى مغرضين هم نتوانستهاند چشم پوشى و حاشا كنند و خدمات ارزنده آن وجود شريف را در كتابهاى خود ذكر كردهاند، و من متاسفانه چون موضوع كتاب مربوط به حضرت حمزه عليهالسلام نيست بيشتر از اين نمىتوانم مطلب بنويسم، اما آن قدر بزرگان شيعه و سنى از خدمات و محبتها و جان فشانىها و اثرات مثبت حضرت حمزه عليهالسلام براى دين مقدس اسلام و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نوشته و تاييد كردهاند كه يقينا اگر بخواهم كتابى در شرح احوالات اين عموى بزرگوار پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله بنويسم كتابى قطور و شايد از يك جلد نيز بيشتر شود، حضرت حمزهاى كه آن قدر براى عالم اسلام عزيز و داراى احترام بود كه بعد از شهادت وى بسيارى از صحابه نام فرزندان خود را حمزه مىگذاشتند،(1)حضرت حمزهاى كه مورخان و بزرگان شيعه و سنى در كتابهاى خود اذعان كردهاند كه اگر ايشان و جعفر بن ابى طالب عليهمالسلام در زمان شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در قيد حيات بودند هيچ كس جرأت اين كه خلافت حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام را غصب كند نداشت،(2)اما متاسفانه فرقهاى تازه تاسيس كه مؤس اصلى آن صهيونيسمهاى يهود بوده كه از تشكيل اين فرقه هدفى جز از بين بردن و نابود كردن دين مقدس اسلام و آثار
ارزنده آن نداشتهاند و متاسفانه تا حدودى در اين امر موفق بودهاند، به جاى قدردانى از زحمات اين بزرگ مرد جهان اسلام و يا لااقل به پاس احترام و محبتى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به اين وجود شريف داشت علاوه بر اين كه اين مسائل را ناديده گرفتند، بارگاه مطهر و مسجدى كه روى قبر شريفش بود را خراب كردند.
به اميد روزى كه مردم مسلمان از خواب غفلت بيدار شوند و به پاس خدمات ارزنده اين ابرمرد جهان اسلام كه امروز تمامى مردم مسلمان، اسلام و ايمان خويش را تا حد زيادى مديون جان فشانىها و خدمات ارزنده اين مرد شريف به عالم اسلام هستند، و به پاس احترام گذاشتن به پيامبر عظيم الشأن اسلام صلىاللهعليهوآله كه محبت شديدى به حضرت حمزه عليهالسلام داشت، رگ غيرتشان به جوش آيد و بيشتر از اين نگذارند فرقهاى كه مؤس آن يهود بوده آثار دين مقدسشان را از بين ببرند و بارگاه با شكوهى براى اين عموى بزرگوار پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و همچنين بارگاه مفصلى براى ائمه مظلوم بقيع عليهمالسلام كه كمترين عنوان آن بزرگواران ذرارى و نوادگان پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله است بسازند تا مردم مسلمان مجددا مانند قبل به اين امكنه مقدسه بروند و به ياد خداى تعالى بيافتند و خداى تعالى را عبادت كنند و اولياء خدا را واسطه بين خود و خداى مهربان بگيرند.
بالاخره سران مشركين قريش تصميم گرفتند هر كدام از آنها نسبت به آن دسته از اقوام و خويشانى كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گرويدهاند سخت گرفته و حتى المقدور آنها را آزار و اذيت كنند، با شنيدن اين خبر حضرت ابوطالب عليهالسلام اقوام و خويشان و نزديكان خويش را فرا خواند و در جمع آنها فرمود: هيچ كس حق ندارد رسول خدا صلىاللهعليهوآله و پيروان او را بيازارد و از قريش پيروى كند، همه آن جمعيت غير از ابولهب به حضرت ابوطالب عليهالسلام لبيك گفتند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام وقتى حمايت بنى هاشم را ديد مسرور گشت و اشعار زير را سرود:
إذا اجْتَمَعتْ يوماً قُريشُ لِمفْخرٍ
فعبدُ مَنافٍ سِرُّها و صَمِيمُها
فإنْ حُصِّلَتْ أشرافُ عبدِ مَنافِها
فَفى هاشمٍ أَشْرافُها و قَديمُها
فإنْ فَخرتْ يوماً، فإنَّ محمَّداً
هوَ المُصْطفى مَن سِرُّها و كريُها
تَداعَتْ قُريشٌ: غَثُّها و سَمينُها
عَلَيْنا فلم تَظْفَرْ و طاشَتْ حُلومُها
و كنّا قديماً لا نُقِرُّ ظُلامَةً
إذا ما ثَنَوْا صُعْرَ الخُدودِ نُقيمُها
ونَحْمى حِماها كلَّ يومِ كَريهةٍ
و نَضْربُ عَن أحجارِها مَن يَرومُها
همُ السَّادة ُ الأعلَوْنَ فى كلِّ حالةٍ
لهمُ صِرمَة ٌ لا يُسْتطاعُ قرومُها
يَدينُ لهُمْ كلُّ البريَّةِ طاعَةً
و يُكرِمُهم مِلأرضِ عندِى أَديمُها(1)
يعنى: قريش اگر روزى براى اظهار سرافرازى تجمع كنند، خاندان عبدمناف هسته مركزى و نژاد اصيل و پاك آنها است.
و اگر بخواهند افراد شرافتمند خاندان عبدمناف را بشناسند، پس اشراف و مردان تاريخ ساز آنان در خاندان بنى هاشم هستند.
و اگر بنى هاشم بخواهند به خود ببالند، بايد به شخص محمد صلىاللهعليهوآله بنازند كه او برگزيده از هسته مركزى و گرامىترين مرد آنان است.
قريش كوچك و بزرگ خود را عليه ما بسيج كرد، ولى موفق نشد و آرزو هايش بر باد رفت.
ما از قديم الايام تن به ستم نداده و زير بار ظلم نرفتهايم، و هر وقت مىديديم گره
1) - منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة، جلد: 17، صفحه: 358.
بر كار كسى افتاده گرفتارىاش را بر طرف مىكرديم.
در زمانهاى سخت ما بوديم كه از قريشيان و مكه دفاع مىكرديم، و كسانى را كه نسبت به خانه كعبه قصد بدى داشتند از اطراف آن دور مىكرديم.
به وسيله ما بود كه گياه پژمرده جان گرفت، و در پناه ما و با حمايت ما بود كه ريشه آن نمناك شد و رشد كرد.
بالاخره مردم مسلمان به خاطر آزار و اذيتهاى مشركين و بزرگان قريش از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله درخواست كردند كه اجازه بدهد آنها به مكانى كه از شرّ كفّار در امان باشند بروند تا زمانى كه خداى تعالى اجازه دهد با كفّار جنگ كنند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اجازه فرمود كه آنها به حبشه بروند و فرمود: مردم حبشه مسيحى و اهل كتاب هستند، و آنها از ظلم و ستم دورى مىكنند و نجاشى سلطان آنها كه اسمش اَضحَمَه است مرد عدالت گسترى است، لذا اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه تعدادشان يازده مرد و چهار خانم بود به سرپرستى عثمان بن مظعون در ماه رجب پنهانى از مكه گريختند و به سوى حبشه حركت كردند و تا اراضى جدّه پياده راه را پيمودند و از آنجا با دو كشتى بازرگانى با نيم دينار كرايه به حبشه رفتند و در آن مكان با كمال راحتى به عبادت و زندگى عادى خود ادامه دادند و از هرگونه خوف و شكنجهاى در امان بودند.
بعد از تمام شدن ماه مبارك رمضان همان سال شنيدند كه قريشيان نيز اسلام آورده و ديگر آزار و اذيتى به مسلمانان وارد نمىكنند، لذا در ماه شوال به طرف مكه حركت كردند، وقتى به مكه رسيدند متوجه شدند كه خبر اسلام آوردن اهل مكه دروغ بوده، لذا به صورت پنهانى وارد شهر شدند، با اين وجود طولى نكشيد كه مجددا به آزار و اذيت مشركين قريش گرفتار شدند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى مرتبه دوم نيز به آنها اجازه فرمود كه مجددا به حبشه مهاجرت كنند، اين مرتبه تعداد هشتاد و سه نفر به سرپرستى جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام رهسپار حبشه شدند، البته علت مهاجرت جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام اذيت و آزار مشركين نبود، چون ايشان علاوه بر ابهت و عظمتى كه خود داشتند، عظمت و ابهت حضرت ابوطالب
عليهالسلام نيز باعث شده بود هيچ كس جرأت اين كه كوچكترين اذيتى به وى وارد كند نداشته باشد.
جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام به عنوان نماينده پدر خويش و براى دل گرمى و حمايت از اصحاب و مسلمانانى كه مهاجرت مىكردند با آنها همراه شد، حضرت ابوطالب عليهالسلام علاوه بر اين كه مىخواست در مكه كنار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بماند و از ايشان حمايت كند و از عظمت و شرافت و بزرگىاش در راه دفاع از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله استفاده كند، مضافا مىخواست از مردم مسلمانى كه به حبشه مهاجرت مىكنند نيز دفاع و حمايت كند، لذا چون به دليل فوق الذكر خودش شخصا نمىتوانست به حبشه برود، فرزندش جعفر عليهالسلام را به نمايندگى از خود همراه مردم مسلمان به حبشه فرستاد.
كفّار قريش وقتى متوجه اين جريان شدند جلسهاى گرفته و دو نفر را از ميان خود انتخاب كردند تا به حبشه برود و از پادشاه حبشه بخواهد تا اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به آنها تحويل دهد و آن دو نفر يكى عمرو عاص و ديگرى عبداللّه بن ابى ربيعه بود، آن دو با هداياى زيادى براى نجاشى به سوى حبشه حركت كردند و به تمام افراد و شخصيّتهاى حكومتى از آن هدايا داده و كاملاً جلب توجّه آنها را نمودند سپس خدمت نجاشى رسيده و هداياى مناسب او را هم به او اهداء كرده و گفتند: جمعى از نادانان و ديوانههائى از قبيله ما كه اكثرا جوانان كم تجربهاى نيز هستند. از مذهب و دين
آباء و اجدادى خود دست كشيده و به دين شما هم در نيامده و براى خود دين جديدى اختراع كرده كه نه شما آن دين را قبول داريد و نه ما، و آنها به مملكت شما آمدهاند.
پدرانشان از ما خواستهاند از شما بخواهيم آنها را به ما برگردانيد، اطرافيان نجاشى به تأييد از كفّار گفتند: آرى بهتر همين است كه آنها را به وطن خودشان برگردانيد. زيرا بزرگان قريش بهتر مىتوانند درباره جوانان خود تصميم بگيرند.
نجاشى به خشم آمد و گفت: به خدا قسم من هرگز اين كار را نمىكنم! زيرا جمعى كه از ميان تمام ممالك و پادشاهان جهان ما را انتخاب كردهاند و به ما پناه آوردهاند، من تسليم دشمنانشان نمىكنم، مگر آن كه آنها را حاضر كنيد و آنها حرف هايشان را بزنند تا ببينيم چه مىگويند.
بالاخره نجاشى شخصى را نزد مسلمانان فرستاد و آنها را دعوت به حضور كرد. مسلمانان با يكديگر شور كردند كه در محضر نجاشى چه بگويند، جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: هيچ كارى بهتر از درستى و راستى نيست، ما واقعيّتى را كه بوده خواهيم گفت. مسلمانان او را به عنوان سخنگوى خود انتخاب كرده و نزد نجاشى رفتند.
آنها براى نجاشى به خاك نيافتادند و احترامات معموله را انجام ندادند، يكى از بزرگان آنها گفت: چرا عظمت پادشاه را نگاه نداشتيد و در مقابل او سجده نكرديد؟
جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام گفت: ما جز در مقابل خداى تعالى سجده نمىكنيم، پيغمبرمان به ما اجازه نفرموده در مقابل ديگرى سجده كنيم.
نجاشى با شنيدن اين سخن رعبى از آنها در دلش افتاد و گفت: شنيدهام شما از دين خود دست كشيده و دين نصارى را هم قبول نداريد و براى خود دينى انتخاب كردهايد، اين دين جديد چيست كه شما داريد؟
جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: اى پادشاه! ما مردم نادان و جاهلى بوديم، بتها را عبادت مىكرديم، گوشت مرده مىخورديم، قطع رحم مىكرديم، از زنا پرهيز نمىكرديم، به مردم و ضعفاء ظلم مىكرديم و كارهاى زشت و دور از اخلاق انجام مىداديم، در اين موقع كه لب گودى آتش بوديم خداى تعالى پيامبرى از جانب خود به سوى ما فرستاد كه ما او را مىشناسيم، اصل و نسب او را مىدانيم، او را به راست گوئى و امانتدارى و درستى و كمالات روحى تجربه كرديم.
او ما را به راستگوئى و امانتدارى و صله رحم و حُسن برخورد با مردم به خصوص با همسايگان امر فرمود، ما اطاعت كرديم. او ما را از حرام و زنا و ريختن خون يكديگر و فحشاء و خوردن مال يتيم نهى فرمود، ما قبول نموديم، و درستى كلام خود را با معجزاتى كه از او ظاهر مىشد براى ما اثبات نمود. لذا ما به او ايمان آورديم ولى قريش با ما دشمنى كرده و ما را در وطنمان اذيّت و آزار زيادى نمودند، ما به پيامبرمان شكايت آنها را كرديم، او به ما دستور داد به اين مملكت هجرت كنيم و در ميان ممالك و پادشاهان دنيا شما را انتخاب كرد، شايد شما ما را يارى كرده و از آزار دشمنانمان حفظ نمائيد.
نجاشى گفت: شما از كلمات قرآن چيزى مىدانيد كه براى من بخوانيد؟
جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: بلى، و از اوّل سوره كهيعص براى نجاشى خواند. نجاشى كمكم آن چنان تحت تأثير آيات قرآن قرار گرفت كه اشكش جارى شد و از محاسنش قطرات اشك مىريخت.
اسقفها و علماء نصارى كه آنجا بودند همه گريه كرده و از فصاحت و بلاغت و عمق كلمات قرآن در بهت فرو رفته بودند.
نجاشى گفت: به خدا قسم اين كلمات با آن چه حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام آوردهاند از يك نور است. سپس رو به عمروعاص كرده و گفت: به خدا قسم به هيچ
وجه آنها را تسليم شما نخواهم كرد و به مسلمانان گفت: شما برويد و در حبشه راحت زندگى كنيد.
فرداى آن روز عمروعاص به عبداللّه بن ابىربيعه گفت: نجاشى حضرت عيسى عليهالسلام را خدا و مسلمانها او را بنده خدا مىدانند، من فردا نزد نجاشى رفته و او را از اعتقاد آنها آگاه مىسازم. لذا روز بعد نزد نجاشى رفت و گفت: مسلمانها درباره حضرت عيسى عليهالسلام اعتقاد باطلى دارند اگر مايل باشيد از آنها سؤل كنيد.
نجاشى مسلمانها را دوباره به دربارش احضار كرده و گفت: شما درباره حضرت عيسى عليهالسلام نظرتان چيست؟
جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: ما همان را كه خدا درباره عيسى عليهالسلام به پيغمبرمان فرموده مىگوئيم. او مىفرمود: هُو عَبُداللّه وَ رَسُولُه و رُوحُه وَ كَلِمَتُه اَلقَاهَا اِلَى مَريَم العَذرَاءِ البَتُول؛ يعنى: او بندهى خدا است. او فرستادهى خدا است. او روح و كلمه خدا است كه به مريم پاك و باكره و شوهر نديده القا فرموده است.
نجاشى چوبى برداشته و گفت: آن چه اينها درباره حضرت عيسى عليهالسلام مىگويند و آن چه واقعيّت دارد به اندازه اين چوب فاصله ندارد، سپس رو به مسلمانها كرده و گفت: مرحبا به شما و به آن كسى كه شما را به اين جا فرستاده است، بدانيد كه او رسول خدا است و اين پيغمبر شما همان كسى است كه حضرت عيسى عليهالسلام از آمدنش خبر داده، شما برويد و در آسايش كامل در اين مملكت زندگى كنيد و اگر من گرفتار مملكتدارى نبودم به مكّه رفته و كفش دارى او را مىكردم! سپس دستور داد هداياى قريش را به آنها برگردانده و آنها را قبول نكنند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در اين اثناء نامهاى به نجاشى نوشت و اشعارى در آن خطاب به او سرود و در لفافه او را تحريك به حمايت از اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نمود و آن اشعار اين بود:
ألا ليتَ شِعرى كيفَ فى النَّأْيِ جَعفرٌ
و عَمروٌ و أعداءُ النبيِّ الأقاربُ
فهل نالَ أفعالَ النَّجاشيِّ جعفرا
و أصحابَهُ أو عاقَ ذلك شاعِبُ
تَعلَمُ خِيارُ النَاسِ إنكَ مَاجِد
كَرِيم فَلا يَشقِى لَدَيكَ المَجانِب
تَعلَمُ بَأنّ اَللهَ زَادَكَ بَسطَة
وَ أسبَابَ خَيرِ كُلها لَكَ لَازِب
يعنى: اى كاش مىدانستم كه جعفر
عليهالسلام در ميان مردم چگونه است و عمرو و دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله كه خويشاوندند چگونه؟
و اى كاش مىدانستم كه آيا احسان نجاشى به جعفر عليهالسلام و ياران او رسيده يا كه افراد آشوبگر و فتنهگر مانع از آن شدهاند.
تو كه ناسزا را رد مىكنى، بدان كه تو بزرگ بخشندهاى هستى كه همسايه در كنار تو سختى و رنج نمىبيند.
و بدان كه خداى تعالى تو را بركت داده و تمام اسباب خير به تو ماندگار هستند.
نجاشى وقتى نامه حضرت ابوطالب عليهالسلام به دستش رسيد و ابراز محبتها و تشكرهاى حضرت ابوطالب عليهالسلام را ديد بسيار خوشحال و مسرور گشت و در حمايت از مردم مسلمان كوتاهى نكرد.
وقتى خبر الطاف و محبتهاى نجاشى به گوش حضرت ابوطالب عليهالسلام رسيد مجددا نامهاى براى او نوشت و او را به دين مقدس اسلام دعوت نموده و اشعارى در
اين جهت برايش سرود:
تَعَلَّمْ مَلِيكَ الْحَبْشِ أَنَّ مُحَمَّداً
نَبِيٌّ كَمُوسَى وَ الْمَسِيحِ ابْنِ مَرْيَمَ
أَتَى بِالْهُدَى مِثْلَ الَّذِى أَتَيَا بِهِ
وَ كُلٌّ بِأَمْرِ اللَّهِ يَهْدِى وَ يَعْصِمُ
وَ أَنَّكُمْ تَتْلُونَهُ فِى كِتَابِكُمْ
بِصِدْقِ حَدِيثٍ لَا حَدِيثٍ مُرَجَّمٍ
فَلَا تَجْعَلُوا لِلَّهِ نِدّاً وَ أَسْلِمُوا
فَإِنَّ طَرِيقَ الْحَقِّ لَيْسَ بِمُظْلَم
يعنى: اى پادشاه حبشه، آيا مىدانى كه محمد صلىاللهعليهوآله همچون موسى و مسيح عليهماالسلام پسر مريم عليهالسلام پيامبر خدا است؟
و مانند آن دو پيامبر براى بشريت هدايت و رستگارى آورده، و همه آنها به فرمان خداى تعالى هدايت و حفظ شدهاند.
و شما در كتابهاى آسمانى خويش نام او را مىخوانيد، آن هم با گفتارى صادقانه نه با سخنان دور از حقيقت.
پس براى خدا شريكى نخوانيد و اسلام بياوريد، و بدانيد كه به درستى راه حق تاريك و مجهول نيست.
و بالاخره آن قدر حضرت ابوطالب عليهالسلام توسط نامه و پيام، و فرزندش به نمايندگى از پدر نسبت به نجاشى محبت نموده و او را به دين مقدس اسلام دعوت كردند كه نجاشى مسلمان شد،(1)ولى بنا به مصالحى كه در كار بود ايمان و اسلام خود را تا آخر عمر اظهار نكرد، با اين حال عدّهاى از مردم و اطرافيان نجاشى متوجه تغيير مذهب او شده و گاهى نسبت به وى به همين جهت اعتراض مىكردند.(2)
نزديكى و قرابت جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام با نجاشى آن قدر زياد شده بود كه اسماء
بنت عميس همسر جعفر عليهالسلام كه همان ايام در حبشه صاحب فرزندى شده بود به فرزند تازه متولد شده نجاشى شير مىداد و همين مسأله نيز باعث پيوند و صميميت بيشتر ميان آن دو خانواده شده بود.(1)
عليهالسلام، جلد: 1، صفحه: 94.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همواره به نجاشى محبت داشت و روزى كه نجاشى از دنيا رفت به اصحاب خويش فرمود: امروز مرد صالحى از دنيا رفت، برخيزيم برايش دعا بخوانيم و به بيابان رفته و براى آن مرحوم دعا و استغفار كردند.(2)
وقتى كه عمروعاص و عبداللّه بن ابى ربيعه با نااميدى از كشور حبشه برگشته و شرح ماوقع را براى ديگر مشركين تعريف كردند، مشركين قريش بسيار ناراحت شده و تصميم به قتل پيامبر معظم اسلام صلىاللهعليهوآله گرفتند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام وقتى متوجه اين دسيسه شوم شد با ناراحتى زياد شعرى انشاد نموده و فرمود:
وَ اللَّهِ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ بِجَمْعِهِمْ
حَتَّى أُوَسَّدَ فِى التُّرَابِ دَفِيناً
فَاصْدَعْ بِأَمْرِكَ مَا عَلَيْكَ غَضَاضَةٌ
وَ انْشُرْ بِذَاكَ وَ قَرَّ مِنْكَ عُيُوناً
وَ دَعَوْتَنِى وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ نَاصِحٌ
فَلَقَدْ صَدَقْتَ وَ كُنْتَ قَبْلُ أَمِيناً
وَ عَرَضْتَ دِيناً قَدْ عَرَفْتُ بِأَنَّهُ
مِنْ خَيْرِ أَدْيَانِ الْبَرِيَّةِ دِيناً
لَوْ لَا الْمَخَافَةُ أَنْ يَكُونَ مَعَرَّةٌ
لَوَجَدْتَنِى سَمِحاً بِذَاكَ مُبِينا
يعنى: به خدا قسم تا من زندهام تمام جمعيت كفار قريش دسترسى و تسلط به تو پيدا نخواهند كرد، مگر هنگامى كه من در قبر سر بر خاك مىگذارم.
پس تو بدون ترس و هراس به وظيفه خود عمل نما، بشارت باد بر تو كه موفق خواهى شد و چشمانت روشن باد.
از آنجا كه تو خير خواه من هستى من را به پذيرفتن دين مقدس اسلام دعوت كردى، و به يقين راست گفتى و قبل از اين نيز امين بودى.
تو دين و آئينى را عرضه نمودى كه من يقين دارم بهترين اديان است.
اگر به خاطر ملامت و پرهيز از دشنام نبود، مرا مىيافتى كه چگونه به آسانى گرايش به اسلام را اعلام مىكردم.
وقتى مشركين متوجه حمايتهاى بىدريغ حضرت ابوطالب عليهالسلام نسبت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شدند، يقين كردند كه با اين وضع موفق به قتل آن حضرت نخواهند شد، لذا تصميم به تحريم اقتصادى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اصحاب و پيروانش گرفتند.
آنها در دارالندوه جمع شده و با يكديگر پيمان بستند كه با مسلمانان به رفق و مدارا عمل نكنند و هرگز زن به آنها ندهند و زن از آنها نگيرند و به آنها چيزى نفروشند و از آنها چيزى نخرند و به طور كلّى آنها را تحريم اقتصادى نمايند و اين تعهّد را نشكنند و با آنها صلح نكنند مگر اين كه حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله را به آنها تسليم كنند تا آنها او را بكشند،(1)و اين تحريم اقتصادى توسط هشتاد نفر از بزرگان قبائل مختلف مشركين امضاء شد.
كاتب اين قطعنامه منصور بن عكرمه بود،(2)كه بعد از آن به خواست خداى تعالى
دستش فلج شد، اين قطع نامه را در ميان صندوقچهاى گذاشته و آن را پلمپ كرده و در خانه كعبه نگهدارى كردند.
مفاد اصلى قطعنامه عبارت بود از:
1- هرگونه خريد و فروش با هوادارن محمد صلىاللهعليهوآله تحريم مىشود.
2- ارتباط و معاشرت با آنان اكيداً ممنوع مىگردد.
3- هر گونه ارتباط زناشويى و... با مسلمانان ممنوع است.
4- در تمامى پيش آمدها بايد از مخالفان محمد صلىاللهعليهوآله حمايت كرد.
همچنين هر كس وارد شهر مكه مىشد حق نداشت با آنها معامله كند و اگر كسى چنين كارى انجام مىداد تمام اموالش را مصادره مىكردند.(1)
اين مسأله در شب اول محرم سال هفتم بعثت واقع شد و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب غير از ابولهب و همچنين ديگر اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همه جمع شده و به حضرت ابوطالب عليهالسلام جهت همراهى و يارى كردن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله لبيك گفته و همه به اتفاق حضرت ابوطالب عليهالسلام وارد شعب ابى طالب كه درّهاى در نزديكى مسجد الحرام پشت كوه صفا و مروه و مابين كوه ابوقُبيس و كوه خندمه بود گرديدند،(2)اين شعب ملك شخصى حضرت عبدالمطلب عليهالسلام بود و در قسمت شرق خانه با عظمت كعبه، در كنار شعب بنى عامر و پس از مَسعيه قرار داشت و به دليل نزديكىاش به كعبه بهترين نقطه مكه بود.
در شعب ابوطالب مردم مسلمان زندگى بسيار سخت و با فشار زياد داشتند، آنها به غير از ايام حج و در ماه رجب جهت عمره رجبيه نمىتوانستند از شعب ابوطالب
بيرون بيايند.
ابوجهل عدّهاى را بر نگهبانى اين شعب گمارده بود تا هيچ كس تحت هيچ شرايطى نتواند آب و غذا به مردم مسلمان برساند، و كودكان از فرط تشنگى و گرسنگى دائما گريان بودند،(1)و بزرگ ترها گاهى مجبور بودند با علف و برگ درختان شكم خود را سير نگه دارند.(2)
در طول مدّتى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اصحاب و ياران شان در شعب ابى طالب محاصره اقتصادى بودند حضرت ابوطالب عليهالسلام بسيار مراقب پيامبر عظيم الشأن اسلام صلىاللهعليهوآله بود و حتى شبها دائما محل خواب وى را با محل خواب فرزندان خود عوض مىكرد تا خداى نكرده اگر دشمن قصد سوئى در مورد ايشان كرده باشد فرزندان خود را فداى آن حضرت كند و آن پيامبر خدا جان سالم در ببرد، و بيشتر از همه حضرت على
عليهالسلام جاى خود را به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىداد و خود در جاى ايشان مىخوابيدند،(3)چون هر لحظه ممكن بود مشركان مكان خواب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را شناسايى كرده و از بالاى كوه سنگ بزرگ به طرف آن مكان رها كنند و يا اين كه از تاريكى شب استفاده كرده و مسلحانه به مكان خواب آن پيامبر حمله كنند و ايشان را به شهادت برسانند، لذا معمولا در هر شب چند مرتبه جاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را با فرزندان خود عوض مىنمود، همچنين هر كجا كه آن پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله را مىخوابانيد خودش در يك طرف و يكى ديگر از فرزندانش در طرف ديگر او مىخوابيدند و بدين شكل از ايشان محافظت مىكردند.
يك شب وقتى حضرت ابوطالب عليهالسلام به پسرش على عليهالسلام امر كرد تا در جاى پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله بخوابد، اميرالمؤمنين عليهالسلام خطاب به پدر فرمودند: پدرجان با اين كار ممكن است من كشته شوم.
در اين هنگام حضرت ابوطالب عليهالسلام فرزندش را به صبر و يارى رساندن به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دعوت و نصيحت فرمود و اشعار زير را سرود:
اصْبِرَنْ يَا بُنَيُّ فَالصَّبْرُ أَحْجَى
كُلُّ حَيٍّ مَصِيرُهُ لِشُعُوبٍ
قَدْ بَذَلْنَاكَ وَ الْبَلَاءُ شَدِيدٌ
لِفِدَاءِ النَّجِيبِ وَ ابْنِ النَّجِيبِ
لِفِدَاءِ الْأَغَرِّ ذِى الْحَسَبِ الثَّاقِبِ
وَ الْبَاعِ وَ الْفِنَاءِ الرَّحِيبِ
إِنْ يُصِبْكَ الْمَنُونُ فَالنَّبْلُ يُبْرِى
فَمُصِيبٌ مِنْهَا وَ غَيْرُ مُصِيبٍ
كُلُّ حَيٍّ وَ إِنْ تَمَلَّى بِعَيْشٍ
آخِذٌ مِنْ سِهَامِهَا بِنَصِيب(1)
يعنى: اى پسرم، صبر پيشه كن كه صبر سزاوارتر است و عاقبت هر زندهاى مرگ خواهد بود.
ما تو را بخشيدهايم تا براى محبوبى پسر محبوبى فدا شوى و البته اين يك امتحان بزرگ و سختى است.
و براى آقايى فدا شوى كه اصل و نسب برتر و نجيب دارد.
اگر وقت مرگ تو برسد پيكان تيرها رها خواهند شد كه برخى به هدف مىخورند و برخى نمىخورند.
اما بدان هر زندهاى ولو عمرى طولانى بكند اما روزى آن تير را خواهد چشيد.
على بن ابى طالب عليهماالسلام با تبسمى شيرين و معنا دار پدر بزرگوار خويش را مورد خطاب قرار داده و فرمود:
1) - الفصول المختارة، صفحه: 59.
أَ تَأْمُرُنِى بِالصَّبْرِ فِى نَصْرِ أَحْمَدَ
وَ وَ اللَّهِ مَا قُلْتُ الَّذِى قُلْتُ جَازِعاً
وَ لَكِنَّنِى أَحْبَبْتُ إِظْهَارَ نُصْرَتِى
وَ تَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَزَلْ لَكَ طَائِعاً
وَ سَعْيِى لِوَجْهِ اللَّهِ فِى نَصْرِ أَحْمَدَ
نَبِيِّ الْهُدَى الْمَحْمُودِ طِفْلًا وَ يَافِعا(1)
يعنى: آيا در يارى به احمد مرا به صبر امر مىكنيد! به خدا قسم آن چه گفتم از روى بىتابى و اعتراض نبود.
لكن من دوست داشتم يارى و محبتم را به محمد صلىاللهعليهوآله ببينيد و بدانيد كه من هميشه از شما اطاعت خواهم نمود.
من براى رضاى خدا در يارى رساندن به احمد خواهم كوشيد، آن پيامبر هدايتى كه در كودكى و جوانى ستوده بوده است.
پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله در موسم حج و عمره از شعب بيرون مىآمد و خود را در اختيار مردم قرار مىداد و آنها را به طرف نور و هدايت و رشد دعوت مىنمود، ابولهب شخصا و نيز عدّهاى را اجير كرده بود كه در آن ايام در بين مردم حاضر شده و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را فردى كذّاب و دروغگو و ساحر معرفى كنند و مردم را از او ترسانده و پيامبر رحمت را در اذهان عمومى فردى خطرناك جلوه دهند.
در اين مدّت بعضى از غير مسلمانها كه هنوز انسانيت و فطرتشان نمرده بود مواد غذايى از قبيل گندم و خرما و غيره و ذالك بر شتران و چهارپايان بار كرده و در نزديكىهاى شعب رها مىنمودند تا شايد اين حيوانات خود را به مردم مسلمان برساند، گاهى اوقات اين چهارپايان اسير دست مأموران ابوجهل شده و اين مواد
1) - ديوان أمير المؤنين عليهالسلام، صفحه: 275.
غذايى به دست مردم مسلمان نمىرسيد و گاهى اوقات هم اين چهارپايان دور از چشم ماموران ابوجهل خود را به مردم مسلمان رسانده و مردم مسلمان بدين صورت به مواد غذايى دست پيدا مىكردند.
حكيم بن حزام بن خويلد، پسر برادر حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام كه تاجر بود معمولا شترانى كه بارشان گندم بود و از شام برايش مىآمد همراه با ديگر مواد خوراكى به طرف شعب ابوطالب مىبرد و آنها را دور از چشم مأموران ابوجهل به دست بنى هاشم و مردم مسلمان مىرساند.
روزى ابوجهل او را ديد كه شترانى با بار گندم وارد شعب مىكند، او را گرفت و با او درگير شده و مانع بردن مواد خوراكى براى مسلمانان شد و گفت: با اين كار قبيحت تو را در مكه رسوا خواهم كرد.
در اين هنگام ابوالبخترى بن هاشم بن حارث بن اسد كه يكى از زعماى مشركين بود ولى هيچ گاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را اذيت نمىكرد، از راه رسيد و از ابوجهل پرسيد: چه شده؟
ابوجهل جريان را برايش توضيح داد.
ابوالبخترى كه وضعيت را آن طور ديد براى كمك كردن به حكيم بن حزام به ابوجهل گفت: مقدارى گندم كه متعلق به عمّهاش خديجه بنت خويلد هست نزد او امانت بوده كه دارد امانت را به صاحبش مىرساند، او را رها كن تا امانتش را به صاحبش برساند.
ابوجهل نپذيرفت و همچنان مانع رفتن حكيم بن حزام به داخل شعب بود، ابوالبخترى وقتى ديد ابوجهل دست بردار نيست با او درگير شد و بالاخره با استخوان شترى كه در همان نزديكىها افتاده بود بر سر ابوجهل كوبيد به طورى كه سر ابوجهل شكافت و بعد او را به زمين انداخت و به شدت با لگد او را زد و به حكيم بن حزام
گفت: گندمها را به آنها برسان و حكيم نيز چنين كرد.
قريشيان در طول مدتى كه مردم مسلمان در شعب ابى طالب به سر مىبردند چند بار براى حضرت ابوطالب عليهالسلام پيام فرستادند كه حضرت محمد
صلىاللهعليهوآله را تسليم آنها كند و دست از يارى وى بردارد تا در مقابل او را پادشاه و امير خود كنند و هر بار حضرت ابوطالب عليهالسلام محكمتر از گذشته به آنها جواب مىداد و مىفرمود: همه ما تا پاى جان و آخرين قطره خون خويش در دفاع و حمايت از محمد صلىاللهعليهوآله ايستادهايم.
بالاخره نيمه رجب سال دهم بعثت بعد از سه سال تحمل سختىها و مشقات جبرئيل بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده و عرض كرد: به اذن خداى تعالى موريانه همه قطعنامه تحريم اقتصادى شما غير از نام خدا را خورده و از بين برده است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عموى بزرگوارشان حضرت ابوطالب عليهالسلام را از اين امر آگاه ساختند و مطلب را با ايشان در ميان گذاشتند، حضرت ابوطالب عليهالسلام بعد از شنيدن اين خبر خطاب به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: اَشهَدُ اَنّكَ لَا تَقُولُ اِلّا حَقَاً؛(1)يعنى: شهادت مىدهم كه تو صحبتى نمىكنى مگر اين كه حق و حقيقت است، و شعب را به قصد خانه كعبه ترك گفته و به خانه كعبه رفت و در كنار آن خانه با عظمت نشست.
عدّهاى از قريشيان نزد ايشان آمده و گفتند: اى ابوطالب عليهالسلام فكر مىكنيم وقت آن شده كه به ياد خويشاوندىات با ما بيافتى و از حمايت برادرزادهات دست بكشى.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: برويد قطعنامهاى كه عليه محمد صلىاللهعليهوآله و دوستانش نوشتهايد بياوريد شايد باعث رها كردن بى مهرى هاى شما باشد و بدين وسيله به ياد
1) - انساب الاشراف، جلد: 1، صفحه: 234.
خويشاوندى خويش بيافتيم.
با هم به طرف صندوق پلمپ شدهاى كه در خانه كعبه نگهدارى مىشد و قطعنامه در آن بود رفتند، وقتى به آن رسيدند حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: آيا اين همان صندوقچه نگهدارى از قطعنامه نيست؟
گفتند: بله، همين است.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: آيا تا كنون كسى درب آن را باز كرده و دستى به آن زده؟
گفتند: خير؛ هرگز كسى به آن دستى نزده است.
فرمود: محمد صلىاللهعليهوآله از طرف خداى تعالى فرموده كه موريانه به جز نام خدا تمام آن قطعنامه را خورده است. اگر سخن محمد صلىاللهعليهوآله حقيقت داشت چه كار مىكنيد؟
گفتند: دست از او برداشته و همچنين قطعنامه را لغو مىكنيم.
حضرت ابوطالب عليهالسلام فرمود: من نيز اگر سخنش دروغ باشد او را تسليم شما مىكنم تا با او هر چه بخواهيد بكنيد.
مشركين از اين كلام حضرت ابوطالب عليهالسلام بسيار خوشحال شده و گفتند: اين حرف حساب است و انصاف دادى، چه خوب سخنى گفتى.
همه با هم پلمپ صندوقچهاى كه عهدنامه در آن بود را شكستند و با كمال تعجب مشاهده كردند موريانه همه آن نوشتهها را جويده و فقط كلمه بِاسمِكَ اَللّهُمّ كه در آن زمان رسم بود بر سر نامهها مىنوشتند باقى گذاشته است.
ولى متأسفانه آن مشركان به قول خود وفا نكرده و گفتند: اين كار نتيجه سحر و جادوى محمد صلىاللهعليهوآله است، حضرت ابوطالب عليهالسلام با شنيدن اين سخنان و ديدن اين برخورد آنان سخت ناراحت شده و فرمود: زين پس چه دليلى دارد كه محاصره و
تحريم را ادامه دهيد و حال آن كه حقيقت براى شما روشن شد، به درستى كه شما سزاوار قطع رابطه هستيد، سپس دست به دعا برداشت و عرض كرد: خداوندا، ما را بر كسانى كه به ما ستم روا داشتهاند و به وسيله نسبتهاى دروغ و ناشايستى كه به ما دادند پيوند خويشاونديمان را قطع كردهاند، پيروز فرما و با همراهانش مجددا به شعب برگشتند.
عدّهاى از آن مشركين كه انصاف بيشترى داشتند عذاب وجدان گرفته و با ديدن منظره از بين رفتن قطعنامه از ادامه تحريمها عليه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و طرفدارانش پشيمان شدند.
هشام بن عمرو بن مخزوم كه بزرگ قبيله بنى عامر بن لؤ بود نزد زهير بن امية بن عبداللّه بن عمر بن مخزوم رفت و او را متقاعد كرد تا اين قطعنامه اقتصادى را لغو كنند، وقتى توانست نظر او را جلب كند با هم نزد مُطعم بن عدى رفته و او را نيز با خود موافق و همراه ساخته و بعد سه نفرى نزد ابوالبُختَرى عاص بن هاشم بن حارث بن اسد رفتند، او نيز با آنها موافق بود، لذا چهار نفرى نزد زَمَعَة بن اَسوَد بن مُطَلِّب بن اسد رفته و موافقت او را هم جلب كردند و اين جمع در آن شب در خطم الجحون جمع شده و قرار گذاشتند فردا صبح به نقض اين قطعنامه علنا اقدام كنند، و قرار شان بر اين شد كه
ابتدا زهير بن امية سخن را شروع نمايد.
صبح فردا همگى كنار خانه كعبه آمدند و زهير پس از انجام طواف رو به جمعيت و بزرگان قريش كرد و با صدايى رسا مردم را از ادامه اين تحريم و بىمحبتى نسبت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و دوستانش بر حذر داشت و ادامه داد: اى اهل مكّه! شما چگونه غذا مىخوريد و لباس خوب مىپوشيد و زندگى راحتى داريد و حال آن كه بنىهاشم و نزديكان شما از گرسنگى ناراحتند، و فرياد اطفالشان بلند است. به خدا قسم كه ما هرگز از پاى ننشينيم تا وقتى كه اين قطعنامه را لغو كنيم.
ابوجهل كه بسيار متعجب شده بود و انتظار چنين اقدام و سخنانى نداشت خواست جواب او را بدهد كه متوجه شد چهار نفر از بزرگان قبائل نيز با او هم عقيده هستند و او را تاييد مىكنند.
ابوجهل با ناراحتى فرياد زد: دروغ مىگويى، به هيچ وجه اين قطعنامه لغو نخواهد شد.
زمعة بن اسود به ابوجهل گفت: تو دروغگوتر هستى، و قسم ياد كرد و گفت: وقتى اين قطعنامه نوشته مىشد ما راضى نبوديم.
ابوالبخترى گفت: آرى زمعة راست مىگويد، ما به آن قطعنامه راضى نبوده و نيستيم و آن چه در آن نوشته شده را قبول نداريم.
مطعم بن عدى گفت: آرى، اينها راست مىگويند، ما از اين عهدنامه و هر چه در آن نوشته شده بيزاريم.
هشام بن عمر نيز سخن آنها را تاييد كرد.
ابوجهل با خشم و غضب و ناراحتى تمام گفت: اين تصميمى است كه شبانه گرفته شده و اعتبارى ندارد، ابوجهل خيلى سعى كرد جلوى اين اقدام را بگيرد، اما موفق نشد و بالاخره عدّهاى كه در رأس آنها مطعم بن عدى و عدى بن قيس و زمعة بن اسود و ابوالبخترى و زهير بن امية بودند مسلح شده و مسلحانه به طرف شعب ابى طالب رفتند و به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت ابوطالب عليهالسلام و ديگر مسلمانان اعلام كردند كه قطعنامه باطل شده و شما مىتوانيد از شعب بيرون و به خانههاى خويش بازگرديد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام بالاخره بعد از يك عمر يارى و نصرت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ده روز پس از اتمام تحريم اقتصادى در سال دهم بعثت مطابق با سال 620 ميلادى در سن
هشتاد و شش سالگى در روز بيست و ششم رجب از دار دنيا رفت، و سه روز بعد از رحلت ايشان حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام همسر باوفاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه در مدّت تحريمها كنار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود از دنيا رفت.(1)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با به وقوع پيوستن اين دو واقعه اسف بار بسيار ناراحت و محزون گشته و فرمودند: اِجتَمَعَت عَلَى هَذه الأُمَة فِى هِذه الأيَامِ مُصِيبَتَان لَا أَدرِى بَأَيّهِمَا أَنا أَشَدّ جَزعَاً،(2)يعنى: در اين روزها بر اين امت دو مصيبت وارد گشته كه نمىدانم به كدام يك از آن دو بىتاب ترم و مقصودش مصيبت فقدان حضرت ابوطالب عليهالسلام و حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام بود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با از دست دادن حضرت ابوطالب عليهالسلام و همچنين همسر با وفايش حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام آن قدر محزون و ناراحت گشت كه اين ناراحتى تا يك سال مشهود بود، لذا مردم مسلمان نام آن سال را عام الحزن گذاشتند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در واپسين لحظات عمرش بنى عبدالمطلب را جمع كرد و آنها را نصيحت و وصيت فرمود:
«اى گروه قريش شما انتخاب شدگان خداى تعالى و قلب عرب هستيد، بدانيد براى عربها هيچ بهرهاى از ارجمندى و سرافرازى بر جاى ننهاديد مگر خود آن را احراز كرديد و آن را يافتهايد.
شما را سفارش مىكنم به بزرگداشت اين خانه (يعنى كعبه معظمه) كه در اين كار
هم خشنودى خداى تعالى است و هم براى معاش و زندگى خودتان مفيد است و هم باعث صبر و استقامت است، با اقوام و خويشان خود صله رحم كنيد و از ايشان قطع ارتباط نكنيد چرا كه صله رحم باعث طول عمر و زيادى رزق و روزى مىشود.
من شما را در مورد محمد صلىاللهعليهوآله سفارش مىكنم كه نسبت به او نيكى كنيد، او امين قريش و راستگوى عرب و داراى همه صفاتى است كه هم اكنون به شما سفارش نمودم، آن چه او آورده دل مىپذيرد ولى زبان از روى دشمنى آن را انكار مىكند.
قسم به خداى تعالى افراد ضعيف و از طبقه پايين اجتماع را در اطراف مىبينم كه دعوت محمد صلىاللهعليهوآله را پذيرفته و سخنان او را تصديق مىكنند و اوامرش را بزرگ مىشمارند و در راه پيشبرد اهدافش تا مرز كشته شدن پيش خواهند رفت، در نتيجه همان افراد طبقه پايين بزرگ و از رؤاى قريش خواهند شد، اما بزرگان قريش عقب خواهند ماند و دنباله رو آن جماعت خواهند گشت و خانه هايشان ويران خواهد شد.
ناگهان متوجه خواهيد شد كه ناتوانان آنها زمامدار شما شدهاند، آن كه بزرگتر بوده محتاجتر شود و آن كه دورتر بوده در حضور محمد صلىاللهعليهوآله بهره مندتر گردد.
در آن زمان همه عربها دوستدار او خواهند شد و زمام اختيار خود را به او خواهند سپرد و شهرهاى خود را به او مىسپارند.
پس اى گروه قريش! به او بپيونديد كه او در واقع پدر شما است، دوستدارش باشيد و پشتيبانى از حزب و گروهش بكنيد.
به خدا قسم، هر كس به راه او رود سعادت مند و رستگار مىشود و هر كس از تعليمات او بهره مند شود خوشبخت مىگردد. اگر اجل من به تأخير مىافتاد در همه حوادث و اتفاقات از او حمايت مىكردم».(1)
1) - (الرّوض الانف، جلد: 1، صفحه: 259) و (المواهب اللّدنيه بالمنح المحمديه، جلد: 1، صفحه: 72) و (تاريخ الخميس، جلد: 1، صفحه: 300) و (ثمرات الاوراق، صفحه: 294) و (بلوغ الارب، جلد: 1، صفحه: 93).
سپس بنى عبدالمطلب را فرا خواند و به آنها فرمود: مادامى كه به سخنان محمد صلىاللهعليهوآله گوش فرا دهيد و او را لبيك گوييد خير و خوبى را از دست نخواهيد داد پس اگر طالب رشد و هدايت هستيد او را يارى دهيد.
در آخرين لحظات عمر شريف حضرت ابوطالب عليهالسلام در حالى كه عدّه اى از كفار و مشركين قريش از جمله ابوجهل و عبداللّه بن اميه نزد ابوطالب عليهالسلام بودند پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله بر حضرت ابوطالب عليهالسلام وارد گشت و چون عدّهاى مشرك آنجا بودند به جاى سلام كردن به آنها فرمود: السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى، سپس نزد عموى بزرگوارشان نشستند و ايشان را بنا به دستورى كه اموات را تلقين دهيد، تلقين داده و فرمودند: اى عمو، بگو: لا اله الا اللّه.
زمانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين جملات را به حضرت ابوطالب عليهالسلام مىفرمود ابوجهل و عبداللّه بن اميه در صحبت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دويده و مدام به حضرت ابوطالب عليهالسلام با اعتراض مىگفتند: آيا مىخواهى از آيين عبدالمطلب عليهالسلام برگردى و به اين جوان ايمان بياورى؟
حضرت ابوطالب عليهالسلام كه وظيفهاش در دنيا تقيه بود به آنها فرمود: بدانيد من بر آيين عبدالمطلب عليهالسلام مىباشم.
توضيح اين كه حضرت عبدالمطلب عليهالسلام طبق روايات اسلامى و گواه تاريخ خود از انبياء الهى بودند و اين كه كسى بر آيين او است؛ يعنى يكتا پرست مىباشد، حضرت
ابوطالب عليهالسلام با اين جمله از برخورد بد مشركين در هنگام مرگ خويش با سياستى خاص جلو گيرى كرد و سپس شهادتين را فرموده و از دنيا رفت.
عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه كنار حضرت ابوطالب عليهالسلام بود مىگويد: شنيدم كه ابوطالب آهسته آهسته شهادتين را مىگويد و به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: به خدا قسم برادرم (ابوطالب عليهالسلام) جملاتى را كه به او فرمان دادى بر زبان جارى كرد.
ابوبكر بن ابى قحافه مىگويد: ابوطالب عليهالسلام از دنيا نرفت تا آن كه گفت: خدايى نيست جز خداى يگانه و محمد صلىاللهعليهوآله رسول خدا است.(1)
عكرمه مىگويد: ابن عباس به من خبر داد و گفت: پدرم به من خبر داد كه همانا ابوطالب عليهالسلام هنگام مرگ شهادتين را گفت و فرمود: لَا اِله اِلّا اَلله و اَنّ مُحَمَد رَسُولُ اَلله.(2)
حضرت ابوطالب عليهالسلام در آخرين لحظات عمر با بركت خويش پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و فرزند برومندش على عليهالسلام را به سينه خود چسبانيد و با ناراحتى عرض كرد: جدايى از شما برايم بسيار سخت و دشوار است و خيلى نگرانم كه بعد از من با شما چه خواهند كرد، سپس رو به طالب و عقيل عليهماالسلام و ساير بستگان كرده و فرمود: همه شما را به خدا مىسپارم و در اين هنگام چشم از جهان فرو بست.
درگذشت حضرت ابوطالب عليهالسلام براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و مردم مسلمان بسيار گران تمام شد، طورى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بعد از وفات ايشان سه سال بيشتر نتوانست در مكه بماند و آن قدر خود و اصحابش مورد اذيت و آزار مشركين قريش واقع شدند،(3)كه
بالاخره از طرف خداى تعالى امر به هجرت نازل شد.
عباس بن عبدالمطلب عليهالسلام بعد از وفات حضرت ابوطالب عليهالسلام تا آنجايى كه توانست براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دل سوزى كرده و مواظب ايشان بود، اما همه آن محبتها در مقابل خدمات حضرت ابوطالب عليهالسلام به هيچ وجه قابل قياس نبود و هيچ كسى نمىتوانست جاى حضرت ابوطالب عليهالسلام را براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و مابقى مسلمانها پر كند.
آن قدر مصيبت فقدان حضرت ابوطالب عليهالسلام بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سنگين بود كه با وجود انواع و اقسام اذيتها و شكنجههايى كه از مشركين ديد فرمود: سنگينى اذيت و آزارى كه از قريش ديدم در برابر مصيبت درگذشت ابوطالب عليهالسلام ناچيز بود، تا روزى كه ابوطالب
عليهالسلام وفات يافت دست قريش از آزار من كوتاه بود.
زمانى كه حضرت ابوطالب عليهالسلام فوت كردند پيامبر معظم اسلام
صلىاللهعليهوآله بسيار ناراحت و غمگين شده و با اشك و گريه به على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمودند: ايشان را غسل بده و كفن نما، بعد مرا خبر كن.
على بن ابى طالب عليهماالسلام نيز چنين كردند، زمانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر سر جنازه حضرت ابوطالب عليهالسلام حاضر شدند بسيار مىگريستند، نشستند و قسمت راست صورت ايشان را چهار مرتبه و قسمت چپ را سه مرتبه با دست مبارك شان نوازش كرده و با گريه فراوان فرمودند: اى عموى عزيزم، صله رحم را رعايت كردى هنگامى كه يتيم شدم، كفالتم را بر عهده گرفتى و مرا در دوران كودكى تربيت كردى و در بزرگى يارىام نمودى، خداى تعالى تو را از جانب من پاداش نيك دهد.
سپس جنازه ايشان را تشييع كردند و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شخصا زير تابوت حضرت ابوطالب عليهالسلام را گرفت و با پاى برهنه جنازه ايشان را تشييع نمود و در هنگام تشييع با گريههاى بلند و جان سوز بريده بريده به طورى كه گريه امانش نمىداد فرمود: چه عموى خوبى بودى برايم، من بعد از تو كجا روم؟!
ابوالحسن بكرى در كتاب مولد على عليهالسلام جريان دفن حضرت ابوطالب عليهالسلام را به شرح زير آورده است:
پس از اين كه حضرت ابوطالب عليهالسلام فوت شد على عليهالسلام آب مىآورد و پيامبر صلىاللهعليهوآله بدن ابوطالب عليهالسلام را غسل مىداد و پس از غسل جنازه او را كفن كردند.
پس از آن كه سدر و كافور بهشتى براى جنازه ابوطالب عليهالسلام استعمال كردند رسول خدا صلىاللهعليهوآله و فرزندان عبدالمطلب و بنى هاشم و بنى عبدمناف و همه اهل مكه محزون شدند و زنها از اين مصيبت يقه پاره كرده و موهاى سرشان را پريشان نمودند و پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام مىگريستند.
وقتى جنازه كنار قبر رسيد پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را در ميان لحد گذاشته و تلقين داد و در حالى كه گريه مىكرد فرمود: وَا اَبَتَاه، وَا اَبَاطَالِبَاه، وَاحُزنَاه، يا عَمّاه، آه آه بَعدَكَ يا عَمّاه. يعنى: اى پدرم اى ابوطالب، وامصيبتاه، اى عمو، واى بر من بعد از تو اى عمو، مرا در كودكى بزرگ كردى و در بزرگى يارىام نموده و دوستم داشتى و نزد تو مانند حدقه براى چشمانت و يا روح براى بدنت بودم.
و بعد از كلى گريه و ناله قبر را با خاك پوشاندند و على بن ابى طالب عليهماالسلام در مرثيه پدر بزرگوارش اشعارى خواند.(1)
1) - تذكره سبط ابن جوزى، صفحه: 6.
در زمان وفات حضرت ابوطالب عليهالسلام بنا به تأييد مورخين سنى و شيعه نماز ميت هنوز تشريع نشده بود، به همين جهت بر جنازه ايشان نماز ميت خوانده نشد.
ابوالفرج اصفهانى در اين باره نوشته: محمد بن حميد به نقل از پدرش نقل مىكند: ابوالجهم بن حذيفه پرسيد: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله بر جنازه ابوطالب عليهالسلام نماز گذارد؟
گفتم: در آن زمان نماز ميت كجا بود؟ (يعنى هنوز از طرف خداى تعالى تشريع نشده بود) نماز ميت بعدها تشريع شد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله از شنيدن خبر مرگ ابوطالب عليهالسلام اندوهگين شد و على عليهالسلام را امر به تدفين او نمود و خود نيز در تشييع جنازهاش حضور يافت و عباس و ابوبكر به ايمان ابوطالب عليهالسلام گواهى و شهادت دادهاند و من نيز به درستى به گواهى آن دو شاهدم؛ چرا كه ابوطالب عليهالسلام همواره ايمانش را كتمان مىكرد و اگر تا زمان ظهور و غلبه اسلام زنده مىماند يقينا ايمان خويش را آشكار مىساخت.
سيد فخار بن معد موسوى نيز در كتاب خويش آورده: شريف نسابه ابوعلى علوى عمرى معروف به موضّح به اسنادش روايت مىكند: وقتى ابوطالب عليهالسلام از دنيا رفت هنوز دستور نماز ميت بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل نشده بود به همين جهت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ابوطالب عليهالسلام و خديجه عليهاالسلام نماز ميت نخواند.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در طول مدّت عمر شريف خويش انگشترى به دست داشتند كه نقش نگين آن جمله: رَضِيتُ بِاللهِ رَبَّا وَ بِاِبنِ اَخِى مُحَمّد نَبِياً وَ بِابنِى عَلِى لَهُ وَصِيا؛ بود.
يعنى: راضى هستم كه خداى تعالى رب من و پسر برادرم محمد صلىاللهعليهوآله پيامبر خدا و پسرم على عليهالسلام وصى و جانشين او است.
در آن زمان رسم بر اين بود كه مردان بزرگ انگشترى به دست كرده و روى نگين آن انگشتر جمله كوتاه و مختصرى كه حاكى از اعتقاد و ايمان درونى شان بود حك مىكردند، مطلب فوق و نقش انگشترى حضرت ابوطالب عليهالسلام را شيخ ابولفتح در تفسير ابولفتح،(1)و سيد على خان مدنى شيرازى در كتاب الدرجات الرفيعه و اشكورى در كتاب محبوب القلوب آورده و تاييد كردهاند.
در طول تاريخ تا قبل از روى كار آمدن فرقه تازه تاسيس وهابيت مقبره شريف حضرت ابوطالب عليهالسلام داراى بارگاه بود، اما متاسفانه وهابيت همانند ديگر آثار اسلام اين بارگاه ملكوتى را نيز از بين بردهاند.
1) - تفسير ابوالفتح، جلد: 4، صفحه: 211.
علامه ميرزا نجم الدين شريف عسكرى رحمهالله مىگويد: شهرت ابوطالب عليهالسلام كنيهاش بوده و اسمش عبد مناف بود.(1)
علامه مجلسى رحمهالله مىگويد:
و الصحيح أن إسمه عبدمناف و بذلك نطقت وصية أبيه عبدالمطلب عليهالسلام حين أوصى إليه برسول اللّه صلىاللهعليهوآله و هو قوله:
اوصيك يا عبد مناف بعدى
بواحد بعد أبيه فرد.
يعنى: صحيح اين است كه اسم حضرت ابوطالب عليهالسلام عبدمناف بوده و پدرش عبدالمطلب عليهالسلام وقتى وصيت مىكرد، او را به اين نام خواند، آنجا كه مىگويد: وصيت مىكنم به عبدمناف بعد از خودم... .(2)
شيخ على نمازى در مستدرك سفينه البحار مىنويسد: فيه أن نوره يوم القيامة، يطفئ أنوار الخلائق، إلا خمسة أنوار. فى أنه كان مثله مثل أصحاب الكهف، و أنه كان مستودعا للوصايا، فدفعها إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، كما فى عدة روايات مذكورة فى البحار فى أنه أسلم بحساب الجمل.
أبو طالب: اسمه عبد مناف، و قيل: اسمه عمران، و يؤد الأول ما يأتى من وصية
عبد المطلب عليهالسلام له بقوله: أوصيك يا عبد مناف بعدى.
و الثانى ما عن بعض النسخ فى زيارة النبى صلىاللهعليهوآله من بعيد: السلام على عمك عمران أبى طالب عليهالسلام و قيل: اسمه كنيته لما رئى خط أميرالمؤنين عليهالسلام .(1)
يعنى: نور ابوطالب عليهالسلام در روز قيامت نور همه خلايق غير از پنج نور را خاموش مىكند. اين كه مثل او مثل اصحاب كهف است و اين كه وصاياى انبياء عليهمالسلام نزد او به وديعه بود تا به پيامبر صلىاللهعليهوآله رساند، همچنان كه در برخى از روايات بحار آمده، و اين كه به حساب ابجد اسلام آورد و شهادتين گفت.
ابوطالب عليهالسلام نامش عبدمناف بود و گفته شده عمران نام داشت و آن چه در وصيت عبدالمطلب عليهالسلام آمده نظر اول را تاييد كرده كه مىگويد: وصيت مىكنم به عبدمناف بعد از خودم، و نظر دوم را آن چه كه از بعضى نسخهها در مورد زيارت پيامبر صلىاللهعليهوآله از راه دور وارد شده تاييد مىكند كه مىگويد: سلام بر عموى تو عمران ابى طالب عليهالسلام و گفته شده نام او كنيه او است؛ به خاطر چيزى كه از نوشتههاى اميرالمؤمنين عليهالسلام ديده شده.
ابن تيميه در كتاب منهاج السنة النبويه،(2)مىگويد:
فهم يقدحون فى العباس عم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله الذى تواتر إيمانه و يمدحون أباطالب عليهالسلام الذى مات كافرا باتفاق أهل العلم، كما دلت عليه الأحاديث الصحيحة... .
يعنى: شيعيان به عباس، عموى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايراد گرفته و طعنه مىزنند، با اين كه
ايمانش به تواتر ثابت شده است؛ ولى ابوطالب عليهالسلام را مدح و ثناء مىگويند، با اين كه به اتفاق و اجماع اهل علم، كافر از دنيا رفته است، همان طور كه احاديث صحيح دلالت بر كفر او دارد.
البته مطلبى كه ايشان در مورد عباس، عموى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گفته تهمتى بيش به شيعيان مظلوم على بن ابى طالب عليهماالسلام نيست و من در كتاب اباالفضل العباس عليهالسلام در مورد عباس مفصل نوشته و ثابت نمودهام كه ايشان از محبين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوده است.
متأسفانه مجددا در جلد: 7، صفحه: 304 مىنويسد: عموهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چهار نفر بودند: عباس، حمزه عليهالسلام، ابوطالب عليهالسلام و ابولهب. عباس و حمزه عليهالسلام ايمان آوردند؛ ولى دو نفر ديگر كافر ماندند. يكى از آن دو، ابوطالب عليهالسلام بود كه از پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله دفاع و حمايت كرد، اما با كفر از دنيا رفت و ديگرى ابولهب بود كه دشمن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود و با اين كلام به اصطلاح خودش حضرت ابوطالب عليهالسلام را با ابولهب، مساوى قرار داده است.
و در اين باره توضيح مىدهد: ابو طالب عليهالسلام الذى اعان النبى صلىاللهعليهوآله لأجل نسبه و قرابته لا لأجل اللّه و لا تقربا له.
يعنى: اين كه ابوطالب عليهالسلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دفاع كرد، به خاطر نسب و قرابتى بود كه با او داشت و برادرزادهاش بود، و دفاع او از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به خاطر خدا و تقرب به او نبود.
و براى اين تعصبات و تهمت هايش هيچ گونه روايت يا سند تاريخى هر چند ضعيف ارائه نداده است.
در جاى ديگر مىنويسد:
و توفى ابوطالب عليهالسلام كافرا لم يؤن خشية العار، رغم إلحاح الرسول
صلىاللهعليهوآله على ذلك.(1)
يعنى: با اين كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خيلى اصرار كرد تا ابوطالب عليهالسلام مسلمان شود، اما كافر از دنيا رفت، چون ايمان آوردن را مايه عار و ننگ براى خود مىدانست.
در سند روايتى كه مسلم آورده، سفيان بن ثورى است.
شمس الدين محمد بن احمد ذهبى مورخ و محدّث و از علماء بزرگ اهل سنت در ميزان الاعتدال، جلد: 2، صفحه: 169 درباره سفيان بن ثورى مىگويد:
ايشان مدلّس بوده است.
"مدلّس" اسم مفعول "تدليس" است كه از "دلس" به معناى تاريكى و ابهام گرفته شده، در اصطلاح به حديثى گفته مىشود كه عيب در سند آن مخفى نگاه داشته شده باشد.
تدليس انواعى دارد از جمله:
1- تدليس در إسناد: به اين صورت كه راوى از معاصر خود، چيزى را نقل كند كه در واقع از او نشنيده، اما به گونهاى نقل مىكند كه تصور مىشود از او شنيده است. يا اين كه از ميان سند، افراد ضعيف يا كم سن و سال را مىاندازد تا حديث را معتبر جلوه دهد.
2- تدليس در مشايخ: به اين معنا كه راوى از شيخ خود حديثى را شنيده، اما براى اين كه او به هر دليل شناخته نشود، به گونهاى از او ياد مىكند كه شناخته نشود، مثلا؛ او
1) - مجموع فتاوى ابن تيميه، جلد: 4، صفحه: 62 و 63.
را با نام يا كنيه يا لقب غير معروف قيد مىكند.
به طور كلى مدلس يا تدليس به كسى مىگويند كه در روايت ديگران دست برده و تغيير داده و كم يا زياد مىكند و مطابق ميل و عقيده خود، سخنى از فرمايش پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ساخته و تحويل مردم مىدهد.
بزرگان اهل سنت تدليس و دست بردن در روايت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را از گناهان بزرگ شمردهاند. احمد بن على بن ثابت، مشهور به خطيب بغدادى، از شعبى كه از علماى بزرگ اهل سنت است نقل مىكند:
التدليس فى الحديث اشد من الزنا.
يعنى: تدليس در حديث، گناهش از زنا بالاتر است.
در جاى ديگر مىگويد:
لإن أزنى أحب إلى من أن أدلس، خرّب اللّه بيوت المدلسين. ما هم عندى إلا كذابون.(1)
يعنى: اگر زنا كنم، براى من گواراتر است از اين كه تدليس نمايم، خداوند خانه مدلسين را خراب كند، اينها نزد من جز كذاب، چيز ديگرى نيستند.
ابن مبارك درباره سفيان ثورى مىگويد: سفيان در حال ساختن حديث بود كه من بر او وارد شدم، چون من را ديد حيا كرد و گفت: اين حديث را از تو نقل مىكنيم.(2)
ابن معين دربارهاش مىگويد: احاديث مرسل سفيان همانند باد هستند.(3)
در تذكرة الحُفاظ از شمس الدين محمد بن احمد ذهبى نقل شده: فريانى گفته
خودم از سفيان شنيدم كه گفت: اگر من مىخواستم احاديث را آن چنان كه شنيدهام براى شما نقل كنم يك حديث هم براى شما نقل نمىكردم.(1)
بنابراين وقتى در سند روايت، چنين فردى وجود داشته باشد، چنين روايتى از نظر علماء و بزرگان سنى و شيعه مردود و قطعا از درجه اعتبار مىافتد.
راوى دومى كه در اين روايت هست، عبد الملك بن عمير است كه احمد بن حنبل دربارهاش مىگويد:
ضعيف جدا.(2)
يعنى: ايشان جدا ضعيف است.
ابوحاتم دربارهاش مىگويد:
او حافظ نبود و قوّه حفظش تغيير كرده بود.
راوى ديگر، عبد العزيز بن محمد دراوردى است كه ذهبى از احمد بن حنبل نقل مىكند:
او وقتى حديث مىگفت:
جاء ببواطيل.
يعنى: يك سرى مطالب باطل مىگفت.
ابو حاتم در مورد او مىگويد:
لا يحتج به.(3)
يعنى: روايات او قابل احتجاج نيست.
در سند ديگر صحيح مسلم، وكيع است كه ذهبى دربارهاش مىگويد:
ايشان مدلس بوده و در پانصد روايت خطا كرده است.(1)
ذهبى از احمد بن حنبل نقل مىكند:
سؤل كردم كه آيا وكيع آدم خوبى است يا عبد الرحمن؟
گفت: عبد الرحمن بهتر از وكيع است، چون عبد الرحمن به صحابه فحش نمىدهد و از خوردن شراب هم اجتناب مىكند.(2)
ثانيا؛ در صحيح بخارى و صحيح مسلم از قول پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده:
در حق ابوطالب عليهالسلام من شفاعت كرده و رفتم داخل جهنم و ديدم او گرفتار است و او را از جهنم بيرون آوردم و در بخشى كه در يك آب كم عمقى است و حرارت دارد، قرار دادم و از آن حرارت، مغز ابوطالب عليهالسلام به جوش مىآيد.
قرآن صراحت دارد بر اين كه:
«وَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ نَارُ جَهَنَّمَ لَا يُقْضَى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا وَ لَا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ
عَذَابِهَا»؛(3)
يعنى: اگر كسى وارد آتش جهنم شد، هيچ گونه تخفيفى در عذاب او داده نمىشود.
قرآن مىفرمايد: خدا در عذاب تخفيف نمىدهد، ولى صحيح بخارى و صحيح مسلم مىگويند: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به حضرت ابوطالب عليهالسلام تخفيف مىدهد.
همچنين در سوره بقره، آيه: 162 مىفرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَ مَاتُواْ وَ هُمْ كُفَّارٌ أُوْلَئكَ عَلَيهْمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلَئكَةِ وَ النَّاسِ
أَجْمَعِين * خَالِدِينَ فِيهَا لَا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَ لَا هُمْ يُنْظَرُونَ».
يعنى: كسانى كه كافر شدهاند و با همان كفر مردهاند، لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنها خواهد بود. و هميشه در آن لعنت باقى مىمانند و در عذاب آنها تخفيف داده نخواهد شد و به آنها مهلت داده نمىشود.
اما در صحيح بخارى و صحيح مسلم، حضرت ابوطالب عليهالسلام مورد رأفت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله قرار مىگيرد؟!!
نكته ديگرى كه در صحيح بخارى و صحيح مسلم، خلاف قرآن بيان شده، اين است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: شفاعت من در حق ابوطالب عليهالسلام او را فائده مىدهد و او را در آب كم عمق آتشين و جوشان قرار مىدهم.
حال آن كه قرآن در حق كفار مىگويد:
«فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ».(1)
يعنى: هيچ شفاعتى در حق آنها فايدهاى ندارد.
خداى تعالى در سوره غافر، آيه 18 مىفرمايد:
«وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآَزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ كَاظِمِينَ مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لَا شَفِيعٍ يُطَاعُ».
يعنى: كسانى كه در حق خودشان ظلم كرده و استحقاق آتش جهنم دارند، هيچ شفاعتى در حق آنها پذيرفته نيست.
همچنين در سوره مريم، آيه 86 تا 87 مىفرمايد:
«وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمِينَ إِلَى جَهَنَّمَ وِرْدًا * لَا يَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمَنِ عَهْدًا».
1) - سوره: مدثر، آيه: 48.
يعنى: شفاعتى در حق اهل جهنم پذيرفته نيست، مگر كسى كه نزد خداوند عهد و پيمان داشته باشد.
و مفسرين اهل سنت همگى متفقا گفتهاند: مراد از اين آيه و عهد و پيمان، همان ايمان به خداوند است.(1)
پس شفاعت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حديث ضحضاح، خلاف قرآن است.
همچنين خارج شدن حضرت ابوطالب عليهالسلام از مكانى به مكان ديگر براى تخفيف عذاب نيز خلاف قرآن است.
علماء و دانشمندان اهل سنت با سندهاى صحيح آوردهاند:
فَاخَرَت مَسألتِى إلَى يَومِ القِيَامَةِ فَهى لَكُم وَ لِمَن شَهِدَ أن لَا إلَه إلّا اللّه.(2)
يعنى: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: شفاعت من مخصوص كسانى است كه با ايمان از دنيا رفته و شهادت به وحدانيت خداوند داده باشند.
ابن كثير دمشقى درباره اين حديث مىگويد: سندش خوب و قوى است.
ابن ابى شيبه، استاد بخارى و احمد بن حنبل از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل مىكنند:
إنّى أخبَأتُ شَفَاعَتِى ثُمّ جَعَلَتهَا لِمَن مَاتَ مِن أمَتِى لَم يُشرِك بِالله شَيئا.(3)
يعنى: من شفاعتم را ذخيره كرده و براى كسى قرار دادهام كه به حال شرك از دنيا
1) - (تفسير قرطبى، جلد: 1، صفحه: 379) و (تفسير ابن كثير، جلد: 3، صفحه: 145) و (الدر المنثور، صفحه: 405).
2) - (مسند احمد بن حنبل، جلد: 2، صفحه: 222) و (سنن كبرى بيهقى، جلد: 1، صفحه: 223) و (تفسير ابن كثير، جلد: 2، صفحه: 266) و (إرواء الغليل ألبانى، جلد: 1، صفحه: 317).
3) - (مسند احمد بن حنبل، جلد: 4، صفحه: 416) و (المصنف ابن أبى شيبة، جلد: 7، صفحه: 410) و (مجمع الزوائد هيثمى، جلد: 8، صفحه: 258) و (تفسير ابن كثير، جلد: 2، صفحه: 266).
نرفته باشد.
ابن كثير درباره اين حديث نيز مىگويد:
و هذا أيضا إسناد صحيح.
احمد بن حنبل از ابوهريره نقل مىكند:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: شَفَاعَتِيْ لِمَنْ شَهِدَ اَنْ لاَّ اِلهَ اِلاَّ اللهُ مُخْلِصًا يَصْدُقُ قَلْبُه لِسَانَه وَ لِسَانُه قَلْبَه.(1)
يعنى: شفاعت من براى كسى است كه مخلصانه لا إله إلا اللّه بگويد و به رسالت من شهادت بدهد، به طورى كه زبان او، قلبش را تأييد كند و قلبش زبان او را.
حاكم نيشابورى مىگويد:
هذا حديث صحيح الاسناد.
يعنى: اين صحيح السند است.
وَ بُعِثتُ إلَى كُلِ أحمَرٍ وَ أسوَدٍ وَ أعطَيتُ الشَفَاعَة و هِى نَائلَةٌ مِن أمّتِى مَن لَا يشرِكُ بِاللهِ شَيئا.(2)
يعنى: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: من مبعوث شدهام هم براى سياه پوستان و هم براى سفيد پوستان و هم سرخ پوستان و خداوند براى من حق شفاعت لحاظ كرده است، شفاعت من به كسى از امت من خواهد رسيد كه به خداوند شرك نورزيده باشد.
اين روايات، رواياتى است كه از نظر خود اهل سنت معتبر و صحيحه مىباشد.
ديگر استدلال كسانى كه مىخواهند نستجير بالله كفر حضرت ابوطالب عليهالسلام را ثابت كنند، تمسك جستن به برخى آيات قرآن است و از جمله آن آيات، آيه 26 سوره انعام مىباشد:
«وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ مَا يَشْعُرُونَ».
يعنى: اينها مردم را نهى مىكنند و باز مىدارند از رفتن به طرف پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و خودشان هم دورى مىگزينند. جز خودشان كسى را به هلاكت نمىرسانند و به خودشان ضرر مىزنند و نمىفهمند.
محمد بن جرير طبرى در تفسير خود از حبيب بن ابى ثابت عمّن سمع ابن عباس نقل مىكند:
نزلت فى أبى طالب عليهالسلام كان ينهى عن محمد صلىاللهعليهوآله أن يؤى و ينأى عما جاء به أن يؤن به.(1)
يعنى: اين آيه در مورد ابوطالب
عليهالسلام نازل شده كه مردم را نهى مىكند از اين كه پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله را اذيت كنند و خودش هم از ايمان آوردن به او دورى مىگزيند.
همان گونه كه علماء علم رجال واقف هستند در اين جا يك مشكل سندى وجود دارد و آن اين كه اين سند ارسال و قطع دارد، چون مىگويد:
حبيب بن ابى ثابت عمّن سمع ابن عباس،
حبيب بن ابى ثابت نقل مىكند از كسى كه از ابن عباس روايت را شنيده است.
1) - (تفسير جامع البيان طبرى، جلد: 7، صفحه: 227) و (تفسير ابن كثير، جلد: 2، صفحه: 132) و (كشاف زمخشرى، جلد: 1، صفحه: 448).
و علماء و بزرگان رجالى وقتى راوى مجهول باشد، هيچ ارزشى براى روايت قائل نمىشوند.
مضافا؛ در عبارتى كه طبرانى آورده، قيس بن ربيع وجود دارد كه ابن معين و غيره او را تضعيف كردهاند.
ثانيا: علماء و دانشمندان اهل سنت آوردهاند كه مراد از:
«وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ»؛ يعنى قرآن مىفرمايد: آنها نهى كرده و آنها دورى مىكنند (چون ضمير جمع است)، در حالى كه ابوطالب عليهالسلام يك نفر است و بايد مىگفت: و هو ينهى و ينأى عنه؛ و او مردم را از توجه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نهى كرده و خودش هم دورى مىگزيند.
محمد بن جرير طبرى مىگويد:
بأن المراد منهم المشركين المكذبون بآيات اللّه. ينهون الناس عن اتباع محمد صلىاللهعليهوآله و القبول منه و ينأون عنه: يتباعدون عنه.(1)
يعنى: مراد از اين آيه، مشركينى هستند كه آيات خدا را تكذيب نموده، مردم را نهى و جلوگيرى مىكردند از اين كه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تبعيت و پيروى كنند و سخن او را قبول نمايند و خودشان هم از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دورى مىكردند.
نكته مهم بعد، مفهوم آيه با عملكرد حضرت ابوطالب عليهالسلام همخوانى ندارد؛ چون مىگويد:
«وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ»
1) - (تفسير جامع البيان طبرى، جلد: 7، صفحه: 227) و (عمدة القارى عينى، جلد: 18، صفحه: 219) و (تفسير ابن ابى حاتم، جلد: 4، صفحه: 1277) و (درالمنثور سيوطى، جلد: 3، صفحه: 8) و (تفسير ابن كثير، جلد: 2، صفحه: 132).
اينها مردم را نهى مىكردند از نزديك شدن مردم به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و تبعيت از او، و حال آن كه عمل حضرت ابوطالب عليهالسلام بر خلاف اين بود و ايشان براى نزديكى به پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله از كسى جلوگيرى نمىكردند، بلكه تمام وجود و هستى خود و فرزندانش را براى دفاع از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فدا نمود.
حتى ابن كثير دمشقى وقتى به اين قضيه مىرسد، مىگويد:
بعضىها كه گفتهاند مراد از اين آيه ابوطالب عليهالسلام است، اشكال دارد.
و أبو طالب لم يكن بهذه المثابة، بل كان يصد الناس عن أذية رسول اللّه صلىاللهعليهوآله .(1)
يعنى: ابوطالب عليهالسلام اين صفت را نداشت كه مردم را از نزديكى به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نهى كند؛ بلكه مردم را از اذيت كردن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله منع مىكرد.
ثالثا: اين حديث كه منظور اين آيه نستجيربالله حضرت ابوطالب عليهالسلام است را فقط حبيب بن ابى ثابت نقل كرده و اين در حالى است كه ابن حبّان؛ محدث و فقيه و مورخ و از صاحب نظران علم حديث و رجال شافعى مذهب در موردش آورده: او مدلِّس بوده، و عقيلى آورده: ابن عون او را طعن زده و عيب جويى كرده و مىگويد: او از عطا احاديثى نقل مىكند كه نمىتوان بر آنها اعتماد كرد.
آجرى از ابوداوود نقل مىكند: حبيب بن ثابت از عاصم بن ضمره مطلبى كه صحت داشته باشد نقل نمىكند.(2)
ابن حِبّان و ابن خزيمه اذعان كردهاند كه حبيب بن ثابت جاعل حديث بوده.
رابعا: آن چه از طرق ديگر كه همراه با سند است از ابن عباس در مورد اين آيه نقل شده با اين حرف منافات زيادى دارد. به عنوان مثال: محمد بن جرير طبرى و ابوبكر
محمد ابراهيم نيشابورى مشهور به ابن منذر و امام ابن ابى الحاتم و ابوبكر احمد بن موسى مشهور به ابن مَردويه از طريق على بن ابى طلحه و عوفى از ايشان نقل كردهاند كه اين آيه درباره مشركانى است كه مردم را از قرابت و ايمان آوردن به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نهى كرده و خود نيز از ايشان فاصله مىگرفتند.(1)
قرطبى نيز از ابن عباس و حسن نقل كرده كه آن دو گفتهاند: معناى آيه عام است و شامل همه كفار مىشود.
خامسا: خداى تعالى در اين آيه، همان طورى كه از سياق آيه به دست مىآيد افرادى كه در قيد حيات هستند را منظور فرموده، اين در حالى است كه به تأييد بزرگان اهل سنت اين آيه بعد از وفات حضرت ابوطالب عليهالسلام نازل گشته است.
خلاصه جعل اين حديث و گفتن اين سخن به قدرى سخيف و غير قابل قبول است كه مفسران و بزرگان اهل سنت وقتى به آن مىرسند بعضى با عبارت "قيل" كه به معناى قول ضعيف هست و بعضى اذعان كردهاند كه خلاف اين قول اشبه هست؛ يعنى خلاف اين به واقعيت شبيهتر است، آوردهاند.
به عنوان مثال: امام فخر رازى در تفسير الكبير وقتى به اين آيه رسيده ابتدا دو نظر را نوشته است: اول؛ نزول آن درباره مشركانى كه مردم را از پيروى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اقرار به رسالت او نهى مىكردند. دوم؛ نزول آن درباره حضرت ابوطالب عليهالسلام سپس مىنويسد "و القول الاول اشبه لوجهين" يعنى: به دو دليل قول اول به واقعيت شبيهتر و نزديكتر است.
اول: اين كه همه آيههاى قبل از اين آيه روش مشركان در برخورد با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را سرزنش و نكوهش مىكند، لذا اين آيه نيز بايد بر امر مذمومى حمل شود، زيرا اگر
1) - (تفسير طبرى، جلد: 7، صفحه: 109) و (الدر المنثور، جلد: 3، صفحه: 8).
حمل بر كار ابوطالب عليهالسلام بكنيم كه او مردم را از اذيت كردن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نهى مىكرد، نظم سياق آيات به هم خواهد خورد.
دوم: بعد از اين آيه خداى تعالى فرموده: آنان جز خود را به هلاكت نمىاندازند، مقصود اين است كه آن چه در آيات قبل آمده باعث هلاكت و نابودى آنها مىشود، بنابراين اگر معناى آيه نهى ابوطالب عليهالسلام از اذيت رساندن ديگران به پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد، با هلاك شدن سازگارى ندارد، زيرا نهى ابوطالب عليهالسلام كار خوب و نيكى بوده و موجب هلاكت نمىشود.
همچنين زمخشرى در تفسير الكشاف و شوكانى در تفسير فتح القدير نظريه اول را ذكر كرده و نظر دوم را با "قيل"، يعنى: قول ضعيف، مطرح كردهاند.
نسفى در تفسيرش در حاشيه تفسير خازن، جلد: 2، صفحه: 10، قول نخست را نقل كرده و مىگويد: گفتهاند منظور اين آيه ابوطالب عليهالسلام است، در حالى كه احتمال اول يعنى: ارتباط آيه با مشركين، منطقىتر است.
ابن كثير نيز در تفسير خود از قول ابن حنفيه، قتاده، مجاهد، ضحاك و عدّه ديگر قول اين كه آيه در مورد مشركان نازل شده نقل كرده و مىنويسد: اين نظريه ظاهرتر است.(1)
شهاب الدين آلوسى در مورد اين كه آيه در شأن مشركان نازل شده شرح و توضيح مىدهد و بعد درباره اين كه در شأن حضرت ابوطالب عليهالسلام نازل شده باشد مىگويد: امام فخر رازى در تفسيرش اين نظريه را رد كرده است و خلاصهاى از سخنان فخر رازى را نقل مىكند.
1) - تفسير قرآن كريم، جلد: 2، صفحه: 127.
از ديگر آيات قرآن كه نستجير بالله جهت اثبات كفر حضرت ابوطالب عليهالسلام استدلال مىكنند، آيه 113 سوره توبه مىباشد:
«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ».
در صحيح بخارى، جلد: 6، صفحه: 17، حديث 4772 و همچنين در صحيح مسلم، جلد: 1، صفحه: 40 آمده كه اين آيه شريفه در حق حضرت ابوطالب عليهالسلام نازل شده است.
در مورد اين مطلب نيز بايد عرض شود همه مردم مسلمان مىدانند كه سوره توبه در مدينه و بعد از فتح مكه نازل شده؛ بلكه بعضى مىگويند: آخرين سورهاى است كه بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده است. اما حضرت ابوطالب عليهالسلام سال دهم بعثت از دنيا رفتند. و طبق استدلال خود اهل سنت، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى حضرت ابوطالب عليهالسلام استغفار مىفرموده، از سال 10 بعثت تا سال 10 هجرت، بين رحلت حضرت ابوطالب عليهالسلام و نزول اين آيه، نزديك 13 سال فاصله بوده، اين چه معنايى مىدهد؟ يعنى: خداى تعالى با نزول اين آيه مىخواهد بفرمايد: اى پيامبر! شما كه 13 سال براى حضرت ابوطالب عليهالسلام استغفار كرده اى، كار اشتباهى انجام دادهاى؟!!
نكته بعد اين كه خود استغفار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى حضرت ابوطالب عليهالسلام كه كافر و مشرك از دنيا رفته است، مخالفت با قرآن دارد؛ خداى تعالى در آيه 22 سوره مجادله مىفرمايد:
«لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآَخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا
آَبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ».
يعنى: مؤنين حق ندارند با كسانى كه با خدا و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مخالف بودند،محبت كنند؛ حتى اگر پدرانشان يا پسرانشان يا برادرانشان يا خويشانشان باشند.
و شكى نيست كه طلب استغفار براى ديگران، نوعى اظهار محبت است و اين آيه شريفه در سال دوم هجرت نازل شده است. اما پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نستجيربالله اطاعت نكرده تا اين كه بالاخره خداى تعالى در سال آخر هجرت، او را نهى مىكند؟!!
نكته بعدى اين كه از طرفى مىگويند: اين آيه در حق حضرت ابوطالب عليهالسلام نازل شده، چون پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حق حضرت ابوطالب عليهالسلام استغفار مىكرده است و از طرفى هم در قرآن آمده:
«سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ».(1)
يعنى: فرقى نمىكند براى آن ها، چه براى آنها استغفار كنى يا استغفار نكنى، هرگز خدا آنها را نخواهد بخشيد.
اين آيه قبل از آيه 113 سوره توبه نازل شده است؛ يعنى: حدود سه يا چهار سال فاصله.
يعنى: به نظر اينها پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نستجيربالله اطاعت امر خداى تعالى نكرد و براى حضرت ابوطالب عليهالسلام طلب استغفار مىفرمود تا اين كه بعد از فتح مكه، خداوند دستور مىدهد:
«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى».(2)
يعنى: پيامبر و آنهايى كه ايمان آوردهاند، حق ندارند براى مشركين بعد از آن كه
براى آنها روشن شد كه آنها اهل جهنماند از خدا طلب آمرزش كنند، هر چند از خويشان نزديك آنها باشند.
ضمن اين كه در منابع اهل سنت در اين باره اختلاف نظر وجود دارد و بعضى معتقدند: اين آيه در زمانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نستجير بالله براى مادر گرامى شان طلب استغفار كردند نازل شده.
مسلم در صحيح خود و احمد در مسند، ابوداوود در سنن و نسائى و ابن ماجه از ابوهريره نقل كردهاند كه اين آيه زمانى كه نستجيربالله پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى مادر خود طلب استغفار فرمود نازل شده است. زمخشرى نيز در تفسير الكشاف مىنويسد: اين مطلب صحيحتر است، زيرا وفات ابوطالب عليهالسلام قبل از هجرت بود و اين سوره آخرين سورهاى است كه در مدينه نازل شد.(1)قسطلانى در ارشاد السارى مىنويسد: اين روايت ثابت شده كه چون پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عُمره انجام داد، بر سر قبر مادرش آمد و از پروردگار خود خواست به او اجازه دهد كه براى مادرش استغفار كند، در اين زمان اين آيه نازل گشت، اين روايت را حاكم و ابن ابى الحاتم از ابن مسعود و طبرانى از ابن عباس نقل كردهاند و اين روايت دلالت مىكند بر اين كه نزول اين آيه پس از وفات ابوطالب عليهالسلام بوده و اصل اين است كه نزول آيه تكرار نشده است.
در تفاسير اهل سنت آمده:
لَمَّا قَدِمَ رَسُول اللَّه صلىاللهعليهوآله مَكَّة وَقَفَ عَلَى قَبْر أُمّه حَتَّى سَخِنَتْ عَلَيْهِ الشَّمْس رَجَاء أَنْ يُؤذَن لَهُ فَيَسْتَغْفِر لَهَا حَتَّى نَزَلَتْ :مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَاَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى إِلَى قَوْله: تَبَرَّأَ مِنْهُ.(2)
يعنى: وقتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از مكه برمى گشت، بر سر قبر مادرش حضرت آمنه عليهاالسلام ايستاد و شروع به طلب استغفار كرد، در همين زمان، حضرت جبرئيل آمد و اين آيه را نازل كرد:
«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى».
يعنى: پيامبر حق ندارد براى مشركين طلب مغفرت كند، ولو اين كه او از خويشانش باشد.
قسطلانى در ارشاد السارى، جلد: 10، صفحه: 560 آورده است:
قد ثبت أن النبى صلىاللهعليهوآله أتى قبر أمه لما اعتمر فاستأذن ربه أن يستغفر لها فنزلت هذه الآية.
يعنى: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر سر قبر مادرش آمد و از خداوند خواست كه به او اجازه دهد براى مادرش طلب استغفار كند و خداوند هم اين آيه را نازل كرد:
«مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آَمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كَانُوا أُولِي قُرْبَى».
لذا ابن حجر عسقلانى مىگويد:
اين رواياتى كه ثابت مىكند اين آيه، يعنى: 113 توبه، درباره ابوطالب عليهالسلام نازل شده، با روايات صحيحى كه ثابت مىكند در حق مادر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده، هم خوانى ندارد.
همچنين قرطبى مفسر و فقيه مالكى مذهب مىگويد:
اين سوره، آخرين سورهاى است كه بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل شده، حال آن كه ابوطالب عليهالسلام در آغاز اسلام از دنيا رفته است.(1)
عدّهاى ديگر از مفسرين و بزرگان اهل سنت گفتهاند: اين آيه، در حق مردى از
1) - تفسير قرطبى، جلد: 17، صفحه: 308.
صحابه نازل شد كه براى پدر و مادرش كه مشرك بودند طلب استغفار مىكرد، وقتى اين جريان را به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گفتند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اعتراض كرده و اين آيه نازل شد.(1)
محمد بن جرير طبرى در اين باره مىگويد:
يك نفر نبود، بلكه چند نفر از مؤنين بودند كه پرسيدند:
ألا نستغفر لآبائنا و قد استغفر إبراهيم لأبيه كافرا. فأنزل اللّه: وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهيمَ لِأَبيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْه.(2)
يعنى: آيا نمىتوانيم براى پدرانمان كه مشرك بودند و از دنيا رفتهاند طلب مغفرت كنيم، در حالى كه حضرت ابراهيم عليهالسلام براى پدرش كه كافر بود، استغفار كرده است؟ خداوند اين آيه را نازل كرد: اگر حضرت ابراهيم عليهالسلام براى پدرش استغفار مىكرد، به خاطر وعدهاى بود كه داده بود و وقتى فهميد كه او مشرك بوده، از او بيزارى جست.
لذا اين اختلافات در شأن نزول و اختلاف در روايات، همان گونه كه علماء علم اصول واقف هستند باعث تساقط آنها مىشود، چرا كه گفتهاند: الدليلان اذا تعارضا تساقطا. ضمن اين كه اين احاديث از جهت سند ضعيف هستند.
رواياتى كه در اين باب جعل كردهاند عبارتند از:
1- اسحاق بن ابراهيم مىگويد عبدالرزاق گفته معمر به ما خبر داده كه زهرى از سعيد بن مسيب نقل كرده كه پدر سعيد بن مسيب گفته: آن گاه كه ابوطالب
عليهالسلام در حال مرگ بود، در حالى كه ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه در كنارش بودند، پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ابوطالب عليهالسلام وارد شد و فرمود: اى عمو، بگو: لا اله الا اللّه تا نزد خدا به نفع تو شهادت
دهم.
در اين هنگام ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه رو به ابوطالب عليهالسلام كرده و گفتند: اى ابوطالب عليهالسلام آيا از دين عبدالمطلب عليهالسلام رو بر مىگردانى؟! و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: من براى تو مادامى كه نهى نشدهام طلب آمرزش و مغفرت خواهم كرد و اين لحظه آيه: مَا كانَ لِلنَّبِيِ وَ الَّذينَ آمَنُوا... نازل گشت.(1)
2- ابواليمان مىگويد شعيب از زهرى به ما خبر داده كه او گفته سعيد بن مسيب از پدرش نقل كرده: وقتى ابوطالب عليهالسلام در حال مرگ بود رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر ابوطالب عليهالسلام وارد شد و ديد كه ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه بن مغيره هم هستند، در اين جا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى عمو، بگو: لا اله الا اللّه تا نزد خدا به نفع تو مناظره كنم. ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه گفتند: اى ابوطالب عليهالسلام از دين و ملت عبدالمطلب
عليهالسلام رو برمى گردانى؟ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همچنان كلمه لا اله الا اللّه را بر ابوطالب عليهالسلام عرضه مىكرد و آن دو نفر نيز همچنان سخن خودشان را به ابوطالب عليهالسلام مىگفتند تا اين كه ابوطالب عليهالسلام در آخرين سخن خود گفت: بر آيين عبدالمطلب عليهالسلام هستم و از گفتن كلمه لا اله الا اللّه خوددارى كرد، در اين هنگام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: به خدا قسم مادامى كه نهى نشوم براى تو از خدا طلب آمرزش مىكنم و در اين هنگام آيه: «مَا كانَ لِلنَّبِيِ وَ الَّذينَ آمَنُوا...» نازل گشت.(2)
3- حرملة بن يحيى التحيبى مىگويد عبداللّه بن وهب به ما خبر داده كه يونس از ابن شهاب نقل كرده كه سعيد بن مسيب از پدرش نقل كرده: زمانى كه ابوطالب عليهالسلام در شرف مرگ بود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر او وارد شد، الى آخر جريان كه در روايات قبل
آورديم.(1)
4- محمد بن عبّاد و ابن ابوعمر گفتهاند كه مروان از يزيد كه همان ابن كيسان باشد نقل كرده كه او از ابن حازم و از ابوهريره نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله هنگام مرگ عمويش الى آخر.(2)
5- محمد بن حاتم بن ميمون مىگويد كه يحيى بن سعيد از يزيد بن كيسان نقل كرده كه او از ابو حازم اشجعى نقل كرده كه ابوهريره گفته: رسول خدا صلىاللهعليهوآله به عمويش گفت بگو: لا اله الا اللّه، الى آخر.(3)
در يكى از اين روايات شخص مجهولى به نام اسحاق بن ابراهيم وجود دارد كه او را از سلسله سند ساقط مىكنند و مورد اعتماد رجاليون نيست، دارالقنطى او را ضعيف مىداند و ذهبى اصلا او را نمىشناسد، ابن عدى و ازدى او را به خاطر جعل حديث تكذيب كردهاند و حاكم گفته: پيش من قوى نيست، و در جاى ديگر مىگويد: ضعيف است، نسائى او را مورد اعتماد ندانسته، محدث حمص محمد بن عوف طائى او را دروغگو دانسته و تكذيبش مىكند.
شخص بعد در سلسله سند اين روايات عبدالرزاق است، عبدالرزاق بن عمر ثقفى كسى است كه درباره او گفته شده: ضعيف و غير قابل اعتماد است. دارالقطنى در اين باره مىگويد: به اين دليل كتابش از بين رفته كه ضعيف هست. ابومُسهِر دربارهاش مىگويد: كتاب عبدالرزاق كه از زهرى نقل مىكرده، از ميان رفت و از آن به بعد دنبالزهرى مىرفت و غير از آن چه در آن كتاب بود از زهرى مىگرفت.(4)
شخص بعدى در سلسه سند اين روايات معمر است و گويا همان معمر بن راشد باشد كه ذهبى درباره او مىگويد: وى داراى اوهام و تخيلات است كه ممكن است از خودش باشد. ابوحاتم مىگويد: هر چه حديث در بصره گفته داراى اشتباهات است.
در سلسله سند يك روايت ديگر تعدادى افراد با نامهاى ناقص وجود دارد، مثلا: ابواليمان كه ايشان اصلا وجود خارجى ندارد، يا شعيب و كسى با اين نام به جز كسى كه دروغگو و بد دهان و جاعل حديث بوده وجود ندارد.
