ghaemiyeh.com
درس خارج فقه خمس استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي سال 94-93 همراه با صوت جلسات
120 جلسه
529 صفحه
120صوت
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس ( الثانی: المعدن) تاریخ: 25 شهریور 1393
موضوع جزئی: توضیح متن تحریر مصادف با: 20 ذی القعده 1435
سال پنجم جلسه: 1
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
اشخاصی که شیطان از آنها مأیوس است
قبل از شروع بحث به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید طبق معمول سنوات گذشته روایتی را از وجود مقدس امام صادق (ع) تیمناً و تبرکاً نقل میکنیم که إن شاء الله برای همه ما مایه برکت و موجب هدایت و به عنوان مشعلی برای زندگی و مسیر آینده همه ما باشد.
وجود مقدس امام صادق (ع) در روایتی میفرمایند: «قَالَ إِبْلِيسُ خَمْسَةُ أَشْيَاءَ لَيْسَ لِي فِيهِنَّ حِيلَةٌ وَ سَائِرُ النَّاسِ فِي قَبْضَتِي مَنِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ عَنْ نِيَّةٍ صَادِقَةٍ وَ اتَّكَلَ عَلَيْهِ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ وَ مَنْ كَثُرَ تَسْبِيحُهُ فِي لَيْلِهِ وَ نَهَارِهِ وَ مَنْ رَضِيَ لِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ بِمَا يَرْضَاهُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ لَمْ يَجْزَعْ عَلَى الْمُصِيبَةِ حِينَ تُصِيبُهُ وَ مَنْ رَضِيَ بِمَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ وَ لَمْ يَهْتَمَّ لِرِزْقِهِ.»(1)
امام صادق (ع) میفرمایند: ابلیس گفته است که پنج گروه در دام من گرفتار نمیشوند و حیله و مکر من در آنها اثر نمیکند و در برابر مکائد و نیرنگهای من مقاومت دارند و از فریب من در امان هستند. اما سایر مردم در قبضه من و تحت اختیار و اراده من هستند:
1- دسته اول کسانی هستند که اعتصام بالله دارند یعنی صادقانه و از روی صدق به خداوند تبارک و تعالی پناه میبرند؛ به ریسمان الهی چنگ میزنند و در جمیع امورشان اتکا و اتکال به خداوند متعال دارند؛ کسانی که همه امورشان را به خداوند سپردهاند و تکیهگاهشان خداوند است و به غیر خدا تکیه نمیکنند و امیدی به غیر خدا نمیبندند، این گروه از دائره مکر و فریب و نیرنگ شیطان خارج هستند و شیطان راه نفوذی به این گروه ندارد. اگر کسی همه امور را به دست خداوند بداند؛ اگر عزت و بزرگی و رزق و عافیت و صحت و همه امور را بدست خداوند بداند، این دیگر به غیر خدا روی نمیآورد و در مقابل غیر خدا سر تعظیم فرود نمیآورد و برای حل مشکل و گرفتاریهایش امید به غیر خدا نمیبندد. و چنین افرادی معلوم است که شیطان نمیتواند در او نفوذ بکند.
دومین گروه کسانی هستند که اهل تسبیح خداوند هستند؛ در شبانه روز مشغول تسبیح خداوند هستند؛ «مَنْ كَثُرَ تَسْبِيحُهُ فِي لَيْلِهِ وَ نَهَارِهِ» مراد از تسبیح هم صرف تسبیح لسانی نیست؛ سبحان الله میگویند و زیاد هم میگویند اما
1) . الخصال، ج1، ص285، حدیث37.
1- این تسبیح و این ذکر از عمق وجود آنها ناشی شده و این چنین نیست که فقط بر زبان تسبیح خدا جاری کنند، اما در قلبشان به امور دیگر فکر بکنند و ذهنشان درگیر دنیا باشد.
2- سومین گروه کسانی هستند که آنچه را که برای خود میپسندند برای دیگران هم میپسندند؛ «مَنْ رَضِيَ لِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ بِمَا يَرْضَاهُ لِنَفْسِهِ» کسی که این چنین باشد واقعاً راه نفوذ شیطان را سد میکند؛ انسانی که برای دیگران همان را میپسندد که برای خود میپسندد، این معلوم است از رذائلی مثل حسد و امثال اینها مبراست؛ کسی که دیگران را مثل خودش میبیند؛ اگر دوست ندارد مصیبتی به او برسد برای دیگران هم دوست ندارد این مصیبت وارد شود؛ اگر دوست ندارد خودش گرفتار مرض و مشکل بشود برای برادر مؤمنش هم این را نمیپسندد. اگر وسعت و صحت و عافیت برای خودش میپسندد، برای دیگران هم همین را میپسندد. کسی که به این مرحله رسیده باشد یعنی پا روی نفسش گذاشته و از مرز خود خواهی و خود محوری عبور کرده و لذا شیطان نمیتواند در چنین افرادی نفوذ کرده و آنها را گرفتار مکر و حیله خود کند.
3- چهارمین گروه کسانی هستند که اگر مصیبتی به آنها میرسد، از این مصیبت به جزع و فزع نمیافتند و در همان حال هم تسلیم، راضی و شاکرند؛ «مَنْ لَمْ يَجْزَعْ عَلَى الْمُصِيبَةِ حِينَ تُصِيبُهُ» عموم انسانها وقتی دچار مصیبت میشوند، اهل ناله جزع و فزع هستند. حال اگر انسانی به این مرحله برسد که در برابر مصائب صبر بکند این پاداش صابران نصیبش میشود؛ پاداشی که طبق وعده قرآن به غیر حساب است.(1)صبر بر مصیبت یکی از انواع صبر است که خداوند وعده بهشت(2)و وعده اجر بدون حساب به آن داده است.(3)
پنجمین گروه کسانی هستند که به آنچه خداوند برای آنها قسمت کرده راضی هستند و همّشان رزق و روزیشان نیست و قانع هستند؛ البته اینکه میگوید: «رَضِيَ بِمَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ وَ لَمْ يَهْتَمَّ لِرِزْقِهِ» به این معنا نیست که بدنبال رزق و روزی نرود و تلاش نکند. قطعاً تلاش و کوشش برای رزق و روزی لازم است. برای اینکه خانواده و عیال گشایشی در زندگی داشته باشند، از رفاه برخودار باشند، تلاش و کوشش کردن مورد ستایش است، ولی آنچه که در این روایت به عنوان یک ارزش ذکر شده این است که همه تلاش او برای کسب رزق و روزی نباشد؛ اصل تحصیل رزق و روزی لازم است و در این تردیدی نیست و از طرفی قانع بودن و راضی بودن به سهم خود در این دنیا و آنچه خداوند روزی ما کرده این یک مرحله مهمی از تکامل و قرب است. اگر کسی پیش خودش فکر بکند و نسبت به روزی خودش راضی نباشد و نسبت به روزی دیگران حسادت کند، این مقایسهها و حسادتها مشکلات روحی و اخلاقی و معنوی برای انسان ایجاد میکند (چه بسا بگوید فلان شخص که نه دین درستی دارد و نه اخلاق درستی، بهرهمند است و من اینگونه در مشقت و گرفتاری هستم. به مرور از همین افکار یک منفذی برای ورود شیطان باز میشود که آنگاه معلوم نیست این انسان را به کجا ببرد ممکن است نعوذ بالله به این برسد که
1) . زمر/10. «قُلْ يا عِبادِ الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذينَ أَحْسَنُوا في هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِساب»
2) . انسان/12. «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّة»
3) . هود/115. «وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنين»؛ بقره/175. «الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون»
1- بگوید این یک ظلمی است که خداوند دارد میکند و نتواند مسائل را حل بکند.) در احوال شخصی نوشتهاند که موقع مرگ وقتی که در برابر ملک الموت قرار گرفت و زمانی که خواست جان او را بستاند، زبان گشوده و گفته که ما نمیدانستیم خدا (نعوذ بالله) ظالم است. با اینکه عالم بودند اما موقع مردن نسبت ظلم نعوذ بالله به خداوند تبارک و تعالی داد. اگر قناعت و روحیه رضایت به بهره خودمان از دنیا نداشته باشیم، قهراً گرفتار بعضی از وساوس شیطانی میشویم.
در هر صورت این پنج گروه طبق فرموده امام صادق (ع) که از قول ابلیس نقل کردهاند از مکائد و وساوس و فریب و نیرنگ و حیله شیطان در امان هستند و خود شیطان گفته که برای من راهی برای نفوذ در این پنج گروه نیست و حیلههای من در مورد اینها بیاثر است: یکی کسی که اعتصام به خداوند داشته باشد صادقانه و در همه امورش به خدا اعتماد بکند؛ اگر خدا خالق، رب و حکیم است چه کسی بهتر از او سراغ داریم برای اینکه امورمان را به او واگذار کنیم و آینده، خودمان، کار و همه چیز را به واگذار نماییم. دوم کسانی که اهل تسبیح زیاد هستند حقیقتاً و سوم کسانی که نسبت به برادران مؤمنشان آن چیزی را میپسندند که برای خودشان میپسندند و چهارم کسانی که در برابر مصائب اهل جزع نیستند و صبر میکنند و پنجم کسانی که راضی هستند به آنچه خداوند برای آنها مقدر کرده و همه همّ و غمّ آنها تحصیل مال و رزق نیست.
این روایت را در ابتدای این سال تحصیلی و در جلسه اول عرض کردیم برای اینکه بتوانیم إن شاء الله جزء کسانی قرار بگیریم که شیطان از ما مأیوس و نا امید بشود. کسی که خودش را در برابر مکائد شیطان بیمه بکند خیالش راحت است؛ الآن میبینیم انواع بیمهها از بیمه وسائل نقلیه، بیمه منازل، بیمه اموال و مانند اینها که همه برای این است که اگر مشکلی پیش آمد خسارت آن جبران شود. ما به فکر بیمه کردن آن چیزی که به خاطر ما ارزش پیدا کرده و به ما منسوب است و متصل به ماست از حواشی و زوائد ما مربوط میشود هستیم، اما به فکر بیمه کردن خودمان نیستیم. بیاییم واقعاً خودمان را بیمه بکنیم؛ بیمه کردن خودمان به این است که در زمره این افراد و این پنج گروه قرار بگیریم؛ همه امور خودمان را به خدا واگذار کنیم نسبت به برادرانمان خوش قلب و مهربان و خیر خواه باشیم و همه همّ و غمّمان مال نباشد و اهل تسبیح واقعی باشیم و در برابر مشکلات صبر کنیم. بالاخره زندگی طلبگی همراه با مشکلات است و سختیهایی دارد که صبر در برابر این مشکلات إن شاء الله یسر و گشایش به دنبال دارد؛ «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً»(1)اگر به خاطر خدا صبر کنیم به خاطر خدا تحصیل علم داشته باشیم، حتماً خداوند تبارک و تعالی عنایت میکند. بنابراین اگر جزء این افراد قرار بگیریم قطعاً هم آثار معنوی برای ما دارد و هم آثار مادی. إن شاء الله خداوند تبارک و تعالی به ما توفیق بدهد که سال به سال به گروهها و افرادی نزدیک شویم که شیطان از آنها مأیوس و نا امید است.
1) . الشرح/6.
القول فیما یجب فیه الخمس
الثانی: المعدن
بحث در کتاب الخمس فیما یجب فیه الخمس بود؛ ما در سال گذشته درباره غنائم دار الحرب سخن گفتیم. اینکه منظور از غنائم دار الحرب چیست و شرایط تعلق خمس به غنائم دار الحرب کدام است به تفصیل بحث کردیم. اما دومین مورد از مواردی که یجب فیه الخمس معدن است.
متن تحریر:
«الثانى المعدن، و المرجع فيه العرف، و منه الذهب و الفضة و الرصاص و الحديد و الصفر و الزئبق و أنواع الاحجار الكريمة و القير و النفط و الكبريت و السبخ و الكحل و الزرنيخ و الملح و الفحم الحجري، بل و الجص و المغرة و طين الغسل و الارمنى على الاحوط، و ما شك أنه منه لا يجب فيه الخمس من هذه الجهة، و يعتبر فيه بعد إخراج مؤونة الاخراج و التصفية بلوغه عشرين دينارا أو مأتى درهم عينا أو قيمة على الاحوط، و لو اختلفا فى القيمة يلاحظ أقلهما على الاحوط، و تلاحظ القيمة حال الاخراج، و الاحوط الاولى إخراجه من المعدن البالغ دينارا بل مطلقا، بل لا ينبغى تركه، و لا يعتبر الاخراج دفعة على الاقوى، فلو أخرج دفعات و بلغ المجموع النصاب وجب خمس المجموع حتى فيما لو أخرج أقل منه و أعرض ثم عاد و أكمله على الاحوط لو لم يكن الاقوى، و لو اشترك جماعة فى استخراجه فالاقوى اعتبار بلوغ نصيب كل واحد منهم النصاب، و إن كان الاحوط إخراجه إذا بلغ المجموع ذلك، و لو اشتمل معدن واحد على جنسين أو أزيد كفى بلوغ قيمة المجموع نصابا على الاقوى، و لو كانت معادن متعددة لا يضم بعضها إلى بعض على الاقوى و إن كانت من جنس واحد، نعم لو عدت معدنا واحد تخلل بين أبعاضها الاجزاء الارضية يضم بعض إلى بعض.»
ترجمه و توضیح:
«الثانى المعدن، و المرجع فيه العرف» دومین مورد از مواردی که متعلق خمس است معدن است و مرجع در معدن عرف است (این مرجعیت را توضیح خواهیم داد که مرجعیت در اصل معدن بودن و اینکه چه نوعی از انواع معدن است که اینها به عهده عرف است)؛ بعد مواردی را مثال میزنند: «و منه الذهب و الفضة و الرصاص و الحديد و الصُفر» یعنی من المعدن معدن طلا و نقره و سرب و آهن و مس یا روی(1)
(صُفر را بر اساس آنچه کتب لغت مطرح کردهاند به معنای مس یا روی است در ترجمهای که از تحریر ارائه شده به آلیاژ برنج معنا کردهاند که البته به نظر میرسد صُفر به معنای برنج نیست. در کتب لغت بعضی گفتهاند که همان مس است «و هو نفس النحاس» و بعضی گفتهاند روی است.) «و الزئبق و أنواع الاحجار الكريمة و القير و النفط و الكبريت» و معدن جیوه و معادن انواع سنگهای قیمتی (مرحوم سید در عروه با مثال اینها را بیان کرده است مانند عقیق، فیروزه، یاقوت، زبرجد) و معدن قیر و نفت و معدن گوگرد «و السبخ» و معدن سبخ که سبخ را هم طبق آنچه در
1) . المحيط في اللغة، ج8، ص133. «و الصُّفْرُ: النُّحَاسُ الجَيِّد.»
کتب لغت ذکر شده به معنای نمک زار است «الارض سبخة»(1)یعنی زمین شوره زار و نمک زار و در برخی کتب تعبیر «سنج»(2)شده به معنای میزان که اینجا مورد نظر نیست. شاید این «سبخ» اصح باشد لکن اگر ما سبخ را به معنای نمک یا نمک زار بدانیم مشکل این است که ایشان عنوان «ملح» را هم ذکر کرده که در این صورت باید پرسید چه فرقی است بین ملح و سبخ. «و الكُحل و الزرنيخ و الملح و الفحم الحجري» و معدن سرمه و زرنیخ و معدن نمک و زغال سنگ.
«بل و الجص و المَغرة (أی الطین الاحمر) و طين الغسل و الارمنى على الاحوط» بلکه معدن گچ و گل سرخ و گل سر شور و گل ارمنی (خاکی که گاهی برای تداوی از آن استفاده میشود) بنابر احتیاط.
مواردی که تا «بل» ذکر شده اینها به عنوان مواردی است که معدن محسوب شدهاند و تعلق خمس به آنها کاملاً ثابت شده است. اما در مورد این چند مورد میفرماید «بل» و در انتها میفرماید «علی الاحوط» یعنی علی الاحوط خمس به اینها تعلق میگیرد و معدن محسوب میشوند.
«و ما شك أنه منه لا يجب فيه الخمس من هذه الجهة» و اما آن چیزهایی که در آنها شک است که معدن هستند یا نه در آنها خمس از این جهت واجب نیست. «من هذه الجهة» یعنی من جهة کونه من المعادن ولی ممکن است اینها به عنوان ارباح مکاسب متعلق خمس باشند.
«و يعتبر فيه بعد إخراج مؤونة الاخراج و التصفية بلوغه عشرين دينارا أو مأتى درهم» در تعلق خمس به معادن یکی از شرایطی که باید محقق شود رسیدن به حد نصاب است. البته بعد از اخراج هزینههای اخراج و تصفیه آن و این حد نصاب این است که حد اقل به اندازه بیست دینار یا دویست درهم برسد خمس در آن واجب میشود «عينا أو قيمة على الاحوط» حال میخواهد قیمت یا خودش این مقدار باشد بنابر احتیاط واجب (یعتبر فیه بلوغه عشرین دیناراً علی الاحوط) یعنی احتیاط واجب آن است که باید به حد نصاب برسد تا خمسش واجب شود.
مطلب بعدی این است که «و لو اختلفا فى القيمة يلاحظ أقلهما على الاحوط» اگر قیمت بیست دینار با دویست درهم فرق داشت؛ چون گاهی ارزش اینها یکی است که بیست دینار یا دویست درهم ملاک است ولی گاهی متفاوت است که در این صورت احتیاط واجب آن است که ملاحظه اقل شود.
و اما مطلب بعدی اینکه «و تلاحظ القيمة حال الاخراج» قیمت چه زمانی ملاک است؟ میفرماید قیمت زمان اخراج ملاک است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 26 شهریور 1393
موضوع جزئی: تعریف
معدن مصادف با: 21 ذی القعده 1435
سال پنجم جلسه: 2
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
ادامه ترجمه و توضیح:
«و الاحوط الاولى إخراجه من المعدن البالغ دينارا بل مطلقا، بل لا ينبغى تركه» احتیاط مستحب آن است که برای وجوب خمس نصاب در نظر گرفته نشود یعنی آن نصاب بیست دینار که اشاره شد، لازم نیست و اگر ما یستخرج من المعدن یک دینار هم باشد، احتیاط مستحب اخراج خمس است بلکه مطلقا یعنی ولو کمتر از یک دینار هم باشد (طلایی که استخراج شده اگر از یک دینار هم کمتر باشد احتیاط مستحب اخراج خمس است و بلکه ترک این احتیاط شایسته نیست؛ به نوعی اضراب میکند از احتیاط مستحب و میگوید کأنّ نصاب در آن معتبر نیست.
«و لا يعتبر الاخراج دفعة على الاقوى» برای وجوب خمس در معدن لازم نیست آنچه که استخراج میشود دفعتاً و به یکباره استخراج شده باشد «فلو أخرج دفعات و بلغ المجموع النصاب وجب خمس المجموع» اگر آنچه را که از معدن اخراج میکند، در دفعات متعدد به بیست دینار برسد (بر فرض اعتبار نصاب) خمس مجموع محاسبه میشود و خمس مجموع باید پرداخت شود و این گونه نیست که هربار مجزا محاسبه شود.
«حتى فيما لو أخرج أقل منه و أعرض ثم عاد و أكمله على الاحوط» حتی اگر مقداری را از معدن استخراج بکند و کمتر از نصاب شود و دیگر بنای به استخراج برای بار دوم نداشته باشد اما دوباره برگشت و استخراج کرد و به حد نصاب رسید در این صورت خمس مجموع آنچه را که اخراج کرده قبل الاعراض و بعد الاعراض و العود، بنابر احتیاط واجب باید بدهد. «لو لم يكن الاقوى» اگر فتوا به وجوب ندهیم. (پس بخش دوم مربوط به نصاب در وجوب خمس معدن بود.)
و اما بخش سوم در مورد این است که نصاب خمس در صورتی که به صورت گروهی استخراج بکنند، چگونه محاسبه میشود و هم چنین به برخی از فروع دیگر مسئله نصاب اشاره میکنند.
«و لو اشترك جماعة فى استخراجه فالاقوى اعتبار بلوغ نصيب كل واحد منهم النصاب» اگر چند نفر با هم مشترکاً استخراج معدن بکنند برای وجوب خمس اقوی آن است نصیب هر یک از آنها به این بیست دینار برسد «و إن كان الاحوط إخراجه إذا بلغ المجموع ذلك» اگرچه احتیاط مستحب آن است که اگر مجموع به این حد رسید خمس را بپردازند.
«و لو اشتمل معدن واحد على جنسين أو أزيد كفى بلوغ قيمة المجموع نصابا على الاقوى» اگر در یک معدن دو جنس بود مثلاً در یک معدن هم طلا بود و هم نقره، در این صورت باید مجموع اینها را محاسبه کرد و قیمت مجموع اگر به اندازه بیست دینار یا دویست درهم (حد نصاب) رسید، خمس آن واجب میشود «و لو كانت معادن متعددة لا يضم بعضها إلى بعض على الاقوى و إن كانت من جنس واحد» اگر چند معدن بود و عرفاً دو معدن و یا بیشتر به حساب آمد بعضی به بعضی دیگر ضمیمه نمیشود یعنی نصاب طلا جدا حساب میشود و نصاب نقره جدا حساب میشود و در صورت رسیدن به نصاب خمس واجب میشود و حتی اگر از جنس واحد بودند، اینها به هم ضمیمه نمیشوند و نصاب جدا دارند «نعم لو عدت معدنا واحدا تخلل بين أبعاضها الاجزاء الارضية يضم بعض إلى بعض» بله اگر اینها معدن واحد حساب شوند که بین ابعاض آن معدن اجزاء زمین فاصله شده مثلاً تپهای یا سنگی این رگه طلا یا نقره را قطع کرده در این صورت این بعض با بعض دیگر ضمیمه میشود و یک نصاب دارد.
تقسیم بندی مطالب:
این یک توضیح اجمالی از متن تحریر بود؛ متن تحریر متضمن چند مطلب بود:
اولاً معدن چیست؟ به چه چیزی معدن میگویند؟ در بحث اول باید تعریف معدن را ارائه کرد؛ اینکه آیا معدِن یک مفهوم عرفی است یا یک معنای شرعی دارد و یک اصطلاح شرعی است؟ چه خصوصیاتی در معدن معتبر است؟
دومین بحثی که باید انجام دهیم این است که اصل وجوب خمس در معدن را مورد بررسی قرار دهیم و ادله وجوب آن ببینیم.
سومین مطلبی که در این مجموع کلمات در مورد آن بحث به میان آمد در مورد نصاب است یعنی آن مقداری که اگر به آن مقدار برسد خمس واجب میشود که این بحث متضمن فروع متعددی است که بیان خواهیم کرد.
مطلب اول: تعریف معدِن
در مورد معدن کلمات لغویین و فقها مختلف است و هر کدام به نوعی آن را تبیین کردهاند. در کنار اینها روایات و نصوصی که در این باب وارد شده به یک جهاتی در رابطه با معدن اشاره کردهاند. ما اجمالاً کلمات لغویین را در رابطه با معدن ذکر میکنیم و نتیجهای میگیریم و بعد اشارهای خواهیم داشت به عبارات بعضی از فقها و سپس متعرض نصوص و روایاتی که به نوعی متضمن بیان معدن و ملاک و ضابطه معدن است، خواهیم شد و بعد جمع بندی خواهیم کرد که بالاخره اصلاً معدن که خمس در آن واجب است، چیست. این مسئله فی نفسه به عنوان یکی از اموری که متعلق خمس است دانستن آن لازم است چنانچه در مورد غنائم دار الحرب بیان کردیم و حدود و قیود آن را تبیین کردیم. و همچنین باید به این بحث بپردازیم که در مواردی که شک کنیم آیا این مورد یعد من المعادن أم لا، چه باید بکنیم و تکلیف چیست؟
الف) نظر اهل لغت و عرف
1- العین معدن را این گونه معنا کرده است: «المَعْدِن: مكان كل شيء، أصله و مبتدؤه، نحو الذهب، و الفضة و الجوهر و الأشياء، و منه: جنات عَدْن. و فلان مَعْدِن الخير و مَعْدِن الشر»(1)ایشان معدن را اسم مکان دانسته و فرموده: معدن یعنی مکان هر چیزی و مبتدای هر چیزی مثل مکان طلا و نقره و اشیاء و هر چیزی. پس معدن آنجایی است که آن شیء از آن اخراج شود و اصل و مبتدأ اشیاء است. پس اگر تکهای از طلا را در صندوقی بگذارید، به آن معدن نمیگویند. و اینکه جنات عدنٍ میگویند، از همین باب است؛ عدن یعنی اقامه و جنات عدن یعنی بهشتهایی که در آن مقیم میشوند و در آن استقرار و ثبات پیدا میکنند یا اینکه میگویند فلانی معدن الخیر و معدن الشر یعنی فلان مکان خیر است اصل خیر است مثلاً در مورد اهل بیت (ع) گفته میشود معدن خیر هستند یعنی اصل و مکان و محل خیر هستند.
2- صاحب لسان العرب در مورد معدن این چنین گفته: «و هو المكان الذي يَثْبُتُ فيه الناس لأَن أَهله يقيمون فيه و لا يتحوَّلون عنه شتاء و لا صيفا» مکانی که مردم در آن ثبات و استقرار پیدا میکنند دائماً «مَعْدِنُ كل شيء من ذلك» و اینکه گفته میشود معدن فلان شیء به همین خاطر است«و مَعْدِنُ الذهب و الفضة سمي مَعْدِناً لإِنْبات الله فيه جوهرهما و إِثباته إِياه في الأَرض حتى عَدَنَ أَي ثبت فيها»(2)و معدن طلا و نقره به این جهت معدن نامیده شده که خداوند تبارک و تعالی جوهر اینها را و اصل اینها را در آنجا رویانده و آن جوهر را در آن زمین ثابت و مستقر کرده.
3- تاج العروس در مورد معدن این چنین گفته: «المَعْدِنُ، كمَجْلِسٍ، و حَكَى بعْضُهم كمَقْعَدٍ أَيْضاً و ليسَ بثَبْتٍ، مَنْبِتُ الجَواهِرِ من ذَهَبٍ و نحوِهِ، سُمِّيَت بذلِكَ لإقامَةِ أَهْلِه فيه دائماً لا يَتَحوَّلُون عنه شِتاءً و لا صيفاً؛ أو لإنْباتِ اللَّه، عزَّ و جلَّ إيَّاهُ فيه و إثْباته إيَّاهُ في الأرْضِ حتى عَدَنَ أي ثَبَتَ فيها.»(3)معدن مثل مجلس است یعنی هم اسم مکان است و هم وزن آن مفعِل است البته بعضی بر وزن مفعَل هم گفتهاند مانند مقعد اما این درست نیست. معنای آن این است: محل روییدن جوهر (جوهر سنگهایی که دارای قیمت هستند) و به این جهت معدن گفته شده است برای اینکه اهل آن در آن به صورت دائم هستند و این گونه نیست که جابجا بشوند مثل طلا، نقره، مس و غیر اینها یا به این جهت که خداوند تبارک و تعالی آن را در این مکان رویانده و اثبات کرده و مستقر کرده.
نظیر همین مطلب در نهایة ابن اثیر آمده؛ ایشان معادن را این گونه تعریف کرده: «المَعَادِن: المواضع التي تستخرج منها جواهر الأرض كالذّهب و الفضّة و النّحاس و غير ذلك، واحدها مَعْدِن. و العَدْن: الإقامة. و المَعْدِن: مركز كلّ شيء.»(4)
به
1- بیان ایشان معدن عبارت است از آن مکان و موضعی که جواهر ارض از آن استخراج میشود. کلمه جوهر را باید دقت کرد؛ طبق آنچه در کتب لغت آمده، معدن مرکز و مکان هر چیزی است اما وقتی میخواهند معدن را معنا کنند میگویند آن مکانهایی که جواهر الارض از آن استخراج میشود جوهر هم طبق بیان خود اهل لغت عبارت است از سنگ و حجری که از ارض استخراج میشود و دارای قیمت است.
این را به این جهت عرض میکنیم که باید بعداً ببینیم آیا معدن فقط به آن مکانی که جواهر از آن استخراج میشود، گفته میشود یا اعم است؟ آیا خصوص سنگ ملاک است یا غیر سنگ هم میشود؟ آیا اگر غیر سنگ را شامل شد، اختصاص به جوامد است یا شامل مایعات هم میشود؟ آیا معدن به چیزی گفته میشود که فقط در عمق زمین است و مستور است یا اگر در سطح زمین هم بود مانند نمک زار را معدن میگویند.
2- مرحوم صاحب حدائق و بعضی دیگر از بزرگان از کتاب المغرّب فی ترتیب المعرّب تعریفی را نقل کردهاند (کتاب لغتی است که به بیان الفاظ غریب که در فقه حنفی وارد شده پرداخته مثل مصباح المنیر فیومی که الفاظ وارد در فقه شافعی را شرح کرده است) عبارت این است: «عدن بالمکان أی اقام به و منه المعدِن لما خلقه الله فی الارض من الذهب و الفضة لأنّ الناس یقیمون به الصیف و الشتاء و قیل لإنبات الله فیه جوهرهما و اثباته ایاه فی الارض حتی عدن فیها أی ثبت»(1)عدن همان اقامه است و معدن یک مکانی است برای آنچه خدا خلق کرده است از طلا و نقره (ظاهر عبارت این است که با آنچه لسان العرب، النهایة و تاج العروس گفته فرقی ندارد).
همه کتب لغت ظهور در این دارند که معدن اسم برای محل و مکان است نه اسم برای حالّ؛ ما یک حال داریم و یک محل که همان مکان باشد و حال آن چیزی است که در این مکان وجود دارد مانند خود طلا و نقره. از عباراتی که تا اینجا بیان کردیم استفاده شد که معدن اسم مکان است یعنی اسمٌ للمحل حتی عبارت مغرب را ملاحظه فرمودید که ظهور در این دارد که معدن اسم برای محل است و جمله بعدی ایشان مؤید این است که اسم مکان و محل است «الناس یقیمون به الصیف و الشتاء» به علاوه ظاهر عبارت گواه این است که ایشان این معنا را از کتب لغت اخذ کرده است. پس معدن با توجه به این تعاریف اسم مکان و محل است.
بررسی کلام بعض بزرگان:
1- بعضی از بزرگان از این کلام مغرب استفاده کردهاند که کأنّ صاحب مغرب معدن را اسم برای حال قرار داده است.(2)به نظر ما این چنین نیست و فرقی بین مغرب و سایر کتب لغت نیست و ظاهر همه اینها این است که معدن اسم برای محل است.
از دید لغویین معدن اسم برای محل است البته ممکن از بعضی روایات ما این استفاده را بکنیم کما اینکه بعضی این را گفتهاند.
1- مرحوم محقق همدانی هم به نوعی دیگر این مطلب را بیان کرده و میگوید کلمات اصحاب و کلمات لغویین در این جهت با هم فرق دارند. ایشان تصریح کرده که کلمات لغویین معدن به معنای محل است ولی در کلمات اصحاب معدن به معنای حال است.(1)ایشان از یک تعبیری استفاده کرده و گمان کرده که اصحاب معدن را به معنای حال میدانند نه محل. چون اصحاب در مقام شمردن اموری هستند که خمس در آن واجب است و گفتهاند الثانی مما یجب فیه الخمس المعدن آنچه که در آن خمس واجب است معدن است مثل طلا و نقره از این عبارت اصحاب استفاده کرده منظور اینها از معدن آن مکان نیست بلکه حال آن است (آن فضه و ذهبی است که ایشان از این مکان استخراج میشود) در حالی که ما نمیتوانیم از این تعبیر این استفاده را بکنیم اینکه گفتهاند الثانی مما یجب فیه الخمس المعدن کالذهب الفضة این در واقع یک استعمال و اطلاق مجازی است؛ کلمه معدن را گفتهاند ولی از آن اراده نکردهاند معنای حقیقی را بلکه معنای مجازی را اراده کردهاند؛ از باب علاقه حال و محل معدن گفتهاند ولی از آن حالّ را اراده کردهاند نه محل را؛ اگر اصحاب مجازاً محل را در معنای حالّ به کار بردهاند نمیتوانیم بگوییم معنای معدن عند الاصحاب و عند اللغویین متفاوت است.
بله این را ما قبول داریم که موضوع بحث ما (ما یتعلق به الخمس) حال است اما این غیر از این است که ببینیم معنای معدن چیست. لذا معدن از دید لغت اسم مکان است و همه لغویین این را میگویند ولی در بحث ما مجازاً از معدن حال اراده شده است و به این دلیل نمیشود بر اینکه به نظر اصحاب معنای معدن غیر از آن است که اهل لغت گفتهاند. مگر آنکه منظور ایشان همین معنای مجازی باشد.
بحث جلسه آینده: عمده بحث در سعه و ضیق معنای معدن است اینکه چه چیزهایی در آن معتبر است و اینکه آیا باید از سطح زمین پایینتر باشد آیا باید جامد باشد و امثال این مباحث که إن شاء الله مورد بحث و بررسی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . مصباح الفقیه، ج14، ص 18-17.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 29 شهریور 1393
موضوع جزئی: تعریف
معدن مصادف با: 24 ذی القعده 1435
سال پنجم جلسه: 3
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته:
دومین امر از اموری که خمس در آنها واجب است معدن است؛ ما در جلسات گذشته متن تحریر را به همراه توضیح بیان کردیم؛ عرض کردیم به طور کلی در این قسمت از تحریر الوسیلة سه مطلب بیان شده یکی تعریف معدن و دوم نصاب معدن برای تعلق خمس و سوم فروعی است که به مسئله نصاب معدن مربوط میشود.
اما در مورد تعریف معدن عرض کردیم لازم است کلمات لغویین و نظر اصحاب و فقها و هم چنین نصوص و روایاتی که در این مسئله وارد شده است را مورد بررسی قرار دهیم؛ از پنج کتاب لغت عباراتی را نقل کردیم و گفتیم در مورد معدن باید جهاتی مشخص شود؛ اینکه آیا لفظ معدن یک معنای وسیعی دارد یا یک معنای ضیق؟ و آیا حدودی در آن نهفته است؟
فقط یک جهت را مورد بررسی قرار دادیم و آن اینکه از نظر لغویین معدن اسم مکان و اسم محل است یعنی به آن مرکز و محلی که این مواد در آن اجتماع دارند، معدن گفته میشود نه اینکه اسم برای حالّ باشد یعنی برای آن چیزی که در این مکان وجود دارد مثل طلا و نقره.
بررسی کلمات لغویین نشان داد که معدن به نظر آنها اسم برای محل است لذا ما نظر دو تن از بزرگان را که به نوعی این استفاده را از بعضی کلمات کرده بودند یا خودشان نظرشان این بود را رد کردیم؛ عرض کردیم مرحوم آقای منتظری از کلمات بعضی از لغویین این استفاده را کرده بود که ما عبارت را خواندیم و گفتیم به نظر ما چنین استفادهای از این کتاب نمیشود. محقق همدانی هم ادعا کرده معدن در نزد لغویین با معدن در اصطلاح و نظر فقها متفاوت است ولی ما گفتیم این درست نیست و نتیجه بحث این شد که معدن از نظر لغت اسمٌ للمحل و للمکان.
البته موضوع بحث ما یعنی ما یتعلق به الخمس، آن محل و مکان نیست بلکه عبارت است از آن چیزی که از این محل استخراج میشود به عبارت دیگر حالّ. و اگر فقها هم گفتهاند الثانی مما یتعلق به الخمس هو المعادن این مجازاً اطلاق شده از باب علاقه حالّ و محل.
بررسی خصوصیات معدن:
در مورد معنا و تعریف معدن باید چند خصوصیت را که اثر بر آنها مترتب است را بررسی کنیم:
1- این خصوصیت باید مورد بررسی قرار بگیرد که در معدن خصوصیت مستور بودن معتبر است یا نه؟ یعنی به چیزهایی که در عمق زمین است معدن گفته میشود یا نه اشیائی هم که در زمین پنهان نیست مانند دریاچه نمک هم معدن گفته میشود؟
1- آیا قیمتی بودن در آن مدخلیت دارد؟ یعنی خصوصیت «ذا قیمة» باید باشد تا اطلاق معدن بشود یا اگر قیمت هم نداشته باشد به آن معدن گفته میشود؟
2- آیا باید جزء الارض باشد یا اگر جزء الارض هم نباشد، به آن معدن گفته میشود؟ مثلاً مس، روی و امثال اینها جزء الارض هستند اما نفت جزء الارض نیست. درست است که فی الارض است و در اثر یک فعل و انفعالاتی در ارض ایجاد شده ولی جزء الارض نیست؛ آیا این خصوصیت اعتبار دارد؟
3- آیا معدن مختص جوامد است یا شامل مایعات و غیر آن هم میشود؟ یعنی آیا معدن فقط به آن محل تجمع جوامد اطلاق میشود یا شامل مایعات بلکه گاز میشود؟
4- آیا قید انطباع در اطلاق معدن خصوصیت دارد یا نه؟ مثلاً مانند روی و مس منطبع و غیر منطبع مانند یاقوت و فیروزه و زبرجد و امثال اینها؛ یعنی در لابلای سنگها نیست بر خلاف مس و روی که باید از سنگها جدا شوند.
اینها خصوصیاتی است که مورد نظر است و در عبارات فقها راجع به بعضی از اینها اختلاف وجود دارد. ابتداءً باید دید که از کلمات لغویین چه چیزی استفاده میشود و آیا نسبت به این خصوصیات در عبارات لغویین اشعار و اشارهای وجود دارد یا نه؟
قبل از بررسی این جهات ابتدا لازم است مطلبی که در اکثر کتب لغوی بر آن تکیه شده مورد بررسی قرار گیرد؛ در کلمات لغویین عمدتاً بر یک نکته تکیه شده و آن اینکه معدِن به منبت الجواهر میگویند یعنی محل روییدن جوهر و مکانی که جوهر از آن استخراج میشود معدن گویند. جوهر را هم این گونه معنا کردهاند: «الجوهر کل حجر یستخرج منه شیءٌ ینتفع به»(1)هر سنگی که از او چیزی استخراج میشود و انتفاع به او برده میشود. اگر ما جوهر را به این معنا دانستیم و کلمات لغویین را طبق این بیان بخواهیم تفسیر کنیم، معدن مختص به جواهر میشود یعنی محل اجتماع و مرکز اصلی جواهر (نه اشیاء قیمتی فقط بلکه هر سنگی ولو چندان ذی قیمت هم نباشد که بتوان از آن انتفاع برد جوهر است). البته فقط از کلمات المغرَّب ممکن است استفاده بشود که معدن یعنی فقط معدن طلا و نقره؛ بعضی این را به المغرّب نسبت دادهاند. عبارت المغرب این است: «و منه المعدن لما خلقه الله تعالی فی الارض من الذهب و الفضة»(2)بعضی استفاده کردهاند که به نظر صاحب المغرب معدن یعنی فقط جایی که طلا و نقره در آن وجود دارد ولی واقعش این است که این عبارت چنین ظهوری ندارد و ذکر این دو به عنوان مثال است و لذا به نظر نمیآید که آنچه را که صاحب المغرب گفته دلالت بر این داشته باشد که معدن یعنی معدن طلا و نقره.
پس از کلمات لغویین چنین اختصاصی استفاده میشود اما واقع این است که وجهی برای این اختصاص نیست؛ ما به عرف که مراجعه میکنیم عرف عام قطعاً موافق این اختصاص نیست نه عرف امروز بلکه شاید در طول تاریخ این گونه بوده که از نظر عرف معدن به چیزی که اختصاص به حجر داشته باشد نمیگویند یعنی اینکه فقط کل حجر یستخرج منه شیءٌ معدن
باشد بلکه به برخی غیر حجرها مثل شن و ماسه و برخی خاکها و نمک نیز معدن اطلاق میشود. بله غلبه شاید با آن چیزی باشد که اهل لغت میگویند اما باز اینکه بخواهیم مختص به آن بدانیم شاید عرف مساعد این معنا نباشد.
به علاوه مهمتر این است که بالاخره ما داریم معدن را در باب خمس بررسی میکنیم و بحث لغوی صرف که نداریم و لذا ناچار به ملاحظه اخبار و روایات و کلمات فقها هم هستیم؛ وقتی به اخبار مراجعه میکنیم چنین اختصاصی را استفاده نمیکنیم. پس در مجموع این خصوصیت منبت الجواهر در کتب لغت ذکر شده اما چه بسا بتوانیم بگوییم عرف عام مساعد این اختصاص نیست و اخبار باب هم قطعاً نافی این اختصاص است. و چه بسا بتوان آن را حمل بر غالب یا مثال و مصداق بارز و شاخص آن کرد.
خصوصیت اول: مستور بودن
اما جهت مستور بودن یعنی اینکه آیا به چیزهایی معدن میگویند که در عمق زمین پنهان است یا شامل غیر آن هم میشود؟ به عبارت دیگر اختلاف در سعه و ضیق معنای معدن است؛ آیا مختص به ما هو المستور عن الارض است یا اعم است و شامل آنچه در عمق زمین است و غیر آن هم میشود؟
ما با ملاحظه کتب لغت این قید مستور بودن را استفاده نمیکنیم؛ در هیچ کدام از عبارات لغویین خصوصیت مستور بودن و در عمق بودن دیده نمیشود حتی همین عباراتی که ما به بعضی از آنها اشاره کردیم. مثلاً ابن اثیر که گفت «المَعَادِن: المواضع التي تستخرج منها جواهر الأرض كالذّهب و الفضّة و النّحاس و غير ذلك، واحدها مَعْدِن. و العَدْن: الإقامة. و المَعْدِن: مركز كلّ شيء.»(1)از کجای این عبارت مستور بودن استفاده میشود؟ الآن در برخی از نقاط دنیا گاهی در رودخانهها و روی زمین برخی احجار مثل طلا و نقره وجود دارد ولی به آنها معدن هم اطلاق میشود. لذا در کلمات لغویین قیدی که اشاره به خصوصیت مستور بودن یا مدفون بودن داشته باشد، دیده نمیشود.
اما به حسب عرف، در عرف هم این چنین است و در روایات هم این چنین است؛ در روایات به زمین نمک زار که در آنجا نمک به واسطه انباشته شدن آبهای شور پیدا میشود صراحتاً معدن گفته شده هر چند در روایات یک اختلافی است؛ بعضی میگویند این معدن نیست بلکه مثل معدن است که بررسی خواهیم کرد.
اما اجمالاً در روایات به نمکی که در یکجا جمع میشود، اطلاق معدن شده است. پس مستوریت در لغت خصوصیتی ندارد. در کلمات فقها هم معدن به هر دو قسم اطلاق میشود چنانچه خواهد آمد.
خصوصیت دوم: جامدیت
خصوصیت جامد بودن آیا در معدن لحاظ شده یا نه؟ آیا از عبارات لغویین خصوصیت جامد بودن برای صدق معدن استفاده میشود و این معتبر است؟ آیا در معنای معدن قید جامد بودن لحاظ شده یا نه عام است و شامل غیر جوامد هم میشود؟
اگر ما این عباراتی که در جلسه گذشته بیان شد لحاظ کنیم اینها به نوعی اشاره به این دارند که معدن مختص هر جامد و سنگی است که از آن نفع برده شود و شامل مایعات نمیشود اما بر اساس احتمالی که ما ذکر کردیم و بر طبق تعریف اصحاب و آنچه در روایات وارد شده است، شامل غیر جوامد هم میشود.
1) . النهایة فی غریب الحدیث، ج3، ص192.
اما در عرف آیا به مواردی که مثل نفت مایع است اطلاق معدن میشود؟ یا مثلاً به گاز اطلاق معدن میشود؟ از کلمات لغویین هم به نوعی میتوان این را استفاده کرد. از دید عرف عام هم شاید بتوان گفت معدن است.
لذا اگرچه از نظر لغت ممکن است خصوصیت جامدیت استفاده شود ولی بنابر احتمالی که ما ذکر کردیم همین خصوصیت هم معتبر نیست و با توجه به دید عرف و کلمات اصحاب و روایات هم خصوصیت جامدیت اعتبار ندارد.
بحث جلسه آینده: بحث در خصوصیت چهارم یعنی جزء الارض بودن خواهد بود که إن شاء الله در جلسه آینده به بیان آن خواهیم پرداخت.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 30 شهریور 1393
موضوع جزئی: تعریف
معدن مصادف با: 25 ذی القعده 1435
سال پنجم جلسه: 4
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته:
بحث در خصوصیاتی بود که در معدن معتبر است یعنی میخواهیم ببینیم آیا برای صدق عنوان معدن باید این خصوصیات که در جلسه گذشته به برخی از آنها اشاره کردیم، وجود داشته باشد یا نه؟ سه خصوصیت را دیروز مورد بررسی قرار دادیم؛ اول اینکه معلوم شد که معدن اختصاص به خصوص جواهر ندارد و دوم اینکه معدن مختص به ما یکون مستوراً فی الارض نیست حتی اگر چیزی مدفون در زمین نباشد و در سطح ارض باشد به آن معدن گفته میشود. سوم اینکه اختصاص به جوامد هم ندارد بلکه شامل مایعات و حتی گاز هم میشود. مجموع این جهات با بررسی کتب لغت و همچنین کلمات اصحاب و نصوص بدست میآید (البته هنوز کلمات اصحاب و روایات را نقل نکردهایم).
خصوصیت چهارم: جزئیت من الارض
جهت چهارم خصوصیت جزئیة من الارض است؛ منظور از جزئیة من الارض یعنی متکون از اجزاء ارض باشد در مقابل این آن چیزهایی است که متکون از اجزاء ارض نیست ولو آنکه مرکوز و مدفون در ارض هست مثل نفت؛ بعضی از چیزها مثل مس، طلا، نقره و امثال اینها مدفون در ارض هستند و متکون من اجزاء الارض هم هستند یعنی در یک فرایندی خود زمین تبدیل میشود به طلا و مس و نقره اما نفت با اینکه در عمق زمین است ولی من اجزاء الارض محسوب نمیشود بلکه مثلاً از نفوذ رطوبتها و دفن موجودات در هزاران سال پیش در زمین و بعضی از حرارتهایی که متوجه آنها شده در عمق زمین پیدا شده. پس نفت به ارادة الله ایجاد شده و از طرفی مدفون در ارض هم هست اما جزءٌ من الارض نیست. حال آیا خصوصیت جزء الارض بودن در صدق عنوان معدن معتبر است یا معتبر نیست؟
واقعش این است که این خصوصیت هم در صدق عنوان معدن معتبر نیست؛ طبق ظاهر کلمات اکثر لغویین که معدن عبارت است از منبت الجواهر و جوهر هم کل حجرٍ یستخرج من الارض است معلوم میشود که معدن به مکانی اطلاق میشود که در آن چیزی وجود دارد که متکون من الارض است اما ما یک احتمال دیگری هم در کلمات لغویین دادیم و گفتیم چه بسا آنچه را که لغویین گفتهاند (منبت الجواهر کالذهب و الفضة) در واقع از باب ذکر مصداق بارز یا از باب غلبه و یا از باب مثال باشد که طبق این احتمال میتوانیم کلمات لغویین را بر یک معنای عامی حمل کنیم. اگر این احتمال را در کلمات لغویین بپذیریم شمولش نسبت به ما لم یتکون من الارض ثابت میشود یعنی معنای عامی پیدا میکند که حتی چیزی را که جزء الارض محسوب نشود در بر میگیرد.
اصحاب هم بر این مسئله تقریباً اتفاق نظر دارند. روایات هم به طور واضحی شمول نسبت به چیزهایی که لم یتکون من الارض دارند.
خصوصیت پنجم: کونه ذا قیمه
آیا معدن لزوماً به جایی گفته میشود که آن چیزی که در آن وجود دارد و استخراج میشود دارای قیمت باشد یا اعم است و کونه ذا قیمة خصوصیتی ندارد؟
منظور از ذا قیمةٍ یعنی ارزش داشتن و قیمتی بودن؛ قیمت داشتن منظور این نیست که حتماً یک شیء گران بها باشد مثلاً از عنوان سنگهای قیمتی ذهن فقط به طلا و نقره و فیروزه و عقیق معطوف نشود. تعبیری دیگری که برای ذا قیمة در بعضی کتب ذکر شده اینکه انتفاع به او معظم باشد یعنی یک نفع قابل توجهی داشته باشد. قهراً هر چیزی که یک منفعت قابل توجهی داشته باشد، قیمت و ارزش پیدا میکند پس این دو تعبیر به نظر میرسد خیلی تفاوتی ندارند «کونه مما یعظم الانتفاع به» یا «کونه ذا قیمة».
آیا آن چیزی که از این مکان استخراج میشود باید قیمتی و یک انتفاع و منفعت قابل توجه داشته باشد تا به آن معدن اطلاق شود یا اگر این چنین هم نباشد، معدن اطلاق میشود؟
از کلمات لغویین با آن عباراتی که نقل کردیم، معلوم شد این خصوصیت به صورت واضح و ظاهری بیان نشده ولی چه بسا بتوانیم با ضمیمه یک مطلبی این را استفاده کنیم چون معدن باید استخراج شود و استخراج نوعاً نیازمند صرف مال است اگر چنانچه چیزی از معدن میخواهد استخراج بشود، ارزشی نداشته باشد و منفعتی در آن باشد رغبتی برای استخراج ایجاد نمیشود؛ لغویین جوهر را این گونه معنی کردند: «الجوهر کل حجر یستخرج من الارض ینتفع به» پس مسئله انتفاع ولو در تعریف معدن ذکر نشده اما در تعریف جوهر گفته شده و حتی اگر این هم نبود ما با ملاحظه آن نکته میتوانستیم آن را استفاده کنیم وقتی قرار به استخراج چیزی از عمق زمین یا سطح زمین است این به هر حال زحمت و هزینه دارد و اگر ارزشی نداشته باشد و اگر منفعتی در آن وجود نداشته باشد قهراً رغبتی برای استخراج نیست. لذا به نظر میرسد مسئله قیمت و منفعت داشتن قابل استفاده از کلمات لغویین هست.
در کلمات اصحاب هم به آن تصریح شده در بعضی از عبارات مثل عبارت صاحب عروة تعبیر ذا قیمة را آورده و در بعضی هم تعبیر «یعظم الانتفاع بها» ذکر شده است.
توجه به این نکته لازم است و آن اینکه ارزش و قیمت و منفعت داشتن غیر از امتیازی است که در یک بخشی از زمین وجود دارد؛ اگر قرار باشد هیچ امتیازی نباشد اصلاً نمیتوان به آن معدن اطلاق کرد و کسی به آنها معدن هم نمیگوید. لذا حداقل برای صدق عنوان معدن یک امتیازی برای آن بخش از زمین نسبت به بخشهای دیگر باید باشد مثلاً گفته میشود الطین الاحمر یا خاک رس که این به خاطر فراوانی قیمتی ندارد اما امتیازی دارد. لذا فرق است بین قیمت داشتن و ممتاز بودن؛ این مسئله خودش یک اختلافی را در بین فقها ایجاد کرده که در ادامه بحث به آن اشاره خواهیم کرد که آیا برای صدق عنوان معدن قیمت داشتن و دارای منفعت بودن، لازم است یا اینکه صرف امتیاز کافی است ولو قیمت نداشته باشد؟
خصوصیت ششم: منطبع بودن
جهت ششم اینکه آیا برای صدق عنوان معدن باید منطبع باشد یا اگر منطبع هم نباشد، صدق عنوان معدن میشود؟ در جلسه گذشته مثال زدیم. اینکه چیزی منطبع باشد این خودش به دو صورت است: تارةً منفرداً است و اخری غیر منفردٍ؛ چیزی که منطبع فی الارض و منفرد باشد به تنهایی مثل آهن و مس و روی و امثال اینها ولی گاهی منطبع است لکن منفرداً نیست مثل جیوه و گاهی غیر منطبع است مانند فیروزه و عقیق و امثال اینها.
منظور از انطباع این است که در زمین سرشته شده است و برای اینکه آن شیء حاصل شود باید یکسری امور و عملیاتهای تصفیهای روی آن انجام گیرد. و این انطباع گاهی منفرداً فی الارض است و گاهی غیر منفرداً است مثل جیوه.
آیا خصوصیت انطباع یا منطبع بودن برای صدق عنوان معدن معتبر است یا نه؟ ظاهر کلمات لغویین این است که فرقی بین انطباع و عدم انطباع نیست و معدن طبق آنچه همه بیان کردهاند شامل همه اینها میشود (چه به معنای منبت الجواهر باشد و چه اعم باشد) در هیچ کدام از کتب لغت چنین چیزی قابل استفاده نیست. کلمات فقها هم از این جهت عام است و روایات هم با توجه به مصادیقی که در آن ذکر شده این خصوصیت از آن قابل استفاده نیست.
جمع بندی کلمات لغویین:
پس در مجموع به نظر میرسد معدن در کلمات لغویین یک معنای عامی دارد البته فقط یک حداقلی از ویژگیها باید باشد که صدق عنوان معدن شود؛ چیزی که در طبیعت وجود دارد و خدا آن را رویانده و ایجاد کرده اعم از اینکه در عمق زمین باشد یا در سطح و اینکه جامد باشد یا مایع و حجر باشد یا غیر سنگ و چه منطبع باشد و چه نباشد به آن معدن اطلاق میشود. به هر حال یک پیوستگی با ارض دارد که هر چه این خصوصیت در آن باشد معدن اطلاق میشود. پس معدن به هر زمینی و علی کل ارضٍ اطلاق نمیشود؛ بلکه هر مکانی که در آن چیزی باشد که یک امتیازی داشته باشد از سایر قسمتهای زمین مثل معدن سنگ آسیاب با اینکه هیچ عملیاتی روی آن انجام نمیشود و صورت نوعیه آن تغییری نمیکند به خلاف طلا و نقره و امثال اینها؛ ظاهر آنچه را لغویین گفتهاند این معنای عام است البته با توضیحاتی که بیان کردیم یعنی حداقل امتیازی نسبت به سایر زمینها باید داشته باشد و قابل انتفاع باشد و ارزش و قیمتی داشته باشد و سایر موارد دیگر خصوصیتی ندارد.
کلمات فقها
1- علامه:
عبارت منتهی: ایشان معادن را در کتاب منتهی این چنین تعریف کرده: «هو کل ما خرج من الارض مما یخلق فیها من غیرها مما له قیمة»(1)هر چیزی که از زمین خارج میشود ولی در زمین ساخته میشود (تا خارج کند بعضی موارد مثل گنجی که کسی در زمین پنهان کند و بعد آن را از زمین خارج کند) «من غیرها» از غیر ارض و یک امتیازی هم در آن وجود دارد که دارای یک ارزشی و قیمتی هم هست.
1) . منتهی، ج8، ص514.
در این عبارت آیا به جهات شش گانه اشاره شده و چگونه میتوان تطبیق کرد؟ همان عمومیتی که ما در هنگام بررسی آن جهات بیان کردیم در این عبارت وجود دارد؛ «کل ما خرج من الارض» که جامد و غیر آن، منطبع و غیر آن، حجر و غیر آن را در برمیگیرد با قید «مما یخلق فیها» جزء الارض بودن را خارج میکند و لذا شامل نفت و گوگرد و امثال اینها هم میشود.
عبارت تذکره: نظیر همین عبارت را مرحوم علامه در تذکره فرمودهاند: «کل ما خرج من الارض مما یخلق فیها من غیرها مما له قیمة سواءٌ کان منطبعاً بانفراده کالرصاص و الصفر و النحاس و الحدید أو مع غیره کالزئبق أو لم یکن منطبعاً کالیاقوت و الفیروز و البلخش و العقیق»(1)
البته در هر دو عبارت آمده: «عند علمائنا اجمع» یعنی بر آنچه گفته ادعای اجماع هم کرده است.
1- شهید اول:
عبارت البیان: مرحوم شهید اول در البیان معدن را این گونه تعریف کرده: «کل ارضٍ فیها خصوصیةٌ یعظم انتفاع بها کالنورة»(2)هر زمینی که در آن خصوصیتی است که انتفاع قابل توجهی به او برده میشود.
عبارت دروس: در دروس شهید معدن را این گونه تعریف میکند: «المعادن الظاهرة و هی التی لا یحتاج تحصیلها الی طلبٍ کالیاقوت و النفت و المعادن الباطنة کالذهب و الفضة و تملک بالإحیاء و ...»(3)معادن ظاهره و باطنه داریم؛ ظاهره آنهایی است که تحصیل آن احتیاج به طلب ندارد مثل یاقوت، نفت. البته نفت در آن زمان مثل زمان امروز نبود که تحصیل آن محتاج طلب باشد بلکه گاهی خودش از بعضی نقاط فوران میکرد.
2- شهید ثانی:
شهید در مسالک میفرماید: «المعادن جمع معدن و هو هنا کل ما استخرج من الارض مما کان منها بحیث یشتمل علی خصوصیةٍ یعظم انتفاع بها» مشتمل بر یک خصوصیتی است که انتفاع به آن قابل توجه است «و منها الملح و الجص و الطین الغسل و حجارة الرحی».(4)
بحث جلسه آینده: اینها نمونههایی از عبارات این بزرگان بود که در عین حال تفاوتهایی بین اینها وجود دارد که إن شاء الله در جلسه آینده بیان خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ:31 شهریور 1393
موضوع جزئی: تعریف
معدن مصادف با: 26 ذی القعده 1435
سال پنجم جلسه: 5
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته:
بحث در تعریف معدن بود؛ ما کلمات اهل لغت را در رابطه با معدن ذکر کردیم و جهات شش گانه را در معنای معدن مورد بررسی قرار دادیم؛ اینکه آیا معدن معنای عامی دارد از آن جهات شش گانه یا معنایش مختص به موارد خاص است. کلمات فقها را هم ذکر کردیم؛ کلمات مرحوم علامه، شهیدین مطالبی را نقل کردیم. متأخرین هم عمدتاً کلمات این بزرگان را نقل کردهاند. مرحوم صاحب جواهر این عبارات را نقل کرده و دیگران هم گفتهاند. عمده این است که ما ببینیم نظر فقها در رابطه با معدن چیست.
بررسی کلمات فقهاء
ما یک جمع بندی نهایی خواهیم داشت که بالاخره که تعریف معدن چیست، اما نکتهای که وجود دارد این است که بعضی گفتهاند بین نظر لغویین و نظر فقها در رابطه با معدن اختلاف است از جمله محقق همدانی که ما نظر ایشان را بیان و رد کردیم. بعضی دیگر هم این را گفتهاند که نظر فقها با نظر اهل لغت متفاوت است حتی گفتهاند نه لغویین و نه فقیهان تفسیر درستی از معدن ندارند و باید به سراغ عرف خاص رفت؛ مرحوم سبزواری در مهذب الاحکام این گونه فرموده: چون لغویین و فقها خبره نیستند، چندان نمیتوان به گفته آنان وقعی نهاد و باید به عرف خاص رجوع کرد و دید معدن در عرف خاص به چه معناست.
اجمالا برخی گفتهاند نظر فقها با نظر اهل لغت متفاوت است؛ ما عبارات فقها را بیان کردیم تا ببینیم نظر فقها در رابطه با معدن چیست.
از مجموع کلمات اصحاب بدست میآید که معنای معدن فی الجمله نسبت به جهات شش گانهای که گفتیم عمومیت دارد (جوهر بودن، جامد بودن، منطبع بودن، ذا قیمة، جزء الارض و مستوریت جهات شش گانهای بود که بیان کردیم) فقط از یک جهت، عمومیت ندارد یعنی آنچه که از مرکز استخراج میشود باید یک منفعتی عقلائی داشته باشد تا رغبت به آن پیدا شود یا به عبارت دیگر ذا قیمة باشد.
پس مستفاد از عبارات اصحاب تقریباً همان است که ما از کلمات لغویین استفاده کردیم بلکه عمومیت در کلمات فقها اوضح و اظهر است از آنچه لغویین گفتهاند. چون ما در مورد برخی از آن جهات تقریباً با یک توجیه و تکلف و بنا بر بعضی احتمالات عمومیت از کلمات لغویین استفاده کردیم اما این عمومیت که معدن شامل هر مکانی میشود که از آن مکان چیزی
استخراج میشود که من الارض است و دارای ارزش و قیمت است به هر چیزی با این خصوصیت اطلاق میشود؛ این از عبارات فقها مثل عبارت علامه و عبارت شهیدین استفاده میشود.
بله در مورد برخی از این جهات چنانچه ملاحظه فرمودید بعضی از فقها تصریح کردند و بعضی تصریح نکردند. مثلاً در مورد منطبع بودن یا نبودن، این مورد تصریح بعضی قرار گرفته اما در عبارات دیگران به صراحت بیان نشده. در هر صورت هر چه باشد لطمهای به ادعای ما نمیزند.
پس اجمالاً عبارات فقها و اصحاب دال بر عمومیت معنای معدن است و در این جهت قطعاً از کتب لغوی و عبارات لغویین وضوح و صراحت بیشتری دارد.
بررسی اعتبار قید خروج عن حقیقه الارضیه
فقط یک مطلب مورد اختلاف واقع شده که در این عبارات گاهی بروز پیدا کرده و دیده میشود؛ فقها در مورد یک قید و اعتبار آن در معدن اختلاف کردهاند و آن اینکه معدن لزوماً به جایی گفته میشود که از حیقیقت ارضیه خارج شده یا این قید اعتبار ندارد؟
بعضی از فقها مثل علامه در تذکره مدعی شدهاند که برای صدق عنوان معدن لازم است آن محل و مکان از حقیقت ارضیه متبدل شده و تغییر کرده باشد یعنی صورت نوعیه آن عوض شده باشد اگر مثلاً جایی صورت نوعیهاش عوض نشده (حقیقت ارضیه تغییر نکرده باشد) به آن معدن گفته نمیشود لذا طبق این نظر بین عنوان «الارض» و عنوان «المعدن» مغایرت است؛ به قسمتهایی ارض گفته میشود در حالی که به آن قسمت صدق عنوان معدن نمیشود. هم چنین به برخی مکانها معدن میگویند ولی دیگر صدق ارض بر آنها نمیشود؛ چون حقیقت ارضیه و صورت نوعیه ارضیه تبدّل پیدا کرده است.
در مقابل جمعی از فقها بر این عقیده هستند که چنین قیدی اعتبار ندارد یعنی برای صدق عنوان معدن تبدل صورت نوعیه ارض معتبر نیست و لازم نیست حقیقت ارضیه عرفاً تغییر کرده باشد تا ما بتوانیم عنوان معدن را صدق بکنیم. شهید اول و شهید ثانی از کسانی هستند که از کلماتشان استفاده میشود که چنین قیدی اعتبار ندارد.
پس طبق یک نظر مغایرت در عنوان معدن و ارض وجود دارد و دیگر به معدن عنوان ارض اطلاق نمیشود. برای اینکه بخواهد صدق عنوان معدن بکند باید آن حقیقت ارضیه تغییر کرده باشد اما طبق نظر دیگر این چنین نیست.
فرق این دو نظر در برخی از امور مثل گچ، مغرة، حجارة الرحی یا برخی از خاکهای مخصوص مثلاً خاک نسوز ظاهر میشود؛ شهید اول و شهید ثانی سخنشان این است که در این موارد میتوان به آنها معدن اطلاق کرد در حالی که حقیقت ارضیه آنها تغییری نکرده یعنی تبدل در صورت نوعیه ارض حاصل نشده است اما طبق نظر مرحوم علامه در تذکره اینها معدن نیست و ارض است که دارای امتیازی است.
این اختلاف در بین فقها وجود دارد؛ حق در مسئله کدام است؟ آیا واقعاً این قید معتبر است یا نه؟
حق در مسئله
ظاهر این است که چنین قیدی اعتبار ندارد و حق با شهیدین است؛ یعنی برای صدق عنوان معدن خروج از حقیقت ارضیه و تبدل صورت نوعیه ارض، لازم نیست چون بنابر آنچه که از اهل لغت گذشت و آنچه که فقها گفتند (حتی طبق تعریفی که
علامه در منتهی کرده)، معدن عبارت است از مکانی از ارض که یک خصوصیت مرغوب عند العقلاء در آن وجود دارد که این در حقیقت موجب یک امتیاز در آن بخش از زمین میشود و همین امتیاز این زمین را از سایر بخشها متفاوت میکند. بنابر این معدن جایی است که در آن شیئی است که مورد رغبت عقلاست و به همین جهت از سایر قطعات ارض ممتاز میشود با اینکه عنوان ارض بر آن منطبق است؛ ممکن است که در برخی موارد گمان شود که عنوان ارض صادق نیست که البته محل بحث است مثلاً بخشی از زمین بر اثر فعل و انفعالات تبدیل به عقیق یا امثال آن میشود که اینها بالاخره از زمین بوده و به مرور تبدیل به چنین اشیاء و سنگهایی شده است؛ آیا به اینها اطلاق ارض نمیشود؟ آیا صدق عنوان ارض بر آنها صحیح نیست؟ در این موارد صدق عنوان ارض صحیح است.
در هر صورت سخن در این است که طبق نظر لغویین و فقها و آنچه که در عرف نسبت به معدن گفته میشود معدن چنین معنایی دارد که اگر ما این معنا را برای معدن گفتیم دیگر به چه دلیل خروج عن حقیقة الارضیة را معتبر بدانیم؟ وجهی برای اعتبار این قید نیست.
بررسی کلام بعض الاعلام
بعضی گفتهاند اگر از عنوان ارضیت خارج نشود و حقیقت ارضیه تبدل پیدا نکند، به آن عنوان معدن صدق نمیکند؛ چون صرف امتیاز کافی نیست اگر صرف امتیاز باشد، هر جایی از زمین نسبت به سایر مکانهای آن ممتاز است. لذا برای صدق معدن گفته شده صرف امتیاز کفایت نمیکند مثلاً خاک که خاک سرخ یا زرد باشد این یک امتیاز است ولی صرف سرخ یا زرد بودن آن دلیل نمیشود که بگوییم این معدن خاک سرخ است. باید به هر حال یک چیزی در آن باشد که موجب صدق عنوان معدن بشود و آن جز تبدل حقیقت ارضیه و صورت نوعیه ارض نیست. برای اینکه بتوان گفت معدن، صرف امتیاز کافی نیست.(1)
به نظر ما این تمام نیست؛ صرف تفاوت موجب مغایرت بین معدن و ارض نیست بله ما در معدن میگوییم که بالاخره باید دارای یک خصوصیتی باید باشد مثلاً جایی که مس و روی و طلا وجود دارد قطعاً اینها متفاوت هستند با بقیه بخشهای زمین؛ در این موارد هم با اینکه تفاوت وجود دارد ولی این چنین نیست که به آنجا عنوان ارض اطلاق نشود و از نظر عرف ارض محسوب نشود این تفاوتها موجب عدم صدق عنوان ارض نیست به عبات دیگر تفاوت موجب تغایر بین معدن و ارض در نام گذاری نمیشود بلکه معدن یک بخش و نوعی از ارض است.
خلاصه بحث:
پس خلاصه بحث این گونه شد: گفتیم بین فقها یک اختلافی در رابطه با یک قید وجود دارد و آن اینکه برخی معتقدند برای صدق عنوان معدن قید خروج عن حقیقة الارضیة معتبر است یعنی برای اینکه بخواهد عنوان معدن صدق بکند باید آن مکان دیگر از عنوان ارضیه خارج شده باشد تا ما بتوانیم معدن اطلاق کنیم لذا طبق این نظر به مثل جایی که خاک سرخ، خاک زرد، حجارة الرحی دارد معدن اطلاق نمیشود چرا که از حقیقت ارضیه خارج نشدهاند بله اگر کسی از فروش اینها سود
1) . کتاب الخمس، آیة الله شیخ مرتضی حائری، ص46.
بکند داخل در ارباح مکاسب میشود و از آن باب باید خمس بپردازد مانند بحث بعضی از غنائم دار الحرب که این بحث را داشتیم.
اما طبق نظر بعضی دیگر از جمله شهیدین برای صدق عنوان معدن خروج عن حقیقة الارضیة لازم نیست؛ همین مقدار که محلی باشد که در آن چیزی باشد که عقلا نسبت به آن رغبت دارند و دارای امتیاز باشد نسبت به سایر زمین ولو اینکه از حقیقت ارضیه خارج نشده باشد، اطلاق معدن میشود.
اختلاف در این مسئله هم ثمره دارد چنانچه توضیح دادیم اگر این قید را معتبر بدانیم در مانند خاک سرخ و گچ و امثال اینها اطلاق معدن نشده و لذا خمس در آنها مگر تحت عنوان ارباح مکاسب لذا بنابر نظر شهیدین برخی موارد مثل جص، مغرة، حجارة الرحی و امثال اینها متعلق خمس به عنوان معدن هستند ولی بنابر اعتبار قید خروج عن الحقیقة الارضیة متعلق خمس به این عنوان نیستند.
عرض کردیم حق با شهیدین است و ما وجهی نمیبینیم که این قید و این خصوصیت را در تعریف معدن معتبر بدانیم درست است باید تفاوت باشد ولی این موجب تبدل صورت نوعیه آن نمیشود. و این نکتهای که بعضی در رابطه با معدن گفتهاند (اینکه باید یک خصوصیت و امتیازی باید در آن باشد تا به آن معدن بگویند) این موجب تفاوت در نام گذاری و صدق و تسمیه نمیشود و لذا اگر مکانی از زمین باشد که به واسطه یک امتیاز و خصوصیت از سایر زمین ممتاز شد هم ارض و هم معدن صادق است و دلیلی بر اعتبار این دلیل وجود ندارد.
نتیجه بررسی کلام فقها:
پس نتیجه این شد که حق آن است که معدن عبارت است از مکانی که در آن چیزی در خود آن زمین وجود دارد «و یخلق فیها» از زمین و در زمین به وجود آمده اعم ازاینکه جامد باشد یا مایع و خصوصیتی دارد که عقلا نسبت به آن شیء به خاطر آن خصوصیت رغبت پیدا میکنند و آن شیء دارای ارزش و منفعت است و در این صورت معدن اطلاق میشود حتی اگر ما نظر علامه را بپذیریم در مقابل شهیدین باز هم غیر از این مواردی که به نظر ایشان از حقیقت ارضیه خارج نشده بقیه امور داخل در معنای معدن هست در هر صورت کلمات فقها دالّ بر عمومیت معنای معدن است لکن این عمومیت طبق نظر علامه دائره آن محدودتر است نسبت به نظر شهیدین ولی در اصل عمومیت به لحاظ آن جهات شش گانهای که گفتیم تفاوت ما هوی با آنچه لغویین گفتند ندارد.
پس اینکه برخی اصرار میکنند نظر فقها غیر از نظر لغویین است به نظر ما تمام نیست هر چند عین هم نیست و تفاوتهایی در آنها وجود دارد ولی فی الجمله عمومیت استفاده میشود ولو اینکه در برخی امور اختلافاتی بین فقها و لغویین وجود دارد کما اینکه در بین خود لغویین و در بین خود فقها وجود دارد.
بحث جلسه آینده: حال باید روایات هم مورد بررسی قرار بگیرد که معدن در روایات چگونه استعمال و معنا شده و نتیجه بگیریم که آیا معدن یک معنای عرفی دارد یا یک معنای شرعی دارد یا هر دو آنها لحاظ میشود و آن وقت است که جمله امام (ره) که فرمود «الثانی: المعدن المرجع فیه العرف» معلوم میشود إن شاء الله.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 1 مهر 1393
موضوع جزئی: تعریف
معدن (روایات) مصادف با: 27 ذی القعده 1435
سال پنجم جلسه: 6
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته:
در مورد تعریف معدن تا اینجا کلمات اهل لغت و کلمات فقها را مورد بررسی قرار دادیم؛ اجمالاً معلوم شد معنای معدن بنابر آنچه که اهل لغت گفتهاند و طبق نظر فقها یک معنای عامی است که تنها بعضی از خصوصیات در آن معتبر است از جمله اینکه از زمین و در زمین خلق شده باشد (ریشه و اصل آن زمین باشد) و دوم اینکه دارای ارزش و قیمت و منفعت باشد و دیگر آنکه در یک مکانی باشد که مرکزیت داشته باشد. اینها اصولی است که برای صدق معدن لازم است. سایر خصوصیات از جمله جوهر بودن، جامد بودن، منطبع بودن، متکون من الارض بودن در اطلاق عنوان معدن معتبر نیست.
معنای معدن در روایات
روایات و نصوصی که در این باب وارد شده هم باید مورد بررسی و ملاحظه قرار بگیرد؛ غرض از ذکر روایات در این باب فقط بررسی مفهوم و معنای معدن در روایات است (ما فعلاً به جهات دیگر که در روایات وارد شده از جمله اصل وجوب خمس، نصاب و امثال اینها کاری نداریم)؛ فقط میخواهیم ببینیم که آنچه که در روایات موضوع خمس قرار گرفته چیست. روایات از این جهت سه طایفه هستند؛ در یک طایفه عنوان معدن به همراه تفسیر آن ذکر شده است. در طایفه دوم صرفاً عنوان معدن به همراه بعضی از مصادیق موضوع برای وجوب خمس واقع شده و دیگر تفسیری ذکر نشده است. طایفه سوم روایتی است که دلالت بر ثبوت خمس در بعضی از موارد میکند لکن ثبوت خمس معلل شده به اینکه این موارد، معدن یا مثل معدن هستند.
طایفه اول
اما طایفه اولی یک روایت در آن هست:
«عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (ع) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَعَادِنِ مَا فِيهَا فَقَالَ كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ الْخُمُسُ وَ قَالَ مَا عَالَجْتَهُ بِمَالِكَ فَفِيهِ مِمَّا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهُ مِنْ حِجَارَتِهِ مُصَفًّى الْخُمُسُ.»(1)
زرارة نقل میکند که من از امام باقر (ع) پرسیدم که در معادن چه حکمی است و چه چیزی در معادن واجب است که باید پرداخت شود؟ امام (ع) در جواب فرمودند: هر آنچه که رکاز است در آن خمس واجب است. بعد در ادامه امام میفرماید: هر آنچه که به وسیله مالت در آن علاج و کاری انجام بدهی پس هر چه که از سنگهایی که خداوند آنها را اخراج کرده، باقی بماند در آن خمس واجب است. (در «مُصَفًّى» احتمالاتی وجود دارد که در جای خودش بحث خواهیم کرد.)
1) . تهذیب الاحکام، ج4، ص122، حدیث347؛ وسائل الشیعة، ج9، ص492، ابواب ما یجب فیه الخمس، باب3، حدیث4.
در این روایت سؤال از معدن شده است که آیا چقدر از معدن باید بپردازیم، امام میفرماید: خمس آن را لکن نه خمس آنچه استخراج میشود بلکه مصفای آن را یعنی بعد از تصفیه و کسر مؤونهها و هزینههای استخراج آنچه باقی میماند خمس آن باید پرداخت شود؛ شاهد ما در این سؤالی است که سائل از معدن کرده و امام در جواب فرموده «كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ الْخُمُسُ» در این عبارت سه احتمال وجود دارد:
احتمالات سه گانه در روایت
احتمال اول: اینکه بگوییم امام (ع) در پاسخ راوی در واقع دارد یک ضابطه را ارائه میدهد که این ضابطه شامل معدن هم میشود لکن اختصاص به معدن ندارد؛ راوی سؤال کرده در معدن چقدر باید پرداخت؟ امام فرموده هر چیزی که در آن رکاز است یعنی هر چیزی که از یک مرکز اصلی بدست میآید خمس آن باید پرداخت شود. این ضابطه چه بسا بگوییم که اختصاص به معدن ندارد؛ چون هر چیزی که از یک مرکزی استخراج میشود این شامل معدن و شامل کنوز میشود (یعنی آن مرکزی که گنج در آن نهفته است) پس طبق این احتمال این جمله عام است و اختصاص به معدن ندارد.
احتمال دوم: اینکه بگوییم این جواب ناظر به خصوص معدن است. دو قرینه بر این احتمال میتوان ذکر کرد:
قرینه اول: یک قرینه این است که راوی سؤال از معدن کرده قاعدتاً جواب هم باید مطابق با سؤال باشد (این قرینه ممکن است که قرینه قوی نباشد)
قرینه دوم: اما شاهد و قرینه دیگر جملهای است که امام (ع) در ذیل این روایت فرموده: «مَا عَالَجْتَهُ بِمَالِكَ فَفِيهِ مِمَّا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهُ مِنْ حِجَارَتِهِ» این جمله با معدن مناسبتر است تا با کنوز چون امام میفرماید: هر چه که از آن استخراج شود مصفّای آن خمس دارد که این با معدن منطبق است چون چه بسا برای استخراج کنوز به این نحوه صرف مال نیازمند نباشد یا اگر هم باشد دیگر «من حجارته» نسبت به آن معنا ندارد چرا که در کنوز معنا ندارد گفته شود «أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهُ مِنْ حِجَارَتِهِ» پس ذیل روایت با اینکه جمله ما کان رکازاً ففیه الخمس بر معدن منطبق باشد سازگارتر است.
لذا به این دو قرینه میتوان گفت پاسخ امام (ع) در واقع ناظر به خصوص معدن است و خصوصیت معدن مورد نظر است.
احتمال سوم: اینکه بگوییم اساساً روایت یعنی جواب امام (ع) ناظر به معدن نیست «كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً» این در حقیقت در مورد کنوز است (گنجهای مدفون در زمین) هر گنجی که در یکجایی جمع شده باشد، خمس آن باید داده شود. قرینهای هم که بر این احتمال میتوان ذکر کرد این است که رکاز عند اهل الحجاز عبارت است از کنوز و گنجهای مدفون کما اینکه ابن اثیر(1)به این معنا اشاره کرده بنابر نقل مرحوم صاحب جواهر.
بررسی احتمالات
طبق این احتمال اساساً پاسخ ربطی به معدن ندارد؛ این احتمال قطعاً باطل است؛ اگر ما این احتمال را بپذیریم یعنی در واقع پذیرفتیم که امام جواب به چیزی دادهاند که اصلاً مورد سؤال راوی نبوده است. این خیلی غیر متعارف است که سؤال در مورد چیزی باشد لکن جواب به یک شیء دیگر باشد و این با اصل عقلائی در محاورات که عبارت از تطابق جواب و سؤال است سازگار نیست.
1) . النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج2، ص258. «الرِّكَازُ عند أهل الحجاز: كنوز الجاهلية المدفونة فى الأرض».
بله گاهی از اوقات ممکن است شخص بنا به شرائط و دلائلی جواب را عمداً به غیر آنچه که سائل سؤال کرده بدهد مثلاً شرائط تقیه است و سؤال شونده برای فرار از پاسخ اصلی این گونه جواب میدهد. این موارد برای جهت عارضی است اما لولا این جهات عارضی یک اصل حاکم در محاورات این است که این پاسخ مطابق با سؤال باشد. بنابر این احتمال سوم به نظر میرسد که رأساً منتفی است.
دو احتمال باقی میماند؛ طبق یک احتمال جواب امام ناظر به خصوص معدن است که این هم قرائنی دارد و طبق یک احتمال جواب امام حداقل معدن را شامل میشود؛ هر یک که از این دو احتمال که باشد در واقع دلالت بر عمومیت معنای معدن میکند وقتی امام میفرماید «کل ما کان رکازاً» مثل آنچه که بعضی از اهل لغت گفتهاند مانند صاحب العین که معدن را این چنین معنا کرده بود: «مرکز کل شیءٍ و مبتدأه و اصله» امام (ع) هم میفرماید: هر چیزی که این خصوصیت را داشته باشد خمس آن واجب است درست است که احتمال اول یعنی معنای عام اظهر است ولی در عین حال بالاخره معلوم میشود که معدن از دید امام (ع) یک معنای خاص شرعی ندارد و در واقع تفسیر کردند معدن را به آنچه اهل لغت و عرف برای معدن گفتهاند و معنای خاص شرعی از این روایت استفاده نمیشود.
پس در طایفه اولی معدن تفسیر شده به یک معنا و مفهوم عام و این دقیقاً همان است که بعضی از اهل لغت گفتهاند و این نشان میدهد در شرع یک معنای خاصی برای معدن غیر آنچه که اهل لغت گفتهاند، نیست.
طایفه دوم
طایفه ثانیة طایفهای است که عنوان معدن و بعضی از مصادیق معدن در آن ذکر شده لکن تفسیری برای معدن ارائه نشده است؛ چند روایت از این طایفه را بیان میکنیم:
روایت اول: «عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنِ الْكَنْزِ كَمْ فِيهِ قَالَ الْخُمُسُ وَ عَنِ الْمَعَادِنِ كَمْ فِيهَا قَالَ الْخُمُسُ وَ كَذَلِكَ الرَّصَاصُ وَ الصُّفْرُ وَ الْحَدِيدُ وَ كُلُّ مَا كَانَ مِنَ الْمَعَادِنِ يُؤْخَذُ مِنْهَا مَا يُؤْخَذُ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ.»(1)
در این روایت سه سؤال مطرح شده؛ حلبی میگوید: از امام سؤال کردم: در کنز چه مقدار واجب است؟ امام (ع) فرمود: یک پنجم (خمس) دوباره سؤال میکند: در معادن چه میزان واجب است؟ امام میفرماید: یک پنجم و سؤال سوم این است که از روی، آهن، برنج و آنچه از معادن است (در بعضی نسخهها «بالمعادن»(2)دارد و آنچه که به معادن است.) چه مقدار واجب است؟ اینجا امام (ع) نفرموده الخمس و فرموده: هر آنچه که از معادن طلا و نقره اخذ میشود از این معادن هم اخذ میشود.
اینجا عنوان معدن ذکر شده و بعضی از مصادیق معدن هم بیان شده ولی تفسیر خاصی برای معدن بیان نشده است. سؤالی که اینجا مطرح است این است که چرا سؤال تکرار شده؟ در سؤال دوم راوی پرسید و عن المعادن؟ و در سؤال سوم از برخی مصادیق پرسید «و عن الرصاص و ...» این مصادیق که در سؤال دوم و تحت عنوان معادن داخل بوده و پس چرا دوباره سؤال از معادن و بعضی از مصادیق معادن شده؟
آنچه که به عنوان توجیه برای تکرار سؤال و در واقع طلب یک توضیحی از امام میتوان گفت، این است که لعل در ذهن سائل یک توهمی بوده؛ سائل گمان میکرده بین معادن ذهب و فضه و غیر آن فرق وجود دارد لذا از معادن به نحو کلی میپرسد و بعد میپرسد که آهن و مس و روی و مانند اینها هم چه مقدار در آن واجب است که نوع جواب امام (ع) نشان میدهد که امام متوجه شدند در ذهن سؤال کننده این است که کأنّ بین معدن ذهب و فضه و سایر معادن فرق است لذا امام جواب دادند که هر چه که از معادن طلا و نقره اخذ میشود، از این معادن اخذ میشود.
ممکن است که سؤال شود که چرا چنین توهمی در ذهن سائل پیش آمده است؟ این با توجه به شرایط آن زمان و حکمی که در نزد عامه بوده معلوم میشود چرا که عند العامة خمس اختصاص به معدن طلا و نقره داشته یعنی این توهم ناشی شده از یک امر رائج در آن دوران و آن اینکه عامه خمس را فقط در معدن طلا و نقره واجب میدانستند و در سایر معادن خمس را ثابت نمیدانستند بر همین اساس سائل میگوید روی و مس و آهن و معادنی از این قبیل چقدر در آنها واجب است. و این علت تکرار این سؤال است.
پس امام (ع) در این روایت تفسیری ارائه نداند و سؤال سائل هم در مورد بعضی از مصادیق است که کأنّ معنای معدن و مصادیق معدن عند العرف معلوم بوده لکن سؤال از حکم آن شده است.
روایت دوم: «مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (ع) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ مَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الصُّفْرِ وَ الْحَدِيدِ وَ الرَّصَاصِ فَقَالَ عَلَيْهَا الْخُمُسُ جَمِيعاً.»(1)
محمد مسلم از معدن طلا و نقره و مس و روی و آهن سؤال میکند امام هم میفرماید: در همه اینها خمس واجب است.
در این روایت هم مصادیقی ذکرشده که همه در کنار هم آمده و سؤال شده از خمس در آنها. درست است که این مصادیقی که در این روایت و روایت اول ذکر شده، در آنها نفت و کبریت و مایعات نیست اما نمیتوانیم از عدم ذکر مایعات به تنهایی استفاده کنیم که معدن یعنی فقط جوامد؛ این گونه نیست و اینها فقط مصداق است. مهم این است که کأنّ در نظر امام نیازی به بیان این امور نبوده در ذهن سائل هم مسئله روشن بوده و یک امر عرفی بوده که سؤال از حکم آن شده است.
طایفه سوم
طایفه ثالثة روایتی است که دلالت میکند بر ثبوت خمس در بعضی موارد لکن علت ثبوت خمس را این قرار داده که اینها من المعادن یا مثل معدن است؛ این روایت از محمد بن مسلم میباشد لکن چند نقل دارد که اینها با هم متفاوت هستند لذا بر اساس هر نقلی یک معنا و تفسیر برای این روایت میتوان ذکر کرده این دو نقل از دو طریق است:
یکی طریق شیخ صدوق است و یکی هم از طریق شیخ طوسی که اینها در یک فقرهای از فقرات روایت با هم متفاوت هستند آنگاه این مسئله و این بحث پیش آمده که با این تفاوت در نقل اولاً به کدامیک میتوان اعتماد کرد و سند کدام معتبر است و دوم اینکه تفاوت اینها از حیث معنا چیست. طبق یک نقل این روایت شاهد برای بحث ما هست (یک معنای عامی از روایت میتوان استفاده کرد) اما طبق نقل صدوق اینجا بحث واقع شده که آیا معنای عام استفاده میشود یا خیر؟ آنگاه طبق یک معنا برخی از مواردی که ما تا به حال آنها را جزء معادن حساب کردیم از دائره معدن خارج میشوند که إن شاء
1) . کافی، ج1، ص544، حدیث8؛ تهذیب الاحکام، ج4، ص121، حدیث345؛ وسائل الشیعة، ج9، ص491، ابواب ما یجب فیه الخمس، باب3، حدیث1.
الله در جلسه آینده بیان بررسی خواهیم کرد و بعد یک جمع بندی در این بحث از مجموع کلمات فقها و لغویین و روایات خواهیم داشت؛
بحث جلسه آینده: اینکه معدن اصلاً دارای اصطلاح شرعی نیست بر خلاف بعضی از بزرگان از جمله محقق خوئی که بعضی از مصادیق معدن را تعبد شرعی میداند و میگوید اینها عرفاً معدن نیست اما شرعاً به عنوان معدن معرفی شده آنگاه معلوم میشود این جمله که امام (ره) در تحریر فرموده «و المرجع فیه العرف» به چه معناست مخصوصاً با توجه به اینکه محقق خوئی تصریح میکند که یا به طریق عرف یا به تعبد شرعی ما باید معدن را بشناسیم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 2 مهر 1393
موضوع جزئی: تعریف
معدن (جمع بندی) مصادف با: 28 ذی القعده 1435
سال پنجم جلسه: 7
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته:
بحث درباره بررسی نصوص و روایات با محوریت معدن بود و اینکه در روایات چه تفسیر و چه تعریفی از معدن ارائه کردهاند؛ عرض کردیم سه طایفه روایت در اینجا وجود دارد؛ طایفه اولی روایاتی بود که معدن را به نوعی ولو به صورت مجمل تفسیر کرده و البته بعضی از مصادیق معدن را هم مورد اشاره قرار داده. طایفه دوم روایاتی بود که صرفاً به ذکر برخی از مصادیق معدن اکتفا کرده است.
طایفه سوم
طایفه سوم که یک روایت است که خمس را در بعضی از موارد ثابت کرده و علت ثبوت خمس را این قرار داده که این از معدن محسوب میشود یا مثل معدن است. این روایت از دو طریق نقل شده که یکی نقل شیخ طوسی در تهذیب و دیگری هم نقل شیخ صدوق است البته تفاوت اندکی بین این دو نقل وجود دارد.
1- نقل شیخ طوسی: «مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) عَنِ الْمَلَّاحَةِ فَقَالَ وَ مَا الْمَلَّاحَةُ فَقَالَ أَرْضٌ سَبِخَةٌ مَالِحَةٌ يَجْتَمِعُ فِيهَا الْمَاءُ فَيَصِيرُ مِلْحاً فَقَالَ هَذَا الْمَعْدِنُ فِيهِ الْخُمُسُ فَقُلْتُ وَ الْكِبْرِيتُ وَ النِّفْطُ يُخْرَجُ مِنَ الْأَرْضِ قَالَ فَقَالَ هَذَا وَ أَشْبَاهُهُ فِيهِ الْخُمُسُ.»(1)
محمد بن مسلم میگوید من از امام باقر (ع) در مورد ملّاحة سؤال کردم امام فرمود: ملّاحة چیست؟ محمد بن مسلم گفت: یک زمین شوره زاری است که در آن زمین آب اجتماع پیدا میکند و بعد از خشک شدن آب، نمک نمایان میشود. امام (ع) فرمود: این معدن در آن خمس ثابت است. محمد بن مسلم باز سؤال میکند: گوگرد و نفتی که از زمین خارج میشود چگونه است؟ امام (ع) فرمود: در این موارد و نظائر آن خمس ثابت است.
منظور از نفت و گوگرد آن نفت و گوگردی است که از زمین خود به خود خارج میشود نه آن نفتی که در عمق زمین و به اکتشاف و حفاری استخراج میشود پس آن نفت و گوگردی منظور است که خودش از زمین خارج میشده است.
این روایت طبق نقل شیخ طوسی ظهور در این دارد که ملح هم معدن است؛ زمینی که نمک در آن باشد ولو در سطح زمین باشد، خمس در آن ثابت است چون معدن است و امام اطلاق معدن به آن کرده است «هذا المعدن فیه الخمس» و این یعنی ثبوت خمس در این ارض و نمک که معلل شده به معدن و دائر مدار آن گردیده، کأنّ امام فرموده: خمس در این ملح ثابت است لکونه من المعدن. این ظهور در این دارد که ملح هم معدن است.
1) . تهذیب الاحکام، ج4، ص122، حدیث349؛ وسائل الشیعة، ج9، ص492، ابواب ما یجب فیه الخمس، باب 3.
تردیدی نیست که با این توضیح این کلام ظهور در این دارد که نمک و نمک زار هم معدن محسوب میشود لکن دو احتمال در اینجا وجود دارد که باید دید کدامیک از این دو احتمال درست است:
دو احتمال در روایت
احتمال اول: معنای عرفی
یک احتمال (که حق هم همین است) این است که امام در واقع اشاره میکند به اینکه ملح عند العرف و العقلاء معدن محسوب میشود یعنی مقصود امام اشاره به چیزی است که نزد عرف معدن محسوب میشود. امام در صدد این نیست که یک موردی را به عنوان معدن و از دید شارع معرفی کند (در صدد اثبات یک معنایی برای معدن از دید شرع نیست) سؤال از ملح بوده و امام فرموده این معدن است و معدن هم خمس دارد. پس کأنّ حکم به ثبوت معدن در این فقره از روایت معلل شده به صدق عنوان معدنیت بر این چیزی که مورد سؤال واقع شده است.
احتمال دوم: تعبد شرعی
احتمال دوم این است که امام در واقع در صدد بیان یک معنای شرعی برای معدن است یعنی کأنّ میخواهد سائل و مخاطبین را متعبد کند به اینکه شما نمک را معدن حساب کنید؛ از دید عرف نمک معدن محسوب نمیشود ولی امام (ع) میخواهد به ما بفهماند که از نظر شرعی نمک به عنوان معدن شناخته میشود اعم از اینکه عرف آن را معدن بداند یا نداند. مرحوم آقای خوئی این احتمال را پذیرفته لذا ایشان ادعایشان این است که ما این را معدن حساب میکنیم و از دید ما این معدن است چون تعبد شرعی بر آن است. لذا حکم معدن بر آن جاری میشود و خمس آن ثابت میشود.(1)
بر اساس احتمال اول معدن یک معنای عرفی دارد و امام هم به همان معنای عرفی اشاره کردهاند و بر اساس احتمال دوم در این مورد یک تعبد شرعی ثابت شده یعنی کأنّ معدن هم از نظر شرع یک موارد خاصی دارد ولو اینکه عند العرف معدن محسوب نشود لذاست که محقق خوئی تصریح میکند که مدار در ثبوت خمس صدق عرفی یا تعبد شرعی است. میفرماید: اگر جایی عرفاً صدق معدن بکند، خمس آن واجب است؛ اگر چیزی عرفاً معدن محسوب نشود ولی تعبد شرعی نسبت به آن باشد یعنی شرعاً معدن محسوب شده باشد مثل نمک خمس در آن ثابت است.(2)
بررسی احتمال دوم
احتمال دوم قطعاً قابل قبول نیست و حق همان احتمال اول است و سخن محقق خوئی صحیح نیست؛ عمدهترین دلیل ما بر بطلان احتمال دوم این است که این احتمال خلاف ظاهر است؛ چون راوی سؤال کرده از حکم نمک زاری که نمک دارد که آیا خمس دارد یا نه؟ امام میفرماید: هذا المعدن فیه الخمس. این عبارت ظهور در این دارد که به سائل میخواهد بفرماید: مگر نمیدانی در معدن خمس واجب است؟ این هم معدن است و در معدن خمس ثابت است. پس در صدق عرفی معدن بر ملح کأنّ تردیدی نیست.
بنابر این احتمال دوم یک احتمال خلاف ظاهر است لذا اصل تعیین تعبد شرعی به عنوان یک ضابطه در کنار صدق عرفی محل اشکال است که ما در جمع بندی خواهیم گفت. به هر حال روایت طبق نقل شیخ طوسی ظهور در این دارد که ملح هم
معدن است و اشاره به همان متفاهم عند العرف و العقلاء دارد و حکم ثبوت خمس در ملح را از این جهت بیان کردند و معلل کردند که این معدن محسوب میشود پس دیگر کأنّ وجهی برای تردید در ثبوت خمس در ملح نیست.
2- نقل شیخ صدوق: این روایت یک نقل دیگری هم دارد که مرحوم شیخ صدوق آن را نقل کرده: «وَ سَأَلَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) عَنِ الْمَلَّاحَةِ فَقَالَ وَ مَا الْمَلَّاحَةُ فَقُلْتُ أَرْضٌ سَبِخَةٌ مَالِحَةٌ يَجْتَمِعُ فِيهَا الْمَاءُ فَيَصِيرُ مِلْحاً فَقَالَ مِثْلُ الْمَعْدِنِ فِيهِ الْخُمُسُ قُلْتُ فَالْكِبْرِيتُ وَ النِّفْطُ يُخْرَجُ مِنَ الْأَرْضِ فَقَالَ هَذَا وَ أَشْبَاهُهُ فِيهِ الْخُمُس»(1)
صدر روایت و سؤال و پاسخ امام مانند نقل اول است فقط آنچه متفاوت است این است که در این جمله به جای «فَقَالَ هَذَا الْمَعْدِنُ فِيهِ الْخُمُسُ» عبارت «فَقَالَ مِثْلُ الْمَعْدِنِ فِيهِ الْخُمُسُ» آمده است به نظر بدوی اگر ما به نقل شیخ صدوق اعتماد کنیم کأنّ امام (ع) ملح را من المعادن محسوب نکرده بلکه به عنوان مثل المعدن بیان کرده (این هم شبیه معدن است) این دو نقل در نتیجه فرقی ندارند بالاخره هر دو نقل، خمس را در ملح ثابت میکند ولی میخواهیم ببینیم از این روایت چه استفادهای میشود. آیا ملح در کلام امام یعدّ من المعدن یا یعدّ مثل المعدن؟ اگر امام فرموده باشد «مثل المعدن» این ظهور ابتدائیش در این است که ملح خود معدن نیست بلکه مثل معدن است. آیا میشود توجیهی برای نقل شیخ صدوق ذکر کرد؟ محقق خوئی که اصلاً این نقل را ذکر نکرده و کأنّ این طریق را قبول نداشته ولی ظاهراً روایت حتی بنابر نقل صدوق هم معتبر است.
اما توجیهی که برای این جمله میتوانیم ذکر کنیم (همان طور که بعضی از اعلام گفتهاند)(2)این است که این جمله نظیر و شبیه در محاورات عرفیه دارد برای اینکه معلوم بشود یک مثالی را میتوان بیان کرد مثلاً راجع به کسی میگویید مثل فلانی بعید است که این کار را بکند. اینجا بحث در مورد یک شخص است ولی این تعبیر شامل خود آن شخص و امثال خود آن شخص هم میشود. این یک تعبیر عرفی هم هست یا مثل فلانٍ یتهم بکذا. پس آوردن کلمه مثل باعث نمیشود خود آن شخص از دائره این مدلول خارج شود یا مثلاً در مورد این آیه که «لیس کمثله شیء» معنایش این است که خود خدا را در بر نمیگیرد و مثلش را در بر میگیرد؟ یا آنکه قطعاً او را در بر میگیرد. اینجا هم همین گونه است و این کلام امام یعنی هر چیزی که معدن باشد خمس در آن واجب است. این مثل المعدن نه یعنی اینکه ملح لا یعدّ من المعادن بلکه بر وزان تعابیر عرفیه به این معناست: مثل آنچه که این صفات معدن در آن هست که شامل خود معدن هم میشود، در آن خمس واجب است.
لذا به نظر میرسد که روایت بنابر نقل صدوق هم میتواند دلالت بر مدعا داشته باشد.
نتیجه
با تأمل در سه طایفه از روایاتی که بیان کردیم معلوم میشود آنچه که در دید ائمه به عنوان معدن معرفی شده متفاوت از آنچه که در عرف مطرح است، نیست و یک معنای خاص شرعی در روایات ذکر نشده است. ائمه (ع) معدن را متعلق خمس میدانند و با توجه به تفسیری که در طایفه اولی شد و مصادیقی که در طایفه دوم و سوم ذکر شد معلوم میشود آنچه را که
عند العرف به عنوان معدن محسوب شود از دید شرع هم همان معدن است و فقط شرع حکم ثبوت خمس را بیان کرده است و دیگر تعریف و تفسیر خاصی نسبت به معدن ندارد.
جمع بندی
نتیجه بحث تا اینجا این شد؛ کلمات لغویین را بررسی کردیم اگرچه برخی از بزرگان کلمات لغویین را ظاهر در یک معنای عام نمیدانند مانند محقق همدانی و مرحوم سبزواری که تصریح کردهاند که کلمات لغویین با کلمات فقها مختلف است؛ ظهور اولیه کلمات لغویین در بعضی از موارد این بود که معدن عبارت است از منبت الجواهر ولی ما از کتب لغوی مانند العین نقل کردیم که یک معنای عامی را ذکر کردهاند. و حتی عبارات قاموس و ابن اثیر را توجیه کردیم و گفتیم قابل حمل بر یک معنای عام هست. پس از نظر لغت معدن یک معنای عامی دارد و در ادامه کلمات فقها را هم بررسی کردیم و چند نمونه را ذکر کردیم غیر از اینها مرحوم شیخ طوسی، ابن زهره، ابن حمزه، بنابر نقل صاحب جواهر تأکید دارند بر اینکه معدن یک معنای عامی دارد.(1)
پس از نظر فقها هم معدن یک معنای عامی دارد.
در نصوص و روایات هم ملاحظه فرمودید مانند صحیحه زرارة «کل ما کان رکازاً ففیه الخمس» گفتیم این حتماً شامل معدن میشود ولو بگوییم شامل گنج هم میشود لذا بر این اساس هر آنچه ذا منفعة و ذا قیمة باشد را شامل میشود. پس معدن یک معنای عامی دارد. بر این اساس مس، طلا، روی و نقره شامل ملح، نفت و گوگرد و امثال آن را شامل میشود لذا در متن تحریر همه اینها را مثال زدند.
و معلوم شد که ما یک تعبد شرعی در مسئله معدن نداریم و هر چه هست عرف است. در ادله شرعی هم ثبوت خمس دائر مدار صدق عرفی شده است. این همان کلام امام (ره) است که فرمودند «الثانی المعدن و المرجع فیه العرف» صاحب عروة همین تعبیر را دارند: «و المدار علی صدق کونه معدناً عرفاً» در ثبوت خمس مدار بر این است که چیزی عرفاً به عنوان معدن محسوب شود. لذا آنچه محقق خوئی اینجا فرمودند، صحیح نیست؛ ایشان مدار را صدق عرفی به تنهایی قرار نداده بلکه مدار را صدق عرفی یا تعبد شرعی قرار دادهاند.
بحث جلسه آینده: سخن در مواردی خواهد بود امام (ره) احتیاط واجب کردند مثل گچ، گل سرخ، گل سرشور، طین ارمنی که خمس اینها باید داده شود به نحو احتیاط واجب، اما صاحب عروة احتیاط مستحب کرده؛ حال باید دید که چرا امام (ره) احتیاط واجب کردند و چرا مرحوم سید احتیاط مستحبی کردند و وجه آن چیست؟ که این را باید إن شاء الله بررسی کنیم.
شدیدترین گناهان
امیر المؤمنین علی (ع) میفرمایند: «أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَ بِهِ صَاحِبُهُ»(2)
شاید در ذهن ما شدت گناه و بزرگی گناه فقط محصور باشد به برخی گناهان و آنچه در دایره شرع تبیین شده؛ مثل شراب خواری، زنا، خوردن مال یتیم و ظلم که از محرمات شرعیه و گناهانی هستند که عقاب و عذاب دردناکی برای آنها مطرح
شده، اگر به جامعه دینی هم مراجعه شود در بین همه فرق اسلامی به هر حال یکسری از گناهان به عنوان گناهان بزرگ مطرح هستند، اما یک نکته لطیفی که در این روایت وجود دارد و امام (ع) آن را فرمودند و بسیار هم مهم است این است که شدیدترین گناهان آن گناهی است که صاحب آن، آن را کوچک بشمارد.
سرش این است: کسی که گناه را کوچک میشمارد، جرأت بر تجری و نافرمانی در او تقویت میشود؛ معلوم است یک شخصی که مشغول به تحصیل در حوزه هست هیچ وقت هیچ کدام از گناهان کبیره را از جمله شراب خواری مرتکب نمیشود اما در مورد برخی گناهان صغیره این زیاد اتفاق میافتد که آنها را کوچک میشمارد گناهانی مانند تهمت، غیبت، دروغ و یکسری از گناهان را کوچک میشماریم که اگر این گناهان کوچک شمرده شوند مطمئن باشید که جسارت انسان را در برابر مولا و خداوند بیشتر میکند و وقتی قبح یک گناهی بریزد آن عبد هر گناهی را مرتکب میشود. همه کسانی که بدترین کارهای ممکن مانند قتل و کارهای فجیع و زشت را انجام میدهند از ابتدا که در این مرحله نبودهاند بلکه با انجام کارها و گناهان کوچک و به ظاهر کوچک و کوچک شمردن آنها جرأت و جسارت پیدا کردند و به این نقطه رسیدند.
لذا باید هر گناهی را بزرگ شمرد و از هر گناهی باید توبه کرد که این توبه باب لطف و عنایت خداوند را به روی ما باز نگه میدارد. اما اگر توبه نشود و گناه کوچک و بی اهمیت شمرده شود طبق فرمایش حضرت امیر(ع) شدیدترین گناهان خواهد بود. کوچک شمردن گناه آثار بسیار مخرب و خطرناکی بر روح انسان دارد و باعث میشود انسان خودش را مصون بداند و گنه کار نداند و گمان کند گناه مرتکب نمیشود و آنگاه روز به روز اعمالی را که به زعم او مهم نیست انجام میدهد و این باعث میشود که در یک سراشیبی قرار بگیرد که آخر و عاقبت آن معلوم نیست. إن شاء خداوند به همه ما توفیق ترک گناه و معصیت را عنایت بفرماید.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 5 مهر 1393
موضوع جزئی: تعریف
معدن (جمع بندی) مصادف با: 2 ذی الحجه 1435
سال پنجم جلسه: 8
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته:
تا اینجا مشخص شد از نظر امام (ره) و مرحوم سید ملاک تشخیص معدنیت، عرف است؛ هر چیزی که عرفاً صدق معدن بر آن بشود متعلق خمس است. بر خلاف محقق خوئی که ایشان ضابطه تعلق خمس را صدق عرفی یا تعبد شرعی قرار داد. ما عرض کردیم حق با مرحوم سید و امام (ره) است و سخن محقق خوئی تمام نیست.
فرق نظر امام (ره) و سید در خصوص بعضی مصادیق
امام (ره) در متن تحریر در مورد بعضی از مصادیق مثل جصّ، مغرة، طین الغسل، طین ارمنی احتیاط واجب کردهاند که خمس در این موارد بنا به احتیاط واجب باید پرداخت بشود «بل و الجصّ و المغرة و طين الغسل و الارمنى على الاحوط» اما مرحوم سید در رابطه با این موارد احتیاط مستحبی فرمودند: «بل و الجصّ و النورة، و طین الغسل، و حجر الرحی، و المغرة و هی طین الاحمر علی الاحوط و إن کان الاقوی عدم الخمس فیها من حیث المعدنیة بل هی داخلةٌ فی ارباح المکاسب فیعتبر فیها الزیادة عن مؤونة السنة» مرحوم سید در مورد گچ و آهک و گل سر شور و سنگ آسیاب و خاک سرخ فرموده است علی الاحوط خمس آن باید داده شود و بعد به دنبال آن فرمود اگرچه اقوی آن است که از حیث معدنیت خمس آن لازم نیست.
با توجه به این عبارت و تعبیر «إن کان الاقوی» معلوم میشود «الاحوط» احتیاط مستحبی است لکن باید دقت کرد ایشان میفرماید از حیث معدن بودن احتیاط مستحب پرداخت خمس است و گرنه به عنوان ربح مکاسب اگر فائدهای از معدن نصیب بشود ولو قلیل باشد، خمس آن واجب است آنچه ما اینجا بحث میکنیم لزوم خمس از حیث معدنیت است؛ امام میفرماید احتیاط واجب این است که خمس آن مثلاً گچ که از زمین استحصال میشود، به عنوان معدنیت داده بشود. وقتی میگوییم به عنوان معدنیت یعنی باید به حد نصابی برسد تا خمس آن واجب بشود و در آن زیاده از مؤونة سنة معتبر نیست و خمس آن فوری واجب میشود بر خلاف ربح مکاسب که بعد از اخراج مؤونة سنة از آن خمس واجب میشود.
پس طبق نظر امام (ره) احتیاط واجب لزوم خمس است به عنوان معدنیت اما مرحوم سید میفرماید احتیاط مستحب آن است که به عنوان معدنیت خمس داده شود یعنی مستحب آن است که کسی که از معدن منفعتی نصیبش میشود دیگر قبل از کسر مؤونة سنة خمسش را بدهد و لازم نیست نصاب را رعایت کند و لو کمتر از نصاب باشد. بله آنچه لازم است این است که به عنوان فائده و ربح مکاسب باید به هر حال خمس آن را بپردازد (بعد از کسر مؤونة و بعد النصاب).
مرحوم حکیم و امام (ره) در حاشیه بر عروة به مرحوم سید اشکال کردهاند؛ ذیل این تعبیر «و إن کان الاقوی» مرحوم حکیم تعلیقه زده که «لا یخلو من شبهة» امام (ره) هم مرقوم فرموده: «فی القوة منعٌ» یعنی جایی برای احتیاط مستحبی نیست و به طور خلاصه با این احتیاط مستحبی سید مخالفت کردند.
حال چرا در اینجا احتیاط واجب شده است؟ ظاهر این است که در صدق عرفی معدن بر اینها شبههای دارند؛ چون مدار را بر صدق عرفی معدن گذاشتند (مرحوم سید هم مدار را بر صدق عرفی گذاشته بود لذا اشکال به ایشان بیشتر است به اینکه اگر مدار بر صدق عرفی است این موارد عرفاً معدن محسوب میشوند) ایشان به چه دلیل در این موارد احتیاط مستحبی کردهاند؟ اگر ما مدار را بر صدق عرفی گذاشتیم و معنای معدن را یک معنای عام دانستیم همه اینها از مصادیق معدن میشود پس در مورد گچ، آهک، سنگ آسیاب که دارای خصوصیتی هستند. طبق تعریفی که ما ارائه دادیم همه از نظر عرف و فقها و اهل لغت، معدن محسوب میشوند.
با ملاحظه تعریف معدن و با ملاحظه صدق عرفی معدن بر اکثر این موارد به نظر میرسد وجهی برای احتیاط وجوبی هم نیست مگر اینکه کسی ادعا کند ما در صدق عرفی اینها تردید داریم. یا بگوید این موارد در روایات ذکر شده یعنی ممکن است وجه احتیاط وجوبی این باشد که به نظر امام (ره) اینها عرفاً معدن محسوب نمیشوند ولی چون در ادله آمده پس خمس آن واجب شده لکن در ادله هم به خصوص این موارد ذکر نشده است و اگر هم ذکر شده باشد این همان سخن محقق خوئی است که تعبد شرعی پیدا میشود در هر صورت به نظر ما در این موارد هم مثل آنچه که قبل از این در تحریر ذکر شده، احتیاط لازم نیست و میتوان فتوا به وجوب خمس داد به عنوان معدنیت.
حکم مشکوک المعدنیه
عبارت تحریر این است: «و ما شكّ أنه منه لا يجب فيه الخمس من هذه الجهة» اگر در موردی شک کنیم که آیا از مصادیق معدن هست یا خیر، خمس آن از حیث معدنیت واجب نیست؛ اگر موردی مشکوک بود که آیا این عرفاً معدن محسوب میشود یا نه، خمس آن از حیث معدنیت واجب نیست. و این یعنی یدخل فی ارباح المکاسب همان گونه که مرحوم سید در عروة این عبارت را آوردهاند: «و إذا شکّ فی الصدق لم یلحقه حکمها و لا یجب خمسه من هذه الحیثیة بل یدخل فی ارباح المکاسب و یجب خمسه إذا زادت عن مؤونة السنة من غیر اعتبار بلوغ النصاب فیه» اگر چیزی مشکوک الصدق بود و از نظر عرف معلوم نبود این معدن هست یا نیست داخل در ارباح مکاسب میشود که خمس آن دیگر منوط به گذشت سنه و کسر مؤونة سنة نیست و نصاب هم در آن معتبر نیست.
حال سؤال این است: چرا اگر مشکوک الصدق بود (در موردی شک کردیم که آیا معدن محسوب میشود یا نه) خمس آن از حیث معدنیت واجب نیست؟ مستند این فتوا چیست؟ به عبارت دیگر دلیل عدم وجوب خمس در چیزهایی که شک داریم معدن محسوب میشوند یا نمیشوند، چیست؟
وجه اول: این از موارد شبهه مفهومیه مخصص است که امر آن دائر بین اقل و اکثر است.
مثال: این بحث را سابقاً در مباحث اصولی خواندهاید؛ اگر دلیل عامی مثل «اکرم العلماء» وارد شد و از این عام مثلاً فساق خارج شدند و ما در موردی شک کردیم که آیا این زید مصداق فاسق هست یا نیست چون شک در سعه و ضیق مفهوم
فسق داریم. و لذا نمیدانیم زید واجب الاکرام هست یا نیست؟ اینجا بر قدر متیقن اکتفا شده و در مورد فرد مشکوک به عام رجوع میشود. به طور کلی در موارد مخصص منفصل چنانچه امر دائر بین اقل و اکثر باشد، وظیفه آن است که به قدر متیقن یعنی اقل اکتفا کنیم و بگوییم اکثر از دائره عام خارج نشده. وقتی ما شک داریم که فسق یعنی خصوص مرتکب کبیرة یا اعم از مرتکب کبیرة و صغیرة؛ این موجب میشود در وجوب اکرام زید شک کنیم چون مثلاً میدانیم او مرتکب صغیره است.
اگر قرار باشد به قدر متیقن اخذ کنیم باید گفت آنچه که از دائره اکرم العلماء خارج شده خصوص مرتکب کبیرة است و نسبت به مازاد چون تردید داریم به متیقن که مرتکب کبیرة باشد اخذ میکنیم.
در اینجا هم ما یک عام داریم و یک خاص؛ عام در اینجا مثلاً این است «کل ما افاد الناس من قلیل أو کثیرٍ ففیه الخمس بعد المؤونة» هر فائدهای که نصیب مردم بشود خمس آن بعد از مؤونة واجب است. از این عام بعضی از امور خارج شدند مثل غنائم دار الحرب و معادن یعنی در مورد معادن دیگر خمس بعد المؤونة نیست بلکه قبل المؤونة است پس ما یک عام داریم و یک خاص منفصل داریم مثلاً به دلیل منفصل این چنین گفته شده: «الخمس واجبٌ فی المعدن قبل المؤونة» لذا معدن از دائره عموم این عام خارج شده؛ حال در یک مواردی ما یقین داریم که صدق عنوان معدن بر آن میشود و یعدّ من المعدن. در خروج این موارد قطعی از این عام تردیدی نیست و قطعاً دلیل عام شاملش نمیشود. مواردی هم قطعاً میدانیم که صدق عنوان معدن بر آن نمیشود مانند تپههای رملی که در کویر وجود دارد که هیچ کس معدن بر آن اطلاق نمیکند. لذا اگر کسی مثلاً یک روز شروع به استفاده از این تپههای رملی کرد تحت عام خواهد بود نه اینکه جزء مصادیق معدن باشد لذا به عنوان ارباح مکاسب خمس در آن واجب است.
پس مواردی قطعاً داخل در عموم عام میباشند و مواردی هم قطعاً داخل در خاص میباشند؛ حال اگر در موردی شک کردیم که آیا یعدّ من المعدن چه باید کرد؟ گفتیم چون مورد از موارد شبهه مفهومیه مخصص منفصل است که امر آن دائر بین اقل و اکثر است، باید به قدر متقین یعنی اقل اخذ کرد یعنی بگوییم آنچه از این دلیل عام خارج شده، معدن است مثل رصاص، مس، روی و آن مواردی که یخلق فی الارض و ذا قیمة، همان تعریفی که از معدن شده و بر اینها صادق است. اما آیا معنای معدن وسیعتر است و شامل چیزهایی مثل لجن خاصی که برای تداوی استفاده میشود، هم هست یا نه، اینجا در سعه معنا و مفهوم معدن تردید داریم. در این موارد وظیفه چیست؟ وظیفه اخذ به قدر متیقن از معنای معدن است یعنی شامل این موارد نمیشود و لذا این گونه موارد تحت عام باقی هستند «کل ما افاد الناس من قلیل أو کثیرٍ ففیه الخمس بعد المؤونة» که نتیجه این است که خمس در این مشکوک به عنوان معدنیت ثابت نیست. پس چون مورد از موارد دروان بین اقل و اکثر در مخصص منفصل است وظیفه ما اخذ به قدر متیقن است یعنی اینجا به عموم عام رجوع میکنیم و دلیل عام این فرد مشکوک را در برمیگیرد.
لذا این موارد از موارد شبهه مفهومیه خاص در دوران بین اقل و اکثر و مخصص منفصل است (یکی از چهار قسم موارد شبهه) در این موارد رجوع به عموم عام میشود؛ خاص فقط به اندازه قدر متیقن خارج میشود لذا در این مثال نتیجه آن است که خمس به عنوان معدنیت واجب نیست بلکه به عنوان مطلق فائده مشمول دلیل عام میشود که نه مؤونة سنة و نه نصاب در آن معتبر نیست.
پس یک دلیل برای عدم وجوب خمس به عنوان معدنیت در موارد مشکوک همین قاعده اصولی است که عرض کردیم که در این موارد یعنی شبهه مفهومیه مخصص منفصل که امر آن دائر بین اقل و اکثر است به عموم عام تمسک میشود و فقط قدر متیقن خاص و اقل از دائره عموم خارج میشود.
وجه دوم: وجه دیگری را هم میتوان گفت و آن هم اصل است؛ یعنی ما در جایی که شک کنیم مقتضای اصل عملی هم عدم وجوب خمس است. ما شک میکنیم در این مورد، خمس به عنوان معدنیت واجب است یا نه، اصل برائت اقتضاء میکند خمس به عنوان معدنیت واجب نباشد.
ما تا اینجا از عبارت تحریر تعریف معدن را گفتیم و مصادیق و مثالهایی هم برای آن گفته شد ذکر کردیم. هم چنین معلوم شد مرجع عرف است. لکن امام در بعضی موارد احتیاط وجوبی کرده بودند که آن را بیان کردیم و تکلیف موارد مشکوک هم معلوم شد.
بحث جلسه آینده: از اینجا امام (ره) وارد شرط وجوب خمس در معادن میشوند. مهمترین شرط آن مسئله نصاب است؛ تا اینجا معلوم شد خمس معدن واجب است اما آیا وجوب خمس مطلق است یا منوط به رسیدن به یک حد و نصاب خاص است. امام (ره) میفرماید: «و يعتبر فيه بعد إخراج مؤونة الاخراج و التصفية بلوغه عشرين دينارا أو مأتى درهم عينا أو قيمة على الاحوط» اگر کسی معدنی را استخراج میکند امام میفرماید هزینههای استخراج و هزینههای تصفیه را کسر کند و سپس آنچه باقی میماند اگر به اندازه بیست دینار یا دویست درهم باشد خمس آن واجب است و الا اگر به مقدار نرسد خمس آن واجب نیست. این مطلب را إن شاء الله در جلسه آینده مورد بررسی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 6 مهر 1393
موضوع جزئی: بحث
دوم: ادله وجوب خمس – بحث
سوم: نصاب معدن (اقوال) مصادف با: 3 ذی الحجة 1435
سال پنجم جلسه: 9
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بحث دوم: ادله وجوب خمس در معدن
بحث اول ما پیرامون تعریف معدن و تبیین معنای معدن بود که به تفصیل بیان شد. بحث بعدی وجوب خمس در معدن است؛ خمس در معدن واجب است. چرا باید از معادن خمس پرداخت شود و دلیل این وجوب چیست؟
وجوب خمس در معدن به ادلهی ثلاثة کتاب، سنت و اجماع قابل اثبات است:
دلیل اول: آیه خمس
«و اعلموا انما غنمتم من شیء فأنّ لله خمسه»(1)این آیه وجوب خمس در معدن را اثبات میکند؛ در سال گذشته در مورد این آیه به تفصیل بحث کردیم. عرض کردیم بر طبق این آیه خمس در مطلق فائده ثابت میشود بنابر اینکه ما مراد از غنیمت را فائده بدانیم نه خصوص غنائم جنگی.
طبق این آیه هر چیزی که فائده و منفعت محسوب میشود، متعلق خمس است لذا شامل معدن هم میشود چون معدن هم منفعت و فائده میباشد البته مسئله اعتبار نصاب (اینکه باید به بیست دینار برسد یا کمتر از آن) و عدم استثناء مؤونة سنة از ادله دیگر فهمیده میشود آنچه با این آیه ثابت میشود اصل وجوب خمس در مطلق منفعت و فائده است که من المنافع و الفوائد هو المعدن.
لکن اعتبار نصاب بیست دینار با روایات خاصه ثابت میشود و اینکه وجوب خمس منوط به گذشت سال و بعد از کسر مؤونة سنة ثابت میشود این هم با ادله دیگر قابل اثبات است. عمده این است که معدن بما انه فائدةٌ مشمول آیه خمس است و به استناد این آیه میتوان گفت خمس در معدن ثابت است. لذا برای اثبات وجوب خمس در معدن فرقی بین آیه و اخبار نیست (از حیث اثبات اصل وجوب خمس هیچ فرقی بین اینها وجود ندارد).
گفته نشود که طبق این آیه خمس در معدن بما انه فائدةٌ ثابت میشود، در حالی که بحث ما این است که معدن خودش به عنوانه متعلق خمس است؛ عرض کردیم آیه خمس به عنوان یک دلیل عام همه مواردی که فائده محسوب بشوند را در بر میگیرد لذا در غنائم دار الحرب به آن تمسک شد و در آینده در مورد غوص و کنوز هم به این آیه تمسک خواهیم کرد. اینکه میبینید حیث معدنیت یک خصوصیتی ایجاد میکند این با ادله دیگر ثابت میشود اینکه میبینید در مورد بعضی از مصادیق، بعضی از فقها فرمودند این داخل در ارباح مکاسب است و صدق معدن بر آن نمیشود تأثیر آن را بیان کردیم که
1) . انفال/41.
در مسئله نصاب و مؤونة سنة است و گرنه حیث معدنیة بما هی معدنیة خصوصیتی ندارد که بگوییم این آیه شامل آن نمیشود پس تردیدی نیست در اینکه آیه خمس اصل وجوب خمس را در معدن اثبات میکند.
سؤال: شما فرمودید نباید این خصوصیت لحاظ شود در حالتی که اینجا لحاظ شد؟
استاد: شما وقتی به ادله عامه تمسک میکنید آیا فقط باید خصوص همان مسئله را ثابت کند؟ ادله عامه شامل میشود و در صورتی که ادله خاصهای هم وجود داشته باشد به آنها هم استناد میشود.
دلیل دوم: روایات
بعضی از روایات بر وجوب خمس در معدن دلالت میکند؛ این روایات را در بحث تعریف معدن نقل کردیم و دیگر نیازی به اعاده نیست. از جمله آنها صحیحه محمد بن مسلم، صحیحه حلبی، صحیحه زرارة و امثال اینها که از نظر سند هم قابل اعتمادند مانند این روایت: «مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (ع) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ مَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الصُّفْرِ وَ الْحَدِيدِ وَ الرَّصَاصِ فَقَالَ عَلَيْهَا الْخُمُسُ جَمِيعاً.»(1)یا صحیحه حلبی «عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنِ الْكَنْزِ كَمْ فِيهِ قَالَ الْخُمُسُ وَ عَنِ الْمَعَادِنِ كَمْ فِيهَا قَالَ الْخُمُسُ وَ كَذَلِكَ الرَّصَاصُ وَ الصُّفْرُ وَ الْحَدِيدُ وَ كُلُّ مَا كَانَ مِنَ الْمَعَادِنِ يُؤْخَذُ مِنْهَا مَا يُؤْخَذُ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ.»(2)
لذا در اینکه با روایات هم اصل وجوب خمس در معدن ثابت میشود، تردیدی نیست.
دلیل سوم: اجماع
در خصوص وجوب خمس در معادن ادعای اجماع شده؛ این اجماع هم اجماع محصل است و هم اجماع منقول یعنی نسبت به اصل وجوب خمس در معدن میتوان تحصیل اجماع کرد. به عنوان نمونه صاحب جواهر میفرماید: یکون اجماعاً محصلاً و منقولاً صریحاً فی الخلاف و السرائر و المنتهی و التذکرة و المدارک و غیرها» شیخ طوسی در خلاف و ابن ادریس در سرائر و علامه در منتهی و تذکره و هم چنین در مدارک اجماعی بودن اصل وجوب خمس در معدن را به صراحت بیان کردهاند و «ظاهراً فی کنز العرفان و عن مجمع البحرین و البیان» عبارات کنز العرفان و مجمع البحرین و بیان ظهور در اجماع دارد «بل فی ظاهر غنیة نفی الخلاف بین المسلمین عن معدن الذهب و الفضة» ابن زهره در غنیه ادعای عدم خلاف بین مسلمین نسبت به معدن طلا و نقره کرده یعنی اصل وجوب خمس در معدن طلا و نقره مورد اتفاق همه مسلمین است.(3)مرحوم شیخ هم این مطلب را حکایت کردند: «إنّ حکایة الاجماع علیه مستفیضة»(4)
پس فی الجمله میتوانیم بگوییم اصل تعلق خمس به معدن اتفاق بین المسلمین است. البته در مورد معدن غیر طلا و نقره اکثر عامه قائل شدهاند به اینکه خمس ندارد (فقط در معدن طلا و نقره قائل به وجوب خمس شدهاند) البته فقط ابو حنیفه بر طبق آنچه که شیخ طوسی بیان کرده وجوب خمس را تعمیم داده از طلا و نقره به غیر؛ «قال ابو حنیفه کل ما ینطبع مثل
الحدید و الرصاص و الذهب و الفضة ففیه الخمس و ما لا ینطبع فلیس فیه شیءٌ مثل الیاقوت و الزمرد» ابو حنیفه بین منطبع و غیر منطبع تفصیل داده و بر خلاف عامه که خمس را فقط در معدن طلا و نقره ثابت کردند ایشان میفرماید در همه معادن منطبع خمس ثابت است.
لذا چنانچه ملاحظه شد تعبیر به اجماع عندنا یا عند علمائنا اجمع در کلمات مختلف علامه و اصحاب متقدماً و متأخراً دیده میشود و لذا میتوانیم تحصیل اجماع بکنیم. علاوه اینکه اجماع منقول هم در این رابطه ادعا شده است.
پس نتیجه اینکه هم کتاب و هم سنت و هم اجماع به طور قطعی دلالت بر ثبوت خمس در معدن دارند.
بحث سوم: اعتبار نصاب
بحث سوم بحث از اعتبار نصاب در معدن است؛ به عبارت دیگر الآن بحث در شرط وجوب خمس است یعنی بحث در این است که برای آنکه خمس ثابت شود آیا باید آنچه از معدن استخراج میشود به یک حد و اندازه خاصی برسد یا نه؟ امام (ره) در متن تحریر این چنین فرمودند: «و يعتبر فيه بعد إخراج مؤونة الاخراج و التصفية بلوغه عشرين دينارا أو مأتى درهم عينا أو قيمة على الاحوط» در معدن بعد از آنکه هزینهها استخراج و تصفیه کسر شد معتبر است که آنچه باقی میماند به حد بیست دینار یا دویست درهم برسد تا خمس واجب بشود.
اقوال و ادله آنها
به طور کلی در مسئله نصاب در معدن سه قول وجود دارد:
قول اول: عدم اعتبار نصاب مطلقا
قول اول این است که اساساً برای معدن نصابی در نظر گرفته نشده تا خمس واجب شود. قائلین به این قول عمدتاً قدما بودند؛ مشهور بین قدما عدم اعتبار نصاب در وجوب خمس معدن است، مانند شیخ طوسی در کتاب خلاف(1)، ابن ادریس در سرائر(2)هم چنین شهید در دروس عدم اعتبار نصاب را به اکثر نسبت داده است(3)و حتی بعضی ادعای اجماع بر عدم اعتبار نصاب کردهاند. صاحب جواهر هم از شیخ مفید، اسکافی و عمانی و غیر اینها حکایت عدم اعتبار را کرده است.(4)
افرادی که ادعا شده که قائل به عدم اعتبار نصاب هستند هم کماً و کیفاً افراد مهمی هستند.
البته شیخ طوسی که به عنوان کسی که قائل به عدم اعتبار نصاب است، مطرح شد دو قول دیگر در سایر کتب خودش دارد؛ مثلاً یک قول شیخ که در کتاب نهایة و مبسوط آمده اعتبار بیست دینار است که خواهیم گفت.
دلیل قول اول
قائلین به این قول به اطلاقات ادلهای که درباره معدن وارد شده استناد کرده و میگویند ادلهای که در باب معدن وارد شده هیچ کدام سخن از نصاب به میان نیاوردهاند از جمله صحیحه زرارة و محمد بن مسلم و حلبی که هیچ کدام از اینها مقید به قید و حد خاصی در معدن نشدهاند. پس اطلاق ادله اقتضا میکند ما اگر در مورد اعتبار قیدی شک کنیم که آیا اعتبار دارد یا نه با اخذ به اطلاق آن قید و شرط را نفی میکنیم و میگوییم اعتبار ندارد.
قول دوم: اعتبار نصاب یک دینار
قول دوم این است که نصاب معتبر است ولی حد و مقدار آن یک دینار است یعنی اگر ما یستخرج من المعدن به اندازه یک دینار برسد خمس آن واجب است و اقل از آن خمس ندارد. این قول مختار ابو الصلاح حلبی(1)است ظاهراً غیر از ایشان کسی به این قول ملتزم نشده است.
دلیل قول دوم
دلیل این قول یک روایت است: «أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ (ع) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَمَّا يُخْرَجُ مِنَ الْبَحْرِ مِنَ اللُّؤْلُؤِ وَ الْيَاقُوتِ وَ الزَّبَرْجَدِ وَ عَنْ مَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ مَا فِيهِ قَالَ إِذَا بَلَغَ ثَمَنُهُ دِينَاراً فَفِيهِ الْخُمُسُ.»(2)این روایت از طرق مختلف نقل شده؛ شیخ صدوق در مقنع(3)و شیخ مفید در مقنعة این را به صورت مرسل نقل کرده(4)شیخ صدوق هم این روایت را نقل کرده(5)لکن عمدتاً غیر از نقل کلینی روایت به طریق مرسل نقل شده که ولی همان طور که گفته شده مرسلات جزمی شیخ صدوق مثل مسانید اوست.
در روایت سؤال از «ما یخرج من البحر» و «معادن الذهب و الفضة» است؛ اینجا نصاب معتبر شده و حد آن هم به اندازه یک دینار قرار داده شده است. البته صاحب وسائل در ذیل این روایت فرموده است که این نصاب غوص است نه معدن. به هر حال اگر نصاب معدن هم باشد این روایت معرض عنه اصحاب است و ابو الصلاح حلبی به استناد این روایت فتوای به اعتبار نصاب یک دینار داده است.
قول سوم: اعتبار نصاب بیست دینار
قول سوم در مسئله اعتبار بیست دینار است یعنی اگر معدن به بیست دینار رسید بعد از آنکه هزینههای استخراج و تصفیه کم شد آنگاه خمس واجب میشود؛ اگر کسی هزینههای استخراج و تصفیه را در نظر نگیرد ممکن است بیست دینار استخراج بکند ولی عین آن هزینه شده باشد و نهایةً هیچ فائده و منفعتی نبرده باشد و چه بسا متضرر هم شده باشد پس بعد از کسر هزینههای استخراج و تصفیه اگر به حد بیست دینار رسید، خمس آن واجب است. این قول قولی است که بین متأخرین مشهور است یعنی در مقابل قول اول که بین متقدمین مشهور بود. صاحب مدارک این قول را به عامه متأخرین نسبت داده و گفت است که متأخرین قائل به این نظر و قول سوم هستند از متقدمین هم بعضاً مشاهده میشود قائل به این قول میباشند از جمله ابن حمزه در کتاب وسیلة(6)و شیخ طوسی در دو کتاب نهایة(7)و مبسوط.
بحث جلسه آینده: إن شاء الله دلیل قول سوم را بیان خواهیم و بعد به بررسی ادله این اقوال و اینکه کدامیک صحیح میباشد خواهیم پرداخت.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 7 مهر 1393
موضوع جزئی: اعتبار
نصاب (بررسی اقوال) مصادف با: 4 ذی الحجة 1435
سال پنجم جلسه: 10
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در باب نصاب در معدن سه قول وجود دارد؛ اول قول به عدم اعتبار نصاب است که مشهور بین قدماست. قول دوم اینکه نصاب معتبر است و حد آن یک دینار است که ابو الصلاح حلبی به این نظر معتقد بود. قول سوم اینکه نصاب معدن بیست دینار است. شیخ طوسی در نهایة(1)و ابن حمزه در وسیلة(2)و هم چنین مشهور متأخرین این قول را پذیرفتهاند. صاحب مدارک این نظر را به عامه بلکه قاطبه متأخرین نسبت داده است. دلیل هر یک از قول اول و دوم را بیان کردیم حال به بررسی دلیل قول سوم میپردازیم.
دلیل قول سوم
دلیل قول سوم یک روایتی است از بزنطی: «مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هَلْ فِيهِ شَيْءٌ قَالَ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً.»(3)
در این روایت بزنطی از امام (ع) سؤال میکند که آیا چیزی که از معدن اخراج میشود، چیزی در آن ثابت هست یا نیست؟ امام فرموده است: چیزی در آن ثابت نیست تا به بیست دینار برسد. در این روایت دو احتمال وجود دارد:
احتمال اول
اینکه «مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ» فاعل «یبلغ» باشد یعنی یبلغ ما یکون عشرین دیناراً؛ «ما» موصوله فاعل یبلغ و عشرین دیناراً مفعول باشد. طبق این احتمال معنا این گونه است: برسد آنچه که در مثل آن زکات است به بیست دینار. چه چیزی در مثلش زکات وجود دارد؟ قهراً به طلا و نقره منصرف میشود. طبق این احتمال روایت مختص به معدن طلا و نقره میشود یعنی نصاب را در طلا و نقره به اندازه بیست دینار ثابت میکند.
احتمال دوم
اینکه فاعل «یبلغ» ضمیر مستتر راجع به «ما اخرج المعدن» باشد؛ یعنی آن چیزی که از معدن خارج میشود برسد آن چیز به بیست دینار. در این صورت عشرین دیناراً بدل یا عطف بیان برای «ما» موصوله ما یکون میباشد.
معنای روایت طبق این احتمال این است: زمانی در معدن خمس ثابت میشود که آنچه که از معدن استخراج میشود، به بیست دینار برسد یعنی کأنّ این گونه باید بگوییم: حتی یبلغ ما اخرج المعدن عشرین دیناراً. پس عشرین دیناراً در واقع به
عنوان بدل یا عطف بیان برای ما یکون فی مثله است یعنی آن برسد به حدی که در مثل آن زکات است که آن حد بیست دینار است.
این دو احتمال را در مورد این روایت میتوان ذکر کرد. آن احتمالی که بر اساس آن میتوان در ما نحن فیه استدلال کرد و مدعا را ثابت کرد (نصاب بیست دینار) احتمال دوم است. احتمال دوم اگر باشد، ظاهرش این است که اولاً اختصاص به طلا و نقره پیدا نمیکند و مطلق معادن را در بر میگیرد و ثانیاً خود بیست دیناراً عیناً مورد نظر نیست بلکه قیمت آن هم میتواند ملاک باشد.
بنابر این احتمال که اولی و اصح از احتمال اول است در واقع این روایت مقید اطلاقات ادله میشود. در قول سوم به این روایت به عنوان مقید اطلاقات ادله استناد میشود قهراً نتیجه این میشود که در معدن نصاب عبارت از بیست دینار است. اطلاقات ادله یعنی ادلهای که خمس را ثابت کرده و در آن سخن از نصاب به میان نیامده است. همان ادلهای که مستند قول اول بود و خمس در مطلق معادن را واجب میکرد. ولی در آنها نسبت به نصاب سخنی به میان نیامده. روایت بزنطی که بیست دینار را مطرح کرده قهراً مقید آن اطلاقات است و نسبت بین آنها نسبت اطلاق و تقیید میشود. لذا در معادن خمس واجب إذا بلغ عشرین دیناراً.
وجه ترجیح احتمال دوم
دلیل اینکه احتمال دوم نسبت به احتمال اول اولی است، چیست؟
اگر ما احتمال اول را بپذیریم قهراً روایت اختصاص به طلا و نقره پیدا میکند (چرا که ما یکون مثله فاعل یبلغ است که در این صورت معنا این میشود یبلغ آنچه که در مثل آن زکات است به بیست دینار) این احتمال قابل قبول نیست چون سؤال راوی از معادن است «ما اخرج المعدن»؛ آنگاه این معنا ندارد که سؤال از مطلق معادن باشد پاسخ در خصوص طلا و نقره باشد. احتمال تقیه هم اینجا قابل قبول نیست که بگوییم درست است سؤال عام بوده اما امام تقیةً فقط حکم طلا و نقره را بیان کرده چون عامه در آن زمان معتقد بودند به اینکه معدن طلا و نقره خمس دارد؛ این احتمال هم قابل قبول نیست چون چیزی نبود که اولاً شایع باشد و چه بسا همه عامه هم به این معتقد نبودند چنانچه ابو حنیفه به این معتقد نبود پس تناسب بین سؤال و جواب اقتضاء میکند اینجا اختصاص به فضة و ذهب نداشته باشد. لذا به جهت لزوم تطابق بین سؤال و جواب ما میگوییم این احتمال مردود است و قابل قبول نیست.
به علاوه نکتهی دیگری که مبعد احتمال اول است این است که آنچه که به عنوان نصاب قرار داده شده بیست دینار است؛ دینار عبارت از طلای مسکوک است (و درهم هم نقره مسکوک است.) آنچه که از معدن استخراج میشود طلای خالص و نقره خالص نیست بلکه آمیخته و مخلوط با خاک و سنگ است و باید با عملیات تصفیه اینها از هم جدا شوند پس اینکه بخواهد نصاب طلا و نقره را فقط بیست دینار قرار بدهد و بخواهد شامل سایر معادن نشود، دلیلی نداشت که میزان طلا و نقره استخراج شده را که آمیخته با خاک است، طلا و نقره مسکوک قرار دهد. معلوم میشود این جهت مورد نظر نیست. لذا احتمال اول منتفی است و احتمال دوم قابل قبول و صحیح است و لذا این روایت مقید اطلاقات ادله خمس معدن میشود.
عدم اعتبار مماثلت در جنس
در این روایت نکتهای قابل استفاده است و آن اینکه منظور از نصاب اینجا عین نیست بلکه شامل قیمت هم میشود یعنی میخواهد بگوید آن مقداری که از معدن استخراج میشود به اندازهای باشد که قیمت آن بیست دینار است و مماثلت از حیث جنس اینجا مطرح نیست بلکه مماثلت از حیث قیمت مد نظر است. اگر مماثلت از حیث جنس ملاک بود یعنی میخواست بگوید حتماً باید بیست دینار از طلا و نقره و یا دویست درهم بدهید نباید سخن از دینار و درهم به میان میآمد و باید یک وزنی را ذکر میکرد. به عبارت دیگر دینار یک ملاک دارد و آنچه که از معدن استخراج میشود یک ملاک دیگر؛ دینار طلای مسکوک است آنچه که از معدن استخراج میشود مسکوک نیست. اگر مماثلت در جنس ملاک بود نباید نصاب را طلا و نقره مسکوک قرار میداد. همین که ملاک و ضابطه نصاب را طلا و نقره مسکوک قرار داده معلوم میشود که مسئله مماثلت در جنس (اینکه حتماً باید عین آنچه استخراج میشود، باشد) منظور نیست.
پس ضابطه در نصاب معادن اعم از طلا و نقره قیمت بیست دینار یا دویست درهم است. (این نکتهای است که از این روایت قابل استفاده است.)
سؤال: اینکه در تعیین نصاب دینار گفته میشود ظاهراً موضوعیت دارد و گرنه به گونه دیگری بیان میکرد.
استاد: سکه رایج آن زمان دیناری بود که از طلا ساخته میشود و لذا اینکه میگوید نصاب معدن به بیست دینار برسد معنایش این است که یعنی اگر ارزش آن به این مقدار رسید خمس واجب است.
فتحصل مما ذکرنا کله اینکه قول سوم این است که نصاب معدن بیست دینار است و در این نصاب عین و خصوص خود آن ماده استخراج شده ملاک نیست بلکه اگر قیمت آن به این حد برسد، خمس در آن ثابت میشود.
بحث جلسه آینده: پس تا اینجا سه قول با ادله آن را مطرح کردیم حال باید دید حق با کدامیک از این اقوال است؛ قول اول که قول مشهور متقدمین گفتند یا قول دوم که فقط ابو الصلاح حلبی به آن ملتزم شده یا قول سوم که مشهور متأخرین به آن ملتزم شدهاند که بعد از بررسی ادله این اقوال إن شاء الله قول حق مشخص خواهد شد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 8 مهر 1393
موضوع جزئی: اعتبار
نصاب (بررسی اقوال) مصادف با: 5 ذی الحجة 1435
سال پنجم جلسه: 11
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بررسی ادله اقوال سه گانه
اقوال سه گانه در باب نصاب معدن را به همراه ادله آن ذکر کردیم. حال باید ادله این اقوال را مورد بررسی قرار دهیم تا حق در مسئله معلوم گردد.
بررسی دلیل قول اول
اما قول اول که قول مشهور قدماست این بود که نصاب اعتبار ندارد یعنی برای وجوب خمس در معدن حد و اندازه خاصی نیست؛ قلیلاً کان أو کثیراً به هر مقداری که از معدن استخراج شود خمس آن باید پرداخت شود. دلیل این قول اطلاقات ادله است؛ این دلیل مبتلا به دو اشکال است:
اشکال اول
اولاً ادعای ما این است که این ادله اطلاق ندارد چون یکی از شرایط مهم جریان اصالة الاطلاق مقدمات حکمت است که مهمترین آن این است که متکلم در مقام بیان باشد. این روایات از حیث بیان نصاب معدن در مقام بیان نیستند؛ با تأمل در این روایات معلوم میشود که ائمه در صدد بیان اصل وجوب خمس در معدن بودند سؤالاتی که در این روایات مطرح شده از اصل وجوب خمس است که آیا مثلاً از معادن اگر چیزی استخراج شد خمس آن را باید پرداخت؟ امام (ع) فرموده که خمس آن واجب است. پس فقط در مقام بیان اصل وجوب خمس بودهاند و از حیث نصاب مجمل و ساکت هستند. بنابراین اطلاق منعقد نمیشود.
اشکال دوم
ثانیاً بر فرض از این حیث هم در مقام بیان باشند و اطلاق در این ادله منعقد شود با صحیحة بزنطی تقیید میخورد؛ صحیحه بزنطی نصاب را برای معدن بیست دینار ذکر کرده است و در جایی که ما دلیل بر تقیید داشته باشیم وجهی برای اخذ به اطلاق نیست.
حال ممکن است کسی بگوید این اطلاقات به روایت محمد بن علی (دلیل قول دوم یعنی نصاب یک دینار) تقیید میخورد؛ به هر حال هر کدام که باشد اطلاق از بین میرود (ما فعلاً در مقام رد دلیل قول اول هستیم) چرا که فی الجمله روایات مقیده داریم چه آن روایت، روایت محمد بن علی باشد و چه صحیحه بزنطی هر کدام که باشد مقید این اطلاقات است. بنابر این جایی برای تمسک به اطلاق برای عدم اعتبار نصاب وجود ندارد و لذا قول اول باطل میشود.
بررسی دلیل قول دوم
قول دوم که تنها ابو الصلاح حلبی به آن ملتزم شده این است که نصاب معدن یک دینار است و مستند آن روایت محمد بن علی است. این قول هم به نظر ما مردود است:
اشکال اول
اولاً: اگرچه این روایت در این مقام مورد استناد قرار گرفته اما صحیحه بزنطی بر این روایت ترجیح دارد یعنی روایتی که نصاب را بیست دینار قرار داده مقدم است بر روایتی که یک دینار را به عنوان ضابطه و حد نصاب معین کرده است. وجوهی برای این ترجیح میتوان ذکر کرد که بعضی از این وجوه قابل قبول است و بعضی قابل قبول نیست:
وجه اول
وجه اول این است که ما با توجه به سند این روایات بگوییم صحیحه بزنطی از حیث سند معتبر است اما روایتی که نصاب را یک دینار قرار داده به واسطه وجود محمد بن علی که مجهول است، ضعیف است و لذا صحیحه بزنطی که نصاب را بیست دینار قرار داده مقدم میشود لاعتبار سنده.
بررسی وجه اول
این وجه محل تأمل است و نمیتوانیم آن را به عنوان وجه ترجیح روایت بیست دینار قرار دهیم چون:
اولاً: درست است که محمد بن علی مجهول است ولی ناقل از محمد بن علی خود بزنطی است و بزنطی از کسانی است که لا یروی و لا یرسل الا عن ثقة؛ در مباحث رجالی این مطلب ثابت شده. هم چنین از اصحاب اجماع است؛ اگر ما ضابطه لا یروی و لا یرسل الا عن ثقة را در مورد بزنطی بپذیریم معنایش این است که هر کسی که او از آن روایت میکند ثقه است و بر اساس این قاعده محمد بن علی باید ثقه باشد. اگر هم به عنوان اصحاب اجماع به او نگاه کنیم، اصحاب اجماع کسانی هستند که «اجمعت العصابة علی تصحیح ما یصحّ عنهم» این افراد کسانی هستند که هر روایتی که آنها نقل کنند اصحاب اتفاق دارند که روایت آنها صحیح است (ولو روایت مشکل سندی به حسب ظاهر داشته باشد اما بنای اصحاب و اتفاق اصحاب بر این است که آن را تصحیح میکنند) پس بزنطی ولو نقل کرده از محمد بن علی اما بزنطی کسی است لا یروی و لا یرسل عن ثقة. پس به این جهت میتوانیم بگوییم مشکلی در این روایت نیست.
ثانیاً: به علاوه این روایت اگر مشکل سندی داشت اصحاب در مسئله غوص به آن استناد نمیکردند؛ در حالی که به همین روایت در مورد نصاب غوص استناد شده و یک دینار را به عنوان نصاب غوص پذیرفتند پس این روایت معمول بها است و اصحاب به آن عمل کردهاند.
لذا با وجود این دو جهت چگونه میتوان گفت سند این روایت مشکل دارد لذا وجه اول برای تقدم صحیحه بزنطی بر این روایت محل اشکال است.
اگرچه ممکن است کسی این احتمال را بدهد که پذیرش اصحاب نسبت به این روایت ممکن است به خاطر این بوده که قرائنی وجود داشته که اصحاب به آن قرائن اعتماد کردند نه به خود این روایت یا اگر هم بزنطی از محمد بن علی نقل کرده تنها همین یک روایت از او نقل شده یعنی غیر از این مورد بزنطی روایت دیگری از محمد بن علی نقل نکرده است و همین یک مورد هم ممکن است به اتکاء و استناد بعضی از قرائن باشد. در هر صورت ممکن است کسی در دفاع از وجه اول این مطلب را بگوید
و به نوعی بخواهد وجه اول را تصحیح بکند. اما یک احتمال است و خیلی قابل اعتماد نیست. و لذا وجه اول برای تقدیم صحیحة بزنطی بر روایت محمد بن علی مبنی بر ترجیح و تقدم از حیث سند این خیلی قابل اتکاء و قابل اعتماد نیست هر چند به دلائلی که گفتیم (به آن دو دلیل یعنی اینکه بزنطی خودش راوی است و اینکه این روایت معمول بها در مسئله غوص است) جایگاه آن ارتقا پیدا میکند اما احتمال اینکه هم بزنطی در مقام نقل به قرائن اعتماد کرده باشد مخصوصاً با ملاحظه اینکه یک روایت بیشتر از محمد بن علی نقل نکرده و هم با ملاحظه اینکه ممکن است اصحاب با عمل به این روایت در مسئله غوص به قرائن اعتماد کرده باشند، محتمل است صحیحه بزنطی را مقدم بدانیم ولی معذلک محتمل است بگوییم مجموعاً با ملاحظه این اموری که گفتیم به طور قطعی و یا در حد اطمینان نمیتوانیم بگوییم صحیحه بزنطی از این جهت مقدم است ولو للتقدیم بهذه الجهة وجهٌ.
به عبارت دیگر لقائل أن یقول که این مورد از موارد شمول قاعده لا یروی و لا یرسل الا عن ثقة خارج است و در مورد عمل اصحاب هم لقائل أن یقول اصحاب به قرائنی اعتماد کردهاند که به این روایت محمد بن علی در مسئله غوص استناد کردهاند؛ یعنی اینکه مشکل سندی این روایت پا برجاست (اگر در جای دیگری به آن استناد شده نه به خاطر خود این روایت بلکه للقرائن التی حفّت بها هذه الروایة).
در مجموع به نظر میرسد نمیتوانیم به وجه اول به طور جدی و قاطع اعتماد کنیم.
وجه دوم
وجه دوم برای تقدیم و ترجیح صحیحه بزنطی این است که صحیحه بزنطی صریح است اما روایت محمد بن علی ظاهر است و صریح مقدم بر ظاهر است؛ یعنی اقوی بودن یا مقدم شدن صحیحه بزنطی را در دائره دلالت ببریم بر فرض هر دو از حیث سند یکسان بوده و مشکلی نداشته باشند.
در صحیحه بزنطی آمده بود: «مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هَلْ فِيهِ شَيْءٌ قَالَ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً.»(1)و در روایت محمد بن علی آمده: «مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ (ع) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَمَّا يُخْرَجُ مِنَ الْبَحْرِ مِنَ اللُّؤْلُؤِ وَ الْيَاقُوتِ وَ الزَّبَرْجَدِ وَ عَنْ مَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ مَا فِيهِ قَالَ إِذَا بَلَغَ ثَمَنُهُ دِينَاراً فَفِيهِ الْخُمُسُ.»(2)این دو جمله را در کنار هم دقت فرمایید: «لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ حَتَّى يَبْلُغَ ... عِشْرِينَ دِينَاراً» این صریح است در اینکه نصاب وجوب خمس بیست دینار است اما در روایت دوم میفرماید: «إِذَا بَلَغَ ثَمَنُهُ دِينَاراً فَفِيهِ الْخُمُس» این ظهور دارد. و صریح مقدم بر ظاهر است و میتوانیم به این دلیل صحیحه بزنطی را بر روایت محمد بن علی مقدم کنیم. بنابر این روایت محمد بن علی اساساً جایی ندارد تا بخواهد مورد استناد قرار بگیرد.
سؤال: با توجه به اینکه دو احتمال در صحیحه بزنطی وجود داشت این صراحت مخدوش میشود.
استاد: ما با توجه به احتمال دوم بود که به این روایت در قول سوم استناد کردیم و احتمال دیگر را رد کردیم و این اصلاً لطمهای به صراحت صحیحه ایجاد نمیزند.
اشکال دوم
بر فرض که هر دو روایت صحیحه باشند و هر دو از امام صادر شده باشد و جایی برای تقدیم هیچ کدام از این دو نباشد راه جمع باز است؛ جمع عرفی بین این دو روایت اقتضا میکند که روایت یک دینار را حمل بر استحباب و روایت بیست دینار را حمل بر وجوب بکنیم به این بیان: آنچه واجب است این است که ما استخرج من المعدن به بیست دینار برسد و اگر به بیست دینار رسید خمس آن واجب است اما اگر ما استخرج من المعدن به یک دینار هم رسید مستحب است خمس آن داده شود.
یا اینکه روایت محمد بن علی را حمل بر تقیه بکنیم. که هر کدام از این جمعها را بپذیریم دیگر روایت محمد بن علی نمیتواند دلیل قول دوم قرار بگیرد چرا که بحث در نصاب وجوب خمس است و از روایت محمد بن علی چنین استفادهای نمیتوان کرد.
اشکال سوم
اشکال دیگری که متوجه دلیل قول دوم میباشد این است که اساساً روایت محمد بن علی به نقلهای مختلفی وارد شده؛ در یکی از نقلها که شیخ صدوق آن را نقل کرده اساساً کلمه معادن در آن نیست. شیخ صدوق در مقنع(1)اصلاً معادن را در این نقل نیاورده است کأنّ سؤال این بوده: «سئلته عمّا یخرج من البحر من اللؤلؤ و الیاقوت و الزبرجد و عن الذهب و الفضة ما فیه؟» که خالیاً عن المعدن نقل کرده است که در این صورت اصلاً سؤال فقط از غوص است و ربطی به معدن ندارد. طلا و نقره هم که در سؤال آمده منظور طلا و نقرهای است. از بحر استخراج میشود که در این صورت این روایت در مسئله غوص معتبر است و به استناد این روایت نصاب غوص را یک دینار قرار دادهاند. بر این اساس به طور کلی از موضوع معدن خارج میشود و دیگر نمیتواند مستند و دلیل قول دوم واقع شود. پس کأنّ با توجه به این نقل میتوان گفت آنچه که مورد سؤال سائل بوده خصوص ما یخرج من البحر است و جواب هم مطابق با سؤال سائل است و به طور کلی از موضوع معدن خارج میشود و ارتباطی با معدن ندارد پس نمیشود اینجا به آن استناد کرد.
مطلبی که میتواند این مسئله را تأیید کند ضمیری است که صورت مذکر آمده است «ففیه الخمس» یعنی فیما یخرج من البحر و اگر مرجع آن معادن بود آوردن ضمیر مذکر دیگر سازگاری نداشت.
اشکال چهارم
اشکال دیگری که به این دلیل وارد است این است که سلمنا این روایت معتبر باشد و سلمنا که دلالت بر لزوم هم میکند و حمل بر استحباب نشود و سلمنا که کلمه معادن در آن باشد (از همه اشکالات سه گانه عدول بکنیم) مشکله اصلی این روایت این است که هیچ یک از اصحاب و فقها متقدماً و متأخراً بر طبق آن فتوا نداده و اساساً این روایت معرض عنها است. فقط ابو الصلاح حلبی بر اساس این روایت فتوا به حد نصاب یک دینار داده است.
لذا با توجه به این اشکالات چهار گانه قول دوم هم مردود است.
بحث جلسه آینده: نتیجه بحث تا اینجا این شد که با مردود بودن دلیل قول اول و دوم تنها دلیل قول سوم باقی مانده که البته نسبت به دلیل قول سوم هم اشکالاتی شده که برای تثبیت قول سوم باید این اشکالات را بررسی و پاسخ دهیم که إن شاء الله در جلسه آینده بیان و بررسی خواهیم کرد. «الحمد لله رب العالمین»
1) . المقنع، ص53.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 9 مهر 1393
موضوع جزئی: اعتبار
نصاب (بررسی اقوال – حق در
مسئله) مصادف با: 6 ذی الحجة 1435
سال پنجم جلسه: 12
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بررسی دلیل قول سوم
تا اینجا ادله قول اول و قول دوم در باب نصاب معدن مورد بررسی و اشکال واقع شد؛ قول سوم که مشهور متأخرین به آن ملتزم شدهاند عبارت است از اینکه نصاب معدن بیست دینار است. مستند قول سوم صحیحه بزنطی است؛ تقریب استدلال به این صحیحه و کیفیت بیان مدعا به واسطه این صحیحه ذکر شد لکن اشکالاتی متوجه استدلال به این صحیحه شده که پس از خدشه در ادله قول اول و دوم اگر نتوانیم اشکالات مربوط به این صحیحه را پاسخ دهیم قهراً قول سوم هم دچار مشکل میشود. سه اشکال نسبت به استدلال به این صحیحه مطرح است:
اشکال اول
اشکال اول این است که در مقابل این صحیحه ما اجماع داریم؛ اجماعی که بعضی از بزرگان از جمله مرحوم شیخ در خلاف(1)و همچنین ابن ادریس در سرائر(2)ادعا کردند (ادعا کردهاند اجماعی است که نصاب در معدن معتبر نیست).
بررسی اشکال اول
این اشکال مردود است؛ چون:
اولاً: خود مرحوم شیخ طوسی در کتاب نهایة و همچنین در مبسوط خلاف این را ادعا کرده یعنی ادعا کرده نصاب معدن بیست دینار است. با وجود مخالفت خود شیخ با اجماع بر عدم اعتبار نصاب، چگونه میشود به این اجماع اعتماد کرد؟ ثانیاً: اساساً ما ادعا میکنیم مسئله اجماعی نیست؛ چون کثیری از قدما اصلاً متعرض این مسئله نشدهاند. فرق است بین تعرض نسبت به یک مسئله و قول به عدم اعتبار نصاب و بین عدم تعرض للمسئله؛ آنها اصلاً این مسئله را طرح نکردهاند تا بخواهند نظر بدهند نصاب معتبر است یا معتبر نیست. بله اگر متعرض مسئله میشدند و میگفتند نصاب معتبر نیست، میتوانستیم اجماع را تحصیل کنیم اما وقتی کثیری از آنها اصلاً این مسئله را مطرح نکردهاند نمیتوان آنها را جزء قائلین به عدم اعتبار نصاب قرار داد. لذا این اجماع در برابر صحیحه موهون است.
اشکال دوم
اشکال دوم این است که این روایت نزد مشهور قدما معرض عنها است؛ مشهور قدما از این روایت اعراض کردهاند و بر طبق این روایت فتوا ندادهاند با وجود اینکه این روایت وجود داشته در عین حال فتوا به عدم اعتبار نصاب دادهاند و اعراض مشهور موجب سقوط روایت از حجیت است. وقتی روایتی معرض عنها باشد حجیت ندارد و اعتبارش را از دست میدهد.
این اشکال غیر از اشکال اول است؛ در اشکال اول ادعای اجماع بر عدم اعتبار است اما در اشکال دوم سخن از اعراض مشهور از این روایت است؛ ادعای اجماع بر عدم اعتبار نمیکند بلکه فقط میگوید مشهور قدما به این روایت عمل نکردند لذا از درجه اعتبار ساقط است.
بررسی اشکال دوم
این اشکال هم وارد نیست زیرا آن شهرتی که قادح حجیت و اعتبار یک روایت است و روایت را از درجه اعتبار ساقط میکند، شهرت محققه قطعیه است. اگر واقعاً یک شهرت قطعی نسبت به این مسئله وجود داشت، قهراً مضر به اعتبار روایت بود ولی چنین شهرتی تحقق پیدا نکرده چون چنانچه گفته شد کثیری از متقدمین متعرض این مسئله نشدهاند تا بخواهیم ببینیم به این روایت توجه کردهاند یا از آن اعراض کردهاند.
به علاوه کسانی مثل شیخ(1)و ابن حمزه(2)قائل به اعتبار نصاب بیست دینار شدهاند یعنی به این روایت عمل کردهاند و بر طبق آن فتوا دادهاند. با وجود مخالفانی مثل شیخ و ابن حمزه و دیگران همان طور که بیان کردیم صاحب جواهر به عمانی، مفید و اسکافی نسبت میدهد که اینها قائل به نصاب بیست دینار هستند آنگاه با وجود چنین مدعیانی دیگر نمیتوان پذیرفت شهرت قطعیه بین قدما در مقابل این روایت تحقق پیدا کرده و آنها از این روایت اعراض کردهاند. لذا این اشکال هم وارد نیست.
اشکال سوم
اشکال سوم که مهمترین اشکال است این است که اساساً این صحیحه ارتباطی با مسئله خمس ندارد؛ ظاهر این صحیحه نشان میدهد که مسئله مربوط به زکات ذهب و فضه میباشد؛ سؤال سائل این بود که «ما اخرج المعدن هل فیه شیءٌ؟» امام جواب دادند: «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ ما یکون فی مثله زکاة» این جواب امام که فرموده «حتی یبلغ ما یکون فی مثله زکاة عشرین دیناراً» این قرینه است بر اینکه منظور خصوص طلا و نقره است و اینکه آیا زکات به آنها تعلق میگیرد یا نه؟ در روایت به صراحت مسئله خمس اصلاً مطرح نشده و سؤال از خمس نیست و در جواب هم تصریح به خمس نشده است ولی به قرینه جمله «فی مثله زکاة عشرین دیناراً» ما میتوانیم ادعا کنیم اصلاً این روایت اولاً مربوط به طلا و نقره است و ثانیاً سؤال و جواب مربوط به زکات طلا و نقره است و ربطی به خمس ندارد؛ چون نصاب طلا در باب زکات بیست دینار است.
طبق این بیان این روایت اجنبی از ما نحن فیه میشود و دیگر نمیشود به آن استدلال کرد.
ان قلت: که اگر این چنین است چرا امام زکات را واجب کرده بعد از بلوغ نصاب، در حالی که زکات فقط در مسکوک است (مطلق طلا و نقره زکات ندارد) و آنچه از معدن استخراج میشود مسکوک نیست پس سؤال از طلا و نقره استخراج شده از معدن است که آیا زکات دارد یا نه؟
قلت: جواب امام را که گفتهاند زکات واجب است بعد از بلوغ نصاب حمل بر تقیه میکنیم چون این موافق با مذهب شافعی است. پس به طور کلی موضوع روایت خمس نیست و اگر اشکالی در جواب روایت به نظر میرسد این به خاطر این است که تقیةً صادر شده است. فالروایة اجنبیٌّ عما نحن فیه بالمرّة.
بررسی اشکال سوم
به نظر میرسد این اشکال هم وارد نیست:
اولاً: ظاهر روایت به اعتبار سؤال سائل از مطلق معدن یک معنای عامی دارد؛ سؤال این است «سئلته عن ما اخرج المعدن» وقتی سؤال از مطلق معدن است، دیگر وجهی ندارد ما آن را به طلا و نقره اختصاص دهیم.
ثانیاً: اما اینکه در روایت ما یکون فی مثله الزکاة آمده، ما پاسخ آن را سابقاً بیان کردیم؛ گفتیم فاعل «یبلغ» ضمیر مستتر راجع به «ما اخرج المعدن» است نه «ما یکون فی مثله». ما در این روایت دو احتمال دادیم؛ گفتیم حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة احتمال دارد خود ما موصوله در «ما یکون» فاعل یبلغ باشد و عشرین دیناراً مفعول باشد که معنایش این میشود: آنچه در مثل آن زکات است، اگر به بیست دینار نرسد چیزی واجب نیست. طبق این احتمال ما یکون فی مثله الزکاة به طلا و نقره منصرف میشود ولی ما این احتمال را رد کردیم؛ گفتیم ما یکون فی مثله الزکاة برسد فاعل یبلغ نیست بلکه مفعول است یعنی کأنّ روایت این بوده "حتی یبلغ آنچه از معدن اخراج میشود، به اندازه ما یکون فی مثله الزکاة که عشرین دیناراً عطف بیان یا بدل برای ماء موصوله «ما یکون» میشود. طبق این احتمال دیگر اختصاص به طلا و نقره ندارد مخصوصاً با ملاحظه سؤال که از مطلق معدن سؤال شده است.)
ثالثاً: اما این مسئله که گفتند این مربوط به زکات است و اساساً مسئله خمس نه در سؤال و نه در جواب مطرح نشده، پاسخ این است که در سؤال کلمه «شیء» آمده است؛ منظور از «شیءٌ» چیست؟ سؤال این است: آنچه که از معدن اخراج میشود آیا چیزی در آن ثابت است یا نه؟ معلوم است مراد از شیء یعنی شیءٌ من الحقوق المالیة و من الحقوق المالیة خمس است پس سؤال عام است و وجهی ندارد که بگوییم انصراف به زکات دارد و از آن سؤال میکند.
جواب هم عام است؛ میفرماید: «لیس فیه شیءٌ» یعنی "لیس فیه شیءٌ من هذه الحقوق مالیة الا أن یبلغ هذا النصاب" اینکه میگوید به این حد برسد از کجا میگوییم این خمس را میگیرد و نصاب معدن برای خمس را میگوید، این تعبیر «ما یکون فی مثله الزکاة» خودش دلیل بر این است که اینجا منظور زکات نیست اگر زکات مراد بود این تعبیر باید این گونه میآمد: "لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ عشرین دیناراً" که عبارت هم روشنتر و هم مختصرتر بود. لذا این خودش بهترین شاهد است بر اینکه موضوع سؤال زکات طلا و نقره نیست.
رابعاً: نظیر این تعبیر را ما در بعضی روایات دیگر هم داریم؛ صحیحه دیگری از بزنطی که در باب کنز وارد شده امام رضا (ع) میفرماید: «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْزِ فَقَالَ مَا يَجِبُ الزَّكَاةُ فِي مِثْلِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ.»(1)
1) . من لا یحضره الفقیه، ج2، ص21، حدیث75؛ وسائل الشیعة، ج9، ص495، باب 5 از ابواب ما یجب فیه الخمس، حدیث2.
طبق این روایت بزنطی از امام (ع) سؤال میکند «عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْز» اصل وجوب خمس در کنز کأنّ مفروغ عنه است. سؤال نمیکند آیا در کنز خمس ثابت است یا نه؟ بلکه سؤال این است که آیا آن مقداری از کنز که در آن خمس واجب است. این جواب دقیقاً نظیر جوابی است که امام در این روایت اول دادهاند؛ اینکه در این روایت همین تعبیر را آورده و بعد فرموده «ففیه الخمس» تصریح کرده به اینکه در چنین چیزی خمس ثابت است، معلوم میشود اینجا منظور خمس است. پس تعبیر «ما یکون فی مثله الزکاة» در حقیقت یک تحدید است (بیان حد است) اگر میخواست زکات را بیان کند، این گونه بیان نمیکرد. «ما یکون فی مثله الزکاة» یعنی اگر آن چیزی که استخراج میشود به این اندازه برسد که مثلش در زکات است (بیست دینار) خمس در آن ثابت است. پس اشکال سوم هم به صحیحه بزنطی وارد نیست.
محصل اشکال سوم این بود که صحیحه بزنطی اساساً اجنبیٌّ عما نحن فیه بالمرة؛ چون نه سؤالاً و نه جواباً اشارهای به خمس نکرده البته یک دفع دخل مقدر هم مستشکل میکند به اینکه اگر دیده میشود جواب امام با قواعد سازگار نیست، حمل بر تقیه میشود. عرض کردیم این اشکال وارد نیست و مردود است چون هم سؤالاً و هم جواباً اولاً اختصاص به ذهب و فضه ندارد؛ سؤال از مطلق معادن است. جمله ما یکون فی مثله الزکاة هم طبق احتمال اصح فاعل یبلغ نیست و لفظ «شیء» هم که در سؤال و جواب آمده اعم از زکات است و سؤال از حقوق مالیه است و قرائنی وجود دارد که به خصوص در مورد خمس است و جواب هم همین طور لذا وجهی برای اختصاص به زکات ندارد. به علاوه تعبیر ما یکون مثله الزکاة اصلاً نشان میدهد این مربوط به زکات نیست چون اگر مربوط به زکات بود باید میفرمود "حتی یبلغ عشرین دیناراً" و در انتها مؤیدی هم که صحیحه دیگری از بزنطی بود را ذکر کردیم که در آن تصریح به خمس شده و مانند همین صحیحه بود لذا اساساً حمل بر تقیه هم معنا ندارد.
سؤال: نمیتوان گفت که اگر مراد زکات بود امام باید مأتی درهم را هم میفرمود چرا که نقره هم زکات دارد در حالی که امام فرمود: «عشرین دیناراً».
استاد: درست است میتوان این را گفت ولی این قابل پاسخ است؛ چون وقتی میگوید عشرین دیناراً از باب اینکه هر دینار معادل ده درهم است قهراً میشود دویست درهم لذا آن خیلی مهم نیست و در جواب میتوان گفت مهم این حد و اندازه است و تصریح لازم نیست چرا که در عرف یک دینار معادل ده درهم است.
نتیجه
فتحصل مما ذکرنا کله اینکه حق قول سوم است و نصاب در معدن اعتبار دارد و نصاب آن بیست دینار یا دویست درهم است که در عبارت تحریر آمده است.
بحث جلسه آینده: در این عبارت چند نکته باقی مانده؛ یکی این قید «علی الاحوط» که در عبارت امام دارد «بلوغه عشرين دينارا أو مأتى درهم عينا أو قيمة على الاحوط» قید چه چیزی است و نکته بعدی در مورد استثناء هزینههای تصفیه و اخراج و نکته سوم در مورد استثناء مؤونه که آیا خمس وقتی واجب میشود که مؤونة سنة خارج شود که إن شاء الله در جلسه آینده مورد بررسی قرار خواهیم داد.
تضییع عمر
روز عرفه از روزهای بسیار مهم در طول سال است؛ اعمال، دعا و اذکار خاصی دارد. دعای معروف امام حسین (ع) در روز عرفه مهم است. و بعد هم عید قربان است که یکی از اعیاد مهم اسلامی است؛ آنچه در این ایام مهم است مثل همه ایام بهره برداری درست و استفاده از آن برای تقرب به حق تعالی میباشد. ایام میآیند و میروند؛ عمر انسان در حال کم شدن است هر روزی که میگذرد قدمهایی به مرگ نزدیک میشویم. مرگ حقیقتی است که چاره و گریزی از آن نیست آنچه که مهم است در این دنیا استفاده درست از عمر است؛ رسول گرامی اسلام (ص) میفرماید: «يَا أَبَا ذَرٍّ، كُنْ عَلَى عُمُرِكَ أَشَحَّ مِنْكَ عَلَى دِرْهَمِكَ وَ دِينَارِكَ.»(1)مراقبت و مواظبت و حرص و توجه به عمرتان باید بیش از درهم و دینار باشد. درهم و دینار فوت میشود و عمر هم فوت میشود اما اینکه چگونه باید این عمر صرف بشود، در راه عبادت خدا، بندگی، تحصیل علم، کسب معرفت و ... مهم است.
امیر المؤمنین (ع) میفرماید: «احْذَرُوا ضِيَاعَ الْأَعْمَارِ فِيمَا لَا يَبْقَى لَكُمْ فَفَائِتُهَا لَا يَعُود»(2)بر حذر باشید از ضایع کردن عمرها در چیزهایی که برای شما باقی نمیماند. ما در شبانه روز خود به اموری مشغول میشویم (یا استراحت میکنیم یا در حال خوردن هستیم یا در حال کار هستیم یا به بطالت و بیهودگی میگذرانیم) ضیاع الاعمار یعنی از بین بردن و تضییع عمر در چیزی که برای ما باقی نمیماند؛ ببینیم وقتی که میگذاریم حتی برای نیازهای زندگی اگر از حد متعارفش بیشتر باشد این ضیاع العمر است لنا. الآن دفتر عمرمان را ورق بزنیم و برگردیم ببینیم چه چیزی برای ما باقی مانده و چه چیزی از آن از دست رفته است؛ اگر به یک مرتبه از علم و دانش رسیدهاید این محصول تحصیل علم است که این برای شما باقی مانده اصطلاحات مهم نیست مهم این است که ما چقدر به معارف و حقائق دست پیدا کردهایم اینکه اصلاً نقش ما در این دنیا چیست و اینکه کجا باید برویم. هر چه معرفت وسیعتر شود تردیدی در این نیست که انسان با آن معرفت حقیقی به خدا بیشتر تقرب پیدا میکند تا عبادتهای طولانی که این معرفت در آن نباشد. اما ساعاتی که از آن چیزی برایمان باقی نمانده و هیچ حاصلی نداشته این ضیاع العمر است فیما لا یبقی لنا است و لا یعود ابداً. هر چیزی به جای خود؛ همراهی خانواده، تفریح، استراحت، تحصیل علم و ... ولی هر چیزی اگر از حدش بگذرد دیگر چیزی برای انسان باقی نمیماند.
«فَفَائِتُهَا لَا يَعُود» اگر از عمر چیزی فوت شد دیگر برنمیگردد؛ عرفه روز دعاست عرفه امسال میآید و میرود و از آن چیزی باقی نمیماند اگر عمرمان را در این روز به دعا و عبادت و توجه به خدا و خلق (رفع گرفتاری و نیازهای مردم) نگذرانیم. ابواب خیر برای ما باز است همین که در خیابان عبور میکنیم میتوانیم مسیر خودمان را به گونه قرار دهیم که فائت و فوت شونده نباشد. علم، آگاهی، تصفیه درونی، تزکیه، خود شکستن، دور شدن از خود محوری و خود خواهی، انسان هر لحظه باید به فکر این باشد که با خودش مبارزه کند و گرنه عبادت و دعا و تحصیل علم بدون اینکه ذرهای از خود محوری و خود پرستی و خود خواهی ما کم نشود این هیچ ارزشی ندارد. لحظه لحظه عمر ما باید برای ترقی و تعالی و کمال سپری شود. باید اهتمام ما به فرصت و وقت و عمرمان بیش از درهم و دینار باشد. لذا باید توجه کنیم که عمرمان را در چیزهایی که برایمان باقی نمیماند ضایع نکنیم. تعطیلی هم اگر هست باید عبادت و دعا کرد و از درس و علم هم نباید فاصله گرفت.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 14 مهر 1393
موضوع جزئی: اعتبار
نصاب – دو
مسئله مصادف با: 11 ذی الحجة 1435
سال پنجم جلسه: 13
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
اعتبار نصاب قبل المؤونه أو بعدها
پس از آنکه مشخص شد وجوب خمس در معدن مشروط است به اینکه آنچه از معدن استخراج میشود به بیست دینار برسد، الآن بحث در استثناء هزینههای اخراج و تصفیه است؛ در متن تحریر چنانچه ملاحظه فرمودید امام فرمودند که این هزینهها کسر میشود «و يعتبر فيه بعد إخراج مؤونة الاخراج و التصفية بلوغه عشرين دينارا» رسیدن به بیست دینار بعد از کسر هزینههایی است که بابت استخراج و تصفیه صورت میگیرد؛ مرحوم سید در عروة هم همین را فرمودند: «و یشترط فی وجوب الخمس فی المعدن بلوغ ما اخرجه عشرین دیناراً بعد استثناء مؤونة الاخراج و التصفیة و نحوهما فلا یجب إذا کان المخرج اقل منه» اگر آنچه که خارج شده کمتر از بیست دینار باشد خمس واجب نیست.
اینجا دو مسئله وجود دارد که باید مورد رسیدگی قرار بگیرد:
یکی اصل استثناء مؤونه و اینکه چرا باید این هزینهها کسر شود؛ یعنی اگر کسی مثلاً پنجاه دینار برای استخراج معدن هزینه کرده بود ولی آنچه که بدست آورد مثلاً بیست دینار بود در این صورت قطعاً خمس به آن تعلق نمیگیرد درست است بیست دینار بدست آورده ولی هزینهها کسر شود سی دینار هم ضرر کرده است. یا ممکن است مثلاً پنجاه دینار هزینه کرده و آنچه استخراج کرده شصت دینار است اینجا اگر هزینهها کسر شود ده دینار باقی میماند و گاهی ممکن است مساوی باشد و گاهی ممکن است از حد نصاب بالاتر شود؛ در هر صورت یک مسئله اصل استثناء مؤونه است.
مسئله دوم این است که حال اگر مؤونه قرار است استثناء شود آیا اعتبار نصاب قبل از استثناء مؤونه است یا بعد از مؤونه؟ این دو با هم متفاوت است.
امام (ره) و مرحوم سید همان گونه که ملاحظه فرمودید مؤونه را استثناء کرده و معتقدند هزینههای استخراج و تصفیه باید کسر شود و بعد باید ملاحظه نصاب شود به عبارت دیگر اعتبار نصاب بعد از کسر هزینههای استخراج و تصفیه است.
در اینجا ما باید هر دو این مسئلهها را رسیدگی کنیم؛ اولاً چرا هزینههای استخراج باید کسر شود و چرا باید استثناء شود؟
مسئله اول: استثناء هزینه استخراج
در مورد استثناء مؤونه استخراج و تصفیه چند دلیل میتوان ذکر کرد:
دلیل اول: اجماع
دلیل اول اجماع است؛ ادعای اجماع شده بر اینکه فقها و اصحاب متفقاً قائل به کسر هزینههای استخراج شدهاند.
دلیل دوم: آیه خمس
دلیل دوم خود آیه خمس است «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ»(1)بر اساس آنچه که ما گفتیم ما غنتم اختصاص به غنائم جنگی ندارد. ما غنتم یعنی ما استفدتم و شامل هر فائده و غنیمتی میشود. پس در درجه اول برای تعلق خمس صدق فائده و غنیمت لازم است (چنانچه به تفصیل در سال گذشته بحث کردیم لذا در تمام موارد تعلق خمس ما به این آیه میتوانیم برای اثبات وجوب خمس استدلال کنیم در مورد معدن، کنز، غنیمت جنگی تا برسد به ارباح مکاسب بالاخره صدق فائده و منفعت باید بشود تا خمس واجب شود وقتی تعلق خمس به فائده و غنیمت و منفعت ثابت شد قهراً هر جایی که فائده و منفعت صدق نکند خمس ثابت نیست؛ اگر کسی از معدن چیزی را استخراج بکند و بابت استخراج هزینههایی را بدهد که در آخر چیزی برای او باقی نماند مثل مثالهایی که بیان شد، در این صورت صدق فائده و منفعت نمیکند. اگر فرض کنیم پنجاه دینار هزینه کرده بیست دینار بدست آورده اینجا در واقع سی دینار هم ضرر کرده لذا اطلاق فائده و منفعت بر آن نمیشود تا خمس تعلق بگیرد. بنابراین اگر صدق فائده و منفعت نشود قهراً این آیه شاملش نمیشود.
دلیل سوم: روایات
روایت عامه
در بعضی روایات مسئله خمس بعد از مؤونة ثابت شده است. روایاتی که با این تعبیر وارد شده است «الخمس بعد المؤونة» این اطلاق دارد و هم مؤونة سنة را در برمیگیرد و هم مؤونة استخراج و تصفیه و امثال آن را. اگر ما گفتیم «الخمس بعد المؤونة» شامل مؤونة استخراج میشود به همین روایت اصل استثناء مؤونة ثابت میشود پس روایاتی با این مضمون داریم که ما به استناد آنها میتوانیم این ادعا را ثابت کنیم. حتی بعضی ادعا کردهاند که «الخمس بعد المؤونة» انصراف آن به مؤونة سنة مشکل است و چه بسا به همین هزینههای مربوط به فائده و منفعت منحصر باشد. در هر صورت چه عام باشد و چه مختص به مؤونةهای استخراج و تصفیه به هر حال تا زمانی که این هزینهها کم نشود خمس ثابت نمیشود. (این روایت عامه است).
روایت خاصه
روایت خاص هم در این باب داریم که طبق آن روایت، خمس بعد از این هزینهها ثابت میشود آن هم صحیحه زراره است که ما سابقاً خواندیم؛ او در مورد معدن سؤال کرده بود بعد امام فرمود: «مَا عَالَجْتَهُ بِمَالِكَ فَفِيهِ مِمَّا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهُ مِنْ حِجَارَتِهِ مُصَفًّى الْخُمُسُ.»(2)این روایت تقریباً به صراحت بیان میکند که آن چیزی که با مال در راه استخراج معدن صرف کردی، این را اگر تصفیه کنی ففیه الخمس؛ قید «مُصَفًّى» یعنی تصفیه شده؛ آنچه را که خرج کردی اگر کسر کنی، پس در آن خمس ثابت است.
این روایت خاص است و به خصوص در مورد معدن وارد شده و با آن اصل استثناء مؤونة و تصفیه ثابت میشود.
پس هم به کتاب، هم سنت و هم اجماع برای استثناء هزینههای استخراج و تصفیه استدلال شده است.
بررسی ادله
بررسی دلیل اول: اجماع
به این دلیل میتوان اشکال کرد:
اولاً: این اجماع محقق نیست و لذا قابل اعتماد نیست چون اصلاً این مسئله در کلمات اصحاب معنون نبوده یعنی متعرض این بحث نشدهاند و این مسئله را مطرح نکردهاند. اگر مسئلهای مورد تعرض اصحاب قرار نگرفت، نمیتوانیم آنها را داخل در مجمعین بیاوریم. وقتی میتوان اصحاب را داخل در گروه مجمعین آورد که به صراحت یا به ظهور همان مطلبی را که دیگران گفتهاند بیان کنند. صرف اینکه ما میگوییم مخالفی در مسئله نیست آن هم از این باب که اصلاً مسئله را متعرض نشدهاند این موجب نمیشود که بگوییم مسئله اجماعی است.
ثانیاً: در این مسئله مخالف وجود دارد؛ حتی کسانی که متعرض این مسئله شدهاند همگی نظر یکسانی ندارند و بعضاً مخالف این نظر هستند. پس اصل تحصیل این اجماع بر فرض اینکه اصحاب هم متعرض شده باشند مشکل است.
ثالثاً: اشکال سوم هم این است که چه بسا این اجماع، اجماع مدرکی یا محتمل المدرکیة باشد که نوعاً نسبت به اعتبار اجماع مدرکی اشکال میکنند.
بررسی دلیل دوم: آیه خمس
در مورد این دلیل ظاهراً اشکالی وجود ندارد؛ چون واقعاً اگر کسی از یک معدنی به اندازه پنجاه دینار استخراج کرده باشد و پنجاه دینار هم هزینههای او شده باشد منفعتی عائد او نشده تا بخواهد خمس آن را بپردازد و آیه خمس شامل آن نمیشود. پس دلالت آیه تمام است.
بررسی دلیل سوم: روایات
در مورد این دلیل ظاهر این است که این روایات یعنی روایت عام مشکلی در شمول آن نسبت به ما نحن فیه نیست و روایت خاصه هم کاملاً این مطلب را بیان کرده است.
پس به غیر از اجماع میتوانیم به روایات و آیه خمس استناد کنیم و بگوییم اصل استثناء مؤونة قطعی است و تردیدی در آن نیست.
مسئله دوم: اعتبار نصاب قبل المؤونه أو بعدها
مسئله دوم که به دنبال مسئله اول مطرح میشود و محل بحث و اختلاف است این است که در معدن نصاب معتبر است یعنی برای تعلق خمس، مستخرج از معدن باید به یک نصابی برسد تا خمس در آن واجب بشود حال سؤال این است که آیا اعتبار نصاب قبل از استثناء مؤونة است یا بعد از آن؟
وقتی میگوییم اعتبار نصاب قبل از استثناء مؤونة است یا بعد از آن، معنایش این است که آیا همان اول آن چیزی که بدست میآید باید اندازه گیری شود و اگر مثلاً سی دینار شد آنگاه چون نصاب معدن بیست دینار است بگوییم خمس به آن تعلق میگیرد. اینجا در واقع کاری ندارد که هزینهها چقدر است؛ اگر این شخص سی دینار بدست آورده برای این معدن بیست دینار هزینه کرده اگر ما اعتبار نصاب را قبل از مؤونة بدانیم این بدان معناست که این به حد نصاب رسیده و خمس آن واجب است ولو آنکه به اندازه بیست دینار هم خرج کرده اما اگر ما نصاب را بعد از مؤونة معتبر بدانیم یعنی بگوییم بعد از
آنکه هزینهها را کسر کرد آیا بیست دینار میماند یا نه که اگر بعد از کسر مؤونة بیست دینار باقی ماند خمس آن واجب ولی اگر کمتر از آن باقی ماند، خمس واجب نیست. این مسئله محل اختلاف است.
اقوال:
قول اول: قول مشهور
مشهور معتقدند اعتبار نصاب بعد از مؤونة است؛ بزرگان اصحاب همه قائل شدهاند که نصاب و رسیدن به بیست دینار بعد از کسر مؤونةها معتبر است.
قول دوم: قول صاحب مدارک
اما صاحب مدارک اعتبار نصاب را قبل از مؤونة دانسته و میگوید که مستخرج از معدن اگر بیست دینار برسد خمس آن واجب است هر چند هزینههایی که شده موجب شود باقی مانده کمتر از حد نصاب باشد.
ما باید ادله این دو قول را ببینیم تا معلوم شود آیا اعتبار نصاب قبل از کسر مؤونة است یا بعد المؤونة؟
ادله قول مشهور
دلیل اول: اجماع
در این مسئله ادعای اجماع شده که نصاب بعد از مؤونة معتبر است؛ ادعا شده که این اجماعی است که اول باید هزینههای تصفیه و مؤونة کسر شود و سپس چنانچه به بیست دینار رسید، خمس آن واجب میشود. بعضی ادعای عدم خلاف کردهاند. در کتاب خلاف در مسئله 139 این عبارت آمده: «وقت وجوب الخمس فی المعادن حین الاخذ و وقت الاخراج حین التصفیة و الفراغ منه و یکون مؤونة و ما یلزم علیه من اصله و الخمس فیما یبقی و اما احتساب النفقة من اصله فعلیه اجماع الفرقة»(1)وقت وجوب خمس حین الاخذ است (زمانی که از معدن اخذ میشود) وقت اخراج حین التصفیة است (وقتی که طلا و نقره را از خاک و سنگ جدا کرد که این راجع به زمان آن است که محل بحث ما نیست.) اما مؤونة از اصل است و خمس از ما بقی.
این عبارت هیچ ظهوری در این ندارد که نصاب قبل باشد یا بعد و اصل وجوب خمس را میگوید.
مرحوم علامه در تذکرة عبارتی دارند: «مسئلةٌ یعتبر النصاب بعد المؤونة لأنها وصلةٌ الی تحصیله و طریق الی تناوله فکانت منهما کالشریکین» نصاب بعد از مؤونة است؛ چون در واقع این یک وسیلهای است برای تحصیل خود معدن (راهی است برای استفاده مستخرج از معدن). بعد در ادامه فرموده: «و قال الشافعی و احمد المؤونة علی المخرج لأنه زکاةٌ و هو ممنوع».
عبارت تذکرة کمی با عبارت شیخ در خلاف متفاوت است؛ به هر حال یک دلیل در مسئله وجود دارد و آن ادعای اجماع است. ادله دیگری هم ذکر شده و در مقابل صاحب مدارک هم دلیل آورده مرحوم محقق خوئی هم به تبع صاحب مدارک همان نظر پذیرفته که إن شاء الله در جلسه آینده مطرح خواهیم کرد تا معلوم شود در مسئله دوم حق کدام است.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . خلاف، مسئله 139.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 15 مهر 1393
موضوع جزئی: اعتبار
نصاب بعد المؤونة – بررسی
ادله مصادف با: 12 ذی الحجة 1435
سال پنجم جلسه: 14
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در مورد استثناء هزینههای اخراج و تصفیه دو مسئله مستقل که البته با هم مرتبط هستند، وجود دارد. مسئله اول پیرامون اصل استثناء هزینههای اخراج و تصفیه بود؛ محصل بحث در مسئله اولی این شد که به ادله متعدده این استثناء قابل اثبات است یعنی خمس واجب است بعد از کسر هزینههای اخراج و تصفیه.
مسئله دوم این است که اعتبار نصاب در مورد معدن قبل از کسر هزینههاست یا بعد از کسر هزینهها؛ نصابی که در معدن معتبر دانسته شده (بیست دینار) در همه آنچه از معدن استخراج میشود و قبل از کسر هزینهها معتبر است یا این نصاب مربوط به بعد از کسر هزینههاست؟ این دو مسئله به هم پیوستگی دارند؛ همه قائل هستند به اینکه خمس واجب است و مؤونه استثناء میشود ولی در همین نقطه اختلاف است. عدهای میگویند خمس بعد از کسر مؤونه واجب است هر مقداری که بماند ولو کمتر از حد نصاب (بیست دینار) باشد؛ چون ملاک این است که قبل از کسر هزینه بیست دینار باشد یعنی آنچه که از معدن استخراج میشود بیست دینار باشد یعنی بعد از کسر هزینه هر مقدار باقی ماند، خمس آن باید پرداخت شود ولو کمتر از بیست دینار باشد. و عدهای میگویند خمس واجب است بعد از کسر مؤونه به شرط اینکه باقی مانده کمتر از بیست دینار نباشد مثلاً اگر بعد از کسر مؤونه پانزده دینار باقی ماند، خمس واجب نیست؛ چون اینها حد و نصاب را بعد از استثناء مؤونه تحصیل ملاک میدانند.
پس در مسئله دوم در واقع بحث در این است که اعتبار نصاب که مورد قبول واقع شد آیا مربوط به قبل از استثناء هزینههای استخراج است یا مربوط به بعد از آن؟ در این رابطه اختلاف شده؛ مشهور قائل به اعتبار نصاب بعد از کسر هزینهها شدهاند یعنی میگویند بعد از آنکه هزینههای استخراج و تصفیه استثناء شد اگر باقی مانده، بیست دینار بود آنگاه خمس واجب است. مرحوم سید و امام (ره) از کسانی هستند که موافق رأی مشهور فتوا دادند. اما در مقابل صاحب مدارک قائل شده به اینکه نصاب در اصل آن چیزی که از معدن استخراج میشود معتبر است و قبل از اخراج مؤونه تحصیل این نصاب اگر وجود داشت خمس واجب است ولو آنکه باقی مانده بعد از کسر هزینهها کمتر از حد نصاب باشد. ما باید ادله این دو قول را بررسی کنیم. یک دلیل از ادله قول مشهور ذکر شد.
ادله قول مشهور
برای قول اول به غیر از اجماع به دو دلیل دیگر استدلال شده است:
دلیل دوم: اصل برائت
دلیل دوم اصالة البرائة است؛ منظور از اصالة البرائة این است که وقتی هزینههای استخراج و تصفیه از آنچه استحصال شده کسر شود و باقیمانده کمتر از بیست دینار باشد، ما شک میکنیم آیا خمس در این باقیمانده واجب است یا نه، اصل عدم وجوب خمس و برائت ازتکلیف به خمس در باقیمانده بعد از کسر هزینههاست؛ چون ما میدانیم یقیناً خمس در صورتی که به بیست دینار برسد واجب است؛ اگر کسی مثلاً از معدن معادل پنجاه دینار استخراج کند و بیست دینار هزینه کرده باشد، سی دینار باقیمانده متعلق خمس است. در بالاتر از حد از نصاب اختلافی نیست که باید خمس بپردازد. اما کمتر از حد نصاب یعنی مثلاً پانزده دینار باقیمانده، این مشکوک فیه است یعنی ما شک داریم نسبت به باقیمانده اگر کمتر از بیست دینار باشد، واجب است یا نه، اصل برائت نفی میکند وجوب خمس را از باقیمانده إذا لم یبلغ للنصاب.
این دلیل را صاحب جواهر برای قول مشهور ذکر کردهاند.(1)
بررسی دلیل دوم
اشکال محقق خوئی
این دلیل از سوی بعضی از جمله محقق خوئی مورد اشکال واقع شده؛ کلام محقق خوئی دو مرحله دارد:
در مرحله اول میفرماید: اصل ثبوت خمس قطعی و یقینی است؛ علی ایّ حالٍ خمس به این باقیمانده متعلق میشود چه به حد نصاب برسد و چه نرسد. اگر به حد نصاب برسد من حیث المعدنیة خمس آن واجب است و اگر هم به حد نصاب نرسد من باب مطلق الفائدة و از باب ارباح مکاسب خمس آن واجب است. پس اصل ثبوت خمس یقینی است. با یقین به ثبوت خمس جایی برای رجوع به اصل باقی نمیماند؛ وقتی ما یقین داریم که این باقیمانده به هر حال متعلق خمس است، لا معنی للرجوع الی الاصل.
در مرحله دوم ایشان به توجیه سخن صاحب جواهر پرداخته و میفرماید: مراد صاحب جواهر قطعاً این نیست و چیز دیگری را اراده کرده؛ میخواهد بگوید آنچه که مشکوک است و در آن اصل جاری است اصل ثبوت خمس نیست بلکه فعلیت وجود خمس و فوریت وجوب خمس محل شک و تردید است. منظور و مراد صاحب جواهر این است؛ که اگر باقیمانده بعد از کسر هزینهها به نصاب معتبر نرسد و کمتر از بیست دینار باشد ما شک میکنیم آیا خمس آن فعلیت و فوریت دارد؟ اگر از باب معدن باشد فوریت باشد ولی اگر از باب ربح مکاسب باشد فوریت ندارد. پس مشکوک در واقع اصل وجوب خمس نیست بلکه فوریت وجوب خمس است اگر این باشد صاحب جواهر با اصل برائت میخواهد نفی وجوب فوری و نفی فعلیت خمس بکند.
محقق خوئی میفرماید قطعاً منظور صاحب جواهر این است؛ اگر این منظور باشد این سخن خوبی است و درست است لولا الاطلاق در مقابل آن؛ ایشان میگوید ما صحیحه بزنطی را داریم که بر اساس آن اطلاق آن روایت همین که مستخرج به بیست دینار رسید خمس آن واجب میشود و کاری ندارد به اینکه آیا مؤونهها کسر بشود یا نشود؛ اطلاق روایت بزنطی اقتضاء میکند وجوب خمس فعلی و فوری باشد و با وجود این اطلاق که دلیل لفظی است نوبت به اصل عملی نمیرسد. پس در واقع
1) . جواهر الکلام، ج16، ص18.
ایشان اساس امکان تمسک به اصل عملی یعنی اصل برائت را در اینجا نفی میکند؛ چون معتقد است ما دلیل لفظی داریم و اطلاق آن اقتضاء میکند که خمس فوراً واجب شود و دیگر جایی برای اصل عملی باقی نمیماند.(1)
پاسخ اشکال محقق خوئی
به نظر میرسد اشکال محقق خوئی به این دلیل وارد نیست؛ همان طور که خود محقق خوئی فرمودند صاحب جواهر مجرای اصل را اصل ثبوت خمس نمیداند. خود ایشان بعد از اینکه در مرحله اول گفتند ثبوت خمس مقطوع به است علی کل تقدیر پس جایی برای رجوع به اصل نیست، فرمودند: الا أن یرید (قدس سره) یک معنای دیگر را و هو کذلک قطعاً یعنی منظور صاحب جواهر قطعاً این نیست بلکه منظور صاحب جواهر این است که مجرای اصل و آنچه مشکوک است و مردد است فوریت وجوب و فعلیت وجوب است و گرنه اصل وجوب را مجرای اصل نمیداند.
پس اصل سخن محقق خوئی در اشکال به صاحب جواهر این است که در این مورد که شما اصل برائت جاری کردید یعنی در مورد شک در فعلیت و فوریت وجوب خمس نسبت به باقیمانده که کمتر از حد نصاب است، در مقابل این ما اطلاق لفظی داریم که به استناد آن اطلاق فوریت و فعلیت وجوب ثابت میشود و دیگر نوبت رجوع به اصل نمیرسد؛ انما الاشکال و الکلام فی هذا الاطلاق؛ همه سخن ایشان این است که ما در مقابل این اصل، دلیل لفظی داریم که مطلق است ولی به نظر ما این دلیل لفظی و اطلاق محل اشکال است چون این اطلاق یکی از ادلهای است که میتواند مستند نظر صاحب مدارک باشد (در هنگام ذکر ادله صاحب مدارک این اطلاق را ذکر خواهیم کرد و اشکال آن را بیان خواهیم کرد) لذا اگر ما در آن اشکال و خدشه وارد کنیم و آن دلیل لفظی را دالّ بر فعلیت و فوریت وجوب خمس ندانسته و نسبت به مؤونههای استخراج و تصفیه مطلق به حساب نیاوریم، جایی برای اخذ به اطلاق نیست. بنابراین اصل عملی بدون مانع و مشکل جریان پیدا میکند پس در واقع اشکال به محقق خوئی اشکال به آن دلیل لفظی است که در آینده ذکر خواهیم کرد.
پس اصل برائت به نظر ما میتواند اثبات کند که اگر باقیمانده به حد نصاب نرسد خمس در آن واجب نیست.
دلیل سوم
دلیل دوم استظهاری است که از صحیحه بزنطی شده؛ در صحیحه بزنطی این گونه وارد شده بود که: «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هَلْ فِيهِ شَيْءٌ قَالَ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً.»(2)
طبق این روایت خمس زمانی واجب شده است که ما اخرج من المعدن به بیست دینار برسد یعنی خمس در تمام این بیست دینار إذا بلغ الیه واجب میشود اگر وجوب خمس در تمام این بیست دینار واجب شد دیگر این قابل تصور نیست که ما قبلاً مؤونه را اخراج کنیم. (این استدلالی است که مرحوم شیخ در کتاب الخمس ذکر کرده) منظور ایشان این است که اصل ثبوت خمس در تمام عشرین إذا بلغ الیه لا یتصور الا به اینکه مؤونهها از آن کسر شده باشد یعنی اگر قبلاً مؤونهها کسر نشود، اینجا معنا ندارد خمس را در همه این بیست دینار واجب کرده باشند «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ عشیرین دیناراً» تازمانی که به این برسد و «إذا بلغ الیه» در واقع ما را به این نکته واقف میکند که خمس تمام این بیست دینار واجب است؛ تمام العشرین چه زمانی معنا و مفهوم پیدا میکند؟ زمانی که این هزینهها کسر شود.
این استدلالی است که مرحوم شیخ برای تقویت نظر مشهور دارد؛ اصلاً میگوید کأنّ وجوب خمس در بیست دینار بدون کسر هزینهها متصور نیست. چرا متصور نیست؟ روایت گفته خمس در تمام عشرین واجب است این حتی یبلغ به بیست دینار ممکن است به نظر بیاید حتی یبلغ ابتداءً قبل کسر مؤونة الاستخراج یا بعد استثناء مؤونة الاستخراج. ایشان میفرماید اساساً معنای روایت و این جملهای که امام فرمودند ناظر به قبل از کسر المؤونة نیست.
به عبارت دیگر ایشان میخواهد بفرماید این دلیل در واقع ظهور دارد در وجوب خمس مقیداً به قید استثناء المؤونة؛ و به نوعی اشکال به اطلاق دلیل و روایت بزنطی هم هست. اینکه ما این را به عنوان یک دلیل ذکر کردیم از این جهت است که مرحوم شیخ میخواهد از این روایت استظهار کند که این روایت اساساً ناظر به فرض اعتبار نصاب بعد از کسر مؤونه است.
بررسی دلیل سوم
اشکال بعض الاعاظم
یک اشکالی به این دلیل شده؛ اشکال این است که این جمله «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ عشرین دیناراً» مفهوم دارد و مفهومش این است که إذا بلغ عشرین دیناراً ففیه شیءٌ؛ وقتی میگوید تا مادامی که به بیست دینار نرسیده لیس فیه شیءٌ مفهومش این است که اگر به بیست دینار برسد ففیه شیءٌ.
این مطلق است؛ یعنی شامل قبل المؤونة و بعد المؤونة میشود لکن چون اصل اخراج مؤونه را در مسئله اول ثابت کردیم (قرار شد مؤونه حتماً کسر شود) آنگاه دلیل الخمس بعد المؤونة، به عنوان مقید این مفهومی است که از کلام امام گرفتیم؛ در این قید دو احتمال است یک احتمال این است که این را به شرط برگردانیم و احتمال دیگر اینکه به جزاء برگردانیم؛ اگر به شرط برگردد معنایش این میشود: المعدن اذا بلغ بعد المؤونة عشرین دیناراً ففیه شیءٌ. طبق این احتمال چه زمانی نصاب معتبر است؟ بعد از مؤونه نصاب را معتبر میکند یعنی همان قول مشهور.
یک احتمال هم اینکه ما این قید را به جزاء برگردانیم؛ جزاء در این جمله «ففیه شیءٌ» است اگر بخواهد بعد المؤونة به جزاء برگردد معنایش این است که یعنی خمس ثابت میشود بعد از مؤونه (هر مقداری که باقیمانده باشد) ولو کمتر از حد نصاب باشد. اگر معدن به بیست دینار رسید خمس بعد از کسر مؤونهها واجب میشود آنچه که بعد از مؤونه باقی میماند هر چه باشد متعلق خمس است هر چند ده دینار باشد.
پس یحتمل این قید بعد المؤونة» به شرط برگردد و یحتمل به جزاء اگر به شرط برگردد، جزاء اطلاق دارد و اگر به جزاء برگردد، شرط اطلاق دارد و چون مرجحی برای هیچ یک از این دو احتمال نیست این دو احتمال متعارض میشوند و به هیچ کدام از این دو اطلاق نمیتوانیم اخذ کنیم لذا باید به اطلاقات ثبوت خمس در معدن مراجعه کنیم؛ این اطلاقات اقتضاء میکند نصاب بیست دینار در همان ابتداء و قبل از مؤونه واجب باشد یعنی همین که مستخرج به بیست دینار رسید خمس واجب میشود چون اصل خمس ثابت است و اصل اخراج مؤونه هم یقینی است ولی اینکه آیا این نصاب بعد از مؤونه باشد یا قبل از مؤونه مشکوک است و اطلاقات خمس اقتضاء میکند نصاب را قبل از مؤونه معتبر بدانیم.
این اشکالی است که مرحوم آیت الله منتظری ذکر کرده است.(1)
بحث جلسه آینده: باید ببینیم این اشکال به این دلیل وارد هست یا نیست که اگر اشکال را هم پاسخ دهیم ادله نظر مشهور تمام میشود آنگاه باید ادله صاحب مدارک را بررسی کنیم و ببینیم آیا ادله ایشان وافی به مقصود هست یا خیر. «الحمد لله رب العالمین»
1) . کتاب الخمس، آیة الله منتظری، ص53.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 16 مهر 1393
موضوع جزئی: اعتبار
نصاب بعد المؤونة – بررسی ادله مصادف با: 13 ذی الحجة 1435
سال پنجم جلسه: 15
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در مسئله اعتبار نصاب قبل المؤونة أو بعدها بین مشهور و صاحب مدارک اختلاف است؛ مشهور معتقدند نصاب بعد المؤونة باید ملاحظه شود یعنی بعد از کسر هزینههای استخراج و تصفیه اگر مقدار باقیمانده به بیست دینار رسید آنگاه خمس به آن متعلق میشود و گرنه خمس واجب نیست.
چند دلیل برای قول مشهور ذکر شده؛ دلیل اول اجماع بود که عرض کردیم اجماع در این مسئله قابل اثبات نیست.
دلیل دوم اصالة البرائة بود که نتیجه بحث در دلیل دوم این شد که مقتضای اصل برائت در این مقام عدم وجوب خمس در جایی است که نصاب بعد المؤونة کمتر از بیست دینار باشد به عبارت دیگر نصاب بعد المؤونة ملاک وجوب خمس است.
دلیل سوم دلیلی بود که عرض کردیم بعضی به آن استناد کردهاند و آن هم ظاهر صحیحه بزنطی است در صحیحه بزنطی این عبارت «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة عشرین دیناراً» ظهور در این دارد که خمس وقتی واجب میشود که بعد از اخراج مؤونة بیست دینار باقی بماند یعنی معدن بعد از کسر مؤونههای تحصیل به بیست دینار برسد.
توضیح دلیل سوم
چون پیرامون تقریب استدلال به این دلیل سؤالاتی مطرح شده بود به ناچار توضیحی پیرامون این استدلال بیان میکنیم.
آنچه که در این مقام قابل ذکر است این است که به طور کلی چیزی که موضوع خمس واقع شده ذات معدن نیست؛ خمس در درجه اول به آنچه که فائده و منفعت است متعلق میشود (این یک اصلی است که ما سابقاً این را از ادله استفاده کردیم) فائده بودن و منفعت بودن یک رکن اصلی است که در تمام مواردی که خمس به آنها متعلق میشود باید ملاحظه شود. اگر ما این جهت را لحاظ کنیم این فرقی نمیکند در معدن، در کنز، در غوص یا در غنائم باشد، درست است اینها به عنوان خاص متعلق خمس شدند و این عنوان خاص موجب شده یک خصوصیات و قیودی برای اینها پیدا شود ولی در همه این موارد خصوصیت فائده و منفعت محفوظ است بنابراین وقتی که سخن از نصاب معدن به میان میآید منظور ذات المعدن ولو لم ینطبق علیها عنوان الفائدة نیست بلکه معدنی مورد نظر است که این ویژگی و این خصوصیت در آن هست که فائده و منفعت محسوب شود.
وقتی نصاب هم تعیین میشود این نصاب ناظر به این معدن دارای فائده است (معدنی که فائده و منفعت دارد) و معلوم است معدن وقتی فائده دارد که هزینههای استخراج از آنچه که استخراج شده، کسر شود. حال بعد از کسر هزینههای استخراج، این معدن دارای عنوان فائده اگر به بیست دینار رسید خمس آن واجب است. پس اینکه فرمودند خمس در تمام عشرین
واجب است؛ وقتی معدن به بیست دینار رسید، خمس آن واجب است این لا یتصور الا به اخراج المؤونة و تا مادامی که مؤونه تحصیل خارج نشود معنا ندارد ما بخواهیم خمس را نسبت به آنچه که از معدن استخراج میشود، واجب بکنیم. این تمام العشرین یا إذا بلغ العشرین قطعاً بعد از کسر هزینههاست؛ چون در آن صورت است که معدن میتواند عنوان فائده داشته باشد و گرنه اگر مطلق بیست دینار ملاک باشد ولو قبل المؤونة ما ناچاراً جایی هم که هزینههای استخراج بیش از خود معدن است باید خمس آن را بپردازیم؛ چرا کسی ملتزم نشده که اگر سی دینار هزینه کرد و بیست دینار استخراج کرد باید خمس بپردازد! برای اینکه آن عشرین یک نصابی است برای معدن زمانی که عنوان فائده بر آن منطبق بشود (این نصاب به این عنوان متعلق شده) نصاب متعلق شده به عنوان معدن إذا کانت له فائدة و منفعة. نصاب اصلاً ناظر به ذات المعدن نیست بلکه ناظر به معدن با این وصف میباشد. این یک امری است که کاملاً روشن و واضح است و از صحیحه بزنطی هم میتوانیم این را استفاده کنیم.
پس محصل دلیل سوم این شد که اساساً ظاهر صحیحه بزنطی اطلاق ندارد و منصرف به جایی است که مؤونة و هزینه استخراج کسر شده باشد لذا شامل فرض قبل المؤونة نمیشود.
اشکال به دلیل سوم
اینجا یک اشکالی به این دلیل شده که مطرح کردیم؛ خلاصه اشکال این بود که با توجه به اینکه صحیحه مفهوم دارد و مفهوم این صحیحه است که اثبات نصاب میکند یعنی کأنّ امام فرموده "المعدن إذا بلغ عشرین دیناراً ففیه شیءٌ" این مفهوم با اینکه مطلق است اما در مقابل آن یک دلیل مقیدی وجود دارد و آن هم «الخمس بعد المؤونة» است؛ با اینکه اصل اخراج مؤونه قطعی است امر دائر است بین رجوع قید به شرط و بین رجوع قید به جزاء اگر قید رجوع به شرط بکند «إذا بلغ» لازمهاش این است که نصاب بعد المؤونة معتبر باشد و اگر قید به جزاء رجوع کند لازمهاش این است که نصاب قبل المؤونة معتبر باشد به عبارت دیگر با رجوع قید به شرط سخن مشهور ثابت میشود و با رجوع قید به جزاء سخن صاحب مدارک ثابت میشود چون هیچ ترجیحی برای هیچ کدام از این دو اطلاق نیست یعنی نه میتوانیم اطلاق شرط را حفظ کنیم و جزاء را مقید کنیم و نه میتوانیم برای حفظ اطلاق جزاء، شرط را مقید کنیم (لا مرجح لاحد الاطلاقین) لذا باید گفت این دو اطلاق متعارض هستند و بعد از تعارض باید به اطلاقات ثبوت خمس در معدن رجوع کنیم و مقتضای اطلاقات ثبوت خمس در معدن همان مطلبی است که صاحب مدارک گفته یعنی ادله، نصاب را به نحو مطلق ذکر کرده؛ اگر این چنین باشد باید گفت به طور کلی اگر معدنی به بیست دینار رسید ولو لم یبلغ بعد المؤونة الی عشرین دیناراً خمس در آن واجب میشود پس حرف صاحب مدارک ثابت میشود این یک اشکالی است به صحیحه بزنطی چون در دلیل گفته شد که ظاهر صحیحه بزنطی این است که اطلاق ندارد و ظاهر آن این است که نصاب خمس بعد از مؤونه حساب میشود نه قبل از آن.
این اشکال در مقابل استظهار از صحیحه بزنطی میگوید اینجا یک قیدی وجود دارد که امر آن دائر است بین رجوع به شرط «إذا بلغ» و رجوع به جزاء «ففیه شیءٌ» و چون هیچ کدام از دو اطلاق ترجیحی نسبت به دیگری ندارد تعارض و تساقط میکنند و باید به سراغ ادله ثبوت خمس رفت که مطلق است.
پاسخ اشکال
به نظر میرسد این اشکال به دلیل سوم وارد نیست؛ چون:
اولاً: برای اینکه در این اشکال اساساً فرض گرفته شده که استدلال به صحیحه بزنطی استدلال به مفهوم کلام امام است. خود این محل بحث است که اساساً آیا استدلال به مفهوم صحیحه است یا به منطوق آن.
ثانیاً: لو سلمنا اینکه بر فرض از این نکته صرف نظر کنیم و با مستشکل در این مسئله همراهی کنیم و بگوییم استدلال به مفهوم صحیحه بزنطی است (هر چند محل بحث است)؛ مستشکل ادعا کرده قید بعد المؤونة یمکن أن یرجع الی الشرط و یمکن أن یرجع الی الجزاء یعنی امرش دائر است بین رجوع به شرط یا جزاء. ما این دوران امر بین دو چیز را قبول نداریم؛ اینکه مستشکل ادعا کرد امر آن دائر است بین رجوع به شرط یا رجوع به جزاء، مورد قبول نیست چرا که قید رجوع به جزاء میکند پس امر دائر بین دو چیز نیست و با رجوع قید به جزاء هم سخن صاحب مدارک اثبات نمیشود یعنی لا یلزم منه اعتبار النصاب قبل المؤونة؛ اگر ما گفتیم قید رجوع به جزاء میکند معنایش این است: المعدن اذا بلغ عشرین دیناراً فیفه شیءٌ بعد المؤونة" اگر معدن به بیست دینار رسید در آن خمس ثابت میشود بعد المؤونة؛ یعنی «بعد المؤونة» را به «فیه شیءٌ» میزنیم یعنی به ثبوت خمس که جزاء باشد ولی اگر این قید رجوع به این جزاء بکند به چه مناسبت از آن لازم بیاید که نصاب قبل المؤونة است؟ ففیه شیءٌ که در آن مؤونه لحاظ شده باشد، این معنایش این است که به طور کلی مؤونه باید لحاظ شود و این بدان معناست که نصاب در هر صورت بعد از مؤونه معتبر است؛ چون مفهوم کلام امام (ع) چنانچه گفتیم این است "المعدن إذا بلغ عشرین دیناراً ففیه شیءٌ" ظهور این قید مؤونه در اینجا در این است که این نصاب بیست دینار بعد از مؤونه است.
پس اساساً دوران بین اطلاقین منتفی است تا بخواهد مسئله ترجیح پیش بیاید. لذا این اشکال هم به نظر ما وارد نیست.
پس چنانچه ملاحظه فرمودید تا اینجا برای قول مشهور سه دلیل ذکر شد اجماع، اصالة البرائة و ظاهر صحیحه بزنطی و از این سه دلیل به جز دلیل اجماع دو دلیل دیگر عاری از اشکال است.
ادله قول دوم (صاحب مدارک)
در مقابل صاحب مدارک مدعی است نصاب قبل المؤونة معتبر است یعنی وقتی که معدن استخراج شد و قبل از کسر هزینهها اگر به اندازه بیست دینار رسید آنگاه خمس آن واجب است ولو آنکه بعد از کسر هزینههای استخراج مقدار آن کمتر از بیست دینار باشد مثلاً الآن معدن را استخراج کرده پنجاه دینار ارزش این مستخرج است ولی هزینه استخراج سی و پنج دینار شده و تنها پانزده دینار باقیمانده؛ طبق نظر مشهور به این پانزده دینار خمس تعلق نمیگیرد ولی طبق نظر صاحب مدارک خمس همین پانزده دینار باید داده شود چون این معدن به نصاب رسیده و قبل از کسر این هزینهها نصاب محقق شده است.
بحث جلسه آینده: برای قول صاحب مدارک چهار دلیل قابل ذکر است که إن شاء الله در جلسه آینده بیان خواهیم کرد.
عوامل عدم استجابت دعا
امیر المؤمنین علی (ع) میفرماید: «فَلا يُقَنِّطَنَّكَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ فَإِنَّ الْعَطِيَّةَ عَلَى قَدْرِ النِّيَّةِ وَ رُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْكَ الْإِجَابَةُ لِيَكُونَ ذَلِكَ أَعْظَمَ لِأَجْرِ السَّائِلِ وَ أَجْزَلَ لِعَطَاءِ الْآمِلِ وَ رُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّيْءَ فَلَا تُؤْتَاهُ وَ أُوتِيتَ خَيْراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً أَوْ صُرِفَ عَنْكَ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَكَ فَلَرُبَّ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِيهِ هَلَاكُ دِينِكَ لَوْ أُوتِيتَه»(1)
در این کلام نورانی حضرت امیر (ع) به مسئله تأخیر اجابت دعا اشاره میکنند؛ در آیات قرآنی و کلمات معصومین (ع) وارد شده که شما دعا کنید ما اجابت میکنیم «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُوني أَسْتَجِبْ لَكُم»(2)این همه دعوت به دعا شده و اینکه مستجاب میشود البته شرایطی برای استجابت دعا ذکر کردهاند اما گاهی از اوقات دعا واقع میشود و شرایط هم موجود است اما معذلک استجابت به تأخیر میافتد و ما گمان میکنیم مستجاب نشده. حضرت علی (ع) در این کلمات نورانی به بعضی از جهات تأخیر در استجابت دعا اشاره میکنند:
اولاً یک تأکید کلی و یک نکته مهمی را در این رابطه ذکر میکنند و آن اینکه تأخیر در اجابت شما را نا امید و مأیوس نکند؛ این خیلی مهم است که اگر دعایی کردید و مستجاب نشد این عدم استجابت و به تأخیر افتادن اجابت دعا به هیچ وجه شما را نا امید نکند. بعد حضرت (ع) مدلل میکند این مطلب را به چند دلیل و آن اینکه:
گاهی از اوقات عطیه به قدر نیت انسان است؛ آنچه که به انسان میدهند مطابق با آن مقداری است که انسان قصد میکند.
گاهی از اوقات اجابت به تأخیر میافتد چرا که به نفع شخص دعا کننده است و تأخیر اجابت برای او اعظم است اجراً و اجر بیشتری نصیب او خواهد شد. وقتی سائل درخواست میکند و دعا میکند این دعا اگر مورد اجابت واقع نشود قطعاً به ازاء آن در آخرت اجر و پاداش فراوان و بی پایان داده میشود. حال اینکه اجر بیشتر و فراوانی به او خواهند داد شاید یک جهت آن این است که با دعای مداوم توجه قلبی به خدا همیشه بر قرار و محفوظ است و این خودش موجب قرب بیشتر به حق تعالی میشود و قرب بیشتر به حق تعالی نهایتاً اجر و پاداش بیشتری به همراه دارد بلکه خود همان قرب برترین اجر و پاداش است.
گاهی از اوقات کسی چیزی از خدا طلب میکند و خداوند خود مطلوب را عطا نمیکند اما بهتر از آن و برتر از آن را یا زودتر به او میدهد یا بالاتر از آنچه او فکر میکرد و آروزی آن را داشت، خداوند نصیب او میکند.
گاهی از اوقات انسان چیزی را از خدا طلب میکند، خداوند به انسان عطا نمیکند چون خیر انسان در عدم اجابت آن است چون چه بسا آن چیز موجب از بین رفتن ایمان و دین او و هلاک او بشود و خداوند با عدم اجابت دعا دین و ایمان آن شخص را محفوظ میدارد.
پس عدم اجابت دعا به هیچ وجه نباید انسان را نا امید کند چون اجابت نشدن دعا عوامل مختلفی دارد؛ ممکن است قصد و خواست ما کم بوده، ممکن است خداوند میخواهد اجر بیشتری به انسان بدهد، ممکن است خداوند میخواهد به جای آنچه مطلوب عبد بوده چیز بهتری را بدهد و ممکن است خداوند آن دعا را اجابت نمیکند چون اگر اعطا شود موجب هلاکت دین و ایمان بنده شود. پس به هیچ وجه نباید از عدم اجابت دعا نا امید شد. «الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 19 مهر 1393
موضوع جزئی: اعتبار
نصاب بعد المؤونة – بررسی ادله مصادف با: 16 ذی الحجة 1435
سال پنجم جلسه: 16
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مورد اعتبار نصاب قبل المؤونة یا بعد المؤونة بین مشهور و صاحب مدارک اختلاف است؛ برای قول مشهور به سه دلیل استدلال شد و از این سه دلیل دو دلیل مورد قبول واقع گردید.
ادله قول دوم (صاحب مدارک)
صاحب مدارک ملتزم به اعتبار نصاب قبل المؤونة شده یعنی میگوید همین که معدن استخراج شد اگر به بیست دینار برسد برای تعلق خمس کافی است هر چند بعد از کسر هزینههای استخراج و تصفیه مقدار باقیمانده یک دینار باشد که در این صورت باید خمس همان یک دینار داده شود چون ملاک رسیدن به نصاب در حین استخراج است. برای این قول ممکن است به چهار دلیل استدلال شود:
دلیل اول
دلیل اول مطلبی است که محقق خوئی در این مقام ذکر کردهاند؛ ایشان یک جمله فرموده «اخذاً باطلاق البلوغ فی صحیح البزنطی»؛ یعنی اینکه ما میگوییم نصاب حین الاستخراج و قبل المؤونة معتبر است، به خاطر اطلاق صحیحه بزنطی است.
منظور از این جمله «باطلاق البلوغ فی صحیح البزنطی» اطلاقی است که در منطوق این قضیه وجود دارد چون در دلیل دوم اخذ به اطلاق در ناحیه مفهوم میشود و چنانچه اشاره خواهیم کرد این دو با هم متفاوت است.
