ghaemiyeh.com
سرشناسه : جعفری، جعفرقلی،jafari،jafargholi، 1340، نویسنده
عنوان و نام پديدآور : مبارزه با قشون رضاخان/اثری از جعفر قلی جعفری.
مشخصات نشر : شیراز: تخت جمشید : قشقایی، 1392.
مشخصات ظاهری : ص 180.
شابک : 978-600-283-087-6 100000ریال:
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : رضا پهلوی، شاه ایران، 1257 - 1323.
موضوع : قزاقها -- ایران -- تاریخ
موضوع : ایران -- تاریخ -- پهلوی، 1304 - 1320 -- جنبشها و قیامها
رده بندی کنگره : DSR1479/ج7م2 1393
رده بندی دیویی : 955/0822
شماره کتابشناسی ملی : 3409862
خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
بسم الله الرحمن الرحیم
مبارزه با قشون رضاخان
نویسنده: جعفرقلي جعفري
سخن مؤلف... 5
فصل اول- سرگذشت سردار اليف برزين(يا اليف برزن) هخامنشي... 7
پیشگفتار... 9
بخش 1 منطقهی الیف و بناف «دهله و بنو» را بهتر بشناسیم... 11
بخش2 راهی به سوی جنوب... 13
بخش3 نبرد خونین الیف برزین با پارامینیون... 15
بخش4 بارش برف اما به رنگ خون... 16
فصل دوم- مبارزه معصومعلیخان الیفی با قشون پهلوی «رضاخان»... 19
بخش 1- اشعار مرحوم حاج نورمحمد مهرنجانی (توانا)... 21
بخش 2- اصل و نسب معصومعلیخان... 23
بخش3- نبرد معصومعلی با قشون انگلیس در کتل ملو... 27
بخش 4- اولین مبارزهی معصومعلیخان با قزاقها... 33
بخش5- فرماندهي قواي فارس، فوج پهلوی را به جنگ معصومعلیخان فرستاد... 41
بخش 6- اولین جلسهی نفاق... 49
بخش 7- موعظه كردن معصومعلیخان... 52
بخش 8- اردوگاه سه دشت، مرکز مبارزات معصومعلی... 55
بخش 9- پسرخالهها، انتقام خون پسر خالهها را گرفتند... 80
بخش 10- جنگ کوه تاپو... 84
بخش 11- بازتاب جنگ کوه تاپو... 103
بخش 12- معصومعلیخان و اتفاقات بعد از جنگ کوه تاپو... 106
بخش 13- فرماندهي قوای فارس حکم قتل معصومعلیخان را به فرماندهي پادگان (هنگ)کازرون ابلاغ كرد... 116
فصل سوم- مبارزهی ملا شنبه بنوی با قشون پهلوی رضاخان... 133
بخش 1- ملاعوض و سرگذشت بعد از معصومعلیخان... 135
بخش 2- حملهی شنبه به پاسگاه آبکنارو... 137
بخش 3- نبرد شنبه با فوج سلحشور... 142
بخش 4- حملهی شنبه به پست ایست و بازرسی کنارتخته و علل آن... 155
بخش 5- آغاز کشف حجاب و اوضاع نابسامان منطقهی کازرون... 156
بخش 6- پایان مبارزات شنبه... 161
بخش 7- بعد از تو و تو ای قهرمانان مبارز... 164
ضميمه... 171
زندگينامهي 4 تن از روحانیون شهرستان کازرون، در عصر رضاخان... 173
1- آیتالله حاج شیخ ابوتراب بحرانی... 173
2- بهجت العلما... 174
3- عالم روحانی سيد حسین شجاعی... 175
4- حاج سید غلامرضا شجاعی... 176
5- استاد حاج نورمحمد توانا مهرنجانی... 1176
اسامی تعدادی از مصاحبه شوندگان... 1177
سخن مؤلف... 5
فصل اول- سرگذشت سردار اليف برزين(يا اليف برزن) هخامنشي... 7
پیشگفتار... 9
بخش 1 منطقهی الیف و بناف «دهله و بنو» را بهتر بشناسیم. 11
بخش2 راهی به سوی جنوب... 13
بخش3 نبرد خونین الیف برزین با پارامینیون... 15
بخش4 بارش برف اما به رنگ خون... 16
فصل دوم- مبارزه معصومعلیخان الیفی با قشون پهلوی «رضاخان»... 19
بخش 1- اشعار مرحوم حاج نورمحمد مهرنجانی (توانا)... 21
بخش 2- اصل و نسب معصومعلیخان... 23
بخش3- نبرد معصومعلی با قشون انگلیس در کتل ملو... 27
بخش 4- اولین مبارزهی معصومعلیخان با قزاقها... 33
بخش5- فرماندهي قواي فارس، فوج پهلوی را به جنگ معصومعلیخان فرستاد...41
بخش 6- اولین جلسهی نفاق... 49
بخش 7- موعظه كردن معصومعلیخان... 52
بخش 8- اردوگاه سه دشت، مرکز مبارزات معصومعلی... 55
بخش 9- پسرخالهها، انتقام خون پسر خالهها را گرفتند... 80
بخش 10- جنگ کوه تاپو... 84
بخش 11- بازتاب جنگ کوه تاپو... 103
بخش 12- معصومعلیخان و اتفاقات بعد از جنگ کوه تاپو... 106
بخش 13- فرماندهي قوای فارس حکم قتل معصومعلیخان را به فرماندهي پادگان (هنگ)کازرون ابلاغ كرد... 116
فصل سوم- مبارزهی ملا شنبه بنوی با قشون پهلوی رضاخان... 133
بخش 1- ملاعوض و سرگذشت بعد از معصومعلیخان... 135
بخش 2- حملهی شنبه به پاسگاه آبکنارو... 137
بخش 3- نبرد شنبه با فوج سلحشور... 142
بخش 4- حملهی شنبه به پست ایست و بازرسی کنارتخته و علل آن... 155
بخش 5- آغاز کشف حجاب و اوضاع نابسامان منطقهی کازرون... 156
بخش 6- پایان مبارزات شنبه. 161
بخش 7- بعد از تو و تو ای قهرمانان مبارز... 164
ضميمه... 171
زندگينامهي 4 تن از روحانیون شهرستان کازرون، در عصر رضاخان... 171
1- آیتالله حاج شیخ ابوتراب بحرانی... 173
2- بهجت العلما 174
3- عالم روحانی سيد حسین شجاعی... 175
4- حاج سید غلامرضا شجاعی... 176
5- استاد حاج نورمحمد توانا مهرنجانی... 176
اسامی تعدادی از مصاحبه شوندگان... 177
اینجانب جعفرقلی جعفری، با نام مستعارجعفر الیفی (دهلهای)، فرزند نصرالله در تاریخ 3/12/1340 شمسی در روستای محسنآباد منطقهی الیف و بناف (دهله و بنو) از توابع بخش کنارتختهي شهرستان کازرون فارس، دیده به جهان گشودم.
ابتدا خواندن و نوشتن را نزد پدرم آموختم و سپس در سن 10 سالگی، جهت فراگیری علوم دینی، نزد آخوند ملاحاج بابا خسروی مکتبدار، ادامه تحصیل دادم.
سالهای 65 و 66 در استان خوزستان براي امرار معاش، مشغول به کار شدم. با پیروزی انقلاب اسلامی، به کازرون نقل مکان کردم.
در تاريخ 18/3/1366به خدمت وظیفهي عمومی اعزام و در منطقه عملیاتی شمال غرب کشور (منطقهی شیلر)، در لشکر30 پیاده گرگان، گردان500 بهداری، شروع به اداي وظیفه كردم. در دیماه همان سال که گردان، هدف هجوم هوایی رژیم بعث عراق قرارگرفت و عدهای به شهادت رسیدند، من هم بر اثر موج انفجار دندههایم شکست و از ناحیهي عصب گوش، به شدت مجروح شدم و به مدت 15 روز در بیمارستان شهید رضایینژاد در منطقهي شیلر، بستری بودم که هماكنون از مجروحیّت زمان جنگ رنج میبرم.
پس از پایان جنگ به کازرون برگشتم و تا مقطع سوم راهنمایی در مدرسهي ایثارگران، ادامه تحصیل دادم. در سال 69 در ادارهي راه و ترابری کازرون، مشغول به کار شدم و در سال 72 با تعدادی از همکارانم اقدام به تأسیس پایگاه مقاومت بسیج اداره كرديم و به عنوان فرماندهي پایگاه معرفی شدم و اکنون در ادارهي راه شهرستان کازرون مشغول به فعاليتم.
با تشکر فراوان از تمامی کسانیکه در جمعآوری و نوشتن این نوشته، كه بدون هیچگونه دخل و تصرفی در بیان واقعیات گردآوری شده است، بنده را یاری كردند.
جعفرقلي جعفري
در خطهی شهیدپرور جنوب، قهرمانانی پا به عرصهی وجود گذاشتند که در برابر حملهي قشون انگلیس مقاومت کردند. چون وجود بیگانه را در کشور، مایهي ننگ میدانستند با آنان به مبارزه برخواستند و روحیهي شهادتطلبی و بیگانهستیزی خود را به اثبات رساندند.
با روی کار آمدن حکومت رضاخان و ستم و بيرحمي مأمورانش، این قهرمانان با مشاهدهي این اعمال، به ستوه آمدند و به ناچار، دست به اسلحه شدند و علیه قشون پهلوی به مبارزه و عملیات مسلحانه پرداختند.
فرماندهي قوای فارس، بیش از چندین بار، برای دستگیری این قهرمانان به منطقه، لشکرکشی کرد و هر بار، به طور خفتباری شکست خورد. فرماندهی قوای فارس و فرماندههاي نظامی و فرمانفرمای کازرون، چون از راه مبارزهي مسلحانه نتوانستند کاری از پیش ببرند، دست به حیله و نیرنگ زدند. سرلشکر حبيباللهخان شیبانی و سرهنگ ابراهیمخان زندیه و یاورکاظمخان و نایب جلالخان و شجاعنظام با تجربهای که داشتند، مرموزانه، حقیقت را وارونه جلوه دادند و چنان استادانه عمل کردند که بسياري از مردم را گمراه كردند و با تبلیغات گستردهای که علیه قهرمانان، (معصومعلیخان، جعفر، ملاعوض، شنبه و غلامعلی) به راه انداختند، آنها را راهزن، قاتل و دشمن شاه و میهن قلمداد کردند و ریختن خون آنها را مباح دانستند و با این ترفند، آنها را از میان برداشتند.
اما خاطرات دلاوریها و رشادتهای این مردان بزرگ که به دست عاملان رضاخان، در فارس، از میان برداشته شدند با کشته شدن پایان نمییابد؛ بلکه در تاریخ این مرز و بوم جاودانه باقی خواهد ماند. با گذشت زمانهای متمادی
کمکم، پرده از چهرهی کریه جنایتکاران برداشته شد و مردم دانستند این همه تبلیغات گستردهي عاملان رضاخان، علیه قهرمانان دروغ بوده است.
این بندهي حقیر، برخود لازم دانستم که شمهای از مبارزات این قهرمانان را به رشتهی تحریر در آورم. هر چند این قطره، در برابر دریای بیکران ملت قهرمان و شهیدپرور ایران، بسیار ناچیز و دارای معایبی است، که امید است مورد عنایت خداوند متعال و توجهات ولیعصر قرار گیرد.
از خوانندگان محترم هم تقاضا دارم تا با راهنماييها و انتقادهاي سازندهي خود، اين جانب را در هر چه بهتر شدن كتاب براي چاپهاي بعدي كمك كنند.
منطقهی الیف و بناف، دارای بیش از 10 پارچه روستا است که رشته کوه بلس يا سربالش با بلندترین قلهی آن به نام «مُورگ زنگی» مانند دیواری، این منطقه را از بخش مرکزی، جدا کرده و رودخانهی دالکی، مرز طبیعی استان فارس با استان بوشهر، در جنوب آن قرار دارد و در غرب جادهی بوشهر شیراز، در قسمت شرقی درهای به نام دره گُم، این منطقه را از بخش جره و بالاده جدا ميكند.
محدودهی جغرافیایی این منطقه، در گذشته، خیلی وسیعتر بوده و این محدودهي جغرافیایی، مربوط به حال حاضر است. نام این منطقه، برگرفته از نام سردار الیف برزین (برزن)، یکی از شاهزادگان هخامنشي است که در زمان داریوش سوم، فرماندهي گارد سلطنتی سپاه بزرگ جاویدان بوده و پس از جنگها و درگیریهای سخت، با سردار پارامینون، فرماندهی دوم سپاه اسکندر مقدونی در زمستان 331 قبل از میلاد با حدود 70 خانوار خود در این منطقه سکونت گزیدند.
مردم منطقهي الیف و بناف با گویش فارسی پهلوی سخن میگویند. این منطقه، قدمتی به بلندای تاریخ کهن 7 هزار ساله دارد. از آثار بهجا مانده، قديمي، غار باستانی خی (هفت تنان)، اِشکَفت رنگی و تعداد زیادی غارهای دیگر در روستای
محسنآباد و پیرمهلت و تنگ مناره مربوط به عصر غارنشینان وجود دارد. همچنین برج مناره، مربوط به تیموریان و محل باستانی به نام خِرِفخانه، مربوط به قبل از اسلام است که در آن، بیمارهای روانی نگهداری میشدهاند. از آثار دورهی اسلامی، تعدادی اماکن مذهبی از جمله، پیرمهلت، شاه یعقوب، شاهزاده محمد، پیرماهی و غیره که زیارتگاه شیفتگان و عاشقان است، میتوان نام برد.
قنات و سواره کل جعفر (جوی یا آبراه کربلایی جعفر) بهطوریکه از گذشتگان نقل شده است به وسیلهی این قنات و آبراه، آب را به منطقهی سرمله ميرساندند و در آنجا، پنبهکاری میکردند. یک کارگاه ریسندگی و بافندگی نیز وجود داشته که پارچههای بافته شده را به دیگر نقاط میفرستادند.
منطقهی الیف و بناف همزمان با شهر باستانی بیشابور، در سال 25 هجری قمری به دست سپاهیان اسلام افتاد. عدهای از همین مردم، به اردکان «سپیدان» مهاجرت کردند و روستاهای دالین و بنو را به وجود آوردند. چون مردم این منطقه از انگور شراب تولید میکردند، عدهاي از سپاهیان عرب درختان انگور و انجیر را از بین بردند، که آثار آن هنوز موجود است.
در اول ربیعالاول 1337 قمري همین مردم، در کتل ملو، راه را بر سپاهیان انگلیس بستند و چندین روز با آنها جنگیدند و تلفات جانی و مالی به آنها وارد کردند. در منطقهی الیف و بناف، مردانی پا به عرصهی وجود گذاشتند که در میدان مبارزه، هیچکس یارای مقابله با آنان را نداشت. این قهرمانان، نه در برابر قشون انگلیس، سر فرود آوردند و نه تسلیم قشون رضاخان و عاملان داخلی آن شدند. بلکه تا آخرین قطرهی خون خود جنگیدند تا کشته شدند؛ ولی ننگ و ذلت را نپذيرفتند.
اسکندر مقدونی با لشکریان بیشمارش، پس از آنکه سرزمین بینالنهرین را درنوردیدند، زمستان 331 قبل از میلاد، وارد شوش مرکز عیلام شد. به دستور او ابتدا، به کاخهای شاهان هخامنشي در شهر شوش حمله و بسیاری از جواهرات سلطنتی را غارت كردند. زیرا شوش، مرکز عیلام، پایتخت زمستانی امپراطور بزرگ هخامنشی محسوب میشد. اسکندر، پس از تصرف ایالت اَنشان و عیلام از ناحیهی کوهستانی، راهی پرسپولیس يا تختجمشید، پایتخت بزرگترین امپراطوری آن زمان شد. این خبر مهم بلافاصله از طریق چاپارها از اَنشان به تختجمشید رسید. در سرزمین پارس، به ويژه تختجمشید، نیروی دفاعی قابل توجهای وجود نداشت، زیرا داریوش سوم، شهر را ترک کرده بود و سپاهیانش در جنگ گذشته با اسکندر خسته شده و از پای در آمده بودند. کسی هم وجود نداشت که بتواند در برابر یورش بیامان سپاهیان اسکندر از شهر دفاع کند. در تختجمشید، فقط تعداد محدودی گارد سلطنتی وجود داشت که آنها هم تشریفاتي بودند و یکی از شاهزادههای هخامنشي به نام سردار الیف برزین، فرماندهی آنها بود. سپاه دوم، از راه اَنشان دهدشت یا از راه رامهرمز بهبهان، به سوی سرزمين پارس حرکت کرده بودند. مورخان هم نوشتهاند که در حوالی گچساران کنونی، اسکندر، سپاهیانش را به دو قسمت به صورت زير تقسیم کرده بود:
1- نیروی سبک کوهستانی
2- نیروی سنگین نیمه کوهستانی و صحرایی.
اسکندر، فرماندهی نیروی سبک کوهستانی، با اسب و لوازم و تجهیزات سبک را خود به عهده گرفت و از راه تنگ تامرادی، عازم تختجمشید شد و نیروی
سنگینی، شامل ارابههای جنگی و منجنیقها با تجهیزات سنگین مهندسی پيشرفتهي آن روزگار را به سردار پارامینیون سپرد تا از نورآباد و دشمنزیاری که در آن زمان راه ارابهرو يا شاهی بود و در مسیر راه، کاروانسرا و چاپارخانه قرار داشت، به سوی تختجمشید حرکت کند.
قشون دوم، به فرماندهي پارامینیون با تجهیزات سنگین نظامی، در 331 قبل از میلاد، وارد منطقهی دشمنزیاری کنونی شد. الیف برزین، چارهی کار را آن دانست که تمام افراد گارد سلطنتی، با اعضای خانواده همراه چهارپایان با چادرهای تشریفاتی و تمام لوازم موجود، آنچه در توان داشتند، از مال و اموال بار کنند و راه جنوب را پیش گیرند. سردار الیف، میدانست که لشکر بزرگ سپاه جاویدان در برابر قشون اسکندر، نتوانسته بود کاری از پیش ببرد. داریوش سوم هم، راه همدان را در پیش گرفته بود. تختجمشید، حتی از مردم عادی هم تخلیه میشد. وحشت زیادی در بین مردم افتاده بود. همهی مردم هرچه در توان داشتند، برمیداشتند و از شهر، فرار میکردند. سردار الیف برزین، كه میدانست با این وجود، نمیتواند از شهر دفاع کند، تصمیم گرفت راه جنوب را در پیش بگیرد. لذا این سوال پیش میآید، که آیا حرکت سردار الیف برزین، به سمت جنوب، براي مقابله با قشون اسکندر بوده و یا فرار از صحنهی جنگ؟
به نظر میرسد که سردار الیف برزین، قصد فرار از جنگ را داشته؛ چون تمام اعضای خانوادهی خود را همراه برده بود و میدانست که اگر راه شمال را در پیش بگیرد، با لشکر اسکندر که به دنبال دستگیری داریوش سوم است، روبهرو خواهد شد. لذا قضا و قدر چنین خواست که در سال 331 قبل از میلاد، در حالیکه سرمای شدیدي منطقه، را فرا گرفته بود. اليف برزین با قشون سنگین پارامینیون در منطقهی دشمن زیاری، وارد جنگ شود.
همانطوری که در بخشهای قبل گفته شد، سپاه دوم اسکندر مقدونی به فرماندهی سردار پارامینیون در منطقهی دشمنزیاری کنونی، با نیروهای گارد سلطنتی داریوش سوم به فرماندهی شاهزاده، الیف برزین در یکی از روزهای سال 331 قبل از میلاد روبهرو شد. ابتدا پارامینیون به خیال اینکه اینها افرادی محلیاند مأموري نزد آنان فرستاد كه راه را باز کنند تا لشکریان وی به راه خود ادامه دهند. در روزهای گذشته، چندبار در راه عیلام به نورآباد، افرادی محلی، راه را بسته و مقداری پول گرفته بودند و سپس اجازهي عبور قشون را داده بودند.
وقتیکه مأمور پارامینیون به نزدیک چادرهای الیف برزین رسید، فهمید که نیروهای دولتیاند؛ زیرا لباسهای یکرنگ با شكل نظامی به تن داشتند و پرچم ایران، با آرم مخصوص شاهنشاهی در جلوی چادرها و گردونهها نصب شده بود و تعدادی ارابههای جنگی، با تجهیزات دولتی هم به چشم میخورد.
مأمور با دیدن چنین صحنهای، بلافاصله برگشت و این خبر را به اطلاع پارامینیون رساند. پارامینیون فوراً دستور داد تا تمام افراد سپاه، آرایش جنگی به خود بگیرند. از سویی دیگر، شاهزاده الیف برزین با مشاهدهی قشون دشمن، دستور آمادهباش داد و افراد سالخورده و زن و کودکان را چند کیلومتر به عقب، پشت کوهها و درهها فرستاد تا از دید دشمن دور باشند و سپس نیروهای موجود را به دو دسته تقسیم کرد: دستهی اول- خط مقدم و دستهی دوم- قسمت پشتیبانی.
و اما پارامینییون تعداد زیادی از سربازانش را به صورت فلانژ، براي حمله آماده کرد؛ ولی سربازان الیف، وقتی سربازان روم را دیدند، تصور کردند که زن
هستند؛ چون ریش نداشتند، چهرههایشان سفید و موهای آنها بور بود. سربازان الیف نمیدانستند که، قيافهي مردم اروپا با آسیا فرق ميكند؛ چون اروپاييها را ندیده بودند. الیف به سپاهیانش گفت: اينها مردان رومیاند. سپاهیان گفتند: لابد زنانشان ریش دارند؟ الیف خندیدید و گفت: نه عزیزان! اینطور نیست.
اما جنگ بین سربازان اندک الیف با سپاه بزرگ روم، از صبح تا غروب، به شدت، ادامه پیدا کرد که در این میان تعدادی زیادی از دو طرف کشته شدند.
از آنجایی که نیروهای الیف برزین اندک بودند، در برابر روميها، مردانه جنگیدند و بسیاری از آنان در راه دفاع از سرزمین پارس، به خاک و خون غلتیدند؛ تا جاييكه بیش از 90 درصد از سپاه الیف تا غروب کشته شدند و باقی ماندهی نیروها هم که جان سالم به در برده بودند، با استفاده از تاریکی شب، چادرها و ارابههای جنگی را رها کردند و به جنوب گریختند. سپاهیان روم از روی نعش آنها گذشتند و به سمت تختجمشید، حرکت کردند. اين جنگ آن قدر وحشتناک بوده که مردم منطقهی الیف و بناف، اکنون که 2333 سال از آن واقعه میگذرد، در ضربالمثل به افراد یا گروه زیاد، «غلغلهی روم» میگویند.
سردار الیف برزین با اینکه خود، مجروح شده بود، باقی ماندهي افراد را جمعآوری کرد و به محل استقرار زنان و کودکان برد. سپس دستور داد که کاروان، آرامآرام به طرف جنوب حرکت كند. خودش هم پس از آن که شنید، سپاهیان روم، دیگر آنان را تعقیب نمیکنند و عازم تخت جمشیدند، بیدرنگ به محل برگشت؛ تا شاید مجروحی را پیدا کند. او وقتی بالای تپه رفت، منطقهای پوشیده از برف به رنگ خون دید. با ریختن خون سربازان، روی برف، با طلوع خورشید،
صحنهای وحشتناک به وجود آمده بود. هنگامیکه خورشید از پشت کوهها سر برآورده که چهرهی خود را به مام میهن نشان دهد، دیگر گرمی و روشنی سابق را نداشت. زیرا تاریکی و جهل و ناراستی جایش را گرفته بود.
الیف با مشاهدهی چنین صحنهی دلخراشی، نزد کاروان برگشت و راه جنوب را پیش گرفتند. راهی که انتهای آن را نمیدانست. در این راه، سختیها و رنجهای بسیاری را متحمل شدند. تعدادی از افراد بر اثر سرما و یخبندان از پای درآمدند و احشام بسياري هم تلف شدند.
سرانجام کاروان الیف، با دادن خسارت فراوان، وارد جلگهی بیشاپور شد؛ اما معلوم نیست از راه تنگ ابوالحیات یا سمغان؟
الیف برزین، سراغ جایی را گرفت که از همه لحاظ، مناسب باشد و دشمن نتواند به آسانی، آنجا را تصرف کند. مردم محلی، جایی را براي استقرار کاروان، به آنان معرفی کردند؛ به نام منطقهي «بلس» که جزء شهر پاراسکان يا پوسکان فعلی محسوب میشد. چهار طرف آن محل، کوه به صورت دیواری طبیعی بود؛ فقط یک راه مالرو وجود داشت كه از نظر سوقالجیشی جای بسیار مناسبی بود. بعداً به نام الیف يا دهله معروف شد. به نقل از افراد قديمي، اعضای این کاروان که همگی از بازماندگان شاهنشاهی هخامنشی محسوب میشدند، حدود 70 خانوار بودند.
به نام خداوند لیل و نهار *** از ایران بگیرند همه سردیار
زمان همايون رضا پهلوی *** زدولت بشد یاغی معصومعلی
که یک نامه آمد زمركز به زیر *** نوشته نظامی، تفنگها بگیر
تفنگهای ده تیر، قطار دورو *** زدشتی گرفته تا دهله، بنو
وکیل نظامی چو نامه بخواند *** همان دم سواره به دهله براند
که هرکس که دارد زمردی نشان *** کشد مرکب دولتی زیر ران
تدارک چنان كرد آن پهلوی *** كه گيرد سلاح از معصومعلی
قضا را چنان شد به اندک زمان *** چنانچه رسانید پیکی به آن
تدارک چنان دید معصومعلی *** کند جنگ با لشکر پهلوی
علیباز تفنگش برآویخته *** نشسته دودیده به ره دوخته
بپیچان غباری در آن پهن دشت *** چوزلف عروسان نمودار گشت
همی دید چون لشکر پهلوی *** خبر داد به جعفر و معصومعلی
بفرمود معصومعلی به صفر *** چو خورشید فردا برآورد سر
به امید یزدان پیروزگر *** به اردوی دشمن نماند نفر
سحرگه به فرمان معصومعلی *** برآویخت با لشکر پهلوی
چو معصومعلیخان به میدان بشد *** صداي گلوله به کیوان بشد
چو معصومعلی آن نظامی بدید *** دلیرانه به سوی او ميدوید
همان دم بگفتا نظامی که گفت؟ *** تفنگهای مارا که نتوان گرفت
وکیل نظامی به او باز گفت *** بیارید تفنگهای خود را درست
چو معصومعلی این سخن را شنید *** همان دم تفنگش به سویش کشید
چو معصومعلی عزم آن جنگ داد *** ده تن از نظامی کشته فتاد
تمام نظامی گریزان شدند *** به خاک سیه ریزریزان شدند
وکیل نظامی چو زخمی فتاد *** تمام نظامی بر باد داد
چو سنه به ال(1)سیصد و چهار شد*** که اندر الیف جنگ دولت بشد
ندیدی، که معصوم بیداد کرد *** همه لشکر پهلوی خوار کرد
عباس هست، معصومعلی کدخداست *** یکی چون پلنگ و یکی اژدهاست
صفر هم چو شیر است و لشکرشکن *** برادر بود جعفر پیلتن
صفر مرگ زنگی گرفته تا ریز *** نهادند اردو پا به گریز
صفر گفت به جعفر کاری کنم *** که اندر جهان یادگاری کنم
بگیرم پادگان به ضرب تفنگ *** جهان را به گور وگراز و پلنگ
1) - هزار
معصومعلیخان در چهارم شهریور 1270 شمسی برابر با اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار در خانوادهای مذهبی- سیاسی دیده به جهان گشود. پدرش حسین، مشهور به حسین جل سیاه و مادرش بیبی شیرین، دختر مرحوم حاج شیخالله کرم نوری بنوی معروف به عموحسین بود.
ایشان در کودکی در خانوادهای تربیت یافت که دارای سه ویژگی خاص بود:
1- اعتقاد و پایبندی به دین مبین اسلام.
2- پیروی از دستورات مراجع تقلید.
3- جنگجویی و شجاعت.
وی این ویژگیها را از اجدادش به ارث برده و هوش او زبانزد خاص و عام شده بود. پدرش چون او را کودکی نابغه دید، در ده سالگی، او را ابتدا به مکاتب محلی و سپس به مکتبخانهای در کازرون که زیر نظر حضرت آیتالله حاج شیخ ابوتراب بحرانی، اداره میشد فرستاد. 5 سال در آن مکتبخانه، کسب فیض كرد و علوم رایج آن زمان را فرا گرفت. سپس در 16 سالگی، به منطقهی الیف و بناف برگشت. معصومعلیخان در نوجوانی، در مسابقات اسب سواری، تیراندازی و چوگان بازی چنان چابک بود که کسی یارای مقابله با او را نداشت. به همین دلیل، تعداد زیادی از جوانان و مردم منطقه، ایشان را به رياست خود انتخاب کردند. او در 20 سالگی رسماً در منطقهي یاخان، قدرت را به دست گرفت. هفت سال بعد، به عنوان فرماندهی مبارزان در کتل ملو راه را بر قشون انگلیس بست؛ که شرح آن خواهد آمد. معصومعلیخان، علیه ظلم و استبداد مأموران حکومت پهلوی به پاخاست و با اقدام مسلحانه راههای ارتباطی بین
بوشهر، شیراز، کازرون و فراشبند را براي مزدوران پهلوي، ناامن كرد. او یک سازمان چریکی علیه حکومت احمد شاه و رضاخان پهلوی پایهگذاری کرد.
بعد از مرگش تا اوایل سال1315 اين وضعيت وجود داشت. معصومعلیخان، ابتدا به پاسگاههای کتل ملو، کنارتخته، کمارج و آبکنارو حمله كرد و تعدادی از نظامیان را کشت و عدهاي را زخمی کرد. پاسگاههای منطقه را نیز خلع سلاح كرد و بدین ترتیب، راههای منطقه را به تصرف خود در آورد. با روی کار آمدن حکومت رضاخان، ارتش (ژاندارم) برای سرکوب کردن ایشان به منطقه، لشكركشيد. او تمام عمر خود را صرف مبارزه با قشون پهلوی كرد و آخرالامر جان خود را در این راه از دست داد.
شجرهنامه معصومعلیخان بدین ترتیب است:
معصومعلی -حسین ُجلسیاه -کربلایی جعفر- حاج صفر -حاج محمد علیخان- حاج کرم، (ملقب به بهادرقلیخان اسد)
بهطوری که از گذشتگان نقل شده، ایشان از فرماندهان نظامی عصر شاه عباس صفوی بوده است. حاج کرم، از نسل سردار الیف برزین شاهزادهی هخامنشی که در سال 331 قبل از میلاد، فرماندهی گارد سلطنتی از سپاه بزرگ جاویدان بود که شرح احوال آن به اطلاع رسید.
دربارهي اینکه چرا به حسین، پدر معصومعلیخان، حسین جل سیاه میگفتند، اینگونه نقل شده است: کربلایی جعفر، پدر حسین هرچند سال یکبار براي گرفتن جواب سؤالات شرعی مردمِ منطقه و فراگیری مسائل دینی و زیارت قبور ائمه اطهار به کربلا و نجف مشرف میشده است. در یکی از سفرهای خود به کربلا و نجف، نزد حاج سید ابوالقاسم ابن حسن مشهور به حجت طباطبایی یکی از مراجع تقلید شیعیان در کربلا رفت و سؤالات دینی مردم را به او داد و جواب گرفت.
کربلایی جعفر، رو به سید ميكند و ميگويد: «من بیش از شصت سال از عمرم میگذرد و هنوز فرزندی ندارم و به همین علت همیشه غصه میخورم.» سید ميگويد: «امشب در حرم امام حسین(ع) بخواب و نیت کن. هر چه در خواب دیدی بیا و به من بگو.» او وضو ميگيرد و نیت ميكند و شب در حرم امام حسین(ع) آنقدر دعا ميخواند و التماس ميكند تا خوابش ميبرد. در عالم خواب سیدی نورانی با شال سبز در گردن، به بالینش ميآيد و ميگويد: کربلایی! با خوشحالی به وطن خود برگرد. به شما نوید میدهم که از زنی به نام آمنه، دارای دو فرزند خواهی شد که باید جل یکی از آنان را سیاه کنی.»
کربلایی جعفر، از خواب بیدار ميشود و صبح زود نزد سید ميرود و خوابش را برای او بازگو ميكند و تعبیرش را ميخواهد. سید به کربلایی ميگويد: شما به چه چیزی میگویید جل؟ کربلایی ميگويد: ما به لباس میگوییم جل. سيد ميگويد: پس شما از زنی به نام آمنه، صاحب پسری میشوید. نامش را حسین بگذار و نذر کن که لباسش برای عزای امام حسین، همیشه سیاه باشد. این خواب تحقق پيدا ميكند و حسین متولد ميشود. او تا آخر، عمر لباسش سیاه بود. به همین دلیل به او حسین جل سیاه میگفتند.
در سفرهای بعدی به کربلا و نجف، کشتی غرق ميشود و كربلايي جعفر جانش را از دست ميدهد و در همین زمان بیماری وبا در منطقه، شیوع پیدا ميكند و بسیاری از مردم از بين ميروند.
حسین جل سیاه که تنها یک گاو داشت، آن را نذر امام حسین(ع) ميكند تا که فرزندانش از این بیماری در امان بمانند. چون فرزندانش نجات یافتند، نذر خود را ادا کرد، گاو را کشت و بین مردم تقسیم كرد.
اما دربارهي حاج محمد علیخان؛ او از سال 1030 تا سال 1090 شمسی برابر با پادشاهی سلطان سلیمان و شاه حسین صفوی تا پایان این خاندان میزیسته
است. عصری که کشور هدف حملهی افغانها قرار گرفت، بسیاری از شهرها و روستاها غارت شدند و کشت و کشتار و هرج و مرج همهجا را فرا گرفته بود. نامبرده یکی از حکام مقتدر منطقه، محسوب میشد. مقر حکومتش، قریهی بناف بود. در اطراف قریه، قلعه و استحکامات دفاعی بسیاری بهوجود آورد و دیوار دفاعی چهار حصار را تعمیر كرد. چهار حصار، یک دیوار دفاعی بوده که در سراسر قسمت غربی روستای بناف کشیده شده بود و در زمانهای گذشته، آن روستا را در برابر هجوم بیگانگان، محافظت میکرده است. حاج محمدعلیخان، با بسیج جوانان منطقه، یک سپاه منظم تشکیل داد؛ به طوریکه گفته شده قلمرو خود را از منطقهی ماهور میلاتی و خشت تا تنگ ارم و فراشبند و کازرون گسترش داد. حاج محمدعلیخان، با این سپاه، در این برهه از زمان که کشور ایران، ضعیف شده بود و شهرها و روستاها هدف هجوم بیگانگان قرار میگرفت، توانست در برابر تمام مشکلات، فائق آید و منطقهی تحت نفوذ خودرا از هرگونه چپاول و غارت مصون دارد. او در زمان زمامداریاش، دست به عمران و آبادانی زد و بسیاری از باغهايي را که در گذشته، از بین رفته بود احیا كرد. وی فرد عادل و خیراندیشی بود. حاج محمدعلیخان، دارای چند زن و تعداد زیادی فرزند بود و جد بسياری از مردم منطقهی الیف و بناف محسوب میشود. از جمله جد خانوادههای جعفری، کرمی و...
دربارهي شیخ اللهکرم نوری بنوی «عموحسین»، نقل قولهای فراوانی سینه به سینه به ما رسیده که مهمترین آنها چنين است: در زمستان 1311 شمسی، خشکسالی وسیعی منطقه را فرا گرفت، قحطی، بر مردم فشار آورد. مردم منطقه، از شیخ اللهکرم خواستند که آنها را به قبله دعا (محل مراسمهای مذهبی) ببرد و نماز باران، بهجا آورد. او درحالیکه از بیماری و کهولت سن بسیار رنج میبرد، پیشنهاد آنها را پذیرفت. تمام اهالی محل، با شیخ در قبلهی روستا
تجمع کردند. هنگامیکه نماز باران، بهجا میآوردند، ناگهان جرقهای از پشت کوه زده شد و نوری همه جا را فراگرفت. مردم صدا زدند شیخ! نور! شیخ! نور! یک ساعت گذشت، دعای شیخ مستجاب شد! رعد و برق و سپس باران سیل آسایی آغاز شد. به همین دليل، به شیخ اللهکرم لقب شیخ نور یا نوری دادند.
یکم ربیعالاول 1337قمری، مطابق با1297شمسی، قشون انگلیس براي پیشروی به مرکز فارس، به منطقهی دالکی وارد و این خبر، بلافاصله بین مردم پخش شد. عدهای از مردم منطقه، در تکاپو افتادند. این خبر به مردم منطقهی الیف و بناف هم رسيد و به همين علت ملاعوض کدخدای روستای بناف، ملاخسرو را به عنوان قاصد نزد معصومعلیخان به قریهي الیف براي کسب تکلیف اعزام كرد. او قبل از سپیده دم صبح به سوی روستای الیف رهسپار شد. این پیک، صبح اول وقت، وارد روستای الیف شد و پیام ملاعوض را به معصومعلی ابلاغ کرد. معصومعلی درجواب ملاعوض، چنین پیام داد: سلام مرا به ملاعوض برسانید و به او بگویید: اول من از شما مردم روستای بناف، بسیار سپاسگزارم، دوم: وظیفهی دینی و ملی ما ایجاب میکند که در برابر هجوم بیگانگان، از آب و خاک و ناموسمان دفاع و تا سرحد جان، هم مقاومت كنيم. من، امروز، به قریهی پیرمهلت میروم تا مبارزان را سازماندهی کنم و شما هم طوری برنامهریزی کنید که سه روز دیگر، در کتل ملو به ما ملحق شوید و هرچه میتوانید، تفنگچی همراه خود بیاورید.
وجدان بیدار و روحیهی از خود گذشتگی و بیگانه ستیزی، معصومعلی را واداشت تا بدون صرف صبحانه، با غلامرضا، فرزند علی اسکندری و صفر و
علیباز و تعداد دیگری از مبارزان، براي سازماندهی نیروها و مقابله با قشون انگلیس، عازم قریهی پیرمهلت شود. وی پس از ورود به قریه، به زیارت بقعهي متبرکهي پیرمهلت رفت و سپس احمد فتحالله را براي جمعآوری تفنگچی به روستاهای پوسکان، خُنگ سبز، تنگ مناره، بَنِستان، محسنآباد و بَکُر و عشایر تیره دغانلو وگرجایی و... فرستاد.
معصومعلیخان گفت: برای حدود 15روز، نان تهیه کنید و همراه خود بیاورید. فردای آن روز، حدود بیش از 50 نفر از مبارزان دعوت و وارد قریهی پیرمهلت شدند. آنها پس از زیارت بقعهي متبرکهي پیرمهلت، در حیاط آن تجمع كردند تا خان، وظیفهشان را به آنها ابلاغ کند. وقتیکه خان وارد شد، همه به استقبالش آمدند. در این میان، شهسوار جبري رو به خان کرد و گفت: ما در این مکان مقدس، گرد هم آمده بودیم تا بنا به وظیفهی دینی و ملی خود، در کتل ملو، راه را بر قشون انگلیس ببندیم و نگذاریم از کتل، بالا بیایند و وارد منطقه شوند. ما تا پای مرگ هم ایستادهایم؛ زیرا مرگ سرخ، بهتر از ماندن زیر بیرق اجنبی است.
خان وقتیکه این سخن را شنید، افتخار کرد و گفت: به شما «شصت سوار» هم میشود گفت. خان رو به مبارزان کرد و گفت: همینطوری که میدانید، ما به جنگی نابرابر میرویم؛ تعداد محدودی تفنگچی، در برابر قشون تا دندان مسلح چند هزار نفری اجنبی، قرار خواهیم گرفت و بدانيد ما هرگز شکست نخواهیم خورد؛ زیرا ما اگرکشته هم شویم، پیروزیم. بنا به گفتهی شهسوار، مردن بهتر است تا زندگی زیر بیرق بیگانه. معصومعلیخان، ملاعباس کدخدای قریهی پیرمهلت و شهسوار را به فرماندهی اردوی خود تعیین کرد.
این مبارزان که اسامی عدهای از آنان مشخص شده است، عبارتند از: معصومعلیخان، ملاعباس، جعفر، شهسوار، صفر، احمد شهریار، باباوردی، علیویس، غلامرضا علی اسکندر، علیباز، برات تنگ منارهای، خداوردی و....
این مبارزان پس از ساماندهی شدن از اهالی محل، خداحافظی کردند و راهی کتل ملو شدند. حركت آنان از پیرمهلت تا کتل ملو، یک روز به طول انجامید.
اما ملاعوض، کدخدای بناف، تعداد چهل تن از مبارزان روستای بناف و مدد بلوردی را با تفنگچیانش در مسجد ملاعلی قریهي بناف جمع كرد و سپس آنها را ساماندهی کرد. ملاعوض، همراه تفنگچیهای خود که عبارت بودند از: شنبه و غلامعلی- فرزندان غلامحسین نامدار- فرزند رمضان- شاویس، خسرو، رضا- فرزند حیدر- و رضا فرزند خداکرم- علیپناه و مدد بلوردی و تفنگچیهای او عازم منطقهی کتل ملو شدند. هنگام غروب بود که مبارزان منطقهی الیف و پیرمهلت، به کتل ملو رسیدند. در این هنگام، باد شدیدی همراه با گرد و خاک از جنوب غربی وزیدن گرفت؛ به همین سبب، منطقه، فاقد دید کافی بود. در این حين مبارزان بناف و عدهای از تیرهي دوغانلو از عشایر طایفه فارسیمدان، به فرماندهی باباخان، فرزند حسین حسنی و برادرش ولیخان و علیعسکر فرزند حسن و حاج محمد و غریبعلی بهزادی (خانجانلو) و یونسعلی، فرزند یوسف و حسن، فرزند علیاکبر هم از راه رسیدند و به اردوی معصومعلیخان پیوستند. تعداد مبارزان به بیش از دویست و پنجاه نفر رسید. معصومعلیخان، پس از سلام و احوال پرسی با تکتک مبارزان، رو به آنان کرد و گفت: «ای برادران! ما همه در اینجا گرد آمدهایم تا به وظیفهی دینی و ملی خود عمل و از ورود قشون بیگانه به سرزمین آبا و اجدادی خود جلوگیری كنيم. متأسفانه، عدهای از خوانین منطقه، خود را به بهاي ناچیزی فروختهاند و دست
بسته، تسلیم بیگانگان شدهاند. عدهای از مردم هم بیاعتنا هستند. اگر چنین نبود و دست به دست هم میدادیم، بیگانگان نمیتوانستند تا اینجا هم پیشروی کنند. ای عزیزان! ما نهایت کوشش و تلاش خود را ميكنيم تا آيندگان، ما را سرزنش و نفرین نكنند.
دفاع از این سرزمین کهن، وظیفهی همهی ما است. ولی متأسفانه، شاه قاجار، لیاقت حکومت را ندارد. مرزهای کشور را رها کرده و در برابر استعمارگران، سر تسلیم فرود آوردهاند. چون حکومت، توان دفاع از مملکت را ندارد، باید وظیفهای را که خدا به ما محول کرده، انجام دهیم و انشاالله فردا همه با هم به قشون دشمن، حمله خواهیم کرد. امید است این حرکت ما مقبول باری تعالی قرار گیرد. والسلام علیکم و رحمتالله و برکاته».
در همین هنگام، حسینخان و تفنگچیهایش که از کنارتخته برای مبارزه آمده بودند، به آنها ملحق شدند. معصومعلیخان، براي هماهنگي مبارزان، نزد حسینخان رفت و با او دربارهي جنگ گفتوگو کرد.
معصومعلی، رو به حسینخان کرد و گفت: «شما که روستاهای زیادی را تحت قلمرو خود دارید، چرا تفنگچیهای کمی به اینجا آوردهاید؟»
حسینخان به معصومعلیخان جواب داد: «اگر شما تمام مردم منطقهی خود را هم به اینجا بیاورید، باز هم منطقهی شما، امن خواهد بود و چیزی شما را تهدید نخواهد کرد؛ ولی من از ترس این دو خائن وطنفروش، (سردار خشتی و علی ویس) پسر و برادرم را با تعدادی تفنگچی در منطقهی کنارتخته، مستقر كردهام تا آنها از نبودن من سوءاستفاده و به منطقه حمله نكنند و خودم با تعداد کمی از افراد، به اینجا آمدهام. در ضمن، بیماری وبا در بین اهالی، شیوع پیدا کرده و عدهای از بین رفتهاند؛ عدهای هم بیمارند.»
معصومعلیخان گفت: «خان، این بیماری در منطقهی ما هم شیوع پیداکرده و در قریهي الیف و بناف، اندکی تلفات داشتیم، ولی به یاری خداوند و معجزه پیرمهلت در سایر مناطق از جمله قریهی پیرمهلت و حومهی آن، هیچگونه تلفات نداشتهایم و این بلا از سرمان گذشت.