در سلسله سند روايت ديگر حرملة بن يحيى التحيبى وجود دارد، ابوحاتم درباره اش مىگويد: با سخن او نمىتوان احتجاج و استدلال كرد، عبداللّه بن محمد فرهاذان او را در روايتهايى كه از ابن عدى نقل مىكند ضعيف دانسته است. همچنين يونس و ابن شهاب نيز وجود دارد كه ناشناس بوده و يا نامهايى از اين قبيل به عنوان دروغگو و يا بسيار دروغگو وجود دارد.(1)
سعيد بن مسيب وجود دارد كه ابن ابى الحديد او را جزء دشمنان على بن ابى طالب عليهماالسلام مىداند.(2)
محمد بن حاتم بن ميمون القطيعى معروف به سمين وجود دارد كه ابن معين و ابن مدينى در موردش گفتهاند: او بسيار دروغگو است، فلّاس مىگويد: او اصلا چيزى نيست.(3)
يحيى بن سعيد وجود دارد كه بخارى و ابوحاتم دربارهاش مىگويند: او حديثهاى ناپسند روايت مىكند.
نسائى مىگويد: يحيى بن سعيد از زهرى احاديث ساختگى نقل مىكند.
ابن عدى و ديگران گفتهاند: او از راويان مورد اعتماد، حديثهاى باطل نقل مىكند.
ابن حبان مىگويد: او بسيار خطا كار و اشتباه زياد مىكند.
از مروان نام برده شده كه تعداد بسيار زيادى مروان وجود دارد كه اكثر آنها از نظر رجاليون يا دروغگو و يا ناشناختهاند.
ابوهريره وجود دارد كه شخصيتش بر هيچ كس پوشيده نيست، او شخصى است كه عمر بن خطاب او را به علت كثرت روايت از پيامبر صلىاللهعليهوآله از نقل حديث بر حذر داشت.(1)همچنين حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام و برخى ديگر از اصحاب نيز در همين مورد زبان به اعتراض گشودند.(2)
ابراهيم نظّام از معتزله، ابوهريره را به كذب و وضع حديث متهم ساخته،(3)ابوجعفر اسكافى نيز در نقض خود بر العثمانيه جاحظ، حكاياتى در انتقاد از ابوهريره نقل مىكند.(4)
خود ابوهريره مىگويد: اگر من اين روايات را كه براى شما گفتم در زمان زندگانى عمر مىگفتم، يقين داشتم كه شلاق به پشتم مىخورد.(5)
ذهبى، در مورد ابوهريره مىنويسد:
عن السائب بن يزيد: سمع عمر يقول لأبى هريرة لتتركن الحديث عن رسول صلىاللهعليهوآله أو
لألحقنك بأرض دوس!(1)
يعنى: از سائب بن يزيد از عمر شنيده شده كه به ابوهريره مىگويد: بايد نقل حديث از پيامبر صلىاللهعليهوآله را ترك كنى يا اين كه تو را به سرزمين دوس تبعيد مىكنم.
يكى از مسائلى كه تمامى علماى رجال اهل سنت بر آن اتفاق نظر دارند، اين است كه ابوهريره مدلس بوده و سخنى را كه از ديگران شنيده بوده، به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت مىداده است.
ذهبى در مورد ابوهريره مىنويسد:
قال يزيد بن هارون: سمعت شعبة يقول كان أبو هريرة يدلس.(2)
يعنى: يزيد بن هارون گفت از شعبه شنيدم كه مىگفت: ابوهريره تدليس مىكند.
ابن كثير دمشقى بعد از نقل اين سخن در نوع تدليس أبوهريره مىنويسد:
أى يروى ما سمعه من كعب و ما سمعه من رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و لا يميز هذا من هذا ذكره ابن عساكر. و كان شعبة يشير بهذا إلى حديثه من أصبح جنبا فلا صيام له فإنه لما حوقق عليه قال: أخبرنيه مخبر و لم أسمعه من رسول اللّه صلىاللهعليهوآله.(3)
يعنى: او آن چه را كه از كعب شنيده و آن چه را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيده بود نقل كرده و بين آن دو فرقى نمىگذاشت؛ اين را ابن عساكر گفته است. و ظاهرا شعبه به اينروايت اشاره مىكند كه هر كس صبح جنب از خواب بيدار شود نمىتواند روزه بگيرد؛ پس به درستى كه وقتى از او در مورد اين روايت بازجويى شد گفت: اين مطلب را
1) - (سير أعلام النبلاء، جلد: 2، صفحه: 600) و (كنز العمال، جلد: 10، صفحه: 291) و (أخبار المدينة، جلد: 2، صفحه: 12) و (تاريخ مدينة دمشق، جلد: 50، صفحه: 172 و جلد: 67، صفحه: 343).
2) - (سير أعلام النبلاء - الذهبى، جلد: 2، صفحه: 608) و (الكامل - عبد اللّه بن عدى، جلد: 1، صفحه: 68) و (تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر، جلد: 67، صفحه: 359).
3) - البداية والنهاية - ابن كثير، جلد: 8، صفحه: 117 الى 118.
كسى به من خبر داده بود و از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نشنيده بودم.
و روى أبو يوسف، قال: قلت لأبى حنيفة: الخبر يجئ عن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يخالف قياسنا ما تصنع به؟ قال: إذا جاءت به الرواة الثقات عملنا به و تركنا الرأى، فقلت: ما تقول فى رواية أبى بكر و عمر؟ فقال: ناهيك بهما! فقلت: على عليهالسلام و عثمان، قال: كذلك، فلما رآنى أعد الصحابة قال: و الصحابة كلهم عدول ما عدا رجالا، ثم عد منهم أباهريرة و أنس بن مالك.(1)
يعنى: ابو يوسف شاگر ابوحنيفه مىگويد به ابوحنيفه گفتم: براى ما رواياتى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىآيد كه با قياس ما مخالف است، آنها را چه كنيم؟ گفت: اگر روايت از افراد مورد اطمينان باشد به آن عمل كرده و نظر خويش را كنار مىگذاريم؛ گفتم: نظر شما در مورد روايات ابوبكر و عمر چيست؟
گفت: تو را از كنار گذاشتن آنها نهى مىكنم.
گفتم: على عليهالسلام و عثمان؟
پاسخ داد: آن دو نيز همچنين.
و وقتى كه ديد يك يك صحابه را مىشمارم گفت: همه صحابه عادل هستند غير از چند نفر كه نامشان را برد و از ايشان ابوهريره و مالك بن انس بود.
نهايتا بايد عرض كنم تا زمانى كه اين تعارضات و اشكالات سندى براى اين قبيل روايات نبود، متن و مضمون روايات مطلب بدى ثابت نمىكند، چون به اتفاق نظر علماء و بزرگان حضرت عبدالمطلب عليهالسلام از انبياء الهى بوده و حتى عدّهاى از بزرگان و دانشمندان اهل سنت من جمله جلال الدين سيوطى اذعان كردهاند كه حضرت
1) - (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد: 4، صفحه: 68) و (روضة العلماء للزندويستى) و (كتائب أعلام الأخيار للكفوى).
عبدالمطلب عليهالسلام يكتا پرست بوده و اين كه حضرت ابوطالب عليهالسلام بر آيين حضرت عبدالمطلب عليهالسلام باشد كمترين مطلبى كه ثابت مىكند يكتاپرستى ايشان است، به طور كلى همان گونه كه بعضى از علماء و بزرگان اذعان كردهاند: افسانه عدم ايمان ابوطالب عليهالسلام ريشه در خلافت بنى العباس دارد، زيرا خلفاى عباسى براى آن كه خود را به خلافت لايقتر از علويان نشان دهند در بين مردم تبليغ مىكردند كه جد ما عباس به پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان آورد ولى ابوطالب عليهالسلام جد علوىها مشرك از دنيا رفت. آنها با اين استدلال ادعا داشتند پس ما اولى و شايستهتر به خلافت هستيم.(1)
مضافا زمخشرى مىگويد: مرگ ابوطالب عليهالسلام قبل از هجرت رخ داده و اين آيه در مدينه نازل گشته است.
1) - تفسير ابوالفتوح، جلد: 4، صفحه: 406.
حضرت ابوطالب عليهالسلام علاوه بر عناوينى مانند: وصايت و نبوّت، صاحب عنوان صحابه نيز مىباشند، لذا ذيلا تحقيقى اجمالى در مورد اين واژه و صاحبانش ارائه مىگردد تا بگوئيم: كسانى كه معتقدند عنوان صحابه روى هر شخصى بود صرف نظر از روحيات و اعتقادات و اعمالش محترم است و افراد منافق و خبيث را كه خباثت و نفاقشان از آيات قرآن به دست مىآيد، صرفا به جهت اين كه عنوان صحابه دارند محترم مىشمارند، اما چطور به حضرت ابوطالب عليهالسلام توهين كرده و حمله ور شده و بىمهرى مىكنند؟! بر فرض محال حضرت ابوطالب عليهالسلام از انبياء الهى يا جزو اوصياء پيامبران الهى نبود، اما مخالف و موافق متفقند و جز اين نيست كه از بهترين و فعالترين صحابى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند، بنابراين مشخص است بىمهرىها و حملات به ساحت مقدس حضرت ابوطالب عليهالسلام طراحى شده و هدفمند بوده كه از عمده دلايل آن نشانه گرفتن شخصيت حضرت على عليهالسلام و همچنين سرپوش گذاشتن و عادى جلوه دادن شرك و نفاق و خباثت آباء و اجداد و بزرگان خويش بوده و هست.
صحابه از ماده "صحب" و به كسانى اطلاق مىشود كه همراه و ملازم و معاشر كسى يا چيزى باشند، همچنين به معناى مصاحبت و همراهى طولانى مدّت نيز استعمال شده است.(1)
1) - (مفردات راغب، ماده صحب) و (لسان العرب، جلد: 7، صفحه: 286) و (تاج العروس، جلد: 1، صفحه: 32).
دانشمندان و علماء شيعه و سنى برداشتها و تعاريف متفاوت و مختلفى از واژه صحابه داشته و دارند.
عدّهاى از بزرگان اهل سنت من جمله ابن عبدالبر، ابن منده و يحى بن عثمان بن صالح مصرى قائل هستند: به كسانى كه زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را درك كرده باشند، چنان چه مسلمان شده، حتى اگر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در طول عمر خويش نديده باشند صحابه اطلاق مىگردد.(1)
ابن حجر عسقلانى معتقد است: صحابه به كسى مىگويند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را ديده و اسلام آورده و مسلمان نيز از دنيا رفته باشد.(2)
محمد بن اسماعيل بخارى قائل است: هر كسى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ديده و همراه و ملازم آن حضرت بوده، صحابه محسوب مىشود.(3)
ابن اثير در مقدمه اسد الغابه آورده كه دانشمندان علم حديث درباره هر كسى كه حديث يا سخنى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كند، اصطلاح صحابه را به كار مىبرند و اين معنا را به اندازهاى گسترش دادهاند كه هر كسى يك مرتبه آن حضرت را ديده باشد شامل مىشود، البته اين مطلب به جهت شرافت و جايگاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است، از اين رو، هر كسى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را ديده باشد اصطلاح صحابى درباره او به كار مىرود.(4)
سعيد بن مسيب معتقد است: به جهت شرافت همراهى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، رسيدن به اين مقام همراهى طولانى مىطلبد، در نتيجه صحابى كسى است كه حداقل يك يا دو سال همنشين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوده و نيز در يك يا دو غزوه حضرت را همراهى كرده باشد.(1)
ابوالمظفر سمعانى قائل شده: صحابه به كسى اطلاق مىشود كه همنشينىاش با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مدّت طولانى بوده و علت همنشينىاش پيروى از آن حضرت بوده، همچنين روايت و سخنى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شنيده باشد.(2)
جماعتى از علماء و بزرگان اهل سنت نيز معتقدند: همنشينى طولانى مدّت و روايت كردن از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شرافت صحابى بودن را نصيب افراد مىكند.(3)
حق مطلب آن است كه لفظ صحابه اصطلاح شرعى كه از طرف خداى تعالى و شارع مقدس وضع شده باشد نيست، بلكه يك واژه و اصطلاح لغوى بوده و در زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به معناى لغوى آن استعمال مىشده است، مثلا: به افرادى كه در مسجد النبى ساكن بودند "اصحاب صفّه" گفته مىشد.
اين واژه به مرور زمان علم شد براى افرادى كه همنشين و ياور پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله بودند و بعضا علماء و بزرگان شيعه نيز معناى اصطلاحى اين واژه را توضيح فرمودند، مثلا شهيد ثانى در شرح و توضيح اين واژه مىفرمايد: صحابه به كسى گفته مىشود كه در حال ايمان و مسلمان بودن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را ديده و مسلمان نيز از دنيا رفته است،
1) - (الوافى بالوافيات، جلد: 1، صفحه: 206) و (الطبقات الكبرى، جلد: 5، صفحه: 88) و (حلية الاولياء، جلد: 2، صفحه: 161).
2) - (فتح المغيث، جلد: 4، صفحه: 31) و (مقباس الهدايه، جلد: 3، صفحه: 297).
3) - (فتح المغيث، جلد: 3، صفحه: 92 الى 93 و 95) و (الامالى سيد مرتضى، جلد: 1، صفحه: 138) و (تاريخ بغداد، جلد: 12، صفحه: 312).
اگر چه در زمان زندگانى مرتد شده باشد.(1)
سيد حسن صدر معتقد است: صحابى به كسى گفته مىشود كه در حال اسلام با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همنشين و با اسلام از دنيا رفته باشد.(2)
لذا به تمام كسانى كه از نظر فكرى و اعتقادى حتى بدون اين كه حضور فيزيكى در كنار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله داشته باشند، صحابه اطلاق مىشود، بنابراين صحابه و صاحب شامل تمام افراد مؤن، عادل، فاسق و منافق نيز مىشود. شاهد و مؤد اين مدّعا آيات و رواياتى است كه كلمه صحابه درباره اين افراد به كار برده شده است.
به عنوان مثال در منابع و صحاح خود اهل سنت روايتى نقل كردهاند: قَالَ عُمَر دَعنِى اَضرِبُ عُنُقَ هَذَا المُنَافِق فَقَالَ دَعهُ لَايَتَحَدّثُ النَاس اَنّ مُحَمّداً يَقتُلُ اَصحَابَه؛ يعنى: روزى عمر از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله درخواست نمود تا عبداللّه بن أبى، منافق مشهور را به قتل رساند، پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله فرمودند: اى عمر! با سخن مردم چه خواهى كرد كه بگويند: محمد صلىاللهعليهوآله اصحاب خود را مىكشد.(3)
در حديث ديگر جبير بن مطعمه مىگويد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: اِنّ فِى اَصحَابِى مُنَافِقُون.(4)يعنى: در ميان اصحاب من منافقانى هستند، يا اين كه نظير اين روايات در صحيح مسلم چنين آمده است: اِنّ فِى اَصحَابِى اِثنَى عَشَرَ مُنَافِقَا مِنهُم ثَمَانِىْ لَا يَدخُلُونَ الجَنْةَ، حَتّى يَلِجُ الجَمَلَ فِى سَمّ الخِيَاط.(5)
1) - الرعاية على الدراية، صفحه: 339.
2) - نهاية الدرايه، صفحه: 341.
3) - (صحيح مسلم، جلد: 4، باب نصر الاخ ظالماً او مظلوماً، حديث 2584) و (السيرْالنبويه، جلد: 3، صفحه: 303) و (السيرْ النبوى ابن كثير، جلد: 3، صفحه: 299) و (احمد بن حنبل، جلد: 5، صفحه: 40، حديث: 16323) و (تفسير القرآن العظيم ابن كثير، جلد: 2، صفحه: 399).
4) - مسند احمد، صفحه: 83، حديث: 4.
5) - (صحيح مسلم، باب صفات المنافقين، حديث: 4983) و (مسند احمد، كتاب باقى مسند الأنصار،حديث: 22229).
يعنى: در ميان اصحاب من دوازده تن منافق هستند كه هشت نفر آنان محال است وارد بهشت شوند مگر اين كه شتر از سوراخ سوزن بگذرد.
در حديث ديگر از قول پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده: أنَا فَرَطكُم عَلَى الحَوضِ وَ لَيُرفَعُنَّ رِجَالٌ مِنكُم ثُمّ لَيُختَلَجُنَّ دُونِى، فَأقُولُ يَارَبّ أصحَابِى فَيُقَالُ اِنّكَ لَا تَدرِى مَا احدَثُوا بَعدَك.(1)
يعنى: من وارد بر حوض مىشوم در حالى كه گروهى از مردان شما را بيرون برده و از كنار من دور مىكنند. آن گاه مىگويم: خدايا! اينها اصحاب من هستند، گفته مىشود: تو نمىدانى كه اينها پس از تو چه كار كردند؟!
به طور كلى اهل سنت همه اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را صالح و عارى از خطا و اشتباه مىدانند و اجازه نمىدهند كسى نقد و انتقادى از آنها داشته باشد، لذا قائل به عدالت تمام صحابه هستند و سخنان صحابه را يكى از منابع شريعت اسلام دانسته و پيروى از آنها را موجب فلاح و رستگارى دنيا و آخرت مىدانند.
اما شيعيان فقط جمعى از صحابه را ستايش كرده و به آنها ارادت دارند، يعنى: فقط از برخى اصحاب كه در راه خدا و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فداكار و در صراط مستقيم بودهاند تجليل كرده و احترام مىگذارند و براى اصحاب معمولى از خداى تعالى نيز طلب مغفرت مىكنند و اصحابى كه نفاق يا عناد يا فسق شان از آيات قرآن و روايات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اثبات شود به نيكى ياد نمىكنند، بلكه آنها را تبعا للقرآن لعن و نفرين مىكنند، به عبارت اخرى شيعيان صرف اين كه كسى صحابه و در كنار پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله باشد اعتنايى نكرده و براى صحابه بودن مستقلا هيچ ارزش و اعتبارى قائل نيستند،
1) - (صحيح بخارى، كتاب الرقاق، حديث: 6090) و (مسند احمد، كتاب مسند المكثرين من الصحاب، حديث: 3966).
مخصوصا كه از آيات قرآن و روايات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه مورد قبول طرفين مىباشد استفاده مىشود كه بعضى از صحابه منحرف و منافق بوده و مستحق لعن و نفرين هستند، بلكه شيعيان براى آن عدّه از افرادى كه در كنار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوده و همچنين و مهمتر از اين در صراط مستقيم و در چهار چوب اعتقادى، اخلاقى كه پيامبر اكرم براى بشريت به ارمغان آوردند بوده و خود را به مقام اولياء اللهى رسانده باشند ارزش و احترام قائل هستند، كه اين ارزش و احترام براى تقواى آنها است، براى در صراط مستقيم بودن آنها است، براى اين است كه خودشان را با تلاش و كوشش و جهاد با نفس به مقام ولى خدايى رساندهاند كه خداى تعالى در تأييد اين عمل شيعيان در قرآن مىفرمايد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبير»؛(1)البته همنشينان و صحابه پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله موقعيت و زمينه بهتر و بيشترى نسبت به ديگر افرادى كه اين امتياز را نداشتهاند دارا بودهاند، اما فقط صرف همنشنين و صحابى بودن هيچ ارزشى ندارند، چه بسا افرادى در كنار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وجود داشتند و به تاييد خود اهل سنت آن قدر بد و منحرف بودند كه مستحق اجراى حد بودند، كما اين كه خليفه دوم، بعضى از صحابه را منافق،(2)و يا بعضى ديگر را دشمن خدا مىدانست و بر آنها حد جارى كرده است.(3)
به طور كلى نه تنها شيعيان، بلكه بعضى از علماء و دانشمندان اهل سنت نيز مانند شيعه صرف صحابى بودن براى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ارزشى براى كسى قائل نيستند و معتقدند كه احاديث و رواياتى كه براى صحابه ارزشى قائل شده در زمان بنى اميه و اكثرا به دستور معاويه جعل شده و علت اين كار نيز اين بوده كه مىخواستهاند فضيلتى
دروغين براى خود درست كنند تا بتوانند با بنى هاشم به اصطلاح خودشان در يك حد قرار بگيرند، به عنوان مثال: ابن عرفه مشهور به "نَفطَويه" كه از بزرگان اهل سنّت است همين مطلب را تأييد كرده و مىگويد: بيشتر احاديث مربوط به فضايل صحابه در دوران بنىاميه به منظور نزديكى به بنىاميه و براى ضربه زدن به بنىهاشم گفته شده است.(1)
احمد امين ديدگاه زيديه و معتزله درباره عدالت صحابه را چنين بيان مىكند:
انّا رأينا الصحابه أنفسهم ينقد بعضهم بعضاً، بل يلعن بعضهم بعضاً و لو كانت الصحابه عند نفسها بالمنزله التى لا يصح فيها نقد و لا لعن لعلمت ذلك من حال نفسها، لأنهم أعرف بمحلهم عن عوام أهل دهرنا و هذا طلحه و الزبير و عائشه و من كان معهم و فى جانبهم، لم يروا أن يمسكوا عن علىّ، و هذا معاويه و عمرو بن العاص لم يقصروا دون ضربه و ضرب أصحابه بالسيف، و كالذى روى عن عمر من انّه طعن فى روايه أبى هريره و شتم خالد بن الوليد و حكم بفسقه، و خوّن عمرو بن العاص نسبهما و معاويه و نسبهما الى سرقه مال الفئ و اقتطاعه، و قل أن يكون فى الصحابه من سلم من لسانه او يده، الى كثير من أمثال ذلك ممّا رواه التاريخ و كان التابعون يسلكون بالصحابه هذا المسلك و يقولون فى العصاه منهم هذا القول، و انّما اتخذهم العامه أرباباً بعد ذلك، و الصحابه قوم من الناس، لهم ما للناس و عليهم ما عليهم من أسأ منهم ذممناه، و من أحسن منهم حمدناه، و ليس لهم على غيرهم كبير فضل الاّض بمشاهده الرسول و معاصرته لاغير، بل ربّما كانت ذنوبهم أفحش من ذنوب غيرهم، لأنهم شاهدوا الأعلام و المعجزات، فمعاصينا أخف لأنّنا أعذر.(2)
يعنى: بررسى سيره و رفتار صحابه نشان مىدهد كه آنان يكديگر را مورد نقد و
انتقاد قرار داده، بلكه يكديگر را لعن و نفرين مىكردند، و چنانچه صحابه نزد خودشان از مقامى برخوردار بودند كه انتقاد و لعن در مورد آنان صحيح نبود به طور حتم آن را بيان مىكردند، چرا كه آنان نسبت به خود از عوام روزگار ما آشناتر بودند. طلحه، زبير، عايشه و كسانى كه همراه آنان بودند در برابر على عليهالسلام ايستادند، همچنان كه معاويه و عمر و عاص نيز چنين بودند و نمونههاى فراوان ديگر كه در تاريخ روايت شده است.
از نگاه اين ها، صحابه گروهى از مردم بودند كه مانند ساير مردم هر كارى كه انجام دهند، خواه درست يا نادرست، به حساب خودشان مىباشد، هر كسى از صحابه كار بدى انجام دهد نكوهش، و هر كسى كار نيكى انجام دهد او را ستايش مىكنيم و آنان جز امتياز مشاهده پيامبر صلىاللهعليهوآله از امتياز ديگرى برخوردار نبودند، چه بسا گناهان آنان فاحشتر از گناهان ديگران بود، چون آنان شاهد معجزات و نشانههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، بنابراين گناهان ما سبكتر از آنان خواهد بود، چون عذر ما پذيرفتهتر مىباشد.
سعدالدين تفتازانى كه از علماء بزرگ كلامى اشاعره است مىنويسد: و ان ما وقع بين الصحابه من المحاربات و المشاجرات على الوجه المسطور فى كتب التاريخ و المذكور على السنه الثقاة يدل بظاهره على ان بعضهم قد حاد عن طريق الحق و بلغ حدالظلم و الفسق و كان الباعث له الحقد و العناد و الحسد و اللداد و طلب الملك و الرياسة و الميل الى الشهوات.(1)
يعنى: حوادث، جنگها و جرياناتى كه بين صحابه به وجود آمد، چنان كه در كتابهاى تاريخى آمده است و افراد موثق و مورد اطمينان ياد نمودهاند، حاكى از اين واقعيت است كه برخى از صحابه از راه حق منحرف گشته تا جايى كه مرتكب ظلم و فسق گرديدند و ريشه اين انحراف و ظلم آنان كينه و دشمنى، حسادت و خصومت،
1) - (شرح المقاصد، سعدالدين تفتازانى، ج 5 - 4، صفحه: 310) و (تدريب الراوى، صفحه: 377).
حكومتخواهى، رياستطلبى، تمايل به لذتها و شهوتها بوده است.
جلال الدين سيوطى در ذيل بحث عدالت صحابه مىنويسد:
گفته شده كه در عدالت صحابه جستجو و تحقيق لازم است. برخى ديگر گفتهاند: عدالت صحابه پس از پديد آمدن فتنهها بايد مورد بررسى و پرسش واقع شود و گروه معتزله مىگويند: اصحاب، عادل هستند جز كسانى كه با على عليهالسلام جنگيدند.
نظر عدّهاى از علماء اهل سنت در مورد صحابه:
ابن تيميه قائل است:
و من اصول اهل السنه و الجماعه سلامة قلوبهم و السنتهم لاصحاب رسول اللّه
صلىاللهعليهوآله كما وصفهم اللّه فى قوله تعالى «وَ الَّذينَ جاؤ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِالْإيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فى قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤفٌ رَحيم» و طاعة للنبى صلىاللهعليهوآله فى قوله و لا تسبوا اصحابى فوالذى نفسى بيده لو ان احدكم انفق مثل احد ذهبا ما بلغ مد احدهم و لا نصفه.(1)
يعنى: از اصول اعتقادى اهل سنت و جماعت، آن است كه دلها و زبان هايشان از بغض و بدگويى درباره اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پاك و سالم است، همان طور كه خداى تعالى درباره آنها چنين فرموده: و كسانى كه بعد از آنها آمدهاند مىگويند: پروردگار ما، ما را و برادران ما را كه بر ما در ايمان پيشى گرفتهاند بيامرز و در دلهاى ما كينهاى براى كسانى كه ايمان آوردهاند قرار نده. پروردگار ما قطعا تو رئوف و مهربان هستى و همچنين تبعا به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه فرمودهاند: به اصحاب من ناسزا نگوييد، سوگند به خدايى كه جانم در دست او است اگر يكى از شما به اندازه كوه اُحُد طلا انفاق كند، به پاداش يك نصف مُد از اعمال آنها نخواهد رسيد.
1) - شرح العقيده الواسطيه، صفحه: 157 الى 158.
ابوالمعالى عبدالملك جوينى قائل است:
و الذى يجب على المعتقد ان يلتزمه ان يعلم ان جلة الصحابه كانوا من رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بالمحل المغبوط و المكان المحوط و ما منهم الا و هو منه ملحوظ محفوظ و قد شهدت نصوص الكتاب على عدالتهم و الرضا عن جملتهم بالبيعة، بيعة الرضوان و نص القرآن على حسن الثناء على المهاجرين و الانصار.(1)
يعنى: بر هر مسلمان معتقد واجب است بداند كه همه اصحاب از ديد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مقام قابل غبطه و خاصى قرار داشتند و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به يك يك آنها توجه ويژه و خاصّى داشته، نصوص قرآنى از عدالت صحابه و خشنودى خداوند از آنان در بيعت رضوان خبر مىدهند و قرائن نيز نشان مىدهند كه مهاجرين و انصار ستايش ويژهاى شدهاند.
مسعود بن عمر تفتازانى قائل است: اتفق اهل الحق على وجوب تعظيم الصحابه و الكف عن الطعن فيهم، سيما المهاجرين و الانصار لما ورد فى الكتاب و السنة من الثناء عليهم و التحذير عن الاخلال باجلالهم: اللّه اللّه فى اصحابى، لا تتخذوهم غرضا من بعدى؛ لا تسبوا اصحابى؛ خير القرون قرنى و لو كانوا فسدوا بعده لما قال ذلك بل نبّه و كثير مما حكى عنهم افتراءات و ما صح فله محامل و تأويلات.(2)
اهل حق درباره بزرگداشت صحابه و پرهيز از بدگويى درباره آنان اتفاق نظر دارند، به ويژه درباره مهاجران و انصار كه در قرآن و سنت مناقب آنان ياد شده و در حديث درباره تعرض به جايگاه والاى آنان هشدار داده شده است، مثلا درباره اصحاب من از خدا بترسيد و آنان را بعد از من هدف نسبتهاى ناروا قرار ندهيد؛ يا اين كه به اصحاب من ناسزا نگوييد؛ يا اين كه بهترين و برترين روزگارها روزگار من است؛ لذا اگر
اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از مرگ ايشان دچار انحراف مىشدند حتما ايشان اين موضوع را يادآور مىشدند و اما بسيارى از مطالبى كه درباره صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده در واقع يا صحت ندارد و اگر هم صحيح باشند قابل توجيه و تاويل هستند.
ابو عمر يوسف بن عبد البر قرطبى قائل است:
فهم خير القرون و خير امة اخرجت للناس تثبتت عدالة جميعهم بثناء اللّه عزوجل عليهم و ثناء رسوله صلىاللهعليهوآله و لا اعدل ممن ارتضاه اللّه لصحبة نبيه و نصرته و لا تزكية افضل من ذلك و لا تعديل اكمل منه.(1)
يعنى: آنها افراد بهترين قرنها و بهترين گروهى هستند كه براى دعوت و ارشاد به سمت خدا و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرستاده شدهاند، عدالت همگى آنان با حمد و ستايش خداى تعالى و پيامبرش از آنان به اثبات رسيده است، چه كسى عادلتر از آنانى است كه خداوند ايشان را براى همنشينى و يارى پيامبرش برگزيده است؟ چه شهادت و تزكيهاى بهتر از اين امر وجود دارد؟ و چه گواهى كاملتر و بهتر از اين براى عدالتشان مىتوان در نظر گرفت؟
ابو عمرو عثمان بن الصلاح شهرزورى قائل است:
للصحابة بأسرهم خصيصة و هى انه لا يسأل عن عدالة احد منهم بل ذلك امر مفروغ منه لكونهم على الاطلاق معدّلين بنصوص الكتاب و السنة و اجماع من يعتدّ به فى الاجماع من الامة ثم ان الامة مجمعة على تعديل جميع الصحابه و من لابس الفتن منهم فكذلك باجماع العلماء الذين يعتد بهم فى الاجماع احسانا للظن بهم و نظرا الى ما تمهّد لهم من المآثر و كأن اللّه سبحانه و تعالى اتاح الاجماع على ذلك لكونهم نقلة الشريعة.(2)
يعنى: همه اصحاب از امتياز خاصى برخوردار هستند و آن اين كه از عدالت هيچ يك از آنان سوال نمىشود، بلكه اين مسألهاى قطعى تلقى مىشود، زيرا همه آنان مطلقا از ديدگاه نصوص قرآن، احاديث و اجماع كسانى كه اجماع آنان قابل قبول و معتبر است، عادل هستند، اگر چه صحابه از كسانى باشند كه در درگيرىها ميان اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله شركت داشتهاند، همچنين اين ديدگاه، ديدگاه علمايى است كه اجماع آنان معتبر است. اين اعتقاد به خاطر حسن ظن و با توجه به فضائل و مناقب آنان است و گويا تاييد الهى بوده تا درباره عدالت آنان اجماع باشد، زيرا آنان ناقلان و حافظان شريعت اسلامى بودهاند.
در نتيجه اين بحث بسيار مفصل است كه علماء و دانشمندان اهل سنت اكثرا قائل به عدالت و عصمت صحابه هستند و شيعيان چنين اعتقادى ندارند و بحثهاى زيادى مابين آنها رد و بدل شده كه چون اولا: توضيح بيشتر از اين مقدار كه جهت تقريب اذهان عرض شد براى موضوع اين كتاب ضرورى نيست، ثانيا: علماء و دانشمندان شيعه و سنى كتب مختلف و مفصلى در اثبات ادعاى خود و رد نظر مقابل نوشتهاند كه يك مسلمان اعم از شيعه يا سنى بايد طبق دستور خداى تعالى اولوالالباب باشد،(1)و گفتهها و نوشتههاى هر دو طرف را بشنود و مطالعه كند، بعد هر كدامش كه با آيات شريفه قرآن و روايات نبوى و عقل منطبق بود اخذ كرده و ديگرى را به ديوار بكوبد.
1) - الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ سوره: زمر، آيه: 18.
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : أَتَانِى جَبْرَئِيلُ عليهالسلام فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ حَرَّمَ النَّارَ عَلَى ظَهْرٍ أَنْزَلَكَ وَ بَطْنٍ حَمَلَكَ وَ ثَدْيٍ أَرْضَعَكَ وَ حَجْرٍ كَفَلَكَ.(1)
يعنى: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: جبرئيل نزد من آمد و گفت: به راستى خداى تعالى آتش جهنم را حرام كرده بر صلبى كه تو در آن بودى و بطنى كه تو را پرورانيد و كسى كه تو را شير داد و كسى كه تو را سرپرستى كرد.
ابن عباس از قول پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كرده:
قَالَ لِعَلِى عليهالسلام : لَو كُنتَ مُستَخلَفَا اَحَدَا لَم يكُن اَحَدٌ اَحَقُّ مِنكَ لِقِدمَتِكَ فِى الاسلَامِ وَ قِرَابَتِكَ مِن رَسُولِ اللهِ صلىاللهعليهوآله وَ صَهركَ و عِندَك فَاطِمَة عليهاالسلام سِيدَةِ نِسَاءِ المُومِنِين وَ قَبلَ ذَلِكَ مَا كَان مِن بَلاء ابِى طَالِب عليهالسلام اِياى حِينَ نَزَلَ القُرآن و اِنّا حَرِيصٌ اِنّ ارعى ذَلِكَ فِى وُلدِهِ بَعدَه.(2)
يعنى: ابن عباس مىگويد: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله روزى به على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمودند: اگر بخواهم كسى را جانشين خودم نمايم هيچ كس را شايستهتر از تو نمىبينم، به جهت اين كه تو داراى سوابق درخشانى در اسلام هستى و با من پيوند
دارى و دارا بودن همسرى چون فاطمه عليهالسلام كه سرور زنان اهل ايمان است و مهمتر از اينها آن همه تحمل و تلاشهايى كه پدرت ابوطالب عليهالسلام در راه اسلام نمود، او هنگام نزول قرآن به من ايمان آورد و به حمايت از من برخاست، من دوست دارم اين منصب را بعد از او در فرزندش مشاهده كنم.
عَنْ الْعَبَّاسِ أَنَّهُ سَأَلَ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَقَالَ مَا تَرْجُو لِأَبِى طَالِبٍ
عليهالسلام فَقَالَ كُلَّ خَيْرٍ أَرْجُو مِنْ رَبِّى عَزَّ وَ جَل.(1)
يعنى: عباس بن عبدالمطلب از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله سؤل كرد: چه اميدى درباره ابوطالب عليهالسلام دارى؟ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: تمام آن چه از خير و خوبى هست از ناحيه خداى تعالى برايش اميد دارم كه به او عنايت شود.
عَنْ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عَلِيٍّ عليهالسلام أَنَّهُ كَانَ جَالِساً فِي الرَّحْبَةِ وَ النَّاسُ حَوْلَهُ فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَالْمُؤمِنِينَ عليهالسلام إِنَّكَ بِالْمَكَانِ الَّذِي أَنْزَلَكَ اللَّهُ وَ أَبُوكَ مُعَذَّبٌ فِي النَّارِ فَقَالَ لَهُ مَهْ فَضَّ اللَّهُ فَاكَ وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَوْ شَفَعَ أَبِي فِي كُلِّ مُذْنِبٍ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ لَشَفَّعَهُ اللَّهُ، أَ أَبِي مُعَذَّبٌ فِي النَّارِ وَ ابْنُهُ قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ إِنَّ نُورَ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام يَوْمَ الْقِيَامَةِ لَيُطْفِئُ أَنْوَارَ الْخَلَائِقِ إِلَّا خَمْسَةَ أَنْوَارٍ نُورَ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله وَ نُوري وَ نُورَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ نُورَ وُلْدِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ عليهمالسلام أَلَا إِنَّ نُورَهُ مِنْ نُورِنَا خَلَقَهُ اللَّهُ مِنْ قَبْلِ خَلْقِ آدَمَ عليهالسلام بِأَلْفَيْ عَام.
يعنى: روزى على بن ابى طالب عليهماالسلام در حياط جلو مسجد كوفه نشسته بود و مردم اطرافش جمع بودند، شخصى بلند شد و خطاب به آن حضرت عرض كرد: به درستى
1) - (منية الراغب، صفحه: 27) و (كنز الفوائد، جلد: 1، صفحه: 184).
كه شما جايگاه بزرگى داريد كه خداى تعالى به شما عنايت كرده، اما پدرت در آتش معذب است.
آن حضرت ناراحت شده و فرمودند: ساكت شو، خدا دهانت را بشكند، به كسى كه محمد صلىاللهعليهوآله را به حق و راستى به نبوّت مبعوث نمود قسم، اگر پدر من براى تمام گناهكاران روى زمين شفاعت كند خداى تعالى شفاعتش را قبول خواهد نمود. آيا پدر من در آتش معذب است در حالى كه تقسيم كننده بهشت و جهنم فرزند او است؟!! به خدايى كه محمد صلىاللهعليهوآله را به نبوّت مبعوث كرد قسم، كه نور ابوطالب عليهالسلام در روز قيامت آن قدر زياد است كه نور همه خلايق را مىپوشاند مگر نور پنج نفر؛ نور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهو نور من و نور حسن و حسين و نور ائمه از ولد حسين
عليهمالسلام آگاه باشيد كه نور پدرم از جنس نور ما است، و نور ما را خداى تعالى دو هزار سال قبل از خلقت حضرت آدم عليهالسلام خلق فرمود.
رُوِى أَمِيرَالمُؤِنين عليهالسلام قِيلَ لَه: مَن كَانَ آخِرُ الأوصِياءِ قَبَلَ النَبيّ صلىاللهعليهوآله؟ فَقَالَ: أَبِي.
خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام سؤل كردند: آخرين وصى پيامبران قبل از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چه كسى بوده است؟ حضرت فرمودند: پدرم آخرين وصى قبل از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودند.
عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيّاً عليهالسلام يَقُول وَ اللَّهِ مَا عَبَدَ أَبِى وَ لَا جَدِّى عَبْدُ الْمُطَّلِبِ وَ لَا هَاشِمٌ وَ لَا عَبْدُ مَنَافٍ صَنَماً قَطُّ قِيلَ وَ مَا كَانُوا يَعْبُدُونَ قَالَ كَانُوا يُصَلُّونَ إِلَى الْبَيْتِ عَلَى دِينِ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام مُتَمَسِّكِينَ بِه.
يعنى: به خدا قسم، پدرم و جدم و هاشم و عبدمناف، هيچ گاه هيچ بتى را نپرستيدند. از آن حضرت سؤل شد: پس چه چيزى را مىپرستيدند؟ فرمود: آنها به سوى خانه كعبه نماز مىخواندند و بر دين و آيين حضرت ابراهيم عليهالسلام بودند.
عَنْ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عَلِيٍّ عليهالسلام قَال: كَانَ وَ اللَّهِ أَبُو طَالِبٍ عَبْدُ مَنَافِ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ
مُؤمِناً مُسْلِماً يَكْتُمُ إِيمَانَهُ مَخَافَةً عَلَى بَنِي هَاشِمٍ أَنْ تُنَابِذَهَا قُرَيْش.(1)
يعنى: به خدا قسم ابوطالب عليهالسلام عبدمناف بن عبدالمطلب مؤن و مسلمان بود كه ايمانش را به خاطر خوف از دشمنى قريش با بنى هاشم پنهان مىداشت.
رُوِى عَن عَلِى عليهالسلام أنّه قَالَ: قَالَ لِى أبِى يَا بُنّيَ اَلزِم اِبنَ عَمّكَ فَإنّكَ تَسلِمُ بِه مِن كُلِ بَأسٍ عَاجِل وَ آجِل ثُمّ قَالَ لِي:
إنّ الوَثِيقَةَ فِى لُزوُم مُحَمّد
فَاشدُد بِصُحبَتِه عَلَى أيدِيَكَا
يعنى: از على بن ابى طالب عليهماالسلام روايت شده كه فرمودند پدرم به من فرمود: اى پسرم! هميشه ملازم پسر عمويت باش، زيرا تو به وسيله او از هر گرفتارى نزديك و دور در امان خواهى ماند و سالم خواهى بود. سپس فرمود: فرزندم، استوارى و آسودگى در پيوستگى و همراهى با محمد صلىاللهعليهوآله مىباشد، پس دستهاى قدرتمندت را در مصاحبت با او محكم بدار.
عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهالسلام أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ أَبِي طَالِبٍ
عليهالسلام أَ كَانَ مُؤمِناً؟ فَقَالَ عليهالسلام نَعَمْ فَقِيلَ لَهُ إِنَّ هَاهُنَا قَوْماً يَزْعُمُونَ أَنَّهُ كَافِرٌ فَقَالَ عليهالسلام وَا عَجَباً كُلَّ الْعَجَبِ أَ يَطْعَنُونَ عَلَى أَبِي طَالِبٍ
عليهماالسلام أَوْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ قَدْ نَهَاهُ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ يُقِرَّ مُؤمِنَةً مَعَ كَافِرٍ فِي غَيْرِ آيَةٍ مِنَ الْقُرْآنِ وَ لَا يَشُكُّ أَحَدٌ أَنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ أَسَدٍ عليهاالسلام مِنَ الْمُؤمِنَاتِ السَّابِقَاتِ فَإِنَّهَا لَمْ تَزَلْ تَحْتَ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام حَتَّى مَاتَ أَبُو طَالِبٍ عليهالسلام.
يعنى: شخصى از امام زين العابدين عليهالسلام پرسيد: آيا ابوطالب عليهالسلام مؤن بود؟
آن حضرت فرمودند: آرى.
1) - وسايل الشيعه، جلد: 11، صفحه: 481.
كسى گفت: در اين جا گروهى هستند كه گمان مىكنند ابوطالب عليهالسلام كافر بوده.
آن حضرت فرمودند: عجيب است، خيلى عجيب است، آيا آنها با اين كلام مىخواهند به ابىطالب عليهالسلام طعنه بزنند يا به رسول خدا
صلىاللهعليهوآله؟!! در آيات متعدد قرآن، خداوند از همسرى زن با ايمان با مرد كافر نهى فرموده است و هيچ كس ترديد و شك ندارد كه فاطمه بنت اسد عليهاالسلام از زنان مؤن و پيش قدم در پذيرش اسلام بوده است و تا مرگ ابوطالب عليهالسلام همسر آن حضرت بود.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْبَاقِرِ عليهالسلام أَنَّهُ قَالَ: مَاتَ أَبُو طَالِبِ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عليهماالسلام مُسْلِماً مُؤمِناً وَ شِعْرُهُ فِي دِيوَانِهِ يَدُلُّ عَلَى إِيمَانِهِ ثُمَّ مَحَبَّتُهُ وَ تَرْبِيَتُهُ وَ نُصْرَتُهُ وَ مُعَادَاةُ أَعْدَاءِ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ مُوَالاةُ أَوْلِيَائِهِ وَ تَصْدِيقُهُ إِيَّاهُ فِيمَا جَاءَ بِهِ مِنْ رَبِّهِ وَ أَمْرُهُ لِوَلَدَيْهِ عَلِيٍّ وَ جَعْفَرٍ عليهماالسلام بِأَنْ يُسْلِمَا وَ يَؤمِنَا بِمَا يَدْعُو إِلَيْه.
يعنى: ابوطالب پسر عبدالمطلب عليهماالسلام مسلمان و مؤن از دنيا رفت و اشعارش كه در ديوانش آمده دلالت بر ايمان او دارد، همچنين محبت و تربيت و يارى نمودن پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نيز دلالت بر ايمان او دارد، همچنين دشمنى او با دشمنان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و دوستى او با دوستان آن حضرت و امرى كه به فرزندان خود؛ على و جعفر عليهماالسلام داد كه اسلام و ايمان بياورند، همه نشانه و دلالت بر اسلام و ايمان ايشان دارد.
عَنْ أَبِى بَصِيرٍ لَيْثٍ الْمُرَادِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام سَيِّدِي إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ إِنَّ أَبَا طَالِبٍ عليهالسلام فِي ضَحْضَاحٍ مِنْ نَارٍ يَغْلِي مِنْهُ دِمَاغُهُ فَقَالَ عليهالسلام كَذَبُوا وَ اللَّهِ إِنَّ إِيمَانَ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام لَوْ وُضِعَ فِي كِفَّةِ مِيزَانٍ وَ إِيمَانَ هَذَا الْخَلْقِ فِي كِفَّةِ مِيزَانٍ لَرَجَحَ إِيمَانُ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام عَلَى إِيمَانِهِمْ.
يعنى: ابوبصير مىگويد خدمت امام باقر عليهالسلام سؤل پرسيدم: آقاى من، همانا مردم مىگويند كه ابوطالب عليهالسلام در روز قيامت در آب گرمى از جهنم است كه از حرارت آن مغزش مىجوشد؟!!
امام عليهالسلام فرمودند: به خدا قسم دروغ مىگويند، به درستى كه اگر ايمان جناب ابوطالب عليهالسلام در يك كفه ترازو قرار بگيرد و ايمان اين مردم در كفه ديگر، ايمان ابوطالب عليهالسلام بر ايمان همه مردم رجحان و برترى دارد.
عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام أَنَّهُ قَالَ يَا يُونُسُ مَا يَقُولُ النَّاسُ فِى إِيمَانِ أَبِى طَالِبٍ عليهالسلام؟ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَقُولُونَ هُوَ فِى ضَحْضَاحٍ مِنْ نَارٍ يَغْلِى مِنْهَا أُمُّ رَأْسِهِ فَقَالَ: كَذَبَ أَعْدَاءُ اللَّهِ إِنَّ أَبَا طَالِبٍ عليهالسلام مِنْ رُفَقَاءِ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقا.
يعنى: يونس بن نباته از حضرت صادق عليهالسلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمودند: اى يونس، مردم (عامه) درباره ابوطالب عليهالسلام چه مىگويند؟ عرض كردم: فدايتان شوم مىگويند: او تا مچ پا در ميان آتش جهنم است كه مغز سرش از آتش مىجوشد.
امام عليهالسلام فرمودند: آنها دشمنان خدا هستند و دروغ مىگويند، به درستى كه ابوطالب عليهالسلام از رفيقان پيامبران، صديقين، شهدا و صالحين است و آنان رفقاى خوبى هستند.
أَبَانُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ كَتَبْتُ إِلَى الْإِمَامِ الرِّضَا عَلِيِّ بْنِ مُوسَى عليهماالسلام جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ شَكَكْتُ فِي إِيمَانِ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام قَالَ: فَكَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَمَنْ يَتَّبِعْ
غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى إِنَّكَ إِنْ لَمْ تُقِرَّ بِإِيمَانِ أَبِي طَالِبِ عليهالسلام كَانَ مَصِيرُكَ إِلَى النَّار.
يعنى: ابان بن محمد مىگويد: خدمت امام رضا عليهالسلام نوشتم فدايت شوم، من نسبت به ايمان ابوطالب عليهالسلام به شك افتاده ام، آن حضرت در جواب نوشتند: بسم اللّه الرحمن الرحيم، اما بعد، كسى كه غير از راه مؤنين انتخاب كند او را به همان راهى كه مىرود مىبريم و روانه جهنم مىكنيم. قطعا اگر اقرار به ايمان ابوطالب عليهالسلام نداشته باشى جايگاهت جهنم خواهد بود.
قَالَ رَوَى الشَّيْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ بَابَوَيْهِ بِإِسْنَادِهِ لَهُ أَنَّ عَبْدَ الْعَظِيمِ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْعَلَوِيَّ الْحَسَنِيَّ الْمَدْفُونَ بِالرَّيِّ كَانَ مَرِيضا يَكْتُبُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عليهالسلام عَرِّفْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله عَنِ الْخَبَرِ الْمَرْوِيِّ أَنَّ أَبَا طَالِبٍ عليهالسلام فِي ضَحْضَاحٍ مِنْ نَارٍ يَغْلِي مِنْهُ دِمَاغُهُ فَكَتَبَ إِلَيْهِ الرِّضَا عليهالسلام بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ إِنْ شَكَكْتَ فِي إِيمَانِ أَبِي طَالِبِ عليهالسلام كَانَ مَصِيرُكَ إِلَى النَّارِ.
يعنى: در احوالات حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه نقل شده، ايشان مريض بود و خدمت امام رضا عليهالسلام نامه نوشت: اى فرزند رسول خدا صلىاللهعليهوآله مرا از اين خبر كه روايت شده ابوطالب عليهالسلام تا مچ پا در آتش است و مغز سرش مىجوشد آگاه گردان.
امام رضا عليهالسلام نوشتند: بسم اللّه الرحمن الرحيم، اما بعد، اگر در ايمان ابوطالب عليهالسلام شك بياورى جايگاه تو جهنم خواهد بود.
امام شمس الدين ابوعلى فِخار بن مَعد موسوى از فقهاء و محدثين قرن ششم مىفرمايد:
ما هو الايمان؟
إعلم أن الايمان فى اللغة: التصديق... فأما فى عرف المتكلمين من أهل الاسلام: فهو اعتقاد بالقلب و تصديق باللسان.
و لا طريق لنا إلى معرفة إيمان واحد من المكلفين إلا من وجهين:
أحدهما أن ترى المكلف مصدقا لله تعالى و رسله عليهمالسلام مقرا بجملة المعارف، عاملا بأحكام الاسلام... و الوجه الاخر أن يخبرنا من قامت الأدلة الصحيحة على عصمته بايمان واحد من المكلفين... مع أبى طالب عليهالسلام... قطعت له بالايمان الصحيح، و الاسلام الصريح، للوجهين اللذين ذكرناهما، و السببين اللذين بيناهما و هما: إخبار النبى و الأئمة الصادقين من أهل بيته صلىاللهعليهوآله بصحة إسلامه، و حقيقة إيمانه على ما تواترت به عنهم الروايات، و أسنده إليهم الثقات، و إقراره بتوحيد اللّه تعالى، و صدق رسوله صلىاللهعليهوآله على ما تراه فى أشعاره... .(1)
يعنى: ايمان چيست؟
ايمان در لغت به معناى تصديق و در عرف متكلمين اسلامى اعتقاد به قلب و تصديق به زبان و عمل به اركان است. ما براى شناختن ايمان هر شخصى راهى
1) - الحجة على الذاهب الى تكفير ابى طالب عليهالسلام، صفحه: 61.
نداريم مگر از دو وجه، يكى اين كه ببينيم شخص مكلف، خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله را تصديق كرده و به معارف دينى اقرار دارد و به احكام آن عمل مىنمايد؟ ديگر اين كه از كس ديگرى كه اطمينان به عصمت او داريم درباره وى خبرى بشنويم. حال درباره حضرت ابوطالب عليهالسلام ما مىتوانيم از هر دو راه به ايمان و اسلام وى اطلاع پيدا كنيم؛ زيرا از اشعارش كه باقى مانده كاملا آشكار است كه او اقرار و اعتراف به نبوّت و رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله داشته و او را تصديق نموده و كمال حمايت و مواظبت را از وى به عمل آورده است.
ايشان در ادامه مىنويسد: براى ما در مورد استدلال بر ايمان ابوطالب عليهالسلام همين مقدار كافى است كه اهل بيت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و علماء شيعه اجماع و اتفاق نظر دارند كه ابوطالب عليهالسلام مسلمان و مؤن بود، اگر نبود كردار و گفتار ابوطالب عليهالسلام كه آن كردار و گفتار را جز فرد با ايمان و مسلمان انجام نمىدهد و نمىگويد، آنها گواهى به صحت اسلام و ايمان او نمىدادند، بنابراين اجماع آنها از روى واقعيت و حجت و مورد اعتماد است.(1)
علامه محمد باقر مجلسى رحمهالله مىگويد: قد أجمعت الشيعة على إسلامه، و أنه قد آمن بالنبى صلىاللهعليهوآله فى أول الأمر و لم يعبد صنما قط، بل كان من أوصياء إبراهيم عليهالسلام و اشتهر إسلامه من مذهب الشيعة حتى أن المخالفين كلهم نسبوا ذلك إليهم و تواترت الأخبار من طرق الخاصة و العامة فى ذلك، و صنف كثير من علمائنا و محدثينا كتابا مفردا فى ذلك كما لا يخفى على من تتبع كتب الرجال.
1) - حجة على الذاهب، صفحه: 64.
يعنى: قطعا شيعه بر اسلام حضرت ابوطالب عليهالسلام اجماع دارد، به درستى كه او به پيامير اكرم صلىاللهعليهوآله در همان اول رسالت ايمان آورد و هرگز بتى را نپرستيده است، بالاتر از اين، ايشان از اوصياء حضرت ابراهيم عليهالسلام بودند، پس بنابر مذهب شيعه، اسلام آن بزرگوار ثابت و يقينى است، حتى مخالفين هم مىدانند و اين نسبت را به شيعه مىدهند و اخبار متواترى بر اسلام ايشان وجود دارد كه شيعه و سنى آن را نقل كردهاند و عدّه زيادى از دانشمندان و محدثين ما به طور جداگانه درباره اين موضوع كتاب نوشتهاند، و اگر كسى در علم رجال تتبع كند اين موضوع بر او پوشيده نمىباشد.
شخصى از حسين بن روح؛ سومين نايب خاص امام زمان ارواحنافداه سوال كرد: معنى سخن عباس بن عبدالمطلب كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: عمويت ابوطالب عليهالسلام به حساب جمل (ابجد) به عدد 63 اسلام آورد چيست؟ ايشان فرمود: منظور از 63 اين جمله است: اِلَهٌ اَحَدٌ جَوَاد، يعنى: خداى يكتا و بخشنده.(1)
مرحوم سلطان الواعظين شيرازى رحمهالله مىگويد: جناب ابوطالب عليهالسلام اگر ايمان خود را ظاهر مىكرد امر يكسره مىشد؛ يعنى در اول دعوت كه هنوز رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ياورى نداشت تمام قريش و جامعه عربيت بر ضد بنى هاشم متحدا قيام مىنمودند و اساس نبوّت را بر هم مىزدند، لذا جناب ابوطالب عليهالسلام ايمان خود را از
1) - معانى الاخبار، صفحه: 286.
روى سياست ابراز ننمود تا بتواند به عنوان هم كيشى با قريش جلوى آنها و ساير اعادى را بگيرد تا آنها هم محض احترام جناب ابوطالب عليهالسلام تصميمات قبيح ترى اتخاذ نكنند و آن حضرت فرصتى كامل داشته باشد تا بتواند مقصد خود را آشكار كند، چنان چه همين قسم هم شد، تا آن جناب زنده بود رسول اكرم صلىاللهعليهوآله با قوت قلب تمام مشغول انجام وظيفه بود، همين كه جناب ابوطالب عليهالسلام در آخر سال دهم بعثت وفات نمود جبرئيل نازل شد و عرض كرد: از مكه خارج شو كه بعد از ابوطالب عليهالسلام ياورى در آنجا ندارى.(1)
ايشان در اين باره مىنويسند: إنى رأيت المخالفين تظاهروا بالشهادة على أبى طالب عليهالسلام عمّ نبيهم و كفيله بأنه مات كافرا و كذبوا الأخبار الصحيحة المتضمنة لإيمانه و ردوا شهادة عترة نبيهم صلوات اللّه عليهم الذين رووا أنهم لا يفارقون كتاب ربهم و إننى وجدت علماء هذه العترة مجمعين على إيمان أبى طالب عليهالسلام .(2)
يعنى: همانا من مخالفين را ديدهام كه تظاهر كرده و شهادت مىدهند بر اين كه حضرت ابوطالب عليهالسلام كه عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله و كفيل او بوده است كافر مرده! و تكذيب مىكنند اخبار صحيحى را كه دربرگيرنده ايمان آن حضرت است و رد مىكنند گواهى خاندان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را، همان كسانى كه روايت شده از قرآن جدا نمىشوند و به درستى كه من يافتهام دانشمندان اين عترت را كه اجماع دارند بر اين كه ابوطالب عليهالسلام مؤمن بوده است.
و همچنين مىگويد: مىبينيم كه مخالفان مجدّانه اظهار مىدارند كه
ابوطالب عليهالسلامعمو و سرپرست پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال كفر از دنيا رفت، و آن همه اخبار صحيحى كه حاكى از ايمان ابوطالب عليهالسلام است، ناديده گرفته و گواهى اهل بيت پيامبر عليهمالسلام نيز كه طبق نظر و روايات خودشان آن روايات از كتاب خدا جدا نيستند را رد مىكنند.
با اين كه ائمه اطهار عليهمالسلام و علماء عترت رسول صلىاللهعليهوآله به اتفاق قائل هستند ابوطالب عليهالسلام ايمان داشت، و با اين كه علائم و قرائن و روايات بسيارى حكايت از ايمان ابوطالب عليهالسلام مىكنند و گواه آن هستند، مجددا مىبينيم كه پيروان مذاهب چهار گانه اهل سنت اين مطلب را انكار كرده و هيچ مطلبى را همانند آن مورد انكار قرار نمىدهند.
هم اكنون به پاره اى از روايات كه خود آنان در مورد ايمان ابوطالب عليهالسلام نقل كردهاند كه از نظر لفظ يا معنى با صراحت يا با اشاره دلالت بر ايمان ابوطالب عليهالسلام مىكند مىپردازيم تا روشن و مشخص شود كه نسبت نارواى آنها در مورد عدم ايمان ابوطالب عليهالسلام چقدر بىاساس بوده و عامل اين نسبت غير از دشمنى با فرزندش على عليهالسلام و بنى هاشم نبوده است.
از جمله آن روايات، روايتى است كه ابى عمر و محمد بن عبدالواحد طبرى لغوى نقل مىكند؛ تغلب از ابن اعرابى نقل مىكند كه گفت: كلمه "عور" به معنى پست و ناپسند از هر چيزى است و كلمه "وعر" به معنى محل ترس آور و وحشتناك است، سپس ابن اعرابى مىگويد: از همين كلمه "عور" است قول ابن عباس كه گفت: وقتى آيه: «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبين» نازل شد، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام كه او را كاملا تحت توجه و تربيت خود بزرگ نموده بود فرمود: از ناحيه خدا امر شدهام كه بستگان نزديك خود را دعوت به اسلام كرده و انذار كنم، غذايى برايم آماده كن و مقدارى گوشت بپز، على عليهالسلام مىگويد: بنى هاشم و بستگان پيامبر صلىاللهعليهوآله را شمردم
چهل نفر بودند، غذايى درست كردم كه براى دو يا نهايت سه نفر كافى بود، وقت غذا كه شد پيامبر صلىاللهعليهوآله به من فرمود: غذا را بياور.
غذا را به حضورش بردم كمى از آن غذا را به دهان گذاشتند، سپس قدحى شير آوردم و طبق امر پيامبر صلىاللهعليهوآله رفتم و آنها را بر سر سفره خواندم، آنها همگى آمده و از آن غذا و شير خوردند و همگى سير شدند، ولى هنوز نصف غذا اضاف آمده بود و اين در حالى بود كه يك نفر آنها كافى بود تا تمامى آن غذا و شيرها را بخورد.
بعد از صرف غذا پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاست و اراده سخن گفتن داشت، ابولهب اعتراض كرد و گفت: آيا براى اين ما را به اين جا دعوت كرده اى؟ سپس سخنان درشت و زشتى گفت و در نتيجه مجلس به هم خورد و همه بلند شده و رفتند.
فرداى آن روز پيامبر صلىاللهعليهوآله به من فرمود: همانند روز قبل غذا تهيه كن، من نيز اطاعت كرده و طبق دستور آن حضرت همه آنها را مجددا دعوت كردم، پس از صرف غذا رسول خدا صلىاللهعليهوآله برخاست تا سخن بگويد، مجددا ابولهب اعتراض كرد، در اين هنگام ابوطالب عليهالسلام به ابولهب فرمود: اُسكُت يا اَعوَر مَا اَنتَ وَ هَذَا؟ يعنى: ساكت باش اى يك چشم تو را چه به اين سخنان؟ به دستور ابوطالب عليهالسلام هيچ كس از مجلس بلند نشد، ابوطالب عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآله رو كرده و عرض نمود: اى آقاى من آن چه را دوست دارى بگو، قطعا تو راستگو و درست كار هستى.
سيد بن طاووس رحمهالله جريان خطبه خواندن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى آنها و اين كه همگى گوش دادند و سپس از مجلس بيرون رفته و اكثر آنها دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله را اجابت نكردند مىآورد و در ادامه مىفرمايند: به راستى اگر در شأن حضرت ابوطالب عليهالسلام جز حديث فوق نبود، همين حديث براى اثبات ايمان و جلالت قدر او كافى بود، چرا كه حضرت ابوطالب عليهالسلام در آن شرايط دشوار و حساس باعث شد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسالت خود را ابلاغ كند، از طرفى صريحا به آن حضرت عرض
كرد: رسالت پروردگار خود را ابلاغ كن، تو راستگو و تصديق شده هستى، با ذكر اين حديث ديگر نيازى نيست كه به ذكر احاديث ديگر بپردازيم و اگر احاديث ديگرى را در اين جا مىآوريم به خاطر تائيد و تقويت دليل و حجت است.
از جمله آن احاديث حديث حميدى در كتاب الجمع بين الصحيحين است، وى به نقل از مسند عبداللّه بن عمر در حديث يازدهم كتاب بخارى مىگويد: عمر بن حمزه از سالم و او از پدرش نقل مىكند به ياد قول شاعرى افتادم كه گفت:
و أبيضَ يسْتَسْقى الغَمامُ بوجهِهِ
ربيع اليتامى عِصْمَة ٌ للأرامِلِ
يعنى: وه چه چهره تابانى كه از ابرها به خاطر آن چهره طلب باران مىشود چهره پيامبرى صلىاللهعليهوآله كه نوازنده يتيمان و سرپرست بيوه زنان است.
اين شعر از اشعار ابوطالب عليهالسلام است، عبدالرحمن بن عبداللّه بن دينار مىگويد پدرم نقل كرد: از فرزند عمر شنيدم اين شعر را ابوطالب عليهالسلام مىخواند، و اين شعر از قصيدهاى است كه بين راويان شهرت دارد كه اين قصيده از ابوطالب عليهالسلام است و از اشعار آن اين شعر است:
لَعَمْرِى لَقَدْ كُلِّفْتُ وَجْداً بِأَحْمَدَ
وَ أَحْبَبْتُهُ حُبَّ الْحَبِيبِ الْمُوَاصِلِ
يعنى: به جانم سوگند با كمال ميل از احمد سرپرستى كردم و او را بسان دوست حقيقى دوست دارم.
سيد بن طاووس رحمهالله در جاى ديگر مىفرمايد: چگونه مسلمانى كه علم به اين همه روايات و معانى اشعار ابوطالب عليهالسلام دارد به خود اجازه مىدهد تا ايمان ابوطالب عليهالسلامرا منكر شود!!؟ با اين كه از سفارشات مؤد ابوطالب عليهالسلام به فرزندش على عليهالسلام اين است كه هموراه ملازم محمد صلىاللهعليهوآله باشد، و از سخنان او است كه مىفرمود: محمد صلىاللهعليهوآله جز به خير و سعادت كسى را دعوت نمىكند و پيامبر
صلىاللهعليهوآله به
او فرمود: اى عمو؛ خدا به تو پاداش خير دهد، و نيز فرمود: اگر ابوطالب عليهالسلام زنده بود ديدگانش با ديدن عظمت اسلام روشن مىشد.
به راستى اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىدانست كه ابوطالب عليهالسلام در حال ايمان از دنيا مىرود اين همه دعا در حق او نمىكرد و چشمش به ديدن شكوه پيامبر صلىاللهعليهوآله روشن نمىشد.
اگر جز گواهى عترت و اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله به ايمان ابوطالب عليهالسلام نبود همين مقدار براى تصديق كافى بود، چنان چه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گواهى داده كه عترتش سنديت دارد و شكى نيست كه عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله آشناتر و آگاهتر از بيگانگان به باطن ابوطالب عليهالسلام هستند، همه شيعيان اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله به اتفاق نظر قائل به صحت ايمان ابوطالب عليهالسلام هستند و در اين باره كتابها نوشتهاند.
هيچ مسلمانى را نشنيده و نديدهايم كه همانند مسأله ايمان ابوطالب عليهالسلام اين چنين سلب ايمان از كسى كنند كه از ابوطالب عليهالسلام كردند، با اين كه همانها ايمان كافرى را با كوچكترين سبب يا خبر واحد ثابت مىنمايند.
راستى چقدر دشمنى با بنى هاشم كردند، تا جايى كه ايمان ابوطالب عليهالسلام را منكر شده، با اين كه ادله و براهين محكم و مستدل بر ايمان ابوطالب عليهالسلام گواهى مىدهند، اين هم از عجايب روزگار است.(1)
ايشان در اين باره مىفرمايند: به اجماع اهل بيت عليهمالسلام ابو طالب عليهالسلام داراى ايمان بوده و اجماع و اتفاق ايشان براى ما حجت است، زيرا آنها يكى از دو ثقل
1) - بحارالانوار، جلد: 35، صفحه: 146.
هستند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله امر به تمسك به آنها كرده و گفته است: اگر به آنها تمسك جوييد، هرگز گمراه نمىشويد.(1)
شيخ مفيد رحمهالله مىگويد: به اتفاق شيعه، پدران پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از آدم تا حضرت عبداللّه عليهمالسلام همگى مؤمن به خدا و يكتا پرست بودند... به اجماع شيعه، ابوطالب عليهالسلام در حالى كه مؤن بود از دنيا رفت.
ايشان در اين باره مىفرمايند: ابوطالب و پدرش عبدالمطلب عليهماالسلام از همه بيشتر آگاه و آشنا به حال پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بودند، آنان ايمان خود را از نادانها و كفار زمان خويش پنهان مىداشتند.(2)
ايشان مىگويد: شيعه اماميه و اكثر زيديه قائل به اسلام ابوطالب عليهالسلام مىباشند و اظهار مىدارند كه ابوطالب عليهالسلام اسلام خود را به جهت مصلحت اسلام از قريش پنهان مىكرد.
قال الشيخ أبو جعفر اعتقادنا فى آباء النبى صلىاللهعليهوآله أنهم مسلمون من آدم إلى أبيه عبد اللّه عليهمالسلام و أن أبا طالب عليهالسلام كان مسلما و آمنة بنت وهب بن عبد مناف عليهاالسلام أم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كانت مسلمة.
وَ قَالَ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآله خَرَجْتُ مِنْ نِكَاحٍ وَ لَمْ أَخْرُجْ مِنْ سِفَاحٍ مِنْ لَدُنْ آدَمَ عليهالسلام وَ قَدْ رُوِيَ أَنَّ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ عليهالسلام كَانَ حُجَّةً وَ أَبُو طَالِبٍ عليهالسلام كَانَ وَصِيَّهُ.(1)
يعنى: اعتقاد ما درباره اجداد پيامبر صلىاللهعليهوآله آن است كه آنان از حضرت آدم تا حضرت عبداللّه عليهمالسلام همگى مسلمان بودند و به درستى كه ابوطالب عليهالسلام نيز مسلمان بود و آمنه دختر وهب بن عبدمناف عليهالسلام مادر پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مسلمان بوده و پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهفرموده است: تمام پدران من از آدم تا عبداللّه عليهماالسلام همه از طريق نكاح و ازدواج متولد شدهاند و هيچ يك از زنا متولد نشدند، و قطعا روايت شده كه حضرت عبدالمطلب عليهالسلام حجت الهى (پيامبر) بر مردم و جناب ابوطالب عليهالسلام وصى ايشان بود.
علامه مجلسى در بيان اين نظر فرموده است:
اتفقت الإمامية رضوان اللّه عليهم على أن والدى الرسول و كل أجداده إلى آدم عليهالسلام كانوا مسلمين بل كانوا من الصديقين إما أنبياء مرسلين أو أوصياء معصومين و لعل بعضهم لم يظهر الإسلام لتقية أو لمصلحة دينية؛
يعنى: شيعيان اتفاق نظر دارند كه آباء و اجداد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همگى مسلمان بلكه از صديقين بودند و بعضى از آنها نبى مرسل و بعضى ديگر از اوصياء و نبى بوده و همه معصوم بودند و اين كه بعضى از آنها ايمان خود را اظهار نمىكردند به جهت تقيه يا رعايت مصالح ديگر بوده است.
شيخ طوسى رحمهالله مىفرمايند: عقيده ما در مورد پدران پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين است كه آنها از حضرت آدم تا عبداللّه عليهمالسلام پدر پيامبر صلىاللهعليهوآله همه يكتاپرست بودهاند و
1) - الاعتقادات، صفحه: 110.
ابوطالب عليهالسلام نيز يكتاپرست و مسلمان بود، آمنه مادر حضرت رسول صلىاللهعليهوآله نيز با ايمان بود، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: من از زمان آدم عليهالسلام تا حال از ازدواجهاى مشروع و پاك به دنيا آمدم، نه از ازدواجهاى ناپاك.
وى پس از ذكر اشعار ابوطالب عليهالسلام مىگويد: اشعار ابى طالب عليهالسلام الدال على ايمانه و بالرسول الكريم صلىاللهعليهوآله و هذا كله دليل واضح على ايمانه عليهالسلام بالله تعالى و برسوله.(1)
يعنى: شعرهاى حضرت ابوطالب عليهالسلام دلالت بر ايمان او به خدا و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دارد و اينها دلايل روشنى است بر ايمان ابوطالب عليهالسلام نسبت به خداى تعالى و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله.
وى مىگويد: اعلم ان طائفة المحقه قد اجتمعت على ان اباطالب و عبداللّه بن عبدالمطلب و آمنه بنت وهب عليهمالسلام كانوا مؤنين و اجماعهم حجة.(2)
يعنى: بدان به درستى كه طائفه محقه (شيعيان) همگى اجماع دارند بر اين كه حضرت ابوطالب و عبداللّه بن عبدالمطلب و آمنه بنت وهب عليهمالسلام همگى مؤن بودهاند و اجماع آنان حجت است.
او مىگويد: يجب الايمان بايمان ابوى النبى صلىاللهعليهوآله و ابى طالب عليهالسلام لاجماع الشيعه
على ذلك و رووا الروايات فى ذلك من طرق العامه و الخاصه و لقوله تعالى «و الَّذينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤمِنُونَ حَقًّا» و قد اتفق المخالف و المؤلف ان اول من آوى النبى و نصره ابوطالب عليهالسلام.(1)
يعنى: واجب است ايمان داشتن به ايمان پدران پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و ابوطالب عليهالسلام به خاطر اجماع شيعه بر آن و به خاطر آن رواياتى كه از طريق سنى و شيعه نقل شده است و بنا به قول خداى تعالى كه مىفرمايد: «وَ الَّذينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤمِنُونَ حَقًّا». يعنى: همانا كسانى كه پناه دادند و يارى نمودند، آنان مؤنين حقيقى هستند. و مخالف و موافق اتفاق نظر دارند كه نخستين شخصى كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پناه داد و او را يارى نمود حضرت ابوطالب عليهالسلام بوده است.
ايشان در اين باره مىفرمايند: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مبعوث گشت، ابوطالب عليهالسلام به او ايمان آورد و سخنانش را تصديق نمود، اما ايمان خود را به طور كامل آشكار نمىساخت بلكه كتمان مىكرد تا بتواند با كتمان ايمان خويش به يارى پيامبر صلىاللهعليهوآله برخيزد. و اگر چنين نبود او نيز مانند ديگر مسلمانان به شمار مىآمد و نمىتوانست حمايتى بايسته و شايسته از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و دين نوپاى اسلام به عمل آورد. ولى او توانست با تظاهر به دين قريش اين مهم را بر آورد... اگر ابوطالب
عليهالسلامايمان خويش را آشكار مىكرد نفرت قريش از او بيشتر مىشد، زيرا قريشيان او را تنها به سبب دفاع از برادر زادهاش محكوم مىكردند و اگر به رغم قريش آيين برادرزادهاش را نيز اظهار مىكرد بغض و كينه قريش را بر مىانگيخت و باعث مىشد كه پرده احترامى كه ميان
1) - حق اليقين شبّر، صفحه: 100.
قريشيان و او بود دريده شود و چه بسا كه كفار قريش او و برادر زادهاش را از دم تيغ مىگذراندند و طومار اسلام در هم پيچيده مىشد. ولى از آن رو كه او را به ظاهر به كيش نياكان خود مىيافتند از تسليم برادرزادهاش به آنان مايوس نمىشدند و به انتظار روزى بودند كه او پيامبر صلىاللهعليهوآله را تسليم كند و چون حمايت او از پيامبر صلىاللهعليهوآله بيشتر به جهت قرابت خانوادگى و مهربانى عمو به برادرزاده پنداشته بودند، او را تا حدى معذور مىدانستند.(1)
ايشان در كتاب عمدة عيون الصحاح الاخبار فصلى را به نام ما جاء فى ابى طالب عليهالسلام قرار داده و در آن اقرار بزرگان اهل سنت را در مورد ايمان حضرت ابوطالب عليهالسلام را جمع آورى نموده.
ايشان به نقل از مسند ابن حنبل مىنويسد:
مِنْ مُسْنَدِ ابْنِ حَنْبَلٍ فِى ذِكْرِ وَفَاتِهِ وَ بِالْإِسْنَادِ الْمُقَدَّمِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ حَنْبَلٍ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ يُونُسَ الْقُرَشِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا شَرِيكُ بْنُ عَبْدِ الْمَجِيدِ الْحَنَفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْهَيْثَمُ الْبَكَّاءُ قَالَ حَدَّثَنَا ثَابِتٌ عَنْ أَنَسٍ قَالَ لَمَّا مَرِضَ أَبُو طَالِبٍ عليهالسلام مَرَضَهُ الَّذِي مَاتَ فِيهِ أَرْسَلَنِي إِلَى النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله وَ قَالَ قُلْ لَهُ ادْعُ رَبَّكَ أَنْ يَشْفِيَنِي فَإِنَّ رَبَّكَ يُطِيعُكَ وَ ابْعَثْ إِلَيَّ بِقِطَافٍ مِنْ قِطَافِ الْجَنَّةِ فَأَرْسَلَ إِلَيْهِ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآله وَ أَنْتَ يَا عَمِّ إِنْ أَطَعْتَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَطَاعَك.
يعنى: انس مىگويد: وقتى ابوطالب عليهالسلام در بستر بيمارى كه در آن وفات كرد
1) - اعيان الشيعه، جلد: 8، صفحه: 117.
افتاد مرا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستاد و گفت به پيامبر صلىاللهعليهوآله بگو: براى شفاى من دعا كن و از خدا بخواه كه قطعا خداوند خواسته تو را عطا مىنمايد و براى من ميوهاى از ميوههاى بهشت بفرست، پس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستاد و فرمود: اى عمو! اگر خدا را اطاعت نمايى خدا دعايت را برآورده مىنمايد.
در ادامه مىنويسد:
فهذه أيضا من أدل دليل على ايمانه لأنه اعترف بان النبى صلىاللهعليهوآله له دعاء مقبول، و ان له ربا يقبل دعائه، و اعترف بربه أيضا، و انه يطيع نبيه، و هذا تصديق أيضا بما أخبر به النبى صلىاللهعليهوآله ان اللّه تعالى يقبل دعائه، و تصديق بالجنة و ما وعد فيها من النعيم من المأكل من حيث طلب قطافا من قطاف الجنة و ان اللّه تعالى هو الفاعل لذلك و قول النبى صلىاللهعليهوآله فى جوابه: ان "أطعت اللّه عز وجل أطاعك" ليس هو نهيا له عما هو عليه و لا تركا لإجابة دعائه، بل هو أمر له بطاعة اللّه تعالى، و اقرار له على ما هو عليه، يدل عليه قوله تعالى: "وَ اِن تُطِيعُوه تَهتَدُوا".
يعنى: اين نيز از محكمترين ادله بر ايمان حضرت ابوطالب عليهالسلام است زيرا در آن اعتراف به استجابت دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و خداى او و اين كه به پيامبرش همه چيز عطا مىكند و ايضا تصديق سخن پيامبر كه دعايش مستجاب مىباشد است و نيز تصديق بهشت و نعمت هايش است، چرا كه ايشان از پيامبر صلىاللهعليهوآله ميوهاى بهشتى در خواست مىنمايد و شكى نيست كه همه اينها را خداوند انجام مىدهد و سخن پيامبر
صلىاللهعليهوآله در پاسخ او (ان أطعت اللّه عزوجل أطاعك) به معنى نهى حضرت ابوطالب عليهالسلام از دينى كه داشته يا ترك اجابت خواسته او نمىباشد؛ بلكه دستورى براى او به اطاعت الهى است و اقرارى بر دين حق او است، كه آيه قرآن بر آن دلالت مىكند: «وَ اِن تُطِيعُوه تَهتَدُوا».
در ادامه مىنويسد:
و قد اتفق على هذه الأبيات مقاتل و الثعلبى و ابن عباس و القاسم بن محيضرة و عطاء بن دينار، و فى ذلك شهادة له بتصديقه بدليل شهادة ألفاظها الناطقة، و لو ذكرت مقالة غير أصحاب هذه الكتب، لكان أوضح فى الدليل و أعظم فى التبجيل، و إنما شرطت فى صدر الكتاب ان لا أذكر فيه من غير هذه الطرق شيئا، لكونها قاطعة الحجاج، مزيلة اللجاج، إذ هى من الصحاح الستة و مسند أحمد و تفسير الثعلبى، فهذه عمدة كتب الاسلام.
يعنى: بر اين سخنان (حضرت ابوطالب عليهالسلام) مقاتل و ثعلبى و ابن عباس و قاسم بن محيضرة و عطاء بن دينار، اتفاق نظر دارند كه نشان دهنده ايمان ابوطالب عليهالسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است؛ زيرا ايشان با سخنان خود شهادت به اين مطلب داده است و حتى اگر سخنان غير از اين افراد را ذكر مىكردم ادله و سخنانشان هم واضحتر و هم عظيمتر در بزرگداشت حضرت ابوطالب عليهالسلام بود و در ابتداى اين كتاب شرط نمودم كه چيزى را از غير اين طرق نقل نكنم، چون ادله آنها مقبول و از بين برنده عذر افرادلجوج است چرا كه آنها از صحاح سته و مسند احمد و تفسير ثعلبى كه مهمترين كتب اسلامى است، مىباشد.
او مىگويد: و كان ابوطالب عليهالسلام و ابوه عبدالمطلب عليهالسلام من اعرف العلماء و اعلم بشأن النبى صلىاللهعليهوآله و كانا يكتمان الايمان عن الجهل و اهل الكفر و الضلال.(1)
يعنى: حضرت ابوطالب عليهالسلام و پدر او حضرت عبدالمطلب عليهالسلام از عارفترين علماء و داناترين انسانها به شأن و منزلت رسول خدا
صلىاللهعليهوآله بودند و هر دوى آنها
1) - (الخرايج و الجرايح، صفحه: 177) و (كمال الدين، جلد: 1، صفحه: 343).
ايمان خود را از جاهلان و اهل كفر و گمراهان كتمان مىكردند.
او مىگويد: مما يدل على ايمان ابى طالب عليهالسلام اخلاصه فى الود لرسول اللّه صلىاللهعليهوآله و نصره له بقلبه و يده و لسانه و امره و لديه عليا و جعفرا عليهماالسلام باتباعه و قول رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فيه عند وفاته وصلتك رحم و جزيت خيرا يا عم فدعا له و ليس يجوز ان يدعو رسول اللّه
صلىاللهعليهوآله بعد الموت الكافر و لا ان يسال اللّه خيرا.(1)
يعنى: از آن چه دلالت مىكند بر ايمان حضرت ابوطالب عليهالسلام دوستى خالصانه و يارى قلبى و عملى و زبانى او نسبت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است و اين كه دو فرزندش على و جعفر عليهماالسلام را به پيروى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله امر كرد و رسول خدا
صلىاللهعليهوآله هنگام مرگ او فرمود: اى عمو، صله رحم كردى به پاداش خير رسيدهاى و دعاهاى خير در حق ايشان نمود. در حالى كه جايز نيست پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله براى كافرى پس از مرگش دعا كند و از خدا برايش طلب خير نمايد.
او مىگويد: تواترت الاخبار أنّ أباطالب عليهالسلام كان يحب النبى صلىاللهعليهوآله و يحوطه و ينصره و يعينه على تبليغ دينه و يصدقه فيما يقوله و يأمر أولاده كجعفر و على عليهماالسلام باتباعه و
1) - الفصول المختاره، صفحه: 228.
نصرته... هذا ألاخبار كلها صريحه فى أنّ قلبه طافح و ممتلى بالايمان بالنبى صلىاللهعليهوآله .(1)
يعنى: اخبار به حد تواتر وجود دارد كه حضرت ابوطالب عليهالسلام نسبت به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله علاقه زيادى داشت و نگهبانى و يارى او بر ابلاغ رسالتش و تصديق آن چه كه او مىگويد و دستور دادن به فرزندش مثل جعفر و على عليهماالسلام به پيروى و يارى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و... تمام اينها دلالت صريحى دارد كه قلب ابوطالب عليهالسلام از ايمان به پيامبر خدا
صلىاللهعليهوآله مالامال و لبريز بوده است.
همچنين مىگويد: ابوطالب عليهالسلام قبل از صدور وحى، زبان بر طَبَق وحى گشود (منظور اشعار ايشان است) كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آن كه وحى به او مىشد خبر به قول ابوطالب عليهالسلام مىداد (يعنى اشاره به اشعار ابوطالب عليهالسلام در گذشته مىكرد)، حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله مانند قرآن وحى است و از اين اخبار و اشعار استفاده مىشود كه نبوّت پيامبر
صلىاللهعليهوآله را تصديق كرد و همين مقدار در نجات او كافى است.
او مىگويد: سمعت أباطالب عليهالسلام يقول حدثنى إبن أخى الصادق الامين و كان واللّه صدقا أن ربه أرسله بصله أرحام و أقام الصلاه و إيتاء الزكاة و كان يقول اشكر ترزق و لا تكفر تعذب.
يعنى: شنيدم ابوطالب عليهالسلام مىفرمود: پسر برادرم كه صادق و امين و به خدا سوگند بسيار راستگو است برايم مىگفت: خدايش او را فرستاده است به صله رحمو اقامه نماز و دادن زكات و مىگفت: شكر نما تا روزى خورى و كفر نعمت نكن تا عذاب نبينى.
1) - اسنى المطالب، صفحه: 10.
وى در كتاب اسنى المطالب مىگويد: از طريق صحيح نقل نشده كه ابوطالب عليهالسلام بتى را به عنوان خدا اخذ كرده باشد و يا سنگى را پرستيده باشد و يا اين كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را از عبادت خداى تعالى نهى كرده باشد، نهايت امر اين است كه به زبان اظهار اسلام نمىكرد و يا اين كه بعضى از واجبات را در ملأ عام انجام نمىداد ولى قلبش مملوّ از ايمان و تصديق پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، چنين فردى در آخرت به مقتضاى دين ما نجات يافته است.
وى در كتاب جامع الاصول مىنويسد: طبق روايات اهل بيت عليهمالسلام از عموهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله غير از حمزه و عباس و ابوطالب عليهمالسلام كسى ايمان نياورد.
اسماعيل بن على ابوالفداء مورخ شهير كه جغرافى دانى بزرگ نيز بوده مىنويسد: از اشعار ابوطالب عليهالسلام استفاده مىشود كه او رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را تصديق كرده است، آنجا كه مىگويد:
و دعوتنى و علمت أنك صادق
و لقد صدقت و كنت ثمّ أمينا
و لقد علمت بان دين محمد
من خير أديان البرية دينا
يعنى: دعوتم كردى و من دانستم كه يقينا تو خير خواه من هستى و تو قبل از اين راستگو و امين بودى و دينى را به مردم عرضه داشتى كه آن بهترين اديان است.
وى در كتاب نقض العثمانية آورده است: ابوطالب عليهالسلام در حقيقت پدر رسول خدا صلىاللهعليهوآله سرپرست، ياور و حمايت كننده او بوده و كسى است كه اگر نبود امر پيامبر صلىاللهعليهوآله اجرا نمىشد.(1)
همچنين در جاى ديگر كتابش آورده است: به خاطر ابوطالب عليهالسلام بود كه بنى هاشم در مكه در برابر فشار بنى مخزوم و بنى سهم و بنى جمح بر يارى رسول خدا صلىاللهعليهوآله شكيبايى كردند. به خاطر ابوطالب عليهالسلام بود كه دشوارىها و سختىهاى محاصره شعب را بنى هاشم تحمل مىكردند و به خاطر دعا و روى آوردن ابوطالب عليهالسلام به محمد صلىاللهعليهوآلهبود كه همسرش فاطمه بنت اسد عليهاالسلام مسلمان شد، پس ابوطالب عليهالسلام در همراهى و كمك با رسول خدا صلىاللهعليهوآله و در ايمان از ميان بزرگان بهتر از ابوبكر و ديگران است، و تا زمانى كه ثابت شود او مسلمان نبوده، تنها تقيه مانع اين كار بوده، وگرنه او مسلمان بوده است.(2)
ايشان در كتاب روضة الصفا فى سيرة الانبياء و الملوك و الخلفاء مىنويسد: ابوطالب عليهالسلام شالوده اسلام را استوار ساخت، همواره از پيامبر
صلىاللهعليهوآله حمايت مىكرد و بىآن كه در اين مورد غفلت يا سهل انگارى كند از پيامبر صلىاللهعليهوآله دفاع نمود، هنگامى
كه خورشيد غروب مىكرد شمشير خود را حمايل نموده و براى حفظ پيامبر صلىاللهعليهوآله دورادور او مىگشت و گاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله را شبانه از خوابگاهش به خوابگاه ديگر منتقل مىنمود تا از گزند دشمن محفوظ بماند، به فرزندان و نوادگان خود امر مىكرد كه از او نگهبانى كنند و سه سال در شعب ابى طالب نگهدارى نمود، با اين همه تلاش و همت باز بعضى از مردم مىگويند: ابوطالب عليهالسلام در حال كفر از دنيا رفت؟! زهى سخن باطل.(1)
در كتاب العثمانيه مىگويد: آيا نمىدانى كه قريش به طور ويژه و عموم اهل مكه نيز، تا وقتى كه ابوطالب عليهالسلام زنده بود قدرت بر اذيت و آزار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را نداشتند؟!(2)
او در كتاب تذكرة الخواص مىنويسد: بودن ابوطالب عليهالسلام جزء بهشتيان، سخنى است كه هرگز جاى تأمل و بررسى ندارد و شواهد و ودلايل آن بيشتر از آن است كه بيان شود، مثلا: اهميت دادن ايشان به سرپرستى پيامبر اسلام
صلىاللهعليهوآله و يارى دادن ايشان، اهميت دادن به زدودن و دور كردن آزار و اذيت بدكاران و كافران از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله، بىتابى و ناراحتى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله هنگام مرگ ابوطالب عليهالسلام و نامگذارى آن سال به سال حزن و اندوه به خاطر مرگ ابوطالب عليهالسلام و خديجه عليهاالسلام و طلب آمرزش
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله براى ابوطالب عليهالسلام به ويژه در مدت زمانى طولانى، و شكى نيست كه دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله مخصوصا اگر با اصرار باشد، مستجاب است.(1)
وى در ادامه مىنويسد: در تاريخ نيامده كه دشمنانش، به فرزندش بگويند: پدرت كافر بوده، تا با اين جمله دل فرزندش را بسوزانند. معاويه كه دشمنترين دشمنان و ستيزه جوترين ستيزه جويان على بن ابى طالب عليهماالسلام بود و يا عمروعاص و يا عبداللّه بن زبير و يا مروان و ديگران، با همه عيب جويى آنان در مورد على عليهالسلامو نسبت دادن چيزهايى كه در آن حضرت وجود نداشت به اميرالمؤمنين عليهالسلام هرگز على بن ابى طالب
عليهماالسلام را به كافر بودن پدرش عيب جويى و ملامت نكردند، در حالى كه على بن ابى طالب عليهماالسلام كفر پدر و مادر آنها و پستى نسبشان را دائما بر مىشمرد، ولى مىبينيم كه آنها مقابله به مثل نكردهاند. اين قوىترين گواه بر اسلام ابوطالب عليهالسلام و قوىترين شاهد بر باطل بودن شدت تعصب گروهى عامّه است كه ابوطالب عليهالسلام را كافر مىدانند، پس اى انصاف دهنده بنگر به زشتى درون خفاش صفتان در دشمنى آنان با خورشيد و نور اسلام.
او در كتاب خود پس از ذكر اشعارى از قصيده لاميه ابوطالب عليهالسلام مىگويد: اين اشعار ابوطالب عليهالسلام دليل آن است كه او به نبوّت پيامبر صلىاللهعليهوآله آگاه بود قبل از آن كه آن حضرت مبعوث به نبوّت شود، ابوطالب عليهالسلام اسلام آورده و از ديدن حالات پيامبر صلىاللهعليهوآلهاين معنى را درك كرده بود كه از آن حالات اين كه؛ هر وقت باران نمىآمد با اين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از نظر سن كوچك بود به خاطر توسل به او باران مىآمد و
1) - تذكرة الخواص، صفحه: 10.
مىگويد: معرفت ابوطالب عليهالسلام نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله از بسيارى از روايات استفاده مىشود.
ايشان هر كجا نامى از ابوطالب عليهالسلام مىبرد بر ايشان درود مىفرستند و بعد از آن كه حضرت ابوطالب عليهالسلام را از هر گونه گناه و زشتى مبرّاء دانسته مىنويسد: من چه بگويم در مورد ابوطالب عليهالسلام سرور مكه، بزرگ قريش و رئيس مكه.
ابوطالب عليهالسلام كسى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در كودكى سرپرستى كرد و در بزرگسالى حمايت و محافظت نمود و او را از مشركين قريش دور ساخت و به خاطر او در رنج و گرفتارى بزرگى افتاد و دشوارى سختى را چشيد، و بر يارى و اقدام به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله شكيبا بود و در روايتى آمده وقتى ابوطالب عليهالسلام از دنيا رفت خداى تعالى به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وحى كرد كه از مكه خارج شو زيرا ياور تو از دنيا رفته است.(1)
وى در ادامه مىگويد: كسى كه به تاريخ و سيره علم داشته و مسلط باشد مىداند كه اگر ابوطالب عليهالسلام نبود از اسلام چيزى باقى نمىماند،(2)البته بعد از اين مطالب مطلبى نوشته و نامهاى را ذكر كرده كه اولا؛ از جهت سند و روايت ضعيف هست و ثانيا؛ متنى كه ابن ابى الحديد از آن نامه ذكر كرده با متنى كه ديگر مورخين در كتاب هايشان آوردهاند تفاوت دارد و خلاصه باطل بودن آن مطلب بسيار واضح است، البته مؤفين و محققين در طول تاريخ به اين جا كه رسيدهاند هر كدامشان مطالبى نوشتهاند، اما آن چه من مىفهمم با توجه به مطالبى كه قبلا ايشان در مورد ابوطالب عليهالسلام
نوشته و حتى هر كجا از ايشان ياد مىكند با احترام ياد مىكند و درود و سلام بر او مىفرستند و همچنين شعرى كه بعدا در مورد حضرت ابوطالب عليهالسلامسروده، به نظر من مىرسد اين نوشته او كه با استناد به يك نامهاى كه هم سندا و هم مضموناً داراى ضعف و تناقض و سستى هست يا از جهت تقيه بوده و يا اين كه اصلا ابن ابى الحديد آن مطالب را ننوشته و دستان خبيث دشمنان آل اللّه بعدا اضافه كرده باشند.
ابن ابى الحديد نامهاى را ذكر كرده و نوشته با توجه به متن اين نامه من امر برايم مشتبه شده است.
ايشان در وصف حضرت ابوطالب
عليهالسلام چنين سروده است:
فَلَو لَا أبُو طَالبٍ و ابنُهُ
لَما مَثُلَ الدّينُ شَخْصَاً فَقاما
فَهذا بِمَكّة آوى وَ حامى
و هذا بِيَثربَ شامَ الحُساما
تَكَفَّل عَبدُ مُنافٍ بأَمْ
و أودى وَ كانَ عَلىٌّ تَماما
فَقُلْ فِى سَبيلِ ثوى بَعْدَ ما
قَضَى ما قَضاهُ و أبْقى شُماما
فَللَّه ذا فاتِحاً لِلْعُلى
وَ لله ذا لِلْمَعالى خِتاما
وَ ما ضَرَّ مَجدَ أبى طالِبٍ
جَهُولٌ لَغا أو بَصيرٌ تَعاما
كَما لا يَضرُّ إيابَ الصَّبا
مَنْ ظَنَّ ضَوءَ النَّهار ظَلاما
يعنى: اگر ابوطالب عليهالسلام و پسرش نبودند دين راست نمىشد تا بايستد.
ابوطالب عليهالسلام در مكه پناه داد و حمايت كرد و على عليهالسلام در مدينه مرگ را به دشمنان مىچشانيد.
عبدمناف (ابوطالب عليهالسلام) امرى را سرپرستى كرد و پناه داد كه على عليهالسلام آن كار را تمام كرد.
پس درباره كسى كه مرده بعد از آن كه كارهايى را انجام داد و عطر خوشى را به
جا گذاشت بگو.
به خدا قسم كه او گشاينده هدايت بود و به خدا قسم كه او براى بزرگىها پايان بود.
مجد و شرف ابوطالب عليهالسلام زيانى نمىبيند اگر درباره او نادانى يا بينايى كه خود را به كورى مىزند سخن لغوى بگويد.
همان طور كه به نشانههاى صبح زيانى نمىرساند آن كه گمان مىبرد روشنايى روز تاريك است.
دكتر طه حسين؛ اديب، نويسنده، سخنور بزرگ مصرى و ناقد معاصر عرب از پيشگامان جنبش نوگرايى در مصر مىگويد: رو آوردن و مهربانى ابوطالب عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآله موضوعى شناخته شده است و حمايت او از پيامبر صلىاللهعليهوآله و دين اسلام در برابر قريش امرى است كه از شهرت لبريز است.(1)
او در كتابى كه درباره حضرت ابوطالب عليهالسلام نوشته مىگويد: براى مردم شايسته نيست خبرهاى مردى كه بيش از چهل سال پيامبر صلىاللهعليهوآله را سرپرستى و حمايت كرد، بريده بريده شود آن چنان كه بريده بريده شد! يا آن را پراكنده و زير و رو كنند آن چنان كه متاسفانه اين طور شد! و يا اين كه راويان سخنانش را كم و زياد كنند و يا در مورد آنها شك و ترديد داشته باشند، همچنان كه راويان اخبارش را كم كردند و
1) - الفنتة الكبرى، صفحه: 151.
آنها را خدشه دار نمودند.
شايسته نيست برترى و فضيلتش را به فراموشى بسپارند و در لحظه مرگش تاريخ در مورد او موضعى سست و عجيب بگيرد و از مردى كه نبوّت را حمايت كرد و با قدرت و فداكارى و ايمان از آن دفاع نمود، با زبانى كه از هواى نفس نشأت گرفته سخن بگويند و او را مردى نفوذى يا تازه واردى غريب نشان دهند.
