ghaemiyeh.com
سرشناسه:مرتضوی، احمدرضا، 1359-
عنوان و نام پديدآور:سیاه و سفید : آشنایی با فرقههای مختلف اسلامی و شناخت فرقهی ناجیه/ احمدرضا مرتضوی.
مشخصات نشر:قم: عطر عترت، 1399.
مشخصات ظاهری:184 ص.
شابک:978-600-243253-7
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه: ص. 179؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:آشنایی با فرقههای مختلف اسلامی و شناخت فرقهی ناجیه.
موضوع:اسلام -- فرقهها
Islamic sects
شیعه -- فرقهها
Shi'ah -- Sects
رده بندی کنگره:BP236
رده بندی دیویی:297/5
شماره کتابشناسی ملی:7411337
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
سیاه و سفید
آشنایی با فرقه های مختلف اسلامی
و
شناخت فرقه های ناجیه
احمدرضا مرتضوی
تقديم به يگانه خلقت،
حضرت اَمَه الله، کوثر رسول الله،
بهجت قلب ولی الله،
مادر اولياءالله و اسوهی حجه الله؛
بانوی دو سرا حضرت فاطمه زهراء عليها السَّلام
پیشگفتار. 13
توضيحی دربارهی دستههای مختلف بندگان و اينکه همهی ايشان اهل نجات نيستند.. 17
اختلافات مردم. 21
اختلافات امتهای پیشین.. 23
فرقههای یهود. 24
سامره. 24
عَنانیه. 25
عیسویه. 25
یُوذْعانیه. 25
فرقههای مسیحیت.. 25
ملکانیه. 25
نسطوریه. 26
یعقوبیه. 26
بوطینوسیه. 26
اختلاف در امت اسلام. 26
اولین جرقهی ایجاد اختلاف در امت اسلام. 28
فِرَق امت اسلام. 29
بررسی جایگاه و اهمیت حدیث افتراق و پاسخ به شبهات پیرامون آن. 33
الف: حدیث ثقلین.. 34
ب: حدیث سفینه. 35
ج: حدیث امان. 35
د: احادیث بشارت بر شیعیان امام علی (علیه السلام) ..... 35
معرفی فرقههای اسلامی.. 37
دستهی اول: معتقدین به سقیفه. 37
معرفی فرقههای شصت گانه. 39
فصل اول: دسته هایی از ایشان که در ذیل نام معتزلیه باهم مجتمعاند.. 39
1- واصلیه. 39
2- هُذیلیه یا هُذلیه 41
3- نَظَّامیه. 41
4- خابطیه یا حدثیه 41
5- بُشْریه 42
6- مُعَمَّریه 42
7- مُرداریه 42
8- ثُمامیه 42
9- هِشامیه 43
10- جاحظیه 43
11- خیاطیه و کعبیه 43
12- جُبّائیه 44
13- معتزله بغداد. 44
فصل دوم: دسته هایی از ایشان که در ذیل نام جبریه با هم مجتمعاند.. 45
1- جهمیه 45
2- نجّاریه. 46
3- ضِراریه. 46
4- اشعریه. 46
5- مشبّهه. 47
6- کرّامیه. 47
7- عابدیه. 48
فصل سوم: دسته هایی از ایشان که در نام خوارج، با هم مجتمعاند.. 49
1- محکّمه. 49
2- ازارقه. 50
3- نجدات.. 50
4- بَیهسیه. 50
5- عجارده. 51
6- صلتیه. 51
7- میمونیه. 51
8- حَمْزیه. 51
9- خلفیه. 51
10-اطرافیه. 51
11- شعیبیه. 52
12- حازمیه. 52
13- ثعالبه. 52
14- اخنسیه. 52
15- مَعبدیه. 52
16- رُشَیدیه. 52
17- شیبانیه. 52
18- مُکرمیّه. 53
19- بِدْعیه. 53
20- اِباضیه. 53
21- یزیدیه. 53
22- صُفریه. 53
23- سنانیه. 54
24: حارثیه. 54
فصل چهارم: دسته هایی از ایشان که در نام مرجئه باهم مجتمعاند.. 55
1- یونسیه. 56
2- عُبَیدیه. 56
3- غَسَّانیه. 56
4- ثوبانیّه. 56
5- تومنیّه. 56
6- صالحیه. 57
7- غیلانیه. 57
فصل پنجم: دسته هایی از ایشان که ذیل نامِ کیسانیه با هم مشترکاند.. 59
1- کَیسانیه یا مختاریه. 59
2- هاشمیه. 61
3- حنانیه. 61
4- کربیه. 62
5- بیانیه. 62
فصل ششم: دسته هایی از ایشان که در نام زیدیه با هم مشترکاند.. 63
آشنایی اجمالی با زید و زیدیه. 63
1- بتریه 73
2- سلیمانیه. 74
3- صالحیه. 75
4- حسینیه. 75
دستهی دوم: معتقدین به غدیر خم 76
1- جارودیه. 76
2- ناووسیه. 78
3-اِسماعیلیه. 79
4-فطحیّه یا افطحیه. 84
5- دیباجه. 85
6- واقفیه. 86
7- احمدیّه. 88
8- محمدیه. 89
9- اِحدی عَشَریّه. 89
10- جعفریه. 89
11- بُطلانیه. 89
12- غلاة. 90
13- اثناعشریه. 91
فرقهی ناجیه کدام است؟. 92
صفات فرقهی ناجیه 93
فرقهی ناجیه با خوبان، همراه، و از فرقههای هلاک شونده احتراز میکند. 97
اسامی دیگر فرقهی ناجیه. 100
رجوع به رأی و نظر، عاملِ انحراف بانیان فرقه ها 105
مذمت رأی و نظر. 107
ولیجه پرستی؛ عامل انحراف عوام. 116
معنای ولیجه. 118
نهی از اتخاذ ولیجه 119
فرقهی ناجیه از عالمان، طلبِ علم میکنند. 135
مصدرِ علم پیامبر و ائمه (علیهم السلام) ، رأی و نظر نیست.. 145
اقسام علم و گسترهی علم آل الله (علیهم السلام) ..... 147
مردم، همگی به علم امام (علیه السلام) محتاج اند؛ ولی ایشان در هیچ امری به احدی نیاز ندارند. 149
طلب علمی که بر همه واجب است؛ علوم وحیانی است نه دانشهای وهمی و تجربی.. 153
منظور از علم، در قرآن و روایات.. 155
تحصیل علوم آل محمد (علیهم السلام) از هر کسی جایز نیست.. 156
فهم روایات اهلبیت (علیهم السلام) دشوار است.. 159
مراحل درک روایات اهل البیت (علیهم السلام) ..... 164
باب علوم آل محمد (علیهم السلام) جز با کلید تقوی و ایمان راستین، گشوده نمیشود. 166
مؤمن ممتحَن کیست و منظور از امتحان چیست؟. 169
ردّ و انکار روایات اهلبیت (علیهم السلام) موجب هلاکت است.. 170
حُسن ختام. 175
فهرست منابع. 179
آثاری دیگر از مؤلف.. 184
سپاس، مخصوص خداوندی است که نخستین است و پیش از او چیزی نبوده و آخرین است و بعد از او چیزی نیست. دیدهی بینندگان، از مشاهدهی او ناتوان و اندیشه گویندگان، از وصف او عاجز است. به قدرت خود، آفریدگان را آفرید و با ارادهی خود، آنها را از نیستی، به وجود آورد.
پس راه راست خود را به ایشان نمایاند و آنها را در راه محبت خود برانگیخت.
سپس در زندگی، برای هرکسی، مدت معینی و پایان مشخصی قرار داد که با روزهای زندگی به سوی آن قدم برمیدارد و با سالهای عمر، به آن نزدیک میشود. هنگامی که به پایان عمر، نزدیک میشود، حساب عمر خود را کامل دریافت میکند و خداوند او را به سوی پاداش فراوان یا کیفر ترسناک، روانه میسازد تا بدکاران را نسبت به کار زشت خود و نیکوکاران را نسبت به کار نیکشان جزا دهد.
و خداوند نطفهی پاک پیامبران را در بهترین جایگاه به ودیعت نهاد و در بهترین مکانها، آنها را مستقر ساخت. هرگاه یکی از آنان بدرود حیات میگفت، دیگری بعد از او، برای پیشبرد دین خدا به پای خاست. تا اینکه این منصبِ بزرگ نبوت از جانب خداوند - سبحانه و تعالی - به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید. او را از بهترین اصل ها و مکان ها که
باارزشترین روییدنی ها از آن به دست میآید استخراج کرد و نهال وجود او را در اصیلترین و عزیزترین سرزمینها غرس کرد و شاخههای هستی او را از همان درختی که پیامبران را از آن آفرید به وجود آورد. از همان شجرهای که امینان درگاه خود را از آن برگزید. فرزندانش بهترین فرزنداناند و خاندانش بهترین خاندان و دودمانش بهترین دودماناند؛ پس با ایشان، دوست و با دشمنانشان ستیزه داریم.
اما بعد، پیشینهی اختلاف و تحزّب، به قدمت تاریخ بشریت است؛ یعنی از همان زمان آفرینش انسان، آن زمانی که عدد ایشان به دو و بالاتر رسید، اختلاف هم به وجود آمد. تفاوتِ نظر، در سلایق و عقاید، مبتنی بر وجود اختیاری است که خداوند متعال به بشر، عطا نموده است و اگر او جلجلاله اراده کرده بود که همه انسان ها جبرا یکسان بیاندیشند و دچار اختلاف نباشند، میتوانست ایشان را چنین بیافریند؛ ولی ارادهی تکوینی بینقص او بر این قرار گرفت که موجودی بیافریند، صاحب اختیار و همین اختیار، منشأ تمام این اختلافات است.
با این حال، پروردگار متعال ارادهی تشریعی فرمود و امر نمود که انسان ها با وجود آنکه طبعشان متمایل به اختلاف است با زیر پا گذاشتن میل ها و کششهای درونی خویش، به ریسمان محکم و آویختهی او، چنگ زده و دست از اختلاف بردارند؛ لذا دستور داد که «و همگی به ریسمان الهی چنگ زده و از تفرقه بپرهیزید.»(1)یعنی با وجود آنکه خود میتوانست تکوینا آنها را یکسان بیافریند؛ ولی خواست تا در تکوین، مختلف باشند و با این وجود، با مبارزه با تمایلات تفرقه انگیزشان و کنار گذاشتن آنها بر مبنای دستور خدا با دیگر عبادِ او متحد و یکپارچه باشند. البته ناگفته پیداست که این انسان، برای رسیدن به غایتی که خدا تشریعا برایش در نظر گرفته راهی بس صعب و دشوار در پیش رو دارد و شیطانی که کارش تزیین است به گونهای اعمال و افکارش را زینت میدهد که خود را حق و دیگران را باطل و خود را نجات یافته و دیگران را هلاک شده میانگارد و این همان گفتار رب العالمین است که فرمود:
1) آل عمران / 103
«وَقَالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصَارَىٰ عَلَىٰ شَيْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَىٰ لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلَىٰ شَيْءٍ»(1)
و یا
«وَقَالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كَانَ هُودًا أَوْ نَصَارَىٰ»(2)
و این همان سنت
«مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ »(3)است.
هدف از نگارش این کتاب، آشنایی اجمالی با فرقههای مختلف اسلامی و معرفی گروه نجات یافته از ایشان است. فرقهی ناجیه به معنای گروه یا فرقهای که در قیامت نجات یافته هستند، تعبیری است که در حدیث منتسب به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) به نام حدیث افتراق به کار رفته است. در این حدیث، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پیشبینی کردهاند که امت ایشان پس از آن حضرت، به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشود، درحالی که فقط یک فرقه از آنها اهل نجاتاند. هر یک از فرقههای مسلمان تلاش کردهاند معیارهایی بیان کنند تا خودشان را به عنوان مصداق فرقهی ناجیه معرفی کنند.
به عنوان مثال، شیخ صدوق، محدثِ مشهور شیعه در قرن چهارم هجری در کتاب "کمال الدین و تمام النعمه"(4)، همچنین علامه حلی متکلم شیعه در کتاب "منهاج الکرامه فی معرفة الامامه"(5)،
و علامه مجلسی در کتاب "بحار الأنوار"(6)، از جمله علمایی هستند که با استناد به آیات و روایات، فرقهی ناجیه و رستگاران قیامت را پیروان حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و امامان پس از ایشان؛ یعنی همان شیعه امامیه میدانند.
1) بقره / 113 «یهودیان بر این دعویاند که نصاری را از حق چیزی در دست نیست، و نصاری بر این دعویاند که یهود را از حق چیزی در دست نیست.»
2) بقره / 111 «و گفتند داخل بهشت نمیشود مگر آنکه یهودی یا مسیحی باشد.»
3) 3. روم / 33. «کسانی که دینشان را بخش بخش کردند و {سرانجام} گروه گروه شدند، در حالی که هر گروهی به آنچه نزد آنان است {به تصور اینکه حق است} شادمانند.
4) کمال الدین و تمام النعمه 1 / 257 به بعد
5) منهاج الکرامه فی معرفه الامامه /50: «إن الإمامية جازمون بحصول النجاة لهم ولأئمتهم، قاطعون على ذلك، وبحصول ضدها لغيرهم، وأهل السنة لا يجزمون بذلك لا لهم ولا لغيرهم، فيكون اتباع أولئك أولى»
6) بحار الانوار 28/11 به بعد
با این حال، بعضی از علمای سنی با استناد به احادیث دیگر، فرقهی ناجیه را "جماعت" یا "اکثریت" و یا "پیروان خلفا" معرفی کردهاند.
نگارنده این سطور، سعی خویش را مبذول داشته است تا با بهرهمندی از آیات و روایات معصومین (علیهم السلام) ، فرقهی ناجیه را به شما خواننده محترم معرفی نماید. امید است که خدای مهربان ما و شما را به راه مستقیم خویش که همان آئین رستگاران قیامت است، رهنمون ساخته و قدمهای ما را در پیمودن آن استوار سازد.
واللّه هُوَ المُوَفِّقُ المُعِینُ
شیخ احمدرضا مرتضوی
نهم ربیع الاول 1442
خداوند سبحان در کلام خویش؛ یعنی قرآن مجید، بارها از انسانهای صالح و درستکار تمجید کرده و از سایر بندگانش خواسته است تا راه و مسیر ایشان را الگوی حرکت خویش قرار دهند. به عنوان نمونه در سوره توبه فرموده است:
«كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ»(1)
« با راستگویان باشید»
و یا در سوره انعام فرموده است:
«أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ»(2)
«ایشان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده پس به هدایتشان اقتدا کن»
و آیات فراوان دیگر که مقصود از همه آنها این است که در بین عباد و بندگان، فقط گروه خاصی هستند که سیر حرکتشان صحیح و عاقبت ایشان به سعادت منتهی میشود.
از همه اینها واضحتر در سوره مبارکهی حمد، بندگان را به سه دسته تقسیم کرده و از ما خواسته است از او طلب کنیم تا ما را در دسته خوبان قرار دهد. در آنجا فرموده است:
«اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ»(1)
«ما را به راه راست که راه کسانی است که به ایشان نعمت دادهای هدایت فرما نه راه کسانی که به ایشان غضب کردهای و نه گمراهان.»
از این آیات، فهمیده میشود که مردم، سه گروهند؛ گروه اول، کسانی هستند که مورد نعمت خدا واقع شدهاند و راه ایشان، صراط مستقیم نام دارد.
گروه دوم، آنهایی هستند که خدا بر ایشان، غضب کرده است و گروه سوم: گمراهان هستند.
از این آیات، به وضوح بر میآید که همهی راه ها صحیح نبوده و تنها فرقهای از مردم هستند که در راه صحیح قرار دارند، و به همین دلیل، خدای متعال نیز به ما امر کرده است تا در راه این دسته از بندگان باشیم:
«وَأَنَّ هَٰذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ»(2)
«واین راه مستقیم من است پس از آن پیروی کرده و از سایر راه ها تبعیت نکنید که شما را از راه من پراکنده میسازد.»
در اینجا دو نکتهی مهم است که توجه به آنها ضروری مینماید:
نکتهی اول اینکه؛ پروردگار مهربان، در کنار یاد صراط مستقیم، از "مغضوب علیهم و ضالین" نیز سخن گفته است و این بدان دلیل است که راه مستقیم، شناخته نشود مگر به شناخت راههای ناصواب و به عبارت دیگر، معرفت گروه اول یعنی؛ "الذین انعمت علیهم"، متوقف است بر معرفت آن دو گروهِ "مغضوب علیهم و ضالین".
ثمرهی شناخت گروه اول، پیروی از ایشان و قبول ولایت آنهاست و حاصل شناخت دو گروه دیگر، برائت و بیزاری از آنها و راه و روش ایشان است. در نتیجه، هدایت، متوقف است بر شناخت گمراهان، و ولایت، متوقف است بر بیزاری و برائت از ایشان.
نکته دوم اینکه؛ پر واضح است که مصداق صراط مستقیم، فقط بر یک راه، قابل تطبیق میباشد؛ زیرا در تعریف راه راست گفته اند: کوتاهترین خط از نقطه ای به نقطه دیگر، و اگر بنا باشد که این کوتاهترین خط، بیش از یکی باشد یا باید خط دوم عینا بر همان خط اول رسم شود که میشود همان خط اول و یا باید کمی انحراف پیدا کند که دیگر کوتاهترین خط نخواهد بود.
در نتیجه با قانون و منطقِ عقل و شرع، فقط عده ای قلیل، مسیرشان صحیح و عقایدشان صواب است و به همین دلیل در کلام وحی همواره اکثر مردم، مذمت شده و قلیلی از ایشان مورد مدح و ثنای پروردگار قرار گرفتهاند.
خداوند بلند مرتبه، در قرآن کریمش بارها از این نوع خطابات فرموده است که:
«اكثرهم لا يعقلون»، «اكثرهم لا يشعرون»، «اكثرهم لا يومنون»، «اكثر الناس لا يشكرون»،«اكثرهم لا يعلمون»، «فابي اكثر الناس الا كفورا»
و حتی اکثریت را از چهارپایان هم گمراهتر معرفی کرده است:
«أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا»(1)
«آیا گمان میکنی که اکثر ایشان میشنوند و یا میاندیشند؟ نیستند ایشان به جز چهارپایان؛ بلکه گمراهتر»
و یا اینکه به پیامبرش فرموده اگر بخواهی از اکثر مردم زمین پیروی کنی گمراهت خواهند کرد:
«إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ »(2)
«اگر از اکثر مردم زمین پیروی کنی تو را گمراه خواهند کرد.»
و یا اینکه حتی اکثر کسانی هم که خود را مؤمن میپندارند را در واقع مشرک دانسته است:
«وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ»(1)
«و اکثر ایشان به خدا ایمان نمیآورند مگر آنکه مشرکاند»
اما با همه این اوصاف، به مدح اقلیت پرداخته و فرموده است:
«وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ»(2)
«و از بندگان من اندکی سپاسگزارند»
و همچنین آیه:
«وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ»(3)
«جز عدهی کمی به او ایمان نیاوردند»
و ایضا این آیه:
«إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَا هُمْ»(4)
«به استثناى كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند و اينها بس اندكاند»
و آیات پرشمار دیگر.
خلاصه اینکه، در بین این همه عبادِ رنگارنگ خدا، فقط عدهی قلیل و اندکی هستند که مسیرشان روشن و نهایت کارشان سعادت است و همچنین در بین این همه راههای گوناگون، فقط یک راه است که به مقصد و مقصود منتهی میشود.
از اینجا به خوبی معلوم میشود که عبارت "صراطهای مستقیم" نه تنها به دلیل محال بودنِ تعدّدِ نزدیکترین خط بین دو نقطه، ایراد عقلی دارد؛ بلکه با الهامپذیری از تعالیم ناصواب صوفیه، در تضادی آشکار با تعالیم و حیانی قرآن کریم هم میباشد.
اگر بنا بود که همه شریعت ها و یا همه قرائتهای از یک دین، صحیح باشد؛ پس ارسال رسل، امری بیهوده و عبث بوده و صد البته که چنین سخنی با حکمت پروردگار حکیم سنخیت ندارد.
هیچ نبی و پیامبری، عمل به شریعت پیامبر قبل از خویش را مُجزِی ندانسته و خود را کامل کننده آن معرفی نموده است؛ بلکه عده ای از انبیاء با پیروان انبیای قبل مباهله کرده(1)
و از خدا خواستهاند که هرکدام را که باطل است نابود نماید و این معنایش آن است که حق، متعدد نیست و نخواهد بود.