بنا به دستور معصومعلیخان، در ابتدای شب ملاعوض، شهسوار و ملاعباس و باباخان تمام مبارزان را به چهار قسمت تقسیم و ساماندهی کردند. تعدادی از مبارزان را به سرکردگی غلامرضا فرزند علی اسکندری براي شناسایی، به نزدیکی قشون دشمن فرستادند. آنها پس از مأموریت به اردوگاه برگشتند و گزارش خود را اینگونه به خان، ارائه دادند: «ما با توجه به نقل و انتقالات ادوات سنگین و تحرکات پیادهی دشمن، به این نتیجه رسیدهایم که با آغاز روز، قشونی که از کنار رودخانهي دالکی (رودشور) ابتدای کتل ملو، مستقرند به طرف انتهای آن به سوی منطقهی کنارتخته، پیشروی خواهند کرد. به همین سبب معصومعلیخان، دستور داد تا در اطراف گردنه انتهای کتل ملو مبارزان، سنگر بسازند و در آن، کمین کنند؛ تا وقتی دشمن در تیررس قرار گرفت، آنها را هدف حمله قرار دهند. بلافاصله، این دستور اجرا شد. با آغاز روز، غلامرضا با دوربین مشاهده كرد که هندیها، پیشاپیش قشون، پشت سر آنها، نظامیان و صاحب منصبان انگلیس و بلدچیهای ایرانی به سوی انتهای کتل ملو، در حرکتند. وی مشاهدات خود را به اطلاع مبارزان رساند. طولی نکشید که قشون انگلیس، در تیررس مبارزان قرار گرفتند. مبارزان آنها را هدف حمله قرار دادند و در این حمله، تعدادی از نظامیان هندی و انگلیسی کشته و زخمی شدند. فرماندهی قشون، گمان کرد که حملهکنندگان، نیروی منظم ارتشیاند و به همين سبب دستور به توقف داد. نظامیان، حالت دفاعی به خود گرفتند. معصومعلی هم به مبارزان اعلام کرد تا میتوانید، ابتدا نظامیان انگلیسی را بکشید.
مبارزان باغیرت، تا بعد از ظهر، روی قشون دشمن آتش باریدند به حدي كه نظامیان دشمن، زمینگیر شدند. در این میان، عدهای از نيروهاي مبارز نیز زخمی شدند. بعد از ظهر همان روز، باد شدیدی همراه با گرد و خاک از جانب غرب، وزیدن گرفت و اوضاع آنها را دگرگون کرد؛ چون ديدشان به جنوب و غرب
بود و باد روبهرو آزارشان میداد و دید کافی نداشتند. لذا قشون با توپخانه، پیشروی كردند. اما تعداد اندک مبارزان نتوانستند در برابر قشونی که صدها برابر آنها، نیرو و ادوات جنگی داشت، مقاومت کنند. ناچار به دشت کنارتخته عقبنشینی کردند و قشون انگلیس، به تعقیب آنان پرداخت.
از سویی چون بیماری وبا در کنارتخته شایع بود، مبارزان وارد کنارتخته نشدند و از ناحیهي شرقی آن عبور کردند. معصومعلیخان، مدت کوتاهی با فرماندهی دستههای مبارزان به گفتوگو نشست و قرار شد آنها در گردنهي کتل رودک، راه را بر قشون انگلیس ببندند. قشون انگلیس، به مدت 10روز در منطقهی کنارتخته به تعقیب آنها پرداختند. در این میان حسینخان، به علت شرایط بحرانی که در منطقهی کنارتخته وجود داشت، در منطقه ماند. ولی معصوم علی خان با تفنگچیهایش براي شبیخون زدن به قشون دشمن، عازم کتل رودک شدند.
طولی نکشید که معصومعلیخان با مبارزان به کتل رودک رسیدند و در آنجا، حاج کاکاخان رودکی (پناهی) كدخداي منطقه رودك با تعدادی تفنگچی به آنها پیوست. به این ترتیب، دوباره در آنجا سنگر گرفتند، مستقر شدند و منتظر قشون دشمن ماندند.
اما قوای دشمن، در 13 ربیع الاول 1337 قمری رودک را به مقصد کمارج، ترک کردند. هنگام بالا آمدن از کتل رودک، مبارزان، به آنها حمله كردند. در این حمله نیز تعدادی از آنان کشته و زخمی شدند. قشون دشمن با نیروی فراوان و ادوات پیشرفته، به پیشروی خود ادامه میدادند. هر چند هم که کشته و زخمی میدادند، باز عقب نشینی نمی كردند. با این شرایط مبارزان نتوانستند کاری از پیش ببرند. ناچار منطقهی رودک را ترک کردند و راهی تنگ ترکان شدند تا شاید در آنجا بتوانند کاری کنند. ساعتها سپری شد تا به تنگه رسیدند و در
آنجا مستقر شدند. اما یکباره، متوجه شدند که عدهای از نظامیان انگلیسی از راه رودخانهي شاهپور، وارد قریهي بوشیگان دیلمی شدهاند، عدهای هم از طرف کمارج، بهسوی آنها میآیند. در این شرایط خان بسیار تلاش كرد و با سیاست و شجاعتی که داشت، نيروها را از مهلکه نجات داد. عدهای از آنها همراه شهسوار و ملاعباس به کازرون رفتند و به نیروهای ناصردیوان پیوستند. عدهای هم به فرماندهی خود معصومعلی، به صورت دستههای چریکی، شبانه، گاه و بیگاه به دشمن حمله میکردند.
هر چند مبارزان قهرمان منطقه نتوانستند راه را بر انگلیسیها ببندند و از پیشروی آنان به داخل کشور، جلوگیری کنند، حداقل چند روزی، آنان را زمینگیر کردند و تعدادی از آنان را کشتند و زخمی كردند. از سویی روحیهی مردانگی و شهادتطلبی خود را نشان دادند و ثابت کردند که وطن فروش نیستند و در مقابل اجنبی و اجنبیپرستان ميايستند و وجود آنها را در منطقه، تحمل نخواهند کرد. این حرکت، در روحیهي قشون دشمن تأثیرات نامطلوب بهسزایی داشت.
پس از سقوط حکومت قاجار در ایران، رضاخان سردار سپه، در سال 1304 به عنوان پادشاه، رسماً قدرت را به دست گرفت. وی از تمام حکام ایالتی از جمله ایالت فارس خواست تا هر چه زودتر نسبت به اطاعت مخالفان حکومت، در مناطق تحت نفوذ خود، اقدام و نتیجه را به تهران ارسال كنند. به همین سبب یک لشکر مجهز به توپ و سواره نظام و پیاده نظام براي سرکوبی ایل بزرگ قشقایی و عشایر بویراحمد و کازرون و منطقهی دشتی، به فارس گسیل داشت. او علاوه بر این، تمام فوجهای مستقر در شیراز را سازماندهی كرد و گرد هم
آورد. طبق همین دستور، نایب جلالخان فرماندهی قزاقهای کازرون، طبق دستور فرماندهی قوای فارس، نامهای برای معصومعلیخان (خان الیف و بناف) و حاکم منطقهی جنوب کازرون که سالهای سال، علیه حکومت طغیان کرده بود و حکومتهای قاجار و پهلوی را به رسمیت نمیشناخت، فرستاد. مضمون نامه چنین بود: بنا به دستور فوری پادشاه ایران، به شما یک هفته فرصت داده میشود تا تمام اسلحههای خود و تفنگچیهای تحت امرتان را تحویل دهید. در قبال این کار، ما خان بودن شما را به رسمیت میشناسیم و از شما حمایت میکنیم و قول شرافتمندانه میدهیم که به شما هیچگونه آسیبی نرسد. طغیان و شورشهای گذشتهی شما علیه حکومت را نادیده میگیریم. گذشته را فراموش كنيد و آیندهای درخشان را در نظر بگیرید. در غیر این صورت، ناچاریم طبق دستور، به قوهي قهریه متوسل شویم و تمام عواقب آن، متوجهي شخص شما خواهد شد.
قاصد، نامهی نایب جلالخان را در تاريخ 10 آذر 1304 شمسی، برابر با سال 1344 قمری در قریهي الیف، تحویل معصومعلیخان داد و یک روز منتظر جواب ماند. معصومعلی، شخصاً پاکت را باز كرد و نامه را خواند. پس از مطالعهی نامه، بسیار عصبانی شد؛ زیرا در زندگی، اولین بار بود که تهدید میشد. رو به قاصد کرد و گفت: «حال که شما قاصدي و هیچ گناهی نداری، اگر شخص رضاخان هم بود، پوست از سرش میکندم. نایب جلالخان، پا از گلیم خودش بیرون گذاشت؛ مگر نمیداند که من، حکومت پهلوی را به رسمیت نمیشناسم».
معصومعلیخان، تمام ریشسفیدان و بزرگان منطقه را در مسجد قریهي الیف فراخواند و پس از سلام و احوالپرسی، رو به آنان کرد و گفت: «گوش کنید تا برای شما، نامهی نایب جلالخان را بخوانم.»
بعد از اینکه نامه را خواند به حضار گفت: «به طوریکه به من اطلاع دادهاند، رضاخان، تعدادی از افسران بیرحم خود را به فارس فرستاده است؛ آنهایی را
هم که اسلحهی خود را تحویل دادهاند و تسلیم شدهاند را قتل عام کرده یا به زندان انداخته است. این وحشیها، به هیچ كس رحم نکردهاند.
این جلادان، چادرهای عشایر را آتش زدهاند و احشام و دارایی آنان را غارت كردهاند. افرادی را که اسلحهي خود را تحویل دادهاند، نیز شکنجه كردهاند، که شما اسلحههای دیگری دارید و بايد تحويل دهيد. به طوریکه به من گزارش شده است، عدهای زیر شکنجه مردهاند و قصد آنها، فقط ظلم به مردم است؛ و گرنه کدام یک از ما، به پادگانهای نظامی، حمله یا خانههای مردم را غارت كردهایم.
اینها همهاش بهانه است تا مردم مظلوم را سرکوب کنند. رضاخان که با زور سر نیزه به قدرت رسیده است و حکومت میکند، میترسد که کسی مانند خودش پیدا شود و حکومت را از دستش بگیرد. ای مردم، به اين دليل شما را خواستم که بگویید، صلاح کار چیست؟ و ما در برابر حکومت غیرقانونی پهلوی چه کنیم؟ آیا تسلیم شویم یا نه؟
تعدادی از ریشسفیدان، گفتند، اگر میشود تعدادی تفنگ کهنه، تحویل دهیم. خان که از این حرف خوشش نیامده بود رو به دیگران کرد و گفت: «همه، نظرشان را اعلام كنند.» در این میان، ماندنی (یکی از ریشسفیدان) گفت: «آدم مرده، تسلیم میشود. تفنگ از آدم کشته میگیرند.» ماندنی همینطور حرف میزد و خان سرش را به نشانهی تأیید، تکان میداد. ماندنی ادامه داد، اگر اینطور است که این چند نفر میگویند، در جواب نامهی نایب جلالخان بنویسید: «ما همه، مردهایم و در بین ما آدم زنده وجود ندارد.»
خان، وقتی این سخنان را شنید، خون، در رگ غیرتش به جوش آمد و رنگش سرخ شد. گفت: «همهی شما حرفهای ماندنی را شنیدید؟» همه گفتند: بله. خان گفت: «حالا گوش کنید؛ من به تنهایی هم که شده، تا خون در بدن دارم، تسلیم نخواهم شد. حال، خدا وکیلی، هر کس با ما هم عقیده است، دستش را بالا ببرد.» همهی
افراد، دستشان را بالا بردند و گفتند: «ما در برابر قرآن مجید، سوگند یاد میکنیم که همه با هم متحد باشیم و اسلحهای تحویل ندهیم و با قزاقهای رضاخان هم مبارزه و تا آخرین قطرهی خون خود از منطقه دفاع كنيم و تسلیم نشویم.
در پایان جلسه، با توجه به نظرهاي تمام افراد حاضر، خان در جواب نامهی نایب جلالخان، بدون مقدمه، اینگونه نوشت: «نایب جلالخان! فرماندهی قزاقهای کازرون، اولاً ما تفنگهای خود را تحویل نمیدهیم و در آینده نیز تحویل نخواهیم داد. ثانياً ما حکومت پهلوی را به رسمیت نمیشناسیم و نخواهیم شناخت، تسلیم هم نمیشویم و نخواهیم شد. همانطوری که اطلاع دارید، کسانی که در فارس، تسلیم شدهاند، یا در زیر شکنجه مردهاند یا زندانی شدهاند و شما مانند گرگ گرسنه، به جان مردم افتادهاید. به هیچکسی، رحم نمیکنید. آنچه که میگویم با دلیل و مدرک است. مگر رضاخان با قدرت اسلحه، این مملکت را چپاول نمیکند؟ و خون مردم را نمیمکد؟ مگر یک عده آدم وحشی، به فارس نفرستاده است که مردم را پارهپاره کنند؟ ما اگر تسلیم شویم، گرگهای رضاخان، زودتر ما را پارهپاره خواهند کرد. ما به اندازهی کافی، اسلحه داریم و از خود دفاع خواهیم کرد. اگر پیروز شدیم به کام رسیدهایم و اگر شکست خوردیم، به کوهها پناه میبریم و نام ننگ را روی خود نمیگذاریم. عاقبت هر انسان، مرگ است نه ننگ.»
قاصد، جواب نامه را دو روز بعد، در قزاقخانه (پادگان نظامی) تحویل نایب جلالخان داد. نایب جلالخان، پس از دریافت جواب نامه، با عجله و بدون مشورت با دیگر سران کازرون، نایب جرجانی، وکیل محمد و نایب شعبانعلی را به دفتر محل کار خود فرا خواند و رو به آنان گفت: «زود بروید؛ این یاغی زبان دراز را دستگیر کنید و نزد من بیاورید.» وکیل جرجانی گفت: صبر کن با هم مشورت کنیم. یکی از ما، با تعدادی قزاق میرویم، او را دستگیر میکنیم و
میآوریم. عجله نکن و به خودت هم فشار نیاور، عجله، کار شیطان است. نایب جلالخان کمی آرام شد و گفت: «حالا که اینطور است، هر کدام از شما نظر خود را اعلام کنید.» در آخر، تصمیم بر این شد که نایب شعبانعلی با 30 نفر قزاق به الیف، اعزام شوند.
خیلی زود این کار صورت گرفت و قزاقها، پس از دو روز راهپیمایی، از راه بناف، وارد قریهي الیف شدند. از آن طرف، معصومعلیخان بعد از جوابی که به نامهی نایب جلالخان داده بودند تا حدودی خود را آمادهی مقابله با قزاقهای رضاخان کرده و به تمام مردان قریهي الیف دستور آماده باش داده بود و برای اینکه غافلگیر نشوند، هر روز یک نفر قراول، با دوربین روی تپهی مشرف به روستا، دیدبانی میداد. در روز ورود قزاقها به الیف، قراول، شخصی به نام علیباز بود. او گرد و خاکی را از دور دید. با دوربین، مشاهده كرد که 25 الی30 نفر، سوار بر اسب، با لباس نظامی به سوی روستا، در حال حرکتند. علی باز، سریعاً مشاهدات خود را به اطلاع خان رساند. خان که در میدان چوگان با دیگر جوانان، مشغول بازی بود، این موضوع را بیاهمیت تلقی كرد و گفت: فرستادن این تعداد قزاق، برای ما خیلی مهم نیست. نایب جلالخان، ما را دست کم گرفته و میخواهد با این تعداد اندک نظامی، ما را خلع سلاح کند. کور خوانده است. شما خونسردی خود را حفظ کنید و نترسید که پیروزی از آن ماست.
او فوراً به غلامرضا فرزند علی اسکندری و حسینعلی شهریاری و جعفر،دستور داد که همینجا کمین کنند و گفت، با علامت دست من، تیراندازی كنيد و آنان را از بین ببرید. وقتی قزاقها به روستا، نزدیک شدند، خان را در میدان چوگان، در حال بازی با جوانان دیدند. آنها که خان را نمیشناختند، نزد او آمدند و گفتند، خانهی خان کجاست؟
خان در جواب گفت: صبر کنید، او را خواهید دید.
نایب شعبان، رو به معصومعلی کرد و گفت: باید خان بیاید، پای ما را ببوسد و ما را از اسب پیاده کند و اسلحههای خود و مردم را تحویل دهد. او شروع به تهدید و قدرت نمایی کرد.
معصومعلی رو به قزاقها گفت: آمدهاید اسلحهها را جمعآوری کنید؟ گفتند بله.
خان گفت: فرض کنید من خان هستم، کدام یک از شما فرماندهايد؟ نایب شعبان گفت: من نایب شعبانعلی و بنا به دستور نایب جلالخان به اینجا آمدهام تا اسلحههای شما و مردم روستا را جمعآوری كنم. خان که اسلحهاش آمادهی شلیک بود وآن را زیر پارچهای گذاشته بود، سریع آن را برداشت و گفت: حالا که اینطور شد؛ من اول اسلحهی خودم را تحویل ميدهم؛ بعد با هم برویم سراغ دیگران.
نایب خوشحال شد، به این خیال که او قصد تحویل دارد. اما خان، ناگهان ماشه را فشرد و با شلیک گلولهای، کتف نایب را سوراخ کرد. نایب از روی اسب به زمین افتاد؛ اسب رم کرد و پای نایب در رکاب گیر کرد. اسب نایب را کشانکشان با خود برد. نایب در گودالی افتاد و خان دو تن دیگر از قزاقها را با گلوله از اسب به زمین انداخت و کشت. در این میان، غلامرضا و حسینعلی و جعفر با اشارهی خان قزاقها را هدف قرار دادند و 8 تن از آنان را کشتند و دو تن دیگر را زخمی كردند و بقیه نیز اسلحه خود را به زمین انداختند و فرار کردند. مجروحان را هم با خود بردند و از طریق کمارج، راهی کازرون شدند.
معصومعلیخان، میتوانست بقیه قزاقها را از بین ببرد اما چون خودشان اسلحههایشان را زمین انداختند، دستور داد، آنها را تعقیب نکنند تا بروند و گزارششان را به اطلاع فرماندهی خود برسانند و تا سران نظامی و سیاسی حکومت پهلوی در کازرون بفهمند با چه کسی طرفند و بدانند که مردم الیف وبناف، با دیگران تفاوت دارند و به آسانی تسلیم نمیشوند، به هیچکس هم باج
نمیدهند و در آینده نیز چنین نخواهد شد.
پس از چند، روز تعدادی از قزاقهایی که جان سالم به در برده بودند، خود را به قزاقخانهي کازرون رساندند و شبانه گزارش خود را به اطلاع نایب جلالخان، فرماندهی قزاقخانه (پادگان نظامی) رساندند. نایب جلالخان، از ترس و وحشت و از دستپاچگی، دست و پای خود را گم کرد و مدام بر سر و صورت خود میزد و میگفت: وای که بدبخت شدیم. میترسم که معصومعلیخان بیاید و ما را در این پادگان، دستگیر کند و با خود ببرد. به وکیل جرجانی، دستور داد: به تمام قزاقهای پادگان آماده باش بدهید و مرخصیها را تا اطلاع ثانوی، لغو کنید.
او اصلاً متوجه نشد که شب از نیمه گذشته است؛ همان موقع، با تعدادی سرباز، سراسیمه خود را به منزل شجاعنظام رسانید. دقالباب کرد. پیشخدمت از پشت گفت: کیستید، این نصف شبی با چه کسی کار دارید؟
نایب جلالخان گفت: من نایب جلالخان هستم. اتفاقی افتاده است که الساعه باید شجاعنظام را ملاقات کنم. پیشخدمت گفت: ایشان خوابند.
نایب گفت: زود او را بیدار کن که بدبخت شدیم. پیشخدمت با ترس و لرز، شجاعنظام را بیدار کرد و نایب جلالخان، وحشتزده وارد اتاق شد.
شجاعنظام گفت: این وقت شب، چه خبراست؟
نایب گفت: بدبخت شدیم! قزاقهایی که به الیف، فرستاده بودم، قتل عام شدند، تعداد اندکی هم که جان سالم بردهاند، یا مجروحاند و یا از ترس مریض شدهاند. نایب شعبون، هم زخمی شده است با خود معصومعلیخان با گلوله کتفش را سوراخ کرده. خاک بر سر ما کند؛ میترسم. شجاعنظام: هزیون میگویی. نایب جلالخان: نه هزیون نمیگویم.
شجاعنظام گفت: «شما با من مشورت نکردید و بدون برنامه، قزاقها را به منطقهی الیف فرستادید و آنها را به کشتن دادید. خیال کردهاید مردم الیف و بناف هم مثل مردم روستاهای دیگر، یک اسلحهی کهنه تحویل میدهند و تسلیم میشوند. نه اینطور نیست. آنان خودشان و پدر، اجدادشان همیشه در تمام حکومتها یاغی بودهاند. مردم مناطق الیف و بناف با مردم دیگر روستاها تفاوت دارند. مردم روستاهای اطراف کازرون، کشاورزی و دامپروري ميكنند و برای حفظ دام و کشاورزیشان، یک اسلحهی کهنه دارند؛ اگر فشار آورده شود، آن را تحویل میدهند؛ ولی مردم الیف و بناف، مردمانی سخت کوش، شجاع وبیباکاند و با همین اسلحه، امرار معاش میکنند. از دیگران، باج و از کاروانها، گوشی (عوارض) ميگيرند و از روستاهای همجوار، باجخواهی میکنند و راهزنی هم میکنند. حالا فهمیدی که باید قبل از اعزام نیرو به الیف با من مشورت کنید. اكنون چاره این است که اين اتفاق افتاده را به اطلاع سرلشکر برسانید و از ایشان استمداد بخواهید. فردا اول وقت، یک طبیب به قزاقخانه ببرید تا مجروحان و بیماران را مداوا کند. البته سعی کنید تا این خبر، در بین مردم، پخش نشود تا ندانند ما از چند یاغی پا برهنه، شکست خوردهایم.»
فردای آنروز در قزاقخانه، سران نظامی و سیاسی کازرون تشکیل جلسه دادند و یک نامه هم با پیکی به شیراز فرستادند و خبر کشته شدن قزاقها را معصومعلیخان به اطلاع فرماندهی قوای فارس رساندند و تقاضای کمک کردند و گفتند ما با اين نيروي اندك، قادر نیستیم به جنگ او برویم چون ممكن است، دوباره شکست بخوريم. در آن جلسه، مقرر شد تا نیروی نظامی کافی از شیراز نیاید، هنگ کازرون، دست به هیچ اقدامی نزند.
یک سال از شکست قزاقها در منطقهی الیف گذشت. نایب جلالخان، هر وقت این اتفاق ناگوار را به یاد میآورد، مانند مار زخمی به خود میپیچید. تمام فکر و ذکرش این شده بود که چگونه میتواند انتقام بگیرد. اما همانگونه که قبلاً ذکر شد، رضاخان عدهای از بیرحمترین افسران خود را با تعداد قابل توجهی نيرو در شیراز، گرد هم آورد تا تمام خوانین فارس را سرکوب کند. فرماندهی قوای فارس، هنگام اعزام گروهها به نقاط مختلف، یک گروه هم به کازرون، گسیل داشت. این گروه که مأموریتش، خلع سلاح، دستگیری یا کشتن معصومعلی بود، در حدود مرداد 1305 وارد پادگان نظامی کازرون شد.
ورود فوج پهلوی به پادگان کازرون، نایب جلالخان را واداشت تا به تدارک قشون و اعزام آن به منطقهی الیف و بناف، برای سرکوب خان منطقه بپردازد. بنا به دستور نایب جلالخان، سران نظامی و سیاسی کازرون تشکیل جلسه دادند و مقرر شد، نایب جلالخان، خود شخصاً فرماندهی قشون اعزامی به الیف و بناف را به عهده گیرد و نایب شعبانعلی را جانشین خود در کازرون قرار دهد. تاریخ اعزام قشون، باید مخفی بماند؛ چون هم در شهر و هم در خود پادگان، مخالفان حکومت پهلوی وجود داشت و تعدادشان هم کم نبود. این مخالفان، فوراً گزارش حرکت قشون را به اطلاع معصومعلیخان میرساندند.
در یکی از روزهای اوایل شهریورماه، قبل از اذان صبح، نایب جلالخان به وکیل محمد، دستور داد تا تمام نظامیان حاضر در پادگان را در میدان صبحگاهی با تمام تجهیزات به صورت دستههای مختلف از جمله سواره نظام، پیاده نظام، توپخانه و تدارکات به خط کند. دستور اجرا شد و تمام نظامیان طبق فرمان نظامی، به خط شدند. سپس نایب جلالخان به همراه شجاعنظام، از نظامیان
بازدید كرد. بدین ترتیب، فوج پهلوی، همراه یک گروهان از هنگ کازرون از پادگان خارج و از راه کمارج، عازم الیف شدند.
بعد از ظهر بود، هنگامیکه خورشید داشت به سوی غرب، سرازیر میشد، قشون پهلوی وارد بناف شد. روزی که قشون از پادگان کازرون براي سرکوب کردن خان الیف، خارج شد، گزارش گران بدون فوت، وقت خبر اعزام قشون را به اطلاع معصومعلی رساندند.
تدارک چنین دید معصومعلی *** کند جنگ با لشکر پهلوی
خان بلافاصله، جلسهای برای چگونگی دفاع از روستا و مقابله با قشون پهلوی در مسجد، تشکیل داد. با تمام تفنگچیها به مشورت نشست. سپس آنها را در میدان بیرون مسجد به صورت واحدهای نظامی درآورد و هر طرف روستا را به یک واحد سپرد و فرماندهی هر واحد را تعیین كرد. در این میان، حوزهی دفاعی هرکس مشخص شد و بنا به نوشتهي نورمحمد مهرنجاني، فرماندهی جنگ را به صفر سپرد. ملاعوض، شنبه و غلام علی که خود از مخالفان سرسخت حکومت رضاخان بودند، از معصومعلیخان اجازه خواستند که به محض ورود قشون به منطقهی بناف، آنان را هدف حمله قرار دهند و گفتند: «اگر اجازه بدهید، طوری به قشون حمله خواهیم کرد که کسی زنده نماند و سالهای سال، خیالتان را راحت خواهیم کرد.» ولی، خان چنین اجازهای نداد و از آنان خواست تا راه عبور قشون را باز گذارند تا به الیف بیایند و به ملاعوض گفت: هنگام حمله، شما تعدادی تفنگچی برای کمک به ما به الیف بفرستید. اگر نظامیان، شکست خوردند و به طرف کمارج گریختند، اجازه بدهید تا مجروحان خود را هم ببرند. به سربازان فراری و شکست خورده که در حال فرارند، حمله نکنید. اگر خدای نکرده، ما از عهدهی آنان برنیامدیم، آن وقت تمام مردم منطقهی بناف را براي جنگ، بسیج کنید و از طرف من از مردم قهرمان و سلحشور بناف، بسیار
تشکر كنيد.
به طوریکه از گذشتگان نقل شده، علت اینکه معصومعلیخان اجازه نداد در منطقهی بناف به قشون نظامی، حمله شود، این بود که احتمال میرفت، قشون به طور کامل در بناف، شکست نخورد؛ زیرا موقعیت منطقهی بناف با الیف بسیار متفاوت بود و در صورت حمله به قشون در بناف، قشون میتوانست ساعتها از خود دفاع کند و در صورت شکست، میتوانست عقبنشینی کند و به دشت کمارج برگردد. ولی روستای الیف از نظر راهبردي در جایی قرار گرفته که چهار طرفش را کوههای بلند، مانند دیوار احاطه كرده است و هر لشکری وارد آن گود شود در محاصره قرار میگیرد. جنگلهای فراوان هم باعث میشود که قشون مهاجم، دید کافی نداشته باشند و هر لحظه ممکن است از پشت درختان جنگلی هدف حمله قرار گیرند.
معصومعلیخان، فرماندهای بود که سیاست جنگی فوقالعادهاي داشت. یک نابغه بود که در میدان جنگ، چنان فرماندهی میکرد که گویی سالهای سال در دانشکدههای نظامی آموزش دیده باشد. ایشان در همه نوع جنگ، مهارت کافی داشت به طوریکه هیچگاه در برابر قشون تا دندان مسلح پهلوی شکست
نخورد. او میدانست که با نیروی اندک خود، چگونه با سربازان فراوان دشمن بجنگد و چنان گوشمالی به قشون پهلوی داد که با گذشت زمان، هنوز مردم منطقهی کازرون، آن را فراموش نکردهاند. پیرمردان برای دیگران نقل میکنند و از آن حدیث و داستان ساختهاند.
مرحوم نورمحمد مهرنجانی در اینباره مینویسد:
ندیدی که معصوم چو بيداد کرد! *** همه لشکر پهلوی، خوار کرد
تمام نظامی گریزان شدند *** به خاک سیه ریزریزان شدند
معصومعلیخان به جنگجویان بناف گفت: بگذارید تا قشون به طرف الیف حرکت کند تا خودم به حساب آنها برسم. اگر دستور خان نبود، جنگجویان بناف به قشون حمله میکردند و بعید به نظر میرسید که شکست بخورند. به هر حال، قشون از کنار روستای بناف، عبور کردند و راه الیف را در پیش گرفتند، سپس وارد آستانه شدند. آستانه یا به گویش محلی «آسونه» بلندایی است که وقتی کسی وارد آن میشود، دید کافی بر روستای الیف دارد و از راه دور، کاملاً روستا وحتی قلعهی مشرف بر روستا پیداست. راه اصلی روستا از آنجا میگذرد. قشون پهلوی در آن محل، اطراق كرد تا راه نفوذ به روستا را بررسی كند. نایب جلالخان، دستور داد، توپها را از اسب، پایین آوردند و قشون را به دو قسمت تقسیم كرد: 1- سواره نظام و پیاده نظام. 2- توپخانه و تدارکات (پشتیبانی)
او با دوربین از بالای تپه، قریه و اطراف آن را بررسی كرد و نگاهی هم به اطراف خود انداخت. وقتی خود را فرماندهی یک فوج و یک گروهان نظامی مسلح دید، بسیار مغرور شد. رو به نظامیان کرد و گفت: «هیچ نترسید؛ تمام اهالی این روستا، یکصدم ما هم نیستند. مگر این روستا، چند تا تفنگچی دارد؟به محض دیدن ما، تسلیم خواهند شد. آن زمانکه قزاقهای ما از معصومعلیخان شکست خوردند، حدود 30 نفر بودند؛ الآن، ما یک قشون نظامی هستیم.
نایب جلالخان، سوار بر اسب به طرف روستا حركت كرد. پشت سر او تمام نظامیان، اعم از سواره و پیاده به صورت یک ستون، براي مبارزه با خان الیف به راه افتادند. این قشون در 15 بهمن 1305 شمسی، مصادف با 1345 قمری با تمام تجهیزات روز، نزدیک روستا در محلی به نام کنار لک آویز رسیدند.
بنا به نوشتهي نورمحمد مهرنجانی، معصومعلی که فرماندهی نیروهای خود را به
صفر سپرده بود به او دستور داد تا تمام اطراف روستا را سنگربندی کنند و در جایجای آن، تفنگچی مستقر شود. قلعهی روستا یا تل سیفه را به غلامرضا اسکندری و ماشاالله رجب و حسینعلی شهریاری و جعفر و تعداد دیگری از تفنگچیان سپرد. عدهای هم در داخل روستا کمین کردند.
قابل ذکر است روزی که معصومعلی، براي مقابله با قشون پهلوی، تفنگچیها را در صحن مسجد، ساماندهی میکرد، یکی از آنان به نام جان بابا را براي جمعآوری تفنگچی به روستاهای پیرمهلت، بکر، محسنآباد و تنگ مناره فرستاد و به خلیفه غلامشا، متولی بقعهی متبرکهي پیرمهلت هم پیام داد که دست استمداد به سوی آن پیر، که دارای معجزات فراوان است، دراز کند و از او یاری بخواهد تا بتوانند بر قشون پهلوی فایق آيند. تفنگچیها، به موقع به الیف رسیدند، آنها تقریباً یک دستهی کامل بودند و ارشد آنان، شهریار شهسوار و احمد فتحالله بودند. البته عدهای از تفنگچیان معصومعلیخان هم، اهل قریهی بناف بودند. این تفنگچیان، بنا به دستور خان از تپهی الیف پهن تا کنار لک آویز، مستقر شدند و پشت سنگها و موانع سنگر گرفتند. یک هفته قبل، معصومعلیخان از اعزام قشون، به الیف خبردار شد و چهار نفر از افراد خود را برای خرید فشنگ، به خشت و کنارتخته فرستاد. این چهار نفر که رئیسشان شكرالله رجب بود، پس از رسیدن به کنارتخته، ابتدا به خانهی دوستان قدیمی خود سر زدند و هر طوری که شد، مقدار زیادی فشنگ خریدند. این افراد،تقریباً کوله پشتیهاي خود را پر از فشنگ کردند و براي حفاظت از آنها، یک قبضه تفنگ ده تیر هم خریدند و بدون فوت وقت، راهی الیف شدند.
آنها وقتی که به نزدیکی روستای پیرمهلت رسیدند، چنان خسته و کوفته بودند که دیگر رمق حرکت نداشتند. ناچار، با فرا رسیدن شب، به خواب رفتند. حدود ساعت 12 شب، شکرالله به رفقایش گفت: «بلند شوید تا حرکت کنیم؛ من
علاوه بر اینکه خوابهاي وحشتناک میبینم، سرم را که بر زمین میگذارم، صداهای عجیب و غریب میشنوم؛ شما اگر نمیخواهید، بیایید من نمیتوانم اینجا بمانم و میخواهم به راه بیفتم. حتماً اتفاق ناگواری در پیش خواهد بود. هر چهار نفر، با کوله پشتیهای سنگین خود به طرف الیف، حرکت کردند و همین که به روستا رسیدند، روستا هدف حملهی قشون قرار گرفت و شکرالله بلافاصله، فشنگهای خریداری شده را بین تفنگچیان، تقسیم كرد و بقیه را به قلعه، انتقال داد. اما نایب جلالخان، پیشاپیش قشون، برای تصرف روستا و سرکوب خان الیف، اسب خود را به صورت چهار نعل میتاخت و بقیهي نظامیان هم پشت سر او سواره و پیاده میتاختند و میدویدند. چون به تیررس تفنگچیهای معصومعلیخان رسیدند، هدف حمله قرار گرفتند. به طوریکه گفته شده، حسینعلی شهریاری، چهار تیر به سویش شلیک کرد، اما گلولهها به او اصابت نکرد و همچنان پیشاپیش میتاخت تا اینکه گلولهی پنجم را غلامرضا اسکندری، شلیک کرد که به پیشانی اسب او خورد و نایب جلالخان، نقش بر زمین شد.
از تپهی الیف پهن تا داخل روستا، تفنگچیهای مستقر، قشون پهلوی را هدف حمله قرار دادند که در این میان، عدهای از نظامیان کشته و زخمی شدند. نایب جلالخان، خود را در یک شیار دره، پنهان كرد و دستور داد تا گروهان سواره نظام، او را رها نکنند و حالت دفاعی به خود بگیرند و گروهان پیاده نظام، بهروستا یورش ببرند. در همین گیر و دار، ملاعباس برادر بزرگخان، متوجه شد که نظامیان و گروهان توپخانه، توپها را آمادهي شلیک میکنند. صدا زد و گفت: «آهای صفر... به تفنگچیهای داخل قلعه و روستا بگو، توپها را آمادهی شلیک کردهاند؛ قلعه را تخلیه کنید و از روستا فرار کنید. از این به بعد، جنگ با توپخانه است. ولی در قلعه، غلامرضا اسکندری، ماشاالله رجب، حسینعلی
شهریاری و جعفر (برادر خان)، مشغول دفاع از روستا بودند و هر جنبندهای را به گلوله میبستند. نظامیان پیادهي قشون، همچنان در حال پیشروی به داخل روستا بودند. مبارزان الیف همچنان جنگیدند که یورش قشون پهلوی را دفع و نظامیان را در ورودی روستا، زمینگیر کردند همچنين با دستور مبارزان، روستا و قلعه را تخلیه كردند. همین که قلعه و روستا تخلیه شد، توپخانه، قلعه و روستا را زیر آتش گرفتند. ابتدا گلولهی توپی نزدیک قلعه، فرود آمد که بر اثر آن، مادر علیویس کشته شد و دومین گلولهی توپ قلعه را فروریخت و گلولههای بعدی، تعداد زیادی از خانههای مردم را ویران ساخت و اکثر احشام از بین رفت و خانه و کاشانهی مردم، با خاک یکسان شد. جنگ توپخانه، مردم روستا را وحشتزده كرد؛ به طوریکه زنان و كودكان و سالخوردگان، با پای برهنه، به سوی جنگلهای اطراف روستا میدویدند و گریه و زاری میکردند و بر رضاخان و قشونش، نفرین میفرستادند. مدام خانههای مردم روستا با توپهای شنیدر و مترلیوز با گلولههای 10پوندی، خراب میشد.
دود باروت و گرد و خاک، همه جا را فرا گرفته و محشری به پا شده بود؛ اما گروهان پیاده نظام، به خیال اینکه قریهي الیف ویران شده و مردم هم با توپ از بین رفتهاند و بازماندههای آنان، تسلیم خواهند شد، مغرورانه مجدداً به روستا یورش بردند. با دستور خان، حملهی برقآسای تفنگچیان از جمله شهریار، شهسوار، ماشاالله، احمد فتحالله، جعفر، صفر، غلامرضا، حسینعلی و فریدون، علیه قشون آغاز شد. مبارزان که خونشان به جوش آمده بود، چنان به قشون پهلوی، یورش بردند و بر آنان فشار آوردند که گروهان پیاده نظام با دادن کشته و مجروح زیادی عقبنشینی کردند. در این میان، چند نفر از مبارزان نیز مجروح شدند. بیش از پنج گلوله در پای قلی، پدر جهانگیر، اصابت کرد و به سختی مجروح شد.
در این مبارزه، تمام مردم منطقهی الیف شرکت داشتند که آوردن نام تکتک آنها، در اين نوشته مقدور نيست. اما... گروهان پیاده، کشتههای خود را رها کردند و مجروحان را همراه خود نزد جلالخان بردند. همگی به آستانه، محل اولیهي تجمع نظامیان برگشتند. نایب جلالخان، باقی ماندهی افراد خود را جمعآوری و شمارش كرد و با پشتیبانی و توپخانه به طرف کمارج گریختند. ولی معصومعلیخان، به تفنگچیان دستور داد، آنان را تعقیب نکنند. او گفت: «با قدرت خداوند، قشون شکست خورده است. بگذارید تا مجروحان خود را هم بردارند و بروند؛ آنها بودند که به ما حمله کردند و ما نیز از خود و سرزمینمان دفاع کردیم. من راضی نیستم خون سرباز بیگناهی ریخته شود.»
خبر شکست قشون پهلوی، ابتدا در شهر و روستا بین مردم پخش شد و سپس پیکی از طرف نایب جلالخان، به اطلاع فرماندهی قوای فارس رساند. این خبر ناگوار، چنان غافلگیرانه بود که سرلشکر، از ترس، بدنش لرزید و چنان وحشتی او را فرا گرفت که نزدیک بود، سکته کند. چند شب، خوابش نمیبرد و دايم میگفت: «اگر اعلیحضرت، با خبر شوند، پوست از سرم میکند.»
اما استاد نورمحمد مهرنجانی چنين توصيف كرده است:
چنين گفت معصومعلی با صفر *** چوخورشید فردا برآوردسر
به امید یزدان پیروز گر *** به اردوی دشمن نماند نفر
سحرگه به فرمان معصومعلی *** بر آویخت با لشکر پهلوی
علی باز تفنگش برآویخته *** به دوربین همه راهها دوخته
به پیچان غباری در آن پهن دشت *** چو زلف عروسان نمودار گشت
همی دید چون لشکر پهلوی *** بگفتا به جعفر و معصومعلی
چو معصومعلیخان به میدان بشد *** صداي گلوله به کیوان شد
پس از اينكه قشون حکومت پهلوی، در دومین حمله به مناطق الیف و بناف شكست خوردند و گزارشهای پيروزي مبارزان منطقه، به فرماندهی معصومعلی خان و تشدید مبارزات مسلحانهی او علیه نیروهای دولتی، در پاسگاهها و ناامن نمودن راههای حوزهی استحفاظی جنوب، از جمله شیراز- بوشهر به مركز استان مخابره شد، فرماندهی قوای فارس، نایب جلالخان، فرماندهی نظامی و شجاعنظام، فرمانفرمای کازرون را براي مذاکره و دستورات لازم به شیراز فرا خواند. آنچه بعداً در منطقه اتفاق افتاد، معلوم شد که دستورات فرماندهي قوای فارس بوده است. از جمله تغییر فنون نظامی و اطلاعاتی فرماندهي قوای فارس، آشکارا میدانست، که تا مردم منطقه متحدند، هزار بار هم لشکرکشی کند، شکست خواهد خورد. به همین سبب دستور داد که از این پس در جنگ، نایب جلالخان و شجاعنظام، سیاست حیله و نیرنگ و مکر و نفاق را در پیش گیرند و شیوهی تفرقه بینداز و حکومت کن را سرلوحهی کار خود قرار دهند. در غیر اینصورت، همچون گذشته شکست خواهند خورد و با این شیوه، میتوانند فرماندهان مبارزان را یکی پس از ديگري نابود و از صحنه، خارج کنند.
نایب جلالخان و شجاعنظام، پس از پایان جلسه از فرماندهی قوای فارس خداحافظی کردند و عازم کازرون شدند. شجاعنظام و نایب جلالخان، با به کارگیری دستورات مافوق خود با تغییر فنون جنگی، موفق شدند با تفرقهاندازي، کمکم زمینه را برای نابودی سران مبارزان فراهم آوردند. در همين راستا نایب جلالخان و شجاعنظام، چند نفر به عنوان قاصد به منطقهی الیف و بناف فرستادند و تعدادی از افراد نه چندان سرشناس محلی را که محسن معینی به آنها معرفی کرده بود، محرمانه در جلسهای که قرار شده بود در کازرون
برگزار شود، دعوت کردند و از آنها خواستندکه هنگام شرکت در جلسه، اسلحهشان را نیز بیاورند و تحویل بدهند و تأمین بگیرند و مقداری پول هم به عنوان پاداش دریافت كنند.
تاریخ برگزاری جلسه نیز به این افراد، اعلام شد؛ ولی دعوتشدگان روستای بناف به قاصد گفتند، به شجاعنظام و نایب جلالخان بگویید ما نیازی به تأمین نداریم و خودمان میتوانیم از جان و مالمان محافظت کنیم. به همين دليل با شما همکاری نمیکنیم و در آینده نیز نخواهیم کرد. سلاحهايمان را هم به شما تحویل نمیدهیم و نخواهیم داد؛ نیازی به پول شما هم نداریم. قاصد وقتی که وارد قریهی الیف شد، تمام دعوتشدگان، قبول کردند که سلاحشان را تحویل بدهند و طبق دستور، عمل و در جلسه هم شرکت کنند. این جلسه، در وقت مقرر یعنی 27 شهریور 1306پیش از ظهر، در منزل شجاعنظام، فرمانفرمای وقت کازرون با حضور آقایان: سلطان نایب جلالخان و وکیل شعبانعلی و نایب جرجانی، وکیل محمد و محسن معینی و خود شجاعنظام و تنی چند از دعوتشدگان الیفی تشکیل شد.
شرکتکنندگان الیفی، تعدادی اسلحهي کهنه و به درد نخور با خود آورده بودند؛ که تحویل جلالخان دادند و از روستای بناف، کسی در جلسه نبود؛ زیرا مردم بناف، برای نمایندگان دولت در کازرون هیچ ارزشی قايل نبودند. در این جلسه، نایب جلالخان با خوش آمدگویی به حضار، رو به آنان به ويژه افراد محلی که از الیف آمده بودند کرد و گفت: همانطور که خود بهتر میدانید، تعداد سه تاچهار نفر از مردم محلی خودتان از دولت یاغی شدهاند. همین افراد، تعدادی از کسان شما را نیز کشتهاند و آنها با جمعآوری عدهای تفنگچی، منطقهی جنوب فارس را ناامن کردهاند. این شخص، (منظور معصومعلی) خان نیست، راهزن است؛ زیرا اگر خان بود، طبق دستور حکومت پهلوی عمل میکرد و از طرف
سرلشکر مجوز داشت.
شما خودتان میدانید که این مرد، حتی به مأمورهای ما هم رحم نکرد و آنان را کشت. بسیاری از نظامیان ما را به خاک و خون کشید؛ بارها در جمع مردم، به شخص اعلیحضرت توهین کرده و ما را هم نوکر و جیرهخوار خطاب میکند. تکرار میکنم، این شخص، دستش به خون سربازان و دیگر افراد نظامی و مردم محل آلوده است. از شما تقاضامندم، دست در دست ما بگذاريد و با ما همکاری کنید تا این دشمن مشترک را از بین ببریم. من از طرف سرلشکر، به شما قول شرافتمندانه میدهم که بعد از نابودی این شخص، شما جانشین او خواهید شد، پاداشی هم که در خور شأنتان باشد، به شما خواهیم داد؛ بهجای این سلاحهاي کهنه هم در آینده، به شما اسلحهی نو دولتی خواهیم داد. این چند نفر از مردم الیف، قبول کردند و گفتند، هر چه شما دستور بدهید، ما عمل میکنیم.
طبق قوانین موجود، منشی نایب جلالخان، قلم و کاغذی آورد و صورت مجلسی نوشتند و تمام حضار، امضا کردند. بدین ترتیب، این افراد محلی تأمین جانی گرفتند و تسلیم حکومت پهلوی شدند و تعهد دادند با دولت همکاری كنند. سپس رسید سلاحهايشان را نیز دریافت کردند.
