ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری، محمدرضا عبدالامیر، 1948 - م.
عنوان و نام پدیدآور : جوانی را غنیمت بدان / محمدرضا عبدالامیرالانصاری؛ ترجمه موسی دانش.
مشخصات نشر : مشهد: آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1381.
مشخصات ظاهری : 100 ص.
شابک : 5000 ریال : 964-444-492-2 ؛ 10000 ریال: چاپ هفتم : 964-971-031-0
یادداشت : عنوان اصلی: اغتنم شبابک قبل هرمک.
یادداشت : چاپ هفتم: 1388.
یادداشت : کتابنامه: ص. [95] - 100.
موضوع : جوانان مسلمان
موضوع : اخلاق اسلامی
موضوع : جوانان -- راه و رسم زندگی
شناسه افزوده : دانش، موسی، 1337 - ، مترجم
شناسه افزوده : آستان قدس رضوی. بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP230/الف77الف7041 1381
رده بندی دیویی : 297/483
شماره کتابشناسی ملی : م79-9503
جوانی را غنیمت بدان
محمدرضا عبدالامیرالانصاری
ترجمه موسی دانش
پیشگفتار مترجم ··· 7
مقدّمه ··· 11
فرزند کوچک او ··· 19
ولادت او ··· 20
نام او ··· 21
محبت به فرزند ··· 22
گریه او ··· 24
حق پدر و فرزند بر یکدیگر ··· 26
حق مادر ··· 29
نیکی به پدر و مادر ··· 30
اختلاف پدر و مادر ··· 33
تربیت ··· 36
آموزش ··· 40
عبادت ··· 44
پیامدهای تربیت شایسته ··· 49
آشکار شدن شخصیت ··· 51
همنشینان ··· 54
زبانت را نگهدار ··· 58
سنگدلی ··· 68
ازدواج ··· 70
حکایتها ··· 75
اندرزهایم رابپذیر ··· 79
منابع ··· 95
جوانی بر سرکوچ است دریاب این جوانی را
که شهری بازنشناسد غریب کاروانی را
نظامی قمی
کتابی که ترجمه آن فرا روی شما قرار دارد، درباره جوان و ارزش جوانی پیش از فرا رسیدن پیری است. بر همگان روشن است که نسل جوان سرمایه اصلی هر کشور است و چرخهای عظیم صنعت با نیروی آنها به حرکت در میآید. دفاع از مرزها و حفظ استقلال و امنیّت کشورها را جوانان به عهده دارند و در پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ایران نیز نقش اصلی را جوانان ایفا کردند.
نیز هر کس میداند که دوران جوانی، دوران درخشندگی و فروغ زندگی و بهترین فصل عمر یک انسان است. افسوس خوردن در فقدان جوانی و گریستن در مصیبت از دست دادن آن، دردی را دوا نمیکند،
چنان که اشک ریختن در ماتم جدایی از دوست سودی ندارد، بلکه باید هشیارانه پیش از فرا رسیدن پیری به ارزش ایّام جوانی پی برد وآن دوران را غنیمت شمرد.
تاتوانستم ندانستم چه سود
چون که دانستم توانستم نبود
در دنیای آشفته امروز نسل جوان باصدها مشکل مادّی ومعنوی، اخلاقی و روانی روبروست. آیا برای حلّ این مشکلات چه کمکی به آنان میتوان کرد؟ ما امروز متأسفانه شاهد رفتارهای ناشایست و ناهنجاریهای فراوان در میان نسل جوان هستیم، رفتارهایی چون پرخاشگری و خشونت با پدر و مادر و اعضای خانواده، خشونت در محیط مدرسه، احترام نگذاشتن به معلّمان، اعتیاد به مواد مخدر، روی آوردن به آهنگها و فیلمهای مبتذل، خود باختگی و تقلید کورکورانه از فرهنگ فاسد غرب و صدها مورد دیگر.
اکنون باید دانست چه عواملی در پیدایش این معضلات دخالت دارند.
شاید بتوان گفت که نابسامانیهای اقتصادی و عدم زمینه اشتغال برای جوانان از عوامل مؤثر باشد، امّا عامل اصلی، کمرنگ شدن ارزشهای اسلامی و تهی گشتن دلهای جوانان ازاخلاق و معنویّت است. به اعتقاد ما، اگر خانوادهها همّت گمارند که جوانان خود را به روش دین مبین اسلام تربیت کنند و پایههای اعتقادی و مذهبی و اخلاقی را در دلهای آنان مستحکم سازند، گام بلندی در راه حلّ مشکلات جوانان خود برداشتهاند. چه، اگر شما بهترین شغل و مقام را به جوانی بسپارید که به ارزشهای مذهبی و انسانی پای بند و معتقد نباشد، نه تنها مشکلی را حل
نمیکند که صدها مشکل میآفریند.
کتاب حاضر مجموعهای از روایات پیشوایان دینی است که میتواند
در حلّ این معضل اجتماعی بسیار مؤثر باشد. این کتاب به ما میآموزد که چگونه از دوران جوانی خود بهره گیریم، چگونه با جوانان رفتار کنیم، رفتار جوانان با والدین چگونه باشد، در ازدواج و گزینش همسر چه معیارهایی را مدّ نظر قرار دهند و ... .
بنابر این، میتوان در حلّ مشکلات، به جوانان از این طریق کمک کرد و دست آنان را گرفت و به همین دلیل، این جانب کتاب اغتنم شبابک قبل هرمک را با تصویب هیأت مدیره محترم بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی از عربی به فارسی برگرداندم، تا در حلّ مشکل فرهنگی و اخلاقی جوانان مسلمان فارسی زبان، گامی کوچک برداشته باشم.
در ضمن، لازم میدانم از همه دست اندرکارانی که به نحوی این حقیر را در آماده سازی این اثر یاری کردهاند، بویژه از زحمات همکاران فاضل و گرامیام آقایان جعفر شریعتمداری و حمید رضا شیخی که ویراستاری و آقای رضا ارغیانی که آماده سازی و آقای حسن ولیداد که حروفچینی و آقای علیمحمد مقدس اقدس که نمونه خوانی آن را بر عهده داشتهاند، تشکر و قدر دانی نمایم.
مشهد مقدس، بنیاد پژوهشهای اسلامی
موسی دانش، سال 1378 ه ش
سپاس و ستایش از آن خداوند است و درود و سلام بر بهترین مردمان و خاندان پاک و برگزیدهاش.
جوانی آغاز حیات، بازتاب زندگانی و بلندای افتخار است. از این رو، آنگاه که جوانی رخت بر میبندد، پیری اشک میریزد و بر سفر جوانیاش اندوه میخورد.
چه، دو چیز است که آدمی هنگامی پی به ارزش آن دو میبرد که آنها را از دست داده باشد: جوانی و تندرستی!(1).
و گفته شده است: عربها آن قدر که بر جوانی گریستند بر چیزی اشک (حسرت) نریختند ولی باز هم نتوانستند حق آن را ادا کنند(2)، چرا که جوانی همراه با زیبایی قیافه و اندام، شادابی چهره، رسایی قامت و چالاکی در انجام کار میباشد. بنابر این، آیااشک ریختن و حسرت و اندوه
خوردن سودی دربر خواهد داشت؟
شاعر به این پرسش پاسخ میدهد:
وَ نُحْتُ عَلَی الشَّبابِ بِدَمْعِ عَیْنِی
فَما نَفَعَ الْبُکاءُ وَ لاَالنَّحِیْبُ
«با ریختن اشک از دیدگانم، بر جوانی نوحه سرایی کردم امّا نه گریستن سود بخشید و نه نوحه سرایی».
فَیالَیْتَ الشَّبابُ یَعُوْدُ یوماً
فَاُخْبِرَهُ بِما فَعَلَ الْمُشیْبُ(1)
«پس ای کاش جوانی روزی باز میگشت تا او را از آنچه پیری بر سرمن آورده آگاه میکردم».
اگر این جوانی، خوشایند و چونان بهاران نمیبود، جوانان در بهشت جاویدان خدا، همنشین او نمیشدند، زیرا در روایت آمده است: تمامی ساکنان بهشت جوانند(2). حسن و حسین علیهالسلام سرور جوانان بهشتند(3).
چنان که همراهان مهدی (عج) نیز جوان هستند و سالخوردگان در میان آنان به چشم نمیخورد(4).
عربها به نوجوان هنگامی که به ده سالگی میرسید «رمی» اطلاق میکردند یعنی تیرانداز شد. و هنگامی که به بیست سالگی میرسید، «لوی» یعنی او دست دیگری را پیچاند و چون به سی سالگی میرسید «عوی» میگفتند که مرحلهای بالاتر از لوی میباشد و به این معناست که
او دست دیگری را سخت فشرد(1).
معیار جوانی در میان عربها همان نیرومندی او بود، زیرا سرشت عربهای بدوی آن را ایجاب میکرد. امّا از دیدگاه اسلام، آن جوانی را میتوان نیرومند گفت که به هنگام خشم بتواند خویشتندار باشد. در روایت آمده است: نیرومند کسی نیست که دیگران را بر زمین بیفکند بلکه نیرومند کسی است که به هنگام خشم، مالک نفس خویش باشد(2).
زورمندترین شما کسی است که پس از دست یافتن به قدرت، گذشت کند(3).
وقتی که ایمان در دل آدمی رسوخ میکند، توانایی را در قلب او مضاعف میگرداند و در این صورت - در معیار حق و شهادت - هیچ تفاوتی میان کهنسال و جوان وجود ندارد. چرا که میبینیم به رغم این که تمامی افراد اصحاب کهف میانسال بودند، خداوند آنان را جوان نامید. چه، آنان ایمان نیرومند داشتند (4).
جوان عضو ارزشمند جامعه است. بنابر این، باید در کارهای آن مشارکت داشته باشد و اگر چنین نکند، تباه و تلف میشود. از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود: «دوست دارم جوان شما را تنها در یکی از دو حالت ببینم: یا دانشمند و یا در حال فراگرفتن دانش و اگر چنین نکند،
کوتاهی کرده است و اگر کوتاهی کند، تباه میشود(1)».
من از خلال تجاربی که در امر آموزش جوانان داشتم، دریافتم که جوان، شخصیّتی است پر جنب و جوش، نیرومند، عصیانگر، ناآگاه و کماطلاع، لیکن آگاهی را دوست دارد و دلش میخواهد که با شتاب و به صورت غیر مستقیم آن را به دست آورد. چه، او نمیخواهد خود را ناآگاه جلوه دهد و آگاهی را جز از طریق شخصیت با نفوذ و مورد احترام جامعه نمیپذیرد. او از نیروی خیالپردازی بهرهمند است و غریزه جنسی بر وی چیرگی دارد. و به همین سبب، جوان در روز به بازی و سر گرمی تمایل دارد و در شب به آرامش. راه علاج این مشکل آن است که در هر لحظه از لحظات عمرش باید او را برانگیزیم و آگاهی دهیم.
البته شایسته است که این کار، با پویایی و تنوع همراه باشد و زمان اندکی را در برگیرد، تابدین وسیله، وی را از چنگال ناآگاهی، خیالپردازی و غریزه جنسی که بر او چیره شده است، برهانیم.
از سنّتهای طبیعی در زندگی جامعه آن است که جوان از پیر تقلید میکند و خود را با او همانند میسازد، نه بر عکس: بهترین جوانانتان کسی است که خود را به کهنسالانتان همانند سازد و بدترین کهنسالان شما کسی است که خود را به جوانانتان همانند کند(2).
البتّه، بندرت اتفاق میافتد که جوان، نشانههای دانش و خردمندی را در اختیار گیرد که اگر چنین شود، برده بر آزاده، تهیدست بر ثروتمند و
جوان برکهنسال برتری مییابد و به رغم این که وی در عنفوان جوانی قرار دارد، دانشمندان از وی فرمان میبرند، زیرا فروغ کرامت خدا را در او میبینند. بنابراین، اگر دیدی که جوانی در جلسه دانشمندان و بزرگان سخن میگوید، وی را کوچک مشمار. چه، شاید او با حکمت و درایتی که خداوند به وی الهام کرده است، سخن میگوید. حکایت کردهاند: کودکی بر یکی از خلفا وارد شد و دانشمندان بزرگی در نزد او حضور داشتند، این کودک خواست سخن بگوید، لیکن خلیفه با تندی او را از سخن گفتن بازداشت و گفت: آیا یک کودک میخواهد در این جایگاه سخن بگوید؟ کودک گفت: اگر من کوچک هستم، کوچکتر از هدهد سلیمان نیستم و تو هم از سلیمان بزرگتر نیستی، در آن هنگام که هدهد به سلیمان گفت: «من به چیزی آگاهی یافتهام که تو از آن آگاه نشدهای»(1).
از جمله مسائل فطری جوان آن است که به خودش و لباسش توجّه دارد [و برای آن ارزش ویژهای قایل است]. از امیر مؤمنان علیهالسلام نقل شده که او دو جامه خرید: یکی را به سه درهم و دیگری را به دو درهم و (به غلامش) قنبر گفت: ای قنبر جامه سه درهمی رابرگیر. قنبر گفت: ای امیر مؤمنان! شما بدان سزاوارتر هستید زیرا شما بر کرسی خطابه قرار میگیرید و برای مردم سخن میگویید. امام علیهالسلام فرمود: ای قنبر، تو جوانی و شور و نشاط جوانی داری(2).
تراشیدن موی سر، به منزله مثله کردن جوان است(1)[او را زشت جلوه میدهد] ولی کوتاه کردن آن [در حد متعارف ] به زیبایی او میافزاید(2). امّا هر گاه [زیاده از حدّ] بلند شود، نیروی بینایی را ضعیف میکند(3). نفرین خدا بر پسر جوانی که خود را همچون زنان آرایش کند و بر دختر جوانی که خویش را همچون مردان بیاراید(4).
تربیت، عبارت از فرایند سازندگی و آماده سازی است، بویژه در
مرحلهای که جوان به راهنمایی و ارشاد نیاز دارد. و آن با اقدام قهرآمیز و انتقال اندیشهها[ی پدران] و پر کردن [ذهن جوان] با مفاهیم میسّر نمیشود، بلکه مستلزم یک نوع رفتارِ توأم با تجربه و باور است.
بنابر این توجیهاتی که [از سوی مربیان] صورت میگیرد معمولاً همراه با یک نوع اجبار و فشار است، نه رفتاری که با آن جوانان به خوهای پسندیده آراسته شوند و دلهایشان با نور هدایت صاف و درخشنده گردد و کلید هر نیکی و مانع هر بدی قرار گیرند. و نَفسهایشان آن چنان از هوسها دور شود که به گفته پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله: حتّی پروردگار از آن جوانی که هوس نفسانی ندارد به شکفت آید(5).
مربیان از این موضوع غفلت دارند که قلب جوان بسان زمینی خالی
است که هر چیزی در آن افکنده شود، آن را میپذیرد(1)و هر نوزادی بر طبق فطرت زاده میشود، لیکن پدر و مادرش او را یهودی یا نصرانی و یا مجوسی میسازند(2).
جوان، عادتها، طرز رفتار و رشد شخصیت خود را از فضایی کسب میکند که او را در میان گرفته است. بنابر این، ما باید تنها از سردر گمی و آشفتگی خود گله کنیم. چه، ما چیزی را میخواهیم که از آن آگاهی نداریم و جوانان ما هم میخواهند تقلید کنند و به دنبال بهترین الگو میگردند، لیکن هیچ فایدهای ندارد، زیرا زمینهای که در آن از نشانهها و اصل اسلام خبری نباشد، برای رشد و بالندگی جوان مسلمان هم نا مناسب است و در واقع، ما خود نوجوانانی هستیم که تجربهای [در
زندگی] نداریم و در این صورت، تازه جوانها[همانند دوران نوجوانی خودمان] جز این که برای فرا رسیدن زمان پیری روز شماری کنند، آیا میتوانند چشمداشت دیگری داشته باشند(3)؟!
بنابراین، چگونه این جوان در خانهای که به حقیقت و کنه ذات آن شناخت ندارد میتواند بدرستی پرورش یابد؟ جز این که از گذشت سالهایی از عمرش، چنان که ما فریاد زدیم، فریاد بزند و بگوید: وای جوانی! وای دریغا! همانطور که آن شاعر، اندوه میخورد و میگفت:
مَنْ لِیْ بِرُؤْیَةِ مَنْ قَدْ کُنْتُ آلِفُهُ
وَ بِالشّبابِ الَّذیْ وَلی فَلَمْ یَعدْ(4)
«چه کسی آن محبوبی را که با او انس داشتم به من نشان میدهد و روزگار جوانی را که رفت و برنگشت».