از اولین روزی که بشر پا بر زمین گذاشت و در حالی که تعداد انسان ها هنوز به اندازه انگشتان یک دست نرسیده بود؛ اختلاف و دوگانگی در بین ایشان به جایی رسید که یکی دست به خون دیگری آلوده ساخت و بنای دشمنی را نهادینه کرد.
از همان روز تا به حال، همواره انسان ها در دستههای مختلف و عقاید گوناگون، در این دنیای فانی زندگی کردهاند و آنچه که مسلّم است آن است که قطعا یکی از این گروه ها و نحلهها، حق بوده و دیگران محکوم به بطلانند.
آخر چگونه میتوان پذیرفت که هم هابیل حق باشد و هم قابیل، هم موسی و هم فرعون، هم ابراهیم و هم نمرود، هم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و هم ابوسفیان؟! این منطق قرآن است که از بین انسانهای خلق شده، گروهی اهل نجات بوده و سایرین بر هلاکت باشند:
«وَإِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَىٰ رَبِّكَ حَتْمًا * مَقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا وَنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا»(2)
«و هیچ یک از شما نخواهد بود مگر آنکه وارد دوزخ میشود و این بر پروردگارت مسلّم و حتمی است. سپس پرهیزکاران را نجات میدهیم و ستمکاران را که به زانو در افتادهاند در دوزخ رها میکنیم.»
و از بین این آفریدگان فقط گروهی بر هدایتند:
«وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ »(1)
«و از کسانی که آفریدهایم گروهی به حق هدایت کرده و به حق داوری کنند»
و همچنین، این مشیت قطعیه پروردگار است که در بین عباد، اختلاف باشد که اگر او نمیخواست و قدرت اختیار را از بندگانش سلب مینمود همه بر یک راه و سبیل حرکت میکردند:
«وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَا يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ»(2)
«و اگر خدای تو میخواست، مردم را یک گروه قرار میداد؛ ولی ایشان همواره در اختلاف خواهند بود.»
«وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَٰكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَلَتُسْأَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(3)
«و اگر خدا میخواست شما را امتی واحد قرار میداد ولیکن هر که را بخواهد گمراه و هر که را بخواهد هدایت میکند و مسلماً از آنچه همواره انجام میدادید بازپرسی خواهید شد.»
در نتیجه؛ اختلاف در خلقت، ذاتی و جدانشدنی آن است و معنای اختلاف این است که یک دسته در صراط مستقیم است و دیگران در زمره مغضوب علیهم و یا ضالین میباشند.
قرآن کریم درباره امتهای گذشته نیز همین را فرموده است. عده ای بر حق و سایرین بر باطل بودهاند:
«لَيْسُوا سَوَاءً مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللَّهِ آنَاءَ اللَّيْلِ وَهُمْ يَسْجُدُونَ»(1)
«همه اهل کتاب یکسان نیستند. از ایشان گروهی درستکار و رعایت کننده حق هستند که آیات خدا را در ساعاتی از شب در حال سجده میخوانند»
و آیه:
«مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ سَاءَ مَا يَعْمَلُونَ»(2)
«از اهل کتاب گروهی میانهرو هستند و بیشتر ایشان بدکردارند»
و این آیه:
« وَمِنْ قَوْمِ مُوسَىٰ أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ»(3)
«و از قوم موسی امتی هستند که به حق، هدایت کرده و به حق داوری کنند.»
و همچنین این آیهی کریمه:
«وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلَالَةُ»(4)
«و در هر امتی پیامبری برگزیدیم که به ایشان بگوید خدا را عبادت کنید و از طاغوت اجتناب کنید؛پس گروهی را خدا هدایت کرد و گروهی نیز سزاوار گمراهی شدند.»
از این آیه فهمیده میشود که تمام پیامبران در بین مردم مأموریت داشتند تا به ایشان
بگویند خدا را پرستیده و از عبادت طاغوت اجتناب کنند؛ ولی فقط گروهی این دعوت را پذیرفته و نجات یافتند. با دقت در معنای این آیه، اینگونه فهمیده میشود که در واقع دعوت همه انبیاء به صراط مستقیم بوده؛ زیرا در جای دیگر، عبادت خدا و اجتناب از طاغوت را صراط مستقیم نامیده است:
« أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَأَنِ اعْبُدُونِي هَٰذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ»(1)
«ای بنی آدم! آیا با شما پیمان نبستیم که شیطان را عبادت نکنید چرا که او دشمن آشکار شماست و مرا بپرستید که این راه مستقیم من است.»
پس انبیای الهی مبعوث شدند تا مردم را به راه مستقیم دعوت کنند؛ ولی فقط گروهی از ایشان به این راه نورانی هدایت شده و دیگران رَه گمراهی را طی نمودند. لذا از بین امت موسی و عیسی نیز فقط دسته ای اهل نجاتند و هرگز اینگونه نیست که همه ایشان هدایت یافته باشند.
آنطور که بعضی از اهل فن، احصاء کردهاند بزرگترین فرقههای یهود چهار دستهاند که سامره، عنانیه، عیسویه و یوذعانیه نام دارند.
«قومی هستند که در کوههای بیت المقدس و شهرهای اطراف مصر ساکن بوده و تسلیم نبوت موسی و هارون و یوشع بن نون شدهاند ولی نبوت سایر انبیاء پس از ایشان را نمیپذیرند و معتقدند که تنها یک پیامبرِ دیگر خواهد آمد که موسی به رسالتش بشارت داده است. این دسته خود به فرقههای متعددی چون دوستانیه و کوستانیه و... متکثر شده است.»(2)
«اینها گروهی هستند که در اعیاد و احکامِ روز شنبه با سایر یهودیان اختلاف دارند و از خوردن پرندگان و ماهی ها اجتناب میکنند. ایشان عیسی را به عنوان مردی که مواعظ نیکویی داشته میپذیرند؛ ولی نبوتش را انکار میکنند. اینها نیز فرق متعددی دارند.»(1)
«منسوب به ابوعیسی، اسحاق بن یعقوب اصفهانی هستند که در زمان منصور میزیسته و ادعای اعجاز و کرامات داشته است. ایشان تمام ذبایح را حرام میدانند و بلکه از خوردن هر موجود زنده ای اجتناب میکنند چه پرنده باشد و چه چرنده، و در هر شبانه روز ده مرتبه نماز میخوانند و در بسیاری از احکام با دیگر یهودیان مخالفت میکنند.»(2)
«که به یوذعان همْدانی منتسباند و از جمله اعتقادات ایشان آن است که تورات را ظاهر و باطنی است و بر این باورند که اکثر یهودیان با تأویلات تورات مخالفت کردهاند.»(3)
این چهار دسته اصلی خود به گروههای متعدد تبدیل میشوند که در روایات پیش رو ایشان را هفتاد و یک فرقه شمردهاند.
مسیحیان نیز به دستههای متشتّتی تقسیم شدهاند که عمده ایشان ملکانیه، نسطوریه، یعقوبیه و بوطینوسیه میباشند.
«که بیشترین اهل روم را تشکیل میدهند آنهایی هستند که معتقدند کلمه با عیسی اتحاد یافته و اراجیفی به هم میبافند که حاجتی به ذکر آنها نیست.»(4)
«یاران نسطور حکیماند که در زمان مأمون ظهور یافت. اعتقاد ایشان بر آن است که عیسی از حیث ناسوت یعنی جسم مادی بر دار رفت؛ ولی از جهت لاهوتی چون خدا بود دردی بر او وارد نشد.»(1)
«ایشان معتقدند که عیسی همان خداست ولی به صورت جسم در آمده و گوشت و خون دارد.»(2)
«این فرقه بر این باورند که خدا یکی است و عیسی فرزند مریم است و خدا او را فرزند خویش نامیده به جهت ثنای او نه اینکه واقعا عیسی پسر خداست.»(3)
در روایاتی که پس از این خواهد آمد فرقههای ایشان را هفتاد و دو فرقه ذکر کردهاند.
خلاصه اینکه از زمان خلقت آدم تاکنون هیچ قومی نیامده و هیچ پیامبری در بین امتی مبعوث نشده مگر آنکه شیطان بین آنها اختلاف و پراکندگی ایجاد کرده است و البته همواره اهل حق در اقلیت بوده و در خوف و ترس، روزگار سپری کردهاند.
قرآن کریم در آیات نورانی خویش، سخن از سنّتی به میان آورده که لازم است در باب آن اندیشه شود و آن سنّت، شباهت این امت است با امم سالفه و پیش از خود در آنچه که بر سر ایشان آمده و وقایعی که برای آنها رخ داده است.
خدای متعال در آیه ای از آیات قرآن فرموده است:
«فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا ۖوَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا»(4)
«پس آیا جز سنت پیشینیان را انتظار دارند؟ پس هرگز برای سنت خدا تبدیلی نمییابی و هرگز برای سنت خدا دگرگونی نخواهی یافت.»
و همچنین فرموده است:
«فَلَا أُقْسِمُ بِالشَّفَقِ وَاللَّيْلِ وَمَا وَسَقَ وَالْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ لَتَرْكَبُنَّ طَبَقًا عَنْ طَبَقٍ»(1)
«سوگند به سرخی کنار افق به هنگام غروب خورشید، و سوگند به شب و آنچه را که {از موجودات پراکنده در خانه ها و لانهها} جمع میکند و سوگند به ماه، هنگام بدرِ کامل که شما حالی را پس از حالی طی میکنید. {و چون امتهای پیشین بر همان منوال خواهید بود.}»
روایتی که شیعه و سنی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در توضیح این آیه نقل کردهاند این است که آن حضرت فرمودهاند:
«به تحقیق که شما نیز عینا به سنّت امّتهای گذشته مبتلا خواهید شد به صورتی که حتی اگر ایشان در سوراخی وارد شدند شما نیز داخل آن خواهید شد.»(2)
و امام صادق (علیه السلام) نیز از جد بزرگوار خویش نقل فرمودهاند که:
«هر چه در امتهای پیشین بوده مانندش در این امت واقع خواهد شد قدم به قدم و مو به مو»(3)
دقیقا آنچه که از مسلمانان به وضوح دیده میشود آن است که وحدت امت اسلام، پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) متلاشی شده و پیروان این آیین، به فرقههای پرشماری متکثّر گردیدهاند. فرقه هایی که چه بسا سایرین را تکفیر کرده و یا دستِ کم، دین و آئین ایشان را مجزی و مکفی نمیدانند.
1) انشقاق / 16 -19
2) عَن أَبِي سَعِيدٍ الخُدرِيِّ عَنِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ: لَتَأخُذُنَّ كَمَا أَخَذَتِ الأُمَمُ مِن قَبلِكُم ذِرَاعاً بِذِرَاعٍ وَ شِبراً بِشِبرٍ وَ بَاعاً بِبَاعٍ حَتَّى لَو أَنَّ أَحَداً مِن أُولَئِكَ دَخَلَ جُحرَ ضَبٍّ لَدَخَلتُمُوه. تفسیر قمی/ 718 و بحار الانوار 28 / 8 و مسند احمد حنبل 4/ 125
3) عَنِ الصَّادِقِ عَن آبَائِهِ (علیهم السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) كُلُّ مَا كَانَ فِي الأُمَمِ السَّالِفَةِ فَإِنَّهُ يَكُونُ فِي هَذِهِ الأُمَّةِ مِثلُهُ حَذوَ النَّعلِ بِالنَّعلِ وَ القُذَّةِ بِالقُذَّةِ. کمال الدین 2 / 400 و بحار الانوار 28 /10
به گواهی تاریخ، ریشه این اختلاف عمیق، به رفتارهای عده ای از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و عدم پیروی ایشان از آن بزرگوار، نشأت گرفته و اولین دسته بندی ها و تفرقه اندازی ها در زمان حیات همان حضرت صورت گرفته است.
در معتبرترین کتب همه فرقه ها روایتی از آخرین روزهای زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که علاوه بر تبیین موضوع فوق، عرق شرمساری را تا قیامت بر پیشانی آزادمردان نشانده و روی تاریخ را تا ابد، سیاه ساخته است.
قضیه از این قرار است که چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در بستر وفات بودند به کسانی که دور بستر ایشان مجتمع بودند فرمودند: «قلم و دواتی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم تا پس از من گمراه نشوید» پس عمر بن الخطاب کلام الهی آن بزرگوار را قطع کرده و با بیادبی گفت: «قرآن ما را بس است این مرد را رها کنید که هزیان میگوید.» پس عده ای گفتند حق با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و عده ای از عمر جانب داری کرده و گفتند حق با عمر است و بدین ترتیب در کنار بستر ایشان نزاع در گرفت.(1)
و عَنِ ابنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللّه عَنهُمَا قَالَ لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) وَفِي البَيتِ رِجَالٌ فِيهِم عُمَرُ بنُ الخَطَّابِ قَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) : هَلُمَّ أَكتُب لَكُم كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعدَهُ». فَقَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَد غَلَبَ عَلَيهِ الوَجَعُ وَعِندَكُمُ القُرآنُ، حَسبُنَا كِتَابُ اللّه فَاختَلَفَ أَهلُ البَيتِ فَاختَصَمُوا، مِنهُم مَن يَقُولُ قَرِّبُوا يَكتُب لَكُمُ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) كِتَابًا لَن تَضِلُّوا بَعدَهُ، وَمِنهُم مَن يَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ فَلَمَّا أَكثَرُوا اللَّغوَ وَالاِختِلاَفَ عِندَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) : قُومُوا». قَالَ عُبَيدُ اللّه فَكَانَ ابنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ: إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَينَ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ بَينَ أَن يَكتُبَ لَهُم ذَلِكَ الكِتَابَ مِنِ اختِلاَفِهِم وَلَغَطِهِم. صحیح بخاری کتاب المرضی باب 17 ح 5669
و عَن سَعِيدِ بنِ جُبَيرٍ قَالَ: قَالَ ابنُ عَبَّاسٍ يَومُ الخَمِيسِ وَمَا يَومُ الخَمِيسِ ثُمَّ بَكَى حَتَّى بَلَّ دَمعُهُ الحَصَى. فَقُلتُ يَا ابنَ عَبَّاسٍ وَمَا يَومُ الخَمِيسِ قَالَ اشتَدَّ بِرَسُولِ اللّه صَلَّى اللّه عَلَيهِ وَسَلَّمَ وَجَعُهُ. فَقَالَ: «ائتُونِي أَكتُب لَكُم كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعدِي». فَتَنَازَعُوا وَمَا يَنبَغِي عِندَ نَبِيٍّ تَنَازُعٌ. وَقَالُوا مَا شَأنُهُ أَهَجَرَ. صحیح مسلم کتاب الوصیه باب 6 ح 4319
به گفته شهرستانی که خود از فرقهی سنّی ها است این اولین اختلافی بود که در امت واحده پدیدار شد.(2)اما این بساط تفرقه، زمانی به طور کامل گسترده، و این تنور اختلاف، هنگامی به تمام قوّت، مشتعل شد که نبی رحمت (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفتند و عده ای فرصت طلب در سقیفه بنی ساعده برای
1) عَن عُبَيدِاللّه بنِ عَبدِاللّه، عَنِ ابنِ عَبَّاسٍ، قَالَ لَمَّا اشتَدَّ بِالنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَجَعُهُ قَالَ " ائتُونِي بِكِتَابٍ أَكتُبُ لَكُم كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعدَهُ". قَالَ عُمَرُ إِنَّ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) غَلَبَهُ الوَجَعُ وَعِندَنَا كِتَابُ اللّه حَسبُنَا فَاختَلَفُوا وَكَثُرَ اللَّغَطُ. قَالَ "قُومُوا عَنِّي، وَلاَ يَنبَغِي عِندِي التَّنَازُعُ". فَخَرَجَ ابنُ عَبَّاسٍ يَقُولُ إِنَّ الرَّزِيَّةَ كُلَّ الرَّزِيَّةِ مَا حَالَ بَينَ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) وَبَينَ كِتَابِهِ. صحيح بخاری کتاب العلم باب 39 ح 114
2) فأول تنازع وقع في مرضه عليه الصلاة و السلام فيما رواه الإمام أبوعبداللّه محمد بن إسماعيل البخاري بإسناده عن عبداللّه بن عباس رضي اللّه عنه قال: «ائتوني بدواة وقرطاس أكتب لكم كتابا لا تضلوا بعدي» فقال عمر: «إن رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) قد غلبه الوجع حسبنا كتاب اللّه وكثر اللغط.» فقال النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) : «قوموا عني لا ينبغي عندي التنازع.» الملل و النحل / 22
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشین تعیین کردند و این انتخاب، با مخالفتِ بنیهاشم، عده ای از اصحاب و به ویژه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مواجه شده و امت یکپارچه اسلام بدین سبب و با هیزم کشی ها و اسقاط جنین ها فرقه فرقه شده، عده ای با سقیفه موافقت کرده و عده ای بر بیعت غدیر با حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) استوار ماندند.
همانطور که میبینید از اول، دیگران به دنبال تفرقه بودهاند و ایشان وحدت را شکسته و امت را فرقه فرقه کردهاند.
نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه طاهرین (علیهم السلام) در روایات فراوانی این تفرقه را پیشبینی کرده و از متفرق شدن مسلمانان به دستههای متعدد، سخن گفتهاند که به عنوان نمونه به بعضی از آنها اشاره میشود:
«امام صادق (علیه السلام) از پدرشان از جدّ بزرگوارشان حضرت حسین بن علی (علیهما السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل میفرمایند که فرمودند: امت موسی (علیه السلام) پس از او هفتاد و یک فرقه شدند که یک فرقه آنان اهل نجات و هفتاد فرقهی ایشان اهل دوزخ و آتشاند و امت عیسی (علیه السلام) بعد از او هفتاد و دو فرقه شدند که یک فرقهی آنان، اهل نجات و هفتاد و یک فرقه اهل آتشاند و این امت نیز پس از من، هفتاد و سه فرقه خواهند شد که یک فرقهی آنان، اهل نجات و هفتاد و دو فرقه دیگر در آتشاند.»(1)
این روایت با کمی اختلاف در لفظ در منابع سنی ها هم موجود است.