تمام زندگى او در يارى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله گذشت و خاندان خود را به پيروى از او ملزم مىساخت، كوشش و دوستى و مالش را در راه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله انفاق كرد و با دشمنانش جنگيد و بر آنها پيروز شد و از خودش براى كم كردن غصه و ناراحتى كسانى كه در دشوارىها و سختىها به او پناه مىبردند استقامتى عجيب و ارادهاى راستين داشت، همچنان كه ابن خلدون در نظريهاش گفته: وجود ابوطالب عليهالسلام براى يارى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله ضرورتى از ضروريات اصل وجود و آفرينش است و پشتيبانى حتمى براى ظهور بعثت و گسترش دعوت رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىباشد.
اين خواست خداوند است، هيچ كس و هيچ آغاز كننده كارى و هيچ دينى، تا زمانى كه به امرى تكيه نكند تا توانش را تقويت و او را از عصبيتهاى وحشتناك حفظ كند، همان طور كه پيروان و يارانش او را تقويت مىكنند، پيروز نخواهد شد. اين امرى است ضرورى كه به ناچار بايد باشد و اگر نباشد پيرو و يارى نخواهد بود.
ابوطالب عليهالسلام شناخت وظيفهاى كه به او محول شده بود را از دست نداد و در اجراى وظيفهاى كه بر گردنش نهاده شده بود احساس سنگينى نكرد، پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله را يارى داد و او را تقويت كرد و با همه مردم به دشمنى برخاست و عزت را با گناه نخريد، در حالى كه ديگر بزرگان وقت در مكه عزّت را با گناه معاوضه كردند و ابوطالب عليهالسلام بدون ترديد سرور همه قريش است.
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله از اعلام خبر مرگ عمويش گريست و چه كسى از روى
دلسوزى و مهربانى و وفادارى گريه كند اگر محمد صلىاللهعليهوآله كه خدا او را به نيكويى تربيت كرده بود در مرگ عمويش گريه نكند؟
عمويى كه او را سرپرستى و تربيت كرده و او را سالها يارى داده است و نهايت تحمل و صبر و استقامت را در برابر مشكلات داشت. آن گاه كه محمد صلىاللهعليهوآله پدر نداشت ابوطالب عليهالسلام براى او پدر بود، و آن گاه كه محمد صلىاللهعليهوآله به كمك و يارى نياز داشت، ابوطالب عليهالسلام براى او بازوانى نيرومند بود و آن گاه كه محمد صلىاللهعليهوآله نيازمند افراد نيرومند و شايسته بود تا باطل را خوار و ذليل كند و سركشى را نابود سازد ابوطالب عليهالسلام براى او يار بود.(1)
او در كتاب شرح تنقيح، اين شعر را در وصف حضرت ابوطالب عليهالسلام آورده:
وَ قَدْ عَلِمُوا أَنَّ ابْنَنَا لَا مُكَذَّبٌ
لَدَيْنَا وَ لَا يُعْبَأُ بِقَوْلِ [بِقِيلِ] الْأَبَاطِل
يعنى: همه مىدانند كه فرزند ما (پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله) در ميان قريش دروغگو نبوده و نبايد به حرفهاى باطلى كه در مورد او گفته مىشود اهميت داد.
سپس مىنويسد: اين شعر حاكى از صراحت زبان و عقيده قلبى ابوطالب عليهالسلام است، ابوطالب عليهالسلام از كسانى است كه در ظاهر و باطن ايمان آورد، نهايت اظهار كفر كرده و در ظاهر وانمود مىكرد كه عقيده به اسلام ندارم، زينى دحلان در توضيح اين كلام مىنويسد: همان گونه كه قبلا خاطر نشان گرديد منظور اين است كه ابوطالب عليهالسلام در ظاهر به خاطر اين كه كفار قريش مانع حمايت او از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نشوند اظهار عدم اعتقاد به اسلام مىكرد.
1) - ابوطالب شيخ بنى هاشم، گزيدهاى از صفحات 5 و 7 و 89.
او در كتاب خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله فصل مستقلى درباره حضرت ابوطالب عليهالسلام آورده و مىنويسد: آن چه گفتگو ناپذير است و هيچ مؤنى در آن شك نمىكند آن است كه ابوطالب عليهالسلام در دعوت به اسلام موضع كسى را داشت كه از حق پشتيبانى مىكرده و آن را پاس مىداشت و در راه آن رنجها و شكنجهها را تحمل كرده است و همراه با بنى هاشم و بنى عبدالمطلب زندگىاى كه محروم از همه لذات بود را انتخاب كرد و بسيار خوشحال هم بودند و در اين هنگام بود كه قوم او همراه با بنى هاشم و كسانى كه به ايشان پيوسته بودند با تحريم اقتصادى روبرو شده و در اين ميان مؤن و كافر ايشان يكسان بودند و پيشاپيش همه اينها ابوطالب عليهالسلام بود كه آنها را در اين راه بر مىانگيخت.
ثابت شده كه ابوطالب عليهالسلام در واپسين لحظات زندگى، دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله را تأييد كرد و پس از دعوت محمد صلىاللهعليهوآله هرگز ديده نشده كه بتها را تأييد كند، وى همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله آزارها را به جان خريد، بگذريم كه افزون بر اين، مهر و محبت آشكارى به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىورزيد.
در روايتى كه عباس بن عبدالمطلب نقل كرده عباس گفته است: ابوطالب عليهالسلام شعار؛ لَا اِلَهَ اِلّا اَلله مُحَمّد رَسُولُ اَلله را بر زبان جارى ساخت.
اينك پس از تتبع و فحص مىگوييم: ابوطالب عليهالسلام هرگز مشرك نبوده است، زيرا مشرك كسى است كه بتها را بپرستد و آنها را شريك خداى تعالى بداند، در حالى كه رفتار، گفتار و مواضع ابوطالب عليهالسلام گواه آن است كه او بت پرستى را باطل مىدانسته و با اين حال مايلم اگر اهل انديشه باشم برايش آمرزش بخواهم، چرا كه وى هرگز كافر نبوده و خداوند به دلها آگاه است.
ايشان بعد از تحقيق و جستجو به مذهب حَقّه شيعه گرويد، در كتاب النبوة فى نهج البلاغه با دليل ثابت كرده كه ابوطالب عليهالسلام با ايمان ديده از جهان فرو بست و اذعان مىكند: روايات رسيده درباره مرگ كافرانه ابوطالب عليهالسلام خلل و اضطراب دارد و به قسمتى از مواضع استوار حضرت ابوطالب عليهالسلام كه نشان از ايمان قلبى وى دارد اشاره مىكند، من جمله جريان خواستگارى حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام را مىآورد.
و در جاى ديگر مىنويسد: آيا مىشود ابوطالب عليهالسلام در دوزخ باشد و ابوسفيان و خانواده او در بهشت؟
زينى دحلان در كتاب اسنى المطالب فى نجاة ابى طالب عليهالسلام آورده: امام احمد بن حسين موصلى حنفى مشهور به ابن وحشى در شرح خود بر كتاب شهاب الاخبار محمد بن سلامه مىنويسد: به درستى كه دشمنى كردن با ابوطالب عليهالسلام باعث كافر شدن مىشود.
ايشان نوشتهاند: ابوطالب عليهالسلام شخصى است كه با عمل و گفتار از رسول خدا صلىاللهعليهوآله حمايت و يارى كرد، كسى كه ابوطالب عليهالسلام را به بدى ياد كند موجب اذيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شده و اذيت كننده پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كافر است و كافر هم خونش بىاحترام بوده و بايد به قتل برسد.
ايشان اذعان داشتهاند: كسى كه با ابوطالب عليهالسلام دشمنى كند كافر است.
وى از علماء متعصب اهل سنت و شافعى مذهب مىباشد؛ ايشان ابوطالب
عليهالسلام را مؤن به رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىداند و از زبان ابوطالب
عليهالسلام خطاب به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكند: تو مرا دعوت كردى و مىدانم كه خير خواه من هستى، آرى تو كه مرا به اسلام دعوت مىكنى قبلا هم امين بودى.
هم اكنون به يقين مىدانم كه دين محمد صلىاللهعليهوآله از ميان تمام اديان مردم روى زمين بهتر است.(1)
ايشان در شرحى كه بر كتاب جوهرة التوحيد نوشته نقل مىكند: صحت حديث عباس (كه ابوطالب عليهالسلام در آخر عمر شهادتين را به زبان جارى كرد) نزد بعضى از اهل كشف ثابت شده و به نظر اين علماء، اسلام ابوطالب
عليهالسلام بىايراد مىباشد. خداوند متعال در ظاهر شريعت حال ابوطالب
عليهالسلام را مبهم و نامعلوم گذاشته به خاطر اين كه دلهاى اصحاب را كه اسلام آورده ولى پدران شان كافر بودند آرام بخشد، توضيح اين كه اگر خداوند توسط پيامبرش آشكارا ابوطالب عليهالسلام را نجات يافته اعلام مىكرد و پدران صحابه را كه كافر بودند در ميان عذاب معرفى مىنمود
1) - تاريخ ابن كثير، جلد: 2، صفحه: 42.
(با توجه به اين كه صحابه از نظر ظاهر در رديف على عليهالسلام بودند، وقتى پدر على عليهالسلام را نجات يافته و پدر خودشان را معذب به آتش دوزخ مىيافتند) دل هايشان مضطرب و پريشان مىگشت، به همين دليل ايمان ابوطالب عليهالسلام پنهانى بود.
بعضى مىگويند: اگر ابوطالب عليهالسلام اسلام خود را اظهار مىنمود كفار با او دشمنى كرده و او را با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به قتل مىرساندند و نمىتوانست از پيامبر صلىاللهعليهوآله دفاع كند، لذا خداى تعالى حال او را مانند حال پدرانش (كه ايمان شان مخفى بود) قرار داد، ولى در واقع او را نجات داد؛ زيرا او بسيار از پيامبر صلىاللهعليهوآله يارى و حمايت مىكرد.(1)
عبدالمسيح انطاكى نويسنده و مورخ بزرگ مىگويد: تارخ نويسان در اين كه ابوطالب عليهالسلام مسلمان شده يا همچنان بر شرك باقى مانده اختلاف نظر دارند، هر گروهى دلايلى دارند كه به آن اعتماد كرده و رواياتى از رسول خدا
صلىاللهعليهوآله مىآورند كه به آن استشهاد مىكنند و براى شخصى چون من سزاوار نيست كه در مثل اين امر مهم ريشه يابى كند، ولى وقتى از واقعيت امر تحقيق شود سخن كسانى كه به ايمان ابوطالب عليهالسلام اعتقاد دارند ترجيح دارد؛ زيرا انسان هر مقدار هم كه در صله رحم و دوستى فرزند يا برادر زادهاش يا خويشاوندانش حساس باشد، اما هرگاه آن فرزند يا خويشاوند بر دين انسان تعدى و تجاوز كند نمىتواند از او چشم پوشى نمايد،
1) - محمد و على و بنوه الاوصياء، صفحه: 255.
نمىتواند ببيند كه آن فرزند يا برادر زاده اركان دينش را مىشكند و به جاى آن دين، دين ديگرى را مىگذارد، ولو آن انسان مؤن به دين جديد هم نباشد، زيرا گرايش مردم به دين پدرانشان و كوشش آنها در پاك نگه داشتن و برترى دينشان، بنا به هر دليلى وجود دارد و گاه ممكن است آن شخص، هرگاه ببيند فرزند يا پدرش دينش را تحقير كرده و معبود او را مسخره مىكند، وى را به قتل برساند.
هر گاه اين مطلب به طور عموم صحيح باشد، پس به طريق اولى در مورد ابوطالب عليهالسلام به ويژه و مخصوصا بايد صدق كند، ابوطالب عليهالسلام جايگاه ويژه و بالايى در ميان قريش داشت، لذا لازم بود هم به جهت خودش و هم به جهت مقامش از دينى كه او و قومش بر آن هستند دفاع كند تا جايگاه و منزلت خود را در چشمان قريش از دست نداده و خود را در معرض خشم خدايانش قرار ندهد تا در آخرتش زيان ببيند.
بر اساس همين مطلب ناچار بايد بپذيريم كه ابوطالب عليهالسلام به رسالت برادر زاده اش در قلب ايمان آورده بوده است، اما ايمانش را به دلايلى كه حكمت و سياستش اقتضاء و ايجاب مىكرد علنى و ظاهر نكرد. چرا كه اگر ابوطالب عليهالسلام در آغاز بعثت ايمان خود را آشكار مىكرد همه قريش عليه او مىشوريدند و او را از جايگاه بلند و رفيعش پايين كشيده و حرمت و احترامش را نيز از بين مىبردند و اگر اين اتفاقات مىافتاد او ديگر نمىتوانست آزار و اذيتهاى قريش بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را دور كند و پيامبر نيز ضعيف واقع مىشد، و اين مسأله علت مهم پنهان كردن ايمان درونى مىباشد.
ظاهر كارها، اشعار و سخنان ابوطالب عليهالسلام، ايمان او را به وضوح بيان مىكند، زيرا مىبينيم كه ابوطالب عليهالسلام با نفوذ و آبروى خود از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله دفاع مىكند و او را در اشعار و سخنانش حتى تا آخرين لحظه زندگيش همچنان كه از وصيت
نامهمعلوم است ستايش مىكند، بنابراين بدون بحث و جدل، ابوطالب عليهالسلام از بهترين صحابه و ياران پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله بود.
و چه خوب مىشد اگر خداوند متعال در اين روزگار كسانى را موفق مىكرد تا آبروى اسلام را حفظ و حراست كنند و نام او را آشكارا بالا برند.
همچنان كه ابوطالب عليهالسلام در آغاز بعثت چنين كارى كرد، در اين صورت اسلام در بهترين وضع مىبود.
آرى، اين ابوطالب عليهالسلام است، سرپرست مصطفى و عمو و دوست و ياور رسول خدا صلىاللهعليهوآله و پدر سرورمان اميرالمؤمنين عليهالسلام پادشاه دين، شير غرنده و پيروز خدا، على عليهالسلام.
ابوطالب عليهالسلام آن مرد بزرگى است كه اين دو نور تابنده را پرورش داد و آن دو آسمان دنيا و دين را نورانى كردند.(1)
او مىنويسد: هنگامى كه جد رسول خدا صلىاللهعليهوآله عبدالمطلب عليهالسلام از دنيا رفت، عمويش ابوطالب عليهالسلام پدر على عليهالسلام سرپرستى او را به عهده گرفت، و محمد صلىاللهعليهوآله در فضاى مهربانى، آسودگى و تربيت نيكو كه پدرش براى فرزندش به جا گذاشته بود به زندگى خود ادامه داد.(2)
وى در جاى ديگر مىگويد: ابوطالب عليهالسلام سرپرستى محمد صلىاللهعليهوآله را تنها به اين خاطر قبول كرد كه بتواند با آن چه كه از امر محمد صلىاللهعليهوآله مىشناسد و درك مىكند
انس بگيرد، زيرا بيشتر فرزندان عبدالمطلب عليهالسلام از مهربانى و دلسوزى بهرهاى داشتند، ولى دلهاى آنان در نيرو و عمق مهربانى به پاى دل ابوطالب عليهالسلام نمىرسيد و تأثير مهربانى و دلسوزى در بهتر شدن سرپرستى، از تاثير ثروت در آن بيشتر است.
به خاطر همه اينها عبدالمطلب عليهالسلام ابوطالب عليهالسلام را براى سرپرستى محمد صلىاللهعليهوآله برگزيد، علاوه بر اين در دل ابوطالب عليهالسلام از مهربانى نسبت به برادر زادهاش امرى بود كه اگر پدرش هم به او تكليف نمىكرد، باز هم سرپرست محمد صلىاللهعليهوآله مىشد، تا چه
رسد به وقتى كه آن عطوفت قلبى و اين تكليف پدرى با هم جمع شوند، و در اين مطلب كه ابوطالب عليهالسلام شخصيتى نيكو و دوست داشتنى است اختلافى نيست.
شخصيتى نيكو و زيبا كه ما را به حكيم و فرزانه بودن آن پير پاك و امين و با تجربه رهنمون مىسازد، كسى كه هر آن چه از پاكى و امانت دارى و تجربه داشت در هر حالى عمل مىكرد و آن را به انجام مىرسانيد.
حتى مثل اين كه آن گاه كه خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را از خاندان عبدالمطلب عليهالسلام برگزيد، اين عموى بخشندهاش را نيز براى سرپرستى محمد صلىاللهعليهوآله برگزيد و مثل اين كه نيروى گستردهاى وجود ابوطالب عليهالسلام را آماده كرد تا از امر برادر زادهاش چيزى را بداند كه غير او آن را نمىداند.
آن چه از نعمتهاى ذاتى در ابوطالب عليهالسلام وجود داشت، در پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نيز وجود داشت، گويا محمد صلىاللهعليهوآله جزئى از ذات ابوطالب عليهالسلام بود، وجود يافت و تحت سرپرستى عموى دوست داشتنىاش پرورش يافت.
ابوطالب عليهالسلام اولين كسى بود كه در اسلام اشعارى سرود كه لبريز از محبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله است و در آن اشعار ديگران را به يارى او فرا مىخواند، و كارها و گفتههايى كه با آن برادر زادهاش را اذيت مىكردند بر او سنگين مىآمد.
ابوطالب عليهالسلام اين مطلب را كه محمد صلىاللهعليهوآله ادامه امتيازى در آفرينش است كه
خداوند متعال از روى احسان خود، او و برادرش عبداللّه و پدرش عبدالمطلب عليهمالسلام را به آن امتياز ممتاز ساخته است، براى لحظهاى فراموش نكرد و آن گاه كه ابوطالب عليهالسلام از دنيا رفت، پيامبر دانست كه بزرگترين پناه و تكيه گاهى كه به او تكيه مىزد و اذيتهاى قريش به واسطه او كنار زده مىشد را از دست داده است.
آگاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين امر دلالت مىكند كه ميان محمد صلىاللهعليهوآله و عمويش، كسى كه در خانه او رشد كرد و اخلاقش والا شد، اسباب خيرخواهى رد و بدل مىشده است.
اگر از علّتهاى آگاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى اين باشد كه وى ياور خود را از دست داده، كسى كه خونش را فداى محمد صلىاللهعليهوآله مىكرد و اذيتهاى قريش را از او دفع نموده و پناه گاه محكمى ضد قريش و لجبازان سركشش بود تا جايى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: تا عمويم ابوطالب عليهالسلام زنده بود از قوم خودم گزندى به من نرسيد، پس علت اين اندوه ژرف كه قلب محمد صلىاللهعليهوآله با مرگ عمويش دچار آن شد، ديگر چه مىتواند باشد؟
در حالى كه محمد صلىاللهعليهوآله بسيار صبر كننده و با تدبير بود و هر قدر هم كه دشمن زياد باشد و ياور كم، و هر كارى هم كه خوبان و بدان انجام دهند، پيامبر صلىاللهعليهوآله به پيروزى رسالتش مطمئن است، پس چرا اين همه افسرده و دلتنگ بود؟ اگر علت اين اندوهگينى فاجعه غم انگيزى كه محمد صلىاللهعليهوآله به آن دچار شده است و آن از دست دادن عزيزترين شخصى كه به او مهربانى كرده و حمايتش مىنمود نباشد، چه چيز ديگرى است؟!
اگر اين اشكهاى فراوان گواهى بر اين نباشد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله همچون مردى است كه چيزى از گذشته و حال وجود خود را از دست داده، گواه بر چه مىتواند باشد.
ارتباط و دوستى و برادرى ميان محمد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام براى پيروزى رسالت
ادامه داشت، كار نيك ميان آن دو پى در پى انجام مىگرفت، انجام اين نيكى كه به عمق آن چنگ زده بودند از وقتى كه محمد صلىاللهعليهوآله ابوطالب عليهالسلام را شناخت و از وقتى كه على عليهالسلام محمد صلىاللهعليهوآله را شناخت و از وقتى كه اين سه نفر در يك خانه جمع شده بودند وجود داشت و بر جرأت و بىباكى استوار بود.
ويژگى خانه ابوطالب عليهالسلام اين بود كه او و على عليهماالسلام در دانستن خلاقيت و امتياز، محمد صلىاللهعليهوآله را در آفرينش نسبت به ديگران جلوتر مىدانستند، دانستنى كه در ابوطالب عليهالسلام آگاهى و فداكارى را به نمايش گذاشت و در على عليهالسلام فكرى بلند و آگاهى ژرف و گسترده و فداكارى كه به معجزه شبيهتر است را نمايان ساخت.(1)
او مىگويد: ابوطالب عليهالسلام قبل از مرگ گفت: اَشهَدُ اَنّ لَا اِلهَ اَلله، مُحَمّد رَسُولُ اللّه.
روزى ابوبكر، پدرش ابوقحافه كه پير و فرتوت و نابينا شده بود را نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آورد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: چرا پيرمرد را آوردى، ما خودمان پيش او مىرفتيم؟
ابوبكر گفت: يا رسول اللّه خواستم خداوند پاداشم دهد، قسم به خدايى كه تو را به حق به پيامبرى بر انگيخت، اسلام آوردن عمويت ابوطالب عليهالسلام نزد من بهتر و
1) - الامام على عليهالسلام صوت العدالة، جلد: 1، صفحه 54 و 59.
خوشحال كنندهتر از اسلام آوردن پدرم هست و من خواستم تا ديدگان شما را به اين خبر روشن كنم.(1)
او مىگويد عباس بن عبدالمطلب به من گفت: ابوطالب عليهالسلام هنگام مرگ گفت: لَا اِلَهَ اِلّا اَلله، مُحَمّد رَسُولُ اللّه.(2)
مردى از عبداللّه بن عباس پرسيد: اى پسر عموى رسول خدا صلىاللهعليهوآله به من از ابوطالب عليهالسلام بگو، آيا او مسلمان درگذشت؟
عبداللّه بن عباس پاسخ داد: چگونه مسلمان نبود در حالى كه چنين سروده:
وَ قَدْ عَلِمُوا أَنَّ ابْنَنَا لَا مُكَذَّبٌ
لَدَيْنَا وَ لَا يُعْبَأُ بِقَوْلِ ]بِقِيلِ [الْأَبَاطِل
يعنى: دانستند كه فرزند ما (محمد) نزد ما مورد تكذيب نيست و به گفته باطل اعتناء ندارد.
بعد عبداللّه بن عباس فرمود: مَثَل ابوطالب عليهالسلام مَثَل اصحاب كهف است كه از دل مؤن بودند ولى به ظاهر مردم فكر مىكردند مشرك هستند و خدا دو ثواب به آنها داد.
در تفسير الوكيع چنين آمده كه ابوذر غفارى فرمود: به خدايى كه هيچ خدايى غير از او نيست قسم، ابوطالب عليهالسلام به زبان حبشى اسلام خويش را به پيامبر صلىاللهعليهوآله
اعلام نمود، ابوطالب عليهالسلام به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كرد: آيا زبان حبشى را مىفهمى؟ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: اى عمو جانم خداى تعالى همه زبانها را به من آموخته است، سپس ابوطالب عليهالسلام عرض كرد: يَا مُحَمَّدُ اَسدَنُ لمَصَافَا قَاطَالَاهَا؛ يعنى: خالصانه شهادت مىدهم: لَا اِلَهَ اِلّا اَلله.(1)
از عبداللّه مأمون نقل شده: به خدا سوگند ابوطالب عليهالسلام با اين سرودهها اسلام آورد:
نصرت الرَّسولَ رسولَ المليكِ
ببيضٍ تلالا كلمع البروقْ
أذبُّ و أحمى رسولَ الالهِ
حماية حامٍ عليه شفيقْ
و ما إنْ أدُبُّ لأعدائهِ
دَبيبَ البِكارِ حِذارَ الفَنيقِ
و لكنْ أزيرُ لهُمْ ساميا
كما زار ليثٌ بِغيلٍ مَضيقِ(2)
يعنى: من رسول خداى جهانيان را با شمشيرهايى يارى رساندم كه چون برق مىدرخشيدند و همانند برادر به دفاع و پشتيبانى از فرستاده خدا برخاستم. من چون دوشيزگان و كنيزكان به جنبش در برابر دشمنان او برنخاستم و با ابهت در برابر آنان غريدم، چنان چه شير در بيشه اى تنگ مىغرّد.
ايشان از شعراى بنام عرب قبل از اسلام و از صحابه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودهاند، درعظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام چنين سروده:
فَإِذَا نَدَبْتُمْ هَالِكاً
فَابْكُوا الْوَفِيَّ أَخَا الْوَفِي
يعنى: هر گاه بر مردهاى گريه مىكنيد پس بر وفادارى، وفادار و برادر وفادار گريه كنيد.
نوه ابن جوزى قائل است: منظورش از وفادار حمزه و برادر وفادار ابوطالب عليهماالسلام است.(1)
1) - تذكرة الخواص، صفحه: 31.
به ايشان گفتند: سيد عرب كيست؟ پاسخ داد: سيدالعرب ابوطالب بن عبدالمطلب عليهماالسلام است.(1)
ايشان شخص حليمى بوده و وقتى از وى سؤل مىكنند: اين حلم و بردبارى را از كجا به دست آوردهاى مىگويد: از حكيم عصر و حليم دهر قيس بن عاصم منقرى، ايشان شخص جوانمرد و بردبارى بود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را درك كرد و مشرف به دين مقدس اسلام شد. به قيس گفتند: اين حلم و حكمت را از كه آموخته اى؟ ايشان گفت: از اكثم بن صيفى، وقتى از اكثم سؤل پرسيدند گفت: از هم پيمان حلم و ادب، سيد عجم و عرب، ابوطالب بن عبدالمطلب عليهماالسلام.(2)
وقتى به اكثم گفتند: تو داناترين و بردبارترين فرد عصر هستى گفت: من كه عمرى را با ابوطالب و عبدالمطلب و هاشم و عبدمناف و قصى عليهمالسلام گذراندهام، چرا چنين نباشم؟! همه اينها بزرگانى بودند بزرگ زاده، لذا خود را به كردار نيك ايشان آراستم و حلم و سيادتشان را فرا گرفته و از آنان پيروى كردم.(3)
كلمه وصيت در فقه به اين معنا است كه شخصى براى انجام كارى بعد از مرگ خود از ديگرى عهد بگيرد كه آن كار را طبق خواست او انجام دهد، در اين صورت به شخص وصيت كننده "موصى" و به شخصى كه تعهد مىدهد آن كار را انجام دهد وصى گفته مىشود، كه قرآن كريم در چند مورد به اين معنا اشاره كرده؛ من جمله: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ حِينَ الْوَصِيَّةِ اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُم».(1)
يعنى: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، در موقعى كه مرگ يكى از شما مىرسد و موقع وصيت مىشود، دو نفر را كه عادل باشند از خودتان براى وصيتتان شاهد بگيريد.
صاحب كتاب معالم المدرستين در تعريف وصى مىگويد:
الوصيّ في الكتاب و السنّة: هو الإنسان الذي أوصى إليه غيره أن يقوم بعد وفاته بأمر يهمّه سواء في ذلك أن يقول الموصي لوصيّه: أوصيك أن تفعل كذا و كذا من بعدي، أو يقول: أعهد إليك أن تفعل كذا و كذا من بعدي،... و وصيّ النبيّ: هو الإنسان الذي يعهد إليه النبيّ بأمر شريعته و أمته من بعده.(2)
يعنى: وصى در كتاب و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله انسانى است كه ديگرى نزد او وصيت مىكند كه بعد از وفاتش كارى كه براى او مهم هست را انجام دهد و فرقى نمىكند كه موصى به او بگويد: به تو وصيت مىكنم كه فلان كار را بعد از من انجام دهى، يا بگويد:
از تو عهد مىگيرم كه بعد از من فلان كار را انجام دهى... و وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله انسانى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به او عهد مىكند كه امور شريعت امتش را بعد از او اداره كند.
در علم كلام و عقايد و در مورد انبياء الهى وصى به كسى كه از طرف انبياء الهى مأمور به اداره امور دين و شريعت آنها و زمامدارى امت ايشان بعد از خودشان باشد گفته مىشود.(1)
آيت اللّه سيد مرتضى عسكرى در اين باره مىنويسد:
وصىّ پيامبر كسى است كه خداوند او را از ميان مردم برگزيده تا شريعت پيامبر زمان خود را در جامعه نگهدارى، و مردم را به وسيله آن هدايت كند. مانند حضرت يوشع بن نون و داوود و سليمان عليهمالسلام كه وصىّ پيامبر صاحب شريعت زمان خود، يعنى حضرت موسى عليهالسلام بودهاند، و مانند حضرت على بن ابى طالب و يازده فرزند آن حضرت عليهمالسلام كه اوصياء و جانشينان پيامبر خاتم، حضرت محمّد بن عبد اللّه صلىاللهعليهوآله مىباشند.(2)
وصيت كردن از امورى است كه در قرآن كريم و متون روايى شيعه و سنى به آن تأكيد شده و خداوند مسلمين را تشويق به وصيت كردن در امور مربوط به خودشان
نموده است.
در آيه 180 سوره بقره مىفرمايد:
«كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ
بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقينَ»(1)
يعنى: براى شما نوشته شده است كه وقتى براى يكى از شما زمان مرگ مىرسد، اگر چيز خوبى از خود باقى گذاشته است، آن را براى پدر و مادر و نزديكان به طور نيكويى وصيت كند. اين حقى است كه بر عهده متقين است.
در اين آيه شريفه خداوند وصيت را از جمله حقوق متقين دانسته و به انجام آن توصيه نموده، آنجا كه مىفرمايد: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ».
شافعى از ائمه چهارگانه اهل سنت در تفسير اين آيه مىگويد:
قال اللّه تبارك و تعالى: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقينَ* فَمَن بَدّلَه بَعدَمَا سَمِعَه» الآية (قال الشافعى (و كان فرضا فى كتاب اللّه تعالى على من ترك خيرا و الخير المال أن يوصى لوالديه و أقربين.(2)
يعنى: خداوند تبارك و تعالى فرموده: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقينَ* فَمَن بَدّلَه بَعدَمَا سَمِعَه»شافعى در اين باره گفته: در كتاب خدا بر هر كسى كه از خود (خير) باقى گذاشته، واجب است كه وصيت كند و (خير) اموال است كه بايد براى پدر و مادر و نزديكانش وصيت كند.
النووى از ديگر علماى اهل سنت در اين باره مىگويد:
قال تعالى: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقينَ *فَمَن بَدّلَه بَعدَمَا سَمِعَه» قال مجاهد: الخير فى القران كله المال... فدل ذلك على وجوب الوصية للوالدين و الأقربين حقا واجبا و فرضا لازما.(1)
يعنى: خداى متعال فرموده: (كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقينَ* فَمَن بَدّلَه بَعدَمَا سَمِعَه) مجاهد گفته: (الخير) در قرآن كلا به اموال گفته مىشود... پس اين آيه دلالت مىكند بر وجوب وصيت براى پدر و مادر و نزديكان به عنوان حقى واجب و امرى لازم.
در كتاب الفقه المنسوب الى الامام الرضا عليهالسلام آمده:
وَ اعْلَمْ أَنَّ الْوَصِيَّةَ حَقٌ وَاجِبٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ وَ يُسْتَحَبُّ أَنْ يُوصِيَ الرَّجُلُ لِقَرَابَتِهِ مِمَّنْ لَا يَرِثُ شَيْئاً مِنْ مَالِهِ قَلَّ أَمْ كَثُرَ وَ إِنْ لَمْ يَفْعَلْ فَقَدْ خَتَمَ عَمَلَهُ بِالْمَعْصِيَةِ.(2)
يعنى: بدان كه وصيت كردن حق واجبى است بر هر مسلمان و مستحب است كه انسان براى نزديكانى كه از او ارث نمىبرند چيزى از مالش را كم يا زياد وصيت كند كه اگر اين كار را انجام ندهد اعمالش با معصيت خاتمه پيدا نموده است.
در كتب روايى شيعه نيز به اين مطلب اشارات زيادى شده؛
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام قَالَ: قَالَ لَهُ رَجُلٌ إِنِّي خَرَجْتُ إِلَى مَكَّةَ فَصَحِبَنِي رَجُلٌ وَ كَانَ زَمِيلِي فَلَمَّا أَنْ كَانَ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ مَرِضَ وَ ثَقُلَ ثِقْلًا شَدِيداً فَكُنْتُ أَقُومُ عَلَيْهِ ثُمَّ أَفَاقَ حَتَّى لَمْ يَكُنْ عِنْدِي بِهِ بَأْسٌ فَلَمَّا
أَنْ كَانَ الْيَوْمُ الَّذِي مَاتَ فِيهِ أَفَاقَ فَمَاتَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام مَا مِنْ مَيِّتٍ تَحْضُرُهُ الْوَفَاةُ إِلَّا رَدَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ مِنْ سَمْعِهِ وَ بَصَرِهِ وَ عَقْلِهِ لِلْوَصِيَّةِ أَخَذَ الْوَصِيَّةَ أَوْ تَرَكَ وَ هِيَ الرَّاحَةُ الَّتِي يُقَالُ لَهَا رَاحَةُ الْمَوْتِ فَهِيَ حَقٌّ عَلَى كُلِّ مُسْلِم.(1)
يعنى: يك نفر به امام صادق عليهالسلام عرض كرد: من با مردى به مكه رفتم او در نيمه راه سفر بيمار شد و بيماريش شدت گرفت. من به پرستارى او قيام كرده و تيمارش مىنمودم، چيزى نگذشت كه از بيهوشى بيرون آمد، تا آنجا كه گفتم: خطر مرتفع شده است؛ ولى بعد از هوش و نشاط، ناگهان مرد. سرّ اين موضوع چيست؟ ابو عبد اللّه عليهالسلام فرمود: هيچ كس به حال مرگ نمىافتد مگر آن كه خداى عزوجل چشم و گوش و خرد او را به او باز مىگرداند تا وصيت كند، خواه از فرصت الهى استفاده كند و يا استفاده نكند. اين همان نشاطى است كه نام آن را نشاط قبل از مرگ نهادهاند. بر عهده هر مسلمانى حق است كه قبل از مرگ وصيت كند.
عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عليهماالسلام أَنَّهُ قَالَ: الْوَصِيَّةُ حَقٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِم.(2)
يعنى: امام جواد عليهالسلام فرمود: وصيت كردن حقى است بر هر مسلمان.
وَ رَوَى الْعَلَاءُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ :قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عليهالسلام الْوَصِيَّةُ حَقٌ وَ قَدْ أَوْصَى رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَيَنْبَغِى لِلْمُسْلِمِ أَنْ يُوصِى.(3)
يعنى: از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه وصيت كردن حقى است و به تحقيق كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله وصيت نمود، پس براى هر مسلمانى شايسته است كه وصيت كند.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مَنْ مَاتَ بِغَيْرِ وَصِيَّةٍ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة.(4)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس بميرد در حالى كه وصيت ننموده، به مرگ جاهليت مرده است.
عَن السكُونِى عَن جَعفَر بن مُحَمّد عَن أبِيهِ عَن عَلِى عليهمالسلام قَالَ: مَنْ لَمْ يُوصِ عِنْدَ مَوْتِهِ لِذَوِى قَرَابَتِهِ فَقَدْ خَتَمَ عَمَلَهُ بِمَعْصِيَةٍ.(1)
يعنى: امام صادق به نقل از امام باقر و ايشان به نقل از امام على عليهمالسلام مىفرمايند:
كسى كه در حين وفاتش براى اقوام و نزديكانش وصيت نكند قطعا اعمالش با معصيت به پايان رسيده.
اهل سنت كه قائل به عدم وصيت رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مورد جانشين خود بوده و بناى مذهب آنها بر اين است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله وصيتى ننمود و لذا در سقيفه نشستند و خود جانشين انتخاب كرده و حتى فاطمه زهرا عليهالسلام را از ارث محروم كردند، با كمال تعجب مىبينيم در بسيارى از روايات خود، تصريح به لزوم وصيت كردن يك مسلمان نمودهاند.
عبدالملك جوينى نيشابورى معروف به امام الحرمين؛ فقيه اصولى، اديب و مفسر شافعى مذهب مىگويد:
و ما نص النبى صلىاللهعليهوآله على إمامة أحد بعده و توليته إذا لو نص على ذلك لظهر و انتشر كما اشتهرت تولية رسول اللّه صلىاللهعليهوآله سائر ولاته و كما اشتهر كل أمر خطير و إذا ثبت
1) - تفسيرالعياشى، جلد: 1، صفحه: 76.
أن الإمامة لم تثبت نصا لأحد دل آنها ثبت اختيارا ثم المسلمون أجمعوا على إمامة أبى بكر و انقادوا بأجمعهم له من غير مخالفة و كذلك جرى الأمر فى زمن عمر و عثمان و على عليهالسلام و معاوية.(1)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر امامت و اعطاى ولايت خود به هيچ كس بعد از خود تصريح نكرد، چرا كه اگر تصريح به آن مىنمود آشكار مىگشت و خبرش منتشر مىشد، همچنانى كه اعطاى ولايت او در ساير موارد تولويتش مشهور مىباشد و همچنانى كه هر امر مهمى اين گونه است، و وقتى ثابت شد كه به امامت كسى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله تصريح نشده، دلالت مىكند كه امامت امرى اختيارى است، سپس مسلمين بر امامت ابى بكر اجماع كردند و همه بدون هيچ مخالفى فرمان بردار او شدند و همين طور كار در زمان عمر و عثمان و على عليهالسلام و معاويه پيش رفت.
اهل سنت در كتب خود به نقل از صحابه احاديثى در مورد عدم وصيت پيامبر
صلىاللهعليهوآلهنقل نمودهاند:
حَدَّثَنَا خَلّاد بن يَحْيى حَدَّثَنا مَالك حَدَّثَنا طَلْحَة بن مصرِّفٍ قَالَ: سَأَلت عَبدَ اللهِ بنَ أَبِى أَوْفَى: هَلْ كَانَ النَّبِى صلىاللهعليهوآله أَوْصَى؛ فقَال: لَا، فَقلت: كَيْفَ كتِبَ عَلَى النَّاس الوَصِيَّة أَوْ أمِروا بالوَصيَّةِ؛ قالَ: أَوْصَى بِكتَابِ اللهِ.(2)
يعنى: طلحه بن مصرف گفت از عبداللّه بن ابى اوفى پرسيدم: آيا رسول خدا
صلىاللهعليهوآلهوصيت كرد؟ پس پاسخ داد: نه، گفتم: پس چگونه وصيت كردن را بر مردم تكليف كرده و امر به وصيت نمود؟ او گفت: به كتاب خدا وصيت نمود.
حَدَّثَنَارعَمْرُو بْنُ زُرَارَةَ، أَخْبَرَنَا إِسْمَاعِيلُ، عَنْ ابْنِ عَوْنٍ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ الْأَسْوَدِ، قَالَ: ذَكَرُوا عِنْدَ عَائِشَةَ أَنَّ عَلِيًّا كَانَ وَصِيًّا، فَقَالَتْ مَتَى أَوْصَى إِلَيْهِ وَ قَدْ كُنْتُ مُسْنِدَتَهُ إِلَى
صَدْرِى، أَوْ قَالَتْ: حَجْرِى، فَدَعَا بِالطَّسْتِ، فَلَقَدِ انْخَنَثَ فِى حَجْرِى فَمَا شَعَرْتُ أَنَّهُ قَدْ مَاتَ، فَمَتَى أَوْصَى إِلَيْهِ.(1)
يعنى: اسود مىگويد: نزد عائشه گفته شد كه على عليهالسلام وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله است، عائشه گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله كى چنين وصيتى كرد در حالى كه وقتى از دار دنيا رفت سرش بر سينه من بود، و يا گفت: در آغوشم بود و طشتى طلب كرد و بعد بدنش ضعيف و بىحال شد و ديگر من متوجه چيزى نشدم تا از دنيا رفت، پس كى به على عليهالسلام وصيت كرد؟
اهل سنت با وجود سخنانى كه در بالا ذكر شد باز هم در كتب روايى خود به لزوم وصيت كردن اشاره نمودهاند:
اِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله قَالَ: مَا حَقُّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ، لَهُ شَيْءٌ يُوصَى فِيهِ، يَبِيتُ لَيْلَتَيْنِ إِلَّا وَ وَصِيَّتُهُ عِنْدَهُ مَكْتُوبَةٌ.(2)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هيچ مرد مسلمانى كه داراى اموالى است كه مىتواند در آن وصيت كند حق ندارد دو شب را سپرى كند بدون اين كه وصيتش را نوشته و نزد خود گذاشته باشد.
وَ أَخْرَجَهُ مُسْلِمٌ مِنْ حَدِيثِ الزُّهْرِيِّ عَنْ سَالِمٍ عَنْ أَبِيهِ بِنَحْوِهِ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ يَبِيتُ ثَلَاثَ لَيَالٍ فَقَالَ ابْنُ عُمَرَ مَا مَرَّتْ عَلَيَّ لَيْلَةٌ مُنْذُ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله قَالَ ذَلِكَ إِلَّا وَ عِنْدِي وَصِيَّتِي.(3)
يعنى: مسلم از حديث زهرى اخراج كرده كه سالم به نقل از پدرش مثل حديث بالا را بيان كرده مگر اين كه گفته: سه شب سپرى كند، پس ابن عمر گفت: از زمانى كه من اين را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم، شبى بر من نگذشت مگر اين كه وصيتم نزدم بود.
حدثنى يعقوب بن إبراهيم، قال ثنا هشيم، عن جويبر، عن الضحاك أنه كان يقول: من مات و لم يوص لذوى قرابته فقد ختم عمله بمعصية.(1)
يعنى: از ضحاك حديث شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: هر كس بميرد و براى نزديكانش وصيت نكند، عملش با معصيت به خاتمه رسيده است.
جالب اين كه خلفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى خود وصى و جانشين قرار مىدادند، اما خود رسول خدا صلىاللهعليهوآله از اين مهم العياذ بالله غفلت نموده است.
منصور بن يونس بهوتى از فقهاء حنبلى مذهب مىنويسد:
و أوصى أبوبكر بالخلافة لعمر و وصى بها عمر إلى أهل الشورى.(2)
يعنى: ابوبكر براى خلافت به عمر وصيت كرد و عمر هم در مورد خلافت به اهل شورى وصيت نمود.
احمد بن حجر هيتمى از علماء اهل سنت مىنويسد:
دَخَلَ عَلَيهِ بَعضُ الصَحَابِة فَقَالَ لَه قَائِلٌ مِنهُم مَا أنتَ قَائِلٌ لِرَبّكَ إذَا سَألَكَ عَن تُولِيَةِ
عُمَر عَلَينَا و قَد تَرَىَ غِلظَتَه فَقَالَ أبُوبَكر أ بِاللهِ تُخَوّفنِى أقُولُ: اللهُم استَخلَفتُ عَلَيهِم خَيرَ أهلِكَ أبلِغ عَنّى مَا قُلتُ مِن وَرَائك ثُمّ دَعَا عُثمَان فَقَالَ اُكتُب بِسمِ اللهِ الرَحمَنَ الرَحِيم هَذا مَا عَهَدَ أبُوبَكرِ بنِ أبِى قَحَافِة فِى آخِرِ عَهدِه بِالدُنيا.(1)
يعنى: بعضى از صحابه نزد ابوبكر رفتند و يكى از آنها به او گفت: به خداوند چه پاسخى مىدهى وقتى در مورد ولى قرار دادن عمر بر ما از تو سؤل پرسيد و حال اين كه غلظت او را مىبينى؟
ابوبكر گفت: آيا مرا از خدا مىترسانى؟! مىگويم: خداوندا بهترين خلقت را بر آنها خليفه قرار دادم و آن چه گفتم به كسانى كه پشت سرت هستند برسان، سپس عثمان را خواند و گفت: بنويس بسم اللّه الرحمن الرحيم اين عهدى است كه ابوبكر بن ابى قحافه در آخر عمرش در دنيا مىكند.
ابن عساكر نيز در اين باره مىنويسد:
قال أبوبكر: اجمعوا لى الناس أخبركم من اخترت لكم فخرجوا فجمعوا الناس إلى المسجد فأمر من يحمله إليهم حتى وضعه على المنبر فقام فيهم باختيار عمر لهم ثم دخل فاستأذنوا عليه فأذن لهم فقالوا ماذا تقول لربك و قد استخلفت علينا عمر فقال: أقول استخلفت عليهم خير أهلك.(2)
يعنى: ابوبكر گفت: مردم را برايم جمع كنيد تا خبرتان كنم از آن چه برايتان اختيار كرده ام، پس اطرافيانش خارج شدند و مردم را در مسجد جمع كردند، ابوبكر كسى كه حملش مىكرد را امر كرد كه او را بر منبر قرار دهد. پس ابوبكر در بين آنها ايستاد و عمر را به عنوان خليفه براى مردم اختيار كرد، سپس اصحاب بر ابوبكر داخل شدند و اذن ورود خواستند او هم اجازه داد، گفتند: چه پاسخى به خداوند
مىدهى در مورد اين كه عمر را خليفه ما قرار دادى؟ ابوبكر گفت: مىگويم: بهترين خلقت را بر آنها خليفه كردم.
عمر؛ خليفه دوم براى تعيين جانشين خود شوراى شش نفرهاى متشكل از امام على عليهالسلام عثمان بن عفان، طلحه و زبير، سعد ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف را به وجود آورد كه داستان مفصلى دارد و آن قدر مشهور است كه احتياج به استناد ندارد.
عايشه كه كاملا منكر است پيامبر صلىاللهعليهوآله براى خود وصى انتخاب نموده باشد و معتقد است: پيامبر صلىاللهعليهوآله امتش را بدون تعيين جانشين رها كرد، در اواخر عمر عمر بن خطاب به ابن عمر اين گونه سفارش مىكند:
يا بنى أبلغ عمر سلامى، و قل له: لا تدع أمة محمد بلا راع، استخلف عليهم، و لاتدعهم بعدك هملا، فإنى أخشى عليهم الفتنة.(1)
يعنى: پسرم سلام مرا به عمر برسان، و به او بگو: امت محمد را بدون سرپرست رها نكن، خليفهاى بر آنها قرار بده، با آنها وداع نكن در حالى كه در مورد آنها اهمال كرده باشى، به درستى كه من از فتنهاى كه بر آنها خواهد شد مىترسم.
حتى معاويه كه معلوم الحال است اين درك و فهم را دارد كه نبايد امت را بىامام رها كرد، اما نستجير بالله پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از اين مهم غفلت نمود؟!
معاويه به استناد به همين دليل عقلى تمام صحابه و تابعين را جز اندكى راضى به خلافت يزيد لعنت اللّه عليه كرد.
قال: إنى أرهب أن أدع أمة محمد صلىاللهعليهوآله بعدى كالضان لا راعى لها.(2)
يعنى: معاويه گفت: من مىترسم امت محمد صلىاللهعليهوآله را رها كنم در حالى كه بعد از
من همچون گله بىچوپان باشد.
حاشا كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مشمول مضمون اين آيه شريفه باشد.
«أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ»(1)
يعنى: آيا شما مردم را به خوبى امر مىكنيد ولى خودتان را فراموش نمودهايد و حال آن كه شما كتاب را تلاوت مىكنيد، پس چرا عقلتان را به كار نمىاندازيد.
چرا كه ايشان در مواقع مختلف رسالت خود از ابتدا كه نزديكان خويش را به اسلام دعوت نمودند تا انتها كه به ماجراى غدير و كاغذ و قلم منتهى شد، وصى خود اميرالمؤمنين حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام را تعيين كرده و سفارشات لازم را به ايشان نمودند و اين همان سنت الهى است كه انبياء گذشته عليهمالسلام اجرا نمودند و هيچ پيامبرى از آن تخلف ننمود، حتى ماجراى انتخاب وصى انبياء گذشته عليهمالسلام در تورات و انجيل هم ذكر شده.
در تورات، كتاب اول پادشاهان، باب دوم، در مورد وصيت داوود نبى عليهالسلام به فرزندش سليمان نبى عليهالسلام آمده:
و چون ايام وفات داوود نزديك شد، پسر خود سليمان را وصيت فرموده، گفت: من به راه تمامى اهل زمين مىروم، پس تو قوى و دلير باش. وصاياى يهوه، خداى خود را نگاه داشته، به طريقهاى وى سلوك نما، و فرايض و اوامر و احكام و شهادات وى را به نوعى كه در تورات موسى مكتوب است، محافظت نما تا در هر
1) - سوره: بقره، آيه: 44.
كارى كه كنى و به هر جايى كه توجه نمايى، برخوردار باشى.(1)
كتاب عهدين در مورد يوشع بن نون در عهد عتيق سفر اعداد فصل 27 مىگويد:
و موسى عليهالسلام به خداوند گفت: ملتمس اين كه يهوه خداى ارواح تمامى بشر، كسى را بر اين جماعت بگمارد كه پيش روى ايشان بيرون رود، و پيش روى ايشان داخل شود، و ايشان را بيرون برد و ايشان را درآورد، تا جماعت خداوند مثل گوسفندان بىشبان نباشند، و خداوند به موسى گفت: يوشع بن نون را كه مردى صاحب روح است گرفته، دست خود را بر او بگذار و او را به حضور العازار كاهن و به حضور تمامى جماعت برپاداشته، در نظر ايشان به وى وصيت نما و از عزت خود بر او بگذار تا تمامى جماعت بنى اسرائيل او را اطاعت نمايند. (2)
در مورد شمعون صفا در انجيل نيز مطالبى پيرامون وصايتش نقل شده:
دعا تلاميذه الاثنى عشر و أعطاهم سلطانا على أرواح نجسة حتى يخرجوها و يشفوا كل مرض و كل ضعف و أما أسماء الاثنى عشر رسولا فهى هذه الأول سمعان الذى يقال له بطرس.(3)
يعنى: مسيح دوازده شاگردش را فرا خواند و آنها را بر ارواح خبيث تسلط عطا كرد تا آنها را خارج كنند و شفا دهند هر مرض و ضعفى را، و اما اسامى دوازده رسول اين است: اول؛ سمعان كه به او بطرس گفته مىشود.قال له أيضا ثانية يا سمعان بن يونا أتحبنى. قال له نعم يا رب أنت تعلم أنى أحبك.قال له ارع غنمى (4).
يعنى: خداوند براى دومين بار به او گفت: اى سمعان بن يوحنا! آيا مرا دوست دارى؟ گفت: بلهاى خداى من، تو مىدانى كه من تو را دوست دارم، خداوند گفت: گوسفندان مرا مواظبت كن.
فذهب كثير من الناس إلى أنه بطرس و هذا اسمه بالرومية، و اسمه بالعربية سمعان، و بالسريانية شمعون و هو شمعون الصفاء.(1)
يعنى: بيشتر مردم بر اين باورند كه او بطرس بوده و اين اسم رومى او است و نام او به عربى سمعان و به سريانى شمعون است و او شمعون صفا است.
با كمى تأمل به خوبى مىتوان به اين مهم پى برد كه قرار دادن وصى براى انبياء الهى عليهمالسلام از سنتهاى الهى بوده كه تمام اديان آسمانى به آن عقيده دارند.
اهل سنت در مورد تعيين وصى براى تمام انبياء الهى عليهمالسلام من جمله پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله رواياتى بسيار نقل نمودهاند كه در مقام بيان آنها نيستيم، اما براى نمونه يكى را در اين جا ذكر مىكنيم.
ابن مغازلى از علماى شافعى مذهب اين حديث را در كتاب مناقب خود آورده است:
أَخبَرَنَا أبُو نَصر اِبنِ الطَحّان إجَازة عَن أبِى الفَرَج الخِيوطِيّ حَدّثَنا عَبدُ الحَمِيد بنِ مُوسَى حَدّثَنَا مُحَمّد بنِ أحمَد بنِ سَعيِد حَدّثَنَا مُحَمّد بن حَمِيد الرّازِيّ حَدّثَنَا سَلمَة بنِالفَضل عَن ابن اِسحَاق عَن شَريكِ بنِ عَبد اَللّهِ بنِ أبِي رَبِيعِة الأيَادِيّ، عَن عَبدُ اللّهِ بن بَريِدة قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله لِكُلّ نَبِيّ وَصِيّ وَ وَارِثٌ وَ إنّ وَصِيّي وَ وَارِثي عَلِيّ بن أبِي
1) - مروج الذهب، جلد: 1، صفحه: 79.
طَالِب عليهماالسلام.(1)
يعنى: عبداللّه بن بريده گفت رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: براى هر نبىاى وصى و وارثى هست و قطعا وصى و وارث من على بن ابى طالب عليهماالسلام است.
فضل اللّه امين از علماى سنى مذهب در كتاب ابطال نهج الباطل در صدد بر آمده تا در حديث فوق خدشه وارد كند به اين صورت كه مىگويد:
أقول: قد ذكرنا معنى الوصاية و أنّه غير الخلافة فقد يقال: هذا وصيّ فلان على الصبىّ، و يراد به انّه القائم بعده بأمر الصبىّ و هو قريب من الوارث و لهذا قرنه في هذا الحديث بالوارث، و ليس هذا بنصّ في الخلافة إن صحّت الرّواية.(2)
يعنى: وصى به معناى جانشين نيست و همان طور كه مىگويند: اين وصى فلان كودك است و از آن شخصى را منظور مىكنند كه سرپرستى امور او را به عهده گرفته در اين جا هم به همان معنا است و در واقع مىگويند: وصى به همان معناى وارث است و به همين دليل هم در اين حديث شريف وصى و وارث در كنار هم آمده و لذا اين حديث صراحت در جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله ندارد، آن هم بر فرض اين كه حديث صحيح باشد.
در پاسخ گفته مىشود:
وصى در لغت به معناى وصل كردن و عهد گرفتن آمده است،(3)و در اصطلاح و عرف به كسى مىگويند كه بعد از مرگ عهده دار امور موصى مىشود. اين كه ايشان قائل شده وصى طفل به كسى گفته مىشود كه اداره امور متعلق به طفل را به عهده گرفته، مؤد نظريه شيعه است، چرا كه وقتى وصى به طفل نسبت داده شود و
اين معنا را برساند پس هرگاه وصى به انبياء الهى عليهمالسلام نسبت داده شود هيچ معنايى غير از جانشينى بعد از ايشان و اداره امور مربوط به دين و دنيا مردم به ذهن خطور نمىكند و تبادرى كه در اين موارد وجود دارد بزرگترين دليل بر اين مدعا مىباشد.
اين كه قائل شده وصى همان وارث است؛ اگر منظورش تطابق لغوى هست كه ادعايى بىدليل است، اما اگر منظورش اين است كه اصطلاحا و عرفا يكى است، باز هم مىگوييم كه اين نيز مؤد نظريه شيعه است، چرا كه وصى هر پيامبر در واقع وارث علم و عصمت و شريعت و همه چيز پيامبر پيش از خود است و لذا در حديث فوق قرين هم ذكر شدهاند، كما اين كه حديث زير نيز اشاره به اين مطلب دارد كه ميراث انبياء عليهمالسلامهمان علم و خصوصيات خاص ايشان است و كسى كه وارث آنها شود در واقع داراى علوم و خصوصيات ايشان است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: العِلمُ مِيرَاثِى وَ مِيرَاثُ الأنبِياءِ مِن قَبلِى.(1)
يعنى: علم ميراث من و ميراث انبياء پيش از من است.
و اگر منظور شما از وارث پيامبر، ارث بردن در ماديات و اموال ايشان است كه باز هم مىگوييم: اين سخن با مذهب شما ناسازگار است، چرا كه ابوبكر ارث نهادن پيامبر صلىاللهعليهوآله را انكار نموده.
فَقَالَ اَبُوبَكر: اِنّ رَسُولَ اَللهِ صلىاللهعليهوآله قَالَ لَانُورّثُ مَا تَرَكنَاه صَدَقَة.(2)
يعنى: ابوبكر گفت رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: ما انبياء ارث به جا نمىگذاريم و كل ما ترك ما صدقه است.
البته خود خلفاء هم عملا اين روايت ابوبكر را قبول نداشته و به مضمون آن
عمل نكردند.(1)
يعنى: عايشه و حفصه زمانى كه عثمان سهم مادران مؤنين كنايه از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله را از بيت المال كم كرد به پيش عثمان رفته و از او چيزى را خواستند كه عمر برايشان قرار داده بود، عثمان گفت: به خدا سوگند! چيزى براى شما نزد من نيست، آن دو گفتند: پس ميراث ما را از باغهاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به ما بده و عثمان در اين حال تكيه زده بود كه ناگهان نشست و در آن موقع على بن ابى طالب عليهالسلام نزد او نشسته بود و گفت: فاطمه عليهاالسلام امروز خواهد دانست كه من چه پسرعمويى براى او خواهم بود. سپس رو به آن دو كرده، گفت: آيا شما دو نفر نبوديد كه نزد ابوبكر شهادت داديد و آن اعرابى كه با بولش خود را تطهير مىكرد مالك بن حويرث بن حدثان با شما موافقت كرد و با هم شهادت داديد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرموده: پيامبران ارث نمىگذارند و هر چه باقى مىگذارند صدقه است. اگر شهادتتان به حق بوده پس قطعا عليه شما است و اگر شهادت به باطل بوده لعنت خدا و ملائكه و مردم همه با هم بر كسانى كه به باطل شهادت مىدهند. آن دو گفتند: اى نعثل، به خدا قسم رسول خدا صلىاللهعليهوآله تو را به نعثل يهودى تشبيه كرد، پس عثمان به آن دو گفت: "خداوند براى كافران همسر نوح و همسر لوط را مثل مىزند" پس آن دو از پيش عثمان رفتند.
البته اين سخنان عثمان به واسطه دفاع از حقوق فاطمه زهرا عليهالسلام نبوده، چرا كه به گواهى تاريخ در زمان خلافت او فدك به اهل بيت عليهمالسلام برگشت داده نشد و علت اين سخنان اختلافاتى بود كه در آن زمان ميان عثمان و عايشه بود كه در تاريخ فراوان ذكر شده است.
از حيث سند هم بايد عرض شود كه حديث فوق (لِكُلِ نَبّى وَصّى وَ وَارِث...) از طرق مختلف در كتب اهل سنت نقل شده و جايى براى اشكال باقى نگذاشته است.
1) - و روى شريك بن عبد اللّه فى حديث رفعه إن عائشة و حفصة أتتا عثمان حين نقص أمهات المؤنين ما كان يعطيهن عمر فسألتاه أن يعطيهما ما فرض لهما عمر فقال: لا واللّه ما ذاك لكما عندى، فقالتا له: فآتنا ميراثنا من رسول اللّه صلىاللهعليهوآله من حيطانه و كان عثمان متكئا فجلس و كان على بن أبى طالب عليهالسلام جالسا عنده فقال: ستعلم فاطمة عليهاالسلام أنى ابن عم لها اليوم ثم قال: ألستما اللتين شهدتما عند أبى بكر و لفقتما معكما أعرابيا يتطهر ببوله مالك بن الحويرث بن الحدثان فشهدتم أن النبى صلىاللهعليهوآله قال: إنا معاشر الأنبياء لا نورث، ما تركناه صدقة، فإن كنتما شهدتما بحق فقد أجزت شهادتكما على أنفسكما، و إن كنتما شهدتما بباطل فعلى من شهد بالباطل لعنة اللّه و الملائكة و الناس أجمعين فقالتا له: يا نعثل و اللّه لقد شبهك رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهبنعثل اليهودى فقال لهما: "ضرب اللّه مثلا للذين كفروا امرأة نوح و امرأة لوط"، فخرجتا من عنده. الايضاح، صفحه: 256.
قندوزى در جلد اول ينابيع الموده همين حديث را ذكر كرده و حديث ديگرى را نيز با همين مضمون آورده است. (1)
خوارزمى از علماء حنفى مذهب نيز اين حديث را در مناقب خود با سند كامل بيان نموده.(2)
صدر الدين ابراهيم بن محمد حمويى جوينى از علماء شافعى نيز همين مطلب را در ضمن حديثى طولانى ذكر نموده است.(3)
در كتاب دلائل الصدق لنهج الحق نيز آمده كه سيوطى (از علماى بزرگ عامه) همين حديث را از دو طريق متفاوت در كتاب اللآئى نقل نموده است.(4)
در ضمن متن حديث با بسيارى از روايات ديگر كه متضمن همين معنا (وصايت اميرالمؤمنين عليهالسلام از پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله) است تقويت مىشود و خدشه وارد كردن به آن را غير ممكن مىسازد.
در معجم الكبير طبرانى نيز حديثى با همين مضمون ذكر شده:
حَدّثَنَا مُحَمّد بن عَبدُ اَلله الحِضرَمِى ثَنَا إبرَاهِيمِ بنِ الحَسَن الثَعلَبِى ثَنَا يَحيَى بن يَعلِى عَن نَاصِح بن عَبدُ اللّه عَن سَمَاك بن حَربِ عَنْ أَبِى سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ عَنْ سَلْمَانَ قَالَ: قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله لِكُلِ نَبِيٍ وَصِيٌ فَمَنْ وَصِيُّكَ فَسَكَتَ عَنِّي فَلَمَّا كَانَ بَعْدُ رَآنِي فَقَالَ يَا سَلْمَانُ فَأَسْرَعْتُ إِلَيْهِ قُلْتُ: لَبَّيْكَ قَالَ: تَعْلَمُ مَنْ وَصِيُّ مُوسَى عليهالسلام قُلْتُ: نَعَمْ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ قَالَ: لِمَ قُلْتُ لِأَنَّهُ كَانَ أَعْلَمَهُمْ يَوْمَئِذٍ قَالَ: فَإِنَّ وَصِيِّي وَ مَوْضِعَ سِرِّي وَ خَيْرَ مَنْ أَتْرُكُهُ
بَعْدِي يُنْجِزُ عِدَتِي وَ يَقْضِي دَيْنِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب عليهماالسلام.(1)
يعنى: سلمان مىگويد به رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفتم: براى هر پيامبرى وصىاى هست، پس وصى شما چه كسى است؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله سكوت كرد و چيزى نفرمود، بعدا كه مرا ديد فرمود: اى سلمان! با سرعت نزد من بيا، پس من با عجله خود را به او رساندم و گفتم: بله يا رسول اللّه، فرمود: مىدانى وصى موسى عليهالسلام چه كسى بود؟ گفتم: بله، يوشع بن نون است، فرمود: به چه دليل؟ گفتم: چون اعلم از بقيه بنى اسرائيل بود، فرمود: پس قطعا وصى و صاحب سرّ من و بهترين كسى كه بعد از من خواهد بود و وعدههاى مرا عملى و ديون مرا اقامه خواهد نمود على بن ابى طالب عليهماالسلام است.
از طرف ديگر هر ايرادى به سند اين حديث (لِكُلِ نَبّى وَصّى...) مردود است، چرا كه راويان اين حديث اكثرا از راويان صحيح مسلم و بخارى هستند كه نزد جماعت مخالف كاملا مورد تأييد و توثيق مىباشند.
علاوه بر اين حديث، طبرى از مورخان برجسته اهل سنت نيز در جلد اول تاريخ خود، صفحه: 102، به سلسله طولانى اوصياء الهى از زمان شيث عليهالسلام كه اول وصى الهى است به همراه برخى از جزئيات اشاره نموده كه خود اين مطلب گواهى است بر اين كه تمام انبياء عليهمالسلام داراى وصى بودهاند.
خلاصه ترجمه مطالبى كه در تاريخ طبرى ذكر شده است: حوّا براى آدم عليهالسلام" هبة اللّه" را كه نام عبرىاش" شيث" مىشود به دنيا آورد، و آدم
عليهالسلام او را وصىّ خودقرار داد، براى شيث نيز فرزندى به نام" انوش" زاده شد كه هنگام بيمارى او را وصى خود قرار داد و از دنيا رفت. سپس فرزندان انوش،" قينان" و ديگران به دنيا آمدند كه
1) - المعجم الكبير طبرانى، جلد: 6، صفحه: 221.
وصىّ پدر "قينان" شد، از قينان هم مهلائيل و يارد و گروه ديگرى به دنيا آمدند، كه وصيّت بر عهده"يارد" قرار گرفت. از يارد نيز "اخنوخ" كه همان "ادريس" باشد با ديگر فرزندان به دنيا آمدند و ادريس وصىّ پدر شد، از ادريس نيز "متوشلخ" و تعداد ديگرى به دنيا آمدند، كه وصيّت بر عهده او قرار گرفت.
در كتب روايى شيعه نيز الى ماشاءاللّه از احاديث مربوط به اوصياء انبياء عليهمالسلام نقل شده.
در كتاب بصائرالدرجات حديثى نقل شده در مورد يكى از شياطين اجنه به نام "هام" كه توبه نموده و خدمت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مىرسد و ميان او و رسول خدا صلىاللهعليهوآله سخنانى در مورد اوصياء پيامبران بيان شد كه در اين جا قسمتى از آن را ذكر مىكنيم.
فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله يَا هَامُ مَنْ وَجَدْتُمْ فِى الْكِتَابِ وَصِيَ آدَمَ عليهالسلام قَالَ: شَيْثُ بْنُ آدَمَ عليهالسلام قَالَ: فَمَنْ وَجَدْتُمْ وَصِيَّ نُوحٍ عليهالسلام قَالَ: سَامُ بْنُ نُوحٍ عليهالسلام قَالَ: فَمَنْ كَانَ وَصِيَّ هُودٍ عليهالسلام قَالَ: يُوحَنَّا بْنُ حَنَّانَ ابْنُ عَمِّ هُودٍ عليهالسلام قَالَ: فَمَنْ كَانَ وَصِيَّ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام قَالَ: إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام قَالَ: فَمَنْ كَانَ وَصِيُّ مُوسَى عليهالسلام قَالَ: يُوشَعُ بْنُ نُونٍ قَالَ: فَمَنْ كَانَ وَصِيُّ عِيسَى عليهالسلام قَالَ: شَمْعُونُ بْنُ حَمُّونَ الصَّفَا ابْنُ عَمِّ مَرْيَمَ قَالَ: فَمَنْ وَجَدْتُمْ فِي الْكِتَابِ وَصِيَّ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله قَالَ: هُوَ فِي التَّوْرَاةِ إِلْيَا قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله هَذَا إِلْيَا هُوَ عَلِيٌّ عليهالسلام وَصِيِّي.(1)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى هام! در كتاب، وصى «آدم عليهالسلام» را چه كسى يافتيد؟ گفت: «شيث عليهالسلام» فرمود: جانشين «نوح عليهالسلام» كه بود؟ گفت: «سام عليهالسلام» فرمود:
جانشين «هود عليهالسلام» كه بود؟ گفت: «يوحنا بن حنان» پسر عموى هود
عليهالسلام فرمود: وصىّ
1) - بصائر الدرجات فى فضائل آل محمد صلىاللهعليهوآله، جلد: 1، صفحه: 99.
و جانشين «ابراهيم عليهالسلام» كه بود؟ گفت: «اسحاق پسر ابراهيم عليهالسلام» فرمود: جانشين «موسى عليهالسلام» كه بود؟ گفت: «يوشع بن نون» فرمود: جانشين «عيسى عليهالسلام» كه بود؟ گفت: «شمعون بن حمون صفا» پسر عموى مريم عليهاالسلام فرمود: در كتاب، جانشين «محمّد
صلىاللهعليهوآله» را چه كسى يافتهايد؟ گفت: در تورات، نامش «إليا» است، رسول خدا صلىاللهعليهوآله اشاره به حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام كرد و فرمود: اين «إليا» است او على عليهالسلام جانشين و برادر من است.
وَ عَنْ مُقَاتِلِ بْنِ سُلَيْمَانَ قَالَ: قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ عليهالسلام كَانَ وَصِيُ آدَمَ عليهالسلام شَيْثَ بْنَ آدَمَ هِبَةَ اللَّهِ وَ كَانَ وَصِيُّ نُوحٍ عليهالسلام سَامَ وَ كَانَ وَصِيُّ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلامإِسْمَاعِيلَ عليهالسلاموَ كَانَ وَصِيُّ مُوسَى عليهالسلام يُوشَعَ بْنَ نُونٍ وَ كَانَ وَصِيُّ دَاووُدَ عليهالسلامسُلَيْمَانَ عليهالسلام وَ كَانَ وَصِيُّ عِيسَى عليهالسلام شَمْعُونَ وَ كَانَ وَصِيُّ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عليهماالسلام وَ هُوَ خَيْرُ الْأَوْصِيَاء.(1)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: وصى آدم عليهالسلام شيث بن آدم هبة اللّه بود، و وصى نوح عليهالسلام سام، و وصى ابراهيم عليهالسلام اسماعيل عليهالسلام و وصى موسى عليهالسلام يوشع بن نون عليهالسلام و وصى داوود عليهالسلام سليمان عليهالسلام و وصى عيسى عليهالسلام شمعون عليهالسلام بود، و وصىمحمد صلىاللهعليهوآله على بن ابى طالب عليهماالسلام است و او بهترين اوصياء است.
تا اين جاى بحث به خوبى مشخص شد كه تمام اديان الهى و مسلمانان اعم از شيعه و سنى اعتقاد كامل به سلسله اوصياء الهى عليهمالسلام دارند و عملا و در محاورات خود از وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ معنايى جز جانشين او اراده نمىكنند، هر چند اهل سنت با بىانصافى تمام در مورد پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله به كج راهه رفتند، اما كليت مطلب را همه قبول دارند.
1) - الفضائل لابن شاذان القمى، صفحه: 98.
لازم به ذكر است كه هرگاه كلمه وصى به صورت مطلق به كار برده شود به معناى جانشين پيامبر مىباشد و مهمترين دليل بر اين مدعا تبادرى است كه در اين مسأله وجود دارد، اما اگر قرار باشد از كلمه وصى معناى اول (وصى ميت) استفاده شود بايد قيدى حاليه و يا مقاليه آورده شود، مثل وصى ميت يا وصى طفل يا مثل آن چه در سوره مائده خداوند متعال فرموده: «إذَا حَضَرَ أحَدَكُمُ المَوت» و يا هر قرينه ديگرى كه معنا را به مخاطب بدون ابهام برساند.
كما اين كه وقتى در لسان روايات بررسى مىكنيم مىبينيم كه هرگاه نام وصى به صورت مطلق آورده مىشود منظور جانشينى از انبياء الهى عليهمالسلام است، مثلا: عَنِ النَبِى صلىاللهعليهوآله أنّه قَالَ لِفَاطِمَة عليهاالسلام: نَبِيُّنَا خَيْرُ الْأَنْبِيَاءِ وَ هُوَ أَبُوكِ، وَ وَصِيُّنَا خَيْرُ الْأَوْصِيَاءِ وَ هُوَ بَعْلُك. (1)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله به فاطمه زهرا عليهاالسلام فرمود: پيامبر ما بهترين پيامبران است و او پدر تو است، و وصى ما بهترين اوصياء است و او شوهر تو است.
در منابع اهل سنت نيز اين مطلب كه وصى، عندالاطلاق به جانشين پيامبر گفته مىشود به وضوح مشخص شده و واژه وصى هرگاه مطلق و بدون هيچ قيدى باشد حمل بر اوصياء انبياء عليهمالسلام مىشود.
عَن عَلِيّ بِن الهِلالِي عَن أبِيهِ قَالَ: دَخَلتُ عَلَى رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله فِي الحَالَةِ الَتِي قُبِضَ فِيهَا فَإذَا فَاطِمَةُ عليهاالسلام عِندَ رَأسِه فَبَكَت حَتّى اِرتَفَعَ صَوتَها فَرَفَع صلىاللهعليهوآله طَرفَه إِلَيهَا فَقَالَ: حَبِيبتِي فَاطِمَة عليهاالسلام مَا اَلذِي يَبكِيك؟ فَقَالَت: أخشَى الضَيعَة مِن بَعدِك فَقَالَ: يَا حَبِيبَتي
1) - إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، جلد: 3، صفحه: 291.
أمَا عَلِمتِ أَنّ اَللّهَ اِطَّلَع عَلَى أهلِ الأرضِ اِطلَاعَة فَاختَارَ مِنهَا أَبَاكِ فَبَعَثَه بِرِسَالَتِه صلىاللهعليهوآله ثَمّ اِطّلعَ اِطِلَاعَة فَاختَار مِنهَا بَعلُكِ و أَوحَى إلىّ أنّ أنكِحَكِ إيّاه، يَا فَاطِمَة عليهاالسلام و نَحنُ أهلُ بَيت فَقَد أعَطانَا اَللّهُ سَبعَ خِصِال لَم تُعطَ أحَدَا قَبلَنَا و لَا تُعطَ أحَدا بَعدَنَا، و أنَا خَاتَم النَبِيّين وَ أكرَمُهم عَلَى اَللّهِ عَزّوجل و أحَبّ المَخلُوقِين إلَى اللّه عَزّ وَ جَلّ و أنَا أبُوكَ و وَصِيّى خَيرُ الأوصِيَاء و أحَبَّهُم إلَى اَللّه عَزّوَجلّ و هُو بَعلُك و... .(1)
يعنى: على بن هلالى به نقل از پدرش مىگويد: خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حال احتضار ايشان رسيدم كه فاطمه عليهاالسلام بر بالينش بود و طورى مىگريست كه صدايش بلند شده بود، رسول خدا صلىاللهعليهوآله رو به فاطمه عليهاالسلام نمود و فرمود: حبيبه من! چرا گريه مىكنى؟ فاطمه عليهاالسلام فرمود: بابت چيزهايى كه بعد از شما از بين مىرود مىترسم، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حبيبه من! مگر نمىدانى كه خداوند بر اهل زمين نظر كرد و پدرت را انتخاب نمود و او را مبعوث به رسالت كرد، سپس نظر دوباره اى نمود و اين بار شوهرت را برگزيد و بر من وحى فرستاد كه تو را به نكاح او در آورم، اى فاطمه عليهاالسلام ما اهل بيتى هستيم كه خداوند هفت خصلت به ما عطا نموده كه به هيچ كس قبل و بعد از ما عطا ننموده است، و من خاتم انبياء عليهمالسلام و اكرم ايشان و دوست داشتنىترين مخلوق نزد خداوندم و من پدر تو هستم، و وصى من بهترين اوصياء است و دوست داشتنىترين آنها نزد خداست و او شوهر تو است... .
اين روايات صريحا بيان كننده اين مطلب است كه هرگاه كلمه وصى به صورت مطلق بيان شود، على الخصوص در مورد يكى از انبياء الهى عليهمالسلام به كار رود اولين معنايى كه به ذهن خطور مىكند همان شخصى است كه ادامه دهنده راه پيامبر قبل مىباشد و در واقع جانشين او است.
1) - ذخائر العقبى، صفحه:.135
شيخ على بحرانى در كتاب منارالهدى درباره وصايت مىنويسد: و من معنى الوصية اقامة الموصى الوصى مقامه فى جميع ما له التصرف فيه و الولاية عليه و لا معنى للوصى و الوصية عند العلماء غير هذا و المعروف من معنى وصى النبى هو القائم مقامه فى الأمر و النهى بعهد من النبى إليه.(1)
يعنى: وصيت به معناى اين كه وصى، قائم مقام موصى است در تمام آن چيزهايى كه حق تصرف در آن را داشته و بر آنها ولايت داشته است، مىباشد و معناى ديگرى غير از اين براى وصى و وصيت نزد علماء وجود ندارد و آن چه معروف است از معناى "وصى نبى"، اين است كه وصى جانشين نبى در امر و نهى كردن به واسطه فرمانى كه از ناحيه پيامبر براى او صادر شده است، مىباشد.
وجود نازنين رسول خدا صلىاللهعليهوآله خود در تعريف و توضيح شخصيت اوصياء الهى كه جانشينان پيامبران هستند مىفرمايند: أَوْصِيَاءُ الْأَنْبِيَاءِ عليهمالسلام الَّذِينَ يَقُومُونَ بَعْدَهُمْ بِقَضَاءِ دُيُونِهِمْ وَ إِنْجَازِ عِدَاتِهِمْ وَ يُقَاتِلُونَ عَلَى سُنَّتِهِم.(2)
يعنى: اوصياء انبياء عليهمالسلام كسانى هستند كه بعد از انبياء الهى عليهمالسلام اعمال و گفتار بيان نشده ايشان را انجام مىدهند و وعدههاى دنيوى و اخروى ايشان را عملى مىكنند و بر اساس سيره و روش آنها با دشمنان مىجنگند.
كلمه "ديون" كه در حديث فوق ذكر شده داراى معناى مهمى است كه معمولا به آن توجه نمىشود و در مقابل معناى متداول "دين" يعنى: بدهى را در معنا لحاظ مىكنند كه واقعيت شخصيت اوصياء الهى را بيان نمىكند.
ديون جمع دَين است به معناى هر آن چه حاضر نيست، كتاب العين از كتب لغت معتبر عرب مىنويسد: جمع الدَّيْنِ دُيُون، و كل شىء لم يكن حاضرا فهو
دَيْن.(1)
در حديث بالا از واژه دُيون استفاده شده كه جمع دَين است و به همين معنايى است كه در بالا عرض شد و آن چه كه در مورد انبياء عليهمالسلام حاضر نيست و اوصياء قيام به بر آوردن آن مىنمايند چيزى جز توضيح و بيان سخنان ناگفته و مجمل ايشان و كارهايى كه فرصت انجام يا اتمام آن را پيدا ننمودند نيست.
مسألهاى كه همواره حول مبحث وصايت و امامت و خلافت مطرح بوده اين است كه انتخاب اوصياء الهى بر چه اساسى است؟ آيا بشر حق دخل و تصرف در اين مقوله را دارا است يا اين كه اصلا در اين وادى حق دخالت ندارد و اگر دارد اين دخالت در چه حدى و به چه گونهاى مىباشد؟
تفتازانى از دانشمندان سنى مذهب در كتاب شرح المقاصد در اين باره مىنويسد:
الفصل الرابع فى الإمامة.
و هى رئاسة عامة فى أمر الدين و الدنيا خلافة عن النبى صلىاللهعليهوآله و أحكامه فى الفروع.(2)
يعنى: فصل چهارم در امامت
امامت، رياست بر مردم در امور دين و دنياى آنها است كه جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله است و از جمله فروع دين مىباشد.
و در ادامه مىنويسد:
و لا خفاء فى أن ذلك من الأحكام العملية دون الاعتقادية، و قد ذكر فى كتبنا الفقهية أنه لا بد للأمة من إمام يحيى الدين، و يقيم السنة، و ينتصف للمظلومين، و يستوفى الحقوق و يضعها مواضعها، و يشترط أن يكون مكلفا، مسلما، عدلا، حرا، ذكرا، مجتهدا، شجاعا، ذا رأى و كفاية، سميعا، بصيرا، ناطقا، قريشيا، فإن لم يوجد من قريش من يستجمع الصفات المعتبرة، ولى كنانى، فإن لم يوجد، فرجل من ولد إسماعيل عليهالسلام فإن لم يوجد فرجل من العجم، و لا يشترط أن يكون هاشميا و لا معصوما و لا أفضل من يولى عليهم و تنعقد الإمامة بطرق.(1)
يعنى: و مشخص است كه امامت از احكام عملى اسلام است و اعتقادى نمىباشد و در كتابهاى فقهى ما آمده كه امت بايد ناچارا امامى داشته باشد كه دين را زنده و سنت را اقامه و انصاف را در مورد مظلومين اجرا و حقوق افراد را استيفا كند و حق را به حق دار بدهد و از شرايطش اين است كه مكلف، مسلمان، عادل، آزاد، مرد، مجتهد، شجاع، صاحب نظر بودن و كفايت داشتن، شنوا، بينا، ناطق، قريشى، كه اگر در قريش يافت نشد، كسى كه جامع صفات بوده و از كنانه باشد، اگر آن هم يافت نشد از فرزندان اسماعيل عليهالسلام و اگر نبود، مردى از عجم و شرط نيست كه هاشمى و معصوم و افضل از ديگران باشد و امام به چند روش تعيين مىشود.
سپس به راههاى انتخاب وصى و امام و خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره مىكند:
أحدها: بيعة أهل الحل و العقد من العلماء و الرؤاء... .
الثانى: استخلاف الإمام و عهده، و جعله الأمر شورى، بمنزلة الاستخلاف، إلا ان
1) - شرح المقاصد، جلد: 5، صفحه: 233.
المستخلف غير متعين، فيتشاورون و يتفقون على أحدهم و إذا خلع الإمام نفسه، كان كموته، فينتقل الأمر إلى ولى العهد.
الثالث: القهر و الاستيلاء، فإذا مات الإمام و تصدى للإمامة من يستجمع شرائطها من غير بيعة و استخلاف، و قهر الناس بشوكته، انعقدت الخلافة له، و كذا إذا كان فاسقا أو جاهلا على الأظهر.(1)
يعنى: اول: بيعت علماء و روساى قبايل كه از اهل حل و عقد باشند...، دوم: از طريق اين كه امام خود جانشينش را تعيين كند و يا از كسى به اين عنوان عهد بگيرد و يا امامت را به حكم شورا واگذار كند كه به منزله تعيين جانشين است، مگر در صورتى كه فرد جانشين معلوم نباشد كه در اين صورت اهل شورى به مشاوره نشسته و بر يك نفر اتفاق مىكنند و هرگاه امام خود را خلع كند، مثل آن است كه مرده، پس امامت به ولى عهد او انتقال پيدا مىكند.
سوم: به وسيله زور و تسلط پيدا كردن، و هرگاه امام مرد، هر كس كه جامع شرايط بود بدون بيعت، و يا جانشين شدن توسط امام قبل، متصدى امامت شود و كسى كه با قدرت و شوكت خود، مردم را مقهور خود سازد، خلافت براى او منعقد مىگردد و همچنين اگر فاسق يا جاهل باشد نيز خلافت براى او ثابت مىشود.
اينها كلماتى است كه با ناباورى بايد پذيرفت كه متعلق به يك دانشمند و متفكر اسلامى است.
نويسنده بدون در نظر گرفتن حساسيت مسألهاى كه دارد در مورد آن قلم مىزند كاملا بىپروا، بدون ارائه هر گونه دليل عقلى يا شرعى شروع به پردازش يك سرى از علايق و نظرات شخصى خود در اين موضوع مهم مىكند.
1) - شرح المقاصد، جلد: 5، صفحه: 233.
نوشتههاى تفتازانى پرده از واقعيت تلخى بر مىدارد كه پيامدهاى أسف بارى در تاريخ اسلام گذاشت و تا امروز دنباله اين وقايع در اين زمان ادامه دارد، باقلانى از ديگر علماء اهل سنت نيز اين چنين كلماتى را در در كتاب خود ذكر كرده.
باب الكلام فى إبطال النص و تصحيح الاختيار
إن سأل سائل فقال: ما الدليل على ما تذهبون إليه من الاختيار للأمة و إبطال النص على إمام بعينه قيل له: الدليل على هذا أنه إذا فسد النص صح الاختيار لأن الأمة متفقة على أنه ليس طريق إثبات الإمامة إلا هذين الطريقين و متى فسد أحدهما صح الآخر.(1)
يعنى: اگر كسى بپرسد كه چه دليلى براى اعتقاد به اين كه انتخاب امام به عهده مردم است و هيچ نصى براى تعيين شخص معينى نيامده داريد؟
پاسخ داده مىشود: دليل اين كه وقتى نصى در اين رابطه وجود ندارد اختيار مردم در انتخاب امام صحيح مىباشد، چون امت متفقند كه هيچ راهى براى انتخاب امام غير از اين دو وجه وجود ندارد، و وقتى يكى فاسد شد ديگرى ثابت مىشود.
عامه بر اين اعتقادند كه اولا: بحث خلافت جزء اصول دين نيست، بلكه جزء فروع است و ثانيا: انتخاب امام و وصى توسط خود مردم صورت مىگيرد، آن هم بدون وجود ضابطه خاصى، و خداوند در اين مسأله حكمى صادر ننموده است.
ثمره اين عقيده اين شد كه افرادى همچون يزيد بن معاويه به اسم خليفه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شراب مىنوشيد و قمار مىكرد و عامل بوجود آمدن حوادث جانگداز سال 61 هجرى قمرى در كربلا شد و در واقعه حره خيل كثير صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله رادر مدينه به قتل رساند و لشكر او در مدينه به تجاوز و غارت نواميس مسلمين
1) - تمهيد باقلانى، صفحه: 442.
پرداخت و سال بعد از آن كعبه را به آتش كشيد.
ثمره اين عقيده اين شد كه شخصى همچون حجاج بن يوسف ثقفى امير مشروع مسلمين مىشود كه عمر بن عبدالعزيز درباره او مىگويد: اگر تمام امّتها افراد فرومايه و فاسق خود را در قيامت بيرون آورند و ما هم حجاج بن يوسف را مقابل آنها قرار دهيم، در رذالت و پستى بر همه آنها برترى خواهيم يافت.(1)
آمار كسانى كه به دست حجاج در غير از جنگ هايش قتل و عام شدهاند به 120 هزار نفر مىرسد.(2)
در تاريخ آمده فقط وقتى به درك واصل شد پنجاه هزار مرد و سى هزار زن در زندانهاى مختلط او يافت شد كه شانزده هزار نفر آنها برهنه و عريان بودند،(3)و جناياتى كه حتى تصور آن هم براى انسان ملال آور است.
و يا شخصيتى همچون عبدالملك مروان به عنوان اولين نفر كه در تاريخ اسلام به عنوان خليفة اللّه خود را معرفى كرده و به خلافت مىرسد كه تاريخ هيچ گاه جنايات او را فراموش نمىكند.
يحيى غَسَّانى گويد: عادت عبد الملك آن بود كه بسيارى از اوقات نزد امِّ دَرْدَاء مىنشست. روزى وى به عبد الملك گفت:
بَلَغَنِى يَا أمِيرَالْمُؤِنينَ أنَّكَ شَرِبْتَ الطِّلاءَ بَعْدَ النُّسْكِ وَ الْعِبَادَةِ؟! قَالَ: إى وَ اللهِ! وَ الدِّمَاءَ قَدْ شَرِبْتُهَا!
يعنى: اى أميرمؤنان! به من اين طور گزارش داده شده است كه تو پس از آن عبادتها و پرهيزگارىها اينك شراب مىنوشى! گفت: آرى، سوگند به خدا!
خونهاى مردم را همچنين مىنوشم!(1)
وَ قَالَ أَبُوبَكر بنِ أبِى الدُنيَا: ثَنَا الحُسينَ بنِ عَبدُ الرَحمَن، قَالَ: قِيلَ لِسَعِيدِ بنِ المسيب: إن عبد الملك بن مروان قال :قد صرت لا أفرح بالحسنة أعملها، و لا أحزن على السيئة أرتكبها.(2)
يعنى: سعيد بن مسيب مىگويد كه شنيدم عبدالملك مروان گفت: به گونهاى گرديدم كه به واسطه انجام هيچ كار خوبى خوشحال نمىگشتم و به واسطه ارتكاب هيچ كار بدى ناراحت نمىشدم.
اين در حالى است كه عبدالملك قبل از خلافت از فقها و زهاد مدينه، و معروف به زهد و تقوى بود.
ابن سعد راجع به عبد الملك گويد: وى مردى عابد و زاهد و در مدينه پيش از دوران خلافت اهل نُسْك و عبادت به شمار مىرفت.
نافع گويد: من در تمام مدينه گردش كردهام، هيچ جوانى را مجاهدتر در عبادت، فقيهتر، پرهيزگارتر، كتاب خدا را بهتر و استوار قرائت كنندهتر از عبد الملك بن مروان نديدهام.
أبو الزّناد گويد: فقهاى مدينه عبارتند از: سعيد بن مُسَيِّب، عبد الملك بن مَرْوان، عُروة بن زُبَيْر و قبيصة بن ذويب.(3)
در مورد حجاج بن يوسف هم در تواريخ نوشته شده:
حجّاج از جهت فصاحت و بلاغت و ايراد خطبههاى صحيحه و بدون لَحْن از
نوادر روزگار بود، وى حافظ قرآن نيز بوده است.(1)
علماى شيعه با دلايل قطعى و متقن عقلى و نقلى اولا: وصايت و امامت را از اصول دين مىدانند و ثانيا: معتقدند كه بشر هيچ گونه حق و اختيارى در اين مسأله ندارد و انتخاب وصى و امام بايد مستقيما از ناحيه پروردگار صورت پذيرد.
وصى پيامبر بايد داراى عصمت باشد.
با توجه به اين مسأله كه وصى الزاما بايد داراى عصمت باشد و از آنجا كه عصمت از امور باطنى انسانها مىباشد و هيچ كس جز وجود بارى تعالى، عالم به باطن انسانها نمىباشد، به سادگى مىتوان نتيجه گرفت كه جز خداوند كسى قدرت تعيين وصى و امام را ندارد، همچنانى كه به همين دليل هيچ كس جز خداوند نمىتواند انبياء الهى عليهمالسلام را انتخاب نمايد و هر قدر هم بگوييم كه افراد انتخاب كننده ماهر و خبره و عالم و زاهد و عابد و وارسته هستند، باز هم صلاحيت لازم را براى چنين انتخابى ندارند، زيرا وقتى موسى
عليهالسلام كه از انبياء اولوالعزم الهى و داراى مقام عصمت و كليم اللّه است، بعد از سالها تبليغ دين در ميان بنى اسرائيل و شناخت از آن ها، هفتاد نفر از بهترينها را براى ميقات انتخاب مىكند،(2)و در انتخابش به بيراهه
مىرود، تكليف ساير انسانها معلوم است.
تأييد ديگرى كه بر اين مسأله؛ يعنى انحصار انتخاب وصى در وجود خداوند هست، ماجراى بلعم باعورا مىباشد كه در قرآن مىفرمايد:
«وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذى آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ
الْغاوين»(1)
يعنى: و براى آنها تلاوت كن خبر كسى را كه آيات و نشانههاى خود را به او ارائه داديم ولى او خود را از آن آيات دور كرد و شيطان در پى او افتاد و از گمراهانگرديد.
بلعم باعورا فردى بسيار صالح بود به طورى كه به مقامات والايى رسيده بود، اما از فريب خوردگان شد، چه بسا انسانهايى كه از باطن افراد آگاه نيستند و چنين شخصى را بر اثر ظاهر بينى انتخاب كرده و سرانجام به انحراف روند، پس چون فقط خداوند از باطن انسانها آگاه است فقط او است كه مىتواند امام و پيشواى آنها را انتخاب كند.
دليل ديگرى كه براى انحصارى بودن تعيين اوصياء از ناحيه خداوند مىتوان اقامه نمود قاعده لطف است. قاعده لطف از اين قرار است كه خداوند متعال منشاء تمام كمالات و جامع تمام محاسن است و مهربانى و جود و سخاوت و كرمش دائما جارى و سارى است و هر كجا كه شرايط اظهار لطف به بندگان وجود داشته باشد وهيچ گونه مانعى در كار نباشد اعمال لطف و مهربانى حق تعالى به مقتضاى كمال
1) - سوره: اعراف، آيه: 175.
بىنهايتش و عدم نقص در وجودش، يقينا صورت مىپذيرد كه در علم كلام از طريق همين قاعده مسائل زيادى را اثبات مىكنند، من جمله ضرورت بعثت انبياء عليهمالسلام، و دلايل متعددى بر حجيت آن اقامه شده، من جمله از طريق برهان خلف مىتوان آن را اثبات نمود، به اين ترتيب كه فرض ما بر اين است كه خداوند جامع تمام كمالات و خوبىها است، حال در موردى قرار گرفتهايم كه تمام شرايط براى ابراز لطف و مهربانى خداوند وجود دارد و از طرف ديگر هيچ گونه مانعى براى ابراز لطف وجود ندارد، اگر در چنين شرايطى از ناحيه خداوند لطف صورت نگيرد خلاف فرض پيش مىآيد، چرا كه نستجير بالله در ساحت مقدس او بخل و يا هيچ نقص ديگرى وجود ندارد كه بخواهد مانع عدم ابراز لطف شود، پس الزاما در اين گونه موارد به مقتضاى كمال بىنهايت، از ناحيه خداوند لطف صورت مىپذيرد، البته ادله ديگرى نيز بر حجيت اين قاعده وجود دارد كه مفصلا در كتب كلامى مطرح شده است.
بر اساس مقتضاى قاعده لطف و با توجه به كليدى بودن مسأله زعامت و رهبرى مردم كه اهميتش بر هيچ كس پوشيده نيست و چه بسا اگر خداوند امامى را براى مردم معلوم نكند بشر تا انتهاى رذالت و گمراهى پيش رود و از همه مهم تر، در اين موضوع تمام شرايط ابراز لطف؛ يعنى تعيين انسانى كامل و برى از هر عيب و نقص فراهم است و در طرف ديگر هم هيچ مانعى براى اين ابراز لطف نيست، پس بىشك و قطع و يقيين خدواند متعال بر بندگان منت مىنهد و ولىاى الهى را براى زعامت ايشان تعيين مىكند و هر گاه خداوند درباره مسألهاى حكم كند ديگر حكم و نظر و كلام هيچ شخص ديگرى قابل اعتنا نيست، پس مشخص مىگردد كه تعيين وصى منحصرا در اختيار پروردگار است.
با رجوع به قرآن كريم به آيات متعددى برخورد مىكنيم كه در آنها خداوند متعال تعيين خليفه خود و رهبر و پيشواى مردم را به خود نسبت داده است:
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَليفَة.(1)
يعنى: و هنگامى كه خداوند به ملائكه فرمود: من مىخواهم در روى زمين خليفهاى قرار دهم.
در آيه فوق به خوبى مىبينيد كه خداوند قرار دادن جانشين خود را در روى زمين به خود نسبت داده و مىفرمايد: من خليفه بر روى زمين قرار مىدهم.
يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى.(2)
يعنى: اى داوود، ما تو را در روى زمين خليفه قرار داديم، پس بين مردم به حق حكم كن و از هواى نفس تبعيت نكن.
در اين آيه مباركه نيز خداوند قرار دادن و تعيين كردن خليفه خود و حاكم مردم، يعنى حضرت داوود عليهالسلام را به خود نسبت داده است.
«وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماما.»(3)
يعنى: و زمانى كه ابراهيم را پروردگارش با مسائل مختلف و كلماتى آزمايش كرد و او آن كلمات را به پايان رساند خدا به او فرمود: من تو را براى مردم امام قرار دادم.
اين آيه شريفه به صراحت تمام بيان مىكند كه انتخاب پيشوا و امام مردم توسط خداوند صورت مىپذيرد.
«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤتِى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ».(1)
يعنى: قطعا خدا او را براى حكومت و سلطنت بر شما انتخاب كرده و به او علم زياد و بدن قدرتمندى داده خدا به هر كس بخواهد، سلطنتش را عنايت مىكند.