هنگامی که روز قیامت فرا رسد، انسان قدمی بر نمیدارد تا این که درباره چهار چیز از وی سؤال کنند: از عمرش که در چه چیزی آن را صرف کرده است، از جوانی اش که در چه چیز آن را به تحلیل برده است از داراییاش که از کجا به دست آورده و در کجا خرج کرده است و نیز از دوستی ما اهل بیت علیهالسلام(1).
بنابر این اندوهگین مباش و بر آنچه از دست دادهای، غم مخور که راه رهایی فرزندانت همچنان به رویت باز است. چه، تو میتوانی از طریق آموختن تجربههای سودمندی که در زندگیات به دست آوردهای و اصلاح کارهای نادرستی که تاکنون در باره جوانانت انجام دادهای، آنها را نجات دهی.
خداوندا، هر گونه کوتاهی و نادانی که در دوران جوانی داشتیم و از روی عمد نبوده است بر ما ببخش و این، جایگاه کسی است که در پیشگاه تو، به کوتاهی خویش در انجام رسالتت اعتراف میکند و در غیر این صورت، گناهکاران در نزد چه کسی زاری کنند؟
از خدا مسألت داریم که ما را به انجام کار نیک توفیق دهد که او شنوا و اجابت کننده است.
محمد رضا عبدالامیر انصاری، مشهد مقدّس:
دوشنبه، دهم رمضان سال 1417 ه. ق
1) تحف العقول، ص 39. تنبیه الخواطر، ج 2، ص 75.
کمرش خمیده، دیدگانش ضعیف گشته، دستانش به لرزش افتاده، در خانه به انتظار مرگ نشسته و از کوتاهیهایی که در دوره جوانیاش کرده پشیمان است و با سوزو گداز فریاد میزند: وای جوانی. فرزند کوچک او که چهارده سال دارد و کوچکترین فرزندش به شمار میرود، با کمال بهت زدگی فریاد او را میشنود و در حالی که از چشمانش پیداست که باید پرسشهایی در ذهن داشته باشد، به او نزدیک میشود، سرش را پایین میاندازد و عرق شرم ازپیشانی فرو میریزد. سپس با مهربانی پدر را در آغوش میکشد، تا آنچه را از او شنیده، فراموش کند و میگوید: پدر جان، کشته تو هنوز نارس است. پس مادام که زندهای، مرا سیراب کن و راه راست را به من نشان بده.
پدر در حیرت فرو میرود و نمیداند که از کجا با او آغاز کند، تا وی رهنمودهای او را فرا گیرد و با جدیت و اخلاص، به جبران لغزشهای زندگیاش بپردازد. بنابر این، میگوید: فرزندم، صبر کن تا به آنچه در خاطرم دارم رجوع کنم و آنچه در خاطرش گرد آورده بود، خواب را از چشمانش ربود. پس از یک روز، در حالی به نزد فرزندش آمد که دفتری
را زیر بغل داشت و میخواست خاطراتش را در آن ثبت کند.
پدرش تهیدست بود و هر کس به تهیدستی گرفتار آید، یقینش به سستی میگراید، از اندیشهاش کاسته میشود و شرمش اندک میگردد(1).
مادرش سواد نداشت و هنگامی که او به دنیا آمد، آنها در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه نگفتند تا از شیطان در امان بماند(2). پس از گذشت دو ماه، مادر او بر اثر مرگ برادرش هول کرد و شیرش در سینهاش خشکید. بنابر این، وی در دامن دایگان قرار گرفت، در حالی که مادرش نمیدانست شیر[تاچه اندازه در کودک] سرایت میکند
[اثر میگذارد] و شیر دادن، خوی را دگرگون میکند (3)
که به فرزندتان شیر دهند. چه، شیر سرایت میکند». (عیون اخبار الرّضا، ج 2، ص 34، ح 67. علی(ع) گفت: از دادن شیر زنانِ زناکار و دیوانه به فرزندانتان بپرهیزید که شیر سرایت میکند». الخصال، 615.
.چه بسیارند فرزندانی که از شیر زنان احمق یا زنانی که چشمان معیوب و بیمار دارند و یا زنان زناکار شیر خوردهاند! آیا تصور میکنی که چنین فرزندانی در راستای خیر و نیکی پرورش خواهند یافت؟
فرزندش گفت: ای پدر، آیا در گوشهایم اذان گفتی و آیا مادرم به من شیر داد؟ او سکوت اختیار کرد، در حالی که لبخند سردی بر لب داشت و
ناراحت و هراسان بود که اسلام را تنها زمانی فهمیده که موهای سرش سپید گشته است ...
یکی از حقوق فرزند بر عهده پدر، انتخاب نام نیکو برای اوست(1). نخستین احسانی که پدر به فرزندش میکند آن است که بر او نام نیکو گذارد(2).
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله نامهای زشت مردان و شهرها را تغییر میداد(3).
روایت شده چنان که نام محمّد، یا احمد، یا علی، یا حسن، یا حسین، یا جعفر، یا طالب، یا عبداللّه و یا از میان زنان فاطمه در خانهای باشد تهیدستی به آن خانه وارد نمیشود(4). به امام صادق علیهالسلام عرض شد: ما (فرزندانمان را) به نامهای شما و نامهای پدرانتان نامگذاری میکنیم. آیا این کار به ماسود میرساند؟ امام علیهالسلام فرمود : آری، به خدا سوگند. آیا دین جز دوستی چیز دیگری است(5)؟ ای فرزندم، بهترین نامها، نامی است که نشانه بندگی خداوند باشد و نیز بهترین نامها، نامهای پیامبران(6)و امامان پاک علیهمالسلام است.
وقتی لبخند در خانه نباشد، کودک احساس آرامش نمیکند و به همین سبب، به گوشه نشینی روی میآورد. بنابر این، هر کس کودکی داشته باشد، باید با او کودکانه رفتار کند(1). از جابر روایت شده که وی بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله وارد شد، در حالی که حسن و حسین علیهالسلام بر پشت او سوار بودند و او برای آنها زانو زده بود(2).
با دوستی و مهربانی رحمت فرود میآید. چه، خداوند پدر رابر اثر شدّت محبّتی که به فرزندش دارد، مورد رحمت خویش قرار میدهد(3). بهترین اعمال دوست داشتن کودکان است(4)کسی که به کودک رحم نکند و به بزرگسال احترام نگذارد، مسلمان نیست(5). مردم عایله خداوند هستند و محبوبترین مردم در نزد خدا کسی است که به عایله خداوند سود برساند و خانوادهای را شادمان کند(6).
از نشانههای مودّت و دوستی، بوسیدن فرزندان است. اقرع بن حابس وقتی دید پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله حسن و حسین علیهماالسلام را میبوسد، گفت: من ده فرزند دارم و تاکنون هیچ کدام را نبوسیدهام. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: کسی که
رحم نکند مورد رحمت قرار نمیگیرد(1). در روایتی آمده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در پاسخ اقرع فرمود: اگر خدا رحمت خویش را از تو بردارد، برایم اهمیّتی ندارد(2). مردی نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و گفت: من هرگز کودکی را نبوسیدهام. وقتی که او رفت، پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت: این مرد از دیدگاه ما، از جهنّمیان است(3).
پیامبر صلیاللهعلیهوآله مردی را دید که دو فرزند دارد. یکی را بوسید و دیگری را نبوسید. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: چرا میان آن دو برابر رفتار نکردی(4)؟ خداوند دوست دارد که میان فرزندانتان حتی در بوسیدن آنها به عدالت رفتار کنید(5)، همان گونه که دوست دارید آنان در نیکی و مهربانی با شما عادلانه رفتار کنند(6)، کسی که فرزندش را ببوسد، خداوند برای او حسنه مینویسد و کسی که او را شادمان کند، خداوند وی را در قیامت شادمان خواهد کرد(7). فرزندانتان را زیاد ببوسید. چه، در برابر هر بوسهای یک درجه در بهشت نصیب شما میشود(8).
در روایت آمده است: بوسیدن فرزندان رحمت است(9).
1) روضة الواعظین، ص369؛ المناقب، ج 3، ص 384؛ السنن الکبری، ج 7 ص 100.
2) مکارم الاخلاق، ص 220.
3) عدّة الدّاعی، ص 79.
4) نوادر الراوندی ، ص 6.
5) کنز العمال، ج 16، ص 445، ح 45350.
6) البحار، ج 104، ح 16، از مکارم الاخلاق، ص 220.
7) الکافی، ج 6، ص 49، ح1.
8) روضة الواعظین، ص 369.
9) مکارم الاخلاق، ص 220.
از دختران نفرت نداشته باشید که آنان همدمهای انسانند(1). دختران رنج و محنت و پسران نعمتند و خدا بهشت را به رنج میدهد، نه به نعمت(2).
روایت شده است که مردی از پسرش به نزد ابوالحسن، امام موسی علیهالسلام شکایت برد. امام علیهالسلام فرمود: او را کتک مزن. با او قهر کن اما زیاد طولش نده(3).
روایت شده است: کودکانتان را بر اثر گریستن آنان کتک نزنید(4). چه، گریه آنان در صورتی که بدون علت و سببی باشد تا سن هفت سالگی لا اله الاّ الله گفتن است و زمانی که از هفت سالگی فراتر میروند، گریه آنها طلب آمرزش برای پدر و مادرشان است(5).
همچنین، نفرین بر فرزندان روا نیست، زیرا موجب تهیدستی میشود(6).
توجه داشته باشید که در مغز کودکان رطوبتی وجود دارد که اگر در آن ماندگار شود، حوادث ناگوار و بیماریهای بزرگی را در آنان به وجود
میآورد از قبیل نابینا شدن و... گریه سبب میشود که این رطوبت از مغز سر آنان زدوده شود و این امر، صحّت جسمانی و سلامت بینایی آنها را در پی دارد(1).
روایت شده است: پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر جوانی وارد شد که در حال جان دادن بود، فرمود: خود را چگونه مییابی؟ جوان گفت: ای پیامبر خدا، به خدا امیدوارم و از گناهانم میترسم. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: این دو ویژگی در چنین جایگاهی در دل انسانی گرد نمیآیند، مگر آن که خداوند آنچه راکه این انسان امید دارد به او میبخشد و او را از آنچه میهراسد امان میدهد(2).
پدر از فغان گناهان در سینهاش، به خود میپیچد و فرزندش حیران و بهت زده به او مینگرد و نمیداند چه کند؟ او گاه میگرید و گاه به فرزند خود اندرز میدهد: ای فرزندم، به کوچکی گناه نگاه مکن، لیکن به کسی که او را معصیت میکنی بنگر(3).
مادام که در دنیا هستی، برخود گریه کن ... و مبادا زرق و برقهای دنیا فریبت دهد(4).
خوشا به آن چهرهای که خدا به او نگاه کند و او را از بیم خود، گریان ببیند(5).
من لذّتهای زشت را تجربه کردم، لیکن هنگامی که در حال نماز در پیشگاه پروردگارم ایستادم و بر گناهانم اشک ریختم، لذّتی همانند آن را نیافتم. روایت شده است: هر کس بر گناهش بگرید خدا او را میآمرزد(1). هر چیزی پیمانه و وزنی دارد جز سرشک(2)و خوشا به حال کسی که گریهاش بر گناهانش باشد(3).
پروردگارا، تو را به حق فاطمه، پدر او، شوهر او، فرزندان او؛. آن رازی که در او به امانت نهاده شد [یعنی محسن او] سوگندت میدهم، هر گناهی را که مرتکب شدهام و هر خطایی را که انجام دادهام، بیامرز.
خداوندا، این است جایگاه بنده ذلیلی که به یگانگیات اعتراف و به کوتاهی در ادای حقّت، علیه خویش اقرار کرده است(4).
اسلام هیچ حق و تکلیفی را رها نکرده، و ناگفته نگذاشته است. بنابر این، اگر به بیان حق متقابل پدر و فرزند بر یکدیگر بپردازد، شگفت آور نخواهد بود. چه، اسلام نظامی است فراگیر و کامل و خداوند آن را برای کسانی مقرّر کرده است که میخواهند به زندگی متعالی دست یابند و در سایه آن با کمال صلح و صفا به سر برند.
از جمله حقوقی که فرزند بر عهده پدرش دارد این است:
1 - مادر خوب برای او برگزیند(1)و نَسَب وی را انکار نکند(2).
2 - نام نیکو برایش بگذارد و او را در جایگاه شایستهای قرار دهد(3).
3 - در تربیت او بکوشد(4).
4 - نوشتن را به او یاد دهد(5)و قرآن را به وی بیاموزد(6).
5 - به وی غذای پاکیزه(7)[حلال] دهد. در صورتی که پدر توان مالی داشته باشد(8)هر گاه فرزندش به سنّ بلوغ برسد، به او زن بدهد.
اگر فرزند، دختر باشد، نام نیکو بر او نهد و سوره نور را به وی بیاموزد. چه، در این سوره اندرزهاست. نیز هنر ریسندگی را به او آموزش دهد و در فرستادنش به خانه شوهر شتاب کند و هر گاه وی را فاطمه نام نهاد، او را دشنام ندهد، نفرینش نکند و کتک نزند(9).
1 - پدرش را به نامش نخواند(10)و تنها با همان نامی که ابراهیم علیهالسلام
1) تحف العقول، ص 239.
2) کنزالعمال، ج 16، ص 473، ح 45512.
3) مکارم الاخلاق، ص 443.
4) البحار، ج 78، ص 236، ح 67؛ تحف العقول، ص 239.
5) روضة الواعظین، ص 369.
6) نهج البلاغة، ص 546، حکم 399.
7) کنز العمال، ج 16، ص 443، ح 45340.
8) رک، روضة الواعظین، ص 369.
9) الکافی، ج6، ص 48، ح 6؛ التهذیب، ج 8، ص 112، ح 387. همچنین رجوع شود به: میان دو قلاب در کتاب کنز العمال، ج 16، ص 443، ح 45342 و میان پرانتز در کتاب کافی، ج 5 ص 516، ذح 2 .
10) مکارم الاخلاق، ص 443.
پدرش را نام نهاد بخواند: ای پدر(1).
2 - جلوتر از او راه نرود و قبل از او ننشیند(2).
3 - زمینه دشنام او را فراهم نکند(3)یعنی کاری نکند که موجب شود، مردم به وی دشنام دهند. در روایت آمده است: از گناهان بزرگ آن است که انسان پدر و مادرش را دشنام دهد، [بدین معنا که] انسان پدر کسی را دشنام دهد و بدین سبب، او پدرش را دشنام دهد و نیز مادر او را دشنام دهد(4)و او هم مادرش را دشنام دهد.
4 - همیشه و در همه حال سپاسگزار وی باشد(5)و در هر چیزی از او فرمانبرداری کند، مگر در معصیت آفریدگار(6).
5 - در هنگام خشم در برابر او فروتنی کند و در هنگام بیماری و ناتوانی وی را یاری رساند(7).
6 - اگر پدر و مادر باعث اندوه و ملال تو گردند، به آنها حتّی «اُف» مگو و اگر تو را کتک زنند، به آنان پرخاش مکن و به آنها بگو: خداوند شما را بیامرزد. به آنها تند نگاه مکن، مگر از روی مهربانی. صدایت را از صدای آنها و دستانت را از دستان آنها بلندتر مکن(8).
حق مادرت آن است که بدانی او تو را در جایی حمل کرده که هیچ کس، کسی را حمل نمیکندو از میوه دلش چیزی را به تو داده که هیچ کس به کسی نمیدهد و با تمامی اعضایش از تو نگهداری کرده است. و از این که خود گرسنه بماند و تو را سیر کند، تشنه بماند و تو را سیراب کند، برهنه بماند و تو را بپوشاند، در آفتاب باشد و تو را در سایه قرار دهد، باک نداشته است. او به خاطر تو نمیخوابیده و تو را از گرما و سرما محافظت میکرده است، تا[روزی] به دردش خوری. تو نمیتوانی سپاس مادر را به جای آوری، مگر با کمک و توفیق خدا(1). بنابر این [خود را روی قدمهای
او بینداز] پاهایش رامحکم بگیر که بهشت در زیر قدمهای اوست(2).
انسان میتواند به بالاترین قلّه هر عمل نیک برسد [و آن را انجام دهد] مگر حق پدر و مادر [که نمیتوان آن را به طور کامل ادا کرد ]. بنابر این، از خدا بخواه که در این باره یاری ات دهد(3).
مادر به نیکی و احسان سزاوارتر است. و پدر به فرمانبرداری. از نفرین مادر بپرهیز که از شمشیر برندهتر است(4). پدر و مادر حق دارند به اندازه معمول از دارایی فرزندشان بخورند، در حالی که فرزند نمیتواند از
دارایی آن دو بخورد، مگر با اجازه آنها(1)
خشنودی خدا با خشنودی پدر و مادر و خشم خدا با خشم پدر و مادر همراه است(2).