ترمذی و احمد حنبل و ابوداود که از بزرگان ایشان هستند همگی از ابوهریره نقل کردهاند که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمودهاند:
«قوم یهود به هفتاد و یک و یا هفتاد و دو فرقه و قوم نصاری نیز به همین تعداد، متفرّق شدند و امت من نیز به هفتاد و سه گروه، متفرق خواهد شد.»(2)
1) عَن جَعفَرِ بنِ محَمَّدٍ عَن أَبِيهِ عَن جَدِّهِ عَن أَبِيهِ الحُسَينِ بنِ عَلِيِّ بنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) قَالَ سَمِعتُ رَسُولَ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ إِنَّ أُمَّةَ مُوسَى (علیه السلام) افتَرَقَت بَعدَهُ عَلَى إِحدَى وَ سَبعِينَ فِرقَةً فِرقَةٌ مِنهَا نَاجِيَةٌ وَ سَبعُونَ فِي النَّارِ وَ افتَرَقَت أُمَّةُ عِيسَى (علیه السلام) بَعدَهُ عَلَى اثنَتَينِ وَ سَبعِينَ فِرقَةً فِرقَةٌ مِنهَا نَاجِيَةٌ وَ إِحدَى وَ سَبعُونَ فِي النَّارِ وَ إِنَّ أُمَّتِي سَتَفَرَّقُ بَعدِي عَلَى ثَلَاثٍ وَ سَبعِينَ فِرقَةً فِرقَةٌ مِنهَا نَاجِيَةٌ وَ اثنَتَانِ وَ سَبعُونَ فِي النَّار. خصال / 585 و بحار الانوار 28 / 4
2) سنن ترمذی. کتاب الایمان. باب 18 / 712 و مسند احمد 3 / 319 ح 8620 و سنن ابوداود ح 4596
«این حدیث را بزرگان سنی ها چون ترمذی و ابن حبان و حاکم نیشابوری و سیوطی صحیح شمردهاند.»(1)
در روایاتی که از اهلبیت طاهرین (علیهم السلام) به دست ما رسیده، توضیح بیشتری نسبت به اقسام این فرقه ها داده شده است؛ مثلا در روایتی از حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آمده که به رئیس یهودیان(رأس جالوت) فرمودند:
«شما به چند فرقه تقسیم شدید؟ او گفت به فلان تعداد. امام فرمودند: غلط گفتی! پس رو به مردم کرده و فرمودند: به خداوند قسم! اگر مسند قضاوت برایم میگذاشتند میان اهل تورات با توراتشان و میان اهل انجیل با انجیلشان و میان اهل قرآن با قرآنشان قضاوت میکردم. همانا یهودیان به هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند که هفتاد گروه ایشان در آتش و یک فرقه اهل نجاتند و این دسته همانهایی هستند که یوشع بن نون، وصی حضرت موسی (علیه السلام) را تبعیت کردند و نصرانیان به هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند که هفتاد و یک فرقه از آنان اهل آتشاند و یک فرقه ایشان در بهشت هستند و اینها همان هایی هستند که شمعون وصی حضرت عیسی (علیه السلام) را تبعیت کردند. و این امت به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشوند که هفتاد و دو فرقه آنها در آتش و یکی در بهشت است که ایشان همان هایی هستند که از وصی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تبعیت کردند(و به خود اشاره کردند) سپس فرمودند: سیزده فرقه از اینان ولایت ما را قبول دارند و دوستی و محبت مرا ادعا میکنند؛ ولی با این حال، دوازده گروه از ایشان در جهنم هستند و یکی در بهشت است.»(2)
در این حدیث نورانی فرقههای هلاک شده را به دو دسته تقسیم کردند؛ اول: شصت
1) سنن ترمذی/712 و صحیح ابن حبان 14/ 140 و مستدرک حاکم نیشابوری 1/ 128 و جامع الصغیر سیوطی 2/20
2) عَن أَمِيرِالمُؤمِنِينَ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ لِرَأسِ اليَهُودِ عَلَى كَمِ افتَرَقتُم قَالَ عَلَى كَذَا وَ كَذَا فِرقَةً فَقَالَ (علیه السلام) كَذَبتَ ثُمَّ أَقبَلَ عَلَى النَّاسِ فَقَالَ وَ اللّه لَو ثُنِيَت لِيَ الوِسَادَةُ لَقَضَيتُ بَينَ أَهلِ التَّورَاةِ بِتَورَاتِهِم وَ بَينَ أَهلِ الإِنجِيلِ بِإِنجِيلِهِم وَ بَينَ أَهلِ القُرآنِ بِقُرآنِهِم افتَرَقَتِ اليَهُودُ عَلَى إِحدَى وَ سَبعِينَ فِرقَةً سَبعُونَ مِنهَا فِي النَّارِ وَ وَاحِدَةٌ نَاجِيَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ هِيَ الَّتِي اتَّبَعَت يُوشَعَ بنَ نُونٍ وَصِيَّ مُوسَى (علیه السلام) وَ افتَرَقَتِ النَّصَارَى عَلَى اثنَتَينِ وَ سَبعِينَ فِرقَةً إِحدَى وَ سَبعُونَ فِي النَّارِ وَ وَاحِدَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ هِيَ الَّتِي اتَّبَعَت شَمعُونَ وَصِيَّ عِيسَى (علیه السلام) وَ تَفتَرِقُ هَذِهِ الأُمَّةُ عَلَى ثَلَاثٍ وَ سَبعِينَ فِرقَةً اثنَتَانِ وَ سَبعُونَ فِرقَةً فِي النَّارِ وَ وَاحِدَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ هِيَ الَّتِي اتَّبَعَت وَصِيَّ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى صَدرِهِ ثُمَّ قَالَ ثَلَاثَ عَشرَةَ فِرقَةً مِنَ الثَّلَاثِ وَ سَبعِينَ فِرقَةً كُلُّهَا تَنتَحِلُ مَوَدَّتِي وَ حُبِّي وَاحِدَةٌ مِنهَا فِي الجَنَّةِ وَ هُمُ النَّمَطُ الأَوسَطُ وَ اثنَتَا عَشرَةَ فِي النَّار. احتجاج / 140 و بحار الانوار 28/ 4
فرقه که ادعای دوستی مولانا امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ندارند و دوم: دوازده فرقه که مدعی دوستی ایشان هستند. حدیث دیگری به همین مضمون ازحضرت امام محمد باقر (علیه السلام) در کتاب کافی شریف آمده که میفرمایند:
«قوم یهود بعد از موسی (علیه السلام) هفتاد و یک فرقه شدند که یک فرقه از آنان در بهشت و هفتاد فرقه دیگر در آتشاند و نصرانیان بعد از عیسی هفتاد و دو فرقه شدند که یک فرقه در بهشت و هفتاد و یک فرقه در آتشاند و این امت نیز بعد از پیغمبرشان، هفتاد و سه فرقه شدند که هفتاد ودو فرقه در آتش، و یک فرقه در بهشت خواهند بود و از میان هفتاد و سه فرقه، سیزده گروه، مدعی ولایت و دوستی ما هستند که دوازده دسته ایشان در آتش، و تنها یکی از آنان در بهشت خواهد بود و دوازده فرقه به همراه شصت فرقهی دیگر در آتش خواهند بود.»(1)
سند این روایت به این صورت است: محمد بن یحیی از ابن عیسی از ابن محبوب از جمیل بن صالح از ابوخالد کابلی از وجود نورانی حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) .
«محمد بن یحیی که از مشایخ کلینی است و بسیار موثق است. ابن عیسی هم یعنی احمد بن محمد بن عیسی اشعری که از او تعبیر به "شیخ القمیین و فقیههم" شده و در اعلی مرتبه وثاقت است. جناب حسن بن محبوب نیز که بسیار جلیل القدر و ثقه و از اصحاب اجماع است. جمیل بن صالح نیز از وجوه شیعه و در کتب رجالی توثیق شده است و در نهایت جناب ابوخالد کابلی که از حواریون حضرت سجاد (علیه السلام) شمرده شده است.»(2)
با این حساب، این روایت علاوه بر اینکه در کتاب معتبر کافی ذکر شده، از نظر رجالی نیز صحیح السند است؛ پس در نتیجه، اصلِ این خبر هم از نظر شیعیان و هم از نظر سنی ها صحیح بوده و در اصلاح، قطعی الصدور است.
1) عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: ضَرَبَ اللّه مَثَلًا رَجُلًا فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ هَل يَستَوِيانِ مَثَلًا قَالَ أَمَّا الَّذِي فِيهِ شُرَكَاءُ مُتَشَاكِسُونَ فُلَانٌ الأَوَّلُ يُجمِعُ المُتَفَرِّقُونَ وِلَايَتَهُ وَ هُم فِي ذَلِكَ يَلعَنُ بَعضُهُم بَعضاً وَ يَبرَأُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ فَأَمَّا رَجُلٌ سَلَمُ رَجُلٍ فَإِنَّهُ الأَوَّلُ حَقّاً وَ شِيعَتُهُ ثُمَّ قَالَ إِنَّ اليَهُودَ تَفَرَّقُوا مِن بَعدِ مُوسَى (علیه السلام) عَلَى إِحدَى وَ سَبعِينَ فِرقَةً مِنهَا فِرقَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ سَبعُونَ فِرقَةً فِي النَّارِ وَ تَفَرَّقَتِ النَّصَارَى بَعدَ عِيسَى (علیه السلام) عَلَى اثنَتَينِ وَ سَبعِينَ فِرقَةً فِرقَةٌ مِنهَا فِي الجَنَّةِ وَ إِحدَى وَ سَبعُونَ فِي النَّارِ وَ تَفَرَّقَت هَذِهِ الأُمَّةُ بَعدَ نَبِيِّهَا (صلی الله علیه و آله و سلم) عَلَى ثَلَاثٍ وَ سَبعِينَ فِرقَةً اثنَتَانِ وَ سَبعُونَ فِرقَةً فِي النَّارِ وَ فِرقَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ مِنَ الثَّلَاثِ وَ سَبعِينَ فِرقَةً ثَلَاثَ عَشرَةَ فِرقَةً تَنتَحِلُ وَلَايَتَنَا وَ مَوَدَّتَنَا اثنَتَا عَشرَةَ فِرقَةً مِنهَا فِي النَّارِ وَ فِرقَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ سِتُّونَ فِرقَةً مِن سَائِرِ النَّاسِ فِي النَّارِ. کافی 8 / 224 و بحارالانوار 28/ 13
2) رجال کشی و رجال نجاشی و جامع الرواة اردبیلی
خلاصهی روایت این شد؛ امت اسلام به هفتاد و سه فرقه، تقسیم خواهند شد که سیزده فرقهی ایشان ادعای ولایت اهلبیت (علیهم السلام) را داشته؛ ولی نهایتا فقط یک دسته از ایشان، نجات مییابند و هفتاد و دو فرقه که دوازده گروه ایشان، مدعی ولایتند هلاک خواهند شد.
همانطور که قبلا هم اشاره شد برای شناخت راه حق، باید راه باطل را هم بشناسیم و برای شناخت فرقهی ناجیه، باید نسبت به فرقههای دیگر نیز آشنایی داشته باشیم و با شنیدن عقاید همهی فِرَق، دریابیم که چه کسی ناجیست و چه کسی هلاک شده و در آتش خواهد بود.
نکتهی مهم اینکه تمام فرقههای هلاک شده، در یک چیز با هم مشترکاند و قطعا فرقهی ناجیه از ریشه با همهی آنها اختلافی اساسی دارد.
اگر بگوییم فرقهی ناجیه، در ولایت، با سایر فرقه ها اختلاف دارند اشتباه گفته ایم؛ زیرا دوازده فرقهی دیگر هم که در زمرهی هلاک شوندگاناند، ادعای ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دارند، حال سوال اینجاست که تفاوت فرقهی ناجیه با سایر فرقه ها در چیست؟
ما به زودی به این سوال پاسخ خواهیم داد ان شاء اللّه.
پیش از ورود به اصل مبحث، لازم است مطلب مهمی را در اینجا بررسی کنیم.
عده ای از افراد، مدعی ضعف سندِ روایاتی شدهاند که پیش از این، چند نمونهی آن، از پیش نظر شما گذشت و به نام حدیث افتراق، درصدد بیان پراکنده شدن امت، به هفتاد و سه فرقه و نجات یافتن تنها یک فرقه از ایشان است. در پاسخ به این اشکال به چند نکتهی مهم توجه فرمایید:
این پیش بینیِ معصومانه با آنچه که ما در عالَم واقع میبینیم، مطابقت داشته و ما عینا این افتراقِ امت را با چشم خویش، مشاهده میکنیم. آیا غیر از این است که سالهای متمادی است که یک فرقه، رهپویان دیگر فرقه ها را تکفیر میکنند؟
بر اساس آیاتی از قرآن که پیش از این گذشت، از بین تمام فرقهها، تنها یک فرقه، نجات خواهد یافت و آن هم، گروهی است که در صراط مستقیم قرار داشته و عقلا و نقلا، صراط مستقیم فقط بر یک راه، صدق میکند؛ پس این روایت، با آیات نورانی قرآن کریم، یگانگی دارد.
همانطور که در صفحات قبل بیان شد، این حدیثِ شریف با سندی بس قوی در کتاب شریف کافی که از کتب اربعهی شیعه میباشد، نقل شده است.
اگر اشکال کننده، برای جلب رضایت فِرَقِ اهل سنت، چشمش را بر حقایق بسته و سعی در انکار و ردّ حدیث افتراق دارد، باید به او بگوییم که این روایت به وفور در کتب روایی ایشان موجود، و خود بر صحت آن تأکید ورزیدهاند.
صاحبان صحاح و مُسندها و مؤلفانِ کتب ملل و نحلِ اهل سنت، همگی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کردهاند که فرموده اند: «امت من به هفتاد و سه گروه، تقسیم میشوند که یک گروه، در بهشت و هفتاد و دو فرقه در دوزخ، خواهند بود»
ابی داود(1)،
ترمذی(1)، شهرستانی(2)و سیوطی(3)عده ای از بزرگان ایشاناند که این حدیث را البته با اختلاف در لفظ با روایتِ حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) ، ابوهریره، انس بن مالک، سعد بن ابی و قاص، صدی بن عجلان، عبد اللّه بن عباس، عبد اللّه بن عمر، عبداللّه بن عمرو بن عاص، عمرو بن عوف مزنی، عوف بن مالک اشجعی، عویمربن مالک، معاویه بن ابی سفیان و واثله بن اسقع روایت کردهاند.
بزرگان ایشان در مقام درایة الحدیث نیز، به صحت آن، اذعان کردهاند و به عنوان نمونه، کسانی چون: ناصر الدین البانی که مینویسد: «این حدیث، ثابت بوده و شکی در آن نیست»(4)و نیز علامه مناوی که تصریح به تواتر آن دارد(5)و حاکم نیشابوری که بعد از نقل این حدیث میگوید: «سندهای این حدیث به حدی است که با آن می توان اقامه حجت نمود.»(6)همگی اقرار به صحیح السند بودن آن کردهاند. ترمذی نیز این حدیث را صحیح میداند(7)،
و حتی ذهبی ناصبی هم که بسیاری از روایات را مردود دانسته و تضعیف کرده است، حدیث مذکور را تأیید نموده است.(8)
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: «ای مردم! همانا من در میان شما دو شیء گرانبها قرار میدهم که اگر به آن تمسک کنید هرگز گمراه نخواهید شد؛ کتاب خدا و عترتم، که همان اهلبیت من میباشند.»(9)
در این حدیث شریف که با سندهای صحیح در مصادر فریقَین وارد شده، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تنها فرقه نجات یافته از گمراهی را کسانی معرفی میکنند که متمسک به قرآن و عترت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شده و از این راه به سعادت دائمی نائل آیند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: «آگاه باشید! همانا مَثَل اهل بیتم در میان شما، همانند کشتی نوح است در قومش، هر کسی که بر آن سوار شود، نجات یابد و هر کسی که از آن بازماند، غرق شده و هلاک شود.»(1)
این حدیث که با سند صحیح و به حدّ تواتر، و در کتابهای شیعه و سنی وارد شده، دلالت دارد بر این که تنها فرقه ای اهل نجاتاند که به اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از او پناه برده، و آنان را امام و مقتدای خود قرار دهند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: «ستارگان، نگه دارندهی اهل زمین از غرق شدن هستند. و اهلبیت من، امان امت من از اختلاف اند؛ پس هرگاه، گروهی از عرب، با اهلبیتم مخالفت کنند بین آنها اختلاف افتاده و در نتیجه در زمره حزب ابلیس قرار میگیرند.»(2)
در این حدیث شریف و صحیح السند، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مردم را به منظورِ پرهیز از اختلاف و تفرقه و ضلالت، به پیروی از اهل بیت (علیهم السلام) دعوت کرده، و پیروان اهلبیت را فرقه و گروه ناجی برمیشمارند.
بزرگان فریقین نقل میکنند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: «ای علی! تو و شیعیانت رستگاران روز قیامت هستید.»(3)
در این حدیث و احادیث دیگر که به این مضمون از آن حضرت وارد شده، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرقهی شیعه را تنها فرقه ای معرفی کردهاند که در روز قیامت رستگار و اهل بهشتاند.
مرحوم آقابزرگ طهرانی در کتاب "الذریعة" برخی از آثار عالمان شیعه با این موضوع را معرفی کرده است مانند:
· الفرقة الناجیة، اثر شیخ ابراهیم بن سلیمان القطیفی، معاصر محقق کرکی.
· رسالة أصولیة فی إثبات مذهب الفرقة الناجیة من بین الفرق الإسلامیة، اثر شیخ جعفر کاشف الغطاء.
· إثبات الفرقة الناجیة، اثر محمدحسن شریعتمدار استرآبادی پسر محمدجعفر شریعتمدار استرآبادی.
· إثبات الفرقة الناجیة و أنهم الشیعة الإمامیة، اثر سید حسین بن علی بن أبیطالب الحسینی الهمدانی.
· إثبات الفرقة الناجیة، اثر خواجه نصیرالدین طوسی.
· الصوارم الماضیة فی الفرقة الناجیة، اثر سید محمدمهدی حسینی قزوینی حلی.
· الفرقة الناجیة؛ اثر سید شبر موسوی(1)
اگر این حدیث شریف در نزد بزرگان از اعتبار کافی برخوردار نبود کسانی چون خواجه نصیر الدین طوسی و شیخ جعفر کاشف الغطاء، وقت گرانبهای خویش را برای تألیف اثر پیرامون آن صرف نمیکردند.
امیدوارم که این شش نکته، پاسخ کسانی را که در صدد تضعیف حدیث افتراق هستند را داده باشد و شبهه ای که در این باب مطرح کردهاند را از ذهن ها بزداید. ان شاء اللّه
1) الذریعه الی تصانیف الشیعه 98/17و 126 به بعد
منابعی که ما از آنها برای شناخت و معرفی فرقههای اسلامی بهره میگیریم از این قرار است:
قابل ذکر است که این کتاب، یک کتاب کامل در مورد فرقههای اسلامی و غیراسلامی است، و بزرگان همهی فِرَق بدان استناد میکنند.
کتاب المقالات و الفرق تألیف سعد بن عبداللّه اشعری متوفای سال 301 هجری است که از بهترین مصادر موجود در این زمینه است.
کتاب فِرَق الشیعه تألیف جناب حسن بن موسی نوبختی که از بزرگان قرن سوم هجری میباشد نیز از مصادر این تحقیق است.
نتیجهی تفرقهی امت واحده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، تبدیل آن به هفتاد و سه فرقه است که این فرقه ها آنطور که خواهد آمد، در یک تقسیمبندی جامع، به دو دستهی کلی تقسیم میشوند. گروه اول؛ کسانی که پایبند به اصول سقیفهاند و گروه دوم؛ آنهایی که پایبند به اصول غدیرخم اند.
این دسته، یعنی شصت فرقه از مسلمانان، معتقد به سقیفه هستند یعنی امام و خلیفه را منصوب از جانب خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) نمیدانند.
اکثر ایشان بر این باورند که خلیفهی اول، پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، ابابکر و بعد از او عمر و سپس عثمان است و بعد از او در سایر خلفا با هم اختلاف دارند؛ البته بعضی از گروههای اندک و مضمحله از ایشان، ممکن است شخص دیگری را خلیفهی اول بدانند که بدان اشاره خواهد شد.
مهمترین خصلت این دسته آن است که رأی بشری را در تعیین خلیفه و امام، صائب و جایز میدانند.
ناگفته نماند که این فرقه ها بعضی با بعضی دیگر در برخی از اعتقاداتشان مشترک هستند؛ ولی اختلافاتی هم دارند که باعث میشود اساسا از هم جدا شده و به عنوان یک فرقهی جداگانه به حساب آیند.
اساس مذهب ایشان عقلگرایی و در اصطلاح، آزاداندیشی است و از آن روی که اعمال بندگان را در اختیار خودشان میدانند به قَدَریه هم خوانده میشوند اگر چه نامهای دیگری چون اصحاب العدل و التوحید و یا العدلیه(1)نیز بر ایشان اطلاق میگردد.
ایشان بر این باور، اتفاق نظر دارند که قرآن، مخلوق است و خدا در دنیا رؤیت نشود و عباد در اعمالشان مختارند و اگر بنده ای مرتکب کبیره ای شد و بدون توبه از دنیا رفت مستحق خلود در آتش جهنم است(2)
و... ایشان خود چندین فرقهاند که به ذکر ایشان میپردازیم:
مؤسس این فرقه، واصل بن عطا متوفای سال 110 هجری میباشد. اینان معتقدند کسی که گناه کبیره میکند نه مؤمن است و نه کافر؛ بلکه حال او بین این دو حالت است.
و همچنین معتقدند که در جنگ جمل، هم امیرالمؤمنین (علیه السلام) و هم عایشه هر دو خطاکار بودند و هیچ شهادتی در هیچ مسئله ای از امام علی (علیه السلام) ، عایشه، طلحه و زبیر قبول نیست و هیچکدام از ایشان به این دلیل که با هم جنگیدند عادل نیستند.