منظور از اطلاق در ناحیه منطوق این است که منطوق صحیحه بزنطی «ما یکون فی مثله الزکاة لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ عشرین دیناراً» این «حتی یبلغ عشرین دیناراً» مطلق است یعنی "ما لم یبلغ حین الاستخراج"؛ آنچه که از معدن استخراج میشود به بیست دینار نرسیده باشد خمس ندارد. در این روایت قیدی نیامده که مثلاً گفته باشد حتی یبلغ بعد المؤونة. بنابر این با اخذ به اطلاق این جمله امام معلوم میشود که ملاک در اعتبار نصاب قبل المؤونة است.(1)
بررسی دلیل اول
با توجه به آنچه که ما در رد اشکال به دلیل دوم قول مشهور گفتیم پاسخ این استدلال کسانی که معتقدند نصاب قبل المؤونة معتبر است معلوم میشود. ظاهر این جمله «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ عشرین دیناراً» این است که خمس در این بیست دینار ثابت میشود یعنی زمانی که بیست دینار شد خمس واجب میشود اگر کمتر از بیست دینار باشد خمس واجب نیست وقتی میگوید خمس در جایی که به بیست دینار برسد ثابت است این لا یتصور الا بخروج المؤونة. توضیح ذلک:
1) . المستند، ج25، ص44.
چنانچه سابقاً هم بیان کردیم این یک نکته محوری در اثبات قول مشهور و رد قول صاحب مدارک است و اگر این نکته به عنوان یک اصل محوری پذیرفته بشود هم جواب ادله قول صاحب مدارک واضح میشود و هم قول مشهور تثبیت میشود. و آن نکته اصلی و محوری این است: موضوع خمس ذات المعدن نیست بلکه موضوع وجوب خمس معدنی است که عنوان فائده و منفعت بر آن صدق بکند؛ چنانچه گفتیم به طور کلی مواردی که خمس در آنها ثابت میشود با توجه به ادله حتماً باید منفعت و فائده باشد حتی در عناوین خاصه یعنی غیر از ارباح مکاسب در معدن، کنز و غوص، در همه اینها فائده داشتن ذو منفعت بودن مهم است.
اگر در ادله به عنوان خاص هم برای بعضی موارد خمس ثابت میشود، یکسری قیود و شرایط جدیدی در آن بیان میکند مثل نصاب خاص، مؤونة سنة. به هر حال با قطع نظر از بعضی از احکامی که در عناوین خاصه ثابت است، یک نکته در همه مواردی که موضوع وجوب خمس قرار میگیرند وجود دارد و آن هم منفعت داشتن است. اگر ما این مسئله را پذرفتیم قهراً فائده و منفعت آن وقتی معنا و مفهوم پیدا میکند که شخص از جیب خودش هزینه نکرده باشد. نصاب اگر به دلیل صحیحه بزنطی در معدن ثابت میشود و معتبر دانسته میشود، متعلق است به همان چیزی که موضوع خمس است و ما نمیتوانیم موضوع خمس را با موضوع نصاب جدا کنیم؛ وقتی گفته میشود نصاب معدن این مقدار است یعنی نصاب معدنی که موضوع خمس است و باید فائده و منفعت در آن باشد پس در واقع نصاب یک قیدی است در مقابل صحیحه بزنطی و در طول فائده و منفعت داشتن که اگر این چنین گفتیم دیگر جایی برای این استدلال و اخذ به اطلاق صحیحه بزنطی باقی نمیماند. صحیحه بزنطی «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ عشرین دینار» از این جهت اطلاق ندارد بلکه یعنی ما لم یبلغ آن معدن با حفظ خصوصیت فائده و منفعت و این معدن اگر بخواهد فائده و منفعت بر آن منطبق بشود لا یتصور الا بعد المؤونة.
شاهد بر این مطلب این است که در جایی که مؤونه استخراج از آنچه استخراج شده بیشتر باشد مثلاً ما یستخرج پنجاه دینار است ولی برای این استخراج صد دینار هزینه کرده؛ اینجا هیچ کس قائل به وجوب خمس نشده حتی صاحب مدارک چرا که اینجا فائدهای نبرده تا بخواهد خمس بپردازد. لذا به نظر میرسد که استدلال ایشان در اخذ اطلاق صحیحه بزنطی تمام نیست.
دلیل دوم
دلیل دوم که قریب به دلیل اول است اخذ به اطلاق در ناحیه مفهوم صحیحه بزنطی است؛ مفهوم این صحیحه این است: "إذا بلغ ما یکون فی مثله الزکاة عشرین دیناراً ففیه شیءٌ" اگر معدن به بیست دینار رسید پس خمس در آن واجب است اینجا مفهوم شرط مطلق است چون مفهوم عبارت است از: «إذا بلغ عشرین دیناراً». آیا این بلوغ به عشرین دینار آیا مقید به بعد المؤونة شده؟ وقتی امام طبق مفهوم این روایت میفرماید اگر معدن به بیست دینار رسید خمس آن واجب است و وقت رسیدن به بیست دینار در این روایت مطلق است معلوم است که اگر معدن به بیست دینار برسد خمس آن واجب است، لذا قبل المؤونة را در برمیگیرد یعنی در همان ابتداء امر اگر ما یستخرج به بیست دینار رسید خمس آن واجب است هر چند بعد از استثناء مؤونه از بیست دینار کمتر شود.
بررسی دلیل دوم
به نظر ما این دلیل هم تمام نیست:
اولاً: این دلیل مبتنی بر اعتبار مفهوم است یعنی باید قائل به حجیت مفهوم غایت بود تا بتوان این استدلال را پذیرفت. در حالی که در جای خودش ثابت شده که غایت مفهوم ندارد؛ حتی کسانی که مفهوم شرط را هم پذیرفتند در مورد مفهوم غایت اشکال کردهاند.
ثانیاً: لو سلمنا که مفهوم غایت معتبر بوده و حجیت دارد؛ ظاهر صحیحه اطلاق ندارد یعنی ظاهر این مفهوم مطلق نیست؛ چون طبق این روایت موضوع خمس ذات المعدن نیست متعلق خمس آن معدنی است که فائده و منفعت باشد و روشن است که معدن قبل از استثناء مؤونه فائده محسوب نمیشود اگر ما این سخن را بپذیریم دیگر وجهی برای اعتبار نصاب قبل المؤونة باقی نمیماند چون نصاب به همان چیزی که موضوع خمس است متعلق میشود.
سؤال: این مطلب درست است ولی جایی که مثلاً ده دینار بعد از کسر مؤونه باقی میماند بالاخره اینجا فائده محسوب میشود؛ همه سخن این مطلب است و گرنه در آن مواردی که چیزی باقی نمیماند، بحثی وجود ندارد. در مواردی هم که مقداری که باقی میماند چون مصداق فائده و منفعت است، به اطلاق صحیحه خمس در آن واجب است.
استاد: عرف فائده و منفعت را بعد از کسر هزینهها به حساب میآورد و لذا اصلاً نصاب قبل از کسر مؤونهها معنا ندارد. در اینجا چنانچه در اول بحث هم اشاره شد مهمترین مسئله این است که ما میخواهیم ببینیم موضوع نصاب چیست و نصاب به چه چیزی متعلق شده؛ اگر گفتیم نصاب متعلق شده به معدنی که فائده است یعنی اگر پذیرفتیم معدنی که یعدّ فائدة باید این نصاب را داشته باشد آنگاه اشکال این است که وقتی یک دینار باقی میماند فائده محسوب میشود ولی به نصاب نرسیده است. ما وقتی میگوییم نصاب معدن یعنی نصاب معدن با یک ویژگی که در همه موارد خمس باید لحاظ شود و آن اینکه دارای فائده و منفعت باشد. وقتی که یک نصابی اعتبار شده یعنی اینکه وقتی یک ضابطه و یک حد و اندازهای گذاشته میشود این ضابطه اگر قهراً در بدو امر لحاظ شود طبیعتاً در مواردی که شخص هزینههایش بیش از بیست دینار باشد خود به خود سالبه به انتفاء موضوع است چون میگویید موضوع خمس چیزی است که فائده داشته باشد و در اینجا این شخص ضرر کرده و این از دائره وجوب خمس خارج میشود. پس این ضابطه در کثیری از موارد موضوعیت خودش را از دست میدهد.
حال کدام ضابطه بهتر است؟ ضابطهای که در موارد زیادی خاصیت خود را از دست میدهد یا ضابطهای که همیشه محفوظ است؟ این در صورتی محقق میشود که نصاب را بعد المؤونة معتبر بدانیم؛ کدام با مقام ضابطه سازگارتر است؟ این ضابطه که نصاب بعد از کسر مؤونهها معتبر باشد در همه موارد باقی است و هیچ جا هم سالبه به انتفاء موضوع نمیشود.
پس ما نمیتوانیم موضوع وجوب خمس را از متعلق نصاب جدا کنیم؛ مگر غیر از این است که خمس در معدن واجب است. پس وقتی برای وجوب خمس نصاب معلوم میشود موضوع این نمیتواند غیر از موضوع وجوب خمس باشد. موضوع وجوب خمس هم عبارت از معدنی است که فائده محسوب میشود. اگر نصاب در مرحله بعد به میان میآید این نصاب به
همان چیزی متوجه میشود که موضوع خمس است و به عبارت دیگر این در طول موضوع خمس است (در طول کسر هزینههاست نه در عرض آن که این دلیل محقق عراقی است که اشاره خواهیم کرد).
لذا به نظر میرسد ادله قول دوم تا به حال قابل قبول نیست.
سؤال: بالاخره خوب است که خمس آن را بپردازد.
استاد: در اینکه مستحب است آن را بپردازد بحثی نیست ولی بحث در وجوب اخراج خمس است؛ چنانچه نقل میکنند از مرحوم آیة الله شاه آبادی استاد حضرت امام (ره) به مردم و خصوصاً بازاریها این را به عنوان یک دستور اخلاقی میفرمود: که نسبت به سه چیز مراقبت داشته باشید: نماز اول وقت، خواندن زیارت عاشورا و محاسبه خمس به صورت روزانه. اگر انسان به این نقطه برسد که به صورت روزانه خمسش را حساب کند و کنار بگذارد این معلوم میشود که نماز اول وقت و سایر مسائل در او تأثیر گذاشته و این گذشتن از مال مسئله مهمی است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد
حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول
فيما يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 20 مهر 1393
موضوع جزئی: اعتبار
نصاب بعد المؤونة – بررسی ادله مصادف با: 17 ذی الحجة 1435
سال پنجم
جلسه: 17
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
از ادلهای که قابل استدلال برای قول صاحب مدارک است دو دلیل ذکر شد و هر دو دلیل مورد اشکال واقع گردید؛ دو دلیل دیگر باقی مانده که باید مورد بررسی قرار بگیرند.
دلیل سوم
دلیل سوم متشکل از چند مطلب است و با ضمیمه این چند مطلب، نتیجه مورد نظر حاصل میشود:
مطلب اول: اینکه اعتبار نصاب از مفهوم صحیحه بزنطی استفاده میشود؛ مفهوم صحیحه بزنطی همان گونه که بیان شد این است: «المعدن إذا بلغ عشرین دیناراً ففیه شیءٌ» پس مطلب اول این است که دالّ بر اعتبار نصاب معدن مفهوم این صحیحه است.
مطلب دوم: اینکه بعضی از ادله مقید مفهوم صحیحه بزنطی هستند مانند «الخمس بعد المؤونة» که تقیید میزند وجوب خمس در معدن را یعنی دلالت میکند بر وجوب استثناء مؤونه و اینکه خمس بعد از کسر هزینههای استخراج و تصفیه واجب میشود.
مطلب سوم: اینکه این تقیید یا به شرط رجوع میکند یا به جزاء؛ اگر به شرط رجوع کند قول مشهور ثابت میشود و اگر به جزاء رجوع کند قول صاحب مدارک ثابت میشود. رجوع قید به شرط به معنای بقاء جزاء بر اطلاق خودش است و هم چنین رجوع قید به جزاء به معنای بقاء شرط بر اطلاق خودش است پس امر تقیید دائر است بین رجوع به شرط یا رجوع به جزاء؛ به عبارت دیگر یا باید اطلاق جزاء را یا اطلاق شرط را حفظ کنیم.
مطلب چهارم: اینکه هیچ ترجیحی در این مقام برای احد الاطلاقین وجود ندارد یعنی رجحانی در مورد رجوع قید به شرط مشاهده نمیشود و رجحانی در رجوع شرط به جزاء دیده نمیشود یا به عبارت دیگر اطلاق هیچ یک از شرط یا جزاء نسبت به دیگری ترجیح ندارد.
نتیجه: با ملاحظه این جهات وقتی امر دائر بین حفظ یکی از این دو اطلاق است این دو اطلاق متعارض میشوند و سپس تساقط میکنند پس در این دو مورد باید رجوع به اطلاقات ثبوت خمس در معدن بشود و اطلاق ثبوت خمس در معدن اقتضاء میکند نصاب را حین الاستخراج باید ملاک قرار داد یعنی اگر در بدو امر معدن به بیست دینار برسد آنگاه بعد از کسر هزینهها ولو مقدار کمی هم باقیمانده باشد خمس آن باید داده شود.
بررسی دلیل سوم
مشکل این دلیل هم با توجه به آنچه ما در پاسخ به اشکال به دلیل دوم مشهور گفتیم، معلوم میشود پاسخ به این دلیل این است که:
اولاً: مفهوم معتبر نیست؛ ما حجیت مفهوم را قبول نداریم در حالی که اساس این دلیل و یکی از مقدمات این دلیل (مقدمه اول) اعتبار مفهوم است. لذا اگر مفهوم معتبر نباشد، مقدمه اول مشکل پیدا میکند.
ثانیاً: به علاوه سلمنا که مفهوم هم اعتبار داشته باشد اینجا دوران بین الاطلاقین نیست تا نیازی به ترجیح احدهما بر دیگری باشد؛ ما عرض کردیم به طور کلی این قید رجوع به جزاء میکند. طبق منطوق قضیه لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ عشرین دیناراً این قید به جزاء رجوع میکند یعنی «بعد المؤونة» به «ففیه شیءٌ» برمیگردد. لذا ثبوت خمس مقید میشود به بعد المؤونة پس نصاب بعد از کسر هزینهها ملاحظه میشود یعنی اگر معدن بعد از کسر هزینهها بیست دینار باشد آنگاه خمس آن واجب است. آنگاه اگر ما گفتیم این قید علی ایّ حالٍ به جزاء رجوع میکند، با رجوع قید به جزاء آنچه که صاحب مدارک گفته ثابت نمیشود بلکه از رجوع قید به جزاء لازم میآید که نصاب قبل از مؤونه معتبر باشد.
چه کسی ادعا کرده اگر قید رجوع به جزاء بکند سخن صاحب مدارک ثابت میشود؟ ما میگوییم قید رجوع به جزاء میکند و در عین حال نصاب عشرین مربوط به بعد المؤونة است «لا یلزم من رجوع القید الی الجزاء اعتبار النصاب قبل المؤونة» پس امر تقیید دائر بین یکی از این دو نیست تا نیازی به ترجیح داشته باشد بلکه قید رجوع به جزاء میکند و از رجوع قید به جزاء هم اعتبار نصاب قبل المؤونة استفاده نمیشود.
دلیل چهارم
دلیل چهارم دلیلی است که از کلمات محقق عراقی استفاده میشود؛ ایشان میفرماید: در مقابل اطلاقات ادله خمس معدن ما دو قسم دلیل داریم. چنانچه ملاحظه کردید بعضی از روایات دالّ بر ثبوت خمس در معدن بود (صحیحه زرارة، محمد بن مسلم و حلبی) و این روایات مطلق بوده و هیچ قید و شرطی را برای معدن ذکر نکردهاند. در مقابل این اطلاقات ما دو دسته دلیل (روایت) داریم که هر کدام یک قیدی را بیان کرده:
یک دسته از روایات دلالت میکند بر استثناء مؤونه از خمس مانند «الخمس بعد المؤونة» که دلالت میکند بر اینکه خمس وقتی واجب میشود که هزینههای استخراج کسر شود. استثناء مؤونه قطعی است و مورد پذیرش همه میباشد اما اینکه قبل یا بعد از آن، خمس محاسبه میشود مورد بحث است. پس بعضی از روایات در واقع خمس معدن را واجب میداند پس از کسر هزینه و مؤونه.
دسته دیگر روایتی است که دالّ بر اعتبار نصاب است مثل صحیحه بزنطی که عرض کردیم بر طبق این صحیحه نصاب معدن بیست دینار است.
پس در مقابل اطلاقات خمس در معدن دو دسته روایت وجود دارد که به استناد هر یک از این روایات، خمس مقید به یک قیدی میشود؛ محقق عراقی معتقد است که این دو تقیید در عرض هم هستند و در طول هم نیستند. مثلاً اگر دلیل بگوید احل الله البیع، این مطلق است و دلالت بر حلیت مطلق بیع میکند، حال چنانچه دلیل دیگری بگوید بیع ربوی حرام است پس این دلیل مقید آن مطلق میشود و معنایش این میشود که خداوند بیع غیر ربوی را حلال کرده است. در اینجا اگر یک دلیل
دیگری هم بیاید و قید دیگری را بیان کند و بگوید بیع مجهول حرام است نتیجه این است که خداوند بیع غیر مجهول را حلال کرده است. پس در واقع با دلیل دوم یک قید دیگری بیان شده و این دو قید در عرض هم هستند و هر دو آن مطلق را مقید میکنند. نتیجه آن این میشود که بیع حلال است به شرط اینکه ربوی نباشد و به شرط اینکه مبیع مجهول نباشد. اینها با هم مزاحمتی ندارند؛ دو تقیید که کدام در عرض هم بوده و این مطلق را مقید میکنند.
در ما نحن فیه هم همین گونه میباشد؛ در مقابل اطلاقات خمس دو دلیل وارد شده که یکی مؤونه را استثناء کرده و دیگری نصاب را معتبر دانسته. اگر این دو مقیّد در عرض هم باشند معنای این اطلاقات بعد از این دو تقیید این میشود «الخمس ثابتٌ فی المعدن بعد المؤونة و این زمانی که است که معدن در هنگام استخراج به بیست دینار برسد» این دو تقیید در عرض هم هستند و مزاحمتی ندارند یعنی وقتی بیست دینار حاصل شد خمس واجب است و وقتی هزینهها کسر شد، خمس واجب است. اگر ما این دو تقیید را عرضی قرار دهیم نه در طول هم نتیجه آن میشود که اعتبار نصاب قبل المؤونة است (در همان ابتداء اگر به بیست دینار رسید خمس آن واجب میشود) مسئله کسر هزینه یک بحث دیگر است یعنی خمس بعد از رسیدن به بیست دینار، واجب میشود و سپس هزینهها را کسر میکنیم و بعد هر چه باقی ماند خمس آن را میپردازیم.
بررسی دلیل چهارم
با توجه به آنچه تا به حال در بررسی سایر ادله در جلسه گذشته و امروز بیان کردیم، معلوم میشود این دو تقیید در عرض هم نیستند بلکه در طول یکدیگر و مزاحم هم هستند؛ دلیل بر این مدعا همان نکته اساسی بود که در جلسه گذشته بیان کردیم. اگر ما گفتیم موضوع وجوب خمس عبارت است از معدن به عنوان اینکه فائده و منفعت است، آنگاه وقتی سخن از اعتبار نصاب به میان میآید موضوع و متعلق نصاب هم همان چیزی است که موضوع وجوب خمس است پس نصاب متعلق میشود به معدن با این قید و معدن با خاصیت و ویژگی فائده بودن تنها بعد از کسر هزینهها و بعد المؤونة معنا پیدا میکند. پس نصاب متعلق شده به معدن با حیث فائده داشتن و فائده بعد از کسر مؤونه معنا پیدا میکند. این یک امر عرفی است که عرف هم آن را میپذیرد.
لذا بر خلاف محقق عراقی به نظر ما این تقیید یک تقیید طولی است نه عرضی و اگر تقیید طولی شد نتیجه آن همان قول مشهور است.
نتیجه
فتحصل مما ذکرنا کله حق با مشهور است و سخن صاحب مدارک تمام نیست؛ یعنی نصاب بیست دینار بعد از مؤونه ملاحظه میشود بر خلاف نظر صاحب مدارک، محقق عراقی و محقق خوئی.
غدير و وظيفه ما
ضمن تبريک عيد سعيد غدير به مناسبت اين عيد بزرگ چند جمله اي را در اين رابطه و وظايفي که نسبت به اين روز بر عهده ماست، بيان ميکنيم. غدير حقيقتي است که بايد با اتصال به اين حقيقت، معرفت و آگاهي و شناخت و قرب به حق تعالي بيشتر شود؛ آنچه که در گرامي داشت اين روز گفته شده از روزه گرفتن که حتي بنا بر نقل بعضي از منابع اهل سنت روزه در اين روز به اندازه 60 سال ثواب دارد يا مثلاً در اين روز چه اعمالي مستحب است و چه کارهايي خوب است انجام شود
حاکي از اهميت اين روز است. کمتر روزي در طول سال با اين ارزش و قدر و منزلت وجود دارد اما همه اينها براي اين است که ما به آن اساس و عمق مسئله غدير توجه کنيم.
اساس مسئله غدير ولايت اميرالمؤمنين (ع) و وظيفه ما در اين روز اتصال به اين کانون هدايت، کانون فيض، کانون تربيت است. ولايت بر اساس آيات و روايات برترين نعمتهای معنوی الهی است در روايت معروف از امام باقر (ع) که زرارة از امام (ع) نقل ميکند «بُنِيَ الْإِسْلامُ عَلَى خَمْسَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الصَّلاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الْحَجِّ وَ الصَّوْمِ وَ الْوَلايَة» يکی از اين پنج امر ولايت شمرده شده. «قَالَ زُرَارَةُ فَأَيُّ ذَلِكَ أَفْضَل» زراره از امام سؤال ميکند کداميک از اين پنج امر برتر است؟ امام باقر (ع) ميفرمايد: «فَقَالَ الْوَلايَةُ أَفْضَلُهُنَّ لِأَنَّهَا مِفْتَاحُهُن» چون ولايت و کليد چهار مورد ديگر است. «وَ الْوَالِی هُوَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِنّ»(1)و شخص والی دليل و راهنما بر آن چهار مورد است و با هدايت والی و با تربيت والی ميتوان به ارکان ديگر هم واصل شد.
تعبير امام باقر (ع) در اين روايت نسبت به حقيقت اين امر اين است: «ذِرْوَةُ الْأَمْرِ وَ سَنَامُهُ وَ مِفْتَاحُهُ وَ بَابُ الْأَشْيَاءِ وَ رِضَى الرَّحْمَنِ الطَّاعَةُ لِلْإِمَامِ بَعْدَ مَعْرِفَتِه»(2)قله و بلندای اين امر و باب همه چيز عبارت است از اطاعت امام بعد از معرفت امام؛ رضايت پروردگار در معرفت امام و اطاعت امام است. دو رکن اصلی در اين مسئله وجود دارد: اول معرفت الامام، دوم طاعة الامام.
اگر معرفت ناقص باشد اطاعت هم کما هو حقه محقق نميشود. معرفت اميرالمؤمنين و معرفت ولی خدا و معرفت اهل بيت (ع) و معرفت حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشريف) يک وظيفه است؛ معرفت به معنای واقعی آن مقدور نيست معرفت تام برای ما نسبت به اين وجودات نورانی ممکن و مقدور نيست اما در حد توان بايد اين معرفت را پيدا کنيم.
بعد المعرفة اطاعت است؛ اطاعت و پيروی از اميرالمؤمنين و وجود مقدس حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشريف) اين در بطن ولايت نهفته است. اگر ما ادعای ولايت ميکنيم هر چه معرفت ما و اطاعت پذيری ما از اهل بيت عصمت و طهارت بيشتر باشد، معلوم است به حقيقت ولايت بيشتر واقف شدهايم. نميشود ما ادعای ولايت پذيری بکنيم اما با آن وجودات نورانی فاصله داشته باشيم. ادعا و سخن و ظاهر نمايی راحت است ولی تا چه حدی رنگ و بوی ولايت ما را احاطه کرده است و اين مسئله مهم است. در بعد اخلاقي، معاشرتها، تعامل با مردم، تبليغ دين، دل سوزی برای ديگران، سعه صدر و تحمل نسبت به خطا کاران بايد ديد که تا چه حد ما نزديک به کانون اصلی شدهايم. تا چه ميزان ما گرفتار خودخواهی و خود محوری هستيم و آن وجودات نورانی به ويژه اميرالمؤمنين (ع) چقدر از خودخواهی و منيّت دور بوده و فاصله داشتند.
تقويت غدير و ولايت با اين دو امر حاصل ميشود: معرفة الامام و اطاعة الامام. اين معرفت و اطاعت هم اين طور نيست که در يک بخش کوچکی باشد، بلکه بسيار گسترده است. يعنی بايد در همه زمينهها علماً و عملاً مطيع بود، و بايد سعی کرد که با آن وجودات نورانی به ويژه اميرالمؤمنين (ع) و حضرت ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشريف، اتصال و پيوند برقرار شود که در اين صورت عناياتشان سرازير ميشود و شامل حال ما ميشود. حتماً وجود مقدس حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشريف) در اين شرايط طبق فرموده خود حضرت نسبت به ما غافل نيستند؛ هر چه معرفت و اطاعت ما نسبت به ايشان بيشتر باشد، قطعاً عنايات آنها نسبت به ما بيشتر خواهد شد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد
حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول
فيما يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 22 مهر 1393
موضوع جزئی: بررسی
قید «علی الاحوط» در عبارت تحریر مصادف با:19 ذی الحجة 1435
سال پنجم
جلسه: 18
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
از عبارتی که امام (ره) در تحریر فرمودند چند نکته باقیمانده که باید بررسی کنیم؛ عبارت امام (ره) این بود که «و يعتبر فيه بعد إخراج مؤونة الاخراج و التصفية بلوغه عشرين دينارا أو مأتى درهم عينا أو قيمة على الاحوط» درباره اعتبار نصاب آن هم نصاب بیست دینار به تفصیل بحث کردیم و ادله این فتوای امام که مطابق نظر مشهور است را بیان کردیم؛ به نظر ما حق با مشهور است و ما نیز به آنچه مشهور گفتهاند ملتزم میشویم و نظر مشهور قدما و ابو الصلاح حلبی قابل قبول نیست.
اما بعد از اینکه معلوم شد نصاب بیست دینار است، بحث در این بود که آیا این نصاب بعد از مؤونه مراعات میشود یا این نصاب قبل از مؤونه معتبر است، نتیجه این شد که الحق هو ما ذهب الیه المشهور و منهم الماتن بر خلاف صاحب مدارک یعنی نصاب بعد از کسر هزینهها و مؤونه معتبر است یعنی هزینههای استخراج و تصفیه کسر میشود سپس اگر باقیمانده حداقل بیست دینار بود آنگاه خمس آن واجب میشود. این دو مسئلهای بود که در این عبارت باید مورد بررسی قرار میگرفت.
بررسی قید «علی الاحوط» در عبارت تحریر
چنانچه سابقاً هم اشاره شد باید ببینیم قید «علی الاحوط» به کدام بخش از عبارت مربوط است؛ در اینجا سه احتمال قابل تصویر است:
احتمال اول
احتمال اول اینکه این قید به اصل حکم مربوط باشد یعنی به «و یعتبر فیه ...» متعلق شود. آنگاه معنای عبارت اینگونه میشود: احوط آن است که نصاب بیست دینار باشد؛ «و یعتبر فیه بلوغه عشرین دیناراً علی الاحوط»؛ طبق این احتمال کأنّ امام فتوا به نصاب بیست دینار ندادهاند بلکه در مورد نصاب بیست دینار احتیاط واجب کردهاند که البته باید جهت آن معلوم شود.
احتمال دوم
احتمال دوم اینکه «علی الاحوط» به «مأتی درهم» برگردد؛ یعنی ملاک در نصاب بیست دینار است اما دویست درهم را علی الاحتیاط فرموده چرا که در روایت هم اشاره به دویست درهم نشده بود.
احتمال سوم
احتمال سوم این است که به قیمت برگردد «أو قیمةً علی الاحوط» یعنی در واقع ملاک در نصاب عین است ولی احوط آن است که قیمت هم میتواند ملاک قرار گیرد.
بررسی احتمالات سه گانه
بررسی احتمال اول
احتمال اول اینکه ما علی الاحوط را به اصل حکم و اعتبار عشرین دیناراً برگردانیم؛ این احتمال با مشکل مواجه است و آن اینکه در ادامه عبارت امام (ره) جملهای فرمودند که با این احتمال تنافی پیدا میکند.
توضیح: نتیجه احتمال اول این میشود که احتیاط واجب در باب نصاب بیست دینار است. در این صورت امام فتوا نداده اما در ادامه عبارت امام (ره) فرموده: «و الاحوط الاولى إخراجه من المعدن البالغ دينارا» احتیاط مستحب آن است که اگر معدن به یک دینار هم برسد خمس آن واجب میشود «بل مطلقا» یعنی ولو کمتر از یک دینار هم باشد خمس آن بنا بر احتیاط مستحب واجب است و لازم نیست نصاب لحاظ شود. اینجا درست است امام بیست دینار را پذیرفته اما به نحو احتیاط مستحبی میفرماید نصاب در نظر گرفته نشود و هر چه استحصال میشود خمس آن بعد از کسر هزینهها داده شود.
اما امام در ادامه فرموده «بل لاینبغی ترکه»؛ لا ینبغی ترک الاحتیاط الاولی چون احتیاط مستحب جواز ترک دارد و با این عبارت میخواهند بفرمایند بلکه ترک نشود بهتر است. این جمله ظهور در احتیاط وجوبی دارد و نتیجه آن این میشود که احتیاط واجب آن است که مطلقا بدون ملاحظه نصاب خمس داده شود.
حال این دو عبارت چگونه با هم سازگار است؟ اگر بخواهیم علی الاحوط را به اصل حکم و «یعتبر فیه ...» برگردانیم ملاک در نصاب بیست دینار خواهد بود یعنی احتیاط واجب آن است که نصاب معتبر است و آن هم بیست دینار است. ولی این جمله دوم ظهور در این دارد که احتیاط واجب آن است که نصاب معتبر نیست؛ اینها چطور با هم قابل جمع است؟ یا باید آن جمله دوم را توجیه کنیم مثلاً اینکه بگوییم اصلاً منظور از «لا ینبغی ترکه» احتیاط وجوبی نیست بلکه احتیاط مستحبی مؤکد است که اگر «لا ینبغی ترکه» را حمل بر احتیاط مستحب مؤکد کنیم این تنافی و ناسازگاری از بین میرود ولی این خلاف ظاهر است. لذا احتمال اول این مشکل را دارد.
بررسی احتمال دوم
احتمال دوم این بود که رجوع به دویست درهم بکند؛ یعنی امام ملاک را در باب نصاب، به نحو احتیاط وجوبی یا بیست دینار یا دویست درهم قرار داده بر خلاف مرحوم سید که فتوا به نصاب بیست دینار داده است. علت اینکه احتیاط وجوبی هم کرده این است که در متن روایت «مأتی درهم» نیامده است؛ در روایت به صراحت عشرین دیناراً ذکر شده اما چون عشرین دیناراً از باب مثال است و فقط خصوص این مورد ذکر شده است. لکن اگر دویست درهم باشد چون معادل بیست دینار است، این حکم در آن ثابت میشود. علت احتیاط وجوبی امام در باب «مأتی درهم» این باشد که در متن روایت نیامده و امام به نوعی عشرین دیناراً را مثال فرض کرده است.
لکن احتمال دوم هم دارای مشکل است و آن اینکه کلمه «علی الاحوط» را پس از چند کلمه و با فاصله ذکر کرده است. اگر میخواست رجوع به «مأتی درهم» بکند، این گونه باید میفرمود: «بلوغه عشرین دیناراً أو مأتی درهم علی الاحوط عیناً أو قیمةً» لذا این احتمال هم با این مانع مواجه است.
بحث جلسه آینده: احتمال سوم اینکه این را به آن قیمت بزنیم؛ این احتمال چون تابع معنای قید «عیناً أو قیمةً» است إن شاء الله در جلسه بعد بیان خواهیم کرد.
یعنی باید بررسی کنیم این قید که میفرماید «عیناً أو قیمةً» به بیست دینار برسد به چه معناست و ببینیم که منظور چیست؟ مشکلی که اینجا وجود دارد این است که اگر بخواهیم «عیناً» را به این معنا بگیریم که بیست دینار یا دویست درهم از عین معدن طلا و نقره باشد، این ممکن نیست چرا که دینار طلای مسکوک است و درهم نیز نقره مسکوک و ضرب شده میباشد در حالی که از معدن بر فرض طلا و نقره هم که باشد، مسکوک استخراج نمیشود و حتی بعد از تصفیه و استخراج هنوز نیازمند ضرب میباشد. در معادن غیر از طلا و نقره هم مشکل وجود دارد؛ زیرا چگونه میتوان گفت اگر عین ما یستخرج به بیست دینار رسید خمس واجب است! مثلاً آنچه استخراج شده نفت یا روی است.
اما اگر بگوییم این در خصوص طلا و نقره است؛ اولاً این خلاف ظاهر عبارت است و ثانیاً در خصوص طلا و نقره هم اگر بخواهد باشد، وصول و بلوغ به عشرین دیناراً، چه معنایی دارد؟ آیا منظور این است که از نظر وزن با آن برابر شود؟ یعنی وزن طلا و نقره هم وزن و برابر بیست دینار طلا یا دویست درهم نقره بشود؛ این مطلبی است که باید مورد رسیدگی قرار گیرد. روایت، اعتبار نصاب را مطرح میکند و یک حدی (عشرین دیناراً) را برای آن بیان کرده است.
اما اگر بگوییم «عشرین دیناراً عیناً» فقط در مورد طلا میباشد، این احتمال بعید به نظر میرسد.
پس سؤال این است که این «عیناً أو قیمةً» در باب نصاب چه معنایی دارد و پس از آن باید احتمال سوم هم بررسی شود و سپس ببینیم کدامیک از این احتمالات اصح است.
«الحمد لله رب العالمین»(1)
صوت
درس خارج فقه استاد
حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول
فيما يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 23 مهر 1393
موضوع جزئی: بررسی
قید «علی الاحوط» در عبارت تحریر مصادف با:20 ذی الحجة 1435
سال پنجم
جلسه: 19
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در عبارت تحریر بود؛ عرض کردیم دو نکته در این عبارت باید معلوم شود: یکی اینکه منظور از «عیناً أو قیمةً» چیست و دوم اینکه قید «علی الاحوط» به کدامیک از اجزاء جمله برمیگردد.
چنانچه گفتیم در مورد قید «علی الاحوط» سه احتمال وجود دارد؛ یک احتمال این بود که این قید به اصل حکم برگردد یعنی به اصل اعتبار نصاب بیست دینار. احتمال دوم اینکه به «مأتی درهمٍ» برگردد و احتمال سوم اینکه به «قیمة» برگردد.
حق در مسئله: احتمال دوم
آنچه که از مجموع مطالب بدست میآید این است که به نظر ما ظاهر این است که قید «علی الاحوط» به «مأتی درهم» برمیگردد یعنی در این بخش امام اعتبار بیست دینار یا دویست درهم را به نحو احتیاط وجوبی دانستهاند بر خلاف مرحوم سید و برخی دیگر که فتوا به اعتبار بیست دینار دادهاند و دویست درهم را ذکر نکردهاند.
اما اینکه نصاب، بیست دینار است را همه فتوا دادهاند؛ چون در متن روایت هم فقط بیست دینار ذکر شده لذا از این جهت مشکلی وجود ندارد.
اما در مورد دویست درهم «مأتی درهم» که در متن روایت ذکر نشده، امام (ره) میفرماید: احوط آن است که نصاب معدن دویست درهم یا بیست دینار است. علت این احتیاط هم این است که در متن روایت تصریح به دویست درهم نشده اما از آنجا که نصاب زکات همین نصاب است یعنی در نصاب نقدین (طلا و نقره) بیست دینار یا دویست درهم ذکر شده در اینجا نیز بنابر احتیاط ذکر شده است؛ چرا که دویست درهم معمولاً معادل بیست دینار است لذا امام (ره) فرمودهاند که احوط آن است که نصاب معدن دویست درهم هم میتواند باشد.
مؤید احتمال دوم
نکتهای که میتواند برای تأیید این مطلب به ما کمک بکند، حواشی است که ذیل عبارت صاحب عروة در همین مقام آمده است.
عبارت سید
مرحوم صاحب عروة این چنین فرموده: «و یشترط فی وجوب الخمس فی المعدن بلوغ ما اخرجه عشرین دیناراً بعد استثناء مؤونة الاخراج و التصفیة و نحوهما فلا یجب إذا کان المخرج اقلّ منه و إن کان الاحوط اخراجه إذا بلغ دیناراً بل مطلقاً» مرحوم سید در این عبارت سه مطلب را فرموده است:
مطلب اول: اینکه نصاب معدن بیست دینار است؛
مطلب دوم: اینکه نصاب بعد المؤونة ملاحظه میشود؛
مطلب سوم: اینکه احتیاط مستحب آن است که اگر به یک دینار هم برسد خمس داده شود بلکه اساساً نصاب معتبر نیست.
این سه مطلب در کلام مرحوم سید آمده؛ اما در مورد این عبارت: «بلوغ ما اخرجه عشرین دیناراً» بعضی از بزرگان بر این عبارت مرحوم سید حاشیه دارند:
حاشیه امام (ره) همین عبارتی است که در تحریر آمده است؛ بعد از عشرین دیناراً امام اضافه کردهاند: «أو مأتی درهمٍ عیناً أو قیمةً علی الاحوط و إذا اختلفا فی القیمة یلاحظ اقلهما قیمةً علی الاحوط» امام اضافه کرده به «عشرین دیناراً» این جمله «أو مأتی درهمٍ» را که این همان عبارت تحریر است که سابقاً توضیح آن گذشت.
مرحوم آیت الله بروجردی این چنین در حاشیه فرموده: «الاحوط فیه اخراج الخمس إذا بلغ قیمته نصاب احد النقدین فی الزکاة ذهباً کان المعدن أو فضةً أو غیرهما»؛ کأنّ اینجا میخواهد بفرماید چرا فقط عشرین دیناراً را ذکر کردید. احوط آن است که اگر قیمت به نصاب احد النقدین در زکات برسد، خمس باید داده شود که این نصاب در زکات بیست دینار و دویست درهم است. پس به نظر ایشان اگر معدن قیمتش به بیست دینار یا دویست درهم رسید خمس واجب است و فرقی نمیکند آن معدن طلا باشد یا نقره و یا غیر معدن طلا و نقره، مهم این است که قیمت وقتی به این مقدار برسد، خمس آن واجب است.
پس احوط این است که نصاب احد النقدین ملاک است؛ سید در این مقام فقط عشرین دیناراً را ذکر کرد و فتوا به بیست دینار دارد، اما مرحوم آیت الله بروجردی در این حاشیه میفرماید: یا بیست دینار یا دویست درهم و احوط آن است که یکی از این دو ملاک باشد. اضافه شدن دویست درهم در کنار بیست دینار مطابق احتیاط است و فرقی هم نمیکند در معدن طلا و نقره باشد یا غیر از اینها.
در عبارت مرحوم آیت الله بروجردی قید «عیناً» هم ذکر نشده و میگوید اگر قیمت به این بیست دینار یا دویست درهم رسید، خمس آن واجب میشود یعنی اگر ارزش این چیزی که از معدن استخراج شده به بیست دینار یا دویست درهم برسد، خمس آنگاه واجب میشود.
سؤال: باز هم وجهی ندارد و این دو در کنار هم یکی است مثل اینکه بگوییم زمانی که ما یستخرج به دویست هزار تومان یا دو میلیون ریال برسد.
استاد: این گونه نیست بلکه گاهی متفاوت میشود و لذا امام (ره) در ادامه میفرماید: «و إذا اختلفا فی القیمة یلاحظ اقلهما قیمةً» چرا که گاهی اینها تفاوت میکند. معمولاً دینار ده برابر درهم است ولی گاهی تفاوت میکند.
اینکه ایشان درهم را اضافه کردند در مقابل مرحوم سید که فقط بیست دینار را ذکر کرده، صحیح به نظر میرسد و این قید «احوط» به همین جهت برمیگردد که یا بیست دینار یا دویست درهم.
همچنین اینکه قید «عیناً» را ایشان ذکر نکرده این اصح است از آنچه امام ذکر کرده؛ چون همان طور که خواهد آمد قید «عیناً» چندان معنای محصلی ندارد.
عبارت محقق نائینی این است که میفرمایند: «کون المدار فی معدن الفضة علی نصاب نفسها أو نصاب الذهب لا یخلو عن الاشکال و کذا إذا کان المعدن من غیر نقدین ایضاً»؛ اینکه ما ملاک و ضابطه را در معدن نقره بر نصاب خودش قرار دهیم یا نصاب طلا، این خالی از اشکال نیست در مواردی هم که معدن غیر طلا و نقره است همین اشکال وجود دارد.
تحت چه عنوانی نصاب معدن روی را طلا و نقره قرار دهیم؟ به چه دلیل نصاب معدن نفت را طلا و نقره قرار دهیم؟ ایشان میگوید: «و الاحوط رعایة کل من نصابی الذهب و الفضة فی المخرج من معدنه و رعایة اقلهما قیمةً فی ما اخرج من سائر المعادن»؛ احوط آن است که ما نصاب ذهب و فضه را در معدن طلا و نقره قرار دهیم و اقل از قیمت نصاب طلا و نقره را در سائر معادن قرار دهیم یعنی کأنّ بین معدن طلا و نقره و غیر این دو معدن فرق گذاشته؛ ایشان گفته در معدن طلا نصاب بیست دینار و در معدن نقره نصاب دویست درهم (همان نصابی که در زکات ذکر شده) اما در مورد سایر معادن نصاب عبارت است از کمترین دو قیمت بیست دینار یا دویست درهم. خود بیست دینار یا دویست درهم را نصاب قرار نداده بلکه «اقلهما قیمةً» نصاب است یعنی باید دید که از نظر قیمت به این مقدار اگر رسید خمس در آنها واجب است و آنچه از این دو کمتر است را ملاک قرار دهند.
بر این اساس ایشان میخواهد بفرماید که در معدن طلا بیست دینار ملاک است و در معدن نقره دویست درهم ملاک است و در سایر معادن اقلهما قیمة ملاک است و وجهی ندارد ما برای معدن طلا، نقره را ملاک قرار دهیم و برای معدن نقره، طلا را ملاک قرار دهیم بلکه برای معدن طلا بیست دینار و معدن نقره دویست درهم و برای سایر معادن اقل قیمت نصاب طلا و نقره ملاک و ضابطه است.
ذیل عبارت سید، مرحوم کاشف الغطاء نیز عبارتی دارند که میفرمایند: «الاحوط اخراج الخمس إذا بلغ نصاب احد النقدین» احوط آن است که خمس وقتی اخراج میشود که به نصاب احد النقدین برسد.
نتیجه
چنانچه ملاحظه فرمودید با این عباراتی که گفته شد و به جهت نکتهای که در جلسه گذشته اشاره کردیم، در مجموع به نظر میرسد قید «علی الاحوط» در مقابل فتوا به اعتبار نصاب بیست دینار است؛ احوط آن است که نصاب معدن یا بیست دینار است یا دویست درهم. پس این «علی الاحوط» به ملاحظه اضافه شدن دویست درهم، آمده است. (آنچه مطابق فتواست و میشود فتوا داد این است که نصاب، بیست دینار است؛ چون در روایت فقط عشرین دیناراً ذکر شده و اضافه کردن دویست درهم به عنوان بدل برای بیست دینار، این مطابق با احتیاط است).
البته از نظر عبارتی این عبارت مقداری احتیاج به اصلاح دارد یعنی کأنّ عبارت امام این گونه باید میبود: «یعتبر فیه بلوغه عشرین دیناراً أو مأتی درهمٍ علی الاحوط».
بررسی قید «عیناً»
اما قید «عیناً أو قیمةً» به نظر ما کلمه «عیناً» معنای قابل فهمی ندارد چرا که با ظاهر ادله و کلمات سازگاری ندارد و نمیتوان آن را توجیه کرد؛ چه معنایی دارد اینکه نصاب عیناً یا قیمةً باشد؟ وقتی گفته میشود این معدن به بیست دینار برسد معدن طلا و نقره درست است که طلاست ولی طلای معدن غیر از طلای دینار است چرا که طلای دینار طلای مسکوک است و طلای معدن ولو بعد التصفیة هم باشد غیر مسکوک است. در مورد نقره هم همین گونه است؛ آنچه را که ما از معدن استخراج میکنیم درهم مسکوک نیست هر چند نقره هست ولی غیر مسکوک است.
این مسئله در غیر معدن طلا و نقره که یک امر واضحی است مثلاً در مورد معدن نفت چگونه آن را تصویر کنیم «إذا بلغ عشرین دیناراً عیناً» این معنا ندارد و قابل تصویر نیست.
بنابراین بحث این است که معدن به یک حدی برسد که خمس در آن واجب است پس باید گفت قیمت آن به این حد برسد بیست دینار یا دویست درهم. هر معدنی اگر از نظر قیمت و ارزش به این مقدار رسید (بیست دینار یا دویست درهم) خمس در آن واجب میشد لذا به نظر ما این کلمه عیناً صحیح نیست و تکلف ایجاد میکند و باید این گونه میآمد: «یعتبر فیه بعد اخراج مؤونة الاخراج و التصفیة بلوغه عشرین دیناراً أو مأتی درهمٍ علی الاحوط».
توجیه ذکر قید «عیناً»
سؤال: آیا نمیتوان گفت که منظور امام وزن دینار بوده و مسکوک بودن را لحاظ نکرده ؛ مثلاً هر دینار یک مثقال باشد ایشان فرموده اگر وزن آن به اندازه وزن بیست دینار که بیست مثقال باشد برسد، خمس در آن واجب است.
استاد: این یک توجیه است البته در صورت صحت فقط «عیناً» را در معدن طلا و نقره درست میکند چنانچه اشاره شد در قول محقق نائینی هم این مطرح بود؛ ممکن است بگوییم آنچه مورد نظر امام (ره) بوده برای آوردن قید «عیناً» وزن آن بوده نه دینار مسکوک. مثلاً وزن هر دینار یک مثقال طلا باشد و نصاب، بیست مثقال طلا میباشد که اگر ما یستخرج از معدن طلا از نظر وزنی به این مقدار رسید، خمس در آن واجب میشود و همچنین در معدن نقره که اگر ما یستخرج به دویست مثقال نقره رسید، آنگاه خمس آن واجب است. پس در این صورت این توجیه فقط در مورد معدن طلا و نقره قابل قبول است ولی اشکال در سایر معادن باقی میماند و آنها را در برنمیگیرد.
لذا به نظر میرسد قید «عیناً» در این عبارت چندان صحیح نیست و عبارت مرحوم آیت الله بروجردی واضحتر و روشنتر است.
وجه احتیاط در اقل النصابین
نکته دیگری که در این عبارت باقیمانده؛ در ادامه امام (ره) فرمودهاند: «و إذا اختلفا فی القیمة یلاحظ اقلهما قیمةً علی الاحوط»؛ اگر قیمت بیست دینار و دویست درهم متفاوت بود و با هم برابری نداشت آنچه اقل است و ارزش کمتری دارد باید ملاحظه شود و وجه آن هم معلوم است. بالاخره ما نسبت به قدر متیقن تکلیف داریم و تکلیف نسبت به آن ثابت شده و خمس آن لازم است اما نسبت به مازاد بر این مقدار، شک داریم لذا برائت جاری میکنیم و میگوییم خمس واجب نیست و احوط آن است که ملاحظه اقل بشود.
اشکال به عبارت امام (ره)
یک اشکال دیگری در عبارت امام است و آن اینکه ایشان میفرمایند: «و الاحوط الاولی اخراجه من المعدن البالغ دیناراً بل مطلقاً بل لا ینبغی ترکه»؛ احتیاط مستحب آن است که ملاحظه بیست دینار نشود بلکه هر مقداری که معدن فائده داشت خمس آن پرداخت شود. بعد میفرماید: «بل لا ینبغی ترکه»؛ یعنی لا ینبغی ترک این احتیاط. این «بل لا ینبغی ترکه» بعد از «الاحوط الاولی» به چه معناست؟ یعنی احتیاط واجب آن است که نصاب معتبر نیست؛ این جمله چگونه با فتوا به اعتبار نصاب سازگار است؟ مرحوم صاحب عروة ابتدا فرموده «یشترط بلوغه عشرین دیناراً» و بعد میفرماید: «و إن کان الاحوط اخراجه إذا بلغ دیناراً بل مطلقاً» ایشان بعد از فتوا دادن به اعتبار نصاب بیست دینار احتیاط مستحب کرده که نصاب رعایت نشود.
مگر اینکه در مورد کلام امام بگوییم این «لا ینبغی ترکه» برای تأکید است هر چند این خلاف ظاهر عبارت است. به هر حال ذکر این جمله خالی از اشکال نیست.
بحث جلسه آینده: اما در این عبارت «تلاحظ حال الاخراج» نکتهای وجود دارد؛ اینکه کدام قیمت را باید ملاک قرار دهیم؟ حال الاخراج یا حال الاداء؟ که باید در جلسه آینده مورد بررسی قرار دهیم و بعد إن شاء الله وارد بعضی فروع مسئله شویم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد
حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول
فيما يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 26 مهر 1393
موضوع جزئی: بررسی
نظر محقق نائینی – قیمت
حال الاخراج – فروع
نصاب مصادف با:23 ذی الحجة 1435
سال پنجم
جلسه: 20
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بررسی نظر محقق نائینی
قبل از بحث از ملاحظه قیمت که آیا حال اخراج ملاک است یا نه، نکتهای مربوط به بحث گذشته باقیمانده که لازم اشاره کنیم و آن هم مربوط به مطلبی است که محقق نائینی در حاشیه بر عروة فرمودند؛ محقق نائینی در ذیل عبارت سید که نصاب را بلوغ به بیست دینار ذکر کرده بود، فرمودند: «کون المدار فی معدن الفضة علی نصاب نفسها أو نصاب الذهب لا یخلو عن الاشکال و کذا إذا کان المعدن من غیر النقدین ایضاً و الاحوط رعایة کل من نصابی الذهب و الفضة فی المخرج من معدنه و رعایة اقلهما قیمةً فی ما اخرج من سائر المعادن».
محصل نظر محقق نائینی این شد که در مورد معدن طلا و نقره نصاب متناسب با هر یک از این دو معدن معتبر است یعنی نصاب معدن طلا عشرین دیناراً (طلا) است و نصاب معدن نقره مأتی درهم (نقره) است در سایر معادن اقلهما قیمةً ملاک است. در این رابطه 2 نکته قابل تأمل است:
اولاً: نکته اول این است که به چه دلیل نصاب معدن طلا باید طلا و معدن نقره باید نقره باشد؟ اگر ملاک قیمت است باید بگوییم یا قیمت طلا یا قیمت نقره و اگر مراعات اقل القیمتین بنابر احتیاط لازم است، این در معدن طلا و نقره هم جاری است. به عبارت دیگر وجهی ندارد ما رعایت اقل القیمتین را برای سائر معادن بگذاریم ولی برای معدن طلا و نقره یا طلا یا نقره را؛ ایشان فرموده احوط آن است که در معدن طلا، دینار را نصاب و در معدن نقره، درهم را نصاب قرار دهیم و در سائر معادن «اقلهما قیمةً» اگر سخن از احتیاط است، چنان چه بین قیمت طلا و نقره اختلاف است، «اقلهما قیمةً» باید نصاب باشد ودر این جهت فرقی بین معدن طلا و نقره و سایر معادن نیست و اگر قیمتها یکسان است، مسئله واضح و روشن است.
این نکتهای بود که به نظر میرسد در کلمات محقق نائینی محل اشکال و تأمل است.
ثانیاً: مسئله دیگری که باید اینجا مورد توجه قرار بگیرد و اختصاص به نظر محقق نائینی ندارد، این است که در مسئله نصاب عشرین دیناراً موضوعیت دارد. قبلاً گفته شد وجوب خمس در معدن مشروط به یک نصاب و حد معینی است یعنی معدن باید به یک حد خاصی برسد تا خمس در آن واجب شود (البته بعد از استثناء مؤونهها) نصاب هم به عنوان بیست دینار یا دویست درهم ذکر شده؛ لکن بعضی اینجا به خصوص گفتهاند که نصاب بیست دینار از بین نصابهای مربوط به زکات مثالاً ذکر شده وقتی گفته میشود مثالاً ذکر شده یعنی ملاک نصاب زکات است چون در متن روایت هم دارد «لیس
فیه شیءٌ حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة عشرین دیناراً» فی مثله زکاةٌ یعنی آن مواردی که زکات در آنها ثابت است از نقدین و غلات و سایر موارد که در هر کدام از اینها یک نصاب خاصی ذکر شده؛ نصاب طلا بیست دینار و نصاب نقره دویست درهم است و نصاب غلات دویست منّ است و نصاب گوسفند و شتر متفاوت با اینهاست.
اشکال این است که اگر قرار باشد نصاب زکات اینجا ملاک باشد، نتیجه آن این است که ما یک ضابطه روشن نداشته باشیم. اگر گفتیم بیست دینار یا دویست درهم یا دویست منّ، این نسبت به معدن چگونه باید محاسبه شود و کدام را باید ملاک قرار داد؟ بیست دنیار یا دویست درهم یا دویست منّ و یا نصاب انعام، کدامیک را باید ملاک قرار دهیم؟ اگر ما بخواهیم این عشرین دیناراً» را مثال بدانیم برای آنچه که متعلق زکات است و دارای نصاب است نتیجه آن بی انضباطی نصاب در باب معدن است پس نصاب عبارت است از بیست دینار یا دویست درهم که دویست درهم معادل همان بیست دینار است (غالباً یک دینار برابر است با ده درهم) لذا باید توجه داشت که ما نمیتوانیم نصاب را مطلق نصاب در باب زکات قرار دهیم چون نتیجه آن بی انضباطی در حد نصاب است و نصاب عشرین دیناراً است یا مأتی درهم که احتیاطاً ذکر شد و این یعنی عشرین دیناراً خصوصیت دارد نه اینکه از باب مثال باشد.
این مسئله که بیان کردیم به نوعی اشکالی را متوجه محقق نائینی میکند که اگر ما بخواهیم بین طلا و نقره و سایر معادن فرق بگذاریم، و بگوییم در معدن طلا، دینار و در معدن نقره، درهم و در سایر معادن، اقلهما قیمةً، این به نوعی بی انضباطی در نصاب خمس معدن است لذا این فرمایش محقق نائینی به نظر میرسد تمام نباشد.
ملاحظه قیمت حال الاخراج
اما مسئلهای که از عبارت تحریر باقیمانده قبل از ورود به فروع مسئله نصاب عبارت «و تلاحظ القیمة حال الاخراج» است.
ما از ابتدا تعریف معدن، مصادیق آن و مرجع در آن را مورد بحث قرار دادیم و حکم موارد مشکوک هم بیان شد و بعد بحث نصاب به میان آمد مثل اصل اعتبار نصاب و حد نصاب و استثناء مؤونة و هزینههای تصفیه و اخراج که همگی مورد بررسی قرار گرفت فقط یک مسئله اینجا باقیمانده که بعد از بیان این مسئله آنگاه وارد فروع مسئله نصاب خواهیم شد و آن هم این عبارت «و تلاحظ القیمة حال الاخراج» است.
گفته شد که برای وجوب خمس در معدن باید ما یستخرج من المعدن به یک حدی برسد یا وزناً به یک حدی برسد و یا قیمةً به عبارت دیگر «عیناً» را این گونه تفسیر کنیم که وزن آن مثلاً بیست مثقال شرعی بشود. و اگر بخواهیم با مثقال صیرفی برابری کند (هر مثقال صیرفی سه چهارم مثقال شرعی است) پانزده مثقال صیرفی است. اگر معدن برسد به پانزده مثقال صیرفی (متعارف) اینجا خمس واجب است (اگر بخواهد وزن ملاک باشد) البته این وزن را فقط در مورد طلا و نقره میتوانیم ملاک قرار دهیم و در مورد معدن نفت و گوگرد معنا ندارد وزن را ملاک قرار دهیم.
اگر «قیمةً» بخواهد ملاک قرار گیرد؛ یعنی قیمت آنچه که از معدن استخراج میشود به قیمت بیست دینار برسد. لکن در باب قیمت بعضی ادعا کردهاند که قیمت همان قیمت قدیم در صدر اسلام ملاک است یعنی آن قیمتی که مثلاً بیست دینار در آن زمان داشته، که آن قیمت معادل دویست درهم بوده است.
لکن بحث این است که آیا ملاک قیمت حال الاخراج، یا قیمت صدر اسلام؟ بالاخره ملاک در این قیمت که به عنوان نصاب خمس تعیین شده چه قیمتی است؟
آنچه که ملاک است میفرماید: قیمت حال الاخراج است؛ برای اینکه زمانی که خمس واجب میشود زمان بلوغ نصاب معدن به این مقدار است (زمانی است که معدن به این اندازه میرسد) درست است که هزینههای تصفیه و اخراج باید کم شود ولی آن زمانی که خمس واجب میشود زمانی است که استخراج میشود و وجوب خمس هم مشروط به بلوغ النصاب شده پس اگر بلغ النصاب الی عشرین دیناراً خمس واجب میشود و لذا قیمت وقت اخراج ملاک است البته اگر بعداً هزینه را کسر کند و از نصاب کمتر شود دیگر خمس واجب نیست. پس ملاک قیمت حال الاخراج است و وقتی گفته میشود ملاک قیمت حال الاخراج است درمقابل قولی است ملاک را قیمت قدیمه قرار میدهند.
فروع مربوط به وحدت در نصاب
تا اینجا ما در سه جهت بحث کردیم؛ یک جهت تعریف معدن بود و جهت دوم وجوب خمس در معدن بود و جهت سوم هم درباره اعتبار نصاب و حد و اندازه آن و استثناء مؤونه بود. اما باقیمانده عبارت تحریر تا مسئله اول چند سطر است که متضمن چهار فرع پیرامون مسئله نصاب است یعنی امام در این چند جمله چهار مسئله درباره نصاب معدن مطرح کردند. این چهار مسئله از چه حیثی است؟ اگر ما بگوییم نصاب معتبر است، سخن در این است که آیا برای رسیدن به نصاب وحدت لازم است یا نه؟ این عنوان کلی مسئله است: «اعتبار الوحدة فی النصاب» وحدت چون در چهار جهت مورد نظر است، لذا چهار فرع پدید میآید:
1- وحدت در اخراج؛ یعنی آیا بلوغ النصاب باید در یکبار خارج کردن باشد یا اگر استخراج در چند بار هم باشد و مجموع آن به بیست دینار برسد وجوب خمس شامل آن میشود (وحدت من حیث الاستخراج).
2- وحدت از حیث مخرِج؛ آیا این نصاب که در معدن معتبر دانسته شده مربوط به یک شخص است یا اگر چند نفر با هم معدن استخراج کردند و سهام همه با هم به بیست دینار برسد باید خمس بدهند؟ مثلاً چهار نفر چهار تا پانزده دینار سهم بردند آیا اینجا خمس واجب نیست؟
3- وحدت از حیث مخرَج؛ یعنی آنچه که استخراج میشود. مثلاً در یک معدن هم طلا و هم نقره استخراج میشود و ما یستخرج من المعدن متعدد است. آیا این نصاب بیست دینار مربوط به یک جنس است یعنی نصاب طلا به بیست دینار و نصاب نقره هم به بیست دینار باید برسد؟ یا اگر مجموع اینها هم به بیست دینار رسید (هر کدام مثلاً ده دینار) در این صورت خمس واجب میشود؟ به عبارت دیگر وحدت در مخرَج در مسئله نصاب لازم است یا نه؟
4- وحدت از حیث معدن؛ یعنی از حیث مکان. آیا این بیست دینار در یک معدن ملاک است یا در چند معدن هم اگر حاصل شد خمس واجب میشود؟ یعنی مثلاً شخصی دارای چند معدن در مکانهای مختلف میباشد آیا اگر مجموع ما یستخرج از این معادن به بیست دینار برسد خمس واجب است یا باید ما یستخرج هر یک از این معادن به بیست دینار برسد؟
بحث جلسه آینده: پس چهار فرع در این عبارات مطرح شده که باید مورد بررسی قرار دهیم و ببینیم آیا این حیثیتها در نصاب معتبر است یا نه که إن شاء الله در جلسه آینده فرع اول را بررسی خواهیم کرد.(1)
«الحمد لله رب العالمین»
1) . حتماً در کنار مسائلی که از تحریر الوسیلة مطرح میشود، مسائل عروة و هم چنین حواشی آن باید دیده شود چون مسائل عروة متکثرتر از تحریر است هر چند خیلی از مسائل مشترک است و امام معمولاً چند مسئله را با هم آورده است.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 27 مهر 1393
موضوع جزئی: فروع
چهارگانه نصاب در متن تحریر مصادف با:24 ذی الحجة 1435
سال
پنجم جلسه:
21
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
اعتبار وحدت در نصاب
عرض کردیم در عبارات باقی مانده از قسمت اول از کتاب الخمس تحریر، درباره معدن چهار فرع مطرح شده که همگی از فروع نصاب محسوب میشوند؛ هر چهار فرع پیرامون مسئله اعتبار وحدت در نصاب یا عدم اعتبار آن است. در جلسه گذشته چهار فرع را ذکر کردیم. عبارت تحریر را دقت بفرمایید که این چهار فرع در این عبارات بیان شده:
فرع اول
«و لا يعتبر الاخراج دفعة على الاقوى» این همان فرع اول یعنی مسئله وحدت از حیث اخراج است به این معنی که آیا نصاب در اخراج واحد معتبر است یا اگر متعدد هم باشد و مجموع به نصاب برسد کفایت میکند؟ امام میفرمایند: اخراج دفعةً معتبر نیست و اینجا فتوی میدهند.
«فلو أخرج دفعات و بلغ المجموع النصاب وجب خمس المجموع» اگر در دفعات متعدد اخراج صورت بگیرد (دوبار یا سه بار و یا بیشتر) و مجموع به حد نصاب برسد، خمس مجموع واجب است.
«حتى فيما لو أخرج أقل منه و أعرض ثم عاد و أكمله على الاحوط لو لم يكن الاقوى»؛ میفرمایند: حتی در جایی که شخص کمتر از بیست دینار از معدن استخراج و سپس معدن را رها کرده و دوباره رجوع کند و باقیمانده را استحصال نماید و مجموع ما یستخرج به بیست دینار برسد، در اینجا نصاب این مجموع ملاک است. اینجا ابتدا مرحوم امام (ره) میفرمایند «علی الاحوط» ولی بعد میفرمایند «لو لم یکن الأقوی».
فرع دوم
«و لو اشترك جماعة فى استخراجه فالاقوى اعتبار بلوغ نصيب كل واحد منهم النصاب»؛ در فرع دوم بحث از اعتبار وحدت از حیث مخرِج است؛ میفرماید اگر جماعتی در استخراج شراکت داشته باشند، اقوی آن است که نصیب هر یک از آنها مستقلاً باید به نصاب برسد یعنی اینجا وحدت معتبر است، برخلاف فرع قبلی که وحدت در نصاب معتبر نبود.
در اینجا امام (ره) میفرمایند: اقوی آن است که ما باید سهام هر یک از این افراد را مستقلاً حساب کنیم و چنانچه نصیب و سهم هر یک به بیست دینار رسید، آنگاه خمس بر آنها واجب است. البته «و إن كان الاحوط إخراجه إذا بلغ المجموع ذلك» اگرچه احتیاط مستحب آن است که اگر سهم تمام افراد به این نصاب رسید، نیز خمس اخراج شود.
فرع سوم
«و لو اشتمل معدن واحد على جنسين أو أزيد كفى بلوغ قيمة المجموع نصابا على الاقوى»؛ فرع سوم بحث از اعتبار وحدت از حیث مخرَج است یعنی ما یستخرج من المعدن؛ اینکه آیا ما یستخرج باید جنس واحد باشد یا اجناس متعدد را در بر میگیرد؟
میفرمایند اگر معدن واحد، مشتمل بر دو جنس یا بیشتر باشد، مثلاً اگر یک معدن مشتمل بر طلا و نقره یا طلا، نقره و مس باشد «کفی بلوغ القمیة المجموع نصاباً علی الاقوی» اگر قیمت مجموع به حد نصاب برسد، برای وجوب خمس کفایت میکند.
ایشان در فرع سوم مانند فرع اول وحدت را معتبر نمیداند؛ در فرع اول وحدت را معتبر ندانستند و لذا فتوی دادند نصاب مجموع اگر به بیست دینار برسد، خمس واجب است اما در فرع دوم یعنی وحدت از حیث مخرِج وحدت را معتبر دانستند و معتقد شدند که سهام هر یک از مخرِجین مستقلاً حساب میشود و اما در فرع سوم چنانچه گذشت، امام وحدت را معتبر نمیداند و میفرمایند مجموع آنچه که از معدن استخراج میشود اگر به بیست دینار برسد، خمس آن واجب است.
فرع چهارم
«و لو كانت معادن متعددة لا يضم بعضها إلى بعض على الاقوى و إن كانت من جنس واحد»؛ فرع چهارم بحث از وحدت از حیث معدن و مکان است؛ یعنی سخن در این است که آیا نصاب (عشرین دیناراً) در معدن واحد معتبر است یا اگر چند معدن باشد که مجموع ما یستخرج آنها به بیست دینار برسد خمس واجب میشود؟
میفرمایند: اگر معادن متعدد باشد «لا يضم بعضها إلى بعض على الاقوى» ما یستخرج هر معدنی اگر به بیست دینار رسید خمسش واجب است یعنی در اینجا چون قائل به اعتبار وحدت مکان هستند، معتقدند نصاب در هر معدن باید جداگانه حساب گردد و نمیتوانیم مجموع معادن را با هم ملاحظه کنیم و در این جهت فرقی نمیکند جنس معادن یکی باشد یا متعدد باشد «و إن كانت من جنس واحد»؛ یعنی معدن طلا هر چند در دو نقطه مختلف باشند، هر کدام باید مستقلاً به حد نصاب بیست دینار برسد.
«نعم لو عدت معدنا واحد تخلل بين أبعاضها الاجزاء الارضية يضم بعض إلى بعض»؛ اگر معدن واحد باشد که بین قسمتهای معدن، اجزاء زمین فاصله است و عرفاً یک معدن شناخته میشود مثلا مانند معدنی که یک رگهاش طلا و یک رگهاش نقره است؛ چون معدن واحد است هر چند بین ابعاض این معدن اجزاء ارضیة فاصله انداخته، در آن وحدت معتبر نیست.
بحث جلسه آینده: این محصل نظر امام در این چهار فرع است؛ بنابراین امام (ره) در فرع اول و سوم وحدت را معتبر نمیدانند ولی در فرع دوم و چهارم وحدت را معتبر میداند. حال باید این چهار فرع را مورد بررسی قرار دهیم و ببینیم که اقوال در این مسائل چیست و ادله هر کدام از آنها را مورد بررسی قرار دهیم و بعد مبنای نظر امام معلوم شود و نهایتاً ببینیم حق در مسئله کدام است که إن شاء الله در جلسه آینده مطرح خواهیم کرد.
اهمیت و جایگاه تبلیغ و ویژگیهای مبلغ
با توجه به فرار رسیدن ایام شهادت امام حسین (ع) و دهه عاشورا چند نکته را در رابطه با تبلیغ و ضرورت آن در این ایام اشاره میکنیم:
الف) اهمیت و جایگاه تبلیغ
مسئله تبلیغ از مسائل بسیار مهم و در عین حال لازم و ضروری است؛ مرحوم شهید مطهری رابطه با تبلیغ میفرمایند: «اگر بگوییم مقام تبلیغ اسلام، رساندن پیام اسلام به عموم مردم، معرفی و شناساندن اسلام به صورت یک مکتب، از مرجعیت تقلید کمتر نیست، تعجب نکنید . مقامی است در همان حد.»
تعبیر خیلی بلندیست که مرحوم آقای مطهری فرمودهاند؛ کسی که در عرصه تبلیغ وارد شده، کسی که خودش میتوانست در مسیر مرجعیت از مراجع تراز اول شود اما به هر حال مسیر تبلیغ را انتخاب کرد و چون برای خدا بود، خداوند مزد زحماتش را داد و آثار او و افکار و اندیشههای او فراگیر شد. بهرهای که امروز بسیاری از مردم و جوانها از افکار آقای مطهری میبرند و به وسیله این افکار و عقاید هدایت شدهاند، واقعاً قابل مقایسه نیست با فعالیتهایی که امثال ایشان بعضاً در شرایط دیگر انجام دادهاند.
مسئله تبلیغ واقعاً یک مسئله مهم است؛ نگاه به تبلیغ باید یک نگاه کاملاً ناب و ارزشی باشد. آنچه که در بیان شهید مطهری آمده، اصل تبلیغ نیست؛ نمیگویند هر تبلیغی در حد مرجعیت است بلکه تبلیغ و رساندن پیام اسلام به عموم بصورت یک مکتب، این خیلی مهم و در حد مرجعیت است. اینکه اسلام چگونه معرفی شود و احکام و معارف دینی چگونه تبیین شود. یک موقع کسی احکام و معارف دینی را بصورت بخشی تبیین میکند یعنی به یک حیث از حیثیات مکتب میپردازد، بدون ملاحظه سایر جهات که این خود باعث ایجاد بعضی شبهات میشود؛ اگر کسی در یک جهت و در یک بخش مطلبی را بیان کند با قطع نظر از جهات دیگر و بدون ملاحظه اینکه آیا این سخن با سایر بخشها سازگار است یا نه، و توجه به اینکه اسلام یک مکتب و نظام فکری است نکند، این تبلیغ نیست. گاهی مبلغین در مواجهه با یک حدیث و با قطع نظر از سایر امور مرتبط و بدون ملاحظه هماهنگی یا ناهماهنگی آن با سایر قسمتها، مطالبی را میگویند که این نه تنها مشکلی را حل نمیکند بلکه ایجاد شبهات و مشکلات جدید میکند.
پس مسئله تبلیغ دین بصورت یک مکتب مهم است؛ هر چه دانش و علم مبلغ و احاطه او به مسائل بیشتر باشد، قهراً مطالب را بصورت صحیحتر ارائه میدهد.
ب) ویژگیهای مبلغ
مسئله تبلیغ با همه اهمیت و جایگاهش لوازمی دارد از جمله آنها اینکه مبلّغ باید ویژگیهایی داشته باشد چراکه تبلیغ شأن انبیاء و وظیفه اصلی آنهاست. وظیفه اصلی انبیاء تبلیغ و رساندن پیام الهی به مردم است. حال وقتی مبلغ دارای چنین جایگاهی میباشد، باید از ویژگیهایی نیز برخوردار باشد؛ بر طبق آیه قرآن دو ویژگی مهم در مبلّغ باید باشد:
1- خشیت خدا
این ویژگی است که میتواند انسان را مبلغ قرار دهد و لازمه آن این است که انسان نسبت به خدا خشیت داشته باشد و البته از غیر خدا هراسی در دل راه ندهد و در مقابل غیر خدا خشیت نداشته باشد؛ خداوند میفرماید: «الَّذينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ
وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ وَ كَفى بِاللَّهِ حَسيباً»؛ کسانی که رسالات خداوند و پیامهای الهی را ابلاغ میکنند و خشیت الهی در دل آنهاست و از غیر خدا خشیت ندارند.
خشیت با خوف متفاوت است. خشیت بسیار عمیق تر از خوف است؛ گاهی انسان بر خوفش غلبه میکند و گاهی ترس را کنار میگذارد اما خشیت یعنی جرأت از دست دادن، شهامت نداشتن و شجاعت نداشتن. خشیت خدا داشتن یعنی جرأت در برابر خدا نداشته باشد. اینجا نیز خشیت که در آیه مطرح شده بالاتر از خوف است؛ کسی که در دلش خشیت است، جرأت عرض اندام در برابر خداوند ندارد، نسبت به خدا جرأت معصیت و تخلف و نافرمانی ندارد و البته فقط شهامتش در مقابل غیر خداوند است نه اینکه بخاطر ترس انجام نمیدهد یعنی اصلاً این جسارت در وجود او نیست که بخواهد نافرمانی خدا بکند.
کسی که به این مرحله برسد، معلوم است که در کلام خود رضایت خدا را در نظر میگیرد، پیام الهی را بدون کم و کاست میگوید و بدون اینکه رعایت خوش آمدن یا نیامدن دیگران را کند، حرف میزند. این خیلی مهم است که کسی که بر منبر وعظ مینشیند حق و عدالت را در نظر بگیرد و بر اساس عدالت حرف بزند. واقعاً اگر کسی بر اساس وظیفه سخن بگوید و نظرش این باشد که پیام الهی را ابلاغ کند، این نزد خدا مورد توجه است. مبلغی که بر منبر وعظ و خطابه مینشیند و قصد تبلیغ دارد باید خشیت خدا در دلش باشد؛ مبادا برای خوش آمد میزبان و برای رضایت بانی و جلب توجه مخاطبین مطلبی را با علم به اینکه این مطلب ناصحیح است و خودش هم باور ندارد، بگوید؛ چون کلامی که بر اساس باور قلبی نباشد نافذ نیست.
اهل منبر باید «لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ» باشند. اگر مبلغین، که رأس آنها انبیاء هستند، خشیت غیر خدا در دل آنها بود، موفق نمیشدند و دلها را جذب نمیکردند و توان مقاومت در برابر طواغیت را نداشتند البته این به معنای بیتدبیری و بیعقلی و بدون فکر و عقل سخن گفتن نیست؛ خشیت خدا و عدم خشیت از غیر خدا شرط اصلی است ولی تدبیر، عقلانیت، نحوه بیان مطالب، رعایت شرایط زمان و مکان، اینها همه در کنار خشیت از خداوند مهم است. خود پیامبر و ائمه در رأس عاقلین بود با اینکه خشیت خدا در دلشان بود، اما مراقب شرایط، حال مخاطبین بودند و زمینههای تبلیغ را در نظر میگرفتند.
آنچه که انسان میگوید باید بر اساس مسئولیت تبلیغ باشد؛ واقعاً معارف و احکام و قرآن و حدیث هرچه می گوید باید برای اصلاح مردم باشد.
بنابراین مهمترین ویژگیهای مبلغ همین دو نکته است: «يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ» اگر این باشد دیگر برای مبلغ مهم نیست که برای تبلیغ کجا برود، چه کسی دعوت کند، مخاطبش چه کسانی باشند و اینکه جمعیت کم باشد یا زیاد. اگر اینگونه باشد «وَ كَفى بِاللَّهِ حَسيباً» حسابگر خداست؛ یک کلمه اگر بر اساس نیت خالص و با قصد خالص بگوید حسابش با خداست و اگر یک کلمه با نیت غیر خالصانه بگوید باز هم محاسبه کنندهاش خداوند است.
1- عامل بودن
خشیت البته شرط لازم برای مبلغ است ولی کافی نیست یعنی در کنار آن باید سایر شرایط مورد نیاز برای تبلیغ و مبلغ را نیز دارا باشد. علاوه بر اینها ویژگیهای دیگری نیز وجود دارد از جمله آن ویژگیها این است که رفتار و عمل مبلغ چگونه باشد؛ امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «میدان حق وسیعترین و بارزترین میدانهاست، ولی برای عمل، تنگترین میدانهاست.» در مقام سخن گفتن درباره حق خیلی میشود سخن گفت، اما در مقام عمل تنگ ترین میدانهاست؛ خیلی سخت است که انسان بخواهد بر اساس حق عمل کند.
ما البته با آن وجود نورانی فاصله زیاد داریم اما در آن حدی که میگوییم عمل کنیم؛ اگر دعوت به حلم و بردباری میکنیم خودمان باید حلیم و بردبار باشیم اگر دعوت به حسن خلق میکنیم خودمان هم باید حسن خلق داشته باشیم. این گونه نباشد که وقتی که سخن میگوییم با شدت تمام موعظه کنیم اما بعد از منبر رفتارمان با آنچه گفتیم فاصله داشته باشد؛ به مردم بگوییم تواضع داشته باشید اما خودمان مستکبر باشیم. به مردم بگوییم در برابر خدا خود را هیچ ندانید اما خودمان در برابر خدا حساب باز کنیم و فکر کنیم کسی هستیم. حتی در درون خودمان باید نگاهمان به مردم نگاه چوپان به گله گوسفند نباشد و نگاه این نباشد که مردم افرادی کم سواد و ضعیف هستند و ما فقط میتوانیم آنها را نجات دهیم؛ بله ما وظیفه تبیین معارف اهل بیت (ع) را داریم اما اول خودمان باید به آن معارف عامل باشیم و فکر نکنیم از مردم برتر هستیم و نگاه تحقیر آمیز به کسانی که میآیند و پای منبر ما هستند، داشته باشیم و فکر کنیم که آنها عدهای مستضعف هستند و آنها را داریم از باتلاق نجات میدهیم. خودمان را در بهشت و جنت ببینیم و همه را اهل دوزخ بدانیم.
اگر کسی روحیه استکباری در درونش باشد (انسان به نفس خودش آگاه است و میداند این روحیه در او وجود دارد یا نه) این روحیه استکباری یعنی تسلط شیطان بر انسان. تظاهر به تواضع نکنیم، تواضع حقیقی داشته باشیم. تظاهر به حلم نکنیم و واقعاً حلیم باشیم. روحمان بزرگ باشد و سماحت داشته باشیم و اشتباهات و خطاها و پرسشها و شبهاتی که در ذهن مردم وجود دارد را سعی کنیم با حوصله جواب دهیم مثل یک طبیب برای مردم باشیم همان طوری که پیامبر (ص) بود. حضرت امیر (ع) میفرمود: پیامبر مانند طبیبی است که خودش برای معالجه بیماریها به سراغ مردم میرفت. اینکه فکر کنیم میتوان یکجا نشست تا همه بیایند نزد ما، اشتباه است. هر جا احساس شد که نیاز است برای تبیین حقایق و معارف دینی آنجا باید مانند پیامبر (ص) که به دنبال مردم میرفت، برویم و کمک کنیم. نگاه طبیب به مریض نگاه دلسوزانه و شفقت آمیز است. ما نیز به عنوان یک مبلغ باید این چنین باشیم.
پس مکمل و متمم تبلیغ، وعظ و خطابه، رفتار و عمل ماست. عمل برترین تبلیغهاست؛ چنانچه علما و بزرگان در طول تاریخ عمل و رفتارشان بیشتر مردم را جذب کرده تا وعظ و خطابه. ممکن است کسی سخنرانی کند و به خوبی هم سخن بگوید اما اثری که یک عالم عامل در تحول مردم میگذارد، قابل مقایسه نیست.
البته منظور این نیست که مانند علی (ع) باشیم که به نظر خیلی سخت و دور از ذهن و طاقت ما است ولی حداقل رفتار منافی با سخنمان نداشته باشیم.
1- لسان تبلیغ
نکته سوم لسان تبلیغ است؛ اگر کسی خشیت الهی داشته باشد و عملش هم خوب باشد ولی نتواند خوب سخن بگوید، اثری ندارد. مبلغ باید زبان نرم و زبان جاذب و لسان مهربانانه داشته باشد؛ مرحوم شهید مطهری (ره) در این باره میفرمایند:
«کسی که میخواهد پیامی را آن هم پیام خدا را به مردم برساند تا در آنها ایمان و علاقه ایجاد بشود، باید لَیِّن القول باشد، نرمش سخن داشته باشد. سخن هم درست مثل اشیاء مادی نرم و سخت دارد؛ گاهی یک سخن را که انسان از دیگری تحویل میگیرد، گویی راحت الحلقوم گرفته؛ یعنی این قدر نرم و ملایم است که دل انسان میخواهد به هر ترتیبی که شده آن را قبول کند. گاهی بر عکس، یک سخن طوری است که گویی اطرافش میخ کوبیدهاند، مثل یک سوهان است، آن قدر خار دارد، آن قدر گوشه و کنایه و تحقیر دارد و آن قدر خشونت دارد که طرف نمیخواهد بپذیرد.»
بعضی حرف باطل را در لفافه نرمی و ملایمت میپیچند و اثر میکند ولی بعضی از ما حرفهای دینی را آن قدر با تندی و همراه با میخ و خار و غلظت بیان میکنیم که حتی مؤمنین نیز از این سخنان بیزار و متنفر میشوند. به چه مناسبت کسی بر روی منبر بنشیند و در تمام سخنرانی خود فحش و ناسزا نثار دیگران کند و با متهم کردن سایرین سخن بگوید! تا به حال چند نفر به این وسیله هدایت شدهاند در طول تاریخ که دوباره تجربه میشود؟! وقتی میشود حق را با زبان نرم و ملایم برای مردم گفت، چرا باید آن را با زبان سخت و همراه با کنایه و تحقیر به مردم رساند؟ واقعاً انسان از بعضی سخنرانیها متأسفانه چنین حسی پیدا میکند و انسان از آن سخن ولو حق هم باشد به خاطر نوع بیان کردن آن متنفر میشود. لذا ادبیات تبلیغ و نحوه بیان سخن و شیوه هدایت مردم خیلی مهم است.
خلاصه کلام اینکه رمز موفقیت روحانیت همان رمز موفقیت انبیاء به ویژه پیامبر مکرم اسلام (ص) است؛ آیت الله صافی گلپایگانی (دام ظله) از مرحوم آیت الله بروجردی (ره) نقل میکردند و فرمودند: روزی در درس آیت الله بروجردی فرمودند: طلبهها دائماً از من یک سؤال میپرسند و من میخواهم امروز به آن پاسخ دهم؛ سؤال میشود که ما چه موقع به مقصد میرسیم و از وقتی طلبه میشویم چند سال باید تلاش کنیم تا به مقصد برسیم؟ از کجا بفهمیم که به مقصد رسیدیم یا نه؟ ایشان در پاسخ فرمود: همه محصلین علوم دینی باید بدانند، اگر برای دنیا و زخارف مادی به حوزه و سلک روحانیت وارد شدهاند، هیچگاه به مقصد نمیرسند و از اول اشتباه کردهاند که وارد این مسیر شدهاند و باید تغییر مسیر دهند اما اگر برای خدا و انجام وظیفه و تبلیغ دین به این مسیر آمدهاند، بدانند از روز اول که وارد شدهاند، به مقصد رسیدهاند و هر روز که میگذرد در مقصد سپری میشود.
این مسیر ماست خداوند إن شاءالله به ما توفیق انجام وظایف دینی و وظایفی که بر عهده ماست را عنایت بفرماید.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 18 آبان 1393
موضوع جزئی: اعتبار
وحدت در نصاب – فرع اول: بررسی
اعتبار وحدت از حیث اخراج مصادف با: 15 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 22
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
فرع اول: وحدت از حیث اخراج
تا اینجا ما در مورد معدن، تعریف معدن و نصاب معدن مطالبی را بیان کردیم قسمت باقیمانده از این بخش متن تحریر پیرامون اعتبار وحدت در نصاب است؛ اگر ما گفتیم نصاب در خمس معتبر است و باید اندازهای که از معدن استخراج میشود به بیست دینار برسد بحث در این است که آیا وحدت در مسئله نصاب اعتبار دارد یا ندارد (این عنوان کلی بحث بود). گفتیم وحدت یا تعدد از چهار جهت میتواند مورد نظر قرار بگیرد و لذا چهار فرع در این بحث وجود دارد: وحدت از حیث اخراج، وحدت از حیث مخرِج، وحدت از حیث مخرَج و وحدت از حیث مکان؛ فرع اول درباره خود اخراج است؛ اینکه آیا برای وجوب خمس وحدت در اخراج معتبر است یعنی آنچه که از معدن استخراج میشود اگر یکبار و یک دفعه اخراج شد و به اندازه بیست دینار بود خمس واجب است یا نه اگر اخراج متعدد هم باشد در عین حال خمس واجب میشود به شرط اینکه مجموع آنچه که در این اخراجها بدست میآید به بیست دینار برسد.
پس در فرع اول بحث از اعتبار یا عدم اعتبار وحدت یا تعدد در خود اخراج است.
تنقیح محل نزاع
در ابتداء بحث لازم است که محل نزاع تنقیح شود؛ اینکه بزرگان در چه مسئلهای اتفاق نظر دارند و در چه محدودهای بین آنها اختلاف است. دو صورت از محل نزاع خارج است یعنی در این دو صورت اختلافی وجود ندارد:
صورت اول: یک صورت اینکه آنچه که از معدن استخراج میشود در یکبار و یک دفعه به اندازه بیست دینار برسد به عبارت دیگر وحدت حقیقی و واقعی در اخراج وجود داشته باشد مثلاً بار اولی که استخراج از این معدن را شروع میکنند آنچه بدست میآید بیش از بیست دینار باشد. در این صورت تردیدی نیست که خمس واجب است و اختلافی در آن نیست. پس اگر وحدت حقیقی در اخراج باشد قطعاً خمس واجب است اگر به بیست دینار در همان مرحله اول برسد.
صورت دوم: صورت دیگر آنجایی است که وحدت حقیقی در اخراج نباشد ولی وحدت حکمی وجود داشته باشد یعنی حقیقتاً اخراج یکی نیست و در اخراج واحد به اندازه بیست دینار نمیرسد ولی حکماً واحد است. منظور از اینکه میگوییم وحدت حکمی دارد یعنی اینکه ممکن است بالدقة العقلیة یک اخراج نباشد ولی قطعاً عرف این را یک اخراج حساب
میکند. مثلاً از یک چاه نفت در عرض یک ساعت چند سطل استخراج شود، اینجا وحدت حقیقی نیست چون هر بار به اندازه یک ظرف استخراج میشود که بیست دینار نمیشود ولی مجموع اخراجها حکماً واحد است چون این اخراجها ولو بالدقة العقلیة واحد نیست، لکن عرف آنها را واحد میداند.
پس در جایی که تخللی بین استخراج واقع نشده و هیچ اهمال و اعراضی در استخراج نبوده، از نظر عرف یک اخراج حساب میشود و طبیعتاً مجموع آن ملاحظه میشود و لذا چنانچه مجموع به بیست دینار برسد خمس آن واجب است.
در این صورت دوم هم اختلافی نیست؛ پس اگر اخراج حقیقتاً واحد باشد یا حکماً واحد باشد خمس در آن واجب است.
صورت سوم: اما در یک صورت بحث و اختلاف واقع شده و آن صورتی است که اخراج حقیقتاً واحد نیست و حکماً هم واحد نیست؛ کسانی که وحدت از حیث اخراج را معتبر نمیدانند اینجا قائل هستند که اگر در یک اخراج به اندازه بیست دینار استحصال نشود مجموع آنچه که در دفعات مختلف استخراج میشود اگر به بیست دینار برسد خمس آن واجب است اما کسانی که معتقد به اعتبار وحدت از حیث اخراج هستند اینجا مجموع را ملاحظه نمیکنند و میگویند هربار اگر به بیست دینار رسید خمس واجب است لذا اگر این اخراج در دفعات متعدد باشد و در هیچ یک از اینها به بیست دینار نرسد خمس واجب نیست.
لذا ثمره عملی در اختلاف بین کسانی که وحدت را معتبر نمیدانند و کسانی که وحدت را معتبر میدانند، وجود دارد.
پس موضوع بحث و محل نزاع جایی است که وحدت حقیقی و حکمی در اخراج نباشد و در این مورد بحث واقع شده که آیا خمس واجب است یا نه؟
در این صورت سوم نیز دو فرض وجود دارد:
1- تارةً تعدد مسبب از اعراض و اهمال است به نحوی که عود و بازگشت مستخرِج یک عمل جدید و مستقل حساب میشود و دیگر به عمل اول او مرتبط نیست مثلاً امروز مقداری استخراج میکند و از این معدن چیزی بدست میآورد و مدتی استخراج را رها میکند و بنای بازگشت ندارد ولی بعد از مدتها شروع به استخراج میکند. در این صورت اخراج متعدد است و این تعدد در اخراج ناشی از اعراض و اهمال نسبت به استخراج از این معدن است.
2- گاهی تعددی که در اخراج پیش میآید مسبب از اعراض و اهمال نیست مثلاً یک نوبت استخراج کرده لکن به واسطه عارض شدن مریضی مدتی فاصله افتاده و در دفعه دوم استخراج را شروع میکند در اینجا اخراج متعدد است ولی این اخراج دوم ناشی از اعراض و اهمال نیست.
حال ما میخواهیم ببینیم در صورت تعدد اخراج آیا ما باید نصاب هر دفعه را مستقلاً لحاظ کنیم یا نصاب مجموع را؟ به عبارت دیگر آیا آنچه که استخراج شده در هر دفعة به اخراج در دفعه دیگر ضمیمه میشود یا نه؟ به عبارت سوم آیا برای
تعلق خمس نصاب مجموع ملاحظه میشود یعنی وحدت در اخراج معتبر نیست یا نصاب مجموع ملاحظه نمیشود و هر اخراج مستقلاً لحاظ میشود؟
پس چنانچه ملاحظه فرمودید دو صورت از محل نزاع خارج است یعنی در جایی که اخراج حقیقتاً واحد باشد و جایی که حکماً واحد باشد، هیچ اختلافی وجود ندارد و لذا مشمول وجوب خمس میشود.
بحث در جایی است که اخراج نه حقیقتاً و نه حکماً یکی نباشد و متعدد باشد حال این تعدد یا ناشی از اعراض و اهمال است و بازگشت شخص عمل مستأنف حساب میشود یا ناشی از اعراض و اهمال نیست و عود او عمل جدید محسوب نمیشود.
اقوال سه گانه
حال با ملاحظه محل نزاع یعنی این دو صورت اقوالی در مسئله وجود دارد:
قول اول
قول اول این است که در این دو صورت هم مطلقاً خمس واجب است. اگر نصاب در مجموع محقق شود یعنی مجموع آنچه استخراج شده در دفعات مختلف به بیست دینار برسد، خمس واجب است پس لازم نیست اخراج دفعتاً باشد و اگر مجموع در دفعات مختلف به بیست دینار برسد، برای وجوب خمس کفایت میکند.
طبق این قول وحدت از حیث اخراج در نصاب معتبر نیست. امام (ره) و مرحوم سید قائل به این قول هستند. مرحوم امام فرمودند: «و لا يعتبر الاخراج دفعة على الاقوى» اخراج واحد معتبر نیست «فلو أخرج دفعات و بلغ المجموع النصاب وجب خمس المجموع» مرحوم سید هم در عروة همین نظر را دارند که اگر در دفعات متعدد اخراج صورت بگیرد و مجموع به حد نصاب برسد خمس واجب است.
قول دوم
قول دوم این است که وحدت در اخراج در نصاب معتبر است مطلقا یعنی اگر اخراج واحد نباشد نه حقیقتاً و نه حکماً، در این صورت خمس واجب نیست و نصاب مجموع ملاحظه نمیشود.
مرحوم آقای خویی قائل به اعتبار وحدت از حیث اخراج است لکن در مورد دو فرض صورت سوم میگوید: جایی که تعدد مسبب از اعراض و اهمال نیست و عود آن عمل جدید محسوب نمیشود، اینجا در واقع متمم و مکمل اخراج اول است و اعراض بعد العود اگر متصل به سابق باشد اینجا مجموع در واقع یک عمل محسوب میشود و دو عمل نیست مثل اینکه کسی در حال سخنرانی است ولی ناگهان سخنرانی را تمام میکند و بنا را بر نا تمام گذاشتن سخن میگذارد یعنی از اتمام سخن اعراض میکند لکن بعد از لحظاتی مشکل بر طرف شده و این سخنران به ادامه سخنرانی برمیگردد، اینجا در واقع دو سخنرانی نیست بلکه تتمیم و تکمیل سخنرانی اول است هر چند اعراض کرده ولی این اعراضی است که بر میگردد
به همان عمل اول و بازگشت او عمل مستقل حساب نمیشود. به نظر ایشان از نظر عرف این ادامه همان عمل است و عمل مستقل نیست پس طبق نظر دوم وحدت معتبر است یعنی اگر عرفاً استخراج متعدد باشد مجموع حساب نمیشود. به نظر محقق خویی ملاک بر وحدت عرفی است و عرف باید اخراج را یکی یا متعدد حساب کند. اگر از نظر عرف عمل و اخراج دوم مکمل و متمم اخراج اول نباشد مجموع ملاحظه نمیشود.(1)پس طبق قول دوم وحدت معتبر است و تعدد در اخراج مانع وجوب خمس در صورتی که هر بار کمتر از بیست دینار باشد، میشود.
مرحوم آقای بروجردی هم نظیر همین مطلب را فرموده است.(2)
قول سوم
قول سوم تفصیلی است که مرحوم علامه و به تبع ایشان مرحوم شیخ انصاری دادهاند و آن هم تفصیل بین صورت اعراض و اهمال و غیر آن است. اینها میگویند اگر این تعدد در اخراج مسبب از اعراض و اهمال باشد، خمس واجب میشود به شرط اینکه در هر دفعه به بیست دینار برسد. اما اگر تعدد مسبب از اعراض و اهمال نباشد، مجموع محاسبه میشود.
بحث جلسه آینده: تا اینجا محل نزاع معلوم شد و اقوال هم بیان گردید حال باید دید بین قول محقق خویی و قول به تفصیل یعنی قول علامه و شیخ انصاری چه تفاوتی وجود دارد که إن شاء الله در جلسه آینده مورد رسیدگی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 19 آبان 1393
موضوع جزئی: اعتبار
وحدت در نصاب – فرع اول: بررسی
اعتبار وحدت از حیث اخراج مصادف با: 16 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 23
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در فرع اول مسئله اعتبار وحدت در نصاب از حیث اخراج مورد بررسی قرار میگیرد؛ محل نزاع را تنقیح کردیم و مشخص شد اگر اخراج وحدت حقیقی یا حکمی داشته باشد مورد نزاع و اختلاف نیست بلکه بحث در جایی است که اخراج متعدد است. اینجا میخواهیم ببینیم آیا در فرض تعدد مجموع آن چیزهایی که استخراج میشود با هم ضمیمه میشود و نصاب به نسبت این مجموع ملاحظه میشود یا انضمامی نیست و نصاب را در هر مرتبهای که چیزی استخراج میشود باید ملاحظه کنیم؟ اقوال در این مسئله بیان شد؛ یک قول قول امام و مرحوم سید بود که اینها قائل به اعتبار وحدت نیستند یعنی معتقدند چه اخراج واحد باشد و چه متعدد باشد ما نصاب مجموع را در فرض تعدد ملاحظه میکنیم و اگر مجموع به بیست دینار برسد خمس آن واجب است ولو آنکه در هر مرتبه استخراج کمتر از بیست دینار استحصال شده باشد. قول دوم، قول به اعتبار وحدت در مسئله نصاب بود که طبق این قول گفتیم انضمام در کار نیست و هر مرتبه مستقلاً ملاحظه میشود که آیا به حد نصاب رسیده یا نه. قول سوم هم تفصیل بین فرض اعراض و اهمال و غیر فرض اهمال و اعراض بود؛ مرحوم علامه و شیخ انصاری قائلند اگر تعدد باشد ولی بین اینها اعراض و اهمال تخلل پیدا نکرده باشد، در این صورت نصاب مجموع ملاحظه میشود اما اگر بین اینها اعراض و اهمال تخلل پیدا کرده باشد، آنگاه مسئله نصاب در رابطه با هر اخراج مستقلاً ملاحظه میشود یعنی در واقع قول سوم یک تفصیلی در این مسئله است.
تفاوت بین قول دوم و قول سوم
در جلسه گذشته اقوال را مطرح کردیم و قرار شد قول دوم و قول سوم را بررسی کنیم که آیا بین این دو تفاوتی وجود دارد یا نه؟ چون کسانی که مثل مرحوم آقای خویی قائلند در مسئله نصاب وحدت از حیث اخراج معتبر است و انضمام را نفی میکنند، در عین حال میگویند اگر بین دو اخراج فاصله بیفتد و این فاصله به گونهای نباشد که اخراج دوم را یک عمل جدید و مستأنف قرار دهد اینجا عرف این دو اخراج را یکی حساب میکند ولی اگر به گونهای باشد که اعراض موجب تخلل بشود و نهایتاً عرف این دو اخراج را دو عمل مستقل به حساب آورد اینجا نمیشود ما یستخرج فی الاخراج الاول را
با ما یستخرج فی الاخراج الثانی ضمیمه کرد. مرحوم علامه و شیخ هم تفصیل دادهاند و گفتهاند اگر اعراض و اهمال نباشد، یک مرتبه اخراج حساب میشود و اگر اعراض و اهمال باشد، مستقل حساب میشود.
در مورد کلام علامه و مرحوم شیخ (قول سوم) دو احتمال وجود دارد:
دو احتمال در کلام علامه
احتمال اول
احتمال اول اینکه ایشان مسئله را دائر مدار اعراض و اهمال کرده و به چیز دیگری کاری ندارد و میفرماید اگر اعراض صورت بگیرد به این معنا که کسی از معدن استخراج کرده و سپس اعراض کند یعنی استخراج را رها کرده و از آن روی گردان بشود و یا تنبلی کند و بعد دوباره استخراج را شروع کند؛ طبق این احتمال که مدار را در کلام علامه خود اعراض و اهمال قرار دهیم و کاری به عرف و اینکه عمل دوم تمیم و تکمیل عمل اول است، نداشته باشیم و نفس اعراض و اهمال موضوعیت داشته باشد در این صورت قطعاً با قول دوم متفاوت میشود؛ چون چنانچه قبلاً هم اشاره شد طبق نظر محقق خویی اعراض موضوعیت ندارد بلکه به نظر ایشان آنچه موضوعیت دارد وحدت از دید عرف یا تعدد از دید عرف است ایشان میگوید اعراض و غیر اعراض مهم نیست بلکه مهم این است که عرف این عمل دوم و اخراج دوم را مکمل و متمم اخراج اول بداند یا نداند چون ممکن است جایی اعراض بشود ولی عمل دوم متمم عمل اول محسوب شود مانند خطیبی که از سخنرانی اعراض کرده ولی بعد از دقائقی خطبهاش را ادامه میدهد و بنا را بر اتمام سخنرانی میگذارد اینجا این سخنرانی ادامه همان سخنرانی قبلی است و عمل جدید نیست پس در قول دوم اعراض موضوعیت ندارد و مهم این است که عرف این دو را یکی حساب کند یا مستقل بداند.
پس طبق احتمال اول در کلام علامه و مرحوم شیخ انصاری قطعاً بین قول سوم و دوم تفاوت است چون طبق این احتمال اعراض و اهمال موضوعیت دارد و نفس تخلل اعراض و اهمال بین اخراج اول و اخراج دوم باعث میشود اینها دو عمل به حساب بیاید و وحدت از بین برود اما طبق نظر محقق خویی اعراض و اهمال موضوعیت ندارد اگر از دید عرف عمل دوم ادامه عمل اول باشد، هیچ مشکلی نیست و یک عمل و یک اخراج حساب میشود و تعددی در کار نیست این بنا بر اینکه ما کلام علامه و شیخ انصاری را حمل کنیم بر جایی که اعراض و اهمال موضوعیت داشته باشد.
احتمال دوم
احتمال دیگری که در کلام علامه وجود دارد این است که بگوییم درست است که علامه بین صورت اعراض و اهمال و صورت عدم اعراض و عدم اهمال فرق گذاشته ولی خود اعراض و اهمال در نظر ایشان موضوعیت ندارد بلکه اعراض و اهمال در صورتی موجب میشود که وحدت عمل از بین برود که عود و رجوع به عمل از دید عرف عمل مستقل و جدید و
مستأنف باشد ولی اگر اعراض شود ولی عود و رجوع به عمل از دید عرف عمل جدید نباشد بلکه اتمام و تکمیل عمل اول باشد، اینجا یک عمل محسوب میشود.
اگر این احتمال را در کلام مرحوم علامه بدهیم دیگر فرقی با قول دوم نمیکند.
پس اقوال در این مسئله طبق یک احتمال در کلام علامه سه قول است و طبق یک احتمال در کلام علامه دو قول است.
ادله قول اول
دلیل اول
مهمترین دلیلی که برای قول اول یعنی قول به عدم اعتبار وحدت میتوان ذکر کرد اطلاق صحیحه بزنطی است؛ روایتی که در باب نصاب معدن سابقاً بیان کردیم «سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هَلْ فِيهِ شَيْءٌ قَالَ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً»(1)با این روایت به همراه چند روایت دیگر اثبات کردیم نصاب معدن بیست دینار است؛ اینجا بحث در این است که آیا در این روایت قیدی یا اشارهای وجود دارد که از آن استفاده بشود نصاب در یکبار اخراج باید محقق شود. در روایت آمده از چیزی که از معدن خارج شود «عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ» کم یا زیاد باید خمس پرداخت؟ امام (ع) فرموده تا زمانی که به بیست دینار نرسد چیزی واجب نیست و این اطلاق دارد و اطلاق آن شامل فی دفعة واحدة و اخراج فی دفعات متعددة میشود. اینجا نفرموده «عما اخرج المعدن مرةً أو فی اخراجٍ واحد» بلکه آنچه از معدن استخراج میشود اگر به بیست دینار برسد باید خمس آن داده شود. پس دلیل اول اطلاق صحیحه بزنطی است.
بررسی دلیل اول
به نظر میرسد این دلیل صحیح است و صحیحه بزنطی از این جهت اطلاق دارد و هیچ قیدی در روایت نیست که آنچه اخراج میشود باید حتماً در یک دفعه اخراج شده باشد بلکه آنچه که از معدن اخراج میشود مطلقا متعلق خمس است حال در یک دفعه یا دفعات متعدد باشد.
دلیل دوم
دلیل دوم دلیلی است که بعضی از بزرگان فرمودند و آن این است که اگر ما بگوییم وحدت از حیث اخراج در نصاب معتبر است این یک تالی فاسد دارد؛ اگر بگوییم خمس معدن فقط در صورتی واجب است که در هر اخراج به اندازه بیست دینار استخراج بشود تا خمس واجب شود لازمه آن این است که به طور کلی وجوب خمس کنار برود مگر در موارد خاص چون نوعاً و غالباً در هر اخراج آنچه که استخراج میشود به بیست دینار نمیرسد و نادراً پیش میآید که ما یستخرج من المعدن در اخراج واحد به بیست دینار برسد. پس اگر قرار باشد وحدت معتبر باشد، اگر کسی سالیان زیادی در هر بار اخراج کمتر
1) . تهذیب، ج4، ص138، حدیث391؛ وسائل الشيعة، ج9، ص494، ابواب ما یجب فیه الخمس، باب4، حدیث1.
از بیست دینار استخراج کند ولو هر روز این ادامه داشته باشد (که غالباً در هر بار اخراج به بیست دینار نمیرسد) لازمهاش این است که به طور کلی وجوب خمس معدن کنار برود و فقط در موارد خاصی ثابت شود که این خیلی بعید است. پس برای اینکه این تالی فاسد پیش نیاید نمیتوانیم به عدم ثبوت خمس در جایی که تعدد در کار باشد و اخراج واحد نباشد، حکم کنیم.(1)
بررسی دلیل دوم
به نظر میرسد این دلیل تمام نیست مخصوصاً در زمان ما؛ چون اینکه فرمودند معمولاً در هر بار اخراج کمتر از نصاب استخراج میشود حداقل در زمان ما این چنین نیست. امروزه با این امکاناتی که وجود دارد در هربار استخراج بیش از حد نصاب است لذا نمیتوانیم بگوییم حکم به عدم ثبوت خمس در صورتی که اخراج در هر بار به گونهای نباشد که به بیست دینار برسد، این موجب عدم ثبوت خمس معدن است الا نادراً؛ این سخن درستی نیست و اساس استدلال ایشان باطل و قابل قبول نیست.
صورت استدلال ایشان یک قیاس استثنائی است: لو حکم بعدم ثبوت الخمس فی هذه الصورة للزم عدم ثبوت الخمس الا نادراً لکن التالی باطل فالمقدم مثله؛ اینکه خمس فقط در یک موارد خاص ثابت شود این مما لا یمکن الالتزام به پس معلوم میشود در جایی که اخراج متعدد است نمیتوانیم بگوییم خمس ثابت نیست. در هر قیاس استثنائی باید ملازمه بین مقدم و تالی ثابت شود و بطلان تالی هم ثابت شود تا آن قیاس استثنائی منتج باشد اما در این استدلال اولاً تالی باطل است یعنی این چنین نیست که در هر بار کمتر از نصاب استخراج بشود بلکه بیش از این استخراج میشود و وقتی تالی باطل شود اساس استدلال هم منهدم میشود لذا به نظر ما تنها دلیلی که میتوان برای قول اول به آن استناد کرد، اطلاق صحیحه بزنطی است.
سؤال: اطلاق صحیحه دارای اشکال است چرا که در مقام بیان نبوده از این جهت که در یک دفعه یا در دفعات متعدده صورت بگیرد. به عبارت دیگر ما نمیتوانیم از عدم ذکر قید اطلاق گیری کنیم و بگوییم وحدت معتبر نیست.
استاد: اینجا در مقام بیان چه چیزی است؟ مگر غیر از این است که حکم وجوب خمس و نصاب آن را بیان میکند و اینجا جای بیان این مسئله است. به عبارت دیگر اینجا باید در مقام بیان باشد چون به هر حال میخواهد بگوید آنچه که استخراج میشود، به بیست دینار برسد و در واقع میخواهد بگوید آن ما یستخرج به بیست دینار برسد پس اینکه یکبار باشد یا چند بار مهم نیست و آنچه مهم است این است که ما یستخرج به بیست دینار برسد لذا این اشکال به دلیل اول وارد نیست.
بحث جلسه آینده: ادله قول دوم و سوم باقی مانده که إن شاء الله در جلسه آینده بیان و مورد رسیدگی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . تفصیل الشریعة، کتاب الخمس، ج10، ص53.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 20 آبان 1393
موضوع جزئی: اعتبار
وحدت در نصاب – فرع اول: بررسی
اعتبار وحدت از حیث اخراج مصادف با: 17 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 24
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در اینکه آیا وحدت در اخراج در مسئله نصاب معتبر است یا نه به یک اعتبار دو قول و به یک اعتبار سه قول وجود دارد؛ قول اول که قول به عدم اعتبار وحدت از حیث اخراج بود به همراه دلیل در جلسه گذشته ذکر شد. اما برای قول دوم که قول به اعتبار وحدت از حیث اخراج است ادلهای ذکر شده، اینکه بیست دینار در هر اخراج ملاحظه میشود اگر در یک اخراج مقداری که از یک معدن استحصال میشود به بیست دینار برسد خمس واجب است ولی اگر به بیست دینار نرسد خمس واجب نیست هر چند در اخراج بعدی مقداری که استحصال میشود اگر به این مقداری که در اخراج اول بدست آمده ضمیمه شود، مجموع آن به بیست دینار برسد.
ادله قول دوم
سه دلیل برای این قول میتوان ذکر کرد:
دلیل اول
دلیل اول که مرحوم آقای حکیم در مستمسک ذکر کردهاند، ظهور صحیحه بزنطی در اعتبار وحدت از حیث اخراج است؛ عبارت ایشان این است: «و ظاهره اعتباره فی کل دفعةٍ أو ما بحکمها و هو الدفعات مع عدم الاعراض فمع الاعراض لا تضمّ الدفعات بعضها الی بعض لأنه خلاف الظاهر»(1)به نظر ایشان صحیحه بزنطی ظهور در این دارد که بیست دینار نصاب معدن است برای هر بار اخراج کردن و انضمامی در کار نیست یعنی این چنین نیست که ما بتوانیم در دفعات متعدد چیزی را استخراج کنیم و بعد با هم ضمیمه کنیم و چنانچه بیست دینار شد خمس واجب باشد.
بررسی دلیل اول
ایشان ادعای ظهور صحیحه بزنطی را دارند. ولی اینکه ظهور صحیحه بزنطی به چه جهت و چه ملاکی است را توضیح نداده و بیان نمیکنند فقط به همین مقدار فرموده «و ظاهره اعتباره فی کل دفعةٍ».
اگر منظورشان این است که اساساً این روایت ظهور اطلاقی هم ندارد، این قابل قبول نیست؛ ببینید عبارت صحیحه این بود «سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هَلْ فِيهِ شَيْءٌ قَالَ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً»(2)
اگر ایشان نظرش این است که این صحیحه حتی ظهور اطلاقی بدوی هم ندارد یعنی از اول مدعی است این صحیحه ظهور دارد در اینکه این بیست دینار در یکبار اخراج باید محقق بشود، این با ظاهر صحیحه ناسازگار
است. ظاهر صحیحه را که توجه میکنیم، میبینیم این اطلاق داردعَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ ... حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً» از کجای این عبارت فهمیده میشود که در اخراج واحد یبلغ عشرین دیناراً؟! پس ظهور اطلاقی این روایت قابل انکار نیست.
اگر هم ایشان میخواهد بگوید که این روایت ظاهراً اطلاق دارد ولی انصراف پیدا میکند، یک بحث دیگری است؛ پاسخ انصراف را خواهیم داد.
پس محصل دلیل اول این است که ظاهر صحیحه بزنطی دلالت میکند بر اعتبار وحدت از حیث اخراج یعنی این بیست دینار در یکبار باید حاصل شود و این به معنای آن است که در این روایت اطلاقی نیست؛ در حالی که سخن به هیچ وجه قابل قبول نیست چون با ملاحظه صحیحه میبینیم صحیحه در مورد بلوغ عشرین دیناراً اطلاق دارد؛ در صحیحه نیامده که در یکبار به بیست دینار برسد یا در چند مرتبه. اتفاقاً «هل فیه شیءٌ» در کنار این جمله که «من قلیلٍ أو کثیرٍ» آیا در آن چیزی هست یا نه ظهور در اطلاق دارد که این قلیل یا کثیر در یکبار استحصال شود یا در دفعات متعدد. پس ظهور اطلاقی صحیحه قابل انکار نیست.
اگر هم منظور ایشان این است که این روایت اطلاق دارد یعنی از نظر ظاهر مطلق است ولی ادعای انصراف میکنند (توجیهی است که برای کلام ایشان میتوان ذکر کرد) به خصوص آن جایی که این بیست دینار در یکبار استخراج حاصل شود؛ چنین انصرافی قابل قبول نیست. چون در روایت جملهای که آمده این است که این بیست دینار از معدن استخراج شود (آنچه از معدن استخراج میشود به بیست دینار برسد) ممکن است بدواً به ذهن خطور کند که در هر اخراج باید به بیست دینار برسد ولی این ارتباطی ندارد به اینکه اخراج واحد باشد.
به عبارت دیگر اینجا ما دو مسئله داریم: یکی بلوغ ما یستخرج من المعدن الی عشرین دیناراً و دیگری بلوغ در اخراج واحد به عشرین دیناراً اینکه در یکبار استخراج کردن بیست دینار شود یا اینکه آنچه استخراج میشود به بیست دینار برسد، فرق دارند. اگر گفتیم روایت میخواهد بگوید آنچه استخراج میشود (مخرَج) به بیست دینار برسد روایت ناظر به مخرَج است و کاری به اخراج ندارد. لذا اگر برای روایت انصرافی هم قائل شویم انصراف به مخرَج است نه اخراج و این از محل بحث خارج است چون الآن بحث ما وحدت از حیث اخراج است.
لذا این انصراف بدون شاهد و قرینه میباشد پس انصرافی هم در کار نیست.
دلیل دوم
دلیل دوم که محقق خویی متعرض آن شدهاند در واقع مبتنی بر یک مقدمه و یک تنظیر است؛ مقدمهای که ایشان ذکر میکند یک مطلبی کلی است که مشهور هم آن را قبول دارند و آن اینکه:
مقدمه: احکام به نحو قضایای حقیقیه جعل شدهاند و حکم در این قضایا انحلال پیدا میکند. در بحث از چگونگی تشریع و جعل احکام گفته شده که احکام به نحو قضیه حقیقیه جعل شدند (البته در تفسیر قضیه حقیقیه اختلافی وجود دارد اما اجمالاً منظور از قضیه حقیقیه یعنی قضیهای که موضوع آن شامل افراد محقق و مقدر هر دو میشود و به افراد بالفعل و خارج کاری ندارد). در قضایای حقیقی، احکام انحلال پیدا میکنند (حال اینکه این انحلال به چه ملاکی است و ناظر به چیست بماند. اما
مشهور این است که این انحلال، انحلال به تعداد مکلفین است و هر مکلفی یک خطاب پیدا میکند و لذا خطاب شرعی منحل میشود به تعداد مکلفین و کأنّ هر مکلفی یک خطاب خاص به او متوجه شده).
تنظیر: یک مثالی ایشان بیان کرده و آن این است که اگر کسی گفت «متی اشتریت منّاً من الحنطة فتصدق بکذا»؛ هر وقت یک منّ گندم خریدی فلان مقدار صدقه بده. حال اگر کسی به بازار رفت و نصف منّ خرید کرد و روز بعد نصف منّ دیگری خرید کرد آیا این شخص الآن باید صدقه بدهد یا نه؟ میگویند ایجا صدقه لازم و واجب نیست چون مجموع دو شراء مورد نظر نیست و در دلیل آمده بود هر وقت یک منّ گندم خریدی صدقه بده یعنی فی شراء واحد اما اگر در دو شراء و دو معامله مجموعاً یک منّ گندم بخرد اینجا صدقه بر او واجب نیست هر چند نتیجه دو شراء، خرید یک منّ گندم شده ولی موضوع شراء منّ واحد است لذا در این فرض صدقه واجب نیست. این به خاطر این است که این حکم انحلال پیدا کرده و هر فردی از شراء مستقلاً موضوع برای صدقه است و هر وقت شراء تحقق پیدا کرد صدقه واجب است.
نتیجه: با عنایت به مقدمه و این مثالی که گفته شد محقق خویی میفرماید: صحیحه بزنطی مطلق است چون در روایت فرموده «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ عشرین دیناراً» اینجا فرقی نمیکند یبلغ عشرین دیناراً چه در اخراج واحد باشد و چه در اخراج متعدد ولی آنچه که عرف از این جمله و این دلیل و این بیان امام میفهمد این است که هر اخراجی که منفرد و مستقل از دیگری لحاظ میشود، اگر به بیست دینار برسد آنگاه خمس واجب است. یعنی بیست دینار در هر اخراج. اخراج خودش یک موضوع مستقل است و از اخراج دیگر جداست؛ هر اخراجی جدا از اخراج دیگر در مسئله نصاب ملاحظه میشود. پس محقق خویی در واقع به نوعی ادعای انصراف میکنند و میگویند درست است که این صحیحه مطلق است و ظهور اطلاقی دارد ولی میفرماید فهم عرف از این دلیل با ملاحظه انحلال در قضایای حقیقیه (که این هم یک قضیه حقیقیه است) این است که هر اخراجی باید مستقلاً و منفرداً از دیگری ملاحظه شود و چنان چه هر اخراج به بیست دینار رسید آنگاه خمس واجب است و اگر در هر اخراج به بیست دینار نرسید فلم یجب فیه شیءٌ.
پس به نظر ایشان مقدار نصاب در هر اخراج در حکم دخیل است؛ بیست دینار در هر اخراج در حکم وجوب خمس دخیل است لذا اگر در یک اخراج به بیست دینار نرسد دیگر خمس واجب نبوده و دیگر انضمام مطرح نیست. ما نمیتوانیم اخراجهای متعدد را به هم ضمیمه کنیم و بگوییم اگر در اخراجهای متعدد به بیست دینار برسد خمس واجب است. مانند مثالی که زده شد؛ هر وقت که شراء به منّ از گندم رسید صدقه لازم است اینجا هم هر وقت ما یستخرج در هر اخراج به بیست دینار رسید، خمس واجب میشود.(1)
بررسی دلیل دوم
این دلیل هم به نظر ما نا تمام است و سه اشکال به این دلیل وارد است:
اولاً: اینکه احکام به نحو قضیهی حقیقیه جعل شدهاند و در آنها حکم انحلال پیدا میکند سخن درستی است فی الجمله و با قطع نظر از اینکه معنای قضیه حقیقیه چیست و آیا اساساً انحلالی تحقق پیدا میکند یا نه (که باید در جای خودش در علم اصول بحث شود) اما اصل مسئله فی الجمله مشهور بوده و صحیح است، لکن این مطلب ملازمهای با اینکه هر اخراجی
1) . مستند العروة، ج25 (موسوعه)، ص46.
منفرداً و مستقلاً لحاظ بشود، ندارد؛ احکام انحلال پیدا میکنند ولی انحلال احکام مستلزم لحاظ هر اخراج به نحو استقلالی و انفرادی نیست. انحلال احکام چه ربطی به این مسئله دارد؟! در انحلال احکام سخن از این است که هر خطاب شرعی انحلال پیدا میکند به عدد افراد مکلفین کأنّ هر مکلف مخاطب به این خطاب است اگر گفته شد «اکرم کل عالمٍ» یا «اکرم العلماء» این خطاب کأنّ به عدد افراد مکلف منحل میشود و نه تنها به حسب افراد و مکلفین بلکه به حسب شرایط و حالات و آنات مختلف هم انحلال است. پس این انحلال اگر هم پذیرفته بشود ربطی به اخراج ندارد؛ استقلال و انفراد اخراج اصلاً با مسئله انحلال هیچ ملازمهای ندارند.
ثانیاً: بر فرض این سخن را بپذیریم که از صحیحه بزنطی استفاده میشود که هر اخراجی مستقلاً ملاحظه میشود، لکن این دلیل و سخن ایشان با موضوع و مدعا اجنبی هستند؛ مدعای ایشان اعتبار وحدت از حیث اخراج است (میخواهند بگویند در اخراج واحد به بیست دینار برسد) و این غیر از دفعه و دفعات است. آنچه که محل بحث است دفعه و دفعات است یعنی در یک زمان یا در زمانهای متعدد.
به عبارت دیگر اگر استقلال از حیث استخراج هم ثابت بشود و انحلال را هم بپذیریم و اگر بگوییم ظاهر صحیحه این است که هر اخراجی مستقل از اخراج دیگر است ولی این ربطی به مسئله دفعه و دفعات ندارد چون ممکن است چند اخراج در یک دفعه باشد. استقلال در اخراج باشد ولی یک دفعه باشد؛ مثل اینکه با دو دستگاه هم زمان اخراج صورت بگیرد یا مخرِج چند نفر باشند ولی اخراج واحد باشد.
پس دلیل ایشان با مدعا اجنبی است (مدعا اعتبار وحدت از حیث اخراج است ولی موضوع مورد اختلاف اینجا بحث وحدت و تعدد و دفعه و دفعات اخراج است و این با استقلال و عدم استقلال در اخراج متفاوت است. پس سلمنا که بپذیریم ایشان اثبات کرده استقلال در اخراج را اما این غیر از دفعات اخراج است زیرا ممکن است که یک اخراج یا چند اخراج در یک دفعه و زمان صورت بگیرد.
ثالثاً: قیاس این مورد با مسئله اشتراء منّ من الحنطة صحیح نیست چون در آنجا شراء منّ موضوعیت دارد؛ موضوع وجوب صدقه شراء منّ من الحنطة است یعنی خودش به نفسه موضوع برای وجوب صدقه است ولی اینجا این گونه نیست پس اساساً قیاس ما نحن فیه به شراء و منّ من الحنطه قیاس مع الفارق است. لذا دلیل دوم که مرحوم محقق خویی ذکر کردند هم صحیح نیست.
بحث جلسه آینده: اینجا یک دلیل سومی هم محقق خویی برای قول دوم بیان کردهاند که در جلسه آینده مطرح و مورد بررسی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 21 آبان 1393
موضوع جزئی: اعتبار
وحدت در نصاب – فرع اول: بررسی
اعتبار وحدت از حیث اخراج مصادف با: 18 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 25
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بحث در ادله قول دوم بود؛ عرض کردیم قول دوم این است که وحدت از حیث اخراج در نصاب معتبر است. دو دلیل برای این قول ذکر شد و هر دو مورد اشکال واقع گردید.
دلیل سوم
دلیل سوم را مرحوم محقق خویی بیان کردند؛ ایشان میفرماید: اگر کسی در استخراج از معدن به اندازه دون النصاب اخراج کند و بنابر اکتفاء به همان مقدار داشته باشد یعنی از ابتدا بنا را بر این بگذارد که همین مقدار کفایت میکند و نمیخواهد اخراج را تکمیل کند و مثلاً دوباره برگردد و ادامه دهد. اگر این مقداری که دون النصاب است تلف شود یا صرف کند، در اینجا طبق فرض خمس بر او واجب نیست؛ چون آنچه را که اخراج کرده کمتر از نصاب است. این را هم صرف کرده است. حال اگر برای این مستخرِج بداء حاصل شود و دوباره برگردد و بقیه را استخراج کند، این اخراج دوم موجب نمیشود خمس نسبت به آنچه الآن اخراج کرده و آنچه که سابقاً استخراج شده و تلف شده، واجب شود یعنی مجموع مقدار سابق که تالف است با این مقدار که الآن استخراج کرده با هم ملاحظه نمیشود.
اگر میگفتیم خمس واجب است، معنایش این بود که مجموع این دو منضم شدهاند و چون با هم به حدّ نصاب رسیدند، خمس واجب شده است ولی الآن نه آنچه بار اول استخراج شده به حدّ نصاب رسیده و نه آنچه بعد البداء و بعد العود استخراج کرده، به حدّ نصاب رسیده اما در عین حال با هم که ملاحظه شوند، به حدّ نصاب میرسند. در این مورد کسی قائل به جوب خمس نشده و آن سابق تالف را با این مقدار اخراج شده در بار دوم ضمیمه نکردهاند. اگر ضمیمه میشدند در اینجا باید حکم به وجوب خمس میشد.
پس همین که حکم به وجوب خمس نشده، نشان میدهد که وحدت از حیث اخراج معتبر است؛ چون در اخراج قبلی به حدّ نصاب نرسیده خمس واجب نشده و در این اخراج هم چون به حد نصاب نرسیده، خمس واجب نشده است در حالی که اگر وحدت معتبر نبود، باید مجموع این دو با هم ملاحظه میشدند و حکم به وجوب خمس میشد.
علت اینکه خمس واجب نشده این است که وجوب خمس مقارن با اخراج ثابت میشود، یعنی همان زمانی که اخراج میکند، خمس واجب میشود به شرط اینکه به حدّ نصاب برسد.
حال اگر این مطلب در صورت تلف صحیح میبود (اگر این انضمام در صورت تلف صورت میگرفت) در صورت باقی بودن آنچه که استخراج شده هم صحیح میشد؛ چون مناط اینها یکی است یعنی مناط در هر دو عبارت است از ظهور نص در مقارنت وجوب با اخراج.
پس محصّل دلیل سوم این است که اگر صورتی را در نظر بگیریم که چیزی از معدن اخراج شود و به حدّ نصاب نرسد و دون النصاب باشد و بنای مستخرج هم بر عدم عود باشد، و این شخص این مقدار را صرف کند یا تلف شود در اینجا گفتهاند خمس واجب نیست و اگر دوباره برگردد و بنابر تتمیم و تکمیل بگذارد، ولو قبلاً بداء بر او حاصل شده اما اگر الآن مابقی را تا حدّ نصاب، استخراج کند این اخراج دوم موجب نمیشود که خمس نسبت به سابق تالف هم واجب شود یعنی این دو با هم ضمیمه نمیشوند. اگر اینجا خمس واجب نباشد، در صورتی که تلف هم نشده باشد و آنچه در اخراج اول بدست آمده باقی باشد هم خمس واجب نمیشود. مثلاً در اخراج اول به اندازه ده دینار استخراج کرده و هنوز باقی است و در اخراج دوم هم به اندازه ده دینار استخراج کرده است در اینجا خمس واجب نمیشود و این دو با هم ضمیمه نمیشوند. به همان دلیلی که در فرض تلف واجب نمیشود؛ چون دلیل و مناط در هر دو یکی است «مقارنت وجوب با اخراج» نصّ ظاهر در این است که وقتی اخراج بشود، خمس واجب میشود. اخراج حد النصاب سبب وجوب خمس است و چون به حد نصاب نرسیده هم در اخراج اول و هم در اخراج دوم خمس واجب نیست.
پس در دلیل سوم در واقع میخواهد به سبب قیاس ما نحن فیه به صورت تلف در اخراج اول، نتیجه بگیرد که وحدت از حیث اخراج در وجوب خمس معتبر است.(1)
بررسی دلیل سوم
این دلیل هم مخدوش است؛ چون قیاس ما نحن فیه به صورت تلف، یک قیاس مع الفارق است. در واقع مستدل ما نحن فیه را مقایسه کرده با صورتی که بعد از اخراج اول، آنچه که استخراج شده صرف یا تلف شده و گفته چون آنجا خمس واجب نمیشود اینجا هم واجب نمیشود.
چرا قیاس مع الفارق است؟ چون ظاهر ادله این است که خمس به مال موجود متعلق میشود یعنی اگر چیزی به ملکیت کسی در بیاید و باقی باشد، خمس آن واجب میشود ولی اگر چیزی تلف یا صرف شد در اینجا خمس به آن تعلق نمیگیرد. بر این اساس در فرضی که مستدل مطرح کرده خمس واجب نیست چون آنچه را که در اخراج اول بدست آورده الآن موجود نیست و آن زمان هم به حدّ نصاب نرسیده بوده و بنا هم نداشته که دوباره از معدن استخراج کند پس آنچه بار اول اخراج شده کالمعدوم است و الآن کأنّ یک اخراجی است که باید در آن نصاب خود مایستخرج لحاظ شود. اما در مانحن فیه فرض این است که آنچه که در اخراج اول بدست آورده، باقی است لذا وقتی با اخراج دوم بقیه را تکمیل میکند، مجموع با هم ملاحظه میشود و اگر مجموع به حدّ نصاب برسد خمس واجب است. پس قیاس ما نحن فیه با فرضی که مستدل مطرح کرده است، قیاس مع الفارق است.
1) . کتاب الخمس، ج25، ص47.
والشاهد علی ذلک اینکه اگر فرض کنیم کسی در اخراج اول دون النصاب را استخراج کند و بنا هم دارد که این اخراج را ادامه دهد، در اخراج اول ده دینار به دست میآورد و از این ده دینار پنج دینار را هبه میکند و در اخراج دوم ده دینار دیگر بدست میآورد یعنی مجموع این دو اخراج بیست دینار میشود ولی پنج دینار اول را هبه کرده؛ آیا در اینجا خمس واجب است؟ گفته شده خمس واجب است؛ چون در اخراج اول هر چند پنج دینار را هبه کرده ولی مجموع این دو را که با هم حساب میکنیم، ظاهرش این است که به حدّ نصاب رسیده و وجوب خمس ثابت است. در فرض اول، در صورتی که اصلاً بنا نداشته برگردد در واقع با تلف یا صرف اصلاً چیزی از آن باقی نمانده است ولی در این فرض در ملک این شخص وارد شده و باقی مانده لذا مجموع دو اخراج با هم محاسبه میشود و اگر به حدّ نصاب رسید، خمسش واجب میشود.
البته ممکن است کسی در مورد هبه اشکال کند که اگر هبه کند دیگر به حدّ نصاب نرسیده و از ملک او خارج شده و بنابراین خمس واجب نیست؛ اما مسأله این است که فرق این صورت با صورتی که مستدل گفته در همین است که آنجا استخراج کرده و بنا به بازگشت نداشته و همه را صرف کرده یعنی همه ده دینار را صرف کرده است و الآن که دوباره استخراج میکند، این مقدار مستخرج در مرتبه دوم را با چه چیزی میخواهد ضمیمه کند.
به هر حال به نظر میرسد قیاس مانحن فیه به فرضی که مستدل مطرح کرده، قیاس مع الفارق است. در آنجا طبق فرض در هیچ یک از دو اخراج، شخص مستخرج مالک نصاب نشده ولی در اینجا مجموع را که ملاحظه میکنیم، میبینیم که این شخص مالک نصاب شده و لذا خمس واجب است. پس دلیل سوم مستدل هم تمام نیست و محل اشکال است.
اما اینکه ایشان فرمود نص ظهور در مقارنت وجوب با اخراج دارد، این هم خالی از اشکال نیست؛ چون اخراج چیزی جدا از مالک شدن نیست یا بالعکس مالک شدن چیزی جدا از اخراج نیست و نفس اخراج مساوی با ملکیت است یعنی هر مقدار که شخص اخراج کند، مالک آن است. حالا اگر مالک شد و به حدّ نصاب رسید، خمس واجب میشود. درست است که اگر اخراج صورت بگیرد و به حدّ نصاب برسد و ملکیت ثابت شد، خمس واجب میشود اما اینکه ایشان میگویند مقارن با اخراج، خمس واجب میشود نمیتوانیم اخراج را از ملکیت تفکیک کنیم و بگوییم مقارن با اخراج واجب میشود ولی ملکیت بعداً میآید چرا که اخراج مساوی با ملکیت است و اگر مالک نصاب شد، خمس واجب است و فرقی هم ندارد که مالکیت نصاب در این دفعه باشد یا مجموع دو دفعه باشد مطلق مالکیت نصاب خمس را واجب میکند. لذا با توجه به این دو اشکال قول دوم مردود است.
نکته
نکتهای که اینجا وجود دارد این است که در قول دوم مطلبی مطرح شد و مرحوم آقای خویی هم این را فرمودند و آن اینکه اگر اعراض و اهمال به گونهای باشد که عود و بازگشت به عنوان تتمیم و تکمیل عمل اول باشد یعنی یک فاصله زمانی طولانی که مخلّ به وحدت عرفیه باشد، ایجاد نشود، در این صورت نصاب مجموع لحاظ میشود مثلاً امروز آمده ده دینار استخراج کرده و فردا هم ده دینار، حال این تخلل به یومٍ از نظر ایشان موجب نمیشود که دو عمل محسوب شود. ایشان فرمود: اعراض و اهمال موضوعیت ندارد و مهم این است که این فاصله به حدّی نباشد که به وحدت عرفیه عمل لطمه بزند.
اگر این چنین شد، از باب اینکه این عمل واحد است ما مجموع آنچه امروز استخراج میشود و آنچه فردا استخراج میشود را ملاحظه میکنیم و اگر به نصاب رسید، خمس واجب میشود.
اما اگر اعراض و اهمال به گونهای باشد که از دید عرف در اینجا دو عمل باشند؛ اخراج امروز و اخراج ماه آینده از دید عرف دو عمل است اخراج ماه آینده متمم و مکمل اخراج الآن نیست و لذا این به وحدت عرفیه لطمه میزند و حکم به انضمام نمیشود و مقدار اخراج امروز و ماه آینده را با هم حساب نمیکنیم. پس در بعضی موارد اعراض مخلّ است و در بعضی موارد نیست. مهم این است که از دید عرف اخراج دوم تکمیل و تتمیم اخراج اول باشد یا نباشد.
این مطلب را مرحوم بروجردی هم گفتهاند. اما باید ببینیم که چه دلیلی به این مطلب وجود دارد؟
به صحیحه بزنطی که مراجعه میکنیم از این جهت اطلاق دارد؛ اطلاق صحیحه بزنطی اقتضا میکند که آنچه که از معدن استخراج میشود و لو در دفعات متعدد اگر به بیست دینار رسید، خمس آن واجب است یعنی اطلاق صحیحه حتی شامل اعراض به گونهای که عمل دوم متمم عمل اول هم نباشد، میشود. یعنی ما حکم به انضمام میتوانیم بکنیم مطلقاً چه بین این دو فاصله باشد چه نباشد، چه عرف اینها را یکی بداند چه نداند مهم این است که آنچه از این معدن استخراج شده، اگر به بیست دینار رسید خمس آن واجب است.
پس به نظر میرسد که هم اصل قول دوم مخدوش است و هم آن نکتهای که فرمودند که اگر اعراض به گونهای باشد که بین دو اخراج فاصله بیفتد و عرف اینها را دو عمل حساب کند، اینجا انضمام صورت نمیگیرد، این هم به نظر ما مردود است.
بررسی قول سوم
قول سوم بنابر احتمالی که در کلام علامه دادیم که نفس اعراض و اهمال اگر موضوعیت داشته باشد، یک قول مستقل از قول دوم خواهد بود (چنانچه گفتیم طبق یک احتمال در کلام علامه این یک قول مستقل محسوب میشود و آن اینکه بگوییم اعراض و احتمال خودش موضوعیت داشته باشد) اما این قول هم به نظر ما باطل است؛ چون با ظاهر صحیحه بزنطی سازگار نیست. اطلاق صحیحه بزنطی حتی شامل اعراض و اهمال هم میشود یعنی ولو اینکه ما برای اعراض و اهمال موضوعیت قائل باشیم، اما در عین حال اطلاق صحیحه شامل فرض اعراض و عدم اعراض میشود و لذا قول سوم هم باطل است.
فالحق ما ذهب الیه الماتن (ره) و سید صاحب العروة (ره) و آن عدم اعتبار وحدت از حیث اخراج است.
بحث جلسه آینده:
فرع اول تمام شد فقط یک عبارتی از تحریر باقی مانده که إن شاء الله در جلسه آینده ذکر خواهیم کرد و سپس به بیان و بررسی فرع دوم خواهیم پرداخت.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 24 آبان 1393
موضوع جزئی: اعتبار
وحدت در نصاب – فرع دوم: بررسی
اعتبار وحدت از حیث مخرِج مصادف با: 21 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 26
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
فرع دوم: اعتبار وحدت از حیث مخرِج
فرع دوم از فروع چهار گانه مربوط به نصاب، به وحدت از حیث مخرِج مربوط است، در این فرع غرض این است که بررسی شود آیا در نصاب، وحدت از حیث مُخرِج معتبر است یا نه؟ امام (ره) فرمودند: «و لو اشترك جماعة فى استخراجه فالاقوى اعتبار بلوغ نصيب كل واحد منهم النصاب، و إن كان الاحوط إخراجه إذا بلغ المجموع ذلك»؛ اگر گروهی در استخراج معدن مشترک باشند، اقوی آن است که نصیب هر یک از آنها جداگانه و مستقلاً به حدّ نصاب برسد یعنی انضمام صورت نمیگیرد و مجموع آنچه که به صورت مشترک استخراج شده، لحاظ نمیشود بلکه برای وجوب خمس نصیب هر یک از مُستخرجین به نحو استقلالی مورد نظر است و اگر سهم هر کدام به تنهایی به حدّ نصاب رسید، خمس واجب خواهد بود و الّا فلا. این فتوای امام (ره) است.
البته در ادامه میفرمایند: اگرچه احتیاط آن است که اگر مجموع سهم مستخرجین به نصاب رسید، خمس اخراج شود یعنی مثلاً اگر سه نفر با هم استخراج میکنند، مجموعاً سی دینار بدست آمد که سهم هر یک مثلاً ده دینار است اینجا به حسب فتوایی، خمس بر هیچ یک واجب نیست چون نصیب هر کدام به بیست دینار نرسیده، اما احتیاط مستحب آن است که چون مجموعاً به نصاب رسیده و متجاوز از حدّ نصاب است، خمس این سی دینار محاسبه و پرداخت شود. این احتیاط مستحب است وگرنه فتوی این است که وحدت از حیث مُخرِج معتبر است، بخلاف فرع قبلی که گفتیم وحدت از حیث اخراج معتبر نیست.
مرحوم سید در عروة، برخلاف امام (ره) میفرماید: «و اذا اشترک جماعةٌ فی الاخراج و لم یبلغ حصّة کلّ واحدٍ منهم النصاب ولکن بلغ المجموعُ نصاباً فالظاهر وجوبُ خمسه».
از این عبارت سید استفاده میشود که وحدت از حیث مُخرِج را معتبر نمیدانند و مثل فرع قبلی معتقدند اگر مجموع آنچه که از معدن استخراج میشود به نصاب برسد، باید خمس داده شود ولو سهام هر یک از این شرکا به نصاب بیست دینار نرسد؛ مجموع با هم ضمیمه میشود و اگر مجموع بیست دینار بود خمس واجب است.(1)
اقوال در فرع دوم
بطور کلّی بین اصحاب در این مسأله اختلاف است و دو قول در این مسأله وجود دارد:
1) . عروة، ج4 (طبع 6جلدی)، ص 269.
قول اول: قول مشهور (اعتبار وحدت)
قول اول، قول مشهور است؛ مشهور معتقدند برای وجوب خمس لازم است نصیب هر یک از مستخرجین به بیست دینار برسد. به عبارت دیگر طبق نظر مشهور وحدت از حیث مخرِج معتبر است. هر مخرج و هر مستخرجی به تنهایی لحاظ میشود یعنی اگر سهم او از معدن به اندازه بیست دینار شد، خمس واجب میشود و الّا فلا. نظر امام (ره) مثل مشهور است.
قول دوم: (عدم اعتبار وحدت)
در مقابل جمع قابل توجهی هم معتقدند بلوغ سهم مجموع به نصاب کافی است یعنی اگر سهم همه مستخرجین با هم به بیست دینار برسد، برای وجوب خمس کفایت میکند. به عبارت دیگر حصّه شرکا به هم ضمیمه میشود. و یا به عبارت ثالث وحدت از حیث مُخرِج در مسئله نصاب معتبر نیست همانند فرع قبلی که عرض کردیم وحدت از حیث اخراج معتبر نیست. از جمله کسانی که قائل به این قول هستند مرحوم سید (چنانچه گذشت)، صاحب حدائق(1)، صاحب جواهر(2)و مرحوم شیخ انصاری در کتاب الخمس قائل به این نظر میباشند.
بررسی ادله اقوال
حال باید ادله این دو قول را بررسی کنیم و ببینیم حق با مشهور است یا صاحب جواهر و مرحوم شیخ و کسانی که معتقدند وحدت از حیث مخرِج معتبر نیست.
ادله قول اول: قول مشهور
دلیل اول
با ضمیمه چند مطلب، مقصود ثابت میشود:
مطلب اول
مطلب اول اینکه مستفاد از اخبار و روایات همانطور که سابقاً اشاره کردیم این است که موضوع خمس، ذات المعدن نیست بلکه موضوع خمس معدن، معدنی است که در آن فایده و غنیمت باشد یعنی این جهت فایده و غنیمت در معدن مهم است. سابقاً بیان کردیم که موضوع وجوب خمس عبارت است از «المعدن الذی فیه فائدة و غنیمة».
مطلب دوم
مطلب دوم اینکه موضوع نصاب به عینه همان موضوع خمس است یعنی نصاب متعلق به چیزی میشود که خمس آن واجب است؛ معنا ندارد موضوع نصاب با موضوع خمس، فرق بکند و تفکیک بین الموضوعین باطل است. بر این اساس موضوع نصاب خمس عبارت است از: «المعدن الذی فیه فائدة»؛ وقتی ما میگوییم معدن اگر به اندازه بیست دینار برسد آنگاه خمس واجب است و نصاب تعیین میکنیم (در روایات برایش نصاب تعیین شده است)، کدام معدن اگر به این نصاب برسد خمس آن واجب است؟ معدن از این جهت که فایده و غنیمت است؛ چون موضوع خمس به عینه همان موضوع نصاب است چنانچه سابقاً هم بیان کردیم.
مطلب سوم
مطلب سوم اینکه خمس به عنوان یک تکلیف همانند سایر تکالیف به آحاد و افراد مستقلاً متعلق میشود؛ همانطوری که نماز، روزه، حج به عنوان احکام متوجه آحاد مکلفین است، خمس هم به عنوان یک تکلیف، متعلق به افراد مکلف به نحو استقلالی میشود.
نتیجه
حالا اگر این سه مطلب به هم ضمیمه شوند؛ یکی اینکه موضوع خمس عبارت است از معدنی که فیه فائدة و دوم اینکه موضوع نصاب بعینه همان موضوع خمس است و سوم اینکه تکلیف به خمس به نحو استقلالی به آحاد متعلق میشود، نتیجه این است که خمس "إذا بلغ نصیب کلّ واحدٍ من المخرجین النصاب" واجب میشود. یعنی هنگامی که نصیب هر یک از مخرجین به نصاب رسید، خمس واجب شود؛ چون وقتی ما میگوییم موضوع وجوب خمس و موضوع نصاب، معدنی است که در آن فائده است پس باید این فائده بر اساس مقدمه سوم به یکایک مکلفین باید برسد یعنی اگر مکلفی از معدن استخراج کرد، استغنام و استفاده او به نحو استقلالی مورد نظر است. پس ما باید استفاده و استغنامی را ملاحظه کنیم که هر فرد از معدن میبرد و آن فائدهای که هر فرد از معدن میبرد اگر به نصاب رسید، خمس بر او واجب میشود.
لذا با این سه مقدمهای که عرض کردیم، نتیجه این است که در وجوب خمس، نصاب هر فرد به نحو مستقل ملاحظه میشود. اگر سهم هر یک از مستخرجین به بیست دینار رسید، خمس واجب میشود، و الّا خمس واجب نیست و این معنایش این است که وحدت از حیث مخرِج معتبر است و انضمام بین مستخرجین معنا ندارد.
سوال: در موارد شراکت بعضاً هست که به صورت یکجا خمس آن محاسبه میشود؟
استاد: بحث خمس در شرکت یک بحث جداگانهای دارد. اصلاً این بحث مطرح است که اگر یک شخصیت حقوقی پیدا شد مثل شرکتهایی که الان وجود دارد و اینها معاملاتی انجام میدهند و سالانه سودی دارند (که البته باید در ارباح مکاسب بحث شود) آیا در این موارد خمس متوجه آن شخصیت حقوقی است یا صاحبان سهام آن شرکت؟ در این بحث گفتهاند که سهم هر کسی در سود از این شرکت معلوم است و محاسبه میشود و هر کسی خودش باید خمسش را بدهد. پس در مواردی که شما میگویید یک نفر میآید حساب میکند، این شخص به نمایندگی یا به وکالت از سهامداران خمس میدهد. و الّا چیزی به این عنوان که خمس بر شخص حقوقی به عنوان شرکت واجب باشد نداریم. البته اینجا هم که شخص حقوقی نیست و شرکا هستند؛ سه تا شریک با هم مشغول کار هستند و سهم هر کدام هم معلوم است. اگر بر فرض ما در اینجا هم بگوییم که خمس واجب است باز به افراد متوجه است.
سوال: چنین ملازمهای چگونه ثابت میشود؟
استاد: با آن دو مقدمه که گفتیم نتیجه حاصل میشود. یکی اینکه موضوع خمس، معدن است؛ نه ذات المعدن. المعدن الذی فیه فائدة و غنیمة. پس باید یک استغنام یا سود و فایده ای از معدن باشد. در مقدمه سوم میگوییم تعلق تکلیف به خمس متوجه به آحاد است، پس استغنام هر فرد مستقلاً از معدن ملاک است و باید ببینیم هر کسی از معدن چه مقدار فایده میبرد و این معنایش این است که باید نصاب را در رابطه با خودِ هر فرد نگاه کنیم؛ هر فرد به نحو مستقل، مخاطب و متعلق تکلیف
خمس است. دیگر کاری به سهام بقیه نداریم و نگاه نمیکنیم که مجموع سهام چقدر است چرا که علی ایّ حال هر کدام از مکلفین یک تکلیف مستقل دارند.
سوال: اگر چنانچه کسی بیش از دیگران هزینه کند چگونه است؟
استاد: اولاً: باید در معدن یک فایدهای باشد. لذا اگر ضرر باشد (همانطور که قبلاً هم گفتیم) مؤونههای اخراج باید کم شود و اگر چیزی باقی ماند خمس واجب میشود. و الّا اگر کسی بیشتر از مالی که استفاده میکند از معدن، هزینه کند، خمس ندارد. چون موضوع خمس فایده است که از معدن برده میشود.
ثانیاً: هر فایده به هر اندازه خمس در آن واجب نیست. خمس در چه واجب است؟ در صورتی که آن فایده حداقل به بیست دینار برسد.
و ثالثاً: مقدمه سوم ما اینست که میگوییم تکلیف خمس به آحاد مستقلاً متوجه میشود و پرداخت خمس وظیفه چه کسی است؟
سوال: آنچه مهم است مقداری است که اخراج میشود ولو چند نفر اخراج کنند.
استاد: یعنی شما میخواهید در مقدمه سوم اشکال کنید و بگویید: ما باید از ما یُستخرج خمس بدهیم و کاری نداریم که یک نفر یا ده نفر از معدن استخراج میکنند. آن نصاب هم بالنسبة الی ما یستخرج مطرح میشود؛ اگر منظور شما این است این یکی از ادله قائلین به عدم اعتبار وحدت (قائلین به قول دوم مثل صاحب حدائق و صاحب جواهر) است و آن استظهاری است که از صحیحه بزنطی میکنند از «ما أخرج المعدن» و این یعنی هر چیزی که اخراج شده هر چند نفر که میخواهند باشد، چه یک نفر چه چند نفر. (که ما این را بررسی خواهیم کرد که صحیحه بزنطی چه دلالتی دارد) اما شما بگویید مقدمه سوم چه اشکالی دارد؟ آیا تکلیف به خمس (بدون در نظر گرفتن مسأله معدن و نصاب) به آحاد به نحو مستقل متوجه میشود یا نه؟ بدون اینکه با چیز دیگری کار داشته باشید. پس اگر ما این را پذیرفتیم و اگر این سه مقدمه را کنار هم بگذاریم اینکه:
اولاً: موضوع وجوب خمس عبارت است از: «المعدن الذی فیه فائدة»؛ پس استغنام از معدن مهم است.
ثانیاً: نصاب به همان چیزی متعلق میشود که موضوع خمس است. پس اگر آن معدنی که فایده دارد به بیست دینار برسد، خمس آن واجب است.
ثالثاً: مطلب سوم را هم که قبول کردیم؛
آیا نتیجه قهری این سه مقدمه این مطلبی که مشهور میگویند هست یا نیست؟ اینکه ما ناچاریم استغنام هر فرد به اندازه نصاب را لحاظ کنیم و هر فرد تکلیف به خمس به او متعلق میشود به شرط اینکه از معدن فایده ببرد و بشرط اینکه آن فایده به بیست دینار برسد. پس معلوم میشود که هر کس باید مستقلاً لحاظ شود. و هذا هو معنی اعتبار الوحدة من حیث المُخرِج.
سوال: نتیجهای که گرفتید به نظر میرسد لازمه آن سه مقدمه نیست یعنی با اینکه مقدمات درست است ولی نتیجهای که گرفته شد از آنها بدست نمیآید و چنین ملازمهای وجود ندارد.
استاد: پس در مقدمات اشکال ندارید؛ نتیجهای که ما گرفتیم این است که نصاب بالنسبة الی الآحاد مستقلاً ملاحظه میشود و ما نصاب مجموع را لحاظ نمیکنیم؛ چون میگوییم خمس بر زید به تنهایی، بر عمر به تنهایی و بر بکر به تنهایی واجب است و شرط خمس و موضوع وجوب خمس زید «المعدن الذی فیه فائدة» یعنی باید از این معدن استغنام داشته باشد و فایده ببرد آیا مطلق فایده موضوع خمس است یا اگر به نصاب برسد؟ واضح است که اگر به نصاب برسد خمس واجب میشود. پس موضوع وجوب خمس بر زید عبارت است از نصاب بیست دینار از فایدهای که او از معدن میبرد.
اشکال
لقائل أن یقول اینکه صحیحه بزنطی نصاب را که ثابت میکند، اطلاق دارد «سألت اباالحسن الرضا عما اخرجه المعدن هل فیه شیءٌ؟» امام (ع) فرمود: «لیس فیه شیءٌ حتّی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة عشرین دیناراً»؛ این «حتی یبلغ عشرین دینارا» مطلق است و فرقی نمیکند چون «عشرین دینارا» یعنی "بلغ سهم کلّ فردٍ الی عشرین دیناراً او بلغ مجموع ما یستخرج الی عشرین دیناراً" و این اطلاق منافی با این استدلال است.
پاسخ
این سخن صحیح نیست؛ چون:
اولاً: اطلاق این صحیحه محل اشکال است به جهت اینکه در مقام بیان نیست.
ثانیاً: اگر اطلاق داشته باشد، اینجا انصراف دارد.
بحث جلسه آینده: توضیح و بیان مفصل این اشکال و پاسخی که در ذیل دلیل اول مطرح است و به حل بعضی از شبهات کمک خواهد کرد را إن شاء الله در جلسه آینده مطرح خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 25 آبان 1393
موضوع جزئی: اعتبار
وحدت در نصاب – فرع دوم: بررسی
اعتبار وحدت از حیث مخرِج مصادف با: 22 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 27
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در اعتبار وحدت از حیث مُخرِج بود اینکه آیا نصاب در مورد هر یک از مُخرِجین مستقلاً ملاحظه میشود یا باید نصاب مجموع را در نظر گرفت؟ و اگر سهام مُخرِجین مجموعاً به بیست دینار رسید، خمس واجب میشود.
عرض کردیم دو قول در این مسئله وجود دارد؛ قول اول قول به اعتبار وحدت از حیث مُخرِج است. مشهور به این نظر ملتزم شدهاند و ادلهای هم برای نظر مشهور اقامه شده است. دلیل اول دیروز ذکر شد؛ محصّل دلیل اول این بود که با عنایت به سه مقدمه و سه مطلب معلوم میشود که باید نصاب هر فردی مستقلاً لحاظ شود؛ یکی اینکه موضوع خمس، معدن است از جهت اینکه فایده و غنیمت دارد. دوم اینکه موضوع نصاب به عینه همان موضوع خمس است. و سوم اینکه خمس همانند سایر تکالیف به آحاد مکلفین مستقلاً متعلق میشود. با ملاحظه این سه مقدمه نتیجه آن است که برای وجوب خمس استغنام هر فردی به اندازه نصاب، مستقلاً ملاحظه میشود؛ اگر سهم هر فرد به بیست دینار رسید، آنگاه خمس بر او واجب میشود.
اشکال به دلیل اول
عرض کردیم یک اشکالی نسبت به این دلیل (دلیل اول) ممکن است مطرح شود و آن اینکه در مقابل این دلیل یک مانع وجود دارد؛ اگر صحیحه بزنطی نبود و اطلاق نداشت، این سخن پذیرفتنی بود ولی در صحیحه بزنطی از این جهت اطلاق دارد. یعنی گفته شده است نصاب اگر به بیست دینار رسید، خمس واجب است؛ مهم بلوغ ما یُستخرج من المعدن إلی النصاب است اعم از اینکه مُخرِج واحد باشد یا متعدد. آن طلا یا نقره یا نفت یا مس و روی که از معدن استخراج میشود اگر به بیست دینار برسد، خمس آن واجب است حالا میخواهد مُستخرِجین متعدد باشند یا یک نفر استخراج کرده باشد. بنابراین با عنایت به اطلاق صحیحه بزنطی معلوم میشود که نصاب مجموع باید لحاظ شود.
پاسخ
عرض کردیم، این اشکال وارد نیست، چون:
اولاً: صحیحه بزنطی از این جهت اطلاق ندارد زیرا در مقام بیان از این جهت نیست یعنی آنچه که در صحیحه بزنطی بر آن تأکید شده، همان طور که از سؤال پیدا است، مسئله نصاب ما یُستخرج است؛ از این جهت در مقام بیان بوده است. اما از این جهت که مُخرِجین متعدد باشند یا واحد، در مقام بیان نیست و چنانچه متکلم در جایی در مقام بیان نباشد دیگر اطلاق معنا ندارد و مقدمات حکمت جریان پیدا نمیکند. لذا مهمترین مشکل برای صحیحه بزنطی این است که اطلاق از این جهت منعقد نمیشود.
ثانیاً: سلّمنا که صحیحه بزنطی اطلاق داشته باشد، اما از ظهور اطلاقیاش منصرف میشود به آنچه که ما میگوییم یعنی به صورتی که مُخرِج، واحد باشد منصرف میشود و وجه انصراف هم همین دلیلی است که ما عرض کردیم. یعنی این دلیل (این مقدمات، این سه مطلب) سبب انصراف ظهور اطلاقیِ صحیحه بزنطی میشود.
پس سلّمنا که اطلاق را در صحیحه بزنطی بپذیریم و بگوییم هم صورتی را در بر میگیرد که مُخرِج واحد باشد و هم فرضی که مخرِجین متعدد باشند، ولی این یک ظهور بدوی است مثل بسیاری از اطلاقات که یک ظهور اطلاقی بدوی دارند، ولی گاهی قرائنی وجود دارد که موجب صرف کلام و برگرداندن کلام از اطلاق میشود و این قرائن ممکن است متصل باشند و ممکن است منفصل باشند؛ این مطالبی که گفته شد یعنی نصاب هر فردی و استغنام هر فردی از معدن موضوع برای وجوب خمس است و البته این را ما از ادله بدست آوردیم؛ اینکه اگر استغنام و استفاده هر شخص از معدن ملاک برای وجوب خمس و نصاب باشد، قهراً این موجب به هم خوردن اطلاق صحیحه بزنطی میشود؛ در صحیحه بزنطی به نحو مطلق نصاب بیست دینار گفته شده، میگوییم با توجه به این نکات و این مطالبی که بیان کردیم، موجب میشود که این اطلاق به هم بخورد و دیگر ناظر به سهام مُخرِجین و مُستخرِجین متعدد نیست بلکه فقط نصاب را برای فایدهای که هر شخص از معدن میبرد، تعیین میکند.
پس پاسخ دوم این شد که سلّمنا اطلاق صحیحه بزنطی را از حیث مُخرِجین بپذیریم، آنچه گفته شد موجب انصراف این ظهور اطلاقی است. لذا در مجموع به نظر میرسد دلیل اول تمام و عاری از اشکال است.
سؤال: در بحث قبلی که بحث وحدت از حیث اخراج بود، اطلاق را قبول کردیم ولی اینجا در اطلاق اشکال میکنیم.
استاد: اگر این گونه باشد اشکال دارد یعنی اگر ما از آن اطلاقی که آنجا بود در اینجا دست برداشتیم، اشکال شما وارد است ولی ما خواهیم گفت در ادله مخالفین و قائلین به عدم اعتبار وحدت، اشکالی که ما به آنها خواهیم کرد این است که اطلاق میتواند حیثیات و جهات متعدد داشته باشد؛ اینجا ما چهار جهت داریم: اطلاق میتواند از حیث تعدد و وحدت مکان باشد، از حیث مُخرَج باشد، از حیث مُخرِج باشد و از حیث اخراج باشد. اگر ما یک جایی اطلاق را در یک جهت پذیرفتیم، دلیل نمیشود که در همه جهات این اطلاق باشد؛ ما میگوییم آنچه که اینجا گفته شده، این است که نصاب آنچه استخراج میشود، چقدر است. یعنی امام (ع) از این جهت در مقام بیان است. اما همه ابعاد و زوایا و جهات کلام محصور به این یک جهت نیست. منافاتی ندارد که ما اطلاق را در یک کلام از یک جهت بپذیریم و از یک جهت نفی کنیم؛ چون یک کلام میتواند حیثیات متعدد داشته باشد چنانچه در بررسی اطلاق میگویند کلام از این حیث اطلاق ندارد ولی از حیث دیگری اطلاق دارد. پس ما به نحو مطلق نه میتوانیم بگوییم اطلاق دارد و نه میتوانیم بگوییم اطلاق ندارد. مخصوصاً کلامی که امکان تحمل چند جهت و چند زاویه در آن وجود دارد. در اینجا ما گفتیم که امام (ع) در مقام بیان از حیث وحدت و تعدد مُخرِجین نیست؛ امام (ع) فرمود: «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة عشرین دیناراً» آن چیزی که بر آن تأکید شده و امام (ع) در صدد بیان آن است این است که ما یستخرَج به بیست دینار برسد و کاری ندارد که توسط یک نفر باشد یا چند نفر.
ممکن است نظر شما این باشد که از حیث وحدث و تعدد اخراج هم در مقام بیان نیست؛ اگر از این جهت در مقام بیان نباشد، ما نمیتوانیم به اطلاق صحیحه بزنطی أخذ کنیم ولی عرض کردیم از آن جهت امام (ع) قطعاً در مقام بیان است؛ چون امام (ع) میفرمایند: "آنچه که استخراج میشود به بیست دینار برسد" و اینکه در یک بار باشد یا چند بار، در کلام مطلق است. و اتفاقاً
چنانچه عرض کردیم امام (ع) از این جهت در مقام بیان است؛ اینکه میگوید آن چیزی که شما از معدن بدست میآورید اگر به بیست دینار رسید، خمس آن واجب است ولی امام (ع) از این جهت که یک نفر یا چند استخراج کرده باشند، اصلاً در مقام بیان نیست. پس اینگونه نیست که ما هر جایی که بخواهیم به اطلاق أخذ کنیم و کجا نخواستیم اخذ نکنیم.
دلیل دوم
دلیل دوم أخذ به یک نکتهای است که در صحیحه بزنطی بیان شده؛ این عبارت امام (ع) که میفرمایند: «حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة»؛ تا برسد به آن چیزی که در مثلش زکات است یعنی بیست دینار. این جمله امام (ع) ظهور دارد در مثلیّت خمس با زکات یعنی دقیقاً وضعیت خمس، مثل زکات است. در زکات نصاب بیست دینار وجود دارد و آنچه که در نصاب بیست دینار معتبر است این است که "نصیب کل واحدٍ من الشرکاء" به بیست دینار برسد. اگر مسئله در زکات این چنین است، پس در خمس هم همین طور است. یعنی همان طوری که در زکات، نصاب هر نفر مستقلاً ملاحظه میشود ولو با هم شراکت داشته باشند مثلاً در گله گوسفند، در زراعت گندم و جو که البته نصاب در اینها فرق میکند اما مهم این است که نصاب برای هر نفر مستقلاً در نظر گرفته میشود. پس خمس هم که مثل زکات قرار داده شده به حسب صحیحه بزنطی، اینجا هم سهم هر کسی مستقلاً لحاظ میشود. پس این دالّ بر این است که وحدت از حیث مُخرِج، معتبر است.
سؤال: امام تشبیه کرده ولی به نظر در این دلیل نوعی قیاس شده است.
استاد: اگر ما خودمان تمثیل و قیاس کنیم، بدون احاطه به علت حکم اشکال دارد اما اگر امام (ع) معصوم به یک موردی تمثیل کرد که اشکالی ندارد. قیاس این است که ما بدون احاطه به جهات حکم یک موردی را با یک مورد دیگر قیاس کنیم و حکم آن را استخراج کنیم ولی امام اگر تمثیل بکند که اشکالی ندارد؛ چون او عارف به احکام است و میتواند بگوید حکم این مسئله مانند آن مسئله است.
در تمثیل منطقی یا قیاس فقهی ما حکم یک مورد جزئی را بنا بر ظنّ خودمان به اینکه علت حکم مثلاً فلان شیء است را تعمیم دهیم به مورد دیگر و حکم آن را استنباط کنیم، این اشکال دارد. ولی اگر امام (ع) چیزی را تمثیل کند به شیء دیگر و این برای ما ثابت شود، قیاس نیست و اشکالی ندارد چون در حقیقت حکم آن را بیان میکند. ما که حکم را استکشاف نکردهایم بیان خود امام است و امام حکم را بیان میکند و این گونه نیست که امام در قیاس یک حکم شرعی اعتماد بر یک دلیل مستنبط العلة کند. نه این گونه نیست بله علت حکم در پیش امام (ع) حاضر است و امام در مقام تعلیم حکم به ما این را بیان فرموده و این یک نحوه بیان است.
بررسی دلیل دوم
اشکالی که این دلیل دارد این است که این مثلیّتی که در صحیحه برای خمس نسبت به زکات قرار داده شده، مثلیّت من جمیع الجهات نیست تا چنین نتیجهای گرفته شود؛ اگر خمس، من جمیع الجهات همانند زکات قرار داده میشد، قهراً در مسئله نصاب مثل هم میشدند، در ملاحظه نصاب نسبت به هر فرد به نحو استقلالی مثل هم میشدند و همینطور بقیه موارد و ما آنگاه میتوانستیم نتیجه بگیریم که وحدت مُخرِج در خمس معتبر است. اما اینجا تمثیل امام (ع) به زکات صرفاً از حیث اندازه نصاب است؛ دلیل و شاهد بر اینکه تمثیل فقط از جهت مقدار نصاب است، این عبارت «عشرین دیناراً» است که عرض کردیم
یا عطف بیان یا بدل برای «ما یکون» است. اگر امام (ع) فرموده است که خمس مثل زکات است از حیث نصاب بیست دینار، یعنی این تمثیل فقط در یک جهت است و نصاب خمس همان نصاب زکات یعنی بیست دینار است.
پس اشکالی که به دلیل دوم وارد است، این است که در این دلیل مثلیّت خمس با زکات بیان شده لکن لا مِن جمیع الجهات بل من حیث النصاب فقط. اگر تمثیل فقط از حیث مقدار نصاب بود نمیشود استفاده کرد همان طوری که در زکات، نصاب مخرِجین یا نصاب صاحبان سهم مستقلاً لحاظ میشود، همان طوری که نصاب شرکا مستقلاً لحاظ میشود، در خمس باید اینگونه باشد. لذا دلیل دوم تمام نیست و مردود است. و اگر ما قائل شدیم که این دلیل مردود است، نمیتوانیم این را قرینه بر انصراف اطلاق صحیحه به ما نحن فیه قرار دهیم. پس تا اینجا تنها دلیل اول قول اول عاری از اشکال است.
ادله قول دوم (عدم اعتبار وحدت از حیث مخرِج)
سه دلیل اجمالاً برای این قول میتوان ذکر کرد:
دلیل اول
دلیل اول اطلاق صحیحه بزنطی است؛ راوی از امام سؤال میکند: «سألتُ أبا الحسن الرضا (ع) عن ما اخرج المعدن من قلیلٍ او کثیرٍ هل فیه شیءٌ؟» این سؤال و موضوع در این صحیحه عبارت است از «ما أخرج المعدن»؛ آنچه که از معدن اخراج میشود. آیا آنچه که از معدن اخراج میشود، حق مالی نسبت به آن ثابت است یانه؟ که در جواب امام (ع) میفرمایند: اگر به بیست دینار برسد. اینجا تکیه و تأکید بر «ما أخرج المعدن» است و ظاهر این است که اگر ما أخرج المعدن، به بیست دینار برسد، خمس واجب است چه مُخرِج واحد باشد و چه بیشتر از واحد باشد. این نشان دهنده این است که وحدت از حیث مُخرِجین در نصاب اعتبار ندارد؛ آنچه که اخراج میشود اگر متعلق به یک نفر بود و به بیست دینار رسید، خمسش واجب است و اگر متعلق به چند نفر هم بود، باز هم آن ما استخرج من المعدن لحاظ میشود. بنابراین، خمس واجب است، به شرط اینکه نصاب به بیست دینار برسد چه مُخرِج یک نفر باشد یا چند نفر.
بررسی دلیل اول
چنانچه سابقاً هم اشاره شد این دلیل از چند جهت اشکال دارد:
اولاً: اساساً ممکن است بگوییم صحیحه بزنطی اطلاق ندارد، چون از این جهت در مقام بیان نیست؛ آنچه که امام (ع) در مقام بیان آن است، این است که آن مقداری که در هر اخراج موجب وجوب خمس است بیان شود یعنی امام (ع) در صدد بیان از ناحیه قلّت و کثرت معدن در هر اخراجی است. کما اینکه در سؤال هم اینگونه است.
ثانیاً: اگر چناچه بپذیریم از این جهت هم در مقام بیان است و اطلاق دارد، اما این ظهور اطلاقی مستقر نیست، یک ظهور بدوی است که به بلوغ آنچه که مُستخرِج استخراج میکند اگر به حدّ نصاب برسد، انصراف پیدا میکند یعنی هر مالکی اگر استخراج کرد و به بیست دینار رسید آنگاه باید خمس دهد. وجه انصراف از این اطلاق را هم گفتیم یعنی همان سه مقدمهای که در دلیل اول قول اول بیان شد، اگر آن مقدمات را به هم ضمیمه کنیم، قطعاً مانع انعقاد اطلاق صحیحه بزنطی است. لذا دلیل اول قائلین به عدم اعتبار وحدت باطل است.
بحث جلسه آینده: دو دلیل دیگر برای قول دوم یعنی قول به عدم اعتبار وحدت ذکر شده که ان شاء الله در جلسه آینده بیان و بررسی خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 26 آبان 1393
موضوع جزئی: اعتبار
وحدت در نصاب – فرع دوم: بررسی
اعتبار وحدت از حیث مخرِج مصادف با: 23 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 28
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله عدم اعتبار وحدت از حیث مُخرِج بود؛ عرض کردیم بعضی از بزرگان مثل صاحب حدائق، صاحب جواهر، شیخ انصاری و به تبع ایشان مرحوم آقای خویی قائل شدهاند به اینکه اینجا وحدت از حیث مُخرِج، اعتبار ندارد. یعنی سهام مجموع اگر به نصاب برسد، خمسش واجب میشود. ادلهای بر این قول اقامه شده که دلیل اول را دیروز ذکر کردیم و اشکال آن هم بیان شد؛ دلیل اول أخذ به اطلاق صحیحه بزنطی بود که طبق این دلیل موضوع وجوب خمس و نصاب «ما أخرج المعدن» است؛ و از حیث اینکه مُخرِج واحد باشد یا متعدد، اطلاق دارد یعنی فقط در روایت آمده است که «ما أخرج المعدن» اگر به بیست دینار برسد باید خمس آن داده شود اما اینکه مُستخرِج یک نفر باشد یا متعدد باشد، چیزی در روایت بیان نشده است.
دو اشکال به این دلیل کردیم و گفتیم که اولاً: یمکن أن یقال که این روایت اطلاق ندارد؛ چون از این جهت در مقام بیان، نیست. و ثانیاً سلّمنا که اطلاق داشته باشد، به همان بیانی که در دلیل اول مشهور گفتیم، این اطلاق منصرَف میشود به خصوص ما یُستخرَج فی ملک المُخرِج. یعنی آنچه که استخراج میشود و در ملک مُخرِج قرار میگیرد. آنچه که مُخرِج استغنام میکند. این دو اشکالی بود که به دلیل اول کردیم.
دلیل دوم
دلیل دوم را مرحوم آقای خویی نقل کردهاند که به نوعی قریب به دلیل اول است و آن اینکه مقتضای اطلاق صحیحه بزنطی این است که عبرت به اخراج است نه مُخرِج یعنی مدار بر بلوغ ما أخرجه المعدن حدّ النصاب است؛ آنچه که در این صحیحه بر آن تأکید شده، اخراج است و با هیچ چیز دیگر در این صحیحه کاری ندارد. عبارت «ما أخرج المعدن» هم ظهور در همین مطلب دارد.(1)
این دلیل فی الواقع نسبت به دلیل اول، دلیل مستقلی نیست؛ چون دلیل اول هم همان اطلاق صحیحه بزنطی است، لکن تفاوتی که شاید بتوانیم بین این دلیل و دلیل اول بگذاریم، تصریح ایشان است به اینکه ملاک و عبرت، به اخراج است نه مُخرِج. یعنی تأکید بر نفی خصوصیت وحدت یا تعدّد مُخرِجین به تنهایی نیست. اما در دلیل اول از این جهت تأکید شد که صحیحه بزنطی اطلاق دارد از حیث مُخرِج یعنی مُخرِج واحد باشد یا متعدد، مهم این است که ما أخرج المعدن مثلاً به بیست دینار برسد. مرحوم آقای خویی در این دلیل که ما به عنوان دلیل دوم ذکر میکنیم، در واقع تصریح میکند به اینکه آنچه که
1) . مستند العروة الوثقی، ج25، کتاب الخمس، ص47.
در صحیحه بزنطی بیان شده، این است که اخراج این خصوصیت را باید داشته باشد که مثلاً باید به بیست دینار برسد اما اینکه مُخرِج چه چیزی است، کاری از آن جهت ندارد و به عبارت دیگر از آن جهت اطلاق دارد. لذا چنانچه ملاحظه فرمودید در فرع اول محقق خویی قائل شدند به اینکه تعدد در اخراج قابل قبول نیست و هر اخراجی مستقلاً ملاحظه میشود.
بررسی دلیل دوم
این بیان با آن بیانی که ما در دلیل اول عرض کردیم خیلی تفاوت ندارد و پاسخ آن هم معلوم است که این اطلاق از حیث مُخرِج نیست و اگر هم اطلاق داشته باشد، منصرَف به آن موردی است که گفتیم.
علاوه بر آنها نکتهای که در اینجا به محقق خویی میشود عرض کرد این است که بالاخره اگر اخراج هم ملاک باشد، اخراج و ملکیت از هم قابل تفکیک نیست؛ اگر ما پذیرفتیم که اخراج از ملکیت قابل تفکیک نیست، آنگاه قهراً ثابت میشود که باید سهم هر کسی را مستقلاً محاسبه کرد؛ چه ملازمه ای بین اینها وجود دارد؟ چون کسی که از معدن استخراج میکند، فرض این است که وقتی طلا یا نقره را استخراج میکند، بالاخراج و الاستخراج مالک میشود یعنی اخراج سببٌ للملکِ عرفاً. اگر ما پذیرفتیم که اخراج جدای از ملکیت نیست و عرفاً سبب ملکیت است، آنگاه چنانچه مثل محقق خویی قائل به اعتبار وحدت از حیث اخراج باشیم، قهراً باید قائل به اعتبار وحدت از حیث مُخرِج هم باشیم چون این دو از هم قابل تفکیک نیستند. این یک پاسخ اختصاصی است که اینجا میتوانیم به محقق خویی بگوییم.
علی ایّ حال این دلیل دوم خیلی مهم نیست و نظیر دلیل اول است و پاسخ آن هم همان است، لکن با این اضافهای که اینجا عرض کردیم.
دلیل سوم
مستدل در تقریب این دلیل میگوید سلّمنا، شما در اطلاق صحیحه بزنطی تردید میکنید؛ چون ما به اطلاق صحیحه بزنطی اشکال کردیم. مدعای مستدل این بود که صحیحه بزنطی اطلاق دارد؛ صحیحه بزنطی میگوید اگر آنچه از معدن استخراج میشود به بیست دینار رسید، خمسش واجب است اما اینکه مُستخرِجین متعدد باشند یا واحد باشند، در صحیحه چیزی گفته نشده و اطلاق دارد. پس ما وقتی میخواهیم تکلیف خمس را بیان کنیم میگوییم که نصاب معدن نسبت به مجموع آنچه که استخراج شده، لحاظ میشود و فرقی هم نمیکند که برای یک نفر باشد یا برای پنج نفر باشد.
سخن قائلین به عدم اعتبار وحدت این است که میگویند: «یکفی بلوغ المجموع النصاب» به اطلاق صحیحه بزنطی هم أخذ کردند و البته ما اشکال کردیم که این اطلاق ندارد حال مستدل از جهت دیگری وارد میشود و میگوید اگر کسی در اطلاق صحیحه شک کند و بگوید اطلاق صحیحه بزنطی برای ما معلوم نیست یعنی اگر ما مجبور بشویم که صحیحه بزنطی را کنار بگذاریم و نتوانیم به اطلاقش أخذ کنیم اما از راه دیگری اثبات میکنیم که وحدت از حیث مُخرِج، اعتبار ندارد (یعنی برای تعلق وجوب خمس، لازم نیست سهم هر نفر به بیست دینار برسد) اگر چند نفر هم باشند، مجموع ما یُستخرج من المعدن اگر به بیست دینار برسد خمس واجب میشود، ما از راه اطلاق باقی ادله خمس میتوانیم عدم اعتبار وحدت را ثابت کنیم؛ خود ادلهای که خمس را در معدن واجب کرده است و ما مفصلاً قبلاً روایات را گفتیم؛ این ادله که در معدن خمس را واجب
کردهاند، اطلاق دارند و ما هم به اطلاق آنها أخذ میکنیم و اطلاق آن ادله اقتضا میکند که اگر مجموع سهام به بیست دینار رسید، خمس واجب است و لازم نیست سهام هر نفر را مستقل و جدا حساب کنیم.
به عبارت دیگر مستدل میگوید اگر شما به اطلاق صحیحه بزنطی اشکال کنید ما صحیحه بزنطی را کنار میگذاریم و به سراغ سایر ادلهای که خمس در معدن را واجب کرد میرویم و با تمسک به اطلاق آنها عدم اعتبار وحدت را اثبات میکنیم.
حال چگونه به اطلاق سایر ادله خمس برای کفایت بلوغ مجموع به نصاب نه بلوغ سهم کل واحدٍ الی النصاب استناد میشود؟
ادلهای که خمس را ثابت کردهاند بطور کلّی اقتضا میکند که در معدن خمس واجب است (این مفاد آن ادله است و بحثی نیست و روایات زیادی بودند که ثابت میکردند در معدن، خمس واجب است) و قدر مسلم از صحیحه بزنطی هم این است که برای وجوب خمس که از ادلهی دیگر استفاده شده نصابی معین وجود دارد و آن بیست دینار است. یعنی اگر آنچه که از معدن استخراج شد، به بیست دینار رسید خمس واجب است.
حال مقدمتاً میگوییم در اکرم العلماء الّا الفسّاق من العلما. اکرام همه علما واجب است و فساق هم از تحت این عام، خارج شدند. بالاخره در ناحیه خاص یک قدر متیقن است که این قطعاً خارج شده لذا شما در موارد شک در خروج خاص، به عموم عام أخذ میکنید یعنی مثلاً میگویید: من شک دارم که زید فاسق است یا نه، اکرم العلما، اکرامش را واجب میکند. اینجا کاری به بحث شبهه مفهومیه و مصداقیه نداریم اما اجمالا اصالة العموم اقتضاء میکند در موارد شک در خروج یک فرد از دایره عام به عموم عام اخذ کنیم.
اینجا نیز همین گونه است. از دایره وجوب خمس، قطعاً یک مورد خارج شده و آن ما لم یبلغ النصاب است. پس آنچه که یقیناً میتوانیم بگوییم از دایره وجوب خمس معدن، خارج است، (چه ما قائل به اعتبار وحدت باشیم و چه نباشیم) و مورد اتفاق است که از دایره وجوب خمس معدن خارج است، ما لم یبلغ المجموع النصاب است یعنی مسلّم است و کسی در آن اختلاف نظر ندارد؛ اگر سهام آن سه نفر با هم به بیست دینار نرسد، خمس قطعاً در این مورد واجب نیست. یعنی مثلاً سهام این سه نفر با هم پانزده دینار باشد در این صورت هیچ کسی (نه ما و نه مشهور و نه دیگران) نمیگوید که خمس واجب است. پس قدر متیقن از مواردی که از اطلاق و عموم ادله وجوب خمس خارج شده، "ما لم یبلغ المجموع النصاب" است.
یک مورد الان مورد بحث و اختلاف است که به نظر مشهور خمسش واجب نیست، و آن هم جایی است که سه نفری با هم سی دینار استخراج کردهاند و مشهور معتقدند که سهم هر کدام جداگانه باید به بیست دینار برسد اما دیگران نظر دیگری دارند و معتقدند که اگر مجموع به بیست دینار برسد خمس واجب است.
پس ما نسبت به موردی که سهام مجموع به بیست دینار برسد ولی سهام افراد به بیست دینار نرسد، شک داریم که خمس واجب است یا واجب نیست؟ اطلاقات ادله وجوب خمس معدن، وجوب خمس را در این مورد مشکوک، اثبات میکند.
یک مورد هم که محل اختلاف نبود و آن اینکه هم سهام مجموع به بیست دینار برسد و هم سهام افراد. مثلاً فرض کنید این سه نفر شصت دینار استخراج کردند، در اینجا مجموع بیش از بیست دینار است و سهام هر فرد هم، مستقلاً بیست دینار است. در این هم اختلاف نیست که قطعا ادله وجوب خمس معدن، اینجا را در بر بگیرد. پس یک مورد یقیقاً مشمول ادله
وجوب خمس معدن میباشد (جایی است که مجموع مثلا به شصت دینار برسد. یعنی سهم مجموع و هر نفر بالای بیست دینار باشد و به حدّ نصاب برسد) و یک مورد هم یقیقناً مشمول ادله وجوب خمس معدن نیست. (جایی است که حتی سهام مجموع هم به بیست دینار نرسد) و یک مورد هم مشکوک است (جایی است که مجموع سهام ها به حدّ نصاب برسد، اما سهام افراد به حدّ نصاب نرسد). ما باید در این مورد شک به اطلاق ادله وجوب خمس معدن أخذ کنیم. فیبقی الباقی تحت الاطلاق. پس آن قدر متیقّن، از دایره اطلاق ادله وجوب خمس خارج میشود؛ در اینجا ما شک داریم، پس تحت اطلاق ادله وجوب خمس، باقی میماند.
پس در این دلیل سوم در واقع أخذ به اطلاق صحیحه بزنطی نشده؛ چون فرض این است که اطلاق صحیحه بزنطی محل اشکال است و مستدل در این دلیل سوم در واقع با فرض شک در اطلاق صحیحه بزنطی به سراغ اطلاق فوقش رفته و آن هم اطلاقات ادله وجوب خمس معدن است. و معتقد است که به اقتضای اطلاقات ادله وجوب خمس معدن، میتوان اثبات کرد که إذا بلغ مجموع النصاب، یجب الخمس.
بررسی دلیل سوم
این دلیلی است که کمتر در کلمات مطرح شده، ولی دلیل قابل توجهی هم است. حال آیا این دلیل قابل قبول است؟
اشکال اول
یک پاسخ و اشکال همین است که باید ببینیم موضوع ادلهای که خمس را در معدن واجب میکند چه چیزی است؟ آیا موضوع وجوب خمس، طبق همان ادله عبارت است از: ذات المعدن بما انّه معدن؟ یا: المعدن الذی فیه فائدة و غنیمة؟ ما مکرراً تأکید کردیم که موضوع وجوب خمس، عبارت است از معدنی که در آن فایده و غنیمت باشد؛ استغنام موضوعیت دارد یعنی معدن به اضافه این جهت که غنیمت و فایده و استغنام داشته باشد.
اگر استغنام از معدن موضوعیت داشته باشد، باز هم استغنام به واسطه تعلق خمس به آحاد مستقلاً باید نسبت به کلّ فردٍ لحاظ شود. لذا همان نکتهای که برای تبیین نظر مشهور در دلیل اولِ قول اول گفتیم، به راحتی ریشه اطلاق ادله خمس معدن را میزند.
پس اشکال اول این شد که حتی اگر ما بخواهیم به اطلاق باقی ادله ثبوت خمس نظر کنیم و اطلاق صحیحه بزنطی را کنار بگذاریم، باز هم میبینیم ادله ثبوت خمس در معدن، هیچکدام اطلاق ندارد.
اشکال دوم
اشکال دیگر این است که ما از طرفی ادله ثبوت خمس در معدن را داریم (روایاتی است که در ابتدای بحث گفتیم و به حسب آن رویات خمس در معدن واجب است) و آنجا بحث نصاب و مقدار و اندازه مطرح نشد. صحیحه بزنطی نصاب را معیّن کرده ولی به نوعی از صحیحه بزنطی استفاده میشود که وحدت، فی الجمله معتبر است. حال چگونه صحیحه بزنطی بر اعتبار وحدت فی الجمله دلالت میکند؛ صحیحه بزنطی این بود که بزنطی از امام رضا (ع) سوال کرد: «سألت ابا الحسن الرضا عن ما اخرج المعدن من قلیلٍ او کثیر، هل فیه شئءٌ؟ قال: لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة عشرین دیناراً»؛ این صحیحه میتواند از چند جهت اطلاق داشته باشد یعنی ممکن است کسی بگوید که از هر چهار جهت در این صحیحه اطلاق است. یعنی وحدت و تعد از حیث اخراج، مُخرِج، مُخرَج و مکان. اگر بخواهیم از صحیحه بزنطی اطلاق در
این جهات اربع را استفاده کنیم، صحیح نیست؛ چون لازمهاش این است که این نصاب لغو باشد چرا که بالاخره در این صحیحه، نصابی معین شده و گفته معدن اگر به بیست دینار برسد، خمسش واجب است. و قول به اطلاق از جهات چهار گانه با تعیین نصاب سازگار نیست. پس حداقل باید در یک جهت، (کاری نداریم که کدام جهت باشد) وحدت اعتبار داشته باشد.
سؤال: چطور اگر وحدت در یک جهت نباشد لغویت نصاب لازم میآید؟
استاد: نصاب برای چه تعیین شده است؟ گفته به بیست دینار برسد. بالاخره حداقل رسیدن به بیست دینار این است که، مُستخرَج به بیست دینار برسد و کاری ندارد که یک نفر باشد یا چند نفر. اگر از چهار جهت بخواهیم اطلاق را ادعا کنیم، دیگر تعیین نصاب معنایی ندارد. و اصلاً تعیین نصاب لغو میشود.
پس برای اینکه لغویت نصاب پیش نیاید، ما باید حداقل در یک جهت از این جهات قائل به اعتبار وحدت شویم و بگوییم که این صحیحه وحدت در یکی از این جهات را دلالت میکند.
نهایت چیزی که در اینجا میتوانیم بگوییم این است که اگر صحیحه بزنطی، فی الجمله بر اعتبار وحدت در یکی از این جهات چهار گانه دلالت کند، بالاخره یک اجمالی پیدا میکند و این اجمال به خود عام و مطلق سرایت میکند و با سرایت این اجمال دیگر أخذ به آن اطلاق هم ممکن نیست. کما اینکه مثلاً در کرم العلما الّا الفسّاق، اگر بگوییم مفهوم فاسق مجمل است، این بحث وجود دارد که آیا اجمال مفهوم خاص به عام سرایت میکند یا نه؟ پاسخ این است که این اجمال سرایت میکند و مانع تمسک به عام میشود. اینجا هم از این جهت (از حیث اعتبار وحدت) صحیحه بزنطی، یک اجمالی پیدا میکند؛ چون بر اعتبار وحدت، فی الجمله دلالت میکند. و اگر دلالت بر اعتبار وحدت فی الجمله کرد، یک اجمالی پیدا میکند که آن اجمال مانع تمسک به آن اطلاق در آن مورد مشکوک میشود. پس چون اجمال پیدا کرده و طبق فرض صحیحه بزنطی مخصص اطلاقات ادله وجوب خمس در معدن میباشد، این اجمال به این اطلاقات سرایت میکند و مانع تمسک به آن اطلاقات میشود و لذا دلیل سوم هم بواسطه این دو اشکال مردود است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 27 آبان 1393
موضوع جزئی: اعتبار وحدت در نصاب– فرع سوم و چهارم: بررسی اعتبار وحدت از حیث مخرَج
و معدن مصادف
با: 24 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 29
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
نتیجه فرع دوم
نتیجه بحث در فرع دوم این شد که حق با مشهور است یعنی وحدت از حیث مُخرِج اعتبار دارد و سهام هر یک از مُخرِجین چنانچه به بیست دینار برسد، خمس بر آنها واجب میشود. فقط امام (ره) در ذیل فرع دوم فرموده است که اگر سهام مجموع هم به نصاب برسد، احتیاط مستحب آن است که خمسش داده شود؛ این احتیاط استحبابی در صورت بلوغ مجموع به نصاب، خالی از وجه نیست. به هر حال حداقل بواسطه استفادهای که بعضی از بزرگان از صحیحه بزنطی کردهاند، للاحتیاط الاستحبابی هنا وجهٌ.
فرع سوم: وحدت از حیث مُخرَج
در فرع سوم بحث از این است که آیا در مسئله نصاب جنس آنچه که از معدن استخراج میشود، باید واحد باشد یا اگر تعدد و اختلاف در جنس هم باشد، با هم ملاحظه میشوند و اگر به نصاب رسیدند، خمس واجب میشود. پس بحث در اعتبار وحدت از حیث مُخرَج و عدم اعتبار وحدت است.
امام (ره) در متن تحریر فرمودهاند: «و لو اشتمل معدن واحد على جنسين أو أزيد كفى بلوغ قيمة المجموع نصابا على الاقوى» اگر معدن واحد، مشتمل بر دو جنس باشد. مثلاً در یک معدن هم طلا باشد و هم نقره یا بیشتر از دو جنس. مثلاً هم طلا و هم نقره و هم مس؛ اینجا چنانچه قیمت مجموع (قیمت طلا و مس و نقره) با هم به بیست دینار برسد، این در وجوب خمس کفایت میکند. امام فتوی هم دادهاند و نتیجه این سخن این است که وحدت از حیث مُخرَج اعتبار ندارد و لازم نیست هر جنسی را مستقل محاسبه کنیم یعنی بگوییم طلا و مس و نقره، هرکدام جداگانه باید به بیست دینار برسد مجموع با هم اگر به بیست دینار رسید، خمس واجب میشود.
مرحوم سید در عروة هم همین نظر را دارد. ایشان فرموده اند: «و کذا لا یُعتبر اتحاد الجنس المُخرَج، فلو اشتمل المعدن علی جنسین او أزید و بلغ قیمة المجموع نصاباً وجب إخراجه»(1)این دقیقاً همان مطلبی که از امام (ره) خواندیم.
پس موضوع بحث این است که آیا وحدت از حیث مُخرَج اعتبار دارد یا نه؟ به این معنا که جنس ما یُستخرَج من المعدن باید یکی باشد یا نه؟ در اینجا تقریباً همه اصحاب بر عدم اعتبار وحدت اتفاق دارند یعنی میگویند: اتحاد جنس مُخرَج در بلوغ نصاب معتبر نیست. و کسی علی الظاهر بر خلاف این مطلب قائل نشده و نگفته حتماً باید نصاب در هر جنسی مستقلاً به بیست دینار برسد.
1) . عروة، ج4، ص 239.
دلیل اعتبار وحدت از حیث مخرَج
ظاهر صحیحه بزنطی از این جهت مطلق است؛ چون موضوع نصاب در صحیحه بزنطی عبارت است از «ما أخرجه المعدن»؛ «سألت ابا الحسن الرضا عن ما اخرجه المعدن من قلیلٍ او کثیر» این صحیحه مطلق است ما أخرجه المعدن من الذهب و الفضة و الرصاص و الحدید و... و هیچ قیدی در این صحیحه ذکر نشده که ما أخرجه المعدن را به خصوص یک نوع از معدن مقیّد کند. لذا به حسب ظهور اطلاقی صحیحه بزنطی، میگوییم فرقی نمیکند که مُخرَج از نظر جنس و نوع، واحد باشد یا متعدد.
اشکال
لکن ممکن است کسی ادعا کند که این اطلاق منصرَف است به خصوص جایی که مستخرَج، من جنس واحد است یعنی ادعای انصراف این صحیحه را به معدنی که جنس واحد دارد، بکند.
ادعای انصراف میتواند به یکی از این دو وجه باشد:
وجه اول
درست است که ظاهر صحیحه بزنطی مطلق است، ولی به حسب واقعیت خارجی اغلب معادن این چنین هستند که هر معدنی یک جنس بیشتر در آن وجود ندارد و ندرتاً پیدا میشود معدنی که دارای دو یا چند جنس با هم باشد؛ معمولاً میگویند: معدن طلا، معدن مس، معدن نقره. پس آنچه که غالباً از معدن استخراج میشود، من جنس واحد است و چون چنین غلبهای در معادن وجود دارد، پس این جمله ما أخرجه المعدن به ما هو الغالب منصرف میشود که عبارت است از معدنی که جنس واحد دارد. این سبب انصراف میشود و لذا نمیتوان به اطلاق صحیحه بزنطی أخذ کرد.
بررسی وجه اول
این ادعا و این وجه برای انصراف مردود است؛ چون در مباحث اصولی خواندهایم که آنچه منشأ انصراف اطلاق است، غلبه در استعمال است نه غلبه در وجود خارجی؛ غلبه در وجود خارجی موجب انصراف لفظ مطلق نمیشود. و آنچه که مدعی در این مقام به آن استناد کرده غلبه در وجود خارجی است. میگوید غالباً معادن این گونه هستند که در آنها یک جنس وجود دارد. ما این غلبه در وجود خارجی را انکار نمیکنیم ولی غلبه در وجود خارجی موجب انصراف نمیشود.
مگر اینکه کسی بگوید: این غلبه در استعمال است یعنی وقتی لفظ معدن استعمال میشود، غالباً در مواردی که من جنس واحد است، استعمال میشود. اگر کسی این ادعا را بکند، باید این مسئله احراز شود که غلبه استعمال معدن در آنجایی است که جنس واحد داشته باشد در حالی که این غلبه در استعمال محرز نیست. مثلاً در مورد چاه نفت و گاز که معمولاً در یکجا وجود دارند یا در موارد دیگر این گونه نیست که غلبه در استعمال، با استعمال معدن در خصوص جایی باشد که جنس واحد دارد. لذا وجه اول برای انصراف، قابل قبول نیست.
پس اشکال ما این بود که درست است که غلبه، خارجاً با معادنی است که جنس واحد در آنها وجود دارد، اما این غلبه در وجود خارجی، نمیتواند منشأ انصراف باشد. آنچه میتواند منشأ انصراف باشد که غلبه در استعمال داشته باشد یعنی بیشتر در این مورد استعمال شده باشد. مثلاً در یک شهری یک نوع نان بیشتر است و خارجاً غلبه با یک نوعی از نان است، آیا
این غلبه در وجود خارجی موجب انصراف اطلاق لفظ نان در یک جمله به یک نوع خاص که خارجاً بیشتر است، میشود؟ گفتیم غلبه در وجود خارجی منشأ انصراف نیست. آنچه که منشأ انصراف است، غلبه در استعمال است.
لقائلٍ أن یقول، اینجا غلبه در استعمال وجود دارد یعنی غالباً لفظ معدن در معادنی که جنس واحد دارند استعمال میشود؛ عرض کردیم که این غلبه در استعمال باید احراز شود. در حالی که ما میبینیم که چنین چیزی قابل احراز نیست و ما نمیتوانیم احراز کنیم لفظ معدن غالباً در معادنی که دارای جنس واحد میباشند، استعمال میشود و تا این احراز نشود انصراف هم محقق نمیشود.
سوال: چرا غلبه در استعمال موجب انصراف میشود؟
استاد: این مثل یک قرینه متصله به کلام است؛ همان طور اگر قیدی متصل به یک مطلق آورده شود، این اطلاق را به هم میزند. مثلاً بگوییم رقبة مؤمنة؛ این مؤمنه یک قید متصل به رقبة است این قید متصل جلوی اطلاق رقبة را میگیرد. غلبه در استعمال حکم قرینه متصل را دارد؛ وقتی غالباً در بین مردم این لفظ را استعمال میکنند و یک قسم خاصی از آن را مدّ نظر دارند، این کالقرینة المتصلة است. منتها قرینه لفظی نیست، یک قرینه متصله حالی یا مقامی است که غالباً چون مطلق در مقید استعمال میشود، لذا اگر یک کسی در کلامش از لفظ مطلق استفاده کرد، حمل بر مقید میشود.
وجه دوم
اما وجه دومی که ممکن است به عنوان منشأ انصراف مطرح شود این است که در مسئله محل بحث، موضوع برای وجوب خمس و نصاب واحد است و وحدت موضوع مقتضی وحدت جنس مُخرَج است؛ چون موضوع وجوب خمس، عبارت است از عنوان معدن (یجب الخمس فی المعدن) و نصاب هم در معدن ثابت شده. پس موضوع واحد است و چون موضوع واحد است، این اقتضا میکند که ما یستخرَج من المعدن هم واحد باشد. لذا هر چند ظاهر «ما اخرجه المعدن» مطلق است اما چون موضوع عبارت است از "المعدن" و المعدن هم واحد است، این اقتضا میکند که جنس معدن هم واحد باشد. پس باید نصاب هر جنسی را مستقلاً حساب کرد.
بررسی وجه دوم
این وجه هم به نظر صحیح نمیباشد؛ چون موضوع وجوب خمس «ذات المعدن» نیست بلکه موضوع وجوب خمس «المعدن الذی فیه فائدة و غنیمة» است. یعنی جهت استغنام و فایده در معدن مهم است. اگر این مسئله موضوعیت داشت، دیگر جنس آن اهمیتی ندارد و مهم آن استغنامی است که از معدن میشود؛ این استغنام و استفاده از معدن، هم در صورتی که جنس واحد باشد، محقق است و هم در صورتی که جنس متعدد باشد. یعنی اگر به تنهایی طلا باشد، این استغنام بیست دینار در آن محقق میشود و اگر طلا و نقره با هم باشد، باز هم استغنام به اندازه بیست دینار برای وجوب خمس، کافی است.
نتیجه
نتیجه این است که در فرع سوم، همانگونه اصحاب گفتهاند و مخالفی هم در مسئله نیست، وحدت از حیث مخرَج اعتبار ندارد.
فرع چهارم: اعتبار وحدت من حیث المعدن
در این فرع میخواهیم ببینیم آیا اینکه گفته شد نصاب خمس بیست دینار است، در خصوص ما یستخرج از معدن واحد است یا اگر از معادن متعدد هم باشد، خمس واجب میشود. پس وحدت و تعدد از حیث معدن در فرع چهارم مورد بحث است. یعنی بحث در این است که این نصاب بیست دینار، نسبت به هر معدن مستقلاً لحاظ میشود یا نصاب بیست دینار برای مجموع معادن ملاک است؟
نظر امام (ره)
امام (ره) فتوا دادهاند که نصاب بیست دینار برای هر معدن لحاظ میشود یعنی اینجا وحدت معتبر است. لذا ما یُستخرَج من بعض المعادن، لا یضمُّ إلی ما یستخرج من معادن أُخَر. فتوا هم دادهاند. فرمودهاند: «و لو كانت معادن متعددة لا يضم بعضها إلى بعض على الاقوى»؛ اگر چند تا معدن باشد، اینها در مسئله نصاب به هم ضمیمه نمیشوند «و إن كانت من جنس واحد» ولو اینکه هر دو معدن طلا یا معدن نقره باشند. البته یک استدراکی هم اینجا دارند و میفرمایند: «نعم لو عدت معدنا واحد تخلل بين أبعاضها الاجزاء الارضية يضم بعض إلى بعض.»؛ اگر این معادن متعدد مجموعاً یک معدن حساب شود؛ مثلاً فرض کنید یک منطقه وسیعی است و بطور استثنائی همه آنها یک معدن حساب میشود و جنسهای زیادی در آن است (مثلاً طلا و نقره و مس و اورانیوم) لکن بین اینها در این معدن با خاک یا سنگ یا چیزی از اجزاء زمین فاصله افتاده مثلا میگویند آن صد متر طلا است و بعد از آن یک فاصله است و صد متر بعدی نقره است. در اینجا امام میفرمایند «یضمّ بعض إلی بعض»؛ اینجا مجموع ملاحظه میشود. یعنی اگر مثلاً امروز مقداری طلا و مقداری نقره و مقداری مس استخراج کردند و مجموع آنها به بیست دینار رسید، خمسش واجب است. اینجا درست است که جنس واحد نیست و متعدد است، ولی مسئله این است که این معدن، عرفاً یک معدن واحد حساب میشود. ما در فرع سوم گفتیم که اتحاد در جنس، در مسئله نصاب معتبر نیست. اینجا اگر میگویند، یک معدن با جنسهای مختلف بخاطر این است که یعدّ معدناً واحداً. پس هیچ منافاتی با فتوای ایشان ندارد و اعتبار وحدت لحاظ شده است.
نظر صاحب عروه
نظر مرحوم سید در اینجا، با نظر امام (ره) متفاوت است؛ ایشان در این مسئله تفصیل دادهاند. امام به نحو مطلق به اعتبار وحدت در مکان و در معدن فتوی دادند اما مرحوم سیّد میفرمایند «نعم لو کان هناک معادن متعددة، اعتبر فی الخارج من کلٍ منها بلوغ النصاب، دون المجموع»؛ اگر معادن متعدد باشد، در آنچه که از هر کدام از این معادن، خارج میشود، نصاب ملاحظه میشود و مجموع ملاحظه نمیشود. «و إن کان الاحوط کفایة بلوغ المجموع خصوصاً مع اتحاد جنس المخرَج منها»؛ اگر چه احتیاط مستحب آن است که بلوغ مجموع کفایت میکند، مخصوصاً اگر جنس مخرَج یکی باشد. مثلاً دوتا معدن طلا است که اندکی با هم فاصله دارند و دو معدن به حساب میآیند «سیّما مع تقاربها» مخصوصاً اگر کنار هم و نزدیک هم باشند، مجموع ملاحظه میشود «بل لا یخلوا عن قوّة مع الاتحاد و التقارب»؛ بلکه ایشان در این مورد فتوا میدهد.
محصّل نظر صاحب عروة این است که اگر معادن متعدد باشند، چنانچه به هم نزدیک باشند و جنسشان هم یکی باشد، مجموع محاسبه میشود و اینجا اتحاد معتبر نیست. اما اگر معادن متعدد باشند و جنسشان یکی نباشد و از هم دور باشند،
هر کدام جداگانه حساب میشود. پس تفصیل ایشان این شد که مثلاً سه تا معدن طلاست که نزدیک هم هستند و در یک منطقه و شهر هستند، در اینجا بنابر نظر صاحب عروة وحدت از حیث معدن معتبر نیست. مجموع آنچه که از این سه تا استخراج میشود، اگر به بیست دینار برسد، خمس واجب میشود. ولی اگر فرض کنید که یک معدن طلا اینجا است و یکی دیگر در جای دیگری دور از اینجا واقع شده، در اینجا بلوغ المجموع کافی نیست و باید «بلغ نصاب کل معدنٍ الی عشرین دیناراً» تا خمس واجب شود. لذا اگر معادن متعدد باشند و دور از هم باشند ولو اینکه مِن جنسٍ واحدٍ هم باشند، نصاب هر یک مستقلاً لحاظ میشود.
سؤال: امام هم با استدراکی که داشتند در واقع خواستند همین مسئله را بیان کنند.
استاد: ایشان فرمودند: «لو عدت معدنا واحداً تخلل بين أبعاضها الاجزاء الارضية يضم بعض إلى بعض» یعنی اگر عرفاً یک معدن حساب شود اما اینکه مرحوم سید فرمود: «لا یخلو عن قوة مع الاتحاد و التقارب» دارند فتوا به ضمیمه و کفایت بلوغ مجموع که تفصیل از آن استفاده میشود یعنی تقارب مهم است نه تخلل بعض الاجزاء الارضیة؛ این دو با هم متفاوت است و موردی که سید میفرماید اصلاً دو معدن لکن نزدیک هم ولی امام فرمودند که اگر عرفاً یک معدن محسوب شود و بعض الاجزاء الارضیة فاصله انداخته باشد نصاب همه حساب میشود.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 1 آذر 1393
موضوع جزئی: اعتبار وحدت در نصاب–
چهارم: بررسی اعتبار وحدت از حیث معدن مصادف با: 28 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 30
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه و نتیجه بحث گذشته
در فرع چهارم بحث در این بود که آیا وحدت از حیث معدن و مکان استخراج در بلوغ نصاب، معتبر است یا نه؟ یعنی اگر آنچه که از هر معدن استخراج میشود مستقلاً به بیست دینار (نصاب) برسد، آنگاه در هر یک مستقلاً خمس، واجب است ولی اگر آنچه که از هر یک از این معادن متعدد استخراج میشود به تنهایی کمتر از بیست دینار شود اینجا یضمّ بعضٌ الی بعض پس بحث در ملاحظه مجموع برای نصاب است یا ملاحظه هر معدن به نحو مستقل.
فرق نظر امام و سید
نظر امام (ره) و سید را عرض کردیم؛ بین نظر امام و مرحوم سید هم فرق است هر چند به حسب ظاهر شاید موهم این معنا باشد که اینها باهم یکسان است. به هر حال بین نظر امام و سید فرق است؛ چون امام (ره) میفرمایند: وحدت معتبر است. لکن استثنائی که امام کردند، فقط مربوط به جایی است که ممکن است گمان بشود تعدد در کار است لذا فرمود اگر در یک منطقهای بین ابعاض آن معدن، اجزاء ارضیه تخلّل ایجاد کند، یعدّ معدناً واحداً عرفاً و لذا ضمیمه صورت میگیرد.
اما مرحوم سید، در واقع نظرشان این است که در دو معدن نزدیک به هم اگر اتحاد در جنس باشد، ضمیمه صورت میگیرد؛ یعنی اگر دو معدن کنار هم و نزدیک هم باشند هر چند دو معدن محسوب شوند، اگر جنسشان یکی باشد ما مجموع را ملاحظه میکنیم و لذا ضمیمه صورت میگیرد و نصاب با ملاحظه مجموع در نظر گرفته میشود. لذا هنگام بررسی تفصیل مرحوم سید عرض خواهیم کرد که محقق خویی به صاحب عروة اشکال کرده و فرمودهاند: حرف سید علی اطلاقه صحیح نیست؛ چون این حرف فقط در صورتی درست است که این اتحاد و تقارب، عرفاً موجب صدق وحدت معدن باشد یعنی اگر مثلاً دو معدن کنار هم و نزدیک به هم هستند، لکن این تقارب و نزدیکی دو معدن مخصوصاً با ملاحظه اینکه جنسشان یکی است، بگونهای باشد که عرفاً یک معدن محسوب شوند (اگر عرفاً یک معدن حساب شوند)، از موضوع مسئله ما خارج میشود؛ یعنی اگر عرفاً یک معدن محسوب شد، ضمیمه کردن آنچه که از این قسمت خارج میشود و آنچه که از قسمت دیگر خارج میشود بلامانع است چون عرفاً یک معدن محسوب میشوند. مثل چاههای نفت در یک منطقه که دارای یک منبع است و در اعماق بهم متصل است ولی طرق استخراج با هم فرق دارد. این عرفاً یک معدن محسوب میشود هر چند اگر در چند جا چاه بزنند و استخراج کنند، این عرفاً چند معدن نیست و یک معدن محسوب میشود.
اما اگر عرفاً یک معدن محسوب نشود و عرف آن را دو یا چند معدن بداند، محقق خویی میفرمایند: سخن سید در اینجا درست نیست و به تفصیل ایشان اشکال کردهاند که بعداً عرض خواهیم کرد.
لذا با توجه به ظاهر کلمات امام (ره) و مرحوم سید و همچنین اشکال محقق خویی به سید معلوم میشود کلام امام (ره) و مرحوم سید با هم تفاوت دارد. بنابراین امام جزء کسانی است که قائل به اعتبار وحدت از حیث معدن در بلوغ نصاب است و مرحوم سید در مسئله تفصیل داده است.
اقوال در فرع چهارم
پس معلوم میشود که به طور کلی در این مسئله سه قول وجود دارد:
قول اول
یک قول، قول به اعتبار وحدت از حیث معدن در بلوغ نصاب است؛ امام (ره) و جمع زیادی از بزرگان این نظر را قبول دارند؛ لذا قائلین به این قول معتقدند که برای وجوب خمس، هر معدن مستقلاً اگر به بیست دینار رسید، خمسش واجب است ولو اینکه جنسشان یکی باشد یا نزدیک به هم باشد مثلاً در قم یک معدن اول شهر و یک معدن هم آخر شهر باشد. اینها نزدیک هستند ولی دوتا معدن هستند هر چند تقارب و اتحاد در جنس هم داشته باشند ولی هر یک مستقلاً لحاظ میشوند.
قول دوم
قول دوم، قول به عدم اعتبار وحدت مطلقا است یعنی بطور کلی معادن اگر متعدد باشند، نصاب به ملاحظه مجموع آنچه که از این معادن استخراج میشود ملاحظه میگردد. یعنی آنچه که از این معادن استخراج شده به هم ضمیمه میشوند. مثلاً اگر از سه معدن استخراج شد و به بیست دینار رسید، در اینجا خمس واجب است. برخی از قدما از جمله مثل شهید در دروس، کاشف الغطا و جمعی از بزرگان به این نظر متمایل هستند.
قول سوم
قول سوم تفصیل در مسئله است؛ مرحوم سید تفصیل بین صورت اتحاد و تقارب معادن و بین غیر آن را پذیرفته است؛ ایشان فرموده: اگر معادن متعدد، جنس واحد داشته باشند (مثلاً هر دو طلا یا هر دو نقره باشند) و این معادن به هم نزدیک باشند، یکفی بلوغ المجموع النصاب. اما اگر معادن متعدد، تقارب نداشته باشند یا اتحاد در جنس نداشته باشند، ضمیمه صورت نمیگیرد و هر یک مستقلاً ملاحظه میشود.
پس کأنّ به نظر ایشان ما چهار گونه معادن متعدد داریم:
1- معادن متعددی که جنسشان یکسان بوده و به هم نزدیک هستند که در این صورت یکفی بلوغ المجموع النصاب؛
2- معادن متعددی که جنسشان یکسان بوده لکن از هم دور هستند که در این صورت لا یکفی بلوغ المجموع النصاب؛
3- معادن متعددی که جنسشان یکسان نیست و به هم نزدیک هستند که در این صورت لا یکفی بلوغ المجموع النصاب؛
4- معادن متعددی که اساساً نه جنسشان یکسان است و نه به هم نزدیک هستند که در این صورت لا یکفی بلوغ المجموع النصاب.
نکته
این سه قولی بود که در مسئله وجود داشت. قبل از اینکه به ادلّه این اقوال بپردازیم تأکید بر یک نکته لازم به نظر میرسد و آن اینکه موضوع بحث در اینجا چیست؟ دانستن این مسئله خیلی مهم و راه گشا بوده و به ما در اینکه ادله را به درستی بشناسیم و قول حق در مسأله را اختیار کنیم، کمک میکند.
بنابر آنچه که سابقاً هم گفتیم اینجا محلّ بحث، معادن متعدد است یعنی تعدد معادن موضوعیت دارد. ما میخواهیم ببینیم آیا در معادن متعدد، ضمیمه صورت میگیرد یا نه؟ پس بحث در این است که آیا خمس، در معادن متعدد به شرطی واجب است که هر یک از اینها مستقلاً به نصاب بیست دینار برسد یا چنانچه مجموع اینها هم به بیست دینار برسد، خمس واجب است. لذا در اینجا فرض تعدد معادن، یک اصل مفروغ عنه است. و الّا اگر معدن واحد باشد که بحثی ندارد؛ چون ما داریم در اعتبار وحدت بحث میکنیم. یعنی آیا وحدت معدن در بلوغ نصاب معتبر است یا نه؟ در جایی که یک معدن باشد که اختلافی نیست بلکه بحث در دو معدن و بیشتر است.
همچنین در فرع چهارم ما کاری به تعدد جنس و تعدد اخراج و تعدد مُخرِج نداریم چرا که بحث از آن سه جهت قبلاً گذشت.
ادله قول اول
چند دلیل برای این قول میشود ذکر کرد که البته بعضی از ادلهای که در این مقام اقامه شده به نظر میرسد که با هم تداخل دارند یعنی نمیتوان این ادله را به درستی از هم تفکیک کرد. در مجموع به نظر میرسد که در اینجا دو دلیل میتوان ذکر کرد:
دلیل اول
دلیل اول مبنی بر اینکه وحدت از حیث معدن، معتبر است به سه نحو قابل تقریر است:
تقریر اول
این تقریر از کلمات محقق عراقی استفاده میشود و آن این است که موضوع خمس در ادله وجوب خمس (البته ایشان تعبیر ادله را به کار نبرده ولی به حسب ظاهر منظور ایشان همین است) و حتی صحیحه بزنطی عبارت است از: «طبیعیّ المعدن» یعنی مثلاً در یَجبُ الخمس فی المعدن، وجوب متعلق به طبیعت معدن شده لکن این طبیعت در همه افراد جاری و ساری است. یعنی در واقع، این طبیعیّ المعدن، به کلّ فردٍ من افراد المعدن انحلال پیدا میکند. پس کأنّ خمس بواسطه انحلال طبیعت به افراد، در همه افراد واجب است.
به هر حال به نظر محقق عراقی لازمه این مطلب این است که اگر نصاب برای معدن تعیین میشود، این نصاب هم در افراد جاری باشد، نه در طبیعت. بر فرض اگر نصاب برای طبیعت معدن هم ثابت شود، نصابی که برای طبیعت معدن ثابت شده این ساری در همه افراد میشود. و نتیجه این میشود که نصاب هر فردی از معدن مستقلاً باید به بیست دینار برسد. پس در واقع، موضوع وجوب خمس عبارت است از طبیعة المعدن و لذا مثل همه قضایای حقیقیه که انحلال پیدا میشود، اینجا هم در یجب الخمس فی المعدن، انحلال پیدا میشود.
البته نظر محقق عراقی در باب قضایای حقیقیه با نظر مشهور و مرحوم آقای خویی متفاوت است. هر چند این نظرات به هم نزدیک است وگرنه قضایای حقیقیه از دید این بزرگواران با هم متفاوت است. به هر حال یجب الخمس فی المعدن یعنی یجب الخمس فی کلّ معدنٍ. و از آنجا که نصاب هم برای معدن ذکر شده لذا نصاب در حقیقت کأنّ برای کل معدنٍ ثابت شده است. این محصل دلیل محقق عراقی است.(1)
تقریر دوم
البته محقق خویی از راه انحلال قضیه حقیقیه به قضایای مستقل، وارد شده و میگوید این مطلب اقتضا میکند که حکم وجوب خمس، برای هر معدنی به نحو مستقل ثابت شود اگرچه در کلام محقق خویی مسئله انحلال قضیه حقیقیه مطرح شده، ولی ظاهرش این است که اصل دلیلی که محقق خویی هم فرموده، همین دلیل محقق عراقی است؛ که بالاخره حکم به طبیعت متعلق شده و وجوب خمس، روی طبیعت معدن رفته و از آنجا که در همه این موارد قضیه انحلال پیدا میکند لذا قهراً حکم هم روی افراد میرود. پس وجوب خمس متعلق به افراد معادن شده نه طبیعت معادن.
تقریر سوم
مقتضای ظاهر صحیحه بزنطی این است که موضوع واحد است؛ صحیحه بزنطی وقتی میگوید: سألت عن ما اخرج المعدن من قلیل او کثیر هل فیه شیءٌ، ظاهر صحیحه این است که از معدن سوال میکند؛ پس موضوع معدن است این موضوع هم واحد است. بنابراین ظهور صحیحه بزنطی اقتضا میکند که نصاب در هر معدن، مستقلاً لحاظ بشود.
این هم یک دلیل است که یا باید از راه انحلال قضایای حقیقیه وارد شویم، یا از راه سریان طبیعت در افراد و یا از راه اینکه موضوع این صحیحه چون واحد است، پس هر کدام مستقل حساب میشود. از نظر دقی میشود هر یک از اینها را یک دلیل به حساب آورد ولی در واقع همه اینها یک دلیل است و روح همه این تعابیر یکی است یعنی اختلاف ماهوی بین این بیانها نیست.
سؤال: اینکه مسئله دائر مدار طبیعت قرار بگیرد یا جنس معدن چه فرقی میکند؟
استاد: طبیعت با خارج فرق میکند؛ اینکه ما بگوییم طبیعت مرآة برای خارج است یا نیست این را بعضی معتقدند که طبیعت بما أنّها مرآةٌ للخارج، موضوع در قضایای حقیقی است مثل محقق نائینی که میگویند: موضوع قضیه حقیقیه عبارت است از طبیعت بما انّها مرآة للخارج. ولی امام (ره) عقیده دارد که موضوع قضیه حقیقیه طبیعت است ولی بما انّها مرآة للخارج نیست بلکه طبیعت من حیث هی است. اصلاً حیث مرآتیت و طریقیت الی الخارج هم در این موضوع دخیل نیست. این در جای خودش باید بحث شود که قضایای حقیقیه چیست.
پس مسئله این است که ما اعتبار وحدت را از چه چیزی بدست بیاوریم؛ یک موقع از این بیان که بگوییم: ظهور صحیحه بزنطی در اعتبار وحدت است چون در صحیحه بزنطی معدن آمده (سألت عن ما أخرج المعدن) و این موضوع واحد است. و طبیعتاً این معدن خودش مستقلاً موضوع برای وجوب خمس قرار گرفته، پس نصاب هم برای هر معدن جداگانه حساب میشود. این یک بیان ساده با قطع نظر از مسئله انحلال است.
1) . شرح تبصرة المتعلمین، ج3، ص 178.
محصل دلیل اول
پس از یک جهت میتوان گفت که اینها فرق دارند و از یک جهت میتوان گفت که هیچ فرقی با هم ندارند. لذا همه اینها را بعنوان دلیل اول میگوییم. شاید بهتر این باشد که مثلاً بگوییم در واقع برای دلیل اول یعنی برای اینکه وحدت از حیث معدن در بلوغ نصاب معتبر است، سه تقریر مطرح است:
یکی این که بگوییم ظاهر صحیحه این است که نصاب در معدن ملاک است و اینجا معدن موضوع خمس و نصاب قرار گرفته و چون موضوع واحد است و یک معدن موضوع است پس هر جایی که یصدق علیه معدن، خودش مستقلاً موضوع برای نصاب و وجوب خمس است.
این تقریر در واقع از راه انحلال قضیه حقیقیه پیش آمده و میگوید: یجب الخمس فی المعدن، این یک قضیه است و همانند همه قضایای حقیقیه به تعداد افراد معدن منحل میشود. پس هر معدن، حکم مستقلی دارد و فرقی هم بین تباعد و تقارب معادن نیست.(1)
به طور کلی موضوع خمس طبیعیّ المعدن است و از آنجا که طبیعت ساری در افراد است، پس وجوب هم به افراد متعلق میشود و نصاب هم در رابطه با افراد ملاحظه میشود. یعنی نصاب هم ساری در همه افرادش است یعنی نصاب را در هر فردی از معدن مستقلاً باید لحاظ کرد.
البته این تقریر ریشه تقریر محقق خویی است، لکن محقق خویی انحلال قضیه حقیقیه را مطرح کرده و محقق عراقی از راه اینکه طبیعت ساری در افراد است که البته اینها قابل بازگشت به یکدیگر میباشند.
در هر صورت به نظر ما همه اینها تقریرات به عنوان یک دلیل باید ذکر شود چون حقیقتاً فرقی بین اینها نیست الّا اینکه بیان، مختلف است یعنی ما در واقع تقریر محقق عراقی را هم میتوانیم به این برگردانیم که ظاهر صحیحه و دلیل این است. تقریر آقای خویی را هم میتوانیم به این برگردانیم که این طبیعت، سریان در افراد دارد. و از طرفی تقریر اول را هم اگر بخواهیم ببینیم چرا صحیحه ظهور در این دارد که هر معدن مستقلاً لحاظ شود، ریشهاش همین مسئله انحلال میتواند باشد. وگرنه چه وجهی برای این ظهور وجود دارد.
فتحصّل ممّا ذکرنا کلّه که یک دلیل بر اعتبار وحدت در معدن اخذ به خود ادله خمس و دلیل نصاب (صحیحه بزنطی) و اینکه این قضیه مثل همه قضایای شرعیه، انحلال پیدا میکند و حکم و نصاب را به بالنسبة إلی کلّ معدنٍ ثابت میکند.
بحث جلسه آینده: دلیل دوم بر خلاف دلیل اول که اخذ به ظاهر صحیحه بود، ادعای انصراف صحیحه از ظاهر خودش است؛ دقیقاً دو راه مقابل هم برای اثبات یک مدّعا طی شده است؛ دلیل اول اخذ به ظهور ادله خمس است و دلیل دوم ادعای انصراف است یعنی میگوید ظاهر این صحیحه عدم اعتبار وحدت است ولی منصرف میشود. که ان شاء الله در جلسه آینده این دلیل را بیان خواهیم کرد و بعد به بررسی این دو دلیل که برای قول اول یعنی اعتبار وحدت ذکر شده خواهیم پرداخت.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . مستند العروة، موسوعه، ج25، ص 48.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 2 آذر 1393
موضوع جزئی: اعتبار وحدت در نصاب–
چهارم: بررسی اعتبار وحدت از حیث معدن مصادف با: 29 محرم 1436
سال پنجم جلسه: 31
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم قائلین به اعتبار وحدت از حیث معدن به ادلهای تمسک کردند؛ دلیل اول به سه نحوه قابل تقریر است و به نوعی میتوان گفت این دلیل در واقع ظاهر صحیحه بزنطی است که دلالت بر اعتبار وحدت از حیث مکان دارد. هر چند ممکن است بیان ما با عباراتی که در این مقام گفته شده تفاوتهایی داشته باشد یا حتی بعضی از عبارات متحمل معنای دیگری باشند امّا اگر بخواهیم دلیل اول را تحت یک عنوان قرار دهیم ظاهر صحیحه بزنطی البته با سه تقریر مختلف:
یک تقریر این است که موضوع در این صحیحه، خمس معدن است و در موضوع وحدت معتبر است پس هر یک از دو معدن موضوع مستقلی محسوب میشوند.
تقریر دوم که تعبیر محقق خویی است که فرموده: «ذلک هو مقتضی الانحلال» قضیه حقیقیه منحل به قضایای متعدّد میشود لذا هر معدنی به تنهایی خودش لحاظ میشود بدون اینکه فرقی بین صورت تقارب و تباعد باشد.