بنابر این، آنها را بر خود خشمگین مکن، تا بر اثر آن، از نعمتهای دنیا و آخرت محروم شوی.
از امام صادق علیهالسلام نقل شده که پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله بر بالین جوانی در هنگام وفاتش حضور یافت و به او گفت: بگو: لااله الاّاللّه. زبان آن جوان چندبار بند آمد [و نتوانست کلمه توحید را بر زبان جاری کند]. پیامبر صلیاللهعلیهوآله به زنی که بالای سر او نشسته بود، گفت: آیا این جوان مادر دارد؟ گفت: بله، من مادر او هستم. پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت: آیا از او ناراحتی؟ گفت: بله، مدّت شش سال است که با وی سخنی نگفتهام. پیامبر صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: از او خشنود باش. زن گفت: خداوند با خشنودی تو ای پیامبر خدا، از او خشنود باشد. آنگاه پیامبر به آن جوان گفت: بگو لااله الاّاللّه و او آن را بر زبان جاری کرد(3).
نیکی به پدر و مادر واجب است، هر چند آنها مشرک باشند. اطاعت نه از پدر و مادر و نه از دیگران در معصیت خدا روانیست. چه،
فرمانبرداری از هیچ آفریدهای برای معصیت آفریدگار روا نمیباشد(1). کسی که پدر و مادرش را اندوهناک کند، آنها را نافرمانی کرده است(2). کسی که دوست دارد عمرش دراز و روزیاش افزایش یابد، باید به پدر و مادرش نیکی کند، زیرا نیکی کردن به این دو، فرمانبرداری از خداست(3). از سفارشهای پیامبر خداست: از پدر و مادرت فرمان ببر و به آنها نیکی کن، خواه آنها زنده باشند و خواه مرده و اگر آن دو به تو فرمان دهند که از خاندان و داراییات دست برداری، این کار را بکن که نشانه ایمان است(4).
به علی بن الحسین علیهالسلام گفتند: تو نیکو کارترین مردم نسبت به مادرت هستی. با این حال، نمیبینم که با او غذا بخوری. امام علیهالسلام فرمود: بیم آن دارم که مبادا دستم به غذایی پیشی گیرد که پیشتر از آن، چشمان مادرم بدان دوخته شده است و من موجب آزار او شوم(5).
آزار دادن پدر و مادر از گناهان بزرگ است. چه خداوند آزار دهنده را گناهکار و بدبخت شمرده است(6). از مصادیق آزار پدر و مادر آن است که شخص به آنها تند نگاه کند(7). پایینترین مرحله آزار دادن، اف گفتن است. و اگر چیزی پایینتر از آن میبود خدا از این چیز نهی میکرد(8). بدترین
پدران کسی است که احسان [به فرزند] او را به افراط بکشاند و بدترین فرزندان کسی است که کوتاهی [در انجام وظایف] وی را به نافرمانی و آزار [پدر و مادر] بکشاند(1).
بهترین عملها عبارتند از: خواندن نماز در وقتش، نیکی به پدر و مادر و جهاد در راه خدا(2). پس به پدرانتان نیکی کنید تا فرزندانتان به شما نیکی کنند(3).
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: هیچ کس از نیکی به پدر و مادرش خودداری نکند، خواه آنها زنده باشند و خواه مرده: به نیابت از آنها نماز بگزارد، صدقه بدهد، حج به جای آورد. و روزه بگیرد که آنچه انجام میدهد برای آن دو منظور خواهد شد و همانند آن برای خود او نیز میباشد و خداوند به سبب نیکی و نماز او، خیر فراوانی برایش عطا میکند(4).
مردی به خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و گفت: من هیچ کارزشتی را ترک نکردم و آن را انجام دادم. بنابراین ، آیا توبهام پذیرفته میشود؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: آیا یکی از پدر ومادرت زنده است؟ او گفت، بله، پدرم زنده است. پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت: برو به او نیکی کن. زمانی که آن مرد رفت، پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت: ای کاش مادرش میبود(5).
در برنامه نیکی و احسان، مادر، در رتبه نخست قرار دارد و پدر در رتبه دوم. سپس برادر، و آن گاه خواهر است(1).
«بار خدایا، چنان کن که هیبت پدر و مادرم در دل من چنان باشد که هیبت پادشاهی سخت مهیب و به آن دو نیکی و مهربانی کنم آن سان که مادری مهربان به فرزند خود نیکی و مهربانی میکند. خداوندا، فرمانبرداری از پدر و مادر و نیکی و مهربانی مرا در حق ایشان برای من شادی بخشتر گردان از به خواب رفتن بی خوابی کشیدگان و آب سرد نوشیدن جگر سوختگان، تامیل و خواهش ایشان را بر میل و خواهش خویش برتری نهم(2).
ناهماهنگی در میان پدر و مادر، موجب تشویش روانی فرزندان و از هم گیسختگی شخصیت آنان میشود و به [حالتهایی روانی چون ] افسردگی، انزوا، گوشهگیری و هراس از آیندهای که در انتظارشان است، میانجامد. فرزندان بر اثر احساس کمبود عاطفی در منزل، دچار افت تحصیلی میشوند و در بیشتر اوقات، اندیشه و ذهن آنها به اختلاف و درگیری پدر و مادر مشغول میگردد و به همین سبب، عاطفهها از دلهایشان زدوده میشود، فرمانبرداری آنان از پدر و مادر کاهش مییابد، افراد پیرامون خود را حقیر میشمارند و نسبت به آنان بدگمان میشوند و
در نتیجه، به سخنان بیهوده و کارهای افراد منحرف جامعه روی میآورند.
از این رو، برای پدر و مادر، شایسته نیست که پیش روی کودکان با یکدیگر نزاع کنند و با این که یکی از آنها به سرزنش دیگری بپردازد و همچنین، برای آن دو سزاوار نیست به کارهایی رو آورند که روح آزمندی، طمع ورزی، ترس، غیبت دیگران، دروغگویی، کینه توزی و حسد را در دلهای آنان بکارد و نیز این دو باید به حکم خدا خشنود باشند و از مشکلات و مصیبتهای روزگار که تاکنون به سراغشان آمده، شکایت نکنند. چه، این کار غالباً موجب میشود که کودکانشان با دید منفی به زندگی بنگرند. بزرگترین اختلافات پدر و مادر از عوامل زیر پدید میآید:
1 - بد اخلاقی: بر اثر اخلاق بد، رفتار شخص آن چنان نابخردانه و زندگیاش چنان ناگوار میشود که دل را میرنجاند و دوستی را از میان میبرد. امام ابوالحسن علیهالسلام فرمود: اگر او [= خواستگار] بد اخلاق باشد، به وی زن مده(1).
2 - بد گمانی: مشکوک شدن مرد نسبت به همسرش موجب بحران روانی و نگرانی زن میشود.
3 - نادانی: از نادان بپرهیز که مخالفتش آزارت میدهد و همنشینیاش زیانت میرساند(2)از ازدواج با زن احمق و نادان بپرهیزید. چه
همنشینیاش گرفتاری دارد و فرزندش تباه میشود(1).
4 - مهریه سنگین: در مهریههای زنانتان زیاده روی نکنید که این امر موجب دشمنی میشود(2).
5 - نوشیدن شراب: نوشیدن شراب، کلید هر بدی است(3). هر کس مایع مست کنندهای را بنوشد، بی خرد است(4). و اگر به خواستگاری آمد، به او زن مدهید(5).
6 - بی شرمی و ترش رویی، سرکشی، پرهیز نکردن از کارهای زشت، توهین به زن و کتک زدن وی بدون دلیل، از عواملی است که باعث اختلاف و درگیری میشود. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله از کتک زدن زنان در مواردی که ضروری نباشد نهی فرموده است(6).
آیا یکی از شما همسرش راکتک میزند و آن گاه وی را در آغوش میکشد(7)؟.
7 - تفاوت طبقاتی، اختلاف سنّی، تند خویی، تهیدستی، سرد مزاجی، صدا در آوردن با دهان در هنگام غذاخوردن، حسد، دروغگویی و رشک بردن نیز از عواملی هستند که در میان پدر و مادر، اختلاف
پدید میآورد.
نفس به طور طبیعی بی ادب است، در حالی که بنده خدا مأموریت دارد تا همواره ادب نیکو داشته باشد. بنابر این، اگر وی زمام نفس را رها کند ،در فساد او شریک خواهد بود(1).
ادب از دیدگاه مردم، یعنی بیان خوبیها و بس، در حالی که این ادب - مادام که انسان از طریق آن به خشنودی خداوند دست نیابد - ارزشی ندارد. بهترین ادب آن است که انسان بر طبق آداب و اخلاقی تربیت شود که در رفتار پیامبر ما محمد صلیاللهعلیهوآله و امامان پاک علیهمالسلام به چشم میخورد. چه، این آداب خصلتهای خوب و نیکو را در بردارد و انسان به وسیله همین خصلتها - در صورتی که آنها را فراگیرد - به مقام بلند میرسد، زیرا آنها از متن آیین آسمانی گرفته شدهاند. بنابر این، اخلاق نیک را به خودتان و خانوادهتان بیاموزید و آنان را تربیت کنید(2). پدر به فرزندش چیزی بهتر از تربیت نیکو نبخشد(3). بدان که تمامی ادب در این خلاصه میشود که خداوند تو را در جایی که نهی کرده نبیند و در جایی که امر کرده است، غایب نبیند(4).
اگر پدران با اخلاق پسندیده تربیت شده باشند، فرزندان نیز با همان
اخلاق تربیت میشوند. بنابراین، چرا به این حدیث توجه نمیشود [که میگوید]: «فرزندت را تحمّل کن، تا این که به سنّ شش سالگی برسد. آنگاه شش سال کتاب [= قرآن و یا دانش] را به او بیاموز(1)» و نیز به این
حدیث که میگوید: «کسی که دختری داشته باشد و او را خوب تربیت کند و خوب آموزش دهد، این دختر مانع از رفتن او به آتش میشود»(2). بنابراین، خانوادهات را تربیت کن تا از آنان سود ببری(3).
تربیت بهتر از صدقه دادن است، چنان که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده است:
«اگر یکی از شما فرزندش را تربیت کند، بهتر از آن است که هر روز نیم صاع [= یک کیلوو نیم] گندم به فقیر صدقه دهد(4). فرزندان خود را تربیت کنید که در باره آنها از شما میپرسند.
در صورتی که پدر از مفاهیم اسلامی آگاهی نداشته باشد، اندیشه و تربیت وی به چیزی منحصر میشود که آن را از محیط و جامعهاش دریافت میکند و فرزندان هم آن را از پدران یاد میگیرند و همچنین، همسر از شوهرش یاد میگیرد و گاه شوهر، همسرش را بر عادات و رسوم خود مجبور میکند(5). برخی از پدران، فرزندان را مجبور میکنند. که از عادات و شیوههایی که پدران در گذشته داشتهاند، پیروی کنند و در این صورت است که یک نوع شخصیّت دوگانه در فرزندان پدید میآید،
در حالی که امام علی علیهالسلام آن را رد کرده، فرموده است: «فرزندانتان را بر عادات خودتان مجبور نکنید. چه، آنان برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شدهاند(1)».
ای فرزندم، تو تنها فرزند من هستی که تو را بر اساس آنچه از اسلام برگرفتم تربیت کردم، یعنی بر شیوهای که امیر مؤمنان علیهالسلام فرزندش امام حسن علیهالسلام را تربیت کرد: «فرزندم، بهرهات از ادب را به دست آور و خانه دلت را برای آن خالی کن، زیرا ادب بالاتر از آن است که با آلودگی درهم آمیزد. بدان که هر گاه نیازمند شوی، با آن زندگیات را تأمین میکنی و هرگاه در غربت باشی، ادب همچون دوستی برایت خواهد بود که با وجود او هراس و وحشتی نیست. ای فرزندم، ادب، خرد را بارور و دل را پاک میکند و نشانه فضیلت است(2). از این رو، پیش از آن که دلت سخت و عقلت به کاری مشغول شود، به تربیت تو شتافتم(3). اگر در خرد سالی تربیت شوی، در بزرگسالی از آن سود میبری(4).
چنان که من کارهای زشت را تجربه کردم و آن را زبونی و ننگ دیدم. به عیسی علیهالسلام گفتند: چه کسی تو را ادب آموخت؟ گفت: هیچ کس. من زشتی نا بخردی را دیدم و از آن دوری گزیدم(5).
با ادبترین مردم در پیشگاه خدا، پیامبر بزرگوار ماست. چه خداوند
خطاب به او فرمود: «و راستی که تو را خویی والاست(1)». ای فرزندم، اخلاق پیامبرت محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان معصوم او و نیز خواندن قرآن رابیاموز، زیرا در روایت آمده است: «سه خصلت را به فرزندانتان بیاموزید: دوستی پیامبرتان، دوستی خاندان او و خواندن قرآن(2)». ای فرزندم، با آموختن این سه خصلت است که تو حقیقتاً با ادب خواهی بود.
کتک زدن غالباً عاملی سازنده نیست و گاه نگاهی سرزنشآمیز، قهر کردن و یا توجه نکردن به فرزند [بیش از کتک زدن] مؤثر است. چنان که در روایتی [که قبلاً اشاره شده] آمده است: مردی به نزد امام کاظم علیهالسلام آمد و از پسرش شکایت کرد. امام علیهالسلام فرمود «او را کتک مزن با او قهر کن اما زیاد طولش نده». تربیت فرزند نباید در منظر مردم، بویژه در برابر دیدگان دوستان او صورت گیرد، چه، این کار موجب شکنجه روانی و سرانجام عامل گستاخی وی میشود.
برای پدر شایسته نیست که برادر بزرگِ کودکش را مأمور تربیت سازد، چه، این کار پیامدهای دشواری دارد. همچنین، برای پدر سزاوار نیست که در تربیتهای ضروری سهل انگاری و چشمپوشی کند و به همین دلیل، درست نیست که وی برای مدّتی، خطاهای کودک رانادیده بگیرد و پس از انباشته شدن این خطاها، او را به خاطر آنها تنبیه و مجازات کند.
سرانجام، ای فرزندم، تو را با سخن امام صادق علیهالسلام اندرز میدهم که فرمود: «پدرم سه چیز را به من آموخت ... او به من گفت: پسرم، کسی که با
همنشین بد بنشیند، سالم نمیماند؛ کسی که نسنجیده سخن بگوید، پشیمان میشود و کسی که به جاهای بد رفت و آمد کند، مورد اتّهام قرار میگیرد»(1).
«کودک هفت سال حاکم است»(2). و هر طور که میخواهد بازی میکند. «پسر بچه هفت سال بازی میکند»(3). و چون این دوره سروری به پایان رسید، دوره دوم، یعنی دوره آموزش و پرورش آغاز میشود و این، حساسترین مرحلهای است که کودک آن را پشت سر میگذارد و برای این که وی نیکوکار پرورش یابد، باید آگاهیها را به صورت درست دریافت کند: «به کودکانتان از دانش ما آنچه راکه خدا به وسیله آن به آنان سود میرساند، آموزش دهید(4)».
کودک در این دوره، دانش را بسرعت میپذیرد و آموختهها در ذهنش پا بر جا میماند: «کسی که در دوره جوانیاش چیزی را بیاموزد، بسان نقش بر سنگ است و کسی که در سنّ بزرگسالی بیاموزد همچون نوشتن بر روی آب است(5)». کسی که ساعتی، زبونیِ آموختن را تحمل نکند،
همیشه در زبونی نادانی باقی میماند(1).
بهترین دانشها برای یاد گرفتن جوانان، چیزی است که امیر مؤمنان علی علیهالسلام به فرزندش امام حسن علیهالسلام سفارش کرد [و فرمود]: «به آموزش کتاب خدا و تأویل آن و نیز به روشهای اسلام و احکام آن و حلال و حرام آن برای تو آغاز کردم و از این آموزش نسبت به تو به چیز دیگری عدول نمیکنم(2)». از امام موسی کاظم علیهالسلام روایت شده است که فرمود: «اگر یکی از جوانان شیعی را ببینم که به تحصیل دانش نمیپردازد، او را با شمشیر خواهم زد(3)». از امام ابو جعفر علیهالسلام نقل شده است که فرمود: «اگر یک جوان شیعی رابه نزدم بیاورند که به آموختن دانش دین نمیپردازد، او را کتک خواهم زد(4).»
مسؤولیّت آموزش فرزندان، تنها نه بر عهده پدر و مادر است، نه مدرسه و نه برنامههای رادیو و تلویزیون، بلکه مسؤولیّت مشترکی است که بر دوش همگان قرار دارد. البته، مشروط بر این که بین آنها هماهنگی و همفکری وجود داشته باشد.