«عثمان و قاتلینش هم هیچ کدام خوب نبودند، و اگر دو نفر به یکدیگر فحش بدهند هیچ کدام عادل نیستند و اگر دو گروه مسلمان هم با یکدیگر بجنگند هیچکدام عادل نیستند.»(1)
بزرگ این فرقه، یعنی واصل بن عطا به دلیل اینکه مخرج حرف (ر) را نداشته و از تلفظ این حرف عاجز بوده بر این رأی بوده است که میتوان قرآن را به غیر الفاظ خودش قرائت کرد و نظر خودش و پیروانش این بوده است که قرآن را میتوان به معنا خواند و الفاظش را تغییر داد و به همین دلیل مثلاً به جای «بسم اللّه الرحمن الرحیم» گفتن «بسم اللّه السمیع العلیم» جایز است!.
در تاریخ آمده است که چون از او خواستند تا سوره توبه را بخواند به دلیل اینکه حرف ( ر) در آن سوره مکرر آمده است آیات وحی ربّانی را تغییر داده و اینگونه خواند:
«عهد من اللّه و نبیه الی الذین عاهدتم من الفاسقین فسیحوا فی البسیطه هلالین و هلالین.»(2)
در حالی که آیهی قرآن کریم اینگونه است:
«بَرَاءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ»(3)
به جای کلمه برائت، عهد گفته است و به جای رسول، نبی آورده است، مشرکین را فاسقین خوانده، و ارض را بسیطه، اربعة اشهر را هلالین و هلالین قرائت کرده، و در واقع، تمامی لغاتی که حرف (ر) داشته است را تغییر داده است.
ایشان یاران ابوهذیل علّاف میباشند و در ده قاعده با دیگر معتزلیان اختلاف دارند که عمده آنها مسائلی فلسفی و عقلانی است اما نزدیکترین سخن ایشان به حق آن است که اعتقاد دارند زمین هیچگاه از حجت خدا خالی نخواهد بود و آن حجت باید از ارتکاب گناهان کبیره معصوم باشد.(1)
این فرقه، یاران ابراهیم بن یسار نظام هستند. گفته شده که ظاهرا امامت دوازده امام را (نه خلافت ایشان را) قبول دارند؛ ولی به کتب فلسفه مبتلا شده و در کلامشان خلط بسیار است تا جایی که گفتهاند خدا اصلا قدرت انجام کار قبیح را ندارد و نمیتواند عذاب اهل جهنم را کم یا زیاد کرده و همینطور دربارهی اهل بهشت نیز ناتوان است!.
او کاری را میتواند انجام دهد که بداند صلاح است و بر کاری که صلاح بندگان نیست قدرت ندارد. خدا را به صفت اراده نمیتوان موصوف ساخت و حقیقت انسان، همان نفس است که بدن، آلت آن است. و معتقدند که بشر، قادر است که سوره ای چون قرآن از حیث بلاغت و نظم بیاورد.
از جمله باورهای ایشان این است که ابوبکر و عمر و عثمان همگی قابل ایراد و انتقادند و در طول حکومتشان ظلم هایی مرتکب شدهاند و همچنین میگویند که بر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم اشکالاتی وارد است.(2)
یاران احمد بن خابط و فضل الحدثی هستند که از جمله نظرات ایشان آن است که خلایق را دو پروردگار است یکی قدیم که همان باری تعالی است و دیگری مُحدَث که عیسی بن مریم است! و در روز قیامت، حضرت عیسی (علیه السلام) متولّی حسابرسی بندگان است و عقائدی در باب عیسی شبیه نصارا دارند و اعتقاد به تناسخ نیز در زمرهی تفکرات ایشان است.
از نظر ایشان، تناسخ اینگونه است که اگر کسی از دنیا رفت با صورتی دیگر به دنیا برمیگردد، اگر اعمالش خوب بوده به شکلی پسندیده و اگر بد بوده به صورتی ناپسند چون صُوَر حیوانات، و این قصه همواره ادامه خواهد داشت.(1)
اصحاب بشر بن معتمرند که اعتقاد دارند بر اینکه خدا اگر بخواهد میتواند ظالم باشد و اگر کسی از گناه کبیره ای توبه کرد و دو مرتبه آن را تکرار نمود مستحق عقوبت بر گناه اول هم میباشد و عقایدی از این قبیل.(2)
مریدان معمّر بن عباد سلمی هستند که از جمله اعتقادات ایشان این است که خدا فقط اجسام را میآفریند ولی اعراض (رنگ ها و بوها و...) از اختراعات اجسامند. بیشتر نظرات ایشان با تمایل به فلاسفه متأثر از ایشان است.(3)
مؤسس این فرقه، عیسی بن صبیح، ملقب به مُردار است. از جمله اعتقادات ایشان این است که خدا اگر بخواهد میتواند دروغ بگوید و ظلم کند که در چنین حالتی خدای ظالمی خواهد بود (سبحانه و تعالی) و مردم قادرند که کتابی چون قرآن از حیث فصاحت بیاورند.(4)
ایشان مریدان ثُمامه بن اشرساند و از جمله عقائد ایشان این است که کفار و مشرکین و یهود و نصاری و اطفال مؤمنین، در روز قیامت تبدیل به خاک شده و از بین میروند و اراجیفی از این قبیل.(5)
این فرقه که اصحاب هشام بن عمرو هستند، انسان را همه کارهی عالَم میدانند.
اینان میگویند:این خداوند نیست که دل ها را به یکدیگر مهربان میکند؛ بلکه این مردماند که قلوب را به هم نزدیک میکنند و این خداوند نیست که در دلهای مردم، ایمان را قرار میدهد؛ بلکه ایمان را خود مردم در دلهایشان جای میدهند.
یکی دیگر از اعتقاداتشان این است که میگویند: امامت در دوران فتنه و اختلاف، منعقد نمیشود؛ به این معنی که مردم در شرایط فتنه، امام ندارند و البته این سخنِ گزاف ایشان، تعریضی به امامت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است و میخواهند اثبات کنند که در زمان امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) چون فتنه و اختلاف وجود داشت و مردم بر سر عثمان، دچار چند دستگی بودند؛ پس امامت برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) منعقد نخواهد شد.(1)
ایجاد کننده این فرقه، عمرو بن بحرِ جاحظ نام دارد. شهرستانی معتقد است که مذهب ایشان بعینه همان مذهب فلاسفه است مگر آنکه میل ایشان به طبیعیات بیش از تمایلشان به الاهیات است.
در اعتقاد ایشان، اهل جهنم همواره در عذاب نار، جاودان نخواهند بود؛ بلکه به مرور زمان به طبیعت آتش تبدیل میشوند و آتش ایشان را به خودش جذب مینماید؛ پس عذاب برای ایشان لذیذ خواهد شد.!(2)
این دسته هم یاران ابوالحسین خیاط و ابوالقاسم کعبی هستند. ایشان معتقدند که خدا صفتی به نام اراده ندارد.(3)
اصحاب ابوعلی محمد بن عبدالوهاب جبائی هستند که از جمله اعتقادات ایشان آن است که اگر کسی گناه کبیره ای انجام داد نه مؤمن است و نه کافر و اگر در همین حال بمیرد در عذاب جاودان خواهد بود.(1)
علامه فتونی گروه دیگری از معتزله را نام میبرد که ایشان را معتزله بغداد مینامد. بزرگان ایشان کسانی چون زمخشری و ابن ابی الحدید و قاضی عبدالجبار هستند که از جمله عقایدشان اقرار به عصمت همهی انبیاء (علیهم السلام) و همچنین افضلیت حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بر جمیع صحابه میباشد.
این دسته از معتزلیان، بر گمراهی معاویه تصریح کرده و معتقدند که خلافت، حق حضرت امیر (علیه السلام) بوده و لیکن خود، بر خلافت آن سه متخلّف، راضی بودهاند و در نظر ایشان، امرِ امامت با مساله سلطنت و حکومت، دو مقوله منفکّ از هم است که در این صورت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در زمان آن سه نفر، امام مردم در امر دین بودهاند و برای حکومت هم سزاوارتر؛ ولی چون به زعم ایشان از حکومت آن سه نفر راضی بودهاند، حکمرانی آنها خللی نداشته است.(2)
این دسته که دقیقا در تقابل با معتزله هستند حقیقت اعمال را از بندگان نفی کرده و همهی کارها را منتسب به ذات پاک الهی میدانند.
پیروان این اندیشه، همگی در اصلِ سلب اختیار از انسان، مشترک اند؛ ولی عده ای در قلّه افراط، هیچ اختیاری برای انسان قائل نبوده و عده ای با کمی میانه روی در اعتقاد به جبر، برای انسان قدرتی را میپذیرند که البته تأثیری بر آن متصور نیستند.
ایشان پیروان جهم بن صفوان میباشند که در اعتقاد به جبر، بسیار محکم بود و در آخر هم جان خویش را بر سر این عقیدهاش نهاد. برخی از باورهای ایشان از این قرار است:
خدا پیش از آفرینش، علمی به چیزی نداشت و انسان قادر به انجام هیچ عملی نیست؛ بلکه در همه اعمالش مجبور است و از خود اختیار و اراده ای ندارد و دیگر آنکه بهشت وجهنم پس از ورود بهشتیان و جهنمیان، از بین خواهند رفت و اراجیفی از همین قبیل.(1)
1) الملل و النحل / 85
مؤسس این فرقه، حسین بن نجار است. ایشان صفاتی چون علم، قدرت، اراده و حیات را از خدای سبحان، نفی میکنند!.(1)
این فرقه توسط ضرار بن عمرو و حفص الفرد تأسیس شد. باور ایشان این است که خدا ماهیتی است که جز او کسی نمیداند و از عجائب اقوال ایشان این است که میگویند: انسان، حسّ ششمی دارد که با آن میتواند خدا را در بهشت ببیند و تمام افعال بندگان، حقیقتاً از آن خداست. در بابِ امام هم بر این باورند که امامت، منحصر در قریش نیست؛ بلکه امامت، حق کسی است که ضعیفتر باشد!.(2)
علی بن اسماعیل اشعری که از نوادگان ابوموسی اشعری است پایه گذار این فرقه میباشد.
علاوه بر اینکه جبر در عقاید ایشان متبلور است معتقدند که هر موجودی قابلیت آن را دارد که دیده شود و چون خداوند متعال هم موجود است پس نتیجتاً قابل رؤیت است و دیگر اینکه عقل، چیزی را بر انسان واجب نمیکند؛ بلکه فهم همه واجبات از راه نقل، میسّر است. و همچنین در باب امامت بر این نظرند که با رأی مردم منعقد میشود و هرگز نصّی بر آن وارد نشده است و درباره عایشه و طلحه و زبیر میگویند که از راهِ اشتباهِ خویش، برگشته و توبه کردهاند و این از عجایب اقوال ایشان است ؛چرا که هرگز خبری از توبه عایشه به ما نرسیده و عجیبتر اینکه طلحه و زبیر هر دو در جنگ کشته شدند و نمیدانم چه زمانی فرصت یافتند که توبه کنند؟!(3)
این فرقه، خدا را به خلقش تشبیه کرده (سبحانه و تعالی) و برای اثبات عقیدهی خویش، به تمام آیاتی که در آن، از صورت و دستِ خدا و... سخن گفته است استناد میکنند. بزرگان ایشان فراوانند که میتوان به کهمس و مضر و احمد الهجیمی اشاره کرد.(1)
یاران محمد بن کرّام هستند و خدا را جسمی میدانند که به خود قائم است و در واقع، ایشان مُجَسِّمه اند؛ یعنی خدا را جسم میپندارند.
کرامیه معتقدند که خدا را میتوان لمس کرد و با او دست داد و اگر کسی بنده خوبی باشد میتواند خدا را در دنیا و آخرت در آغوش بگیرد؛ حتی بعضی از بزرگان ایشان میگویند: ما همهی اعضای خدا را دیده ایم به جز ریش و فَرج او را !.(2)
ایشان بر این اندیشهاند که خداوند، گوشت و خون دارد و ترکیبی از اعضاء و جوارح است؛ اما نه جسمی مانند سایر اجسام و نه خونی مانند دیگر خونها؛ بلکه تو خالی و اجوَف است، با موهایی فرفری. و معتقدند وقتی طوفان نوح آمد، خداوند گریه کرد و آنقدر گریست که ملائکه به تسلّای او شتافتند.(3)«سبحانه وتعالی عمّا یقولون علوا کبیرا»
نظر ایشان درباره امامت، آن است که با اجماعِ امت، منعقد شده و نصّی دربارهی امام وارد نشده است، و بر این باورند که در روی زمین، وجودِ دو امام، جایز است و برای این اندیشه خویش، چنین استدلال میکنند که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در عراق و معاویه در شام هر دو امام بودهاند!(4)
این فرقه نیز معتقدند که بین خدا و عرش او از نظر مسافت به گونه ایست که اگر این فاصله با جواهرات پر شود به هم متصل شوند.(1)
1) ضیاءالعالمین 2/ 292
تمام کسانی که بر امامِ به حق، خروج کنند خارجی نامیده میشوند. ایشان خود، به دستههای گوناگون و عقایدِ رنگارنگ، تقسیم شدهاند که در ذیل، به نام و شمّه ای از عقایدشان اشاره میشود.
بزرگان این فرقه عبداللّه بن کوّاء و چند تن دیگر از جمله حرقوص بن زهیر، معروف به ذوالثدیه میباشند.
اینان همان هایی هستند که بر خلیفه بلافصل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ؛ یعنی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) خروج کرده و با ایشان جنگیدند. از نظر ایشان، امام با رأی مردم تعیین میشود و اگر از راه حق وعدالت، عدول کرد، عزل و قتلش واجب است.
این فرقهی ضاله، عثمان را مطرود دانسته و دربارهی حضرت مولا علی (علیه السلام) سخنان ناشایست بر زبان جاری میکنند و آن مظهر ایمان را معاذ اللّه کافر میدانند.(1)
1) الملل و النحل / 114
اصحاب نافع بن ازرقاند و معتقدند که قاتل امام علی (علیه السلام) کار درستی انجام داده است و این آیه در شأن او نازل شده است:
«وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ»(1)
«و بعضی از مردم جان خویش را برای رضای خدا میفروشند»
و عایشه، عثمان و ابن عباس، کافر بودهاند و میگویند: هر کسی که به سمت ما مهاجرت نکند کافر است و قتل بچههای ایشان نیز جایز میباشد.
ایشان سنگسار را از دین حذف کرده و میگویند: هر حکمی از قرآن را که نمیفهمیم از ما ساقط است و میگویند: کفرِ پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از بعثت، مجاز است و میگویند که شیطان، عارفی بزرگوار است و تنها مشکلش آن است که مرتکب یک گناه کبیره شده است.(2)
این فرقه را نجده بن عامر پایهگذاری کرده است. پیروان این نِحله بر این اعتقادند که اگر کسی یک بار به نامحرم نگاهِ حرام کرد و یا یک بار دروغ گفت و بدان مصر بود، مشرک میشود؛ ولی اگر زنا و دزدی کرد و شراب نوشید، بدون اینکه بر آن مصرّ باشد مشرک نخواهد شد!. ایشان تقیه را در همه جا و لو در قتل نفس جایز میشمرند.(3)
این گروه، یاران ابی بیهس بن جابر میباشند. نظر ایشان آن است که محرمات الهی تنها آنهایی است که در آیه یکصد وچهل و پنج سورهی انعام (4)
آمده و ما سوای آنها همه چیز بر انسان حلال است.(5)
1) بقره/207
2) الملل و النحل / 118
3) الملل و النحل /120
4) قُلْ لا أَجِدُ في ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّه بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحيم.«بگو در آنچه به من وحى شده است بر خورندهاى كه آن را مىخورد هيچ حرامى نمىيابم مگر آنكه مردار يا خون ريخته يا گوشت خوک باشد كه اينها همه پليدند يا [قربانى ای كه] از روى نافرمانى [به هنگام ذبح] نام غير خدا بر آن برده شده باشد پس كسى كه بدون سركشى و زياده خواهى [به خوردن آنها] ناچار گردد قطعا پروردگار تو آمرزنده مهربان است.»
5) الملل و النحل /122
پیشوای این فرقه عبدالکریم بن عجرد است. ایشان سوره یوسف را از قرآن نمیدانند؛ بلکه آن را قصه ای میپندارند که در قرآن وارد شده و میگویند: «لا یجوز أن تکون قصه العشق من القرآن» یعنی محال است که خدا داستانی عشقی در قرآنش ذکر کرده باشد!.(1)
پایه گذار این فرقه نیز عثمان بن ابی صلت است.(2)
یاران میمون بن خالد که معتقدند خدا را در معصیتِ عبادش، مشیتی نیست و ازدواج با دخترِ دختر و دخترانِ پسرانِ برادر و خواهر جایز است!.(3)
اصحاب حمزه بن ادرک هستند و اعتقاد دارند که وجود دو امام در یک زمان واحد ممکن است.(4)
پیروان خلف خارجی هستند که تمایل به جبر دارند.(5)
رئیس ایشان، شخصی است به نام غالب بن شاذک که معتقدند اگر کسی به آنچه که از دین را میداند عمل کند ترک آنچه را که نمیداند بر او جایز است.(6)
مؤسس این فرقه، شعیب بن محمد است و از جمله عقائد عجیب ایشان این است که خدا خالق اعمال انسانهاست و انسان، مسئول خیر و شر آن است.(1)
یاران حازم بن علی هستند و معتقدند که درباره حضرت علی (علیه السلام) باید توقف کرده نه دوستش داشت و نه از او به وضوح تبرّی جست.(2)
ایشان یاران ثعلبه بن مشکاناند.(3)
مریدان اخنس بن قیس میباشند که ازدواج زن مسلمان با مرد مشرک را به شرط اینکه از یک قوم باشند جایز میشمارند. ایشان دزدی پنهانی و شبیخون را حرام میدانند.(4)
ایشان پیروان معبد بن عبدالرحمن اند.(5)
ایشان اصحاب رشید طوسی هستند.(6)
این فرقه توسط شیبان بن سلمه تأسیس شد و عقیده ایشان علاوه بر آنچه در خوارج مشترک است، بر جبر میباشد و معتقدند که خدا هیچ نمیدانست تا آنکه خود برای خودش علم و دانشی آفرید.!(7)
مؤسس این فرقه، مکرم بن عبداللّه عجلی است و بر این باورند که تارک الصلاه، کافر است؛ بلکه هرکسی که گناه کبیره ای انجام دهد محکوم به کفر است.(1)
اصحاب یحیی بن اصدماند و معتقدند اگر کسی بگوید: "من ان شاء اللّه مؤمن هستم" در ایمانش شک دارد؛ بلکه لازم است بگوید من قطعا اهل بهشتم و مؤمن هستم.(2)
این فرقه را عبداللّه بن اِباض پایه گذاری کرده است. اینان از خوارجِ عمّان هستند، و معتقدند که غیر از آنها همه مسلمانان، کافرند؛ ولی ازدواج با ایشان جائز و ارث بردن از آنها مشروع است و البته میگویند: کشتن و اسیر کردنشان حرام است مگر آنکه در جنگی که قبل از جنگیدن با آنان اتمام حجت شود کشته و یا اسیر شوند که در این صورت میتوان آنان را کشت و مالشان را مصادره کرد. آنها معتقدند همهی کشورهای اسلامی به جز خانهی سلطان، کشور اسلام است و به خلاف سایر فرقه ها امام شان را هم امیرالمؤمنین نمیخوانند.(3)
پیروان یزید بن انیسه هستند و بر این باورند که خدا به زودی رسولی از مردم عجم برخواهد انگیخت و کتابی به او خواهد داد و شریعت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را نسخ خواهد نمود!.(4)
این فرقه را زیاد بن اصفر پیشوایی نموده و بر این عقیدهاند که ترکِ نماز و امثال آن که حدی برایش در شریعت تعیین نشده باعث خروج از دین و کفر است.(5)
یاران سنان خارجی هستند که بر این باورند که خدا تا چیزی را نیافریند بدان علمی ندارد!.(1)
این فرقه نیز توسط حارث اباضی تأسیس شده است.(2)
کلمه ارجاء که ریشهی لغت مرجئه است به دو معناست؛ اول به معنی تأخیر و دوم به معنی امید و رجاء دادن به کسی.
در اینکه وجه تسمیه مرجئه به این نام چه بوده و به چه حکمتی ایشان را مرجئه نامیدهاند، نظریات مختلفی گفته شده است؛ مانند اینکه گفته اند: ایشان را به این نام میخوانند؛ زیرا این فرقه، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را از ابوبکر و عمر و عثمان، مؤخر میدانند و آن سه کس را بر مولای عالمیان، مقدّم میدارند و یا اینکه معتقدند کسی که گناه کبیره ای مرتکب شده در این دنیا نباید عقوبت شود و حکمش تا آخرت به تأخیر میافتد، که این دو نظر با معنای اولِ لغتِ ارجاء، سازگار میباشد.