تقریر سوم هم تقریر محقق عراقی است که این بیان در واقع شاید ریشه کلام محقق خویی هم باشد ولی به نوعی هم میتوان گفت که یک تفاوتی هم بین اینها وجود دارد؛ ایشان از باب انحلال قضیه، وارد نشدهاند، فرموده: موضوع خمس، طبیعی معدن است و طبیعی معدن مثل هر طبیعی دیگری منحل میشود و سریان در هر فرد و مصداقش پیدا میکند. لذا لازمه این مطلب، این است که نصاب هم در همه افراد معدن ساری و جاری باشد.
البته اگر خیلی دقیق به مسئله نگاه کنیم میتوان گفت این سه بیان تفاوتهایی با هم دارند، ولی قدر مشترک اینها که باعث شد که اینها را در ذیل دلیل اول بیاوریم، ظاهر صحیحه بزنطی یا ظاهر ادله خمس بود.
دلیل دوم
دلیل دوم کاملاً در نقطه مقابل دلیل اول است ولی نتیجهاش با دلیل اول یکی است و آن ادعای انصراف ظهور صحیحه بزنطی به فرد و معدن واحد است؛ قائلین به این دلیل گفته اند: کلمه معدن که در صحیحه بزنطی آمده، مطلق است «سئلت اباالحسن الرضا (ع) عمّا اخرج المعدن من قلیلٍ أو کثیرٍ هل فیه شیءٌ؟»
امام فرمودند: «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة عشرین دیناراً» در اینجا کلمه معدن مطلق است لکن یک قرینهای وجود دارد که بواسطه آن قرینه انصراف به فرد و مکان واحد پیدا میکند. و آن قرینه اضافه اخراج به معدن است؛ چون میگوید: «سئلت ابالحسن الرضا (ع) عمّا اخرج المعدن» آنچه که معدن اخراج میکند. پس اخراج به معدن اضافه شده
و این موجب میشود که معدن انصراف به فرد و معدن واحد پیدا کند؛ چون اخراج یکی است. و وقتی اخراج یکی میباشد، قهراً معدن و محل هم یکی است.
بین این دلیل و دلیل قبلی تفاوت است. این ادّعای انصراف میکند و قبول دارد که کلمه معدن، ظهور در معدن واحد ندارد ولی ادعای انصراف دارد یعنی کأنّ در دلیل اوّل هم میخواهد بگوید که اطلاقی نیست ولی در دلیل اول انصراف به واسطه این قرائن مثل اضافه اخراج را مطرح نمیکنند. در دلیل اول ادعای اطلاق نمیکند ولی میگوید این ظهور در معدن واحد دارد یا به اعتبار انحلال یا به اعتبار موضوع که باید واحد باشد. اما در دلیل دوم میپذیرند که اطلاقی در صحیحه بزنطی از این حیث است ولی قرینهای داریم که بواسطه آن انصراف به معدن واحد پیدا میکند.
بررسی ادله اعتبار وحدت
بررسی دلیل دوم
دلیل دوّم محل اشکال است یعنی اینکه ما بگوییم بواسطه قید اخراج و اضافه اخراج به معدن انصراف به معدن واحد پیدا میکند، این محل اشکال است. به چه دلیل این قرینه موجب بشود که معدن از ظهورش منصرف شود؟ ما اخرجه المعدن، چه قرینیتی دارد که این معدن حتماً باید واحد باشد؟ آنچه که معدن اخراج میکند (ما یُستخرَج مثل طلا یا نقره یا هر چیز دیگر) اینکه به اخراج واحد باشد را ما از دلیل دیگری بدست آوردیم اما اینکه این اضافه موجب شود که ما کلمه معدن را منصرف به خصوص معدن واحد بدانیم، به هیچ وجه از این دلیل یا این قرینه استفاده نمیشود و بنظر ما این اضافه اخراج قرینیتی بر انصراف ندارد.
سؤال: چگونه دلیل دوم میتواند دلیل بر اعتبار وحدت باشد؟
استاد: در صحیحه سؤال این است: «سئلت ابالحسن الرضا عمّا اخرج المعدن» این کلمه «معدن» خودش به معنای محل و مکان است و به معنای حال که خمس در آن ثابت است، نیست وقتی میگویید: «ما اخرج المعدن» (آنچه که معدن اخراج میکند) این اخراج المعدن، از چند مکان که نمیتواند باشد بلکه یعنی یک مکانی که از آن چیزی اخراج میشود به حد نصاب برسد خمس آن واجب است. نفس اضافه اخراج به این محل این دال بر این است که محل و مکان واحد مورد نظر است ولی ما عرض کردیم که هیچ قرینیتی ندارد. ما اخرجه المعدن حتماً ناظر به یک فرد و یک مصداق خاص است وگرنه طبیعی معدن چیزی از آن اخراج نمیشود. اخراج از فرد واحد و مکان واحد است.
پس اگر اخراج از فرد و مکان واحد است، خود اضافه اخراج به معدن باعث میشود کلمه «معدن» به فرد واحد و مصداق واحد معدن انصراف پیدا کند. اما ما این انصراف را قبول نداریم و میگوییم این هیچ قرینیتی ندارد؛ اضافه اخراج به معدن موجب انصراف کلمه «معدن» به فرد واحد نیست. همان طوری که در مورد همه اسماء اجناس میتوان گفت آنچه از دریا استخراج میشود، ظهور در یک دریا ندارد اینجا هم میتوان گفت که این طبیعت و این جنس میتواند چیزهایی از او اخراج شود. پس لازم نیست منصرف به فرد و معدن واحد شود بلکه بیش از یک معدن هم اگر باشد، ما أخرجه المعدن صدق میکند یعنی آنچه که از جنس معدن اخراج میشود، نصابش این مقدار است. پس این دلیل دوم محلّ اشکال است.
بررسی دلیل اول
اما در مورد دلیل اول یعنی اینکه ظاهر صحیحه این است که این معدن، معدن واحد است؛ چون سؤال شده که نصاب آنچه که از معدن اخراج میشود چقدر است، امام (ره) هم میفرماید: اگر به بیست دینار برسد، خمسش واجب است؛ حال اگر بر یک طبیعتی حکمی جاری شود از باب اینکه این طبیعت ساری در افرادش است، حکم هم ساری بر افراد میشود همان گونه که محقق عراقی گفتهاند، (که البته این محل بحث است اینکه آیا کلی طبیعی در وجود افراد و به وجود افراد تحقق پیدا میکند یا نمیکند؟) قهراً هر معدنی مستقلاً مورد نظر است. هم چنین اگر انحلال را آنطوری که محقق خویی گفتند (انحلال قضیه) بپذیریم، مشکلی نیست و این مسئله ثابت میشود. اگر اصلاً با انحلال هم کاری نداشته باشیم و بطور کلّی بگوییم اینجا سؤال از معدن شده و موضوع خمس معدن است و معنا ندارد که سؤال از جنس معدن باشد در این صورت هم ظهور در معدن واحد دارد. چون سؤال شده از یک معدنی که چیزی از آن استخراج میشود که آیا نصاب دارد یا ندارد. پس موضوع در این صحیحه یک معدن است لذا باید نصاب در هر معدن به بیست دینار برسد. معنا ندارد که ما بگوییم جنس معدنی که در دنیا است اگر به بیست دینار رسید خمس واجب میشود. لذا هر معدنی یک موضوع مستقل برای نصاب بیست دینار است و ظاهر صحیحه هم همین است.
سؤال: فرض تقریرها این است که موضوع ذات المعدن باشد.
استاد: ما در اینجا موضوع را ذات المعدن نمیگیریم بلکه موضوع عبارت است از المعدن الذی فیه فائدة؛ چون میگوییم اگر به بیست دینار برسد. پس فائده و استفاده و استغنام در آن محفوظ است. لکن کلی استغنام و فائده و استفاده یا استغنام مِن کلّ معدنٍ مستقلاً؟ پس مسئله استغنام مشکلی نیست. ما میگوییم معدنی که در آن فائده است، اگر این فائده و غنیمت به بیست دینار رسید، خمسش واجب است.
پس در دلیل اول ذات المعدن موضوع واقع نشده بلکه موضوع، المعدن الذی فیه استغنام و استفاده و فائده است. استغنام وجود دارد در موضوع امّا آیا استغنام از کلّ معادن موضوع این صحیحه است؟ آیا مقصود جنس معدن است که آن استغنام باشد؟ یا به حسب ظاهر این صحیحه (که وقتی میپرسند چه موقع خمس معدن واجب میشود؟ امام (ره) میفرمایند: زمانی که به بیست دینار برسد) نصاب هر معدن مستقلاً مقصود است؟ واضح است که مقصود هر معدن مستقلاً است.
نتیجه
در مجموع به نظر ما دلیل دوم ناتمام است و البته دلیل اول قابل قبول است لکن اگر ما انحلال را در قضایای حقیقیه و قضایای شرعیه بپذیریم و بگوییم: قضایای شرعیه از قبیل قضایای حقیقیه است (که البته همین گونه هم است، لکن اینکه انحلال پیدا میکند یا نمیکند محل اختلاف است، چون در مورد انحلال قضایای حقیقیه بحث است؛ مشهور میگویند قضایای حقیقیه منحل میشود اما بعضی مثل امام (ره) این انحلال را قبول ندارند). به عبارت دیگر اگر کسی نظر مشهور را بپذیرد و انحلال را قائل بشود (بر اساس تقریر محقق خویی یا تقریر محقق عراقی) این دلیل صحیح است و اگر کسی انحلال را نپذیرد، میتواند به ظهور صحیحه اخذ کند و این برای اثبات اعتبار وحدت کفایت میکند.
بحث جلسه آینده: بحث در ادله قول دوم یعنی قول به عدم اعتبار وحدت است که إن شاء الله در جلسه آینده بیان و بررسی خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 3 آذر 1393
موضوع جزئی: اعتبار وحدت در نصاب–
چهارم: بررسی اعتبار وحدت از حیث معدن مصادف با: 1 صفر 1436
سال پنجم جلسه: 32
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در فرع چهارم یعنی اعتبار وحدت از حیث معدن و مکان در بلوغ نصاب سه قول وجود دارد؛ قول اول به همراه دو دلیل ذکر شد. دلیل دوم اگرچه مورد اشکال قرار گرفت اما دلیل اول قول اول یعنی قول به اعتبار وحدت از حیث معدن مورد پذیرش قرار گرفت و به نظر رسید که خالی از اشکال است.
ادله قول دوم: عدم اعتبار وحدت
اما قول دوم قول به عدم اعتبار وحدت از حیث معدن است یعنی برای وجوب خمس، ملاحظه مجموع آنچه که از معادن متعدد استخراج میشود کفایت میکند «و لایلزم أن یبلغ النصاب فی کلّ معدن الی عشرین دیناراً»؛ یعنی لازم نیست که در هر معدنی مقدار مستخرَج به بیست دینار برسد.
چند دلیل برای این قول میتوان ذکر کرد:
دلیل اول
ظاهر صحیحه بزنطی که در آن موضوع نصاب ذکر شده، دلالت بر عدم اعتبار وحدت میکند. یعنی در صحیحه بزنطی از معدن سؤال شده و آنچه که در اینجا موضوع است جنس معدن (طبیعة المعدن) است. اگر مراد جنس معدن بود، فرقی نمیکند که از یک معدن یا چند معدن باشد، لذا بر اساس این روایت آنچه که از جنس معدن استخراج میشود. اگر به بیست دینار برسد، خمسش واجب است. معدن اول مصداق جنس معدن است و یصدق علیه انّه معدنٌ و در معدن دوم هم کذلک و کذا معادن دیگر. پس آنچه که در صحیحه موضوع وجوب خمس و نصاب قرار گرفته عنوان معدن است و هر آنچه که از معدن استخراج شود، اگر به حدّ نصاب بیست دینار برسد، موضوع وجوب خمس است.
به عبارت دیگر بر خلاف دلیل قائلین به اعتبار وحدت، مستدل معتقد است، موضوع وجوب خمس و نصاب، معدن واحد نیست بلکه موضوع جنس و طبیعة المعدن است. بعد کأنّ به یک اشکال مقدّری هم جواب میدهند.
إن قلت: ممکن است کسی اشکال کند که در اینجا درست است که موضوع "المعدن" است و جنس معدن منظور است ولی این به معدن واحد انصراف دارد و دیگر طبیعت معدن موضوع نیست و این انصراف، جلوی ثبوت حکم بر طبیعت معدن را میگیرد.
قلت: مستدل در پاسخ میگوید: این صحیحه اطلاق دارد «لیس فیه شیءٌ حتی یبلغ عشرین دیناراً» این پاسخ امام است به آن سؤال که: «سئلت ابا الحسن عن ما اخرج المعدن هل فیه شیءٌ؟» امام فرمود خیر مگر اینکه به بیست دینار برسد و تا به بیست دینار نرسد چیزی واجب نمیشود. ظاهر صحیحه مطلق است ولی اطلاق از چهار جهت به بیانی که قبلاً گفتیم قابل
قبول نیست یعنی این صحیحه بر اطلاق از حیث مُخرِج، از حیث مُخرَج، از حیث اخراج و از حیث معدن و مکان (مُخرَج عنه) دلالت نمیکند و نمیتواند از هر چهار جهت مطلق باشد. بلکه فی الجمله دلالت بر اعتبار وحدت از یک جهت میکند و چون اعتبار وحدت در مُخرِج برای رفع غائله اطلاق کافی است لذا اطلاق از سایر جهات به قوت خود باقی است و بر همین اساس ما فقط وحدت را از حیث مُخرِج، معتبر میدانیم. اما از حیث اخراج و مُخرَج و از حیث معدن (مخرج عنه)، وحدت معتبر نیست. پس انصراف باطل است.
به عبارت دیگر اطلاق در این روایت وجود دارد ولی نه مِن جمیع الجهات؛ اطلاق در سه جهت است که یک جهت آن معدن است لذا فرقی نمیکند که معدن واحد باشد یا متعدد. اخراج دفعةً باشد یا دفعات متعدد، جنس واحد باشد یا متعدد. فقط آنچه که در آن باید وحدت باشد، مُخرِج است؛ در بلوغ نصاب فقط وحدت در مُخرِج لازم است یعنی سهم هر مُخرِج جداگانه باید به بیست دینار برسد تا خمس واجب شود اما در سایر جهات این اطلاق به قوّت خود باقی است. بنابراین از آنجا که در صحیحه بزنطی موضوع جنس معدن است، پس یکفی بلوغ ما استخرج من معادن متعددة النصاب؛ آنچه که به حدّ نصاب میرسد فرقی نمیکند که از یک معدن باشد یا چند معدن.
این دلیل را بعضی از بزرگان مثل مرحوم آیت الله شیخ مرتضی حائری در کتاب الخمس فرمودهاند.(1)
بررسی دلیل اول
به نظر میرسد که این دلیل محل اشکال است، چون همان طور که در بیان دلیل قول اول گفتیم، موضوع صحیح، جنس معدن نیست؛ در صحیحه از نصاب معدن برای وجوب خمس سؤال شده پس موضوع، «المعدن» است ولی این ظهور در معدن واحد دارد. حالا ما این ظهور را یا از راهی که محقق عراقی گفتند ثابت کنیم (یعنی بگوییم درست است که طبیعت است، اما طبیعت، ساری در افرادش است) یا به بیانی که محقق خویی گفتند (که متخذ از بیان محقق عراقی بود یعنی از راه انحلال قضایای شرعیه) یا اساساً اگر مسئله انحلال را هم نپذیریم، خود این صحیحه از آنجا که موضوع آن معدن است و در موضوع، وحدت معتبر است بنابراین هر معدنی مستقلاً موضوع برای نصاب و وجوب خمس است. ظاهر صحیحه این است که طبیعت معدن، جنس معدن، موضوع نیست بلکه آنچه که موضوع است، با توجه به مجموع کلام، معدن واحد است که نصاب آن تعیین میشود.
سؤال:
استاد: معدن واحد یعنی هر معدن مستقل از دیگری. نصاب در رابطه با آن ملاحظه میشود. جنس معدن اگر بگوییم، یعنی هر آنچه که از چیزی بنام معدن خارج شود. چه از یک مکان یا از دو مکان و بیشتر باشد. اگر از معدن اول خارج کنیم، یصدق علیه ما یستخرج من المعدن و همین طور از سایر معادن. طبق این نظر چون جنس معدن موضوع است و نصاب برای جنس معدن تعیین شده پس مجموع با هم ملاحظه میشود. این حرف مستدل در دلیل اول است. ولی ما میگوییم موضوع جنس معدن نیست بلکه موضوع در این دلیل معدن واحد است. ادعای ما هم این است که این ظاهر صحیحه است. ما ادعای انصراف نمیکنیم تا ایشان جواب بدهند که اعتبار وحدت در مُخرِج در رفع غائله اطلاق کافی است؛ بله اگر ما میخواستیم
1) . کتاب الخمس، ص54.
از راه ادعای انصراف وارد شویم، ممکن بود این پاسخ را بپذیریم، گرچه خود این پاسخ محل اشکال است. یعنی آن پاسخی که ایشان به سؤال مقدر داد، جای تأمل دارد. پاسخ ایشان این بود که در اینجا یک اطلاقی وجود دارد و چون مُلزَم هستیم وحدت را در یک جهت از جهات چهارگانه لحاظ کنیم. پس باید بگوییم در مُخرِج، وحدت معتبر است اما در سایر جهات سه گانه اعتبار وحدت لازم نیست. عرض ما این است که ما اصلاً ادعای انصراف نمیکنیم تا شما این پاسخ را بدهید. بحث ما این است که موضوع این صحیحه «المعدن الواحد» است نه جنس معدن تا این چنین بخواهند استدلال کنند. ممکن است بگویید به چه دلیل موضوع، المعدن الواحد است؟ پاسخ این است که به همان تقاریبی که در جلسات گذشته گفتیم، ظاهر این صحیحه این است که معدن واحد موضوع است (یا از راه انحلال طبیعت یا از راه انحلال قضیه حقیقیه و یا اساساً ظهور خود صحیحه که وقتی میگوید یک معدن در چه صورتی خمسش واجب میشود؟ امام میفرمایند وقتی به بیست دینار برسد) این خیلی خلاف ظاهر است که ما بگوییم که منظور امام این است که از هر چیزی که صدق عنوان معدن بر آن میشود اگر چیزی استخراج کنیم و به بیست دینار رسید باید خمس دهید.
دلیل دوم
موضوع در باب معدن، نفس المعدن و ذات المعدن بما هو شیءٌ مرکوزٌ فی الارض، نیست که بگویید: ظهور در معدن واحد دارد. بلکه موضوع، استخراج المعدن و الاستغنام منه میباشد در مقابل استغنام از کنز (کسی از گنج یک استغنام و استفادهای ببرد) یا استغنام در تجارت. پس موضوع وجوب خمس، استغنام معدنی است یا به عبارتی که گفتیم: المعدن الذی فیه فائدة و الاستغنام. اگر موضوع وجوب خمس، استغنام معدنی باشد، خمس به این استغنام معدنی، زمانی متعلق میشود که این شخص از معدن بیست دینار استغنام کند. لذا فرق نمیکند که الاستغنام من المعدن، من معدن واحد باشد یا مِن معادنٍ متعددة. بعد به باب زکات تنظیر میکنند و میگویند در باب زکات، آنچه که برای انسان در غلات حاصل میشود متعلق زکات است هر چند در مناطق مختلف باشد مثلاً در یک روستا یا منطقهای یک زمینی دارد و گندم استخراج کرده و در محل دیگری زمین دیگری دارد که از آنجا هم مقداری گندم بدست آورده؛ برای نصاب در باب زکات گفتهاند که مجموع گندمها و غلاتی که در جاهای مختلف بدست آورده است را باید ملاحظه کند، اگر به نصاب رسید زکات بر او واجب است وگرنه واجب نیست.
پس اینجا در واقع نظر به طبیعت و جنس معدن است لا کلّ فردٍ فردٍ.(1)
این دلیل با دلیل اول متفاوت است؛ در دلیل اول گفتند که موضوع صحیحه، جنس معدن است ولی اینجا میگوید موضوع صحیحه ذات المعدن بما هو شئ مرکوز فی الارض نیست بلکه المعدن الذی فیه فائدة و غنیمة. یا به عبارت دیگر الاستغنام من المعدن فی مقابل الاستغنام من الکنز. اگر این باشد، معدنی که در آن فائده است یا استغنام از معدن موضوع برای وجوب خمس و نصاب است، کلی استغنام از معدن است. میگوید از معدن چه مقدار نصیب شما شد؟ حال میخواهد از این معدن به تنهایی باشد یا چند معدن باشد. بنابراین وحدت از حیث معدن اعتبار ندارد و مجموع آنچه که از چند معدن استخراج میشود اگر با هم به بیست دینار رسید خمس واجب است.
1) . کتاب الخمس (آیت الله منتظری)، ص56.
این بیان تا حدودی متفاوت از بیان محقق حائری در دلیل اول است؛ اینکه موضوع در باب خمس الاستغنام من المعدن است با اینکه موضوع جنس معدن باشد فرق میکند. گرچه در پایان ایشان فرموده: «فالنظر فی القام ایضاً الی جنس المعدن و طبیعته لا إلی کلّ فردٍ فردٍ منه» ولی استدلالها متفاوت است. مرحوم حائری فرمود: موضوع جنس معدن است، پس یصدق علی ما استخرج من معادن متعددة؛ چون همه اینها جنس معدن است اما مستدل در دلیل دوم فرمود که موضوع خمس الاستغنام من المعدن است (این معدنی که در آن فائده است) و این یک عنوانی است که هم بر معدن واحد منطبق است و هم بر معادن متعددة.
بررسی دلیل دوم
قد ظهر ممّا ذکرنا الجواب عن هذا الدلیل. با بیاناتی که ما گفتیم پاسخ این دلیل هم روشن میشود؛ درست است که موضوع وجوب خمس و نصاب، نفس المعدن بما هو شیءٌ مرکوزٌ فی الارض و ذات المعدن نیست. آنچه که موضوع برای وجوب خمس و نصاب است، استغنام من المعدن است و فی نفسه ذات المعدن من دون ملاحظة الاستغنام و الاستخراج موضوع نیست امّا حتی اگر ما این را هم موضوع قرار دهیم یعنی معدنی که در آن فائده است یا به تعبیر مستدل استخراج من المعدن، این استخراج من المعدن یا معدنی که در آن فائده است، ظهور در این دارد که در رابطه با هر معدن مستقلاً ملاحظه بشود یا از راه انحلال یا از راه ظهور خود صحیحه که در آن، موضوع واحد است. وقتی سؤال میکند که سئلت عن ما اخرج المعدن یعنی عن معدنٍ واحد. اینجا واقعش این است که معدن واحد موضوع برای وجوب خمس است صحیحه ظاهر در این است. شما در این عبارت دقت کنید: «سئلت عن ما اخرج المعدن» آنچه که از معدن اخراج میشود. واقعاً این عن ما اخرج المعدن یعنی آنچه که از جنس معدن خارج میشود اگر به بیست دینار برسد؟ نه بلکه میخواهد نصاب تعیین کند و لذا میگوید اگر آن چیزی که از یک معدن خارج میشود به بیست دینار برسد، آنگاه خمس واجب است؛ چون هر معدنی موضوع برای نصاب مستقل و وجوب خمس است. لذا این دلیل هم به نظر ما تمام نیست.
البته ممکن است کسی دلیل دوم را به نوعی به دلیل اول برگرداند اما باز هم به ملاحظه بعضی از تعابیر و نحوه بیان به نظر میرسد که اینها مستقلاً و به عنوان دو دلیل، قابل ذکر هستند. پس تا اینجا عدم اعتبار وحدت ثابت نشده است.
دلیل سوم
دلیل سوم اطلاقات ادله خمس معدن است یعنی اصلاً با مسئله نصاب کار نداشته باشیم؛ ادلهای که خمس را در معدن واجب کرده است. (روایاتی که قبلاً خواندیم که به اعتبار آنها به وجوب خمس در معدن حکم شد.) آیا در آن ادله خمس در جنس معدن ثابت شده یا در معدن واحد؟
فرق این دلیل با دلیل دوم و دلیل اول شاید در این جهت است که در آن دو دلیل بیشتر روی صحیحه تکیه شده بود یعنی به ظهور صحیحه بزنطی اخذ میشد اما در دلیل سوم مستدل به سراغ اطلاقات ادله خمس رفته نه صحیحه بزنطی که مربوط به نصاب است.
در اینجا مستدل گفته که ادله خمس ظهور در این دارد که موضوع، جنس معدن است یعنی هر چه که از معدن استخراج شود.
بررسی دلیل سوم
به نظر میرسد که این دلیل هم تمام نیست؛ با توجه به همان بیانی که در مورد صحیحه بزنطی گفتیم میتوان به این دلیل هم اشکال کرد. ادله خمس معدن کما ادعاه المستدل اطلاق به این معنا ندارد. یک ظهور اطلاقی به این نحو ندارد که بخواهد جنس معدن را بگوید. آنجا هم منظور هر معدن به صورت مستقل است؛ خمس در معدن چه موقع واجب میشود؟ جنس معدن را میگوید یا فی کلّ معدنٍ؟ لذا این هم به نظر میرسد که ظهور در این داشته باشد.
این هم سه دلیل قول دوم که هر سه مورد اشکال وارد شد.
یک بیان دیگری هم گفته شده که البته نمیتوان آن را دلیل مستقلی حساب کرد و شاید این در حقیقت ادامه دلیل سوم محسوب شود بهتر است. تعبیر این است که ادله خمس معدن اطلاق دارد و صحیحه بزنطی هم دلالت بر معدن واحد ندارد. عدم دلالة صحیح البزنطی علی وحدة المعدن (خود این میتواند یک دلیل مستقلی باشد و میتواند تتمه دلیل سوم باشد) اینکه صحیحه بزنطی بر اعتبار وحدت از حیث معدن در نصاب دلالت ندارد به این معنا است که ما به اطلاق آن اخذ میکنیم یعنی در واقع اطلاق ادله خمس معدن و اطلاق صحیحه بزنطی دلالت بر عدم اعتبار دارد. که البته این سخن هم قابل قبول نیست.
نتیجه: در مجموع به نظر میرسد که قول دوم ناتمام است و پاسخ آن داده شده است.
قول سوم: تفصیل مرحوم سید
قول سوم قول به تفصیل است. مرحوم سید تفصیل دادهاند بین صورت اتحاد معدن من حیث الجنس و تقارب المعدن و بین صورت عدم اتحاد و تقارب. نظر مرحوم سید این است که اگر دو معدن از حیث جنس یکی و نزدیک هم باشند، مثلاً هر دو در قم باشند، یکی اول شهر و دیگری آخر شهر باشد و هر دو هم معدن طلا باشد و تقارب داشته باشند، یضمّ بعض الی بعض. و لذا یکفی بلوغ المجموع النصاب؛ یعنی دیگر لازم نیست که هر کدام مستقلاً لحاظ شود.
اما اگر اتحاد و تقارب نباشد که سه فرض برایش میشود تصویر کرد (دو تا معدن است که نه در جنس اتحاد دارند و نه نزدیک هم هستند یا دو معدن است که نزدیک به هم هستند ولی اتحاد در جنس ندارند، یا دو معدن میباشند که نزدیک به هم نیستند اما اتحاد در جنس دارند) اینجا میفرماید: برای وجوب خمس محتاج بلوغ به نصاب بیست دینار مستقلاً هستند و دیگر لایضمّ بعض الی بعض.
بررسی قول سوم
این نظر هم مردود است؛ وجه اشکال کلام سید این است که ملاک همان طور که گفتیم این است که ببینیم عرفاً اینها دو معدن حساب میشوند یا یک معدن؟ اینکه به نحو مطلق بگوییم هر جا دو معدن متحد و متقارب بودند، وحدت معتبر نیست. و بعضی ضمیمه بعضی میشوند و در مسئله نصاب با هم ملاحظه میشوند، این به نحو مطلق قابل قبول نیست؛ چون همان طور که گفتیم و در عبارت امام هم آمده بود، مهم این است که این معادن متعدد باشند یا نباشند؛ اگر عرف این معادن را به هر دلیلی یکی بداند ولو اینکه بین اجزاء معدن مقداری فاصله باشد، نصاب مجموع حساب میشود. ولی اگر تعدد در کار باشد، تقارب هیچ کمکی به این مسئله نمیکند. اتحاد در جنس هم هیچ ضرورتی ندارد چون ما وحدت از حیث مُخرَج را رد کردیم و نزدیک بودن یا دور بودن، تقارب یا تباعد هم تأثیری در بحث ما ندارد.
پس به طور کلی اگر این معادن به حسب صدق عرفی یک معدن باشند، با هم ملاحظه میشوند و نصاب مجموع ملاحظه میشود، اما اگر از نظر صدق عرفی یک معدن محسوب نشوند، هر کدام جداگانه حساب میشوند به همان دلیل که ذکر کردیم. لذا برای این تفصیل، هیچ وجه و شاهد و مستندی وجود ندارد و به نظر میرسد که این تفصیل سید بدون دلیل است.
نتیجه در فرع چهارم
فتحصّل مما ذکرنا کله. از این سه قول در فرع چهارم حق قول اول است کما ذهب الیه سید الماتن الامام (ره).
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 4 آذر 1393
موضوع جزئی: تنبیه: شک در نصاب مصادف با: 2 صفر 1436
سال پنجم جلسه: 33
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
تنبیه: شک در نصاب
بحث از فروع چهارگانه متعلق به نصاب معدن تمام شد. مطلبی که به نظر میرسد در ذیل بحث از اعتبار نصاب معدن مناسب است که مورد تعرض قرار بگیرد، مربوط به شکّ در بلوغ نصاب است؛ این مطلب را مرحوم سید در مسئله سیزدهم عروة بیان کردند اما امام (ره) متعرض این مطلب نشدند ولی چون مطلب مفیدی است و عمدتاً به جهت مستندات حکم مربوط به شک در بلوغ نصاب مهم است به نظرم رسید این مسئله را مورد رسیدگی قرار دهیم. غیر از این یک مسئله دیگری هم است که آن را هم ان شاءالله اجمالاً مطرح خواهیم کرد هر چند امام (ره) در تحریرالوسیله متعرض نشدند.
مسئله سیزدهم که صاحب عروه فرمودند این است: «اذا شکّ فی بلوغ النصاب و عدمه فالاحوط الاختبار»؛ اگر در بلوغ نصاب و عدم بلوغ نصاب شک بشود، احوط آن است که اختبار شود. یعنی بررسی شود که آیا نصاب معدن(بیست دینار) تحقق پیدا کرده است یا نه؟ چون گفتیم وجوب خمس مشروط به بلوغ النصاب است یعنی در صورتی خمس معدن واجب میشود که معدن به بیست دینار برسد. حال اگر کسی به بلوغ نصاب یقین دارد، تکلیف معلوم است و اگر کسی یقین دارد به عدم بلوغ النصاب، این هم روشن است اما اگر کسی شک کند که این مقداری که من استخراج کردم (از طلا یا نقره مثلاً) به بیست دینار رسیده یا نه، چه باید بکند؟ البته با رعایت آن شرایطی که گفتیم (اعتبار وحدت در موارد خودش که بحث آن گذشت) بکند؟
اقوال
در این مسئله به طور کلی دو قول وجود دارد که البته در یک قول، دو گروه وجود دارند لذا مجموعاً سه قول در این مسئله وجود دارد:
قول اول
عدهای قائل شدهاند به لزوم اختبار یعنی باید بررسی کند و ببیند که بیست دینار تحقق پیدا کرده یا نه؟
این گروه خودشان دو دسته میباشند:
دسته اول: عدهای فتوی به لزوم اختبار داده اند مثل محقق نائینی؛
دسته دوم: عدهای قائل به لزوم اختبار شدهاند احتیاطاً یعنی اختبار را احتیاط واجب میدانند. مثل مرحوم سید؛ چون فرمود: «فالاحوط الاختبار».
قول دوم
گروه دوم کسانی هستند که قائل به عدم لزوم اختبار شدهاند مثل محقق خویی که ایشان در حاشیه بر عروه در ذیل این عبارت مرحوم سید، فرموده است: «الاظهر عدمه».(1)
اما محقق خویی در یک حاشیه دیگری که در پاورقی مستند از ایشان آورده شده، این عبارت را دارند: «لا بأس بترکه» در حاشیه عروه دارد: «الاظهر عدمه» یعنی اظهر عدم احتیاط است و احتیاط و اختبار لازم نیست اما در پاورقی کتاب مستند، اینگونه نوشتهاند: «لا بأس بترکه» یعنی ترک این احتیاط ایرادی ندارد. یعنی حداقل این احتیاط، احتیاط مستحبی است و دیگر احتیاط وجوبی نیست.(2)
اگر بگوییم اختبار لازم نیست یعنی در فرض شک در بلوغ نصاب میتوان برائت جاری کرد و لذا دیگر خمس واجب نیست. و اگر بگوئیم اختبار لازم است به این معناست که نمیتوان برائت جاری کرد و بر اساس آن وجوب خمس را نفی کرد.
در هر صورت به طور کلی دو نظر و قول اصلی اینجا وجود دارد؛ عدهای قائل به لزوم اختبار شدهاند و عدهای هم قائل به عدم لزوم اختبار شدهاند. اما چرا باید در صورت شک اختبار بشود و چرا طبق نظر دسته دوم، اختبار لازم نیست؟
مقدمه
موضوع در حقیقت عبارت است از شک یک نفر در اینکه آیا آنچه که استخراج کرده، به بیست دینار رسیده است یا نرسیده؟ پس شک و شبهه او یک شبهه موضوعیه است؛ چون میداند که وجوب خمس، منوط به بلوغ نصاب است و مقدار نصاب را هم میداند که عبارت است از بیست دینار ولی آنچه که محل شک است این است که آیا آن مقداری که استخراج کرده به حد نصاب رسیده یا نرسیده؟
این بحث بطور کلی در مسئله «لزوم فحص از شبهات موضوعیه» باید بررسی شود؛ که آیا به طور کلی فحص از شبهات موضوعیه لازم است یا نه؟ این توضیح را مقدمتاً عرض میکنیم و بعد سراغ ادله این دو قول خواهیم رفت.
در کفایه و رسائل این بحث مطرح شده است؛ مشهور معتقد به عدم لزوم فحص از شبهات موضوعیه هستند. میگویند: اگر کسی در یک موضوع خارجی شک کند (اینکه آیا مباح است یا نیست؟ هرچه مربوط به موضوعات خارجی است) لازم نیست فحص بکند بلکه میتواند اصل جاری کند. و این بستگی دارد به اینکه مجرای اصل چه چیزی باشد آنگاه اصل متناسب با آن را جاری کند مثلاً:
در شبهات تحریمیه نمیداند که آیا این خمر است یا خمر نیست، در خمریت شک دارند در اینجا میگویند: فحص لازم نیست و برائت از حرمت و تحریم جاری میکند. یا در شبهات وجوبیه شک دارند که آیا مثلاً چیزی که موجب یک فعلی برای او باشد، تحقق پیدا کرده است یانه، حکم را میداند اما در مورد آن امر خارجی به واسطه اشتباهی که در امر خارجی
وجود دارد، شک دارد. در اینجا میتواند برائت جاری کند و تکلیف وجوبی را از خودش نفی کند. به هر حال در شبهات موضوعیه مشهور معتقد به عدم لزوم فحص هستند.
اما در مقابل عدهای قائل به لزوم فحص از شبهات موضوعیه هستند؛ (ادله طرفین در جای خودش ذکر شده است).
اگر کسی قائل به وجوب فحص در شبهات موضوعیه شد، قهراً اینجا هم به عنوان یک شبهه موضوعیه فحص واجب است. لذا باید بررسی کند که آیا این مقدار به بیست دینار رسیده یا نرسیده. اما اگر کسی قائل به عدم لزوم فحص در شبهات موضوعیه شد به طور کلی در اینجا هم اختبار و بررسی لازم ندارد؛ میگوید من شک دارم که این بیست دینار شده یا نشده، برائت جاری میکنم لذا خمس بر من واجب نیست؛ چون اساساً فحص در شبهات موضوعیه را لازم نمیداند.
این یک اختلاف کلی در بحث لزوم فحص در شبهات موضوعیه است. البته این بحث در شبهات حکمیه هم مطرح است. در شبهات موضوعیه عمدتاً آنچه که منشأ شبهه است، اشتباه امور خارجیه است (اینکه به هر دلیل مثل اینکه طلایی که استخراج کرده، نوع درجه یک نیست یا اختلاط با اجزاء ارض زیاد دارد و نمیداند که واقعا این مقداری که استخراج کرده به اندازه بیست دینار شده یا نه؟ به هر حال در اینجا شک دارد). اینجا ملاحظه فرمودید که بزرگانی مثل محقق نائینی و صاحب عروة قائل به لزوم اختبار هستند علی اختلافٍ فی الفتوی او الاحتیاط اما محقق خویی قائل به عدم لزوم اختبار است. طبق نظر محقق خویی با جریان اصل برائت، دیگر خمس واجب نیست.
این مقدمه را توضیحاً عرض کردیم هر چند که این بحث بصورت اساسی و مبنایی در جای خودش در اصول باید مورد رسیدگی قرار بگیرد و این مسئله یکی از مصادیق مسئله «لزوم فحص از شبهات موضوعیه» است و وابسته به مبنای اصولی در آن مسئله است. اما به غیر از این وابستگی به مبنای اصولی، ادله دیگری هم در این مقام قابل ذکر است لذا مجموع ادلهای که برای لزوم اختبار در اینجا میتوان ذکر کرد، چند دلیل است هر چند بخشی از این ادله مربوط به مسئله لزوم فحص در شبهات موضوعیه است؛ چون آنجا برای لزوم فحص از شبهات موضوعیه چند دلیل اقامه شده که همه آن ادله در اینجا قابل ذکر است و کسانی هم که به آن ادله اشکال کردهاند، در اینجا هم میتوانند در مقابل این قول، این ادله را رد کنند. به غیر از این دلیل چند دلیل دیگر هم وجود دارد که ما مجموعاً همه آنها بیان خواهیم کرد.
ادله قول اول (لزوم اختبار)
دلیل اول
دلیل اول قائلین به لزوم اختبار این است که به طور کلی شارع نسبت به ادراک واقع اهتمام دارد؛ در مثل این موارد، شارع راضی نمیشود به اینکه مکلف در خلاف واقع بیفتد. حتی اگر جاهل باشد یا شک داشته باشد، نمیخواهد به نوعی عمل کند که مخالفت با واقع بشود؛ چون شارع در این موارد نسبت به درک واقع و عدم وقوع در مخالفت واقع اهتمام دارد پس اینجا برای اینکه مکلفین در مخالفت واقع نیفتند، اختبار لازم است. چون اگر اختبار و بررسی نکند احتمال اینکه در مخالفت با واقع بیفتند وجود دارد و میدانیم که شارع راضی نیست که در این موارد مثل مسئله خمس، زکات و شبیه اینها مکلّفین مخالفت با واقع کنند.
بررسی دلیل اول
به نظر میرسد این دلیل تمام نیست؛ پاسخی که میتوان داد این است که: این دلیل مبتنی است بر اینکه اهتمام شارع به ادراک واقع در مثل این موارد احراز شود یعنی ما واقعاً احراز کنیم که شارع چنین اهتمامی دارد. ولی واقعاً احراز آن مشکل است؛ ما چگونه میتوانیم احراز کنیم که شارع در این موارد به خصوص چنین اهتمامی دارد؟! یا بطور کلی باید بگوییم که در همه مجاری اصول این مشکل وجود دارد. بالاخره هر کسی که شکّ و جهل دارد و بخواهد مستند به اصل، تکلیفی را نفی کند یا استصحاب بقاء حالت سابقه را بکند که فی الواقع نبوده، این منجر به مخالفت با واقع میشود. حال در بین همه اینها چگونه میتوانیم احراز کنیم بعضی موارد به خصوص از نظر شارع اهمیت خاصی دارد؟ یا باید دلیل خاص این را بیان کرده باشد که چنین دلیلی وجود ندارد و اگر هم بگوییم که در همه موارد، شارع اهتمام دارد لازمهاش این است که ما در اینجا برائت جاری نکنیم و همه جا بگوییم که باید احتیاط کنیم.
پس اشکال ما به دلیل اول این شد:
اولاً: اهتمام شارع، اگر در همه موارد شک و جهل باشد (به اینکه مکلفین واقع را درک کنند)، لازمهاش این است که به طور کلّی اصل برائت کنار گذاشته شود و در همه موارد احتیاط شود و هذا ممّا لا یمکن الالتزام به.
و ثانیاً: اگر اهتمام شارع به بعضی موارد خاصّ است، این باید احراز شود و أنّی لنا من احراز ذلک. چگونه میتوانیم احراز کنیم که شارع در مثل این موارد اهتمام دارد و لذا حق رجوع به برائت نداریم. پس دلیل اول از این جهت مخدوش است.
دلیل دوم
دلیل دوم این است که اگر به مجرد شک بنا بر رجوع به اصل برائت باشد و لزوم اختبار نادیده گرفته شود، لازمهاش این است که علم اجمالی به وقوع در مخالفت تکلیف، کثیراً پیش بیاید. و این علم اجمالی مانع از رجوع به اصل است؛ چون گفته شده اصل در اطراف علم اجمالی جریان پیدا نمیکند.
این دلیل در واقع یکی از ادله وجوب فحص در شبهات موضوعیه هم هست؛ اینجا هم به همین جهت قابل ذکر است که اگر قرار باشد به مجرد شک در نصاب ما برائت جاری کنیم (و بگوییم که ما نمیدانیم نصاب چه مقدار است، پس شک داریم که خمس واجب است یا نه؟ اصل برائت خمس را نفی میکند)، لازمهاش این است که علم اجمالی به مخالفت تکلیف، کثیراً پیش بیاید؛ چون در بسیاری از این موارد چه بسا نصاب تحقق پیدا کرده اما با جریان برائت به صرف شک، خمس نفی میشود. (مردم اگر قرار شود به صرف شک در نصاب برائت جاری کنند، در بسیاری از موارد خمس نخواهند داد. ما علم اجمالی داریم که در بسیاری از این موارد، نصاب تحقق دارد.) پس علم اجمالی به مخالفت تکلیف کثیراً پیش میآید و لذا اختبار لازم است و به مجرد شک در نصاب نمیتوان اصل برائت جاری کرد.
بررسی دلیل دوم
این دلیل هم به نظر ما محل اشکال است؛ در اینکه اگر این علم اجمالی باشد مانع جریان اصل است، تردیدی نیست ولی باید ببینیم این علم اجمالی به چه چیزی متعلق شده و در مورد چه کسانی است؟ علم اجمالی در مورد به کسانی است که در تحقق نصاب شک دارند؛ یعنی علم اجمالی به وقوع شاکّین و شک کنندگان در مخالفت با واقع در مسئله نصاب، است. پس دیگران در مخالفت واقع میافتند؛ ما علم اجمالی پیدا میکنیم که اگر آنها بخواهند برائت جاری کنند، کثیراً در مخالفت واقع
میافتند. اما آیا علم اجمالی بالنسبة الی الغیر یمنع عن الاصل بالنسبة الینا؟ ما در مورد خودمان منعی از جریان اصل نداریم، چون تکلیف برای ما منجز نشده. جریان اصل بالنسبة الی الغیر لا اثر له بل بالنسبة الیّ.
لذا این علم اجمالی مانع از جریان اصل برائت نیست. مگر اینکه علم اجمالی پیدا کنیم که ما هم خودمان تدریجاً به این مبتلا خواهیم شد. ما که هنوز مبتلا نشده ایم. من الان شک دارم و هنوز که مخالفت با واقع در من تحقق پیدا نکرده، میخواهم برائت جاری کنم. اما در مورد دیگران علم اجمالی دارم که جریان برائت در مورد کثیری از مردم که شک پیدا کردهاند، منجر به مخالفت واقع شده؛ لذا آن علم اجمالی مانع جریان اصل است بالنسبة الیهم اما نسبت به خودم این چه اثری دارد؟ من که علم اجمالی به وقوع خودم در مخالفت واقع پیدا نکردم. پس این علم اجمالی مانع جریان اصل در نزد من نیست.
البته اگر مثلاً برای من در طول یکسال ده بار شبهه موضوعیهای پیش بیاید (چه مسئله معدن و چه غیر معدن) و من فحص نکنم و در همه اینها برائت جاری کنم به نحو تدریجی بعد الابتلاء ممکن است این علم اجمالی برای من پیدا شود که من هم در مخالفت واقع میافتم یا افتادم. اما تا زمانی که این علم اجمالی به ابتلاء خودم ولو تدریجاً حاصل نشده، هیچ منعی در برابر جریان اصل برائت وجود ندارد. پس دلیل دوم هم محل اشکال است.
دلیل سوم
دلیل سوم بعضی از ادلهای است که در مقام اثبات لزوم فحص از شبهات موضوعیه مطرح شده است؛ از جمله مطلبی که در کلمات بعضی از بزرگان مثل صاحب جواهر آمده که واجبات مشروط به وجود یک شیء، وجوبشان متوقف بر وجود مشروط است مانند وجوب حج که متوقف بر وجود استطاعت است؛ تا استطاعت تحقق پیدا نکند، حج واجب نمیشود. آنچه که وجوب حج بر آن متوقف است، علم به وجود استطاعت نیست، بلکه خود استطاعت است. وجود استطاعت شرط وجوب حج است نه علم به استطاعت؛ چون اصل وجوب حج بر استطاعت متوقف شده. به حسب ادله شرط عبارت است از وجود الشیء، نه علم به وجود شیء.
پس وجوب کثیری از این واجبات نسبت به علم مطلق است یعنی علم باشد یا نباشد، آن واجبات وجوبشان محقق است و منها الخمس؛ خمس مشروط شده است به نصاب، نه علم به نصاب که من بگویم چون علم به نصاب ندارم پس خمس بر من واجب نیست و چون متوقف بر خود نصاب شده، اگر من جایی شک کنم که نصاب تحقق پیدا کرده یا نه، باید فحص کنم و تا فحص نکنم نمیتوانم تکلیف را نفی کنم. مخصوصاً در مواردی که فحص امکان دارد (گاهی فحص ممکن نیست که یک بحث دیگری است. ولی در مواردی که فحص امکان دارد باید فحص کنم).
البته در جای خودش میگویند که فقط در باب طهارت و نجاست آن هم به دلالت روایات خاصه استثنا شده و لذا در این دو مورد فحص لازم نیست ولی به طور کلی این گروه قائلند باید فحص شود. پس این دلیل اقتضا میکند لزوم اختبار را در همه شبهات موضوعیه و منها ما نحن فیه.
بررسی دلیل سوم
این دلیل هم محل اشکال واقع شده؛ اگر ما شک در وجود شرط کنیم، نتیجهاش شک در وجود خود تکلیف است که مشروط به این شرط شده مثلاً اگر ما شک کنیم که استطاعت محقق شده یا نه، در واقع این شک در تحقق استطاعت، منجر
به شک در وجوب حج است (هر چند جای بحث دارد) و اگر شک در وجود تکلیف مشروط به این شرط شود، رجوع به برائت میشود و هیچ مشکلی در رجوع به برائت نیست بلکه بعضی حتی گفتهاند ما لازم نیست به برائت در خود تکلیف رجوع کنیم. در مورد خود این شرط که شک داریم میتوانیم استصحاب نفی شرط کنیم و بگوییم این قبلا شرط نبود و الان شک داریم که شرط شده یا نه، استصحاب عدم شرط میکنیم. (قبلاً این شرط تحقق نداشت و الان هم عدم شرط را استصاب میکنیم.)
پس تا اینجا سه دلیل بیان شد که هیچکدام نتواست لزوم اختبار را اثبات کند.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 5 آذر 1393
موضوع جزئی: تنبیه: شک در
نصاب مصادف با: 3 صفر 1436
سال پنجم جلسه: 34
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در شک در بلوغ نصاب بود؛ اینکه آیا به این شک اعتنا میشود یا خیر؛ به عبارت دیگر آیا اختبار از بلوغ نصاب لازم است یا خیر. گفتیم که در اینجا دو قول وجود دارد. یک قول، قول به لزوم اختبار است؛ ادلهای برای این قول ذکر شده که سه دلیل در جلسه گذشته ذکر شد و هر سه دلیل مورد اشکال واقع شد.
دلیل چهارم
اما دلیل چهارم روایتی است از زید الصائغ؛ این روایت در مورد دراهم مغشوشه در باب زکات است. روایت طولانی است ولی محصّل و مدلول این روایت وجوب اختبار در باب زکات است یعنی بعضی از این روایت استفاده کردهاند که برای زکات در مورد دراهمی که مغشوش است و مخلوط با غیر امر به اختبار شده است. یعنی گفتهاند از این خبر استفاده میشود که اختبار در باب زکات در مورد دراهم مغشوشه لازم است. آنگاه از این روایت استفاده کردهاند که در باب خمس هم چنانچه نصاب مشکوک باشد، اختبار لازم است.
بررسی دلیل چهارم
این دلیل هم مبتلا به اشکال است:
اولاً ضعف سندی دارد؛ چون بعضی از روات این روایت مجهول هستند.
ثانیاً از نظر دلالی هم محل اشکال است و اصل دلالتش بر وجوب اختبار در باب زکات، محلّ تأمل است یعنی از خود این روایت حتی به روشنی نمیتوانیم استفاده کنیم که اختبار در باب زکات لازم است.
ثالثاً سلّمنا که ضعف سندی و دلالتی نداشته باشد و ما از دو اشکال قبلی صرف نظر کنیم، نهایت چیزی که از خبر زید الصائغ استفاده میشود این است که اختبار در باب زکات لازم است اما به چه دلیل ما خمس را قیاس به زکات کنیم؟ چه بسا بین این دو باب تفاوت باشد. لذا لا وجه لقیاس الخمس بالزکات. بنابراین حتی اگر دلالتش در باب زکات را هم بپذیریم، نمیتوانیم خمس را به باب زکات قیاس کنیم و اختبار را در مسئله خمس هم ثابت کنیم.
البته در بعضی موارد، این دو باب به هم قیاس شدند یعنی باب خمس توسط بعضی به باب زکات در بعضی موارد قیاس شده ولی این هم مستند به بعضی روایات است، اما آن حیث و جهتی که در آن قیاس صورت گرفته، مهم است؛ اگر باب خمس مثلاً در اصل نصاب یا مقدار نصاب به باب زکات قیاس شد، این دلیل نمیشود که بتوانیم در سایر جهات هم باب خمس را به باب زکات مقایسه کنیم. مثلاً بگوییم چون در باب زکات اختبار لازم است، پس در باب خمس هم باید لازم باشد.
لذا در مجموع به نظر میرسد دلیل چهارم صحیح نیست.
دلیل پنجم
دلیل پنجم اطلاقات دالّ بر خمس معدن است؛ منظور از اطلاقات دالّ بر خمس در معدن این است که ادله خمس اقتضا میکند که خمس مطلقاً در معدن وجود دارد چه قبل الاخراج و چه بعد الاخراج. وقتی به دلیل مراجعه میکنیم، میبینیم مثلاً گفته در معدن مس و معدن روی خمس واجب است اینجا سخن از اخراج نیست یعنی این معدن اگر ملک و مال کسی بشود، خمس در آن ثابت است، ولو اینکه اخراج هم نشده باشد. پس ادله خمس معدن از این جهت مطلق است که مقتضی وجود خمس است ولو قبل الاخراج.
به حسب بعضی از ادله چناچه از معدن چیزی اخراج شود و به حدّ نصاب نرسد، خمس ساقط است و خمس ندارد؛ مثلاً صحیحه بزنطی دلالت بر این میکند که اگر ما اخرجه المعدن به بیست دینار رسید، خمس واجب است. پس خمس بعد الاخراج تا زمانی که به بیست دینار نرسیده، ساقط است.
حال اگر ما شک کنیم در نصاب که آیا نصاب محقق شده یا نه، استصحاب وجود خمس در معدن میکنیم و میگوییم ادلهای که خمس را در معدن ثابت کرده بود، مطلق بود. یعنی بطور کلّی حالت سابقه حکم در خمس ثبوت میباشد و اینکه خمس ثابت است، الان درباره یک چیزی که از معدن خارج شده و به حد نصاب نرسیده شک میکنیم چون اگر یقین داشته باشیم که بعد الاخراج به حدّ نصاب نرسیده خمس ندارد و اگر هم یقین داشته که به حدّ نصاب رسیده، خمس ثابت است. اما در یک موردی اگر شک کردیم که به نصاب رسیده یا نه، استصحاب میکنیم حکم مستفاد از ادله را که قبل الاخراج خمس را در معدن ثابت کرده.
بنابراین مقتضای این استصحاب این است که در اینجا خمس باید داده شود. البته این دلیل همان طوری که حتماً عنایت فرمودید، لزوماً نتیجهاش اختبار نیست؛ نتیجه این دلیل در واقع اثبات خمس است.
بررسی دلیل پنجم
این دلیل هم محل اشکال است، برای اینکه اصلاً چنین اطلاقی در ادله خمس معدن نیست؛ ادلهای که خمس را در معدن ثابت کرده، همه ظهور در وجوب خمس دارند، بعد الاخراج یعنی اختصاص پیدا کرده است وجوب خمس به صورت اخراج؛ چون معدنی که استخراج نشده اساساً از محل ابتلا خارج است. خمس چه چیزی را ما بدهیم؟ معدنی که هنوز استخراجی از آن صورت نگرفته، در واقع از محل ابتلا خارج است. بنابراین ادله خمس معدن از این جهت هیچ اطلاقی ندارد که خمس را حتی در فرض عدم اخراج و قبل الاخراج ثابت کرده باشد تا در زمان شک ما استصحاب کنیم خمسی که قبل از اخراج ثابت بوده. لذا دلیل پنجم هم وافی به مقصود نشد یعنی اختبار در فرض شک در نصاب ثابت نیست.
تا اینجا دلیلی که اقتضا کند که خمس باید داده شود یا اختبار باید صورت بگیرد پیدا نشده و کأنّ مانعی در برابر اصل برائت و رجوع به برائت نیست و میشود برائت جاری کرد.
دلیل ششم
دلیل دیگری هم اینجا مطرح شده که باید بیشتر در آن تأمل شود. در این دلیل در مورد خود شک که موضوع اصول عملیه است یک توضیح و تفسیری ارائه شده است؛ گفتهاند: شکی که موضوع اصول عملیه است، شک بما هو صفة النفسانیة نیست یعنی این گونه نیست که شک و تردید بما أنّه صفة من الصفات النفسانیة موضوع اصول عملیه باشد. یعنی اگر حالت نفسانی
هر کسی در درونش تساوی طرفین احتمال باشد و تردید داشته باشد نمیتواند به عنوان اینکه یک صفتی در نفس او تحقق پیدا کرده، اصل عملی جاری کند. این موضوع اصول عملیه نیست.
بلکه منظور از شک که مجرای اصول عملیه است آن تحیّر و تردیدی است که به واسطه آنکه حجتی بر واقع پیدا نکرده، ایجاد شده است؛ یعنی تردید و تحیّر ناشی از عدم حجت بر واقع، نه مطلق تردید و شک. اگر این تردید موضوع اصول عملیه بوده و شک با این خصوصیت موضوع اصول عملیه باشد، آنگاه باید ملاحظه کرد که آیا حجّتی بر واقع، وجود دارد یا ندارد؟ اگر حجت بر واقع نبود، آنگاه مجرای اصول عملیه است اما اگر انسان شک داشته باشد، لکن میتواند واقع را از طریق حجتی احراز کند. اینجا معلوم نیست که مجرای اصول عملیه باشد.
بعد تنظیر میکنند به مسئله علم و یقین و میگویند: اینکه گفته میشود اگر علم به احکام باشد باید انسان به علمش عمل کند و ترتیب اثر بدهد، منظور از این علم چیست؟ آیا علم بما أنّه صفة النفسانیة؟ یعنی حالت یقین نفسانی؛ یعنی آن حالتی که اساساً احتمال خلاف واقع نمیدهد؟ یا منظور از علم این است که انسان حجت بر واقع داشته باشد؟ مثلاً اگر زراره بگوید نماز جمعه واجب است، انسان از خبر زراره یقین به معنای یک صفتی از صفات نفسانی پیدا نمیکند و نهایتش ظنّ معتبری برای ما ایجاد میکند. اما با همین خبر و ظنّ معتبر واقع برای ما حجت میشود. کأنّ واقع برای ما احراز میشود.
پس به طور کلّی همان طور که علم بما انّه صفةٌ من الصفات النفسانیة موضوع نیست بلکه منظور از علم یعنی حجت بر واقع و چیزی که واقع با آن احراز میشود، در مورد شک هم همین گونه میباشد؛ شک بما أنّه صفة النفسانیة موضوع اصول عملیه نیست. شک به این عنوان موضوع اصول عملیه است که انسان حجتی بر واقع ندارد. اگر این مطلب گفته و پذیرفته شود، به صرف شک در یک موضوع یا حکمی، انسان نمیتواند بگوید که من تردید دارم (واقعاً نمیدانم این هست یا نیست) و باید اصل جاری کنم، پس شک با این خصوصیت و با این وصف و با این شرط که حجتی بر واقع نباشد (صفت نفسانی ملاک نیست)، مجرای اصل است و موضوع اصل عملی قرار میگیرد.
لذا نتیجه این است که اگر انسان در جایی در مورد ثبوت حکم یا موضوعی تردید و شک داشته باشد ولی امکان وصول به یک حجت برایش فراهم است و خیلی راحت به ادنی تأمل و توجه و فحص، میتواند حجت بر واقع پیدا کند، نمیتواند اصل عملی جاری کند. برای کسی که باب خروج از شک برای او باز است و مفتاح حجت در دست اوست امکان تحقق و علم و دلیل برایش فراهم است، نمیتواند به صرف ادعای عدم علم به واقع وادعای شک و تردید رجوع به اصل کند. این چیزی نیست که عند العقلا به عنوان عذر پذیرفته شود.
پس در واقع طبق این بیان در شبهات موضوعیه که امکان وصول به علم و خروج از تحیّر و پیدا کردن حجت بر واقع وجود دارد، نمیتوانیم به اصل عملی رجوع کنیم و باید اختبار و بررسی شود.
استدلال این مستدل یک نکته محوری دارد و آن اینکه: اگر شک به ادنی توجه و تفحص قابل رفع باشد، آن شخص دیگر شاکّ محسوب نیست و در وظیفهاش متحیر نیست در حالی که اصول عملیه برای متحیر و شاکّ در وظیفه است و کسی که امکان رفع تحیّر به ادنی تفحص را دارد، کأنّ شاک و متحیر نیست. لذا حق رجوع به اصول عملیه ندارد.
بعد کأنّ کسی سؤال میکند که چرا در باب طهارت و نجاست این چنین گفته نشده است؟ اگر شما شبهه دارید که مثلاً این شیء طاهر است یا نجس، لازم نیست فحص کنیم. اگر شک داری که این مایع نجس یا پاک است، گفتهاند که فحص لازم نیست. اگر موضوع اصول عملیه شکّی است که ناشی از عدم حجت بر واقع است، در اینجا که امکان وصول به حجت فراهم است و میتواند با یک تأمل و تفحصی بفهمد که این نجس است یا نه پس چرا در مورد طهارت و نجاست فحص لازم نیست؟ پاسخ این است که اگر باب طهارت و نجاست استثناء شده، به خاطر دلیل خاص است؛ روایات خاصه داریم که در اینجا فحص لازم نیست. اما در غیر باب طهارت و نجاست باید فحص شود. اما نمیتوانیم از این دلیل خاص به سایر موارد تعدّی کنیم و بگوییم در سایر موارد هم فحص لازم نیست.
بررسی دلیل ششم
این دلیل از ادلهای که تا به حال گفته شد، به نظر قویتر میآید؛ حال اگر منظور مستدل از این دلیل این باشد که: «در شبهات موضوعیه مطلقا امکان پیدا کردن حجت بر واقع وجود دارد یعنی در مواردی که انسان در یک امر خارجی تردید دارد، مشکل امر خارجی و موضوع خارجی با جستجو و فحص قابل حل است و با فحص میشود تردید را در آن موضوع خارجی از بین برد و کأنّ این مستدل میخواهد بگوید در موضوعات خارجی به ادنی تأمل و توجه و تفحص این شک قابل رفع است و بعد نتیجه بگیرد در همه شبهات موضوعیه باید فحص کرد.» ما اطلاق آن را قبول نداریم؛ چون در همه شبهات موضوعیه هم این چنین نیست که به ادنی توجه و تفحص بتوان شبهه را برطرف کرد. در بعضی موارد میتوانیم با اندک تفحصی شبهه را برطرف کنیم که جای رجوع به اصل نیست اما در بعضی موارد به اندک تفحص و توجه، شک قابل برطرف شدن نیست و میتوانیم به اصل رجوع کنیم.
ولی اگر رفع تردید نیاز به تفحص و توجه زیاد داشته باشد، بعید است که بتوان گفت اصل جاری نمیشود.
لذا باید ببینیم که منظور مستدل نفی جواز رجوع به اصول عملیه است مطلقا یا خیر؟ به عبارت دیگر اگر منظور مستدل لزوم فحص در شبهات موضوعیه است مطلقا؛ چون در شبهات موضوعیه و شک در موضوعات خارجی با ادنی تفحصی میتوان شبهه را برطرف کرد به نحو مطلق در همه موضوعات خارجی، ما این را قبول نداریم بلکه به نظر ما باید تفصیل داد؛ در بعضی موارد شک به ادنی تفحصی از بین میرود و در بعضی موارد این چنین نیست.
این محصل ادلهای است که در مورد لزوم اختبار اقامه شده، از طرف دیگر باید جمع بندی کنیم که بالاخره با این ادله ما در شک در نصاب چه باید بکنیم؟ ان شاء الله در جلسه آینده به جمع بندی این بحث خواهیم پرداخت.
عوامل مثبت معنوی در رزق و روزی
موضوع بحث تأثیر عوامل معنوی در رزق و روزی است؛ قبلاً عرض کردیم از دید آیات و روایات به غیر از عوامل مادی در ازدیاد رزق یا در کم شدن رزق، یک سری عوامل معنوی دخیل میباشند. البته اینجا ما کاری به عوامل مادی ازدیاد و نقصان رزق نداریم. اما در کلام ائمه معصومین (ع) بعضی از امور که ممکن است به نظر ما علّیتی برای ازدیاد رزق نداشته باشند ولی در وسعت رزق و روزی مؤثر هستند، بیان شده است. هم چنین بعضی از کارها مانع از وسعت در رزق و روزی میشوند و چه بسا موجب نقصان میشوند.
این موضوع اساساً یک موضوع خوب و مهمی است؛ باید در روایات استقصاء بشود که چه عواملی در وسعت و برکت و ازدیاد رزق و روزی اثر دارند. اینجا به چند نمونه که مهم هست اشاره میکنیم:
1- امیر المؤمنین علی (ع) میفرمایند: «أَكْثِرُوا مِنَ الصَّدَقَةِ تُرْزَقُوا»(1)صدقه را زیاد کنید (صدقه زیاد بدهید) که اثر صدقه زیاد دادن این است که شخص متصدّق رزق و روزی پیدا میکند.
2- باز هم امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «مَنْ حَسُنَتْ نِيَّتُهُ زِيدَ فِي رِزْقِه»(2)کسی که حسن نیت داشته باشد رزقش زیاد میشود.
بعضی از انسان ها حسن نیت دارند. نیت پاک و خوب دارند. خوش نیتند. اگر کاری انجام میدهند و اگر عملی را در رابطه با خودشان و دیگران، خانواده، همسایه، سایر مردم انجام میدهند، حرفی میزنند و کاری انجام میدهند، حسن نیت دارند. دنبال این نیستند که مثلاً آسیبی به کسی برسد و ضرری متوجه کسی بشود. بطور کلی نیاتشان، نیت پاکی است در رابطه با اعمال و کارهایی که دارند مخصوصاً در مورد دیگران. این موجب ازیاد رزق است.
3- امام صادق (ع) فرمودند: «حُسْنُ الْخُلُقِ يَزِيدُ فِي الرِّزْق»(3)حسن خلق در رزق و روزی تأثیر دارد و رزق و روزی را زیاد میکند.
خوش اخلاقی با دیگران، با خانواده، با همسایه، با همکار، با هم بحث و مردمی که انسان با آنها مواجه میشود، رزق و روزی را زیاد میکند. این عوامل قطعاً در واقع اثر وضعی دارند؛ زیاد شدن رزق، اثر وضعی کثرت در صدقه دادن است، اثر وضعی حسن نیت است، اثر وضعی حسن خلق است.
4- امام صادق (ع)میفرمایند: «عَلَيْكَ بِالدُّعَاءِ لِإِخْوَانِكَ بِظَهْرِ الْغَيْبِ فَإِنَّهُ يَهِيلُ الرِّزْق»(4)توصیه میکنند به دعا در حق برادران خودتان آن هم در غیابشان. یعنی اگر زیارتی میروید، برای برادرانتان دعا کنید این برای خود داعی و کسی که دعا برایش میکنید آثاری دارد. از جمله آثاری که برای دعا کننده دارد، این است که رزق را وسیع میکند. موجب توسعه در رزق و روزی و برکت در رزق و روزی میشود. ممکن است ما فکر کنیم که چه ارتباطی است بین اینکه من مثلاً در حرم امام رضا (ع) در غیاب برادر دینی ام برایش دعا کنم یا نکنم؟ چه رابطهای است بین دعا کردن من برای برادرم در غیابش، و زیاد شدن روزی من. این نصّ کلام نورانی امام صادق (ع) است که کاملاً مؤثر است.
5- امام صادق (ع) میفرمایند: «مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ أَهْلَ بَيْتِهِ زِيدَ فِي رِزْقِه»(5)کسی که با اهل بیتش به نیکویی رفتار کند، رزقش زیاد میشود. خوش رفتاری با خانواده و اهل بیت و زن و فرزند روزی را زیاد میکند.
6- از امام صادق (ع) وارد شده که: «إِنَ الْبِرَّ يَزِيدُ فِي الرِّزْق»(6)نیکوکاری رزق را زیاد میکند.
عجیب است! آن چیزی که انسان از کلمات معصومین استفاده میکند، این است که یک اموری در رزق و روزی اثر دارند که بیشتر به دیگران مربوط است تا به خود انسان؛ صدقه به دیگران، حسن خلق با دیگران، نیکوکاری با دیگران، دعا برای دیگران. هرچه انسان در این مسیر برای دیگران و به دیگران توجه کند، چه در مقام دعا و چه برای رفع گرفتاری و حل مشکلات دیگران، خدا رزق و روزی انسان را زیاد میکند. این یک اثر وضعی مهم است که ببینید که چقدر از دید خداوند و از دید ائمه معصومین (ع) انسان باید دغدغه دیگران را داشته باشد و به دیگران توجه کند و به مشکلات آنها فکر کند و برای حل مشکلات دیگران کار کند. درست است که انسان باید با دعا برای خودش طلب رزق و روزی کند، اما همهاش این نیست. یک مقداری انسان باید از خودش بگذرد تا بتواند باب برکات الهی را برای خودش باز کند.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 8 آذر 1393
موضوع جزئی: تنبیه: نتیجه بحث در شک در نصاب-مسئله
12 عروة مصادف با: 6 صفر 1436
سال پنجم جلسه: 35
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مسئله سیزدهم عروة که بحث از شک در بلوغ نصاب بود، عرض کردیم اجمالاً دو قول وجود دارد؛ یکی قول به لزوم اختبار و دیگری قول به عدم لزوم اختبار بود. البته کسانی که قائل به لزوم اختبار هستند خودشان دو گروهاند: عدهای فتوا دادهاند و برخی هم قائل به احتیاط وجوبی شدهاند.
ادله قول اول، یعنی قول به لزوم اختبار ذکر شد. از این ادله به طور کلی هیچ یک نتوانست لزوم اختبار را اثبات کند. بعضی از این ادله دلالت بر وجوب فحص در شبهات موضوعیه میکرد که ما به غیر از یک دلیل باقی ادله را مورد اشکال قرار دادیم. تنها دلیلی که فی الجمله قابل قبول بود، دلیل آخر بود. محصل این دلیل این بود که آنچه موضوع اصول عملیه است شک بما أنّه من الصفات النفسانیة نیست بلکه شک بما انّه لم یکن للمکلف حجة علی الواقع، موضوع برای اصول عملیه است. پس در جایی که شک با ادنی توجه و تفحّص قابل برطرف شدن است، نمیتوانیم به اصول عملیه رجوع کنیم؛ چون فی الواقع کسی که میتواند شکّش را با تفحّص جزئی برطرف کند کأنّه لیس بشاکٍّ لذا نمیتواند اصل عملی جاری کند. ما در مورد این دلیل دو احتمال دادیم؛ یک احتمال را پذیرفتیم و یک احتمال را رد کردیم.
نتیجه: بحث در شک در نصاب
نتیجه بحث در مورد لزوم اختبار یا عدم لزوم اختبار، در شک در بلوغ نصاب این است که از نظر ادله به غیر از دلیل آخر که ذکر کردیم، هیچ یک قابل قبول نیست. دلیل آخر فی الجمله میتواند لزوم اختبار را ثابت کند اما نه بالجمله. لکن از یک جهت میتوانیم لزوم اختیار را بپذیریم البته احتیاطاً. و آن اینکه:
بطور کلّی واجبات مالی از واجبات غیر مالی متفاوت هستند؛ در مورد امور مالی ذاتاً احتیاج به محاسبه و مراجعه است یعنی به طور عادی مردم در امور مالی محاسبه دارند (سود و زیانشان را مورد حساب و کتاب قرار میدهند). اگر ما این نکته را لحاظ کنیم و با ملاحظه موارد مشابه که در آنها حکم به وجوب محاسبه و اختبار شده مثل باب زکات و نیز ملاحظه فتوای فقها در باب حج که در شک در استطاعت میگویند باید بررسی کنیم که آیا استطاعت برای ما حاصل شده است یا نه؟ و نیز ملاحظه خبر زید صائغ که البته سنداً و دلالتاً اشکال داشت، در مجموع با ملاحظه این امور میتوان گفت در ما نحن فیه هم اگر کسی شک در بلوغ نصاب کند، لازم است اختبار کند یعنی بررسی کند که آن مقداری که استخراج کرده، آیا به حدّ نصاب رسیده یا نرسیده است.
لذا حق با مرحوم سید است که فرموده: «الاحوط لزوم الاختبار»؛ چون از نظر ادله ملاحظه فرمودید که دلیل محکم و مستند قابل قبولی نداریم که بخواهیم بر اساس آن دلیل فتوا دهیم. اگر دلیل قابل اعتماد و اتکائی بود، فتوائاً میشد گفت: اختبار در موارد شک در بلوغ نصاب لازم است اما دست ما از دلیل کوتاه است چون ملاحظه فرمودید که این ادله همگی دچار اشکال میباشند.
به هر حال با توجه به خبر مذکور و به ضمیمه نکاتی که گفته شد یعنی اینکه بطور کلی واجبات مالی و غیر مالی فرق دارند چون طبع واجبات مالی اقتضا دارد مکلّف محاسبه و مراقبت داشته باشد و اینکه نظائری در فقه از جمله زکات و مسئله استطاعت، وجود دارد. در مجموع با ملاحظه این جهات به نظر میرسد در این مسئله حق با مرحوم سید است که فرمود: «الاحوط لزوم الاختبار».
مسئله 12 عروه
یک فرع دیگر در باب نصاب وجود دارد که مرحوم سید متعرض برخی صور این فرع شده اما امام (ره) در تحریر متعرض این فروع نشده است. ما صور مسئله را اینجا طرح میکنیم.
مقدمه
چیزی که از معدن استخراج میشود، از دو حال خارج نیست: یا به حدّ نصاب میرسد یا نمیرسد؛ اگر به حدّ نصاب نرسد یعنی کمتر از بیست دینار باشد، دو فرض درباره آن متصور است و دو کار ممکن است در رابطه با ما یُستخرج من المعدن صورت بگیرد که به حدّ نصاب برسد. یعنی در بدو امر، آنچه از معدن استخراج شده، کمتر از بیست دینار است ولی به نوعی کاری بر روی آن صورت بگیرد که به بیست دینار و بیشتر از آن برسد:
یک راه این است که شخص عملی روی این ما یُستخرج انجام دهد. مثلاً اگر طلا استخراج کرده و این طلا به بیست دینار نرسیده ولی میتواند آن را تبدیل کند به یک وسیله زینتی مثلاً یک عملی روی آن انجام میدهد و آن را به گوشواره تبدیل میکند که ارزش این طلا به بیست دینار و بالاتر میرسد.
راه دیگر این است که این شخص، ما یُستخرج من المعدن را که از نظر قیمت سوقیه به حدّ نصاب نرسیده به کسی به بیش از قیمت سوقیه میفروشد. یعنی از نظر قیمت بازار، طلای استخراج شده پانزده دینار ارزش دارد ولی این شخص با لطائف الحیل و اموری مثلاً به واسطه ویژگی خاصی در مزایدهای توانسته به بیشتر از قیمت بازار به فروش برساند. مثلاً این طلای استخراج شده را بدون اینکه عملی روی آن انجام دهد، بر خلاف قیمت سوقیه اش به بیست و پنج دینار میفروشد.
این دو فرض در این جهت با هم مشترک هستند که به حدّ نصاب نرسیدهاند اما کاری روی آن انجام شده که به سبب آن کار، نصاب در آنها تحقق پیدا کرده است: یا عملی روی آن انجام داده مثلاً تبدیل کرده طلا را به دینار یا زیور آلات درست کرده و یا اساساً تجارت کرده و آن را فروخته به زائد بر قیمت سوقیه.
دو صورت هم آنجایی است که ما یُستخرج من المعدن به حدّ نصاب رسیده یعنی از همان بدو امر طلایی که استخراج شده، به نصاب موجب خمس بالغ شده ولی مُستخرِج قبل از آنکه خمس را بدهد با این طلا کاری میکند که افزایش و ازدیاد در قمیت آن پیدا میشود. مثلاً ارزش طلایی که استخراج کرده الان بیست و پنج دینار است لذا همین الان خمس بر این طلا
واجب است ولی قبل از آنکه خمس را اخراج کند، این طلا را به یک وسیله زینتی تبدیل میکند که ارزش این طلا به پنجاه دینار میرسد. الان اینجا خمس بیست و پنج دینار را باید بدهد یا خمس پنجاه دینار را؟ و آیا زیادهای که نصیب او شده، خمس دارد یا ندارد؟
صورت دیگر این است که این ما یُستخرج من المعدن را که به نصاب رسیده، بدون اینکه عملی روی آن انجام گیرد، میفروشد «اتّجر به» و یک سودی میبرد. ارزش این طلا بیست و پنج دینار است و به حد نصاب رسیده و خمس بر آن واجب است ما صاحبش آن را مثلاً به سی دینار میفروشد.
پس به طور کلّی نسبت به ولی یُستخرج من المعدن چهار صورت بعد الاستخراج قابل تصویر است:
صورت اول: صورت اول اینکه آنچه از معدن استخراج و به حدّ نصاب نرسیده، بالعمل علیه افزایش قیمت پیدا میکند و به نصاب میرسد
صورت دوم: صورت دوم اینکه آنچه از معدن استخراج و به حدّ نصاب نرسیده، بالتجارة علی خلاف القیمة السوقیه به حدّ نصاب میرسد.
صورت سوم: صورت سوم اینکه آنچه از معدن استخراج شده و به حدّ نصاب رسیده، در اثر عملی که روی آن انجام شده، افزایش و ازدیاد قیمت پیدا میکند
صورت چهارم: صورت چهارم اینکه آنچه از معدن استخراج شده و به حدّ نصاب رسیده، به واسطه تجارت با آن افزایش قیمت پیدا میکند.
از این چهار صورتی که در این مقام متصور است، مرحوم سید دو صورت سوم و چهارم را در ضمن مسئله دوازده مطرح کرده اما صورت اول و دوم به حسب ظاهر مطرح نشده (البته بنابر یک احتمال میتوان گفت که عبارت مرحوم سید سه صورت را در بر میگیرد ولی اظهر آن است که ایشان دو صورت در کلماتش مطرح شده است). آن دو صورتی که مرحوم سید گفتهاند یکی صورتی است که ما یُستخرج به حدّ نصاب رسیده لکن قبل از اخراج خمس، عملی روی آن انجام میدهد و یک ارزش افزودهای به آن میدهد و دیگری صورتی است که ما یستخرج به حد نصاب رسیده ولی با آن تجارت میکند و ارزش بیشتری پیدا میکند.
فرع اول
اگر ما یستخرج من المعدن بنا بر قیمت سوقیه خودش به حد نصاب نرسد، لکن مستخرج عملی و کاری روی آن انجام داده که موجب زیادی قیمت شده و به حدّ نصاب رسیده است. این زیادی قیمت بخاطر تغییر هیئت ما یُستخرج است. مثلاً تا الان یک طلای ساده بوده، اما الان یک مقداری رویش کار شده و تبدیل به یک گردنبد زیبا مثلاً شده است. آیا این متعلق خمس است؟
ما وقتی به ظاهر صحیحه بزنطی نگاه میکنیم، سؤال «عمّا اخرج المعدن» است و نصاب در رابطه «ما أخرج المعدن» مطرح شده. پس ملاک برای وجوب خمس، بلوغ ما أخرج المعدن الی النصاب است و کاری به عمل بعدی نداریم؛ آنچه که از معدن استخراج میشود فی نفسه و با قطع نظر از هر چیزی، اگر به بیست دینار برسد خمسش واجب است. این چیزی است
که مقتضای دلیل است و ظاهر دلیل این را اقتضا میکند که "ما أخرج المعدن بما انّه خَرَجَ من المعدن" به بیست دینار برسد. لکن چون فرض این است که اینجا ما اخرج المعدن به حد نصاب نرسیده و موضوع وجوب خمس و نصاب نفس ما اخرج المعدن است لذا خمس واجب نیست.
فرع دوم
صورت دوم جایی است که شخص چیزی را از معدن استخراج کند ولی آن ما یُستخرج به حدّ نصاب نرسیده یعنی قیمت سوقیه ما یُستخرج من المعدن کمتر از بیست دینار است لکن این شخص به واسطه مهارت و تخصصی که در امر فروش و بازرگانی دارد، ما یستخرج را به بالاتر از قیمت سوقیه میفروشد به نحوی که به حدّ نصاب میرسد؛ اینجا مسئله مهم این است که اگر در دلیل، برای وجوب خمس نصابی ذکر شده و این نصاب بیست دینار است، این بیست دینار بر اساس قیمت سوقیه متعارف و متعادل است؛ در همه جا همین است مثلاً در باب زکات چه زکات غنم یا غلّات یا هر چیز دیگر هم همین گونه است. وقتی یک مقداری را تعیین میکنند، این مقدار مطابق با همان قیمت سوقیه عادله و متعارفه است. اگر گفتند ما یُستخرج من المعدن به بیست دینار برسد، خمس واجب است یعنی همان قیمت و ارزش متعارف آن و آنچه که عند العرف در سوق بابت این مقداری که از معدن استخراج شده میپردازند، ملاک است. حال اگر کسی زائد بر قیمت سوقیه و برخلاف قیمت عادله و متعارفه آن را فروخته، وجوب خمس شامل این صورت نمیشود. بنابراین، این صورت هم خمس ندارد.
بحث جلسه آینده: دو صورت دیگر مانده است؛ این دو صورت در یک جهت با هم مشترکند و آن اینکه ما یُستخرج من المعدن به حدّ نصاب رسیده لکن قبل از آنکه خمس آن اخراج شود در اثر عملی یا تجارتی ازدیاد قیمت پیدا کرده، در اینجا چه باید کرد؟ آیا در اینجا خمس قبل العمل و قبل التجارة ملاک است؟ یعنی باید قبل العمل و التجارة محاسبه کنیم، قیمت آن زمان را حساب کنیم و خمس آن را بدهیم یا این زیاده را باید حساب کنیم؟ این بحث دارد که ان شاء الله در جلسه آینده مطرح خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 11 آذر 1393
موضوع جزئی: تنبیه: نتیجه بحث در شک در نصاب-مسئله
12 عروة مصادف با: 9 صفر 1436
سال پنجم جلسه: 36
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در آخرین مسئله مربوط به نصاب، عرض کردیم چهار صورت قابل تصور است که از این چهار صورت مرحوم سید بنا به احتمالی به دو صورت و بنا به احتمالی به سه صورت اشاره کرده است؛ دو صورت که تقریباً مورد تعرض واقع نشده. البته امام (ره) این مسئله را در اینجا مطرح نکردهاند هر چند اصل بحث را به یک مناسبتی در بحث های مربوط به ارباح مکاسب اشاره کردهاند.
حکم دو فرع بیان شد و حکم دو فرع باقی ماند؛ اما دو صورتی که حکمش بیان شد، مربوط بود به آن چیزی که از معدن استخراج میشود و به حدّ نصاب نمیرسد لکن مُستخرِج با کار و عملی موجب تغییر در هیئت ما یُستخرَج من المعدن میشود و این تغییر در هیئت باعث ازدیاد قیمت شده و در نتیجه به حدّ نصاب میرسد یا اینکه مُستخرِج بر خلاف قیمت سوقیه، آن ما یُستخرج من المعدن را میفروشد؛ بر خلاف قیمت متعارف و متعادل آن چیز، به هر دلیلی این را گرانتر میفروشد لذا به حدّ نصاب میرسد. در این دو صورت گفته شد که خمس واجب نیست و دلیلش هم بیان شد.
فرع سوم
فرع سوم این بود که مُستخرِج قبل از دفع خمس، با اینکه ما یُستخرج من المعدن به حدّ نصاب رسیده، اما معذلک عمل و کاری روی آن انجام میدهد که قیمت آن بالا میرود. اینجا بحث در این است که آیا دفع خمس این زیاده هم واجب است یا همان خمس مادهّ اولیه را باید بدهد؟ آیا ارزشی که قبل از عمل و تغییر هیئت داشته است را محاسبه کند، چون به نصاب هم رسیده بوده خمس هم واجب بوده و همان ملاک برای خمس است و خمس آن باید پرداخت شود یا این زیادهای هم که در اثر عمل مُستخرِج پیدا شده باید خمسش داده شود.
اینجا اختلاف نظر است. مرحوم سید حکم به عدم وجوب خمس در این زیاده بر ماده اولیه کردهاند. به نظر ایشان فقط خمس همان ماده اولیه واجب است ولی زائد بر ماده اولیه خمس ندارد.
فرع چهارم
اما در فرع چهارم بحث در این است که ازیاد قیمت، در اثر تجارت حاصل شود یعنی ما یستخرج من المعدن به حد نصاب رسیده و خمسش هم واجب بوده لکن قبل از دفع خمس با آن چیزی که استحصال کرده، تجارت میکند و سود میبرد لذا یک اضافهای حاصل میشود اینجا بحث در این است که آیا این سودی که در اثر این تجارت حاصل شده، بین این شخص و صاحبان خمس مشترک است و آیا خمس از این زیاده هم باید داده شود یا نه؟
مرحوم سید در این فرع بین دو صورت تفصیل داده است:
صورت اول: اینکه نیت اخراج و دفع خمس از مال دیگری داشته باشد،
صورت دوم: اینکه نیت اخراج خمس از مال دیگری نداشته باشد.
اگر صورت اول باشد، همه ربح و سود برای خودش است و دیگر بین مستخرِج و ارباب خمس مشترک نیست اما در صورت دوم این ربح و سود بین مالک و صاحبان خمس مشترک است. این اجمال این دو فرع و نظر مرحوم سید که البته در هر دو فرع با نظر ایشان مخالفتهایی شده است.
نکتهای درباره فرع سوم و چهارم
این دو مسئله اختصاص به باب معدن ندارد. این بحث در همه موارد خمس جریان دارد یعنی اگر مالی به حدی برسد که خمسش واجب شود لکن قبل از اخراج خمس، با این مال تجارت کند یا کاری روی آن انجام دهد. آنگاه این زیاده یا ربحی که پیدا میشود، تکلیفش چیست و آیا خمس این زیاده باید داده شود یا نه؟ این در بحث از ارباح مکاسب مورد تعرض قرار خواهد گرفت و یک بحث کلی است. اساس این مسئله مبتنی بر یک بحث مبنایی است که آن مبنا باید روشن شود یعنی تا آن مسئله روشن نشود و در آن مسئله اتخاذ مبنا نشود، در اینجا نمیشود تکلیف را روشن کرد لذا چون این بحث بعداً خواهد آمد، ما آن بحث مبنایی را اینجا مطرح نمیکنیم.
آن بحث مبنایی مربوط به کیفیت تعلق خمس به مال است البته شاید مناسب بود که این مطلب را جزء بحثهای مقدماتی خمس ذکر میکردیم (در سال گذشته نه مقدمه از مباحث خمس که در لابلای مطالب دیگر در کتاب خمس مطرح شده بود را بعنوان مباحث مقدماتی خمس مطرح کردیم و خوب بود این هم آنجا مطرح میشد که کیفیت تعلق خمس به مال چگونه است).
کیفیت تعلق خمس به مال به چه معناست؟ دو جهت تحت این عنوان قابل بحث است:
یکی اینکه آیا خمس متعلق میشود به عین خارجی یا در ذمّه مکلفی که مالک آن است استقرار پیدا میکند؟ این خیلی فرق میکند که ما بگوییم مثلاً مکلف باید از عین خارجی یک پنجم را بدهد یا اینکه یک پنجم در ذمه اوست و ربطی به عین خارجی ندارد یعنی اصلاً ممکن است از این عین خارجی چیزی داده نشود ولی در ذمه دافع خمس به عنوان یک پنجم ارزش این مال ثابت باشد که باید بپردازد.
بحث دیگری که به همین مطلب مربوط میشود این است که آیا صاحبان خمس مالک خمس از عین یا ذمه هستند یا این خمس حقّی برای آنهاست؟ به عبارت دیگر آیا خمس ملک صاحبان خمس است یا حق آنهاست؟ این بحث را ما در مباحث مقدماتی قبلاً اشاره کردیم. اینکه خمس یک حق برای صاحبان خمس است یا ملک را به یک مناسبتی قبلاً بیان کردیم.
این دو بحث مهم و مبنایی است و آثار مهمی هم در جاهای مختلف دارد؛ یکی اینکه خمس به عین خارجی تعلق پیدا میکند یا در ذمّه ثابت میشود؟ دوم اینکه خمس ملک صاحبان خمس است یا حق برای آنهاست؟
در هر صورت این دو بحث، از بحثهای مبنایی مهمی است که باید در جای خود مطرح شود. لذا وارد این دو فرع نمیشویم چون متوقف بر آن بحثها میباشد که بعداً مطرح خواهد شد إن شاء الله.
شرطیت استمرار تکوّن در وجوب خمس
آخرین مطلبی که در مطالب مقدماتی لازم است بررسی شود بحث از یک شرط دیگری در کنار نصاب است. امام (ره) در مورد دوم از موارد خمس اشارهای کردند به معدن و تعریف معدن و اموری که معدنیت آنها محل بحث است سپس یک شرط در باب خمس معدن را ذکر کردند و آن اینکه برای وجوب خمس، معدن باید به نصاب بیست دینار برسد. فروعی هم در رابطه با نصاب مطرح شد؛ چهار فرع در متن تحریر بیان شد که حول اعتبار وحدت در نصاب از چهار جهت بود: وحدت از حیث اخراج و مُخرِج و مخرَج و معدن. دو مطلب هم ما اضافه کردیم که مربوط به مسئله نصاب بود؛ یکی شک در بلوغ نصاب که اگر شک پیدا شود که معدن به نصاب رسیده یا نه چه باید کرد و بعد هم اشارهای کردیم به مواردی که ما یستخرج یا به نصاب نرسیده و با عمل و تجارتی به نصاب میرسد یا اینکه به نصاب رسیده و با عمل و تجارتی ازدیاد قیمت پیدا میکند.
شرط دیگری در بعضی کلمات اشاره شده لکن چون شرطیت آن مورد قبول نیست و اکثراً این شرط را نپذیرفتند، امام (ره) هم آن را در متن تحریر ذکر نکردهاند، و آن هم استمرار تکوّن و دوام تکوّن است؛ بحث این است که آیا علاوه بر نصاب برای وجوب خمس، دوام تکوّن و استمرار تکوّن لازم است یا نه؟
منظور از استمرار تکوّن یعنی اینکه آن چیزی که در قسمتی از زمین وجود دارد و از زمین به وجود آمده، باید استمرار داشته باشد به این معنا که فقط برای یک بار استخراج نشود. اگر ما استمرار تکوّن و دوام تکوّن را شرط بدانیم نتیجهاش این است که اگر کسی از یک معدن طلا به اندازه بیست دینار استخراج کرد و تمام شد (برای اولین بار و آخرین بار از این معدن به اندازه بیست دینار استخراج کرد و دیگر در آینده دوباره تولید نمیشود) خمس واجب نیست.
بعضی مثل مرحوم کاشف الغطا در این باره توقف کردهاند، اما مشهور قائل به این هستند که استمرار و دوام حکم شرطیت ندارد. کاشف الغطا میگوید: آن مقدار اگر استخراج شد ثم انقطع، فیه اشکال یعنی توقف کرده و فتوی نداده اما اکثر علما این را نپذیرفتهاند. این مطلب را صاحب جواهر به کاشف الغطا نسبت دادهاند. مرحوم سید به این مسئله اشاره فرموده و در ادامه بحث از عدم اعتبار وحدت از بعضی جهات میفرمایند: «و کذا لا یُعتبر استمرار التکوّن و دوامه فلو کان معدنٌ فیه مقدار ما یبلغ النصاب فأخرجه ثم انقطع جری علیه الحکم بعد صدق کونه معدناً»؛ اگر از یک معدن به اندازه بیست دینار استخراج شود سپس تمام و قطع شود، حکم بر آن جاری است و خمس واجب است. البته باید صدق معدنیت بر آن بشود؛ چون ما در خمس معدن بحث میکنیم پس باید عنوان معدن بر آن صدق کند. اما استمرار و عدم استمرار تکوّن مدخلیتی در این جهت ندارد.
دلیل شرطیت
اما دلیل کاشف الغطا برای توقف در مورد معدنی که تکوّن در آن استمرار ندارد، این است که آنچه در روایت بزنطی وارد شده به عنوان ما أخرج المعدن، انصراف دارد به چیزی که در آن دوام و استمرار است؛ ما أخرج المعدن درست است که شامل هر چیزی است که این معدن خارج کند، ولی معدن یک محلی است که میخواهد چیزی از خودش بیرون بدهد. اخراج کند. لذا انصراف دارد به آن چیزی که تکوّن و تحقق آن مستمر و دائم است و اگر استمرار و دوام نداشته باشد این
تعبیر را به کار نمیبرند. یعنی کأن یک مکانی که فیه مادّة و یک اصلی و یک کانونی دارد که از آن کانون میجوشد مانند نفت، طلا یا گاز که تکوّن و تحقق و پیدایش آن مستمر است.
بررسی دلیل شرطیت
به نظر میرسد این انصراف صحیح نیست؛ این انصرافی است که هیچ شاهد و دلیلی بر آن وجود ندارد زیرا برای انصراف یک دلیل از ظاهرش نیاز به قرینه و شاهد داریم. یعنی قرینه صارفه میخواهیم که این را از اطلاقش برگرداند. اینجا ما أخرج المعدن مطلق است اعم از اینکه استمرّ تکوّنه ام لم یستمرّ. این اطلاق دارد و هر دو صورت را در بر میگیرد، در حالی که شاهدی بر این انصراف نیست و ایشان هم شاهدی نیاورده و لذا فتوی هم نداده به اینکه باید این گونه باشد بلکه فقط فرموده فیه اشکالٌ. پس با توجه به اینکه این انصراف هیچ شاهدی ندارد و از اول هم گفتیم آنچه که بر آن عرفاً صدق معدن کند، خمس دارد اینجا خمس واجب است هر چند تکوّن استمرار نداشته باشد.
به عبارت دیگر برای وجوب خمس در معدن ما دو چیز بیشتر لازم نداریم: یکی صدق عنوان معدن است که عرفاً به آن معدن بگویند و دوم نصاب است، بلوغ النصاب. حال اگر در بعضی جهات وحدت را معتبر بدانیم، که آن هم از شعب و شاخههای مربوط به مسئله نصاب است. و الّا غیر از صدق عرفی معدن و بلوغ النصاب چیز دیگری در مسئله وجوب خمس مدخلیت ندارد. لذا به نظر میرسد این سخن کاشف الغطا که در مورد معدنی که تکوّن آن مستمر و دائم نیست، توقف کرده و فرموده فیه اشکالٌ، سخن قابل قبولی نیست.
امام (ره) در ذیل مطالبی که در باب معدن گفته شده، دو مسئله مطرح کردهاند که البته هر کدام از این دو مسئله معادل چند مسئله عروة است. در عروة این مسائل از هم تفکیک شده. لذا مجموع و غالب مسائل عروة را امام مطرح کردند. اما در مورد معدن دو مسئله و دو فرع را مطرح کردهاند.
قبلاً هم خدمت شما عرض شد که به موازات مسائلی که ما اینجا بحث میکنیم، ملزم باشید که عروة را نگاه کنید. حواشی عروة را حتماً ببینید. چرا که گاهی میبینید که ما یک فرع عروة را چند هفته بحث میکنیم. لذا به موازات این اگر مقیّد باشید که فرع و مسئلهای که در عروة وجود دارد، را ببینید و اصلاً بگردید و پیدا کنید و مسائلی که میخواهد مطرح شود را ببینید. ترتیبها با هم یکسان نیست ولی این مقارنت را که ما معمولاً در درس داریم. شما در مطالعات خودتان حتماً داشته باشید. حواشی عروة و تعلیقات آقایان بر عروة را هم ببینید. چه خوب است از همین اول خودتان یک فکر و تأملی راجع به تفاوت بین این نظرها داشته باشید و اینکه این نظرها چه تفاوتی با هم دارند؟
بحث جلسه آینده: بحث در مسئله اول خواهد بود که در جلسه آینده إن شاء الله مطرح خواهد شد.
«الحمد لله رب العالمین»(1)
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 12 آذر 1393
موضوع جزئی: مسئله
اول مصادف با: 10 صفر 1436
سال پنجم جلسه: 37
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
مسئله اول
مسئله اول بعد از مباحث مربوط به معدن و نصاب معدن در متن تحریر این است: «لا فرق فی وجوب اخراج خمس المعدن بین کونه فی ارضٍ مباحة او مملوکة»؛ در وجوب اخراج خمس فرقی بین اینکه معدن در أرض مباح یا ممکوک باشد، نیست یعنی در هر دو خمس واجب است. «و إن کان الأول لمن استنبطه و الثانی لصاحب الارض و إن أخرجه غیره»؛ اگرچه اولی متعلق به کسی است که آن معدن را در أرض مباح بدست آورده و استکشاف کرده است اما معدن در زمین مملوک متعلق به صاحب زمین است هر چند غیر صاحب الأرض معدن را استخراج کرده باشد. «و حینئذٍ»؛ یعنی حین إخراج الغیر. وقتی کسی در زمینی که متعلق به دیگری است معدن را استخراج کند، «إن کان بأمر مالکها یکون الخمس بعد استثناء المؤونة و منها اجرة المُخرِج»؛ کسی که معدن را استخراج میکند در حالی که معدن در زمینی واقع شده که مالک دارد. اینجا دو صورت دارد: تارةً اخراج معدن به دستور خود مالک است و أخری به امر مالک نیست؛ اگر اخراج به دستور مالک باشد، دادن خمس بر مالک بعد از کسر مؤونههای استخراج واجب است؛ وقتی خودش دستور میدهد که این معدن را استخراج کنید، قهراً یک اجرتی هم باید به مستخرِج بپردازد.
سؤال: هر چند به مالک چیزی نرسد؟
استاد: مالک کسی را اجیر کرده برای استخراج و لذا اجرت او را هم باید بدهد. اما اگر بعد از دادن اجرت، نصاب بیست دینار محقق شد، مالک باید خمس دهد. ممکن است با مُستخرِج قرارداری ببندند مثلاً بگوید هزینههای استخراج با تو و هرچه از معدن استخراج کردی، نصفش برای تو و نصف دیگر برای من. اما الان طبق فرضی که در این متن است، مسئله این است که کسی اجیر شده است و مالک به او امر کرده که این معدن که در زمین من واقع شده است را استخراج کن. قهراً در اینجا باید به او اجرت دهد و منافعی که از معدن بعد از کسر مؤونه باقی میماند، اگر به نصاب رسید، خمسش واجب میشود.
البته اینکه فرمود خمس بعد از استثناء مؤونة بر او واجب میشود و اجرت مُخرِج هم جزء مؤونه به حساب میآید، این در صورتی است که مُخرِج متبرع نباشد؛ چون در همین صورت ممکن است کسی مجاناً و بدون درخواست اجرت و به دستور مالک از معدن استخراج کرده یعنی تبرّعاً این کار را انجام داده باشد و اجرتی طلب نکند. قهراً در این صورت معنا ندارد چیزی که پرداخت نشده به عنوان مؤونه کسر شود. اینکه اجرت مُخرِج جزء مؤونه قرار میگیرد و استثنا میشود، در صورتی است که مُخرِج متبرع نباشد.
«و حینئذٍ إن کان الإخراج بأمر من مالکها»؛ اگر اخراج به امر مالکش باشد خمس بعد از استثناء مؤونة ثابت است «و منها» یعنی "من المؤونة" «اجرة المُخرِج إن لم یکن متبرعاً»؛ اما إن کان متبرّعاً دیگر استثناء مؤونة معنا ندارد. «و إن لم یکن بأمره» اگر اخراج به امر مالک نباشد، «یکون المُخرَج له» مُخرَج برای مالک است «و علیه الخمس من دون استثناء المؤونة» مالک به کسی دستور نداده که معدن را استخراج کند لکن چنان چه کسی بدون امر و دستور مالک استخراج کرده، در اینجا اگر مُستخرَج به نصاب بیست دینار برسد، مالک باید خمس دهد. این خمس بعد از استثناء مؤونه نیست چون در واقع مؤونهای صرف نکرده است. «لأنّه لا یصرف مؤونة»؛ او مؤونة صرف نکرده است و اگر هم مؤونهای برای استخراج صرف شده، از ناحیه مُخرِج است که هیچ امر و دستوری به او داده نشده بود.
لذا در ادامه میفرماید: «و لیس علیه ما صرفه المخرِج»؛ بر مالک لازم نیست هزینههایی که مستخرج کرده به او بپردازد؛ چون مُستخرِج به امر مالک دست به استخراج نزده بلکه خود او استخراج کرده و لذا هزینهها را باید بپردازد ولی منافع آن اگر به بیست دینار برسد، خمس بر عهده مالک است.
«ولو کان معدن فی الأرض المفتوحة عنوةً»؛ در این مسئله، امام (ره) حکم استخراج معدن از چند نوع زمین را بیان میکند. اول أرض مباح بود و دوم أرض مملوک بود و سوم أرض مفتوحة عنوة است. یعنی اراضی و زمینهایی که به قهر و غلبه مسلمین فتح کردند. زمینهایی که با قهر و غلبه از کفار گرفتهاند. این زمینهایی نیست که با صلح به دست مسلمین افتاده باشد.
اراضی مفتوحة عنوة دو قسم دارد: یک قسم از این اراضی مفتوحة عنوةً، آباد و معمور میباشند و قسم دوم زمینهای موات؛ امام میفرمایند:
«فإن کان فی معمورتِها حال الفتح» پس اگر در معمور از این زمینهاست یعنی این زمین در حال فتح، آباد است مثل زمین کشاورزی که در آن کشاورزی میکنند، «التی هی للمسلمین»؛ اراضی مفتوحة عنوة اگر آباد باشد، برای مسلمین است. «ولو کان المعدن فی الارض المفتوحة فإن کان فی معمورتها و اخرجه احدٌ منهم» این جا دو صورت دارد: تارة یک مسلمان استخراج را انجام میدهد و اخری یک کافر؛ میفرماید اگر یکی از مسلمین از این زمین معمور فتح شده به قهر و غلبه استخراج کند «مَلِکه و علیه الخمس إن کان بإذن والی المسلمین»؛ مالک آن ما یُستخرَج من المعدن میشود و خمس هم بر او واجب است به شرط اینکه به اجازه حاکم این کار را کرده باشد یعنی ارض معمور و آباد از اراضی مفتوحة عنوة تارةً توسط مسلمان استخراج میشود و اخری توسط کافر و مسلمان تارة به إذن حاکم این کار را میکند و أخری بدون اذن حاکم. اگر زمین آباد از اراضی مفتوحة عنوة را یک مسلمان به اذن حاکم استخراج بکند (معدن در چنین زمینی باشد و او به اجازه حاکم معدن را استخراج کند)، خمس بر او واجب میشود. یعنی خود او مالک معدن میشود و خمس هم بر او واجب میشود.
«و إلا»؛ یعنی "و إن لم یکن بإذن والی المسلمین"؛ اگر به اذن حاکم نباشد «فمحلّ اشکالٍ»؛ یعنی مالکیتش محل اشکال است. اگر او مالک ما یُستخرج من المعدن نشود طبیعتاً خمس هم محل اشکال میشود.
«کما أنّه لو أخرجه غیر المسلمین ففی تملّکّه اشکالٌ»؛ همچنان که اگر یک کافر از معدنی که در اراضی معمور مفتوحة عنوة واقع شده استخراج بکند، مالکیتش نسبت به ما یُستخرج من المعدن محل اشکال است.
«و إن کان فی مواتها حال الفتح»؛ اگر معدن در اراضی موات من مفتوحة عنوة باشد. «یملکها المُخرج و علیه الخمس ولو کان کافراً کسائر الاراضی المباحة»؛ اما اگر کسی از معدنی که در اراضی موات مفتوحة عنوة واقع شده استخراج کند، مالک ما یُستخرج من المعدن میشود و خمس هم باید بدهد مطلقا؛ فرقی نمیکند که کافر باشد یا مسلمان مثل سایر اراضی مباحة.
در پایان این مسئله میفرماید: «و لو استنبط معدن صبیٌّ او مجنون تعلق الخمس به علی الاقوی»؛ اگر یک بچه یا دیوانه از معدن چیزی را استخراج کند، خمس به او تعلق میگیرد و البته چون خود صبی و مجنون نمیتوانند اخراج کنند، این وظیفه به عهده ولیّ آنهاست.
تا اینجا در واقع امام (ره) در این مسئله صور مختلفی برای معدن از حیث وقوع در زمین خاص بیان کردند.
صور مسئله اول
به طور کلّی زمینی که معدن در آن واقع شده سه قسم است و به همین جهت صور مختلفی پدید میآید.
تارة ارض مباحة است و اخری ارض مملوکة است و ثالثة ارض مفتوحة عنوة است.
1- اما معدنی که در ارض مباحه واقع شده به نحو مطلق متعلق به من استنبطه میباشد یعنی کسی که آن معدن را استکشاف و استخراج کرده، و فرقی هم ندارد که مسلمان باشد یا کافر، در هر صورت خمس هم بر او واجب است.
2- اما مورد دوم یعنی ارض مملوکة دو صورت دارد: تارة مُخرِج خود مالک است و اخری مُخرِج غیر از مالک است.
1-2 اگر مُخرِج خود مالک باشد تکلیف معلوم است؛ یعنی مالک صاحب ما یستخرج من المعدن میشود و خمس هم بر او واجب است.
2-2 اگر مُخرِج غیر مالک است یعنی کس دیگری رفته و از معدن استخراج کرده، این خود دو صورت دارد: تارة به امر مالک است و اخری به امر مالک نیست.
2-2-1 اگر به امر مالک باشد تارةً متبرع است (مُخرِج مجانی کار میکند) و أخری متبرع نیست؛
2-2-1-1 اگر متبرع باشد، خمس بر مالک واجب است، بدون استثناء مؤونه.
2-2-1-2 اگر متبرع نباشد، قهراً خمس بعد از استثناء مؤونه و منها أجرة المخرِج بر عهده مالک است و باید بپردازد.
2-2-2 اما اگر استخراج به امر مالک نباشد، اینجا مُخرَج مال مالک است و خمس را هم باید خود مالک بدهد بدون آنکه مؤونه را استثنا کرده باشد؛ چون مُستخرِج بدون امر مالک این کار را کرده لذا مؤونه استثناء نمیشود.
3- اما ارض مفتوحة عنوة دو قسم است: یک قسم ارض معمور است و یک قسم ارض موات است.
3-1 اگر ارض معمور باشد، دو فرض دارد: تارةً مُخرِج من المسلمین است و أخری مخرِج از غیر مسلمین است.
3-1-1 اگر مُخرِج از مسلمین باشد: تارةً به اذن حاکم است و أخری بدون اذن حاکم است.
3-1-1-1 اگر به اذن حاکم باشد، مالک ما یستخرج من المعدن میشود و خمس هم بر او لازم است.
3-1-1-2 اما اگر بدون اذن حاکم باشد تملّک این شخص، نسبت به آنچه که از معدن اخراج میشود محلّ اشکال است.
3-1-2 اما در صورتی که مُخرِج از غیر مسلمین باشد، مطلقا تملّک او محل اشکال است.
3-2 اما اگر ارض مفتوحة عنوة موات باشد، این متعلق به مُخرِج است. اعم از اینکه مُخرِج کافر باشد یا مسلمان؛ ما یُستخرج به ملکیت مُستخرج در میآید و خمس هم بر او واجب است.
پس معدن از حیث وقوع در ارض خاص چند صورت و چند مسئله پیدا میکند. اینها مسائلی است که ما باید احکامش را بیان کنیم. چندین فرع و مسئله در اینجا با این ترتیب بیان شده است. فقط در آخر یک مسئلهای را از حیث صباوت و جنون در رابطه با مُخرِج بیان کردند؛ اینکه شرط تکلیف بلوغ و عقل است (در تکالیف معمولاً این چنین است) حال اگر معدن توسط صبی یا مجنون استخراج شود، آیا تکلیف وجوب خمس ثابت است؟ امام فتوا میدهند: خمس واجب است لکن ولیّ او باید خمس را اخراج کند. این هم یک مسئله است که محل بحث و اختلاف است.
پس مجموعاً در این مسئله اول امام (ره) چندین فرع و مسئله را مطرح کرده که إن شاء الله این مسائل را در جلسات آینده بررسی خواهیم کرد.
مرحوم سید این مسائل را هم در ابتدای بحث از معدن ذیل عنوان الثانی مطرح کردهاند و هم در مسئله هشتم و نهم. یعنی مجموع این مطالبی که در متن تحریر در مسئله یک مطرح شده، مرحوم سید در چند موضع در عروة بیان کردند؛ هم ذیل عنوان الثانی و هم در مسئله هشت عروة و هم در مسئله نهم کتاب الخمس که إن شاء الله همه اینها بررسی خواهد شد.
پرهیز از غلو
یکی از مسائلی که به طور جدّی در کلمات رسول خدا و ائمه معصومین (ع) هشدار و بیدارباش نسبت به آن داده شده، مسئله غلو است. معنای غلو معلوم است؛ زیاده روی و تجاوز از حدّ شیء را غلو گویند. پیامبر (ص) و ائمه معصومین (ع) کأنّ آینده امت اسلامی را میدیدند و نگران این خطر بودند. نگرانی هم به حسب تجربه امم گذشته بوده و هم به طور طبیعی با ملاحظه رفتار مردم؛ شخصی که مردم را بشناسد و جامعه شناس باشد، میفهمد که مردم در امور، افراط و تفریط دارند. وقتی مردم در امور عادی زندگیشان افراط میکنند، قهراً در مسائل اعتقادی نسبت به رسول خدا و اهل بیت هم همین اتفاق میافتد یعنی نگرانی رسول خدا و ائمه (ع) هم به جهت احاطه خودشان به امور و هم به جهت تجربه تاریخی مربوط به امم پیشین و هم مطالعه احوالات مردم در امور عادی زندگیشان یک نگرانی لازم و بجایی بود لذا این هشدارها را دادند.
رسول خدا (ص) در یک کلامی به امیر المؤمنین (ع) میفرماید: «يَا عَلِيُ مَثَلُكَ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كَمَثَلِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ أَحَبَّهُ قَوْمٌ فَأَفْرَطُوا فِيهِ وَ أَبْغَضَهُ قَوْمٌ فَأَفْرَطُوا فِيه»(1)یا علی مثل تو در ین امت مثل مثل عیسی بن مریم است که دو گروه نسبت به او افراط کردند؛ یک گروه از شدت دوست داشتن و یک گروه هم از شدت بغض.
لذا این مسئله در امم گذشته هم بوده و طبیعی است که این نگرانی در کسانی مثل پیامبر اکرم (ص) و ائمه (ع) باشد.
در نهج البلاغه این جمله معروف است که حضرت (ع) میفرماید: «هَلَكَ فِيَّ رَجُلانِ مُحِبٌ غَالٍ وَ مُبْغِضٌ قَال»(2)دو گروه و دو دسته در رابطه با من هلاک شدند: یکی دوستداران و محبین افراط گر و دیگری هم دشمنانی که سخن گفتند و حرف زدند و در این جهت افراط کردند.
این نگرانی و هشداری که ائمه (ع) دادند تا چه حد از ناحیه ما دوستداران اهل بیت مورد توجه واقع میشود؟
به گمان ما در دوست داشتن و محبت حد و مرزی نیست؛ بله در دوست داشتن و محبت نمیشود مرز تعیین کرد ولی اگر این محبت باعث انحراف و دور شدن از حقیقت باشد، به انسان آسیب میرساند. دوستی میخواهد کند اما در عمل بجای جلب و جذب دیگران موجب رنجش و دور شدن دیگران میشود. امیرالمؤمنین در یک بیان دیگری میفرماید: «إِيَّاكُمْ وَ الْغُلُوَّ فِينَا قُولُوا إِنَّا عَبِيدٌ مَرْبُوبُونَ وَ قُولُوا فِي فَضْلِنَا مَا شِئْتُم»(3)از غلو درباره ما بپرهیزید و در مورد ما اینها را بگویید. (اینجا ائمه مرز تعیین کردهاند) ما بندگان خداییم لکن تحت تربیت خداوند تبارک و تعالی. «إِنَّا عَبِيدٌ مَرْبُوبُونَ» یعنی شأن عبد بودن، بنده بودن (اینکه بندهای از بندگان خدا هستند) این را اول باید تثبیت کنید بعد از عبد دانستن ما در فضل ما هر چه خواستید بگویید. نه اینکه اینها را در جایگاه مؤثر بودن استقلالی در این عالم قرار دهیم! گاهی بعضی از محبتها چنین وضعیتی دارد یعنی شخص واقعاً از روی محبت گاهی مطالبی را درباره مثلاً ائمه معصومین یا حضرت زینب (س) یا اباالفضل العباس (ع) یا کسانی که به بیت نبوت مربوطند مطالبی را میگویند که نوعاً جایگاه آنها را از جایگاه عبد مربوب بالاتر میبرد و از این شدیداً نهی شده است. به تعبیر امیر المؤمنین در مورد من کسی که محبّ است اما غالی باشد به هلاکت میرسد.
لذا ما نسبت به اهل بیت باید این جهت را رعایت کنیم؛ افراط در هر چیزی مذموم است و این فقط مربوط به اعتقادات و عقائد دینی و مذهبی نیست؛ در هر مسئله ای اگر کسی واقعاً راه افراط در پیش بگیرد، با منطق قرآن و اهل بیت سازگار نیست.
هر چیزی در حد خودش مثلاً در دوستیهایمان گاهی آنقدر محبت میکنیم که حتی عیوب یکدیگر را هم میخواهیم نادیده بگیریم و گاهی آنقدر نسبت به هم بغض پیدا میکنیم که خوبیهای یکدیگر را هم نفی میکنیم. این حبّ و بغض اگر از حدّش بگذرد و سایه عقل و منطق و اعتدال بر آن حاکم نباشد، سرانجام خوبی نخواهد داشت.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 15 آذر 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فرع اول- فرع دوم
(صورت اول) مصادف با: 13 صفر 1436
سال پنجم جلسه: 38
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
فروع اصلی مسئله اول
در مسئله اول فروعی مطرح شده این فروع به اعتبار وقوع معدن در انواع اراضی و به اعتبار مالکیت و عدم مالکیت نسبت به آن اراضی است. در متن تحریر سه قسم زمین مطرح شده؛ اراضی مباحة و اراضی مملوکة و اراضی مفتوحة عنوة؛ که البته خود اراضی مفتوحة عنوةً دو قسم هستند اراضی معمورة و اراضی موات؛ این تقسیم بندی در بعضی کلمات به بیان دیگری مطرح شده است؛ مثلاً محقق خوئی اراضی را به اعتبار نوع ملکیت به چهار قسم تقسیم کرده: یکی اینکه زمین ملک شخصی باشد، دوم اینکه زمین ملک غیر باشد، سوم اینکه زمین ملک عامه مسلمین باشد، چهارم اینکه زمین ملک امام باشد. این تقریباً همان اقسامی است که در متن تحریر ذکر شده فقط از آنجا که اراضی معمور از زمینهایی که فتح شدهاند ملک عامه مسلمین است و اراضی موات ملک امام است، ایشان آنها را تفکیک کرده است. در هر صورت فروع اصلی که در مسئله اول مطرح شده سه فرع است و هر فرع البته صور مختلفی در آن وجود دارد:
یکی اینکه معدن در ارض مباحه غیر مفتوحة عنوة باشد؛
دوم اینکه معدن در ارض مملوکه که مالک شخصی دارد واقع شده باشد؛
و سوم اینکه معدن در ارض مفتوحة عنوة واقع شده باشد.
این سه فرع اصلی است که در مسئله اولی ذکر شده و ما این فروع و صوری که در این فروع وجود دارد را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
فرع اول
اما فرع اول اینکه معدن در ارض مباحه واقع شده باشد دو حکم در مورد آن بیان شده: یکی اینکه مخرَج مربوط است به کسی که معدن را استخراج و استنباط کرده و دوم اینکه خمس بعد از استثناء مؤونة اخراج بر عهده مخرِج است.
اما دلیل بر این دو حکم این است:
دلیل بر تعلق مخرَج به مستخرج و وجوب خمس
در درجه اول اصل ملکیت نسبت به ما یستخرج باید ثابت شود؛ اینکه چرا شخص مخرِج از معدنی که در ارض مباحه واقع شده، مالک ما یستخرج من المعدن است؟ این بالملازمة از ادله ثبوت خمس در معدن قابل استفاده است؛ وقتی ادله دلالت میکند بر خمس در غنائم (آیات و روایات دلالت میکنند بر تعلق خمس به ما یصدق علیه عنوان الغنیمة و الفائدة) هر چیزی که متعلق خمس باشد، قطعاً باید مملوک باشد چرا که خمس به ملک شخص تعلق میگیرد بنابراین با توجه به تعلق
خمس به آنچه که از معدن استخراج میشود معلوم میشود که ما یستخرج ملک شخص مخرِج است که خمس جدا میشود و ما عدا الخمس در ملکیت او باقی میماند. پس ادله ثبوت خمس بالملازمة بر ملکیت شخص مخرِج دلالت میکند.
همچنین این ادله بر وجوب خمس در ما یستخرج من المعدن دلالت میکند. چون شمول عنوان غنیمت و فائده نسبت به ما یستخرج من المعدن واضح است. لذا اگر کسی از معدنی که در ارض مباح واقع شده استخراج کند، این یک غنیمت و فائدهای کسب کرده است و به همین جهت ادله شامل آن میشود زیرا این دلیل مطلق است یعنی خمس را در مطلق منافع و غنائم و فوائد ثابت میکند لذا شامل آنچه که این شخص از ارض مباح استخراج کرده هم میشود پس خمس حتماً به ما یستخرج من المعدن الواقع فی الارض المباحة متعلق میشود و وقتی وجوب خمس شامل چنین فائدهای شد بالملازمة ملکیت شخص مخرِج نسبت به ما یستخرج از آن استفاده میشود چون چنانچه بیان کردیم بدون ملکیت نسبت به یک شیء تعلق خمس به آن معنا ندارد به عبارت دیگر لازمه ثبوت خمس ملکیت نسبت به ما عدا الخمس است.
پس در این مورد هم مخرِج باید خمس بپردازد و هم مالک آن چیزی است که از معدن استخراج میکند. لذا حکم این فرع روشن است و مشکلی در این دو حکم به نظر نمیرسد.
فرع دوم
فرع دوم مربوط به معدنی است که در اراضی مملوکه واقع شده باشد یعنی اراضی که مالک شخصی دارد. این فرع خودش صور مختلفی دارد ولی قبل از آنکه به صور آن بپردازیم بیان یک نکته لازم به نظر میرسد و آن اینکه محقق خوئی تعلیقهای در این بحث دارند که قابل توجه است. آن تعلیقه این است که: این در صورتی است که معدن عرفاً از توابع ارض باشد یعنی اگر عرفاً از توابع آن ارض نباشد این دیگر متعلق به مالک ارض نیست. توضیح این مبنا را بعداً در یکی از صور همین فرع مطرح خواهیم که آیا واقعاً لازم است از دید عرف آن معدنی که در زمین واقع میشود تابع زمین محسوب شود (از ملحقات زمین محسوب شود) یا لازم نیست؟
صور مختلف فرع دوم
در هر صورت اگر از معدنی که در ارض مملوکه واقع شده استخراج شود این دو صورت دارد:
گاهی اخراج به امر مالک است و گاهی اخراج به امر مالک نیست؛ آنجا که اخراج به امر مالک باشد خودش دو صورت دارد (که به این دو صورت در صوری که در جلسه گذشته مطرح شد، اشارهای نشد) یکی اینکه این اخراج به امر مالک است و برای خود او اخراج میشود، یعنی مالک دستور به اخراج داده آن هم برای خودش. البته این خودش دو صورت دارد: تارةً مخرِج متبرع است و اخری متبرع نیست.
صورت اول
گاهی نیز اخراج به امر مالک و اذن اوست ولی للمخرج لا للمالک؛ اگر مخرِج به امر مالک اخراج کرده، ما یستخرج من المعدن للمالک است لذا مالک باید بعد از استثناء مؤونة و منها مؤونة الاخراج خمس بدهد.
حال به چه دلیل باید خمس بپردازد؟ چرا اگر اخراج به دستور مالک بود هم برای خودش، باید خمس بدهد و آن هم بعد از استثناء مؤونة اخراج؟
نظر مشهور
معروف و مشهور همین قولی است که در کلام امام (ره) اشاره شده؛ مرحوم سید هم به آن اشاره کردند. دلیل آن هم ادله خمس است اینجا هم این دو حکم ثابت است یعنی اینکه ما یستخرج متعلق به مالک است و اینکه او بعد از کسر هزینههای استخراج باید خمس بپردازد؛ دلیل هر دو طبق نظر مشهور روشن است.
اما اینکه ما یستخرج متعلق به مالک ارض است به این دلیل است که این ارض ملک او محسوب میشود و این شامل آنچه که در زمین ظاهر است و آنچه که در زمین پنهان است و در باطن ارض قرار دارد، میشود و همه را در بر میگیرد. این مالکیت فقط نسبت به سطح زمین نیست بلکه مالکیت نسبت به اعماق زمین هم هست کما اینکه نسبت به سماء و ارتفاع این شخص مالک است یعنی میتواند بر این ارض یک ساختمان بلند مرتبه بسازد.
بر این اساس که ملکیت مالک مطلق است و شامل اعماق الارض هم میشود لذا اگر معدنی در آن زمین باشد و از اعماق آن زمین چیزی استخراج بشود، ادله خمس معدن اقتضاء میکند خمس آن واجب باشد. اصل ملکیت او هم به اعتبار مالکیت او للارض ثابت میشود چون ملکیت او نسبت به معدن به تبع ملکیت ارض است.
دلیل کسر هزینههای استخراج هم سابقاً بیان شد بنابراین این فرع هم مشکل چندانی ندارد که هم مالک ملکیت نسبت به ما یستخرج من المعدن را دارد و هم بر او لازم است خمس بپردازد و هم اینکه میتواند هزینههای استخراج که از جمله هزینههای استخراج اجرت مخرِج است را کسر کند و سپس خمس بدهد.
اشکال محقق خوئی به مشهور
محقق خوئی اینجا اشکالی را به مشهور مطرح کردهاند؛ ایشان میفرماید: این مطلب تقریباً از مسلمات دانسته شده و المشهور ارسله ارسال المسلمات؛ مشهور آن را به عنوان یک مسئله مسلم تلقی کردند در حالی که این مسئله محل اشکال بل منع است. (این مطلب البته با قطع نظر از آن نکتهای است که گفتیم به اینکه ملکیت نسبت به معادن چگونه است)
محقق خوئی میفرماید: به طور کلی اراضی قابل تملک هستند یا به سبب اختیاری مثل بیع و هبه یا به سبب غیر اختیاری مانند ارث؛ مثلاً کسی میتواند با بیع مالک زمین شود یا زمین را نقل بدهد و یا کسی میتواند زمینش را هبه کند و به دیگری منتقل کند و یا به سبب ارث که یکی از اسباب غیر اختیاری تملک زمین است این زمین منتقل شود. لکن اگر بخواهیم ریشه و اساس تملک اراضی را ملاحظه کنیم این یک سبب بیشتر ندارد؛ اسباب عَرَضی و فرعی ملکیت متعدد هستند و تمام این انواع عقود که در باب معاملات ذکر شده به نوعی میتواند موجب نقل و انتقال زمین شود و تملک نسبت به زمین را ایجاد کند اما اگر این تملکها ریشه یابی شود ریشه اصلی و سبب اصلی که موجب شده اراضی از اباحه اصلیه خارج شوند یکی از این دو چیز بوده: قصد حیازت و یا احیاء؛ الآن این زمینهایی که دست مردم است یداً بید با بیع و هبه و ارث و امثال آن منتقل شده اما اگر به ید اول برگردیم و بخواهیم اولین باری که کسی مالک آن زمین شده به چه سبب مالک شده، به یکی از این دو دلیل یعنی حیازت و احیاء برمیخوریم. یعنی یا کسی زمین مباحی را حیازت کرده و مالک شده آنگاه این ملکیت در اثر اسباب دیگری مثل بیع و هبه و ارث منتقل به دیگران شده یا به احیاء ارض این مسئله محقق
شده از باب «من احیی ارضاً فهی له»(1)پس سبب اصلی و اولی تملک یکی از این دو امر است: حیازت و احیاء؛ آن حیازتی که از اولین ید تحقق پیدا کرد یا احیائی که توسط آن محیی اول حاصل شد.
اگر ما آن سبب اصلی را ملاحظه کنیم آن سبب مستتبع ملکیت مطلقه نیست بلکه به مقداری است که دلیل دلالت میکند یعنی مثلاً دلیل گفته است «من حاز شیئاً ملکه» یا «من احیی ارضاً فهی له» ما باید نهایت دلالت این ادله را ملاحظه و بررسی کنیم؛ غایت چیزی که با این ادله ثابت میشود ظواهر این اراضی است نه بواطن؛ «من حاز شیئاً فهی له»؛ کسی که زمین را حیازت کند زمین ملک او میشود یعنی کسی که ظاهر زمین را حیازت کند ظاهر زمین ملک او میشود یا «من احیی ارضاً» احیاء متعلق به ظاهر زمین است و ظاهر زمین است که احیاء میشود و نسبت به باطن احیاء صورت نمیگیرد.
پس آنچه که از ادله استفاده میشود ملکیت نسبت به ظواهر اراضی است چون ادله دال بر ملکیت به سبب حیازت و احیاء (که زمین را از اباحه اصلیه خارج میکند) فقط بر ملکیت نسبت به ظواهر اراضی دلالت دارد و دلالت بر ملکیت نسبت به بواطن اراضی ندارد. مخصوصاً این مسئله در مواردی که جنس آن معدن با جنس ارض متفاوت است واضحتر است مثلاً جنس ارض خاک و سنگ است ولی معدن نقره و یا طلا و یا نفت است. لذا بواطن از اباحه اصلیه خارج نمیشوند و داخل ملک کسی که حیازت کرده یا احیاء کرده نمیشوند.
لکن ایشان یک استدارکی میکنند و آن اینکه سیره عقلائیه و سیره شرعیه که بازگشت به سیره عقلائیه دارد، بر این قائم شده که تا حدی از بواطن اراضی ملحق به ظواهر اراضی میشود یعنی به تبع ملک ارض آن هم داخل در ملک صاحب الارض میشوند یعنی سیره عقلاء بر الحاق بخشی از بواطن به ظاهر ارض است مانند چاه آب یا سرداب و امثال آن به طور متعارف، اما اینکه بیشتر از آن مثلاً دویست متر چاه یا بیشتر از آن مال صاحب الارض باشد این را عقلاء بنایشان بر الحاق بواطن دارای عمق زیاد به ارض نیست. البته این الحاق را ایشان فقط از ناحیه حیازت درست میداند والا از جهت آن سبب دیگر یعنی احیاء این الحاق شاید ثابت نشود.
به هر حال چون سیره عقلا مقداری از بواطن را ملحق به ارض میداند و سیره یک دلیل لبی است و اطلاق ندارد، لذا قدر متیقن از این دلیل لبی همان مقداری است که عرف آن را از توابع ارض به حساب میآورد و هر چه از محدوده صدق عرفی خارج شود دیگر مشمول ملکیت نیست.
محصل اشکال
پس اگر ما اسباب ملکیت را ردیابی کنیم این اسباب عارضی به یک سبب اصلی میرسند و آن سبب اصلی که باعث شده از اباحه اصلیه خارج بشوند عبارت است از حیازت و احیاء و این حیازت و احیاء مستتبع ملکیت مطلقه نسبت به ارض نیستند بلکه فقط ظواهر ارض را شامل میشود اما چون سیره عقلاء مقداری از بواطن را ملحق به ظاهر الارض میداند در حد مختصر و کمی میتوانیم باطن زمین را ملحق به ظاهر ارض بدانیم مثل چاه آب یا سردابها و بیش از این داخل در این سیره نیست لذا به اباحه اصلیه خودش باقی میماند.
1) . الكافي (ط - دارالحديث)، ج10، ص433.
محقق خوئی شاهد هم میآورند و میفرمایند اصلاً چنین چیزی از دید عقلاء ثابت نشده که فضای بالای ارض الی السماء مال مالک باشد چه اینکه اگر قرار بود این فضاء الی السماء مال مالک بود هر هواپیمایی که میخواست از بالای آن رد شود باید از صاحب آن اجازه میگرفت در حالی که این چنین نیست لذا هر کسی این معدن را حیازت و استخراج کند، ملک او محسوب میشود.
این یک اشکال مهمی است در مورد معدن واقع در اراضی مملوکه که به طور کلی این گونه نیست که اگر معدن در ارض مملوکه باشد این مال صاحب زمین باشد. فقط اگر استخراج او از این مکان بدون اذن مالک باشد از باب اینکه تصرف در ملک غیر کرده این عاصی محسوب میشود و اگر مستلزم نقصان باشد ضامن است ولی مسئله ضمان یک چیز است و ملکیت بطن الارض که خارج از حدود ملکیت صاحب آن است یک مسئله دیگر است.(1)
بحث جلسه آینده: این اشکال را در جلسه آینده بررسی خواهیم کرد و اینکه آیا این مطلب تمام است یا نه.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . مستند العروة، ص58-56.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 16 آذر 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فرع دوم (صورت اول و
دوم) مصادف با: 14 صفر 1436
سال پنجم جلسه: 39
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در فرع دوم از فروع اصلی که در مسئله اول تحریر مطرح شده به اینجا رسیده که محقق خوئی اشکالی را نسبت به تبعیت مطلقه معدن نسبت به ارض مطرح کردند؛ اصل فرع درباره معدنی است که در ارض مملوکه واقع شده یعنی زمینی که مالک شخصی دارد. در این فرع گفتیم صور مختلفی مطرح است ولی یک موضوع اساسی که ما در ذیل صورت اول مطرح کردیم و در همه صور این فرع تقریباً جریان دارد، باید مورد رسیدگی قرار گیرد.
در صور مختلف در این فرع گفته شده اگر معدن در زمینی که دارای مالک شخصی است واقع شده باشد آنچه از این معدن استخراج میشود متعلق به مالک است. این مشهور است و ارسله ارسال المسلمات، مشهور آن را به عنوان یک امر مسلم مطرح کردهاند. محقق خوئی به تبعیت مطلقه مالکیت معدن از مالکیت ارض اشکال کردند؛ چون مشهور به یک تبعیت مطلقه قائل هستند یعنی اگر کسی مالک ارض باشد مالک اعماق زمین و فضای بالای زمین مطلقا هست. اشکال محقق خوئی این بود که تبعیت مطلقه قابل قبول نیست؛ ایشان بیان مفصلی داشتند که البته ریشه که البته اساس آن در کلمات فقها وجود دارد مخصوصاً در بحث از ملکیت معادن یکی از ادله برخی از اقوال در واقع همین مطلبی است که محقق خوئی گفتهاند البته با توضیح و تفصیل و اضافاتی.
عدم وابستگی این بحث به مسئله انفال
همان گونه که در جلسه گذشته بیان کردیم از یک جهت مسئله تبعیت ملکیت ما یستخرج من المعادن ممکن است وابسته به این باشد که ما معدن را از انفال بدانیم یا ندانیم. بعضی گمان کردهاند که به طور کلی اگر ما معدن را از انفال بدانیم، دیگر جایی برای بحث از تملک صاحب زمین نسبت به ما فی المعدن باقی نمیماند. به گمان اینها چون معدن از انفال است دیگر مطلقا بحث از ملکیت صاحب زمین نسبت به معدنی که در بطن زمین است، منتفی میشود؛ چون اگر از انفال باشد این ملکٌ للامام پس دیگر معنا ندارد که بحث کنیم این معدن تابع زمین هست یا خیر و آیا به تبع ملکیت زمین به ملکیت صاحب زمین درمیآید یا نه؟
پس به نظر برخی به طور کلی مسئله تبعیت معدن از ارض و عدم تبعیت آن وابسته به این است که ما معدن را از انفال بدانیم یا ندانیم؛ اگر بگوییم معدن از انفال است به طور کلی از ملکیت صاحب الارض خارج میشود و اگر بگوییم از انفال نیست این متعلق به صاحب الارض است. لذا بین این دو مسئله یک پیوستگی برقرار کردهاند. اما به نظر میرسد این پیوستگی وجود ندارد یعنی ما چه معدن را از انفال بدانیم و چه از انفال به حساب نیاوریم در هر صورت مسئله مالکیت صاحب زمین نسبت به معدن قابل بحث است؛ چون حتی اگر ما آن را از انفال بدانیم به هر حال مانند سایر موارد انفال است. همان گونه
که در اراضی موات مثلاً کسی میتواند با احیاء یا حیازت مالک آن اراضی بشود با اینکه اراضی موات به عنوان انفال متعلق به امام است اما اینکه این اراضی مال امام است و از انفال محسوب میشود منافاتی ندارد که کسی روی آن اراضی کار و تلاش بکند و احیاء بکند و مالک بشود. یا بالحیازة همان انفال را مالک بشود.
به عبارت دیگر ملکیت حائز و محیی نسبت به انفال با یکی از اسبابی که خود ائمه بیان کردند، هیچ منافاتی با ملکیت امام نسبت به انفال ندارد پس بنابراین نمیتوانیم بگوییم به طور کلی این بحث در صورتی مطرح است که ما معدن را از انفال ندانیم یعنی اگر معدن را از انفال ندانستیم آنگاه باید بحث کنیم آیا این معدن ملک صاحب الارض است یا ملک صاحب الارض نیست؛ این گونه نیست؛ اگر معدن از انفال نباشد که کاملاً تکلیف معلوم است و بحث میشود آیا معدن تابع ارض هست یا نیست و باید ادله خودش را بررسی کنیم (همان سخنی که محقق خوئی فرمودند که باید ببینیم این تبعیت هست یا نیست) اگر هم معدن را از انفال بدانیم در این صورت باز هم راه برای مالکیت صاحب الارض نسبت به معدن مسدود نیست و میتواند به واسطه یکی از اسباب مثل حیازت و احیاء مالک شود.
بررسی اشکال محقق خوئی به مشهور
به نظر میرسد فرمایش محقق خوئی تمام است یعنی در واقع ما نمیتوانیم قائل به تبعیت معدن از ارض در مسئله ملکیت شویم و بگوییم هر که مالک ارض بود، قهراً مالک معدن هم هست. ادله نمیتوانند تبعیت را به نحو مطلق اثبات کنند. هیچ یک از ادله به همان بیان محقق خوئی نمیتواند اثبات بکند که ما فی جوف الارض متعلق به صاحب الارض است به این جهت از توابع ارض است. چنین چیزی قابل قبول نیست بلکه آن مقدار که سیره بر آن استقرار دارد و آن مقداری که عرف میپذیرد ملکیت از سطح الارض و تا حدودی از عمق و فضای آن ثابت است اما اینکه گفته شود من تخوم الارض الی عنان السماء همه ملک صاحب الارض است این قابل قبول نیست.
نتیجه در این بخش این شد که ما نمیتوانیم به طور کلی بگوییم اگر از معدن چیزی استخراج شد، این ملک صاحب الارض است. بلکه با توجه به آنچه گفته شد متعلق به حیازت کننده یا احیاء کننده آن است.
فقط اگر امر مالک را به معنای قصد حیازت و به معنای احیاء معدن بدانیم آنگاه یک ملکیت مستقلی نسبت به معدن پیدا میشود.
تفاوت نظر مشهور و نظر مختار
تفاوت آنچه مرحوم سید و امام (ره) بیان کردند و آنچه که ما عرض میکنیم در این است:
طبق نظر مشهور همین که کسی مالک ارض باشد و به دیگری برای استخراج معدن امر کند به عنوان مالکیت للارض مالک باطن الارض هم هست پس ما یستخرج من المعدن متعلق به اوست و هزینههای اخراج بر عهده اوست و خمس را هم باید بعد از کسر هزینهها بپردازد. پس عمده دلیل در این قسمت طبق نظر مشهور مسئله تبعیت باطن الارض من الارض است یعنی کسی که مالک زمین است قهراً و به تبع ارض مالک بطن الارض هم هست ولی اگر آن اشکالی که محقق خوئی کردند را بپذیریم و حق هم همین است. این مسئله مخصوصاً در معادنی که در عمق زمین وجود دارد که عرف تبعیت آن را نمیپذیرد، احتیاج به یک مالکیت مستقل دارد لذا نمیتوانیم مالکیت معدن را از راه تبعیت اثبات کنیم و بگوییم مالک الارض قهراً مالک معدن فی جوف الارض هم هست.
لذا طبق این نظر اگر مالک الارض به کسی دستور به استخراج از ارض بدهد او با این کار در حقیقت دارد به نوعی معدن را احیاء میکند و احیاء معدن خودش یکی از اسباب ملکیت است و یا دارد به نوعی حیازت میکند و حیازت معدن خودش یک سبب مستقل برای ملکیت است.
پس در صورتی که استخراج به امر مالک باشد و ما امر مالک را در واقع به معنای احیاء و حیازت معدن بدانیم آنگاه ما یکون فی المعدن یا ما یستخرج من المعدن متعلق به مالک الارض است که امر به استخراج کرده و الا اگر مالک الارض امر نکرده باشد (صورت بعدی است که به تفصیل بیان خواهیم کرد)، جز با التزام به تبعیت مطلقه معدن از ارض نمیتوانیم بگوییم ما یستخرج من المعدن متعلق به صاحب الارض است.
نتیجه
پس نتیجه این شد که در صورت اول که معدن در ارض مملوکه واقع شده و مالک شخصی دارد و اخراج هم به امر مالک است و او للمالک اخراج کرده و متبرع هم نیست، اینجا بعد از کسر هزینههای اخراج خمس واجب است و خود مالک ارض من حیث مالکیته للمعدن باید خمس بدهد نه من حیث مالکیته للارض.
فرق نظر ما با سخن مشهور در این است که در این صورت مشهور میگویند یجب علیه الخمس من حیث کونه مالکاً للمعدن بتبع مالکیته للارض ولی ما میگوییم یجب الخمس من حیث مالکیته للمعدن بسبب الاحیاء أو الحیازة که این احیاء و حیازت به امر مالک الارض به استخراج محقق شده است.
سؤال: آیا واقعاً عرف آنچه در بطن ارض واقع شده را تابع خود ارض نمیداند؟ به نظر میرسد عرف آن را تابع زمین میداند.
استاد: یک مسئله کلی اینجا وجود دارد و آن اینکه آیا معادن از انفال محسوب میشوند یا نه که بعداً بحث خواهیم کرد اما تبعیت معدن از زمین به چه دلیل میتواند باشد؟ به چه دلیل میگویید این تابع زمین است؟ سخن این است که خود این زمین که الآن ملک مالک شده این ملکیت به یک سبب عارضی مثل ارث و هبه و امثال اینها است لکن اساس ملکیت این زمین در ابتدا به سبب حیازت یا احیاء ایجاد شده در حالی که از مباحات اصلیه بود. و بعد انتقال پیدا کرد و الآن این زمین در اختیار مالک است پس سبب اصلی برای ملکیت یا حیازت بوده و یا احیاء؛ آن سبب اصلی به ادله شرعیه سببیت پیدا کرده (من احیی ارضاً فهی له؛ من حاز شیئاً فهو له) این ادله ملکیت را ثابت میکند اما ملکیت نسبت به ظاهر زمین (احیاء الارض و حیازة الارض معلوم است) را ثابت میکند محیی و یا حیازت کننده که بطن الارض را احیاء نکرده یا حیازت نکرده است. حال آیا با توجه به این نکته میتوان گفت ملکیت نسبت به بطن الارض محقق شده است؟ پس ادله به هیچ وجه بیش از ظاهر الارض را دلالت نمیکند لکن از باب اینکه عرف عقلاء و متشرعه به هر دلیل تا حدی از بطن الارض را ملحق به سطح میدانند در آن مقدار تبعیت هست اما بیش از این را عرف برایش تبعیت قائل نیست پس تبعیت نسبت به ارض تبعیت مطلقه نیست بلکه تبعیت نسبت به یک حد متعارف و تا حدی است که عرف این را میپذیرد.
پس این بیان به طور کلی تبعیت مطلقه را نفی میکند؛ حال چه دلیل دیگری برای تبعیت میتواند وجود داشته باشد؟ اگر گفته شود این از نمائات این ارض است و مانند حمل حیوان که متعلق به مالک است، این معدن هم نماء ارض است و
صاحب الارض مالک نماء الارض میشود؛ آیا واقعاً این چنین است؟ آیا نسبت بین زمین و معدن نسبت بین حیوان و حملش است؟ قطعاً عرف این را از نمائات ارض محسوب نمیکند بلکه برای آن ملکیت مستقلی قائل است.
سؤال: زمینی که معدنی در آن واقع شده با زمینی که معدن در آن نیست حقیقتاً قیمتشان فرق دارد و این نشان میدهد معدن ارزش مستقل ندارد.
استاد: ممکن است این را دلیل بر تبعیت بگیرید و بگویید قیمت زمین دارای معدن با قیمت زمینی که معدن در آن نیست کاملاً فرق میکند پس این دلیل بر این است که این معدن جزئی از زمین است و تابع آن است و از شئون زمین محسوب میشود ولی این هم برای تبعیت کافی نیست چون اگر زمینی که معدن در آن واقع شده قیمت بیشتری دارد برای این است که خودش یک ثروت مستقل محسوب میشود یعنی کأنّ یک قیمتی زمین دارد و یک قیمتی معدن دارد و لذا چون این به عنوان دو ثروت و دو مال که به هم ضمیمه شدهاند لحاظ میشوند، قیمت بیشتری پیدا میکند.
صورت دوم
صورت دوم آنجا است که معدن در ارض مملوکه باشد (مالک شخصی داشته باشد) اخراج هم به امر مالک باشد لنفسه لکن مخرِج متبرع باشد یعنی مجاناً کار استخراج را انجام دهد؛ اینجا خمس واجب است من حیث مالکیة صاحب الارض للمعدن بالاحیاء أو بالحیازة بسبب الامر بالاخراج. ولی دیگر هزینهای برای او ندارد تا آن را کسر کند.
بنابراین تبعیت مطلق قابل قبول نیست و در صورت دوم هم چون به امر مالک بوده اینجا هم ما یستخرج ملک مالک میشود و خمس را باید بپردازد و هزینه استخراج از آن کسر نمیشود چون استخراج تبرعاً انجام شده است.
بحث جلسه آینده: بحث در بیان و بررسی سایر صور خواهد بود إن شاء الله.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 17 آذر 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فرع دوم (صورت سوم-
چهارم- پنجم) مصادف با: 15 صفر 1436
سال پنجم جلسه: 40
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث پیرامون صور مختلف فرع دوم از مسئله اول تحریر بود؛ فرع دوم درباره استخراج از معدنی است که در ارض مملوکه واقع شده یعنی زمینی که مالک شخصی دارد. گفتیم این فرع صور مختلفی دارد و حکم دو صورت را بیان کردیم؛ یک صورت اینکه معدن در زمین دارای مالک شخصی واقع شده و اخراج توسط غیر و به امر مالک واقع شده و برای مالک است و شخص مخرِج متبرع نیست. حکم این صورت بیان شد که عبارت بود از اینکه ما یستخرج متعلق به مالک زمین است لکن لا من حیث مالکیته للارض بل من حیث امره بالاخراج الذی یعدّ احیاءً أو حیازةً للمعدن؛ ما در این صورت عرض کردیم تبعیت معدن از ارض (سخن مشهور) قابل قبول نیست ولی از حیث اینکه دستور به اخراج داده و این امر در واقع نوعی احیاء یا حیازت محسوب میشود لذا یک مالکیت دیگری نسبت به معدن پیدا میکند پس مالک ما یستخرج من المعدن است و باید خمس بپردازد لکن بعد از کسر هزینههای استخراج.
صورت دوم همین فرض بود با این تفاوت که شخص مخرِج متبرع باشد؛ حکم این صورت هم مانند صورت قبلی است با این تفاوت که هزینههای استخراج بر عهده مالک نیست لذا خمس قبل از کسر آن هزینهها پرداخت میشود. وجه این حکم در این صورت هم مانند وجه حکم صورت قبلی است؛ مالکیت این شخص به واسطه امر به اخراج است نه به واسطه تبعیت لذا خمس هم بر او واجب است.
صورت سوم
صورت سوم آنجا است که معدن در زمین مملوک شخصی واقع شده لکن دیگری بدون آنکه مالک ارض امر بکند مبادرت به استخراج کرده؛ اینجا چون مالک امر نکرده باید ببینیم آیا آنچه از معدن استخراج میشود به مالک ارض متعلق است یا به مخرج؟ مشهور و منهم السید فی العروة و امام (ره) معتقدند آنچه از این معدن استخراج میشود متعلق به صاحب الارض است لذا خمس را باید مالک زمین بپردازد و استثناء مؤونه هم لازم نیست چون مخرِج به امر مالک مبادرت به استخراج نکرده و لیس علیه ما صرفه المخرِج.
وجه فتوای مشهور و از جمله مرحوم سید و امام (ره) همان تبعیت معدن از ارض است یعنی چون مالک الارض به عنوان مالک معدن شناخته میشود لذا اگر غیر هم مبادرت به استخراج کند در حقیقت ما یستخرج من المعدن متعلق به مالک الارض است. این طبق مبنای مشهور است؛ تعلق معدن به مالک زمین روشن است چون مسئله تبعیت مطرح است و وجه وجوب خمس بر مالک زمین واضح است و عدم استثناء مؤونة هم وجه آن معلوم است.
اما طبق مبنایی که ما اختیار کردیم خلافاً للمشهور و خلافاً للامام و السید در این فرض آنچه که از معدن استخراج میشود متعلق به مالک زمین نیست بلکه متعلق به مستخرج است؛ کسی که از زمین استخراج میکند مالک معدن است چون استخراج معدن در واقع همان احیاء یا حیازت معدن است و به واسطه ادلهای که احیاء زمین یا احیاء معدن را موجب و سبب برای ملکیت میداند پس مخرِج در واقع به عنوان محیی یا حیازت کننده معدن محسوب میشود و به استناد ادلهای مانند «من حاز شیئاً ملکه» و «من احیی ارضاً فهی له» مستخرج مالک این معدن محسوب میشود لذا ما یکون فی المعدن متعلق به مخرِج است و بعد از کسر هزینهها خمس هم باید بپردازد.
اینجا تنها ملاحظهای که لازم است این است که باید ببینیم استخراج غیر مستلزم تصرف در این زمین که دارای مالک است میباشد یا خیر؟ استخراج از معدن که در زمین دیگری واقع شده به دو نحو ممکن است:
ممکن است این استخراج به گونهای باشد که به هیچ وجه تصرفی در زمین و ملک دیگری محسوب نشود یعنی ممکن استخراج به نحوی صورت بگیرد که به هیچ وجه آسیبی به این زمین نرساند در این صورت هیچ مسئلهای ندارد و مزاحمتی با حق مالک ندارد و تصرفی هم در ملک او نکرده تا حکم تکلیفی داشته باشد و نقصانی هم در ملک او ایجاد نکرده تا ضامن باشد.
اما اگر استخراج معدن که در ملک غیر واقع شده ملازم با نوعی تصرف در ملک غیر باشد و چه بسا نقصان و خسارتی را در ملک غیر ایجاد کرده باشد، در این صورت نهایت این است که از باب تصرف در ملک غیر کار حرامی مرتکب شده و معصیت کار است. اگر استخراج او موجب خسارت در زمین غیر هم شده ضامن است و باید آن را جبران کند ولی این دو هیچ کدام مشکل و مانعی در مقابل مالکیت مستخرج نسبت به معدن ایجاد نمیکند چون چنانچه بیان شد معدن از نظر ملکیت تابع ارض نیست. اگر تبعیت را نفی کردیم پس یک سبب مستقلی برای ملکیت نسبت به معدن لازم است و این سبب مستقل یا احیاء و یا حیازت است که اینها به واسطه استخراج محقق میشود لذا هیچ مشکل و مانعی وجود ندارد. نسبت به عمق هم بیان این نکته لازم است که آن مقداری که عرف جزء زمین میداند مانند چاه آب یا سرداب متعلق به مالک ارض است ولی اگر در محدودهای است که عرف این را تابع نمیداند این متعلق به مستخرج است.
سؤال: موردی که شخص مالک خبر ندارد معدنی در زیر زمین او است اگر کسی استخراج کند اینجا مشکل میشود. مالک اولویت ندارد؟
استاد: اولویت باید سبب داشته باشد و سببی هم برای آن ذکر نشده و وجود ندارد. فرض هم این است که ملکیتی برای مالک زمین نسبت به معدن ایجاد نشده و تبعیت هم که نفی شد. لذا از آنجا که مستخرج احیاء کننده است، او مالک محسوب میشود.
صورت چهارم
صورت چهارم آنجا است که معدن در ارض مملوکه واقع شده باشد و مستخرج خود صاحب الارض باشد؛ حکم این صورت واضح است. در این صورت حکم طبق نظر مشهور و نظر مختار یکسان است و در هر صورت آنچه از این زمین
استخراج میشود متعلق به خود صاحب زمین است چون خودش مستخرج است؛ بنابر نظر مشهور از باب اینکه معدن تابع ارض است لذا به تبع ملکیت للارض مالک معدن هم میشود لذا خمس بر او واجب است بعد از کسر هزینههای استخراج.
طبق نظر مختار هم خود مالک الارض مستخرج است مالک است اما نه من باب التبعیة بلکه از این باب که با استخراج معدن کأنّ معدن را احیاء یا حیازت کرده یعنی سببی از اسباب ملکیت نسبت به معدن فراهم شده پس مالک ما یستخرج من المعدن است و باید خمس معدن را بعد از کسر هزینههای اخراج بپردازد.
پس در این مسئله تفاوتی بین نظر مشهور و نظر مختار نیست.
صورت پنجم
صورت دیگری که اینجا وجود دارد این است که معدن در ارض مملوکه واقع شده لکن مخرِج لنفسه به اذن مالک استخراج میکند یعنی مالک اجازه میدهد دیگری از معدن استخراج کند برای خودش (مخرِج) مثلاً کسی صاحب زمین است به شخصی دیگری اجازه میدهد که در زمین او شروع به استخراج معدنی بکند البته لا لنفس المالک بل لنفسه.
در این صورت قهراً طبق نظر مشهور ما یستخرج من المعدن متعلق به مخرِج است چون کأنّ این اذن یک نوع اباحه محسوب میشود یعنی کأنّ مالک به مستخرج اجازه داده این معدن را استخراج کند و آنچه استخراج کرده از آن خود او باشد؛ اینجا با توجه به اذن مالک هرچند قائل به تبعیت باشیم، ما یستخرج متعلق به مخرِج است چون این به نوعی اباحه ما یستخرج من المعدن توسط خود مالک الارض است کما اینکه میتوانست بخشی از سطح الارض را به او اباحه کند.
پس مستخرج مالک ما یستخرج من المعدن بوده و هزینههای استخراج به عهده اوست و خمس را باید خود مخرِج بپردازد.
البته این نکته باید لحاظ شود که اذن مالک در اینجا آیا اباحه محسوب میشود یا تملیک؛ ممکن است برای یکبار استخراج اذن داده شده باشد و یا اباحه در تصرف داده باشد و یا اساساً تملیک کرده باشد در هر صورت چون طبق نظر مشهور مالک الارض، مالک معدن هم شناخته میشود وقتی تصرف در معدن را تملیک میکند دیگر مشکلی برای ملکیت مخرِج نیست.
اما طبق نظر مختار اینجا اذن و اجازه مالک برای استخراج فقط یک فائده دارد و آن اینکه اگر استخراج متوقف بر تصرف در ملک غیر باشد شخص مخرِج عاصی محسوب نمیشود. البته این نافی ضمان نیست؛ اجازه در تصرف به معنای این نیست که او میتواند خسارتی را در ملک مالک ایجاد کند و ضامن نباشد. پس او هرچند عاصی نیست ولی اگر خسارتی را ایجاد کند ضامن است، ولی اذن و اجازه مالک تأثیری در ملکیت مخرِج نسبت به ما یستخرج من المعدن ندارد چون استخراج توسط خود او صورت گرفته بنابراین او به عنوان حیازت یا احیاء معدن مالک میشود.
البته ممکن است کسی ادعا کند اذن مالک برای استخراج معدن فی نفسه حیازت یا احیاء محسوب میشود؛ همان گونه که اگر به دیگری امر کند (مانند صورت اول) این امر خودش نوعی احیاء و حیازت محسوب میگردد. ولی بعید است که صرف اذن در استخراج را بتوان به عنوان حیازت یا احیاء محسوب کرد؛ اذن در استخراج به عنوان اینکه معدن در ملک او واقع شده تفاوت دارد با امر به اخراج و به نظر میرسد که نتواند نقش قابل توجهی را برای مالک زمین نسبت به احیاء یا حیازت معدن ایجاد کند.
به هر حال صور پنجگانه فرع دوم به نحو کامل و تام بیان شد هم طبق مبنای مشهور و هم طبق نظر مختار.
بحث جلسه آینده: بحث در فرع سوم یعنی معدنی که در اراضی مفتوحة عنوة واقع شده و بیان صور مختلف این فرع خواهد بود که إن شاء الله در جلسات آینده مطرح و مورد بررسی قرار خواهیم داد و همچنین یک بحث مختصری درباره ملکیت معدن خواهیم داشت (اگرچه اصل این بحث در انفال مطرح میشود اما چون اینجا بحث از آن مطرح شد یک اشاره اجمالی راجع به ملکیت معادن خواهیم کرد).
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 7 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم
مصادف با: 5 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 41
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
فرع سوم
در مسئله اول سه فرع مطرح شده، این سه فرع به اعتبار نوع زمینی است که معدن در آن واقع شده است. در جلسات گذشته گفتیم اراضی که معادن در آنها واقع شده ممکن است از اراضی مباحه باشد و ممکن است از اراضی مملوکه باشد و نیز ممکن است از اراضی مفتوحة عنوةً باشد؛ دو فرع اول و دوم در این مسئله مربوط به اراضی مباحه و اراضی مملوکه بود. در رابطه با تملک مستخرج و وجوب خمس در این دو فرع بحث کردیم مخصوصاً در فرع دوم پنج صورت متصور بود که حکم صور پنج گانه بیان شد آنچه باقیمانده فرع سوم است که درباره معدنی است که در اراضی مفتوحة عنوةً واقع شده است.
کلام امام (ره)
امام (ره) در تحریر میفرماید: «و لو کان المعدن فی الارض المفتوحة عنوةً ... و لو کان کافراً کسائر الاراضی المباحة» در این قسمت ضمن اشاره به صور مختلف در فرع سوم حکم هر کدام را بیان کردند آنچه که در عبارات امام (ره) بیان شده چهار صورت است ولی امکان تکثیر صور به ملاحظه بعضی از آراء و انظاری که در این مقام بیان شده وجود دارد چون چند جهت در تشقیق این شقوق مؤثر است:
یک جهت اینکه این اراضی معمورة باشند یا غیر معمورة یعنی از اراضی آباد باشند یا از اراضی موات؛
جهت دیگر اینکه مستخرج مسلم باشد یا کافر؛
جهت سوم اینکه استخراج به اذن ولی مسلمین باشد یا بدون اذن او.
اینها صوری است که در کلام امام (ره) مورد اشاره قرار گرفته بعضی از صور هم نه در متن عروة و نه تحریر ذکر نشده اما در بعضی عبارات ذکر شده مثلاً اینکه معدنی که استخراج میشود از معادن ظاهرة باشد یا از معادن باطنة؛ معدن ظاهری مثل معدن نمک که آشکار و قابل رؤیت است و معادن باطنة مثل معدن طلا، نقره و امثال اینها که نوعاً در عمق زمین وجود دارد. در هر صورت صوری که در فرع سوم قابل تصور است به ملاحظه این جهاتی که عرض کردیم متعدد و متکثر است؛ ممکن است شش صورت یا هشت صورت بتوان تصویر کرد لکن حکم این صور عمدتاً یکسان است لذا لازم نیست که این صور را یکایک و مستقلاً بیان کرده و در مورد هر یک بحث نماییم. عمده چند صورت است که حکم این صور باید از نظر استناد و دلیل مورد بحث و بررسی قرار بگیرد.
امام (ره) در این قسمت از مسئله اولی تقریباً به چهار صورت اشاره کردهاند؛ در دو صورت حکم به تملک مستخرج و وجوب خمس بر او کردهاند و در دو صورت نسبت به تملک مستخرج اشکال فرمودند.
اما آن دو صورتی که حکم به تملک مستخرج کردهاند و خمس را بر او واجب دانستهاند: یکی آنجایی است که معدن در اراضی معمورة واقع شده باشد (اراضی معمورة مفتوحة عنوةً) زمینهایی که به قهر و غلبه از کفار گرفته شده و آباد میباشد و مستخرج مسلمان است و استخراج هم به اذن ولی مسلمین صورت گرفته است. صورت دوم آنجا که معدن در اراضی موات مفتوحة عنوةً واقع شده باشد اعم از اینکه مستخرج مسلمان باشد یا کافر (در این فرض فرقی بین مسلمان و کافر نیست).
اما دو صورتی که نسبت به تملک مستخرج اشکال شده یکی آنجایی است که معدن در اراضی المعمورة من الاراضی المفتوحة عنوةً واقع شده باشد و مستخرج مسلمان باشد لکن از ولی مسلمین اذن نگرفته باشد. صورت دوم اینکه در همین اراضی معمورة کافر از معدن استخراج کند. در این دو صورت نسبت به تملک مستخرج اشکال فرمودند.
پس مجموعاً آنچه در متن تحریر ذکر شده این چهار صورت است.
کلام سید
در مسئله نهم عروة نظیر همین عبارات آمده لکن یک تفاوتی بین نظر سید و امام (ره) وجود دارد:
سید فرموده است: «إذا کان المعدن فی معمور الارض المفتوحة عنوةً التی هی للمسلمین فأخرجه احدٌ من المسلمین ملکه و علیه الخمس» اگر معدن در زمینی که آباد است از اراضی مفتوحة عنوةً واقع شده باشد، و یکی از مسلمین از این معدن استخراج بکند مالک ما یستخرج من المعدن است و خمس هم بر او واجب است. «و إن اخرجه غیر المسلم ففی تملکه اشکالٌ» اگر غیر مسلمان از معدن واقع در این اراضی استخراج بکند ، در تملک آن اشکال است.
حکم این دو صورت طبق نظر سید دقیقاً همان است که امام (ره) در تحریر فرمود. «و اما اذا کان فی ارض الموات حال الفتح فالظاهر أنّ الکافر ایضاً یملکه و علیه الخمس» اگر استخراج از معدنی که در اراضی موات واقع شده صورت گرفته باشد، در این صورت آنچه که از معدن استخراج شده متعلق به مستخرج است چه مسلمان باشد و چه کافر باشد و هر دو باید خمس معدن را بپردازند.
تفاوت نظر امام و سید
ملاحظه فرمودید که از نظر این صور و حکم ملکیت و عدم ملکیت در عبارت عروة فی الجمله تفاوتی با آنچه که امام (ره) فرمود ندارد تنها تفاوت در مسئله اذن ولی مسلمین است؛ نه تنها امام بلکه کثیری از محشین عروة به مرحوم سید اشکال کردهاند چون مرحوم سید در اراضی معمورة فرقی بین صورت اذن و عدم اذن نگذاشتند لذا در ذیل همین عبارت مرحوم سید، حاشیههایی مرقوم فرمودند و با این نظر مخالفت کرده و فرمودهاند: در صورتی مسلمان مالک ما یستخرج من المعدن میشود که اذن گرفته باشد. البته بعضی فتوا دادهاند که این تملک به شرطی است که مستخرج مسلمان از ولی مسلمین اذن گرفته باشد مثل امام (ره)، مرحوم آقای بروجردی، به خلاف مرحوم حکیم که احتیاطاً مشروط به مسئله اذن کرده، حتی بعضی اینجا با مرحوم سید و امام (ره) مخالفت کرده و گفتهاند که به طور کلی کافر مالک نمیشود چه در اراضی موات و چه در اراضی معمورة چون چنانچه ملاحظه فرمودید امام و سید معتقدند کافر اگر از معدنی که در ارض موات واقع شده
استخراج کند، مالک میشود و خمس باید بپردازد. اینجا بعضی مانند مرحوم آقای گلپایگانی در اصل تملک کافر اشکال کردهاند یعنی نه در فرض معمورة بودن زمین و نه در فرض موات بودن زمین؛ به طور کلی نسبت به تملک کافر نسبت به آنچه که از معدن استخراج میکند اشکال کردند.
اینها اقوالی است که در این مسئله وجود دارد و ما بررسی خواهیم کرد.(1)
پس به طور کلی در فرع سوم که مربوط است به معدنی که در اراضی مفتوحة عنوةً واقع شده صور مختلفی وجود دارد و آراء و انظار متعددی درباره این صور ارائه شده است. ملاک تقسیم این فرع به صور مختلف هم میتواند مختلف و متعدد باشد. آنچه در این مقام مورد بررسی قرار خواهد گرفت و مهم است، این است که ببینیم مخرج نسبت به آنچه که از معدن استخراج میکند (معدنی که در اراضی مفتوحة عنوةً واقع شده) آیا مالک میشود و به تبع آن خمس بر او واجب است یا خیر. از آنجا که جهت اصلی و مورد نظر در این مسئله خود اراضی میباشند، در فرع سوم هم به حسب خود اراضی که یا معمورةاند یا اراضی موات، در دو مقام بحث میکنیم یکی در اراضی معمورة و دیگری در اراضی موات. البته اینجا میشود مثلاً به اعتبار اسلام و کفر مستخرج بحث را حول محور مستخرج مسلمان و مستخرج کافر متمرکز کرد اما چون جهت اصلی بحث در اینجا خود اراضی میباشد به نظر میرسد از این جهت ما بحث را در دو مقام حول اراضی معمورة و اراضی موات متمرکز کنیم مناسبتر است لذا مجموعه بحث ما در فرع سوم در دو مقام است:
مقام اول درباره اراضی موات و مقام دوم درباره اراضی معمورة؛ البته به حسب ترتیب طبیعی و ترتیب متن ابتدا باید درباره اراضی معمورة بحث کرد و سپس درباره اراضی موات لکن چون بحث از اراضی موات مهمتر و اساسیتر است ما ابتداءً درباره اراضی موات بحث میکنیم و سپس درباره اراضی معمورة.
مقام اول: اراضی موات
در مورد اراضی موات چنانچه ملاحظه فرمودید یک قول این بود که مستخرج مطلقا مالک میشود؛ اگر معدنی در ارض موات واقع شده باشد و کسی مبادرت به استخراج از این معدن بکند، مالک ما یستخرج من المعدن است مطلقا اعم از اینکه مسلمان باشد یا کافر؛ مشهور بر این عقیدهاند. بعضی نیز معتقدند کافر مالک نمیشود که یک احتمال هم این است مسلمان هم مالک نمیشود. پس مجموعاً سه قول یا سه احتمال در این مقام وجود دارد:
1- قول به عدم ملکیت مطلقا؛
2- قول به ملکیت مستخرج مطلقا؛
3- قول به تفصیل در مسئله است به این نحو که بعضی میگویند مسلمان مالک میشود کافر مالک نمیشود.
مرحوم سید و امام (ره) جزء کسانی هستند که میگویند مستخرج مطلقا مالک میشود اعم از این که مسلمان باشد یا کافر.
بحث جلسه آینده: حال باید ادله این اقوال را بررسی کنیم و ببینیم که ادله کدامیک از این اقوال قابل پذیرش است که إن شاء الله در جلسه آینده مورد رسیدگی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . ر.ک: عروة الوثقی، ج4، ص242.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 8 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم
مصادف با: 6 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 42
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در فرع سوم که بحث از استخراج از معادنی است که در اراضی مفتوحة عنوةً واقع شدهاند در دو مقام بحث میکنیم یکی معادنی که در اراضی موات واقع شدهاند و دیگری معادنی که در اراضی معمورة واقع شدهاند. مقام اول درباره اراضی موات است؛ گفتیم احتمالات و اقوالی در این باره وجود دارد: یک احتمال این است که مستخرج از این معادن مطلقا مالک نمیشود چه مسلمان باشد چه کافر؛ احتمال دوم اینکه مطلقا مستخرج مالک میشود چه مسلمان باشد و چه کافر که امام و سید قائل به این احتمال شدهاند؛ احتمال سوم تفصیل بین مسلم و کافر است که در صورتی که مسلمان باشد مالک میشود ولی اگر کافر باشد، مالک نمیشود که مرحوم آقای گلپایگانی قائل به این احتمالند.
ادله احتمال اول
اما برای احتمال اول یعنی عدم تملک مستخرج نسبت به ما یستخرج من المعادن به چند وجه میتوان استدلال کرد به عبارت دیگر ما یمکن أن یستدل للاحتمال الاول وجوهٌ؛ چند وجه است که امکان استدلال به آنها برای عدم تملک مستخرج وجود دارد:
وجه اول
وجه اول این است که اساساً احیاء مملّک نیست و در این جهت فرقی بین مسلم و کافر و شیعه و غیر شیعه وجود ندارد یعنی اگر کسی حتی خود زمین را احیاء بکند مالک آن نمیشود چه برسد به معدنی که در آن زمین واقع است نهایت چیزی که از رهگذر احیاء نصیب محیی میشود این است که او میتواند به مقدار نیاز مصرف کند و نسبت به همان مقداری که مصرف کرده خمس را بپردازد و بقیه متعلق به امام است. یعنی اساساً شخص محیی مالک آنچه که احیاء کرده نمیشود چه در زمین باشد چه در معدن باشد. آنچه ما میتوانیم برای محیی به واسطه احیاء در نظر بگیریم استفاده از آن زمین یا معدن به اندازه نیاز است؛ به مقدار ما یحتاج خودش میتواند استفاده کند یعنی آن مقدار را مالک میشود و بقیه مال امام است و البته در آن مقداری که استفاده کرده خمس بر او واجب است.
این مقتضای بعضی از روایات است از جمله روایت ابی خالد کابلی: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ وَجَدْنَا فِي كِتَابِ عَلِيٍّ (ع): "إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ(1)"
أَنَا وَ أَهْلُ بَيْتِيَ الَّذِينَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ وَ نَحْنُ الْمُتَّقُونَ وَ الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا فَمَنْ أَحْيَا أَرْضاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَلْيَعْمُرْهَا وَ لْيُؤَدِّ خَرَاجَهَا إِلَى الْإِمَامِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي وَ لَهُ مَا أَكَلَ مِنْهَا» حضرت میفرماید: من و اهل بیت من مصداق این آیهایم که: "إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ" من یشاء ماییم؛ خداوند ارض را برای ما به ارث
1) . «الاعراف»: 128.
گذاشت و ما متقین هستیم؛ یعنی دو عنوانی که در این آیه ذکر شده "يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ" و "وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ" مصداق آن طبق فرمایش حضرت (ص) پیامبر و اهل بیت ایشانند.
اما « فَمَنْ أَحْيَا أَرْضاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ...» کسی که از مسلمین زمینی را احیاء کند و آن را آباد کند دو تکلیف برای او ذکر شده: یکی اینکه خراج آن ارض را به امام بدهد و دوم اینکه «له ما اکل منها» یعنی به اندازهای که میتواند و میخواهد و نیاز دارد از آن ارض استفاده بکند. در این قسمت روایت آمده «وَ لَهُ مَا أَكَلَ مِنْهَا» نگفته له منفعة هذا الارض یا له هذا الارض المحیاة. ارض احیاء شده و آباده شده، اینها را به نحو مطلق متعلق به محیی نداسته بلکه زمین را متعلق به امام میداند اما میفرماید محیی حق دارد به اندازه نیاز استفاده کند.
«فَإِنْ تَرَكَهَا أَوْ أَخْرَبَهَا فَأَخَذَهَا رَجُلٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ مِنْ بَعْدِهِ فَعَمَرَهَا وَ أَحْيَاهَا فَهُوَ أَحَقُّ بِهَا مِنَ الَّذِي تَرَكَهَا» اما اگر این زمین را ترک کند و این زمین موات شود (خراب شود) سپس مسلمان دیگری این زمین را اخذ کند و احیاء کند پس این شخص دوم که این زمین را آباد کرده است احق است از فرد اولی که زمین را رها کرده است.
آن گاه برای این شخص دوم همان حکم بیان شده «فَلْيُؤَدِّ خَرَاجَهَا إِلَى الْإِمَامِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي وَ لَهُ مَا أَكَلَ مِنْهَا» این شخص باید خراج آن را به امام بپردازد و از این زمین میتواند به اندازهای که نیاز دارد، استفاده کند و مالک آن است و بقیه مال امام است «حَتَّى يَظْهَرَ الْقَائِمُ (ع) مِنْ أَهْلِ بَيْتِي بِالسَّيْفِ فَيَحْوِيَهَا وَ يَمْنَعَهَا وَ يُخْرِجَهُمْ مِنْهَا كَمَا حَوَاهَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَ مَنَعَهَا إِلَّا مَا كَانَ فِي أَيْدِي شِيعَتِنَا فَإِنَّهُ يُقَاطِعُهُمْ عَلَى مَا فِي أَيْدِيهِمْ و يَتْرُكُ الْأَرْضَ فِي أَيْدِيهِمْ.»(1)این روند یعنی تأدیة الخراج الی الامام و جواز الاکل منها تا زمان ظهور قائم ادامه دارد و پس از آن این زمینها را قائم ما (عجل الله تعالی فرجه) میگیرد و از دست غیر صاحبانش آنهایی که اهل نیستند اخذ میکند و آنها را از این زمینها خارج میکند همان طوری که رسول خدا (ص) این گونه عمل کردند.
عمده در این روایت آن قسمتی است که ما توضیح دادیم؛ مستفاد از این روایت این است که همه منافع این اراضی باید به امام داده شود فقط مقدار مورد نیاز و مورد احتیاج برای شخص محیی باقی میماند لذا هیچ کس مالک این اراضی نمیشود. با توجه به این روایت معلوم میشود ملکیت این اراضی مال امام است و از منافع این اراضی به مقدار ما یحتاج برمیدارد و بقیه را در اختیار امام قرار میدهد پس اصلاً مالکیت نسبت به این اراضی پیدا نمیشود حتی برای مسلمین و شیعیان. ظاهر این روایت این است که به طور کلی احیاء مملّک نیست چه احیاء الاراضی باشد و چه احیاء المعادن باشد؛ مطلقا هر آنچه صدق احیاء بر آن شود مملّک نیست بنابراین کسی که معدن واقع در اراضی موات را استخراج میکند، مالک نمیشود.
این در واقع یک اشکال کبروی است یا به عبارت دیگر یک مبنایی است که به طور کلی در مقابل دلیل احیاء قرار گرفته است. اگر این گونه باشد که مستخرج، مالک ما یستخرج من المعدن نیست خمس هم بر او واجب نیست بلکه فقط نسبت به مقداری مصرف میکند باید خمس بپردازد.
1) . کافی، ج5، ص279، حدیث5؛ وسائل الشیعة، ج25، ص414، باب 3 از ابواب احیاء الموات، حدیث2.
بررسی وجه اول
این وجه به نظر میرسد محل اشکال است چون این روایت ولو سنداً مقبول باشد کما اینکه بعضی آن را مصححة دانستند لکن در مقابل آن روایات مستفیضة یا متواترة وجود دارد که دلالت میکند بر اینکه احیاء سبب ملکیت است یعنی ما قطعاً این روایت را به ظاهرها طبق بیانی که مستدل گفته نمیتوانیم اخذ کنیم چون در مقابل این روایت این مضمون متواتر است (اگر تواتر لفظی نباشد تواتر معنوی یا تواتر اجمالی وجود دارد) که اگر کسی زمینی را احیاء کند مالک آن خواهد شد «مَنْ أَحْيَا أَرْضاً مَوَاتاً فَهِيَ لَه»(1)و با وجود این روایات ما قطعاً نمیتوانیم به مقتضای این روایت پایبند شویم و بگوییم احیاء مملّک نیست.
لذا باید اینجا به نحوی این روایت را معنا کنیم که بین این روایت و روایات دالّ بر تملک به سبب احیاء منافاتی نباشد. این روایت قابل حمل بر یک معنایی است که بر اساس آن معنا دیگر منافاتی با آن روایات احیاء ندارد؛ در این روایت این تعبیری که امام فرمودند: «و له ما اکل منها» یک احتمال همین معنایی است که مستدل از روایت برداشت کرده اما یک احتمال دیگری هم در این روایت میتوان ذکر کرد و آن اینکه «ما اکل منها» یعنی او میتواند در منافع این زمین به مقداری که میخواهد تصرف کند. دلالت ندارد بر جواز خصوص مقداری که نیازمند است؛ «له ما اکل منها» یعنی هر چه میخواهد علی مقدار ما شاء این مال شما هر مقدرای که میخواهید استفاده کنید ظاهر «له ما اکل منها» به نظر میرسد یک معنای عامی است که در خصوص مقدار احتیاج و نیاز نیست بلکه همه منافع متعلق به اوست و در این منافع میتواند به هر نحوی که میخواهد تصرف کند. آن گاه خراج که در این روایت ذکر شده منظور آن مقدار مالیاتی است که امام تعیین کرده، خراج، نه یعنی الباقی و الزائد علی ما یحتاج الیه؛ این روایت نمیخواهد بگوید آن مقداری که احتیاج دارید بردارید و باقی آن را به امام بدهید اینکه میفرماید خراجش را به امام بدهید یعنی اینکه آن مالیات معین و مقدر. بالاخره امام یک مالیاتی بر این زمین قرار داده و آن مالیات معین و مقدر را باید بپردازد.
وجه دوم
وجه دوم در واقع در خصوص غیر شیعه از مسلمین است یعنی طبق وجه دوم احیاء برای غیر شیعه مملّک نیست ولی اگر شیعهای زمینی را احیاء کند این مملّک است. پس برای سایر فرق مسلمین یا کفار مملّک نیست. عرض کردیم این وجه فقط در خصوص سایر فرق مسلمین و کفار نفی سببیت تملک برای احیاء میکند؛ درست است مدعا عدم ملکیت مستخرج است مطلقا چه مسلمان و چه کافر. وجه اول هم در مقام نفی مطلق بود اما این وجه در مورد غیر شیعه نفی تملک میکند.
این وجه مستند به روایت مسمع بن عبدالملک است که سابقاً نقل شده؛ روایت ابی سیار مسمع بن عبدالملک: «إِنِّي كُنْتُ وُلِّيتُ الْبَحْرَيْنَ الْغَوْص ... إِنَّ الْأَرْضَ كُلَّهَا لَنَا؛ فَمَا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهَا مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ لَنَا» امام میفرماید: زمین و هر آنچه خداوند از ارض اخراج بکند متعلق به ماست که این شامل هر چیزی است که از دریا و معدن و امثال آن استخراج شود «الی أن قال َ وَ كُلُّ مَا كَانَ فِي أَيْدِي شِيعَتِنَا مِنَ الْأَرْضِ فَهُمْ فِيهِ
مُحَلَّلُونَ وَ مُحَلَّلٌ لَهُمْ ذَلِكَ إِلَى أَنْ يَقُومَ قَائِمُنَا- فَيَجْبِيَهُمْ طَسْقَ مَا كَانَ فِي أَيْدِي سِوَاهُمْ فَإِنَّ كَسْبَهُمْ مِنَ الْأَرْضِ حَرَامٌ عَلَيْهِمْ حَتَّى يَقُومَ قَائِمُنَا- فَيَأْخُذَ الْأَرْضَ مِنْ أَيْدِيهِمْ وَ يُخْرِجَهُمْ مِنْهَا صَغَرَةً.»(2)
طبق این روایت همه ارض متعلق به اهل بیت (ع) است؛ این همان مضمون روایت ابی خالد کابلی است لکن آنچه که در این روایت آمده و به حسب ظاهر متفاوت با روایت قبلی است این «وَ كُلُّ مَا كَانَ فِي أَيْدِي شِيعَتِنَا مِنَ الْأَرْضِ» ظاهراً با عنایت به این جمله میتوانیم بگوییم روایت دلالت میکند بر اینکه نسبت به شیعیان احیاء مملک است اما نسبت به غیر شیعه مملّک نیست.
بررسی وجه دوم
به نظر میرسد این روایت هم دلالت بر این مطلب ندارد و مهم این است که با ادله احیاء منافات دارد چون اولاً در روایت ابی خالد کابلی هم جملهای ذکر شده بود که نظیر همین روایت بود؛ در ذیل روایت کابلی این آمده بود «حَتَّى يَظْهَرَ الْقَائِمُ (ع) مِنْ أَهْلِ بَيْتِي بِالسَّيْفِ فَيَحْوِيَهَا وَ يَمْنَعَهَا وَ يُخْرِجَهُمْ مِنْهَا كَمَا حَوَاهَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَ مَنَعَهَا إِلَّا مَا كَانَ فِي أَيْدِي شِيعَتِنَا فَإِنَّهُ يُقَاطِعُهُمْ عَلَى مَا فِي أَيْدِيهِمْ» زمانی که حضرت ظهور میکنند همه را از این زمینها بیرون میکند مگر شیعیان را که آن زمینها را بین شیعیان تقسیم میکند و در اختیار آنها قرار میدهد. درست است اینجا صحبت نسبت به تحلیل از شیعه ذکر نشده اما معلوم است که بالاخره یک امتیازی برای اینها وجود دارد و همان را در اختیار آنها قرار میدهد. مهم در وجه دوم این است که این روایت هم با کثیری از روایاتی که دلالت بر این میکند که ارض متعلق به کسی است که آن را احیاء کرده منافات دارد؛ ما روایاتی داریم که حتی با عمومیت آن میتوان اثبات کرد کافر هم اگر زمین را احیاء کند ارض متعلق به اوست. حداقل احق است نسبت به ارضی که احیاء کرده از دیگران. در مورد مسلمین و شیعیان که به طریق اولی این ثابت میشود. البته ما این بحث را تفصیلاً در ذیل ادله قول دوم بیان خواهیم کرد که آیا اساساً احیاء مملّک است یا نیست؛ روایات عامهای داریم که سنداً و دلالتاً صحیح هستند و از آنها استفاده میشود که احیاء مطلقا حتی نسبت به کافر سببٌ شرعیٌّ للملکیة و هیچ تفصیلی بین کافر و مسلم نداده بنابراین این روایت هم با آن روایات قابل جمع نیست و باید این روایت را با توجه به اینکه آن روایات متواتر و مستفیض است، توجیه کنیم.
توجیهاتی برای این روایت ذکر شده؛ صاحب وسائل یک توجیهی ذکر کرده و دیگران ذکر کردند. اما اجمالاً اینکه این روایت هم قابل حمل بر معانی است که با ادله دال بر تملک بالاحیاء منافات نداشته باشد.
بحث جلسه آینده: چند وجه دیگر باقیمانده که إن شاء الله در جلسه آینده بررسی و بعد احتمال و قول بعدی را بیان خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 9 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم
مصادف با: 7 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 43
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث پیرامون معدن واقع در اراضی موات از اراضی مفتوحة عنوةً بود. گفته شد اقوال و احتمالاتی در این باره وجود دارد؛ احتمال اول یا به تعبیری قول اول این بود که اگر کسی از معدن واقع در اراضی موات از زمینهایی که به قهر و غلبه اخذ شده استخراج کند مالک نمیشود مطلقا چه مستخرج مسلمان باشد و چه کافر؛ گفته شد مایمکن أن یستدل لهذا الاحتمال چند وجه است. دو وجه ذکر شد و اشکال هر دو وجه هم بیان شد.
وجه سوم
اگر ما از دو وجه سابق تنزل کنیم یعنی معتقد به سببیت احیاء برای تملک بشویم چه برای مطلق مستخرج و چه برای خصوص شیعه، مشکل این است که استخراج از معدن احیاء محسوب نمیشود. در دو وجه سابق اشکال کبروی بود یعنی در اصل سببیت احیاء برای تملک اشکال شد؛ به استناد بعضی روایات ادعا شد در وجه اول مطلق محیی و در وجه دوم محیی غیر شیعه به سبب احیاء مالک نمیشوند. گفتیم بر طبق بعضی روایات کسی که زمینی را احیاء بکند مالک محسوب نمیشود. در این وجه گفته میشود که سلمنا که احیاء مملّک باشد اما استخراج از معدن از مصادیق احیاء نیست. دلیل بر اینکه استخراج از معدن از مصادیق احیاء نیست این است که نبوی معروف «مَنْ أَحْيَا أَرْضاً مَيْتَةً فَهِيَ لَهُ»(1)در جایی معنا پیدا میکند که زمین مواتی را احیاء بکند و در آن زمین معدنی وجود داشته باشد. آن گاه به تبع مالکیت نسبت ارض، مالکیت نسبت به معدن هم پیدا میشود. اگر نبوی این طور معنا شود و گفته شود دلیل احیاء فقط احیاء اراضی موات را مملّک میداند، آن گاه احیاء ارض، ملکیت آن را ثابت میکند و چنان چه ملکیت ارض ثابت شد، به تبع آن معدنی که در آن ارض واقع شده هم مملوک محیی ارض میشود. این مطلبی است که محقق همدانی(2)فرموده و معلوم است که بر اساس مبنای مشهور است که قائلند که معدن به تبع زمین مملوک واقع میشود و گرنه طبق مبنای ما که این تبعیت را تا حدی که عرف آن را بپذیرد قبول کردیم و در غیر این صورت آن را رد کردیم، مطلب این چنین نیست.
به هر حال بر این اساس اگر کسی بدون احیاء الارض، از معدن استخراج کند این موجب ملکیت نیست چون دلیل احیاء شامل آن نمیشود.
این لازمهی سخنی است که بعضی از جمله محقق همدانی مطرح کردند. به نظر اینها اساساً نفس استخراج از معدن احیاء محسوب نمیشود (احیاء و آباد کردن زمین یعنی در زمین زرع و کشاورزی بشود) و نبوی معروف شامل جایی است که زمینی را آباد میکند لکن در این زمین معدنی وجود دارد آنگاه محیی ارض به واسطه مالکیت ارض به سبب احیاء مالک معدن هم میشود ولی نفس استخراج بدون احیاء الارض از مصادیق احیاء به حساب نمیآید.
پس لازمه سخن محقق همدانی این است که استخراج به تنهایی و بدون احیاء الارض از مصادیق احیاء نیست لذا اگر بخواهیم به لازمهی این سخن اخذ کنیم ادله احیاء و عموم «من احیاء ارضاً میتةً فهی له» نمیتواند اثبات کند که نفس استخراج موجب ملکیت معدن است.
سؤال: برای استخراج ابتدا باید زمین را به نحوی احیاء و آماده کرد؟
استاد: آماده سازی برای استخراج غیر از احیاء الارض است؛ احیاء الارض یعنی آباد کردن زمین یعنی زمینی که هیچ گونه زراعت و درخت و امثال اینها ندارد را آباد کند و با کشاورزی و درخت کاری آن را آباد کند و این زمین را به زمین قابل استفاده تبدیل کند و از آن بهره برداری بکند.
پس وجه سوم این شد که سلمنا کبرویاً بپذیریم احیاء مملّک است و این دو روایت را در این مقام توجیه کنیم به گونهای که با ادلهی احیاء منافاتی نداشته باشد (که قاعده هم همین است) اما مشکل این است که استخراج المعدن فی نفسه احیاء محسوب نمیشود یعنی به صرف استخراج از معدن واقع در ارض موات بدون آنکه خود ارض احیاء شود، این مملّک نیست؛ یعنی اگر کسی از معدن واقع در ارض موات استخراج کند بدون اینکه آن زمین را آباد و احیاء بکند، چنین استخراجی مملّک نیست و از مصادیق احیاء محسوب نمیشود. تنها در صورتی شخص مخرج مالک ما یستخرج من المعدن است که ارض مواتی که معدن در آن واقع شده را احیاء کند و به تبع مالکیت نسبت به ارض مالک معدن هم بشود.
بررسی وجه سوم
این وجه هم قابل قبول نیست چون احیای هر چیزی به حسب آن چیز است و این امری عرفی است یعنی بستگی دارد به اینکه احیاء به چه چیزی متعلق بشود؛ متعلَق احیاء اگر زمین باشد، این قهراً یک معنا پیدا میکند. متعلق احیاء اگر معدن باشد، این یک معنا پیدا میکند. این گونه نیست که احیاء منحصر به ارض باشد بلکه احیاء میتواند به غیر ارض هم متعلِق بشود و این مطلبی است که از روایات هم قابل استفاده است؛ روایات متعددی داریم در باب احیای موات که احیاء را متعلِق به خصوص ارض نکرده و به نحو عام احیاء را مملّک دانسته است. از جمله:
روایت محمد بن مسلم «سَأَلْتُهُ عَنِ الشِّرَاءِ مِنْ أَرْضِ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى قَالَ لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ وَ قَدْ ظَهَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى أَهْلِ خَيْبَرَ فَخَارَجَهُمْ عَلَى أَنْ يَتْرُكَ الْأَرْضَ فِي أَيْدِيهِمْ يَعْمَلُونَهَا وَ يَعْمُرُونَهَا وَ مَا بِهَا بَأْسٌ وَ قَدِ اشْتَرَيْتُ مِنْهَا شَيْئاً وَ أَيُّمَا قَوْمٍ أَحْيَوْا شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ أَوْ عَمِلُوهُ فَهُمْ أَحَقُّ بِهَا وَ هِيَ لَهُمْ.»(1)
سؤال از خرید زمین از اهل کتاب است. شاید وجه سؤال هم این بوده که سائل شبهه داشته که آیا اینها مالک میشوند یا نه؟ یعنی اگر اینها زمینی داشته باشند آیا میتوان از آنها خریداری کرد چون شک داشته آنها مالک ارض هستند یا نه؟ لذا سؤال میکند خریدن زمین آیا از یهود و نصارا
1) . تهذیب، ج7، ص148، حدیث 655؛ استبصار، ج3، ص110، حدیث390؛ وسائل الشیعة، ج25، ص411، باب 1 از ابواب احیاء الموات، حدیث1.
1- صحیح است یا نه؟ امام (ع) میفرماید: اشکالی ندارد. بعد در ادامه میفرماید: هر قومی یک چیزی از زمین را احیاء بکند یا کاری را انجام بدهند آنها احقند نسبت به آن زمین و آن زمین مال آنهاست «و هی لهم».
آنچه که اینجا شاهد ماست «أَحْيَوْا شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ» است. این شیئاً من الارض با توجه به عمومیت معنای شیء شامل همه اجزاء ارض میشود. در نبوی معروف آمده: «من احیی ارضاً میتةً» احیاء متعلق به ارض شده؛ قهراً اگر ما فقط احیاء را متعلق به ارض بدانیم، بدیهی است به حسب این دلیل نسبت به غیر ارض معنا ندارد، اما وقتی کلمه شیء میآید، شیء یک معنای عامی دارد «شیئاً من الارض» یعنی هر چیزی و هر جایی از زمین که این میتواند سطح زمین باشد و میتواند عمق زمین باشد و میتواند در ارتفاعات باشد لذا احیاء میتواند حتی نسبت به عمق زمین یعنی معادن هم صورت بگیرد. کسی که چیزی از زمین را احیاء کند نسبت به آن احق است و آن چیزی که احیاء شده مال محیی میشود.
پس به استناد به این روایت استخراج از معدن از مصادیق احیاست و لذا احیای معدن مملّک محسوب میشود.
البته از این روایت مطلب دیگری هم استفاده میشود که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد و آن هم سببیت الاحیاء للتملک مطلقا است «أَيُّمَا قَوْمٍ أَحْيَوْا شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ» بنابراین سخن از مسلمین فقط نیست و مورد سؤال نصارا و یهودند و علاوه بر این امام به صورت یک کبرای کلی فرمودند و کاری به دین آیین ندارند. طبق این روایت حتی اگر کفار زمینی را احیاء کنند، مالک میشود لذا احیاء یک سببیت مطلقه دارد.
2- روایت دیگری از زرارة وارد شده از امام باقر (ع): «مَنْ أَحْيَا مَوَاتاً فَهُوَ لَه»(1)طبق این روایت هر چیزی که موات است اگر احیاء شود متعلق به محیی است؛ سخن از احیای ارض موات نیست میفرماید «من احیا مواتاً» هر چیز غیر آباد که اطلاق و عمومیت این روایت شامل معدن هم میشود. اگر معدنی بدون استفاده باشد و از آن استخراج نشود معدن متروک محسوب میگردد ولی اگر از آن استفاده بشود و استخراج بشود صدق احیاء الموات میکند و به حسب این روایت آن موات احیاء شده متعلق به محیی است.
پس چنانچه ملاحظه فرمودید، در این روایات سخن فقط از احیای ارض موات نیست که فقط احیای ارض موات مملک آن ارض باشد بلکه احیای هر چیزی که بدون استفاده و موات است موجب ملکیت است. احیای معدن به این است که از آن استخراج شود پس استخراج از مصادیق احیاء است و لذا مملک هم میباشد.
پس به نظر میرسد وجه سوم هم تمام نیست.
وجه چهارم
وجه چهارم که آخرین وجه برای احتمال اول یعنی عدم ملکیت مستخرج است این است که اگر ما از سه وجه گذشته هم بگذریم یعنی بپذیریم احیاء مملّک است (تسلیم کبری بشویم) و سلمنا استخراج معدن از مصادیق احیاء باشد (یعنی تسلیم صغری هم بشویم) اما یک مشکل جدی اینجا وجود دارد و آن اینکه معادن مالک دارند و مملوک غیر میباشند آنگاه چیزی که مملوک غیر است چگونه میخواهد به ملکیت مستخرج در آید؟
مملوک بودن معدن للغیر به یکی از این دو وجه است:
1) . کافی، ج5، ص279، حدیث3؛ وسائل الشیعة، ج25، ص412، باب 1 از ابواب احیاء الموات، حدیث6.
1- اراضی موات مطلقا ملک امام است و در این جهت فرقی بین اراضی مفتوحة عنوةً و غیر آن نیست. حال اگر این اراضی مالک داشت معدنی هم که در این اراضی واقع شده مالک دارد یعنی ملکیت نسبت به معادن به تبع ملکیت نسبت به اراضی ثابت میشود. لذا با وجود مالک دیگر معنا ندارد که کسی با استخراج و احیاء بتواند مالک ملک دیگری شود.
2- اساساً معادن خودش از انفال است (این بحث در مورد معادن وجود دارد که معادن از مباحاتند یا از انفال میباشند که در آخر همین مسئله بیان خواهیم کرد) و انفال ملک امامند. لذا چگونه ممکن است کسی به سبب احیاء مالک معدن بشود؟
در هر صورت این معادن ملک امام است یا به اعتبار وقوع در اراضی موات یا به اعتبار اینکه از انفال است و با وجود مملوک بودن معدن، دیگر کسی نمیتواند با استخراج، مالک چیزی شود که ملک دیگری است.
البته دقت داشته باشید برخی از ادلهای که مطرح کردیم فقط مربوط به اراضی موات و مفتوحة عنوةً نیستند بلکه یک بحث کلیاند مانند این بحث که احیاء مملک است. این یک بحث کلی است و در غیر مسئله اراضی مفتوحة عنوةً هم مطرح است یا مثلاً اینکه اینجا میگوییم این معادن مملوکند و نمیتوانند به سبب احیاء به ملکیت کسی در آیند این در خصوص معادن واقع در اراضی موات در اراضی مفتوحة عنوةً نیست بلکه یک بحث کلی است لکن اینجا به عنوان وجوهی که مورد استناد قرار گرفته، ذکر شده است.
بحث جلسه آینده: حال باید دید این وجه تمام است یا خیر؟ اگر این دلیل را رد کنیم به طور کلی احتمال یا قول اول یعنی عدم مالکیت مسلمان و کافر نسبت به مستخرج از معدنی که در اراضی موات از زمینهای مفتوحة عنوةً واقع شدهاند، ثابت میشود که إن شاء الله جلسه آینده به بررسی وجه چهارم خواهیم پرداخت و بعد سایر احتمالات و اقوال در این مسئله را مطرح خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 13 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم – معدن واقع در اراضی موات – قول اول مصادف با: 11 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 44
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله احتمال اول در مورد استخراج از زمین های موات است که از اراضی مفتوحة عنوةً میباشد. موضوع بحث این بود که اگر کسی از معدنی که در ارض موات واقع شده، استخراج کند، آیا مالک ما یُستخرَج من المعدن میشود یا خیر؟ چند احتمال و قول در این باره ذکر شد؛ احتمال اول این بود که مطلقا کسی مالک مستخرَج از این معدن نمیشود. اعم از اینکه مُستخرِج مسلمان باشد یا کافر.
چند دلیل برای این قول ذکر شد. سه دلیل اول مورد بررسی و اشکال واقع گردید. اما دلیل چهارم این بود که بر فرض ما از ادله قبلی صرف نظر کنیم، یعنی بپذیریم که احیاء مملّک است و بپذیریم که استخراج معدن از مصادیق احیاء محسوب میشود، معذلک یک مانع مهمی بر سر راه ما وجود دارد و آن مانع این است که معدنی که در این زمینها واقع شده، در واقع مملوک امام است بنابراین انسان نمیتواند مالک چیزی شود که ملک غیر (امام) است؛ چون یا بطور کلّی معادن از انفالاند که در این صورت به عنوان انفال مِلک امام میشوند و اگر این را نپذیریم بالاخره این معدن در أرض موات واقع شده و اراضی موات مطلقا برای امام است. چه ارض موات مفتوحة عنوةً باشد و چه ارض موات غیر مفتوحة عنوةً باشد در هر صورت اراضی موات متعلق به امام است و آنگاه به تبع اراضی، معادنی که در جوف این اراضی هستند هم ملک امام میشوند. پس در هر صورت معادن (که اینجا محل بحث ما است،) ملکٌ للإمام، آن گاه اگر این معادن ملک امام بودند، چگونه میتوانیم بگوییم بالاستخراج کسی مالک ما یُستخرَج من المعدن میشود؟! در این جهت هم فرقی بین مسلم و کافر نیست. این محصّل دلیل چهارم است.
بررسی وجه چهارم
این دلیل مبتلا به اشکال است:
عمده این است که در این دلیل کأنّ بین ملکیت امام نسبت به أراضی موات و معادن و سببیّت احیاء و استخراج برای تملک یا حصول حق نسبت به معدن تنافی برقرار شده است؛ کأنّ مستدل گمان کرده که نمیتوانیم از یک طرف معادن را برای امام بدانیم (بگوییم أراضی موات ملک امام است و به تبع أراضی، معادنی هم که در درون این أراضی واقع است، ملک امام است یا اصلاً مطلقا معادن را از باب اینکه انفال محسوب میشوند ملک امام بدانیم) و از طرف دیگر بگوییم کسی که أرض موات را احیاء کند، یا معدن را استخراج کند مالک مُستخرَج میشود. بین این دو کأنّ از نظر مستدل منافات است. در حالی که حق آنست که واقعاً بین این دو منافات نیست یعنی ما هم میتوانیم بگوییم أراضی موات ملک امام است و هم بگوییم
شخص به واسطه استخراج از معدن مالک مُستخرَج میشود. پس میشود هم معادن را ملک امام بدانیم و هم مُلتزم شویم به اینکه مُستخرِج با احیاء مالک میشود. به نظر ما هیچ منافاتی بین اینها نیست چراکه ملکیّت هم برای امام متصور است و هم برای مُحیی، ولی به دو اعتبار نه به یک اعتبار و از یک حیث و در عرض هم که اجتماع مالکین فی ملکٍ واحد پیش بیاید بلکه این ملکیت به دو اعتبار است؛ اینکه میگوییم ملکیت به دو اعتبار است یعنی در درجه اول، اصل و قاعده این است که اراضی موات یا معادن متعلق به امامند چون اینها ثروتهای عمومیاند یعنی متعلق به عموم مردم هستند که در اختیار امام یا نائب امام میباشند لکن در عین ملکیت امام نسبت به اینها گفته شده اگر کسی زمین میتهای را احیاء کند، مالک آن میشود و این به ادله شرعیه ثابت شده یعنی برای احیاء، سببیت شرعی برای ملکیت قرار داده شده و شرعاً احیاء به عنوان سبب ملکیت مُحیی و مُستخرِج قرار داده شده است.
به عبارت دیگر کأنّ تا زمانی که کسی مبادرت به احیاء نکرده، اینها ملک امام است اما به سبب احیاء و مبادرت به استخراج، کسانی که احیاگراند یا مُستخرج محسوب میشوند، نسبت به آن اندازهای که احیا کردهاند یا از معدن استخراج کردهاند، مالک میشوند. پس جمع بین این دو هیچ اشکالی ندارد چون ملکیّت امام نسبت به این موارد تا زمانی است که کسی به سراغش نیامده اما همین که کسی آمد و احیاء کرد، مالک محسوب میشود.
این مسئله نظیر هم در قوانین عرفی و عقلایی دارد و فقط مختص به شرعیات نیست؛ مثلاً در همه دولتها و کشورها معادنی وجود دارد که این معادن متعلق به دولتهاست (اینها ثروتهای عمومیاند که در اختیار حاکمیت آن کشور است) اما خود این دولتها در یک شرایطی، این ثروتهای عمومی را واگذار میکنند و این واگذاری به صور مختلف است یا این واگذاری به صورت واگذاری خود عین است و یا واگذاری منفعت است. مثلاً در معادن اجازه میدهند اشخاص و شرکتهای حقیقی و حقوقی از معادن استخراج کنند و فقط یک مالیات و مبلغی را به عنوان بهره مالکانه، به دولت بپردازد؛ چون مالک دولت است و اینها میتوانند از معدن استخراج کنند و هر مقداری که استخراج کنند برای خودشان است ولی باید یک مالیات و خراجی را باید به دولت بپردازند. در این جا هم مالکیت دولت نسبت به این ثروتها باقی است و هم ملکیت کسانی که مبادرت به استخراج از این معادن میکنند یا مبادرت به احیاء اراضی میکنند، محفوظ است. در شرعیات هم مسئله از این قرار است.
پس بین مالکیت امام نسبت به اراضی موات و معدنی که در جوف آن است و مالکیت امام نسبت به انفال که معدن هم از مصادیق انفال است، در برابر ملکیت کسی که أرض موات را احیاء میکند یا معدن را استخراج میکند، هیچ منافاتی نیست. مقتضای بعضی روایات هم همین است چنانچه اشاره خواهد شد.
إن قلت
لکن فقط یک اشکال ممکن است به ذهن بیاید و آن اینکه اگر احیاء سببیت شرعیه برای مالکیت دارد، آن وقت ملک امام و ملکیت امام نسبت به اینها چه فایدهای دارد؟ توضیح اینکه در پاسخ به دلیل چهارم گفتیم که اجتماع مالکین علی ملک واحد پیش نمیآید. دلیل چهارم این قول این بود که بین ملکیت امام و ملکیت مُحیی و مُستخرِج نمیتوان جمع کرد و بین اینها منافات است. ما در پاسخ به این دلیل گفتیم که این دو ملکیت قابل جمعند و منافاتی بینشان وجود ندارد و یَشهد لذلک ما
وقع بین العقلا آن وقت کأنّ کسی اشکال میکند که بر فرض که منافاتی بین این دو ملکیت نباشد به عبارت دیگر سلّمنا که اجتماع مالکین علی ملک واحد پیش نیاید ولی جای این سوال هست که در این صورت ملکیت امام چه فایدهای دارد؟ اگر قرار است کسی با احیاء مالک بشود، یعنی احیاء را جزء مباحات بدانیم و بگوییم هر کسی احیاء کرد، مالک میشود دیگر ملکیت امام چه فایده ای دارد؟
قلت
پاسخ ما به این اشکال این است که اولاً ملکیت امام نسبت به اراضی موات و معادنی که در آن واقع شده با استناد به ادله ثابت شد یعنی این مستفاد از ادله است و روایات متعددی دلالت بر این مطلب میکند. اگر ملکیت ثابت شد، آن گاه فایده ملکیت امام این است که در واقع، احیاء و استخراج باید به اذن امام باشد، یا حداقل مستند به عدم منع امام باشد یعنی این گونه نیست که بیضابطه باشد و هر کسی که خواست بتواند این کار را انجام دهد. لذا امام میتواند منع کند از اینکه کسی شروع به احیاء و استخراج کند. (البته اینجا یک بحثی وجود دارد که اگر کسی مخالفت کرد، چه میشود؟ آیا موجب اخلال در ملکیت او میشود یا نه که این را بعداً بحث میکنیم.) مهمتر از این، آن است که امام میتواند مالیاتی را برای مُحیی و مُستخرج تعیین میکند. پس ملکیت امام در دو مرحله فایده دارد: یکی اینکه حق منع دارد و میتواند مانع شود که کسی استخراج کند و مهمتر آنکه میتواند به عنوان مالک، خراج و مالیات تعیین کند. چنانچه سابقاً هم عرض کردیم، مقتضای خبر مسمع بن عبدالملک هم همین بود؛ در آن روایت تعبیر به «طسق» شده بود. طسق یعنی آن مالیاتی که امام تعیین میکند برای کسی که زمینی را احیا کرده است.
سوال: امام (ع) که به طور کلی میتواند مالیات بگیرد و هر جا صلاح دید خراج تعیین کند و این اختصاص به این مورد ندارد.
استاد: اینجا به عنوان اولی است، نه به عنوان ثانوی. مقتضای بعضی از روایات از جمله روایت خالد کابلی و مسمع بن عبد الملک این را میرساند. حتی این فتوای فقها هم است. در املاک شخصیه به حسب حکم اولی خراج و مالیات قرار داده نشده. اما اگر امام مصلحت دانست، از املاک شخصی هم میتواند مالیات بگیرد. ولی اینجا به عنوان اولی به حسب بعضی از ادله تعیین خراج و مالیات بر امام به عنوان یک حق قرار داده شده است.
پس در آن موارد به عنوان ثانوی است ولی در اینجا بحث به عنوان اولی میباشد.
البته اینجا یک بحثی وجود دارد و آن اینکه آیا علاوه بر سببیت شرعیه احیاء، ما نیاز به اذن امام هم داریم یا نه؟ که در مقام بعدی به این اشاره میکنیم. بعضی میگویند که احیاء سببیت شرعیه برای تملک دارد ولی این لا یکفی یعنی کسی که احیا میکند، مالک میشود ولی به شرط اذن امام. اما بعضی میگویند: رأساً سببیت دارد و دیگر نیاز به اذن امام نیست. طبق قول اول بعضی معتقدند اگر از امام اذن نگیرد با یک حکم تکلیفی مخالفت کرده؛ چون وجوب استیذان از امام یک حکم تکلیفی است و او با این حکم تکلیفی مخالفت کرده و عاصی محسوب میشود و در این جهت فرقی نمیکند که مسلمان این کار را انجام دهد یا کافر ولی برخی آن را حکم وضعی دانسته و شرط ملکیت میدانند.
سوال: چگونه میشود که اگر اذن نگیرد فقط عاصی محسوب شود؛ او ضامن است.
استاد: تصرف در مال غیر فی نفسه معصیت است اما اگر خسارتی در آن مال ایجاد کند ضامن است. اما اگر خسارتی ایجاد نکند هر لحظه که در آن ملک است معصیت کرده ولی ضامن نیست.
سوال: اینجا سیره عقلا اعتبار و جایگاهی ندارد.
استاد: میگوییم روش عقلا در بین دولتها و حکومتها و مردم این گونه است. فارغ از اینکه چه دینی داشته باشند. مسلمان باشند یا کافر. اگر یک روشی باشد که از ناحیه شارع هم ردع نشده باشد، اعتبار دارد. اما اگر یک روش عقلایی باشد که شارع از آن منع کرده قهراً حجت نیست.
سوال: اینجا هم میگوییم احیاء و هم میگوییم اذن امام؛ بالاخره معلوم نشد آیا با احیاء انتقال حاصل میشود یا نمیشود؟
استاد: در اینکه احیاء سببیت دارد تردیدی نیست چون روایات مستفیضه و متواتره داریم مانند «من أحیا ارضاً میتةً فهی له» اگر ما اصل سببیت را بپذیریم که قطعاً هم همین طور است، دیگر چه اشکالی دارد! میگوییم به استناد ادله احیاء، سببیت ثابت میشود. یعنی کسی که احیاء کند، مالک زمین میشود. این سببیت شرعی هم است، حال اگر از دلیل دیگری استفاده کردیم، اینجا یک شرط دیگری هم است. کسانی که احیاء میکنند و احیاء آنها سبب ملکیتشان است باید اذن از امام داشته باشند.
بین دو مطلب خلط نشود یکی اینکه این شخص باید اجازه بگیرد. در این فرض فروع مختلفی میشود مطرح کرد. ما با این بحث کاری نداریم. سوال شما این بود که سببیت دارد یا ندارد؟ اگر ما این ادله را نگاه کنیم، مفاد ادله و روایاتی که دلالت بر احیاء میکند، قطعاً سببیت شرعیه است یعنی این ادله ثابت میکند که احیاء سببٌ شرعیٌ لملکیة المُحیاة. وقتی میگوید «مَن احیا فهی له»، از این سببیت استفاده میشود یا نه؟ پس احیاء سببٌ شرعاً للملکیة. واقعاً نمیتوان سببیت شرعیه احیاء را با توجه به این ادله برای ملکیت انکار کرد.
سوال: اگر اذن معتبر باشد پس بدون اذن ملکیت حاصل نمیشود.
استاد: شما تا احیا نکردید که چیزی ندارید. شما یا احیاء میکنید یا نمیکنید. تا احیاء نکردید ما با هم در عدم ملکیت فرقی نداریم. کسی که احیاء میکند یعنی سبب را ایجاد میکند (سببیت شرعی است و تکوینی نیست که از قبیل نار و حرارت باشد.) و وقتی سبب را ایجاد میکند، یعنی احیاء را محقق میکند. شارع اعتباراً بر این یک مسبب قرار داده است. در این هم بحث است که معنای سببیت اعتباری چیست؟ یعنی ایجاد الموضوع برای اعتبار عقلا. یعنی اینجا موضوع برای اعتبار شارع درست میکند. به این معنی که شارع میگوید هر کسی احیاء کرد، از نظر من مالک است و این یعنی سببیت شرعیه.
به هر حال اینجا سببیت را بیان کرده ولی کنارش ممکن است چند تا قید و شرط هم بگذارد مثلاً فرض کنید اگر ما ادله اذن را بپذیریم. این هم خودش محل بحث است که اذن لازم است یا نه؟ کسانی که میگویند اذن لازم است (بین امام و مرحوم سید در اراضی معمورة این بحث بود که آیا اذن معتبر است یا نه؟) اشکالی متوجه آنها نیست چون طبق نظر آنها از بعضی از ادله استفاده میشود که اذن معتبر است آن گاه اعتبار اذن میتواند صرفاً یک حکم تکلیفی باشد که در این صورت اگر کسی اذن نگیرد، حرام مرتکب شده است و میتواند یک حکم وضعی باشد که در این صورت بدون اذن، مالکیت حاصل نمیشود.
پس در پاسخ به دلیل چهارم گفتیم که اولاً هیچ منافاتی بین ملکیت امام و ملکیت مُحیی نیست و تشریح کردیم که میشود بین این دو ملکیت، به دو اعتبار جمع شود. اشکالی شد که در این صورت ملکیت امام چه فایدهای دارد؟ دو فایده برای ملکیت امام عرض کردیم و گفتیم این مؤید به سیره عقلائیه هم هست و اذن امام هم مع سببیت الاحیاء از بعضی از ادله استفاده میشود.
مؤید
با آنچه که ما گفتیم در واقع بین ادله احیاء و ادله انفال و ملکیت امام هم جمع میشود. ما به مستدل میگوییم اگر شما ملکیت امام را مانع بدانید و معتقد شوید که مُحیی مالک نمیشود، با ادله احیاء چه میکنید؟ این راهی که ما پیشنهاد کردیم بین این دو دلیل جمع میکند یعنی هم ادله ملکیت امام را حفظ میکند و هم ادله احیاء را؛ کأنّ ما هر دو دلیل را ملاحظه کردیم. چون ادله احیاء قابل کنار گذاشتن نیستند به جهت آنکه روایات مستفیضه یا متواترهاند. لذا نمیتوانیم آن را نادیده بگیریم بلکه باید بین آنها جمع کنیم و با این بیانی که ما گفتیم بین این ادله جمع کنیم.
والشاهد علی ذلک ما ورد فی روایت خالد کابلی که بین ملکیت امام للأراضی الموات و بین سببیت احیاء للتملک جمع شده پس میتوان بین ملکیت امام و ملکیت مُحیی جمع کرد.
نتیجه بررسی ادله احتمال اول
فتحصل مما ذکرناه کله احتمال اول رأساً باطل است؛ اینکه به طور کلی بگوییم مُحیی و مُستخرج با احیاء و استخراج مالک ما یُستخرَج من المعدن نمیشود، حرف باطلی است. طبق این قول، نه مسلمان و نه کافر مطلقاً مالک نمیشوند. بطلان این قول و احتمال کاملاً واضح شد و چهار دلیلی که میتوانستند مورد استناد قرار گیرند همگی را رد کردیم.
بحث جلسه آینده: بحث در احتمال و قول دوم که قول بالتفصیل بین المسلم و الکافر فی الأراضی الموات است که إن شاء الله بیان و بررسی خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 14 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی موات- قول دوم مصادف با: 12 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 45
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
چنانچه گذشت در مورد معادنی که در اراضی موات از زمینهای فتح شده به قهر و غلبه واقع شدهاند، اقوال و احتمالاتی وجود دارد؛ احتمال اول که قول به عدم ملکیت مطلقا بود به همراه چهار دلیل ذکر شد و مشخص شد که این ادله نمیتوانند عدم ملکیت مُستخرج مطلقاً را اثبات کند و آنچه که میتوانست مستند این احتمال قرار بگیرد به تفصیل مورد اشکال واقع شد.
قول دوم: تفصیل بین مسلم و کافر
قول دوم تفصیل بین مسلم و کافر است. بر اساس این قول اگر کسی از معدنی که در ارض موات واقع است استخراج کند، چنانچه این شخص مسلمان باشد مالک ما یُستخرَج میشود و خمس هم بر او واجب است. ولی اگر کافر باشد، اساساً مالک نمیشود.
ادله قول دوم
برای این قول دو دلیل میتوان ذکر کرد:
دلیل اول
دلیل اول ادله احیاء است؛ عرض کردیم بنابر روایات مستفاضه و روایات متواتره، اگر کسی چیزی را احیاء کند، مالک آن است «من احیاء مواتاً فهی له». البته مشهور معتقدند احیاء ارض موجب ملکیت آن خواهد شد و به تبع احیاء ارض، مالک معدن هم میشود. احیای ارض هم اعم از آن است که خود زمین را احیاء کند یا به نوعی آن را حفر کند و از معدن موجود در آن استخراج کند در این صورت هم نسبت به معدن مالک میشود. ولی ما گفتیم احیاء اختصاص به ارض ندارد. احیای هر چیزی که بدون استفاده است، سبب ملکیت مُحیی میشود. حال اگر معدنی بدون استفاده باشد و کسی آن معدن را استخراج کند، به استناد این ادله، مالک آنچه از معدن استخراج کرده میشود، هر چند از طریق حفر در زمین دیگری معدن را استخراج کند. البته ممکن است گفته شود در این صورت دیگر با ادله احیاء نمیتوان ملکیت را ثابت کرد بلکه از طریق ادله حیازت یا استیلا میتوان آن را ثابت نمود.
به هر حال در بعضی از این روایات قرائنی وجود دارد که موجب اختصاص به مسلم میشود؛ پس اساس دلیل اول، وجود قرائنی در ادله احیاء است که موجب میشود ما سببیت احیاء برای تملک را منحصر به مسلم بدانیم لذا اگر کافر استخراج کند، مالک نمیشود.
بررسی دلیل اول
این دلیل محل اشکال است؛ چون ظاهر روایات احیاء، مطلق است یعنی به حسب این ادله، احیاء مطلقاً سبب شرعی برای تملک است؛ به واسطه این ادله اگر کسی چیزی را احیاء کند، مالک میشود و روایاتی هم که مورد نظر مستدل است قابل توجیه است که آن را در ضمن بیان ادله قول سوم ذکر خواهیم کرد. اگر لسان ادله مطلق باشد، شامل کافر هم قطعاً میشود و قرائنی هم که مستدل ادعا میکند به حسب آن قرائن اختصاص به مسلم پیدا میکند، تأثیری در این سببیت ندارد.
و یؤیّده فتوی المشهور؛ مشهور به سببیت احیاء للتملک فتوی دادهاند بلکه کالمُجمَعِ علیه است یعنی کأنّ این مسئله در باب احیاء أرض میته اجماعی است که اگر کسی زمین میتهای را احیاء کند، مالک آن خواهد شد و فرقی هم بین مسلم و کافر نیست. حتی شیخ طوسی دائره سببیت را توسعه داده و تصریح کرده به اینکه استخراج حتی از ناحیه کافر و لو در اراضی خراجیه، سبب تملک است. یعنی نه تنها در اراضی موات که مفتوحة عنوةً است، بلکه در غیر این هم احیاء کافر را موجب تملک میدانند.
بنابراین با توجه به لسان ادله احیاء که مطلق است، دلیلی برای اختصاص به مُسلم وجود ندارد و این ادله شامل کافر هم میشود.
دلیل دوم
بعضی از روایات در این باب، دلالت بر اعتبار اذن مالک میکنند یعنی به حسب این روایات اگرچه سببیت احیاء ثابت میباشد لکن صرف احیاء کافی نیست بلکه احتیاج به اذن مالک این اراضی است. مالک این اراضی هم امام است. پس ضمن آنکه احیاء سببیت دارد اما احتیاج به اذن از ناحیه امام دارد و معلوم است که امام (ع) به کفار اذن نداده است. امام (ع) برای غیر مسلمین بلکه غیر شیعه اذنی نداده است.
از جمله این روایات، روایت مسمع بن عبدالملک که سابقاً نقل شد. به حسب این روایت، امام (ع) اذن برای شیعیانشان دادند لذا در مورد غیر آنها سبب ملکیت نیست.
بررسی دلیل دوم
این دلیل هم به چند جهت مخدوش است:
اولاً: اصل اعتبار اذن، زائد بر سببیت احیاء للملک محل اختلاف است؛ اینکه آیا اساساً به غیر از آنچه که ائمه(ع) فرمودند و در روایات وارد شده که «من احیاء مواتاً فهی له»، اذن هم معتبر است یا خیر؟ خود این مسئله اولاً محل بحث است.
ثانیاً: سلّمنا که اذن معتبر باشد لکن مسئله این است که لزوم اذن یک حکم تکلیفی است. به این معنا که اذن واجب است اما اگر اذن گرفته نشود و استیذان نشود، این لطمهای به ملکیت نمیزند یعنی امام حتی اگر اذن ندهد بلکه منع هم بکند، از آنجا که سببیت عقلایی و شرعی احیاء به این ادله ثابت شده، صرفاً مخالفت با اذن امام موجب آن است که ما شخص مُحیی را که اذن نگرفته عاصی بشماریم چون با حکم تکلیفی مخالفت کرده به این جهت که لسان این ادله، لسان سببیت شرعی احیاء برای ملکیت است. لذا اگر گفتیم لسان سببیت است، سببیت یعنی "اذا تحقق الاحیاء، تحقق الملکیّة" حال اگر گفته شد که
باید اذن گرفته شود، این یک حکم تکلیفی است. البته این پاسخ بر این مبنا است که لزوم استیذان، حکم تکلیفی باشد وگرنه قابل قبول نیست.
البته در بعضی روایات مثل خبر مسمع بن عبدالملک یا روایت خالد کابلی مسئله اذن آمده که آن را هم بر أراضی معموره حمل میکنند لذا در فرض اینکه این اراضی موات باشند، نه امام(ره) و نه مرحوم سید، مسئله استیذان را مطرح نکردهاند. آنها از ابتدا مسئله را به دو صورت تقسیم کردند و گفتند که این اراضی تارةً معمورة است و اخری موات است. در اراضی موات، مشهور از جمله امام(ره) و مرحوم سید میگویند هم کافر مالک میشود و هم مسلم و هیچکدام را مقید به اذن نکردند.
ثالثاً: سلّمنا که ما از حرفهای گذشته عدول و تنزل کنیم و بگوییم اذن معتبر است و اذن در ملکیت تأثیر دارد یعنی معتقد بشویم به اینکه احیاء به همراه اذن مملّک است و سببیّت دارد و کأنّ سبب متشکل از دو جزء است؛ یکی احیاء و دیگری اذن و این دو با هم موجب ملکیت مُحیی است لکن میتوان گفت که نفس ادله احیاء مستلزم اذن است. وقتی خود ائمه (ع) فرمودند که «مَن احیاء مواتاً فهی له»، این خودش مستلزم اذن برای احیاء و سپس تملّک آن چیزی است که احیاء کردهاند.
البته در این فرض یک نکته را حتما باید توجه کرد و آن اینکه ما که میگوییم این خودش اذن است این محل بحث است، (این خیلی نکته مهمی است چنانچه سابقاً اشاره شد) تارةً میگوییم: سببیت احیاء برای تملک یک حکم شرعی است و اخری میگوییم این یک اذن مالکیست. به عبارت دیگر وقتی میگوییم سببیة الاحیاء للتملّک حکمٌ شرعیٌّ، یعنی از طرف خدا و رسولش احیاء سبب ملکیت قرار داده شده و خدا و رسول این چنین مقرر فرمودند که اگر کسی زمین میتهای را احیاء کند، مالک میشود. در ذیل بعضی از روایات این باب هم آمده که «قضاءً من الله و رسوله» یعنی این حکم خداست، قضای الهی است، حکم رسول خدا است.
و اخری میگوییم این حکم الهی نیست، بلکه اذنی است که از ناحیه مالک داده شده یعنی ائمه به عنوان اینکه مالک اراضی مواتند، اجازه میدهند اگر کسی احیاء کرد، مالک شود. یعنی به عنوان مالک با این بیان زمینهای خودشان را به کسانی که اراضی موات را احیاء میکنند، تملیک میکنند. پس فرق میکند که ما سببیّت احیاء، برای ملکیت را یک حکم شرعی بدانیم که از طرف خدا و رسول بیان شده (مثل همه احکام شرعی دیگر). یا این را یک تملیک مالکانه بدانیم. یعنی در حقیقت مالک به عنوان اینکه مالک است و اختیار تصرف در اموالش را دارد، یک اذن عام و یک اجازه کلی صادر کرده که "منِ مالک اجازه میدهم هر کسی که این اراضی را احیاء کند یا حیازت کند، مالک آن خواهد شد". پس این دو با هم فرق میکند؛ اینکه این یک حکم شرعی باشد یا یک تملیک از ناحیه مالک.