پدر و مادر باید همیشه از پیشرفت و عقب ماندگی فرزندانشان و نیز از تعهد اخلاقی آنان در مدرسه آگاهی داشته باشند. همچنین برآموزگاران و مسؤولان [آموزش و پرورش] لازم است از طرز رفتار آنان در خانه و درسه با خبر باشند و همین طور مسؤولان برنامههای رادیو و تلویزیون،
زیرا آگاهی دسته جمعی این دست اندرکاران موجب میشود که تلاش فوری و پیگیری جدی در این باره صورت گیرد و این، همان منطق اسلام است که امیر مؤمنان علیهالسلام فرمود: «شما را به تقوای خدا و ساماندهی کارهایتان سفارش میکنم(1)».
ای فرزندم، وقتی من کودک بودم، بازی را دوست میداشتم، از آزار دادن مردم لذّت میبردم، دانش و مدرسه را دوست نداشتم، از کتاب خوشم نمیآمد و آموزگار را دشمن خود میدانستم و پیامد این رفتارم چنین شد که بیسواد بمانم و چه بدهمنشینی است بی سوادی! اگر رحمت پروردگارم نمیبود، به هلاکت میرسیدم امّا بر اثر رحمت او، پس از تباه شدن چند سال از عمرم، اندیشه تاریکم به وسیله قرآن روشن شد.
ای فرزندم، بدان که دانش، زندگی دلها، روشنایی چشمها و نیروی بدنهاست.
دانش برده را به مقام آزادگان میرساند، به شرافت شریف و سیادت سیّد میافزاید و به وسیله آن حرام از حلال تشخیص داده میشود. آموختن آن در پیشگاه خدا حسنه، خواندن و یاد گرفتن آن تسبیح، جستجوی آن جهاد و آموختن آن به کسی که آن را نمیداند صدقه است(2). کسی که لباس دانش را بپوشد، عیبهایش از دید مردم پنهان ماند(3). هر چیزی بر اثر بخشش کم میشود، جز دانش(4). دانشجو مورد توجّه خداوند
است(1).
بنابر این، ای فرزندم دانشمند باش، یا دانشآموز و یا دوست دانشمندان و جز این مباش که هلاک میشوی(2). از امام صادق علیهالسلام روایت شده است که فرمود: دوست دارم جوان شما را تنها در دو حالت ببینم: یا دانشمند و یا دانشآموز و اگر او چنین نکند، کوتاهی کرده و اگر کوتاهی کند ، تباه میشود و اگر تباه شود، گناهکار است و اگر گناهکار باشد، در آتش ماندگار میشود(3). نمیدانم چرا وقتی در شب برای مردم غذا میآورند، آنان چراغها را روشن میکنند، تا آنچه در شکمهایشان وارد میشود ببینند، در حالی که به غذای روح توجهی ندارند و چراغهای عقلشان را با علم روشن نمیکنند، تا از پیامدهای بی سوادی و گناه در باورها و کردارهایشان - چنان که امیر مؤمنان علیهالسلام فرموده است - سالم بمانند(4).
پس کتاب خدا را بیاموزید و با نور آن روشنی بجویید که برای آنچه در سینه هاست از هر چیزی شفابخشتر است و بدان گوش فرا دهید و [هنگام قراءت آن] سکوت اختیار کنید. شاید مورد رحمت قرار گیرید(5). اگر جوان با ایمانی قرآن را تلاوت کند، قرآن با گوشت و خون او درهم میآمیزد و خدا وی را همراه فرشتگان، بزرگوار و نیکوکار قرار میدهد و
نیز قرآن در روز قیامت نگهبان اوست(1). کسی که قران را به دیگری بیاموزد، پدر و مادرش را [در روز قیامت] فرامیخوانند و به آنها دو جامه میپوشانند که از نور این دو، چهرههای بهشتیان میدرخشند(2). خانهای که در آن قرآن تلاوت نشود و یادی از خدا در آن نباشد، از برکتش کاسته میشود، فرشتگان از آن هجرت میکنند و شیاطین در آن حاضر میشوند(3)
عبادت جست و خیزهای فیزیکی نیست، بلکه عبارت است از تصمیم گرفتن به فرمانبرداری خداوند از راههایی که میتوان او را فرمان برد(4)همراه با دل شکستهای که به غیر خدا توجّه نکند و اگر کسی چنین باشد، دلش نیرومند، نفسش سعادتمند و روحش عالی میشود، چنان که در حدیث قدسی آمده است:
«ای فرزند آدم اوقات خود را به عبادت من بگذران تا دلت را از بینیازی و دستت را از روزی آکنده کنم(5).
بهترین مردم کسی است که نسبت به عبادت عشق بورزد و آن را در آغوش بگیرد و در دل، دوستش بدارد و با اعضای بدنش آن را انجام دهد
و خود را وقف آن سازد و در این حالت است که وی باک نخواهد داشت که در دنیا با سختی زندگی کند و یا با آسودگی(1). بهترین عبادت، پیوسته اندیشیدن در قدرت خداوند است(2). عبادت نیست، مگر با دانستن احکام دین(3). هیچ عبادتی از پاک نگه داشتن شکم و شرمگاه بهتر نیست(4).
چه زمانی انسان میتواند «عابد» باشد؟ هرگاه در وی چند خصلت گرد آید: پارسایی که او را از محرّمات مانع شود، سکوتی که وی را از گفتن سخنان بیهوده باز دارد، بیمی که هر روز به گریه او [ ازترس خدا] بیفزاید، شرمی که باعث شود، وی در خلوت از خدا شرم کند و دنیا را دشمن بدارد(5).
عیسی علیهالسلام گفت: من به حق برایتان میگویم: همچنان که بیمار به غذا مینگرد و بر اثر شدت درد از آن لذت نمیبرد، دوستدار دنیا نیز از عبادت لذت نمیبرد و با یافتن شیرینی دنیا(6)و دوستی ثروت(7)، شیرینی آن را در نمییابد. آری، چگونه کسی که از پیروی هوای نفس خود داری نمیکند، از عبادت لذّت ببرد؟ عبادت خالصانه آن است که انسان به کسی، جز پروردگارش، امیدوار نباشد و از چیزی، جز گناهش،
نترسد(1).
به حق برایتان میگویم: کسی که گیاهان هرز را از کشته خود بر نچیند، این گیاهان آن قدر افزایش مییابند که تمامی این کشته را در برمیگیرند و آن را تباه میسازند.
همچنین، اگر کسی دوستی دنیا را از قلبش بیرون نکند، این دوستی تمامی قلب او را فرا میگیرد، تا آن جا که وی برای دوستی آخرت، لذّتی را نمیچشد(2). عبادت با خوردن حرام همچون ساختمان ساختن بر روی ماسه و یا آب است(3).
در این صورت، فلسفه عبادت چیست؟ فلسفه عبادت آن است که مردم یاد خدا را فراموش نکنند و اخلاق خدایی را رها نسازند و از امر و نهی او غفلت نورزند(4). پسر جانم، همواره کوشش کن مبادا خودت را در عبادت و طاعت خدا بی تقصیر بدانی، زیرا نمیتوان خدا را آن گونه که شایسته است پرتسش کرد(5). در باره جوانانتان از غالیان بپرهیزید که مبادا آنان را فاسد کنند. چه، غالیان بدترین آفریدگان خداوند هستند. آنان عظمت خدا را کوچک میشمارند و برای بندگان خدا ادّعای ربوبیّت میکنند(6).
ای فرزندم، من بر اثر بی خبری و نادانی، خدا را عبادت نکردم، زیرا وقتی کودک بودم، پدرم مرا به نماز خواندن فرمان نداد. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: هرگاه کودکانتان به هفت سالگی برسند، به آنان دستور دهید که نماز بخوانند و هر گاه به سن نه سالگی برسند،[در صورتی که خودداری کنند] آنان را کتک بزنید(1)هرگاه کودک به سنّ رشد برسد، نماز بخواند و هر گاه توان پیدا کند، روزه بگیرد و هر گاه در خواب با زنی مباشرت کند، حدود و شبهات بر او واجب میشود(2).
در جوانی از چیزی لذّت میجستم که خداوند مرا از آن نهی کرده بود و آن گاه که توان جسمانیام را از دست دادم، به نماز خواندن پرداختم، در حالی که احساس شرم میکردم، آن هم نه به خاطر کارهای زشتی که انجام داده بودم، بلکه بدین سبب که مبادا کسی مرا در حال نماز ببیند. پس وای بر آن ستمی که در عنفوان جوانیام مرتکب شدم.
فرزندم، در هر چیزی میتوان خدا را عبادت کرد. به عنوان مثال، نگاه کردن به عالم عبادت است، نگاه کردن به پیشوای دادگستر عبادت است، نگاه کردن از روی مهربانی و دلسوزی به پدر و مادر عبادت است و نگاه کردن به برادری که تو او را به خاطر خدا دوست میداری عبادت است(3).
فرزندم، بهترین عبادت، سپاسگزاری از خداوند میباشد. چه،
سپاسگزاری، عبادت آزادگان است(1). پس خدا را به گونهای عبادت کن که گویی او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی، او تو را میبیند(2). به اندازهای که توان داری از عبادت بهره گیر(3). هر گاه خدا بندهای را دوست بدارد، با انجام کاری، هر چند اندک، از او خشنود میشود(4). با نفست مدارا کن و با آن بسختی رفتار مکن و به هنگام گذشت و شادمانی آن را در یاب، مگر در امور واجب که ناگزیری آن را در وقت مقرّر انجام دهی(5). هر گاه به تو بگویند: چرا خدا را عبادت میکنی؟ سخن امام زین العابدین علیهالسلام را عرضه دار که گفت: زیرا او به خاطر نعمتهایی که به من داده، شایسته این عبادت است(6).
جوانی که در عبادت خدا پرورش مییابد، در روزی که سایهای جز سایه عرش خدانیست، وی در سایه آن خواهد بود(7). هر جوانی که لذّت و کارهای بیهوده دنیوی را رها کند و جوانیاش را در طاعت خدا بگذراند، خداوند پاداش هفتاد و دو صدّیق را به او میدهد(8). بنابر این، عبادت خدا را رها و یا در آن کوتاهی مکن که چقدر زشت است تهیدستی پس از بی نیازی و گناه پس از اعمال نیک و زشتر از آن ، عابدی است که خدا را
عبادت کند، سپس آن را رها سازد(1).
از تربیت و آموزش و عبادت خالصانه برای خدا، تربیت شایستهای برای فرزندان پدید میآید که هم با آنچه پیامبر ما محمد صلیاللهعلیهوآله آورده است،
هماهنگی دارد و هم آثار و پیامدهای شیرین دارد. برخی از این پیامدها از این قرارند:
1 - مهربانی نسبت به پدر و مادر، خواه آنها زنده باشند و خواه مرده.
2 - یاری جستن پدر از وی در زندگی خود،چه از خوشبختی شخص آن است که فرزندی داشته باشد تا از وی یاری بجوید(2).
3 - دعا کردن برای او [زیرا] هر گاه فرزند آدم بمیرد، عملش قطع میشود، مگر سه چیز از او باقی بماند: فرزند شایستهای که برایش دعا کند، دانشی که پس از او از آن سود برند و صدقه جاریه(3).
4 - در خواست آمرزش برای او. میراث خدا از بنده مؤمنش، فرزند شایستهای است که برای وی در خواست آمرزش کند(4).
5 - برداشتن عذاب از او. عیسی علیهالسلام گذرش به گوری افتاد که صاحبش در عذاب بود. در سال بعد نیز گذرش به همین گور افتاد، امّا دید که صاحبش در عذاب نیست. گفت: پروردگارا، من در سال نخست که از این
گور عبور کردم، صاحب آن گرفتار عذاب بود امّا امسال که گذرم بدان افتاده، او در عذاب نیست. خداوند به او وحی کرد که فرزند شایسته او، گناهان او را جبران کرد. چه، او جادهای را تعمیر کرد و یتیمی را پناه داد و به همین سبب، خدا، به خاطر کار نیک فرزند وی، او را مورد آمرزش قرار داد(1).
از این رو، ای فرزندم، من در تربیت تو رنج کشیدم، تا تو در زندگی و مرگم برایم مهربان باشی. آگاه باش که اگر تو نیکو کار و فرمانبردار خدا نباشی، زیبایی صورت و راستی قامت، هیچ سودی نخواهد داشت. از امیر مؤمنان علیهالسلام نقل شده است که فرمود: من از پروردگارم، نه فرزندی زیبا چهره خواستم و نه فرزندی راست قامت، لیکن از پروردگارم فرزندی خواستم که فرمانبردار خداباشد و از او بیم داشته باشد، تا هر گاه به او نگاه کنم، در حالی که او از خدا فرمان میبرد، چشمانم روشن شود(2).
به خاطر بیم از این که ممکن است فرزند، افتخار و سر بلندی را از بین ببرد و باعث ننگ پیشینیان شود از داشتن او خود داری مکن(3). چه، اگر او را با شیوه اسلامی تربیت کنی، وی یاورت خواهد بود. از اباعبداللّه علیهالسلام روایت شده است که فرمود: فلانی گفت: من دوست نداشتم که فرزند داشته باشم تا این که در «عرفه» وقوف کردم، بناگاه در کنارم پسر جوانی را دیدم که دعا و گریه میکرد و میگفت: پرودگارا، پدرم، پدرم. این بود که
وقتی دعای آن نوجوان راشنیدم، به داشتن فرزند تمایل پیدا کردم(1).
همچنین بر اثر بیم از فقر و تهیدستی نباید از بچه دار شدن جلوگیری کرد.
از بکر بن صالح روایت شده است که گفت: به ابوالحسن دوم علیهالسلام نوشتم: من پنج سال است که از بچه دار شدن جلوگیری میکنم، زیرا همسرم از این کار نفرت دارد و میگوید: به خاطر ناداری، تربیت فرزندان بر من دشوار است. نظر شما چیست؟ امام علیهالسلام نوشت: طالب فرزند باش
که خداوند آنان را روزی میدهد(2). خداوند فرموده است: «فرزندانتان را از بیم درویشی مکشید. ما، هم شما را روزی میدهیم و هم ایشان را»(3).
دو مرحله مهمی را که کودک از آنها عبور میکند، به پایان بردیم آنها عبارت بودند از: مرحله بازی، سروری و آزادی که «کودک هفت سال بازی میکند(4)» و «هفت سال سرور است(5)». و مرحله فرمانبرداری، پذیرش دانش و اخلاق که «هفت سال بندهای فرمانبردار است(6)»، «هفت
سال مورد تربیت قرار میگیرد(1)» و «هفت سال نوشتن میآموزد(2)».
امّا مرحله سوم، مرحله تکامل شخصیّت، دوست داشتن همیاری و کمک به پدر و مادر و نیز بر دوش گرفتن بار مسؤولیت است. «هفت سال حلال و حرام را میآموزد(3)». «اگر تا سن بیست و یک سالگی اخلاق او را پسندیدی [پس به هدفت رسیدی] و در غیر این صورت، او را به حال خود رها کن که تو در باره او در پیشگاه خدا معذور هستی(4)».
جوان در این مرحله، خواستهها و تمایلات متضاد و گوناگونی دارد و اینِ بر اثر تحوّلی است که وی در سنّ بلوغ دچار آن میشود. لیکن با این وجود، وی نسبت به کار نیک پرشتابتر(5)و دلش نازکتر است و دلیل بر اثبات این مدّعا، سخن فرزندان یعقوب علیهالسلام خطاب به پدرشان است که گفتند: ای پدر، برای گناهان ما درخواست آمرزش کن که ما گناهکار بودیم. یعقوب گفت: بزودی از پروردگارم برای شما در خواست آمرزش میکنم، لیکن این در خواست را به تأخیر انداخت. در حالی که وقتی برادران یوسف به او گفتند: خدواند تو را بر ما برتری داد و ما گناهکار بودیم. یوسف گفت: امروز نباید شما را سرزنش کرد. خدا شما را میآمرزد. امام صادق علیهالسلام فرمود: [یوسف به این سبب چنین سخنی را
گفت که] دل جوان نازکتر از دل پیر است(1).
از این روی، باید در برخی از موارد از اشتباهات و خطاهای خودسرانه جوان، چشمپوشی کرد، تا مبادا وی به حالت نخست برگردد و منزوی شود. چه، جوان نازک دل است. پدر و مادر وظیفه دارند که محترمانه با وی برخورد کنند، تا بدین وسیله، غریزه حبّ اظهار شخصیّت و استقلال را در وی - آن گاه که خود مسؤولیّت پدر بودن را بر عهده میگیرد - اشباع کنند. تزلزل شخصیّت و آشفتگی رفتاریِ که جوان در مرحله بلوغ گرفتار آن میشود، بدین سبب است که شخصیّت وی در مرحله کودکی مورد توجه واحترام قرار نگرفته و نیز در این مرحله، یک برنامه درست اسلامی برای تربیت وی وجود نداشته است، تا او را به سوی کمال و آزادی فکر و اندیشه سوق دهد.