در پایان جلسه، پس از صرف ناهار، حضار برای سلامتی شاه و پیروزی قشون، حکومت، دعا کردند. نایب جلالخان به هر یک از تأمین گرفتهها، یک بسته شیرینی و مقداری پول و لباس به عنوان هدیه، پاداش داد.
اينها پس از دریافت تأمین جانی و وعده و وعید از نمایندگان حکومت پهلوی،
به قریهی الیف برگشتند. این تأمین گرفتههای محلی، چنان بین مردم تفرقه انداختند که بیش از 50 درصد آنها خان را رها کردند. یا به حکومت پیوستند و تأمین گرفتند و یا میانه روی پیش گرفتند و بیاعتنا شدند.
معصومعلیخان، هر چه مردم را نصیحت کرد، راه به جایی نبرد و نتوانست آنها را با خود همراه کند، زیرا دشمن بدون صرف هزینه و دادن تلفات، با حیله و نیرنگ تا داخل سنگر مبارزان نفوذ کرده بود.
کمکم خبر تأمین جانی گرفتن عدهای از مردم الیف، در بین اهالی منطقه پیچید. این خبر معصومعلیخان را وادار كرد تا مردم را موعظه کند. خان در تاريخ 15 مهر 1306 بعد از ظهر، مردم را در مسجد روستا جمع و اینگونه شروع به سخنرانی كرد: «بسمالله الرحمن الرحیم. با عرض سلام به همهی شما برادران، آیتالله حاج شیخ ابوتراب بحرانی، بزرگترین روحانی وقت کازرون که دوست و استاد من میباشد، بارها این آیه از کلامالله مجید را به من یادآوری کردهاند: «وَاعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَميعًا وَلا تَفَرَّقوا»؛ یعنی همگی به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید.
ای عزیزان من! هیچ یک از حکومتهای گذشته، از پدران و اجداد ما، باج نخواستهاند. حکومت رضاخان از ما اسلحه میخواهد؛ پول میخواهد؛ میخواهد ما کشاورزی کنیم و بیشتر درآمدمان را به آنها مالیات بدهیم. باغها که جای خود دارد، بابت درختان خودرو و علفهاي خودرو هم مالیات میخواهند. بیایید همکاری کنید تا در برابر این ستمها مقاومت کنیم. هرکس در سرزمین خودش باید آزادانه زندگی کند و درآمدش هم برای خودش باشد. اگرما مقاومت کنیم، مردم کوهمره و بویراحمد و دیگر مناطق فارس هم مقاومت میکنند و توان را از حکومت رضاخان خواهیم گرفت.
ای برادران من! شما این را به چشم خود ديديد که مأموران حکومت پهلوی، در
میدان چوگانبازی به ما توهین کردند و گفتند، شما باید بیایید و پای ما را ببوسید و ما را از اسب پیاده کنید. حتی فحاشی کردند. براي نابودی ما لشكر فرستادند و خانهها را برسرمان خراب کردند.
حکومتی که مأمورانش برای انسان، ارزش و احترام قائل نیستند، حکومت نیست. حکومتی که مورد تأیید روحانیون نیست (منظور آیتالله حاج ابوتراب بحرانی و آیتالله بهجتالعلما) حکومت نیست و مشروعیت ندارد. رضاخان و مأمورانش یک دسته دزد و چپاولگرند. سزاوار نیست که ما با آنها همکاری کنیم و آنها را به رسمیت بشناسیم. عزیزان، مگر مردم منطقهی بناف، پیرمهلت، محسنآباد، تنگ مناره، پوسکان و... از ما نیستند؟ مگر اقوام و خویشان ما نیستند؟ مگر ما یک طایفه و قبیله نیستیم؟ چه چیز شما، کمتر از آنها است؟ چرا در بین آنها، کسی با حکومت پهلوی همکاری نمیکند؟ آیا آنها که با حکومت همکاری نمیکنند، ضرر کردند؟ آیا مردهاند؟ این کارها برای ما مردم منطقهی الیف و بناف که خود را از بازماندگان بزرگترین امپراطوری جهان میدانیم، ننگ است. بیایید توبه و از درگاه خداوند، طلب مغفرت كنيم. از او بخواهیم ما را یاری کند تا بتوانیم مردانه از سرزمین آبا و اجدادی خود دفاع کنیم؛ انشاالله پیروز خواهیم شد. اگر خدای نکرده، قشون پهلوی، پیروز شود، برایش فرقی نمیکند؛ چه آنهای که تأمین جانی گرفتهاند و چه آنهایی که جنگیدهاند، همه را نابود و منطقه را غارت ميكند. حتی به زنان و کودکانمان هم رحم نخواهند کرد. من تکلیف خود را با شما روشن کردم. به تنهایی هم که شده، دست از مبارزه بر نخواهم داشت؛ چرا که مرگ سرخ را بهتر از ننگ ميدانم. با دشمن غدار خواهم جنگید تا کشته شوم. بعد از مرگ من، خواهید دید كه دشمن چه خواهد کرد.
ای برادران، این شما بودید که قبل از جنگ، به من میگفتید که مرده تسلیم
میشود و قول شرافتمندانه دادید تا آخرین قطرهی خون، مردانه از سرزمین خود دفاع کنید. حالا که دشمن شکست خورده و توان مقابله با شما را ندارد، دست به حیله زده و بین ما تفرقه انداخته است.»
در این میان، «ماندنی» یکی از ریشسفیدان محل از جای برخواست و رو به خان گفت: «تأمین جانی یعنی چه؟ کسی که توان حفاظت از جان و مال خود ندارد، تأمین میگیرد؛ یعنی شخص دیگری، حفظ جان و مال او را به عهده میگیرد. آدم زنده و بالغ، نیازی به قیوم ندارد. ای فریب خوردهها، به آغوش ما برگردید. نایب جلالخان، حیلهگر است، از جنگ مسلحانه شکست خورده، اکنون شما را فریب داده است تا از این طریق پیروز شود. این کار بسیار زشتی است که شما بروید و بدون درگیری، تسلیم شوید و از ترس، سلاح خود را تحویل بدهید و چند تا بسته شیرینی و مقداری پول، دریافت كنيد.»
عدهای با صدای بلند، خندیدند. خان رو به مردم گفت: ماندنی، راست میگوید؛ این ملعون، چون خودش توان مقابله با شما را ندارد، میخواهد از عدهای بین ما سوء استفاده کند تا بتواند بر ما فائق آید. ای برادران! تعدادی از شما که تأمین گرفتهاید، اگر با ما همکاری نمیکنید، لااقل با حکومت پهلوی هم همکاری نکنید.
آنان قبول نکردند. معصومعلیخان، هرکار کرد تا تمام مردم را با خود همراه کند، نتوانست؛ چون عدهای که به قول خودشان تأمین گرفته بودند، حاضر به همکاری نشدند.
یک روز بعد از سخنرانی شدید الحن معصوم علی، علیه حکومت پهلوی؛
خبرچینها و گزارشگرهای محلی که از حکومت تأمین گرفته بودند، این خبر را با آب و تاب و اضافات بیشتر به اطلاع شجاعنظام و نایب جلالخان رساندند. این دو نفر همدیگر را دیدند و آقای محسن معینی را دعوت کردند و مقرر شد، هر چند روز یک بار ،که تأمین گرفتهها از الیف، اجناسشان را براي فروش به کازرون میآوردند، از طرف محسن معینی، خریداری شود؛ حتی با قیمت بالاتر از بازار. (اجناس عبارت بود از: زدو، الوک، کلخنگ و بنه...) و بدین ترتیب آمد و رفت بیشتری بین این افراد و محسن معینی و شجاعنظام برقرار شد و آنقدر شجاعنظام و نایب جلالخان و محسن معینی دست به حیله و نفاق زدند، که افراد محلی سادهلوح، فکر کردند که اینها برادرشان هستند و همه روزه، هر اتفاقی که در الیف میافتاد، به شجاعنظام و نایب جلالخان گزارش میکردند و احتمالاً چیزی به عنوان هدیه، مانند لباس و... دریافت میکردند. حتی بعضی وقتها، شجاعنظام این افراد را به صرف شام دعوت میکرد.
طوری روابط صمیمانه شد که شجاعنظام و نایب جلالخان، این جماعت را وادار به ترورخان كردند. شجاعنظام و نایب جلالخان هر وقت خواستند نام معصومعلی را بیاورند، میگفتند، دشمن مشترکمان و تأمین گرفتهها را دوستان الیفیمان خطاب میکردند و از سوی دیگر، شجاعنظام و نایب جلالخان میدانستند که علت شکست آنها در حمله به منطقهی الیف و بناف، نبودِ ساماندهي نیروی نظامی و نداشتن نیروی اطلاعاتی و کمکی در بین مبارزان منطقه بوده است و این را سرلشکر، بارها به حکام نظامی و فرمانفرمای وقت کازرون، متذکر شده بود. حکام کازرون نیز آشکارا به این نتیجه رسیده بودند که
به تنهایی نمیتوانند با مبارزان الیف و بناف، مقابله کنند و باید در بین آنها، نیروی نفوذی داشته باشند تا موفق شوند و ساماندهی قشون نظامی هم براي اين هدف مؤثر است. سران نظامی کازرون، پس از جلسات متعدد به این نتیجه رسیدند که تمام روستاهای همجوار با الیف و بناف، به اضافهی عشایر منطقهي آبکنارو و فامور، باید تجهیز شوند. از کمارج مرکزی گرفته تا کاسکان و ادامه آن تا بالاده و برای این کار، با فرستادن پیکهایی به این روستاها، کدخدایان و بزرگان را دعوت کردند تا در روز موعود به پادگان نظامی کازرون بیایند. نایب جلالخان و دیگر سران نظامی مستقر در کازرون این افراد را براي مقابله با تحرکات آیندهی نیروهای معصومعلیخان، دعوت کرده بودند.
به گفتهي پشينيان این جلسه که شرکتکنندگان آن حدود بیش از 50 نفر بودهاند، در یکی از روزهای آخر مهر 1306 در پادگان نظامی کازرون، تشکیل شده است. در این جلسه، نایب جلالخان با خوش آمدگویی، به حاضران گفت، همانطور که آگاهید، عدهای از مردم منطقهي الیف و بناف یاغی شده و طغیان كردهاند. آنها عدهای از نیروهای دولتی را کشته و زخمی و جادههای مواصلاتی کازرون به بوشهر را ناامن کردهاند؛ به بعضی از روستاها و عشایر، در محدودهي کازرون نیز حمله کردهاند. ما وظیفه داریم که از جان و مال تمام شهروندان، در برابر این افراد، محافظت كنيم. و شما هم موظفيد با ما همکاری کنید تا روستاییان و عشایر منطقه را در برابر هجوم این یاغیها تجهیز كنيم. اگر در این وظیفه، کوتاهی كنيد، عواقب آن به عهدهی خودتان است و خودتان آسیب جدی خواهید دید. لذا از شما تقاضا داریم، آستين همت بالا زده و با ما همکاری كنيد تا روستاهای شما و اموالتان و ناموستان را در برابر این افراد، ایمن سازیم. بنابراین من به تمام نظامیان منطقه، دستور دادهام که هر کجا مردم منطقهي الیف و بناف و عشایر اطراف آن را دیدند، در صورت نداشتن مجوز، (تأمین
جانی) آنها را دستگیر كنند؛ زيرا از نظر ما، یاغی محسوب میشوند. به شما هم اسلحه میدهیم تا از روستايیان و عشایر منطقه محافظت كنيد. در بین روستاها، کمارج مرکزی، پاسگاه دارد و نیازی ندارد، ولی،کاسکان و مشتان و عشایر آبکنارو و محدودهي فامور و بالاده که سر راه عبور یاغیها هستند، باید بیشتر تجهیز شوند و یک پاسگاه نظامی، باید در بین کاسکان و مشتان مستقر شود.
یاغیها براي حمله به مراکز نظامی در کازرون و یا باج گرفتن از مردم روستاهای قراءخمسه و غیره... باید از گردنهي مشهور به کل دهلی عبور كنند و از نظر ما منطقهي کاسکان و مشتان، یک منطقهي راهبردي است. ای کدخداها و ریشسفیدان محلی که، اگر با ما همکاری نکنید و معصومعلیخان، بر شما فایق آید، به هیچکس رحم نخواهد کرد؛ حتی زنان و دختران و کودکان شما.
ناگهان یکی از ریشسفیدان که گويا اهل بلیان باشد؛ به نام سید محمدعلی برخواست و دل به دریا زد و با صدای بلند و ناراحتکنندهای گفت: «ای مردم! آگاه باشید که این شخص که نایب سلطان میگوید، معصومعلیخان است و او فقط با حکومت پهلوی خصومت دارد؛ به زنان و دختران و اموال شخصی مردم، کاری ندارد؛ حتي من به چشم خودم دیدهام که در کاروانی که زن در آن است، وارد نمیشود و در برابر زنان، سرش پایین است و ایشان مورد تائید حضرت حاج آقا سید حسین پوسکانی که تنها مرجع منطقه و سیدی جلیلالقدر است وحضرت آیتالله حاج شیخ ابوتراب بحرانی است. حرفهایی که نایب سلطان، دربارهی ایشان میگوید تا به حال هیچکسی نشنیده است.»
در این هنگام، یکی از افرادی که اهل حسنآباد بود، بلند شد و رو به حاضران ایستاد و گفت، ای مردم آگاه باشید هر چيزي ممکن است به این خان بچسبد، به جز این چيزي که نایب سلطان میچسباند.
در این هنگام، همه خندیدند. نایب جلالخان، وقتی این حرف را شنید، رنگ از
رخسارش پرید؛ ولی تحمل کرد و روی خودش نیاورد. در پایان، به تمام کدخداها گفتند بروند از اسلحهخانه، سلاح بگیرند. البته بهجز کسانی که از روستاهای بلیان و حسن آباد و قلعه سید آمده بودند. پس از آن نایب جلالخان، دستور داد که 30 الی40 نفر از نیروهای نظامی با تجهیزات کامل، از جمله تدارکات و پشتیبانی براي تأسیس یک پاسگاه نظامی، در تل جنگاه بین مشتان و کاسکان اعزام شوند و این پاسگاه در همان روز، تا شب در منطقهی مد نظر مستقر و آماده شد. فردای آن روز، نایب جلالخان و شجاع نظام از آن بازدید و دستورات لازم را صادر کردند. افراد این پاسگاه، حدود 60 الی70 درصد، موفق شدند جلوی حملهي چریکی معصومعلیخان به مراکز نظامی در منطقهي کازرون و قراء خمسه از طریق کل دهله را بگیرند. ناگفته نماند که در بین مردم قریهي الیف، دشمن زیاد نفوذ کرده بود؛ چون جعفر «برادر معصومعلیخان» تعدادی از مردم آنجا را کشته بود و دشمنی، بین آنها وجود داشت و مأموران حکومت پهلوی، همین را بهانه كرده بودند و روز به روز روابط صمیمانهتری با مخالفان معصومعلی برقرار میکردند به گونهاي که معصومعلیخان نتوانست در قریهي الیف بماند؛ زیرا دشمن تا بیخ گوشش آمده و تا درون سنگرش پیشروی كرده بود. به قول یکی از افراد آگاه به این رویداد، در چندین ترور نافرجام، جان سالم به در برده بود. با این وجود میدانست که آیندهای سخت درپیشرو دارد؛ چون با نصیحت، نتوانسته بود، اقشار مردم را با خود همراه کند چندين بار هم کوشش کرده بود با افراد محلی که او را دشمن میپنداشتند، صلح کند و بر سر میز مذاکره بنشیند؛ ولی موفق نشده بود و چون آنها تأمین جانی گرفته بودند، خود را زیر مجموعهی حکومت پهلوی میدانستند که میبایست فرماندهی نظامی کازرون اجازهي چنین کاری را ميداد.
بنابراین معصومعلی که خود را در سراشیبی سقوط میدید، ماندن در قریهي
الیف را جایز نديد پیکی فرستاد و هواداران و کسانی را که امین خود میدانست، به خانه دعوت کرد. طولی نکشید که حدود 50 نفر پیرامونش حلقه زدند و منتظر دستور او بودند. وی ابتدا از نفوذ دشمن، در بین افراد خودی گفت و بیان کرد که با این اوضاع، نمیتوانیم در این قریه بمانیم؛ زیرا ما دو گروه دشمن داریم. گروه اول، قشون حکومتی، گروه دوم، تأمین گرفتهها که خود را زیر مجموعهي دولت میدانند و در کنار ما زندگی میکنند. این بار، مثل گذشته نیست؛ قشون دولت که به ما حمله کرد، نیروهای خودی نیز به آنها کمک و ما را نابود ميكنند بنابراین ما با این افراد کم، نمیتوانیم در دو جبهه بجنگیم و خودتان میدانید که من هر کاری کردم تا با گروه دوم، صلح و آشتی کنم، قبول نکردند. حتی علمای بزرگوار کازرون هم با تلاشهای فراوانی که انجام دادند، موفق به صلح و آشتی، بین ما نشدند و چون کار مهم ما، مبارزه با حکومت نامشروع پهلوی است، بنابراین ناچاریم جنگ را به صورت چریکی ادامه دهیم. فردا باید به طرف سه دشت حرکت کنیم.
سپس رو به خداکرم کرد و گفت: با 7 نفر از افراد، عازم کازرون شوید و تعدادی تخته چادر و لوازم ضروري بخرید و از راه پوسکان، به منطقهي چهار طاق بروید البته محرمانه حرکت کنید و مقصد خود را به هیچکس نگویید.
به شکرالله (فرزند رجب) هم مأموریت داد تا با چند نفر، براي خرید فشنگ و
تعدادی اسلحه به دشتستان بروند و پس از خرید، به منطقهي سه دشت بیایند. به دیگر افراد حاضر، نیز دستور داد تا فردا صبح با تمام اعضای خانواده و احشام، به طرف قریهي پیرمهلت حرکت کنند و منطقهي مد نظر، همان سه دشت تا کوه کوتاپو است.
وقتی که کاروان معصومعلی، عازم منطقهي سه دشت و کوتاپو بود، در بین راه عدهای از مردم روستاهای بناف، پیرمهلت و تنگ مناره و محسنآباد و تعدادی
از عشایر منطقه به او پیوستند و هرکسی که باحکومت پهلوی مشکل داشت، به معصومعلیخان میپیوست. کمکم نیروهای موجود، به صورت یک اردو درآمد. زیرا حدوداً بیش از 50 سوار مسلح و تعداد یکصد نفر پیاده و تعدادی تدارکات و پشتیبانی و حتی میرآخور هم وجود داشت. در اردوگاه معصومعلی، دلاور مردانی خدمت میکردند، که در میدان جنگ، یک نفر آنها با بیست نفر، برابری میکرد. نه از کسی میترسیدند و نه وحشت داشتند و نه از جنگ خسته میشدند. بعضی از این افراد عبارت بودند از: ماشاالله رجبی، صفر، جعفر(فرزند حسین کربلایی جعفر)، غلامرضا اسکندری، حسین علی شهریار و...
افراد همراه معصومعلی، ابتدا تعدادشان کم بود؛ ولی با گذشت زمان، بیش تر و بیش تر شد. خان وقتیکه چنین اردویی را دور و برخود دید، طوری خوشحال شد که در پوست خود نمیگنجید. بالاخره اردو به مقصد رسید. پیشقراولان براي شناسایی محل استقرار چادرها و جای مناسبی که در آن اردوگاه برپا کنند، وارد منطقهی مد نظر شدند. آنها «سهدشت» را جای مناسبی دیدند و در آنجا اطراق كردند. دستههای اردو نيز یکی پس از دیگری، وارد منطقه شدند. یک روز بعد، خداکرم (فرزندحاجی) که براي خرید چادر و دیگر وسایل لازم به کازرون رفته بود، به اردوگاه رسید. چند روز بعد هم شکرالله تفنگ و فشنگهای خریداری شده را به اردوگاه آورد. خان، صفر را فرمانده اردوگاه کردو دستور داد، اطراف آنجا را سنگربندی کنند و نیروها را به صورت دستههای مختلف درآورند. مبارزان، این منطقه را به عنوان مرکز عملیات چریکی خود، علیه حکومت پهلوی و عوامل داخلی آن قرار دادند. معصومعلی، ابتدا اردوگاه سهدشت را به شکل یک پادگان نظامی درآورد و به سنگرها، چنان استحکامی بخشید که محال بود یک لشکر با تجهیزات کافی، بتواند به آسانی آن را تصرف کند و برای هر دسته و گروه یک فرمانده همراه با قانون و نظم و انضباط در
میان افراد تعيين كرد. طبق گفته مورخان، از جمله آقای توانا، شاعر معروف مهرنجانی، فرماندهي نیروهای خان در همه جنگها، به عهدهی «صفر» بود. زیرا صفر، مشهور به شیر الیف، جنگجویی شجاع و دلیر و عامل پیروزی در جنگهای قبلی بود. یکی از ویژگیهای این فرد مبارز، این بود که در هنگام اذان، چه در جنگ و یا هر کار دیگر، همه چیز را رها میکرد و به نماز میایستاد و دیگر افراد را هم به این کار، ترغیب میکرد. این موضوع را حتی دشمنان او هم میگفتند.
زمانی که مبارزان از قریهي الیف، خارج میشدند، دو نفر با لباس نظامی و بدون اسلحه، وارد اردوگاه شده بودند و با بازجویی به عمل آمده از آنان و به گفتهی خودشان، سرباز فراری از پادگان بودند که نزد معصومعلی آمده بودند و خان سفارش کرده بود که اسلحه به آنها ندهند؛ چون طبق شواهد به دست آمده، به نظر میرسید که این نظامیان، از طرف نایب جلالخان برای ترور معصومعلی فرستاده شده باشند. افراد خان میگفتند که باید این دو نفر، کشته شوند. ولی ملا عباس، برادر بزرگ معصومعلی به او پیشنهاد کرد که این دو نفر نظامی را به دست میرآخور بسپارند تا در آنجا کار کنند و سزاوار نیست خون بیگناهی ریخته شود و میتوانیم به عنوان کارگر از آنها استفاده کنیم و از این طریق، ماهیت آنها مشخص می شود. ولی خان، حرف برادر را گوش نکرد و دستورداد آنها را تیر باران کردند.
پس از کشته شدن این دو نظامی، زمین لرزهای روی میدهد که باعث وحشت نيروها میشود و با توجه به اعتقادات مردم که میگفتند این دو نفر پناهنده بودند و بیگناه کشته شدند و خشم خدا باعث زمینلرزه شده، بین چند نفر از افراد اردوگاه، درگیری به وجود آمد و ساعتی بعد، صفر، افراد اردوگاه را جمع کرد و نماز آیات خواندند. آن روز تا شب از خوف خداوند، نماز و دعا به پا
داشتند وحتی درگیری لفظی بین ملا عباس و معصومعلی رخ داد که باعث شد ملاعباس با دلخوری از برادرش، افراد خود را بردارد و چند کیلومتر به طرف جنوب برود و در کنار رودخانهي «دالکی» معروف به رودخانهي شور، در منطقهای به نام جنگل پرکاهو که جزء کوتاپو است، مستقر شود. یکی از افراد اردوگاه که براي کسب اطلاعات از وضعیت شهر و روستاهای همجوار، به کازرون فرستاده شده بود، خبر آورد که کدخداهای روستاها و عشایر همجوار از طریق نایب جلالخان، مسلح شدهاند و همچنین یک پاسگاه نظامی در بین روستای مشتان و کاسکان (تل جنگاه) ایجاد شده است. معصومعلي با شنیدن این خبر، به تعدادی از افراد حاضر که مسئول دستههای مبارزان بودند، گفت: «وظیفهي ما از این به بعد، جنگ چریکی است. ما کاری به مردم نداشتیم که این کدخداها رفتهاند و از پادگان نظامی، اسلحه تحویل گرفتهاند؛ حالا که اینطور شده، ما باید اول پاسگاه تل جنگاه را نابود کنیم و بعد ببینیم کدخداهای کدام روستاها، اسلحه گرفتهاند و آنجاها را هم هدف حمله قرار دهیم.»
روز بعد، خان با تعدادی از افراد خود براي نابودی پاسگاه نظامی نایب جلالخان، در تل جنگاه به راه افتادند؛ شب به نزدیکی پاسگاه رسیدند و تا قبل از سپیده دم، استراحت کردند. قبل از اذان صبح، پاسگاه نظامیان هدف حمله مهاجمان قرار گرفت. آنها تا دو ساعت زیر آتش دلاورمردان خان مقاومت کردند. در این میان، تعدادی از نظامیان کشته و زخمی شدند و چادرهای اردوگاه، همگی آتش گرفتند و سوختند. هرچند نیروهای مبارز از نظر تعداد، کمتر بودند، ولی از نظر شجاعت، زبانزد خاص و عام بودند. چون صدای شلیک گلوله به روستاهای کاسکان و مشتان رسید، کدخداهای وابسته به حکومت، خبردار شدند؛ فوراً با تفنگچیهای خود به کمک افراد دولتی شتافتند و با رسیدن افرادکمکی، نیروهای دولتی جان تازهای گرفتند و به مقاومت ادامه
دادند. همین امر، باعث شد تا نیروهای خان، به کوه بلس عقبنشینی کنند. در این میان، یک نفر از نیروهای دولتی که معلوم نبود از افراد نظامی است یا کمکی آنها در حاليكه، زخمی و در میان کشتهها افتاده بود و نیروهای خان، فکر میکردند که او هم مرده و خواستند تفنگش را بردارند، ناگهان با شلیک گلولهای، یکی از برادران خان، به نام حسنعلی را کشت.
خان و نیروهایش، چون اوضاع را به نفع خود نمیدیدند، به طرف منطقهی الیف، عقبنشینی کردند و موفق به بردن جسد برادر خان نیز نشدند و نیروهای دولتی، باقی ماندهي، مجروحان و اجساد کشتهها را به پادگان کازرون منتقل کردند. حتی جسد حسنعلی، برادر معصومعلی را نیز بردند که در قبرستان دارالصفا که اکنون ادارهي برق کازرون قرار دارد، دفن شده است.
هنگامیکه معصومعلیخان و تفنگچیهايش از جنگ با نیروهای دولتی برمیگشتند، عدهای از الیفیها که از دولت تأمین گرفته بودند و با قشون دولتی، همکاری میکردند، (به نامهای برات و دو پسرش رسول و نورالله و حاجی بابا و حاجی محمد و عباس قلی و اکبر و...) راه را برآنها بستند و از بازگشتشان به منطقهي الیف جلوگیری کردند. این افراد، در نزدیکی کل دهلی، سنگر گرفته بودند که از طریق قراولان، خان و افراد همراه او، متوجه بستن مسیر شدند. وقتی خان به نزدیکی آنها رسید، صدا زد: کاکا برات! چرا راه ما را بستهاید؟
برات جواب داد: نمیخواهم بگذارم که شما انجیر دهله (دهله: نام محلی الیف است) را بخوری.
خان در جواب گفت: من نمیخورم، ولی در دهان شما هم آن را زهر میکنم. کاکا برات، من با شما هیچ کاری ندارم و مشکلی هم ندارم. به همین دليل سید حسین شجاعی پوسکانی را هم نزد شما فرستادم و گفتم که من با حکومت پهلوی مشکل دارم و با قشون آنها میجنگم. ای کاکا برات! حالا که با من به
عنوان هم محلی، همکاری نمیکنید، لااقل با دشمنان من هم همکاری نکنید. در حال حاضر از جنگ با قشون رضاخان برمیگردم و برادر کوچکم را از دست دادهام و حتی نتوانستهام جسدش را بیاورم. از شما خواهش میکنم کاری به کار ما نداشته باشید و به خانههایتان برگردید. ولی برات و همراهانش، توجهی نکردند و خان و همراهانشان را هدف حمله قرار دادند و تفنگچیان معصومعلی نیز به تیراندازی پرداختند. در این میان، رسول پسر برات توسط تفنگچيهاي خان به قتل رسید و اکبر هم مجروح شد. پس از ساعتی، جنگ تمام شد و هرکدام به سمت قرارگاهشان برگشتند. معصومعلی، قبل از آنکه به اردوگاه برگردد، به منزل حضرت آقا سیدحسین شجاعی پوسکانی رفت و مراتب را به اطلاع او رساند، یعنی کشته شدن برادرش به دست قشون دولتی و همچنین بسته شدن راه به دست برات و پسرانش و کشته شدن رسول پسر برات. سید از کشته شدن برادر معصومعلی، بسیار متأثر شد و گریه کرد و او را دلداری داد.
معصومعلی از حاج آقا خواست در صورت صلاحدید، به کازرون نزد شجاعنظام و نایب جلالخان برود و جسد برادرش را از ایشان بگیرد. حاج آقا فرمودند: «که شما خود میدانید که من خود را از شما جدا نمیدانم و همواره مبارزات شما علیه حکومت پهلوی را تأیید كردهام؛ ولی این مأموریت، برای من بسیار سنگین است؛ زیرا ایشان به من اهمیت نمیدهند و مانند سنوات قبل که شما حاضر به صلح شدید و من رفتم که شجاعنظام، شما را با مخالفان الیفیتان، آشتی دهد و به من اهمیت ندادند و هر چه کردم تا خونریزی جلوگیری کنم، نشد و خون تعدادی انسان بیگناه، ریخته شد. من راضی نیستم با انسانهایی روبهرو شوم كه شب تا صبح، به میگساری و عیش و نوش مشغولند و روز هم
یا در خواب و یا در خماری به سر میبرند.»
سید، معصومعلی را نصیحت کرد و گفت: «پسرم، مهم عمل انسان است و روح
از بدن جدا میشود و انسان را هر جا دفن کنند، زمین خداست و فرق نمیکند و من برایش قرآن میخوانم و دعا میکنم که خداوند ایشان را با شهدای کربلا محشور کند. به شما هم قول شرافتمندانه میدهم کسی که در راه مبارزه با حکومت فاسد و نامشروع پهلوی، کشته شود، شهید خواهد بود.»
معصومعلی رو به سید کرد و گفت: «پس من شما را مجبور نمیکنم؛ زیرا سزاوار نیست، عدهاي فاسد، به سیدجلیلالقدری همچون شما بياحترامي كنند. حالا که اینطور است، خودم هم راضی نیستم و بهتر است که از این تصمیم، صرفنظر کنم. از راهنمایی و نصیحتهای شما ممنونم.»
معصومعلی و سید، یکدیگر را در آغوش گرفتند و از هم خداحافظی کردند. معصومعلی و افرادش، پس از زیارت مرقد مطهر شاهزاده منصور، به اردوگاه برگشتند و مراسم فاتحه و هفتمین روز کشته شدن حسنعلی را دهم آبان 1306 در اردوگاه برگزار کردند. در این مراسم، اقشار مختلف مردم از منطقهي دادین- سرمشهد- پوسکان- الیف- بناف، جره بالاده و عشایر و روستاهای اطراف کازرون و عدهای هم از بزرگان شهر، شرکت کردند و به معصومعلی تسلیت گفتند و به رسم آن زمان، هدایایی از جمله، گاو و گوسفند و دیگر اقلام برای او آوردند. حضرت آیتالله حاج شیخ ابوتراب بحرانی نیز نمایندهي خود را فرستاد.
عالم روحانی، سید جلیلالقدر، حاج آقا حسین شجاعی پوسکانی در 78 سالگی با پسر برادرش، سید غلامرضا شجاعی پوسکانی که جوانی 27 ساله بود، به همراه حدود 50 نفر از مردم روستای پوسکان و ابوعلی در این مراسم، شرکت كردند. بنا به درخواست مردم حاضر در مراسم، سید روی منبر رفت و سخنرانی خود را با خواندن آیاتی از قرآن مجید آغاز كرد و خود و مردم را به تقوای الهی، دعوت کرد و سپس تمام افراد حاضر را به مبازره با قشون پهلوی تشويق کرد و از آنها خواست با مأموران ظالم حکومت، مبارزه نمایند و گفت هر که
در این راه کشته شود، شهید خواهد بود.
مدت چند ماه که از تأسیس اردوگاه گذشت، کمکم ذخیرهي پولی خان رو به اتمام گذاشت و چون درآمدی هم نداشتند، جلسهای تشکیل دادند و وضعیت اقتصادی اردوگاه را بررسی کردند. در نهایت به این نتیجه رسیدند که از کشاورزان و دامداران منطقه، مالیات بگیرند و گروهی را هم براي گرفتن گوشی(1)آماده کردند. معصومعلی از ماشاالله و شکرالله خواست تا با یک دستهي 15 نفری، عازم گردنهي آب کنارو شوند و گروه گوشی را راهاندازی کنند و روش کار را به آنها گوشزد کرد. مسئولیت کار را هم به عهدهي ماشاالله و شکرالله گذاشت تا از کاروانهای عبوری که از فراشبند و فیروزآباد به کازرون میآیند و برعکس عوارض بگیرند و مقرر شد، روزانه چهار نفر سواره نظام، با اسلحه و دیگر تجهیزات براي حفاظت از آنها، در نظر گرفته شود که تا مقصد، همراه کاروان باشند و از جان و مال کاروان حفاظت کنند و هر 10 روز، 5 نفر از اعضای گروه، برای استراحت به اردوگاه فرستاده و 5 نفر جدید، جانشين شوند و این 15 نفر را در سه مرحله، برای استراحت بفرستند و چنانچه دچار مشکلی شدند، درخواست نیروی بیشتر كنند و قرار شد که کاروانها، در شب حرکت نکنند، چون ممکن است هدف حمله دزدان قرار گیرند. به ويژه کاروانهایی که در آن، مالالتجاره است. خان رو به افراد کرد و گفت: اگر این گروه، موفق شدند، بعد از مدتی، یک دسته هم براي حفاظت از راه بوشهر به شیراز در منطقهی «کتل ملو» میفرستیم.
سپس آن گروه، به منطقهی آب کنارو، اعزام شدند و روز بعد در آنجا مستقر شدند و کار خود را شروع كردند. مدتها کار به همین منوال پیش میرفت و افراد، راضی و خوشحال بودند و آنچه را میگرفتند، قسمتی را خودشان
1) - منظور عوارض راه است
برمیداشتند و بقیه را به اردوگاه میفرستادند. با آمدن عشایر تیرهی ماچانلو، از طایفه فارسیمدان (ایل بزرگ قشقایی) از ییلاق به قشلاق، جبهه دیگری در برابر معصومعلیخان گشوده شد. تیره ماچانلو، دارای انشعاباتی است که به آن بنکو یا گروه گفته میشود و در رأس هر بنکو، یک کلانتر قرار دارد و قشلاق این تیره، از حسنآباد آب کنارو گرفته تا خنگ سبز و پلنگی و کوههای اطراف آن، تا حدود دادین بود. جهانگیربگ ماچانلو، کلانتر یکی از این گروه یا بنکوکه در سنوات قبل از دولت هم اسلحه دریافت کرده بود، نزد ماشاالله مسئول گروه عوارضی در گردنهي آب کنار آمد و از او خواست، هرچه زودتر محل را ترک کنند و گفت: راه کازرون به فراشبند و فیروزآباد در این قسمت از ملک ما میگذرد، خودم اسلحهي دولتی تحویل گرفتهام و حفاظت از قافلههای عبوری را به عهده میگیرم و از نایب جلالخان، مجوز دارم. خودم هم عوارض راه را میگیرم. شما باید به منطقهی خودتان برگردید تهدید کرده که اگر تا 24 ساعت، خاک ما را ترک نکنید، به شما حمله خواهم كرد و روزگارتان را سیاه خواهيم کرد. ولی ماشاالله خیلی به حرفهای جهانگیربگ، اهمیت نداد و پیش خودش فکر کرد و گفت، اولاً من که خودم داماد اینها هستم و معصومعلیخان هم نسبت نزدیکی با ماچانلوها دارد. ما هر دو، با اینها خویشاوندیم و اگر چنین چیزی به گوش ماچانلوها برسد، دمار از روزگار این مرد در میآورند. جهانگیربگ، به مدت یک هفته عبور و مرور کاروانهای تجاری بزرگ و کوچک را زیر نظر داشت و چگونگی حفاظت از کاروانهای عبوری را بررسی میکرد و در فکر راه حلی بود، تا گروه عوارضی را از اینجا فراری دهد، یا نابود سازد.
طبق معمول، یک روز ساعت 10 صبح، دو نفر از مأموران همراه کاروانی که از کازرون عازم فراشبند بودند، حرکت کردند. این دو نفر به نامهای دهدار و شهباز خود را مسلح كردند؛ یکی در جلو و دیگری در عقب كاروان به راه
افتادند. این دو نفر، موظف بودندکه کاروان تجاری را صحیح و سالم تحویل ایستگاه بعدی (گردنهی جعبه) بدهند. کاروان، صحیح و سالم به ایستگاه بعدی رسید و دهدار و شهباز، چند ساعتی استراحت کردند.
دهدار به شهباز گفت: :دیشب خواب وحشتناکی دیدم.
شهباز گفت: خیر باشد انشاالله، چه در خواب دیدی؟
دهدار گفت: در خواب دیدم در کل دهله تا صبح با یک خرس گلاویز بودم و آخر او بر من غالب شد.
شهباز گفت: آخر چه شد؟
دهدار در جواب گفت: تا بیدار شدم، تمام بدنم خیس عرق شده بود و از ترس تا صبح خوابم نبرد.
این دو نفر، بعد از خوردن اندکی طعام، راه بازگشت را در پیش گرفتند. دهدار، در جلو اسب میدوانید و شهباز پشت سر او شجاعانه حرکت میکرد.
این دو سوار، تا حدود روستای بیدزرد، طی طریق کردند. اما ناگهان در یک لحظه، گلولهای کتف اسب دهدار را سوراخ کرد و او را نقش بر زمین ساخت. دهدار، خود را در برابر مهاجم پنهان کرد و دست به اسلحه برد و با شلیک گلوله، یکی از مهاجمان را مجروح کرد و روی زمین انداخت. در همین گیر و دار، بخت، یاری نکرد و پوکهي فشنگ، در تفنگ گیر کرد و نتوانست آن را بیرون آورد. به هرحال تفنگ از کار افتاد و اینها نمیدانستند که تعداد دشمن، چند نفر است. ناگاه در یک چشم به هم زدن، حدود بیش از 15 نفر، با اسلحه اطراف این دو نفر جمع شدند و شروع کردند به انداختن تیر هوایی. گفتند، خود را تسلیم کنید و گرنه شما را سوراخسوراخ میکنیم. شهباز، به اطراف خود نگاهی انداخت، دید در محاصره است و دشمن در یک عملیات غافلگیرانه، آنان را محاصره کرده و راهی جز تسلیم شدن ندارد. ناچار، هر دو تسلیم شدند.
ابتدا جهانگیربگ، به نزد آنان آمد و گفت: من جهانگیر خانام و از نایب جلالخان دستور دارم؛ یک هفتهی قبل به شما اعلام کردم که این محل را ترک کنید و نکردید. حالا دیدید چگونه شما را دستگیر کردم؟ تا خان شما نیاید و تمام عوارضی را كه گرفته، به ما ندهد، آزاد نخواهید شد. شهباز رو به جهانگیر کرد و گفت: این مردانگی نیست که شما 15نفر، در دو طرف جاده، کمین کنید برای دستگیری دو نفر. ما هیچگاه حتی به مغزمان هم خطور نمیکرد که هدف حملهی شما قرار بگیریم. آن هم به این صورت. جهانگیربگ، رو به فاضل بگ کرد و گفت: به پاهای این زبان درازها، زنجیر ببندید و ببرید در اشکفت پلنگی، زندانی کنید؛ مبادا فرار کنند تا خانشان نیاید و پولها را پس ندهد و پای ما را نبوسد این دو نفر را به آنها نخواهیم داد.
جهانگیربگ و همراهان، دهدار و شهباز را پای در زنجیر بردند و زندانی کردند، سالیان سال، مردم آن سامان، آن اشکفت را اشکفت شهباز و دهدار میگفتند. عدهای محل اشکفت را جای دیگری میدانند. اما با توجه به اینکه روستاهای تنگ مناره، پوسکان، دولهه، بنستان بزرگ وکوچک و بنه جنگل جزء منطقهی الیف است و عدهای از عشایر تیرهي گرجایی نیز در آنجا زندگی میکنند و ماچانلوها، در آن سامان، ساکن نیستند و زمین ندارند، پس اشکفت دره پلنگی به عنوان محل نگهداری شهباز و دهدار صحیح است.
برمیگردیم به گروه عوارضی مستقر در گردنهی آب کنارو. غروب شد و دهدار و شهباز به محل کارشان برنگشتند. ملا ماشاءالله دستور داد تا احمد، با چند سوار به طرف فراشبند بروند و سراغ این دو نفر را بگیرند. احمد (فرزند فتحالله) و همراهان، وقتیکه به حدود روستای بیدزرد رسیدند، از یک چوپان پرسیدند، آيا دو نفر، اسب سوار مسلح ندیدید؟
چوپان گفت: «بله دیدم، جهانگیربگ، آن دو سوار را گرفت و با خود برد. در
حین درگیری، اسب یکی از آنها تیر خورد و از بین رفت، میتوانید بروید آن طرفتر و لاشهاش را ببینید. یکی از افراد جهانگیر هم تیر خورد و زخمی شد.»
احمد، وقتی لاشهی اسب را دید، شناخت. به چوپان گفت: خودش زنده بود؟ چوپان گفت: بله. هر دو تای آنها زنده بودند و من به چشم خودم دیدم که جهانگیربگ، دستور داد به پای هر دوی آنها بغوو (زنجیر) کردند. وقتی احمد این را از چوپان شنید، دنیا پیش چشمش تار شد و مغزش سوت کشید. با عجله نزد ماشاالله برگشت و با مشورت هم تصمیم گرفتند که احمد، شبانه راهی سهدشت (محل استقرار اردوی معصومعلیخان) شود. ماشاالله یک نفر را براي رساندن خبر دستگیری دهدار و شهباز، به روستای الیف و پیرمهلت فرستاد. فردای آن روز، خبر دستگیری این دو نفر، مانند بمب، در بین مردم پیچید. این خبر برای مردم منطقه، بسیار ناگوار بود؛ چون شهباز و دهدار، افراد عادی نبودند، بلکه از بزرگان محل و فامیل بودند و بسیار محبوبیت داشتند. از نظر شجاعت هم زبانزد خاص و عام بودند. جوانان منطقهی الیف و بناف، برای آزادی آنها داوطلب بودند و میگفتند، آبروی مردم منطقه، در خطر است؛ دشمنی به جای خودش؛ اکنون باید در برابر این دشمن مشترک، بسیج شویم و آنها را آزاد کنیم. برای آزادی دو زندانی، سه دسته از مردم منطقهی الیف و بناف به سوی محل تجمعی که احمد گفته بود، (چهارطاق) حرکت کردند. دستهی اول از پیرمهلت، دسته دوم از الیف و دستهی سوم را معصومعلیخان، از اردوی خود در سه دشت فرستاد.
احمد، فرماندهی دستهی اعزامی از منطقهی پیرمهلت، به تعداد 20 نفر نیرو و حسینعلی فرماندهی دستهی 25 نفری، از اردوی معصومعلی و از روستای الیف، محمد حسین علی شیر با حدود 15 نفر تفنگچی حرکت کردند و دربارهي شرکتکنندگان و نام افرادی که فرماندهي دستهها را بر عهده داشتهاند،
گزارشهای ضدونقیضی وجود دارد. اما دربارهي فرماندهي عملیات، هیچگونه شکی نیست، همانطور که بیشتر افراد آگاه گفتهاند، معصومعلیخان بوده است. کسانیکه براي شناسایی محل زندانیها رفته بودند، به اردوگاه برگشتند و پس از شناسایی منطقه، تمام نیروها در محل «چارطاق» نزدیکی درهي پلنگی مستقر شدند و معصومعلیخان و صفر نیز به محل مد نظر رسیدند. خان دستور داد تا صفر، افراد حاضر را ساماندهی کند که این كار صورت گرفت. تفنگها و دیگر تجهیزات بررسی شد.
اول صبح بود. خان رو به تفنگچیان کرد و گفت: خوب گوش کنید؛ اگر ما بخواهیم دشمن را دور بزنیم، باید به طرف شرق برویم، آن وقت به طرف غرب، حرکت کنیم. که در این صورت ممکن است، افراد خودی، به اشتباه، همدیگر را بکشند و اگر هم از طرف خنگ سبز به درهي پلنگی حمله کنیم، خورشید در چشم ماست. شما چه صلاح میبینید؟
اکثر حاضران گفتند: ساعت 12 ظهر، بعد از نماز، حمله میکنیم. خان هم قبول
کرد. وقت موعود فرا رسید. ابتدا صفر، اذان گفت و برادران، نماز ظهر را به جا آوردند و سپس خان دستور داد افراد، چهار دسته شوند. در قسمت روبهروی چادر جهانگیربگ، دو دسته و یک دسته از افراد در جنوب و دسته دیگر در شمال. افراد در پشت سنگها، به صورت سینهخیز، پیشروی کنند و وقتیکه حلقهی محاصره کامل شد، به صورت تکی حملهور شوند و همه با هم حمله نكنند. بعد از شکست دشمن، به اسیران، تعرض نکنید و تا از پاکسازی منطقه، مطمئن نشدید، دور هم تجمع نکنید. کسی حق ندارد به زنان و کودکان و افراد غیرمسلح، شلیک کند. همهی افراد، آماده شدند و تجهیزات آنان بررسی شد.