پس تارة سببیت احیاء را یک حکم شرعی میدانیم و اخری یک تملیک از ناحیه مالک میدانیم یعنی با این کار، مالک اموالش را به کسانی که این اراضی را احیاء کنند، تملیک میکند. این بحثی است که باید در جای خودش مطرح شود که بالاخره ادله احیاء در مقام بیان یک حکم شرعی هستند یا در واقع اینها خودشان یک تملیک از ناحیه مالک هستند.
اگر ما احتمال اول را بپذیریم که اینها حکم شرعیاند، آنوقت جایی برای اعتبار اذن وجود دارد؛ یعنی بگوییم «جعل السببیة للاحیاء»؛ احیاء سبب قرار داده شده برای تملک و این یک حکم شرعیست در این صورت میتوانیم بگوییم که در کنار این،
از ادله استفاده بشود که اذن هم معتبر است اما اگر ما سببیت احیاء برای تملک را یک حکم شرعی ندانستیم و بگوییم که این یک تملیک از ناحیه مالک است و این خودش یک اذن است، دیگر جایی برای اینکه به غیر از این نیازمند اذن باشیم، وجود ندارد. طبق این فرض مسئله کاملاً روشن است و بحثی نخواهد داشت.
اثر این دو احتمال این است که اگر ما این را یک تملیک مالکانه بدانیم، در این صورت اگر کسی اذن نگیرد، مخالفت محقق نشده و عصیان نکرده ولی اگر حکم شرعی بدانیم و بگوییم اذن در آن معتبر است، در صورتی که شخص اذن نگیرد با این حکم تکلیفی مخالفت کرده و عاصی محسوب میشود.
رابعاً: ما سیره قطعیه داریم بر اینکه احیاء اراضی موات سبب تملک بوده چه مُحیی کافر بود و چه مسلمان و این سیره قطعیه منافی با این روایت است که ائمه(ع) به غیر مسلمین اجازه ندادند؛ در موارد متعددی این اتفاق افتاده و سیره قطعیه میتواند این مطلب را تأیید کند.
در هر صورت با توجه به اشکالاتی که به ادله قول دوم شد به نظر میرسد ادله این قول تمام نیست و این قول صحیح نمیباشد.
قول سوم: قول به تملک مطلقاً
قول سوم، قول به تملک است مطلقا یعنی اگر کسی معدنی را احیاء کند، به سبب احیاء مالک ما یستخرج میشود، چه مسلمان باشد چه کافر.
ادله قول سوم
با توجه به اشکالاتی که در مقام ردّ ادله قول اول و دوم گفتیم. تقریباً جهت حکم به تملک مطلقاً روشن میشود. یعنی ادله این قول از لابلای اشکالاتی که به چهار دلیل قول اول و اشکالاتی که به دو دلیل قول دوم ذکر شد، معلوم میشود اما اگر بخواهیم اینها را دسته بندی و مرور کنیم، میتوانیم بگوییم مجموع اموری که یمکن الاستدلال به لهذا القول، چند دلیل و وجه است:
دلیل اول
دلیل اول این است که استخراج، فی نفسه سبب تملک است و ما سابقاً گفتیم علت اینکه استخراج موجب تملک است، این است که از مصادیق احیاء محسوب میشود لذا ادله «مَن احیاء مواتاً فهی له»، شامل آن میشود چون مُقتضای این ادله سببیت شرعی بین احیاء و مِلک است و همان طور که گفتیم، مشهور بین اصحاب بلکه مُجمَعٌ علیه است که احیاء سبب شرعی است. فعلا وارد این جهت نمیشویم که آیا این حکم شرعی است یا یک تملیک مالکانه است اما اصل مسئله ثابت است، به مقتضای همین ادله این سببیت مطلق است و اطلاقش هم از دو جهت است یعنی اعم از اینکه مُحیی مسلمان باشد یا کافر به هر حال طبق این ادله مُحیی مالک است. همچنین فرقی بین اذن و عدم اذن هم نیست چون این ادله همان طور که مقید نشده به اینکه مُستخرج باید مسلمان باشد تا مالک شود، به صورت اذن هم مقید نشده پس ادله احیاء که اصل سببیت را ثابت میکند، مطلقاند و باطلاقها بر تملّک کافر مُحیی نسبت به آنچه که احیاء میکند، دلالت دارند.
در مقابل این اطلاق مانعی هم وجود ندارد؛ یعنی چیزی که موجب انصراف این ادله از ظاهرش بشود و اطلاق این ادله را مخدوش کند، وجود ندارد؛ چون همه آنچه که میتوانست به این ادله صغرویاً یا کبرویاً اخلال کند، یک به یک ذکر شده و
پاسخ داده شد. ادله قول اول در واقع، همه در مقام اخلال در سببیت احیاء برای تملیک بودهاند. حال یا کبرویاً که میخواستند اصل سببیت احیاء برای تملک را زیر سوال ببرند یا صغرویاً، که بگویند استخراج از معدن احیاء نیست یعنی همه آنچه که میتوانست مانع باشد، کنار گذاشته شد. پس مقتضی موجود، مانع هم مفقود است، لذا ادله احیاء باطلاقها بر سببیت احیاء لتملک دلالت میکند سواءٌ کان المحیی مسلماً او کافراً.
بحث جلسه آینده: بحث در سایر ادله قول سوم خواهد بود إن شاء الله.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 15 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی موات- قول دوم مصادف با: 13 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 46
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
دلیل اول قائلین به ملکیت مستخرِج مطلقا را بیان کردیم؛ بر اساس این قول، کسی که از معدن واقع در اراضی موات از زمینهای مفتوحة عنوةً استخراج کند، مالک میشود و خمس بر او واجب است. چه مسلمان باشد و چه کافر باشد. دلیل اول این بود که به طور کلی احیاء سببیت شرعیه برای تملک دارد؛ کسی که احیاء میکند، به واسطه ادله احیاء نسبت به آن چیزی که استخراج میکند، مالک است و این سببیت مطلق است؛ چون ادله احیاء، به نحو مطلق آن را سبب ملکیت قرار داده است چه مسلمان و چه کافر.
چند اشکال ذیل دلیل اول مطرح شده که قبل از بررسی ادله دیگر این قول، لازم است به این اشکالات پاسخ داده شود.
اشکال اول
محقق خویی در این رابطه اشکالی مطرح کرده و آن این است که ادله احیاء دلالت بر این دارد که اخراج المعدن مِن حیثُ هو اخراج، موجب ملکیت نمیشود هر چند متضمن احیاء نباشد. به نظر ایشان عموم «من أحیا أرضاً فهی له»، در واقع دلالت بر این میکند که اگر احیاء محقق شد، به دنبال آن ملکیت تحقق پیدا میکند چه مسلمان این کار را انجام دهد چه کافر، لکن احیاء موضوعیت دارد؛ چه بسا احیاء و اخراج، هر دو محقق شوند و ممکن است که اخراج محقق شود، اما احیاء محقق نشود. لذا ایشان میگوید: اخراج المعدن من حیث هو اخراج، موجب ملکیت نیست یعنی عموم «من احیاءارضاً فهی له»، دلالت نمیکند که اخراج بما هو اخراج سبب ملکیت است هر چند متضمن احیاء نباشد. اخراجی موجب ملکیت است که متضمن احیاء هم باشد یعنی مثلاً اگر کسی بدون اینکه زمین را احیاء کند فقط به سراغ استخراج از معدن برود، این موجب ملکیت نیست. مقتضای عموم «من احیاء أرضاً فهی له» این است که حتماً باید احیاء ارض محقق شود. لذا چنانچه کسی فقط مبادرت به استخراج از معدن کند، بدون اینکه أرض را احیاء کند، مالک نمیشود.
البته ایشان در ادامه تصریح میکند که اگر کسی زمین را احیاء کند و مالک زمین شود و بعد از معدن استخراج کند، قهراً به عنوان اینکه معدن تابع ارض است، مالک معدن هم میشود ولی میگوید این مطلب غیر از موضوع بحث ما است چون ما در مورد خود اخراج بحث میکنیم که آیا اخراج موجب ملکیت است یا نیست.(1)
بررسی اشکال اول
این اشکال با توجه به مطالبی که سابقاً گفتیم، وارد نیست؛ چون چنانچه عرض کردیم احیاء در رابطه با زمین به انحاء مختلف قابل تصویر است و میتوان نفس استخراج از معدن را احیاء ارض به حساب آورد کما اینکه مشهور قائل به این
1) . مستند العروة، ج25، کتاب الخمس، ص 62.
مسئلهاند؛ یعنی همین که از زمین چیزی را استخراج کند، احیاء محسوب میشود. چون به حسب بعضی از روایات که قبلاً خواندیم مانند «حَفَرَ وَادِياً بَدِيّاً»(1)، اگر کسی در زمین چیزی را حفر کند، این یک عمل و آبادانی در زمین است به حسب آنکه هر نوع کاری در رابطه با زمین به نوعی احیاء آن زمین محسوب میشود. پس به هر حال اخراج از معدن با احیاء أرض قابل تفکیک از یکدیگر نیستند. این طبق مبنای مشهور و مفاد روایت است که اساساً احیاء أرض فقط به کشت و زرع و غرس درخت نیست حتی حفر کردن زمین برای استفاده از معدن، میتواند احیاء الارض محسوب شود. لذا ما نمیتوانیم بگوییم که اخراج ممکن است متضمن احیاء نباشد و اخراج بما هو اخراج مملّک نیست. بنابراین، به نظر میرسد که این سخن صحیح نباشد.
البته ما در اینجا یک مطلب بالاتر را ادعا کردیم، گفتیم اساساً ممکن است یک صورتی را تصویر کنیم که اخراج از معدن صورت بگیرد ولی احیاء محقق نشود؛ ما معتقدیم اخراج بما هو اخراج در هر صورت مُملّک است؛ چون اخراج از مصادیق احیاء است. مثلاً اگر فرض کنید که کسی از زمین خود که یک زمین آباد است شروع به حفر کرده و از معدنی که در زیر زمین موات مجاورش واقع شده استخراج کند، چون این شخص این معدن را احیاء یا حیازت کرده و این خودش مملک است، مالک معدنی که در ارض موات مجاور واقع است، میشود. بر طبق بعضی از روایات اگر خصوص احیاء هم نباشد، حیازت و استیلاء باعث ملکیت میشود.
پس در مجموع به نظر میرسد که اشکال محقق خویی در اینجا وارد نیست و ما نمیتوانیم بگوییم که اخراج ممکن است متضمن احیاء نباشد و اخراج غیر متضمن احیاء، مملّک نیست.
به هر حال عمده این مباحث در باب احیاء موات باید مورد بررسی قرار بگیرد. اما به طور خلاصه، ما اینجا سه عنوان داریم؛ احیاء، حیازت و استیلاء. که هر کدام از اینها سببی برای ملکیت میباشند.
نفس استیلاء بر یک مال مباح مثل پرندهای که کسی بر آن استیلاء پیدا کند، باعث ملکیت است. چنانچه در روایت است که امام صادق (ع) از امیرالمؤمنین (ع) نقل میکنند که کسی خدمت حضرت (ع) آمد و گفت: شخصی، یک پرندهای را دید و او را تعقیب کرد تا پرنده را بگیرد. پرنده روی شاخه درختی نشست. شخص دیگری آمد و آن پرنده را از روی شاخه گرفت. در اینجا تکلیف چیست؟ امام فرمود: پرنده برای کسی است که استیلاء بر آن پیدا کند.
به صرف اینکه شخصی پرندهای را دیده و او را تعقیب کرده، مالکیت حاصل نمیشود. پس استیلاء یک سبب است.
حیازت هم سببی برای ملکیت است؛ «من حاز شیئاً ملکه» حیازت سبب ملکیت است. احیاء نیز سبب ملکیت است چنانچه ادله آن بیان شد.
بنابراین اینها عناوین مختلفی است که هر یک میتوانند موجب ملکیت باشند و لذا اخراج در هر صورت مملّک است و در این جهت اشکالی وارد نیست.
1) . تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج7، ص 151.
اشکال دوم
این اشکال در حقیقت میتواند به عنوان یکی از ادله احتمال اول ذکر شود، که البته بخشی از آن را ما سابقاً عرض کردیم لکن برای اینکه دلیل اول قول سوم تقویت شود، این اشکال را اینجا مطرح میکنیم. البته چند دلیل از قول دوم باقیمانده که آنها را در ادامه متعرض خواهیم شد تا مطلب به نحو مستوفی بحث شده باشد.
محقق عراقی از کسانی است که نسبت به ملکیت کافر در ما نحن فیه اشکال کرده و میفرماید: اگر کافری از معدن واقع در أرض موات استخراج کند، ملکیتش محل اشکال است. چنانچه بعضی نیز نسبت به ملکیت کافر به واسطه استخراج اشکال کردهاند مطلقا چه معدن در أرض معمورة باشد و چه در أرض موات.
توضیح اشکال محقق عراقی این است که ایشان فرموده: عموم «من احیا أرضاً فهی له» نمیتواند إذن تلقی شود چون اینکه ما «من احیا أرضاً فهی له» را، إذن از ناحیه امام بدانیم، قابل تشکیک است و نمیتوان آن را به عنوان اذن امام تلقی کرد. اگر آن را یک حکم شرعی هم بدانیم باز هم متکفل بیان همه شرایط حکم نیست؛ چون نهایت چیزی که بیان کرده اصل سببیت احیاء برای تملک است و چه بسا اینجا شرایط دیگری هم وجود دارند و از جمله آن شرایط اذن امام است که این دلیل متکفل بیان آنها نبوده است.
بنابراین از آنجا که یکی از شرایط سببیت احیاء، اذن امام است و چنین اذنی ثابت نشده پس ملکیت محقق نمیشود. چون قطعاً اذن ائمه مختص به شیعه یا نهایتاً مسلمین است و در اینکه امام اذن به کفار، برای احیاء ندادهاند که بعداً مالک شوند، تردیدی نیست.
پس نتیجه این است که اگر حکم شرعی هم باشد، این سببیت منوط به اذن امام است و کفار چون اذن ندارند مالک نمیشوند.
طبق این نظر، دیگر لزوم الاستیذان، حکم تکلیفی نیست بلکه در حقیقت جزء العلة برای ملکیت است یعنی کأنّ ملکیت به دو سبب حاصل میشود؛ احیاء و اذن امام. اگر اذن نباشد، ملکیت حاصل نمیشود پس احیاء به تنهایی موجب ملکیت نیست.
اصل سخن محقق عراقی این است که در هر صورت، احیاء موجب ملکیت کافر نمیشود.
محقق عراقی فرموده که اگر ما ادله احیاء را متکفل بیان حکم شرعی بدانیم نه اینکه از آنها اذن استفاده کنیم، این ادله متکفل بیان سببیت تامه احیاء نیستند و چه بسا شرایط دیگری هم هست که در ادله دیگر بیان شده و لذا چون یکی از شرایط، اذن امام است، اگر اذن محقق نشود، ملکیت محیی زیر سوال میرود نه اینکه صرفاً مخالفت با یک حکم تکلیفی کرده باشد. پس کسی که اذن نگیرد، اساساً مالک نمیشود و معلوم است که ائمه(ع) به کفار اذن ندادهاند. لذا اصل ملکیت کفار نسبت به این معادن زیر سوال میرود.(1)
1) . عروة محشّی چاپ جامعه، ج4، ص 243.
بحث جلسه آینده: این اشکال نسبتاً مهمی است. ما قبلاً در بیان ادله قول دوم به قسمت اول کلام ایشان پرداخته بودیم؛ اینکه اگر به هر حال احیاء بخواهد مملّک باشد، مشروط به اذن است و ائمه (ع) اذن ندادهاند. اما بررسی و پاسخ این اشکال را در جلسه آینده بیان خواهیم کرد إن شاء الله.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 16 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی موات- قول دوم مصادف با: 14 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 47
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله قول سوم است. قول سوم، قول به ملکیت مستخرج معدن مطلقا در اراضی موات که مفتوح عنوةً میباشند، بود چه مُستخرج مسلم باشد و چه کافر. چند دلیل بر این قول اقامه شده که دلیل اول را ذکر کردیم؛ محصل دلیل اول این بود که احیاء به مقتضای روایات سبب تملک است و این سببیت به نحو مطلق ثابت شده و شامل احیاء مسلم و احیاء کافر میشود. توضیح این دلیل گذشت.
عرض کردیم اشکالاتی نسبت به این دلیل شده. اشکال محقق خویی را عرض کردیم و پاسخ دادیم.
اما اشکال دوم که اشکال مهمی است، اشکال محقق عراقی بود؛ محصّل اشکال ایشان این بود که ما نمیتوانیم به استناد عموم «من احیا اراضاً فهی له»، حکم به ملکیت کافر بکنیم و بگوییم، کافری که استخراج میکند و احیاء میکند، مالک آن میشود. چون عموم «من احیا ارضاً» یا از باب اذن است یا از باب حکم؛ اینکه از باب اذن باشد، محل شک و شبهه است و اگر از باب حکم هم باشد، متکفل همه شرایطی که موجب ملکیت میشود نیست بلکه در این دلیل فقط سببیت احیاء بیان شده ولی در عین حال شرایطی برای تملک وجود دارد که یکی از آن شرایط اذن امام است لذا اگر کافر احیاء و استخراج کند، ملکیتش محل اشکال است؛ چون ائمه(ع) به کفار اذن ندادهاند بلکه اذن آنها مختصّ شیعیان یا نهایتاً مسلمین است.
بررسی اشکال دوم
این مطلب باید به طور اساسی و مبنایی در محل خودش بررسی شود یعنی این اشکال مبتنی بر یک مطلبی است که این مطلب در کتاب احیاء موات باید به تفصیل مورد بررسی قرار گیرد و آن اینکه آیا اساساً ادله احیاء، مبیّن حکم شرعی میباشند یا صرفاً اذنی را از ناحیه مالک یعنی ائمه (ع) بیان میکنند؟ ما گفتیم که در اینجا سه بحث وجود دارد که بحثهای مهمی هم است. اینها هر کدام نیاز به بررسی دارند. اما اجمالاً آنچه که در این مقام میتوانیم ذکر کنیم این است که بنا به قرائنی، این ادله مبیّن حکم شرعیاند نه اذن از ناحیه مالک و تملیک مالکانه.
از جمله قرائنی که میتواند این مطلب را تأیید کند، روایتی از سکونی است که قبلاً به مناسبتی به آن اشاره کردیم: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ قَالَ النَّبِيُّ (ص) مَنْ غَرَسَ شَجَراً أَوْ حَفَرَ وَادِياً بَدِيّاً لَمْ يَسْبِقْهُ إِلَيْهِ أَحَدٌ أَوْ أَحْيَا أَرْضاً مَيْتَةً فَهِيَ لَهُ قَضَاءً مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رَسُولِهِ.»(1)البته در سند این روایت بحث است که آیا معتبر است یا نیست. بعضی مثل محقق خویی این روایت را از نظر سندی معتبر دانستهاند. امام (ع) در این روایت میفرماید:
1) . کافی، ج5، ص280، حدیث6؛ من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص151، ح665؛ وسائل الشیعه، ج 25، ص 413، باب دوم از ابواب احیاء الموات، ح1.
«مَنْ غَرَسَ شَجَراً أَوْ حَفَرَ وَادِياً بَدِيّاً لَمْ يَسْبِقْهُ إِلَيْهِ أَحَدٌ أَوْ أَحْيَا أَرْضاً مَيْتَةً فَهِيَ لَهُ». چند چیز را ذکر میکند مثل غرس شجر. حفر در وادی بکر (که کسی در آنجا چیزی حفر نکرده و کاری هم انجام نداده است) و احیاء ارض میته که اینها مملّک هستند؛ یعنی در واقع میخواهد بگوید که غرس شجر و حفر یک وادی بکر، همگی از مصادیق احیاء ارض است لذا با این کارها زمین ملک او میشود. عمده این جمله است که در ذیل روایت آمده: «قَضَاءً مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» این حکم از ناحیه خدا و رسول خداست.
این روایت به طور واضح و روشنی دلالت بر این میکند که ادله احیاء، تملیک مالکانه و یا یک اذن عام برای ملکیت محیی نیست بلکه یک حکم شرعی است.
اما مطلب مهمی که در کلام محقق عراقی آمده این است که اگر «من احیا ارضاً» حکم شرعی باشد، متکفل بقیه شرایط موجبه ملکیت نیست؛ آنچه در این دلیل بیان شده، صرفاً سببیت احیاء للتملک فی الجمله است اما شرایط دیگری وجود دارد که در ادله دیگر بیان شده و از جمله آن شرایط اذن امام است. لذا اگر ثابت شود که امام به کسی اذن نداده، ملکیتش محل اشکال است و با احیاء نمیتوان گفت کافر مالک میشود چون کفار مأذون نیستند.
اما به نظر میرسد که این ادله در مقام بیان سببیت مطلقه احیاء برای تملک هستند و اینکه ادعا شود که این ادله متکفل بیان سایر شرایط نیستند، هیچ وجهی ندارد؛ اگر ما باشیم و این ادله که ظهور در سببیت احیاء دارند، احیاء موجب ملکیت خواهد شد و این به نحو مطلق با این ادله ثابت شده است.
بله در بعضی از ادله به مسئله اذن اشاره شده که در مورد آن ادله هم بحث خواهیم کرد ولی اگر هم اذن ثابت باشد تأثیر اذن در این موارد یا برای تعیین خراج و مالیات است یا برای انتظام امور نه به عنوان شرط تحقق ملکیت.
ما میگوییم احیاء به حسب این قانون الهی موجب ملکیت است یعنی هر کسی زمین میتهای را احیاء کند، مالک آن زمین میشود. اما اذن و استیذان از امام به این منظور معتبر دانسته شده که امام از کسانی که در این اراضی کاری انجام میدهند، اطلاع پیدا کرده و بتواند مالیات برای آنها تعیین کند. بنابراین یک جهت در اعتبار اذن برای پرداخت مالیات است.
اما مسئله مهمتر از آن، انتظام امور است؛ امام یا نائب امام و حاکم جامعه باید به اجزاء مختلف سرزمین اسلامی احاطه داشته باشد. بداند که چه کسانی در چه مناطقی، مالک زمینهای سرزمین اسلامی میشوند. این مسئله بخصوص در مورد کفار مهمتر میشود. برای اینکه اگر امام اطلاع پیدا نکند و کفار مُلزم به استیذان از امام نباشند، چه بسا بعد از مدتی، کفار بخش زیادی از سرزمین اسلامی را به واسطه احیاء، متصرف شوند. و آن گاه به واسطه قدرت مالی و اقتصادی، یک سیطره سیاسی پیدا کنند و نهایتاً یک تفوقی بر مسلمین احساس کنند. لذا برای انتظام امور و کنترل سرزمین اسلامی و آگاهی از مقدار اموال کفار و قدرت اقتصادی آنان، آنها ملزم به استیذان هستند.
اما از آنجا که به مقتضای ادله احیاء، این احیاء موجب ملکیت است و شرعاً سبب قرار داده شده، پس کافر هم به این جهت که مالک فعل خود یعنی احیاء است، مالک نتیجه فعل و عمل خودش هم میباشد. درست است که سبب اعتباری است، ولی در این سببیت، تفصیلی داده نشده است.
لذا سخن ما با محقق عراقی این است که حتی اگر ما عموم «من احیا ارضاً» را حکم شرعی بدانیم (که این چنین هم است)، این حکم شرعی برای مطلق محیی ثابت است و اینکه در بعضی از ادله ذکر شده که اختصاص به شیعه دارد و شامل کفار نمیشود، ما عرض کردیم که اولاً یمکن أن یقال اصل مسئله اذن و لزوم استیذان تأثیری در ملکیت ندارد و این یک حکم تکلیفی است و در واقع به غرض تعیین خراج و انتظام امور است و ثانیاً اینکه ادعا شده که ائمه (ع) اذن را فقط به مسلمین دادهاند و شامل کفار نمیشود، این موارد در خود روایات نقض دارد. چنانچه اشاره خواهیم کرد در خود روایات در موارد مختلف این کار انجام شده و اذن به آنها داده شده نه اینکه اذن خاص و موردی باشد. بلکه به طور کلی معلوم میشود که این سببیت برای آنها هم وجود دارد. یعنی در واقع میتوانیم بگوییم که اذن مختص به مسلمین نیست. مثل صحیحه محمد بن مسلم که سؤال از شراء از ارض یهود و نصارا کردند که امام (ع) فرمود: «لیس به بأسٌ» چون آنها هم مالک چیزی که احیاء کردهاند، هستند. ایشان سپس استناد میکند به فعل رسول خدا (ص) که ایشان زمین را در دست اهل خیبر (یهود) باقی گذاشت که بر روی آن کار کنند و آن را آباد کنند و این در واقع بر خلاف ادعای محقق عراقی است که اذن فقط به خصوص مسلمین یا شیعیان داده شده است. در بعضی از روایات که قبلاً هم اشاره کردیم اگرچه این جهت ذکر شد که این زمینها در دست مردم است تا امام زمان (ع) ظهور کند و هنگام ظهور، این زمینها را از آنها میگیرد و آنچه که در دست شیعیان است، در دست آنها باقی خواهد ماند و بین آنها تقسیم خواهد شد. آن هم یک توجیه خاصی دارد و در مقابل این روایات متعدد و متکثّر نمیتواند این روایات را تقیید بزند. نسبت اینها، نسبت مطلق و مقید نیست که ما بخواهیم این همه روایات را با آن روایتی که اشاره به ظهور حضرت حجت میکند تقیید بزنیم.
پس در مجموع اشکال محقق عراقی هم وارد نیست و اشکال ایشان در تملک کافر در این موارد قابل قبول نیست؛ چون همان طور که عرض شد، ادله احیاء مبیّن حکم شرعی است و به حسب ظاهر در مقام بیان سببیت مطلقه احیاء است نه اینکه فقط بخواهد فی الجمله سببیت احیاء را بیان کند. لذا این ادعا که متکفل بقیه شرایط نمیباشد، صحیح نیست. اگر هم در بعضی از ادله سخن از اذن امام به میان آمده دلیل بر اینکه ملکیت بدون اذن حاصل میشود، نیست.
سؤال: بالاخره اگر اذن معتبر باشد ظاهرش این است که ملکیت بدون اذن حاصل نمیشود.
استاد: لازم نیست که حتماً ما برای اذن یک خاصیت قائل باشیم و بگوییم اگر اذن معتبر بود، معنایش این است که ملکیت متوقف بر اذن است. بر فرض که به اعتبار اذن قائل بشویم، لزوماً دلالت بر توقف ملکیت بر اذن نمیکند. میتواند ملکیت بدون اذن هم حاصل شود یعنی لزوم استیذان ممکن است یک حکم تکلیفی باشد و اعتبار آن هم به یکی از آن دو جهتی باشد که عرض کردیم. لذا در مجموع به نظر میرسد که اشکال محقق عراقی وارد نیست.
دلیل دوم
دلیل دوم بعضی از روایات است؛ علت اینکه این را مستقلاً عرض میکنیم به خاطر ویژگی این روایات است و گرنه ما روایات این باب را به نحو اجمالی در خلال مباحث گذشته ذکر کردیم. یعنی وقتی در دلیل اول از ادله احیاء سخن گفتیم، خود به خود این روایات را در بر میگیرد. اما به جهت خصوصیتی که بعضی از این روایات دارند، این را مستقلاً ذکر میکنیم تا توجه به این داشته باشید و دقت کنید که به حسب این ادله فرقی بین مسلم و کافر گذاشته نشده است.
روایت اول
«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنِ الشِّرَاءِ مِنْ أَرْضِ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى فَقَالَ لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ قَدْ ظَهَرَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) عَلَى أَهْلِ خَيْبَرَ فَخَارَجَهُمْ عَلَى أَنْ يَتْرُكَ الْأَرْضَ بِأَيْدِيهِمْ يَعْمَلُونَهَا وَ يَعْمُرُونَهَا فَلا أَرَى بِهَا بَأْساً لَوْ أَنَّكَ اشْتَرَيْتَ مِنْهَا شَيْئاً وَ أَيُّمَا قَوْمٍ أَحْيَوْا شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ وَ عَمِلُوهَا فَهُمْ أَحَقُّ بِهَا وَ هِيَ لَهُمْ.»(1)امام صادق فرمود: پیامبر اکرم (ص) بعد از فتح خیبر، زمین را در دست آنها باقی گذاشت تا کار کنند و آن را آباد کنند. (معلوم میشود که بخشی از آن اراضی ارض موات بوده). «خارجهم» در این روایت یعنی "صالحهم"؛ با آنها مصالحه کرد و برایشان خراج تعیین کرد. بعد در ادامه فرمود: «فَلا أَرَى بِهَا بَأْساً لَوْ أَنَّكَ اشْتَرَيْتَ مِنْهَا شَيْئاً»؛ اگر چیزی از آنها بخری ایرادی ندارد. «وَ أَيُّمَا قَوْمٍ أَحْيَوْا شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ وَ عَمِلُوهَا فَهُمْ أَحَقُّ بِهَا وَ هِيَ لَهُمْ»؛ امام فرمود: هر قومی که زمینی را آباد کند و در آن کار کند، زمین برای آنهاست. یعنی احیاء سببیت برای ملکیت دارد. ظاهر این روایت بلکه صریح آن این است که کفار هم میتوانند به سبب احیاء مالک شوند.
روایت دوم
«مَنْ غَرَسَ شَجَراً أَوْ حَفَرَ وَادِياً بَدِيّاً لَمْ يَسْبِقْهُ إِلَيْهِ أَحَدٌ أَوْ أَحْيَا أَرْضاً مَيْتَةً فَهِيَ لَهُ قَضَاءً مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رَسُولِهِ.»(2)
اینجا البته روایات دیگری هم است اما اجمالا روایات مبیّن این است که احیا سبب ملکیت است و فرقی بین مسلمان و کافر نیست.
بحث جلسه آینده: چند دلیل دیگر برای قول سوم اقامه شده که در جلسات آینده مورد بررسی قرار خواهیم داد إن شاء الله.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 17 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی موات- قول سوم مصادف با: 15 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 48
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
اشکال به استدلال به روایات
از ادله قول سوم، سه دلیل را ذکر کردیم؛ دلیل سوم روایات بود. عرض کردیم که روایات عمدتاً دلالت بر سببیت احیاء برای تملک مُحیی و مستخرج دارند. اما همان طوری که قبلاً هم اشاره شد در مقابل این روایات، یک روایت است که از آن استفاده میشود که قید اسلام در محیی معتبر است. بنابراین باید چارهای برای این مسئله اندیشید چون گفتیم روایات عمدتاً دلالت میکنند بر اینکه احیاء سبب تملک است و فرقی بین مسلم و کافر نیست یعنی اسلام در محیی شرط نشده اما ظاهر روایت ابی خالد کابلی این است که مُحیی باید مسلمان باشد. پس به نوعی بین این روایت و روایاتی که اشاره شد، منافات وجود دارد. و باید برای این منافات چاره اندیشی کرد.
ابی خالد کابلی از امام باقر (ع) نقل میکند که امام (ع) فرمودند: «وَجَدْنَا فِي كِتَابِ عَلِيٍّ (ع) "إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ" أَنَا وَ أَهْلُ بَيْتِيَ الَّذِينَ أَوْرَثَنَا اللَّهُ الْأَرْضَ وَ نَحْنُ الْمُتَّقُونَ وَ الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا فَمَنْ أَحْيَا أَرْضاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَلْيَعْمُرْهَا وَ لْيُؤَدِّ خَرَاجَهَا إِلَى الْإِمَامِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي وَ لَهُ مَا أَكَلَ مِنْهَا فَإِنْ تَرَكَهَا أَوْ أَخْرَبَهَا وَ أَخَذَهَا رَجُلٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ مِنْ بَعْدِه ِ فَعَمَرَهَا وَ أَحْيَاهَا فَهُوَ أَحَقُّ بِهَا مِنَ الَّذِي تَرَكَهَا يُؤَدِّي خَرَاجَهَا إِلَى الْإِمَامِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي»(1).
ظاهر این روایت این است که مَن احیا أرضاً، در صورتی موجب ملکیت است که مُحیی مسلمان باشد. پس ما در واقع در مقابل روایاتی که به عنوان دلیل سوم ذکر کردیم، روایت ابی خالد کابلی را داریم که ظهور در اشتراط اسلام در محیی دارد.
حال با این دو دسته روایت چه باید کرد؟ جمله «مَن احیا أرضاً میتة فهی له» که مفاد روایات کثیری است و جمله «مَن احیا من المسلمین أرضاً میتة فهی له» که مفاد روایت ابی خالد کابلی است به حسب ظاهر تنافی دارند. مثل اینکه یکبار بگویند: "اعتق رقبة" و یک بار هم بگویند "اعتق رقبة مومنة" باید ببینیم که آیا واقعاً این روایت مقیّد روایات کثیرة دالّ بر سببیت احیاء برای تملک هست یا نیست؟ قبلاً هم وعده داده بودیم که این مشکل را به نوعی حل کنیم.
بررسی اشکالات به استدلال به روایات
راه حل اول
به نظر میرسد اگر بخواهد روایت ابی خالد مقید آن روایات باشد، باید به مفهوم روایت ابی خالد آن روایات را تقیید بزنیم. منطوق روایت ابی خالد این است: «من احیا من المسلمین أرضاً میتة فهی له»، مفهوم روایت این است که إن کان المُحیی کافراً فلم تکن الأرض له. پس اگر نسبت اطلاق و تقیید بخواهد باشد، مفهوم روایت ابی خالد کابلی باید مقیّد آن روایات باشد. خودش که نمیتواند تقیید بزند، چون مطلق و مقید در سلب و ایجاب با هم متفاوتند. "اعتق رقبة مؤمنة" و "اعتق
1) . کافی، ج1، ص407.
رقبة" مطلق و مقیّد نیستند. اگر "اعتق رقبة" باشد و دلیل دیگر "لا تُعتق الرقبة الکافرة" باشد، در این صورت مطلق و مقید خواهد بود. پس تقیید آن روایات به منطوق روایت ابی خالد کابلی نیست. اگر روایت ابی خالد کابلی بخواهد آنها را تقیید بزند، منطوقاً نمیتواند تقیید بزند بلکه ما باید به مفهوم این روایت آن روایات را مقیَّد کنیم.
حال باید دید که آیا ما میتوانیم تقیید بزنیم یا خیر؟
در اصل تقیید به مفهوم بحثهایی وجود دارد؛ مفهوم همیشه حجت نیست بلکه بعضی مفاهیم اعتبار دارند. به عبارت دیگر اساساً بعضی جملات مفهوم ندارند. مفهوم شرط در فرض خاصی اعتبار دارد و آن هم جایی است که شرط نسبت به جزا، علّیت منحصره داشته باشد. اگر این انحصار استفاده شود، آن گاه مفهومش حجت است. مثلاً شما وقتی میگویید "إن جائنی زیدٌ فأکرمه" اگر مجی زید علت منحصره اکرام باشد، مفهوم این جمله معتبر است یعنی "إن لم تجئک زیدٌ فلا تُکرمه". در جملات شرطیه اگر شرط سبب منحصر جزا باشد، میتوان گفت که "إذا انتفی الشرط، انتفی الجزاء" اما اگر این شرط، سبب منحصر نباشد و امور دیگری هم محتمل باشند یا سببیت داشته باشند، آن گاه این مفهوم حجت نیست مثلاً در همین مورد که گفتیم، اگر مجی زید علیّت برای اکرام داشته باشد، اما علت اکرام فقط مجی زید نباشد مثلاً علم و سیادت زید هم علل دیگری برای اکرام باشند، در اینجا با عدم مجی زید اکرام او منتفی نمیشود. چون ممکن است بواسطه سیادت یا علمش، اکرامش لازم باشد. پس در صورتی مفهوم شرط معتبر است که شرط علّت منحصره جزا باشد و گرنه مفهوم حجت نیست.
اگر مفهوم بخواهد مقیِّد یک جملهای باشد، مسلّم است که مفهوم باید حجت باشد. مفهوم مخالف جمله شرطیه در صورتی معتبر است که شرط علت منحصره جزا باشد. اگر در جایی انحصار علیّت شرط استفاده نشود، مسلّم است که مفهوم نمیتواند مقیّد جمله باشد.
با عنایت به این مطلب و مقدمه، در ما نحن فیه روایات زیادی داریم که دلالت بر این میکند که «مَن احیا أرضاً میتة فهی له» این یک جمله مطلق است. مضمون روایت ابی خالد کابلی هم این است که «مَن احیا من المسلمین أرضاً میتة فهی له» گفتیم اگر این روایت بخواهد مقید آن روایات باشد با مفهوم روایت ابی خالد میتوان روایات احیاء و ادله احیاء را مقید کرد. مفهوم این روایت، "إن کان المُحیی کافراً فلم تکن الأرض له" است. این مفهوم در صورتی میتواند مقید آن روایات باشد که به حسب منطوق روایت کابلی بگوییم احیاء مسلم علّت منحصره ملکیت است یعنی این شرط و تقییدی که در روایت ابی خالد کابلی وارد شده، هیچ وجه دیگری برایش متصور نباشد. اگر این قیدی که در روایت ابی خالد کابلی وارد شده برای بیان این باشد که علت ملکیت زمین فقط احیاء المسلم است، قطعاً با این روایت، روایات دیگر تقیید میخورد و نتیجهاش این است که "اشتراط الاسلام فی ملکیة المُحیی" اما مسئله این است که وجوه دیگری میتوانیم برای ذکر قید "من المسلمین" که در روایت ابی خالد کابلی آمده برشماریم؛ دو وجه در اینجا قابل ذکر است:
وجه اول
یک وجه این است که مقصود از ذکر "من المسلمین" در روایت ابی خالد کابلی نفی اختصاص سببیت احیاء به شیعه است یعنی میخواهد بگوید که گمان نکنید که این مختصّ به شیعیان است در مقابل آن جملهای که در ادامه ذکر کردند که وقتی حضرت ظهور کنند، این را در دست شیعیان باقی میگذارند و از بقیه میگیرند. زمان ظهور حضرت حجت، مسئله فرق
میکند. امام باقر(ع) میخواهند بفرمایند هر کسی زمینی را احیا کندمالک است. پس غرض، نفی ملکیت کفار نیست بلکه غرض، نفی اختصاص ملکیت به شیعه محیی است. پس اگر قید "من المسلمین" در روایت ابی خالد کابلی آمده، در واقع برای این منظور است.
ممکن است سؤال کنید که اگر غرض نفی اختصاص به شیعه است چرا اسم کفار را نیاورده؟ باید میگفت "مَن احیا أرضاً من الناس" یا "مِن المسلم و الکافر"؟ علت اینکه به نحو عام نگفته و اسمی از کفار به میان نیاورده این است که آن موقع مسئله مبتلا به نبوده و عمدتاً اهل ذمه (کفاری که در سرزمین اسلامی زندگی میکردند) بودند. آنها هم به حکم مُسلمین بودند. یعنی وقتی گفته من المسلمین، فی الواقع شامل مسلمانان و کفار ذمی میشده چون مسلمین و اهل ذمه، از نظر بسیاری از حقوق، حکماً یکی هستند. پس"من المسلمین" شامل مسلم و اهل ذمه میشده و مسئله بلاد حرب مبتلا به نبوده است. به همین دلیل نامی از آنها به میان نیامده. این یک وجه که ممکن است برای تقیید به قید "من المسلمین" ذکر کنیم.
اگر این احتمال باشد، معنایش این است که مِن المسلمین یا احیاء المسلم، علت منحصره ملکیت نیست.
وجه دوم
وجه دیگر این است که مقصود از تقیید، بیان لزوم پرداختن خراج است؛ یعنی میخواهد بگوید اگر مسلمانی زمین میتهای را احیاء کرد و مالک شد «فلیؤدّ خراجها من الأمام» باید خراج بدهد و این یعنی اینکه در مقام بیان لزوم پرداخت خراج است. اگر منظور کفار بود، کلمه خراج را بکار نمیبرد چون کفار جزیه میدهند نه خراج. پس مقصود از تقیید، بیان لزوم تأدیه خراج است و خراج هم مربوط به مسلمین است. پس چون میخواسته لزوم پرداخت خراج را بگوید، قید مسلمین را آورده است.
پس با وجود اینکه در روایت ابی خالد کابلی شرط و قید، علت منحصره جزا نیستند و در ذکر این قید و شرط به غیر از مسئله اسلام محیی، دو احتمال دیگر هم تصور میشود، لذا روایت ابی خالد کابلی نمیتواند مقیّد مطلقات «مَن احیا ارضاً میتة فهی له» باشد. چرا که تقیید به مفهوم در صورتی ممکن است که مفهوم حجت باشد و حجیت مفهوم شرط متوقف بر انحصار علیّت شرط برای جزا است و با وجود این احتمالات، دیگر نمیتواند مقید اطلاق ادله احیاء باشد.
نتیجه اینکه اگر «من احیا أرضاً من المسلمین فهی له»، دالّ بر این بود که ذکر قید اسلام در محیی برای بیان انحصار علیت احیاء مسلم برای ملکیت است، قطعاً مقیّد محسوب میشد در حالی که غرض از قید من المسلمین فقط بیان انحصار سببیت احیاء در اسلام مُحیی نیست. بلکه دو احتمال دیگر هم ذکر شد و با وجود این احتمالات، قطعاً روایت ابی خالد کابلی نمیتواند اطلاقات مُن احیا أرضاً میتة فهی له را تقیید بزند.
راه حل دوم
بعضی از اخبار صراحت دارد در اینکه احیاء از ناحیه کفار، مملک است، آن گاه با وجود این در روایات که بیان میکند که کافر با احیاء میتواند مالک شود، چگونه میتوان روایت ابی خالد را قبول کرد در حالی که آن روایات صریحند و روایت ابی خالد کابلی ظاهر است و صریح بر ظاهر مقدم است؛ اگر روایتی داشتیم که تصریح به ملکیت کافر به سبب احیاء کرده و روایت ابی خالد هم ظهور در این دارد که مُحیی باید مسلمان باشد، مسلّماً در بین دو روایت که با هم به حسب معنا مخالفند معلوم است روایتی که صریح است مقدم میشود بر روایتی که ظاهر است. روایت این است:
روایت ابی بصیر: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ شِرَاءِ الْأَرَضِينَ مِنْ أَهْلِ الذِّمَّةِ فَقَالَ لَا بَأْسَ بِأَنْ يُشْتَرَى مِنْهُمْ إِذَا عَمِلُوهَا وَ أَحْيَوْهَا فَهِيَ لَهُمْ وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص حِينَ ظَهَرَ عَلَى خَيْبَرَ وَ فِيهَا الْيَهُودُ خَارَجَهُمْ عَلَى أَمْرٍ وَ تَرَكَ الْأَرْضَ فِي أَيْدِيهِمْ يَعْمَلُونَهَا وَ يَعْمُرُونَهَا»(1)این روایت غیر از روایت صحیحه محمد بن مسلم است.
این خبر به صراحت بیان میکند که اگر اهل ذمه روی زمین کار کنند و آن را احیاء کنند، مالک میشوند. در ادامه هم سخن از عمل و فعل پیامبر(ص) است که نسبت به کفار و یهودیان خیبر فرمودند اگر این زمینها را آباد کنید، ملک شما میشود. پیامبر(ص) مصالحه کرد که جزیه و مالیات از آنها بگیرد و این زمینها را در اختیار آنها بگذارد که با احیاء مالک شوند. بنابراین کفار و اهل ذمه با احیاء مالک میشوند که حضرت فرموده: «لَا بَأْسَ بِأَنْ يُشْتَرَى مِنْهُمْ إِذَا عَمِلُوهَا وَ أَحْيَوْهَا فَهِيَ لَهُمْ» بعد هم استشهاد به فعل رسول خدا(ص) کردند. «لَا بَأْسَ بِأَنْ يُشْتَرَى مِنْهُمْ إِذَا عَمِلُوهَا وَ أَحْيَوْهَا فَهِيَ لَهُمْ» صریح در این است که اگر در زمین کار کنند و احیاء کنند، این زمینها ملک آنها است.
این روایت بر یک مطلب دیگر هم دلالت دارد و آن اینکه در مورد اراضی معمورة هم ملکیت را برای کفار ثابت میکند آنجا که فرمود: « عَمِلُوهَا» اراضی معمورة را «وَ أَحْيَوْهَا» اراضی میته را؛ این خبر مقدّم بر روایت کابلی میشود چون روایت کابلی ظهور در اشتراط اسلام مُحیی دارد اما این روایت صریح در عدم اعتبار است. اگر بین دو روایت که یکی دالّ بر اعتبار چیزی است و دیگری دالّ بر عدم اعتبار است، یکی صریح باشد قطعاً به جهت قوّت دلالتش بر آنکه ظاهر است مقدم میشود.
راه حل سوم
اساساً ممکن است بگوییم روایت ابی خالد کابلی اصلاً ظهور در اعتبار اسلام محیی ندارد. یعنی ظهور روایت کابلی به خاطر یک مشکلی که در روایت است از بین میرود.
در ذیل روایت ابی خالد کابلی یک مطلبی گفته که آن مطلب قابل قبول نیست و آن اینکه بعد از آنکه فرمودند: اگر کسی از مسلمین زمینی را احیاء کند ملک او میشود، فرمود: «حتی یظهر القائم من اهل بیتی بالسیف» بعد فرمود: قائم ما میآید و زمینها را از آنها میگیرد و آنها را منع میکند «کما حواها رسول الله(ص) و منعها» همان طور که رسول خدا(ص) آن أراضی را گرفت و کفار را مانع شد. این مطلب صحیح نیست چون قطعاً در مواردی رسول خدا (ص) نه تنها مانع نشدند بلکه عملاً این مطلب را محقق کردند. مثل آنچه از روایت ابی بصیر استفاده میشود.
پس روایت ابی خالد کابلی چه بسا ظهورش از بین میرود. چون مشتمل بر یک مطلبی است که این مطلب صحیح نیست و آن اینکه پیامبر(ص) آنها را از ملکیت نسبت به این زمینها منع کردند، این قطعاً باطل است چون ملاحظه فرمودید که به مقتضای روایت ابی بصیر، کفار مالک میشوند و حتی فرقی بین موات و غیر موات نیست یعنی فعل رسول خدا(ص) در روایت ابی بصیر غیر از آن چیزی است که در روایت ابی خالد کابلی ذکر شده است.
1) . تهذیب، ج7، ص148، ح657؛ استبصار، ج3، ص 110، ح 388؛ وسائل الشیعه، ج 25، ص 416، باب 4 از ابواب احیاء الموات، ح 1.
ان قلت
البته در مورد این راه حل سوم ممکن است گفته شود که در اینجا، روایت ابی خالد کابلی به خاطر ذیلش به طور کلی ظهورش از بین نمیرود و نهایتش این است که ذیل، از حجیت ساقط میشود. اما اگر یک بخشی از یک روایتی حجت نبود، دلیل بر عدم حجیت بخش دیگر نیست. به عبارت دیگر تبعّض در حجیت مشکلی ندارد. ما میتوانیم یک قسمت از روایت را حجت بدانیم و قسم دیگر را جهت ندانیم.
قلت
اللهم الّا أن یقال که این ذیل به صدر مربوط است. چون مسئله، مسئله استشهاد است. نه اینکه یک حکم دیگری را بیان کرده باشد. تبعّض در حجیت در صورتی قبول است که ما بتوانیم روایت را از هم جدا کنیم یعنی بگوییم مثلاً در یک روایت دو حکم بیان شده که یک حکم آن بخاطر اینکه مخالف اجماع قطعی است، کنار رود و معتبر نباشد و بخش دیگر معتبر باشد. اما اگر دو بخش روایت به هم متصل و مرتبط بودند، نمیتوانیم بگوییم که مثلاً ذیلش حجت نیست و صدرش حجت است. بخاطر همین کلّش از حجیت ساقط میشود.
«هذا تمام الکلام فی البحث عن الروایات (الدلیل الثالث)»
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 20 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی موات- قول سوم مصادف با: 18 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 49
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله قول سوم بود. تا اینجا دو دلیل را ذکر کردیم و اشکالاتی که پیرامون این دو دلیل مطرح بود را پاسخ دادیم و نتیجه این شد که به نظر ما دلیل اول و دوم، بر قول سوم دلالت میکند.
دلیل سوم: سیره قطعیه عقلائیه
اما دلیل سوم این است که سیره قطعیه عقلائیه داریم که کسی که از معادن واقع در اراضی موات استخراج میکند، مالک ما یُستخرج من المعدن میشود. این سیره از ناحیه شارع هم مورد امضا قرار گرفته. این سیره شامل مُسلم و کافر میشود یعنی هم در مورد مسلمین و هم در مورد کفّار سیره قطعی بر این داریم که کسی که از معدن استخراج میکند، مالک ما یُستخرج من المعدن میشود.
دلیل چهارم: روایت سکونی
روایت سکونی اگرچه در غیر مسئله معدن وارد شده اما میتواند دلالت بر عمومیت مورد نظر ما داشته باشد.
«مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (ع) قَالَ: فِي رَجُلٍ أَبْصَرَ طَيْراً فَتَبِعَهُ حَتَّى وَقَعَ {سقط} عَلَى شَجَرَةٍ فَجَاءَ رَجُلٌ فَأَخَذَهُ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع) لِلْعَيْنِ مَا رَأَتْ وَ لِلْيَدِ مَا أَخَذَتْ.»(1)
معنای حدیث این است که کسی در مورد مردی سوال کرد که پرندهای را دید و او را دنبال کرد. پرنده روی شاخه درختی نشست ولی قبل از آنکه این شخص پرنده را بگیرد، مرد دیگری از راه رسید و آن پرنده را از روی درخت گرفت. أمیرالمؤمنین(ع) در مورد این شخص فرمود: «لِلْعَيْنِ مَا رَأَتْ وَ لِلْيَدِ مَا أَخَذَتْ» نصیب چشم همان دیدن است و نصیب ید آن چیزی است که أخذ میکند. پس به صرف اینکه آن شخص پرنده را دیده و تعقیب کرده، حقی برای او ایجاد نمیکند اما زمانی که کسی چیزی را پیدا میکند یا پرندهای را میگیرد که ملک کسی نبوده، متعلق به او میشود.
آنچه که از این روایت استفاده میشود، این است که استیلاء بر مالی که متعلق به کسی نیست و از مباحات شمرده میشود، موجب ملکیت است. اطلاق این روایت، که فرمود: «لِلْيَدِ مَا أَخَذَتْ» شامل مسلم و کافر میشود. در این روایت، استیلاء را مملّک دانسته و فرقی هم نمیکند که مستولی مسلمان باشد یا کافر. در اینجا هم مسئله همین است؛ مهم این است که مستخرج مالک آن چیزی است که استخراج میکند و فرقی نمیکند که مستخرج مسلمان باشد یا کافر.
1) . کافی، ج6، ص 223، ح 6؛ تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج9، ص 61؛ وسائل الشیعة، ج 9، ص 61، ح257؛ وسائل الشیعة، ج 23، ص 391، باب ،38 از ابواب الصید، ح 1.
دلیل پنجم
دلیل پنجم مطلبی است که محقق خویی فرموده و آن اینکه سیره عقلائیه بر ملکیت نسبت به اراضی موات قطعا ثابت است لکن در این سیره ملکیت نسبت به اراضی ثابت میشود و به تبع ملکیت نسبت به اراضی، ملکیت نسبت به معدن در اعماق کم هم ثابت میشود ولی این تبعیت فقط در خصوص املاک شخصی است و در موردی که ملک دیگری است، این تبعیت ثابت نمیشود. لذا اگر چیزی ملک امام بود، قهراً این تبعیت ثابت نمیشود. پس در واقع امام، مالک اراضی موات است ولی معادنی که در جوف این اراضی است، به تبع اراضی ملک امام نیست. پس معادن بر اباحه اصلی خودشان باقی میمانند. لذا اگر کسی آن را استخراج کند، مالک میشود. طبق این دلیل، امام فقط مالک خود اراضی است. چرا که دلیل داریم که اراضی موات از انفال است و انفال ملک امام است لکن تبعیتی که در مورد املاک شخصی وجود دارد، در اینجا تحقق ندارد یعنی در املاک شخصی، معدن به تبع أرض، مملوک مالک است اما در املاک عمومی و در اراضی موات که ملک امام است آنچه دلیل ثابت کرده، فقط ملکیت خود اراضی است. لذا امام، به تبع مالکیت اراضی موات، مالک معادن نیست. پس معادن جزء مباحات اصلی باقی میمانند و اگر چیزی مباح بود به استیلا و حیازت و استخراج، به ملکیت مستولی و مستخرِج و حائز در میآید.(1)
قبل از اینکه این دلیل را بررسی کنیم، لازم است نکتهای را بیان کنیم. این دلیل را محقق خویی در معادنی که در عمق چند متری زمین است (معادنی که در عمق 4 یا 5 متری زمین است که به حسب عرف بتوانند تابع باشند)، اقامه کرده و گرنه در معادنی که در عمق بیش از این مقدار هستند، حتی در املاک شخصی هم تبعیت را نپذیرفتهاند؛ ایشان فرموده در أراضی دارای معدن در عمق کم، در صورتی که ملک شخصی باشد، قهراً به تبع ملکیت زمین، شخص، مالک معدن هم میشود. اما در اراضی موات که ملک امام است، ادله فقط ملکیت امام را نسبت به خود اراضی ثابت میکند و دیگر معادن تابع اراضی نیستند که ما بتوانیم ادعا کنیم، معادن هم ملک امامند.
بررسی دلیل پنجم
به نظر میرسد این دلیل تمام نیست. مهمترین اشکال این دلیل، تفصیل در تبعیت بین املاک شخصی و غیر شخصی است. حتی در جایی که معادن در عمق چند متری واقع شدهاند، اگر کسی مثلاً با خریدن زمین مالک زمین شد، ادعای شما این است که این شخص به تبع مالکیت أرض، مالک عمق متعارف آن هم میشود. اما در جایی که مالک امام باشد، به چه دلیل امام مالک عمق متعارف آن زمین نشود؟! سبب ملکیت مهم نیست. گاهی سبب ملکیت شراء و گاهی ارث و گاهی هبه است. به هر دلیلی ملکیت أرض منتقل میشود به شخصی و آن هم به تبع أرض مالک عمق زمین میشود. حالا اگر ادله، ملکیت اراضی موات را برای امام ثابت کرده، این یک امر عرفی است که مالک ارض، مالک عمق هم است (ولو در عمق کم)، حال به چه دلیل بین ملکیت شخصیه و ملکیت عامه یا ملکیت امام در مسئله تبعیت باید فرق گذاشت؟! این مطلبی است که به هیچ وجه قابل قبول نیست و واقعاً وجهی برای این تفصیل به نظر نمیرسد،
1) . المستند، کتاب الخمس (ج25)، ص 62.
پس اگر ما ادله دالّ بر ملکیت امام را ملاحظه کنیم، بنابر قول به تبعیت آن ادلّه به هیچ وجه قاصر از شمول نسبت به عمق زمین (و لو عمق متعارف زمین) نیست. لذا این دلیل تمام نیست.
دلیل ششم: اجماع
دلیل ششم اجماع است که بعضی در این مسئله ادعا کردهاند. (البته بیشتر احتمال اجماع را دادهاند.) مرحوم صاحب جواهر در مقابل کسانی که ادعای اجماع بر اشتراط اسلام مُحیی کردهاند، این جمله را فرموده: «و أما الإجماع المزبور فلم نتحققه بل لعلّ المُحقَق خلافه»(1). در مقابل جماعتی که ادعای اجماع بر شرطیت اسلام مُحیی در تملک به سبب استخراج کردهاند، صاحب جواهر فرموده: نه تنها اجماع بر این امر نداریم بلکه لعلّ الإجماع علی خلافه یعنی اجماع بر این است که اسلام مُحیی شرط نیست.
پس یک دلیل که میتواند به عنوان دلیل بر ملکیت مسلمان و کافر بالإستخراج و بالإحیا ذکر شود، اجماع است.
این اجماع هم بنا به ادعای ایشان چه بسا بتواند ملکیت به نحو مطلق را ثابت کند. البته ایشان ادعای اجماع نکرده؛ ظاهر عبارت این است که: لعلّ اجماع بر خلافش باشد.
بررسی دلیل ششم
این دلیل هم به نظر میرسد تمام نیست؛ چون:
اولاً: چنین اجماعی وجود ندارد. مخالفینی در مسئله هستند. بزرگانی مثل شیخ در مبسوط و خلاف، ابن ادریس، جامع الشرایع، المهذّب، لمعه، نافع تصریح کردند که اسلام در مُحیی شرط نیست. صاحب جواهر هم حکایت کرده است.(2)ولی قطعاً در این مسئله مخالف وجود دارد، از جمله صاحب جامع المقاصد و صاحب قواعد که به اعتبار اسلام در ملکیت مُحیی تصریح کردهاند.
ثانیاً: سلمنا که این اجماع وجود داشته باشد یعنی بر فرض که ما از اشکال اول صرف نظر کنیم اما این اجماع، یک اجماع منقول است و اجماع منقول اعتباری ندارد. لذا به نظر میرسد که دلیل چهارم یعنی اجماع هم تمام نیست.
دلیل هفتم
این دلیل را صاحب جواهر در مورد معادن ظاهره ذکر کرده ولی از لابلای کلمات ایشان استفاده میشود مقصود او مطلق معادن است. به هر حال ایشان به آیه «خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً»(3)استدلال کرده بر ملکیت مستخرج اعم از اینکه مسلمان باشد یا کافر.(4)
توضیح دلیل این است که طبق این آیه خداوند زمین و هر آنچه در آن است را برای مردم خلق کرده و از مصادیق «ما فی الارض» معادن هستند لذا کسی که استخراج از معدن کند مالک میشود. در این آیه نفرموده: "خلق للمسلمین" بلکه فرمود: «خلق لکم» پس شامل کفار هم میشود.
بررسی دلیل هفتم
این دلیل هم تمام نیست زیرا نهایت چیزی که از این دلیل استفاده میشود، این است که زمین و آنچه در آن است برای انتفاع مردم خلق شده و اساساً دلالت بر ملکیت نمیکند یعنی آیه از این جهت در مقام بیان نیست.
دلیل هشتم
این دلیل را هم صاحب جواهر در مورد معادن ظاهره فرموده؛ ولی مقصود او مطلق معادن است. به نظر ایشان شدت احتیاج مردم به برخی معادن و توقف معاش مردم بر آن اقتضا میکند که این معادن ملک آنها باشند و گرنه امور معاش مردم معطل میماند.(1)
بررسی دلیل هشتم
این دلیل هم تمام نیست؛ چون شدت احتیاج مقتضی ملکیت نیست بلکه نهایت آن است که دلالت بر جواز تصرف آن هم به مقدار نیاز میکند و بر فرض هم مقتضی ملکیت باشد، آن را به نحو موجبه جزئیه ثابت میکند نه به نحو کلی و در کلام خود ایشان هم آمده که «شدة حاجة الناس الی بعضها» لذا این دلیل هم قابل استدلال نیست.
نتیجه
از ادلهای که تا به اینجا ذکر کردیم، به نظر ما دو دلیل اول و دوم و سوم و چهارم تمام است و میتواند مدعا را اثبات کند، اما دلیل پنجم و ششم و هفتم و هشتم محل اشکال است. از مجموع آنچه که تا به اینجا ذکر کردیم، معلوم میشود که در بین این سه قول که در مورد معادنی که در اراضی موات از اراضی مفتوحة عنوة واقع هستند، قول سوم صحیح است یعنی کسی که از این معادن استخراج کند، مالک است و فرقی هم نمیکند که مُحیی مسلمان باشد یا کافر. لذا حق در این مسئله همان است که امام (ره) در متن تحریر فرمودند. در متن تحریر در همان ابتدا این جمله را خواندیم که امام در مورد اراضی موات از مفتوحة عنوة فرمودند همانطور که مسلمان با استخراج و احیا مالک میشود، کافر هم مالک میشود. این نه تنها نظر امام است، بلکه مرحوم سید و کثیری از بزرگان هم نظرشان همین است.
صاحب جواهر حتی بالاتر از این را ادعا کردهاند؛ ایشان فرموده: به هر حال احیاء مملّک است مطلقا چه کافر و چه مسلمان و لو اینکه ما بگوییم احیاء از باب اذن مملّک است یعنی آن را حکم شرعی ندانیم؛ چون اذن برای آنها هم وجود دارد. ایشان دائره حکمش را توسعه داده و از سایرین وسیعتر فتوی دادهاند. فرموده: در این مسئله فرقی بین اراضی موات در سرزمین اسلامی و غیر اسلامی نیست یعنی کفار حتی در ارض اسلام هم اگر احیاء کنند، مالک میشوند. لذا اختصاص به مُسلم ندارد و بالاتر از این فرموده: فرقی بین ذمی و غیر ذمی نیست یعنی این مالک شدن، اختصاص به کفار ذمی ندارد و همه اقسام کفار و لو در سرزمین اسلام اگر زمینی را احیاء کنند، مالک آن میشوند.(2)
غیر از صاحب جواهر، مرحوم شیخ طوسی، ابن ادریس، شهید اول، مهذب، جامع الشرایع، همه اینها به این مطلب قائلند. فالحق فی المقام هو ما ذکره الماتن الامام(ره).
«هذا تمام الکلام فی المعادن الواقعة فی الاراضی الموات من الاراضی المفتوحة عنوةً.»
دو دلیل باقیمانده از قول دوم
قبل از اینکه قسمت دوم کلام امام در تحریر را مورد بررسی قرار دهیم، مطلبی باقی مانده که لازم است متعرض آن شویم و آن اینکه ما برای قول دوم، یعنی تفصیل بین مسلم و کافر، دو دلیل ذکر کردیم و هر دو دلیل را هم مورد اشکال قرار دادیم؛ یکی اینکه احیاء سببیت برای تملک مطلقا ندارد چون در بعضی روایات، مثل روایت ابی خالد کابلی. قرینهای وجود دارد و ظهور دارد در اینکه مستخرج و مُحیی باید مسلمان باشند. این دلیل اول بود و ما پاسخ دادیم. دلیل دوم این بود که ائمه معصومین (ع) قطعاً به کفار اذن نداده اند. وقتی اذن نداده اند، جایی برای تملک کافر مُحیی نیست که این را هم پاسخ دادیم. برای آن قول دو دلیل دیگر هم ممکن است ذکر شود که از لابلای مطالبی که در اشکالات و ادله گفتیم، معلوم شد.
دلیل سوم، اجماع است؛ اجماع را صاحب جامع المقاصد و علامه در قواعد ادعا کردهاند. گفتهاند: اجماعی است که مُحیی باید مسلمان باشد تا مالک شود. بطلان این دلیل معلوم است و فرقی نمیکند که مُحیی مسلمان باشد یا کافر.
دلیل دیگری (چهارم) که میشود برای قول دوم ذکر کرد، همان مطلبی است که محقق عراقی گفتند. ما مطلب محقق عراقی را در مقام اشکال به دلیل اول قول سوم ذکر کردیم ولی این مطلب، رأساً خودش میتواند دلیل مستقلی برای قول دوم باشد که این هم اشکالش بیان شد.
بر این اساس برای قول دوم، با احتساب این دو دلیل، چهار دلیل برای قول دوم وجود دارد که رد شد.
بحث جلسه آینده: اما مقام دوم اینکه اگر معدن در أرض معموره واقع شده باشد نه موات یعنی أراضی مفتوحة عنوة که آبادند. اگر کسی از معدن واقع در این اراضی استخراج کرد، حکمش چیست؟ آیا اگر مسلمان باشد میتواند مالک شود؟ اگر کافر باشد چطور؟ ان شاء الله در جلسات بعدی درباره آن بحث خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 21 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی معموره – اقوال مصادف با: 19 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 50
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
مقام دوم
نتیجه بحث در مقام اول این شد که اگر از معدن در أرض موات حال الفتح استخراج شود، آنچه به دست میآید ملک مستخرِج است چه مسلمان باشد و چه کافر و خمس هم بر او واجب است.
مقام دوم در مورد معدن واقع در أراضی معمورة حال الفتح است. امام (ره) در مورد معدن واقع در این أراضی فرمودند که اگر مستخرج مسلمان باشد و استخراج به إذن والی مسلمین باشد، او مالک ما یستخرج من المعدن میشود و خمس هم بر او واجب است. ولی اگر مستخرج مسلمان، إذن نگیرد و بدون اجازه استخراج کند، ملکیّت او محل اشکال است. این تفصیل در رابطه با مسلمان بود اما در مورد کافر فرمودند: فی تملکه اشکالٌ.
مرحوم سید هم در مسئله نهم عروة در مورد مسلم و کافر تفصیل داده و فرموده: اگر مسلم از این معادن استخراج کند، مالک میشود و دیگر مسئله اذن را مطرح نکردند یعنی در این جهت نظر ایشان با نظر امام متفاوت است. (امام (ره) در مورد مسلم تفصیل دادند و مرحوم سید تفصیل ندادند.) در مورد غیر مسلمان ایشان هم مانند امام (ره) در ملکیت کافری که استخراج از چنین معدنی کرده است، اشکال کردهاند.
این صورت مسئله است که بالاخره معدنی که در أراضی معمورة در حال فتح واقع شده است، آیا به ملکیت مُستخرج در میآید و بعد از ملکیت، بر او خمس واجب میشود یا به ملکیت او در نمیآید؟ اقوال در این بحث، پنج قول است:
اقوال
قول اول: یکی قول مشهور است که قائلند به ملکیت مسلم و کافر مطلقا یعنی بر اساس این قول اگر کسی از معدنی که در اراضی معموره واقع است، استخراج کند مالک ما یستخرج است اعم از اینکه مسلمان باشد یا کافر و خمس هم بر او واجب است.
توجه به این نکته لازم است که در مورد کافر در بعضی از عبارات به جای کلمه کافر، کلمه ذمّی ذکر شده، یعنی منظور از کافر، خصوص ذمّی است. مثلاً محقق خویی فرموده: مشهور آن است که فرقی بین مسلمان و ذمّی در ملکیت آنچه از این معدن استخراج میشود، نیست یعنی شهرت را در خصوص کافر ذمّی بیان کرده است.(1)
در بعضی از کلمات خصوص ذمّی ذکر نشده و مطلق کافر بیان شده است. این را باید با بررسی عبارات اصحاب معلوم کنیم که بالاخره وقتی میگوییم مشهور آن است که مسلمان و کافر هر دو مالک میشوند، آیا منظور خصوص کافر ذمّی مراد
1) . المستند، کتاب الخمس (ج25)، ص 61.
است یا ملکیت و مطلق کافر منظور است؟ چون غیر از ذمّی، کافر معاهد و کافر حربی هم داریم. این مسئله به وضوح در کلمات بیان نشده است.
از کسانی که قائل به قول اول شده صاحب جواهر است. ایشان از کسانی است که قائل است به عدم فرق بین مسلمان و کافر مطلقا. به نظر ایشان مستخرج از معادن، چه کافر و چه مسلمان، هر دو مالک میشوند و احتیاج به اذن هم نیست، حتی در اراضی معموره و یجب علیه الخمس.(1)
قول دوم: قول دوم که نزدیک به قول مشهور است، قول شیخ طوسی(2)است. ایشان معتقد است مسلمان و کافر مطلقا مالک میشوند. لکن در مورد کافر یک حکم تکلیفی وجود دارد و آن منع کافر از تصرف است یعنی کافر ممنوع التصرف است. ولی چنانچه استخراج کند، مالک میشود. این نظر شیخ طوسی است و محقق خویی هم همین نظر را پذیرفته(3)یعنی در مورد مسلمان قائل به ملکیت بوده و میگوید: اگر مسلمانی از معدن، با اوصافی که گفتیم استخراج کند، مالک میشود ولی کافر حق ندارد تصرف و استخراج کند. ولی اگر استخراج کرد، مالک میشود. پس اگر مخالفت با حکم تکلیفی کند، مالک میشود ولی گناه کرده و عاصی محسوب میشود.
فرق این قول با قول مشهور فقط از حیث حکم تکلیفی است؛ نظر مشهور این بود که منع از تصرف برای کافر نیست. اما طبق این نظر کافر ممنوع التصرف است، تکلیفاً. آقای خویی در حاشیه عروة در ذیل مسئله نهم این را بیان کردند که فرمودند: لا یبعد تملّکه.(4)
قول سوم: تفصیل درباره مسلم است به این معنا که مسلم با اذن والی مسلمین مالک میشود ولی بدون اذن والی مسلمین مالک نمیشود. اما ملکیت کافر محل اشکال است. این نظر امام (ره) است.
قول چهارم: مرحوم سید قائل به ملکیت مسلم، مطلقا هستند و لو لم یأذن. اذن لازم ندارد و در مالکیت کافر اشکال است. پس تفصیل بین مسلم و کافر است. مسلمان مطلقاً مالک میشود و ملکیت کافر را محل اشکال میداند. (این را در مسئله نهم عروة فرمودهاند.)
قول پنجم: قول دیگری هم در اینجا وجود دارد و آن هم ملکیت مستخرج مع الإذن است. چه مسلمان باشد و چه کافر. یعنی اگر مسلمان إذن بگیرد مالک میشود. اگر کافر هم اذن بگیرد مالک میشود و اگر کسی اذن نگیرد، چه مسلمان و چه کافر، مالک نمیشود.(5)
سؤال: اگر والی امام نبود مسئله اذن چگونه است؟
استاد: در مورد اذن هم یک بحثی است که اذن حاکم شرع و سلطان لازم است یا فقط اذن حاکم شرع؟ بعضی گفتهاند: اذن از امام یا حاکم شرع و سلطان هر دو لازم است. بعضی معتقدند فقط اذن از امام لازم است؟ ولی اجمالاً امام میفرماید: اذن از
والی مسلمین لازم است. بعضی تعابیر ظهور در این دارد که باید اذن از امام معصوم یا نائب امام بگیرد، یا اذن از حاکم شرع. والی مسلمین اعم است. حتی غیر حاکم شرعی را هم دربر میگیرد. و لو غاصبانه در مسند خلافت مسلمین نشسته باشد.
به هر حال این پنج قول در این مسئله وجود دارد. قدر مشترک همه این اقوال این است که در این مورد، مسلمان مالک میشود یعنی فی الجمله اگر مستخرج مسلمان باشد، مالک میشود. اما درباره اینکه نیاز به اذن دارد یا ندارد باید بحث شود؛ بعضی میگویند اذن لازم دارد و بعضی میگویند لازم نیست اما در مورد کافر اقوال مختلف است. بعضی میگویند کافر مطلقا مالک میشود. بعضی میگویند کافر مالک میشود ولی حکم تکلیفی منع دارد. قول سوم میگوید کافر مطلقا مالک نمیشود و قول چهارم و قول پنجم هم آن را منوط به اذن کرده. حال باید ادله این اقوال را بررسی کنیم و ببینیم که حق در مسئله چیست.
بررسی ادله اقوال پنج گانه
ادله قول اول: قول به ملکیت مطلقا
دلیل اول
دلیل اول این است که استخراج از معدن فی نفسه احیاء محسوب میشود و لذا ادله احیاء شامل آن میشود چون معدن به نفسه در حکم موات است. درست است که این معدن در اراضی معموره و آباد واقع شده ولی تابعیت معدن از اراضی در اینجا منتفی است. اینکه ما بگوییم ادله احیاء ثابت میکند، احیاء الأرض موجب ملکیت ارض است و چنانچه کسی مالک ارض شد، مالک عمق آن هم میشود، قطعاً آن بیان در اینجا قابل قبول نیست؛ چون در اینجا ارض آباد است و کسی ارض را احیاء نکرده است ولی ما اگر خود معدن را یک شیء موات حساب کنیم یا در حکم موات بدانیم ادله احیاء شامل آن میشود؛ چون معدنی که در عمق زمین است و از آن استفاده نمیشود در حکم موات است و لذا احیاء این معدن به استخراج از آن معدن است. بنابراین اگر کسی از این معدن استخراج کرد یعنی در واقع آن را احیاء کرده و ادله احیاء شامل آن میشود.
اساس این دلیل بر این استوار است که اگر ما معدن را به عنوان یک چیزی که در حکم موات است، پذیرفتیم قهراً این دیگر ملک مسلمین نیست. این به عنوان چیزی که تبعیت در ملکیت از زمین میکند، مطرح نیست. زمین ملک مسلمین است چون اراضی معموره طبق دلیل، متعلق به مسلمین است. اما ادله ملکیت مسلمین شامل معادن واقع در تحت این اراضی نمیشود، نه از باب اینکه عرف اینها را تابع نمیدانند بلکه از این باب که اینها به حکم مواتند اصلاً ادله ملکیت مسلمین به اندازه خود ارض و آنچه که باعث معموره بودن ارض است، ملکیت مسلمین را ثابت میکند. اگر به یک زمین میگویند معموره به چه اعتبار میگویند؟ به اعتبار زراعت، درخت، آب و باغ و چیزهای دیگر معموره گفته شود.
سؤال: ادله احیاء فقط ملکیت ارض را ثابت میکند و معدن هم تابع آن است.
استاد: احیاء المعدن، نه احیاء الارض. اصلاً ما این را تابع ارض حساب نمیکنیم که بگوییم احیاء الارض. میگوییم احیاء المعدن. خود معدن فی نفسه در حکم موات است و در بعضی از ادله کلمه ارض ذکر نشده مثلاً میگوید: «من احیا مواتاً» یا میگوید: «من احیا شیئاً من الارض أو حفر وادیاً بدیّاً» لذا احیاء موجب میشود که نسبت به آنچه که موات بوده مالک
شود. اگر این معدن در حکم موات باشد، یعنی دیگر ملک مسلمین نیست و از مباحات اصلیه است که شخص میتواند با احیاء مالکش شود.
سؤال: چطور ممکن است مالک معدن واقع در ارض معموره که ملک دیگری است، شود؟
استاد: اگر کسی از معدن فی جوف هذا الارض استخراج کرد، مالک میشود. دلیل این است "المعدن بنفسه فی حکم الموات" ادله احیا میگوید «من احیا مواتاً فهی له» حال شخصی رفته و معدن را احیاء کرده و چون استخراج موجب احیاء معدن است، این ادله شاملش میشود.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 22 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی معموره– ادله قول مشهور مصادف با: 20 ربیع
الاول 1436
سال پنجم جلسه: 51
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در معادنی است که در اراضی معموره در زمینهایی که مفتوحة عنوةً هستند، واقع شده است. سخن در این بود که آیا استخراج از این معادن موجب ملکیت مستخرج میشود یا خیر؟ عرض کردیم که پنج قول در این باره وجود دارد. مشهور معتقدند کسی که از این معادن استخراج کند مالک میشود اعم از اینکه مسلمان باشد یا کافر. دلیل اول از از ادله ذکر شد و به تفصیل درباره آن سخن گفتیم.
دلیل دوم: ادله حیازت
مفاد ادله حیازت این است که اگر کسی چیزی را حیازت کند که مالک ندارد، مالک آن میشود. «مَن حاز شیئاً ملکه» این ادله عام یا مطلقند و قیدی هم مبنی بر اختصاص حائز و سببیّت حیازت برای ملکیّت ذکر نشده یعنی گفته نشده که در صورتی حیازت سبب ملکیت است که حائز مسلمان باشد، لذا اطلاق این ادله شامل کافر هم میشود. این ادله به اطلاقه شامل اراضی معموره هم میشود.
اشکال
لکن یک مانعی در اینجا وجود دارد و آن این است که حیازت در صورتی سبب ملکیت است که آن شیء مالک نداشته باشد و لذا این دلیل شامل اشیایی که مملوک غیر هستند، نمیشود و از آنجا که اراضی معموره ملک مسلمین هستند و معادن واقع در جوف این اراضی هم به تبع اراضی، ملک مسلمین میشوند. بنابراین، این معادن مملوک و متعلق به غیرند(متعلق به مسلمین هستند) لذا ادله حیازت نمیتواند ملکیت مستخرج را نسبت به این معادن ثابت کند. این یک اشکالی است در مقابل این دلیل، البته این اشکال در مورد ادله احیاء و استیلاء و روایت سکونی (للعین ما رأت و للید ما اخذت) در مورد همه اینها مشترک الورود است.
پاسخ
حال با این مانع چه باید کرد؟ آیا این مسئله مانع شمول ادله احیاء نسبت به ما نحن فیه است؟ در جلسه گذشته در بحث احیاء معدن به این مانع اشاره شد و پاسخ دادیم. عرض کردیم مسئله این است که معادنی که در جوف این اراضی هستند، به طور کلی تابع آن محسوب نمیشوند. علت اینکه به تبعیت ارض، ملک مسلمین نمیشوند این است که این معادن به هر حال یا اساساً از اول مملوک کفار نبودهاند چون آنها فقط اراضی را احیاء کردند و مالک اراضی شدهاند و الان آن اراضی به دست مسلمین افتاده است. پس از اول این معادن مملوک کفار نبود که حالا در اثر فتح آن معادن به تبع اراضی ملک مسلمین شود. لذا بر اباحه اصلیه خود باقیند.
اگر هم معادن را از انفال بدانیم که ملک مسلمین نیست همان طور که قبلاً هم گفتیم، ملکیت امام نسبت به معادن، منافاتی با سببیت حیازت للتملک ندارد. پس با توجه به این مطلبی که گفتیم معلوم میشود که ادله حیازت میتواند سببیت حیازت للتملک را ثابت کند یعنی اگر کسی معدن را حیازت کند، مالک میشود و چون قیدی در این ادله نیست که سببیت را مختص به حیازت مسلم کند، شامل کفار هم میشود.
دلیل سوم: ادله استیلاء
بعضی از روایات با این مضمون وارد شده که: «مَنِ اسْتَوْلَى عَلَى شَيْءٍ فَهُوَ لَهُ.»(1)کسی که استیلاء بر یک چیزی پیدا کند، متعلق به اوست. ممکن است استیلاء را نظیر حیازت بدانید و بگویید حیازت همان استیلاء است. اگر بگوییم استیلاء و حیازت فرقی نمیکنند که این هم داخل در دلیل دوم میشود.
روایتی هم که قبلا از سکونی نقل کردیم، در همین چارچوب قرار میگیرد. در آن روایت امام (ع) فرمودند: «لِلْعَيْنِ مَا رَأَتْ وَ لِلْيَدِ مَا أَخَذَتْ»(2). در هر صورت به حسب دلیل سوم کسی که استیلاء بر چیزی که مملوک دیگری نیست، پیدا کند مالک آن میشود.
البته یک روایتی هم است که میتواند هم مؤید ادله استیلاء و هم روایت سکونی باشد. لکن این روایت چون سند ندارد به عنوان مؤید ذکر میکنیم. «مَنْ سَبَقَ إِلَى مَا لَا يَسْبِقُهُ إِلَيْهِ أحدٌ فَهُوَ أَحَقُ بِه»(3)کسی که سبقت بگیرد بر دیگران و سراغ چیزی برود که دیگران سراغ آن نرفتند، این شخص احق است نسبت به دیگران. این نبوی در بعضی از جوامع روایی اهل سنت نقل شده ولی در جوامع روایی ما ذکر نشده است و سند هم ندارد.
اشکال
همان اشکال یا مانعی که در مقابل ادله حیازت بود در اینجا هم وجود دارد که به حسب ادله، استیلاء، سبق و اخذ، سبب ملکیتند در اشیایی که مالک ندارند در حالی که معادن واقع در اراضی معموره که مفتوحة عنوةً هستند، مالک دارند و آنها هم مسلمین هستند. این بنا بر اینکه ما معادن را از انفال ندانیم. اگر معادن را از انفال بدانیم هم که مالک آن امام است. بالاخره اینها مالک دارند و وقتی مالک داشته باشند نمیتوان سببیت استیلاء و حیازت و سبق و امثال اینها را پذیرفت.
پاسخ
جواب این اشکال و مانع همان جوابی است که در مورد حیازت داده شد و در مورد احیاء در دلیل اول ذکر شد و پاسخ آن روشن است که به هر حال مالکیت مسلمین نسبت به معادن مبتنی بر این است که ما تبعیت معادن را از اراضی معموره بپذیریم یعنی بگوییم که معادن به تبع اراضی معموره ملک مسلمین هستند. اما اگر ما این تبعیت را نفی کردیم کما هو الحق، بنابراین معادن بر اباحه اصلیه خودشان باقی میمانند.
1) . تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج9، ص 302، حدیث 1079؛ وسائل الشیعة، ج 26، ص216، باب 8 از ابواب میراث الازواج، حدیث 3.
2) . کافی، ج 6، ص 223، حدیث 6، تهذیب ج 9، ص 61، ح 257؛ من لا یحضره الفقیه، ج3، ص 65، حدیث 217؛ وسائل الشیعة، ج 23، ص 391، باب 38 از ابواب الصید، حدیث 1؛ وسائل الشیعة، ج 25، ص 461، کتاب لقطة باب 15، حدیث 2.
3) . عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج3، ص480 ؛ تفسیر القرطبی، ج17، ص297؛ السنن الكبرى للبيهقي، ج6، ص: 142، كتاب احياء الموات، باب من أحيا أرضا ميتة ليست لاحد و لا في حقّ أحد فهي له.
البته ما این تبعیت را به نحو مطلق نفی میکنیم نه مثل محقق خویی که فقط در املاک عمومی نفی کرده، ایشان تبعیت را در معادن با عمق کم در املاک شخصی پذیرفته اما در املاک عمومی این را ردّ میکند. در مورد معادن با عمق زیاد هم که به طور کلی تبعیت را نفی کرده است. فرق ما با محقق خویی در این است که ایشان در معادن با عمق کم میگویند که این تبعیت در املاک شخصی صحیح است و در املاک عمومی صحیح نیست ولی ما میگوییم به طور کلی در معادن، تبعیت تا اندازهای که عرف بپذیرد صحیح است و فرقی بین ملک شخصی و ملک عمومی نیست. اگر تبعیت عرفی صدق کند هم شخص مالک ما فی جوف الارض است و هم مسلمین و هم امام. تفصیل بین تبعیت درست نیست اما در معادن عمق زیاد مثل محقق خویی معتقدیم قطعاً به واسطه اینکه از نظر عرف تبعیت منتفی است، دیگر معادنی که در اعماق بیشتر زمین هستند، اینها نه مملوک شخص صاحب الارض است و نه مملوک مسلمین که صاحب الارض هستند و نه مملوک امام.
اما اگر ما آن را از انفال بدانیم، خودش مستقلاً موضوع ملکیت قرار میگیرد و از راه تبعیت نمیتوانیم بگوییم چون امام مالک اراضی موات است پس مالک معدن هم میشود بلکه خودش رأساً مالک است.
سؤال: آیا در چهار و پنج متری زمین معدن وجود دارد؟
استاد: نمکی که روی زمین است را معدن نمک میگویند؛ معدن میتواند هم روی زمین باشد و هم زیر زمین لذا در بعضی از کتب مثل جواهر میگوید: «المعادن الظاهرة و المعادن الباطنة».
دلیل چهارم: روایات
دلیل چهارم بعضی روایات است:
روایت اول: صحیحه محمد بن مسلم؛ محمد بن مسلم سؤال میکند « سَأَلْتُهُ عَنِ الشِّرَاءِ مِنْ أَرْضِ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى» امام فرمودند اشکالی ندارد و بعد این جمله را در ذیلش فرمودند: «أَيُّمَا قَوْمٍ أَحْيَوْا شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ أَوْ عَمِلُوهُ فَهُمْ أَحَقُّ بِهَا وَ هِيَ لَهُمْ.»(1)هر قومی یک جایی از زمین را احیا کنند، احق هستند به آن و آن ملک آنها است. این برای اراضی موات است لکن بحث ما در اراضی معموره است. «او عملوا» یعنی عملوا آن شیئ من الارض را. عملوا در مقابل احیوا است. معلوم میشود که عملوا غیر از احیا است لذا شامل اراضی معموره هم میشود. این احقّیت و ملکیت برای آنها به دنبال احیاء و عمل حاصل میشود. پس تعبیر به قوم شامل کفار هم میشود و عمل فی الارض هم مطلق است و شامل استخراج هم میشود.
نکتهای که در رابطه با این روایت قابل توجه است این است که روایتی قریب به همین عبارات از محمد بن مسلم نقل شده که آن هم دقیقاً در موضوع شراء من ارض الیهود و النصاری است: «أَيُّمَا قَوْمٍ أَحْيَوْا شَيْئاً مِنَ الْأَرْضِ أَوْ عَمِروهُ فَهُمْ أَحَقُّ بِهَا وَ هِيَ لَهُمْ»(2)لکن به جای «عملوه»، «عمروه» آمده است. «عمروه» قریب به «عملوه» است. با توجه به اینکه این قرابت وجود دارد و راوی هم در هر سه روایت محمد بن مسلم است (در همین باب سه روایت از محمد بن مسلم نقل شده است که روایت اول در «عملوه» آمده و در دو روایت بعدی به جای «عملوه»، «عمروه» آمده است) این میتواند شائبه یکی بودن این سه روایت را ایجاد کند که این سه روایت در واقع یک روایت است. اگر «عمروه» باشد دلالت بر مانحن فیه ندارد چون
معنایش این است: «ایّما قوم احیوا شیئاً من الارض» (یعنی زمین میته ای را احیا کند) یا «عمروه» (آن را تعمیر کند) یعنی مثلاً ارض مواتی بوده و خراب شده و آن را تعمیر میکنند. اما اگر گفتیم عملوه ملاک است و این متفاوت با حدیث سوم و چهارم است، آن گاه میتواند به عنوان یک دلیل در ما نحن فیه هم مورد استفاده قرار بگیرد.
روایت دوم: روایت سکونی؛ «مَنْ غَرَسَ شَجَراً أَوْ حَفَرَ وَادِياً بَدِيّاً لَمْ يَسْبِقْهُ إِلَيْهِ أَحَدٌ أَوْ أَحْيَا أَرْضاً مَيْتَةً فَهِيَ لَهُ قَضَاءً مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ رَسُولِهِ»(1)بر اساس این حدیث احیاء ارض میته موجب ملکیت است. همچنین غرس شجر یا حفر وادی بدیّ در حالی که کسی قبل از او این کار را نکرده، موجب ملکیت است. حالا اگر کسی در یک زمینی و لو معموره حفر کند و از معدن چیزی را استخراج کند به اعتبار این روایت و به اتکاء به این روایت مالک آن میشود. این مربوط به ارض میته هم نیست چون احیاء ارض میته را جداگانه گفته است. مگر اینکه گفته شود روایت، حفر را به عنوان یکی از اسباب احیاء معرفی کرده است.
لذا بعضی از روایات دلالت بر ملکیت میکنند مطلقا. اتفاقا در صحیحه محمد بن مسلم، سخن و موضوع سخن کفارند بنابراین ملکیت آنها ثابت میشود.
روایت سوم: در صحیحه ابی بصیر به خصوص سخن از شراء ارض یهود و نصاری بود و در ذیل آن استناد به فعل رسول خدا (ص) شد که رسول خدا (ص) در جریان خیبر اراضی را در دست آنها باقی گذاشت. آن اراضی عمدتاً معموره بودند و پیامبر (ص) آنها را در دست آنها باقی گذاشت تا از آن استفاده کنند، پیامبر(ص) زمینها را در دست آنها باقی گذاشت و آنها مالک شدند و میتوانستند، بفروشند. پس ملکیت آنها هیچ اشکالی نداشت. ولی راجع به مسئله معدن در صحیحه ابی بصیر چیزی ندارد مگر اینکه بخواهیم از راه تبعیت مسئله را درست کنیم، لذا صحیحه ابی بصیر در اینجا قابل استناد نیست.
در هر صورت بعضی از روایات اثبات میکند ملکیت مستخرج از معدن را اعم از اینکه مستخرج مسلمان باشد یا کافر.
دلیل پنجم
دلیل پنجم که به نوعی در لابلای ادله قبلی مورد اشاره قرار گرفت این است که ادله ملکیت مسلمین للاراضی المعمورة ملکیت مسلمین را نسبت به خود اراضی ثابت میکند، یعنی نهایت چیزی که از آن ادله استفاده میشود، ملکیت مسلمین لهذه الاراضی است اما مقتضی تملک ما فی جوف هذه اراضی نیست. یعنی اگر ما این ادله را بررسی کنیم نهایتاً میگوید که این زمین ها برای مسلمین است اما معادنی که تحت این اراضی واقعند به ملکیت مسلمین در نیامدهاند لذا بر همان اباحه اولیه باقی میمانند یا اساساً میگوییم از انفالند، لذا کسی که استخراج کند، مالک میشود. این هم یک دلیل که بالاخره خود ادله مالکیت مسلمین قاصر از شمول نسبت به معادن است. پس ملکیت مسلمین نسبت به معادن ثابت نیست.
البته عرض کردیم که این عمدتاً به عنوان یک مانع در برابر ملکیت مستخرج است که مانعیت نداشت.
نظیر همین دلیل، این است که بر اساس همین ادله یعنی ادله ملکیت مسلمین لهذه الاراضی، مسلمانان مالک همان چیزی میشوند که کفار مالک آن بودهاند. کفار مالک خود اراضی بودهاند قبل الفتح و وجه ملکیت کفار هم احیاء بوده است یعنی آنها این زمینها را احیاء کردند و مالک شدند و الان در جنگ از دست دادهاند. قهراً نهایت چیزی که این ادله دلالت میکند
1) . کافی، ج5، ص 280، حدیث 6؛ من لا یحضره الفقیه، ج3، ص151، حدیث 665؛ وسائل الشیعه، ج 25، ص 413، باب 2 از ابواب احیاء الموات، حدیث1.
این است که آنچه ملک کفار بود، الان ملک مسلمانان میشود. کفار از اول مالک معادن واقع در تحت این اراضی نبودهاند و تا الآن بخواهند به مسلمین منتقل شوند آن معادن به هر حال یا از اول ملک امام بوده یا از اول از مباحات اصلیه محسوب میشده. اگر از مباحات اصلیه باشد که مشکلی ندارد و با استخراج میتوان مالک شد و اگر ملک امام بوده باز همان طور که قبلاً در بحث از اراضی موات هم گفتیم استخراج موجب ملکیت است.
بحث جلسه آینده: چند دلیل دیگر هم وجود دارد. اگر اصل ملکیت را ثابت کنیم و معلوم شود بالاستخراج ملکیت فی الجمله مسلمان و کافر ثابت میشود و آنها مالک معادن موجود در اراضی معموره میشوند. لکن یک بحث باقی میماند و آن اینکه اذن میخواهد یا نه که آن را باید در مرحله بعد رسیدگی کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 23 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی معموره– ادله قول مشهور مصادف با: 21 ربیع
الاول 1436
سال پنجم جلسه: 52
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
تا اینجا پنج دلیل از ادله مشهور مبنی بر ملکیت مسلمان و کافر نسبت به معادنی که در اراضی معموره واقع شدهاند را ذکر کردیم و گفتیم که به نظر مشهور فرقی ندارد که مستخرج از این معادن مسلمان باشد یا کافر.
دلیل ششم
دلیل ششم سیره مستمره در همه اعصار مبنی بر ملکیت کسانی است که از این معادن استخراج میکردند. به تعبیر مرحوم صاحب جواهر حتی در زمان تسلط ائمه (ع)، در استخراج از این معادن اذن گرفته نمیشد یعنی مردم از این معادن استخراج میکردند و اذن هم نمیگرفتند و مالک شناخته میشدند. این سیره هم شامل اراضی موات و هم اراضی مفتوحة عنوة است. بنابراین از آنجا که این سیره در همه اعصار جریان داشته و از ناحیه ائمه (ع) هم ردع نشده، بلکه چه بسا بتوانیم امضاء ائمه (ع) را نسبت به این سیره به دست بیاوریم میتوان آن را به عنوان دلیل پذیرفت. چون به هر حال اینها در زمینهایی که کار میکردند از دید ائمه (ع) مالک شمرده شدهاند و بیع و شراء با اینها بیاشکال دانسته شده است.
ان قلت
ممکن است کسی بگوید که سیره یک دلیل لبّی است و در دلیل لبی به قدر متیقن اخذ میشود و قدر متیقن از این سیره، اراضی موات است، لذا شامل اراضی معموره نمیشود.
قلت
اگر ثابت شود جریان این سیره حتی در اراضی معموره، دیگر جای این اشکال نیست؛ دلیل این است که سیره قطعیه در همه اعصار هم در اراضی موات و هم در اراضی معموره و آن هم بلاإذن بر این بوده که کسانی که اراضی موات را احیاء کردهاند، مالک دانسته شدهاند و کسانی که روی اراضی معموره کار کردهاند مالک محسوب شدهاند و احیاناً اگر از معادنی که در این اراضی واقع شده است استخراج کردهاند مالک محسوب شدهاند. لذا با توجه به ادعای قطعیت سیره به نحو عام دیگر جای اخذ به قدر متیقن نیست.
بررسی دلیل ششم
در رابطه با این دلیل لازم است نکتهای مورد توجه قرار گیرد و آن اینکه از مجموع آنچه که در این رابطه وارد شده میتوانیم استفاده کنیم نسبت به اراضی موات و اراضی معموره چه بسا این سیره جریان داشته باشد اما در مورد استخراج از معادن، خیلی معلوم نیست؛ موضوع اراضی در آن زمان یکی از موضوعاتی بود که مبتلا به بود. اراضی موات یا اراضی معموره از کفار گرفته میشد و بدست مسلمین میافتاد یا اساساً در سرزمین اسلامی خود کفار ذمی اراضی موات را احیاء میکردند، یا اراضی معموره را در اختیار داشتند و روی آن کار میکردند. این قابل بدست آوردن و احراز هست که ما سیره
مستمره را نسبت به اراضی چه موات و چه معموره احراز کنیم و قرائن و شواهد تاریخی هم دارد و امضای ائمه (ع) یا حداقل عدم ردع ائمه (ع) نسبت به این سیره قابل احراز است لذا از این جهت مشکلی نیست. اما در مورد معادن خیلی روشن نیست؛ در مورد معادن ما کمتر مواجه هستیم با نقل یک واقعه یا قضیهای که در رابطه با معدن این اتفاق افتاده باشد، مگر در بعضی روایات که اگر از روایات بخواهیم استفاده کنیم، این قابل قبول است ولی روایات یک دلیل دیگری است. وقتی ما سخن از سیره به میان میآوریم دیگر نباید به روایات استناد کنیم؛ هر چند میتوانیم روایات را به عنوان امضا بدانیم اما عمده این است که ببینیم این سیره بین مسلمین در همه اعصار جریان داشته یا خیر؟ لذا احراز این سیره نسبت به معدن تا حدی مشکل است.
دلیل هفتم
دلیل هفتم از کلمات محقق خویی بدست میآید. البته همان طور که عرض کردیم محقق خویی به تبع شیخ طوسی معتقد است که استخراج از معادن واقع در اراضی معموره موجب ملکیت مسلم است اما در مورد کافر یک حکم تکلیفی داریم و آن منع از تصرف است لذا اگر کافری مخالفت کرد، مانع ملکیت او نیست یعنی حکم وضعی را در مورد کافر میپذیرد لکن میگوید حکم تکلیفی منع از استخراج و تصرف در معدن دارد. تفاوت این نظر با نظر مشهور فقط در همین حکم تکلیفی است؛ مشهور این حکم تکلیفی را قبول ندارند که کافر ممنوع باشد ولی از نظر ملکیت، هر دو نظر مانند هم هستند.
در هر صورت ایشان فرموده: نفس روایات خمس در معدن به دلالت التزامی ملکیت را اثبات میکند؛ وقتی ما به روایات خمس در معدن مراجعه میکنیم، میبینیم به طور کلی در این روایات، خمس را بر مستخرج واجب کرده و هیچ قیدی نگذاشته که خمس بر مستخرج مسلمان واجب است بلکه بر طبق این روایات کسی که از معدن استخراج کند، بر او واجب است که خمس بدهد و از آنجا که لا خمس الّا فی ملکٍ، معلوم میشود که استخراج سبب ملکیت است و هر کسی استخراج کند، مالک میشود. پس مدلول التزامی خود روایات خمس باب معدن این است که ملکیت برای مستخرج ثابت است. اعم از اینکه کافر باشد یا مسلمان باشد.
در رابطه با این دلیل همان مطلبی که در جلسه قبل گفتیم نیز جریان دارد. اگر گفتیم که معدن از انفال است، قهراً مالکش امام است ولی اگر گفتیم معدن تابع ارض است از آنجا که ارض معموره ملک مسلمین است پس معدن هم ملک مسلمین است، پس بر حسب مبانی، مالک آن متفاوت میشود یعنی ممکن است کسی بگوید معدن خودش از انفال است که در این صورت ملک امام است و ممکن است کسی آن را تابع ارض بداند. ولی یک احتمال دیگر هم این است که معدن از مباحات اصلیه باشد یعنی نه ملک امام باشد و نه تابع ارض چه در ارض موات و چه در معموره؛ اگر در ارض موات باشد، بسته به این است که ما در مورد معدن چه نظری داشته باشیم؟ آیا تبعیت را بپذیریم یا نپذیریم و اینکه آیا از انفال بدانیم یا ندانیم؟ به هر حال اینها نمیتواند مانع باشد همان طور که قبلاً هم گفته شد.
بررسی دلیل هفتم
این دلیل محل اشکال است؛ اشکال این است که به طور کلی روایات خمس معدن در مقام بیان ملکیت و شرائط و خصوصیات دخیل در ملکیت نیستند؛ روایات خمس معدن فقط در مقام بیان وجوب خمس بر آن چیزی است که از معدن استخراج میشود. هر چند با این روایات فی الجمله ملکیت مستخرج نسبت به معدن ثابت میشود اما نه اینکه تنها با
استخراج، ملکیت مطلقا حاصل شود. مانند شرائطی که در مورد وجوب خمس است مثل اینکه اگر به این حد و نصاب رسید خمس واجب است ولی این روایات در مقام بیان آن شرائط نیستند. ممکن است کیفیت استخراج مثل اینکه باید از امام اذن گرفته شود یا مقدار استخراج یا عقیده و دین مستخرج، همگی در این مسئله دخیل باشند. ما نمیتوانیم به دلالت التزامی روایات خمس معدن اخذ کنیم و بگوییم چون این روایات خمس را بر مستخرج واجب کرده و لا خمس الا فی ملکٍ، پس نتیجه بگیریم که هر کسی که استخراج کند، مالک است؛ چون اساساً این روایات در مقام بیان این جهت نیستند و اگر احتمال وجود خصوصیات و شرایطی داده شود، دیگر نمیتوانیم به اطلاق این روایات اخذ کنیم و آن خصوصیات و شرایط را نفی کنیم.
دلیل هشتم
دلیل هشتم آیه «خلق لکم ما فی الارض جمیعاً»(1)خداوند متعال در این آیه میفرماید: خداوند هر آنچه که در زمین است برای شما خلق کرده است. خود اراضی و آنچه در عمق اراضی است برای شما است و آنچه در دریاهاست برای شماست. خلاصه همه مخلوقات خداوند برای شما و ملک شما است. مهم این است که در این آیه خلقت ارض و ما فیها را برای خصوص مسلمین بیان نکرده است؛ «خلق لکم» یعنی برای همه مردم و نگفته "خلق للمسلمین ما فی الارض جمیعا" پس فرقی بین مسلمان و کافر نیست. هر کسی سراغ آنچه که خدا آفریده برود و آن را أخذ کند، ملک او میشود لذا اگر کافر هم از معدن استخراج کند، ملک او میشود چون معدن را خدا برای همه آفریده است.
البته این دلیل را مرحوم صاحب جواهر در مورد اراضی موات و معادنی که در اراضی موات واقع شده، ذکر کرده ولی وجهی برای اختصاص به اراضی موات نیست. بالاخره فرقی نمیکند چه در اراضی موات باشد و چه در اراضی معموره صحیح است گفته شود «خلق لکم ما فی الارض جمیعاً» البته ممکن است علت اینکه استدلال به این آیه در اراضی معموره ذکر نشده، این باشد که اراضی معموره مالک دارد و «خلق لکم ما فی الارض جمیعا» در آنجا جریان ندارد؛ چون ارض با عمل و کار، مالک پیدا کرده است و وقتی مالک پیدا کرد، معنا ندارد که مجدداً کسی بیاید و مالک شود ولی ما عرض کردیم که این بنا بر قول به تبعیت درست است و اگر ما تبعیت را نپذیریم، معدنی که کسی سراغ آن نرفته از مصادیق «خلق لکم» است. بنابراین معدن با استفاده و استخراج به ملکیت شخص در میآید.
بررسی دلیل هشتم
این دلیل نهایتاً اثبات میکند جواز انتفاع و تصرف در ارض و ما فیها را ولی معلوم نیست بتوان ملکیت را از آن استفاده کرد.
دلیل نهم
دلیل نهم دلیلی است که صاحب جواهر آن را در مورد اراضی موات در معادن ظاهره مثل معدن نمک بیان کرده ولی اگر در کلمات صاحب جواهر دقت شود، معلوم میشود این دلیل اختصاص به معادن ظاهره ندارد و شامل معادن باطنه هم میشود. به علاوه وجهی برای اختصاص به اراضی موات هم ندارد و این دلیل به عینه در معادنی که در اراضی معموره هم واقع شدهاند، جریان دارد.
1) . «البقرة»: 29.
ایشان فرموده: «شدة حاجة الناس الی بعضی المعادن المتوقف معاشهم الیها»؛ شدت نیاز مردم به بعضی از معادن اقتضا میکند که این معادن را ملک مستخرجین بدانیم، چون معاش و زندگی مردم متوقف بر این امور است. اگر کسی از معدن به خاطر نیاز و توقف معاشش بر این امر استخراج کرد، باید او را مالک بدانیم. پس ضرورت و نیاز و احتیاج و توقف معاش بر این کار، اقتضا میکند که ما قائل به ملکیت هر کسی شویم که از این معادن مبادرت و استخراج میکند.
بررسی دلیل نهم
این هم دلیل قابل قبول نیست؛ چون:
اولاً: شدت احتیاج به معادن نهایتش این است که جواز استفاده و تصرف از این معادن را ثابت میکند. اگر احتیاج دارند تصرف کنند، آن هم به مقدار نیاز. فرق است بین قول به ملکیت و جواز الانتفاع بقدر الاحتیاج.
ثانیاً: همان طور که خود مستدل گفته این شدت نیاز به بعض معادن است. کلام ایشان صریح در این است که نیاز به بعضی معادن است در حالی که ما در مورد مطلق معادن بحث میکنیم. بنابراین این دلیل قابل قبول نیست.
نتیجه
بعضی از ادله تمام نیست اما بعضی از ادله ملکیت را مطلقا ثابت میکند چه برای مسلمان و چه برای کافر. ولی این تمام کلام نیست بلکه باید ببینیم که آیا اذن اعتبار دارد یا ندارد که در جلسات آینده مطرح میکنیم إن شاء الله.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 24 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی معموره– ادله قول مشهور مصادف با: 22 ربیع
الاول 1436
سال پنجم جلسه: 53
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
تا اینجا نه دلیل برای قول مشهور مبنی بر ملکیت مستخرج از معادن واقع در اراضی معموره اعم از اینکه مسلم باشد یا کافر ذکر کردیم.
دلیل دهم
یک مطلب دیگری هم ممکن است به عنوان دلیل ذکر شود که این تقریباً شاید آخرین دلیلی است که در اینجا بتوان ذکر کرد اصل این مطلب را محقق خویی فرمودند، لکن احتیاج به یک ضمیمه دارد.
اصل سخن ایشان این است که اگر معادنی که در اراضی مفتوحة عنوة واقع شدهاند ملک مسلمین باشند و معادنی که در اراضی میته واقع شدهاند ملک امام باشند لازم میآید روایات خمس معدن را با همه کثرتش حمل کنیم بر خصوص کسی که از معدن در ملک شخصی خود استخراج میکند، و این در واقع حمل مطلقات بر فرد نادر است و حمل مطلقات بر فرد نادر صحیح نیست. پس معلوم میشود که معادن واقع در این اراضی ملک مسلمین یا امام نیستند.
این مطلب ایشان احتیاج به توضیح و تکمیل دارد. آنچه که از این بیان استفاده میشود این است که بالاخره معادن از سه حال خارج نیستند، یا در املاک شخصی واقع شدهاند و یا در اراضی مفتوحة عنوة که این اراضی مفتوحة عنوة یا معموره است یا میته. اگر معموره باشد ملک مسلمین است و اگر میته باشد ملک امام است. در اراضی میته غیر مفتوحة عنوة هم گفته شده این اراضی ملک امام است. پس معادنی که در ارضی واقع شدهاند از سه حال خارج نیستند: یا آن اراضی مالک شخصی دارند یا ملک مسلمین یا ملک امام هستند.
حال اگر قرار باشد معادن موجود در اراضی متعلق به مسلمین را ملک مسلمین بدانیم و همچنین معادن واقع در اراضی که ملک امام هستند را متعلق به امام بدانیم تنها یک قسم از معادن باقی میماند و آن هم معادنی است که در اراضی واقع شدهاند که دارای مالک شخصی هستند. آن وقت ما ناچاریم بگوییم این همه عمومات و مطلقاتی که در باب خمس معدن وارد شده، همه ناظر به معادنی هستند که در اراضی دارای مالک شخصی واقع شدهاند؛ چون اگر معدن در اراضی مفتوحة عنوة باشد یا ملک مسلمین است یا ملک امام و معنا ندارد روایات خمس به آنها متعلق شود. پس روایات ناظر به آنها نیست در حالی که اکثر معادن از این دو قسم اخیر هستند. اکثر معادن، معادنی هستند که در بیابان و کوهها و ... واقع شدهاند که یا ملک مسلمین یا ملک امام میباشند. پس باید همه آن روایاتی که در باب خمس معدن وارد شده فقط ناظر به معادنی باشد که در اراضی مملوک شخصی واقع شدهاند؛ چون غیر از این فرض دیگری متصور نیست.
نتیجه این است که باید همه این مطلقات بر فرد نادر حمل شوند و این معنا ندارد و بعید است که شارع این همه روایات و عمومات را برای افراد قلیل بیان کرده باشد. پس برای اینکه مطلقات حمل بر فرد نادر نشوند، باید بگوییم این معادن ملک مسلمین یا امام نیستند. یعنی برای جلوگیری از آن تالی فاسدِ "حمل مطلقات بر فرد نادر" چارهای نداریم جز اینکه ملتزم شویم معادن به ملکیت مسلمین یا امام در نمیآیند.
این بیان ثابت میکند که ملکیت معادن تابع ملکیت اراضی نیست یا حداقل در مورد اراضی متعلق به مسلمین و اراضی متعلق به امام این چنین است. عدم تبعیت با این بیان ثابت میشود یا به عبارت دیگر تبعیت نفی میشود.
لکن باید یک مطلب دیگر را هم ضمیمه کرد و آن اینکه این معادن ملک چه کسی است؟ این معادن ملک مستخرِج است (کسی که از این معادن استخراج میکند).
بنابراین محصل دلیل دهم این میشود اگر ما عدم تبعیت معادن را از اراضی در ملکیت ثابت کردیم و به دنبالش گفتیم معادن ملک کسی است که از آن استخراج میکند قهراً مستخرج و مخرج شامل مسلم و کافر میشود چون خصوصیتی برایش ذکر نشده است. این محصل دلیلی است که با آن ضمیمه در اینجا قابل ذکر است.
محقق خویی فقط یک نکتهای را میفرمایند که اگر قرار بود این معادنی که در جوف این اراضی واقع شده، ملک امام و مسلمین باشد حداقل باید یک روایت این را بیان میکرد در حالی که یک روایت نداریم که بیان کرده باشد این معادن ملک امام یا مسلمین است.
البته این دلیل در مورد اراضی معموره که محل بحث ما است اقامه شده اما با دقت معلوم میشود این دلیل به عینه در مقام اول هم قابل ذکر است یعنی در مورد اراضی موات هم میشود این دلیل را ذکر کرد.(1)
بررسی دلیل دهم
آیا این دلیل قابل قبول است یا خیر؟ به نظر میرسد این دلیل در واقع یک دلیل مستقلی نیست. آنچه که با این بیان ثابت شد، صرفاً عدم تبعیت بود چون فرمود اگر ما این معادن را مانند اراضی ملک امام و مسلمین بدانیم لازمهاش حمل مطلقات بر فرد نادر است و برای اینکه این تالی فاسد پیش نیاید میگوییم این معادن مانند اراضی ملک امام و مسلمین نیست. پس نهایت چیزی که در اینجا ثابت میشود عدم تبعیت است. اما اینکه این معادن ملک کیست؟ فرمودند ملک مخرج و مستخرج است. سؤال این است که به چه دلیل مستخرج مالک میشود؟ اگر بخواهیم اثبات کنیم مستخرج مالک میشود نیاز به ادله خاص خودش را دارد مثل ادله احیاء و حیازت و استیلا و مانند آن. اگر قرار باشد برای اثبات مالکیت مخرج به سراغ آن ادله برویم پس در واقع ادله مثبته ملکیت دلیل میشود نه این دلیل.
پس در واقع اینجا نهایت چیزی که این بیان ثابت میکند، عدم تبعیت این معادن از اراضی در مسئله مالکیت در جایی است که مالکیت اراضی با امام یا مسلمین باشد. اما اگر این ملک اینها نباشد پس قهراً ملک مستخرج است، این به واسطه ادلهای که قبلاً گفتیم ثابت میشود. لذا یک دلیل مستقلی نیست.
1) . المستند، کتاب الخمس (ج25)، ص 59.
یک مطلب دیگر هم مانده که این را هم عرض میکنیم و بحث ما در قول اول تمام میشود و پس از آن به سراغ اعتبار اذن میرویم که آیا برای ملکیت ما یستخرج من المعادن در اراضی معموره احتیاج به اذن هم هست یا نه؟ در اراضی میته گفتیم که اذن لازم نیست. اگر ما اعتبار اذن را ثابت کنیم یا منکر شرطیت اذن باشیم از نظر نتیجه متفاوت است به هر حال آن مطلب این است که:
کلام محقق خویی
محقق خویی میفرمایند: همه آنچه که درباره ملکیت مستخرج نسبت به معادنی که در اراضی معموره واقع شده گفته شد بر اساس مبنای مشهور تمام است یعنی از آنجا که مبنای مشهور در باب معادن این است که معادن بر اباحه اصلیه باقی هستند و از مباحات شمرده میشودند لذا بر طبق ادله هر کس از معادن استخراج کند مالک میشود. پس ادلهای که اثبات میکند ملکیت مستخرج را اعم از اینکه کافر باشد یا مسلم در صورتی تمام است که ما مبنای مشهور مبنی بر اینکه معادن از مباحات هستند را بپذیریم اما اگر ثابت شد معادن از انفال هستند آن گاه تملک معادن از ناحیه کافر صحیح نیست بلکه حتی تملک معدن از ناحیه مسلم مخالف هم صحیح نخواهد بود چون ترخیصی که ائمه (ع) دادهاند مختص به شیعه است مثل روایتی که قبلاً هم خواندیم «الناس کلهم یعیشون فی فضل مظلمتنا الّا انّا احللنا شیعتنا من ذلک»(1).
محقق خویی میفرمایند اگر ما بپذیریم معادن از انفال هستند (چنانچه عده زیادی این را پذیرفتهاند) و به موثقه اسحاق بن عمار اعتماد بکنیم در این صورت کافر مالک نمیشود. نه تنها کافر بلکه مسلم مخالف هم مالک نمیشود البته ایشان میفرماید محقق همدانی ادعا کرده سیره قطعیه داریم بر اینکه مسلم مخالف مالک میشود لذا در مورد مسلم مخالف به نوعی محقق همدانی مطلب را درست کرده است(2)
اما در مورد کافر، مشکل به قوّت خودش باقی است.
پس به نظر محقق خویی قول به ملکیت کافر و مسلم در اراضی معموره مبتنی بر این مبنا است که ما معادن را از مباحات اصلیه بدانیم اما اگر معادن را از انفال دانستیم که ملک امام است نمیتوانیم تملک کافر را بپذیریم. به حسب قاعده نه تنها ملکیت کافر بلکه ملکیت مسلم مخالف هم زیر سوال میرود به خاطر روایاتی که اختصاص داده است انفال را به شیعیان.
البته محقق خویی در اصل این مسئله اشکال میکند؛ یعنی ایشان در دلالت موثقه اسحاق بن عمار بر اینکه معادن همگی از انفال محسوب میشوند اشکال کرده است. البته آقای خویی یک نظری دارد و میگوید نظر ما حد وسط دو نظر دیگر است. چون عدهای میگویند معادن مطلقا از انفال است و عدهی دیگری میگویند معدن مطلقا از انفال نیست ولی به نظر ما قسم خاصی از معادن از انفال است و آن هم معادنی است که در زمینهایی واقع شده که کسی مبادرت به نگهداری و اصلاح آنها نمیکند. اگر معدن در زمینی باشد که رها شده و کسی مبادرت به حفظ و اصلاح آن نمیکند از انفال است اما در غیر آن، از انفال نیست بلکه از مباحات اصلیه شمرده میشود.
پس محصل نظر محقق خویی است که میخواهند بگویند (یعنی لازمه حرف ایشان این است) که قول مشهور که قول به ملکیت مستخرج مطلقا است منوط به آن است که معادن را از انفال ندانیم بلکه مثل مشهور معتقد باشیم که معادن از مباحات اصلیه هستند.(1)
بررسی کلام محقق خویی
با توجه به مطالبی که به خصوص در مقام اول و به نحو تفصیلی بیان کردیم، اشکال سخن محقق خویی معلوم میشود. چنانچه بیان کردیم چه معادن را از مباحات بدانیم و چه از انفال، هیچ مشکلی بر سر راه ملکیت کافر نیست. چه رسد به مسلم مخالف. این معادن هر چند از انفال محسوب بشوند و مملوک امام باشند اما ملکیت مستخرج هیچ منافاتی با این جهت ندارد و اجتماع مالکین علی ملکٍ واحد پیش نمیآید چون به مقتضای ادله احیاء و حیازت و ... کسی که مبادرت به استخراج و نگهداری و حیازت این معادن کند، قهراً مالک میشود. یعنی اینها سببیت برای ملکیت دارند و به بیان خود ائمه(ع)، ملکیت مستخرج با ملکیت امام به دو اعتبار و دو حیثیت مختلف است و لذا به هیچ وجه اجتماع مالکین علی ملک واحد پیش نمیآید.
بحث جلسه آینده: حالا عمده بحث از اعتبار اذن است. نتیجه بحث ما تا اینجا این شد که مستخرج از معدن مالک میشود مطلقا چه مسلمان و چه کافر. اما حالا مسلمان باید اذن بگیرد یا نه؟ اگر مسلمان باید اذن بگیرد پس کافر به طریق اولی باید اذن بگیرد.
اهمیت سلام کردن
یکی از مسائلی که به حسب ظاهر مسئله ساده و امر پیش پا افتادهای است و شاید ما دربارهاش فکر نکنیم یا اهمیتی به آن ندهیم، مسئله سلام کردن است. این مسئله خیلی مورد توجه واقع نمیشود که چرا این قدر در کلمات معصومین (ع) به خصوص رسول خدا(ص) بر این مسئله تأکید شده است. آثار مهمی که این عمل هم برای خود اشخاص و هم در جامعه به دنبال دارد، مورد توجه قرار نمیگیرد. مسئلهای که هم موجب تکامل روحی انسان است و هم پاداش اخروی و ثواب دارد و هم آثار اجتماعی مهمی دارد اما متأسفانه توجهی به آن مخصوصاً از ناحیه ما طلاب نمیشود. مکرراً انسان میبیند که در یک مسیری مثلاً طلاب و روحانیون از کنار هم عبور میکنند و در چشم هم نگاه میکنند و یک سلام به هم نمیکنند. وقتی این سنت رسول خدا(ص) توسط ما ترک شود انتظار داریم مردم در خیابان ما را میبینند به ما سلام کنند؟! وقتی ما باید پیش قدم در سلام شویم و به مردم تعلیم دهیم، این کار را نمیکنیم توقع داریم این کار در بین مردم رواج پیدا کند؟ پیامبر (ص) میفرمایند: من پنج چیز را تا زمانی که زنده هستم رها نمیکنم که یکی از آنها سلام کردن به بچهها است.(2)
آن وقت علتش را هم ذکر میکنند که تا این پس از من سنت باشد. اما الان این گونه نیست؛ ما به بزرگان سلام نمیکنیم چه برسد به بچهها. به بزرگها که هیچ حتی به آنهایی که سن و سالی از آنها گذشته و بزرگ محسوب میشوند،
سلام نمیکنیم. این به عنوان امر محبوب الهی است. امام باقر میفرمایند: «ان الله یحب اطعام الطعام و افشاء السلام»(1)خداوند غذا و طعام را به دیگران دادن و آشکار کردن سلام را دوست دارد. طبق روایتی که از پیامبر وارد شده: «ان ابخل الناس من بخل بالسلام»(2)بخیل ترین مردم کسی است که در سلام کردن هم بخل بورزد.
واقعا انسان از صبح تا شب بارها میتواند به این سنت رسول خدا عمل کند و با نفسش مبارزه کند. ما فکر میکنیم عبودیت و بندگی فقط در تقید به بعضی از اعمال عبادی است. ولی اگر کسی آن تقیدات را داشته باشد. صائم باشد و قائم باللیل اما غرورش او اجازه ندهد پیش دستی در سلام کند، این عابدی است که حقیقت عبودیت بندگی که تواضع و دور شدن از استکبار است در او تجلی پیدا نکرده است. رسول گرامی اسلام میفرماید: «البادی بالسلام برئ من الکبر»(3)البته کسی که نخواهد نقش بازی کند چون ممکن است کسی بخواهد تظاهر کند و خودش را به عنوان یک انسان متواضع جلوه دهد و به هر کسی سلام کند ولی عمق وجودش چیز دیگری باشد. اگر کسی واقعاً در این حال و هوا نباشد و سلام کند به دیگران و پیش دستی در سلام کند این از کبر دور میشود. برائت از کبر پیدا میکند. شیطان به خاطر کبر بیچاره شد.
پس ببینید ما اگر بخواهیم به دستورات دینی درست توجه کنیم همین یک عمل برای خودسازی ما خیلی مؤثر است. محبوب خدا است عملی است که ما را از کبر دور میکند. عملی است که باید در جامعه رواج پیدا کند چون وقتی همه مردم با خوش رویی و لبخند به یکدیگر سلام کنند، این جامعه را به هم وابستهتر میکند و پیوندها را قویتر میکند و دلها را به هم نزدیکتر میکند و کینهها و قهرها را تبدیل به آشتی میکند. آثار فردی و اجتماعی مهمی بر همین سلام کردن مترتب است اما افسوس که جامعه ما از این سنت فاصله گرفته و ما هم متأسفانه از این سنت رسول خدا (ص) بیشتر فاصله گرفتیم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 27 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی معموره– ادله قول مشهور مصادف با: 25 ربیع
الاول 1436
سال پنجم جلسه: 54
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مورد معادنی که در اراضی معموره واقع شدهاند گفتیم در دو جهت بحث میکنیم: یکی مسئله ملکیت مستخرج اعم از اینکه مسلمان باشد یا کافر و دوم از جهت اعتبار اذن در ملکیت مستخرج و استخراج. البته ما در ابتدای این بحث گفتیم در این مسئله پنج قول وجود دارد که آن پنج قول با ملاحظه هر دو جهت بود یعنی هم جهت ملکیت و هم جهت اعتبار اذن. ولی اگر بخواهیم اقوال را از حیث این دو جهت تفکیک کنیم باید بگوییم در جهت اولی دو قول وجود دارد یعنی در مورد اصل ملکیت مستخرج از معادنی که در اراضی معموره واقع شدهاند دو قول وجود دارد: یک قول، قول به ملکیت است مطلقا که به تفصیل ادله آن را بیان کردیم و قول دوم تفصیل بین مسلمان و کافر است یعنی اینکه مسلمان مالک میشود اما کافر مالک نمیشود.
پس در جهت اولی از حیث اصل ملکیت مستخرج دو قول وجود دارد. چندین دلیل برای ملکیت مستخرج اعم از مسلم و کافر نسبت به آنچه که از این معادن استخراج میکند ذکر کردیم. بنابراین با توجه به آنچه که در اثبات قول به ملکیت مطلقا گفتیم اشکال قول دوم معلوم میشود و دیگر لازم نیست ادله این قول را ذکر کنیم و پاسخ دهیم چون ادله قول به عدم ملکیت کافر از لابلای مطالبی که در مورد قول اول گفتیم، معلوم میشود اما در عین حال در پایان این بحث یک جمع بندی هم خواهیم داشت.
پس در جهت اولی که سخن از اصل ملکیت مستخرج بود نتیجه بحث این شد که فی الجمله کسی که از معدن واقع در اراضی معموره استخراج میکند مالک میشود اعم از اینکه مسلمان باشد یا کافر. اما کلام در جهت ثانیه است.
جهت دوم: اعتبار اذن امام در ملکیت مستخرج
بعد از اینکه اصل ملکیت ثابت شد، باید بحث کنیم که آیا اذن امام معتبر است یا خیر؟
در مورد اعتبار اذن امام در استخراج و تملک مستخرج چهار قول وجود دارد:
قول اول: بعضی معتقدند اذن امام در تملک مستخرج لازم نیست مطلقا مثل صاحب جواهر(1)که به طور کلی اذن را معتبر نمیداند.
قول دوم: بعضی مثل شیخ طوسی(2)و به تبع ایشان مرحوم محقق خویی(3)قائلند اذن معتبر است اما لزوم استیذان یک حکم تکلیفی است یعنی در صورت مخالفت و مبادرت به استخراج، مالک میشود. در مورد مسلمان مسئله این چنین است یعنی او
باید استیذان کند اما لزوم استیذان یک حکم تکلیفی است. در مورد کافر هم میفرماید: او منع از استخراج میشود ولی اگر مخالفت کرد و استخراج نمود، مالک میشود ولی عاصی است.
قول سوم: قول به اعتبار اذن وضعاً در مستخرج مسلمان؛ لذا اگر مستخرج مسلمان بدون اذن کند مالک ما یستخرج من المعدن نمیشود. کافر هم رأساً در تملکش اشکال کردند؛ یعنی وقتی میگویند کافر مالک نمیشود و اذن هم مدخلیت دارد وضعاً و معتبر است به عنوان یک حکم وضعی قهراً دیگر جایی برای استیذان باقی نمیماند.
سؤال: در مورد فرق قول دوم و سوم بیشتر توضیح دهید.
استاد: مثلاً اگر گفتیم بیع الصبی باطل است در این صورت چنانچه شما با بچه معامله کردید گناهی نکردید و فقط معامله باطل است. اینجا هم اگر گفتیم لزوم اذن یک حکم وضعی است معنایش این است که اگر کسی بدون اذن استخراج کند، مالک نمیشود ولی گناهی هم مرتکب نمیشود. اما شیخ طوسی معتقدند لزوم استیذان یک حکم تکلیفی است مثلاً مسلمان باید اذن بگیرد و للإمام ان یمنع الکافر از استخراج ولی اگر منع کرد و کافر استخراج کرد، مالک میشود اما معصیت و حرام از او سر زده است.
بنابراین اگر گفتیم اعتبار الاذن یا لزوم استیذان یک حکم تکلیفی است، یعنی هیچ تأثیری در ملکیت که یک حکم وضعی است ندارد. اگر استیذان کرد مخالفت با دستور شارع نکرده و مالک هم میشود ولی اگر استیذان نکرد مانند این است که مثلاً با حکم وجوب نماز مخالفت کرده و لذا عقاب در روز قیامت را در پی خواهد داشت. اما وقتی میگوییم لزوم استیذان یک حکم وضعی است یعنی لزوم استیذان در اصل ملکیت دخیل است و اگر استیذان نکند ملکیت حاصل نمیشود. منظور از وضعی بودن حکم یعنی لزوم استیذان در تحقق ملکیت مدخلیت دارد و اگر کسی اذن نگیرد ملکیت محقق نمیشود.
مختار امام (ره) همین قول سوم است. ایشان در متن تحریر فرمودند: در صورتی که معدن در اراضی معموره واقع شده باشد، اگر مستخرج مسلمان باشد و از والی مسلمین اذن گرفته باشد مالک میشود اما اگر اذن نگرفته باشد یا مستخرج کافر باشد «ففی تملّکه اشکالٌ»؛ تصریح به عدم ملکیت نکردهاند و گفتهاند فیه اشکال یعنی نتیجهاش این است که به ملکیت کافر یا مسلمانی که اذن نگرفته نمیتوان قائل شد.
قول چهارم: به طور کلی اذن در ملکیت مستخرج دخیل است مطلقا چه مسلمان باشد و چه کافر. این قول از کلمات مرحوم آقای منتظری(1)استفاده میشود. پس ایشان قائل شده به لزوم استیذان للمسلم و الکافر.
قول پنجم: مرحوم سید در عروة این قول را اختیار کرده است. ایشان در ملکیت مسلم سخنی از اذن به میان نیاورده نه تکلیفاً و نه وضعاً. در مورد کافر هم که فرموده: ففی تملّکه اشکال. این را در مسئله نهم بیان فرمودهاند.
البته لعلّ بتوان این قول پنجم را به قول اول برگرداند آن هم از حیث جهتی که محل بحث ما است نه از جهت اطلاق چون بین قول اول و پنجم از جهت دیگری فرق است صاحب جواهر قائل به ملکیت مستخرج است مطلقاً چه مسلمان و چه کافر. ولی مرحوم سید فقط به ملکیت مستخرج مسلم معتقد است و در ملکیت کافر اشکال کرده است. پس این تفاوت بین قول اول و
1) . کتاب الخمس، ص67- 66.
پنجم وجود دارد اما از این جهت که مرحوم سید قائل به اعتبار اذن نیست، میتوانیم بگوییم فی الجمله با قول اول که قائل به عدم اعتبار اذن است یکی است. حداقل در یک بخشی با هم مشترک میباشند و تفاوتشان فقط در مورد کافر است. مرحوم سید در ملکیت کافر اشکال میکند اما صاحب جواهر ملکیت کافر را میپذیرد. به عبارت دیگر مسئله اعتبار اذن در مورد کافر طبق نظر سید سالبه به انتفاء موضوع میشود. بالاخره هر دو در مورد مسلمان میگویند نیاز به اذن ندارد.
در هر صورت اگر قول پنجم را به قول اول برگردانیم، همان چهار قول میشود که عرض شد. پس در جهت اولی در واقع ما دو قول داریم و در این جهت ثانیه پنج قول.
بررسی اعتبار اذن امام
با توجه به همه مطالبی که تا به اینجا گفتیم مسئله را در دو فرض باید مطرح کنیم. البته اساس این بحث مربوط به کتاب احیاء الموات و کتاب الجهاد است (در مورد اراضی موات و مشترکات آن در کتاب الموات بحث میشود و در مورد اراضی معموره و اراضی خراجیه در کتاب جهاد بحث میشود). لذا ما تفصیل این اقول و مبانی را در اینجا مطرح نمیکنیم اما اجمالاً عرض میکنیم که در اینجا دو فرض وجود دارد:
فروض مسئله
یک فرض اینکه ما قائل به عدم تبعیت معادن از این اراضی بشویم؛
فرض دیگر این است که ما قائل به تبعیت شویم یعنی معادن را تابع اراضی بدانیم.
1- فرض عدم تبعیت معادن از اراضی
اگر قائل به عدم تبعیت معادن از این اراضی بشویم در اینجا باز دو فرض و دو مبنا وجود دارد: یکی اینکه ما معادن را از مباحات اصلیه بدانیم و دیگر اینکه این معادن را از انفال بشماریم؛ اگر گفتیم این معادن تابع اراضی نیستند به طور کلی استخراج از این معادن احیاء محسوب میشود عرفاً، کسی که از این معادن استخراج کند بنا به ادله احیاء مالک میشود.
الف) مبنای اول
لکن اینجا دو مبنا وجود دارد: اینکه معادن را از مباحات اصلیه بشماریم در این صورت هیچ مشکلی در برابر ملکیت مستخرج محیی نسبت به معدن نیست و به حسب ادله احیا و حیازت و استیلا این شخص مالک معدن میشود. درست است که این معادن در اراضی معموره هستند و اراضی معموره ملک مسلمین است اما اگر گفتیم معدن در ملکیت تابع خود ارض نیست یعنی این معادن دیگر ملک مسلمین نیست. اگر ملک مسلمین نباشند و مبنای ما این باشد که از مباحات اصلیه هستند، پس چنانچه کسی از این معادن استخراج کند بدون تردید و بدون هیچ مشکل و مانعی مالک ما یستخرج من المعدن میشود و قطعاً در این فرض اذن امام لازم نیست. چرا که در این فرض امام به چه عنوان بخواهند اذن بدهند؟ مگر به یک عنوان که بعداً خواهیم گفت. پس از آنجا که این معدن ملک کسی نیست و طبق فرض از مباحات است و ادله احیاء هم اقتضا میکند که هر کسی زمین یا چیزی از زمین را احیاء کند، مالک آن میشود و استخراج از معدن هم قطعاً از نظر عرف احیاء محسوب میشود (با ملاحظه این مقدمات)، دیگر نیاز به اذن امام نیست و این کاملاً روشن است.
ب) مبنای دوم
اما چنانچه بگوییم این معادن تابع اراضی نیستند ولی به عنوان انفال شناخته میشوند و انفال هم ملک امام است، در این صورت درست است از تحت عنوان ملکیت مسلمین بیرون آمده چون میگوییم از انفال است و انفال ملک امام است ولی در واقع اگر کسی این معدن را استخراج کند هر چند آن را احیاء کرده و قاعدتاً باید مالک شود اما در مقابلش یک مانعی است و آن هم ملکیت امام نسبت به این معادن است. به حسب قاعده تصرف در ملک غیر جایز نیست مگر به اذن صاحب ملک. پس باید بگوییم اینجا مستخرج باید از امام به عنوان مالک این اراضی و معادن اذن بگیرد همان طور که اگر این معدن ملک شخصی بود، مستخرج نمیتوانست بدون اذن او استخراج کند.
به نظر ما بر این مبنا هم اذن معتبر نیست؛ چون چنانچه سابقاً هم گفتیم ادله احیاء اقتضا میکند که اگر کسی میتهای را احیاء کند مالک آن میشود. پس مقتضی برای ملکیت نسبت به معدن و ما یستخرج من المعدن وجود دارد. اما آیا ملکیت امام مانع است یا نه؟ امام مالک معدن بوده ولی ملکیت امام مانعیت ندارد؛ چون «من احیا ...» یا حکم شرعی است که حق هم همین است یا اذن مالکانه و تملیک از ناحیه مالک است.
اگر گفتیم حکم شرعی است که به سبب احیاء و استخراج از معدن مالک میشود در این صورت ملکیت امام منافاتی با ملکیت مستخرج ندارد و همان طور که گفته شد و توضیح آن گذشت اجتماع مالکین علی ملک واحد پیش نمیآید و چنانچه بنابر بعضی از ادله اذن امام و رضایت او معتبر باشد، این رضایت قابل استفاده است و ما یقین داریم که امام راضی به احیاء ارض و معادن است. امام مایل است و دوست دارد مردم از ارض و ما فیها استفاده کنند و از آنجا که اینها خلق شدند برای مردم «خلق لکم ما فی الارض جمیعا» قطعاً امام راضی به باقی ماندن معدن بر وضعیت خودش که وضعیت میته است، نیست. امام راضی به این نیست که ثروت ها و ذخایر خدادادی بدون استفاده باقی بماند. اینها نیازمند احیاء و استخراج و مراقبت و استفاده هستند که به این وسیله حوائج و نیازهای خودشان را هم بر طرف کنند.
پس با توجه به این جهت، امام (ع) یک رضایت کلّی و اذن کلی برای تعمیر و عمران و آبادانی اراضی و معادن داده و این اذن کلی کافی است و لازم نیست در هر مورد مستخرج از امام اذن بگیرد. بر این اساس در واقع ملکیت امام نسبت به انفال و معادن تا زمانی است که کسی مبادرت به احیاء و استخراج نکرده است.
اگر هم گفتیم این اذن مالکانه است که این کاملاً روشن است که ائمه مالک هستند و اجازه دادهاند و در آن بحثی نیست.
خلاصه بحث بر فرض عدم تبعیت
پس در هر صورت بنابر قول به عدم تبعیت معادن از این اراضی اذن اعتبار ندارد چه ما معادن را از مباحات اصلیه بدانیم و چه از انفال. اگر از مباحات اصلیه بدانیم که مطلب کاملاً واضح است. و اگر هم معادن را از انفال بدانیم باز هم اذن اعتبار ندارد چون تارةً ادله احیاء را به عنوان اذن مالکانه یعنی تملیک از ناحیه کسی که مالک است میپذیریم، در این صورت نیازی به اذن جداگانه نیست.
اما اگر هم ادله احیاء را (من احیا ارضاً میتة) یک حکم شرعی بدانیم نه اذن مالکانه کما هو الحق؛ چون در بعضی روایات آمده: «قضاءً من الله و رسوله» در این صورت چنان چه بعضی ادله دال بر اعتبار اذن و رضایت باشند، این اذن و رضایت قطعی و یقینی است.
بحث جلسه آینده: بحث بعدی اعتبار اذن بنابر قول به تبعیت است که مطرح خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 28 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع سوم- معدن واقع در
اراضی معموره– نتیجه فرع سوم مصادف با: 26 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 55
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در اعتبار اذن امام (ع) در ملکیت مستخرج از معادن واقع در اراضی معموره بود. عرض کردیم در این جهت در دو فرض یا بنابر دو مبنا بحث میکنیم؛ یکی بر مبنای عدم تبعیت معادن از اراضی و دیگری بر مبنای تبعیت. بحث بر مبنای عدم تبعیت دیروز گذشت. محصل بحث بر فرض عدم تبعیت معادن از اراضی این بود که اینجا خودش دو فرض و دو مبنا وجود دارد: یک مبنا این است که معادن از مباحات اصلیه هستند و مبنای دیگر اینکه معادن از انفال محسوب میشوند. اگر از مباحات اصلیه باشند که مطلب واضح و روشن است و نیازی به اذن امام نیست مگر از یک جهت که ما بعداً خواهیم گفت. اما اگر معادن را از انفال به حساب بیاوریم، اینجا مواجه با یک مانعی هستیم؛ چون اگر از انفال باشند ملک امام محسوب میشوند و تصرف در ملک غیر بدون اذن مالک جایز نیست. پس به حسب قاعده باید اذن امام معتبر باشد ولی بر این مبنا هم ما میتوانیم بگوییم اذن امام معتبر نیست چون ادلهای مثل «من احیا میتة فهی له» تارةً به عنوان یک حکم شرعی ملاحظه میشود و اخری اذن مالکانه و تملیک از ناحیه مالک. اگر ما این را حکم شرعی بدانیم قهراً ادلهای که به نوعی بر اعتبار اذن دلالت میکند، ما را ملزم میکند (به ضمیمه مالکیت امام نسبت به انفال) به کسب رضایت و اذن امام. ما با مقدماتی که عرض کردیم رضایت امام برای ما مقطوع به است و یقین داریم که امام به استخراج و بهره برداری از معادن راضی است و دیگر لازم نیست هر کسی برود و اذن بگیرد. اگر هم قائل بشویم «مَن احیا میتة فهی له» اذن مالکانه است که مسئله روشن است. لذا نتیجه این شد که بنابر مبنای عدم تبعیت معادن از اراضی اذن امام معتبر نیست.
2- فرض تبعیت معادن از اراضی
اما بنا بر قول به تبعیت معادن از اراضی باید ببینیم آیا اذن امام در اینجا معتبر است یا نه؟ اگر ما معادن واقع در اراضی معموره را تابع خود اراضی دانستیم به این اعتبار که منفعت آن ارض محسوب میشود، آن وقت این معادن به تبع اراضی ملک مسلمین میشود؛ چون اگر کسی مالک شیئ شد مالک منافعش هم میشود؛ اگر مسلمین مالک اراضی باشند، مالک منافع این اراضی هم هستند. پس این معادن از نظر ملکیت تابع اراضی هستند.
در این فرض معدن ملک مسلمین است و معموره است و لذا نمیتوانیم از راه ادله احیاء و حیازت و استیلاء وارد شویم؛ چون ادله احیاء یا حیازت و استیلاء به ما اجازه نمیدهد که در ملک غیر استخراج و احیاء و حیازت و استیلاء داشته باشیم و بعد به سبب این امور مالک شویم. پس در این فرض معادن ملک مسلمین است و کسی هم میخواهد استخراج
کند آیا میتواند استخراج کند یا نمیتواند؟ این بحث در مورد خود اراضی هم مطرح است و تفصیل این بحث باید در کتاب جهاد مورد بررسی قرار بگیرد.
این مسئله نه تنها در زمان معصوم بلکه در زمان غیبت مشکل آن بیشتر است. بالاخره آیا کسی میتواند در زمان غیبت از معادن واقع در اراضی مفتوحة عنوة و معموره که ملک مسلمین است، استخراج کند یا نه؟ فرض هم این است که اینها تابع اراضی هستند.
در اینجا چندین وجه در مورد این معادن و خود اراضی قابل ذکر است:
وجه اول: یک وجه اینکه تصرف در این معادن جایز نیست مگر به اذن سلطان (منظور کسی است که حاکم است نه حاکم شرع)؛
وجه دوم: وجه دوم اینکه به طور کلی تصرف جایز است به استناد ادله تحلیل که ائمه (ع) بر شیعیان تحلیل کردهاند اعم از ارض و هر آنچه که در ارض وجود دارد. معلوم است که این دلیل جواز تصرف را برای خصوص شیعه ثابت میکند. یعنی شیعه نیاز به اذن ندارد و غیر شیعه حق تصرف ندارد؛
وجه سوم: وجه سوم اینکه تنها در صورتی تصرف جایز است که حاکم شرع یعنی نائب امام در زمان غیبت یا خود امام اجازه بدهد؛
وجه چهارم: چهارم اینکه برای کسی که اخذ خراج برای او حلال است، تصرف جایز است اما برای غیر او تصرف جایز نیست؛
وجه پنجم: وجه پنجم تفصیل بین اراضی که خراب میشوند و موت بر آنها عارض میشود و اراضی که بر عمارت و آبادانی خودشان باقی میمانند به این بیان که در صورت اول تصرف جایز است لکن بالاحیاء و در صورت دوم اساساً تصرف جایز نیست؛
وجه ششم: وجه ششم اینکه در این موارد تنها در صورتی تصرف جائز است که شخص زمین یا معدن را از حاکم و سلطان اجاره کند و اصلاً بحث اذن مطرح نیست یعنی سلطان یا حاکم باید زمین یا معدن را اجاره دهند به دیگران و منافعش را صرف عموم مسلمین کنند چون زمین ملک آنها بوده است؛
وجه هفتم: وجه هفتم اینکه تصرف در این موارد به اذن حاکم و سلطان جایز است یعنی هر دو باید اذن دهند؛
وجه هشتم: وجه هشتم اینکه جواز تصرف فقط به اذن سلطان ثابت میشود و نیازی به اذن حاکم شرع نیست؛
وجه نهم : وجه نهم اینکه جواز تصرف به اذن سلطان یا حاکم ثابت میشود؛ یعنی اذن احدهما کافی است.
وجوه دیگری هم اینجا محتمل است که دیگر لا زم به ذکر آنها نیست.
سؤال: این در مورد دار الاسلام است یا شامل دار الکفر هم میشود؟
استاد: اینها را باید در کتاب جهاد و احیاء موات بحث کنیم. مثلاً در مورد اراضی موات که در سرزمین کفر واقع شدهاند مقتضای تحقیق این است که آنها ملک محیی است یعنی حتی اگر کافر معدن و زمینی را در دارالکفر احیاء کند مالک میشود و الشاهد علی ذلک بعضی از روایاتی است که قبلاً خواندیم چون با آنها معامله ملک میشود. یعنی اگر زمینی را
بخواهند بفروشند، باغی را بخواهند بفروشند، امام گفته اند میشود از آنها خرید چون «من احیا ارضاً فهی له» اینها احیاء کردند. پس ادله احیاء و استیلاء و حیازت اقتضا میکند که اراضی یا معادنی که در دار الکفر واقع شده به همان اسباب احیاء یا حیازت و استیلاء به ملکیت کفار در آید و لولا این جهت اصل خرید از آنها اشکال داشت؛ اگر اثر ملکیت مترتب نمیشد خرید زمین از آنها اشکال داشت چون اساساً مالک نبودند.
بررسی وجوه
مرحوم شیخ انصاری(1)در بین این وجوه وجه سوم را موافقتر با قواعد میداند یعنی به نظر ایشان عدم جواز تصرف در این اراضی و معادن مگر به اذن حاکم شرعی با قواعد موافقتر است. وجه آن هم شاید این باشد که این اراضی مالک دارد؛ و مالک این اراضی هم مسلمین هستند. متولی امور مسلمین یا امام معصوم (ع) است یا نائب امام است. یعنی شرعاً ولیّ مسلمین امام یا نائب امام است و اوست که باید با رعایت مصالح مسلمین اجازه بدهد کسی در این اراضی کار کند و از معادن استخراج کند. عوارضی هم که از این اراضی و معادن گرفته میشود باید صرف امور عامه مسلمین شود.
شیخ فرموده: «اوفقها بالقواعد هو الثالث»؛ این معلوم است و مسئله سلطان یا مثلاً اینکه دوتایی با هم اذن بدهند یا احدهما اذن دهند هیچ کدام مورد قبول واقع نشده است.
ولی به نظر ما بعید نیست (در اینجا این مطلب را به اجمال میگوییم و در جای دیگر مفصل بیان میشود) که بگوییم در این فرض که معادن در اراضی معموره از ارضی مفتوحة عنوة واقع شدهاند، با اذن والی مسلمین قابل تصرف است به شرط اینکه والی داشته باشند و اگر والی نداشته باشند به اذن حاکم شرع تصرف آنها جایز است پس در مجموع علی القول به تبعیت معادن للاراضی قهراً اذن امام یا نائب امام اعم از اینکه والی باشند یا نباشند به نوعی معتبر است و بدون اذن امام تصرف جایز نیست چه برای مسلمین و چه کفار.
نکته: ملاحظه حیثیت ولایت
نکتهای که در لابلای بحثهای گذشته وعده دادیم این است که آنچه تا به حال گفتیم با قطع نظر از حیثیت ریاست و ولایت و حکومت اسلامی بود یعنی با ملاحظه اینکه معادن مالک دارند یا ندارند و با قطع نظر از مسئله حکومت بحث کردیم. به عبارت دیگر طبق قواعد متعارف مسئله را مورد بررسی قرار دادیم. گفتیم در یک جا اذن معتبر نیست چون مالکی وجود ندارد و در مواردی هم گفتیم اذن معتبر است. به تفصیل مطالب بیان شد. اما گر بخواهیم حیثیت ریاست و ولایت بر جامعه اسلامی و وجود حکومت اسلامی را در نظر بگیریم، (چه برای امام و چه برای نائب امام) یمکن ان یقال باعتبار الاذن من والی المسلمین. این یک بحث کلی است اعم از اینکه معدن در اراضی موات باشد یا معموره، مستخرج کافر باشد یا مسلمان، ما قائل به تبعیت باشیم یا قائل به تبعیت نباشیم؛ یعنی با ملاحظه این جهت ممکن است بگوییم استیذان لازم است و علت اصلی لزوم استیذان جلوگیری از هرج و مرج و اختلال در امور و ایجاد انتظام در جامعه اسلامی است.
1) . مکاسب، ص163.
این نگاه دیگری است غیر از آنچه تا به حال گفتیم؛ چون تا به حال طبق قواعد با قطع نظر از مسئله حیثیت ریاست و ملاحظه حکومت اسلامی همه تلاش ما این بود که اگر اینها مالک دارند، به نوعی با تصرف دیگران جمع کنیم اینکه اگر ملک امام است بگوییم مستخرج هم میتواند مالک شود و این منافاتی با ملکیت امام ندارد و اجتماع مالکین علی ملک واحد پیش نمیآید و اگر هم مالک ندارند که گفتیم مشکلی پیش نمیآید. اما با ملاحظه این جهت دیگر اصلاً مسئله از مانعیت ملکیت امام یا ملکیت مسلمین فراتر میرود؛ به طور کلی معادن چه از مباحات باشند و چه از انفال و چه ملک امام باشد و چه ملک مسلمین، ولیّ و رئیس مسلمین حذراً عن الاخلال بالامور و انتظاماً فی المجتمع الاسلامی باید اذن بدهد و لذا اذن از امام، معتبر و لازم است. برای اینکه اگر اذن معتبر نباشد، هرج و مرج به دنبال دارد؛ اینکه هر کسی هر جایی برود و استخراج کند موجب هرج و مرج میشود. درست است که ادله احیاء دالّ بر سببیت احیاء للتملک است (ادله حیازت و استیلاء و همه آنچه که تا به حال گفتیم سببیت این امور را برای ملکیت اثبات میکند) ولی به جهت مصلحت عمومی جامعه و انتظامی که باید در امور پیدا شود و برای جلوگیری از هرج و مرج که یک مسئله بسیار مهمی است لازم است محیی، مستولی، حائز و امثال اینها از ریاست جامعه اسلامی و والی مسلمین استیذان کند و لعلّ اخباری را هم که دالّ بر اعتبار اذن است بتوانیم حمل بر همین حیثیت کنیم. یعنی لعلّ بتوان گفت ادلهای که دلالت بر لزوم استیذان میکند ناظر به همین حیثیت باشد لکن این خلاف مقتضای این ادله است چون اگر به این ادله نگاه کنیم:
اولاً میبینیم آنها بیشتر نظر به همان حیث مالکیت امام داشتند و اینکه ملک امام است و لذا در این ادله اذن آنها معتبر دانسته شده است.
و ثانیاً بر فرض هم این را بپذیریم آنچه که این ادله اقتضا میکند لزوم استیذان از امام است نه سلطان در حالی که این حیثیت را اگر مورد توجه قرار بدهیم اثبات میکند لزوم استیذان از سلطان را نه از خصوص حاکم شرع.
در هر صورت ممکن است با ملاحظه این جهت ما به طور کلی قائل به اعتبار اذن شویم و این هم بعید نیست.
سؤال: مگر در این فرض نمیتوانیم به همان اذن و رضایت کلی ائمه که گفته شد اکتفا کنیم؟
استاد: با ملاحظه این جهت که میگوییم هر کسی باید به خصوص اذن بگیرد، دیگر آن رضایت کلی ائمه کافی نیست. همه آن بحثهایی که ما گفتیم با قطع نظر از این حیثیت بود.
سؤال: پس در این فرض اذن حاکم شرع کافی است؟
استاد: شیخ همین را میگویند که اذن حاکم شرع برای تصرف لازم است. عرض ما این است که اذن والی مسلمین لازم است و این اعم از این است که حاکم شرع باشد یا نباشد. این برای این است که در جامعه اسلامی هرج و مرج ایجاد نشود و حدود ملکیتها، حدود امور مراعات شود ولو اینکه حاکم شرع هم نباشد. اگر ما حذراً عن اختلال النظام گفتیم اذن معتبر است، در این صورت اذن والی مسلمین ملاک است و دیگر اذن حاکم شرع هر چند سلطان نباشد، ملاک نیست. ممکن است این والی مسلمین خودش حاکم شرعی هم باشد و ممکن است نباشد.
سؤال: چرا اذن والی مسلمین ملاک باشد. حاکم شرع از سوی امام (ع) نیابت دارد.
استاد: برای انتظام امور است به همین جهت هم اذن والی مسلمین ملاک قرار داده شد. در متن تحریر هم امام (ره) نوشتهاند: مسلم مالک معدن اراضی معموره میشود إن کان بإذن «والی المسلمین» و نفرموده به اذن حاکم شرعی.
نتیجه فرع سوم
در هر صورت فتحصل مما ذکرنا که اگر ما این حیثیت ریاست و ولایت و سلطنت امام یا نائب امام و در یک کلام حکومت اسلامی را در نظر نگیریم، تکلیفش معلوم شد که در بعضی موارد اذن لازم نیست علی القول به عدم التبعیه. اما علی القول بالتبعیة اذن لازم است. اما اگر این حیثیت را لحاظ کنیم بطور کلی اذن معتبر است در همه فروض و صور و جمیع مبانی.
به هر حال چنانچه گذشت گفتیم که در این جهت ثانیه چهار قول وجود دارد. با توجه به آنچه ما گفتیم با ملاحظه یک جهت (طبق یک احتمال)، قول اول تقویت شد یعنی قول به عدم اعتبار اذن البته بر مبنای عدم تبعیت اما بر مبنای تبعیت قول به اعتبار اذن ثابت شد.
این نظریه را در مقایسه با چهار قولی که گفتیم ملاحظه بفرمایید و مقایسه کنید که چه تفاوتی دارد. قدر مسلّم این است که نظر شیخ طوسی و اتباع ایشان مخدوش است؛ اگر ما قائل به لزوم استیذان شدیم وجهی ندارد که آن را حکم تکلیفی بدانیم. شیخ طوسی فرمود: مسلمان بالإحیاء مالک میشود و اذن هم تکلیفاً باید بگیرد. اگر هم اذن نگرفت خدشهای به ملکیت او ایجاد نمیکند الّا اینکه فقط متمرّد و عاصی محسوب میشود و در مورد کافر هم فرمود: تصرف برای او ممنوع است اما اگر با این منع مخالفت کرد او هم مالک میشود. اما عرض ما این است که جمع بین منع از کافر و ملکیت کافر در صورت مخالفت مشکل است. یعنی ما از یک طرف بگوییم کافر ممنوع است و حق ندارد تصرف کند و از یک طرف هم بگوییم اگر تصرف کرد مالک میشود. این محل اشکال است؛ نمیتوانیم بگوییم اذن من الامام یک حکم تکلیفی است. در مورد مسلم هم همین طور است. پس قول به لزوم استیذان به عنوان یک حکم تکلیفی به نظر ما قابل قبول نیست.
به ملاحظه این مطلب اشکالی هم که در کلام امام(ره) وجود دارد معلوم میشود. امام(ره) فرمودند: در اراضی معموره مسلمان با اذن والی مسلمین مالک میشود اما اگر مسلمان اذن نگیرد ففی تملکه اشکال. کافر هم به طور کلی در اراضی معموره اگر مبادرت به استخراج از معدن کند ففی تملکه اشکال. نظر ما با نظر امام متفاوت شد. محصل همه بحثهایی که تا اینجا کردیم این شد که به نظر ما هم کافر هم مسلمان، مالک میشوند. لکن هر دو به نوعی باید اذن بگیرند با ملاحظه آن حیثیت دوم که عرض شد. یعنی اگر اذن نگیرند نه مسلمان و نه کافر، مالک نمیشوند.
اگر این حیثیت را هم در نظر نگیریم از آنجا که ما قائل به عدم تبعیت بودیم، پس به طور کلی باید بگوییم اذن امام معتبر نیست. چه برای مسلمان و چه برای کافر، در اراضی معموره. اراضی موات را هم قبلاً بحث کردیم.
پس اشکال و ایراد به نظر امام معلوم شد.
تفاوت نظر ما با مرحوم سید هم معلوم شد. مرحوم سید فرمودند: به طور کلی مسلمان اگر استخراج کند مالک میشود در اراضی معموره اگر کافر استخراج کند ففی تملکه اشکال. ایشان اصلاً مسئله اذن را مطرح نکرد. پس ما مطلقا میگوییم
(چه مسلمان و چه کافر) مالک میشود ولی با ملاحظه این حیثیت اذن معتبر است و بدون ملاحظه این حیثیت مطلقا اذن معتبر نیست.
با قطع نظر از این حیثیتی که گفتیم حق با صاحب جواهر میشود اما اگر بخواهیم این حیثیت را نگاه کنیم باید اذن را معتبر بدانیم مطلقا. همان نظری که مرحوم آقای منتظری دارند ایشان در اراضی معموره چه برای مسلم و چه برای کافر قائل به لزوم استیذان هستند.
پس نظر ما در واقع با قطع نظر از آن حیثیت (حیثیت ریاست و ولایت) همان نظر صاحب جواهر است اما اگر این حیثیت (حیثیت ریاست و ولایت) را در نظر بگیریم با نظر آقای منتظری که اذن هم برای مسلمان و کافر لازم است، منطبق میشود.
بحث جلسه آینده: اما الفرع الرابع که آخرین فرع مسئله اولی است و آن اینکه اگر یک دیوانه یا بچه استخراج از معدن کند آیا خمس به او تعلق میگیرد یا نه، را در جلسه آینده بررسی خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 29 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع چهارم- ثبوت خمس بر
صبی و مجنون– ادله قول اول مصادف با: 27 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 56
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
ثبوت خمس بر کافر مستخرج
فرع سوم در مسئله اولی از مسائل مربوط به معدن تمام شد. فقط یک بحثی در رابطه با ثبوت خمس بر کافر وجود دارد. طبق مبنای مشهور مشکلی ندارد که کافر مکلف به فرعی از فروع دین بشود اما طبق بعضی از مبانی ثبوت خمس بر کافر محل اشکال است. البته این بحث فقط مربوط به خمس نیست بلکه در همه واجبات به خصوص در واجبات مالی جریان دارد. این بحث را ما به محل خودش که در قواعد فقهیه از آن بحث میشود ارجاع میدهیم و دیگر وارد این بحث نمیشود. این بحثی نسبتاً طولانی است که آیا میتوان کفار را مکلف به پرداخت خمس کرد یا نه؟ اما خلاصه اینکه دو قول فی الجمله در این مسئله وجود دارد:
قول اول: مشهور قائلند همان طور که کفار مکلف به اصول میباشند، مکلف به فروع هم هستند لذا منعی از وجوب خمس برای کافر نیست.
قول دوم: اما بعضی نسبت به این مسئله اشکال دارند و بحث و اشکال پیرامون این باید در محل خودش پیگیری کرد.
فرع چهارم: ثبوت خمس بر صبی و مجنون
آخرین فرعی که امام (ره) در ذیل مسئله اولی فرمودند این است که:
«و لو استنبط المعدن الصبیّ او مجنونٌ تعلق الخمس به علی الاقوی و وجب علی الولیّ اخراجه»؛ اگر شخص غیر مکلف مانند بچه که شرط بلوغ را ندارد یا دیوانه که شرط عقل را ندارد، مبادرت به استخراج معدن کند آیا خمس بر او واجب است یا نه؟ امام میفرمایند: خمس بر او واجب است لکن ولی او باید این خمس را اخراج کند.
ظاهر این کلام این است که بچه و دیوانه مالک ما یستخرج من المعدن میشوند و خمس هم بر آنها واجب میشود. پس دو حکم و دو مسئله در اینجا وجود دارد؛ یک مسئله ملکیت صبی و مجنون است و مسئله دوم وجوب خمس و اگر خمس بر او واجب باشد قهراً مثل سایر موارد، پرداخت خمس به عهده ولی صبی و مجنون است.
اقوال
در مورد ثبوت خمس بر صبی و مجنون اختلاف وجود دارد:
قول اول: مشهور قائل به ثبوت خمس بر صبی و مجنون هستند. بعضی حتی در این مسئله ادعای اجماع کردهاند. امام (ره) هم مشهور قائل به تعلق خمس به صبی و مجنون شده است.
قول دوم: در مقابل مشهور بعضی قائل به عدم وجوب خمس شدهاند از جمله صاحب مدارک(1)همچنین محقق خویی به تبع صاحب مدارک در مقابل مشهور قائل به عدم وجوب خمس بر صبیّ و مجنون شده است. عبارت ایشان این است: «ان الاظهر سقوطه عنهما»(2)اظهر آن است که خمس از صبی و مجنون ساقط است.
پس ما در مجموع در این مسئله دو قول داریم. یکی قول مشهور است که قائل به ثبوت خمس است و دیگری قول بعضی از بزرگان که قائلند خمس بر صبی و مجنون واجب نیست.
ادله قول اول
به چند دلیل برای قول به ثبوت خمس بر صبی و مجنون استدلال شده که سه دلیل اجمالاً قابل ذکر است:
دلیل اول
دلیل اول اطلاق ادله است یعنی ادلهای که دالّ بر ثبوت خمس در معدن است مطلق است و در این ادله قید بلوغ یا عقل ذکر نشده است لذا اطلاق ادله هم شامل بالغ و هم صبیّ و هم شامل عاقل و هم مجنون میشود.
لکن در مقابل این ادله ما ادلهای داریم که رفع قلم از صبیّ و مجنون کرده « رُفِعَ الْقَلَمُ عَنْ ثَلَاثَةٍ عَنِ الصَّبِيِ حَتَّى يَبْلُغَ وَ عَنِ النَّائِمِ حَتَّى يَسْتَيْقِظَ وَ عَنِ الْمَجْنُونِ حَتَّى يُفِيق»(3)بر اساس این ادله تکالیف و احکام از دوش صبیّ و مجنون برداشته شده یعنی مثلاً نماز و روزه و حج بر آنها واجب نیست و به طور کلی احکام از عهده آنها برداشته شده است، در بین این احکام بعضی از احکام بر بچه و مجنون هم ثابت است یعنی آن تکالیف و احکام برداشته نشده، آن چیزهایی که از بچه و مجنون برداشته شده تکالیف الزامی میباشند مانند روزه که یک حکم تکلیفی واجب است که برداشته شده و مانند حج که به عنوان یک تکلیف الزامی برداشته شده است اما احکام وضعیه برداشته نشدهاند. خمس هم اگرچه یک تکلیف وجوبی است ولی در واقع یک حق است یا شبیه به یک حق است. مثلاً یک حق مالی است که متعلق به صاحبان خمس است؛ یعنی این از سنخ وضعیات است و احکام وضعیه از بچه و مجنون برداشته نشدهاند مثل ضمان، لذا اگر بچهای مال غیر را تلف کند ضامن است و موظف به جبران خسارت است و این ضمانت به واسطه صغارت او از بین نمیرود.
پس ادله رفع قلم در مقابل اطلاق ادلهای که خمس را ثابت کرده، صرفاً قلم تکلیف را از بچه و مجنون بر میدارد نه قلم وضع را به عبارت دیگر ادله رفع قلم مختص به احکام تکلیفیه است و شامل احکام وضعیه نمیشود و به عبارت سوم احکام وضعیه مشروط به بلوغ نیستند. لذا احکام وضعیه هم برای بچه و هم برای دیوانه ثابت است. پس با این حساب خمس بر بچه واجب است لکن از آنجا که خودش نمیتواند این را بپردازد (در مقدارش و کیفیت پرداختش و اینکه به چه کسی باید بدهد؛ چون نمیتواند تشخیص دهد) و حق تصرف در اموالش ندارد، بر عهده ولی او گذاشته شده، همان طور که در باب ضمان هم این چنین است.
پس در واقع در دلیل اول به استناد اطلاق ادله وجوب خمس که شامل بچه و دیوانه هم میشود و همچنین با توجه به اینکه در مورد بچه و دیوانه هر چند بعضی از احکام برداشته شده اما احکام وضعیه برداشته نشده، نتیجه میگیریم خمس که من الاحکام وضعیه است یا شبیهٌ بالوضعیات و یک حق مالی برای دیگران است، بر عهده صبی و مجنون باقی میماند و آنها باید بپردازند.
بررسی دلیل اول
این دلیل مبتنی بر اختصاص ادله رفع قلم به قلم تکلیف است یعنی اگر ما این مبنا را بپذیریم که ادله رفع قلم شامل احکام وضعیه نمیشود قهراً این سخن صحیح است چون اساس استدلال بر این پایه استوار است. اما اینکه آیا ادله رفع قلم عام است یعنی هم تکلیفیات را در بر میگیرد و هم وضعیات را یا اینکه مختص به احکام تکلیفیه است، بحثی است که باید در جای خودش مورد رسیدگی قرار گیرد ولی اجمالاً به نظر ما این ادله هم احکام تکلیفیه و هم وضعیه را رفع میکند.
سؤال: اما ظاهر خمس این است که یک حکم تکلیفی است.
استاد: هر چند تکلیف است و از عبادیات محسوب میشود ولی بالاخره آیا حقی برای صاحبان خمس هست یا نیست؟ بالاخره یک پنجم مال شما متعلق به امام و مثلاً فقرای از سادات است. بالاخره آیا این یک حق مالی برای آنها است یا خیر؟ اینکه میفرمایید ظاهرش یک حکم تکلیفی است درست است ولی بالاخره این حق مالی هم است و نمیتوانیم آن را یک حکم تکلیفی محض مثل وجوب نماز بدانیم. درست است که واجب است ولی یک واجب مالی است. وقتی میگوییم واجب مالی یعنی کأنّ یک دینی است که صاحب مال باید بپردازد. این در حقیقت ملک او نیست بلکه برای دیگران است لذا یک واجب مالی است و متعلق به دیگران است و برای همین گفتیم شبیهةٌ بالوضعیات و نمیگوییم صد درصد یک حکم وضعی است. البته مثل ضمان نیست چون اینجا کسی که خمس میدهد باید قصد قربت کند اما اگر مالی را از دیگری تلف کرده و بخواهد مثلاً جبران خسارت کند لازم نیست قصد قربت کند. اصلاً اگر قصد ریا هم داشته باشد، مهم نیست. در واجبات عبادی این مسئله (قصد قربت) وجود دارد اما در تعهدات مالی مثل ضمان قصد قربت لازم نیست. اگر یک واجب مالی بگونهای شد که قصد قربت هم در آن لازم بود، این از یک جهت شبیهةٌ بالوضعیات و از یک جهت هم مثل یک حکم تکلیفی است.
در هر صورت اساس دلیل اول بر این مبنا استوار است که ما ادله رفع قلم را مختص به احکام تکلیفی بدانیم یعنی بگوییم با اینکه ادله اقتضا میکند مکلف بالغ باشد و عاقل باشد اما این فقط مربوط به احکام تکلیفی است و در تعلق احکام وضعی لازم نیست مکلف عاقل و بالغ باشد و خمس هم از قبیل همین احکام است. بنابراین اطلاق ادله وجوب خمس گریبان بچه و مجنون را هم میگیرد. ولی اصل این مبنا محل بحث است و این مطلب را ما در موقع ذکر ادله قول دوم بیشتر اشاره خواهیم کرد. اما اجمال آن این است که ادله رفع قلم، رفع قلم تکلیف و وضع میکنند؛ مشهور معتقدند ادله رفع قلم، فقط قلم تکلیف را برمیدارد. یعنی احکام تکلیفیه بر بچه ثابت نیست ولی ظاهراً ادله رفع قلم، شامل احکام وضعیه هم میشود.
به عبارت دیگر در واقع مفاد ادله رفع قلم، رفع تشریع و حقوق الهی است لذا با ادله رفع قلم ضمان برداشته نمیشود؛ اگر بچه مال غیر را تلف کند ضامن است. اینجا ضمان را با دلیل رفع قلم نمیشود برداشت چون حق دیگری است؛ چون اگر بخواهد ادله رفع قلم، ضمان را هم بردارد موجب تضییع حقوق دیگران میشود. تفصیل این مطلب را در ادامه ذکر میکنیم.
دلیل دوم
دلیل دوم این است که ظاهراً همه قبول دارند که اگر بچه یا دیوانه از معدن استخراج کنند، مالک میشوند یعنی در ملکیت صبی و مجنون نسبت به آنچه که از معدن استخراج میکنند اختلافی نیست. چه آنهایی که خمس را ثابت میدانند مثل مشهور و چه آنهایی که خمس را ثابت نمیدانند مثل صاحب مدارک و محقق خویی. دلیل آن هم این است که استخراج فی نفسه سبب ملکیت است؛ این هم عرفاً سبب ملکیت است و هم شرع آن را پذیرفته است. به هر حال یا امضاءً یا تأسیساً شارع سببیت استخراج للملکیة به نحو مطلق را پذیرفته یعنی در نظر شارع چه شخص بالغ استخراج کند و چه بچه، نفس استخراج مع الاذن (اگر بخواهیم قول کسانی که اذن را معتبر میدانند را هم در نظر بگیریم) موجب ملکیت است، لذا بچه و دیوانه مالک میشوند. آنگاه چطور ما میتوانیم ملکیت بچه و دیوانه را نسبت به ما یستخرج من المعدن بپذیریم، اما حکم به عدم ثبوت خمس کنیم؟! تفکیک بین ملکیت و تعلق خمس معنا ندارد و اساساً خمس در طول ملکیت ثابت میشود. وقتی ملکیت آمد، قهراً خمس هم ثابت میشود. لذا نمیتوان گفت خمس واجب نیست. به این بهانه و به این دلیل که ادله دالّ بر رفع قلم، به طور کلی خمس را مثل نماز از بچه و دیوانه برداشته. اگر ادله رفع قلم بخواهد خمس را بردارد باید ملکیت را هم بردارد چون ملکیت از احکام وضعی است و خمس هم از احکام وضعی است اجمالاً. پس تفکیک بین ملکیت و خمس معنا ندارد. اگر ملکیت را پذیرفتیم باید خمس را هم بپذیریم.
پس دلیل دوم در واقع یک ملازمهای بین این دو ایجاد کرده که اگر ملکیت ثابت است که این چنین است و ظاهراً اختلافی هم در آن نیست، پس باید خمس هم ثابت شود.
بررسی دلیل دوم
در اینجا به نظر میرسد فرق بین تملّک و سایر احکام وضعیه روشن است. ادله رفع قلم در مقام امتنان وارد شده یعنی این یک لطف و منّتی است که خداوند نسبت به امت کرده که بچهها و دیوانهها تکلیف نداشته باشند و گرنه ادله تکالیف همه مطلقند و عقلاً هم هیچ منعی از شمول تکلیف نسبت به بچه حداقل وجود ندارد؛ وجوب نماز و حج و روزه همگی مطلقند و به حسب اطلاقشان شامل بچه و مجنون هم میشوند و عقلاً استحالهای از تکلیف به غیر بالغ یا حتی مجنون پیش نمیآید اما خداوند امتناناً علی الامة از باب منت و لطف تکلیف را از این سه گروه برداشته است.
پس باید این نکته مدّ نظر باشد. تکلیف یا حکمی میخواهد به وسیله رفع قلم برداشته شود، به نوعی مخالف امتنان نباشد. این ادله بعضی از تکالیف و احکام را از دوش بچه و مجنون برداشته، حال اگر بخواهد این ادله یک حکمی را از دوش این دو بردارد ولی برداشتن این حکم ملازم باشد با اینکه آن امتنان و لطف به هم بخورد و منافاتی با لطف امتنان داشته باشد، درست نیست. این یک مسئله کلی است که این ادله در مقام امتنان وارد شده لذا اگر بخواهد حکمی را بردارد که مخالف امتنان باشد، چنین حکمی را برنمیدارد.
ملکیت یک حکم وضعی است و اگر بگوییم به واسطه ادله رفع قلم همه احکام چه تکلیفی و چه وضعی برداشته میشود و نتیجهاش این باشد که ملکیت هم برداشته شود، برداشتن ملکیت از بچه و مجنون خلاف امتنان در حق خود آن بچه و صبی است. پس برای اینکه این مشکل پیش نیاید ما میگوییم رفع القلم عن الصبی و المجنون، ملکیت را بر نمیدارد چون برداشتن ملکیت بخصوصه منافی با امتنان و لطف خدا نسبت به خود آن بچه است؛ بچه و دیوانه لازم نیست روزه بگیرند و نماز و حج به جا آورند و این یک لطف در حق آنها است. اگر بنا باشد خداوند بگوید بچه و مجنون مالک نمیشوند، دیگر یک لطف و امتنان در حق بچه و مجنون نیست. پس ادله رفع قلم احکامی را رفع میکند که رفع آن احکام موجب امتنان در حق بچه و دیوانه است. بالاخره باید یک لطفی به او شود. این یک ضابطه کلی است. همه تکلیفیات و وضعیات برداشته میشوند اما ملکیت برداشته نمیشود.
خمس هم برداشته میشود مثل سایر امور. این دو مورد را ما بررسی میکنیم. خمس برداشته میشود و ضمان برداشته نمیشود. حکم به ضمان که یک حکم وضعی است بر خلاف ملکیت از بچه برداشته نمیشود. یعنی بچه اگر مال دیگری را تلف کند ضامن است چون رفع این حکم درست است که میتواند برای خود این بچه امتنان باشد ولی این مستلزم تضییع حقوق دیگران است. به عبارت دیگر خلاف امتنان علی الامة است؛ چون فقط امتنان نسبت به آن کسی که حکم برایش ثابت شده، ملاک نیست؛ اگر خداوند بگوید بچه ضامن نیست هر چند عمداً مال دیگری را تلف کند. این معنایش این است که خدا راضی شده به اینکه خسارت به مال دیگران بخورد به خاطر اینکه برای این بچه مشقتی نباشد. پس ضمان ثابت است چون برداشتن ضمان و لو امتنان در حق خود بچه است اما واقعاً خلاف امتنان در حق دیگران است.
اما خمس چرا برداشته میشود؟ خمس برداشته میشود برای اینکه یک حق الهی است؛ در ادله رفع قلم این نکته محوری و مهمی است که ادله رفع قلم همه تکالیف و احکام چه وضعی و چه تکلیفی را برمیدارد، ولی آن احکام و تکالیف و وضعیاتی که من الحقوق الإلهیه باشند، لذا چنان چه رفع این حکم موجب تضییع حقوق دیگران نباشد، خدا این حکم را بر میدارد.
ان قلت
برداشتن خمس موجب تضییع حق صاحبان خمس و فقرا است پس اگر خمس از دوش بچه برداشته شود، خلاف امتنان بر دیگران است. درست است نسبت به بچه یک لطف و امتنان است اما برای صاحبان خمس خلاف امتنان است. پس خمس نباید برداشته شود.
قلت
اگر برای امام یا فقرا حقی قرار داده شده از ناحیه خداوند است یعنی حق الهی است. خداوند میتواند این حق را در مواردی استثنا کند و این تضییع حق دیگران نیست. کأنّ از ابتدا این حق در مال بچه و دیوانه برای فقرا نبوده. این با مسئله ضمان فرق میکند؛ اگر بچه مال دیگری را تلف کند و بگوییم ضامن نیست، حق او را تضییع کرده و لذا باید بپردازد اما اگر ما گفتیم لازم نیست بچه خمس دهد، تضییع حق دیگران نیست چون این یک حقی است که خدا قرار داده ولی آن را از بچه و دیوانه برداشته است.
به عبارت دیگر خدا در اموال مردم برای یک عدهای یک پنجم مال را به عنوان حق قرار داده ولی از اول کأنّ استثنا کرده که این حق در اموال بچه و دیوانه نیست. یا آنچه خود قرار داده و یک حق الهی بوده، اکنون آن را برمیدارد یعنی در واقع یک تحمیل و کلفتی از ناحیه خود شارع ایجاد شده بود و الآن آن را برمیدارد لذا برداشتن آن خلاف امتنان در حق آنها یا موجب تضییع حق آنها نیست.
فتحصل مما ذکرنا که دلیل دوم هم نمیتواند نظر مشهور را ثابت کند یعنی هیچ اشکالی ندارد که ما قائل به ملکیت بچه و ضامن بودن او بشویم اما در عین حال بگوییم ادله رفع قلم عام است و شامل تکلیفیات و وضعیات میشود ولی آن تکلیفیات و وضعیاتی را که از حقوق الهی و تشریع الهی است برمیدارد و خمس چون از حقوق الهی است برداشته میشود و این مستلزم تضییع حقوق صاحبان خمس هم نیست.
دلیل سوم
دلیل سوم اجماع است که بعضی ادعا کردند مثل مرحوم سبزواری(1)ایشان تعبیرشان این است که «ظهور الاجماع علیه».
بررسی دلیل سوم
این اجماع قابل قبول نیست برای اینکه:
اولاً: اصل تحققش محل اشکال است و بزرگانی مخالفت کردند. درست است که مشهور است و شهرت قویه دارد ولی اجماعی نیست.
ثانیاً: این اجماع، یک اجماع منقول است و اعتبار ندارد.
نتیجه
پس با توجه به آنچه گفتیم این سه دلیل هیچکدام نمیتواند نظر مشهور را ثابت کند.
بحث جلسه آینده: ادله مخالفین را در جلسه آینده مطرح خواهیم کرد إن شاء الله.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . مهذّب الاحکام، ج 11، ص 388.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 30 دی 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع چهارم- ثبوت خمس بر
صبی و مجنون– ادله قول دوم مصادف با: 28 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 57
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بحث در ثبوت خمس بر صبی و مجنون بود. مشهور قائل به ثبوت خمس براین دو نفر هستند لکن در مقابل مشهور بعضی تعلق خمس به صبی و مجنون را نپذیرفتهاند. ادله قول اول ذکر شد و هر سه دلیل مورد اشکال قرار گرفت.
ادله قول دوم (عدم ثبوت خمس)
دلیل اول
این دلیل که شاید مهمترین دلیل هم باشد، این است که مفاد ادله رفع قلم عن الصبیّ و المجنون و النائم این است که اینها از دفتر تشریع استثنا شدهاند و به طور کلی قلم از صبی و مجنون برداشته شده همانند بهائم یعنی همان طور که بهائم و حیوانات هیچ تکلیفی بر عهده آنها نیست صبی و مجنون هم به استناد این ادله هیچ تکلیفی برایشان ثابت نیست. لذا هیچ نامی از آنها در دفتر قانون برده نشده و به طور کلی چیزی بر آنها جاری نمیشود. این ادله عام است و فرقی در این ادله بین قلم تکلیف و وضع نیست. زیرا همان ملاکی که احکام تکلیفیه را از این دو نفر برمیدارد، وضعیات را هم برمیدارد چون رفع احکام به نحو کلی به ملاک و مناط واحد است و این ملاک هم در احکام تکلیفیه وجود دارد و هم در احکام وضعیه؛ ملاکی که به واسطه آن ملاک همه احکام از صبی و مجنون برداشته میشود، حکومتی است که این ادله نسبت به ادله اولیه دارند یعنی ادله اوّلیه که تکالیف و وضعیاتی را برای مطلق انسانها ثابت کرده، محکوم ادله قلم میشوند. مثلاً «اقیموا الصلاة» و «آتوا الزکاة» یا «لله علی الناس حجّ البیت» یا ادلهای که مبیّن حدود و هر آنچه که در دفتر تشریع به واسطه ادله اولیه ثابت شده، محکوم ادله رفع قلم واقع میشوند و این ادله حاکم بر ادله مثبته تکالیف و وضعیات هستند. اگر قرار باشد به طور کلی ادله رفع قلم بر ادله اولیه حاکم باشند، قهراً این اقتضا میکند که هم قلم تکلیف برداشته شده باشد و هم قلم وضع.
لکن یک جهت در کنار این مناط و ملاک مورد نظر قرار میگیرد و آن اینکه رفع قلم تکلیف و وضع بخواهد منافی با امتنان نسبت به دیگران باشد؛ چون این ادله خودش در مقام امتنان وارد شده یعنی خداوند متعال از باب لطف و منت بر بچه و دیوانه، قلم تکلیف و وضع را از اینها برداشته اما این محدود و مقید است به اینکه رفع این تکالیف و وضعیات موجب تضییع حقوق دیگران و منافی با امتنان در حق دیگران نباشد. بر همین اساس ما میبینیم ضمانات از دایره ادله رفع قلم خارج میباشندو لذا کسی که در مال دیگری خسارتی ایجاد کند ضامن است ولو دیوانه باشد یا بچه. پس یک عامل محدود کننده ادله رفع قلم این است که منافی با امتنان نسبت به دیگران نباشد.
یک عامل دیگری هم است و آن هم اینکه یک نصّ خاص یا روایت و دلیل خاصی وارد شده باشد بر اینکه مثلاً به خصوص فلان حکم در حق دیوانه و بچه جاری میشود مثل موارد تعزیرات. بچه و دیوانه تعزیر میشوند و تعزیرشان بستگی به نظر حاکم دارد. چرا بچه و دیوانه تعزیر میشوند با اینکه باید به حسب ادله رفع قلم بگوییم بچه و دیوانه تعزیر هم نباید بشوند؟ علتش این است که در این مورد به خصوص، نص خاص داریم؛ روایت داریم که اینها در مواردی میتوانند توسط حاکم تعزیر شوند. به غیر از این دو مورد هیچ وجهی برای محدودیت ادله رفع قلم نیست.
پس ادله رفع قلم به طور کلی از باب اینکه حاکم بر ادله اولیه است و لسان آن هم لسان حکومت نسبت به ادله اولیه است، همه آنچه را که به واسطه ادله اولیه ثابت میشود، برمیدارد مگر اینکه رفع یک حکمی که از یک دلیل اولی استفاده شده، منافی با امتنان در حق دیگران باشد یا دلیل و نصّ خاصی تأکید کرده این حکم بماند و ثابت باشد. به غیر از این دو مورد هیچ وجهی برای تنگ کردن دایره ادله رفع قلم نداریم.
پس با ملاحظه این جهاتی که گفتیم ادله رفع قلم هم قلم تکلیف را بر میدارد و هم قلم وضع را. این اساس دلیل اول است که به طور کلی عمومیت ادله رفع قلم را نسبت به تکالیف و وضعیات اثبات میکند. بر این اساس خمس در مال صبی و مجنون به واسطه این ادله مرفوع است. درست است ادله اولیه خمس، خمس را برای صبی و مجنون ثابت میکند (ادله خمس معدن میگوید خمس بر عهده صبی و مجنون هم است)، اما دلیل رفع قلم چون حاکم بر آن ادله است خمس را برمیدارد و خمس نه از مواردی است که دلیل خاص بر بقای آن داشته باشیم که این حکم باید ثابت شود مثل تعزیرات و نه برداشتن آن موجب تضییع حقوق دیگران است. یعنی آن دو عامل محدود کنندهای که میتوانند ادله رفع قلم را محدود کنند در مورد خمس منطبق نیست. خمس به واسطه ادله رفع قلم برداشته میشود همان طور که زکات برداشته شده است. البته یک فرقی بین خمس و زکات است. در زکات نصّ خاص داریم که بر بچه و مجنون زکات ثابت نیست اما در مورد خمس نص خاص نداریم که لازم نیست خمس بپردازند بلکه صرفاً با ادله رفع قلم ما تعلق خمس به صبی و مجنون را رد کردیم. یعنی حدیث رفع قلم برای نفی تعلق خمس کافی است. پس با ادله رفع قلم ما از چنگال عموماتی که خمس را برای همه ثابت میکند، خارج میشویم. لذا میگوییم خمس بر صبی و مجنون ثابت نیست. این محصّل دلیلی است که مرحوم محقق خویی اینجا ذکر کردهاند.(1)
سؤال: اگر کسی با مال بچه یا دیوانه تجارت کند و سود بدست بیاورد آیا خمس بر عهده او نیست؟
استاد: در ارباح مکاسب هم همین گونه است؛ کسی که اینجا میگوید خمس ندارد، آنجا هم میگوید خمس ندارد. اگر شما مالتان را به کسی دادید تا برایتان تجارت کند، و در مال شما سود حاصل شود خود شما باید خمس آن را بدهید. ولی در مورد بچه این طور نیست اگر کسی با مال بچه تجارت کند و سود حاصل شود، طبق این مبنا خمس ندارد.
به هر حال با توجه به این مقدمات هیچ وجهی برای عدم شمول نسبت به احکام وضعیه نیست؛ ادله رفع قلم با این ترتیبی که ما عرض کردیم شامل وضعیات هم میشود.
1) . مستند، کتاب الخمس (ج25)، ح 308 و 309.
بررسی اشکالات دلیل اول
اینجا چند شبهه و اشکال ممکن است به نظر برسد که بررسی میکنیم:
اشکال اول
ادله رفع قلم مختص به احکام تکلیفیه است و شامل احکام وضعیه نمیشود. به عبارت دیگر احکام وضعیه مختص به بالغین نیست و غیر بالغین را هم در برمیگیرد. خمس هم صرف یک تکلیف وجوبی نیست بلکه یک حکم وضعی یا نظیر احکام ضعیه است مثل ضمان و فرقی بین ضمان و خمس نیست؛ همان طور که ضمان از صبی و مجنون برداشته نمیشود، خمس هم برداشته نمیشود.
پاسخ
این اشکال وارد نیست؛ چون اختصاص رفع قلم به احکام تکلیفیه اول الکلام است و به نظر ما این ادله هم شامل احکام تکلیفیه میشود و هم شامل احکام وضعیه؛ اگر در خود دلیل دقت شود جایی برای این اشکال باقی نمیماند. همان طور که گفته شد واقعاً وجهی برای اختصاص ادله رفع قلم به تکلیفیات وجود ندارد؛ اگر ما اصل حکومت ادله رفع قلم بر ادله اولیه را پذیرفتیم دیگر جایی برای اینکه این حکومت فقط نسبت به احکام تکلیفیه باشد نیست چرا که ادله رفع قلم، مطلق قلم را برمیدارد چه قلم تکلیف و چه قلم وضع مگر آن مواردی که خلاف امتنان نسبت به دیگران باشد مانند ضمان که به واسطه ادله رفع قلم برداشته نمیشود چون مخالف با امتنان در حق دیگران و مستلزم تضییع حقوق دیگران است و ادله رفع قلم فقط قلم تشریع و حقوق الهی را برمیدارد. یعنی آنچه که از ناحیه خدا به عنوان تکلیف و تحمیل و کلفَت بر بندگان جعل شده را از صبی و مجنون برمیدارد. این تحمیل و کلفَت و مشقّتی که متوجه بندگان میشود از صبی و مجنون امتناناً برداشته شده است. هر چند لزوم جبران خسارت و اداء ضمان در دفتر قانون الهی ثبت شده است، ولی این قبل از آنکه یک تشریع و حق الهی باشد، حقی برای دیگران است و رفع تکالیف و وضعیات از صبی و مجنون نمیتواند موجب تضییع حق دیگران شود بخلاف الخمس که در خمس مسئله این چنین نیست؛ چون هر چند درست است که خمس یک واجب عبادی است و درست است از تکلیفیات محض نیست و مثل وضعیات است اما وجوب خمس در دفتر تشریع الهی به عنوان یک حقی که خداوند جعل کرده، ثابت شده و اگر حقی را خدا ثابت کرد، رفع آن مستلزم تضییع حقوق دیگران نیست. اگر خداوند خودش ابتداءً خمس را بر بندگان، تحمیل و واجب کرد؛ اگر خداوند خمس را بعنوان یک مشقّت و زحمت و به عنوان یک حکم ابتدایی برای بندگان جعل کرد، چنانچه این حکم را بردارد، موجب تضییع حق دیگران نیست. یک تحمیلی کرده و الان این تحمیل را برمیدارد؛ یک کلفَتی بربندگان ایجاد کرده (وجوب خمس) و الان این کلفَت و سختی را از دوش بچه و مجنون برمیدارد. پس اگر ضمان ثابت است چون برداشتن آن موجب تضییع حقوق دیگران است و حکمی نبوده که ابتداءً توسط شارع تحمیل شده باشد بلکه ناشی از عمل خود مکلف بوده و مکلف کاری کرده که لازمه کار او این تحمیل است. به عبارت دیگر مکلف با تلف مال غیر خود به خود یک تحمیلی را برای خودش فراهم کرده و آن هم جبران خسارت است. یک حکم ابتدایی نبوده که خداوند از اول مثل تکالیف دیگر بگوید الضمان واجبٌ (این معنا نداشته). بلکه ضمان به عنوان یک تکلیف تحمیل شده به وسیله خود عبد ثابت شده است. لذا رفع هم نشده است.
پس ضمان به دو جهت قابل رفع نیست. یکی اینکه خلاف امتنان است و دیگر آنکه یک حکم ابتدایی تحمیل شده از ناحیه شارع از اول نبوده. اما خمس از ابتدا توسط خداوند واجب شده و ناشی از عمل شخص نبوده. خدا میگوید من خودم خمس را واجب کردم و الان هم از بچه و مجنون برمیدارم. یک حکم ابتدایی بوده که خودش تحمیل کرده و همه را وادار به تحمل آن کرده و الان آن را از دوش بچه و مجنون برمیدارد و برداشتن آن هم مستلزم تضییع حقوق دیگران نیست و خلاف امتنان در حق دیگران نیست بلکه یک امتنانی است در حق خود صبی و مجنون بنابراین هیچ مشکلی از این جهت مشاهده نمیشود.
اشکال دوم
اشکال دوم نقض به ملکیت و تفکیک بین ملکیت و خمس است؛ اشکال این است که ملکیت از احکام وضعیه است لکن بالاتفاق به وسیله ادله رفع قلم برداشته نمیشود. اگر ملکیت به عنوان یک حکم وضعی که توسط شارع ثابت شده است (یا امضاءً یا تأسیساً) توسط ادله رفع قلم برداشته نمیشود پس چرا خمس برداشته میشود؟ خمس هم یک حکم وضعی است که به دنبال ملکیت ثابت میشود؛ ما وقتی میگوییم بچه و صبی مالک ما یستخرج من المعدن میشوند، به دنبال آن هم میگوییم خمس هم ثابت میشود. معنا ندارد که ما بین ملکیت صبی و مجنون نسبت به ما یستخرج من المعدن و تعلق خمس به این مال تفکیک کنیم در حالی که هر دو از احکام وضعیه هستند. به چه دلیل ما ملکیت را برای بچه و مجنون نسبت به آنچه از معدن استخراج میکنند باقی میدانیم و میگوییم بوسیله ادله رفع قلم برداشته نمیشود اما خمس که در طول ملکیت و بعد از ملکیت بچه و مجنون ثابت میشود، به وسیله ادله رفع قلم برداشته شود؟
پاسخ
با توجه به مطالبی که در جواب از اشکال اول گفتیم، پاسخ این اشکال هم معلوم میشود؛ چون رفع ملکیت از صبی و مجنون بر خلاف امتنان نسبت به صبی و مجنون است و ما گفتیم ادله رفع قلم یکی از محدودیتهایی که دارد این است که رفع آن حکم نباید خلاف امتنان باشد چه نسبت به خود شخص و چه نسبت به دیگران. اگر بخواهد ملکیت برداشته شود و بگوییم بچه و صبی مالک نمیشوند، این بر خلاف امتنان نسبت به خود این بچه است همان طور که ضمان را برنداشتند چون خلاف امتنان نسبت به دیگران بود. اما اینکه خمس برداشته شد و وجوب آن از صبی و مجنون نفی شد چون خمس یک تکلیف و تحمیلی از ناحیه شارع به عنوان یک حکم ابتدایی است و رفع آن امتنان در حق صبی و مجنون است و مستلزم تضییع حقوق دیگران هم نبوده و خلاف امتنان نسبت به دیگران نیست بلکه رفع آن مطابق امتنان است اگر هم اشکال بشود که برداشتن و رفع وجوب خمس موجب تضییع حق صاحبان خمس است، پاسخ آن این است که اگر حقی برای فقرای سادات و امام قرار داده شده، حق و حکم ابتدایی است که خداوند خودش تشریع و تحمیل کرده و الان میخواهد آن را بردارد. این غیر از حق کسی است که مالش تلف شده چون آن حق ابتداءً ثابت نشده بلکه ناشی از عمل خود مُتلِف است و لذا قابل رفع نیست چنانچه توضیح آن گذشت.
بحث جلسه آینده: دو اشکال دیگر هم در اینجا به این دلیل هست که در جلسه آینده إن شاء الله مطرح خواهیم کرد و اگر پاسخ این دو اشکال را هم بدهیم دلیل اول قول دوم قابل قبول خواهد بود.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 1 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- فروع مسئله- فرع چهارم- ثبوت خمس بر
صبی و مجنون– ادله قول دوم مصادف با: 29 ربیع الاول 1436
سال پنجم جلسه: 58
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله قول به عدم ثبوت خمس بر صبی و مجنون بود که از معدن استخراج کردهاند. عرض کردیم دو دلیل برای اثبات عدم خمس بر صبی و مجنون ذکر شده که دلیل اول را گفتیم. محصّل دلیل اول این شد که ادله رفع قلم به ملاک واحد که عبارت است از حکومت نسبت به ادله اولیه، شامل قلم تکلیف و قلم وضع هر دو میشود. لذا هر آنچه که به عنوان یک تکلیف و کلفَت و مشقّت برای صبی و مجنون باشد برداشته میشود مگر مواردی که به نوعی خلاف امتنان نسبت به شخص یا دیگران باشد. لذا ضمان بر صبی و مجنون ثابت است چون رفع آن مستلزم تضییع حقوق دیگران است. همچنین گفتیم ملکیت برداشته نمیشود چون رفع آن خلاف امتنان نسبت به خود صبی و مجنون است. دو اشکال نسبت به این دلیل ذکر شد و پاسخ داده شد.
اشکال سوم
اشکال سوم این است که اساساً ادله رفع قلم آبی از تخصیص است؛ لسان این ادله لسانی است که تخصیص بردار نیست. اگر این را پذیرفتیم آن گاه چنانچه با ثبوت ضمان بر صبی و مجنون در مواردی که اینها مال دیگری را تلف میکنند، مواجه شویم نتیجه میگیریم که اساساً وضعیات از دایره این ادله خارج میباشند. به عبارت دیگر همین که لسان ادله رفع قلم قابل تخصیص نباشد، دلالت بر این میکند که موضوع این ادله خصوص احکام تکلیفیه است چون در تکلیفیات هیچ موردی استثنا نشده و همه احکام تکلیفیه از صبی و مجنون برداشته شده مثلاً هیچ کدام از نماز، حج و روزه بر صبی واجب نیست. اما مواردی که میبینیم بر صبی و مجنون ثابت و برداشته نشده، از وضعیات است. پس چون ظاهر ادله رفع قلم آبی از تخصیص است، کاشف از این است که موضوع این ادله خصوص احکام تکلیفی است و شامل احکام وضعی نمیشود و از آنجا که خمس که از وضعیات محسوب میشود، رفع نمیشود.
پاسخ
این یک اشکالی است که متوجه این دلیل است و البته خودش هم میتواند به عنوان یک دلیل مستقل بر ثبوت خمس ذکر شود. به هر حال این اشکال هم وارد نیست؛ چون:
اولاً: این یک ادعای بدون دلیل است و معلوم نیست به چه جهت گفته شده ادله رفع قلم إباء از تخصیص دارند؟! قرینه و شاهدی بر این ادعا اقامه نشده است.
ثانیاً: سلّمنا که لسان ادله رفع قلم إباء از تخصیص داشته باشد اما مواردی که از شمول این ادله خارج است به تخصیص خارج نشده بلکه خروجشان تخصصی است یعنی اگر مثلاً ضمان، ملکیت، نجاست و طهارت ثابت است، به این معنا نیست
که این احکام از ادله رفع قلم تخصیص خورده؛ اگر ما میگوییم ادله رفع قلم هم قلم تکلیف را برمیدارد و هم قلم وضع را و از طرفی میبینیم ضمان، ملکیت، نجاست و ... از صبی و مجنون برداشته نشده است، گمان نشود که این احکام استثنا شدهاند. یعنی مثلاً شارع گفته است که همه چیز از صبی و مجنون برداشته میشود مگر ضمان، ملکیت، نجاست و امثال اینها، به طور کلی ادعای ما این است که ادله رفع قلم، قلم را از صبی و مجنون رفع کرده و این شامل تکلیفیات و وضعیات میشود لکن به طور کلی از اول شامل این موارد نبوده تا خارج شود. لذا خروج ضمان و مثل آن از ادله رفع قلم، خروج تخصصی است.
اما اینکه خروج ضمان و ... تخصصی است، یک ادعایی است که باید ثابت گردد و ذلک یعلم بذکر امور اربعة؛ چهار مطلب در اینجا وجود دارد که با ملاحظه این چهار مطلب این ادعای ما ثابت میشود:
مطلب اول: اینکه این ادله در مقام امتنان وارد شدهاند؛ اگر چه بعضی با این مسئله مخالفند اما به نظر ما در اینجا حق با مشهور است که ادله رفع قلم در مقام امتنان وارد شدهاند؛
مطلب دوم: اینکه مقتضای این ادله رفع تشریع و رفع حقوق الهی است که از ناحیه خداوند بر بندگان تحمیل شده (ما وُضعت تحمیلاً من ناحیة الشارع کلفةً علی العباد) یعنی ادله رفع قلم در واقع رفع تکالیف و بارهایی را از صبی و مجنون میکند که خود خداوند به عنوان تحمیل و کلفَت بر بندگان قرار دادهاند؛
مطلب سوم: اینکه این ادله شامل حقی که ثابت برای غیر باشد نیست؛ اگر یک حقی به سبب عمل خود صبی و مجنون برای دیگری ثابت شود، با ادله رفع قلم برداشته نمیشود چون موجب تضییع حقوق دیگران است و این خلاف امتنان به امت است؛
مطلب چهارم: اینکه موضوع این ادله خود مکلف بما هو مکلف است. لذا چنانچه در موردی مکلف موضوع برای آن حکم نباشد این ادله شاملش نمیشود.
نتیجه: این چهار امر در رابطه با ادله رفع قلم باید مورد توجه قرار گیرد. اینها از مجموع این ادله بدست میآید. پس ادله رفع قلم عن الصبی و عن المجنون شامل قلم تکلیف و وضع هر دو میشود و در مقام امتنان است. یعنی خداوند از باب لطف و منّت، قلم تکلیف و وضع را از بچه و مجنون برداشته است. به حسب قاعده باید آنچه را که خود خداوند به عنوان تکلیف و حکم ابتدایی برای بندگان وضع کرده بردارد، نه آنچه را که زاییده عمل خود صبی و مجنون است که برداشتن آن موجب تضییع حق دیگران و مخالف امتنان در حق آنها است و ظاهرش هم معلوم است که موضوع این ادله خود مکلف بما هو مکلف است.
با ملاحظه این چهار امر، این مواردی که ذکر شد یک به یک مورد بررسی قرار میگیرد تا معلوم شود که خروج اینها از دایره ادله رفع قلم، خروج تخصصی است نه اینکه به تخصیص خارج شده باشند.
1- ضمان
ضمان از بچه و مجنون مرفوع نیست اما نه به این عنوان که این ادله تخصیص خورده باشد یعنی مثلاً گفته باشند "رفع القلم عن الصبی و المجنون الّا فی الضمان"؛ اصلاً ضمان از اول داخل این ادله نبوده تا بخواهد خارج شود چون رفعش موجب تضییع حقوق دیگران است و این خلاف امتنان است. به علاوه این حقی است که ثابتٌ للغیر ناشٍ عن عمل نفسهما؛ این یک
حقی است برای کسی که مالش تلف شده و منشأ این حق هم عمل خود صبی و مجنون بوده است. پس به مقتضای امر اول و امر سوم، خروج ضمان از قاعده رفع قلم به تخصیص نیست بلکه تخصصاً خارج شده.
1- ملکیت
اما ملکیت هم از دایره قاعده رفع قلم خارج است و خروج آن تخصصی است چون رفع ملکیت بر خلاف امتنان به خود بچه و صبی است؛ با اینکه ملکیت حکمی بوده که ابتداءً از ناحیه شارع ثابت شده حال یا امضاءً یا تأسیساً (یعنی ملکیتی که بین مردم و عرف جریان دارد را خداوند هم امضا کرده) در هر صورت در دفتر تشریع ملکیت یک تحمیل و کلفَتی بر عباد نبوده تا بخواهد با ادله رفع قلم برداشته شود بلکه برداشتن آن مخالف با امتنان در حق صبی و مجنون است. پس خروج ملکیت از دایره ادله رفع قلم لم یکن بالتخصیص بمقتضی امر الاول که این ادله در مقام امتنان وارد شده و همچنین با ملاحظه امر ثانی که این ادله چیزهایی را برمیدارند که کلفَت و تحمیل از ناحیه شارع باشد لذا چون ملکیت کلفَت و تحمیل نیست و برداشتن آن خلاف امتنان در مورد خود صبی و مجنون است، باقی میماند.
2- نجاست و طهارت
نجاست و طهارت هم از احکام وضعیه هستند اما از صبی و مجنون برداشته نشده؛ بر صبی واجب نیست نماز بخواند اما اگر خونی به لباسش بریزد، لباسش نجس میشود یا اگر مثلاً بول روی لباس بچه بریزد نجس میشود. حال آیا عدم رفع نجاست و طهارت به عنوان استثناء و تخصیص نسبت به ادله رفع قلم است؟ اینجا هم خروج نجاست و طهارت، خروج بالتخصیص نیست بلکه خروج تخصصی است؛ با ملاحظه مطلب چهارمی که گفتیم این نکته روشن میشود. در امر رابع گفتیم که موضوع این ادله خود مکلف بما هو مکلف است. در حالی که موضوع نجاست، مکلف بما هو مکلف نیست بلکه موضوع نجاست، الشیء النجس یا چیزی است که ملاقات با نجس کند. اینجا میگوییم بچه چنانچه لباسش با نجس ملاقات کند، نجس میشود پس نجاست از بچه رفع نشده ولی این به معنای تخصیص در ادله رفع قلم نیست، یعنی این گونه نیست که بگوییم "رفع القلم عن الصبی الّا فی النجاسة" اصلاً تخصیص نیست بلکه مسئله این است که این ادله به طور کلی از اول شامل نجاست نبوده چون موضوع نجاست، شیء نجس یا خود ملاقی است، در حالی که موضوع این ادله مکلف بما هو مکلف است.
نتیجه آنکه در این موارد هیچ گونه تخصیصی در کار نیست بلکه خروجشان از شمول ادله رفع قلم خروج تخصصی است.
خلاصه آنکه اشکال سوم این بود که ظاهر ادله رفع قلم إباء از تخصیص دارد لذا اگر ببینیم مثل ضمان و ملکیت و ... بر صبی و مجنون ثابت است، نتیجه میگیریم که به طور کلی ادله رفع قلم از اول مربوط به تکلیفیات بوده و اساساً شامل احکام وضعیه نمیشود. لذا خمس هم که از احکام وضعیه است، به واسطه ادله رفع قلم برداشته نمیشود. پاسخ ما این بود که اولاً این یک ادعای بدون دلیل است و ثانیاً سلّمنا که این ادله إباء از تخصیص داشته باشند در ما نحن فیه مشکلی ایجاد نمیکند چون خروج امثال ضمان و ملکیت و نجاست و طهارت از ادله رفع قلم، خروج بالتخصیص نیست بلکه تخصصاً از ادله رفع قلم خارج شدهاند.
اشکال چهارم
اشکال چهارم این است که ظاهر ادله رفع قلم، رفع قلم تکلیف است. ملاحظه میفرمایید که ادله قول اول و اشکالاتی که نسبت به قول دوم مطرح شد همگی حول این محور دور میزند که ادله رفع قلم مختص احکام تکلیفیه است و وضعیات از دایره رفع قلم خارج است و به هر حال خمس مشمول ادله رفع قلم نشده است. لکن هر یک به وجهی در صدد اثبات این امر هستند. بر این اساس اشکال چهارم هم از زاویه دیگری میخواهد اثبات کند که ادله رفع قلم، اختصاص به قلم تکلیف دارد و آن اینکه ظاهر ادله رفع قلم این است که چیزهایی از صبی و مجنون برداشته میشوند که کلفَت و ثقل بر بچه است و هر آنچه که بر بچه و مجنون سنگین است، برداشته شده چون تکلیفیات چنانچه از اسمشان پیداست بر صبی و مجنون سنگینند (اینکه بچه نماز بخواند و روزه بگیرد و حج برود، با کلفَت و مشقت و ثقل همراه است) و ادله رفع قلم ظهور در این دارد که احکام تکلیفیه به واسطه کلفَت و ثقلی که بر بچه دارند برداشته میشوند. اما وضعیات برداشته نمیشوند؛ چون وضعیات کلفَت و ثقل بر بچه و مجنون نیستند. قرینه بر این مطلب هم کلمه رفع است چون رفع مناسب با تکلیف است. اینکه میگوید رفع القلم عن الصبی، ظاهرش این است که قلم تکلیف برداشته شده و کلمه رفع با وضع سازگار نیست و نمیشود بگوییم رُفع قلم وضع.
پاسخ
این اشکال هم به نظر ما وارد نیست؛ چون:
اولاً: اینکه گفته شده ثقل و کلفَت فقط در تکلیف است، محل اشکال است؛ ثقل و کلفَت فقط در تکلیفیات نیست بلکه در وضعیات هم ثقل و کلفَت وجود دارد بلکه مسائل مالی یا چیزهایی شبیه آن شاید اثقل از احکام تکلیفی باشد. مثلاً به کسی بگویند تو مالک نمیشوی یا مثلاً بگویند نماز بخوان، کدامیک سختتر است؟ به هر حال اینکه بگوییم کلفت و ثقل و مشقت فقط در تکلیف است و در وضع نیست، قابل قبول نیست.
ثانیاً: اینکه فرمودند کلمه رفع قرینه بر اختصاص قلم به تکلیف است، این هم به نظر ما قرینیت ندارد؛ اگر قرار است قلم مرفوع باشد فرقی نمیکند که قلم تکلیف باشد یا قلم وضع. هیچ ظهوری از این کلمه نسبت به قلم تکلیف استفاده نمیشود.
نتیجه
لذا با ملاحظه این چهار اشکال و پاسخی که به این اشکالات دادیم به نظر میرسد که دلیل اول تمام است و عدم ثبوت خمس بر صبی و مجنون ثابت میشود.
اشکال به محقق خویی
فقط یک نکته در کلام محقق خویی باقیمانده و آن اینکه ایشان در دلیل اول فرمود: صبیان و مجانین کالبهائم هستند بتاتاً؛ یعنی بچهها و مجانین در استثناء از دفتر تشریع و عدم وضع قلم بر آنها تامّ و کامل مثل حیواناتند. این حرف درست نیست. واقعاً بچه و مجنون کالبهائم نیستند. بهائم که ضامن نیستند یا مالک نمیشوند یا نجاست و طهارت در موردشان جاری نمیشود. در هر صورت نمیتوانیم بگوییم که مفاد ادله رفع قلم، رفع مطلق قلم تشریع است و بنابراین صبی و مجنون مثل بهائم هستند. اصلاً این چنین نیست. چون دیدیم که بعضی از احکام بر عهده صبیان و مجانین ثابت است. اگرچه این احکام برداشته نشده و خروجش از ادله رفع قلم خروج تخصصی است. اما این دلیل نمیشود که ما بگوییم صبیان و مجانین مثل بهائم هستند.
بحث جلسه آینده: بحث در دلیل دوم ان شاء الله خواهد بود.
اثر شخصی و عمومی گناه
پیامبر خدا (ص) فرمودند: «إِنََّ الْمَعْصِيَةَ إِذَا عَمِلَ بِهَا الْعَبْدُ سِرّاً لَمْ تَضُرَّ إِلَّا عَامِلَهَا، وَ إِذَا عَمِلَ بِهَا عَلَانِيَةً وَ لَمْ يُغَيَّرْ عَلَيْهِ أَضَرَّتْ بِالْعَامَّة»(1)
اگر عبدی معصیت کند و این در خفا و پنهانی انجام شود مسلّماً به عاملش آسیب میزند. در این تردیدی نیست ولی آسیب فقط به عامل معصیت است. ضرری را متوجه دیگران نمیکند. اما اگر عبد و بنده خدا به نحو آشکار معصیت انجام بدهد به همه ضربه میزند. این نکته مهمی در رابطه با ذنب و گناه است یعنی هر آنچه که در محیط شرع به عنوان گناه شناخته شده، معلوم میشود که یک جنبه شخصی دارد و یک جنبه عمومی؛ در بحثهای حقوقی دیدهاید که میگویند جنبه شخصی جرم و گاهی تعبیر میکنند به جنبه عمومی جرم. جنبه شخصی جرم گاهی به راحتی قابل جبران است. مثلاً کسی توبه کند و خدا او را ببخشد. اما اگر کسی گناهی را علنی انجام دهد، جنبه شخصیش ممکن است به نوعی قابل جبران باشد اما آن ضرری که به عموم مردم زده، به راحتی قابل جبران نیست. این یک عامل بازدارنده مهمی است. الان هم مثلاً اگر کسی، یک نفر را بکشد، قصاص دارد. اگر اولیای دم هم ببخشند عفو میشود ولی با همه این اوصاف قانون او را به عنوان جنبه عمومی جرمش مؤاخذه میکند و یک مجازات جداگانهای برای او در نظر میگیرد. گناهان و جرمهای ما انسانها هم این گونه است. یک عمل حرام اگر در خفا انجام شود به خود ما آسیب میزند و دیگران را خراب نمیکند اما اگر آشکار انجام شود، آسیبی که به دیگران میزند خیلی خطرناک است. لذا انسان نباید گناه کند و بداند که گناه ضرر به انسان میرسد. هیچ تردیدی در این نیست. ضرر گناه فقط جزاء اخرویاش نیست؛ گناه به هر حال سقوط روحی و نفسی را برای انسان به دنبال دارد و انسان را ساقط میکند. انسان را پایین میآورد و از افقی که برای او ترسیم شده دور میکند. این اثر گناه است. به هر حال یک گناه بسته به نوع نگاه شخص و معرفت شخص اثرات عجیبی برای انسان دارد. ولی اگر آشکار انجام شود علاوه بر آسیب به خودش، آسیب به عموم میزند. و این نباید ساده گرفته شود. هیچ کس توقعی ندارد که طلبه گناه کند. خدای نکرده اگر گناهی از ما سر بزند و خدای نکرده اگر آشکار باشد، ضررش به مراتب بیشتر از گناهی است که یک فرد عادی به صورت علنی انجام دهد. گناه شخصی که بنام دین شناخته میشود اگر علنی باشد، آسیبش مضاعف و چند برابر گناهی است که یک شخص عادی آشکارا انجام میدهد. اثر تخریبی این گناه هم منحصر در آنچه که نزد مردم قبح آن روشن است مثل زنا و ... نیست بلکه حتی کارهایی که خود مردم به راحتی انجام میدهند مثل غیبت و دروغ و متأسفانه قبح آن از بین رفته، برای امثال ما بسیار زشت است. مثلاً فرض کنید یک روحانی به صورت علنی دروغ بگوید یا تهمت بزند یا غیبت کند، هم جنبه شخصی این جرم برای او مهم است و هم جنبه عمومی آن، البته دروغ و تهمت و امثال آن دیگر در خفا معنا ندارد چون به هر حال آن را بر کسی یا کسانی بیان میکند لکن محدوده و وسعت آن تفاوت دارد و این جنبه عمومی آن به مراتب بیشتر از افراد عادی اثرگذار است. خلاصه آنکه ما باید خیلی مراقب باشیم.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . بحار الانوار، ج 100، ص 74، حدیث 15.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 4 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله اول- مسئله
دوم مصادف
با: 3 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 59
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
از دو دلیل قائلین به عدم ثبوت خمس بر صبی و مجنونی که از معدن استخراج میکنند یک دلیل ذکر شد و اشکالات آن مورد بررسی قرار گرفت و مشخص شد هیچ یک از اشکالات چهار گانه بر دلیل اول وارد نیست. دلیل اول این بود که اساساً ادله رفع قلم به مقتضای حکومت بر ادله احکام اولیه شامل قلم وضع و قلم تکلیف هردو به مناط واحد میشود. لذا همه احکام تکلیفی و وضعی را برمیدارد و خروج بعضی موارد از ادله رفع قلم تخصصی است نه تخصیصی. به هر حال در دلیل اول با فرض اینکه ثبوت خمس یک حکم وضعی است، استدلال شد یعنی پذیرفته شد که وجوب خمس یا تعلق خمس بما خرج عن المعدن از وضعیات است. لذا با تقریبی که در مورد ادله رفع قلم شد، خمس هم کسائر الاحکام رفع شد.
دلیل دوم
اما در دلیل دوم مسئله به شکل دیگری بیان شده است؛ دلیل دوم این است: سلّمنا که ادله رفع قلم اختصاص به قلم تکلیف داشته باشد، باز هم حکم به ثبوت خمس، مشمول ادله رفع قلم میباشد لذا به وسیله این ادله مرتفع میشود و بنابراین خمس بر صبی و مجنون واجب نیست. اساس این دلیل بر این است که خمس از وضعیات نیست بلکه از تکلیفیات است چون ادله خمس، بلکه ادله واجبات مالی عبادی ظهور در تکلیف دارند؛ خمس یک واجب عبادی است و نیازمند به قصد قربت است. همچنین زکات و بعضی از واجبات مالی دیگر از این قبیل هستند. پس ثبوت خمس، حکم وضعی محض نیست بلکه ظهور در حکم تکلیفی دارد و این مطلبی است که خود قائل به ثبوت خمس بر صبی و مجنون هم به آن اعتراف کرده که خمس یک حکم تکلیفی محض نیست بلکه از یک جهت مثل وضعیات است. اگر ادله واجبات مالی ظهور در تکلیف دارند، پس خمس از وضعیات نیست تا ادله رفع قلم شامل آن نشود. پس ادله رفع قلم بر فرض اینکه اختصاص به تکلیف داشته باشد، شامل خمس میشود چون خمس هم از تکلیفیات است و ادله خمس به حسب مفاد عرفیشان ظهور در تکلیف دارند. بنابراین حتی اگر ما ادله رفع قلم را مختص احکام تکلیفی بدانیم باز هم به وسیله این ادله، وجوب خمس برداشته میشود.
پس فرق دلیل دوم با دلیل اول این است که دلیل اول بر اساس شمول ادله قلم نسبت به احکام تکلیفی و وضعی و پذیرش خمس به عنوان یک حکم وضعی است. یعنی بر دو پایه استوار بود؛ هم ادله رفع قلم را عام و شامل تکلیفیات و وضعیات فرض کرد و هم خمس را از وضعیات دانست. ولی در دلیل دوم بر فرض اختصاص ادله رفع قلم به احکام تکلیفی ادعا
میشود که این ادله، خمس را مثل امثال نماز و روزه و حج و ... برمیدارد چون خمس هم یک حکم تکلیفی است. پس همان طور که نماز و روزه بر صبی و مجنون واجب نیست، خمس هم بر او واجب نیست.
بررسی دلیل دوم
به نظر میرسد دلیل دوم به اتقان و استحکام دلیل اول نیست؛ چون اگر ما گفتیم ادله رفع قلم شامل وضعیات نمیشود و مختص قلم تکلیف است یعنی صرفاً احکام تکلیفی را برمیدارد، آن وقت بعید است که بتوانیم این ادله را شامل خمس بدانیم چون قائل به اختصاص ادله رفع قلم به تکلیفیات مدعی است که این ادله، احکام تکلیفی محض را برمیدارد مثل نماز، روزه، حج و ... که تکلیفیات محضه هستند و هیچ شائبهای از وضعیات در اینها نیست. رفع القلم عن الصبی و عن المجنون، فقط نماز، روزه، حج و سایر احکام تکلیفی را برمیدارد؛ آنهایی که تکلیفی محضند اما اگر یک حکمی مثل خمس من جهةٍ یک حکم تکلیفی بود و من جهةٍ اخری حکم وضعی بود، بعید است که قائل به اختصاص، ادله رفع قلم را شامل چنین احکامی بداند. در هر صورت به نظر میرسد با توجه به توضیحی که داده شد، دلیل دوم تمام نیست.
نتیجه
و کیف کان فالمتحصل مما ذکرنا کله ان الحق فی المقام هو القول الثانی یعنی عدم ثبوت خمس بر صبی و مجنون که از معدن استخراج میکنند خلافاً للمشهور و خلافاً للماتن(ره) که ایشان هم مانند مشهور معتقد به ثبوت خمس بر صبی و مجنون بودند و همچنین خلافاً للسید که ایشان هم مانند مشهور قائل به ثبوت خمس بودند. در مجموع حق این است که خمس بر صبی و مجنون واجب نیست.
سؤال: این پاسخ با مطلبی که قبلاً گفتید سازگار نیست.
استاد: دلیل دوم بر فرض اختصاص ادله رفع قلم به تکلیفیات است. یعنی ما بنابر این مبنا داریم مماشات میکنیم چون تقریباً مشهور نظرشان این است و اساس اختلاف کسانی مثل صاحب مدارک و محقق نائینی و ... با مشهور به خاطر همین است. اینها معتقدند ادله رفع قلم شامل تکلیف و وضع میشود اما مشهور میگویند ظهور ادله رفع قلم در احکام تکلیفی است. اصل آن مبنا را ما در دلیل اول رد کردیم و با استفاده از آن گفتیم ادله رفع قلم، خمس را هم برمیدارد. در دلیل دوم گفتیم، سلّمنا که ادله رفع قلم مختص تکلیفیات باشد کما ذهب الیه المشهور. ولی باز هم شامل خمس نمیشود چون ظهور در این دارد که تکلیفیات محضه را میگیرد یعنی ما میتوانیم به دفاع از آنها بگوییم، خمس میتواند از شمول آن ادله خارج شود چون تکلیفی محض نیست. نه اینکه ما این عقیده را داشته باشیم بلکه داریم از مشهور در برابر این استدلال دفاع میکنیم.
هذا تمام الکلام فی المسئلة الاولی و نتیجه این شد که صبی و مجنون با اینکه مالک چیزی که از معدن استخراج میکنند، میشونداما در عین حال خمس بر آنها واجب نیست.
مسئله دوم
در مورد معدن امام کلاً دو مسئله بیان کردهاند. در مسئله دوم میفرمایند: «قد مرّ انه لا فرق فی تعلق الخمس بما خرج عن المعدن بین کون المخرج مسلماً او کافراً بتفصیل مرّ ذکره»؛ گذشت که در تعلق خمس به ما یُستخرج من المعدن فرقی
نمیکند بین اینکه مُخرج مسلمان باشد یا کافر البته اجمالاً فرقی نمیکرد به نظر امام ولی «بتفصیل مرّ ذکره» در مسئله اولی به تفصیل صور مسئله را بیان کردیم و بحث از آن گذشت.
«فالمعادن التی یستخرجه الکفار من الذهب و الفضة و الحدید و النفت و الفحم الحجری و غیرها یتعلق بها الخمس»؛ لذا معادنی که کفار از آن استخراج میکنند، خمس به آنها تعلق میگیرد. فرقی هم نمیکند که چه معدنی باشد و اقسام معدنها را قبلاً گفتیم.
«و مع بسط ید والی المسلمین یأخذه منهم» با مبسوط الید بودن والی مسلمین، خمس از کفار گرفته میشود. تا اینجا امام (ره) یک مسئله و یک فرع را بیان کردهاند که به هر حال خمس معدن هم بر مسلمان واجب است و هم بر کافر لکن ایشان فرمود در اراضی موات بین مسلمان و کافر فرقی نیست و هر دو مالک میشوند و بر هر دو خمس واجب میشود. اما در اراضی معمورة از مفتوحة عنوة فرمودند مسلمان با اذن از والی مسلمین مالک میشود و خمس بر او واجب است اما اگر همین مسلمان اذن نگیرد، مالک نمیشود. همچنین اگر کافری از اراضی معموره استخراج کند، مالک نمیشود.
از اینجا درباره تکلیف کسانی که این معدن به آنها منتقل میشود بحث میشود که آیا اگر معدن یا چیزی که از معدن استخراج شده از دست کافری به یک شیعه برسد، یا از دست کسانی که به طور کلی اعتقاد به خمس ندارند. آیا شیعیان باید خمس دهند یا نه؟ فرض کنید کافری استخراج کرده و بر او خمس واجب بوده اما خمسش را نداده است. مالک شده اما خمس را نداده یا حتی یک مسلمانی از معدن استخراج کرده و مالک شده ولی خمسش را نداده است، آیا در اینجا آن شیعهای که این اموال به او منتقل میشود، باید خمس بدهد یا ندهد؟ امام (ره) در این بخش دوم در مورد چهار صنف حکم مسئله را بیان میکند؛ میفرمایند: «لکن اذا انتقل منهم الی الطائفة المحقة لا یجب علیهم تخمیسها حتی مع العلم بعدم التخمیس»؛ اگر از کفار انتقال به شیعه پیدا کند، تخمیس واجب نیست حتی با فرض یقین به عدم تخمیس؛ یقین دارد که این کافر خمس نپرداخته ولی بر این شیعه ای که به نوعی آن مال به دستش رسیده واجب نیست، خمس بدهد. ایشان دلیل این حکم را هم بیان میکند که: «فإنّ الائمة (ع) قد اباحوا لشیعتهم خمس الاموال غیر المخمسة المنتقل الیهم ممن لا یعتقد وجوب الخمس»؛ ائمه (ع) خمس اموال غیر مُخمّس را به شیعیانشان اباحه کردهاند یعنی اموالی که تخمیس نشده توسط مالکینش، وقتی انتقال پیدا میکند به شیعه، خمسش واجب نیست. لکن «ممن لا یعتقد وجوب الخمس» اگر این مال از کسانی که اعتقاد به وجوب خمس ندارند، انتقال پیدا کند، «کافراً کان او مخالفاً»؛ مخالف یعنی اهل سنت که آنان هم به خمس اعتقاد ندارند نه به اصل خمس. خمس غنیمت جنگی را قبول دارند اما مثل ما خمس را در این موارد سبعة نمیپذیرند. در مورد معدن هم یکی دو نفر بودند که خمس را در معدن ثابت میدانستند ولی عمدتاً آنها خمس را ثابت نمیدانند. اگر این مال از یک مخالف به شیعه (بیعاً أو هبةً أو نحوهما) انتقال پیدا کرد، در اینجا بر این شیعه خمس واجب نیست و فرقی هم نمیکند که این از معدن باشد یا غیر معدن. «معدناً کان المتعلق او غیره من ربح التجارة و نحوه»؛ فرق نمیکند آنچه که از مخالف یا کافر به شیعه رسیده، معدن باشد یا غیر معدن. مثلاً با تجارت سودی بدست آورده (اموالش از ربح تجارت بدست آمده یا ربح تجارت است و با آن معامله میکند) که در این صورت برای شیعه خمس واجب نیست. پس در دو صورت فرمودند که بر شیعه خمس واجب نیست.