و یا اینکه به ایشان مرجئه میگویند؛ چرا که بر این باورند که اگر کسی ایمان داشته باشد گناه به او آسیبی نمیزند و این نظریه با معنای دوم، مناسبتر است. یکی از بزرگان مرجئه، ابوحنیفه میباشد.(1)
مرجئه با اینکه در اصول، با هم مشترک اند؛ ولی خود به فرقههای متعددی تقسیم میشوند که در ذیل، به آنها اشاره خواهد شد.
1) الملل و النحل /136
اصحاب یونس بن عوداند که معتقدند ایمان، یعنی شناخت خدا و ترک تکبر در برابر وی و دوست داشتن قلبی او و برای ایمان غیر از این اوصاف شرطی چون طاعت و عبادت نیست.(1)
پیروان عُبَید مُکتَئَب هستند که میگویند: به جز شرک همه گناهان بخشیده خواهد شد و برای خدای متعال، صورتی چون صورت انسان ها میپندارند.(2)
(تعالی اللّه عما یقولون)
امامِ این فرقه، غسّان کوفی است و بر این باورند که اگر کسی بگوید: میدانم که خدا طواف کعبه را واجب کرده؛ اما نمیدانم همین کعبه یا اینکه شاید کعبه ای در هند باشد که منظور او بوده است، مؤمن میباشد و خللی در ایمانش نیست!.(3)
یاران ابو ثوباناند. ایشان امامت را در غیر قریش جایز دانسته و تحصیل آن را به اجماع امت، مشروط کردهاند و عقیده دارند که خلود در آتش جهنم محال است و با عدل خدای متعال سازگار نیست.(4)
این فرقه پیروان ابو معاذ تومنی هستند. نظر ایشان این است که ایمان، ترکیبی از معرفت، تصدیق، محبت و اخلاص است.(5)
این گروه، تابعان صالح بن عمر میباشند. کیش ایشان، ترکیبی از جبر و ارجاء است. اینان معتقدند که عبادتی جز ایمان، وجود ندارد لذا نماز را عبادت نمیدانند.(1)
این دسته نیز مریدان ابی مروان بن غیلان هستند. باور ایشان این است که اگر خداوند در روز قیامت از گناه بنده ای بگذرد باید گناه همهی مؤمنین را عفو کند و اگر کسی را از آتش جهنم خارج کند باید همه را از آتش نجات دهد.(2)
این فرقه ها نیز در اعتقاد به سقیفه و یا راه و روش آن برای تعیینِ امام، با گروه هایی که پیش از این بر شمردیم اشتراک دارند و با وجود آنکه عده ای چون شهرستانی، تلاش نمودهاند تا ایشان را در زمرهی شیعیان به حساب آورند؛ ولیکن انصافاً چنین نبوده و به فِرَق سنی شبیهترند تا شیعه.
بعضی این دو را از هم منفک نموده و دو فرقه دانسته اند؛ ولی پس از بررسی در پیشینه و عقاید ایشان به این نتیجه رسیدیم که این دو نام در واقع برای یک فرقه است که گاهی کیسانیه و گاهی مختاریه نامیده شده است.
کیسان،غلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده و نزد محمد حنفیه شاگردی کرده است. به گفتهی سعدبن عبداللّه اشعری، کیسان ابوعمره حاکمان پیش از حضرت علی (علیه السلام) را کافر میدانست و میگفت که جبرئیل بر مختار فرود میآید و از طرف خدا برای او وحی میآورد؛ ولی مختار او را نمیبیند.(1)
فرقه کیسانیه برای محمد حنفیه ادعاهای بزرگی کرده و مقامات عجیبی بیان کردهاند. بعضی به تناسخ اعتقاد داشته، بعضی به حیاتِ
1) المقالات و الفرق / 78
جاودانی محمد حنفیه باور داشته و در نظر ایشان دین، یعنی اطاعت از امامشان و شاید به همین دلیل در انجام عبادات سستی میورزیدهاند.(1)
اکثر ایشان همان یاران مختار ثقفی بودهاند که در روایات اهلبیت (علیهم السلام) گفته شده است که وی محبت شیخین(2)را در دل داشته است(3)
ترجمه: از امام صادق (علیه السلام) روایت است که فرمودند: «پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از پل صراط عبور میکنند در حالی که در پی ایشان حضرت علی و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) میباشند. پس چون به میانه پل میرسند مختار، امام حسین (علیه السلام) را صدا میزند و میگوید:«من خونخواه تو بودم» پس نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت اباعبداللّه (علیه السلام) میفرمایند: «او را اجابت کن» پس آن حضرت چون عقابی داخل آتش شده و مختار را که خاکستر شده است از جهنم خارج میکنند. همانا اگر قلبش شکافته شود محبت آن دو نفر در آن یافت میشود.»
و «عَن سَمَاعَةَ قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ إِذَا كَانَ يَومُ القِيَامَةِ مَرَّ رَسُولُ اللّه بِشَفِيرِ النَّارِ وَ أَمِيرُ المُؤمِنِينَ وَ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ فَيَصِيحُ صَائِحٌ مِنَ النَّارِ يَا رَسُولَ اللّه أَغِثنِي يَا رَسُولَ اللّه ثَلَاثاً قَالَ فَلَا يُجِيبُهُ قَالَ فَيُنَادِي يَا أَمِيرَ المُؤمِنِينَ يَا أَمِيرَ المُؤمِنِينَ ثَلَاثاً أَغِثنِي فَلَا يُجِيبُهُ قَالَ فَيُنَادِي يَا حُسَينُ يَا حُسَينُ يَا حُسَينُ أَغِثنِي أَنَا قَاتِلُ أَعدَائِكِ قَالَ فَيَقُولُ لَهُ رَسُولُ اللّه قَدِ احتَجَّ عَلَيكَ قَالَ فَيَنقَضُّ عَلَيهِ كَأَنَّهُ عُقَابٌ كَاسِرٌ قَالَ فَيُخرِجُهُ مِنَ النَّارِ قَالَ فَقُلتُ لِأَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) وَ مَن هَذَا جُعِلتُ فِدَاكَ قَالَ المُختَارُ قُلتُ لَهُ وَ لِمَ عُذِّبَ بِالنَّارِ وَ قَد فَعَلَ مَا فَعَلَ قَالَ إِنَّهُ قَالَ كَانَ فِي قَلبِهِ مِنهُمَا شَيءٌ وَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالحَقِّ لَو أَنَّ جَبرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ كَانَ فِي قَلبَيهِمَا شَيءٌ لَأَكَبَّهُمَا اللّه فِي النَّارِ عَلَى وُجُوهِهِمَا.» بحارالانوار 45/ 339
ترجمه: از سماعه روايت است كه گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم که میفرمودند: «موقعى كه روز قيامت فرا میرسد، پيامبر اسلام و اميرالمؤمنين و حسنين صلى اللّه عليهم اجمعين از نزديک جهنم عبور خواهند كرد. شخصى كه در جهنم است سه مرتبه فرياد میزند: يا رسول اللّه به فريادم برس! ولى پيغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جوابى به او نخواهند داد. پس سه مرتبه فرياد میزند: يا اميرالمؤمنين به فريادم برس! آن حضرت هم جوابى به او نخواهند داد.سپس سه مرتبه فرياد میزند: يا حسين بفريادم برس!، من قاتل دشمنان تو میباشم. پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به امام حسين (علیه السلام) میفرمايند: وى بر تو اتمام حجت نمود. امام حسين (علیه السلام) پس از اين جريان نظير عقاب شكارى به فريادش رسیده و او را از آتش نجات میدهند. راوى میگويد: من به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: فدايت شوم! آن شخصی كه در آتش است كيست؟ فرمودند: مختار است. گفتم: براى چه در آتش معذّب خواهد شد در صورتى كه قاتلين امام حسين (علیه السلام) را كشته است!؟ فرمودند: براى اينكه اندكى از محبت آن دو نفر را در قلب خود داشت. قسم به حق آن خدائى كه حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به حق مبعوث كرد اگر در قلب جبرئيل و ميكائيل هم چيزى از محبت آنان باشد خدا ايشان را با صورت داخل آتش جهنم خواهد كرد!
و گرچه ظاهرا او و بعضی از خواصش به امامت بلا فصل حضرت امیر (علیه السلام) معتقد بوده اند؛ ولی سایر اصحاب و سپاهیان وی از او در عقایدش پیروی نمیکردهاند و گفته شده که علت شهرت ایشان به تشیع، بغض1) الملل و النحل / 143
2) یعنی ابابکر و عمر
3) «عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ: يَجُوزُ النَّبِيُّ الصِّرَاطَ يَتلُوهُ عَلِيٌّ وَ يَتلُو عَلِيّاً الحَسَنُ وَ يَتلُو الحَسَنَ الحُسَينُ فَإِذَا تَوَسَّطُوهُ نَادَى المختَارُ الحُسَينَ يَا أَبَا عَبدِ اللّه إِنِّي طَلَبتُ بِثَأرِكَ فَيَقُولُ النَّبِيُّ لِلحُسَينِ (علیه السلام) أَجِبهُ فَيَنقَضُّ الحُسَينُ فِي النَّارِ كَأَنَّهُ عُقَابٌ كَاسِرٌ فَيُخرِجُ المختَارَ حُمَمَةً وَ لَو شُقَّ عَن قَلبِهِ لَوُجِدَ حُبُّهُمَا فِي قَلبِهِ.» تهذیب 1 /467
شدیدی بوده که از بنیامیه در دل داشتهاند. از عبارات تاریخی اینگونه فهمیده میشود که کیسانیه و یا مختاریه گروهی بودهاند که خلافت دو متخلّف اول را پذیرفته؛ ولی به فساد عثمان باور داشتند و پس از او به خلافت حضرت ابوالحسن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) و پس از ایشان به خلافت حسنین (علیهما السلام) دل بستند و در نهایت، تسلیمِ امامت محمد حنفیه به عنوان مهدی و امام جاودان و زنده شدهاند.(1)
این فرقه، یاران ابوهاشم بن محمد حنفیهاند و در عقاید کیسانیه با ایشان موافقند مگر آنکه بر این باورند که محمد حنفیه از دنیا رفته و پسرش ابوهاشم، وصی اوست و امامت به او منتقل شده است. چون ابوهاشم فرزندی نداشته تا وصی او شود ایشان به چند دسته تقسیم شده اند؛ بعضی میگویند که ابوهاشم از دنیا رفته و امامت را به محمد بن علی بن عبداللّه بن عباس یعنی نوه ابن عباس معروف منتقل کرده است! و این امامت در اولاد عباس جاری شد و به همین دلیل خلافت بنی عباس از جانب اوست و مشروع است. گروه دوم معتقدند که امامت به فرزند برادرش یعنی حسن بن علی بن محمد حنفیه منتقل شده است. دسته سوم قائلند که برادر ابوهاشم یعنی علی بن محمد حنفیه امام شده است. چهارمین گروه گمان میکنند که امامت از ابوهاشم به حضرت زین العابدین (علیه السلام) رسیده است!. پنجمین ایشان اصلا امامت را از اولاد حضرت امیر (علیه السلام) بیرون کرده و میگویند امامت از ابوهاشم به عربی نا آشنا به نام عبداللّه بن عمرو کندی رسیده است.(2)
بنیانگذار این فرقه حنان بن زید سراج است ایشان معتقدند که پس از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، امامت به محمد حنفیه رسیده و مولای ما امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) مردم را به امامت او میخواندهاند و از عجایب اعتقادات ایشان آن است که
میگویند: امام حسن (علیه السلام) از جانب او مردم را باطناً به سمت وی دعوت میکرده و حضرت حسین مظلوم (علیه السلام) نیز به اذن و فرمان او قیام فرمودهاند!. عمده دلیل حرفشان این است که میگویند: حضرت امام علی (علیه السلام) در جنگ جمل به محمد فرمودند: تو پسر من هستی و پرچم را به دست او دادند.(1)
مریدان ابوکرب ضریر هستند که به امامت محمد حنفیه اعتقاد داشته و قائلند به اینکه پس از دو متخلف اول، امام علی (علیه السلام) خلیفه هستند و بعد از ایشان محمد حنفیه است که او غائب و در کوه رضوَی زنده است و یک پلنگ و یک شیر از او مراقبت میکنند و دو چشمه از عسل و شیر کنار اوست و روزی ظهور خواهد کرد.(2)
ایشان دسته ای هستند که امامت را از ابوهاشم بن محمد حنفیه به شخصی به نام بیان بن سمعان منتقل کردهاند و او همان کسی است که به الوهیت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) معتقد بود. وی بر این گمان بود که قسمتی از خدا (یعنی امیرالمؤمنین (علیه السلام) ) در وجود او حلول کرده و به همین دلیل سزاوار امامت است.(3)
این فرقه ها نامشان را از زید، فرزند حضرت زین العابدین علی بن الحسین (علیه السلام) گرفتهاند. مادرِ زید، کنیزِ اهدایی مختار ثقفی به امام سجاد (علیه السلام) بود.(1)
او در زمان امام صادق (علیه السلام) در حالی که چهل و دوسال، بیشتر نداشت، در شب اول ماه صفرِ سال صد و بیست هجری در شهر کوفه بر ضد بنی امیه قیام نمود و سه روز بعد، در حالی که بیعت کنندگانش او را وانهادند، به شهادت رسید.(2)
پیروان او که به اندیشهی قیام و انقلاب، معتقد بودند؛ پس از وی او را امام نامیده و به زیدیه معروف شدند. در منابعِ رجالِ شیعه، جناب زید، توثیق شده و او را با وصفِ جلیل القدر توصیف کردهاند .علامه امینی در کتاب مختصری که دربارهی زید نوشته، معتقد است که او در نزد تمام شیعیان، مقدّس بوده و جهادش نزد ایشان مقبول است.(3)
آری! هرچند بزرگانی چون جناب خزاز قمی(1)، شهید اول (2)و
سید ابوالقاسم خویی(3)
قیام او را مدح کرده و یا آن را از جانب امام (علیه السلام) مأذون دانسته و بر این عقیدهاند که او از طرف امام صادق (علیه السلام) برای قیامش اذن داشته است و اکثر علمای شیعه، شخصیت او را و نه مشخصا فعلش را مدح کرده اند؛ ولیکن انصافا قضاوت، دربارهی قیام او در غایت اشکال و نهایت دشواری است.
علامهی مجلسی دربارهی زید و قیامش مینویسد:
«بدان که اخبار و روایات در باب زید، گوناگون است. در بعضی از آنها گفته شده که وی ادعای امامت داشته که اگر چنین باشد کافر است و در روایات زیادی هم به این مطلب، تصریح شده که چنین نبوده است. عده ای نیز گفتهاند که او باطنا برای قیامش از امام صادق (علیه السلام) اذن داشته گرچه حضرتش از روی تقیه در ظاهر او را نهی کردهاند و این سخن، بسیار بعید است.»(4)
همانطور که علامهی مجلسی هم میفرماید، روایات، دربارهی زید، مختلف است و مرحوم آیه اللّه خویی در کتاب رجالی خویش(5)
بیشترِ روایاتی را که در ردّ زید و بیان ادعاهای باطل اوست، ذکر کرده و به جز روایت ابان که در سطور آینده خواهد آمد، همه را بر طبق مبنای رجالی خویش، تضعیف نموده و تلاش میکند که روایت ابان را هم به شکلی توجیه کند؛ ولی انصافا پذیرش بیان او کمی تأمل برانگیز است.
بعضی از روایات، چون خبرِ صحیح السند ابان از امام صادق (علیه السلام) ، در مذمت اوست. روایت چنین است که چون زید از مؤمن الطاق (از اصحاب امام صادق (علیه السلام) ) میخواهد تا او را یاری کند، وی قیام او را رد کرده و نتیجه میگیرد که چون در خروجش از امام (علیه السلام) اذن ندارد؛ پس نهایتِ کارش هلاکت و دوزخ است و تمام استدلالهای زید را به بهترین نحو ممکن، پاسخ میگوید و چون به خدمت امام صادق (علیه السلام) میرسد، آن بزرگوار نیز،
سخن مؤمن الطاق را تأیید کرده و از کارش ابراز رضایت میکنند.(1)
در روایتی هم که جناب نعمانی نقل فرموده، ادعای امامت و مهدویت برای زید بن علی مطرح شده و وی را دروغگو نامیدهاند(2)و در روایتی دیگر نیز که در کتاب کافی شریف البته با سندی نه چندان قوی نقل شده، امام (علیه السلام) قیام زید را رد کرده و این نکتهی مهم را که چه بسا او ادعای امامت داشته است را بیان فرمودهاند.