فریدون (کسی که براي شناسایی منطقهی دشمن رفته بود) آمد و مشاهدات خود را بیان کرد. او گفت: از اینجا تا محل استقرار آنها، حدود یک ساعت راه
است و 35 چادر بر پا كردهاند؛ که تمام افراد خانواده، در آنها زندگی میکنند. روبهروی چادرها، یعنی قسمت غربی یک تپهی راهبردي وجود دارد و ما باید ابتدا در آن تپه، مستقر شویم. پشت چادرها، (قسمت شرق) یک رشته کوه قرار دارد و در شمال چادرها درهي پلنگی است. ما باید یک دسته از تفنگچیان را در قسمت جنوبی که یک دره است، مستقر کنیم و یک دسته از افراد را برای تصرف تپهی روبهروی چادرها، در نظر بگیریم و دستهي دیگر را در شمال، مستقر کنیم. اشکفت دهدار و شهباز در شمال چادرها در کوه قرار دارد و تعدادی نگهبان براي محافظت از این دو نفر، در دو طرف اشکفت مستقرند که فرار نکنند. تعدادی نگهبان هم، زیر درخت کناری از جهانگیربگ، محافظت میکنند.
سخنان فریدون تمام شد. ابتدا پیش قراولان، با دوربین حرکت کردند و تفنگچیان به ترتیب به سوی قرارگاه دشمن به راه افتادند. همراه هر مسلح، یک غیرمسلح هم بود. ساعتی گذشت. افراد مستقر شدند. احمد و حسینعلی، با دوربین دیدند که تعدادی نگهبان، اطراف چادر چهانگیر بگاند. ابتدا دستهای که در قسمت شرقی بودند، شلیک کردند. دستهای که از روستای الیف آمده بودند، به فرماندهی محمد حسینعلی شیر که در سنگری در تپهی روبهروی چادرها قرار داشتند، به سوی گروه جهانگیربگ، شلیک کردند و مقر او از همه طرف، زیر آتش سنگینی قرار گرفت. نیروهای جهانگیر نیز شروع به تیراندازی کردند.بعد از دو ساعت درگیری، آتش نیروهای جهانگیربگ خاموش شد.
جهانگیربگ که میخواست خود را به درهي نزدیک چادرها برساند، بر اثر اصابت گلولهی محمد حسین علی شیر، از پای درآمد. ولی از افراد او، کریمبگ و فاضلبگ خود را به پشت یک صخره بزرگ رساندند و شروع به تیراندازی و دفاع از احشام خود كردند. ولی تعدادی از تفنگچیان معصومعلیخان، از طریق شمال شرقی، به پشت سر آنها رسیدند و آنان را از پای در آوردند. حدوداً 15
نفر نیز زخمی شدند. تعدادی نیز از افراد خان زخمی شدند. عدهاي تعداد کشتههای جهانگیربگ را 14 نفر و زخمیها را 20 نفر میدانند. بقیهي افراد جهانگیربگ، چون فرمانده و افراد مهم خود را کشته دیدند، همگی در ميان چادرها جمع شدند و امان خواستند. فرماندهان دستهها که عبارت بودند از: رضاقلی حسینعلی، احمد و محمد حسینعلی شیر، دستور دادندکه تمام افراد تسلیم شده، بهجز زنان تفتیش بدنی شوند و سلاحشان را تحویل دهند و سپس با راهنمایی چند نفر از افراد دستگیر شده، به سراغ دهدار و شهباز رفتند. وقتی به اشکفت رسیدند، دیدند که نگهبانان فرار کردهاند و دهدار و شهباز، پای در زنجیر، به همراه افراد تسلیم شده با احشام و دیگر اموالشان، به حضور خان شدهاند. خان رو به بازماندگان مرحوم جهانگیربگ کرد و گفت: شما چرا با این دو نفر، اینگونه رفتار کردید؟ و به پایشان زنجیر بستید و به آنان آب و نان نداديد که به این روز افتادند و پوستشان مانده است. حالا ما با شما چگونه رفتار کنیم؟
سپس رو به فرماندهان کرد و گفت: اول تمام اموال دهدار و شهباز که نزد بازماندگان مرحوم جهانگیربگ است را حاضر کنید، به اضافهي یک اسب و تمام سلاحها؛ به ويژه سلاحي که نایب جلالخان، به جهانگیربگ، داده است را هم بیاورید. فوراً دستور اجرا شد. صفر رو به خان کرد و گفت: خان! آنان را ببخشید. خان به بازماندگان جهانگیربگ گفت: ما مثل شما نیستیم و شما را بخشیدیم. آزاديد و هر جا بخواهید میتوانید بروید و به افراد خود گفت: تمام سلاحها و اسبان بازماندگان، غنیمت جنگی است و از آن ما است، ولی کسی حق تصرف مال و احشام آنان را ندارد.
معصومعلیخان، سلاحها و اسبان غنیمت گرفته را بین دستهها، تقسیم کرد و همگی به مقر خود برگشتند. دهدار و شهباز، پس از بازگشت از طرف مردم روستای پیرمهلت، الیف و بناف مورد استقبال قرار گرفتند.
انگار خداوند اینطور مقدر كرده بود که هر چه بلاست، باید برسر این مرد ببارد. هنوز مشکلات درگیری با جهانگیربگ، برطرف نشده بود که قاصدی یک مکتوب از طرف عباسعلی، کدخدای روستای بالاده به اردوگاه آورد و به خان داد. در این نامه، بنا به درخواست مردم بالاده، براي مذاکره دربارهي نحوهی اجرای عوارضی راه، از خان دعوت شده بود. زیرا مردم بالاده، اصرار داشتند که نباید عوارضی بدهند.
معصومعلیخان رو به قاصد کرد و گفت: سلام مرا به کدخدا برسان و به او بگو در چند روز آینده، به خدمتتان میرسیم. قاصد، خداحافظی کرد و رفت. معصومعلیخان با افراد خود دربارهي رفتن به بالاده، مشورت کرد. با اینکه بعضیها، مخالف رفتن بودند، ولی تصمیم گرفتند که خان به همراه صفر و شش نفر تفنگچی دیگر به خانهي کدخدای بالاده بروند. جعفر، برادر خان نیز اصرار به رفتن میکرد و میگفت، شاید حیلهای در کار باشد و صفر هر کاری کرد تا جعفر نرود، موفق نشد. صفر معتقد بود اگر جعفر در جلسه، شرکت کند، حتماً درگیری رخ خواهد داد. در نهایت، معصومعلیخان به همراه جعفر و 4 نفر از محافظان خود همگی سوار بر اسب، عازم بالاده شدند. خان و همراهان، پس از طی طریق به روستای بالاده رسیدند و از یک نفر از اهالی محل، سراغ سرای عباسعلی گرفتند. آن مرد، آنان را به در سرای عباسعلی برد. وقتی به در خانه رسیدند، دقالباب کردند. یک نفر در را باز كرد و پرسید کیستید؟ گفتند: به کدخدا بگویید معصومعلی الیفی است. کدخدا از طبقهی بالا شنید و برای استقبال از خان و همراهان به پایین آمد. سپس خان و برادرش، به همراه کدخدا، به طبقهی دوم رفتند و محافظان در حیاط، مشغول حفاظت شدند. کدخدا، ابتدا از خان پذیرایی مختصری كرد و سپس دربارهي مسئلهی عوارضی راه صحبت كردند. کدخدا رو به خان کرد و گفت: از اینکه دعوت مرا پذیرفتی و این همه
راه آمدي و به کلبهي فقیرانه ما قدم گذاشتي، متشکرم. اما غرض از مزاحمت، این است که مردم این روستا، از شما میخواهند به گروه عوارضی راه، دستور بدهید که از آنها عوارض نگیرند. ما کاروان تجارتی نداریم و تجارتی هم نداریم. در همین منطقه، به کار کشاورزی مشغولیم و خودمان از اموالمان محافظت میكنيم و نیازی نمیبینیم که از شما، کمک بخواهیم. انتظار داریم که به خواستههای اهالی، جامع عمل بپوشانی. سزاوار هم نیست که ما به شما باج بدهیم.
خان رو به کدخدا کرد و گفت: اولاً: دستور میدهم تا از کاروان شخصی شما عوارض نگیرند. ثانياً: این باج نیست؛ ما در ازای حفاظت از عبور کاروانها که هدف حملهی دزدان و راهزنان، قرار نگیرند، مقدار کمی عوارض راه، میگیریم. آن هم برای حفظ گروه حفاظتی کاروانهای عبوری مصرف میشود.
کدخدا رو به معصومعلیخان کرد و گفت: مسئلهی خودم تنها نیست؛ اگر من به شما باج ندهم و دیگران بدهند، بدتر است؛ مردم مرا تحقیر میکنند و از من دور میشوند. بنابراین اگر قرار شد، دیگران باج بدهند، من هم میدهم.
خان گفت: دوباره گفتی باج! مگر من برای شما توضیح نمیدهم؟
کدخدا گفت: چون شما مجوز قانونی ندارید، مقدار پولی که از مردم میگیرید،باج محسوب میشود.
خان گفت: به نظر شما از چه کسی باید مجوز بگیرم؟
کدخدا در پاسخ گفت: نمیدانی باید از چه کسی مجوز داشته باشی؟ از اکبر صارمالدوله، والی فارس و یا سرلشکر احمد نخجوان، فرماندهي کل قوای فارس یا نایب جلالخان، فرماندهي نظامی کازرون!
معصومعلیخان گفت: کدخدا، لابد روزی که به حضور شجاعنظام و نایب جلالخان در کازرون براي تحویل گرفتن سلاح، شرفیاب شدید، اینها را
به شما گفتند؟ ای عباسعلی! گوش کن ببین چه میگویم: علمای شهر کازرون میدانند؛ مردم عادی هم میدانند؛ دوستان و دشمنان من هم میدانند؛ والی و فرماندهي قوای فارس هم میدانند، همه و همه میدانند، من رضاخان و عوامل داخلی او را به رسمیت نمیشناسم. تعدادی از نظامیان حکومت پهلوی را هم کشتهام. رضاخان میرپنچ سواد کوهی بیسواد، که مملکت ما را غارت میکند، از چه کسی مجوز گرفته است؟
کدخدا رو به خان کرد و گفت: حیف که در منزلم هستی و گرنه جور دیگری با شما رفتار میکردم. در حین گفتوگو، جعفر ناراحت شد، سلاحش که مسلح بود و روی زانویش قرار داشت، به دست گرفت و در یک چشم به هم زدن، کدخدا عباسعلی را با شلیک گلوله، از پای در آورد و سپس گلولهی دوم را در بدن برادر کدخدا که در جلسه، حاضر بود، خالی کرد. بدین ترتیب، دو نفر در طبقهی دوم ساختمان کدخدا نقش بر زمین شدند. فوراً خان و برادرش از طبقه دوم به پایین دویدند، سوار اسب شدند و با چهار محافظ، به سرعت به طرف کوه حرکت کردند.
با صدای شلیک گلوله، همسایهها بیرون آمدند. بعضی با سلاح و بعضی بدون
سلاح به دنبال مهاجمان میدویدند. عدهاي هم بدون هدف، شلیک میکردند. ناگهان خان و همراهانش توقف کردند و به سوی آنهایی که به طرفشان میدویدند، شلیک کردند و چهار نفر از آنان را از پای درآوردند و تعداد10 الی 15 نفر را زخمی كردند. مردم روستا که وضعیت را بسیار وخیم دیدند، عقبنشینی کردند و به روستا برگشتند. بدین ترتیب در یک چشم به هم زدن، 6 نفر از روستايیان کشته و تعدادی زخمی شدند.
آری ثمرهی گفتوگوی کدخدا عباسعلی با معصومعلیخان الیفی چنین بود که خود کدخدا جان را روی این گفتوگو گذاشت. مردم روستای بالاده همزمان
با کفن و دفن و تشیع جنازهي کشتهشدگان و اعزام مجروحان به کازرون، براي مداوا، یک مکتوب دربارهي وقوع حادثه برای آقایان شجاعنظام فرمانفرما و سلطان نایب جلالخان، فرماندهي نظامی کازرون فرستادند و از آنان کمک خواستند تا انتقام خون کشتهشدگان را بگیرند و مراسم هفتمین روز آنها را نیز به اطلاع مردم شهر و روستا رساندند. سران سیاسی و نظامی حکومت پهلوی در کازرون، از ترس اینکه مبادا هدف حملهی چریکهای معصومعلیخان قرار گیرند، در مراسم کشتهشدگان در روستای بالاده، شرکت نکردند و هیچ عکسالعملی از خود نشان ندادند. همین امر، باعث شد که ابهت سران نظامی کازرون، در بین مردم شکسته شود و نارضایتی عمومی هم در منطقه بالاده بالا گرفت. مردم به این نتیجه رسیدند که از شجاعنظام و نایب جلالخان، کاری ساخته نیست و به فکر چارهي دیگر افتادند. به همین سبب در مسجد، تجمع کردند و مقرر شد، براي احقاق حق خود، به شیراز بروند و در منزل صارمالدوله، والی فارس تحصن كنند.
یک هفته بعد، حدود 25 نفر از معتمدان منطقهی بالاده، به شیراز رفتند و در منزل والی فارس، تحصن کردند و به او گفتند که تعداد 6 نفر از بهترین افرادروستای ما، به دلیل حمایت از حکومت پهلوی، به دست معصومعلیخان الیفی به قتل رسیده و حدود 20 نفر نیز مجروح شدهاند که اکنون در بیمارستان کازرون، بستریاند و حال بعضی از آنها، بسیار وخیم است. تا شما انتقام خون ریخته شدهی آنها را نگیرید، ما دست از تحصن، برنخواهیم داشت.
چند روز قبل از این وقایع، نیز مکتوبی از طرف تیرهی ماچانلو، مبنی برکشته شدن جهانگیربگ کلانتر و دو نفر دیگر به نامهای فاضلبگ و کریمبگ و غارت اموال و احشام آنها، به دست چریکهای معصومعلیخان و همچنین مکتوبهایی از طرف مردم کمارج و کاسکان دربارهي کشت و کشتار و غارت و ناامنی منطقه، به دست چریکهای الیف و بناف و فرماندهي معصوم علي خان
به دست صارمالدوله رسیده بود. او تمام اتفاقات جاری کازرون را به اطلاع سرلشکر، احمد نخجوان رساند. سرلشکر بلافاصله در منزل والی فارس، حضور پیدا کرد و ضمن ابراز همدردی با تحصنکنندهها، به آنها قول داد و سوگند یاد کرد و گفت: علاوه بر انتقام خونهای ریخته شدهي مردم بیگناه روستای بالاده و خون به ناحق ریخته شدهی سربازان و تکتک افسران و نظامیان و دیگر افراد محلی وابسته به دولت را از معصومعلیخان نگیریم، از پای نمینشینیم. هم اکبر صارمالدوله و هم سرلشکر احمد نخجوان، هر دو از معتمدان روستای بالاده، دلجویی کردند و گفتند: خیالتان راحت باشد که ما به سوگندمان وفاداریم و به قولمان عمل خواهیم کرد. شما به محل کار و زندگیتان برگردید. آنها نیز پذیرفتند و به روستایشان برگشتند. سرلشکر، طی یک مکتوب فوری، نایب جلالخان را براي دستورالعمل سریع به شیراز فرا خواند. چند روز بعد، سلطان نایب جلالخان به همراه تعدادی از نظامیان در دفتر محل کار فرماندهی قوای فارس، در پادگان ارتش حضور يافتند و ادای احترام كردند. سرلشکر بدون اینکه دستور آزادباش بدهد، با حالت عصبانیت در حالیکه اشک در چشمش، موج میزد رو به جلالخان کرد و گفت: ای بیعرضه! ای بیلیاقت! حیف نون این مملکت که تو میخوری؛ تو مگر مرده بودی که تعداد انگشت شماری از افراد دهاتی بیش از20 نفر از بهترین حامیان ما را کشتهاند؛ حدود 30 الی 40 نفر را هم زخمی کردهاند و اموال خیلیها را به غارت بردهاند؟ تمام این اتفاقات، دو هفتهی اخیر، صورت گرفته. بروید و بمیرید. شما جرأت نکردید، در مراسمی که به مناسبت کشتهشدگان در بالاده، برگزار شده بود، شرکت کنید و از ترس، زیر چادر زنهایتان مخفی شدهاید.
نایب جلالخان در حالیکه هنوز در حال احترام نظامی بود گفت: قربان! این اشرار، حدود 500 نفرند. سرلشکر با عصبانیت گفت: چرا به نمایندهي شخص اعلیحضرت در فارس، دروغ میگویی؟ الساعه از جلو چشمم دور شوید.
طوری که به من گفتهاند، تمام مردم منطقهي الیف و بناف از کوچک و بزرگ 500 نفر نیستند.
نایب جلالخان گفت: قربان! نیرو کم داریم.
سرلشکر رو به رضا یوزباشی کرد و گفت: فوراً با 300 نفر از هنگ سوم پیاده، عازم کازرون شوید و سپس رو به سران نظامی کازرون کرد و گفت، مرخصيد. بروید و لحظهبهلحظه، گزارش عملیات را به اطلاع من برسانید و اشرار دستگیر شده را به شیراز منتقل کنید.
چند روز بعد، رضا یوزباشی با 300 سرباز، همراه نایب جلالخان و همراهان وارد کازرون شدند.
هنوز چند روزی از این اتفاق نگذشته بود که رضاشاه، صارمالدوله «اکبر»، والی فارس را به همراه سرلشکر احمد نخجوان و سرلشکر فضلالله زاهدی از فرماندهان قوای فارس به بهانهي گفتوگو دربارهي غايلهي فارس، به تهران فرا خواند. آنها پس از رسیدن به تهران، بلافاصله به اتهام خیانت، روانه زندان شدند. او شورش عشایر فارس و کشته و مجروح شدن نظامیان و... را توطئهي حکام فارس علیه خود دانست.
رضاشاه، سرلشکرحبیب الله خان شیبانی را به فرماندهی قوای فارس، منصوب كرد و به همراه سرهنگ ابراهیم خان زندیه با یک لشکر مجهز، به شیراز گسیل داشت و والیگری فارس را نیز به او سپرد. رضاشاه دستور داد، علاوه بر این، لشکر تیپ مستقل فارس - کرمان و فوجهای فاتح پهلوی، رضاپور، گارد بهادر، گارد ناصری و نادری را در شیراز در یک مکان، گرد هم آورند و ساماندهی كنند. سرلشکر شیبانی، پس از ساماندهی قوای فارس در شیراز برنامهي فرماندهان قبلی را هم بررسی كرد و به این نتیجه رسید که باید هر چه سریعتر، نسبت به سرکوب شورشیان فارس، اقدام كند. او با يك پيك، مکتوبی برای نایب
جلالخان فرماندهي نظامی کازرون فرستاد و از او خواست بدون فوت وقت، نسبت به سرکوب شورشیان منطقهی کازرون، اقدام و پایان غايله را اعلام كند.
در گذشتههای نه چندان دور، در منطقهی الیف و بناف، رسم بر این بود که یکی از افراد محل که از دنیا میرفت، مردم روستا و دیگر اقوام و خویشان و دوستان به مدت یک سال، لباس سیاه به تن میکردند.(1)مردم، قبل از عید نوروز با بیرون آوردن لباس عزا از تن، از پند بیرون میآمدند.
مدت عزا یا همان پند، هر چه بود، قبل از فرا رسیدن نوروز به پایان میرسید و هر کس، امر خیری داشت يا میخواست جشنی برپا کند، برگزار میکرد. در منطقهی الیف و بناف، یک هفته، مراسم فاتحهخوانی برگزار میشد و در پایان هفته، تعدادی از افراد باسواد، دور هم جمع میشدند و برای شادی روح مرحوم، یک دوره قرآن مجید، ختم میکردند. در چهلمین روز در گذشت و سالگرد، هم چنین مراسمی برگزار میشد. وقتی یک سال از کشته شدن حسن علی، فرزند حسین کربلایی جعفر، گذشت، علاوه بر اینکه معصومعلی، خود مراسم یکمین سال در گذشت برادرش را برگزار کرد، پسر خالههایش هم مراسمی در مسجد ملاعلی روستای بناف، برگزار كردند. در این مراسم، تمام اهالی محل و دیگر دوستان از روستاهای همجوار شرکت کردند و یک دوره قرآن هم ختم كردند.
اما هدف از برگزاری این مراسم، این بود که: برادران، ملاعوض و شنبه و غلامعلی، مردم را براي گرفتن انتقام خون حسنعلی از حکومت پهلوی، دور
1) - در منطقهي اليف و بناف به اين رسم «پند گرفتن» ميگويند.
خود جمع کنند. در این مراسم که با خواندن کلامالله مجید شروع شد، ابتدا ملاعوض، ضمن خوش آمدگویی به حاضران رو به آنان کرد و گفت: از اینکه دعوت ما را پذیرفتید و در این مکان مقدس گرد هم آمدید و با ما، همدردی كرديد، صمیمانه تشکر میکنم. اینکه شما مردم بناف، از حکومت پهلوی، تأمین جانی نگرفتهاید و آن را به رسمیت نمیشناسید، مایهی سربلندی است و ما به آن افتخار میکنیم. این تأمین نگرفتن، نشان مردانگی و شجاعت و پایبندی شما به دین مبین اسلام است. زیرا کسی تأمین جانی میگیرد که ذلیل و خوار است و نمیتواند از جان و مال خود محافظت كند. انسان عاقل و بالغ، نیازی به قیم ندارد، خودش آقای خودش است. لذا خداوند، هرگاه بخواهد، جانی را كه داده است میگیرد و تا او نخواهد، برگ از درخت نمیافتد. ای مردم با غیرت و شجاع، همانطور که آگاهید، نظامیان حکومت پهلوی، حسنعلی فرزند حسین، یکی از بهترین مبارزان منطقهی الیف و بناف، که پسر خالهی ما است را به قتل رساندند. ما تصمیم داریم، انتقام خون او را بگیریم. هرکس میخواهد با ما همکاری کند، اعلام نماید.
در بین شرکتکنندگان، بیش از چهل نفر، اعلام آمادگی کردند و گفتند، ما حاضریم، هر جا شما صلاح دیدید با حکومت پهلوی بجنگیم. ملاعوض، رو به داوطلبان کرد و گفت: با توکل به خدای متعال، فردا صبح اول وقت در جلوی منزل من با تفنگهای خود حاضر شوید. ضمناً من به معصومعلیخان، قول دادهام که خودم، انتقام خون پسر خالهام را بگیرم و از او خواستم که این وظیفه را به عهدهی من بگذارد؛ او هم قبول کرده است.
فردای آن روز، با صدای اذان روستا از پشتبام مسجد ملاعلی، مردم دستهدسته، براي ادای فریضهی نماز صبح، وارد مسجد شدند. آنها پس از نماز صبح، جلوی منزل ملاعوض تجمع و اعلام كردند که ما آمادهایم با قشون پهلوی
بجنگیم. ملاعوض، بین مردم آمد و گفت، از شما ممنونم که زحمت کشیدید و همبستگی خود را اعلام كرديد. ما در حال حاضر، به بیش از 30 نفر تفنگچی نیاز نداریم. شنبه و غلامعلی آمدند و از بین جمعیت، 30 نفر را انتخاب كردند؛ بقیهی مردم، ناراحت شدند و گفتند، ما را نیز به جنگ ببرید. دوباره ملاعوض رو به حضار کرد و گفت: ای برادران من، ما قصد داریم به یک پاسگاه نظامی، حمله کنیم و نیازی نداریم به این همه تفنگچی؛ زیرا یک نفر ما، با ده نفر آنها برابری میکند. اگر صبر داشته باشید، نظامیان، خودشان به سراغ ما میآیند؛ آن وقت، شما نیز بجنگید.
لحظهها به همین منوال سپری شد. آقایان ملاعوض، شنبه و غلامعلی، با تعداد 30 نفر از تفنگچیها، روستای بناف را ترک كردند و از راه تنگ شهر، عازم منطقهی حسنآباد شدند. آنها پس از عبور از کوه صعبالعبور بلس، وارد قریهی حسنآباد (معروف به ساختمان) شدند. سپس در منزل ملاقلی، کدخدای روستا، حضور یافتند.(1)
کدخدا از تفنگچیها، بسیار پذیرایی كرد و سپس رو به ملاعوض کرد و گفت: بسیار مرا خوشحال کردید، مشتاق دیدار شما بودم. انشاالله که خیر باشد.
ملاعوض در جواب گفت: عاقبت شما به خیر باشد؛ ما قصد داریم، اگر خدا یاری کند، امشب به پاسگاه نظامی، حمله کنیم و انتقام خون پسر خاله را بگیریم.
کدخدا گفت، ما هم حاضریم با شما همکاری کنیم. هر تعداد تفنگچی میخواهید آماده ميكنيم.
ملاعوض گفت: فعلاً نیازی نیست، اگر لازم شد به شما اطلاع می دهم. ما در حال حاضر، به دو نفر راهنما نیاز داریم. کدخدا، فوراً پسرش را صدا زد و او
1) - مردم روستای حسنآباد هم از اهالی منطقهی الیف و بناف هستند.
را دنبال راهنما فرستاد. لحظهای گذشت، دو نفر راهنما که آشنایی کامل نسبت به منطقه داشتند، وارد شدند و خود را به ملاعوض معرفی كردند و به گروه مبارزان بناف پیوستند.
لحظهها گذشت و خورشید به سمت غرب، سرازیر میشد. کوه قبله، بر سر مبارزان سایه افکند. صدای دلنشین اذان، از مسجد به گوش میرسید و مردم را به سوی نماز فرا میخواند. مبارزان برای حفظ امنیت خود به مسجد نرفتند و در خانهی کدخدا نماز مغرب و عشا را بهجا آوردند. آنها پس از ادای نماز، آمادهی رفتن به مقصد مد نظر شدند و تفنگها را امتحان كردند.
هنگام خداحافظی فرا رسید. کدخدا، یکایک تفنگچیان را از زیر قرآن عبور داد. ملاعوض همراه دیگر مبارزان و دو نفر راهنما، روستای حسنآباد را ترک كردند و از راه کنار کوه به سوی شرق حرکت کردند. ساعتی بعد، به بالای تپهی تل انجیری در شمال قریهی کاسکان رسیدند.
سیاهی همهجا را فرا گرفته بود. ملاعوض راهنماها را براي شناسایی و کسب اطلاعات به محل مد نظر فرستاد. بعد از چند ساعتی برگشتند و مشاهدات خود را اینگونه بیان كردند: نظامیان، بین روستای کاسکان و مشتان، در محلی به نام تل جنگا در یک کمپ چادری مستقرند و تعدادی از آنها نیز در آنسوی تل جنگا، در کنار راه معروف به سنگ شیطان که از راه کل دهله (الیف) میگذرد، کمین کردهاند.
در این میان، ملاعوض با تفنگچیها به شور نشست و پس از مشورت، به این نتیجه رسیدند که هرچه سریعتر به پاسگاه «کمپ نظامیان» حمله و آن را نابودکنند. حدود ساعت 12 شب، تفنگچیها بدون سروصدا و آرام و آرام، با حفظ قوانین عملیات شبانه، به طرف اردوي نظامیان حرکت کردند. وقتی که نزدیک مقر نظامیان رسیدند، شیار جوبها را پناهگاه قرار دادند و به صورت
درازکش، آنها را هدف حمله قرار دادند؛ ولی در مقر، بهجز 5 نفر نظامی کسی نبود. نظامیان، بلافاصله به حملهی مبارزان پاسخ دادند. این درگیری حدود یک ساعت به طول انجامید. در این میان، دو نفراز نظامیان کشته شدند و بقیه پا به فرار گذاشتند. با شنیده شدن اولین صدای گلوله، نظامیانی که به آن سوی تل جنگا «سنگ شیطان» رفته بودند، به مقر خود برگشتند و با مبارزان درگیر شدند. این تبادل آتش، تا سپیدهدم ادامه داشت. با نزدیک شدن صبح، ملاعوض به این نتیجه رسید که در روز روشن، نمیتواند به مبارزه ادامه دهد؛ زیرا با توجه به درگیریهای قبلی، در هنگام روز عدهای از وابستگان حکومت در روستاهای همجوار به کمک نظامیان میآمدند. لذا آنها، با عقبنشینی به سمت کوه، به روستای بناف برگشتند. ملاعوض این عملیات را موفقیتآمیز خواند و اعلام کرد که ما به هدفمان رسیدیم؛ زیرا علاوه برگرفتن انتقام خون پسر خاله، ضربشستی هم به حکومت پهلوی نشان دادیم که بدانند مردم منطقهی الیف و بناف هنوز زندهاند.
نایب جلالخان، به محض ورود به کازرون، ابراهیمخان شجاعنظام و تنی چند از سران سیاسی و نظامی شهر را براي گفتوگو دربارهي دستورات اخیر فرماندهي قوای فارس، مبنی بر اتفاقات ناگوار گذشته و چگونگی مقابله با آن در آینده، به پادگان نظامی فرا خواند. دعوتشدگان در موعد مقرر، در جلسه حضور پیدا کردند. نایب جلالخان، پس از خوش آمدگویی به شرکتکنندگان رو به آنان کرد و گفت: از آنچه گذشت، همه آگاهی دارید و میدانید که چه بلاها بر سر ما آوردند؛ ولی باید چارهای اندیشید که حادثههای ناگوار گذشته دیگر تکرار نشود و سعی و کوشش کنیم که سهلانگاریهای گذشته را نیز
جبران نماییم. باید هر چه زودتر با تمام امکانات، اردوگاه معصومعلیخان در منطقهی کوه تاپو و سه دشت را هدف حمله قرار دهیم و آن را نابود کنیم وگرنه هم ما و هم سرلشکر مغضوب اعلیحضرت خواهیم شد. نایب جلالخان، رو به وکیل جرجانی و وکیل محمد کرد و گفت: آنچه دستور میدهم یک دستور نظامی است؛ خوب گوش کنید تا بتوانید موبهمو به آن عمل کنید. از آنجايیکه ما طبق دستور سرلشکر، در بین نیروهای معصومعلیخان، شکاف ایجاد کردهایم و عدهای از آنان را از او جدا و وارد قشون خود كردهایم، ولی آگاه باشید تا در عملیات آینده، اسلحه و مهمات در اختیار آنان قرار نگیرد؛ چون ممکن است، ما شکست بخوریم و آنها به دشمن بپیوندند و یا شکست نخورده، تسلیم آنان شوند و یا در حین جنگ، به دشمن بپيوندند و به ما حمله کنند. از کجا معلوم که جاسوس معصومعلیخان، در بین آنان نباشد. شاید همهی آنان، عوامل او باشند. کسانیکه با ما همکاری میکنند، همگی با معصومعلیخان رابطهی خویشاوندی دارند و هم محلی و همزبانند. به این افراد، اعتماد نکنید که ممکن است امروز با ما باشند و فردا علیه ما، هر چند خود را دوست ما میدانند. از آنها در کارهای پشتیبانی، تدارکات و اطلاعاتی و یا به عنوان راهنما استفاده كنيد.
شجاعنظام، حاکم کازرون رو به شرکتکنندگان کرد و گفت: نایب جلالخان، درست میگوید و هیچکس هم مثل من، مردم منطقهی الیف و بناف را نمیشناسد، من خودم آنها را بزرگ کردهام. مستند دارم که برای یک من جو، یکدیگر را میکشند و برادرکشی به راه میاندازند. به کسانی که به اقوام و خویشان خود رحم نمیکنند، هیچ اعتمادي نيست. آنهايیکه با برادران خود اینگونه رفتار میکنند، با ما چه خواهند کرد. از فرماندهان نظامی حاضر در جلسه میخواهم که این گفتهها را مدنظر قرار دهند و به آن عمل کنند که انشاالله موفق خواهیم شد.
نایب جلالخان هم رو به نظامیان حاضر در جلسه کرد و گفت: این دستورالعمل دربارهي چگونگی بهکارگیری غیر نظامیان الیفی در قشون است و دستورالعمل حمله، در روز حرکت قشون در میدان صبحگاه، به اطلاع عموم نظامیان خواهد رسید. و انشاالله پس از پیروزی در جنگ پیشرو (جنگ کوه تاپو) و دستگیری یا کشته شدن معصومعلیخان الیفی، به سراغ پسرخالههای او (شنبه و غلامعلی و ملاعوض) نیز خواهیم رفت.
نایب جلالخان، پس از خاتمهی جلسه، پیکی به روستای الیف فرستاد و به تأمین گرفتهها اعلام كرد که 15 روز دیگر، در پادگان نظامی کازرون، حضور هم رسانند. یک روز قبل از حرکت قشون، به سمت سرمشهد براي حمله به مقر اردوی معصومعلیخان، افراد ذیل از تأمین گرفتههای روستای الیف که تعهد داده بودند در لشکرکشی حکومت پهلوی، علیه خان از آنها حمایت كنند، وارد پادگان کازرون شدند.
1- عبدالحسین مرادی. 2- نورالله فرزند برات باقري. 3- برات فرزند باقر. 4- کریم، فرزند محمد نبی رزمي. 5- حاجی محمد خسروی. 6- عباسقلی عباسی. 7- آقاجان رزمی. 8- حاج باباخسروی.
از آنجایی که انسان ذاتاً قدرتگرا است و هنگام به اوج رسیدن و قدرت گرفتن گروه و یا دستهای، حتی به صورت موقتی، میل به پیوستن به ارکان قدرت دارد، ولی در این میان، افرادی نیز هستند که منافع ملی و مذهبی و ارزش خود را به این موضوعات نمیفروشند و دین و مذهب را به آن منافع فانی ترجیح میدهند که معصومعلیخان و شنبه و غلامعلی نمونهی بارز این دستهاند. آنها در برابر ظلم مأموران رضاخان و عوامل داخلی ايستادند و تا آخرین قطرهی خون مبارزه كردند و عدهای هم از قهرمانان کشور اسلامیمان، در برابر هجوم بیگانگان، قد علم کردند که نمونه بارز آنان، در جنوب، دلیران
تنگستان و در شمال، سردار جنگلند که در این راه، شهادت را به جان خریدند و در برابر بیگانگان سر فرود نیاوردند.
هنگامیکه صدای اذان صبح از حنجرهی مؤذنان شهر به گوش میرسید، وکیل محمد که آن شب افسر نگهبان بود و در پادگان به سر میبرد، به شیپورچی دستور داد تا در سازش بدمد و تمام افراد مستقر در پادگان را بیدار كند. تمام افراد پادگان، پس از صرف صبحانه و انجام دادن امورات شخصی، در میدان صبحگاه، به صورت گروهان به گروهان به صف شدند. همزمان با خوانده شدن سرود ملی، پرچم هم برافراشته شد. همه در حالت آماده باش، منتظر بازدید فرماندهی نظامی کازرون و هیئت همراه از هنگ مستقر در پادگان بودند. پس از طلوع خورشید، نایب جلالخان فرماندهی نظامی کازرون، به همراه وکیل جرجانی و شجاعنظام، وارد پادگان شدند. ابتدا وکیل محمد، افسر نگهبان با شمشیرش به جلو آمد و ادای احترام كرد و خود را به عنوان فرماندهی میدان، معرفی کرد و گفت: قربان! هنگ مستقر در پادگان، آمادهی بازدید است. نایب جلالخان و هیئت همراه، پس از بازدید از گروهانها و بررسی لوازم و تجهیزات، دستور آزاد باش دادند. سپس نایب جلالخان در جایگاه ويژه قرار گرفت و دستورات نظامی را داد و اینگونه بیان كرد: با عرض سلام و صبحبخیر خدمت یکایک شما نظامیان جان برکف مستقر در این میدان صبحگاهی که حاضر شدهاید جان خود را فدای شاه و میهن كنيد و بارها این را هم به اثبات رساندهاید. ما در این مکان، گرد هم آمدهایم تا بنا به فرمان اعلیحضرت، مبنی بر سرکوب اشرار منطقه و به مأموریت سرلشکراحمد نخجوان و فضلالله زاهدی با همین هدف به فارس خدمت كنيم و این منطقه را از لوث وجود اشرار و مخالفان شاه و میهن، پاک كنيم و آرامش را به منطقه بازگردانیم و به هرج ومرج موجود، پایان دهیم.
ای عزیزان من، هریک از شماها باید حفاظت و اطلاعات باشید. سادهلوحی در نظامیگری ممکن است یک لشکر را به شکست بکشاند و فاجعه به بار آورد. یک حفاظت اطلاعات قوی، میتواند باعث پیروزی در جنگ شود. به همین علت به هوش باشید که در بین راه، از ورود افراد غیر نظامی به عنوان دوره گرد، به جمع شما جلوگیری شود؛ که این کار، بسیار خطرناک است. نگذارید هیچکس، وارد قشون شود و از همه مهمتر اینکه دشمن را خوار وکوچک نشمارید؛ حتی اگر شکست خورده باشد. در سالهاي گذشته، چنین بوده و باعث شکست ما شده است. سعی کنید اتفاقات ناگوار گذشته، در جنگی که در پیشرو داریم، تکرار نشود. نظامیان عزيز توجه داشته باشید، این لباس شخصیهایی که در قسمت چپ قشون، مشاهده میكنيد، از دوستان الیفی ما هستند که بارها وفاداری خود را نسبت به ما نشان دادهاند و ما براي این افراد احترام قايليم. زیرا معصومعلیخان و دار و دستهاش، از دشمنان مشترک همهی ما هستند. شما در ازای خدمت، حقوق و مزایا دریافت میکنید؛ ولی این افراد مجانی با ما همکاری میکنند؛ تا افراد شروری که در بین خودشان بلند شده و باعث آزردگي خاطر اعلیحضرت و نارضایتی فرماندهی قوای فارس شدهاند را ریشهکن كنند. این دوستان الیفی ما حاضرند تا سر حد جان، فداکاری کنند تا نام ننگ را از روی منطقهشان بردارند. خوب توجه كنيد؛ از این پس، فرماندهی قشون به عهدهی نایب جرجانی است و طبق قوانین نظامی، شما بایستی تابع دستورات او باشید و دستورات ایشان، دستورات من است.
نایب جلالخان، فرماندهی گروهانها را بدین ترتیب معرفی كرد: فرمانده گروهان پیاده نظام وکیل محمد؛ فرمانده گروهان سواره نظام، وکیل دوم محمود. فرمانده گروهان توپخانه، نایب شعبانعلی. فرمانده تدارکات، رضا یوزباشی وسپس از نایب جرجانی خواست که افراد غیر نظامی که از روستای الیف در بین
آنان بودند را در گروهانها ساماندهی كنند و در پایان گفت، آنچه ضرورت داشت به اطلاع رساندم؛ مابقی را خودتان انجام دهید. من دیگر عرضی ندارم و شما و تمام قشون را به خدا میسپارم. به امید پیروزی.
لحظهای گذشت، نایب جرجانی سوار بر اسب، پیشاپیش قشون و پشت سر او تمام گروهانها از خیابان وسط شهر کازرون عبور کردند و به سمت سرمشهد به راه افتادند. تعداد زیادی از مردم شهر، در دو طرف خیابان، نظارهگر حرکت قشون بودند و هر یک، آینده را در ذهن خود ترسیم ميكردند. بدینسان قشون پهلوی، برای بار چهارم براي مبارزه با معصومعلیخان الیفی، پادگان کازرون را ترک كرد. ولی ناگهان پیکی خبر آورد كه سرلشکرحبیباللهخان شیبانی، فرمانده قوای فارس شده است و از نایب جلالخان، خواسته شده هر چه سریعتر نسبت به سرکوب شورشیان کازرون، اقدام و نتیجه را به شیراز اعلام كند.
قشون پهلوی، به فرماندهی نایب جرجانی در دهم آذرماه 1308 وارد منطقهی سرمشهد شد. ابتدا فرماندهی قشون، تعدادی سواره نظام را براي شناسایی منطقه و مکانی که بتواند در آنجا اردوگاه بر پا كند، به اطراف فرستاد. در نهایت، بهترین مکان از نظر موقعیت راهبردي را کنارهی شرقی کوه تاپو انتخاب كردند. بنا به دستور نایب جرجانی، بلافاصله در آن مکان، مستقر شدند و چادر زدند و به وسیلهی گروهان تدارکات، یک گروه پشتیبانی نیز دایر شد و هر گروهان در جای ويژه خود قرار گرفت. سپس اطراف اردوگاه را سنگربندی کردند و در جاهای مختلف، نگهبان گذاشتند. آنگاه تعدادی الاغ و قاطر از عشایر تیرهي قاسملو، براي حمل بار و بنه کرایه و بین گروهانها تقسیم کردند.
جرجانی پس از مستقر شدن قشون، فرمان داد نظامیان چند روزی استراحت کنند تا خستگی راه از تنشان بیرون رود و هم با محیط اطراف، آشنا شوند که هنگام حمله، خسته و گیج نباشند. در این مدت شبانه روز، گشت شناسایی به
منطقهی کوه تاپو فرستاده میشد تا کمکم، زمان سپری شد و وقت موعود فرا رسید. آنگاه قبل از سپیدهدم، تمام افراد مستقر در اردوگاه، بنا به دستور فرماندهی قشون، بدون سروصدا به صف شدند. ابتدا پیشقراولان یا همان طلایهداران با احتیاط کامل، حرکت كردند و در بالاترین نقطهی کوه، در خطالرأس نظامی مستقر شدند. سپس گروهان پیاده، به صورت دستههای مختلف با احتیاط کامل و رعایت قوانین نظامی در جنگ به طرف بالای کوه حرکت کردند.
پشت سر گروهان پیاده، گروهان سواره نظام، حرکت کردند و اما گروهان توپخانه، توپهای شنیدر و مترولیوز را بار اسب و قاطر حمل نمودند تا در بالاترین نقطهی کوه مستقر كنند. بدین ترتیب، تمام اعضای قشون دست به کار شدند و خود را به مواضعی که از پیش تعیین شده بود، رساندند. هنگامیکه خورشید پاییزی داشت کمکم از پشت کوهها سر بیرون میآورد تا به مام میهن حرارت و شادابی دهد و نسیم صبحگاهی هم آرامآرام برگ درختان را نوازش میکرد، صدای هوهوی جغد خونآشام از هر سویی به گوش میرسید. بدینسان با صدای شوم جغد، آیندهای تاریک رقم خواهد خورد. آیندهای که خون جوانان این مرز وبوم، بدون هیچ گناهی خواهد ریخت تا درخت زقومی که رضاخان نشانده است، ميوه دهد! ولی از خون ریخته شدهی جوانان، سیل خروشانی بهوجود آمد که درخت زقوم (خاندان پهلوی) را از ریشه کند و با خود برد.
تمام افراد نظامی قشون، همراه با راهنماهای الیفیشان به صورت دستههای مختلف در منطقهی کوه تاپو، مستقر شدند. سپس طلایهداران و دیدهبانان گروهان پیاده نظام، با دوربینهایشان تمام عوامل طبیعی موجود را شناسایی و منطقه را پاکسازی كردند. نایب جرجانی، در بالاترین نقطهي کوه قرار گرفت و دستورات لازم را اینگونه صادر کرد: البته فرماندهی قشون، محل حرکت
گروهانها را طبق راهنمایی بلدچیان الیفی، تعیین و ابلاغ كرد و محل حملهی تمام افراد قشون سهدشت، مقر استقرار اردوی معصومعلیخان است که هم اکنون از دور پیداست وآن را به وسیله دوربین مشاهده میكنم.
محل حرکت گروهان پیاده نظام: از کوه تاپو، حرکت دستهی اول: از چشمه کوه تاپو و عبور از رودخانه شور و جنگل جی و تنگ مردارخانه (در روبهروی جنگل) به سمت سه دشت. محل حرکت دسته دوم: از کوه تاپو به گردنهی پرکاهو و عبور از رودخانهي شور و جنگل پرکاهو و گذر از تپههای شمال به طرف سهدشت. دستههای سوم و چهارم: نیز پشت سر این دو دسته، حرکت كنند. اما گروهان سواره نظام، محل حرکت از کوه تاپو به چشمهی کوه تاپو از راه مالرو و عبور از روی پل طبیعی جی و از آنجا به سوی شمال و پیشروی در ماهور به سمت سه دشت. گروهان توپخانه، در چشمهي کوتاپو بماند، تا دستور جدید صادر شود.
پس از دستورات لازم و تعیین محل حرکت قشون و مشخص شدن محل حمله، یعنی سه دشت، کمکم دستههای گروهان پیاده نظام، از بالای، کوه تاپو به سوی رودخانهي شور «دالکی» سرازیر شدند.