اما در دو صورت میفرمایند که بر شیعه خمس واجب است: «نعم لو وصل الیهم ممن لا یعتقد الوجوب فی بعض اقسام ما یتعلق به الخمس من الامامیة اجتهاداً او تقلیداً»؛ اگر این مال از یک شیعهای که معتقد به وجوب خمس در بعضی موارد نیست منتقل شود به این شیعه. ممکن است آن شیعه که اعتقاد به خمس در بعضی از اقسام ندارد، مجتهد باشد و خودش اجتهاداً به عدم وجوب خمس مثلاً در معدن رسیده یا مقلّد کسی است که او معتقد به عدم وجوب خمس در بعضی موارد است. (فرض کنید مرجع تقلیدش گفته خمس معدن واجب نیست و این هم خمس ما یستخرج من المعدن را نداده است.) حال آن مال مثلاً فروخته شده به یک شیعه دیگر، این شیعه دوم خمس باید بدهد یا نه؟ در اینجا امام میفرمایند باید خمس دهد.
«او یعتقد عدم وجوبه مطلقا»؛ ممکن است این شیعه معتقد به عدم وجوب خمس مطلقاً باشد یعنی اصلاً قائل باشد که در عصر غیبت خمس واجب نیست «بزعم انّهم اباحوه مطلقا لشیعتهم»؛ به گمان اینکه ائمه (ع) خمس را مطلقاً در عصر غیبت برای شیعیانشان مباح کردهاند. اما ذکر «ما یتعلق به الخمس» به نظر میرسد که در اینجا وجهی ندارد و ذکر آن زائد است چون امام میفرمایند ممکن است شیعهای معتقد به عدم وجوب خمس باشد «بزعم انّ الائمه اباحوه» یعنی خمس را برای شیعه اباحه کردهاند؛ اما نقش «ما یتعلق به الخمس» در این جمله چیست؟ به نظر میرسد اگر ضمیر "ه" در «اباحوه» نبود، این میشد مفعول اباحوه اما با وجود ضمیر "ه" در «اباحوه» به نظر میرسد وجهی برای ذکر «ما یتعلق به الخمس» نیست.
به هر حال اصل کلام ایشان این بود که «لو وصل الیهم ممن لا یعتقد الوجوب فی بعض الاقسام او یعتقد عدم وجوبه مطلقا» در این دو صورت «یجب علیهم التخمیس»؛ اینجا اگر این مال از دست این دو گروه شیعه که یکی خمس را در عصر غیبت واجب نمیداند و دیگری خمس را در بعضی از اقسام واجب نمیداند به این شیعه منتقل بشود، «یجب علیهم التخمیس مع عدم تخمیسه»؛ به شرط اینکه آن من لا یعتقد تخمیس نکرده باشد یعنی علی رغم اینکه آن را مباح دانسته اما عملاً تخمیس کرده باشد. ممکن است احتیاطاً خمس داده باشد با اینکه معتقد بوده که خمس واجب نیست اما به عنون احتیاط داده باشد. اینجا دیگر واجب نیست. در صورتی بر شیعه دومی خمس واجب است که آن شیعه اولی خمس نداده باشد.
«نعم مع الشک فی رأیه یجب علیه الفحص و لا التخمیس مع احتمال ادائه»؛ بله اگر شیعه دومی، شک دارد در اعتقاد آن شیعه اول یعنی شک دارد که وجوب خمس در عصر غیبت را قبول دارد یا ندارد. در اینجا «لا یجب علیه الفحص» همچنین «و لا التخمیس مع احتمال ادائه» حتی اگر احتمال اداء خمس را هم بدهد، خمس بر او واجب نیست. «و لکن مع العلم بمخالفة رأیهما» اما اگر یقین دارد که این دو نفر واقعاً اعتقاد به وجوب خمس مثلاً در معدن یا مطلقا ندارد، در این صورت «فالاحوط بل الاقوی الاجتناب حتی یخمّس»؛ اقوی این است که از این مال اجتناب کند تا خمسش داده شود. پس در صورت شک فرمودند: «لایجب علیه الفحص و لاالتخمیس» ولی در صورت علم به مخالفت فرمودند، خمس باید داده شود.
این مسئله دو بخش دارد که بحث در مسئله اول آن به تفصیل گذشت اینکه مستخرج مسلمان باشد یا کافر باشد و نظر ما بر خلاف امام (ره) این شد که مستخرج چه مسلمان و چه کافر مالک میشود، خمس بر او واجب است. فقط در مورد اذن گفتیم که به عنوان والی مسلمین اگر حکومت اسلامی مستقر باشد، گرفتن اذن لازم است و بدون اذن، مالک نمیشود.
اما بخش دوم این مسئله را در سال گذشته ذیل بحث مقدمات خمس به تفصیل بیان کردیم؛ اخبار تحلیل را یک به یک مورد بررسی قرار دادیم و تعارضش را با اخبار دال بر وجوب خمس و وجوه جمع یازدهگانهای که ذکر شده بود، بررسی کردیم. گفتیم حق در مسئله و مقتضای اخبار تحلیل این است که اگر مالی به شیعهای منتقل شد، از ناحیه کسی که به هر دلیلی خمس نداده، بر او خمس واجب نیست. اخبار تحلیل در مقام تحلیل و اباحه خمس در اموالی هستند که از کسی منتقل شده که او اهل دادن خمس نبوده یا اعتقاداً یا عملاً و فرقی در این جهت قائل نشدیم. فرقی بین کافر و مخالف و شیعه معتقد و شیعه غیر معتقد چه به بعضی اقسام و چه همه اقسام و شیعه غیر عامل مع الاعتقاد، نگذاشتیم. گفتیم به طور کلی خمس واجب نیست. اخبار تحلیل این را برای ما مباح میکند و ما این نظر را پذیرفتیم. اما ملاحظه فرمودید که امام در اینجا بین کافر و مخالف و شیعه غیر معتقد و غیر عامل تفصیل میدهد. این نظر به نظر ما تمام نیست و تفصیلش را قبلاً بحث کردیم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 5 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله دوم – فروع مسئله مصادف
با: 4 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 60
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مسئله دوم امام (ره) درباره چهار گروه از کسانی که از معدن استخراج میکنند و به طریقی ما یستخرج من المعادن توسط این اصناف به یک شیعه میرسد، تکلیف این شیعه را از حیث لزوم اخراج خمس یا عدم لزوم اخراج خمس بیان کردند. فرمودند: اگر مستخرج کافر یا مخالف باشد که به نوعی اعتقاد به خمس ندارند، در این صورت مالی که از این دو نفر به شیعه میرسد لازم نیست تخمیس شود. دلیلش را هم ادله تحلیل و اخبار تحلیل و اباحه ذکر کردند. اما در مورد دو گروه یعنی شیعهای که اجتهاداً یا تقلیداً معتقد به عدم وجوب خمس در بعضی موارد است یا مطلقاً عقیده به وجوب خمس ندارد به زعم اینکه در عصر غیبت، خمس از طرف ائمه (ع) بر شیعیان مباح شده، فرمودند: اگر مالی از این دو نفر و دو گروه به یک شیعه منتقل شود در صورتی که بداند آنها خمس ندادهاند بر او لازم است که خمس بدهد.
علت اینکه فرمود «در صورت علم به عدم تخمیس» این است که ممکن است کسی معتقد به خمس نباشد، اما به هر صورت خمس را داده باشد. بعد در مورد شک در رأی و اعتقاد آن شخص یا در صورت احتمال اداء خمس هم فرمودند خمس واجب نیست.
ملاحظاتی درباره مسئله دوم تحریر
در رابطه با تفصیلی که امام در این مسئله دادهاند، دو ملاحظه وجود دارد:
ملاحظه اول
به طور کلی با اینکه امام در این مسئله چهار صنف را مطرح کردند و تکلیف تخمیس اموالی که از این چهار صنف به شیعیان برسد را بیان کرده است اما میشود یک صنف پنجمی هم به این چهار گروه اضافه کرد و آن هم شیعهای است که اعتقاد به وجوب خمس دارد و خمس را در همه اقسامش قبول دارد، لکن عملاً اخراج خمس نکرده یعنی کسی است که مشکلی از نظر اعتقاد به وجوب خمس ندارد اما در مقام عمل خمس نمیدهد و کم له من نظیر فی زماننا هذا. بسیاری از مردم این گونه هستند و خمس را قبول دارند و به بهانهای از زیر بار اداء و اخراج خمس فرار میکنند. اگر یک مالی از چنین کسی به شیعهای برسد، تکلیف چیست؟ حکم این صنف در کلمات امام بیان نشده است.
پس در مجموع ما اینجا با پنج صنف و گروه مواجه هستیم یعنی ممکن است مالی به یک شیعه برسد لکن امام(ره) فرمودند: اگر این مال از کافر یا مخالف به شیعه برسد خمس واجب نیست. اما اگر از یک شیعه معتقد به عدم وجوب خمس فی بعض الاقسام یا شیعه معتقد به عدم وجوب خمس فی تمام الاقسام برسد، و شخص بداند که معتقد نیست و خمس را اداء نکرده، باید خمس دهد. صورت پنجم هم شیعه معتقد به خمس ولی غیر عامل است.
ملاحظه دوم
به نظر ما تفصیل امام (ره) تمام نیست؛ مقتضای جمع بین اخبار تحلیل و اخباری که دلالت بر لزوم خمس میکند، این است که به طور کلی اگر مالی از غیر شیعه یا شیعهای که شخص خمس نداده به شیعه برسد، به واسطه اخبار تحلیل، خمسش حلال شده است. ما این مسئله را به تفصیل در گذشته بیان کردیم و گفتیم هر مالی که توسط کسی که خمس نداده به یک شیعه منتقل شود خمس بر عهده شیعه نیست و فرقی نمیکند آن کسی که خمس نداده، خمس ندادنش ناشی از عدم اعتقاد به اصل دین باشد مثل کافر یا ناشی از انکار بعضی از فروع باشد مثل مخالف یا ناشی از اعتقادش به عدم وجوب خمس در همه موارد در عصر غیبت باشد یا ناشی از اعتقادش به عدم وجوب خمس در بعضی موارد باشد یا اساساً مشکلی از حیث اعتقادی ندارد و اگر خمس نداده به خاطر بیمبالاتی است. در همه این موارد پنج گانه، خمس بر شیعهای که این مال به او منتقل شده واجب نیست. این مقتضای جمع بین اخبار است و واقعاً هم شاید اگر غیر از این میبود، کار مشکل میشد. به هر حال کسانی که خمس نمیدهند زیاد هستند و اگر قرار بود هر مالی که در معامله یا هبهای یا به هر طریقی به کسی میرسید، خمسش را بدهد کار مشکل میشد و بسیاری از معاملات مردم با مانع برخورد میکرد و موجب عسر و حرج و مشکلات برای مردم میشد.
حال اگر ما این مبنا را بپذیریم که حق هم همین است وجهی برای این تفصیل امام نیست. ما به چه دلیل بین کافر و مخالف و شیعهای که مثلاً خمس را قبول ندارد (نه اینکه حکم را انکار کند بلکه میگوید در عصر غیبت برای شیعه مباح شده است) فرق بگذاریم؟ پس بناءً علی ما ذکرنا و بناءً علی مااخترناه لا وجه لهذا التفصیل و حق این است که هر مالی که از غیر شیعه به شیعه برسد، خمس آن بر شیعه واجب نیست.
سؤال: به طور کلی تکلیفی که بر کسی واجب است چرا باید بر عهده دیگری گذاشته شود. لذا اصلاً جایی برای این بحث باقی نمیماند.
استاد: درست است که خمس به عنوان یک تکلیف واجب است اگر کسی این کار را نکند یعنی یک پنجم این مال در حقیقت مال خودش نبوده که به شما فروخته است. اگر فرض کنید یک کسی ولی مالی را به شما بفروشد که یک پنجم آن مال غیر است. اگر کسی ملک غیر و ملکی که مخلوط با ملک خودش است را به شما فروخت. آیا شما میتوانید در این یک پنجمی که مال فروشنده نبوده به ادعای اینکه من خریدم تصرف کنید؟ این بعینه در خمس هم جاری میشود. وقتی میگوییم یک پنجم ما یستخرج من المعدن یا یک پنجم ربح و تجارت متعلق به امام و سادات است، در حقیقت یک پنجم از مالش ملک غیر است و متعلق به دیگری است پس شما هم نمیتوانید در این یک پنجم تصرف کنید مگر اینکه این پول را اخراج کنید و به صاحبش بدهید. اخبار تحلیل که زیاد هم بود، خمس را بر شیعه مباح کرد اما در کنارش چون ما اخباری داریم دال بر لزوم اداء خمس مطلقاً جمع بین اینها اقتضا کرد به اینکه ملتزم شویم که اگر ائمه (ع) مباح (حلال) کردند یک پنجم را برای شیعه. این مطلقا نیست. ائمه در مواردی که یک مالی مثلاً از دیگری به یک شیعه میرسد و او اهل خمس دادن نبوده، گفتهاند ما این یک پنجم را به شما بخشیدیم. پس به حسب قاعده اگر اصل خمس ثابت شد و مالکانش معلوم شدند، این یک پنجم مال غیر است و لذا جا برای این بحث هست.
پس به نظر ما وجهی برای این تفصیل که امام (ره) بین این صور ذکر کردهاند نیست. حکم همه یکسان است حتی این حکم (عدم وجوب خمس) در صورتی که مال از یک شیعه غیر عامل اما در عین حال معتقد به وجوب خمس برسد، نیز ثابت است.
مستند حکم امام در سه فرع تحریر
حالا باید ببینیم چرا امام (ره) در این مسئله چنین حکمی را دادهاند یعنی بنابر پذیرش تفصیل امام بین کافر و مخالف و بین آن دو گروه شیعه. امام(ره) در اینجا سه فرع مطرح کردهاند.
1- امام (ره) فرمود: در صورتی که شک در رأی شیعه داشته باشیم یعنی ما نمیدانیم که این شیعه معتقد به خمس هست یا نیست، آیا در خصوص این قسم لازم است فحص کنیم و ببینیم اگر خمس نداده خمس بدهیم؟ امام میفرمایند: فحص واجب نیست. چرا فحص واجب نیست؟ اگر ما شک داشته باشیم چرا فحص واجب نیست؟ در این مسئله بر طبق مبنای ما که گفتیم به طور کلی اگر از غیر شیعه مالی به شیعه منتقل شود، خمس واجب نیست، مطلب روشن است اما طبق مبنای دیگر علت اینکه امام میفرمایند فحص واجب نیست این است که این مورد از موارد شبهات موضوعیه است و در شبهات موضوعیه فحص لازم نیست. لذا ایشان میفرمایند که: «نعم مع الشّک فی رأیه لا یجب علیه الفحص» اگر ما شک داریم که این شخص شیعه معتقد است یا نه، فحص لازم نیست چون از مصادیق فحص در شبهات موضوعیه است که واجب نیست.
2- «و لاالتخمیس مع احتمال ادائه»؛ اگر احتمال اداء خمس را دادیم آیا خمس واجب است یا نه؟ امام میفرمایند لازم نیست تخمیس شود. چرا این فتوی را دادند؟ چون فرض این است که کسی که اعتقاد به وجوب دارد و مسلمان است، ظاهر حالش اقتضا میکند که خمس را داده باشد و همین که ما احتمال اداء خمس را بدهیم کفایت میکند. البته اینجا سخن از اعتقاد وجوب به میان نیاوردند و مطلق گفتند: «لا التخمیس مع احتمال ادائه» یعنی اگر ما احتمال دادیم کسی خمس را اداء کرده، این احتمال در صورتی جریان دارد که شخص اعتقاد به وجوب خمس داشته باشد و احتمال اداء خمس توسط او داده شود، در اینجا دیگر توسط این شخص منتقل الیه تخمیس لازم نیست. چون ظاهر حال مسلمان معتقد به یک فرع و تکلیف این است که به آن تکلیف عمل کند.
3- «ولکن مع العمل بمخالفة رأیهما»؛ اگر یقین دارد کسی معتقد است به عدم وجوب خمس فی بعض الاقسام یا کسی معتقد است به عدم وجوب الخمس مطلقاً؛ شیعهای که خمس را در بعضی موارد قبول ندارد یا شیعهای که خمس را در همه موارد قبول ندارد. اگر بداند شیعهای، چنین اعتقادی دارد «فالاحوط بل الاقوی التجنّب حتی یخمّس»؛ (اول احتیاط وجوبی میکنند بعد فتوی میدهند) احوط بلکه اقوی این است که از این مال اجتناب کند تا تخمیس شود یا تخمیس کند.
در فرع سوم هم نظرشان این شد که باید خمس داده شود. وجه این هم معلوم است چون در صورت علم به مخالفت یعنی علم به عدم اعتقاد به خمس (یا کلاً یا بعضاً)، ظاهر حال مسلم جریان پیدا نمیکند. وقتی ما میدانیم این شخص اعتقاد ندارد معلوم است که ظاهر حال او این است که بر اساس اعتقادش عمل کنند .اگر کسی به چیزی اعتقاد نداشته باشد، ظاهرش این است که عملی انجام نمیدهد. کسی که معتقد است خمس واجب نیست، ظاهرش این است که خمس نداده و
لذا اینجا واجب است که خمس بدهد. به علاوه استصحاب هم در صورت شک اقتضا میکند که خمس بر من انتقل الیه واجب باشد.
پس در این سه فرع که امام اظهار نظر فرمودند، وجه حکم امام (ره) و مستند فتوی و نظر امام معلوم شد.
اما بنا بر آنچه که ما گفتیم و اختیار کردیم، تکلیف در این سه فرع هم معلوم است؛ در صورت اول با ایشان موافقیم. ما میگوییم اگر بداند خمس نداده. این عدم اداء خمس توسط من انتقل منه میخواهد بخاطر اعتقاد باشد یعنی به خاطر دین و مذهب باشد یا به خاطر بیمبالاتی. ما میدانیم که خمس این مال داده نشده، در هر صورت بر من انتقل الیه تخمیس واجب نیست. بنابر آنچه که ما گفتیم فرقی بین این صور و فروع نیست و حکم همه معلوم است و خمس واجب نیست. چه احتمال ادا بدهیم و چه ندهیم و چه شک در رأی او داشته باشیم و چه نداشته باشیم. چه علم به مخالفت رأیهما داشته باشیم و چه نداشته باشیم. بنابر آن مبنا مسئله کاملاً روشن است.
دو مسئله
تا اینجا دو مسئله را که امام در رابطه با معدن ذکر کردند تمام شد. بحث بعدی امام راجع به کنز است اما ما طبق معمول و عادت که در بحث های گذشته هم داشتیم، بعضی از فروعی که مهمتر است و به نظر میرسد که بحث مفیدی باشد و مرحوم سید آنها را در عروة متعرض شده و در تحریر نیامده، اجمالاً یک بحثی دربارهاش داریم.
مسئله اول
در اینجا دو مسئله است که امام متعرض آن نشدند ولی مناسب است که از آن بحث شود. یکی مسئله هفتم عروة است که موضوعش پیرامون پیدا شدن یک مالی است که از معدن خارج شده، در صحرا و بیابان و در ارض به امان خدا رها شده. اگر کسی استخراج نکند و خودش مستخرج نباشد اما کنار معدن این مال را پیدا کند. مثلاً از کنار معدن طلا رد میشود و میبیند که طلا آنجا هست یا زلزله میشود و یا یک اتفاقی میافتد و آنچه که در بطن زمین است بیرون میآید و یا اینکه یک حیوانی در اعماق زمین رفته و یک چیزی را از عمق زمین در آورده. به علتی چه طبیعی و چه غیر طبیعی، چه عامل انسانی و چه غیر انسانی چیزی از معدن بیرون آمده و کسی این را یافته، آیا واجد این مالی که از معدن بیرون آمده یا به سبب طبیعی و یا غیر طبیعی، باید خمس بدهد به شرط اینکه به حدّ نصاب برسد یا نه؟
عبارت مرحوم سید این است: «إذا وجد مقداراً من المعدن مُخرجاً مطروحا فی الصحرا فإن علم انه خرج من مثل سیل او الریح او نحوهما او علم انّ المخرج له حیوان او انسان لم یخرج خمسه وجب علیه اخراج خمسه علی الاحوط اذا بلغ النصاب»؛ اگر کسی یک چیزی که از معدن خارج و در صحرا رها شده پیدا کند، احتیاط واجب آن است که خمس آن را بدهد. ظاهرش این است که این واجد مالک این مال میشود و خمسش را باید بدهد به شرط اینکه به حد نصاب رسیده باشد. «بل الاحوط ذلک» یعنی وجب الاخراج و ان شکّ فی انّ الانسان المخرج له اخرج خمسه او لا. احتیاط واجب آن است که خمس بدهد. هر چند شک داشته که آن انسانی که این را درآورده خمسش را داده یا نداده است.
بحث جلسه آینده: در حقیقت در اینجا سیّد متعرض بعضی صور شده اما مسئله صور بیشتری دارد و اقوال در آن مختلف است که إن شاء الله در جلسه آینده مورد رسیدگی قرار خواهیم داد. «الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 6 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله هفتم عروة – اقوال مصادف
با: 5 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 61
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث پیرامون آن چیزی است که از معدن خارج شده لکن در صحرا رها شده است؛ بحث در این است که آیا اگر کسی چنین چیزی را پیدا کند، خمس بر او واجب است یا نه؟ مسئله هفتم عروة را خواندیم و گفتیم آنچه در این مسئله مطرح شده، این است که خارج شدن چیزی از معدن تارة به سبب یک عامل طبیعی است مثل سیل و زلزله و امثال اینها و اخری به سبب حیوان است و ثالثة به ید یک انسان محقق میشود. آنجا هم که به دست انسان خارج میشود، تارة ما یقین به عدم اخراج خمس این مقداری که رها شده داریم و اخری شک داریم که خمس این مقدار داده شده یا نه. مرحوم سید در عروة در همه این صور حکم به وجوب اخراج خمس احتیاطاً کرده است.
ایشان در این مسئله فقط به خارج شدن چیزی از معدن (چیزی که رها شده) به وسیله یکی از آن سه عاملی که عرض کردیم اشاره کرده، هم چنین به اینکه اگر انسانی آن را خارج کرده باشد تارة یقین داریم خمسش داده نشده و اخری شک داریم نیز اشاره کردهاند. این دو صورت مربوط به جایی است که انسانی آن را از معدن خارج کرده باشد و گرنه اگر باد یا زلزله موجب خروج از معدن شده باشد، یا حیوانی آن را خارج کرده باشد، دیگر جایی برای اینکه ما فکر کنیم آیا خمسش داده شده یا نه وجود ندارد.
پس کأن در کلام مرحوم سید به طور کلی چهار صورت بیان شده است:
یکی اینکه شیء مطروح توسط عامل طبیعی خارج شده باشد؛
دوم اینکه شیء مطروح به واسطه یک حیوان خارج شده باشد؛
سوم اینکه شیء مطروح به واسطه انسان خارج شده اما ما یقین داریم که خمسش را نداده است؛
چهارم اینکه شیء مطروح به واسطه انسان خارج شده و ما شک داریم که خمسش را داده یا نداده.
این آن چیزی است که در این عبارت آمده و در همه این موارد مرحوم سید میفرمایند: احتیاط واجب آن است که خمسش داده شود.
اقوال
اقوالی که در این مسئله وجود دارد با توجه به این عبارت چهار قول است:
قول اول
قول به وجوب اخراج خمس است مطلقاً. لکن بعضی از قائلین به وجوب به نحو احتیاطی اخراج خمس را واجب میدانند
مثل صاحب عروة. ولی بعضی فتوی به وجوب اخراج خمس دادهاند.(1)
قول دوم
قول دوم تفصیل محقق همدانی(2)است؛ ایشان تفصیل داده بین جایی که مُخرِج از معدن، انسان باشد یا غیر انسان. میگویند اگر مخرِج از معدن انسان باشد حتی اگر غصباً این کار را کرده باشد یا به عنوان اجیر، در این صورت اخراج خمس واجب است ولی اگر شیء مطروح به واسطه عامل طبیعی خارج شده باشد. در این صورت اخراج خمس واجب نیست. ایشان در این مورد تعبیر «خروجه من نفسه» به کار برده است.
قول سوم
قول سوم تفصیلی است که بعضی مثل امام (ره) و مرحوم آقای بروجردی ذکر کردهاند(3)
و آن هم تفصیل بین جایی که یقین به قصد حیازت و قصد تملک مخرِج باشد و بین آنجا که یقین به قصد حیازت و تملک مخرج نباشد یعنی اگر این شیء مطروح توسط انسان اخراج شده تارة ما یقین داریم که آن مخرج قصد حیازت و تملک کرده و اساساً به قصد ملکیت این را خارج کرده و سپس به هر دلیلی آن را رها کرده و اخری ما یقین نداریم و نمیدانیم که خارج کردن آن انسان به قصد حیازت و تملک بوده یا نبوده. به هر حال الان آن شیء را رها کرده. پس این تفصیل در مورد جایی که به نفسه خارج شده باشد، معنا ندارد. گفته اند اگر ما ندانیم به قصد حیازت یا تملک اخرج کرده، اینجا خمس واجب است. اما اگر بدانیم که با قصد حیازت و تملک استخراج کرده در این صورت از موضوع این مسئله خارج میشود. چون از قبیل مجهول المالک یا لقطه میشود.
قول چهارم
قول چهارم قول به عدم وجوب خمس مطلقاً است. این قول را مرحوم صاحب جواهر از استادش کاشف الغطاء نقل میکند(4)و ظاهراً نظر محقق اردبیلی هم همین است(5)
البته عبارت محقق اردبیلی ممکن است ظهور در توقف هم داشته باشد اما باید دقت کنیم که ایشان قائل به عدم وجوب است یا در این مسئله توقف کرده. در هر صورت قدر مسلّم این است که حکم به وجوب اخراج خمس نکرده است.
تنقیح محل نزاع
قبل از آنکه ما از این اقوال و ادله اقوال بحث کنیم ابتداءً لازم است چند امر را به جهت روشن شدن محل نزاع و تنقیح موضوع بحث مورد اشاره قرار دهیم. این امور به ما کمک میکند که به درستی بتوانیم موضوع بحث را بشناسیم و بدانیم اقوال در این مسئله ناظر به چه چیزی هستند:
امر اول
اساساً بحث از اینکه خمس در این جا واجب است یا واجب نیست، این در مورد آن شیء مطروح من حیث المعدنیة است. یعنی ما داریم بحث میکنیم که آیا این شیء که از معدن خارج شده، یا به عاملٍ طبیعیٍ یا به سبب حیوان یا به دست یک انسان. آیا این متعلق خمس هست یا نیست؟ یعنی واجد باید خمس آن را بپردازد یا نه؟ اینجا بحث از ثبوت خمس بر شیئ مطروح من حیث المعدنیة است و اقوال ناظر به این مسئله هستند و گرنه بحث از تعلق خمس به این شیء به عنوان مطلق فائده در صورتی که از مؤونة سنة زیادتر باشد از محل نزاع ما خارج است. اگر ما میگوییم خمس دارد یا ندارد یا تفصیلی در این مسئله ذکر شده، از حیث معدنیة آن است و گرنه ممکن است کسی بگوید خمس واجب نیست از حیث معدنیة ولی به عنوان مطلق فایده قائل باشد که این خمس دارد. بالاخره کسی که این را پیدا میکند، یک فائده ای نصیب او شده و لذا به عنوان مطلق فایده ممکن است آن را مشمول ادله خمس بدانیم. پس این جهت اول مهم است که اساساً نفی و اثبات خمس از دید قائلین به ثبوت یا قائلین به عدم خمس مربوط به این شئ مطروح من حیث المعدنیة است یعنی با عنوان معدنیة آیا خمس به آن تعلق میگیرد یا نمیگیرد.
امر دوم
اینجا بحث از تعلق وجوب خمس به واجد است. ما اینجا یک واجد داریم و یک مخرِج. آن شیء از معدن خارج شده و در صحرا رها شده ولی ممکن است به عامل طبیعی خارج شده باشد و ممکن است حیوان خارج کرده باشد و ممکن است یک انسان خارج کرده باشد. اگر انسان این را خارج کرده باشد، او مخرِج است. بحث از تعلق تکلیف به اخراج خمس به واجد است یعنی کسی که این مال را الان در بیابان پیدا کرده. ما بحث نمیکنیم که مستخرج باید خمس دهد یا نه؟ (این مسلّم است). بحث از ثبوت خمس بر مستخرج اذا بلغ النصاب، قبلا گذشت. در اینجا بحث این است که این واجد و یابنده و این کسی که این مال رها شده در بیابان را پیدا کرده، آیا این باید خمس بدهد یا نه؟ پس بحث از تعلق تکلیف به واجد است.
امر سوم
مخرج اگر انسان باشد، اینجا تارة واجد یقین به عدم قصد حیازت و تملک مخرج دارد و اخری شک در این مسئله و ثالثة یقین به حیازت و قصد تملک دارد. یعنی کسی که این مال را پیدا کرده در مورد مخرج سه احتمال میدهد: یک وقت واجد یقین دارد که آن مخرج قصد حیازت نکرده. صورت دوم اینکه شک دارد در قصد حیازت یا عدم حیازت مخرج و صورت سوم اینکه یقین دارد که او قصد حیازت و تملک داشته. به این صور و فروض در عبارت مرحوم سید اشاره نشده است. اما در قول سوم که تفصیل مرحوم آقای بروجردی و امام است به دو صورت از این سه صورت اشاره شده است.
امر چهارم
این مالی که در صحرا رها شده، تارة احراز میشود که مستخرج و مالک از آن اعراض کرده و اخری احراز اعراض نمیشود. ممکن است کسی که مالی را از معدن استخراج کرده و مالک شده، از آن اعراض کرده باشد و این مال را در صحرا رها کرده و رفته و بنا به بازگشت هم ندارد مثلاً سنگهای حجیم و بزرگی است و نمیتواند آنها را ببرد لذا آنها را رها کرده یا اساساً جهل به قیمت این داشته و گمان نمیکرده که این ارزشمند باشد و فکر کرده که این سنگ معمولی است.
گاهی واجد این را احراز میکند و گاهی این مسئله برای واجد محرز نیست. یعنی نمیداند که آیا شیء مطروح معرض عنه است و مخرج از آن اعراض کرده یا نکرده. اگر واجد یقین کند مخرج از این مال اعراض نکرده یا حتی احتمال عدم اعراض بدهد، اینجا شکی نیست که این مال مطروح متعلق به همان انسانی است که اخراج کرده و آن شخص مالک است و هیچ شکی در ملکیت او نیست. در صورتی هم که احتمال عدم اعراض بدهد، به هر حال به اعتبار استصحاب یا مثلاً جریان قاعده ید، باز حکم به ملکیت مخرج میشود. به هر حال این فرض به طور کلی از محل بحث ما خارج میشود. مالی که از آن اعراض نشده، برای واجد حکم لقطه را پیدا میکند یا حکم مجهول المالک را و دیگر از محل بحث ما خارج میشود. مثل اینکه الان کسی ببیند یک مالی در خیابان افتاده،این جا مسلّماً اعراض صدق نمیکند و آن مال، لقطه یا مجهول المالک است و از دایره بحث ما خارج است. بحث ما مربوط به جایی است که مخرج از این مال اعراض کرده. ما علم داریم و احراز کردیم که او اعراض کرده. بحث مربوط به اینجا است که آیا اگر کسی این مال معرض عنه خارج شده از معدن توسط یک انسان را پیدا کند آیا باید خمس آن را بدهد یا ندهد؟
البته عنایت بفرمایید که مسئله اعراض فرع ملکیت است. یعنی کسی میتواند از مالی اعراض کند که مالک باشد. اگر کسی یک شیء خراب را جلوی درب خانهاش بگذارد، این به معنای اعراض است. لذا اگر کسی از آنجا رد شود و بردارد مالک میشود. پس اعراض از مال فرع ملکیت است. این را از این جهت عرض کردم که اگر انسانی از معدن مالی را اخراج کند، در صورتی اعراض او نسبت به این مال تحقق پیدا میکند که نسبت به آن مال، ملک شده باشد و مالکیت مخرج در صورتی است که قصد حیازت و تملک داشته باشد. به این جهت این امر مرتبط با امر قبلی است یعنی کسی که از معدن استخراج میکند، باید قصد ملکیت کرده باشد یعنی استخراج او باید به قصد حیازت و ملکیت باشد. اگر مستخرج قصد حیازت کرده باشد مالک میشود. اگر این مسئله برای ما احراز نشود، آن گاه مالکیت او محل اشکال است. پس اعراض در صورتی معنا دارد که شخص مالک شده باشد و مالکیت مخرِج متوقف بر قصد حیازت و ملکیت اوست.
این هم یک مسئله مهمی است که البته در اقوالی که ما ذکر کردیم، این جهت ذکر شده نشده نه از این باب که توجه نکردند بلکه ظاهراً هم عبارت مرحوم سید آنجا که بین دو صورت استخراج انسان تفصیل داده و هم اقوال دیگر، همگی مربوط به آنجا است که شخص اعراض کرده و البته قصد حیازت و ملکیت داشته است. تفصیلی هم که امام و مرحوم آقای بروجردی در اینجا ذکر کردند، تفصیل بین علم به قصد حیازت و عدم العلم بذلک را به نوعی میتوان مرتبط با این جهت دانست؛ چون وقتی علم به قصد حیازت داشته باشد، واجد یقین داشته باشد که مخرج قصد حیازت کرده یعنی یقین دارد که او مالک شده و الان که رها کرده در حقیقت اعراض تحقق پیدا کرده است. پس اگر اسمی از اعراض نیاوردهاند از باب این است که آن را مفروغ عنه گرفته چون اگر اعراض، احراز نشود این داخل در لقطه یا مال مجهول المالک میشود که از بحث ما خارج است. البته طرف دیگر تفصیل امام و آقای بروجردی یعنی آنجایی که علم به قصد حیازت ندارد، در واقع به این معنا است که نمیداند مالک شده یا نشده و لذا در این طرف با توجه به آنچه گفته شد ممکن است با مشکل مواجه شویم. به هر حال مقداری در این تفصیل آن جهتی که ما عرض کردیم به درستی معلوم نشده است.
امر پنجم
کسی که مخرج این شیء از معدن بوده و الان آن را در بیابان رها کرده. گاهی یقین به عدم تخمیس او داریم و گاهی شک داریم که آیا او خمس این را داده یا نداده. این دو صورت در کلام سید مورد اشاره قرار گرفته ولی صورت علم به عدم تخمیس یا شک در تخمیس باز مربوط به جایی است که شخص مالی را در بیابان رها کرده و از آن اعراض کرده یعنی قصد حیازتش برای ما معلوم بوده. یعنی مالک شده ولی اعراض کرده لکن ما الان شک داریم که آیا خمسش را داده یا نداده یا یقین داریم خمسش را نداده. این هم نکتهای است که باید به آن توجه کرد. در کلام سید به این دو صورت اشاره شده ولی این دو جهت در سایر کلمات و اقوال بیان نشده است.
نتیجه
با ملاحظه این جهاتی که عرض کردیم، قول به وجوب مطلقا، قول به عدم وجوب مطلقا، تفصیل محقق همدانی و تفصیل مثل امام (ره) و آقای بروجردی روشن میشود پس برای اینکه مسئله به درستی و کاملاً روشن شود به این چند امر باید توجه کنیم؛ اینکه اولاً باید بدانیم که این مربوط به شیء مطروح است من حیث المعدنیة. یعنی ثبوت خمس بر واجد نسبت به این شئ مطروح من حیث المعدنیة و اینکه این شیء مطروح معرض عنه است. شاید اعراض به نفس طرح در صحرا محقق شود همین قدر که این در بیابان رها شده، خودش به معنای اعراض است و گرنه انسان عاقل، چنین چیزی را رها نمیکند. نفس طرح در صحرا به معنای اعراض است و لذا بحث اساساً در جایی است که مستخرج از این مال اعراض کرده و آن وقت در چنین فضایی تارة ما یقین داریم خمس نداده و تارة شک داریم که خمس داده یا نداده. اگر بدانیم که خمس داده، بحثی نیست اما مشکل آنجا است که ما شک داریم یا علم داریم که خمس نداده. پس توجه این امور پنجگانه برای تبیین و تنقیح محل نزاع لازم است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 7 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله هفتم عروة مصادف
با: 6 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 62
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم نسبت به لزوم یا عدم لزوم اداء خمس در مورد مالی که از معدن خارج شده و در بیابان رها گردیده، چهار قول وجود دارد. پنج امر هم برای تنقیح محل نزاع ذکر کردیم. تا اینجا معلوم شد که موضوع مورد بحث و نزاع چیست و اقوال در مورد این موضوع کدام است.
نتیجه بحث این شد که ما اولاً در مورد ما یستخرج من المعدن به احدی العوامل الثلاثة بحث میکنیم که آیا بر شخص واجد (مِن حیث کونه معدناً أو من حیث المعدنیة) در صورت اعراض از ما یستخرج و فرض علم به عدم پرداخت خمس توسط مخرج یا شک در آن، خمس واجب است یا نه؟ پس موضوع بحث با ملاحظه امور پنجگانهای که گفتیم فی الجمله معلوم شد و اقوالی که در این مسئله وارد شده چه قائلین به وجوب خمس مطلقا و چه قائلین به عدم وجوب خمس مطلقا و چه مفصلین در مسئله مشخص شد که هر کدام ناظر به چیست و اطلاق و تفصیل در مسئله به چه معناست و ناظر به کدام صور و شقوق است.
دلیل قول اول (مشهور)
مشهور در این مسئله قائل به وجوب خمس شدهاند. مرحوم سید در عروه هم قائل به وجوب خمس به نحو احتیاط شد. صرف نظر از این جهت اجمالاً باید ببینیم دلیل قول مشهور بر وجوب خمس چیست؟ اینکه چرا مطلقا بر یابنده (چه بداند مخرج خمس داده و چه نداند) خمس واجب است؟
عمده دلیل مشهور اطلاقات ادله خمس معدن است؛ به نظر قائلین به قول اول ادلهای که خمس را در معدن واجب کرده فقط به اصل خروج از معدن توجه داشته لذا هر چه از معدن خارج شود، متعلق خمس است و فرق نمیکند که ما خرج من المعدن بعاملٍ طبیعیٍ باشد یا بسبب حیوانٍ باشد او بیدِ الانسان باشد؛ در ادله خمس معدن هیچ خصوصیت و قیدی نسبت به این جهت ذکر نشده. هر جا صحبت از این است که مثلاً معدنی مثل معدن طلا یا نقره یا حتی معدن نمک (که البته نمک، معدن ظاهر است و بالاخره هم اخراج و خروج از آن معنا دارد. چون اخراج فقط از عمق زمین نیست. استخراج معدن هم نسبت به معادن ظاهره صدق میکند و هم نسبت به معادن باطنه. لکن هر کدام به حسب خودش قهراً استخراج از معدن ظاهری مثل نمک متفاوت با استخراج از معدن باطنی است. فرض کنید در یک جایی دریاچه نمک است و در کنار آن معدن نمک است. اما این نمک تا زمانی که استحصال نشود و از آن مجموعه جدا نشود، استخراج به آن نمیگویند. این ما یستخرج من المعدن ممکن است از یک معدن ظاهری باشد و ممکن است از یک معدن باطنی باشد) خمس در آن واجب
است، هیچ خصوصیتی ذکر نشده، فقط مهم این است که چیزی از معدن خارج شده و از معدن جدا شده باشد و در این صورت خمس به آن تعلق میگیرد، به شرط اینکه به حد نصاب رسیده باشد. بنابراین عمده دلیل مشهور برای وجوب خمس مطلقاً اطلاقات ادله خمس معدن است.
بررسی دلیل قول اول
اینجا نسبت به این دلیل اشکالاتی مطرح شده است:
اشکال اول
ما در برابر این مطلقات روایاتی داریم که ظهور در این دارد که باید "استخراج" صورت بگیرد. استخراج مستند به یک فاعل ذی شعور مختار است؛ اصلاً لفظ اخراج در بطنش دلالت بر خارج کردن توسط یک فاعل مختار ذی شعور دارد و لازم نیست قیدی ذکر شود. در بعضی روایات اصلاً نفس این تعبیر مُشعر و ظهور در این دارد که خصوصیت زائد بر اصل معدنیت لازم است و آن خصوصیت، خصوصیت اخراج است و اخراج هم یعنی اینکه توسط یک انسان مختار دارای شعور صورت گرفته باشد. از جمله آن روایات، روایت عمار است که البته قبلاً هم نقل شد. در آنجا سؤال میکند: «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ فِيمَا يُخْرَجُ مِنَ الْمَعَادِن»(1)
این «یُخرَج من المعادن»، به صیغه مجهول، و از فعل اخراج است. اینکه میگوید «یخرج من المعادن»، این اخراج ظهور دارد در استناد به یک انسان که با قصد و اختیار ما یستخرج را از معدن خارج کرده باشد. اگر چیزی از معدن خارج بشود به عاملٍ طبیعیٍ یا بسبب حیوان، در اینجا اطلاق اخراج نمیشود (اگر سیل بیاید و باعث شود که چیزی از درون معدن بیرون بیاید، نمیگویند یخرج من المعدن. یا اگر یک حیوانی از درون معدن چیزی را خارج کند، اخراج نمیگویند) بین اخراج و خروج فرق است، بین استخراج و خروج فرق است. حال یا خروج بنفسه یا خروج توسط یک حیوان. لذا با وجود این روایات ما نمیتوانیم به مطلقات خمس معدن استناد کنیم و بگوییم هیچ خصوصیتی دخیل نیست. این مسئله در واقع مهمترین محور اختلاف بین قائلین به وجوب خمس و عدم وجوب خمس است. حتی محقق همدانی که تفصیل دادهاند بین انسان و حیوان بر اساس همین نکته است که عرض خواهیم کرد.
پاسخ
به نظر میرسد این اشکال وارد نیست:
اولاً: اینکه گفته میشود بعضی روایات مثل خبر عمار ظهور در موضوعیت و خصوصیت اخراج دارد، این در مقابل آن همه روایات مطلق که بعضی تقریباً کالنص در این جهت هستند، به نظر نمیرسد بتواند آن مطلقات را تقیید کند. مخصوصاً با توجه به اینکه خود این روایت قابل حمل بر معنای دیگری است. چون همین جا محتمل است که این «ما یخرج من المعادن» به صیغه معلوم خوانده شود؛ به جای اینکه بگوییم «یقول فیما یُخرَج من المعادن»، بگوییم: «فیما یَخرُج من المعادن»؛ آنچه که از معادن خارج میشود، نه آنچه که از معادن اخراج میشود. چون اگر یُخرَج به صیغه مجهول خوانده شود، مجهول فعل اخراج است و اگر به صیغه معلوم خوانده شود (خارج میشود)، اصلاً فعل اخراج در آن نیست. با توجه به چنین احتمالی، دیگر معنای این روایت هم مثل سایر روایات مطلقه است چون دیگر اخراج خصوصیت ندارد و خارج
1) . الخصال، ج1، ص 290، حدیث 51؛ وسائل الشیعة، ص494، باب 3 از ابواب ما یجب فیه الخمس، حدیث6.
شدن اعم است از اینکه بنفسه خارج شود یا به وسیله انسان اخراج گردد. مخصوصاً اینکه بعضی روایات دیگر بر همین سیاق وارد شده. و یؤید ذلک ما ورد فی صحیحة بزنطی که در آن این چنین آمده: «سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هل فیه شیءٌ ...»(1)
در این روایت اخراج را به خود معدن نسبت داده. اگر قرار بود اخراج به فاعل ذی شعور و مختار استناد پیدا کند و شامل موارد دیگر نشود، در این روایت چطور تعبیر شده «سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ» و اخراج به خود معدن نسبت داده شده. همین که اخراج به خود معدن نسبت داده شده، نشان میدهد که فعل اخراج لازم نیست مستند به فاعل ذی شعور باشد.
در هر صورت پاسخ به اشکال اول این شد که این روایت (خبر عمار) مقیّد آن اطلاقات نیست چون یحتمل که این فعل به صیغه معلوم خوانده شود و اگر به صیغه معلوم خوانده شد دیگر مسئله اخراج مطرح نیست و این روایت خودش هم از مطلقات میشود. آنچه که از معدن خارج شود، میخواهد به دست انسان باشد یا حیوان یا به سبب یک عامل طبیعی.
و ثانیاً: بر فرض که به صیغه مجهول خوانده شود و ما این را مجهول مصدر اِفعال و اخراج بدانیم، خود اینکه اخراج فقط مستند به انسان میتواند باشد، محل اشکال است. اخراج هم میتواند مستند به انسان باشد و هم میتواند مستند به غیر انسان باشد. چنان چه در آیه «وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها»(2)اخراج به ارض استناد داده شده چون میگوید: ارض اثقال خودش را خارج میکند. اینجا هم همین گونه است و اخراج میتواند به یک عامل غیر انسانی نسبت داده شود چنانچه در صحیحه بزنطی این گونه است. بنابراین این خبر نمیتواند مقید آن اطلاقات باشد.
ثالثاً: سلّمنا به صیغه مجهول باشد و سلمنا معنای اخراج این است که باید مستند به انسان باشد. ممکن است در خصوص اینجا به واسطه سوالی که در روایت شده و پاسخ دادهاند که: «یقول فی ما یخرج من المعادن ...» بخصوصه در مورد همین سؤال جواب میدهند یعنی حمل بر مورد همین روایت شود نه اینکه به صورت کلی بیان شده باشد ولی این خلاف ظاهر است مخصوصاً در همین روایت؛ چون پاسخهایی که ائمه به سؤالات میدادند، کلی بود و لذا چنان چه بخواهیم جواب امام را حمل بر مورد کنیم، این احتیاج به قرینه دارد.
رابعاً: سلمنا که در خبر عمار فعل یُخرج به صیغه مجهول است و ماده اخراج ظهور در استناد به فاعل مختار دارد لکن میتوان تعبیر به یُخرج من المعادن را حمل بر غالب کرد یعنی اخراج، موضوعیت و خصوصیت و مدخلیت در حکم ندارد. پس اگر امام اینجا سخنشان ناظر به خود اخراج است از این باب است غالباً معادن توسط انسانها استخراج میشود و خیلی کم پیش میآید که باد یا سیل یا زلزلهای محقق شود و آنچه که در زمین و معدن است، جدا شود. لذا ما این روایت را حمل بر غالب میکنیم. و در این صورت دیگر نمیتواند مقید مطلقات خمس معدن باشد چون در صورتی خبر عمار میتواند مقید اطلاقات ادله خمس معدن باشد که در این روایت برای اخراج موضوعیت قائل شده باشد. یعنی ملاک وجوب خمس استخراج و اخراج باشد. اگر این موضوعیت داشته باشد و ما اخراج را هم طبق فرض مستند به فاعل مختار بدانیم، میتواند مقید مطلقات باشد ولی اگر گفتیم امام در مقام ذکر یک خصوصیتی که در وجوب خمس دخیل است، نیست و
نمیخواهد بگوید خمس فقط جایی ثابت است که از معدن چیزی استخراج شود. پس دیگر مقید آن اطلاقات نیست. اگر در مقام گفتن این مطلب بود، آن وقت فقط جایی خمس ثابت میشود که توسط انسان استخراج شود اما اگر خود به خود خارج شود، خمس ندارد. اگر از روایت این را به دست میآوردیم، خبر عمار مقید آن اطلاقات بود ولی اگر این روایت را حمل بر غالب کنیم و بگوییم امام اشاره به غالب موارد مربوط به معدن میکند و خروج خود به خودی و به نفسه نادر و قلیل است. دیگر خصوصیت اخراج مدخلیت در حکم ندارد.
پس خلاصه اینکه اولاً این یُخرَج که شما میگویید از ماده اخراج است. اگر از ماده اخراج باشد، احتیاج به یک مُخرج دارد و ظاهرش این است که مخرجش باید فاعل ذی شعور مختار باشد. ولی احتمال دارد به صیغه معلوم خوانده شود در این صورت دیگر نمیتواند مقید باشد. ثانیاً به صیغه مجهول هم که باشد، چه کسی گفته اخراج باید حتماً به دست ذی شعور باشد؟ اخراج به غیر انسان هم صدق میکند مثلاً ممکن است به دست حیوان باشد؛ ثالثاً سلّمنا یُخرج مجهول باشد و اخراج هم مستند به انسان باشد میگوییم این روایت اشاره به غالب دارد و نمیخواهد یک حکم کلی بدهد و بگوید اخراج موضوعیت در وجوب خمس دارد. در این صورت دیگر این روایت مقید آن مطلقات نیست. بنابراین اشکال اول به دلیل مشهور وارد نیست.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 8 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله دوم – بررسی اقوال – بررسی اشکالات قول مشهور مصادف
با: 7 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 63
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در اشکالاتی است که به دلیل قول مشهور وارد شده. مشهور در مورد چیزی که از معدن خارج شده لکن در بیابان رها گردیده، قائل به وجوب خمس مطلقا شدهاند حال یا احتیاطاً یا فتواً؛ دلیل مشهور این بود که ادله خمس معدن مطلق است و به استناد اطلاق ادله خمس معدن میتوانیم در جایی که آن شیء خود به خود از معدن خارج شده یا حیوانی آن را خارج کرده یا توسط انسانی خارج شده و سپس رها شده، در همه این موارد خمس را واجب بدانیم چون آنچه در تعلق خمس به ما یستخرج من المعدن موضوعیت دارد همین است که این شیء از معدن خارج شده باشد یا به سبب عامل طبیعی یا به واسطه حیوان یا به واسطه انسان و لذا ادله خمس معدن همه این صور را در بر میگیرد. خصوصیت و قیدی هم در ادله ذکر نشده که به واسطه آن بگوییم باید این خصوصیت مثل خصوصیت اخراج به دست انسان محقق شود تا خمس واجب شود؛ ادله مطلق است و در همه این موارد خمس را واجب میکند.
اشکالاتی به این دلیل وارد شده که اشکال اول را دیروز عرض کردیم و رد کردیم؛ اشکال اول این بود که این مطلقات به بعضی روایات مثل خبر عمار تقیید میخورد که پاسخ این اشکال را دادیم.
اشکال دوم
اشکال دوم هم بر وزان اشکال اول است لکن به بیان و تقریب دیگری مسئله تقیید را مطرح کرده است. اشکال این است که این مطلقات قابل تقیید است و به بعضی روایات که دلالت میکند بر اینکه موضوع وجوب خمس رکاز است، مقید شده است. رکاز یعنی آنچه که از زمین میروید یا در زمین ثابت است «أی الثابت أو النابت فی الارض»؛ هر چه که در زمین باشد یا از زمین بروید، به این میگویند: رکاز. در بعضی از روایات موضوع وجوب خمس رکاز است (ابتدا روایت را عرض و سپس کیفیت تقیید مطلقات به این روایت را بیان میکنیم):
«عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (ع) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَعَادِنِ مَا فِيهَا فَقَالَ كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ الْخُمُسُ وَ قَالَ مَا عَالَجْتَهُ بِمَالِكَ فَفِيهِ مِمَّا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهُ مِنْ حِجَارَتِهِ مُصَفًّى الْخُمُسُ.»(1)
زراره میگوید: من از امام باقر (ع) در مورد معادن سؤال کردم که در معادن چه چیزی ثابت است. امام فرمود: «كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ الْخُمُسُ»؛ هر چه که رکاز باشد خمس در آن ثابت است. بر اساس این روایت، معدن توصیف شده به رکاز یعنی
1) . تهذیب، ج 4، ص 122، حدیث 347؛ وسائل الشیعة، ج 9، ص 492، باب 3 از ابواب ما یجب فیه الخمس، حدیث 3.
یک وصفی به کاربرده شده که شامل معدن هم میشود. وصف رکاز، موضوع برای وجوب خمس قرار گرفته است الرکاز فیه الخمس. درست است که وصف مفهوم ندارد اما در حکم مدخلیت دارد. شما وقتی میگویید العالم یجب اکرامه. درست است که معنایش این نیست که غیر عالم برایش عدم وجوب اکرام ثابت نیست (این جمله مفهوم ندارد چون مفهوم وصف حجیت ندارد) اما در جنبه اثباتیش ثبوت حکم بر وصف معلق شده یعنی این وصف حداقل در ثبوت حکم مدخلیت دارد و گرنه ذکر وصف لغو بود. اگر قرار بود حیث عالم بودن، وصف عالم بودن در وجوب اکرام مدخلیت نداشته باشد، پس چرا گفته شده: العالم یجب اکرامه؟ این نشان میدهد خصوصیت عالم بودن موضوع برای وجوب اکرام است.
در ما نحن فیه هم وقتی حکم وجوب خمس روی رکاز میرود، معلوم میشود که وصف رکاز در وجوب خمس مدخلیت دارد و اگر قرار بود این وصف مدخلیت نداشته باشد، لغو پیش میآمد. لذا حذراً عن الغویة ما میگوییم خصوصیت رکاز دخیل در وجوب خمس است. آن گاه اگر وجوب خمس روی وصف رکاز رفته و رکاز به معنای ما هو الثابت فی الارض باشد، معنای این روایت این است که خمس فقط در مورد چیزهایی که در معدن و زمین ثابت است، واجب شده و لذا شامل ما هو المطروح فی الصحرا نمیشود. چون اگر چیزی در صحرا رها شده باشد، عنوان رکاز بر او صدق نمیکند. بر این اساس این روایت شامل ما هو مطروح فی الصحرا نیست. آن وقت ما باید مطلقات را حمل بر این روایت کنیم. یعنی روایت، خمس را در خصوص معدنی که در زمین وجود دارد، ثابت میکند. لذا اگر چیزی در بیابان رها شده باشد، از باب اینکه رکاز نیست، خمس در آن ثابت نمیشود. پس آن مطلقات را باید حمل بر این روایت کنیم و این روایت مقید آن مطلقات میشود.
پاسخ
این اشکال هم وارد نیست چون:
اولاً: عنوان رکاز یک عنوانی است که منحصر در معدن نیست و شامل کنز هم میشود. یعنی اگر یک گنجی در زمین مدفون شده باشد به آن هم میگویند: رکاز. اگر این عنوان شامل کنز هم شود، در کنز خصوصیت استخراج شرط نیست یعنی در کنز شرط نشده که حتماً این باید به واسطه انسان و فاعل مختار خارج شده باشد. لذا اگر گنج را یک حیوان هم پیدا کند، خمس در آن واجب است. چون آنچه که در مورد کنز موضوعیت دارد اغتنام است و همین که به غنیمت گرفته شود و این فائده تحصیل شود هر چند استخراج در آن نباشد، خمس ثابت میگردد. حال اگر در مورد کنز مطلب این چنین است در مورد معدن هم همین گونه است. چون عنوان رکاز در این روایت موضوع وجوب خمس است و نمیشود در یک مصداقش استخراج مدخلیت داشته باشد و در مصداق دیگرش مدخلیت نداشته باشد. اگر پایه استدلال بر وصف رکاز و مدخلیت رکاز در ثبوت حکم استوار است، پس باید یک ملاک در رابطه رکاز در نظر گرفته شود. یا باید بگوییم در وجوب خمس رکاز، خصوصیت استخراج دخیل است یا دخیل نیست و از آنجا که در کنز که از مصادیق رکاز است این خصوصیت مدخلیت ندارد، پس در مورد معدن هم مدخلیت ندارد.
نتیجه اینکه خود این روایت هم شامل ما هو مطروح فی الصحرا میشود و لذا این روایت مقید آن مطلقات نیست. چون رکاز شامل کنز هم است و در کنز خصوصیت استخراج دخیل نیست پس در معدن هم همین گونه است.
بلکه بعید نیست بگوییم این روایت بر عدم مدخلیت استخراج در حکم بوجوب خمس دلالت میکند؛ چون اگر موضوع وجوب خمس، خصوصیت مرکوزیت باشد، در رکاز به هیچ وجه استخراج دخالت ندارد. لذا میتوانیم به این روایت استدلال کنیم و بگوییم استخراج به هیچ وجه دخالت در وجوب خمس ندارد.
پس پاسخ اول ما به این اشکال این بود که رکاز یک معنای عامی دارد و شامل کنز هم میشود و در کنز قطعاً خصوصیت استخراج دخیل نیست. آنچه آنجا مهم است اغتنام است و اگر برای رکاز این خصوصیت دخیل نباشد، برای معدن هم نباید دخیل باشد چون حکم روی معدن نرفته بلکه روی رکاز رفته و بعد گفتیم لا یبعد القول به اینکه اصلاً روایت زراره دلالت بر عدم مدخلیت استخراج در وجوب میکند.
ثانیاً: سلّمنا که عنوان رکاز مختص به معدن باشد و کلّ ما کان رکازاً بر کنز صدق نکند، اینجا وقتی امام (ع) میفرمایند: هر چیزی که مرکوز در ارض باشد خمس دارد، منظور این نیست که خمس فقط به چیزی تعلق میگیرد که بالفعل مرکوز باشد. یعنی بالفعل باید ثابت فی الارض باشد. بلکه چیزی هم که در اصل مرکوز بوده و الان از آن حالت خارج شده را در برمیگیرد. لذا شامل آنچه در بیابان رها شده، هم میشود. چون به هر حال یک زمانی رکاز بوده در روایت که میگوید کل ما کان رکازاً ففیه الخمس، یعنی آنچه که به حسب اصل و ریشهاش مرکوز و ثابت یا نابت در ارض بوده خمس دارد، اعم از اینکه الآن بر آن حالت باقی باشد یا از آن حالت در آمده باشد. علی ایّ حال عنوان رکاز بر آن صدق میکند.
لذا در مجموع به نظر میرسد اشکال دوم وارد نیست.
اشکال سوم
این اشکال یک تفاوتی با دو اشکال قبلی دارد؛ در دو اشکال قبلی در واقع مستشکل در صدد تقیید مطلقات بود. یعنی یا با خبر عمار یا با خبر زراره میخواست مطلقات ادله خمس را تقیید بزند. در این اشکال در واقع ادعای مستشکل این است که ادله خمس معدن اطلاق ندارند تا بخواهند تقیید بخورند. لذا اینجا دنبال مقیّد نیست. ادعا این است که اصلاً ادله خمس معدن از این جهت در مقام بیان نیستند و اگر دلیلی و خطابی از حیث و جهتی در مقام بیان نبود اطلاق منعقد نمیشود چون مهمترین شرط اطلاق و شاید به تعبیر بعضی تنها شرط اطلاق این است که متکلم در مقام بیان باشد. اینجا آنچه از ادله خمس معدن استفاده میشود اصل ثبوت خمس در معدن است. میخواهد فی الجمله بیان کند که چیزی که ازمعدن استخراج میشود خمس دارد. اما اینکه چگونه خارج شده باشد، استخراج مدخلیت دارد یا ندارد و اینکه خارج کنند باید انسان باشد یا نه، این ادله از این جهت مهملند و در مقام بیان نیستند. لذا اساساً این ادله اطلاق ندارند که ما بخواهیم با تمسک به اطلاق آنها بگوییم خمس در همه این موارد (چه خرج بنفسه و چه اخرجه الحیوان و چه اخرجه الانسان) ثابت میشود. اطلاق ندارد تا ما بخواهیم حکم را در همه موارد ثابت کنیم. پس در اشکال سوم اصل اطلاق ادله خمس معدن زیر سوال میرود.
سؤال: اشکال از بحث خارج است.
استاد: اصل دلیل مشهور چه بود؟ میگفتند ادله خمس معدن مطلق است. یعنی خمس ثابت است چه خرج به نفسه یا به واسطه الحیوان او اخرجه الانسان. مستشکل در اشکال سوم میگوید این ادله مطلق نیستند چون اطلاق در صورتی ثابت
میشود که متکلم در مقام بیان باشد و اینجا متکلم یعنی امام (ع) در مقام بیان نحوه خارج شدن این چیز از معدن نیست. آنچه که امام در مقام بیانش است، اصل ثبوت خمس است و از این جهت مهمل گذاشته لذا شما نمیتوانید به اطلاقش اخذ کنید و بگویید چه خود به خود خارج شود و چه انسان خارج کند، خمس ثابت است. اصلاً از این جهت در مقام بیان نیست. از جهت کیفیت خارج شدن که خرج بنفسه یا اخرجه الانسان، اصلاً از این جهت در مقام بیان نیست کما اینکه قبلاً هم این بحث بود.
مثلاً در مورد نصاب و برخی از امور دیگر بعضی به این اطلاقات اخذ میکردند و میگفتند هیچ قیدی نیاورده. بعضی اشکالات این بود که اگر ادله هیچ قیدی نیاوردهاند برای این بود که در مقام بیان نصاب نبوده بلکه فقط میخواسته اصل ثبوت خمس را بگوید. مثل اقیموا الصلاة. ممکن است بگوید در مورد هر چیزی که در جزئیت یا شرطیتش در نماز شک شود، میتوان به اطلاق اقیموا الصلاة اخذ کرد و جزئیت و شرطیت را نفی نمود چون هیچ قید و شرطی در این دلیل نیاورده. ولی در پاسخ گفته شده این آیه و دستور و امر در مقام بیان اصل وجوب صلاة است و در مقام بیان جزئیات و شروط و ... نیست لذا نمیشود به اطلاقش اخذ کرد. اینجا هم همین مطلب گفته میشود که ادله خمس معدن در مقام بیان اصل وجوب خمس است؛ اینکه مثلاً نصاب معتبر است یا نه و اینکه استخراج چگونه باید باشد و حتماً باید یک انسان خارج کند تا خمس تعلق بگیرد یا نه، از این جهات مهمل است و در مقام بیان نیست. لذا اطلاق آن قابل اخذ نمیباشد.
پاسخ
این اشکال هم به نظر ما مردود است؛ درست است که گاهی از اوقات بعضی از خطابات در مقام بیان اصل وجوب یک چیز است مثل اقیموا الصلاة که در مقام بیان اصل وجوب صلاة است و نسبت به جزئیات و شرایط در این خطاب در مقام بیان نیست، اما گاهی موضوع حکم یک خصوصیتی دارد که آن قیدی که ما احتمال مدخلیتش را در حکم میدهیم، نمیتواند از نظر متکلم دور بماند و اینجا از آن موارد است. ما اساساً نمیتوانیم و صحیح نیست که فرض کنیم ادله از این جهت در مقام بیان نیستند چون تعلق خمس به معدن بعد از آن است که از منبع و مکان خودش خارج شود و گرنه تا زمانی که ما فی المعدن خارج نشده، خمس ثابت نیست. مثلاً شما یک معدن طلا را در نظر بگیرد، تا مادامی که کسی طلا را خارج نکرده خمس ثابت نیست؛ خمس وقتی به معدن تعلق میگیرد که آن شیء از آن محل و مکان خودش خارج شود؛ چون موضوع وجوب خمس معدن است که البته معدن اسمٌ للمحل ولی در واقع منظور از معدن، آن حالّ است و منظور محل نیست؛ منظور آن چیزی است که در معدن وجود دارد و خمس به آن تعلق میگیرد و نه به مکان. وقتی موضوع وجوب خمس طلا و نقره و مسی است که در معدن وجود دارد، این تا زمانی که خارج شده، موضوع وجوب خمس نیست و نمیتواند این دلیل نسبت به این جهت در مقام بیان نباشد. این همه ادله داریم که در هیچ یک اشاره به مسئله استخراج نشده. اگر قرار بود استخراج مدخلیت داشته باشد، حتماً باید در این ادله ذکر میشد؛ چون اساساً معدن بعد از آنکه خارج شد، متعلق خمس است. لذا باید حتماً در یک دلیلی ذکر میشد که این خمس وقتی ثابت است که کسی آن را استخراج کند و چون در هیچ دلیلی اشاره به این خصوصیت نشده، معلوم میشود که استخراج (یعنی اینکه کسی آن را
خارج کند) در تعلق خمس مدخلیت ندارد. مهم این است که آن شیء از معدن خارج شود حالا یا به دست انسان یا حیوان یا زلزله یا سیل.
پس پاسخ ما به اشکال سوم این شد که بالاخره چون موضوع وجوب خمس چیزی است که در معدن وجود دارد، لکن بعد الانقطاع عن المحل و بعد از اینکه از آن محل جدا و منقطع شد لذا اگر قرار بود در ثبوت خمس، استخراج بید الانسان، مدخلیت داشته باشد قطعاً باید در ادله به این مسئله اشاره میشد و چون اشاره نشده و ذکر نشده، معلوم میشود مدخلیت ندارد و اساسا نمیتوانیم بگوییم ادله از این جهت مهمل است و در مقام بیان نیستند. لذا اشکال سوم به دلیل مشهور وارد نیست و تا اینجا دلیل مشهور مصون از اشکال است.
آمر به معروف و ناهی از منکر، خلیفه خدا و رسول خدا در زمین است
از پیامبر اکرم (ص) نقل شده که میفرمایند «عَنِ النَّبِيِّ (ص) قَالَ: مَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَى عَنِ الْمُنْكَرِ فَهُوَ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِي الْأَرْضِ وَ خَلِيفَةُ رَسُولِه»(1)
رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم میفرمایند: کسی که به معروف امر کند و از منکر نهی کند، خلیفه خدا در زمین و خلیفه رسول خدا است. جانشین خدا در زمین و جانشین رسول خدا است.
این واجب آن قدر مهم است که عامل آن را جانشین خدا و رسول خدا معرفی کرده. قطعاً اگر کسی به این عمل کند، معلوم میشود یک نسبت و رابطه ای با مستخلف پیدا میکند. انسان آمر به معروف، یک نسبت و ارتباطی با خدا پیدا میکند. خلیفه و جانشین در همه موارد، این چنین است. یک سنخیتی با مستخلف دارد. اگر انسانی بخواهد جانشین خدا باشد، باید سنخیت با خداوند داشته باشد. اگر انسانی بخواهد جانشین رسول خدا باشد باید سنخیت با رسول خدا داشته باشد؛ دقت بفرمایید که امر به معروف و نهی از منکر چه اندازه اهمیت دارد که آمر به معروف و ناهی از منکر را خلیفه خدا و رسول میداند. یعنی این خودش باعث میشود، سنخیت بین انسان و خدا و رسول پیدا شود.
از این روایت میشود به دست آورد که چه کسانی صلاحیت امر به معروف و نهی از منکر دارند. چه کسانی میتوانند این کار را بکنند. چگونه باید این کار انجام شود. دامنهاش در چه حد است. معروف و منکر چیست و چه وسعتی دارد که آمر به آن جانشین خدا و رسول میشود. متأسفانه الان تلقی از امر به معروف و نهی از منکر با این آموزه کاملاً فاصله دارد. الان تلقی عمومی از امر به معروف و نهی از منکر فقط به این است که به یک کسی مثلاً بگوییم نگاه به نامحرم نکن، به زنی بگوییم مواظب حجابت باش، شرب خمر نکن، موسیقی گوش نده، دایره امر به معروف و نهی از منکر را بسیار کوچک کردهایم. غیبت و تهمت و سوء ظن مگر منکر نیست؟! این گونه منکرات به راحتی انجام میشود و ما نه تنها نهی نمیکنیم بلکه خودمان هم آتش بیار معرکه میشویم. مگر احسان و اخلاق حسن و زبان نرم معروف نیست؟! اما آیا ما این چنین هستیم؟ در خانوادههای خودمان چطور؟ ما وقتی بیرون یک کسی را میبینیم که مثلاً خدای نکرده گناهی مرتکب میشود، برآشفته میشویم و غیرت دینیمان به جوش میآید. اما واقعاً آیا رفتار ما در منزل این گونه است؟ آیا انصاف داریم؟ زبانمان زبان مدارا است؟ اخلاقمان، اخلاق حسن است؟
1) . مستدرک الوسائل، ج 12، ص 179.
اینکه رسول خدا (ص) میگوید: اگر کسی امر به معروف و نهی از منکر کند، خلیفه خدا و جانشین رسول خدا در زمین است، یعنی کسی که معروف را بشناسد و منکر را بشناسد و خودش عامل به معروف در حد توانش باشد و منکر را ترک کند و با روش صحیح و درست و شناخت موقعیت و شرایط، اقدام به امر به معروف و نهی از منکر کند. این خیلی جایگاه وسیعی است ولی ما متأسفانه این را تنزل دادهایم به یک موارد بسیار محدود. اینکه نسبت به بعضی از امور که از بزرگترین منکرات و معروفات است هیچ حسی نداشته باشیم و غیرتمان به جوش نیاید، اما نسبت به بعضی چیزها آن قدر حساس باشیم که اصلاً آرام و قرار نداشته باشیم. آیا این تشخیص درست است؟! تعمق و تأمل درست و کاملتر میخواهد و این امور روحانیت را به آن مسند نزدیک میکند. روحانیت مخاطبان اصلی پیام رسول خدا (ص) هستند. ما چقدر به این مسئله توجه داریم و تا چه حدی رعایت میکنیم و چه مقدار در مورد معروف و منکر فکر میکنیم.
یک شخص محترمی نقل میکرد و میگفت: روزی در خیابان راه میرفتم و دیدم کسی روزه خواری میکند؛ محکم به گوش او زدم. ولی همین شخص به راحتی انواع و اقسام منکراتی که به حسب ظاهر در جامعه دینی عادی شده مانند غیبت و افترا و تهمت و تحقیر و ... را مرتکب میشود اما ما میگوییم آنجا که به گوش کسی زدی (که البته محل بحث است) لا اقل وقتی دیدی کسی به ناحق آبروی کسی را میبرد و تهمت میزند و غیبت میکند هم برخورد کن ولی متأسفانه نه تنها برخورد نمیکند بلکه خودش هم به راحتی میشود جز آن افراد. إن شاء الله خداوند عاقبت ما را به خیر کند.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 12 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله دوم – بررسی اقوال – بررسی اشکالات قول مشهور مصادف
با: 11 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 64
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
دلیل قول مشهور مبنی بر وجوب خمس در چیزی که از معدن استخراج شده و در صحرا رها شده، ذکر شد؛ سه اشکال نسبت به این دلیل مطرح بود که ما هر سه اشکال را رد کردیم. محور این اشکالات عمدتاً این بود که ادله خمس معدن مطلق نیست یعنی بر تعلق خمس به مطلق ما خرج من المعدن دلالت نمیکند بلکه باید یک قیدی باشد تا خمس واجب شود و آن هم خصوصیت استخراج بید الانسان است. در هر صورت عمده اشکالات بر این نکته و مطلب استوار بود که استخراج در حکم مدخلیت دارد. پاسخ این اشکالات داده شد و معلوم شد که آن سه اشکال به دلیل مشهور وارد نیست. اما مسئله به همین جا ختم نمیشود. باید ببینیم که آیا مشکل دیگری در اینجا وجود دارد یا نه و در حقیقت بررسی آن، مدخلی برای بررسی قول سوم است که تفصیل بین علم به قصد حیازت و عدم علم به آن میباشد.
سه نکته در رابطه با قول مشهور
نکته اول
اگر آن اموری که در ابتدای بحث برای تنقیح محل نزاع گفتیم، مورد توجه قرار بگیرد و بخواهیم قول مشهور را با ملاحظه آن امور بسنجیم، نوعاً مشهور در کلماتشان به مسئله اعراض اشاره نکرده و متعرض اعراض و عدم اعراض نشدهاند بلکه به صورت کلی گفتهاند که اگر به وسیله سیل یا زلزله چیزی از معدن خارج شود یا حیوانی آن را خارج کند یا انسانی خارج کند که خمس آن را نداده، بر واجد لازم است که خمس بدهد. در عبارات مشهور، نوعاً به مسئله اعراض یا عدم اعراض اشاره نشده ولی ظاهر این است که مسئله اعراض در کلمات اینها مفروغ عنه است. یعنی با اینکه مطلقا حکم به وجوب خمس کردهاند اما این در فرضی است که شخص چیزی را از معدن خارج کرده و قصد حیازت داشته و از آن اعراض کرده و گرنه اگر مستخرج اعراض نکرده باشد، در حالی که قصد حیازت داشته، آنچه که استخراج کرده در ملک او باقی میماند و دیگر جایی برای بحث از تکلیف واجد نیست.
این مسئله تقریباً بر همه مبانی، از این قرار است لذا با اینکه در کلمات بحث از اعراض و عدم اعراض مطرح نشده، ولی به حسب ظاهر باید بگوییم نظر مشهور مربوط به جایی است که مالک اعراض کرده و گرنه اگر اعراض نکرده باشد، یبقی علی ملک المستخرج البته به شرط قصد الحیازة چون اگر کسی که چیزی را از معدن استخراج کرده و به دنبال وسیلهای برای بردن آن رفته در حقیقت اعراض نکرده و لذا ما نمیتوانیم برای واجد نسبت به این مالی که مالک دارد، تکلیف معین
کنیم. این مال یا از باب لقطه است یا از باب مجهول المالک. این فرض هر چند در کلمات مشهور ذکر نشده، ولی علی الظاهر این مطلب در بین مشهور مفروغ عنه است.
نکته دوم
این نکات را عرض میکنیم تا دقیقاً معلوم شود اختلاف در چه نقطهای است و مشهور با مفصلین یا منکرین وجوب خمس در چه نقطهای با هم اختلاف دارند. این را هم با ملاحظه اموری که در تنقیح محل نزاع گفتیم مشخص میکنیم.
همچنین ظاهراً مشهور که قائل به وجوب خمس در ما نحن فیه هستند مطلقا، در واقع حکم به وجوب خمس فیما استخرج من المعدن کردهاند من حیث المعدنیة؛ یعنی این هم باید توجه شود که مشهور هم قائل به وجوب خمس من حیث المعدنیة هستند و میگویند در اینجا خمس واجب است. اطلاق کلام آنها شامل وجوب خمس از حیث مطلق فائده نیست. منظور آنها این نیست که خمس واجب است، سواءٌ کان من حیث المعدنیة ام من حیث انّه فائدة.
نکته سوم
پس در این دو جهت مشهور با دیگران اختلاف ندارند و عمدتاً بحث در دو جهت دیگر است:
یکی اینکه اطلاق کلام مشهور، وجوب خمس در جایی که علم به حیازت مستخرج و قصد تملک او باشدرا در بر میگیرد و هم جایی که لا یعلم ذلک یعنی واجد نمیداند که مستخرج قصد حیازت کرده یا نکرده، پس اطلاق کلام مشهور یک جهتش شمول حکم نسبت به جایی است که واجد یقین دارد مستخرج قصد حیازت کرده و شمول حکم نسبت به جایی که نمیداند که قصد حیازت توسط مستخرج بوده یا نبوده.
دیگر آنکه اطلاق کلام مشهور در صورت اول یعنی آنجا که یقین دارد مستخرج قصد حیازت کرده، شامل علم به عدم تخمیس توسط مستخرج و شامل آنجایی که نمیداند مستخرج تخمیس کرده یا نکرده، میشود چون کسی که قصد حیازت کرده و قرار بوده این مال را (آنچه را که از معدن استخراج کرده) برای خودش حفظ کند. مالک آن شده، ولی خمس نداده و رها کرده و رفته. یا ما نمیدانیم خمس داده یا نداده. به هر حال مالک این شیء شده، ثم أعرض عنه. پس دو حالت در مورد او متصور است: یکی اینکه قصد حیازت کرد و مالک شد، ولی واجد یقین دارد او خمس این مال را نداده و دیگر آنکه واجد نمیداند او خمس را داده یا نه؟ فرض دیگری که تکلیف در آن روشن است. این است که واجد بداند او خمس داده که بحثی ندارد.
عمده بحث در این صورت است که ما علم داریم که مالک خمس این مال را نداده یا شک داریم در این که خمس را پرداخت کرده یا نکرده. کلام مشهور از این جهت هم مطلق است. چه آنجایی که بدانیم خمس نداده، چه آنجایی که شک داشته باشیم، در هر صورت حکم به وجوب خمس کردهاند. در مقابل این، بعضی تفصیل دادهاند؛ قول دوم که بعضی از محققین به آن ملتزم شدهاند از جمله امام(ره) و مرحوم آقای بروجری، بین دو صورت تفصیل داده است. بین علم به قصد حیازت مستخرج و شک در این صورت؛ گفتهاند: اگر علم به حیازت مستخرج باشد، در این صورت این از دائره بحث ما خارج میشود یعنی خمس بر او واجب نیست اما اگر شک داشته باشیم که مستخرج خمس داده یا نداده، در این صورت بر واجد لازم است خمس را بپردازد.
مستند اطلاق کلام مشهور
ما ناچاریم اینجا برای روشن شدن این مطلب، مستند نظر مشهور و مفصلین در این رابطه را بیان کنیم. این بحث ما متکفّل دو امر است:
امر اول
یکی اینکه در ادامه بررسی قول مشهور مبنی بر حکم به وجوب خمس، باید ببینیم آیا غیر از اشکالاتی که گفتیم، مانع دیگری وجود دارد یا ندارد؟ اشکالات سابق که رد شد اما باید دید که این دلیلی که مشهور آورده آیا میتواند اطلاق را از این جهت هم ثابت کند؟
تا اینجا ما خصوصیت استخراج را در وجوب خمس رد کردیم. گفتیم استخراج مدخلیت ندارد و عمده خروج از معدن است چه بعامل طبیعیٍ و چه بید الانسان. ادله بر مدخلیت استخراج دلالت ندارد. این را تا به اینجا ثابت کردیم اما آیا دلیل و مستند مشهور بر اطلاق حکم نسبت به جایی که علم به حیازت مستخرج دارد و آنجایی که شک در حیازت مستخرج دارد چیست؟ اگر نتوانیم این را ثابت کنیم، این یک مانع در مقابل قول مشهور است.
امر دوم
امر دیگری که این بحث متکفّل آن است، بررسی قول سوم است یعنی ما با طرح این بحث هم بخشی از اشکالاتی که ممکن است به کلام مشهور وارد شود را بررسی میکنیم و هم تکلیف قول سوم معلوم میشود که تفصیل امام در حاشیه عروة و تفصیل مرحوم آقای بروجردی درست است یا نه. بالاخره آیا خمس در هر دو فرض ثابت میشود یعنی هم در فرض علم به حیازت و هم در فرض شک در حیازت یا باید بین این دو فرض تفصیل داده شود؟
پس ارتباط و اتصال این بحث با قول مشهور و قول دوم، کاملاً آشکار است. از یک جهت ما میخواهیم ببینیم غیر از آن سه اشکال آیا اشکال دیگری هم نسبت به قول مشهور وجود دارد یا ندارد؟ تا به اینجا گفتیم که قول مشهور مطلق است و اینکه بعضی تلاش کردند که یک مقیدی برای ادله خمس معدن درست کنند، قابل قبول نبود. اما ممکن است قول مشهور از جهت دیگری، مثلاً از حیث علم به حیازت یا عدم حیازت مشکل داشته باشد و به همین جهت در قول دوم این تفصیل داده شد. برای اینکه این مطلب روشن شود صور مسئله را ذکر میکنیم و مستند مشهور را در این رابطه مورد بررسی قرار میدهیم که آیا حق با مشهور است که قائل به وجوب خمس به نحو مطلقند یا حق با مفصلین است که تفصیل بین دو صورت دادهاند (مثل امام(ره) و مرحوم آقای بروجردی).
صور مسئله
به طور کلی اینجا سه صورت وجود دارد:
صورت اول
اینکه واجد یقین دارد مخرج قصد حیازت و قصد ملکیت نکرده یعنی وقتی به سراغ حفر زمین رفته، به هیچ وجه به دنبال استخراج از معدن نبوده بلکه دنبال آب بوده. به واسطه قرائن و شواهدی که وجود دارد، یقین دارد که مستخرج زمین را برای آب حفر کرده و تصادفاً به یک معدن طلا رسیده است؛
صورت دوم
اینکه واجد یقین دارد که مستخرج به قصدتملک و حیازت استخراج کرده است؛
صورت سوم
اینکه واجد شک در قصد حیازت و تملک دارد؛ یعنی نمیداند که آیا واقعاً مستخرج قصد حیازت و تملک کرده یا نکرده.
از این سه حالت، حالت اول (علم به عدم حیازت) در عبارات ذکر نشده حتی در عبارت مفصلین. اما شاید وجه عدم ذکر آن این بوده که حکم این مسئله روشن بوده است. در حالت سوم هم که در کلمات مورد اشاره قرار گرفته، بین مشهور و دیگران اختلاف نیست. یعنی هم مشهور و هم مفصلین معتقدند چنانچه شک در قصد حیازت و تملک باشد، در این صورت خمس واجب است یعنی اگر واجد شک داشته باشد که مستخرج قصد حیازت کرده یا نه، در اینجا خمس واجب است. آنجا که یقین دارد مخرج قصد حیازت نکرده، با اینکه در عبارت مفصلین به صراحت ذکر نشده، اما تکلیف روشن است و آنجا هم علی الظاهر اختلافی وجود ندارد یعنی خمس واجب است؛ چون ظاهراً در این دو حالت یعنی حالت اول و سوم، اصل ملکیت مُخرِج محل اشکال است. اگر ملکیت مخرج نسبت به این معدن ثابت نشود، کأن این مال، مسبوق به ملکیت دیگری نیست. وقتی کسی این مال را که ملک کسی نیست، پیدا میکند مثل یک مال مباح، ملک این شخص میشود. لذا خمس به عنوان ما استخرج من المعدن بر او واجب است.
بررسی حکم در صورت اول
به عبارت دیگر اینجا شخص مخرج چون قصد حیازت نکرده، مالک نشده زیرا ملکیت متوقف بر قصد حیازت و ملکیت است. آن شخص به دنبال آب بوده لکن به معدن رسیده، قصد ملکیت نکرده. اینجا اساساً ملکیت برای مستخرج ثابت نیست. وقتی ملکیت ثابت نبوده، قهراً خمس هم به عهدهاش نبوده و الان کسی این مال را پیدا کرده (مثلاً یک سنگ قیمتی است که شخص واجد ارزش آن را میداند اما شخص اول نمیدانسته) این به عنوان یک مباح اصلی مملوک واجد میشود و خمس هم من حیث المعدنیة بر واجد، واجب است. چون طبق آنچه که ما گفتیم، خصوصیت استخراج مدخلیت ندارد و لازم نیست انسانی آن را خارج کرده باشد و لازم نیست خودش خارج کرده باشد. مهم این است که شیء رها شده از معدن خارج شده باشد و چون مالک هم ندارد و استخراج این شخص هم مدخلیت در ثبوت خمس ندارد پس یک مالی است که لم یکن مسبوقاً بملک آخر لذا این واجد، مالک مال میشود چون مثل مباحات اصلیه است و چون عنوان معدنیة هم دارد و در وجوب خمس و تعلق خمس به این چیز خاصی شرط نیست، پس خمس بر واجد، واجب میشود. حتی اگر ما استخراج را هم دخیل بدانیم، (طبق مبنای دیگران که میگویند استخراج دخیل است). بالاخره فرض ما در اینجا مربوط به موردی است که این شیء را انسانی استخراج کرده و حیوان یا عامل طبیعی موجب خروج این شیء از معدن نشده. بعضی از کسانی هم که استخراج را دخیل میدانند مثل محقق همدانی، بعید است منظورشان این باشد که استخراج باید به وسیله خود شخص واجد باشد. اصل استخراج مهم است ولو اینکه به دست دیگری باشد. اینکه چه کسی استخراج کرده باشد، مهم نیست پس در هر صورت در فرض اول و حالت اول، تکلیف روشن است. حکم به مالکیت واجد میشود و خمس هم بر او واجب است و در این جهت فرقی بین مبانی مختلف نیست.
بررسی حکم صورت سوم
اما صورت سوم یعنی آنجا که شخص واجد شک دارد در قصد حیازت و نمیداند که مستخرج قصد تملک و حیازت کرده یا نکرده؛ اینجا هم ادله خمس معدن شامل این فرض میشود و معارض هم ندارد؛ چون شک دارد در اصل حیازت. شک دارد که مستخرج قصد حیازت کرده یا نکرده لذا شک دارد در اینکه این مال مسبوق به ملکیت شخص آخری هست یا نیست. حالت سابقه یقینیه ملکیت هم ندارد که ما استصحاب آن حالت سابقه را بکنیم یعنی قبلاً ملک کسی نبوده که الان ما بخواهیم استصحاب ملکیت شخص دیگری را بکنیم (ما نمیدانیم که این به ملکیت کسی در آمده یا نیامده) لذا استصحاب بقاء بر حالت اباحه اصلیه میکنیم و میگوییم اینجا لم یکن مسبوقاً بملک آخر و وقتی مسبوق به ملک دیگری نبود، از مباحات میشود. الان که واجد این را به دست آورده، یجب علیه الخمس چون ادله خمس معدن این را در بر میگیرد.
سؤال: این در صورتی است که اعراض محقق شده باشد و گرنه اگر اعراض محقق نشده باشد بحثی وجود ندارد.
استاد: فرض ما این است که اعراض محقق شده. توجه داشته باشید که اصلاً اعراض فرع ملکیت است و فرع این است که ما علم به قصد حیازت داشته باشیم. اصلاً در اینجا شک داریم که قصد حیازت کرده یا نکرده. لذا به یک معنا اصلاً اعراض سالبه به انتفاء موضوع است.
نتیجه
پس طبق مبنای مشهور که مسئله کاملاً روشن است چون استخراج مدخلیت ندارد. اگر هم استخراج مدخلیت داشته باشد، در این فرض، خصوصیت استخراج بید الانسان، محقق شده پس در این دو صورت وجوب خمس ثابت است و لااختلاف فیهما بین المشهور والآخرون.
انما الکلام فی الصورة الثانیة. یعنی آنجا که یعلم الواجد بحیازة المستخرج و قصد المستخرج للتملک. اینجا بین مشهور و دیگران اختلاف شده است. این صورت دو حالت دارد که در جلسه آینده بررسی خواهیم کرد إن شاء الله.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 13 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله هفتم عروة –بررسی اشکالات قول مشهور مصادف
با: 12 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 65
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم اشکالات سه گانه به دلیل مشهور مبنی بر تقیید ادله خمس معدن یا عدم اطلاق در ادله خمس معدن وارد نیست و معلوم شد برای تعلق خمس به معدن، خصوصیت استخراج مدخلیت ندارد. اما گفتیم نسبت به جهات دیگر در اطلاق کلام مشهور لازم است مستند نظر مشهور بیان شود. دو جهت در اطلاق نظر مشهور محل بحث است؛ یکی شمول حکم به وجوب خمس نسبت به جایی که واجد، علم به قصد حیازت و ملکیت مستخرج دارد و دیگری جایی که شک دارد که آیا مستخرج قصد حیازت و ملکیت کرده یا نه. عرض کردیم نظر مشهور این است که اگر شک در حیازت داشته باشد، خمس واجب است و مفصلین هم وجوب خمس را در این فرض پذیرفتهاند.
بررسی صورت سوم
جهت دوم مربوط است به دو فرضی که در صورت علم به حیازت و ملکیت وجود دارد چون اگر واجد یقین داشته باشد مستخرج قصد ملکیت و حیازت کرده، تارةً ممکن است یقین به عدم تخمیس داشته باشد و اخری ممکن است شک داشته باشد که مستخرج خمس آن مال را داده یا نداده.
بحث در این بود که آیا این اطلاق ثابت است یا نه؟ یعنی چه در فرض علم به عدم تخمیس و چه در فرض شک در تخمیس، وجوب خمس ثابت است یا نه؟ عنایت بفرمایید که فرض کلام مربوط به جایی است که واجد یقین دارد که مستخرج قصد ملکیت و حیازت کرده و به واسطه این قصد، مالک شده ثم اعرض عن هذا المال؛ بعد از این مال اعراض کرده، حالا واجد میخواهد این شیء را بردارد. مشکلی در ملکیتش نسبت به این شیء نیست. اما میخواهیم ببینیم که آیا باید خمس بدهد یا پرداخت خمس واجب نیست؟ گفته شد اینجا دو فرض دارد: یکی صورت علم به عدم تخمیس است یعنی واجد یقین دارد که مستخرج خمس نداده (این مال را گرفته و مالک شده و خمس نداده و اعراض کرده) و دیگری جایی است که در اخراج خمس توسط مالک اول شک دارد.
در این دو فرض باید ببینیم که آیا خمس واجب است یا نه؟
مشهور معتقدند در این دو فرض خمس واجب است. اما بعضی قائل به عدم وجوب خمس در این دو صورت شدهاند از جمله محقق خویی و همه کسانی که قول چهارم را پذیرفتهاند. چون قول چهارم قول به عدم وجوب خمس مطلقا است که شامل این دو صورت هم میشود.
پس موضوع بحث این است که بالاخره خمس در این دو فرض واجب است یا نه و اینکه چرا واجب است یا چرا واجب نیست. ما این دو فرض را به صورت مستقل مورد بررسی قرار میدهیم.
فرض اول: علم به عدم تخمیس
اما فرض اول که واجد یقین دارد مالک اول، خمس این شیء رها شده در بیابان را نداده و اعراض کرده در حالی که خمس آن مال را نداده. در اینجا همان طور که عرض شد، استملاک این مال مشکلی ندارد؛ واجد میتواند این مال را حیازت یا استملاک کند چون مالک اول از این مال اعراض کرده و کأنّ مثل مباحات اصلیه است. مالی است بدون مالک و رها شده و حیازت و استملاک چنین مالی، منعی ندارد.
اما در مسئله وجوب خمس ظاهراً مستند نظر مشهور، همان ادله خمس معدن است. یعنی بر اساس ادلهای که خمس را برای معدن ثابت کرده، خمس تعلق پیدا کرده به عینی که از معدن خارج شده. متعلَق خمس ما یستخرج من المعدن است و استخراج و اخراج، خصوصیت و مدخلیتی در اینجا ندارد. اخراج به دست کسی که این مال را در اختیار میگیرد برای وجوب خمس دخالتی ندارد و هیچ دلیلی نداریم که خمس را باید کسی بدهد که استخراج را خودش کرده باشد. نه تنها چنین دلیلی نداریم بلکه اصلاً استخراج بید الانسان هم در ادله قید نشده بلکه آنچه مهم است تحقق عنوان "ما خرج من المعدن" است لذا عین متعلق حکم وجوب خمس است. پس این مال به ایّ سبب خارج شده باشد، همین که در اختیار واجد قرار میگیرد و مالک این مال میشود، خمس آن بر عهده واجد است.
اشکال محقق خویی
اینجا یک اشکالی را محقق خویی مطرح کرده و بر اساس آن حکم به عدم وجوب خمس کرده است. اشکال این است که: مقتضای اخبار تحلیل این است که اگر مالی غیر مخمس به شخصی انتقال پیدا کند، بر منتقلٌ الیه خمس واجب نیست. مفاد اخبار این بود: «انا ابحنا لشیعتنا ذلک» یا «انا احللنا لکم ذلک»؛ ما خمس را بر شما شیعیان حلال کردیم. این اخبار در مقابل اخبار دالّ بر وجوب خمس بود و مقتضای جمع بین این دو دسته اخبار این شد که منظور ائمه (ع) از تحلیل خمس، آن خمسی است که در مالی ثابت شده و این مال به یکی از اسباب انتقال به شخصی منتقل شده یعنی این خمس برای منتقلٌ الیه حلال شده و لازم نیست مال غیر مخمّس را شخص منتقلٌ الیه تخمیس کند.
آن گاه به مقتضای اخبار تحلیل هر چند واجد، علم دارد خمس این مال داده نشده (مالک اول این مال را استخراج کرده و مالک شده و خمس نداده و اعراض کرده و الان به هر دلیل انتقال به این شخص دوم پیدا کرده، پس به هر حال این یک مالی است که از کسی منتقل شده در حالی که خمس آن مال داده نشده) دفع خمس این مال بر او لازم نیست چون ائمه خمس چنین مالی را حلال کردهاند لذا خمس اینجا واجب نیست.
این مطلب با تعلیلی که در بعضی روایات هم بیان شده سازگار است که «ما انصفناکم الیوم» این انصاف نیست، این خلاف انصاف است که ما شما را امروز گرفتار مشقّت و سختی کنیم. مشقت و سختی به این است که خمسی که بر دیگری واجب بوده، به عهده شما بگذاریم. پس علتی که برای تحلیل و اباحه ذکر شده، این است که این خلاف انصاف است که خمس مالی
که بر عهده دیگری است، به عهده شما بگذاریم. ایشان میگوید ما نحن فیه هم از همین موارد است؛ خمس را باید دیگری میداده ولی نداده و الان آن مال به واجد منتقل شده، ولی به به مقتضای اخبار تحلیل، این خمس واجب نیست.(1)
پاسخ
به نظر میرسد این اشکال وارد نیست. درست است که به مقتضای اخبار تحلیل، خمس بر منتقلٌ الیه واجب نیست. یعنی اگر مالی از کسی منتقل شود که خمس نداده، بر منتقلٌ الیه دفع خمس واجب نیست ولی یک نکته اینجا باید مورد توجه قرار بگیرد و آن اینکه در این وجه جمع مال مأخوذ من الغیر، مورد نظر است. یعنی اگر مال از کسی منتقل شود که به عهده او خمس بوده، اینجا منتقلٌ الیه لازم نیست خمس بدهد. مال مأخوذ من الغیر خصوصیت دارد اما در ما نحن فیه آیا واجد، مال را از غیر اخذ کرده؟ واجد، مال را از بیابان و طبیعت اخذ کرده نه از یک مالک بلکه این مال بدون مالک بوده چون اعراض از آن اعراض شده لذا این شخص مجاز بوده حیازت کند و استملاک کند. پس مال مأخوذ از غیر نیست. در حالی که اخبار تحلیل، خمس را در مال مأخوذ من الغیر تحلیل کرده نه مالی که از طبیعت بعد الاعراض و صیرورته من المباحات اخذ شده. این اخبار شامل آنجا نمیشود. بنابراین خمس بر واجد، واجب است و باید خمس دهد. این در مورد فرض علم به عدم تخمیس بود و تا اینجا نظر مشهور تأیید شد.
فرض دوم: شک در تخمیس
اما فرض دوم فرض شک در تخمیس است یعنی واجد نمیداند آیا خمس این مال توسط مالک اول قبل الاعراض داده شده یا نه؟ در اینجا بعضی قائل به عدم وجوب خمس شدهاند. عمده دلیل کسانی که خمس را در این فرض واجب نمیدانند، این است که به نظر آنان در وجوب خمس، استخراج مدخلیت دارد و تا زمانی که استخراج توسط خود شخص صورت نگرفته باشد، خمس واجب نیست. در اینجا نیز واجد این شیء را از معدن استخراج نکرده بلکه شخص دیگری استخراج کرده و این شخص صرفاً این مال را پیدا کرده و مالک شده و از آنجا که حکم وجوب خمس را مبتنی بر استخراج و اخراج توسط شخص میدانند لذا میگویند در اینجا خمس واجب نیست چون واجد استخراج نکرده. البته ضمن اینکه ملکیت و استملاک واجد را قبول دارند و میگویند واجد، مالک این مال میشود ولی خمس بر او واجب نیست.
اینجا به نظر میرسد که حق با مشهور است یعنی همان طور که ما قبلا گفتیم به هیچ وجه در ادله برای وجوب خمس قید استخراج و اخراج ذکر نشده بلکه ادله مطلق است و خمس را در مطلق ما خرج من المعدن بأیّ سببٍ ثابت میکند. پس استخراج موضوعیت ندارد.
بحث در این است که واجد شک دارد که خمس این مال داده شده یا نداده؟ اینجا بر اساس استصحاب هنوز حق صاحبان مال در این مال باقی است، پس باید این حق به صاحبانش داده شود. الان واجد نمیداند که آن یک پنجمی که در این مال برای امام (ع) و سادات ثابت بود، آیا هنوز حق فقرای سادات و امام (ع) هست یا نه؟ استصحاب بقاء حق صاحبان خمس در این مال را میکند. پس بر اساس اصل استصحاب، وجوب خمس ثابت میشود. اینجا به هر حال واجد باید خمس دهد.
1) . مستند العروة ، کتاب الخمس (ج25)، ص 54.
نتیجه
تا اینجا ملاحظه فرمودید که اطلاق کلام مشهور صحیح است. البته این اطلاق از حیث اعراض و عدم اعراض و از حیث معدنیة و مطلق فائده نیست و ظاهراً این دو از مفروض کلام مشهور خارج است. یعنی مشهور با فرض اعراض و با فرض ثبوت خمس من حیث کونه معدناً لا من حیث کونه فائدة، در این مسئله دارند بحث میکنند. غیر از این دو جهت، به نظر میرسد اطلاق کلام مشهور تمام است یعنی چه علم به قصد حیازت باشد و چه شک (در صورت اعراض) چه علم به عدم تخمیس داشته باشد و چه شک در تخمیس، در هر صورت بر واجد، واجب است خمس بپردازد.
اشکال به مرحوم سید
فقط یک نکته را در پایان این بخش عرض کنم. ما در ضمن نقل قول اول گفتیم با اینکه وجوب خمس از نظر مشهور ثابت است اما یک اختلافی وجود دارد که آیا این لزوم اداء خمس، احتیاطاً است یا فتویً. گفتیم بعضی فتوا دادهاند به وجوب خمس و بعضی احتیاط کردهاند از جمله مرحوم سید در مسئله هفتم عروة که ایشان، هم در جهت اول و هم در جهت دوم فرمودهاند، احوط آن است که خمس باید داده شود؛ به نظر میرسد وجهی برای این احتیاط نیست و ادله تمام است. ما ادله را هم دیروز و هم امروز ذکر کردیم. ادله خمس معدن مطلق است و دلیلی هم دالّ بر تقیید نسبت به این ادله نیست؛ نه خبر عمار و نه روایت زراره پس ادله اطلاق دارد و هم شامل آنجا که علم به حیازت مستخرج دارد میشود و هم شامل آنجا که شک دارد مستخرج حیازت کرده یا نکرده. در جایی هم که علم به حیازت مستخرج دارد، چه علم به عدم تخمیس داشته باشد و چه شک در تخمیس، ادله شامل همه اینها میشود و خمس را در اینها واجب میکند و هیچ مانعی در مقابلش نیست.
در صورت آخر هم که شک در تخمیس دارد، درست است که از راه استصحاب وجوب خمس ثابت شد اما به هر حال استصحاب هم میتواند وظیفه عملی را تعیین کند. فرقی هم نمیکند یک حکم شرعی به دلیل ثابت شود یا به اصل، به هر حال هر دو میتوانند مستند فتوی باشند. پس بهتر آن است که بگوییم الأقوی کذلک. اقوی این است که اینجا خمس واجب است. چنانچه بعضی از محشین عروة هم در رابطه با نظر سید به این مطلب اشاره کردهاند که وجهی برای احتیاط نیست.
سؤال: به مقداری از طلا که به هر وسیلهای اعم از انسان یا حیوان یا عامل طبیعی از معدن خارج شده، دیگر معدن گفته نمیشود، لذا نباید حکم معدن را داشته باشد؟
استاد: فرض ما این است که معدن اسم برای حالّ است نه محلّ. اگر کسی مال خودش را استخراج کند و یک گوشهای بگذارد، به آن مستخرَج که معدن نمیگویند؛ گفتیم معدن اسمٌ للحال است. از نظر لفظی اسم محل است و از آن حالّ اراده شده. معدن طلا یعنی مکانی که طلا در آن است. اما ما میگوییم خمس در معدن واجب است، منظور محل نیست بلکه در حالّ واجب است.
سؤال: با توجه به فرمایش شما بین آن چیزی که بید الانسان از معدن خارج شده و آنچه که به وسیله حیوان یا عامل طبیعی خارج شده، فرقی وجود ندارد؟
استاد: فرق زیادی دارد ولی باید ببینیم که آن فرقی که منظور ما است در اینجا هست یا نه و آن هم دخالت یک خصوصیتی در حکم است. حکم در چه چیزی ثابت شده؟ در ماخرج من المعدن ثابت است. این ما خرج من المعدن هم بر چیزی که به
صورت طبیعی از معدن خارج شود صدق میکند و هم بر جایی که انسانی خارج کند، صدق میکند. در هیچ دلیلی هم استخراج خصوصیت ندارد. لذا خمس ثابت میشود.
سؤال: با توجه به کلام محقق خویی احتیاط مرحوم سید اینجا موجه به نظر میرسد.
استاد: آنجا اگر میگوید از کسی که خمس نداده، مالی اخذ شود، مباح شده است. ظاهر این دلیل این است که مالی از دیگری به شما برسد. این مال الان مالک ندارد. ظهور این اخبار را اگر در مطلق مال مأخوذ بگیریم حق با محقق خویی است اما ظاهرش این است که اگر از کسی گرفتید (یا بیعاً یا هبةً)، خمسش بر شما حلال است. اگر این نکته بخواهد مورد توجه قرار بگیرد، دیگر احتیاط معنا ندارد. باید بگوییم اصلاً خمس ندارد. اگر این مسئلهای که ایشان گفته که اخبار تحلیل اینجا را میگیرد، باید بگوییم اصلاً خمس ندارد، چرا بگوییم به نحو احتیاط وجوبی خمس دارد؟
لذا به نظر میرسد لا وجه للإحتیاط فی ما نحن فیه بلکه باید فتوا داد به وجوب خمس مطلقا. لذا جایی برای تفصیل در این مسئله نیست.
نتیجه و بحث جلسه آینده: تا اینجا ما قول مشهور و دلیل آن اشکالاتی که متوجه این دلیل بود، همه را ذکر کردیم و مورد بررسی قرار دادیم. جهاتی که نسبت به آن جهات تفصیل داده شده هم مورد بررسی قرار گرفت و معلوم شد که حق با مشهور است آن هم به نحو فتوا، نه احتیاط. یعنی فتوا این است که خمس در این موارد واجبٌ. با توجه به نکات و مطالبی که در این چند جلسه گفتیم، تا حدودی وضع آن سه قول هم روشن میشود. ما یک اشارهای به آن اقوال هم میکنیم؛ یکی تفصیل محقق همدانی و دیگری تفصیل مرحوم آقای بروجردی است که تقریباً تکلیف این تفصیل با این مطالب معلوم شد و همچنین قول به عدم وجوب مطلقا است که صاحب جواهر و مقدس اردبیلی و بعضی دیگر گفتهاند و محقق خویی هم همین قول را اختیار کرده و قائل به عدم وجوب است مطلقا.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 14 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله هفتم عروة – بررسی سایر اقوال مصادف
با: 13 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 66
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مسئله هفتم عروه گفته شد به غیر از آنچه مرحوم سید بیان کردهاند، سه قول دیگر هم در مسئله وجود دارد که تا اینجا قول مشهور به نحو تام و کامل از حیث ادله و اشکالاتی که متوجه آن ادله بود مورد بررسی قرار گرفت و اشکالات پاسخ داده شد و نتیجه این شد که ظاهراً حق با مشهور است که خمس بر واجد، واجب است لکن نه به نحو احتیاط که مرحوم سید فرمودند، بلکه باید به حسب ظواهر ادله، فتوا داده شود.
اما وضع سه قول دیگر تقریباً با عنایت به مطالبی که تا به اینجا گفتیم، معلوم میشود:
قول دوم: تفصیل بین علم به قصد حیازت و تملک و شک در آن
قول دوم قول مرحوم آقای بروجردی بود که در مسئله بین فرض علم به حیازت و فرض شک در حیازت تفصیل دادند و یک فرض را از محل بحث خارج دانستند و در یک فرض حکم به وجوب خمس کردند. در فرضی که حکم به وجوب خمس کردند، اختلافی با مشهور ندارند، لذا بحثی ندارد. کسانی که در فرض شک در حیازت قائل به وجوب خمس شدهاند در این بخش مطابق نظر مشهور سخن گفتند، لذا در این بخش اشکالی متوجه آنها نیست. مستند فتوا و نظر آنها هم معلوم است و همان بحثهایی که در صورت شک مطرح کردیم، اینجا هم جریان دارد و دیگر لازم نیست اعاده کنیم.
اما در صورت علم به حیازت گفتند این از موضوع بحث خارج میشود. اگر واجد یقین دارد مالک اول قصد حیازت و ملکیت این شیء را کرده ولی الان از آن اعراض کرده، (اگرچه بحث اعراض در کلمات مفصلین هم نیامده ولی قاعدتاً این مسئله مورد توجه است) گفتهاند که این از موضوع بحث ما خارج است. بعضی تصریح کردهاند که این مال به عنوان لقطه یا مجهول المالک احکام خاص خودش را دارد.
به هر حال بر طبق نظر این گروه اگر کسی قصد حیازت و تملک ما یستخرج من المعدن را کرده باشد، در اینجا خمس واجب نیست.
بررسی قول دوم
با توجه به مطالبی که ما در بررسی قول مشهور گفتیم، معلوم میشود وجهی برای حکم به عدم وجوب خمس نیست. به چه دلیل بگوییم خمس واجب نیست؟! چون اگر واجد علم به حیازت شخص مخرج دارد، این از دو حال خارج نیست: یا اعراض کرده یا نکرده؛ اگر اعراض نکرده باشد که ما گفتیم این در ملک مالک اول باقی میماند و از ملک او خارج نمیشود و در این فرض خمس بر واجد ثابت نمیشود چون اساساً مالک هم نیست. ما گفتیم این از مفروض کلام مشهور هم خارج
است. پس فرض عدم اعراض اساساً داخل در اطلاق کلام مشهور نیست. اگر هم اعراض کرده باشد، دیگر علقهای بین آن مال و مالک اول نیست و وجهی ندارد ما این را به عنوان لقطة یا مجهول المالک بشناسیم و بخواهیم احکام لقطه یا مجهول المالک را جاری کنیم. لذا به نظر میرسد این تفصیل با آنکه جمع زیادی ملتزم به آن شدهاند، تمام نیست.
قول سوم: تفصیل بین استخراج و خروج من نفسه
اما قول سوم، تفصیل محقق همدانی است. محقق همدانی بین جایی که مخرج معدن انسان باشد و بین غیر آن مثل اینکه خروج بنفسه صورت گرفته باشد یا به سیل یا زلزله و امثال آن یا حتی اخراج به دست حیوان صورت گرفته باشد، تفصیل داده است، اگر چه تعبیر حیوان در عبارت ایشان نیامده و ایشان به صورت کلی تفصیل بین اخراج بید الانسان و خروج بنفسه داده است. در هر صورت باید دید دلیل محقق همدانی بر این تفصیل چیست و چرا ایشان بین این دو صورت تفصیل دادهاند؟
ایشان معتقد است که متبادر از ادله خمس معدن این است که خمس در چیزی که از معدن استخراج شود، واجب است. اعم از اینکه خود مستخرج مالک بشود یا نشود. چون ممکن است استخراج به دست کسی صورت بگیرد که خود او مالک هم بشود. مثلاً مخرج قصد حیازت و ملکیت کرده و قهراً استخراج صورت گرفته، بنابراین مالک شده و ممکن است مستخرج مالک نشود مثل اینکه کسی از معدن استخراج کند ولی قصد حیازت نداشته باشد یا از این مال استخراج شده اعراض کند مهم این است که ادله خمس معدن، خمس را در مایستخرج من المعدن ثابت میکند یعنی آن عین مستخرجه از معدن، متعلق خمس است و خمس به عهده کسی است که این عین به ملکیت او داخل شود.
در نظر محقق همدانی مهم نیست چه کسی اخراج کرده و لذا فاعل خصوصیت ندارد بلکه آنچه خصوصیت دارد، استخراج است. حالا چرا از این ادله خصوصیت فاعل، الغا میشود؟ ایشان میگویند: عرف از ادله این را میفهمد که الاستخراج من المعدن قید تعلق خمس است لکن نه استخراج شخصی که خمس به گردن او واجب شود بلکه مهم این است که خمس به یک مالی که این ویژگی را داشته باشد که استخراج آن توسط انسان محقق شده باشد، تعلق میگیرد. حال این انسان میخوهد اجیر باشد یا غاصب باشد یا خودش ابتداءً بدون غصب و اجاره مبادرت به استخراج از معدن کرده است. فاعل استخراج و اخراج در نظر عرف مهم نیست که چه کسی باشد، مهم این است که این به وسیله یک انسانی که با اراده و قصد وارد این کار شده، استخراج شده باشد. اما اگر سیل و زلزله و باد و امثال اینها این شیء را از معدن خارج شده باشد، در نظر عرف طبق فهمی که از این ادله دارند، خمس واجب نیست. خلاصه نظر محقق همدانی این است که متفاهم عرفی از ادله خمس معدن این است که خمس تعلق میگیرد بما یستخرج من المعدن بدون خصوصیت فاعل قائل یعنی اصل استخراج موضوعیت دارد. این ادله بر شمول خمس و تعلق خمس بما خرج من نفسه من المعدن دلالت نمیکند.
بنابراین ایشان میگویند اگر این شیء به دست انسان از معدن استخراج شده باشد، خمس دارد. اما اگر بنفسه خارج شده باشد، خمس ندارد. ظاهر عبارت ایشان این است که حیوان را به مواردی که خرج من نفسه ملحق میکند چون عبارت این است، میگویند: خمس در صورتی ثابت است که مخرج معدن انسان باشد ولو کان غاصباً او اجیرا. مهم این است که استخراج به دست انسان صورت گرفته باشد ولی اگر من نفسه خارج شده باشد، خمس ثابت نیست. لذا به نظر میرسد ایشان
خروج به سبب حیوان را ملحق به مثل سیل و زلزله و امثال آن میکند. پس به طور کلی استخراج بید الانسان برای تعلق خمس، موضوعیت دارد و ادله خمس را در چیزی ثابت میکند که بید الانسان از معدن استخراج شده. اما در غیر این دلالت بر وجوب خمس ندارد. این دلیل محقق همدانی بود.
بررسی قول سوم
پاسخ این دلیل هم معلوم است. اختلافی که محقق همدانی با مشهور دارند در مواردی است که آن شیء از معدن، خود به خود خارج شده یا به سیل یا زلزله یا حیوان و گرنه در جایی که به سبب انسان خارج شده باشد، به نظر ایشان خمس دارد و واجد باید خمس بدهد. اما اگر واجد بعد از زلزله چیزی که از معدن بیرون آمده را بردارد، در اینجا خمس بر او واجب نیست. پس اختلاف ایشان با مشهور در موارد خروج من نفسه است که به نظر مشهور خمس در آن ثابت است و به نظر ایشان خمس ثابت نیست. واقع این است که از ادله چنین مطلبی استفاده نمیشود؛ آن چه از ادله استفاده میشود این است که خمس بر چیزی واجب است که از معدن گرفته شود و اغتنام من المعدن باشد و اخذ من المعدن شده باشد حال میخواهد آن را خود واجد استخراج کند و یا دیگری و این به نوعی به آن دسترسی پیدا کند یا حیوانی آن را خارج کند یا به سیل و زلزله خارج شده باشد، در ادله هیچ قیدی مبنی بر اختصاص وجوب خمس به فرض استخراج بید الانسان ذکر نشده بلکه عنوان ماخرج من المعدن سواءٌ کان به ید الانسان او بسبب الحیوان او بعاملٍ طبیعی، موضوع خمس است.
ادله را به تفصیل ذکر کردیم و اشکالاتی که نسبت به اطلاق ادله ایراد گردید را هم پاسخ دادیم و معلوم شد هیچ مقیدی هم در مانحن فیه وجود ندارد، بنابراین جایی برای این تفصیل نیست.
سؤال: ایشان در مورد معادنی مثل معدن نمک چه میگوید؟
استاد: ممکن است آنجا بگوید که استخراج از معادن ظاهره به حسب خودش است. استخراج، لزوماً از عمق زمین نیست. یعنی این گونه نیست که بگوییم استخراج در مورد معادن باطنه صادق است اما در معادن ظاهره صادق نیست. استخراج معدن در معدن ظاهری و باطنی هر دو صدق میکند لکن استخراج از معادنی که در عمق زمین است (مثل معدن طلا و مس و نقره و...) به یک کیفیت است و استخراج از معدن ظاهری (مثل نمک) به شک دیگری است. بالاخره در دریاچه ای که نمک تولید میکند، تا زمانی که این نمک استحصال نشده نمیتوانید بگویید این نمک خارج شده.بالاخره همین نمک که ظاهر است و همین محلی که بعنوان معدن نمک شناخته میشود، باید استحصال شود یا نه؟ (جدای از بحث جداسازی و تصفیه نمک). نفس جدا کردن بخشی از نمک از مابقی نمکها، خودش استخراج است. پس استخراج هم در معادن ظاهره و هم در معادن باطنه وجود دارد منتهی استخراج در هر کدام به حسب خودش است. گمان نکنید که استخراج حتماً باید از عمق زمین باشد بلکه از ظاهر هم استخراج صدق میکند.
قول چهارم: عدم وجوب مطلقا
اما قول چهارم که صاحب جواهر و محقق اردبیلی و جمعی به آن قائل بودند، قول به عدم وجوب مطلقا است. این جماعت به طور کلی میگویند خمس بر واجد، واجب نیست. عمده دلیل قائلین به عدم وجوب خمس این است که ادله خمس مختص به کسی است که از معدن استخراج میکند و لذا صرف استیلاء بر شیء، برای وجوب خمس کافی نیست بلکه باید استخراج
صورت بگیرد، آن هم استخراج توسط خود شخصی که خمس به گردن او میآید. لذا طبق این نظر به طور کلی بر واجد خمس واجب نیست چه آنجا که به عامل طبیعی خارج شود و چه آنجا که به دست حیوان یا انسان باشد؛ در هیچ کدام از این موارد، خمس به گردن واجد نیست؛ چون الخمس یجب علی من استخرجه من المعدن.
فرق این قول با تفصیل محقق همدانی در این است که طبق نظر محقق همدانی صرف استخراج من المعدن برای تعلق خمس کافی است بدون ملاحظه خصوصیت فاعل؛ مهم نیست چه کسی اخراج کرده. باید اخراج به دست یک انسانی صورت گرفته باشد ولو خود واجد یا مالک اول آن را خارج کرده باشد یا یک نفر غصباً آن را خارج کرده یا کسی که برای اخراج اجیر شده آن را خارج کرده باشد. لذا ایشان بین اخراج بید الانسان و غیر آن تفصیل دادند. اما طبق این قول به طور کلی علاوه بر استخراج، خصوصیت فاعل هم مدّ نظر است. یعنی میگوید خمس بر کسی واجب است که خودش از معدن استخراج کرده باشد. اگر استخراج توسط دیگری صورت گرفته باشد، در اینجا خمس به گردن این شخص نیست.
سؤال: یعنی حتما باید مالک باشد؟
استاد: بله باید مالک باشد، کأن خمس در طول ملکیت ثابت میشود. اول شخص باید استخراج کند، قصد حیازت و ملکیت داشته باشد تا بتواند مالک شود و بعد از آن است که خمس به گردنش ثابت میشود. حالا اگر استخراج کرده و قصد ملکیت نکرده، اینجا مالک نمیشود تا خمس ثابت شود. اگر استخراج توسط دیگری صورت گرفته، اینجا خمس به گردنش ثابت نیست. تنها در صورتی خمس ثابت است که مباشر اخراج، خود انسان باشد و بر این اساس در هیچ یک از صور گفته شده خمس بر واجد، واجب نیست. این هم عمده دلیلی است که قائلین به عدم وجوب خمس به آن اتکا کردهاند.
بررسی قول چهارم
با توجه به آنچه گفتیم به نظر میرسد این مطلب تمام نیست. یعنی با ملاحظه ادله خمس معدن معلوم میشود که این دو خصوصیت یعنی خصوصیت الاستخراج مع ملاحظة الفاعل، از ادله استفاده نمیشود. خمس بر طبق ادله به مالک ما خرج من المعدن متعلق میشود اعم از اینکه خودش خارج کرده باشد یا دیگری و اعم از اینکه به نفسه خارج شده باشد یا بید الانسان یا بید الحیوان. آن عین متعلق وجوب خمس است و هر کسی آن عین را در اختیار گرفت و مالک عین شد، ولو بالوجدان فی الصحرا (البته به شرطی که مالک شود) خمس بر او واجب است.
نتیجه
هذا تمام الکلام فی المسئلة السابعة و معلوم شد حق با مشهور است، آن هم به نحو فتوا نه احتیاط که مرحوم سید فرمودند.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 15 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله دهم عروة– بررسی کلام سید و اقوال و انظار سایرین مصادف
با: 14 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 67
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
در پایان مسائل تحریر پیرامون معدن گفتیم که دو مسئله باقی مانده که به جهت اهمیت متعرض آنها میشویم. یکی مسئله هفتم عروة بود که بحث از آن گذشت.
مسئله دوم: جواز استیجار برای اخراج معدن
مسئله بعدی، مسئله دهم عروة است. مرحوم سید میفرمایند: «یجوز استیجار الغیر لاخراج المعدن فیملکه المستأجر و ان قصد الأجیر تملکه لم یملکه»؛ برای استخراج از معدن، میتوان کسی را اجیر کرد و اگر شخصی دیگری را برای اخراج معدن اجیر کند، همان گونه که اگر خودش اخراج میکرد مالک میشد، در این صورت هم مالک میشود.
به عبارت دیگر میخواهند بگویند در ملکیت معدن، مباشرت در اخراج لازم نیست. میتواند اخراج توسط خود شخص صورت بگیرد و میتواند کسی را برای این منظور اجیر کند و در هر دو صورت مالک خود این شخص است. یعنی مستأجر که کسی را اجیر کرده، مالک معدن است و چنانچه اجیر قصد تملک کند، مالک نمیشود و قصد او تأثیری در این جهت ندارد. عمده این است که شخصی دیگری را برای استخراج از معدن اجیر کرده است. به حسب قاعده این مستأجر مالک ما یستخرج من المعدن میشود.
وجه فتوای مرحوم سید هم معلوم است چون اجیر کأنّ مثل آلت و ابزار برای مستأجر است. اگر خودش با یک ابزار و آلت دیگری استخراج میکرد، مالک میشد. الان هم که کسی را اجیر کرده، این به منزله ابزار و آلت برای استخراج از معدن است بنابراین قصد اجیر به تملک خودش، موجب ملکیت اجیر نمیشود؛ چون با اینکه استخراج با واسطه اجیر صورت میگیرد اما حقیقتاً میتوانیم اخراج را به خود مستأجر نسبت دهیم. این مطلبی است که مرحوم سید فرموده که به طور کلی استیجار الغیر، جائز است و مستأجر مالک ما یستخرج من المعدن میشود. در این مطلب کسی اختلاف ندارد و جواز استیجار غیر برای استخراج از معدن، مورد مخالفت واقع نشده است.
لکن در بعضی خصوصیات و جزئیات این مسئله در اطلاق این حکم بحثها و نظراتی وجود دارد. ظاهر عبارت مرحوم سید این است که این اجاره به نحو مطلق واقع شده یعنی مورد اجاره مطلق اخراج است. کسی قرارداد بسته و شخصی را برای اخراج، اجاره کرده است و مورد اجاره اخراج معدن است. همچنین میفرماید: چنانچه اجیر قصد تملک خودش را کند، مالک نمیشود.
به همین جهت بزرگان حواشی را در این مسئله بیان کردهاند؛ این حواشی با ملاحظه چند امر است:
امر اول
تارةً مورد اجاره مطلق است؛ وقتی میگوییم مورد اجاره مطلق است، یعنی کاری ندارد به اینکه اجیر چه قصدی کرده و چه قصدی میکند. آیا قصد تملک خودش را میکند یا قصد تملک غیر را میکند. آیا قصد تملک مستأجر را میکند یا قصد نمیکند؟ و حتی ممکن است هیچ قصدی هم نداشته باشد، نه قصد تملک برای خودش و نه قصد تملک برای دیگری و نه قصد تملک برای مستأجر. عملهای است که فقط به این فکر میکند که کار را انجام دهد و اجرت را بگیرد و برود. کاری به این ندارد که قصد تملک برای چه کسی باشد.
و گاهی مورد اجاره مطلق نیست بلکه به نحو خاصی اجیر میشود مثل اینکه مستأجر عمل اخراج را علی وجه النیابة و بقصد حصول التملک للمستأجر اجاره کرده، این در مقابل مطلق اخراج است. پس ممکن است اجاره به این نحو باشد که شخص دیگری را اجیر کند به این صورت که تو نیابت داری از طرف من و باید تملک من را قصد کنی. نیابت به این معناست مثل عبادات استیجاری مثلاً کسی که حج نیابتی انجام میدهد، عمل را از ناحیه مستأجر قصد میکند. اینجا هم همین گونه است، مستأجر قرارداد میبندد با دیگری که اخراج از معدن بکند لکن لا بنحو المطلق بلکه بنحو الخاص. یعنی اخراج را علی وجه النیابة و بقصد حصول التملک للمستأجر انجام دهد.
پس ملاحظه فرمودید که اجاره به دو نحو میتواند باشد. تارة اجاره به نحو مطلق است و تارة به نحو خاص است.
امر دوم
جهت دیگری که در کلمات بعضی منعکس شده فرق بین اجاره بر منفعت شخصی یا اجاره ذمه است. این هم یک تفصیل است که در مسئله داده شده. گفتهاند اگر مورد اجاره منفعت شخصی باشد، صحیح است و برای مستأجر هم واقع میشود اما اگر مورد اجاره ذمه باشد، اینجا لا یقع للمستأجر. این تفصیلی است که مرحوم آقای حکیم دادهاند. ( فرق بین منفعت شخصی و ذمه)
امر سوم
جهت دیگری که اینجا مطرح شده این است که آیا مستأجر، مالک یا محقّ نسبت به معدن باشد یا نباشد؛ چون ممکن است کسی مالک معدن باشد یا حق اختصاص در معدن داشته باشد و بیاید کسی را برای استخراج اجیر کند و ممکن است مالک نباشد و با این کار بخواهد مالک شود و در حقیقت بخواهد با حیازت مالک شود؛ مالک ارض نیست که مثلاً به تبع ارض، مالک معدن هم باشد یا حق اختصاصی هم هنوز پیدا نکرده و به جای اینکه خودش استخراج کند (حیازت کند و مالک شود)، کسی را برای این کار اجیر میکند؛ الان مالک نیست اما با عقد اجاره و اجیر گرفتن شخص، میخواهد این شخص را برای استخراج و حیازت بفرستد. این هم یک جهت است که مستأجر زمانی که دارد اجیر میگیرد، مالک باشد یا محق باشد نسبت به معدن یا مالک و محق نباشد.
این جهاتی که عرض کردیم از حیث مورد اجاره که تارة میتواند مطلق باشد و اخری میتواند علی وجه الخاص باشد. اینکه اجاره به منفعت شخصیه تعلق گرفته باشد یا به ذمه. اینکه مستأجر مالک باشد یا نباشد، اینها جهاتی است که با ملاحظه این جهات، بزرگان نسبت به نظر مرحوم سید، تعلیقه دارند.
اقوال در مسئله
قول اول: مرحوم سید
در کلام مرحوم سید، استیجار مطلقا جائز است و اگر مورد اجاره مطلق باشد، این ملک مستأجر میشود و حتی اگر اجیر هم قصد تملک برای خودش کند، مالک نمیشود. اما در این مسئله انظار دیگری هم وجود دارد و عمدتاً در مورد آن قسمت کلام سید که اگر اجیر قصد ملکیت برای خودش کند، مالک نمیشود، اشکال کردهاند که چرا اگر اجیر قصد ملکیت برای خودش کند، مالک نشود؟
قول دوم: محقق بروجردی
بعضی در اینجا گفتهاند اگر چنانچه مستأجر، مالک زمین باشد یا حق اختصاص در ارض داشته باشد و به تبع آن مالک معدن باشد یا حق اختصاص در معدن داشته باشد، اینجا قهراً اگر اجیر قصد تملک برای خودش هم کند، فایدهای ندارد و مالک نمیشود. فرض کنید مستأجر مالک زمین است و کسی را اجیر کرده که از معدن استخراج کند و قهراً، معدن به تبع ارض مملوک او است. این اجیر هرچند هنگام استخراج، قصد ملکیت برای خودش کند، فایدهای ندارد چون او در حقیقت با عملش قصد میکند آنچه که استخراج میکند به صاحب این ارض بدهد و لذا قصد او لغو است.
اما جایی که مستأجر مالک ارض نباشد یا حق اختصاص نداشته باشد، چنانچه اجیر قصد تملک کند، اینجا مشکل است که بگوییم مالک نمیشود. این نظری است که مرحوم آقای بروجردی بیان کردهاند. پس در یک صورت میگویند امکان دارد که اجیر با قصد تملک مالک شود و آن هم جایی است که مستأجر مالک ارض و معدن نباشد و حق اختصاص نداشته باشد.(1)
جهت آن هم این است که هنوز خود این شخص مستأجر، مالک نیست و تازه بالاستخراج میخواهد مالک شود. حال این اجیر که میخواهد معدن را استخراج کند، چنانچه تملک خودش را قصد کند، در اینجا اطلاق کلام مرحوم سید اقتضا میکند که قصد اجیر موجب ملکیت او نمیشود اما مرحوم آقای بروجردی میفرمایند در صورتی قصد اجیر موجب ملکیت او نمیشود که مستأجر مالک ارض یا محق نسبت به ارض باشد که به تبع آن، نسبت به معدن هم مالکیت و حق پیدا میکند. اما اگر مستأجر مالک نباشد، به چه دلیل با قصد ملکیت اجیر لنفسه لا للمستأجر بگوییم که اجیر مالک نمیشود؟ این شخص اجیر استخراج کرده، قصد هم کرده و هیچ اولویتی هم مستأجر نسبت به اجیر ندارد. چرا اجیر مالک نشود؟! «و الا کان الحکم بعدم ملکه محل نظر».
قول سوم: محقق حائری
بعضی بین فرض اجاره به نحو مطلق و اجاره به نحو خاص فرق گذاشتهاند و گفتهاند اگر مورد اجاره مطلق اخراج باشد، در این صورت مستأجر با فعل اجیر مالک میشود و فرق نمیکند که اجیر قصد تملک خودش را بکند یا دیگری. مستأجر مالک عمل اجیر است و عمل او از نظر عرف، عمل مستأجر محسوب میشود و در واقع کأنّ خود مستأجر با این کار قصد تملک کرده است. وقتی اجیر گرفته تا این کار را انجام دهد، خود این اجیر گرفتن قصد تملک است و هر قصدی که اجیر کند، لغو است چون نفس اجیر گرفتن برای استخراج به معنای قصد تملک از ناحیه مستأجر است و هر قصدی از ناحیه اجیر لغو است. میخواهد قصد تملک خود را کند یا مستأجر را چون قصدش فایدهای ندارد به این جهت که قبل از قصد اجیر، قصد از
1) . عروة، ج 4، ص 243.
ناحیه مستأجر محقق شده است. به علاوه این اجیر مالک عمل خودش هم نیست. پس با این حساب اگر اجاره به نحو مطلق باشد، به واسطه اینکه مستأجر قصد تملک کرده یعنی با خود این اجاره گرفتن قصد تملک کرده و لذا قصد اجیر بعد از این لغو است و از طرف دیگر اجیر هم مالک عمل خودش نیست و مالک عمل او دیگری است. حال به چه دلیل این اجیر مالک شود؟ نه اخراجش عمل خودش است (عمل او ملک دیگری است) و قصد به تنهایی هم که مملک نیست، علاوه اینکه قبل از آن مستأجر قصد کرده. بنابراین وجهی برای اینکه اجیر بخواهد مالک شود وجود ندارد.
اما اگر مورد اجاره اخراج علی وجه النیابة باشد، یعنی مستأجر کسی را اجیر کرده تا نیابة و به قصد تملک مستأجر، استخراج را انجام دهد، آیا اینجا اگر اجیر، لنفسه استخراج کند مالک میشود یا نه؟ در این صورت گفتهاند مالک میشود. فوقش این است که عصیان کرده. آنچه را مستأجر بر ذمه او گذاشته انجام نداده. مثل اینکه کسی اجیر شود تا کاری را انجام دهد ولی انجام ندهد، مثلاً کسی اجیر شود به مکه برود تا نیابتا حج انجام دهد ولی در آنجا پشیمان شود، در اینجا چون خلاف عهدش عمل کرده و آنچه را مستأجر بر ذمه او گذاشته، ادا نکرده، از این جهت حرام مرتکب شده ولی وقتی این عمل را انجام میدهد، چرا این کار برای خودش واقع نشود؟ پس اجیر در صورتی که اجارهاش علی وجه النیابة به قصد تملک المستأجر باشد در این صورت اگر برای خودش قصد کند، مالک میشود لکن صرفاً یک عصیانی مرتکب شده و عاصی محسوب میشود.
این تفصیلی است که بعضی دادهاند و گفتهاند باید ببینیم که اجاره چگونه است، آیا به نحو مطلق است یا علی وجه النیابة است. این تفصیل را مرحوم آقای حائری ذکر کردهاند.(1)
قول چهارم: آیت الله حکیم
مرحوم آقای حکیم تفصیل بین اجاره بر منفعت شخصی یا بر ذمه داده که اشاره شد. البته ممکن است این تفصیل را به نوعی بتوان به تفصیل قبلی برگرداند چون این یک مقدار مبهم است و بعید نیست اینکه اجاره بر منفعت شخصی باشد یا اجاره بر ذمه باشد، در واقع همان اجاره علی وجه النیابة یا اجاره به نحو مطلق باشد ولی این محتاج تکلف است.
قول پنجم: امام (ره)
یک تعلیقهای هم امام (ره) دارند که میگویند اگر اجاره به نحوی باشد که جمیع منافع موجر را در بر بگیرد یا یک منفعت خاصی برای مستأجر داشته باشد، آن وقت ما میتوانیم بگوییم که اجیر با قصد تملک مالک نمیشود ولی اگر اجاره به نحوی نباشد که همه منافع موجر را در بربگیرد یا خصوص این منفعت (عمل استخراج من المعدن) را در بر بگیرد، یعنی اجاره به غیر این دو صورت باشد، ظاهراً نمیتوان گفت اجیر با قصد تملک مالک نمیشود. به عبارت دیگر چنانچه اجاره نه مطلق باشد و نه به نحو خاص برای عمل استخراج من المعدن. ظاهر این است که اجیر با قصد تملک، مالک میشود.
اینها تفصیلاتی است که در این مسئله داده شده. ملاحظه فرمودید که مرحوم سید به نحو مطلق فرموده اجیر با قصد تملک مالک نمیشود و مرحوم آقای برجردی و حکیم و حائری و امام(ره) هر کدام تفصیلاتی در مسئله دادند که وجوه بعضی را بیان کردیم.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . کتاب الخمس (شیخ مرتضی حائری)، ص 84 و 85.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 18 بهمن 1393
موضوع جزئی: مسئله دهم عروة– بررسی کلام سید و اقوال و انظار سایرین مصادف
با: 17 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 68
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مسئله دهم عروه دو مطلب بیان شده بود؛ یکی جواز استیجار غیر برای اخراج معدن و دیگری ملکیت مستأجر نسبت به چیزی که اجیر از معدن استخراج کرده است. در مورد مطلب اول گفتیم اختلافی وجود ندارد و جواز استیجار غیر، مورد قبول همه است؛ همان طور که کسی میتواند دیگری را برای کارهایی که دارد اجیر کند، میتواند شخصی را برای استخراج معدن اجیر کند. لذا اصل جواز استیجار غیر برای اخراج معدن محل اشکال نیست و فرقی هم نمیکند که شخص فقیر این کار را بخواهد انجام دهد یا غنی و مطلقا این جایز است. اما مطلب دوم محل بحث و اختلاف بود؛ اینکه اگر معدن توسط اجیر استخراج شود آیا این ملک مستأجر است مطلقا یا در بعضی صور و فروض به ملکیت مستأجر در میآید و در بعضی حالات ممکن است ملک خود اجیر شود. گفتیم در مورد این مطلب پنج قول وجود دارد که آنها را ذکر کردیم. یکی قول مرحوم سید بود که قائل به ملکیت مستأجر شدند مطلقا. یعنی در هر صورت آنچه توسط اجیر استخراج میشود، متعلق به مستأجر است و فرقی هم نمیکند که اجیر قصد تملک مستأجر را کند یا نکند. مستند فتوای مرحوم سید را هم بیان کردیم.
در مقابل این قول چهار تفصیل در مسئله داده شده است. ما هم اقوال چهارگانه تفصیل دهنده و هم مستندات این اقوال را ذکر کردیم. حالا باید ببینیم که مقتضای تحقیق در این مسئله کدام است.
مقتضای تحقیق در مسئله دوم
اساس این مسئله در کتاب اجاره باید مورد رسیدگی قرار بگیرد. جهاتی لازم است که مورد توجه باشد تا ما بتوانیم در اینجا حکم این مسئله را معین کنیم؛ اینکه کیفیت اجاره و مورد اجاره چگونه باشد و اینکه کسی که دیگری را اجیر میکند، آیا مالک عمل او نیز میشود؟ آیا ملکیت نسبت به عمل مستأجر مطلق است یا مقید و محدود به قیود و حدودی است؟ اینها جهاتی است که به تفصیل در کتاب اجاره باید مورد بررسی قرار گیرند اما آنچه که اجمالاً در این مقام در رابطه با این اقوال میتوانیم عرض کنیم این است که:
بررسی قول دوم
تفصیلی که مرحوم آقای بروجردی در این مقام دادند به نظر میرسد این تفصیل در واقع یک جنبه و یک طرف آن از موضوع بحث و مسئله خارج است؛ همان طور که در تعلیقه امام (ره) هم به آن اشاره شده است. مرحوم آقای بروجردی بین دو صورت تفصیل داده و گفتند: اگر مستأجر مالک زمین باشد یا حق اختصاصی نسبت به زمین داشته باشد، آنگاه هرچه اجیر استخراج کند ملک مستأجر است یا به عبارت دیگر با این کار، معدن ملک مستأجر میشود. یک فرض دیگر را هم
ایشان گفتند و آن اینکه قصد اجیر از کاری که میکند این باشد که آنچه را که از این معدن استحصال میکند، تسلیم مستأجر کند. در این فروض و حالات، مستأجر مالک میشود و قصد اجیر تأثیری ندارد. اما اگر مستأجر مالک ارض نباشد یا حق اختصاص نداشته باشد، آن گاه ما نمیتوانیم بگوییم اجیر چنانچه قصد ملکیت خودش را کند، مالک نمیشود. اگر مستأجر مالک نباشد، مثلاً کسی به یک نفر پیشنهاد دهد که این مبلغ را به تو میدهم و تو را اجیر میکنم که از این معدن استخراج کنی، در اینجا اگر این اجیر نزد خودش فکر کند که چرا برای مستأجر این کار را انجام دهم و برای خودش قصد استخراج کند، در این صورت ایشان میفرمایند: حکم به عدم ملکیت اجیر محلُّ نظرٍ یعنی با نظر مرحوم سید مخالفت میکند.
به نظر میرسد این تفصیل وجهی نداشته باشد؛ چون اساساً آنجا که زمین متعلق به مستأجر باشد یا حق اختصاصی نسبت به زمین باشد، البته علی القول بالتبعیة (یعنی بنا بر قول مشهور) قهراً جایی برای این نیست که اجیر بخواهد قصد تملک برای خودش کند مثل این میماند که کسی، اجیر کند دیگری را برای اینکه امروز برود و زمینش را شخم بزند یا مثلا برود و محصولات این درختان را بچیند، در اینجا آیا میشود تصور کرد که اجیر قصد کند که این کار را برای خودش انجام دهد؟ به ذهن هیچ شخصی، این چنین توهمی خطور نمیکند. در مانحن فیه هم کسی که اجیر شده اگر اجیر شده برای اینکه در معدنی که به هر حال ملک مستأجر است، یا بنابر تبیعیت معدن للأرض (یعنی مستأجر مالک ارض بوده و به تبع، مالک معدن هم شده) یا حق اختصاصی پیدا کرده که در اینجا معلوم است که جای این بحث نیست که آیا اجیر با قصد تملک مالک معدن میشود یا نمیشود. اصلاً فرض این مسئله مربوط به جایی است که مستأجر مالکیتی نسبت به ارض یا معدن پیدا نکرده و تازه میخواهد با حیازت یا احیاء یا استخراج، ملکیتش تثبیت شود یعنی فرض این است که کسی به معدنی برخورد کرده و بجای اینکه خودش مباشرةً استخراج کند و احیاء و حیازت کند، دیگری را برای احیاء یا حیازت اجیر میکند. اصل موضوع بحث این است که آیا همان گونه که خودش مباشرةً احیاء یا حیازت میکرد و احیا یا حیازت موجب ملکیت برای او بود، حالا اگر با واسطه این کار را انجام دهد یعنی کسی را اجیر کند برای اینکه این حیازت یا احیاء به سبب آن اجیر صورت بگیرد، آیا در اینجا چنانچه اجیر قصد ملکیت خودش را بکند مالک میشود یا نه؟
پس با توجه به این مسئله کاملاً واضح است که تفصیل مرحوم آقای بروجردی از حیث مالکیت و حق اختصاص جایی ندارد یعنی در موردی که ایشان فتوای سید را پذیرفته، مفروغ عنه است و از محل این مسئله خارج است. همه بحث در جایی است که هنوز ملکیتی برای مستأجر نسبت به این ارض یا معدن پیدا نشده است.
پس این تفصیل به نظر میرسد به یک معنا توضیح چیزی است که نیازی به چنین توضیحی نبود و نظر مرحوم سید را ایشان در جایی پذیرفته که از مسئله مورد بحث خارج است در حالی که ما باید در فرض عدم مالکیت مستأجر ببینیم که آیا اجیر با قصد ملکیت خودش میتواند مالک شود یا خیر؟
بررسی سه تفصیل دیگر (اشتراک و افتراق)
تفصیلات دیگری که در مسئله داده شده در یک جهت با هم مشترکند؛ این تفصیلات هر سه به حسب مورد اجاره است. هر کدام از یک جهت تفصیل دادند ولی همه در این تفصیل ناظر به متعلق و مورد اجارهاند که اجاره بر چه چیزی واقع شده است؟
مرحوم آقای حکیم بین جایی که مورد اجاره منفعت شخصی باشد یا مورد اجاره ذمه باشد، تفصیل دادند؛
امام (ره) بین جایی که جمیع منافع موجر یا همین منفعت خاص اجاره شده باشد یا اجاره به نحو دیگری باشد، تفصیل دادند؛
مرحوم آقای حائری بین اینکه مورد اجاره مطلق اخراج باشد یا اخراج علی وجه النیابة باشد، تفصیل دادند.
پس این سه تفصیل در واقع تفصیل به حسب مورد اجاره است و تفاوت اینها هم معلوم است. البته ممکن است بعضی از این تفصیلات قابل بازگشت به تفصیل دیگر باشد. مثلاً اگر مورد اجاره منفعت شخصی باشد یعنی منفعت عمل این اجیر فی هذا الیوم برای خصوص اخراج، برای مستأجر است. عمل اجیر را مشخصاً در روز مشخص مالک شده و غرض و مقصود از این اجاره، منفعت شخصی این اجیر میشود. اما گاهی مورد اجاره منفعت شخصی نیست و ذمه است. ذمه یعنی اینکه استخراج که کلی است، اجاره داده شده باشد. استخراج فی هذاالیوم، با این خصوصیات و جزئیات، یعنی منفعت شخصی او و عمل خاص و معین او را اجاره نکرده است. (اگر خاطرتان باشد گفتیم که این وجه قابل بازگشت به وجه پنجم است. یعنی تفصیل بین اینکه مورد اجاره مطلق اخراج باشد یا اخراج علی وجه النیابة باشد. پس با اینکه ظاهراً تفاوت دارند اما قابل بازگشت به یکدیگر هستند.)
حق در مسئله
همه بحث این است که بالاخره شخص اجیر، برای استخراج از معدن اجاره شده اما بعد از اجیر شدن با دیدن معدن و اینکه هنوز کسی مبادرت به استخراج و حیازت از معدن نکرده، نزد خودش میگوید که چرا برای دیگری استخراج کنم؟ من اینکار را برای خودم انجام میدهم. نقطه محوری بحث این است که آیا عمل این اجیر به عنوان احیاء، حیازت و اخراج، اگر با قصد ملکیت برای خودش باشد، مملک برای او هست یا نه؟
در اینجا در واقع به یک مطلب باید توجه کرد:
از یک طرف مستأجر با اجیر گرفتن میخواهد از این معدن استخراج کند. آیا نفس اجیر گرفتن خودش حیازت و احیاء و اخراج محسوب میشود یا نه؟ یعنی بگوییم نفس اجیر گرفتن، مِن مصادیق الاحیاء والحیازة؛
اگر ما گفتیم نفس اجاره کردن شخصی برای استخراج، از مصادیق حیازت و احیاء است و لازم نیست برای احیاء، کسی خودش مستقیم به معدن برود و شروع به اخراج کند بلکه همین که در صدد این کار برآمده و کسی را اجیر کرده تا برای او این کار را انجام دهد، این باعث میشود که قصد اجیر برای تملک خودش لغو و بی اثر باشد. مسئله نحوه مالکیت مستأجر للعمل و اینکه آیا ملکیت مستأجر لعمل الأجیر ملازمهای با تملک مالی که او استخراج کرده دارد یا نه، اینجا اگر کسی بگوید بر کار اجیر صدق احیاء یا حیازت نمیکند، دیگر جایی برای این بحث نمیماند که مالکیت مستأجر نسبت به عمل اجیر به کیفیت است. در رتبه قبل از آن، حیازت و احیاء به مستأجر نسبت داده شده پس عمل اجیر، حیازت و احیاء محسوب نمیشود (به هر نحوی که میخواهد باشد). در صورتی جای بحث از کیفیت ملکیت مستأجر نسبت به عمل اجیر پیش میآید که ما بگوییم حیازت و احیاء به اجیر نسبت داده شده و کار مستأجر را حیازت و احیاء حساب نکنیم. آن گاه بحث کنیم که آیا بالاخره اجیر ولو عملش مملوک مستأجر بوده و برای خودش نبوده، برای خود اجیر مملّک است یا برای مستأجر؟
نتیجه
با ملاحظه نکتهای که عرض شد به نظر میرسد جایی برای هیچکدام از این تفصیلات نیست و حق با مرحوم سید و محقق خویی است که ملکیت مستأجر را به نحو مطلق پذیرفتهاند؛ اینکه کسی دیگری را برای استخراج معدن اجیر کند، قهراً اجیر کردن برای استخراج معدن، در واقع کالحیازة والإحیاء است یعنی اولین گام برای حیازت است و میتوانیم بگوییم که این مبادرت به احیاء و حیازت کرد. آن گاه چنانچه بر نفس استیجار الغیر، صدق حیازت و احیا کند، قهراً جایی برای قصد ملکیت اجیر باقی نمیماند و فرقی نمیکند که مورد اجاره منفعت شخصی باشد یا ذمه باشد و همچنین فرقی ندارد که مورد اجاره مطلق اخراج باشد یا اخراج علی وجه النیابة باشد. ظاهر حال کسی که دیگری را برای استخراج اجیر میکند این است کأنّ او را ابزار و آلتی برای استخراج قرار داده و به جای اینکه خودش مباشرةً این کار را انجام دهد، دیگری را واسطه استخراج قرار داده و اجیر برای اخراج کالآلة میماند. پس اگر ما گفتیم با نفس استیجار غیر (همه گفتنهاند که جایز است) حیازت و احیاء تحقق پیدا میکند، از آنجا که حیازت و احیاء مملک است، قهراً موجب ملکیت معدن مُحاز و معدن مُحیا برای مستأجر است. اساساً احیاء و حیازت مستند به اجیر نیست. نمیگویند: أحیا هذا الأجیر. واقعاً بینیم عرف در اینجا، احیاء و حیازت را به چه کسی نسبت میدهد؟ عرف احیاء و حیازت را به مستأجر استناد میدهد. اگر استناد حیازت به مستأجر درست باشد، پس حیازت، مملک برای مستأجر است. عمل اجیر از نظر عرف حیازت یا احیاء مستند به اجیر نیست. اگر حیازت و یا احیاء نباشد ولو قصد تملک برای خودش هم بکند، این موجب ملکیت اجیر نمیشود. لذا به نظر میرسد در این مسئله حق با مرحوم سید است و آن سه تفصیلی که هر سه به حسب مورد اجاره تفصیل دادند، (علی اختلاف بینهم) تمام نیست.
سؤال: در یک موردی نقض پیش میآید و آنجایی است که اجیر گرفتن را ما از مصادیق حیازت بدانیم؛ حال شخصی میآید کسی را اجیر میگیرد برای استخراج معدنی و اینجا شخص ثالثی میآید بعد از اینکه آن شخص اجیر گرفت شروع به استخراج معدن میکند (از اجیر زودتر شروع به استخراج میکند) اینجا در واقع طبق تفسیر مرحوم سید و مختار باید گفت که حیازت را آن کسی انجام داده که اجیر گرفته در حالی که آن شخص ثالث زودتر از سایرین از آن معدن استخراج کرده، حیازت را انجام داده است.
استاد: اولاً این اشکال شما مشترک الورود به همه این تفصیلات است چون آن مسئله اصلاً بحثش این است که آیا ما اخراج فعلی را باید ملاک بدانیم؟ یعنی اینکه هر کسی که زودتر استخراج میکند فعلاً یا اینکه اگر قصد و تمهید مقدمات را حیازت و احیاء حساب کنیم؟ مثلاً یک نفر لوازم استخراج از معدن را آماده کرده و کنار معدن گذاشته و قصد دارد فردا بیاید و استخراج کند اما هنگام شب شخص دیگری میآید و از معدن استخراج میکند. در اینجا نمیتوانیم بگوییم که شخص دوم مقدم است چون اخراج فعلی ملاک نیست هرچند قصد به تنهایی هم کافی نیست ولی ورود به این عرصه و تمهید مقدمات، حیازت و احیاء محسوب میشود.
ثانیاً شما مسئله را ببرید جایی که اجیر عملاً شروع کرده، آیا در اینجا حیازت را به اجیر نسبت میدهید یا به مستأجر؟ اجیر در اینجا آلت و ابزار است. حیازت و احیاء را شما به مستأجر نسبت میدهید. پس حیازت مملک برای حائز است لذا اجیر
هر قصدی هم که داشته باشد تأثیری در مالکیتش ندارد. اما اینکه این مسئله مبتنی شده بر کیفیت مالکیت مستأجر نسبت به عمل اجیر، ما میخواهیم بگوییم که این در فرضی است که ما احیاء و حیازت را به اجیر نسبت بدهیم اما اگر گفتیم حیازت و احیاء مستند به مستأجر است، دیگر جایی برای این بحث نمیماند که مورد اجاره مطلق باشد یا مثلاً علی وجه الخاص باشد. لذا در این مسئله حق با مرحوم سید است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 19 بهمن 1393
موضوع جزئی: خاتمه: ملکیت معادن– بررسی قول اول (مشهور قدما) مصادف
با: 18 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 69
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خاتمه بحث معادن
در پایان بحث از معدن، درباره مطلبی که وعده داده بودیم مختصراً بحث خواهیم کرد و آن بحث از ملکیت معادن است که به عنوان خاتمه بحث معادن مطرح شده است. البته اولی این بود که این بحث در ابتدای مسئله معدن مطرح میشد اما به هر حال اینجا مطرح شد، اگرچه عمدتاً این بحث را در کتاب انفال ذکر میکنند.
اقوال در مسئله
در مورد مالکیت معدن اختلاف است؛ چهار قول در این زمینه ذکر شده است:
قول اول: مشهور قدما معدن را از انفال میدانستند مطلقاً. شیخ مفید و شیخ طوسی و قاضی ابن براج و سلار و جمع دیگری از بزرگان قدما قائلند معدن مطلقا از انفال است چه این معدن در اراضی موات باشد و چه در اراضی عامره چه در ملک خاص باشد و چه در غیر ملک خاص باشد؛ به طور کلی طبق این دیدگاه معدن مطلقا از انفال است.
قول دوم: قول دوم در مقابل قول اول است؛ اینکه معدن مطلقا از مباحات اصلیه است و همه مردم نسبت به معدن یکسانند. اگر از مباحات اصلیه باشد قهراً به همان اسبابی که مباحات به ملکیت شخص در میآیند، معدن هم مملوک برای شخص واقع میشود. اعم از استخراج و حیازت و احیاء.
قول سوم: بعضی بین معادنی که در اراضی موات واقع شده و معادنی که در غیر اراضی موات است، تفصیل داده و گفتهاند اگر معدن در اراضی موات باشد از انفال محسوب میشود و انفال هم ملک امام (ع) است و معدن واقع در غیر اراضی موات از مباحات اصلیه است. عدهای از جمله محقق حلی و شهید اول قائل به این قول شدهاند.
قول چهارم: ملکیت معدن تابع ملکیت ارض است؛ هر ارضی به حسب مالکش، مالک معدن هم است. اگر ارض از اراضی انفال باشد مثل ارض موات، معدن هم از انفال است و اگر ارض از اراضی شخصیه باشد، معدن هم مالک شخصی دارد و اگر ارض از اراضی مفتوحة عنوة باشد مالکش مسلمین هستند یعنی ملکیت معدن تابع ملکیت ارض است. علامه حلی و بعضی دیگر قائل به این قول شدهاند.
این چهار قولی است که در رابطه با معدن وجود دارد. عمده این است که ادله این اقوال و مستنداتشان را بررسی کنیم تا ببینیم حق در مسئله کدام است:
ادله قول اول
دلیل اول: روایات
این قول مستند به چند روایت و مؤید به سیره عقلا و روش حکومتها و دولتها در این رابطه است:
روایت اول: روایت اسحاق بن عمار: «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنِ الْأَنْفَالِ- فَقَالَ هِيَ الْقُرَى الَّتِي قَدْ خَرِبَتْ- وَ انْجَلَى أَهْلُهَا فَهِيَ لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ مَا كَانَ لِلْمُلُوكِ فَهُوَ لِلْإِمَامِ- وَ مَا كَانَ مِنْ أَرْضِ الْخَرِبَةِ لَمْ يُوجَفْ عَلَيْهَا بِخَيْلٍ وَ لا رِكابٍ، وَ كُلُ أَرْضٍ لَا رَبَ لَهَا وَ الْمَعَادِنُ مِنْهَا، وَ مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ لَهُ مَوْلًى فَمَالُهُ مِنَ الْأَنْفَالِ»(1).
این روایت در تفسیر قمی ذکر شده که آن را علی بن ابراهیم از پدرش نقل کرده. در مورد این روایت گفته شده که اطلاق دارد و مطلق معادن را از انفال دانسته، تقریب استدلال هم این است که در این جمله که فرمود «وَ مَا كَانَ مِنْ أَرْضِ الْخَرِبَةِ لَمْ يُوجَفْ عَلَيْهَا بِخَيْلٍ وَ لا رِكابٍ، وَ كُلُ أَرْضٍ لَا رَبَ لَهَا وَ الْمَعَادِنُ مِنْهَا وَ مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ لَهُ مَوْلًى فَمَالُهُ مِنَ الْأَنْفَالِ» سؤال از انفال شده که انفال چیست، بعد یکایک ذکر کردهاند که قریههایی که خراب شده و اهلش از انجا رفتهاند برای خدا و رسول است و ما کان للملوک فهو للامام آنچه که مربوط به پادشاهان است از انفال است و زمینهای خراب که «لَمْ يُوجَفْ عَلَيْهَا بِخَيْلٍ وَ لا رِكابٍ» اینها هم از انفال است و هر زمینی که صاحب ندارد از انفال است «وَ الْمَعَادِنُ مِنْهَا» یعنی والمعادن من الانفال است و همچنین مال کسی که هیچ ولیّ ندارد.
شاهد ما در مورد معادن است. طبق این روایت معادن از انفال محسوب شده و هیچ قیدی هم ذکر نشده که معدن واقع در چه ارضی از انفال است بلکه مطلق معادن در کنار قری و ارض خرابی که لا رب له و قطائع الملوک خودش مستقلاً به عنوان یکی از مصادیق انفال ذکر شده است و اگر از معادن از انفال باشد، ملک امام است. پس به اطلاق موثقه اسحاق بن عمار استناد شده بر اینکه معدن از انفال است. توجه داشته باشید که اساس این استدلال مبتنی بر این است که ضمیر «ها» در «منها» به انفال برگردد و «منها» خبر برای معادن باشد.
بررسی
اینجا نسبت به استدلال به این روایت اشکالاتی مطرح شده است:
اشکال اول
اینکه در بعضی نسخ این روایت به جای «منها» کلمه «فیها» آمده است یعنی «والمعادن فیها» محقق همدانی این نسخه را نقل کرده است. به هر حال در اینجا اگر «فیها» باشد ضمیر «ها» به «ارض لا رب له» بر میگردد یعنی "کل ارض لا رب له و المعادن فیها" یعنی "والمعادن فی ارض لا رب له" یا "والمعادن فی ارض خربة" به هر حال اگر کلمه فی باشد این روایت قابل استدلال نیست چون ضمیر «ها» به «ارض» برمیگردد و آن گاه اطلاق این روایت قابل استدلال نیست که بگوییم معادن مطلقا از انفال حساب میشود.
البته این اشکال، اشکالی است که باید ثابت شود که آن نسخهای که «فیها» آمده اصح از نسخه «منها» باشد. در هر صورت این یک مسئلهای است که اگر کسی اعتقاد به صحت آن نقل داشته باشد، قهراً استدلال مشکل میشود.
اشکال دوم
1) . تفسیر قمی، ج 1، ص 254. وسائل الشیعه، ج 9، ص 531، باب 1 از ابواب الانفال، ح 20.
سلمّنا به نسخه وسائل اخذ میکنیم که کلمه «منها» را ذکر کرده، باز هم نمیتوان به اطلاق این روایت استدلال کرد چون ضمیر «منها» به ارض بر میگردد یعنی معنای روایت این است "کلّ ارض لا رب لها والمعادن منها"، معادن از ارضی که صاحب ندارد از انفال محسوب میشود یعنی میخواهد بگوید زمین بدون مالک و معدنی که در این ارض واقع شده از انفال است؛ چرا شما ضمیر «ها» در «منها» را به انفال میزنید؟! (چون گفته شد استدلال متوقف بر این است که ضمیر «منها» به انفال برگردد. یعنی والمعادن من الانفال) در حالی که این ضمیر به قبلش یعنی ارضی که لا رب لها است برمیگردد و چنانچه بخواهد به انفال برگردد بعید است چون در روایت آمده که «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنِ الْأَنْفَالِ- فَقَالَ هِيَ الْقُرَى الَّتِي قَدْ خَرِبَتْ ...» یعنی اول سؤال از انفال شده و امام یک به یک جواب میدهند که انفال عبارتند از قری، قطایع الملوک، زمینهای خراب (در بعضی نسخهها آمده است الارض الجزیه)، زمینهایی که صاحب ندارند، معادن و اموال کسانی که ولی ندارند. در مورد قری و ارض خراب و ارضی که لا رب له نگفته "من الانفال" اگر ضمیر «ها» به «منها» برگردد، این بر خلاف موارد قبلی است که در مورد آنها جداگانه نگفته من الانفال. مثل آنکه از شما سؤال کنند مثلاً طلاب در چند پایه تحصیلی درس میخوانند، طلاب قم چه افرادی را شامل میشود و شما یکی یکی اصناف را نام ببرید (پایه اول و دوم و سوم...) و بگویید پایه هشتم هم از طلاب محسوب میشوند. وقتی یکی یکی نام برده میشود و وقتی سؤال در صدر روایت از مصادیق انفال است و امام دارند مصادیق انفال را ذکر میکنند و گفتند انفال عبارتند از قری، ارض خراب، قطائع الملوک، زمینهایی که صاحب ندارند و المعادن. حالا این «منها» برای چه ذکر شده است؟ لذا اگر بخواهد ضمیر «ها» به انفال برگردد این بعید به نظر میرسد که در بین مواردی که اینجا برای انفال ذکر شده، یک مورد را بیاید بگوید این از انفال است. همچنین ضمیر ابتدایی در آغاز کلام که امام کلام را با آن آغاز کردند به انفال برمیگردد در حالی که موارد قبل هیچ کدام "من الانفال" ندارد و البته وجهی هم ندارد. اگر قرار است اطلاق این روایت مورد استدلال قرار بگیرد این کلمه «منها» نباید میبود. اگر کلمه «منها» نبود، معادن در کنار قری و این اراضی و قطائع الملوک از انفال محسوب میشد. پس همین که کلمه «منها» را آورده، به نظر بعید میرسد که ضمیر «ها» به انفال برگردد لذا باید بگوییم ضمیر «ها» به ارضی که «لا رب لها» بر میگردد.
پس با فرض قبول این نسخه که در روایت «منها» آمده نه «فیها» بعید است ضمیر «ها» را بتوانیم به انفال برگردانیم. این ضمیر باید به ارضی که لا رب لها قبل از آن آمده ارجاع شود.
پس این مطالبی که ذکر شد مبعّدات ارجاع ضمیر «ها» به انفال است؛ چون استدلال بر این پایه استوار است که ضمیر «ها» به انفال برگردد نه به ارض. اگر به ارض برگردد نمیتواند مطلق معادن از انفال باشد. ادعا این است که معادن مطلقا از انفال هستند نه معادنی که در زمین بیصاحب و مالک هستند. لکن گفته شد ارجاع ضمیر «ها» به انفال یک مبعداتی دارد. اولین آنها این بود که اگر بخواهد ضمیر «ها» به انفال برگردد با لسان و سیاق روایت سازگار نیست؛ در روایت از انفال سؤال شده و امام (ع) شروع کردند کلام را با ضمیری که مرجع آن انفال است و سپس یکایک موارد و مصادیق انفال را نام بردند لذا دیگر جایی برای این نیست که در ضمن بیان مورد چهارم، دوباره بگویند که معادن از انفال است.
اشکال سوم
با توجه به اینکه قطائع الملوک عطف به قری شدهاند و اراضی خراب عطف به قطائع الملوک شدهاند و اراضی بیصاحب عطف به اراضی خراب و به طور کلی آن چهار مورد قبلی همه آنها با واو عاطفه به هم عطف شدهاند. اگر اینجا بخواهد واو عاطفه باشد، وجهی برای ذکر کلمه «منها» نیست و اگر «منها» بخواهد خبر برای «المعادن» باشد، این یعنی یک جمله مستقل آن گاه باید «واو» بشود «واو» استیناف و این خلاف ظاهر است و خلاف اصل.
بحث جلسه آینده: با وجود این اشکالات آیا این روایت قابل استدلال است؟ به این اشکالات پاسخ داده شده که ان شاء الله فردا مطرح خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 20 بهمن 1393
موضوع جزئی: خاتمه: ملکیت معادن -بررسی قول اول (مشهور قدما)
مصادف با: 19 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 70
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در مورد مالکیت معادن چهار قول وجود دارد و قول اول، قول مشهور قدماست. طبق این قول، معدن مطلقا از انفال محسوب میشود و ملک امام است. گفتیم برای اثبات این قول به چند روایت و سیره عقلا استدلال شده است. در جلسه گذشته موثقه اسحاق بن عمار را نقل کردیم؛ استدلال به این روایت متوقف بر این بود که در جمله «والمعادن منها» ضمیر به انفال برگردد و «منها» خبر برای معادن باشد. اگر اینچنین باشد معنای جمله این است که معادن از انفال است و اطلاق این جمله اقتضا میکند مطلق معادن از انفال باشد.
گفتیم در مورد استدلال به این روایت اشکالاتی شده و عمده اشکالات هم به استدلال به این روایت است. سه اشکال به استدلال به این روایت ذکر شد؛ اشکال اول این بود که در بعضی نسخهها کلمه «منها» ندارد و کلمه «فیها» است و اگر این باشد اصلاً روایت قابل استدلال نیست. اشکال دوم این بود که اگر «منها» هم باشد، ضمیرش باید به ارض برگردد نه به انفال و اساساً بعید است ما بتوانیم ضمیر «ها» در «منها» را به انفال بزنیم. تفصیلاً وجه بُعد ارجاع ضمیر به انفال را بیان کردیم. اشکال سوم هم این بود که اگر بخواهد «منها» خبر معادن باشد و این یک جمله مستقل باشد لازمهاش این است که «واو» در اینجا واو استیناف باشد و این خلاف ظاهر است. این سه اشکالی بود که در مورد موثقه اسحاق بن عمار ذکر کردیم. حالا ببینیم آیا این اشکالات وارد است یا نه:
بررسی اشکالات استدلال به موثقه اسحاق بن عمار
بررسی اشکال اول
اشکال اول این بود که در روایت طبق بعضی از نسخ کلمه «منها» وجود ندارد بلکه با کلمه «فیها» وارد شده؛ گفتیم این اشکال در صورتی وارد است که کسی بپذیرد روایت به صورت «والمعادن فیها» وارد شده ولی طبق نقل اکثر جوامع روایی و تفسیر علی بن ابراهیم قمی و وسائل الشیعة به همین صورت یعنی «والمعادن منها» نقل شده است.
بررسی اشکال دوم
اشکال دوم این بود که اگر «منها» هم باشد ضمیر به ارض برمیگردد نه انفال و سپس مبعداتی برای رجوع ضمیر به انفال ذکر شد، واقعاً باید بررسی کنیم که آیا این مبعدات اینجا وجود دارد یا نه؟ با مراجعه مجدد به روایت ببینیم آیا واقعاً آن نکاتی که مستشکل برای استبعاد ارجاع ضمیر «ها» به انفال گفته درست است یا نه؟ اسحاق بن عمار میگوید: از انفال سوال کردم که انفال چیست؟ حضرت فرمود: انفال عبارتند از قریههایی که خراب شدهاند. ببینید آیا اینجا برای این جمله خبر آورده یا
نیاورده؟ «هی القری التی قد خربت» یعنی انفال عبارتند از قریههایی که خراب شدهاند. «هی» مبتدا میشود و «القری» خبر میشود. بعد در ادامه میگوید: «فهی لله و لرسول» پس این برای خدا و رسول است. این یک جملهای است که متفرع بر جمله قبلی است یعنی چون قری از انفال است پس متعلق به خدا و رسول است «و ما کان للملوک» و آنچه که برای ملوک است. این میتواند عطف به قری باشد یعنی «هی القری و ما کان للملوک» آن وقت به دنبال آن هم فرمود: «فهو للإمام» ممکن است یک جمله مستقل باشد. بگوید «و ما کان للملوک فهو للإمام» یعنی ما کان مبتدا باشد و «فهو للإمام» خبر باشد. این دو احتمال در مورد این جمله است. در ادامه راجع به دو قسم از اراضی اشاره میکنند: یکی اراضی خراب و موات و غیر آباد و دیگری هم اراضی بی صاحب «کل ارض لا رب لها» هر زمین خرابی و هر ارضی که صاحب ندارد و در ادامه فرمود: «والمعادن».
اینجا سه مصداق از مصادیق انفال را ذکر کرده و قبلش دو مصداق ذکر کرده بود یکی قریهها و دیگری قطائع الملوک بود. در مورد آنها طبق یک احتمال فرمود کأن اینها هم از انفال هستند لکن بجای اینکه به صراحت بگوید، جداگانه بیان کرده است و لازمه کونهم من الأنفال را بیان کرده. لازمه اینکه یک مالی از انفال باشد چیست؟ اینکه ملک امام باشد. لازمه اینکه قریه یا قطائع الملوک از انفال باشد چیست؟ اینکه ملک خدا و رسول و امام است. چون در مورد آن دو بیان فرموده که اینها متعلق به خدا و رسول است، اینجا هم در مورد این سه تا (ارض خراب و بی صاحب و معادن) میفرمایند اینها هم از انفال هستند. اگر در مورد قبلی ها هیچ یک از این امور ذکر نشده بود یعنی گفته بود «هی القری التی... و ما کان للملوک و ما کان من الارض و کل ارض والمعادن» آن وقت اینجا جای اشکال بود که «منها» اگر بخواهد خبر معادن باشد بعید است، اگر بخواهد ضمیر «ها» در «منها» به انفال برگردد، بعید است یعنی اگر بدون هیچ حکمی موارد قبلی ذکر شده بودند جای این استبعاد بود ولی چون در سه مورد قبلی به نوعی تعلق آنها به امام بیان شده و این لازمه بودن آنها از انفال است پس ذکر اینکه این سه تا هم از انفال هستند هیچ اشکالی ندارد.
و الشاهد علی ذلک که در جمله بعدی هم امام فرموده «من الانفال»؛ «و من مات و لیس له موَلّی فماله من الانفال» اگر کسی بمیرد و ولی نداشته باشد یا مولا نداشته باشد پس مالش از انفال است. میتوانست بگوید «و مالُ من لیس له مولی» و به دنبال آن دیگر نگوید مال کسی که میمیرد و ولیّ ندارد، از انفال است. این «من الانفال» بعد از این جمله میتواند قرینه باشد که «والمعادن منها» هم بر همین وزان است یعنی «والمعادن من الانفال».
به علاوه این فقط در مورد معادن نیست یعنی کأنّ امام فرموده اراضی خراب، اراضی بدون صاحب و معادن همگی من الانفال است. این با ظاهر عبارت هم سازگارتر است.
پس با ملاحظه جملات قبل آن و به ملاحظه جمله بعد از آن نه تنها استبعادی ندارد که ما ضمیر در «منها» را به انفال بزنیم و منها را خبر برای معادن بدانیم بلکه تناسب آن با مجموع سیاق کلام بیشتر است.
پس اشکال دوم مبنی بر اینکه بعید است ضمیر «ها» به انفال برگردد و باید به «کل ارض لا رب لها» برگردد این قابل قبول نیست.
به علاوه آنچه که ادعای ما را تقویت میکند و احتمال ارجاع ضمیر «ها» را به ارضی که «لا رب لها» است ضعیف تر میکند این است که امام در مقام بیان مصادیق انفال است. قریههای خراب، قطائع الملوک و اراضی خراب و بی صاحب را فرموده، حال اگر در مورد معادن فقط معادن اراضی بدون صاحب را ذکر کرده باشد و هیچ اشارهای به معادن واقع در اراضی موات نکرده باشد، این بعید است. به عبارت دیگر بعید است که امام (ع) معادنی که در زمین های بی صاحب است را از انفال بداند اما معادنی که واقع در اراضی موات هستند را از انفال نداند در حالی که اراضی موات خودشان از انفال هستند. اگر ما بخواهیم معادن را فقط به خصوص معادن زمینهایی که صاحب ندارند برگردانیم و بگوییم امام میگویند معادن واقع در زمین های بی صاحب از انفال است، این بعید است. معدنی که در ارض موات واقع شده در حالی که خود آن ارض از انفال است، این هم باید از انفال باشد.
لذا در مجموع به نظر میرسد نه تنها ارجاع ضمیر «ها» به ارض بعید است بلکه بهتر و وجه صحیح آن است که ضمیر «ها» به انفال برگردد و مجموع قرائن مناسب با این ادعا هم هست.
سؤال: این قرائن کلی که بیان فرمودید، اینها صحیح است ولی قرینه آخری مشکل دارد؛ همین که فرمودید معادنی که حالا لا رب لها فرمان امام این بعید است چون اراضی موات هست و این معادن هم داخل در آن اراضی موات است.
استاد: سؤال این است که معادن واقع در اراضی موات از انفال است یا نیست؟ طبق این بیان فقط معدنی که در زمین بی صاحب است از انفال شمرده شده و در مورد معدن واقع در غیر آن چیزی نگفته چون این ضمیر بر میگردد به «کل ارض لا رب لها» و به «ارض خربة» برنمیگردد. از دو حال خارج نیست یا بگوییم امام (ع) در این روایت میخواهد بگوید معادنی که در اراضی موات واقع اند از انفال نیستند که این بعید است. یا کاری به نفی آن جهت ندارند و فقط حکم یک قسمی از معادن را بیان کرده است، معادن واقع در زمینهای بدون صاحب. این هم با مجموع سؤال و جواب روایت سازگاری ندارد چون سؤال از تمام اقسام انفال است(انفال چه چیزهایی است؟) و امام یک به یک انفال را میشمارد. ممکن است بگویید آجام را هم ذکر نکرده، بیشه زارها و درخت زارها را ذکر نکرده (در حالی که در بعضی روایات ذکر شده). این روایت مواردی را گفته ولی اینکه از آجام به هیچ وجه سخنی به میان نیاورد غیر از این است که از یک چیزی اسم بیاورد لکن بعضی از اقسام آن را بگوید و بعضی را نگوید. یک موقع مطلقا اسم نیاورده مثل آجام، این مشکلی ندارد اما وقتی میگوید معادن، یعنی معادن را از انفال دانسته آن گاه اگر فقط یک قسم از معادن را گفته باشد این مشکل ایجاد میکند. نمیتوان گفت اینجا نمیخواهد قسم دیگر را نفی کند اما فعلا در مقام بیان حکم یک قسم است که این قسم از انفال است، این هم قابل قبول نیست. ممکن است معدن واقع در ارض موات هم باشد و ممکن است نباشد. ولی اینکه ما بخواهیم روایت را حمل کنیم بر اینکه یک قسم از معادن را از انفال میشمرد و نسبت به بقیه ساکت است این خلاف ظاهر خود روایت و سیاق روایت است که سؤال از انفال است و امام هم دارند موارد و مصادیق انفال را ذکر میکند. لذا در مجموع به نظر میرسد اشکال دوم وارد نیست.
بررسی اشکال سوم
اشکال سوم این بود که در اینجا اگر بخواهد ضمیر «ها» به انفال برگردد و «منها» خبر برای معادن باشد لازمهاش آن است که «واو» در جمله «والمعادن منها» واو استیناف باشد و این خلاف ظاهر است؛ ظاهر این است که این «واو» باید واو عاطفه باشد چون قبلیها همه واو عاطفه بود: «هی القری و ما کان للملوک و ما کان من الارض و کل ارض»، همه این واوها واو عاطفه بود حالا اینجا اگر حرف مستدل را بپذیریم این «واو» باید واو استیناف بشود یعنی همه آن واوها عاطفه بودند و اینجا یکدفعه میگوید (و معادن هم از انفال هستند) و این خلاف ظاهر است. این اشکال هم وارد نیست چون ما وقتی میگوییم «منها» خبر معادن است منظور این نیست که «منها» خبر برای خصوص معادن است. در پاسخ به اشکال دوم هم گفتیم که در واقع در اینجا این خبر برای «و ما کان من الارض الخربة» است. یعنی کأن جمله این است: «و ما کان من الارض الخربة و کل ارض لا رب لها و المعادن» این سه تا با هم "من الانفال". پس این خبر برای خصوص معادن نیست تا مستلزم این باشد که «واو»، واو استیناف باشد. این واو عطف است و عطف به کل ارض است پس اگر «منها» خبر برای اینها شد، موجب نمیشود که واو، واو استیناف باشد.
ان قلت
اگر «منها» خبر برای ما کان من الارض باشد، درست است که واوهای بعد از آن همگی عاطفه میشوند یعنی واو در «و کل ارض لا رب لها و المعادن»، واو عاطفه است. مثل اینکه بگویید زید و بکر و عمر من العلما. اگر گفتید زید و عمر و بکر من العلما، من العلما خبر برای زید است و آنچه که به او عطف شده و آنچه به دومی عطف شده. اینجا هم همین گونه است ولی این مشکل در مورد واو قبل از خودش پیش میآید یعنی لازمه قرار دادن «منها» به عنوان خبر برای «و ما کان من الارض» این است که «واو» در «وما کان من الارض»، استیناف باشد.
به عبارت دیگر اشکال تا حالا متوجه «واو» در «والمعادن» بود و با این توجیه این حل شد اما اشکال به سه تا واو قبل از آن برگشت.
قلت
این اشکال هم وارد نیست چون قرار دادن «واو» در «و ما کان من الارض» به عنوان واو استیناف اشکالی ندارد و این با ملاحظه جملات قبلی معلوم میشود. اگر بعد از اینها هیچ حکمی بیان نشده بود مثلاً امام میفرمود: «هی القری التی قد خربت و ما کان للملوک و ما کان من الارض»، در اینجا این «واو» نمیتوانست استیناف باشد و این واو حتما باید عاطفه میبود. ولی اینکه فرموده «هی القری التی قد خربت فهی لله و لرسول» یعنی این خودش یک جملهای بعدش آمده «و ما کان للملوک فهو للامام» اینها دو جمله مستقل است لذا اگر «واو» قبل از «و ما کان من الارض الخربة»، واو استیناف باشد خلاف ظاهر نیست چون واوهای قبلی هم کأنّ واو عاطفه نبوده و اگر واو استیناف باشد هیچ مشکلی تولید نمیکند.
نتیجه
بنابراین در مجموع به نظر میرسد که سه اشکالی که به استدلال به روایت اسحاق بن عمار شده بود، وارد نیست لذا موثقه اسحاق بن عمار دلالت بر این دارد که معادن مطلقا از انفال هستند و فرقی بین اقسام معادن نیست. جمله مطلق است «والمعادن منها» مطلق معادن را در برمیگیرد و به نظر میرسد که استدلال به این روایت مشکلی نداشته باشد.
پس دلالت موثقه اسحاق بن عمار در بین روایات از همه بهتر است و اشکالاتی که به آن کردهاند وارد نیست.
نظر برخی از بزرگان
حتی مثلاً بعضی(1)تأکید دارند به اینکه ضمیر منها برمیگردد به خصوص ارضی که لا رب لها؛ بعضی(2)
یک مقداری ترقی کردهاند و یک بیان دیگری برای این روایت گفتهاند ضمیر «ها» در «منها» به «کل ارض لا رب لها» برمیگردد یعنی کأن روایت میگوید زمینی که صاحب ندارد و معادن از زمینهای بی صاحب. «المعادن منها» یعنی "المعادن من الاراضی لا رب لها" اینها هم از انفال هستند. آن وقت با این اشکال مواجه شدند که چطور میشود اینجا فقط معدنی که در ارض بدون صاحب است از انفال باشد. آیا چنین خصوصیتی هست؟ یعنی معادن واقع در زمینهای موات را شامل نمیشود؟ گفتهاند ما در اینجا الغاء خصوصیت میکنیم یعنی میگوییم هر معدنی که در اراضی انفال واقع شده، خودش هم از انفال است و اراضی انفال شامل اراضی موات و اراضی بدون صاحب میشود یعنی با اینکه تأکید میکند که ضمیر «ها» در «منها» به «کل ارض لا رب لها» برمیگردد ولی با این وجود میگویند ما از ارض بیصاحب الغاء خصوصیت میکنیم و میگوییم منظور از «منها» یعنی معادن «من الارض لا رب لها» است ولی این خصوصیت ندارد بلکه منظور هر ارضی است که از انفال باشد مثل اراضی موات. با این تکلف و زحمت میخواهند مشکل را حل کنند.
بررسی نظر برخی بزرگان
سؤال این است که چه ضرورتی دارد بخواهیم مشکل را این گونه حل کنیم؟ یعنی ضمیر «منها» را به «کل ارض لا رب لها» برگردانیم و سپس به دنبال حل مشکل باشیم. محقق خویی تأکید میکند که ضمیر «ها» به «کل ارض لا رب لها» برمیگردد بعد میگویند فقط معادنی که از اراضی بدون صاحب است از انفال محسوب میشوند. بعضی درصدد حل این مشکل برآمدهاند که چطور میشود فقط این معادن از انفال باشد، گفتهاند ضمیر «ها» به «کل ارض لا رب لها» برمیگردد ولی ما از این ارض الغاء خصوصیت میکنیم و اراضی خراب را هم میگیرد. آقای شاهرودی خواسته این مسئله را این گونه حل کند و میگوید: ضمیر «ها» برمیگردد به «کل ارض لا رب لها» ولی ما الغاء خصوصیت میکنیم. اشکال ما این است که چرا ضمیر «ها» را به «کل ارض لا رب لها» برگردانیم که با این مشکل مواجه شویم، آن وقت بخواهیم با الغاء خصوصیت مسئله را حل کنیم؟ به نظر ما هیچ یک از این مبعداتی که برای ارجاع ضمیر به انفال ذکر شده، صحیح نیست. لذا دلالت موثقه اسحاق بن عمار بر اینکه معادن مطلقا از انفال هستند خالی از اشکال است.
بحث جلسه آینده: حالا باید ببینیم مقابل این، روایات دیگری هم هست یا نه؟ مراجعهای به روایت ابی بصیر و داوود بن فرقد(1)
و روایت ابی سیار مسمع بن عبدالملک(2)
داشته باشید تا إن شاء الله در جلسه آینده تقریب استدلال به این روایات را بیان و مورد بررسی قرار دهیم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 21 بهمن 1393
موضوع جزئی: خاتمه: ملکیت معادن - بررسی قول اول (مشهور قدما)
مصادف با: 20 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 71
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
گفتیم برای اثبات اینکه معادن مطلقا از انفال هستند به روایاتی استدلال شده، روایت اول روایت اسحاق بن عمار بود. تقریب استدلال به این روایت و اشکالات آن به همراه پاسخ به اشکالات بیان شد و نتیجه این شد که در دلالت موثقه اسحاق بن عمار بر اینکه معادن مطلقا از انفال محسوب میشوند اشکالی وجود ندارد.
روایت دوم: روایت ابی بصیر
«وَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: لَنَا الْأَنْفَالُ قُلْتُ وَ مَا الْأَنْفَالُ قَالَ مِنْهَا الْمَعَادِنُ وَ الْآجَامُ وَ كُلُّ أَرْضٍ لَا رَبَّ لَهَا وَ كُلُّ أَرْضٍ بَادَ أَهْلُهَا فَهُوَ لَنَا.»(1)
ابی بصیر میگوید: امام باقر(ع) فرمود: انفال برای ماست؛ بعد ابی بصیر میگوید: از امام سؤال کردم که انفال چیست؟ امام فرمود: معادن، آجام (جمع اجمه است به معنای درخت زار و جنگل و جایی که درختان زیادی وجود دارد)، و هر زمینی که صاحب ندارد و زمینهای بادیه نشین.
طبق این روایت معادن از انفال دانسته شده و مقید به قید خاصی هم نشدهاند. لذا معدن مطلقا از انفال است.
بررسی استدلال به روایت دوم
دلالت این روایت واضح و روشن است و هیچ مشکلی از نظر دلالت ندارد. فقط اشکالی که بعضاً به این روایت میشود در مورد سند روایت است چون عیاشی نقل کرده و نسبت به سند روایات عیاشی اشکال کردهاند (روایت بعدی هم همین گونه است).
در مورد دلالت این روایت هم تنها جهتی که ممکن است کسی بتواند اشکال کند ادعای انصراف است و الا روایت مطلق است (المعادن اطلاق دارد). ممکن است کسی ادعا کند که این روایت انصراف دارد به معادنی که در اراضی بدون صاحب یا اراضی بائر هستند و دیگر شامل اراضی مملوکه نمیشود. آنچه ممکن است این انصراف را تقویت کند ذکر «المعادن» در کنار «کل ارض لا رب لها و کل ارض بادٍ اهلها» و امثال اینها باشد ولی این ادعای انصراف بلا وجه است؛ بالاخره انصراف سبب میخواهد و سببی برای انصراف معادن به آنچه که مستشکل میگوید وجود ندارد لذا از نظر دلالی که قطعا اشکالی ندارد و از نظر سندی هم گفتیم که بعضی اشکال کردهاند.
1) . تفسیر عیاشی، ج 2، ص 48، ح 11؛ وسائل الشیعة، ج 9، ص 533، باب1 از ابواب الانفال، حدیث 28.
روایت سوم: روایت داوود بن فرقد
«وَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) فِي حَدِيثٍ قَالَ: قُلْتُ وَ مَا الْأَنْفَالُ قَالَ بُطُونُ الْأَوْدِيَةِ وَ رُءُوسُ الْجِبَالِ وَ الْآجَامُ وَ الْمَعَادِنُ وَ كُلُّ أَرْضٍ لَمْ يُوجَفْ عَلَيْهَا بِخَيْلٍ وَ لَا رِكَابٍ وَ كُلُّ أَرْضٍ مَيْتَةٍ قَدْ جَلَا أَهْلُهَا وَ قَطَائِعُ الْمُلُوكِ.»(1)
دلالت این روایت هم مثل روایت قبلی واضح است چون در مقام ذکر موارد و مصادیق انفال، معادن را ذکر کرده. مطلق معادن را هم از انفال قرار داده و تفصیل نداده مثلاً بین معدنی که مملوک شخصی است و معدنی که مملوک نیست.
بررسی استدلال به روایت سوم
در این روایت هم مانند روایت قبلی اشکال سندی وجود دارد.
سؤال: روایاتی که عیاشی نقل کرده چه اشکالی دارد؟
استاد: عمده این است که عیاشی سندها را حذف کرده است ولی بعضی به نوعی در صدد تصحیح این روایات هستند که بحث آن در جای خودش باید انجام شود.
به هر حال این اشکالی است که در روایات عیاشی وجود دارد. از نظر دلالت هم مثل روایات قبلی است والمعادن مطلق است و شامل همه اقسام معادن میشود. طبق این روایت همه معادن از انفال محسوب میشوند. ادعای انصراف معادن به بعضی از معادن هم در اینجا بدون وجه است و لذا وجهی ندارد کسی ادعا کند هرچند ظاهر این معادن مطلق است اما انصراف پیدا میکند مثلاً به معادنی که در اراضی میته و بائر وجود دارند و شامل معادن واقع در اراضی مملوک نمیشود. این ادعا، ادعای بدون دلیل است. بنابراین این دو روایت با اینکه از نظر دلالت روایات خوبی هستند اما سنداً محل اشکال هستند.
روایت چهارم: روایت ابی سیار مسمع بن عبدالملک
این روایت را قبلاً هم خواندهایم؛ روایت طولانی است و اگر خاطرتان باشد شخصی سؤال میکرد که من از راه غوص چیزی به دست آوردهام، آیا باید خمسش را بدهم؟ امام فرمودند: بله. آن شخص حساب کرد که چهارصد درهم خمس آن مالی بود که از راه غوص به دست آورده بود تا میرسد به اینجا که امام (ع) میفرمایند: «يَا أَبَا سَيَّارٍ الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا فَمَا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهَا مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ لَنَا»(2)
ای ابا سیار همه زمین برای ما است، بعد در ادامه میفرمایند: هر چه که خداوند از آن زمین خارج کنند آن هم برای ما است. اطلاق این جمله «فَمَا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهَا مِنْ شَيْءٍ» شامل معادن هم میشود. پس معادن هم از انفال است چون قبل از آن امام فرمودند: «الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا» لذا این ما اخرج الله هم برای امام است و لذا از انفال محسوب میشود.
بررسی استدلال به روایت چهارم
در مورد سند این روایت به واسطه عمر بن یزید و مسمع بن عبد الملک بحثهایی واقع شده که ما وارد آن بحث نمیشویم. ظاهرا میتوان وثاقت اینها را ثابت کرد و بر این اساس روایت مشکل سندی ندارد کما اینکه اکثر فقها این روایت را قبول کردهاند.
اما در مورد دلالت این روایت میتوان گفت در جمله «الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا» دو احتمال است:
یک احتمال این است که منظور این باشد که همه زمینها برای ما است و ملکیت ما نسبت به این زمینها در طول ملکیت خدا است و این هم مثلاً یک ملکیت حقیقی واقعی است از باب جایگاهی که ما در نظام هستی داریم نه ملکیت اعتباری عرفی چون اگر منظور ملکیت اعتباری عرفی بود، ملکیت دیگران نسبت به آنها مشکل پیدا میکرد و حق تصرف نداشتند در حالی که قطعاً زمینهایی که مالک شخصی دارند متعلق به خود آنان بوده و میتوانند هر نوع تصرفی در آن انجام دهند. لذا یک احتمال این است که این ملکیت در واقع اشاره به یک معنای خاص عرفانی دارد. جایگاهی که اهل بیت(ع) در نظام هستی دارند اقتضا میکند که آنها احاطه و اشراف و مالکیت به نوعی داشته باشند نسبت به عوالم وجودی پایینتر از خودشان که آن از محدوده بحث ما خارج میشود و بعید است که امام در این روایت ناظر به آن جهت باشد. اگر آن باشد به طور کلی اصلاً قابل استدلال نیست ولی عرض کردیم که این احتمال بعید است.
احتمال دوم آنکه «الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا» اشاره به ملکیتهای اعتباری عرفی میکند. حال اگر اشاره به ملکیتهای اعتباری باشد، این با ملکیت اشخاص نسبت به زمین سازگار نیست؛ «الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا» یعنی "الارض مادام لم یکن مالک لها فهو لنا" ارض مادامی که مالک پیدا نکرده، برای ما است. بر همین قیاس «ما اخرج الله منها من شیء» هم میتواند به همین معنا باشد یعنی همه زمین برای ما است و آنچه که در بطن زمین هست هم همهاش برای ما است. ولی چنان چه کسی مثلاً آن را احیاء یا حیازت کرد، ملک او میشود. بر این اساس آن اراضی که ملک شخصی کسی هستند، از دایره «الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا» خارج میباشند. معادن هم به همین ترتیب از این جمله خارج میشوند.
پس ممکن است گفته شود این روایت دلالت نمیکند بر اینکه معادن مطلقا از انفال هستند. در روایات قبلی به صراحت بیان کرده که «والمعادن منها»، در دو روایت قبلی وقتی سؤال از انفال کردند، امام معادن را نام بردند صریحاً که معادن از انفال هستند ولی در اینجا کلمه معادن ذکر نشده و فقط کلی فرموده که «والارض کلها لنا و ما اخرج الله منها من شیء فهو لنا» ما باید این ما اخرج الله را منطبق بر معدن کنیم تا قابلیت استدلال پیدا کند. این تفاوتی است که این روایت با دو روایت قبلی دارد.
به علاوه «ما اخرج الله منها» ممکن است مربوط به مواردی باشد که مالکی نداشته باشد همان طور که در مورد خود ارض هم این گونه است.
سؤال:
استاد: اگر قول مشهور مبنی بر تبعیت را بپذیریم، اگرچه ارض ملک شخصی باشد و ما قائل به تبعیت باشیم قهرا معدن هم ملک شخصی میشود آن وقت اگر گفتیم ملکیت امام نسبت به خود ارضی که دارای مالک معین است محل اشکال است نسبت به معدن هم که به تبع ارض مملوک واقع میشود، آن هم محل اشکال است. اصلاً فرض را باید جایی بگذاریم که معدن در زمینی واقع شده و ما قائل به تبعیت نیستیم و میخواهیم ببینیم این معدن که ما تبعیت را در آن نفی کردیم متعلق به کیست.
سؤال:
استاد: تبعیت عرفی در حدّ من تخوم الارض نیست. مثلاً میگویند این خانه برای شما است. این خانه ای که شما میخرید، تا چه حدی از عمق زمین آن برای شما است؟ اینکه چند طبقه روی زمین ساختمان بسازی و چند وطبقه هم زیر زمین. دیگر من تخوم الارض نیست. اگر خاطرتان باشد ما این را قبلاً گفتیم که اگر قرار بود الی عنان السماء باشد هر هواپیمایی که از روی خانه شما رد میشد باید از شما اجازه میگرفت.
سؤال: آن در مورد غیر متعارف بود
استاد: متعارف یک چیز محدودی است. در آن مقداری که تبعیت عرفی وجود دارد و همه میپذیرند بحثی نیست اما فرض کنید یک معدنی مثلاً صد متر زیر زمین میرود.
سؤال:
استاد: این برای رد قولی است که تبعیت را گفتند. کسانی که میگویند ملکیت معادن تابع ملکیت ارض است. برای رد قول آنها این حرف درست است. الان شما حساب کنید این تونلهایی که در شهرها میزنند و از زیر خانههای مردم عبور میکند، در اینجا کسی نمیآید از مردم اجازه بگیرد و مردم هم همچین انتظاری ندارد. نه از باب عنوان ثانوی که حکومت دارد این کار را میکند، بلکه همه دنیا این گونه است. این متروها و تونلهایی که محل رفت و آمد اتومبیلها است، اگر این گونه باشد باید درب منزل همه مردم را بزنند و از آنها اجازه بگیرند.
«من تخوم الارض الی عنان السماء» را فقط در مورد کعبه گفتند که جهت خاص دارد. ما روایت داریم که قبله همان کعبه است من تخوم الارض الی عنان السماء. آنوقت آقایان این را در تمام موارد تسری دارند در صورتی که این فقط در مورد کعبه است که اگر کسی خواست نماز بخواند جهت قبله را بداند (از عمق کعبه تا بالا). ولی اینکه ما بخواهیم در مورد همه موارد ملکیت اینها را ببریم این حرف درستی نیست.
در هر صورت روایت چهارم (روایت ابی سیار) هر چند سنداً مشکلی ندارد اما بعید نیست که ما در دلالتش اشکال کنیم چون بحث از کل ارض است و مقصود از آن ملکیت اعتباری ائمه (ع) در همه موارد ارض نیست چون خیلی از این زمینها مالک شخصی دارند و میتوانند تصرف کنند در املاکشان و هیچ مزاحمتی هم ندارد. لذا ممکن است این یک معنای دیگری داشته باشد. آنچه که در درون این زمینها هست هم همین وضعیت را دارند که بالاخره علی القول بالتبعیة اینها مالک شخصی دارند و بنابر عدم تبعیت هم گفتیم که ممکن است کسی با حیازت یا احیاء مالک شود. پس اگر ملکیت ائمه(ع) نسبت به معادن هم ثابت شود تا زمانی است که کسی مالک نشده. آنجا بحث اذن پیش میآید که آیا اذن معتبر است یا نیست که قبلاً بحث از آن گذشت. نتیجه اینکه این روایت هر چند فی الجمله اثبات میکند که معادن از انفال هستند اما به نحو مطلق این را ثابت نمیکند.
بحث جلسه آینده: این چهار روایتی که در این رابطه مورد استدلال قرار گرفته. به غیر از روایات عرض کردیم که سیره عقلایی هم مورد استدلال قرار گرفته که احتیاج به توضیح و تبیین دارد که ان شاء الله در جلسه آینده عرض میکنیم. نتیجه بخش اول (روایات) این شد که اجمالا روایات دلالت بر اینکه معادن مطلقا از انفال هستند، دارد.
علل ایجاد انقلاب باعث بقای انقلاب هستند
ایام، ایام دهه فجر انقلاب اسلامی است و فردا به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی روز 22 بهمن ماه راهپیمایی صورت میگیرد. لذا ما نیز به همین مناسبت چند کلمهای را در این باره عرض مینماییم.
یک فرقی که انقلاب اسلامی ایران با اقران و امثالش در قرن حاضر و قرنهای گذشته در نقاط مختلف جهان دارد، این است که انقلاب اسلامی ایران ریشه دینی دارد. اهداف انقلاب اسلامی، اهداف دینی و الهی است. شعارها و آرمانهای آن الهی است.
انقلابهای بزرگ دنیا در قرون اخیر مثل انقلاب روسیه و انقلاب فرانسه عمدتاً بر اساس تقاضای وضعیت بهتر معیشتی و آزادی شکل گرفت. عمدتاً این دو محور، یعنی استبداد و انسدادی که در جامعه آن روز این کشورها به وجود آمده بود و فقر و فلاکت و تبعیض و به امید یک زندگی بهتر منشأ برای تحرک و انقلاب شد. در ایران اینها هم بود یعنی مردم خواهان آزادی بودند از اینکه نتوانند آزادانه حرف بزنند و عمل کنند در رنج بودند. از اینکه استقلال نداشتند و کشورشان به بیگانگان وابسته بود و اینکه مقدرات این کشورها در خارج از مرزهای ایران تنظیم میشد، ناراحت بودند. برای مردم قابل قبول نبود که استقلال نداشته باشند و آزاد نباشند. وضع اقتصادی هم که نابسامان بود. گرفتاریها و مشکلات در آن ایام و تبعیضها و اختلاف فاحش طبقاتی روز به روز بیشتر میشد. اینها همگی از اجزاء علت انقلاب اسلامی بود اما آنچه که همه اینها را در یک جهت و در یک مسیر قرار میداد همان ریشه دینی بود. به عبارت دیگر انقلاب ایران با هدایتهایی که روحانیت و شخص امام (ره) داشتند و با توجه به اعتقاد اکثریت قاطع مردم که مسلمان و متدین بودند برای رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی توأماً بود. هم سعادت دنیایی و هم سعادت اخروی برای آنها مهم بود. سعادت دنیایی یعنی یک زندگی برخوردار از اولیات و حداقلهایی که در این زندگی آن مشکلات نباشد. کسی به خاطر فقر مثلاً خدای نکرده دست به کار خلاف نزند و کسی به خاطر فقر خود فروشی نکند و عزت خود را زیر پا نگذارد. از جنبه دیگر هم مردم به دنبال این بودند که مسیر حرکت جامعه یک مسیر درستی باشد. اخلاق و احکام دین در جامعه جریان پیدا کند. توأم بودن این دو مسئله، انقلاب ایران را از سایر انقلاب ها ممتاز میکند. در شعارهایی هم که مردم میدادند این عقاید تبلور پیدا کرده بود.
اما الآن عمده این است که ما برای ارزیابی تحقق آن خواستهها هر سال در این ایام به بررسی بنشینیم. در اینکه هدف و راه مقدس بود و هست بحثی نیست. مردم با انگیزه الهی وارد شدند و دست به دست هم دادند و ریشه فساد را از بین بردند اما این پایان کار نیست و نباید فکر کنیم اگر این انقلاب تحقق پیدا کرد دیگر همه چیز تمام شده است. این یک موجودی است که متولد شده و دائماً نیازمند مراقبت و آفت زدایی است و محتاج واکسینه شدن در مقابل خطرات و آفت ها است یعنی این گونه نیست که ما فکر کنیم اگر یک حکومت دینی تأسیس تا آخر باقی میماند. مگر جامعه دینی که پیامبر ده سال برایش زحمت کشید و مستقر کرد توانست تا آخر و بدون مراقبت به حیات خودش ادامه بدهد؟ آن جامعه که گرفتار آفت شد اگر به موقع مشکلاتش مورد بررسی قرار میگرفت و آفت زدایی میشد مشکلات بعدی پیش نمیآمد.
الان هم خدمات زیادی بعد از انقلاب شده و کارهای زیادی صورت گرفته. مسائل دینی و تبلیغ و حوزههای عملیه تقویت شدهاند. استقلال تحقق پیدا کرده است. استقلال سیاسی که مهمترین است محقق شده است. اینها ثمره مجاهدت های ملت و
خونهایی است که این درخت را آبیاری کردهاند. تحمل سختیها و فشارها رنجها. از آن طرف هم دشمنان لحظهای ما را به حال خودمان نگذاشتهاند. انواع و اقسام فشارها بر ما تحمیل شده است. در مجموع پیشرفتهای خوبی هم صورت گرفته اما این راضی کننده نیست چون هم حرکت باید سریعتر شود و هم سالمتر شود. اشکالات الان زیاد است و باید مراقبت کرد. اگر آن روز وحدت و اتفاق بین امت حاصل نمیشد ما نتیجه نمیگرفتیم، امروز هم اگر وحدت و یکپارچگی نباشد معلوم نیست که ما بتوانیم به راحتی این مسیر را ادامه دهیم.
اگر آن روز نقش رهبری تعیین کننده بود امروز هم تعیین کننده است. به هر حال باید با اتحاد و حول یک محور ما به این مسیر ادامه دهیم. اگر آن روز اخلاق و گذشت و ایثار بود (ما یادمان است که در آن روزها چگونه مردم از هم میگذشتند. دعوا پیش نمیآمد. اگر در خیابان تصادف میشد بین دو ماشین با یک صلوات از هم گذشت میکردند و سختی هایی را برای راحتی دیگران تحمل میکردند)، همانها هم امروزه باید باشد. جامعه ما امروزه از نظر اخلاقی مشکل دارد و تحملها کم شده است. اگر ما شعار مبارزه با فساد دادیم امروز واقعاً باید با فساد برخورد شود. اگر فقر مهم است و باید ریشه کن شود، باید در این جهت برنامه ریزی شود تا فقر ریشه کن شود. اخلاق دینی و اسلامی باید تقویت شود و زبانها و کلام و رفتار باید همراه با ادب و متانت و محبت باشد. به هر حال عللی که به واسطه آن انقلاب حادث شد همان علل، علل مُبقیه هم هست. اگر قرار باشد انقلاب باقی بماند باید همان علل را در نظر بگیریم و ان شاء الله خدا به ما کمک کند که این مسیر را آن گونه که شایسته است ادامه دهیم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 25 بهمن 1393
موضوع جزئی: خاتمه: ملکیت معادن - بررسی قول اول (مشهور قدما)
– دلیل دوم مصادف با: 24
ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 72
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله قول اول پیرامون ملکیت معادن بود. عرض کردیم مشهور قدما قائل به این هستند که معادن مطلقا از انفال محسوب میشوند. چهار روایت مورد بررسی قرار گرفت و نتیجه استدلال به این چهار روایت این شد که اجمالاً این روایات دلالت بر این دارند که معادن مطلقا از انفال هستند و ملک امام محسوب میشوند البته عرض کردیم فی الجمله چون بعضی از روایات دلالتشان کامل نبود.
دلیل دوم: سیره عقلا
دلیل دوم که میتوانیم از آن تعبیر به دلیل کنیم یا به عنوان مؤید از آن یاد کنیم این است که سیره عقلا در اداره حکومتها و جوامع بر همین اساس استوار است یعنی در طول تاریخ در همه دولتها و حکومتها صرف نظر از شکل حکومت و عقاید حاکمان و کیفیت اداره دولت و حکومت روش آنها بر این استوار بوده که بعضی از اموال به عنوان ثروتهای عمومی شناخته میشدند و شناخته شده هستند از جمله دریاها، بیابانها، جنگلها، کوهها و همچنین معادن. معمولاً تصرف در این موارد بر عهده حکومتها بوده و چنانچه اشخاص میخواستند و بخواهند در این موارد تصرف کنند با رعایت اجازه و ضوابطی که دولتها تعیین میکنند، صورت میگیرد. درآمدهایی هم که از این موارد به دست میآید معمولاً صرف مصالح عمومی و مصالح دولتها میشود (اما اینکه این درآمدها را درست مصرف کنند یا نابجا مصرف کنند بحث دیگری است) عمده این است که در گذشته و حال این یک امر پذیرفته شده در نزد عقلا بوده که به طور کلی معادن را از جمله ثروتهای عمومی محسوب میکردند و اختیار آنها به دست حکومت و دولت بوده و درآمد حاصل از آنها صرف مصالح عمومی میشده و میشود.
این روش و سیره نه تنها در شریعت نفی نشده بلکه در محیط شرع هم به همین شیوه عمل شده است و شارع کأنّ به عنوان رئیس عقلا برای حاکم و امام جامعه همین شرایط را پذیرفته و عمل کرده و همین کیفیت را به رسمیت شناخته است. در محیط شرع هم امام به عنوان والی و حاکم جامعه متصدی این ثروتهای عمومی است. البته نه شخص امام بلکه عنوان امام؛ چون در مسئله انفال و هر چیزی که به نوعی متعلق به امام دانسته شده مثل خمس، بحث است که آیا مربوط به شخص امام است یا مربوط به حیثیت و عنوان امام است. (ما در بحث از ملکیت امام نسبت به خمس در گذشته گفتیم این مربوط به شخص امام نیست بلکه مربوط به عنوان امامت است لذا این گونه نیست که به عنوان مال شخصی امام به فرزندانش ارث برسد. بلکه اینها مربوط به حیثیت امامت است که به امام بعدی منتقل میشود.) در اینجا هم امام به عنوان حاکم و والی جامعه
با شرایطی که برای امام و حاکم جامعه اسلامی تعیین شده مثل عدالت، عصمت و سایر خصوصیات برای اینکه بتواند جامعه را اداره کند و مبسوط الید باشد و هر آنچه که به صلاح دین و دنیای مردم است انجام دهد، این ثروتهای عمومی در اختیارش گذاشته شده، لذا در محیط شرع هم نه تنها از روشی که نزد عقلا پذیرفته شده، ردع نشده بلکه به همین شیوه و روش عمل شده لذا معادن مانند همه چیزهایی که در طبیعت وجود دارد و صاحب خاصی ندارد، مثل اراضی موات و جنگلها و کوهها در اختیار امام و حاکم است. (البته اساس این مباحث را باید در کتاب الانفال بررسی کرد که چه چیزهایی از انفال محسوب میشوند و اینکه به چه دلیل متعلق به امام است) به هر حال غیر از روایات، این خودش یک دلیلی است که قابل اعتماد است.
در هر صورت به استناد سیره عقلا و عدم ردع آن توسط شارع، بلکه عمل شارع به این روش در محیط شرع میتوانیم بگوییم که معادن از انفال هستند مطلقا.
بررسی دلیل دوم
اشکال اول
یک موقع میگوییم معادن فی الجمله از انفال محسوب میشوند. یک موقع میگوییم المعادن من الانفال مطلقا، سیره عقلا فی الجمله اثبات کرده که معادن از انفال هستند اما آیا اطلاق مورد نظر هم از این دلیل به دست میآید یا نه؟ وقتی میگوییم مطلق معادن از انفال هستند یعنی شامل معادن واقع در اراضی مملوک شخصی هم میشوند. معادن واقع در اراضی موات و مفتوحة عنوة، را هم در بر میگیرد. وقتی میگوییم المعادن من الانفال مطلقا، عمده این است که ببینیم از این دلیل اطلاق به دست میآید یا نمیآید؟
در مورد معادنی که در زمینهایی واقع شدهاند که مالک ندارند مشکلی نیست یعنی قدر متیقن از معادن که از انفال محسوب میشوند، معادنی است که در اراضی موات واقع شده چون اراضی موات از انفال هستند لذا قهراً معدنی که در این اراضی واقع شود، از انفال است. پس یک قدر متیقنی در این سیره عقلا هست. عمده مشکل در مورد معادنی است که در زمینهایی واقع شدهاند که این زمینها مالک دارند حال یا مالک شخصی دارد یا مالک عمومی، مثل معدن واقع در اراضی مفتوحة عنوة که متعلق به مسلمین است. حال میخواهیم ببینیم چگونه این دلیل (سیره عقلا) اثبات میکند که حتی این معادن هم از انفال محسوب شده و ملک امام هستند؟
لقائلٍ ان یقول که سیره عقلائیه یک دلیل لبّی است و در دلیل لبی باید به قدر متیقن اخذ کرد و لذا اطلاق مستفاد از بعضی روایات در اینجا قابل استفاده نیست. مثلاً در موثقه اسحاق بن عمار این عبارت بود «و المعادن منها» مستدل میگفت این جمله اطلاق دارد. مطلق معادن از انفال محسوب میشود اما در سیره عقلائیه که یک دلیل لبی است ما نمیتوانیم اطلاق را استفاده کنیم. اینجا باید به قدر متیقن اخذ کرد و قدر متیقن از معادن متعلق به امام یا معادنی که میتواند از انفال به حساب آید، معادنی است که در اراضی موات واقع شود و غیر اینها از انفال به حساب نمیآیند لذا ملک امام نیستند.
پاسخ
این اشکال که در صورتی وارد است که ما ملکیت معادن را تابع ملکیت اراضی بدانیم؛ اگر گفتیم معادن به مقتضای دلیل از ثروتهای عمومی محسوب میشوند و به منزله اموالی هستند که صاحب ندارند لذا در اختیار امام مسلمین و حاکم جامعه
قرار میگیرند تا منافع آن صرف مصالح عمومی جامعه شود، این اشکال وارد نیست. اگر به خود دلیل توجه شود و به این نکته توجه شود که به طور کلی چیزهایی که دارای مالک مشخصی نیستند مثل دریاها و آجام و صحاری و امثال اینها، و همچنین ما معادن را از چیزهایی بدانیم که دارای مالک معین و مشخص نیستند، قهراً این هم به عنوان مالی که لاربّ لها در اختیار حاکم و امام جامعه قرار میگیرد. اینکه فقط زمینی که صاحب ندارد در اختیار امام قرار بگیرد، وجهی ندارد. آنچه که در بین عقلا و در محیط عقلا جریان دارد و شارع هم آن را به رسمیت شناخته این است که هر مالی که مالک مشخصی ندارد مثل دریاها و اقیانوسها و جنگلها در اختیار حکومت و حاکم باشد، قهراً شامل معادن هم میشود لذا اقتضای خود دلیل این است که شامل همه معادن بشود و دیگر در اینجا جای اخذ به قدر متیقن نیست. اگر هم باشد، قدر متیقن هر مالی است که لاربّ لها اعم از آجام و دریاها و صحاری و معادن یعنی ما در مورد معادن شک نداریم تا بخواهیم برویم سراغ قدر متیقن و در مازاد بر قدر متیقن دلیل را ناکافی بدانیم. لذا به نظر میرسد که جای این اشکال نیست.
سؤال: حکومتها مالک نیستند بلکه وکیل مردم هستند یعنی فقط اجازه دارند برای مصالح عموم تصرف کنند.
استاد: حیثیت ملکیت حکومتهاست که میتوانند از طرف مردم تصرف کنند یعنی هم مالکیتش را مشخص کرده و هم مصارفش را. حتی امام معصوم که میگویند مالک است، چون او عدالت و انصاف دارد ما میگوییم غیر از مصالح عمومی قطعاً صرف نمیکند. حکومتها هم یک وظائف و اختیارات و محدودیتهایی توسط عقلا برایشان تعیین شده و عملاً باید در آن چهارچوب (که خود عقلا توافق کردهاند) حرکت کنند.
سؤال: در قدر متیقن هم این بحث هست؛ قبلاً در بحث از اینکه آیا اراضی موات ملک امام هستند یا نه و اینکه آیا مسلم و کافر میتوانند مالک بشوند، چهار قول مطرح شد، مشهور قائل شدند به اینکه کسی مالک نمیشود مطلقا اعم از کافر و مسلم؛ آنجا جوابی که دادید این بود که فرمودید: هیچ منافاتی بین ملکیت امام و از انفال بودن و بین اینکه ملک مسلم یا کافر شود نیست و این ملکیتها در طول هم هستند. لذا اینجا سیره را میتوان رد کرد.
استاد: اینجا دو بحث است: یکی اینکه اینها ملک امام است و دیگر اینکه اگر یک کسی حیازت و احیاء کند، خود ائمه گفتهاند این سبب ملکیت است. این یا یک اذن عام محسوب میشود یا مثلاً فرض کنید به استناد اخبار تحلیل (مثلاً خودشان در زمان غیبت این اختیار را دادهاند.) ملکیت برای محیی و حائز حاصل میشود، این منافات ندارد. ما در آنجا پاسخ دادیم چه بنابر اینکه آنها را از انفال بدانیم و چه ندانیم. گفتیم حتی اگر آن را از انفال هم بدانیم مشکلی برای ملکیت سایر مردم چه مسلم و چه کافر نیست. چون ادله احیاء و حیازت اقتضا میکند، محیی و حائز مالک شوند. ممکن است بگویید چگونه دو ملکیت با هم جمع میشوند، اگر خاطرتان باشد گفتیم یک اشکال این است که این اجتماع المالکین علی شیء واحد میشود از یک طرف هم امام مالک باشد به عنوان اینکه انفال ملک امام است و از یک طرف هم شما میگویید هر کسی که حیازت کند مالک میشود. ما گفتیم اجتماع مالکین علی شیء واحد نیست. لذا آنچه که در اینجا میگوییم هیچ منافاتی با مالکیت محیی و حائز ندارد. اشکالی که مطرح شده در مورد زمینی است که مالک دارد و این معدن در تحت آن واقع شده نه اینکه خود معدن مالک داشته باشد؛ ما میگوییم معادن مطلقا از انفال هستند و اصلاً معادن در ملکیت تابع زمین نیستند.
سؤال: بحث این است که تابع باشند و نظر مشهور هم همین است و برای اثبات نظر مشهور چنین دلیلی (دلیل سیره) اقامه شده، پس آنها معادن را تابع زمین میدانند. لااقل در برخی از موارد، تابع زمین است مثل زمینی که نمکزار است و معدن نمک است لذا اگر بخواهیم بر دلیل دوم (سیره) اشکال وارد کنیم، اشکال وارد است.
استاد: قدما این گونه نیست که قائل به تبعیت باشند. آن زمین هم خودش معدن است و ارضی نیست که بشود در آن کشت و زرع کرد مگر اینکه حیث معدنیتش از بین برود که این بحث دیگری است. ارض در مقابل معدن یک معنای خاصی دارد. اگر یک جایی معدن نمک باشد دیگر نمیگویند این زمین است. اصلاً آنجا را به عنوان معدن میشناسند مگر اینکه حیثیت معدنیتش عوض شود که آن وقت میشود ارض. در آنجا یا حق اولویت دارد یا حیازت محسوب میشود که یک بحث دیگر است و الّا مشهور قدما که این را میگویند این گونه نیست که آنها قائل به تبعیت باشند و علی القول بالتبعیة این را از انفال بدانند چون اینها قابل جمع نیست. یعنی از یک طرف بگویند معادن در ملکیت تابع ارض هستند یعنی مَن هو مالک الارض یعدّ مالکاً للمعدن آن وقت در عین حال بگویند از انفال است و ملک امام است. اینها با هم قابل جمع نیست که از یک طرف بگوییم معادن در ملکیت تابع ارض اند یعنی هر کسی مالک ارض است مالک معدن هم هست و از طرف دیگر بگویند از انفال است.
سؤال: فرض را بر این گرفتهایم که از انفال باشند؛ بحث این است که ما نمیخواهیم اینها را از انفال قرار دهیم (معادن از انفال هست یا نیست) اگر معدنی در یک ارضی باشد که آن ارض مالک دارد و این تبعیت را هم ما قائل باشیم.
استاد: مشهور قدما این گونه نیست که بگویند مطلق معادن در ملکیت تابع ارض است و در عین حال بگویند من الانفال. این دو اصلاً با هم قابل جمع نیستند. مشهور وقتی میگویند معادن از انفال هستند مطلقا این در واقع ملازم است با اینکه معدن در ملکیت تابع ارض نیست. یعنی این لازمه این مبنا است و الّا اگر معدن را در ملکیت تابع اراضی بدانیم این با قول بکونها من الانفال قابل جمع نیست. بله طبق یک تفسیر میشود (مثل الارض کلها لله و کلها لنا). آن بیان یک بیانی است که خارج از بحث ملکیت های اعتباری است. آن ملکیتی که خدا نسبت به زمین دارد و در مورد ائمه گفته میشود اصلاً بحث ملکیت های اعتباری نیست. آن در یک وادی دیگر است و از این بحث خارج است. لذا قول به ملکیت انفال مطلقا و قول به تبعیة المعدن فی الملکیة للاراضی قابل جمع نیست.
خلاصه بحث
پس نسبت به سیره عقلا یک اشکال مطرح شد، اشکال این بود که سیره عقلا دلیل لبی است و در دلیل لبی باید به قدر متیقن اخذ شود و قدر متیقن از معادن، معادن واقع در اراضی موات است که این اراضی از انفال محسوب میشوند و ملک امام هستند لذا معدن واقع در این اراضی هم ملک امام است و از انفال محسوب میشود لذا سایر معادن از شمول دلیل دوم خارج میشوند. به عبارت دیگر به اطلاق دلیل دوم (یعنی سیره عقلا) نمیتوانیم اخذ کنیم. پاسخ این بود که اگر به روح خود این دلیل توجه شود و نکتهای که ما برای تعلق اموالی که از اموال عمومی و ثروتهای عمومی محسوب میشوند به امام و حاکم ذکر کردیم توجه شود، معلوم میگردد معادن از جمله این اموال هستند، یعنی جزء ثروتهای عمومی میباشند که لا ربّ لها و این دراختیار حاکم و امام مسلمین است تا در جهت مصالح عمومی آن را مصرف کنند و قهراً این سخن مبتنی بر عدم قول
به تبعیت معادن در ملکیت از اراضی است. وقتی ما میگوییم معادن چنین خصوصیتی دارند مبتنی بر این مبنا است و الّا اگر بگوییم معادن از نظر ملکیت تابع اراضی هستند، از اساس این بحث منهدم میشود و این بحث میرود در وادی اقوال دیگر که اشاره خواهیم کرد.
اشکال دوم
اشکال دوم این است که اگر ما مطلق معادن را از انفال بدانیم مخصوصاً معادنی که در املاک شخصی واقع است، این با ملکیت اشخاص نسبت به آن املاک و اراضی منافات دارد. به عبارت دیگر مقتضای اطلاق این است که معادنی که در اراضی شخصی واقع شدهاند صاحبان و مالکان آن اراضی حق تصرف در املاک خودشان را نداشته باشند. به عبارت دیگر این بر خلاق مقتضای ملکیت است. اگر کسی مالک زمین شد به هر نحوه میتواند در زمین مملوک خودش تصرف کند. اگر ما به دیگری اجازه بدهیم در عمق زمین این شخص دست به کار بزند و عملیات داشته باشد، این با ملکیت و سلطنت مالک زمین نسبت به این زمین منافات دارد و اینها با هم قابل جمع نیست. لذا این بر خلاف مقتضای ملکیت است.
پاسخ
پاسخ این اشکال هم با توجه به مطالبی که در پاسخ به اشکال اول بیان کردیم روشن میشود. این اشکال مبتنی بر این دیدگاه است که مالک ارض من تخوم الارض الی عنان السماء مالکیت داشته باشد. اگر کسی مالک زمین شد، مالک اعماق زمین و مالک فضای بالای زمین الی عنان السماء باشد. ما اصل این مبنا را رد کردیم. گفتیم ملکیت اشخاص نسبت به اراضی تا حدودی که عرف بپذیرد قابل قبول است(مقداری از فضای زمین و مقداری از اعماق زمین) اما اینکه شخص مالک عمق هزار متری خانه اش باشد، اصلاً عرفی نیست و آنچه که گمان میشود من تخوم الارض الی عنان السماء فقط در باب کعبه و قبله است و در مورد مالکیت نسبت به اراضی نیست. بنابراین اگر ما معادن واقع در املاک شخصی را از انفال بدانیم و ملک امام بشماریم به هیچ وجه با ملکیت اشخاص منافاتی ندارد و بر خلاف مقتضای ملکیت آنها نیست چون ملکیت آنها نسبت به اعماق زمین تا حدودی که عرف آن را بپذیرد قابل قبول است اما نسبت به مازاد بر آن، این ملکیت ثابت نیست لذا این اشکال هم به نظر میرسد وارد نباشد و همان طور که قبلاً گفتیم اگر قرار بود این ملکیت من تخوم الارض الی عنان السماء باشد باید هر هواپیمایی که از بالای خانه هر کسی رد میشود، برای عبور از فضای متعلق به این شخص اجازه بگیرد در حالی که چنین چیزی نیست و عرف هم به این مطلب قائل نیست.
سؤال: مشهور که معادن را جز انفال میدانند در مورد معادنی است که در اراضی واقع شده که صاحب ندارد؟
استاد: نه مطلق معادن؛ مطلق معادن را میگویند از انفال است. چه در اراضی موات که لا رب لها و چه در اراضی مفتوحة عنوة که ملک مسلمین است. چه آنها که در ملک شخصی است و چه آنها که در غیر ملک شخصی است.
سؤال: در معادن واقع در اراضی شخصی که بحثی وجود ندارد.
استاد: اگر ما آن را تابع بدانیم بحثی ندارد (طبق نظر آنهایی که تابع میدانند) گفتیم این قول ملازم با این است که اصلاً تابع نیست یعنی مطلق معادن کأن لا رب لها مثل بحار.
سؤال: معادنی که در عمقی قرار دارد که عرف آنها را تابع زمین میداند چه؟ آیا این را جزء انفال محسوب میکنند؟ پس آنچه که در عمق زمین است لا رب لهاست.