متن حدیثِ کافی چنین است که: «زید به خدمت حضرت باقر العلوم (علیه السلام) رسیده و نامههای دعوت کوفیان را به خدمت ایشان عرضه میکند، همان نامه هایی که مردم کوفه به زید نوشته و از او خواستهاند تا قیام کرده و وعدهی یاری اش داده بودند. امام (علیه السلام) از او میپرسند: «آیا تو ایشان را به اینکار فراخوانده ای یا آنها بدون مقدمه، چنین درخواستی از تو کرده اند؟» زید میگوید: «بلکه ایشان به خاطر آنچه که در قرآن درباره وجوب مودّت به ما و لزوم اطاعت از ما اهلبیت یافتهاند به من نامه نوشته و از من دعوت کردهاند.» حضرت باقر (علیه السلام) به او میفرمایند:«آن طاعت مفروضه ای که در قرآن آمده و مردم مأمورند تا از ما اطاعت کنند، شامل همه ما نمیشود؛ بلکه منظور، یکی از ما اهلبیت است که اطاعتش بر مردم لازم است؛ ولی مودّتی که گفتی برای همه ماست و باید همهی ما اهلبیت را دوست داشته باشند... مراقب باش عجله مکنی که هرکاری در نزد خدا، وقتِ مشخصی دارد.» پس زید
1) عَن أَبَانٍ قَالَ: أَخبَرَنِي الأَحوَلُ أَنَّ زَيدَ بنَ عَلِيِّ بنِ الحسَينِ (علیه السلام) بَعَثَ إِلَيهِ وَ هُوَ مُستَخفٍ قَالَ فَأَتَيتُهُ فَقَالَ لِي يَا أَبَا جَعفَرٍ مَا تَقُولُ إِن طَرَقَكَ طَارِقٌ مِنَّا أَ تَخرُجُ مَعَهُ قَالَ فَقُلتُ لَهُ إِن كَانَ أَبَاكَ أَو أَخَاكَ خَرَجتُ مَعَهُ قَالَ فَقَالَ لِي فَأَنَا أُرِيدُ أَن أَخرُجَ أُجَاهِدُ هَؤُلَاءِ القَومَ فَاخرُج مَعِي قَالَ قُلتُ لَا مَا أَفعَلُ جُعِلتُ فِدَاكَ قَالَ فَقَالَ لِي أَ تَرغَبُ بِنَفسِكَ عَنِّي قَالَ قُلتُ لَهُ إِنَّمَا هِيَ نَفسٌ وَاحِدَةٌ فَإِن كَانَ للّه فِي الأَرضِ حُجَّةٌ فَالمُتَخَلِّفُ عَنكَ نَاجٍ وَ الخَارِجُ مَعَكَ هَالِكٌ وَ إِن لَا تَكُن للّه حُجَّةٌ فِي الأَرضِ فَالمُتَخَلِّفُ عَنكَ وَ الخَارِجُ مَعَكَ سَوَاءٌ قَالَ فَقَالَ لِي يَا أَبَا جَعفَرٍ كُنتُ أَجلِسُ مَعَ أَبِي عَلَى الخِوَانِ فَيُلقِمُنِي البَضعَةَ السَّمِينَةَ وَ يُبَرِّدُ لِيَ اللُّقمَةَ الحَارَّةَ حَتَّى تَبرُدَ شَفَقَةً عَلَيَّ وَ لَم يُشفِق عَلَيَّ مِن حَرِّ النَّارِ إِذاً أَخبَرَكَ بِالدِّينِ وَ لَم يُخبِرنِي بِهِ فَقُلتُ لَهُ جُعِلتُ فِدَاكَ مِن شَفَقَتِهِ عَلَيكَ مِن حَرِّ النَّارِ لَم يُخبِركَ خَافَ عَلَيكَ أَن لَا تَقبَلَهُ فَتَدخُلَ النَّارَ وَ أَخبَرَنِي أَنَا فَإِن قَبِلتُ نَجَوتُ وَ إِن لَم أَقبَل لَم يُبَالِ أَن أَدخُلَ النَّارَ ثُمَّ قُلتُ لَهُ جُعِلتُ فِدَاكَ أَنتُم أَفضَلُ أَمِ الأَنبِيَاءُ قَالَ بَلِ الأَنبِيَاءُ قُلتُ يَقُولُ يَعقُوبُ لِيُوسُفَ يا بُنَيَّ لا تَقصُص رُؤياكَ عَلى إِخوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيداً لِمَ لَم يُخبِرهُم حَتَّى كَانُوا لَا يَكِيدُونَهُ وَ لَكِن كَتَمَهُم ذَلِكَ فَكَذَا أَبُوكَ كَتَمَكَ لِأَنَّهُ خَافَ عَلَيكَ قَالَ فَقَالَ أَمَا وَ اللّه لَئِن قُلتَ ذَلِكَ لَقَد حَدَّثَنِي صَاحِبُكَ بِالمَدِينَةِ أَنِّي أُقتَلُ وَ أُصلَبُ بِالكُنَاسَةِ وَ إِنَّ عِندَهُ لَصَحِيفَةً فِيهَا قَتلِي وَ صَلبِي فَحَجَجتُ فَحَدَّثتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) بِمَقَالَةِ زَيدٍ وَ مَا قُلتُ لَهُ فَقَالَ لِي أَخَذتَهُ مِن بَينِ يَدَيهِ وَ مِن خَلفِهِ وَ عَن يَمِينِهِ وَ عَن شِمَالِهِ وَ مِن فَوقِ رَأسِهِ وَ مِن تَحتِ قَدَمَيهِ وَ لَم تَترُك لَهُ مَسلَكاً يَسلُكُهُ. کافی 1 / 174
2) عَن أَبِي الصَّبَّاحِ قَالَ: دَخَلتُ عَلَى أَبِي عَبدِاللّه (علیه السلام) فَقَالَ لِي مَا وَرَاءَكَ فَقُلتُ سُرُورٌ مِن عَمِّكَ زَيدٍ خَرَجَ يَزعُمُ أَنَّهُ ابنُ سَبِيَّةٍ وَ هُوَ قَائِمُ هَذِهِ الأُمَّةِ وَ أَنَّهُ ابنُ خِيَرَةِ الإِمَاءِ فَقَالَ (علیه السلام) :كَذَبَ لَيسَ هُوَ كَمَا قَالَ، إِن خَرَجَ قُتِلَ. غیبت نعمانی /229
غضب کرده و عرض میکند: «امام، کسی نیست که در خانهاش بنشیند و بین خود و مردم، پرده بیندازد و از جهاد دوری کند؛ بلکه امام کسی است که از دین، دفاع کرده و در راه خدا جهاد کند و مردم را از ظلم نجات دهد.» حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) که متوجه ادعای او برای امامت شدند با کلامی بسیار بلیغ و در کمال آرامش او را نهی کرده و پس از ذکر آیاتی چند از قرآن با چشمانی اشکبار به او میفرمایند: «به خدا پناه میبرم که فردا در محله کناسه کوفه به دارت بیاویزند.»(1)
در روایت دیگر است که ابونضره گوید:
«چون هنگام درگذشت امام باقر (علیه السلام) فرارسید، فرزند خویش، حضرت صادق (علیه السلام) را طلبیدند تا به ایشان وصيت كنند. برادرِ آن حضرت، زيد بن علی عرض كرد: آقا! اگر روش امام حسن و امام حسين (علیهما السلام) را به كار میبردید گمان نمیكنم که مرتکبِ عمل بدی میشدید! (منظورش اين
1) عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) أَنَّ زَيدَ بنَ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ (علیه السلام) دَخَلَ عَلَى أَبِي جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ وَ مَعَهُ كُتُبٌ مِن أَهلِ الكُوفَةِ يَدعُونَهُ فِيهَا إِلَى أَنفُسِهِم وَ يُخبِرُونَهُ بِاجتِمَاعِهِم وَ يَأمُرُونَهُ بِالخُرُوجِ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) هَذِهِ الكُتُبُ ابتِدَاءٌ مِنهُم أَو جَوَابُ مَا كَتَبتَ بِهِ إِلَيهِم وَ دَعَوتَهُم إِلَيهِ فَقَالَ بَلِ ابتِدَاءٌ مِنَ القَومِ لِمَعرِفَتِهِم بِحَقِّنَا وَ بِقَرَابَتِنَا مِن رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ لِمَا يَجِدُونَ فِي كِتَابِ اللّه عَزَّوَجَلَّ مِن وُجُوبِ مَوَدَّتِنَا وَ فَرضِ طَاعَتِنَا وَ لِمَا نَحنُ فِيهِ مِنَ الضِّيقِ وَ الضَّنكِ وَ البَلَاءِ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) إِنَّ الطَّاعَةَ مَفرُوضَةٌ مِنَ اللّه عَزَّوَجَلَّ وَ سُنَّةٌ أَمضَاهَا فِي الأَوَّلِينَ وَ كَذَلِكَ يُجرِيهَا فِي الآخِرِينَ وَ الطَّاعَةُ لِوَاحِدٍ مِنَّا وَ المَوَدَّةُ لِلجَمِيعِ وَ أَمرُ اللّه يَجرِي لِأَولِيَائِهِ بِحُكمٍ مَوصُولٍ وَ قَضَاءٍ مَفصُولٍ وَ حَتمٍ مَقضِيٍّ وَ قَدَرٍ مَقدُورٍ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى لِوَقتٍ مَعلُومٍ فَلا يَستَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ إِنَّهُم لَن يُغنُوا عَنكَ مِنَ اللّه شَيئاً فَلَا تَعجَل فَإِنَّ اللّه لَا يَعجَلُ لِعَجَلَةِ العِبَادِ وَ لَا تَسبِقَنَّ اللّه فَتُعجِزَكَ البَلِيَّةُ فَتَصرَعَكَ قَالَ فَغَضِبَ زَيدٌ عِندَ ذَلِكَ ثُمَّ قَالَ لَيسَ الإِمَامُ مِنَّا مَن جَلَسَ فِي بَيتِهِ وَ أَرخَى سِترَهُ وَ ثَبَّطَ عَنِ الجِهَادِ وَ لَكِنَّ الإِمَامَ مِنَّا مَن مَنَعَ حَوزَتَهُ وَ جَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّه حَقَّ جِهَادِهِ وَ دَفَعَ عَن رَعِيَّتِهِ وَ ذَبَّ عَن حَرِيمِهِ قَالَ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) هَل تَعرِفُ يَا أَخِي مِن نَفسِكَ شَيئاً مِمَّا نَسَبتَهَا إِلَيهِ فَتَجِيءَ عَلَيهِ بِشَاهِدٍ مِن كِتَابِ اللّه أَو حُجَّةٍ مِن رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) أَو تَضرِبَ بِهِ مَثَلًا فَإِنَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ أَحَلَّ حَلَالًا وَ حَرَّمَ حَرَاماً وَ فَرَضَ فَرَائِضَ وَ ضَرَبَ أَمثَالًا وَ سَنَّ سُنَناً وَ لَم يَجعَلِ الإِمَامَ القَائِمَ بِأَمرِهِ شُبهَةً فِيمَا فَرَضَ لَهُ مِنَ الطَّاعَةِ أَن يَسبِقَهُ بِأَمرٍ قَبلَ مَحَلِّهِ أَو يُجَاهِدَ فِيهِ قَبلَ حُلُولِهِ وَ قَد قَالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فِي الصَّيدِ لا تَقتُلُوا الصَّيدَ وَ أَنتُم حُرُمٌ أَ فَقَتلُ الصَّيدِ أَعظَمُ أَم قَتلُ النَّفسِ الَّتِي حَرَّمَ اللّه وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَيءٍ مَحَلًّا وَ قَالَ اللّه عَزَّوَجَلَّ وَ إِذا حَلَلتُم فَاصطادُوا وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَ لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه وَ لَا الشَّهرَ الحَرامَ فَجَعَلَ الشُّهُورَ عِدَّةً مَعلُومَةً فَجَعَلَ مِنهَا أَربَعَةً حُرُماً وَ قَالَ فَسِيحُوا فِي الأَرضِ أَربَعَةَ أَشهُرٍ وَ اعلَمُوا أَنَّكُم غَيرُ مُعجِزِي اللّه ثُمَّ قَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَإِذَا انسَلَخَ الأَشهُرُ الحُرُمُ فَاقتُلُوا المُشرِكِينَ حَيثُ وَجَدتُمُوهُم فَجَعَلَ لذلِكَ مَحَلًّا وَ قَالَ وَ لا تَعزِمُوا عُقدَةَ النِّكاحِ حَتَّى يَبلُغَ الكِتابُ أَجَلَهُ فَجَعَلَ لِكُلِّ شَيءٍ أَجَلًا وَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَاباً فَإِن كُنتَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِن رَبِّكَ وَ يَقِينٍ مِن أَمرِكَ وَ تِبيَانٍ مِن شَأنِكَ فَشَأنَكَ وَ إِلَّا فَلَا تَرُومَنَّ أَمراً أَنتَ مِنهُ فِي شَكٍّ وَ شُبهَةٍ وَ لَا تَتَعَاطَ زَوَالَ مُلكٍ لَم تَنقَضِ أُكُلُهُ وَ لَم يَنقَطِع مَدَاهُ وَ لَم يَبلُغِ الكِتَابُ أَجَلَهُ فَلَو قَد بَلَغَ مَدَاهُ وَ انقَطَعَ أُكُلُهُ وَ بَلَغَ الكِتَابُ أَجَلَهُ لَانقَطَعَ الفَصلُ وَ تَتَابَعَ النِّظَامُ وَ لَأَعقَبَ اللّه فِي التَّابِعِ وَ المَتبُوعِ الذُّلَّ وَ الصَّغَارَ أَعُوذُ بِاللّه مِن إِمَامٍ ضَلَّ عَن وَقتِهِ فَكَانَ التَّابِعُ فِيهِ أَعلَمَ مِنَ المَتبُوعِ أَ تُرِيدُ يَا أَخِي أَن تُحيِيَ مِلَّةَ قَومٍ- قَد كَفَرُوا بِآيَاتِ اللّه وَ عَصَوا رَسُولَهُ وَ اتَّبَعُوا أَهوَاءَهُم بِغَيرِهُدًى مِنَ اللّه وَ ادَّعَوُا الخِلَافَةَ بِلَا بُرهَانٍ مِنَ اللّه وَ لَا عَهدٍ مِن رَسُولِهِ أُعِيذُكَ بِاللّه يَا أَخِي أَن تَكُونَ غَداً المَصلُوبَ بِالكُنَاسَةِ ثُمَّ ارفَضَّت عَينَاهُ وَ سَالَت دُمُوعُهُ ثُمَّ قَالَ اللّه بَينَنَا وَ بَينَ مَن هَتَكَ سِترَنَا وَ جَحَدَنَا حَقَّنَا وَ أَفشَى سِرَّنَا وَ نَسَبَنَا إِلَى غَيرِ جَدِّنَا وَ قَالَ فِينَا مَا لَم نَقُلهُ فِي أَنفُسِنَا. کافی 1/ 356
بود كه ای کاش مقامِ امامت را به من که برادر شما هستم واگذار میكردید!.).حضرت فرمودند: برادر! امانت پروردگار را نمیتوان به راه و رسم اين و آن رفتار نمود. پيمانى است كه خدا گرفته و دستورى است كه پيشوايان قبل، از جانب خداى بزرگ دادهاند.»(1)
و همچنین روایت است که: معتِّب گفت:
«كسى درِ خانهی حضرت صادق (علیه السلام) را زد، رفتم پشتِ در ديدم زيد بن على است. امام به حاضرين فرمودند: «برويد داخل اين اطاق و درب را ببنديد و مبادا که صحبت كنيد.» زيد وارد شد و هر دو يکديگر را در آغوش گرفتند و مدتى با هم به مشورت پرداختند، بعد صداى آنها بلند شد و زيد گفت: «جعفر! اين حرف ها را رها كن. به خدا قسم! يا بايد دستت را بدهى تا با تو (برای جهاد) بيعت كنم و يا اين دست من، بیا و بيعت كن و گر نه به كارى وامی دارم تو را كه طاقت آن را نداشته باشى!. ترک جهاد كردهاى و خانه نشين شده، پرده را انداخته اى و از شرق و غرب برايت پول میفرستند!.» حضرت صادق به او میفرمودند: «عمو! خدا تو را رحمت كند، خدا تو را بيامرزد » پس زيد گفت: « وعدهی ما صبح است و صبح به زودى خواهد آمد.» این را گفت و از خانه خارج گرديد.!»(2)
در پارهای از اخبار، دربارهی بعضی از رفتارهای زید هم، مطالب عجیبی ذکر شده؛ مانند خبری از حنان بن سدير که گوید:
«من در نزد حسين بن حسين بودم كه سعيد بن منصور از سران زيديه وارد شده به او گفت: نظر تو درباره نبيذ (نوعى شراب ) چيست؟ زيد پيش ما مىآشاميد!. گفت: من قبول نمیكنم كه زيد شراب میخورد. سعید گفت: نه! میخورد. حسین پاسخ داد: بر فرض که او
1) عَنْ أَبِي نَضْرَةَ قَالَ: لَمَّا احْتُضِرَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْبَاقِرُ (علیه السلام) عِنْدَ الْوَفَاةِ دَعَا بِابْنِهِ الصَّادِقِ (علیه السلام) لِيَعْهَدَ إِلَيْهِ عَهْداً فَقَالَ لَهُ أَخُوهُ زَيْدُ بْنُ عَلِيٍّ رحمه اللّه لَوِ امْتَثَلْتَ فِي تِمْثَالِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) لَرَجَوْتُ أَنْ لَا تَكُونَ أَتَيْتَ مُنْكَراً فَقَالَ لَهُ يَا أَبَا الْحَسَنِ إِنَّ الْأَمَانَاتِ لَيْسَتْ بِالتِّمْثَال. عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 1/ 40
2) مُعَتِّبٌ قَالَ: قُرِعَ بَابُ مَوْلَايَ الصَّادِقِ (علیه السلام) فَخَرَجْتُ فَإِذَا بِزَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ رحمه اللّه فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) لِجُلَسَائِهِ ادْخُلُوا هَذَا الْبَيْتَ وَ رُدُّوا الْبَابَ وَ لَا يَتَكَلَّمْ مِنْكُمْ أَحَدٌ فَلَمَّا دَخَلَ قَامَ إِلَيْهِ فَاعْتَنَقَا وَ جَلَسَا طَوِيلًا يَتَشَاوَرَانِ ثُمَّ عَلَا الْكَلَامُ بَيْنَهُمَا فَقَالَ زَيْدٌ دَعْ ذَا عَنْكَ يَا جَعْفَرُ فَوَ اللّه لَئِنْ لَمْ تَمُدَّ يَدَكَ حَتَّى أُبَايِعَكَ أَوْ هَذِهِ يَدِي فَبَايِعْنِي لَأُتْعِبَنَّكَ وَ لَأُكَلِّفَنَّكَ مَا لَا تُطِيقُ فَقَدْ تَرَكْتَ الْجِهَادَ وَ أَخْلَدْتَ إِلَى الْخَفْضِ وَ أَرْخَيْتَ السِّتْرَ وَ احْتَوَيْتَ عَلَى مَالِ الشَّرْقِ وَ الْغَرْبِ فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) يَرْحَمُكَ اللّه يَا عَمِّ يَغْفِرُ اللّه لَكَ يَا عَمِّ وَ زَيْدٌ يَسْمَعُهُ وَ يَقُولُ مَوْعِدُنَا الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ وَ مَضَى... مناقب آل ابی طالب 4/ 225
هم خورده باشد، پيغمبر يا وصى پيغمبر كه نيست، يكى از اولاد پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است كه احتمال دارد اشتباهى از او سر زده باشد.»(1)
در رجال كشى هم مینويسد كه ابو الصباح گفت:
«سدير پيش من آمده گفت: زيد از تو بيزارى میجوید! ابوالصباح که مرد شجاعی بوده، میگوید: لباس پوشيده پيش او رفته و چون وارد شدم، سلام كرده و گفتم: شنيدهام گفتهاى امامها چهار نفرند كه چهارمین ایشان، قائم است؟ زيد گفت: صحيح است اين سخن را گفتهام.
گفتم: فراموش كردهاى كه خودت در مدينه به من می گفتى: خداوند فرموده است: «هر که مظلومانه كشته شود اختيار انتقام خون او را به وليش دادهايم»، و امامها ولی دم (امام حسین (علیه السلام) ) و واسطه بين مردم و خدايند. و خودت میگفتى که حضرت باقر (علیه السلام) اكنون امام است که اگر پيش آمدى شود در ميان ما خانواده برای او جانشينی هست؟
ابوالصباح گفت: زيد در مدينه خطبههاى حضرت على را از من ياد میگرفت و من به او میگفتم: فرمودهاند به اولاد پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چيزى نياموزيد آنها از شما داناترند. زيد (برای اینکه جوابی به من داده باشد) گفت: اين حرف خودت را فراموش كردهاى كه به من چنين میگفتى؟ در جوابش گفتم: البته هم اكنون در ميان اولاد پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كسى هست كه چنين است و نبايد به او چیزی بياموزى (منظورش حضرت صادق (علیه السلام) بوده است.) ابوالصباح گفت: پس عزم سفر نموده خدمت حضرت صادق رسيدم و جريان صحبت خود را با زيد به ايشان عرض كردم؛ فرمودند: به نظر تو اگر خدا زيد را امتحان کرده و از ميان ما خانواده، دو نفر با شمشير قيام كنند از كجا تشخيص داده مىشود كه حق با كيست؟ (منظور امام اين است كه تنها قيام به شمشير دليل بر قائم آل محمد بودن نيست چنانچه دو نفر از اولاد پيغمبر اگر قيام كنند و مخالف يکديگر باشند حق با كداميک از آنها است؟ پس غير از قيام به شمشير كه زيد، آن را دليل بر قائم بودن خود میدانست دلائل ديگرى هم هست.) سپس فرمودند: به
1) 1. عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ قَالَ: كُنْتُ جَالِساً عِنْدَ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَيْنِ فَجَاءَ سَعِيدُ بْنُ مَنْصُورٍ وَ كَانَ مِنْ رُؤَسَاءِ الزَّيْدِيَّةِ فَقَالَ مَا تَرَى فِي النَّبِيذِ فَإِنَّ زَيْداً كَانَ يَشْرَبُهُ عِنْدَنَا قَالَ مَا أُصَدِّقُ عَلَى زَيْدٍ أَنَّهُ شَرِبَ مُسْكِراً قَالَ بَلَى قَدْ يَشْرَبُهُ قَالَ فَإِنْ كَانَ فَعَلَ فَإِنَّ زَيْداً لَيْسَ بِنَبِيٍّ وَ لَا وَصِيِّ نَبِيٍّ إِنَّمَا هُوَ رَجُلٌ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ يُخْطِئُ وَ يُصِيب. رجال الكشي /350 و بحار الأنوار 46 /194
خدا قسم! آن طور كه زيد گفته نيست، اگر خروج كند كشته مىشود. ابوالصباح گفت در مراجعت از مدينه به قادسيه كه رسيدم خبر شهادت زيد را شنيدم.»(1)
از این قبیل روایات، زیاد است؛ گرچه روایات مدح زید، بیشتر از روایاتی است که او را مذمت کرده اند؛ مانند آن روایتی که شیخ صدوق از حضرت رضا (علیه السلام) نقل کرده که در نزد مأمون فرمودهاند:
«زید بن علی از علمای آل محمد (علیهم السلام) بود که برای خدا خشمگین شد و با دشمنان او جهاد کرد تا به شهادت رسید. همانا پدرم موسی بن جعفر از پدرشان حضرت صادق (علیهما السلام) برایم نقل کردند که میفرمودند: «خدا عمویم زید را رحمت کند، به تحقیق که مردم را به رضای آل محمد دعوت میکرد و اگر پیروز میشد به عهدش وفا مینمود. همانا که او برای قیامش با من مشورت کرد و من به او گفتم که اگر دوست داری آن کسی باشی که در کناسه دارش میزنند هر کار که میخواهی بکن و چون زید از نزد جدم امام صادق (علیه السلام) بیرون رفت فرمودند: وای بر کسی که ندای او را بشنود و اجابتش نکند.»