توجّه نکردن به کودک موجب پیدایش آثار منفی، بیماریهای روانی، تند خویی و خیالپردازی میشود و او را از همنشینان بهنجارش منزوی و دور میکند و در نتیجه، وی بر محیطش میشورد، از رسوم و قوانین جامعه روی برمیگرداند و پناهگاه هر شرارت و همدم هر بدی میشود و به همین دلیل گفتهاند: «جوانی شعبهای از دیوانگی است(2)» ؛ البته، آنگاه که از آرمانها و اخلاق عالی تهی شود. دشنام دادن، کتک زدن و کارهای غیر قانونی از نشانههای بروز شخصیت نامتعادل هستند. در حالی که سخن نیکو، کارهای شایسته و فروتنی از نشانههای شخصیّت آرماندار و
برخوردار از اخلاق عالی میباشندکه در اخلاق دین محمّدی صلیاللهعلیهوآله تجسّم یافتهاند.
امّا من ای فرزندم، از همان کودکی بر اثر سختی، تنگدستی، محرومیّت، ولگردی و بی توجهی پدر و مادرم، جوانی پرورش یافتم که اخلاقم تند بود، هر چیزی را توجیه میکردم و سخنم را از همه سخنها بالاتر میدانستم، تا آن جا که وقتی در برابر منطق و اندیشه یکی از همکلاسیهایم در مدرسه مغلوب شدم، این جرأت را به خود دادم که او را با خنجر بزنم، تا بدین وسیله در برابر او ابراز شخصیّت کنم و همین امر، سبب شد که در عنفوان جوانیام از مدرسه بیرون روم و وارد زندان شوم. بنابر این، بدون اختیار در آن جا خلافکاریها را از خلافکاران آموختم و ای کاش نمیآموختم. دریغا برجوانیام که چه کارهایی در این مرحله کردم!
تباهی اخلاق، بر اثر معاشرت با بی خردان و همنشینی با فرو مایگان پدید میآید. بدترین انسانها کسی است که تو، به سبب بد زبانیاش از همنشینی باوی نفرت داشته باشی(1)و نیز کسی که به بندگان خدا زیان برساند(2)و بدتر از او کسی است که مردم او را در حال گناه ببینند و او هیچ باکی نداشته باشد(3).
دوستی مشخّصاتی دارد و هر کس که از این مشخّصات برخودار نباشد، دوست گفته نمیشود و آنها عبارتند از:
1 - آشکار و نهانش برایت یکسان باشد.
2 - زیبایی تو را زیبایی خود و زشتی تو را زشتی خود بداند.
3 - ثروت و مقام، او را دگرگون نسازد.
4 - از انجام آنچه در توان دارد برای تو خود داری نکند.
5 - در سختیها تو را رها نکند(1)
بنابر این، نام شخص را دوست مگذار و نام او راشناس بگذار، تا این که وی را به وسیله سه خصلت بیازمایی: او را به خشم آور و آن گاه بنگر که آیا خشم وی او را از حق به باطل میکشاند، با وی سفر کن و او را به وسیله دینار و درهم آزمایش کن(2).
از سعادت انسان آن است که از همنشینان شایسته، فرزند نیکوکار، همسر فرمانبردار(3)و دوستی آل محمد صلیاللهعلیهوآله(4)برخوردار باشد. چه همدم و دمساز خوبی است همسر شایسته، فرزند شایسته، همنشین شایسته(5)و
کتاب مفید. با کسی نشست و برخاست کنید که دیدنش شما را به یاد خدا بیندازد، گفتارش بر عمل [نیک] شما بیفزاید و عمل او شمارا به آخرت
تشویق کند(1).
همنشین خوب بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از همنشین بد است(2). همنشینی با احمق خطر آفرین و دوری از او پیروزی است(3). همنشینی با ثروتمندان و سخن گفتن با زنان، دل را میمیراند(4). از دوستی بابدکردار پرهیز کن که او چونان شمشیر آهیخته، منظره زیبا و اثر زشت دارد(5). از آمیختن با نابخردان بپرهیز که آمیختن با آنان به نیکی نمیانجامد(6).
از همنشینی با کسی که در کار نیک ناتوان و در کار بد نیرومند و نیز بدسگال است، بپرهیز؛ بدسگالی که به گاه ترس پا پس مینهد و به گاه امنیّت سرکشی آغاز میکند(7). بهترین همنشینیها، همنشینی باعالمان و صالحان است، زیرا این دو گروه به صلاح و نیکی فرا میخوانند.
فرزندم، من در محیطی پرورش یافتم که بیشتر مردم آن، شرارت پیشگان را بزرگ میداشتند تا از بدی آنها در امان بمانند. آنان شرابخوار را به خاطر منزلت و داشتن پست و مقام در حکومت، احترام میکردند. و نیز از روی نادانی ربا میخوردند. و به رغم این که از نماز خود، سخت مراقبت میکردند، آثار نفاق بر صفحه پیشانی ایشان آشکار بود، من
معروفی را که بدان امر و منکری راکه از آن نهی شود، نمیدیدم. بدین سبب، کار زشت متداول گشت و به طور آشکار آن را انجام میدادند و چه بسا بدان افتخار هم میکردند. زنازادگان بر نیکان جامعه مسلط شدند و حکم میراندند و کمتر جوانی بود که از نشست و برخاست با دوستان بد رهایی یابد.
بنابر این، آن گاه که صالحان و فقیهان از سوی وجدانهای مرده به رفتار زشت و ایجاد فساد متّهم میشوند، شگفت آور نخواهد بود. چه، ابوجهل نیز هنگامی که پیامبر ما محمد صلیاللهعلیهوآله دعوتش را آغاز کرد، همین تهمتهارا به او زد. او میگفت: محمّد میپندارد که فرستاده پروردگار جهانیان است، خدایان ما را ناسزا میگوید، ما را سبک مغز میخواند، جوانان ما را فاسد میکند و اتّحاد ما را بر هم میزند(1).
فرزندم، خدا را ستایش کن که در سایه حکومت اسلامی زندگی میکنی. مبادا در آشکار دشمن ابلیس و در پنهان دوست او باشی(2).
همنشینی با کسی که آنچه برای خود میخواهد برای تو نمیخواهد برایت خیری در بر ندارد(3). از میان دوستانت کسی را دوست بدار که عیبهایت را برایت باز میگوید(4). نسبت به دوستت کاملاً ابراز محبّت کن، لیکن کاملاً به او اطمینان مکن. با او برابری و همراهی کن امّا تمامی
رازهایت را با وی در میان مگذار(1)، مگر با دوست امانتداری که از خدا میترسد(2). چه، دوست ممکن است روزی دشمنت شود(3). هر گاه گروهی را دیدی که خدا را یاد نمیکنند، با ایشان منشین، زیرا اگر تو دانا باشی، دانایی ات برایت سود نمیبخشد و اگر نادان باشی، آنها بر نادانیات میافزایند و ممکن است خداوند آنان را مجازات کند و این مجازات تو را نیز به همراه آنان در بر گیرد(4).
از همنشینی باگناهکاران بپرهیز. چه، آنان چونان سگانی هستند که اگر در نزدت چیزی بیابند آن را میخورند و در غیر این صورت، تو را نکوهش و رسوا میکنند ودوستی آنها در میان خودشان تنها یک ساعت است(5). کسی که [از میان دوستانت] سه بار برتو خشمناک شود و در بارهات سخنی زشت نگوید، او را به عنوان دوست برای خودت برگزین(6).
فرزندم، زبان کلید هر نیکی و هر بدی است. بنابر این، زبانت را نگهدار، چنان که طلا و پولت را نگه میداری(7). هر کس زبانش را رها کند،
او را به بدی سوق خواهد داد و هر کسی که زبانش را با لگام شریعت بند کند، [از هلاکت] رهایی مییابد. بیشتر خطاهای فرزند آدم در زبان اوست(1).
هر گاه آدمیزاد شب رابه روز آورد، تمامی اعضایش از زبان شکایت میکنند و به او میگویند: در باره ما از خدا پروا کن، چه، اگر تو راست باشی، ما راست هستیم و اگر تو کج باشی ما کج هستیم (2). چه بد انسانی است، آن انسانی که دو رو و دو زبان باشد. در حضور، برادرش را ستایش کند و در غیاب، گوشت بدن او را بخورد و اگر وی از چیزی برخوردار شود، نسبت به او حسد میورزد و اگر گرفتار شود او را تحقیر میکند(3).
بنابر این، ای فرزندم زبانت را نگهدار که این کار صدقه است(4). و چه بسا سخنی که نعمتی را از انسان میگیرد(5)و چه بسیار انسانی که زبان باعث هلاکت او شده و چه بسیار خونی که دهان موجب ریختن آن گشته است(6). چه، گاه پای انسان میلغزد و بهبود پیدا میکند، امّا گاهی زبان او میلغزد و سرش بریده میشود(7).
از این رو، خداوند زبان را با عذابی عذاب میکند که هیچ کدام از
اعضای بدن را بدان عذاب نمیکند و این، بر اثر سخنی است که از او بیرون آمده و موجب ریختن خون حرام، چپاول مال حرام و هتک ناموس حرام شده است(1).
از حقوق زبان آن است که او را از گفتن ناسزا و سخن زشت بازداری، به سخن نیکو و ترک سخنان بیهوده و نیز نیکی در باره مردم و ستایش آنان عادتش دهی(2).
عَوِّدْ لِسانَکَ قوْلَ الْخَیْرِ تَحْفَظ بِه
اِنَّ اللّسانَ لِما عَوَّدْتَ یَعْتادُ(3)
«زبانت را به گفتن سخن نیک عادت بده تا بدین وسیله محفوظ بمانی،
زیرا زبان به آنچه عادتش دهی، عادت میکند».
مبادا در باره چیزی سخن بگویی که از آن آگاهی نداری و ماهیّتش را نمیدانی. چه، سخنت نشانگر اندیشه تو و بیانت خبر دهنده آگاهی توست. بنابر این، تنها در باره چیزی سخن بگو که در آن احساس امنیّت میکنی و سخنت را به چیزی منحصر کن که آن را میدانی. چه، این کار برایت زیباتر است و شایستگیات را بیشتر نشان میدهد(4).
ای فرزندم، بدان که زیبایی انسان در زبان اوست(5). زبان مؤمن از پس قلب او و قلب منافق از پس زبان اوست. چه، مؤمن هر گاه بخواهد سخنی بگوید، پیش خودش در باره آن میاندیشد؛ اگر خوب باشد آن را بیان
میکند و اگر بد باشد آن را پنهان میدارد و امّا منافق، هر آنچه بر زبانش آید میگوید و باکی ندارد که چه چیزی به نفع او و چه چیزی بر زیان اوست(1).
«هیچ کلامی نمیگوید، مگر آن که در کنار او مراقبی حاضر است»(2).
بدین سبب، زبانت را در پس قلبت قرار بده، تا سالم بمانی و تا وقتی که موقعیّت برای سخن گفتن پیدا نکردی، سخن مگو(3).
هر کس از شما بتواند خدا را در حالی دیدار کند که از ریختن خون مسلمانان و چپاول ثروتشان پاک باشد و با زبانش آبروی آنان را نبرده باشد، باید این کار را بکند(4).
خدای رحمت کند انسانی را که سخن نیکو بگوید و سود برساند و یا از گفتن سخن بد خودداری کند و سالم بماند(5).
از امیر مؤمنان علیهالسلام پرسیدند: کدامین آفریده خدا از همه نیکوتر است(6)؟
امام علیهالسلام فرمود: سخن. به او گفتند: کدامین آفریده خدا از همه زشتتراست؟ فرمود: سخن. آنگاه گفت: با سخن، چهرهها سفید و با
سخن، چهرهها سیاه میشوند(1).
مگر نه این است که تنها محصولات زشتِ زبان مردم، آنان را با رو در آتش میافکند(2)؟ بنابر این، بر تو لازم است سکوت اختیار کنی، مگر از سخن نیکو که شیطان را از تو دور میکند(3).
کسی که زبانش را نگهداری نکند و از آنچه میگوید باک نداشته باشد، بدون اختیار گفتارهای ناپسندی بر زبانش جاری میشود که از آن جمله است:
1 - دروغ گفتن: انسان خردمند دروغ نمیگوید، هر چند بر وفق میل نفس او باشد(4). و نیز انسان دروغ نمیگوید، مگر بر اثر سستی و حقارت در برابر نفس خودش (5). دروغ چه جدّی باشد و چه شوخی، شایسته نیست (6).
از نشانههای فردی که بسیار دروغ میگوید آن است که تو را از آسمان و زمین و شرق و غرب آگاه میسازد، لیکن وقتی در باره حلال و حرام خدا از وی سؤال میکنی، چیزی برای گفتن ندارد(7). زیاد دروغ گفتن، ارزش انسان را از میان میبرد(8). بنابر این، از دروغ - چه کوچک و چه بزرگ
دروغگویی پستترین شیوه اخلاقی، نوعی کردار زشت و گونهای رذالت و پستی است(2).
از همنشینی بادروغگویان دوری کن و اگر ناگزیر به همنشینی با او باشی، او را تصدیق مکن و در عین حال، به وی مگو که من تو را تکذیب میکنم، زیرا وی از دوستی تو دست بر میدارد و از سرشتخودش دست نمیکشد(3). وای بر کسی که برای خنداندن دیگران سخن دروغ بگوید(4).
هر دروغگویی در برابر دروغش مسؤول است، مگر در سه مورد: کسی که در جنگ نیرنگ میکند، زیرا حرمت دروغ از وی برداشته شده است. کسی که میخواهد میان دو نفر صلح بر قرار کند؛ به این یکی سخنی میگوید که آن رابه دیگری نمیگوید و هدفش از این کار، ایجاد صلح میان آن دو است. مردی که چیزی را به خانوادهاش وعده میدهد، در حالی که نمیخواهد آن را عملی کند(5).
هر گاه از تو بپرسند: آیا نماز شب خواندی و یا روزه گرفتی؟ اگر چنین کرده باشی، آن را بیان کن و بگو: خداوند آن را روزی ما کرد و مگو نه،
زیرا این سخن تو دروغ است(1).
2 - غیبت کردن: ریشه غیبت عبارت است از: فرو نشاندن خشم، یاری رساندن به یک گروه، تهمت زدن، بد گمانی، حسد و تمسخر(2). غیبت کردن تلاش شخص ناتوان است(3).
از مصادیق غیبت آن است که در باره برادرت چیزی را بگویی که خداوند آن را پوشانده است. بهتان آن است که در باره برادرت چیزی بگویی که در او نباشد(4). هرگاه شخصی را غیبت کنند و تو در جمع حضور داشته باشی، از این شخص دفاع کن و آن گروه را [از غیبت کردن ]بازدار
و از میان آنان برخیز (5).
از غیبت کردن پرهیز کن که بدتر از زناست. چه، انسان مرتکب زنا میشود، سپس توبه میکند و خدا توبه او رامیپذیرد، در حالی که خداوند غیبت کننده را، مادام که غیبت شونده او را نبخشد، نمیآمرزد(6).
کفّاره غیبت آن است که از غیبت شونده، در خواست آمرزش کنی(7). کسی که آشکارا گناه کند، کسی که در داوریاش ستم کند و کسی که گفتارش بر خلاف کردارش باشد، غیبت ندارد(8). کسی که انسان مسلمانی را غیبت
کند، روزهاش باطل و وضویش شکسته میشود(1).
از امام باقر علیهالسلام نقل شده است که فرمود: وقتی که روز قیامت فرا میرسد، گروهی به خدا روی میآورند و چیزی از کارهای نیک خودشان نمییابند. از این رو، میگویند: خدای ما و سرورما، کارهای نیک مارا چه کردند؟ خدای عزّ و جلّ میفرماید: غیبت آنها را خورده است. چه، غیبت کارهای نیک رامی خورد، چنان که آتش هیزم را میخورد(2).
فرزندم، هر گاه با دلیل به لغزش و خطای مسلمانی پی بردی، او را در نهان اندرز بده و مبادا شیطان تو را فریب دهد و به غیبت او وادارت کند.
زمانی که او را اندرز میدهی، مبادا در این حالت، از آگاه شدنت به کاستی او، شادمان باشی، تا وی بادیده احترام به تو نگاه کند و تو بادیده حقارت بدو بنگری و بر اثر اندرز دادن، خودت را برتر از وی بدانی و باید هدفت رهایی او از گناه باشد(3).