نظامیان ابتدا مکانهای مد نظر را با دوربین پاکسازی كردند و سپس به پیشروی ادامه دادند، تا اینکه وکیل محمد، فرماندهی گروهان پیاده نظام با دوربین، سواری را مشاهده كرد که از چشمهی کوه تاپو، به سوی رودخانه سرازیر میشد. او رو به چند نفر از مردم الیف کرد و گفت: این دوربین را از دست من بگیرید و ببینید این فرد سوار که مسلح است، کیست؟ آیا او را میشناسید؟ يك نفر، دوربین را از دست وکیل محمد گرفت و او را مشاهده كرد. چون صورتش رو به رودخانه بود و رو به پایین میرفت، او را نشناخت، به وکیل محمد گفت، چون پشتش به ماست، او را نمیشناسم. وکیل محمد هم
به فرماندهی یکی از دستههای نظامی دستور داد که به سوی او تیراندازی کنند. با اولین شلیک آن مرد از اسب به زمین افتاد و جان خود را از دست داد. این جوان بیست و پنج ساله، اسماعیل فرزند زائر علی بود که در اردوی معصومعلیخان خدمت میکرد و از روزیکه ملاعباس، در سهدشت از معصومعلی (برادرش) قهر و گروه خود را در کنار رودخانهی شور مستقر كرد، او و برادرش ابراهیم و خواهرش، همراه ملاعباس بودند. از آنجایی که اسماعیل مسلح بود، معلوم است که او از گروه ملاعباس، محافظت میکرده است. به جز اسماعیل و برادرش، تعداد دیگری از مردم منطقه و عشایر فارسیمدان و خواهرزادههای ملاعباس که عبارت بودند از گرگعلی و محمدعلی و خداکرم که با خانوادهی خود همراه ملاعباس بودند. لذا با شلیک اولين گلوله از سوی قشون که باعث کشته شدن اسماعیل جوان شد، هم ملاعباس از حملهی قشون با خبرشد و هم معصومعلیخان که در چند کیلومتری شمال رودخانه، در سه دشت بود. معصومعلیخان، بلافاصله به صفر دستور داد تا به تمام مبارزان آماده باش بدهد. تفنگچیان بلافاصله در قسمت شمال رودخانه که جنوب اردوگاه خان محسوب میشد، مستقر و سنگر گرفتند و به صورت دستهجات مختلف، آمادهی جنگ شدند. بدینسان اردوگاه، آرایش جنگی به خود گرفت. وکیل محمد، با نظامیان خود، به همراه چند نفر از بلدچیهای الیفی که در قشون بودند، از، کوه تاپو، به طرف رودخانه سرازیر شدند. ابتدا خود را به جسد اسماعیل (فرزند زائرعلی) رساندند؛ الیفیها وقتی جسد را دیدند او و اسبش را شناختند و به وکیل محمد گفتند که این اسب ملاعباس است كه یکی از خوانین بزرگ فارس به او هديه داده و «نربنزیل» نام دارد.
بدینسان اسماعیل، اولین قربانی جنگ کوه تاپو شد. اگر وکیل محمد، شیوهی نظامیگری بلد بود، صبر میکرد تا اسماعیل به گروه ملاعباس بپیوندد، و مقر آنان مشخص شود و سپس آنها را محاصره میكرد و تمام افراد گروه را از بین
میبرد. ولی از آنجايي که خداوند، ملاعباس را یاری میکرد، وکیل محمد، در کارش خبره نبود و یک اشتباه بزرگ مرتکب شد. همین اشتباه هم باعث شکست او شد. به هر حال وکیل محمد، رو به افراد الیفی کرد و گفت: جسد این جوان را روی اسبش بگذارید و به سرمشهد ببرید و آن را دفن کنید و اسب را در اردوگاه پشتیبانی نگهدارید؛ که از این پس از آن من خواهد بود. افراد محلی، جسد را روی اسب گذاشتند ولي هر چه کردند، اسب حرکت نکرد. وکیل محمد گفت، چرا اسب حرکت نمیکند؟ حاضران گفتند: قربان! تا قیمت آن را حرام نکنید، حرکت نمیکند.
وکیل محمد گفت، این یعنی چه؟
آنها گفتند؛ یعنی قیمت فروش این اسب، حرام است و کسی نباید آن را بفروشد. چند نفر از الیفیها که حضور داشتند، به وکیل محمد گفتند، امتحانش مجانی است.
وکیل محمد، رو به اسب کرد و گفت: ای اسب، قیمت فروش بر تو حرام کردم؛ حرکت کن. آنگاه اسب، بلافاصله حرکت کرد. بنا به دستور وکیل محمد، کریم رزمی یکی از افراد محلی با چند تن از سربازان، جسد را به طرف سر مشهد حرکت دادند. وکیل محمد، با دوربین، چادرهای ملاعباس را در کنار رودخانه دید و با مشاهدهی چادرها، اردوگاه دشمن را در نزدیکی خود، حس کرد و بسیار ترسید و دستپاچه شد و رو به یکی از بلدچیهای محلی کرد و گفت: این یاغیها، تعدادشان چند تاست؟
بلدچی گفت: حدود بیش از 100 گروهاند هستند. البته به شوخی میگفت. وکیل محمد، این را که شنید، بر خود لرزید و نمیتوانست تصمیمگیری کند و بدون برنامهریزی به تمام افراد گروهان پیاده نظام، دستور داد تا به سوی چادرها، تیراندازی کنند. با اولین دستور نظامی، از سوی وکیل محمد، چادرهای ملاعباس
زیر آتش سنگین نظامیان قرار گرفت. ملاعباس و تفنگچیهایش هم، بلافاصله به تیراندازی دشمن پاسخ دادند؛ به طوریکه از زمین و زمان، آتش میبارید. محل سکونت ملاعباس در کنار رودخانه قرار داشت و درختها و درختچههای گز فراوان در اطراف چادرها به چشم میخورد. ملاعباس چنان هدف حمله قرار گرفت که برای زمان کوتاهی، نتوانست از خود دفاع کند و عرصه را بر خود تنگ دید و با صدای بلند گفت: اگر کشته هم شوم تسلیم نخواهم شد، ناگهان چیزی به ذهنش خطورکرد؛ که تنها راه چاره آن است که خود را به درهي عمیقی که در قسمت شرقی چادرها بود، برساند. بدینسان در یک جستوخیز ماهرانه، ابتدا خود و سپس دیگر ساکنان اردوگاه را به درهي مردارخانه رساند. در همین گیرودار که گلوله مانند باران از آسمان میبارید، گلولهای به پای همسرش (بانو کتان) اصابت کرد و روی زمین افتاد. ملاعباس، ابتدا خونسردی خود را حفظ كرد و با یک پارچهي پای همسرش را بست و او را به رقیه، همسر خداکرم سپرد. رقیه هم به کمک دیگر زنان اردوگاه؛ بانو کتان را به دوش گرفتند و به سوی بالای تنگ مردار خانه به راه افتادند و پسران ملاعباس (نصرالله و فتحالله) که کودکی بیش نبودند، از طرف زنان عشایر اردوگاه از میدان جنگ خارج شدند و نجات یافتند.
ابراهیم فرزند زائر علی، رو به ملاعباس کرد و گفت: من در همینجا کمین میکنم تا نظامیان بیایند داخل چادرها، آنگاه به آنان حمله ميكنم و انتقام خون برادرم را میگیرم. ملاعباس هم قبول کرد. خداکرم، محمد علی و گرگعلی هم در کنار ابراهیم ماندند. با شنیدن صدای گلوله از سوی گروهان پیاده نظام، معصومعلیخان، متوجهی حملهی قشون پهلوی شد و مبارزان را که از قبل، تا حدودی سازماندهی شده بودند، مجدداً ساماندهی کرد و به میدان مبارزه فرستاد و افراد حاضر در اردوگاه را به چهار قسمت تقسیم كرد و طبق معمول،
فرماندهی را به صفر سپرد. 1- جناح راست، دو دسته و محل استقرار آنها، روبهروی جنگل پرکاهو و فرماندهی دستهها، بهمن و شکرالله (فرزندان رجب) و جانشین رضا (فرزند کرم) و خداوردی. 2- جناح میانی، سه دسته و محل استقرار آنها، روبهروی جنگل جی، بالای تنگ مردارخانه و فرماندهی دستهها، حاجی فرزند خداکرم، جعفر برادر خان و شهسوار. جانشین دستهها، احمد فتحالله، حسین حسینی و علیباز. 3- جناح چپ، سه دسته و محل استقرار دستهها، تپههای روبهروی پل جی و فرماندهی دستهها، فریدون (فرزند جمال) و ماشاالله (فرزند رجب) و حسینعلی (فرزند حاج بابا).
جانشین دستهها، علی عسکر و علی میرزا و حسین (فرزند میرشکارحسن) و مسئول گروه پشتیبانی، جمال و حسین (فرزند حاجی) بودند. لازم به ذکر است که پل طبیعی «جی» پلی است روی رودخانهی شور «دالکی» که کوه تاپو را با یک جادهی باریک مال رو که دارای پرتگاههای وحشتناکی است، به سه دشت متصل میكند. با مستقر شدن مبارزان در سنگرهایشان، معصومعلیخان برای این که ملاعباس و همراهانش را از تیررس دشمن، خارج کند و آنان را در برابر هجوم نظامیان نجات دهد، به صفر دستور داد تا به روی قشون پیاده نظام، آتش ببارد. با آتش سنگین مبارزان، تمام نظامیان گروهان، در جا زمینگیر شدند و حتی بلدچیهایی که در کنار وکیل محمد بودند در سوراخ و شکاف سنگهای بزرگ خود را پنهان کردند؛ تا شاید جان سالم به در ببرند. حجم آتش مبارزان چنان سنگین بود، که نظامیان نتوانستند از مخفیگاهشان بیرون بیایند و ملاعباس با همراهانش، وقتیکه اوضاع را چنین دیدند، همگی از تنگ مردارخانه، بالا آمدند و بدون خطر به اردوگاه معصومعلیخان پیوستند. خان، وقتی برادر و خواهرزادههایش را سالم دید، بسیار خوشحال شد و سراغ دیگران را رفت.
ملاعباس گفت: فقط اسماعیل کشته شد و یک گلوله هم، به پای بانو کتان مادر
نصرالله اصابت کرده و اكنون حالش خوب نیست. خان ابتدا نزد ابراهیم، محمد رضا و گلی، برادران و خواهر اسماعیل رفت و از آنان دلجویی کرد و سپس به عیادت بانو کتان رفت. در این گیرودار بود که سواران تیرهی دغانلو، به فرماندهی باباخان حسنی، فرزند حسن براي مبارزه با قشون رضاخان، خود را به اردوگاه رساندند و به مبارزان پیوستند. از سويي طاهر مظفري از تيره ماچانلو كدخداي روستاي آبكنارو با تعدادي تفنگچي براي مبارزه با قشون پهلوي وارد اردوگاه معصومعليخان شد. معصومعليخان تمام تفنگچيهاي تازه وارد را در دستهها ساماندهي كرد و اما در خط مقدم، تبادل آتش بین مبارزان و قشون پهلوی تا بعد از ظهر همان روز، ادامه داشت. گروهان پیادهي قشون، همچنان زمینگیر بود تا چند ساعت بدین منوال گذشت. با تغییر اوضاع جوی منطقه، معصومعلیخان به مبارزان اعلام كرد که به علت وزش باد شدید و ایجاد گرد و خاک و نبود دید کافی و احتمال ریزش رگبارهای پراکندهي پاییزی، دیگر تیراندازی به سوی دشمن، صلاح نیست و با این وجود، فایده هم ندارد؛ مهمات خود را هدر ندهید؛ شاید ماهها با قشون پهلوی، جنگ فرسایشی داشته باشیم؛ بنابراین در سنگرهایتان، به حالت آماده باش بمانید تا ببینم در ساعات آینده، چه خواهد شد.
وکیل محمد، با نظامیان، به همراه سه نفر از بلدچیهای الیفی از مخفیگاه خود بیرون آمدند. بلدچیها به وکیل محمد گفتند: شما نباید به سوی زنان، تیراندازی کنید؛ زیرا از نظر ما، مردانگي به حساب نمیآید. آنها با احتیاط کامل، از بلندی به پایین سرازیر شدند و به کنار رودخانه آمدند و چادرها، احشام و تمام اثاثیهي زندگی ملاعباس را غارت و بار چهارپایان خودش و حیوانات اهلی را براي مصرف قشون بین گروهانها تقسیم كردند. بنا به دستور وکیل محمد، چند نفر از سربازان، همراه یک نفر از بلدچیهای الیفی، به نام حاجی محمد، اموال
غارتشدهی ملاعباس را به اردوگاه سرمشهد انتقال دادند. تمام افراد گروهان پیاده، چه دستههای مستقر در گردنهی پرکاهو و چه دستههای مستقر در چشمهی کوه تاپو، همه در کنار رودخانه مستقر شدند. گروهان سواره نظام، در محل چشمهی کوه تاپو، مستقر و گروهان توپخانه نیز در کنار چشمه، مستقر شدند و منتظر فرمان بعدی فرماندهی قشون نایب جرجانی ماندند. اوایل شب، رعد و برق شدیدی همراه با رگبارهای پراکنده، تمام منطقه را در بر گرفت و دستهجات گروهان پیاده نظام که در کنار رودخانه مستقر بودند، از ترس اینکه مبادا رودخانه، طغیان کند از طول مسیر رودخانه خارج شدند و حدود چند صد متری از رودخانه فاصله گرفتند و خارج از حوزهی آب ریز، مستقر شدند. لحظهای گذشت؛ باران همه جا و همه چیز را خیس کرد. 4 نفر از افراد محلی الیف که به عنوان راه بلد در گروهان سواره نظام، همکاری میکردند (عبدالحسین، برات، نورالله و عباس قلی) بدون آگاهی از وضعیت طبیعی و عوارض زمین و عواقب آن در آیندهي مسیر، حرکت را به اشتباه به فرماندهی قشون و فرماندهی گروهان سواره نظام، نشان دادند. بهجای اینکه مسیر حرکت گروهان سواره نظام را از چشمهی کوه تاپو به شرق جنگل جی و سپس تپههای شرقی تنگ مردارخانه تعیین کنند، مسیر حرکت را از چشمهی کوه تاپو، به پل طبیعی جی و سپس تپههای شرقی تنگ مردارخانه مشخص کردند. این مسیر باریک مالرو از چشمهی کوه تاپو، حدود چند کیلومتر راه باریک بود که دو طرف آن، به صورت دیواری چند صد متری (پرتگاه) است که عبور از آن بسیار خطرناک است. به همین علت نایب جرجانی، فرماندهی قشون که بسیار عجله براي بازگشت داشت، دستور داد تا فردا سپیدهدم صبح، تمام افراد قشون از سه جبهه به سه دشت محل اردوی معصومعلیخان حمله و کار او را یک سره كنند. به همین منظور تعدادی را براي گشت شبانه و شناسایی عوارض زمین منطقه و محل سنگرهای مبارزان به اطراف سه دشت، گسیل داشت. از طرفی افراد
معصومعلیخان که از طرف صفر برای شناسایی رفته بودند، خبر آوردند که نقل و انتقالات نظامیان، نشان میدهد که سپیده دم، یعنی چند ساعت آینده، قشون پهلوی به ما حمله خواهد کرد. و گروهان سواره نظام از راه مالرو پل جی، به سمت ما خواهد آمد.
غلامرضا، فرزند علی اسکندری که یکی از بهترین تفنگچیهای اردوی خان بود، گفت: اجازه دهید تا من با تعدادی تفنگچی، در طرف شرقی پل جی، کمین كنم و گروهان سواره نظام را به قعر رودخانه بفرستم. معصومعلیخان قبول کرد و تعداد 25 نفر از تفنگچیها را به او سپرد تا کار را یکسره کند. غلامرضا، قبل از سپیدهدم، مأموریت خود را آغاز كرد و با تفنگچیهايي که اکثر آنان از طایفهی عشایر فارسیمدان تیره دغانلو وگرجایی و ماچانلو بودند، در سمت شرق مسیر حرکت گروهان سواره نظام کمین کردند و منتظر ماندند تا آنها حرکت كنند. چون وضعیت راه طوری بود که نمیشد در تاریکی حرکت کنند، بنا به دستور فرماندهی قشون، سپیدهدم، گروهان که حدود یکصد سواره نظام و تعداد زیادی پیاده بودند، به سوی قرارگاه معصومعلیخان پیشروی کردند. غلامرضا با تفنگچیهای خود که در کمینگاه بودند، صبر کردند تا حدود نیمی از سواره نظام گروهان به راه خود ادامه دهند تا به محلی برسند که هنگام حمله، نتوانند برگردند و خود را نجات دهند. گروهان سواره نظام، مسیر باریکی که از روی پل جی میگذرد و طرف غرب آن پرتگاه است، طی طریق میكردند که غلامرضا به تفنگچیهایش دستور شلیک داد. با صدای اولين شلیک گلوله از سوی مبارزان، اسبها رم کردند و عدهای بر اثر اصابت گلوله از پرتگاه پرت شدند و به رودخانه که زیر آن بود، افتادند و گروهی از اسبها بر اثر برخورد به هم از پرتگاه پایین افتادند. دنیا در چشم فرماندهی سواره نظام، تیره و تار شد، بهطوریکه عرصه را بر خود تنگ دید و راه پس و پیش خود را در روز روشن،
گم کرد. نظامیان، این حادثهی وحشتناک را حتی در خواب هم نمیدیدند. در این میان، حدود 60 درصد از اسبها از پرتگاه پرت شدند و از بین رفتند. تعداد زیادی از نظامیان هم که سوار بر اسب بودند، دست و پایشان شکست و عدهای نیز کشته شدند. فرماندهی سواره نظام که اوضاع را وخیم دید، دستور عقبنشینی داد. بدین ترتیب، گروهان سواره نظام به دست تعداد اندکی از مبارزان شکست خوردند و افراد باقی ماندهی آنها، به همراه مجروحان و بلدچیهای الیفیشان از صحنهی جنگ گریختند و راهی چشمهی کوه تاپو شدند. غلامرضا و تفنگچیهای خود، در تپههای روبهروی پل جی، سنگر گرفتند و تا صدور دستور جدید از طرف خان، محل را ترک نکردند.
غلامرضا به وسیلهی یک نفر از افراد خود، خبر شکست گروهان سواره نظام را به اطلاع معصومعلیخان رساند و اعلام کرد که دیگر هیچ خطری جناح راست اردوگاه را تهدید نمیکند. همزمان با حرکت گروهان سواره نظام، گروهان پیاده نظام هم حرکت کرده بود، چون فاصلهی آنها از یکدیگر زیاد بود، نمیتوانستند از همدیگر، اطلاع کافی داشته باشند. هنگام سپیدهدم، تمام افراد گروهان پیاده نظام که از قبل ساماندهی شده بودند، به سوی قرارگاه معصومعلیخان رو به شمال به صورت دستههای مختلف حرکت كردند. وکیل محمد، تمام افراد گروهان را به دو دسته تقسیم كرد. حرکت دسته اول از جنگل پرکاهو در کنار رودخانهي شور به طرف بالا رو، به شمال، منتهی به سه دشت، قرارگاه خان. حرکت دستهی دوم، از کنار رودخانه به ابتدای تنگ مردارخانه و سپس به انتهای آن و منتهی به سه دشت و قرارگاه خان. با رسیدن نظامیان در تیررس، تیراندازی از سوی مبارزان آغاز شد و حجم آتش چنان سنگین بود که نظامیان این سو و آن سو میدویدند تا خود را در پشت سنگها پنهان کنند و جان سالم به در ببرند. که بعد بتوانند از پشت موانع طبیعی، به پیشروی خود ادامه دهند.
تفنگچیهایی که فرماندهی آنان با فرزندان رجب (شکرالله و بهمن و ماشاالله) بود، نظامیان را چنان زیر آتش گرفتند که تعداد قابل توجهی از آنها کشته و زخمی شدند. از حدود ساعت 8 صبح تا 2 بعد از ظهر، بیش از دهها بار، گروهان پیاده نظام مستقر در روبهروی سنگرهای مبارزان در جناح راست قرارگاه خان به سوی مبارزان یورش بردند و براثر آتش سنگین تفنگچیهای قرارگاه، شکست خوردند. نظامیان، خود را به پشت سنگها و شکاف درهها پنهان كردند؛ چون نتوانستند به پیشروی خود ادامه دهند، مجبور به عقبنشینی شدند و از حالت تهاجمی، به حالت دفاعی برگشتند. عدهای از آنان، به کمک نظامیان در دسته دوم به تنگ مردارخانه رفتند. وکیل محمد هم با دو نفر از همکاران الیفیاش، در کنار نظامیان مستقر در تنگ مردارخانه بود. وکیل محمد و افرادش، به دلیل وضعیت طبیعی تنگ مردارخانه که دارای درههای عمیق با شکافها و سنگلاخهای فراوان بود، بدون دادن تلفات، به انتهای تنگ، نزدیک سنگرهای جناح میانی مبارزان رسیدند. در وهلهی اول، تبادل آتش به صورت تک تیراندازی، صورت میگرفت که ناگهان گروهان پیاده، چنان زیر آتش شدید مبارزان قرار گرفتند که گویی از زمین و آسمان آتش میبارید. دنیا در پیش چشم نظامیان، تیره و تار شد؛ به طوریکه راه خود را در روز روشن گم کردند. در همین گیرودار، وقتی که گلی، دختر مرحوم زائرعلی، دید که برادرانش ابراهیم و محمدرضا، شبانهروز در برابر هجوم بیامان پیاده نظام قشون، مقاومت میکنند و از سویی تلاش میكنند تا انتقام خون به ناحق ریخته شدهی برادرشان اسماعیل را بگیرند، بلافاصله نزد بیگم (خواهر معصومعلیخان) رفت و به اوگفت: «بیبی بلند شو تا به خط مقدم جنگ برویم و به برادران و شوهرانمان کمک کنیم.» بیگم، وقتی این را از گلی شنید، قطارش را به کمر بست و دوربین به گردن آویخت. تفنگ ده تیرش را برداشت و مانند یک مرد جنگی، همراه گلی و تعدادی از زنان اردوگاه، به سوی سنگر مبارزان شتافتند. ابتدا گلی، تفنگ ده
تیر از دست برادرش ابراهیم گرفت و شروع به تیراندازی به سوی دشمن كرد. در این مبارزهی بیامان، یک سرباز کشته و تعدادی زخمی شدند. در این میان، وکیل محمد بلند شد و به سربازان دستور یورش داد تا تپهی مقابل را تصرف کنند. در همین حال که دستش را به سوی سربازان تکان میداد، بیگم گلولهای به سویش شلیک كرد که به کلاهش اصابت کرد و آن را به زمین انداخت. با آتش سنگین زنان شیر دل، نظامیان عقبنشینی کردند و نتوانستند آن تپه را تصرف کنند.
وکیل محمد، با دیدن این وضعیت از هوش رفت و همراهان با زدن آب به صورتش، او را به هوش آوردند. وقتی به هوش آمد و این صحنه را دید، رو به آقاجان و حاج بابا کرد و گفت: «شما که به من میگفتید به سمت زنان تیراندازی نکنید، مگر همین زنان نبودند که دمار از روزگار ما درآوردند و سربازان ما را وادار به عقبنشینی کردند.» آقاجان رو به وکیل محمد کرد و گفت: این زن، خواهر معصومعلیخان بود.
معصومعلیخان، دو همسر به نامهای «کنیز و ماه بیبی» داشت و برادرانش؛ ملاعباس و صفر و جعفر نیز هرکدام دو همسرداشتند. وکیل محمد گفت: آیا این چند نفر زن بودند یا نه؟ فرق نمیکند؛ چه خواهر خان باشد، چه نباشد زن، زن است. در اردوگاه خان، تمام اعضای خانواده دیگر تفنگچیان از جمله زنان، دختران، پیران و کودکان هم بودند. زنان و دختران، برای مردهایشان نان و غذا تهیه میکردند و با دستههای سواره به سنگرها میفرستادند.
در مواقعي که نیاز بود، دوشبهدوش مردان در برابر قشون استبدادی رضاخان، حتی فراتر از یک مرد، مردانه میجنگیدند. که تاریخ این مرز و بوم، خود گواه بر این ادعاست. بانو کتان، همسر ملاعباس، در سال 1360 به نگارنده گفته است که ما زنان و دختران، سم همراه خودمان داشتیم تا اگرخدای نکرده، مأموران
حکومت پهلوی (قشون) ما را به اسارت گرفتند، خودکشی كنيم.
اما این حجم سنگین آتش، پس از گذشت چند ساعت، کاهش یافت و تبدیل به تبادل آتش شد که تا بعد از ظهر آن روز، ادامه داشت. در آن هنگام، باد شدیدی به همراه گرد و خاک، شروع به وزیدن کرد که اوضاع به ضرر مبارزان و به نفع نظامیان شد. چون مبارزان رو به باد و نظامیان پشت به باد بودند. با این توصیف مبارزان نتوانستند در برابر هجوم نظامیان، مقاومت کنند. ناچار با دادن تلفات اندکی، عقبنشینی کردند و براي یافتن مکانی امن که در آن زمین هموار به ندرت یافت میشد، این سو و آن سو میدویدند.
در این میان، تک درخت بن بزرگی که خزان، برگهایش را گرفته بود و تنهی بسیار کلفتی داشت، به چشم میخورد. حاجی، فرزند خداکرم، فرماندهي جناح میانی خود را به پشت آن درخت تنومند رسانید و پناه گرفت. او به ناچار از درخت بالا رفت و در بین شاخههای آن شروع به تیراندازی کرد. وکیل محمد او را دید و به نظامیان دستور داد تا درخت را گلوله باران کنند، پس از چند لحظه، جسد غرق به خون حاجی، از بالای درخت به پایین افتاد. معصومعلیخان، وقتی دید شوهرخواهرش کشته شده است، بسیار برآشفت و با صدای بلند به صفر گفت: چرا معطلید؟ حمله کنید! صفر هم با صدای مهیبی، دستور حمله صادر کرد. در این میان، تمام تفنگچیهای خان، روی قشون آتش گشودند و آنها را زمینگیر كردند. وکیل محمد، متوجه شد که اگر به پیشروی خود ادامه دهد، محاصره و کشته خواهند شد و به علت شکستهای پیدرپی،توان مقاومت هم ندارند. بدین ترتیب، فوراً دستور عقبنشینی صادر كرد و فرار را بر قرار، ترجیح دادند و با رها کردن کشتهها و جمعآوری مجروحان خود را به تنگ مردارخانه رساندند و سپس به چشمهی کوه تاپو رفتند و خودشان را به نایب جرجانی، فرماندهی قشون، معرفی كردند.
نایب جرجانی، وحشت كرد و اشک از چشمانش سرازیر شد. وی رو به فرماندهي گروهانها کرد و گفت: اگر صلاح میدانید، همین حالا به سوی سرمشهد حرکت کنیم؛ میترسم معصومعلیخان بیاید ما را غافلگیر و نابود کند. فرماندهها قبول کردند و شبانه، همراه بلدچیهای الیفیشان به سوی اردوگاه سرمشهد گریختند.
نایب جرجانی، فرماندهی قشون پهلوی، نیروهایش را به اردوگاه سرمشهد، منتقل كرد و سپس دستور داد به کازرون برگردند. قشون پس از چند روز، وارد کازرون شد. نایب جرجانی و وکیل محمد، بلافاصله گزارش شکست خود را به اطلاع سلطان نایب جلالخان و شجاعنظام رسانیدند. این خبر ناگوار، شوکی بود که آقایان را به مرز سکته رساند. زیرا آنان اصلاً فکر شکست نميكردند و در این اندیشه بودند که کی قشون با پیروزی، وارد کازرون خواهد شد و طبق دستورات سرلشکر شیبانی، میخواستند دستگیرشدگان را به شیراز اعزام کنند و با این همه نیروی نظامی که به جنگ فرستاده بودند، شکست را حتی در خواب هم نمیدیدند و برایشان بسیار سخت بود.
نایب جلالخان، ناچار این خبر ناگوار را با پیکی به اطلاع فرماندهی قوای فارس رساند. سرلشکر شیبانی، با دریافت این خبر، یاورکاظمخان را احضار طی حکمی ایشان را به فرماندهی نظامی کازرون منصوب و نایب جلالخان را از این سمت برکنار كرد، حتي طی نامهای او را براي توضيح چگونگی و علل شکست قشون، به شیراز فراخواند.
سرلشکر شیبانی، فکر نمیکرد که قشون به این آسانی، شکست بخورد. زیرا از
نظر ساماندهی نظامی، همه چیز رعایت شده بود. نایب جلالخان، پس از دریافت نامهی سرلشکر شیبانی، مبنی بر برکناری خود و احضار به شیراز، به نایب جرجانی و وکیل محمد گفت: شما که فرماندهی قشون و در میدان جنگ بودهاید، همراه من به شیراز بیایید و جوابگو باشید. آنان هم قبول کردند و سه نفر با تعدادی سرباز، عازم شیراز شدند. حدود 10 صبح بود که سرلشکر شیبانی در دفتر محل کارش، در پادگان ارتش، مشغول گفتوگو و تبادلنظر با رئیس ادارهی سیاسی امنیتی والیگری فارس، دربارهي چگونگی مطیع كردن و از میان برداشتن مخالفان مسلح در منطقه، از جمله کازرون، بویراحمد و برازجان بود که افسر نگهبان وارد شد و پس از ادای احترام نظامی گفت: قربان، نایب جلالخان و همراهان از کازرون آمدهاند و اجازهی ملاقات میخواهند.
سرلشکر به افسر نگهبان گفت: حالا وقتش نیست، میبینید که ما در حال گفتوگو هستیم، بعداً بیایند.
رئیس ادارهی سیاسی امنیتی والیگری فارس، به فرماندهی ارتش گفت: اجازه بدهید بیایند و توضیح دهند تا من هم از زبان خودشان بشنوم و بدانم علت شکست قشون چه بوده است.
سرلشکر، رو به افسر نگهبان کرد و گفت: حالا که آقایان اجازه میدهند، اشکال ندارد؛ بگویید تشریف بیاورند. لحظهای گذشت. هر سه نفر، وارد دفتر محل کار سرلشکر شیبانی شدند و احترام نظامی بهجای آوردند. سرلشکر، بدون اینکه دستور آزاد باش بدهد رو به آنها کرد و گفت: ای بیعرضهها، مگر شما مرده بودید که با این همه امکانات از چند نفر دهاتی پابرهنه شکست خوردید؟! اگر اعلیحضرت اطلاع پیدا کند پوست از کلهی من و شما میکند. زود باشید علت شکست خود را توضیح دهید.
نایب جلالخان رو به جرجانی کرد و گفت: چون شما فرماندهی قشون را
عهدهدار بودید، توضیح دهید. نایب جرجانی که هنوز دستش بالا و در حالت احترام بود، گفت: قربان تأمین گرفتههای محلی که به عنوان بلدچی با ما همکاری میکردند، باعث شکست قشون ما شدند. تعدادی از بلدچیها، گروهان سواره نظام را برای رسیدن به قرارگاه معصومعلی در سه دشت، از راه اصلی نبردند، بلکه از راه باریکی که اطراف آن دیواری از کوه بود، بردند و از روی یک پل طبیعی عبور دادند و اینطور ما را به دام انداختند. تفنگچیهای معصومعلی در آنجا کمین کرده بودند و همهی اسبها را به گلوله بستند. 60 درصد آنها از پرتگاه به درون رودخانه پرت شدند و از بین رفتند و تعداد زیادی کشته و زخمی داشتیم.
تعداد دیگری از بلدچیهای محلی که در گروهان پیاده بودند، ما را فریب دادند و گفتند، به سوی زنان تیراندازی نکنید؛ ما هم گوش کردیم. اما چشمتان روز بد نبیند، ناگهان تعدادی از زنان مسلح، ما را به گلوله بستند و تعدادی از ما را کشتند و عدهای را هم زخمی كردند. سرلشکر شیبانی که این را شنید، سرش سوت کشید. شرارهی آتش خشم از چشمش بیرون جهید و نگذاشت نایب جرجانی، حرفش را تمام کند و با فریاد گفت: ای خاک برسرتان، از جلوی چشمم گم شوید سپس رو به افسر نگهبان کرد و گفت: اینها را که از زن کمترند، به زندان بیندازید. فوراً دستور اجرا شد. سرلشکر رو به حضار کرد و گفت: خودتان حاضر بودید و دیدید. حالا خجالت ندارد که ما بگوییم شکست خوردهایم؛ چون جماعتی که زنانشان چنین است، مردانشان چگونهاند.
خبر شکست قشون پهلوی از معصومعلی، مثل بمب صدا کرد. این خبر در بین مردم، پخش شد و بازتابهای گوناگون داشت و اما با توجه به تبلیغات بسیار گسترده، سران سیاسی و نظامی شهر و دیگر عناصر وابسته به حکومت، مردم کار معصومعلی را تمام شده میدانستند و منتظر دستگیری و نابودی او بودند. و
اقشار مردم ستم دیده که مخالف حکومت بودند، بسیار خوشحال شدند. اما ناگفته نماند با وجود اینکه بلدچیهای الیفی، مخلصانه همکاری میکردند، بهرغم تصور قشون، که فکر میکردند به آنها نیرنگ زدهاند، آنها واقعاً راه را بلد نبودند و این بلدچیهای نابلد، میخواستند راه را به قشون نشان دهند. کوری که ميخواست عصاکش کور دگر شود!
معصومعلیخان هم این پیروزی را یک موهبت الهی دانست. مردم قهرمان منطقهی الیف و بناف، در برابرحکومت پهلوی، مردانه جنگیدند و شجاعانه استقامت کردند و در این راه، جوان 20ساله تا پیرمرد60 ساله را از دست دادند. اموال عدهای هم به غارت رفت. ولی تن به ذلت و خواری ندادند. شاعر میفرماید:
آنانکه زخون دو دست رنگین کردند
آزادی زحق خویش تعیین کردند
دارند در انظار ملل حق حیات
آن قوم که انقلاب خونین کردند
حدود20 روز از شکست قشون پهلوی گذشته بود و معصومعلیخان، همچنان در سه دشت به صورت آماده باش به سر میبرد که ناگهان پیکی از راه رسید و خبر آورد که سرلشکر احمد نخجوان و فضلالله زاهدی از فرماندهان قوای فارس و اکبر صارمالدوله، والی فارس از سمت خود برکنار و به تهران فرا خوانده شده و سپس به جرم خیانت علیه رضاخان به زندان افتادهاند. سرلشکر شیبانی، به فرماندهی قوای نظامی فارس، منصوب و والیگری فارس نیز به او سپرده شده است. سرلشکر شیبانی هم نایب جلالخان را براي پاسخگویی دربارهي شکست قشون از معصومعلیخان، به شیراز فرا خوانده و او را از سمت خود برکنار و یاور کاظمخان را فرماندهی هنگ کازرون كرده است. این
پیک را مخالفان حکومت پهلوی در شهر کازرون فرستاده بودند. البته اخبار مربوط به اینکه سرلشکر شیبانی، فرماندهي قوای فارس شده است، حدود دو هفته قبل، به اطلاع معصومعلی رسیده بود.
این خبرها معصومعلیخان را واداشت تا در فنون جنگی خود، تجدید نظر كند. ایشان تمام فرماندهان دستههای اردوگاه را به حضور فراخواند و به آنان گفت، لازم است به اطلاع شما برسانیم که نایب جلالخان، خلع و یاور کاظم خان به جای او منصوب شده است. لذا از آنجا که من تا حدودی ایشان را میشناسم، او تمام سعی خود را به کار خواهد گرفت تا مخالفانش را با حیله و نیرنگ از میان بردارد و در این راه به هر حربهای، متوسل خواهد شد و اگر در نهایت موفق نشد، جنگ را گزینهی آخر قرار میدهد و دست به حملهی نظامی خواهد زد. با توجه به سوابق ایشان، من آشکارا میدانم که در آیندهی نزدیک، به ما حمله نخواهد شد. یاور کاظمخان، خود اعلام آتش بس میكند و راه و روشی دیگر در پیش ميگيرد. او فردی بسیار زیرک و خطرناک است. با توجه به این ويژگيها تا حدودی با فرمانفرمای کازرون، هم عقیده نیست؛ زیرا شجاعنظام، فرمانفرمای کازرون (فرماندار) جنگ را مقدم میداند. اگر موفق نشد، راه دیگر را در پیش میگیرد. بهتر آن است که ما عذر عدهای از مبارزان را بخواهیم. زیرا حضور آنان، هزینهبر خواهد بود. و از سویی، اکثر آنها عشایرند و بهتر است بعد از عید، همراه خانوادهشان به سردسیر بروند. ما در حال حاضر، به دو دسته نیرو بیشتر نیاز نداریم، آن هم براي حفاظت از خود. هرگاه نیاز بیشتر پیدا کردیم، بلافاصله تفنگچی جمعآوری میكنيم. ساعتها این گفتوگو و تبادلنظر، بین مبارزان به طول انجامید و سرانجام معصومعلیخان فهرست تمام افراد اردوگاه را از صفر گرفت و نام آنهایی که میبایست مرخص شوند، به دست خود نوشت و به فریدون داد و دستمزد آنان را هم مشخص كرد و گفت:
این افراد را نزد من بیاورید تا از آنان تشکر كنم. مبارزانی که قرار بود از اردوگاه بروند، به حضور خان رسیدند. خان از آنها بسیار تشکر کرد و گفت: شما برای رضای خدا با قشون پهلوی جنگیدهاید و پیروز هم شدهاید، اجر شما با خداست و من هم به نوبهی، خود هدیهای ناقابل به عنوان یادبود به شما خواهم داد. سپس بلند شد صورت تکتک آنها را بوسید و با آنها خداحافظی کرد. سپس فریدون، مبارزان را به خط و طبق فهرست، پول هریک را پرداخت كرد و آنان با رضایت کامل، از اردوگاه خارج شدند.
معصومعلیخان، تمام فصل زمستان را در سه دشت سپری کرد؛ زمستانی سخت و پرباران، اما بسیار زیبا. در اواخر اسفند ماه، تعداد زیادی از مردم کازرون و روستاهای پیرمهلت، الیف و بناف و اطراف آن، به او نامه نوشتند و پیروزی بر قشون پهلوی را به وی تبریک گفتند و از ایشان خواستند که به روستاهای آنها، نقل مکان کند.
حدود 20 اسفند 1308 یاور کاظمخان، فرماندهی هنگ کازرون، به معصومعلیخان، چنین پیام داد که، قصد ندارم به منطقهی الیف و بناف لشکرکشی کنم و جنگ و خونریزی به راه بیندازم. از شما میخواهم با ما مصالحه كنيد و برای تبادلنظر، سر میز مذاکره بنشینیم. اما معصومعلیخان به پیام یاور کاظمخان، توجهی نکرد و پاسخی هم نداد. چون میدانست که خط او ناخواندنی است.(1)معصومعلیخان، بیشتر اوقات به فکر فرو میرفت و آینده را مبهم میدید. بارها میگفت، در زمان نایب جلالخان، من فقط به یک چیز میاندیشیدم و آن هم، جنگ فیزیکی و مبارزهی مسلحانه بود. ولی امروز هزاران فکر از ذهنم میگذرد و هر لحظه، دشمن را در یک قدمی خود میبینم. چون تفاوت یاور کاظم خان، با نایب جلالخان این است که نایب جلالخان، بیش تر
1) - خط او ناخواندني است، كنايه از اين است كه او فرد زيركي است.
طرفدار جنگ است، درحالی که یاورکاظمخان که از دانشکدهی نظامی، فارغالتحصیل شده، بیشتر اندیشه و اهدافش این است که باید دشمن را با کمترین هزینه و تلفات از پای درآورد و نابود کرد. با این تفاسیر، من شهادتین خود را خواندهام و هر لحظه، برای مردن آمادهام و میدانم که در آینده، روشی را در پیش خواهد گرفت که بدون هیچ هزینهای از طرف ایشان، ما با دستان خودمان، خودمان را نابود خواهیم کرد. این را صراحتاً اعلام میکنم و هیچ ابایی ندارم، زیرا عاقبت هر انسانی، مرگ خواهد بود. فصل بهار، با تمام زیباییاش از راه رسید و نفسی نو در طبیعت دمیده شد. معصومعلیخان، به صفر چنین دستور داد: تمام اسباب و اثاثیهی اردوگاه را بار بزنید که عازم مهلتيم. آخرین روزهای سال 1308 داشت سپری میشد که معصومعلیخان، به همراه دیگر مبارزان برای همیشه، منطقهی سه دشت را ترک كردند و راهی پیرمهلت شدند. آنها راهی بس خطرناک و دشوار در پیش داشتند. راهی که ابتدای آن روشن و مطمئن و انتهای آن تاریک و مبهم بود. اما کاروان، همچنان به سوی منطقهی پیرمهلت در حرکت بود. با گذشت زمان، کاروان به دشت سرمله نزدیک پیرمهلت رسید. کاروان سالار از اسب پیاده شد و دستور داد که خیمه و خرگاه برپا کنند.
خان به صفر گفت: ابلاغ کنید، هرکس میخواهد نزد من بیاید، ابتدا گروه محافظ، تفتیش بدنی و خلع سلاحش كنند و بعد حضور پیدا کند. چرا که با تغییراتی که در سیاست یاور کاظم خان و شجاعنظام دربارهي من پیش آمده، به آینده، خوشبین نیستم. شک و تردید، تمام وجود ایشان را فرا گرفته بود؛ طوریکه با لباس جنگی میخوابید و کلت کمری را از خود، جدا نمیکرد و یک قبضه هفتتیر پران در کنارش بود و چند نفر تفنگچی مسلح (محافظ)، از او محافظت میکردند و کارهای حسابداریاش را فریدون انجام میداد. خان، حدود بیش از بیست حلب، فقط پول نقرهای داشت. بدون طلا و جواهرات و
سرمایههای دیگر. فرماندهی گروه محافظ، به عهدهی جعفر و ماشاالله بود و چادر خان، بزرگتر از دیگر خیمهها و در وسط اردوگاه قرار داشت و از دور، پیدا بود.
در همین مکان سال 1309مردم روستاهای منطقه و عشایر اطراف و حتی عدهای از شهر کازرون و حومه، دستهدسته به دیدن خان میآمدند و سال جدید را به وی تبریک میگفتند. در همین محل بود که آقا محمد بزرگ (یکی از معتمدان روستای بلیان)، به دیدن خان آمد و به او پیشنهاد کرد که اگر صلاح میدانید، مالکیت منطقهی الیف و بناف را بخرید.
خان رو به آقا محمد کرد و گفت: مگر حالا تمام منطقهی الیف و بناف، مال من نیست؟ تا به حال کسی نتوانسته از من چیزی بخواهد.
آقا محمد بزرگ گفت؛ آنچه که من میگویم، قانونی است و شما سند آن را دریافت میكنيد و کسی هم نمیتواند ادعا كند که شما مالک نیستید. خان، پیشنهاد آقا محمد را قبول کرد و گفت: قیمت خرید مالکیت منطقه چهقدر است؟
او گفت: چهار صد تومان. خان به فریدون دستور داد تا بیش از چهار صد تومان پول نقره بردارد و همراه آقا محمد بزرگ، به شیراز برود تا او مالکیت منطقه را برایش بخرد. فریدون هم بیش از چهار صد تومان را از حلبیهای نقره بار قاطر كرد و با تعدادی تفنگچی همراه آقا محمد بزرگ، عازم روستای بلیان شدند و سپس از آنجا به شیراز رفتند و مالکیت منطقهی الیف و بناف که آن زمان، وسعت جغرافیایی آن از کمارج مرکزی شروع و تا روستای دادین ادامه داشت و از جنوب هم تا کوه آسان بود، خریدند و به نام معصومعلی ثبت کردند. خان تا اوایل زمستان، در سَرمُلِه ماند و با فرارسیدن سرما، به روستای پیرمهلت نقل مکان کرد و در آنجا علاوه بر منزل مسکونی خودش، مردم، منزلهايي را براي سکونت گروه محافظ و دیگر همراهانش، در اختیار او قرار دادند و تعدادی چادر هم برپا كردند و مدتها به این منوال گذشت.