مأمون به حضرت رضا عرض میکند که آیا زید از کسانی نبود که ادعای امامت کردهاند؟
امام (علیه السلام) فرمودند: «زید بن علی هرگز ادعای باطل نکرد و او باتقواتر از آن بود که چنین کند...»(2)
1) عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيِّ قَالَ: جَاءَنِي سَدِيرٌ فَقَالَ لِي إِنَّ زَيْداً تَبَرَّأَ مِنْكَ، قَالَ فَأَخَذْتُ عَلَى ثِيَابِي، قَالَ وَ كَانَ أَبُو الصَّبَّاحِ رَجُلًا ضَارِياً، قَالَ، فَأَتَيْتُهُ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ، فَقُلْتُ لَهُ يَا أَبَا الْحُسَيْنِ بَلَغَنِي أَنَّكَ قُلْتَ الْأَئِمَّةُ أَرْبَعَةٌ ثَلَاثَةٌ مَضَوْا وَ الرَّابِعُ هُوَ الْقَائِمُ! قَالَ زَيْدٌ هَكَذَا قُلْتُ، قَالَ، فَقُلْتُ لِزَيْدٍ هَلْ تَذْكُرُ قَوْلَكَ لِي بِالْمَدِينَةِ فِي حَيَاةِ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) وَ أَنْتَ تَقُولُ إِنَّ اللهَ تَعَالَى قَضَى فِي كِتَابِهِ: أَنَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً، وَ إِنَّمَا الْأَئِمَّةُ وُلَاةُ الدَّمِ وَ أَهْلُ الْبَابِ وَ هَذَا أَبُو جَعْفَرٍ الْإِمَامِ فَإِنْ حَدَثَ بِهِ حَدَثٌ فَإِنَّ فِينَا خَلَفاً، وَ قَالَ، كَانَ يَسْمَعُ مِنِّي خُطَبَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) وَ أَنَا أَقُولُ: فَلَا تُعَلِّمُوهُمْ فَهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ، فَقَالَ لِي أَ مَا تَذْكُرُ هَذَا الْقَوْلَ فَقُلْتُ بَلَى فَإِنَّ مِنْكُمْ مَنْ هُوَ كَذَلِكَ، قَالَ، ثُمَّ خَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ فَتَهَيَّأْتُ وَ هَيَّأْتُ رَاحِلَةً، وَ مَضَيْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِاللهِ (علیه السلام) وَ دَخَلْتُ عَلَيْهِ، وَ قَصَصْتُ عَلَيْهِ مَا جَرَى بَيْنِي وَ بَيْنَ زَيْدٍ، فَقَالَ أَ رَأَيْتَ لَوْ أَنَّ الله تَعَالَى ابْتَلَى زَيْداً فَخَرَجَ مِنَّا سَيْفَانِ آخَرَانِ بِأَيِّ شَيْءٍ يُعْرَفُ أَيُّ السُّيُوفِ سَيْفُ الْحَقِّ، وَ اللهِ مَا هُوَ كَمَا قَالَ، لَئِنْ خَرَجَ لَيَقْتُلُنَّ، قَالَ فَرَجَعْتُ فَانْتَهَيْتُ إِلَى الْقَادِسِيَّةِ فَاسْتَقْبَلَنِي الْخَبَرَ بِقَتْلِهِ رَحِمَهُ اللَّهُ. رجال الكشي /350 و بحار الأنوار 46 /194
2) قال ابنُ أَبِي عُبدُونٍ عَن أَبِيهِ قَالَ: لَمَّا حُمِلَ زَيدُ بنُ مُوسَى بنِ جَعفَرٍ إِلَى المَأمُونِ وَ قَد كَانَ خَرَجَ بِالبَصرَةِ وَ أَحرَقَ دُورَ وُلدِ العَبَّاسِ وَهَبَ المَأمُونُ جُرمَهُ لِأَخِيهِ عَلِيِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا (علیهما السلام) وَ قَالَ لَهُ يَا أَبَا الحَسَنِ لَئِن خَرَجَ أَخُوكَ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ لَقَد خَرَجَ قَبلَهُ زَيدُ بنُ عَلِيٍ فَقُتِلَ وَ لَولا مَكَانُكَ مِنِّي لَقَتَلتُهُ فَلَيسَ مَا أَتَاهُ بِصَغِيرٍ فَقَالَ الرِّضَا (علیه السلام) يَا أَمِيرَ المُؤمِنِينَ لَا تَقِس أَخِي زَيداً إِلَى زَيدِ بنِ عَلِيٍّ فَإِنَّهُ كَانَ مِن عُلَمَاءِ آلِ مُحَمَّدٍ غَضِبَ للّه عَزّوجَلَّ فَجَاهَدَ أَعدَاءَهُ حَتَّى قُتِلَ فِي سَبِيلِهِ وَ لَقَد حَدَّثَنِي أَبِي مُوسَى بنُ جَعفَرٍ (علیه السلام) أَنَّهُ سَمِعَ أَبَاهُ جَعفَرَ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ (علیه السلام) يَقُولُ رَحِمَ اللّه عَمِّي زَيداً إِنَّهُ دَعَا إِلَى الرِّضَا مِن آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَو ظَفِرَ لَوَفَى بِمَا دَعَا إِلَيهِ وَ لَقَدِ استَشَارَنِي فِي خُرُوجِهِ فَقُلتُ لَهُ يَا عَمِّ إِن رَضِيتَ أَن تَكُونَ المَقتُولَ المَصلُوبَ بِالكُنَاسَةِ فَشَأنَكَ فَلَمَّا وَلَّى قَالَ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ وَيلٌ لِمَن سَمِعَ وَاعِيَتَهُ فَلَم يُجِبهُ فَقَالَ المَأمُونُ يَا أَبَا الحَسَنِ أَ لَيسَ قَد جَاءَ فِيمَنِ ادَّعَى الإِمَامَةَ بِغَيرِ حَقِّهَا مَا جَاءَ فَقَالَ الرِّضَا (علیه السلام) إِنَّ زَيدَ بنَ عَلِيٍّ لَم يَدَّعِ مَا لَيسَ لَهُ بِحَقٍّ وَ إِنَّهُ كَانَ أَتقَى للّه مِن ذَلِكَ إِنَّهُ قَالَ أَدعُوكُم إِلَى الرِّضَا مِن آلِ مُحَمَّدٍ (علیهم السلام) وَ إِنَّمَا جَاءَ مَا جَاءَ فِيمَن يَدَّعِي أَنَّ اللّه تَعَالَى نَصَّ عَلَيهِ ثُمَّ يَدعُو إِلَى غَيرِ دِينِ اللّه وَ يُضِلُّ عَن سَبِيلِهِ بِغَيرِ عِلمٍ وَ كَانَ زَيدٌ وَ اللّه مِمَّن خُوطِبَ بِهَذِهِ الآيَةِ وَ جاهِدُوا فِي اللّه حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجتَباكُم. عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 1/249
و در روایت دیگر، حضرت صادق (علیه السلام) ضمن تقبیح قیامهای سادات و ابراز عدم رضایت از آنها میفرمایند:
«مگویید که زید قیام کرد؛ زیرا که او عالم و راستگو بود و مردم را دعوت به خود نمیکرد؛ بلکه آنها را به رضای آل محمد میخواند و اگر پیروز میشد قطعا به وعدهاش عمل میکرد.» (1)
به هر حال آنچه که مسلّم است آن است که ائمه طاهرین (علیهم السلام) در شهادت زید، محزون و اندوهگین شده، بر او گریسته و برایش طلب رحمت کرده اند؛ ولی اینکه به او اذن جهاد و قیام داده باشند را ما از هیچ روایتی برداشت نکردیم و حتی روایت حضرت رضا (علیه السلام) که از جدّ بزرگوارشان امام صادق (علیه السلام) نقل میکنند و مدرک بسیاری از علما برای اثبات مأذون بودن قیام زید است نه تنها از بیانِ اذن خالی است؛ بلکه اِشعار به عدم اذن دارد، مخصوصاً آنجایی که امام به او میفرمایند اگر دوست داری آن کسی باشی که در کناسه دارش میزنند هر کار که میخواهی بکن. و آنجایی هم که میفرمایند: "وای به حال کسی که ندایش را بشنود و اجابتش نکند" شاید منظور، یاری او در حین نبرد باشد که دشمنِ ظالم، او را محاصره کرده و قطعاً اجابت مظلوم و یاری او بالاخص اگر از اولاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد لازم است.
در هر صورت، تردیدی نیست که حضرت صادق (علیه السلام) او را یاری نکردند و هیچ یک از یاران خویش را هم به نصرت او نفرستادند(2)
ترجمه: «ابوبكر حضر مىگوید: در خدمت حضرت صادق (علیه السلام) صحبت از خروج زيد كرديم، فرمودند: عمويم كشته خواهد شد. اگر قيام كند كشته مىشود شما در خانههاى خود باشيد که به خدا قسم هيچ اشكالى براى شما نيست. يكى از حاضرين گفت ان شاء اللّه.»
بلکه کسانی را هم که ارادهی خروج با زید را1) عَن عِيصِ بنِ القَاسِمِ قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ:... إِن أَتَاكُم آتٍ مِنَّا فَانظُرُوا عَلَى أَيِّ شَيءٍ تَخرُجُونَ وَ لَا تَقُولُوا خَرَجَ زَيدٌ فَإِنَّ زَيداً كَانَ عَالِماً وَ كَانَ صَدُوقاً وَ لَم يَدعُكُم إِلَى نَفسِهِ إِنَّمَا دَعَاكُم إِلَى الرِّضَا مِن آلِ مُحَمَّدٍ (علیهم السلام) وَ لَو ظَهَرَ لَوَفَى بِمَا دَعَاكُم إِلَيهِ إِنَّمَا خَرَجَ إِلَى سُلطَانٍ مُجتَمِعٍ لِيَنقُضَهُ فَالخَارِجُ مِنَّا اليَومَ إِلَى أَيِّ شَيءٍ يَدعُوكُم إِلَى الرِّضَا مِن آلِ مُحَمَّدٍ (علیهم السلام) فَنَحنُ نُشهِدُكُم أَنَّا لَسنَا نَرضَى بِهِ وَ هُوَ يَعصِينَا اليَوم... کافی 8/ 264
2) عَنْ أَبِي بَكرٍ الْحَضرَمِيِّ قَالَ: ذَكَرنَا أَمْرَ زَيدٍ وَ خُرُوجَهُ عِندَ أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) فَقَالَ: عَمِّي مَقْتُولٌ إِنْ خَرَجَ قُتِلَ فَقِرُّوا فِي بُيُوتِكُمْ فَوَ اللّه مَا عَلَيكُم بَأْسٌ فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْقَومِ إِن شَاءَ اللّه. بحار الانوار 47/148
داشتند نهی میفرمودند(1)
ترجمه: «عبداللّه بن محمد تصميم داشت كه با زيد خروج كند حضرت صادق (علیه السلام) او را نهى نموده و بسيار سخت گرفتند؛ اما او از تصميم خود بر نگشت. امام فرمودند: به خدا قسم تو را خواهم ديد كه بعد از زيد، روسرى بر سرت ببندند مانند روسرى زنها و در ميان هودجى تو را بگذارند و آنچه با زنان انجام دهند نسبت به تو روا دارند.»
و این مهمترین دلیل بر مبهم بودن کار جناب زید است.زید، هر که بود و هر چه کرد، خدایش رحمت کند؛ لکن پس از وی پیروانش او را امام خوانده و راهی جز راه ائمه طاهرین (علیهم السلام) برگزیدند و البته خود، نیز به فرقههای متعدد تبدیل شدند.
از جمله اعتقادات مشترک همه زیدیه آن است که عصمت را شرط امامت ندانسته و امامی را بعد از حسنین (علیهما السلام) معصوم نمیدانند(2)و امامان خویش را مجتهدی دانسته که ممکن است خطا کنند و به همین دلیل، ایشان را نیازمند تحصیلِ علم دانسته و علم لدنّی را برای امام قبول ندارند و در عین حالی که علم را از شرایط امامت میدانند؛ ولی بر این باورند که لازم نیست اعلم مردم باشد(3)
پس امامتِ مفضول را با وجود شخص فاضل، جایز میدانند و معتقدند هریک از سادات حسنی و یا حسینی میتوانند به مقام امامت برسند؛ لذا امامت را موروثی نمیدانند و لقب امام را برای پیشوایان خویش به کار میبرند و در بعضی از منابعِ ایشان، بیش از یکصد و ده امام برای ایشان تا به حال شمرده شده است(4)
همچنین معتقدند که از شرایط امام، قیام به سیف است پس امامتِ کودک و غایب را نمیپذیرند. امامت را حاصل استعداد و تلاش شخصی دانسته و بر این باورند که در یک زمان، وجود دو امام، و نبودن حتی یک امام در بعضی از زمان ها جایز است.(5)فقه ایشان ترکیبی از نظرات ابوحنیفه و شیعه اثنی عشری است و در علمِ کلام، اکثر ایشان متمایل به معتزله میباشند. ازدواج موقت را جایز ندانسته و در عین حال، جملهی "حی علی خیرالعمل" را در اذان میگویند. شاید از مهمترین عقاید ایشان،عدم تبرّی از سه ظالم اول است و گفته شده یکی از دلائل پراکنده شدن شیعیان از اطراف زید، احساس همین عقیده در زید و یا اطرافیان او بوده است.(6)
1) أَرَادَ عَبْدُ اللّه بْنُ مُحَمَّدٍ الْخُرُوجَ مَعَ زَيْدٍ فَنَهَاهُ أَبُو عَبْدِ اللّه وَ عَظُمَ عَلَيْهِ فَأَبَى إِلَّا الْخُرُوجَ مَعَ زَيْدٍ فَقَالَ لَهُ لَكَأَنِّي وَ اللّه بِكَ بَعْدَ زَيْدٍ وَ قَدْ خَمَّرْتَ كَمَا يُخَمِّرُ النِّسَاءُ وَ حُمِلْتَ فِي هَوْدَجٍ وَ صُنِعَ بِكَ مَا يُصْنَعُ بِالنِّسَاء... کشف الغمه 2/ 191 و بحارالانوار 47/ 143
2) العرف علی الزیدیه الیمن/ 2 (از کتب زیدیه)
3) العرف علی الزیدیه الیمن / 5
4) التحف الفاطمیه (التحف شرح الزلف) (از کتب زیدیه)
5) الملل و النحل / 152
6) لما عرفوا الشیعه انه لم یتبرأ من الشیخین رفضوه. الملل و النحل / 153
در روایتی که معمّر بن خیثم نقل میکند به این مورد اشاره کرده و میگوید:
«زید بن علی از من خواست تا امر او را تبلیغ کنم. به او گفتم: فدایت شوم! شیعیان، ما را اجابت نمیکنند؛ چرا که ایشان ما را بر ولایت ابوبکر و عمر اجابت نمیکنند.(اشاره به این دارد که شیعیان از روش او همان دعوت به ولایت آن دو نفر را فهمیده بودند.) زید با شنیدن این سخن، پس از ذکرِ مقداری از مظالم ابوبکر و عمر، اظهار میدارد که به خوبی از معایب ایشان آگاه است؛ ولی این زمان را وقت مناسبی برای ابراز برائت و بیزاری از ابابکر و عمر نمیداند.»(1)
پس معلوم میشود که اگر این روایت، صحیح باشد زید به خاطر تصمیمی که برای تشکیل حکومت و قیام و انقلاب داشته دچار مصلحت اندیشی هایی بوده که شیعیانِ آگاه، آن را نمیپسندیدند و به همین خاطر از یاری او اجتناب کردند.
تفکرِ زیدیه، در مرامِ شیعهی اثناعشری، مورد قبول و پذیرش واقع نشده؛ بلکه پرداخت زکات به ایشان هم ممنوع است.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «به زیدیه زکات ندهید و حتی آبی به ایشان ننوشانید که همانا زیدیه ناصبی و دشمن اهلبیت هستند.»(2)
و از امام هادی (علیه السلام) روایت شده که فرموده اند: «زیدیه و ناصبی ها در یک مرتبهاند.»(3)
و امام صادق (علیه السلام) دربارهی ایشان فرمودهاند:«نادانتر از عجلیه(4)کسی یافت نشود همانا در بین مرجئه و حتی در بین خوارج، علم و فتوایی وجود دارد؛ ولی در بین ایشان هیچ.»(5)و شاید به همین دلیل است که ایشان نه فقه مستقل دارند و نه عقاید عالمانه!
1) عَن مُعَمَّرِ بنِ خَيثَمٍ قَالَ: بَعَثَنِي زَيدُ بنُ عَلِيٍّ دَاعِيَةً، فَقُلتُ: جُعِلتُ فِدَاكَ مَا أَجَابَتنَا إِلَيهِ الشِّيعَةُ فَإِنَّهَا لَا تُجِيبُنَا إِلَى وَلَايَةِ أَبِي بَكرٍ وَ عُمَرَ، قَالَ لِي: وَيحَكَ أَحَدٌ أَعلَمُ مَظلِمَتُهُ مِنَّا، وَ اللّه لَئِن قُلتَ إِنَّهُمَا جَارَا فِي الحُكمِ لَتُكَذَّبَنَّ، وَ لَئِن قُلتَ إِنَّهُمَا استَأثَرَا بِالفَيءِ لَتُكَذَّبَنَّ، وَ لَكِنَّهُمَا أَوَّلُ مَن ظَلَمَنَا حَقَّنَا وَ حَمَلَ النَّاسَ عَلَى رِقَابِنَا، وَ اللّه إِنِّي لَأُبغِضُ أَبنَاءَهُمَا مِن بُغضِي آبَاءَهُمَا، وَ لَكِن لَو دَعَوتُ النَّاسَ إِلَى مَا تَقُولُونَ لَرَمَونَا بِقَوسٍ وَاحِدٍ. تقریب المعارف / 250
2) عَن عُمَرَ بنِ يَزِيدَ قَالَ: سَأَلتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) عَنِ الصَّدَقَةِ عَلَى النَّاصِبِ وَ عَلَى الزَّيدِيَّةِ فَقَالَ لَا تَصَدَّق عَلَيهِم بِشَيءٍ وَ لَا تَسقِهِم مِنَ المَاءِ إِنِ استَطَعتَ وَ قَالَ لِي الزَّيدِيَّةُ هُمُ النُّصَّاب. بحارالانوار 69/ 179
3) قال عَلِي بن مُحَمَّدِ بنِ الرِّضَا (علیه السلام) : أَنَّ الزَّيدِيَّةَ وَ الواقِفِيَّةَ وَ النُّصَّابَ بِمَنزِلَةٍ عِندَهُ سَوَاءٍ. بحارالانوار 69/179
4) از آن رو که یکی از بزرگان زیدیه هارون بن سعید عجلی است ایشان را عجلیه هم مینامند. المقالات و الفرق / 145
5) بحارالانوار69/180
زیدیه به پنج فرقهی عمده، تقسیم شدند که چهار دسته از ایشان؛ یعنی بتریه(1)،
صالحیه، سلیمانیه و حسینیه در گروههای پیرو سقیفه بوده و تنها یک گروه ایشان؛ یعنی جارودیه که اتفاقا مبغوضِ دیگر فِرَق زیدیه هم هست در زمره آن سیزده دستهاند که غدیر را میپذیرند.
یاران کثیر النواء هستند و از دیگر بزرگانشان میتوان از سالم بن ابی حفصه، حَکم بن عُتیبه و سلمة بن کهیل نام برد. ایشان مردم را به دوستی و امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) میخواندند و آن را با ولایت و دوستی ابوبکر و عمر درمیآمیختند.(2)به همین دلیل، این فرقه در نظر سنی ها بهترین گروههای به زعم ایشان، شیعه است(3)در حالی که این گروه، هرگز نه در عقاید و نه در فقه، شیعه نیستند.