3 - دشنام و نفرین: شخص مؤمن، نفرینگر نیست(4). به مردم دشنام مدهید که دشمن شما میشوند(5). دو نفر به یکدیگر دشنام نمیدهند، مگر این که شخص بالاتر در رتبه پایینتر قرار گیرد(6). به مردم دشنام مده
که زمینه دشنام دادن به پدر و مادرت را آماده میکنی(1). هر گاه نفرین از زبان نفرینگر بیرون شود، آن نفرین میان او و نفرین شونده در رفت و آمد است، پس اگر جایی پیدا کرد [همان جا قرار میگیرد] و در غیر این صورت، به صاحبش برمی گردد و او بدان سزاوارتر است. بنابراین، بپرهیزید از این که مؤمنی را نفرین کنید و این نفرین به خود شما برگردد(2).
در باره مردم، بهتر از آنچه دوست دارید که آنان در باره شما بگویند، بگویید. چه، خداوند نفرین کننده، دشنام دهنده و عیب گیرنده بر مؤمنان را دشمن و انسان بردبار و پاکدامن را دوست میدارد(3).
4 - تمسخر، ریشخند: بازگو کردن عیبها و کاستیهای اشخاص، به گونهای که موجب خنده دیگران شود. - هر چه باشد - حرام است.
کسانی که خود دارای عیوبی هستند، دوست دارند که عیبهای مردم را شایع سازند، تا از این طریق، عذری برای عیبهای خودشان پیدا کنند(4).
خندیدن نابخردان و سخن سرایی نادانان، ریشخند و تمسخر است(5). اگر برادر مسلمانت به آنچه [از عیوب]که در تو سراغ دارد به عیبجویی تو پرداخت، تو به آنچه در باره او [از عیوب] میدانی از وی عیبجویی مکن و
در این حالت، تو پاداش داری و او گناهکار است(1).
نزدیکترین شما به کفر کسی است که لغزشهای برادر مؤمنش را برای روزی که بخواهد او را رسوا کند در خود نگهدارد(2).
5 - سخنچینی: از بزرگترین مصادیق افسونگری و فریبندگی، سخنچینی است. چه، بر اثر این عمل است که دوستان از یکدیگر جدا، یگانگیها به دشمنی مبدّل، خونها ریخته، خانهها ویران و پردهها دریده میشود.
سخنچین بدترین فردی است که بر زمین گام مینهد (3). بنابر این، به تصدیق سخنچینی شتاب مکن، هر چند وی چهره خیر خواهان را به خود گرفته باشد. چه، سخن چینی نسبت به کسی که در بارهاش سخن چینی میکند ستمگر است و نسبت به کسی که سخن را به نزدش میبرد، فریبکار(4). از سخن چینی بپرهیز که موجب کاشتن کینه در دلها میشود و شخص را از خداو مردم دور میکند(5).
6 - گفتن سخنان بیهوده: بیشترین مردمان گناهکار در روز قیامت، کسانی هستند که بیشتر سخنانشان بیهوده است(6). پس بیهوده سخن مگو، زیرا تو در گفتار خود بی هدف هستی. همان گونه که از روزیات
نگهداری میکنی از زبانت نگهداری کن(1). از نشانههای مسلمان خوب آن است که سخنی بیهوده نگوید(2). به لقمان گفتند: آیا تو برده فلان خاندان نبودی؟ گفت: چرا. گفتند: چه چیزی تو را به این مقامی که میبینیم رسانیده است؟ گفت: راستگویی، ادای امانت و ترک سخنان بیهوده(3).
فرزندم، اگر رحمت پروردگارم نمیبود، پدرت سنگدل میشد. اگر
قرآن نمیبود، بصیرت نمییافتم و اگر راهنمایی حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله و اندرزهای امامان پاک علیهمالسلام نمیبود، هدایت نمیشدم. برخی از عوامل اصلی که باعث سنگدلی میشوند، اینها هستند:
1 - غفلت: از غفلت بپرهیز که سنگدلی میآورد(4).
2 - سخن گفتن در غیر یاد خدا: در غیر یاد خدا فراوان سخن نگویید.
چه، فراوان سخن گفتن در غیر یاد خدا دلها را سخت میکند و دورترین مردم از خدا کسی است که دلش سخت باشد(5).
3 - فزونی گناهان: اشکها نمیخشکد، مگر بر اثر سخت شدن دلها و
دلها سخت نمیشوند، مگر بر اثر فزونی گناهان(1).
4 - آمد و شد کردن با هرزگان و تبهکاران: چه، همنشینی با هرزگان
موجب ستمگری و سنگدلی میشود(2).
5 - گوش فرا دادن به سخن بیهوده: سه چیز است که موجب سنگدلی
میشود: گوش فرا دادن به سخن بیهوده، در پی شکار رفتن و آمد و رفت به دربار پادشاه (3).
6 - پرخوری: از پرخوری بپرهیزید که موجب سنگدلی میشود و از این طریق دل را مسموم میسازد(4). کسی که به خوردن و آشامیدن زیاد عادت کند دلش سخت میشود (5). با یاد خدا و خواندن نماز، غذایتان را هضم کنید و پس از غذا خوردن [بلا فاصله] نخوابید که این کار باعث سختی دلهایتان میشود(6).
7 - آرزوی دراز: «و چون انتظار بر آنان به درازا کشید، دلهایشان سخت گردید(7)». در دنیا آرزوی دراز نداشته باش که دلت سخت میشود(8).
8 - سخن بیمورد: هرگاه در دلت سختی و در بدنت سستی و در روزیات تنگی دیدی بدان که در نتیجه سخن بی مورد و بی ربط گفتن
است(1).
فرزندم، معالجه سنگدلی را در سه چیز دیدم: تلاوت قرآن، یاد مرگ و خوردن عدس.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است که: مردی از سنگدلی خود نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله شکایت برد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: بر تو باد خوردن عدس که دل را نازک میگرداند و به ریختن اشک شتاب میبخشد(2).
مهربانی با یتیم و دست کشیدن بر سر او نیز، دل را نرم میکند.
چنانکه در حدیث آمده است: اگر کسی از شما از سنگدلیاش نفرت داشته باشد، به یتیمی نزدیک شود و با او مهربانی کند و دست بر سر او بکشد، دلش به فرمان خداوند نرم میشود(3). همچنین هر گاه بخواهی دلت را ملایم کنی، به مسکین اطعام کن(4).
ازدواج کنید که ازدواج بیش از هر چیزی چشم را[از محرّمات ]باز میدارد و باعث پاکدامنی میشود. ازدواج سنّت پیامبرمان محمّد صلیاللهعلیهوآله است. بنابر این، هر که دوست دارد از سنّت او پیروی کند، [بداند که] از سنّتهای او ازدواج است(5).
کسی که ازدواج کند، نیمی از دینش را نگه داشته است(1). دو رکعت نمازی که مرد زندار میخواند، بهتر از مرد بی زنی است که شب نماز بخواند و روز را روزه بگیرد(2). بدترین امّت من، افرادی هستند که ازدواج نکردهاند(3).
بنابراین، اگر کسی توان ازدواج داشته باشد و مانعی هم در کار نباشد، در عین حال ازدواج نکند، از زمره گناهکاران به شمار میرود(4).
کسی که به خاطر بیم از فقر ازدواج نکند، نسبت به پروردگارش گمانبد برده است(5). روایت شده است که جوانی از میان انصار از تنگدستی به نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله شکایت کرد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: ازدواج کن. او ازدواج کرد و خداوند هم وی را توانگر ساخت(6). اگر مردی به منظور خواستگاری به نزدت آمد و تو دین و اخلاق او را پسندیدی، به او زن بده و فقر و تنگدستی وی تو را از این کار باز ندارد. خداوند میفرماید: «اگر مرد و زنی فقیرند، خداوند آنان را از فضل خویش بی نیاز خواهد کرد و خدا گشایشگر داناست(7)».
بر شما باد که از خضراء الدّمن [ = سبزی داخل مزبلهها] دوری کنید.
گفتند: ای پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله خضراءالدّمن چیست؟ فرمود: زن زیبا در خانواده بد(1).
برای نطفه هایتان [جایگاه خوبی ] برگزینید که دایی یکی از دو همخوابه است(2)
]مقصود آن است که خواهر زاده از لحاظ اخلاقی و جسمی به داییاش شباهت پیدا میکند، چنان که در ضرب المثل فارسی هم میگویی: فرزند حلال زاده به داییاش شبیه است ]
.به کسی که شراب مینوشد، زن مده. چه، اگر کسی چنین کند گویا او را [= زن را] به زنا کشانده است(3).، چنان که به شخص بد اخلاق هم نباید همسر داد(4). با زن ناپاک و آلوده ازدواج مکن(5).
کسی که فرزندش به سنّ ازدواج برسد و او [پدرش] هم از این توان که برای وی همسری برگزیند برخوردار باشد و برایش همسر نگیرد، سپس حادثهای اتّفاق بیفتد، گناهش به عهده او [پدر] خواهد بود(6). هر کس که در عنفوان جوانی ازدواج کند، شیطان فریاد برمیآورد: وای بر من، او دو سوم دین خود را از گزند من نگه داشت، پس باید در یک سوم باقیمانده از خدا پروا کند(7). ای گروه جوانان، هر کس از شما توان ازدواج دارد باید ازدواج کند و هر کس توان آن را ندارد، باید روزه بگیرد که روزه گرفتن
1) معانی الاخبار، ص 316، ح 1.
2) نوادر الراوندی، ص 12؛ التهذّیب، ج 7، ص 402، ح 1603.
3) فقه الرّضا، ص 237.
4) الفقیه، ج 3، ص 259، ح 1228.
5) الوسائل، ج 20، ص 441، ح 3. الکافی، ج 5، ص 353، ح 1.
6) کنز العمال، ج 16، ص 442، ح 45337.
7) دعائم الاسلام، ج 2، ص 190، ح 686؛ الجعفریات، ص 89؛ نوادر الراوندی، ص 12.
نیروی شهوت را درهم میکوبد.
با زنی ازدواج کن که او را میخواهی. از ابن ابی یعفور روایت شده است که گفت: به امام صادق علیهالسلام گفتم: میخواهم با زنی ازدواج کنم و پدر و مادرم میخواهند زن دیگری را به ازدواج من در بیاورند. امام علیهالسلام
فرمود: با آن زنی که میخواهی ازدواج کن و آن زنی را که پدر و مادرت میخواهند رها کن(1).
از جابر نقل شده است که گفت: مردی به نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و گفت: در خانواده ما دختر یتیمی هست که دو مرد به خواستگاری او آمدهاند: یکی برخوردار و دیگری تهیدست. این دختر مرد تهیدست را میخواهد، در حالی که ما به مرد برخوردار تمایل داریم. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: برای دو تن که یکدیگر را دوست دارند، هیچ چیز به اندازه ازدواج [و رسیدن به هم ]ارزش ندارد(2).
نباید یکی از شما دختر زیبایی را مجبور کند که به همسری مرد زشتی در آید. چه، آنچه را شما دوست دارید، آنها هم دوست دارند(3).
کسی که زنی را به خاطر ثروتش به همسری خود برگزیند، خداوند او را به همان ثروت وا میگذارد و کسی که زنی را به خاطر زیباییاش به همسری برگزیند، چیزی را در او خواهد دید که از آن نفرت دارد و کسی که وی را به خاطر دینش به همسری انتخاب کند، خداوند ثروت و زیبایی
را هم برایش گرد میآورد(1).
دختر باکره را به همسریات در نیاور، مگر این که از او رضایت بگیری و زن بیوه را به همسریات در نیاور، مگر این که با وی مشورت کنی. آنان گفتند: ای پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله دختر باکره شرم میکند. حضرت فرمود: سکوت او، رضایت اوست(2).
هر گاه قمر در عقرب باشد از ازدواج پرهیز کن، زیرا امام صادق علیهالسلام فرمود: کسی که در هنگام وجود قمر در عقرب ازدواج کند، هیچگاه خیری نمیبیند(3).
امّا پدرت، ای فرزندم، زمانی ازدواج کرد که زندانها او را ادب کرده بود و این، پیامد کارهای زشتم بود. همچنین، ازدواج من با اختیار خودم و تمایلآنان نبود، بلکه من مجبور شدم به ازدواجی تن در دهم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از آن نهی کرده است و آن این که مردی به مردی دیگر بگوید: خواهرت را به همسری من درآور، تا خواهرم را به همسریات در آورم(4). بنابراین، میان ما غیر از اینگونه مبادله زناشویی، مهریهای قرار داده نشده است.
این ازدواج زمانی صورت گرفت که سی سال از عمرم سپری شده بود. هنگامی که ازدواج کردم، احساس مسؤولیّت و آرامش کردم و دانستم که روزیام افزایش یافته است. وای بر آنچه از عمرم از دست رفته است و ای کاش من در آغاز جوانی ام ازدواج میکردم. اکنون نیروی جسمانیام
کاهش یافته است. چه، من آن را در هوسرانیهای حرام تباه کردم.
حکایت نخست: چه نیکو گور کنی که گناهان را میکند! جوانی از انصار نزد عبداللّه بن عباس آمد. عبداللّه وی را احترام کرد و به نزدیک خود نشانید. به او گفتند: تو این جوان را احترام میکنی و او را نزدیک خود مینشانی، در حالی که وی جوان بدرفتاری است که به گورستان میرود و شبانه گورها را میکند. عبداللّه گفت: هر گاه وی چنین کرد، به من اطّلاع دهید. آن جوان در یکی از شبها بیرون آمد و در لابلای گورها راه میرفت. این جریان را به عبداللّه بن عبّاس خبر دادند. او بیرون آمد تا کار او را ببیند. وی در کنارهای ایستاد و به آن جوان مینگریست، به گونهای که جوان او را نبیند. [ابن عبّاس دید که ] آن جوان وارد گوری شد که آن را کنده بود. سپس در گور خوابید و با صدای بلند فریاد زد: وای بر من، هر گاه که به تنهایی وارد گورم شوم و زمین از زیر پایم به سخن در آید و بگوید: ای کاش نمیآمدی. چه، وقتی تو بر روی من بودی از تو نفرت داشتم، تا چه رسد که اینک به اندرونم آمدی؟ وای بر من، آن گاه که به پیامبران بنگرم که همه ایستادهاند و به فرشتگان نگاه کنم که همه صف کشیدهاند، و در فردای قیامت، چه کسی مرا از چنگ عدالت تو میرهاند؟ چه کسی مرا از دست کسانی که از من ستم دیدهاند نجاتم میبخشد؟ و چه کسی از عذاب آتش پناهم میدهد؟ من با کسی مخالفت کردم که سزاوار مخالفت نیست. بارها با پرودگارم پیمان بستم، ولی او راستی
و وفا از من ندید. او این سخن را میگفت و اشک میریخت. وقتی آن جوان از گور بیرون آمد، ابن عباس او را در برگرفت و دست به گردنش انداخت. سپس به او گفت: چه نیکو گورکنی که گناهان و خطاها را میکند(1)!
حکایت دوم: جوان و راهب: از امام علی بن الحسین علیهالسلام نقل شده است که فرمود: مردی با خانوادهاش به کشتی سوار شد کشتی شکست و هیچ کدام از آنان نجات پیدا نکرد، مگر همسر آن مرد که بر یکی از تختههای کشتی سوار شد و رهایی یافت وبه یکی از جزایر دریا پناه برد. در این جزیره جوانی بود که راهزنی میکرد و تمامی حرمتهای الهی را شکسته بود. او ناگهان دید که زنی بالای سرش ایستاده است! سرش را بلند کرد و به آن زن گفت: تو انسانی و یا جنّ؟ او گفت: انسان. جوان با او سخنی نگفت، مگر این که همانند مردی از خویشاوندانش در کنار وی نشست. زمانی که این جوان آهنگ آن زن کرد، وی نگران شد. جوان به او گفت: چرا نگران هستی؟ او گفت: از او میترسم - و با دستش به سمت آسمان اشاره کرد - جوان گفت: تو این قدر از او میترسی، در حالی که گناهی نکردهای و من تو را وادار کردم. بنابر این، به خدا سوگند که من از تو سزاوار ترم که از او بترسم و برخاست و چیزی نگفت و به نزد خانوادهاش بازگشت در حالی که هدفی جز تو به و برگشتن از کردههای گذشته نداشت. در میانه راه راهبی به او برخورد. گرمای خورشید سخت بر آن دو میتابید. راهب به جوان گفت: دعا کن که خداوند به وسیله پاره
1) البحار، ج 6 ص 131، ح 24 ؛ امالی صدوق، ص 271، ح 11.