در تابستان 1309سرلشکر حبیباللهخان شیبانی، پس از سرکوب مناطق دیگر نا آرام فارس، تمام قوای خود را برای سرکوب عشایر ممسنی و بویراحمد بسیج کرد. او با سه فوج پیادهي تقویت شده و یک فوج توپ خانهي کوهستانی (جمعاً 16 عرابه توپ)، یک گردان سوار از فوج فاتح و یک گروهان مهندسی و دو دستگاه زرهپوش و چهار فروند هواپیما و چریکهایی از ایل قشقایی به فرماندهی ناصرخان قشقایی و حدود 500 نفر از طایفهی کشکولی و 500 نفر از طایفهی فارسیمدان به همراه سران طایفهی خود، به فرماندهی یاور کاظمخان شیبانی به همراه تعدادی از خوانین و سران کازرون، کمارج و خشت از طریق ممسنی و بخش دیگری از فوج از سوی آباده و گروهی نیز به فرماندهی سرتیب علی محمد خان بهزادی و تعدادی چریک از بویراحمد از طرف بهبهان و دوگنبدان و گروهی نیز به فرماندهی سرهنگ بهادر بختیاری از سوی پادنا اعزام شدند.(1)در اواخر 1309 یاور کاظمخان براي شکست کی لهراسب، با قوای مجهز جنگی، وارد فهلیان شد. او محتاتانه و چریکی میجنگیده است. نیروهای دیگری از طریق بهبهان به آنها پیوستند؛ قوای دولتی به سوی محل استقرارکی لهراسب، حرکت کردند. جنگ به صورت مداوم در محلی به نام «زیر تل نوگک» ادامه یافت و میرفت تا دست قوای دولتی را برای همیشه از ممسنی کوتاه كند، اما یکی از یاران کی لهراسب، به نام خداکرم که قبلاً کی لهراسب به خاطر بددهنی به مردم او را تنبیه كرده بود، از پشت سر به او شليك ميكند. باکشته شدن کی لهراسب، جنگ خاتمه مییابد. مردم محلی میگویند؛ یاران کی لهراسب که میدانستند، خداکرم قاتل کی لهراسب است، قسم خوردند که نگذارند او تا سالگرد کی لهراسب، زنده بماند و او را کشتند.(2)در اوایل روزهایی که یاور کاظمخان، عهدهدار فرماندهی نظامی مناطق کازرون شد، سران
سیاسی و نظامی شهر، به او پیشنهاد کردند تا برای حمله به قرارگاه معصومعلیخان، در منطقهی کوه تاپو و سه دشت، از فرماندهی قوای فارس درخواست کمک كند و آنها گفتند: چون در منطقه به علت صعبالعبور بودن جاده، نمیشود از زرهپوش استفاده کرد، درخواست هواپیما كنيد. در حالی که یاور کاظمخان با سران سیاسی و نظامی کازرون، در حال بحث و گفتگو دربارهي چگونگی فرو نشاندن غائلهي جنوب کازرون (منطقه الیف و بناف) بود، ناگهان مکتوبی از طرف سرلشکر شیبانی، به دستش رسید که از او خواسته بود فعلاً به هر طریقی که شده، به طور موقت، فرماندهی شورشیان کازرون (معصومعلی) را متقاعد سازد که قصد حمله به او را ندارد. سپس حدود دو هزار نفر چریک از دیگر مناطق کازرون، برای سرکوب غائلهی بویراحمد جمعآوری و ساماندهی ميكند و منتظر دستور حرکت باشد. در این میان، ممکن است، شورشیان از غیبت شما سوءاستفاده و به شهر حمله كنند. لیکن لازم است، یک فوج نظامی هم در پادگان کازرون مستقر كنيد؛ برای حفاظت از شهر در برابر حملهی احتمالی شورشیان و پس از پایان غائلهی بویراحمد و برگشتن به کازرون، مجدداً طرح از میان برداشتن معصومعلیخان را در دستور کار خود قرار دهید. یاور کاظمخان هم بنا به دستور سرلشکر شیبانی، به معصومعلیخان پیغام داد که قصد لشکرکشی به منطقهی الیف و بناف را ندارد. او طرح حمله به قرارگاه خان را موقتاً از دستور کار خود خارج كرد و به تدارک نیرو، برای سرکوب غايلهی بویراحمد پرداخت که بنا به دستور سرلشکر، در اولویت اول قرار داشت. یاور، پس از جمعآوری و سازماندهی نیروهای چریکی، با وقت تعیین شده از طرف سرلشکر در تابستان 1309 عازم جنگ با عشایر بویراحمد شد و یک فوج نظامی هم در پادگان کازرون مستقر كرد. این در حالی بود که خود سرلشکر، با یک قشون از راه اردکان، وارد منطقهی تامرادی و یک قشون هم از طریق بهبهان اعزام شد.
بنا به گفتهی جمع زیادی از سالخوردگان محلی، یاور کاظمخان حدود دوهزار نفر چریک از مردم طایفهی فارسیمدان و کشکولی و منطقهی خشت و کمارج و کنارتخته، در پادگان کازرون ساماندهی كرد و پس از آموزش، خود با این چریکها، عازم منطقهی بویراحمد شد. یاور قبل از ترک کازرون، از بیم این که مبادا معصومعلی از غیبت او سوءاستفاده و به مکانهای نظامی حمله کند، یک فوج نظامی را در پادگان شهر، به صورت آماده باش، نگه داشت و از همه مهمتر، تمام تامین گرفتههای قریهي الیف را که از حامیان حکومت پهلوی محسوب میشدند، با اعضای خانوادهی خود، به منطقهی کمارج کوچانید. چون یاور، مردان کمارج و کنارتخته را با خود به جنگ میبرد، این تامین گرفتهها، موظف بودند در صورت حملهی شورشیان به کمک نظامیان پاسگاههای منطقه بشتابند و با همکاری آنها، امنیت را برقرار كنند. وقتیکه اخبار این تحولات، در دستگاه نظامی کازرون، به اطلاع معصومعلی رسید، او پس از شنیدن این خبر، بلافاصله با تفنگچیهایش عازم روستای بناف شد و با کمک پسر خالههای خود، (ملاعوض، شنبه و غلامعلی) تمام تفنگچیهای الیف و بناف را ساماندهی كرد و سپس کمارج را هدف حمله قرار دادند. پس از چند روز زد و خورد، پاسگاههای کمارج و تنگ ترکان سقوط کرد و منطقه به دست خان افتاد و تعدادی از نظامیان و تامین گرفتههای محلی کشته و زخمی شدند. پاسگاههای نظامی و احشام وابستگان حکومت غارت شد. هنگامیکه خان، با غنایم به بناف برمیگشت، یکی از نیروهای حکومت پهلوی در صحرای کمارج کمین کرد و حسنعلی فرزند حاجی خواهرزادهیخان را به قتل رساند. خان به تلافی کشته شدن خواهرزادهاش، مجدداً به کمارج وکنارتخته حمله کرد و تمام راهها از کتل ملو گرفته تا کازرون را به تصرف خود درآورد و عدهای دیگر از نظامیان و وابستگان حکومت را کشت و یا زخمی كرد و سپس به مقر خود در منطقهی پیرمهلت برگشت.
یاور کاظمخان، در دومین مرحله از لشکرکشی خود به منطقهی بویراحمد، در اواخر 1309 عشایر این منطقه را سرکوب كرد و با کشته شدن لهراسب، به غايله خاتمه داد و به کازرون برگشت. یاور، در اوایل سال 1310 طرح از میان برداشتن معصومعلیخان را مجدداً، در دستور کار خود قرار داد و جلسهای به همین منظور در پادگان کازرون، با حضور سران سیاسی و نظامی شهر ترتیب داد. اما دیری نپایید که، خبر آوردند سرلشکر شیبانی، به تهران احظار شده و به اتهام به کشتن دادن تعداد زیادی از نظامیان، در جنگ تامرادی (جنگ با کی لهراسب) محاکمه و زندانی شده است و سرهنگ ابراهیمخان زندیه که یکی از افسران کودتای 1299 بود، به فرماندهی قوای فارس شده گردیده است. با این تغییر و تحول در دستگاه نظامی فارس، یاور قبل از اینکه دستوری از سوی سرهنگ دریافت كند، به این نتیجه رسید که از طریق لشکرکشی به منطقهی الیف و بناف، نمیتواند کاری از پیش ببرد. ممکن است، نظامیان کشته شوند و او هم به سرنوشت سرلشکر دچار شود. به این ترتیب، گزینهی نظامی را از دستور کار خود خارج و طبق سیاستهای خود طرحی را که بتواند معصومعلی را بدون دادن تلفات با کمترین هزینه، به دست افراد خودش از میان بردارد. سپس منتظر دستور فرماندهی قوای جدید فارس نشست.
اما خان، همچنان در پیرمهلت به سر میبرد. روزی یکی از دوستانش که همسایهی او بود، و از تفنگچیهایش محسوب میشد، به نام شهریار جبری، نزدش آمد. خان از او پرسید، شما که از روستای الیف آمدهاید، آنجا چه خبر بود؟ شهریار گفت: فردا قرار است، یک ابر سیاه از روی تنگ دهله (الیف) بیاید، اما بارانش به کجا ببارد، معلوم نیست.
خان وقتی این را شنید، فوراً انگشت اتهام را روی شجاعنظام و یاور کاظمخان گذاشت و گفت: این دو نفر ملعون، دست از سر من بر نمیدارند. لابد دوباره
قشون برای جنگ با من فرستادهاند.
شهریار گفت: نه، قشون نیست.
خان گفت: لابد سرهنگ زندیه به شجاعنظام و یاور کاظمخان، دستور داده است که ما را از بین ببرند. شهریار دیگر چیزی نگفت. خان آن شب با لباس و تجهیزات کامل جنگی خوابید و حتی چکمه را از پایش بیرون نیاورد و دستور داد، امنيت را بيشتر كنند فردای آن روز در قریه الیف، یکی از معتمدان منطقه به نام میرزا نوری (یرشکار نوری) که فردی خیراندیش و درستکار بود و کارهای خداپسندانه انجام میداد و مورد اعتماد همه بود، برای میانجیگری و صلح و آشتی بین عدهای از مردم روستای بناف، به سرکردگی شعبان علی و ملک بگ، كدخدای تیرهی دغانلو از طایفهی فارسیمدان که سالهای سال، بین آنها اختلاف وجود داشت و دايم جنگ و دعوا راه میانداختند به همراه دو نفر دیگر به نامهای آقاجان رزمی و محمد حسین باقری براي هماهنگی با معصومعلی و کسب اجازه از او عازم روستای پیرمهلت شد. این سه نفر وقتی که به نزدیکی روستا رسیدند، سر گردنهای مشرف به روستا نشستند و گلنگدن سلاحه خود را کشیدند و فشنگ را از سلاح خارج كردند تا وقتی که نزد خان رسیدند، محافظان ایشان که سلاح را گرفتند، فشنگ داخل سلاح نباشد که آنها مشکوک شوند. نگهبانان و قراولان خان که این سه نفر را با دوربین رصد میکردند، خیال کردند که اینها سلاحشان را مسلح می كنند و به اطلاع خان رساندند که سه نفر مسلح، سر گردنه نشستهاند و قصد کشتن شما را دارند. اما معصومعلی با توجه به گفتهی شهریار جبری و شناختی که خود از شجاعنظام و یاور کاظمخان داشت و گفتههای قراولان، با دوربین آن سه نفر را شناخت و دستور داد به سوی دو نفر آنها شلیک کنند و گفت، سعی کنید، میرزا نوری را نکشید که من راضی نیستم. محافظان خان به سوی آنها شلیک کردند؛ محمد حسین باقری، در دم کشته شد و
به رغم میل باطنی معصومعلی، گلولهای ابتدا آقاجان را زخمی کرد و سپس میرزانوری را هم به قتل رساند. اما پس از کشته و زخمی شدن این سه نفر، اهالی محل برسر جسد آنان حاضر شدند و همه دیدند که تفنگشان خالی بوده، ولی یکی از آن دو نفر که همراه میرزا نوری بودند، در زیر شالبند کمرش کلت کمری، مسلح بود. در همین زمان که خان در پیرمهلت به سر میبرد، حوادث دیگري نیز برایشان رخ داد که به دلایل مختلف از بیان آن معذوریم.
یاور کاظمخان، فرماندهی نظامی کازرون و شجاعنظام حاکم شهر، پس از دریافت نامه از سوی فرماندهی قوای فارس، با تنی چند از نظامیان عازم شیراز شدند. این افراد در یکی از روزهای اواخر دی ماه 1310 خورشیدی وارد شهر شیراز شدند. سپس در پادگان ارتش فارس در دفتر محل کار سرهنگ زندیه، حضور پیدا کردند. ابتدا احترامات نظامی بهجای آوردند و پس از آن، سرهنگ دستور داد تا آنها را به اتاق مخصوص جلسات هدایت كنند و سپس خود به همراه چند افسر دیگر به آنها پیوست و سپس گفتوگو و تبادل نظر دربارهي چگونگی از بین بردن مخالفان حکومت پهلوی در کازرون، به ويژه معصومعلیخان را شروع كردند. ابتدا سرهنگ، ضمن خوشآمدگویی به حضار، از یاور کاظمخان گزارشی از اوضاع کنونی کازرون خواست. یاور هم گزارشی از اتفاقهای اخیر در منطقه ارائه كرد و سپس سرهنگ از ایشان خواست، برای از بین بردن مخالفان مسلح حکومت پهلوی و برقراری نظم و امنیت در منطقه نظرها و پيشنهادهاي خود را ارائه دهند. یاور رو به سرهنگ کرد و گفت: پیشنهاد من این است، که ما ابتدا با معصومعلیخان و پسر خالههای او صلح
كنيم و بعد ایشان را متقاعد سازیم تا به همراه ما بیایند و ما آنان را به جنگ شورشیان در دیگر مناطق فارس ببریم و طوری برنامهریزی کنیم، تا در جنگ کشته شوند. سرهنگ این پیشنهاد را نپذیرفت و در جواب به یاور گفت: که، در قوانین ما کسانی که نظامی را به قتل برسانند و علیه قشون پهلوی اقدام مسلحانه كنند عفو نخواهند نشد و اينها کسانیاند که علاوه بر کشتن نظامیان و هواداران ما و خلع سلاح كردن پاسگاهها و بستن راههای ارتباطی بین شیراز و بوشهر، حکومت رضاخان را هم به رسمیت نمیشناسند. بارها نایب جلالخان به آنها پیشنهاد گرفتن تامین جانی دادهاند و آنها قبول نکردهاند و آن را به باد سخره گرفتند با این تفاسیر، من پیشنهاد شما را قبول ندارم. سپس رو به شجاعنظام کرد و گفت: شما به عنوان حاکم کازرون، پیشنهادتان چیست.
شجاعنظام گفت: سرهنگ! همانطوریکه آگاهید، ما چهار بار برای دستگیری معصومعلیخان قشون اعزام كردهایم و هر بار خسارتهای جانی و مالی سنگینی متحمل شدهایم و نتوانستیم او را دستگیر كنيم و کاری از پیش نبردیم. تنها پیشنهاد من، این است که او باید به دست افراد خودش از بین برود و از بین تامین گرفتههای محلی که با ما همکاری میکنند، کسانیاند که با معصومعلی، دشمنی دارند. زیرا او تعدادی از کسان آنها را به علت اینکه با ما همکاری میکردهاند، کشته و در قریهي الیف برای خودش دشمنی، درست کرده است و تنها راه حل این غايله به نظر من این است که به تأمین گرفتههای محلی، پول و سلاح بدهیم تا او را بكشند.
سرهنگ به شجاعنظام گفت آفرین به شما. این بهترین و مؤثرترین گزینه است. من این پیشنهاد شما را قبول دارم؛ چون بهتر از این نمیشود کاری کرد؛ زیرا اگر حملهی نظامی كنيم، ممکن است، عدهای نظامی کشته شوند و ما هم به سرنوشت سرلشکر شیبانی، دچار شویم.
سپس سرهنگ زندیه رو به یاور کاظمخان و شجاعنظام کرد و گفت: این آخرین دستور نظامی است که به شما ابلاغ میكنيم. باید حتماً و بدون چون و چرا، با برنامهای که به شما ارايه میدهم، خان را به قتل برسانید. ابتدا او را به شهر بکشانید و مدتی به او کاری نداشته باشید تا تصور کند، دیگر دشمن ندارد و محافظ دور و بر خودش جمع نکند و خیالش راحت شود و مانند مردم عادی، رفت و آمد كند. تمام سعی و کوششتان این باشد که به دست خودشان به قتل برسد. زیرا اگر به دست نظامیان کشته شود، امکان دارد، پسر خالههایش و دیگر طرفدارانش، دست به انتقامجویی بزنند. شما باید او را بدون خسارت جانی و مالی و با کمترین هزینه، از میان بردارید و این دستورالعمل باید حتماً عملی شود. سپس سرهنگ از جا برخواست و کلت کمری خود را با یکصد تیر فشنگ و مقداری پول، به شجاعنظام داد و به او گفت، این را بگیرید و به کسی که مأمور این کار میشود، بدهید و حتی اگر نیاز باشد، پول بیشتری بدهید تا این کار عملی شود.
پس از کشته شدن خان، تبلیغات وسیعی علیه او در شهر و روستا به راه بیندازید، تا مردم عادی گمراه شوند. سرهنگ، در پایان جلسه، از حضار تشکر كرد. یاور کاظمخان و شجاعنظام با هیأت همراه از سرهنگ خداخافظی کردند و راهی کازرون شدند. آنها پس از ورود به کازرون، با هم توافق كردند تا پایان مأموریتی که سرهنگ به آنان محول كرده است، هر 15 روز یک بار با هم مذاکره كنند تا هرچه سریعتر به نتیجه برسند.
با همین هدف یاور و شجاعنظام به یک نفر از کارکنان دفتر فرمان فرمای شهر، به نام محمدحسن که در جلسهی شیراز هم شرکت داشت و فردی با هوش و زیرک و چربزبان بود، مأموریت ویژه با اختیار تام دادند تا به روستای پیرمهلت برود و با خان مذاکره کند و او را متقاعد سازد که دیگر دشمن ندارد و
هیچ چیزی او را تهدید نمیکند و بین خود و معصومعلیخان، دوستی برقرار كند و او را به شهر کازرون بکشاند و کاری کند که خان از ناحیهی یاور کاظمخان و شجاعنظام خیالش راحت شود که دشمنی در کار نیست. محمدحسن، پس از فراگیری و آموزش کافی به دستور یاور و شجاعنظام، راهی روستای پیرمهلت شد.
او یک روز صبح زود، با راهنمایی چند نفر از مردم الیف که ساکن کازرون بودند، عازم پیرمهلت شد. در راه به هر کس که میرسید، از اوضاع منطقه جویا میشد و درباره خان و مخالفان محلیاش، پرسوجو میکرد. محمدحسن پس از ورود به روستا، سراغ خانهی خان را گرفت. یکی از اهالی محل، او را به خانهی خان برد. او ابتدا خود را به محافظان خان معرفی کرد. سپس یکی از محافظان، ورود ایشان را به اطلاع خان رساند و با هماهنگی او محمدحسن را تفتیش كردند و سپس او را به نزد خان بردند. محمدحسن، ابتدا دست و صورت خان را بوسید و سپس خود را اینگونه معرفی كرد: بندهی حقیر، محمد حسن نمایندهی تامالاختیار یاور کاظم خان و شجاعنظام هستم. در این هنگام، دو نفر از همسایهها به نام شهریار و احمد فتحالله سر رسیدند. او صورت آنها را هم بوسید و شروع کرد به چاپلوسی. محمدحسن رو به خان کرد و گفت: در بین مأموران فرمانفرما، ما همه مشتاق بودهایم که این مأموریت را انجام دهیم و دلمان میخواست که شما را از نزدیک ببینیم. بخت یاری كرد و قرعه به نام من افتاد. نه تنها من، بلکه بسیاری از مردم شهر هم، مشتاق دیدار شما هستند و میخواهند شما را از نزدیک ببینند. مردم میگویند، مردی که بیش از چهار بار قشون پهلوی را شکست داده، چگونه شکلی دارد و هیکل و قیافهی او چگونه است. خودتان خبر ندارید که در بین مردم، اسطوره و قهرمان شدهاید و همه از شجاعت و جنگجویی شما صحبت میکنند. در این هنگام، صدای اذان از
پشتبام برخاست و آقایان یکییکی، برای وضوگرفتن رفتند و وقتی که محمدحسن، برای وضوگرفتن برخاست و رفت، شهریار به خان گفت: این عمروعاص از کجا آمده است؟
او در جواب گفت: این مرد به قول خودش، نمایندهي تامالاختیار حاکمان شهر است؛ امشب با هم، مذاکره داریم.
شهریار گفت: احتیاط کنید تا قرآن را سر نیزه نکند، که این مرد، حقه باز و بسیار خطرناک است. لحظهها سپری شد. هر چهار نفر، نماز مغرب و عشاء را به جای آوردند و سپس شروع کردند ابتدا به گفتوگو. محمدحسن گفت: من از طرف شجاعنظام و یاور کاظمخان، نزد شما آمدهام و از شما میخواهم به کازرون بیایید و تأمین جانی بگیرید و او دروغ میگفت؛ زیرا سرهنگ، با تأمین گرفتن خان، مخالف و دستور قتل او را صادر کرده بود.
خان به محمد حسن گفت: فایدهی تأمین جانی گرفتن چیست؟
او گفت: شما سلاحهای خود و افرادتان را تحویل میدهید و ما در قبال دریافت آن تعهد میدهيم که از جان و مال شما محافظت كنيم. شما هم با ما همکاری میكنيد. از سویی، شما مالک این منطقه هم هستید و طبق قانون، دولت مؤظف است که سلاح در اختیار شما قرار دهد و از شما حمایت کند.
خان گفت: اگر من تأمین جانی میخواستم، قبلاً این کار را میکردم. چندین بار به من، پیشنهاد شده و نپذیرفتم. تنها خداوند است که از جان بندگانش محافظت میکند. لذا من یک جان ضعیفی دارم که خداوند خودش داده و هرگاه بخواهد خودش باز میستاند و هر زمان که پیمانه من لبریز شود، خداوند ملکالموت را میفرستد و جانم را میگیرد. بنابراین مرگ و زندگی در دست خداست، نه در دست یاور و شجاع. خیام در اينباره میفرماید:
چون عمر به سر رسد، چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ
خواهش من این است که دور این تأمین گرفتنها، خط بکشید و دیگر اسمش را هم نیاورید.
خان به محمد حسن گفت: همانگونه که خودتان مطلعيد، حکومت رضاخان، برادرم و شوهر خواهرم و پسرش و دیگر اقوام مرا نیز به قتل رسانده است؛ اگر شما جای من بودید، صلح میکردید؟ طوري كه شنيدهام، عدهای از مردم شهر که از ظلم حکامشان به ستوه آمده بودند، زن و فرزندان خود را برداشته و شبانه راهی شیراز شدهاند. آنها کارهای زشتی انجام میدهند که، زبان از بیان آن قاصر است. خودتان قضاوت کنید؛ آیا نگاه کردن به صورت چنین افرادی گناه نیست؟ من گفتوگو با چنین اشخاصی را حرام میدانم. از سویی آنها نمایندهی حکومت پهلوی نیز هستند و من بارها بیان كردهام که حکومت پهلوی را به رسمیت نمیشناسم و اگر با یاور و شجاع، توافقنامهی صلح امضاء كنم، مفهومش این است که حکومت پهلوی را به رسمیت میشناسم و در جنایتی که او و اربابش انجام میدهند، شریکم. در اینباره خیالتان راحت باشد که من نه تأمین جانی میخواهم و نه با حکومت پهلوی، صلح میکنم. محمدحسن، وقتی این حرفها را شنید، رنگ از رخسارش پرید؛ اما دندان روی جگر گذاشت وحرفی نزد. او چند روز مهمان خان بود و آنقدر در گوشش خواند که قبول کرد پس از برگشت به کازرون و بررسی اوضاع، دوباره به پیرمهلت برگردد. اگر وضعیت، رضایتبخش بود، او را هم به شهر ببرد. محمدحسن پس از مراجعه به کازرون، بلافاصله نزد شجاعنظام و یاور رفت و گزارش مأموریت خود را به اطلاع آنان رساند همچنين گفت: قرار است که دو هفتهی دیگر، برگردم نزد خان و او را به خانهی خودم بیاورم. این سه نفر دربارهي نقشهی شومی که سرهنگ زندیه، برای ترور خان به آنان ابلاغ كرده بود، به گفتوگو نشستند.
پس از دو هفته، محمدحسن دوباره عازم روستای پیرمهلت شد و این بار نیز چند روز در منزل خان ماند. او آنقدر حیله و نیرنگ به کار برد، تا خان را متقاعد ساخت که در کازرون، دشمنی ندارد و قول شرافتمندانه داد که هیچ اقدامی علیه او صورت نگیرد و هیچ آسیبی هم به او نرسد. خان، پس از اطمینان کامل از بیخطر بودن اوضاع، دستور داد تا یک اسب به محمد حسن دادند و خود با پنج نفر دیگر به همراه او عازم کازرون شدند.
آنها غروب وارد شهر شدند و به خانهی محمد حسن رفتند. محمدحسن از آنان پذیرایی مفصلي كرده و یک شام شاهانه، برای خان ترتیب داده بود. به قولی یاور هم بدون لباس نظامی، به عنوان یک فرد عادی در آن مهمانی شرکت کرد و هیچگونه گفتوگوی سیاسی و یا توافق نظامی، بین خان و یاور صورت نگرفت. یاور به این دلیل در این مهمانی شرکت کرد که بعداً اعلام شود بین او و معصومعلیخان، صلح برقرار شده است. خان، دو روز در شهر ماند و با حاج شیخ عبداللطیف بحرانی (بهجتالعلما) هم دیدار کرد و عدهای از مردم شهر، به ويژه مخالفان حکومت پهلوی، به دیدن او آمدند. خان بعد از دو روز اقامت در کازرون، به پیرمهلت برگشت. هنگامیکه در داخل شهر، سوار بر اسب عبور میکرد، مردم دستهدسته از زن و مرد و کودک و جوان، دو طرف خیابان صف کشیده بودند و برایش دست تکان میدادند. او هم به احساسات مردم، پاسخ میداد و تشکر میکرد. به این ترتیب، خان و افرادش از شهر خارج شدند. شجاعنظام و یاورکاظمخان، در بین مردم شایع کردند که معصومعلیخان به شهر آمده و با ما پیمان صلح، امضا کرده و تأمین جانی گرفته است. این شایعات، برای این بود که دیگر مبارزان احساس تنهایی نمايند و برای گرفتن تأمین، دست به سوی حکومت دراز کنند و از سویی تأمین گرفتههای محلی مخالف خان، خود را بیشتر به حکومت نزدیک نمایند. بدین ترتیب، معصومعلیخان
به روستای پیرمهلت برگشت.
شجاعنظام و یاور کاظم خان، محمدحسن را براي مأموریت بعدی، نزد خود فرا خواندند. شجاعنظام، رو به آن دو نفرکرد و گفت: حالا موفق شدهایم که معصومعلیخان را خام کنیم که تصور کند، ما دشمن او نیستیم و از طرف ما خیالش راحت است. اکنون مخالفان محلیاش که با ما هستند، باید با او صلح کنند، تا ما بتوانیم برنامهی خود را پیش ببریم. خان هم در اینباره خیالش راحت شود و به خود بقبولاند که دشمن محلی هم ندارد و از ناحیهي حکومت هم تعقیب نميشود. وقتی چنین شد، او محافظان خود را مرخص میكند.
آقایان دوباره محمدحسن را راهی الیف و پیرمهلت کردند. او غروب، وارد قریهي الیف شد و پیام شجاعنظام و یاور را به تأمین گرفتههای مخالف خان ابلاغ كرد. محمدحسن به آنها گفت: بنا به دستور شجاعنظام و یاور کاظمخان، شما باید بدون فوت وقت، طبق قوانین مرسوم شهر با معصومعلی، صلح كنيد. آنان هم قبول کردند. محمدحسن گفت: من فردا نزد معصومعلیخان میروم واو را متقاعد میكنم که همراه من به الیف بیاید و با شما به کازرون، نزد یاور و شجاع برویم و آنها خود تصمیم نهایی را خواهند گرفت. فردای آن روز، محمدحسن عازم پیرمهلت شد و حدود ظهر بود که به خانهی خان رسید و به اطلاع او رساند که بیاید با مخالفان محلیاش، صلح و سازش كند. او گفت، که دشمنی با مردم جایز نیست و من خودم پیشقدم شدهام تا بین شما، صلح و آشتی برقرار كنم. راضی نیستم، شما که دوست صمیمی منید، دشمن داشته باشید وآسیب ببینید. خان پذیرفت و به محمدحسن گفت: من با شجاع و یاور که نمایندگان حکومت پهلویاند، صلح نمیکنم؛ ولی دربارهي سازش با هم محلیهای خودم باشد، این کار را انجام میدهم؛ چون شما مرد خیراندیشی هستید، پیشنهاد شما را قبول میکنم.
شب، محمد حسن در منزل خان ماند و فردای آن روز، او همراه خان و دو نفر از برادرانش به نام صفر و جعفر و دو نفر دیگر همگی سوار بر اسب، عازم روستای الیف شدند. وقتی به آنجا رسیدند، محمدحسن رفت و مخالفان خان را نزد او آورد و همگی عازم کازرون شدند. وقتی وارد شهر شدند، محمدحسن، ابتدا آنها را نزدیک منزل شجاعنظام برد و خود نزد شجاع رفت و به اطلاع او رساند و گفت: همهی آقایان را برای صلح و سازش اینجا آوردهام.
شجاعنظام گفت: همهی آنها را نزد شیخ بحرانی ببرید و ساعت برگزاری جلسه را به اطلاع من و یاور کاظمخان برسانید؛ تا ما هم حضور داشته باشیم. محمدحسن، دو طرف مخاصمه را نزد حاج شیخ عبداللطیف بحرانی، بزرگترین روحانی شهر برد.
آنها هنگامی که به در خانهی شیخ رسیدند، دقالباب کردند. او شخصاً در را باز كرد و از خانه بیرون آمد. همهی آقایان با شیخ احوالپرسی كردند. سپس محمدحسن آنها را به شیخ معرفی كرد و گفت: بنا به دستور شجاعنظام و یاور کاظمخان، این افراد را براي صلح و سازش به حضور شما آوردم. شیخ خوشحال شد و گفت: انشاالله مبارک است و من بسیار خوشحالم که بین دوفامیل، صلح وآشتی برقرار شده است و به آنها گفت: فرزندان من، به حمام بروید و غسل کنید و ساعت سه بعد از ظهر، در شاه حمزه باشید تا من بیایم خدمت شما.
البته ذكر اين نكته لازم است كه پس از مسلمان شدن مردم ایران در شهرهای بزرگ و مرکز ایالتها، نزاعهای بزرگ از طرف والی ایالات به عهدهی قاضی القضات شهر گذاشته شده بود و در شهرهای کوچک، مانند کازرون، فرمانفرما و فرماندهی نظامی شهر، به دعواهای مردم رسیدگی میكردند. در روستاها، دعواهای کوچک که در آن قتل روی نداده باشد را، خانها و کدخداها حل و
فصل میكردند. ولی نزاعهای بزرگ بین دو طایفه یا دو خانواده را که در آن قتل شده باشد، به شهر کشیده میشد و حل و فصل آن به عهدهی فرمانفرما و فرماندهی نظامی، قرار میگرفت. دعواها و کشت و کشتارهای بین دو فامیل که با وساطت سران یک شهر به صلح میانجامید و طرفین مخاصمه، به توافق میرسیدند که صلح و آشتی كنند. در اینگونه صلح و سازش، که در آن طرفین میبایست سوگند یاد کنند، به عهدهی روحانی بزرگ شهر گذاشته شده بود. که میبایست این مهم با حضور فرمانفرما و فرماندهی نظامی صورت میپذیرفت و در تمام شهرها و روستاهای ایران، این قوانین و رسم و رسومات، با اندکی تغییر رواج داشت و از سویی، هدف معصومعلی از صلح و سازش با تأمین گرفتهها، این بود که این افراد را از قشون پهلوی جدا كند و در اردوی خود قرار دهد و در جنگ آینده، از آنها استفاده کند و در داخل هم، خیالش راحت باشد.
معصومعلیخان و مخالفان محلیاش، همه با هم به حمام ملا بابا رفتند و غسل کردند و پس از آن، ساعت 3 بعد از ظهر، در بقعهي متبرکهی شاه حمزه حاضر شدند. ابتدا همگی نماز ظهر و عصر را بهجا آوردند و سپس منتظر ماندند تا آقایان تشریف بیاورند. حدود نیم ساعت گذشت، ابتدا حاج شیخ بحرانی، با تعدادی از طلاب علوم دینی و سپس شجاعنظام و دفتردار، یاورکاظمخان (نمایندهی فرماندهی نظامی شهر) با هیأت همراه، وارد شدند و به جمع دیگران پیوستند. همگی روی یک زیرانداز که در کنار مقبرهی شاه حمزه، پهن شده بود نشستند. جلسه با تلاوت چند آيه از کلامالله مجید با صداي یکی از طلاب شروع شد و سپس سوگندنامه را حضرت حاج شیخ عبداللطیف بحرانی نوشت و سپس با صدای بلند، قرائت كرد.
پس از آنکه حاضران آن را تأیید کردند، اسامی هشت نفر از اهالی قریهي الیف که برای صلح و آشتی آمده بودند، بدین ترتیب زیر این سوگندنامه قید شد.
معصومعلیخان، صفر، جعفر، فرزندان حسین کل(کربلایی) جعفر، برات فرزند باقر، نورالله فرزند برات، کریم فرزند محمدنبی، آقاجان فرزند حاصل و عبدالحسین فرزند علیمراد. همگی یعنی هشت نفر زیر این سوگندنامه را مهر كردند. آقایان حاج شیخ بحرانی و شجاعنظام و نمایندهی یاور کاظمخان به عنوان شهود، آن را امضا و مهر کردند. سپس نوبت شمع و مهر کردن قرآن مجید فرارسید. ابتدا طبق رسم موجود، آن زمان، یک نفر از طلاب علوم دینی، یک جلد کلامالله مجید، به همراه یک چاقو و یک بسته شیرینی که روی آن پارچهی سبزي کشیده شده بود و داخل یک سینی قرار داشت به حضور آقایان آورد.
ابتدا همه به احترام قرآن، از جا برخاستند و سپس حاج شیخ بحرانی، قرآن را در دست گرفت و سورهی یاسین را باز کرد و قسمتی از آن را برای حضار خواند. آنگاه این هشت نفر، یکییکی دست راست خود را روی سورهی یاسین میگذاشتند و همزمان مهر خود را کنار صفحهی آن حک میكردند. یعنی آقایان هر حقی به گردن یکدیگر داشتند، آن را به قرآن بخشیدند. به این ترتیب، طبق یک رسم دینی، قرآن را شمع و مهر کردند و سپس طرفین، دست در دست یکدیگر گذاشتند و شیخ بحرانی بین آنها صیغهی برادری خواند. در پایان جلسه، همگی صورت یکدیگر را بوسیدند و از حاج شیخ بحرانی و شجاعنظام و نمایندهی یاور کاظمخان، تشکر و قدردانی نمودند و سپس خداحافظی کردند و رفتند. از این تاریخ به بعد، این هشت نفر، یکدیگر را کاکا (برادر) صدا میزدند. معصومعلیخان هم به روستای الیف برگشت.
تاریخ این صلح و آشتی، 1 تیر 1311 خورشیدی، مطابق با 1351 قمری ثبت شده است. حاکمان کازرون، به مدت چند ماه، هیچ اقدام نظامی یا تبلیغاتی علیه خان انجام ندادند و او هم خیالش از هر طرف راحت و متقاعد شد که دیگر دشمنی ندارد وآب از آسیاب افتاده و هیچ خطری او را تهدید نمیکند.
پس از پایان این مدت، شجاعنظام، برای اجرای برنامهی زمانبندی شدهای که از طرف فرماندهی قوای فارس به او و یاور ابلاغ شده بود، به پادگان نزد یاور کاظمخان رفت. آنها موافقت كردند که یک اخطاریه برای تأمین گرفتهها به روستای الیف بفرستند و آنها را احضار كنند. در این میان، آنها یک مرشد (درویش) در شهر میشناختند که در روستاهای منطقه، خانه به خانه میگشت و مدح حضرت علی میخواند و مردم به او کمک میکردند. شجاع و یاور یک مأمور فرستادند و مرشد را به پادگان آوردند. ابتدا یک اخطاریه که بالای آن نشان ارتش شاهنشاهی حک شده بود، به آن پنج نفر نوشتند؛ که شرح آن چنین است: از فرماندهی نظامی کازرون به تأمین گرفتههای ذیل: کریم، فرزند نبی- برات، فرزند باقر- نورالله، فرزند برات- عبدالحسین، فرزند علی مراد- آقاجان، فرزند حاصل؛ طبق وقت تعیین شده، یعنی10 آذر 1311 خورشیدی، اول وقت، خود را به دفتر فرماندهی پادگان کازرون معرفی كنيد. در ضمن شما حق ندارید درباره با این موضوع حق با خانوادهی خود صحبت کنید. در صورت افشای این حکم و تأخیر در آمدن شما به پادگان، ما طبق قانون با شما رفتار خواهیم كرد و که عواقب آن به عهدهی خودتان خواهد بود.
امضا: یاور کاظمخان شیبانی، فرماندهی نظامی کازرون.
یاور کاظمخان و شجاعنظام، برای این مأموریت، مقداری پول به مرشد دادند و او را راهنمایی کردند و از او هم یک تعهد کتبی گرفتند، که این راز را افشا نکند و سپس اخطاریه را به او سپردند و گفتند، به روستای الیف برو و آن را به دست کریم، فرزند نبی برسان. چون در بین این پنج نفر، کریم رابطهی خوبی با شجاعنظام و یاور داشت و از نظر حکومت، رئیس گروه محسوب میشد. اینبار، حرکت یاور و شجاعنظام بسیار ماهرانه و زیرکانه صورت گرفت. اگر چنین نبود، احتمال زیادی داشت که نقشه لو رود. به همین سبب اخطاریه در
برگ اداری با آرم ارتش نوشته شد. آن هم به صورت یک دستور نظامی که تأمین گرفتهها ترس در دلشان بیفتد و جرأت سرپیچی نداشته باشند و محل جلسه را پادگان تعیین کردند و دستور دادند که هنگام ورود این افراد، آنها را تفتیش بدنی كنند و چند نفر متهم هم بیاورند جلو دفتر یاور؛ در حضور افراد محلی که از الیف میآیند، کتک کاری کنند تا این احضارشدگان با چشم خود، قدرت حکومت رضاخان را ببینند و بترسند و در مأموریتی که قرار است در آیندهی نزدیک به آنها محول شود، به نحو احسن اداي وظیفه كنند. وقتی اخطاریه به دست کریم داده شد، آن را باز كرد و به دست مرشد داد تا آن را بخواند. کریم همانطوری که نوشته شده بود، به صورت محرمانه به اطلاع رفقایش رساند. آنها ابتدا به تکاپو افتادند و آخرالامر، طبق اخطاریه در روز مقرر، هر پنج نفرشان وارد شهر کازرون شدند. ابتدا به در منزل شجاع رفتند و کریم را نزد او فرستادند که ببینند اوضاع چگونه است. زیرا با این اخطاریه، آنها شوکه شده بودند و میترسیدند که نکند در پادگان بلایی بر سرشان بیاورند.
کریم نزد شجاع رفت و شجاع به او گفت، طبق دستور داده شده، عمل كنيد. اگر مشکلی پیش آمد، خودم کمکتان میکنم و حالا به محل دفتر یاور بروید؛ من هم میآیم. سپس این پنج نفر، خودشان را به در پادگان رساندند و به افسر دژبانی معرفی كردند. دژبانها پس از تفتیش بدنی، آنها را به دفتر یاور کاظمخان بردند. این افراد، وقتی دیدند عدهای آنقدر کتک میخورند که خون از بدنشان جاری میشود، رنگ از رخسارشان پرید و لرزه به اندامشان افتاد.
همین هنگام، شجاعنظام هم سر رسید. آقایان از ترس، یکییکی دست و پای شجاعنظام را بوسیدند واز او کمک خواستند. افسری که مسئول کتککاری بود، جلو آمد و گفت: این آقایان هم متهماند؟ شجاعنظام گفت نه؛ اینها متهم نیستند. شجاعنظام، رو به کریم و همراهان کرد و گفت: با رفقایت به دنبال من بیایید.
لحظهای گذشت؛ شجاعنظام با این پنج نفر الیفی، وارد دفتر یاور کاظمخان شدند. یاور به همهی آنها گفت، شما به اتاق جلسات بروید تا من هم بیایم. آنها وارد اتاق جلسه شدند و لحظهای بعد، یاور نیز آمد و به همهی حضار، خوش آمد گفت. شجاعنظام آنها را به یاور معرفی کرد. هر چند یاور از قبل، همه را میشناخت.
شجاعنظام گفت، این افراد برای ما زحمت فراوانی کشیدهاند و حالا نیز منتظر دستور شما هستند. یاور، رو به شجاعنظام کرد و گفت: خودتان موضوع را به اطلاع این افراد برسانید.
شجاع رو به آنها کرد و گفت: همانطوری که خودتان میدانید، ما به شما تأمین جانی دادیم و در تمام مراحل هم به شما کمک مالی کردیم؛ شما هم تا به حال، هر چه در توان داشتید، با ما همکاری كردهاید؛ دستتان هم درد نکند. طبق قرارداد فیمابین، شما متعهد شدهاید که طبق دستورات نظامی، با ما همکاری كنيد.
کریم از طرف این پنج نفر گفت: امرتان چیست؟ بفرمایید، ما در خدمتیم. شجاعنظام گفت: سرهنگ زندیه، فرماندهی قوای فارس، حکم قتل معصومعلیخان را به ما ابلاغ كرده است و شما موظفید، طبق قرارداد فیمابین آن را اجرا كنيد. این هم حکمش است و به آنها نشان داد. این پنج نفر، ابتدا خیلی ناراحت شدند و گفتند: ما با معصومعلیخان، سوگندنامه امضا كردهايم و کلام خدا را هم شمع و مهر کردهایم و بین ما صلح و سازش برقرار شده است. اگر او را به قتل برسانیم، دیگر بین مردم، آبرویی برایمان باقی نخواهد ماند. شجاعنظام گفت: این ربطی به صلح و سازش شما ندارد. این یک دستور نظامی است و شما باید آن را اجرا كنيد؛ چون سرهنگ گفته، این حکم باید به دست تأمین گرفتههای محلی الیف، اجرا شود و ما هم به خودتان ابلاغ كرديم. یکی از این پنج نفر گفت: نمیشود او را بخشید؟ شجاعنظام، عصبانی شد و گفت: طبق
قانون ارتش، کسانیکه علیه حکومت شاهنشاهی طغیان کنند و نظامیان را به قتل برسانند، مورد عفو ملوکانه قرار نخواهد گرفت. اگر نميخواهيد این مأموریت را انجام بدهید، دستور بدهم، شما را نزد سرهنگ به شیراز ببرند. چون این برنامه، بسیار محرمانه بوده و ما آن را نزد شما افشا كردهایم، اگر احیاناً این راز فاش شود و یا کوتاهی در کار پیش بیاید، عواقب آن به عهدهی شما خواهد بود و طرف شما خود سرهنگ است و هر اتفاقی در آینده برایتان پیش آمد، ما جوابگو نخواهیم بود. این هم تعهدی است که خودتان دادهاید که با ما همکاری كنيد.
آنها، دوباره به شجاع و یاور التماس کردند و گفتند: شما را به خدا سوگند میدهیم که این را از ما نخواهید. آنها قبول نکردند. شجاعنظام، کُلت کمری فرماندهی قوای فارس با صد تیر و یک بسته شیرینی و مقداری پول که در داخل یک سینی، گذاشته شده بود را بین این افراد آورد و گفت: این را فرماندهی قوای فارس داده که ما به شما بدهيم تا شما خان را به قتل برسانید. این پنج نفر، چون چنین دیدند، سر خود را به زیر انداختند و سکوت کردند اما چند دقیقه كه گذشت، کریم سرش را بلند کرد وکلت کمری با فشنگ و شیرینی و پول را از دست شجاعنظام گرفت و گفت: من خودم به تنهایی هم که شده، او را به قتل میرسانم. یاور کاظمخان، وقتی کریم را اینگونه دید، بلند شد و گفت: من به شما دستور میدهم، طبق تعهدی که دادهاید، باید با ما همکاری کنید و خان را تا پایان همین ماه، به قتل برسانید و پس از اینکه او را به قتل رساندید، علیه او تبلیغ وسیعی به راه بیندازید و اعلام کنید که ما خودمان او را کشتهایم. این افراد پس از قبول مأموریت، از شجاعنظام و یاور کاظمخان، خداحافظی کردند و عازم روستای الیف شدند تا مأموریتشان را انجام دهند. این افراد از دست کریم، بسیار عصبانی بودند و میگفتند تو هم مثل ما حرفی
نمیزدی، شاید دلشان به رحم میآمد. در این هنگام، عبدالحسین ناراحت شد و کلت و فشنگها را به زور از کریم گرفت و گفت: تو که عرضهی آدم کشتن نداری و ترسو هستی، میخواهی با این کار ما را به کشتن بدهی. این افراد در راه الیف یکییکی، کلت سرهنگ را بررسی میکردند و میگفتند، اگر ما او را به قتل برسانیم و بعد بگوییم کار ما بوده، این کلت کمری که شماره و آرم ارتشی دارد را اگر کسی ببیند میداند، که این سلاح فقط متعلق به ارتش است و آخر راز ما فاش خواهد شد. این افراد بعد از چند ساعت، وارد قریه الیف شدند وهر کس به خانهی خودش رفت.
یکی از تأمین گرفتهها به نام ملا آقاجان که خواهرش همسر برادر خان بود و از سویی چون تا حدودی اعتقاد دینی و مذهبی بيشتري داشت و سوگندها و قراردادهای گذشته، بین خود و خان را به یاد میآورد، چون برنامهی تحمیلی آینده آزارش میداد، وجدانش بر اعمالش غلبه كرد. نامهای محرمانه، به دست عباس فرزند محمد شفیع (شوهر خواهر خان) برای خان و توطئهی قتل ایشان به دستور عوامل حکومت پهلوی (تأمین گرفتهها) در بین مردم قریهی الیف به او گوشزد كرد. خان به دلایل قانعکنندهای که ریشه در اعتقادات دینیاش داشت، نپذیرفت و در جواب نامه چنین نوشت: «لابد یاور و شجاع شما را مأمور کردهاند که بین من و برادرانم که تازه صلح برقرار شده است، دوباره جنگ و خونریزی راه بیندازید. زیرا ما با وساطت علمای بزرگ شهر، با هم صلح و سازش و سوگندنامه امضا كردهایم و آنها حق خودشان را نه به من، بلکه به قرآن بخشیدند و با هم آشتی کردیم و ما اکنون برادريم و دیگر کسی در بین مردم قریهي الیف دستورات یاور و شجاع را اجرا نخواهد کرد.» خان همه روزه، عدهای از مردم مناطق الیف و بناف و مخالفان حکومت پهلوی در دیگر نقاط کازرون را به حضور میپذیرفت. او طرحی در دستور کار خود داشت که در آیندهی نزدیک
به مکانهای نظامی، حمله و مبارزهی مسلحانهی خود را دوباره شروع کند.