آيه فوق اشاره به جريان انتخاب طالوت دارد كه بنى اسرائيل از اين انتخاب ناراضى بودند كه پيامبرشان در پاسخ آنها اين چنين فرمود كه خداوند او را انتخاب نموده و خداوند به هر كه بخواهد فرمانروايىاش را عطا مىكند و اين آيه از قرآن شريف نيز اين مطلب را تاييد مىكند: «وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشاءُ»(2)يعنى: و داوود جالوت را كشت و خداوند به او پادشاهى داد و به او حكمت آموخت و هر چه را كه مىخواست، خدا به او تعليم داد.
«وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزيرا».(3)
يعنى: و قطعا ما به موسى كتاب داديم و با او برادرش هارون را به عنوان وزير قرار داديم.
در ماجراى حضرت موسى عليهالسلام و برادر بزرگوارشان هارون عليهالسلام نيز آن چه كه از آيات قرآن به دست مىآيد اين است كه خداوند ايشان را به عنوان وصى و وزير حضرت موسى عليهالسلام قرار داده، هر چند در ابتدا حضرت موسى عليهالسلام اين مسأله را از خداوند تقاضا نمود كه در آيات 29 و 30 سوره طه ذكر شده و اين خود به وضوح تأييد كننده اين است كه هيچ كس حتى خود پيامبر هم حق تعيين وزير و جانشين
الهى براى خود را ندارد لذا احتياج به انتخاب خداى تعالى دارد، به همين خاطر حضرت موسى عليهالسلام براى تعيين وصى خود شخصا اقدام نمىكند بلكه از خداى تعالى چنين درخواستى مىكند كه خداوند در آيه فوق با تأكيد،(1)مىفرمايد: ما هارون عليهالسلام را وزير موسى عليهالسلام قرار داديم.
از آيات ديگرى كه دلالت بر عدم صلاحيت امت در انتخاب امام دارد، اين آيه است:
«أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمينَ كَالْمُجْرِمين ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ* أَمْ لَكُمْ كِتابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ* إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَما تَخَيَّرُونَ* أَمْ لَكُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيامَة إِنَّ لَكُمْ لَما تَحْكُمُون».(2)
يعنى: آيا ما مسلمين را مانند مجرمين قرار مىدهيم؟ شما را چه شده؟ چگونه حكم مىكنيد؟ آيا براى شما كتابى در اين باره هست كه درس بخوانيد؟ كه در آن براى شما هر چه اختيار مىكنيد، باشد يا براى شما تا روز قيامت قسمهاى بليغى كه به عهده ما باشد بوده كه قطعا شما هر چه مىخواهيد حكم كنيد؟
آيه فوق در بر دارنده يكى از صنعتهاى ادبى و بلاغى است كه قرآن كريم در موارد متعددى از آن استفاده نموده است.
كاملا مشخص است كه اين آيه در بر دارنده يك استفهام است، به اين معنا كه آيا شما كتابى داريد كه آن را مىخوانيد و هر چه را كه براى خود انتخاب و اختيار مىكنيد در آن ثبت شده؟
استفهامى كه در اين جا به كار برده شده استفهام انكارى است و اين چيزى
است كه مدعاى ما را اثبات مىكند.
استفهام انكارى از انواع استفهام مجازى است، در اين نوع استفهام مقصود سؤل كننده نفى چيزى است كه پس از ادات استفهام قرار مىگيرد.(1)
مثل اين آيه شريفه از قرآن كه مىفرمايد: «أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إنَاثاً».(2)يعنى: آيا پروردگار شما به داشتن پسران شما را برگزيده و خودش از ملائكه دخترانى را اتخاذ كرده است؟
كه در اين جا غرض از اين استفهام معناى حقيقى كه طلب فهم باشد نيست، بلكه بواسطه اين استفهام، هم انكار ما بعد ادات استفهام مىشود و هم مخاطب را تحريك كرده تا باورهاى خود را مورد بازنگرى قرار داده و آنها را مورد ترديد و سرزنش قرار دهد.
در ما نحن فيه نيز عينا اين واقعه رخ مىدهد، به اين صورت كه خداوند وقتى مىپرسد: آيا شما كتابى داريد كه در آن...، در واقع استفهام حقيقى نمىباشد، بلكه انكارى است، به اين معنا كه اين چنين كتابى وجود ندارد و هر چه هم شما تشخيص دهيد واقع نمىشود و اين مدعايى است كه طبق ادله، آيات و روايات بشر صلاحيت تشخيص مسائل مربوط به دين و معنويات من جمله حق انتخاب امام را ندارد.
از آيات ديگرى كه دلالت بر انحصار انتخاب امام و وصى در خداوند دارد اين آيه شريفه مىباشد:
«أَمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ
بَهْجَةٍ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها.»(1)
يعنى: آيا كسى كه آسمانها و زمين را خلق كرده و از آسمان براى شما آب نازل فرموده، و به وسيله آن باغهايى را كه درختانش سر به هم آورده و داراى خرمى و سبزى است براى شما روياندهايم و شما نمىتوانستيد درختانش را برويانيد.
در روايات اهل بيت عليهمالسلام و تفاسير شيعه در مورد اين آيه نوشته شده:
امام صادق عليهالسلام ضمن حديثى طولانى مىفرمايد: امَا تَرَى اللَّهَ يَقُولُ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها يَقُولُ لَيْسَ لَكُمْ أَنْ تَنْصِبُوا إِمَاماً مِنْ قِبَلِ أَنْفُسِكُمْ تُسَمُّونَهُ مُحِقّاً بِهَوَى أَنْفُسِكُمْ وَ إِرَادَتِكُم.(2)
يعنى: آيا نمىبينى خداوند مىفرمايد: (ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها) يعنى: براى شما جايز نيست كه امامى را از پيش خود قرار دهيد و بر اساس هواى نفس و خواست خودتان او را بر حق بدانيد؟!
علامه مجلسى رحمهالله در اين مورد مىنويسد:
إن الإمامة لا تكون باختيار الأمة صرح بذلك بتأويل قوله تعالى «ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها» بأن المراد بالشجر الإمام كما ورد فى قوله تعالى و مثل شجرة طَيِّبَةً إن المراد بها شجرة النبوّة و الإمامة و بإنباتها نصبه إماما بهوى أنفسهم و كأنه إشارة إلى أنه إذا لم يكن لهم القدرة و الاختيار فى إنبات شجرة خلقها اللّه لمصلحة دينه من الأمور الدنيوية كيف يفوض إليهم و يمكنهم من نصب الإمام الذى هو مناط نظام العالم و علة خلقه و بقائه و به تناط مصالح الدين و الدنيا؟!(3)
يعنى: امامت به انتخاب مردم نمىباشد و تأويل سخن خداوند به آن تصريح
نموده آنجا كه مىفرمايد: «ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها» كه از درخت "امام" را اراده نموده و همچنان كه در قرآن آمده: «مثل شجرة طَيِّبَةً» كه از آن درخت "نبوّت و امامت" اراده شده و مراد از روياندنش، قرار دادن امامى بر اساس هواى نفسشان است و همچنان كه خداوند اشاره مىكند به اين كه براى مردم هيچ قدرت و اختيارى براى روياندن درختى كه خدا آن را براى مصلحت دينش به وسيله امورات دنيايى خلق نموده نيست، چگونه مسأله انتخاب امام را كه محور نظام عالم و سبب خلقت و بقا و منشاء مصالح دين و دنيا است را به انسانها واگذار مىنمايد؟!
در يك تقسيم بندى امام به سه دسته تقسيم مىشود.
با توجه به اين كه كلمه امام به معناى پيشوا و رهبر و كسى كه جلوى جمعى قرار مىگيرد مىباشد، امام عام به هركسى كه در كارى پيشوا و مقتدا است اطلاق مىشود.(1)
مثلا: استاد نجّار، امام در ساخت يك كمد است، يا معمار كه امام كارگران ساختمان است و امثال اين موارد، و چه بسا شخصى سركرده جمعى از منحرفين هست و امام باشد، كما اين كه قرآن مىفرمايد: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْر»،(2)يعنى: پس با رهبران كفر بجنگيد و آنها را بكشيد.
يا در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّار»،(3)يعنى: ما
فرعونيان را پيشوايانى قرار دادهايم كه مردم را به طرف آتش رهبرى مىكنند و روز قيامت يارى نمىشوند.
كسى كه از طرف خداوند براى رهبرى و اداره امور دين و دنياى مردم قرار داده مىشود كه تمام انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام از اين دسته هستند، كه قرآن در مورد آنها مىفرمايد: «إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماما».(1)
اين عنوان فقط مخصوص 14 معصوم عليهمالسلام است؛ به اين معنا كه ايشان امام و پيشوا و رهبر تمام ما سوى اللّه از طرف خداى تعالى هستند و علم همه چيز نزد ايشان است كه قرآن مىفرمايد: «كُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْناهُ فى إِمامٍ مُبين»،(2)يعنى: علم هر چيزى را در امام مبين احصاء كردهايم.
در ميان اين سه دسته، امام عام احتياج به انتخاب الهى ندارد، اما امام خاص و خاص الخاص را خداوند انتخاب مىنمايد.
آيه ديگرى كه بر انحصار انتخاب وصى و امام توسط خداوند دلالت دارد آيه زير است:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَة».(3)
يعنى: پروردگار تو هر چه را بخواهد، خلق مىكند و انتخاب مىكند. براى آنها حق انتخاب و اختيارى نيست.
اين آيه از صريحترين آياتى است كه بيان كننده مطلوب ما است كه در تفاسير شيعه در توضيح اين آيه نوشته شده:
و قوله: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ قال يختار اللّه الإمام و ليس لهم أن يختاروا.(1)
يعنى: سخن خداوند كه مىفرمايد: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»، امام معصوم عليهالسلام فرمود: خداوند امام را انتخاب مىكند و براى انسانها اختيارى در انتخاب او نيست.
تفسير نورالثقلين نيز در جلد چهارم خود، صفحه 136، همين مطلب را در تفسير اين آيه شريف آورده.
تفسير البرهان اين حديث شريف را در توضيح اين آيه ذكر كرده:
ابن شهر آشوب: عن على بن الجعد، عن شعبة، عن حماد بن سلمة، عن أنس، قال النبى صلىاللهعليهوآله : إن اللّه خلق آدم من طين كيف شاء، ثم قال: وَ يَخْتارُ. إن اللّه تعالى اختارنى و أهل بيتى على جميع الخلق فانتجبنا، فجعلنى الرسول، و جعل على بن أبى طالب عليهماالسلام الوصى، ثم قال: ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ، يعنى ما جعلت للعباد أن يختاروا، و لكنى أختار من أشاء. فأنا و أهل بيتى صفوة اللّه، و خيرته من خلقه، ثم قال: سُبْحانَ اللَّهِ، يعنى تنزيها لله عَمَّا يُشْرِكُونَ به كفار مكة.(2)
يعنى: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: قطعا خدا آدم عليهالسلام را از خاك به صورتى كه خواست
خلق نمود، سپس فرمود: «وَ يَخْتارُ»، يعنى: خداوند متعال مرا و اهل بيت مرا بر همه خلايق انتخاب نمود و ما را برگزيد، پس من را رسول و على بن ابى طالب عليهماالسلام را وصى قرار داد، سپس فرمود: «مَا كَانَ لَهُمُ الخِيرَه»، يعنى: براى بندگان حق انتخاب آنها را قرار ندادم، و لكن خودم هر كه را بخواهم انتخاب مىكنم، پس من و اهل بيتم انتخاب شده خدا و بهترين خلق او هستيم، سپس فرمود: سبحان اللّه؛ يعنى: منزه است خداوند از آن چه كفار مكه با او شريك مىگردانند.
اكثر تفاسير شيعه در تفسير اين آيه شريفه اين حديث را به نقل از كافى ذكر نمودهاند كه بيان گر تمام جزئيات اين مسأله است.
عبد العزيز بن مسلم گفت: در مرو همراه امام رضا عليهالسلام بوديم و در مسجد جامع آن شهر گرد آمديم و بحث بر سر امر امامت ميان مردم در گرفت و اختلاف نظرهاى بسيار در آن جا صورت گرفت. من خدمت سرور و آقايم امام رضا عليهالسلام آمدم و گفتگوهاى مردم را به عرضش رساندم. امام عليهالسلام لبخندى زده و فرمود: اى عبد العزيز، آن گروه ندانستند و در دين خود فريب خوردند، به راستى خداوند عزّوجلّ جان پاك پيامبرش صلىاللهعليهوآله را باز نگرفت مگر پس از آن كه دين خود را بر او كامل فرمود و قرآن را كه روشن گر همه چيز است و حلال و حرام و احكام و تمام نيازمندىهاى مردم به كمال و تمام در آن بيان گشته فروفرستاد، و فرمود: «ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ» ما در قرآن چيزى را فرو گذار نكرديم، و در حجة الوداع كه پايان عمر آن حضرت بود بر او نازل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً» امروز دين شما را به حدّ كمال رسانيدم و بر شما نعمت خود را تمام كرده و دين اسلام را بر شما پسنديدم، و امر امامت از كمال دين است و پيامبر صلىاللهعليهوآله در نگذشت مگر آن كه همه نشانههاى دينش را براى امّتش روشن ساخت و راه هايشان را براى ايشان توضيح داد و ايشان را به راه حق سپرد، و
على عليهالسلام را پرچم و پيشوايى براى آنان قرار داد، و هيچ چيز از نيازمندىهاى مردم را رها نكرد مگر آن كه آن را بيان كرده باشد. پس هر كه ادّعا كند كه خداوند دينش را كامل نفرموده در واقع كتاب خدا را رد كرده، و هر كه كتاب خدا را رد كند به راستى كافر شده است. آيا قدر امامت و پايگاه آن را در ميان امّت مىفهمند تا انتخاب ايشان در آن روا باشد؟ به راستى، امامت و پيشوايى مقامى است كه خداوند، پس از نبوّت و خليل بودن در مرتبه سوّم، به ابراهيم عليهالسلام اختصاص داد و فضيلتى است كه بدان شرفش افزود و نامش را بلند آوازه كرد، پس خداى عزّوجلّ فرمود: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» و چون ابراهيم
عليهالسلام را پروردگارش به شعائرى چند آزمود و آموزش داد و او آنها را به انجام رساند، فرمود: من تو را پيشواى مردم مىگمارم حضرت خليل
عليهالسلام شادمانه گفت: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى»، قالَ: «لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ» و از زاد و رود من چه كسى را قرار مىدهى؟ فرمود: عهد من به ستمكاران (مشركان) نرسد. پس اين آيه امامت و پيشوايى هر ستمكارى را تا روز قيامت باطل كرد و آن را فقط در برگزيدگان نهاد. سپس خداوند امامت را گرامى داشت و آن را در نژاد شايستگان برگزيده و پاكش قرار داد و فرمود: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ» و اسحاق و يعقوب را به عنوان عطيهاى به او بخشيديم و همهشان را از شايستگان قرار داديم و آنها را پيشوايانى كه به فرمان ما هدايت مىنمودند، گردانديم، و به آنان نيكوكارى و برپاداشتن نماز و پرداختن زكات را وحى كرديم، و عبادت كنندگان ما بودند، و فرزندان او قرنى پس از قرنى آن را از يك ديگر به ارث بردند تا ميراثش به پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهرسيد و خداوند فرمود: «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا» نزديكترين مردم به ابراهيم عليهالسلام همان كسانى هستند كه از او پيروى
كردهاند و اين پيامبر و مؤنان، پس آن امامت و پيشوايى ويژه ايشان بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به على عليهالسلام سپرد و در فرزندان برگزيدهاش كه خداوند به ايشان علم و ايمان داد قرار گرفت و اين گفته او است: «وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِى كِتابِ اللَّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» و كسانى كه از دانش و ايمان برخوردار شدهاند گويند كه قطعا شما در دستور نوشته خدا تا روز قيامت ماندهايد، و اين روز رستاخيز است، ولى شما به هيچ وجه نمىدانستيد، به همان ترتيبى كه خدا آن را جارى كرد و در فرزندانش تا روز قيامت واجب ساخت. از آنجا كه پس از محمد صلىاللهعليهوآله پيامبرى نيست اين نادانان از كجا امامت را با نظر و آراء ناقص خود برمىگزينند؟ و به نصب امام از پيش خود از طريق شوراى كذايى مىپردازند؟ به راستى امامت مقام پيامبران و ميراث اوصياء و سفارش شدگان به نصّ است، به درستى امامت خلافت خدا و جانشينى پيامبر او صلىاللهعليهوآله و مقام امير مؤنان عليهالسلام و جانشينى حسن و حسين عليهماالسلام است، به راستى امام، زمام دين و نظام مسلمين و صلاح جهان و عزّت مؤنان است، امام پايه و ريشه اسلام فزاينده و شاخسار روينده و برآينده آن است، به وجود امام است كه نماز و زكات و روزه و حجّ و جهاد درست آيد و فوايد عامّه و صدقات و اجراى حدود و احكام عملى شود و مرزها و نواحى سرزمين اسلام پاسدارى گردد، امام است كه حلال خدا را حلال، و حرام خدا را حرام مىكند، و حدود الهى را جارى نموده و از دين خدا دفاع مىنمايد، و با حكمت و پند نيكو و دليل قاطع به راه خدا دعوت مىكند، امام همچون خورشيد درخشانى است كه نورش جهان را فرا مىگيرد، و جايگاهش در افق به گونهاى است كه نه دستها بدان رسد و نه ديدگان تواندش ديد، امام ماه شب چهارده تابان است و چراغ درخشان و نور طالع و ستاره راهنما در شبهاى تاريك و بيابانهاى بىآب و علف و درياهاى پرگرداب است، امام گمشدگان را
چون آتشى بر بلندى و گرمابخش سرمازدگان است و در حوادث هولناك راهنما است، و هر كه از او جدا شود نابود و هلاك گردد، امام ابرى است پر باران، و بارانى است پر بركت، و آسمانى سايه افكننده، و زمينى است گسترده، و چشمهاى است جوشان، و بركه و گلستان است، امام، امانتدارى است همراه و رفيق، و پدرى است خير خواه، و برادرى است مهربان و پناهگاهى است براى بندگان، امام، امين خدا در زمين، و حجّت او بر بندگان، و خليفهاش در سرزمينهاى او، و دعوت كننده به سوى خدا و نگهدارنده و مدافع حريم او است، امام از گناهان پاك است و از هر عيبى بركنار، و به دانش مخصوص است، و به حلم و بردبارى معروف، اساس و نظام دين و موجب عزّت أهل اسلام و مايه خشم منافقان و هلاكت كافران است، امام يگانه عصر خويش است، نه كسى به پايهاش برسد و نه دانشمندى هم طراز او باشد و نه جايگزينى دارد، امام عارى از هر مانندى است و تمام فضائل بىهيچ سعى و درخواستى مخصوص او است، بلكه اين ويژگى و امتياز از جانب خداوند با فضل و بخشنده به او عنايت شده است. پس ديگر با اين اوصاف چه كسى به معرفت امام رسد يا كنه وصفش را دريابد؟! هرگز هرگز!! عقل و علم در او گم و خردها حيران، و چشمها بىفروغ و بزرگان كوچك و حكيمان متحيّر و خطيبان الكن و خردمندان قاصر و دانايان جاهل و شاعران درمانده و اديبان ناتوان و بليغان عاجز هستند كه شأنى از شئون و فضيلتى از فضائل امام را وصف كنند و به ناتوانى و تقصير خود معترف هستند چه رسد به آن كه كنه او وصف شود و يا چيزى از اسرار او فهميده شود يا كسى قائم مقام و نايب او شود! نه، از كجا و چطور چنين چيزى ممكن است در حالى كه او مانند ستاره؛ از دسترسى دست اندازان و شرح واصفان دور و برتر است، اين مقام تا چه اندازه از اختيار و خرد مردم فاصله دارد و كجا چنين مقامى يافت مىشود؟! آيا پنداشتهاند كه اين مقام جز در آل پيامبر عليهمالسلام يافت شود؟
به خدا سوگند خودشان خود را دروغ گو شمردند، و آرزوهاى باطل؛ سست و ضعيفشان ساخته، زيرا به پرتگاهى بلند و سخت و به منزلى لغزنده پا نهادهاند كه سرانجام قدم هايشان لرزيده و به گودال درافتند، و به عقول سرگردان و ناقص و آراى گمراه كننده خود امامى را برگزينند كه جز دورى و گمراهى بر آنان نيفزايد، خدا ايشان را بكشد، تا كى نسبت ناروا مىدهند؟ حال آن كه سختى را طلب كردند و سخن دروغ بر زبان راندند و به ضلالت و گمراهى عميقى درافتادند و در سرگردانى و حيرتى واقع شدند، زيرا كه از روى بصيرت؛ امام را ترك كردند و شيطان اعمالشان را آراست و آنان را از سبيل الهى بازداشت در حالى كه مستبصر بودند، از اختيار خدا و رسول صلىاللهعليهوآله روى برگرداندند و به سوى اختيار خود روى آوردند در حالى كه قرآن اين گونه ندايشان مىكند: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ»، و مىفرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ» يعنى: و هيچ زن و مرد مؤنى را نرسد كه چون خداى و پيامبر او كارى را فرمايند آنان را در آن كارشان اختيارى باشد، «ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ* أَمْ لَكُمْ كِتابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ* إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَما تَخَيَّرُونَ* أَمْ لَكُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيامَة إِنَّ لَكُمْ لَما تَحْكُمُون» شما را چه شده؟ چگونه داورى مىكنيد؟ يا مگر شما را كتابى است كه در آن مىخوانيد، كه براى شما در آن هر چه انتخاب كنيد است؟ يا مگر شما را بر ما پيمانهايى است محكم و پيوسته تا روز قيامت، كه هر چه حكم كنيد براى شما باشد؟ از آنان بپرس كه كدامشان ضامن اين دعوىاند؛ يا مگر ايشان را بتها و معبودانى جز خدا كه پشتيبان آنان باشند، است؟! پس اگر راستگو هستند خدايان و شركاء خويش را بياورند، و "آيا در قرآن نمىانديشند يا بر دل هايشان قفلهايى است؟ يا خدا بر دلهاى آنان مهر نهاده است، از اين رو در نمىيابند"، يا (مانند كسانى نباشيد كه) گفتند: شنيديم و حال آن
كه نمىشنوند، همانا بدترين جنبندگان نزد خداوند، كران و گنگان هستند كه خرد را به كار نمىبندند و اگر خدا در آنان خيرى مىشناخت شنواشان مىساخت، و اگر در حالى كه دل هايشان شنوايى ندارد شنوايشان مىساخت هر آينه روى گردان شده، بر مىگشتند و گفتند: شنيديم و نافرمانى كرديم. آرى مقام امامت از فضل خداوند است و آن را به هر كس كه خواهد عطا فرمايد و خداوند را فضلى عظيم است. آنان را چه به انتخاب امام؟! حال اين كه امام دانايى است عارى از جهل، و سرپرستى است كه طفره نمىرود، امام معدن قدس و طهارت و طريقت و زهد و علم و عبادت است، و مخصوص به دعوت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهو تعيين او است، و از نسل مطهّر بتول عليهالسلام است و در نژاد او سياهى نيست و رجس و پليدى راه ندارد و برايش منزلتى است كه هيچ داراى حسبى بدان دست نيابد، از خاندان قريش و نسب عالى هاشم و عترت آل رسول صلىاللهعليهوآله و مورد رضايت خدا است، شرف اشراف و شاخهاى از درخت عبد مناف است، برخوردار از علمى نامى و حلمى كامل است، امام آفريده شده براى امامت است و عالم به سياست و واجب الاطاعة است، او قائم به امر خدا، و ناصح بندگان خدا، و حافظ دين او است. بىترديد علم پيامبران و ائمّه عليهمالسلام كه خداوند موفّق و ياريشان فرمايد و از خزانه علم و حكمتش آن را كه به ديگران نداده به ايشان عطا فرمايد، آنها ما فوق علم مردم روزگار خود هستند، چنان كه خداى تعالى مىفرمايد: آيا كسى كه به حقّ و درستى راه مىنمايد سزاوارتر و شايستهتر است كه پيروى شود يا آن كس كه خود راه نيابد مگر آن كه او را راه نمايند؟ پس شما را چه شده؟! چگونه حكم مىكنيد؟ و باز مىفرمايد: آن كه حكمت داده شده خير بسيارى نصيب او گرديده، و نيز درباره طالوت فرموده: خدا او را بر شما برگزيده است در دانش، و تن قدرتمندى به او داده است و خداوند پادشاهى خود را به هر كه بخواهد مىدهد و خدا فرمانروايى بخش و دانا است و به
پيامبرش فرموده: و فضل خدا بر تو بزرگ است، و درباره امامان از خاندان و عترت و نسل او فرموده: بلكه به مردم براى آن چه خدا به ايشان از فزونى و عطاى خويش ارزانى داشته رشك و حسد مىبرند. همانا ما به خاندان ابراهيم عليهالسلام كتاب و حكمت داديم و ايشان را فرمانروايى بزرگ بخشيديم پس از آنان كسانى به او گرويدند و از آنان كسانى از او روى گرداندند و اينان را آتش بر افروخته دوزخ بس است، و بىترديد هر بندهاى كه خداوند وى را براى امور بندگانش انتخاب فرمايد به جهت اين امر مهمّ سينهاش را وسعت بخشد و به او شرح صدر دهد، و چشمه حكمت را بر دلش روان ساخته و دانش را به او الهام فرمايد، ديگر پس از آن در پاسخ هيچ پرسشى در نماند، و در راه صوابى حيران نماند، پس او همواره معصوم، مؤّد، موفّق، مسدّد است، از هر خطا و لغزشى در امان است، و اين خصوصيّت را خداوند به او ارزانى داشته تا وى حجّت بر خلق و گواه بر بندگانش باشد، و ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ، پس آيا بشر بر چنين چيزى قادر است تا او را انتخاب كرده يا برگزيند؟ و آيا فرد منتخب ايشان چنين اوصافى را دارد تا او را مقدّم بدارند؟! به بيت اللّه سوگند كه با حقّ دشمنى نمودند و كتاب خدا را به پشت انداختند، گويا نمىدانند، و در كتاب خدا هدايت و شفاء است، آن را به كنارى انداختند و از هوى و هوس تبعيّت نمودند و خدا ايشان را سرزنش كرد و دشمن داشت و بدبخت كرد. خداوند متعال فرموده: و كيست گمراهتر از آن كس كه بىرهنمودى از سوى خدا كام و هوس خويش را پيروى كند؟ همانا خدا گروه ستمكاران را راه ننمايد، و نيز فرموده: پس بدبختى و هلاكت باد بر آنان و خدا كارهاشان را تباه و ناچيز ساخت و اين نزد خدا و نزد كسانى كه ايمان آوردهاند دشمنى بزرگ است، و اين گونه خداى بر دل هر گردن كش خودكامهاى مهر مىنهد(1).
1) - كافى، جلد: 1، صفحه: 198.
كلام امام رضا عليهالسلام بيان كننده تمام مطالب مورد نياز در اين مسأله مىباشد و اگر با دقت به سخنان ايشان توجه شود بر هيچ كس واقعيت مطلب پوشيده نخواهد ماند.
امام صادق عليهالسلام نيز در ضمن حديثى طولانى اشاره به مسأله تعيين امام عليهالسلام از سوى خدا نموده است.
... ثُمَّ قَالَ الصَّادِقُ عليهالسلام ثَلَاثَةٌ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ مَنْ أَنْبَتَ شَجَرَةً لَمْ يُنْبِتْهُ اللَّهُ يَعْنِى مَنْ نَصَبَ إِمَاماً لَمْ يَنْصِبْهُ اللَّهُ أَوْ جَحَدَ مَنْ نَصَبَهُ اللَّهُ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِهَذَيْنِ سَهْماً فِى الْإِسْلَامِ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ(1).
يعنى:... سپس امام صادق عليهالسلام فرمود: سه نفر هستند كه خداوند روز قيامت با آنها سخن نمىگويد و به ايشان نگاه نمىكند و آنها را تزكيه نفس نمىكند و براى آنها عذاب دردناكى هست؛ كسى كه درختى را بكارد كه خداوند نرويانده، يعنى: كسى كه امامى را نصب كند كه خدا قرار نداده، و كسى كه به امامى كه خدا انتخاب نمود ظلم كند، (حق او را غصب كند) و كسى كه گمان كند براى چنين شخصى سهمى در اسلام هست، و قطعا خدا فرمود: پروردگار تو هر چه را بخواهد، خلق و انتخاب مىكند، براى آنها حق انتخاب و اختيارى نيست.
حضرت زين العابدين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
الْإِمَامُ مِنَّا لَا يَكُونُ إِلَّا مَعْصُوماً وَ لَيْسَتِ الْعِصْمَةُ فِى ظَاهِرِ الْخِلْقَةِ فَيُعْرَفَ بِهَا وَ لِذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا مَنْصُوصاً فَقِيلَ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَمَا مَعْنَى الْمَعْصُومِ فَقَالَ: هُوَالْمُعْتَصِمُ بِحَبْلِ اللَّهِ وَ حَبْلُ اللَّهِ هُوَ الْقُرْآنُ لَا يَفْتَرِقَانِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ الْإِمَامُ يَهْدِى إِلَى
1) - تحف العقول، صفحه: 329.
الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ يَهْدِى إِلَى الْإِمَامِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِى لِلَّتِى هِيَ أَقْوَم.(1)
يعنى: امام سجاد عليهالسلام مىفرمايد: امام از خاندان ما غير از معصوم نمىباشد و عصمت در ظاهر افراد نيست كه بتوان آن را شناخت و به همين دليل امام قطعا بايد از جانب خداى تعالى انتخاب شود. شخصى پرسيد: يابن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله معناى معصوم چيست؟ امام فرمود: كسى است كه به ريسمان الهى چنگ زده و ريسمان الهى قرآن است كه اين دو، تا قيامت از هم جدا نمىشوند و امام به قرآن هدايت مىكند و قرآن به امام هدايت مىكند و آن سخن خداوند عزوجل است كه مىفرمايد: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِى لِلَّتِى هِيَ أَقْوَم» يعنى: قطعا اين قرآن به چيزى هدايت مىكند كه قوام بيشترى دارد.
حضرت ولى عصر ارواحنافداه در پاسخ سعد بن عبداللّه قمى مىفرمايند:
سَعدِ بنِ عَبدُ اللّهِ القُمّى قَالَ: سَأَلتُ القَائم عليهالسلام فِى حِجرِ أبِيهِ عليهالسلام فَقُلْتُ أَخْبِرْنِى يَا مَوْلَايَ عَنِ الْعِلَّةِ الَّتِي تَمْنَعُ الْقَوْمَ مِنِ اخْتِيَارِ الْإِمَامِ لِأَنْفُسِهِمْ قَالَ مُصْلِحٌ أَوْ مُفْسِدٌ؟ فَقُلْتُ مُصْلِحٌ قَالَ هَلْ يَجُوزُ أَنْ يَقَعَ خِيَرَتُهُمْ عَلَى الْمُفْسِدِ بَعْدَ أَنْ لَا يَعْلَمَ أَحَدٌ مَا يَخْطُرُ بِبَالِ غَيْرِهِ مِنْ صَلَاحٍ أَوْ فَسَادٍ؟ قُلْتُ بَلَى قَالَ فَهِيَ الْعِلَّةُ أَيَّدْتُهَا لَكَ بِبُرْهَانٍ يَقْبَلُ ذَلِكَ عَقْلُكَ؟ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَخْبِرْنِي عَنِ الرُّسُلِ الَّذِينَ اصْطَفَاهُمُ اللَّهُ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِمُ الْكُتُبَ وَ أَيَّدَهُمْ بِالْوَحْيِ وَ الْعِصْمَةِ إِذْ هُمْ أَعْلَامُ الْأُمَمِ فَأَهْدَى إِلَى ثَبْتِ الِاخْتِيَارِ وَ مِنْهُمْ مُوسَى وَ عِيسَى عليهماالسلام هَلْ يَجُوزُ مَعَ وُفُورِ عَقْلِهِمَا وَ كَمَالِ عِلْمِهِمَا إِذْ هُمَا عَلَى الْمُنَافِقِ بِالاخْتِيَارِ أَنْ يَقَعَ خِيَرَتُهُمَا وَ هُمَا يَظُنَّانِ أَنَّهُ مُؤمِنٌ؟ قُلْتُ لَا قَالَ فَهَذَا مُوسَى كَلِيمُ اللَّهِ عليهالسلام مَعَ وُفُورِ عَقْلِهِ وَ كَمَالِ عِلْمِهِ وَ نُزُولِ الْوَحْيِ عَلَيْهِ اخْتَارَ مِنْ أَعْيَانِ قَوْمِهِ وَ وُجُوهِ عَسْكَرِهِ لِمِيقَاتِ رَبِّهِ سَبْعِينَ رَجُلًا مِمَّنْ لَمْ
1) - نوادر الأخبار فى ما يتعلق بأصول الدين، صفحه: 116.
يَشُكَّ فِى إِيمَانِهِمْ وَ إِخْلَاصِهِمْ فَوَقَعَ خِيَرَتُهُ عَلَى الْمُنَافِقِينَ قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا الْآيَةَ،(1)فَلَمَّا وَجَدْنَا اخْتِيَارَ مَنْ قَدِ اصْطَفَاهُ اللَّهُ لِلنُّبُوَّةِ وَاقِعاً عَلَى الْأَفْسَدِ دُونَ الْأَصْلَحِ وَ هُوَ يَظُنُّ أَنَّهُ الْأَصْلَحُ دُونَ الْأَفْسَدِ عَلِمْنَا أَنْ لَا اخْتِيَارَ لِمَنْ لَا يَعْلَمُ مَا تُخْفِى الصُّدُورُ وَ مَا تُكِنُّ الضَّمَائِرُ وَ يَنْصَرِفُ عَنْهُ السَّرَائِرُ وَ أَنْ لَا خَطَرَ لِاخْتِيَارِ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ بَعْدَ وُقُوعِ خِيَرَةِ الْأَنْبِيَاءِ عليهمالسلام عَلَى ذَوِى الْفَسَادِ لَمَّا أَرَادُوا أَهْلَ الصَّلَاح.(2)
يعنى: سعد بن عبداللّه قمى گفت از حضرت قائم ارواحنافداه در خانه پدرش عليهالسلام پرسيدم: مولاى من! بفرماييد چه چيزى مردم را از انتخاب امام براى خود ممنوع ساخته؟ فرمود: گزينش امام مصلح يا فاسد؟ گفتم: امامى مصلح.
فرمود: آيا امكان دارد منتخب ايشان بر شخص مفسد قرار گيرد؛ زيرا هيچ كس از درون ديگرى مطّلع نيست كه صالح است يا فاسد؟ گفتم: آرى ممكن است.
فرمود: علّت همين مىباشد، آيا برايت علّت ديگرى بياورم تا عقلت آن را بپذيرد؟ گفتم: آرى.
فرمود: بگو ببينم، پيامبران الهى عليهمالسلام كه خداوند ايشان را برگزيده و بر آنان كتاب نازل ساخته و با وحى و عصمت تأييدشان فرموده تا پيشوايان امّتها باشند چگونه افرادى هستند؟ آيا افرادى همچون موسى و عيسى
عليهماالسلام كه خود پيشوايان امّتند با وفور عقل و كمال علمى كه دارند آيا ممكن است منافق را به جاى مؤن انتخاب كنند؟ گفتم: نه ممكن نيست، فرمود: اين موسى كليم اللَّه عليهالسلام است با تمام عقل و علم و نزول وحى بر او، از اعيان قوم خود و بزرگان سپاهش براى ميقات پروردگارش هفتاد مرد را برگزيد و هيچ ترديدى در ايمان و اخلاص اينان نداشت،
امّا منافقان را برگزيد، خداى تعالى مىفرمايد: «وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا» يعنى: و موسى از قوم خود هفتاد مرد براى وعدهگاه ما برگزيد و چون مشاهده كرديم كه منتخب پيامبر برگزيده خداوند فاسد بوده و نه صالح، حال اين كه مىپنداشته آنان صالح هستند، از همين جا پى مىبريم كه انتخاب تنها از داناى به درون سينهها و ضمائر و سرائر مردم ساخته است، و انتخاب و گزينش مهاجران و انصار ارزشى ندارد در جايى كه برگزيده پيامبران عليهمالسلام به جاى افراد صالح افراد فاسد باشند.
در كتاب غاية المرام به نقل از تفاسير اهل سنت در مورد اين آيه شريفه دو حديث نقل شده:
مِن طَريِق العَامِة و فِيه حَديِثَان الحَدِيِث الأَوَل: عَلى بنِ الجَعدِ عَن شُعبة عَن حُماد بنِ سَلَمة عَن أنسِ قَالَ النَبِى صلىاللهعليهوآله إنّ اَللّهَ خَلَقَ آدَمَ مِن طِين كَيفَ يَشَاء ثُمّ قَالَ وَ يَخْتارُ أن اختَارَنِى وَ أَهل بَيتِى عليهمالسلام عَلَى جَميعِ الخَلقِ فَانتَجَبنَا فجَعَلَنِى الرَسُولُ و جَعَلَ عَلى بنِ أبى طَالِب عليهماالسلام الوَصِى ثُمّ قَالَ: مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ يعنى مَا جَعَلتُ لِلعِبَادِ أن يَختَارُوا وَ لَكِنّى اَختَارُ مَن اَشاء فَأنا وَ أهلُ بَيتِى عليهمالسلام صِفوَةُ اللّهِ وَ خِيَرَتِه مِن خَلقِه ثُمّ قَالَ: سُبْحانَ اللَّهِ يَعنِى تَنزيها لِلّهِ عَمّا يُشرِكُونَ بِه كُفارَ مَكّة.
الحَدِيثُ الثَانِى: الحَافِظُ مُحمّد بنِ مُؤِن الشِيرازِى فِى كِتَابِه المُستَخرَج مِن تَفاسِير الاثنَى عَشَر و هُو مِن مَشَايِخ أهلِ السُنَّة فِى تَفسِيرِ قُولِه تَعَالَى: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ يَرفَعَه إلى أنَس بنِ مَالك قَالَ: سَألتُ رَسُولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله عَن هَذه الآيةِ فَقَالَ: إنّ اَللّهَ خَلَقَ آدمَ مِن الطِينِ كَيفَ يَشَاءُ وَ يَختَار وَ إنّ اَللّهَ تَعَالَى اختَارَنى و أهَلَ بيَتى عليهمالسلام عَلَى جَمِيعِ الخَلقِ فَانتَجَبنَا فَجَعَلنِى الرَسُولَ و جَعَلَ عَلى بن أبى طَالِب عليهماالسلام الوَصَى، ثُمّ قَالَ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ يَعنِى مَا جَعلتُ لِلعِبَادِ أن يَختَارُوا وَ لَكِنّى اَختَارَ مَن اشَاءَ فَأنا و أهلُ بَيتِى صَفوَته و خَيرَته مِن خَلقِه ثُمّ قَالَ سُبحَان اللّهِ يعنى تَنزُها لِلّه عَمّا
يُشرَكُون بِه كُفّار مَكة ثُمّ قَالَ: وَ رَبُّكَ يعنى يا محمد صلىاللهعليهوآله لَيَعْلَمُ ما تُكِنُّ صُدُورُهُمْ مِن بُغض المُنَافِقِين لَكَ و لِأهلِ بَيتِكَ عليهمالسلام و مَا يُعلِنُونَ بِألسِنَتَهُم مِن الحُب لَك وَ لِأهلِ بَيتِك.(1)
يعنى: از طرف اهل سنت در مورد اين آيه دو حديث نقل شده حديث اول: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: قطعا خدا آدم را از خاك به صورتى كه خواست خلق نمود سپس فرمود: و انتخاب كرد، يعنى خداوند متعال مرا و اهل بيت مرا بر همه خلايق انتخاب نمود و ما را برگزيد پس من را رسول و على بن ابى طالب عليهماالسلام را وصى قرار داد، سپس فرمود: (مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ) يعنى: براى بندگان حق انتخاب آنها را قرار ندادم ولكن خودم هر كه را بخواهم انتخاب مىكنم پس من و اهل بيتم عليهمالسلام انتخاب شده خدا و بهترين خلق او هستيم، سپس فرمود: سبحان اللّه، يعنى: منزه است خداوند از آن چه كفار مكه با او شريك مىگردانند.
حديث دوم: حافظ محمد بن مؤن شيرازى در كتاب المستخرج من تفاسير اثناعشر كه او از بزرگان اهل سنت است در تفسير سخن خداوند متعال مىنويسد: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» رفع داده به انس بن مالك كه گفت: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مورد اين آيه پرسيدم، ايشان فرمود: قطعا خدا آدم عليهالسلام را از خاك به صورتى كه خواست خلق نمود و انتخاب كرد، خداوند متعال مرا و اهل بيت مرا عليهمالسلام بر همه خلايق انتخاب نمود و ما را برگزيد، پس من را رسول قرار داد و على بن ابى طالب عليهماالسلام را وصى قرار داد، سپس فرمود: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»، يعنى: براى بندگان حق انتخاب آنها را قرار ندادم ولكن خودم هر كه را بخواهم انتخاب مىكنم، پس من و اهل بيتم عليهمالسلام انتخاب شده خدا و بهترين خلق او هستيم، سپس فرمود: سبحان اللّه، يعنى: منزه است خداوند از آن چه كفار مكه با او شريك
1) - (غاية المرام و حجة الخصام، جلد: 3، صفحه: 312) و (الطرائف فى معرفه مذاهب الطوائف، جلد: 1، صفحه: 97).
مىگردانند، سپس فرمود: و پروردگارت، يعنى: اى محمد صلىاللهعليهوآله ! پروردگارت آن چه را كه در دل هايشان مخفى مىكنند از بغضى كه منافقين نسبت به تو و اهل بيت تو دارند و آن چه آشكارا بر زبان از دوستى تو و اهل بيتت عليهمالسلام ابراز مىكنند را مىداند.
ثعلبى از مفسران اهل سنت در كتاب الكشف و البيان فى تفسير القرآن در ذيل آيه: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ»، حديثى را ذكر نموده كه با مبحث ما بسيار مناسب است.
رَوَى مُحَمّد بنِ مَروَان عَن الكَلبِى عَن أبِى صَالِح عَن ابِن عَبّاس قَالَ: زِيد بنِ رَبِيعة هُو وَ عَامِر بن الطُفِيل يُرِيدَان رَسُولَ اللهِ صلىاللهعليهوآله وَ هُو جَالِس فِى نَفَر مِن أصحَابِه، فَدَخَلا المَسجدَ فَاستَشرَفَ النَّاسَ لِجَمالِ عَامِر و كَانَ أعوَر، و كَانَ مِن أجمَلِ النّاس.
و قَالَ رَجَل مِن أصحَابِ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله يَا رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله هَذَا عَامِرِ بن الطُفيل وَ هُو مُشرِك.
فَقَالَ: دَعهُ فَإن يَرد اللّه بِه خَيرَاً بِهَذِه، فَأقبَلَ حَتّى قَامَ عَلَيه، فَقَالَ: يَا مُحَمّد صلىاللهعليهوآله مَا لِى إن أسلَمتُ؟ قَالَ: لَكَ مَا للمُسلِمينَ و عَلَيكَ مَا عَلَى المُسلِمينَ، قَالَ: تَجعَلُ لِى الأمرُ بَعدَكَ. قَالَ: لَيسَ ذَلكَ إليَّ إنّمَا ذَاكَ إلَى اللهِ يَجعَلَه حَيثُ يَشَاء.(1)
يعنى: ابن عباس گفت: زيد بن ربيعه و عامر بن طفيل قصد ملاقات رسول خدا
صلىاللهعليهوآلهرا نمودند و پيامبر صلىاللهعليهوآله در جمعى از اصحابش نشسته بود، پس داخل مسجد شدند و مردم مشرف به جمال عامر شدند و او كور و از زيباترين مردم بود.
مردى از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله گفت: يا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اين عامر بن طفيل است كه مشرك مىباشد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: رهايش كنيد تا خدا بهتر از اين را برايش اراده كند، پس آمد تا
1) - الكشف و البيان فى تفسير القرآن، جلد: 5، صفحه: 276.
در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و گفت: اى محمد صلىاللهعليهوآله اگر مسلمان شوم چه چيزى نصيبم مىشود؟ فرمود: هر چه براى مسلمين است براى تو نيز هست و هر چه عليه آنها است عليه تو نيز هست، گفت: جانشينى خود را بعد از خود به من مىدهى؟ فرمود: اين مسأله بر عهده من نيست و تنها خدا عهده دار اين مسأله است و آن را در هر جا بخواهد قرار مىدهد.
اين حديث به صراحت مىگويد كه انتخاب جانشين پيامبر فقط توسط خداوند بايد صورت پذيرد.
ابن هشام از مورخان و اديبان شهير اهل سنت نيز حديثى با همين مضمون را در سيره خود نقل نموده است:
قَالَ ابنِ إسحَاق وَ حَدّثَنى الزُهرِى أنّه قَالَ: أَتَى بَنِى عَامِر بن صَعصَعِة، فَدَعَاهُم إلَى اللهِ عَزّوَجل، و عَرضَ عَلَيهِم نَفسَه، فَقَالَ لَه رَجَل مِنهُم يُقَالُ لَه: بيحرة بنِ فُراس قَالَ ابن هِشَام: فُراس ابنِ عَبدِ اللهِ بنِ سَلَمة الخير بنِ قُشَير بنِ كَعبِ بنِ رَبِيعَة بنِ عَامِر بنِ صَعصَعَة: وَ اللهِ، لَو أنّى أخذَتُ هَذَا الفَتَى مِن قُرَيش لَأكَلت بِه العَرب، ثُمّ قَالَ لَه: أرأيتَ إنّ نَحنُ بَايَعنَاكَ عَلَى أمرِكَ، ثُمّ أظهَرَكَ اللهُ عَلَى مَن خَالَفَكَ، أيكُونَ لَنَا الاَمرُ مِن بَعدِك؟ قَالَ: الاَمرُ إلَى اللهِ يَضَعَه حَيثُ يَشَاء.(1)
يعنى: زهرى حديث مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزد بنى عامر بن صعصعه آمد و آنها را به خداوند عزوجل دعوت كرد، و خود را به عنوان رسول خدا صلىاللهعليهوآله به آنها عرضه كرد، پس مردى از آنها (بحيره بن فراس) گفت: به خدا قسم اگر اين جوان قريشى را اجابت كنم عرب به اين خاطر ما را خواهد خورد، سپس به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: اگر ما با تو در اين امر بيعت كنيم سپس خدا تو را بر مخالفينت غالب نمود آيا
1) - سيره ابن هشام، جلد: 2، صفحه: 289.
جانشينى بعد از خود را به ما مىسپارى؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اين امر به عهده خدا است و آن را هر كجا بخواهد قرار مىدهد.
اكثر مفسرين سنى مذهب در تفسير اين آيه به اين مقوله پرداختهاند كه آيه شريفه در مورد انحصار تعيين انبياء توسط خداوند است و كسى هيچ حقى در اين مسأله ندارد.
در تفسير سمعانى اين چنين نوشته شده:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ) أى: يخلق ما يشاء من الخلق، و يختار من يشاء للنبوة.(1)
يعنى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» يعنى: هر چه از خلايق بخواهد خلق و هر كه را بخواهد براى نبوّت انتخاب مىكند.
نيشابورى در تفسير خود در مورد اين آيه مىنويسد:
«مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» ليس لهم أن يختاروا على اللّه تعالى و ليس لهم الاختيار و المعنى لا يرسل الرسل إليهم على اختيارهم و الباقى ظاهر إلى قوله.(2)
يعنى: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى؛ براى مردم اختيار انتخاب چيزى براى خدا وجود ندارد و معناى اين كه اختيار انتخاب ندارند اين است كه خدا رسولانش را نزد مردم به اختيار آنها نمىفرستد و ما بقى آيه ظاهر و مشخص است.
ابن زمنين در تفسيرش مىنويسد:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» من خلقه للنبوة. «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى: أن
يختاروا هو "الأنبياء فيتبعونهم".(1)
يعنى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» يعنى: خدا انتخاب مىكند از خلقش هر كه را بخواهد براى نبوّت «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى: خدا انبياء عليهمالسلام را انتخاب مىكند و مردم از آنها تبعيت مىكنند.
در تفسير سمرقندى در مورد شأن نزول اين آيه نوشته شده:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» و ذلك أن الوليد بن المغيرة كان يقول: «لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم» يعنى: به نفسه و عروة بن مسعود الثقفى من الطائف فقال تعالى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» للرسالة من يشاء «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى: ليس الخيار إليهم و يقال هو ربك يخلق ما يشاء و يختار لهم ما يشاء «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» أى ما كان لهم طلب الخيار و الأفضل و يقال ما كان لبعضهم على بعض فضل و اللّه تعالى هو الذى يختار و قال: الزجاج الوقف على قوله «يَخْتارُ» و المعنى و ربك يخلق ما يشاء و يختار ثم قال «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» أى لم يكن لهم أبدا أن يختاروا على اللّه و يكون ما للنفى قال و وجه آخر أن تكون بمعنى الذى يعنى و ربك يخلق ما يشاء و يختار الذى لهم الخيرة أن يدعوهم إليه من عبادته ما لهم فيه الخيرة و يقال مَا
كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ يعنى: ليس لهم أن يختاروا على اللّه عزوجل و ليس إليهم الاختيار و المعنى لا نرسل الرسل إليهم على اختيارهم.(2)
يعنى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» اين آيه در مورد وليد بن مغيره است كهمىگفت: «لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم»،(3)يعنى: اگر اين قرآن بر مردى از دو قريه نازل مىشد با عظمت بود، يعنى بر خودش و عروه بن مسعود
ثقفى از طائف نازل مىشد، پس خداوند متعال فرمود: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ
يَخْتارُ» يعنى: براى رسالت هر كه را بخواهد انتخاب مىكند، «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»
يعنى: اختيار به دست آنها نيست و گفته مىشود او است پروردگار تو كه خلق مىكند هر چه را بخواهد و انتخاب مىكند هر كه را بخواهد، «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»
يعنى: براى شما طلب انتخاب و افضليت نمىباشد و فرموده: براى بعضى بر بعض ديگر فضلى نيست و خداوند متعال است كه انتخاب مىكند... و اين كه فرموده: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى: براى مردم هيچ اختيارى در انتخاب چيزى بر خدا وجود ندارد و اختيار به دست آنها نيست و معنايش اين كه انبياء عليهمالسلام را به اختيار و انتخاب آنها نمىفرستد.
بر فرض كه واقعا آن چه كه مفسرين سنى مذهب درباره اين آيه مىگويند صحيح باشد، خود دليلى بر صحت ادعاى شيعه است، چرا كه مؤدى قوى است بر اين كه امورى كه در مورد زعامت و امامت و رهبرى امت مىباشد، مثل: مقام نبوّت يا هر چه كه در مورد اديان الهى باشد، از جمله اختيارات خداوند است كه براى هيچ كس در آن حقى نمىباشد و جانشين پيامبر از آنجا كه قائم مقام پيامبر است و همان كارهايى را كه خدا از پيامبر خواسته او نيز بايد انجام دهد و حافظ دين خدا و ادامه دهنده راه انبياء عليهمالسلام باشد پس انتخاب او نيز به دست پروردگار عالم است و با توجه به اين كه در مذهب ايشان قياس از مهمترين منابع استنباط احكام است قبول اين مطلب برايشان بسيار ساده مىباشد، ضمن اين كه برخى از مفسرين عامه هم به اين مطلب اشاراتى نمودهاند.
در تفسير وسيط نوشته شده:
المعنى: إن اللَّه تعالى هو المتفرّد بخلق ما يشاء، و اختيار ما يريد، ما كان لأحد غير اللَّه القدرة على الاختيار، يختار قوما لأداء الرسالة، و يصطفى من الملائكة و الناس
رسلا لأداء المهمة، تنزه اللَّه و تقدّس عن إشراك المشركين، و عن منافسة الأصنام و غيرها فى خلقه و اختياره. سبب نزول هذه الآية الرّد على تطلَّعات قريش و ترقّبهم إنزال القرآن على غير محمد صلىاللهعليهوآله و هو أحد رجلين: إما الوليد بن المغيرة من مكّة، أو عروة بن مسعود الثّقفى من الطَّائف. فردّ اللَّه تعالى عليهم أنه سبحانه يختار لرسالته من يريد، و يجعل فيه المصلحة، و ليس الاختيار للناس فى هذا و نحوه، كما أنه تعالى هو الذى يختار الأديان و الشرائع، و ليس لأحد الميل إلى الأصنام و نحوها فى العبادة.(1)
يعنى: خداوند متعال به تنهايى هر چه را بخواهد خلق مىكند و هر چه را اراده كند انتخاب مىكند و براى هيچ كس غير از خدا قدرت بر انتخاب وجود ندارد، عدّهاى را براى رسالت انتخاب مىكند و از مردم و ملائكه عدّهاى را براى انجام امور مهم انتخاب مىنمايد و خداوند از آن چيزى كه مشركان براى او شريك قرار مىدهند و از رقابت كردن با بتها و غير آنها در خلقتش و اختيار كردنش منزه و مقدس است. سبب نزول اين آيه: رد كردن نگاهها و تفكرات قريش و اين كه منتظر بودند قرآن بر غير از حضرت محمد صلىاللهعليهوآله نازل گردد، و او يكى از اين دو مرد بود: يا وليد بن مغيره از مكه يا عروه بن مسعود ثقفى از طائف، پس خداوند تعالى تفكرات آنها را مردود كرد و هر كه را خود اراده كرد براى رسالت انتخاب نمود و در آن مصلحت قرار داد و در اين امر و امثال آن اختيارى براى مردم نيست همچنان كه خداى تعالى كسى است كه اديان و شرايع را انتخاب مىكند و براى هيچ كس به سوى بتها و امثالشان ميلى در عبادت نيست.
وهبة مصطفى الزحيلى صاحب اين تفسير در آنجا كه مىگويد: خدا عدّهاى را براى پيامبرى انتخاب مىكند و از ملائكه و انسانها عدّهاى را براى اجراى امور مهم انتخاب مىكند، اشاره كاملى به اين كه تعيين مناصب مهم فقط در دست خدا است
1) - تفسير الوسيط، جلد: 3، صفحه: 1935.
دارد و ضمنا در آنجا كه مىگويد: (ليس الاختيار للناس فى هذا و نحوه) باز هم به وضوح مىگويد كه انتخاب نبى و انتخاباتى شبيه به آن فقط در دست خداوند است و چه امرى شبيهتر از انتخاب جانشين پيامبر به مسأله انتخاب نبى وجود دارد؟
وقتى به متون عامه مراجعه مىكنيم مىبينيم كه بسيارى از مفسرين و دانشمندان آنها از طرفى معتقدند انتخاب جانشين پيامبر بايد توسط خود امت صورت پذيرد، اما از طرف ديگر قائل هستند كه خلايق كلا هيچ اختيارى ندارند و بايد كل اختيار را در دست خداوند قرار داد و قائل به جبر شدهاند، و به عنوان نمونه اين تضاد اعتقادى در متنى كه بالا از يكى از مفسران آنها نقل شد مشهود است: (ما كان لأحد غير اللَّه القدرة على الاختيار) و اين از بزرگترين تناقضات در كلام آنها است.
بيضاوى از مفسران بزرگ عامه مىگويد:
«مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» أى التخير كالطيرة بمعنى التطير و ظاهره نفى الاختيار عنهم رأسا و الأمر كذلك عند التحقيق فإن اختيار العباد مخلوق باختيار اللّه منوط بدواع لا اختيار لهم فيها.(1)
يعنى: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى؛ برگزيدن، مثل طيره به معنى پريدن، و ظاهر آيه اين است كه اختيار را به صورت كلى از انسانها نفى مىكند و تحقيقا هم مسأله همين گونه است، در واقع اختيار بندگان مخلوق اختيار خدا است كه مر بوط به خواستههاى الهى است و براى مردم در آن هيچ اختيارى نيست.
ابن عربى از بزرگان متصوفه ناصبى مذهب در اين باب معتقد است:
«مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» فى ذلك «سُبحَانَ اَلله» نزهه عن أن يكون لغيره اختيار مع
1) - تفسير بيضاوى، جلد: 4، صفحه: 301.
اختياره فيكون شريكه.(1)
يعنى: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» در آن آيه «سُبحَانَ اَلله» يعنى: منزه است خداوند از اين كه كسى همراه او داراى اختيار باشد كه در اين صورت شريك او مىشود.
در تفسير مدارك التنزيل و حقائق التاويل نوشته شده:
«مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» أى ليس له من يختاروا على اللّه شيئا ما و له الخيرة عليهم و لم يدخل العاطف فى مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ لأنه بيان لقوله و يختار إذ المعنى أن الخيرة لله و هو أعلم بوجود الحكمة فى أفعاله فليس لأحد من خلقه أن يختار عليه.(2)
يعنى: «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» به اين معنا است كه كسى نيست كه بتواند بر خداوند كوچكترين چيزى را اختيار و انتخاب كند و براى خداوند بر همه اختيار است و حرف عطف بر «مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» وارد نشده، بخاطر اين كه بيان از قول خداوند است كه مىفرمايد: «يختار» يعنى: اين كه اختيار براى خداوند است و او آگاهتر به وجود حكمت در افعالش است و لذا براى هيچ كس از مخلوقات اختيار بر خدا نيست.
يكى ديگر از مفسران عامه در اين باره مىنويسد:
قوله تعالى: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ».
سمعت أبابكر الرازى يقول سمعت الجريرى يقول سئل الجنيد عن قوله: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» و قال: كيف يكون للعبد اختيار و اللّه المختار له يقول: «و يختار مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»،(3)
يعنى: سخن خداى متعال: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ» از ابابكر رازى
شنيدم كه مىگفت شنيدم جريرى مىگفت از جنيد در مورد اين آيه سوال شد: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ»، گفت: چگونه براى بنده اختيار باشد و حال اين كه خداوند داراى اختيار است كه مىفرمايد: «و يختار مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» انتخاب مىكند و براى كسى در اين باره اختيارى نيست.
صاحب تفسير تيسير الكريم الرحمن فى كلام المنان در مورد اختيار مىنويسد:
هذه الآيات، فيها عموم خلفه لسائر المخلوقات، و نفوذ مشيئته بجميع البريات، و انفراده باختيار من يختاره و يختصه، من الأشخاص، و الأوامر و الأزمان، و الأماكن. و أن أحدا ليس له من الأمر و الاختيار شىء.(1)
يعنى: در اين آيات حكم كلى است براى همه مخلوقات با تمام اختلافاتشان و نفوذ خواست خداوند در تمام موجودات و يگانگىاش در انتخاب كسى كه اختيار نموده و اختصاص داده از اشخاص و فرامين و زمانها و مكانها و براى هيچ كس چيزى از اختيار وجود ندارد.
ابن ابى حاتم رازى مىنويسد:
و المقصود أن يعلم أن الخلق و الاختيار و الاعزاز و الإذلال مفوض إليه ليس لأحد فيه شركة و منازعة ثم أكد ذلك بأنه يعلم ما تكن صدورهم من عداوة رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهو ما يعلنون من مطاعنهم فيه و قولهم.(2)
يعنى: مقصود خدا اين است كه دانسته شود كه خلق و اختيار و عزت دادن و ذليل كردن به دست خدا است و در آن هيچ شريك و منازعى ندارد، سپس تأكيد
مىكند كه خدا آن چه در سينه هايشان از دشمنى با پيامبر صلىاللهعليهوآله پنهان مىدارند و آن چه از طعنه هايشان در سخن و عملشان آشكار مىكنند را مىداند.
ملا على قارى از علماى حنفى مذهب در باب اختيار مىنويسد:
حديث: خيرة اللّه للعبد خير من خيرته لنفسه لم يعرف له أصل فى مبناه و إن صح معناه كما يستفاد من قوله تعالى: «عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون» و من هنا ورد الأمر بالاستخارة صلاة و دعاء و قد ورد ما خاب من استخار و ما ندم من استشار و ثبت فى الدعاء اللهم خر لى و اختر لى و لا تكلنى إلى اختيارى و هذا أصل ما اشتهر على ألسنة العامة الخير فيما اختاره اللّه بل التحقيق عند المشايخ الأخيار أن ليس للعبد حقيقة الاختيار لقوله تعالى «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» و عن السيد أبى الحسن الشاذلى لا نختار فإن كان لا بد أن تختار فاختر أن لا تختار فإن ربك يخلق ما يشاء و يختار.(1)
يعنى: اصلى كه مىگويد: (آن چه خدا انتخاب مىكند براى بنده بهتر از آن است كه خودش براى خود اختيار مىكند) در مبنايش، ريشهاى يافت نشده هر چند معنايش صحيح مىباشد، همچنان كه از سخن خداوند استفاده مىشود كه مىفرمايد: «عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون»، يعنى: چه بسا چيزى كه از آن اكراه داريد و آن براى شما بهتر است و چه بسيار چيزهايى كه آن را دوست داريد و حال اين كه شر براى شما است و خداوند مىداند و شما نمىدانيد.
و از همين جا امر به نماز و دعاى استخاره شده و لذا وارد شده كه بيچاره نمىشود كسى كه استخاره كند و پشيمان نمىشود كسى كه مشاوره كند و در دعا
1) - الاسرار المرفوعه فى الاخبار الموضوعه، صفحه: 203.
آمده كه خداوندا! خوبى و نيكى به من عطا كن و طلب خوبى براى من بفرما و مرا به اختيار خود رهايم نكن و اين همان اصلى است كه بر زبان عوام مشهور است، در واقع خير در آن چيزى است كه خداوند اختيار نموده است و بلكه نتيجه تحقيق بهترين اساتيد اين است كه براى بنده حقيقتا هيچ اختيارى نيست، به خاطر كلام خداوند: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» يعنى: پروردگارت خلق مىكند هر چه را مىخواهد و انتخاب و اختيار مىكند و براى شما در آن هيچ اختيارى نيست، و از سيد ابى الحسن شاذلى نقل شده كه ما نبايد هيچ چيز را اختيار و انتخاب كنيم و اگر ناچار به اختيار در چيزى شدى پس اختيار كن كه چيزى انتخاب نكنى، قطعا خداوند هر چه بخواهد خلق و انتخاب و اختيار مىكند.
غزالى از بزرگان عرفاء عامه نيز در اين باره مىنويسد:
فعليك بتفويض الامر كله الى اللّه سبحانه و تعالى و ذلك لامرين.
يعنى: بر تو باد كه همه امورت را به خداوند تفويض (واگذار) كنى و اين به دو دليل است:
احدهما: لطمانينة القلب فى الحال، فان الامور اذا كانت خطيرة مبهمة لايدرى صلاحها من فسادها، فتكون مضطرب القلب هائم النفس، لا تدرى تقع فى صلاح او فساد فاذا فوضت الامر كله الى اللّه تعالى علمت انك لاتقع الا فى صلاح و خير.
يعنى: اول از آن دو: به خاطر طمأنينه و آرامش قلبى در حال حاضر است، قطعا كارها هنگامى كه مهم و مبهم باشد كسى صلاحش را از فسادش نمىداند، پس قلبش مضطرب و روحش پريشان مىشود، نمىدانى در مصلحت واقع شد يا مفسده، پس وقتى تمام كارها را به خداوند واگذار نمايى مىدانى كه در غير از خير و مصلحت واقع نمىشوى.
الثانى من الامرين: حصول الصلاح و الخير فى الاستقبال و ذلك ان الامور
بالعواقب مبهمة فكم من شر فى صورة خير و كم من ضر فى حلية تقع و كم من سم فى هيئة شهد و انت الجاهل بالعواقب و الاسرار.(1)
يعنى: دوم از دو امر: حاصل شدن خير و صلاح در آينده است و آن اين كه عواقب كارها نامعلوم است، چه بسيار شرورى كه در ظاهر خير هستند و چه بسيار ضررهايى كه در زيورها واقع مىشود و چه بسيار سمومى كه در صورت شهد است و تو جاهل به عاقبت امور و اسرار آنها هستى.
با دقت در كلمات اين جماعت متوجه مىشويم كه مسأله از اين هم ريشه دارتر است.
تحقيق در اين مورد نشان مىدهد كه متفكرين اهل سنت در واقع عقايد شيعيان را به زبان مىآورند اما در علت حكم با شيعيان اختلاف نظر دارند.
بسيارى از علماى عامه و برخى از خلفاى ايشان قائل به جبر هستند و بر اين باور هستند كليه اتفاقاتى كه رخ مىدهد همه خواست خدا و فعل خداوند است و حتى تاريخ نشان مىدهد كه خلفاى ايشان چگونه با همين تفكر سالها بر گرده مردم مسلمان نشستند و خونها ريختند.
اين جماعت از آنجا كه معتقدند: كليه امور و افعال از ناحيه خدا و مخلوق او است و فقط صورتى از آن توسط انسانها تحقق پيدا مىكند، قاعدتا بايد بر اين باور هم باشند كه انتخاب خلفا نيز از ناحيه خداوند صورت مىگيرد و اين همان كلام اماميه است، با اين تفاوت كه اماميه قائل است كه خداوند مستقيما و منصوصا انتخاب وصى را انجام مىدهد اما مخالفان در كلمات خود اين عقيده را ترويج مىكنند كه كليه افعالى كه رخ مىدهد فعل خدا است و همه انسانها مجبور هستند
1) - منهاج العابدين الى جنه رب العالمين، صفحه: 209 و 210.
و همه وقايع در علم خداوند مضبوط است و به همان شكل كه او خواسته صورت مىپذيرد و انسانها عملا هيچ اختيارى ندارند.
اول كسى كه بناى تفكر جبر را رسما و به صورت يك ابزار حكومتى گذاشت؛ معاويه بن ابى سفيان بود.
معاويه خطاب به ابن عمر (در مورد مسأله خلافت يزيد) گفت:
و إن أمر يزيد قد كان قضاء من القضاء، و ليس للعباد خيرة من أمرهم.(1)
يعنى: و قطعا حكومت يزيد قضايى از قضاهاى الهى است و براى بندگان در امر حكومت بر آنها اختيارى نيست.
معاويه در مسائل و جاهاى ديگر نيز از اين ابزار استفاده نمود.
او لم يزنى ربى أنى أهلا لهذا الأمر، ما تركنى و إياه. و لو كره اللّه ما نحن فيه لغيره. و مرة ثانية لا يجد حجة لسلبه الخلافة من بنى هاشم، فيضيف الأمر إلى اللّه تعالى و إرادته أنا خازن من خزان اللّه تعالى، أعطى من أعطاه اللّه، و أمنع من منعه اللّه تعالى، و لو كره اللّه أمرا لغيره... .(2)
يعنى: آيا پروردگار من، مرا با اهليت خلافت مزين ننمود؟ و مرا بر اين امر رها نكرد و اگر خداوند از اين كه من در اين مقام قرار گرفتهام اكراه داشت، هر آينه آن را تغيير مىداد. در مرتبه دوم چون معاويه هيچ دليلى براى سلب خلافت از بنى هاشم پيدا نكرد كار را به خداى متعال و اراده او منتسب نمود و گفت: من ذخيرهاى از ذخائر الهى هستم، عطا مىكنم هر كه را خدا عطا كند و منع مىكنم هر كه را خدا منع مىكند و اگر خدا اكراه از كارى داشت هر آينه آن را تغيير مىداد....
و اين تفكر در ميان خلفاى اموى و واليانشان در تمام ممالك اسلامى پخش شد.
يزيد عليه العنه جانشين معاويه نيز بر همين باور بود:
لما دخلت الرؤس و النساء على يزيد دعا أشراف الشام فأجلسهم حوله، ثم دعا بعلى بن الحسين عليهماالسلام و صبيان الحسين و نسائه، فأدخلن عليه و الناس ينظرون، فقال لعلى بن الحسين عليهماالسلام: يا على أبوك قطع رحمى و جهل حقى و نازعنى سلطانى، فصنع اللّه به ما قد رأيت.(1)
يعنى: وقتى كه سرهاى شهداى كربلا و زنان اهل بيت عليهمالسلام بر يزيد داخل شدند، يزيد اشراف شام را دعوت نمود و آنها را در اطراف خود نشاند، سپس على بن حسين عليهماالسلام و كودكان و زنان را فرا خواند و آنها وارد شدند در حالى كه مردم نظاره گر بودند، پس به على بن الحسين عليهماالسلام گفت: اى على، پدرت با من قطع رحم كرد و جاهل به حق من شد و با سلطنت من منازعه نمود، پس خداوند با او همان كرد كه ديدى.
عبيداللّه بن زياد كه در زمان امويان حاكم عراق عرب و عجم بود نيز به خوبى براى حكومت بر مردم از اين تفكر استفاده مىكرد.
لما دخل برأس حسين عليهالسلام و صبيانه و أخواته و نسائه على عبيد اللّه بن زياد لبست زينب ابنة فاطمة عليهاالسلام أرذل ثيابها و تنكرت و حف بها إماؤا فلما دخلت جلست فقال عبيد اللّه ابن زياد من هذه الجالسة فلم تكلمه فقال: ذلك ثلاثا كل ذلك لا تكلمه فقال: بعض إمائها هذه زينب ابنة فاطمة عليهاالسلام فقال لها عبيد اللّه الحمد لله الذى فضحكم و قتلكم و أكذب أحدوثتكم فقالت الحمد لله الذى أكرمنا بمحمد صلىاللهعليهوآله و طهرنا تطهيرا لا كما تقول أنت إنما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر قال فكيف رأيت صنع اللّه بأهل
1) - البدايه و النهايه، جلد: 8، صفحه: 211.
بيتك قالت كتب عليهم القتل فبرزوا إلى مضاجعهم و سيجمع اللّه بينك و بينهم.(1)
يعنى: هنگامى كه سر حسين عليهالسلام و فرزندان و خواهران و زنان او بر عبيداللّه بن زياد داخل شدند (حضرت) زينب دختر فاطمه عليهاالسلام بدترين لباسش را پوشيد و خود را ناشناس نشان داد و خود را در وسط كنيزان پوشاند و وقتى داخل شد نشست، پس عبيداللّه گفت: اين زنى كه نشست چه كسى بود؟ (حضرت) زينب عليهاالسلام با او سخن نگفت، تا عبيداللّه سه مرتبه اين حرف را زد و (حضرت) زينب عليهاالسلام پاسخ نداد، تا اين كه بعضى از كنيزان گفتند: اين زينب دختر فاطمه عليهاالسلام است. عبيداللّه به (حضرت) زينب
عليهاالسلام گفت: سپاس خدايى كه شما را مفتضح كرد و كشت و چيزهايى كه به وجود آورديد را تكذيب كرد. (حضرت) زينب عليهاالسلام در پاسخ فرمود: سپاس خدايى كه ما را با محمد صلىاللهعليهوآله اكرام و ما را پاك و پاكيزه كرد، نه آن گونه كه تو گفتى، تنها و تنها خدا فاسق را مفتضح مىگرداند و فاجر را تكذيب مىكند، عبيداللّه گفت: ديدى آن چه را خدا با اهل بيتت انجام داد؟ (حضرت) زينب عليهاالسلام فرمود: مرگ براى آنها نوشته شده بود، پس به سوى آن شتافتند و به زودى خدا بين تو و آنها را جمع خواهد كرد.
همچنين خطاب به امام سجاد عليهالسلام گفت:
و أما سليمان بن أبى راشد فحدثنى عن حميد بن مسلم قال إنى لقائم عند ابن زياد حين عرض عليه على بن الحسين عليهماالسلام فقال له ما اسمك قال أنا على بن الحسين عليهماالسلام قال أ و لم يقتل اللّه على بن الحسين عليهماالسلام فسكت فقال له ابن زياد مالك لا تتكلم قال قد كان لى أخ يقال له أيضا على فقتله الناس.(2)
يعنى: حميد بن مسلم مىگويد: من نزد ابن زياد ايستاده بودم، زمانى كه على بن الحسين عليهماالسلام را نزد او آوردند ابن زياد از او پرسيد: نام تو چيست؟ امام فرمود: من
على بن الحسين عليهماالسلام هستم. ابن زياد گفت: آيا خدا على بن الحسين عليهماالسلام را نكشت؟ پس امام سكوت كرد، ابن زياد گفت: چه شد، چرا سخن نمىگويى؟ امام فرمود: براى من برادرى بود كه به او هم على مىگفتند كه مردم او را كشتند.
حتى حكام بنى اميه دانشمندانى كه با تفكر جبر مقابله مىنمودند را به قتل مىرساندند.
معبد جهنى از كسانى بود كه قائل به بطلان جبر شد و عليه اين طرز تفكر موضع گيرى نمود كه توسط حجاج بن يوسف ثقفى كشته شد.(1)
غيلان دمشقى از ديگر متكلمينى كه جزء قدريه بود و عقيده خود را ابراز مىكرد نيز اين چنين سرانجامى پيدا نمود.
هذا غيلان الدمشقى أخذ القول بالاختيار عن معبد الجهنى، فنشر الفكرة فى دمشق فكاد عمر بن عبد العزيز أن يقتله لولا أن تراجع غيلان عن رأيه و أعلن توبته و لكنه عاد إلى هذا الكلام أيام هشام بن عبد الملك فأمر هشام بصلبه على باب دمشق، بعد أن أمر بقطع يديه و رجليه.(2)
يعنى: اين غيلان دمشقى است كه قول به اختيار را از معبد جهنى آموخت، پس آن فكر را در دمشق انتشار داد و نزديك بود عمر بن عبدالعزيز اگر غيلان از نظر خود بر نمىگشت و توبه خود را علنى نمىكرد او را بكشد، ولكن در زمان هشام بن عبدالملك دوباره به همين اعتقاد برگشت، پس هشام امر كرد او را بر دروازه دمشق آويزان كنند بعد از اين كه امر به قطع دو دست و دو پايش كردند.
اين تفكر همچنان ادامه پيدا كرد تا به ابوالحسن اشعرى سر سلسله يكى از
مكاتب سه گانه كلامى اهل سنت، يعنى اشاعره رسيد كه او نيز مبحث جبر را با همان واقعيت اما به شكلى ديگر ترويج كرد و آن را در اكثر فرق فقهى اهل سنت تزريق نمود.
يرجع الفضل فى تثبيت دعائم فكرة الجبر إلى معاوية بن أبى سفيان لتدعيم حكمهم كما أسلفنا سابقا حتى بالغوا فى ترويجها مما ألجأهم الأمر إلى قتل من يرفضها، فيروى أن معبد الجهنى و غيلان الدمشقى اللذان رفضا فكرة الجبر قتلا على يد الحجّاج بن يوسف الثقفى و هشام بن عبد الملك. ثم تسلسلت فكرة الجبر إلى أن تسلّمها أبو الحسن الأشعرى و قلّده فيها جمهور العامة لذا ينسبون إليه بالعقائد فيقال إنهم أشعريون أصولا و أحناف أو مالكون أو حنبليون فروعا.(1)
يعنى: تثبيت اركان تفكر جبر به معاويه بن ابى سفيان بر مىگردد، به خاطر اين كه حكومت آنها را تقويت مىكرد همچنان چه سابقا بيان كرديم، تا جايى كه در ترويج آن مبالغه نمود، به گونهاى كه دستور به قتل مخالفان جبر مىداد و لذا روايت شده كه معبد جهنى و غيلان دمشقى؛ دو نفرى كه با تفكر جبر مخالفت مىكردند به دست حجاج بن يوسف ثقفى و هشام بن عبدالملك كشته شدند، سپس تفكر جبر دست به دست شد تا به ابوالحسن اشعرى رسيد و عموم اهل سنت از او در اين مسأله تقليد كردند، و لذا در عقائد جبر را به او نسبت مىدهند، پس گفته مىشود: آنها در اصول دين اشعرى، و در فروع دين، حنفى يا مالكى يا حنبلى هستند.
در كتاب شرح المواقف در مورد نظريه اشاعره در مورد جبر نوشته شده:
(واقعة بقدرة اللّه سبحانه و تعالى و حدها) و ليس لقدرتهم تأثير فيها بل اللّه سبحانه أجرى عادته بان يوجد فى العبد قدرة و اختيارا فاذا لم يكن هناك مانع أوجد فيه فعله
1) - الفوائد البهية فى شرح عقائد الإمامية، جلد: 1، صفحه: 316.
المقدور مقارنا لهما فيكون فعل العبد مخلوقا للّه ابداعا و احداثا و مكسوبا للعبد و المراد بكسبه اياه مقارنته لقدرته و ارادته من غير أن يكون هناك منه تأثير أو مدخل فى وجوده سوى كونه محلا له و هذا مذهب الشيخ أبى الحسن الاشعرى.(1)
يعنى: اتفاقاتى كه واقع مىگردد همه به قدرت خداى تعالى به تنهايى مىباشد و براى قدرت انسانها در آن كارها هيچ اثرى وجود ندارد، بلكه اين عادت الهى است كه اجرا مىشود، به اين صورت كه در بنده قدرت و اختيارى ايجاد مىكند، پس هر گاه در آنجا مانعى وجود نداشته باشد آن كار كه قدرتش به بنده داده شده مقارن با قدرت و خواست خدا صورت مىپذيرد و فعل بنده در واقع از حيث بوجود آمدن و جارى شدن به دست بنده، مخلوق خدا است و از طرفى توسط بنده صورت گرفته به اين معنا كه فعلى كه از او صادر شده مقارن و همزمان گشته با قدرت و خواست خداوند، بدون آن كه براى او در آن كار تاثير يا دخل و تصرفى باشد مگر اين كه او محل اجراى آن فعل بوده، و اين نظر و مذهب شيخ ابوالحسن اشعرى مىباشد.
علامه بياضى در مورد اعتقاد اهل سنت به جبر مىنويسد:
لعل أحدا يقول هذه لا يعتقدها علماؤم و إنما هو فى عوامهم قلنا ذكر الرازى و هو من أعاظمهم فى المسألة الثالثة و العشرين من كتاب الأربعين الذى صنفه لولده العزيز عليه أنه لا يخرج شىء إلى الوجود إلا بقدرة اللّه و فى الرابعة و العشرين أنه مريد لجميع الكائنات لأن كلما علم وقوعه فهو مراد الوقوع و كلما علم عدمه فهو مراد العدم. قال فعلى هذا إيمان أبى جهل مأمور به و غير مراد و كفره منهى عنه و هو مراد.(2)
يعنى: شايد كسى بگويد: اين مطلب را علماء اهل سنت معتقد نيستند و فقط
عوام ايشان بر اين باور هستند، در پاسخ مىگوييم: رازى از بزرگان اهل سنت در مسأله بيست و سه از كتاب اربعين كه براى فرزندش نوشته، آورده كه هيچ چيزى به وجود نمىآيد مگر به قدرت خداوند، و در مسأله بيست و چهارم گفته: خداوند براى تمام موجودات اراده كننده است، چون هر آن چه كه واقع مىشود آن چيزى است كه خداوند واقع شدنش را اراده نموده و هر چه كه به وجود نيامده خداوند اراده به عدم وجودش كرده. رازى گفت: بنابراين ايمان ابى جهل كه امر به آن شده را خدا اراده ننموده و كفر او كه از آن نهى شده را خداوند اراده نموده است.
اصل مدعا اين بود كه اهل سنت بر اين باور هستند كه تعيين وصى اصلا از ناحيه پروردگار صورت نگرفته و انتخاب جانشين پيامبر مسألهاى است كه بر دوش امت نهاده شده است.
علماى عامه در كتب خود مواردى را ذكر نمودهاند كه در آنها رسول خدا صلىاللهعليهوآله شخصى را براى كارى انتخاب نمود كه بعد منكشف شد اين انتخاب خوبى نبوده است، البته بيان اين نكته ضرورى است كه ما در اين جا مىخواهيم با سخنان و نوشتههاى خود مخالفين مدعايمان را ثابت و بطلان نظرات آنها را بيان كنيم، لذا سخنان آنها را مىآوريم و اين به اين معنا نمىباشد كه ما آن مطالب را قبول داريم و اگر هم قبول داريم معتقديم مصالحى در آن امور بوده كه عامه قبول ندارند.
1- انتخاب ابوبكر براى اعلام سوره برائت در ميان حجاج بيت اللّه الحرام.
2- انتخاب ابوبكر به عنوان فرمانده سپاه در جنگ خيبر.
3- انتخاب عمر به عنوان فرمانده سپاه در جنگ خيبر.
اين سه واقعه را اهل سنت در كتب خود ذكر نمودهاند و شهرتشان به حدى است كه احتياج به بيان ندارد و بيانش در اين مجال نمىگنجد، البته ما نيز وقوع اين سه اتفاق را قبول داريم، ولى معتقديم پيامبر صلىاللهعليهوآله در انتخاب اشتباه ننموده، بلكه از
انجام اين امور قصد خاصى داشتهاند.
4- انتخاب خالد بن وليد و اعزام او براى دعوت بنى جذيمه به اسلام.
حدثنا محمود حدثنا عبد الرزاق أخبرنا معمر و حدثنى نعيم أخبرنا عبد اللّه أخبرنا معمر عن الزهرى عن سالم عن أبيه قال بعث النبى صلىاللهعليهوآله خالد بن الوليد إلى بنى جذيمة فدعاهم إلى الاسلام فلم يحسنوا ان يقولوا أسلمنا فجعلوا يقولون صبأنا صبأنا فجعل خالد يقتل منهم و يأسر و دفع إلى كل رجل منا أسيره حتى إذا كان يوم امر خالد ان يقتل كل رجل منا أسيره فقلت و اللّه لا اقتل أسيرى و لا يقتل رجل من أصحابى أسيره حتى قدمنا على النبى صلىاللهعليهوآله فذكرناه له فرفع النبى صلىاللهعليهوآله يده فقال اللهم إنى أبرأ إليك مما صنع خالد مرتين.(1)
يعنى: سالم از پدرش حديث مىكند: پيامبر صلىاللهعليهوآله خالد بن وليد را براى دعوت بنى جذيمه به اسلام فرستاد، پس بنى جذيمه سخن نيكويى نگفتند و به جاى اين كه بگويند: اسلام آورديم، گفتند: صبانا صبانا؛ (يكى از معانى صبا از دينى به دين ديگر وارد شدن است، اما خالد اين معنا را منظور نكرد و به خاطر عداوت قبلى كه با آنان داشت اين جمله را به معناى عدم اسلام آنان قلمداد نمود و به آنها حمله كرد) پس خالد يكى از آنها را گرفت و كشت و يكى را اسير كرد و به هر يك از ما يك اسير داد تا اين كه در آن روز خالد به ما دستور داد هر مردى از ما اسيرش را بكشد و من گفتم: به خدا قسم، من اسيرم را نمىكشم و هيچ يك از ياران من نيز اسيرش را نكشت تا اين كه خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيديم و ماجرا را برايشان بيان نموديم، پس ايشان دستانشان را بالا برده و دو مرتبه فرمودند: خداوندا! من از آن چه خالد انجام داده بيزارى مىجويم و به سوى تو پناه مىبرم.
1) - صحيح بخارى، جلد: 5، صفحه: 107.
عامه با اين كه معتقدند پيغمبر صلىاللهعليهوآله با آن عظمت در انتخاباتش دچار اشتباه مىشد، باز معتقدند جانشينش را خود انسانها بايد انتخاب كنند.
حال با همه مطالبى كه در بالا از ادله عقليه و نقليه در مورد انتخاب وصى و سخنان علماء شيعه و تفكرات بزرگان اهل سنت بيان شد:
آيا واقعا خداوند وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله را انتخاب ننموده است؟
آيا امت صلاحيت و اختيار چنين انتخابى را داشتند؟
آيا اين چنين انتخابى با عقايد اهل سنت سازگار است؟
و در آخر اين كه آيا اين انتخاب و بناى اين تفكر عواقب خوبى براى امت اسلامى به همراه داشته و دارد؟
در پايان جا دارد اين آيه از قرآن را ذكر كنيم:
«وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبينا.»(1)
يعنى: و زمانى كه خدا و رسولش امرى را حتمى قرار داد، براى هيچ مرد مؤن و زن مؤنهاى اختيارى از جانب خودشان نمىباشد و كسى كه خدا و رسولش را معصيت كند، پس قطعا به گمراهى آشكارى گمراه شده است.
مطلب ديگر اين كه امامت و وصايت از اصول دين است و دليل اين مدعا آيات قرآن و روايات اهل بيت عليهمالسلام است.
الحِميَرِى عَن الكَاظِمِ عليهالسلام قَالَ: مَا وَكَّدَ اللَّهُ عَلَى الْعِبَادِ فِى شَيْءٍ مَا وَكَّدَ عَلَيْهِمْ
1) - سوره: احزاب، آيه: 36.
بِالْإِقْرَارِ بِالْإِمَامَةِ وَ مَا جَحَدَ الْعِبَادُ شَيْئاً مَا جَحَدُوهَا.(1)
يعنى: امام كاظم عليهالسلام فرمود: خداوند براى بندگان در هيچ چيز به آن اندازه كه در اقرار به امامت تأكيد كرده سفارش ننموده است و بندگان در هيچ چيز به آن اندازه كه در امامت كوتاهى كردند قصور ننمودند.
حَدَّثَنَا سَلَمَةُ بْنُ الْخَطَّابِ عَنْ مَنِيعِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ يُونُسَ عَنْ صَبَّاحٍ الْمُزَنِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام قَالَ: عَرَجَ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآله مِائَةً وَ عِشْرِينَ مَرَّةً مَا مِنْ مَرَّةٍ إِلَّا وَ قَدْ أَوْصَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا النَّبِيَّ صلىاللهعليهوآله بِالْوَلَايَةِ لِعَلِيٍّ وَ الْأَئِمَّةِ عليهمالسلام أَكْثَرَ مِمَّا أَوْصَاهُ بِالْفَرَائِض.(2)
يعنى: امام صادق عليهالسلام فرمود: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله 120 مرتبه به معراج رفت و در هر مرتبه خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را بيشتر از ساير واجبات، وصيت به ولايت على و ائمه عليهمالسلام مىنمود.
البته روايات در اين باب بسيار است كه ما به همين مقدار اكتفا مىكنيم.
از جمله آيات قرآن كه دليل بر اين مدعا (بودن ولايت و امامت از اصول دين) است:
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دينا.»(3)
يعنى: امروز دين شما را براى شما كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد.
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرين.»(4)
يعنى: اى فرستاده، تبليغ كن آن چه از جانب پروردگارت نازل شده است كه اگر اين كار را نكنى، تبليغ رسالتت را از جانب خدا نكردهاى و خدا تو را از شر مردم نگه مىدارد، خدا مردم كافر را هدايت نمىكند.
اين آيات هر دو در مورد جانشينى اميرالمؤمنين على عليهالسلام و نصب ايشان به عنوان امام امت بعد از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز عيد غدير است كه بعد از تأليف كتاب الغدير توسط علامه امينى رحمهالله كسى از اهل سنت نمىتواند در دلالت اين آيات بر جانشينى امام على عليهالسلام خدشهاى وارد سازد.
اين آيات و روايات صريحا بيان كننده اهميت مسأله امامت است به طورى كه اكمال دين با آن صورت مىپذيرد و اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ابلاغ آن كوتاهى نمايد رسالتش را انجام نداده و با توجه به اين كه دين بدون امام ناقص است معلوم مىگردد كه امامت و وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله جزء اصول دين است.
از مطالب ديگرى كه در مورد اوصياء الهى مطرح مىباشد مسأله افضليت ايشان در هر زمان است، يعنى امام و وصى و پيشواى امت در هر زمان مىبايست افضل مردم زمان خود باشد، البته اهل سنت به خاطر تعصبات جاهلانه و به دليل اين كه اگر بخواهند اين مطلب را بپذيرند، مىبايست اصل مذهب خود را منكر شوند اين حقيقت روشن را نمىپذيرند، كما اين كه در كلماتى كه از تفتازانى سابقا ذكر كرديم مشخص گرديد.
در مطالب فوق ثابت شد كه اوصياء الهى را خداوند انتخاب مىنمايد و بشر هيچ حق انتخابى در آن ندارد و همچنين معلوم است كه العياذ بالله خداى تعالى هيچ گونه فعل قبيحى مرتكب نمىشود؛ چرا كه از ساحت مقدسش به دور است.
اگر خداى تعالى شخصى كه افضل امت نيست را به عنوان وصى قرار دهد از دو حال خارج نيست، يا اين كه منتخب الهى شخصى است كه با ديگران مساوى مىباشد كه گرفتار ترجيح بلامرجّح مىشويم، و يا اين كه منتخب الهى مفضول از بقيه است كه گرفتار ترجيح مرجوح مىشويم كه هر دو قبيح است و با توجه به منتفى شدن اين دو صورت فقط صورت اول باقى مىماند كه هيچ گونه مانع عقلى ندارد، پس عقلا معلوم مىگردد كه وصى پيامبر بايد افضل امت باشد.
البته بناء عقلا هم اين مسأله را ثابت مىنمايد؛ چرا كه وقتى به عقلاى عالم مىنگرييم مىبينيم كه هيچ گاه عقلاى عالم مثلا براى انتخاب رئيس يك دانشكده پزشكى يك دانشجوى مبتدى را بر يك دكتر با تجربه و حاذق مقدم نمىكنند.
از ديگر ادله عقلى اين كه؛ با توجه به مقبوليت اين مسأله كه انبياء هر زمان افضل مردم آن دوره بودهاند و از آنجا كه اوصياء انبياء بايد تالى تلو و كفو پيامبر پيش از خود باشند، لذا مشخص است كه امام و وصى پيامبر نيز بايد افضل امت باشد.
سيف الدين آمدى از متكلمين اشاعره مىنويسد:
لإجماع سلف الأمة على أن الأنبياء عليهمالسلام، أفضل من غيرهم، و لأن الأنبياء عليهمالسلام هم المبلغون عن اللّه تعالى و الداعون إليه، و القائمون بشرائعه، و المخاطبون من اللّه تعالى شفاها، أو بالوحى، أكثر نفعا للخلق من غيرهم، و غيرهم فغايته أن يكون تابعا لسنتهم، و
سالكا لطريقتهم؛ فلا يكون غير الأنبياء عليهمالسلام أفضل منهم.(1)
يعنى: به خاطر اجماع صحابه امت بر اين كه انبياء عليهمالسلام افضل بر همه امت هستند و به خاطر اين كه آنها مبلغان الهى بوده و مردم را به سوى خدا دعوت مىكنند و اديان الهى را برپا كرده و خداوند به صورت شفاهى يا از طريق وحى با آنها سخن مىگويد، لذا منفعت آنها براى خلق اللّه بيشتر از ديگران است و ديگران نهايتا مىتوانند پيروانى براى سيره و روش و روندگانى براى طريقت آنها باشند و از اين جهت غير از انبياء بر انبياء عليهمالسلام افضل نمىباشند.
علامه حلى رحمهالله در اين باره مىنويسد:
يجب أن يكون النّبيّ صلىاللهعليهوآله أفضل أهل زمانه المبعوث هو إليهم أى أعلم و أكمل منهم، لأنّه لو لم يكن أفضل منهم لكان إمّا مساويا أو مفضولا لهم و كلاهما باطلان، الأوّل لامتناع الترجيح من غير مرجّح، و الثّاني لقبح تقديم المفضول النّاقص على الفاضل الكامل عقلا و سمعا.(2)
يعنى: واجب است پيامبرى كه بر مردمى مبعوث به رسالت مىشود بالاتر و با فضيلتتر از همه اهل آن زمان باشد، يعنى عالمترين و كاملترين آنها باشد؛ چرا كه در غير اين صورت بايد يا مساوى با آنها يا در مرتبه پايينتر از آنها باشد و هر دوى اينها باطل و مردود است؛ اولى به خاطر ممنوع بودن ترجيح بلا مرجح و دومى به خاطر قبح مقدم كردن شخص ناقص و پايين مرتبه بر انسانى كه از حيث عقل و فهم از او كاملتر و با فضيلتتر است.
قرآن كريم در مورد افضليت زعيم و پيشواى امت مىفرمايد:
«أَ فَمَنْ يَهْدى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون».(1)
يعنى: آيا كسى كه مردم را به طرف حق هدايت مىنمايد، سزاوارتر است كه از او پيروى شود يا آن كسى كه هدايت نمىشود، مگر آن كه هدايتش كنند؟ شما را چه شده؟ چگونه حكم مىكنيد؟
اين آيه شريفه در قالب يك استفهام توبيخى به وضوح بيان كننده اين حكم كلى است كه كسى كه داراى فضائلى هست كه در نتيجه آن مىتواند ديگران را هدايت كند، به مراتب سزاوارتر است براى مورد تبعيت قرار گرفتن تا كسانى كه هيچ فضيلتى ندارند كه بخواهند ديگران را هدايت كنند و بلكه خود احتياج به هدايت دارند، در واقع آيه در مقام بيان حكم كسى است كه قرار است زعيم و پيشواى مردم قرار گيرد و اين چنين حكم مىكند كه مىبايست شخصى كه داراى فضائل و حسنات بيشترى است را بر ديگرى مقدم نمود و اين همان معناى افضليت است.
علامه حلى رحمهالله براى اثبات افضليت امام به وسيله ادله شرعيه به اين آيه شريفه استدلال مىنمايد.(2)
فاضل مقداد از ديگر علماء شيعه در توضيح اين آيه مىنويسد:
«أَ فَمَنْ يَهْدى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ
تَحْكُمُون» هذا دليل قاطع على اعتبار الافضلية فى الامام.(1)
يعنى: «أَ فَمَنْ يَهْدى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلاَّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون»، اين آيه دليل قاطعى بر معتبر بودن افضليت امام و وصى است.
در كتاب آلوسى و التشيع نوشته شده:
أما اعتبار الأفضلية فى الإمام من الرعية كافة فممّا جاء به الكتاب و السنّة و العقل.
أما الكتاب، فقوله تعالى: «أَ فَمَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»،(2)فالآية صريحة الدلالة على أن المحتاج فى الهداية إلى غيره لا يصح اتباعه و لا يصلح أن يكون هاديا للآخرين.(3)
يعنى: اما لازم بودن افضليت امام بر عموم مردم از امورى است كه قرآن و سنت و عقل به آن حكم نموده است.
اما در قرآن، در كلامى كه خداى متعال مىفرمايد: «أَ فَمَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»، اين آيه به صراحت دلالت مىكند بر اين كه آن كه در هدايت محتاج ديگران است تبعيت كردن از او صحيح نيست و صلاحيت اين كه هدايت كننده ديگران باشد را ندارد.
دانشمندان و مفسران شيعه اين آيه شريفه را در مورد افضليت پيشوا، امام و خليفه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىدانند، ولى با توجه به اين كه اهل سنت اذعان بر اين كه خلفاء، افضل امت اسلام نبودهاند دارند، لذا متعصبانه اين مطلب را انكار كرده و در كتب خود اين آيه شريفه را در مورد اصنام و بتهاى جاهليت دانستهاند؛ به اين معنا كه خداى يكتا كه قادر به هدايت ديگران است سزاوارتر به پرستش است تا
خدايانى سنگى كه قادر به هدايت ديگران نيستند.
قرطبى مىنويسد:
«أَ فَمَنْ يَهْدِى» أى يرشد، «إِلَى الْحَقِّ» و هو اللّه سبحانه و تعالى، «أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلَّا أَنْ يُهْدى» يريد الأصنام التى لا تهدى أحدا.(1)
يعنى: «أَ فَمَنْ يَهْدِى» به اين معنا است كه ارشاد مىكند، «إِلَى الْحَقِّ» يعنى: به سوى خداى منزه و متعال. «أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلَّا أَنْ يُهْدى» يعنى: خداوند بتهايى را اراده نموده كه كسى را هدايت نمىكنند.