ابری، بر سرما سایه افکند که گرمای خورشید بر ما شدّت یافته است. جوان گفت: من از خودم کار نیکی در نزد پرودگارم سراغ ندارم، تا این جرأت را به خودم بدهم که از او چیزی مسألت کنم. راهب گفت: پس من دعا میکنم و تو آمین بگو. جوان گفت: بسیار خوب. راهب دعا میکرد و جوان آمین میگفت. چیزی نگذشت که قطعه ابری پیدا شد و برفراز سر آنها سایه افکند. آن دو مقداری از روز را زیر سایه آن ابر راه رفتند، تا این که بر سر دو راهی رسیدند. جوان از یک راه رفت و راهب از راهی دیگر. امّا ابر به همراه جوان رفت. راهب گفت: ای جوان تو از من بهتری و خداوند دعای مرا به خاطر تو اجابت کرده است، نه به خاطر خودم. پس به من خبر ده که داستان تو چیست؟ جوان داستان آن زن را به او خبر داد. راهب گفت: چون بیم خدا در دلت وارد شده، گناهان گذشتهات آمرزیده شده است و اینک بنگر که در آینده چه میکنی(1).
حکایت سوم: سلمان و جوان: گذر سلمان به آهنگران کوفه افتاد. دید جوانی بیهوش شده است و مردم پیرامون وی گرد آمدهاند. آنان به سلمان گفتند: ای ابا عبداللّه، این جوان گرفتار بیماری صرع شده است، لطفاً در گوش او چیزی بخوان [تا بهبود یابد]. سلمان به او نزدیک شد و زمانی که جوان او را دید، حالش بهبود یافت و گفت: من مبتلا به آنچه این گروه به من نسبت میدهند نیستم، لیکن گذرم به این آهنگران افتاد، در حالی که آنان پتکهای آهنین را میکوبیدند، من به یاد این سخن خدا افتادم:
1) البحار، ج 14، ص 507، ح 32؛ الکافی، ج 2، ص 69، ح 8.
«گرزهای آهنین بر سر آنها مهیّا باشد(1)». بر اثر بیم از مجازات خدا هوش از سرم رفت. بنابر این، سلمان آن جوان را به عنوان برادر برگزید و شیرینی محبت او در راه خدا در قلبش وارد شد(2).
حکایت چهارم: جوانی که خداوند دل او را نورانی کرد: پیامبر صلیاللهعلیهوآله
مشاهده فرمود که جوانی در مسجد سرش را تکان میدهد و پایین میآورد. رنگش زرد، بدنش لاغر و چشمانش در کاسه سرش فرو رفته است. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: چگونه صبح کردی؟: گفت ای پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در حالی صبح کردم که به یقین رسیدم. پیامبر از سخن او در شگفت آمد و به او گفت: هر یقینی حقیقتی دارد و حقیقت یقین تو چیست؟ او گفت: ای پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله یقین من همان چیزی میباشد که اندوهگینم ساخته، در شب بیدارم نگه داشته و در سختی گرمای روز تشنهام کرده است و بدین سبب، از دنیا و آنچه در آن است خسته و بیزار شدهام، تا آن جا که گویی عرش پروردگارم را میبینم که برای حسابرسی نصب شده است و مردم نیز به همین منظور گرد آمدهاند و من هم در میان آنان قرار دارم و گویی بهشتیان را میبینم که در بهشت در آسایش و راحتی هستند و بر تختها تکیه زدهاند و گویی دوزخیان را میبینم که در دوزخ عذاب میکشند و فریاد ناله ایشان بلند است و گویی هم اکنون صدای بر افروخته شدن آتش را میشنوم که در گوشهایم طنین انداز است.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: این جوان بندهای است که خداوند دل او را به وسیله
ایمان نورانی کرده است. سپس به او فرمود: بر یقینی که داری ثابت قدم باش. جوان گفت: از خدا بخواه که شهادت در کنار تو را روزیام کند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله دعا کرد و دیری نگذشت که آن جوان در یکی از غزوات پیامبر صلیاللهعلیهوآله شرکت کرد و به شهادت رسید(1).
فرزندم، اکنون رهنمودها و اندرزهایی را در برابرت قرار میدهم که اگر من در مرحله جوانیام از آنها آگاهی میداشتم، به دام شیطان نمیافتادم.
این اندرزهاباقیمانده همان اندرزهایی است که پیشتر برایت ارائه دادم و اگر تو آنها را بپذیری، رهایی یافتی و اگر آنها را رها کنی، مخالفتم کردی؛ لیکن من وظیفهای را که در باره راهنمایی و تربیت تو، بر طبق فرمانی که خداوند به وسیله پیامبر رحمت و خاندان پاک او به ما داده است، داشتم، انجام دادم. بنابر این، با پیروی از این اندرزها تلاشم را بر باد مده و امیدم را در باره خودت ناامید مکن.
بر تو باد یاد خدا که ذکر او شفاست و از یاد مردم بپرهیز که بیماری است(2).
خدا را با دل و زبان و دستت یاری کن. چه خداوند کسی را که
یاریاش کند، یاری میکند(1). در تمامی امور به خدا پناه ببر و خالصانه از پروردگارت مسألت کن. چه، بخشش و محرومیّت در دست اوست(2). به هنگام آسایش، خدا را بشناس که او در سختی تو را بشناسد. هرگاه چیزی بخواهی از خدا مسألت کن و هر گاه بخواهی یاری بطلبی، از خدا یاری بطلب(3). نیازهایت را از خدا بخواه. چه، اگر او آنها را بر آورده نکند، برآورده نمیشود(4). بر تو بادکه در راه خدا جهاد کنی، زیرا جهاد، دری از درهای بهشت است که خداوند غم و اندوه را به وسیله آن میزداید(5). به سوی خدا باز گرد و توبه کن و در محدوده محبّت او درآی که او توبه کنندگان را دوست دارد(6). در توبه تأخیر روامدار که مرگ ناگهان فرا میرسد (7)و توبه، به جوان خوشامد میگوید(8).
بر توست که از آثار و سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و از آثار و سنّت امامان اهل بیت او علیهمالسلام پیروی کنی، زیرا هر کس که چنین کند، هدایت یافته است و هر کس آن را رها سازد و از آن روی برتابد، گمراه شده است. چه، آنان همان پیشوایانی هستند که خداوند به اطاعت و دوستی آنان فرمان داده است(9).
1) شرح غرر الحکم، ج 2، ص 203.
2) کشف المحجّه، ص 222.
3) عدّة الدّاعی، ص 121. امالی الطوسی ج 2، ص 149.
4) المستدرک، ج 5 ص 172، ح 2؛ البحار، ج 93، ص 295، ح 23؛ مکارم الاخلاق، ص 270.
5) کنز العمال ، ج 4، ص 300، ح 10591.
6) تحف العقول، ص 81.
7) تنبیه الخواطر، ج 2، ص 231
8) ربیع الابرار، ج 2، ص 448.
9) الکافی، ج 8، ص 8.
و اطاعت آنان حقّ خدا بر توست و نیز آنان در پیشگاه حق شفاعتگران تو در روز قیامت هستند(1).
پیش از آن که به حساب تو رسیدگی شود به حساب خود برس، زیرا این کار موجب آسان شدن حسابرسی تو در قیامت میشود. خودت را مورد سنجش قرار بده، پیش از آن که تو را بسنجند(2). خود را معیار سنجش میان خود و دیگران قرار بده و برای دیگران دوست بدار، آنچه برای خود دوست میداری و زشت بدار آنچه برای خود زشت میداری و ستم مکن چنان که میخواهی بر تو ستم نکنند و نیکی کن، چنان که میخواهی با تو نیکی کنند و آنچه برای خودت میپسندی برای مردم هم بپسند(3). به پایینتر از خود بنگر نه به آن که از تو بالاتر است. چه، این امر موجب میشود که نعمتهای خدا را که به تو عطا فرموده کوچک نشماری(4). قناعت پیشه کن، زیرا قناعت گنجی است که تمام نمیشود(5).
با خویشاوندت پیوند برقرار کن، هر چند با [سلام کردن و] دادن آب باشد. بهترین پیوند با خویشاوند آن است که از آزارش خودداری کنی(6).
با خویشاوندانت پیوند بر قرار کن، هر چند آنان با تو قطع پیوند کرده
باشند(1). بدان که اگر خویشاوند، نیازمند باشد، صدقهای به دیگران تعلق نمیگیرد(2).
نمازت را سبک مشمار، زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله به هنگام وفاتش فرمود: کسی که نمازش را سبک بشمارد از [امّت] من نیست(3). دزدترین مردم کسی است که از نمازش بدزدد(4). فراوان سجده کن. چه، هر سجدهای که برای خدا میکنی، خدا به وسیله آن، یک درجه مقامت را بالا میبرد و یک گناه تو را محو میکند(5). بر تو باد به نماز شب که درد را از بدنت دور، چهرهات را سفید، تنت را خوشبو، عمرت را دراز و روزیات را فراوان میکند(6). و نماز شب روزیِ روز را تضمین میکند(7). هر گاه ماه رمضان فرا رسد، [با عبادت خدا] خود را به زحمت بینداز، زیرا در این ماه روزیها توزیع میشود و در این ماه، شبی قرار دارد که از هزار ماه بهتر است (8). برتو باد که در این ماه، فراوان از خدا آمرزش بخواهی و دعا کنی چه، دعا بلا را از تو دفع میکند و در خواست آمرزش، گناهانت را از بین میبرد(9).
1) معانی الاخبار، ص 335.
2) الفقیه، ج 4، ص 273.
3) الکافی، ج 3، ص 269، ح 7.
4) عدة الداعی، ص 34.
5) کنز العمال، ج 7، ص 77، ح 21329.
6) ر ک. ثواب الاعمال، ص 63، ح 2. علل الشرائع ، ص 362، ح 1؛ دعوات الراوندی، ص 272، ح 778؛ روضة الواعظین، ص320.
7) المحاسن، ص 53، ضمن ح 79.
8) ر ک: فضائل الاشهر الثلاث، ج 103، ح 90.
9) روضة الواعظین، ص 340.
از گناهان بترس، زیرا انسان گناه میکند و روزیاش در بند میشود(1).
هر گاه گناهی مرتکب شدی، کار نیک انجام بده. چه، کار نیک ده برابر پاداش دارد(2). به کوچکی گناه نگاه مکن، لیکن به کسی که او را معصیت میکنی نگاه کن(3). هر گاه گناه تازهای انجام دادی، توبه از این گناه را هم تجدید کن(4). از رحمت خدا ناامید مباش. چه، انسان مؤمن گناه میکند و پس از بیست سال آن را به خاطر میآورد و از خدا طلب آمرزش میکند و او هم وی را میآمرزد. او این گناه رابدین سبب به یاد میآورد که خداوند او را مورد آمرزش قرار دهد. انسان کافر گناه میکند و در همان ساعت آن را فراموش میکند(5). مبادا آشکارا، در برابر آدمیان تسلیم و فروتن باشی و در نهان، بر نافرمانیها و گناهان الهی پای فشاری(6). هیچ گناهکاری را ناامید مکن، زیرا چه بسا گناهکاری که سرانجام خوبی دارد و چه بسا نیکو کاری که در پایان عمرش تبهکار میشود و به جهنم میرود و از آن به خدا پناه میبریم(7). خوشا به حال کسی که در روز قیامت، در پرونده عملش، زیر هر گناهی این جمله را ببیند: استغفراللّه(8)، «یعنی از خدا آمرزش میخواهم».
فرزندم، تو را به داشتن این خصایل سفارش میکنم: پروا از خدا،
راستگویی، وفای به عهد، ادای امانت، ترک خیانت، به آرامی سخن گفتن، سلام کردن، نگهداری از همسایه، مهربانی با یتیم، نیکو کاری، فرونشاندن خشم و دوستی آخرت(1). بر تو باد به داشتن اخلاق نیکو، زیرا موجب جلب محبت دیگران میشود(2). هر کس از تو در خواست نیکی میکند، نیکی کن. چه، اگر وی سزاوار آن نباشد، تو سزاوار آن هستی(3).
کار نیک و شایسته جز به داشتن سه خصلت صورت نمیگیرد: شتاب در انجام آن ؛ کوچک شمردن آن و پنهان نگه داشتن آن. زیرا هر گاه در انجام کار نیک شتاب کنی، آن را گوارا میسازی و هر گاه آن را کوچک بشماری، بزرگ جلوه مینماید و هر گاه پنهان بداری، آن را کامل ساختهای(4). کسی که تو را گرامی بدارد، گرامیاش بدار، هر چند وی بردهای حبشی باشد و هر کس تحقیرت کند، تحقیرش کن، هر چند آزاده قرشی باشد(5). از کسی که میل ندارد عذری را از تو بپذیرد و حقی برایت قایل نیست، عذر خواهی مکن(6).
از خودپسندی، بداخلاقی و کم صبری دوری کن، زیرا با این خصلتها دوستی برایت نمیماند(7). هر گاه افراد فروتن را میبینی برایشان فروتنی
کن و هر گاه متکبّران را میبینی، تو هم بر آنان تکبّر ورز، زیرا این کار موجب خواری و تحقیر آنان میشود(1). از تعصّب و مباهات پرهیز کن و اگر بدان مجبور شدی، باید تعصّبت برای خصلتهای عالی و کارهای پسندیده و امور نیک باشد(2).
اگر در انجام [وظایف و] کارهایت کوتاهی وجود دارد، پس [لااقل ]
زبانت را نیز از تعرّض به برادرانت و حاملان قرآن کوتاه کن. گناهانت باید بر عهده خودت باشد و آنها را به گردن برادرانت مینداز. با نکوهش برادرانت، خودت را تزکیه مکن و باپایین آوردن مقام آنها، منزلت خود را بالا مبر(3). با تمام وجودت نسبت به دوستت ابراز محبّت کن، امّا کاملاً به او اعتماد مکن. تا آن جا که به تو مربوط میشود با وی به برابری رفتار کن، لیکن تمامی رازهایت را با وی در میان مگذار(4).
اگر خواستی با برادرت قطع رابطه کنی، راه آشتی را باز بگذار، زیرا شاید او روزی برگردد(5).
اگر وی بیمار شد، از او عیادت کن. چه، کسی که بیماری را عیادت
کند، پیوسته در رحمت خدا در میآید، تا این که بنشیند و زمانی که نشست رحمت خدا سراسر وجودش را فرا میگیرد(6).
از ستیزه جویی دوری کن. چه، با این کار نابخردان را نسبت به خود دلیر میکنی و دوستی را از بین میبری.
از آنچه خدا برایت روزی کرده است، بخشش کن. چه انسان بخشنده چونان جهادگر در راه خداست(1). از بخشش اندک شرم مکن، زیرا محروم کردن از آن کمتر است(2). صدقه بده که صدقه دادن دارایی را افزایش میدهد(3)و بلا از مرز صدقه عبور نمیکند(4). تقاضای سائل را رد نکن و اگر مسکینان دروغ نمیگفتند، هر کس آنها را رد میکرد، رستگار نمیشد(5). به هر کس که مهربانی از او در دلت افتاد، بخشش کن(6).
خود کامه مباش که هر کس خود کامه باشد، هلاک میشود(7). آرای اشخاص را روی هم بریز و سپس آن را که به صواب نزدیکتر و از گمان بد دورتر است برگزین(8). خداوند میفرماید: «پس بشارت ده به آن بندگان من که به سخن گوش فرا میدهند و بهترین آن را پیروی میکنند(9)». با کسانی که از خدا میترسند، مشورت کن. با دشمنانت مشورت کن، تا از نظر گاه
آنان به مقدار دشمنی و اهدافشان پی ببری(1).
هر گاه انجام دادن کاری را عزم کردی، در باره سرانجامش بیندیش:
اگر نیکی و هدایت باشد، از آن پیروی کن و اگر بدی و گمراهی باشد، رهایش کن(2).
به خشنودی و ستایش و نکوهش مردم، دل مبند. چه، انسان هر چند با تمامی توان در به دست آوردن آن بکوشد، نمیتواند آن را به دست آورد(3).
با مردم درگیری مکن که دشمنت میشوند و حقیر هم مباش که زبونت میسازند. نه آن قدر شیرین باش که تو را بخورند و نه آن قدر تلخ باش که دورت بیندازند(4). بهترین چیزها حدّ میانه آن است(5).
فراموش مکن که به وسیله سلامت، نیرومندی، فراغت، جوانی، فعالیت و ثروت خود، در جستجوی آخرت باشی(6). دنیایت را به آخرتت بفروش که در هر دو سود میبری و آخرتت را به دنیایت مفروش که در هر دو زیان میبینی (7). از کسانی مباش که بر مردم سخت میگیرند و بر خویشتن آسان (8). جایگاه خوب تو را فریب ندهد، زیرا جایگاه بهتر از
بهشت نیست، لیکن آدم از این جایگاهی دید آنچه را که دید. فراوانی عبادت فریبت ندهد. چه، ابلیس پس از مدّتها عبادت، دید آنچه را که دید(1). در هر چیزی باید برایت نیتی باشد، حتی در خوردن و خوابیدن(2).