استاد: یعنی این یک متری یا دو متری زمین است. این میشود جزء ملک این شخص. اصلا میگویند معادن لارب لها است. اگر مثلاً چیزی در عمق دو یا سه متری زمین باشد که اصلاً به عنوان تبعیت نیست بلکه جزء این زمین محسوب میشود. چون بعداً هم میگوییم که احیاء الارض، احیاء عمق و احیاء اجزاء ارض نیست. اگر این در سطح زمین است، به عنوان احیاء خود آن، مالک میشود. این دیگر منافاتی با ملکیت امام نسبت به معادن ندارد همان طور که میگوییم در معادن اگر کسی احیاء کند مالک میشود، این هم احیاء کرده و مالک میشود. در معادن ظاهری این گونه است. همان را هم میگوییم ملک امام است ولی چون این شخص احیاء کرده، مالک میشود.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 26 بهمن 1393
موضوع جزئی: خاتمه: ملکیت معادن - بررسی قول اول (مشهور قدما)-
دلیل دوم مصادف با: 25 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 73
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
دلیل دوم بر اینکه معادن مطلقا از انفال محسوب میشوند سیره عقلا در اداره حکومتها و روش آنها نسبت به ملکیت معادن و مصارف درآمدهای حاصل از معادن است و گفتیم که این روش و سیره نه تنها در محیط شرع مورد منع واقع نشده بلکه خود شارع هم به همین روش عمل کرده و لذا معادن به عنوان ثروت عمومی در اختیار حاکم و امام جامعه قرار گرفته و مصرف آن هم مصالح عمومی و دین مردم و آنچه که به زندگی مردم مربوط میشود قرار داده شده است.
اشکالاتی نسبت به این دلیل مطرح شده؛ اشکال اول این بود که سیره عقلائیه یک دلیل لبی است و در دلیل لبی باید اخذ به قدر متیقن شود و قدر متیقن، معادنی است که در اراضی انفال یعنی اراضی موات واقع شده است لذا مطلق معادن به واسطه این دلیل از انفال محسوب نمیشود. ما این اشکال را پاسخ دادیم.
اشکال دوم این بود که اگر بخواهیم معادن را مطلقا از انفال بدانیم، بر خلاف مقتضای ملکیت است چه مالک، مالک شخصی باشد و چه مالک عمومی؛ این اشکال در مورد زمینهایی که مالک شخصی دارند واضحتر و روشنتر است. البته این اشکال فقط در خصوص دلیل دوم یعنی سیره عقلا مطرح نیست و میتواند به عنوان اشکال در مقابل دلیل اول هم مطرح شود و به عبارت دیگر اشکال دوم اشکالی است که مشترکاً بر دلیل اول و دوم قابل ایراد است. به این اشکال هم پاسخ دادیم و گفتیم اولاً مقتضای ملکیت اشخاص چه اشخاص حقیقی و چه اشخاص حقوقی این نیست که مالکان اراضی من تخوم الارض الی عنان السماء ملکیت داشته باشند. ملکیت نسبت به اراضی تا حدودی که عرف میپذیرد نسبت به عمق زمین و نسبت به فضای بالای زمین وجود دارد لذا سلطنت مالک در همین محدوده است و نسبت به مازاد بر این مقدار چه در عمق زمین و چه در فضای بالای زمین سلطنت برای مالک ثابت نیست چون ملکیتی نسبت به آن وجود ندارد. بنابراین اگر ما معادن واقع در اراضی مملوک به ملک شخصی یا عمومی را از انفال و متعلق به امام بدانیم بر خلاف مقتضای ملکیت نیست. این اجمال پاسخی بود که دیروز هم عرض کردیم.
سؤال:
استاد: در موضوعات مثلاً بیع، ما بیع شرعی نداریم. شارع هم که میفرمایند احل الله البیع یعنی همان چیزی که نزد عرف بیع محسوب میشود و شارع هم آن را امضا کرده است. در موضوعات و مخصوصا در عقود این گونه است. مثلاً نکاح و بیع و اجاره؛ معلوم است ما اجاره شرعی نداریم بلکه اجاره صحیح و باطل داریم. شارع یک سری قیود و شروطی را ذکر میکند. مثلاً بیع ربوی از نظر شارع حرام است و بیع غیر ربوی جایز است. پس ما یک بیع شرعی به جز آنچه که نزد عرف بیع است
نداریم. در اینجا هم ملکیت یک موضوع عرفی است. ملکیت هم یک موضوع عرفی است. حال گاهی شارع در این امور دخالت میکند و یک سری قیود و شرایط میگذارد و آنچه را که در نزد عرف وجود دارد سامان دهی میکند، نه اینکه از خودش چیزی اختراع کند. بیع و نکاح و اجاره و غیره همان چیزی است که در بین مردم رواج دارد. البته اینها در موارد مختلف فرق میکند. پس اجمالا این گونه نیست که اگر در جایی زمام امور را به دست عرف دادیم، معنایش این باشد که شرع نادیده گرفته شده، شرع مخصوصاً در باب معاملات روش امضائی دارد. در عبادات روش شارع تأسیس است و در معاملات امضا میکند. وقتی میگوییم امضا یعنی امضای ما هو المتعارف بین الناس. در مواردی هم که امضا میکند، گاهی یک حدودی برای آن موضوعات بیان میکند.
مؤید پاسخ به اشکال دوم
یک مطلبی که میتواند مؤید پاسخ ما به اشکال دوم باشد این است که همان طور که ما در باب اراضی موات گفتهایم و در جای خود خواهد آمد، احیاء یا حیازت معادن واقع در اراضی موات سبب ملکیت محیی و حائز است. (فعلاً با معادن کاری نداریم و در مورد خود اراضی صحبت میکنیم.) این مسلم است که اراضی موات با اینکه از انفال هستند اما به حسب ادله اگر کسی این اراضی را احیاء و آباد کند و به کشت و زرع مشغول شود، مالک آن اراضی میشود و چنانچه روزی این زمین را رها کند که مجدداً مخروبه شود مالکیت محیی و حائز نسبت به این زمین زائل میشود یعنی این گونه نیست که کسی اگر احیاء یا حیازت کرد الی الابد مالک شود و اگر با رها کردن زمین، این زمین مبدّل به مخروبه شود گفتهاند که به زوال الحیات ملکیت هم زائل میشود. پس معلوم میشود حیازت و احیاء زمین در ملکیت سببیت تامه دارد. حال اگر اذن امام را معتبر بدانیم یک بحث دیگری است.
پس اجمالاً حیازت سبب ملکیت است و اگر حیازت یا احیاء سبب ملکیت باشد از این باب است که حیازت زمین نتیجه عمل محیی است یعنی چون این شخص روی زمین کاری کرده، نتیجه عمل او و پاداش عمل او از دید شارع مالکیت نسبت به این زمین است. اگر قرار باشد ملکیت شخص نسبت به زمین به واسطه احیاء زمین و به عنوان نتیجه عمل او باشد پس باید به این نکته توجه شود که نسبت به هر مقداری که احیاء صورت گرفته، مالکیت ثابت میشود. کسی که مبادرت به احیاء یک زمین میکند نسبت به آن مقداری که احیاء کرده، مالک میشود اما نسبت به عمق زمین ملکیت پیدا نمیکند. او فقط مالک سطح زمین است و آنچه که عرفاً تابع آن است چون این زمین مخروبه را احیاء کرده و ملکیت او در واقع نتیجه عمل او در رابطه با این زمین است و فعل و عملی در عمق زمین نداشته تا بخواهد نتیجه آن فعل و عملش به عنوان مالکیت نسبت به عمق زمین آشکار شود. پس تا زمانی که خودش عمق زمین و بطن زمین را استخراج یا احیاء نکرده، مالک نمیشود. همان طور که قبلاً هم گفتیم مالکیت شخص نسبت به معادن در اثر احیاء یا حیازت خود معدن حاصل میشود.
سؤال: چطور این زمینهایی که ملک اشخاص هست برای استخراج یا از او اذن میگیرند یا این ملک را از او خریداری میکنند؟
استاد: در آن موارد از باب اینکه استخراج معدن متوقف بر تصرف در ملک غیر است باید این کار را انجام دهند ولی اگر کسی در یک معدنی که در عمق هزار متری زمین است بدون اینکه نیاز به ورود یا تصرف در ملک غیر باشد، مثلاً از یک
تپهای که بین اینها است، از آنجا اکتشاف را به سمت این معدن انجام میدهد. اینجا نگفتهاند باید اجازه بگیرد. آن چیزی که شما میفرمایید مربوط به معدنی است که استخراج از آن متوقف بر تصرف در ملک غیر است که در آنجا باید اجازه بگیرند و چنانچه خسارتی از باب این تصرف در آن زمین ایجاد شود، ضامن هستند.
در هر صورت چون ملکیت محیی ناشی از احیاء است، ملکیت هم تابع محدوده احیاء است. اما نسبت به اعماق زمین که محیی هیچ عملیاتی صورت نداده و احیاء شامل اعماق زمین نشده، وجهی ندارد که ملکیت را نسبت به اعماق زمین بپذیریم بلکه اعماق زمین خودش مستقلاً به واسطه احیاء و استخراج میتواند مملوک واقع شود چون خود آن هم نتیجه عمل مستخرج و محیی است. لذا اگر ما این مطلب را پذیرفتیم اینکه بگوییم معادن از انفال محسوب میشوند هیچ منافاتی با حق سلطنت مالک و مقتضای ملکیت او ندارد چون اساساً ملکیت مالک در اراضی شخصیه شامل اعماق زمین نمیشود.
اشکال سوم
اشکال دیگری هم اینجا وجود دارد؛ این اشکال را محقق صاحب شرایع نسبت به اینکه معادن مطلقا از انفال باشند، مطرح کردهاند. ایشان میگویند که اگر کسی زمینی را احیاء کند و سپس معدنی در آن ظاهر شود این معدن ملک محیی است چون از اجزاء الارض است.
این اشکال نظیر و شبیه اشکال دوم است ولی در عین حال یک تفاوتی دارد و آن اینکه در اشکال دوم حرف مستشکل این بود که کسی که مالک زمین است، مالک اعماق زمین هم هست. علتش هم تبعیت است یعنی چون مالک زمین است پس به تبع زمین مالک اعماق زمین هم هست که ما این را رد کردیم. اما اشکال محقق صاحب شرایع در واقع از باب منافات بین اینکه معدن از انفال باشد و بین سلطنت مالک نیست. ایشان از باب دیگری ادعا میکند که احیاء الارض سبب ملکیت است؛ به نظر وی اگر کسی زمینی را احیاء کرد و در آن زمین معدنی وجود داشت، این معدن هم ملک محیی است چون جزئی از ارض محیات است و دلیل مَن احیا ارضاً میتة فهی له شامل آن میشود.
ظاهر این اشکال این است که ما در مورد معادنی که در اراضی موات واقع است و احیاء شده نمیتوانیم این معادن را جزء انفال بدانیم پس این اشکال باز به نوعی به اطلاق قول مشهور خدشه وارد میکند؛ مشهور میگویند معادن مطلقا از انفال هستند چه معدنی که مالک شخصی داشته باشد و چه معدنی که در اراضی موات باشد و چه معدنی که در اراضی مفتوحة عنوة باشد. محقق نسبت به اراضی که احیاء شدند و به سبب احیاء مالک پیدا کردند، اشکال میکند و میگوید این معادن دیگر ملک امام و از انفال نیست چون ادلهای که احیاء را سبب ملکیت زمین میته میداند، به استناد آن ادله شخص محیی هم مالک معدن میشود چون معدن مِن اجزاء الارض است و دلیل من احیی ارضاً میتة فهی له شامل آن میشود.
پاسخ
بطلان این اشکال هم با توجه به مطالبی که ما تا به حال گفتیم، واضح و روشن میشود چون:
اولاً: اینکه اساساً احیاء الارض، احیاء اجزاء الباطنیة من الارض نیست. بله کسی که زمینی را احیاء کند به استناد ادله احیاء مالک میشود اما اینکه ما بگوییم مالک معدن هم میشود چون جزئی از ارض است این ادله شامل اجزاء باطنیه ارض نمیشود.
سؤال: سابقا این مباحث مطرح شد و تفصیلاً این مباحث بیان گردید.
استاد: ما این بحث را نداشتیم؛ ممکن است به تناسب در آنجا اشاره کرده باشیم ولی ملکیت معادن را بحث نکردیم. این بحث غیر از آن است. آنجا بحث مربوط به بعد از استخراج است. اینکه کسی که استخراج میکند مالک میشود یا نمیشود، ما اقوالش را گفتیم. اما این بحث مربوط به قبل از استخراج است. بحث این است که این معادنی که در دنیا وجود دارد، ملک چه کسی است؟ ما در اراضی موات هم این بحث را داریم. یکی اینکه اراضی موات قبل از احیاء ملک کیست؟ و دیگر آنکه اراضی موات اگر احیاء شود مالکش چه کسی است؟ استخراج از معدن غیر از احیای ارض است. بعضی میگویند ولو معدن را استخراج نکرده باشد، همین که این زمین را گرفت و آن را آباد کرد و مالک شد، مالک معدن هم میشود. حرف آنها این است. کسی که میگوید از مباحات اصلیه است یعنی هنوز که استخراج صورت نگرفته از مباحات اصلیه است. آن چیزی که ما قبلاً گفتیم در مورد ملکیت مستخرج بود که آیا مستخرج مالک میشود یا نه اگر بخواهد مالک شود باید چه شرایطی داشته باشد؟ این بحثها مربوط به آنجا بود. یعنی مربوط به مرز استخراج و احیاء به بعد بود. اینکه اگر کافر یا مسلم یا صبی استخراج کند مالک میشود یا نه، مربوط به بعد از استخراج است. الان میخواهیم بگوییم آیا معدن قبل الاستخراج و قبل الاحیاء مالک دارد یا ندارد؟ یک عده میگویند مالک ندارد و از مباحات اصلیه است. هر کسی استخراج کرد مالک میشود. مشهور میگویند نه، از انفال است و ملک امام است و یک گروه هم تفصیل داده اند. پس این بحثها به هم ارتباط ندارد. یکی برای قبل از استخراج است با همین وضعیت که کسی سراغش نرفته که آیا مالک دارد یا ندارد. آن چیزی که قبلاً بحث کردیم برای بعد از استخراج است. پس اینگونه نبود که ما قبلاً این بحثها را مفصلاً بیان کرده باشیم.
ثانیاً: به علاوه اینکه این اشکال یک تالی فاسدی نسبت به خود کلام محقق به دنبال دارد چون اگر قرار باشد معدن جزئی از ارض باشد، فرقی نمیکند که آن ارض، ارض موات باشد یا ارض مفتوحة عنوة باشد. چطور میشود معدن جزء ارض امام باشد و ملک امام شود ولی جزء ارض مفتوحة عنوة نباشد و ملک مسلمین نشود. نمیتوان دیگر فرق گذاشت؛ اگر گفتیم معدن جزئی از ارض است فرقی نمیکند و در هر صورت باید تابع ارض شود.
نتیجه
به نظر میرسد این دو دلیل اجمالاً میتواند اثبات کند که معدن مطلقا از انفال است.
بحث جلسه آینده: قول دوم اینکه معادن از مباحات اصلیه هستند که ان شاء الله در جلسه آینده این قول را بیان و ادلهای که برای این قول ذکر شده را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 27 بهمن 1393
موضوع جزئی: خاتمه: ملکیت معادن - بررسی قول دوم (مباحات
اصلیه) مصادف با: 26 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 74
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
نکتهای پیرامون موضوع بحث
ابتدا لازم است به مناسبت سؤالی که در جلسه گذشته مطرح شد توضیحی پیرامون موضوع محل بحث ارائه شود؛ موضوعی که ما در آن بحث میکنیم ملکیت معادن است اما موضوعی که قبلاً مورد بحث قرار گرفت ملکیت مستخرج است. اینها دو موضوع جداگانه هستند؛ تارةً بحث میکنیم معادن در وضعیت موجود قبل از آن که عملیاتی روی آن صورت بگیرد متعلق به کیست که در این باره چهار قول وجود دارد. بعضی معتقدند ملک امام است چون از انفال است و گروهی معتقدند از مباحات اصلیه است و همان اسبابی که در سایر مباحات اصلیه موجب ملکیت میشود در مورد معادن هم سبب ملکیت میشود و این اسباب عبارت از احیاء و حیازت هستند و در هر موردی به حسب خودش متفاوت است. گروه سوم بین معدن واقع در اراضی موات و غیر آن تفصیل دادهاند و گروهی هم قائل به تبعیت بودند و گفتند ملکیت معدن تابع ملکیت زمینی است که در آن واقع شده است. اگر مثلاً زمین ملک شخص بود، معدن هم برای همان شخص است.
این بحثی است که اینجا مطرح میکنیم اما آنچه قبلاً مطرح کردیم و در آن اقوالی هم ذکر شد این بود که آیا اگر این معدن توسط کسی استخراج شد آیا نسبت به ما یستخرج من المعدن ملکیت حاصل میشود یا نه؟ آنجا هم بعضی میگفتند مثلاً مسلمان مع الاذن، مالک میشود اما بدون اذن ولو مسلمان هم باشد، مالک نمیشود چون معدن ملک امام است بنابراین اگر کسی هم از آن استخراج کند، آنچه که استخراج شده ملک او نمیشود. مگر آنکه از امام اذن گرفته باشد. در مورد کفار مثلاً مشهور میگفتند کفار به کلی مالک نمیشوند؛ دلیل قول مشهور هم مفصل بیان شد. بعضی هم میگفتند مستخرج مطلقا مالک میشود (که نظر مختار هم همین بود) چه مسلمان باشد و چه کافر و گفتیم در این جهت فرقی نمیکند که معدن را از انفال بدانیم و یا ندانیم. اگر معدن از انفال باشد توضیح دادیم که چگونه میشود با اینکه معدن از انفال باشد، مستخرج مالک ما یستخرج من المعدن شود. اگر از مباحات اصلیه باشد که کاملاً وجهش معلوم است که اگر استخراج صورت گیرد چرا مستخرج مالک میشود؟ گفتیم حیازت و احیاء موجب ملکیت او میشود.
در هر صورت اقوالی که در آن مسئله گفته شد مربوط به ملکیت مستخرج لما یستخرج من المعدن بود اما آنچه اینجا از آن بحث میکنیم ملکیت خود معدن است قبل از آنکه توسط کسی استخراج شود. این نکتهای بود که اگرچه در جلسه گذشته بیان شد ولی لازم بود تکرار شود تا بین این دو مسئله خلط صورت نگیرد.
قول دوم: مباحات اصلیه
تا اینجا ادله قول مشهور قدما مبنی بر اینکه معادن مطلقا از انفال هستند را بیان کردیم؛ اجمالاً دلیل اول و دلیل دوم میتوانند قول مشهور قدما را اثبات کنند اما عرض کردیم اقوال دیگری هم وجود دارد از جمله این قول که معادن مطلقا از مباحات
اصلیه هستند یعنی مالک ندارند و برای همه مردم مباح قرار داده شدهاند و همه مردم نسبت به معادن یکسان هستند. البته اگر کسی استخراج و حیازت و احیاء کند مالک میشود پس همان اسبابی که موجب ملکیت اراضی موات است، همان هم موجب ملکیت نسبت به ما یستخرج من المعدن میشود؛ چون ادله سببیت احیاء یا حیازت مختص اراضی نیست. ادله احیاء یا حیازت به نحو مطلق احیاء و حیازت ارض و غیر ارض (که امکان حیازت و احیاء داشته باشند) را بیان کرده و لذا سببیت حیازت و احیاء برای ملکیت معدن را نیز ثابت میکند.
ادله
چرا معادن از مباحات اصلیه میباشند؟ مجموعاً شش دلیل بنابر آنچه که بزرگان از جمله صاحب جواهر هم در باب انفال و هم در باب احیا موات فرموده است برای این قول قابل ذکر است:
دلیل اول: شهرت
ادعا شده بر اینکه معادن از مباحات اصلیه هستند، شهرت منقوله و محصله قائم است یعنی هم نقل شهرت شده و برخی بزرگان نقل کردهاند که مشهور است که معادن از مباحات اصلیه هستند. شهرت محصله هم هست یعنی صرف نقل بزرگان نیست و اگر ما خودمان تتبع و جستجو کنیم میتوانیم بدست آوریم که مشهور بین فقهای شیعه آن است که معادن از مباحات اصلیه هستند و نسبت مردم با آنها یکی است. (البته بعداً گفته خواهد شد که آیا شهرت به تنهایی میتواند دلیلیت داشته باشد یا به کمک ادله دیگر قابل اتکا و استناد است.)
دلیل دوم: سیره مستمره
سیره مستمره بین مسلمین در طول تاریخ بر این بوده و هست که مسلمین بدون اذن و اجازه از امام جامعه و حاکم از معادن استخراج میکردند و مالک میشدهاند. این سیره حتی در زمان خود ائمه (ع) هم جریان داشته و در آن زمان برای استخراج از معادن نه تنها از حکام، بلکه از ائمه معصومین (ع) هم اجازه نمیگرفتند. اگر معادن ملک امام و حاکم بود، به هر حال باید اجازه گرفته میشد ولو ائمه در مسند حکومت نبودند اما حداقل پیروان ائمه باید از ائمه (ع) به عنوان صاحبان و مالکان واقعی معادن اجازه میگرفتند اما گزارشی در این رابطه وارد نشده که کسی از ائمه اجازه گرفته باشد. در این جهت هم فرقی بین اراضی موات و غیر موات نبود یعنی عدم استیذان از ائمه و حکام هم نسبت به معادنی بود که در اراضی موات واقع شده بودند و هم نسبت به معادن واقع در اراضی غیر موات. این سیره، یک سیره قطعیه مسلّم است که متصل به زمان معصوم هم میباشد و نه تنها ردع نشده بلکه چه بسا ممکن است در بعضی موارد تأیید هم شده باشد. (در سیره، اتصال به زمان معصوم مهم است. اگر سیرهای مستحدثه باشد که اتصال به زمان معصوم نداشته باشد، قابل استناد نیست. اینجا سیره متصل به زمان معصوم است و ردعی هم از آن نشده است).
این سیره به کمک شهرت قطعیه میتواند یک دلیل قابل استناد باشد. هرچند خود شهرت به تنهایی دلیلیت ندارد. البته سیره مستقلاً دلیل هست و نیازی به کمک و معاضدت ندارد اما شهرت نیاز به معاضدت دارد مگر اینکه سیره ابهام داشته باشد یعنی اثبات آن برای دیگران مشکل باشد لذا صاحب جواهر میفرمایند که این سیره معاضد آن شهرت است و کمک به شهرت میکند و ما معتقدیم به عکس هم هست یعنی اگر کسی ادعا کند در این سیره ابهام وجود دارد، شهرت هم میتواند معاضدتی نسبت به سیره داشته باشد.
به هر حال دلیل اول و دوم نسبت به هم معاضدت و هم پوشانی دارند و به هم کمک میکنند. سیره کمک به شهرت میکند و شهرت به سیره کمک میکند.
دلیل سوم: آیه
دلیل سوم آیه «خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً»(1)
است؛ خداوند در این آیه میفرماید: خداوند همه آنچه را که در زمین است برای شما خلق کرده است. «خَلَقَ لَكُمْ» یعنی برای شما خلق کرده خود زمین خلق للانسان، ما فی الارض هم خلق للانسان. لذا هر آنچه در زمین وجود دارد برای مردم خلق شده و همه مردم نسبت به ما فی الارض یکسان میباشند، نسبت به بیابانها و صحاری و بحار و آنچه که فی الارض است مثل معادن یعنی هیچ یک مالک ندارند و همگی برای شما است. پس معلوم میشود مردم در ارض و ما فی الارض یکسان هستند چون برای همه خلق شده و این دال بر آن است که اینها از مباحات اصلیه میباشند. وقتی میگوید: «خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً» یعنی این برای همه شما مباح است. حالا این هر کسی که استخراج کرد، مالک میشود از ادله دیگر استفاده میشود اما اباحه اصلیه از این آیه قابل استفاده است.
دلیل چهارم: اطلاق اخبار خمس معدن
دلیل چهارم اشعار اطلاق اخبار خمس معادن است. روایاتی که دال بر وجوب خمس در معدن است قبلاً نقل شد. به مقتضای آن روایات معادن متعلق خمس هستند و هر کسی از معدن استخراج کند باید خمس دهد. اگر قائل شویم معادن و آنچه از معدن استخراج میشود متعلق به امام است این با وجوب خمس بر مستخرج سازگار نیست؛ چون نمیشود مالی متعلق به امام باشد و خمس آن بر ما واجب باشد زیرا وجوب خمس در طول ملک است. اگر کسی مالک چیزی شد آن وقت خمس و یک پنجم آن را با شرائطی باید به عنوان حق صاحبان خمس بپردازد لذا نفس وجوب خمس بر کسی که از معدن استخراج میکند دالّ بر این است که او مالک معدن است یعنی قبل از آن ملک امام نبوده است.
صاحب جواهر میفرماید: اطلاق اخبار خمس معدن اشعار به این دارد که معادن از مباحات اصلیه هستند؛ چون این اخبار دلالت بر وجوب خمس میکند، و وجوب خمس معدن لا یجتمع الا مع الملکیة بالنسبة الیه؛ چون نمیشود معدن ملک دیگری (ملک امام) باشد لکن خمس بر عهده شخص دیگری باشد. آیا میتوان نسبت به اموال و چیزهایی که ملک دیگران است تصور کرد که خمس آن بر عهده دیگری است؟ آیا میشود یک کسی منفعت و سود ببرد اما خمس آن را دیگری بدهد؟ این قابل قبول نیست.
پس مفاد اخبار خمس معدن وجوب خمس معدن است ولی از آنجا که خمس در ملک ثابت است و قول به ملکیت امام نسبت به معدن با وجوب خمس بر مستخرج قابل اجتماع نیست نتیجه میگیریم پس باید معادن هم ملک امام نباشند. بلکه از مباحات اصلیه بوده و هر کسی استخراج کرد، مالک میشود و خمس هم بر او واجب میشود.
دلیل پنجم: اصل
اصل این است که آنچه را که خداوند خلق کرده، مالک ندارد. خداوند چیزهای زیادی را برای استفاده بشر خلق کرده و ملکیت بعداً به واسطه حیازت و احیاء حاصل میشود. ادله اقتضا میکند اگر کسی چیزی را حیازت یا احیاء کرد، مالک
1) . «البقرة»: 29.
میشود. به طور کلی ملکیتها از آنجا شروع شده و برای اولین بار کسی در این عالم مالک نبوده که اموالش را بفروشد و دست به دست بگردد. اولین ملکیت از اینجا شروع شد که مردم در زمینها کار کردند و این زمینهایی که حیازت و احیاء شد یا به ارث رسید یا به دیگری فروخته شد و همین مبدأ نقل و انتقالات گردید و سپس این ملکیتها تا امروز باقی مانده و دست به دست شده و تا قیامت هم ادامه دارد. پس از اول کسی مالک چیزی نبوده است.
حال اگر ما شک کنیم که معادن ملک کسی بوده یا نه اصل این است که ملک کسی نبوده است. این اصل میتواند استصحاب عدم مالک باشد که اساساً قبل از اینکه این عالم خلق شود و این کره ارض به وجود بیاید مالکی نبود چون ارضی نبود یا اساساً انسانی نبود. بعد شک میکنیم که مالک پیدا کرده یا نه، همان عدم مالک را استصحاب میکنیم. این همان استصحاب عدم ازلی است. ممکن است استصحاب به نحو دیگری تقریر شود و آن اینکه ما یقین داریم یک زمانی هیچ قسمتی این ارض مالک نداشته، حال شک میکنیم آیا معادن بر همان حالت قبلی و سابق باقی هستند یا نه؟ استصحاب عدم ملکیت احدٍ للمعادن را میکنیم.
البته این اصل را ممکن است به نحو دیگری غیر از دو تقریری که برای استصحاب گفتیم، هم تقریر کنیم؛ مثلاً اینکه منظور از اصل یعنی اصل خلقت یا چیزی شبیه آن. ولی این تقریر چندان وجیه به نظر نمیرسد.
دلیل ششم: قیاس شدت نیاز مردم
دلیل ششم طبق آنچه که صاحب جواهر فرموده، شدة حاجة الناس الی بعضها است. یعنی معاش و زندگی مردم متوقف بر این است که از اینها استفاده کنند. این نه یک احتیاج معمولی بلکه احتیاج شدید است چون اگر بعض ما فی الارض نباشد امور زندگی مردم مختل میشود مثل آب (آب یک چیزی است که بدون آن کسی نمیتواند زندگی کند). از چیزهایی که خداوند در زمین خلق کرده بعضی این گونه است.
اگر زندگی مردم متوقف بر این امور باشد و به شدت نیازمند به ما فی الارض باشند، این اقتضا میکند که اینها ملک کسی نباشد و همه مردم نسبت به آن یکسان باشند. یعنی خداوند تبارک و تعالی ما فی الارض را برای گذران زندگی مردم خلق کرده مثل بحار و صحاری و ... که زندگی مردم بدون اینها ممکن نیست پس باید به گونهای باشند که همه بتوانند از آنها استفاده کنند. اگر ما فی الارض مالک داشته باشد، آن وقت زندگی و معاش مردم دچار مشکل میشود و همه باید به سراغ مالک بروند و از مالک یا بخرند یا اجازه بگیرند و بدون اجازه مالک نتوانند تصرف کنند و این موجب اختلال در زندگی و معاش مردم میشود. بنابراین شدت احتیاج مردم به معادن اقتضا میکند که معادن ملک امام نباشند.
نتیجه
ملاحظه فرمودید که این ادله دو دسته بودند؛ دستهای اثبات میکردند که معادن از مباحات اصلیه هستند و دستهی دیگر نفی میکردند که ملک امام باشند. این ادله را اگر بخواهیم در یک تقسیم بندی کلی بیان کنیم در این دو قسم قابل گنجاندن هستند به اینکه یک دسته ناظر به جنبه ایجابی میباشند (اینکه معادن از مباحات اصلیه هستند) و دسته دیگر از ادله هم ملکیت معادن را برای امام نفی میکرد و اینکه معادن ملک امام نیستند لذا بعضی از این ادله درست است که به عنوان دلیل قول دوم ذکر شده اما میتواند به نوعی به عنوان اشکال به دلیل قول اول هم قلمداد شوند اما ما دیگر اینها را آنجا در دلیل قول اول
ذکر نکردیم برای اینکه تکرار پیش میآید. اشکالاتی که نسبت به ادله قول اول وجود دارد، ذکر شد و ما بعضی از آنها را بیان کردیم اما بعضی از اشکالات را باقی گذاشته تا در اینجا در ضمن ادله قول دوم بگوییم مثلاً همین دلیل اخیر میتواند به عنوان یک اشکال بر اینکه معادن از انفال هستند، محسوب شود لذا همین جا اگر ما بررسی کنیم هم پاسخ قول دوم داده میشود و هم قول اول تثبیت میشود که إن شاء الله آن را در جلسه آینده مورد بررسی و رسیدگی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 28 بهمن 1393
موضوع جزئی: خاتمه: ملکیت معادن - بررسی قول دوم (مباحات
اصلیه) مصادف با: 27 ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 75
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله قول دوم بود و عرض کردیم بر اساس نظر بعضی از بزرگان از جمله صاحب جواهر و محقق و شهید معادن از مباحات اصلیه محسوب میشوند؛ شش دلیل برای این قول ذکر شد. حال باید ببینیم آیا این ادله میتواند اثبات کند که معادن از مباحات اصلیه هستند یا خیر.
بررسی ادله قول دوم
مقدمه
قبل از اینکه این ادله را یک به یک بررسی کنیم لازم است مطلبی را به عنوان مقدمه که میتواند کلید پاسخ به اکثر این ادله باشد، ذکر کنیم و آن این است که ما وقتی میگوییم معادن یا اراضی موات از انفال محسوب میشوند و ملک امام هستند به چه معنا است؟ اگر تحلیل درستی از ملکیت امام نسبت به اراضی موات و معادن صورت گیرد بسیاری از این مشکلات حل خواهد شد. در این رابطه باید به دو جهت توجه شود:
جهت اول: منظور از ملکیت امام نسبت به انفال و اراضی موات و معادن این نیست که این اموال فقط در اختیار امام است و آنها هم اجازه تصرف به هیچ کسی نمیدهند مثل سایر املاک شخصی؛ در واقع ملکیت ائمه نسبت به انفال را نباید به ملکیت اشخاص حقیقی نسبت به اموالشان قیاس کرد چون عمدتاً این قیاس صورت میگیرد و لذا در مواردی دچار مشکل میشویم. در اموال شخصیه مالک یک تسلط تام بر اموال دارد و خودش و وابستگانش صرفا از آن مال استفاده میکنند و دیگران حق ورود به دایره اموال شخصی را ندارند. یک مرز و خطی است بین این اموال و کسانی که نسبتی با این اموال ندارند. اما ملکیت ائمه نسبت به اراضی موات و معادن و سایر موارد انفال مثل ملکیت اشخاص نیست؛ آنچه در رابطه با ملکیت امام نسبت به انفال وجود دارد این است که اختیار این اموال و زمام امور این اموال به دست امام است یعنی کأن برای اینکه هرج و مرج پیش نیاید و همچنین برای اینکه این اموال توسط یک عدهای که قدرت و توانایی بیشتری دارند به تصرف انحصاری در نیاید یعنی برای اقامه عدل و جلوگیری از تبعیض و نیز به جهت تأمین منابع مالی برای امام و حاکم جامعه اسلامی اختیار آن به امام سپرده شده است. اگر قرار بود اختیار این اموال به دست امام نباشد آن وقت هر کسی با امکانات مادی و زور و قهر و غلبه میتوانست این اموال را تصرف کند لذا همه اینها در عالم در اختیار یک عده معدودی قرار میگرفت و اکثر مردم از منفعت این اموال محروم میشدند به علاوه آنکه دست امام بسته میشد. پس برای اینکه جلوی تبعیض گرفته شود و هرج و مرج پیش نیاید و امام مبسوط الید باشد، اختیار این اموال به دست امام سپرده شده است. آن وقت امام با توجه به مصالحی
که در نظر میگیرد این زمینها را در اختیار دیگران میگذارد یعنی هر کسی بخواهد در این اموال تصرف کند به نوعی با اذن و اجازه امام باید این کار را انجام دهد.
جهت دوم: این مطلب مطلب که اختیار این اموال به دست امام است، همان طور که قبلا گفتیم منافاتی ندارد با اینکه کسی مثلاً با احیاء و حیازت مالک شود. البته در اینجا اختلاف نظر وجود دارد و همان طور که قبلاً اشاره کردیم بعضی معتقدند اگر امام اذن در تصرف به کسی میدهد، مثل اجاره است یعنی بعضی معتقدند که هیچ کس حتی بالحیازة و الاحیاء مالک نمیشود. نهایتش این است که از طرف امام برای این کار اجیر شده و فقط یک منفعتی نصیب عامل میشود و اصل منفعت مربوط به دولت و حکومت و امام است اما عمدتاً معتقدند حیازت و احیاء سبب ملکیت است. پس این دو جهت در رابطه با ملکیت امام نسبت به انفال مهم است.
پس جهت اول اینکه نباید ملکیت امام نسبت به انفال با ملکیت اشخاص نسبت به اموالشان مقایسه شود. ملکیت امام تفاوت اساسی با ملکیت اشخاص دارد؛ ملکیت امام به این معنا است که اختیار امر این اموال به دست امام است نه اینکه ملک شخص امام باشد. بلکه ملک حیثیت امامت است که این به هدف و سه غرض واقع شده است. یعنی دادن اختیار این اموال به امام برای جلوگیری از هرج و مرج است و برای جلوگیری از تبعیض است و برای اینکه منابع مالی برای دولت اسلامی و امام تأمین شود. اگر امام مبسوط الید نباشد برنامههایی که برای جامعه اسلامی دارد نتواند اجرا کند، با مشکل مواجه میشود. پس اگر اختیار این اموال به امام داده شده است برای منع از هرج و مرج و جلوگیری از تبعیض و اقامه عدل و تأمین یک منابع مالی برای امامت و حکومت است که بتواند بر اساس آن مصالح اسلام و مسلمین را تعقیب کند.
جهت دوم اینکه ملکیت امام و دولت و حکومت نسبت به انفال مانع ملکیت اشخاص نیست یعنی دیگران هم میتوانند با اذن و اجازه امام، در اراضی موات یا انفال با حیازت یا احیاء یا استخراج ملکیت پیدا کنند.
این یک مطلبی بود که لازم بود به عنوان مقدمه ذکر شود. حال ما با توجه به این نکته ادله را بررسی میکنیم:
بررسی دلیل اول
در مورد شهرت که دلیل اول بود عرض کردیم صاحب جواهر فرموده شهرت نقلاً و تحصیلاً بر این قائم است که مردم نسبت به معادن یکسان هستند یعنی معادن مالک ندارد و هر کسی میتواند مبادرت به احیاء و استخراج یا حیازت از معادن کند و به تبع مالک شود. اما به نظر میرسد با وجود مخالفتهای بسیاری از بزرگان مخصوصاً مشهور قدما که قولشان نقل شد از جمله شیخ مفید و شیخ طوسی و دیگران، ادعای شهرت محل اشکال باشد یعنی ادعای شهرت منقوله و محصله در مانحن فیه با وجود نظر مخالف مشهور قدما قابل پذیرش نیست. شهرت قدمائیه خیلی مهم است؛ شهرت قدمائیه از نظر اعتبار و اتقان از بسیاری از ادعاهای اجماع قویتر است. لذا دلیل اول باطل میشود.
بررسی دلیل دوم
ادعای سیره قطعیه مستمره که متصل به زمان معصوم است هم به نوعی محل اشکال است چون:
اولاً: در مقابل هم ادعای سیره شده یعنی میگویند سیره مستمره بر این بوده که بدون اذن امام این کار را نمیکردند. بعضی این گونه ادعا کردهاند.
ثانیاً: اگر شما در مورد معادن ادعا میکنید از مباحات اصلیه هستند چرا در مورد موات این ادعا را ندارید. قائلین به این سیره در باب معادن میگویند سیره قطعیه بر این بوده که در معادن بدون اذن تصرف میکردند در حالی که در اراضی موات هم همین گونه بود؛ چرا آنجا ادعا نمیشود که اراضی موات از مباحات اصلیه است؟! اگر سیره مستمره در همه اعصار این چنین بوده، در باب اراضی موات هم همین گونه بوده، لذا وجهی برای تفصیل بین معادن و اراضی موات نیست. اراضی موات هم از انفال بودند و در اراضی موات هم احیاء و حیازت صورت میگرفته و مالک هم میشدند. خلاصه اینکه وجهی برای این تفکیک وجود ندارد.
ثالثاً: اینکه میگویند سیره بر این بوده که در مورد معادن اذن نمیگرفتند، لعل به واسطه غلبه حکومتهای جائر و سلاطین جور بوده یا به این جهت بوده که مردم آشنا به حقوق امام نبودهاند. اینکه در زمان ائمه معصومین(ع) اجازه نمیگرفتند و عامه مردم و مسلمین بدون اجازه معادن را استخراج میکردند برای این بوده که اکثر مردم به حقوق ائمه آشنا نبودهاند و آنها هم که آشنا بوده و پیرو اهل بیت(ع) یا در ارتباط با ائمه بودهاند در تضییق به سر میبردند یا آن قدر کم بودند که استیذان آنها به صورت عمومی مطرح نشده و چه بسا استیذان هم میکردند لکن ائمه برای آنها در آن زمان اجازه میدادند و این کار را میکردند یا حتی ممکن است کسی بگوید ائمه اذن کلی دادهاند و اخبار تحلیل دلالت بر این معنا میکند.
با ملاحظه این جهاتی که عرض کردیم معلوم میشود این دلیل هم قابل اعتماد نیست.
بررسی دلیل سوم
اما مورد استدلال به آیه «خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً»(1)
هم با توجه به مطلبی که در مقدمه و بررسی ادله اول و دوم گفتیم جواب آن معلوم میشود؛ اگر خداوند میفرمایند خداوند زمین و ما فیها را برای شما خلق کرده، هیچ منافاتی ندارد که زمام امر همه آنچه را که در زمین وجود دارد به دست یک رهبر و پیشوا و قائد باشد برای جلوگیری از هرج و مرج و تبعیض و تأمین منابع مالی، این منافاتی با ملکیت دیگران هم ندارد. نه تنها «خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً» با سپردن زمام ما فی الارض به امام منافات ندارد بلکه این کار لازم است انجام شود. اگر قرار بود به مردم بگویند ایها الناس اینها برای شما است ولی هیچ نظارت و ضابطه و قانونی هم برای استفاده مردم نبود، مشکلات زیادی پیش میآید. پس «خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً» به معنای سلب اختیار امام و حاکم نیست بلکه باید همان چیزی را که خداوند خلق کرده. در یک چهارچوبی بتواند در اختیار مردم قرار بگیرد و اینکه میگوییم این ملک امام است در واقع به همان معنایی است که گفتیم:
بررسی دلیل چهارم
اما در مورد دلیل چهارم که اشعار اطلاق اخبار خمس بود:
اولاً: این دلیل همان طور که صاحب جواهر هم گفته، اشعار دارد. تعبیر ایشان این است: «اشعار اطلاق اخبار الخمس فی المعادن»؛ اخبار خمس معدن مطلق است و اطلاق این اخبار اشعار به عدم ملکیت ائمه دارد و اینکه از مباحات اصلیه است.
ثانیاً: با توجه به نکتهای که در مقدمه گفتیم (تفاوت ملکیت اشخاص با ملکیت امام) اگر خمس در چیزهایی که ملک امام است قرار داده میشود، این در واقع به این معنا نیست که خمس بر عهده کسی در ملک شخصی دیگری قرار داده شود چون
1) . «البقرة»: 29.
در مقدمه گفته شد که نباید ملکیت امام مقایسه شود با ملکیت اشخاص و همین مقایسه باعث شده که این خلط و اشتباه صورت گیرد. در مورد ملکیت اشخاص اصلاً قابل تصور نیست که مالی متعلق به دیگری باشد و او منفعت ببرد اما خمس آن به عهده شخص دیگری باشد. این مطلب در رابطه با املاک شخصی درست است تا چیزی ملک انسان نشود معنا ندارد خمس بدهد و وجوب خمس یعنی یک پنجم آنچه که متعلق به انسان است باید به صاحبان خمس بپردازد یعنی از تمام مال انسان، چهار پنجم متعلق به خود اوست و یک پنجم آن صاحب دارد و حقی برای دیگران است. اما وقتی ما میگوییم در معدن خمس واجب است مثل خمس در غنائم جنگی، این خمسی که در معدن قرار داده میشود هر چند معدن ملک امام باشد، ولی این باز برای آن است که یک منافع و درآمدی از قبل واگذاری زمینها عائد امام شود. اگر قرار بود اینها ملک امام باشد و فقط اینها اجازه بدهند که دیگران با احیاء و حیازت مالک شوند بدون هیچ عوضی، آن گاه امام مبسوط الید نبود. چگونه میتوانست منابع را تأمین کند؟ گفتیم اینها در اختیار امام است به اهداف و اغراضی. غرض و هدف از واگذاری اینها به امام وحاکم معلوم است که چیست. حال اگر قرار باشد که اینها فقط ناظر باشند و اجازه دهند که دیگران تصرف کنند و مالک شوند و هیچ چیزی نپردازند، نقض غرض میشود. درست است که جلوی هرج و مرج گرفته میشود ولی این همه هدف از واگذاری امر معادن به امام نیست پس اگر خمس به عهده مستخرج گذاشته شده، اولاً شرایطی برای آن در نظر گرفته شده و ثانیاً این در واقع به عنوان یک عوضی است در برابر اذنی که به آنها داده شده است.
ثالثاً: اساساً وجوب خمس مربوط به بعد الاستخراج است و بحث ما مربوط به ملکیت رقبة معادن و مربوط به قبل الاستخراج است. بنابراین منافاتی ندارد که معدن ملک امام باشد و سپس با حیازت و احیاء ملک دیگری شود و خمس بر او واجب باشد.
بررسی دلیل پنجم
دلیل پنجم یعنی اصل ممّا لا اصل له است؛ چون اگر استصحاب عدم ازلی باشد که فیه نظرٌ و آن تقریر دیگری هم که از استصحاب شده، اصل آن محل اشکال است.
بررسی دلیل ششم
دلیل ششم که شدة حاجة الناس إلی المعادن بود، اقتضا میکند که معادن ملک کسی نباشد. یعنی نمیشود چیزی که همه مردم به آن نیازمند هستند، ملک امام باشد و دیگران مثلاً نتوانند از آن استفاده کنند. پاسخ این دلیل هم با عنایت به مقدمهای که گفتیم کاملاً روشن میشود که شدت نیازمندی مردم به معادن منافاتی ندارد که ما معادن را از انفال بدانیم. اتفاقاً اینها از انفال و ملک امام هستند ولی برای اینکه مردم به این معادن دسترسی پیدا کنند و نیازهایشان برطرف شود، اختیارش به دست امام سپرده شده است. پس منافات ندارد که هم از انفال باشد و هم مردم برای رفع نیازهایشان با یک ضابطه و قانونی از آن استفاده کنند و مالک شوند با همان ترتیبی که گفته شد چون معنای ملکیت امام این نیست که دیگران را از استفاده از این منابع و معادن منع کنند تا شما با این دلیل بخواهید اثبات کنید که پس باید از مباحات اصلیه باشد.
نتیجه
پس با توجه به آنچه در بررسی ادله قول دوم گذشت به نظر میرسد مجموعاً این شش دلیلی که برای قول دوم ذکر شده، مورد اشکال است و بنابراین این قول قابل پذیرش نیست. «الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثانی: المعدن) تاریخ: 29 بهمن 1393
موضوع جزئی: خاتمه: ملکیت معادن - بررسی قول سوم و چهارم – نتیجه مصادف با: 28
ربیع الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 76
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
در مورد ملکیت رقبه معادن چهار قول ذکر شد. قول مشهور قدما و قول بعضی از بزرگان از جمله محقق و شهید و صاحب جواهر مورد بررسی قرار گرفت.
قول سوم: تبعیت ملکیت معدن از ملکیت ارض
قول سوم قول به تبعیت ملکیت معدن از ملکیت ارض است. این قول در واقع یک نوع تفصیل است به این معنا که معادنی که در اراضی انفال مثل ارض موات واقع شدهاند، از انفال محسوب میشوند و معادنی که در ملک شخص خاصی واقع شدهاند، ملک همان صاحب ارض حساب میشوند و معادنی که در اراضی مفتوحة عنوة واقع شده است از آنجا که مالک این اراضی مسلمین هستند این معادن هم متعلق به عموم مسلمین خواهد بود. این قولی است که به مرحوم علامه حلی و جمع دیگری نسبت داده شده است.
دلیل قول سوم
تقریب اول: دلیل این قول ظاهراً این است که کسی که مالک ارض باشد بر اساس همان مطلبی که جمعی تصریح به آن کردند من تخوم الارض الی عنان السماء متعلق به او است. اگر ارض، ارض موات باشد مالک آن امام است پس امام مالک ارض است مطلقا یعنی مالک عمق و سماء ارض است لذا معدنی که در این ارض واقع شده متعلق به امام است. همچنین است در املاک شخصیه و اراضی دارای مالک شخصی، در آنجا هم کسی که زمین دارد مالک عمق و آسمان زمین است لذا معدن برای او میشود و قس علی هذا اراضی مفتوحة عنوة. پس مستند این قول، این است که ملکیت نسبت به زمین ملکیت نسبت به تخوم الارض الی عنان السماء را در بر میگیرد.
تقریب دوم: تقریب دیگری که میتوان گفت همان مسئلهای است که از قول بعضی نقل کردیم که ملکیت ارض ملکیت نسبت به اجزاء ارض هم هست و معدن هم جزء اجزاء الارض محسوب میشود. لذا ملکیت ارض شامل ملکیت معدن هم میشود.
فرق دو تقریب
ممکن است این دو تقریب قابل برگشت به یکدیگر باشند ولی اگر دقت شود میتوان آنها را از هم تفکیک کرد. تقریب اول مسئله تبعیت است یعنی مالک ارض مالک تخوم الارض و عنان السماء هم هست. در تقریب دوم مسئله ملکیت ارض و به تبع آن اجزاء الارض مطرح است. پس در هر دو به نوعی تبعیت وجود دارد لکن ممکن است بگوییم یکی تبعیت حکمی است و یکی تبعیت موضوعی؛ ما وقتی میگوییم شخصی مالک چیزی است، قهراً از باب اینکه شیء اجزائی دارد پس مالک اجزاء هم هست. این تبعیت موضوعی میشود. اما طبق تقریب اول میگوییم تخوم الارض هم حکماً مثل ارض است و حکم
عنان السماء الارض هم حکم خود ارض است، پس میتوانیم این طور بین این دو تقریب فرق بگذاریم که در تقریب اول تبعیت حکمی مطرح است و در تقریب دوم تبعیت موضوعی مطرح است.
بررسی دلیل قول سوم
این قول هم محل اشکال است و بطلان آن از مطالب گذشته آشکار میشود چه هر دو تقریب را یکی بدانیم و چه تفکیک کنیم. تقریب اول باطل است چون اصل این مبنا که کسی که مالک زمین باشد مالک من تخوم الارض الی عنان السماء است محل اشکال است؛ این تبعیت به هیچ وجه پذیرفتنی نیست چون تبعیت تا حدودی که عرف به رسمیت بشناسد قابل قبول است. عرف برای ارض تا یک حدی در عمق زمین و یک حدی بالاتر از سطح زمین، تبعیت را میپذیرد اما نسبت به مازاد بر آن از دید عرف این تبعیت وجود ندارد.
در مورد تقریب دوم هم به همین ترتیب میتوانیم بگوییم که مالکیت نسبت به ارض، مالکیت نسبت به اجزاء خود ارض است. یعنی نسبت به سطح زمین در عمق چند متری که عرفاً جزء آن زمین حساب میشود، مالکیت معنا پیدا میکند یعنی مالکیت ارض، مالکیت جزء الارض هم هست اما معدنی که در اعماق زمین واقع شده است جزء الارض محسوب نمیشود. هر زمینی مساحت و اجزائی دارد و کسی که مالک مساحت زمین میشود، مالک اجزاء این ارض هم میشود اما بعید است که مثلاً به عمق صد متری که میرسد، ما این را از اجزاء هذا الارض بدانیم. عرف نمیگوید آنچه که در عمق این زمین واقع شده، جزء هذا الارض است تا ملکیت نسبت به آن توجیه شود.
در هر صورت چه تقریب اول را برای استناد قول سوم ذکر کنیم و چه تقریب دوم را ذکر کنیم و چه اینها را یکی بدانیم و چه ندانیم در هر صورت اساس این قول باطل است لذا این تفصیل به نظر میرسد که صحیح نیست. البته اگر مبنای کسی این باشد که من تخوم الارض الی عنان السماء متعلق به مالک ارض است، قهراً این قول را میپذیرد. پس این مبنا را اگر بپذیریم این حرف قابل قبولی است اما انّما الاشکال در اصل این مبنا و نه تبعیت موضوعی و نه تبعیت حکمی وجهی ندارد. پس به نظر میرسد قول سوم هم تمام نباشد.
قول چهارم: تفصیل بین معادن واقع در ارض میته و غیر آن
قول چهارم تفصیل بین معادنی است که در ارض میتة واقع شده و معادنی که در غیر اراضی میتة است. گفتهاند معدن واقع در اراضی میته از انفال است اما معدن واقع در غیر این اراضی از مباحات اصلیه است.
بررسی قول چهارم
فظهر فساد هذا القول مما ذکرنا. بطلان این قول هم با توجه به آنچه که سابقاً گفتیم معلوم میشود و وجهی برای این تفصیل به نظر نمیرسد. چرا معدنی که در ارض میته واقع است از انفال باشد؟ ملاک آن چیست؟ اگر ملاک این است که چون خود ارض ملک امام است پس باید معدن هم ملک امام باشد، سؤال این است که با این ملاک چرا در مورد اراضی مفتوحة عنوة نمیگویید معدن ملک عامه مسلمین باشد؟ اگر ملاک تبعیت در ملکیت خود ارض است، در املاک شخصی هم باید بگویید معدنی که در املاک شخصی واقع شده باید متعلق به خود شخص باشد؟!
به عبارت دیگر اگر ما قول مشهور قدما را کنار بگذاریم و نخواهیم قول مشهور قدما را بپذیریم در درجه دوم قول علامه حلی قولی است که با قواعد سازگار است. اگر قول مشهور قدما را نپذیریم باید قول سوم را بپذیریم و دیگر نه وجهی برای این تفصیل است و نه وجهی برای قول دوم که صاحب جواهر و امثال ایشان گفتند. این تفصیلات بخصوص این تفصیل چهارم بدون وجه و بدون استناد است لذا قول چهارم هم باطل است.
حق در مسئله
نتیجه بحث در خاتمه این شد که به نظر میرسد که اقوی آن است که معادن ملک امام هستند و از انفال محسوب میشوند بنابراین زمام امر معادن به اختیار امام معصوم است و در عصر غیبت هم به اختیار حاکم اسلامی و رهبر جامعه اسلامی. لذا هر نوع تصرف، استخراج در رابطه با معادن به اذن امام باید صورت بگیرد و امام به هر نحوی که صلاح بدانند میتوانند تعیین کنند که معادن در اختیار چه کسانی با چه خراج و اجرتی یا بدون خراج و اجرت قرار بگیرد و منافعی هم که از این راه به دست میآید در اختیار او است که صرف مصالح عمومی اسلام و مسلمین میشود.
نکته: احقیت مالک ارض نسبت به دیگران
فقط یک نکته را توجه کنید که اگر کسی زمینی داشته باشد و در عمق آن، معدنی واقع شده باشد که استخراج از آن متوقف بر ورود به این ارض و تصرف در این ارض باشد لعلّ بگوییم مالک ارض نسبت به دیگران در تصرف و استخراج از معدن احق است؛ یعنی اگر مالک زمین توانایی مالی و تمکن از استخراج دارد و استخراج هم متوقف بر ورود و تصرف در ارض است، بعید نیست که بگوییم مالک زمین نسبت به دیگران احق است نه اینکه مالک باشد. ما اصل ملکیت دیگران نسبت به معادن را نفی کردیم و گفتیم معادن از انفال است و هیچ کسی مالک معادن نیست ولو اینکه مالک زمین هم باشد ولی مالک زمین اگر قدرت و تمکن از استخراج معدن داشته باشد و استخراج معدن هم راهی به غیر از این زمین ندارد، با این دو شرط میتوان گفت که مالک ارض نسبت به دیگران احق است یعنی در دوران بین استخراج مالک و غیر، مالک برای این کار احق است ولی اگر مالک توانایی استخراج ندارد، دیگری میتواند با استخراج مالک شود.
سؤال: اگر امام به دیگری اذن داد، مالک زمین میتواند ممانعت کند؟
استاد: اذن امام علت تامه نیست؛ هم اذن امام را میخواهد و هم اذن صاحب الارض را. اگر تصرف کرد ضامن است و باید خساراتی که به زمین وارد شده را بپردازد.
اینجا دو مسئله وجود دارد و نباید این دو مسئله را خلط کرد؛ مسئله اول اینکه میگوییم احق است یعنی اگر امر دائر شود بین اینکه استخراج را به مالک بدهند یا به دیگری، مالک ارض اولی است. مسئله دیگر اینکه اگر استخراج از معدن حتی در املاک شخصی متوقف بر تصرف در این ارض باشد. همین جا هم امام باید تحصیل رضایت مالک ارض را بکند چون عمق این زمین ملک امام است ولی همین امام هم اگر بخواهد برای تحصیل مال متعلق به خودش تصرف در ملک غیر کند، باید اذن بگیرد.
«هذا تمام الکلام فی البحث عن المعدن»
بحث جلسه آینده: امر سوم از امور هفتگانه ای که متعلق خمس قرار گرفتهاند مسئله کنز است که ان شاء الله از جلسه آینده این بحث را شروع خواهیم کرد.
حقیقت ایمان
امام صادق (ع) میفرمایند: «لَا يَكُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ خَائِفاً رَاجِياً وَ لَا يَكُونُ خَائِفاً رَاجِياً حَتَّى يَكُونَ عَامِلاً لِمَا يَخَافُ وَ يَرْجُو»(1)
عبد مؤمن نمیشود و ایمان در قلب او مستقر نمیگردد مگر اینکه دو خصوصیت داشته باشد: هم خوف در او باشد و هم رجاء. اگر کسی خائف و راجی بود، این نشانه ایمان است. خوف از چه چیزی؟ و رجاء به چه چیزی؟ این را به استناد یک کلامی از امیرالمؤمنین (ع) عرض خواهم کرد اما ادامه حدیث این است: «وَ لَا يَكُونُ خَائِفاً رَاجِياً»؛ و نمیتوانیم بگوییم شخص خائف و راجی است مگر اینکه عامل باشد نسبت به چیزی که از آن میترسد و نسبت به آن امید و رجا دارد.
پس ایمان متوقف بر خوف و رجا شد و خوف و رجا در صورتی تحقق پیدا میکند که شخص عامل باشد به آنچه که از آن خوف دارد و نسبت به آن رجا دارد. حال از چه چیزی باید ترسید و به چه چیزی باید امید داشت؟ این مطلب را امیر المؤمنین (ع) فرمودند: «لَا تَرْجُ إِلَّا رَبَّكَ؛ لَا تَخَفْ إِلَّا ذَنْبَكَ»(2)
از هیچ چیزی نترس مگر از گناه خودت و به هیچ کس و هیچ چیز امید نداشته باش مگر خدای خودت. این نکته بسیار مهمی است اگر میخواهیم ببینیم درجه ایمان ما چقدر است و واقعاً مؤمن هستیم یا نه و آیا ایمان قلبی داریم یا نه، ببینیم این میزان و ملاک و معیار تا چه حد در ما محقق شده. خیلی از اوقات افراد با خودشان این دغدغه و درگیری ذهنی را دارند و میخواهند خودشان را بسنجند و ببینند وضعشان در این عالم و نزد پروردگار چگونه است و چه ارزش و قمیتی دارند.
این سؤال در ذهن خیلیها پیش میآید که نمره ما الان چند است؛ انسان خودش میتواند با آنچه که از ائمه معصومین (ع) رسیده بفهمد که نمرهاش چند است. در روایات معیارها و ملاکهای زیادی ذکر شده که اگر ما آنها را کنار خودمان قرار دهیم میتوانیم خودمان را با آن ارزیابی کنیم و ببینیم نمره ما چند است. یکی از آن نشانهها در همین روایت ذکر شده است. میخواهیم ببینیم آیا واقعاً ایمان داریم یا نداریم؟ باید ببینیم آیا خوف و رجا در ما هست یا نه. اگر خوف رجا داریم از چه کسی و از چه چیزی است و میزانش چقدر است و چه مقدار در ما اثر میگذارد. آیا نسبت به گناه خوف داریم یا نه. هر چه خوف ما از گناه بیشتر باشد ایمان ما قویتر است. آیا به غیر از خدا به کسی امید داریم یا خیر؟ آن مقداری که برای دیگران در زندگی حساب باز میکنیم برای خدا حساب باز میکنیم؟ آن مقداری که به دیگران امید داریم، به خدا امیدوار هستیم یا نه و چه مقدار در زندگی ما اثر میگذارد؟
«لَا يَكُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ خَائِفاً رَاجِياً»؛ پس ایمان متوقف بر خوف و رجا شده و خوف و رجا در انسان به این است که انسان عامل باشد، نه اینکه در زبان بگوید من فقط به خدا امید دارم و فقط از گناه خودم میترسم. نمیگوید از خدا بترس. روایتی هم که از امیرالمؤمنین (ع) خواندیم میگوید: «لَا تَخَفْ إِلَّا ذَنْبَكَ»؛ جز از گناه خودت نترس. اگر میخواهی بترسی از گناهت بترس و به خدا امید داشته باشد. ما چه مقدار به این مطلب، عامل هستیم؟ عمل باید کنیم «لِمَا يَخَافُ وَ
يَرْجُو» و عمل به ما یخاف این است که انسان مراقبت بر گناه کند. کسی که مراقبت بر گناه کند معلوم میشود که برای خدا در زندگی خود حساب باز کرده است. ناظر و بینندهای را میبیند که در همه آنات مراقب اوست. نه تنها مراقب افعال او بلکه مراقب خطورات ذهنیه او هم هست. مراقب همه حالات انسان هم هست. ببینیم چقدر در مورد رجاء به خدا عامل هستیم؟ چقدر به فضل و رحمت خداوند امید داریم و امیدمان به خدا به عنوان مسبب الاسباب و علة العلل در مقابل وسائط (اگر واسطه باشند) اخیره ضعیفه چقدر است؟ آیا به مسبب الاسباب بیشتر امیدواریم یا به آن امور اعدادی که سببیت هم ندارند؟
به هر حال این نشانه، نشانهای است که میتواند به ما کمک کند که درجه ایمان خود را با آن بسنجیم. إن شاء الله خداوند به ما توفیق دهد که اهل خوف و رجا باشیم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 2 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام اول: اصل ثبوت خمس در کنز مصادف
با: 2 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 77
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بخش سوم: کنز
سومین مسئلهای که در متن تحریر به عنوان متعلق خمس درباره آن بحث شده کنز است؛ امام (ره) درباره کنز فقط چند سطر بحث کردهاند و این بخش متضمن مسائل و فروع متعدد نیست. در بحث از غنائم و همچنین در بحث از معدن چند مسئلهای ذکر شد اما در این بخش مسئلهای وجود ندارد و یک متن چند سطری است که در آن پیرامون چند مطلب سخن گفته شده است. مطالبی که امام (ره) در این قسمت فرموده پنج مطلب است که ما این پنج مطلب را در ضمن پنج مقام مورد بحث قرار خواهیم داد:
مقام اول: درباره اصل ثبوت خمس در کنز است؛ کنز در کنار غنائم جنگی و معدن و همچنین مواردی که بعداً ذکر خواهد شد از امور هفتگانهای است که به عنوان متعلقات خمس از آنها یاد شده است.
مقام دوم: درباره تفسیر کنز است و اینکه مقصود از کنز که متعلق خمس است کدام است. یعنی کنزی که خمس در آن واجب است، چیست؟
مقام سوم: در مورد ملکیت کنز است؛ اینکه چگونه واجد و یابنده کنز مالک آن میشود. در چه صورتی مالک میشود و در چه صورتی مالک نمیشود. چون خمس بر مالک ثابت است. اگر کسی مالک کنز باشد، واجب است خمس بدهد لکن قبل از آن باید ببینیم آیا کسی که کنز را پیدا کرده، مالک میشود؟ اگر مالک میشود با چه شرایطی مالک میشود؟
مقام چهارم: بحث از اعتبار نصاب در وجوب خمس و مقدار نصاب برای وجوب خمس در کنز است.
مقام پنجم: در مورد چیزهایی است که به کنز ملحق میشوند.
این مطالب پنجگانه در ضمن چند سطر در تحریر بیان شده است. ما مجموعه مباحثی که در مورد کنز خواهیم داشت حول این پنج محور است و این پنج محور را در ضمن پنج مقام تعقیب خواهیم کرد:
مقام اول: اصل ثبوت خمس در کنز
اما مقام اول؛ در ثبوت خمس در کنز تردید و اشکالی وجود ندارد و وجوب و ثبوت خمس در کنز بین الفریقین فی الجمله مورد قبول است. اینکه عرض میکنیم فی الجمله برای این است که در مورد بعضی از قیود و مصارف و بعضی از جزئیات مربوط به کنز اختلاف نظر وجود دارد اما فی الجمله اصل وجوب خمس متفق علیه بین شیعه و سنی است. در عبارات فقها مخصوصاً صاحب جواهر اشارهای به بعضی از کسانی که مسئله عدم خلاف یا اتفاق یا اجماع را ذکر کردهاند، شده مثلاً صاحب جواهر میفرماید: «بلا خلافٍ فیه فی الخلاف و الحدائق و ظاهرِ الغنیة او صریحِها بل مع زیادةِ "بینَ اهلِ العلم" فی
المنتهی بل اجماعاً فی الخلاف و التذکرة و ظاهرِ الانتصار او صریحه بل فی المدارک اجمع العلما کافةً علی وجوب الخمسِ فیه»(1)
این مسئله مورد اختلاف نیست؛ بعضی تعبیر به عدم خلاف کردهاند و بعضی تعبیر به اجماع کردهاند در عبارات بزرگان راجع به ثبوت خمس در کنز اینچنین گفته شده است.
البته در بعضی عبارات به جای کنز تعبیر به رکاز شده است. یعنی عنوان "کنز" را ذکر نکردهاند اما از رکاز نام بردهاند که با توجه به معنایی که رکاز دارد شامل کنز هم میشود؛ مرکوز یعنی چیزی که پنهان و مخفی است و این یک معنای عامی دارد ولی اینکه کجا پنهان است آیا فقط باید فی الارض باشد یا غیر ارض هم اگر باشد و از دید پنهان باشد، به آن کنز و رکاز میگویند یا نه؟ ظاهرش این است که معنای رکاز عام است. (در تفسیر کنز بحث خواهد شد که اگر کنز مثلاً روی درختی پیدا شود یا روی دیوار پیدا شود آیا اصطلاحاً به این کنز گفته میشود یا نه؟ این بحثها را در مقام دوم تعقیب خواهیم کرد.) اما اجمال مطلب این است که تقریبا اکثریت قریب به اتفاق فقها حکم وجوب خمس را برای کنز ذکر کردهاند با همین عنوان، ولی در بعضی از کلمات به جای تعبیر کنز از واژه رکاز استفاده شده است.
به هر حال اصل ثبوت خمس در کنز ممّا لا اشکال فیه اما مع ذلک ادلهای هم برای ثبوت خمس در کنز ذکر شده است و ما اجمالا به این ادله اشاره میکنیم و بحث در مقام اول را إن شاء الله به پایان میبریم.
ادله وجوب خمس در کنز
مجموعاً به چهار دلیل برای ثبوت خمس استدلال شده است:
دلیل اول: آیه خمس
«وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ»(2)ما مبسوطاً پیرامون مدلول این آیه بحث کردیم و گفتیم ظاهر آیه این است که ما غنمتم معنای عامی دارد یعنی «ما استفدتم» لذا خصوص غنائم جنگی مورد نظر نیست. اگر قائل به تعمیم در معنای آیه شدیم هر چیزی که عنوان ما استفدتم و ما غنمتم به معنای لغوی آن بر آن صدق کند، بر طبق این آیه متعلق خمس است. البته در بحث از ثبوت خمس معدن هم به این آیه استناد شد، در اینجا هم بر کنز، عنوان ما غنمتم صدق میکند. بنابراین میتوان به عمومیت این آیه هم برای اثبات وجوب خمس در کنز استدلال کرد.
البته کسی که در عمومیت آیه اشکال کند و اصل اینکه ما غنمتم به معنای ما استفدتم است را مورد تردید قرار دهد و ادعا کند آیه مربوط به غنائم جنگی است، قهراً به این آیه نمیتواند استدلال کند. استدلال به این آیه بنائاً علی عمومیة الآیة است و ما چون عمومیت را پذیرفتیم لذا استدلال به آیه به نظر ما تمام است.
دلیل دوم: اجماع
دلیل دوم اجماع است. عبارت صاحب جواهر گذشت؛ کلمات فقها و بزرگان بعضاً ظهور و بعضاً در اجماع صراحت دارد. البته آنچه در کلام صاحب جواهر آمده قهراً اجماع منقول است چون این بزرگان مثل مرحوم علامه و شیخ طوسی و سید مرتضی و صاحب مدارک ادعای اجماع کردهاند لذا اجماع در اینجا اجماع منقول است ولی اگر بخواهیم تحصیل اجماع هم
کنیم، امکان دارد یعنی علاوه بر اینکه اجماع منقول بر ثبوت خمس در کنز داریم اجماع، قابل تحصیل هم هست. لذا به نظر میرسد که دلیل دوم هم مشکلی نداشته باشد.
دلیل سوم: ضرورت فقه
دلیل سوم هم بنابر ادعای بعضی، ضرورت فقه است یعنی وجوب خمس در کنز از اموری است که در فقه به عنوان بدیهی شناخته شده است. وقتی میگوییم ضروری فقه یا مذهب یا ضروری دین معنایش این است که آنقدر واضح و آشکار است که دیگر احتیاج به اقامه دلیل و برهان ندارد. ثبوت خمس برای کنز از ضروریات فقه است یعنی آنقدر این مسئله واضح است که کأنّ نیازی به اقامه دلیل برهان ندارد. اگر چیزی به این حد رسید که از ضروریات فقه شد قطعاً دیگر تردیدی در حکم آن نباید پیدا کنیم. ثبوت خمس کنز هم از موارد بدیهی و واضح در فقه است و محتاج اقامه دلیل نیست هر چند دلیل بر آن هم وجود دارد.
دلیل چهارم: روایات
دلیل چهارم روایات مستفیضهای است که در این رابطه وارد شده؛ روایات متعددی در این رابطه ذکر شده است، البته ممکن است بعضی از روایات از نظر سندی محل بحث باشند اما صحاح متعدد در بین این روایات وجود دارد. حتی اگر ادعا کنیم که یک تواتر اجمالی در این مسئله وجود دارد، سخنی به گزاف نگفتهایم یعنی حتی اگر در بین این روایات، چند روایت ضعیف هم باشد، اما از مجموع این روایات علم پیدا میکنیم به اینکه اجمالاً یکی از این روایات از معصوم صادر شده است. یعنی تقریبا میتوانیم بگوییم که یقین به صدور یک روایت از بین این روایات پیدا میکنیم. اگر علم هم پیدا نکنیم حداقل اطمینان پیدا میکنیم از این چند روایتی که نقل شده حتماً یکی را معصوم فرموده است.
روایت اول: صحیحه بزنطی عن ابا الحسن الرضا (ع): «قال سَأَلْتُهُ عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْزِ فَقَالَ مَا تَجِبُ الزَّكَاةُ فِي مِثْلِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ»(1)
از امام رضا (ع) سؤال کردند از کنزی که در آن خمس واجب میشود. یعنی کنز باید به چه مقدار برسد که متعلق وجوب خمس قرار گیرد. البته این روایت برای بحث نصاب بعداً مورد استفاده قرار میگیرد ولی اصل وجوب خمس اینجا مفروغ عنه و مسلم دانسته شده است که در سؤال راوی منعکس شده. میگوید «سَأَلْتُهُ عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْزِ» آن مقداری که اگر کنز به آن مقدار برسد، خمس واجب میشود کدام است لذا سؤال از مقداری است که در آن مقدار خمس واجب میشود. امام فرمودند: همان مقدار و نصابی که زکات در آن واجب میشود (که همان بیست دینار میشود) پس اصل وجوب خمس به راحتی از این روایت قابل استفاده است.
روایت دوم: صحیحه حلبی: «وَ سَأَلَ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عَلِيٍّ الْحَلَبِيُّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنِ الْكَنْزِ كَمْ فِيهِ؟ فَقَالَ الْخُمُس»(2)
عبید الله بن علی حلبی از امام صادق (ع) سوال میکند که چه مقدار در کنز واجب است؟ حدیث ادامه دارد ولی حلبی اصل وجوب پرداخت یک چیزی از کنز را مسلم دانسته و از مقدارش سؤال میکند که چه مقدار را باید بپردازیم؟ امام فرمود: یک پنجم را
بپردازد. پس اصل پرداختن از دید راوی مسلم است و امام هم فرمودند که یک پنجم را باید بپردازد. اینکه امام میفرمایند: «الخمس»، این دلالت بر وجوب خمس در کنز دارد. این روایت را هم شیخ صدوق و هم شیخ طوسی و هم کلینی نقل کردهاند.
روایت سوم: صحیحه زراره: « عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَعَادِنِ مَا فِيهَا فَقَالَ كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ الْخُمُس»(1)
در این روایت زراره از امام باقر (ع) سؤال میکند که در معادن چه چیزی واجب و ثابت است؟ امام فرمود: هر چیزی که رکاز باشد یعنی مرکوز (مخفی و پوشیده و پنهان باشد) فی الارض باشد، خمس در آن ثابت است. این عنوان رکاز هم شامل معادن و هم شامل کنز میشود؛ پس عنوان (رکاز) هر چند یک عنوان عامی است اما یکی از انواع و اصناف آن کنز است. وقتی خمس در مطلق رکاز ثابت شود شامل کنز هم میشود.
البته دو روایت قبل که خواندیم، وجوب خمس را روی خود عنوان کنز قرار دادند. اینجا وجوب خمس روی عنوان رکاز رفته است. پس کنز در دو روایت قبلی و همچنین روایت بعدی که خواهیم خواند بعنوانه الخاص متعلق خمس واقع شده اما در این روایت بعنوانه العام. اینکه اگر وجوب خمس روی خود عنوان کنز برود یا روی عنوان عام رکاز برود فرقی دارد یا خیر، بحثی است که در آینده معلوم خواهد شد.
روایت چهارم: روایت عمار بن مروان: «قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ فِيمَا يُخْرَجُ مِنَ الْمَعَادِنِ وَ الْبَحْرِ وَ الْغَنِيمَةِ وَ الْحَلَالِ الْمُخْتَلِطِ بِالْحَرَامِ إِذَا لَمْ يُعْرَفْ صَاحِبُهُ وَ الْكُنُوزِ الْخُمُس»(2)عمار بن مروان میگوید: از امام صادق (ع) شنیدم که در چند چیز خمس ثابت است. یکی از آنها ما یخرج من المعادن و دوم ما یخرج من البحر و سوم غنیمت و چهارم مال حلال مختلط به حرام وقتی صاحبش شناخته شده نیست و پنج هم کنز است.
روایت پنجم: روایت ابن ابی عمیر: «عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: الْخُمُسُ عَلَى خَمْسَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الْكُنُوزِ وَ الْمَعَادِنِ وَ الْغَوْصِ وَ الْغَنِيمَةِ وَ نَسِيَ ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ الْخَامِسَ»(3)ابن ابی عمیر از جمعی از امام صادق (ع) نقل کرده که حضرت فرمود: خمس بر پنج چیز واجب میشود. کنوز، معادن، غوص و غنیمت (و مورد پنجم را فراموش کرد).
در این روایت یک بحث در سند روایت مطرح شده اینکه ابن ابی عمیر عن غیر واحدٍ نقل کرده، آیا لطمهای به روایت از نظر سند میزند یا نه، این مسئله در جای خودش مورد بحث قرار گرفته است. روایاتی که ابن ابی عمیر از جمع متعدد و زیادی نقل میکند مورد اشکال نیست اما علت آن در جای خودش بیان شده و لذا اجمالا با توجه به مجموع جهات، مواردی که ابن ابی عمیر از آن با تعبیر غیر واحد روایت نقل کرده، مشکلی را در سند روایت ایجاد نمیکند.
نکتهای در مورد متن روایت وجود دارد و آن اینکه امام فرموده: پنج تا اما در مقام شمارش چهارتا شمردهاند. این چگونه توجیه میشود؟ این را قبلاً گفتیم که ممکن است بعضی از یک روایت توسط راوی نقل نشده باشد مثلاً از پنج مورد چهار
مورد را گفته و یک مورد را نگفته. این خدشهای در روایت ایجاد نمیکند. این روایت از نظر دلالت هم معنایش واضح و روشن است.
روایت ششم: «قَالَ حَدَّثَنَا أَنَسُ بْنُ مُحَمَّدٍ أَبُو مَالِكٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (ع) عَنِ النَّبِيِّ (ص) أَنَّهُ قَالَ فِي وَصِيَّتِهِ لَهُ يَا عَلِيُّ إِنَّ عَبْدَ الْمُطَّلِبِ سَنَّ فِي الْجَاهِلِيَّةِ خَمْسَ سُنَنٍ أَجْرَاهَا اللَّهُ لَهُ فِي الْإِسْلَامِ»؛ عبدالمطلب در دوران جاهلیت پنج سنت را پایه گذاری کرد که خداوند در اسلام آن سنن را ادامه داد. این حدیث ادامه دارد تا میرسد به اینجا که میگوید: «وَ وَجَدَ كَنْزاً فَأَخْرَجَ مِنْهُ الْخُمُسَ وَ تَصَدَّقَ بِهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ الْآيَة»(1)
یکی از ان پنج سنتی که عبدالمطلب پایه گذاری کرد این بود که گنجی را پیدا کرد و خمسش را صدقه داد بعد در اسلام هم این آیه خمس (انفال: 41) نازل شد.
این روایت دلالت میکند که این قبل از اسلام بوده و در اسلام همین گونه شد که خمس کنز باید داده شود. خود این آیه یکی از شواهد تعمیم «ما غنمتم» لکلّ ما استفدتم است. پس این آیه شاهد بر این است که «ما غنتم» اختصاص به غنائم جنگی ندارد.
نتیجه
در هر صورت با وجود این ادله و به ویژه روایات، تردیدی نیست که خمس در کنز ثابت است.
بحث جلسه آینده: بحث در مقام دوم خواهد بود که در جلسه آینده مورد رسیدگی قرار خواهیم داد إن شاء الله.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . خصال، ج1، ص 312، حدیث 90.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 3 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام دوم: تفسیر کنز (جهت اول: بحث از اعتبار
مستوریت فی الارض) مصادف با: 3 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 78
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
مقام دوم: تفسیر کنز
گفتیم درباره کنز در پنج مقام بحث میشود؛ بحث از مقام اول که پیرامون اصل ثبوت خمس بود گذشت. مقام دوم پیرامون تفسیر کنز است یعنی آن کنزی که خمس به آن متعلق میشود به چه معنا است. امام فقط در حد یک جمله فرمودهاند: «والمرجع فی تشخیص مسمّاه العرف»؛ مرجع تشیخص مسمای کنز عرف است. لذا دیگر وارد بحث از معنا و مفهوم کنز نشدهاند. یعنی کأن به نظر ایشان همین که در ادله، خمس به کنز متعلق شده و کنز یک معنا و مفهوم لغوی و عرفی دارد و ما با مراجعه به عرف میتوانیم بفهمیم کنز چیست، کافی است، چون مرجع در تشخیص مصادیق کنز و مسمّای کنز عرف است. هر چه از نظر عرف کنز محسوب شود متعلق خمس است. لذا امام (ره) دیگر کنز را تفسیر نکردهاند و باید بحث کنیم که از نظر عرف و لغت به چه چیزهایی کنز میگویند و مصادیق عرفی کنز معلوم شود.
دو دیدگاه در تفسیر کنز
به طور کلی در مورد معنای کنز دو دیدگاه وجود دارد:
دیدگاه اول
در یک دیدگاه در رابطه با معنای کنز احاله به نظر عرف شده بدون اینکه وارد بحث از تفسیر کنز بشوند. در مقابل بعضی از فقها مبادرت به تفسیر کنز کرده و آن را تعریف کردهاند. این گروه خود بر دو دستهاند: دستهای از فقها کنز را تفسیر کرده اما ادعا کردهاند که این معنای عرفی کنز است یعنی تفسیر خاص و مستقلی برای کنز ارائه ندادهاند و همان چیزی را که در عرف مطرح است به عنوان مفهوم کنز بیان کردهاند. از جمله مرحوم سید در عروة. ایشان در تفسیر کنز فرموده: «و هو المال المذخور فی الارض او الجبل او الجدار او الشجر و المدار الصدق العرفی سواء کان من الذهب او الفضة المسکوکین او غیر المسکوکین او غیرهما من الجواهر»(1)
کنز عبارت است از مالی که ذخیره شده در زمین یا کوه یا دیوار یا درخت و مدار در این مسئله صدق عرفی است و همین که عرف به آن کنز بگوید کافی است. پس مرحوم سید کنز را تفسیر و تبیین کرده و در عین حال فرموده: مدار بر صدق عرفی است یعنی همان معنایی که در عرف و لغت برای تعریف کنز گفته شده، معتبر است و چیزی زائد بر نظر عرف و لغت بیان نکرده است. بر این اساس یک معنای عامی را برای کنز ذکر کرده و موارد متعددی را برای آن بیان میکند که اعم از آن است که طلا و نقره باشد یا غیر طلا و نقره لکن کنز را به جواهر و سنگهای قیمتی محدود کرده است. در مورد طلا و نقره هم فرموده که این اعم از مسکوک و غیر مسکوک است پس مطلق جواهر به نظر ایشان اگر در زمین یا کوه یا دیوار یا سقف (اسم سقف را نبرده است) یا شجر ذخیره شده باشد، به آن کنز گفته میشود.
1) . عروة، ج4، ص 245.
دیدگاه دوم
در مقابل یک عدهای کأنّ در مقام تفسیر کنز توجه به صدق عرفی کنز نکردهاند و رأساً به تبیین و توضیح کنز پرداختهاند که به نظر میرسد اینجا نقطهای است که دقت لازم صورت نگرفته است؛ یعنی اینها به عنوان تفسیر کنز در صدد بیان کنزی بودند که در روایات متعلق خمس واقع شده است. یعنی کاری ندارند به اینکه کنز در عرف به چه معناست و بر چه چیزی صدق میکند بلکه به دنبال این هستند که ببینند خمس در چه مواردی ثابت است لذا مثلاً به روایات اخذ کرده و خمس را در مالی که در جایی ذخیره شده باشد و دارای خصوصیاتی باشد ثابت دانستهاند پس به طور کلی در مورد محدوده کنز یک اختلافی وجود دارد.
بر این اساس یک عدهای به طور کلی میگویند خمس در کنز ثابت است و منظورشان از کنز خصوص طلا و نقره مسکوکی است که در زمین ذخیره شده باشد. یعنی اگر طلای غیر مسکوک از زمین کشف شود، کنز نیست و اگر طلای مسکوک از غیر ارض مثلاً از دیوار و شجر کشف شود، کنز نبوده و متعلق خمس نیست و حکم لقطه را دارد. اینکه میگویند کنز نیست یعنی مثل چیزی است که انسان در خیابان پیدا میکند که عنوان لقطه بر آن صدق میکند و احکام لقطه هم بر آن بار میشود.
از طرف دیگر عدهای یک معنای وسیعی برای کنز قائلند و میگویند: کنز عبارت است از هر چیزی که در زمین یا دیوار یا سقف یا شجر یا جبل ذخیره شده باشد اعم از اینکه از جواهرات باشد یا غیر جواهرات. مثلاً یک ظرف سفالی که در زمان خودش قیمتی نداشته مانند یک ظرف گلی مورد استفاده بشر در دو هزار سال که پیش ارزشی نداشته اما امروز از طلا و نقره ارزشش بیشتر است، این هم کنز محسوب میشود. پس در نظر این گروه میگویند مطلق چیزی که انسان از زمین یا دیوار یا سقف یا از داخل درخت یا روی کوه پیدا کند، کنز بوده و مشمول حکم وجوب خمس است.
پس اختلاف بین اقوال زیاد است یعنی بین قول به وجوب خمس در کنز که آن را منحصر به خصوص طلا و نقره مسکوک مذخور فی الارض کردهاند و بین قول کسانی که در معنای کنز توسعه داده و دامنه آن را هم از حیث جنس مخرج و هم از حیث مکانی که این مال در آن کشف شده، وسیع کردهاند و شامل غیر مذخور فی الارض هم دانستهاند، تفاوت زیادی وجود دارد.
پس به طور کلی فقها یا کلاً کنز را تفسیر نکرده و یا اگر آن را تفسیر کردهاند از دو زاویه درباره معنای کنز بحث کرده اند. یک عده ای صرفاً مبادرت به تبیین معنای لغوی و عرفی کردهاند و عدهای کأنّ از این موضوع غافل شدهاند یعنی کاری ندارند به اینکه در عرف و لغت برای کنز چه معنایی گفته شده بلکه آنها صرفاً با ملاحظه ادله در صدد هستند موضوع وجوب خمس در ادله را بیان کنند؛ میگویند ما کاری نداریم که عرف و لغت در مورد کنز چه گفتهاند، ما نگاه میکنیم که ادله و روایات خمس را در چه مواردی ثابت کرده است. لذا نتایج این دیدگاهها کاملاً متفاوت است.
لزوم توجه به دو دیدگاه در بررسی عبارات فقها
در هر صورت اگر بخواهیم عبارات فقها را در این رابطه ملاحظه کنیم به نظر میرسد این موضوع به درستی منقح نشده که آیا اختلاف بین فقها در صدق عرفی است یا در ثبوت خمس؟ گاهی اختلاف در این است که مثلاً شخصی ادعا میکند به چیزی که از دیوار کشف شود عنوان کنز اطلاق نمیشود چون عرف این را کنز نمیداند، اما در مقابل دیگری ادعا میکند که از نظر عرف
مالی که از دیوار هم کشف شود، کنز محسوب میشود. یعنی گاهی اختلاف در خود صدق عرفی است که عرفاً به چه چیزی کنز میگویند. اما گاهی اختلاف در صدق عرفی نیست یعنی مثلاً فقیهی قبول دارد که کنز یک معنای عامی دارد و مفهوم عرفی آن را میپذیرد مثلاً قبول دارد که از نظر عرف آنچه از دیوار کشف شود کنز محسوب میشود ولی میگوید این متعلق خمس نیست یعنی اختلاف در ثبوت خمس نسبت به بعضی از موارد و مصادیق آن است. این دو جهت به درستی در کلمات فقها از هم تفکیک نشده و این با تتبع در عبارات و کلمات فقها کاملاً مشهود و واضح است.
پس اجمالاً اینکه اختلاف بین علما در باب کنز و اینکه خمس را در بعضی از موارد ثابت نمیدانند و در بعضی موارد ثابت میدانند از اموالی که از زمین یا درخت و جبل و جدار کشف میشود این اختلاف در دو ناحیه وجود دارد و از دو جهت ناشی میشود: تارة اختلاف فقها در معنای عرفی و لغوی کنز است و اخری در این است که خمس در کدام موارد ثابت میشود ولو اینکه از نظر عرف هم کنز محسوب شود. به هر حال بین این دو حیثیت یعنی بین صدق عرفی کنز و بین ثبوت خمس در کنز تفکیک نشده است.
البته ما با این مسئله کاری نداریم که فقها در چه جهتی با هم اختلاف دارند بلکه بحث ما در مقام دوم پیرامون چند جهت است که این جهات همه مرتبط با قیودی هستند که در صدق کنز مدخلیت دارند یا از نظر عرف و لغت یا از نظر شرع چون اصل بحث ما اینجا درباره کنزی است که متعلق خمس است و ما باید آن را بشناسیم. موضوع ادله ما کنز است. روایات را ملاحظه فرمودید مانند اینکه سؤال کرد: «عَنِ الْكَنْزِ كَمْ فِيهِ؟ فَقَالَ الْخُمُس» به خاطر این است که این بحث از این جهت لازم است.
جهت اول: بحث از اعتبار قید مستوریت فی الارض
اما جهت اولی که در باب کنز باید بحث کنیم این است که آیا در کنز مسئله مذخور بودن یا مستور بودن فی الارض مدخلیت دارد یا نه؟ بین اهل لغت در این مسئله اختلاف وجود دارد؛ عدهای از اهل لغت معتقدند که کنز به مالی گفته میشود که مذخور فی الارض و مستتر در زمین باشد اما اگر در زمین مستتر نباشد و مثلاً داخل دیوار یا تنه درخت باشد یا روی کوه باشد، به این کنز گفته نمیشود. بعضی از فقها هم تبعیت کرده و گفتهاند خصوصیت مستور بودن فی الارض و مذخور بودن فی الارض در کنز معتبر است؛ یعنی اصلاً کنز به چیزی گفته میشود که مستور فی الارض باشد. اما در مقابل بعضی معتقدند که کنز عرفاً عبارت از چیزی است که مستور باشد و اگر هم قید فی الارض ذکر شده از باب مثال یا غلبه است.
لذا اختلاف بین فقها به تبع لغویین پیدا شده است. حال ما میخواهیم ببینیم آیا این خصوصیت در صدق عنوان کنز مدخلیت دارد یا نه؟ به نظر میرسد حق آن است که در صدق کنز فرقی بین اینکه مال مذخور و مستور فی الارض باشد یا مذخور و مستور در جدار و سقف و جبل و شجر باشد، نیست و اصلاً بعید نیست ادعا کنیم که کلمه ارض هم که در بعضی از کتب لغت ذکر شده یک معنای عامی دارد یعنی مقصود از ارض خصوص زمین مصطلح نیست بلکه یک معنای عامی دارد؛ جدار و جبل و سقف همگی ارض محسوب میشوند. شجر هم ممکن است به عنوان اینکه من الارض است صدق عنوان ارض بر آن بشود.
در هر صورت به نظر میرسد حق آن است که کنز یک معنای عامی دارد و مستور بودن فی الارض خصوصیت ندارد و اگر مستور در درون یک غار یا دیوار باشد هم عنوان کنز بر آن صادق است و این با مراجعه به عرف معلوم میشود.
در اصطلاح فارسی هم کنز همان گنج است. حال اگر این را از لای دیوار پیدا کرده باشد، آیا گنج به آن گفته نمیشود؟ آیا حتماً باید از داخل زمین خارج شده باشد؟ اگر کسی از سقف خانهاش تصادفاً چیزی پیدا کند که برای پانصد سال قبل است آیا عرف به آن گنج نمیگویند؟ عرف به هر مالی که در یک جایی پوشیده شده باشد گنج میگوید. پس عرفاً نمیتوان خصوصیتی برای مستور و مذخور بودن فی الارض قائل شد.
بر این اساس اگر ما قائل به تعمیم شدیم و گفتیم کنز به مطلق ما هو المذخور اطلاق میشود اعم از اینکه در ارض باشد یا در غیر ارض، دیگر بحثی نیست که حکم ثبوت خمس شامل هر چیزی میشود که این عنوان بر آن صدق میکند یعنی اگر از زیر زمین پیدا شود یا از دیوار و سقف کشف شود، خمس در آن ثابت است برای اینکه ادله اطلاق دارد و میگوید خمس در کنز واجب است پس لفظ عام است و ادله مطلق است و قهراً وجهی برای عدم ثبوت خمس نیست.
البته فقط کاشف الغطا تصریح کرده به اینکه حکم ثبوت خمس مختص به آن چیزی است که از زمین کشف شود، یعنی اگر از دیوار یا سقف یا جدار یا جبل یافت شود آن وقت خمس در آن واجب نیست؛ اما این نظر بدون وجه است چون اگر ما برای کنز از نظر عرف یک معنای عامی قائل بودیم و گفتیم عرفا کنز یعنی چیزی که مذخور است، از آنجایی که ادله هم خمس را در مطلق کنز ثابت کرده، چه مذخور فی الارض و فی غیر الارض پس هر چیزی که ما از زمین و سقف و جبل و جدار پیدا کنیم متعلق خمس است و وجهی برای اختصاص خمس به خصوص ما هو مذخور فی الارض نیست.
اما اگر کسی ادعا کند کنز به خصوص مال مذخور فی الارض اطلاق میشود کما اینکه عدهای این را قائل شدهاند، در این صورت ممکن است بتوان گفت وجوب خمس مختص به خصوص این مال است یعنی لهذا الاحتمال وجه چون در روایات، خمس را در کنز ثابت کرده و کنز هم که از نظر این قائل عبارت است از خصوص مذخور فی الارض پس حکم به خصوص این مال اختصاص پیدا میکند. ولی مع ذلک باز هم اثبات عمومیت حکم در این صورت ممکن است یعنی بگوییم حتی در مالی که از دیوار کشف میشود هم خمس واجب است ولو عنوان کنز بر آن بخصوصه صدق نکند چون اگرچه عنوان کنز طبق این نظر صادق نیست ولی عنوان رکاز بر آن صدق میکند و در بعضی از روایات خمس در مطلق رکاز ثابت شده است.
نتیجه
نتیجه این شد که در هر صورت ما مشکلی در ثبوت خمس نداریم چه کنز را به معنای عام بدانیم و بگوییم شامل هر مال ذخیره شده در زمین و غیر زمین میشود چون در این صورت عنوان کنز بر آن صدق میکند و ادله هم خمس را در کنز ثابت کردند و چه بگوییم کنز از نظر لغت و عرف معنای عامی ندارد بلکه به معنای مالی است که مذخور فی الارض است چون در این فرض از باب صدق عنوان رکاز میتوانیم خمس را در این مال ثابت بدانیم.
بنابراین نظر مختار این شد که کنز لغتاً و عرفاً معنای عامی دارد و لذا به مقتضای ادلهای که خمس را در کنز ثابت کرده خمس در همه این موارد ثابت میشود مطلقا. پس خصوصیت و جهت اول که کنز باید مذخور فی الارض باشد، منتفی است و اگر کنز در غیر ارض هم مذخور باشد عنوان کنز بر آن صدق میکند و خمس آن واجب است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 4 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام دوم: تفسیر کنز (جهت دوم: بحث از اعتبار قصد
ادّخار) مصادف با: 4 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 79
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم درباره مقام دوم که تفسیر کنز است در چند جهت لازم است که بحث کنیم؛ جهت اولی درباره اعتبار قید مستوریت فی الارض بود اینکه آیا مالی که کشف میشود باید حتماً از زمین کشف شود یا اگر این مال در غیر ارض من الجبل الشجر و الجدار و السقف و نحوها یافت شود باز هم عنوان کنز بر آن صدق میکند. در این جهت نتیجه این شد که خصوصیت مستوریت فی الارض مدخلیتی ندارد و عرفاً بر چیزی که در جایی مستور شده باشد اعم از اینکه در زمین باشد یا در غیر زمین، عنوان کنز صادق است.
جهت دوم: بحث از اعتبار قصد ادّخار
جهت ثانی این است که آیا در معنا و مفهوم کنز خصوصیت قصد ادّخار و ذخیره کردن برای روز مبادا و نیاز معتبر است یا نه؟ یعنی وقتی که این مال مستور میشده، باید به فعل فاعل بوده و شخصی این مال را عن قصدٍ و لاجل الذخیرة لیوم الفاقة مستور کرده باشد یا اگر ستر بنفسه هم باشد مثلاً در اثر خراب شدن خانهای این اموال در ارض مدفون شده یا زلزله موجب شده این اموال مستور شود باز هم عنوان کنز صادق است؟
اگر بگوییم در صدق کنز قصد معتبر است تنها بر اموالی که توسط کسی مستور شده و ساتر هم قصد کرده که این اموال را برای روز فقر و نیاز ذخیره کند، عنوان کنز صادق است. اما اگر کسی گفت قصد معتبر نیست آن گاه کنز به مطلق مال مستور گفته میشود اعم از اینکه کسی با قصد آن را مستور کرده باشد یا این قصد را نداشته یا اساساً ساتری نبوده بلکه خود به خود مستور شده است، در هر صورت عنوان کنز تحقق پیدا میکند. عدهای قائل به قول اول بوده ولی مشهور معتقدند این قصد در مفهوم کنز معتبر نیست.
قول اول: اعتبار قصد
عدهای معتقدند ستر حتماً باید به فعل فاعل و مقرون به قصد او باشد یعنی کنز عرفاً به چیزی گفته میشود که کسی آن را به منظور ذخیره سازی مستور کرده باشد لذا اگر به واسطه زلزله خانه خراب شود و این مال مستور شود عنوان کنز بر آن صادق نیست بلکه لقطه است و احکام لقطه بر آن بار میشود.
شهید ثانی از جمله کسانی که قائل به این نظریه است و هم در مسالک و هم در شرح لمعه به این مطلب تصریح کرده است. به نظر او در تحقق مفهوم کنز قصد شخص ساتر و پوشاننده و دافن معتبر است. عبارت ایشان در مسالک این است: «یعتبر فی
الادّخار کونه مقصوداً لتحقق الکنز فلا عبرة بإستتار المال بالارض بسبب الضیاع بل یلحق باللقطة»(1)برای تحقق کنز قصد ادخار و ذخیره سازی معتبر است لذا اگر مال به سبب خراب شدن زمین مستور شود این کنز نیست بلکه ملحق به لقطه میشود. در شرح لمعه هم کنز را این طور تعریف کرده که: «هو المال المذخور تحت الارض قصداً»(2)
صراحتاً اعتبار قصد را در معنا و مفهوم کنز بیان کرده است.
بعضی هم اگرچه تصریح به اعتبار این قصد نکردهاند اما چه بسا بتوان این قول را به آنان نسبت داد یعنی هر کسی که در تفسیر کنز این عبارت را بکار برده «الکنز هو المال المذخور فی الارض» از کسانی است که قصد را معتبر میداند چون عنوان مذخور ظهور در این جهت دارد. مذخور یعنی ذخیره شده. ذخیره شده یعنی اینکه کسی از روی قصد و عمد و با غرض و هدف خاصی مال را ذخیره کند. اگر مالی خود به خود زیر زمین مدفون شود به آن مذخور نمیگویند. پس هر کسی که در تفسیر کنز این جمله را بکار برده که هو المال المذخور فی الارض چه بسا بگوییم عبارتش ظهور در این دارد که به نظر او قصد ادخار و ذخیره سازی در تحقق عنوان کنز مدخلیت دارد.
دلیل قول اول
از مجموع کلمات کسانی که در این مقام در صدد استدلال بر آمدهاند به دست میآید که عمده دلیل آنان ادعای تبادر و فهم عرفی است. بعضی از بزرگان در تبیین این وجه بیانی دارند که شاید بهترین بیانی باشد که در این رابطه وجود دارد. ادعا این است که وقتی مردم میشنوند که فلان کس گنج پیدا کرده، آنچه به ذهنشان متبادر میشود این است که گنج در یک کوزه و ظرف مخصوص قرار دارد لذا سؤال میکنند از اینکه در آن کوزه چه چیزی و چه مقدار بود؟ همین که سؤال میکنند از عدد کوزهها و آن چیزهایی که در آن بوده نشان میدهد که با قصد این کار انجام شده یعنی خود عرف از کلمه کنز این معنا را میفهمند که کأنّ یک ظرفی برای این کار آماده شده و چیزهایی در آن ذخیره شده و این حتماً ملازم با قصد است. پس متبادر از معنای کنز این است که قصد در معنای کنز مدخلیت دارد یعنی همینکه مردم این را میشوند، آنچه که به ذهنشان میآید و سؤالاتی که در پی آن میکنند معلوم میشود که چیزی پیدا شده که ذخیره شده بوده به قصد خاص و این خودش بهترین دلیل است که در اینجا قصد معتبر است.
بعد ایشان میفرماید: فرق بین کنز و رکاز در همین است که رکاز عبارت است از «ما هو مرکوز فی الارض» یعنی آنچه که منشأش زمین است اما کنز در زمین دفن شده اما مرکز و منشأش زمین نیست لذا ایشان ادعا میکند که رکاز بر معدن صدق میکند و شامل کنز نمیشود. کنز یک معنایی دارد و رکاز یک معنای دیگری دارد و اشکال میکند در حجیت فهم عامه و همچنین اصحاب که رکاز را اعم از معدن و کنز میدانند. پس طبق نظر وی کنز عبارت است از «ما هو المدفون فی الارض» اما رکاز عبارت است از «ما هو المرکوز فی الارض»؛ مرکوز فی الارض یعنی آنچه که مرکزش زمین است و از زمین ناشی شده و ریشه در زمین دارد اما کنز بعداً در زمین قرار داده شده و مرکز و منشأش ارض نیست و از ارض ناشی نشده است ایشان در
نهایت میفرماید: جا برای این هست که ما تشکیک کنیم در صدق لفظ کنز بر چیزی که قصد دفن آن نشده بلکه خود به خود دفن شده است. در مورد رکاز هم میگوید اطلاق رکاز بر معنایی که کنز افاده میکند محل شک و شبهه است.
البته در نهایت امر ایشان از راه دیگری که توضیح خواهیم داد (راه تنیقیح مناط) به نوعی مسئله اعتبار قصد را منکر میشود.(1)
پس اجمالاً دلیلی که بتوان به آن استناد کرد برای اعتبار قصد در صدق عنوان کنز همین تبادر عند العرف است که عرف از لفظ کنز این را میفهمد یعنی مالی که به قصد خاصی برای روز مبادا در زمین دفن شده لذا اگر دفن در زمین به غیر هذا القصد باشد عنوان کنز بر آن صادق نیست.
پس قول اول و دلیل این قول را هم تبیین کردیم. حال باید بررسی کنیم این قول و دلیل قابل قبول است یا نه و بعد سراغ قول دوم برویم.
بررسی دلیل قول اول
این دلیل به نظر ما محل اشکال است. اینکه گفته شد عرف وقتی لفظ کنز را میشنود آنچه به ذهنش تبادر میکند این است که این مال به قصد ذخیره سازی دفن شده، اتفاقا ادعای ما این است که مسئله بر عکس این است؛ ایشان فرمود: «الا تری انّ الناس اذا سمعوا ان فلاناً وجد کنزاً یتبادر الی اذهان کذا»، ما هم میگوییم: "الا تری ان الناس اذا سمعوا ان فلان وجد کنزاً یتبادر الی اذهانهم که این یک مالی است که از دیوار یا از زمین (چون ما خصوصیت مستور فی الارض بودن را هم رد کردیم) کشف شده، وقتی عرف میشنود کسی گنج و کنز پیدا کرده، کاری ندارد به اینکه این چگونه پوشیده شده است. از نظر عرف همین که مالی در یک جایی مستور بوده و پیدا شده اعم از اینکه این ستر به فعل فاعل بوده یا بنفسه و اگر بفعل فاعل بوده قصد بوده یا نبوده عنوان کنز بر آن صادق است. آنچه عرف میفهمد این است که یک مالی مستور پیدا شده و دیگر به این توجه نمیکند که آیا این مالی بوده که توسط شخص خاصی دفن شده، قصد داشته یا نداشته است. اگر فرض کنید مثلاً دویست سال قبل یا پانصد سال قبل در یک شهری زلزله آمده و این شهر خراب شده و الان بعد از پانصد سال یک کیسه طلا پیدا کند آیا از نظر عرف بر این مال مستور فی الارض که به فعل فاعلٍ مستور نشده و بر اثر زلزله این مال مدفون شده عنوان کنز اطلاق نمیکند؟
واقع این است که انسان هر چه فکر میکند میبیند که از نظر عرف عنوان کنز و گنج به مالی که از جایی پیدا شود، صدق نمیکند و فرقی نمیکند از زمین یا از خرابهای و یا از دیوار خرابهای کشف شود. عرف اصلاً به این جهت توجه ندارد و فکر نمیکند که آیا کسی این را به منظور ذخیره کردن برای روز مبادا دفن کرده است یا خیر؟ بلکه به "ما هو مستور فی الارض سواء کان بفعل فاعل ام بنفسه" نظر میکند و به هر حال عنوان کنز از نظر عرف صادق است. لذا این بیان به نظر ما تمام نیست.
اما آنچه ایشان در فرق بین کنز و رکاز فرمود، این هم به نظر ما قابل قبول نیست. اینکه این معنی را به فهم اصحاب نسبت دادهاند و گفتهاند معنای کنز و معنای رکاز کاملاً با هم متفاوت است؛ به نظر میرسد محل اشکال باشد و این با توجه به روایتی که از زراره نقل کردیم، معلوم میشود. در صحیحه زراره آمده بود «سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَعَادِنِ مَا فِيهَا فَقَالَ كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ
1) . کتاب الخمس (آیت الله منتظری)، ص 76 و 77.
الْخُمُس»(1)سؤال از معادن است که چه چیزی در آن ثابت است؟ آیا چیزی باید از معادن پرداخت شود یا نه؟ امام فرمود: هر چیزی که رکاز باشد در آن خمس ثابت است. اگر رکاز اعم از معدن و کنز نبود و شامل کنز نمیشد، معنا نداشت امام جواب بدهد به اینکه «كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ الْخُمُس» اگر سؤال از معادن بود، امام هم در جواب باید میفرمود: فیه الخمس چرا بگوید هر چیزی که رکاز است در آن خمس است. همچنان که در مورد کنز وارد شده: «عَنِ الْكَنْزِ كَمْ فِيهِ؟ فَقَالَ الْخُمُس»(2).
ولی اینجا امام بجای اینکه بگوید: "فیه الخمس" فرمود: «كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ الْخُمُس». معلوم میشود عنوان رکاز یک عنوانی است اعم از عنوان معدن لذا نمیتوانیم رکاز را منحصر به معدن کنیم بلکه شامل کنز هم میشود. بنابراین بهترین دلیل بر نفی ادعای ایشان مبنی بر تفاوت و تباین بین لفظ کنز و لفظ رکاز، همین روایت زراره است که به خوبی از این روایت فهمیده میشود که معنای رکاز اعم از معدن و کنز است.
سؤال:
استاد: مرکوز فی الارض را چه میخواهید معنا کنید؟ مرکوز و رَکَزَ یعنی نَشأَ. یعنی منشأ و مرکزش زمین است. میگویند معدن مرکوز است چون مرکزش ارض است و از ارض ناشی شده است. اینکه میگویند فلان امر ارتکازی است یعنی در درون ما ریشه دارد و در عمق ذهن و نفس ما وجود دارد. ولی مسئله این است که همه لغویین این گونه معنا نکردهاند. درست است ریشه آن رکاز است ولی این مرکوز فی الارض یعنی منشأ آن زمین باشد. لکن به معنای آن نیست که متکوّن من الارض باشد؛ منشأش ارض باشد یعنی از زمین گرفته شده باشد اما اینکه متکوّن من الارض باشد یعنی از ارض درست شده باشد که فقط بر خصوص معدن صدق کند، ما چنین چیزی از آن نمیتوانیم استفاده کنیم.
سؤال:
استاد: یعنی ما مخالفیم با نظر ایشان که میگوید رکاز یعنی معدن و کنز یعنی گنج. طبق آن چیزی که ما گفتیم اگر عنوان کنز هم بر آن صدق نکند عنوان رکاز صدق میکند.
سؤال:
استاد: عنوان گنج غیر از عنوان معدن است. لازمه این، این نیست که عنوان جدید پیدا شود. اگر این کنز هم نباشد و لقطة باشد احکام لقطة بر آن بار میشود.
البته باید دقت شود که هر کدام باشد، آثاری دارد یعنی اگر خمس در آن به عنوان خاص کنز ثابت شود، مسئله نصاب مطرح است ولی اگر به عنوان رکاز خمس به آن متعلق شود، دیگر مسئله نصاب در آن مطرح نیست. پس اگر به عنوان کنز مشمول ادله خمس باشد یا به عنوان دیگری، قطعاً اثر آن با هم فرق دارد.
در هر صورت نتیجه بررسی قول اول این شد که عرف به هیچ وجه موافق با اعتبار این قصد در مفهوم کنز نیست. اینکه ادعا کردند متبادر از کنز این است که مال با قصد مستور شده باشد، به نظر میرسد تمام نیست.
قول دوم
اما قول دوم قول به عدم اعتبار این قصد در کنز است و هو ما ذهب الیه المشهور. مشهور قائلند به اینکه قصد ذخیره سازی لیوم الفقر و الفاقة او لغایة اخری در معنای کنز دخالتی ندارد. هرچه که در زمین مستور شود و یافت شود عنوان کنز بر آن صادق است. چه کسی با قصد این کار را کرده باشد یا خود به خود در اثر زلزله و رانش و امثال ذلک صورت گرفته باشد. به طور کلی بر همه اینها عنوان کنز صادق است.
بحث جلسه آینده: اما دلیل مشهور بر این قول و این ادعا را ان شاء الله جلسه آینده بیان خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 5 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام دوم: تفسیر کنز (جهت دوم: بحث از اعتبار قصد
ادّخار) مصادف با: 5 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 80
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در جهت ثانیة که درباره اعتبار قصد ادّخار بحث میکردیم، عرض کردیم دو قول در این مسئله وجود دارد؛ قول اول که قول جماعتی از فقها بود مورد بررسی قرار گرفت و دلیل این قول مورد اشکال واقع شد و نتیجه این شد که قصد ادّخار در مفهوم کنز معتبر نیست.
قول دوم: عدم اعتبار قصد ادّخار در مفهوم کنز
اما قول دوم قول به عدم اعتبار قصد ادّخار در مفهوم کنز است؛ یعنی قصد شخص ساتر مبنی بر اینکه مال را ذخیره کند برای یوم فاقت و فقر در مفهوم کنز مدخلیت ندارد. هر مالی که مستور شود چه به قصد باشد و چه بدون قصد. چه به فعل فاعل باشد و چه بنفسه باشد در هر صورت عنوان کنز بر آن صادق است و متعلق خمس واقع میشود.
ادله قول دوم
بر این قول به چند دلیل استدلال شده است:
دلیل اول: تبادر
دلیل اول همان مطلبی است که در پاسخ به دلیل قول اول گفتیم اینکه متبادر از کنز عند العرف مالی است که مستور است اعم از اینکه ستر به فعل فاعل باشد یا بنفسه و در جایی که به فعل فاعل است چه مع قصد الادّخار باشد و چه بدون قصد ادّخار. به طور کلی در تحقق مفهوم کنز به هیچ وجه قصد ادّخار لیوم الفقر والفاقة معتبر نیست و لازم نیست مقارن با ستر چنین قصدی از ناحیه کسی محقق شده باشد. پس دلیل اول تبادر است یعنی عرف از لفظ کنز این معنی را میفهمد (کنز به یک مالی که از جایی کشف میشود اعم از اینکه کسی آن مال را به قصدی دفن کرده باشد یا در اثر خراب شدن و زلزله و ... مال مستور شده باشد).
دلیل دوم: اشعار برخی روایات
بعضی از روایاتی که در باب کنز وارد شدهاند، اشعار به این دارند که این قصد معتبر نیست. از جمله صحیحه زراره که قبلاً نقل شد که «سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَعَادِنِ مَا فِيهَا فَقَالَ كُلُّ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ الْخُمُس»(1)
کیفیت اشعار این روایت به عدم اعتبار قصد در ما نحن فیه این است که خمس در رکاز ثابت شده است. در صدق عنوان رکاز قصد معتبر نیست چون اگر در صدق عنوان رکاز قصد معتبر بود قابل صدق و انطباق بر معادن نبود چون در معادن قطعاً این قصد معتبر نیست یعنی اصلاً امکان ندارد این قصد در مفهوم معدن اخذ شده باشد چون معادن ناشی از زمین و ریشه در زمین دارد و بر اساس خلقت خدا این طلا و نقره و مس و
1) . تهذیب، ج 4، ص 122، حدیث 347؛ وسائل الشیعة، ج9، ص 492، باب 3 از ابواب ما یجب فیه الخمس، حدیث 3.
امثال اینها در زمین قرار داده شده و قرار گرفتن این مواد در زمین توسط کسی نبوده که ما بحث کنیم آیا قصد در هنگام پنهان شدن و قرار گرفتن در زمین بوده یا نبوده. پس به طور کلی امکان اعتبار این قصد در مورد معادن وجود ندارد. پس اگر قرار بود در رکاز مسئله قصد معتبر باشد به هیچ وجه قابل انطباق بر معدن نبود. آن گاه بر این اساس که ما رکاز را اعم از معدن و کنز میدانیم معلوم میشود در کنز هم قصد معتبر نیست.
پس کیفیت اشعار این روایت بر عدم اعتبار این قصد در مفهوم کنز با ملاحظه چند مطلب معلوم شد:
اول اینکه در روایت خمس روی عنوان رکاز رفته است.
دوم اینکه در رکاز قصد معتبر نیست چون اگر قرار بود در صدق عنوان رکاز قصد معتبر باشد نمیتوانستیم این عنوان را بر معدن تطبیق کنیم.
سوم فرض این است که رکاز اعم از کنز است.
با ملاحظه این سه مطلب میتوان گفت این روایت به نوعی به عدم اعتبار قصد در مفهوم کنز اشعار دارد. لذا ما تعبیر به دلالت هم بکار نبردیم و گفتیم این روایت اشعار دارد به واسطه همین مقدماتی که اشاره شد.
دلیل سوم: تنقیح مناط
دلیل سوم مطلبی است که برخی از بزرگان فرمودهاند و قبلاً هم اشاره شد و آن اینکه ما از راه تنقیح مناط میتوانیم نتیجه بگیریم قصد ادّخار در مفهوم کنز مدخلیت ندارد.
بیان مستدل این است که با توجه به چند مطلب میتوان استفاده کرد که در کنز قصد معتبر نیست:
یکی اینکه شارع در مطلق معادن حکم به ثبوت خمس کرده است؛ این روایات را قبلاً نقل کردیم و معلوم شد که مطلق معادن متعلق خمس هستند.
دوم اینکه نصاب لازم برای ثبوت خمس در معادن همان نصاب زکات است؛ یعنی در زکات نصاب بیست دینار یا دویست درهم ذکر شده و نصاب معدن هم بنابر بعضی از روایات همان نصاب زکات است.
سوم اینکه در مطلق کنز هم خمس ثابت شده است.
چهارم اینکه نصاب کنز هم همانند نصاب معدن، نصاب زکات است.
پس با اینکه سنخ معدن و کنز با هم متفاوت است چون معدن مستقر فی الارض است ولی کنز مدفون فی الارض و معار فی الارض (عاریه گذاشته شده در زمین) است اما شارع دو حکم را به تمامهما و کمالهما برای هر دو ثابت کرده است هم اصل ثبوت خمس و هم نصاب.
آن گاه با ملاحظه این مطالب ذهن انسان به این نکته متوجه و متبادر میشود که کأنّ این سنخ از استغنام حاصل به سبب حفر زمین و خارج کردن چیزی از زمین از نظر شارع یک حکم دارد یعنی شارع در رابطه با معدن و کنز با اینکه تفاوتی بین آنها از نظر سنخشان وجود دارد اما در عین حال کأنّ این دو را از مقوله واحد دانسته (با اینکه یکی مستقر در زمین و دیگری مدفون شده است) و وجوب خمس و مقدار نصاب را در هر دو ثابت و یکسان میداند، این نشان میدهد که کأنّ شارع کاری نداشته به
اینکه آیا این بالعرض در زمین قرار داده شده یا متکوّن فی الارض است. عمده این است که در زمین مستتر شده لذا در بعضی جهات دیگر هم مثل هم هستند؛ مثلاً همان طور که در معدن قصد معتبر نیست در کنز هم قصد معتبر نیست.
خلاصه آنکه ما از این مطالب استفاده میکنیم که کنز و معدن از وادی واحد بوده و حکمشان متشابه است. وقتی میبینیم شارع در دو حکم که هر دو مربوط به خمس است اینها را مثل هم لحاظ کرده میتوانیم بگوییم در باب قصد هم همین طور است و همان طوری که در معدن قصد معتبر نیست در کنز هم قصد معتبر نیست.
این بیانی است که مرحوم آقای منتظری مطرح کردهاند. ایشان پس از آنکه ادعا کرد متبادر عرفی این است که قصد معتبر است و قصد باید باشد تا عنوان کنز محقق شود. اما اللهم الا ان یقال که ما از راه تنقیح مناط بتوانیم استفاده کنیم که قصد معتبر نیست. نهایتاً هم ایشان فرموده: «الاحوط لو لم یکن اقوی عدم اعتبار القصد»(1).
بررسی دلیل سوم
این دلیل هم به نظر ما تمام نیست و اشبه بالقیاس است تا تنقیح مناط چون درست است که خمس هم در معدن ثابت است و هم در کنز و درست است که اینها در نصاب متحد هستند ولی ثبوت خمس در هر دو و اتحاد اینها در نصاب مقتضی این نیست که در مسئله قصد هم مثل هم باشند. یعنی نمیتوانیم ما یک مناطی را از اتحاد در دو مسئله و مشابهت در دو چیز کشف کنیم و بگوییم اینها من باب واحد هستند و وقتی از یک وادی بودند در همه چیز، مثل هم میمانند. واقعش این است که حداقل در مورد قصد یک فرق اساسی بین معدن و کنز وجود دارد و آن اینکه در مورد معدن امکان اعتبار قصد ادّخار نیست چون معدن یک چیزی است که در زمین پیدا شده و متکوّن فی الارض است و اساساً امکان اعتبار قصد وجود ندارد اما در مورد کنز این امکان هست. آنچه که ایشان فرموده به هیچ وجه کاشف از یک مناط نیست یعنی با این مطالب ما نمیتوانیم یک مناط را تنقیح کنیم. به صرف یکی بودن در نصاب و ثبوت خمس نمیتوانیم اینها را از یک وادی قرار دهیم که هر دو استغنام به حفر ارض است و خارج کردن یک چیزی که دارای قیمت است و نتیجه بگیریم در همه چیز یکی هستند. نهایتش آن است که برای ما ظن به یک چنین مناطی ایجاد میکند اما در باب تنقیح مناط همان طور که از عنوانش پیدا است باید مناط حکم برای ما منقّح و قطعی باشد. با ظن به مناط نمیتوانیم حکمی را در موردی ثابت کنیم لذا دلیل سوم به نظر ما ناتمام است.
به هر حال با اینکه دلیل سوم محل اشکال است اما همان دو دلیل اول و دوم برای اثبات نظر مشهور کافی است.
در هر صورت نتیجه بحث در جهت ثانیه این است که در تحقق مفهوم کنز قصد معتبر نیست و حق با مشهور است.
جهت سوم: اعتبار جنس مخرج در کنز
جهت ثالثة درباره جنس مخرج است به این معنا که آیا در کنز معتبر است که مال از جنس مخصوصی باشد یا نه؟ آیا برای صدق عنوان کنز و ثبوت خمس در کنز لازم است جنس خاصی باشد؟ مثلاً طلا و نقره مسکوک باشد یا اگر اعم از طلا و نقره باشد و یا حتی اگر اعم از همه اینها باشد یعنی مطلق جنسهای قیمتی مثل عتیقهها ولو از جواهرات نباشد، کفایت میکند؟
اینجا در اعتبار این خصوصیت هم موضوعاً و هم حکماً اختلاف واقع شده است یعنی هم در مدخلیت جنس مخرَج در مفهوم کنز و هم در مدخلیت جنس مخرج در حکم کنز. اینکه میگوییم اختلاف واقع شده یعنی دو بحث داریم همان طور که در اول
1) . کتاب الخمس، ص 77.
بحث کنز اشاره شد که در عبارات فقها این دو جهت به درستی از هم تفکیک نشده که بالاخره بحثی که میکنند، بحث مفهومی در رابطه با کنز دارند یا بحث حکمی دارند که آیا حکم ثابت میشود یا نمیشود.
بحث جلسه آینده: پس در دو موضع و جهت این بحث میتواند مخصوصاً در این جهت ثالثه مورد بررسی قرار گیرد که تفصیل بحث ان شاء الله در جلسه آینده بیان و بررسی خواهد شد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 9 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام دوم: تفسیر کنز (جهت سوم: فی جنس المخرَج) مصادف
با: 9 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 81
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بحث در مقام دوم که مربوط به تفسیر کنز است به اینجا رسید که در جهت اولی قید مذخوریت و مستوریت فی الارض معتبر نیست. همچنین قصد ادّخار در صدق مفهوم کنز و ثبوت خمس مدخلیت ندارد.
جهت سوم: فی جنس المخرَج
اما جهت سوم درباره جنس مخرَج است. اینکه جنس مخصوصی در کنز معتبر است یا نه؟ این مسئله هم در صدق مفهوم کنز و هم در ثبوت خمس برای کنز مورد اختلاف است یعنی موضوعاً و حکماً در جهت ثالثه، بحث واقع شده که آیا اولاً در صدق عنوان کنز لازم است جنس خارج شده طلا و نقره مسکوک باشد، یا لازم نیست مسکوک باشد بلکه همین قدر که طلا و نقره باشد، برای صدق عنوان کنز کافی است یا اعم از این دو است یعنی همین که مالی از جواهر و احجار کریمه باشد در صدق عنوان کنز و ثبوت خمس کفایت میکند یا اعم از این یعنی مالی ذی قیمت باشد ولو اینکه از جواهر و احجار کریمه هم نباشد مثل ظروف سفالی و عتیقههایی که از زمین کشف میشود و متعلق به زمانهای گذشته است که در آن زمان قیمتی نداشته ولی الان قیمتش حتی ممکن است از جواهر هم بیشتر باشد.
دو حیث در مسئله
در هر صورت این مسئله مورد بحث است که اولاً در صدق مفهوم کنز خصوصیتی برای مال معتبر است یا نه (خصوصیتی در جنس مال اعتبار دارد یا ندارد) و ثانیاً در ثبوت خمس در کنز خصوصیتی معتبر است یا نه. در هر دو جهت اختلاف واقع شده است.
به طور کلی در این مسئله چهار احتمال وجود دارد:
احتمال اول اینکه مال مذخور از جنس طلا و نقره و مسکوک باشد و به عبارت دیگر نقدین باشند.
احتمال دوم اینکه این مال از جنس طلا و نقره باشد هر چند مسکوک نباشند.
احتمال سوم اینکه مال از جواهر و احجار کریمه باشد.
چهارم اینکه این مال دارای قیمت باشد هر چند از جواهر و احجار کریمه هم نباشد.
در مورد مال مخرَج این چهار احتمال وجود دارد. این چهار احتمال هم در حیثیت اول بحث باید مورد توجه قرار گیرد و هم در حیثیت دوم. حیث اول، حیث موضوعی است یعنی باید ببینیم آیا در صدق عنوان کنز کدام یک از این احتمالات مقبول است؟ با قطع نظر از تعلق خمس باید ببینیم کنز به چه مالی میگویند. آیا فقط به طلا و نقره مسکوک که از زمین کشف شود عنوان کنز اطلاق میشود یا به مطلق ذهب و فضه یا به مطلق جواهر یا به مطلق اشیاء قیمتی کنز اطلاق میشود. در حیث اول
باید معلوم شود صدق عنوان کنز بر طبق کدام یک از این احتمالات محقق میشود. همچنین در حیث دوم بحث یعنی ثبوت خمس در کنز باید دید که وجوب خمس در کدام یک از این احتمالات قابل اثبات است.
بررسی حیث اول
اما حیث اول که مسئله مدخلیت جنس مال مذخور در مفهوم کنز است، ظاهراً به اکثر فقها نسبت داده شده که عنوان کنز فقط به ذهب و فضه اطلاق میشود. یعنی اگر چیزی از زمین خارج شود که طلا و نقره باشد به آن کنز گفته میشود اما اگر غیر از طلا و نقره استخراج شود عنوان کنز بر آن منطبق نمیشود. حال اینکه آبه اکثر فقها نسبت داده شده خیلی در عبارات معلوم نیست که آیا فقط ذهب و فضه مسکوک عنوان کنز را دارند یا مطلق ذهب و فضه؟ آنچه به اکثر بزرگان نسبت داده شده این است که برای صدق عنوان کنز باید مال مخرج، طلا و نقره باشد. از عبارات اینها استفاده میشود که کأن کنز فقط به چنین مالی گفته میشود. البته اگر کسی قائل شد که مفهوم کنز فقط بر طلا و نقره مخرَج اطلاق میشود قهراً بر اساس ادله، خمس هم فقط در طلا و نقره ثابت میشود.
به هر حال با اینکه این مسئله مبهم است ولی با توجه به اینکه اکثر اصحاب (البته غیر از متأخرین) خمس را در خصوص نقدین ثابت میدانند شاید بتوان نتیجه گرفت که منظور آنها از طلا و نقرهای که در صدق مفهوم کنز مدخلیت دارند خصوص طلا و نقره مسکوک باشد ولی این به درستی تبیین نشده است. حال باید دید که آیا واقعاً با قطع نظر از ادلهای که دالّ بر ثبوت خمس است بالاخره جنس مال مذخور در مفهوم کنز مدخلیت دارد یا ندارد؟
ظاهر این است که نظر اهل لغت و عرف بر خلاف نظری است که به اکثر فقها نسبت داده شده است. یعنی از دید عرف و لغت، کنز عبارت از مالی است که مذخور در ارض یا غیر ارض باشد مطلقا. لذا به استناد کلمات اهل لغت و عرف بعید نیست بگوییم احتمال چهارم از بین این احتمالات اولی است یعنی هر چیزی که دارای قیمت باشد هر چند از جواهر و احجار کریمه هم نباشد، میتوان عنوان کنز را بر آن اطلاق کرد. بعضی از فقها هم چنین نظری دارند و معتقدند کنز به مطلق مال مذخور فی الارض گفته میشود.
در هر صورت از احتمالات چهارگانه به نظر میرسد احتمال اول و دوم قابل قبول نیست. قدر متیقن احتمال سوم است یعنی تقریبا نزد لغویین و نزد عرف پذیرفته شده که کنز عبارت از جواهر و احجار کریمه است و البته به نظر ما احتمال چهارم هم از کلمات لغویین و عرف قابل استفاده است یعنی اگر الان مثلاً کسی یک ظرف سفالی قدیمی پیدا کند که قیمت بالایی داشته باشد، از دید عرف کنز محسوب میشود. وقتی گفته میشود فلان کس گنج پیدا کرده آنچه به ذهن متبادر میشود هر چیز قیمتی است البته ممکن است غلبه با طلا و نقره باشد اما نزد عرف، گنج به مطلق اموال دارای قیمت اطلاق میشود. فهم عرف و تبادر عرفی از لفظ کنز همین احتمال چهارم است لذا به نظر ما در حیث اول بحث یعنی بحث موضوعی و بحث از صدق عنوان کنز و مفهوم کنز میتوان گفت مفهوم و معنای کنز عبارت است از هر شیء دارای قیمت هر چند از جواهر و احجار کریمه نباشد؛ هر مالی که ذخیره شده باشد و از زمین و غیر زمین کشف شود و دارای قیمت باشد هرچند از جواهرات نباشد عنوان کنز بر آن قابل اطلاق است. اگر چیزی دارای قیمت نباشد ولو در زمین مدفون شده باشد یا در دیوار یا سقف مدفون و مستور شده باشد میتوانیم بگوییم از نظر عرف و لغت کنز محسوب نمیشود. این ذی قیمت بودن در تحقق عنوان کنز دخالت دارد.
بررسی حیث دوم
اما حیث دوم یعنی مدخلیت جنس مال مذخور در ثبوت خمس که مسئله مهم در این مقام نیز همین حیث است، در این رابطه چهار قول وجود دارد؛ یعنی دقیقاً بر اساس احتمالات چهارگانهای که گفتیم در مورد ثبوت خمس در کنز هم چهار قول وجود دارد. (این با قطع نظر از مفهوم کنز است چون ممکن است بعضی بگویند کنز لغتاً و عرفا معنای عامی دارد اما خمس فقط برای صنف خاصی از کنز ثابت است لذا ما این دو جهت را از هم تفکیک کردیم؛ یکی بحث موضوعی بود که موضوعاً کنز به چه چیزی گفته میشود و دیگری هم بحث حکمی است که با قطع نظر از مطلبی است که در حیث اول گفتیم. لزوما هر کسی که در اینجا به یکی از این احتمالات چهارگانه ملتزم میشود به این معنا نیست که در مورد موضوع و مفهوم کنز هم همین احتمال را پذیرا باشد):
قول اول
قول اول قول کسانی است که قائل هستند خمس فقط در نقدین از کنز ثابت است یعنی خصوص طلا و نقره مسکوک. میگویند اگر کسی مالی را از زمین خارج کند و این مال طلا و نقره مسکوک باشد، خمس به عنوان کنز در آن ثابت است اما اگر مال مخرج طلا و نقره مسکوک نباشد، یا حکم لقطة را پیدا میکند یا به طور کلی به عنوان مطلق فائده میتواند متعلق خمس باشد. اینجا بحث در این است که آیا خمس به عنوان کنز ثابت است یا نه؛ گروه اول قائلند خمس به عنوان کنز فقط در جایی که مال مخرج طلا و نقره مسکوک باشد ثابت است.
شیخ طوسی از جمله کسانی که قائل به این قول است، ایشان هم در نهایة و هم در مبسوط عباراتی دارد که ظاهر در این معنا است. عبارت ایشان در نهایه این است: «والکنوز اذا کانت دراهم او دنانیر یجب فیها الخمس فیما وجد منها»؛ کنوز اگر درهم و دینار باشند خمس در آنها واجب است در چیزی که یافت شود چون تا مادامی که یافت نشده معنا ندارد که خمس به آن متعلق شود. ظاهر عبارت این است که خمس به درهم و دینار یعنی همان طلا و نقره مسکوک از کنز تعلق میگیرد. این عبارت ظهور در این دارد که کأن کنوز عنواناً و مفهوماً شامل غیر درهم و دینار هم میشود. کنز مفهوماً یک معنای عامی دارد ولی آن چیزی که خمس در آن ثابت است درهم و دینار یعنی طلا و نقره است.
اما در مبسوط فرموده: «ویجب ایضا فی الکنوز التی توجد فی دار الحرب من الذهب والفضة والدراهم والدنانیر»؛ واجب است همچنین در کنوزی که در دارالحرب یافت میشود از طلا و نقره و درهم و دینار خمس واجب است.
ظاهر عبارت این است که خمس در درهم و دینار ثابت است البته به شرط اینکه عبارت «والدراهم والدنانیر» را در عبارت شیخ طوسی در مبسوط تفسیر «من الذهب والفضة» بدانیم یعنی بگوییم اول گفته «یجب ایضا فی الکنوز من الذهب والفضة» ولی در ادامه گفته است «والدراهم والدنانیر» که تفسیر «من الذهب والفضة» باشد. اگر این چنین باشد این عبارت هم مثل عبارت نهایة است و خمس را فقط در بعضی از کنوز ثابت میکند یعنی درهم و دینار ولی اگر گفتیم «والدراهم والدنانیر» تفسیر «من الذهب والفضة» نیست بلکه ذکر خاص بعد العام است، آن وقت این عبارت دلالت بر ثبوت خمس در خصوص نقدین نمیکند بلکه دلالت بر ثبوت خمس در مطلق طلا و نقره میکند.
از جمله کسانی که در گروه اول قرار میگیرند ابن ادریس، کاشف الغطا و محقق همدانی هستند البته بعضی اساساً این قول را به ظاهر اکثر فقها نسبت دادهاند غیر از متأخرین و معاصرین.
قول دوم
قول دوم قول کسانی است که قائل به ثبوت خمس در طلا و نقره مطلقا هستند چه مسکوک باشد و چه مسکوک نباشد. این قول قائل روشن و صحیحی ندارد ولی از بعضی عبارات قابل استفاده است. از جمله از همین عبارت شیخ در مبسوط طبق یک احتمال از دو احتمالی که در کلام ایشان وجود داشت، این قول قابل استفاده است یعنی اگر عبارت شیخ در مبسوط را طبق احتمال دوم معنا کنیم و بگوییم «والدراهم والدنانیر» تفسیر «من الذهب والفضة» نیست بلکه از باب ذکر الخاص بعد العام است در اینجا قهراً دیگر نمیتوانیم این عبارت را حمل بر قول اول کنیم بلکه ظاهر عبارت این است که در مطلق ذهب و فضه خمس ثابت است.
همچنین محقق همدانی عبارتی دارد که از این عبارت طبق یک احتمال میتوان خمس را در مطلق ذهب و فضه ثابت دانست اما طبق یک احتمال که قویتر است و قرائنی هم بر آن وجود دارد، خمس در خصوص طلا و نقره مسکوک ثابت است. عبارت محقق همدانی در مصباح الفقیه این است: «و ظاهر الشیخ فی النهایة و المبسوط و الجمل و السرائر و الجامع الاختصاص بکنوز الذهب والفضة»؛ (عبارت ایشان فقط به کنوز ذهب و فضه اشاره دارد). معلوم میشود که از نظر موضوعی کنز در نظر شیخ یک معنای عامی دارد ولی از نظر حکمی مختص به ذهب و فضه است «و نسبه بعض من تأخر الی ظاهر الاکثر و هو الاظهر لمفهوم صحیحة البزنطی»؛ ظاهر این عبارت به نظر بدوی این است که خمس در طلا و نقره ثابت است اعم از مسکوک و غیر مسکوک چون عبارت این است که: «الاختصاص بکنوز الذهب والفضة» ولی ظاهر عبارت اکثر فقها بلکه صریح عبارات بعضی از فقها مثل شیخ طوسی در نهایه همان قول اول است و خود محقق همدانی هم از کسانی است که معتقد است خمس در کنزی که از جنس طلا و نقره مسکوک باشد، ثابت است. لذا ما ایشان را جزء قائلین به قول اول ذکر کردیم. حال وقتی دلیل ایشان را نقل کنیم این مطلب بیشتر روشن میشود که درست است که عبارت ایشان «الاختصاص بکنوز الذهب و الفضة» است ولی به قرائنی منظور ایشان مطلق طلا و نقره نیست. منظور ایشان این است که خمس در طلا و نقره مسکوک ثابت است.
در هر صورت قول دوم قائل مشخص و قابل توجهی ندارد هر چند بعضی عبارت میتواند مشعر به این قول باشد.
قول سوم
قول سوم قول کسانی است که قائل به ثبوت خمس در مطلق جواهر و احجار کریمه هستند. این نظر مختار مشهور متأخرین مثل مرحوم سید در عروة است.
قول چهارم
قول چهارم هم قول به ثبوت خمس است در هر مالی که در زمین مدفون شده باشد و دارای قیمت باشد هرچند از جواهر و احجار کریمه نباشد مثل بعضی از ظروف سفالی که از قدیم در زمین مدفون شده و در زمان خودش دارای قیمت نبوده ولی امروزه قیمتش از بعضی از جواهرات و احجار کریمه بیشتر است.
بحث جلسه آینده: بعضی از بزرگان به این قول متمایل هستند اما باز هم قائل خیلی مشخص و روشنی ندارد مگر اینکه ما بعد از بررسی به این قول ملتزم شویم که إن شاء الله در جلسات آینده بررسی و بیان خواهیم کرد. «الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 11 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام دوم: تفسیر کنز (جهت سوم: جنس مخرَج) مصادف
با: 11 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 82
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در مورد مدخلیت جنس مخرج در کنز موضوعاً و حکماً بین بزرگان اختلاف شده است لذا در جهت ثالثه بحث را در دو حیث تعقیب کردیم. در حیث اول که بحث از مدخلیت جنس مخرج در کنز به حسب موضوع و مفهوم کنز بود عرض کردیم حق آن است که جنس مخرج در صدق مفهوم کنز مدخلیت ندارد؛ چون از نظر عرف کنز به مطلق مالی که در زمین یا غیر زمین مستور شده باشد اطلاق میشود. البته فقط یک خصوصیت معتبر است و آن هم این است که آن مال مخرَج باید قیمتی باشد و اگر چیزی بیارزش باشد، عرفاً به آن کنز نمیگویند و در لغت هم به عنوان کنز شناخته نمیشود. اما در حیث دوم یعنی مدخلیت جنس مال در حکم کنز گفتیم چهار قول وجود دارد؛ یکی قول به اعتبار نقدین در ثبوت خمس بود که گفتیم جمعی از بزرگان و چه بسا مشهور اصحاب بر این باورند که خمس در درهم و دینار ثابت است و اگر آن مال غیر از درهم و دینار باشد هر چند طلا و نقره باشد خمس به عنوان الکنز در آن ثابت نیست هرچند به عنوان مطلق فائده با شرایط خودش متعلق خمس باشد. اقوال دیگر را هم که در این بحث وجود داشت بیان کردیم. حال به بیان دلیل قول اول که به عنوان قول مشهور معرفی شده میپردازیم.
ادله قول اول: (ثبوت خمس در نقدین)
چند دلیل بر این قول ذکر شده است:
دلیل اول
اساساً کنز لغتاً و عرفاً به خصوص طلا و نقره مستور و مذخور فی الارض اطلاق میشود یعنی اهل لغت کنز را به درهم و دیناری که در زمین ذخیره شده باشد، معنا کردهاند و در عرف هم همین معنا برای کنز پذیرفته شده بنابراین اگر معنا و مفهوم کنز لغتاً و عرفاً عبارت از درهم و دینار مذخور فی الارض باشد، قهراً حکم وجوب خمس فقط در درهم و دینار ثابت میشود چون ادله، خمس را در کنز ثابت کرده و کنز هم طبق فرض عبارت است از درهم و دینار مذخور فی الارض. نتیجه اینکه خمس فقط در درهم و دینار ثابت است.
این دلیل شاید دلیلی است که بخش قابل توجهی از اصحاب به آن اعتماد کردهاند و لذا خمس را فقط در درهم و دینار ثابت میدانند یعنی در نقدین. این همان احتمال اولی بود که جلسه گذشته مورد اشاره قرار گرفت.
بررسی دلیل اول
این دلیل همان گونه که اشاره شده محل اشکال است. همان طور که ما هم جلسه گذشته و هم ابتدای این جلسه اشاره کردیم از نظر لغت و عرف جنس مال مخرَج در موضوع کنز مدخلیت ندارد و حق آن است که کنز عبارت است از هر مال
قیمتی مستور فی الارض و آن جهاتی که بعضی به آن اتکا کردهاند و بر اساس آن نتیجه گرفتهاند که کنز عبارت از خصوص نقدین است، به نظر ما مورد قبول نیست. اگر ما برای کنز یک معنای عامی قائل باشیم و دایره مفهوم کنز را توسعه بدهیم و شامل هر مال قیمتی هر چند طلا و نقره نباشد، بدانیم قهراً بر اساس ادله، حکم روی این معنای عام ثابت میشود.
این مسئله یعنی عدم مدخلیت جنس مال مخرَج در کنز موضوعاً مؤیداتی هم دارد از جمله روایتی که بر اساس آن عبدالمطلب کنزی را پیدا کرد و خمس آن را اداء نمود. ظاهراً آنچه عبد المطلب پیدا کرده بود، نقدین نبود. لذا بطلان دلیل اول با توجه به مطالبی که گفتیم واضح و روشن است.
دلیل دوم
دلیل دوم صحیحه بزنطی است لکن به تقریبی که محقق همدانی بیان کرده است؛ چون در مورد استناد به این صحیحه برای اثبات خمس در خصوص نقدین تقریبهای مختلفی ذکر شده است. اساس این دلیل در کلمات محقق همدانی آمده و محقق خویی هم همین بیان را تقریباً ذکر کردهاند.
قبل از اینکه تقریب استدلال به صحیحه بزنطی بیان شود توجه به این نکته لازم است که در دلیل اول اصل شمول مفهوم کنز لغتاً و عرفاً پذیرفته نشد؛ در دلیل اول گفته شد مفهوم کنز فقط شامل نقدین است لذا حکم هم در مورد نقدین ثابت میشود اما طبق دلیل دوم کنز لغتاً و عرفاً معنای عامی دارد و مختص به درهم و دینار نیست و هر جواهر و سنگ قمیتی را دربر میگیرد ولی به خاطر صحیحه بزنطی خمس فقط در خصوص نقدین ثابت شده است. پس دلیل دوم بر این اساس بنا شده که کنز هرچند مفهوماً معنای عامی دارد اما حکمش به خاطر صحیحه بزنطی به یک صنف خاصی از کنز محدود شده است.
عبارت محقق همدانی گذشت؛ ذیل عبارت محقق همدانی این بود «والاظهر هو الاختصاص» که خمس مختص به نقدین است «لصحیحة البزنطی». صحیحه بزنطی را قبلاً نقل کردیم: «عَنْ أَبِي الْحَسَن الرِّضَا (ع) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْزِ فَقَالَ مَا يَجِبُ الزَّكَاةُ فِي مِثْلِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ»(1).
طبق این روایت بزنطی سؤال کرده از کنزی که متعلق خمس واقع میشود که در چه صورت خمس در کنز واجب میشود؟ سؤال بزنطی به حسب ظاهر سؤال از جنس و ماهیت کنز است. پاسخ امام (ع) هم مبتنی بر همان چیزی است که در سؤال ذکر شده است. امام (ع) فرمودند: «ما یجب الزکاة فی مثله ففیه الخمس»؛ آنچه که در مثل آن زکات ثابت است خمس هم در آن ثابت است. تأکید امام (ع) روی قید مماثلة است. این مماثلة ظاهراً به واسطه سؤال و به قرینه آن، از حیث جنس است یعنی همان چیزی که متعلق زکات است اگر به عنوان کنز از زمین استخراج شود، متعلق خمس هم قرار میگیرد. متعلق زکات چیست؟ زکات به مطلق ذهب و فضه متعلق نمیشود بلکه به نقدین و به خصوص درهم و دینار تعلق میگیرد. چون سؤال از متعلق خمس است و امام (ع) هم در جواب از همان حیثی که در سؤال گنجانده شده پاسخ دادهاند، پس معلوم میشود جنس کنزی که متعلق خمس است همان جنس زکات است یعنی همان نقدین (درهم و دینار).
1) . وسائل الشیعة، ج 9، ص 495، باب 5 از ابواب ما یجب فیه الخمس، حدیث 3؛ من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 21، حدیث 75.
بنابراین کنز هرچند مفهوماً بر طلا و نقره غیر مسکوک هم اطلاق میشود و هر چند به غیر طلا و نقره من الاحجار الکریمه هم اطلاق میشود اما در آنها خمس واجب نیست چون امام (ع) در جواب سؤال بزنطی گفتند: «ما یجب الزکاة فی مثله ففیه الخمس» هر چیزی که در مثلش زکات واجب است خمس هم در آن واجب است. زکات در درهم و دینار واجب است پس خمس هم فقط در درهم و دینار کنوز واجب است. این محصل استدلال به صحیحه بزنطی است.
مسئله مهم این است که این صحیحه قهراً اطلاقات وجوب خمس در کنز را تفسیر و تبیین میکند لذا ما نمیتوانیم به اطلاقات خمس در کنز اخذ کنیم. در مطلقات در مورد کنز سؤال شده که آیا چیزی در آن ثابت است؟ امام فرمودند: «فیه الخمس» یا شبیه آن. وجوب روی مطلق کنز رفته اما به واسطه صحیحه بزنطی آن اطلاقات یا تفسیر میشود یا مقیّد میشود. این لسان، لسان تفسیر یا تقیید آن اطلاقات است یعنی آن کنزی که گفته شده خمس در آن واجب است، همه مکنوزات نیست بلکه خصوص نقدین است. این محصل استدلالی است که اینجا بیان شده است.
البته این مماثلت نه فقط در خصوص جنس درهم و دینار بلکه از حیث مقدار هم هست. یعنی همان طور که درهم و دینار اگر به بیست یا دویست میرسید زکات واجب بود در اینجا هم به واسطه صحیحه بزنطی نصاب عبارت است از بیست دینار یا دویست درهم. لذا نصاب کنز هم مثل نصاب زکات است. مال مکنوز اگر به دویست درهم یا بیست دینار برسد باید خمسش داده شود.
بحث جلسه آینده: اشکالات مختلفی نسبت به این دلیل ایراد شده که باید مورد بررسی قرار گیرد تا ببینیم میتواند وافی به مقصود باشد یا نه.
سبک زندگی حضرت زهرا (س) راهگشای مشکلات جامعه
یکی از مسائلی که امروزه یک ضرورت و حتمیت غیر قابل انکار پیدا کرده معرفی شخصیت حضرت زهرا (س) و سبک زندگی آن حضرت است. فضائل حضرت زهرا (س) به تفصیل در جای خودش بیان شده. مقام علمی، اخلاق و حلم و نزول جبرائیل بعد از پیامبر که حتی برای احدی از معصومین هم اتفاق نیفتاد است. جبرائیل در خانهای و بر کسی فرود میآید که قابلیت و ظرفیت اتصال با حقیقت آن عالم را داشته باشد. نفس این ارتباط بین جبرائیل و حضرت زهرا (س) حکایت از سعه وجودی امّ ابیها میکند. مصحف فاطمه (س) مطالبی بود که در آن ایام بعد از رحلت پیامبر توسط جبرائیل به امّ ابیها گفته شد و امیرالمؤمنین (ع) هم آن را مکتوب کردند. حقائق و معارفی توسط جبرائیل به وجود مقدس و نورانی فاطمه زهرا (س) القا شد. این هم به خاطر تسلای وجود مقدس حضرت زهرا (س) بود که بعد از رحلت پیامبر (ص) به شدت غمگین و ناراحت بود فراق پدری که آن محبتها و علاقهها را به دخترش داشت. اذیت و آزارهایی که صورت گرفت همگی باعث شد که خداوند برای تسلّی حضرت زهرا (س) در این مدت عمر و این مدت کوتاه بعد از رحلت پیامبر این ارتباط صورت بگیرید.
اما چیزی که امروز همه مسلمین و بلکه همه مردم دنیا به آن نیاز دارند این است که این الگوی استثنایی معرفی شود تا به عنوان یک تابلوی زیبا در معرض دید قرار بگیرد و رفتارها و زندگی ها در آن مسیر بیفتد. امروزه بسیاری از مشکلاتی که دامن گیر جوامع بشری و جوامع اسلامی شده و بسیاری از نابسامانیهای جامعه خودمان ناشی از دور شدن از این
الگوها است که متأسفانه آن طور که باید و شاید در رابطه با آن تبلیغ نمیشود. مصائب حضرت زهرا (س) هم استثنایی است. رنجهای ایشان هم استثنایی است اما آنچه که حضرت زهرا (س) را ممتاز میکند و به تعبیر پیامبر (ص) سیدة نساء العالمین من الاولین و الاخرین قرار میدهد این است که این مصائب و مشکلات و گرفتاریها، روش و سبک زندگی دینی و اخلاقی و اعتقادی آن حضرت را ذرهای تغییر نداده است. الان در زندگیها مشکلات زیاد است؛ هر یک از این مشکلات ناشی از عاملی است. بخشی ناشی از فقر و بخشی ناشی از لاابالی گری و بخشی ناشی از بی توجهی به مسائل دینی و بخشی کمبودهای اخلاقی است. اما چقدر ما دنبال ریشهیابی و علتیابی این مشکلات و حل کردن آنها به روش صحیح هستیم؟ زندگی حضرت زهرا (س) یک زندگی فقیرانه بود. وقتی که حضرت زهرا (س) میخواست به خانه شوهر بروند با اینکه پیامبر (ص) میدانست که حضرت زهرا (س) چه شخصیتی است و چه ظرفیتی دارد اما توصیههایی به آن حضرت فرمود. فرمود مبادا از سخن و حرف زنان دیگر غمگین شوی که شوهرت فقیر است. فقر برای ما و انبیاء و برای من عین غنا است. پیامبر (ص) این توصیهها را فرمود تا این ملاک در زندگی قرار بگیرد که آنچه که برای مرد در زندگی مهم است ایمان و عقیده و اخلاق و آن ارزشهای والای انسانی است اینها چیزهایی است که باید اصل قرار بگیرد. مشکلات مالی با کار و تلاش و کوشش قابل حل است اما اگر این جوهر نباشد و دنیایی از امکانات مادی فراهم باشد هیچ ثمری برای حیات طیبه انسانی ندارد.
حضرت زهرا (س) کسی بود که با اینکه فاصله منزلش با منزل پیامبر (ص) خیلی نبود اما آن قدر بین این پدر و دختر ارتباط عاطفی که بود که پیامبر (ص) این فاصله را تحمل نکرد و خانهای را در نزدیکی خانه خودش فراهم کرد برای اینکه صدیقه طاهره (س) در آن خانه سکونت کند یعنی بیتاب بود و دلتنگ میشد. اینها مطالبی است که در تاریخ و جوامع روایی اهل سنت هم نقل شده است. عایشه احادیث متعددی در مورد احترام ویژه و منزلتی که پیامبر برای دخترش قائل بود نقل میکند. یک دختری که دختر اول شخص عالم اسلام است و همه امکانات میتوانست برایش فراهم باشد اما ببینید سبک زندگی او چگونه است.
موضوع سبک زندگی حضرت زهرا (س) یک موضوعی است که از ابعاد مختلف قابل بررسی است. سخن و حرف من این است که ایام فاطمیه ضمن ذکر مصائب و رنجهای حضرت زهرا (س) به این بُعد هم پرداخته شود و چه بسا این بُعد امروز بیشتر مورد نیاز است. هم برای زندگی جوانان و هم برای دختران و زنان. بله آن رنجها و مصائب بوده و باید گفته شود ولی ارزش واقعی بانویی مثل فاطمه زهرا (س) وقتی روشن میشود که بدانیم در چه شرایطی بود و چه رنجها و مصیبتهایی کشید ولی در عین حال چگونه زندگی کرد. ارتباط عاطفی با وجود مقدس حضرت زهرا (س) لازم است ولی این باید سرمایهای برای درس پذیرفتن و الگو پذیری از وجود مقدس حضرت زهرا (س) شود. واقعاً چه مقدار مردم نسبت به این شخصیت شناخت دارند؟ شناخت عمومی محدود شده به اینکه پیغمبر زادهای بوده که به شدت مورد ظلم واقع شده و همسر علی (ع) و مادر ائمه است، اما منزلت علمی حضرت، اخلاق و رفتارش در منزل باید به گونهای معرفی شود که مردم گمان نکنند که این شخصیتها، یک شخصیتهایی بودند که یک زندگی غیر بشری داشتند و اساساً امکان اینکه ما بخواهیم به آنها نزدیک شویم، وجود ندارد. این بزرگان را باید به گونهای معرفی کنیم که همه در این مسیر
حرکت کرده و در این طریق گام بردارند. سبک زندگی حضرت (س)، امروزه یکی از ضروری ترین و لازم ترین موضوعاتی است که باید از هر فرصتی برای بیان آن استفاده کرد. این موضوعی است که بسیار مهم است و نباید در این ایام مغفول واقع شود. گریه کردن بر مصیبتهای صدیقه طاهره لازم است اما از این گریه کردنها و مجالس و محافل و یادبودها باید برای مسیر حرکت آینده خودمان و جوانهایمان استفاده کنیم.
ان شاء الله خداوند توفیق دهد که بتوانیم از زندگی حضرت زهرا (س) الگو بگیریم و این الگوی زیبا و بی بدیل را برای دیگران بیان کنیم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 16 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام دوم: تفسیر کنز (جهت سوم: جنس مخرَج) مصادف
با: 16 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 83
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله قول به ثبوت خمس در خصوص نقدین بود. عرض شد که بسیاری از اصحاب قائلند به اینکه در باب کنز، خمس در صورتی ثابت است که آنچه از زمین خارج میشود خصوص طلا و نقره مسکوک باشد و در غیر طلا و نقره مسکوک به عنوان کنز خمس ثابت نیست هر چند ممکن است به عنوان مطلق فائده با حفظ شرایط، معلق خمس واقع شود.
قائل این قول به چند دلیل استدلال کرده است که دلیل اول و دوم را ذکر کردیم؛ دلیل اول مورد مناقشه قرار گرفت و دلیل دوم هم صحیحه بزنطی بود. محصل استدلال به صحیحه بزنطی این بود که بنابر ظاهر این روایت مماثلت در نوع یا جنس یا ماهیت و همچنین مماثلت در مقدار بین کنز و آنچه که متعلق زکات قرار میگیرد لازم است. صحیحه این بود: «عَنْ أَبِي الْحَسَن الرِّضَا (ع) قَالَ: سَأَلْتُهُ عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْزِ فَقَالَ مَا يَجِبُ الزَّكَاةُ فِي مِثْلِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ»(1)
از این روایت استظهار کردهاند که آنچه متعلق زکات است، متعلق خمس در باب کنز هم میباشد. ظاهر این روایت مماثلت در جنس و مقدار است. لذا چون متعلق زکات خصوص طلا و نقره مسکوک است، همین ماهیت و نوع و جنس متعلق خمس در باب کنز هم قرار میگیرد. به هر حال از این روایت مماثلت در جنس و مقدار را استفاده کردهاند. حال باید دید که آیا این استدلال و استظهار از این صحیحه میتواند مدعای این قول را ثابت کند یا نه؟
بررسی دلیل دوم
در مورد این حدیث به طور کلی چند احتمال وجود دارد، لذا باید این احتمالات را بررسی کرد تا معلوم شود کدام یک از این احتمالات اقوی است و بعد نتیجه این بررسی میتواند درستی یا نادرستی قول اول را اثبات کند.
احتمال اول
احتمال اول این است که در این روایت فقط سؤال از مقدار و کمّیت است و نظر به جنس و ماهیت و نوع ندارد. یعنی آن مقداری که کنز اگر به آن مقدار برسد، متعلق خمس واقع میشود چه مقدار است؛ یعنی در واقع سؤال از نصاب است و کاری به اینکه چه چیزی در باب کنز متعلق خمس است، ندارد بلکه سؤال میکند که کنز به چه اندازهای اگر برسد خمس در آن واجب میشود. جواب هم منطبق با سؤال است و لذا فقط بیان مقدار و کمّیت و نصاب وجوب خمس در کنز را میکند. یعنی هم سؤال و هم جواب ناظر به مقدار و کمیت کنزی است که بر اساس آن مقدار، خمس در آن واجب
1) . وسائل الشیعة، ج 9، ص 495، باب 5 از ابواب ما یجب فیه الخمس، حدیث 3؛ من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 21، حدیث 75.
میشود. این احتمالی است که صاحب ریاض بر آن ادعای اتفاق کرده و میگوید اصحاب همگی قبول دارند و متفقند در اینکه منظور از صحیحه این است.(1)
ایشان میگوید اصحاب از این روایت مماثلت در مقدار و مالیت را فهمیدهاند. بعد دو شاهد بر این احتمال یا به عبارت دیگر استظهاری که آن را حتی به فهم اصحاب نسبت میدهد نقل میکند و به این دو روایت میخواهد این معنا و این احتمال را تأیید کند:
روایت اول: یکی روایتی است که از بزنطی در باب معدن وارد شده است که قبلاً هم به مناسبت چند بار این روایت را نقل کردیم: «سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هَلْ فِيهِ شَيْءٌ؟ قَالَ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً»(2)
سؤال و جواب در این روایت در خصوص مقدار مالی است که از معدن استخراج میشود و خمس در آن واجب میشود. چون جوابی که امام (ع) در این روایت دادهاند دقیقاً همان جوابی است که در روایت قبلی دادند. سائل پرسیده است: «عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هَلْ فِيهِ شَيْءٌ» یعنی آنچه که از معدن استخراج میشود هم کم و هم زیادش متعلق خمس است یعنی کأن اصل خمس مورد سؤال نیست بلکه سؤال این است که خمس در چه صورت در معدن واجب میشود؟ آیا مقدار کم از معدن هم متعلق خمس است یا فقط در مقدار قابل توجه و مقدار زیاد خمس ثابت است؟ پس سؤال از مقدار و مالیت و کمیّت است. جوابی هم که امام (ع) دادند این است که اگر آنچه که از معدن استخراج میشود به اندازهای که در باب زکاة بیان شده برسد خمس واجب است: «حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً» در آن مقداری که زکات در آن واجب میشود، همان مقدار در باب کنز هم ملاک تعلق خمس است.
پس صحیحه دوم هر چند در باب معدن وارد شده ولی قرائنی وجود دارد که نشان میدهد آنچه مدّ نظر است مقدار و کمیت مالی است که از معدن خارج میشود. در ما نحن فیه هم همین گونه است.
روایت دوم: اما مؤید دوم روایتی است که شیخ مفید در مقنعه به صورت مرسل نقل کرده است: «سُئِلَ الرِّضَا (ع) عَنْ مِقْدَارِ الْكَنْزِ الَّذِي يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ فَقَالَ مَا يَجِبُ فِيهِ الزَّكَاةُ مِنْ ذَلِكَ بِعَيْنِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ وَ مَا لَمْ يَبْلُغْ حَدَّ مَا تَجِبُ فِيهِ الزَّكَاةُ فَلا خُمُسَ فِيهِ»(3)
در این روایت هم از امام رضا (ع) از مقدار کنزی که در آن مقدار خمس واجب میشود سؤال شده و امام فرمودند: همان مقداری که در زکات، نصاب است، همان مقدار هم نصاب خمس است. سائل به صراحت از مقدار کنزی که خمس در آن واجب میشود، سؤال کرده و امام هم فرموده: همان مقداری که در آن مقدار زکات به عینه واجب است، همان مقدار موجب تعلق خمس است و اگر به آن حدّی که زکات در آن واجب است، نرسد فلا خمس فیه. این روایت به طور واضح و روشن دلالت میکند بر اینکه مقصود مقدار کنزی است که در آن مقدار خمس واجب است.
بنابراین آنچه صاحب ریاض به فهم اصحاب نسبت داده و دو روایت را به عنوان تأیید آن ذکر کرده، این است که اینجا بحث از مقدار و نصاب و کمیتی است که در آن خمس واجب میشود یعنی مال مکنوز هرچند طلا و نقره مسکوک نباشد
بلکه از سایر احجار باشد، متعلق خمس است. پس طلا و نقره مسکوک موضوع خمس نیستند. اگر صحبت از درهم و دینار است و اگر امام در جواب میفرمایند بیست دینار یا دویست درهم، این در حقیقت تعیین مقدار و مبلغی است که شیء مکنوز باید به آن مقدار برسد تا خمس واجب شود. یعنی دون هذا المقدار خمس ندارد اما در این مقدار و افزون بر آن متعلق خمس است.
احتمال دوم
احتمال دیگر این است که سؤال و جواب هر دو ناظر به نوع و جنس و همچنین مقدار و کمیت است یعنی از هر دو جهت مماثلت معتبر است. یعنی به اصطلاح هم باید طلا و نقره مسکوک باشد و هم مقدار آن به بیست دینار یا دویست درهم برسد؛ چون اطلاق دارد و اطلاق در مماثلت شامل همه جهات میشود. هر چیزی که مدخلیت دارد در وجوب زکات، در وجوب خمس هم مدخلیت دارد. لذا میبینید زکات در غیر نقدین واجب نیست. زکات در نقدین اذا لم یبلغا الی عشرین دیناراً او مأتی درهمٍ واجب نیست. پس به استناد این صحیحه و به جهت اطلاق مماثلت، کنز هم باید از نقدین باشد و هم به مقدار بیست دینار یا دویست درهم برسد تا خمس در آن واجب شود.
این احتمال را بعضی از جمله محقق همدانی در مصباح الفقیه ذکر کردهاند.
احتمال سوم
احتمال دیگر همان احتمالی است که در کلام مستدل ذکر شده یعنی منظور از مماثلت، مماثلت در نوع و جنس است ولا غیر. لذا هر چه متعلق زکات است، همان هم در کنز متعلق خمس است. متعلق زکات عبارت است از نقدین و متعلق خمس در باب کنز هم نقدین است.
پس مجموعاً این سه احتمال در این مقام وجود دارد. یکی مماثلت در مقدار و کمّیت فقط. کما أسنده صاحب الریاض الی فهم الاصحاب. نتیجه این احتمال این است که خصوص نقدین برای ثبوت خمس ملاک نیستند. بلکه هر چیزی به بیست دینار یا دویست درهم برسد متعلق خمس است. احتمال دوم مماثلت من جمیع الجهات است یعنی طلا و نقره مسکوک به اندازه بیست دینار یا دویست درهم برسد. احتمال سوم هم اینکه فقط خصوص مقدار و کمیت مورد نظر است. یعنی هر چیزی اگر در زمین دفن شده باشد و خارج شود اگر به بیست دینار یا دویست درهم برسد متعلق خمس است ولو من غیر الذهب و الفضه باشد.
بررسی احتمال اول
اشکال محقق خویی
نسبت به احتمال اول بعضی از بزرگان اشکال کردهاند. از جمله کسانی که به احتمال اول اشکال کرده محقق خویی است:
ایشان در مورد این احتمال میفرمایند: «ولکنّه کما تری» یعنی کأنّ بطلانش واضح است. به نظر ایشان در صحیحه بزنطی سؤال از جنس شده و جواب هم بر همین اساس است. اما صحیحه دوم بزنطی عکس این است. به عبارت دیگر بین صحیحه اول و صحیحه دوم فرق است؛ چون در اولی سؤال از جنس شده که: «سألته عما یجب فیه الخمس من الکنز» و اصلاً سؤال از مقدار نکرده یعنی سؤال میکند آن چیزی که خمس در آن واجب است من الکنز چیست؟ چه شیء مکنوزی متعلق خمس است؟ امام هم میفرمایند: هر چیزی که زکات در آن واجب است. پس در صحیحه اول به طور
واضح سؤال از جنس و نوع و ماهیت موضوع خمس در باب کنز است که متعلق خمس در کنز چیست. لذا با توجه به اینکه سؤال از جنس است، جواب هم در همین رابطه ذکر شده دیگر معنا ندارد بگوییم سؤال از مقدار است و اصحاب هم همین را فهمیدهاند. اصلاً جایی برای حمل بر مقدار و کمیت نیست اما روایت دوم برعکس است چون چند قرینه در این روایت وجود دارد که به استناد آنها باید بگوییم ظهور در بیان مقدار و کمیت دارد: یکی تعبیر «من قلیل او کثیر» در سؤال است که به طور روشن دلالت بر این میکند که سؤال از مقدار است. قرینه دوم کلمه «حتی یبلغ» است. امام (ع) میفرمایند: «لیس فیه شیء حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة» این عبارت (تا زمانی که به این مقدار نرسیده خمس در آن واجب نیست) تقریباً کالصریح است در اینکه سؤال از کمیت و مقدار است. بنابراین بین سؤال بزنطی در صحیحه اولی و سؤال بزنطی در صحیحه ثانیة به تعبیر ایشان: «بونٌ بعید»؛ در صحیحه اولی سؤال از جنس و نوع چیزی است که متعلق خمس است و در صحیحه ثانیه سؤال از مقدار و کمیت است لذا نمیتوانیم آن را قیاس کنیم به صحیحه اولی.
اگر این صحیحة حمل بر مقدار نشود لازمهاش آن است که ما این روایت را حمل بر فرد نادر کنیم و حمل بر فرد نادر صحیح نیست چون استخراج غیر طلا و نقره و سایر معادن مثل نمک و احجار کریمه و امثال آن توسط شخص واحد ممکن است. یعنی استخراج معدن نمک کار سختی نیست. اما استخراج طلا و نقره از معدن کار سختی است و عادتاً یک نفر نمیتواند متصدی استخراج طلا و نقره شود بلکه احتیاج به افراد متعدد و آلات استخراج متعدد دارد و به ادعای ایشان در اکثر موارد، تصدی استخراج معدن طلا و نقره بر عهده اشخاص عادی نیست بلکه دولتها و حکومتها این کار را انجام میدهند. آن وقت با توجه به این جهت اگر ما بخواهیم آن را حمل بر جنس کنیم لازمهاش حمل بر فرد نادر است و این صحیح نیست که روایت حمل بر فرد نادر شود. لذا برای اینکه حمل بر فرد نادر نشود ناچاریم بگوییم این ناظر به کمیت و مقدار است یعنی در واقع ناظر به نصاب است. اما اگر بخواهیم صحیحه اولی را حمل بر مالیت و مقدار کنیم، با سیاق روایت سازگار نیست.(1)
یک اشکالی هم به مرسله فقیه شده و آن اینکه مرسله فقیه ولو دلالتاً خوب است اما یک اشکال جدی دارد و آن اینکه مرسله است. به علاوه چه بسا اصلاً روایت مستقلی نباشد بلکه با صحیحة بزنطی متحد باشند و شیخ مفید آن را به صورت نقل به مضمون و مستقل بیان کرده لذا نمیتواند به عنوان مؤید ذکر شود.
بحث جلسه آینده: این اشکالی است که نسبت به احتمال اول بیان شده، ولی باید ببینیم این اشکال وارد است یا خیر.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . مستند العروة، کتاب الخمس، ص 76 و 77.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 17 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام دوم: تفسیر کنز (جهت سوم: جنس مخرَج) مصادف
با: 17 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 84
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله تعلق خمس به خصوص نقدین در باب کنز بود؛ دلیل دوم صحیحه بزنطی بود و بعضی از بزرگان از جمله محقق همدانی به آن استدلال کردهاند و نتیجه گرفتند که خمس به خصوص نقدین مکنوز تعلق میگیرد و در غیر نقدین یعنی در مطلق طلا و نقره و در سایر احجار کریمه خمس ثابت نیست. تقریب استلال به صحیحه بزنطی این است که اطلاق مماثلت کنز با آنچه زکات به آن تعلق میگیرد، اقتضا میکند آنچه زکات به آن متعلق میشود در باب کنز هم متعلق خمس است این مماثلت هم از جمیع جهات است یعنی مماثلت از حیث جنس و از حیث مقدار کنز یعنی کنز زمانی متعلق خمس است که اولاً طلا و نقره مسکوک باشد و ثانیاً به نصاب بیست دینار یا دویست درهم رسیده باشد.
گفتیم برای اینکه این استدلال مورد بررسی قرار گیرد لازم است این حدیث به طور دقیق تحلیل شود که مراد از این حدیث چیست. در بدو امر سه احتمال در این حدیث داده شد:
یک احتمال اینکه حدیث دالّ بر مماثلت در کم و مقدار است.
احتمال دوم اینکه مماثلت فقط در جنس باشد به مقدار و کمیت کاری ندارد.
احتمال سوم اینکه این مماثلت من جمیع الجهات باشد یعنی من حیث الکمّ والجنس.
احتمال اول، احتمالی است که صاحب ریاض در مورد این حدیث داده و آن را به اصحاب نسبت داده که اصحاب از این حدیث این را فهمیدهاند که مماثلت فقط در مقدار است یعنی نصاب خمس در باب کنز همان نصاب زکات است. ایشان دو روایت هم به عنوان مؤید بر مدعای خودشان نقل کردند.
قبل از اینکه به اشکال محقق خویی اشاره کنم، تأکیداً عرض میکنم که اگر احتمال اول را بپذیریم یعنی از صحیحه بزنطی مماثلت در مقدار فهمیده شود کما فهمه صاحب الریاض و اسنده الی فهم الاصحاب، استدلال مخدوش میشود و دیگر تعلق خمس به خصوص نقدین ثابت نمیشود. اگر احتمال دوم را بپذیریم که صحیحه بزنطی فقط دالّ بر مماثلت در جنس است کمااختاره المحقق الخویی، در این صورت تعلق خمس به نقدین در باب کنز ثابت میشود. اگر احتمال سوم را بپذیریم که مماثلت در هر دو یعنی هم در جنس و هم در مقدار است یعنی مماثلت هم در نقدین و هم در بیست دینار یا دویست درهم است کما اختاره المحقق الهمدانی در این صورت هم تعلق خمس به خصوص نقدین ثابت میشود لذا از این سه احتمال فقط بنابر احتمال اول است که استدلال به این صحیحه باطل میشود اما بنا بر احتمال ثانی و احتمال ثالث قول اول یعنی خمس در خصوص نقدین یعنی طلا و نقره مسکوک ثابت میشود.
در مورد احتمال اول عرض شد که صاحب ریاض فرموده چون این صحیحه نظیر صحیحه دیگری از بزنطی است که در باب معدن وارد شده و در آن صحیحه به قرائنی حمل بر مقدار و کم میشود پس در این صحیحه هم حمل بر مقدار و کم میشود. محقق خویی اشکال کردند که بین این دو صحیحه فرق است. صحیحهای که از بزنطی در باب معدن وارد شده به همان قرائن حمل بر مقدار و کمیت میشود اما صحیحه دیگر بزنطی که در باب کنز وارد شده عکس آن است یعنی دال بر جنس و نوع است و کاری به کمیت و مقدار ندارد. این اشکال محقق خویی بود که دیروز به تفصیل بیان کردیم.
پاسخ اشکال محقق خویی
به نظر میرسد در اینکه صحیحه بزنطی که در باب معدن وارد شده، ظهور در بیان مقدار و کمیت دارد تردیدی نیست. یعنی به جهت همان قرائنی که محقق خویی فرمودند صحیحه بزنطی در باب معدن دلالت بر مماثلت در مقدار دارد. صحیحه بزنطی در باب معدن این بود: «سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هَلْ فِيهِ شَيْءٌ؟ قَالَ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً»(1)
به قرینه «حتی یبلغ» قطعا صحیحه بزنطی در باب معدن دالّ بر مماثلت از حیث مقدار است یعنی آنچه که از معدن استخراج میشود اگر به بیست دینار یا دویست درهم برسد متعلق خمس است همان طور که در باب زکات اگر نقدین به بیست دینار یا دویست درهم برسد زکات در آنها واجب میشود. انّما الکلام در صحیحه اولی از بزنطی، محقق خویی میفرمایند: صحیحه اول ظهور در سؤال از جنس دارد. صحیحه اول این بود: «سَأَلْتُهُ عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْزِ فَقَالَ مَا يَجِبُ الزَّكَاةُ فِي مِثْلِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ»(2). ایشان فرمود: در اینجا سؤال از جنس و ماهیت و نوع کنز است که چه جنس و ماهیت و نوعی از کنز متعلق خمس است؟ امام فرمود همان چیزی که در مثل آن زکات واجب است یعنی طلا و نقره مسکوک پس در کنز هم اینچنین است و فقط نقدین متعلق خمسند.
حال باید ببینیم آیا واقعاً این استظهار صحیح است یا نه؟ این را باید با ملاحظه سؤال و جواب مورد بررسی قرار دهیم:
سؤال این است: «سَأَلْتُهُ عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْزِ»(3)آنچه که در آن از کنز، خمس واجب است. کلمه «ما» موصوله است. «من الکنز» هم بیان «ما» است. در واقع سؤال از آن چیزی از کنز است که متعلق خمس است. آیا این سؤال از جنس است؟ آیا «ما یجب فیه الخمس من الکنز» ظهور در این دارد که از کنز چه نوعی متعلق خمس است یا اینکه سؤال از مقداری از کنز است که متعلق خمس است؟ کأن اصل تعلق خمس به کنز مفروغ عنه بوده و سؤال از این است که کنز در چه شرایطی و در چه صورتی متعلق خمس است. پس با توجه به «ما» موصوله و «مِن» که بیان آن «ما» است معنای سؤال سائل این است که «سألته عن الکنز متی یجب فیه الخمس؟»
لذا انصاف این است که ظاهر سؤال دلالت بر سؤال از نوع و جنس کنز متعلق خمس ندارد بلکه اصل وجوب خمس در کنز مفروغ عنه است و سؤال از مقدار آن است. کأن میخواهد بگوید که کنز به چه اندازهای برسد خمس در آن واجب میشود.
امام در پاسخ فرموده: «مَا يَجِبُ الزَّكَاةُ فِي مِثْلِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ» جواب امام هم دالّ بر وجوب خمس در نوع و جنس خاصی از کنز نیست؛ چون اگر ما پذیرفتیم سؤال از مقدار و کمّیت است، جواب هم در چهار چوب سؤال است. این یک قاعده است. پس تطابق بین جواب و سؤال اقتضا میکند که جواب هم مربوط به همان مقدار و کمّیت باشد نه جنس.
به علاوه اگر به جواب امام در صحیحه مربوط به معدن و جواب امام در صحیحه مربوط به کنز دقت کنید، تعبیر در هر دو یکی است: «مَا يَجِبُ الزَّكَاةُ فِي مِثْلِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ» در باب معدن هم همین گونه است. آیا میتوانیم یک جمله را در یک حدیث حمل بر مقدار و کمیت کنیم و همین جمله را در حدیث دیگر حمل بر جنس و نوع کنیم؟ در اینکه صحیحه بزنطی در باب معدن دال بر مقدار است، محقق خویی هم تردید ندارد. ایشان تصریح کرده که صحیحه بزنطی در باب معدن به قرینه کلمه «قلیل» و «کثیر» و همچنین به قرینه کلمه «حتی یبلغ» دالّ بر مقدار است. درست است که این دو قرینه وجود دارد و این قرائن در حدیث مربوط به کنز نیست چون اگر بود اینجا هم دلالت آن واضح و روشن بود ولی جملهای که امام در پاسخ به بزنطی در صحیحه مربوط به معدن فرموده عین جملهای است که در صحیحه مربوط به کنز فرموده است. آن گاه آیا میشود ما از این جمله در باب معدن استفاده کنیم مماثلت از حیث مقدار و کمیت مورد نظر است ولی از همین جمله در باب کنز این استفاده را نکنیم و بگوییم اینجا دلالت بر نوع و جنس میکند؟
لذا به نظر میرسد اشکال محقق خویی به صاحب ریاض وارد نیست و حق آن است که آنچه صاحب ریاض فرموده و به اصحاب نسبت داده مطلب صحیحی است که اساساً این صحیحه در مورد نصاب کنز است. اینکه میگوید: «سَأَلْتُهُ عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْزِ فَقَالَ مَا يَجِبُ الزَّكَاةُ فِي مِثْلِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ» مربوط به نصاب است.
به علاوه اگر این احتمال که این صحیحه دلالت بر کمیت و مقدار ندارد مطلقا، پذیرفته شود نتیجهاش آن است که به طور کلی نصاب در خمس کنز معتبر نباشد چون تنها دلیلی که از آن نصاب در خمس کنز استفاده میشود همین صحیحه است و این مطلبی است که نمیتوان به آن ملتزم شد. لذا با این صحیحه نمیتوانیم اطلاقاتی که در باب کنز وارد شده را تخصیص زده و حمل بر خصوص جنس خاصی از کنز کنیم و بگوییم درست است ادله خمس را در مطلق کنز ثابت کرده اما به واسطه این صحیحه منظور خصوص نقدین است. پس اشکال محقق خویی نسبت به احتمال اول منتفی است و حق آن است که این احتمال قابل قبول است.
بررسی احتمال دوم
اما احتمال دوم که محقق خویی آن را پذیرفته که صحیحه دالّ بر مماثلت در جنس باشد فقط، این احتمال هم با عنایت به پاسخ اشکال محقق خویی به صاحب ریاض منتفی میشود.
به علاوه اشکال دیگر این است که اگر صحیحه بزنطی مربوط به نوع و جنس و ماهیت کنز بود یعنی منظور مماثلت در جنس و نوع و ماهیت بود امام باید جمله دیگری میفرمود یعنی بجای «ما یجب الزکاة فی مثله» میفرمود: «ما یجب الزکاة فیه ففیه الخمس» یعنی آن چیزی که زکات در آن واجب است پس در آن خمس واجب است. آنچه که زکات در آن واجب است نقدین است پس در باب کنز هم نقدین متعلق خمس است. به عبارت دیگر در این فرض کلمه «مثله» زیادی است. اگر مقصود نوع و جنس کنز بود نباید کلمه «مثله» را ذکر میکردند. این اشکالی است که به احتمال دوم وارد است.
إن قلت: البته برخی به این اشکال پاسخ دادهاند که آنچه متعلق زکات است نقدین یعنی طلا و نقره مسکوک میباشد لکن بین طلا و نقره مسکوک در باب زکات و بین طلا و نقره مسکوک در باب کنز فرق است؛ چون نقدین در باب زکات در معرض تصرف و در اختیار شخص است. مثلاً شخصی که صد سکه طلا یا صد سکه نقره دارد. این زائد بر بیست دینار و دویست درهم است. این سکهها در اختیار او است و میتواند زکاتش را بدهد یعنی تصرف در طلا و نقره مسکوک برای او ممکن است اما در باب کنز در معرض تصرف نیست. کنز آن چیزی است که در زمین مدفون شده است لذا آنچه که در کنز خمس به آن تعلق میگیرد مماثل است لما فیه الزکاة نه عین آن، بنابراین تعبیر «مثله» باید آورده میشد؛ به عبارت دیگر ذکر «مثله» هیچ منافاتی ندارد با اینکه از ما یجب فیه الزکاة نوع آن شیء مکنوز اراده شده باشد یعنی خصوص نقدین.
قلت: این پاسخ قابل قبول نیست چون فرق مورد اشاره صحیح نیست چون نقدین هم در باب زکات در معرض تصرف است و هم در باب کنز، چون تا زمانی که کنز خارج نشده خمس آن واجب نیست و وقتی خارج شد، خمس واجب میشود و در این صورت ممکن التصرف است.
بررسی احتمال سوم
احتمال سوم این بود که منظور از مماثلت در صحیحه بزنطی مماثلت در جنس و کمّ هر دو باشد. یعنی همان احتمالی که محقق همدانی پذیرفته و معتقد است عبارت فی مثله اطلاق دارد و اطلاق در مماثلت اقتضا میکند مماثلت من جمیع الجهات باشد یعنی من حیث الکمیت و المقدار و من حیث النوع و الجنس و الماهیة.
طبق این احتمال هم تعلق خمس به خصوص نقدین در باب کنز ثابت میشود لکن این احتمال هم مبتلا به اشکال است چون:
اولاً: اطلاق در مماثلت از این روایت فهمیده نمیشود. اگر کسی در محاورات عرفی چیزی را تمثیل و تنظیر و تشبیه به چیز دیگری کرد و گفت همان حکمی که فلان شیء دارد در مثل آن هم جاری است، این اقتضا نمیکند مقصود مماثلت در جمیع جهات باشد.
ثانیاً: همان اشکالی که به محقق خویی ذکر کردیم اینجا هم وارد است یعنی با توجه به صحیحه دیگر بزنطی در باب معدن و پاسخی که امام دادند معنای این صحیحه هم معلوم میشود؛ چون تردیدی در ظهور کلام امام در مقدار و کمیت نیست و آن جمله بعینه در این صحیحه در باب کنز هم ذکر شده لذا ما نمیتوانیم مماثلت را شامل جنس هم بکنیم. پس به طور کلی از آنجا که پاسخ امام دالّ بر مماثلت در کمّ است و مماثلت در جنس به دلیلی که گفته شد نمیتواند از این حدیث اراده شده باشد، پس در اینجا هم اراده مماثلت در کمّ و جنس معاً صحیح نیست.
ثالثاً: اگر مماثلت در جنس و نوع هر دو مقصود بود، باید امام به جای «ما یجب الزکاة فی مثله»، میفرمود: «ما یجب فیه الزکاة» در احتمال دوم ممکن است کسی این اشکال را نپذیرد اما در احتمال سوم قطعاً این اشکال وارد است.
نتیجه
فتحصل مما ذکرنا کله که دلیل دوم قائلین به تعلق خمس به خصوص نقدین در باب کنز قابل قبول نیست و احتمال صحیح در بین احتمالات سه گانه همان احتمالی است که صاحب ریاض فرموده و به فهم اصحاب هم نسبت داده است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 18 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام دوم: تفسیر کنز (جهت سوم: جنس مخرَج - نتیجه)
مصادف با: 18 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 85
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بحث درباره اعتبار جنس خاص در تعلق خمس به کنز بود. یک قول این بود که کنز در صورتی متعلق خمس واقع میشود که از جنس نقدین باشد. ادله این قول مورد اشکال قرار گرفت و نتیجه این شد که این قول ناتمام است.
قول دوم
قول دوم اعتبار خصوص طلا و نقره در تعلق خمس است یعنی خمس در صورتی در کنز ثابت میشود که مال مکنوز از جنس طلا و نقره باشد هر چند طلا و نقره مسکوک نباشد.
دلیل
دلیلی که برای این قول ذکر شده است این است که در صحیحه بزنطی مماثلت بین کنز و آنچه که متعلق زکات است، بیان شده و مماثلت فی نفسه به معنای مماثلت در مقدار و کمیت است یعنی «ما یجب الزکاة فی مثله» به حسب ظاهر این حدیث دلالت بر مماثلت در مقدار و کمیت دارد ولی به جهت اضافه کلمه «مثل» به «ما یکون فیه الزکاة»، مماثلت در چیزی است که زکات در آن ثابت میشود یعنی مالیت نقدین ملاک نیست بلکه مثل ما یجب فیه الزکاة متعلق خمس واقع شده و ما یجب فی مثله الزکاة طلا و نقره مکنوز است. لذا تعلق خمس به مطلق جواهر از این دلیل و از این صحیحه استفاده نمیشود بلکه طبق این صحیحه خمس درطلا و نقره ثابت میشود مطلقا، اعم از اینکه مسکوک باشد یا نباشد.
پس به جهت اضافه «مثل» به «ما یکون فیه الزکاة» در واقع مقدار و کمیت مضاف به آنچه که زکات در آن واجب است مورد نظر هست. «مثله» یعنی: «مثل ما یجب فیه الزکاة» و مثل ما یجب فیه الزکاة نمیتواند منحصر به کمّیت و مقدار باشد؛ چون مثل ما یجب فیه الزکاة یعنی مثل آنچه که زکات در آن واجب است و این شامل مطلق طلا و نقره میشود و اگر بخواهیم مثل را بر خصوص کمّیت و مقدار حمل کنیم، با ظاهر اضافهای که در حدیث ذکر شده مخالف است. کلمه «مثله» ظهور در مقدار مضاف به ما یجب فیه الزکاة است نه مقدار تنها و کمّ تنها. لذا نتیجه گرفتند که صحیحه بزنطی دلالت بر این میکند که خمس در طلا و نقره از کنز ثابت است نه خصوص نقدین و نه مطلق الجواهر.
بررسی قول دوم
دلیلی که برای این قول ذکر شده، محل اشکال است؛ چون:
اولاً: اصل دلالت صحیحه بر این مسئله و این مطلب مورد اشکال است؛ به چه دلیل ادعا میشود که اضافه مثل به ما یجب فیه الزکاة ظهور در این دارد که خمس در خصوص طلا و نقره ثابت میشود؟ اضافه مثل به ما یجب فیه الزکاة باعث نمیشود که بگوییم روایت دالّ بر مماثلت از حیث مقدار و کمیت به تنهایی نیست. این اضافه تأثیری در این جهت ندارد.
مثل ما یجب فیه الزکاة یعنی همان اندازهای که اگر نقدین به آن اندازه برسد زکات در آن واجب میشود لذا در کنز هم همین طور است؛ این اضافه موجب تغییر معنا نمیشود.
ثانیاً: بر فرض چنین معنایی از صحیحه بزنطی استفاده شود نهایتش این است که اثبات میکند اگر ذهب و فضه به این مقدار برسند خمس واجب است ولی دلالت بر این ندارد که در غیر ذهب و فضه خمس واجب نیست لذا نفی خمس در غیر ذهب و فضه از این صحیحه قابل استفاده نیست. نهایت چیزی که صحیحه بزنطی دلالت میکند این است که اگر طلا و نقره به این اندازه برسند (بیست دینار یا دویست درهم) آن وقت متعلق خمس است اما اینکه مثلاً مال مکنوزی که از سایر جواهرات و احجار کریمه است، دیگر خمس به عنوان کنز در آنها ثابت نیست، از این روایت به دست نمیآید. لذا به نظر میرسد که قول دوم هم مردود است.
قول سوم
قول سوم این است که خمس به مطلق جواهر و احجار کریمه تعلق پیدا میکند، اعم از ذهب و فضه و غیر ذهب و فضه.
دلیل
دلیل به خصوصی برای این قول ذکر نشده ولی تنها نکتهای که از کلمات قائلین به این قول استفاده میشود و باعث شده فتوا به وجوب خمس در مطلق جواهر و احجار کریمه بدهند، صدق عرفی کنز است یعنی با ملاحظه ادله گفتهاند خمس در کنز ثابت شده ولی برای معنای کنز رجوع به عرف کردهاند همان طور که از کلمات مرحوم سید در عروة هم بدست آمد که عرف به چیزی که از زمین کشف شود (یا طلا و نقره باشد یا غیر طلا و نقره از سنگهای دارای قیمت و ارزش) کنز میگویند و ادله هم خمس را در کنز ثابت کرده پس نتیجه این است که خمس در مطلق جواهر و احجار کریمه ثابت است. طبق نظر قائلین به قول سوم این روایت یعنی صحیحه بزنطی هم دلالت بر کمّیت و مقدار دارد یعنی در این جهت با قول چهارم اختلافی ندارند. پس تنها دلیل صدق عرفی کنز است.
بررسی قول سوم
این قول از دو قول قبلی احسن و اصح است؛ برای اینکه در مورد کنز تفسیر خاصی ارائه ندادهاند و صنف خاصی از کنز را استثنا نکردهاند یعنی موضوعاً معنای کنز را عام میدانند و حکماً هم معتقدند ادله، خمس را در کنز ثابت کرده است. بنابراین به نظر آنها خمس در مطلق جواهر و احجار کریمه ثابت است. این سخن و این دلیل درست است ولی به نظر ما وجهی برای اختصاص به خصوص جواهر و احجار کریمه نیست. اشکالی که نسبت به این قول میتوانیم بیان کنیم تنها در صدق عرفی است یعنی ادعای ما این است که از نظر عرف، کنز معنا عام تری دارد. نه تنها از نظر عرف بلکه لغتاً هم معنای کنز یک معنای عامی است. اگر از نظر لغت هم اختصاص به خصوص جواهر و احجار کریمه داشته باشد، حداقل در عرف اینچنین نیست؛ از نظر عرف هر چیزی که مستور شود چه در زمین و چه در غیر زمین و قیمت داشته باشد ولو از هیچ یک از احجار کریمه هم نباشد مثل ظروف سفالی قدیمی که از درون خاک استخراج و الان دارای قیمت شده هرچند در زمان خودش قیمتی نداشته اما الان قیمتش ممکن است از بعضی از جواهر و احجار کریمه بیشتر باشد. به هر حال از نظر عرف این گنج است و کنز محسوب میشود. اگر ما در مورد معنای کنز این توسعه را پذیرفتیم قهراً ادله و اطلاقات خمس کنز،
خمس را در کنز ثابت میکند. بنابراین در قول سوم تنها اشکالی که میتوان ذکر کرد اشکال به محدوده و وسعت معنای کنز از نظر عرف است. دلیل آنها صدق عرفی است اما به نظر ما از نظر عرف معنای کنز وسیعتر است لذا به حسب اطلاقات ادله خمس در آنها هم ثابت میشود.
نکته: اگر ما بخواهیم صحیحه بزنطی را مثل محقق خویی فقط دالّ بر اعتبار جنس خاصی بدانیم، در باب نصاب کنز مشکل جدّی پیدا میکنیم چون تنها دلیلی که بیانگر نصاب کنز است همین صحیحه است و در صورت عدم دلالت بر کمیت و مقدار دیگر هیچ دلیلی بر اعتبار نصاب در باب کنز نداریم و باید ملتزم شویم به اینکه اصلاً در کنز نصاب معتبر نیست و این مطلبی است که نمیتوان به آن ملتزم شد.
قول چهارم
قول چهارم قول به ثبوت خمس است در هر شیء مستوری که دارای قیمت باشد ولو لم یکن من الجواهر و الاحجار الکریمة لذا اگر یک شیء عتیقه از زمین یا دیوار یا سقف کشف شود بر آن عنوان کنز صدق میکند و متعلق خمس است.
سه دلیل بر این قول میتوان اقامه کرد:
دلیل اول
دلیل اول همان صدق عرفی است به این معنا که از نظر عرف و لغت کنز عبارت است از هر مال مستوری که دارای قیمت باشد؛ در عرف به مالی که از زمین یا غیر زمین کشف میشود و ارزش و قمیتی دارد، عنوان کنز اطلاق میشود و میگویند این گنج (کنز) است. اگر ما معنای عرفی و لغوی کنز را عام دانستیم قهراً اطلاقات ادله خمس کنز، خمس را در هر چیزی که قیمتی باشد ثابت میکند.
دلیل دوم
دلیل دوم روایت زراره است؛ «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَعَادِنِ مَا فِيهَا فَقَالَ كُلُ مَا كَانَ رِكَازاً فَفِيهِ الْخُمُسُ وَ قَالَ مَا عَالَجْتَهُ بِمَالِكَ فَفِيهِ مِمَّا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهُ مِنْ حِجَارَتِهِ مُصَفًّى الْخُمُسُ»(1)راوی میگوید: من سؤال کردم از معادن که در معادن چه چیزی ثابت است؟ (سؤال از حکم معادن شده است) آیا یک حق مالی در معادن ثابت است یا نه؟ امام (ع) فرمود: هر چیزی که رکاز باشد، خمس در آن ثابت است.
رکاز یک عنوان عامی است که شامل همه اموالی است که مستور در ارض میباشد. اگر خمس در هر چیزی که رکاز است، ثابت باشد و رکاز هم شامل همه اموال بشود، بنابراین وجهی برای اختصاص خمس به خصوص جواهر و احجار کریمه نیست بلکه همه اموالی که تحت الارض واقع شدهاند را در بر میگیرد. مثل اشیاء عتیقه و ظروف قدیمی که امروزه ارزش و قمیت پیدا کرده چون بر آن عنوان رکاز صدق میکند.
1) . تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج4، ص 122؛ وسائل الشيعة، ج9، ص 492.
دلیل سوم
دلیل سوم دلیلی است که بعضی از بزرگان(1)
ذکر کردهاند و قبلاً هم به مناسبتی به این دلیل استناد کردند و آن هم تنقیح مناط است؛ گفتهاند با ملاحظه چند امر معلوم میشود خمس در مطلق جواهر و احجار کریمه بلکه در مطلق اشیاء قیمتی واجب میشود. آن چند امر عبارتند از:
امر اول: اینکه شارع در مطلق معادن حکم به ثبوت خمس کرده البته به شرط اینکه به نصاب خاصی برسد. ثبوت خمس در باب معدن منحصر به صنف خاصی نشده بلکه هر چیزی که یصحّ صدق عنوان المعدن علیه، متعلق خمس است از طلا نقره گرفته تا سنگهای قیمتی و حتی مثل نمک که به عنوان یک معدن ظاهری شناخته میشود. لذا معدن چه ظاهری و چه باطنی چه از احجار و چه از غیر احجار متعلق خمس است.
امر دوم: اینکه در باب کنز هم با اینکه سنخ آن با معدن متفاوت است و تفاوتهایی بین معدن و کنز هست، اما در عین حال خمس در آن ثابت است و نصاب در هر دو یکسان است. فقط معدن متکوّن من الارض است و ریشه در زمین دارد اما کنز متکوّن من الارض نیست بلکه در زمین نهاده (قرار) شده است.
امر سوم: این تفاوت و اتحاد در اصل ثبوت خمس و نصاب کاشف از آن است که معدن و کنز از یک باباند و موضوع حکم در هر دو یک چیز است و آن عبارت است از استغنام خاص. یعنی اینکه هر دو از راه حفر زمین و خارج کردن چیز که دارای قیمت است به دست میآیند.
نتیجه: این سه امر به ما این مطلب را ثابت میکند که همان طور که در معدن بین نقدین و غیر نقدین (طلا و نقره و غیر طلا و نقره)، جواهر کریمه و غیر جواهر کریمه فرقی نیست در مورد کنز هم هر چیزی که ذی قیمت باشد متعلق خمس است.
پس با ضمیمه سه مقدمه، ثابت میشود خمس در مطلق اشیاء قیمتی ثابت است. اول اینکه خمس در معدن به شرط نصاب خاص ثابت است. دوم اینکه در کنز هم خمس به شرط همان نصاب ثابت است و سوم اینکه از دو مقدمه قبلی استفاده میشود موضوع هر دو (معدن و کنز) یک چیز است و آن هم استغنام به حفر ارض است. نتیجه که همان طور که در معدن بین نقدین و غیر نقدین فرقی نیست در باب کنز هم همین طور است.
بررسی دلیل سوم
ایشان این دلیل را قبلا هم ذکر کردند و اینجا هم مورد اشاره قرار گرفت. اما همان طور که ما به این دلیل در گذشته اشکال کردیم در اینجا هم اشکال میکنیم؛ این دلیل به نظر ما تمام نیست یعنی با ضمیمه این مطالب نمیتوانیم مناط را به نحو قطعی به دست بیاوریم و بگوییم چون در باب معدن، خمس در خصوص طلا و نقره ثابت نیست پس در باب کنز هم همین گونه است؛ چون:
اولاً: در باب معدن که اصلا نمیتواند طلا و نقره مسکوک باشد. طلا و نقره وقتی ضرب میخورد و مسکوک میشود اگر در درون زمین گذاشته شود که معدن نیست بلکه کنز است. به طور طبیعی که زمین طلا و نقره مسکوک درست نمیکند. ذرات طلا و نقره مخلوط با خاک و سنگ است و بعد استخراج میشود و تبدیل به طلا و نقره خالص میشود و بعد ضرب
1) . کتاب الخمس (آیت الله منتظری)، ص 81.
میخورد و بعد مسکوک میشود در حالی که در مورد کنز، طلا و نقره مسکوک نه تنها متصور بلکه اکثراً از این قبیل است مخصوصاً در زمانهای گذشته.
ثانیاً: به علاوه همان طور که عرض شد اساساً اینجا از ثبوت خمس در معدن و نصاب خاصش و مشابهتی که در باب کنز وجود دارد ما چگونه میتوانیم استفاده کنیم مناط استغنام الخاص است؟ اینکه گفته شود هر دو از قبیل استغنام به حفر الارض هستند پس در همه چیز مثل هم میباشند به نظر ما صحیح نیست لذا همان دلیل اول و دوم به نظر ما کافی است.
نتیجه در جهت ثالثه
در جهت ثالثة، حق قول چهارم است؛ یعنی اقوی آن است که، خمس در کنز ثابت است مطلقا، اعم از اینکه طلا و نقره باشد یا غیر آن و اعم از اینکه از جواهر و احجار کریمه باشد یا غیر آن لذا هر چیزی که دارای قیمت باشد اگر از زمین کشف شود متعلق خمس است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 19 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام دوم: تفسیر کنز (جهت چهارم – جهت پنجم) مصادف
با: 19 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 86
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در بحث از مقام دوم یعنی تفسیر کنز عرض کردیم در چند جهت باید بحث کنیم. البته وجه اینکه کنز را باید تفسیر کنیم این است که معلوم شود کدام کنز متعلق خمس است؟ چون تارة کنز به همان معنای لغوی و عرفی متعلق خمس واقع میشود لذا بعضی معنای کنز را محدود به صنف خاصی دانستهاند و بعضی معنای وسیعتری قائل بودند و اخری با اینکه از نظر بعضی کنز لغتاً و عرفاً معنای عامی دارد اما حکم وجوب خمس بر صنف خاصی از کنز ثابت شده است لذا دیدید در این جهات سه گانهای که بحث کردیم معمولاً این دو جهت یعنی بحث موضوعی و بحث حکمی مطرح شد.
سه جهتی که مورد بحث بود یکی بحث از اعتبار قید مستوریت فی الارض بود. دوم بحث از اعتبار قصد ادّخار بود و سوم هم بحث از اعتبار جنس خاصی در معنای کنز یا حکم کنز بود. به تفصیل پیرامون این سه جهت بحث کردیم. دو جهت دیگر باقی مانده که در این دو جهت هم همان دو حیث به نوعی مطرح است.
جهت چهارم: مدت ستر
جهت چهارم پیرامون مدت ستر فی الارض یا غیر ارض است که در این جهت هم دو حیث باید مورد بررسی قرار گیرد:
یکی اینکه آیا کنز مفهوماً مختص به اشیائی است که برای مدت طولانی در زمین مستور شدهاند یا مدت اعتبار ندارد؟ آیا کنز لغتاً و عرفاً مربوط به اشیاء باقیمانده از انسانهایی است که در قدیم الایام زندگی میکردند و الان منقرض شدهاند یا اختصاص به اموال چنین انسانهایی ندارد؟ به هر حال سخن در این است که در مفهوم کنز، مدت و زمان و یا تعلق به مردم خاصی مدخلیت دارد یا نه؟ به عبارت دیگر آیا کنز به هر چیزی که از زمین کشف میشود ولو مربوط به صد سال قبل (مدت زمان کوتاهی) باشد اطلاق میشود یا کنز مفهوماً عبارت از مالی است که از زمین کشف شود و مربوط به مثلاً هزار سال قبل (مدت زمان طولانی از دفن آن گذشته) باشد؟ آیا مدت خاصی در تحقق عنوان کنز مدخلیت دارد یا ندارد؟ آیا تعلق مال و شیء قیمتی به مردم خاصی که در زمانهای بسیار دور زندگی میکردند، مدخلیت دارد یا نه؟
حیث دیگر اینکه خمس در چه صورت در کنز ثابت میشود؟ یعنی بر فرض ما معنای کنز را عام دانستیم و گفتیم مدت خاصی در صدق عنوان کنز لغتاً و عرفاً اعتبار ندارد. آیا حکم ثبوت خمس به نحو عام ثابت است یا برای خصوص مثلاً کنزهایی که مربوط به زمانهای بسیار دور هستند؟
حیث اول
از حیث اول ظاهراً مدت خاصی اعتبار ندارد. یعنی لغتاً و عرفاً کنز به مطلق مال مستور که دارای قیمت است اطلاق میشود، اعم از اینکه مربوط به هزار سال قبل باشد یا صد سال قبل. پس در مفهوم کنز قید ستر در مدت زمان طولانی مدخلیت ندارد. البته یک نکته است که آن را بعداً عرض خواهیم کرد و آن اینکه اگر میگوییم مدت طولانی اعتبار ندارد ولی آن شیء مکنوز باید به گونهای باشد که واجد بتواند مالکش شود و الا اگر به نحوی باشد که نتواند مالک شود، مثلاً مالک داشته باشد قهراً از بحث ما خارج است اما اجمالاً فی نفسه با قطع نظر از سایر شرایطی که در صدق عنوان کنز و در ثبوت حکم در کنز مدخلیت دارد، این قید در کنز مفهوماً معتبر نیست؛ یعنی این گونه نیست که کنز فقط به اموالی که در زمین مستور است و مربوط به زمانهای بسیار دور است اطلاق شود. همین الان اگر در یک خانه یا زمینی یک مالی را از زمین کشف کنند که مربوط به صد سال یا دویست سال قبل باشد، از نظر عرف و لغت، این کنز محسوب میشود؛ چون در هیچ کتاب لغتی این قید ذکر نشده که کنز به چیزی میگویند که در زمین برای مدت طولانی مستور شده باشد.
حیث دوم
از حیث دوم یعنی ثبوت خمس هم به نظر میرسد این قید مدخلیت ندارد و اگر کسی قائل شد که عنوان کنز بر مطلق اموال مستور صدق میکند چه مستور در مدت طولانی باشند و چه مستور در مدت کوتاه، قهراً اطلاقات ادله خمس کنز، خمس را در کنز به همین معنا ثابت میکند. ولی اگر کسی در حیث اول معتقد شد کنز به خصوص اموال مستوره به مدت طولانی اطلاق میشود، آن وقت در حیث دوم هم ناچاراً خمس را باید فقط در خصوص همان کنز ثابت بداند چون اساساً کنز در نظر این قائل به مالی اطلاق میشود که مدت زمان طولانی فی الارض مستور باشد و اگر مثلاً مدت زمان کمی در خاک پنهان شده باشد اساساً عنوان کنز بر آن اطلاق نمیشود. اما عرض شد که این نظر محل اشکال است.
نتیجه
لذا در جهت رابعه که بحث از اعتبار مدت طولانی در صدق عنوان کنز یا ثبوت خمس در کنز است نتیجه و نظر صحیح این است که این قید در هیچ یک از این دو حیث مدخلیت ندارد. ستر در مدت طولانی هیچ تأثیری در صدق عنوان کنز ندارد و قهراً ادله هم خمس را در عنوان کنز ثابت میکند اعم از اینکه آن مال مربوط به دورههای بسیار دور باشد یا مربوط به دورههای اخیر باشد.
سؤال: بالاخره مقدار زمانی لازم است که عنوان کنز بر آن صدق کند؟
استاد: مالی که پیدا میشود، یا مالکش معلوم است که بحثی دیگر ندارد و یا معلوم نیست که مجهول المالک میشود و احکال مجهول المالک بر آن بار میشود. بحث از عدم اعتبار مدت معنایش این نیست که اگر حتی دیروز هم در خاک گذاشتند و معلوم است مالک دارد اما معلوم نیست چه کسی است، خمس در آن ثابت شود؛ اگر مثلاً برای صد سال یا دویست سال قبل باشد، ولی مالک آن معلوم است به اینکه برای فلان خاندان است و الان هم نسل و ورثه آنها معلوم است، خمس داشته باشد. این اصل همیشه باید مورد نظر باشد که قابلیت مالک شدن واجد باید باشد. این را در بحث مقام ثالث که بحث از ملکیت واجد است عرض خواهیم کرد؛ چون در مقام ثالث بحث این است که چه زمانی واجد مالک میشود و
در چه صورتی واجد نمیتواند مالک شود. همه این بحثها مربوط به فرضی است که واجد بتواند مالک شود و اگر نتواند مالک شود از بحث ما خارج است.
جهت پنجم: عدم مملوکیت بالفعل للغیر
جهت پنجم که به نوعی مربوط به همین مقام دوم یعنی تفسیر کنز است، این است که آیا در مفهوم کنز غیر مملوک بودن للغیر بالفعل مدخلیت دارد یا ندارد و همچنین آیا در ثبوت خمس بر کنز، این جهت مدخلیت دارد یا ندارد؟ پس در جهت پنجم سخن در اعتبار عدم ملکیت غیر نسبت به شیء خارج شده است. همان دو حیث در این جهت هم باید مورد بررسی قرار بگیرد:
حیث اول
اینکه باید ببینیم عرفاً و لغتاً کنز به چه مالی اطلاق میشود؟ آیا مالی که مملوک غیر است و مالک دارد ولو مالکش معلوم نیست ولی اصل ملکیت غیر لهذا المال محرز است، عنوان کنز بر آن صدق میکند یا نه؟ آیا عدم فعلیت ملکیت غیر نسبت به این مال در صدق لغوی و عرفی کنز مدخلیت دارد یا ندارد؟ یعنی آیا کنز از نظر موضوعی به چیزی اطلاق میشود که مالک نداشته باشد یا اگر مالک هم داشته باشد عنوان کنز بر آن صادق است؟ اگر مثلاً مالی را از زمین کشف کردیم که مربوط به ده سال قبل است ولی معلوم است که مالک دارد هر چند ما مالکش را نمیشناسیم، آیا عنوان کنز بر آن صدق میکند یا نه؟
پس در حیث اول سخن از مدخلیت قید عدم فعلیت ملکیت غیر لهذا المال است. اینجا هم شاید لغتاً و هم عرفاً به مالی که مملوک غیر است نتوان عنوان کنز را اطلاق کرد نتوان استفاده کرد. قطعاً میتوان ادعا کرد عرف به مال کشف شده از زمین در حالی که مالک دارد عنوان کنز اطلاق نمیکند؛ اصلاً در ذهن عرف وقتی گفته میشود گنج پیدا شد یعنی یک مالی است که کأن مالک ندارد و این متعلق به واجد است. لذا به نظر میرسد در مفهوم کنز قید عدم ملکیت غیر نسبت به مال، مدخلیت دارد یعنی تا زمانی که مال، مالک داشته باشد ولو از زیر خاک هم پیدا شود عرف به آن کنز اطلاق نمیکند.
پس قید عدم فعلیت ملکیت غیر نسبت به مالی که از زمین کشف میشود، در تحقق عنوان کنز مدخلیت دارد. حداقل این است که اگر از نظر لغت و وضع لغوی معنای کنز عام باشد لکن به خصوص مال مستوری که مالک ندارد، انصراف پیدا میکند.
حیث دوم
از حیث ثبوت خمس اختلافی نیست که خمس در کنزی ثابت است که مالک نداشته باشد هرچند از جهت صدق عنوان کنز قائل باشیم، کنز بر آن اطلاق میشود. به عبارت دیگر اگر ما معتقد باشیم عدم ملکیت غیر در معنای کنز مدخلیت ندارد ولی ادله خمس قطعاً خمس را در کنزی ثابت میکند که مملوک واجد باشد چون تا چیزی ملک انسان نباشد و فائدهاش عائد انسان نشود متعلق خمس نمیشود. این یک قاعده کلی است که خمس در صورتی ثابت است که آن شیء در ملکیت انسان باشد. در مورد غنیمت و معدن و کنز و همچنین امور دیگر هم همین طور است.
لذا در اینکه خمس فقط در کنزی ثابت است که مالک ندارد و ملک واجد و یابنده است تردیدی نیست و همه در این جهت اتفاق دارند که در صورتی خمس ثابت است که کنز در ملکیت واجد در بیاید اما در حیث اول اختلاف است. اگر چه ما در
حیث اول هم گفتیم مفهوماً کنز بر مالی اطلاق میشود که مالک نداشته باشد اما ممکن است کسی بگوید کنز یک معنای عامی دارد و هر چیزی که از زیر زمین کشف شود، چه مالک داشته باشد و چه نداشته باشد، عنوان کنز بر آن صدق میکند، ولی خمس در آن ثابت نیست.
پس در جهت پنجم از حیث اول اختلاف وجود دارد ولی در حیث دوم اختلافی نیست. آن حیثی که محل اختلاف است در مورد صدق عنوان کنز است که عنوان کنز آیا بر مالی که از زمین کشف میشود و مالک دارد اطلاق میشود یا نه؟ نظر ما این بود که اطلاق نمیشود؛ کنز فقط به مالی اطلاق میشود که دیگری مالک آن نباشد اما در حیث دوم اختلافی نیست یعنی خمس فقط در کنزی ثابت است که غیر نسبت به آن مالک نباشد.
«هذا تمام الکلام فی المقام الثانی»
بحث جلسه آینده: مقام ثالث در مورد ملکیت واجد است یعنی اینکه کنز ملک چه کسی است و چگونه به ملکیت واجد در میآید در جلسه آینده این مسئله و فروعات آن را بیان خواهیم کرد و مورد رسیدگی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 20 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز
مصادف با: 20 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 87
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در امر سوم از اموری که متعلق خمس واقع میشوند عرض کردیم متن تحریر متضمن چند مطلب است که این مطالب طی چند مقام مورد بحث واقع میشوند. مطلب اول پیرامون اصل وجوب خمس بود که گفته شد خمس در کنز ثابت است و تردیدی در آن نیست. در مقام دوم بحث پیرامون تفسیر کنز بود که عرض شد در این رابطه پنج جهت وجود دارد که هم موضوعاً و هم حکماً مورد بررسی قرار گرفت. اما مقام سوم درباره ملکیت کنز است.
مقام سوم: ملکیت کنز
عبارت تحریر در این بخش این است: «فإذا لم یعرف صاحبه سواء کان فی بلاد الکفار او فی الارض الموات او الخربة من بلاد الاسلام سواء کان علیه اثر الاسلام ام لا، ففی جمیع هذا الصور یکون ملک لواجده و علیه الخمس». در جمله قبلی امام فرموده بود: «الثالث الکنز و المرجع فی تشخیص مسماه العرف ...»
این جمله «فإذا لم یعرف تا آخر» مربوط به مقام سوم بحث است. امام فرموده: اگر صاحب کنز معلوم و معروف نباشد چه در بلاد کفر باشد و چه در بلاد اسلام. در بلاد اسلام هم چه در اراضی موات باشد و چه در زمینهایی که خراب شده چه اثر اسلام در آن اموال باشد و چه نباشد. (منظور از اثر اسلام اینکه مثلاً سکهای است که در حکومت اسلامی ضرب خورده و مربوط به سلطان اسلامی است.) در همه این صور کنز ملک واجد است و بر او واجب است خمس آن را بدهد.
نظیر همین عبارت در عروة ذکر شده است. بعد از آنکه مرحوم سید اصل وجوب خمس و تعریف کنز را بیان کردند میفرمایند: «و سواء کان فی بلاد الکفار الحربیین او غیرهم او فی بلاد الاسلام فی الارض الموات او الارض الخربة التی لم یکن لها مالک او فی ارض المملوکة له بالاحیاء او بالابتیاع مع العلم بعدم کونه ملکاً للبایعین و سواء کان علیه اثر الاسلام ام لا. ففی جمیع هذه یکون ملک لواجده و علیه الخمس»؛ عبارت تقریبا نظیر همان عبارتی است که از تحریر خواندیم با یک تفاوت جزئی. عمده مسئله اینجا این است که واجد کنز در چه صورتی مالک میشود و در چه صورتی مالک نمیشود؟
وجه بحث از ملکیت کنز
علت اینکه این بحث در خصوص کنز مطرح شده و درباره معدن، غنیمت و امثال اینها این مسئله به میان نیامده است چیست؟ بالاخره اصل اینکه خمس بعد از ثبوت ملکیت واجب میشود محل تردید و اشکال نیست و تا چیزی به ملکیت انسان در نیاید خمس ندارد. این یک قاعده کلی در باب خمس است و نمیشود چیزی ملک انسان نباشد و در عین حال خمس آن واجب باشد. در غنائم جنگی و در معدن و در غوص و در همه اینها این نکته مشترک است که باید چیزی به ملکیت انسان در بیاید تا خمس آن واجب شود. در باب غنائم جنگی بحثهایی پیرامون ملکیت نسبت به غنائم مطرح شد
که مالک چه کسی است؟ در باب معادن هم ملاحظه فرمودید اقوال مختلفی در این باره ذکر شد. اینها همگی به تفصیل مورد بررسی قرار گرفت ولی اینکه مستخرج یا غانم در چه صورتی و چه زمانی مالک میشوند و در چه زمانی مالک نمیشوند محل بحث نبود. از ابتدا در مورد آنها تکلیف معلوم است که ملک چه کسی است ولی در مورد کنز این بحث مطرح شده است.
کلام برخی بزرگان در تفاوت کنز و سایر موارد
به نظر برخی از بزرگان(1)کنز یک تفاوت اساسی دارد با مثل غنائم جنگی و معدن و آن اینکه کنز مسبوق به ملکیت شخص دیگر است. غنیمت جنگی هم اگرچه مسبوق به ملکیت شخص دیگری است اما آنچه در جنگ به دست میآید از کافر حربی است که مالش محترم نیست. در مورد معدن هم تقریباً این جهت وجود دارد که مسبوق به ملکیت شخص دیگری نیست اما کنز مسبوق به مالک دیگر است یعنی مالی است که مالک شخصی داشته ولی الان توسط شخص دیگری پیدا شده است. حال میخواهیم ببینیم در چه صورت یابنده گنج مالک میشود و در چه صورت مالک نمیشود.
لذا به جهت این تفاوت اینجا بحث از اموری که باعث ملکیت واجد میشود به میان آمده و شرایط تملک واجد مطرح شده است.
ان قلت
اگر کسی در باب معدن قائل به تبعیت باشد یعنی بگوید کسی که مالک ارض است، مالک معدن هم محسوب میشود. اینجا از باب تبعیت معدن از ارض، مالک ارض مالک معدن هم هست پس طبق این مبنا معدن هم مسبوق به ید مالک است یا اگر کسی معدن را از انفال دانست انفال ملک امام است پس ید امام نسبت به معدن وجود هم دارد. بر این اساس معدن هم مسبوق به ملکیت شخص دیگری است.
پس ما نمیتوانیم این وجه را به عنوان فرق بپذیریم چون مسبوقیت به ید مالک محترم طبق مبنای تبعیت معدن از ارض وجود دارد. اگر کسی قائل شد ملکیت معدن تابع ملکیت ارض است و ارض هم دارای مالک شخصی باشد قهراً معدنی که تحت اراضی شخصیه واقع شده متعلق به مالک است. یا اگر کسی بگوید معدن از انفال است یعنی یک مالک مشخص دارد.
قلت
ممکن است به نظر برسد مسبوقیت به ید مالک محترم در کنز و عدم مسبوقیت به ید مالک محترم در آن موارد محل اشکال است چون به حسب ظاهر همه اینها مسبوق به ید مالکند. هم کنز و هم معدن و هم غنیمت جنگی. (غنیمت جنگی البته مالک محترم ندارد چون فرض این است که غنائم دار الحرب محل بحث است) ولی پاسخ این است که مسبوقیت به ید مالک محترم یعنی چیزی که سابقه ملکیت غیر دارد و الان انقطع علاقته إلی هذا الشیء، اگر ما قائل به تبعیت معدن از ارض شویم، نمیگویند مالک ارض کان مالکاً للمعدن چون الان هم بالفعل مالک معدن است پس منظور از مسبوقیت به ید مالک محترم یعنی قبلاً ملکیت بود و الان نیست یا الان میتواند نباشد. باید بحث کنیم که این ملکیت منقطع شده یا نشده. اما در مورد معدن این گونه نیست. در آنجا این گونه نیست که مسبوق به ملک غیر باشد بلکه الان ملک غیر است.
1) . کتاب الخمس (آیت الله منتظری)، ص82.
پس اصل عنوان بحث این بود که چرا در اینجا بحث از شرایط تملک کنز به میان آمد؟ یعنی چرا بحث شده که متی یکون الواجد مالکاً و متی لا یکون الواجد مالکاً؟ در حالی که ما این بحث را در معدن و غنائم جنگی و سایر موارد نداریم. بعضی از بزرگان گفتهاند بین کنز و بین معدن و غنائم جنگی فرق است چون کنز مسبوق به ید مالک محترم است اما آنها مسبوق به ید مالک محترم نیستند.
اشکال شد که طبق بعضی از مبانی آنها هم مالک محترم دارند. معدن بنابر مبنای تبعیت و بنابر اینکه از انفال باشد، مالک دارند پس چطور شما میگویید معدن لم یکن مسبوقاً بملکیة الغیر؟
پاسخ دادیم که در باب معدن اگر میگوییم مالک دارد، مالک بالفعل دارد نه اینکه مسبوق به ملکیت باشد.
لذا به نظر میرسد این فرق، فرق قابل قبولی است و بیانی که ایشان داشتند قابل دفاع است و اشکال وارد نیست. لذا در مورد کنز جای این بحث است که ما بررسی کنیم در چه صورتی یابنده گنج مالک است و در چه صورت مالک نمیشود چون در مورد گنج قبلاً ملکیتی بوده و الان نمیدانیم که آن ملکیت هست یا این ملکیت منقطع شده است. مسئله مسبوقیت به ید مالک فرق میکند با ملکیت فعلیه یک مالک؛ در معدن اگر ما بگوییم معدن از انفال است یعنی الان امام مالک آن است و اگر کسی بخواهد تصرف کند باید از امام اجازه بگیرد و تصرف در معدن، تصرف در ملک غیر است. اگر ما بگوییم معدن تابع ارض است یعنی مالک زمین همان مالک معدن هم است و اگر بخواهد تصرف کند باید از مالک آن اذن بگیرد. اگر بگوییم معدن از مباحات اصلیه است در این صورت مسبوق به ملک غیر نیست. فقط طبق مبنای اخیر، معدن مسبوق به ملک غیر نیست اما کنز علی ایّ حالٍ حتماً در یک زمانی مالک داشته و الان فرض این است که ملکیت از او منقطع شده است. آن وقت ما میخواهیم ببینیم که چطور میشود با آن سابقه ملکیت کسی بیاید و مالک کنز شود.
در عبارات نقل شده ملاحظه فرمودید که هم امام و هم مرحوم سید صور مختلفی را متعرض شدند. این صور به لحاظ جهاتی است که در مسئله متصور است.
صور مسئله
جهت اول: تارة کنز در بلاد کفر کشف میشود و اخری در بلاد اسلام. کفار هم تارة کفار حربی هستند و اخری کفار ذمی.
جهت دوم: اینکه گاهی در کنز مکشوف اثر اسلام هست و گاهی اثر اسلام نیست؛ ممکن است مالی در بلاد اسلامی پیدا شود ولی اثر اسلامی نداشته باشد. اثر اسلامی لزوماً با بلاد اسلامی یکی نیست.
جهت سوم: اینکه این کنز ممکن است در ارض موات پیدا شود یا در ارض غیر موات. ارض غیر موات یعنی ارضی که قبلاً آباد بوده و سپس خراب شده است.
جهت چهارم: اینکه این ارض در ملک شخصی باشد یا در امکنه عمومی باشد. البته این جهات بعضاً با هم تداخل هم دارند.
با ملاحظه این جهات صوری در اینجا پیدا میشود که در مورد بعضی از این صور اختلاف است و در مورد بعضی اختلاف نیست. اجمالاً اقوال در این رابطه دو قول است. در یک دسته بندی کلی بعضی قائلند مطلقاً کنزی که در همه این موارد پیدا میشود چه در بلاد کفر و چه در بلاد اسلام و چه در ارض موات و چه غیر موات و چه اثر اسلامی داشته باشد و چه نداشته باشد، ملک مالک است مگر مواردی که استثنا شده و بیان خواهیم کرد.
اما عدهای در این مسئله تفصیل دادهاند که این مفصلین هم اختلاف است. خود مفصلین هم چند گروهاند و تفصیلات به اعتبارات مختلف است که جلسه آینده عرض خواهیم کرد.
اطاعت عالم و جاهل
امیرالمؤمنین علی (ع) میفرمایند: «أَطِعِ الْعَالِمَ تَغْنَمْ. اعْصِ الجاهل تَسْلَم»(1)از عاقل اطاعت کن که سود میبری و با جاهل مخالفت کن که در سلامت و امنیت خواهی بود.