آلوسى نيز در تفسير خود نوشته:
و المراد هل من يهدى إلى الحق بإعطاء العقل و بعثة الرسل و إنزال الكتب و التوفيق إلى النظر و التدبر بما نصب فى الآفاق و الأنفس إلى غير ذلك اللّه سبحانه أم الشركاء؟(2)
يعنى: آن چه (در اين آيه) اراده شده كه آيا كسى كه ديگران را به وسيله اعطاى عقل و فرستادن انبياء و نازل كردن كتابهاى آسمانى و موفق داشتن انسانها در تفكر و تدبر در آسمانها و موجودات و امورى غير از اين ها، به حق هدايت مىكند خداوند سبحان است يا شركايى كه برايش قرار مىدهند؟
در تفسير وسيط در مورد اين آيه شريفه آمده:
هذا وصف آخر لقصور الأصنام و عجزها، و تنبيه على قدرة اللّه عزّوجلّ.(3)
يعنى: اين خصوصيت ديگرى بر عاجز و بىقدرت بودن بتها و آگاهى دادن بر
قدرت خداوند عزوجل است.
اما بر خلاف نظرات اهل سنت در اين آيه قرينهاى وجود دارد كه مىگويد: منظور بتها نمىباشند؛ آنجا كه مىفرمايد: «أَمَّنْ لا يَهِدِّى إِلَّا أَنْ يُهْدى» يعنى: كسى كه هدايت به حق مىكند سزاوارتر است به تبعيت شدن از كسى كه هدايت نمىشود، مگر آن كه هدايتش كنند.
اين فراز آخر كاملا مبين اين مسأله است كه منظور، انسانها مىباشند نه بت ها، چرا كه بت اصلا قابليت هدايت نداشته و معنا ندارد كه خداوند بفرمايد: مگر اين كه هدايتش كنند، بلكه موجودات با شعورى همچون جن و انس هستند كه قابليت هدايت را دارند و اين قرينهاى بر اشتباه آنها در تفسير اين آيه و تأييد توضيحى كه مفسران شيعه در اين باره نوشتهاند مىباشد.
از آيات ديگر قرآن كه بر اين مطلب دلالت مىكند آيات زير است:
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الْأَعْمى وَ الْبَصيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُون».(1)
يعنى: بگو: آيا كور با بينا يكسان است؟ پس چرا فكر نمىكنيد؟
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ».(2)
يعنى: بگو: آيا كسانى كه مىدانند و كسانى كه نمىدانند با هم مساوى هستند؟
«قُلْ لا يَسْتَوِى الْخَبيثُ وَ الطَّيِّب».(3)
يعنى: بگو: پاكى و ناپاكى با هم مساوى نيستند.
آيات فوق كاملا دلالت بر اين مسأله دارند كه نزد خداوند خوب و بد، عالم و
جاهل، يكى نيستند و همواره خوبان بر بدان، و علماء بر جهال فضيلت دارند.
خداوند در ماجراى انتخاب طالوت به عنوان فرمانرواى بنى اسرائيل علت انتخاب او را اين چنين بيان مىنمايد:
«زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْم».(1)
خدا به او علم زياد و بدن قدرتمندى داده است.
يعنى: چون طالوت داراى اين فضائل بوده و به واسطه اين خصوصيات بر ساير بنى اسرائيل برترى داشته خداوند او را به فرمانروايى برگزيده و اين مدعاى ما است كه پيشواى مردم بايد افضل امت باشد.
صاحب كتاب عقائد الامامية الاثنى عشرية در مورد افضليت وصى و پيشواى مردم به اين آيه شريفه استناد كرده و نوشته است:
و لأن الملائكة لما سألوا عن ترجيح آدم عليهالسلام عليهم أجيبوا بالأعلمية كما قال تعالى: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِى بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ».(2)
يعنى: و به خاطر اين كه وقتى ملائكه از اين كه خدا آدم عليهالسلام را بر آنها ترجيح داده است از خدا سؤل نمودند خداوند به آنها جواب داد: به خاطر اين كه او اعلم از شما است، همچنان كه در قرآن آمده: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِى بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»، يعنى: (و خداوند تمام نامها و نشانهها همهاش را به آدم تعليم داد. سپس آنها را در معرض ديد ملائكه قرار داد و فرمود: شما از نامهاى اين جمع به من خبر بدهيد، اگر شما از راستگويان هستيد).
استدلال ايشان به اين صورت است كه ملائكه به خداوند اعتراض كردند كه چرا موجود خونريز و فاسد ديگرى را خلق مىنمايى و حال اين كه ما تو را تسبيح و تقديس مىنماييم كه خداوند در پاسخ، اعلميت آدم عليهالسلام را دليل بر ترجيح او بر ملائكه قرار مىدهد و اين يعنى خداوند افضليت را در انتخاب خود لحاظ مىنمايد.
با سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز مىشود افضليت وصى پيامبر را اثبات نمود:
فِى كِتَابِ جَامِعِ الأنسَاب بِسَنَدِه عَن عَلِى بنِ الحُسِين عليهماالسلام وَ عَن ابنِ عُمَر قالَ: مَرَّ سَلْمانُ الْفارْسِىُّ وَ هُوَ يُريدُ انْ يَعُودَ رَجُلًا وَ نَحْنُ جُلُوسٌ فى حَلْقَةٍ وَ فينا رَجُلٌ يَقوُلُ: لَوْ شِئْتُ لَانْبَأْتُكُمْ بِأفْضَلِ هذِهِ الْأُمَّةِ بَعْدَ نَبِيِّها وَ أَفْضَلَ مِنْ هذَيْنِ الرَّجُليْنِ ابى بَكْرٍ وَ عُمَرَ، فَسُئِلَ سَلْمانُ فَقالَ: اما وَ اللهِ لَوْ شِئْتُ لَانْبَأْتُكُمْ بِأفْضَلِ هذِهِ الْامَّةِ بَعْدَ نَبِيِّها وَ افْضَلَ مِنْ هذَيْنِ الرَّجُلَيْنِ ابى بَكْرٍ وَ عُمَرَ. ثُمَّ مَضى سَلْمانُ فَقيلَ لَهُ: يا ابا عَبْدِ اللهِ عليهالسلام ما قُلْتَ؟ قالَ: دَخَلْتُ عَلى رَسُولِ اللهِ صلىاللهعليهوآله فى غَمَراتِ الْمَوْتِ فَقُلْتُ: يا رَسُولَ اللهِ صلىاللهعليهوآله هَلْ اوْصَيْتَ؟ قالَ: يا سَلْمان! أ تَدْرِى من الْاوْصياءُ؟ قُلْتُ: اللهُ وَ رَسُولُهُ اعْلَمُ. قال: آدَمُ عليهالسلاموَ كانَ وَصِيَّه شَيْثٌ وَ كانَ افْضَلَ مَنْ تَرَكَهُ بَعْدَهُ مِنْ وُلْدِهِ، وَ كانَ وَصِىّ نُوحٍ عليهالسلام سامٌ وَ كانَ افْضَلَ مَنْ تَرَكَهُ بَعْدَهُ، وَ كانَ وَصِىَّ مُوسى عليهالسلام يُوشَعُ وَ كانَ افْضَلَ مَنْ تَرَكَهُ بَعْدَهُ، وَ كانَ وَصِىَّ عيسى عليهالسلام شَمْعُونُ بْنُ فَرْخِيا وَ كانَ افْضَلَ مَنْ تَرَكَهُ بَعْدَهُ، وَ انِّى اوْصَيْتُ الى عَلِىٍّ عليهالسلام وَ هُوَ افْضَلُ مَنْ اتْرُكُهُ مِنْ بَعْدى. (1)
يعنى: سلمان فارسى از نزد ما عبور مىنمود و قصد عيادت مردى را داشت و ما جماعتى بوديم كه حلقه وار نشسته بوديم و در ميان ما مردى بود كه مىگفت: اگر بخواهم شما را خبر مىدهم از افضل اين امت بعد از پيغمبر
صلىاللهعليهوآله و افضل از اين دو
1) - إحقاق الحق و إزهاق الباطل، جلد: 22، صفحه:203.
مرد ابوبكر و عمر، در اين حال از سلمان در مورد اين موضوع سؤل شد، سلمان گفت: اگر بخواهم من نيز به شما خبر مىدهم از با فضيلتترين اين امت بعد از پيغمبر صلىاللهعليهوآله و افضل از اين دو مرد؛ ابوبكر و عمر، اين را گفت و رد شد، بعضى گفتند: اى سلمان چه گفتى؟ سلمان در جواب گفت: من در حال سكرات مرگ بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد شدم و عرض كردم: اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله آيا شما وصيت نمودهايد؟ حضرت فرمودند: اى سلمان! آيا اوصياء پيمبران گذشته را مىشناسى؟ عرض كردم: خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآله داناتر هستند. حضرت فرمودند: وصى آدم ابوالبشر عليهالسلام شيث بود و او با فضيلتترين فرد از اولاد او بود كه بعد از آدم به جاى ماند، و وصى نوح پيغمبر عليهالسلام سام بود و او افضل افرادى بود كه بعد از نوح عليهالسلامباقى ماند، و وصى موسى عليهالسلام يوشع بود و او با فضيلتترين فردى بود كه بعد از موسى عليهالسلام بود، و وصى عيسى عليهالسلام شمعون بن فرخيا عليهالسلام بود و او افضل فردى بود كه بعد از عيسى عليهالسلام به جاى ماند، و من وصيت نمودهام به على بن ابيطالب عليهماالسلام و او افضل امت من است كه بعد از من به جاى خواهد ماند.
همان طور كه در حديث فوق به صراحت بيان شده، اوصياء انبياء عليهمالسلام افضل امت بعد از رسول زمان خود هستند، قندوزى از علماء سنى حنفى مذهب نيز در ينابيع الموده، جلد: 2، صفحه: 297، اين حديث را ذكر نموده است.
از ديگر رواياتى كه در كتب اهل سنت در اين رابطه آمده حديث زير است:
عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله" إِمَامُ الْقَوْمِ وَافِدُهُمْ إِلَى اللَّهِ فَقَدِّمُوا أَفْضَلَكُمْ "....(1)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: امام و پيشواى هر قومى نماينده آنها نزد خداوند
1) - بغية الباحث عن زوائد مسند الحارث، صفحه: 57.
است؛ پس با فضليتترين تان را در امامت مقدم كنيد.
اين روايت مؤد اين مطلب است، اما شايد گمان شود كه در مورد نماز جماعت و امام جماعت صادر شده.
در پاسخ مىگوييم: اين روايت از دو حال خارج نيست:
يا اين كه كلام داراى اطلاق و در مقام كلى گويى است و هر گونه امامت و پيشوايى را شامل مىشود، كه اين مدعاى ما است.
يا اين كه بگوييم: اين حديث در مورد امام جماعت است كه بايد افضل بر مأمومين خود باشد، كه در اين صورت هم عرض مىكنيم: وقتى خداى متعال و رسولش در مورد اقامه نماز جماعت كه از كوچكترين تكاليف اجتماعى امت است، شرط امام را افضليت قرار مىدهد، پس به طريق اولى بايد در امور مهم و اساسى دين و مذهب همچون پيشوايى امت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به مراتب از اقامه جماعت مهمتر است اين شرط را لحاظ فرمايد، پس مىبينيم در اين صورت نيز اين حديث مثبت اين ادعا است.
عبيداللّه بن عبداللّه حسكانى از علماى اهل سنت در كتاب شواهد التنزيل مىنويسد:
قَرَأْتُ فِى التَّفْسِيرِ الْعَتِيقِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ شُجَاعٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِى لَيْلَى عَنْ كَعْبِ بْنِ عُجْرَةَ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالا: قَالَ النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ عَلِىٍّ عليهالسلام فَقَالَ: أَفْضَلُكُمْ عَلِىٌّ عليهالسلام أَقْدَمُكُمْ إِسْلَاماً وَ أَوْفَرُكُمْ إِيمَاناً وَ أَكْثَرُكُمْ عِلْماً وَ أَرْجَحُكُمْ حِلْماً وَ أَشَدُّكُمْ فِى اللَّهِ غَضَباً، عَلَّمْتُهُ عِلْمِى وَ اسْتَوْدَعْتُهُ سِرِّى وَ وَكَّلْتُهُ بِشَأْنِى فَهُوَ خَلِيفَتِى فِى أَهْلِى وَ أَمِينِى فِى أُمَّتِى.(1)
1) - شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، جلد: 2، صفحه: 356.
يعنى: در تفسير عتيق خواندم كه كعب بن عجزه و عبداللّه بن مسعود گفتند: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مورد على عليهالسلام سؤل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: (او با فضيلتترين شما است)، على عليهالسلام از همه شما در اسلام مقدم و با سابقهتر است و نسبت به شما ايمان كامل ترى دارد و علم او از همه شما بيشتر است و حلم او بر همه شما ارجحيت دارد و در راه خدا غضبش بر دشمنان شديدتر از شما است، من علمم را به او آموختم و اسرارم را نزد او به وديعه گذاشتم و او را وكيل در شأن و منزلت خود نمودم و او از ميان اهل بيتم خليفه و امين من در ميان امتم است.
در اين حديث نيز پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله افضليت امام على عليهالسلام را از مشخصات و ملزومات وصايت ايشان قرار داده كه خود مشعر به شرطيت اين مسأله است.
وصى بايد داراى تمام كمالات پيامبر از نظر صفات روحى و جسمى باشد تا بتواند ادامه دهنده راه پيامبر پيش از خود باشد و بدون تأخير يا سستى و هر گونه كم و كاستى مردم را به سر منزل مقصود برساند.
صاحب تاج العقائد و معدن الفوائد مىنويسد:
ان صاحب الوصية هو الذى جوهره لاحق بجوهره، و كماله مشتق من كماله، و ان معانى اقواله، و رموز شريعته، و أسرار ملته، و حقائق دينه توجد عنده، و لا تتعداه، و لا تؤذ الّا منه.(1)
يعنى: وصى كسى است كه وجودش از جنس نبى، و كمالاتش مثل كمالات نبىاست و معناى حقيقى سخنان نبى و رموز شريعت و اسرار امت و حقيقت دينش
1) - تاج العقائد و معدن الفوائد، صفحه: 65.
نزد او است و اين مسائل فقط توسط او به دست مىآيد.
حاكم در اين مسأله عقل است، چرا كه واضح و روشن است كه هدف شارع مقدس از انزال كتب و ارسال رسل چيزى جز هدايت و سعادت و كمال براى بشريت نبوده، در واقع اين غرض كلى از خلقت بشر است «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»،(1)و از آنجا كه اگر اين رسولان الهى داراى علم و عصمت و كمالات والاى انسانى نباشند و تمام مصالح و مفاسد انسانى را نشناسند و يا به خاطر نداشتن صفات الهى نتوانند ضامن اجراى مصالح انسانها و دفع مفاسد ايشان شوند نقض غرض الهى صورت مىپذيرد، كما اين كه انسانهاى عادى كه فاقد اين ويژگىها هستند در طول تاريخ هيچ گاه نتوانستند و در حال حاضر هم نمىتوانند ضامن اجراى سعادت بشر باشند، لذا خداوند متعال رسولان خود را همواره با علم و عصمت و كمالات الهى به سوى بشر فرستاده و تاريخ گواه اين مطلب است در هر زمان كه بشر به نداى انبياء الهى عليهمالسلام لبيك گفت و خالصانه در كنار ايشان ايستادگى نمود به عزّت و سعادت رسيد و هرگاه نافرمانى نمود ذليل و گمراه شد، و در اين راستا العياذبالله هيچ ناپاكى از انبياء الهى عليهمالسلام مشاهده ننمود.
بر همين اساس عقلا و دانشمندان معتقدند كه لازم است جانشينان انبياء الهى عليهمالسلام نيز دقيقا همين خصوصيات را دارا باشند تا بتوانند بشر را در همان راهى كه انبياء الهى عليهمالسلام پيش مىبردند حركت دهند و اگر ايشان فاقد اين ويژگىها باشند مسلما نمىتوانند بشر را همچون انبياء قبل از خود پيش برند و با اين وضعيت به حكم عقل سليم نقض غرض الهى حاصل مىشود و خداى تعالى قادر بر جلو گيرى از اين امر است و اين كار را به بهترين شكل انجام داده كه دقت در جانشينان واقعى انبياء الهى عليهمالسلام به خوبى ما را به حقانيت اين مطلب مىرساند.
1) - سوره: ذاريات، آيه: 59.
آيه شريفه مباهله مؤد اين مطلب است كه در آن صراحتاً به يكى بودن خصوصيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله با وصى بر حقش يعنى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام اشاره مىكند:
فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ
فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبين.(1)
يعنى: به آنها بگو: بيائيد ما فرزندان خود را دعوت مىكنيم و شما هم فرزندان خود را دعوت كنيد و ما زنان خود را دعوت مىكنيم و شما هم زنان خود را دعوت كنيد و ما كسى را كه همانند جان خودمان هست دعوت مىكنيم و شما هم كسى را كه مانند جان خودتان هست دعوت كنيد آن وقت مباهله مىكنيم و لعنت خدا را بر دروغ گويان قرار مىدهيم.
در اين آيه شريفه به اتفاق مفسران شيعه و سنى منظور از «اَنْفُسَنا» اميرالمؤمنين على عليهالسلام است و اين به آن معنا است كه ايشان نفس رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىباشد كه در واقع بيان كننده يگانگى ايشان با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است.
در تفاسير اهل سنت در شأن نزول اين آيه نوشته شده:
لَمّا نَزَلَت الآيةُ أرسَلَ رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله إلَى عَلِى و فَاطِمَة و الحَسَن و الحُسَين عليهمالسلام و دَعَا نَصَارَى نَجرَان إلَى المُلَاعِنَة فَخَافُوا أن يُهلِكَهُم اللّهُ أو يَمسَخَهُم اللّهُ قِردَة و خَنَازِير، فَأبُوا مِن المُلَاعَنَة و أعُطوا الجِزيَة.(2)
يعنى: وقتى اين آيه نازل شد رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزد على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام فرستاد و نصاراى نجران را براى لعنت كردن (مباهله) دعوت نمود، پس
آنها ترسيدند كه خداوند ايشان را هلاك سازد يا به شكل خوك و ميمون در آورد، لذا از اين كار خوددارى كرده و جزيه را پرداخت نمودند.
زمخشرى از مفسران به نام سنى مذهب مىنويسد:
فَأتَىَ رَسُولُ اللَّه صلىاللهعليهوآله و قَد غَدا مُحتَضِنَا الحُسيِن عليهالسلام آخِذاً بِيَد الحَسَن و فَاطِمَة عليهماالسلام تَمشِى خَلفَه و عَلىٌّ عليهالسلام خَلفَها و هُو يَقُولُ: إذَا أنَا دَعَوتُ فَأمّنُوا فَقَالَ أسقُفُ نَجرَان: يَا مَعشَر النَصَارَى، إنّى لَأَرَى وُجَوهَا لَو شَاءَ اَللَّهُ أن يَزِيلُ جَبَلَا مِن مَكَانِه لَأَزَالَه بِها، فَلَا تُبَاهِلُوا فَتُهلِكُوا و لَا يَبقى عَلَى وَجه الأرضَ نَصرَانِى إلَى يَومِ القِيَامَه.(1)
يعنى: پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله صبحگاهان در حالى كه حسين
عليهالسلام را به آغوش و دست حسن عليهالسلام را گرفته بود و فاطمه عليهالسلام پشت سر ايشان حركت مىكرد و على عليهالسلامپشت سر فاطمه عليهالسلام قرار داشت، آمد و فرمود: من شما را دعوت مىكنم كه ايمان بياوريد، اسقف مسيحيان نجران گفت: اى جمعيت مسيحيان، من صورتهايى را مىبينم كه اگر از خدا بخواهند كه كوهها را از جاى خود بكند خداوند آنها را خواهد كند، پس مباهله نكنيد كه هلاك مىشويد و تا روز قيامت هيچ مسيحى بر روى زمين باقى نخواهد ماند.
آيه شريفه تطهير مؤد بعدى اين مطلب است كه مىفرمايد: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا».(2)
يعنى: جز اين نيست كه خدا خواسته از شما اهل بيت (پيغمبر) پليدى را رفع كند و شما را كاملا پاك نمايد.
اين آيه شريفه كه به صراحت دلالت بر پاكى اهل بيت عليهمالسلام از هر گونه پليدى
مىكند و عصمت ايشان را ثابت مىنمايد كاملا بيان كننده اين معنا است كه عصمت و پاكى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله با جانشينان بر حقشان در يك حد و اندازه است، چرا كه به گواهى شيعه و سنى اين آيه شريفه در مورد رسول خدا صلىاللهعليهوآله و فاطمه زهرا عليهالسلام و اميرالمؤمنين و حسنين عليهمالسلام نازل شده است.
قَالَ عَلِيٌّ عليهالسلام: أَيُّهَا النَّاسُ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ فِي كِتَابِهِ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً فَجَمَعَنِي وَ فَاطِمَةَ وَ ابْنَيَّ حَسَناً وَ حُسَيْناً عليهمالسلامثُمَّ أَلْقَى عَلَيْنَا كِسَاءً وَ قَالَ هَؤلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي وَ لُحْمَتِي يُولِمُهُمْ مَا يُولِمُنِي وَ يُؤذِينِي مَا يُؤذِيهِمْ وَ يُحَرِّجُنِي مَا يُحَرِّجُهُمْ فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ وَ أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَقَالَ أَنْتَ إِلَى خَيْرٍ إِنَّمَا نَزَلَتْ فِيَّ وَ فِي أَخِي وَ فِي ابْنَتِي فَاطِمَةَ عليهالسلاموَ فِي ابْنَيَّ وَ فِي تِسْعَةٍ مِنْ وُلْدِ ابْنِيَ الْحُسَيْنِ عليهمالسلام خَاصَّةً لَيْسَ مَعَنَا فِيهَا أَحَدٌ غَيْرُهُم.(1)
يعنى: سپس على عليهالسلام فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداوند در كتابش اين آيه را نازل كرد: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»، خداوند خواسته كه رجس و پليدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند، پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا و فاطمه و دو پسرم حسن و حسين عليهمالسلام را جمع كرد و رو اندازى بر روى ما انداخت و فرمود: اينان اهل بيت من و فاميل و اقرباى من هستند. آنان را ناراحت مىكند آن چه مرا ناراحت مىكند، و مرا اذيت مىكند آن چه آنان را اذيت مىكند، و مرا به تنگ مىآورد آن چه آنان را به تنگ مىآورد. رجس و پليدى را از ايشان ببر و آنان را پاك گردان، امّ سلمه عرض كرد: يا رسول اللَّه صلىاللهعليهوآله، من هم با شماهستم؟ فرمود: عاقبت تو به خير است، ولى اين آيه فقط درباره من و برادرم و دخترم فاطمه عليهالسلام و دو پسرم و نه نفر از فرزندان پسرم حسين عليهمالسلام به طور خاص نازل شده و احدى غير از آنان در اين آيه همراه ما نيست.
1) - كتاب سليم بن قيس الهلالى، جلد: 2، صفحه: 646.
ابن عبدالبر از علماء و محدّثان و تاريخ نگاران بزرگ اهل سنت در كتاب الاستيعاب مىنويسد:
و لما نزلت: «إِنَّما يُرِيدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» دَعَا رَسُولُ اللهِ صلىاللهعليهوآله فَاطِمَة، و عَلِيا، و حَسَنا، و حُسِينَا عليهمالسلام فِى بَيتِ أمِ سَلمة و قَالَ: اللَّهمّ إنّ هؤاء أهلُ بَيتِى فَأذهَبَ عَنهُمُ الرِجسَ و طَهّرهُم تَطهِيرَا.(1)
يعنى: وقتى آيه «إِنَّما يُرِيدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» نازل شد، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فاطمه و على و حسن و حسين
عليهمالسلام را در خانهام سلمه فرا خواند و گفت: خداوندا! اينها اهل بيت من هستند پس رجس و پليدى را از آنها رفع كن و آنها را كاملا پاك بگردان.
همچنين احاديث فراوانى كه دلالت بر يكى بودن گوشت و خون، و دوست و دشمن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با وصى بر حقشان اميرالمؤمنين عليهالسلام دارد نيز مؤد ديگرى بر اين مطلب است.
شيخ صدوق، محدّث بزرگ شيعه در امالى خود اين حديث را آورده كه به وضوح دلالت بر يكى بودن پيامبر و وصى بر حقش دارد:
حَدَّثَنَا عَلِىُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِىُّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ غِيَاثِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ ثَابِتِ بْنِ دِينَارٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِيفٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله لِعَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ عليهماالسلام، يَا عَلِىُّ أَنَا مَدِينَةُ الْحِكْمَةِ وَ أَنْتَ بَابُهَا وَ لَنْ تُؤتَى الْمَدِينَةُ إِلَّا مِنْ قِبَلِ الْبَابِ وَ كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنِى وَ يُبْغِضُكَ لِأَنَّكَ مِنِّى وَ أَنَا مِنْكَ لَحْمُكَ مِنْ لَحْمِى وَ دَمُكَ مِنْ دَمِى وَ رُوحُكَ مِنْ رُوحِى وَ سَرِيرَتُكَ سَرِيرَتِى وَ عَلَانِيَتُكَ عَلَانِيَتِى.(2)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله به على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: اى على، من شهر دانشم و تو در آن هستى و به شهر وارد نشوند مگر از درش، دروغ مىگويد كسى كه معتقد است مرا دوست داشته و تو را دشمن دارد، زيرا تو از منى و من از تو، گوشتت گوشت من، و خونت خون من، روحت روح من، و درونت درون من، و آشكارت آشكار من است.
قندوزى از علماء سنى مذهب مىنويسد:
قال لى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يوم فتحت خيبر: ... يا على عليهالسلام أنت تؤى دينى، و تقاتل على سنتى، و أنت فى الآخرة أقرب الناس منّى، و إنّك على الحوض خليفتى تذود عنه المنافقين، و أنت أوّل من يرد علىّ الحوض، و أنت أوّل داخل فى الجنّة من أمتى، و إنّ شيعتك على منابر من نور رواء مرويين مبيضة وجوههم حولى، أشفع لهم فيكونون غدا فى الجنة جيرانى، و إنّ أعداءك غدا ظماء مظمئين مسودة وجوههم مقمحون و مقمعون يضربون بالمقامع (و هى سياط من نار) مقتحمين، حربك حربى و سلمك سلمى، و سرك سرى و علانيتك علانيتى، و سريرة صدرك كسريرة صدرى، و أنت باب علمى، و إنّ ولدك ولدى، و لحمك لحمى، و دمك دمى، و إنّ الحق معك و الحق على لسانك و فى قلبك و بين عينيك... .(1)
يعنى: على بن ابى طالب عليهماالسلام مىفرمايد رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز فتح خيبر به من فرمود: ... اى على عليهالسلام تو ديون مرا ادا مىكنى و بر سيره من با دشمنان مىجنگى و تو در آخرت نزديكترين شخص به من هستى و تو بر سر حوض كوثر جانشين من هستى و منافقين را از آن دور مىكنى و تو اول كسى هستى كه بر حوض كوثر نزد من وارد مىشوى و تو اول كسى هستى كه از امت من در بهشت بر من وارد مىشوى وشيعيان تو بر منبرهايى از نور هستند و صورتهاى آنها نورانى است و در اطراف من
1) - ينابيع المودة، القندوزى، جلد: 1، صفحه: 200.
هستند، من براى آنها شفاعت مىكنم و آنها در بهشت همسايگان من هستند و دشمنان تو در قيامت از تشنگانى هستند كه صورت هايشان سياه و سرافكنده و ذليل هستند كه با گرزهاى آتشى آنها را مىزنند، جنگ تو جنگ من است و صلح تو صلح من است و اسرار تو اسرار من است و آشكارت آشكار من است، رمزهايى كه در سينه تو است رموز سينه من است و تو درب علوم من هستى و فرزندان تو فرزندان من هستند و گوشت تو گوشت من است و خون تو خون من است و حق با تو و بر زبان تو و در قلب تو و در ميان چشمان تو است.
ضمنا درباره وصى به حكم عقل شرط است كه تمام علومى را كه نبى دارد بدون كم و زياد بايد داشته باشد، چرا كه در غير اين صورت نمىتواند پاسخ گوى مسائل مورد نياز امت باشد، و همچنين آنها را به راه درست و هدفى كه پيامبر برايشان در نظر داشته هدايت كند.
سيد حسن حسينى لواسانى مىگويد:
و حاصل المعنى: أنّ الوصيّ بمرأى من ربّه تعالى و كلاءته، أو بإلهام منه سبحانه "يكشف سرّ غيبه" و مخزون علمه "كأنّه الموحى له" رأسا "بعينه" و بشخصه من غير واسطة، فيكون عنده من العلوم ما كان عند النبيّ صلىاللهعليهوآله بتمامه من غير زيادة و لا نقيصة.(1)
يعنى: وصى به كسى گفته مىشود كه اسرار غيب و علوم الهى را خداوند به او نشان مىدهد و به او مىرساند و يا به او الهام مىكند، مثل اين كه به او وحى شده بدون واسطه كسى و يا چيزى، يك ارتباط شخصى كامل، بنابراين كليه علومى كه نزد رسول هست تماما بدون هيچ كم و زيادى نزد وصى هم هست.
1) - نور الأفهام فى علم الكلام، جلد: 1، صفحه: 380.
لازم به ذكر است علم، يكى از وصاياى انبياء عليهمالسلام و ميراث ايشان است كه از آدم ابوالبشر عليهالسلام تا خاتم اوصياء حضرت بقيه اللّه حجة بن الحسن العسكرى ارواحنافداه دست به دست ميان اوصياء الهى به وديعه گذاشته مىشده و تمام اوصياء الهى ميراث دار اين علوم الهى بودهاند.
امام باقر عليهالسلام در اين مورد مىفرمايند:
فَلَمَّا انْقَضَتْ نُبُوَّةُ آدَمَ عليهالسلام وَ اسْتُكْمِلَتْ أَيَّامُهُ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ أَنْ يَا آدَمُ إِنَّهُ قَدِ انْقَضَتْ نبوّتُكَ وَ اسْتَكْمَلْتَ أَيَّامَكَ فَاجْعَلِ الْعِلْمَ الَّذِى عِنْدَكَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ النُّبُوَّةِ فِى الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ عِنْدَ ابْنِكَ هِبَةِ اللَّهِ فَإِنِّى لَنْ أَقْطَعَ الْعِلْمَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ النُّبُوَّةِ فِى الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة... . (1)
يعنى: هنگامى كه عمر حضرت آدم عليهالسلام و نبوّتش به پايان رسيد خداوند بر او وحى كرد كه اى آدم! تو به پايان عمر خود و نبوّتت رسيده اى، پس علمى كه نزدت است به همراه ايمان و اسم اعظم و ميراث علم و آثار نبوّت را براى فرزندانت نزد هبه اللّه شيث عليهالسلام به وديعه بگذار و به درستى كه من اين علم و ايمان و اسم اعظم و ميراث علم و نشانههاى نبوّت را تا روز قيامت در ميان ذريه تو باقى مىگذارم.
البته حديث فوق بسيار طولانى است كه در آينده به آن بيشتر اشاره خواهد شد كه در ادامه، همين دستورى كه به حضرت آدم عليهالسلام داده شده به ساير انبياء الهى عليهمالسلام نيز داده مىشود.
قبل از اين عرض شد كه اوصياء الهى بايد تالى تلو انبياء پيش از خود باشند و در
1) - كمال الدين و تمام النعمة، جلد: 1، صفحه: 214.
مورد سنخيت روحى ايشان نيز استدلال شد، اما در مورد خصوصيات جسمى ايشان؛ انبياء الهى و اوصياء آنها عليهمالسلام بايد از هر گونه عيب و ايراد و بيمارى كه موجب تنفر طبع سالم بشريت شود و يا مخل ابلاغ رسالت ايشان گردد مبرّا و منزه باشند، لذا اگر به تاريخ مراجعه شود پيامرى وجود ندارد كه لال و يا كر و يا ديوانه باشد و يا مبتلا به بيمارىاى گردد كه ديگران را مبتلا كند و يا گرفتار عللى گردد كه مردم از ايشان وحشت كنند و از گرد آنها دور شوند.
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عُثْمَانَ النَّوَّاءِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَبْتَلِى الْمُؤمِنَ بِكُلِّ بَلِيَّةٍ وَ يُمِيتُهُ بِكُلِّ مِيتَةٍ وَ لَا يَبْتَلِيهِ بِذَهَابِ عَقْلِهِ أَ مَا تَرَى أَيُّوبَ كَيْفَ سُلِّطَ إِبْلِيسُ عَلَى مَالِهِ وَ عَلَى وُلْدِهِ وَ عَلَى أَهْلِهِ وَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ مِنْهُ وَ لَمْ يُسَلَّطْ عَلَى عَقْلِهِ تُرِكَ لَهُ لِيُوَحِّدَ اللَّهَ بِهِ.(1)
يعنى: امام صادق عليهالسلام فرمود: خداوند بزرگ مؤن را با هر بلايى مىآزمايد و با هر نوع مرگى مىكشد ولى او را به از بين رفتن عقل و ديوانه شدن مبتلا نمىكند، مگر نمىبينى ايوب عليهالسلام را كه چگونه شيطان بر مال و فرزندان و اهل و عيال و هر چه از آن او است مسلط شده ولى بر عقل او تسلطى ندارد، عقلش رها گذاشته شده تا به وسيله آن خدا را به وحدانيت عبادت كند.
در بحارالانوار به نقل از خصال آمده:
الْقَطَّانُ عَنِ السُّكَّرِيِّ عَنِ الْجَوْهَرِيِّ عَنِ ابْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عليهالسلام قَالَ: إِنَّ أَيُّوبَ ابْتُلِيَ سَبْعَ سِنِينَ مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ وَ إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ عليهمالسلام لَا يُذْنِبُونَ لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ لَا يُذْنِبُونَ وَ لَا يَزِيغُونَ وَ لَا يَرْتَكِبُونَ ذَنْباً صَغِيراً وَ لَا كَبِيراً وَ قَالَ عليهالسلام إِنَّ أَيُّوبَ مِنْ جَمِيعِ مَا ابْتُلِيَ بِهِ لَمْ تُنْتِنْ لَهُ رَائِحَةٌ وَ لَا قَبُحَتْ لَهُ صُورَةٌ وَ لَا خَرَجَتْ مِنْهُ مِدَّةٌ
1) - الكافى، جلد: 2، صفحه: 256.
مِنْ دَمٍ وَ لَا قَيْحٌ وَ لَا اسْتَقْذَرَهُ أَحَدٌ رَآهُ وَ لَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ أَحَدٌ شَاهَدَهُ وَ لَا تَدَوَّدَ شَيْءٌ مِنْ جَسَدِهِ وَ هَكَذَا يَصْنَعُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِجَمِيعِ مَنْ يَبْتَلِيهِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ عليهمالسلام وَ أَوْلِيَائِهِ الْمُكَرَّمِينَ عَلَيْه وَ إِنَّمَا اجْتَنَبَهُ النَّاسُ لِفَقْرِهِ وَ ضَعْفِهِ فِي ظَاهِرِ أَمْرِهِ لِجَهْلِهِمْ بِمَا لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ مِنَ التَّأْيِيدِ وَ الْفَرَجِ.(1)
يعنى: امام باقر عليهالسلام فرمود: قطعا ايوب عليهالسلام هفت سال بدون هيچ گناهى مبتلا به بلا گرديد و به درستى كه انبياء عليهمالسلام مرتكب گناه نمىشوند، چرا كه معصوم و پاكيزه هستند و انحرافى ندارند و كوچكترين گناهان را هم مرتكب نمىشوند و فرمود: ايوب عليهالسلام با همه بلاهايى كه مبتلا شد اصلا بوى بدى از او استشمام نمىگرديد و صورتش كريه نشد و از او چرك و خون آبه خارج نشد و هيچ كس با ديدنش، او را پليد و چركين نمىدانست يا از او وحشت نمىكرد و كرمى از بدنش خارج نشد و خداوند همين كار را با تمام انبياء عليهمالسلام و اولياء با كرامتش كه به بلا مبتلا مىشدند مىكرد، و مردم فقط و فقط به خاطر فقر و ضعفى كه در ظاهر داشت او را از خود دور كردند و به خاطر جهالتشان به آن چه از گشايش و تأييدات نزد خداوند براى حضرت ايوب عليهالسلام بود.
علامه مجلسى رحمهالله بعد از نقل اين حديث مىفرمايد:
هذا الخبر أوفق بأُصول متكلمى الإمامية من كونهم منزّهين عمّا يوجب تنفّر الطباع عنهم، فتكون الأخبار الأُخر محمولة على التقية موافقة للعامة فيما رووه.(2)
يعنى: اين حديث با اصول متكلمين شيعه موافقتر است؛ به خاطر اين كه انبياء عليهمالسلام منزه از مبتلا شدن به بيمارىهايى كه موجب وحشت و تنفر مردم مىشود مىباشند، لذا بايد ساير روايات را حمل بر تقيه به خاطر موافقت با روايات
عامه نمود.
صاحب كتاب عصمه الانبياء عليهمالسلام در توضيح اين روايت آورده:
و هذه الرواية الصادرة من بيت الوحى و النبوّة تعرب عن عقيدة الأئمّة عليهمالسلام فى حق الأنبياء عليهمالسلام عامة، و فى حق النبى أيوب عليهالسلام خاصة، و انّ الأنبياء عليهمالسلام لا يبتلون بالأمراض المنفّرة، لأنّها لا تجتمع مع هدف البعثة، و أنّ ابتلاء أيوب كان لأهداف تربوية أُشير إليها فى الرواى.(1)
يعنى: اين روايت كه از خانه وحى و نبوّت صادر گشته، نشان دهنده عقيده ائمه
عليهمالسلام (در اين مسأله، يعنى صحت بدنى) عموم انبياء عليهمالسلام و به خصوص در مورد حضرت ايوب عليهالسلام است و قطعا انبياء عليهمالسلام به بيمارىهايى كه مردم از آنها متنفر شوند مبتلا نمىگردند و به خاطر آن كه اين مسأله با هدف از بعثت انبياء عليهمالسلامجمع نمىشود و مبتلا شدن حضرت ايوب عليهالسلام به خاطر مسائل تربيتى بوده كه در روايت به آنها اشاره شده است.
با توجه به آن چه ذكر شد كلام علامه مجلسى رحمهالله فصل الخطاب اين مسأله است، چرا كه ايشان اين حديث شريف را بر ساير احاديثى كه به ماجراى حضرت ايوب عليهالسلام پرداخته و اشاره به بيرون آمدن خون از جسم شريف ايشان شده ترجيح دادهاند و مضمون اين حديث را با قواعد عقلى سازگارتر دانستهاند و از آنجا كه الجمع مهما امكن اولى من الطرح است، معتقدند كه بايد براى آن احاديث محملهايى ساخت تا از تناقض با اين حديث خارج شوند، مثلا: آن عبارات را حمل بر تقيه و يا به نظر ما بر شدّت بيمارى و ضعف جسم ايشان نمود، كما اين كه سخنان امام باقر عليهالسلام به آن اشاره
نموده است.
1) - عصمة الأنبياء عليهمالسلام، صفحه: 191.
مؤف كتاب دلائل الصدق لنهج الحق در اين كتاب چنين آورده:
ذهبت الإمامية كافّة إلى أنّ الأنبياء عليهمالسلام معصومون عن الصغائر و الكبائر، منزّهون عن المعاصى، قبل النبوّة و بعدها، على سبيل العمد و النسيان، و عن كلّ رذيلة و منقصة، و ما يدلّ على الخسّة و الضعه.(1)
يعنى: همه علماى اماميه معتقدند كه انبياء عليهمالسلام معصوم از گناهان صغيره و كبيره هستند و منزه از معصيت الهى مىباشند، چه قبل از نبوّت و چه بعد از نبوّت، چه عمدا و چه از روى فراموشى و همچنين منزه از هر رذيله و نقص و خسه و ضعهاى هستند.
كلمه "خسه" به معنى عيب و هر چه كه انسان را از قول و فعل مورد عيب جويى قرار دهد است،(2)و كلمه "ضعه" به معنى پست شدن و در اصل و نسب پست و خوار بودن، مىباشد.(3)
بنابراين ثابت شد كه هر گونه نقص و عيب و مرضى كه موجبات پست جلوه كردن انبياء الهى عليهمالسلام در ديد ديگران باشد و يا مخل ابلاغ رسالت ايشان شود، از ساحت مقدس ايشان به دور است و بالتبع اوصياء الهى نيز همين گونه هستند.
از ديگر مباحثى كه در مورد اوصياء قابل ذكر است عصمت ايشان است.
فى مختار الإمامية، و لا يذهب عليك أن مذهبهم فى عصمة الأنبياء عليهمالسلام هو عدم جواز صدور الذنب منهم مطلقا، سواء كان الذنب صغيرة أو كبيرة، عمدا كان أو سهوا، قبل البعثة كان أو بعدها، كما أنه لا يجوز عندهم أن يصدر منهم الخطأ و النسيان فى تلقى
الوحى و إبلاغه و فى تفسيره و تبيينه و نحو ذلك.
قال العلّامة رحمهالله: ذهبت الإمامية كافة إلى أن الأنبياء عليهمالسلام معصومون عن الصغائر و الكبائر، منزهون عن المعاصى، قبل النبوة و بعدها، على سبيل العمد و النسيان، و عن كل رذيلة و منقصة، و ما يدل على الخسة و الضعة، و خالفت أهل السنة كافة فى ذلك و جوزوا عليهم المعاصى و بعضهم جوزوا الكفر عليهم قبل النبوة و بعدها و جوزوا عليهم السهو و الغلط، الخ.(1)
يعنى: شيعيان بر اين اعتقاد هستند كه انبياء الهى عليهمالسلام معصوم بوده و صدور هيچ گونه گناهى را از آنها جايز نمىدانند، خواه كوچك باشد خواه بزرگ، عمدى باشد يا اشتباهى، قبل از بعثت باشد يا بعد از بعثت، همچنان كه معتقد هستند: جايز نيست خطا و فراموشى در القاء وحى و رساندن آن به مردم و در تبيين و تفسير آن و امثالش از ايشان سر بزند.
علامه رحمهالله فرموده: همه علماى اماميه معتقدند كه انبياء عليهمالسلام معصوم از گناهان صغيره و كبيره هستند و منزه از معصيت الهى مىباشند، چه قبل از نبوّت و چه بعد از نبوّت، چه عمدا و چه از روى فراموشى و همچنين منزه از هر رذيله و نقص و خسه و ضعهاى هستند و عموم اهل سنت در اين مسأله مخالفت كردهاند و انجام گناهان و حتى برخى، كفر را هم برايشان جايز دانستهاند؛ چه قبل از نبوّت و چه بعد از آن و همچنين اشتباه و سهو را هم برايشان جايز مىدانند.
شيخ صدوق رحمهالله در كتاب خصال حديثى را نقل مىنمايد:
فِى خَبَرِ الْأَعْمَشِ عَنِ الصَّادِقِ عليهالسلام : الْأَنْبِيَاءُ عليهمالسلام وَ أَوْصِيَاؤهُمْ لَا ذُنُوبَ لَهُمْ لِأَنَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ.(2)
يعنى: امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: انبياء عليهمالسلام و اوصياء آنها هيچ گناهى مرتكب نمىشوند به خاطر اين كه آنها معصوم و پاك هستند.
اين حديث صراحت در عصمت انبياء و اوصياء ايشان عليهمالسلام دارد، اما بايد توجه داشت كه اثبات عصمت انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام از طريق منقولات امكان پذير نمىباشد و براى اثبات اين مدعا بايد يا از ادلّه عقلى كامل يا ادلّهاى كه مركب از منقولات و معقولات است استفاده نمود، چرا كه قبل از اثبات عصمت ايشان، استناد به كلمات خودشان قابل اطمينان نمىباشد، ضمن اين كه استدلال بر اساس شرعيّات و منقولات بر اين مدعا همراه با نوعى دور است كه باطل مىباشد.
از جمله مسائل عقلى كه دال بر عصمت انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام است مسأله نقض غرض است، به اين صورت كه غرض از ارسال رسل، تبليغ احكام الهى به شكل صحيح و كامل به بشر است، حال اگر رسولان الهى خود اهل خطا و اشتباه و نسيان در تبليغ فرامين الهى باشند و يا با انجام گناه، عملا آن دستورات را زير پا گذارند، غرض الهى از ارسال رسل حاصل نمىگردد، تنها راه جلوگيرى از نقض غرض الهى، عصمت انبياء و اوصياء عليهمالسلام است.
مؤف كتاب نور الافهام فى علم الكلام، در مورد عصمت اوصياء چنين مىنويسد:
و أيضا يشترط فيه أن يكون مأمونا من السهو و النسيان، بحيث يحفظ كلّ ما أنزله اللّه عزّوجلّ على النبيّ صلىاللهعليهوآله و لا ينسى شيئا ممّا أوحى إليه.(1)
1) - نور الأفهام فى علم الكلام، جلد: 1، صفحه: 380.
يعنى: و همچنين وصى بايد معصوم از سهو و فراموشى باشد، به گونهاى كه بتواند همه چيزهايى كه خداوند بر پيامبر نازل كرده را حفظ نموده و چيزى از آن چه كه بر او وحى شده را فراموش نكند.
مؤف كتاب ارشاد الطالبين الى نهج المسترشدين، دليل عقلى ديگرى بر عصمت انبياء و اوصياء و ائمه عليهمالسلام آورده:
أنه لو لم يكن معصوما للزم وجود ما لا يتناهى من الائمة عليهمالسلام و اللازم باطل فالملزوم مثله. أما بيان اللازم فظاهر، و أما بيان الملازمة: فلان العلة المحوجة لاحتياج المكلفين الى الامام هو كونهم جائزى الخطأ، اذ على تقدير فرض عصمتهم لا حاجة لهم الى امام، فلو فرض الامام جائز الخطأ مع كونه مكلفا لكان مفتقرا الى امام آخر، و ننقل الكلام على الثانى، و نقول كما قلنا أولا، و يلزم التسلسل.(1)
يعنى: اگر امام و وصى پيامبر معصوم نباشد لازم مىآيد كه بىنهايت از اوصياء و ائمه عليهمالسلام وجود داشته باشد و چون لازم (وجود بىنهايت امام و وصى) باطل است، به تبع ملزوم (عدم عصمت امام و وصى) نيز باطل است.
اما بيان ملازمه به اين صورت است كه چون مكلفين جائز الخطا هستند احتياج به امام و پيشوا و راهنما دارند، چرا كه اگر معصوم بودند هيچ نيازى به امام نداشتند و حال اگر فرض كنيم كه امام در عين اين كه مكلف است جائز الخطا نيز هست، پس نيازمند امام ديگرى مىباشد تا او را به خطاها و اشتباهاتش آگاه سازد و به اين صورت كلام به امام بعدى منتقل مىشود و همان چه كه در مورد امام اول گفتيم در اين جا مىآوريم كه لازمه آن تسلسل،(2)است.
از ادله ديگر در تأييد اين مطلب دليل زير است كه سيد عميد الدين عبيدلى در
كتاب اشراق اللاهوت فى نقد شرح الياقوت آورده است:
لأنّ الأمّة مختلفة فى الأحكام فلا بدّ من حجّة تقطع اختلافهم و يظهر لنا منه العلم.(1)
يعنى: چون مردم در نظراتشان اختلاف دارند پس ناچاريم دليلى داشته باشيم كه با آن اختلافات را تمام كنيم و از او برايمان علم (قطع و يقين) حاصل شود.
توضيح اين كه: اختلافاتى كه در ميان دانشمندان رخ مىدهد به خاطر عدم علم و قطع به يك مطلب است، يعنى: چون هيچ كس قطع و يقين به صحت و سقم سخن ديگرى ندارد و با ادله آنها هم قانع نمىشود لذا خود به دنبال استنباط رفته و براى خود نظرى جديد مىدهد، اما اگر شخصى معصوم وجود داشته باشد كه حقايق را در مورد هر مسألهاى بيان كند، پس همه به صحت و سقم آن اعتماد نموده و لذا اختلافات از بين مىرود.
مرحوم سيد مرتضى رحمهالله نيز در امالى خود در مورد عصمت انبياء و اوصياء عليهمالسلام مىفرمايد:
اِعلَم أَنّ العِصمةَ هى اللُّطفُ اَلّذى يَفعلُه اللّهُ تعالى.(2)
يعنى: بدان كه عصمت لطفى است كه خداوند متعال در حق بندگان نموده است.
توضيح اين كه: عصمت انبياء و اوصياء عليهمالسلام كه زمامدار امور معنوى و مادى انسانها هستند به وسيله قاعده لطف اثبات مىگردد، چرا كه در اين مورد تمام شرايط لطف وجود دارد و هيچ مانعى هم در كار نمىباشد. اهميت مسأله نيز فوق
العاده زياد است و عدم لطف و اعطاى عصمت موجبات مفاسد بسيار مىگردد، لذا خداوند متعال لطفش را بر بندگان عطا مىنمايد و اين منظور سيد مرتضى رحمهالله است كه مىگويد: العِصمةَ هى اللُّطفُ اَلّذى يَفعلُه اللّهُ تعالى.
دليل عقلى بعد كه بر اين مطلب اقامه مىشود: بنا بر احاديث وارده از ناحيه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در كتب شيعه و سنى، دين اسلام تا قيامت باقى و احكامش پا بر جا است،(1)و اگر اين دين تا قيامت مورد تحريف قرار گيرد و نادرست به دست آيندگان برسد تكليف بما لايطاق در مورد ايشان رخ خواهد داد و براى جلو گيرى از اين مسأله لازم است كه يا تمام امت معصوم باشند تا انحرافى در دين ايجاد نكرده و چيزى از آن را فراموش نكنند، يا در هر زمان حداقل يك شخص معصوم، مسئول حفظ شريعت اسلامى ناب باشد.
فرض اول واضح البطلان است؛ چرا كه ما به عينه منحرفين و مشركين و كفار بسيارى را مىبينيم، پس بايد قائل به مطلب دوم، يعنى؛ عصمت شخص خاصى شويم، چرا كه اگر معصوم نباشد امكان خطا و نسيان و سهو در او وجود دارد كه منجر به تحريف و يا نقصان شريعت محمدى صلىاللهعليهوآله در آينده مىگردد.
تمام ادله عقلى كه عصمت انبياء عليهمالسلام را ثابت مىكند دقيقا عصمت اوصياء عليهمالسلام را نيز ثابت مىكند، چرا كه مقام و موقعيت ايشان دقيقا همان موقعيت انبياء عليهمالسلام با همان حساسيت فوق العاده است.
لازم به ذكر است كه انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام هميشه و در همه حال داراى اختيار بوده و هستند و عصمت ايشان منافاتى با اختيار ايشان ندارد، در واقع ايشان با داشتن اختيار مرتكب معاصى نمىشوند و از طرف ديگر نيز هيچ اجبارى بر آنها
1) - عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ الْإِمَامِ الْبَاقِرِ عليهالسلام قَالَ: قَالَ جَدِّى رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله أَيُّهَا النَّاسُ حَلَالِى حَلَالٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامِى حَرَامٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة. كنز الفوائد، جلد: 1، صفحه: 352.
براى بندگى و عبادت خداوند وجود ندارد، بلكه افعال ايشان ثمره فهم و درك آنها است كه ادلّه و سخنان بزرگان در اين باب بسيار است و ما در اين جا به همين مقدار اكتفا مىكنيم.
على بن وليد از دانشمندان بزرگ اسماعيليه در كتاب اعتقادى خود مىنويسد:
و يعتقد: ان الوصى انما يوصيه الرسول على معالم شريعته، و أسرار ملته، و عيون هدايته، و حقيقة أقواله، و حفظ أسراره، فإذا قام بها، و مضى الى دار كرامته، استحال قيام وصى ثان بعده، لان الشريعة لم تتغير، و لا ذهبت فتأتى أوامر جديدة تحتاج الى من يوصّى بحفظها، و القيام بمعانيها، و ضبط احوالها، فلهذا كان انقطاع الوصية بعد مضى الوصى الذى خلّفه الرسول فى العالم.(1)
يعنى: اسماعيليه معتقدند كه فرستاده الهى، علوم شريعت و رموز ملت و چشمههاى هدايت و حقيقت سخنان و حفظ اسرار خود را به وصى خود وصيت مىكند و هر گاه وصى بعد از پيامبر، قيام به اجراى وصاياى رسول خدا نمود و سپس از دار دنيا رفت محال است كه وصى ديگرى بعد از او براى آن پيامبر به پا خيزد، به خاطر اين كه شريعت آن پيامبر، ديگر تغيير نمىكند تا اوامر جديدى داشته باشد كه براى حفظ آنها احتياج به وصى باشد و يا اين كه لازم باشد كسى آن را معنا كند و يا حالات آن را ثبت كند و به همين دليل است كه با از دنيا رفتن وصىاى كه بعد از پيامبر آمده، آمدن وصى بعدى منقطع مىشود.
در مطلب ايشان مغالطهاى وجود دارد، آنجا كه مىگويد: چون اوامر جديدى نمىآيد پس به وصى جديد هم نيازى نيست.
1) - تاج العقائد و معدن الفوائد، صفحه: 68.
اين سخن كاملا اشتباه است و خلاف آن را به وضوح مىتوان ديد، نگاهى كوتاه به اديانى همچون مسيحيت و يهوديت نشان مىدهد كه اين اديان با وجود اين كه احكام جديدى در آنها نازل نشده و همواره تا زمان ظهور پيامبر صاحب شريعت بعد، داراى وصى بودند، اما امروزه كاملا آلوده به شرك و انحراف هستند، از طرف ديگر حفظ احكام دين يا معنا كردن حقيقت آنها مسألهاى نيست كه با يك بار انجام دادن در مورد آن رفع تكليف صورت گيرد يا حتى محدود به زمان يا دوره خاصى باشد، بلكه همواره نياز به شخصى پاك و معصوم است تا اولا: احكام دين را همان طور كه بوده به آيندگان برساند و ثانيا: از ايجاد تحريف در آن جلوگيرى كند و ثالثا: با پيشرفت بشر و تغيير نوع زندگى، او احكام الهى را با نوع زندگى جديد ايشان به خوبى تطبيق دهد، ضمن اين كه چه بسا بيان برخى از معانى و حقايق الهى توسط يك وصى امكان پذير نشود و اصلا شايد وصى پيامبر را در مدّت زمان اندكى بعد از او به قتل برسانند و ايشان نتواند وظايف خود را كامل كند و خلاصه اين كه كلام اسماعيليه سخنى بىدليل و ناصواب است كه با مذهب خود ايشان هم سازگار نمىباشد، چرا كه آنها تا چند امام و وصى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبول دارند و در ميانه راه، خود را از شيعه اثنا عشريه جدا كردند.
نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام آن چنان واضح و روشن است كه آن را از طريق عقل و قرآن و سنت مىتوان اثبات كرد.
دليل اول از دو مقدمه اصلى تشكيل شده كه جداگانه به هر يك از آنها خواهيم پرداخت.
بر اساس آن چه كه از روايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام به ما رسيده و علماء بزرگ تاريخ شيعه به آن اذعان نمودهاند، حضرت ابوطالب عليهالسلام پدر بزرگوار اميرالمؤمنين على عليهالسلام از جمله اوصياء حضرت ابراهيم عليهالسلام بودهاند كه در مقدمه اول به اثبات اين مسأله پرداخته خواهد شد.
با توجه به مطالبى كه در فصل قبل عرض شد به خوبى معناى وصى و خصوصيات او روشن گرديد.
طبق آن چه از روايات اهل بيت عليهمالسلام به ما رسيده، حضرت ابوطالب عليهالسلام يكى از اوصياء الهى مىباشند كه در اين جا احاديث اين باب را ذكر مىكنيم.
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ جَمَاعَةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنْ أُمَيَّةَ بْنِ عَلِيٍّ الْقَيْسِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي دُرُسْتُ بْنُ أَبِي مَنْصُورٍ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا الْحَسَنِ الْأَوَّلَ عليهالسلام أَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مَحْجُوجاً بِأَبِي طَالِبٍ عليهالسلام فَقَالَ لَا وَ لَكِنَّهُ كَانَ مُسْتَوْدَعاً لِلْوَصَايَا فَدَفَعَهَا إِلَيْهِ صلىاللهعليهوآله قَالَ قُلْتُ فَدَفَعَ إِلَيْهِ الْوَصَايَا عَلَى أَنَّهُ مَحْجُوجٌ بِهِ فَقَالَ لَوْ كَانَ مَحْجُوجاً بِهِ مَا دَفَعَ إِلَيْهِ الْوَصِيَّةَ قَالَ فَقُلْتُ فَمَا كَانَ حَالُ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام قَالَ أَقَرَّ بِالنَّبِيِّ وَ بِمَا جَاءَ بِهِ وَ دَفَعَ إِلَيْهِ الْوَصَايَا وَ مَاتَ مِنْ يَوْمِه.(1)
يعنى: ابن ابى منصور از امام كاظم عليهالسلام پرسيد: آيا ابوطالب عليهالسلام بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله حجت بود؟ امام فرمود: نه، اما وصاياى انبياء عليهمالسلام نزد او به وديعه گذاشته شده بود و او آنها را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله داد.
پرسيد: يعنى وصايا را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله سپرد در حالى كه بر او حجت بود؟ امام فرمود: اگر ابوطالب عليهالسلام بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله حجت بود وصايا را به ايشان نمىداد.
پرسيد: پس وضعيت ابوطالب عليهالسلام چگونه است؟ امام فرمود: او به رسول خدا صلىاللهعليهوآله و هر چه از ناحيه الهى آورده بود اقراركرد و وصاياى انبياء عليهمالسلام را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله سپرد و از آن روز از دنيا رفت.
علامه مجلسى رحمهالله اين حديث را در بحارالانوار،(2)و مرآة العقول،(3)علامه امينى رحمهالله
در الغدير،(1)همچنين فيض كاشانى رحمهالله در الوافى،(2)بيان نموده و شيخ حر عاملى رحمهالله نيز اين روايت را به همين صورت در اثبات الهداة،(3)نقل نموده است.
اين روايت به وضوح دلالت بر وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام دارد، چرا كه امانات انبياء و وصاياى ايشان سينه به سينه و دست به دست فقط به جانشينان و اوصياء ايشان مىرسيده و از آنجا كه در اين حديث به صراحت بيان شده كه وصاياى انبياء عليهمالسلام نزد جناب ابوطالب عليهالسلام به وديعه گذاشته شده نتيجه مىگيريم كه ايشان وصى الهى و از سلسله اوصياء حضرت ابراهيم عليهالسلام بوده است.
مرحوم كلينى رحمهالله در كتاب كافى حديثى طولانى را ذكر مىكند كه قسمتهايى از آن دلالت كاملى بر اين مطلب دارد كه فقط اوصياء الهى حامل وصاياى انبياء عليهمالسلام هستند.
فَلَمَّا انْقَضَتْ نُبُوَّةُ آدَمَ عليهالسلام وَ اسْتَكْمَلَ أَيَّامَهُ أَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهِ أَنْ يَا آدَمُ عليهالسلامقَدِ انْقَضَتْ نبوّتُكَ وَ اسْتَكْمَلْتَ أَيَّامَكَ فَاجْعَلِ الْعِلْمَ الَّذِى عِنْدَكَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ عِلْمِ النُّبُوَّةِ فِى الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ عِنْدَ هِبَةِ اللَّه.(4)
يعنى: امام باقر عليهالسلام مىفرمايند:... هنگامى كه عمر حضرت آدم عليهالسلام و نبوّتش به پايان رسيد خداوند بر او وحى كرد كه اى آدم عليهالسلام تو به پايان عمر خود و نبوّتت رسيده اى، پس علمى كه نزدت است به همراه ايمان و اسم اعظم و ميراث علم و آثار نبوّت را براى فرزندانت نزد هبه اللّه (شيث عليهالسلام) به وديعه بگذار.
در اين قسمت كاملا مشخص مىگردد كه ميراث انبياء عليهمالسلام و وصاياى ايشان
چيست و به جانشين ايشان يعنى: حضرت شيث عليهالسلام مىرسد.(1)
در ادامه مىفرمايد: شيث عليهالسلام آن وصايا را به جانشين خود سپرد تا آنجا كه نوبت به حضرت نوح عليهالسلام رسيد.
ثُمَّ إِنَّ نُوحاً عليهالسلام لَمَّا انْقَضَتْ نبوّتهُ وَ اسْتُكْمِلَتْ أَيَّامُهُ أَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهِ أَنْ يَا نُوحُ عليهالسلام قَدْ قَضَيْتَ نبوّتكَ وَ اسْتَكْمَلْتَ أَيَّامَكَ فَاجْعَلِ الْعِلْمَ الَّذِى عِنْدَكَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ عِلْمِ النُّبُوَّةِ فِى الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ فَإِنِّى لَنْ أَقْطَعَهَا كَمَا لَمْ أَقْطَعْهَا مِنْ بُيُوتَاتِ الْأَنْبِيَاءِ عليهمالسلام الَّتِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَ آدَمَ عليهالسلام.(2)
يعنى: سپس نوح عليهالسلام زمانى كه مدّت نبوّتش به پايان رسيد و عمرش به آخر آمد خداوند به او وحى نمود كه زمان حيات و نبوّت تو به پايان رسيده، پس علمى كه نزدت است به همراه ايمان و اسم اعظم و ميراث علم و نشانههاى علم نبوّت را در فرزندانت قرار بده كه من هيچ گاه آنها را از خانههاى انبياء عليهمالسلام قطع نخواهم كرد، همچنان كه قبل از اين از خانههاى پيامبرانى كه بين تو و آدم عليهالسلام بودهاند قطع نشده است.
اين فراز اشاره كامل دارد كه اين وصايا دائما از زمان حضرت آدم عليهالسلام تا حضرت نوح عليهالسلام بين انبياء عليهمالسلام دست به دست مىشده و حال خداوند امر فرموده كه نوح عليهالسلام نيز آنها را به فرزندش كه جانشين او است،(3)عطا كند.
در ادامه امام عليهالسلام مىفرمايد:
جَرَى لِكُلِّ نَبِيٍّ مَا جَرَى لِنُوحٍ عليهالسلام وَ كَمَا جَرَى لآِدَمَ وَ هُودٍ وَ صَالِحٍ وَ شُعَيْبٍ وَ إِبْرَاهِيمَ عليهمالسلام.(1)
يعنى: همان اتفاقى كه براى نوح و آدم و هود و صالح و شعيب و ابراهيم عليهمالسلام افتاد براى همه انبياء عليهمالسلام جارى مىشود.
در اين قسمت امام باقر عليهالسلام در مقام كلى گويى مىفرمايند: همان سنت و سيرهاى كه براى نوح عليهالسلام اجرا شد (يعنى: انتقال وصاياى انبياء عليهمالسلام به جانشينانشان) براى تمام انبياء عليهمالسلام خواهد بود و اين مشخص كننده همين مطلب است كه وصاياى انبياء عليهمالسلامفقط به اوصياءشان مىرسد.
بسيارى از بزرگان با استناد به روايت امام كاظم عليهالسلام كه در بالا ذكر شد، قائل به وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام شدهاند.
علامه امينى رحمهالله در الغدير مىنويسد:
هذِه مَرتبةُ فوقَ مَرتبةِ الإيِمان، فإنّها مشفُوعَة بما سبق عن مولانَا أمِيرَالمُؤِنين عليهالسلام تثبَّت لأبِى طالِب عليهالسلام مرتبة الوِصَاية و الحُجّيةَ فِى وقتِه.(2)
يعنى: اين مقام بالاتر از مقام ايمان است و اين مقام به خاطر آن چه كه قبلا بيان نموديم به لطف اميرالمؤمنين عليهالسلام براى ايشان قرار داده شده و اين حديث براى حضرت ابوطالب عليهالسلام مقام وصايت و حجيت در زمان خود را ثابت مىكند.
علامه مجلسى رحمهالله مىفرمايد:
أما أبُو طالب عليهالسلام فَإنه كانَ من أوصِياءِ إبراهِيم و إسمَاعِيل عليهماالسلام و كانَ حَافِظا لكُتبهم
و وصَاياهُم من تلكَ الجَهة لا مِن جهةِ بنى إسرَائِيل.(1)
يعنى: اما ابوطالب عليهالسلام از جمله اوصياء حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام بود و حافظ كتابها و وصاياى انبياء عليهمالسلام از آن جهت است، نه از جهت سلسله انبياء بنى اسرائيل عليهمالسلام.
توضيح اين كه: نبوّت بعد از حضرت ابراهيم عليهالسلام در دو فرزندش اسحاق و اسماعيل عليهماالسلام به دو سلسله تقسيم شد و ادامه يافت؛ يكى فرزندان اسحاق عليهالسلام كه انبياء بنى اسرائيل عليهمالسلام از ايشان بود و ديگرى فرزندان اسماعيل عليهالسلام كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله از ايشان است.
علامه مجلسى رحمهالله در موارد ديگرى نيز اشاره به وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام نموده، من جمله:
و قَد أَجمَعت الشِيعةُ عَلى إسلَامِه و أنه قَد آمَن بِالنَبِى صلىاللهعليهوآله فِى أَولِ الأمر و لَم يَعبُد صَنَما قَط بَل كَانَ مِن أوصياءِ إبراهِيم عليهالسلام و اِشتَهرَ إسَلامُه مِن مَذهَب الشِيعَة حَتى أن المُخالفِين كُلهم نَسَبوا ذَلك إلَيهم و تَواتَرت الأخبَار مِن طُرقِ الخَاصة و العَامة فِى ذَلك.(2)
يعنى: شيعيان، بر ايمان ابوطالب عليهالسلام و اين كه او در ابتداى امر رسالت رسول خدا صلىاللهعليهوآله، به او ايمان آورده و هرگز بتى نپرستيد، اجماع دارند؛ بلكه او از اوصياى حضرت ابراهيم عليهالسلام بود و اسلام ايشان به اندازهاى نزد شيعه مشهور است كه حتىدشمنان شيعه نيز اين اعتقاد را به شيعه نسبت مىدهند، و روايات متواتر از طرق خاصه و عامه، در اين مورد وارد شده.
همچنين علامه مجلسى رحمهالله در كتاب حيات القلوب آورده:
بدان كه اجماع علماى اماميه منعقد گرديده است بر آن كه پدر و مادر حضرت رسول صلىاللهعليهوآله و جميع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم عليهالسلام همه مسلمان بودهاند و نور آن حضرت در صلب و رحم مشركى قرار نگرفته و شبههاى در نسب آن حضرت و آباء و امّهات او نبوده، و احاديث متواتره از طرق خاصه و عامه بر اين مضامين دلالت كرده است، بلكه از احاديث متواتره ظاهر مىشود كه اجداد آن حضرت همه انبياء و اوصياء و حاملان دين خدا بودهاند؛ فرزندان اسماعيل عليهالسلام كه اجداد آن حضرت هستند اوصياى حضرت ابراهيم عليهالسلام بودهاند و هميشه پادشاهى مكه و حجابت خانه كعبه و تعميرات آن با ايشان بوده و مرجع عامه خلق بودهاند و ملت ابراهيم عليهالسلام در ميان ايشان بوده است و به شريعت حضرت موسى و حضرت عيسى عليهماالسلام شريعت ابراهيم عليهالسلام در ميان فرزندان اسماعيل عليهالسلام منسوخ نشد و ايشان حافظان آن شريعت بودند و به يكديگر وصيت مىكردند و آثار انبياء را به يكديگر مىسپردند تا به عبدالمطّلب عليهالسلامرسيد و عبدالمطّلب، ابوطالب عليهماالسلام را وصىّ خود گردانيد، و ابوطالب عليهالسلام كتب و آثار انبياء و ودايع ايشان را بعد از بعثت، تسليم حضرت رسول صلىاللهعليهوآله نمود.(1)
علامه طبسى نجفى رحمهالله در كتاب منيه الراغب با استناد به همين حديث قائل به وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام شده.
(و رُوِى اَنّه كَانَ وصِيا من اوصِياءِ اِبراهِيم عليهالسلام كمَا رواه الكُلِينِى فِى الكَافِى)
يعنى: روايت شده كه حضرت ابوطالب عليهالسلام وصىاى از اوصياء حضرت ابراهيم عليهالسلام بوده همچنان كه كلينى در كافى آن را ذكر كرده است.
1) - حياة القلوب المجلسى، جلد: 3، صفحه: 51.
شيخ حر عاملى رحمهالله نيز در كتاب اثبات الهداة به مسأله وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام اشاره كرده و پس از نقل اين حديث مىنويسد:
أقُولُ: دفعُ الوَصَايَا بأمرِ الأنبِيَاء و الأوصِياء عليهمالسلام و أبُوطالِب رَاو للوَصِية و النَص و الأمرُ بدَفعِ وصَايَا الأنبيَاء السَابِقيِن عليهمالسلام (1).
يعنى: رساندن وصايا از امورى است كه مربوط به انبياء و اوصياء عليهمالسلام مىباشد و حضرت ابوطالب عليهالسلام حامل وصايا و نصوص، و مأمور رساندن وصاياى انبياء گذشته عليهمالسلام به رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودهاند.
أَمِيرَالمُؤِنين عليهالسلام قِيلَ لَه: مَن كَانَ آخِرُ الأوصِياءِ قَبَلَ النَبىّ صلىاللهعليهوآله ؟ فَقَالَ: أَبِى.(2)
يعنى: از اميرالمؤمنين عليهالسلام سؤل شد: چه كسى آخرين وصى الهى قبل از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله بود؟ پس امام عليهالسلام فرمود: پدرم (حضرت ابوطالب عليهالسلام).
اين حديث صراحت كاملى بر وصى بودن حضرت ابوطالب عليهالسلام دارد و علامه امينى رحمهالله نيز در الغدير اين حديث را آورده و از آن همين نتيجه را گرفته است.(3)
شيخ ابوالحسن فتونى و كتابش؛ ضياءالعالمين كه اين حديث در آن ذكر شده، همواره در طول تاريخ مورد نظر و عنايت علماء و دانشمندان شيعه بوده است.
علامه امينى رحمهالله در وصف ايشان چنين نوشتهاند:
و شِيخُنَا العَلَم القُدوَة أَبِى الحَسَن الشَريِف الفُتُونِى فِى الجُزء الثَانِى مِن كِتابه القَيِّم
الضخم ضِيَاء العَالَمِين وَ الكِتَابُ مُوجُود عِندَنَا و هُو أحسَنُ مَا كَتَبَ فِى المُوضُوع.(1)
يعنى: استاد بزرگ و شناخته شده ما و مقتدا و پيشواى شيعه ابى الحسن شريف فتونى در جلد دوم از كتاب پر قيمت و وزين ضياءالعالمين كه نزد ما موجود است و بهترين كتاب در موضوع امامت است... .
ايشان در جاى ديگرى از الغدير مىنويسد:
كَمَا فَصّلَ القُولُ فِيهَا شِيخُنا الحُجَة أبُو الحَسَن الشَريِف الفتُونِى المُتَوفَى 1138 فِى كِتابِه القَيّم الضخم "ضِياءُ العَالَمَين" و هُو أثمَنُ كِتَاب ألّفَ فِى الإمَامَة.(2)
يعنى: همچنان كه كلام را در اين مسأله تفصيل داده، استاد ما حجة الاسلام ابوالحسن شريف فتونى كه در سال 1138 قمرى از دار دنيا رفت در كتاب پرقيمت و گرانقدرش (ضياءالعالمين) كه پر محتواترين كتاب در موضوع امامت است... .
شيخ محمد حسن نجفى در مقدمه كتاب جواهر الكلام نوشته است:
العَالِم الجَلِيل المُولَى أَبى الحَسَن الشَريِف العَاملِى الفتُونِى صَاحِب كِتَابِ ضِيَاءُ العَالَمِين فِى الإمَامَة المَعرُوفُ الذِى لا يَزالُ مَخطُوطَا عِندَ الأسره الجَوَاهِريَة.(3)
يعنى: عالم جليل القدر مولا ابى الحسن شريف عاملى فتونى صاحب كتاب ضياءالعالمين كه در مورد امامت نوشته شده و معروف است كه نسخه خطى آن دائما در خاندان جواهرى موجود است.
علامه مجلسى رحمهالله در بحارالانوار نوشته:
العَالِمُ العَامِل الفَاضِل الكَامِل المُدَقِق العَلامَة أَفقَه المُحَدّثِين و أكَمَلُ الرَبَانيِيِن
الشَريِف العَدل المُولَى أبُو الحَسَن بنِ مُحمَد طَاهِر بنِ عَبدُ الحَمِيد بنِ مُوسَى بنِ عَلِى بنِ مَعتُوق بنِ عَبدُ الحَمِيد الفتُونِى النَباطِى العَاملِى الأصفَهانِى الغَروى و كَانَت أُمُه أُختُ السِيد الآمِير مُحمَد صَالِح السَابِق ذَكَرَه و هُو جَد شِيخَنا الفَقِيه صَاحِب جَواهِر الكَلَام مِن طَرفِ أُم.(1)
يعنى: عالم عامل و فاضل كامل، علامه بسيار با دقت، فقيهترين محدث و مربى كامل عادل شريف، مولا ابوالحسن بن محمد طاهر بن عبدالحميد بن موسى بن على بن معتوق بن عبدالحميد فتونى نباطى عاملى اصفهانى غروى كه مادرش، خواهر سيد امير محمد صالح كه قبلا در موردش نوشتيم و ضمنا ايشان از طرف مادر جد استاد فقيه ما صاحب جواهر الكلام است.
در جلد: 53 بحارالانوار، صفحه: 276، نيز چنين آمده:
قَالَ العَالِم النَحريِر النَقَاد البَصِيِر المُولَى أبُو الحَسَن الشَريِف العَامِلى الغَرَوى تِلمِيذ العَلَامَة المَجلِسى وَ هُو جَدّ شِيخ الفُقَهاء فِى عَصرِه صَاحِبُ جَواهِر الكَلام مِن طَرَف أُمِّه و يُنقَل عَنه فِى الجَواهِر كَثِيرا صَاحِب التَفسِير الحَسَن الذى لَم يُؤَف مِثلُه و إن لَم يُبرَز مِنه إلّا قَليل إلّا أنّ فِى مُقَدَمَاتِه مِن الفَوائِد مَا يَشفِى العَليل و يَروى الغَليل و غَيره قَال فِى كِتابِ ضِياء العَالمَين و هُو كِتاب كَبَير منِيف عَلى سِتّين ألف بِيت كَثِير الفَوائِد قَليلُ النَظِير.
يعنى: عالم متبهر و بزرگ، نقد كننده تيزبين، مولا ابوالحسن شريف عاملى غروى شاگرد علامه مجلسى رحمهالله كه از طرف مادر؛ جد شيخ الفقها در زمان خود، يعنى صاحب جواهر است و از ايشان در جواهر، كلمات بسيارى نقل شده و صاحب تفسير بسيار خوبى كه مانندش تأليف نشده، هر چند جز اندكى از آن نوشته نشد، لكن در مقدماتش فوايد بسيارى است كه مشكلات را رفع مىكند و ايضا
1) - بحار الأنوار، جلد: 102، صفحه: 86.
رواياتى از روى اشتياق بسيار نقل شده و صاحب كتابهاى ديگرى غير از آن است، در كتاب ضياءالعالمين كه كتابى بزرگ و مفيد است و داراى شصت هزار بيت است كه فوايد بسيار و كم نظيرى در آن مىباشد.
در جاى ديگر از اين كتاب نيز چنين آمده:
و هَذا الشَيخُ جَليلُ القَدر عَظيمُ الشَأن أفضَلُ أَهلِ عَصرِه فيمَا أعلم و هُو مُؤّف تَفسِير مِرآةُ الأنوَار إلى أواسِط سُورةُ البَقرة يُقرَب مُقدَماتُه مِن عِشرين ألف بِيت لا يُوجَد مِثلُه و كِتابُ ضِياءُ العَالَمِين فِى الإمَامَة يَزِيدُ مِن سِتّينَ ألف بيت أجمَع و أجّل مَا كَتَبَ فِى هَذا الفَن.(1)
يعنى: اين استاد جليل القدر و عظيم الشأن، افضل اهل زمان خود در آن چه كه من مىدانم است و ايشان مؤف كتاب تفسير مرآة الانوار مىباشد كه تا اواسط سوره بقره بيشتر نيست كه مقدماتش حدود بيست هزار بيت مىباشد و بىنظير است، و كتاب ضياءالعالمين در بحث امامت كه بيش از شصت هزار بيت دارد و بزرگترين و جامعترين كتابى است كه در اين رشته نوشته شده.
شيخ عباس قمى رحمهالله نيز در مورد ايشان مىنويسد:
أبُو الحَسَن الشَريف ابنِ الشِيخ مُحَمد طَاهِر بنِ عَبدُ الحَمِيد بنِ مُوسَى بنِ عَلِى بنِ معتُوق بنِ عَبدُ الحَميِد الفتُونِى النَبَاطِى العَامِلى الأصبَهَانِى الغَرَوى المُتَوفَى سَنة 1138 أَفضَلُ أهلِ عَصرِه وأطوَلُهم بَاعَا... .
يَروَى هُو عَن العَلامِة المَجلِسِى و عَن الشِيخ الحُر العَامِلى و عَن خَالِه الخَاتُون آبَادِى و عَن السِيد الجَزائِرى و غَير هَؤاءِ رِضوَانُ اللّه عَليِهم أجمَعَين.
و يَروِى عَنه السِيد الاَجَل الشَهِيد السِيد نَصرُ اللهِ المُوسَوى الحَائرِى المُدَرِس فِى
1) - بحار الأنوار، جلد: 102، صفحه: 88.
الرُوضَة الحُسِينيَة صَاحِب الرَوَضَاتِ الزَهَرات فِى المُعجِزات بَعدَ الوَفَاةِ و سَلاسِل الذَهَب وَ غِير ذَلِك... .
يَروِى عَن السِيد المَذكُور الاَجَل السِيد حُسَين القَزوِينِى أَحَد مَشَايِخ العَلامَة بَحَرُ العُلُوم، و السِيد مُحمَد بنِ أمِير الحَاج، شَارحِ قَصيِدة أبِى فَراس و الشِيخ أحمَد بنِ الشِيخ حَسَن النَحوَى، رِضوَانُ اللّه عَلَيهِم أجمَعَيِن.(1)
يعنى: ابوالحسن شريف بن شيخ محمد طاهر بن عبدالحميد بن موسى بن على بن معتوق بن عبدالحميد فتونى نباطى عاملى اصفهانى غروى كه در سال 1138 قمرى فوت كرد، فاضلترين فرد زمان خود و بخشنده ترينشان بود... .
و روايت كرده از علامه مجلسى و شيخ حر عاملى و از دايى خود خاتون آبادى و از سيد جزائرى و ديگران از آنها رضوان اللّه عليهم.
و از او روايت نمودهاند سيد بزرگوار شهيد سيد نصراللّه موسوى حائرى كه در حرم امام حسين عليهالسلام مجلس درس داشت و صاحب كتاب روضات زهرات در معجزاتى كه بعد از وفات رخ داده و كتاب سلاسل الذهب و غيره... .
و از سيد فوق الذكر روايت نموده سيد بزرگوار حسين قزوينى يكى از اساتيد علامه بحرالعلوم و سيد محمد بن امير الحاج شارح قصيده ابى فراس و شيخ احمد بن شيخ حسن نحوى رحمهالله.
فقيه، اصولى، مفسر و محدث مشهور شيعى محدث كاظمينى رحمهالله از مراجع بزرگ زمان خود در كتاب تكمله الامل الآمل نوشته:
المولى أبو الحسن الشريف بن محمد طاهر بن عبد الحميد بن موسى بن على بن محمد بن معتوق بن عبد الحميد الفتونى النباطى العاملى الأصفهانى الغروى و يظهر من
1) - الكنى و الالقاب، جلد: 1، صفحه: 52.
إجازات جملة من مشايخه له أن جملة من آبائه كانوا علماء أجلاء فقهاء، كإجازة الشيخ محمد حسين بن الحسن الميسى و إجازة الشيخ أحمد بن محمد بن يوسف البحرانى و إجازة الشيخ عبد الواحد بن محمد بن أحمد البورانى... .
قال العلامة النورى رحمهالله فى ترجمة: أفقه المحدثين و أكمل الربانيين، الشريف العدل... .
و هو يروى عن المجلسى رحمهالله صاحب البحار... .
و أما عد مشايخه و من يروى عنهم و من يروى عنه فقد استقصيتهم فى "بغية الوعاة فى طبقات مشايخ الإجازات".(1)
يعنى: مولا أبوالحسن شريف بن محمد طاهر بن عبدالحميد بن موسى بن على بن محمد بن معتوق بن عبد الحميد فتونى نباطى عاملى أصفهانى غروى كه با توجه به اجازاتى كه براى ايشان صادر شده برخى از اساتيد ايشان را مىتوان شناخت، ضمن اين كه برخى از پدران ايشان از فقها و علماء جليل القدر بودهاند، مثل اجازه شيخ محمد حسين بن حسن ميسى و اجازه شيخ احمد بن محمد بن يوسف بحرانى و اجازه شيخ عبدالواحد بن محمد بن احمد بورانى... .
علامه نورى رحمهالله در كتاب ترجمه فرموده: او فقيهترين محدثين و كاملترين مربى و عادلى شريف است... .
ايشان از مجلسى رحمهالله صاحب بحار روايت نموده است... .
اما اساتيد ايشان و كسانى كه از او روايت نمودهاند و ايشان از آنها روايت نموده همه و همه در كتاب "بغية الوعاة فى طبقات مشايخ الاجازات" جمع آورى شده است.
1) - تكمله الامل الآمل، صفحه: 443.
تعاريف و تمجيدهايى كه افرادى همچون علامه امينى و شيخ عباس قمى و محدث كاظمينى و مرحوم علامه نورى رحمهالله و... از شيخ ابوالحسن فتونى و كتاب ضياءالعالمين ايشان نمودهاند نشان دهنده شخصيت و دقت و علم و تقوا و توثيق بسيار ايشان است كه خود بيان كننده اين است كه ايشان حديثى را بدون دقت نظر در سند و متن آن، روايت نمىكند.
مرحوم صدوق رحمهالله در كتاب اعتقادات خود آورده:
وَ قَالَ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآله خَرَجْتُ مِنْ نِكَاحٍ وَ لَمْ أَخْرُجْ مِنْ سِفَاحٍ مِنْ لَدُنْ آدَمَ عليهالسلام وَ قَدْ رُوِيَ أَنَّ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ عليهالسلام كَانَ حُجَّةً وَ أَبُوطَالِبٍ عليهالسلام كَانَ وَصِيَّهُ.(1)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: تمام پدران من از آدم تا عبداللّه عليهمالسلام همه از طريق نكاح و ازدواج متولد شدهاند و هيچ يك از زنا متولد نشدند، و قطعا روايت شده كه حضرت عبدالمطلب عليهالسلام حجت الهى (پيامبر) بر مردم و جناب ابوطالب عليهالسلام وصى ايشان بود.
اين مطلب صدوق رحمهالله به صراحت بيان كننده وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام است و خود ايشان در كتاب اعتقاداتش به استناد همين روايت قائل به وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام است.
علامه شيخ محمد امامى رحمهالله در كتاب شرح دعاء صباح مىفرمايد: شيعه معتقد است كه پدران رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام تا حضرت آدم عليهمالسلام همه نبى و وصى بودهاند و پدر حضرت ابراهيم عليهالسلام تارخ بوده و آذر عموى ايشان مىباشد... و
1) - اعتقادات صدوق، صفحه: 110.
جناب عبدالمطلب عليهالسلام و پدرانشان از ناحيه حضرت اسماعيل عليهالسلام تماما از اوصياء حضرت ابراهيم عليهالسلام بودهاند و جناب ابوطالب عليهالسلام بعد از حضرت عبدالمطلب عليهالسلام وصى بودند و كتب حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام و سائر انبياء و اوصياء عليهمالسلام و وديعههاى ايشان نزد او بوده و او تمامش را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله تحويل داده است.
مرحوم مجلسى رحمهالله نيز اين حديث را در بحارالانوار، جلد: 15، صفحه:117 نقل نموده است.
البته توجه به اين مطلب ضرورى است كه چون مرحوم صدوق رحمهالله نزديك به عصر حضور امام معصوم عليهالسلام و اوايل غيبت امام عصر ارواحنافداه بودهاند لذا كسب قطع و يقين برايشان بسيار آسان بوده و به همين دليل وقتى ايشان مىفرمايند: (روى) در واقع مسلم است كه در زمان ايشان اين مطلب مشهور و واضح و از ناحيه امام معصوم قطعى الصدور بوده است.
قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ عليهالسلام إِنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ أَسَدٍ عليهاالسلام جَاءَتْ إِلَى أَبِى طَالِبٍ عليهالسلام لِتُبَشِّرَهُ بِمَوْلِدِ النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله فَقَالَ أَبُوطَالِبٍ عليهالسلام اصْبِرِي سبْتاً أُبَشِّرْكِ بِمِثْلِهِ إِلَّا النُّبُوَّةَ وَ قَالَ السَّبْتُ ثَلَاثُونَ سَنَةً وَ كَانَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ أَمِيرالْمُؤمِنِينَ عليهالسلام ثَلَاثُونَ سَنَةً.(1)
يعنى: امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله متولد شد، فاطمه بنت اسد عليهاالسلام خدمت حضرت ابوطالب عليهالسلام آمد تا خبر تولد رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به ايشان بشارت دهد، حضرت ابوطالب عليهالسلام به فاطمه بنت اسد عليهاالسلام فرمود: مدّتى صبركن، آن گاه من بشارت فرزندى همچون او را به تو مىدهم، با اين تفاوت كه او فقط پيامبر خدا
1) - الكافى، جلد:1، صفحه: 452.
نيست، آن گاه بيان كردند: اين مدت سى سال است، امام صادق عليهالسلام فرمود: بين رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام سى سال اختلاف سن بود.
اين حديث به صراحت بيان كننده اين مطلب است كه جناب ابوطالب عليهالسلام امين اسرار الهى بوده و از جانب خداوند خبر از وقايع آينده داشته است، زيرا اخبارى كه ايشان داده بسيار صحيح بوده و دقيقا تمام آن اخبار در آينده رخ داده و همان طور كه قبلا بيان شد اين از خصوصيات انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام است كه خبر از اسرار و علوم الهى دارند، لذا اين حديث نيز گواه ما بر وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام است.
در كتاب ابهى المداد فى شرح موتمر علماء بغداد كه ابن عطيه مالكى مذهب نوشته و محمد جميل محمود از علماء شيعه لبنان آن را شرح زده، بعد از ذكر اين حديث نوشته شده:
يدل هذا الحديث على تقدّم إيمان أبى طالب عليهالسلام و أنه كان من الأوصياء و أمينا على أسرار الأنبياء عليهمالسلام.(1)
يعنى: اين حديث بر ايمان ابوطالب عليهالسلام و اين كه او از اوصياء الهى و امين اسرار انبياء عليهمالسلام است دلالت مىكند.
واقعهاى كه در اين حديث به آن پرداخته شده از طرق ديگر و با اندك تفاوتى باز هم نقل شده كه در اين جا به برخى از آنها اشاره مىشود.
سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام يَقُولُ لَمَّا وُلِدَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فُتِحَ لآِمِنَةَ بَيَاضُ فَارِسَ وَ قُصُورُ الشَّامِ فَجَاءَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ أُمُّ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ
عليهالسلام إِلَى أَبِىطَالِبٍ عليهالسلام ضَاحِكَةً مُسْتَبْشِرَةً فَأَعْلَمَتْهُ مَا قَالَتْ آمِنَةُ فَقَالَ لَهَا أَبُوطَالِبٍ عليهالسلام وَ تَتَعَجَّبِينَ مِنْ هَذَا إِنَّكِ تَحْبَلِينَ وَ
1) - أبهى المداد فى شرح مؤمر علماء بغداد، جلد:2، صفحه: 372.
تَلِدِينَ بِوَصِيِّهِ وَ وَزِيرِهِ.(1)
يعنى: امام صادق عليهالسلام فرمود: وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله متولد شد حجابها از مقابل چشم حضرت آمنه عليهاالسلام كنار رفت و ايشان كاخهاى مدائن در فارس و قصرهاى شام را ديد، پس فاطمه بنت اسد عليهاالسلام مادر اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد ابوطالب عليهالسلام رسيد و در حالى كه خندان بود بشارت تولد پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ابوطالب
عليهالسلام داد، سپس ابوطالب عليهالسلام را از آن چه كه آمنه عليهاالسلام از ديده هايش برايش نقل كرده بود با خبر كرد، ابوطالب عليهالسلام به او فرمود: از آن چه كه الان به تو مىگويم تعجب مىكنى، تو صاحب فرزندى مىشوى و او را به دنيا مىآورى كه وصى و وزير فرزند آمنه عليهاالسلام خواهد بود.
عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام قَالَ: كَانَ حَيْثُ طُلِقَتْ آمِنَةُ بِنْتُ وَهْبٍ عليهاالسلام وَ أَخَذَهَا الْمَخَاضُ بِالنَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله حَضَرَتْهَا فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ عليهاالسلام امْرَأَةُ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام فَلَمْ تَزَلْ مَعَهَا حَتَّى وَضَعَتْ فَقَالَتْ إِحْدَاهُمَا لِلْأُخْرَى هَلْ تَرَيْنَ مَا أَرَى فَقَالَتْ وَ مَا تَرَيْنَ قَالَتْ هَذَا النُّورَ الَّذِي قَدْ سَطَعَ مَا بَيْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ فَبَيْنَمَا هُمَا كَذَلِكَ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِمَا أَبُوطَالِبٍ عليهالسلامفَقَالَ لَهُمَا مَا لَكُمَا مِنْ أَيِّ شَيْءٍ تَعْجَبَانِ فَأَخْبَرَتْهُ فَاطِمَةُ عليهالسلام بِالنُّورِ الَّذِي قَدْ رَأَتْ فَقَالَ لَهَا أَبُوطَالِبٍ عليهالسلامأَ لَا أُبَشِّرُكِ فَقَالَتْ بَلَى فَقَالَ أَمَا إِنَّكِ سَتَلِدِينَ غُلَاماً يَكُونُ وَصِيَّ هَذَا الْمَوْلُود.(2)
يعنى: امام صادق عليهالسلام فرمود: زمانى كه درد زايمان حضرت آمنه عليهالسلام براى تولد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آغاز شد فاطمه بنت اسد عليهاالسلام همسر ابوطالب عليهالسلام آمد و دائما نزدايشان بود تا رسول خدا
صلىاللهعليهوآله به دنيا آمد، پس يكى از آن دو به ديگرى گفت: آيا تو آن چه من ديدم را ديدى؟ او گفت: تو چه ديدى؟ گفت: اين نورى كه بين مشرق و مغرب زمين ساطع شده و آن دو در همين حال بودند كه ابوطالب عليهالسلام بر آنها وارد شد و
پرسيد: چه شده؟ چه چيزى شما را به تعجب انداخته؟ فاطمه بنت اسد عليهالسلامجريان را نقل كرد، حضرت ابوطالب عليهالسلام به او فرمود: آيا بشارتى به تو بدهم؟ فاطمه عليهالسلام گفت: بله، ابوطالب عليهالسلام فرمود: تو به زودى فرزندى به دنيا مىآورى كه وصى اين مولود است.
ملّا صالح مازندرانى در شرح كافى در مورد اين حديث مىفرمايد:
فيه دلالة على كمال أبى طالب عليهالسلام و قيل انه كان من أوصياء عيسى عليهالسلام و فى بعض الاخبار دلالة عليه.(1)
يعنى: اين حديث دلالت بر كمال جناب ابوطالب عليهالسلام دارد و گفته شده كه قطعا او از اوصياء حضرت عيسى عليهالسلام بوده و در بعضى از روايات دلايلى بر اين مطلب وجود دارد.
سليمان بن ابراهيم قندوزى؛ از علماى اهل سنت حنفى مذهب در كتاب ينابيع الموده چنين آورده:
عباس بن عبد المطلب قال:
لمّا ولدت فاطمة بنت أسد عليهاالسلام عليا عليهالسلام سمّته باسم أبيه (أسد)، و لم يرض أبوطالب عليهالسلام بهذا. فقال: هلمّ حتى نعلو أبا قبيس ليلا، و ندعو خالق الخضراء فلعلّه أن ينبئنا فى اسمه.
فلمّا أمسيا خرجا و صعدا أبا قبيس و دعيا اللّه تعالى فأنشأ أبوطالب عليهالسلام شعرا:
يا رب الغسق الدجى و الفلق المبتلج المضى
1) - شرح أصول الكافى لمولى صالح المازندرانى، جلد:12، صفحه: 402.
بين لنا عن امرك المقضى بما نسمى ذلك الصبى
فاذا خشخشة من السماء، فرفع أبوطالب عليهالسلام طرفه فاذا لوح مثل زبرجد أخضر فيه أربعة أسطر، فأخذه بكلتا يديه و ضمّه الى صدره ضمّا شديدا فإذا مكتوب:
خصصتما بالولد الزكى
و الطاهر المنتجب الرضى
و اسمه من قاهر العلى
على اشتق من العلى
فسرّ أبوطالب عليهالسلام سرورا عظيما، و خرّ ساجدا للّه تبارك و تعالى، و عقّ بعشرة من الإبل، و كان اللوح معلّقا فى بيت الحرام يفتخر به بنو هاشم على قريش حتى غاب زمان قتال الحجاج ابن الزبير.(1)
يعنى: وقتى فاطمه بنت اسد عليهاالسلام اميرالمؤمنين عليهالسلام را به دنيا آورد نام پدرش (اسد) را بر او نهاد، ولى ابوطالب عليهالسلام راضى به اين نام نشد و گفت: صبر كن امشب بالاى كوه ابوقبيس روم و با خالق آسمانها حرف بزنم شايد او نام اين فرزند را براى ما بيان كند، پس عصر از خانه خارج شد و بالاى كوه ابوقبيس رفته و شروع به سخن گفتن با خدا كرد و اشعارى را به اين مضمون خواند: اى خداوند آسمانها و خورشيد و ماه! نامى را كه براى اين كودك مقدّر فرمودهاى براى ما آشكار كن، در اين هنگام صدايى از آسمان بلند شد، ابوطالب عليهالسلام بالا را نگاه كرد و لوحى را از جنس زبرجد سبز ديد كه چهار سطر بر آن نوشته شده بود، آن لوح را با هر دو دستش گرفت و محكم به سينه چسباند، بر روى آن لوح نوشته بود شما دو نفر را به فرزندى پاك و انتخاب شده و مورد رضاى خدا اختصاص داديم و نامش از طرف خداى قدرتمند بلند مرتبه؛ على گذاشته شد كه از اعلى كه به معناى بلند مرتبه است گرفته شده، پس ابوطالب عليهالسلام بسيار خوشحال شد و براى خدا سجده كرد و ده شتر را براى عقيقه قربانى نمود و آن لوح در خانه كعبه
1) - ينابيع المودة، جلد: 2، صفحه: 306.