سپاسگزاری [نعمت] را غینمت بشمار، زیرا کمترین سود آن، افزایش یافتن نعمت است(3).
وَ لا تَزِجْ فِعْلَ الصّالحاتِ اِلی غَدٍ
لَعَلَّ غَداً یَأْتِی وَاَنْتَ فَقِیْدٌ(4)
«کارهای شایسته [امروز] را به فردا موکول مکن شاید فردا بیاید و تو نباشی».
فرزندم، هر گاه خداوند نعمتی را به تو ارزانی داشت، بگو: الحمدللّه. هر گاه کاری تو را غمگین کرد، بگو: لاحول و لا قوّة الاّ باللّه و هر گاه روزیات به تو نرسید، بگو: استغفراللّه(5).از کسانی مباش که بدون کار به آخرت امید میبندند و به خاطر امید دراز توبه را به تأخیر میاندازند، درباره دنیا سخن زاهدان را میگویند. در حالی که همچون دلبستگان به دنیا عمل میکنند؛ اگر از دنیا به آنان بدهند، سیر نمیشوند و اگر از آن به ایشان ندهند، قناعت نمیکنند. آنان صالحان را دوست دارند امّا کار آنان را انجام نمیدهند. نابخردان را دشمن میدارند، در حالی که خود، از زمره آنان هستند؛ مادام که در عافیت باشند، حالت خودپسندی دارند و هر گاه
گرفتاری پیدا کنند، ناامید میشوند(1).
فرزندم، از زنا کردن دوری کن. چه، ارزش انسان را از بین میبرد، روزی حلال را قطع میکند و با شتاب انسان را در آتش میافکند(2).
فرزندم، برای دست یافتن به خواستههایت آنها را پنهان کن، زیرا هر صاحب نعمتی مورد حسد قرار میگیرد و آشکار ساختن هر چیز پیش از آن که استوار شود، موجب تباهی آن میگردد(3). رازت را تنها نزد خودت نگه دار و آن را نزد خردمند به ودیعت مگذار که میلغزد و نزد نابخرد به ودیعت مگذار که خیانت میکند(4). مبادا تمامی وضعیّت خود را به مردم خبر دهی که این موجب خواری تو در نزد آنان میشود(5).
ای فرزندم، نیکوکارو بدکار نباید در نظرت یکسان باشند. چه، این کار موجب میشود که نیکوکار به نیکی رغبت نکند و بدکار، بدیاش را پی بگیرد(6). «اِمَّعَة»(7)، مباش، یعنی بگویی: من با مردم و همرنگ آنان هستم. پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: ای مردم، دو راه وجود دارد: راه نیکی و راه بدی. مبادا راه بدی در نظر شما محبوبتر از راه نیکی باشد. از ستم کردن بر
کسی که جز خدا یاوری ندارد، بپرهیز(1).
فرزندم، مهمانت را گرامی دار، هر چند وی حقیر باشد و به احترام پدر و آموزگارت از جایت برخیز، هر چند فرمانروا باشی(2).
امر به معرف و نهی از منکر را رها مکن، زیرا خداوند بدکارانتان را بر شما مسلّط میکند و آنگاه که دعا میکنید، دعایتان به اجابت نمیرسد(3).
امر به معروف و نهی از منکر نه اجلی را نزدیک میکند و نه از روزی میکاهد و بهتر از آن، سخن از عدالت است در نزد پیشوای ستمگر(4).
یاد آوری کنید، گرد هم آیید و از احادیث [امامان معصوم علیهماالسلام ]سخن بگویید. چه، حدیث باعث روشنی دلهاست، چرا که دلها زنگار میگیرد، چنان که شمشیر زنگار میگیرد و حدیث آن را جلا میدهد(5). پس خدای رحمت کند کسی را که شیوه پیشوایان ما را زنده کند(6). فرزندم، آنچه رانمیدانی مگو، زیرا در این صورت، آنچه با آگاهی میگویی نیز مورد تردید قرار میگیرد(7). فرصتهای خوب را غنیمت بشمار که همچون ابر میگذرد(8). هر گاه کسی را دیدی که در کارهای دنیا با تو رقابت میکند با
وی در کارهای آخرت به رقابت برخیز(1). مگو: بارخدایا، مرا از تمامی آفریدگانت بی نیاز کن، لیکن بگو، بار خدایا، مرا از آفریدگان بَدَت بی نیاز گردان. چه مؤمن از برادرش بینیاز نیست(2).
فرزندم، هر گاه باگروهی مسافرت کردی، هم در کار خودت و هم در کارهای ایشان، با آنان بسیار مشورت کن و به چهره آنها لبخند بزن. در توشهات بخشنده باش. هر گاه آنان تو را فراخوانند، اجابت کن و هر گاه از تو یاری بخواهند، کمکشان کن. در سه خصلت بر آنان چیره شو: درازی سکوت، بسیاری نماز و بخشندگی. هر گاه همراهانت را دیدی راه میروند، با ایشان راه برو، هر گاه دیدی آنان کار میکنند، با ایشان کار کن، هرگاه صدقه و وامی بدهند، تو هم به همراه آنان بپرداز و هر گاه کاری به تو پیشنهاد و از تو تقاضا کنند، بگو: بله و مگو: نه(3). در سفرت با کسی که از تو غنیتر است همراه مشو. چه، اگر پا به پای او خرج کنی، زیان میبینی و اگر او بیشتر از تو خرج کند، موجب حقارت و خواری تو میشود(4).
فرزندم، تنها وقتی بر سفره غذا بنشین که گرسنه باشی و تنها وقتی از سفره غذا برخیز که بدان میل داشته باشی. غذا را خوب بجو. هر گاه قصد خوابیدن کردی، پیش از آن قضای حاجت کن و اگر این سفارشها رابه کارببندی، نیازی به پزشک پیدا نخواهی کرد. در قرآن آیهای وجود دارد که تمامی پزشکی در آن گرد آمده است: «بخورید و بیاشامید و زیاده روی
نکنید»(1).
از بیکاری پرهیز کن، زیرا خداوند جوان بیکار را دوست ندارد. چه، وقتی جوان کار نیکی نداشته باشد که اندیشهاش را در مسیر دین به کار اندازد، ظاهراً بیکار است و درونش جایگاه شیاطین میشود، زیرا برای آخرتش کاری انجام نمیدهد(2). کسی که به شهوتها پشت پا زند، آزاد است و کسی که حسد را رها کند، مردم او را دوست میدارند(3). از بسیار خندیدن پرهیز کن که خنده بسیار موجب حقارت انسان در قیامت میشود(4). از خوابیدن در آغاز روز دوری کن، زیرا موجب کند ذهنی میشود. خواب قیلوله نعمت است، خواب پس از عصر باعث کودنی میشود و خواب میان مغرب و عشا سبب محرومیّت از روزی میگردد(5).
سر انجام، تو در فرمانبرداری از پدر، هرگز به پایهای که اسماعیل در فرمانبرداری از پدرش رسید، نمیرسی. آن گاه که «گفت: ای پسرک من، من در خواب چنین میبینم که تو را سر میبرم. پس ببین چه به نظرت میآید؟ گفت: ای پدر، آنچه را مأموری، انجام بده. ان شاء اللّه مرا از شکیبایان خواهی یافت»(6).
همچنین حالتِ سرپیچی از فرمان پدر را هم در تو نمیبینم، یعنی
حالتی که فرزند نوح دچارش بود: «و نوح پسرش راکه در کناری بود، بانگ در داد: ای پسرک من، با ما سوار شو و با کافران مباش. گفت: بزودی به کوهی پناه میجویم که مرا از آب در امان نگاه میدارد. گفت: امروز در برابر فرمان خدا هیچ نگاهدارندهای نیست، مگر کسی که خدا بر او رحم کند و موج میان آن دو حایل شد و [پسر] از غرق شدگان گردید(1).
ای فرزندم، خواستههای تو از من نیز بسان فرمان مهتران نبوده است تا خواسته باشم همچون امیر مؤمنان دعا کنم و بگویم که: «بار خدایا به تو پناه میبرم از فرزندی که بر من مهتر باشد»(2). من تو را در زندگیام، فرزندی نیکو و مورد پسند خود یافتم و امیدوارم که تا پایان عمر، در پیشگاه خدا پسندیده باشی و سخنی نمیتوانم بگویم، مگر آنچه را که آن شاعر گفته است:
زالَ الشَّبابُ فَلَمْ اَحْفِلْ بِه بالاً
وَ اَقْبَلَ الشَّیْبُ بِالاِسلامِ اِقْبالاً
«جوانی رفت و من دلی بدان شاد نکردم و چه خوب، پیری به همراه اسلام روی آورد».
آَلْحَمْدُلِلّهِ اِذْ لَمْ یَأْتِنِیْ اَجَلِیْ
حَتّی لَبِسْتُ مِنَ الْاِسْلِامِ سِرْبالاً(3)
«ستایش خدا را که پیش از آمدن اجلم، لباس اسلام را بر تن کردم»
و آخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمین.
1 - قرآن کریم.
2- طبرسی، ابو منصور احمدبن علی بن ابیطالب، الاحتجاج، منشورات مرتضی.
3 - شیخ مفید، الاختصاص، انتشارات جامعه مدرّسین، قم.
4 - شیخ طوسی، اختیار معرفة الرّجال، معروف به رجال کشی، انتشارات دانشکده الهیات و معارف اسلامی، مشهد.
5 - دیلمی، ارشاد القلوب، انتشارات رضی، قم.
6 - شهید ثانی، اسرار الصلاة.
7 - الاصول الستة عشر، انتشارات شبستری، قم.
8 - دیلمی، اعلام الدین، انتشارات مؤسسه آل البیت، قم.
9 - طبرسی، ابو علی فضل بن حسن اعلام الوری، دار المعرفة، بیروت.
10 - شیخ صدوق، الامالی، منشورات اعلمی، بیروت.
11 - شیخ طوسی، الامالی،انتشارات المکتبة الاهلیة، بغداد.
12 - شیخ مفید، الامالی، انتشارات جامعه مدرسین، قم.
13 - علامه مجلسی، البحار الانوار، مؤسسه وفا، بیروت.
14 - طبرسی، ابوجعفر بشارة المصطفی، انتشارات المکتبة الحیدریة، نجف اشرف.
15 - تاریخ الیعقوبی، دار صادر، بیروت.
16 - حرّانی، ابن شعبه، تحف العقول، انتشارات المکتبة الحیدریة، نجف اشرف و مؤسسه انتشارات اسلامی، قم.
17 - تفسیر عیاشی، المکتبة العلمیة الاسلامیة، تهران.
18 - تفسیر قمی، انتشارات مکتبة الهدی.
19 - ورّام بن ابی فراس، تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام ، دار صعب و دار التعارف.
20 - شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، دارالکتب الاسلامیه، تهران .
21 - صدوق، ثواب الاعمال، مکتبة الصدوق، تهران.
22 - قمی، ابو جعفر بن احمد بن علی، جامع الاحادیث، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد.
23 - شعیری، جامع الاخبار، چاپ سنگی.
24 - ابو علی محمد، اشعث کوفی، مکتبة نینوی الحدیثة، تهران.
25 - الحکم من کلام الامام امیر المؤمنین علی علیهالسلام، بنیاد پژوهشهای
اسلامی، مشهد.
26 - ابو نعیم اصفهانی، حلیة الاولیاء، دارالکتب العلمیة، بیروت.
27 - صدوق الخصال، انتشارات جامعه مدرسین، قم.
28 - شهید اول، الدرة الباهرة، انتشارات آستان قدس، مشهد.
29 - ابو حنیفه، نعمان، دعائم الاسلام، دار المعارف، بیروت.
30 - راوندی، الدّعوات، مدرسه امام مهدی، قم.
31 - زمخشری، ربیع الابرار، انتشارات شریف رضی.
32 - شهید فتال، روضة الواعظین، انتشارات رضی، قم.
33 - قمی، شیخ عباس، سفینة البحار، انتشارات سنایی.
34 - بیهقی، سنن الکبری، دار المعرفة، بیروت.
35 - آمدی، شرح غررالحکم، انتشارات دانشگاه تهران.
36 - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، انتشارات مرعشی، قم .
37 - امام زین العابدین علیهالسلام، صحیفه سجادیه، انتشارات دارالاضواء، بیروت.
38 - ابن جوزی، صفة الصفوة، دار المعرفة، بیروت.
39 - طب النبی، انتشارات المکتبة الحیدریة، نجف اشرف.
40 - حلّی، احمد بن فهد، مکتبة وجدانی، و دار الکتاب الاسلامی قم.
41 - صدوق، عیون اخبار الرضا، تصحیح لاجوردی.
42 - صدوق، علل الشرائع، انتشارات مکتبة الدواری، قم.
43 - مثقفی، الغارات، انتشارات انجمن آثار ملی، تهران.
44 - قمی، ابو جعفر بن احمد بن علی، الغایات، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد.
45 - ابن ابی جمهور، غوالی اللئالی، چاپ اول، قم.
46 - غیبة الطوسی، انتشارات مکتبه جدید نینوا، تهران.
47 - ابن طاووس، فتح الابواب، مؤسسه آل البیت، قم.
48 - صدوق، فضائل الاشهر الثلاث، انتشارات نجف اشرف.
49 - فقه الرضا، تحقیق مؤسسه آل البیت، قم.
50 - ابن طاووس، فلاح السائل، دفتر تبلیغات اسلامی، قم.
51 - حمیری، قرب الاسناد، مکتبه نینوا، تهران و انتشارات مؤسسه آل البیت، قم.
52 - قطب راوندی، قصص الانبیاء، بنیاد پژوهشهای اسلامی، مشهد.
53 - شیخ کلینی رازی، الکافی، دار الکتاب الاسلامیة، تهران.
54 - اربلی، ابوالفتح، کشف الغمة، انتشارات ادبیات حوزه و کتاب فروشی اسلامیه.
55 - ابن طاووس، کشف المحجّة، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی.
56 - متقی هندی، کنز العمال، مؤسسه الرّسالة، بیروت.
57 - قمی، شیخ عباس، الکنی و الالقاب، انتشارات المطبعة الحیدریه نجف اشرف.
58 - ابن منظور، لسان العرب، انتشارات ادبیات حوزه، قم.
59 - طریحی، مجمع البحرین، المکتبة الرضویة، تهران.
60 - شریف رضی، المجازات النبویة، چاپ 1408.
61 - برقی، المحاسن، دار الکتب الاسلامیة، قم.
62 - کاشانی، المحجّة البیضاء، دفتر انتشارات اسلامی، قم.
63 - میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، مؤسسه آل البیت، قم.
64 - ابستیهیی، ابوالفتح، مستطرف، دار الفکر، بیروت.
65 - حلّی، ابن ادریس مستطرفات السرائر، مدرسه امام المهدی، قم.
66 - احمد حنبل، مسند، دار صادر، بیروت.
67 - طبرسی، ابوالفضل علی، مشکاة الانوار، انتشارات مکتبه حیدریه، نجف اشرف.
68 - امام جعفر صادق علیهالسلام مصباح الشریعه، چاپ سنگی.
69 - صدوق، مصادقة الاخوان، انتشارات مکتبة الامام صاحب الزمان، کاظمین.
70 - صدوق، معانی الاخبار، انتشارات جامعه مدرسین، قم.
71 - المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغة، مؤسسه نشر اسلامی، وابسته به جامعه مدرسین، قم.
72 - صدوق، المقنع، دار المحجة البیضاء و دار الرّسول الاکرم.
73 - طبرسی، ابو نصر حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، انتشارات اعلمی، بیروت.
74 - صدوق، من لایحضره الفقیه، انتشارات امام مهدی علیهالسلام قم.
75 - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، مؤسسه انتشارات علامه، قم.
76 - صدوق، المواعظ، انتشارات هجرت، قم.
77 - ری شهری محمدی، میزان الحکمة، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی.
78 - طباطبایی، المیزان، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان.
79 - طبرسی، نثر اللّئالی، چاپ سنگی.
80 - ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، مطبوعاتی اسماعلیان.
81 - صبحی صالح، نهج البلاغة، دار الکتاب اللبنانی.
82 - راوندی، نوادر، انتشارات المطبعة الحیدریة، نجف شرف.
83 - عاملی، شیخ حرّ، وسائل الشیعة، دار احیاء التراث العربی، بیروت و مؤسسه آل البیت علیهم السلام قم.
84 - صدوق، الهدایه، دار المحجة البیضاء و دار الرّسول الاکرم.