این خیلی نکته مهمی است. اطاعت و عصیان به حسب اولی مختص خداوند است. انسان باید از خدا اطاعت کند و مراقب باشد که عصیان نکند. در طول خدا، رسول خدا (ص) و اهل بیت (ع) اولی الامرند و اطاعت آنها واجب و عصیان آنها حرام است. چهار چوب اطاعت و عصیان معلوم است یعنی اطاعت در دایره شرع و متولیان دین خدا و رسول خدا (ص) و اهل بیت (ع) است. پس اگر امیرالمؤمنین (ع) سخن از اطاعت عقل و علم و مخالفت جهل به میان میآورد نه اینکه عقل در عرض اطاعت خدا و رسول و در مقابل اطاعت خدا و رسول باشد بلکه در همان چهارچوب بسیاری از امور به عقل واگذار شده است. بسیاری از امور با تدبیر و عقل انسانهای مسلمان باید پیش برود. بالاخره بشر در زندگی خودش در تدبیر معاش و در تدبیر امور اجتماع و در نحوه زندگی کردن و در تعاملات خود باید مشورت کرده و با افراد مختلف صحبت کند و برنامهها و نظریات مختلف در همین چهارچوب مورد بررسی قرار بگیرد.
آنچه امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند، این است که اگر انسان در همه امور چه در امور مهم و چه امور غیر مهمه، از جزئی ترین امور تا امور مهم زندگی که به سرنوشت اجتماع مربوط میشود اطاعت از عقل و علم کند موجب سود بردن و فائده بردن است. مثلا در هنگام ساخت یک خانه یا خرید یک ماشین یا انجام یک کاری که جزئی ترین امور است تا مسائلی که مربوط به یک شهر و مملکت و جهان است، مهم است که انسان اهدافی که در نظر دارد را چگونه پیاده کند. لذا اگر میخواهیم کارهایمان برایمان سودمند باشد و غنیمت و اغتنام برای ما داشته باشد، باید از عاقل اطاعت کنیم و اگر میخواهیم سالم باشیم و ایمن باشیم باید با نظر جاهل مخالفت کنیم.
در بیان دیگری شبیه این بیان امیر المؤمنین (ع) میفرمایند: «أَطِعِ الْعِلْمَ وَ اعْصِ الْجَهْلَ تُفْلِحْ»(2)
از علم تبعیت کن و با جهل مخالفت کند که رستگار میشوی. صلاح، اغتنام، استسلام و امنیت در گرو به کار بردن عقل و مخالفت با جهل است.
ما چقدر در کارهایمان به این امور اهمیت میدهیم؟ اینکه فلانی انسان متدینی است خوب است، اما چقدر عقل و فهم دارد و چه مقدار میتواند به انسان کمک کند، این مهم است. ما باید به این جهت به مسئله عقل و علم و در مقابل جهل و نادانی خیلی اهمیت دهیم. به یک معنا عقل جزئی از دین و دیانت است. در بعضی روایات پیامبر (ص) تأکید میکنند که عبادت زیاد ملاک نیست بلکه ببینید که شخص چقدر عقل دارد.
لذا این نکته را باید در زندگی یک مقدار برجستهتر کنیم که برای فائده بردن از عاقل تبعیت کنیم و برای ایمن شدن با نظر جاهل مخالفت کنیم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 23 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (ادله قول اول) مصادف
با: 23 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 88
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مقام سوم که بحث از کیفیت ملکیت کنز است گفتیم اقوال مختلفی وجود دارد. این اقوال نسبت به صوری است که به واسطه جهات متعدد در این بحث پیدا شده که به آن جهات اشاره کرده و گفتیم در یک دسته بندی کلی در این رابطه دو قول وجود دارد. یک قول، قول به ملکیت واجد نسبت به کنز در همه این صور الا مواردی که استثنا شده است. این قول به مشهور متأخرین نسبت داده شده و امام و مرحوم سید هم از جمله قائلین به این قولند. البته این قول ضمن اینکه مختار مشهور متأخرین است، مختار شیخ طوسی هم هست وی در کتاب خلاف مسئله 148 همین نظر را اختیار کرده، هر چند در کتاب مبسوط نظر دیگری ارائه داده که عرض خواهیم کرد. آن صوری هم که استثنا شده دو صورت است که از کلام مرحوم سید و امام خارج است و بعداً در مورد آن بحث خواهیم کرد که در آن دو صورت واجد، مالک نمیشود اما در غیر آن دو صورت چه کنز در بلاد کفر باشد و چه در بلاد اسلام باشد، چه اثر اسلام داشته باشد و چه نداشته باشد، چه در املاک عمومی باشد و چه در غیر املاک عمومی، حکم به ملکیت واجد شده است.
در مقابل قول اول تفصیلاتی در این مسئله داده شده که این تفصیلات را عرض خواهیم کرد. پس یکی قول به ملکیت واجد است مطلقا و قول دوم قول به تفصیل در مسئله است که البته بین مفصلین هم اختلاف است که اشاره خواهیم کرد.
ادله قول اول
ادله این قول چند دلیل است:
دلیل اول: روایات وجوب خمس در کنز
دلیل اول روایات و اخباری است که دالّ بر وجوب خمس در کنز است. گفته شد تعدادی از روایات به طور مطلق خمس را در کنز ثابت کردهاند. دلالت این روایات بر ملکیت واجد بالملازمه است یعنی از این اخبار و روایات تملک واجد کنز قابل استفاده است چون تا زمانی که چیزی ملک کسی نباشد خمس بر او واجب نیست و در صورتی خمس بر واجد کنز واجب است که مالک محسوب شود. پس وقتی بر اساس این روایات بر واجد، خمس واجب میشود بالملازمه دلالت بر این میکند که کنز به ملکیت واجد درآمده یعنی کأنّ ملکیت واجد مفروغ عنه دانسته شده؛ چون اگر یک پنجم بر او واجب نمیشد همه آن را مالک میشد. لذا اینکه این روایات دلالت بر وجوب خمس میکند بالملازمه بر ملکیت واجد دلالت دارد.
نظیر این را ما در باب معدن هم داشتیم یعنی روایات دالّ بر وجوب خمس در معدن به نوعی دلالت بر این میکند که معدن، ملک مستخرج است. هم مستخرج و هم واجد تا مالک نشوند خمس بر آنها واجب نمیشود.
بر این اساس کنز با لقطة و مجهول المالک فرق دارد. در باب لقطة و مجهول المالک فرض این است که علاقه مالک به مال منقطع نشده مثلاً وقتی یک چیزی در وسط راه پیدا میشود، اخذ آن کراهت دارد. وجه کراهت التقاط شاید این باشد که اگر همان جایی که افتاده باقی بماند، ممکن است مالک مراجعه کند و این مال را بردارد. اگر هم آن را اخذ کرد باید به مدت یک سال اعلام کند و چنانچه در این مدت نتوانست مالک را پیدا کند واجد مخیر است بین حفظ مال به عنوان امانت و بین صدقه دادن از طرف مالک یا تملک در حالی که ضامن است. اینها نشان میدهد که علاقه مالک به این مال از بین نرفته است. در باب مجهول المالک هم همین گونه است؛ در مجهول المالک هم به هر حال تعریف و تلاش برای پیدا کردن مال و نهایتاً صدقه از طرف مالک لازم است (صرف نظر از اینکه این کار را حاکم شرع باید انجام دهد یا اشخاص عادی هم میتوانند انجام دهند) اینها نشان دهنده این است که علاقه این مال و مالک منقطع نشده است در حالی که در کنز این گونه نیست؛ چون علاقه مالک با این مال از نظر عرف منقطع شده یعنی وقتی مالی که در جایی مدفون است، پیدا میشود از نظر عرف این مال را بی مالک حساب میکنند و آن را به عنوان مباحات میشناسند یا به عنوان اینکه متعلق به عموم مسلمین است چون ممکن است کسی آن را از مباحات محسوب نکند و لذا بگوید ملک واجد نمیشود بلکه از انفال است که بحث دیگری است. به هر حال از نظر عرف (حتی متشرعه) مال یا گنجی که از زمین کشف میشود، علقهای با مالک قبلیاش ندارد «انقطعت علاقته عن المال» علاقهاش از این مال منقطع شده است لذا نمیتوانیم کنز را از باب لقطه یا مجهول المالک قرار دهیم بلکه به ملکیت واجد در میآید.
بررسی دلیل اول
نسبت به این دلیل یک اشکال مطرح شده:
اشکال
اشکال این است که این روایات دلالت بر ملکیت واجد ندارد چون از آن جهت در مقام بیان نیستند بلکه فی الجمله در مقام بیان وجوب خمس در کنز میباشند کما اینکه روایاتی که خمس را در معدن یا غنیمت ثابت کردهاند از حیث اینکه معدن یا غنیمت متعلق به کیست، در مقام بیان نیستند و لذا نمیتوان به اطلاق این روایات اخذ کرد چون این قول درصدد اثبات ملکیت واجد مطلقا میباشد و از آنجا که این روایات از این حیث در مقام بیان نیستند برای اثبات تعمیم ملکیت واجد نسبت به همه صور کافی نیستند.
پاسخ
پاسخ این اشکال این است که اگر ما میخواستیم به اطلاق این روایات اخذ کنیم جای این اشکال بود که روایات از این جهت در مقام بیان نیستند چرا که مهمترین شرط جریان اطلاق این است که متکلم در مقام بیان باشد در حالی که این روایات در مقام بیان وجوب خمس در خود عنوان کنزند یعنی امام (ع) میخواهند بگویند کنز متعلق خمس است اما اینکه هر کسی آن را پیدا میکند در چه صورتی مالک میشود و در چه صورتی مالک نمیشود، از اطلاق این روایت استفاده نمیشود ولی مسئله این است که اینجا به دلالت التزامی این روایات اخذ شده؛ از آنجا که «لا خمس الا فی ملکٍ» قطعی است قهراً این روایات دلالت بر ملکیت واجد میکنند چرا که تا کسی مالک نباشد خمس بر او واجب نیست و تا شخص
مالک نباشد اصلاً تخمیس معنا ندارد. در این روایات هم میگوید: کسی که کنز پیدا کرد علیه الخمس و از آنجا که شخص تا مالک نباشد خمس معنا ندارد، پس اصل ملکیت واجد نسبت به کنز فی الجمله انکار ناپذیر است.
لکن توجه به این نکته لازم است که آیا با همین دلالت التزامی، قول اول اثبات میشود یا نه؟ طبق قول اول واجد مطلقا مالک میشود یعنی کنز چه در بلاد کفر باشد و چه در بلاد اسلام، چه اثر اسلامی داشته باشد و چه نداشته باشد. حال آیا این اخبار بالملازمة دلالت بر این میکنند که در همه این صور، مال متعلق به واجد است یا نه؟ عرض کردیم این مطلب فی الجمله ثابت میشود اما آیا اینکه بشود ملکیت واجد را در همه این صور استفاده کرد، این محل تأمل است؛ چون قدر متیقن از آن اموالی است یقین داریم مالک محترم ندارد. اگر مالی از زمین کشف شود و علم داشته باشیم مالک محترم ندارد، متعلق به یابنده و واجد است. ولی چگونه میتوان از این اخبار استفاده کرد که در همه این صور، واجد و یابنده گنج، مالک آن میشود؟
اگر کنز در بلاد کفر پیدا شود قطعا ملک واجد میشود چون کنزی که در بلاد کفر پیدا میشود مالک محترم ندارد؛ چون کفار مخصوصاً کفار حربی به عنوان مالک محترم شناخته نمیشوند چه کنز اثر اسلامی داشته باشد و چه نداشته باشد.
در بلاد اسلامی هم اموال مربوط به قبل الاسلام که اثر اسلامی نداشته باشد ملکیت معلوم است زیرا مالک محترم ندارد. اما آنچه که متعلق به دوران اسلامی است و اثر اسلامی دارد، اینجا با اینکه یک زمانی مالک محترم داشته (اعم از مسلم و کافر ذمی) ولی الان آیا مالک محترم دارد یا نه؟ به نظر میرسد این یک امر عرفی است؛ از نظر عرف مالی که به این صورت در جایی پیدا شده علاقه مالک از آن منقطع شده و لذا مالک محترم ندارد پس ادله خمس کنز، مالکیت واجد را در این صورت هم ثابت میکند.
نتیجه آنکه اصل مدعا ملکیة الکنز یا مالکیة الواجد للکنز مطلقا است حال دامنه و وسعت ملکیت واجد تا چه اندازه است؟ درست است که این اخبار از این جهت در مقام بیان نیستند بلکه اصل خمس را در کنز ثابت میکنند ولی اگر ما بخواهیم به قدر متیقن هم اخذ کنیم، قدر متیقن از این اخبار این است که واجد نسبت به این مالی که علم دارد لم یکن له مالکٌ محترم، مالک میشود قطعاً. چه در بلاد کفر باشد و چه در بلاد اسلامی. اما نسبت به جایی که احتمال وجود مالک محترم داده میشود (صرفاً یک احتمال است) اینجا هم عرض کردیم با اینکه از نظر عرف احتمال وجود مالک محترم داده شده، ولی این احتمالی است که دیگر عرف به آن توجهی نمیکند.
لذا ما میگوییم هر جا که از نظر عرف علاقه مالک نسبت به این مال منقطع شد، این متعلق به واجد است (اجمالاً؛ اینکه ما میگوییم متعلق به واجد است چون ممکن است نظر ما این باشد که از انفال است) بله اگر احتمال وجود مالک یک احتمال قابل توجهی باشد و احتمال بدهد از راه تعریف مالک پیدا شود، باید این کار را بکند اما اگر مثلاً گنجی که مربوط به دوره صفویه و قاجار (گذشته چند صد ساله) است پیدا شود و احتمال وجود مالک داده شود، این احتمال یک احتمال غیر عقلاییست و اینجا با این اخبار به همان بیانی که گفته شد، ثابت میشود که ملک واجد است.
نتیجه: نتیجه کلی بحث این شد که دلیل اول مبنی بر تعلق کنز به واجد، دلیل قابل اعتمادی است و اشکالی که نسبت به این دلیل شده، به همان بیانی که عرض کردیم قابل پاسخ است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 24 اسفند 1393
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (ادله قول اول) مصادف
با: 24 جمادی الاولی 1436
سال پنجم جلسه: 89
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
دلیل اول بر قول به ملکیت واجد مطلقا که قول مشهور متأخرین است بیان شد.
دلیل دوم
دلیل دوم دلیلی است که صاحب مدارک اقامه کرده و محصل آن این است که تا زمانی که حرمت تصرف در مال ثابت شود، اصل در اشیاء اباحه است؛ حرمت تصرف در مال زمانی ثابت میشود که یقین پیدا کنیم مال، متعلق به یک مالک محترم است یا به دلیل دیگری از تصرف در آن مال مباح نهی شود ولو اینکه متعلق به یک مالک محترم نباشد لذا اگر ثابت شود مالی متعلق به غیر است آن اصل اولی یعنی اباحه منتفی میشود. پس اصل در اشیاء اباحه و جواز تصرف در مال است و این اباحه تا زمانی ثابت است که مالک محترمی برای آن مال نباشد.
در مانحن فیه فرض این است که مالک محترمی وجود ندارد پس آن اصل حاکم است. وقتی کنز پیدا میشود به حسب ظاهر علاقه مالک از این مال منقطع شده پس مالک محترمی برای آن نیست و لذا متعلق به شخصی است که آن را پیدا میکند.
آن صورتی هم که در این قول استثنا شده، صورتی است که انسان یقین به وجود مالک محترم داشته باشد اما اگر مالک محترمی برای آن ثابت نشود، کنز مطلقا متعلق به واجد است.
تفاوت دلیل اول و دلیل دوم
قبل از آنکه این دلیل را بررسی کنیم لازم است به تفاوت بین این دلیل و دلیل اول اشاره شود و آن اینکه دلیل اول حتی اگر واجد یقین داشته باشد مالک اصلی مسلم بوده، جریان پیدا میکند ولی اگر واجد یقین داشته باشد مالک این کنز مسلمان بوده این دلیل جاری نمیشود. پس این فرقی است که بین این دلیل و دلیل قبلی وجود دارد که طبق دلیل قبلی حتی مع العلم بکون المالک مسلماً کنز متعلق به واجد است اما طبق این دلیل اگر واجد علم داشته باشد که این ملک یک مالک مسلم بوده دیگر اصل اباحه منتفی میشود.
بررسی دلیل دوم
به نظر میرسد این دلیل تمام نیست مگر به توجیهی که گفته خواهد شد.
اولاً: آنچه از این دلیل استفاده میشود جواز تصرف است نه ملکیت؛ اصل اباحه در اشیاء اقتضا میکند انسانها میتوانند در این اموال تصرف کنند اما از آن ملکیت استفاده نمیشود چون ملکیت احتیاج به سبب دارد. مثلاً در مورد اراضی موات حتی آنها هم که میگویند این اراضی از مباحات اصلیه است، حیازت یا احیاء را سبب ملکیت میدانند یعنی تا
سبب برای ملکیت پیدا نشود صرف اینکه چیزی از مباحات باشد برای ملکیت کافی نیست و در باب کنز آن اسباب وجود ندارد. پس چنانچه این دلیل تمام باشد نهایتاً از آن جواز تصرف استفاده میشود نه ملکیت. اگر هم شک کنیم که آیا به صرف کشف و وجدان، ملکیت حاصل میشود یا نه، (به عبارت دیگر آیا صرف یافتن گنج و پیدا کردن آن موجب ملکیت میشود یا نه) اصل این است که سبب ملکیت نیست. برای اینکه چیزی سبب ملکیت است که به سببیت آن در شرع تصریح شده باشد یا اگر هم یک امر عقلایی است حداقل مورد امضای شارع واقع شده باشد. بنابراین حتی اگر ما این دلیل را بپذیریم نتیجهاش اباحه تصرف است نه ملکیت. چون ملکیت احتیاج به سبب خاص دارد.
ثانیاً: اصل اولی اباحه اشیاء تا زمانی است که ثابت شود و این مال متعلق به یک مالک محترم است. اگر ثابت شد این مال متعلق به مالک محترم است دیگر آن اصل منتفی میشود. درست است که الان برای این کنز مالک محترمی وجود ندارد ولی انقطاع علاقه مالک به این مال موجب نمیشود این شیء به همان اصل اولی (اباحه) برگردد. این مطلب حتی با قول به اینکه کنز مثل اموال مجهول المالک در اختیار امام قرار میگیرد یا متعلق به عموم مسلمین است، هم سازگاری دارد؛ اصل اولی اباحه بوده بعد ملکیتی برای کسی حاصل شده و مالک محترم برای این مال پیدا شده لذا از آن اصل اولی خارج شده حال که علاقه مالک محترم از این مال قطع شده معلوم نیست به اصل اولی خودش برگردد تا ما بگوییم هر کسی آن را پیدا کرد مالک میشود. چه بسا انقطاع مالک از این مالک وضعیت جدیدی برای این مال فراهم کند مثل اینکه به ملکیت امام یا ملکیت عموم مسلمین داخل شود، اما اینکه لازمه انقطاع مالک از این مال این باشد که هر کسی آن را پیدا کرد مالک شود، چنین ملازمهای وجود ندارد. لذا به نظر میرسد دلیل دوم ناتمام است.
به یک نکته توجه کنید. ما وقتی میگوییم یک چیزی از مباحات است یا چیزی از مباحات نیست. مطلبی که در فرق بین کنز و معدن گفتیم و آن اینکه آنها مسبوق به ید مالک نیستند اما مسبوق به ید مالک است در این جهت شاید بیتأثیر نباشد. مثلاً اراضی موات چون از مباحات اصلیه بوده (طبق یک مبنا) و مسبوق به ید مالک نیستند احیاء و حیازت در آنها سبب ملکیت میشود یعنی کنز محیی یا حائز بالاحیاء یا بالحیازة مالک میشوند اما چیزی که مسبوق به ید مالک بوده و الآن ملکیت منقطع شده، به چه دلیل بگوییم دوباره از مباحات اصلیه شده و با کشف و اخراج ملکیت برای مخرج حاصل میشود؟
اللهم الا أن یقال در دلیل دوم بگوییم چون علاقه مالک از این مال به طور کلی منقطع شده، این مثل فرضی است که کسی از مال خودش اعراض کرده و لذا کسی که آن را اخذ کند مالک میشود یا بگوییم از نظر عقلا به طور کلی این مال چون مالک ندارد کسی که آن را کشف کند مالک میشود. اگر این را بگوییم، این درست است؛ چون اینکه اصل در اشیاء اباحه است و تا زمانی که مالک محترم نداشته باشد، میتواند به سببی به ملکیت در آید قابل قبول است ولی اولاً باید ثابت شود که کشف و اخراج کنز مانند احیاء و حیازت اراضی موات موجب ملکیت است و البته بعید نیست نفس کشف و اخراج کنز را حیازت به حساب آوریم و ادله سببیت حیازت للملکیة را شامل آن بدانیم و ثانیاً انقطاع مال از مالک را موجب بازگشت به اباحه اصلیه بدانیم که این هم بعید نیست. آن گاه در این صورت میتوان این دلیل را پذیرفت.
دلیل سوم: استصحاب
دلیل سوم استصحاب است؛ مقصود از این استصحاب، استصحاب عدم ازلی است؛ یعنی یک زمانی قطعاً این مال، مالک محترم نداشت. عدم ازلی یعنی عدم ملکیة ید محترم لهذا المال. الان شک میکنیم ید محترم دارد یا ندارد، همان عدم ید مالک محترم را استصحاب میکنیم.
ان قلت: اینجا ممکن است این اشکال به ذهن بیاید که این استصحاب معارض به یک استصحاب دیگری است و آن هم استصحاب بقاء مالک بر ملک خودش است چون ما یقین داریم یک زمانی کسی مالک این مال شده و الان شک داریم مالک است یا مالک نیست، استصحاب بقاء ملکیت مالک بر این مال را میکنیم و این استصحاب معارض است با استصحاب عدم ازلی.
پس استصحاب بقاء ملکیت در مقابل استصحاب عدم ازلی بوده و با هم معارضند لذا هر دو از حجیت ساقط میشوند.
قلت: مستدل از این اشکال پاسخ میدهد که این استصحاب معارض با استصحاب عدم ازلی جریان ید محترم بر مال نیست؛ چون نسبت این دو اصل نسبت سبب و مسبب است؛ توضیح اینکه شک در بقاء ملکیت مالک در رتبه بعد از شک در وجود یک مالک محترم از اول نسبت به این مال بوده، لذا نسبت اینها میشود سبب و مسبب و با وجود اصل در سبب نوبت به اصل در مسبب نمیرسد. آن استصحاب عدم ازلی نسبت به این استصحاب، اصل سببی است و با وجود اصل سببی نوبت به اصل مسببی نمیرسد لذا این استصحاب ملکیت واجد را ثابت میکند آن هم به نحو مطلق چون این ادله همه در مقام اثبات ملکیت واجد هستند مطلقا.
بحث جلسه آینده: این دلیل هم محل اشکال است که إن شاء الله در جلسه آینده مورد رسیدگی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 16 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (ادله قول اول) مصادف
با: 15 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 90
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در کیفیت ملکیت کنز بود. گفتیم چند قول در این رابطه وجود دارد و این اقوال در واقع ناظر به صوری است که به واسطه جهات متعدد در این بحث پیدا شده ؛ یک قول که به مشهور متأخرین نسبت داده شده و امام (ره) و مرحوم سید هم به آن قول معتقدند این است که به طور کلی کنز متعلق به کسی است که آن را پیدا کند مگر در دو مورد که استثنا شده است (آن دو مورد را در آینده ذکر خواهیم کرد) اما اجمالاً قول اول قول به ملکیت واجد للکنز است مطلقا. در مقابل این قول، قول به تفصیل است که البته تفصیلات متعدد است و بین مفصلین اختلاف است.
در مورد قول اول چند دلیل ذکر شده؛ دلیل اول روایات وجوب خمس در کنز بود؛ دلیل دوم که صاحب مدارک اقامه کرده است تمسک به اصل اباحه در اشیاء و دلیل سوم هم استصحاب بود. نتیجه مباحث و ادله تا اینجا این شد که دلیل اول یعنی روایات وجوب خمس فی الجمله دلیل قابل قبولی است و اشکالی که نسبت به این دلیل ایراد شده بود هم پاسخ داده شد؛ گفتیم اگر کنز در بلاد کفر پیدا شود قطعاً ملک واجد است چون کنزی که در بلاد کفر پیدا شود مالک محترم ندارد اعم از اینکه آن کنز اثر اسلامی داشته باشد یا نداشته باشد. همچنین اگر کنز در بلاد اسلامی یافت شود و مربوط به قبل الاسلام باشد که اثر اسلامی ندارد قهراً این هم با توجه به اینکه مالک محترم برایش نبوده، متعلق به واجد است اما آنچه که متعلق به دوران اسلامی است و اثر اسلامی دارد، هر چند که زمانی مالک محترم داشته اعم از اینکه مسلمان بوده یا کافر ذمی ولی بحث در این است که آیا الان مالک محترم برای این مال قابل تصویر است یا خیر؟ گفتیم این یک امر عرفی است و از دید عرف، مالی که در جایی پیدا شود مخصوصاً اگر در یک فاصله زمانی نسبتاً طولانی باشد قطعاً علاقه مالک از آن مال منقطع شده است. لذا این مال به ملکیت واجد در میآید.پس محصل دلیل اول این شد که ما به دلالت التزامی روایات دالّ بر وجوب خمس در کنز میتوانیم استفاده کنیم که کنز مطلقا متعلق به واجد است لذا مشکلی در استدلال به دلیل اول نیست.
اما دلیل دوم را نپذیرفتیم چون گفتیم مسئله حرمت تصرف در مال،زمانی است که ما یقین پیدا کنیم مال متعلق به یک مالک محترم است یا به دلیل دیگری از تصرف در مال نهی شده باشد. اگر ثابت نشود که این مال متعلق به یک مالک محترم است یا دلیلی بر نهی از تصرف در آن مال نباشد، اصل اباحه در اینجا جاری است. اصل در اشیاء اباحه است تا
زمانی که ثابت شود مال دارای مالک محترم است یا تصرف در آن ممنوع است و در اینجا چون مالک محترمی نیست و دلیلی هم دالّ بر نهی از تصرف در این مال وارد نشده، قهراً اصل اباحه اقتضا میکند واجد که این مال را پیدا کرده است، مالک محسوب شود. گفتیم این دلیل نهایتاً جواز تصرف را اقتضا میکند اما ملکیت از این دلیل استفاده نمیشود و فرق است بین جواز تصرف و ملکیت. البته گفتیم که با یک توجیه میتوان به نوعی ملکیت را استفاده کرد و آن اینکه بگوییم به طور کلی اگر علاقه مالک از این مال منقطع شده باشد، این مثل آنجایی است که کسی از مال خودش اعراض کرده لذا اگر کسی آن مال را اخذ کند، مالک میشود یا اینکه بگوییم به طور کلی از نظر عقلا این مال چون مالک ندارد، کسی که آن را پیدا کند مالک میشود.لذا با این توجیه دلیل دوم هم میتواند مورد اعتماد باشد.
بررسی دلیل سوم)استصحاب(
اما دلیل سوم هم استصحاب بود؛ منظور از استصحاب، استصحاب عدم ازلی است. مستصحب هم عبارت است از عدم وجود ید محترم بر این مال یعنی یک زمانی قطعاً ید محترمی برای این مال نبود و الان شک میکنیم که این مال ید محترم دارد یا ندارد، استصحاب عدم وجود ید محترم و مالک محترم نسبت به این مال میشود. یک اشکالی هم نسبت به این دلیل شده بود که این استصحاب معارض دارد و آن هم استصحاب بقاء ملکیت مالک است به این بیان که این مال یک زمانی مالک پیدا کرده و ما الان شک میکنیم که ملکیت آن مالک نسبت به این مال، باقی است یا نه، استصحاب بقاء ملکیت میکنیم.لذا این استصحاب معارض با استصحاب عدم ازلی است. پاسخ این اشکال هم این چنین داده شده که طبق قاعده تقدم اصل سببی بر اصل مسببی با جریان اصل در ناحیه سبب نوبت به اصل مسببی نمیرسد. اینجا استصحاب عدم ازلی نسبت به استصحاب بقاء ملکیت مالک، اصل سببی است بنابراین مقدم میشود.
اشکال به دلیل سوم
در مورد این دلیل ممکن است اشکال شود که استصحاب عدم ازلی در اینجا جریان ندارد چون اصل مادامی جریان پیدا میکند که دلیلی بر خلاف آن نباشد. اینجا ما میدانیم به هر حال این مال یک زمانی مال غیر شده و اصل در مال غیر عدم جواز تصرف و حرمت تصرف است و اینکه نمیتوان مال غیر را مالک شد، پس با وجود اینکه این مال زمانی متعلق به کسی شده و ید محترمی نسبت به این مال محقق شده و تا زمانی که یقین به خلافش پیدا نکنیم این مال متعلق به غیر است و با وجود یقین به اینکه این مال متعلق به غیر است، تصرف در مال او بدون رضایت او، عقلاً و شرعاً جایز نیست. با وجود این دلیل عقلی و شرعی، دیگر نوبت به اجرای استصحاب نمیرسد. دلیل عقلی این است که تصرف در مال غیر ظلم به غیر است و ظلم عقلاً حرام است (عقل مستقلاً قبح ظلم را درک میکند). بنابراین اگر کسی در مال دیگری تصرف کند در واقع به او ظلم کرده است. پس عقلاً تصرف در مال غیر جایز نیست. شرعاً هم تصرف در مال غیر حرام است و این قطعی است. تنها در صورتی میتوان در مال غیر تصرف کرد که مالک راضی باشد و اذن داده باشد. بر این اساس نوبت به جریان آن اصل نمیرسد. یعنی در واقع ما اینجا برای جریان استصحاب عدم ازلی نیازمند
به شک در جواز تصرف هستیم و تا شک نکنیم نوبت به اصل نمیرسد. الان ما در مورد این مال شک در عدم جواز تصرف نداریم چون میدانیم این ملک غیر شده است. لذا اصل این استصحاب محل اشکال است و بعید نیست با وجود یقین به تعلق مال به غیر همان استصحاب بقاء ملکیت مالک را جاری کنیم.
پاسخ
اینکه مستشکل گفته اینجا اصل سببی و مسببی است و این معارض با آن استصحاب است، ما میخواهیم عرض کنیم چه بسا اینجا نسبت اینها در واقع نسبت سبب و مسبب نیست یعنی اگر ما شک میکنیم در بقاء ملکیت مالک به این جهت نیست که قبلاً مالکی داشته یا نداشته. شک در بقاء ملکیت مالک، مسبب از شک در وجود ید محترم نسبت به این مال نیست بلکه شک در بقاء ملکیت مالک به این جهت است که ما نمیدانیم مالک از این مال اعراض کرده یا نکرده. مالک این مال را رها کرده یا نکرده است (این را گذاشته و دفن کرده که یک روزی سراغ این مال بیاید یا نه! این را کأن ما اعراض حساب کنیم).
در هر صورت در مجموع به نظر میرسد که این اصل یعنی استصحاب عدم ازلی دلیل مناسبی برای اثبات قول اول نیست به علاوه خود استصحاب عدم ازلی محل بحث است. در حجیت استصحاب عدم ازلی اشکالاتی شده که در جای خودش باید مورد بررسی قرار گیرد.
دلیل چهارم
دلیل چهارمی که برای قول اول ذکر شده، دو روایت است که هر دو از محمد بن مسلم و هر دو هم صحیحه است.
صحیحه اول: «عن ابی عبدالله (ع) قال سألته عن الداری یوجد فیه الورق فقال ان کانت معمورة فیها اهلها فهی لهم و ان کانت خربة قد جلی عنها اهلها فالذی وجد المال احق به»(1)
محمد بن مسلم از امام باقر (ع) نقل میکند که از امام سؤال کردم از خانهای که در آن ورق یافت میشود که این ورق متعلق به کیست؟ امام (ع) میفرماید اگر آن دار معمورة است و قابل استفاده و اهل خانه در آن دار زندگی میکنند یعنی خانه متروکه نیست، این ورق برای آنها است اما اگر این خانه خراب است به نحوی که اهل آن خانه، خانه را ترک کردهاند و رها کردهاند و رفتهاند. آن کسی که مال را پیدا میکند به آن ورق احق است.
صحیحه دوم: «عن محمد بن مسلم عن احدهما (ع) فی حدیث قال و سألته عن الورق یوجد فی دار فقال ان کانت الدار معمورة فهی لاهلها و ان کانت خربة فأنت احق بما وجدت»(2)محمد بن مسلم میگوید من از احدهما سؤال کردم که حکم ورقی که در خانهای پیدا میشود چیست و متعلق به کیست؟ امام فرمود اگر آن خانه آباد است و کسی در آن
ساکن است، متعلق به اهل خانه است ولی اگر ساکن ندارد و خانه متروکه است و خراب است تو نسبت به دیگران در مورد این مالی که پیدا کردی احق هستی.
حال این دو روایت را ما ممکن است دو روایت به حساب بیاوریم و ممکن است یک روایت باشد. تعابیر مثل هم است. آنچه که قرینه بر تعدد دو روایت است، این است که به هر حال در روایت دوم این سؤال در ضمن یک سری مسائلی دیگر و در کنار آنها و به ضمیمه آنها مطرح شده و امام این را پاسخ داده است. یعنی چند تا سؤال است. در روایت اول فقط همین سؤال است و دیگر ضمیمهای ندارد. ممکن است به این اعتبار بگوییم اینها دو روایت است. ممکن است کسی بگوید اینها یک روایت است چون همان چیزی که در ضمن سؤالات دیگر گفته شده، مستقلاً هم بیان شده است.
تقریب استدلال به این روایت این است که در این روایت بین صور مختلف وجدان کنز تفصیل داده نشده است. تنها تفصیلی که در این روایت است، تفصیل بین خانه و دار معمورة و غیر معمورة است اما اینکه در دار الاسلام باشد یا دارالکفر، اثر اسلام داشته باشد یا نداشته باشد در این جهت تفصیلی داده نشده است. امام استفصال در این مورد را ترک کرده است. خود ترک استفصال در این دو روایت بین صور مختلف وجدان کنز دلالت میکند بر اینکه کنز مطلقا متعلق به واجد است. به هر حال وقتی در یک جایی پیدا شود که گویا مالکی ندارد این متعلق به واجد است.
بررسی تقریب استدلال
اما مشکلهای که در مورد استدلال به این دو روایت است این است که مورد این دو صحیحه اساساً کنز نیست. روایت صحیح السند است ولی از نظر دلالت محل اشکال است چون مورد این دو صحیحه مالی است که مالکش معلوم نیست. فرق است بین کنز و مجهول المالک. در تعریف کنز گفتیم که کنز عبارت است از مالی که مستور باشد فی الارض یا غیر ارض. خصوصیت ستر در صدق عنوان کنز مدخلیت دارد اما در مجهول المالک این چنین نیست. مجهول المالک یعنی مالی که مالکش معلوم نیست. هر جا پیدا شود و ستر در آن معنا ندارد یعنی در جایی پنهان نشده است چون اگر یک مال قیمتی و با ارزش باشد و در جایی پنهان کرده باشند، عنوان کنز پیدا میکند اما اگر در طریق یا خانه مخروبه یک مالی را پیدا کنیم این کنز نیست. در هر دو روایت محمد بن مسلم سؤال کرده از خانهای که درآن ورق یافت شده است. امام هم میگویند اگر اهل خانه زندگی میکنند این ورق برای آنها است. اگر هم زندگی نمیکنند متعلق به واجد است. خود اینکه سؤال از ورقی شده که یوجد فی الدار، این نشان میدهد که مورد این دو روایت کنز نیست. چون نمیگوید این مثلاً در جایی مستور بود و پیدا کردم. میگوید در این خانه یافتم مثل اینکه کسی درب یک خانه متروکه ای را باز کند و برود ببینید که در آن خانه یک چیزی افتاده است.
اجمالاً ظاهر این دو روایت این است که مربوط به کنز نیست.
بله ممکن است کسی ادعا کند که همان طور که شما به اطلاق این روایت تمسک کردید و گفتید امام بین صورت دار الاسلام و دارالکفر تفصیل ندادند و بین آنجایی که اثر اسلامی داشته باشد یا اثر اسلامی نداشته باشد تفصیل ندادند لذا اطلاق ملکیت واجد للکنز را استفاده کردید ما هم میگوییم از این جهت هم اطلاق دارد که ورق مستور باشد یا مستور نباشد. سؤال از پیدا کردن ورق است. این اعم از این است که این ورق مستور شده باشد در گوشهای از این خانه یا مستور نشده باشد لذا این اطلاق یا عموم این دو روایت اقتضا میکند که شامل کنز هم بشود چون همین ورق اگر مستور شود عنوان کنز پیدا میکند و اگر مستور نشود عنوان مجهول المالک دارد. و امام هم تفصیل بین این دو صورت ندادند سؤال از وجدان الورق است که این برای کیست و این اعم از این است که مستور فی الارض او الجدار او السقف شده باشد یا نشده باشد. پاسخ امام هم همین است یعنی کأن امام هم در مورد کنز و هم مجهول المال مطلقا حکم کردهاند به اینکه این مال متعلق به واجد است.
پس لقائل ان یقول که اطلاق این دو روایت اقتضا میکند که شامل کنز هم شود.این فقط مربوط به مجهول المالک نباشد.
این احتمال یک احتمالی است که شاید قابل قبول نباشد. وقتی سؤال میکند از ورق در حالی که یوجد فی الدار ظاهرش این است که این ورق مستور نیست.ممکن است کسی این ادعا را مطرح کند ولی از یک جهت نمی توان غافل شد، در یک خانه متروک وقتی انسان چیزی را پیدا میکند، این بعید است اگر چیز قیمتی باشد، همین طوری در خانه رها شده باشد. یعنی معمولش این است که اشیاء قیمتی را در جایی پنهان میکنند. اگر ما این احتمال را بدهیم که به طورعادی این اشیاء قیمتی همیجوری روی زمین در خانه رها نمیشود و آن گاه شامل کنز هم میشود.
نتیجه
لذا به نظر میرسد این دو روایت هم دلالت بر مدعا دارد. پس از بین این چهار دلیل که گفتیم اجمالاً بعضی از ادله ملکیت واجد مطلقا را اثبات میکند و بعضی از ادله محل اشکال است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 17 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (ادله قول دوم- تفصیل) مصادف
با: 16 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 91
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مورد ملکیت کنز اقوال و انظار متعددی وجود دارد؛ قول اول که به مشهور متأخرین نسبت داده شده، قول به ملکیت واجد مطلقا است چه در بلاد کفر باشد و چه در بلاد اسلام. چه اثر اسلامی داشته باشد و چه نداشته باشد. ادله این قول بیان شد و اجمالا مشخص شد ادله این قول وافی به مقصود است.
قول دوم: قول به تفصیل
در مقابل این قول تفصیلاتی مطرح شده و ادلهای هم بر این تفصیلات ذکر شده است. قدر متیقن بین همه اقول این است که اگر کنز از بلاد کفر یافت شود و در دار الحرب باشد، این قطعاً متعلق به واجد است یعنی در این مورد اختلافی وجود ندارد. اختلاف در مورد کنزی است که در بلاد اسلامی یافت شود یا به تعبیر بعضی اثر اسلامی داشته باشد (چون تعبیرات در این رابطه متفاوت است) مثلاً بعضی بین ما یکون علیه اثر الاسلام و ما لا یکون علیه اثر الاسلام تفصیل دادهاند. این تفصیل در عبارت محقق حلی در شرایع بیان شده است.(1)
ایشان سخن از دارالاسلام و دار الکفر مطرح نکرده و مسئله را پیرامون گنجی که اثر اسلامی در آن وجود دارد و گنجی که اثر اسلامی در آن نیست متمرکز کرده است. اما اکثراً مسئله را پیرامون دار الاسلام و غیر دار الاسلام مطرح کردهاند یعنی کسانی که تفصیل دادهاند تفصیلشان به حسب این است که گنج در دار الاسلام یافت شود یا در دار الکفر.
در مجموع به نظر میرسد از این جهت چندان فرقی در بین فقها نیست. ادلهای که اقامه کردهاند بیشتر نشان میدهد که مسئله، مسئله وجدان کنز در دار الاسلام است یا غیر دار الاسلام حتی محقق حلی هم که در عبارتش بحث از اثر الاسلام را مطرح کرده به نظر میرسد توجهش به همان دار الاسلام است. فرق بین اینها واضح است چون ممکن است گنج در دارالکفر پیدا شود ولی اثر اسلامی داشته باشد مانند یک سکهای که ضرب اسلامی خورده اما در مملکت کفر پیدا شود مخصوصا در زمانهای متأخر که بحث سرقت گنجها و کنوز ممالک اسلامی و انتقال آنها به ممالک کفر رایج بوده است. لذا این احتمال وجود دارد که یک گنجی در ممالک کفر پیدا شود ولی اثر اسلامی داشته باشد. پس به حسب واقع و مقام ثبوت بین تفصیل در دار الاسلام و غیر دار الاسلام و بین تفصیل ما یکون علیه اثر الاسلام و غیر ما یکون علیه اثر الاسلام فرق است و اینها عموم و خصوص من وجهند؛ در مقابل ممکن است گنجی در مملکت اسلامی پیدا شود و اثر اسلامی نداشته باشد مثلاً در ایران گنجی پیدا شود که متعلق به قبل الاسلام است. ذکر این نکته برای این بود که مسئله در عبارات به انحاء مختلف بیان
1) . شرایع الاسلام، ج1، ص 180.
شده است. ملاحظه فرمودید که در عبارت محقق حلی تفصیل بین اثر الاسلام و غیر اثر الاسلام است اما در عبارات دیگران تفصیل بین دار الاسلام و غیر دار الاسلام است.
در هر صورت موضوع تفصیل اول، بودن گنج در دار الاسلام یا غیر دار الاسلام است. اینجا بعضی قائل شدهاند به اینکه اگر کنز در دار الاسلام یافت شود در این صورت متعلق به واجد نیست. این لقطه است یا به تعبیر برخی مجهول المالک است و احکام لقطه یا مجهول المالک بر آن بار میشود. اما اگر کنز در بلاد کفر پیدا شود متعلق به واجد است. معلوم است که قدر متیقن کنزی است که در دار الاسلام پیدا شود و اثر الاسلام هم بر آن باشد. اینجا بعضی معتقدند حکم لقطه یا مجهول المالک دارد اما طبق قول اول در همین فرض هم کنز متعلق به واجد است. اختلاف قول اول و این قول در چنین مواردی ظاهر میشود.
از جمله کسانی که قائل به این تفصیلند مرحوم شیخ طوسی(1)، صاحب مهذب(2)،
علامه حلی(3)
و شهید ثانی(4)
میباشند. اینها بین صورت وجدان کنز در دار الاسلام و غیر دار الاسلام تفصیل دادهاند. چه بسا بتوانیم بگوییم این تفصیل مشهور بین متقدمین بوده است همانطور که مشهور بین متأخرین قول به ملکیت واجد مطلقا است. این یک تفصیل در مسئله است.
البته یک تفصیل دیگری هم اینجا ذکر شده که میتواند به عنوان قول سوم مطرح شود هر چند قائل به تفصیل صراحتاً قول اول را پذیرفته و این بدان جهت است که بعضی از کسانی که قائل به قول اول میباشند این تفصیل را مورد اشکال قرار دادهاند. به هر حال طبق این بیان بین جایی که احتمال بقاء پنهان کننده گنج یا بقاء وارث او باشد و بین آنجا که یقین دارد مدّخر یعنی پنهان کننده از دنیا رفته و احتمال میدهد وارثی هم نداشته باشد، تفصیل داده شده است. در صورت اول حکم به حرمت تصرف میشود و این به این معناست که متعلق به واجد نیست اما در صورت دوم حکم به جواز تملک میشود یعنی اگر واجد یقین دارد مدّخر از دنیا رفته و احتمال میدهد وارثی هم نداشته باشد (نه اینکه یقین دارد وارث ندارد، احتمال عدم وجود وارث میدهد.) در این صورت حکم به ملکیت واجد میشود. این تفصیل را محقق خویی داده و دلیلی هم برای آن ذکر کردهاند که ما آن را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
پس ملاحظه فرمودید در مقابل قول اول که تفصیل در مسئله است دو تفصیل اجمالاً وجود دارد؛ یکی تفصیل بین دار الاسلام و دار الکفر یا تفصیل بین ما یکون علیه اثر الاسلام و ما لا یکون علیه اثر الاسلام که ما این دو را حداقل به جهت اشتراک ادله آنها یکی کردیم و دیگری هم تفصیلی که محقق خویی در این مقام ذکر کردند. ما باید ادله تفصیل را ذکر کنیم و بررسی کنیم که آیا ادله اینها تمام است یا نه.
نکته
یک نکته را قبل از ورود به بحث از ادله تفصیل، لازم است اشاره کنم و آن اینکه بعضی از کسانی که معتقدند مال و گنجی که در دار الاسلام پیدا میشود متعلق به مالک نیست یا اکثراً آن را داخل در لقطه کردهاند. بعضی هم عنوان مجهول المالک به آن دادهاند. فرق است بین لقطه و مجهول المالک؛ یعنی در واقع اینکه ما بحث میکنیم که این مال متعلق به واجد است یا نه، یعنی در واقع میخواهیم ببینیم این کنز احکام لقطه بر آن بار میشود یا احکام مجهول المالک. چون این سه عنوان هم باهم متفاوتند؛ در جلسه گذشته عرض شد که در کنز یک خصوصیت وجود دارد که آن را از دوتای دیگر ممتاز میکند و آن هم مستوریت فی الارض او نحوها است. پنهان شدن در زمین یا دیوار یا سقف یا مشابه اینها مثل درخت اما این خصوصیت در لقطه و مجهول المالک نیست. لقطه به مالی اطلاق میشود که صاحبش آن را گم کرده است اما مجهول المالک به مالی اطلاق میشود که مالک آن معلوم نیست نه اینکه صاحبش آن را گم کرده باشد. مثلاً اگر شما در خیابان یک بستهای ببینید که افتاده وسط خیابان، به این لقطه میگویند و این مجهول المالک نیست بلکه مالی است که مالکش آن را گم کرده است اما اگر مالی نزد کسی باشد که میداند این متعلق به دیگری است و به امانت نزد او گذاشته شده اما نمیداند متعلق به چه کسی است، این لقطه نیست بلکه مجهول المالک است.
به هر حال اجمالاً بعضی تعبیر لقطه به کار بردهاند و برخی آن را از قبیل مجهول المالک دانستهاند که هر یک احکام خاص خودش را دارد.
در هر صورت طبق این تفصیل گنجی که در دار الاسلام پیدا شود. این متعلق به واجد نیست بلکه یا لقطه است یا مجهول المالک. (اگرچه اکثراً تعبیر لقطه به کار بردهاند) ولی طبق قول اول این مال متعلق به واجد است و میتواند هر گونه تصرف در آن انجام دهد.
ادله قول به تفصیل
مجموعاً به پنج دلیل برای اثبات این قول استناد شده است:
دلیل اول
این دلیل در کلمات محقق همدانی(1)
بیان شده و محصل آن این است که اگر گنج و کنز در دار الاسلام پیدا شود یا اثر اسلامی داشته باشد بر اساس اصل عقلی یا عقلایی عدم جواز تصرف و اخذ مال غیر نمیتوان آن را متعلق به واجد دانست چون چنین مالی محترم است. نهایت این است که شک حاصل میشود که این مال محترم است یا محترم نیست یعنی یک مالک مسلمان محترم یا کافر ذمی محترم دارد یا ندارد. اگر بخواهیم به صرف شک در محترم بودن این مال حکم به جواز تصرف واجد کنیم و بگوییم واجد میتواند این مال را اخذ کند این در واقع ظلم به مالک است و ظلم هم عقلا و نقلاً قبیح است. تنها در صورتی میتوان در مال غیر تصرف کرد که او اجازه تصرف داده باشد یعنی مالک اذن به اخذ مالش یا تصرف در مالش را داده باشد یا خداوند اذن داده باشد مثل مالی که متعلق به کافر حربی است چون احترام ندارد. اینجا با توجه به اذن خداوند اخذ مال دیگری حرام نیست نه عقلاً و عقلاءً. اما در غیر این موارد قطعاً این حکم ثابت است. در مواردی که شک
1) . مصباح الفقیه(چاپ قدیمی) کتاب الخمس، ص 118.
داریم که آیا میتوان این مال را تصرف کرد یا نه یعنی شک داریم این مال محترم است یا نه، به موجب این اصل عقلی یا عقلایی تصرف این مال جایز نیست.
بنابراین اگر یک مالی در مملکت اسلامی پیدا شود که نمیدانیم این مال احترام دارد یا ندارد؛ به صرف شک در احترام این مال نمیتوانیم آن را اخذ کنیم چون اخذ این مال ولو مشکوک است از حیث احترام، در واقع ظلم است و به موجب آن اصل عقلی و عقلایی نمیتوان در آن تصرف کرد. برای خروج از آن اصل عقلی و عقلایی ما نیاز به یک دلیل محکم داریم که یا اذن مالک است و یا اذن خداوند و هر جا که این اذن نباشد ما نمیتوانیم از اصل مذکور تخطی کنیم پس این کنز متعلق به واجد نیست.
بررسی دلیل اول
این دلیل به نظر ما تمام نیست. اصل کبرای مورد ادعا درست است یعنی عقلاً و نقلاً و عقلاءً اخذ مال غیر جایز نیست. به حکم عقل مستقل و به نظر عقلاء و به حکم نقل تصرف در مال غیر قبیح و حرام است. پس در کبرا مشکلی نیست اما اشکال در صغری است یعنی ما نمیدانیم تصرف در این کنز از مصادیق ظلم است یا نیست؟ اگر محرز باشد این ملک غیر است، قطعاً از مصادیق ظلم است اما الان نمیدانیم که این مال، مالک دارد یا نه؛ بلکه از دید همان عقلا علاقه مالک به این مال منقطع شده و با انقطاع علاقه از این مال، این دیگر ملک غیر محسوب نمیشود تا این اصل عقلی یا عقلایی جریان پیدا کند. چطور در جایی که کسی از مالی اعراض کند، کسی ادعا نمیکند که تصرف جایز نیست در ما نحن فیه هم همین طور است. اگر کسی مالی در کنار خیابان بگذارد و از آن اعراض کند، اینجا نه عقل و نه نقل و نه عقلاء تصرف در این مال را قبیح نمیدانند و آن را ظلم به حساب نمیآورند چون علاقه مالک از این مال قطع شده است. اینکه محقق همدانی میفرمایند به مجرد شک در اینکه این مال محترم است یا نه تصرف در آن عقلاً و نقلاً قبیح است، این خودش اول بحث است. این قبح در صورتی است که ما یقین به احترام مال داشته باشیم اما اگر گفتیم کنزی که در جایی مستور شده، علاقه مالک از آن منقطع شده و لذا دیگر مال غیر نیست تا این اصل عقلی و عقلایی جریان پیدا کند.
پس اشکال دلیل اول، در واقع اشکال به صغری و موضوع مسئله است هر چند کبرایی که ایشان به آن استناد کرده قابل قبول است.
بحث جلسه آینده: چهار دلیل دیگر باقی مانده که در جلسه آینده بیان و بررسی خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
سؤلال درس خارج فقه استاد حاج سيد
مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 18 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (ادله قول دوم- تفصیل) مصادف
با: 17 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 92
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در مورد ملکیت کنز اقوال مختلفی وجود دارد. قول دوم قول به تفصیل بین دارالاسلام و غیر دار الاسلام است به این بیان که اگر کنز در دار الاسلام یافت شود یا اثر اسلامی داشته باشد (که البته این به اختلاف تعابیر متفاوت است) در این صورت حکم لقطه یا مجهول المالک را پیدا میکند ولی اگر در دار الکفر یافت شود یا اثر اسلامی نداشته باشد، در این صورت متعلق به واجد است یعنی به ملکیت واجد در میآید و واجد باید خمس آن را بپردازد.
در مورد این قول پنج دلیل ذکر شده است. دلیل اول ذکر شد و اشکال آن هم بیان گردید.
دلیل دوم
اما دلیل دوم که به نحوی ممکن است از کلمات محقق حلی در شرایع استفاده شود این است که وجود مال و یا به عبارت بهتر وجدان مال در دار الاسلام اماره بر تعلق این مال به یک مسلمان است و به جهت وجود علقه ملکیت بین این مال و مسلمان، این مال دارای احترام است چون هر چه که در دار الاسلام باشد اعم از مال و دم، محقون است؛ هم مال مسلمین محقون است و هم دم مسلمین محقون است. کفار ذمی هم حکم مسلمانان را دارند و لذا هم مال و هم دمشان محترم است. بر این اساس به اعتبار احترام مال یافت شده در دار الاسلام، تملک و تصرف در این مال جایز نیست و لقطه است؛ یعنی مالیست که مالک دارد لکن گم شده است و احکام مربوط به باب لقطه در مورد آن جریان پیدا میکند یا به تعبیر بعضی مجهول المالک است. بین لقطه و مجهول المالک هم در بعضی از احکام تفاوت وجود دارد. البته همان طور که در جلسه قبل اشاره شد در عبارت محقق تعبیر «اثر اسلامی» آمده و لذا تقریب استدلال بر طبق عبارت محقق این است که گنجی که دارای اثر اسلامی باشد خود این اثر اسلامی، اماره تعلق مال به یک مسلم است. (عرض کردیم که تعابیر مختلف است؛ بعضی بین دارالاسلام و غیر دار الاسلام تفصیل دادهاند و بعضی بین ما یکون علیه اثر الاسلام و غیر ما یکون علیه اثر الاسلام تفصیل دادهاند، ولی اماریت وجود در دارالاسلام یا اماریت وجود اثر الاسلام علی المال، طبق هر دو تعبیر یکی است) پس صرف وجدان المال در مملکت اسلامی اماره بر این است که این مال متعلق به یک مسلمان است یا طبق تعبیر بعضی وجود اثر و نشان اسلامی بر آن مال (مثل سکهای که ضرب اسلامی خورده ولو مربوط به سلاطین عباسی باشد که سلاطین جور بودند ولی به عنوان حاکمان مملکت اسلامی شناخته میشدند) اماره بر تعلق مال به یک مسلمان است و به حکم احترام مال مسلم این مال یا حکم لقطه یا حکم مجهول المالک پیدا میکند.
بررسی دلیل دوم
این دلیل هم مانند دلیل سابق محل اشکال است چون نهایت چیزی که از این اماره استفاده میشود ظن به تعلق این مال به یک مسلمان است؛ البته که وجود مال در یک مملکت اسلامی برای انسان ظن به این حاصل میکند که این مال قهراً برای یک مسلمانی بوده یا وجود یک نشانه و اثر اسلامی اماریت بر تعلق مال به مسلم دارد اما این اماره نهایتاً ظن به این ملکیت ایجاد میکند نه اینکه موجب علم و یقین شود و این ظن هم یک ظن معتبر نیست؛ چون ظن خاصی که ما دلیل بر حجیت و اعتبار آن داشته باشیم نیست لذا نمیتوانیم به استناد ظنی که معتبر نیست حکم به تعلق این مال به یک مسلمان کنیم و بگوییم این مال محقون است و حکم لقطه را دارد.
ان قلت
در مواردی ما میبینیم صرف اینکه چیزی در مملکت اسلامی است احکام مسلمان و احکام اسلامی در آن جاری میشود. پس در ما نحن فیه هم همین طور است. مثلاً چیزی که در بازار مسلمین مورد معامله قرار میگیرد (مثل لحم) محکوم به احکام اسلام است یا مثلاً میتی که در دار الاسلام رها شده بر اساس غلبه، حکم به اسلام او میشود و باید طبق احکام اسلامی تجهیز و تدفین و تکفین شود. اگر در سوق المسلمین این حکم جاری است و اگر در میت مسلمان این حکم جاری است پس در مانحن فیه هم وقتی یک مالی در مملکت اسلامی پیدا میشود باید به تعلق آن به یک مسلمان حکم کنیم. بالاخره این غلبه دارد؛ چون اغلب افرادی که در جامعه اسلامی زندگی میکنند مسلمانند پس مالی هم که در این مملکت و در دار الاسلام یافت شود به حکم غلبه محکوم به احکام اسلام است. این مالی هم که پیدا شده باید بگوییم متعلق به یک مسلمان است؛ چرا شما میگویید این اماریت ندارد و چرا میگویید ظن به ملکیت یک مسلم نسبت به این مال ایجاد میشود ولی این ظن، ظن معتبر نیست؟
در واقع سخن مستشکل این است که همان طوری که در سوق المسلمین حکم به جریان احکام اسلام در مورد متاع مورد معامله در بازار اسلامی میشود و همان طوری که در مورد میت مطروح فی دار الاسلام احکام اسلامی جاری میشود، در اینجا هم حکم به تعلق این مال به مسلمان میشود.
قلت: پاسخ این اشکال این است که:
اولاً: صرف غلبه موجب جریان احکام اسلام در باب سوق المسلمین و میت مطروحه در دارالاسلام نیست. ما در باب سوق المسلمین روایات خاصه داریم یا در مورد وجوب تغسیل و تدفین میت مطروحه روایت خاص داریم. به استناد آن روایات است که مثلاً در مورد لحم مورد معامله در سوق مسلمین حکم به تزکیه آن لحم میشود. در مورد میت هم همین طور است؛ اگر ما به استناد روایات، احکام اسلامی را در این دو مورد جاری میکنیم دیگر نمیتوانیم در مورد مال مکشوف و یافت شده در دار الاسلام به استناد غلبه حکم به جریان احکام اسلامی کنیم و این را متعلق به یک مسلمان بدانیم. چه بسا این دو مورد و نظایر آن خصوصیتی داشته باشند که این روایات ما را ملزم به جریان احکام اسلامی کرده است.
ثانیاً: سلّمنا ملاک، غلبه باشد؛ به طور کلی در باب کنوز در بلاد اسلامی غلبه اتفاقاً با کنوز و گنجهایی است که از قبل از دوره اسلام در این ممالک وجود داشته یعنی گنجهایی که در همین ممالک اسلامی پیدا میشود عمدتاً مربوط به قبل از دوره
اسلامی است. در بلاد اسلامی از مصر، عراق، ایران و امثال اینها اگر ملاحظه شود، نوع این گنجها مربوط به گذشتههای قبل از اسلام است. پس حتی اگر غلبه ملاک باشد و ما بخواهیم به ملاک غلبه اعتماد کنیم، به حسب واقع و آنچه که ما شاهدش هستیم، غلبه در باب کنوز مربوط به دورانهای قبل از اسلام است پس نمیتوانیم تعلق آن را به یک مسلمان از راه غلبه ثابت کنیم. لذا دلیل دوم هم تمام نیست.
سؤال: بالاخره با وجود اکثریت مسلمان یک منطقه ظن به تعلق آن به مسلمان وجود دارد و این کافی است.
استاد: نه! خود آن غلبه موجب ظن است. ظن از کجا پیدا میشود؟ چرا شما ظن پیدا میکنید که مالی که در مملکت اسلامی پیدا میشود متعلق به مسلمین است؟ به چه دلیل؟ غیر از این است که اغلب مردم مسلمانند. وقتی انسان میبیند که اغلب مردم جایی مسلمانند، ظن پیدا میکند که اگر مثلاً مالی در آن شهر و منطقه پیدا شد این باید برای مسلمین باشد. همین غلبه موجب ظن است لکن ظنی است که ما برای آن اعتبار و حجیت قائل نیستیم.
سؤال: ظاهراً غلبه با گنجهایی است که مربوط به دوره اسلامی است.
استاد: اگر بین وجدان در دار الاسلام و غیر دار الاسلام تفصیل بدهیم، آیا غلبه با گنجهایی است که مربوط به دوره اسلامی است؟ به حسب خارج میخواهیم ببینیم، ما میگوییم اتفاقاً آنچه که در دار الاسلام بیشتر یافت میشود گنجهایی است که مربوط به قبل از دوران اسلامی است. اگر مربوط به قبل از اسلام باشد که نمیتواند متعلق به مسلم باشد.
دلیل سوم
دلیل سوم روایت معروف: «لَا يَحِلُ لِأَحَدٍ أَنْ يَتَصَرَّفَ فِي مَالِ غَيْرِهِ بِغَيْرِ إِذْنِه» است؛ یعنی برای کسی جایز نیست که در مال غیر بدون اذن او تصرف کند.
اینکه برای کسی جایز نیست تصرف در مال غیر بدون اجازه او این چطور دلالت میکند بر اینکه مالی که به عنوان کنز در دار الاسلام یافت میشود، این حکم لقطه یا حکم مجهول المالک را دارد و متعلق به واجد نیست؟ تقریب استدلال به این روایت نظیر تقریب استدلال به دلیل اول است. تنها فرق در این است که در دلیل اول به اصل عقلایی یا عقلی استناد شد ولی اینجا به یک دلیل نقلی استناد شده است. آنجا گفتیم اصل عقلی یا عقلایی عدم جواز تصرف در مال غیر است و اینجا به دلیل نقلی. پس از نظر بیان هیچ فرقی با دلیل اول ندارد.
بررسی دلیل سوم
این دلیل هم تمام نیست. منتهی برای رد این دلیل با توجه به اینکه دلیل نقلی است یک بیان دیگری را هم میتوان ذکر کرد. لذا مجموعاً در پاسخ به این دلیل میتوان گفت که:
اولاً: مشکل در ما نحن فیه این است که مالی که به عنوان گنج از زمین یافت میشود، فرض این است که علاقه مالک به این مال منقطع شده و اگر علاقه منقطع شده باشد، دیگر تصرف در این مال تصرف در مال غیر نیست. (این اولاً همان جوابی که در پاسخ به دلیل اول ذکر کردیم.)
ثانیاً: «لَا يَحِلُ لِأَحَدٍ أَنْ يَتَصَرَّفَ فِي مَالِ غَيْرِهِ بِغَيْرِ إِذْنِه» عامی است که ما یقین داریم تخصیص خورده است یعنی یک مورد از موارد تصرف در مال غیر جایز شده و آن هم مال کافر غیر ذمی است. پس اگر مالی متعلق به یک کافر غیر ذمی بود
تصرف در آن مال بدون اذن مالک جایز است. الان ما در مورد گنجی که در دار الاسلام یافت شده شک داریم، نمیدانیم این متعلق به کافر است که داخل در خاص باشد و از عموم خارج شده یا متعلق به یک مسلمان است که تحت عموم عام باقی مانده باشد. یعنی شبهه مصداقی داریم و در موارد شبهات مصداقیه تمسک به عام جایز نیست. (شما اگر یک عامی داشته باشید «اکرم العلما» بعد یک موردی به عنوان فاسق از تحت عام خارج شده باشد یقین دارید فساق از این عام خارج شدهاند و وجوب اکرام ندارند. حال اگر هیچ شبههای در مفهوم فاسق نداشته باشیم ولی در مورد زید شک داریم و نمیدانیم فاسق است یا نه، یعنی شبهه مصداقی داریم. اینجا نمیتوان به استناد عموم اکرم العلما، وجوب اکرام را شامل این فرد که ما شک در فسق و عدم فسق او داریم جاری کنیم. چون تمسک به عام در شبهات مصداقیه خاص جایز نیست) ما نحن فیه هم از همین قبیل است. حکم عام، حرمت تصرف در مال غیر است و حکم خاص جواز تصرف در مال کافر غیر ذمی است. نتیجه این میشود: «تصرف فی مال الغیر حرام الا فی مال الکافر غیر الذمی». الان ما یک مورد را شک داریم که این مال متعلق به یک کافر است یا یک مسلمان. اگر این مال متعلق به کافر باشد از عموم این عام خارج شده و تصرف در آن جایز است و اگر متعلق به مسلم باشد تحت عموم عام باقی است. ولی چون شبهه مصداقی است دیگر به عموم لا یحل لاحد ان یتصرف نمیشود استناد کرد. بنابراین حرمت تصرف در مورد این مال ثابت نیست. حداقل با این روایت نمیتوان حرمت تصرف را در مال مکشوف در دار الاسلام به عنوان کنز ثابت کرد. پس دلیل سوم هم باطل شد و قابل قبول نیست.
بحث جلسه آینده: دلیل چهارم دو روایت خاص است که ان شاء الله فردا بیان و بررسی خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
سؤلال درس خارج فقه استاد حاج سيد
مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 19 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (ادله قول دوم) مصادف
با: 18 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 93
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
سه دلیل از ادله قول به تفصیل بین کنز موجود در دار الاسلام و غیر دار الاسلام ذکر شد و هر سه دلیل مورد اشکال قرار گرفت.
دلیل چهارم
دلیل چهارم روایات خاصهای است که مورد استدلال و استناد این قول واقع شده است. دو موثقه در این بخش مورد استناد قرار گرفته: یکی موثقه محمد بن قیس و دیگری موثقه اسحاق بن عمار.
ورِق (به کسر راء) که در این روایت مطرح شده، بنابر آنچه که در بعضی از کتب لغت به خصوص مجمع البحرین وارد شده که لغات آیات و روایات را معنا میکند عبارت است از فضه (نقره که این اعم از درهم است چون درهم نقره مسکوک است)؛ اینجا ممکن است با ضبط ورْق هم خوانده شود (به سکون راء) که به معنای دراهم مضروبه است. ورِق (به کسر راء) که ظاهراً در اینجا منظور هم همین است، یعنی نقره. پس کسی که نقرهای را در یک خرابهای پیدا کند، امام (ع) میفرماید اول باید آن را تعریف کند (اعلام کند)، اگر مالکش پیدا شد به مالک میدهد و اگر پیدا نشد خودش میتواند از آن استفاده کند.
تقریب استدلال به این روایت این است که وقتی نقره در چنین خانهای پیدا میشود، این باید اول تعریف شود و واجد، مالک آن نمیشود. اگر کسی پیدا نشد آن گاه میتواند مالک شود. مستدل در درجه اول ادعا میکند همین که در روایت گفته شده: نقرهای در یک خرابه پیدا میشود، این ظهور در کنز دارد چون ظاهر آن این است که در این خرابه مستور شده به این جهت که نقره چیزی نیست که در سطح زمین رها شده باشد. پس ظهور در این دارد که این حکم، حکم کنز است. اگر هم از این تنزل کنیم حدّاقل این است که این اطلاق دارد و اعم است؛ هم شامل کنز و هم شامل غیر کنز میشود یعنی هم نقرهای که در آن خرابه مستور شده و هم نقرهای که در یک گوشهای از آن خانه رها شده را در برمیگیرد. پس مستدل به حسب آنچه که در این روایت بیان شده آن را ظاهر در کنز و مربوط به باب کنز میداند. طبق این روایت کنز مطلقا متعلق به واجد نیست
1) . تهذیب ج6 ، ص 398، حدیث 1199؛ وسائل الشیعة، ج25، ص 448، باب 5 از ابواب لقطه، حدیث 5.
بلکه اول باید تعریف شود و اگر مالک آن پیدا نشد آن گاه واجد میتواند در آن تصرف کند و معلوم است که این در دار الاسلام است. پس در دار الاسلام وجدان الکنز موجب ملکیت نمیشود.
در این روایت هم سؤال شده از کسی که در بعضی از خانههای مکه ساکن شد و در آنجا هفتاد درهم را پیدا کرد در حالی که در یک گوشهای از این خانه مدفون شده بود. آن شخص آن را اخذ کرد و همراهش بود و فراموش کرد تا زمانی که وارد کوفه شد. اسحاق بن عمار از امام سؤال میکند که این شخص چکار کند؟ امام میفرماید: از اهل آن منزل سؤال کند. یعنی کسانی که در آن منزل ساکن بودند (کسانی که در خانه همراه او بودند). بعد سؤال میکند اگر اهل منزل ندانستند چه باید کرد؟ امام میفرماید: صدقه بدهد.
دلالت این روایت تقریباً روشنتر از روایت قبلی است چون تعبیر مدفونه دارد و این با کنز مناسبتر است.
تقریب استدلال به این روایت این است که دراهمی در دار الاسلام پیدا شده، امام میفرماید باید تعریف کند و اگر تعریف کرد و کسی پیدا نشد آن وقت صدقه بدهد. بر اساس این روایت کنز موجود در دار الاسلام متعلق به واجد نیست. در این روایت حتی در فرض عدم پیدا شدن مالک هم جواز تمتع و تصرف صادر نشده بلکه باید صدقه دهد. اینجا یک نکتهای است که بعداً عرض میکنیم. فعلاً در مقام استدلال باید ببینیم آیا این دو موثقه میتواند ادعای قائل به تفصیل را ثابت کند یا نه؟ مفاد هر دو یکی است و آن اینکه واجد مطلقا مالک نمیشود. واجد الکنز اول باید تعریف کند بعد اگر مالکش شناسایی نشد طبق یک روایت صدقه دهد و طبق روایت دیگر میتواند در آن تصرف کند. پس به استناد این دو موثقه قول به تفصیل ثابت میشود.
بررسی دلیل چهارم
در رابطه با این دو روایت دو نکته مهم است که بیان خواهد شد. ولی به نظر میرسد استدلال به این دو روایت تمام نیست و این دو موثقه ارتباطی به باب کنز ندارند.
اما موثقه محمدبن قیس که در آن سخن از ورق و نقرهای است که در خرابهای پیدا شده، مسلماً روایت ظهور در کنز ندارد یعنی اینکه مستدل در مرحله اول ادعا میکند این مختص کنز است و ورقی که در یک خرابه یافت شود، این بیشتر با کنز سازگار است چنین چیزی از این روایت استفاده نمیشود؛ چون ظاهرش این است که این نقره را در داخل خرابه و سطح آن پیدا کرده نه اینکه با حفّاری آن را پیدا کرده باشد. اما اینکه مستدل در مرحله دوم میگوید اگر ظهور در کنز هم نداشته باشد حداقل از این جهت که به نحو مطلق و عام بیان شده، شامل کنز هم میشود، این هم تمام نیست. در مورد کنز با توجه به آنچه که ما قبلاً گفتیم یک جهت باید مورد توجه قرار بگیرد و آن اینکه کنز مالی است که در زمین یا سقف یا دیوار پنهان شده و به عنوان ذخیره برای روز مبادا است. این خصوصیت در کنز وجود دارد البته ما قصد ادّخار را نپذیرفتیم گفتیم قصد ادّخار معتبر نیست لذا اگر یک مالی در اثر زلزله هم در زیر زمین مدفون شود و بعد از صدها سال پیدا شود باز عنوان گنج
1) . تهذیب، ج6، ص 391، حدیث 1171؛ وسائل الشیعة، ج25، ص 448، باب 5 از ابواب لقطه، حدیث 3.
دارد. آنچه که در گنج مهم است، مستوریت است و اینکه مالکی برای آن شناخته نشود. این خیلی مهم است یعنی کأنّ این شبهه است که این مالک دارد یا ندارد. شبهه نداشتن مالک در اینجا وجود دارد یعنی کأنّ این من قبیل لا مالک له است. آیا واقعاً در موثقه محمد بن قیس این جهت قابل استفاده است؟ پس اینکه گفته شود عموم روایت محمد بن قیس شامل کنز میشود محل اشکال است.
همان طور که گفته شد نکتهای که ما را راهنمایی میکند به اینکه این روایت مربوط به کنز نیست، این است که این کأنّ در ظاهر زمین و علی سطح الارض بوده که واجد پیدایش کرده؛ چون گاهی کسی به دنبال گنج میرود و جستجو و کاوش میکند تا گنج را پیدا کند اما گاهی کسی آن را اتفاقی پیدا میکند. ظاهر عبارت «وجد ورقاً فی خربة» این است که این کأنّ همین طوری علی سطح الارض افتاده بوده نه اینکه مدفون در ارض بوده است ظاهر این روایت بیشتر با مالی که مدفون نشده تناسب دارد لذا بعید به نظر میرسد که موثقه محمد بن قیس مرتبط به باب کنز باشد.
اما مشکل روایت استحاق بن عمار بیشتر است. برای اینکه در روایت اسحاق بن عمار هر چند سخن از مدفون بودن این دراهم است و از این جهت بیشتر با کنز سازگار است چون در کنز، مستوریت و مدفون بودن معتبر است ولی یک مشکلی که در این روایت وجود دارد و مانع استدلال است این است که این مال در منازلی که ساکن دارد پیدا شده است (این منازل معمولاً در اوقات حج به کسانی که برای انجام فریضه یا سنت حج و عمره به مکه میآمدند مورد استفاده قرار میگرفته) و کسی که در این منازل ساکن میشود عادتاً دنبال گنج و کند و کاو و گشتن در مکانهای مخفی خانه نیست. این حاکی از آن است که منظور از مدفون بودن یعنی در یک گوشهای از خانه پنهان کرده بودند. الان هم همین گونه است. مردم زمانی که به مسافرت میروند و جایی ساکن میشوند، وسائل گران قیمت خود را در گوشهای از اتاق یا خانه مخفی میکنند. کسی که در خانهای که معمولاً به مسافرین اجاره داده میشود، سکونت میکند دنبال این نیست که در و دیوار این خانه را جستجو کند تا گنج پیدا کند. پس اگر هفتاد درهم در خانهای پیدا شده که آن خانه به افرادی اجاره داده میشود، معلوم میشود که این مربوط به کسانی است که قبلاً آنجا را اجاره کردهاند. پس خیلی بعید است که این روایت مربوط به باب کنز باشد. لذا به نظر میرسد عدم ارتباط موثقه اسحاق بن عمار به باب کنز روشن تر از روایت محمد بن قیس است. پس دلیل چهارم هم تمام نیست.
بحث جلسه آینده: در مورد این دو موثقه دو نکته وجود دارد؛ یکی اینکه در یک موثقه امر به صدقه کرده و در دیگری حکم به جواز تصرف شده است. اینجا بالاخره اگر مالک این مال شناخته نشد باید صدقه دهیم یا میتوانیم استفاده کنیم؟ آیا بین ذیل این دو موثقه تنافی و تهافت وجود دارد یا نه؟ نکته دوم اینکه بین موثقه محمد بن قیس و صحیحه محمد بن مسلم که قبلاً خواندیم (دو صحیحه از محمد بن مسلم خوانده شد) بین اینها هم یک تهافتی وجود دارد که ان شاء الله در جلسه آینده بررسی خواهیم کرد.
فضیلت ذاتی حضرت زهرا سلام الله علیها
ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) نزدیک است به همین مناسبت روایتی را از پیامبر اکرم (ص) میخوانیم.
پیامبر اکرم (ص) به فاطمه زهرا (س) میفرمایند: «اعملی بنفسک أنی لا اغنی عنک شیئا»؛ دخترم برای خودت عمل کن. من برای تو فایدهای ندارم.
این خیلی مهم است. پیامبری که در مورد فاطمه زهرا میفرمود: «بضعةٌ منّی»؛ پیامبری که تعظیم و تکریم نسبت به حضرت زهرا داشت، نه در خفا بلکه به طور آشکار نسبت به صدیقه طاهره آن گونه اظهار محبت میکرد، پیامبری که رائحه بهشت را از سینه دخترش استشمام میکرد اما در عین حال به فاطمه زهرا میفرماید: «اعملی بنفسک» گمان نکن من به عنوان پدر و رسول خدا برای تو فایدهای دارم. خودت باید عمل کنی. این حاکی از آن است که فاطمه زهرا اگر به این مرحله رسید که تکریم و تعظیم پیامبر خدا را به آن نحو در برابر خود داشت، اگر امام عسکری میفرماید: «نحن حجة الله علی الناس و امّنا حجة الله علینا» اگر امام عسکری میفرماید ما حجت خدا بر مردمیم و مادرمان حجت خدا بر ما است، این حاکی از امتیازات ویژه این شخصیت بزرگ است.
در اینکه فاطمه زهرا یک انسان برگزیده است تردیدی نیست. به طوری که گفتهاند که اگر مرد بود از انبیاء بود و از همه انبیاء بالاتر به جز وجود خاتم النبیین. این برگزیده است. عنایت ویژه حق تعالی شامل حضرت زهرا (س) شده است. انتساب به پیامبر هم برایش یک امتیاز است. همسری امیرالمؤمنین هم برایش یک امتیاز است همان طور که همسری او برای امیرالمؤمنین هم یک امتیاز است. همه اینها به جای خود اما آنچه که به هر حال در کنار همه اینها فاطمه زهرا (س) را این گونه برجسته کرد ویژگیها و ارزشهایی است که در وجود این شخصیت متجلی شده است؛ علم و دانش و زندگی و گذشت و ایثار حضرت درس آموز است؛ صبر و تحمل آن حضرت. شاید بعضی مردم گمان کنند که اینها یک شخصیتهایی بودند که بدون اینکه خودشان در معرض ابتلاءات قرار بگیرند از اول در آن منازل عالیه قرار داشتند. همه اینها ابتلاءات و امتحاناتی داشتند که این امتحانات به آنها رفعت مقام داده است. با همه سختیهایی که وجود داشت اما از این سختیها و آزمایشات سربلند بیرون آمدند. اگر در برابر آن مصائب صبر کردند و سربلند بیرون آمدند، خداوند هم مقام آنها را بالاتر برد.
لذا این مسئله خیلی مهم است؛ وقتی خود فاطمه زهرا نیازمند به عمل است، ما که پیرو او هستیم به طریق اولی نیازمند عمل هستیم. کسی گمان نکند بدون عمل و به صرف تمسک به این خاندان میتواند هر جور زندگی کند. امام باقر (ع) میفرماید: خود ما محتاج عمل هستیم، آن گاه چطور میشود که دیگران به ما تمسک بجویند بدون اینکه نیازمند عمل باشند؟! پیامبر(ص) به حضرت زهرا (س) فرمود: «اعملی بنفسک أنی لا اغنی عنک شیئا»، فاطمه زهرا (س) در تمام مراحل زندگی با مراقبت و عمل عالی، مصائب را تحمل کرد و رسید به جایی که برترین زنان عالم شد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 22 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (ادله قول دوم - تفصیل) مصادف
با: 21 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 94
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
بررسی تهافت بین روایات
در مورد موثقه محمد بن قیس و موثقه اسحاق بن عمار عرض شد که به نظر میرسد بین این دو روایت یک تهافتی وجود دارد. همچنین بین موثقه محمد بن قیس و ذیل صحیحه محمد بن مسلم (اعم از اینکه ما صحیحه محمد بن مسلم را یک روایت حساب کنیم با دو نقل یا دو روایت محسوب کنیم) لذا باید ببینیم چگونه میشود این تهافت را حل کرد.
تهافت اول
تهافت اول این بود که در موثقه محمد بن قیس حکم جواز تمتع به مال مکشوفه بعد از تعریف در صورتی که صاحب آن معلوم نشده، بیان شده است اما در موثقه اسحاق بن عمار امر به صدقه دادن آن شده است؛ بالاخره نهایت امر، مال مکشوفه باید صدقه داده شود یا استفاده از آن جایز است؟! بالاخره بعد از تعریف آیا میشود از آن مال استفاده کرد یا باید صدقه داده شود؟
راه حل
راه جمع این است که بگوییم اگر در موثقه محمد بن قیس مسئله جواز تمتع و استمتاع مطرح شده مقصود استمتاع علی وجه الضمان است. پس اجازه استفاده از این مال داده شده ولی آن کسی که از این مال استفاده میکند، ضامن است. پس تمتع به نحو مطلق نیست بلکه علی وجه الضمان است. لذا حکم در این روایت با امر به صدقه در روایت اسحاق بن عمار قابل جمع است؛ چون در واقع به ملکیت واجد در نیامده، بلکه صرف اباحه تصرف و جواز استمتاع است. یعنی اینکه میتواند از آن بهره ببرد و استفاده کند ولی ضامن هم میباشد. لذا منافاتی بین این روایت و موثقه اسحاق بن عمار نیست. این یک راهی است که به وسیله آن میتوان بین این دو روایت جمع کرد.
این راه حلی که ارائه شد با توجه به این جهت بود که این دو روایت مربوط به باب کنز نیست.
ولی بعضی معتقدند این دو روایت مربوط به باب کنزند، حال اگر این دو روایت به کنز مربوط باشد تهافت چگونه قابل حل خواهد بود؟ بر اساس این فرض باید مشکل را این گونه حل کنیم که موثقه محمد بن قیس که حکم به ملکیت کنز کرده در مورد کنزی است که مالک ندارد بنابراین واجد، مالک آن مال میشود اما موثقه اسحاق بن عمار از این جهت امر به صدقه دادن کرده که مورد آن دراهمی است که مالک دارد یعنی میدانیم متعلق به مسلمین است؛ چون در مکه آن دراهم پیدا شده ولی بعد از تعریف شناخته نشده است. در هر صورت به نظر میرسد بین موثقه محمد بن قیس و موثقه اسحاق بن عمار تهافتی وجود ندارد.
تهافت دوم
تهافت دیگر بین موثقه محمد بن قیس و ذیل صحیحه محمد بن مسلم است و بیشتر بحث ما حول این بخش است. موثقه محمد بن قیس این بود: قَضَى عَلِيٌّ (ع) فِي رَجُلٍ وَجَدَ وَرِقاً فِي خَرِبَةٍ أَنْ يُعَرِّفَهَا فَإِنْ وَجَدَ مَنْ يَعْرِفُهَا وَ إِلَّا تَمَتَّعَ بِهَا»(1)
روایت در مورد کسی است که یک نقرهای را در یک خانه غیرآباد پیدا کرده که وظیفه او تعریف است و باید اعلام کند تا صاحب آن پیدا شود. پس اگر کسی را پیدا کرد که میشناسد این ورقه و نقره را فبها «وَ إِلَّا تَمَتَّعَ بِهَا».
اما صحیحه محمد بن مسلم (که یا دو روایت است یا یک روایت به دو نقل). در ذیل نقل اول این چنین آمده: «سألته عن الدار یوجد فیه الورق» سؤال آن مثل سؤال موثقه محمد بن قیس است اما پاسخ امام(ع) این است که اگر آن دار معمورة است و اهل آن در آن خانه زندگی میکنند، این متعلق به اهل آن خانه است. «و ان کانت خربة قد جلی عنها اهلها فالذی وجد المال احق به» اما اگر آن دار خراب است و اهل آن دار از آنجا کوچ کردهاند و دار را رها کردهاند پس کسی که آن مال را پیدا کرده احق است.
ذیل نقل دوم این است: «و ان کانت خربة فأنت احق بما وجدت» اگر آن دار، خراب است. (دیگر در این صحیحه (نقل دوم) تعبیر «قد جلی عنها اهلها» را ندارد) شما که این مال را پیدا کردی، احق نسبت به دیگران هستی.
پس تهافت و تنافی بین موثقه محمد بن قیس است و ذیل این دو صحیحه که در آن بحث از دار مخروبة شده است. صدر روایت در مورد داری است که اهلش در آن زندگی میکنند. در این صورت حکم شده که مال متعلق به اهل آن دار است. لذا صدر صحیحه محمد بن مسلم مشکلی با موثقه محمد بن قیس ندارد، بلکه تنافی بین ذیل صحیحه محمد بن مسلم و موثقه محمد بن قیس است.
حال چرا تنافی در اینجا وجود دارد؟ برای اینکه در موثقه حکم به وجوب تعریف شده «وجد ورقاً فی خربة ... ان یُعرِّفها»، باید تعریف کند. اما در صحیحه محمد بن مسلم بحث وجوب تعریف نیست. لذا تنافی این است که طبق موثقه محمد بن قیس اعلام و تعریف، لازم است اما طبق صحیحه محمد بن مسلم تعریف، لازم نیست. این تنافی را چگونه باید حل کرد؟
راه حل
اینجا یک راه حلی را بعضی از بزرگان ذکر کردهاند و مرحوم محقق خویی هم آن را پذیرفته و آن اینکه موثقه را حمل کنیم بر مخروبهای که مالک دارد ولی مالک از آن اعراض نکرده؛ چون بعضی از خانهها با آنکه متروک است و کسی در آن زندگی نمیکند ولی مالک از آن اعراض نکرده است. در این صورت تعریف و اعلام واجب است تا مالک مال مکشوفه پیدا شود. قرینه بر اینکه این مربوط به فرضی است که مالک دارد، خود وجوب تعریف است؛ تعریف و اعلام برای چیست؟ برای پیدا شدن مالک است. لذا خود لزوم فحص و تعریف دلیل بر این است که این مال، مالک دارد.
اما صحیحه محمد بن مسلم که میگوید «و ان کانت خربة قد جلی علی اهلها»، این در واقع مربوط به مکان مخروبهای است که مالک از آن اعراض کرده.
1) . تهذیب ج6 ، ص 398، حدیث 1199؛ وسائل الشیعة، ج25، ص 448، باب 5 از ابواب لقطه، حدیث 5.
پس موثقه حمل میشود بر خرابهای که مالک دارد، لذا باید اعلام کند (یعنی وجوب تعریف و عدم وجوب تعریف، دائر مدار بودن و نبودن مالک است) اما صحیحه محمد بن مسلم مربوط به آن موردی است که مالک ندارد لذا در صحیحه محمد بن مسلم به دنبال کلمه «خربة»، «قد جلی عنها اهلها» آمده یعنی اهل آن کوچ کردهاند و روی گردان شده و اعراض کردهاند. پس بین اینها تنافی نیست.
پس اینجا مسئله بر طبق این توجیه مبتنی بر خرابه و آباد بودن نیست بلکه مبتنی بر این است که در این خانه اهل است یا نیست به قرینه اینکه در صحیحه محمد بن مسلم هم میگوید «قد جلی عنها اهلها» یعنی اینکه مالک ندارد و این یعنی در حقیقت مالک آن از آن خانه اعراض کرده است.
شاهد این حمل هم این است که سؤال در این دو روایت یکی است یعنی هم در موثقه محمد بن قیس و هم در صحیحه محمد بن مسلم سؤال یکسان است لکن جواب امام متفاوت است. پس محقق خوئی معتقد است که صحیحه، موثقه را تقیید میزند یعنی میگوید تعریف واجب است در صورتی که جلاء اهل نشده باشد اما اگر جلاء اهل شده باشد و اعراض صورت گرفته باشد این ورق بدون تعریف متعلق به واجد است.(1)
البته محقق خویی بر قول مشهور متأخرین تأکید میکنند لکن از طریق دلیل دیگری آن را میپذیرند.
«الحمد لله رب العالمین»
1) . مستند العروة، ج 25، ص 82.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 23 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (ادله قول دوم - تفصیل) مصادف
با: 22 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 95
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در مورد ادله قول به تفصیل به اینجا رسید که بین موثقه محمد بن قیس و ذیل صحیحه محمد بن مسلم تهافت وجود دارد. عرض شد جمع بین این دو روایت به این صورت است که موثقه حمل بر مکان مخروبهای شود که مالک دارد و به قرینه فحص و تعریف که در روایت آمده، معلوم میشود مالک از آن اعراض نکرده است اما مکان مخروبی که مالک از آن اعراض کرده چنانچه مالی در آن یافت شود متعلق به واجد است. لذا صحیحه که در آن حکم به ملکیت واجد شده، مربوط به مکانی است که مالک از آن اعراض کرده است.
نکته
نکتهای که لازم است به آن توجه شود این است که جمع بین این دو روایت بر اساس چه تفسیری از حدیث صورت میگیرد؟ چون در مورد این روایات دیدگاهها مختلف است؛ بعضی معتقدند هم موثقه محمد بن قیس و هم موثقه اسحاق بن عمار و همچنین صحیحه محمد بن مسلم هیچ ارتباطی به باب کنز ندارند. بعضی معتقدند صحیحه محمد بن مسلم مرتبط به باب کنز است ولی موثقه محمد بن قیس و موثقه اسحاق بن عمار مربوط به باب کنز نیستند. گروه سومی معتقدند هر چهار روایت به باب کنز مربوط میشود. به طور کلی در مورد این چهار روایت (یا سه روایت)، این سه دیدگاه وجود دارد. این دیدگاهها و نحوه استظهار از این روایات در مقام استدلال و جمع بین این روایات، قهراً مؤثر است. بخشی از سؤالاتی که دیروز مطرح شد از این جهت بود که این جهات با هم خلط شده است. محقق خویی با اینکه خودش از کسانی است که قائل به ملکیت واجد مطلقا است (البته با یک توضیحی که عرض میکنیم). اما مع ذلک معتقد است ظاهر موثقه محمد بن قیس دلالت بر این میکند که اگر کسی در مکان مخروبهای که مالک از آن اعراض نکرده مالی را پیدا کند، باید تعریف کند و اگر مالک آن معلوم نشد آن گاه به ملکیت واجد درمیآید. لذا با اینکه ایشان این موثقه را مربوط به باب کنز میداند اما میگوید در مقابل، دلیل دیگری وجود دارد که با آنها قهراً دلالت این موثقه بر ملکیت واجد مطلقا کنار میرود.
پس این نکته را توجه کنید که موثقه محمد بن قیس و صحیحه محمد بن مسلم بر چه معنایی دلالت دارند؟ آیا به باب کنز مربوطند یا به باب لقطه؟ جمعی هم که میخواهیم بکنیم باید در این فضا ملاحظه شود.
یک بیانی هم مرحوم آقای حکیم در همین رابطه دارند که در بخش پایانی بحث و نتیجه گیری نهایی عرض میکنیم.
نتیجه
نتیجه بحث از دلیل چهارم که برای قول به تفصیل ذکر شده بود، این است که دلیل چهارم صلاحیت استناد ندارد. دلیل چهارم موثقه محمد بن قیس و موثقه اسحاق بن عمار بود. معلوم شد این دو هیچ کدام دلالت بر تفصیل بین دار الاسلام و غیر دار الاسلام ندارند که اگر کنز در دار الکفر پیدا شد متعلق به واجد است و اگر در دار الاسلام پیدا شد و اثر اسلامی داشت احکام لقطه بر آن جاری میشود.
دلیل پنجم: اصل عدم جواز تملک
دلیل پنجم اصل است. گفته شد برخی معتقدند اگر مال در دار الاسلام پیدا شود و اثر اسلامی بر آن باشد، ملحق به لقطه است و احکام لقطه بر آن جاری میشود و لذا به ملکیت واجد در نمیآید. بعضی از این عده به اصل عدم جواز تملک، تمسک کردهاند. توضیح مطلب این است که:
الان فرض این است که یک مالی پیدا شده که مستور فی الارض بوده و از زمین خارج شده، ما نمیدانیم این مال متعلق به کسی است که احترام دارد یا متعلق به کسی است که احترام ندارد. حال آیا کسی که این مال را پیدا کرده میتواند مالک شود یا نه؟ گفتهاند ملکیت یک امر حادث است و لذا احتیاج به دلیل دارد یعنی برای ثبوت ملکیت برای شخص خاصی نیازمند سبب هستیم و بدون سبب کسی مالک چیزی نمیشود. الان بحث در این است که آیا واجد بدون اعلام و تعریف میتواند مالک مال مکشوفه بشود یا خیر؟ یعنی در جواز تملک من غیرِ تعریفٍ شک داریم و اینجا اصل عدم جواز تملک است؛ چون کسی نمیتواند بدون سبب مال دیگری را مالک شود و در آن تصرف کند. اگر این مال، در دار الاسلام باشد و اثر اسلامی بر آن مال باشد و ما بدانیم مال مسلم یا من فی حکمه است قطعاً نمیتواند مالک شود. حال اگر شک کنیم این مال متعلق به مسلم است یا نه، و آیا احترام دارد یا ندارد، با توجه به اینکه در دار الاسلام است و اثر اسلامی دارد اصل این است که حق تصرف و تملک مال برای او ثابت نیست.
این دلیل در واقع یک استصحاب است؛ به این بیان که زمانی قطعاً تملک این مال بر واجد جایز نبود چون متعلق به یک شخص بود. الان شک میکنیم تملک جایز است یا نه، استصحاب عدم جواز تملک این مال را میکنیم. نتیجه اینکه مثل سایر موارد باید تعریف و اعلام شود. اگر مالکش پیدا شد فبها و الا مثل موارد دیگر باید صدقه داده شود یا علی وجه الضمان میتواند از این مال استفاده کند.
بررسی دلیل پنجم
اشکال اول
اشکالی متوجه این دلیل شده و آن اینکه مقتضای اصل جواز تملک است نه عدم جواز تملک. اصل این است که واجد میتواند این مال را تملک کند. چون آنچه که تصرف در آن جایز نیست، مال محترم است یعنی اگر مالی متعلق به یک مسلمان یا من فی حکمه مثل کافر ذمی باشد، قطعاً این مال احترام دارد و تصرف در آن جایز نیست. مال مسلم مثل دَمش محترم است. مال کافر ذمی مثل دمش محترم است پس یقین داریم مال مسلم محترم است و تصرف در آن جایز نیست. غیر مسلم و غیر کافر ذمی هم مالش احترام ندارد پس احترام برای مال مسلم ثابت است و غیر مسلم مالش احترام ندارد. ولی اگر در مورد یک مالی شک کردیم که آیا این مال متعلق به مسلم است یا غیر مسلم، اینجا مقتضای اصل این است که
مسلم ید بر این مال نداشته است. یعنی ما الان شک میکنیم در احترام این مال، چون نمیدانیم از قبل مسلمانی ید خودش را بر این مال وضع کرده یا نه؟ آیا این اصلاً متعلق به مسلم بوده یا نبوده، اصل عدم دفع ید مسلم بر این مال است.
به عبارت دیگر اگر ما تعلق این مال به مسلم را احراز کردیم این مال احترام دارد. ولی ما شک داریم آیا مسلمانی سلطنت بر این مال پیدا کرده یا نه؟ آیا مسلمی یدش را بر این مال قرار داده یا نداده؟ مقتضای اصل عدم وضع ید مسلم علی هذا المال است پس چون احترام این مال برای ما محرز نیست استملاک واجد جایز است. پس اصل، اقتضای جواز تملک را میکند.
ان قلت: وقتی مالی در مملکت اسلامی پیدا شد و اثر اسلامی داشت حاکی از آن است که این مال، متعلق به یک مسلمان بوده یعنی با کشف این مال در ارض اسلامی و داشتن نشانه اسلامی ما میتوانیم احراز کنیم که این مال متعلق به یک مسلمان بوده است.
قلت: بودن در ارض اسلامی و داشتن اثر اسلامی، اماره بر تعلق این مال به مسلم است ولی این یک اماره ظنیه است «والظن لا یغنی من الحق شیئا»؛ فوقش یک ظن غیر معتبر برای ما ایجاد میکند.
پس این مستشکل در مقابل مستدل که میگفت اصل عدم جواز تملک است، ادعا میکند که اصل جواز تملک است.
پاسخ اشکال اول
در دفاع از اصل عدم جواز تملک میتوان گفت که عقل و عقلا حکم میکنند به اینکه تصرف در مال غیر جایز نیست مگر به اذن مالک یا اذن کسی که صلاحیت اذن دارد. اصل احترام اموال یک اصل مسلّمی است. لکن این تا جایی است که دلیل بر خلاف آن قائم شود. قدر مسلم این است که کافر حربی مالش محترم نیست. خداوند اذن به تملک مال کافر حربی داده است. چون اخذ مال کافر حربی ظلم نیست. اینکه چرا ظلم نیست یک بحث دیگری است. اینجا یک اختلاف مصداقی پیش میآید. در اینکه ظلم حرام است تردیدی نیست اما در اینکه اخذ مال کافر حربی ظلم محسوب میشود یا نه، شما میفرمایید ظلم است ولی کسانی که میگویند مال کافر حربی احترام ندارد، اخذ مال کافر حربی را از مصادیق ظلم نمیدانند.
پس مسلّماً اصل احترام مال غیر و عدم جواز تصرف ثابت است. قدر مسلّم از مواردی که از این اصل خارج شده به اعتبار اینکه از مصادیق ظلم نیست و عقل و عقلا اخذ مال او را قبیح نمیدانند مال کافر حربی است. اگر ما جایی احراز کردیم مالی متعلق به کافر حربی است قطعاً از شمول اصل عدم جواز تملک خارج است. این اصل هم منوط به اسلام نیست یعنی اسلام شرط احترام اموال نیست بلکه کفر مانع آن است. فرق است بین اینکه ما کفر را مانع بدانیم یا اسلام را شرط بدانیم. اگر گفتیم اسلام شرط احترام اموال است، احترام اموال مختص به مسلم میشود و باید اسلام احراز شود. اگر ما گفتیم کفر مانع احترام است یعنی اصل این است که اموال احترام دارد الا اینکه مانعی پیش بیاید. مال کافر حربی احترام ندارد چون این مانع پیش آمده است. حال اگر اسلام شرط احترام اموال نبود و اصل احترام اموال منوط به اسلام نبود، چنانچه شک کنیم در مورد مالی که آیا متعلق به یک مسلم است یا متعلق به یک کافر حربی. آیا میتوانیم در این مال تصرف کنیم یا نه؟ تا زمانی که احراز نشود تعلق این مال به یک کافر، احترام این مال بجای خودش باقی است. تا زمانی
که مانع یعنی کفر مع الحرب احراز نشود، این مال احترام دارد و تصرف در آن جایز نیست پس اصل مقتضی عدم جواز تصرف است و دلیل پنجم یعنی اصل عدم جواز تصرف، تمام است.
اشکال دوم
الاصلُ دلیلٌ حیث لا دلیل؛ اصل دلیل است تا مادامی که دلیل نباشد اما ما اینجا دلیل داریم. صحیحه محمد بن مسلم و اطلاقات ادله کنز بر این مطلب دلالت میکنند و با وجود آنها نوبت به این اصل نمیرسد. لذا دلیل پنجم هم تمام نیست.
پس اشکال دلیل پنجم این است که این استصحاب مورد قبول است ولی به شرط اینکه دلیلی بر خلافش نباشد و ما اینجا دلیل بر خلاف آن داریم.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 24 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (ادله قول دوم - تفصیل) مصادف
با: 23 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 96
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مورد ملکیت کنز عرض کردیم دو قول وجود دارد؛ یکی قول به ملکیت کنز مطلقا بود که به مشهور متأخرین نسبت داده شده، چهار دلیل بر این قول اقامه شد که از این چهار دلیل بعضی را پذیرفتیم و برخی را مورد اشکال قرار دادیم. دلیل اول و دلیل چهارم که صحیحه محمد بن مسلم بود اجمالاً مورد قبول قرار گرفت اما مسئله اماریت کون فی دار الاسلام و بودن اثر اسلامی بر آن مال و همچنین استصحاب مورد اشکال واقع شد. مجموعاً قول اول یعنی قول به ملکیت واجد للکنز مطلقا با آن دو دلیل قابل قبول است.
اما قول دوم قول به تفصیل است؛ تفصیل بین کون فی دار الاسلام و کون فی غیر دار الاسلام. البته قدر متیقن از موردی که برخی قائل به عدم ملکیت واجد در آن مورد شدهاند، کنزی است که در دار الاسلام باشد و اثر اسلامی هم در آن باشد لذا گفتند در این موارد کنز متعلق به واجد نیست بلکه احکام لقطه یا مجهول المالک بر آن بار میشود و این یا از این باب است که اساساً عنوان کنز بر آن صادق نیست یا از این باب است که احکام لقطه و مجهول المالک با حفظ آن عنوان در این موارد جاری میشود. در هر صورت مالی که در دار الاسلام پیدا شود و اثر اسلامی داشته باشد طبق نظر جماعتی حکم لقطه یا مجهول المالک دارد. پنج دلیل بر این تفصیل ذکر شد و نهایتاً معلوم شد هیچ یک از این پنج دلیل نمیتواند این قول را ثابت کند.
کلام محقق خویی
محقق خویی ضمن اینکه معتقد است در این مسئله حق با مشهور متأخرین است یعنی قائل به ملکیت واجد للکنز مطلقا میباشد اما یک توضیح و بیانی در این رابطه دارند که به نوعی میتواند یک تفصیل در مسئله باشد. این مطلب همان طور که خود ایشان تصریح کرده مخالف نظر مشهور متأخرین نیست. تعبیر ایشان این است: «فالظاهر ان ما ذکره صاحب المدارک هو الصحیح» که همان مشهور بین متأخرین هم است. حال بیان ایشان را نقل میکنیم و نهایتاً آن نکتهای که به عنوان تفصیل یا نوعی تفصیل در مسئله است معلوم خواهد شد.
دلیل بر این قول هم به نظر ایشان همین مطلب به اضافه صحیحه محمد بن مسلم است. اگر چه به نظر ایشان موثقه محمد بن قیس هم مربوط به باب کنز است ولی ایشان یک توجیهی برای موثقه دارد و لذا موثقه را از گردونه خارج میکند و الا موثقه فی نفسه و با قطع نظر از این توجیه ظهور در این دارد که مال مکشوفه در دار الاسلام حکم لقطه را ندارد لکن همان طور که گفته شد موثقه را ایشان با یک توجیهی از گردونه بحث خارج میکند.
به هر حال ایشان میفرمایند: با قطع نظر از موثقه به طور کلی اگر ما قرینهای داشته باشیم که این مال متعلق به یک شخص مسلمان یا کافر ذمی است که مالشان محترم است یا حتی احتمال دهیم که متعلق به اینها است، مقتضای اصل، عدم جواز تصرف در آن مال است. لکن اگر یقین داشته باشیم آنچه که کشف شده مربوط به کسی است که از زمانهای قدیم و طولانی این مال را پنهان و ذخیره کرده است به گونهای که ما عادتاً احتمال حیات شخص ذخیره کننده را نمیدهیم مثلاً سکهای است مربوط به دوره صفویه که بیش از چهارصد سال از آن زمان میگذرد، اینجا چون یقین داریم کسی که سکه را در این محل مخفی کرده است زنده نیست (فرقی هم نمیکند مسلمان باشد یا کافر باشد)، در این صورت با موت او قطعاً این کنز از ملک او خارج شده چون شخصی که حیات ندارد ملکیت هم برایش معنا ندارد.
حال تارة یقین داریم آن میت وارث محترم المالی دارد یعنی وارثی دارد که مسلمان یا کافر ذمی است که بعد از چهار یا پنج نسل به او انتقال پیدا کرده، در این صورت باید جستجو کنیم و مالک را پیدا کنیم؛ چون ممکن است وارث را به عینه نشناسیم ولی میدانیم ورّاث آن خاندان زندهاند لذا اینجا باید فحص و جستجو کنیم. به هر حال این مال در این فرض داخل عنوان لقطه نیست چون لقطه مالی است که گم شده و لذا با وجود وارث محترم المال، تملک این مال جایز نیست.
اما اگر نتوانیم احراز کنیم که مال مکشوفه وارثی دارد (چنانچه نوع گنجهایی که مربوط به زمانهای بسیار قدیم است غالباً این چنین هستند که معلوم نیست وارثی بالفعل دارند یا ندارند)، در این صورت مقتضای قاعده این است که این مال به امام انتقال پیدا کند چون از مصادیق «مَن مات و لم یکن له وارث» است که اموال این افراد داخل در ملک امام میشود. وجهش هم این است که ما در واقع الان شک داریم وارثی وجود دارد یا نه و با شک در وجود وارث، اصل عدم وجود وارث محترم اقتضا میکند که این مال داخل در ملک امام شود و از آنجا که امام این اموال را مباح کرده، این مال به ملکیت واجد در میآید که پس از تملک، خمس آن را هم باید بدهد.
ایشان سپس تنظیر میکند به آنچه که از اجزای بناهای قدیمی یافت میشود مثلاً چوب یا آجری که در بناهای قدیمی پیدا میشود به همین جهت قابل تصرف و استملاک است. مثل عمارتهایی که در کوفه است که اینها ملک بنی عباس یا بنی امیه بوده و حتی ممکن است متعلق به یک کافر ذمی محترم المال بوده ولی از آنجا که خود آنها از بین رفتهاند و معلوم نیست وارثی هم برای آنها باشد، لذا ما شک میکنیم که اینها وارثی دارند یا نه؟ اصل عدم وارث به ما حکم میکند که این داخل در ملک امام میشود و از مباحاتی است که انتقال به امام پیدا میکند و ائمه هم این را برای شیعیان مباح کردهاند. لذا ایشان میگوید اگر کنز از این قبیل باشد در این صورت تملکش جایز است و خمسش هم باید داده شود.
پس تفصیلی که در این مقام از کلام ایشان میتوان استفاده کرد، تفصیل بین صورت علم به موت مدّخِر یعنی ذخیره کننده و علم به عدم وجود وارث و بین آنجایی که مدّخِر از دنیا رفته و علم به وجود وارث دارد. اگر یقین دارد وارثی هست ولو بشخصه معلوم نیست، اینجا فحص واجب است اما اگر یقین ندارد که وارثی هست و احتمال وجود وارث میدهد در این
صورت با اصل عدم وارث این مال به امام منتقل میشود و از آنجا که امام این اموال را برای شیعیانشان مباح کردهاند، واجد میتواند مالک شود و خمس آن را بپردازد. پس در واقع حکم لقطه و حکم مجهول المالک بر آن بار نمیشود.(1)
بررسی کلام محقق خویی
ما اگر بخواهیم محقق خویی را در این دسته بندیهایی که گفتیم قرار دهیم، قطعاً جزء مفصلین نیست یعنی قائل به قول دوم که جماعتی به آن ملتزم شدهاند نیست. ایشان تفصیل بین دارالاسلام و غیر دارالاسلام نداده بلکه جزء گروه اول است ولی در عین حال کأنّ حکم به ملکیت واجد مطلقا نکرده است. میگوید باید ببینیم آیا وارثی هست یا نیست. اگر یقین داریم که وارث وجود دارد باید فحص کنیم ولی اگر احتمال وجود وارث بدهیم در اینجا فحص واجب نیست و به ملکیت واجد در میآید.
البته این مطلبی نیست که قائل به ملکیت واجد مطلقا هم آن را رد کند. چون بر اساس قول هم وقتی مالک کنز از دنیا رفته باشد، علاقه مالک از این مال منقطع شده و لذا به ملکیت واجد در میآید یعنی کأن نبودن وارث را مفروغ عنه دانستهاند و الا اگر به هر یک از قائلین قول اول هم گفته شود این وارث دارد قهراً میگوید باید این را به صاحب مال برگرداند. لذا به نظر نمیرسد بیان محقق اشکالی داشته باشد و مطلبی باشد که بخواهیم مورد ایراد قرار دهیم.
دفع یک شبهه
ما سابقاً در مقام دوم در پنج جهت بحث کردیم؛ جهت پنجم پیرامون اعتبار مدت ستر بود. بحثی که مطرح شد این بود که آیا در صدق عنوان کنز یا جریان احکام کنز، طولانی بودن مدت ستر اعتبار دارد یا نه؟ یعنی مثلاً برای چند قرن باید مستور شده باشد تا عنوان کنز بر آن صدق کند یا اگر برای یک مدت کوتاهی هم مستور شده باشد، کافی است و عنوان کنز بر آن صادق است. ما گفتیم که مدت ستر در صدق عنوان کنز مدخلیت ندارد بلکه ملاک صدق عرفی است و اینکه عرف آن را کنز به حساب بیاورد، اگرچه غالباً کنز در مواردی است که یک مدت طولانی مستور شده باشد ولی به طور کلی مدت اعتبار ندارد.
حال آیا آن مطلب و این نظر قابل جمع است؟ یعنی آیا اگر ما این مطلب را بپذیریم منافاتی با آنچه که در سابق گفتیم دارد یا نه؟
به نظر میرسد منافاتی بین اینها نباشد چون در گنجی هم که برای مدت کوتاه مستور شده باشد اگر ما یقین به موت مدّخِر داشته باشیم و یقین نداریم وارثی دارد و فقط صرف احتمال است، چه مانعی دارد اصل عدم وارث حتی در مورد کنزی که برای مدت طولانی پنهان نشده جاری شود؟! پس اگر ما اینجا سخن محقق خویی را پذیرفتیم و گفتیم اشکالی ندارد با آنچه که سابقاً گفتیم منافاتی ندارد.
کلام محقق همدانی
محقق همدانی از کسانی است که معتقد به تفصیل است. ایشان حتی یک دلیل بر این مطلب هم اقامه کرد که کنز موجود در دار الاسلام متعلق به واجد نیست و به ملکیت او در نمیآید بلکه حکم لقطه یا مجهول المالک دارد. ایشان فرمود به حکم
1) . المستند فی شرح العروة کتاب الخمس، ص81 تا 83.
عقل یا عقلا تصرف در مال غیر، بغیر اذنه حرام است و حتی اگر احتمال هم بدهیم این مال متعلق به غیر محترم است، تصرف و تملک آن مال جایز نیست.
ایشان با اینکه این تفصیل را داده، ولی میگوید آنچه ما گفتیم در موارد انقطاع علقه ملکیت بین مالک و مال جاری نیست. بلکه فقط در جایی است که ملکیت بین مالک و مال منقطع نشده، لذا این مطلب در حقیقت یک تبصرهای است که در ذیل آن قولشان ذکر میکنند.
ایشان میگوید: گاهی از اوقات بین مالک و مال به طور کلی علقه ملکیت منقطع میشود و این گاهی اختیاری است مثل اینکه مالک از مال اعراض میکند و گاهی قهری است مثل کنوز قدیمه که در سرزمینهای متروک و خراب یافت میشود. مثلاً وقتی شهری از زیر خاک پیدا میشود، این معلوم است که مربوط به صدها سال قبل است و لذا اگر گنجی از آنجا پیدا شود، این گنج دیگر هیچ علقهای با مالکش ندارد. این گنجی که برای چند صد سال قبل است، به طور کلی علقه آن با مالکش منقطع شده است. در این موارد که ارتباط بین مال و مالک عرفاً بعد از این زمان طولانی منقطع شده ایشان کأنّ میخواهد بگوید ملکیت واجد نسبت به این مورد اشکالی ندارد. پس هر چند ایشان تفصیل داده ولی در عین حال این تبصره را هم ذکر کرده است.
بحث جلسه آینده: مطلبی هم مرحوم آقای حکیم در اینجا دارند که در جلسه آینده ان شاء الله بیان و بررسی خواهیم کرد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 25 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (بررسی کلام محقق همدانی) مصادف
با: 24 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 97
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
تتمهای از بحث در جهت اولی از مقام سوم باقی مانده که این را عرض میکنیم و بعد وارد بحث از جهت ثانیه در مقام سوم میشویم.
عرض کردیم محقق همدانی بین آنجا که عرفاً علقه ملکیت بین مال و مالک منقطع شده مثل کنزهای قدیمی باشد و آنجا که عرفاً ملکیت منقطع نشده باشد مثل کنزهای جدید باشد تفصیل داده با تحفظ بر همان تفصیل اصلی بین دار الاسلام و غیر دار الاسلام. به نظر ایشان اگر کنز قدیمی باشد عرفاً بعد از این فاصله زمانی طولانی علقه ملکیت بین مال و مالک از بین میرود بنابراین تعلق این مال به واجد اشکالی ندارد چون دیگر مالکی از نظر عرف ندارد اما اگر کنز جدید باشد، عرفاً علقه بین مال و مالک منقطع نشده لذا نمیتوانیم حکم به ملکیت واجد کنیم. چنانچه اشاره شد، این تفصیل یک تفصیلی است در ذیل اصل تفصیل بین دار الاسلام و غیر دار الاسلام.
کلام مرحوم حکیم
مرحوم آقای حکیم به مناسبتی در بحث از جمع بین موثقه اسحاق بن عمار و صحیحه محمد بن مسلم، مطلبی گفته که میتوان به نوعی آن را مقابل سخن محقق همدانی دانست. ایشان ادعا کرده موثقه اسحاق بن عمار بر کنزی که میدانیم متعلق به یک مسلم است، حمل میشود. قرینه این حمل هم این است که سخن از دراهمی است که در منازل مکه پیدا شده است. بر این اساس مرحوم آقای حکیم میگوید اگر معلوم شود کنز متعلق به مسلم است، حکم لقطه بر آن بار میشود و در این جهت فرقی بین جدید و قدیم نیست. سخن ایشان در این نقطه با نظر محقق همدانی تفاوت پیدا میکند. محقق همدانی معتقد است که اگر کنز متعلق به زمانهای قدیم باشد، قهراً با انقطاع علقه ملکیت عرفاً، میتوان آن را متعلق به واجد دانست. در حالی که ایشان میفرماید اگر معلوم شود که کنز متعلق به یک مسلمان است ولو قدیم باشد، طبق موثقه اسحاق بن عمار حکم لقطه بر آن جاری میشود یعنی کأنّ کنز قدیم در دار الاسلام با کنز جدید در دار الاسلام فرقی ندارند.
به نظر میرسد بین کنز قدیم و کنز جدید فرق است. چون اگر کنز متعلق به زمانهای قدیم باشد، عرف این مال را بلا مالک به حساب میآورد. مثل آثار قدیمی که از گذشته طولانی باقیمانده است (و در کشورهای اسلامی کم نیستند) این مطلب اشکالی متوجه آن نیست و یک ملاکی است که با آن میتوانیم ملکیت واجد را ثابت کنیم. اگر کنز متعلق به زمانهای قدیم باشد ولو در دار الاسلام هم باشد، هر چند ما بدانیم متعلق به یک مسلم است، اما از آنجا که خود او منقرض شده و وارثی برای او نیست، این قهراً با آن ترتیبی که ما عرض کردیم به ملکیت واجد در میآید.
اشکال بعضی بزرگان به محقق همدانی
به هر حال این ملاک، یک ملاکی است که به نظر میرسد قابل قبول است. هر چند بعضی در این ملاک اشکال کردهاند. بعضی اشکال کردهاند ما در این مسئله نمیتوانیم به عرف رجوع کنیم؛ چون ادله شرعیه که اسباب ملکیت را امضا کردهاند، مقدم بر نظر عرف است. نظر عرف در باب مفاهیم و معانی لفظی قابل قبول است یعنی یک مفهوم را معنا کند، متّبع است اینکه مثلاً کنز، معدن، غوص چیست، تا مادامی که شرع نظر خاصی ابراز نکرده، مفاهیم و معانی الفاظ با نظر عرف تعیین میشود ولی در اینکه مثلاً اگر به یک سببی ملکیت حاصل شد و چیزی به ملکیت کسی در آمد، برای خروج از مالکیت صرفاً به عرف نمیتوان اعتماد کرد مثلاً اگر به نظر عرف فاصله زمانی طولانی بین مالک و مال موجب انقطاع علقه ملکیت شود، دلیل نمیشود که در شرع هم اینگونه باشد و ما نمیتوانیم به صرف وجود یک فاصله زمانی بین مال و مالک، حکم به ارتفاع ملکیت کنیم. اینجا نه تنها ادله شرعیه این را تأیید نمیکند بلکه دلیل بر خلافش داریم. حتی اگر دلیل هم بر خلافش نباشد اطلاقات ادله ملکیت اینجا به قوت خودش باقی است.
این اشکال بعضی از بزرگان به محقق همدانی است که صرف فاصله زمانی طولانی ولو از نظر عرف باعث انقطاع ملکیت باشد ولی این موجب نمیشود ما ادله شرعیه را حمل بر این معنا کنیم.
سؤال:
استاد: بحث عرف است فرض کنید کسی یک مالی را خریده است. این سبب، هم شرعاً و هم عرفاً موجب ملکیت است. حالا اگر ملکیت آن شخص از این مال منقطع شود یا اختیاراً به سبب انتقال مثل اینکه بفروشد یا به سبب اعراض، این مال از ملک او خارج میشود، این اسباب هم از نظر عرف مقبول است و هم شرع آن را تأیید میکند. حال اگر یک فاصله زمانی طولانی بین مال و مالک ایجاد شد. کسی مالی را خریده و این مال باقیمانده و هزار سال بعد کسی این مال را پیدا کند. اینجا نظر محقق همدانی این است که این اعراض قهری است و اعراض قهری موجب خروج این مال از ملک او است ولی مستشکل میگوید در این موارد نظر عرف متّبع نیست.
مقایسه نظر محقق خویی و محقق همدانی
سؤال: تفاوت نظر محقق خوئی با نظر محقق همدانی در چیست؟
استاد: فرقشان این است که محقق خویی جزء گروه اول است. ایشان مطلقا میگوید که این متعلق به واجد است و این تحلیل را در مطلق کنز موجود در دارالاسلام که اثر اسلامی دارد بیان کرده است. میگوید اگر ما شک داریم که این مال متعلق به یک مسلمان است یا غیر مسلمان این متعلق به واجد است (با بیانی که عرض کردیم). لذا ایشان نظر مشهور متأخرین را تأیید میکند.
محقق همدانی بر اساس دلیلی که اقامه کرده یعنی همان حکم عقل و عقلا به طور کلی میگوید مال، ولو احتمال غیر محترم بودنش داده شود، ما حق تصرف در آن را نداریم یعنی به ملکیت واجد در نمیآید. این اختلافی است که اینجا وجود دارد. لکن محقق همدانی یک تبصرهای دارد و میگوید این حکم در موارد انقطاع صله ملکیت اعتباریه بین مال و مالک جاری نیست و این به جهت نظر عرف است. به نظر محقق خویی اگر کسی از دنیا رفت و ما میدانیم وارثی ندارد، این قهراً به
ملکیت واجد در میآید اما اگر احتمال وارث دهیم، آن هم با اصل عدم وارث منتفی میشود. پس به طور کلی این متعلق به واجد میشود.
محقق همدانی کأن میخواهد بین کنز قدیم و جدید فرق بگذارد. محقق خویی فرقی بین کنز جدید و قدیم نمیگذارد. حتی اگر کنز جدید هم باشد و مدّخِر از دنیا برود و وارثی هم نداشته باشد، آن مال متعلق به واجد میشود.
نعم؛ البته میتوان ملاکی که محقق همدانی ارائه داده، در کنز جدید هم پیاده کرد یعنی منحصر به کنز قدیم نیست. اگر از این زاویه نگاه کنیم سخن ایشان بر همان سخن محقق خویی منطبق میشود. چون به نظر محقق همدانی هم اگر مسلم فوت کند و وارثی نداشته باشد، عرف حکم به انقطاع علقه ملکیت میکند و الا اگر وارث داشته باشد ایشان هم نمیگوید عرف حکم به انقطاع ملکیت میکند. به نظر محقق خویی هم وقتی کسی مرد و وارثی نداشت، شرعاً مال او به امام میرسد و در دائره ملک امام قرار میگیرد و امام که اباحه میکند، شیعیان میتوانند از آن مال استفاده کنند. البته محقق خویی سخنی از عرف به میان نیاورده که بگوید اگر عرف علقه ملکیت را منقطع دانست این داخل در ملک واجد میشود. پس محقق خویی و محقق همدانی از حیث نتیجه ممکن است سخنشان یکی باشد ولی محقق خویی این ضابطه را ارائه نکرده است. محقق همدانی میگوید آن اصل عقلی و عقلایی اقتضا میکند مال غیر ولو احتمال غیر محترم بودن مال داده شود، لا یجوز التصرف فیه الا فی موارد انقطاع علقة الملکیة بنظر العرف. چون تصریح میکند که در مورد کنوز قدیمه عرفاً بین مال و مالک بعد از این فاصله زمانی طولانی دیگر اضافه ملکیت وجود ندارد. پس تفاوت در این ضابطه و ملاکی است که ایشان گفته، اشکالی هم که بعضی از بزرگان کرده به همین ملاک است که حکم عرف به انقطاع ملکیت به واسطه یک فاصله زمانی طولانی موجب نمیشود ما ادله ملکیت شرعی را حمل بر این معنا کنیم. این اشکالی است که بعضی بزرگان وارد کردهاند(1)و خواستهاند نتیجه بگیرند که حتی در این موارد اطلاقات ادله بقاء ملکیت و حرمت تصرف در مال غیر تکلیفاً و وضعاً محکّم است.
پاسخ اشکال بعضی بزرگان
این اشکال به نظر ما وارد نیست. درست است که اسباب ملکیت شرعاً معلوم است و هر آنچه که از نظر عرف مملّک باشد و شارع آن را امضا کرده باشد، این مملّک است. اسباب خروج از ملکیت و اینکه یک مالی به چه سببی و با چه وسیلهای از ملک کسی خارج میشود، هم در عرف معلوم و هم در شرع مواردی را که امضا کرده معلوم است مثلاً بیع صبی شرعاً موجب انتقال مال و خروج مال از ملک مالک نیست اما از نظر عرف موجب انتقال میباشد ولی شرع آن را امضا نکرده است. پس هم اسباب ملکیت و هم اسباب خروج از ملکیت در عرف و شرع معلوم است. مواردی هم که شارع امضا نکرده باشد یا ردع کرده باشد قطعاً سببیتی برای انتقال ندارد.
در مورد حکم عرف به انقطاع ملکیت به سبب فاصله زمانی طولانی باید ببینیم آیا واقعاً از نظر صغروی مشکلی دارد؟ این مسئله صغرویاً مشکلی ندارد یعنی واقعاً عرف حکم به انقطاع ملکیت در این موارد میکند.
انّما الکلام در اینکه آیا این حکم عرف در شرع امضاء شده یا نه؟ آیا شارع این را تأیید و امضا میکند یا نه؟ به نظر مستشکل شارع برای خروج از ملکیت اسباب خاصی را ذکر کرده ولی وجود فاصله زمانی طولانی از دید شارع موجب
1) . کتاب الخمس (آیت الله شاهرودی)، ص 236.
انقطاع ملکیت نیست. تنها دلیل مستشکل این است که ما دلیل بر خلاف این در بعضی از موارد داریم و اگر دلیل هم نداشته باشیم اطلاقات ادله بقاء ملیکت به قوت خودش باقی است و لذا ما نمیتوانیم از این اطلاقات دست برداریم.
اولاً اینکه ایشان میگوید دلیل بر خلافش در بعضی موارد داریم، نمونهای ذکر نکرده که مقصودشان چیست. بعد هم میگوید اگر دلیل شرعی هم بر این دلالت نکند، اطلاقات ادله بقاء ملکیت به قوت خودش باقی است. البته اطلاقات ادله بقاء ملکیت اقتضا میکند مالی که متعلق به کسی است، این باقی است و فرقی هم بین قدیم و جدید نمیکند. ولی ببینیم آیا واقعاً اگر یک مالی متعلق به یک مالک باشد و او از دنیا رفته و منقرض شده و کسی هم از او باقی نمانده یا حداقل الان به هیچ وجه ما نمیدانیم کسی از او باقی مانده یا نه، آیا اینجا اصلاً امکان ملیکت وجود دارد؟
اطلاقات ادله بقاء ملکیت درست است که اقتضا میکند این مال متعلق به مالک باشد چه در زمان کوتاه و چه در یک دوره طولانی اما این تا وقتی این ادله جریان دارد که امکان آن باشد و به عبارت دیگر موضوع ملکیت منتفی نشده باشد در حالی که تحقق یک فاصله زمانی طولانی و از بین رفتن مالک و وراث او امکان ملکیت نیست تا ادله بخواهد شامل آن شود. وقتی خودش از دنیا رفته است و وارثی ندارد، قهراً این مال بلامالک میشود. ملکیت امری اضافی است که احتیاج به اطراف دارد یعنی از طرفی مالکی باید باشد و مالی موجود باشد تا علقه بین آنها برقرار شود. اگر مالک نباشد دیگر ملکیت معنا ندارد. پس اطلاقات ادله بقاء ملکیت و حرمت تصرف در مال غیر، زمانی محکّم است که امکان بقاء ملکیت باشد لذا این اشکال به نظر ما وارد نیست.
نعم! ممکن است کسی بگوید نظر محقق همدانی اساساً به آنجا که مدّخر از دنیا رفته و وارثی هم ندارد نیست. یعنی ایشان به طور کلی میخواهد بگوید فاصله زمانی طولانی، خودش از نظر عرف موجب انقطاع ملکیت است. صرف نظر از اینکه وارثی باشد یا نباشد و صرف نظر از اینکه مالک باشد یا نباشد، قطعاً مالک نیست؛ وقتی فاصله زمانی طولانی میشود، مالک قطعاً وجود ندارد اما بعید به نظر میرسد که نظر محقق همدانی این باشد که مالی که وارث دارد و وارث آن هم معلوم است به خاطر یک فاصله طولانی بین مال و مالک ملکیت وارث از بین برود.
نتیجه
بنابراین در جهت اولی حق این شد که قول اول یعنی قول به ملکیت واجد مطلقا قول حق است و ادله قول اول را ثابت میکند و قول به تفصیل صحیح نیست. البته و إن کان الاحوط التعریف؛ احتیاط مستحب آن است که این مالی که به عنوان کنز کشف شده را تعریف کند که اگر مالک یا وارثی داشت به مالک داده شود ولی این یک احتیاط مستحبی است و احتیاط واجب نیست.
بحث جلسه آینده: بحث در جهت دوم خواهد بود که ان شاء الله در جلسه آینده مورد بررسی قرار خواهیم داد.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 26 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (جهت دوم: موارد استثناء)
مصادف با: 25 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 98
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
جهت دوم: موارد استثناء
در مورد کنز در ابتدای بحث گفتیم در چند مقام بحث میکنیم. مقام اول پیرامون اصل وجوب خمس بود؛ مقام دوم درباره تفسیر کنز بود؛ مقام سوم درباره ملکیت کنز بود که گفتیم در دو جهت بحث داریم: یکی در مورد ملکیت واجد و اینکه به طور کلی در چه صورتی واجد، مالک میشود که دو قول در این رابطه ذکر شد و ادله قولین هم بیان شد. اما جهت ثانیه درباره مواردی است که از ملکیت واجد استثنا شده، عمده فرق بین جهت اولی و جهت ثانیه از این حیث است که در جهت اولی بحث پیرامون کنوزی بود که در اراضی غیر مملوکه یا به تعبیر دیگر اراضی عامه واقع شده و در جهت ثانیه بحث درباره کنوزی است که در اراضی مملوکه واقع شده است.
نوعاً مباحثی هم که در جهت اولی مطرح شد ناظر به کنوزی بود که در اراضی عامه واقع شده است. در متن تحریر هم به این مطلب اشاره شده: «الثالث الکنز و المرجع فی تشخیص مسماه العرف فإذا لم یعرف صاحبه سواء کان فی بلاد الکفار او فی الارض الموات او الخربة من بلاد الاسلام سواء کان علیه اثر الاسلام ام لا ففی جمیع هذا الصور یکون ملکاً لواجده و علیه الخمس»؛ اینکه صاحبش معلوم نیست از این جهت است که در زمینهایی واقع شده که صاحب نداشته یا اگر صاحب هم داشته، الان دیگر آن ارض و سرزمین خراب شده و صاحبش دیگر معلوم نیست. پس عمده مباحث در جهت اولی مربوط به کنوزی بود که در اراضی عامه واقع شده است.
اما در جهت دوم بحث در کنز هایی است که در اراضی مملوکه واقع شده است.
عبارت تحریر
متن تحریر این است: «نعم لو وجده فی ارض مملوکة له بإبتیاع و نحوه عرّفه المالک قبله مع احتمال کونه له و ان لم یعرفه عرّفه السابق الی ان ینتهی الی من لا یعرفه او لا یحتمل انه له، فیکون له»؛ اگر واجد کنز را در ارضی که مملوک خود اوست پیدا کند اعم از اینکه آن ارض را خریداری کرده باشد یا مثلاً ارث به او رسیده است در این صورت میفرماید: باید به مالک قبلی اعلام کند البته به شرط اینکه احتمال تعلق کنز به مالک قبلی را بدهد. اگر مال مکشوفه متعلق به مالک قبلی بود فبها ولی اگر مالک قبلی این را نشناخت (یعنی متعلق به او نبود)، عرفه السابق، باید اعلام کند به مالک قبل از مالک قبلی و همین طور تا جایی برسد که کسی که این مال را نشناسد یا به کسی که دیگر احتمال ملکیت او داده نمیشود، منتهی شود. قهراً اگر احتمال تعلق این مال به او را ندهد دیگر تعریف هم لازم نیست. تعریف وقتی لازم است که احتمال تعلق کنز به او را بدهد. این یک ضابطه کلی است که اگر گنج در ارض مملوک پیدا شود اگر احتمال تعلق این مال را به
کسی نمیدهد، اعلام لازم نیست اما اگر احتمال تعلق مال را به مالک قبلی یا مالک قبل از او و همین طور قبل از او را میدهد، باید اعلام کند. اگر به جایی رسید که آنها که احتمال میداد کنز متعلق به آنها باشد، اظهار بیاطلاعی کردند و دیگر کسی هم وجود ندارد که احتمال تعلق این مال به او باشد، اینجا میفرماید: «فیکون له» پس این مال متعلق به واجد است.
فرق این جهت با جهت اول در همین است که در جهت اول از همان ابتدا فرمود: «یکون ملکا لواجده» ولی در این جهت میفرماید: ابتدا باید اعلام کند. لذا ما عنوان بحث از جهت ثانیه را موارد استثناء قرار دادیم و مقصود هم استثناء از ملکیت واجد است.
اینجا بر اساس متن تحریر، واجد این مال را در ارض مملوک خودش پیدا کرده و به قرینه مقابله باید فرض قبلی را مربوط به جایی بدانیم که مال را در ارض غیر مملوک خودش پیدا کرده است، حال ارض غیر مملوک او اعم است از اینکه ارض مملوک غیر باشد یا غیر مملوک و از مباحات باشد لکن چون اگر زمین مملوک کسی باشد معمولاً کسی وارد آن نمیشود چراکه این غصب است و احکام خاص خودش را دارد، لذا به همین جهت عرض کردیم مباحثی که تا به حال در جهت اولی مطرح شد، مربوط به کنوزی بود که در اراضی عامه واقع شده است. مثل اراضی موات و غیر معموره و امثال اینها.
عبارت عروه
نظیر همین مسئله را مرحوم سید در عروه هم فرموده؛ عبارت ایشان این است: «و لو کان فی اراض مبتاعه مع احتمال کونه لاحد البایعین عرفه المالک قبله، فان لم یعرفه فالمالک قبله، و هکذا، فإن لم یعرفه فهو للواجد و علیه الخمس» این عبارت همان مطلبی که در عبارت تحریر بیان شده را دلالت میکند و فرقی بین این دو عبارت نیست.
کأن در این جهت ثانیه بحث در این است که در مواردی واجد، مالک نیست و آن هم موردی است که این شخص در ملک خودش چیزی را پیدا کند که در این صورت باید برود سراغ ملّاک قبلی و تعریف کند. اگر آنها شناختند، این مال متعلق به آنها میشود و نهایتاً اگر کسی پیدا نشد مال واجد است و باید خمس آن را بپردازد. در جهت اولی فرمود: «ففی جمیع هذا الصور یکون ملکاً لواجده» آنجا نه اعلام واجب بود و نه تعریف بلکه به محض الوجدان مالک کنز میشد اما اینجا به محض وجدان مالک نیست و باید تعریف کند و چنان چه کسی را پیدا نکرد، آن گاه مال خودش میشود.
ادله لزوم تعریف
حال چرا اگر واجد، کنزی را در ملک خودش پیدا کرد، باید اعلام کند؟ چند دلیل در این مقام ذکر شده است. باید این ادله را بررسی کرد و دید آیا این ادله وافی به مقصود است یا نه.
البته مشهور در اینجا همین مطلبی که در متن تحریر آمده را بیان کردهاند ولی معتقدند اگر نهایتاً پس از تعریف، مالک آن پیدا نشد، معامله مجهول المالک با این مال میشود یعنی باید به فقرا صدقه داده شود و دیگر داخل در عنوان کنز نیست چون یک مالک محترمی داشته و لذا باید نهایتاً بعد از پیدا نشدن مالک، صدقه داده شود.
دلیل اول: قاعده ید
دلیل مشهور بر لزوم اعلام و تعریف و رجوع به کسی که این مال از او منتقل شده (یعنی مثلاً فروشنده) قاعده ید است یعنی بر اساس این قاعده، این مال متعلق به مالک است و لذا باید تعریف شود. تقریب استدلال هم این است که یدی که بر این مال بوده، اماره ملکیت است. لذا باید به ذو الید (مالک قبلی) رجوع کند. اگر او این مال را شناخت و بعد از تعریف معلوم شد که این مال او است فبها و الا ید او بر اساس اعتراف به اینکه این مال، ملک او نیست از حجیت ساقط میشود و ید قبل از او (مالک قبل از قبلی) احیاء میشود چون ید او بر این مال در گذشته، اماره ملکیت او نسبت به این مال بوده و این ملکیت در صورتی ساقط میشود که ید او از این مال برداشته شود ولی وقتی مالک قبلی اعتراف میکند که این مال، متعلق به من نیست، این حاکی از آن است که ید مالک قبل از قبلی از این مال ساقط نشده پس ید او هم اماره ملکیت اوست. اگر او بپذیرد و بگوید این مال من است، متعلق به او میشود ولی اگر او هم اعتراف کند که این مال ملک او نیست، به مالک قبل از او رجوع میشود و هکذا تا برسد به جایی که مالک شناخته نشود. این یک دلیل است که مشهور اقامه کردهاند. این دلیل بر وجوب تعریف است ولی اینکه در آخر باید صدقه دهد یا ملک او میشود بحث دیگری است.
بررسی دلیل اول
سه اشکال به این دلیل وارد شده است:
اشکال اول
اشکال اول اینکه درست است که ید، اماره ملکیت است ولی اماریت آن متوقف بر تعریف و سؤال نیست. اگر کسی بر مالی ید داشت، ید او اماره ملکیت است و این دیگر نیاز به اعلام و تعریف ندارد و بدون تعریف و اعلام باید به مالک داده شود. اگر مستدل میگوید مالک قبلی به اعتبار یدی که بر این مال داشته، محتمل است مالک باشد و ید مالک قبلی را بر این مال اماره ملکیت او میداند باید برود و این مال را به او بدهد و دیگر تعریف و اعلام معنا ندارد. البته اگر او گفت این مال من نیست و از خودش نفی کرد این بحث دیگری است لکن بدون تعریف و فحص باید به مالک قبلی داده شود و اگر مالک قبلی در قید حیات نیست به وارث او داده شود. پس برای اثبات تعریف و لزوم اعلام نمیتوان به قاعده ید تمسک کرد.
اشکال دوم
اشکال دوم که مهمتر از اشکال اول است این است که در اینجا ید مالک قبلی نسبت به این مال از بین رفته و لذا دیگر موضوع برای تمسک به قاعده ید باقی نمانده است. قاعده ید در صورتی اثبات ملکیت ذو الید میکند که ید ذو الید فعلیت داشته باشد. منظور از ید این است که مال تحت تصرف ذو الید باشد و روشن است که این ارض الآن تحت تصرف مالک قبلی نیست. مثلاً الان خانهای که در آن ساکن هستید، دست شماست و ید شما بر خانهتان ید فعلی است. ید فعلی اماره ملکیت است ولی مالک قبلی نسبت به این ارضی که شما خریدهاید الآن ید فعلی ندارد. الآن ید واجد بر این ارض فعلیت دارد و ید مالک قبلی از آن زائل شده لذا او ید ندارد تا بخواهیم به استناد قاعده ید و اماریت ید بر ملکیت، ملکیت او را مفروض بگیریم و به او اعلام کنیم. لذا مشکل مهمتر این است که اساساً ید او از این مال زائل شده است.(1)
1) . المستند فی شرح العروة کتاب الخمس، ج 25، ص 86.
پاسخ
پاسخ به اشکال دوم این است که درست است که ید مالک قبلی از این ارض به سبب فروش زائل شده ولی او گنج و مال مدفون در این ارض را نفروخته تا یدش از آن هم زائل شود. چه بسا مالک قبلی این را پنهان کرده و یادش رفته است. به صرف فراموشی و نسیان او، یدش بر این مال زائل نشده پس ید مالک قبلی نسبت به این مال مدفون فعلی بوده و با فروش آن ارض یا خانه زائل نشده است. لذا اشکال دوم وارد نیست.
اشکال سوم
اشکال سوم این است که اصل ید مالک قبلی بر این مال مکشوف معلوم نیست نه اینکه ید داشته است و ما بحث کنیم که آیا یدش زائل شده یا هنوز فعلیت دارد. اشکال دوم این بود که ید مالک قبلی فعلیت دارد چون زمین را فروخته ولی گنج را نفروخته، اشکال سوم این است که اصل ید مالک قبلی بر این مال محرز نیست. آنچه مالک قبلی نسبت به آن ید داشته و اماره ملکیت او بوده خود ارض است. این ارض در اختیار مالک قبلی بوده و ید او بر ارض قبلی اماره ملکیت او است اما اگر کسی بر ارض یا خانهای ید داشت، آیا لزوماً بر ما فی جوف الارض هم ید دارد؟ آیا ید بر ارض به معنای ید بر بطن ارض هم هست؟ چه بسا این زمین را خریده و این گنج متعلق به مالکان قبلی بوده و همین طور باقیمانده است. پس ید بر زمین به معنای ید بر کنزی که در آن زمین مدفون شده، نیست.
پس اشکال سوم این است که اصل ید مالک قبلی بر این کنز محرز نیست تا بخواهیم با استناد به قاعده ید، ملکیت مالک قبلی را ثابت کنیم و ید او را اماره ملکیت او بدانیم.
نتیجه
سه اشکال به استدلال به قاعده ید وارد شد که اشکال اول و سوم قابل قبول است اما اشکال دوم به نظر میرسد که وارد نباشد. لذا مجموعاً دلیل اول بر وجوب اعلام و تعریف مردود است.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 29 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (جهت دوم: موارد استثناء)
مصادف با: 28 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 99
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله لزوم تعریف در کنزی بود که در مملوک واجد، پیدا شود؛ گفتیم اگر کنز در اراضی یا خانهای یافت شود که مملوک و متعلق به واجد است اعم از اینکه به ابتیاع یا به اسباب قهری انتقال به او منتقل شده، باشد، امام (ره) و همچنین مرحوم سید میفرمایند: لازم است که به بایع تعریف کند و اگر بایع اطلاع نداشت به بایع قبلی و هکذا.
مشهور هم قائل به لزوم تعریف هستند لکن یک اختلافی بین امام و مرحوم سید و بین مشهور وجود دارد و آن اینکه اگر نهایت امر اگر کسی که این مال را بشناسد پیدا نشد، امام (ره) میفرماید که متعلق به واجد است اما مشهور معتقدند که این باید به عنوان مجهول المالک صدقه داده شود.
یک دلیل بر لزوم تعریف ذکر شد؛ قاعده ید اولین دلیل بر لزوم تعریف بود و عرض شد که این دلیل از چند جهت محل اشکال است.
دلیل دوم: اجماع
دلیل دوم اجماع است؛ بعضی از اصحاب از جمله مرحوم علامه(1)و صاحب جواهر(2)
ادعای اجماع کردهاند و گفتهاند اینکه باید این مال تعریف شود، مجمعٌ علیه است.
بررسی دلیل دوم
این اجماع هم محل اشکال است؛ چون:
اولاً: اجماع منقول است و اجماع منقول معتبر نیست.
ثانیاً: این اجماع محتمل المدرکیة یا مدرکی است؛ چون عمدتاً کسانی که این حکم را پذیرفتهاند به استناد قاعده ید و بعضی روایات حکم به لزوم تعریف کردهاند. اجماع مدرکی یا محتمل المدرکیة نیز محل اشکال است، پس دلیل دوم هم تمام نیست.
ثالثاً: در مسئله مخالف وجود دارد چون بعضی معتقدند بدون تعریف و سؤال باید به بایع داده شود.
دلیل سوم: روایات
در این رابطه به چند روایت استدلال شده است؛ دو روایت از این روایات را مرحوم شیخ در کتاب الخمس ذکر کردهاند که بعضی از آنها را سابقاً ما نقل کردیم.
روایت اول: «عن عبدالله بن جعفر الحمیری قال: أَسْأَلُهُ عَنْ رَجُلٍ اشْتَرَى جَزُوراً أَوْ بَقَرَةً لِلْأَضَاحِيِّ فَلَمَّا ذَبَحَهَا وَجَدَ فِي جَوْفِهَا صُرَّةٌ فِيهَا دَرَاهِمُ أَوْ دَنَانِيرُ أَوْ جَوْهَرَةٌ لِمَنْ يَكُونُ ذَلِكَ فَوَقَّعَ ع عَرِّفْهَا الْبَائِعَ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ يَعْرِفُهَا فَالشَّيْءُ لَكَ رَزَقَكَ اللَّهُ إِيَّاهُ.»(1)
همین روایت را شیخ صدوق با یک تفاوت جرئی در من لا یحضره الفقیه نقل کرده است.(2)
شخصی به امام (ع) در مورد مردی که جزور یا بقرهای را خریده برای آنکه قربانی کند، نامه مینویسد (جزور به گوسفند یا شتری اطلاق میشود که برای ذبح کردن میخرند) و وقتی که آن را ذبح میکند در داخل شکم آن قربانی یک همیان و کیسه یا چیزی که در درون آن درهم یا دینار یا سنگ قیمتی است، پیدا میکند. سؤال شده که این برای چه کسی است؟ امام در پاسخ نوشتند: به بایع و فروشنده تعریف و اعلام کند. اگر متعلق به او بود فبها اما اگر بایع آن را نشناخت، آنچه که از جوف این حیوان به دست آمده متعلق به توست و خداوند این را روزی تو قرار داده است.
در روایتی که شیخ صدوق هم نقل کرده، همین مضمون وجود دارد.
تقریب استدلال: در این روایت اولین چیزی که امام فرموده لزوم تعریف است لکن اگر فروشنده اظهار بیاطلاعی کرد دیگر امام نفرموده که به فروشنده قبلی مراجعه کند. این ممکن است به این جهت باشد که این جزور یا بقر از اول متعلق به این شخص بوده و آن را از شخص دیگری نخریده تا لازم باشد سراغ فروشندگان قبلی هم برود. بعضی هم گفتهاند منظور از «البایع» خمس بایع است نه خصوص بایع قبلی، در هر صورت لزوم تعریف از این روایت استفاده میشود.
سؤال: اگر بعد از تعریف آن را شناخت متعلق به کیست؟ آیا این مسئله در مورد ماهی تا صدفی که از دریا گرفته میشود، هم صدق میکند؟
استاد: در این صورت، مال مکشوف متعلق به فروشنده است البته فرع دیگری هم اینجا وجود دارد که امام در مقام آخر، در متن تحریر بیان میکنند و آن در مورد چیزهایی است که به کنز ملحق میشوند مثل چیزهایی که درون شکم اینها پیدا میشود یا مثلاً در مورد ماهی هم محتمل است که چیزی را خورده باشد. در آنجا این بحث است که آن چیزی که از شکم ماهی در میآید اگر مثل مروارید است که تکونش در خود دریا بوده این یک حکمی دارد و اما اگر مثل دینار و درهم است که تکوّنش در عمق دریا نبوده و حتماً کسی این را از بیرون آب به داخل دریا انداخته یا از دستش افتاده، این حکم دیگری دارد. آن مسئله را ما در مقام پنجم بیان میکنیم.
به این روایت برای اثبات لزوم تعریف کنزی که واجد آن را در مملوک خودش پیدا کرده، استدلال شده است. حال باید بحث کرد که آیا از این روایت لزوم تعریف کنز در مملوک واجد استفاده میشود یا نه؛ درست است که این روایت در مورد حیوان وارد شده ولی مستدل از این روایت لزوم تعریف کنز را استفاده کرده است به هر حال پیرامون مسئله حیوان، در مقام پنجم بحث خواهد شد.
روایت دوم: «قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ ع عَنْ رَجُلٍ نَزَلَ فِي بَعْضِ بُيُوتِ مَكَّةَ فَوَجَدَ فِيهَا نَحْواً مِنْ سَبْعِينَ دِرْهَماً مَدْفُونَةً فَلَمْ تَزَلْ مَعَهُ وَ لَمْ يَذْكُرْهَا حَتَّى قَدِمَ الْكُوفَةَ كَيْفَ يَصْنَعُ قَالَ يَسْأَلُ عَنْهَا أَهْلَ الْمَنْزِلِ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَا قُلْتُ فَإِنْ لَمْ يَعْرِفُوهَا قَالَ يَتَصَدَّقُ بِهَا.»(1)کسی در بعضی از خانههای مکه ساکن شده و سپس در آن خانه حدود هفتاد درهم یافته است. این دراهم هم در جایی مدفون شده بود. اینها را برداشته و همراه او بوده تا زمانی که به کوفه باز گشته یعنی فراموش کرده که این را از آنجا برداشته است. سؤال میکند که این مرد چه کاری انجام دهد؟ امام صادق (ع) میفرماید: از اهل آن منزل سؤال کند. چه بسا آنها این دراهم را بشناسند. مجدداً راوی سؤال میکند که اگر آنها اظهار بیاطلاعی کردند چه؟ امام میفرماید: صدقه بدهد.
تقریب استدلال: تقریب استدلال به این روایت هم واضح است چون، وقتی از امام سؤال میشود که این شخص چه کند؟ امام میفرماید: از اهل منزل سؤال کند چه بسا آنها این مال را بشناسد که یا متعلق به خودشان بوده یا متعلق به دیگری. لذا این روایت هم دالّ بر لزوم تعریف و سؤال است.
روایت سوم: «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَضَى عَلِيٌّ (ع) فِي رَجُلٍ وَجَدَ وَرِقاً فِي خَرِبَةٍ أَنْ يُعَرِّفَهَا فَإِنْ وَجَدَ مَنْ يَعْرِفُهَا وَ إِلَّا تَمَتَّعَ بِهَا.»(2)
تقریب استدلال: در این روایت هم امام (ع) در مورد مالی که در خرابهای یافت شده، حکم به تعریف کردهاند. لذا باید آن ورق را باید تعریف کند. این روایت هم دالّ بر لزوم اعلام و تعریف است.
همان طور که قبلاً هم گفته شد تفاوت این روایت با روایت قبلی، در ذیل این دو روایت است؛ چون در روایت اسحاق، امر به صدقه کرده ولی در این روایت حکم به جواز تمتع از این مال مکشوفه شده است.
به هر حال مستدل به استناد این سه روایت ادعا میکند اگر کسی کنزی در مملوک خودش پیدا کند، در درجه اول باید به بایع و بایعین قبلی تعریف کند تا جایی که منتهی شود به جایی که احتمال تعلق این مال به کسی نباشد.
بررسی دلیل سوم
دلالت این روایات بر مدعا باید بررسی شود که آیا واقعاً این روایات دلالت بر لزوم تعریف کنز میکند یا نه؟
بررسی روایت اول
اما روایت اول واضح است که به کنز مربوط نمیشود بلکه به عنوان یک مجهول المالک باید تعریف شود چون وقتی چیزی در شکم حیوان پیدا میشود مسلماً از بدو تولد در شکم او نبوده بلکه ظاهر امر نشان میدهد که این حیوان آن را بلعیده است و این بلعیدن هم مربوط به همین اواخر قبل از ذبح او بوده چون اگر برای مدت طولانی بود به طور طبیعی دفع میشد. پس وقتی حیوان را ذبح میکند و آن را داخل شکم آن حیوان پیدا میکند معلوم میشود که بلعیدن همیان مربوط به مدت کوتاهی قبل بوده و متعلق به کسی بوده است. البته درست است فروشنده لزوماً و یقیناً به عنوان مالک این
صرة شناخته نمیشود ولی در بین همه کسانی که احتمال تعلق این کیسه به آنها وجود دارد، احتمال تعلق به او بیشتر از دیگران است. به عبارت دیگر تعلق این همیان به بایع اقرب الاحتمالات است.
حال چرا فقط به بایع باید مراجعه کرد؟ شما میگویید احتمال تعلق به بایع وجود دارد و این احتمال از سایر احتمالات قوی تر است ولی باز هم در حد احتمال است پس چرا به دیگران رجوع نمیشود؟
پاسخ این است که ما این را تعبداً میپذیریم، یعنی لولا تعبّد به این روایت و حکم به سقوط تعریف در مورد سایر کسانی که احتمال ملکیت آنها هست، باید به دیگران هم اعلام میشد. پس این صرفاً به واسطه تعبد به این روایت است و لولا این بیان امام که فرمود: «عرفه البایع» و تعریف را به بایع منحصر کرد، میبایست پیدا شدن این مال به همه کسانی که احتمال تعلقشان به این مال وجود دارد، اعلام میشد چنانچه در مورد مجهول المالک حکم، همین است. مجهول المالک باید اعلام شود، آن هم به همه کسانی که احتمال مالکیت آنها وجود دارد اما امام در این میان فقط رجوع و تعریف به بایع را فرموده و لزوم اعلام به بقیه افراد را منتفی کرده است. ما این را تعبداً میپذیریم و الا حکم مجهول المالک این نیست و امام هم به عنوان اینکه ولی است و حق تصرف در اموال مجهول المالک را دارد، این را به تملیک واجد در آورده و در آخر فرموده: «عرّفه البایع فإن لم یکن یعرفها فالشیء لک»؛ امام این را به ملکیت واجد در آوردهاند.
پس این روایت بر لزوم تعریف کنز موجود در مملوک واجد دلالت نمیکند. مستدل میخواست لزوم تعریف را به استناد این روایت اثبات کند ولی گفتیم این روایت به کنز مربوط نیست و لزوم تعریف از آن استفاده نمیشود.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 30 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (جهت دوم: موارد استثناء)
مصادف با: 29 جمادی الثانی 1436
سال پنجم جلسه: 100
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در دلیل سوم لزوم تعریف کنزی بود که واجد آن را در مملوک خود پیدا کرده است. گفتیم سه روایت مورد استناد قرار گرفته که هر سه روایت را نقل کردیم و تقریب به استدلال به آنها بیان شد.
استدلال به روایت اول مورد اشکال قرار گرفت. محصّل اشکال این شد که این روایت مربوط به مال مجهول المالک است و ربطی به کنز ندارد.
ان قلت
اینجا ممکن است یک اشکالی به ذهن برسد که در مورد روایات بعدی هم قابل طرح است و آن اینکه:
لقائلٍ ان یقول که درست است این روایت مربوط به حیوانی است که در درون شکم او چیزی پیدا شده ولی آن حیثی که در این روایت در این مقام مورد استدلال قرار گرفته، حیث کونه من مجهول المالک نیست (ما اصل روایت را نقل کردیم و تقریب استدلال هم بیان شد لکن در اشکال به استدلال گفتیم این روایت اصلاً به کنز مربوط نیست بلکه مربوط به مال مجهول المالک است) تا شما اشکال کنید که این روایت اجنبیٌّ عمّا نحن فیه است. اگر حیث مجهول المالک بودن و تعلق مال به مالک محترم مورد نظر مستدل بود، وجوب تعریف برای این حیثیت دارای خصوصیتی بود ولی اینجا یک حیث دیگری هم هست که وجوب تعریف مربوط به آن حیثیت است و آن حیثیت این است که بایع و فروشنده دارای ید تبعیت است نسبت به ما فی جوف الحیوان. توضیحاً عرض میکنم که ید بر دو قسم است: ید مباشرت و ید تبعیت؛ ید مباشرت یعنی آنچه که مستقیماً تحت تصرف انسان است. کسی که در خانهای زندگی میکند، ید مباشرت بر این خانه دارد و این خانه مستقیماً در تصرف او است. یک ید تبعیت هم داریم؛ ید تبعیت یعنی ید و تصرف در چیزی که مستقیم در اختیار و تصرف مالک نیست بلکه به تبع ید بر چیزی، ید بر تابع هم پیدا میکند مثل ید بر مافی جوف المکان.
مستشکل میگوید آنچه در این روایت مورد نظر است، حیثیت ید تبعیت داشتن بایع است یعنی فروشنده حیوان که ید بر خود حیوان داشته به تبع ید بر حیوان، ید بر ما فی جوف الحیوان هم داشته است. لذا وقتی در مورد روایت تعریف واجب میشود، در کنز هم تعریف واجب میشود چون در ما نحن فیه هم مسئله همین طور است یعنی بایع به تبع ید بر مکان ید بر ما فی جوف المکان داشته است.
البته توجه به یک نکته لازم است که فرق است بین قاعده ید و این روایت؛ ما گفتیم که قاعده ید بر حجیت ید تبعیت دلالت نمیکند بلکه اماریت ید بر ملکیت نهایتاً حجیت ید را نسبت به خود مکان ثابت میکند. اگر مکانی تحت تصرف
کسی باشد، این اماره ملکیت او بر خانه است. اما اماره ملکیت او بر ما فی جوف المکان نیست. قاعده ید حجیت ید تبعیت را ثابت نمیکند. نهایت چیزی که از قاعده ید استفاده میشود، حجیت ید مباشرت است. اما روایت با قاعده فرق میکند. مستشکل میخواهد بگوید آنچه که از این موثقه فهمیده میشود، حجیت ید تبعیت هم است؛ اگر روایت بر این دلالت میکند که کسی که حیوان را قربانی کرده چنانچه در درون شکم او همیانی از درهم و دینار پیدا کند باید به بایع رجوع کند و به او اعلام و تعریف کند، به خاطر این است که بایع و فروشنده به تبع ید بر خود حیوان، ید بر ما فی بطن الحیوان هم دارد. و این به این جهت نیست که این یک مالی است که مالکش معلوم نیست و ما به واسطه اینکه بایع اقرب الاحتمالات است در بین کسانی که محتمل است این مال متعلق به آنها باشد، به او رجوع میکنیم بلکه به این جهت است که ید تبعیت داشته، لذا مستشکل میخواهد نتیجه بگیرد که استدلال به این روایات تمام است.
پس محصل مطالب این شد که در مرحله اولی، مستدل بر لزوم تعریف در باب کنز به روایتی که مربوط به حیوان بود، استدلال کرد و گفت از این روایت فهمیده میشود اگر مالی در بطن خانه یافت شود، باید به فروشنده خانه اعلام شود، همانطور که این روایت در مورد حیوان هم این دلالت را دارد.
در مرحله دوم اشکال ما به این روایت این بود که این روایت بر این مدعا دلالت نمیکند چون اصلاً ربطی به باب کنز ندارد. اگر مسئله وجوب تعریف مطرح شده برای این است که مال مجهول المالک است و حکم مجهول المالک وجوب تعریف و اعلام است. اگر در مجهول المالک تعریف واجب بود معلوم نیست ما بتوانیم استفاده کنیم که در کنز هم تعریف واجب است. اینها ربطی به هم ندارند.
در مرحله سوم گفتیم مستشکل در دفاع از استدلال به موثقه و در ردّ پاسخ ما ادعا میکند که این روایت قابل استدلال است چون اگر حیث مورد استدلال آن چیزی بود که شما میگویید، اشکال شما وارد بود. یعنی اگر به این روایت استدلال شده بود برای وجوب تعریف و وجوب تعریف برای این بود که این مال، مجهول المالک است، قهراً اشکال شما وارد بود ولی در این روایت یک حیث دیگری وجود دارد که مستدل بر آن حیث تکیه کرده و آن هم حیث وجوب تعریف به بایع است برای اینکه ید تبعیت او معتبر است. چون این شخص ید داشته بر آن حیوان و به تبع ید بر حیوان، ید بر مافی بطن الحیوان هم داشته لذا اعلام به بایع از این جهت واجب است.
اگر این حیث در این روایت در نظر گرفته شود، میتواند مورد استدلال واقع شود چون در باب کنز هم همینطور است.
سؤال:
استاد: نکتهاش این است که ما گفتیم احتمال تعلق این مال به بایع وجود دارد و لذا بما ان البایع مالکٌ لهذا المال و اینکه این یک مال مجهول المالک است و ما احتمال میدهیم برای آن شخص باشد، باید اعلام و تعریف شود چون این احتمال از سایر احتمالات قویتر است و دلیل اینکه چرا سراغ سایر احتمالات نمیرویم تعبد است. بر این اساس معلوم شد این روایت ربطی به باب کنز ندارد بلکه مربوط به مجهول المالک است. اما سخن مستشکل در مقام ردّ اشکال ما این است که درست است که این روایت به حیوان مربوط است ولی در مورد این روایت دو حیث برای وجوب تعریف محتمل است:
یکی وجوب تعریف و اعلام به بایع از این جهت که ما فی جوف الحیوان من مجهول المالک است و ما چون احتمال میدهیم بایع مالک این مال باشد باید به او اعلام کنیم. طبق این حیث این روایت ربطی به بحث ما ندارد و اجنبیٌ عما نحن فیه.
احتمال دیگر این است که بایع صاحب ید تبعیت است و این با احتمال و حیث اول متفاوت است یعنی به طور کلی روایت دلالت میکند که صاحب ید تبعیت باید اعلام شود. فرقی هم نمیکند که ید تبعیت کجا باشد. ید تبعیت هر جا که بود، چه در حیوان و چه در ارض، باید اعلام شود. اینجا صاحب حیوان نسبت به خود حیوان که ید مباشرت داشته، نسبت به ما فی جوف الحیوان هم ید تبعیت دارد. پس این ید تبعیت اقتضا میکند که به او(صاحب حیوان و فروشنده حیوان) تعریف شود. اگر اصل وجوب تعریف مال برای صاحب تبعیت هر جا که احتمال دهیم این مال متعلق به اوست، لازم باشد، در مانحن فیه هم همین گونه است. فروشنده این خانه بر خود خانه ید مباشرت داشته است لذا ید او بر ما فی جوف المکان هم بالتبع ثابت میشود.
پس این روایت بر وجوب تعریف به صاحب ید تبعیت دلالت میکند و در این صورت با کنز ارتباط پیدا میکند.
آیا با این بیان میتوانیم وجوب تعریف را ثابت کنیم؟ آیا با این بیان میتوانیم لزوم اعلام به فروشنده این مکان را در ما نحن فیه ثابت کنیم یا نه؟
قلت
به نظر میرسد این مطلب تمام نیست چون:
اولاً: برای اینکه تفکیک بین این دو حیثیت و اینکه این روایت ناظر به حیثیت مورد نظر این مستدل است، کار سادهای نیست. اگر به متن روایت رجوع کنیم، متن روایت این است که شخصی در مورد جزور که برای قربانی کردن خریده «فلما ذبحها وجد فی جوفها صرة فیها دراهم او دنانیر او جوهرة لمن یکون ذلک؟»، سؤال میکند این مال مکشوفه متعلق به کیست؟ آیا برای خریدار است یا برای فروشنده؟ امام (ع) میفرمایند: صرّه را باید به بایع و فروشنده اعلام کند. اینکه میفرمایند: «عرّفه البایع» به چه دلیل ادعا میشود که این وجوب تعریف برای این مال به عنوان صاحب ید تبعیت است؟ از کجا این مطلب فهمیده میشود؟! ما باشیم و این روایت، ظهور روایت در همان حیثیتی است که ما عرض کردیم. روایت ظهور در این دارد که یک مالی پیدا شده که مالک آن معلوم نیست، یعنی مجهول المالک است و چون مالک آن معلوم نیست، امام فرموده اعلام کند، نه از باب اینکه تعریف مال به صاحب ید تبعیت ثابت شود. انصافاً این مطلب از ظاهر این روایت به دست نمیآید.
ثانیاً: به علاوه اینکه اصل تبعیت ید بر ما فی جوف الحیوان از ید بر خود حیوان محل بحث است. چه کسی گفته کسی که بر چیزی ید داشته باشد بر ما فی جوفه هم ید دارد؟ ما فی جوف الحیوان متعلق به صاحب حیوان است؟
لذا اگر ما باشیم و این روایت، از این روایت وجوب تعریف به صاحب ید تبعیت استفاده نمیشود. این روایت ظهور دارد در اینکه تعریف مال به عنوان اینکه مجهول المالک است، لازم میباشد. به علاوه اصل اعتبار ید تبعیت محل تأمل است. تا وجوب تعریف به صاحب ید از این روایت استفاده شود. وجوب تعریف به ید تبعیت متفرع بر این است که اصل اعتبار ید
تبعیت موضوعاً ثابت شود. آنچه ثابت و معتبر است، ید بایع بر این مکان و ارض و خانه است اما اعتبار ید او بر ما فی جوف المکان ثابت نیست. لذا دیگر وجوب تعریف به صاحب ید تبعیت از روایت استفاده نمیشود.
نتیجه
فتحصل مما ذکرنا کلّه که روایت اول علی رغم این دفاعیهای که از آن صورت گرفت، نمیتواند لزوم تعریف به بایع را اثبات کند.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 31 فروردین 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (جهت دوم: موارد استثناء)
مصادف با: 1 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 101
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
از روایاتی که در دلیل سوم برای وجوب تعریف کنزی که واجد در مملوک خودش پیدا کرده، مورد استناد واقع شد. روایت اول مورد بررسی قرار گرفت و مشخص شد که روایت اول نمیتواند وجوب تعریف کنز به بایع را ثابت کند.
بررسی روایت دوم
اما روایت دوم روایت اسحاق بن عمار بود. روایت اسحاق بن عمار هم دلالت بر وجوب تعریف کنز ندارد و به عبارت دیگر اجنبیٌّ عمّا نحن فیه. دلیل بر این مسئله این است که مورد روایت دراهمی است که در منازل مکه پیدا شده و قبلاً هم گفتیم منازل مکه مخصوصاً برای سکونت زوّار و حجاج مهیا شده و ساکنین این منازل نوعاً کسانی هستند که برای انجام مناسک حج و عمره به مکه میآمدند. با توجه به طبیعت حال این منازل و ساکنین آن معلوم میشود این هفتاد درهمی که در این منازل پیدا شده، متعلق به کسانی است که قبل از واجد در آن منزل مسکن داشتند و از آنجا که اهل منزل و صاحب آن از سایرین اعرف به مال مکشوفه هستند امام (ع) فرمودند باید به اهل منزل و صاحب مسکن و کسانی که در آن مسکن منزل داشتند، تعریف شود. این نکته هم قابل توجه است که معمولاً کسانی که در این منازل ساکن میشوند، اهل فحص و حفاری در اعماق زمین مسکن نمیباشند لذا بعید است که اساساً مربوط به کنز باشد. پس اگر در این روایت دقت شود معلوم میشود این روایت مربوط به مجهول المالک است. مالی که مالکش معلوم نیست و قهراً در مورد مجهول المالک همانطور که در جای خودش بیان شده، اعلام و تعریف برای کشف مالک و پیدا کردن مالک لازم و واجب است.
لذا این روایت قابل استدلال نیست؛ چون بحث ما در رابطه با کنز و مالی است که مدفون شده و کسی آن را پیدا کرده در حالی که روایت به مجهول المالک مربوط میشود و حکم مجهول المالک هم این است که باید اعلام کند و اگر مالکش پیدا نشد باید از طرف مالک صدقه دهد.
شاهد دیگری که عدم ارتباط این روایت به کنز را تقویت میکند، این است که دراهم ظاهراً مربوط به همان دورهای بوده که مردم در آن زندگی میکردند. این دراهم در آن ایام و توسط خلفای اسلامی و سلاطین اسلامی برای داد و ستد مردم ضرب شده بود. قبل از آن ایام آن عنوان درهم مصطلح نبوده. بنابراین اگر این یک امر حادث و جدیدی بوده قهراً بعید است این را به عنوان ذخیره دفن کرده باشند تا از آن استفاده کنند. به عبارت دیگر، عنوان کنز بر آن دراهم صدق نمیکرده و سؤال راوی و ظاهر روایت هم نشان میدهد که مالی که در زمین دفن شده باشد، نبوده بلکه آن را در گوشهای از خانه مخفی کرده بودند و شخصی آن را پیدا کرده است.
به عبارت دیگر شاهد بر اینکه مسئله کنز مطرح نبوده، بلکه مالی بوده که پیدا شده و صاحبش معلوم نبوده، ذکر درهم در روایت است که اشاره به سکه رایج بین مردم دارد. آن سکهای که رایج بین مردم بوده، سکههایی بوده که در عهد اسلامی ضرب شده بود و قبل از آن موجود نبوده و در واقع یعنی زمان زیادی از آن نگذشته بود که ما بگوییم این دفن شده بود و عنوان کنز بر آن صادق است.
لذا روایت دوم هم دالّ بر وجوب تعریف در محل بحث نیست.
بررسی روایت سوم
اما روایت سوم موثقه محمد بن قیس بود. در مورد موثقه محمد بن قیس هم قبلاً بحث کردهایم. در جمع بین موثقه محمد بن قیس و صحیحه محمد بن مسلم، عرض کردیم موثقه محمد بن قیس ناظر به زمینی است که اهل آن زمین از آن اعراض نکردهاند و ذیل صحیحه محمد بن مسلم مربوط به زمینی است که اهلش از آن اعراض کردهاند. اگر ما صحیحه محمد بن مسلم را قرینه گرفتیم که مورد این موثقه، زمینی است که مُلّاک آن، از آن زمین اعراض نکردهاند ولو الان مخروبه شده، در این صورت این زمین و آنچه که در آن است مالک دارد لکن معلوم نیست مالکش چه کسی است. پس آن ورقی که در این خربة پیدا شده، از مصادیق مجهول المالک میشود و ما عرض کردیم ظاهر روایت این است که این ورق علی سطح الارض بوده و کسی آن را پیدا کرده است. وجوب تعریف هم به خاطر این است که این مال، مجهول المالک است و در مجهول المالک تعریف واجب است. لذا این ربطی به باب کنز ندارد. پس روایت سوم هم قابل استدلال نیست.
بررسی دو مشکل در روایات
ما وقتی این سه روایت را با هم مقایسه میکنیم میبینیم هر سه مربوط به مجهول المالک است اما در عین حال یک تفاوتهایی با هم دارند و بعضی از مطالب این روایات با حکم مجهول المالک منطبق نیست.
اشکال اول
در روایت اول بعد از بیان لزوم تعریف، حکم به استملاک شده است. آخر روایت این بود: «فإن لم یکن یعرفها فالشیء لک»؛ در روایت دوم پس از بیان وجوب تعریف حکم به صدقه دادن شده است: «فإن لم یعرفوها قال یتصدق بها»؛ در روایت سوم هم مسئله جواز تمتع مطرح شده، «فإن وجد من یعرفها و الا تمتع بها»؛ اگر مورد این روایات مجهول المالک باشد، حکم مجهول المالک وجوب تعریف است و چنانچه از یافتن مالک مأیوس شود، باید صدقه دهد. فقط در لقطه بعد از یکسال تعریف، گفتهاند میتواند متمتع شود مع الضمان. تفاوت بین لقطه و مجهول المالک این است که هر چند هر دو باید تعریف شوند اما در مورد لقطه بعد از یکسال تعریف گفتهاند میتواند صدقه دهد و هم میتواند متمتع شود مع الضمان. در مورد مجهول المالک مسئله تمتع مع الضمان مطرح نیست و باید صدقه دهد.
حل اشکال اول
مشکل این است که در روایت اول حکم شد که «فالشیء لک» در حالی که مجهول المالک باید صدقه داده شود. این را چگونه حل کنیم؟ گفتیم بر طبق این روایت در واقع امام (ع) به عنوان ولی عام مجهول المالک اجازه داده که واجد آن را مالک شود و این یک تعبد برای مورد خاص است. یعنی کأنّ ادله وجوب صدقه دادن مجهول المالک با این روایت
تخصیص میخورد. یعنی قاعدتاً باید آن را صدقه بدهد در حالی که در روایت حکم به استملاک شده، این یک مشکلهای است برای روایت اول لکن همانطور که گفتیم حل این مشکل به این است که بگوییم این یک حکمی است که در یک موضوع خاص وارد شده و در اینجا به دلیل خاص، بر خلاف قاعده که مجهول المالک باید صدقه داده شود، گفتهاند: «فالشیء لک رزقک الله».
در روایت دوم مسئله صدقه مطرح شده که مشکلی ندارد.
در روایت سوم هم مسئله تمتع و استملاک مطرح شده که این هم مخالف با حکم مجهول المالک است چون در مجهول المالک تملک مطرح نیست بلکه باید صدقه داده شود لذا این حکم بر خلاف قاعده است. پس دو روایت یعنی روایت اول و روایت سوم از این جهت مشکل دارند. پاسخ این است که جواز استملاک و تمتع این مال فقط در مثل همین مورد به واسطه روایت تعبداً ثابت میشود.
اشکال دوم
نکته دیگری که در این سه روایت وجود دارد مسئله شخص یا اشخاصی است که تعریف به آنها باید صورت بگیرد؛ در روایت اول تعریف به خصوص بایع مطرح شده و فرموده: «عرّفه البایع» و دیگر نگفته «ان لم یعرفوها فالبایع قبله و هکذا» طبق این روایت اگر در شکم حیوان چیزی پیدا شود باید به بایع و فروشنده حیوان اعلام کند. اگر متعلق به او نبود، دیگر رجوع به بایع قبلی مطرح نشده. پس وجوب تعریف به بایع اول منحصر شده است.
در روایت دوم وجوب تعریف به خصوص اهل منزل مطرح شده؛ فرموده: «یسئل عنها اهل المنزل لعلهم یعرفونها» و دیگر نگفته است مطلقا اعلام کند.
در روایت سوم وجوب تعریف مطلق است و شخص یا اشخاص خاصّی مطرح نیستند.
پس یک تفاوتی هم بین این سه روایت از حیث کسانی که باید به آنها اعلام شود وجود دارد.
مشکل این است حکم مجهول المالک این است که تعریف باید کلی باشد و خصوص شخص خاصی مطرح نیست. این هم یک اشکال که در دو روایت، وجوب تعریف منحصر به عده خاصی شده در حالی که در مجهول المالک باید به همه تعریف و اعلام شود.
حال با این دو روایت چه باید کرد؟ عرض کردم که روایت سوم مشکلی ندارد. در موثقه محمد بن قیس تعبیر این است: «قضی علی (ع) وجد ورقاً فی خربة ان یعرفها» تعریف کلی است و شخص و گروه خاصی را ذکر نکرده است. این مطابق با قاعده در باب مجهول المالک است. اما در روایت اول و دوم این مشکل وجود دارد که تعریف به شخص یا گروه خاصی واجب شده و این با حکم مجهول المالک منطبق نیست.
این را چگونه باید حل کنیم؟ چون خود این نکته میتواند یک مشکل و مبعّدی برای این دو روایت باشد که اینها مربوط به مجهول المالک نیستند.
حل اشکال دوم
در روایت اسحاق بن عمار (روایت دوم) اگر وجوب اعلام منحصر به صاحب مسکن یا ساکنین آن شده، به این جهت است که عادتاً تعلق مال به غیر آنها محتمل نیست، به قرینه دراهمی که جدید هستند و کسانی که در آن منزل رفت و آمد میکردند یا صاحب آن منزل بیشتر در مظانّ این هستند که این مال متعلق به آنها باشد، برای همین باید از آنها استعلام کنیم تا صاحب این مال معلوم شود.
اما چرا به دیگران تعریف نشود؟ ممکن است این مال مربوط به ساکنین فعلی نباشد بلکه متعلق به کسانی بوده که سالها قبل (پنجاه یا صد سال قبل) ساکن این خانه بودند. این احتمال هم تقریباً مقبول نیست؛ چون اولاً بین زمانی که مال در آن پیدا شده و زمان پنهان کردن مال ظاهراً یک فاصله طولانی نبوده و ثانیاً این گونه نبوده که این منزل همیشه معدّ برای ایجار و نزول حجاج بوده باشد. الان اگر شما به خانهای بروید و آن را اجاره کنید، آیا لازمهاش آن است که این خانه از اول برای حجاج و زوار استفاده میشده؟ دلیل نداریم که این از اول برای اجاره بوده. آنچه مسلّم است این است که الان برای زوار اجاره داده میشود و لذا صاحب منزل میتواند بفهمد که این متعلق به چه کسی است و اگر هم نفهمد باید صدقه دهیم.
پس اگر در روایت دوم وجوب تعریف منحصر میشود به صاحب مسکن و یا اهل منزل برای این است که مالک، اعرف است به این مال و اوست که میتوان به وسیله او مالک را کشف کرد و صرفاً او میداند این مال محتمل است به کسانی متعلق باشد. پس عادتاً احتمال تعلق این مال به غیر وجود ندارد و به همین جهت وجوب تعریف به این گروه منحصر شده است.
در روایت اول هم که وجوب تعریف به خصوص بایع مطرح شده یا به این جهت است که عرفاً و عادتاً احتمال تعلقش به غیر بایع مطرح نیست و اگر هم باشد، باید بگوییم اینجا تعبداً تعریف به غیر بایع لازم نیست و یا آنکه بگوییم منظور از بایع جنس بایع است نه خصوص فرد همین بایع اخیر.
نتیجه
فتحصل مما ذکرنا کله که در مورد این روایات دو مشکل به نظر میرسید: یکی اینکه اگر این روایات را مربوط به مجهول المالک بدانیم اشکال این است که در روایت اول و سوم حکم به صدقه نشده بلکه مسئله استملاک و تمتع مطرح است. مشکل دیگر اینکه اگر ما مورد این روایات را مجهول المالک بدانیم، چرا در روایت اول و دوم تعریف به خصوص گروه خاصی واجب شده است در حالی که در مجهول المالک تعریف عمومی و کلی است. این دو اشکال نسبت به بعضی از این روایات وجود داشت و عرض کردیم این اشکالات به نوعی قابل حل و پاسخ است. لذا در مجموع به نظر میرسد روایات دالّ بر وجوب تعریف کنز نیست.
«الحمد لله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 1 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (جهت دوم: موارد استثناء)
مصادف با: 2 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 102
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مورد صورت اول از صوری که در متن تحریر استثنا شده، نتیجه این شد که هیچ یک از ادلهای که برای وجوب تعریف کنز اقامه شده، وافی به مقصود نیست. در متن تحریر درباره کنزی که واجد، آن را در ارض مملوک خود پیدا کند آمده: اول باید به بایع تعریف شود، فإن عرفه فیدفع الیه و الا به بایع قبلی و هکذا تا جایی که منتهی شود به کسی که این مال محتمل است به او متعلق باشد، وجود نداشته باشد. آن گاه بعد از یأس از پیدا کردن کسی که این مال متعلق به اوست، این به ملکیت واجد در میآید و باید خمسش را بدهد. لکن مشهور در بخش اول با این نظر موافقند، یعنی مشهور هم قائل به وجوب تعریفند اما در مورد ملکیت این مال میگویند پس از یأس، معامله مجهول المالک با آن شده و لذا باید صدقه داده شود و در عنوان کنز داخل نمیشود.
علی ای حال اینجا دو حکم در مسئله وجود دارد: یکی وجوب تعریف و دوم ملکیت واجد، موضوع بحث فعلا مسئله اول است. سه دلیلی که اقامه شد یعنی قاعده ید و اجماع و روایات هیچ کدام نتوانست وجوب تعریف این کنز را ثابت کند و هر سه محل اشکال واقع شد.
حق در مسئله
از آنجا که مشهور قائل به وجوب تعریف هستند چه بسا از باب احتیاط بتوان گفت تعریف واجب است یعنی احتیاط واجب آن است که تعریف شود. پس اینجا فتوی نمیتوان داد چون ادله تمام نیست بلکه باید گفت احوط آن است که تعریف این مال واجب است کما اینکه بعضی از بزرگان در این مسئله احتیاط کردهاند. هر چند امام و مرحوم سید قائل به وجوب تعریف شدهاند به تبعیت از مشهور.
محقق خویی هم در حاشیه عروه فرموده: «الحکم بوجوب التعریف مبنی علی الاحتیاط». البته در مستند یک حاشیه دیگری هم دارد. آنجا که در متن عروه بحث از تعریف به میان آمده فرموده: «محل الکلام هو الکنز الذی لا یعرف له مالکٌ للفعل و فی مثله لا موجب للتعریفه بالنسبة الی احد البایعین فإن المفروض انقطاع یدهم عن الارض المبتاعة فحالهم حال غیرهم فی ذلک فالظاهر انّه للواجد بلاحاجة الی التعریف»(1)
موضوع کلام کنزی است که مالک بالفعل ندارد و در امثال این موارد وجهی برای لزوم تعریف نسبت به بایعین نیست. دلیل آن هم این است که ید بایعین از این ارض منقطع شده، پس ایشان وجوب تعریف را نفی میکند. پس در اینجا مسئله احتیاط را بیان نکرده بلکه فقط ناظر به ادله است یعنی میگوید
1) . مستند، کتاب الخمس، ص 85.
دلیلی بر وجوب تعریف نداریم ولی در حاشیه عروة به خاطر مشهور گفته احوط آن است که تعریف شود. در آخر هم فرموده: «فالظاهر انه للواجد». بدون آنکه نیازی به تعریف باشد. پس ایشان در حکم دوم مخالفتی با مرحوم سید ندارد بلکه اختلاف وی با سید فقط در وجوب تعریف است البته مرحوم سید در ادامه فرموده: «و علیه الخمس». اگر ما این را از باب کنز بدانیم قهراً خمس هم واجب است.
علی ای حال حق آن است که تعریف از نظر ادله واجب نیست ولی رعایتاً للمشهور باید گفت احوط آن است که تعریف واجب است. یعنی به خاطر رعایت مشهور یک احتیاط وجوبی در اینجا باید کرد.
پاسخ محقق همدانی به اشکال مربوط به قاعده ید
سؤال: اشکالی که به قاعده ید شده بود قابل جواب است و محقق همدانی به آن جواب داده است.
استاد: مشکلی که در مورد قاعده ید مطرح کردیم این بود که مقتضای قاعده ید این است که اگر ما ید را اماره ملکیت بدانیم باید مال را بدون تعریف و سؤال به ذی الید بدهیم. محقق همدانی از این اشکال این گونه جواب داده که درست است مقتضای قاعده ید این است که مال بدون تعریف به صاحب ید داده شود ولی چون اینجا ید بایع و فروشنده این مکان بر ما فی جوف المکان، ید تبعی است، در ید تبعی، تعریف لازم است و به همین جهت تعریف واجب شده است. یعنی کأنّ ایشان میخواهند فرق بگذارند بین ید مباشرت و ید تبعیت.
اما اینکه چرا در ید تبعیت تعریف لازم است، به این دلیل که اگر چیزی به تبع شیء دیگر تحت تصرف کسی قرار بگیرد، صرف ید به تنهایی برای ملکیت کافی نیست بلکه باید ادعاء ملکیت او هم ضمیمه شود یعنی در مورد ید تبعی دو چیز باید باشد تا اماریت آن تمام شود: یکی اصل ید تبعی و یکی هم ادعاء او نسبت به این شیء. مخصوصاً در مثل محل بحث ما که فروشنده وقتی مکان و زمین را میفروشد اصلاً اطلاع از ما فی تحت الارض و ما فی جوف الارض ندارد. چون اگر اطلاع داشت خودش سراغ آن مال میرفت و آن را خارج میکرد. پس اینکه او به تبع مکان بر آن مال ید داشته باشد، به تنهایی اقتضا نمیکند این مال را به او بدهیم بلکه اینجا باید به ید تبعیت او، قبول او هم ضمیمه شود؛ این دو اگر با هم بود به صاحب ید داده میشود و این با تعریف حاصل میشود. لذا اگر اینجا تعریف واجب است برای این است که ید، ید تبعی است.
پس محقق همدانی در واقع به اشکالی که به قاعده ید شده اینطور پاسخ میدهد که درست است اگر ما با قاعده ید ملکیت کسی را ثابت کنیم بدون تعریف باید به او بدهیم ولی این مربوط به ید مباشرت است. در ید تبعی ما نیازمند یک ضمیمهایم که اگر این دو باهم بود یُدفَعُ الی صاحب الید التبعیة و تعریف برای همین جهت است. ضمیمهاش این است که او باید این را بپذیرد و ادعایی داشته باشد. به هر حال اگر این ادعا نباشد از کجا معلوم که این برای او است؟ این ادعا هم تنها با تعریف حاصل میشود. پس ما باید این کنز را به بایع تعریف کنیم و سپس به او بدهیم.
بررسی پاسخ محقق همدانی
به نظر ما این پاسخ تمام نیست؛ سخن محقق همدانی در صورتی صحیح است که ما اماریت ید تبعی را بپذیریم، یعنی اصل ید تبعی را قبول کنیم. به این معنا که بگوییم کسی که بر ارض و مکان ید دارد به تبع بر مافی جوف المکان هم ید دارد
ولی این خودش محل اشکال است. ما گفتیم ادله حجیت ید فقط اثبات میکند حجیت ید مباشرت را. ید مباشرت اماره ملکیت است، این فقط تحت تصرف ذو الید است. کسی که در خانه زندگی میکند و خانه تحت تصرف اوست، این اماره ملکیت اوست اما اینکه به تبع آن، یدی هم بر ما فی جوف المکان داشته باشد محل اشکال است چون ادله حجیت ید، حجیت و اماریت ید تبعیت را اثبات نمیکند. لذا با توجه به این نکته پاسخ محقق همدانی تمام نیست.
سؤال: اگر سیره عقلا مبنای حجیت ید باشد قهراً حجیت ید تبعیت ثابت میشود.
استاد: این یک مسئله دیگر است. مبنای حجیت ید اگر سیره عقلا باشد، به این معناست که عقلا ید و تصرف شخص را نشانه و علامت و اماره ملکیت میدانند و شارع هم از این سیره و روش منع نکرده پس این از نظر شرع هم اماره ملکیت است. عقلا بر چه اساسی میگویند این ملک شما است؟ میگویند این چون در تصرف شما است پس مملوک شما است لذا ید را نشانه ملکیت میگیرند و احتمال ملکیت دیگران را ملغی میکنند. اگر ما سیره عقلا را دلیل حجیت ید بدانیم معنایش این است که چون این مال در دست شماست پس ملک شما است و احتمال اینکه این خانه ای که شما در آن نشسته اید، ملک دیگری باشد، از دید آنها کالعدم است و به آن احتمال توجه نمیکنند. ما میگوییم مبنای حجیت ید هر چه که باشد (اگر سیره عقلا باشد که خیلی روشن است). تعبد هم که باشد، به هر حال ید مباشرت حجیتش ثابت میشود. وقتی کسی مالک این خانه است به تبع آن ما فی داخل الدار هم متعلق به اوست. در مواردی تبعیت قهری ثابت است اما اینکه او به تبع یدی که بر خود ارض دارد بر ما فی جوف الارض هم ید داشته باشد، این به نظر ما تمام نیست. چه ملازمهای بین این دو است؟ لذا اشکال ما به محقق همدانی این است که اصل ید تبعیت نسبت به ما فی جوف المکان احراز نشده تا گفته شود در باب ید تبعیت، تعریف لازم است.
پس نتیجه این شد که هیچ کدام از این ادله وجوب تعریف کنز را ثابت نمیکند اما از آنجا که مشهور قائل به وجوب تعریف شدهاند ما احتیاط واجب میکنیم رعایتاً للمشهور و میگوییم احتیاطاً تعریف واجب است.
سؤال: به واسطه احتمال تعلق این مال به مالک محترم تعریف واجب است.
استاد: پاسخ با توجه به آنچه گفتیم معلوم است اگر قرار باشد احتمال تعلق به یک مالک محترم دلیل بر وجوب تعریف باشد چرا شما در کنزی که در اراضی موات و بلاد اسلامی پیدا میشود و دارای اثر اسلامی است نمیگویید تعریف، واجب است با آنکه آنجا هم این احتمال وجود دارد؟ کسانی که تفصیل دادهاند، گفتهاند اگر مال در بلاد کفر پیدا شود چون مالکش محترم نبوده متعلق به واجد است. اما کنزی که در بلاد اسلامی پیدا شود و دارای اثر اسلامی باشد چون احتمال تعلق به یک مالک محترم دارد، متعلق به واجد نیست و احکام لقطه یا مجهول المالک در آن جریان پیدا میکند. آنها در اینجا میتوانند این حرف را بزنند، اما مثل امام و مرحوم سید که مطلقا حکم به ملکیت واجد کردهاند حتی در کنزی که در بلاد اسلامی پیدا شود و دارای اثر اسلامی باشد، نمیتوانند به استناد احتمال تعلق این مال به مالک محترم حکم به وجوب تعریف کنند. وجوب تعریف برای مجهول المالک یا لقطه است.
پس احتمال تعلق به مالک محترم نمیتواند دلیل وجوب تعریف باشد.
به یک نکته هم توجه کنید و آن اینکه همه این مطالب در فرضی است که بر این مالی که در مکان مملوک واجد پیدا میشود عنوان کنز صادق باشد. ولی اگر فرض کنیم این مال مثلاً برای ده سال پیش است، دیگر قطعاً عنوان کنز بر آن صادق نیست و این از محل بحث ما خارج است. ما نمیتوانیم عنوان کنز را بر مالی که مثلاً ما میدانیم مالک محترم دارد و بالفعل موجود است، حمل کنیم. لذا ملحق به مجهول المالک است و احکام مجهول المالک بر آن بار میشود که باید تعریف شود اما اگرعنوان کنز بر آن صادق باشد. احتمال وجود یک مالک محترم یا وارثش برای وجوب تعریف کافی نیست.
حال آیا این مال با توجه به این خصوصیاتی که گفتیم متعلق به واجد است یا باید صدقه دهیم؟ در متن تحریر و عروه آمده که این مال متعلق به واجد است. ضمن اینکه گفتهاند باید تعریف شود اما گفتهاند بعد از آنکه از پیدا کردن مالک مأیوس شد فیکون له و علیه الخمس.
بحث جلسه آینده: آیا این حکم دوم صحیح است که ان شاء الله پاسخ آن را در جلسه آینده بیان خواهیم کرد.
هشياری امام هادی عليه السلام در مجادلات به ظاهر فکری جامعه
ايام شهادت امام هادی (ع) است. امام هادی (ع) در شرايطی زندگی ميکردند که جامعه اسلامی در معرض انواع و اقسام تهاجمات فکری بود. در آن دوران اتفاقی که رخ داده بود اين بود که از زمان مأمون آثار غير اسلامی و غير عربی يعنی از يونان و هند و تا حدودی از ايران به زبان عربی ترجمه شده بود.آثار انديشمندان و اهل فکر شرق و غرب عالم در محيط اسلامی وارد و باب جديدی برای مسلمين باز شده بود. افکار تازهای به واسطه ترجمه آثار ساير تمدنها در محيط اسلامی منتشر شد. به موازات اين مسئله، مسلمين هم در رفت و آمد با ساير ملل، با فرهنگها و افکار ديگر آشنا شدند. ضمن اينکه اين مسئله آثار مثبتی داشت در عين حال يک تهديد جدی را هم متوجه محيط اسلامی ميکرد. دوران سختی بود و در بين خود مسلمين مباحث جدی و عجيبی پيرامون جبر و تفويض و اختيار و... مطرح بود.هدايت معنوی اين جامعه کار خيلی سختی بود. درست است که امام هادی (ع) در مقام رياست ظاهری جامعه نبودند ولی بالاخره به عنوان امام وظيفه هدايت معنوی اين جامعه را بر عهده داشتند.
يکی از بحثهايی که در آن دوران بين مسلمانها شديدا رواج پيدا کرده بود، خلق قرآن بود که منجر به درگيريهای خونين بين مسلمين گرديد به نحوی که از اين مسئله به فتنه کبری تعبير ميکردند.
موضع امام درباره چنين مسئلهای که در جامعه اسلامی آن روز به شدت محل بحث و گفت و گو بود، خيلی مهم است. امام هادی (ع) در نامهای به بعضی از پيروانشان در بغداد نوشتند:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ عَصَمَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكَ مِنَ الْفِتْنَةِ فَإِنْ يَفْعَلْ فَأَعْظِمْ بِهَا نِعْمَةً وَ إِلَّا يَفْعَلْ فَهِيَ الْهَلَكَةُ نَحْنُ نَرَى أَنَّ الْجِدَالَ فِی الْقُرْآنِ بِدْعَةٌ اشْتَرَكَ فِيهَا السَّائِلُ وَ الْمُجِيبُ فَتَعَاطَى السَّائِلُ مَا لَيْسَ لَهُ وَ تَكَلَّفَ الْمُجِيبُ مَا لَيْسَ عَلَيْهِ وَ لَيْسَ الْخَالِقُ إِلَّا اللَّهَ وَ مَا سِوَاهُ مَخْلُوقٌ وَ الْقُرْآنُ كَلَامُ اللَّهِ لَا تَجْعَلْ لَهُ اسْماً مِنْ عِنْدِكَ فَتَكُونَ مِنَ الضَّالِّينَ جَعَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكَ مِنَ
الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ»(1)ايشان بعد از ذکر مقدمه ای فرمود: ما گمان ميکنيم خود جدال در اين مسئله در مورد قرآن بدعت است. (خود جدال بدعت است نه يک رأی خاص) اينکه قرآن مخلوق است يا مخلوق نيست و بدعتی است که هم سائل و هم مجيب هر دو در آن شريکند (اين برای يک طرف نيست؛ آن کسی که سؤال ميکند و آن کسی که جواب ميدهد هر دو در اين بدعت شريکند) سائل چيزی را ميگويد و چيزی را واردش ميشود که «ليس له» و مجيب خود را به تکلف مياندازد در چيزی که «ليس عليه». هر دو غلط است هم آنچه که سائل ميگويد و هم آنچه که مجيب ميگويد.
بعد امام خيلی روشن و صريح رأی خود را ميفرمايند: «و ليس الخالق الا الله». خالق فقط خداست و ما سواه مخلوق است. قرآن هم غير از کلام خدا چيزی نيست و از خودتان برای قرآن اسم نگذاريد که آن وقت از گمراه شدگان خواهيد بود.
اين يک نمونه کوچک بود. گاهی بعضی از مجادلات و مباحثات (حتی علمی) تبديل ميشود به يک موضوعاتی که خودش بدعت است. چه آنهايی که دفاع ميکنند و چه آنهايی که رد ميکنند. اين خيلی دقت ميخواهد. مخصوصاً برای ما که مراقب باشيم به سرعت و با هر مناسبتی وارد بعضی از اين مجادلات و مباحثات نشويم. اين به معنای بيتفاوتی نيست. وظيفه ما اين است که در برابر انحرافات و بدعت ايستادگی کنيم .ترديدی در اين نيست چراکه ما پاسدار مرزهای فکری و دينی هستيم و بايد بر اين پاسداری افتخار کنيم اما اين خيلی مهم است که مرز بين موضوعاتی که بايد در آنها وارد شويم و موضوعاتی که نبايد وارد آنها شويم را تمييز دهيم و به ادنی مناسبتی وارد بحث های جنجالهای به ظاهر علمی نشويم.
«الحمدلله رب العالمین»
1) . امالی صدوق، ص 489.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 5 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (جهت دوم: بررسی صورت دوم از
موارد استثناء) مصادف با: 6 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 103
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
صورت اول از مواردی که به نظر مشهور از حکم کنز استثنا شده، ذکر شد؛ گفتیم اگر واجد، کنز را در مکان مملوک خودش پیدا کند، طبق نظر مشهور تعریف این مال به بایع واجب است و اگر او این مال را نشناخت به بایع قبلی و هکذا. بحث بعدی این بود که بعد الیأس من معرفة المالک آیا این مال به ملکیت واجد در میآید یا باید صدقه داده شود.
پس اینجا دو مسئله مطرح است: یکی بحث لزوم تعریف این مال به بایع و دیگری بحث از اینکه آیا مال مکشوفه به ملکیت واجد در میآید یا آنکه باید به عنوان صدقه از طرف مالک داده شود.
در حکم اول نتیجه این شد که به نظر ما هیچ یک از ادله مشهور نمیتواند لزوم تعریف مال مکشوفه را ثابت کند لکن از آنجا که مشهور فتوا به لزوم تعریف دادهاند، ما به نحو احتیاط وجوبی تعریف را لازم میدانیم.
دلیل بر لزوم تصدق و بررسی آن
اما در بخش دوم عرض کردیم مشهور قائل به لزوم صدقه دادن هستند بر خلاف امام (ره) و مرحوم سید که قائل به ملکیت واجد شدهاند. پس موضوع بحث این است که بعد از تعریف و یأس از پیدا شدن مالک، تکلیف این مال چه میشود؟ امام میفرماید: به ملکیت واجد در میآید و خمس آن باید داده شود.
وجه حکم مشهور به لزوم صدقه این است که این مال داخل در عنوان کنز نیست چرا که این مال مالک محترم داشته ولو اینکه این مالک مجهول باشد و در جایی که ما بدانیم مالی مالک محترم دارد و این مالک هم مجهول است، با آن معامله مجهول المالک میشود و احکام مجهول المالک در آن جریان پیدا میکند. (در مورد مجهول المالک گفتهاند اگر بعد از تعریف، مالک پیدا نشد باید از طرف مالک صدقه داده شود لذا مشهور حکم به وجوب تصدق علی الفقرا کردهاند در مقابل باید دید که وجه ملکیت واجد چیست.
با توجه به مطالبی که ما تا اینجا گفتیم تکلیف این مال معلوم میشود. مشهور عمدتاً بر این جهت تکیه دارند که این مال دیگر کنز نیست و لذا احکام مجهول المالک را بر آن بار کردهاند. ولی به نظر میرسد دلیلی بر خروج این مال از عنوان کنز نیست. اگر ما این مال را از مصادیق کنز دانستیم، قهراً همانگونه که در کنز حکم به ملکیت واجد شد، در اینجا هم باید حکم به ملکیت واجد شود و فرقی نمیکند بین مالی که در اراضی عامه پیدا شود و مالی که در مکان مملوک واجد پیدا شود. البته ما گفتیم طبق قاعده تعریف هم واجب نیست؛ چون ما باشیم و ادله، باید بگوییم این مالی که در مکان
مملوک واجد یافت شده نیاز به تعریف ندارد. تعریف این مال به صرف احتمال تعلق به مالک محترم یا به صرف ید یا با استناد به آن روایات، واجب نیست هر چند ما بنا بر احتیاط گفتیم که تعریف لازم است.
به هر حال این مالی است که حتی بعد از تعریف صاحبی برای آن پیدا نشده و فرض ما هم این است که این مال مثلا برای مدت ده سال (کمتر یا بیشتر) در این مکان مدفون نشده است. لذا با توجه به صدق عنوان کنز و عدم مانع در برابر جریان حکم کنز، حکم به ملکیت این مال برای واجد میشود.
بله! اگر ما بدانیم این مال مثلاً ده سال پیش در این مکان دفن شده، اینجا عنوان کنز صدق نمیکند. لذا چون مالکی داشته که آن را در این مکان قرار داده، باید تعریف شود و پس از تعریف اگر مالکش پیدا نشود، باید صدقه داده شود چون از مصادیق مجهول المالک است و احکام مجهول المالک بر آن بار میشود اما مالی که برای مدت طولانیتری در این مکان مدفون شده و ما احتمال میدهیم مالک داشته باشد، به صرف احتمال مالک داشتن نمیتوانیم آن را از دائره کنز خارج کنیم و از مصادیق مجهول المالک بدانیم.
لذا به نظر میرسد در این مسئله حق با امام (ره) و مرحوم سید است و فتوای مشهور مبنی بر لزوم صدقه علی الفقرا تمام نیست چون نظر مشهور مبتنی بر این است که از دید آنها این مال از عنوان کنز خارج است. وجهی هم برای احتیاط نیست چون آن شهرتی که در باب لزوم تعریف بود، در مسئله ملکیت این مال نیست. یعنی یک شهرت قویهای که به واسطه آن بخواهیم در مورد صدقه دادن احتیاط کنیم وجود ندارد.
نتیجه بحث از صورت اول
پس در صورت اول نتیجه کلی بحث از استثناء مالی که در مملوک واجد پیدا شود این شد که استثناء این مورد از موارد کنز تمام نیست و به نظر میرسد محل اشکال است.
صورت دوم از موارد استثناء
صورت دوم در کلام امام (ره) بیان نشده ولی مرحوم سید در عروة به آن اشاره کرده است. ایشان در مسئله 15 عروة میفرماید: «لو علم الواجد انه لمسلم موجود هو او وارثه فی عصره مجهول ففی اجراء حکم الکنز او حکم مجهول المالک علیه وجهان و لو علم انه کان ملکاً لمسلمٍ قدیم فالظاهر جریان حکم الکنز علیه»؛ اگر مالی که واجد پیدا کرده، یقین دارد متعلق به یک مسلمانی است که یا خودش و یا وارثش در آن زمان موجودند لکن شناخته شده نیستند، در این فرض دو وجه محتمل است: یکی اینکه حکم کنز بر آن جاری شود. یعنی حکم به ملکیت واجد برای کنز شده و خمس ثابت گردد یا حکم مجهول المالک جریان پیدا کند. پس مرحوم سید در این صورت توقف کرده و فرموده: «ففیه وجهان». بعد در ادامه میفرماید: ولی اگر بداند این متعلق به یک مسلمانی است که مربوط به عصر قدیم است، ظاهراً حکم کنز بر او جریان پیدا میکند. پس در این مسئله دو فرض مطرح شده ولی اگر بخواهیم به صورت کامل فروض این مسئله را بیان کنیم باید سه فرض در این رابطه ذکر کنیم. از این سه فرض، حکم یک فرض معلوم است و مرحوم سید هم متعرض آن نشده اما در مورد دو فرض دیگر، ایشان نظرشان را بیان کردهاند.
فرض اول
فرض اول این است که واجد یقین دارد این مال متعلق به مسلمانی است که یا خودش موجود است و یا وراثش حضور دارند و شناخته شده هم هستند. یعنی کاملاً معلوم است که این مال متعلق به چه خانوادهای است. حال یا خود مالک و یا وراث او معلوم میباشند. حکم این فرض واضح است که باید به آنها دفع شود؛ این نه داخل در عنوان کنز است و نه داخل در عنوان مجهول المالک. تکلیف این مال کاملاً معلوم است چون مالی است که پیدا شده و صاحب آن معلوم است و تصرف در مال غیر بدون اجازه او صحیح نیست، لذا باید به او پس داده شود.
فرض دوم
فرض دوم جایی است که واجد میداند این مال متعلق به مسلمانی است که یا خودش و یا وراثش موجودند ولی شناخته شده نیستند و مجهول میباشند. یعنی ما میدانیم این مالک دارد ولی نمیدانیم مالک چه کسی است. این فرضی است که در عبارت مرحوم سید درقسمت اول به آن اشاره شده است.
اقوال
در این فرض اختلاف است و اجمالاً سه قول در این فرض وجود دارد:
بعضی قائل به جریان حکم کنز بر این مال شدهاند و گفتهاند این از مصادیق کنز است لذا احکام کنز بر آن جاری میشود یعنی به ملکیت واجد در میآید و خمس بر او واجب است. بعضی قائل به اجراء حکم مجهول المالک شدهاند و چه بسا بتوان گفت اکثراً این نظر را پذیرفتهاند. اما مرحوم سید در عروه توقف کرده است و همین مقدار گفته که «ففی اجراء الحکم الکنز او حکم مجهول المالک علیه وجهان».
دلیل بر بطلان توقف و حق در مسئله
آیا وجهی برای توقف مرحوم سید هست؟ اگر توقف باطل باشد، باید حکم مجهول المالک بر آن جاری کنیم یا حکم کنز را؟
دلیل بر اینکه این توقف در این مقام غیر قابل قبول است و به نظر ما حکم مجهول المالک بر این مال جاری میشود این است که هیچ یک از ادلهای که احکام کنز را در مورد این مال ثابت کند، تمام نیست و ادله مجهول المالک تمام است. به عبارت دیگر بیان ما در اینجا یک وجه سلبی و یک وجه ایجابی دارد.
وجه سلبی
وجه سلبی ناظر به شمول ادله کنز نسبت به این مورد است. اگر بخواهد در این مورد احکام کنز جاری شود، باید مستند آن معلوم شود. فرض این است که علم به وجود مالک داریم حال یا خود مالک یا وارث، لکن ما او را نمیشناسیم. در صورت اول استثناء، ما علم به وجود مالک نداشتیم در آن صورت بحث از مالی بود که در یک مکانی پیدا شده و اصل وجود مالک (یا خودش یا وارثش) برای ما معلوم نبود اما اینجا به وجود مالک علم داریم لکن مالک برای ما شناخته شده نیست.
بر این اساس ادله کنز شامل این مورد نیست تا به تبع آن احکام کنز ثابت شود. چون:
اولاً: چه بسا بتوان گفت موضوعاً این مال از مصادیق کنز محسوب نمیشود؛ چون در کنز یک خصوصیتی وجود دارد که علقه مالک به مال معلوم نیست. اتصال و ارتباط بین مالک این مال و مال محرز نیست. اگر مالک یک مال معلوم باشد، لعل نتوان آن را از مصادیق کنز دانست.
ثانیاً: سلمنا که عنوان کنز صادق باشد و بگوییم در صدق عنوان کنز معلوم بودن یا نبودن مالک، خصوصیتی ندارد ولی ادله دال بر ثبوت خمس در کنز از این مورد و امثال آن منصرف است به همان جهتی که عرض کردیم که این تصرف در مال غیر است. وقتی ما میدانیم این مال یک مالک محترم دارد هرچند مالک معلوم نباشد قهراً ادله کنز شامل آن نمیشود. چگونه ممکن است ما در مورد مالی که میدانیم مالک دارد، بگوییم دیگری میتواند مالک این مال شود. حتی در مورد لقطه هم که جواز تمتع از لقطه بیان شده، تمتع علی وجه الضمان است، نه اینکه به نحو مطلق بتواند از این مال استفاده کند. لذا با وجود علم به مالک محترم قطعاً ادله کنز که دالّ بر ملکیت واجدند، از این مورد منصرف است؛ چون وقتی مالک داشته باشد ولو آن مالک مجهول باشد، دیگر نمیتوان حکم به ملکیت واجد کرد و این با حکم به ملکیت واجد منافات دارد.
پس در وجه اول که وجه سلبی است نتیجه این شد که این از موارد کنز نیست و لذا اجراء حکم کنز بر آن قابل قبول نیست.
وجه ایجابی
اما اینکه حکم مجهول المالک بر آن جاری میشود، برای این است که ادله مجهول المالک شامل اینجا میشود؛ طبق ادله مجهول المالک، مالی که مالک محترم داشته باشد، کسی نمیتواند مالک آن مال شود هر چند مالک آن نامعلوم باشد و لذا باید صدقه داده شود. اگر لقطه هم باشد همینگونه است. البته لقطه یک تفاوتی با مجهول المالک دارد؛ چون در لقطه تمتع همراه با ضمان جایز است اما در مجهول المالک همین هم جایز نیست و باید صدقه داده شود.
نتیجه
وقتی ادله کنز شامل این مورد نمیشود و در مقابل، ادله مجهول المالک شامل این مورد میشود، دیگر وجهی برای توقف نیست؛ اینکه مرحوم سید در این مورد فرموده: «فیه وجهان» به نظر میرسد وجهی برای آن نیست.
پس از سه قولی که در این مقام (فرض دوم) ذکر شده، هم نظر مرحوم سید مبنی بر توقف نادرست است و هم نظر کسانی که قائل به جریان حکم کنز بر این مال هستند. فالحق هو اجراء حکم مجهول المالک علیه.
فرض سوم
اما فرض سوم این است که علم دارد به اینکه این مال، متعلق به کسی است که الان نیست؛ «لو علم انه کان ملکاً لمسلم قدیم»، اگر کسی بداند این متعلق به یک مسلمانی است که الان زنده نیست. اینجا مرحوم سید فرموده: «فالظاهر جریان حکم الکنز علیه»؛ در اینجا حکم کنز جاری میشود.
بحث جلسه آینده: اما اینکه چرا در فرض سوم حکم کنز جاری میشود و آیا مخالفی در این مسئله وجود دارد یا نه إن شاء الله در جلسه آینده بررسی خواهیم کرد. «الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 6 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (جهت دوم: بررسی صورت دوم از
موارد استثناء) مصادف با: 7 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 104
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
گفته شد مجموعاً سه فرض در این مقام قابل بحث است که دو فرض آن در مسئله پانزدهم عروه مطرح شده، فرض اول از آن جهت که حکم آن واضح و روشن بوده، در این مسئله ذکر نشده است. به هر حال فرض اول و دوم مورد بررسی قرار گرفت.
فرض سوم
فرض سوم این است که واجد کنز علم دارد که این کنز و مالی که کشف کرده، متعلق به یک مالک محترم است (اعم از مسلم یا کافر ذمی) لکن این شخص الآن موجود نیست بلکه متعلق به زمانهای قدیم بوده و حتی وارثی هم از او موجود نیست. فرق این فرض با دو فرض قبلی این است که در دو فرض قبلی بحث در این بود که واجد علم دارد به اینکه این مال متعلق به یک مالک محترم است حال یا معلوم است و یا مجهول ولی اصل وجود مالک محترم در فرض اول و دوم مفروغ عنه بوده اما در فرض سوم اصل تعلق به یک مالک محترم محرز است لکن واجد یقین دارد که مالک این مال و وارث او موجود نیستند. در این فرض چند قول وجود دارد:
در این فرض بعضی قائل به جریان حکم کنز شدهاند از جمله مرحوم سید این نظر را پذیرفته و بعضی مثل مرحوم آقای حکیم معتقدند به اینکه حکم من لا وارث له در اینجا جریان پیدا میکند. ایشان در حاشیه عروة نوشته: «الاحوط اجراء حکم ما لا وارث له علیه».
ادله قول اول
حال باید ادله قول اول را بررسی کنیم و ببینیم که به چه دلیل حکم کنز در این مقام جریان پیدا میکند؟ چند دلیل برای قول اول یعنی همان نظر صاحب عروه ذکر شده است.
دلیل اول
دلیل اول، ادله ثبوت خمس در کنز است؛ ما روایاتی را قبلاً ذکر کردیم که بر اساس آنها، کنز به ملکیت واجد در میآید و خمس در آن ثابت میشود؛ آن ادله شامل ما نحن فیه میشود؛ چون عنوان کنز بر این مال صادق است زیرا همه خصوصیاتی که برای صدق عنوان کنز لازم است در اینجا وجود دارد پس اطلاق ادله کنز شامل اینجا میشود.
بررسی دلیل اول
این دلیل مورد اشکال واقع شده؛ چون ادله مالکیت واجد و ثبوت خمس بر او، در صورتی که تعلق این مال به مالک محترم ثابت نباشد را اثبات میکند. اگر ما یقین داشته باشیم این مال متعلق به مالک محترم است ولو مالک الان موجود نباشد و
وارثی هم نداشته باشد، قهراً ادله کنز شامل آن نمیشود مگر اینکه ما همان سخنی که محقق همدانی فرمود را بپذیریم که با توجه به طولانی بودن این زمان و اینکه از نظر عرف علقه ملکیت بین این مال و مالک منقطع شده، کنز محسوب میشود. اگر آن حرف را بپذیریم قهراً اینجا دیگر تعلق به مالک محترم ندارد و ادله کنز شاملش میشود.
پس اطلاق ادله خمس در کنز، ملکیت واجد و ثبوت خمس بر او را در صورتی ثابت میکند که واجد نداند این مال متعلق به یک مالک محترمی است. اگر مالک محترم داشته باشد به دلیل «لا یجوز لاحدٍ ان یتصرف فی مال غیره الا بإذنه»، حق تصرف در مال را ندارد تا خمس بر او واجب شود. صرف کون هذا المال لمالکٍ محترم، مانع تمسک به اطلاقات ادله خمس کنز است الّا اینکه وقتی ما علم داریم به اینکه این متعلق به یک مالک محترم است ولی نه خود آن مالک و نه هیچ وارثی از او باقی مانده، در این صورت ادله میتواند شامل شود ولی اصل این مطلب باید پذیرفته شود که علقهای بین مالک و مال از نظر عرف وجود ندارد.
البته اینها دائر مدار این است که ما قدیم بودن مال و نبودن وارث برای او و این بُعد زمانی را باعث انقطاع علقه ملکیت بدانیم یا ندانیم؛ آنها که به اطلاقات تمسک کردهاند غافل از این جهت بودهاند لذا بعضی به آنها اشکال میکرده و میگویند اصلاً تمسک به اطلاقات اینجا صحیح نیست چون این مال متعلق به یک مالک محترم است و اطلاقات ادله خمس شامل جایی که مال متعلق به مالک محترم باشد، نمیشود. هر چند ممکن است تمسک به اطلاق شود و کسی غفلت از این جهت داشته باشد.
علی ای حال اگر بگوییم با وجود قدیم بودن این مال، علقهای بین مالک و مال وجود ندارد مشکلی در تمسک به اطلاق نیست و الا اگر این علقه باقی باشد و ما او را مالک بدانیم، دیگر اینجا جای تمسک به اطلاق نیست.
دلیل دوم
دلیل دوم روایات سه گانهای است که قبلاً گفتیم (صحیحه محمد بن مسلم، موثقه اسحاق بن عمار و موثقه محمد بن قیس) چون در آنها به نوعی حکم به ملکیت واجد شد. اشکالات این روایات هم بیان شد و عدم دلالت آن روایات بر جریان حکم کنز در مانحن فیه واضحتر است تا نسبت به اطلاقات ادله کنز.
دلیل سوم
دلیل سوم مطلبی است که محقق همدانی فرموده است. ما قبلاً به مناسبتی این مطلب را ذکر کردیم و الان هم برای توجیه تمسک به دلیل اول اشاره کردیم. ایشان میفرماید: وقتی زمان کشف این مال و زمان مالک و وراث او یک زمان طولانی باشد و این متعلق به یک مالکی باشد که در زمانهای بسیار دور زندگی میکرده و الآن وارثی هم ندارد، صله مالکیت و علقه مالکیت بین این مال و مالک از بین میرود یعنی عرف این را ممّا لا مالک له حساب میکند، از چیزهایی که مالک ندارد محسوب میکند. قهراً وقتی مالی این خصوصیت را پیدا کرد، با حیازت واجد، به ملکیت واجد در میآید. پس اینجا حکم کنز بر آن جاری میشود چون عنوان کنز را دارد.
چنانچه سابقاً گذشت محقق همدانی جزء کسانی بود که با نظر مشهور متأخرین مخالف بود؛ گفتیم در باب ملکیت کنز دو قول وجود دارد: یکی قول به ملکیت مطلقا است چه در دار الاسلام و چه غیر دارالاسلام، چه دارای اثر اسلامی باشد و چه
نباشد، در هر صورت طبق این قول آنچه را که واجد کشف میکند به ملکیت او در میآید. در مقابل بعضی بین کنز در دار الاسلام و دارای اثر اسلامی و کنز در دار الکفر تفصیل داده و گفتهاند اگر کنز در دار الاسلام پیدا شود و دارای اثر اسلامی باشد، حکم مجهول المالک یا لقطه را دارد و واجد نمیتواند مالک این مال شود. محقق همدانی هم از کسانی بود که این نظر را داشت؛ ایشان معتقد بود اگر مالی مدفون فی الارض باشد و در دارالاسلام کشف شود و دارای اثر اسلامی باشد، دیگر احکام کنز بر آن جریان ندارد بلکه حکم مجهول المالک بر آن جاری میشود، لکن ذیل این قول ایشان یک تبصرهای داشت که الان بیان شد. کأنّ ایشان معتقد است اگر مالی که در دار الاسلام پیدا میشود و دارای اثر اسلامی است اگرمتعلق به زمانهای بسیار دور باشد، اینجا دیگر حکم مجهول المالک را ندارد و بعید نیست بگوییم حکم کنز بر آن جاری میشود چون علقه مالکیت بین این مال و مالکش منقطع شده است.
آن مطلب میتواند به عنوان دلیلی باشد که بر جریان حکم کنز در ما نحن فیه اقامه شده یعنی مانحن فیه همان صورتی است که در کلام محقق همدانی به عنوان استثنا ذکر شده است.
بررسی دلیل سوم
حال آیا این دلیل تمام است؟ بعضی هم اشکال صغروی کردهاند و هم اشکال کبروی.
اشکال کبروی
اشکال کبروی این است که به چه دلیل با وجود قدمت زمان و فاصله طولانی بین کشف مال و وجود مالک، میگویید علقه ملکیت منقطع میشود؟ علقه ملکیت بین مالک و مال هیچ وقت منقطع نمیشود حتی اگر زمان طولانی باشد.
اشکال صغروی
علاوه بر این اشکال کبروی یک اشکال صغروی هم کردهاند؛ گفتهاند بر فرض ما بپذیریم وجود یک فاصله طولانی موجب انقطاع علقه ملکیت بین مال و مالک میشود، ولی مسئله این است که اگر علقه ملکیت بین مال و مالک منقطع شد، این مال چه سرانجامی پیدا میکند؟ مال کسی که خودش موجود نیست و هیچ وارثی هم از او باقی نمانده، به عنوان کسی که وارثی ندارد متعلق به امام است و کسی نمیتواند آن را تملک کند.
این دو اشکالی است که مطرح شده است. پس دلیل سوم این است که با وجود قدمت این مال و از بین رفتن مالک و وراث او، علقه ملکیت بین این مال و مالک منقطع میشود لذا این مال با توجه به اینکه عنوان کنز بر آن صادق است و مالک محترمی هم ندارد، قهراً احکام کنز در مورد آن جاری میشود.
سؤال: واجد در اینجا چه نقشی دارد؟
استاد: هیچ نقشی ندارد. گویا اینکه یک مال لقطه یا مجهول المالک را پیدا کرده است.
پاسخ اشکال کبروی
حال آیا واقعاً در اینجا علقه ملکیت قطع میشود یا نه؟ به نظر میرسد در اینجا حق با محقق همدانی است یعنی علقه ملکیت بین این مال و مالک از بین میرود. وقتی یک فاصله زمانی طولانی ایجاد میشود دیگر علقهای بین مالک و مال نیست.
ملکیت یک امر اعتباری عقلایی است. اعتبار ملکیت دائر مدار اموریست؛ این بحثها مربوط میشود به مسئله اعتبار که اعتبار تا چه حدی دوام دارد. آیا منوط به بقاء معتبرین است و آیا منوط به امور دیگری هست یا نیست؟
بالاخره وقتی یک مالی مثلاً متعلق به چند صد سال قبل است و الان نه مالکی دارد و نه وارثی، اعتبار ملکیت بر چه اساسی باشد؟ ملکیت چه کسی و ملکیت چه چیزی؟ عرف علقه مالک را با این مال منقطع میبیند. این از مصادیق ممّا لا وارث له نیست. ما لا وارث له یک مالی است که موجود است ولی بعد از موت شخص، کسی باقی نمانده که این مال به او منتقل شود. ما لا وارث له یعنی کسی که این مال بعد از موتش به او منتقل شود وجود ندارد. در ما نحن فیه مسئله این گونه نبوده و این مال به هر دلیلی مخفی مانده (به وارث انتقال پیدا شده اما وارث خبر نداشته) وقتی زمان طولانی میشود، دیگر ارتباط و نسبتی بین این مال و مالک یا وراث او وجود ندارد. فرض این است که الان نه مالک وجود دارد و نه وراث او، حداقل ما یقین داریم که اینها موجود نیستند و یک زمان طولانی هم از آن گذشته است. در اینجا عرف علقه ملکیت بین مال و مالک نمیبیند. لذا در اینکه علقه ملکیت از نظر عرف انقطاع پیدا میکند، به نظر میرسد حق با محقق همدانی است.
پاسخ اشکال صغروی
اما اینکه بعضی اشکال صغروی کردهاند که بر فرض وارث مسلمی هم نداشته باشد، این مال منتقل به امام میشود، باز بر فرض صدق عنوان من لا وارث له است. در صدق این عنوان هم جای بحث وجود دارد که این مال آیا واقعاً از مصادیق ما لا وارث له است؟ اگر ما آن کبری را پذیرفتیم که به طور کلی علقه ملکیت منقطع شده، دیگر نمیتوانیم بگوییم این چون وارثی ندارد مثل سایر موارد منتقل به امام میشود. این اگر کنز باشد، ادله کنز اقتضا میکند که به ملیکت واجد در بیاید. لذا به نظر میرسد که دلیل سوم از این اشکالاتی که ذکر کردهاند مبرّی باشد.
بحث جلسه آینده: برای این قول دلیل چهارمی هم وجود دارد که ان شاء الله در جلسه آینده بیان و بررسی خواهیم کرد.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 7 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (بررسی مورد دوم از موارد
استثناء) مصادف با: 8 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 105
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ادله قول اول در فرض سوم بود؛ فرض سوم این بود که اگر واجد علم داشته باشد که این کنز در زمانهای گذشته ملک مسلمانی بوده ولی الان نه خود او و نه وارث او موجود نیستند، در اینجا طبق نظر بعضی از جمله مرحوم سید، حکم کنز جریان پیدا میکند، یعنی واجد میتواند آن را تملک کند و در صورت تملک خمس بر او واجب میشود. چند دلیل بر این قول اقامه شده است. سه دلیل را ذکر کردیم.