آويزان بود و بنى هاشم به واسطه آن بر قريش افتخار مىكردند تا اين كه در زمان جنگ بين حجاج و ابن زبير ناپديد شد.
اين روايت بيان كننده اين مطلب است كه حضرت ابوطالب عليهالسلام محدّث بوده و خداوند با او سخن مىگفته كه اين مسأله از خصوصيات انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام است.
علامه مجلسى رحمهالله نيز اين حديث را در بحار با مقدارى تفاوت نقل كرده:
أَبُو عَلِيِّ بْنِ هَمَّامٍ رَفَعَهُ أَنَّهُ لَمَّا وُلِدَ عَلِيٌّ عليهالسلام أَخَذَ أَبُو طَالِبٍ عليهالسلام بِيَدِ فَاطِمَةَ عليهالسلام وَ عَلِيٌّ عليهالسلام عَلَى صَدْرِهِ وَ خَرَجَ إِلَى الْأَبْطَحِ وَ نَادَى
يَا رَبِّ يَا ذَا الْغَسَقِ الدَّجِىِّ
وَ الْقَمَرِ الْمُبْتَلِجِ الْمُضِىِّ
بَيِّنْ لَنَا مِنْ حُكْمِكَ الْمَقْضِىِّ
مَا ذَا تَرَى فِى اسْمِ ذَا الصَّبِىِّ
قَالَ فَجَاءَ شَىْءٌ يَدِبُّ عَلَى الْأَرْضِ كَالسَّحَابِ حَتَّى حَصَلَ فِى صَدْرِ أَبِى طَالِبٍ عليهالسلام فَضَمَّهُ مَعَ عَلِيٍّ عليهالسلام إِلَى صَدْرِهِ فَلَمَّا أَصْبَحَ إِذَا هُوَ بِلَوْحٍ أَخْضَرَ فِيهِ مَكْتُوبٌ
خُصِّصْتُمَا بِالْوَلَدِ الزَّكِيِّ
وَ الطَّاهِرِ الْمُنْتَجَبِ الرَّضِيِّ
فَاسْمُهُ مِنْ شَامِخٍ عَلِىٍّ
عَلِىٌّ اشْتُقَّ مِنَ الْعَلِىِّ
قَالَ فَعَلَّقُوا اللَّوْحَ فِى الْكَعْبَةِ وَ مَا زَالَ هُنَاكَ حَتَّى أَخَذَهُ هِشَامُ بْنُ عَبْدِ الْمَلِك.(1)
يعنى: وقتى على عليهالسلام متولد شد ابوطالب عليهالسلام دست فاطمه بنت اسد عليهاالسلام را گرفت و على عليهالسلام را بغل كرده و به صحراى ابطح رفت و گفت: اى پروردگار آسمانها و خورشيد و ماه! نامى را كه براى اين كودك مقدر نمودهاى آشكار كن، پس چيزى مثل ابر كه به آرامى بر روى زمين حركت مىكرد آمد تا در مقابل ابوطالب عليهالسلام قرار گرفت، ابوطالب عليهالسلام آن را به همراه على عليهالسلام به سينه چسباند، وقتى صبح شد معلوم گشت كه
1) - بحار الأنوار، جلد: 35، صفحه: 18.
آن، لوح سبز رنگى بوده كه رويش نوشته شده بود؛ شما دو نفر را به فرزندى پاك و انتخاب شده و مورد رضاى خدا اختصاص داديم و نامش از طرف خداى قدرتمند بلند مرتبه على گذاشته شد كه از اعلى به معناى بلند مرتبه گرفته شده است.
ابن فتال نيشابورى حديث طولانى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در كتاب روضة الواعظين نقل نموده:
شبى كه نطفه اميرالمؤمنين على عليهالسلام منعقد گرديد در مكه تا چند روز زلزله شد به طورى كه قريش دور هم جمع شده و تصميم گرفتند بتهاى خود را بالاى كوه ابوقبيس ببرند و به آنها متوسل شوند تا اين بلا از آنها برطرف شود، بالاخره بالاى كوه رفته و شروع به توسل به بتها كردند كه ناگهان كوه شروع به لرزش كرد به گونهاى كه صخرههاى كوه ريخت و همه بتهاى آنها با صورت روى زمين افتادند، قريشان با خود گفتند: ما ديگر طاقت تحمل اين مصيبت را نداريم، در همين حال حضرت ابوطالب عليهالسلام كه هيچ اهميتى به اين اتفاقات نمىداد بالاى كوه آمده و شروع به سخن گفتن كرد:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَدْ أَحْدَثَ فِى هَذِهِ اللَّيْلَةِ حَادِثَةً وَ خَلَقَ فِيهَا خَلْقاً إِنْ لَمْ تُطِيعُوهُ وَ لَمْ تُقِرُّوا بِوَلَايَتِهِ وَ تَشْهَدُوا بِإِمَامَتِهِ لَمْ يَسْكُنْ مَا بِكُمْ وَ لَا يَكُونُ لَكُمْ بِتِهَامَةَ مَسْكَناً فَقَالُوا يَا أَبَاطَالِبٍ عليهالسلام إِنَّا نَقُولُ بِمَقَالَتِكَ فَبَكَى أَبُوطَالِبٍ
عليهالسلام وَ رَفَعَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى يَدَيْهِ وَ قَالَ إِلَهِى وَ سَيِّدِى أَسْأَلُكَ بِالْمُحَمَّدِيَّةِ الْمَحْمُودَةِ وَ بِالْعَلَوِيَّةِ الْعَالِيَةِ وَ بِالْفَاطِمِيَّةِ الْبَيْضَاءِ إِلَّا تَفَضَّلْتَ عَلَى تِهَامَةَ بِالرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ فَوَ الَّذِى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَقَدْ كَانَتِ الْعَرَبُ تَكْتُبُ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ فَتَدْعُو بِهَا عِنْدَ شَدَائِدِهَا فِى الْجَاهِلِيَّةِ وَ هِيَ لَا تَعْلَمُهَا وَ لَا تَعْرِفُ حَقِيقَتَهَا فَلَمَّا كَانَتِ اللَّيْلَةُ الَّتِي وُلِدَ فِيهَا أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ عليهالسلام أَشْرَقَتِ السَّمَاءُ
بِضِيَائِهَا وَ تَضَاعَفَ نُورُ نُجُومِهَا وَ أَبْصَرَتْ مِنْ ذَلِكَ قُرَيْشٌ عَجَباً فَهَاجَ بَعْضُهَا فِي بَعْضٍ وَ قَالُوا قَدْ حَدَثَ فِي السَّمَاءِ حَادِثَةٌ وَ خَرَجَ أَبُوطَالِبٍ عليهالسلام يَتَخَلَّلُ سِكَكَ مَكَّةَ وَ أَسْوَاقَهَا وَ يَقُولُ يَا أَيُّهَا النَّاسُ تَمَّتْ حُجَّةُ اللَّهِ وَ أَقْبَلَ النَّاسُ يَسْأَلُونَهُ عَنْ عِلَّةِ مَا يَرَوْنَهُ مِنْ إِشْرَاقِ السَّمَاءِ وَ تَضَاعُفِ نُورِ النُّجُومِ فَقَالَ لَهُمْ أَبْشِرُوا فَقَدْ ظَهَرَ فِى هَذِهِ اللَّيْلَةِ وَلِيٌّ مِنْ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ يُكْمِلُ اللَّهُ فِيهِ خِصَالَ الْخَيْرِ وَ يَخْتِمُ بِهِ الْوَصِيِّينَ وَ هُوَ إِمَامُ الْمُتَّقِينَ وَ نَاصِرُ الدِّينِ وَ قَامِعُ الْمُشْرِكِينَ وَ غَيْظُ الْمُنَافِقِينَ وَ زَيْنُ الْعَابِدِينَ وَ وَصِيُّ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِينَ إِمَامُ هُدًى وَ نَجْمُ عُلًا وَ مِصْبَاحُ دُجًى وَ مُبِيدُ الشِّرْكِ وَ الشُّبُهَاتِ وَ هُوَ نَفْسُ الْيَقِينِ وَ رَأْسُ الدِّينِ فَلَمْ يَزَلْ يُكَرِّرُ هَذِهِ الْكَلِمَاتِ وَ الْأَلْفَاظ.(1)
يعنى: اى مردم! به دست خداوند تبارك و تعالى در اين شب حادثهاى رخ داده و كسى خلق شده كه اگر او را اطاعت نكنيد و به ولايتش شهادت ندهيد و اقرار به امامتش نكنيد اين اتفاقاتى كه برايتان رخ داده برطرف نمىشود و شما نمىتوانيد در مكه زندگى كنيد، پس همه گفتند: اى ابوطالب عليهالسلام ما نيز همان چيزى را كه تو مىگويى گفته و مىپذيريم، پس ابوطالب عليهالسلام گريست و دستانش را به سمت خدا براى دعا بالا برد و فرمود: و اى خدا و سرور من از تو تقاضا مىكنم كه بحق محمدية المحموده و بالعلوية العالية و بالفاطمية البيضاء (كه در واقع اسامى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام و فاطمه زهرا عليهاالسلام است) بر اهل مكه تفضلى بفرمايى و با رأفت و مهربانى برخورد كنى به حق آن كه دانه را مىشكافد و مردم را نجات مىدهد اين مصيبت را از ما برطرف فرما، در اين جا رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اعراب در دوران جاهليت اين كلمات را نوشتند و در زمان سختىها به آن متوسل مىشدند، در حالى كه معنا و حقيقت اين كلمات را نمىدانستند، سپس فرمود: تا اين كه در آن شب كه اميرالمؤمنين على عليهالسلام متولد شد آسمانها با نور وجود ايشان روشن، و نور ستارگان
1) - روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، جلد:1، صفحه: 78.
آسمان دو برابر شد، به طورى كه قريش از ديدن اين اتفاقات متعجب شده و با خود مىگفتند: اتفاقى در آسمانها رخ داده است، در اين حال بود كه ابوطالب عليهالسلام از خانه خارج شد و در بيابانها و بازارهاى مكه به راه افتاد و مىگفت: حجت الهى تمام گشت، مردم اطرافش جمع شدند و از علت روشنايى آسمان و نور بيش از حد ستارگان پرسيدند، پس ابوطالب عليهالسلام فرمود: ما را بشارت دادند كه در اين شب ولىاى از اولياء الهى وارد دنيا شد كه خداوند تمام خصلتهاى نيكو را در او كامل كرده و به وسيله او سلسله اوصياء را پايان بخشيده و او امام متقين و يارى كننده دين و خوار كننده و دفع
كننده مشركين و خشمگين در مقابل منافقين و زينت عبادت كنندگان و وصى رسول خدا و پيشواى هدايت و ستاره درخشان آسمان و چراغ روشن گر در تاريكىها است و او عين يقين و تمام دين است و دائم اين كلمات را تا صبح تكرار مىكرد.
تمام كسانى كه معرفت به مقام و جايگاه اميرالمؤمنين على عليهالسلام دارند مىدانند كه تمام انبياء و اولياء الهى عليهمالسلام و ملائك آسمانها و زمين، همه آرزوى لحظهاى ملاقات ايشان را داشته و دارند و آنها كه قبل از به دنيا آمدن ايشان بر روى كره زمين بودهاند دائما انتظار ورود ايشان را به دنيا مىكشيدهاند و مىدانستند كه تمام خلقت آسمانها و زمين به خاطر محبت خداوند به اين خمسه طيبه بوده و مقام هر يك از ايشان نزد خداوند، بستگى به ميزان معرفتشان به اين انوار مقدسه دارد، كه در كتب بسيارى از علماى شيعه به طور مفصل به آن پرداخته شده كه از باب نمونه در اين جا به بيان چند حديث اكتفا مىشود.
عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام يَقُولُ مَا تَنَبَّأَ نَبِيٌّ قَطُّ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ حَقِّنَا وَ
بِفَضْلِنَا عَلَى مَنْ سِوَانَا(1).
يعنى: امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: هرگز به هيچ پيامبرى خبرى از ناحيه پروردگار داده نمىشد مگر به واسطه معرفتشان به حق ما و فضيلت ما اهل بيت عليهمالسلام بر ديگران.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ضمن حديثى طولانى مىفرمايد:
... يَا مُحَمَّدُ صلىاللهعليهوآله إِنِّى خَلَقْتُكَ وَ خَلَقْتُ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ عليهمالسلام مِنْ شَبَحِ نُورٍ مِنْ نُورِى وَ عَرَضْتُ وَلَايَتَكُمْ عَلَى أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ فَمَنْ قَبِلَهَا كَانَ عِنْدِى مِنَ الْمُؤمِنِينَ وَ مَنْ جَحَدَهَا كَانَ عِنْدِى مِنَ الْكَافِرِينَ يَا مُحَمَّدُ صلىاللهعليهوآله لَوْ أَنَّ عَبْداً مِنْ عِبَادِى عَبَدَنِى حَتَّى يَنْقَطِعَ وَ يَصِيرَ مِثْلَ الشَّنِّ الْبَالِى ثُمَّ أَتَانِى جَاحِداً بِوَلَايَتِكُمْ مَا غَفَرْتُ لَهُ حَتَّى يُقِرَّ بِوَلَايَتِكُم... .(2)
يعنى: اى محمّد صلىاللهعليهوآله ! من، تو و على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام را از شبح و شمايل نور خودم خلق، و ولايت شما را بر اهل آسمانها و زمينها ارائه كردم، پس كسى كه ولايت شما را پذيرفت در نظر من از مؤنين است و كسى كه ولايت شما را انكار كرد، در نظر من از كافران است. اى محمّد! اگر بندهاى از بندگانم آن قدر عبادتم كند تا اين كه بند بندش از هم جدا شود و مثل مشك خشك و پوسيده بيابان شود، بعد روز قيامت در حالى به محضر من بيايد كه منكر ولايت شما باشد، تا اقرار به ولايت شما نكند او را نخواهم بخشيد.در حديث ديگرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
لِكُلِ أَمْرٍ سَيِّدٌ وَ حُبِّى وَ حُبُّ عَلِيٍّ سَيِّدُ مَا تَقَرَّبَ بِهِ الْمُتَقَرِّبُونَ مِنْ طَاعَةِ رَبِّهِم.(3)
يعنى: براى هر چيزى سرور و سالارى است و محبت من و على عليهالسلام سرور و آقاى چيزهايى است كه مقربان الهى در ميان طاعات الهى به وسيله آن به خدا تقرب مىجويند.
حَدَّثَنِى أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ جَابِرٍعَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَ وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً قَالَ عَهِدَ إِلَيْهِ فِي مُحَمَّدٍ وَ الْأَئِمَّةِ عليهمالسلام مِنْ بَعْدِهِ فَتُرِكَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ عَزْمٌ فِيهِمْ أَنَّهُمْ هَكَذَا وَ إِنَّمَا سُمِّيَ أُولُوالْعَزْمِ أُوْلِي الْعَزْمِ لِأَنَّهُ عَهِدَ إِلَيْهِمْ فِي مُحَمَّدٍ وَ الْأَوْصِيَاءِ عليهمالسلاممِنْ بَعْدِهِ وَ الْمَهْدِيِّ ارواحنافداه وَ سِيرَتِهِ فَأَجْمَعَ عَزْمُهُمْ أَنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ وَ الْإِقْرَارَ بِه.(1)
يعنى: امام باقر عليهالسلام درباره قول خداى عزوجل «لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» يعنى: و قطعا ما قبلا با آدم عهد بستيم، پس او فراموش كرد و عزمي براي او نيافتيم، فرمود: يعنى درباره محمد صلىاللهعليهوآله و امامان بعد از او عليهمالسلام به وى سفارش كرديم، او ترك نمود و در مورد آنها تصميم نگرفت كه ايشان را چنان كه هستند بداند و پيغمبرانى كه اولوالعزم ناميده شدند، از اين جهت است كه خدا درباره محمد
صلىاللهعليهوآله و اوصياء بعد از او عليهمالسلام خصوصا درباره حضرت مهدى ارواحنافداه و روش او به ايشان سفارش فرمود و آنها تصميم خود را استوار كردند كه مطلب چنين است و اعتراف نمودند.
حَدَّثَنِى أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ دَاوُودَ الْعِجْلِيِّ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام قَال:
... ثُمَّ أَخَذَ الْمِيثَاقَ عَلَى النَّبِيِّينَ فَقَالَ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ثُمَّ قَالَ وَ إِنَّ هَذَا مُحَمَّدٌ رَسُولُاللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ إِنَّ هَذَا عَلِيٌّ أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ عليهالسلام قَالُوا بَلَى فَثَبَتَتْ لَهُمُ النُّبُوَّةُ وَ أَخَذَ الْمِيثَاقَ عَلَى
1) - بصائر الدرجات فى فضائل آل محمد عليهمالسلام، جلد: 1، صفحه: 70.
أُولِي الْعَزْمِ أَلَا إِنِّي رَبُّكُمْ وَ مُحَمَّدٌ صلىاللهعليهوآله رَسُولِي وَ عَلِيٌّ أَمِيرُالْمُؤمِنِينَ وَ أَوْصِيَاؤهُ مِنْ بَعْدِهِ عليهمالسلام وُلَاةُ أَمْرِي وَ خُزَّانُ عِلْمِي وَ إِنَّ الْمَهْدِيَّ ارواحنافداه أَنْتَصِرُ بِهِ لِدِينِي وَ أُظْهِرُ بِهِ دَوْلَتِي وَ أَنْتَقِمُ بِهِ مِنْ أَعْدَائِي وَ أُعْبَدُ بِهِ طَوْعاً وَ كَرْهاً قَالُوا أَقْرَرْنَا وَ شَهِدْنَا يَا رَبِّ وَ لَمْ يَجْحَدْ آدَمُ عليهالسلام وَ لَمْ يُقِرَّ فَثَبَتَتِ الْعَزِيمَةُ لِهَؤلَاءِ الْخَمْسَةِ فِي الْمَهْدِيِّ ارواحنافداه وَ لَمْ يَكُنْ لآِدَمَ عليهالسلام عَزْمٌ عَلَى الْإِقْرَارِ بِهِ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَ وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما.(1)
يعنى: امام باقر عليهالسلام مىفرمايند: ... سپس از پيغمبران پيمان گرفت و فرمود: مگر من پروردگار شما نيستم؟ و اين محمد صلىاللهعليهوآله رسول من نيست و اين على عليهالسلام امير مؤمنان نمىباشد؟ گفتند: بله، پس نبوّت آنها پا برجا شد، و از پيغمبران اولوالعزم پيمان گرفت كه من پروردگار شما هستم و محمد صلىاللهعليهوآله رسولم و على عليهالسلام امير مؤنان و اوصياء بعد از او عليهمالسلام واليان امر من و خزانه داران علم من و اين كه مهدى ارواحنافداه كسى است كه به وسيله او دينم را نصرت دهم و دولتم را آشكار كنم و از دشمنانم انتقام گيرم و به وسيله او خواهى نخواهى عبادت شوم. گفتند: پروردگارا! اقرار كرديم و گواهى داديم، ولى آدم عليهالسلام نه انكار كرد و نه اقرار نمود، پس مقام اولوالعزمى براى آن پنج تن از جهت مهدى ارواحنافداه ثابت شد و براى آدم عليهالسلام عزمى براى اقرار به آن يافت نشد، اين است گفتار خداى عزوجل: «لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»، يعنى: قطعا ما قبلا با آدم عهد بستيم، پس او فراموش كرد و عزمي براي او نيافتيم.
حفص از حضرت صادق عليهالسلام نقل كرد كه فرمود:
كَانَ مِمَّا نَاجَى اللَّهُ مُوسَى عليهالسلام إِنِّى لَا أَقْبَلُ الصَّلَاةَ إِلَّا مِمَّنْ تَوَاضَعَ لِعَظَمَتِى وَ أَلْزَمَ قَلْبَهُ خَوْفِى وَ قَطَعَ نَهَارَهُ بِذِكْرِى وَ لَمْ يَبِتْ مُصِرّاً عَلَى خَطِيئَتِهِ وَ عَرَفَ حَقَّ أَوْلِيَائِى وَ أَحِبَّائِى
1) - بصائر الدرجات فى فضائل آل محمد صلىاللهعليهوآله، جلد: 1، صفحه: 70.
فَقَالَ مُوسَى عليهالسلام يَا رَبِّ تَعْنِى بِأَوْلِيَائِكَ وَ أَحِبَّائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ عليهمالسلام فَقَالَ هُمْ كَذَلِكَ إِلَّا أَنِّى أَرَدْتُ بِذَلِكَ مَنْ مِنْ أَجْلِهِ خَلَقْتُ آدَمَ عليهالسلام وَ حَوَّاءَ وَ مَنْ مِنْ أَجْلِهِ خَلَقْتُ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ فَقَالَ وَ مَنْ هُوَ يَا رَبِّ فَقَالَ مُحَمَّدٌ أَحْمَدُ صلىاللهعليهوآله شَقَقْتُ اسْمَهُ مِنِ اسْمِى لِأَنِّى أَنَا الْمَحْمُودُ وَ هُوَ مُحَمَّدٌ صلىاللهعليهوآله فَقَالَ مُوسَى عليهالسلام يَا رَبِّ اجْعَلْنِى مِنْ أُمَّتِهِ فَقَالَ لَهُ يَا مُوسَى عليهالسلام أَنْتَ مِنْ أُمَّتِهِ إِذَا عَرَفْتَ مَنْزِلَتَهُ وَ مَنْزِلَةَ أَهْلِ بَيْتِهِ إِنَّ مَثَلَهُ وَ مَثَلَ أَهْلِ بَيْتِهِ فِيمَنْ خَلَقْتُ كَمَثَلِ الْفِرْدَوْسِ فِى الْجِنَانِ لَا يَنْتَشِرُ وَرَقُهَا وَ لَا يَتَغَيَّرُ طَعْمُهَا فَمَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفَ حَقَّهُمْ جَعَلْتُ لَهُ عِنْدَ الْجَهْلِ عِلْماً وَ عِنْدَ الظُّلْمَةِ نُوراً أُجِيبُهُ قَبْلَ أَنْ يَدْعُوَنِى وَ أُعْطِيَهُ قَبْلَ أَنْ يَسْأَلَنِى الْخَبَر.(1)
يعنى: از جمله مطالبى كه خداوند با موسى عليهالسلام صحبت كرد اين بود: من نماز را نمىپذيرم مگر از كسى كه در مقابل عظمت من تواضع نمايد و ترس من در دلش جاى گيرد و روزش را به ياد من پايان دهد و با اصرار بر معصيت، شب را به سر نبرد و عارف به حق اولياء و دوستان من باشد، موسى عليهالسلام عرض كرد: خدايا! منظورت از اولياء و دوستان، ابراهيم و اسحاق و يعقوب عليهمالسلام است؟ فرمود: آنها نيز از اولياى من هستند، جز اين كه منظورم كسانى هستند كه به واسطه آنها آدم عليهالسلام و حوا و بهشت و جهنم را آفريدم. عرض كرد: پروردگارا! آنها چه كسانى هستند؟ فرمود: محمّد احمد صلىاللهعليهوآله كه نامش را از نام خود جدا كردم، زيرا من محمودم و او محمّد صلىاللهعليهوآله است. موسى عليهالسلام عرض كرد: خدايا مرا از امت او قرار ده. فرمود: موسى! تو از امت او هستى وقتى مقام و منزلت او و خانوادهاش را بشناسى؛ زيرا مثل او و خانوادهاش در بين مخلوقات مانند فردوس است نسبت به بهشت كه برگ درختش نمىريزد و طعم آن تغيير نمىكند، هر كس عارف به مقام و حق آنها باشد برايش در نادانى راهنما، و در تاريكى نور قرار مىدهيم، قبل از اين كه درخواست كند خواستهاش را بر مىآورم و به
1) - بحار الأنوار، جلد: 26، صفحه: 267.
او عطا مىكنم قبل از اين كه درخواست كند.
اين مطلب (معرفت اهل بيت عليهمالسلام) از اسرار و رموزى بوده كه سينه به سينه بين انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام منتقل مىشده و روايت بالا كاملا مشخص مىكند كه حضرت ابوطالب عليهالسلام به وضوح از چه اسرارى اطلاع داشته و داراى چه سطحى از معرفت درباره مسأله ولايت بوده و از آنجا كه ايشان نزد شخص خاصى آموزش نديده بودند معلوم مىگردد كه خداى تعالى اين علوم را بر ايشان نازل فرموده و اين خود دليلى متقن بر وصايت جناب ابوطالب عليهالسلام است.
با توجه به آن چه از روايات اهل بيت عليهمالسلام به ما رسيده كليه اجداد رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آدم تا حضرت عبداللّه عليهمالسلام همه از انبياء الهى بودهاند كه امام باقر عليهالسلام مىفرمايند:
عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عليهالسلام فِي قَوْلِهِ تَعَالَى الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ قَالَ يَرَاكَ حِينَ تَقُومُ بِأَمْرِهِ وَ تَقَلُّبَكَ فِى أَصْلَابِ الْأَنْبِيَاءِ نَبِىٍّ بَعْدَ نَبِى.(1)
يعنى: امام باقر عليهالسلام در تفسير كلام خداوند تبارك و تعالى «الَّذِى يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ»،(2)فرمودند: خداوند رسولش صلىاللهعليهوآله را در حالى كه به خواست او ايستاده بوده مىديد و جابجايى او را در صلب انبياء عليهمالسلام از نبىاى به نبى ديگر نظاره گر بود.
روايات در اين باب بسيار است كه در اين جا به همين اكتفا مىكنيم، لذا ثابت مىگردد كه حضرت عبداللّه عليهالسلام پدر رسول خدا صلىاللهعليهوآله همچنين حضرت
عبدالمطلب عليهالسلام پدر ايشان نيز از انبياء الهى عليهمالسلام بودهاند.
از طرف ديگر آن چه عقلاً ثابت است و با توجه به رواياتى كه از ناحيه معصومين عليهمالسلام به ما رسيده، تمام انبياء الهى عليهمالسلام داراى وصى بودهاند.
وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله إِنَّ لِلَّهِ تَعَالَى مِائَةَ أَلْفِ نَبِيٍّ وَ أَرْبَعَةً وَ عِشْرِينَ أَلْفَ نَبِيٍّ أَنَا سَيِّدُهُمْ وَ أَفْضَلُهُمْ وَ أَكْرَمُهُمْ عَلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ لِكُلِ نَبِيٍ وَصِيٌ أَوْصَى إِلَيْهِ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ وَ إِنَّ وَصِيِّي عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عليهماالسلام لَسَيِّدُهُمْ وَ أَفْضَلُهُمْ وَ أَكْرَمُهُمْ عَلَى اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ.(1)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند صد و بيست و چهار هزار پيامبر براى هدايت بشر فرستاده كه من آقاى آنها و با فضيلتترين آنها و كريمترين آنها نزد خداوند متعال هستم و هر پيامبرى وصىاى دارد كه به امر خدا به او وصيت مىكند و وصى من على بن ابى طالب عليهماالسلام است كه آقاى آنها و با فضيلتترين و كريمترين ايشان نزد خداى متعال است.
ما در مباحث وصى روايتى با همين مضمون از كتب اهل سنت نقل نموديم.
حال با كنار هم قرار دادن اين دو دسته از روايات؛ يعنى رواياتى كه اشاره به نبوّت حضرت عبدالمطلب عليهالسلام دارد و رواياتى كه مىفرمايد: تمام انبياء عليهمالسلام داراى وصى هستند، سؤلى مطرح مىشود كه وصى حضرت عبدالمطلب عليهالسلام چه كسى بوده؟
وقتى به تاريخ و وقايع مربوط به زمان وفات حضرت عبدالمطلب عليهالسلام مراجعه مىكنيم مشخص مىشود كه ايشان چه كسى را وصى خود قرار داده است.
اشعارى از ناحيه حضرت عبدالمطلب عليهالسلام سروده شده كه به وضوح بيان كننده
1) - من لا يحضره الفقيه، جلد: 4، صفحه: 180.
اين مطلب است.
و أنشأ عبد المطّلب:
أوصيك يا عبد مناف بعدى
بموحد بعد أبيه فرد
و قال:
وصّيت من كنّيته بطالب
عبد مناف و هو ذو تجارب
بابن الحبيب الأكرم الأقارب
بابن الذى قد غاب غير آئب
يعنى: اى عبد مناف (حضرت ابوطالب عليهالسلام) من بعد از خودم به تو وصيت مىكنم در مورد يگانهاى كه بعد از پدرش بىهمتا است (يعنى رسول خدا صلىاللهعليهوآله).
من به كسى كه كنيهاش ابوطالب عليهالسلام است و نامش عبدمناف و داراى تجربههاى فراوان است وصيت مىكنم در مورد پسر كسى كه دوست داشتنى و كريمترين و نزديكترين كسم بود، به پسر كسى كه به سفرى رفت كه بازگشتى از آن نبود (يعنى رسول خدا صلىاللهعليهوآله).
اين شعر را حضرت عبدالمطلب عليهالسلام در زمان وفات خود سروده است.
اين ابيات به وضوح بيان كننده اين مطلب است كه حضرت ابوطالب عليهالسلام وصى حضرت عبدالمطلب عليهالسلام بوده.
با توجه به مطالبى كه در بالا به استناد روايات اهل بيت عليهمالسلام عرض شد كاملا ثابت گرديد كه حضرت ابوطالب عليهالسلام وصى حضرت عبدالمطلب عليهالسلام بوده و از ناحيه خداى متعال اسرار غيب و علوم الهى به ايشان مىرسيده و داراى معرفت بسيار والايى در مورد اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام بوده و همچون تمام اوصياء الهى عليهمالسلام عقلا معصوم بوده و وارث ميراث انبياء الهى عليهمالسلام از نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام بوده است و تمام اين ميراث و وصايا را به رسول خدا
صلىاللهعليهوآله منتقل نموده
و آن ميراث دست به دست بين اوصياء رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىگشته و در حال حاضر همه آنها نزد قطب عالم امكان، حضرت بقية اللّه ارواحنافداه موجود مىباشد.
از ابتدا ما در مقام اثبات اين مسأله بوديم كه حضرت ابوطالب عليهالسلام نبىاى از انبياء الهى عليهمالسلام است و عرض شد كه دليل اول ما بر اين مدعا از دو مقدمه تشكيل شده كه در مقدمه اول در مقام اثبات وصايت ايشان بوديم كه به يارى خدا با استفاده از روايات اهل بيت عليهالسلام اين مهم ثابت شد، حال در مقدمه دوم در مقام اثبات اين مسأله هستيم كه كليه اوصياء الهى قبل از بعثت رسول خدا صلىاللهعليهوآله خود نيز از انبياء الهى بودهاند.
شيخ صدوق رحمهالله اولين شخص در بين علماء شيعه بود كه اين مسأله را به صراحت در كتاب خويش بيان كرد:
أن الرسل الذين تقدموا قبل عصر نبينا صلىاللهعليهوآله كان أوصياؤم أنبياء فكل وصى قام بوصية حجة تقدمه من وقت وفاة آدم عليهالسلام إلى عصر نبينا صلىاللهعليهوآله كان نبيا و ذلك مثل وصى آدم عليهالسلام كان شيث ابنه و هو هبة اللّه فى علم آل محمد صلىاللهعليهوآله و كان نبيا و مثل وصى نوح عليهالسلام كان سام ابنه و كان نبيا و مثل إبراهيم عليهالسلام كان وصيه إسماعيل عليهالسلام ابنه و كان نبيا و مثل موسى عليهالسلام كان وصيه يوشع بن نون و كان نبيا و مثل عيسى عليهالسلام كان وصيه شمعون الصفا و كان نبيا و مثل داوود عليهالسلام كان وصيه سليمان عليهالسلام ابنه و كان نبيا و أوصياء نبينا عليهالسلام لم يكونوا أنبياء لأن اللّه عز و جل جعل محمدا خاتما لهذه الأمم كرامة له و
تفضيلا.
يعنى: اوصياء پيامبران قبل از رسول خدا حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله خود نبى بودهاند و از زمان وفات حضرت آدم عليهالسلام تا زمان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله هر وصىاى كه جانشين پيامبر قبل از خود مىشده نبىاى از انبياء الهى بوده، مثل وصى حضرت آدم عليهالسلام كه فرزندش شيث هبة اللّه در علم اهل بيت عليهمالسلام بوده كه خود نبى الهى بود و مثل وصى نوح عليهالسلام كه پسرش سام بود و او نيز نبى الهى بود و مثل ابراهيم عليهالسلام كه وصيش فرزندش اسماعيل عليهالسلام بود كه خود نبى الهى بود و مثل موسى عليهالسلام كه وصيش يوشع بن نون بود و او نيز نبى الهى بود و مثل عيسى عليهالسلام كه وصيش شمعون صفا بود كه خود نبى الهى بود و مثل داوود عليهالسلام كه وصيش پسرش سليمان عليهالسلام بود كه او هم نبى الهى بود و اوصياء پيامبر ما صلىاللهعليهوآله نبى الهى نيستند به خاطر اين كه خداوند متعال حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله را ختم كننده سلسله انبياء عليهمالسلام براى اين امتها قرار داده تا كرامت و فضل آن جناب را نسبت به ساير انبياء عليهمالسلام روشن نمايد.
مقام وصايت مرتبه والايى است كه نصيب همه پيامبران نمىگردد، يعنى يكى از پيامبران الهى آن زمان كه افضل از ديگر انبياء عليهمالسلام بوده، وصى پيامبر قبلى قرار مىگرفت و وقتى يكى از آنها توسط خداوند به وصايت رسول زمان انتخاب مىشود به معناى افضليت او بر سايرين است.
شيخ صدوق رحمهالله معتقد است كه هر يك از اوصياء پيامبران، خود از انبياء الهى عليهمالسلام بودهاند و اگر كسى منكر اين مطلب باشد بايد نمونهاى را بياورد كه وصى هست اما نبى نبوده و بايد براى اين مسأله دليل قاطع ارائه دهد.
براى تأييد اين مطلب رواياتى از اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام نيز وجود دارد.
على بن عاصم كوفى مىگويد: خدمت امام حسن عسكرى عليهالسلام رسيدم ايشان فرمودند:
فِى مَشَارِقِ الْأَنْوَارِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَاصِمٍ الْكُوفِيِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّ عليهالسلام فَقَالَ لِي يَا عَلِيُّ انْظُرْ إِلَى مَا تَحْتَ قَدَمَيْكَ فَإِنَّكَ عَلَى بِسَاطٍ قَدْ جَلَسَ عَلَيْهِ كَثِيرٌ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الْأَئِمَّةِ الرَّاشِدِينَ عليهمالسلام ثُمَّ قَالَ ادْنُ مِنِّي فَدَنَوْتُ مِنْهُ فَمَسَحَ يَدَهُ عَلَى وَجْهِي فَصِرْتُ بَصِيراً قَالَ فَرَأَيْتُ فِي الْبِسَاطِ أَقْدَاماً وَ صُوَراً وَ قَالَ هَذَا أَثَرُ قَدَمِ آدَمَ عليهالسلام وَ مَوْضِعُ جُلُوسِهِ وَ هَذَا أَثَرُ هَابِيلَ وَ هَذَا أَثَرُ نُوحٍ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ قَيْدَارَ وَ هَذَا أَثَرُ مَهْلَائِيلَ وَ هَذَا أَثَرُ يَارِدَ وَ هَذَا أَثَرُ أُخْنُوخَ وَ هَذَا أَثَرُ إِدْرِيسَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ مُتَوَشْلِخَ وَ هَذَا أَثَرُ سَامٍ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ فَخْشَدَ وَ هَذَا أَثَرُ صَالِحٍ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ لُقْمَانَ وَ هَذَا أَثَرُ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ لُوطٍ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ إِسْمَاعِيلَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ إِلْيَاسَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ إِسْحَاقَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ يَعْقُوبَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ يُوسُفَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ شُعَيْبٍ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ مُوسَى عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ يُوشَعَ بْنِ نُونٍ وَ هَذَا أَثَرُ طَالُوتَ وَ هَذَا أَثَرُ سُلَيْمَانَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ الْخَضِرِ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ دَانِيَالَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ الْيَسَعِ وَ هَذَا أَثَرُ ذِى الْقَرْنَيْنِ إِسْكَنْدَرَ وَ هَذَا أَثَرُ شَابُورَ بْنِ أَرْدَشِيرَ وَ هَذَا أَثَرُ لُؤيٍّ وَ هَذَا أَثَرُ كِلَابٍ وَ هَذَا أَثَرُ قُصَيٍّ وَ هَذَا أَثَرُ عَدْنَانَ وَ هَذَا أَثَرُ عَبْدِ مَنَافٍ وَ هَذَا أَثَرُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ هَذَا أَثَرُ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عليهالسلام وَ هَذَا أَثَرُ الْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِهِ وَ الْمَهْدِي (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف).(1)
يعنى: اى على! به زير پاهايت نگاه كن، قطعا تو بر زمينى ايستادهاى كه بسيارى از انبياء و رسولان الهى و ائمه بزرگ عليهمالسلام بر آن نشستهاند. سپس فرمود: نزديك من بيا، پس نزديك رفتم، دست مباركشان را روى صورت من كشيدند كه به ناگاه بينا شده (ناديدنىها را ديدم) و قدمها و نشانههايى را روى زمين ديدم، امام عليهالسلام فرمود:
1) - النور المبين فى قصص الأنبياء و المرسلين عليهمالسلام للجزائرى، صفحه: 6.
اين جاى پاى آدم عليهالسلام و محل نشستنش است و اين مال هابيل عليهالسلام و اين متعلق به نوح عليهالسلام و اين نشانه قيدار و اين اثر مهلائيل است و اين جاى پاى يارد و اين مال اخنوخ و اين مربوط به ادريس عليهالسلام و اين متعلق به متوشلخ و اين مال سام عليهالسلام است و اين نشانه فخشد و اين نشانه صالح عليهالسلام و اين اثر لقمان و اين اثر ابراهيم عليهالسلام و لوط
عليهالسلام و اين مال اسماعيل عليهالسلام است و اين مربوط به الياس
عليهالسلام و اين نشانه اسحاق و يعقوب و يوسف عليهالسلام و اين اثر شعيب عليهالسلام است و اين متعلق به موسى عليهالسلام و اين مال يوشع بن نون و اين اثر طالوت و اين اثر سليمان عليهالسلام است و اين اثر خضر عليهالسلام و اين مربوط به دانيال و اين مال يسع و اين نيز مال ذى القرنين و اين متعلق به شاپور بن اردشير و اين اثر لوى و اين مال كلاب و اين مربوط به قصى و اين اثر عدنان است و اين اثر عبدمناف و اين نشانه عبدالمطلب عليهالسلام و اين مربوط به عبداللّه عليهالسلام و اين نشانه سرور ما رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اين نشانه اميرالمؤمنين عليهالسلام و اين نشانه اوصياء بعدى ايشان و حضرت مهدى ارواحنافداه است.
در اين حديث شريف نام بسيارى از اوصياء الهى كه قبل از رسول خدا صلىاللهعليهوآله و بعد از ايشان بودهاند برده شده كه امام عسكرى عليهالسلام از آنان كه قبل از رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند تعبير به نبيين و مرسلين و از آنها كه بعد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند، تعبير به ائمه راشدين نموده است و اين دليلى روشن بر نبوّت اوصياء الهى قبل از بعثت رسول خدا
صلىاللهعليهوآله است.
شيخ صدوق رحمهالله در كتاب كمال الدين و تمام النعمه حديثى طولانى ذكر نموده كه از ماجراى خلقت آدم عليهالسلام آغاز مىگردد و به اتفاقات بيرون شدنش از بهشت و نزاع هابيل و قابيل و جريان انتخاب وصى حضرت آدم
عليهالسلام مىپردازد و در ادامه حديث در مورد جانشينان انبياء و نحوه انتقال وصايت از يكى به ديگرى و اتفاقات مابين آنها مىگويد، البته مرحوم كلينى
رحمهالله در كافى و علامه مجلسى رحمهالله در بحار نيز
با كمى تفاوت آن را آوردهاند كه برخى از فرازهاى اين حديث طولانى اشاره به مسأله مورد بحث در اين جا دارد.
قال الباقر عليهالسلام :... فَلَمَّا انْقَضَتْ نُبُوَّةُ آدَمَ عليهالسلام وَ اسْتُكْمِلَتْ أَيَّامُهُ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ أَنْ يَا آدَمُ عليهالسلام إِنَّهُ قَدِ انْقَضَتْ نبوّتُكَ وَ اسْتَكْمَلْتَ أَيَّامَكَ فَاجْعَلِ الْعِلْمَ الَّذِى عِنْدَكَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ النُّبُوَّةِ فِى الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ عِنْدَ ابْنِكَ هِبَةِ اللَّهِ فَإِنِّى لَنْ أَقْطَعَ الْعِلْمَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ النُّبُوَّةِ فِى الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة.(1)
يعنى: امام باقر عليهالسلام مىفرمايند: هنگامى كه عمر حضرت آدم عليهالسلام و نبوّتش به پايان رسيد خداوند بر او وحى كرد كه اى آدم عليهالسلام تو به پايان عمر و نبوّت خود رسيده اى، پس علمى كه نزدت است به همراه ايمان و اسم اعظم و ميراث علم و آثار نبوّت را براى فرزندانت نزد هبه اللّه (شيث عليهالسلام) به وديعه بگذار و به درستى كه من اين علم و ايمان و اسم اعظم و ميراث علم و نشانههاى نبوّت را تا روز قيامت در ميان ذريه تو باقى مىگذارم.
در ادامه حديث امام عليهالسلام مىفرمايد:
كَانَ بَيْنَ آدَمَ وَ بَيْنَ نُوحٍ عليهماالسلام عَشَرَةُ آبَاءٍ كُلُّهُمْ أَنْبِيَاءُ اللَّه.
يعنى: بين آدم و نوح عليهماالسلام ده پدر بوده كه تمام آنها نبى بودهاند.
منظور از آباء (پدران) كه در حديث شريف آمده همان واسطههايى است كه به آنها وصى اطلاق مىشود.
يا در جاى ديگر از حديث مىفرمايد: فَكَانَ مَا بَيْنَ نُوحٍ وَ هُودٍ عليهماالسلام مِنَ الْأَنْبِيَاءِ عليهمالسلام مُسْتَخْفِينَ وَ مُسْتَعْلِنِين.
1) - كمال الدين و تمام النعمة، جلد: 1، صفحه: 214.
يعنى: بين حضرت نوح و هود عليهماالسلام جمعى از انبياء عليهمالسلام واسطه شدند كه برخى مخفى (يعنى نبى) و جمعى آشكار (يعنى رسول) بودند.
در اين فراز از حديث نيز مشخص مىشود كه تمام واسطههايى كه در حقيقت همان اوصياء انبياء عليهمالسلام هستند و مابين حضرت هود و نوح عليهماالسلام قرار داشتهاند نبى بودند، لكن برخى از آنها چون رسالت داشتند اكثر مردم آنها را مىشناختند و برخى ديگر چون فقط نبى بودند و رسالتى نداشتند زياد در بين مردم مشهور نبودند كه قبلا توضيح اين مطلب ذكر شد.
در ادامه مىفرمايد: كَانَ بَيْنَ هُودٍ وَ إِبْرَاهِيمَ عليهماالسلام مِنَ الْأَنْبِيَاءِ عليهمالسلام عَشَرَةُ أَنْبِيَاء عليهمالسلام.
يعنى: بين حضرت هود تا حضرت ابراهيم عليهماالسلام ده نفر از انبياء عليهمالسلام واسطه شدند.
تا اين جا مشخص شد كه تا زمان حضرت ابراهيم عليهالسلام كليه اوصياء نبى بودهاند.
در همان حديث آمده كه كَانَ بَيْنَ يُوسُفَ وَ مُوسَى عليهماالسلام عَشَرَةٌ مِنَ الْأَنْبِيَاء عليهمالسلام.
يعنى: بين حضرت يوسف و حضرت موسى عليهماالسلام ده نفر از انبياء عليهمالسلام واسطه شدهاند.
كه در واقع اين ده نفر هر يك وصى پيامبر قبل از خود بودهاند.
در ادامه مىفرمايد: فَجَرَى بَيْنَ كُلِّ نَبِيٍّ وَ نَبِيٍّ عَشَرَةُ آبَاءٍ وَ تِسْعَةُ آبَاءٍ وَ ثَمَانِيَةُ آبَاءٍ كُلُّهُمْ أَنْبِيَاءُ عليهمالسلام وَ جَرَى لِكُلِّ نَبِيٍّ مَا جَرَى لِنُوح.(1)
يعنى: پس در بين هر رسول الهى و رسول الهى ديگر ده پدر يا نه پدر و يا هشت پدر هست كه همه آنها خود نبى الهى هستند و براى همه پيامبران
عليهمالسلام همان اتفاقاتى كه براى نوح عليهالسلام در مورد نحوه انتخاب وصيش رخ داد (كه به پيامبر بعد از
1) - كمال الدين و تمام النعمة، جلد: 1، صفحه: 216.
خود وصيت كند و ميراث انبياء عليهمالسلام را به او سپرده و او را وصى خود قرار دهد) وجود دارد.
اشاره به اين نكته در اين جا ضرورى است كه انبياء الهى عليهمالسلام داراى طبقاتى هستند و در عبارت فوق آنجا كه مىفرمايد: فَجَرَى بَيْنَ كُلِّ نَبِيٍّ وَ نَبِيٍّ، منظور از نبى رسولان الهى است و آنجا كه مىفرمايد: كُلُّهُمْ أَنْبِيَاءُ، منظور از نبى پيامبرانى است كه مبعوث به رسالت نشدهاند كه تفاوت بين اين دو دسته از انبياء الهى عليهمالسلام بر علماء اهل فن پوشيده نيست.
على اى حال اين فراز از حديث به وضوح اشاره مىكند اوصيايى كه بين رسولان الهى قرار مىگيرند و وارث ميراث انبياء عليهمالسلام و حافظ دين و آيين ايشان مىگردند، همه خود نبى الهى هستند و اين مطلبى است كه در مقام اثبات آن بوديم.
از ديگر ادلهاى كه نبوّت تمام اوصياء الهى را ثابت مىكند حديثى است متواتر، معروف به حديث منزلت.
عَنْ سَعِيدِ بْنِ الْمُسَيَّبِ عَنْ سَعْدِ بْنِ مَالِكٍ أَنَّ النَّبِيَّ صلىاللهعليهوآله قَالَ: يَا عَلِيُّ عليهالسلام أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى عليهالسلام إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي.(1)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: اى على عليهالسلام تو براى من به منزله هارون عليهالسلام هستى براى موسى عليهالسلام مگر اين كه بعد از من پيامبرى نيست.
اين حديث شريف هم از طريق محدّثين شيعه و هم از طريق اهل سنت نقل شده و تواتر آن در حدى است كه هيچ كس نتوانسته در آن خدشهاى وارد سازد.
1) - كفاية الأثر فى النص على الأئمة الإثنى عشر عليهمالسلام، صفحه: 134.
صاحب كتاب مكاتيب الرسول در اين باره مىنويسد:
تواتر من طرق الفريقين أنه صلىاللهعليهوآله استخلف أميرالمؤنين عليا عليهالسلام و قال: يا عَلِيُّ عليهالسلام أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ عليهالسلام مِنْ مُوسَى عليهالسلام.(1)
يعنى: از طرق سنى و شيعه در حد تواتر نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين على عليهالسلام را جانشين خود قرار داد و فرمود: تو براى من به منزله هارون عليهالسلام هستى براى موسى عليهالسلام.
اين حديث در صحيح مسلم، جلد: 7، صفحه: 120، از طريق سعد ابى وقاص و در صحيح ابن حبان، جلد: 15، صفحه: 369 ذكر شده.
اما اين جا در مقام بحث از تواتر و مسائل مربوط به علم حديث اين روايت نيستيم، بلكه مىخواهيم با استفاده از اين حديث شريف ثابت كنيم كه تمام اوصياء الهى عليهمالسلام نبى هستند.
دقت در اين كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله ما را به اين مسأله مىرساند كه نبوّت جزئى از وصايت بوده.
اين معنا از آنجا فهميده مىشود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: همان طور كه هارون عليهالسلام وصى موسى عليهالسلام بود تو هم وصى من هستى، يعنى: همان طور كه مقام و منزلت موسى عليهالسلام با تمام ويژگىهايى كه داشت به هارون عليهالسلام مىرسد، دقيقا همان مقام و منزلت با تمام خصوصياتش از من به تو مىرسد، فقط با اين تفاوت كه هيچ نبىاى بعد از من نيست.
عموم اين مطلب از دو جهت دانسته مىشود؛ اول: به وسيله استثنائى كه در كلام است، چرا كه اگر عمومى در كلام نبود استثنائى نمىتوانست صورت پذيرد،
1) - مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله، جلد:1، صفحه: 43.
ثانيا: عموم از اضافه شدن اسم جنس فهميده مىشود، به بيان بهتر، يكى از چيزهايى كه افاده عموم مىكند اسم جنس مضاف است كه در اين حديث كلمه منزلت اسم جنس است كه اضافه به هارون شده و به اين شكل افاده عموم مىكند كه درباره آن علماء در كتب نحوى و بلاغى مفصلا بيان كردهاند.
اين نوع استثناء كردن، بيان كننده اين مطلب است كه نبوّت جزئى از وصايت بوده چرا كه اگر نبوّت همراه وصايت نبود، دليلى نداشت كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را از وصى خود استثناء فرمايند و يا حتى آن را به زبان آورند.
به بيان ديگر اين استثناء كردن نبوّت از وصايت در مورد شخص اميرالمؤمنين عليهالسلام توسط رسول خدا صلىاللهعليهوآله به اين معنا است كه نبوّت جزئى از وصايت بوده و در غير اين صورت استثناء كردن نبوّت كلام لغو و بيهودهاى است و رسول خدا صلىاللهعليهوآله مبرّا از آن است كه سخن عبث و لغو بگويد، چرا كه به صريح قرآن ايشان جز وحى الهى كلامى نمىفرمايد.(1)
ضمن اين كه در حديث شريف بحث از شخص هارون عليهالسلام نيست، بلكه بحث بر سر مقام و منزلت هارون عليهالسلام است، زيرا رسول خدا
صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «أَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ» و نمىفرمايد: «أنْتَ مِنِّى كَهَارُون»، يعنى: تو براى من مثل هارون عليهالسلام هستى و يا امثال اين كلمات كه مسأله را مربوط به شخص هارون عليهالسلام كند و بر هيچ
كس پوشيده نيست كه مقام و منزلتى كه هارون عليهالسلام براى حضرت موسى عليهالسلام داشته چيزى جز وصايت نبوده.
ثانيا: اين حديث از طرق مختلف و به اشكال گوناگون نقل شده كه در برخى از آنها به اين صورت آمده:
1) - سوره: نجم، آيه: 3و4.
عَن حَكِيمِ بنِ عَبد الرّحمَن قَال:َ حَدّثَنى مَقَاتِل بنِ سُلِيمَان، عَن الصَادِقِ جَعفَرِ بنِ مُحَمّد عَن أبِيه عَن آبَائه عليهمالسلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله لِعَلِى عليهالسلام أَنتَ منّى بمَنزِلَةِ هبَةُ اَللّه مِن آدَم عليهماالسلام و بِمَنزِلَة سام من نُوح عليهماالسلام و بمَنزِلَةِ إسحَاق من إبرَاهِيم عليهماالسلام و بمَنزلَةِ هارُون من موسَى عليهماالسلام و بمَنزلَةِ شمعُون من عيسَى عليهماالسلام إلّا أنّه لا نَبِىّ بعدِى.(1)
يعنى: امام صادق عليهالسلام به نقل از پدرانش مىفرمايد رسول خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: تو براى من به منزله هبة اللّه هستى براى آدم عليهماالسلام و به منزله سام هستى براى حضرت نوح
عليهماالسلام و به منزله اسحاق هستى براى ابراهيم عليهماالسلام و به منزله هارون هستى براى حضرت موسى عليهماالسلام و به منزله شمعون هستى براى عيسى عليهماالسلام مگر اين كه هيچ پيامبرى بعد از من نيست.
اين حديث به خوبى روشن مىكند كه اصلا بحث بر سر شخص هارون عليهالسلام يا هر يك ديگر از اوصياء الهى نيست، بلكه صحبت بر سر مقام و منزلتى است كه آنها براى انبياء عليهمالسلام پيش از خود داشتهاند و آن مقام و منزلت چيزى جز وصايت نيست، و با اين بيان مشخص مىگردد كه تمام اوصياء داراى مقام نبوّت نيز بودهاند.
با بيانات بالا روشن شد نبوّت جزئى از وصايت است و اين مطلب واضحى است كه از كلام گهربار رسول اكرم اسلام حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله به خوبى فهميده مىشود، اما شايد اين سؤل مطرح شود: حال كه نبوّت جزئى از وصايت است، چرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى نوبت به وصايت امير مؤنان على عليهالسلام مىرسد نبوّت را از ايشان سلب مىكند!؟
در پاسخ مىگوييم: اين مشيت الهى بوده كه رسول مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله خاتم پيامبران باشد و بعد از ايشان هيچ پيامبرى پا بر عرصه گيتى نگذارد، «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا
1) - غاية المرام و حجة الخصام فى تعيين الإمام من طريق الخاص و العام، جلد:1، صفحه: 168.
أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليما (1)».
يعنى: محمد صلىاللهعليهوآله پدر احدى از مردان شما نبوده است ولى رسول خدا و ختم كننده پيامبران است و خدا به هر چيزى دانا است.
علت اين كه خداى تعالى خواسته شرافت و عظمت آن حضرت براى همگان مشخص شود و از آنجا كه هر پيامبرى لازم است وصى و جانشينى داشته باشد كه ادامه دهنده راه او باشد، لذا نبوّت از جانشينان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله سلب شده و اين در حالى است كه ايشان تمام خصوصيات انبياء الهى عليهمالسلام را دارا بوده و هستند، بلكه تك تك انبياء الهى عليهمالسلام آرزوى يك لحظه خدمت به ايشان را داشته و شاگرد ابجد خوان كلاس درس ايشان بودهاند كه با دلايل قطعى مىتوان آن را ثابت كرد كه اين جا در آن مقام نيستيم.
مابين نبوّت و وصايت تلازم وجود دارد به اين صورت كه كليه اوصياء الهى كه قبل از بعثت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله بودهاند همگى از انبياء الهى
عليهمالسلام هستند.
و منظور از ملازمه يك نوع اتحاد است، به اين معنا كه وصى داراى تمام روحيات و خصوصيات و ويژگىهاى انبياء الهى عليهمالسلام اعم از علم و عصمت و ميراث انبياء الهى عليهمالسلام و معجزه و ارتباط با خالق يكتا است كه در اين جا به يكايك آنها پرداخته و اتحاد وصى و نبى را در اين مسائل ثابت مىكنيم.
1) - سوره: احزاب، آيه: 40.
همان طور كه قبلا هم بيان شد خداوند متعال كليه علومى كه بشر براى هدايتش لازم داشته را نزد انبياء و رسولانش عليهمالسلام به وديعه گذاشته تا ايشان با استفاده از آن انسانها را به سمت كمال هدايت كنند، كما اين كه در قرآن كريم مىفرمايد: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها».(1)يعنى: و خداوند تمام اسماء را به آدم عليهالسلام تعليم داد.
حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام در تفسير اين آيه مىفرمايند:
وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها أَسْمَاءَ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ عليهمالسلام وَ أَسْمَاءَ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله وَ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ عليهمالسلام وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ آلِهِمَا، وَ أَسْمَاءِ خِيَارِ شِيعَتِهِمْ وَ عُتَاةِ أَعْدَائِهِم.(2)
يعنى: اسمائى كه خداوند در اين آيه به آدم عليهالسلام تعليم داده اسامى انبياء
الهى عليهمالسلام و نام حضرت محمد صلىاللهعليهوآله و امام على و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام و فرزندان پاك و طاهرشان و همچنين اسماء بهترين شيعيان و دشمنان ظالم ايشان است.
شيخ صدوق رحمهالله در مورد اين آيه مىفرمايد:
معنى الأسماء أنه سبحانه علم آدم عليهالسلام أوصاف الأئمة عليهمالسلام كلها أولها و آخرها و من أوصافهم العلم و الحلم و التقوى و الشجاعة و العصمة و السخاء و الوفاء.(3)
يعنى: اسماء به اين معنا است كه خداوند سبحان علم احوالات تمام ائمه اطهار عليهمالسلام و همچنين اوصاف آنها اعم از علم و حلم و تقوى و شجاعت و عصمت
و بخشندگى و وفادارى ايشان را به آدم عليهالسلام داده است.
و اين علمى كه خدا به انبيائش عليهمالسلام داده چيزى است كه آنها از هيچ انسان ديگرى نمىآموزند و براى آن نزد هيچ استاد يا معلمى نرفته و مستقيما از خداوند مىآموزند و شيعه به دو دليل معتقد است كه اين علوم نزد اوصياء الهى موجود است.
اول: در روايات اهل بيت عليهمالسلام بيان شده كه هر وصى، امانتدار و وارث علوم پيامبر پيش از خودش بوده.
ثُمَّ إِنَّ نُوحاً عليهالسلام لَمَّا انْقَضَتْ نبوّتُهُ وَ اسْتُكْمِلَتْ أَيَّامُهُ أَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهِ يَا نُوحُ إِنَّهُ قَدِ انْقَضَتْ نبوّتُكَ وَ اسْتَكْمَلْتَ أَيَّامَكَ فَاجْعَلِ الْعِلْمَ الَّذِى عِنْدَكَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ النُّبُوَّةِ فِى الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ عِنْدَ سَام.(1)
يعنى: امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: زمانى كه مدّت نبوّت حضرت نوح عليهالسلام به پايان رسيد خداوند به او وحى كرد كه زمان نبوّت تو تمام شده و عمرت به پايان رسيده، پس علمى كه نزدت هست و ايمان و اسم اعظم و ميراث علم و نشانههاى پيامبرى را به فرزندت سام منتقل كن.
اين حديث به وضوح بيان مىكند كه اوصياء الهى همان علمى را كه پيامبر قبل از خود داشته دارا هستند و در علم با هم برابرند.
دوم: عقل سليم حكم مىكند كه وصى هر نبى براى اين كه بتواند جانشين خوبى براى پيامبر پيش از خود و ادامه دهنده راه او باشد و بتواند نيازهاى علمى امت را برآورد و مردم را بدون كم و كاست دقيقا مثل پيامبر پيش از خود به هدفى كه خداوند براى آنها در نظر گرفته برساند، لازم است دقيقا همان علوم پيامبر قبل از
1) - كمال الدين و تمام النعمة، جلد: 1، صفحه: 215.
خود را داشته باشد و الا به اين هدف دست پيدا نمىكند.
پس به خوبى روشن شد كه پيامبران الهى با اوصياء خود در علم يكى هستند.
همان طور كه پيامبران الهى به حكم عقل بايد داراى عصمت باشند اوصياء ايشان نيز بايد عينا همان عصمت را داشته و دقيقا هر دليلى كه عصمت را براى پيامبران الهى ثابت مىكند براى اوصياء ايشان نيز ثابت مىكند.
همان طور كه اگر پيامبران مرتكب گناه شوند حجيت آنها از بين رفته و باعث گمراهى مردم مىشود، گناه كردن اوصياء نيز همين عواقب را در بر دارد، چرا كه ايشان جانشينان پيامبران بوده و در همان مقام قرار دارند، يا اگر پيامبران به خاطر حفظ تعاليم الهى و پيامهاى خداوند به بندگانش لازم است معصوم از نسيان باشند اوصياء ايشان نيز بايد اين گونه باشند كه در غير اين صورت نمىتوانند از ميراث انبياء عليهمالسلام و علوم الهى به خوبى محافظت كنند و على كل حال ايشان لازم است دقيقا همان عصمت رسولان الهى را داشته باشند تا بتوانند ادامه دهنده راه ايشان باشند و مردم بتوانند به طور كامل به آنها اعتماد كنند و به همين خاطر است كه در روايات اهل بيت
عليهمالسلام امر به اطاعت مردم از اوصياء الهى شده كه اگر آنها معصوم نبودند هيچ گاه انسانها را به اطاعت از ايشان امر نمىنمودند.
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام : إِنَّ اللَّهَ أَشْرَكَ بَيْنَ الْأَوْصِيَاءِ وَ الرُّسُلِ فِى الطَّاعَةِ. (1)
يعنى: امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: قطعا خداوند بين رسولان الهى و اوصيائشان در اطاعت مردم از ايشان اشتراك قرار داده است.
اين سخن امام كه مردم را به اطاعت از اوصياء بر مىانگيزد نشان دهنده اين
1) - هداية الأمة إلى أحكام الأئمة عليهمالسلام، جلد: 1، صفحه: 14.
است كه اوصياء الهى معصوم هستند، كه اگر معصوم نباشند در واقع امكان گمراهى انسانها فراهم مىآيد و امام معصوم هيچ گاه مردم را امر به چيزى كه امكان گمراه شدن دارد نمىكند.
البته در فصل وصى مفصلاً به عصمت اوصياء پرداخته شد و ثابت گرديد.
معجزه به كارى گفته مىشود كه ديگران اعم از انس و جن از انجام آن عاجز و ناتوان هستند و هيچ عقلى آن را مربوط به عوامل طبيعى نمىداند و به قدرت بىنهايت الهى مرتبط مىشود و صاحب معجزه به وسيله انجام اين كار به ديگران اطمينان مىدهد كه با خداوند متعال در ارتباط است و مورد تأييد او است.
خواجه نصيرالدين طوسى در تعريف معجزه مىنويسد:
و طريق معرفة صدقه، ظهور المعجزة على يده و هو: ثبوت ما ليس بمعتاد، مع خرق العادة و مطابقة الدّعوى.(1)
يعنى: و راه فهميدن راستى ادعاى پيامبر ظاهر شدن معجزه به دست او است و معجزه، محقق نمودن و عملى كردن چيزى است كه تحقّق آن، يك امر عادى نيست، البته مىبايد در اعجاز، عملى صورت بپذيرد كه خارق العاده باشد، ضمن اين كه آن عمل بايد مطابق با همان ادعاى اوليه او نيز باشد.
در طول تاريخ انبياء الهى عليهالسلام همواره براى اثبات صدق گفتار خود از معجزه استفاده مىنمودهاند، همچنين اوصياء الهى نيز هر گاه لازم بوده اين كار را براى اثبات حقانيت خود انجام مىدادند كه براى نمونه مىتوان به آوردن تخت بلقيس از
1) - تجريد الاعتقاد، صفحه: 214.
شش ماه راه در يك چشم بهم زدن توسط آصف بن برخيا عليهالسلام وصى حضرت سليمان عليهالسلام اشاره كرد؛ كه ماجراى آن را قرآن كريم در سوره نمل، آيه چهل بيان كرده است، يا سجده كائنات براى جناب عبدالمطلب عليهالسلام كه از اوصياء حضرت ابراهيم عليهالسلام است.
عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَا قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْقَائِمِ الْمَائِلِ فِى طَرِيقِ الْغَرِيِّ فَقَالَ: نَعَمْ، إِنَّهُ لَمَّا جَاوَزَ سَرِيرُ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عَلِيٍّ عليهالسلام انْحَنَى أَسَفاً وَ حُزْناً عَلَى أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عليهالسلام وَ كَذَلِكَ سَرِيرُ أَبْرَهَةَ لَمَّا دَخَلَ عَلَيْهِ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ عليهالسلام انْحَنَى وَ مَالَ.(1)
يعنى: يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلام در مورد ستون كج شده در مسير قبر شريف اميرالمؤمنين على عليهالسلام سؤل پرسيد، پس امام فرمود :بله هنگامى كه تابوت اميرالمؤمنين على عليهالسلام را از آنجا عبور دادند آن ستون از شدت حزن و تأسف بر اميرالمؤمنين عليهالسلام خميده شد و همين طور هنگامى كه عبدالمطلب عليهالسلام وارد بر ابرهه شد تخت ابرهه در مقابل او خم شد و به سمت او تعظيم كرد.
با اين توضيح مشخص گرديد كه اوصياء الهى نيز همچون پيامبران به قدرت خدا هر جا كه لازم باشد و خدا بخواهد معجزه مىكنند و از اين حيث هم با رسولان الهى تفاوتى ندارند.
يكى ديگر از خصوصيات پيامبران الهى كه به وسيله آن به صدق گفتارشان پى برده مىشود شخصيت ايشان و اخلاق و برخورد و سيره و روش و منش زندگى و روحيات و كمالات خارق العاده آنها است، به اين معنا كه وقتى به سيره و زندگى
1) - الأمالى للطوسى، صفحه: 682.
انبياء الهى عليهمالسلام دقيق مىشويم مىبينيم ايشان در زندگى و برخوردهاى خود با افراد اجتماع اعم از همسر و فرزند و اقوام و همسايه و مردم، به گونهاى بودند كه همه آنها را به عنوان شخصى پاك، نيكو، با عظمت و درستكار مىشناختند و هيچ گاه معروف به بدى، شرارت و بد رفتارى نبودهاند و اين خصوصيتى است كه در طول تاريخ دقيقا در اوصياء الهى نيز به وضوح ديده مىشود و مهمترين دليل بر اين مطلب، زندگى همواره دور از هر گونه كج روى و آلودگى و سرشار از سجاياى اخلاقى ايشان بوده است.
براى نمونه رسول مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله كه تا قبل از زمان بعثت، در ميان قريش و اعراب جاهليت با همان رفتار و كردار ناپسندشان زندگى مىكرد و سخنى از اسلام به زبان نمىآورد، ولى تمام قريش او را به عنوان شخصى درستكار و پاك مىشناختند، و به او لقب محمد امين داده بودند.
در واقع انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام در اين مقوله نيز با هم برابر هستند و همه مردم اطرافشان آنها را به شرافت و پاكى مىشناختند.
مسأله ديگرى كه در مورد انبياء الهى عليهمالسلام مطرح است ارتباط آنها با پروردگار از طريق وحى مىباشد، اما قبل از هر چيزى لازم است وحى را معنا كنيم.
استاد عزيزم، دانشمند بزرگ و گران قدر حضرت آيت اللّه سيد حسن ابطحى خراسانى رحمهالله در كتاب توضيح آيات قرآن كريم درباره معناى وحى مىنويسند:
دانشمندان و مفسرين درباره معناى وحى مطالبى گفتهاند كه اكثر آنها از نظر قرآن و روايات مردود است و ما براى اختصار از آن نظرات صرف نظر مىكنيم و اين
تعريف كه استنباط شده از آيات و روايات است در اين جا مىآوريم:
وحى ارتباط مخصوصى است كه از جانب خدا با بندگان خاصش برقرار مىشود، قطع آور است، مخصوص انبياء عليهمالسلام نيست، ولى همه انبياء
عليهمالسلام از آن برخوردارند، گاهى ممكن است در بيدارى و گاهى در خواب و گاهى با اشاره و گاهى با تكلم و ايجاد سخن از طرف پروردگار برقرار گردد.
تعريف فوق داراى چند قيد مهم است؛
اول: قطع آور است، يعنى: شخصى كه به او وحى مىگردد يقين كامل پيدا مىكند كه اين سخن از ناحيه خداوند صادر شده و هيچ شكى در آن نيست، كه به خوبى در ماجراى وحى بر حضرت ابراهيم عليهالسلام در مورد ذبح اسماعيل عليهالسلام مشخص مىشود، زيرا حضرت ابراهيم عليهالسلام هيچ گونه شكى در اين كه دستور از جانب غير خدا صادر شده باشد برايش حاصل نشد، و حال اين كه اگر وحى نبود امكان تشكيك براى حضرت ابراهيم
عليهالسلام وجود داشت كه در اين صورت لازم بود از خداوند طلب نشانهاى كند، پس معلوم گرديد كه وحى كاملا قطع آور است.
دوم: مخصوص انبياء عليهمالسلام نيست، اما تمام انبياء عليهمالسلام دارا هستند.
اين آيه قرآن دليلى است بر اين كه تمام انبياء الهى عليهمالسلام از طريق وحى با خدا در ارتباط بودهاند:
«إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِه».(1)
يعنى: ما به تو وحى كرديم همان طورى كه به نوح عليهالسلام و پيغمبرانى كه بعد از او بودند وحى نموديم.
با توجه به تعريفى كه در بالا از وحى ارائه شد، معلوم گرديد كه وحى فقط
1) - سوره: نساء، آيه: 163.
مخصوص انبياء عليهمالسلام نيست كما اين كه به صريح دو آيه از قرآن خداوند بر مادر حضرت موسى عليهالسلام وحى كرد.
«إذ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى» (1)يعنى: (آن وقتى كه به مادرت آن چه وحى كردنى بود وحى كرديم) و آيه: «وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقيهِ فِى الْيم»(2)يعنى: (و ما به مادر موسى وحى نموديم كه موسى را شير بده، پس وقتى كه بر جان او ترسيدى، او را در دريا بينداز).
حال اين كه ايشان از انبياء عليهمالسلام نبودهاند و هيچ ترديدى وجود ندارد كه به ايشان وحى شده، اولا: به دليل نصى كه در اين مورد وارد شده و ثانيا: چون مادر حضرت موسى عليهالسلام بدون هيچ شك و شبههاى متوجه شد كه پيغام از ناحيه خدا است و الا امكان نداشت فرزندش را در تابوتى قرار دهد كه اگر سوراخ داشته باشد آب از آن نفوذ مىكند و اگر نداشته باشد هوا به درون آن نمىآيد كه در هر دو صورت او فرزندش را از دست مىدهد و اين حد از قطع و يقين فقط در وحى امكان پذير است.
با توجه به مطالب بالا روشن مىشود كه خداوند نه فقط به انبياء الهى عليهمالسلام بلكه به هر كدام از اوليائش كه بخواهد وحى مىفرستد كه شامل اوصياء نيز مىگردد، پس مشخص شد كه خداوند بر اوصياء الهى وحى مىفرستد.
فقط يك تفاوت وجود دارد و آن اين كه بر انبياء الهى عليهمالسلام آن هم رسولان الهى و بالاخص اوالعزم از آنها در امور شريعت وحى مىشود، يعنى احكام كلى و جزئى دين و شريعت بر آنها وحى مىگردد، ولى بر اوصياء الهى در امور شريعت و احكام دين، مطلب جديدى وحى نمىشود، چرا كه ايشان خود صاحب شريعت نبوده بلكه حافظ
اديان انبياء پيش از خود بودهاند، و اين تنها نقطه افتراق پيامبران الهى با اوصياء ايشان است.
از زمان حضرت آدم عليهالسلام تا خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله همواره چيزهايى به عنوان ميراث نبوّت در بين انبياء الهى عليهمالسلام دست به دست مىگشته و به پيامبران بعد مىرسيده و هر پيامبرى آن را به وصى خود مىسپرده و او نيز به وصى خود و نفر بعد هم به وصى خود مىداده و اين ميراث انبياء عليهمالسلام دائما در دست اوصياء الهى در گردش بوده، كه علاوه بر اين كه نشان دهنده اتحاد انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام است، خود مستقلا دلالت دارد كه اوصياء الهى نبى هستند و بودن ميراث انبياء عليهمالسلام در دست ايشان دليل بر اين مطلب است.
امام باقر عليهالسلام درباره وظيفه انبياء عليهمالسلام پيرامون تعيين وصى و انتقال ميراث چنين مىفرمايند:
قال الباقر عليهالسلام :... فَلَمَّا انْقَضَتْ نُبُوَّةُ آدَمَ عليهالسلام وَ اسْتَكْمَلَ أَيَّامَهُ أَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهِ أَنْ يَا آدَمُ قَدِ انْقَضَتْ نبوّتُكَ وَ اسْتَكْمَلْتَ أَيَّامَكَ فَاجْعَلِ الْعِلْمَ الَّذِى عِنْدَكَ وَ الْإِيمَانَ وَ الِاسْمَ الْأَكْبَرَ وَ مِيرَاثَ الْعِلْمِ وَ آثَارَ عِلْمِ النُّبُوَّةِ فِى الْعَقِبِ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ عِنْدَ هِبَةِ اللَّه.(1)
يعنى: هنگامى كه عمر حضرت آدم عليهالسلام و نبوّتش به پايان رسيد خداوند بر او وحى كرد كه اى آدم، تو به پايان عمر خود و نبوّتت رسيده اى، پس علمى كه نزدت است به همراه ايمان و اسم اعظم و ميراث علم و آثار نبوّت را براى فرزندانت نزد هبه اللّه (شيث عليهالسلام) به وديعه بگذار.
در همين حديث كه چندين بار لابلاى مباحث ذكر شده در ادامه مىفرمايد كه
1) - الكافى، جلد: 8، صفحه: 114.
نوح عليهالسلام و ساير انبياء عليهمالسلام همه به دستور خداوند اين ميراث را به اوصياء خود مىسپردند و بالاخره امام عليهالسلام مىفرمايد: آن چه در مورد نوح عليهالسلام رخ داد براى همه انبياء عليهمالسلام صورت مىپذيرد كه معلوم مىشود اين ميراث دائما نزد انبياء و اوصياء عليهمالسلام بوده است.
پس از اين كه تمام اين مشتركات به خوبى در بالا ثابت شد به سراغ مدعاى خود كه بين انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام يك اتحاد و تلازمى از حيث علم و عصمت و قدرت و صفات و نوع ارتباط با خداوند و... وجود دارد مىرويم، به اين معنا كه اوصياء الهى تمام خصوصيات انبياء الهى عليهمالسلام را دارا هستند و اين مقدمات فقط ما را به اين نتيجه مىرساند كه تمام اوصياء الهى در واقع خود، نبى هستند.
محمد جميل محمود از علماء بزرگ لبنان قائل به اين تلازم بوده و مىنويسد:
لمّا ثبت نبوة عبدالمطلب عليهالسلام بما تقدم، ثبتت نبوة أبى طالب عليهالسلام للملازمة بين النبوة و الوصاية، إذ إن كل الأنبياء عليهمالسلام كانوا يوصون إلى أنبياء مثلهم، لذا أطلق عليهم تسمية الوصى.(1)
يعنى: وقتى كه با مطالب قبل، نبوّت حضرت عبدالمطلب عليهالسلام ثابت شد، نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز ثابت مىشود، به خاطر ملازمهاى كه بين نبوّت و وصايت است، چون تمام انبياء عليهمالسلام به پيامبرانى همچون خود وصيت مىكنند و به همين دليل است كه به ايشان وصى گفته مىشود.
1) - أبهى المداد فى شرح مؤمر علماء بغداد، جلد:2، صفحه: 369.
با اين بيان، صغرى قياس و كبرى آن مطرح گرديد، مقدمه اول؛ يك بحث شخصى و پيرامون حضرت ابوطالب عليهالسلام بود، كه بيان مىكرد ايشان يكى از اوصياء حضرت ابراهيم عليهالسلام و همچنين وصى حضرت عبدالمطلب عليهالسلام بوده و مقدمه دوم؛ يك قضيه كلى بود كه عقلا و نقلا مخصوصا با توضيحى كه در مورد تفاوتهاى مقام پيامبرى داده شد كه بعضى نبى بودند و بعضى ديگر رسول، ثابت گرديد تك تك اوصياء خود نبىاى از انبياء الهى عليهمالسلام نيز بودهاند، به غير از اوصياء پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه با دليل خاص از بحث خارج مىشود و صاحب مقام نبوّت نيستند.
در نتيجه ثابت شد كه پدر بزرگوار حضرت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام يعنى حضرت ابوطالب عليهالسلام يكى از انبياء الهى عليهمالسلام بوده، چرا كه با توجه به روايات وارده ثابت شد و بر كسى پوشيده نيست كه ايشان يكى از اوصياء حضرت ابراهيم عليهالسلام و همچنين وصى مستقيم حضرت عبدالمطلب عليهالسلام بودهاند و از طرف ديگر عقلا و نقلا ثابت شد كه تمام اوصياء خود نبىاى از انبياء الهى عليهمالسلام بودهاند، بنابراين حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز از انبياء الهى مىباشد.
استناد ما در اين دليل بر حديث شريفى است كه از ناحيه امام رضا عليهالسلام به ما رسيده است:
مَا أَخْبَرَنِى بِهِ شَيْخِى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِىٍّ الْمَعْرُوفُ بِابْنِ
الْوَاسِطِىِّ قَالَ أَخْبَرَنِى أَبُو مُحَمَّدٍ هَارُونُ بْنُ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِىُّ قَالَ أَخْبَرَنِى أَبُو عَلِىِّ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِىُّ بْنُ مُحَمَّدٍ الْقُمِّىُّ الْأَشْعَرِىُّ قَالَ حَدَّثَنِى مُنْجِحٌ الْخَادِمُ مَوْلَى بَعْضِ الطَّاهِرِيَّةِ بِطُوسَ قَالَ حَدَّثَنِى أَبَانُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى الْإِمَامِ الرِّضَا عَلِىِّ بْنِ مُوسَى عليهماالسلام جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ شَكَكْتُ فِى إِيمَانِ أَبِى طَالِبٍ عليهالسلام قَالَ فَكَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَمَنْ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى إِنَّكَ إِنْ لَمْ تُقِرَّ بِإِيمَانِ أَبِى طَالِبِ عليهالسلام كَانَ مَصِيرُكَ إِلَى النَّارِ.(1)
يعنى: ابان بن محمد مىگويد: براى امام رضا عليهالسلام نامه نوشتم كه قربانتان شوم، من در ايمان ابوطالب عليهالسلام شك دارم، پس امام عليهالسلام در پاسخ نوشتند: به نام خداوند بخشنده مهربان اما بعد، «فَمَنْ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى» كسى كه غير از راه مؤنين را تبعيت كند ما او را به همان راه مىبريم، قطعا اگر تو به ايمان ابوطالب عليهالسلام اقرار نكنى سرانجام كارت آتش دوزخ خواهد بود.
اين حديث به شكل ديگر نيز نقل شده.
رَوَى الشَّيْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ بَابَوَيْهِ بِإِسْنَادِهِ لَهُ أَنَّ عَبْدَ الْعَظِيمِ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْعَلَوِيَّ الْحَسَنِيَّ الْمَدْفُونَ بِالرَّيِ كَانَ مَرِيضاً يَكْتُبُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا عليهالسلامعَرِّفْنِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ عَنِ الْخَبَرِ الْمَرْوِيِّ أَنَّ أَبَا طَالِبٍ عليهالسلام فِي ضَحْضَاحٍ مِنْ نَارٍ يَغْلِي مِنْهُ دِمَاغُهُ فَكَتَبَ إِلَيْهِ الرِّضَا عليهالسلام بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّكَ إِنْ شَكَكْتَ فِي إِيمَانِ أَبِي طَالِبِ عليهالسلام كَانَ مَصِيرُكَ إِلَى النَّارِ وَ السَلَام.(2)
يعنى: شيخ صدوق رحمهالله روايت مىكند كه عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى
رحمهالله كه در شهر رى مدفون است در حال بيمارى بود، پس نامهاى به حضرت رضا عليهالسلام نوشت كه اى پسر رسول خدا صلىاللهعليهوآله مرا در مورد روايتى كه نقل شده كه ابوطالب عليهالسلام
در آتش است و از آن مغز سرش مىجوشد آگاه فرما.
امام رضا عليهالسلام در پاسخ نوشت: به نام خداوند بخشنده مهربان اما بعد، اگر در ايمان ابوطالب عليهالسلام شك كنى وارد آتش جهنم مىشوى، والسلام.
اين حديث شريف بيان كننده اين مطلب است كه حضرت ابوطالب عليهالسلام يك فرد عادى نبوده، چرا كه اعتقاد نداشتن و يا عدم اقرار به ايمان و يا شك در هيچ انسان عادى و يا حتى هر مؤن معمولى باعث جهنمى شدن شخصى نمىشود، از طرف ديگر فحواى كلام امام در بر دارنده اين مطلب است كه عدم اقرار به ايمان حضرت ابوطالب عليهالسلام و يا تشكيك در آن، برابر با كفر است، چرا كه اگر اين عدم اقرار، يك معصيت كوچك بود لازمهاش جهنمى شدن بىقيد و شرط نبود، و همين مسأله مبناى دليل دوم بر نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام است.
با يك بررسى ساده در اعتقادات اسلامى به خوبى مىتوان پى برد كه اعتقاد به چه كسانى بر همه مسلمين لازم است و هر گونه هتك حرمت به ساحت چه كسانى موجبات كفر انسان را رقم مىزند.
مسأله نبوّت و اعتقاد به انبياء الهى عليهمالسلام از جمله مسائلى است كه شيعه و سنى تا حدودى در آن به هم نزديك هستند، هر چند در همين موضوع نيز اختلاف از زمين تا آسمان است.
همه فرق اسلامى متفقا قائل هستند كه يك مسلمان بعد از مسأله توحيد بايد به نبوّت نيز شهادت دهد و مطلبى كه در اين جا بيان آن جنبه حياتى دارد اين است كه ايمان به تمام انبياء الهى عليهمالسلام لازمه مسلمانى است و اگر كسى شهادت به نبوّت يكى از انبياء الهى عليهمالسلام دهد و ديگرى را انكار كند به اين معنا است كه تمام انبياء الهى عليهمالسلام را انكار كرده، زيرا تمام آنها از ناحيه خداى تعالى براى هدايت بشر فرستاده شدهاند و همه با هم متحد هستند و در واقع منكر يك پيامبر از اين جهت
كافر است كه با اين كار، خداى آن پيامبر را انكار كرده و قرآن كريم در چند آيه به اين مطلب تصريح نموده كه تعدادى از آنها در اين جا ذكر مىشود.
«لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُون».(1)
يعنى: ما بين حتى يكى از پيامبران فرقى نمىگذاريم و ما در برابر فرمان خدا تسليم هستيم.
«لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِه».(2)
يعنى: ما ميان هيچ يك از پيامبران خدا فرقى نمىگذاريم.
«فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ»».(3)
يعنى: پس ايمان بياوريد به خدا و رسولانش و اگر ايمان بياوريد و تقوى پيشه كنيد پس براى شما اجر عظيمى خواهد بود.
كه در اين آيه و چند آيه بعد به رسولان اشاره شده.
«مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً».(4)
يعنى: كسى كه به خدا و ملائكهاش و كتاب هايش و پيامبرانش و روز آخرت كافر بشود پس حتما گمراه شده است، گمراهى بسيار دورى.
«وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ أُولئِكَ سَوْفَ يُؤتِيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً».(5)
يعنى: و كسانى كه ايمان به خدا و رسولانش آوردهاند و بين يكى از آنها را
جدايى نمىاندازند خدا به زودى اجرشان را مىدهد و خدا غفور رحيمى است.
«إِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ عَذاباً مُهيناً».(1)
يعنى: قطعا كسانى كه به خدا و پيامبران او كافر مىشوند و مىخواهند ميان خدا و پيامبرانش جدايى بيندازند و مىگويند: به بعضى از پيامبران ايمان مىآوريم و بعضى را منكريم و مىخواهند در ميان آن دو راهى براى خود انتخاب كنند، آنها كافران واقعى و حقيقى هستند و ما براى كفار عذاب خوار كنندهاى آماده كردهايم.
آيات فوق بيان كننده اين مطلب هستند كه اعتقاد به تمام انبياء الهى عليهمالسلام بر مسلمين لازم و انكار يكى از ايشان مساوى با انكار تمام آنها و باعث كافر شدن شخص مىگردد.
علماء و دانشمندان بزرگ اسلامى اعم از شيعه و سنى نيز به اين مطلب اذعان داشته و در متون خود به اين اصل مهم اشاره نمودهاند.
مرحوم مجلسى رحمهالله در مراة العقول مىنويسد:
لو أقر رجل بجميع الأنبياء عليهمالسلام و أنكر واحدا منهم لم ينفعه إيمانه كما قال تعالى: «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ».(2)
يعنى: اگر مردى به تمام انبياء عليهمالسلام اقرار كند و يكى از آنها را انكار نمايد، ايمانش به آنها براى او نفعى نخواهد داشت، همچنان كه خداى متعال مىفرمايد: «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» يعنى: ما بين حتى يكى از انبياء عليهمالسلام هم فرقى
نمىگذاريم.
صاحب كتاب بداية المعارف در اين رابطه مىنويسد:
نؤن على الإجمال بأن جميع الأنبياء و المرسلين عليهمالسلام على حق، كما نؤن بعصمتهم و طهارتهم و أما إنكار نبوّتهم أو سبهم أو الاستهزاء بهم فهو من الكفر و الزندقة.(1)
يعنى: ما اجمالا به اين كه تمام انبيا و رسولان الهى عليهمالسلام بر حق هستند ايمان داريم، همچنان كه به طهارت و عصمت ايشان ايمان داريم، اما انكار نبوّتشان يا فحاشى به ايشان يا تمسخر آنها باعث كفر مىگردد.
شيخ طوسى رحمهالله در تفسير خود در اين رابطه مىفرمايد:
فقال: أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا، أى هؤاء الذين أخبر عنهم بأنهم يؤنون ببعض و يكفرون ببعض، و تفريقهم بين اللَّه و رسله هم الكافرون حقاً فاستيقنوا ذلك.(2)
يعنى: پس خدا فرمود: «أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا» يعنى: كسانى كه اين گونه معتقدند كه به بعضى از پيامبران ايمان بياورند و به بعضى كفر ورزند و بين خدا و پيامبرانش جدايى بيندازند، آنها حقيقتا از كافران هستند پس به اين مطلب يقين داشته باشيد.
صاحب كتاب الفوائد البهية مىنويسد:
قد اتفقت الأمة الإسلامية على وجوب الاعتقاد بكل أنبياء اللّه تعالى عليهمالسلام و بجميع ما جاءوا به من شرائع و رسالات، فلا يجوز التفريق بينهم أبدا... و وجوب الاعتقاد بهم يجب أن يكون على سبيل الاستغراق المجموعى، فلا يكفى الإيمان ببعض دون بعض، بل إنّ إنكار واحد منهم مساوق لتكذيبهم جميعا، و إنكار حكم من أحكامهم النازلة
عليهم يعدّ بمثابة إنكار حكم اللّه تعالى؛ كما لا يجوز توهينهم و البخس بحقهم، و الازدراء بهم، و الاستخفاف بمقاماتهم و سبّهم، كل ذلك موجب للخروج من الدين.(1)
يعنى: امت اسلامى متفقا قائل هستند كه واجب است معتقد به تمام انبياء الهى عليهمالسلام و شرايعشان و تمام آن چه آوردهاند باشند و جايز نيست كه بين ايشان فرق بگذارند... و اين وجوب اعتقاد بايد به صورت استغراق كلى، يعنى اعتقاد به تمام انبياء عليهمالسلام باشد و اعتقاد به بعضى بدون بعض ديگر كفايت نمىكند، بلكه انكار يكى از آنها مساوى با همه آنها است، تكذيب حكمى از احكام آنها مساوى با تكذيب حكم خدا است و همچنين توهين و نقصان در حق آنها و خوار شمردن و كوچك كردن و فحاشى به ايشان همه باعث خروج از دين مىشود.
علماء و مفسران سنى مذهب نيز در متون خود به اين مسأله اشاره نمودهاند.
فخر رازى از مفسران بزرگ شافعى مذهب مىگويد:
و إنما أوجب اللّه تعالى الإقرار بنبوّة كل الأنبياء عليهمالسلام.(2)
يعنى: يقينا خداوند تبارك و تعالى اقرار به نبوّت تمام انبياء عليهمالسلام را واجب نمودهاست.
قاضى عياض در اين باره در كتاب خود فصلى را قرار داده و مىنويسد:
فصل (و حكم من سبّ سائر أنبياء اللّه تعالى و ملائكته)
أى جميعهم (و استخفّ بهم أو كذّبهم فيما أتوا به) من وحيهم و فعلهم (أو أنكرهم) أى وجودهم (و جحدهم) أى نزولهم كقول مالك بن الصيف ما انزل اللّه على بشر من شىء حين قال له النبى عليهالسلام أ ليس فى التوراة أن اللّه يبغض الحبر السمين قال نعم قال فأنت
الحبر السمين فمن صدر منه شىء من ذلك فحكمه (حكم نبيّنا صلىاللهعليهوآله على مساق ما قدّمناه) أى نهجه و سبيله فى وجوب قتله كفرا إن لم يتب و حدا إن تاب كما هو مذهب مالك فى هذا الباب.(1)
يعنى: فصلى در حكم كسى كه به ساير انبياء الهى عليهمالسلام غير از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و ملائكه الهى فحاشى كند.
به هر يك از آنها فحاشى كند و يا كوچكشان دارد و يا در آن چه از ناحيه پروردگار از وحى يا افعالى كه خدا خواسته آوردهاند تكذيبشان كند و يا خودشان و آن چه بر آنها نازل شده را انكار كند... پس كسى كه هر يك از اينها از او سر زند حكمش مثل اين است كه اين كار را با پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله كرده و همان طور كه قبلا گفتيم اگر توبه نكند قتلش واجب است و اگر توبه كند بايد بر او حد جارى شود، همچنان كه مذهب مالك هم در اين باب همين است.
در كتاب شرح العقيدة الطحاوية آمده:
قوله: لا نفرق بين أحد من رسله، الى آخر كلامه أى: لا نفرق بينهم بأن نؤن ببعض و نكفر ببعض، بل نؤن بهم و نصدقهم كلهم، فإن من آمن ببعض و كفر ببعض، كافر بالكل.(2)
يعنى: كلام خداى متعال كه مىفرمايد: (لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِه) يعنى: بين هيچ يك از انبياء عليهمالسلام فرق نگذاريد، يعنى: بين آنها فرق نگذاريد كه به بعضى ايمان بياوريد و به بعضى كافر شويد، بلكه بايد به همه ايمان آوريد و همه را تصديق كنيد، پس كسى كه به بعضى ايمان آورد و به بعضى كافر شود كافر به همه شده است.
صاحب كتاب الشفاء بتعريف حقوق المصطفى مىنويسد:
قال مالك فى كتاب ابن حبيب و محمد و قال ابن القاسم و ابن الماجشون، و ابن عبد الحكم، و أصبغ و سحنون فيمن شتم الأنبياء عليهمالسلام أو أحدا منهم أو تنقّصه قتل و لم يستتب، و من سبهم من أهل الذمة قتل إلا أن يسلم.(1)
يعنى: مالك در كتاب ابن حبيب و محمد مىگويد و ابن قاسم و ابن ماجشون و ابن عبدالحكم و اصبغ و سنحون مىگويند: كسى كه يكى از انبياء عليهمالسلام را شماتت كند يا نقصى بر او وارد سازد، كشته مىشود بدون آن كه توبه داده شود و كسى از اهل ذمه كه به آنها فحاشى كند نيز كشته مىشود مگر اين كه مسلمان شود.
بنابراين معلوم گرديد به اعتقاد شيعه و سنى عدم ايمان به هر يك از انبياء الهى عليهمالسلام موجب كفر و عذاب است و چنين شخصى ولو هر روز نماز بخواند و روزه بگيرد بدون در نظر گرفتن اعمالش وارد عذاب الهى خواهد شد.
لذا از طرفى امام معصوم عليهالسلام مىفرمايد: عدم اقرار به ايمان حضرت ابوطالب عليهالسلام يا حتى تشكيك در آن موجب جهنمى شدن انسان مىگردد كه با استفاده از فحواى كلام مىتوان پى برد اين عدم اقرار موجب كفر مىگردد، چرا كه خطاب امام به فردى همچون عبدالعظيم حسنى مىباشد كه از علماء بزرگ شيعه بوده و در فضيلت او شكى نيست و پاسخ امام در واقع به اين معنا است كه اين عقيده، انسان را از دايره مسلمانى خارج و مرتد مىكند و باعث مىشود بدون در نظر گرفته شدن تمام اعمال نيكش، وارد عذاب الهى شود و از طرف ديگر معلوم شد كه عدم اعتقاد حتى به يكى از انبياء الهى
عليهمالسلام موجب كفر و ارتداد مىگردد، چرا كه در واقع انكار او انكار خدا و ساير انبياء الهى عليهمالسلام است.
1) - الشفاء بتعريف حقوق المصطفى صلىاللهعليهوآله، جلد: 2، صفحه: 642.
با در كنار هم قرار دادن اين دو مقدمه يعنى: عدم اقرار به ايمان ابو طالب عليهالسلام و همچنين انكار هر يك از انبياء عليهمالسلام و عدم اقرار به نبوّت ايشان كه موجب كفر است، به سادگى نتيجه مىگيريم كه حضرت ابوطالب عليهالسلام يكى از انبياء الهى عليهمالسلام بوده و عدم اقرار به ايمان ايشان موجب كفر مىگردد.
ضمنا تذكر اين نكته لازم است كه بنا بر نظر اماميه احكام واقعى تمام امور، در لوح محفوظ عنداللّه موجود است و علم و جهل مكلف به حكم يا به موضوع، و تطابق يا عدم تطابق فتواى مجتهد با حكم اللّه واقعى هيچ تغييرى در آن ايجاد نمىكند و اين مبحث محل اختلافات شديد ميان اشاعره و معتزله و اماميه است.
لذا به نظر اماميه حكم اللّه تغيير ناپذير است، اما علم و جهل مكلف به موضوعات و در برخى موارد به احكام باعث عدم تنجيز آن حكم در مورد او مىگردد.
در نتيجه علم و جهل مكلف در حكم اللّه تأثيرى ندارد، اما در منجزيت حكم اثرگذار است.
حضرت ابوطالب عليهالسلام واقعا و عنداللّه نبى الهى است همچون هزاران نبى ديگرى كه هيچ كس جز خدا و اهل بيت عليهمالسلام آنها را نمىشناسند، ديگران هم مادامى كه علم به اين مطلب برايشان ايجاد نشده در اين مورد تكليفى ندارند، اما هيچ كس حق بىحرمتى به حضرت ابوطالب عليهالسلام را ندارد، كما اين كه حق بىحرمتى به هيچ مسلمانى را ندارد، زيرا پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله در زمان خود كارهايى انجام دادند كه به وضوح دلالت بر ايمان و علو مرتبه ايشان مىكرد كه در فصل زندگى نامه ايشان آورديم، لذا اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام با كلمات و سخنان گهربار خود پرده از واقعيت برداشته و براى ما معلوم گرداندند كه حضرت ابوطالب
عليهالسلام يك مسلمان عادى و معمولى نبوده، بلكه نبىاى از انبياء الهى
عليهمالسلامبوده كه پيامبر اسلام را در راه رسيدن به
هدف، بسيار يارى نموده است و زمانى كه براى هر كس علم به اين موضوع پيدا شد حكم در حق او منجز مىگردد و از آن به بعد عمل بر خلاف آن موجب كفر او مىگردد.