تأمین گرفتهها، هر از گاهی دور هم جمع میشدند و درباره این مأموریت با هم صحبت میکردند تا زمینه، برای اجراي مأموریت فراهم شود. این افراد تلاش میکردند، تا قبل از پایان ماه، طبق دستوریکه داده شده بود، کار خود را تمام كنند. معصومعلیخان، هیچگاه به این افراد مشکوک نمیشد، حتی فکرش را نمیکرد که این افراد که او آنها را کاکا (برادر) خطاب میکرد، روزی او را به قتل برسانند.
روز موعود فرا رسید. این پنج نفر، از صبح به خان اعلام کردند که ما امروز، میهمان شماییم. خان بسیار خوشحال شد و دستور داد تا یک گوسفند، برایشان سر ببرند. حدود ساعت 9 صبح، همگی وارد منزل خان شدند. او با کباب جگر، از آنها پذیرایی كرد و ناهار مفصلی برایشان تدارک دید. لحظهی آخر فرا رسید؛ هنگامیکه خان به بالش مخصوصش تکیه داده بود و دانههای تسبیح را در انگشتهایش میچرخاند، تمام تأمین گرفتههای محلی هم در کنارش نشسته بودند، ناگهان یکی از آنان به نام عبدالحسین، فرزند علی مراد، کلت کمری فرماندهی قوای فارس را که قبلاً آن را مسلح و در زیر قبایش پنهان کرده بود، با یک چشم به هم زدن بیرون آورد و یک تیر در مغز معصومعلیخان خالی کرد. دیگر تأمین گرفتهها هم جعفر، برادرخان، مشهور به جعفر پیلتن را به قتل رساندند.
به این ترتیب، رادمردی که بیش از چهار بار قشون پهلوی را شکست داده بود و بارها علیهی حکومت، طغیان كرده و خواب را از چشم سران سیاسی و نظامی فارس ربوده بود وآوازهی دلیریها و رشادتهایش از خطهی فارس هم پا فراتر گذاشته بود و حکومت پهلوی، دیگر یارای مقابلهی نظامی با او را نداشت، با طرحي از پیش مشخص شده، در تاریخ 25 آذرماه 1311خورشیدی، مطابق با سال1351 قمری به دست عاملان حکومت پهلوی کشته شد.
یک روز پس از اجرا شدن دستور فرماندهی قوای فارس، مبنی بر به قتل رساندن معصومعلی خان، تعدادی از مردم قریهي بناف به فرماندهی ملاعوض فرزند ملاغلامحسین، به روستای الیف یورش بردند. تأمین گرفتهها، چون نتوانستند در برابر حملهی برقآسای ملاعوض مقاومت کنند، ناگزیر روستا را تخلیه كردند و پا به فرار گذاشتند. به این ترتیب، ملاعوض بدون خونریزی قریهی الیف را به تصرف خود در آورد.
البته ناگفته نماند، بعد از کشته شدن معصومعلیخان، ملاعوض و شنبه به عنوان کلانتر، قدرت را در تمام منطقهی قلمرو او به دست گرفتند و به قول خودشان نگذاشتند سلاحش بر زمین بماند و منطقه به دست عوامل حکومت پهلوی بیفتد و راه او را تا سرحد مرگ، ادامه دادند. ملاعوض پس از وارد شدن به روستای الیف، نگذاشت تفنگچیهایش وارد منزل مسکونی مردم شوند. ولی دستور داد تا تمام احشام وابستگان حکومت رضاخان را جمعآوری کردند و به قریهی بناف بردند. وابستگان حکومت، در الیف بلافاصله یک نفر از تأمین گرفتهها، به نام کریم فرزند محمدنبی را که با حکومت پهلوی، همکاری بیش تری داشتند، به کازرون نزد شجاعنظام و یاورکاظم خان فرستادند و علیه ملاعوض، اعلام شکایت كردند و گفتند: ما به دلیل اجرای فرمان شما و حمایت از حکومت،
روزگارمان سیاه شده و بدبخت شدیم. دار و ندارمان به دست عدهای از مردم بناف، به سرکردگی ملاعوض به یغما رفت. شجاعنظام وقتی که این گزارش را شنید، بسیار خشمگین شد و گفت، باید انتقام بگیرم. سپس به کریم دستور داد و گفت: شما از طرف من نزد ملاعوض بروید و به او بگویید که شجاعنظام، حاکم کازرون میگوید، دست از طغیان بردارید و مال مردم را پس بدهید. ما که اژدها را کشتهایم، دیگر از سوسمار نمیترسیم. کریم، ابتدا به روستای الیف برگشت و حسین فرزند محمدکریم را هم با خود همراه كرده سپس آنها یک جلد قرآن مجید با خود برداشتند و عازم قریهی بناف شدند. این دو نفر، وقتی وارد قریهی بناف شدند، از ترس کلانتر، قرآن را روی دست خود گذاشتند و روانهی منزل او شدند و وقتی ملاعوض، قرآن را روی دست آنها دید، از جای برخاست وآن را گرفت و بوسید و پس از احوالپرسی رو به آنها کرد و گفت: بفرمایید.
کریم از ترس، پیام شجاعنظام را اینگونه به اطلاع ملاعوض رساند: شجاع، سلام میرساند و میگوید، خواهش میکنم به خاطر رضای خدا، مال مردم را پس بدهید. سپس گفت: کلانتر، این قرآن را خودمان نزد شما آوردیم تا ما را عفو کنید و من در برابر همین کلامالله، سوگند یاد میکنم که اگر ما تأمین گرفتهها، دستور فرماندهی قوای فارس را اجرا نمیکردیم، خودمان کشته میشدیم.
کلانتر رو به آنها کرد و گفت: از طرف من، به شجاع و یاور بگویید که شماها از راه لشکرکشی و مردانگی نتوانستید، بر معصومعلیخان فائق آیید و از راه حیله و نیرنگ، ناجوانمردانه او را به قتل رساندید. اگر خان قهرمان و مبارزمان کشته شد، در منطقهی الیف و بناف، هنوز هم مردان بزرگ و قهرمان وجود دارند که راه او را ادامه دهند و با قشون ظلم و استبداد رضاخان مبارزه کنند. اگر خان کشته شده، هنوز یاران وفادارش زندهاند و راه او را ادامه خواهند داد و انشاالله در آیندهای نه چندان دور، دمار از روزگارتان در میآورند.
ملاعوض «کلانتر منطقهی الیف و بناف»، به تأمین گرفتهها گفت: من قصد داشتم، قریهي الیف را با خاک یکسان كنم و تمام وابستگان حکومت پهلوی را به قتل برسانم. حالا که خودتان در برابر قرآن اقرار میكنید که به زور وادار به این کار شدهاید، از سر تقصیرتان میگذرم. ولی تا انتقام خون پسرخالههایم (معصومعلی و جعفر) را از قشون پهلوی در کازرون نگیرم، آرام نخواهم نشست. کلانتر رو به یکی از افرادش کرد و گفت: حیوانات تأمین گرفتههای قریهی الیف را صحیح و سالم تحویل این دو نفر بدهید. آنها تمام احشام را تحویل گرفتند و راهی قریهی الیف شدند. یک هفته پس از این رویداد، ملاعوض به دست یکی از افراد خودش به قتل رسید.
ناگفته نماند که شجاعنظام، در اواخر عمر خود اقرار كرده بود که وقتی شنیدیم، ملاعوض قصد دارد، انتقام خون معصومعلی و جعفر را از قشون پهلوی بگیرد، امانش ندادیم و از طریق نیروهای نفوذی خود، او را به قتل رساندیم. عدهای هم از معتمدان اليف و بناف به نگارنده گفتهاند که ملاعوض، به دستور شجاعنظام و یاور کاظمخان به دست تأمین گرفتههای وابسته به حکومت پهلوی از بین رفت.
پس از قتل ملاعوض، برادر او شنبه، باحفظ تمامیت ارضی منطقهي الیف و بناف مبارزان را ساماندهی كرد و به عنوان کلانتر منطقه و جانشین معصومعلیخان، پرچم مبارزه با قشون پهلوی را برافراشت و اعلام كرد تا آخرین قطره خون، خود با قشون پهلوی، مبارزه خواهیم کرد.
شنبه و برادرش غلامعلی، طبق رسم محلی تا پیش از عید در عزا (پند = لباس مشکی پوشیدن) بودند و قبل از تحویل سال، مراسم سالگرد معصومعلیخان و
جعفر و ملاعوض را در مسجد ملاعلی (واویلا) قریهی بناف برگزار کردند. در پایان مراسم، لباس مشکی را از تن بیرون آوردند و بقیهی مردم منطقه هم که در پند بودند، به تبعیت از آنها، لباس مشکی را از تن بیرون آوردند. چند روز گذشت و سال 1312 خورشیدی آغاز شد. شنبه و غلامعلی، تا پایان فروردین در منزل ماندند. زیرا مردم منطقه، دستهدسته به دیدارشان میشتافتند و سال جدید را به آن دو نفر تبریک میگفتند و با آنها بیعت میكردند و بیش از 85 درصد از مردم منطقه، از شنبه خواستند تا راه معصومعلیخان را ادامه دهد و با حکومت ظلم و استبدادی پهلوی، مبارزه كند. زیرا مردم به این نتیجه رسیده بودند که اگر منطقهی الیف و بناف، به دست نظامیان و وابستگان حکومت بیفتد، آنها به هیچکس رحم نخواهند کرد. شنبه، پس از ماهها که قدرتش در منطقه، تثبیت شد، براي تحریک تیرهی ما چانلو، علیه قشون پهلوی با تعداد 20 نفر تفنگچی، عازم منطقهی آبکنارو شد. زیرا او با ولیبگ، کلانتر تیرهی ماچانلو، نسبت فامیلی داشت و هدفش از این مسافرت، دید و بازدید از اقوام و دوستان نبود؛ بلکه آن را بهانه کار خویش ساخت.
شنبه، به همراه 20 تفنگچی، وارد منزل ولیبگ شدند. ولیبگ، وقتی که او را دید، بسیار خوشحال شد و از آنها پذیرایی و سپس رو به شنبه کرد و گفت: ای کلانتر! خیلی خوشحال شدم که شما را دیدم. حالا بعد از معصومعلیخان و ملاعوض، اوضاع منطقه چگونه است؟
شنبه گفت: مردم منطقهی الیف و بناف، بعد از کشته شدن معصومعلیخان و ملاعوض، پرچم مبارزه با حکومت پهلوی را به دوش من گذاشتهاند و من را مؤظف كردهاند، تا راه این دو مبارز را ادامه دهم.
ولیبگ در جواب گفت: من هم حاضرم با شما همکاری کنم، زیرا مأموران حکومت پهلوی، به مردم بسیار ظلم و ستم میکنند. همین حالا چند تا مأمور در
پاسگاه ماست و به بهانههای مختلف، یک روز عدهای را به جرم اینکه سلاح دارند، به پاسگاه میبرند و کتک میزنند و از آنها رشوه میگیرند و روز بعد، دوباره بین اهالی اختلاف میاندازند و تعدادی دیگر را به پاسگاه میکشند و پس از ضرب و شتم، از آنها پول میگیرند و آزادشان میکنند. ما حاضر شدیم، تمام هزینهی غذایی پاسگاه را بدهیم؛ تا دست از سرمان بردارند، ولی آنها قبول نکردند. ما از دست این مأموران، به ستوه آمدهایم.
شنبه رو به ولیبگ کرد و گفت: یادت هست که عید نوروز سال 1309 رفته بودیم به پیرمهلت، برای دیدن مرحوم معصومعلیخان، او به من و شما گفت، که چه من زنده باشم و چه نباشم، نگذارید پای مأموران حکومت پهلوی به منطقه باز شود.
ولی بگ در جواب گفت: اگر از اول، حرف او را گوش کرده بودیم، روزگارمان اینگونه نميشد.
شنبه گفت: هنوز هم دیر نشده ، اگر موافق باشید به پاسگاه حمله میکنم و کاری میکنم که خیالتان برای همیشه از طرف مأموران حکومت پهلوی راحت شود. ولیبگ قبول کرد و این دو نفر پس از مشورت و تبادل نظر، یکی از افراد ولیبگ، به نام ایاز والي را براي شناسایی و کسب اطلاع از اوضاع به پاسگاه فرستادند. او به پاسگاه رفت و از نگهبان آب خواست؛ نگهبان هم خمرهي آبی به او نشان داد. ایاز پس از نوشیدن آب، چند ساعت در پاسگاه ماند و پرسوجو کرد و اطلاع یافت که سه نفر از نظامیان، که یکی از آنها رئیس پاسگاه است، به هنگ کازرون رفتهاند و فردا غروب برمیگردند. این خبر را بلافاصله به اطلاع شنبه و ولیبگ رساند. شنبه هم تا فردا ظهر صبر کرد. روز موعود فرا رسید. شنبه با تفنگچیهایش، پس از صرف ناهار و اداي فریضهی نماز ظهر، با تعدادی از افراد ولیبگ، عازم گردنهی آبکنارو شدند. ابتدا همان فرد دیروزی،
(ایاز والی) را براي اینکه مشخص كند، نظامیان از کازرون برگشتهاند یا نه، به پاسگاه فرستاد. ایاز وقتیکه وارد پاسگاه شد، دید که مأموران پاسگاه، هنوز برنگشتهاند. فوراً نزد شنبه برگشت و گفت: نظامیان هنوز از کازرون برنگشتهاند و غروب برمیگردند. شنبه پس از شنیدن این خبر، به تفنگچیهایش دستور داد تا در گردنهی آبکنارو و تپههای اطراف آن مستقر شوند و سنگر بگيرند و به محض ورود نظامیان، به طرف آنها شلیک کنند.
چند ساعتی به این منوال گذشت، ناگهان یکی از تفنگچیها، به نام رضا (فرزند حیدر) با دوربین مشاهده كرد که سه نفر سوار بر اسب از طرف کازرون میآیند. او مشاهدات خود را فوراً به اطلاع شنبه رساند. شنبه به تفنگچیها گفت: تا من دستور ندهم به سوی آنها شلیک نکنید؛ چون باید مشخص کنم که این سه نفر نظامیاند یا نه؟ لحظهها سپری شد. سه نفر نظامی، به تیررس تفنگچیها رسیدند. هنگامیکه خواستند از روی کانال (جوی لُر)(1)عبور کنند و وارد پاسگاه شوند، ناگهان به دستور شنبه، به سوی آنها شلیک کردند و در این درگیری، نظامیان قبل از اینکه به پاسگاه برسند، به قتل رسیدند.
نگهبانان پاسگاه، چون از دور، نظارهگر این صحنه بودند، به سوی تفنگچیها تیراندازی کردند. پس از چند ساعت درگیری، نظامیان مستقر در پاسگاه هم تسلیم شدند. شنبه به تفنگچیها گفت: کسی حق ندارد به سربازان، آسیب برساند. چون آنها گناهی ندارند؛ مقصر ژاندارمها هستند. پس از پایان این درگیری، که منجر به کشته شدن 3 نفر از نظامیان و زخمی شدن تعدادی از آنها و تصرف پاسگاه شد، مبارزان، آبکنارو را به مقصد الیف و بناف ترک كردند. آنها هنگامیکه از روستای سیفآباد عبور میکردند، ناگهان یک نفر سر رسید و گفت: فضلالله فرزند عالم که از دولت یاغی شده است، در روستای ما پنهان
1) - جوي لر، آب راهي است كه آب درياچهي پريشان را به دشت آب كنارو ميرساند.
شده و اکنون نظامیان، براي دستگیریاش، خانه به خانه میگردند.
شنبه گفت: نظامیان چند نفرند؟ گفت: 3 نفر بیش نیستند.
شنبه رو به آن مرد کرد و گفت: همراه ما بیا و آنها را به من نشان بده. آن مرد شنبه را به خانهای برد که نظامیان، در حال تفتیش آن بودند. شنبه به مبارزان دستور داد، خانه و کوچههای اطراف آن را محاصره و سه نفر نظامی را دستگیر کنند. مبارزان، بلافاصله خانه و کوچههای اطراف آن را محاصره کردند. پس از باز شدن درب خانه،10 نفر از تفنگچیها، وارد شدند.
نظامیان وقتیکه این همه تفنگچی را دیدند، بدون هیچگونه درگیری، تسلیم شدند. شنبه رو به نظامیان کرد و گفت: شما اینجا چه کار میکنید؟ گفتند: یک نفر کازرونی، به نام فضلالله فرزند عالم از دولت، یاغی و در این روستا پناهنده شده؛ ما دستور داریم او را دستگیر کنیم.
شنبه گفت: مگر من مردهام که شما او را دستگیر کنید. شنبه دستور داد، هر 3 نفر را دستگیر كردند دستهای آنها را از پشت بستند و کفشهایشان را بیرون آوردند و سپس آنها را به اسب بستند.
مبارزان، ابتدا قصد داشتند که از طریق روستای بلیان و مشتان، به منطقهی الیف و بناف بروند؛ ولی این اتفاق که افتاد، راهشان را کج کردند و از طریق روستای «دوتو» به منطقهی دره پلنگی رفتند. نظامیان دستگیر شده را از روستای سیفآباد، با پای پیاده، به دنبال اسبها کشانکشان تا منطقهی دره پلنگی بردند. وقتی وارد دره پلنگی شدند، شنبه از آنها پرسوجوکرد. دو نفر آنها گفتند: ما وکیل نظامی هستیم و یاورکاظمخان، به ما مأموریت داده است تا فضلالله عالم را دستگیر کنیم و این یکی هم، سرباز است. شنبه دستور داد، آن دو نفر نظامی را به بالای پرتگاه بردند و از بالا به پایین در، پرت کردند. به این ترتیب، آن دو نفر نظامی نیز کشته شدند و مبارزان نفر سوم که یک سرباز بود را با خودشان بردند و چندین ماه، از او کار کشیدند و سپس آزادش کردند.
همانگونه که در صفحات قبل، به اطلاع خوانندگان محترم رساندم، پس از کشته شدن سه نفر از نظامیان و خلع سلاح پاسگاه آبکنارو به دست شنبه، بقیه افراد پاسگاه که سرباز بودند، پاسگاه را ترک و به کازرون گریختند و خبر کشته شدن نظامیان را به اطلاع یاور کاظمخان رساندند و از سوی دیگر، یاور کاظمخان اطلاع یافت که سه نفر از نظامیانی که به تعقیب فضلالله عالم به روستای سیفآباد رفته بودند، به دست شورشیان، به سرکردگی شنبه، دستگیر شدهاند. یاور کاظمخان، وقتی این خبرها را شنید، ترس و وحشت، سرا پایش را فرا گرفت، به طوریکه فوراً دستور داد تا مرخصیهای تمام نظامیان مستقر در کازرون را لغو كنند و پادگان نظامی را به حالت آماده باش قرار داد. سپس سران سیاسی و نظامی شهر را براي جلسهی اضطراری به پادگان فرا خواند. فردای آن روز، جلسهای در سالن اجتماعات پادگان برگزار شده؛ كه از سران سیاسی و نظامی شهر، این افراد حضور داشتند: یاور کاظمخان، شجاعنظام، نایب جرجانی، نایب شعبانعلی، وکیل محمد، ایازخان شیبانی و محسن معینی و... یاور کاظمخان، پس از خوشآمدگویی به شرکتکنندگان، رو به آنان کرد و گفت: ما با سعی و کوشش فراوان، معصومعلیخان را از میان برداشتیم و خواستیم از عوامل خودمان جانشین او كنيم؛ ولی متأسفانه نشد و کسی بهجای او نشسته است، که دست کمی از خودش «معصومعلیخان» ندارد. اکنون پاسگاه آبکنارو را خلع سلاح كرده و سه نفر از مأموران ما را کشته و تعدادی را هم زخمی كرده است. نظامیانی را هم که برای دستگیری فضلالله عالم، به روستای سیفآباد فرستاده بودیم دستگیر كرده و به اسارت برده است. من میخواهم، نظر شما را در اینباره جویا شوم و بدانیم باید در آینده، چه کار كنيم.
شجاعنظام گفت: نظر من این است که نایب جلالخان، را با تعدادی سرباز، از نورآباد به کازرون بیاورید و از فرماندهی قوای فارس، نیروی کمکی بخواهید. پس از اینکه سربازان کافی جمعآوری كرديد، خودتان همراه فوج سلحشور و یک گروهان از هنگ کازرون، براي سرکوب شنبه به منطقهی الیف و بناف بروید وکار او را یکسره كنيد. تمام شرکتکنندگان، این نظریه را پسندیدند؛ ولی یاور گفت: بهتر است ابتدا چند نفر به عنوان میانجی (قاصد) نزد شنبه بفرستیم؛ شاید بتوانیم به همان طریقی که معصومعلی را از میان برداشتیم، او را نیز از بین ببریم. اگر موفق نشدیم، به جنگ رو میآوریم و به منطقهی الیف و بناف، قشونکشی میکنیم. حاضران نظر شجاع و یاور را تأیید کردند؛ ولی گفتند: این کار نباید به درازا بکشد. چون هر چه به تأخیر بیفتد، شنبه، یاغیان بیشتری دور خودش جمع میکند و این روند گسترش مییابد و باعث میشود که ما نتوانیم به آسانی بر او چیره شویم. یاور هم قبول کرد و اين شعر را خواند:
سر چشمه شايد گرفتن به بیل *** چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سپس پایان جلسه اعلام شد و شرکتکنندگان، جلسه را ترک کردند. ولی بین شجاع و یاور گفتوگوی کوتاهی، صورت گرفت و توافق كردند که یاور، یکی از نظامیان به نام وکیل علیرضا کدخدایی(فرزندحسینقلی) را که اهل بناف نیز است، با چند تن از تأمین گرفتههای الیف (وابستهگان حکومت رضاخان) براي گفتوگو و صلح و سازش نزد شنبه بفرستد. چند روزی گذشت؛ یاور، وکیل علیرضا کدخدایی را نزد خود فرا خواند و به او دستور داد، از همین حالا به عنوان نمایندهی من، به روستای الیف برو و چند نفر از تأمین گرفتهها را به همراه خود نزد شنبه ببر و به او بگو، یاور کاظمخان، فرماندهی نظامی کازرون به شما سلام میرساند و میگوید: تا این تاریخ، آنچه انجام دادهاید، ما عفو و گذشت کردهایم. بیا تا با هم صلح و سازش كنيم؛ تا خون عدهای بیگناه ریخته
نشود. شما تمام سلاحهای خود و افراد، به ويژه مدد بلوردی و تفنگچیهایش را تحویل دهید و3 نفر نظامی ما را که در اسارت دارید، آزاد كنيد و تأمین جانی بگیرید. در غیر اینصورت، ما ناچاریم به قوهی قهریه، متوسل شویم و عواقب آن، به عهدهی شخص شما خواهد بود.
سپس یاور به علیرضا گفت: پس از اینکه شنبه را خام كرديد، نزد من به شهر بیاورید. در صورتیکه این مأموریت، موفقیتآمیز باشد، به شما پاداش قابل توجهی خواهیم داد و قول ميدهيم، پس از اینکه بازنشسته شدید، شما را کدخدای روستای بناف، كنيم. علیرضا اطاعت کرد و گفت: چشم قربان، این مأموریت را به نحو احسن انجام میدهم و در این راه، کوتاهی نخواهم کرد. سپس خداحافظی کرد و عازم روستای الیف شد. او در بین راه فکر کرد که اگر شنبه را با حیله و نیرنگ، به شهر بکشاند و او را به قتل برساند، فردا که بازنشسته شود، نمیتواند در منطقهی الیف و بناف، زندگی کند و مردم او را خواهند کشت. از سویی به دلیل خویشاوندی، شنبه را بر یاور ترجیح داد. علیرضا چون نظامی بود و قانون هم میدانست؛ آگاهی کامل داشت که، کسی که علیه حکومت پهلوی عملیات مسلحانه انجام دهد (طغیان کند) و افراد نظامی را به قتل برساند، عفو نخواهد شد. یاور به او دروغ میگوید و ناچار به این مأموریت، تن داده است؛ ولی مانند محمدحسن (زمان معصومعلیخان) اداري وظیفه نكرد.
لازم به ذکر است که به اطلاع خوانندگان محترم برسانیم که تفاوت بین علیرضا و محمدحسن این بود، که محمد حسن، فردی درونگرا و زیرک بود و در شهر سکونت داشت و رابطهای هم با مردم منطقهی الیف و بناف نداشت؛ ولی علیرضا، فردی پرخاشگر و راستگو بود و چون اهل بناف بود، پس از بازنشست شدن، میبایست به زادگاهش برود و در آنجا زندگی كند لذا فکر آینده او را در اجراي مأموریتش سست کرد. از سویی شنبه، از ماجرای
معصومعلی پند گرفته بود و به آسانی خام نمیشد. به هر حال، علیرضا وارد روستای الیف شد و نزد سه نفر از تأمین گرفتهها رفت و پس از ابلاغ دستور یاور کاظمخان، همگی عازم روستای بناف شدند.
علیرضا و همراهان، پس از گذشت چند ساعت، وارد روستای بناف شدند و در منزل شنبه حضور یافتند. شنبه هم به استقبال آنها آمد و پس از سلام و احوالپرسی با یکدیگر، روی زیراندازی نشستند. ابتدا علیرضا، اینگونه سخن آغاز کرد: کلانتر! همانطوریکه خود آگاهید، بنده، یک نظامی هستم و مأمورم و معذور. اکنون به عنوان قاصد یاورکاظم خان، نزد شما آمدهام.
شنبه گفت: خیلی خوش آمدید. بفرمائید.
علیرضا گفت: یاور، سلام میرساند و میگوید آنچه شما انجام دادهاید، ما گذشت کردیم و حالا بیا تا با هم صلح و سازش كنيم تا خون عدهای بیگناه در این میان، ریخته نشود و تفنگهای خود و تفنگچیهای اطرافت به ويژه مدد
بلوردی را تحویل بدهید و نظامیان ما را آزاد كنيد و تأمین جانی بگیرید. در غیر اینصورت، ما ناچاریم طبق دستور فرماندهی کل قوای فارس، به زور متوسل شویم که عواقب آن متوجه شخص شما خواهد شد.
شنبه در جواب گفت: سلام من را به یاور برسانید و بگویید، من تأمین جانی نمیخواهم و خودم قادرم از جانم و اموالم محافظت كنم و حکومت پهلوی را هم به رسمیت نمیشناسم که با شما صلح كنم و یا تأمین جانی بگیرم و این کار را هرگز نخواهم کرد. نظامیهای شما نزد من نيستند و در درگیری، کشته شدهاند. علیرضا چون نمیخواست شنبه را ناراحت کند و باطناً راضی نبود که او به شهر، کشیده شود و به دست یاور به قتل برسد، سکوت اختیار کرد و دیگر در اینباره چیزی نگفت. ولی یکی از تأمین گرفتهها، به شنبه گفت: ما راضی نیستیم که شما آسیب ببینید و به همین منظور هم، نزد شما آمدهایم و خواهش
میکنیم، سر عقل بیایید تا با هم نزد یاور برویم و تأمین جانی بگیرید.
شنبه گفت: اگر ما سلاحمان تحویل بدهيم، خود را تسلیم دشمن كردهایم.
آنگاه پای افراد نظامی، به منطقهی الیف و بناف باز خواهد شد وآنها به هیچ کسی رحم نخواهند کرد. بنده طبق وصیت معصومعلیخان، که فرموده است، «چه من زنده باشم و چه نباشم، نگذارید منطقه به دست نظامیان و وابستگان حکومت پهلوی بیفتد.» من تا زندهام و جان در بدن دارم، از ورود نظامیان به این منطقه، جلوگیری خواهم کرد. ای برادران! به طوریکه به من گزارش دادهاند، فرمانفرما و حاکم نظامی شهر، علاوه بر غارت اموال و دارایی مردم، به نوامیس آنها نیز رحم نمیکنند. آنها مرتکب جنایتهایی میشوند که انسان از به زبان آوردنش، خجالت میکشد. زندگی و تلاش انسان، برای حفظ آبرو است. وقتی که آبرو ریخت، دیگر انسانی وجود ندارد؛ اگر هم وجود داشته باشد، انسان نیست؛ حیوان است و بمیرد، بهتر است تا زنده باشد. ای برادران من! جنایتی که رضاخان در این مملکت مرتکب میشود، هیچ یک از پادشاهان قبل و بعد از اسلام هم، مرتکب نشدهاند. به خدای احد و واحد، وقتیکه شب گذشته، این حرف را شنیدهام و وصیت معصومعلیخان به یادم آمده، تا صبح گریه کردم و خوابم نبرد. ای برادران! خواهش من از شما این است، حالا که در مبارزه با قشون پهلوی، با ما همکاری نمیکنید، لااقل با دشمن هم همکاری نکنید و بگذارید تا مبارزه کنیم که مبارزه با ظالم، یک وظیفهي دینی است و من تا زندهام، نمیگذارم، نظامیان به منطقهی الیف و بناف، دست پیدا کنند. ای برادران، همانطورکه خود آگاهید، در منطقهای که قلمرو من است، مردم آزاد زندگی میکنند و آنچه به دست میآورند، مال خودشان است و کسی نمیتواند به مال و ناموسشان تعرض كند. آنگاه که تمام مناطق به دست نظامیان و وابستگان حکومت بیفتد، مردم اختیار مال و ناموسشان را ندارند.
وقتیکه علیرضا و هیئت همراه او، سخنان شنبه را شنیدند، از خجالت، سرشان را پایین انداختند و سکوت کردند و پس از صرف نهار، خداحافظی کردند و رفتند. علیرضا، پس از برگشتن به کازرون، بلافاصله به پادگان رفت و خود را به یاور کاظمخان معرفی كرد و همه چيز را به اطلاع او رساند. یاور، پس از دریافت گزارش، به تدارک قشون پرداخت. ابتدا پیکی به نورآباد فرستاد و نایب جلالخان را با عدهای سرباز از نورآباد به کازرون فراخواند و تمام نظامیان منطقه را به حالت آماده باش درآورد و مرخصی آنان را تا اطلاع ثانوی، لغو كرده سپس به تمام پاسگاهها و افراد نظامی در حوزهي استحفاظی منطقهی کازرون، دستور داد، مردم منطقهی الیف و بناف که به شهر یا روستای همجوار براي خرید مایحتاج زندگی خود میروند، مانند قبل، باید مجوز قانونی داشته باشند.(1)در غیر این صورت، یاغی محسوب میشوند و شما موظفید، برابر قانون با آنان رفتار كنيد. اما یاورکاظمخان، با شجاعنظام وتنی چند از سران کازرون براي چگونگی دستگیری شنبه به مشورت پرداختند و در پایان مقرر شد که بدون فوت وقت، با آمدن نایب جلالخان به کازرون، یاور و شجاع، هر دو، همراه با فوج سلحشور و یک گروهان از هنگ کازرون، با تمام تجهیزات و ادوات نظامی براي سركوبي شنبه عازم منطقهي الیف و بناف شوند. چند روز گذشت، نایب جلالخان با عدهای سرباز از نورآباد به کازرون آمد و یاور کاظمخان او را جانشین خود كرد و خود همراه شجاعنظام با یک فوج نظامی و یک گروهان از هنگ کازرون، شامل سوار نظام و توپخانه و پیاده نظام و 2 دستگاه زرهپوش براي سرکوب مبارزان، عازم منطقهي بناف شد. هنگامیکه قشون از کازرون، خارج و عازم منطقهی الیف و بناف شد، مخالفان حکومت پهلوی در شهر به وسیلهی قاصدی، حرکت آنها را به اطلاع شنبه رساندند.
1) - منظور، همان تأمين جاني است.
شنبه بلافاصله به تدارک نیرو پرداخت. او برای جمعآوری تفنگچیهای بیشتر، قاصدی به منطقهی تحت قلمرو خود، یعنی الیف و پیرمهلت و خُنگ سبز فرستاد. بهطوریکه عبدا... فرزند کدخدا علی باز گفته است:
تفنگچی هزار و قطار دورو *** یکی جنگ افتاده به کوه بنو
ناگفته نماند، در خود روستای بناف، قهرمانان مبارزی بودند که در میدان جنگ، هریک از آنها با 20 نظامی، برابری میکردند. این مبارزان عبارت بودند از: شنبه و غلامعلی فرزندان - غلامحسین، علی ویس فرزند رستم- نامدار، فرزند رمضان - شاه ویس، فرزند رمضان- خسرو فرزند رستم- رضا فرزند حیدر- علی پناه و غلامعلی، فرزندان رمضان- محمدخان، فرزند نبی- برات، فرزند اللهکرم و رضا فرزند خداکرم و... پس از یک روز، تعدادی تفنگچی از روستای پیرمهلت و اطراف آن، برای مبارزه با قشون پهلوی، وارد روستای بناف شدند.
بهطوریکه از گذشتگان نقل شده است، اسامی برخی ازآنان بدین شرح است: شهریار جبری، شهسوار جبری، ملاعباس و صفر، فرزندان حسین کربلایی جعفر، حسین علی شهریاری، احمد فرزند فتحالله، خداکرم و محمدعلی و گرگعلی فرزندان حاجی، فریدون، فرزند جمال و تعداد دیگری که اسامی آنان مشخص نیست.
اما شنبه، براي سازماندهی و مبارزه با قشون پهلوی، تمام مبارزان را به مسجد ملاعلی (واویلا) فرا خواند. لحظهها سپری شد و تعداد زیادی تفنگچی، در داخل و بیرون مسجد تجمع کردند.
با ورود شنبه به جمع تفنگچیها، آنها با ذکر صلوات بر حضرت محمد(ص) از او استقبال کردند. شنبه، ابتدا پس از خوش آمدگویی به حاضران، رو به آنان کرد و گفت: همهی ما در این مکان مقدس گرد هم آمدهایم تا طبق یک وظیفه، از
حملهی قشون ظالم، به منطقهمان جلوگیری كنيم. اکنون مجال گفتن نیست. همهی شما خوب میدانید، حکومتی که روحانيون آن را تأیید نميكنند، مشروعیت قانونی ندارد. ای برادران من، مأموران حکومت پهلوی، اکنون در شهر کازرون و اطراف آن دست به جنایاتی میزنند که زبان از گفتن آن، شرم دارد. این مأموران، اموال مردم را غارت میکنند و به هیچکس رحم نمیکنند، حتی به زنان و دختران.
این بندهی حقیر، برخود واجب میدانم که تا آخرین قطرهی خون، در برابر قشون پهلوی مقاومت كنم و تا سرحد مرگ، تسلیم نخواهم شد. والسلام
تمام مبارزان حاضر، با ذکر صلوات بر حضرت محمد و آلش مبارزه با حکومت پهلوی را وظیفهی شرعی و دینی خود دانستند و آن را تأیید کردند و آمادگی خود را براي مبارزه اعلام كردند. شنبه پس از پایان سخنرانی، ابتدا برادر خود، غلامعلی را فرمانده مبارزان کرد و سپس آنها را به پنج قسمت تقسیم و فرمانده و حوزهی دفاعی هر قسمت را بدین شرح مشخص کرد.
1- جناح چپ «کوه هاشمی»: فرماندهی دسته، خسرو فرزند رستم، تعداد تفنگچیها حدود 40 نفر.
2- جناح میانی «امامزاده یعقوب»: فرماندهی دسته، علی ویس فرزند رستم، تعداد تفنگچی، حدود 50 نفر.
3- جناح راست «کوه طیب»: فرماندهی دسته، رضا فرزند خداکرم و تعداد تفنگچیها، حدود 30 نفر.
4- تپههای شمال غربی روستا: مدد بلوردی با تفنگچیهایش، حدود 30 نفر.
5- محل پشتیبانی، مسجد ملاعلی(واویلا): فرماندهی پشتیبانی و تدارکات، نامدار فرزند رمضان.
شنبه رو به مبارزان کرد و گفت: بروید در محلی که به شما واگذار شده، پس از بررسی عوارض زمین سنگر و موانع دفایی ایجاد كنيد و بعد از اتمام کار، به خانهی خودتان برگرديد و به صورت آماد باش بمانید و منتظر باشید تا قشون دشمن بیاید.
زمانی که قشون، وارد دشت کمارج شد، به شما اطلاع خواهیم داد تا در سنگرهای خود، مستقر شوید و از ورود قشون پهلوی به داخل روستا، جلوگیری كنيد و نگذارید یک نفر از نظامیان از دره، عبور کنند. ترس و وحشت، به خود راه ندهید که پیروزی از آن ماست، انشاءالله.
شنبه، سپس به رضا فرزند حیدر دستور داد که به اتفاق 4 نفر از مبارزان، در تپههای مشرف به دشت کمارج مستقر شوند و با دوربین، تمام منطقه را بررسي كنند و گفت: هشیار باشید که مبادا غافلگیر شویم. هنگامیکه قشون، وارد منطقهی کمارج شد، بلافاصله به ما اطلاع دهید. شنبه روز بعد، از تکتک سنگرها و مانعی که مبارزان ایجاد كرده بودند، بازدید كرد و دستورات لازم را صادر کرد. بدین ترتیب، تمام تفنگچیان، براي مبارزه با قشون پهلوی، ساماندهی شدند. همانگونه که بیان شد، قراولها یا همان دیدبانهایی که در تپهي مشرف به کمارج، مشغول اداي وظیفه بودند، با دوربین، گرد وخاکی را مشاهده کردند و کمکم مشخص شد که مربوط به قشون پهلوی است که در دشت کمارج، به طرف بناف در حرکتند. دو نفر از این قراولان، بلافاصله به شنبه گزارش دادند و او بدون فوت وقت، تمام تفنگچیانی را که از قبل ساماندهی کرده بود، فرا خواند و سپس در محل مد نظر سنگرها را مستقر و به آنان اعلام كرد كه در وهلهی اول، سواره نظام را هدف حمله قرار دهید تا از بین بروند و سعی کنید بیهدف، تیراندازی نکنید تا فشنگهایتان تمام نشود. ثانياً همین که خواستند از دره، عبور کنند و وارد روستا شوند، امانشان ندهید و به آنها حمله کنید. سعی
کنید. ابتدا نظامیان کادر را هدف حمله قرار دهید، تا مجبور نشوید، سرباز را به قتل نرسانید. سوم نگذارید، ارتباط بین شما و دیگر قسمتها، قطع شود. عدهای را هم مأمور کردم تا بین قسمت پشتیبانی و سنگرها، ارتباط برقرار کنند.ساعتها سپری و کمکم قشون پهلوی نمایان شد. این قشون، که شامل دو دستگاه زرهپوش، یک فوج پیاده و یک گروهان سواره نظام و توپخانه بود، در غرب امامزاده یعقوب مستقر شد و یاورکاظمخان، دستورداد تا توپها را از اسبها پیاده و آنان را آماده كنند. شنبه، وقتی این صحنه را از دور دید، دانست که یاور، قصد دارد روستا را به توپ ببندد. فوراً دستور داد، زنان و کودکان و سالخوردگان از روستا بیرون بروند و در غارها و درهها مستقر شوند. مردان کماکان بمانند و از روستا، در برابر هجوم قشون پهلوی، دفاع كنند. زنان و دختران، کودکان و سالخوردگان، وحشتزده و با پای پیاده، روستا را ترک کردند. هنوز روستا کاملاً تخلیه نشده بود که به دستور یاور کاظمخان، به مدت چند ساعت، آن را گلوله باران کردند. تعداد زیادی از خانهها، با گلولههای ده پوندی توپهای شنیدر و مترولیوز از بین رفت و عدهای از افراد، مجروح شدند. خسارت زیادی به اهالی وارد شد، از جمله: از بين رفتن احشام و اموال مردم.
در همین گیرودار، چند گلولهی توپ، به صحن امامزاده یعقوب اصابت كرد. علی ویس و تفنگچیهایش که در امامزاده، مستقر بودند، عرصه را بر خود تنگ دیدند؛ به پشت دیوار روستا، عقبنشینی و در آنجا سنگر ایجاد كردند و آمادهي دفاع شدند.
شنبه، وقتی دید تمام حملهی قشون، متوجه جناح میانی است، دانست که یاور و شجاع، قصد دارند، تمام توان خود را به کار گیرند تا امامزاده را تصرف کنند؛ از آنجا که هوا سرد بود و امامزاده، دارای تعدادی اتاق بود و در اطراف آن نیز غار طبیعی وجود داشت، جای مناسبی بود که میتوانستند در برابر حملهی بیامان
مبارزان مقاومت كنند. با عقبنشینی علی ویس، شنبه دستور داد تا تفنگچیهای بیشتری به کمک او بروند. از سوی دیگر، فوج پیاده با پشتیبانی توپخانه و زرهپوش، وارد امامزاده شدند و آنجا را تصرف كردند و مستقر شدند.
غلامعلی که این صحنه را دید، داد مردانگی سر داد و گفت: یاالله، معطل چهايد؟ به سوی قشون حملهور شوید و نگذارید از دره و امامزاده عبور كنند. ناگهان از سه جناح، به سوی قشون آتش گشودند و نظامیان در جای خود زمینگیر شدند. آنها هرچه کوشیدند، نتوانستند از دره و امامزاده عبور كنند و وارد روستا شوند. ساعتها بدین منوال گذشت؛ یاور و شجاع که فرماندهی قشون را عهدهداربودند و برای سرکوب شنبه و غارت روستا آمده بودند، وقتی دیدند نمیتوانند کاری بکنند و با این شرایط، عقبنشینی باعث سرزنش آنها میشود، به ناچار به تمام نظامیان، اعم از پیاده و سواره دستور دادند به روستا یورش ببرند. چون توپخانه، ساعتها روستا را بمباران کرده بود، گرد و خاک و بوی باروت، همهجا را فرا گرفته بود، آنها فکر میکردند که مردم روستا، همه از بین رفتهاند وکسی زنده نیست و اینها که مقاومت میکنند، چند نفر بیش نیستند. پیدرپی، به سوی روستا یورش میبردند در این یورش، چهار نفر از سواره نظام از دره عبور کردند که بلافاصله به دست مبارزان جناح میانی، به فرماندهی علی ویس به قتل رسیدند.
تعداد دیگری از پیادهها که قصد داشتند از طریق امامزاده، وارد روستا شوند، بر اثر اصابت گلولهی مبارزان مجروح شدند و مهاجمان به داخل امامزاده و آن سوی دره، عقبنشینی کردند. لذا تمام مبارزان رگ غیرتشان به جوش آمد و مردانگی از خود نشان دادند و با پافشاری زیاد، نگذاشتند، نظامیان وارد روستا شوند و آنها را خارج از روستا، زمینگیر کردند.
یاور کاظمخان و شجاعنظام، ابتدا فشار آوردند و تمام توان خود را به کار
گرفتند، تا امامزاده را تصرف کردند و مقر خود قرار دادند و به نظامیان اعلام كردند تا روستا را تصرف و یاغیان را دستگیر و خلع سلاح نكنيد، اینجا را ترک نخواهیم کرد. آنها سخت در اشتباه بودند. نیروی فراوان خود را میدیدند، ولی غیرت و شجاعت مبارزان را دست کم گرفته بودند. در گرما گرم جنگ و تبادل آتش بین مبارزان و نظامیان، برات فرزند اللهکرم در جناح چپ با دوربین، وکیل علیرضا کدخدایی، فرزند حسینقلی که اهل بناف و نظامی بود را دید و او را شناخت. بلافاصله به سویش تیراندازی كرد و در این میان هنگام گلوله به پایش اصابت كرد و او را به شدت مجروح ساخت. خورشید، کمکم رو به غرب سرازیر شد و شب فرا رسید. دو طرف کماکان سراسر شب را به سوی یکدیگر، تیراندازی میکردند. یاورکاظمخان و شجاعنظام تا صبح چندین بار کوشیدند که جسد چهار نفر نظامی کشته شده را که در دره، افتاده بودند، به قشون برگردانند، ولی موفق نشدند وآن شب زمستانی را به سختی به صبح رسانیدند.
صبح روز بعد، هنگامیکه خورشید کمکم از پشت کوههای شرقی چهرهی خود را نمایان میکرد و بالا میآمد، تا به روستا گرمی و شادابی و طراوت ببخشد، فرماندهي قشون، به نظامیان فوج پیاده و پشت سر آنها گروهان سواره نظام، دستور داد به سوی روستا یورش ببرند. هنگامیکه دستهی اول و دوم فوج پیاده خواستند از امامزاده و دره، عبور كنند، خسرو فرزند رستم، از جناح میانی آنها را به گلوله بست که در این میان، سه نفر از نظامیان در دم جان باختند و تعدادی دیگر، مجروح شدند. مبارزان، هنگامیکه دیدند، قشون پهلوی، دستبردار نیست، تصمیم گرفتند، از طریق دره و امامزاده، روستا را تصرف كنند. از سه جناح، آنها را هدف حمله قرار دادند و آنقدر روی قشون، آتش گشودند که آنها را زمینگیر کردند. نظامیان هرچه کوشش کردند، نتوانستند به سوی روستا پیشروی کنند و حالت دفاعی به خود گرفتند. با خاموش شدن
آتش نظامیان، مبارزان هم بنا به دستور شنبه، تیراندازی را متوقف كردند. شنبه از بالای کوه زینک، صدا زد و گفت: آهای کاظم؛ همانطوری که نگذاشتم از دره، عبور کنی و وارد روستا شوی از راهی که آمدهای برگرد. و اگر تا دو ساعت دیگر، اینجا را ترک نکنی، همهی شما را خواهم کشت.