دلیل چهارم
دلیل چهارم استصحاب است (این دلیل قبلاً به مناسبتی ذکر شد)؛ توضیح اینکه اگر این مال متعلق به مسلمانی بوده که الان موجود نیست و ما شک داریم آیا الآن وارثی از این مسلم موجود است یا نه (چون اگر وارث او موجود باشد داخل در فرض قبلی میشود و در این صورت این مال باید به وارث داده شود و اگر وارثی نداشته باشد آن وقت جای این بحث وجود دارد که آیا به ملکیت واجد در میآید یا نه.) استصحاب عدم وارث میکنیم. میگوییم این شخص قبل از این که از دنیا برود وارثی نداشت، الآن شک میکنیم که وارثی دارد یا نه، استصحاب عدم وارث میکنیم. با استصحاب، این مال میشود از اموالی که بدون وارث است، پس داخل در فیء میشود و به عنوان اینکه اموال مَن لا وارث له به امام منتقل میشود (چون امام طبق نصوص وارث من لا وارث له است) و امام هم این مال را به شیعیان اباحه کرده لذا این مال به ملکیت واجد در میآید «فیجری فیه حکم الکنز». این دلیلی است که محقق خویی هم آن را ذکر کرده است.(1)
بررسی دلیل چهارم
اشکال
به این دلیل اشکال شده که ارث مَن لا وارث له به طور کلی قابل تملک نیست، یعنی بر فرض ما بپذیریم که این از موارد مَن لا وارث له است، (که همینگونه است) آیا ما مجازیم چنین مالی را تملک کنیم؟ آیا کسی میتواند به سراغ مالی برود و به عنوان اینکه این مال، وارث ندارد آن را حیازت کند و به سبب حیازت، مالک آن مال شود؟ مستشکل میگوید قطعاً تملک اموال کسی که وارث ندارد به واسطه حیازت جایز نیست. مثلاً الآن این مال از شخصی مانده که وارثی ندارد ولی ما میدانیم که متعلق به چه کسی است، ما نمیتوانیم آن را حیازت کرده و سپس مالک این مال شویم چون اگر قرار باشد این مال، قابل تملک باشد باید به طور کلی بتوانیم هر مالی که وارثی ندارد را اخذ کرده و مالک شویم در حالی که چنین حکمی قطعاً صحیح نیست.
1) . مستند العروة، کتاب الخمس، ص 98.
ان قلت
سپس مستشکل یک ان قلت مطرح میکند و جواب میدهد که به حسب قاعده حق نداریم ارث مَن لا وارث له را تملک کنیم چون متعلق به امام است ولی از آنجا که خود ائمه اینها را برای ما تحلیل کردند (به واسطه اخبار تحلیل) میتوان مالک شد. درست است که اینها در اختیار امام است ولی امام اینها را برای شیعیانشان حلال کردهاند.
قلت
وی پاسخ میدهد که از اخبار تحلیل چنین استفادهای نمیشود؛ مورد و موضوع اخبار تحلیل معلوم است که چه چیزی را برای ما حلال کردهاند و بر فرض هم اخبار تحلیل این مال یا اموالی از این قبیل را برای ما حلال کرده باشند، دیگر حکم کنز در آن جاری نمیشود و خمس هم لازم نیست بدهیم بلکه کأنّ این مال یک هبه و بخششی از طرف امام است و عنوان کنز بر آن جاری نمیشود لذا ما نمیتوانیم حکم کنز را بر این مال جاری کنیم. بلکه باید آن را تحویل حاکم شرع (امام یا نائب امام) دهیم که به طور کلی اموال مجهول المالک یا اموال کسی که وارث ندارد در اختیار او قرار میگیرد.
ان قلت (سؤال): با توجه به این اشکالی که بیان فرمودید، بیشتر کنزها از عنوان کنز بودن خارج میشوند و در عنوان مَن لا وارث له داخل شود.
قلت (استاد): بعضی از بزرگان این مطلب را فرموده و به آن ملتزم شدهاند.
همانطور که اشاره کردند، پاسخی که میشود به این دلیل داد این است که اگر ما بخواهیم با این مال که به عنوان ارث مَن لا وارث له داخل در ملک امام شده، این گونه برخورد کنیم به طور کلی باید در اغلب موارد کنز باید به این مسئله ملتزم شویم. چون در بسیاری از موارد کنوز از این قبیل هستند که یک مالک مسلمان معلومی داشتهاند و اگر بگوییم این جزء ارث مَن لا وارث له و داخل در ملک امام میشود لازمهاش آن است که چندان موردی برای کنز باقی نماند موارد بسیار قلیلی باقی میماند و صحیح نیست این همه روایاتی که در باب کنز وارد شده را حمل بر این موارد قلیل کنیم.
این پاسخی است که بعضی دادهاند ولی به نظر ما این پاسخ تمام نیست؛ چون اغلب موارد کنز، مواردی است که مالکش معلوم نیست. مورد بحث ما (آنچه که در فرض سوم مورد بحث واقع شده)، جایی است که مالک علم دارد به کون الکنز لمالکٍ مسلم، ولی موجود نیست و وارثی هم ندارد. یعنی علم دارد که این مربوط به یک مالک مسلمان است و فرض هم این است که مجهول هم نیست چون اگر مالک مجهول باشد در فرض دوم داخل میشود که بحث از آن گذشت. پس مفروض ما در فرض سوم، این است که واجد به اینکه این ملک یک مسلمان قدیم است، علم دارد و معلوم هم است (مجهول نیست) این موارد خیلی زیاد نیست. اغلب موارد از قبیل فرض دوم است (البته فرض دوم بنا به نظر ما داخل در مجهول المالک شد). این اشکال را آنجا میتوانستیم مطرح کنیم ولی به نظر میرسد که نسبت به فرض سوم اشکال وارد نیست.
علی ای حال مجموعاً به نظر میرسد دلیل چهارم با توجه به مطالبی که گفته شد خالی از اشکال نیست.
نتیجه
محصل مطالب و ادلهای که برای قول اول ذکر شد این است که دلیل اول تنها طبق یک احتمال پذیرفته شد و دلیل دوم و چهارم هم مورد قبول واقع نشد. عمده دلیلی که میتواند مورد استناد قرار بگیرد و با اتکاء بر آن، دلیل اول هم تمام میشود این است که ما بگوییم وقتی یک زمان طولانی بین وجود مالک و این مال ایجاد میشود، این قدمت زمانی باعث میشود علقه و صله مالکیت بین این مال و مالک از بین برود لذا دیگر نمیتواند عنوان ارث مَن لا وارث له داخل در اموال امام شود. این یک مالی است که مالک ندارد و میتواند مالک شود مثل خیلی دیگر از اموال که ادله شرعیه به ما حق داده که کسی که آن را پیدا کرد مالک میشود و باید خمس آن را بدهد. همانطور که حیازت و استخراج و احیاء معدن به حسب ادله موجب ملکیت میشود و به استناد آنها خمس واجب میشود، در اینجا هم همین گونه است. اینجا این مال مالی است که مالک ندارد (مثل سایر مباحات اصلیه بنابراینکه ما آنها را جزء انفال و از اموال امام به حساب نیاوریم). وقتی علقه مالکیت بین مال و مالک قطع میشود، ادله کنز هم ملکیت و هم خمس را در این موارد ثابت میکند. این چه اشکالی دارد؟
لذا به نظر ما از این چهار دلیل، دلیلی که میشود به استناد آن نظر مرحوم سید را تأیید کرد و پذیرفت همان سخنی است که محقق همدانی فرمود و به نظر ما سخن درستی است؛ اینکه علقه مالکیت بعد از این فصل طولانی بین این مال و مالک از بین میرود و کسی که این مال را پیدا کند به حسب ادله مالک میشود و خمس را هم باید بدهد چون این کنز است و واجد کنز میتواند مالک کنز شود و واجب است که خمس آن را بدهد.
سؤال:
استاد: در صدق عنوان کنز زمان مدخلیت ندارد ولی این هست که عرف این علقه و صله بین مالک را میبیند یا نه؟ از نظر صدق عنوان این مسئله به نظر ما دخیل است که عرف این علقه را بین مال و مالک ببیند یا نه؛ اگر برای یک زمان کوتاه باشد و عرف این علقه را نبیند، اینجا احکام کنز جاری است و اگر برای یک زمان طولانی باشد ولی عرف این علقه را ببیند، احکام کنز جاری نمیشود.
پس ما اگر بخواهیم مستند محکمی برای نظر سید ذکر کنیم که به نظرم همین خوب است. یعنی تلفیقی از دلیل اول و سوم است یعنی باید بگوییم چون از نظر عرف در اینجا بین مال و مالک انقطاع پدید میآید پس اطلاقات ادله کنز شامل آن میشود لذا واجد میتواند مالک شود و بر او هم لازم است که خمس آن را بدهد.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبينورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 8 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام سوم: ملکیت کنز (وجدان کنز در ارض مستأجرة
یا مستعارة) مصادف با: 9 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 106
«الحمدللّه رب العالمين و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
نتیجه بحث در مورد دوم از موارد استثنا و فروضی که در رابطه با آن مطرح بود، این شد که اگر واجد علم داشته باشد به وجود مالک یا وارث او، اگر مالک معلوم باشد یجب الدفع الیه و اگر مالک مجهول باشد، داخل در عنوان مجهول المالک است و احکام مجهول المالک در آن جریان پیدا میکند ولی اگر علم به کون هذا المال لمالکٍ محترم باشد اما در عین حال یقین به عدم وجود مالک باشد و علم به وجود وارث نباشد، در این صورت حق آن است که حکم کنز بر آن جاری میشود و نظری که مرحوم آقای حکیم در اینجا ذکر کردهاند قابل قبول نیست.
بررسی قول دوم
مرحوم آقای حکیم در حاشیه عروة اینگونه نظر دادند: «الاحوط اجراء حکم ما وارث له علیه» وجه بطلان این نظر هم روشن است چون اگر ما معتقد به انقطاع علقه ملکیت بین مال و مالک شدیم، دیگر جایی برای این نیست که ما بگوییم، این چون وارث ندارد پس احکام ما لا وارث له در آن جریان پیدا میکند. این در واقع میشود از اموالی که مالک ندارد، نه از اموالی که از کسی باقی مانده و وارث ندارد. فرق است بین اینکه ما مالی را به عنوان ما لا مالک له بدانیم یا از اموال کسی که لا وارث له؛ در واقع چیزی که مالک ندارد کأن مثل مباحات میشود که بالحیازة تملک آنها جایز است. همانطور که در مباحات اصلیه گفته شده، مثل باب اراضی موات، معادن، غوص و مانند آن که از مباحات اصلیهاند، در اینجا هم بالحیازة تملک حاصل میشود و مشمول ادله کنز قرار میگیرد و احکام کنز در آن جاری میشود.
فرع
ذکر این فرع که به نوعی مرتبط به این بحث است و در کلمات امام هم ذکر نشده، لازم است و آن اینکه اگر کنز در زمینی که به شخصی اجاره داده شده و یا به عاریه مورد استفاده قرار میگیرد پیدا شود، در اینجا تکلیف چیست؟
مرحوم سید در مسئله چهاردهم عروه، این فرع را مطرح کرده و فرموده: «لو وجد الكنز في أرض مستأجرة أو مستعارة وجب تعريفهما و تعريف المالك أيضا فإن نفياه كلاهما كان له و عليه الخمس»؛ البته بر این فرع، فروع دیگری هم مترتب کردهاند که وارد آنها نمیشویم اما چون این فرع با بحثهای گذشته ما مرتبط است، برای تکمیل بحث به آن اشاره میکنیم.
تا اینجا بحثهایی که ما داشتیم مربوط به کنزی بود که در اراضی عامه و مکانهای عمومی پیدا شود (مثلاً در اراضی موات و مفتوحة عنوة). یک بخش از کنوز، هم کنوزی بود که در اراضی مملوکه پیدا شود.
اینجا سخن از وجدان کنز در ارض مملوک غیر است (این آخرین احتمالی است که در این مقام متصور است). تارة در اراضی عامه و اخری در ارض مملوک خود که بالابتیاع یا بالارث به او منتقل شده و یک فرض هم این است که این را در
ملک دیگری پیدا کند. یک صورت آن این است که این مال را در زمینی که دیگری اجاره کرده یا عاریه گرفته، پیدا کند. در اینجا تکلیف چیست؟
نظر مرحوم سید
مرحوم سید فرموده اگر واجد این را در زمین خودش پیدا نکند بلکه در زمینی که دیگری اجاره کرده است پیدا کند یا در زمینی که دیگری به عاریه گرفته پیدا کند، در اینجا باید به مستأجر یا مستعیر و به مالک تعریف کند و اگر نفی کردند آن گاه متعلق به واجد است و بر او واجب است خمس دهد.
حال با توجه به مطالبی که قبلاً گفتیم و بحثهایی که در فروض و فروع مختلف مطرح کردیم و آنچه ما اختیار کردیم، حکم این مسئله روشن میشود. طبق نظر ما در اینجا این مال متعلق به واجد است و خمس آن را هم باید بدهد.
اما آیا تعریف لازم است یا خیر؟ طبق آنچه ما قبلاً بحث کردیم، نه به مستأجر و نه به مستعیر و نه به مالک، تعریف واجب نیست و بر این شیء عنوان کنز صادق است و احکام کنز هم بر آن جاری میشود اما طبق نظر مرحوم سید و ادلهای که قائلین به لزوم تعریف ذکر کردند، تعریف واجب است. ولی اگر کسی که این مال متعلق به او باشد، پیدا نشود، آن گاه به ملکیت واجد در میآید.
پس طبق نظر مرحوم سید در درجه اول باید به این سه نفر تعریف کند و به اینها اعلام کند(مستعیر، مستأجر و مالک). وجه تعریف یا قاعده ید یا روایات است و ادلهای که قبلاً در بحث از کشف کنز در ارض مملوک واجد گفته شد.
فقط یک نکتهای وجود دارد و آن اینکه در آنجا گفتند ابتدا باید به بایع تعریف کند و اگر او انکار کرد و گفت برای من نیست «و هکذا الی ان ینتهی الی من لم یکن هذا المال له» آن گاه این مال به ملکیت واجد در میآید. ولی اینجا دیگر تعریف به ما قبل المالک را نگفته و فقط تعریف مستأجر و مستعیر و تعریف مالک را مطرح کرده است. این تفاوت در اینجا وجود دارد؛ سؤال این است که چرا بین این دو مورد فرق گذاشته شده و در آنجا تعریف به قبل از بایع هم لازم است ولی در اینجا نگفتهاند؟
چه بسا این عدم ذکر خصوصیت داشته باشد به این معنا که تعریف به قبل از آنها لازم نباشد و یحتمل از باب وضوح ذکر نکردهاند. اجمالاً وجه وجوب تعریف معلوم است چون از دید ایشان، مستعیر و مستأجر ید دارند و یدشان بر مال، ید فعلی است و بواسطه فعلیت ید قهراً باید تعریف شود.
بررسی نظر مرحوم سید
در اینجا باید توجه کرد که آیا اگر مستعیر یا مستأجر بر ارض ید داشته ولی آیا ید بر ارض ملازم با ید بر ما تحت الارض هم است یا نه؟ این همان نقطهای است که باعث اختلاف ما با مشهور شد. درست است که مالک و مستعیر و مستأجر ید دارند اما ید آنها برخود ارض است. اگر ید هم اماره ملکیت باشد که هست، این ملازم با ید تبعیت بر ما فی جوف الارض نیست و لذا نمیتواند ملکیت اینها را نسبت به این کنز ثابت کند و بر این مال حکم کنز جاری میشود چون از کنوز قدیمه است و صله ملکیت بین این مال و مالک آن منقطع شده و وقتی عنوان کنز دارد، طبق ادله متعلق به واجد است و بر او خمس لازم است.
امام (ره) هم با توجه به آنچه که سابقاً از ایشان نقل کردیم قاعدتاً نظرشان در این مسئله همین است چون مبنا کاملاً معلوم است. به علاوه ایشان در مسئله چهاردهم هم حاشیهای ندارند و با نظر مرحوم سید موافقند.
حق در مسئله
به نظر ما و با توجه به آنچه سابقاً گفتیم، اگر علقهی ملکیت بین کنز و مالکش نباشد و ما علم به وجود مالک یا وارث آن نداشته باشیم، صرف وقوع در تحت ارضی که ید مالک یا مستعیر و یا مستأجر بر آن واقع شده دلیل بر این نیست که این متعلق به آنها است. همان نکتهای که ما در اراضی عامه گفتیم، در ارض مملوک للواجد هم جریان دارد و در این ارض هم کذالک. در کنز فرقی نمیکند بین کنزی که در اراضی مفتوحة عنوة واقع شده یا در اراضی موات و یا در ملک خراب و یا در ملک خود مالک و یا در ملک دیگری، ملاک یکی است و بر اساس این ملاک، ما قائل به جریان حکم کنز و ثبوت خمس بر واجد میشویم. لذا در این مسئله هم مثل مسئله گذشته به نظر میرسد این از موارد کنز است و نمیتوانیم آن را داخل در مجهول المالک قرار دهیم مگر اینکه علم داشته باشیم بکونه لمالکٍ محترم و آن مالک یا وراث او موجود باشند.
سؤال: عرفاً کسی که مالک زمین باشد مالک عمق چند متری زمین هم هست.
استاد: بله درست است. شما میخواهید بگویید که ید بر اراضی دلیل بر ید بر ما فی جوف الارض است و بر مالکیت مافی جوف الارض را ثابت میکند. یعنی میخواهید بگویید بین معدن و کنز فرق است چون معدن در عمق غیر متعارف زمین است ولی کنز در عمق متعارف است یعنی کأن اشکال این است که کسی که بر ارض ید دارد نسبت به عمق چند متری(سه، چهار متری) زمین هم ید دارد. لذا میتواند این ید تبعی ثابت شود و اماره ملکیت باشد. اگر عرف تا عمق محدودی را تابع خود ارض میداند، این به این معناست که او حق دارد هر نوع تصرفی که میخواهد انجام دهد. مثلاً الان این گونه است، کسی که زمینی میخرد ممکن است چند طبقه گودبرداری کند. عرف میگوید این شخص هم مالک سطح زمین است و هم مالک عمق زمین است پس به دنبال ید بر ارض، ید بر ما فی الارض هم هست. این با معدن فرق میکند چون در معدن چه بسا صد متر یا بیشتر باید بکَنَد تا به معدن برسد. پس اشکال این است که بین ما نحن فیه و معدن فرق است چون در معدن عرف قائل به تبعیت نبوده و ید بر معدن تابع ملکیت ارض و ید بر ارض نیست اما در مورد گنج که در عمق نه چندان زیاد زمین یافت میشود، اینجا عرف قائل به تبعیت است و این را نشانه ملکیت مالک ارض میداند.
ولی ما میخواهیم عرض کنیم که اگر کسی زمینی را میخرد و مالک زمینی است، درست است که نسبت به عمق چند متری زمین در حد متعارف ملکیت دارد اما گنج مورد غفلت مالک است و اصلاً مالک به آن توجه ندارد. آنچه از دید عرف در عمق زمین و به تبع زمین، ملکیت نسبت به آن پیدا میشود، چیزهای متعارفی است که عرف آن را میپذیرد اما فرض کنید اگر در عمق یک زمینی ده کوزه طلا پیدا شود آیا میتواند گفت این همانطور که ید بر ارض داشته، ید بر ما فی جوف الارض هم دارد؟ مسئله اختیار تصرف در عمق زمین با اختیار نسبت به گنجی که در عمق زمین پیدا میشود، فرق میکند. عرف بین اینها فرق میگذارد. اینکه ما میگوییم ید بر ارض، ید بر ما فی جوف الارض است، در حد متعارف است (چیزهایی که در عمق زمین وجود دارد. ما نمیخواهیم بین گنج خطیر و غیر خطیر فرق بگذاریم یعنی گنجی که قمیت بالایی دارد و گنجی که قیمت کمی دارد).
گنج از نظر عرف و ادلهای که حکم کنز را بیان کرده، در واقع متعلق به واجد است مگر اینکه مالک داشته باشد که در این صورت ادله ملکیت مانع جواز تملک این مال است اما اگر مالک نداشته باشد، بر طبق ادله این متعلق به واجد است و تنها مانع آن یا قاعده ید و یا این روایات است. حرف این بود که ید بر ارض، ید بر مطلق ما فی جوف الارض نیست لذا بین آنچه که در عمق زمین مِن الکنوز پیدا میشود که ما میگوییم مالک نسبت به این ید ندارد و بین اختیار مالک نسبت به تصرف در این زمین به خاکبرداری و گودبرداری و امثال اینها، فرق دارد.
سؤال: این مصداق تملک غاصبانه است.
استاد: کسی را در نظر بگیرید که یک نقشه گنج پیدا کرده و هیچ تصرفی هم در زمین این شخص نمیکند و آسیبی هم به این زمین نمیزند بلکه از زیر زمین تونلی میزند و این گنج را خارج میکند؛ این شخص چه عمل غاصبانهای انجام داده است؟
سؤال: مالک نسبت به این مال زیر زمین جهل داشته است.
استاد: درست است جهل مالک، مانع جریان قاعده ید نیست ولی میخواهم بگویم عرف در رابطه با کنز اینگونه نگاه نمیکند. کنز هرچند در عمق ناچیز زمین است ولی از دید عرف، نمیتوانیم بگوییم این اماریت دارد. اگر ما حتی سیره عقلا را هم دلیل بر قاعده ید بدانیم و اماریت ید را به استناد سیره عقلا ثابت کنیم معلوم نیست عقلا اماریت ید بر ارض را نسبت به ما فی جوف الارض هم بپذیرند یعنی همانطور که ید بر ارض اماره ملکیت است ید بر ما فی جوف الارض هم اماره ملکیت است.
سؤال:
استاد: چطور شما در باب معدن میگویید کسی که معدن را احیا کند، مالک میشود هر چند در عمق زمین دیگری باشد. در آنجا گفتیم هیچ ملازمهای بین ملکیت ارض و معدن نیست. اینجا هم نظیر همان را میگوییم که اصلاً ادله اقتضا میکند واجد کنز، مالک کنز باشد و خمس هم باید بدهد و فرقی هم نمیکند که در اراضی مملوک غیر باشد یا در اراضی مملوک خودش باشد. آنجا که ارض مملوک خودش است و این آقا مالک میشود و تعریف هم لازم نیست، از این جهت نیست که او مالک است، بلکه چون واجد الکنز است در حالی که ما میدانیم مالکی وجود ندارد.
البته اگر بدانیم مالک دارد که از باب لا یحل لاحدٍ ان یتصرف فی مال امرء المسلم الا بإذنه باید بدهیم به صاحبش. فرض این است که ما میدانیم مالکی ندارد. اگر ملاک این است که واجد الکنز مالکٌ للکنز به شرط اینکه تعلق این کنز به کسی محرز نباشد و مالک و وارثی نداشته باشد و صرفاً یک احتمال باشد. در جایی هم که کنز در اراضی عامه پیدا میشود، احتمال تعلق به یک مسلم محترم وجود دارد ولی تعریف واجب نیست بلکه متعلق به واجد است. اتفاقاً همه حرف ما این است که مهم نیست این کنز کجا پیدا شود. در اراضی عامه باشد یا ارض مستأجره یا مستعیره باشد و یا مملوک خودش یا غیر باشد، در هر صورت کنز متعلق به واجد است و خمس هم دارد.
«هذا تمام الکلام فی مقام الثالث» اما «المقام الرابع فی اعتبار النصاب و عدمه» ان شاء الله در جلسه آینده بیان و بررسی خواهد شد. «الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 9 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام چهارم: نصاب کنز مصادف
با: 10 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 107
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم امام(ره) در متن تحریر درباره کنز پنج مطلب فرمودند که ما گفتیم این پنج مطلب را طی پنج مقام مورد بررسی قرار خواهیم داد. تا اینجا سه مطلب مورد بررسی قرار گرفت.
مقام اول درباره اصل وجوب خمس در کنز بود.
مقام دوم درباره تفسیر کنز و مقام سوم که مفصل تر از دو مقام قبلی بود درباره ملکیت کنز و اینکه در چه شرایطی کنز به ملکیت واجد در میآید و تحت چه شرایطی کنز به ملکیت واجد در نمیآید. فروع و اقوال مختلفی که در این مسئله بود را ذکر کردیم.
مقام چهارم: نصاب کنز
مقام چهارم درباره نصاب است. امام (ره) بعد از اینکه در فرع قبلی فرمودند: «و کان له و علیه الخمس» میفرماید: «اذا بلغ عشرین دیناراً فی الذهب و مأتین درهمٍ فی الفضة و بأیهما کان فی غیرهما»؛ اگر کنز به بیست دینار برسد، چنانچه طلا باشد و به دویست درهم برسد چنانچه نقره باشد و به یکی از این دو در غیر طلا و نقره، آنگاه خمس واجب است. پس خمس در کمتر از این مقدار واجب نیست. این نظر مرحوم امام (ره ) است.
مرحوم سید هم در مسئله سیزدهم فرموده: «و یشترط فی وجوب الخمس فیه النصاب و هو عشرون دیناراً»؛ در وجوب خمس در کنز بیست دینار شرط است یعنی نصاب معتبر است و نصاب هم بیست دینار است و دیگر بحث از مأتین درهم نشده است.
نظیر این مسئله را ما در بحث معدن هم داشتیم. نصاب کنز همان نصاب معدن است. آنجا هم گفتیم اگر ما یستخرج من المعدن به بیست دینار یا دویست درهم برسد، قهراً خمس واجب میشود.
ادلهای هم که میتواند مستند نظر مشهور قرار بگیرد تقریباً همان ادلهای است که در آنجا اقامه شده، ابتدا اجمالاً به اقوالی که در این مسئله وجود دارد اشاره میکنم و بعد یک مرور اجمالی بر ادله این قول خواهیم داشت.
اقوال
در مقابل این قول که حتی بعضی ادعای اجماع بر آن کردهاند، شیخ صدوق قائل شده به اینکه نصاب یک دینار است و آن را به امامیه نسبت داده است. وی ادعا کرده امامیه بر این عقیدهاند که نصاب کنز یک دینار است ولی ظاهراً
البته ابن زهره در غنیه عبارتی دارد که شاید به نوعی بتوان اجماع را از آن استفاده کرد. اما اگر در عبارت غنیه دقت شود، اینطور نیست؛ عبارت غنیه این است: «و یعتبر فی الکنوز بلوغ النصاب الذی تجب فیه الزکاة، و فی المأخوذ بالغوص: بلوغ قیمة دینارٍ فصاعداً بدلیل الاجماع المتکرر ...»؛ ظاهر عبارت این است که اصل اعتبار نصاب در کنوز را بیان کرده (یعتبر فی الکنوز بلوغ النصاب) آن هم نصابی که زکات در آن واجب است. نصابی که زکات در آن واجب است همین بیست دینار یا دویست درهم در طلا و نقره است.
آن چیزی که در عبارت غنیه به عنوان یک دینار آمده در مورد غوص است؛ در غوص نصاب معتبر است و در آنجا در مورد غوص فرموده: «و فی المأخوذ بالغوص بلوغ قیمة دینار فصاعدا» بعد هم اجماعی که ادعا کرده در مورد غوص است و ربطی به کنوز ندارد. لذا آنچه که در امالی شیخ صدوق آمده، علی رغم اینکه قول به اعتبار نصاب به یک دینار را نسبت داده به امامیه، ولی ظاهراً کسی موافق با نظر شیخ صدوق نیست. بلکه تعداد زیادی در این مسئله ادعای اجماع کردهاند که نصاب کنز بیست دینار یا دویست درهم است.
علی ای حال این قول، قولی نیست که بتوان بر آن اعتماد کرد. نه دلیلی بر این مسئله وجود دارد و نه موافقی دارد. تنها دلیلی که میتواند مورد استناد قرار گیرد همان روایتی است که در باب معدن گفتیم. در باب معدن یک روایت بود که بر این دلالت میکرد که نصاب معدن یک دینار است. پاسخ این سخن و استدلال به این روایت را هم ما قبلاً گفتیم لذا نیاز به اعاده نیست.
ادله قول مشهور
اما در مورد قول مشهور و منهم الماتن (ره)، دو دلیل اقامه شده است:
دلیل اول: اجماع
دلیل اول اجماع است. این اجماع را ابن ادریس در سرائر، علامه در منتهی و تذکره و همچنین صاحب مدارک ادعا کردهاند. شیخ طوسی در خلاف هم ادعای اجماع کرده ولی نه اجماع بر بیست دینار بلکه تعبیر شیخ طوسی این است: «الاجماع علی اعتبار النصاب الذی تجب فیه الزکات» یعنی مجمعٌ علیه بیست دینار نیست بلکه طبق تعبیر شیخ طوسی نصابی است که زکات در آن واجب است. قهراً اگر این نصاب را بخواهیم در نظر بگیریم همان بیست دینار است.
البته آنچه ادعای اجماع بر آن شده، بیست دینار است و دویست درهم را ذکر نکردهاند. اگر چه بعضی مثل شیخ طوسی گفتهاند اجماع داریم بر نصابی که در آن زکات واجب است، نصاب زکات هم بیست دینار یا دویست درهم است. ولی عمدتا معقد اجماع همان بیست دینار است.
بررسی دلیل اول
این اجماع، اجماع منقول و محتمل المدرکیه بلکه مدرکی است. حتی اگر منقول هم نباشد، مدرکی است و اگر اجماع مدرکی بود، طبق نظر بسیاری از بزرگان معتبر نیست. لذا دلیل اول قابل اتکا نمیباشد.
بحث جلسه آینده: پیرامون دلیل دوم یعنی روایات است که برای اعتبار نصاب و مقدار آن مورد استدلال قرار گرفتهاند. این روایات را در جلسه آینده مورد اشاره و بررسی قرار خواهیم داد إن شاء الله.
حق علی (ع) بر امت
اميرالمؤمنين (ع) شخصيتی است که به اذعان دوست و دشمن فضائلی دارد که در احدی يافت نميشود. از آغاز ولادت تا شام شهادت، تمام و جزئيات و زوايای زندگی اين حضرت قابل توجه و تأمل و پندآموزی است. در مورد ولادت حضرت که از آن اتفاق همه اطلاع داريد؛ در برخی منابع نقل شده که فاطمه بنت اسد در حالی که در نه ماهگی حمل بود، کنار ديوار کعبه ايستاد و دستها را رو به آسمان بلند کرد و خدا را قسم داد به حق مولودی که در شکم دارد و گفت: خدايا به حق اين مولود، امر وضع حمل را برای من آسان بگردان. کسانی نشسته بودند شاهد ماجرا، نقل ميکنند که ديوار کعبه شکافته شد و او وارد کعبه گرديد و ديوار دوباره بسته شد. ميگويند ما هرچه تلاش کرديم درب کعبه را باز کنيم و وارد کعبه شويم نتوانستيم. اينکه چه مدت در درون خانه بود خيلی مهم نيست. بعد از فراغ از حمل فاطمه بنت اسد در حالی که بچهای در آغوش داشت از کعبه بيرون آمد. وقتی بشارت ولادت اميرالمؤمنين (ع) را به ابيطالب و آل او دادند همگی به سمت مسجد الحرام حرکت کردند تا اين مولود را ببينند.در پيشاپيش جماعتی که به سمت خانه خدا ميآمدند نبی مکرم اسلام (ص) بود. ايشان مولود مبارک را در آغوش گرفتند و دعا کردند. به هر حال اصل ولادت با اين حادثه آغاز شد که نشان ميدهد اين امر خدا بوده؛ يکی از کسانی که ناظر اين واقعه بود، ميگويد ما هر چه تلاش کرديم درب را باز کنيم موفق نشديم لذا فهميديم که هذا مِن امر الله.
زندگی و رشد و نموّ اين شخصيت هم تا آخر در آن مدت نه چندان طولانی زندگی نمونه کامل يک انسان در روی زمين بود. اين افتخار برای مذهب اهل بيت (ع) و شيعيان اميرالمؤمنين (ع) است که چنين پيشوايی دارند. وقتی ميخواهند جماعتی يا قومی يا امتی را معرفی کنند آنان را به رهبر آن امت ميشناسانند. شيعيان به عنوان پيروان علی شناخته ميشوند. اين يک افتخار بزرگی است برای جامعه شيعی که رهبر و امامشان اميرالمؤمنين است. اگرچه اين شخصيت اختصاص به شيعه ندارد و متعلق به کل اسلام و بلکه متعلق به کل بشريت است اما اين مدال افتخار به ما اعطا شده و لذا مسئوليت سنگينی را متوجه ما ميکند.
روايتی را مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار نقل ميکند که پيامبر گرامی اسلام (ص) در مورد اميرالمؤمنين فرمودهاند: «حق عليٍ علی هذه الامة کحق الوالد علی الولد». حق اميرالمؤمنين بر اين امت مثل حق پدر بر فرزند است.
در اين روايت نسبت اميرالمؤمنين با امت بيان شده است. اميرالمؤمنين والد است و امت فرزند،در روايت ديگری پيامبر اکرم (ص) فرموده: «انا و عليٌ ابوا هذه الامة»؛ من و علي، پدران اين امتيم. قهراً به تعبير خود پيامبر (ص) بعد از پيامبر کسی که اين نقش را دارد، اميرالمؤمنين (ع) است.
اولاً ما اين نسبت را بايد درک کنيم. اينکه اميرالمؤمنين والد است و ما ولد هستيم. ماهيت اين رابطه مطالب بسياری را آشکار ميکند. آن هم پدری که به تمام معنا، دلسوز و مراقب و اگر توصيه و نصيحت و تذکری به فرزندش ميدهد، خودش در رأس عمل کنندگان به آن نصايح است. اميرالمؤمنين بهترين پدر است. بهترين پدر يعنی پدری که از نظر عاطفی به اين
امت در اوج است. هيچ پدری نميتواند ادعا کند محبت و عاطفه من نسبت به فرزندم بيشتری دارد از محبت و عاطفه اميرالمؤمنين به امت است. پس اين نسبت بايد خوب درک شود. ما به ماهيت اين نسبت بايد پی ببريم. اين خودش يک حق است. حق شايد در ذهن ما اين است که بايد اطاعت کنيم. اما اطاعت به دنبال معرفت حاصل می شود. ابتدا بايد معرفت باشد. معرفت به اين که برترين پدر و راهبر و پيشوا و امام، نسبت به امت اميرالمؤمنين است. اين بالاترين حق اين والد بر ما است. اين حق ابوّت حضرت را بر خودمان بشناسيم.
و در مرحله دوم ساير حقوقی که والد بر ولد دارد؛ اطاعت، توجه به نصايح، پيروی از دستورات، مراقبت بر اينکه عصيان و نافرمانی نکنيم. آن چيزهايی را که يک پدر به عنوان تذکر و نصيحت به فرزندش ميگويد را درک کنيم و عمل کنيم. اگر ميخواهيم اين پدر از ما راضی باشد بايد طبق نظر او عمل کنيم. رضايت پدر از فرزند خيلی مهم است. همانطور که معرفت و اطاعت، يک حق است، رضايت کامل پدر از فرزند هم يک حق مهمی است. اين رضايت چگونه حاصل ميشود؟ شما چه زمانی از فرزندتان خيلی راضی ميشويد؟ وقتی ميبينيد دقيقاً مطابق نظر شما عمل ميکند (درس بخواند، اطاعت امر کند، معنويت داشته باشد)، شما احساس رضايت ميکنيد و اين رضايت آثار وضعی دارد برای خود ولد.
اميرالمؤمنين (ع) پدر ما است و رضايت او در گرو مراقبت ما است. ما بايد ببينيم او چه چيزی از ما ميخواهد. ما به عنوان فرزندان او چگونه بايد عمل کنيم تا او راضی شود و بدانيم رضايت او چه آثار وضعی برای ما دارد؟ رضايت او قطعاً برای ما آثار وضعی دارد و البته اطاعت از او، معرفت حق ابوّت او، کسب رضايت او، همگی منوط به شناخت شخصيت اميرالمؤمنين در حد توانمان است. بايد بشناسيم که او که بود؟ و چه کرد؟ و از ما چه ميخواست؟ مطمئن باشيد هر مسلمانی که از اين دنيا برود، رضايت او که البته جلوهای از رضايت خدا است برای ما تعيين کننده است. زيرا علی مدار حق است و رضايت او در سرنوشت ما تعيين کننده است. اين حق اميرالمؤمنين (ع) را بايد بشناسيم و او را والد خود بدانيم و دنبال رضايت او باشيم (رضايتی که در طول رضايت خدا است).
همه حقوقی که يک پدر بر فرزندش دارد او نيز در سطح وسعيتر و عميق تر بر ما دارد، سعی کنيم اين حقوق را بشناسيم و رعايت کنيم.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبينورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 15 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام چهارم: نصاب خمس کنز مصادف
با: 16 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 108
«الحمدللّه رب العالمين و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در اعتبار نصاب در وجوب خمس در کنز بود. عرض شد درباره اعتبار نصاب در کنز دو قول وجود دارد؛ یک قول، قول به نصاب بیست دینار است و قول دیگر، قول به نصاب یک دینار است. ظاهراً در مورد کنز، قول به عدم اعتبار نصاب مطرح نیست بر خلاف معدن که در آنجا به جمع زیادی از قدما نسبت داده شده که قائل به عدم اعتبار نصاب در معدن بودند.
علی ای حال، مشهور بر این عقیدهاند که برای وجوب خمس، نصاب بیست دینار یا دویست درهم در کنز لازم است. ادلهای بر این قول اقامه شده که یک دلیل را در جلسه گذشته ذکر کردیم و آن دلیل اجماع بود که گفتیم دلیلیت ندارد.
دلیل دوم: روایت
دلیل دوم روایت است؛ روایت بزنطی که قبلاً هم این روایت را در بحث معدن نقل کردیم: «أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَمَّا يَجِبُ فِيهِ الْخُمُسُ مِنَ الْكَنْزِ فَقَالَ مَا تَجِبُ الزَّكَاةُ فِي مِثْلِهِ فَفِيهِ الْخُمُسُ»(1)طبق این روایت، امام در مورد وجوب خمس در کنز فرمودهاند اگر کنز به مقداری که زکات در آن مقدار واجب میشود، برسد، آن گاه خمس واجب میشود.
تقریب استدلال
چنانچه قبلاً گفتیم در مورد این روایت اختلاف است که آیا دلالت بر مماثلت در جنس و ماهیت میکند یا دالّ بر مماثلت از حیث مقدار و کمیت است. مشهور از این روایت مماثلت در مقدار و کمیت را استفاده کردهاند، یعنی میگویند راوی سؤال از کنزی کرده که در آن خمس واجب است. چون «ما» در سؤال راوی «عما یجب فیه الخمس» موصوله است و «من الکنز» هم بیان برای «ما» است. طبق این احتمال، معنای روایت این است: "سألته عن الکنز الذی یجب فیه الخمس" لذا معنایش این است که سؤال از کنزی شده که خمس در آن واجب است، امام هم در جواب فرمودند: «ما یجب فیه الزکاة فی مثله ففیه الخمس»؛ طبق این احتمال سؤال از مقدار است، جواب هم بر اساس سؤال راوی مختص به مقدار است یعنی همان مقداری که در آن زکات واجب میشود، همان مقدار موجب ثبوت خمس است. وصول به بیست دینار زکات را در طلا و وصول به دویست درهم زکات را در نقره واجب میکند. پس سؤال از مقدار است و جواب هم احاله شده به مماثلت
1) . من لایحضره الفقیه، ج2، ص 21، حدیث 75؛ وسائل الشیعة، ج 9، ص 495، باب 5 از ابواب ما یجب فیه الخمس، حدیث 2.
در مقدار یعنی آن مقداری که موجب تعلق زکات است، اگر در کنز محقق شود موجب تعلق خمس است. لذا طبق این بیان، این روایت بر اعتبار بیست دینار دلالت میکند.
صاحب ریاض تصریح میکند که اصحاب از این روایت، مماثلت در مقدار را فهمیدهاند یعنی مماثلت کنز با آنچه زکات در آن واجب میشود از حیث مقدار. مقدار هم بیست دینار است و این ملاک قرار گرفته در باب کنز و در اینجا هم ملاک بیست دینار است.(1)
نکاتی در اینجا وجود دارد که در ادامه عرض خواهیم کرد. اینکه ملاک خصوص بیست دینار است یا شامل دویست درهم، هم میشود، این را بعداً بررسی میکنیم. اجمالاً فعلاً فقط اصل مقدار نصاب(بیست دینار) که در کلام امام (ره) آمده و مرحوم سید هم ذکر کردهاند باید روشن شود تا به جزئیات بعدی برسیم.
این روایت با این تقریب بر اعتبار بیست دینار به عنوان نصاب وجوب خمس کنز دلالت میکند لکن بعضی از این روایت برداشت دیگری دارند که عرض میکنیم.
اشکال
محقق خویی در دلالت این روایت اشکال کرده؛ ایشان معتقد است که این روایت دالّ بر اعتبار مماثلت از حیث ماهیت است نه از حیث مقدار. ایشان میفرماید: بر خلاف صحیحه دیگر بزنطی که در باب معدن وارد شده و در آنجا بحث از مماثلت از حیث مقدار است، در این صحیحه بزنطی بحث از مماثلت در ماهیت و جنس است نه مقدار و کمیت.
برای اینکه این مطلب واضحتر شود روایت دیگری که از بزنطی در باب معدن وارد شده را نقل میکنیم: «سألت اباالْحَسَنِ (ع) عَمَّا أَخْرَجَ الْمَعْدِنُ- مِنْ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هَلْ فِيهِ شَيْءٌ قَالَ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ- حَتَّى يَبْلُغَ مَا يَكُونُ فِي مِثْلِهِ الزَّكَاةُ عِشْرِينَ دِينَاراً»(2)طبق این صحیحه، بزنطی سؤال میکند از آنچه معدن اخراج میکند که آیا در آن چیزی (حقوق مالی) ثابت است؟ امام (ع) میفرماید: چیزی ثابت نیست تا اینکه (آن چیزی که در مثل آن زکات است) به بیست دینار برسد.
در مورد این روایت یک بحثی مطرح شد و آن اینکه فاعل «یبلغ» چیست که ما فعلاً با آن کاری نداریم، عمده این است که محقق خویی میگوید در این روایت سؤال از مقدار و کمیت آن چیزی است که از معدن خارج میشود. ایشان چند قرینه هم ذکر میکنند از جمله«عما یخرج المعدن من قلیل او کثیر».
به هر حال به نظر ایشان در این صحیحه بزنطی سؤال از مقدار و کمیت میکند یعنی سؤال از این است که معدن به چه اندازه اگر برسد خمسش واجب میشود؟ امام میفرماید: به بیست دینار اگر برسد خمس آن واجب است. در مورد این صحیحه بین محقق خویی و دیگران اختلاف نیست و همه معتقدند از این روایت مماثلت در مقدار و کمیت استفاده میشود اما در صحیحه دیگر بزنطی که مربوط به کنز است اختلاف وجود دارد؛ محقق خویی میگوید از صحیحه بزنطی در باب کنز مسئله مقدار و کمیت استفاده نمیشود بلکه سؤال از جنس و ماهیت است و هیچ ملازمهای نیست بین این دو صحیحه
که اگر صحیحه بزنطی در باب معدن دلالت بر مماثلت از حیث مقدار و کمیت کند، حتماً صحیحه دیگر هم دلالت میکند بر مماثلت از حیث مقدار.
پاسخ اشکال
ما با نظر ایشان موافق نیستیم؛ ظاهر این روایت به همان بیانی که گفتیم، مماثلت از حیث مقدار و کمیت است چون «ما» موصوله است و «من الکنز» هم بیان «ما» است؛ «سألته عما یجب فیه الخمس من الکنز». یعنی: "سألته عن الکنز الذی یجب فیه الخمس" آن کنزی که خمس در آن واجب است چه مقدار است؟ امام میفرماید: همانی است که در زکات است. قرینه مهمی که تأیید میکند این سخن را و اینکه صحیحه بزنطی در باب کنز دلالت بر مماثلت از حیث مقدار میکند، جواب امام (ع) در هر دو صحیحه است؛ مهمترین اشکال به محقق خویی این است که چگونه شما یک جواب امام را با یک تفاوت مختصر در جایی حمل بر مماثلت از حیث جنس و ماهیت میکنید و در جای دیگر حمل بر مماثلت از حیث مقدار میکنید؟
جواب امام در صحیحه اول: «فقال: ما یجب فیه الزکاة فی مثله ففیه الخمس»
جواب امام در صحیحه دوم: «قال: لیس فیه شیء حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة عشرین دیناراً»
تفاوت این دو جواب از دو جهت است: یکی از حیث اضافه بودن «یبلغ» در جواب در صحیحه دومی لکن در صحیحه اول کلمه یبلغ را ندارد. دیگری از حیث تصریح به «عشرین دیناراً» که در روایت اول «عشرین دیناراً» را نگفته و فقط گفته «ما یجب فیه الزکاة فی مثله ففیه الخمس» اما در صحیحه دوم کلمه «عشرین دیناراً» را آورده است. ذکر این قید از جهتی تأثیر دارد ولی در اصل مسئله، «ما یکون فی مثله الزکاة» با «ما یجب الزکاة فیه الزکاة فی مثله» یکی است. ما اگر روایت دوم را بر مماثلت در مقدار حمل میکنیم، قهراً صحیحه اول را باید به همین معنا بگیریم.
پس مسئله این است که ما نمیتوانیم این جواب را در باب معدن حمل بر مماثلت از حیث مقدار و در باب کنز حمل بر مماثلت از حیث ماهیت کنیم.
مماثلت در ماهیت یعنی اینکه همان چیزی که زکات در آن واجب است، در کنز نیز متعلق خمس است. در باب زکات طلا و نقره مسکوک متعلق زکات است، یعنی درهم و دینار کنز هم همین گونه است. طبق بیان محقق خویی در صورتی خمس در کنز واجب است که کنز از جنس طلا و نقره مسکوک باشد، یعنی غیر طلا و نقره مسکوک (درهم و دینار) اگر پیدا شود، خمس در آن واجب نیست یا طلا و نقره غیر مسکوک پیدا شود. اینجا به نظر محقق خویی متعلق خمس نیست. اگر اشیاء عتیقه پیدا شود به نظر محقق خویی متعلق خمس نیست چون این روایت بر اعتبار مماثلت در وجوب خمس در کنز و وجوب زکات از حیث ماهیت دلالت میکند. قبلاً هم گفتیم محقق خویی اساساً کنز را فقط به درهم و دینار تفسیر میکند. مستند ایشان همین روایت است؛ کأن اگر غیر درهم و دینار از زمین کشف شود عنوان کنز بر آن صدق نمیکند. ما سابقاً در بحث معدن گفتیم این نظر باطل است؛ گفتیم به نظر ما مطلق هر چیز دارای ارزش و قیمت که در جایی پنهان شده، عنوان گنج دارد (میخواهد طلا و نقره مسکوک یا غیر مسکوک باشد و یا اصلاً غیر طلا و نقره باشد) اما محقق
خویی اصطلاحاً کنز را به طلا و نقره مسکوک یعنی درهم و دینار اطلاق میکند و احکام کنز را فقط بر درهم و دینار جاری میدانند.
پس آنچه که به عنوان اشکال بر این دلیل مطرح شده به نظر ما وارد نیست و صحیحه بزنطی به عنوان یک روایتی که سنداً و دلالتاً مورد قبول است و بر اعتبار نصاب بیست دینار در باب کنز (طبق تقریبی که ما برای استدلال به این روایت گفتیم،) دلالت میکند و اشکالی که به این روایت میتواند وارد شود همان استظهار محقق خویی است که به نظر ما وارد نیست لذا حق با مشهور و امام (ره) است که نصاب بیست دینار برای وجوب خمس لازم است.
البته غیر از این روایت، روایت دیگری را هم شیخ مفید به صورت مرسل نقل کرده ولی چه بسا آن روایت همین صحیحه بزنطی باشد یعنی اینها دو روایت نیستند و مضمونشان یکی است. هر چند صاحب وسائل اینها را به عنوان دو روایت آورده است. اگر آن روایت شیخ مفید هم همین باشد که مشکلی ندارد و اگر مستقل باشد، آن روایت از نظر سندی اشکال پیدا میکند چون شیخ مفید به صورت مرسل نقل کرده است.
نتیجه
و کیف کان به نظر ما دلیل دوم میتواند اعتبار نصاب بیست دینار را در مورد کنز اثبات کند، یعنی خمس در کنز وقتی واجب است که ارزش آن به بیست دینار برسد.
شمول نصاب نسبت به دویست درهم
بحثی در اینجا وجود دارد که آیا در اینجا خصوص بیست دینار ملاک است؟ در عبارت امام (ره) به یک نحو مطرح شده و مرحوم سید به گونهای دیگر بیان کرده است. اینجا یک اختلافی وجود دارد که آیا بیست دینار نصاب کنز است؟ یا بیست دینار و دویست درهم؟ یا بیست دینار برای طلا و دویست درهم برای نقره و اقلّهما قیمة برای غیر طلا و نقره؟
اصل نصاب ثابت است اینکه فی الجمله بیست دینار نصاب وجوب خمس در کنز است ثابت شده اما نکاتی باید در اینجا مورد بررسی قرار بگیرد. اینکه دویست درهم هم نصاب محسوب میشود یا نه؟ آیا به دویست درهم میشود فتوا داد یا اینجا هم باید احتیاط کرد؟ آیا اقلّهما قیمة قابل استفاده است یا نه؟ که إن شاء الله در جلسه آینده بررسی خواهیم کرد.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 16 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام چهارم: نصاب خمس کنز مصادف
با: 17 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 109
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در جلسه گذشته بحث به اینجا رسید که اصل نصاب در باب کنز معتبر است و این نصاب بیست دینار است. بحث در این بود که آیا دویست درهم یا اقلّ النصابین هم معتبر است یا نه؟
مقایسه نظر امام (ره) در نصاب معدن و نصاب کنز
امام (ره) در تحریر میفرماید: اگر کنز طلا باشد نصابش بیست دینار و اگر نقره باشد نصابش دویست درهم و در غیر طلا و نقره به هر یک از این دو (بأیّهما کان) برسد در این صورت خمس واجب میشود. ظاهر عبارت این است که به هر کدام از بیست دینار یا دویست درهم برسد خمس واجب میشود.
ایشان در حاشیه بر عروة تقریباً همین عبارت را آوردهاند. وی در ذیل عبارت مرحوم سید که نصاب کنز را بیست دینار ذکر کرده، نوشته است: «فی الذهب» یعنی این بیست دینار در طلا «و مأتی درهم فی الفضة و البلوغ الی احدهما فی غیرهما» و دویست درهم در نقره و اگر کنز غیر از طلا و نقره باشد، به یکی از این دو که رسید خمس واجب میشود.
این عبارتها ظهور در این دارد که در غیر طلا و نقره به هر یک از این دو قیمت برسد خمس واجب میشود بلوغ الی احدهما یعنی به هر کدام که زودتر برسد و این قهراً همان اقلهما قیمةً میشود. مثلاً فرض کنیم بیست دینار معادل هزار تومان و دویست درهم معادل هشتصد تومان است؛ قهراً اگر کنز غیر از طلا و نقره باشد (مثلاً مس باشد) و قیمت آن هشتصد تومان باشد در این صورت خمس آن واجب است. پس طبق این عبارت در غیر طلا و نقره ملاک اقلّهما قیمةً است یعنی اقلّ از یکی از بیست دینار یا دویست درهم. اگر ارزش بیست دینار کمتر بود به بلوغ به بیست دینار خمس واجب میشود و اگر ارزش دویست درهم کمتر بود به بلوغ به دویست درهم خمس واجب میشود.
مرحوم سید در اینجا فقط همان بیست دینار را ذکر کرده و دویست درهم یا اقلّهما قیمةً را نگفته، ایشان یک ملاک داده که نصاب کنز بیست دینار است و فرقی هم بین طلا و نقره و غیرهما نگذاشته است. بر همین اساس بعضی از بزرگان بر کلام ایشان تعلیقهای دارند که مبنای آن این است که چرا مرحوم سید دویست درهم را بیان نکرده و چرا بین طلا و نقره و غیر طلا و نقره تفکیک نکرده است. نظیر همین تعلیقهها را در عبارت سید درباره نصاب معدن دارند. عبارت مرحوم سید در مورد معدن این بود: «بلوغ ما اخرجه عشرین دیناراً»؛ یعنی خمس در معدن واجب است زمانی که به بیست دینار برسد. از جمله کسانی که در باب معدن به سید اشکال کرده، امام (ره) است. تعلیقه امام در باب معدن این است: «او مأتی درهم عیناً
او قیمة علی الاحوط و اذا اختلفا فی القیمة یلاحظ اقلّهما قیمة علی الاحوط»؛ بیست دینار یا دویست درهم، عیناً یا قیمةً علی الاحوط و اگر بین بیست دینار یا دویست درهم اختلاف قیمت بود اقلّهما قیمةً ملاک قرار میگیرد.
امام در باب معدن بین طلا و نقره فرقی نگذاشتند به اینکه بیست دینار ملاک برای معدن طلا باشد و دویست درهم ملاک برای معدن نقره باشد و اقلهما قیمةً برای غیر طلا و نقره بلکه ایشان یک ضابطه کلی دادند (بیست دینار یا دویست درهم) لکن در مورد دویست درهم احتیاط کرده و فرمودند: «علی الاحوط».
شاید سؤال شود که علت اینکه در معدن امام (ره) احتیاط کرد چه بود در حالی که اینجا (در باب کنز) ما این احتیاط را نمیبینیم. در باب کنز ایشان در مورد دویست درهم احتیاط نکرده است ولی در باب معدن برای ذکر دویست درهم احتیاط کرده است.
شاید وجهش این باشد که مستند اعتبار نصاب خمس در باب معدن صحیحه بزنطی است. طبق این صحیحه راوی سؤال میکند: «سألته عما اخرج المعدن من قلیل او کثیر هل فیه شیء؟» امام (ع) فرمود: «لیس فیه شیء حتی یبلغ ما یکون فی مثله الزکاة عشرین دیناراً»؛ در این صحیحه تصریح به عشرین دینار شده و امام که دویست درهم را علی الاحوط ذکر کردهاند چون بیست دینار به صراحت در روایت آمده و دویست درهم نیامده است. بر همین اساس فرمود یا بیست دینار یا دویست درهم علی الاحوط. پس در باب معدن چون مستند اعتبار نصاب روایت بزنطی بود و در روایت بزنطی صراحتاً «عشرین دیناراً» ذکر شده، لذا امام احتیاطاً دویست درهم را اضافه کردهاند. ولی دیگر فرقی بین معدن طلا و نقره نگذاشتند.
امام نفرمودند بیست دینار برای معدن طلا و دویست درهم برای معدن نقره و اقلّهما قیمة برای غیر آنها. بلکه به صورت کلی فرمودند: «او مأتی درهم عیناً او قیمةً علی الاحوط و اذا اختلفا فی القیمة یلاحظ اقلّهما قیمة علی الاحوط».
اما در باب کنز اولاً بین نصاب طلا و نصاب نقره فرق گذاشتند به اینکه بیست دینار در طلا و دویست درهم در نقره و در غیر این دو اقلّهما قیمةً را ملاک قرار دادند و ثانیاً در مورد دویست درهم احتیاط نکردند به خلاف باب معدن. شاید وجه اینکه در مورد دویست درهم به صورت احتیاطی نفرموده، این باشد که در صحیحه بزنطی مربوط به کنز اشارهای به خصوص عشرین دینار نشده و کلی فرموده «ما یکون فی مثله الزکاة»، در کنز هم خمس واجب میشود. لذا دیگر جایی برای احتیاط دویست درهم نیست.
نظر محقق بروجردی
نظیر همین مسئله را مرحوم آقای بروجردی هم فرمودهاند. ایشان یک احتیاطی در باب معدن کردهاند و همان احتیاط را در باب کنز دارند بلکه میگویند اشکال در باب کنز اشدّ از باب معدن است. عبارت ایشان در باب معدن در ذیل عبارت سید این است: «الاحوط فیه اخراج الخمس اذا بلغ قیمته نصاب احد النقدین فی الزکاة ذهباً کان المعدن او فضة او غیرهما». ایشان میگویند دلیلی ندارد خصوص عشرین دیناراً را ملاک برای نصاب معدن قرار دهیم. احوط آن است که خمس معدن واجب میشود هر گاه قیمت معدن به نصاب یکی از نقدین در باب زکات برسد (یا بیست دینار یا دویست درهم). فرقی هم نمیکند که معدن، معدن طلا باشد یا نقره. ایشان ملاک را اقلّهما قیمةً قرار داده و این نظیر احتیاط امام است چرا که امام هم در باب معدن فرمودند یا بیست دینار یا دویست درهم و اگر قیمتشان فرق داشته باشد اقلّهما قیمةً.
اما حاشیه آقای بروجردی در باب کنز این است: «الاحتیاط السابق فی المعدن جارٍ هنا ایضاً بل الاشکال هنا اشدّ»؛ میفرمایند: همان احتیاطی که آنجا کردیم، اینجا اشکال شدیدتر است. احتیاط ایشان در باب معدن این بود که اقلّهما قیمةً ملاک قرار بگیرد و فرقی هم بین طلا و نقره نیست. همان احتیاط اینجا هم هست.
اینجا اشکال اشدّ از آنجا است به خاطر اینکه در صحیحه بزنطی مرتبط به باب کنز حتی اشاره به عشرین دینار هم نشده اما در صحیحه مربوط به باب معدن عشرین دینار ذکر شده بود بنابراین ملاک میشود همان چیزی که در باب زکات است. یا بیست دینار یا دویست درهم.
پس سه مطلب اینجا بیان شد:
اول اینکه چرا امام در باب معدن دویست درهم را از باب احتیاط فرمود ولی اینجا دویست درهم را احتیاطاً نفرمود.
دوم اینکه چرا به نظر مرحوم آقای بروجردی اشکال در باب کنز شدیدتر از اشکال در باب معدن است.
سوم اینکه امام (ره) در باب معدن بین معدن طلا و نقره فرقی نگذاشت و فرمود اگر معدن به بیست دینار یا دویست درهم یا اقلّهما قیمة برسد خمسش واجب است. اما اینجا تصریح کردهاند کنز و گنج اگر طلا باشد و به بیست دینار برسد خمس آن واجب است و اگر نقره باشد دویست درهم نصاب آن است و اگر غیر طلا و نقره باشد، اقلّهما قیمةً. درست است که کلمه اقلّ نیاورده (در حاشیه عروه نوشتهاند: «والبلوغ الی احدهما فی غیرهما») اما بلوغ به احدهما همیشه همان اقلّهما قیمةً میشود. در متن تحریر هم کلمه اقلّ نیامده بود ولی این انطباق قهری میشود که ملاک همان اقلّ است.
بررسی نظر امام (ره)
حال آیا این به نظر شما صحیح است؟ آیا وجهی برای این تفکیک است که بین کنز طلا و کنز نقره ما فرق بگذاریم و نصاب را در طلا بیست دینار و در نقره دویست درهم قرار دهیم؟ آیا امام (ره) در باب معدن واقعاً بین طلا و نقره فرق نگذاشتهاند و مطلق معدن را ذکر کردهاند؟ ظاهر عبارت این است چون نگفته که معدن اگر طلا باشد فلان مقدار و اگر نقره باشد فلان مقدار. پس چرا در اینجا فرق گذاشتهاند؟
به نظر میرسد وجهی برای این فرق وجود ندارد یعنی این تفصیلی که امام هم در تحریر دارند و هم در حاشیه عروه که بیست دینار در مورد کنز طلا است و دویست درهم در مورد کنز نقره وجهی ندارد. در صحیحه بزنطی سؤال از مقدار نصاب کرده و پاسخ امام هم مقدار است. درست است در زکات بیست دینار برای طلا و دویست درهم برای نقره است ولی مسئله این است که متعلق زکات در باب طلا و نقره فقط طلا و نقره مسکوک است. یکی از موارد تعلق زکات نقدین است یعنی طلا و نقره مسکوک (طلا و نقره مطلقا زکات ندارد؛ مثلاً الآن سکههایی که مردم خرید و فروش میکنند زکات ندارد.) آن سکهای متعلق زکات است که با آن معامله میشود. (این سکهها امروزه خودش جنس است و خرید و فروش میشود یعنی خودش مبیع و مثمن است لذا اینها متعلق زکات نیست.)
اگر امام معصوم (ع) فرمودند اگر به مقداری که در آن زکات واجب میشود برسد، خمس کنز واجب میشود. مقدار زکات در طلا و نقره بیست دینار یا دویست درهم است اما اینکه ما خصوصیت بیست دینار را برای کنز طلا و دویست درهم را برای کنز نقره بخواهیم استفاده کنیم، از این روایت استفاده نمیشود. این فرقی با معدن ندارد و هر دو رکاز حساب میشود.
اگر قرار باشد تفکیک قائل شویم پس در باب معدن هم باید همین حرف را بزنیم و بگوییم نصاب معدن طلا بیست دینار و نصاب معدن نقره دویست درهم و در غیر آنها اقلّهما قیمةً ملاک است.
پس وجهی برای این فرق به نظر نمیرسد مگر اینکه بگوییم در باب معدن هم نظر امام همین است که اگر معدن طلا بود نصابش بیست دینار است و اگر نقره بود دویست درهم و اگر غیر اینها بود اقلّهما قیمةً ولی این با ظاهر عبارت امام نه در تحریر و نه در حاشیه عروة سازگار نیست.
بنابر این به نظر ما در مجموع در باب کنز ملاک همان بیست دینار یا دویست درهم است در صورتی که قیمتشان یکی باشد و اگر قیمتشان متفاوت باشد اقلّهما قیمةً ملاک است و وجهی برای تفصیل بین کنز طلا و کنز نقره نیست. این اشکالی است که در اینجا متوجه امام (ره) است.
بحث جلسه آینده: بحث بعد مقام پنجم است که درباره ما یلحق بالکنز است. مثل چیزهایی که در شکم یک حیوان (سکه، مروارید) پیدا میشود که در جلسه آینده مطرح خواهیم کرد إن شاء الله.
اسارت لازمهی افشای سرّ
امیرالمؤمنین میفرمایند: «سِرُّكَ أَسِيرُكَ فَإِنْ أَفْشَيْتَهُ صِرْتَ أَسِيرَه»(1)
سرّ شما اسیر شما است یعنی در بند و تحت اختیار و فرمان شما است. وقتی سرّ و رازی افشا نشده معنایش این است که در حبس و بند است اما وقتی افشا و آشکار میشود شما اسیر آن میشوید. چون وقتی سرّ آشکار شد، قهراً همیشه باید مراقب بود که مباد این راز توسعه پیدا کند و بر مَلا شود. برای اینکه جلوی توسعه بیشتر سرّ را بگیرد ناچار است باج بدهد.
البته اینکه چه چیزی سرّ است بحث دیگری دارد ولی اجمالاً سرّ یعنی آن چیزی که صاحب سرّ مایل به کشف و افشاء آن نیست. سرّ یک چیز پنهانی است که در خزانه دل و قلب و فکر انسان است. گاهی بعضی از افراد در صحبت کردن به ادنی مناسبتی سرّشان را برای دیگران فاش میکنند مخصوصاً برای کسانی که اهلیّت ندارند. یک موقع کسی در مقام مشورت و برای رهایی از استیصال و درماندگی، سرّی را به کسی میگوید اما اطمینان دارد که او امانت دار است و اهل افشا نیست این یک بحث دیگریست، اما اینکه به ادنی مناسبتی به هر کسی سرّ و راز را فاش کند از زمان افشاء سرّ، دیگر صاحب سرّ که تاکنون زندانبان سرّ بود، خودش میشود زندانی سرّ و آن گونه که دیگران و افشا کننده سرّ میخواهد باید رفتار کند. اگر انسان زندانی شود خیلی سخت است. چون ذاتاً و فطرتاً حر و آزاد آفریده شده و هر چیزی که این حرّیت و آزادی را از انسان سلب کند با روح انسان سازگار نیست. مثلاً اگر کسی بخواهد برای خوشایند دیگری حرفی بزند و یا برای وصول به مقام و ریاست بخواهد کاری را بکند در حقیقت اسیر است. باید مواظب بود که سرّ تا زمانی که سرّ است اختیارش دست انسان است و زمانی که فاش شد اختیار انسان در دست اوست. اگر هم زمانی مجبور شدید سرّتان را برای کسی بگویید به هر کسی نگوید.
«الحمدلله رب العالمین»
1) . تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص 321، حدیث 7415.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 19 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام پنجم: ما یلحق بالکنز – ما وجد فی جوف الدابة مصادف
با: 20 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 110
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
محصل بحث در مقام چهارم
محصل بحث در نصاب کنز این شد که در مورد نصاب کنز چهار قول وجود دارد. دو قول را در ابتدای بحث ذکر کردیم و به دو قول هم در لابلای مباحث اشاره کردیم. به طور کلی اگر بخواهیم این اقوال را دسته بندی کنیم چهار قول در این رابطه وجود دارد:
یک قول، قول به نصاب بیست دینار است که عدهای از جمله مرحوم سید و بعضی دیگر به آن ملتزم شدهاند.
قول دوم، قول به نصاب یک دینار است. این را هم مورد بررسی قرار دادیم و معلوم شد این قول دلیل قابل قبولی ندارد، البته بعضی ادعای اجماع کردهاند اما ما عرض کردیم این اجماع به هیچ وجه قابل قبول نیست. به تعبیر مرحوم صاحب جواهر اصل این ادعا غریب است و دعوای اجماع در این رابطه اغرب است.(1)
دو قول دیگر هم از لابلای مطالبی که از امام و مرحوم سید و حواشی که نسبت به نظر مرحوم سید مرقوم کردهاند به دست میآید. یکی اینکه اگر کنز طلا باشد نصابش بیست دینار و اگر نقره باشد نصابش دویست درهم است و اگر غیر از طلا و نقره باشد، احد الامرین یا اقلّهما قیمةً. این نظر امام (ره) بود که مورد اشکال قرار گرفت.
نظر چهارم هم این است که به طور کلی ملاک یا بیست دینار است یا دویست درهم و در این جهت فرقی بین طلا و نقره نیست یعنی کفایة احدهما (یا بیست دینار یا دویست درهم) بدون اینکه فرقی بین طلا و نقره و غیر طلا و نقره باشد.
از این چهار قول، قول سوم که مختار امام (ره) بود و همچنین قول دوم محل اشکال قرار گرفت. قول اول هم در ضمن مباحث معلوم شد که تمام نیست. یعنی عشرین دیناراً به تنهایی دلیلی ندارد مگر اینکه بگوییم نصاب کنز عبارت است از عشرون دیناراً یا معادلش که دویست درهم است.
البته شاید بتوانیم به نوعی بین قول چهارم و قول اول جمع کنیم یعنی بگوییم اگر گفته شده ملاک وجوب خمس، وصول به بیست دینار است، این بیست دینار خصوصیت ندارد بلکه مقصود بیست دینار یا معادلش میباشد که دویست درهم است. ولی این با ظاهر عبارت سید سازگار نیست چون ظاهراً خودِ بیست دینار موضوعیت دارد نه قیمتش. به همین جهت بود که امام (ره) در بحث معدن کلمه «عیناً او قیمةً» را اضافه کردند.
به هر حال با توجه به دلیلی که در مورد کنز وجود دارد (همان صحیحه بزنطی)، حق قول چهارم است یعنی «کفایة احدهما»؛ یا بیست دینار یا دویست درهم. روایت هم میگفت: «ما یکون فی مثله الزکاة»؛ آن مماثلتی که در روایت وجود
1) . جواهر، ج 16، ص26.
دارد را گفتیم که از حیث مقدار و کمیت است نه مماثلت از حیث نوع و نه مماثلت از حیث مقدار و نوع معاً؛ چون عدهای مماثلت را در هر دو جهت گفتهاند. چنانکه قبلاً اشاره کردیم، محقق همدانی از کسانی است که معتقد است صحیحه بزنطی دالّ بر مماثلت از حیث نوع و مقدار میباشد. ولی حق در مورد روایت بزنطی همانی است که ما گفتیم و اکثراً هم به همین قائلند که این روایت بر این دلالت میکند که نصاب کنز از حیث مقدار مثل نصاب زکات است، یعنی آن مقداری که در آن زکات واجب میشود، در همان مقدار در کنز، خمس واجب میشود بخلاف محقق خویی که مماثلت را از حیث جنس و نوع میدانست لذا ایشان میفرمود کنز فقط به طلا و نقره مسکوک اطلاق میشود و خمس هم فقط در آن واجب میشود و بخلاف محقق همدانی که مماثلت را از حیث نوع و جنس با هم میدانست یعنی میگفت هم طلا و نقره و هم بیست دینار در طلا و دویست درهم در نقره.
نتیجه آنکه در مقام چهارم یعنی بحث از نصاب، حق آن است که احدهما (یعنی بیست دینار یا دویست درهم) برای وجوب خمس کافی است.
مقام پنجم: ما یلحق بالکنز
مقام پنجم به ما یلحق بالکنز مربوط است؛ امام (ره) این مطلب را در خاتمه مسئله مربوط به کنز با این عبارات بیان کردهاند: «و یلحق بالکنز علی الاحوط ما یوجد فی جوف الدابّة المشتراة مثلاً فیجب فیه بعد عدم معرفة البایع و لا یعتبر فیه بلوغ النصاب بل یلحق به ایضاً علی الاحوط ما یوجد فی جوف السمکة بل لا تعریف للبایع الا فی فرض النادر. بل الاحوط الحاق غیر السمکة و الدابة من الحیوان بهما»؛
در این مقام امام (ره) درباره چیزهایی که به کنز ملحق شدهاند بحث میکند. حال این الحاق از چند جهت میتواند باشد. الحاق به این معنا نیست که در همه جهات مثل کنز باشد. ما باید این جهات را بررسی کنیم و ببینیم در چه جهت الحاق است و در چه جهتی الحاق نشده است. مثلاً در تعریف بایع الحاق صورت گرفته اما در مسئله نصاب، ملحق به کنز نیست. پس اینکه گفتهاند «یلحق بالکنز» به این معنا نیست که همه احکام کنز در این موارد جاری شود. در عین حال از این عبارت استفاده میشود که عنوان کنز هم بر اینها منطبق نیست چون عرفاً به چیزی کنز میگویند که مستتر فی الارض او نحوها باشد. یک جنس قیمتی که در قسمتی از زمین یا دیوار یا سقف پنهان شده باشد. معلوم است که چیزی که در شکم گوسفند و گاو یا ماهی پیدا میشود عرفاً ملاک ها و خصوصیات کنز را ندارد لذا عنوان کنز بر آن صادق نیست.
پس به طور کلی سه جهت در اینجا باید بررسی شود:
جهت اول: اصل وجوب خمس؛ اگر کسی چیزی را از شکم حیوانی پیدا کرد آیا خمس آن واجب است؟
جهت دوم: تعریف بایع؛ آیا اعلام و تعریف به فروشنده یا صیاد واجب است یا نه؟
جهت سوم: مسئله نصاب؛ آیا برای وجوب خمس نصاب معتبر است یا نه؟
این سه جهت در مورد دو نمونه مورد بررسی قرار میگیرد. یکی در مورد چهارپایان مثل گوسفند و گاو و یکی هم در مورد ماهی. علت اینکه اینها از هم تفکیک شدهاند هم نصوصی است که در مورد هر یک بخصوصه وارد شده و همچنین شاید این جهت باشد که نوعاً و غالباً ما یوجد فی جوف الدابّة چیزی است که حیوان آن را بلعیده و مالک داشته اما ما
یوجد فی جوف السّمکة غالباً چیزهایی است که از عمق دریا بلعیده شده و مالک ندارند مثل مروارید و مرجان و جواهرات با ارزشی که در دریا وجود دارد. البته این مسئله را امام به نحو مختصر بیان کردهاند اما مرحوم سید در عروة آن را مفصلتر در قالب فروع متعدد مورد بررسی قرار دادهاند. مثل اینکه انهار و رودخانه ها هم به دریا ملحق میشود یا نه؟
به طور کلی این مسئله، مسئلهای است که شاید تا حدودی مبتلا به هم باشد. ما ابتدا درباره مطلبی که امام فرمودند یک توضیح مختصری میدهیم و سپس اقوال و انظار و ادله را بررسی خواهیم کرد.
نظر امام (ره)
امام (ره)
میفرمایند: آنچه که در شکم دابة خریداری شده پیدا میشود علی الاحوط به کنز ملحق است، یعنی احتیاط واجب آن است که به کنز ملحق میشود. بعد میفرمایند: «فیجب فیه بعد عدم المعرفة البایع»، یعنی یجب الخمس بعد از آنکه بایع این را نشناخت. طبق این عبارت اولاً تعریف بایع واجب است و ثانیاً خمس دارد. بعد میفرماید: «و لا یعتبر فیه بلوغ النصاب». با اینکه به کنز ملحق است و با اینکه تعریف بایع واجب است و خمس دارد اما نصاب در آن معتبر نیست.
ایشان در ادامه میفرمایند: همچنین به کنز ملحق میشود، چیزی که در شکم ماهی پیدا شود علی الاحوط. لکن اینجا با مورد قبلی یک تفاوتی دارد. میفرمایند: «لا تعریف فیه للبایع الا فی فرض النادر» اینجا تعریف به بایع واجب نیست ولی خمس دارد و نصاب هم در آن معتبر نیست. تنها تفاوتش با دابة در مسئله تعریف بایع است.
بعد امام (ره) از این دو مورد به سایر حیوانات تعدّی میکنند و میفرمایند: احوط آن است که غیر سمکه و دابّه از حیوانات دیگر هم به این ملحق میشوند. مثل پرنده که اگر کسی آن را صید کرد و در شکمش چنین چیزی بود، ملحق به دابّة و سمکه میشود.
نظر سید (ره)
مرحوم سید همین بیان را دارند الا اینکه بر خلاف امام احتیاط نکرده بلکه فتوا داده است. عبارت سید در مسئله هجدهم عروة این است: «اذا اشتری دابّة و وجد فی جوفها شیئاً فحاله حال الکنز الذی یجده فی الارض المشتراة فی تعریف البایع و فی اخراج الخمس ان لم یعرفه و لا یُعتبر فیه بلوغ النصاب». میفرماید: اگر چهارپایی را خرید و در شکمش چیزی را پیدا کرد، حاله حال الکنز لکن کنزی که یجده فی الارض المشتراة. در مسئله قبلی بحث در این بود که اگر کسی زمینی را بخرد یا به او منتقل شود و در آن زمین کنز پیدا کند باید به بایع تعریف کند و الا فهو للواجد و خمس آن هم واجب است. اینجا هم میفرمایند: دقیقاً وضع آن چیزی که در شکم حیوان پیدا شود مثل همان گنج است که اولاً باید به بایع تعریف کند و ثانیاً خمس آن را بدهد اگر صاحبش پیدا نشد، یعنی متعلق به اوست و در عین حال نصاب در آن معتبر نیست.
ایشان گرچه تعبیر به الحاق نکرده ولی معلوم است که عنوان کنز بر آن صدق نمیکند بلکه ملحق به کنز است. پس ما در اینجا سه مسئله را باید بررسی کنیم و یک جهت هم بحثی ندارد و آن هم این جهت است که عرفا به این اموال کنز اطلاق نمیشود و به همین جهت عنوان ما یلحق بالکنز مطرح شده است.
اما آن سه مطلبی که باید بحث کنیم و بر اساس آن ما بحث در مقام چهارم را در سه جهت پیگیری میکنیم عبارتند از: وجوب خمس و تعریف بایع و عدم اعتبار نصاب. اینها را در مورد دابّة بررسی میکنیم و بعد در مورد سمکة و سپس در مورد الحاق سایر حیوانات هم این بحث را داریم.
پس به طور کلی در این چند سطر سه فرع مطرح شده و در هر فرعی جهاتی وجود دارد:
فرع اول در مورد دابة است که سه جهت در آن قابل بحث است: یکی وجوب خمس و دیگری تعریف به بایع و سومی هم عدم اعتبار نصاب.
فرع دوم در مورد سمکة است که همین بحثها با یک تفاوتی مطرح شده: وجوب خمس و عدم وجوب تعریف بایع الا فی فرض النادر و بعد هم مسئله عدم اعتبار نصاب.
و سر انجام راجع به الحاق سایر حیوانات به این دو مورد (دابه و سمکه) است. این یک فهرست کاملی از مطالبی بود که در این چند سطر بیان شد.
فرع اول: ما یجد فی جوف الدابّه
جهت اول
جهت اولی درباره وجوب خمس است که چرا در چیزی که از جوف دابة پیدا میشود خمس واجب است.
مشهور قائل به وجوب خمساند. مرحوم محقق در شرایع(1)
میگوید: معروف بین اصحاب این است که خمس واجب است.
در مقابل بعضی میگویند در اینجا خمس واجب نیست. حال ما میخواهیم ببینیم آیا در اینجا واقعاً خمس واجب است؟
توجه داشته باشید موضوع بحث در اینجا این است که خمس بعنوان الکنز واجب است یا نه؟ ممکن است کسی بگوید اینجا خمس واجبٌ ولی به عنوان فائده نه به عنوان کنز. اگر ما گفتیم خمس در چیزی که در شکم حیوان پیدا میشود به عنوان فائده واجب است نه به عنوان کنز، این دیگر موجب الحاقش به کنز نمیشود.
بحث جلسه آینده: پس موضوع بحث در اینجا (در جهت اولی) وجوب خمس فیما یوجد فی جوف الدابة بعنوان الکنز است. میخواهیم ببینیم آیا این دلیلی دارد یا ندارد که در جلسات آینده پیگیری خواهیم کرد إن شاء الله.
«الحمدلله رب العالمین»
1) . شرایع الاسلام، ج1، ص180.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 20 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام پنجم: ما یلحق بالکنز – ما وجد فی جوف الدابة (جهت اول: وجوب خمس) مصادف
با: 21 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 111
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در ما یلحق بالکنز بود. عرض کردیم دو فرع در متن تحریر ذکر شده که در هر فرعی جهاتی باید مورد بحث قرار بگیرد. گفتیم در مورد چیزی که در جوف دابّة خریداری شده پیدا شود یک جهت وجوب خمس است و جهت دوم بحث از لزوم تعریف بایع و جهت سوم مسئله اعتبار نصاب.
البته یک مسئله مهمی هم که در متن تحریر به صراحت نیامده ولی از کلمات ایشان قابل استفاده است و در ضمن این جهات باید مورد بحث واقع شود مسئله تملک است که این در ضمن بحثهایی که خواهیم داشت معلوم میشود.
جهت اول: وجوب خمس
در مورد وجوب خمس گفتیم محقق در شرایع این را به عنوان معروف بین اصحاب ذکر کرده ولی باید دید آیا دلیلی بر وجوب خمس وجود دارد یا خیر؟ آیا این مالی که از شکم چهارپا به دست میآید بعد از تحقق شرایط باید خمس آن داده شود یا نه؟
ادلهای که برای وجوب خمس ممکن است ذکر شود چند دلیل است؛ بعضی از این ادله در صددند که وجوب خمس را در ما یوجد فی جوف الدابة بعنوان الکنز ثابت کنند و برخی دیگر در صدد اثبات اصل وجوب خمسند لکن لا بعنوان الکنز چون ممکن است خمس واجب باشد ولی بعنوان کنز نباشد.
ادله وجوب خمس بعنوان الکنز
دلیل اول: اجماع
دلیل اول اجماع است؛ در کلمات بعضی از بزرگان در این رابطه ادعای اجماع شده از جمله در کفایه محقق سبزواری و حدائق محدث بحرانی، البته صاحب مدارک هم این را به عنوان مقطوع به بین الاصحاب ذکر کرده و هر چند این ادعای اجماع نیست ولی مُشعِر به اجماع است. صاحب شرایع فرموده: «هو المعروف بین الاصحاب» لکن این بزرگان، بعضی صریحاً ادعای اتفاق و اجماع کرده و بعضی به عنوان مقطوع به بین الاصحاب ذکر کردهاند.
بررسی دلیل اول
این ادعا محل اشکال است چون:
اولاً: در اینکه بعضی از قدمای اصحاب در کتب خودشان به وجوب خمس فتوا دادهاند، تردیدی نیست. شیخ مفید در مقنعه، شیخ طوسی در نهایة، سلار در مراسم و بعضی دیگر فتوا به وجوب خمس دادهاند ولی اینکه لزوماً فتوای قدما به وجوب
خمس از باب این باشد که ما فی جوف الدابة را به عنوان کنز محسوب کردهاند، معلوم نیست، در حالی که مدعا وجوب خمس به عنوان کنز است.
ثانیاً: به علاوه بعضی هم قائل به عدم وجوب خمس شدهاند.
ثالثاً: مشکل دیگری که در اینجا وجود دارد این است که این اجماع، اجماع منقول است. بله! ما میتوانیم این را به عنوان یک فتوایی که بین اصحاب مشهور است بپذیریم. اصل وجوب خمس به عنوان فتوای مشهور قابل انکار نیست ولی اینکه خمس بعنوان الکنز در این مسئله واجب باشد به هیچ وجه نمیتوانیم این را استفاده کنیم.
پس دلیل اول (اجماعی که بعضی ادعا کردهاند) مبتلا به چند اشکال است؛ اولاً این اجماع منقول است و ثانیاً در مسئله مخالف وجود دارد و ثالثاً به درستی معلوم نیست که وجوب خمس در این مسئله به عنوان الکنز باشد.
بله! اصل وجوب خمس را میتوانیم بگوییم مشهور است اما اینکه خمس مِن حیث انه کنزٌ واجب باشد و به دنبال آن احکام کنز بر آن جاری شود، این را نمیتوانیم از این دلیل استفاده کنیم.
دلیل دوم
اولاً این چیزی که از شکم دابّة پیدا میشود مصداقی از مصادیق کنز و داخل در مفهوم کنز است یعنی عنوان کنز بر آن صدق میکند و به واسطه صدق عنوان کنز قهراً خمس در آن واجب میشود؛ چون در این صورت اطلاقات ادله خمس کنز شامل آن هم میشود.
و سلّمنا که داخل در مفهوم کنز هم نباشد، ملحق به کنز است و الحاق هم موضوعی است.
پس دلیل دوم این است که یا حقیقتاً عنوان کنز شاملش میشود و به همین جهت اطلاقات خمس کنز، خمس را در این مورد واجب میکند یا حکماً داخل در مفهوم کنز است، یعنی شبیه به کنز است و به همین جهت اطلاقات ادله کنز شاملش میشود.
بررسی دلیل دوم
به نظر میرسد این دلیل هم صحیح نیست چون همانطور که قبلاً هم اشاره کردیم، در اینکه عرفاً به این مورد اطلاق کنز نمیشود، تردیدی نیست. الان شما وقتی میشنوید شخصی یک گنج پیدا کرده چه چیزی به ذهنتان خطور میکند؟ از نظر عرف گنج به چیزی میگویند که مستور فی الارض او فی الجدار او فی السقف و نحوها باشد؛ اگر یک کسی از شکم حیوان چیزی را پیدا کرد، آیا عرف میگوید که گنج پیدا کرده؟ عرفا مفهوم گنج شامل چنین موردی نمیشود.
اما اینکه ما این را ملحق به کنز بدانیم یعنی بگوییم حکماً کنز است، این ادعا دلیل میخواهد. اینکه حکماً چیزی را ما کنز بدانیم بدون جهت و دلیل نمیشود. صرف اینکه یک چیزی را از یک جای مستور ولو فی جوف الحیوان پیدا کنیم موجب نمیشود که ما این را ملحق به کنز بدانیم. اگر در دلیل و این الحاق صورت گرفته باشد. ما به واسطه دلیل آن را میپذیریم اما بدون دلیل نمیتوان آن را ملحق به کنز کرد و آثار کنز را بر آن مترتب نمود. این الحاق به واسطه آثاری که بر آن مترتب میشود حتماً نیازمند دلیل و حجت است. بنابراین دلیل دوم هم به نظر میرسد که تمام نیست.
در این دو دلیل مستدل درصدد بود که خمس را در ما یوجد فی جوف الدابّة بعنوان الکنز ثابت کند اما ملاحظه فرمودید که این دو دلیل وجهی ندارد.
ادله وجوب خمس لا بعنوان الکنز
دلیل اول
این دلیل در صدد اثبات خمس است ولی نه به عنوان کنز بلکه فقط میخواهد اصل وجوب خمس را در ما یوجد فی جوف الدابة ثابت کند. دلیل این است که:
درست است این چیزی که در شکم دابة پیدا شده، کنز نیست اما مصداق فائده و غنیمت است و لذا به عنوان یکی از مصادیق بارز و روشن غنیمت متعلق خمس است. به حسب آیه «فاعلموا انّما غنمتم من شیء فأنّ لله خمسه» خمس در مطلق فائدة ثابت میشود و این هم یک مصداق آشکار ما غنمتم است. کسی از درون شکم یک حیوان چیزی را پیدا کند فایده و غنیمت محض به حساب میآید و به مقتضای آیه خمس و روایات این متعلق خمس است.
بررسی دلیل اول
به نظر میرسد این دلیل مشکلی ندارد یعنی با این دلیل میتوانیم خمس را در ما یوجد فی جوف الدابة ثابت کنیم ولی بعنوان الفائده. اگر خاطرتان باشد در بحث غنائم جنگی هم گفتیم چیزی که از دشمن سرقةً و غیلةً اخذ شود به عنوان اینکه مصداق فائده و غنیمت است، متعلق خمس میباشد هرچند عنوان غنیمت جنگی بر آن صدق نمیکند، چون غنیمت در آیه معنای عامی دارد و منحصر در غنیمت جنگی نیست بلکه مطلق فائده را در بر میگیرد. روایات هم بر این مسئله دلالت داشتند. اینجا هم ما یوجد فی جوف الدابّة یک فائدة محسوب شده و به حسب ادله، خمس در آن واجب میشود. لذا این دلیل، یک دلیل قابل قبولیست.
فقط یک نکتهای باقی میماند و آن اینکه اگر به عنوان فائده و غنیمت خمس در آن واجب باشد، آیا وجوب خمس فوری است یا بعد از استثناء مؤونه واجب است؟ ما این بحث را در ارباح مکاسب خواهیم داشت که خمس بعد از اخراج مؤونه سنة واجب است یعنی اگر کسی فائده و سودی به دست بیاورد، بعد از آنکه مؤونه سال خود را خارج کرد، اگر چیزی باقی ماند خمس آن واجب است اما در مورد غنیمت جنگی یا معدن این مسئله مطرح نیست. آنجا وجوب خمس فوری است یعنی اینگونه نیست که بعد از یک سال اگر هزینهها را انجام داد و چیزی اضافه آمد باید خمس آن را بپردازید؛ بلکه در همان ابتدا خمس آن واجب است.
حال بحث در اینکه اگر ما خمس را در ما فی جوف الدابة به عنوان مطلق غنیمت واجب دانستیم آیا خمس آن فوراً واجب است یا مؤونه سنة استثناء میشود؟ اگر ما خمس را به عنوان کنز واجب بدانیم قبل استثناء المؤونة است، یعنی در کنز، خمس واجب فوری است، نه بعد از کسر هزینهها، حال اگر به عنوان فائده و غنیمت خمس واجب شد، تکلیف چیست؟
اینجا اکثراً گفتهاند خمس فوراًً واجب است. هم در فتوای قدما و هم در فتوای متأخرین اکثراً استثناء مؤونه را مطرح نکردهاند؛ چون بعداً خواهد آمد که این مختص ارباح مکاسب است و اینگونه نیست که در هر فائده و غنیمتی که نصیب انسان شود، مؤونه سنة استثنا شود؛ چون دلیل خاص داریم در مورد ارباح مکاسب که مؤونه سنة استثنا میشود. اما در اینجا وجوب خمس به نظر اکثر بزرگان فوری است. نظیر این را هم در مورد چیزهایی که به غنائم جنگی ملحق میشوند گفتیم
مثل اموالی که سرقتاً و غیلة از کفار گرفته میشود در حالی که غنیمت جنگی هم نیست و در اصطلاح به اینها غنیمت جنگی نمیگویند اما ملحق به غنیمتند. ما در آنجا گفتیم که خمس واجب است ولی استثناء مؤونة سنة نکردیم چون بنا نیست که هر چیزی که عنوان فائده و غنیمت به معنای عام بر آن منطبق بود، مؤونه سنة از آن کسر شود. لذا ما نحن فیه هم به عنوان یک فائده و غنیمتی که نصیب واجد شده، خمس آن واجب میشود و وجوب خمس هم فوری است؛ به این معنا که هزینههای سال و مؤونه سنة از آن کسر و استثنا نمیشود. البته بعضی از بزرگان قائل به استثناء مؤونه سنة شدهاند. این بحث در جای خودش باید بررسی شود که آیا استثناء مؤونه سنة مختص به ارباح مکاسب است یا خیر؟
پس به نظر میرسد دلیل سوم خالی از اشکال است.
دلیل دوم
دلیل دوم یک روایت طولانی است مربوط به ذکر بعضی از اموری که متعلق خمسند؛ در این امور یک عنوانی را ذکر کرده که منطبق بر ما نحن فیه است. این روایت از علی بن مهزیار است و سند قابل اعتمادی هم دارد سابقاً به مناسبتی به این روایت اشاره شده است.
در این روایت وقتی سخن از غنائم به میان میآید در ذیل آیه: «واعلموا انّما غنمتم» اموری را به عنوان غنائم ذکر میکند از جمله این میگوید: «و مثل مالٍ یؤخذ و لا یُعرف له صاحبٌ»(1)طبق این روایت هر چیزی که اخذ شود و صاحبی نداشته باشد خمس آن واجب است.
بررسی دلیل دوم
اصل وجوب خمس با این روایت قابل اثبات است به شرط اینکه انطباق بر ما نحن فی پیدا کند یعنی بگوییم ما فی جوف الدابة هم یک مالی است که یؤخذ و لا یعرف له صاحب یعنی چیزی که از دابة پیدا شده، صاحبش معلوم نیست. لکن بعید نیست در دلالت این روایت اشکال کنیم؛ چون معمولاً ما فی جوف الدابة از مصادیق مالا یعرف له صاحب نیست چون چیزی که از جوف دابّة کشف میشود ممکن است عنوان مجهول المالک یا لقطه را پیدا کند که در این صورت لازم است تعریف شود و در این مورد ظاهراً لزوم تعریف مورد اتفاق است. بنابراین چه بسا نتوان آن را از مصادیق ما لا یعرف له صاحب دانست.
اما فی الجمله با قطع نظر از آن مشکلی که گفتیم حداقل میتوانیم این روایت را به عنوان مؤید برای ثبوت خمس در ما نحن فیه ذکر کنیم.
بنابراین نتیجه در جهت اولی اجمالاً این شد که خمس در اینجا واجبٌ اما لا بعنوان الکنز بلکه بعنوان الفائدة و الغنیمة. اما مسئله استثناء مؤونه سنة هم ان شاء الله در آینده به تفصیل به آن پرداخته خواهد شد.
«الحمدلله رب العالمین»
1) . تهذیب، ج 4، ص 141، حدیث 398؛ استبصار، ج2، حدیث 198؛ وسائل الشیعة، ج 9، ص 501، باب 8 از ابواب وجوب الخمس، حدیث 5.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 21 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام پنجم: ما یلحق بالکنز – ما وجد فی جوف الدابة (جهت دوم: لزوم تعریف به
بایع) مصادف با: 22 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 112
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مورد ما یوجد فی جوف الدابة المشتراة عرض کردیم جهاتی باید مورد بررسی قرار بگیرد. جهت اولی درباره وجوب خمس بود و نتیجه بحث در جهت اولی این شد که خمس ما یوجد فی جوف الدابة المشتراة واجب است لکن لا بعنوان الکنز بل بعنوان مطلق الفائدة و الغنیمة. لذا الحاق به کنز از این جهت در مورد ما یوجد فی جوف الدابة منتفی است.
جهت دوم: لزوم تعریف به بایع
جهت دوم درباره لزوم تعریف به بایع است؛ امام (ره) فرمودند: تعریف واجب است. عبارت امام این بود: «یجب الخمس فی ما یوجد فی جوف الدابة بعد عدم معرفة البایع»؛ اصل وجوب خمس را ابتدا ذکر کردند لکن زمان وجوب و شرایط وجوب خمس را بیان خواهیم کرد. یکی از آن شرایط این است که بایع شناخته نشود. این نشان میدهد که باید اول به بایع تعریف شود و اگر بایع شناخته نشد آنگاه خمس آن واجب میشود. پس لزوم تعریف به بایع هم در متن تحریر ذکر شده است.
در متن عروة ابتداءً تعریف به بایع را مطرح کرده است «لو اشتری دابة و وجد فی جوفها شیئاً له قیمة عرّفه البایع فإن عرفه فهو له».
علی ای حال اصل لزوم تعریف ما یوجد فی جوف الدابة به بایع، اختلافی نیست و بالاتفاق گفتهاند باید به بایع تعریف شود.
ادله لزوم تعریف به بایع
ادله لزوم تعریف به بایع چیست؟ این مطلب در ضمن دو جهت قابل بیان است: یکی از حیث مقتضای قاعده و دیگری از حیث روایت است. یعنی لولا نصّ خاص آیا قاعده اقتضای تعریف دارد؟ اگر ما یک چیزی را از شکم یک حیوان پیدا کردیم آیا به حسب قواعد، تعریف به بایع لازم است یا نه؟ منظور از قواعد یعنی عمومات و اطلاقات ادله که میتواند برای ما لزوم تعریف را اثبات کند، یعنی با قطع نظر از روایت و دلیل خاص. لذا ما بحث را در دو مقام دنبال میکنیم: یکی اینکه مقتضای قاعده در این رابطه چیست؟ و دیگر آنکه دلیل خاص کدام است؟
مقام اول: مقتضای قاعده
در این رابطه دو جهت قابل ذکر است:
وجه اول
قاعده اقتضا میکند تعریف واجب باشد، چون ما وجد فی جوف الدابة، مجهول المالک است و احتمال وجود مالک در آن هست. بنابراین یا به عنوان مصداق لقطة و یا به عنوان مصداق مجهول المالک باید تعریف شود چون عمومات ادله لقطة یا مجهول المالک شامل این مورد هم میشود. به عبارت دیگر مالی که پیدا شده و احتمال تعلقش به یک مالک محترم وجود
دارد باید تعریف شود، همان گونه که اگر مال، خارج از جوف حیوان پیدا میشد تعریف لازم بود. لذا ادله مجهول المالک یا لقطة شامل اینجا میشود و باید تعریف شود.
البته اگر پیدا کردن مالک محتمَل باشد و الا اگر یقین دارد مالک پیدا نمیشود دیگر تعریف وجهی ندارد. پس از باب اینکه این ما وجد مجهول المالک است باید تعریف شود.
البته احتمالاتی در مورد اینکه چرا باید سراغ بایع برود و به بایع تعریف کند، متصور است که این احتمالات را خواهیم گفت چون لزوم تعریف در مجهول المالک یا لقطه، منحصر به تعریف به شخص خاصی نیست بلکه باید به همه تعریف شود. اما اینکه چرا در اینجا به خصوص بایع باید تعریف کند شاید از این جهت باشد که در مورد بایع به خصوص احتمال تعلق این مال به او بیشتر است یا حتی ممکن است کسی ادعا کند احتمال تعلق این مال به غیر بایع کالعدم است. معلوم است حیوانی که از بایع خریده و در درون شکمش سکه یا شیء قیمتی یافت شده نمیتواند مربوط به سالها قبل باشد بلکه باید جدید باشد و مربوط به روزهای قبل از فروش دابة باشد. لذا از باب اینکه بایع احتمال مالکیتش نسبت به این مال بیشتر است و چه بسا در مورد دیگران چنین احتمالی نیست، مسئله تعریف به بایع مطرح شده است در این رابطه بعداً بحث خواهد شد. پس عمومات و اطلاقات ادله لقطه یا مجهول المالک اقتضا میکند تعریف لازم است.
ولی اگر کسی ادعا کند که این مورد از مصادیق کنز است و مفهوماً کنز به حساب میآید، در مورد تعریف بایع دچار مشکل میشود همانطور که ما قبلاً در بحث از کنز در ارض مشتراة هم به مناسبتی گفتیم اگر کنز باشد تعریف به بایع محل اشکال است.
وجه دوم
وجه دیگر برای لزوم تعریف به بایع با ملاحظه قواعد، مسئله ید است. یعنی ما اگر بخواهیم به حسب قواعد، لزوم تعریف به بایع را ثابت کنیم تارة به واسطه اطلاقات عمومات است و اخری به قاعده ید. توضیح مطلب این است که:
ید اماره ملکیت است؛ از آنجا که این بایع بر این حیوان ید داشته و این مال در شکم این حیوان پیدا شده پس به تبع ید بر حیوان، ید بر این مال هم وجود دارد. لذا ممکن است به این اعتبار بگوییم چون بایع ید بر ما فی جوف الحیوان تبعاً داشته، تعریف به بایع لازم است.
بررسی وجه دوم
این وجه مورد قبول نیست چون:
اولاً: ید اماره بر ملکیت است و اگر ید اماره ملکیت باشد دیگر تعریف لازم نیست بلکه بدون تعریف باید مال را به صاحب ید داد پس لزوم تعریف به هیچ وجه از قاعده ید استفاده نمیشود.
ثانیاً: ید اصلی و فعلی بر مال اماره ملکیت است نه ید تبعی و غیر فعلی چون ید بر شیء ملازم با ید بر ما فی الشیء نیست. ید اماریت بر ملکیت ما فی الشیء ندارد. ید ملکیت شخص را نسبت به چیزی که در سُلطه آن شخص نیست، اثبات نمیکند. ید کنایه از وقوع تحت سلطه است و آنچه که تحت سلطه و تصرف مالک است خودِ ارض و حیوان است. اما مال موجود در جوف دابة تحت سلطه و تصرف مالک نیست لذا ید اماره ملکیت نسبت به ما فی جوف الحیوان نیست. ما این را
هم در حیوان میگوییم و هم در ارض مشتراة گفتیم اگرچه بعضی بین ما فی جوف الارض المشتراة و ما فی جوف الدابة، تفصیل دادهاند و ید بر ارض را اماره ملکیت بر ما فی جوف الارض میدانند اما ید بر حیوان را اماره بر ملکیت بر ما فی جوف الحیوان نمیدانند. ولی به نظر ما فرقی بین این دو نیست. ید در هیچ یک اماره ملکیت نسبت به ما فی جوف الاشیاء نیست مخصوصاً اینکه شخص نسبت به ما فی جوف الشیء غافل است. وقتی غافل است که سلطه و تصرف و سلطنت بر مال معنا ندارد لذا در اینجا قاعده ید به ما کمکی نمیکند.
آنچه گفته شد با قطع نظر از دلیل خاص بود. حال باید دید آیا دلیل خاص اینجا دلالت بر لزوم تعریف دارد یا خیر؟
مقام دوم: دلیل خاص
اما به غیر از قواعد، دلیل خاص داریم برای لزوم تعریف به بایع. آن هم همان روایت عبدالله بن جعفر است که قبلاً نقل کردیم: «کتبت الی الرجل (ع) اسئله عن رجل اشتری جذوراً او بقرة للاضاحی فلما ذبحها وجد فی جوفها صرة فیها دراهم او دنانیر او جوهرة لمن یکون ذلک فوقّع (ع) عرّفه البایع فإن لم یکن یعرفها فالشیء لک رزقک الله ایاه»(1). این روایت را ما قبلاً در بحث کنز موجود در ارض مشتراة خواندیم. در آنجا بعضی به این روایت استناد کردند مبنی بر ملکیت واجد للکنز که ما استدلال به آن را رد کردیم و گفتیم این روایت دلالت بر ملکیت واجد کنز در ارض مشتراة ندارد.
بر اساس این روایت از امام زمان (ع) سؤال میشود درباره شخصی که چهار پایی را برای قربانی کردن خریده است و بعد که ذبح میکند در شکم او یک همیانی را که شامل درهم یا دینار یا سنگ قمیتی است پیدا میکند؛ سؤال شده این متعلق به چه کسی است؟ امام (ع) مرقوم فرمودهاند به بایع تعریف کند. پس به صراحت امر به تعریف شده است. این روایت به وضوح دلالت بر لزوم تعریف میکند و همین دلیل خاص برای ما کافی است و لزوم تعریف را اثبات میکند.
این روایت، روایتی است که مشایخ ثلاثه آن را نقل کردهاند و اصحاب هم به مضمونش فتوا دادهاند لذا جای تردید نیست. اینکه ما گفتیم تردیدی در اصل لزوم تعریف به بایع نیست به خاطر این جهت است که هم قواعد اقتضا میکند و هم دلیل خاص داریم. دلیل خاص هم روایتی است که سنداً خوب است و بعضی از آن تعبیر به مصححه و بعضی تعبیر به صحیحه کردهاند.
در رابطه با این روایت چند نکته باید مورد بررسی قرار بگیرد.
نکته اول
نکتهای که لازم است به آن اشاره کنیم این است که لزوم تعریف منحصر به بایع است یا به غیر بایع هم میشود باید تعریف کرد؟
روایت فقط تعریف به خصوص بایع را ذکر کرده است.
در اینجا دو نظر وجود دارد. بعضی میگویند فقط به خصوص بایع باید تعریف کند و بعضی میگویند اگر به بایع تعریف کرد و او نشناخت باید به دیگران تعریف کند. پس اینجا دو قول است.
1) . وسائل الشیعة، ج 25، ص 452، باب 9 از ابواب لقطه، حدیث1.
بحث جلسه آینده: در اینجا چند احتمال وجود دارد باید بررسی شود تا ببینیم تعریف منحصر به بایع است یا به غیر بایع هم باید بشود. این یک مسئله است. مسئله دیگر هم نکتهای است که سؤال هم کردند و آن اینکه اگر این مال به عنوان لقطة یا مجهول المالک باید تعریف شود؛ مجهول المالک یا لقطه بعد از عدم معرفت بایع باید صدقه داده شود اما در این روایت بر خلاف قاعده حکم به ملکیت للواجد شده است. این را چگونه باید حل کنیم؟ این دو نکته در مورد این روایت است هر چند قبلاً بعضی را به مناسبت اشاره کردهایم اما این دو مطلب را باید اینجا بررسی کنیم.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 22 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام پنجم: ما یلحق بالکنز – ما وجد فی جوف الدابة (جهت دوم: لزوم تعریف به
بایع) مصادف با: 23 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 113
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در مورد مصححه عبدالله بن جعفر دو مطلب لازم است مورد بررسی قرار بگیرد اول اینکه چرا لزوم تعریف در خصوص بایع ذکر شده البته این مطلب فقط مربوط به این روایت نیست بلکه به عنوان یک سؤال کلی میتواند مورد بررسی قرار بگیرد اما چون در این روایت به حسب ظاهر خصوص تعریف به بایع ذکر شده و ما آنچه در شکم دابه پیدا شود را از مصادیق مجهول المالک یا لقطه دانستیم سؤال این است که چرا تعریف به خصوص بایع منحصر شده است؛ چون در لقطه یا مجهول المالک لزوم تعریف کلی است بلکه به همه باید اعلام شود تا مالک احتمالی یافت شود.
گفتیم اینجا دو قول وجود دارد: بعضی معتقدند لزوم تعریف مختص به بایع است و لازم نیست به دیگران اعلام شود و بعضی معتقدند چنانچه احتمال وجود مالک باشد و معرفت مالک میسر باشد، تعریف منحصر به بایع نیست.
وجوه انحصار لزوم تعریف به بایع
حال اینکه چرا در این روایت خصوص بایع ذکر شده و اصولا چرا به طور کلی تعریف به غیر بایع لازم دانسته نشده چند وجه و احتمال میتوان برای آن ذکر کرد:
وجه اول
یک وجه اینکه بگوییم منظور از بایع در روایت جنس بایع است مقصود از «بایع هذا الحیوان» یک فرد نیست بلکه به بایع و بایع قبلی و همچنین بایع قبل از قبلی هم باید اعلام شود تا به مالک برسد.
بررسی وجه اول
اولا این وجه خلاف ظاهر روایت است چون در روایت وارد شده «اشتری جذوراً أو بقرةًللاضاحي» امام فرمود: «عرفه البایع» سخن از یک مشتری و یک بایع است لذا این وجه با ظاهر روایت سازگار نیست.
ثانیاً: به علاوه اگر قرار به اعلام باشد انحصار در جنس بایع هم وجهی ندارد بلکه به همه باید اعلام شود چرا به خصوص بایع باید اعلام شود؟ ممکن است همسایگان بایع مالی داشتهاند که این حیوان آن را بلعیده است. پس وجه اول به نظر میرسد صحیح نیست.
وجه دوم
وجه دیگر اینکه آنچه در این روایت ذکر شده در واقع یک قضیه خارجیه است نه قضیه حقیقیه یعنی اگر حکم به لزوم تعریف به بایع شده به این خاطر بوده که مالک حیوان در آن زمان منحصر به بایع بوده به این دلیل که در آن عصر و آن دوره فروشندگان دابّه از اهالی بوادی بودند و مثل این زمان نبود که حیوان به عنوان کالایی توسط واسطهها به فروش برسد. لذا اساساً فرضی برای وجود مالک غیر از همان بایع در آن دوران نبوده، پس ذکر خصوص بایع در روایت از این جهت بوده که
بایع دیگری در کار نبوده و این روایت هم اشاره به همان واقعیت خارجیه آن دوران میکند و آنچه که در این روایت بیان شده یک قضیه خارجیه است و به همین جهت جای اشکال باقی نمیماند.
بررسی وجه دوم
این وجه مشکل را در مورد این روایت برطرف میکند ولی مسئله این است که ما میخواهیم بدانیم به طور کلی در این موارد آیا لزوم تعریف به بایع ثابت است یا خیر؟ اگر قرار باشد این روایت ناظر به یک قضیه خارجیه باشد، ما چگونه میتوانیم لزوم تعریف به مالک را به طور کلی از این روایت استفاده کنیم؟ معمولاً روایاتی میتوانند مستند احکام باشند که احکام در آنها به نحو قضیه حقیقیه بیان شده باشد یعنی منحصر به دوره و زمان خاصی نباشد. لذا این وجه چندان نمیتواند مورد اعتماد قرار بگیرد. پس هرچند با این توجیه به نوعی مشکل این روایت حل میشود ولی دیگر نمیتوان حکم کلی را از این روایت بدست آورد.
البته ممکن است کسی بگوید با این بیان هرچند ما دلیل خاصی در این مسئله نخواهیم داشت ولی به عمومات و اطلاقات ادله لقطه یا مجهول المالک اکتفا میکنیم و مقتضای آن عمومات و اطلاقات لزوم تعریف است یعنی اصل لزوم تعریف ثابت میشود به حسب ادله لقطه یا مجهول المالک ولی دیگر این دلیل به عنوان دلیل خاص از دسترس ما خارج میشود.
وجه سوم
وجه سوم این است که به حسب عادت وقتی حیوان چیزی را میبلعد این از او دفع میشود. این گونه نیست چیزی را که یک حیوان میبلعد برای سالها و زمان طولانی در شکم او باقی بماند؛ عادتاً چیزهایی که حیوان میبلعد اگر قابل هضم نباشد به نوعی از او دفع میشود پس اگر بعد از ذبح معلوم شد که در شکم این حیوان چیزی وجود دارد این نشان میدهد که این امر یک امر جدیدی است و در عرض همین چند روز اخیر اتفاق افتاده لذا احتمال تعلق به غیر بایع احتمال غیر عقلائی و غیر متعارف است به همین جهت است که امام (ع) فرمودهاند به خصوص بایع تعریف شوند.
بررسی وجه سوم
این وجه، وجهی است که تا حدی قابل اعتماد است و اگر ما آن را بپذیریم قهراً به واسطه این دلیل باید حکم به لزوم تعریف به خصوص بایع بکنیم. آن گاه اینجا فقط یک تفاوتی بین مقتضای قواعد و مقتضای دلیل خاص پیش میآید چون مقتضای قواعد لزوم تعریف به همه میباشد اگر مالی مالک آن مجهول بود به حسب ادله باید تعریف شود ولی نه تعریف به شخص خاص اما به استناد این دلیل میگوییم فقط باید به خصوص این بایع تعریف بشود و دیگر تعریف به دیگران لازم نیست. این یک تفاوتی است که بین نتیجه اخذ به قواعد و اخذ به دلیل خاص اینجا حاصل میشود.
حال اگر ما باشیم و قواعد و این دلیل خاص، ناچاریم به خصوص این روایت اخذ کنیم یعنی باید بگوییم این روایت بر لزوم تعریف به خصوص بایع دلالت میکند هرچند قاعدتاً باید به همه اعلام شود اما به استناد این دلیل خاص ما میگوییم فقط تعریف به بایع لازم است.
پس از بین این سه وجهی که برای توجیه انحصار لزوم تعریف به خصوص بایع ذکر کردیم به نظر میرسد وجه سوم قابل قبول باشد و آنچه امام (ره) در حکم به لزوم تعریف به بایع فرمودند به نظر میرسد قابل قبول است.
در مقابل ظاهراً بعضی به عدم لزوم تعریف بعد از اینکه بایع آن را نشناخت، اشکال کرده و گفتهاند که اگر احتمال پیدا کردن صاحب این مال باشد و مقدور هم باشد بعید است بتوانیم به لزوم تعریف به خصوص بایع و عدم لزوم تعریف به دیگران حکم کنیم. این ادعا هرچند مطابق با قاعده است ولی اگر ما این روایت را صحیح میدانیم که صحیح است و مشایخ ثلاثة هم آن را نقل کردهاند ظاهر آن لزوم تعریف به خود بایع است بنابراین آنچه بعضی گفتهاند مبنی بر لزوم تعریف به غیر بایع در صورتی که بایع آن را نشناخت، این با این روایت سازگار نیست هر چند مطابق قواعد باشد.
لذا ما باید به مضمون دلیل خاص و روایت اخذ کنیم و روایت هم تعریف به خصوص بایع را کر کرده و تعریف غیر دیگر لازم نیست. لذا به نظر میرسد در این جهت حق با مشهور است و منهم الامام (ره).
نکته دوم
مطلب دومی که لازم است مورد بحث قرار بگیرد این است که اگر مالی که در شکم حیوان پیدا شده به عنوان مجهول مالک یا لقطه مشمول ادله لقطه یا مجهول المالک واقع میشود، بر اساس آن ادله این مال باید صدقه داده شود در حالی که در این روایت حکم به ملکیت واجد شده؛ در پایان روایت این چنین آمده: «فإن لم یکن یعرفها فالشیء لک رزقک الله ایاه»؛ اگر بایع این مال را نشناخت این مال توست.
چگونه بین این دو جمع بکنیم؟ از طرفی خود ما گفتیم خمس این مال واجب است به عنوان الفائدة و الغنیمة و از طرفی بر اساس ادله این مال به عنوان مال مجهول المالک شناخته شده و باید صدقه داده شود و از طرفی در خود روایت حکم به ملکیت واجد شده است. بالاخره اگر این مال مجهول المالک است باید صدقه داده شود. چرا در این روایت حکم به ملکیت واجد شده؟ این یک سؤال و مشکل مهمی است که برای حل این مشکل و پاسخ به این سؤال سه وجه میتوان ذکر کرد:
وجه اول
یک وجه این است که بگوییم نسبت این روایت با ادله مجهول المالک یا لقطه از این جهت نسبت خاص و عام است یعنی این روایت ادله مجهول المالک یا لقطه را تخصیص میزند به این بیان که ادله مجهول المالک اقتضاء میکند هر مالی که مالک آن نامعلوم است بعد از تعریف صدقه داده شود (مقتضای آن ادله التصدق بعد التعریف است) لکن این روایت آن ادله را تخصیص میزند یعنی در خصوص این مورد دیگر صدقه دادن لازم نیست بلکه واجد بعد از عدم معرفت مالک میتواند مالک شود کأنّ این گونه گفته شده که "یجب التصدق الا فی دابةٍ یوجد فی جوفها مالاً" در همه اموال مجهول المالک بعد از عدم معرفت مالک، باید صدقه داده شود مگر در خصوص حیوانی که کسی آن را خریداری کرده و ذبح کرده و در شکم آن مالی پیدا کرده یعنی قائل به تخصیص شویم.
وجه دوم
راه دوم تخصص است؛ این راه و وجه در کلمات محقق خویی هم آمده(1)
ایشان میفرماید بعید نیست ما بگوییم این تخصیص به منزله تخصص است یعنی خروج این حیوان از دائره مجهول المالک خروج موضوعی است نه خروج حکمی؛ اگر ما این روایت را مخصص ادله مجهول المالک بدانیم، خروج آن حکمی میشود یعنی با اینکه این مالی که در شکم این حیوان پیدا شده عنوان مجهول المالک دارد ولی از حکم لزوم صدقه خارج شده (خروج حکمی است).ولی اگر آن را تخصصاً خارج بدانیم خروج آن
1) . مستند العروة، کتاب الخمس، ص101.
موضوعی است به این معنا که بگوییم این مورد اساساً مجهول المالک محسوب نمیشود برای اینکه این صرّة بعد از آنکه دابه آن را بلعیده دیگر به منزله تالف است اگر به منزله تالف بود، این دیگر عنوان مجهول المالک بر آن صدق نمیکند و معامله تلف با آن میشود.
بعد تنظیر میکنند و میفرماید نظیر این را در جاهای دیگر هم داریم مثلاً اگر کشتی غرق شود و شخصی از راه غوص مالی از این کشتی بدست بیاورد این مال متعلق به واجد است چون این مال در حکم تالف است. درست است که حقیقتاً تلف نشده ولی حکماً چیزی که قابل دسترسی نباشد در حکم تالف است (مالک دیگر از آن مال قطع امید کرده) اینجا هم همین گونه است. مالی که توسط حیوان بلعیده شد از دید مالک از بین رفته و حکم تالف را دارد لذا کسی آن را پیدا کرده این مال او میشود. پس خروج مالی که از شکم حیوان پیدا میشود از عنوان مجهول المالک، خروج تخصصی یا موضوعی میشود لذا حکم لزوم صدقه را دیگر ندارد.
بررسی وجه دوم
دو اشکال به این وجه وارد است:
اولاً: اینکه بلعیدن این مال توسط حیوان واقعاً آن را در حکم تلف قرار نمیدهد یعنی قیاس اینجا با سفینة غرق شده قیاس مع الفارق است. آنها در حکم تالف است چون اصلاً امکان دسترسی نیست ولی اینجا مثل سایر اموال مفقود شده میماند که مالک امید پیدا کردن آن را دارد لذا مالی که در جوف دابة میرود نمیتوانیم مال تالف به حساب بیاوریم و خروج آن را از مجهول المالک خروج موضوعی بدانیم.
و الشاهد علی ذلک اینکه در خود این روایت حکم به تعریف شده (گفته شده باید به بایع تعریف شود) اگر در حکم تالف بود چرا در این روایت امر به تعریف شده؟! خود این نشان دهنده این است که این از عنوان مجهول المالک بودن خارج نشده است.
ثانیاً: اینکه در بعضی روایات باب لقطة است، وارد شده که بعد از تعریف اگر مالک پیدا نشد واجد میتواند متمتع شود (البته این تمتع علی وجه الضمان است ولی بالاخره در بعضی روایات لقطه هم مسئله تمتع را هم داریم). اگر این وجه را بپذیریم باید این تمتع و مالکیت را به یک نحو خاصی معنا کنیم که همان وجه سوم است که خواهد آمد.
در هر صورت وجه دوم هم به نظر میرسد که محل اشکال است.
وجه سوم
وجه سوم این است که اگر در روایت گفته «رزقک الله ایاه» و حکم به ملکیت شده اینجا ملکیت به معنای اینکه کلاً متعلق به خود او بشود، نیست بلکه منظور ملکیت علی وجه الضمان است یعنی میتواند مالک بشود ولی ضامن نیز هست.
بررسی وجه سوم
ملکیت علی وجه الضمان خلاف ظاهر روایت است؛ چون در روایت آمده: «رزقک الله ایاه» و قیدی همراه آن نیست لذا این هم خلاف ظاهر روایت است.
حق در مسئله
در بین این سه وجه، به نظر میرسد وجه اول قابل قبول است. تخصص و خروج موضوعی که قابل قبول نیست لذا حق آن است که قائل به تخصیص بشویم و بگوییم اموال مجهول المالک باید بعد از تعریف صدقه داده شود مگر در ما نحن فیه که به دلیل خاص حکم به ملکیت واجد میشود.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 23 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام پنجم: ما یلحق بالکنز – ما وجد فی جوف الدابّة (جهت سوم: اعتبار نصاب) مصادف
با: 24 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 114
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
جهت سوم: اعتبار نصاب
در مورد دابهای که خریداری شده و پس از ذبح چیزی در شکم او پیدا شده، گفتیم چند حکم در متن تحریر ذکر شده است: یکی وجوب خمس بود و دیگری لزوم تعریف و سومین حکم، عدم اعتبار نصاب برای وجوب خمس بود احتیاطاً؛ امام به طور کلی این مورد را ملحق به کنز کرده و فرمودند: «علی الاحوط» آنچه که در جوف دابة مشتراة یافت شود یجب فیه بعد تعریف البایع، خمس در آن واجب است بعد از آنکه به بایع تعریف شود و بعد هم مسأله عدم اعتبار نصاب را مطرح کردهاند. ما در اصل احتیاط ایشان در الحاق اشکال کردیم و گفتیم اصل الحاق این مورد به کنز محل اشکال است هر چند خمس به عنوان الفائدة و الغنیمة در این مال واجب میشود.
اگر این مبنا مورد قبول باشد قهراً وجه عدم اعتبار نصاب واضح و روشن است، یعنی طبق مبنایی که ما اختیار کردیم نصاب معتبر نیست؛ چون یک غنیمتی نصیب شخص شده و میتواند مالک شود و خمس آن را هم باید بدهد. نصاب فقط در بعضی از موارد مثل کنز و معدن واجب است و الا در سایر موارد نصاب واجب نیست.
اما طبق نظر امام (ره) که این مورد را ملحق به کنز کردند، عدم اعتبار نصاب محل اشکال است چون اگر الحاق به کنز موضوعاً یا حکماً ثابت شد، مثل کنز باید نصاب معتبر باشد. به عبارت دیگر نمیتوان بین این دو مطلب جمع کرد که از یک طرف بگوییم خمس در ما یوجد فی جوف الدّابة المشتراة واجبٌ بعنوان الکنز یا ما یلحق بالکنز و از طرف دیگر بگوییم نصاب در آن معتبر نیست. این دو مطلب با هم قابل جمع نیست. لذا خیلی از علما نسبت در این مسئله (در تعلیقهای که بر عروة دارند) به مرحوم سید اشکال کردهاند.
علی ای حال یا باید اصل الحاق به کنز را انکار کنیم کما اخترناه که آن گاه وجوب خمس طبق قاعده است و عدم اعتبار نصاب طبق قاعده است و ملکیت و لزوم تعریف طبق روایت عبدالله بن جعفر حمیری است اما طبق مبنای امام این مشکل وجود دارد.
مرحوم سید هم قهراً نظرشان مورد اشکال است چون ایشان ما یوجد فی جوف الدابة المشتراة را مانند کنز در ارض مشتراة دانست که بحث از آن قبلاً گذشت (فرمود: «حاله حال الکنز الذی یوجد فی الارض المشتراة») ایشان بحث الحاق را مطرح نکرد. بلکه بالاتر از آن را فرموده یا حداقل اگر الحاق هم مقصودشان باشد، دیگر احتیاط نکرده و فتوا داده است. لذا مشکل نسبت به کلام سید بیشتر از کلام امام (ره) است. اگر قرار است حال ما یوجد فی جوف الدابة حال کنز باشد و خمس به این
اعتبار در آن واجب باشد دیگر سخن از عدم اعتبار نصاب معنا ندارد. اما طبق نظر ما که این را به طور کلی از مسئله کنز منقطع دانستیم هیچ مشکلی در رابطه با عدم اعتبار نصاب وجود ندارد.
سؤال: شاید اینجا مسئله الحاق به این نحو که شما میگویید مطرح نیست بلکه مقصود فقط الحاق در این دو حکم است.
استاد: بالاخره اگر الحاق موضوعی باشد که مشکل خیلی روشن است و اگر الحاق حکمی باشد معنایش این است که اینها هم حکم کنز را دارد و ملحق به کنز است که خمس در آن واجب است پس چرا نصاب در آن معتبر نباشد؟ چون نوعاً خمس را بعنوان الکنز در اینجا ثابت میدانند و اگر خمس بعنوان الکنز واجب نیست، صریحاً بگویند که اینجا خمس دارد ولی بعنوان الفائدة.
تصریح به اینکه خمس بعنوان الکنز در اینجا ثابت است در عبارات خیلی از بزرگان وجود دارد و الا اگر اصل وجوب خمس باشد یا اصل لزوم تعریف، جای آن اینجا نیست. به چه عنوان در بحث کنز مطرحش کند؟ تناسبش با بحث کنز چیست؟ معلوم میشود که این قرابت در ذهنشان بوده و این را کأن به عنوان چیزی شبیه و نظیر کنز به حساب آوردهاند و بر همین اساس اکثر محشین عروة به صاحب عروة اشکال کردهاند که چطور میشود از یک طرف ما این را کنز بدانیم یا ملحق به کنز بدانیم و از یک طرف بگوییم نصاب در آن معتبر نیست. اگر کنز است پس باید نصاب هم معتبر باشد و اگر کنز نیست پس چرا شما به کنز ملحق کردید؟
فرع دوم: ما وجد فی جوف السمکه
در مقام پنجم یعنی فیما یلحق بالکنز گفته شد دو فرع مورد رسیدگی قرار میگیرد. فرع اول خودش سه جهت داشت. در فرع اول ما سه امر را مورد بررسی قرار دادیم: وجوب خمس، تعریف بایع و مسئله اعتبار نصاب.
نظر مرحوم امام (ره)
فرع دوم در رابطه با چیزی است که در شکم ماهی پیدا شود. امام میفرمایند: «بل یلحق به ایضاً علی الاحوط ما یوجد فی جوف السمکة بل لا تعریف فیه الا فی فرض النادر».
بلکه ملحق میشود به کنز علی الاحوط آنچه که در شکم ماهی پیدا شود. همانطوری که ما یوجد فی جوف الدابة ملحق به کنز است، ما یوجد فی جوف السمکة هم ملحق به کنز است. بعد اضراب میکند و میفرمایند: «بل لا تعریف فیه» اینجا با فرع قبلی یک تفاوتی دارد و آن اینکه تعریف لازم نیست مگر در فرض نادر. با توجه به عبارت امام (ره) اینجا هم در واقع سه حکم وجود دارد. وقتی میگوید: «بل یلحق به ایضا» یعنی این هم مانند ما یوجد فی جوف الدابة به کنز ملحق میشود. پس هم مسئله وجوب خمس مطرح است و همچنین مسئله تعریف و نصاب، همان سه جهت در این فرع هم قابل پیگیری است لکن یک تفاوتهایی وجود دارد که خواهیم گفت.
به یکی از این تفاوتها در متن تحریر اشاره شده است در این فرع هم مثل فرع قبلی وجوب خمس ثابت است و نصاب معتبر نیست ولی در لزوم تعریف با فرع قبلی فرق دارد. در ما یوجد فی جوف الدابة تعریف واجب بود اما در اینجا تعریف لازم نیست مگر در یک صورت که نادر است. پس دو حکم مثل قبلی است اما یک حکم متفاوت است.
نظر سید (ره)
مرحوم سید هم در اینجا این عبارت را دارند: «و کذا لو وجد فی جوف السمکة المشتراة مع احتمال کونها لبایعها»؛ این قید را مرحوم سید آورده تا دقیقاً مشابهت در هر سه جهت کامل شود. یعنی آنچه که در شکم ماهی خریداری شده پیدا میشود مثل ما یوجد فی جوف الدابة است در وجوب خمس و در لزوم تعریف لکن در اینجا لزوم تعریف یک قید دارد. میگویند: «مع احتمال کونها لبایعها» تعریف مشروط است به احتمال تعلقش به بایع، در آنجا کلی فرمودند که تعریف به بایع لازم است؛ با اینکه در آنجا هم احتمال داشت که برای بایع نباشد. وقتی حیوانی خریداری میشود احتمال دارد آنچه که در جوف دابة یافت میشود برای بایع باشد و احتمال دارد برای بایع نباشد اما آنجا این احتمال را ذکر نکرد و مطلق فرمود که تعریف به بایع لازم است. اینجا تعریف به بایع را مقید کرد به احتمال تعلق به بایع.
تفاوت عبارت امام (ره) و سید (ره)
چرا مرحوم سید این قید را در اینجا آورده و در آنجا نیاورده؟ چرا امام فرمود: «بل لا تعریف فیه الا فی فرض النادر»؟
چون در مورد ما یوجد فی جوف الدابة غالباً احتمال تعلق به بایع هست اما در مورد ما یوجد فی جوف السمکة غالباً احتمال تعلق به بایع نیست. برای همین است که امام فرمود الا فی فرض النادر. آن فرض نادر هم این است که کسی ماهی را خودش در یک حوض و استخری پرورش دهد. در آنجا اگر یک چیزی در جوف سمکة پیدا شود احتمال کون للبایع هست. البته اینکه میگویند نادر مربوط به زمانهای قدیم است و الان دیگر نادر نیست؛ چون در گذشته نوعاً ماهیها عمدتاً از دریا یا رودخانه گرفته میشدند لذا دیگر احتمال تعلق آن چیزی که در جوف دابة پیدا شود به بایع نیست. البته در دریا و رودخانه هم ممکن است ما یوجد فی جوف الدابة متعلق به شخصی باشد اما غالباً آنچه که در شکم ماهی دریا پیدا میشود در خود دریا تکوّن پیدا کرده است و معمولاً مالک ندارد و چیزی نبوده که کسی آن را گم کرده باشد.
پس وجه اینکه در مورد دابة مسئله لزوم تعریف به بایع را گفتند و در اینجا به صورت احتمال مرحوم سید گفته و امام هم حکم به عدم تعریف کرده، این است که غالباً اگر در شکم ماهی چیزی پیدا شود، متعلق به صید کننده نیست.
به هر حال همان سه جهتی که در بحث گذشته داشتیم اینجا هم هست؛ اصل وجوب خمس و مسئله تعریف و نصاب.
پس این مسئله با ابعادش اجمالاً روشن شد. حال باید این سه جهت را بحث کنیم که آیا خمس واجب است یانه؟ اگر واجب است به چه عنوان؟ تعریف واجب است یا نه؟ ظاهراً مسئله سوم یعنی نصاب در اینجا بحثی ندارد.
پاداش یاری رساندن به برداران دینی
به مناسبت بیست و پنجم رجب روز شهادت باب الحوائج؛ موسی ابن جعفر (ع) به یک جهت بسیار مهم در زندگی ایشان اشاره میکنم که ان شاء الله سرلوحه زندگی ما قرار بگیرد و دیگران را هم تشویق به این امر کنیم. یکی از خصوصیات مهم امام کاظم (ع) احسان الی الاخوان بود. اینکه به درخواست یاری دیگران پاسخ دهد و اجابة المضطر کند. کسی که مشکلی پیدا میکرد، حضرت در جهت رفع نیاز او تلاش میکرد. برای رفع ظلم از مظلوم تلاش میکرد. مسئله احسان به مردم آن قدر مهم بود که وقتی به علی بن یقطین اجازه همکاری با حکومت هارون الرشید را داد برای این همکاری یک شرط گذاشت. اگر بخواهیم با یک تعبیر خاصی این را نقل کنیم میتوانیم بگوییم امام کاظم (ع) کفاره عمل و همکاری با دستگاه هارون را احسان الی الاخوان قرار دادند. فرمود: برو با آنها همکاری کن و از آنجا برای رفع حوائج و نیازهای مردم کوشش
کن. در همین رابطه به یک نامهای که امام کاظم (ع) به حاکم ری نوشته و در آن یک نکته بسیار مهمی را مرقوم فرمودند اشاره میکنم:
شخصی آمد خدمت امام کاظم که از اهالی ری بود. در روایت نام او را به نام علی بن طائر صوری ذکر کردهاند. ظاهراً این شخص اموالی داشت که در ید حکومت ری بود و هر چه تلاش میکرد نمیتوانست این اموال را از آنها بگیرد. این شخص فهمید حاکم ری شیعه است. تصمیم گرفت خدمت امام کاظم (ع) برسد و از ایشان کمک بگیرد. در سفر به مدینه خدمت امام کاظم (ع) رسید و شکایت کرد. امام (ع) یک نامهای به والی ری نوشتند: «بسم الله الرحمن الرحیم اعلم انّ لللّه تحت عرشه ظلّاً لا یسکنه الا من اسدی الی اخیه معروفاً او نفّس عنه کربة او ادخل علی قلبه سروراً و هذا اخوک والسلام». بدان برای خداوند در عرش یک سایهای گسترده وجود دارد که تنها کسانی میتوانند در زیر این سایه به سکونت و آرامش برسند که:
· به برادرش معروفی را نشان دهد و او را در مسیر معروف قرار دهد (معروف معنای عامی دارد)؛
· همّ و غمّی از او زائل کند؛
· سروری را به قلب مؤمن داخل کند.
اگر نشان دادن معروف به کسی یا برطرف کردن همّ و غم دیگری مؤونه داشت، ادخال سرور به قلب دیگران که مؤونهای ندارد! این کار نه توانایی مالی میخواهد و نه قدرت سیاسی و نه قدرت اقتصادی و نه موقعیت اجتماعی.
چنین انسانهایی در ظلّ عرش الهی ساکن میشوند. حال این سکونت در ظلّ عرش الهی چیست برای ما قابل درک نیست و فوق تصور ما است ولی اجمالاً معلوم میشود مقام مهمی است و از درجات قرب به ذات اقدس الهی است. این نشان از اهمیت این مسئله دارد و در آخر نامه هم نوشتند که این (شخص) برادر توست.
این شخص نامه را آورد خدمت حاکم ری و به او داد. در آخر از او سؤال کرد که «یا اخی هل سررتک؟» این امور مسرورت کرد؟ او هم جواب داد بله بیش از آنکه گمان میکردم.
انسان میتواند این کارها را انجام دهد بدون اینکه امکاناتی داشته باشد. اهتمام به امور مردم خیلی نزد خدا بالا است. شما ببینید اسلام و اهل بیت (ع) چقدر به این مسئله اهمیت میدادند و از هر فرصتی استفاده میکردند برای اینکه این حسّ را در روح اجتماع تقویت کنند. ان شاء الله خداوند به ما هم این توفیق را دهد که حداقل یکی از این کارها را انجام دهیم.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 27 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام پنجم: ما یلحق بالکنز- «ما
یوجد فی جوف السمکة» مصادف با: 28 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 115
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
بحث در «ما یوجد فی جوف السمکة المشتراة» بود؛ نظر امام (ره) و مرحوم سید و مشهور در این رابطه بیان شد و بررسی گردید و به اقوالی که در سه جهت مورد بحث وجود دارد اجمالاً اشاره شد. گفته شد که در این فرع هم در سه جهت بحث میشود: مسئله تعریف بایع، وجوب خمس و اعتبار نصاب. عمدتاً این مسئله را تنظیر به دابة مشتراة کردند و اکثراً تنها در یک جهت بین این دو مسئله فرق گذاشتند و آن هم در مورد تعریف بایع است. حال باید دید که آیا تعریف بایع در چنین فرضی لازم است یا خیر؟
جهت اول: لزوم تعریف
چیزی که در شکم ماهی پیدا میشود، بر اساس نظر برخی بر دو قسم است:
· تارة اثر ملکیت در آن است؛
· و اخری اثر ملکیت در آن نیست.
یعنی گاهی به گونهای است که شواهد حکایت از مملوک بودن آن در گذشته برای شخصی میکند، مثل درهم و دینار و گاهی به گونهای است که بر اساس قرائن در گذشته متعلق به شخصی نبوده است، مثل مروارید.
مرحوم آقای خویی (ره) همین تقسیم را به نحو دیگری بیان کرده است:(1)
· گاهی آنچه که در شکم ماهی پیدا میشود در بحر متکوّن شده است؛
· و گاهی بنحوی است که احتمال تکوّن آن در دریا نبوده بلکه ملک کسی بوده ولی به دریا افتاده و ماهی آن را بلعیده است.
معلوم است که اگر تکوّن چیزی در دریا باشد نوعاً احتمال تعلق به مالک در آن نیست. مثل مروارید و مرجان، وقتی چنین چیزهایی در شکم ماهی پیدا میشود احتمال تعلق آن به مالک عادتاً وجود ندارد.
امّا اگر مثلاً درهم یا دیناری در شکم ماهی پیدا شود، معلوم است که تکوّنش در دریا نبوده و احتمال اینکه قبلاً متعلق به مالک باشد وجود دارد، بلکه بالاتر از احتمال که حتماً این متعلق به یک شخص خاصی بوده است.
به هر حال برای آنکه این مسئله به نحو کامل مورد بررسی قرار بگیرد «ما یوجد فی جوف السّمکة» را بر دو قسم میکنیم:
قسم اول آن است که احتمال تعلق آن به مالک وجود ندارد و نشانهای از ملکیت در آن نیست.
1) . مستند العروة، کتاب الخمس، ص103.
قسم دوم آن است که احتمال تعلق آن به مالک وجود دارد و نشانهای از اثر ملکیت در آن هست.
حال باید در این دو قسم مستقلاً بحث کرد که آیا تعریف واجب است یا خیر؟
قسم اول: ما یتکّون فی البحر
در آن چیزهایی که به طور طبیعی در دریا تکوّن پیدا کرده و اثر ملکیت در آنها وجود ندارد مثل مروارید و مرجان، بعضی قائل به وجوب تعریف شده و گفتهاند این مال باید به فروشندهای که این ماهی را صید کرده، تعریف شود و در مقابل عدهای تعریف را لازم نمیدانند.
دلیل لزوم تعریف
عمده دلیلی که در این رابطه ذکر شده مسئله حیازت تبعیة است، یعنی میگویند کسی که این ماهی را صید کرده، به اعتبار حیازتش نسبت به ماهی، مالک سمکة شده و به تبع حیازت نسبت به ماهی، حیازت نسبت به ما فی جوف السمکة هم محقق شده است لذا با توجه به اینکه حیازت ماهی موجب ملکیت ماهی شده، به تبع آن حیازتی برای مالک نسبت به ما فی جوف السمکة هم حاصل میشود. بنابراین، صید کننده مالک ما فی جوف السمکة هم میگردد.
در مورد دابة مملوک بودن دابة نیاز به اثبات ندارد اما در ما نحن فیه باید اول ملکیت خود صید کننده نسبت به سمکة ثابت شود. این ملکیت از راه حیازت قابل اثبات است آنگاه به تبع آن، حیازت نسبت به «ما فی جوف السمکة» هم حاصل میشود و لذا به ملکیت صائد درمیآید.
پس از اینکه اصل ملکیت صید کننده ثابت شد در مقام بیع آنچه توسط صید کننده به فروش رسیده، خود ماهی است، یعنی مبیع خود سمکة است اما ما فی جوف السمکة مورد بیع قرار نگرفته، لذا ما فی جوف السمکة، در ملکیت خود فروشنده یعنی صائد باقی میماند و به همین جهت ما وجد فی جوف السمکة باید به بایع تعریف شود.
بررسی دلیل
این دلیل تمام نیست و دو اشکال متوجه آن است:
اشکال اول
اصل ملکیت صائد نسبت به ما فی جوف السمکة به واسطه حیازت تبعیه مورد اشکال است. درست است کسی که ماهی را صید میکند به واسطه استیلاء و حیازت بر ماهی، مالک خود ماهی میشود چون قصد حیازت هم دارد و در حیازت بنابر نظر مشهور قصد حائز معتبر است. صائد وقتی که ماهی را صید کرده، با توجه و التفات این کار را انجام داده، قصد حیازت داشته لذا از نظر عرف و همچنین شرع، صید کننده مالک ماهی شناخته میشود. (این واضح است که کسی که ماهی را صید میکند و قصد حیازت هم دارد مالک آن میشود چون ادله حیازت یا مَن سبق الی ما مالم یسبق الیه غیره فهو مالک، ملکیت او نسبت به ماهی را ثابت میکند.) اما نسبت به ما فی جوف السمکة نه تنها قصد حیازت نداشته بلکه اساساً نسبت به وجود چنین چیزی در شکم ماهی جاهل بوده است، آنگاه چگونه ممکن است بدون چنین قصدی و بدون التفات و توجه به وجود آن بتوان گفت حیازت نسبت به آن چیز، محقق شده و به دنبال آن مالک شده است؟! لذا اصل ملکیت صید کننده ماهی نسبت به ما فی جوف السمکة مورد اشکال است. چون حیازت تبعیة قابل قبول نیست به این جهت که صید کننده
نسبت به آن غافل و جاهل بوده و قصد آن را نداشته است. این بدان معنا است که سبب ملکیت محقق نشده است. چیزی هم که مملوک صائد نباشد قابل فروش نیست و لذا اگر خریدار آن را پیدا کرد دلیلی ندارد به بایع اعلام کند.
اشکال دوم
سلّمنا که به واسطه حیازت نسبت به خود ماهی، حیازت تبعیة نسبت به ما فی جوف السمکة هم محقق گردد و ملکیت صائد پذیرفته شود، آیا دیگر جایی برای تعریف باقی میماند یا اینکه باید به صائد برگردانده شود بدون اینکه تعریف لازم باشد؟ وقتی با حیازت تبعیة ملکیت صائد نسبت به ما فی جوف السمکة قطعی و حتمی شد، دیگر تعریف معنا ندارد؛ چه مالک، آن را بشناسد و چه نشناسد، در هر صورت باید به او برگردانده شود؛ چون ثابت شد که این ملک او است و لذا دیگر وجهی برای تعریف باقی نمیماند.
پس اگر ما فی جوف السمکة از چیزهایی باشد که در دریا تکوّن پیدا کرده و اثری از ملکیت در آن وجود ندارد، تعریف آن به بایع وجهی ندارد. این اشکالی است که در این مقام به این دلیل وارد است.
ادله عدم لزوم تعریف
در عدم لزوم تعریف به سه دسته دلیل میتوان استدلال کرد:
· دستهای دلالت بر عدم لزوم تعریف مطلقا میکنند؛
· دستهای بر عدم لزوم تعریف به بایع دلالت دارند؛
· و دسته سوم بر عدم لزوم تعریف به غیر بایع دلالت میکنند.
دسته اول: دلیل عدم لزوم تعریف مطلقا
روایاتی در باب دهم لقطه (باب أنّ من وجد فی جوف السمکة فهو له و لم یلزمه ان یُعرفه البایع) وارد شده که میتوان برای عدم لزوم تعریف مطلقا به آن استدلال کرد. در این باب پنج روایت طولانی وجود دارد که به چند روایت اشاره میشود:
روایت اول:
«عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (ع) فِي حَدِيثٍ أَنَّ رَجُلاً عَابِداً مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ كَانَ مُحَارَفاً
فَأَخَذَ غَزْلًا فَاشْتَرَى بِهِ سَمَكَةً- فَوَجَدَ فِي بَطْنِهَا لُؤْلُؤَةً- فَبَاعَهَا بِعِشْرِينَ أَلْفَ دِرْهَمٍ- فَجَاءَ سَائِلٌ فَدَقَّ الْبَابَ- فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ ادْخُلْ- فَقَالَ لَهُ خُذْ أَحَدَ الْكِيسَيْنِ- فَأَخَذَ أَحَدَهُمَا وَ انْطَلَقَ- فَلَمْ يَكُنْ بِأَسْرَعَ مِنْ أَنْ دَقَّ السَّائِلُ الْبَابَ- فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ ادْخُلْ- فَدَخَلَ فَوَضَعَ الْكِيسَ فِي مَكَانِهِ- ثُمَّ قَالَ كُلْ هَنِيئاً مَرِيئاً- أَنَا مَلَكٌ مِنْ مَلَائِكَةِ رَبِّكَ- إِنَّمَا أَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُوَكَ- فَوَجَدَكَ شَاكِراً ثُمَّ ذَهَبَ.»(1)
تقریب استدلال به این روایت این است که لؤلؤ و مرجان در دریا تکوّن پیدا کرده ولی خریدار مالک آن شده و آن را به بیست هزار درهم فروخته است. در حالی که اصلاً بحث از تعریف در آن مطرح نشده است.
روایت دوم:
«عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: كَانَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ رَجُلٌ وَ كَانَ مُحْتَاجاً- فَأَلَحَّتْ عَلَيْهِ امْرَأَتُهُ فِي طَلَبِ الرِّزْقِ- فَابْتَهَلَ إِلَى اللَّهِ فِي الرِّزْقِ- فَرَأَى فِي النَّوْمِ أَيُّمَا أَحَبُّ إِلَيْكَ- دِرْهَمَانِ مِنْ حِلٍّ أَوْ أَلْفَانِ مِنْ حَرَامٍ- فَقَالَ دِرْهَمَانِ مِنْ
1) . کافی، ج 8، ص 385، حدیث585؛ وسائل الشیعة، ج 25، ص 453، باب 10 از ابواب لقطة، حدیث1.
حِلٍّ فَقَالَ تَحْتَ رَأْسِكَ فَانْتَبَهَ- فَرَأَى الدِّرْهَمَيْنِ تَحْتَ رَأْسِهِ- فَأَخَذَهُمَا وَ اشْتَرَى بِدِرْهَمٍ سَمَكَةً وَ أَقْبَلَ إِلَى مَنْزِلِهِ فَلَمَّا رَأَتْهُ الْمَرْأَةُ أَقْبَلَتْ عَلَيْهِ كَاللَّائِمَةِ وَ أَقْسَمَتْ أَنْ لَا تَمَسَّهَا فَقَامَ الرَّجُلُ إِلَيْهَا فَلَمَّا شَقَّ بَطْنَهَا إِذَا بِدُرَّتَيْنِ فَبَاعَهُمَا بِأَرْبَعِينَ أَلْفَ دِرْهَمٍ.»(1)
شخصی مشکل داشت و به خدا پناه برد برای رزق و روزی و در خواب دید که از او پرسیدند: چه چیزی برایت دوست داشتنی تر است؟ دو درهم حلال یا دوهزار درهم حرام؟ گفت دو درهم حلال برایم بهتر است. به او گفتند این زیر سرت است. از خواب بیدار شد و دو درهم زیر سرش پیدا کرد. بعد با یک درهم آن ماهی خرید. وقتی شکم ماهی را باز کرد، دو عدد دُر داخل شکم ماهی پیدا کرد و این را به چهل هزار درهم فروخت و مشکلاتش حل شد. در این روایت سوم مسئله تعریف مطرح نشده است.
نظیر این دو روایت را ابی حمزه از امام باقر (ع) هم نقل کرده است.
روایت چهارم در امالی شیخ صدوق از امام سجاد (ع) نقل شده و روایت پنجم از تفسیر منسوب به امام عسکری (ع) نقل شده است. طبق این روایات آن چیزی که در جوف سمکة یافت شده از قبیل درّ و لؤلؤ و امثال اینهاست و در هیچکدام مسئله درهم و دینار مطرح نیست.
پس در هیچ یک از این روایات مسئله تعریف مطرح نشده است و هم از چیزهایی هستند که تکوّنشان و تشکیلشان در دریا به صورت طبیعی بوده و اثر ملکیت در اینها وجود ندارد. این روایات عدم لزوم تعریف مطلقا را در جایی که ما یوجد فی جوف السمکة از قبیل لؤلؤ و درّ و مرجان باشد را تأیید میکند.
«الحمدلله رب العالمین»
1) . وسائل الشیعة، ج 25، ص 453، باب 10 از ابواب لقطة، حدیث2؛ قصص انبیاء، ص 184، حدیث 224.
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 28 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام پنجم: ما یلحق بالکنز- «ما
یوجد فی جوف السمکة» مصادف با: 29 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 116
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض کردیم در مورد ما یوجد فی جوف السمکة مثل مورد دابّة در سه جهت بحث میکنیم؛ جهت اول در مورد تعریف بایع است. ابتدا گفتیم آنچه که از جوف دابة یافت میشود بر دو قسم است: تارة از چیزهایی است که یتکوّن فی البحر و اخری از چیزهایی است که لا یحتمل تکوّنه فی البحر.
در قسم اول عرض کردیم دلیلی بر لزوم تعریف ذکر شده که به این دلیل دو اشکال وارد کردیم.
دسته بندی ادله عدم لزوم تعریف در قسم اول
در مقابل هم ادلهای بر عدم لزوم تعریف اقامه شده که این ادله چند دسته است:
یک دسته بر عدم لزوم تعریف مطلقاً دلالت میکند، یعنی چه نسبت به بایع و چه نسبت به غیر بایع؛
دسته دوم بر عدم لزوم تعریف به بایع دلالت میکند؛
دسته سوم بر عدم لزوم تعریف به غیر بایع دلالت میکند.
دسته اول در جلسه گذشته را بیان شد (روایات باب دهم از کتاب لقطه). ملاحظه فرمودید که مورد آن روایات چیزهایی بود که در بحر تکوّن پیدا کرده و مثل درهم و دینار نبود و همچنین ملاحظه فرمودید که بحث از تعریف به دیگری مطلقاً مطرح نشده بود پس دلیل اول ما یعنی روایات هر چند از نظر سند بعضاً محل اشکال است اما اجمالاً دلالت بر عدم لزوم تعریف دارند.
دسته دوم: دلیل بر عدم لزوم تعریف به بایع
دلیل اول
از آنچه که در اشکال به دلیل قائلین به لزوم تعریف گفتیم معلوم میشود که اصولاً خصوصیتی در بایع وجود ندارد تا بخواهیم این مال را به بایع تعریف کنیم. ملاک تعریف به بایع احتمال ملکیت اوست. یعنی ما باید احتمال ملکیت بایع را بدهیم و بعد به او تعریف کنیم تا اگر او مالک بود این مال را به او تقدیم کنیم.
ولی ما عرض کردیم که مالکیت بایع که در واقع خود صید کننده است نسبت به ما فی جوف السمکة منتفی است. درست است که صائد به واسطه حیازت مالک خود سمکة شده، اما ما حیازت تبعیة را نسبت به ما فی جوف السمکة رد کردیم پس سببی برای ملکیت او نسبت به ما فی جوف السمکة نیست. وقتی ما یقین داریم این مال ملک صائد یا فروشنده نشده، دیگر
تعریف به او وجهی ندارد، تعریف در جایی است که ما احتمال ملکیت را بدهیم و این احتمال در اینجا به نظر ما مردود است.
پس این هم یک دلیل بر عدم لزوم تعریف به خصوص بایع است. روایتی هم که نداریم تا به استناد آن بگوییم تعبداً باید به بایع تعریف کنیم. از روایت حمیری هم نمیتوانیم استفاده کنیم چون درست است که در روایت حمیری تعریف به بایع را در مورد ما یوجد فی جوف الدابة لازم کرده بود ولی فرق عمده بین مورد دابة و سمکة این است که در خصوص سمکة (مخصوصاً در این قسمی که محل بحث ما است،) چیزی در شکم ماهی پیدا شده که تکوّنش در بحر بوده و عادتاً احتمال تعلقش به یک مالک وجود ندارد بخلاف دابة، که در آن درهم و دینار پیدا شده بود لذا احتمال تعلقش به بایع یک احتمال عقلایی است. پس از روایت حمیری هم نمیتوانیم برای لزوم تعریف به بایع در فرض مذکور استفاده کنیم.
نتیجه آنکه از طرفی بایع خصوصیتی ندارد و مالک هم نشده و دلیل و نص خاصی هم که ما را متعبد به لزوم تعریف به بایع کند وجود ندارد و احتمال شمول روایت حمیری نسبت به فرض مذکور هم مردود است لذا نتیجه این میشود که تعریف به بایع لازم نیست.
سؤال: اگر مسئله عدم احتمال ملکیت مطرح است دیگر فرقی بین بایع و غیر بایع نیست، بلکه به طریق اولی در غیر بایع تعریف لازم نیست.
استاد: بالاخره علت اینکه بین بایع و غیر بایع تفکیک شده این است که در مورد دابة گفتیم مقتضای روایت حمیری این است که به بایع تعریف کند اما در مورد غیر بایع تعریف لازم نیست و اینکه چرا روایت، غیر بایع را ذکر نکرده، وجوهی را بیان کردیم ولی بالاخره فقها در مورد دابة فتوا به لزوم تعریف بایع دادهاند و در مورد غیر بایع حکم به لزوم تعریف نکردهاند. علتش هم این است که اگر ما این مورد را از اموال مجهول المالک یا لقطة بدانیم طبق احکامی که در باب لقطه ثابت شده، تعریف به همه لازم است لکن در مورد دابه اکتفاء به تعریف به خصوص بایع شد چون نص خاص داشتیم. آنگاه ما به وِزان بحث در دابة، این دو جهت را در مورد سمکه هم طرح کردیم. ممکن است یک جهت این باشد که شما میگویید که وقتی به بایع تعریف لازم نیست چون احتمال ملکیتش منتفی است به طریق اولی در مورد غیر بایع احتمال ملکیتش منتفی است. این خودش یک دلیل مستقلی است نه اینکه داخل در آن بحث شود. ما اگر به این اولویتی هم که شما میگویید استناد کنیم این یک دلیل مستقلی برای اثبات عدم لزوم تعریف نسبت به غیر بایع است.
دلیل دوم
دلیل دیگری که میتواند در اینجا مورد استناد قرار بگیرد و البته بین بایع و غیر بایع مشترک است، تمسک به اصل اباحه است به این بیان که ما شک داریم چیزی که از درون شکم ماهی پیدا شده از مباحات اصلیه است یا خیر؟ نمیدانیم این مال مانند درّ و مرواریدی است که خودمان از عمق دریا استخراج کنیم (یعنی از مباحات اصلیه است) یا وقتی درون شکم ماهی رفته از عنوان مباحات اصلیه خارج شده است. اگر از مباحات اصلیه باشد بالحیازة به ملکیت حائز در میآید اما اگر از مباحات اصلیه نباشد قهراً حیازت سبب ملکیت آن نیست و متعلق به مالکش میباشد. حال الان ما شک داریم این چیزی که در درون شکم ماهی پیدا شده، از مباحات اصلیه است یا خیر، میگوییم قبلاً از مباحات اصلیه بود چون متعلق به مالکی
نبود و الان شک میکنیم که آیا با صید ماهی، صید کننده مالک این شیء شده یا خیر، اگر صید و حیازت را سبب ملکیت نسبت به ما فی جوف السمکة بدانیم دیگر از مباحات اصلیه خارج میشود اما اگر بگوییم صید و حیازت نسبت به ما فی جوف السمکة تحقق پیدا نکرده، تحت عنوان اباحه باقی میماند و در شک در اینکه این از مباحات اصلیه است یا نه اصل، اباحه است چون حالت سابقهاش اباحه بوده است. به عبارت دیگر همان اباحه اصلیه سابق را استصحاب میکنیم و میگوییم الان هم از مباحات اصلیه است.
لذا بر اساس این دلیل دیگر تعریف به بایع لازم نیست. پس این دو دلیل میتواند اثبات کند تعریف به بایع لازم نیست.
دسته سوم: ادله عدم لزوم تعریف به غیر بایع
اگر درّ و مرواریدی از درون شکم ماهی پیدا شد، به غیر بایع مثلاً اهالی آن محلی که درّ و مروارید در دریای آنجا پیدا شده، تعریف لازم است یا نه؟ در اینجا به دو دلیل میتوانیم بگوییم که تعریف لازم نیست:
دلیل اول
دلیل اول همین دلیلی است که الان بیان شد؛ شک داریم که ما یوجد فی جوف السمکة از مباحات اصلیه است یا خیر، اینجا استصحاب بقاء این مال بر عنوان اباحه اصلیه را میکنیم چون شک داریم با صید ماهی از مباح بودن خارج شده و به ملکیت کسی در آمده یا نه. میگوییم از عنوان اباحه اصلیه خارج نشده است. البته استصحاب عدم ملکیت احدٍ را هم میتوانیم کنیم. (این اصل به انحاء مختلف قابل تقریر است.)
دلیل دوم
دلیل دوم فحوای روایت حمیری که در مورد دابة وارد شده است. بر اساس روایت حمیری، تعریف به غیر بایع لازم نیست. آن روایت دلالت بر لزوم تعریف به بایع میکرد اما تعریف به غیر بایع از آن استفاده نمیشد. اگر تعریف به بایع در ما یوجد فی جوف الدابة به استناد روایت حمیری لازم نباشد، بالأولویة القطعیة و به طریق اولی دلالت بر عدم لزوم تعریف به غیر بایع در ما نحن فیه میکند؛ چون آنجا احتمال ملکیت بود بلکه ملکیت قطعاً حاصل شده بود چون درهم و دینار قطعاً مملوک کسی شده است. ولی در اینجا فرض این است که ملکیت محقق نشده و ما یقین داریم ملکیتی وجود ندارد، یعنی عادتاً ملکیت نسبت به چنین چیزی محقق نشده است. فقط یک احتمال وجود دارد و آن اینکه صیاد به خاطر حیازت مالک شده باشد. این هم به نظر ما منتفی است چون ما حیازت تبعیة را رد کردیم بنابراین مانعی برای شمول روایت حمیری در اینجا نیست. پس فحوای روایت حمیری یا اولویت قطعیه روایت حمیری دلالت بر عدم لزوم تعریف نسبت به غیر بایع میکند.
پس عدم لزوم تعریف به بایع و غیر بایع در قسم اول ثابت شد.
ملکیت ما یوجد فی جوف السمکه
اما در مورد ملکیت این مال باید دید که این برای چه کسی است؟ یک مرواریدی از شکم یک ماهی پیدا شده است و تعریف به بایع هم لازم نیست با توجه به آنچه که گفتیم معلوم میشود که این برای واجد است؛ عنوان «مَن سبق الی شیء لم یسبق الیه احدٌ غیره فهو له» اقتضا میکند که به ملکیت واجد در بیاید. در واقع الان حیازت نسبت به این مال تحقق پیدا کرده و وقتی حیازت محقق شد به ملکیت واجد در میآید مثل سایر مباحات اصلیه. پس ملک واجد است لا بعنوان الکنز،
بل بعنوان الفائدة و الغنیمة. اگر خودش از کف دریا این مروارید را پیدا میکرد مالک میشد و الان هم که از شکم ماهی پیدا کرده مالک میشود مثل سایر مباحات اصلیه. دیگر کنز نیست که ادله کنز بخواهد ملکیت واجد را ثابت کند.
با توجه به آنچه گفته شد جایی برای احتیاط امام (ره) برای الحاق این مورد به کنز وجود ندارد. همانطور که ما نسبت به احتیاط امام (ره) در الحاق ما یوجد فی جوف الدابة به کنز اشکال کردیم، در اینجا هم همین اشکال را داریم. جایی برای احتیاط نیست. همچنین اشکال متوجه مرحوم سید هم است که ایشان فرمود و کذا ما یوجد فی جوف السمکة. این اصلاً نه کنز است و نه ما یلحق بالکنز، نه مفهوماً و نه حکماً. اگر هم حکم به ملکیت واجد میشود از این باب است که این یکی از مباحات اصلیه است که به ملکیت واجد در میآید همانطور که همه مباحات اصلیه اینگونهاند.
وجوب خمس در قسم اول
آیا خمس در اینجا واجب است یا نه؟ خمس بعنوان الکنز ثابت نیست. عرفاً این را هم گنج نمیگویند. چیزی که از درون شکم ماهی پیدا شود اصطلاحاً به آن کنز اطلاق نمیشود. این یک نعمت و مال و فائدهای است که غیر مترقبة، به شخص واصل شده و بعنوان مطلق الفائدة و الغنیمة متعلق خمس است. پس در اینجا حکم به لزوم خمس میشود ولی لا بعنوان الکنز و لا بعنوان ما یلحق بالکنز.
حال آیا این خمس فوراً واجب است یا بعد از استثناء مؤونة سنة بحثی است که باید در جای خودش بررسی شود که ادله استثناء مؤونه سنة آیا مختص به خصوص ارباح مکاسب است یا مطلق فائده و غنیمة را در برمیگیرد.
مسئله اعتبار نصاب هم با توجه به این چیزهایی که گفتیم حکمش معلوم میشود و نصاب در اینجا معتبر نیست.
«هذا تمام الکلام فی القسم الاول (ما یتکوّن فی البحر)»
قسم دوم: ما لا یحتمل تکوّنه فی البحر
قسم دوم آن چیزهایی است که در درون شکم ماهی پیدا میشود اما لا یحتمل تکونه فی البحر، مثل درهم و دینار. معلوم است سکهای که ضرب خورده، خود به خود در دریا که تکوّن پیدا نکرده یا انگشتر طلا یا یک نگین الماس. اینها اثر ملکیت دارد و در درون دریا تکوّن پیدا نکردهاند. ممکن است کسی کنار ساحل بوده و انگشترش در درون آب افتاده و ماهی آن را بلعیده است.
در این موارد چه باید کرد؟ در قسم دوم هم این بحث را داریم. همین جهاتی که در قسم اول بحث کردیم در اینجا هم مطرح است که اولاً تعریف لازم است یا نه؟ چه تعریف به بایع و چه غیر بایع. ثانیاً اینکه خمس دارد یا ندارد و مسئله اعتبار نصاب و البته در ضمن اینها مسئله ملکیت نسبت به این مال هم معلوم میشود إن شاء الله.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الثالث: الکنز) تاریخ: 29 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: مقام پنجم: ما یلحق بالکنز- «ما
یوجد فی جوف السمکة» (قسم دوم)
مصادف با:
30 رجب 1436
سال پنجم جلسه: 117
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
در مورد ما یوجد فی جوف السمکة گفتیم دو قسم وجود دارد. یک قسم ما یتکوّن فی البحر است که در مورد آن سه جهت را مورد بحث قرار دادیم.
قسم دوم: ما لا یحتمل تکوّنه فی البحر
قسم دوم عبارت است از ما لا یحتمل تکوّنه فی البحر؛ چیزی که احتمال تکوّنش در دریا وجود ندارد، مثل درهم و دینار که توسط ماهی بلعیده شده است. در قسم دوم هم همان جهات سه گانه باید بررسی شود:
جهت اول: لزوم تعریف
جهت اول اینکه آیا تعریف سکه یا درهم و دیناری که از شکم ماهی یافت شده لازم است یا نه؛ در جهت اولی هم در همان دو بخش که در قسم اول گفتیم، بحث میشود که اینکه آیا تعریف به بایع لازم است یا نه و دیگر اینکه تعریف به غیر بایع لازم است یا نه؟
ادله عدم لزوم تعریف
اینجا تعریف به بایع لازم نیست، یعنی اگر درهم و دیناری از شکم ماهی پیدا شد لازم نیست خریدار به فروشنده ماهی اعلام کند، یعنی درهم و دینار بر خلاف لؤلؤ و مرجان با اینکه معلوم است و مملوک کسی بوده اما در عین حال تعریف آن به بایع لازم نیست.
در این رابطه دو دلیل میتوان ذکر کرد که یک دلیل بین بایع و غیر بایع مشترک و یک دلیل هم اختصاص به غیر بایع دارد و نهایتاً عدم لزوم تعریف به بایع و غیر بایع اثبات میشود.
دلیل اول
اینجا بایع خصوصیتی ندارد تا به او تعریف شود؛ اما اینکه میگوییم بایع برای تعریف خصوصیتی ندارد چون نسبت بایع با دیگران علی السویة است. تنها در یک صورت است که احتمال تعلق این مال به بایع بیشتر است و چه بسا عرفاً و عادتاً احتمال تعلق به غیر بایع نباشد و آن هم جایی است که کسی در یک حوض یا استخری که خودش مهیا کرده، ماهی پرورش داده و از آنجا صید شده آنگاه در درون شکم ماهی صید شده از این حوض یا استخر پرورش ماهی سکهای پیدا شود.
این همان فرض نادری است که در متن تحریر ذکر شده و در کلام سید هم به آن اشاره شده است. مرحوم سید فرمود تعریف لازم نیست مگر اینکه احتمال تعلق این شیء به بایع باشد. معلوم است که وقتی ماهی در یک استخر اختصاصی پرورش پیدا کرده باشد، اگر چیزی در شکم آن ماهی پیدا شود از غیر ناحیه بایع نیست.
حال با قطع نظر از این فرض نادر، ماهی که در دریا صید شده اگر در شکمش درهم و دینار یا یک انگشتری پیدا شود، هرچند اثر ملکیت در آن وجود دارد ولی مانند چیزی است که از آن اعراض شده یا به عبارت دیگر کالتالف است. وقتی چیزی مُعرض عنه باشد یا مثل تلف شده باشد، علقه ملکیت مالک با آن از بین میرود. پس کأنّ دیگر مالکی ندارد تا بخواهد به بایع به عنوان احتمال ملکیتش تعریف شود. مثل آنچه که در مورد کشتی گفتیم؛ گفتیم اگر کشتی غرق شد و اشیاء قیمتی و جواهراتی در آن وجود داشت، چنانچه این اموال توسط کسی پیدا شود، این به ملکیت واجد در میآید چون کالتالف است. اینجا ما میتوانیم این سخن را بپذیریم اما در مورد دابة آن را رد کردیم هرچند محقق خویی (ره) ما یوجد فی جوف الدابة را هم کالتالف محسوب کرد ولی ما گفتیم ما یوجد فی جوف الدابة کالتالف و کالمعرض عنه هم نیست چون فرض این است که مالک چیزی را گم کرده اما احتمال پیدا شدنش را میدهد اما وقتی سکهای از دست او به دریا میافتد، دیگر از دید او تمام شده، یعنی دیگر نزد خودش حسابی برای پیدا شدن آن مال باز نمیکند و امیدی به دستیابی مجددش نسبت به این مال ندارد. لذا اینجا میتوانیم بگوییم درهم و دیناری که به دریا افتاد، کالتالف است. مثل آنچه که در کشتی غرق شده پیدا شود. لذا با توجه به این نکته وجهی برای تعریف به بایع باقی نمیماند.
همانطور که گفته شد این دلیل مشترک است، یعنی هم اثبات میکند که تعریف به بایع لازم نیست و هم اثبات میکند که تعریف به غیر بایع لازم نیست. اگر یک انگشتری در شکم ماهی پیدا شد، همانطور که احتمال تعلق این مال به بایع هست، احتمال تعلقش به غیر بایع هم است. بلکه احتمال تعلقش به بایع کمتر است؛ چون فروشنده ماهی یا صید کننده ماهی برای صید رفته و این ماهی را صید کرده و در معرض فروش گذاشته ولی کسانی که حوالی آن ساحل زندگی میکنند و رفت و آمد دارند و کار میکنند احتمال اینکه این مال متعلق به آنها باشد بیشتر است لکن چه بایع و چه غیر بایع اگر هم تعلق این مال به آنها محتمل باشد ولی با توجه به نکتهای که گفتیم دیگر تعریف به آنها لازم نیست، یعنی با توجه به اینکه این مال با افتادن در دریا کالتالف است و کأنّ مالک از آن قطع امید کرده و دیگر علقه ملکیت بین آن شیء و مالک وجود ندارد، میتوانیم بگوییم تعریف به بایع لازم نیست.
لذا این دلیل هم میتواند عدم لزوم تعریف به بایع را ثابت کند و هم میتواند عدم لزوم تعریف به غیر بایع و در هر دو قابل استفاده است.
سؤال: آیا این مطلب در مورد اشیاء قیمتی و خاص که قطع امید از آن نمیشود و مالک دائماً در جستجوی آن میباشد هم صادق است؟
استاد: اگر یک چیزی است که بسیار قیمتی است و آن شخص وقتی آن را از دست میدهد، هیچ وقتی نا امید نیست. مثلاً جعبه سیاه یک هواپیما در دریا میافتد و برای اینکه علت سقوط هواپیما را بفهمند خرج زیادی میکنند تا آن را پیدا کنند.
این را نمیتوانیم کالتالف بدانیم چون موضوعش فرق میکند. این چیزی که شما میگویید غیر متعارف است بحث ما درباره چیزهای متعارف است.
دلیل دوم
دلیل دوم اثبات عدم لزوم تعریف نسبت به غیر بایع میکند. دلیل اول هم اثبات عدم لزوم تعریف به بایع کرد و هم غیر بایع اما یک دلیل خاصی هم داریم که به استناد آن میتوانیم بگوییم تعریف به غیر بایع هم لازم نیست و آن هم اولویت و فحوای روایت حمیری است. مستفاد از مصححه حمیری این بود که اگر از شکم حیوانی چیزی (درهم و دینار) یافت شد، فقط باید به بایع تعریف کند. اگر تعریف به غیر بایع در مورد دابة لازم نباشد، به طریق اولی تعریف به غیر بایع در سمکة لازم نیست با اینکه در قسم دوم فرض این است که احتمال ملکیت وجود دارد.
در قسم اول از ما یوجد فی جوف السمکة گفتیم چیزی که در دریا تکوّن پیدا کرده احتمال ملکیت کسی نسبت به این مال وجود ندارد. لذا گفتیم فحوای روایت حمیری عدم لزوم تعریف به غیر بایع را در قسم اول اثبات میکند. اما در قسم دوم یعنی ما لا یحتمل تکوّنه فی البحر مثل درهم و دینار، این بیشباهت به درهم و دیناری که در شکم چهار پا پیدا میشود، نیست. چه فرقی بین اینهاست؟! درهم و دینار اگر در شکم دابة پیدا شد طبق روایت حمیری تعریف آن به غیر بایع لازم نیست. حالا اگر همین درهم و دینار در شکم ماهی پیدا شد چگونه بالفحوی و الاولویة القطعیة از روایت حمیری استفاده میشود تعریف به غیر بایع لازم نیست. آیا در اینجا اولویتی وجود دارد؟ یعنی به نوعی اشکال میشود که در اینجا اولویتی در کار نیست. درهم و دینار غیر از لؤلؤ و مرجان است. آنجا اولویت قطعیة قابل استفاده بود اما اینجا چه فرقی بین درهم و دیناری که در شکم ماهی پیدا شده و درهم و دیناری که در شکم یک بقر پیدا شده است، میکند؟! پس اولویت قطعیة نیست. حال آیا با روایت حمیری میتوانیم ثابت کنیم که تعریف به غیر بایع لازم نیست؟
اینجا دو راه پیش روی ما است یا تسری دهیم و بگوییم خود این روایت دلالت بر عدم لزوم تعریف به بایع در فرض مذکور میکند یا به نحوی اولویت را ثابت کنیم. اگر یکی از این دو کار را انجام دهیم، این دلیل میتواند عدم لزوم تعریف به غیر بایع را اثبات کند.
اما راه اول، آیا ظاهر این روایت میتواند اثبات کند عدم لزوم تعریف به غیر بایع را در درهم و دیناری که در شکم ماهی پیدا شده است. آیا میتوانیم این را استفاده کنیم؟ در این روایت دو خصوصیت است. یکی قید «للاضاحی» است، یعنی حیوانی که برای قربانی خریده است. ظاهرش این است که این خصوصیتی ندارد. اینکه در آینده این حیوان قرار است قربانی شود، تأثیری در حکم مسئله ندارد. لذا قید و خصوصیت اول یعنی «للاضاحی» مانعیتی برای تسرّی ندارد.
یک خصوصیت دیگر هم در این روایت هست و آن اینکه بحث از بقر و جذور و غنم و امثال این است؛ اینها همه حیوانات خشکیند و حیوان دریایی نیستند. اگر ما بتوانیم از مورد این روایت به سایر حیوانات تسرّی دهیم، فوقش این است که به حیوانات برّی یا خشکی تسرّی دهیم. اما اینکه آن را شامل حیوانات بحری و دریایی هم بدانیم، این استفاده نمیشود چون این روایت ما را متعبّد میکند به یک چیزی که خلاف قاعده است و آن الزام تعریف به بایع است ولی راجع به تعریف به غیر بایع چیزی نگفته تا از آن در ما نحن فیه استفاده کنیم.
در مورد تعریف به بایع هم ملاحظه فرمودید که اگر ما بخواهیم به این روایت تسمک کنیم، به استناد این روایت باید بگوییم در اینجا هم تعریف به بایع لازم است در حالی که مشهور فتوا به عدم لزوم تعریف به بایع دادهاند. این نشان میدهد که این روایت مستند آنها نیست. بعید هم به نظر میرسد که نظر مشهور به این فرض نادر باشد. بحث در درهم و دیناری است که در شکم ماهی پیدا شده و این ماهی هم از دریا صید شده است.
علی ای حال خود این روایت را نمیتوانیم دلیل بر عدم لزوم تعریف به غیر بایع قرار دهیم. لذا از این حیث تسرّی روایت و شمول روایت نسبت به سمکة محل بحث است.
اما راه دوم یعنی اولویت قطعیه، آیا فحوای روایت حمیری دلالت بر عدم لزوم تعریف به غیر بایع میکند؟ این اولویت را به گونهای میتوان استفاده کرد، به این بیان که این مال نشان ملکیت را دارد چون درهم و دینار است یا انگشتر است و معلوم است که اینها با لؤلؤ و مرجان فرق دارند و در دریا تکوّن پیدا نکردهاند اما فرقش با درهم و دینار یافت شده از شکم حیوان و چهار پا این است که اینجا، این مال کالتالف است یا معرض عنه است، اگر ما این را پذیرفتیم میتوانیم بگوییم فحوای روایت حمیری دالّ بر عدم لزوم تعریف به غیر بایع است.
به عبارت دیگر با ملاحظه یک نکته این اولویت قطعیه ثابت میشود و الا ظاهراً فرقی بین درهم و دینار یافت شده از شکم گاو، با درهم و دینار یافت شده از شکم ماهی نیست. اگر گفتیم فرقی بین اینها نیست، قهراً فحوای این روایت دلالت بر عدم لزوم تعریف به غیر بایع ندارد. ولی چنانچه ما بین اینها فرق بگذاریم و بگوییم درهم و دینار اگر در شکم ماهی (که از دریا صید شده است) پیدا شود، آنوقت مثل مالی است که مالکش از آن اعراض کرده یا مثل مالی است که تلف شده، آن وقت بین این درهم و دینار با درهم و دینار دابة فرق پیدا میشود. اگر در آنجا به حسب روایت، تعریف به غیر بایع لازم نبود با این ضمیمهای که عرض کردیم به طریق اولی در سمکة لازم نخواهد بود.
پس در واقع پایه و اساس این دلیل هم به همان دلیل اول برمیگردد. همان دلیلی که به طور مطلق تعریف را لازم ندانست نه به بایع و نه به غیر بایع و آن اینکه ما این درهم و دینار را با اینکه احتمال تعلقش به مالک هست، کالتالف و کالمعرض عنه حساب کنیم و الا اگر کالتالف و کالمعرض عنه نباشد مشکل است که بتوانیم بگوییم تعریف لازم نیست. ولی عرف این را کالتالف حساب میکند. عرف این را مالی حساب میکند که کأنّ مالک ندارد. این هم راجع به مسئله لزوم تعریف به بایع و غیر بایع در قسم دوم از چیزهایی که از شکم ماهی پیدا میشود.
جهت دوم: وجوب خمس
جهت دوم وجوب خمس است. (در قسم اول هم ما هر سه جهت را بحث کردیم) در قسم دوم هم همان بحثها هست. این درهم و دیناری که از شکم ماهی پیدا شده، متعلق به واجد است چون هرچند از مصادیق «مَن سبق الی شیء لم یسبق الیه احدٌ فهو له» هم نیست ولی این مالی که از آن اعراض میشود مثل مالی است که مالک ندارد، یعنی مثل مباحات اصلیه میشود. لذا بالحیازة به ملکیت واجد در میآید. آن وقت خمس بر این شخص واجب است اما به عنوان الغنیمة و الفائدة نه به عنوان الکنز.
اینجا همان اشکالی که در قسم اول گفتیم، مطرح میشود یعنی الحاق به کنز نه احتیاطاً و نه فتواَ، نه موضوعاً و نه حکماً؛ وجهی ندارد بلکه خودش به عنوان مطلق فائده متعلق خمس است.
جهت سوم: اعتبار نصاب
ظهر مما ذکرنا که نصاب هم اعتبار ندارد.
فقط این نکته قابل توجه است که اینکه ما گفتیم اگر ماهی در دریا پیدا شود، دریا خصوصیت ندارد، نهرهای بزرگ هم همین گونه است و فرقی بین دریا و رودخانه نمیکند الا در جریانش که نحوهاش فرق میکند. لکن در استخرها و حوضهای خصوصی حسابش فرق میکند.
«هذا تمام الکلام فیما یوجد فی جوف السمکة»
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الرابع: الغوص) تاریخ: 30 اردیبهشت 1394
موضوع جزئی: متن تحریر الوسیلة – تبیین مسائل مصادف با: 1 شعبان 1436
سال پنجم جلسه: 118
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
ما یوجد فی جوف غیر الدابه و السمکه
امام (ره) بعد از ذکر حکم ما یوجد فی جوف الدابة و ما یوجد فی جوف السمکة میفرمایند: «بل الاحوط الحاق غیر السمکة و الدابة من الحیوان بهما»؛ احوط آن است که غیر از ماهی و چهار پا هم ملحق به این دو میشوند.
ظاهر عبارت این است که حیوانات دریایی ملحق به سمکة میشوند و حیوانات خشکی ملحق به دابة میشوند؛ چون درست است که ایشان فرموده این حیوانات هم به آن دو ملحق میشوند ولی از آنجا که حداقل در یک جهت یعنی لزوم تعریف، حکم آن دو متفاوت بود لذا گفتیم حیوانات بحری به سمکه و حیوانات برّی به دابه ملحق میشوند. البته از جهت ملکیت و وجوب خمس و عدم اعتبار نصاب فرقی بین سمکة و ماهی نبود. امام در مورد دابة فرمودند: «فیجب بعد عدم معرفة البایع»؛ بعد از اینکه به بایع تعریف شد و او نشناخت، خمس واجب میشود. پس تعریف به بایع در مورد دابة لازم و تعریف به غیر بایع به دلیل معتبرة حمیری لازم نیست.
در مورد سمکة فرمودند که تعریف به بایع هم لازم نیست الا فی فرض النادر.
بنابر این اگر بخواهیم این جمله را معنا کنیم که احوط الحاق غیر سمکة و دابة بهما است، یعنی حیواناتی که مثل ماهی در دریا زندگی میکنند ملحق به ماهی میشوند و حکم ما یوجد فی جوفها مثل ما یوجد فی جوف السمکة است و حیوانات خشکی به بقر و غنم ملحق میشوند و حکمشان هم همان حکم است؛ فقط تفاوت در آن حیث است که گفتیم.
ضابطه کلی در ما یوجد فی جوف الحیوان
اگر بخواهیم یک ضابطه کلی برای همه حیوانات ذکر کنیم که فرقی بین دابة و سمکة و غیر دابة و سمکة نباشد، میتوانیم بگوییم آن چیزهایی که از شکم حیوانات پیدا میشود اگر اثر ملکیت در آن نباشد، یعنی از قبیل ما یتکوّن فی الطبیعة (چه در دریا و چه در خشکی) باشد، وجهی برای تعریف به بایع هم ندارد؛ چون ممکن است حتی یک گاو یا یک گوسفند، چیزی را در بیابان و دشت بخورد که در ضمن آن یک قطعه طلایی باشد که در خود طبیعت تکوّن پیدا کرده و لذا فرقی با آنچه که در دریا تکوّن پیدا میکند ندارد.
به طور کلی با این ضابطه میتوانیم مسئله لزوم تعریف به بایع و عدم لزوم آن را به دست بیاوریم. هر حیوانی چه برّی و چه بحری چیزی را که بلعیده اگر نشان و اثر ملکیت در آن نباشد و احتمال تعلقش به کسی وجود نداشته باشد، در اینجا تعریف لازم نیست اما اگر احتمال تعلقش به کسی باشد بلکه بالاتر از احتمال، اثر ملکیت در آن باشد قهراً در یک شرایطی تعریف لازم است. لذا در ماهی هم ملاحظه فرمودید که اگر در یک استخر مخصوص رشد کرده باشد، چیزی که از شکم او پیدا میشود باید به بایع تعریف شود؛ چون احتمال ملکیت در آنجا نسبت به موارد دیگر اقواست.
در هر صورت طبق عبارت امام، حیوانات برّی به دابة ملحق میشوند و حیوانات بحری به سمکة.
البته برای حیوانات برّی هم مسئله اینکه صلاحیت برای قربانی کردن را داشته باشند، مطرح نیست مثلاً یک حیوانی است که برای قربانی هم نمیشود از آن استفاده کرد، لکن در عین حال همین حکم را دارد چون در روایت حمیری سؤال این گونه مطرح شده که: «سألته عن رجلٍ اشتری جذوراً او بقراً للاضاحی» همانطور که دیروز هم گفتیم، این مسئله خصوصیت ندارد. فرقی نمیکند که قابلیت برای قربانی داشته باشد یا نداشته باشد.
اما وجه احتیاط ایشان که فرمود: «بل الاحوط الحاق غیر السمکة و الدابة من الحیوان بهما»، چیست؟ شاید از این باب است که در مورد غیر دابة و غیر سمکة روایت نداریم لذا میتوانیم به نوعی همان مناطی که در این دو وجود دارد حکم را در سایر حیوانات هم جاری کنیم. البته ما در اصل احتیاط امام نسبت به الحاق دابة و سمکة به کنز، اشکال داشتیم و لذا اگر این احوط، ناظر به همان الحاق به کنز باشد، آن اشکال کماکان در اینجا وجود دارد که ما گفتیم این هیچ ارتباطی به کنز ندارد، نه مفهوماً و نه موضوعاً.
«هذا تمام الکلام فی الکنز»
الرابع: الغوص
ما تا اینجا سه مورد از چیزهایی که خمس در آن واجب است را بررسی کردیم: یکی غنائم جنگی، دوم معدن و سوم کنز.
چهارمین مورد از موارد که خمس در آنها واجب است، غوص میباشد. امام (ره) ابتدا یک کلّیاتی در مورد غوص از حیث وجوب خمس و معنای غوص و نصاب و بعضی فروع آن مطرح کردهاند. در مورد نصاب مسائلی مطرح شده از جمله اینکه آیا اتحاد در نوع، لازم است یا لازم نیست؟ آیا در مورد نصاب باید آنچه از راه غوص بدست آمده، یک دفعه خارج شده باشد و یا اگر در دفعات متعدد هم باشد، این نصاب محقق میشود؟ اولین مسئله، اصل وجوب خمس در غوص است.
امام در تحریر میفرماید:
«فکلّ ما یخرج به من الجواهر مثل اللؤلؤ و والمرجان و غیرهما مما یتعارف اخراجه بالغوص یجب فیه الخمس اذا بلغ قیمته دیناراً فصاعداً»؛ چهارمین مورد از مواردی که خمس در آن واجب است غوص است؛ پس هرچه که بالغوص خارج شود، از سنگهای قیمتی مثل لؤلؤ و مرجان و غیر اینها از چیزهایی که خارج کردنش به وسیله غوص متعارف است، در همه اینها خمس واجب است البته به شرط اینکه قیمتش به یک دینار برسد، یعنی نصاب خمس در غوص، یک دینار است. در وجوب خمس هم فرقی نمیکند که آنچه که بالغوص خارج میشود از یک جنس و نوع باشد (مثلاً همه لؤلؤ باشد)، یا از یک نوع نباشد. اگر مجموع اینها به یک دینار برسد خمس واجب است. همچنین در وجوب خمس بین الدفعة و الدفعات فرقی نمیکند بلکه «اذا بلغ دیناراً» خمس واجب میشود، یعنی اگر طی چند عملیات خارج شد و قیمت مجموع به یک دینار رسید خمس واجب است. «فیضم بعضها الی بعض فلو بلغ المجموع دیناراً وجب الخمس»؛ بالاخره چه غوصهایی که نوعش یکی است و چه آنهایی که یک نوع نیستند، چه یکباره خارج شود و چه در چندبار، «یضم بضها الی بعض» و اگر مجموع به قیمت یک دینار رسید خمس واجب میشود.
«واشتراک جماعة فی الاخراج ههنا کالاشتراک فی المعدن فی الحکم»؛ همچنان که در باب معدن این بحث را داشتیم که اگر چند نفر با هم از معدن استخراج کنند آیا سهم هر یک باید به بیست دینار برسد یا سهم مجموع؟ در اینجا هم همین بحث است که اگر چند نفر با هم مبادرت به غوص کنند، آیا مجموع با هم باید به یک دینار برسد یا سهم هر یک اگر به یک دینار رسید خمس واجب میشود، به هر حال حکم همان است که در باب معدن گفته شد. این کلیاتی بود که امام (ره) در اینجا ذکر میکنند.
مطالب تحریر
در این کلمات چند مطلب وجود دارد که باید در مورد آنها بحث شود.
مطلب اول: ابتدا اصل وجوب خمس را در غوص بحث میکنیم همانطور که در مورد کنز هم اول اصل وجوب خمس را بررسی کردیم.
مطلب دوم: اینکه غوص چیست؟ اینجا بیشتر نظر ما به این است که آن غوصی که متعلق خمس است را بشناسیم. یک وقت میگوییم غوص در عرف و لغت این معنا را دارد، اما مسئله این است که در روایات تنها لفظ غوص به کار نرفته بلکه دو عنوان در روایات ذکر شده: یکی غوص و دیگری ما یستخرج من البحر. پس چون این دو عنوان در روایات وارد شده، ما باید درباره متعلق خمس بحث کنیم که ملاک کدام است؟ آیا خصوصیت اخراج معتبر است یا معتبر نیست؟ آیا حتماً باید بالغوص باشد یا به نحو خروج طبیعی (مثلاً دریا طوفانی شد و لؤلؤ و مرجان را بیرون آورد) هم اگر خارج شد، متعلق خمس است.
اینجا اختلاف زیاد است که این غوصی که میگویند متعلق خمس است، کدام است؟ این را باید با روایات و ادله به دست بیاوریم که متعلق خمس چه چیزی است.
مطلب سوم: مطلب سومی که اینجا مطرح شده مسئله اعتبار نصاب است؛ به چه دلیل نصاب غوص یک دینار است؟ آن وقت به دنبال آن تقریباً سه فرع مربوط به نصاب را مطرح میکنند.
پس اصل بحث سه مطلب است (اصل وجوب خمس، متعلق خمس، اعتبار نصاب) و در مقام سوم هم سه فرع مربوط به مسئله نصاب مطرح میشود. یکی اینکه آیا برای رسیدن به نصاب اتحاد نوع لازم است یا نه؟ دوم اینکه آیا برای نصاب خروج یکباره لازم است یا نه؟ سوم اینکه در جایی که به صورت گروهی مبادرت به غوص میکنند، آیا نصاب هر یک مستقلاً لحاظ میشود یا با هم لحاظ میشود.
نکته
قبل از بیان ادله به این نکته باید توجه کرد که غوص در واقع یک فعل است. غوص یعنی فرو رفتن و غوطهور شدن. مثلاً وقتی میگویند غواّص، منظور کسی است که درون آب میرود و جستجو میکند. غوص در بحر یعنی فرو رفتن در چیزی برای منظوری. غوص یک فعل است. خمس که به غوص تعلق نمیگیرد بلکه به ما یخرج بالغوص تعلق میگیرد. در مورد معدن هم این بحث را داشتیم و گفتیم که معدن اسم مکان است ولی با اعتبار ما یستخرج من المعدن، گفتهاند خمس به معدن تعلق میگیرد، یعنی اطلاق المحل و ارادة الحال؛ ما میگوییم خمس در معدن واجب است در حالی که خودِ معدن چیزی
نیست که بخواهد خمس داشته باشد. در اینجا هم غوص یعنی فرو رفتن و خارج کردن چیزی. عمل غوص که متعلق خمس نیست بلکه آنچه که متعلق خمس است ما یخرج بالغوص است. در مورد کنز هم همینطور بود. یعنی آن چیزی که نتیجه کنز و مال مکنوز است.
بحث جلسه آینده: در مقام اول بحث از اصل وجوب خمس در غوص مطرح خواهد شد.
تقویت روح بندگی و قبول عذر
امروز اول ماه شعبان است و سوم و چهارم و پنجم این ماه اعیاد مبارکی است. این ایام، ایام ارزشمندی است. اگر بخواهیم ماههای رجب و شعبان و رمضان را در کنار هم قرار دهیم، ماه رجب در حقیقت مرتبه و مرحله اولی است برای انسان و فرصتی است که زمینه را برای کمالات روحی و معنوی فراهم کند و ماه شعبان مرحله میانی و متوسط است و ماه رمضان مرحله عالی است. استعداد ورود به ماه رمضان در این دو ماه میتواند فراهم شود، همانطور که ذهن انسان در دریافت مطالب علمی اگر آمادگی داشته باشد، بهتر میتواند مطالب علمی را دریافت کند، روح انسان هم در دریافت کمالات معنوی اگر آمادگی و استعداد داشته باشد، بیشتر میتواند بهره ببرد. این در مورد جسم هم هست. یعنی جسم انسان هم اگر با آمادگی و استعداد قبلی وارد یک فعالیت بدنی شود تا اینکه بدون آمادگی وارد شود قهراً نتایج متفاوتی خواهد داشت. حال خود این ادعیه و اذکار و اعمالی که در ماههای رجب و شعبان توصیه به آن شده هم فی نفسه ارزشمند است و هم مقدمتاً لشهر رمضان. بالاخره کسی که در ماه شعبان و رجب این استعداد روحی را در خود فراهم کرده باشد و کم کم به سمت امتناع و امساک برود، قهراً دست آوردهای بیشتری را در ماه رمضان خواهد داشت. درهایی از نورانیت و عالم غیب و حقیقت در مقابل انسان باز میشود در حالی که اگر این آمادگی در ظرف وجودی انسان نباشد، اصلاً متوجه باز شدن این درها نمیشود.
این لطفی است که خداوند فرمود که در هر سال این زمینه را برای عموم بشر فراهم میکند که کارهایی که میتواند موجب تصفیه درونی باشد و زمینه آن تعالی روحی را فراهم کند بر ما واجب کرده است.
اگر ما صرفاً امساک در خوردن را مراعات کنیم، بدون مراقبتهای لازم در شنیدن و دیدن و خطورات ذهنی و رعایت و احترام به دیگران فایدهای ندارد. اگر امساک در خوردن به همراه این امساکها باشد، آن آمادگی را در بشر ایجاد میکند که بتواند وارد در آن مسیر شود.
من از بعضی از بزرگان شنیده ام که در حالات امام (ره) این را نقل میکردند که از ماه رجب به بعد، معلوم بود امام دارد تغییر میکند و آخر ماه رمضان کاملاً معلوم بود که ایشان ویژگی خاصی پیدا کرده است. کسانی که از نزدیک با امام (ره) مأنوس بودند میگفتند ما این تغییر و نورانیت را در چهره امام میتوانستیم دریافت کنیم که در ماه رمضان یک اتفاق و چیز خاصی رخ داده است.
به هر حال ما نیز باید این آمادگی را در خودمان ایجاد کنیم. این آمادگیها هم با تقویت روح عبودیت و بندگی است و هم در ارتباط با دیگران است.
یک روایت را به مناسبت میخوانم تا ببینیم اگر این عبادتها و اعمال و اذکار این آثار را در ما نداشته باشد، ما باید در خودمان شک کنیم. اگر قرار باشد همانطور که قبلاً اهل گذشت نبودیم، الان هم نباشیم و همانطور که قبلاً اهل کینه و حسادت و امثال اینها بودیم، الان هم باشیم به اصطلاح عرفی در روی همان پاشنه بچرخد، معلوم میشود تغییری در ما روی نداده است؛ روایتی از امام زین العابدین (ع) است که فرمود:
«سمعت الحسین (ع) یقول: "لو شتمنی رجلٌ فی هذه الاذن و اومِیَ الی الیمنی واعتذر لی فی الاخری لقبلت ذلک منه" و ذلک انّ امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) حدّثنی انّه سمع جدّی رسول الله یقول: "لا یرد الحوض من لم یقبل العذر من محق او مبطل"».
امام زین العابدین (ع) فرمود: این را از پدرم شنیدم که میفرمود اگر کسی در یک گوش من، به من ناسزا بگوید و بعد بیاید در طرف دیگر من و در همین فاصله عذر خواهی کند، من این را حتماً از او قبول میکنم به این دلیل که امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب به من گفت که او از جدّ من رسول خدا شنیده که کسی که عذر دیگری را قبول نکند، در آن عملی که انجام داده چه حق باشد و چه نباشد، وارد بر حوض نخواهد شد.
اینها مسائل کمی نیست؛ کسی که اصرار دارد بر دشمنی و کینه خودش و نمیخواهد عذر رفیق و همسایه و دوست را بپذیرد معلوم میشود که هنوز آن منیّتش سر جای خودش است. ممکن است کسی که صبح تا شب عبادت میکند، این عبادت برای تقویت منیّتش باشد؛ اما آنجا که بخواهد پا روی هوای نفسش بگذارد برایش سخت است. اینها است که جوهر روح انسان را صیقل میدهد و تقویت میکند.
لذا این ماهها، ماه عبادت و آمادگی برای ملاقات با خدا است ولی فکر نکنیم عبادت و خواندن قرآن به تنهایی این رفعت درجه و مقام را به ما عطا میکند. آنجا که انسان حس میکند باید خودش را بشکند و عذر بپذیرد و کینه نداشته باشد و اهل گذشت باشد و اهل انتقام نباشد، آنجا است که معلوم میشود که هویت انسانی انسان چقدر شکوفا شده است. إن شاء الله خداوند به همه توفیق دهد که بتوانیم انسان شویم.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الرابع: الغوص) تاریخ: 2 خرداد 1394
موضوع جزئی: مقام اول: وجوب خمس در غوص مصادف با: 4 شعبان 1436
سال پنجم جلسه: 119
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
در رابطه با غوص در متن تحریر امام (ره) چند مطلب فرموده که ما این مطالب را در طی چند مقام مورد بررسی قرار خواهیم داد.
مقام اول: وجوب خمس در غوص
مقام اول درباره اصل وجوب خمس در غوص است. با اینکه اصل وجوب خمس قطعی و مسلّم دانسته شده اما ادله ای که در این رابطه قابل ذکر است را اجمالاً مرور میکنیم:
دلیل اول
آیه خمس است: وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبَى وَ الْيَتَامَى وَ الْمَسَاكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»(1)
تقریب استدلال به این آیه همانند آنچه که در باب کنز و معدن گفتیم و همچنین در مورد غنیمت جنگی این است که غوص از مصادیق ما غنمتم است؛ چون «ما غنمتم» در تفسیری که ما از آیه خمس داشتیم عبارت از مطلق فائده و غنیمت است. لذا در آنجا ما به استناد این آیه یک اصلی تأسیس کردیم که در مطلق فائده و غنیمت، خمس واجب است و گفتیم اگر ما این عمومیت را در آیه خمس بپذیریم، در همه موارد میتوان به این آیه برای اثبات وجوب خمس استناد کرد. لذا از آنجا که غوص از مصادیق «ما غنمتم» به حساب میآید به استناد این آیه شریفه میتوانیم بگوییم خمس در غوص واجب است.
بررسی دلیل اول
اشکال
منظور از «ما غنمتم» در آیه، آن فوائد و غنائمی است که بدون قصد و بدون احتساب نصیب انسان شود. شاهد بر این مطلب مکاتبه علی بن مهزیار است. در این روایت که طولانی است در ذیل آیه غنیمت آمده: «... و الغنائم و الفوائد یرحمک الله فهی الغنیمة یغنمها المرء و الفائدة یفیدها و الجائزة من الانسان للانسان التی لها خطر و المیراث الذی لا یحتسب من غیر أب و لا إبن ...»(2)
از این روایت برخی استفاده کردهاند که مقصود آن چیزهایی است که بدون قصد و احتساب نصیب شخص میشود و مثال زدهاند به ارث (ارث من حیث لا یحتسب) یا جوائز ارزشمند و هدایای ارزشمندی که به کسی میرسد. اینها همگی از فوائدی است که غانم قصدی نسبت به آنها نداشته و من حیث لا یحتسب و من حیث لایَشعُر نصیب او شده است. لذا این آیه شامل غوص نمیشود چون غوص از فوائد مقصود بها است؛ کسی که غواصی میکند برای اینکه لؤلؤ و مرجان از
دریا استخراج کند، با قصد و با توجه این کار را انجام میدهد. بنابراین استدلال به این آیه به توجه مقتضای مکاتبه علی بن مهزیار تمام نیست؛ چون این آیه فقط شامل غنائم و فوائدی است که مقصود بها نباشد.
پاسخ
به نظر میرسد این اشکال وارد نیست چون درست است که در مکاتبه علی بن مهزیار مثالهایی ذکر شده که در آن قصد و توجه در کار نیست مثل ارث من حیث لا یحتسب یا جوائز خطیره ولی وجهی هم برای انحصار غنائم به این نوع از فوائد وجود ندارد. وقتی مطلق فوائد به عنوان متعلق خمس ذکر شده اختصاص آیه به این نوع از فوائد تمام نیست.
در روایت علی بن مهزیار آمده: «و هی الفائدة التی یصیبها المرء» و فائدهای که آن مرء آن را افاده میکند. از کجای این روایت استفاده میشود که این منحصر به فوائدی است که نسبت به آن قصد نشده باشد. جایزهای که لها خطرٌ، یعنی جایزهای که با ارزش است و قیمت دارد و سپس مثال به ارث زده اما اگر یک مثال ذکر شده که در آن فائده من حیث لا یحتسب بوده دلیل نمیشود که مطلق فائدهای که در این روایت گفته شده از این قبیل باشد. میگوید فائدهای که «یفیدها المرء». اصلاً از این روایت استفاده نمیشود که مقصود، فوائدی است که غیر مقصود بها باشد بلکه این اعم است و همه فوائد را شامل میشود، چه قصد شده باشند و چه قصد نشده باشند. لذا به نظر نمیرسد که این اشکال به استدلال به آیه وارد باشد. این اشکال را آقای مرحوم آقای شیخ مرتضی حائری مطرح کردهاند.(1)
لذا به به نظر ما آیه دلالت بر تعلق خمس به ما یخرج بالغوص میکند همانطوری که در موارد گذشته هم ما به این آیه استدلال کردیم. البته استدلال به این آیه مبتنی بر استفاده عموم از آیه است اما اگر کسی مراد از غنیمت در آیه را خصوص غنائم جنگی بداند، قهراً از معرضیت للاستدلال خارج میشود.
دلیل دوم: اجماع
بعضی در این رابطه ادعای اجماع کردهاند از جمله ابن زهره(2)،
علامه(3)
و بعضی دیگر از بزرگان.
بررسی دلیل دوم
لکن این اجماع علاوه بر اینکه منقول است، محتمل المدرکیة بلکه مدرکی است چون روایات زیادی داریم که بر این مسئله دلالت میکند و بعضی در عبارات خودشان به این نکته تصریح کردهاند «و یدل علیه قبل الاجماع ...».
لذا به نظر ما اجماع قابل قبول نیست. البته میتوانیم به عنوان یک امر مسلم بین الاصحاب آن را پذیرفت اما با ادعای اجماع فرق میکند؛ ادعای اجماع با ادعای تسالم بین الاصحاب و حتی ادعای اتفاق بین الاصحاب هم فرق دارد. لذا به نظر ما دلیل دوم تمام نیست.
دلیل سوم: روایات
روایاتی در این مقام مورد استدلال قرار گرفته که میتوان آنها را بر دو دسته تقسیم کرد: یک سری روایات عامه است و یک سری روایات خاصه است؛ منظور از روایات عامه، روایاتی است که دلالت بر وجوب خمس در عنوان عامی میکند که شامل غوص هم میشود و مقصود از روایات خاصه، روایاتی است که دلالت بر وجوب خمس در خصوص غوص میکند.
الف) روایات عامه
روایت عامه دو دسته هستند:
دسته اول از روایات دلالت میکند بر وجوب خمس در مطلق فائده. این روایات کم نیستند. در همان باب و بعضی از ابواب دیگر مثل آیه، دلالت میکنند بر وجوب خمس در مطلق فائده و غنیمت. اگر ما غوص را مصداق فائده و غنیمت دانستیم قهراً مشمول این روایات میشود و تقریب استدلال به این روایات همانند تقریب استدلال به آیه خمس (آیه غنیمت) است. لذا این بحثی ندارد.
دسته دوم از روایاتی که ما از آنها به عنوان روایات عامه یاد کردیم صحیحه زراره است. ما قبلاً در بحث معدن این روایت را خواندیم. روایت این بود: «سألته عن المعادن ما فیها فقال (ع) کل ما کان رکازاً ففیه الخمس ...»(1).
این هم جزء روایات عامه است. تقریب استدلال به این روایت هم این است که رکاز یک معنای عامی دارد و به معنای ما یکون مستوراً است. هر چه که مستور باشد در آن خمس است. حال ممکن است چیزی مرکوز فی الارض باشد و ممکن است مرکوز فی الماء باشد. سؤال زراره از معدن است که آیا در معدن چیزی واجب است یا نه؟ آیا به ما یخرج من المعدن چیزی تعلق میگیرد یا نه؟ امام (ع) یک جواب کلی دادند. هر چه که مرکوز باشد متعلق خمس است. معدن متعلق خمس است چون از مصادیق رکاز است. اما ممکن است یک چیزی از مصادیق رکاز باشد اما مرکوز فی الارض نباشد بلکه مرکوز فی الماء باشد مثل لؤلؤ و مرجان که مرکوز است لکن به جای اینکه در زمین باشد در آب است.
پس این بیان امام (ع) (کل ما کان رکازاً ففیه الخمس) شامل غوص هم میشود بنابراین با این روایت وجوب خمس را ثابت میشود.
بررسی روایات عامه
در مورد این روایت دو مسئله وجود دارد که با ملاحظه آن دو مسئله باید معلوم شود که آیا استدلال به این روایت تمام است یا نه؟
مسئله اول اینکه آیا واقعاً کلمه رکاز به معنای مطلق مستور است؟ اعم از اینکه در ارض باشد یا در آب؛
و مسئله دوم اینکه آیا مرکوز فقط اختصاص دارد به چیزی که خلقت اصلیاش مربوط به زمین باشد یا حتی اگر عرضاً هم مرکوز و مستور شده باشد، متعلق خمس است. این دو نکته در اینجا خیلی مهم است.
اولاً: در مورد مستوریت فی الارض و الماء به نظر میرسد حداقل از نظر لغت و عرف به چیزی که در عمق دریا باشد، اطلاق مرکوز نمیشود. به عبارت دیگر خصوصیت مستوریت فی الارض به نوعی در اطلاق کلمه رکاز دخالت دارد. یعنی منظور از رکاز این نیست که چیزی مستور باشد، هر چند تحت الماء باشد. بلکه ظهور در این دارد و عرف و لغت هم مساعد این معنا است که مرکوز در ارض باشد. اگر هم در عمق دریا است، باز تحت الارض باشد. به چیزی که کف آب افتاده ولی عیان و آشکار است نمیگویند مرکوز است.
اگر این را بگوییم قهراً استدلال به این دسته از روایات عامه تمام نیست.
1) . وسائل الشیعة، ج9، ص492، باب 3 از ابواب ما یحب فیه الخمس، حدیث3.
اما در مورد خصوصیت دوم، خودش به ما نحن فیه ارتباطی ندارد. اینکه آیا معنای رکاز یعنی آنچه که به حسب خلقت اصلی مرکوز باشد یا اگر عرضاً هم مستور شده باشد، مشمول این روایت هست، به بحث گذشته (بحث کنز)، برمیگردد.
اگر ما گفتیم منظور از رکاز، مطلق مستور فی الارض است چه خلقتش در زمین باشد و چه کسی آن را در زمین پنهان کرده باشد. این شامل کنز هم میشود چون کنز هم چیزی است که مستور فی الارض است ولی کسی آن را پنهان کرده است. اگر گفتیم مرکوز معنای عام ندارد و کل ما کان رکازاً یعنی آنچه که به حسب خلق اصلی مستور باشد. این دیگر شامل کنز نمیشود و فقط اختصاص به معدن پیدا میکند. مثلا طلا و نقره این گونه است که در خود زمین متکوّن شده است و لذا با طلا و نقرهای که در زمین پنهان شده باشد، فرق میکند.
بالاخره در این رکاز دو قول است: بعضی رکاز را عام میدانند و شامل مطلق ما هو المستور فی الارض چه ذاتاً و خلقتاً و چه عرضاً و برخی این را فقط منحصر به چیزهایی میدانند که مستور فی الارض باشد خلقتاً لذا اختصاص به معدن پیدا میکند و شامل کنز نمیشود. این جهت دوم به بحث ما ارتباط ندارد اما آنچه که به بحث ما مربوط است این است که به روایت زراره نمیتوانیم برای وجوب خمس در غوص استدلال کنیم چون کل ما کان رکازاً یعنی کل ما کان رکازاً تحت الارض، نه اعم از ارض و ماء.
بحث جلسه آینده: دسته دوم روایات خاصه است؛ روایاتی که دلالت میکند بر وجوب خمس در غوص. به طور خاص روایات متعددی مبنی بر اینکه غوص متعلق خمس است، داریم که این روایات را در جلسه آینده ان شاء الله بیان خواهیم کرد.
«الحمدلله رب العالمین»
صوت
درس خارج فقه استاد حاج سيد مجتبي نورمفيدي
موضوع کلی: القول فيما
يجب فيه الخمس (الرابع: الغوص) تاریخ: 3 خرداد 1394
موضوع جزئی: مقام اول: وجوب خمس در غوص مصادف با: 5 شعبان 1436
سال پنجم جلسه: 120
«الحمدللّه رب العالمين و صلياللّه علي محمد و آله الطاهرين و اللعن علي اعدائهم اجمعين»
خلاصه جلسه گذشته
عرض شد برای اثبات وجوب خمس در غوص به چند دلیل استدلال شده است؛ دلیل اول آیه شریفه خمس بود. دلیل دوم اجماع بود و دلیل سوم روایات بود. در مورد روایات گفتیم که به دو دسته از روایات استدلال شده است: روایات عامه و روایات خاصه؛ در مورد روایات عامه فقط یک دسته قابل استناد است اما آن دسته دیگر قابل قبول نیست.
روایات خاصه
روایات متعددی در این روابطه وارد شده است که چند نمونه از آن روایات را ذکر کنیم.
روایت اول
«عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ ع قَالَ: الْخُمُسُ مِنْ خَمْسَةِ أَشْيَاءَ مِنَ الْغَنَائِمِ وَ الْغَوْصِ- وَ مِنَ الْكُنُوزِ وَ مِنَ الْمَعَادِنِ وَ الْمَلَّاحَةِ ... الْحَدِيثَ.»(1)
خمس از پنج چیز است: غنائم که محتمل است خصوص غنائم جنگی مقصود باشد یا مطلق غنائم هرچند به نظر ما مراد مطلق غنائم است ولی این جهت در بحث ما تأثیری ندارد و فوائد به علاوه غوص و کنز و معدن و نمکزار.
دلالت این روایت روشن است و به صراحت تعلق خمس به غوص را بیان کرده است.
روایت دوم
عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى قَالَ رَوَاهُ لِي بَعْضُ أَصْحَابِنَا ذَكَرَهُ عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ: الْخُمُسُ مِنْ خَمْسَةِ أَشْيَاءَ مِنَ الْغَنَائِمِ- وَ مِنَ الْغَوْصِ وَ الْكُنُوزِ- وَ مِنَ الْمَعَادِنِ وَ الْمَلَّاحَةِ.»(2)
به نظر میرسد این روایت با روایت قبلی یکی است چون در هر دو غیر از اوائل و اواسط سند، اواخر سند یکی است و متن روایت هم یکی است. لذا لعل این روایت همان روایت قبلی باشد، اگرچه صاحب وسائل اینها را به عنوان دو روایت در همین باب ذکر کرده با این تفاوت که در روایت اول یک قسمتی را نقل کرده است و در ادامه نوشته «الحدیث» (یعنی ادامه دارد) اما در روایت دوم فقط همین قسمتی که نقل کردیم را آورده و به عنوان یک حدیثی که ادامه دارد نیاورده. اما تقریباً قطعی است که این روایت دوم بخشی از همان روایت اول است و روایت مستقلی محسوب نمیشود.
روایت سوم
مرفوعه است: «عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا بَعْضُ أَصْحَابِنَا (=ابن ابی عمیر) رَفَعَ الْحَدِيثَ قَالَ: الْخُمُسُ مِنْ خَمْسَةِ أَشْيَاءَ مِنَ الْكُنُوزِ- وَ الْمَعَادِنِ وَ الْغَوْصِ وَ الْمَغْنَمِ الَّذِي يُقَاتَلُ عَلَيْهِ- وَ لَمْ يَحْفَظِ الْخَامِسَ الْحَدِيثَ.»(1)
ابن ابی عمیر نقل میکند که خمس از پنج چیز ثابت میشود: کنوز و معادن و غوص و غنیمت جنگی. در اینجا مطلق غنائم مطرح نیست بلکه غنائم جنگی است. پنجمی هم یادش نبوده و نگفته است.
نکته
ما تا اینجا سه روایت خواندیم که در هر سه، خمس در پنج چیز حصر شده است. در حالی که مواردی که در کتب فقهی به عنوان متعلقات خمس نام برده شده هفت چیز است. ما در گذشته یک بحثی داشتیم که وجه حصر خمس در پنج چیز، چیست؟ در آن روایاتی که غنائم را به صورت مطلق گفته، گفتیم میتوانیم سایر عناوین را داخل در عنوان غنائم کنیم یعنی بگوییم منظور از غنائم یعنی آنچه که فائده و غنیمت حساب میشود. لذا ارباح مکاسب داخل در غنائم هستند یا مثلاً مال حلالِ مختلط به حرام داخل در غنیمت میشود. اما اینجا در روایت سوم مسئله غنیمت به صورت مطلق ذکر نشده چون میگوید: والمَغنم الذی یقاتل علیه. خصوص غنیمت جنگی را میگوید. اینجا باید توجیه شود مطرح کنیم. خود صاحب وسائل این گونه توجیه کرده که حصر خمس در این اشیاء یک حصر اضافی است و یک حصر حقیقی نیست. اگر حصر حقیقی بود، جای اشکال بود که چرا با اینکه هفت مورد است، فقط پنج مورد ذکر شده اما اگر حصر اضافی باشد، یعنی حقیقتاً نمیخواهد همه موارد تعلق خمس را ذکر کند بلکه فی الجمله در مقام ذکر بعضی از موارد خمس است. لذا اگر حصر اضافی باشد مشکلی نخواهد بود.
روایت چهارم
در ذیل آیه خمس این روایت از سید مرتضی نقل شده: «عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ الْمُرْتَضَى فِي رِسَالَةِ الْمُحْكَمِ وَ الْمُتَشَابِهِ نَقْلاً مِنْ تَفْسِيرِ النُّعْمَانِيِّ بِإِسْنَادِهِ الْآتِي عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ: وَأَمَّا مَا جَاءَ فِي الْقُرْآنِ- مِنْ ذِكْرِ مَعَايِشِ الْخَلْقِ وَ أَسْبَابِهَا - فَقَدْ أَعْلَمَنَا سُبْحَانَهُ ذَلِكَ مِنْ خَمْسَةِ أَوْجُهٍ وَجْهِ الْإِمَارَةِ وَ وَجْهِ الْعِمَارَةِ- وَ وَجْهِ الْإِجَارَةِ وَ وَجْهِ التِّجَارَةِ- وَ وَجْهِ الصَّدَقَاتِ فَأَمَّا وَجْهُ الْإِمَارَةِ - فَقَوْلُهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ- فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ- وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ - فَجُعِلَ لِلَّهِ خُمُسُ الْغَنَائِمِ- وَ الْخُمُسُ يُخْرَجُ مِنْ أَرْبَعَةِ وُجُوهٍ- مِنَ الْغَنَائِمِ الَّتِي يُصِيبُهَا الْمُسْلِمُونَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ- وَ مِنَ الْمَعَادِنِ وَ مِنَ الْكُنُوزِ وَ مِنَ الْغَوْصِ.»(2)
این روایت در بحث معادن و کنوز هم مورد استناد قرار گرفته اما ذکر غوص در زمره چهار وجهی که متعلق خمس است مدعای ما را در این مقام اثبات میکند. این بحث که چرا در روایت فرموده: «والخمس یخرج من اربعة وجوه» در حالی که وجوه خمس بیش از اینها است. همان مطالبی که در توجیه روایت قبلی گفتیم، در اینجا هم قابل ذکر است یعنی بگوییم یا غنائم معنای عامی دارد و شامل سایر موارد هم میشود یا بگوییم حصر در اینجا یک حصر اضافی است.
روایت پنجم
«مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَمَّا يُخْرَجُ مِنَ الْبَحْرِ مِنَ اللُّؤْلُؤِ وَ الْيَاقُوتِ وَ الزَّبَرْجَدِ وَ عَنْ مَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ هَلْ عَلَيْهِ زَكَاتُهَا فَقَالَ إِذَا بَلَغَ قِيمَتُهُ دِينَاراً فَفِيهِ الْخُمُسُ.»(1)البته شیخ مفید همین روایت را به نحو مرسل از امام صادق (ع) نقل کرده است.(2)
این روایت به طرق مختلف نقل شده لکن عمده نقلها به غیر از نقلی که گفتیم به صورت مرسل است. این نقل به صورت مرسل نیست. فقط یک مسئله وجود دارد و آن هم اینکه در اینجا عنوان غوص ذکر نشده است. در چهار روایت قبلی سؤال از تعلق خمس نسبت به غوص بود اما در اینجا از «عمّا یخرج من البحر» سؤال شده و عنوان غوص نیست. بعد مثال میزند که «ما یخرج من البحر، من اللؤلؤ والیاقوت و الزبرجد».
این نکتهای است که ما باید در مقام دوم بررسی کنیم که متعلق خمس چیست؟ آیا ما یخرج بالغوص یا مطلق ما یخرج من البحر ولو لم یکن بالغوص. یک کسی باید فرو رود در آب و این را خارج کند. یعنی خصوصیت اخراج معتبر است یا اینکه اگر مثلاً دریا طوفانی شد یا زیر دریا زلزله شد و سنگهای قیمتی از آب بیرون آمد هم متعلق خمس است؟ آیا این هم خمس دارد یا خمس فقط به عنوان الغوص تعلق میگیرد؟ این بحثی است که ما در مقام دوم باید پیگیری کنیم که متعلق خمس کدام است؟ به عبارت دیگر بحث کنیم غوصی که متعلق خمس است کدام است؟ آیا در آن خصوصیتی معتبر است یا نه؟
دو نکته در این روایت وجود دارد:
اولاً: طبق این نقل سؤال از زکات است «هل فیها زکاة» لکن جواب امام در مورد خمس است. چطور میشود این را معنا کرد؟
ثانیاً: برای وجوب خمس نصاب یک دینار ذکر شده است.
طبق این روایت در «ما یخرج من البحر» و معادن ذهب و فضة یک دینار به عنوان نصاب برای وجوب خمس معتبر است. ما این روایت را سابقاً در بحث نصاب خمس به عنوان مستند یکی از اقول ذکر کردیم و گفتیم بعضی در معدن معتقد اند که نصاب عبارت است از یک دینار و دلیلشان هم همین روایت است. ما این را رد کردیم اما در باب غوص، همین روایت مورد استناد قرار گرفته برای اعتبار یک دینار به عنوان نصاب. این روایت کمی بحث دارد لکن چون بحثهایش از یک جهت مربوط به مقام دوم است و از جهتی مربوط به مقام سوم، باید در جای خودش بحث کنیم. من فقط اشاره کردم که توجه داشته باشید که این روایت باید از جهات مختلف مورد بررسی قرار بگیرد.
اما در این مقام فعلاً برای اثبات اصل وجوب خمس در غوص قابل استناد است.
روایت ششم
«عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ: فِيمَا يُخْرَجُ مِنَ الْمَعَادِنِ وَ الْبَحْرِ وَ الْغَنِيمَةِ- وَ الْحَلَالِ الْمُخْتَلِطِ بِالْحَرَامِ إِذَا لَمْ يُعْرَفْ صَاحِبُهُ- وَ الْكُنُوزِ الْخُمُسُ.»(1)
این روایت هم مثل روایت قبلی، مسئله ما یخرج من البحر را مطرح کرده و عنوان غوص را نیاورده است.
روایت هفتم
روایت هفتم همان روایت سوم است که از طریق دیگری نقل شده است. در آنجا عن بعض اصحابنا بود و اینجا اسم برده شده: «عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: الْخُمُسُ عَلَى خَمْسَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الْكُنُوزِ- وَ الْمَعَادِنِ وَ الْغَوْصِ وَ الْغَنِيمَةِ وَ نَسِيَ ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ الْخَامِسَ.»(2)
روایت هشتم
«عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِي سَيَّارٍ مِسْمَعِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ فِي حَدِيثٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّي كُنْتُ وُلِّيتُ الْغَوْصَ- فَأَصَبْتُ أَرْبَعَمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ- وَ قَدْ جِئْتُ بِخُمُسِهَا ثَمَانِينَ أَلْفَ دِرْهَمٍ- وَ كَرِهْتُ أَنْ أَحْبِسَهَا عَنْكَ- وَ أَعْرِضَ لَهَا وَ هِيَ حَقُّكَ- الَّذِي جَعَلَ اللَّهُ تَعَالَى لَكَ فِي أَمْوَالِنَا- فَقَالَ وَ مَا لَنَا مِنَ الْأَرْضِ- وَ مَا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهَا إِلَّا الْخُمُسُ- يَا أَبَا سَيَّارٍ الْأَرْضُ كُلُّهَا لَنَا- فَمَا أَخْرَجَ اللَّهُ مِنْهَا مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ لَنَا- قَالَ قُلْتُ: لَهُ أَنَا أَحْمِلُ إِلَيْكَ الْمَالَ كُلَّهُ- فَقَالَ لِي يَا أَبَا سَيَّارٍ قَدْ طَيَّبْنَاهُ لَكَ- وَ حَلَّلْنَاكَ مِنْهُ فَضُمَّ إِلَيْكَ مَالَكَ- وَ كُلُّ مَا كَانَ فِي أَيْدِي شِيعَتِنَا مِنَ الْأَرْضِ- فَهُمْ فِيهِ مُحَلَّلُونَ- وَ مُحَلَّلٌ لَهُمْ ذَلِكَ إِلَى أَنْ يَقُومَ قَائِمُنَا- فَيَجْبِيَهُمْ طَسْقَ مَا كَانَ فِي أَيْدِي سِوَاهُمْ- فَإِنَّ كَسْبَهُمْ مِنَ الْأَرْضِ حَرَامٌ عَلَيْهِمْ- حَتَّى يَقُومَ قَائِمُنَا- فَيَأْخُذَ الْأَرْضَ مِنْ أَيْدِيهِمْ وَ يُخْرِجَهُمْ مِنْهَا صَغَرَةً.»(3)
میگوید من کار غواصی و خارج کردن لؤلؤ و مرجان از دریا داشتم و چهارصد هزار درهم سود کردم و خمسش را که هشتاد هزار درهم بود کنار گذاشتم، ولی دوست ندارم این را از شما حبس کنم و به شما ندهم.
اگر خاطرتان باشد، این روایت از روایاتی بود که به عنوان اخبار تحلیل خمس مطرح کردیم. چون امام این را فرمود: «فَقَالَ لِي يَا أَبَا سَيَّارٍ قَدْ طَيَّبْنَاهُ لَكَ- وَ حَلَّلْنَاكَ مِنْهُ فَضُمَّ إِلَيْكَ مَالَكَ» ما کاری به این جهت نداریم و در جای خودش بحث کردیم اما این روایت دلالت میکند بر اینکه کأن مسئله اخراج خمس از غوص یک امر مسلم است و این خدمت امام عرضه شده و امام هم آن را تقریر و تأیید کرده اند چون نفرمود این برای ما نیست. وقتی او میگوید این حق شما است که خدا در اموال ما قرار داده است، امام میفرماید: ما به شما بخشیدیم و برای شما پاک و پاکیزه و حلال قرار دادیم. پس اصلش ثابت میشود. حالا اینکه بعدش امام چه کرده است یک بحث دیگری است. لذا این روایت هم میتواند به عنوان یکی از روایات وجوب خمس در غوص مورد استناد قرار بگیرد.
نتیجه
علی ای حال قد ظهر مما ذکرناه که اصل وجوب خمس مما لا یمکن انکاره. روایات خاصه قطعاً دلالت بر وجوب خمس در غوص میکند. بعلاوه آیه هم همانطور که گفتیم دلالت بر وجوب خمس در غوص دارد هر چند ما در دلیل اجماع اشکال کردیم اما گفتیم که این مسئله من المتسالم علیه بین الاصحاب است. لذا به نظر میرسد خمس در غوص واجب است و هذا مما لا یمکن انکاره، بل لا الشک فیه. نه تنها انکارش ممکن نیست، حتی شک هم در آن راه ندارد.
«هذا تمام الکلام فی المقام الاول»
بحث جلسه آینده: اما المقام الثانی اینکه غوصی که متعلق خمس است کدام است؛ به عبارت روشنتر تفسیر غوصی که متعلق خمس است کدام است، در سال تحصیلی جدید به بیان و بررسی آن إن شاء الله خواهیم پرداخت.
«الحمدلله رب العالمین»