به بيان ديگر حضرت ابوطالب عليهالسلام عنداللّه جزو انبياء الهى عليهمالسلام و در ميان مردم مخفى بودند كما اين كه از روايات مخفى بودن برخى از انبياء عليهمالسلام به دست مىآيد و كلمات و سخنان اهل بيت عليهمالسلام كاشف اين موضوع (نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام) است و وقتى اين مطلب معلوم گرديد نزد كسانى كه معلوم گشته منجز مىشود.
امام صادق عليهالسلام در حديثى كه به جريانات بعد از وفات حضرت موسى عليهالسلام مىپردازد و در مورد غيبت و اختفاء برخى از انبياء بنى اسرائيل عليهمالسلام است، مىفرمايد:
... فَاسْتَتَرَ الْأَئِمَّةُ عليهمالسلام بَعْدَ يُوشَعَ بْنِ نُونٍ إِلَى زَمَانِ دَاوُودَ عليهالسلام أَرْبَعَمِائَةِ سَنَةٍ وَ كَانُوا أَحَدَ عَشَرَ وَ كَانَ قَوْمُ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ يَخْتَلِفُونَ إِلَيْهِ فِى وَقْتِهِ وَ يَأْخُذُونَ عَنْهُ مَعَالِمَ دِينِهِمْ حَتَّى انْتَهَى الْأَمْرُ إِلَى آخِرِهِمْ فَغَابَ عَنْهُمْ ثُمَّ ظَهَرَ لَهُمْ فَبَشَّرَهُمْ بِدَاوُودَ عليهالسلام وَ أَخْبَرَهُمْ أَنَّ دَاوُودَ عليهالسلام هُوَ الَّذِى يُطَهِّرُ الْأَرْضَ مِنْ جَالُوتَ وَ جُنُودِهِ وَ يَكُونُ فَرَجُهُمْ فِى ظُهُورِهِ فَكَانُوا يَنْتَظِرُونَهُ.(1)
يعنى: ائمه عليهمالسلام و پيشوايان بعد از يوشع بن نون تا زمان داود عليهالسلام 400 سال پنهان بودند كه 11 نفر بودند و قوم هر يك از آنها نزد آنها رفت و آمد مىنمودند و علوم دينشان را از ايشان مىگرفتند تا اين كه آخرين آنها غائب شد و بعد از مدّتى ظهور كرد و به آنها بشارت داوود عليهالسلام را داد كه او زمين را از وجود جالوت و لشكرش پاك مىسازد و گشايش كار شما در ظهور او است پس به انتظارش باشيد.
در حديث ديگرى در اين باره ذكر شده.
1) - بحارالانوار، جلد: 133، صفحه: 445.
عَنِ الثمَالِى عَن أبِى جَعفَر عليهالسلام قَالَ:... كَانَ مَا بَينَ آدَم وَ بَينَ نُوح مِنَ الأنبِيَاءِ عليهمالسلام مُستَخِفّينَ وَ مُستَعلِنِين وَ لِذَلِكَ خُفِيَ ذِكرُهُم فِي القُرآنِ، فَلَم يُسَمّوُا كَمَا سُمّيَ مَن اِستَعلَنَ مِنَ الأنبِيَاءِ عليهمالسلام، وَ هُوَ قُولُ اللهِ وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ يَعنِي اِسمُ المُستَخِفّين... .(1)
يعنى: امام باقر عليهالسلام فرمود: بين حضرت آدم و نوح عليهماالسلام انبيائى بودند كه برخى پنهان و برخى آشكار بودند و به همين خاطر در قرآن ذكرى از آنها نشده است و نام آنها همچون انبيائى كه آشكار بودهاند بيان نگرديده و سخن خدا است كه مىفرمايد: «وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ» رسولانى كه قصه آنها را برايت نقل ننموديم، يعنى اسم پيامبرانى كه پنهان بودند... .
همان گونه كه در بالا بيان شد، استنادا به آيات شريف قرآن نبايد بين انبياء الهى عليهمالسلام فرق گذاشت، اما اين حرف به اين معنا نمىباشد كه همه انبياء عليهمالسلام در يك مقام و منزلت هستند، چرا كه انبياء الهى از نظر مقام و رتبه با هم بسيار متفاوت بوده و قرآن در اين باره مىفرمايد:
«تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْض».(2)
يعنى: اين فرستادگان را بر بعضى ديگرشان فضيلت دادهايم.
«وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما».(3)
يعنى: و قطعا ما قبلا با آدم عليهالسلام عهد بستيم، پس او فراموش كرد و عزمى براى او
نيافتيم.
«لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى بَعْض».(1)
يعنى: قطعا ما بعضى از پيامبران را بر بعضى فضيلت داديم.
بر اين مدعا شواهدى از روايات نيز وجود دارد.
عيون أخبار الرضا عليهالسلام، علل الشرائع الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ الْهَاشِمِيُّ عَنْ فُرَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْكُوفِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ الْهَمْدَانِيِّ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبُخَارِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي الصَّلْتِ الْهَرَوِيِّ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عليهمالسلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ خَلْقاً أَفْضَلَ مِنِّي وَ لَا أَكْرَمَ عَلَيْهِ مِنِّي قَالَ عَلِيٌّ عليهالسلام فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَأَنْتَ أَفْضَلُ أَوْ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ صلىاللهعليهوآلهيَا عَلِيُّ عليهالسلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَضَّلَ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ عَلَى مَلَائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ فَضَّلَنِي عَلَى جَمِيعِ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الْفَضْلُ بَعْدِي لَكَ يَا عَلِيُّ وَ لِلْأَئِمَّةِ عليهمالسلام مِنْ بَعْدِكَ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّينَا.(2)
يعنى: امام رضا عليهالسلام به نقل از اميرالمؤمنين عليهالسلام به نقل از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند خلقى را افضل از من خلق نفرمود و هيچ كس را بيشتر از من اكرام ننمود، اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد: اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ! شما برتريد يا جبرئيل؟ پس پيامبر فرمود: اى على
عليهالسلام، خداوند تبارك و تعالى انبيائى كه رسول هستند را بر ملائكه مقرب خود برترى داده است و مرا بر تمام انبياء و مرسلين عليهمالسلام فضيلت بخشيده و فضيلت بعد از من، براى تو و ائمه بعد از تو عليهمالسلام است و قطعا ملائكه خدام ما و خدام محبان ما هستند.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْخَثْعَمِيِّ عَنْ هِشَامٍ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام يَقُولُ سَادَةُ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ خَمْسَةٌ وَ هُمْ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ عَلَيْهِمْ دَارَتِ الرَّحَى نُوحٌ وَ إِبْرَاهِيمُ وَ مُوسَى وَ عِيسَى عليهمالسلام وَ مُحَمَّدٌ صلىاللهعليهوآله عَلَى جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ عليهمالسلام.(1)
يعنى: امام صادق عليهالسلام فرمود: آقا و سرور پيغمبران و رسولان پنج نفر هستند كه ايشان الوالعزم رسولان مىباشند و آسياى نبوّت و رسالت گرد آنها مىچرخد و ايشان؛ نوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهمالسلام و محمد صلىاللهعليهوآله است.
نتيجه اين كه انبياء الهى عليهمالسلام داراى راه و هدف و مقصود واحدى هستند و سخنانشان با هم هيچ منافاتى ندارد و همه از نزد خداى يكتا آمدهاند و لذا هيچ كس حق ندارد يكى از ايشان را انكار كند يا ميان ايشان فرق گذارد، به اين معنا كه به يكى ايمان آورد و قبول و تأييد كند و ديگرى را انكار و رد نمايد.
اما در ميان خودشان و مقاماتشان تفاوت بسيار است، برخى اولوالعزم هستند و بر ديگران برترى دارند، برخى از بعضى جهات بر ديگرى برترى دارد؛ مثل خضر عليهالسلام كه در امورى بر موسى عليهالسلام افضل بوده و در قرآن به ماجراى ايشان اشاره شده است و يا برخى را قرآن بدون عزم معرفى مىنمايد و پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله هم كه خاتم آنها است و با فضيلتتر از همه و لذا ايشان داراى مقامات متفاوت هستند، ولى هدف و راه و سخن و خدايشان يكى است و اين طريق جمع بين اين دو دسته از آيات قرآن است.
1) - الكافى، جلد: 1، صفحه: 175.
مرحوم حسن بن سليمان حلى رحمهالله در كتاب المحتضر حديثى را نقل مىكند كه مىفرمايد:
رُويَ فِي الحَدِيثِ عَنِ الصَادِقِ عليهالسلام أَنَّه قَالَ: كُلَّمَا كَانَ لِرَسُولِ اَلله صلىاللهعليهوآله فَلَنَا مِثْلُهُ إِلَّا النُّبُوَّةَ وَ الْأَزْوَاج.(1)
يعنى: امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: كليه امور و فضائلى كه براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله هست براى ما نيز مثل آن هست مگر نبوّت و تعداد همسران.
مرحوم مجلسى رحمهالله نيز اين حديث را به نقل از همين كتاب در بحار آورده:
وَ قَالَ عليهالسلام كُلُّ مَا كَانَ لِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله فَلَنَا مِثْلُهُ إِلَّا النُّبُوَّةَ وَ الْأَزْوَاجَ.(2)
يعنى: امام صادق عليهالسلام فرمود: كليه چيزهايى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله هست پس براى ما نيز مثل آنها وجود دارد مگر نبوّت و تعداد همسران.
با توجه به اين كه مبناى استدلال در دليل سوم بر پايه اين حديث شريف است لذا اول بايد صحت صدور اين روايت از امام معصوم عليهالسلام مورد بررسى قرار گيرد.
بر اهل فن پوشيده نيست كه حديث فوق الذكر مرسله است، دليل اين كه استناد به اين حديث مبناى استدلال قرار گرفته، اين است كه برخى احاديث مرسله در حكم صحيح السند مىباشند و پرده از واقعيتهاى مهمى برمى دارند.
سابقا برخى از محدّثين بر اين باور بودند كه نقل سلسه سند كار بيهوده و موجب زحمت در تأليف كتاب و اسراف در كاغذ و دوات است، زيرا آن چه در احاديث
براى ما مهم است اولا: صدور حديث از امام معصوم عليهالسلام و ثانيا: متن حديث است كه هر دو مورد بدون ضبط سلسله سند هم امكان پذير است و لذا بسيارى از احاديث بدون سلسله روات ضبط شد و از همين رو علماء علم رجال در مورد حجيت روايات مرسله در كتب خود بخشى را اختصاص مىدهند و در آن به تقسيم احاديث مرسله مىپردازند و برخى را حجت قرار مىدهند و بخشى را نمىپذيرند.
شيخ طوسى رحمهالله در كتاب عدة الاصول در مورد روايات مرسله مىنويسد:
و إذا كان أحد الراويين مُسنداً و الآخر مرسلًا نُظر فى حال المُرسل، فإن كان ممّن يُعلم أنّه لا يُرسل إلّا عن ثقة موثوق به فلا ترجيح لخبر غيره على خبره،... .
فأما إذا انفردت المراسيل فيجوز العمل به على الشرط الذى ذكرناه، و دليلنا على ذلك الأدلّة التى قدّمناها على جواز العمل بأخبار الآحاد، فإنّ الطائفة كما عملت بالمسانيد عملت بالمراسيل، فبما يُطعن فى واحد منهما يطعن فى الآخر، و ما أجاز أحدهما أجاز الآخر، فلا فرق بينهما على حال.(1)
يعنى: در مقام تعارض دو حديث اگر يكى از راويان، حديث را با سلسله سند به امام برساند و ديگرى بدون ذكر سلسله سند به امام نسبت دهد بايد به احوال مرسِل (كسى كه حديث را بدون ذكر سلسله سند به امام نسبت داده) نگاه كنيم، اگر از كسانى باشد كه مىدانيم او از غير افراد ثقه و مورد اطمينان حديث نقل نمىكند، پس حديث ديگرانى كه سلسله سند را ذكر كردهاند بر حديث او هيچ ترجيحى ندارد... .
اما اگر روايات مرسله بدون معارض باشد، در صورتى كه شرايط لازم را داشته باشد پس جايز است كه به آنها عمل شود و دليل اين مطلب همان ادلهاى است كه
1) - عدة الاصول، جلد: 1، صفحه: 144.
قبلا براى جواز عمل به اخبار واحد بيان كرديم، لذا علماء شيعه همچنان كه به روايات مسند (داراى سلسله سند) عمل مىكنند به روايات مرسل نيز عمل مىكنند و به آن چه كه با آن به يكى ايراد مىگيرند به ديگرى نيز ايراد مىگيرند، و آن چه كه حديث مسند آن را مجاز مىكند حديث مرسل نيز آن را مجاز مىكند و هيچ فرقى بين آن دو در هر صورت نيست.
با توجه به فرموده شيخ طوسى رحمهالله بايد اولا: به احوال ناقل حديث مورد استدلال كه مرحوم حسن بن سليمان حلى رحمهالله است بنگريم.
مرحوم مجلسى رحمهالله يكى از منابع بحار الانوار را كتب حسن بن سليمان معرفى نموده و در مورد ايشان در بحار اين طور نوشته:
و كتب البياضى و ابن سليمان كلها صالحة للاعتماد و مؤفاها من العلماء الأنجاد و تظهر منها غاية المتانة و السداد.(1)
يعنى: تمام كتابهاى آقاى بياضى و ابن سليمان صلاحيت اعتماد را دارند و هر دو مؤف از علماء بزرگ و قاطع هستند كه از تأليفاتشان نهايت استحكام و پايدارى ظاهر مىشود.
حضرت آيت اللّه العظمى خويى رحمهالله در معجم رجال الحديث خود به نقل از شيخ حر عاملى رحمهالله در مورد حسن بن سليمان مىنويسد:
قال الشيخ الحر رحمهالله فى تذكرة المتبحرين: الحسن بن سليمان بن خالد الحلبى، فاضل، عالم، فقيه، له مختصر بصائر الدرجات لسعد بن عبد اللّه يروى (عنه) عن الشهيد.(2)
يعنى: شيخ حر عاملى رحمهالله در كتاب تذكرة المتبحرين مىنويسد: حسن بن سليمان بن خالد حلبى فاضل و عالم و فقيه و صاحب كتاب مختصر بصائر الدرجات سعد بن عبداللّه است و از شهيد رواياتى را بيان نموده.
در كتاب موسوعه طبقات الفقهاء در مورد ايشان چنين آمده:
لحسن بن سليمان الحلّى
...كان حياً (802 ه) الحسن بن سليمان بن محمد بن خالد، العالم الامامى، عز الدين أبو محمد الحلَّى المولد، العاملى المحتد تلمّذ على الفقيه العلَم الشهيد الاوّل محمد بن مكى العاملى (المتوفّى 786 ه)، فأجاز له و لجمع من العلماء فى سنة (757 ه) و روى عن: السيد بهاء الدين على بن عبد الكريم بن عبد الحميد الحسينى، و محمد بن إبراهيم بن محسن المطار آبادى و كان محدثاً جليلًا و فقيهاً نبيهاً، زاهداً، عابداً قرأ عليه الحسين بن محمد بن الحسن الحمويانى كتاب الخصال لمحمد بن على ابن بابويه القمى المعروف بالصدوق (المتوفى 381 ه) و روى عنه السيد تاج الدين عبد الحميد بن أحمد بن على الهاشمى الزينبى أدعيةَ الصحيفة السجادية.(1)
يعنى: حسن بن سليمان بن محمد بن خالد ملقب به عزالدين ابومحمد حلى رحمهالله از علماء امامى مذهب است كه در جبل عامل متولد شد و تا سال 802 هجرى قمرى زنده بود، او نزد فقيه سرشناس و بزرگ محمد بن مكى عاملى معروف به شهيد اول شاگردى كرد و همراه جمعى از علماء در سال 757 هجرى قمرى از ايشان اجازه نقل حديث گرفت، ايشان همچنين از سيد بهاءالدين على بن عبدالكريم بن عبدالحميد حسينى و محمد بن ابراهيم بن محسن مطار آبادى رواياتى نقل نموده، ايشان محدثى جليل القدر و فقيهى شريف و زاهد و عابد بود،
1) - موسوعه طبقات الفقهاء، جلد: 9، صفحه: 94.
حسين بن محمد بن حسن حمويانى كتاب خصال شيخ صدوق رحمهالله را برايشان خوانده و سيد تاج الدين عبدالحميد بن أحمد بن على هاشمى زينبى دعاى صحيفه سجاديه را از ايشان روايت نموده است.
مطالب ذكر شده كاملا بيان كننده اين مسأله است كه حسن بن سليمان شخصى ثقه و مورد اطمينان است.
حال كه شخصيت ناقل حديث به خوبى مشخص شد طبق كلام شيخ طوسى رحمهالله براى حجيت و صحت مراسيل بايد توجه شود كه آيا متن حديث شرايط لازم را دارا است يا خير.
شيخ طوسى رحمهالله در اين جا مطالب بسيارى را مطرح نموده كه ما براى اختصار خلاصه آن را بيان مىكنيم.
هر حديثى كه به صورت واحد يا مرسل نقل شده باشد و مضمون آن داراى اين چهار شرط باشد از جهت متن صحيح مىباشد؛
اول: حديث در بر دارنده مطلبى كه منافات با عقل دارد، نباشد.
دوم: مطابق با قرآن كريم بوده و منافاتى با آن نداشته باشد.
سوم: مطابق با سنت متواتره باشد.
چهارم: با اجماع علماء شيعه منافات نداشته باشد.(1)
اگر به دقت در حديث فوق الذكر بيانديشيم به خوبى معلوم است كه كليه شرايط لازم را دارا است.
اول اين كه: هيچ ايراد عقلى در آن نيست، بلكه مضمون آن كاملا بر اساس عقل مىباشد.
1) - العدة فى اصول الفقه، جلد: 1، صفحه: 143.
در اين جا لازم است توضيحى مختصر دهيم كه منافات با عقل داشتن به چه معنا است؛ منافات با عقل يعنى اين كه مضمون حديث در بردارنده مطلبى هست كه با حكم عقل در تضاد باشد، مثلا لازمه آن محال يا اجتماع نقيضين باشد، بنابراين مطلبى كه صرفا به ذهن ما بعيد و مشكل باشد، شامل نمىشود.
مثلا تعدد قدما (اين كه چند موجود در عرض يكديگر ازلا وجود داشته باشند) عقلا محال است، حال اگر مضمون حديثى بر چنين مطلبى دلالت كند قابل قبول نمىباشد يا عصمت انبياء عليهمالسلام عقلا ثابت و لازم است، حال اگر حديثى در بردارنده گناه پيامبرى بود مقبول نمىباشد، به امثال اين امور تنافى عقلى گويند، اما اين كه مطلبى در حديثى بيان شود و ما با درك ناقص خود توان هضم آن را نداشته باشيم اين را منافات عقلى نمىگويند.
به اصل بحث برگرديم، حديث منافاتى با عقل ندارد چرا كه وصى يك پيامبر بايد دقيقا فضائل همان پيامبر را داشته باشد كه در دليل اول اين مطلب ثابت شد.
دوم اين كه: هيچ منافاتى با آيات شريفه قرآن كريم ندارد، بلكه كاملا در تأييد آيات بسيارى از آن است، من جمله آيه: «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُم»(1)كه در آن اطاعت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اهل بيت عليهمالسلام را در كنار هم قرار داده است و اگر اهل بيت عليهمالسلام با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در فضائل يكى نبودند با هم در يك رديف قرار نمىگرفتند.
يا آيه تطهير كه مىفرمايد: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»(2)كه عصمت اهل بيت عليهمالسلام را دقيقا همراه با پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك رديف قرار داده است، چرا كه به اذعان مفسرين شيعه و سنى اين حديث در مورد
پيامبر صلىاللهعليهوآله و جانشينان بر حقش و دختر بزرگوارشان نازل گرديده.
يا در آيه مباهله كه مىفرمايد: «وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُم»(1)كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله را نفس اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار داده كه خود بيان كننده نوعى برابرى است.
يا آيه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون»(2)كه دقيقا همان ولايت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را براى جانشين بر حقش حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار داده است كه دليل بر يكى بودن آنها با هم مىباشد و آيات بسيار ديگرى كه اين مضمون را تأييد مىكند.
سوم اين كه: هيچ سنت متواتره و حتى مستفيض و يا واحد عليه مضمون اين حديث شريف وجود ندارد كه بيان كننده اين مطلب باشد كه اهل بيت عليهالسلام در فضيلت و كمال از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چيزى كم دارند، بلكه احاديث شيعه همه در راستاى همين مطلب مىباشند، من جمله حديث شريفى كه مىفرمايد: أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ كُلُّنَا مُحَمَّد.(3)يعنى: اول ما محمد است است آخر ما محمد است وسط ما محمد و همه ما محمديم، و يا احاديثى كه اشاره به يكى بودن شجره پيامبر صلىاللهعليهوآله با امام على عليهالسلام مىكند.
سَأَلْتُ أَبَا سَعِيدٍ الْخُدْرِيَّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليهماالسلام خَاصَّةً فَقَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ هُوَ يَقُولُ: خُلِقَ النَّاسُ مِنْ أَشْجَارٍ شَتَّى، وَ خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌ عليهالسلام مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ فَأَنَا أَصْلُهَا وَ عَلِيٌّ عليهالسلام فَرْعُهَا، فَطُوبَى لِمَنِ اسْتَمْسَكَ بِأَصْلِهَا وَ أَكَلَ مِنْ فَرْعِهَا.(4)
يعنى: ابوسعيد خدرى گفت: روزى نزد رسول اللَّه صلىاللهعليهوآله بودم، از آن حضرت
شنيدم فرمود: مردم از اشجار مختلف و متعدّد هستند، امّا من و على عليهالسلام از درخت واحد هستيم، من اصل درختم و على عليهالسلام فرع آن است. خوشا به حال كسى كه به اصل چنگ زند و از فرعش تناول كند.
يا احاديثى كه بر يكى بودن نور اهل بيت عليهمالسلام دلالت دارد:
حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ عليهالسلام سَمِعْتُ جَدِّي رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله يَقُولُ: خُلِقْتُ مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَ خُلِقَ أَهْلُ بَيْتِي عليهمالسلام مِنْ نُورِي، وَ خُلِقَ مُحِبُّوهُمْ مِنْ نُورِهِمْ، وَ سَائِرُ الْخَلْقِ فِي النَّار.(1)
يعنى: امام حسن عليهالسلام فرمودند كه از جدم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: من از نور خدا آفريده شدم و اهل بيتم عليهمالسلام از نور من آفريده شدند و دوستدارانشان از نور آنها خلق شدند و ساير خلايق در آتش بودند.
چهارم اين كه: هيچ اجماعى عليه اين حديث شريف وجود ندارد و بزرگترين دليلش همين است كه بزرگانى همچون حسن بن سليمان و علامه مجلسى رحمهالله قائل به مضمون اين روايت شده و اين حديث را بدون بيان ايرادى از آن نقل نمودهاند.
گذشته از همه مطالبى كه بيان شد بايد بگوييم كه روايات ديگرى با همين مضمون با سند كامل از ناحيه اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام نقل شده كه اين حديث شريف را تقويت مىكند.
مُحَمَّدُ بْنُ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْعَبَّاسِ بْنِ الْحَرِيشِ عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ الثَّانِى عليهالسلام قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلامأ لَا يَسْتَخْلِفُ رَسُولُ اللَّهِ
صلىاللهعليهوآله إِلَّا مَنْ يَحْكُمُ بِحُكْمِهِ وَ إِلَّا مَنْ يَكُونُ
1) - الأمالى للطوسى، صفحه: 655.
مِثْلَهُ إِلَّا النُّبُوَّة... .(1)
يعنى: محمد بن ابى عبداللّه و محمد بن حسن از سهل بن زياد و محمد بن يحيى از احمد بن محمد جميعا از حسن بن عباس بن حريش از امام جواد عليهالسلام به نقل از امام صادق عليهالسلام فرمود: ... رسول خدا صلىاللهعليهوآله كسى را جانشين خود نمىكند مگر كسى كه با همان حكم او حكومت كند و دقيقا در همه چيز مثل او باشد مگر در نبوّت... .
حديث فوق تقريبا بيان كننده همان مضمون حديث حسن بن سليمان است و مقوى خوبى براى آن حديث شريف است.
حال كه صحت اين حديث مسجل شد به سراغ اصل استدلال مىرويم.
مدلول حديث شريف مىفرمايد: كليه فضائلى كه براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ثابت است عينا نزد اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام نيز موجود است و اين را به خوبى از اطلاق كلام امام مىتوان فهميد، مگر مسأله نبوّت و تعداد ازواج پيامبر صلىاللهعليهوآله كه از خصائص ايشان است و با دلايل خاص خارج شده.
مرحوم حسن بن سليمان بعد از نقل اين حديث مىنويسد:
و الاستثناء دليل العموم، فهم شركاؤ فى كلّ ما رويناه له من الفضل، و ما لم نروه، و ما لم يصل علمه إلينا.
يعنى: استثنائى كه در كلام آمده دلالت بر عموميت حكم مىكند، پس در نتيجه اهل بيت عليهمالسلام در كليه فضائلى كه ما براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كرديم و آن چه كهما بيان نكرديم و حتى آن چه كه علم ما به آن نمىرسد شريك مىباشند.
ضمن اين كه در حديث از كلمه "كل" استفاده شده كه براى استغراق به كار
1) - الكافى، جلد: 1، صفحه: 242.
مىرود و دلالت بر تمام افراد موضوع مىكند كه به اين معنا است كه تمام فضائل رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهبراى اهل بيت عليهالسلام نيز ثابت است الا ما اخرجه الدليل.
از طرف ديگر همان طور كه در ادله قبل گفتيم يكى از فضائلى كه براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ثابت است اين كه: كليه اجداد و آباء ايشان تا حضرت آدم عليهالسلام همه از انبياء الهى عليهمالسلام بودهاند و اين مطلب روايات بسيارى بر آن دلالت دارد و بسيارى از مفسران در كتب خود به آن اشاره نمودهاند كه براى نمونه چند مورد را در اين جا بيان مىكنيم.
عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عليهالسلام فِي قَوْلِهِ تَعَالَى الَّذِي يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِي السَّاجِدِينَ قَالَ يَرَاكَ حِينَ تَقُومُ بِأَمْرِهِ وَ تَقَلُّبَكَ فِي أَصْلَابِ الْأَنْبِيَاءِ عليهمالسلام نَبِيٍّ بَعْدَ نَبِي.(1)
يعنى: امام باقر عليهالسلام در تفسير كلام خداوند تبارك و تعالى «الَّذِى يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ» فرمودند: خداوند رسولش را در حالى كه به خواست او ايستاده بوده مىديد و جا به جايى او را در صلب انبياء عليهمالسلام از نبىاى به نبى ديگر نظاره گر بود.
و قَالَ عَلى بِنِ إِبرَاهِيم: حَدّثَنِى مُحمَّدُ بنِ الوَلِيدِ، عَن مُحمَّد بنِ الفُراتِ، عَن أَبِى جَعفَر عليهالسلام، قَالَ: «الَّذِى يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ»، قَالَ: فِى أَصلَابِ النَبِيّين عليهمالسلام.(2)
يعنى: على بن ابراهيم به نقل از امام باقر عليهالسلام در تفسير كلام خداوند تبارك و تعالى «الَّذِى يَراكَ حِينَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ» فرمودند: يعنى در اصلاب انبياء عليهمالسلام.
عَنْ أَبِى الْجَارُودِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليهالسلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَ وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ قَالَ يَرَى تَقَلُّبَهُ فِى أَصْلَابِ النَّبِيِّينَ مِنْ نَبِيٍّ إِلَى نَبِيٍّ حَتَّى أَخْرَجَهُ مِنْ صُلْبِ أَبِيهِ مِنْ نِكَاحٍ غَيْرِ سِفَاحٍ مِنْ لَدُنْ آدَمَ عليهالسلام.(1)
يعنى: از ابى جارود نقل شده كه از امام باقر عليهالسلام در مورد آيه «وَ تَقَلُّبَكَ فِى السَّاجِدِينَ» پرسيدم و ايشان فرمود: يعنى؛ خداوند جا به جايى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در اصلاب پيامبران از نبىاى به نبى ديگر از طريق نكاح و بدون هيچ زنايى از زمان حضرت آدم عليهالسلام تا وقتى كه از صلب پدرش خارج شد را مىبيند.
علامه مجلسى رحمهالله در بحار الانوار پيرامون اجداد پيامبر صلىاللهعليهوآله اين گونه مىنويسد:
بيان: اتفقت الإمامية رضوان اللّه عليهم على أن والدى الرسول و كل أجداده إلى آدم عليهالسلام كانوا مسلمين بل كانوا من الصديقين إما أنبياء مرسلين أو أوصياء معصومين عليهمالسلام و لعل بعضهم لم يظهر الإسلام لتقية أو لمصلحة دينية.(2)
يعنى: شيعيان بر اين كه پدر و مادر پيامبر و تمام اجداد ايشان تا حضرت آدم عليهالسلام همه مسلمان، بلكه از صديقين يا انبياء مرسل و يا اوصياء معصوم عليهمالسلام بودهاند اتفاق نظر دارند، و شايد برخى از آنها به خاطر تقيه يا مصلحت، دينشان را ظاهر نمىكردند.
با در كنار هم قرار دادن اين دو مسأله؛ يعنى: ثبوت كليه فضائل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله براى اهل بيت عليهمالسلام و اين كه كليه اجداد و آباء رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از جمله انبياء الهى عليهمالسلام هستند اين مطلب ثابت مىشود كه اين فضيلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله (نبوّت تمام اجداد ايشان) براى جانشينانش، يعنى: اهل بيت عليهمالسلام نيز ثابت است و كليه آباء و اجداد اهل بيت عليهمالسلامنيز همه از انبياء الهى عليهمالسلام هستند.
البته لازم به ذكر است كليه اجداد پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت عليهمالسلام با هم يكى هستند جز در شخص حضرت ابوطالب عليهالسلام و حضرت عبداللّه عليهالسلام كه با اين بيان در اين جا نبوّت هر دو نفر ثابت مىشود.
شيعه معتقد است تمام فضائل و نشانههاى پيامبرى در وجود شريف حضرت ابوطالب عليهالسلام ثبت بوده، و دارا بودن اين ويژگى خود نشانهاى بر نبوّت ايشان مىباشد و همچنين معتقد است اگر شخصى صرفا ادعاى نبوّت كند پيامبرىاش ثابت نمىگردد مگر زمانى كه از خصوصيات انبياء عليهمالسلام برخوردار باشد.
آن چه در اين جا مشخص مىشود اين كه حضرت ابوطالب عليهالسلام از جمله انبياء الهى عليهمالسلام است يعنى علم، عصمت، ميراث نبوّت، وحى و معجزه داشته، اما در عين حال هيچ گونه رسالتى نداشتند، همچون پيامبر اسلام در چهل سال ابتداى عمر شريفشان كه نبى بودند اما مبعوث به رسالت نشده بودند.
ضمن اين كه حضرت ابوطالب عليهالسلام همچون ساير انبياء عليهمالسلام از طرف خداى تعالى موظف به يارى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند كه چون توفيق درك زمان ايشان را داشتند بهتر از بقيه انبياء عليهمالسلام به آن وجود شريف خدمت نمودند.
درباره علم حضرت ابوطالب عليهالسلام بايد گفت كه ايشان قلبى مملو از علم الهى داشت و با نگاهى به سخنان و اعمال ايشان مىتوان به آن پى برد.
البته قبل از اين رواياتى دال بر علم ايشان ذكر شد كه به وضوح بيان كننده اين
مطلب است، ولى موارد ديگرى را در اين جا براى نمونه ذكر مىكنيم.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در مورد نبوّت برادر زادهاش حضرت محمد صلىاللهعليهوآله هيچ شك و ترديدى نداشت و در سخنانى كه هنگام تزويج حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايراد نمود، اظهار داشت:
و هُوَ وَ اَللّه بَعدَ هَذَا لَه نَبَأٌ عَظِيم وَ خطرٌ جَلِيل.
يعنى: به خدا سوگند او (حضرت محمد صلىاللهعليهوآله) را پس از اين خبرى عظيم و موقعيتى بسيار مهم خواهد بود.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در وصيتش به قريش مىفرمايد:
اِنّى اُوصِيكُم بِمُحَمّد صلىاللهعليهوآله خَيرا، فَانّه الاَمِينٌ فِى قُرَيش، و الصِدّيقٌ فِى العَرَب، وَ هُو الجَامِعُ لِكُل مَا وَصّاكُم بِه، وَ قَد جَاءَ بِاَمرٍ قَبّلَه الجنَان.
يعنى: شما را وصيت مىكنم نسبت به محمد صلىاللهعليهوآله نيكو باشيد، كه او در قريش امين، و در عرب راستگو مىباشد، و خود جامع تمام چيزهايى است كه شما را به آن سفارش مىكند، و آن چه او آورده مقبول قلب و عقل است.
يا فرمودند:
ألم تَعْلموا أنّا وَجَدْنا محمداً نبياًّ كموسى خُطَّ فى أوّلِ الكُتْبِ؟
يعنى: آيا نمىدانيد كه ما محمد صلىاللهعليهوآله را همچون موسى عليهالسلام پيامبرى يافتيم كه در اولين كتابهاى آسمانى معرفى شده است؟!
همچنين فرمود:
و أمسى ابن عبداللّه فينا مصدقا على سخط من قومنا غير معتب.
يعنى: و فرزند عبداللّه عليهالسلام در ميان ما پيامبرى راستين است، اگر چه قوم ما از اين امر خشمگين باشند.
و نيز فرموده:
أمين حبيب فى العباد مسوم بخاتم رب قاهر للخواتم
يرى الناس برهانا عليه و هيبة و ما جاهل فى فعله مثل عالم
نبى أتاه الوحى من عند ربه فمن قال: لا، يقرع بهاسن نادم
يعنى: او امين است، و بندگان او را دوست مىدارند، و با مُهر پروردگارى، كه بر همه مهرها چيرگى و غلبه دارد، مُهر خورده و نشان شده است.
همچنين فرمودهاند:
تعلم خيار الناس أن محمدا وزير لموسى و المسيح بن مريم
اتى بالهدى مثل الذى أتيا به فكل بأمر اللّه يهدى و يعصم
و انكم تتلونه فى كتابكم بصدق حديث لا حديث المترجم
فلا تجعلوا لله ندا و أسلموا فان طريق الحق ليس بمظلم
يعنى: مردمان نيك و برگزيده مىدانند كه محمد صلىاللهعليهوآله وزير و جانشين موسى و مسيح عليهماالسلام فرزند مريم عليهاالسلام است.
او براى آنها هدايتى از نوعى كه آن دو پيامبر آورده بودند، به ارمغان آورد و به همگى، به امر خدا راه مىنمايانند، و به او پيوند مىدهند.
شما مسيحيان در كتاب خود احوال او، يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را مىخوانيد، خواندنى صحيح و درست و نه داستانى دروغين.
پس براى خدا شريكى نگيريد و اسلام آريد، براى آن كه راه حق تاريك نبوده و روشن است.(1)
1) - اباالفضل العباس عليهالسلام، جلد: 1، صفحه: 29.
و نيز فرموده است:
برو اى فرزندم، كه تو را ذلت و خفّتى نيست، برو كه چشم هائى به وجود تو روشن و درخشان شده.
به خدا سوگند كه با تمام جمع و نيروى خود هرگز به تو دست نخواهند يافت، مگر آن كه من روى در خاك كشم.
مرا خواندى و دانستم كه اين از خيرخواهى تو است، و تو راست مىگويى، و در گذشته نيز امين بودهاى.
و يادآور آيينى شدى كه ناگزير و مسلما از بهترين اديان براى مردم است.(1)
اينها نمونههايى از كلمات حضرت ابوطالب عليهالسلام بود كه مبين ميزان علم و تماميت ايمان ايشان به پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و حقايق و معارف الهى است.
علاوه بر اين، روايات بيان كننده اين مطلب است كه علم الهى يكى از ميراث انبياء است كه سينه به سينه بين اوصياء الهى مىگرديده و به حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز رسيده كه قبلا ثابت شد.
معجزه انجام دادن كارى است كه تمام جن و انس از آوردن مثل آن عاجز هستند و متكى به قدرت بىنهايت پروردگار است كه خداى تعالى به پيامبران خويش براى اثبات حقانيت دعوت خود عطا كرده.
لذا عرض مىكنيم كه در طول عمر شريف حضرت ابوطالب عليهالسلام اتفاقاتى از ناحيه ايشان سر زده كه نوع بشر بدون اتكا بر قدرت الهى از انجام آن عاجز هستند كه ما نمونههايى از آنها را در اين جا ذكر مىكنيم.
1) - اباالفضل العباس عليهالسلام، جلد: 1، صفحه: 30.
خبر دادن ايشان در روز تولد پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين كه فرزند حضرت عبداللّه عليهالسلام و آمنه عليهاالسلام روزى به نبوّت مىرسد.
خبر دادن ايشان در روز تولد پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين كه فرزندش اميرالمؤمنين على عليهالسلام وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشود.
خبر دادن به اين كه مدّت زمان سى سال بين تولد اين دو بزرگوار است.
خبر دادن ايشان در مورد آينده پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به عظمت و جلال و بزرگى مىرسد در زمان خواستگارى از حضرت خديجه عليهاالسلام كه هنوز هيچ اتفاقى در مورد اسلام و دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله صورت نگرفته بود.
حضرت يوسف عليهالسلام نيز اين چنين معجزههايى داشت كه براى نمونه به اخبار او در مورد 7 سال فراوانى و 7 سال قحطى مصر و خبر دادن وى به اعدام يكى از زندانيان و آزادى زندانى ديگر و برگشتن به منصب خويش مىتوان اشاره كرد.
دعاى طلب باران در زمان قحطى قريش.
دعا براى اتمام زلزله در زمان تولد اميرالمؤمنين عليهالسلام.
در مورد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز در تواريخ اين چنين معجزاتى ذكر گرديده.
شيخ مفيد رحمهالله در امالى خود مىنويسد:
حَدَّثَنَا مُسْلِمٌ الْغَلَابِيُّ قَالَ جَاءَ أَعْرَابِيٌّ إِلَى النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله قَالَ فَقَالَ وَ اللَّهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله لَقَدْ أَتَيْنَاكَ وَ مَا لَنَا بَعِيرٌ يَئِطُّ وَ لَا غَنَمٌ يَغِطُّ ثُمَّ أَنْشَأَ يَقُولُ... .
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله لِأَصْحَابِهِ إِنَّ هَذَا الْأَعْرَابِيَّ يَشْكُو قِلَّةَ الْمَطَرِ وَ قَحْطاً شَدِيداً ثُمَّ
قَامَ يَجُرُّ رِدَاءَهُ حَتَّى صَعِدَ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ كَانَ مِمَّا حَمِدَ رَبَّهُ أَنْ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَلَا فِي السَّمَاءِ فَكَانَ عَالِياً وَ فِي الْأَرْضِ قَرِيباً دَانِياً أَقْرَبَ إِلَيْنَا مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ وَ رَفَعَ يَدَيْهِ إِلَى السَّمَاءِ وَ قَالَ اللَّهُمَ اسْقِنَا غَيْثاً مُغِيثاً مَرِيئاً مَرِيعاً غَدَقاً طَبَقاً عَاجِلًا غَيْرَ رَائِثٍ نَافِعاً غَيْرَ ضَائِرٍ تَمْلَأُ بِهِ الضَّرْعَ وَ تُنْبِتُ بِهِ الزَّرْعَ وَ تُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها فَمَا رَدَّ يَدَيْهِ إِلَى نَحْرِهِ حَتَّى أَحْدَقَ السَّحَابُ بِالْمَدِينَةِ كَالْإِكْلِيلِ وَ الْتَقَتِ السَّمَاءُ بِأَرْدَافِهَا وَ جَاءَ أَهْلُ الْبِطَاحِ يَضِجُّونَ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله الْغَرَقَ الْغَرَقَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله اللَّهُمَّ حَوَالَيْنَا وَ لَا عَلَيْنَا فَانْجَابَ السَّحَابُ عَنِ السَّمَاءِ فَضَحِكَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ قَالَ لِلَّهِ دَرُّ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام لَوْ كَانَ حَيّاً لَقَرَّتْ عَيْنَاهُ مَنْ يُنْشِدُنَا قَوْلَه... .(1)
يعنى: مسلم غلابى گويد: عربى بيابان گرد حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله به خدا سوگند، ما در حالى نزد شما آمدهايم كه نه شترى برايمان بجا مانده كه نعره كشد و نه گوسفندى كه صدا برآورد (كنايه از آنكه تمام شتران و گوسفندانمان تلف شده، زيرا شتر و گوسفند بدون نعره و صدا وجود ندارد)، سپس اين اشعار را سرود... رسول خدا صلىاللهعليهوآله به يارانش فرمود: اين اعرابى از كمى باران و قحطى شديد شكايت دارد. سپس برخاست و همان طور كه عبايش را بر روى زمين مىكشيد حركت كرد تا بر منبر بر آمد، پس حمد و ثناى الهى بجاى آورد، و از جمله كلماتى كه بدان ستايش پروردگارش نمود اين بود كه فرمود: سپاس خدائى را كه علوّ و برترى يافت در آسمان پس عالى و بزرگ است، و در زمين قريب و نزديك، و او بما از رگ گردن نزديكتر است. و دو دست مباركش را به آسمان برداشت و گفت: بار پروردگارا! ما را از بارانى تند، سيرابكننده به اندازه، رشد دهنده، پربار، پر پشت و فراوان و فراگير
و بىكاست، سود بخش بىزيان، سيراب فرما، بحدّى كه پستانهاى حيوانات را از آن پر شير سازى، و زراعتها را بدان برويانى، و زمين را پس از مردنش بدان زنده
1) - الأمالى للمفيد، صفحه: 302.
گردانى.
پس هنوز پيامبر صلىاللهعليهوآله دست مبارك را از گلوگاه خود پايينتر نياورده بود كه ابرى همچون دستمالى مزيّن به انواع جواهر كه بر سر مىبندند بر سر شهر مدينه حلقه زد و ابرى متراكم همه اطراف آسمان را پوشاند، به حدّى كه اهالى شهر خدمت آن حضرت آمده و صداى ضجّه و ناله بلند كردند كه يا رسول اللَّه صلىاللهعليهوآله خطر غرق شدن در پيش است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كرد: پروردگارا! بر حوالى و اطراف ما باران ببار ديگر براى ما كافى است، پس ابر درهم پيچيد و از فراز آسمان مدينه برطرف گشت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله لبخندى زد و فرمود: آفرين خدا بر ابى طالب عليهالسلام كه اگر زنده بود چشمانش روشن مىشد و شاد و مسرور مىگشت. كيست كه اشعار او را بخواند؟
وَ كَانَت السِبَاعُ تَهرَبُ عَن أَبِى طَالِب عليهالسلام فَاستَقبَلَه أَسَدٌ فِى طَرِيقِ الطَائِف وَ بَصبَصَ لَه وَ تَمرغ قِبَلَه فَقَالَ أبُوطَالِب عليهالسلام بِحَقّ خَالِقِك أن تُبِينَ لِى حَالَك فَقَالَ الأسَدُ إنّمَا أنتَ أبُو أسَدِ اللّه نَاصِر نَبِى اللّه وَ مُرَبّية.(1)
يعنى: حيوانات درنده از ابوطالب عليهالسلام فرار مىكردند تا اين كه شيرى در راه طائف جلوى ابوطالب عليهالسلام آمد و در برابر او خوابيد و دم تكان داد و كرنش كرد، پس ابوطالب عليهالسلام خطاب به شير فرمود: به حق آن كه تو را خلق كرد احوالت را براى من بيان كن.
پس شير گفت: بدون شك تو پدر اسد اللّه و يارى دهنده رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و مربى
1) - مناقب آل أبى طالب عليهمالسلام لابن شهرآشوب، جلد: 1، صفحه: 27.
او هستى.
نمونههاى فوق بيان كننده اين مطلب است كه خداوند براى معلوم ساختن منزلت جناب ابوطالب عليهالسلام بر همگان، اين معجزات را به دست ايشان جارى نموده است.
قبلا ثابت گشت كه جناب ابوطالب عليهالسلام از جمله اوصياء الهى است كه ميراث انبياء عليهمالسلام نزد ايشان بوده و لازمه وصايت عصمت است، اما صرف نظر از اين مسأله بايد عرض كنيم دلايل ديگرى نيز بر عصمت جناب ابوطالب عليهالسلام وجود دارد.
در زيارت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام خطاب به ايشان از ناحيه امام معصوم عليهالسلام اين چنين وارد شده: «كُنتَ نُورَا فِى الاَصلَابِ الشَامِخَه وَ الاَرحَامِ المُطَهّرَه لَم تُنَجّسكَ الجَاهِلِيةُ بِانجَاسِهَا وَ لَم تُلبِسكَ مِن مُدلَهِمّاتِ ثِيابِهَا».(1)
اين فراز از زيارت بيان كننده مسأله عصمت پدران اهل بيت عليهمالسلام من جمله حضرت ابوطالب عليهالسلام است.
اولا مىفرمايد: شما در صلب افرادى بوديد كه داراى والاترين مقامها بودند، اين جمله اگر دلالت بر نبوّت اجداد اهل بيت عليهمالسلام نكند به صراحت دال بر پاكى و نجابت ايشان مىباشد.
1) - المزار الكبير لابن المشهدى، صفحه: 422.
ثانيا مىفرمايد: آن زمان كه در اصلاب و ارحام پدران و مادرانتان بوديد هيچ يك از نجاسات (كنايه از آداب و رسوم ناپسند) جاهليت از ناحيه پدران و مادران بزرگوارتان به شما سرايت نكرد؛ يعنى هيچ يك از ايشان اهل فسق و فجور و معصيت نبوهاند.
ثالثا مىفرمايد: هيچ يك از تاريكىهاى جاهليت (كنايه از رذائل و آلودگىهاى روحى) به واسطه عمل اجدادتان به شما سرايت نكرد كه اين جمله نيز به خوبى عصمت ايشان را ثابت مىكند.
مورخان مسلمان و تواريخ معتبر اسلامى هيچ يك حضرت ابوطالب عليهالسلام را شخصى شراب خوار و هوس باز و خون ريز معرفى ننمودهاند، بلكه حتى دشمنان و مخالفان ايشان در تواريخ خود آثار بسيارى از جان فشانىهاى ايشان در راه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و عظمت و بزرگى شخصيتش را ثبت نمودهاند و حال اين كه اگر به تاريخ نگاه كنيم در مورد اشراف عرب حجاز فسادهاى زيادى نقل شده كه تحقيق در مورد تاريخ افرادى همچون ابوسفيان و ابوجهل و ابولهب واقعيت را آشكار مىسازد.
خداى تعالى با حضرت ابوطالب عليهالسلام از طريق وحى ارتباط داشته است.
دليل اول اخبارى است كه ايشان نسبت به آينده بيان كرده و يقينا از ناحيه پروردگار به ايشان وحى شده كه سابقا آنها را ذكر نموديم، چرا كه ايشان هيچ گونه شك و شبههاى در اين امور نداشتهاند كه به خوبى از كلامشان معلوم است و وقوع
آن اخبار در آينده مهمترين دليل بر ارتباط ايشان با خدا است.
ديگر اين كه در جريان نام گذارى حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام ايشان با خداوند سخن گفت كه ثابت كننده اين مطلب است و كل ماجرا در مباحث قبل ذكر گرديد.
ابن شاذان قمى در كتاب الفضائل، حديثى طولانى از پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر نموده كه در مورد جا به جا شدن نور پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام على
عليهالسلام در صلب طاهرين است، در جايى از اين حديث مىفرمايد:
أَطْلَعَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلِيّاً مِنْ ظَهْرٍ طَاهِرٍ وَ هُوَ أَبُوطَالِبٍ عليهالسلام وَ اسْتَوْدَعَهُ خَيْرَ رَحِمٍ وَ هِيَ فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ عليهالسلام ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ وَ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَقَعَ عَلِيُّ عليهالسلام فِي بَطْنِ أُمِّهِ كَانَ فِي زَمَانِهِ رَجُلٌ عَابِدٌ رَاهِبٌ يُقَالُ لَهُ المثرم بْنُ رُعَيْبِ بْنِ الشَّيْقَنَامِ وَ كَانَ مَذْكُوراً فِي الْعِبَادَةِ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ مِائَةً وَ تِسْعِينَ سَنَةً وَ لَمْ يَسْأَلْ حَاجَةً فَسَأَلَ رَبَّهُ أَنْ يُرِيَهُ وَلِيّاً لَهُ فَبَعَثَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِأَبِي طَالِبٍ عليهالسلام إِلَيْهِ فَلَمَّا أَنْ بَصُرَ بِهِ المثرم قَامَ إِلَيْهِ فَقَبَّلَ رَأْسَهُ وَ أَجْلَسَهُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَقَالَ مَنْ أَنْتَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ قَالَ رَجُلٌ مِنْ تِهَامَةَ فَقَالَ مِنْ أَيِّ تِهَامَةَ قَالَ مِنْ مَكَّةَ قَالَ مِمَّنْ قَالَ مِنْ عَبْدِ مَنَافٍ قَالَ مِنْ أَيِّ عَبْدِ مَنَافٍ قَالَ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ فَوَثَبَ إِلَيْهِ الرَّاهِبُ فَقَبَّلَ رَأْسَهُ ثَانِياً وَ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَعْطَانِي مَسْأَلَتِي فَلَمْ يُمِتْنِي حَتَّى أَرَانِي وَلِيَّهُ... .(1)
يعنى: خداوند متعال على عليهالسلام را در پشت پاك مردى از بنى هاشم قبل از اين كه در رحمى قرار گيرد گذاشت (پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين ادامه دادند كه اى جابر!) در آن روزگار، مرد راهب پارسايى به نام مثرم بن رعيب بن شيقنام زندگى مىكرد و مشهور به عبادت بود و خداوند را صد و نود سال عبادت كرده و هرگز از خداى خود حاجتى نخواسته بود، پس مثرم از خدا خواست كه يكى از اولياى خود را به او نشان دهد و خداوند متعال ابوطالب عليهالسلام را پيش او فرستاد. همين كه مثرم او را ديد
1) - روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، جلد: 1، صفحه: 77.
برخاست و به سوى ابو طالب عليهالسلام آمد و سرش را بوسيد و او را برابر خود نشاند و گفت: خدايت رحمت كند، تو كيستى؟ گفت: مردى از تهامه هستم. سؤل كرد: از كدام خاندان تهامه؟ گفت: از خاندان عبد مناف. پرسيد: از كدام خانواده آنان؟ گفت: از خانواده هاشم. راهب از جاى برخاست و دوباره سرش را بوسيد و گفت: سپاس و ستايش خداوندى را كه خواسته مرا عنايت فرمود و مرا نميراند تا ولى خودش را به من نشان دهد....
در اين حديث آنجا كه مىفرمايد: "فَبَعَثَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِأَبِى طَالِبٍ عليهالسلام إِلَيْهِ" يعنى: خداوند متعال ابوطالب عليهالسلام را پيش او فرستاد، دلالت روشن و واضحى بر ارتباط خداوند با حضرت ابوطالب عليهالسلام از طريق وحى وجود دارد.
خداوند در قرآن خطاب به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: ما قصه برخى از انبياء عليهمالسلام را بيان ننموديم، ضمن اين كه از برخى روايات اين چنين به دست مىآيد كه بسيارى از انبياء الهى عليهمالسلام به صورت مخفى در بين مردم بودهاند، همان طور كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله تا چهل سال كاملا در بين مردم مخفى بود و جز تعداد اندكى كسى خبر از شخصيت واقعى ايشان نداشت كه روايات در اين باره مىفرمايند: مستخفين و مستعلنين و جناب ابوطالب عليهالسلام از انبياء مخفى الهى عليهمالسلام بوده كه به خوبى مأموريت خود؛ يعنى حمايت از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را انجام دادند.
شيعه بر خلاف آن چه عوام مردم گمان مىكنند، معتقد است كه خلقت خداى تعالى به همين بشر و فرزندان آدم عليهالسلام محدود نمىگردد و سابقهاى بسيار طولانى دارد، يعنى بر اساس آيات قرآن و روايات اسلامى خداى تعالى هم بر روى كره زمين خلقتهاى ديگرى از بشر داشته و هم بر اساس آيات قرآن موجوداتى در ساير
كرات وجود داشته و دارد كه هر يك برنامه و هدف مشخصى از خلقت شان وجود دارد.
بررسىها نشان مىدهد كه سابقه بنى آدم تا به امروز به بيش از 10 هزار سال نمىرسد كه با نگاهى كوتاه به انساب و شجره نامه انبياء الهى عليهمالسلام و تعداد واسطهها اين مطلب روشن مىگردد، ضمن اين كه قديمىترين تقويمها كه مربوط به تمدنهاى كهن است بيشتر از 2600 تا 3000 سال را تا به امروز ثبت ننمودهاند و حال اين كه بررسىهاى زمين شناسى عمر كره زمين را ميليونها سال مىداند، خلاصه آن كه خداى تعالى سابقهاى طولانى در خلقت داشته، اما اولين مخلوق خداوند چه بوده است؟
روايات اسلامى اولين مخلوق خدا را نور مىداند، يعنى خدا بود و هيچ چيز، نه زمان و نه مكان و نه هيچ چيز ديگر وجود نداشت، اول چيزى كه خلق نمود نور بود، آن هم نور مقدس رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه با نور اهل بيت
عليهمالسلام يكى بوده است، دليل پنجم نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام بر همين مسأله استوار است، لذا ابتدا به بيان روايات اهل بيت عليهمالسلام در اين باب مىپردازيم.
وَ هُوَ مَا رَوَاهُ الشَّيْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ بَابَوَيْهِ رحمهالله فِى كِتَابِ الْمِعْرَاجِ عَنْ رِجَالِهِ مَرْفُوعاً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ هُوَ يُخَاطِبُ عَلِيّاً عليهالسلام يَقُولُ يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى كَانَ وَ لَا شَيْءَ مَعَهُ فَخَلَقَنِي وَ خَلَقَكَ رُوحَيْنِ مِنْ نُورِ جَلَالِهِ وَ كُنَّا أَمَامَ عَرْشِ رَبِّ الْعَالَمِينَ نُسَبِّحُ اللَّهَ وَ نُقَدِّسُهُ وَ نَحْمَدُهُ وَ نُهَلِّلُهُ وَ ذَلِكَ قَبْلَ أَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ عليهالسلام خَلَقَنِي وَ إِيَّاكَ مِنْ طِينَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْ طِينَةِ عِلِّيِّينَ وَ عَجَنَنَا بِذَلِكَ النُّورِ وَ غَمَسَنَا فِي جَمِيعِ الْأَنْوَارِ وَ أَنْهَارِ الْجَنَّةِ ثُمَّ خَلَقَ آدَمَ
عليهالسلام وَ اسْتَوْدَعَ صُلْبَهُ تِلْكَ الطِّينَةَ وَ النُّورَ فَلَمَّا خَلَقَهُ اسْتَخْرَجَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْ ظَهْرِهِ فَاستَنْطَقَهُمْ وَ قَرَّرَهُمْ بِرُبُوبِيَّتِهِ فَأَوَّلُ خَلْقٍ أَقَرَّ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ أَنَا وَ أَنْتَ وَ النَّبِيُّونَ عَلَى قَدْرِ مَنَازِلِهِمْ وَ قُرْبِهِمْ
مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى صَدَقْتُمَا وَ أَقْرَرْتُمَا يَا مُحَمَّدُ وَ يَا عَلِيُّ وَ سَبَقْتُمَا خَلْقِي إِلَى طَاعَتِي وَ كَذَلِكَ كُنْتُمَا فِي سَابِقِ عِلْمِي فِيكُمَا فَأَنْتُمَا صَفْوَتِي مِنْ خَلْقِي وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّيَّتِكُمَا وَ شِيعَتُكُمَا وَ كَذَلِكَ خَلَقْتُكُمْ ثُمَّ قَالَ النَّبِيُّ
صلىاللهعليهوآلهيَا عَلِيُّ عليهالسلام فَكَانَتِ الطِّينَةُ فِي صُلْبِ آدَمَ عليهالسلام وَ نُورِي وَ نُورُكَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ فَمَا زَالَ ذَلِكَ النُّورُ يَنْتَقِلُ بَيْنَ أَعْيُنِ النَّبِيِّينَ وَ
الْمُنْتَجَبِينَ حَتَّى وَصَلَ النُّورُ وَ الطِّينَةُ إِلَى صُلْبِ عَبْدِالْمُطَّلِبِ فَافْتَرَقَ نِصْفَيْنِ فَخَلَقَنِي اللَّهُ مِنْ نِصْفِهِ وَ اتَّخَذَنِي نَبِيّاً وَ رَسُولًا وَ خَلَقَكَ مِنَ النِّصْفِ الْآخَرِ فَاتَّخَذَكَ خَلِيفَةً وَ وَصِيّاً وَ وَلِيّا.(1)
يعنى: عبداللّه بن عباس مىگويد: شنيدم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله خطاب به على عليهالسلام مىفرمود: هر آينه خداوند تبارك و تعالى بود و چيزى با او نبود، پس من و تو را دو روح از نور جلال خود خلق فرمود، پس در جلو عرش پروردگار عالميان تسبيح و تقديس مىكرديم و حمد و توحيد او را به جا مىآورديم قبل از آن كه آسمانها و زمينها را خلق كند، پس چون اراده فرمود آدم عليهالسلام را خلق نمايد، من و تو را از يك سرشت و طينت عالى خلق نمود و ما را با آن نور عجين كرد و ما را در تمام نورها و نهرهاى بهشت فرو برد، سپس آدم عليهالسلام را آفريد و در نهاد او آن طينت و نور را قرار داد، پس از آفريدن آدم عليهالسلام فرزندان و ذريه او را از پشتش خارج كرد و از آنها اعتراف گرفت و آنها اقرار به ربوبيت خداوند كردند و اول كسى كه اقرار به ربوبيت نمود من و تو بوديم و ساير پيامبران عليهمالسلام به نسبت مقام و قربشان به خدا اقرار نمودند.
خداوند فرمود: گواهى داديد و اقرار كرديد، اى محمّد صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام و از همه خلايق بر طاعت من سبقت گرفتيد و در علم من نيز چنين بوديد، شما دو برگزيده از آفريدههاى من هستيد و ائمه عليهمالسلام از نژاد و پيروان شما هستند، اين چنين شما را
1) - تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهرة عليهمالسلام، صفحه: 749.
آفريدم، آن گاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على عليهالسلام طينت و سرشت در صلب آدم عليهالسلام و نور من و تو در پيشانى او بود، پيوسته اين نور به پيشانى پيامبران برگزيده منتقل مىشد تا بالاخره طينت و نور هر دو منتهى به صلب عبدالمطلب عليهالسلام شد، آن گاه به دو قسمت تقسيم گرديد، خداوند مرا از يك نيمه آن آفريد و پيامبر و رسولم قرار داد و تو را از نيمه ديگر و جانشين و وصى و امام قرار داد.
ابن شاذان قمى در كتاب الروضه فى فضائل أميرالمؤنين على بن أبى طالب
عليهماالسلام به نقل از پيامبر صلىاللهعليهوآله حديثى را مىآورد.
... وَ قَدْ خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌّ عليهالسلام مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ، وَ إِنَّ نُورَنَا كَانَ يُسْمَعُ تَسْبِيحُهُ فِي أَصْلَابِ آبَائِنَا، وَ بُطُونِ أُمَّهَاتِنَا فِي كُلِّ عَصْرٍ وَ زَمَانٍ، إِلَى عَبْدِالْمُطَّلِبِ عليهالسلام كَانَ نُورُنَا يَظْهَرُ فِي وُجُوهِ آبَائِنَا وَ أُمَّهَاتِنَا حَتَّى تَبَيَّنَ أَسْمَاؤنَا مَخْطُوطَةٌ بِالنُّورِ عَلَى وُجُوهِهِمْ. فَلَمَّا وَصَلَ إِلَى عَبْدِالْمُطَّلِبِ عليهالسلام انْقَسَمَ النُّورُ نِصْفَيْنِ: نِصْفٌ إِلَى عَبْدِاللَّهِ عليهالسلام وَ نِصْفٌ إِلَى أَبِي طَالِبٍ
عليهالسلام عَمِّي وَ إِنَّهُمَا إِذَا جَلَسَا فِي مَلَإٍ مِنَ النَّاسِ، يَتَلَأْلَأُ نُورُنَا فِي وُجُوهِهِمَا مِنْ دُونِهِمْ، أَنَّ الْهَوَامَّ وَ السِّبَاعَ يُسَلِّمَانِ عَلَيْهِمَا، لِأَجْلِ نُورِنَا حَتَّى خَرَجْنَا إِلَى دَارِ الدُّنْيَا.(1)
يعنى: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: ... من و على عليهالسلام از نور واحد خلق شديم و قطعا صداى تسبيح گفتن نور ما در صلب پدران و شكم مادرانمان در هر عصر و زمانى شنيده مىشد تا زمان عبدالمطلب عليهالسلام كه نور ما در صورت پدران و مادرانمان ظاهر شد، به گونهاى كه اسامى ما با نور در صورتشان به صورت نوشتهاى آشكار شد، پس وقتى به عبدالمطلب عليهالسلام رسيد اين نور دو قسم شد، نيمى به عبداللّه عليهالسلام و نيمى به ابوطالب عليهالسلام عمويم وارد شد و آن دو هر گاه در مقابل مردم با هم مىنشستند، نور ما فقط در صورت آن دو شروع به درخشش مىكرد به گونهاى كه گزندگان و درندگان به
1) - الروضة فى فضائل أميرالمؤنين على بن أبى طالب عليهماالسلام لابن شاذان القمى، صفحه: 109.
خاطر نور ما بر آنها سلام مىكردند تا اين كه به دنيا خارج شديم.
در كتاب بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله حديثى به شرح زير نقل شده:
حَدَّثَنَا أَبِى عَنْ حُمَيْدٍ عَنْ أَنَسٍ عَنْ أَبِى ذَرٍّ قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ صلىاللهعليهوآله بِأُذُنَيَّ وَ إِلَّا صَمَّتَا وَ هُوَ يَقُولُ خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌّ عليهالسلام مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ نُسَبِّحُ اللَّهَ عَلَى يَمْنَةِ الْعَرْشِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُخْلَقَ أَبُونَا آدَمُ عليهالسلام بِأَلْفَيْ عَامٍ فَلَمَّا خُلِقَ أَبُونَا آدَمُ عليهالسلام صِرْنَا فِي صُلْبِهِ ثُمَّ نُقِلْنَا مِنْ كِرَامِ الْأَصْلَابِ إِلَى مُطَهَّرَاتِ الْأَرْحَامِ حَتَّى صِرْنَا فِي صُلْبِ جَدِّي عَبْدِالْمُطَّلِبِ عليهالسلام ثُمَّ شَقَّنَا نِصْفَيْنِ وَ صَيَّرَنِي فِي صُلْبِ عَبْدِاللَّهِ عليهالسلام وَ صَيَّرَ عَلِيّاً عليهالسلام فِي صُلْبِ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام وَ اخْتَارَنِي لِلنُّبُوَّةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْبَرَكَةِ وَ اخْتَارَ عَلِيّاً عليهالسلام لِلشَّجَاعَةِ وَ الْعِلْمِ وَ الْفَصَاحَةِ وَ اشْتَقَّ لَنَا اسْمَيْنِ مِنْ أَسْمَائِهِ عَزَّوَجَلَّ مَحْمُودٌ وَ أَنَا مُحَمَّدٌ صلىاللهعليهوآله وَ اللَّهُ الْعَلِيُّ وَ هَذَا عَلِي عليهالسلام.(1)
يعنى: أبوذر غفارى مىگويد: از پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآله با دو گوش خود شنيدم كه در غير اين صورت هر دو كر شوند، كه مىفرمود: من و على عليهالسلام از يك نور آفريده شديم، دو هزار سال قبل از آفرينش حضرت آدم عليهالسلام آن گاه كه پروردگار پدرمان آدم عليهالسلام را آفريد ما را در صلب او نهاد، سپس ما را از با كرامتترين اصلاب به پاكيزهترين رحمها
منتقل نمود تا به صلب جدم عبدالمطلب عليهالسلام رسيديم، پس خداوند ما را دو نيم كرد و مرا در صلب عبداللّه عليهالسلام و على عليهالسلام را در صلب ابوطالب عليهالسلام قرار داد و مرا براى نبوّت و مهربانى و بركت انتخاب نمود و على عليهالسلام را براى شجاعت و علم و فصاحت انتخاب كرد و از اسماء خود دو نام براى ما قرار داد؛ خدا محمود است و من محمدم و خدا عالى رتبه است و اين على است.
ابوذر غفارى در حديث ديگرى نقل مىكند:
حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ أَحْمَدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عُبَيْدِ النَّيْسَابُورِيُّ الْمَرْوَانِيُّ بِنَيْسَابُورَ وَ
1) - بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله لشيعة المرتضى، جلد: 2، صفحه: 235.
مَا لَقِيتُ أَحَداً أَنْصَبَ مِنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مِهْرَانَ السَّرَّاجُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَرَفَةَ الْعَبْدِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا وَكِيعُ بْنُ الْجَرَّاحِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْرَائِيلَ عَنْ أَبِي صَالِحٍ عَنْ أَبِي ذَرٍّ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ هُوَ يَقُولُ خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌّ عليهالسلاممِنْ نُورٍ وَاحِدٍ نُسَبِّحُ اللَّهَ يَمْنَةَ الْعَرْشِ قَبْلَ أَنْ خَلَقَ آدَمَ عليهالسلام بِأَلْفَيْ عَامٍ فَلَمَّا أَنْ خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ عليهالسلام جَعَلَ ذَلِكَ النُّورَ فِي صُلْبِهِ وَ لَقَدْ سَكَنَ الْجَنَّةَ وَ نَحْنُ فِي صُلْبِهِ وَ لَقَدْ هَمَّ بِالْخَطِيئَةِ وَ نَحْنُ فِي صُلْبِهِ وَ لَقَدْ رَكِبَ نُوحٌ عليهالسلام السَّفِينَةَ وَ نَحْنُ فِي صُلْبِهِ وَ لَقَدْ قُذِفَ بِإِبْرَاهِيمَ عليهالسلام فِي النَّارِ وَ نَحْنُ فِي صُلْبِهِ فَلَمْ يَزَلْ يَنْقُلُنَا اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مِنْ أَصْلَابٍ طَاهِرَةٍ إِلَى أَرْحَامٍ طَاهِرَةٍ حَتَّى انْتَهَى بِنَا إِلَى عَبْدِالْمُطَّلِبِ عليهالسلام فَقَسَمَنَا بِنِصْفَيْنِ فَجَعَلَنِي فِي صُلْبِ عَبْدِاللَّهِ عليهالسلام وَ جَعَلَ عَلِيّاً عليهالسلام فِى صُلْبِ أَبِى طَالِبٍ عليهالسلام وَ جَعَلَ فِيَّ النُّبُوَّةَ وَ الْبَرَكَةَ وَ جَعَلَ فِي عَلِيٍّ الْفَصَاحَةَ وَ الْفُرُوسِيَّةَ وَ شَقَّ لَنَا اسْمَيْنِ مِنْ أَسْمَائِهِ فَذُو الْعَرْشِ مَحْمُودٌ وَ أَنَا مُحَمَّدٌ صلىاللهعليهوآله وَ اللَّهُ الْأَعْلَى وَ هَذَا عَلِيٌّ عليهالسلام.(1)
يعنى: أبوذر غفارى مىگويد: از پيغمبر خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: من و على عليهالسلام از يك نور آفريده شديم، دو هزار سال قبل از آفرينش حضرت آدم عليهالسلام ما در سمت راست عرش، به تسبيح خدا مشغول بوديم، آن گاه كه پروردگار آدم عليهالسلام را آفريد آن نور را در صلب او نهاد و وقتى كه در بهشت مأوى گزيد در صلب او، و هنگامى كه به آن ترك اولى دست زد باز هم در صلب او بوديم، و زمانى كه نوح عليهالسلام بر عرصه كشتى قرار گرفت ما در پشت وى بوديم، چون ابراهيم عليهالسلام را در آتش افكندند، ما در پشت او جاى داشتيم، همواره خداى بزرگ ما را از پشتهاى پاكيزه پدران به رحمهاى پاك مادران منتقل مىساخت تا پشت عبدالمطلب عليهالسلام سپس آن را دو نيم كرد، مرا در پشت عبداللَّه عليهالسلام و على عليهالسلام را در صلب أبوطالب عليهالسلام به وديعه نهاد، و براى من پيامبرى و رشد زياد، و براى على عليهالسلام خوش بيانى، و تيزهوشى و دلاورى را قرار داد، و براى هر
1) - معانى الأخبار، صفحه: 56.
يك از ما از دو نام خود، نامى اقتباس كرد، پس خداوند مالك عرش، محمود است و من "محمّد صلىاللهعليهوآله" و پروردگار أعلى است و در حالى كه به اميرالمؤمنين عليهالسلام اشاره نمودفرمود: و نام او "على عليهالسلام" است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
رُوِّينَا أَنَّهُ صلىاللهعليهوآله قَالَ لِعَلِيٍّ عليهالسلام يَا عَلِيُّ عليهالسلام خَلَقَ اللَّهُ نُوراً فَجَزَّأَهُ فَخَلَقَ الْعَرْشَ وَ خَلَقَ الْكُرْسِيَّ مِنْ جُزْءٍ وَ الْجَنَّةَ مِنْ جُزْءٍ وَ الْكَوَاكِبَ مِنْ جُزْءٍ وَ الْمَلَائِكَةَ مِنْ جُزْءٍ وَ سِدْرَةَ الْمُنْتَهَى مِنْ جُزْءٍ وَ أَمْسَكَ جُزْءاً مِنْهُ تَحْتَ بُطْنَانِ الْعَرْشِ حَتَّى خَلَقَ آدَمَ عليهالسلام فَأَوْدَعَ اللَّهُ ذَلِكَ الْجُزْءَ فِي جَبِينِهِ فَكَانَ يَنْتَقِلُ ذَلِكَ مِنْ أَبٍ إِلَى أَبٍ إِلَى عَبْدِالْمُطَّلِبِ عليهالسلام ثُمَّ صَارَ بِنِصْفَيْنِ فَنُقِلَ جُزْءٌ إِلَى عَبْدِاللَّهِ عليهالسلام (وَالِدِ النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله) وَ نِصْفٌ إِلَى أَبِي طَالِبٍ
عليهالسلام فَخُلِقْتُ أَنَا مِنْ جُزْءٍ وَ أَنْتَ مِنْ جُزْءٍ فَالْأَنْوَارُ كُلُّهَا مِنْ نُورِي وَ نُورِكَ يَا عَلِيُ عليهالسلام.(1)
يعنى: اى على عليهالسلام خدا نورى را خلق نمود و آن را جزء جزء كرد، پس عرش و كرسى را از يك جزء خلق كرد و بهشت را از جزئى و ستارگان را از جزئى ديگر خلق نمود و ملائكه را از جزئى و سدرة المنتهى را از جزئى ديگر خلق كرد و جزئى از آن را زير عرش آويزان نمود تا اين كه آدم عليهالسلام را خلق نمود، پس خداوند آن نور را در پيشانى او قرار داد و آن نور از پدرى به پدر ديگر منتقل مىشد تا به عبدالمطلب عليهالسلام رسيد، آن گاه به دو نصف تقسيم شد، جزئى به عبداللّه عليهالسلام (پدر پيامبر
صلىاللهعليهوآله) منتقل شد و جزئى به ابوطالب عليهالسلام سپس من از جزئى خلق شدم و تو از جزء ديگر خلق شدى، پس اى على عليهالسلام همه نورها از نور من و تو خلق شده.
وَ فِى خَبَرٍ آخَرَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فِى وَقْتِ الْوَصِيَّةِ عِنْدَ الْوَفَاةِ ادْعُوا لِى بِقَرِينِى قَالَتْ حَفْصَةُ ادْعُوا أَبِى فَلَمَّا جَاءَهُ قَالَ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآله ادْعُوا لِي قَرِينِي قَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ وَ اللَّهِ مَا
1) - جامع الأخبار للشعيرى، صفحه: 16.
عَنَى إِلَّا عَلِيّاً عليهالسلام فَلَمَّا جَاءَهُ قَالَ النَّبِيُّ صلىاللهعليهوآله هَذَا قَرِينِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ كَانَ قَرِينِي فِي ظَهْرِ آدَمَ عليهالسلام وَ آدَمُ عليهالسلام فِي الْجَنَّةِ وَ كَانَ قَرِينِي فِي ظَهْرِ نُوحٍ عليهالسلام وَ نُوحٌ عليهالسلام فِي السَّفِينَةِ وَ كَانَ قَرِينِي فِي ظَهْرِ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام حِينَ أُلْقِيَ فِي النَّارِ وَ كَانَ قَرِينِي فِي ظَهْرِ إِسْمَاعِيلَ عليهالسلامحِينَ أُضْجِعَ لِلذَّبْحِ ثُمَّ لَمْ نَزَلْ نَنْتَقِلُ مِنْ أَصْلَابِ الطَّاهِرِينَ إِلَى أَرْحَامِ الطَّاهِرَاتِ إِلَى أَنْ صِرْنَا إِلَى ظَهْرِ عَبْدِالْمُطَّلِبِ عليهالسلام فَقَسَمَ اللَّهُ تَعَالَى ذَلِكَ النُّورَ وَ النُّطْفَةَ فَجَعَلَ نِصْفَهُ فِي عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام فَجِئْتُ مِنْهُ وَ جَعَلَ نِصْفَهُ فِي أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام فَجَاءَ مِنْهُ عَلِيٌّ عليهالسلام.(1)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله هنگام شهادت وصيت فرمود: از قرين و همنشين من بخواهيد كه بيايد، حفصه (دختر عمر) گفت: به پدرم بگوييد بيايد، وقتى عمر آمد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: به همنشين من بگوييد بيايد، ام سلمه گفت: به خدا قسم، منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام است، پس چون اميرالمؤمنين عليهالسلام تشريف آورد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين همنشين من در دنيا و آخرت است و همنشين من در پشت آدم عليهالسلام زمانى كه در بهشت بود و همنشين من در پشت نوح عليهالسلام در حالى كه در كشتى بود و همنشين من در پشت ابراهيم عليهالسلام در حالى كه داخل آتش شد بود و همنشين من در پشت اسماعيل عليهالسلام در حين ذبح بود، سپس دائما در اصلاب پاكيزگان به ارحام پاكيزگان منتقل مىشديم تا به پشت عبدالمطلب عليهالسلام رسيديم، پس خداى تعالى آن نور و نطفه را تقسيم كرد، نيمى از آن را در عبداللّه عليهالسلام قرار داد كه من از آن متولد شدم و نيمى از آن را در ابوطالب عليهالسلام قرار داد كه على عليهالسلام از آن متولد شد... .
جابر بن عبداللّه انصارى صحابى جليل القدر رسول خدا صلىاللهعليهوآله از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند:
1) - جامع الأخبار للشعيرى، صفحه: 16.
قَالَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيُ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله عَنْ مِيلَادِ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليهماالسلام فَقَالَ آهِ آهِ لَقَدْ سَأَلْتَنِي عَنْ خَيْرِ مَوْلُودٍ وُلِدَ بَعْدِي عَلَى سُنَّةِ الْمَسِيحِ عليهالسلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَنِي وَ عَلِيّاً عليهالسلام مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ بِخَمْسِمِائَةِ أَلْفِ عَامٍ فَكُنَّا نُسَبِّحُ اللَّهَ وَ نُقَدِّسُهُ فَلَمَّا خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى آدَمَ عليهالسلام قَذَفَ بِنَا فِي صُلْبِهِ وَ اسْتَقْرَرْتُ أَنَا فِي جَنْبِهِ الْأَيْمَنِ وَ عَلِيٌّ عليهالسلام فِي الْأَيْسَرِ ثُمَّ نَقَلَنَا مِنْ صُلْبِهِ فِي الْأَصْلَابِ الطَّاهِرَاتِ إِلَى الْأَرْحَامِ الطَّيِّبَةِ فَلَمْ نَزَلْ كَذَلِكَ حَتَّى أَطْلَعَنِي اللَّهُ تَعَالَى مِنْ ظَهْرٍ طَاهِرٍ وَ هُوَ عَبْدُاللَّهِ بْنُ عَبْدِالْمُطَّلِبِ عليهماالسلام فَاسْتَوْدَعَنِي خَيْرَ رَحِمٍ وَ هِيَ آمِنَةُ عليهالسلام ثُمَّ أَطْلَعَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلِيّاً عليهالسلام مِنْ ظَهْرٍ طَاهِرٍ وَ هُوَ أَبُوطَالِبٍ عليهالسلام وَ اسْتَوْدَعَهُ خَيْرَ رَحِمٍ وَ هِيَ فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ
عليهاالسلام... .(1)
يعنى: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در باره تولد اميرالمؤمنين على عليهالسلام پرسيدم.
فرمود: آه كه از بهترين مولودى كه پس از من به سنت مسيح عليهالسلام متولد شده است پرسيدى. همانا كه خداوند تبارك و تعالى من و على عليهالسلام را از يك نور پانصد هزار سال پيش از آن كه خلق را بيافريند، آفريده است و ما خداى را تسبيح و تقديس مىكرديم، و چون خداوند آدم عليهالسلام را بيافريد ما را در پشت او افكند. من در جانب راست و على عليهالسلام در جانب چپ قرار گرفتيم و سپس از پشت او به پشتهاى پاك و رحمهاى پاكيزه منتقل شديم و همواره چنين بوديم تا خداوند متعال مرا در پشت پاك عبداللّه عليهالسلام و بهترين رحم، يعنى: رحم آمنه عليهاالسلام مستقر فرمود و خداوند متعال على
عليهالسلام را در پشت پاك ابو طالب عليهالسلام و رحم پاك فاطمه دختر اسد
عليهاالسلام قرار داد.
آن چه از احاديث فوق به دست مىآيد اين كه:
1) - روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، جلد: 1، صفحه: 77.
اولاً: اول مخلوق خداوند قبل از هر چيزى نور پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت عليهمالسلام بوده است.
ثانياً: معلوم مىگردد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام و فاطمه زهرا عليهاالسلام همه از يك نور بودهاند.
ثالثاً: اين نور بعد از خلقت جسم آدم عليهالسلام در صلب او قرار گرفته و همواره با او بوده تا در وقت مناسب به وصى او منتقل گردد.
رابعاً: اين نور مقدس كه متعلق به پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام على عليهالسلام بوده، پيوسته در اصلاب انبياء
عليهمالسلام وجود داشته و به ارحام طاهره و سپس به اصلاب طاهر ديگر منتقل مىگشته.
خامساً: نور مقدس ايشان باعث نورانيت عجيبى در پدرانشان مىگشته، كما اين كه در برخى روايات فوق به آنها تصريح شده.
سادساً: نور پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام على عليهالسلام تا حضرت عبدالمطلب عليهالسلام در كنار و قرين هم بودهاند و از آنجا به بعد يكى در صلب عبداللّه عليهالسلام پدر پيامبر صلىاللهعليهوآله و ديگرى در صلب ابوطالب عليهالسلام پدر اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار مىگيرد، يكى وارد رحم طاهره آمنه عليهالسلام مادر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگردد و متولد مىشود و يكى وارد رحم طاهره فاطمه بنت اسد عليهالسلام مادر اميرالمومنين عليهالسلام مىگردد و متولد مىشود.
حاصل اين كه حكمت و اراده الهى بر اين قرار گرفته كه اين نور مقدس دائما در اصلاب انبياء عليهمالسلام باشد، چون به غير از قدرت الهى نمىتواند انتقال از پدرى به پدر ديگر على الخصوص پدرانى كه همه نبى باشند را كنترل كند، تا اين كه به حضرت عبدالمطلب عليهالسلام مىرسد و از آنجا همان نور مقدس با همه عظمت و خصوصياتش به دو قسمت عين هم تبديل مىگردد و هر يك در جايى قرار مىگيرد، اين نور از زمانى كه در صلب حضرت آدم عليهالسلام قرار گرفته همواره در اصلاب انبياء عليهمالسلام بوده كه
ما اين جا در مقام بيان حكمت و علت اين مسأله نيستيم، اما حكمت اين امر نزد خداى تعالى هر چه كه بوده ايجاب مىكند كه اين نور مقدس همچنان كه تا قبل از تقسيم در اصلاب انبياء عليهمالسلام بوده، بعد از تقسيم شدن باز هم در صلب انبياء الهى عليهمالسلام قرار گيرد، چرا كه هيچ تغيير يا نقص و كمبودى در آن صورت نگرفته، پس با اين بيان ثابت مىگردد كه هم حضرت عبداللّه و هم حضرت ابوطالب عليهماالسلام هر دو نبى الهى بودهاند.
به بيان ديگر از آنجا كه نور پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمومنين عليهالسلام يكى مىباشند و دائما با هم بودهاند و ادلهاى كه در بالا ذكر شد صريحا مىگويد: حاملان اين نور مقدس همه از انبياء الهى عليهمالسلام بودهاند و با توجه به اين كه نور مقدس بعد از حضرت عبدالمطلب عليهالسلام نصف گشته، نتيجه مىگيريم كه حامل اين نور مقدس هر كسى كه باشد؛ حتى بعد از حضرت عبدالمطلب عليهالسلام پيامبرى الهى است و شكى نيست كه حضرت ابوطالب عليهالسلام حامل نور امام على عليهالسلام بوده كه همان نور پيامبر صلىاللهعليهوآله است و به اين صورت ثابت مىگردد كه ايشان نبى الهى بودهاند.
امام صادق عليهالسلام به نقل از اجداد طاهرينش حديثى را نقل مىفرمايد كه مؤد نوشتههاى بالا است:
أَخْبَرَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ، قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ، قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ الْهَمْدَانِيُّ، قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ الْبَرْقِيُّ، قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ، عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، عَنْ أَبِي عَبْدِاللَّهِ عليهالسلام عَنْ آبَائِهِ عليهمالسلام عَنْ أَمِيرِ الْمُؤمِنِينَ عليهالسلام قَالَ: كَانَ ذَاتَ يَوْمٍ جَالِساً بِالرَّحَبَةِ وَ النَّاسُ حَوْلَهُ مُجْتَمِعُونَ، فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ: يَا أَمِيرَالْمُؤمِنِينَ
عليهالسلام إِنَّكَ بِالْمَكَانِ الَّذِي أَنْزَلَكَ اللَّهُ بِهِ، وَ أَبُوكَ يُعَذَّبُ بِالنَّارِ! فَقَالَ لَهُ: مَهْ فَضَّ اللَّهُ فَاكَ، وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله بِالْحَقِّ نَبِيّاً، لَوْ شَفَعَ أَبِي فِي كُلِّ مُذْنِبٍ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ لَشَفَّعَهُ اللَّهُ تَعَالَى فِيهِمْ، أَبِي يُعَذَّبُ بِالنَّارِ وَ ابْنُهُ قَسِيمُ النَّارِ وَ
الجَنّة! ثُمَّ قَالَ: وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله بِالْحَقِّ نَبِيّاً، إِنَّ نُورَ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام يَوْمَ الْقِيَامَةِ لَيُطْفِئُ أَنْوَارَ الْخَلْقِ إِلَّا خَمْسَةَ أَنْوَارٍ: نُورَ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله وَ نُورِي، وَ نُورَ فَاطِمَةَ عليهاالسلام وَ نُورَيِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ وَلَدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ عليهمالسلام لِأَنَّ نُورَهُ مِنْ نُورِنَا الَّذِي خَلَقَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مِنْ قَبْلِ خَلْقِ آدَمَ عليهالسلام بِأَلْفَيْ عَامٍ.(1)
يعنى: از حضرت صادق عليهالسلام از پدران گرامى اش عليهمالسلام نقل است كه أميرالمؤنين عليهالسلام روزى در منزل نشسته بود و مردم گرد او جمع بودند كه مردى برخاسته و گفت: اى أميرالمؤنين عليهالسلام چطور مىشود كه شما در مكانى هستى كه خداوند شما را در آن مكان قرار داده، در حالى كه پدر تو به آتش در عذاب است؟ حضرت فرمود: خدا دهانت را بشكند! قسم به خدايى كه محمّد صلىاللهعليهوآله را به پيامبرى مبعوث فرمود، اگر پدرم تمام گناهكاران زمين را شفاعت كند خداوند آن را مىپذيرد، مگر مىشود پدرم در عذاب آتش باشد و فرزند او قسيم بهشت و جهنّم باشد؟! قسم به آن كه محمّد
صلىاللهعليهوآله را به پيامبرى مبعوث فرمود قطعا نور پدرم در روز قيامت همه انوار خلايق؛ جز پنج نور، نور محمّد صلىاللهعليهوآله و نور من و نور فاطمه عليهالسلام و نور حسن و نور حسين و نور نه فرزند از اولاد حسين عليهمالسلام را خاموش و بىاثر مىسازد، زيرا نور او از نور ما است، خداوند آن را دو هزار سال پيش از خلق آدم آفريده است.
حديث فوق خبر از مقامات عاليه حضرت ابوطالب عليهالسلام مىدهد و نشان مىدهد حضرت ابوطالب عليهالسلام نيز از كسانى است كه با آن نور مقدس خلق شدهاند، ضمن اين كه ايشان مزيتى نسبت به تمام كسانى كه حامل اين نور شريف اعم از زن و مرد بودهاند دارد و آن اين كه ايشان تنها پيامبرى بود كه علاوه بر كسب شرف حمل نور مقدس اهل بيت عليهمالسلام توانست زمان بعثت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله را هم درك نمايد و با جان و مال و فرزندان و اعتبار و آبرو و عشيره خود تا آخرين توانش از پيامبر
1) - البرهان فى تفسير القرآن، جلد: 4، صفحه: 192.
اسلام صلىاللهعليهوآله و دين او حمايت كند تا جايى كه در اثر تحمل همين فشارها چند روز بعد از اتمام محاصره اقتصادى در شعب ابوطالب دار فانى را وداع گفت.
علاوه بر روايتى كه ذكر شد سلسله رواياتى كه مىفرمايند: پيامبر صلىاللهعليهوآله با اميرالمؤمنين عليهالسلام از يك شجره هستند نيز مقوى اين مطلب است كه براى نمونه يكى را در اين جا ذكر مىكنيم.
اخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِى الْمُفَضَّلِ، قَالَ أَخْبَرَنَا رَجَاءُ بْنُ يَحْيَى أَبُو الْحُسَيْنِ الْعَبَرْتَائِيُّ الْكَاتِبُ، قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو هَاشِمٍ دَاوُودُ بْنُ الْقَاسِمِ بْنِ الْمُفَضَّلِ، قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ الْفَضْلِ أَبُو عِيسَى النَّبْهَانِيُّ بِالْقِسْطَاسِ، قَالَ حَدَّثَنَا هَارُونُ بْنُ عِيسَى بْنِ بُهْلُولٍ الْمِصْرِيِّ الدَّهَّانُ، قَالَ حَدَّثَنَا بَكَّارُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ شُعْبَةَ الْيَمَامِيُّ، قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ شُعْبَةَ الذُّهْلِيُّ قَاضِي الْيَمَامَةِ، قَالَ: حَدَّثَنِي بَكْرُ بْنُ الْمَلِكِ الْأَعْتَقُ الْبَصْرِيُّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عليهمالسلام قَالَ، قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله يَا عَلِيُّ عليهالسلام خَلَقَ اللَّهُ النَّاسَ مِنْ أَشْجَارٍ شَتَّى، وَ خَلَقَنِي وَ أَنْتَ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ، أَنَا أَصْلُهَا وَ أَنْتَ فَرْعُهَا، فَطُوبَى لِعَبْدٍ تَمَسَّكَ بِأَصْلِهَا، وَ أَكَلَ مِنْ فَرْعِهَا.(1)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى على! خداوند مردم را از درختان ديگرى خلق و من و تو را از يك درخت خلق نمود، من اصل آن درختم و تو فرع آن، پس سعادتمند است بندهاى كه متمسك به اصل اين درخت شود و از فرع آن بخورد.
در زيارت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام معروف به وارث جملهاى مىباشد كه مؤدى بر اثبات نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام است:
1) - الأمالى للطوسى، صفحه: 610.
اشْهَدُ انَّكَ كُنْتَ نُوراً فِى الأَصْلابِ الشَّامِخَةِ وَ الأَرْحام الْمُطَهَّرَة،(1)
يعنى: شهادت مىدهم كه تو نورى در اصلاب شامخ و رحمهاى پاكيزه بوده اى.
اين فراز از زيارت امام حسين عليهالسلام مقام شامخ كليه اجداد ايشان من جمله حضرت ابوطالب عليهالسلام را مشخص مىكند.
براى تبيين مطلب لازم است در مورد مقام شامخ توضيحاتى عرض شود.
در كتاب لسان العرب لفظ شامخ به مقام عالى اطلاق مىگردد.
الشامخ: العالى.(2)
مجمع البحرين مىنويسد:
الشَّامِخَاتُ: العاليات، و منه" الأصلاب الشَّامِخَةُ" أى العالية.(3)
يعنى: شامخات به معناى عالى رتبه است و از همين جمله "اصلاب الشامخه" يعنى: عالى مقام است.
واژه شامخ فقط يك مورد در قرآن استفاده شده كه در مورد كوههاى بلند و عظيم است.
در مفردات الفاظ قرآن در مورد اين آيه نوشته شده:
قال اللّه عزّوجلّ: رَواسِيَ شامِخاتٍ ]المرسلات/ 27] أي: عاليات.(4)
يعنى: خداى تعالى مىفرمايد: كوههاى شامخ، يعنى: عالى، بلند.
ابن اثير جزرى در النهايه فى غريب الحديث و الاثر در معناى شامخ مىنويسد:
الشَّامِخُ: العالى.(1)
يعنى: شامخ به معناى عالى است.
با توجه به كلمات اهل لغت در مورد ماده "شمخ" معلوم مىشود كه شامخ به معنى عالى است.
خليل بن احمد از علماء علم لغت در مورد معناى ماده "علو" مىنويسد:
العُلُوّ لله سبحانه و تَعَالَى عن كل شىء فهو أَعْلَى و أعظم مما يثنى عليه، لا إله إلا اللّه وحده لا شريك له. و العُلُوّ: أصل البناء. و منه العَلَاءُ و العُلُوّ، فالعَلَاءُ الرفعة، و العُلُوّ العظمة.(2)
يعنى: علو (مرتبه بالا) از همه چيز براى خداى تعالى است و او اعلى و بلند مرتبه و بزرگتر از هر چيزى است كه توصيف شود، هيچ خدايى جز او نيست و شريكى ندارد، و علو اصل اين ماده است و از آن علاء و علوّ گرفته مىشود و علاء به معنى رفيع (بالا) و علوّ يعنى بزرگ.
بنا بر آن چه گفته شد شامخ يعنى: عالى، و عالى يعنى: بلند مرتبه، و خداوند اعلى و بلند مرتبه از هر چيزى است كه تصور شود.
از آنجا كه كلمه شامخ اسم فاعل است، لذا على وجه الحدوث بر ذاتى كه حالت يا فعلى را اقامه مىكند دلالت دارد، پس با اين بيان شامخ به كسى گويند كه متصف به مقامى عالى و بلند مرتبه است كه نداشته و به او اعطاء گرديده.
در زيارت شريف وارث به همين مطلب اشاره شده؛ يعنى كليه اجداد سيدالشهداء عليهالسلام داراى مقام عالى و رفيع و شامخ از ناحيه خداى تعالى هستند.
در تعاليم اسلامى والاترين مقام در جهان هستى متعلق به خداوند مىباشد، كما اين كه عَلِى اَلاَعلَى از اسامى الهى است و اين علوّ قائم به ذات است، اما بعد از خداوند مقام عالى و والا متعلق به چه كسانى است؟
بررسىها در منابع اسلامى نشان مىدهد كه نزد خداى تعالى بالاترين مقامات متعلق به چهارده معصوم عليهمالسلام مىباشد كه به استناد بسيارى از روايات خلقت ما سوى اللّه به محبت ايشان بوده كه در مباحث قبل به روايات اين باب اشاراتى شد و مقامات ايشان به حدى است كه مىفرمايند: لَايقَاسُ بِنَا اَحَد،(1)يعنى: هيچ كس با ما قابل مقايسه نمىباشد، اما بعد از اين چهارده نور با عظمت عليهمالسلام والاترين مقام متعلق به انبياء الهى عليهمالسلام است كه هر كدام با توجه به ميزان معرفتى كه دارند مقاماتشان متفاوت است.
امام رضا عليهالسلام به نقل از اميرالمؤمنين عليهالسلام به نقل از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايند:
الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ الْهَاشِمِيُّ عَنْ فُرَاتِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْكُوفِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ الْهَمْدَانِيِّ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبُخَارِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي الصَّلْتِ الْهَرَوِيِّ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِالْمُؤمِنِينَ عليهمالسلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ خَلْقاً أَفْضَلَ مِنِّي وَ لَا أَكْرَمَ عَلَيْهِ مِنِّي قَالَ عَلِيٌّ عليهالسلام فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فَأَنْتَ أَفْضَلُ أَوْ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ صلىاللهعليهوآله يَا عَلِيُّ عليهالسلام إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَضَّلَ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ عَلَى مَلَائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ فَضَّلَنِي عَلَى جَمِيعِ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الْفَضْلُ بَعْدِي لَكَ يَا عَلِيُّ وَ لِلْأَئِمَّةِ عليهمالسلام مِنْ بَعْدِكَ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّينَا.(2)
يعنى: خداوند خلقى را افضل از من خلق نفرمود و هيچ كس را بيشتر از من اكرام
ننمود، اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد: اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله شما برتريد يا جبرئيل؟ پس پيامبر فرمود: اى على عليهالسلام خداوند تبارك و تعالى انبيائى كه رسول هستند را بر ملائكه مقرب خود برترى داده است و مرا بر تمام انبياء و مرسلين عليهمالسلام فضيلت بخشيده و فضيلت بعد از من، براى تو و ائمه بعد از تو عليهمالسلام است و قطعا ملائكه خدام ما و خدام محبان ما هستند.
با توجه به اين مسأله و فرازى كه در زيارت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام آمده كه اجداد امام حسين عليهالسلام داراى والاترين مقام هستند چنين برداشت مىشود كه منظور از والاترين مقام، نبوّت مىباشد و لذا ثابت مىگردد تمام اجداد سيدالشهداء عليهالسلام من جمله حضرت ابوطالب عليهالسلام نبى الهى بودهاند.