یاور با صدای بلند در جواب به شنبه گفت: تا تسلیم نشوی، من اینجا را ترک نخواهم کرد. شنبه، دوباره حرف قبلی را تکرار کرد و ادامه داد و گفت: نشانیاش این است که تا لحظهی دیگر، سرقلیان شما را خواهم زد. بايد بگويم که یاور و شجاع، آنقدر مغرور بودند که آشکارا در صحن امامزاده، قلیان میکشیدند. هنوز لحظهای نگذشته بود که دست یاور از قلیان جداشد و گلولهی تفنگ شنبه، به سر قلیان اصابت كرد و هر تکهی آن، به جایی پرتاب شد.
وقتیکه گلوله به سر قلیان برخورد كرد، هر دوی آنها (یاور و شجاع) از ترس نزديك بود، سکته کنند. به صورت سینهخیز، خود را به سوراخی که در نزدیکی آنجا بود، رساندند و خود را پنهان کردند. تا چند دقیقه، مات و مبهوت بودند و بعد که به حال خود آمدند، به تکاپو افتادند که چه کار کنند. یاور، با صدای لرزان به شجاع گفت: این تیراندازی که من از شنبه دیدم، او میتواند به مدت دو ساعتی که خودش گفته، ما را نابود کند. تا کشته نشدهایم، زود باش تا اینجا را ترک كنيم. یاور کاظمخان از ترس به تمام نظامیان قشون دستور داد تا چادرها را جمعآوری كنند و مجروحان را بر دارند و به طرف کمارج برگردند. به این ترتیب، یاور و شجاع که در ابتدا آنقدر مغرور بودند و با یک قشون آمده بودند، که منطقه الیف و بناف را تصرف كنند و مبارزان را خلع سلاح و نابود کنند، بدون هیچ موفقیتی، با دادن کشته و زخمی و خسارت فراوان، از صحنهی نبرد گریختند و با سرافکندگی وارد کازرون شدند.
بايد به شما خوانندگان عزیز یادآوری كنم که یاور کاظمخان، فرماندهی نظامی کازرون براي به زانو در آوردن مبارزان منطقهی الیف و بناف و... به گروهانها و پاسگاههای منطقه ابلاغ كرد که مردم این مناطق، برای رفت وآمد به نقاط دیگر، باید دارای مجوز باشند. در غیر این صورت، یاغی تلقی شده و برابر قانون با آنها رفتار خواهد شد. یاورکاظم خان، فکر میکرد با این فشارها، میتواند ارادهی آهنین مردم را ضعیف و آنان را وادار به تسلیم كند. در منطقهی الیف و بناف، تعداد انگشتشماری تأمین گرفته، وجود داشت که با حکومت همکاری میکردند. بقیهی مردم که حاضر نبودند، تأمین بگیرند و با حکومت همکاری كنند، در برابر این فشارها و تحریمها مقاومت میکردند. شبانه به صورت قاچاق وارد شهر یا منطقهی مجاور میشدند و مایحتاج خود را تأمین میکردند. پس از شکست یاور از شنبه، کلانتر و قهرمان منطقهی الیف و بناف و مردم براي تأمین اقلام ضروري خود قافلهای به راه انداختند و شبانه، وارد کنارتخته شدند.
آنها هر چه نیاز داشتند، خریداری كردند. ولی فرماندهی گروهان کنارتخته، خبردار شد و راه خروج قافله را شناسایی کرد و به جايگاه ایست و بازرسی کنارتخته، سر راه بوشهر- شیراز، دستور داد، در راه آنان کمین و آنها را دستگیر كنند. شب بود و هوا کاملاً تاریک شده بود.
خسرو فرزند رستم که مسئوليت حفاظت از قافله را به عهده داشت، از راهی که تا حدودی بیراهه بود، در پیشاپیش قافله حرکت میکرد؛ غافل از اینکه نظاميان محل عبور آنها را شناسایی و در راهشان کمین کردهاند. خسرو همین که به کمینگاه نزدیک شد، به دست نظامیان هدف حمله قرار گرفت و به قتل رسید. بقیهي افراد هم با تلاش فراوان، قافله را رها کردند و جان خود را از این مهلکه
نجات دادند. نظامیان، قافله را به نفع خود مصادره كردند اعضای قافله، بلافاصله این اتفاق را به اطلاع شنبه رساندند. او تعداد 15 نفر تفنگچی را نزد خود فرا خواند و بدون فوت وقت، عازم کنارتخته شد. آنان وقتیکه وارد کنارتخته شدند، به سراغ پست ایست و بازرسی رفتند. ابتدا با دوربین، پست بازرسی را از دور مشاهده و سپس صبر کردند تا شب فرا رسید. شنبه، ابتدا خود را تا نزدیک مقر نظامیان رساند. چون گلوله به پیشانی خسرو، اصابت كرده بود، او خواست همانطور، انتقام بگیرد.
شنبه با اولین شلیک، گلولهای در پیشانی فرماندهی پست ایست و بازرسی زد و او را به قتل رساند. و بقیه تفنگچیهایش، به سوی مقر نظامیان حمله کردند. دراین حمله، سه نفر از آنها به قتل رسیدند و تعدادی هم مجروح شدند. بقیه هم که سالم ماندند، نتوانستند عکسالعملی از خود نشان بدهند و ناچار، پا به فرار گذاشتند. شنبه هم پس از تصرف مقر نظامیان، به بناف برگشت.
در 17دی ماه 1314 رضاخان بنا به دستور اربابهایش (کشورهای غربی) در دانشگاه تهران، اعلام كرد که زنان و دختران، باید بدون چادر و روسری و روبند در انظار عمومی ظاهر شوند و رفت و آمد كنند و اسمش را هم گذاشت، کشف حجاب و آن را به صورت قانون درآورد. آنگاه فرماندهان نظامی سراسر کشور را موظف به اجرای آن كرد. یاور کاظمخان، فرماندهی نظامی کازرون هم به تمام رؤسای پاسگاهها و پستهای ایست و بازرسی ابلاغ و آنها را مؤظف به اجرای این قانون کرد. یاور کاظمخان، وکیل شاه حیدر را با یک دسته سرباز مأمور كرد تا چادر و روسری و روبند را از سر زنان و دختران بیرون آورند.
مردم این قانون غیراسلامی را کفرآمیز و بزرگترین توهین به خود تلقی و اعلام کردند كه ما به حکم کفار، گردن نمینهیم. حضرت حاج شیخ عبدالطیف بحرانی، (بهجتالعلما) از بزرگترین علمای شهر، در مسجد شیخ، مردم را موعظه كرد و از زنان و دختران، خواست که حجاب را سرلوحهی زندگی خود قرار دهند و در برابر این قانون ظالمانه بايستند و از مأموران حکومت رضاخان، هیچ هراسی نداشته باشند و همواره حضرت فاطمه زهرا و زینب کبری (سلامالله عليها) را الگوی خود قرار دهند و برای کوتاه شدن دست مأموران و عاملان حکومت رضاخان، دعا کنند. زنان و دختران، در محلههای شهر، هستهي مقاومت تشکیل دادند و در برابر قانون ظالمانهی رضاخانی به مبارزه برخواستند.همه روزه، درگیری بین عمال حکومتی و زنان و دختران و دیگر اقشار مردم در کوچه و پس کوچههای شهر رخ میداد. زنان و دختران با سنگ و چوب به مأموران حملهور میشدند و نمیگذاشتند روسری و چادر از سر آنان برداشته شود. مردم در بسیاری از شبها، در مساجد و تکایا جلسهی دعا تشکیل میدادند و برای کوتاه شدن دست مأموران حکومت، دعا میکردند و از خداوند میخواستند، هر چه زودتر رضاخان را سرنگون کند. فرماندهی نظامی و فرمانفرمای کازرون، در روزهای تاسوعا و عاشورا، حرمت امام حسین(ع) را نگه نداشتند و مأموران کشف حجاب را چندین برابر کردند و به جان مردم بیچاره و ستم دیده انداختند. هنگام عزاداری سالار شهیدان، بر سر زنان و دختران ریختند و چادر و روسری آنان را بیرون آوردند؛ در این میان، درگیری شدیدی بین مأموران و مردم روی داد که عدهی زیادی بر اثر ضرب و شتم و پرتاب سنگ و چوب مردم، مجروح شدند. این درگیریها کماکان در تمام شبانهروز روزهای تاسوعا و عاشورا ادامه داشت. در همین گیر و دار، عدهای از زنان و دخترانی که تعقیب میشدند، به بقعهی شیخ امینالدین پناه بردند. شاه حیدر، مأمور کشف حجاب کازرون، همراه با یک دسته سرباز، برای دستگیری و بیرون آوردن
حجاب آنها، به سوی شیخ امینالدین تاخت. در چند متری این بقعه، پای اسب او در گودالی فرو رفت و او را نقش بر زمین ساخت. اسب فوراً تلف شد و دست و پای شاه حیدر هم شکست. شاه حیدر، پس از این اتفاق، دیگر کمر راست نکرد تا از دنیا رفت. مردم منطقهی کازرون، این اتفاق را نشان قدرت الهی دانستند و اعلام كردند که دعاهایشان مستجاب شده است و در وصف شاه حیدر، این شعر را میخواندند:
«شاه حیدر شاهی نکرد *** با اسب شاه بازی نکرد»
در روستاها، زنان و دختران از ترس مأموران، برای حفظ آبروی خود، حتی اگر بیمار هم میشدند، به شهر مسافرت نمیکردند. بازار شهر بسیار خلوت شده بود. زیرا زنان ودختران که نیمی از جمعیت را تشکیل میدادند، در معابر عمومی به ندرت ظاهر میشدند. علاوه بر قانون ظالمانهی کشف حجاب، قانون مالیاتی هم دست کمی از آن نداشت. عوارضی که حاکم نظامی و فرمانفرمای شهر برای مردم بیچاره، وضع کرده بودند، حدومرزی نمیشناخت. سالیانه چندین بار به عناوین مختلف از اقشار مردم، خصوصاً طبقهی آسیبپذیر جامعه، عوارض میگرفتند و هرکس که توان دادن مالیات را نداشت، او را به زندان میانداختند و شکنجه میکردند تا خانواده یا فامیلهایش عوارض را تهیه كنند. نظامیان و عمال حکومتی، در ورودی شهر، پست ایست و بازرسی دایر کرده بودند و هر کس وارد شهر میشد، مؤظف بود، عوارض بدهد. اگر نداشت، اموال او را غارت میکردند. اگر چيزي نداشت او را برهنه میکردند و در سرما یا گرما میبستند و شلاق میزدند تا کسی پیدا شود و به جایش عوارضی بدهد. اگر کسی پیدا نمیشد، مدتها او را نگه میداشتند و از او بیگاری میکشیدند. اگر کسی زن یا دختر زیبایی داشت، از ترس فرمانفرما و فرماندهی نظامی شهر، او را در پستوهای خانه پنهان میكرد.
در شهر، رعب و وحشت همه جا را فرا گرفته بود. به طوریکه عدهای از مردم، شبانه زنان و دختران خود را برمیداشتند و به طرف شیراز یا روستاهای همجوار فرار میکردند. مأموران حکومت پهلوی، چنان بر مردم ستم روا میداشتند، که بعضی از آنها به ستوه آمده و کارد به استخوانشان رسیده بود. ناچار دست به سلاح میشدند و علیه مأموران به مبارزهی مسلحانه میپرداختند. که نمونهی آن فضلالله فرزند عالم بود. او چارپادار بود و مالالتجاره بازرگانان را از بوشهر به کازرون و بالعکس حمل میکرد و کرایهی آن را میگرفت. مأموران پاسگاههای بین راهی، قدمبهقدم از او باج میگرفتند. وقتیکه به مقصد میرسید، دیگر برایش چیزی باقی نمانده بود. فضلالله عالم براي حمایت، نزد فرمانفرما و حاکم نظامی کازرون رفت. آنها نیز از او باج خواستند. وی از روی ناچاری، چارپایان را فروخت و تعدادی سلاح و فشنگ خریداری كرد و علیهی مأموران حکومت، در کازرون به مبارزه برخاست. سرانجام او را با حیله و نیرنگ دستگیر و به جرم مبارزه با قشون حکومتی، تیرباران کردند. اگر بخواهیم تمام جنایتهای که مأموران حکومت رضاخان را در کازرون بنویسیم، باید چندین کتاب نوشته شود. لذا ناچاریم از آن بگذریم و اما در بعضی از پاسگاههای منطقه، مانند پاسگاه شاهپور که نزدیک شهر بود، قوانین ظالمانهی حکومت اجرا میشد. ولی در پاسگاههای دورتر، مأموران، قدرت کمتری داشتند.
در بسیاری از روستاها، کدخداها و خوانین وابسته به حکومت و فرماندهی پاسگاه، دست در دست یکدیگر میگذاشتند و مردم بیچاره را چپاول ميكردند و خون آنها را میمکیدند. مأموران حکومت و وابستگان آنها، دست به جنایتهایی میزدند که قلم یارای نوشتن آن را ندارد. زمینها، باغها، چراهگاها و مراکز دادوستد، در دست تعدادی سرمايهدار و خان و کدخدای وابسته به حکومت بود و بقیهی مردم، باید نوکری آنان را میکردند.
اگر خان یا کدخدایی با حکومت، همکاری نمیکرد، یاغی محسوب میشد و او را از میان برمیداشتند. (مانند معصومعلیخان) مردم بیچاره، حتی اختیار زنان و دختران و فرزندان خود را نداشتند. در جامعه، قانون و مقرراتی وجود نداشت. فرمانفرما و حاکم نظامی با همکاری کدخداها و خوانین وابسته به حکومت، هر کاری میخواستند، بر سر مردم بیچاره میآوردند. رعب و وحشت و خفقان، همه جا را فرا گرفته بود. کسی قدرت نفس کشیدن نداشت. در این فضای خفقانآور، عدهای به ستوه میآمدند و دست به سلاح میشدند و علیه نظامیان به مبارزه بر میخواستند و در نهایت به عناوین مختلف از بین میرفتند. حکومت رضاخان، توانایی تصرف روستاهای منطقهی الیف و بناف و بعضی از روستاها و عشایر کوهمرهی و عدهای از عشایرطایفهی فارسیمدان به ويژه عشایر تیرهی دغانلو را نداشت. مردم آن سامان، طبق قانون حکومت پهلوی، یاغی محسوب میشدند.
هنگام مسافرت خارج از منطقهی خود، مأموران پستهای ایست و بازرسی، در ورودی شهر از آنها مجوز میخواستند. بهجز تعداد انگشتشماری که تأمین جانی گرفته بودند، و با مأموران حکومت، همکاری میکردند، بقیهی مردم، مجوز نداشتند و اگر به شهر، مسافرت میکردند مأموران حکومت آنها را دستگیر و زندانی میكردند. مردم، شبانه به صورت قاچاق، براي تأمین اقلام ضروري خود وارد شهر میشدند یا با طی مسافتهای طولانی، نیازهای خود را در منطقههای دور دست، مانند دشتستان تهیه میكردند. مردم تیره دغانلو در منطقهی سکونت خود (دوسوی رودخانهی دالکی یا شور) که از جور و ظلم و ستم عاملان حکومت پهلوی، به ستوه آمده بودند، دست به شورش زدند و به پاسگاههای منطقه، حمله کردند و راههای مواصلاتی شیراز- بوشهر را ناامن كردند. گاه و بیگاه کاروانهای نظامی را مورد هدف قرار میدادند. که این امر باعث شد، آنها نیز متهم شوند که با یاغیان و شورشیان منطقهی الیف و بناف،
همکاری میكنند و مورد تعقیب حکومت قرار گیرند. بنا به دستور فرماندهی نظامی کازرون، مردم تیرهی دوغانلو نیز تحریم و دادوستد با آنها نیز ممنوع شد.
مردم تیرهی دوغانلو هم مانند دیگر شورشیان، براي ورود به شهرها، بایستی مجوز داشته باشند؛ در غیر این صورت، دستگیر و زندانی میشدند. در این میان، دو تن از سران مبارزان تیرهی دوغانلو، به نامهای یونسعلی حسنی (فرزند یوسف) و حسن حسنی (فرزند علیاکبر) که براي رفتن به دشتستان از منطقه خارج شدند، عاملان حکومت رضاخان آنها را شناسایی و سپس نظامیان، آنها را دستگیر کردند. این دو نفر، پس از دستگیری به هنگ کازرون منتقل و سپس با احتیاط کامل، طبق دستور یاور کاظمخان، تحویل مرکز آموزش نظامی سک نیلی(seknile) در منطقهی سینه سفید دشت ارژن- شیراز شدند. آنگاه طبق فرمان نظامی فرماندهی کل قوای فارس، در سپیدهدم 15 اسفند 1314 به جرم مبارزه با قشون رضاخان، تیرباران شدند.
و اما همان روزی که شنبه از منطقهی کنارتخته به بناف برگشت، فردی خود را میرزا حسن دشتکی (فرزند میرزا قلم) و اهل و ساکن کازرون معرفی كرد و به دیدارش آمد و به او گفت: من از طرف مخالفان حکومت پهلوی، نزد شما آمدهام؛ آنها شما را دعوت کردهاند، در جلسهای که به منظور مبارزه با قشون پهلوی در محلهی علیای کازرون، تشکیل خواهد شد، شرکت كنيد. او اوضاع نابسامان کازرون و مبارزهی مردم علیه کشف حجاب را به اطلاع شنبه رساند.
شنبه در جواب گفت: با توجه به اینکه دول کفار، به رضاخان مأموریت داده است تا فرهنگ آنها را در کشور اسلامیمان پیاده کند و بیحجابی و بیبندباری
و فساد اخلاقی را رواج دهد و جوانان ما را به فساد و تباهی بکشد، بنابراین وظیفهی ملی و دینی ما مسلمانان ایجاب میکند که جلو این ظلمها بایستیم و با آنها مبارزه کنیم. من بارها اعلام كردهام که حضرت فاطمهی زهرا(س) و زینب کبری(س) تنها الگوی زنان ما مسلمانانند.
اگر کسی الگوی دیگری ارائه دهد، مسلمان نیست و باید با او مبارزه کرد. ما مردم منطقهی الیف و بناف و عدهای از عشایر که با ما همکاری میكنند، همچون سابق با مأموران رضاخان مبارزه خواهیم کرد. شنبه فکر نمیکرد، که شاید حیلهای در کار باشد. از روی صداقتی که داشت، دعوت آنها را پذیرفت. فردای آن شب، با برادرش غلامعلی، همراه قاصد از بیراهه وارد کازرون شد. شنبه و غلامعلی، پس از ورود به شهر به دست نظامیان دستگیر و تحویل هنگ نظامی کازرون شدند. چگونگی دستگیری آنها نامشخص است؛ ولی در دستگیری آنها تأمین گرفتههای محلی، دخیل بودهاند و هنوز نامشخص است که آیا جلسهای در کار بوده یا خیر؟ و اگر در کار بوده است، آنها قبل از جلسه، دستگیر شدهاند یا بعد از آن. به هر حال، شنبه فرماندهی مبارزان به همراه برادرش غلامعلی به دست نظامیان در شهر، دستگیر و تحویل هنگ کازرون شدند.
یاور کاظمخان، شنبه و غلامعلی را بازداشت كرد و نيروهاي امنیتی آنجا را چند برابر کرد. یک روز بعد، گزارش دستگیری آنها را با پیکی به اطلاع فرماندهی قوای فارس رساند و منتظر جواب ماند، به تمام نظامیان منطقهی کازرون هم دستور آماده باش داد و مرخصی آنها را تا اطلاع ثانوی، لغو كرد و از سویی فرماندهی قوای فارس، حکم تیرباران شنبه و غلامعلی را به فرماندهی مرکز آموزش نظامی سک نیلی، در منطقهی سینه سفید ابلاغ كرد. یاور کاظمخان، قبل از اینکه دستگیری شنبه را به اطلاع فرماندهی قوای فارس برساند، در بازداشتگاه با او ملاقات كرد و گفت: شنبه، شنیدهام یک اسب زیبا و گران قیمت
دارید؛ اگر آن را به ما هدیه بدهید و تمام سلاحها و تفنگچیهایت را تحویل بدهید و تعهد دهيد که با ما همکاری کنید، خود و برادرت، از مرگ حتمی، نجات خواهید یافت.
شنبه در جواب به یاور گفت: اولاً: هرکس، هرچی دارد، مال خودش است و به کسی هم ربطی ندارد و شما هم چیزهایی بهتر و زیباتر از اسب من دارید. ثانياً من نمیتوانم هیچ یک از خواستههای شما را بپذیرم؛ زیرا مرگ را بر ننگ ترجیح میدهم. بعد از یک هفته، فرماندهی قوای فارس با پیکی به یاور کاظمخان ابلاغ كرد که شنبه و برادش را در مرکز آموزش نظامی سک نیلی، در منطقهی سینه سفید، تحویل نظامیان ما بدهید و مراقب باشید، فرار نکنند. یاور چند روز قبل از اینکه شنبه و غلامعلی را به شیراز منتقل كنيد، دستور داد، مسیر راه کازرون به شیراز را از وجود مخالفان حکومت و اشرار، کاملاً پاکسازی و تعدادی هم پست ایست و بازرسی، در بین راه ایجاد كنند. او پس از اینکه مطمئن شد، در مسیرکازرون- شیراز امنیت برقرار شده است، به نایب جلالخان مأموریت داد تا به همراه نظامیان، این قهرمانان را به شیراز منتقل كنند. نایب جلالخان، پس از سپیدهدم، با یک گروهان نظامی، به همراه این قهرمانان در بند، به سمت شیراز حرکت کردند. دو روز گذشت، شنبه و غلامعلی در حالیکه دستبند روی دستشان بود و یک گروهان نظامی از آنها محافظت میکرد، نایب جلالخان، آنها را تحویل مرکز آموزش نظامی سک نیلی داد. سپیدهدم روز بعد، یعنی مورخ 25/12/1314 به اتهام مبارزهي مسلحانه علیه قشون نظامی رضاخان، تیرباران شدند. بعد از یک روز، سربازان، جسد غرق به خون این دو قهرمان مبارز را به بالای تپهای در کنار برج سک نیلی، به خاک سپردند.
آری به این ترتیب، با حيلهي دژخیمان، مرد قهرمانی به زانو درآمد و به
همرزمانش پیوست، که بارها قشون رضاخان را به زانو درآورده بود و به گواهی تاریخ، جگر شیر داشت.
چند روز گذشت؛ خبر تیرباران قهرمانان مبارز، به اطلاع یاور کاظمخان رسید. او بلافاصله، شجاعنظام را با تنی چند از سران سیاسی و نظامی شهر، برای مشورت دربارهي مطیع كردن مردم منطقهی الیف و بناف و عشایر اطراف آن، بعد از کشته شدن سرانشان به دفتر محل کارخود فرا خواند. دعوتشدگان در موعد مقرر، در محل دفتر کار یاور کاظم خان حاضر شدند. یاور، ابتدا ضمن خوش آمدگویی به حاضران، رو به آنان کرد و گفت: وقت آن فرا رسیده که یک قشون نظامی، به منطقه الیف و بناف، اعزام؛ آنجا را تصرف و سلاحهايشان را جمعآوری و آنها را مطیع كنيم.
شجاعنظام به یاور گفت: برای چه یک قشون بفرستیم، حداکثر 15 نفر کافی است؛ زیرا آنهاییکه قشون ما را شکست میدادند، دیگر وجود ندارند. مگر فراموش کردهاید که، همهی آنها را به طرق مختلف، از میان برداشتهایم؟ و به طوریکه به من، گزارش دادهاند، در تمام مناطق الیف و بناف، کسانیکه قادر باشند، در برابر ما مقاومت کنند و یا چیزی بگویند، وجود ندارد. تعداد انگشت شماری از کسان معصومعلی و شنبه، به اطراف روستای دشت پیچ (محسنآباد) رفتهاند و آنها هم توان آنکه بیایند و جلو ما را بگیرند، ندارند. تنها راحل کار این است که، نایب شعبانعلی و ایاز شیبانی، با چند نفر سرباز بفرستید تا مردم الیف و بناف را خلع سلاح كنند و آنچه از دارایی معصومعلیخان، در دست آنها است باز ستانند و مال و اموال ملاعوض و شنبه و غلامعلی را جمعآوری
كنند و به شما تحویل دهند. تمام شرکتکنندگان، سخنان شجاع را تأیید کردند و گفتند: این بهترین راه حل است و سپس پایان جلسه اعلام شد.
یک هفته بعد یاور کاظمخان، ایاز شیبانی را فرا خواند و همراه نایب شعبانعلی، با تعداد 15 نفر سرباز، راهی منطقهی الیف و بناف كرد. این مأموران، بعد از دو روز از راه کمارج، از کنار روستای بناف عبور كردند و اول صبح روز16/1/1315 وارد روستای الیف شدند. تعدادی از مردم هنگامیکه آنها را از دور دیدند، متواری شدند.
نظامیان وقتی وارد روستا شدند، تعدادی از سربازان را به اطراف روستا فرستادند؛ تا از فرار مردم جلوگیری كنند. سپس بنا به دستور نایب شعبانعلی، تمام مردم روستا، اعم از زن، مرد و پیر و جوان در میدان روستا جمع شدند. اينها از همان مردمانی بودند که به فرماندهی معصومعلیخان، بیش از چهار بار قشون رضاخان را شکست داده بودند و اینک در برابر 15، نتوانستند هیچگونه عکسالعملی از خود نشان بدهند و به ناچار، تسلیم شدند.
نایب شعبانعلی رو به آنها کرد و گفت: روی زمین بنشینید. وقتی نشستند، گفت، خوب گوش کنید؛ ببینید چه میگویم؛ من نایب شعبانعلی، از طرف فرماندهی نظامی کازرون به اینجا آمدهام و به شما اعلام میکنم، اولاً: داراییهای معصومعلیخان، نزد هرکس از شما هست، باید با زبان خوش تحویل ما بدهد. دوم: سلاح خودتان را هم بیاورید و تحویل بدهید. در غیر این صورت، ما به ناچار متوسل به زور خواهیم شد و آنها را از شما خواهیم گرفت. آن وقت بلایی به سرتان میآورم که مرغان آسمان، به حالتان گریه کنند. ابتدا مردم، زیر بار نرفتند و تعدادی از آنها گفتند: ما تأمین جانی گرفتهایم و با شما همکاری کردهایم و با شما بودهایم و تفنگهایمان را از قبل، تحویل دادهایم؛ حال چه شده است که اینطور با ما رفتار میکنید؟ ولی شعبانعلی، قبول نکرد
و به آنها گفت: گوش من بدهکار این دروغها و حرفهای مزخرف شما نیست و به سربازان، دستور داد تا همه را کتک کاری کردند و سپس چند نفر سرباز فرستاد تا خانههای مردم را یکییکی، تفتیش و غارت كنند.
آنچه دارایی داشتند، به حضور او آوردند. نایب شعبانعلی، باز هم راضی نشد و رو به مردم کرد و گفت: به طوریکه به من گزارش دادهاند، معصومعلی، حدود 20 حلب پول نقره و مقداری طلا و تعداد زیادی سلاح و اسب و... داشته که هم اکنون، نزد شما است و باید هرچه زودتر تحویل ما بدهید. مردم هرچه به نظامیان، التماس میکردند و میگفتند، اگر چیزی بوده، اکنون بیش از سه سال میگذرد و دیگر چیزی وجود ندارد. باز هم، به حرف آنها گوش ندادند و به آزار و اذیت مردم پرداختند.
نایب شعبانعلی، چکمهای تا زیر زانو پوشیده بود و کلت کمری را هم به خودش آویزان کرده و شلاقی در دست داشت. مانند شمر، نعره میکشید و آن را بر سر مردم بیچاره، فرود میآورد. هر لحظه که چشمش به میدان و اطراف آن میافتاد، خشمگینتر میشد و حالت مار زخمی به خود میگرفت؛ زیرا گذشته را به یاد میآورد. زمانی را که در همین میدان خواسته بود، معصومعلی را خلع سلاح كند و نتوانسته بود و او نظامیان همراهش را قتل عام و با گلولهای، کتف خودش را هم سوراخ كرده بود و این مجروحیت، باعث میشد نفسش بگیرد و همیشه، درد و رنج بکشد و اما با تداوم فشارها و شکنجهها، سرانجام مردم به ستوه آمدند و هر چه پول و سلاح و فشنگ در زیر زمین و مخفیگاهها پنهان کرده بودند، با دست خود به حضور نظامیان آوردند.
ناگهان یکی از اهالی محل به نام علی اسکندری، سرش را بالا گرفت و دستهایش را به سوی آسمان، دراز کرد و گفت: خدایا این را در خواب میبینم یا در بیداری؟ یکی از پیر زنها هم، دل به دریا زد و گفت: ای ظالمها! اگر شما
مرد بودید و جرأت داشتید، چهار سال پیش اینجا میآمدید. یکی از تأمین گرفتهها هم گفت: لعنت بر ما که با دست خودمان، چشم خودمان را بیرون آوردیم. نایب شعبانعلی، اینها را به روی خود نیاورد، چیزی هم نگفت و اعلام کرد، چهارپایان را نیز بیاورید. مردم بیچاره، چهارپایانشان را هم آوردند. او دستور داد، تمام اموال غارت شده را بار چهارپایان کردند و چند نفر از آنها(مردم الیف)، همراه نظامیان رهسپار بناف شدند.
نایب شعبانعلی، وقتی وارد روستای بناف شد، به سربازان دستور داد تا خانههای عدهی زیادی از مردم به ويژه ملاعوض، شنبه و غلامعلی را غارت کردند و سپس اموال غارت شده را بار چهارپایان خودشان (مردم بناف) کردند و راهی کازرون شدند. نظامیان اموال غارت شدهی روستای الیف و بناف را به حضور یاور کاظمخان در پادگان بردند. او پولها و اسبها و سلاحها را برای خودش برداشت و بقیهی اموال غارت شده، از جمله گاوهای ملاعوض و شنبه و غلامعلی را به نایب شعبانعلی و ایاز شیبانی داد و آنها نیز اموال غارت شده را به میدان خیرات (شهدای کنونی)کازرون آوردند و برای خودشان به فروش رساندند.
از این تاریخ به بعد، مأموران حکومت رضاخان بر تمام منطقه، تسلط پیدا کردند و از بین تأمین گرفتهها برای روستاها، کدخدا تعیین كردند این خانها و کدخداها به عنوان نمایندگان رسمی حکومت پهلوی، در منطقه، شروع به کار كردند. تو و تو ای قهرمانان مبارز، زیر خاک خفته بودید که مأموران حکومت رضاخان که تو و تو، آنها را آدم به حساب نمیآوردید، آمدند و روستاها را غارت کردند و سواره روی مقبرهات جولان زدند و حتی قسمتی از آن را تخریب و به تو و کسانت توهین کردند و به پیر و جوان و زن و مرد، رحم نکردند. چه آنهایی که تأمین جانی گرفته و با آنها همکاری کرده و چه آنهایی که همکاری نکرده بودند. به همه، شلاق زدند و خانههایشان را غارت کردند و برای
سرلشکرها و یاورها به ارمغان بردند. تو و يارانت در خاک، خفته بودید که کودکان با پای برهنه، این سو و آن سو میدویدند و گریه میکردند. مادران و دختران، شیونکنان بر سر و سینهی خود میزدند. مردان از غصه دق کرده بودند.
بغض گلویشان را میفشرد و حرفشان نمیآمد. این اتفاق ناگوار را گمان نميكردند حتی در خواب ببينند. تو در خاک خفته بودي، که سران سیاسی و نظامی کازرون، سرزمینت را که مالکیت آن را با پول خودت، به مبلغ 400 تومان خریده بودی، تکهتکه و بین خودشان و هوادارانشان تقسیم كردند. تو در خاک خفته بودی که بین مالک قلابی (غصبکننده) و کدخداهای وابسته به حکومت، بر سر تصاحب ملکت، برای هر چه بیشتر مکیدن خون رعیتهای بیچاره، به جان هم افتاده و خون عدهای بیگناه در این میان ریخته شد (جنگ مالک و رعیت در سال 1323). تو و امثال تو در خاک خفته بوديد که تعدادی از کسان و هوادارانتان که توان مبارزه با حکومت را نداشتند، در بیابانها و شکاف کوهها و جنگلهای روستای دورافتادهی دشت پیچ (محسنآباد) و... پنهان از چشم دیگران، سالهای سال زندگی کردند و سختیها را به جان خریدند؛ ولی تسلیم مأموران حکومت پهلوی و عاملان آنها نشدند. و تن به ذلت ندادند که نمونهی بارز آن، میتوان به ملاعباس (معروف به عباس شل) اشاره كرد که تا آخرین روز زندگیش 7/4/1337 کماکان به مبارزه، علیهی حکومت پهلوی ادامه داد.
در جنوب روستای محسنآباد، محلی وجود دارد، به نام یورد بنوی که این نام برگرفته از محل زندگی عدهای از مردم روستای بناف در آن محل است. تو و امثال تو در خاک خفته بودید. عدهای از کسان و هوادارانتان در آنجا با شرایط سخت، با تمام مشکلات دست و پنجه نرم کردند و تمام عمرشان در بیابانها وکوهها با وضعیت بسیار بد اقتصادی به سربردند و کماکان به مبارزه، ادامه دادند و تسلیم مأموران نظامی پهلوي نشدند. تو و امثال تو در خاک خفته بودید؛ که
مأموران حکومت پهلوی و وابستگان آنها، تبلیغات گستردهای علیه تو و يارانت به راه انداختند و با زور سرنیزه و ایجاد فضای خفقانآور، صدای حقگویان را در نطفه، خفه میکردند. تو و همرزمانت، ای قهرمانان مبارز، در زیر خاک خفته بودید، که ناهنجاریهای اقتصادی و اجتماعی بیداد میکرد. جغدهای خونآشام، مانند بختک، نفس مردم را گرفته بودند. حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال میکردند و روز رستاخیز را بيهوده میپنداشتند. تو و دوستانت در خاك خفته بوديد كه زالو صفتان سیه دل، مانند خرمگس، خون خلقالله را میمکیدند و به جای شاهینهای تیز بال، کرکسها و لاشخورها بر سر مردم بیچاره، سایه افکنده بودند و روباه صفتان، هم آتش بیار معرکه بودند و هم میدانداري ميكردند.
تو و دوستان و ياران و همرزمانت ای قهرمانان مبارز! در خاک خفته بودید!
«پایان»
حضرت آیتالله حاج شیخ ابوتراب بحرانی، در محلهی علیای کازرون و در خانوادهای روحانی و اهل علم، متولد شد. از کودکی تا 15سالگی، نزد پدر و مشایخ زمان خود به کسب مقدمات دروس حوزوی پرداخت. علاقهی وافر ایشان به ادامه تحصیل، وی را به نجف اشرف کشاند. درمدت 15 سال نیز درآنجا به کسب علوم اسلامی و دینی، نزد علما و مراجع عظام آن زمان در نجف اشرف پرداخت.
در 30 سالگی، به زادگاه خود مراجعه کرد و مورد استقبال گرم مردم، قرار گرفت. وی به سمت امامت مسجد جامع شیخ کازرون منصوب شد و از طریق منبر و ایراد خطابههای گیرا، به ترویج و نشر دین مبین اسلام میپرداخت.
ايشان، در 6 ذیقعده سال1314 قمری، ازدواج کرد. ثمرهی این ازدواج، یک فرزند پسر به نام شیخ عبدالمحمد (ضیاءالشریعه) بود.
آیتالله بحرانی، در دارالعلم اصفهان، تحصیل و تدریس میكردند و موقع حضور در کازرون، به تدریس علوم دینی نیز اشتغال داشت. همچنین بر مکتبخانههای قدیمی نیز نظارت داشت. بنابراین مشارالیه در زمینهی دینی، فرهنگی و قضایی، مرجع مراجعات مردم بوده است.
آیتالله بحرانی ما در ذیحجه سال 1348 قمری برابر با سال 1309 شمسی، پس
از یک عمر ارشاد مردم در مسايل دینی و اجتماعی، به دیار باقی شتافت. مقبرهي این فاضل آزاده، در محل فعلی درمانگاه شیخ، کنار مسجد شیخ، واقع در خیابان انقلاب شمالی کازرون است.
عالم فرزانه، حاج شیخ عبداللطیف بحرانی، فرزند شیخ محمدحسن بحرانی، فرزند آیتالله حاج شیخ یوسف، مجتهد کازرونی در روز سه شنبه 3/9/1270 شمسی در کازرون، در خانواده مشایخ بحرانی متولد شد. ایشان با مرحوم آیتالله شیخ عبدالکریم مختاری، هم مباحثه بودهاند و پس از مرحوم آیتالله حاج شیخ ابوتراب بحرانی، به امامت مسجد جامع شیخ رسید. ايشان ضمن بازسازی و تعمیر کامل مسجد مزبور، به ارشاد و راهنمایی مردم نيز ميپرداخت.
او در زمینهي اجتماعی، فردی بسیار پرکار بود؛ داشتن محضر عقد و ازدواج، تنظیم رقبات و قبالهجات، از جمله فعالیتهای او است. شیخ عبداللطیف بحرانی، (بهجتالعلما) مرجع حل اختلافات و رسیدگی به تظلمات مردم بوده و در ایجاد اتحاد بین مردم، به ويژه مخالفان حکومت رضاخان بسیار سعی و کوشش مینمود. در اختلافات زناشویی با نصایح مدبرانه تا حد رفع مشکل فیمابین کوشش داشت تا موضوع به جدایی ختم نشود. خاطرات زیادی از حل اختلافات به همت ایشان، بین مردم مطرح میشود. از جمله سه بار خشکسالی که در کازرون در سالهای1311 و1319 و1322 اتفاق افتاد با خواندن نماز استقاء (باران) به امامت ایشان و نزول رحمت الهی، بلافاصله بعد از برگشتن، از نماز زبانزد خاص و عام است.
آنچه مکمل معروفیت ایشان بین مردم شد، اهتمام و کوشش اين عالم در احداث آب کازرون، معروف به بهجتآباد بوده است. این عارف وارسته، پس از عمری تلاش در ترویج احکام اسلامی سرانجام در روز پنجم جمادیالثانی سال
1376 قمری، مطابق با 18/10/1355 شمسی دنیای فانی را ترک کرد و به عالم باقی شتافت.
بهجتالعلما، در عصری میزیست که یاور کاظمخان، فرماندهي نظامی کازرون، بنا به دستور رضاشاه، شاه حیدر با تعدادی سرباز را مأمور كرده بود که به زور چادر و روسری را از سر زنان بیرون آورند. ایشان، زنان و دختران را به پوشش و حجاب سفارش میكرد و از آنان میخواست که پیرو حضرت زینب(س) و حضرت فاطمه زهرا(س) باشند و حجاب را سرلوحهی زندگی خود قرار دهند. صبر و بردباری را زینبوار پیش بگیرند و از سویی چون ظلم مأموران حکومت را میدید، کماکان مردم را تشویق به مبارزه علیه قشون پهلوی در کازرون میكرد.
عالم روحانی، سیدجلیلالقدر، حاج آقا حسین شجاعی پوسکانی، فرزند حاج سیداحمد، تولد 1274 قمری، وفات 1363 قمری از سادات حسینی بود.
وی تمام عمر پربرکت خود را صرف راهنمایی و ارشاد مردم منطقه و تبلیغ دین مبین اسلام و مذهب شیعه كرد. اکثر اوقات، به حل و فصل امور مردم میپرداخت و دعواها و خونریزیها را تبدیل به صلح و سازش میکرد. از آنجا که مورد احترام خاص مردم بود؛ بسیار خونها را به احترام به او بخشیدند.
این سید جلیلالقدر، چون ظلم و استبداد حکومت رضاخان را میدید و حس میکرد، در سخنرانیهای خود در مساجد و تکایا، آن را محکوم میكرد. ایشان با قلم و بیان خود، به مبارزه علیه حکومت پرداخت.
حاج سیدغلامرضا شجاعی پوسکانی، فرزندحاج سید شجاعالدین متولد 1272 شمسی و متوفي22/10/1367 شمسی، از سادات حسینی بود که همانند سایر علما به مسائل دینی و مشکلات مردم رسیدگی میکرد و در کنار آن، مبارزه با حکومت پهلوی را در رأس امور خود قرر ميداد.
استادحاج نورمحمد توانا مهرنجانی، فرزندحاج صفر، در 1/1/1279 در روستای مهرنجان کازرون دیده به جهان گشود.
ابتدا خواندن و نوشتن را نزد پدر و بزرگان خاندان خود آموخت. سپس براي ادامهي تحصیل نزد آخوند، ملاعوض رضایی رفت. ایشان، چندین سال در مکتبخانه، علوم رایج آن زمان را فرا گرفت. دوران جوانی او مصادف شد با آغاز حکومت رضاخان. حاج نور محمد توانا، چون ظلم و استبداد مأموران و عوامل رضاخان را میدید، نمیتوانست آن را نادیده بگیرد؛ لذا با فرستادن نامه، به سایر نقاط، آن را محکوم میکرد. ایشان همواره در مساجد و تکایا و محافل عمومی، با بیان و قلم خود علیه حکومت، به افشاگری میپرداخت؛ همچنانکه از اشعار و نوشتههایش مشهود است. مخالفان حکومت رضاخان را قهرمان معرفی میکرد و آنها را به شیر و پلنگ تشبیه میکرد و در مقابل عمال حکومتی را جیرهخواران بزدل مینامید. این عمل ایشان، باعث نارضایتی و عصبانیت مأموران و عوامل رضاخان شد، به طوری که مدتها تحت تعقیب بود. این رادمرد بزرگ، پس از عمری تحمل مشقات و راهنمایی و ارشاد مردم منطقه، در تاریخ 8/10/1360 شمسی به دیار باقی شتافت.
«روحشان شاد و یادشان گرامی باد»
1- خداکرم جعفری، فرزندحاجی و همسرش، رقیه جوکار که خودشان در جنگ کوتاپو شرکت داشته اند. (1359)
2- بانوبیگم، خواهر معصوم علیخان و کتان، همسر ملاعباس که ایشان هم در جنگ کوتاپو شرکت داشتند، (1/5/1360)
3- محمدعلی و گرگعلی، فرزندان حاجی که در جنگ کوتاپو شرکت داشتند. (1360)
4- خداخواست جوکار، فرزند جمال از معتمدان محل، که خودش در زمان جنگ، نوجوان بوده، ولی پدر و برادرش در تمام جنگها حضور داشتهاند. (1361)
5- حسین جوکار بنوی، خواهرزادهي شنبه و غلامعلی (شاه حسین) (1380 و 1375)
6- اکبر خلیفهای اهل روستای پیرمهلت (12/5/1391)
7- خلیفه حاتمی اهل بنو (خواهرزادهي شنبه) ساکن خشکآباد. (1/6/1391)
8- فرامرز جوکار، فرزند غلامعلی بنوی (5/9/1370)
9- کرامت دهداری از معتمدان روستای پیرمهلت (21/4/1391)
10- خداخواست کریمی (1/6/1375و6/5/1391 )
11- عبدالرضا اسکندری (17/1/1391)
12- حاج حسن حسینی که پدرش در تمام جنگها شرکت داشته است. (5/1/1391)
13- اسفندیار جوکار، اهل و ساکن بناف (بنو ). (28/7/1391)
14- علی داد، ساکن الیف (مصاحبه تلفنی20/3/1391)
15- حاج خورشید توانا مهرنجانی (15/5/1391)
16- حاج رجبعلی لطفیپور، دشت ارژنه (مصاحبه تلفنی 5/11/1391)
17- نجیمخان حسنی، کلانتر تیره دوغانلو از طایفهي فارسیمدان که پدرش در جنگ کتل ملو، (مبارزه با قشون انگلیس) و جنگ کوتاپو شرکت داشته و در آن زمان، خود نوجوانی بوده است. (1/3/1392روستای سربازپادنا)
18- عوض، فرزند ملاعوض بنوی، روستای کاسکان در جنوب کازرون. (5/2/1392)
19- حاج فتحالله شفیعی، روستای بناف (18/5/1392)
20- نصرالله، فتحالله و حسنعلی، فرزندان ملاعباس که به همراه پدرشان تا سال1337 در حکومت پهلوی یاغی بودهاند.
تقديم به روح معصومعليخان جعفري اليفي
گفتم كه از چه قومي؟ گفتا كه از اليفم *** گفتم نژاد پاكت؟ گفتا كه آريايي
گفتم كدام نسلي؟گفتا زنسل كورش *** گفتم كه پيشهات چيست؟ گفتا كه سردياري
گفتم كه در سر تو سوداي چيست اكنون؟ *** گفتا تفنگ برنو با نوزين سواري
گفتم بگوي با من از جنگ با رضاخان *** گفتا كه غيرتي بود در رد ننگ و خواري
علي اصغر شمسالديني اليفي
تصویر
تصویر
تصویر