در اين جا رواياتى را ذكر مىكنيم كه اشاره به مقامات والاى اجداد حضرت سيدالشهداء عليهالسلام مىكند؛
امام كاظم عليهالسلام مىفرمايند:
رَوَى الشَّيْخُ أَبُو جَعْفَرٍ الطُّوسِيُّ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ رِجَالِهِ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عليهالسلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ نُورَ مُحَمَّدٍ
صلىاللهعليهوآله مِنِ اخْتِرَاعِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ جَلَالِهِ وَ هُوَ نُورُ لَاهُوتِيَّتِهِ الَّذِي تَبَدَّى وَ تَجَلَّى لِمُوسَى عليهالسلام فِي طُورِ سَيْنَاءَ فَمَا اسْتَقَرَّ لَهُ وَ لَا أَطَاقَ مُوسَى لِرُؤيَتِهِ وَ لَا ثَبَتَ لَهُ حَتَّى خَرَّ صَعِقاً مَغْشِيّاً عَلَيْهِ وَ كَانَ ذَلِكَ النُّورُ نُورَ
مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله مِنْهُ قَسَمَ ذَلِكَ النُّورَ شَطْرَيْنِ فَخَلَقَ مِنَ الشَّطْرِ الْأَوَّلِ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله وَ مِنَ الشَّطْرِ الْآخَرِ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عليهماالسلام... ثُمَّ اقْتَبَسَ مِنْ نُورِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله فَاطِمَةَ عليهاالسلام ابْنَتَهُ كَمَا اقْتَبَسَ نُورَهُ مِنَ الْمَصَابِيحِ هُمْ خُلِقُوا مِنَ الْأَنْوَارِ وَ انْتَقَلُوا مِنْ ظَهْرٍ إِلَى ظَهْرٍ وَ صُلْبٍ إِلَى صُلْبٍ وَ مِنْ رَحِمٍ إِلَى رَحِمٍ فِي الطَّبَقَةِ الْعُلْيَا مِنْ غَيْر
نَجَاسَة... .(1)
يعنى: خداى تعالى نور حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را از نورى آفريد كه از نور عظمت و جلالش اختراع نموده بود و آن نورِ لاهوتيت او است كه شروع خلقت از آن بوده و با آن نور بر موسى عليهالسلام در طور سينا تجلى نمود كه موسى بن عمران عليهماالسلام در برابر آن تجلى، استقرار و طاقت ديدار نداشت و نتوانست تحمل كند تا بيهوش بر زمين افتاد و آن نور، حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بود و چون خدا اراده نمود كه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را از آن خلق نمايد آن نور را دو قسمت نمود و از قسمت اول، حضرت محمد صلىاللهعليهوآله و از قسمت دوم، على بن ابىطالب عليهماالسلام را آفريد و غير از ايشان كسى را از آن نور نيافريد، سپس از نور حضرت محمد صلىاللهعليهوآله حضرت فاطمه عليهاالسلام را كه از نور خود اقتباس نموده بود آفريد، پس آنها از نور آفريده شدند و از پشتى به پشتى و از صلبى به صلب ديگر و از رحمى به رحم ديگر در عالىترين طبقات و مقامات منتقل شدند بدون اين كه ذرّهاى پليدى به ايشان سرايت كند.
آنجا كه مىفرمايد: "فى الطبقة العليا" دلالت كامل بر عالى مقام بودن اجداد امام عليهالسلام دارد.
شيخ مفيد در كتاب الارشاد قسمتى از خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام را ذكر مىنمايد:
مَا رَوَاهُ الْعُلَمَاءُ بِالْأَخْبَارِ فِى خُطْبَةٍ تَرَكْنَا ذِكْرَ صَدْرِهَا إِلَى قَوْلِهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى هَدَانَا مِنَ الضَّلَالَةِ وَ بَصَّرَنَا مِنَ الْعَمَى وَ مَنَّ عَلَيْنَا بِالْإِسْلَامِ وَ جَعَلَ فِينَا النُّبُوَّةَ وَ جَعَلَنَا النُّجَبَاءَ وَ جَعَلَ أَفْرَاطَنَا أَفْرَاطَ الْأَنْبِيَاء عليهمالسلام.(2)
يعنى: آن چه علماء به وسيله اخبار، در ضمن خطبهاى كه ما آغاز آن را رها ساختيم روايت كردهاند: سپاس خداوندى را سزا است كه ما را از گمراهى راهنمائى
فرمود، و از كورى بينايمان كرد، و به وسيله اسلام بر ما منّت نهاد، و پيغمبرى را در ما قرار داد، و ما را از برگزيدگان گردانيد، و افراط ما را از افراط پيغمبران عليهمالسلام قرار داد.
علامه مجلسى رحمهالله نيز در بحار حديثى با همين مضمون نقل نموده:
عَنِ ابْنِ أَبِى نَجْرَانَ قَالَ: كَتَبَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا عليهالسلام رِسَالَةً وَ أَقْرَأَنِيهَا قَالَ: قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عليهماالسلام إِنَّ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله كَانَ أَمِينَ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ فَلَمَّا قُبِضَ مُحَمَّدٌ صلىاللهعليهوآله كُنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ عليهمالسلام وَرَثَتَهُ فَنَحْنُ أُمَنَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ عِنْدَنَا عِلْمُ الْبَلَايَا وَ الْمَنَايَا وَ أَنْسَابُ الْعَرَبِ وَ مَوْلِدُ الْإِسْلَامِ وَ إِنَّا لَنَعْرِفُ الرَّجُلَ إِذَا رَأَيْنَاهُ بِحَقِيقَةِ الْإِيمَانِ وَ حَقِيقَةِ النِّفَاقِ وَ إِنَّ شِيعَتَنَا لَمَكْتُوبُونَ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ أَخَذَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَ عَلَيْهِمُ الْمِيثَاقَ يَرِدُونَ مَوْرِدَنَا وَ يَدْخُلُونَ مَدْخَلَنَا نَحْنُ النُّجَاةُ وَ أَفْرَاطُنَا أَفْرَاطُ الْأَنْبِيَاءِ عليهمالسلام وَ نَحْنُ أَبْنَاءُ الْأَوْصِيَاءِ وَ نَحْنُ الْمَخْصُوصُونَ فِي كِتَابِ اللَّهِ وَ نَحْنُ أَوْلَى النَّاسِ بِاللَّهِ وَ... .(1)
يعنى: ابن ابى نجران گفت: حضرت رضا عليهالسلام نامهاى نوشته بود و برايم خواند، فرمود: حضرت زين العابدين عليهالسلام فرموده: حضرت محمّد
صلىاللهعليهوآله امين خدا در زمين بود، پس از در گذشت او ما اهل بيت عليهمالسلام ورثه او هستيم، پس ما امينهاى خدا در زمين هستيم، نزد ما علم بلايا و منايا و نژاد عرب و ميلاد اسلام است، ما شخص را به محض ديدن مىشناسيم واقعا مؤن است يا منافق، نام شيعيان ما و نام پدران آنها نزد ما نوشته شده است، خداوند از ما و آنها پيمان گرفته به هر جا وارد شويم آنها وارد مىشوند و هر جا داخل شويم آنها نيز داخل مىشوند، ما رستگاران هستيم و افراط ما افراط پيامبران عليهمالسلام و ما اولاد اوصياء هستيم و ما برجستگان كتاب خدا و شايستهترين افراد نسبت به پروردگار هستيم... .
1) - بحار الأنوار، جلد: 26، صفحه: 142.
در اين دو حديث شريف امام عليهالسلام مىفرمايند: افراط ما افراط انبياء عليهمالسلام هستند، علامه مجلسى رحمهالله در توضيح كلمه افراط مىنويسد:
فقوله عليهالسلام و جعل أفراطنا أفراط الأنبياء عليهمالسلام أى جعل أولادنا أولاد الأنبياء عليهمالسلام أى نحن و أولادنا من سلالة النبيين عليهمالسلام.(1)
يعنى: قول امام عليهالسلام كه مىفرمايد: افراط ما افراط انبياء عليهمالسلام هستند يعنى: خداى تعالى فرزندان ما را فرزندان انبياء عليهمالسلام قرار داده است، يعنى: ما و فرزندانمان از سلاله انبياء عليهمالسلام هستيم.
پر واضح است كه پدر مستقيم حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام كه شيخ مفيد خطبه ايشان را نقل نموده و يكى از پدران حضرت سجاد عليهالسلام حضرت ابوطالب عليهالسلام است كه با اين بيان نبوّت و علوّ مقام ايشان على الخصوص آنجا كه امام على عليهالسلام اين كلام را مىفرمايند، ثابت مىگردد.
در تأييد مقام و منزلت عالى حضرت ابوطالب عليهالسلام فرازى از زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را ذكر مىكنيم كه مىفرمايد:
أَشْهَدُ أَنَّكَ طُهْرٌ طَاهِرٌ مُطَهَّرٌ مِنْ طُهْرٍ طَاهِرٍ مُطَهَّر.(2)
يعنى: شهادت مىدهم كه تو پاك و پاك كننده و پاك شده از پدرى پاك و پاك كننده و پاك شده هستى.
اين عبارت طُهْرٍ طَاهِرٍ مُطَهَّر كه طهارت حضرت ابوطالب عليهالسلام را با اميرالمؤمنين عليهالسلام يكى قرار داده نشان از علوّ مقام ايشان است، ضمن اين كه دلالت كامل بر عصمت ايشان نيز دارد كه با توجه به اين كه عصمت خصوصيتى است كه
خدا به انبياء عليهمالسلام عطا مىكند، لذا دليلى بر نبوّت ايشان است.
البته عصمت از گناه مقامى است كه همگان مىتوانند كسب كنند، اما عصمت انبياء الهى عليهمالسلام از ناحيه خداى تعالى عطا شده است.
امام باقر عليهالسلام در پاسخ تهمتهايى كه به حضرت ابوطالب عليهالسلام نسبت مىدادند بياناتى فرموده كه علوّ مقام ايشان را بيان مىنمايد.
عَنْ أَبِى بَصِيرٍ لَيْثٍ الْمُرَادِيِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ عليهالسلام سَيِّدِي إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ إِنَّ أَبَاطَالِبٍ عليهالسلام فِي ضَحْضَاحٍ مِنْ نَارٍ يَغْلِي مِنْهُ دِمَاغُهُ فَقَالَ عليهالسلام كَذَبُوا وَ اللَّهِ إِنَّ إِيمَانَ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام لَوْ وُضِعَ فِي كِفَّةِ مِيزَانٍ وَ إِيمَانَ هَذَا الْخَلْقِ فِي كِفَّةِ مِيزَانٍ لَرَجَحَ إِيمَانُ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام عَلَى إِيمَانِهِمْ.(1)
يعنى: ليث مرادى خدمت امام باقر عليهالسلام عرض كرد كه بعضى از مردم مىگويند: ابوطالب عليهالسلام در وسط آتش است، به صورتى كه مغز سرش از شدت حرارت مىجوشد، امام عليهالسلام فرمود: هر گاه ايمان ابوطالب عليهالسلام در يك كفه ترازو قرار داده شود و ايمان مردم در كفه ديگر، ايمان ابوطالب عليهالسلام بر ايمان آنها سنگينى مىكند.
ارجحيت ايمان حضرت ابوطالب عليهالسلام بر مجموع ايمان تمام خلايق (قدر مسلم اهل بيت عليهمالسلام را شامل نمىشود) كه در حديث به آن صراحتا اشاره شده، مقامى بس عظيم و والا است.
در تأييد اين مطلب كه حاملان نور و سرشت اهل بيت عليهمالسلام داراى عالىترين مقامات هستند روايتى در امالى صدوق آمده كه مبين علوّ مقام انبياء حامل عليهمالسلام بر ساير انبياء عليهمالسلام است:
حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ الْفَضْلِ الْهَاشِمِيُّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقَ عليهالسلام عَنْ مُوسَى
1) - إيمان أبى طالب عليهالسلام (الحجة على الذاهب إلى كفر أبى طالب عليهالسلام)، صفحه: 84.
بْنِ عِمْرَانَ عليهماالسلام لَمَّا رَأَى حِبَالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ كَيْفَ أَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً وَ لَمْ يُوجِسْهَا إِبْرَاهِيمُ عليهالسلام حِينَ وُضِعَ فِي الْمَنْجَنِيقِ وَ قُذِفَ بِهِ فِي النَّارِ فَقَالَ عليهالسلام : إِنَّ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام حِينَ وُضِعَ فِي الْمَنْجَنِيقِ كَانَ مُسْتَنِداً إِلَى مَا فِي صُلْبِهِ مِنْ أَنْوَارِ حُجَجِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ لَمْ يَكُنْ مُوسَى كَذَلِكَ فَلِهَذَا أَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً وَ لَمْ يُوجِسْهَا إِبْرَاهِيمُ عليهالسلام.(1)
يعنى: اسماعيل بن فضل هاشمى گويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم كه چطور وقتى موسى بن عمران عليهماالسلام ريسمانها و عصاهاى جادوگران را ديد در خود احساس ترس كرد و ابراهيم عليهالسلام را كه در منجنيق نهادند و به آتش انداختند در خود احساس ترس نكرد؟ فرمود: چون وقتى ابراهيم عليهالسلام به آتش افكنده شد اعتماد به حجج الهى كه در پشت او بودند داشت و موسى عليهالسلام چنين نبود، براى همين موسى عليهالسلام احساس ترس كرد و ابراهيم عليهالسلام احساس ترس نكرد.
با اين بيان مشخص مىگردد كه حاملان سرشت و نور اهل بيت عليهمالسلام عالىترين مقامات را داشته و با مطالبى كه عرض شد معلوم گرديد كه منظور از مقام عالى در اين جا نبوّت مىباشد.
خداى تعالى اراده نمود كه نبوّت را در خاندان حضرت ابراهيم عليهالسلام قرار دهد و آل او را بر تمام عالم سرورى بخشد و ايشان را از انتخاب شدگان خود قرار دهد و اين امر را در هر دو فرزند ايشان كه به رسالت مبعوث شدند قرار داد.
قرآن در جاهاى مختلفى به اين مسأله اشاره نموده كه در اين جا به سير اين واقعه در قرآن و روايات مىپردازيم.
1) - الأمالى للصدوق، صفحه: 655.
زمانى كه خداى تعالى به حضرت ابراهيم عليهالسلام دستور داد اسماعيل عليهالسلام را همراه مادرش هاجر عليهاالسلام به سرزمين مكه ببرد و در آنجا رها كند، ابراهيم عليهالسلام اطاعت نمود و زمانى كه از آنجا مىرفت خطاب به پروردگار سخنانى گفت كه قرآن مىفرمايد: «رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتى بِوادٍ غَيْرِ ذى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاة فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوى إِلَيْهِمْ».(1)
يعنى: پروردگار ما، قطعا من بعضى از ذريهام را به بيابانى كه غير قابل كشت بود، در كنار خانه محترم تو ساكن كردم. پروردگار ما، به خاطر اين كه نماز را به پا دارند، پس دلهاى بعضى از مردم را متوجه آنان فرما.
هاجر عليهاالسلام و اسماعيل عليهالسلام به خواست خداوند و با اعجاز الهى در آن سرزمين ساكن شده و مورد محبت مردم آن سرزمين قرار گرفتند، اما آن چه در اين آيه مهم مىباشد سخن حضرت ابراهيم عليهالسلام است كه مىفرمايد: "لِيُقيمُوا الصَّلاة" يعنى: از همان لحظه سكونت آن دو نفر در اين سرزمين، هدف اقامه نماز و عبادت پروردگار يكتا بوده است.
اين مطلب از دعاى ديگرى كه حضرت ابراهيم عليهالسلام در آن سرزمين كرده كاملا به دست مىآيد، قرآن مىفرمايد: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنى وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنام.»(2)
يعنى: و زمانى كه ابراهيم عليهالسلام گفت: پروردگار من، اين شهر را امن قرار بده و من و فرزندانم را از اين كه بندگى بتها را بكنيم، دور نگهدار.
حضرت ابراهيم عليهالسلام از ابتداى اين واقعه از خداوند مىخواهد كه فرزندانش را از عبادت بتها حفظ كند كه هدف از اسكان آنها در اين سرزمين يكتاپرستى و
عبادت الهى بوده است.
حضرت اسماعيل عليهالسلام و مادر بزرگوارشان در آن سرزمين به عظمت و شرافت نائل شده و مورد احترام تمام قبائل عرب قرار گرفتند و در امتحانات ديگرى كه خداوند برايشان قرار داد با سربلندى خارج شدند، لذا حضرت اسماعيل عليهالسلام مفتخر شد كه به همراه پدر بزرگوارشان خانه كعبه را بازسازى كنند كه اين اتفاق در اواخر عمر حضرت ابراهيم عليهالسلام بود، بعد از اتمام كار، حضرت ابراهيم عليهالسلام مناسك حج را به جا آورد و دستانش را به دعا بلند نموده كه قرآن مىفرمايد:
«رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَك.»(1)
يعنى: پروردگار ما، ما را دو تسليم شده براى خود قرارمان بده و از ذريه ما امتّى كه براى تو تسليم باشند، به وجود بياور.
«رَبَّنا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِم».(2)
يعنى: پروردگار ما، در ميان آنها پيامبرى از خودشان مبعوث كن تا آيات تو را براى آنها تلاوت كند و كتاب و حكمت را به آنها ياد بدهد و نفس آنها را از رذائل پاك و تزكيه كند.
خداى تعالى دعاى ابراهيم عليهالسلام پيامبر اوالعزم خود را استجابت نمود و توحيد و نبوّت و امامت را همواره در خاندان ايشان قرار داد، قرآن در اين باره مىفرمايد:
«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمين.»(3)
يعنى: قطعا خدا آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران عليهمالسلام را بر جهانيان برگزيده است.
اين آيه درست استجابت دعاى حضرت ابراهيم عليهالسلام است، لذا خداوند فرزندان ابراهيم عليهالسلام را بر همه جهانيان برگزيد و ايشان را منتخبان خود قرار داد و برخى را به نبوّت و برخى را به وصايت و برخى را به امامت برگزيد و اين مقامات دائما در فرزندان ابراهيم عليهالسلام تا به امروز ادامه دارد.
خداوند در سوره حديد مىفرمايد:
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهيمَ وَ جَعَلْنا فى ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ».(1)
يعنى: و قطعا ما نوح و ابراهيم را فرستاديم و در ذريه آنها نبوّت و كتاب قرار داديم.
پس آن چه مسلم است اين كه همواره در خاندان حضرت ابراهيم عليهالسلام جمعى مسلمان وجود داشتهاند و خداوند يكى از آنها را به عنوان پيامبر و نبى قرار مىداد، از آنجا كه آنها را حاكم و بزرگ و سرپرست اين سرزمين قرار مىداده، دعاى حضرت ابراهيم عليهالسلام (كه خدايا اين سرزمين را امن قرار بده) را نيز استجابت نمود، چرا كه امنيت در غير وجود حاكمانى صالح و عادل به دست نمىآيد.
همان طور كه قبلا هم گفته شد: حضرت ابراهيم عليهالسلام همواره از خداوند اين خواسته را داشت كه نبوّت و امامت و وصايت و بزرگى در خاندان و ذريه او قرار بگيرد و از هر فرصتى براى طرح اين مطلب استفاده مىنمود، يكى از اين موارد زمانى بود كه خداوند پس از امتحانات بسيار ابراهيم عليهالسلام را به مقام امامت برگزيد، قرآن مىفرمايد:
1) - سوره: حديد، آيه: 26.
«وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُن قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمينَ».(1)
يعنى: و زمانى كه ابراهيم عليهالسلام را پروردگارش با مسائل مختلف و كلماتى آزمايش كرد و او آن كلمات را به پايان رساند، خدا به او فرمود: من تو را براى مردم امام قرار دادم. ابراهيم عليهالسلام عرض كرد: از ذريه و اولاد من هم امام قرار بده. خدا فرمود: عهد من به ظالمين نمىرسد.
با توجه به توضيحى كه در مباحث قبل در مورد مراتب امامت داده شد معلوم است كه نبوّت يكى از مراتب امامت است و لذا تمام انبياء عليهمالسلام امام خاص هستند، و با توجه به مفهوم اين آيه، خداوند دعاى حضرت ابراهيم عليهالسلام را استجابت نموده و فرمود: اين امر به غير ظالمان از ذريه تو خواهد رسيد.
نتيجه اين كه: نبوّت، امامت و حكومت بر مردم در ذريه حضرت ابراهيم عليهالسلام به كسانى كه ظالم نباشد خواهد رسيد و آن چه كه مسلم است حضرت ابوطالب عليهالسلام از ذريه پاك و طاهر حضرت ابراهيم عليهالسلام است و عصمت ايشان با قطع و يقين در مباحث قبل ثابت گشت كه در زيارت امام على عليهالسلام خطاب به ايشان عبارت "طُهرٌ طَاهِرٌ مُطَهَّر "آمده كه صراحت در عصمتشان دارد، و بعد از پدر بزرگوارش حضرت عبدالمطلب
عليهالسلام بزرگ قريش و كليد دار كعبه بوده و به نصّ بسيارى از روايات لحظهاى بت نپرستيد و مشرك نبود، لذا با توجه به آياتى كه در بالا ذكر شد و توضيحاتى كه بيان گرديد همچنان كه نبوّت به فرزندان پاك و صالح ابراهيم عليهالسلام رسيد به ايشان نيز رسيده است.
علامه مجلسى رحمهالله در حيات القلوب پيرامون عظمت و حاكميت اجداد
1) - سوره: بقره، آيه: 124.
اهلبيت عليهمالسلام بر مكه و قريش مىنويسد:
فرزندان اسماعيل عليهالسلام كه اجداد آن حضرت هستند، اوصياى حضرت ابراهيم عليهالسلام بودهاند و هميشه پادشاهى مكه و حجابت خانه كعبه و تعميرات آن با ايشان بود و مرجع عامه خلق بودهاند و ملت ابراهيم عليهالسلام در ميان ايشان بوده است و به شريعت حضرت موسى و حضرت عيسى عليهماالسلام شريعت ابراهيم عليهالسلام در ميان فرزندان اسماعيل عليهالسلام منسوخ نشد.(1)
يعقوبى در جلد اول تاريخ خود فصلى به نام فرزندان ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام قرار داده و در آن به سلسلهاى كه از اسماعيل عليهالسلام آغاز مىشود و تا پيامبر صلىاللهعليهوآله ادامه پيدا مىكند مفصلا مىپردازد و آنها را از حكام و پادشاهان و اداره كنندگان امور كعبه معرفى مىنمايد.
حضرت ابوطالب عليهالسلام در زمان ازدواج با فاطمه بنت اسد عليهاالسلام مىفرمايد:
خَطَبَ أَبُوطَالِبٍ عليهالسلام فِى نِكَاحِ فَاطِمَةَ بِنْتِ أَسَدٍ عليهاالسلام الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ وَ الْمَقَامِ الْكَرِيمِ وَ الْمَشْعَرِ وَ الْحَطِيمِ الَّذِى اصْطَفَانَا أَعْلَاماً وَ سَدَنَةً وَ عُرَفَاءَ خُلَصَاءَ وَ حَجَبَةً بَهَالِيلَ أَطْهَاراً مِنَ الْخَنَى وَ الرَّيْبِ وَ الْأَذَى وَ الْعَيْبِ وَ أَقَامَ لَنَا الْمَشَاعِرَ وَ فَضَّلَنَا عَلَى الْعَشَائِرِ نُحِبُّ آلَ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام وَ صَفْوَتَهُ وَ زَرْعَ إِسْمَاعِيلَ عليهالسلام فِى كَلَامٍ لَه.(2)
يعنى: ابوطالب عليهالسلام در خطبهاى كه هنگام ازدواج با فاطمه بنت اسد
عليهاالسلام خواند، فرمود: ستايش مخصوص پروردگار جهانيان و عرش بزرگ و مقام گرامى و مشعر الحرام است و آن خدايى كه ما را به بزرگى و خدمت كارى خانه كعبه برگزيد و سرشناسان با اخلاص و پردهدارانى بزرگ گردانيد و از زشتى و شك و ترديد و آزار و
عيب پاك كرده و مشعر را براى ما برپاداشت و بر قبائل ديگر برترى بخشيد و برگزيده خاندان ابراهيم عليهالسلام و نخبه ايشان و از فرزندان اسماعيل عليهالسلام قرار داد.
و در خطبهاى كه زمان خواستگارى از خديجه كبرى عليهاالسلام براى پيامبر صلىاللهعليهوآله خواند، فرمود:
حُدِّثْتُ أَنَّ أَبَاطَالِبِ بْنَ عَبْدِالْمُطَّلِبِ عليهماالسلام خَطَبَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله فِى تَزْوِيجِهِ خَدِيجَةَ بِنْتَ خُوَيْلِد عليهاالسلام فَقَالَ: الْحَمْدُ لِرَبِّ هَذَا الْبَيْتِ الَّذِى جَعَلَنَا مِنْ زَرْعِ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام وَ ذُرِّيَّةِ إِسْمَاعِيلَ عليهالسلام وَ أَنْزَلَنَا حَرَماً آمِناً وَ جَعَلَنَا الْحُكَّامَ عَلَى النَّاس.(1)
يعنى: ابوطالب بن عبدالمطلب عليهماالسلام هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله تصميم به ازدواج با خديجه دختر خويلد عليهالسلام را نمود خطبهاى خواند و فرمود: سپاس خداى كعبه كه ما را از فرزندان ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام قرار داد و در حرم امن الهى نازل نمود و حاكم و فرمانرواى مردم قرار داد.
از آنجا كه عصمت حضرت ابوطالب عليهالسلام را اثبات كرديم، لذا سخنانشان حجيت دارد و در اين دو موردى كه عرض شد ايشان تصريح مىنمايند كه خداوند او و اجداد پاكش را از حكّام و فرمانروايان حرم امن الهى قرار داده است.
توضيح اين مطلب لازم است كه منظور از ظالمين در آيه «لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ»چه كسانى مىباشد، چرا كه آيه به وضوح دلالت بر امامت و پيشوايى ذريه ابراهيم عليهالسلام در غير از ظالمين آنها مىكند.
امام رضا عليهالسلام در توضيح اين آيه مىفرمايد:
1) - الحجة على الذاهب إلى كفر أبى طالب عليهالسلام، صفحه: 185.
اِنَّ الْإِمَامَةَ خَصَّ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهَا إِبْرَاهِيمَ الْخَلِيلَ عليهالسلام بَعْدَ النُّبُوَّةِ وَ الْخُلَّةِ مَرْتَبَةً ثَالِثَةً، وَ فَضِيلَةً شَرَّفَهُ بِهَا، وَ أَشَادَ بِهَا ذِكْرَهُ، فَقَالَ: إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً فَقَالَ الْخَلِيلُ عليهالسلام سُرُوراً بِهَا وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالى: لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ فَأَبْطَلَتْ هذِهِ الْآيَةُ إِمَامَةَ كُلِّ ظَالِمٍ إِلى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَ صَارَتْ فِى الصَّفْوَةِ ثُمَّ أَكْرَمَهُ اللَّهُ تَعَالى بِأَنْ جَعَلَهَا فِى ذُرِّيَّتِهِ أَهْلِ الصَّفْوَةِ وَ الطَّهَارَة.(1)
يعنى: همانا امامت مقامى است كه خداوند متعال به ابراهيم خليل عليهالسلام بعد از نبوّت و خليل بودن در مرتبه سوم عطا نمود و اين درجه و فضيلتى بود كه خدا او را به آن مشرف كرد و نامش را به وسيله آن بلند نمود و فرمود: "به درستى كه من تو را براى مردم امام نمودم" خليل از شادمانى به آن عرض كرد: "و از ذريه و نژاد من هم"؟ خداى تبارك و تعالى فرمود: "عهد و فرمان من به دست ظالمان نخواهد رسيد"، اين آيه امامت هر ظالمى را تا روز قيامت باطل كرد و آن را مخصوص برگزيدگان پاك ساخت.
پس معلوم گرديد خداوند امامت را در انتخاب شدگان و طاهرين و فرزندانشان قرار داده است.
شيخ طوسى رحمهالله در امالى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حديث مىكند:
عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله أَنَا دَعْوَةُ أَبِى إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام. فَقُلْنَا: يَا رَسُولَ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله وَ كَيْفَ صِرْتَ دَعْوَةَ أَبِيكَ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام قَالَ: أَوْحَى اللَّهُ إِلَى إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، فَاسْتَخَفَّ إِبْرَاهِيمُ عليهالسلام الْفَرَحَ، فَقَالَ: يَا رَبِّ، وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى أَئِمَّةً مِثْلِى؟ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ: أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ عليهالسلام إِنِّى لَا أُعْطِيكَ عَهْداً لَا أَفِى لَكَ بِهِ. قَالَ: يَا رَبِّ، مَا الْعَهْدُ الَّذِى لَا تَفِى لِى بِهِ قَالَ: لَا أُعْطِيكَ لِظَالِمٍ مِنْ ذُرِّيَّتِكَ. قَالَ: يَا رَبِّ، وَ مَنِ
1) - الكافى، جلد: 1، صفحه: 490.
الظَّالِمُ مِنْ وُلْدِى الَّذِى لَا يَنَالُ عَهْدَكَ قَالَ: مَنْ سَجَدَ لِصَنَمٍ مِنْ دُونِى لَا أَجْعَلُهُ إِمَاماً أَبَداً، وَ لَا يَصِحُّ أَنْ يَكُونَ إِمَاماً. قَالَ إِبْرَاهِيمُ عليهالسلام وَ اجْنُبْنِى وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ، رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ. قَالَ النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله فَانْتَهَتِ الدَّعْوَةُ إِلَيَّ وَ إِلَى أَخِي عَلِيٍّ عليهالسلام لَمْ يَسْجُدُ أَحَدٌ مِنَّا لِصَنَمٍ قَطُّ، فَاتَّخَذِنيَ اللَّهُ نَبِيّاً، وَ عَلِيّاً عليهالسلام وَصِيّاً.(1)
يعنى: عبد اللَّه بن مسعود، صحابى معروف و قارى مشهور قرآن گفت از رسول اللَّه صلىاللهعليهوآله شنيدم، فرمود: أَنَا دَعْوَةُ أَبِى إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام يعنى: ما به دعا و دعوت پدرمان ابراهيم عليهالسلام هستيم، گفتم: يا رسول اللَّه صلىاللهعليهوآله شما چگونه به دعوت و دعاى ابراهيم عليهالسلام هستيد؟ فرمود: آن هنگام كه خداى سبحان به ابراهيم عليهالسلام وحى فرستاد، «إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» ابراهيم عليهالسلام بسيار شاد و خوشحال شد و از خداوند سؤل كرد: آيا در ذرّيه من هم امامت را قرار مىدهى همان گونه كه براى من مقرّر فرمودى؟ خداى عزّوجلّ فرمود: اى ابراهيم! عهدى كه قابل اجرا نباشد به تو وعده نخواهم داد، ابراهيم عليهالسلام گفت: خدايا! آن چيست و چرا قابل اجرا نيست؟ خداى تعالى فرمود: عهد من به ظالمان از ذريّه تو عطا نمىشود. ابراهيم عليهالسلام عرض كرد: خدايا! چه طايفهاى از فرزندان من ظالم هستند كه قابليّت عهد و ميثاق تو را ندارند؟ خداى تعالى فرمود: آن كسانى كه بت و صنم را تعظيم و سجده كرده باشند اهليت امامت و قابليت عهد و پيمان مرا ندارند، ابراهيم عليهالسلام تقاضا كرد: وَ اجْنُبْنِى وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ، در نتيجه دعاى ابراهيم عليهالسلام به كرسى اجابت نشست، من و برادرم على عليهالسلام ثمره و نتيجه دعاى ابراهيم عليهالسلام هستيم كه لحظهاى بت را سجده نكرديم. آن گاه خداى سبحان مرا نبىّ و على عليهالسلام را وصىّ من قرار داد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين حديث شريف به نقل از پروردگار مىفرمايد: ظالم كسى است كه غير خدا را بپرستد و مشرك شود، لذا ظالم به هيچ وجه صلاحيت امامت
1) - الأمالى للطوسى، صفحه: 379.
را ندارد.
امام على عليهالسلام مىفرمايد:
عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِيفٍ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيّاً عليهالسلام يَقُولُ: وَ اللَّهِ مَا عَبَدَ أَبِى وَ لَا جَدِّى عَبْدُالْمُطَّلِبِ وَ لَا هَاشِمٌ وَ لَا عَبْدُمَنَافٍ صَنَماً قَطُّ قِيلَ وَ مَا كَانُوا يَعْبُدُونَ قَالَ كَانُوا يُصَلُّونَ إِلَى الْبَيْتِ عَلَى دِينِ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام مُتَمَسِّكِينَ بِه.(1)
يعنى: اصبغ بن نباته مىگويد از على عليهالسلام شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند! نه پدرم و نه جدّم عبدالمطلب و نه هاشم و نه عبدمناف عليهمالسلام هيچ بتى را نپرستيدند، پرسيدند: پس چه مىپرستيدند؟ فرمود: به سوى كعبه نماز مىگزاردند و بر دين ابراهيم عليهالسلام بوده و به آن چنگ زده بودند.
أَتَى رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليهالسلام فَسَأَلَهُ عَنْ شَيْءٍ فَلَمْ يُجِبْهُ فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ فَإِنْ كُنْتَ ابْنَ أَبِيكَ فَإِنَّكَ مِنْ أَبْنَاءِ عَبَدَةِ الْأَصْنَامِ فَقَالَ لَهُ كَذَبْتَ إِنَّ اللَّهَ أَمَرَ إِبْرَاهِيمَ عليهالسلام أَنْ يُنْزِلَ إِسْمَاعِيلَ عليهالسلام بِمَكَّةَ فَفَعَلَ فَقالَ إِبْراهِيمُ عليهالسلام رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ فَلَمْ يَعْبُدْ أَحَدٌ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ عليهالسلام صَنَماً قَطُّ وَ لَكِنَّ الْعَرَبَ عَبَدَةُ الْأَصْنَامِ وَ قَالَتْ بَنُو إِسْمَاعِيلَ عليهالسلام هؤلاءِ شُفَعاؤنا عِنْدَ اللَّهِ فَكَفَرَتْ وَ لَمْ تَعْبُدِ الْأَصْنَامَ.(2)
يعنى: مردى حضور امام صادق عليهالسلام آمد و چيزى پرسيد، پس امام عليهالسلام پاسخى نداد، مرد گفت: اگر پسر پدرت باشى پس تو از فرزندان كسانى هستى كه بتها را مىپرستيدند، امام عليهالسلام به او گفت: دروغ گفتى، خداوند به ابراهيم عليهالسلام امر كرد كه پسرش اسماعيل عليهالسلام را در مكه ساكن كند، پس ابراهيم عليهالسلام اطاعت نمود، آن گاه گفت: خدايا اين شهر را اَمن قرار ده و من و اولادم را از بت پرستى، دور بدار، پس هرگز
كسى از اولاد اسماعيل عليهالسلام بتى را عبادت نكرد، و لكن اعراب بت را مىپرستيدند، و
اولاد اسماعيل عليهالسلام (قريش) مىگفتند: اين بتها شفيعان ما نزد خدا هستند و با اين سخن كافر مىشدند، ولى بتها را پرستش نمىكردند.
عَنْ أَبِى يَحْيَى الْوَاسِطِىِّ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ وَ دُرُسْتَ بْنِ أَبِى مَنْصُورٍ الْوَاسِطِىِّ عَنْهُمَا قَالَ: ... قَدْ كَانَ إِبْرَاهِيمُ عليهالسلام نَبِيّاً وَ لَيْسَ بِإِمَامٍ حَتَّى قَالَ اللَّهُ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِأَنَّهُ يَكُونُ فِى وُلْدِهِ كُلِّهِمْ قالَ: لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ، أَيْ مَنْ عَبَدَ صَنَماً أَوْ وَثَناً.(1)
يعنى: امام صادق عليهالسلام فرمودند: حضرت ابراهيم عليهالسلام پيامبر بود ولى امام نبود، تا جايى كه خدا به او فرمود: من تو را براى مردم به عنوان امام قرار مىدهم، (قالَ: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى؟) حضرت ابراهيم عليهالسلام گفت: و از ذرّيهى من هم قرار بده؟ و منظورش تمام فرزندانش بود، خدا فرمود: امامت و عهد من بر ظالمين نمىرسد، سپس حضرت فرمود: كسى كه بتى را پرستيده باشد امام نخواهد شد.
قدر متيقن، رواياتى كه ذكر شد دلالت كامل بر اين كه اجداد اهل بيت عليهمالسلام هيچ يك حتى لحظهاى بت نپرستيدهاند، دارد و ايضا اين كه مقام والاى امامت و نبوّت به غير مشركان آنها خواهد رسيد.
امام حسن عليهالسلام در خطبهاى در مورد خاندان و اجداد خود مىفرمايند:
عَلِيّ بنِ الحُسِين، عَن الحَسَنِ عليهمالسلام فِي خُطبَةٍ طَوِيلَةٍ خَطَبَهَا بِمَحضَرِ مُعَاوِيةِ وَ قَالَ فِيهَا: إنّا أَهلُ بَيتٍ أكرَمنَا اَللهُ بِالإسلَامِ، وَ اختَارَنَا وَ اصطَفَانَا وَ اجتَبَانَا، فَأذهَبَ عَنّا الرجسَ وَ طَهّرَنَا تَطهِيرا (وَ الرِجسُ: هُو الشَك) فَلَا نَشُكُّ فِي اللهِ الحَق و دِينَه أبَدَا، وَ طَهّرَنَا مِن كُل أفنٍ وَ عَيَبَةٍ، مُخلِصِينَ إلَى آدَم عليهالسلام نِعمَة مِنه... .(2)
يعنى: امام سجاد از امام حسن عليهماالسلام نقل مىكند، در خطبهاى طولانى كه آن حضرت در حضور معاويه خواند، فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه خداوند به اسلام اكراممان نمود و ما را برگزيد و انتخاب كرد و از هر رجسى پاك و طاهر مان نمود رجس يعنى: شك پس ما در خدا و دين او هيچ شكى نداريم و خداوند ما را از هر عيب و نقصى پاك و نعمتش را بر ما عطا كرد و تا آدم عليهالسلام همه اجداد ما را از مخلصين قرار داد... .
حضرت رضا عليهالسلام در مجلس مأمون كه جمعى از علماء عراق و خراسان در آن حضور داشتند در مورد فضائل عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايند:
لَمَّا حَضَرَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى عليهالسلام مَجْلِسَ الْمَأْمُونِ وَ قَدِ اجْتَمَعَ فِيهِ جَمَاعَةُ عُلَمَاءِ أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ خُرَاسَانَ قال عليهالسلام فى الفرق بين العترة و الامة حديث طويل يقول فيه: ... أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّمَا وَقَعَتِ الوراثة و الطهارة عَلَى الْمُصْطَفَيْنَ الْمُهْتَدِينَ دُونَ سَائِرِهِمْ قَالُوا مِنْ أَيْنَ قُلْتَ يَا أَبَا الْحَسَنِ قَالَ عليهالسلام مِنْ قَوْلِ اللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِيمَ وَ جَعَلْنا فِى ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ فَصَارَتْ وِرَاثَةُ النُّبُوَّةِ وَ الْكِتَابِ فِى الْمُهْتَدِينَ دُونَ الْفَاسِقِين.(1)
يعنى: آيا نمىدانيد كه طهارت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط در انتخاب شدگان و هدايت شدگان قرار داده شده، نه ساير مردم، آنها گفتند: اى ابالحسن! چه دليلى بر اين مطلب داريد؟ فرمود: آيه قرآن كه مىفرمايد: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً وَ إِبْراهِيمَ وَ جَعَلْنا فِى ذُرِّيَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ، (يعنى: و قطعا ما نوح و ابراهيم عليهالسلام را فرستاديم و در ذريه آنها نبوّت و كتاب قرار داديم پس بعضى از آنها هدايت شدند و بسيارى از آنها فاسق گرديدند.) پس نبوّت و كتاب در ميان هدايت
1) - تحف العقول، صفحه: 425.
شدگان به ارث گذاشته شد نه فاسقان.
از مجموع آن چه عرض شد مطالب زير استفاده مىشود:
اول: خداى تعالى آل ابراهيم عليهالسلام را انتخاب نمود و ايشان را بر جهانيان سرورى داد.
دوم: خداوند برخى از دعاهاى ابراهيم عليهالسلام را در حق فرزندانش بىقيد و شرط و برخى را با شرط و شروط استجابت نمود، مكه را حرم امن الهى قرار داد و همواره در ذريه او مسلمانان زيادى وجود داشت، در هر زمانى پيامبرى از آنها را بر مردم مىگمارد و امامت و نبوّت را در ذريه غير ظالم و طاهر او گذاشت.
سوم: آن چه كه از مجموع روايات اين باب به دست مىآيد اين كه هر كدام از فرزندان ابراهيم عليهالسلام كه مشرك نشد و بندگى بتها را به جا نياورد و داراى روحى پاك و طاهر بود به مقام نبوّت و امامت بر مردم خواهد رسيد.
در نتيجه از آنجا كه حضرت ابوطالب عليهالسلام از ذريه حضرت ابراهيم عليهالسلام بوده و به صريح روايات بسيار، لحظهاى در عمر شريف خود بت نپرستيده و روايات، ايشان را از هر گونه عيبى مبرا دانسته و طاهر و مطهَّر ناميدهاند، استفاده مىشود كه ايشان منتخب خدا براى مقام نبوّت و از انبياء الهى بودهاند.
الف
1- القرآن الكريم، كتاب آسمانى مسلمانان.
2- أباالفضل العباس عليهالسلام (2 جلد) تأليف: شيخ قاسم رجبيان، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
3- أبكار الأفكار فى اصول الدين (5 جلد) تأليف: سيف الدين آمدى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
4- أبوطالب عليهالسلام اسوه مقاومت و ايمان (1 جلد) تأليف: اسداللّه رضايى، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
5- أبوطالب عليهالسلام حامى الرسول
صلىاللهعليهوآله و ناصره (1 جلد) تأليف: نجم الدين العسكرى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
6- أبوطالب عليهالسلام شيخ بنى هاشم (1 جلد) تأليف: عبدالعزيز سيد الأهل، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
7- أبهى المداد فى شرح مؤمر علماء بغداد (2 جلد) تأليف: ابن عطيه - جميل محمود، ابن عطيه سنى مذهب - جميل محمود، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
8- آثار الصادقين (1 جلدى) تأليف: صادق احسان بخش، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
9- إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات (5 جلد) تأليف: محمد بن حسن بن على بن
محمد بن حسين، معروف به شيخ حر عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
10- إثبات الوصية للامام على بن أبى طالب عليهماالسلام (1 جلدى) تأليف: أبو الحسن على بن حسين بن على بن عبد اللّه هذلى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
11- إحقاق الحق و إزهاق الباطل (34 جلد) تأليف: قاضى نوراللّه المرعشى التسترى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
12- أخبار المدينه (1 جلدى) تأليف: محمد بن حسن مخزومى معروف به ابن زباله، مجهول المذهب، زبان كتاب: عربى.
13- آراء علماء المسلمين فى التقية و الصحابه فى الصيانة القرآن الكريم (1 جلد) تأليف: سيد مرتضى رضوى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
14- أرجح المطالب فى مناقب على بن أبى طالب عليهماالسلام (1 جلد) تأليف: عبداللّه بن بسمل، شيعه مذهب، زبان كتاب: اردو.
15- إرشاد السارى لشرح صحيح البخارى (10 جلد) تأليف: أحمد بن محمد بن أبى بكر بن عبدالملك القسطلانى مصرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
16- إرشاد الطالبين إلى نهج المسترشدين (1 جلد) تأليف: جمال الدين مقداد بن عبد اللّه السّيورى الحلّى معروف به فاضل مقداد، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
17- إرواء الغليل فى تخريج أحاديث منار السبيل (8 جلد) تأليف: محمد ناصرالدين الألبانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
18- أسدالغابه فى معرفة الصحابه (6 جلد) تأليف: أبو الحسن على بن محمد بن محمد بن عبد الكريم شيبانى جزرى مشهور به عز الدين إبن أثير، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
19- أسنى المطالب فى مناقب سيدنا على بن أبى طالب عليهماالسلام (1 جلد) تأليف: محمد بن
محمد جزرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
20- أسنى المطالب فى نجاة أبى طالب
عليهالسلام (1 جلد) تأليف: أحمد زينى دحلان، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
21- إشراق اللاهوت فى نقد شرح الياقوت (1 جلد) تأليف: سيد عميدالدين أبو عبداللّه عبدالمطلب بن مجدالدين الحسينى العبيدلى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
22- إعلام الورى بأعلام الهدى (1 جلد) تأليف: أبو على، فضل بن حسن بن فضل طبرسى، معروف به أمين الاسلام طبرسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
23- كتائب أعلام الأخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار (2 جلد) تأليف: محمود بن سليمان رومى كفوى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
24- أعيان الشيعه (11 جلد) تأليف: سيد محسن أمين، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
25- الابانه عن اصول الديانة (1 جلد) تأليف: أبوالحسن على بن إسماعيل بصرى أشعرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
26- الاتحاف بحب الأشراف (1 جلد) تأليف: جمال الدين ابومحمد عبداللّه بن محمد بن عامر شبراوى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
27- الإحتجاج على أهل اللجاج (2 جلد) تأليف: أبو منصور أحمد بن على بن أبى طالب طَبرِسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
28- الإرشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد (2 جلد) تأليف: محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
29- الإرشاد إلى قواطع الأدلة فى أول الاعتقاد (1 جلد) تأليف: عبد المَلِك بن عبداللّه بن يوسف بن محمد بن حَيويه جُوَينى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
30- الاستغاثة فى بدع الثلاثة (1 جلد) تأليف: أبوالقاسم كوفى، على بن أحمد بن موسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
31- الاستيعاب (4 جلد) تأليف: أبو عمر يوسف بن عبد اللّه بن محمد بن عبد البر عاصم نمرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
32- الأسرار المرفوعه فى الأخبار الموضوعه (1 جلد) تأليف: ملّا على قارى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
33- الاصابة فى تمييز الصحابة (8 جلد) تأليف: شهاب الدين أبو الفضل أحمد بن على بن محمد بن محمد بن على بن أحمد بن محمود بن احمد حجر عسقلانى كنانى مصرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
34- الاعتقادات (1 جلد) تأليف: محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى، مشهور به شيخ صدوق، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
35- الأعلام (1 جلد) تأليف: خير الدين الزركلى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
36- الاقبال بالأعمال الحسنه فيما يعمل مرة فى السنه (3 جلد) تأليف: على بن موسى بن جعفر بن طاووس مشهور به سيد بن طاووس، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
37- الاُم (8 جلد) تأليف: الشافعى أبو عبد اللّه محمد بن إدريس بن العباس بن عثمان بن شافع بن عبدالمطلب بن عبدمناف المطلبى القرشى المكى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
38- الامام على عليهالسلام صوت العدالة الانسانيه (5 جلد) تأليف: جرج سمعان جرداق، مسيحى، زبان كتاب: عربى.
39- الامامة و السياسة (2 جلد) تأليف: أبو محمد عبد اللّه بن مسلم معروف به إبن قتيبه دينورى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
40- الانجيل، كتاب آسمانى مسيحيان.
41- الأنوار الساطعة من الغراء الطاهرة (خديجة بنت خويلد عليهالسلام) (1 جلد) تأليف: الشيخ غالب السيلاوى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
42- الايضاح (1 جلد) تأليف: فضل بن شاذان نيشابورى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
43- الإيقاظ من الهجعة بالبرهان على الرجعة (1 جلد) تأليف: محمد بن حسن بن على بن محمد بن حسين، معروف به شيخ حر عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
44- الباب الحادى عشر مع شرحيه النافع يوم الحشر و مفتاح الباب (1 جلد) تأليف: علامه حلى- فاضل مقداد- أبوالفتح بن مخدوم حسينى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
45- البخلاء (1 جلد) تأليف: جاحظ أبو عثمان عمرو بن بحر، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
46- البداية و النهاية (15 جلد) تأليف: عماد الدين إسماعيل بن كثير دمشقى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
47- البرهان فى تفسير القرآن (5 جلد) تأليف: بحرانى سيد هاشم بن سليمان، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
48- التبيان فى تفسير القرآن (10 جلد) تأليف: محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ طوسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
49- التبيين فى أنساب القريشيين (1 جلد) تأليف: موفق الدين إبن قدامه مقدسى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
50- التسهيل لعلوم التنزيل (2 جلد) تأليف: الغرناطى الكلبى، سنى مذهب، زبان
كتاب: عربى.
51- التمهيد (1 جلد) تأليف: أبوبكر محمد بن الطيّب بن محمد بن جعفر بن قاسم بصرى بغدادى معروف به باقلانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
52- التوراة، كتاب آسمانى يهوديان.
53- الجامع لأحكام القرآن و المبيّن لما تضمّنه من السنّة و آى الفرقان (20 جلد) تأليف: أبو عبد اللّه محمد بن أحمد أنصارى قرطبى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
54- الجرح و التعديل (9 جلد) تأليف: إبن أبى حاتم رازى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
55- الجمع بين الصحيحين (4 جلد) تأليف: محمد بن فتوح حُميدى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
56- الحجة على الذاهب إلى تكفير أبى طالب عليهالسلام معروف به ايمان أبى طالب
عليهالسلام(1 جلد) تأليف: شمس الدين أبو على فخار بن معد الموسوى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
57- الخرائج و الجرائح (3 جلد) تأليف: سعيد بن هبة اللّه قطب الدين راوندى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
58- الخصال (2 جلد) تأليف: محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
59- الدر المنثور فى تفسير المأثور (6 جلد) تأليف: جلال الدين سيوطى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
60- الدر النظيم فى مناقب الأئمة اللهاميم (1 جلد) تأليف: جمال الدين يوسف بن حاتم شامى عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
61- الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة (1 جلد) تأليف: على خان بن أحمد مدنى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
62- الرعاية فى علم الدراية (1 جلد) تأليف: زينالدين بن على بن احمد عاملى جبعى معروف به شهيد ثانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
63- الروض الأنف فى شرح السيرة النبوية (7 جلد) تأليف: أبو القاسم عبد الرحمن بن خطيب سهيلى آندلسى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
64- الرياض النضرة فى مناقب العشرة (4 جلد) تأليف: أبى جعفر أحمد مشهور به محب طبرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
65- السبعين فى فضائل أميرالمؤنين
عليهالسلام (1 جلد) تأليف: مير سيد على بن شهابالدين همدانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
66- السلفية بين أهل السنة و الإمامية (1 جلد) تأليف: سيد محمد كثيرى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
67- السير و المغازى (1 جلد) تأليف: محمدبن اسحاق مطلبى مشهور به إبن إسحاق، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
68- السيرة النبوية (2 جلد) تأليف: عبد الملك بن هشام، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
69- السيرة النبويه (4 جلد) تأليف: أبى الفداء إسماعيل بن كثير، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
70- الشفاء بتعريف حقوق المصطفى (2 جلد) تأليف: عياض بن موسى بن عياض بن عمرون بن موسى بن عياض بن محمد بن عبد اللّه بن موسى بن عياض اليحصبى السبتى معروف به قاضى عياض آندلسى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
71- الصراط المستقيم إلى مستحقى التقديم (3 جلد) تأليف: زين الدين ابو محمد على بن يونس نباطى بياضى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
72- الصواعق المحرقه فى الرد على أهل البدع و الزندقه (1 جلد) تأليف: أحمد بن حجر الهيتمى المكى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
73- الطبقات الكبرى (8 جلد) تأليف: أبو عبد اللّه محمد بن سعد بن منيع معروف به كاتب واقدى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
74- الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف (1 جلدى) تأليف: سيد رضى الدين، على بن موسى بن جعفر بن طاووس، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
75- العثمانيه (1 جلد) تأليف: جاحظ ابو عثمان عمرو بن بحر، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
76- الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب (11 جلد) تأليف: علامه عبدالحسين امينى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
77- الغيبة (للطوسى) (1 جلد) تأليف: ابو جعفر محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ طوسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
78- الفتنة الكبرى (2 جلد) تأليف: طه حسين مصرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
79- الفصول المختاره (1 جلد) تأليف: محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
80- الفضائل (1 جلد) تأليف: شاذان بن جبرئيل القمى معروف به إبن شاذان، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
81- الفقه المنسوب إلى الامام الرضا عليهالسلام (1 جلد) منسوب به إمام هشتم، على بن
موسى عليهماالسلام، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
82- الفوائد البهيه فى شرح عقايد الاماميه (2 جلد) تأليف: محمد جميل حمود، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
83- الكافى (8 جلد) تأليف: محمد بن يعقوب بن إسحاق كلينى رازى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
84- الكامل فى التاريخ (13 جلد) تأليف: أبو الحسن على بن محمد بن محمد بن عبد الكريم شيبانى جزرى معروف به عز الدين ابن اثير، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
85- الكفاية فى علم الرواية (1 جلد) تأليف: خطيب بغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
86- الكشاف عن حقائق التنزيل و عيون الأقاويل فى وجوه التأويل (4 جلد) تأليف: أبى القاسم جار اللّه محمود بن عمر زمخشرى خوارزمى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
87- الكشف و البيان فى تفسير القرآن (10 جلد) تأليف: أبو اسحاق أحمد بن إبراهيم ثعلبى نيشابورى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
88- الكنى و الألقاب (3 جلد) تأليف: شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
89- الكوكب الأنور على عقد الجوهر فى مولد النبى الأزهر صلىاللهعليهوآله (1 جلد) تأليف: جعفر بن اسماعيل البرزنجى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
90- المجموع شرح المهذب (20 جلد) تأليف: أبى زكريا محيى الدين بن شرف نووى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
91- المحبّر (1 جلد) تأليف: محمد بن حبيب بغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب:
عربى.
92- المحتضر (1 جلد) تأليف: حسن بن سليمان حلّى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
93- المختصر فى الأخبار البشر (4 جلد) تأليف: عماد الدين إسماعيل أبى الفدا، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
94- المزار (1 جلد) تأليف: محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
95- المزار الكبير (1 جلد) تأليف: محمد بن جعفر مشهدى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
96- المستدرك على الصحيحين (4 جلد) تأليف: حافظ أبى عبد اللّه حاكم نيشابورى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
97- المصنف (8 جلد) تأليف: حافظ عبد اللّه بن محمد بن أبى شيبة إبراهيم بن عثمان ابن أبى بسكر بن أبى شيبة كوفى عبسى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
98- المعجم الكبير (20 جلد) تأليف: حافظ أبى القاسم سليمان بن أحمد الطبرانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
99- المقنعه (1 جلد) تأليف: محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
100- المناقب و المثالب (1 جلد) تأليف: أبو حنيفه، نعمان بن محمد بن منصور بن أحمد بن حَيُّون تميمى مغربى، إسماعيلى مذهب، زبان كتاب: عربى.
101- المنتظم فى تاريخ الملوك و الأمم (19 جلد) تأليف: أبو الفرج جمال الدين عبد الرحمن بن على بن عبد اللّه بن جمادى بن محمد بن جعفر الجوزى قرشى تيمى بكرى
بغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
102- المواهب اللدنية بالمنح المحمدية فى السيرة النبوية (3 جلد) تأليف: شهاب الدين أحمد بن محمد قسطلانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
103- النبوة فى نهج البلاغه (1 جلد) تأليف: أحمد راسم النفيس، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
104- النور المبين فى قصص الأنبياء و المرسلين عليهمالسلام (1 جلد) تأليف: سيد نعمة اللّه الجزائرى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
105- النهاية فى غريب الحديث و الأثر (5 جلد) تأليف: مجدالدين أبو السعادات مبارك بن محمد بن محمد بن عبدالكريم بن عبدالواحد شيبانى جزرى، معروف به مجدالدين إبن أثير، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
106- الوافى بالوفيات (18 جلد) تأليف: صلاح الدين خليل بن ايبك الصفدى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
107- الوجيز فى تفسير كتاب العزيز (1 جلد) تأليف: دخيل على بن محمد على، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
108- آلوسى و التشيع (1 جلد) تأليف: سيد امير محمد قزوينى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
109- أمالى صدوق (1 جلد) تأليف: محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى مشهور به شيخ صدوق، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
110- أمالى طوسى (1 جلد) تأليف: أبو جعفر محمد بن حسن طوسى، معروف به شيخ طوسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
111- أمالى مرتضى (2 جلد) تأليف: أبوالقاسم على بن حسين بن موسى مشهور به
سيد مرتضى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
112- أمالى مفيد (1 جلد) تأليف: محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
113- إمام شناسى (18 جلد) تأليف: حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
114- أمتاع الأسماع بما للرسول من الأبناء و الأحوال و الحفدة و المتاع (15جلد) تأليف تقى الدين أبو محمد أحمد بن على بن عبد القادر مقريزى شافعى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
115- أميرالمؤنين عليهالسلام (1 جلد) تأليف حضرت آيت اللّه استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى
رحمهالله، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
116- أنساب الاشرف (13 جلد) تأليف: بلاذرى، أبو الحسن أحمد بن يحيى بن جابر بن داوود، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
117- إنسان العيون فى سيرة الأمين المأمون معروف به السيرة الحلبيه (3 جلد) تأليف: أبوالفرج نور الدين على بن ابراهيم (برهان الدين) بن أحمد حلبى قاهرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
118- أنوار التنزيل و أسرار التاويل معروف به تفسير بيضاوى (5 جلد) تأليف: ناصرالدين عبداللّه بيضاوى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ب
119- بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهمالسلام (111 جلد) تأليف: علامه
محمد باقر مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
120- بداية المعارف الالهيه فى شرح عقائد الاماميه (2 جلد) تأليف: سيد محسن
خرازى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
121- بشارة المصطفى لشيعة المرتضى (1 جلد) تأليف: أبو جعفر، محمد بن أبى القاسم طبرى، معروف به عماد الدين طبرى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
122- بصائر الدرجات فى فضائل آل محمّد
صلىاللهعليهوآله (1 جلد) تأليف: محمد بن حسن بن فروخ صفار، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
123- بغية الباحث عن زوائد مسند الحارث (1 جلد) تأليف: على بن أبى بكر الهيثمى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
124- بلوغ الأرب و كنوز الذهب فى معرفة المذهب (1 جلد) تأليف: على بن عبد اللّه بن القاسم بن محمد بن القاسم بن محمد الحسنى الشهارى الصنعانى، زيدى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ت
125- تاج العروس من جواهر القاموس (20 جلد) تأليف: سيد مرتضى حسينى واسطى زبيدى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
126- تاج العقائد و معدن الفوائد (1 جلد) تأليف: على بن محمد بن جعفر بن إبراهيم بن الوليد، إسماعيلى مذهب، زبان كتاب: عربى.
127- تاريخ أبوزرعه (1 جلد) تأليف: اَبوزُرعه، عبدالرحمن بن عمرو بن عبداللّه بن صفوان بن عمرو نصرى دمشقى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
128- تاريخ الامم و الملوك مشهور به تاريخ طبرى (11 جلد) تأليف: محمد بن جرير طبرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
129- تاريخ اورشليم (1 جلد) تأليف: سيد جعفر حميدى، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
130- تاريخ الخميس فى أحوال أنفس النفيس (2 جلد) تأليف: حسين بن محمد بن حسن ديار بكرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
131- تاريخ بغداد و مدينة الاسلام (14 جلد) تأليف: أحمد بن على معروف به خطيب بغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
132- تاريخ گزيده (1 جلد) تأليف: حمد اللّه بن أبى بكر بن أحمد بن نصر مستوفى قزوينى، مجهول المذهب، زبان كتاب: فارسى.
133- تاريخ مدينه دمشق (80 جلد) تأليف: على بن حسن بن عساكر، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
134- تاريخ اليعقوبى (2 جلد) تأليف: أحمد بن أبى يعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب واضع، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
135- تأويل مشكل القرآن (1 جلد) تأليف: أبى محمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
136- تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهرة (2 جلد) تأليف: سيد شرف الدين على حسينى أسترآبادى نجفى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
137- تجريد الاعتقاد (1 جلد) تأليف: أبو جعفر، محمد بن محمد بن حسن طوسى معروف به محقق طوسى و خواجه نصير الدين طوسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
138- تحف العقول عن آل الرسول
صلىاللهعليهوآله (1 جلد) تأليف: أبو محمد، حسن بن على بن حسين بن شعبه حرانى حلبى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
139- تدريب الراوى فى شرح تقريب النواوى (2 جلد) تأليف: جلال الدين سيوطى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
140- تذكرة الحفاظ (4 جلد) تأليف: أبو عبد اللّه شمس الدين الذهبى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
141- تذكرة الخواص (1 جلد) تأليف: شمس الدين أبوالمظفر يوسف بن قزاوغلى بن عبداللّه بغدادى معروف به سبط بن جوزى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
142- ترجمة مناقب الامام على بن أبى طالب عليهماالسلام (1 جلد) تأليف: محمدجواد
مرعشى نجفى، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
143- تسلية المجالس و زينة المجالس (مقتل الحسين عليهالسلام) (2 جلد) تأليف: محمد بن أبى طالب حسينى موسوى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
144- تفسير القرآن العظيم (13 جلد) تأليف: عبد الرحمن بن محمّد إبن إدريس الرازى إبن أبى حاتم، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
145- تفسير إبن أبى زمنين (5 جلد) تأليف: محمد بن عبداللّه إبن أبى زمنين، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
146- تفسير إبن عربى (2 جلد) تأليف: محمّد بن على بن محمّد بن أحمد بن عبداللّه بن حاتم طائى معروف به محيىالدين بن عربى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
147- تفسير إبن كثير (4 جلد) تأليف: حافظ عماد الدين، أبو الفداء إسماعيل بن كثير قرشى دمشقى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
148- تفسير الكبير (مفاتيح الغيب) (32 جلد) تأليف: محمد بن عمر بن حسن بن حسين تيمى بكرى مشهور به فخر رازى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
149- تفسير آلوسى (روح المعانى) (30 جلد) تأليف: محمود أفندى آلوسى بغدادى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
150- تفسير الوسيط (3 جلد) تأليف: وهبة مصطفى زحيلى، سنى مذهب، زبان كتاب:
عربى.
151- تفسير إمام عسكرى
عليهالسلام (1 جلد) منسوب به امام حسن عسكرى عليهالسلام، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
152- تفسير سلمى (2 جلد) تأليف: سلمى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
153- تفسير بحرالعلوم (3 جلد) تأليف: أبو ليث نصر بن محمد سمرقندى بلخى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
154- تفسير سمعانى (6 جلد) تأليف: منصور بن محمد سمعانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
155- تفسير صافى (5 جلد) تأليف: محمّد بن مرتضى مشهور به ملا محسن فيض كاشانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
156- تفسير عياشى (2 جلد) تأليف: محمد بن مسعود بن محمد بن عياشى سمرقندى كوفى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
157- تفسير فرات كوفى (1 جلد) تأليف: أبو القاسم فرات بن إبراهيم بن فرات كوفى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
158- تفسير قمى (2 جلد) تأليف: أبو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
159- تفسير نسفى (مدارك التاويل و حقائق التاويل) (4 جلد) تأليف: أبوحفص نجمالدين عمر بن محمد نسفى، سنى مذهب، زبان كتاب: فارسى.
160- تفسير نورالثقلين (5 جلد) تأليف: شيخ عبد على بن جمعه عروسى حويزى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
161- تفصيل وسائل الشيعه إلى تحصيل مسائل الشريعه مشهور به وسائل الشيعه (30
جلد) تأليف: محمد بن حسن معروف به شيخ حر عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
162- تكملة الأمل الآمل (1 جلد) تأليف: سيد حسن صدر، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
163- توضيح آيات قرآن كريم (1 جلد) تأليف: حضرت آيت اللّه سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
164- تهذيب التهذيب (12 جلد) تأليف: شهاب الدين أحمد بن على بن حجر عسقلانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
165- تيسير الكريم الرحمن فى كلام المنان (1 جلد) تأليف: عبد الرحمن بن ناصر سعدى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ث
166- ثمرات الأوراق (1 جلد) تأليف: أبوبكر بن محمد بن حجة حموى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ج
167- جامع الأخبار (1 جلد) تأليف: تاج الدين محمد بن محمد بن حيدر شعيرى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
168- جامع الاصول فى أحاديث الرسول
صلىاللهعليهوآله (13 جلد) تأليف: أبوالسعادات مجدالدين مبارك بن محمد بن محمد شيبانى موصلى، معروف به إبن أثير، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
169- جامع البيان عن تاويل آى القرآن (30 جلد) تأليف: أبى جعفر محمد بن جرير طبرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
170- جواهر الكلام (43 جلد) تأليف: شيخ محمد حسن نجفى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
ح
171- حديقة الشيعه (2 جلد) تأليف: ملا أحمد بن محمد نجفى مقدس أردبيلى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
172- حق اليقين فى معرفة أصول الدين (1 جلد) تأليف: سيد عبد اللّه شبر حسينى كاظمى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
173- حلية الاولياء و طبقات الأصفياء (13 جلد) تأليف: أبو نعيم أحمد بن عبداللّه بن أحمد بن إسحاق بن موسى بن مهران اصفهانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
174- حياة القلوب (5 جلد) تأليف: علامه محمد باقر مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
د
175- دعائم الاسلام (2 جلد) تأليف: أبى حنيفة النعمان بن محمد بن منصور بن أحمد بن حيون تميمى مغربى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
176- دلائل الصدق لنهج الحق (6 جلد) تأليف: محمد حسن مظفر نجفى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
177- دلائل النبوة (اصبهانى) (4 جلد) تأليف: أبوالقاسم إسماعيل بن محمد إصبهانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
178- دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعة (7 جلد) تأليف: أبى بكر أحمد بن حسين بيهقى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
179- ديوان الامام على أميرالمؤنين و سيد البلغاء و المتكلمين عليهالسلام (1 جلد) منسوب
به إمام على عليهالسلام، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
ذ
180- ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى عليهمالسلام (1 جلد) تأليف: أبو العباس أحمد بن عبد اللّه بن محمد طبرى مشهور به محبّ الدين، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ر
181- ربيع الأبرار و نصوص الأخبار (5 جلد) تأليف: أبى القاسم محمود بن عمر زمخشرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
182- رسائل الجاحظ (الرسائل الكلامية) (1 جلد) تأليف: أبو عثمان عمر بن بحرر معروف به جاحظ، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
183- رسول أكرم صلىاللهعليهوآله (1 جلد) تأليف: حضرت آيت اللّه سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
184- رَوضُ الجنان و رَوحُ الجَنان فى تفسير القرآن (20 جلد) تأليف: جمال الدين حسين بن على بن محمد خزاعى نيشابورى رازى مشهور به ابوالفتوح رازى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
185- روضة الصفا فى سيرة الأنبياء
عليهمالسلام و الملوك و الخلفاء (2 جلد) تأليف: محمّد بن خاوند شاه معروف به ميرخواند، سنى مذهب، زبان كتاب: فارسى.
186- روضة العلماء و نزهة الفضلاء (1 جلد) تأليف: على بن يحيى بن محمد الزندويستى بخارى، مجهول المذهب، زبان كتاب: عربى.
187- روضة الواعظين و بصيرة المتعظين (2 جلد) تأليف: محمد بن حسن فتال نيشابورى، مجهول المذهب، زبان كتاب: عربى.
س
188- سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد (12 جلد) تأليف: شمس الدين أبو عبداللّه محمد بن يوسف بن على صالحى شامى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
189- سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار (8 جلد) تأليف: شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
190- سنن أبى داوود (2 جلد) تأليف: حافظ أبى داوود سليمان بن أشعث سجستانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
191- سنن ترمذى (5 جلد) تأليف: أبى عيسى محمد بن عيسى بن سورة ترمذى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
192- سنن سعيد بن منصور (2 جلد) تأليف: سعيد بن منصور بن شعبة خراسانى مكى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
193- سنن كبرى (10 جلد) تأليف: أبى بكر أحمد بن الحسين بن على بيهقى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
194- سير أعلام النبلاء (23 جلد) تأليف: أبو عبداللّه شمس الدين ذهبى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ش
195- شبهاى پيشاور در دفاع از حريم تشيع (1 جلد) تأليف: سيد محمد سلطان الواعظين شيرازى، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
196- شذرات الذهب فى أخبار من ذهب (11 جلد) تأليف: إبن عماد عبدالحى بن أحمد، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
197- شرح الشفاء (2 جلد) تأليف: ملا على قارى هروى حنفى، سنى مذهب، زبان
كتاب: عربى.
198- شرح العقيدة الطحاويه (1 جلد) تأليف: إبن أبى العز حنفى طحاوى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
199- شرح العقيدة الواسطيه (1 جلد) تأليف: محمد بن صالح بن محمد عثيمين، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
200- شرح المقاصد (5 جلد) تأليف: سعدالدين مسعود بن عمر بن عبداللّه تفتازانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
201- شرح الكافى-الأصول و الروضة (للمولى صالح مازندرانى) (12 جلد) تأليف: محمد صالح بن أحمد بن شمس الدين سروى مازندرانى، حسام الدين صالح، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
202- شرح المواقف (4 جلد) تأليف: قاضى عضد الدين ايجى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
203- شرح تنقيح الفصول (1 جلد) تأليف: أبو العباس شهاب الدين أحمد بن إدريس بن عبد الرحمن مالكى مشهور به قرافى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
204- شرح دعاى صباح (1 جلد) تأليف: محمد إمامى أراكى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
205- شرح سيره إبن هشام (2 جلد) تأليف: أبوذر بن محمد بن مسعود خَشَنى، مجهول المذهب، زبان كتاب: عربى.
206- شرح صحيح مسلم للنووى (18 جلد) تأليف: أبو زكريا يحيى بن شرف نووى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
207- شرح نهج البلاغه إبن أبى الحديد (10 جلد) تأليف: أبو حامد، عبد الحميد بن هبة
اللّه بن أبى الحديد معتزلى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
208- شرف المصطفى (6 جلد) تأليف: أبو سعد عبد الملك بن أبى عثمان محمد بن إبراهيم خرگوشى نيشابورى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
209- شواهد التنزيل لقواعد التفصيل (3 جلد) تأليف: عبيداللّه بن عبداللّه حسكانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
210- شيخ الأبطح (1 جلد) تأليف: سيد محمد على شرف الدين موسوى عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
ص
211- صحيح إبن حبان (16 جلد) تأليف: علاء الدين على بن بلبان الفارسى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
212- صحيح بخارى (8 جلد) تأليف: أبى عبد اللّه محمد بن إسماعيل بن إبراهيم ابن مغيرة بن بردزبة بخارى جعفى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
213- صحيح مسلم (8 جلد) تأليف: أبى الحسين مسلم بن حجاج ابن مسلم قشيرى نيشابورى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ض
214- ضحى الاسلام (3 جلد) تأليف: أحمد أمين مصرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
215- ضياء العالمين فى بيان إمامه الأئمه المصطفين عليهمالسلام (8 جلد) تأليف: أبوالحسن بن محمد طاهر شريف فتونى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
ع
216- عدّة الاصول (2 جلد) تأليف: محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ طوسى،
شيخ الطايفه، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
217- عصمة الأنبياء عليهمالسلام (1 جلد) تأليف: شيخ جعفر سبحانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
218- عقائد الامامية الاثنى عشريه (3 جلد) تأليف: سيد إبراهيم موسوى زنجانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
219- علل الشرائع (2 جلد) تأليف: محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى، مشهور به شيخ صدوق، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
220- عمدة الطالب فى أنساب آل أبى طالب عليهمالسلام (1 جلد) تأليف: سيدجمالالدين
احمدبن علىبن حسينحسنى حسينى معروف به ابن عنبه، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
221- عمدة القارى فى شرح البخارى (25 جلد) تأليف: بدر الدين أبو محمد محمود بن أحمد عينى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
222- عمدة عيون صحاح الأخبار فى مناقب إمام الأبرار (1 جلد) تأليف: يحيى بن حسن بن حسين أسدى حلّى، معروف به ابن بطريق حلى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
223- عهد جديد، كتاب مقدس مسيحيان.
غ
224- غاية المرام و حجة الخصام فى تعيين الإمام من طريق الخاص و العام (7 جلد) تأليف: سيد هاشم بن سليمان بن إسماعيل حسينى بحرانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
ف
225- فتح البارى بشرح صحيح بخارى (17 جلد) تأليف: أحمد بن على بن حجر عسقلانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
226- فتح المغيث بشرح ألفية الحديث (5 جلد) تأليف: محمد بن عبد الرحمن سخاوى شمس الدين، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
227- فرائد السمطين فى فضائل المرتضى و البتول و السبطين و الأئمة من ذريتهم عليهمالسلام (2 جلد) تأليف: صدرالدين إبراهيم بن محمد بن مؤد حمّويى جُوينى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
228- فرهنگ أبجدى (1 جلد) تأليف: فواد أفرام بستانى، مسيحى، زبان كتاب: عربى و فارسى.
229- فرهنگ نامه علوم قرآن (1 جلد) تأليف: إبراهيم إقبال، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
230- فضائل الخمسة من الصحاح الستة (3 جلد) تأليف: سيد مرتضى بن محمد بن محمد باقر بن حسين حسينى فيروزآبادى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
ق
231- قادتنا كيف نعرفهم؟ (5 جلد) تأليف: سيد محمد هادى ميلانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
232- قاموس قرآن (7 جلد) تأليف: على أكبر قرشى بنايى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى و فارسى.
ك
233- كتاب العين (9 جلد) تأليف: خليل بن أحمد بن عمر بن تميم، أبو عبد الرحمن،
أبو الصفاى فراهيدى يحمدى عتكى أزدى باهلى بصرى نحوى عروضى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
234- كتاب سليم بن قيس الهلالى (2 جلد) تأليف: شيخ أبو صادق سليم بن قيس هلالى عامرى كوفى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
235- كحل البصر فى سيرة خير البشر (1 جلد) تأليف: شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
236- كشاف القناع عن متن الإقناع (6 جلد) تأليف: منصور بن يونس البهوتى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
237- كشف اليقين فى فضائل أميرالمؤنين
عليهالسلام (1 جلد) تأليف: جمال الدين أبو منصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى ملقب به علامه حلّى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
238- كفاية الاثر فى النص على الأئمة الاثنى عشر عليهمالسلام (1 جلد) تأليف: أبو القاسم على بن محمد بن على خزار قمى رازى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
239- كفاية الطالب فى على بن أبى طالب
عليهالسلام (1 جلد) تأليف: حافظ فخر الدين أبى عبد اللّه محمد بن يوسف بن محمد گنجى شافعى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
240- كفاية الموحدين فى عقائدالدين (4 جلد) تأليف: سيد اسماعيل نورى طبرسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
241- كمال الدين و تمام النعمه (1 جلد) تأليف: محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى، مشهور به شيخ صدوق، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
242- كنز العمال (16 جلد) تأليف: علاءالدين على بن حسام مشهور به متقى هندى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
243- كنز الفوائد (2 جلد) تأليف: شيخ أبو الفتح محمد بن على كراجكى طرابلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
244- كنوز الحقائق فى حديث خير الخلائق (2 جلد) تأليف: محمد بن عبدالرئوف بن تاج عارفين بن على مناوى قاهرى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ل
245- لسان العرب (15 جلد) تأليف: محمد بن مكرم بن منظور، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
246- لسان الميزان (7 جلد) تأليف: شهاب الدين أبى الفضل أحمد بن على بن حجر العسقلانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
247- لمع الأدلة فى قواعد أهل السنة و الجماعة (1 جلد) تأليف: عبد الملك جوينى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
م
248- مجالس المؤنين (1 جلد) تأليف: سيد نوراللّه حسينى شوشترى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
249- مجمع البحرين (6 جلد) تأليف: شيخ فخر الدين بن محمد على بن أحمد بن على بن أحمد بن طريح بن خفاجى بن فياض بن حيمة بن خميس بن جمعة بن سليمان بن داوود بن جابر بن يعقوب طريحى مسلمى عزيزى اسدى رمّاحى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
250- مجمع البيان فى تفسير القرآن (10 جلد) تأليف: أبى على فضل بن حسن طبرسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
251- مجمع الزوائد و منبع الفوائد (10 جلد) تأليف: حافظ نور الدين على بن أبى بكر
هيثمى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
252- مجموع فتاواى إبن تيميه (35 جلد) تأليف: تقى الدين أحمد بن تيمية حرانى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
253- محبوب القلوب (1 جلد) تأليف: محمد بن شيخ على بن عبدالوهاب بن پيله فقيه اشكورى ديلمى ملقّب به قطب الدّين، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
254- محمد و على و بنوة الاوصياء (2 جلد) تأليف: نجم الدين شريف عسكرى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
255- مدينه شناسى (3 جلد) تأليف: سيد محمدباقر نجفى، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى.
256- مرآة العقول فى شرح أخبار آل الرسول صلىاللهعليهوآله (26 جلد) تأليف: علامه محمد باقر مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
257- مروج الذهب و معادن الجواهر (4 جلد) تأليف: ابو الحسن على بن حسين بن على بن عبداللّه هذلى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
258- مستدرك سفينة البحار (10 جلد) تأليف: شيخ على نمازى شاهرودى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
259- مسند أحمد بن حنبل (6 جلد) تأليف: أبوعبداللّه أحمد بن محمد بن حنبل، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
260- معالم المدرستين (3 جلد) تأليف: سيد مرتضى عسكرى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
261- معانى الأخبار (1 جلد) تأليف: محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى، مشهور به شيخ صدوق، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
262- معجم القبور (1 جلد) تأليف: سيد محمد مهدى بن محمد بن محمد صادق بن زين العابدين بن أبى القاسم جعفر بن حسين بن أبى القاسم جعفر موسوى خوانسارى كاظمى إصفهانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
263- معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة (24 جلد) تأليف: سيد أبو القاسم موسوى خوئى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
264- معرفة علوم الحديث (1 جلد) تأليف: حاكم أبى عبد اللّه محمد بن عبد اللّه حافظ نيشابورى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
265- مفردات ألفاظ قرآن (1 جلد) تأليف: حسين بن محمد راغب اصفهانى، مجهول المذهب، زبان كتاب: عربى.
266- مقباس الهداية فى علم الدراية (7 جلد) تأليف: شيخ عبداللّه مامقانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
267- مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله (3 جلد) تأليف: ميرزا على أحمدى ميانجى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
268- منار الهدى فى النص على إمامة الأئمة الإثنى عشر عليهالسلام (1 جلد) تأليف: شيخ على بن عبد اللّه بن على بحرانى سترى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
269- مناقب الإمام على بن أبى طالب
عليهماالسلام (1 جلد) تأليف: ابو الحسن على بن محمد جُلابى مشهور به إبن مغازلى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
270- مناقب آل أبى طالب
عليهمالسلام (4 جلد) تأليف: حافظ أبو جعفر محمد بن على بن شهر آشوب، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
271- مناقب الامام أميرالمؤنين عليهالسلام (1 جلد) تأليف: موفق بن أحمد خوارزمى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
272- من لا يحضره الفقيه (4 جلد) تأليف: محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى، مشهور به شيخ صدوق، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
273- منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه (21 جلد) تأليف: حاج ميرزا حبيب اللّه هاشمى خوئى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
274- مِنهاجُ السّنّة النَبَوية فى نَقضِ كلام الشّيعة و القَدَرية (8 جلد) تأليف: أحمد بن عبد الحليم بن عبد السلام بن تِيميه حَرّانى حَنبَلى معروف به اِبنِ تِيميه، سنى مذهب،
زبان كتاب: عربى.
275- منهاج العابدين إلى جنة رب العالمين (1 جلد) تأليف: أبى حامد محمد بن محمد غزالى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
276- منيه الراغب فى ايمان أبى طالب
عليهالسلام (1 جلد) تأليف: محمد رضا طبسى نجفى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
277- موسوعة طبقات الفقهاء (15 جلد) تأليف: مجمع علمى مؤسة إمام الصادق عليهالسلام زير نظر شيخ جعفر سبحانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
278- حديث مولد الامام على بن أبى طالب عليهماالسلام (1 جلد) تأليف: أبوالحسن أحمد بن عبداللّه بكرى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
279- ميزان الاعتدال فى نقد الرجال (4 جلد) تأليف: أبى عبد اللّه محمد بن أحمد بن عثمان ذهبى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ن
280- نصوص من مصادر السنيين فى الجبر و الاختيار و القضاء و القدر (1 جلد) تأليف: مركز المصطفى صلىاللهعليهوآله، زبان كتاب: عربى.
281- نقش ائمه عليهمالسلام در احياى دين (2 جلد) تأليف: سيد مرتضى عسكرى، شيعه
مذهب، زبان كتاب: فارسى.
282- نقض العثمانيه (1 جلد) تأليف: ابوجعفر محمد بن عبداللّه اِسْكافى، مجهول المذهب، زبان كتاب: عربى.
283- نوادر الأخبار فى ما يتعلق بأصول الدين (1 جلد) تأليف: محمّد بن مرتضى مشهور به ملا محسن فيض كاشانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
284- نور الأبصار فى مناقب آل بيت النبى المختار صلىاللهعليهوآله (1 جلد) تأليف: مؤن بن حسن شبلنجى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
285- نور الأفهام فى علم الكلام (2 جلد) تأليف: سيد حسن حسينى لواسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
286- نهاية الدرايه (1 جلد) تأليف: سيد حسن صدر، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
287- نهج الفصاحه (1 جلد) تأليف: أبوالقاسم پاينده، شيعه مذهب، زبان كتاب: فارسى - عربى.
288- نهج الحق و كشف الصدق (1 جلد) تأليف: ابو منصور جمال الدين حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
و
289- وفاء الوفا بأخبار دارالمصطفى
صلىاللهعليهوآله (4 جلد) تأليف: على بن عبداللّه سمهودى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
ه
290- هداية الامة إلى أحكام الأئمه عليهمالسلام (8 جلد) تأليف: محمد بن حسن حر عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
291- هاشم و اميه فى الجاهلية (1 جلد) تأليف: سيد صدر الدين شرف الدين، شيعه مذهب، زبان كتاب: عربى.
ى
292- ينابيع المودة لذوى القربى (4 جلد) تأليف: سليمان بن ابراهيم قندوزى، سنى مذهب، زبان كتاب: عربى.
موضوع صفحه
پيشگفتار... 5
فصل اول / ترفند شيطان
حربه شيطان عليه شخصيت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 8
فصل دوم / مراتب نبوّت
مراتب انبياء و پيامبران الهى... 18
فصل سوم / زندگى نامه و شرح احوالات حضرت ابوطالب عليهالسلام
ولادت و خصوصيات حضرت ابوطالب عليهالسلام... 24
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 25
پدر و مادر حضرت ابوطالب عليهالسلام... 27
ازدواج حضرت ابوطالب عليهالسلام... 27
فرزندان حضرت ابوطالب عليهالسلام... 28
بشارت كاهن درباره ولادت على بن ابى طالب عليهماالسلام... 28
بسته شدن نطفه على بن ابى طالب عليهماالسلام از ميوه بهشتى... 31
خواب فاطمه بنت اسد عليهاالسلام هنگام ولادت اميرالمؤمنين عليهالسلام... 31
عظمت و وفات فاطمه بنت اسد عليهاالسلام... 32
خدمت و محبت فاطمه بنت اسد عليهاالسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و فاطمه زهرا عليهاالسلام... 34
عبدالمطلب عليهالسلام و نقش فرزندانش در يارى پيامبر صلىاللهعليهوآله... 35
اسامى و القاب حضرت ابوطالب عليهالسلام... 36
القاب حضرت ابوطالب عليهالسلام... 37
وفات حضرت آمنه و حضرت عبدالمطلب عليهمالسلام... 37
ابوطالب عليهالسلام كفيل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 38
علت محبت حضرت ابوطالب عليهالسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 39
وصيت عبد المطلب به ابوطالب عليهماالسلام... 40
حضرت ابوطالب عليهالسلام ولىاى از اولياء بزرگ خدا... 42
بشارت مثرم راهب به ولادت على بن ابى طالب عليهمالسلام... 43
شفاعت حضرت ابوطالب عليهالسلام نزد خداى تعالى براى قريش... 45
شكافتن كعبه و ولادت على بن ابى طالب عليهمالسلام... 47
خروج فاطمه بنت اسد عليهاالسلام از كعبه... 49
بشارت ولادت على بن ابى طالب عليهماالسلام به مثرم راهب... 51
بارش باران به دعاى حضرت ابوطالب عليهالسلام... 53
توضيحى اجمالى بر نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 54
ملاقات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با بحيرا در سفر شام... 58
ملاقات نسطوراى راهب با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در سفر شام... 63
عظمت حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام... 65
وصيت حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 66
وفات حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام... 67
جايگاه حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و خداى تعالى... 68
آشنايى حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 69
اولين سفر تجارى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و كرامات ايشان در اين سفر... 72
خواستگارى حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 75
سن حضرت خديجه عليهاالسلام و باكره بودن ايشان هنگام ازدواج با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 76
شبهه فرزندان حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام... 79
خواستگارى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام... 80
ازدواج پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام... 84
فرزندان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام... 86
حمايت حضرت ابوطالب عليهالسلام در بعثت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 86
كتمان ايمان ابوطالب عليهالسلام در بين مردم... 89
حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام اولين زن مسلمان... 92
اعلام رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله به قريش و خويشاوندان... 93
اولين نماز پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با فرزندان حضرت ابوطالب عليهالسلام در مسجدالحرام... 97
حضرت ابوطالب عليهالسلام يگانه حامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 100
دقّت و نظارت حضرت ابوطالب عليهالسلام بر سلامتى پيامبر صلىاللهعليهوآله... 104
تعرض مشركين به عثمان بن مظعون و عكس العمل حضرت ابوطالب عليهالسلام... 106
حضرت حمزه عليهالسلام حامى دين و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 110
علت علنى شدن ايمان حضرت حمزه عليهالسلام... 111
شعر حضرت ابوطالب عليهالسلام براى حضرت حمزه عليهالسلام... 112
شهادت حضرت حمزه عليهالسلام... 114
توصيه حضرت ابوطالب عليهالسلام به بنى هاشم در حمايت پيامبر صلىاللهعليهوآله... 116
هجرت مسلمانان به حبشه... 118
جعفر بن ابى طالب عليهماالسلام نماينده حضرت ابوطالب عليهالسلام در حبشه... 119
نامههاى حضرت ابوطالب عليهالسلام به نجاشى و دعوت او به اسلام... 123
حمايتهاى حضرت ابوطالب عليهالسلام و فرزندانش در شعب ابى طالب از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله... 125
يارى كفار و مشركين به مسلمانان شعب ابوطالب... 130
نزول رحمت الهى و خروج از شعب ابى طالب... 132
وفات حضرت ابوطالب عليهالسلام و حضرت خديجه كبرى عليهاالسلام... 135
وصيت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 136
آشكار شدن ايمان حضرت ابوطالب عليهالسلام قبل از مرگ... 138
مصيبت فقدان حضرت ابوطالب عليهالسلام... 139
وداع با حضرت ابوطالب عليهالسلام... 140
علّت نخواندن نماز ميت بر جنازه حضرت ابوطالب عليهالسلام... 142
نقش نگين انگشترى حضرت ابوطالب عليهالسلام... 142
فصل چهارم / پاسخ به اتهامات
نام حضرت ابوطالب عليهالسلام... 146
رد ادعاى كفر حضرت ابوطالب عليهالسلام... 147
بطلان حديث ضحضاح... 149
رد ارتباط آيه 26 سوره انعام با كفر حضرت ابوطالب عليهالسلام... 156
رد ارتباط آيه 113 سوره توبه با كفر حضرت ابوطالب عليهالسلام... 161
فصل پنجم / صحابه
حضرت ابوطالب عليهالسلام بهترين صحابى رسول خدا صلىاللهعليهوآله... 174
معنا و مصداق صحابه از منظر شيعه و اهل سنت... 175
فصل ششم / حضرت ابوطالب عليهالسلام از منظر روايات و بزرگان حضرت ابوطالب عليهالسلام از منظر روايات... 188
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله... 188
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام... 189
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام زين العابدين عليهالسلام... 191
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام امام باقر عليهالسلام... 192
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام امام صادق عليهالسلام... 193
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام امام رضا عليهالسلام... 193
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام علماء و بزرگان شيعه... 195
امام سيد شمس الدين ابوعلى فِخار بن مَعد موسوى رحمهالله... 195
علامه محمد باقر مجلسى رحمهالله... 196
حسين بن روح رحمهالله... 197
سلطان الواعظين شيرازى رحمهالله... 197
سيد بن طاووس رحمهالله... 198
امين الاسلام ابوعلى فضل بن حسن طبرسى معروف به علامه طبرسى رحمهالله... 202
شيخ مفيد رحمهالله... 203
قطب الدين ابوالحسين سعيد بن عبداللّه بن حسين بن هبة اللّه راوندى كاشانى معروف به قطب راوندى... 203
سيد محمد على صدرالدين شرف الدين رحمهالله... 203
شيخ ابوجعفر دانشمند بزرگ شيعه معروف به شيخ صدوق رحمهالله... 203
شيخ طوسى رحمهالله... 204
ابوالفتح محمد بن على بن عثمان بن على كراجكى... 205
ابن فتال نيشابورى... 205
علامه سيد عبداللّه شبّر... 205
سيد محسن بن سيد عبدالكريم امين عاملى معروف به سيد محسن امين... 206
ابوالحسين يحيى بن حسن بن حسين بن على بن محمد بن بطريق حلى اسدى معروف به ابن بطريق حلى رحمهالله از بزرگان شيعه در قرن ششم هجرى قمرى... 206
محقق راوندى... 209
سيد مرتضى رحمهالله... 210
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام علماء و بزرگان اهل سنت... 210
برزنجى... 210
شيخ ابراهيم حنبلى... 211
سيد احمد زينى دحلان امام الحرمين و مفتى بزرگ مكه... 212
ابن اثير... 212
اسماعيل بن على ابوالفداء مورخ شهير... 212
ابوجعفر محمد بن عبداللّه اسكافى... 213
محمد بن خاوند شاه بن سيد برهان الدين... 213
معروف به مير خواند از مورخان بزرگ قرن نهم هجرى قمرى... 213
ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ بصرى... 214
سبط ابن جوزى... 214
عبدالواحد سفاقى معروف به ابن التين... 215
ابن ابى الحديد... 216
دكتر طه حسين... 218
عبدالعزيز، سيد الاهل... 218
بدر الدين قرافى عالم بزرگ و قاضى مصرى... 220
شيخ محمد ابوزهره از علماى بزرگ مصر... 221
دكتر احمد راسم النفيس دانشمند بزرگ جهان اسلام... 222
امام احمد بن حسين موصلى حنفى مشهور به ابن وحشى... 222
تلسمانى... 222
امام ابوطاهر... 223
عماد الدين ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير معروف به ابن كثير... 223
شيخ سحيمى... 223
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام علماء و بزرگان مسيحى... 224
عبدالمسيح انطاكى... 224
جرج جرداق... 226
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در كلام صحابه و خلفاء... 229
ابوبكر بن ابى قحافه... 229
عكرمه... 230
عبداللّه بن عباس... 230
ابوذر غفارى... 230
مأمون عباسى... 231
حسان بن ثابت... 231
عظمت حضرت ابوطالب عليهالسلام در سخنان ادباء و شعراء صدر اسلام... 233
ثابت بن جابر الفهمى معروف به تأبط شرّا... 233
ابو بحر صخر بن قيس بن معاويه بن حصين معروف به احنف بن قيس... 233
فصل هفتم / خصوصيات اوصياء الهى
وصى كيست؟... 236
اهميت وصيت در قرآن و سنت... 237
تناقض در كلمات علماء عامه در مورد وصيت... 241
نظرات اهل سنت در مورد جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله... 241
روايات اهل سنت در مورد لزوم وصيت كردن... 243
انتخاب وصى از ناحيه خلفاء... 244
وصيت انبياء عليهمالسلام در كتب آسمانى... 247
روايات اهل سنت در مورد وصى انتخاب كردن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله... 249
معناى متبادر از وصى... 257
اساس انتخاب اوصياء الهى... 260
اعتقاد شيعه در مورد انتخاب وصى... 266
دلايل عقلى در انتخاب وصى... 266
اول... 266
دوم... 267
دلايل نقلى و شرعى در انتخاب وصى... 269
مراتب امامت... 274
اول: امام عام... 274
دوم: امام خاص... 275
سوم: امام خاص الخاص... 275
مهمترين دليل انتخاب وصى... 275
امامت و وصايت از اصول دين... 309
افضليت اوصياء بر مردم زمان خود... 311
حكم عقل در مورد افضليت وصى... 312
دلايل نقلى بر افضليت وصى... 314
كمالات انبياء عليهمالسلام در اوصياء الهى... 322
خصوصيات جسمى انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام... 330
عصمت اوصياء الهى... 334
دليل عقلى بر عصمت اوصياء الهى... 336
پاسخ به شبهه اسماعيليه در مورد سلسله اوصياء... 340
فصل هشتم / اثبات نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام
دليل اول نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 344
مقدمه اول... 344
وصايت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 344
بيان احاديثى در ولايت و معرفت اهل بيت عليهمالسلام... 366
نبوّت اوصياء قبل از بعثت رسول خدا صلىاللهعليهوآله... 374
دليل اول بر نبوّت اوصياء قبل از بعثت رسول خدا صلىاللهعليهوآله... 374
اثبات نبوّت اوصياء از حديث منزلت... 380
دليل ديگر بر نبوّت اوصياء قبل از بعثت رسول خدا صلىاللهعليهوآله... 384
علم اوصياء الهى... 385
عصمت اوصياء الهى... 387
معجزه داشتن اوصياء الهى... 388
اهميت سابقه و شخصيت انبياء و اوصياء الهى عليهمالسلام... 389
فرستادن وحى بر اوصياء الهى... 390
ميراث نبوّت و اوصياء الهى... 393
نتيجه... 394
نتيجه دليل اول... 395
دليل دوم نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 395
برترى انبياء عليهمالسلام بر يكديگر... 406
دليل سوم نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 409
دليل چهارم نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 420
علم... 420
معجزه... 423
1- خبر دادن از اتفاقاتى كه در آينده رخ مىدهد:... 424
2- مستجاب الدعوه بودن حضرت ابوطالب عليهالسلام:... 424
3- سخن گفتن حضرت ابوطالب عليهالسلام با شير در راه طائف.... 426
عصمت... 427
اول:... 427
دوم:... 428
نزول وحى... 428
دليل پنجم نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 430
زيارت وارث گواهى بر نبوّت حضرت ابوطالب عليهالسلام... 442
حضرت ابوطالب عليهالسلام وارث امامت ابراهيم عليهالسلام... 451
حضرت ابوطالب عليهالسلام منتخب مقام نبوّت... 457
فهرست منابع و مآخذ... 464
فهرست مطالب ... 495