بتریه نسبت به عثمان و طلحه و زبیر، نیک نمیاندیشند و ایشان را خطاکار میدانند. از نظر صاحب کتاب المقالات، این دسته، ضعفای زیدیهاند که در برابر ایشان، جارودیه میباشند که اقویای ایشاناند.(4)
بتریه را عقیده بر آن است که با وجود آنکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) افضل بوده اند؛ ولی چون از روی میل و اختیار، به خلافت و امامت ابوبکر و عمر راضی شدند؛ پس امامت آن دو مشروع است. ایشان عملا دربارهی عثمان، توقف کرده و میگویند: به دلیل آنکه نام او در زمره عشره مبشره(5)است؛ باید او را اهل بهشت بدانیم؛ ولی چون اعمال ناپسند از او دیده ایم آن هم اعمالی که مستلزم کفر است، در نتیجه برای مراعاتِ احتیاط، در مقام عمل، نسبت به وی توقف کرده، با او نه اظهار دوستی کرده و نه ابراز دشمنی میکنیم.(6)
برای امام، شرایطی ذکر کردهاند که علاوه بر شرایطِ عامهی زیدیه؛ یعنی سیادت و
قیام به سیف و...، زیبایی صورت را هم شرط میدانند(1).
این دسته، در اصول، معتزلی بوده و بیشترِ فروع دین را از ابوحنیفه و مقدار اندکی از شافعی و کمی هم از فقه جعفری اقتباس کردهاند.(2).
جناب کشّی از سدیر روایت کند که روزی به اتفاق سلمة بن کهیل، ابوالمقدام ثابتِ حداد، سالم بن ابی حفصه و کثیر النواء (که همگی از بزرگان بتریه هستند) به خدمت حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) رسیدیم در حالی که زید هم نزد آن بزرگوار حضور داشت. پس، آن گروه به امام باقر (علیه السلام) عرض کردند: «ما علی و حسن و حسین (علیهم السلام) را دوست بداریم و از دشمن ایشان بیزار باشیم؟» فرمودند: «بله.» آنها ادامه دادند که: «آیا ابابکر و عمر را دوست بداریم و از دشمن آن دو بیزار باشیم؟» پس زید رو به ایشان کرده و گفت: «آیا از فاطمه (علیها السلام) (که دشمن آن دو بودند) بیزاری میجویید ؟! امر ما را ابتر کردید خدا ابترتان کند.»(3)
گفته شده علت نامیده شدن ایشان به بتریه همین عبارت زید است.(4)
البته عده ای هم گفتهاند که چون یکی از بزرگان ایشان به نام مغیرة بن سعد، ملقب به ابتر بوده ایشان را بتریه نامیدهاند.(5)
پیروان سلیمان بن جریراند و بر این باورند که امامت، با مشورتِ مردم، محقّق میشود؛ پس حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) را افضل مردم میدانند؛ ولی از آن وقت، آن بزرگوار را امام میدانند که مردم با ایشان بیعت کردند.(6)تفاوت ایشان با بتریه در آن است که عثمان،
1) الملل و النحل / 158
2) الملل و النحل / 158
3) عن سدير، قال: دخلت على ابي جعفر (علیه السلام) و معي سلمة بن كهيل، و أبو المقدام ثابت الحداد، و سالم بن أبي حفصة، و كثير النواء، و جماعة معهم، و عند أبي جعفر (علیه السلام) أخوه زيد بن علي (علیهم السلام) فقالوا لأبي جعفر (علیه السلام) نتولي عليا و حسنا و حسينا و نتبرأ من أعدائهم! قال: نعم. قالوا: نتولي ابا بكر و عمر و نتبرأ من اعدائهم! قال: فالتفت اليهم زيد بن علي قال: لهم اتتبرءون من فاطمة بترتم أمرنا بتركم اللّه، فيومئذ سموا البترية. رجال کشی/205 و بحار الانوار 69 / 178
4) رجال کشی/205 و بحار الانوار 69 / 178 و الملل و النحل / 158
5) مرآة العقول 9/331 و بحار الانوار 64/203
6) المقالات و الفرق / 231
عایشه، طلحه و زبیر را به خاطر حرب با حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) تکفیر میکنند و البته با امامان شیعه اثنی عشری نیز دشمناند و بر این قولاند که ائمه شیعه با عقیده به تقیه و بداء، شیعیان خویش را بازی میدهند(1)(العیاذ باللّه). امامت در نظر ایشان چیزی جز اصلاح امور دنیایی مردم و قضاوت بین آنها و سرپرستی یتیمان و بیوه زنان نیست؛ لذا برای امام، مقامی ملکوتی و علمی لدنی، قائل نیستند؛ حتی برخی از ایشان، امامتِ شخص جاهل را هم جایز شمرده، مشروط به آنکه نزد او عالم یا عالمانی باشند که این امامِ بیتخصص بتواند در مسائلی که در آن سررشته ای ندارد به آنان رجوع کند.(2)
اصحاب حسن بن صالح هستند که در بعضی از مسائل با دو فرقه دیگر زیدیه تفاوت دارند.(3)
این فرقه بر این باورند که هر سیدی که دعوت به خدا کند، مفترض الطاعه است و امامت را پس از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در امام حسین (علیه السلام) و سپس در زید بن علی و پس از او در فرزندش یحیی میدانند. ایشان بر مبنای تعریفی که از امامت دارند حضرت امام حسن مجتبی و امام سجاد (علیه السلام) را امام نمیدانند.(4)
به جز این شصت فرقه، نام دسته هایی هم در تاریخ، ذکر شده که ظاهرا منقرض شدهاند که از جمله ایشان میتوان از عباسیه نام برد. ایشان گروهی بودهاند که پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به خلافت عباس، عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قائل شدند و همانطور که پیش از این اشاره شد گفته شده که این فرقه، منقرض شده است.(5)
گروههای ایشان، امامت را منصوصِ از جانب خدا میدانند و رأی مردم را در وصایت، مؤثر ندانسته، بر این باورند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای پس از خویش، خلیفه ای تعیین کردهاند. امتیاز اینان از سایر فِرَق در آن است که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را خلیفهی بلا فصل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میدانند. ایشان سیزده گروه هستند که بر اساس روایات، دوازده گروه از آنها اهل آتش و فقط یک گروه از ایشان اهل بهشت است.
در بسیاری از منابع، ایشان را به عنوان فرقههای شیعه نام برده اند، در حالی که شیعهی واقعی، فقط یک گروه است که به عنوان امامیه و یا اثنی عشریه از ایشان نام برده میشود. سایر دوازده فرقه، با وجود آنکه در ظاهر، به غدیر و مرام آن اعتقاد دارند؛ ولی با این وجود، باطنا پیرو سقیفهاند و نمود این اعتقاد، این است که در احکام عملیه و در اصطلاح، امور فقهی، تابعان سقیفهاند.
نام و اندیشهی این فرقه ها از این قرار است:
اینان یکی از فرقههای زیدیه و پیروان ابوجارود، زیاد بن منذر میباشند که امام باقر (علیه السلام) او را سرحوب یعنی شیطان کور نامیدند.(1)
معروف است که ابوحنیفه در اوائل، یکی از اتباع این فرقه بوده است.(2)
این گروه معتقدند که امیرالمؤمنین (علیه السلام) وصی پیامبرند و اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به دلیل مخالفت با حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) کافر شدند. بعد از امام علی (علیه السلام) به امامت حسنین (علیهما السلام) و سپس امامت حضرت سجاد (علیه السلام) و پس از ایشان زید را امام دانسته و امامت را از او به محمد بن عبد اللّه بن الحسن بن الحسن بن علی (علیهما السلام) منتقل میکنند و بر این اعتقادند که او حی و غایب است و روزی ظهور کرده و عالم را پر از عدل و داد مینماید و این در حالی است که به شهادت تاریخ، او به دست منصور دوانیقی به قتل
رسیده است.(1)
البته صاحب کتاب المقالات و الفرق، جریان امامت را در بین ایشان به شکل دیگری تشریح کرده است به بیان او جارودیه معتقدند که پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، حضرت ابوالحسن علی مرتضی (علیه السلام) و پس از ایشان حسنین (علیهما السلام) به ترتیب و سپس هر یک از فرزندان آن دو که از طریق شوری انتخاب شود امام است. با این حال هریک از فرزندان امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) که با شمشیر آخته قیام کند و مردم را دعوت به خویش کند شایسته امامت است و او امام امت میباشد.(2)در نظر این فرقه هر کسی امامت را فقط در اولاد امام حسین (علیه السلام) بداند و اولاد امام حسن (علیه السلام) را در رسیدن به مقام امامت شایسته نداند، گمراه، گمراه کننده و تبهکار است و اگر سیدی چنین پنداری داشته باشد لیاقت امامت نخواهد داشت.!(3)
ایشان در اعتقادات، معتزلی بوده و وجود دو امام، در یک عصر و امامتِ مفضول، با وجود افضل را میپذیرند.(4)
از مهمترین تمایزات ایشان با دیگر فرقههای زیدیه در این است که خلافت و امامت حضرت امیر (علیه السلام) را به عنوان اولین امام و خلیفه پذیرفته و آن سه متخلّف را غاصبِ حق آن بزرگوار دانسته و از ایشان تبرّی میجویند.
ابوجارود خودش نقل کرده که به همراه کثیرالنواء(بزرگ زیدیان بتریه) به نزد حضرت باقر (علیه السلام) رفتیم پس کثیر به امام (علیه السلام) عرض کرد:
«این ابوجارود از ابوبکر و عمر بیزاری میجوید!» ابوجارود گوید: من بلافاصله عرض کردم: «به خدای یگانه سوگند! که دروغ میگوید، او هرگز چنین چیزی را از من نشنیده است.» عبداللّه بن علی برادر حضرت باقر (علیه السلام) به من و کثیر اشاره کرد تا به نزدش برویم و گفت: «به خدا قسم آن دو نفر اولین کسانی بودند که به ما ظلم کرده و مردم را بر گردن ما سوار کردند.ای کثیر! خدا تو و آن دو را نیامرزد.»(5)
1) الملل و النحل / 155
2) المقالات و الفرق / 74
3) المقالات و الفرق / 75
4) ضیاءالعالمین2/ 324
5) عَن أَبِي الجَارُودِ، قَالَ: كُنتُ أَنَا وَ كَثِيرٌ النَّوَّاءُ عِندَ أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) ، فَقَالَ كَثِيرٌ: يَا أَبا جَعفَرٍ! رَحِمَكَ اللّه، هَذَا أَبُو الجَارُودِ يَبرَأُ مِن فُلانٍ وَ فُلانٍ، فَقُلتُ لِأَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) : كَذَبَ وَ اللّه الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ مَا سَمِعَ ذَلِكَ مِنِّي قَطُّ، وَ عِندَهُ عَبدُ اللّه بنُ عَلِيٍّ أَخُو أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) ، فَقَالَ: هَلُمَّ إِلَيَّ، أَقبِل إِلَيَّ يَا كَثِيرُ، كَانَا وَ اللّه أَوَّلَ مَن ظَلَمَنَا حَقَّنَا وَ أَضغَنَا بِآبَائِنَا، وَ حَمَلَا النَّاسَ عَلَى رِقَابِنَا، فَلَا غَفَرَ اللّه لَهُمَا، وَ لَا غَفَرَ لَكَ مَعَهُمَا يَا كَثِيرُ. بحارالانوار 30 / 382
از این روایت به خوبی بر میآید که راه بتریه از همان ابتدا یعنی قبل از قیام زید و در زمان حضرت باقر (علیه السلام) از جارودیه جدا بوده است.
فقه این گروه، مرکّبی است از احکام خوارج و فقه ابوحنیفه و بعضی از احکام بتریه و با این حال خود را گروه ناجیه میدانند.(1)
جارودیه معتقدند که لزومی ندارد تنها یک امام بر روی زمین باشد؛ بلکه ممکن است ده ها امام، وجود داشته باشند که قیام کرده و با ظلم مبارزه کنند.(2)
مؤسس این فرقه، عبداللّه بن ناووس بَصْری است. این فرقه به امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) تا امام ششم حضرت امام صادق (علیه السلام) اعتقاد دارند و میگویند که امام ششم (علیه السلام) زندهاند و روزی ظهور خواهند کرد.(3)
ابن ناووس، رئیس این مذهب، روایتی نقل کرده است و میگوید: «امام صادق (علیه السلام) به من فرمودند: اگر کسی خبر فوت و مرگ مرا به تو بگوید او را تکذیب کن» و باز از آن بزرگوار روایت کند که فرموده اند: «اگر سر مرا ببینید که از بالای کوهی به نزدتان افتاد باور مکنید؛ زیرا من همان امام منتظَر شمایم که قیام خواهد کرد» و روایاتی از این قبیل که جناب نوبختی در کتابش آورده است.(4)
نکته جالب توجه این است که سخن امام (علیه السلام) را جعل میکنند و بر اساس آن، فرقه تشکیل میدهند و مردمی هم میپذیرند!!. ما دربارهی سرِّ این پذیرشِ عوام الناس، به زودی سخنی خواهیم داشت.
این فرقه، معتقدند که بعد از امام ششم (علیه السلام) ، اسماعیل بن جعفر، فرزند بزرگ حضرت صادق (علیه السلام) امام است.
جالب اینجاست که اسماعیل در زمان حیات امام صادق (علیه السلام) از دنیا رفته و امام به دست خود او را به خاک میسپارند و چندین مرتبه کفن او را کنار زده و میفرمایند: او را ببینید که مرده است.
در روایتی که جناب نعمانی ذکر فرموده، حضرت صادق (علیه السلام) پیش از دفن اسماعیل، سی تن از یاران خویش را طلبیده و جنازه اسماعیل را به ایشان نشان داده و ایشان را شاهد بر مرگ او گرفتهاند(1)
ترجمه:از زرارة بن أعين روايت شده كه گفت: «بر امام صادق (علیه السلام) وارد شدم، و در سمت راست آن حضرت، سيد فرزندان او موسى (علیه السلام) و روبرويش رختخواب و بسترى پوشيده شده قرار داشت؛ پس به من فرمودند: اى زراره! داود بن كثير رقى و حمران و ابا بصير را نزد من بياور، و در اين ميان مفضّل بن عمر هم به محضر آن حضرت وارد شد، من بيرون رفتم و كسانى را كه آن حضرت دستور به احضارشان داده بودند را نزد ایشان آوردم، و مردم يک يک از پى هم وارد مىشدند تا اينكه سى نفر در آن خانه جمع شديم، هنگامى كه مجلس پر شد، آن حضرت فرمودند: اى داود! پوشش روى اسماعيل را برايم كنار بزن. داود صورت او را باز كرد. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: اى داود! او زنده است يا مرده؟ داود گفت: مولاى من! او مرده است، پس آن را به يكايک افراد نشان دادند تا به آخرين كسى كه در مجلس بود رسيد و به جملگى ايشان (اين مراسم را) به پايان رسانيدند و هر يک از آنان مىگفت: مولاى من! او مرده است، پس فرمودند: خدايا شاهد باش. سپس دستور غسل و حنوط و در كفن پيچيدن او را دادند. هنگامى كه از كار او فراغت يافتند به مفضّل فرمودند: اى مفضّل! كفن را از صورت او كنار بزن، و او كفن را از رويش كنار زد، امام فرمودند: او زنده است يا مرده؟ مفضّل گفت: مرده است، فرمودند: خدايا برایشان گواه باش. سپس او را به جانب قبرش برداشتند، هنگامى كه در لحدش گذاشته شد آن حضرت فرمودند: اى مفضّل! صورتش را باز كن، و به جمعيّت فرمودند: او زنده است يا مرده؟ ما عرض كرديم: مرده است، فرمودند: خدايا گواه باش و شما نيز شاهد باشيد كه به زودى باطل انديشان دچار شک و ترديد خواهند شد. آنان مىخواهند نور خدا را با دهانهاى خويش خاموش كنند و به موسى (علیه السلام) اشاره کرده وفرمودند: «و خداوند نور خود را كامل خواهد ساخت هر چند مشركان را خوش نيايد»، سپس ما بر او خاک ريختيم، و بعد آن حضرت، همان سخن را بر ما تكرار نموده وفرمودند: آن مرده حنوط شده كفن گشته كه در اين لحد مدفون است چه كسى است؟ عرض كرديم: اسماعيل، فرمودند: خدايا گواه باش؛ سپس دست موسى (علیه السلام) را گرفته و فرمودند: او حقّ است و حقّ از اوست تا آنكه خداوند زمين و هر كه را كه بر روى زمين است وارث گردد».
امام (علیه السلام) برای اینکه مرگ او از خاطره ها نرود با پای برهنه به
1) عَن زُرَارَةَ بنِ أَعيَنَ أَنَّهُ قَالَ: دَخَلتُ عَلَى أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) وَ عَن يَمِينِهِ سَيِّدُ وُلدِهِ مُوسَى (علیه السلام) وَ قُدَّامَهُ مَرقَدٌ مُغَطًّى فَقَالَ لِي يَا زُرَارَةُ جِئنِي بِدَاوُدَ بنِ كَثِيرٍ الرَّقِّيِّ وَ حُمرَانَ وَ أَبِي بَصِيرٍ وَ دَخَلَ عَلَيهِ المُفَضَّلُ بنُ عُمَرَ فَخَرَجتُ فَأَحضَرتُهُ مَن أَمَرَنِي بِإِحضَارِهِ وَ لَم يَزَلِ النَّاسُ يَدخُلُونَ وَاحِداً أَثَرَ وَاحِدٍ حَتَّى صِرنَا فِي البَيتِ ثَلَاثِينَ رَجُلًا فَلَمَّا حَشَدَ المَجلِس قَالَ: يَا دَاوُدُ اكشِف لِي عَن وَجهِ إِسمَاعِيلَ فَكَشَفَ عَن وَجهِهِ فَقَالَ أَبُو عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَا دَاوُدُ أَ حَيٌّ هُوَ أَم مَيِّتٌ؟ قَالَ دَاوُدُ يَا مَولَايَ هُوَ مَيِّتٌ فَجَعَلَ يَعرِضُ ذَلِكَ عَلَى رَجُلٍ رَجُلٍ حَتَّى أَتَى عَلَى آخِرِ مَن فِي المَجلِسِ وَ انتَهَى عَلَيهِم بِأَسرِهِم كُلٌّ يَقُولُ هُوَ مَيِّتٌ يَا مَولَايَ فَقَالَ اللّهمَّ اشهَد ثُمَّ أَمَرَ بِغُسلِهِ وَ حَنُوطِهِ وَ إِدرَاجِهِ فِي أَثوَابِهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنهُ قَالَ لِلمُفَضَّلِ يَا مُفَضَّلُ احسِر عَن وَجهِهِ فَحَسَرَ عَن وَجهِهِ فَقَالَ أَ حَيٌّ هُوَ أَم مَيِّتٌ فَقَالَ مَيِّتٌ قَالَ اللّهمَّ اشهَد عَلَيهِم ثُمَّ حُمِلَ إِلَى قَبرِهِ فَلَمَّا وُضِعَ فِي لَحدِهِ قَالَ يَا مُفَضَّلُ اكشِف عَن وَجهِهِ وَ قَالَ لِلجَمَاعَةِ أَ حَيٌّ هُوَ أَم مَيِّتٌ قُلنَا لَهُ مَيِّتٌ فَقَالَ اللّهمَّ اشهَد وَ اشهَدُوا فَإِنَّهُ سَيَرتَابُ المُبطِلُونَ يُرِيدُونَ إِطفَاءَ نُورِ اللّه بِأَفوَاهِهِم ثُمَّ أَومَأَ إِلَى مُوسَى (علیه السلام) وَ اللّه مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكُونَ ثُمَّ حَثَونَا عَلَيهِ التُّرَابَ ثُمَّ أَعَادَ عَلَينَا القَولَ فَقَالَ المَيِّتُ المُحَنَّطُ المُكَفَّنُ المَدفُونُ فِي هَذَا اللَّحَدِ مَن هُوَ؟ قُلنَا إِسمَاعِيلُ قَالَ اللّهمَّ اشهَد ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ مُوسَى (علیه السلام) وَ قَالَ هُوَ حَقٌّ وَ الحَقُّ مِنهُ إِلَى أَن يَرِثَ اللّه الأَرضَ وَ مَن عَلَيها. غیبت نعمانی / 328
خاکسپاری او رفته و برای این که مردم از مرگ او باخبر شوند کارهای غیرمعمولی انجام دادند که پیش از آن برای دیگران چنین نکرده بودند(1)
الحُسَينِ بنِ عُثمَانَ قَالَ: لَمَّا مَاتَ إِسمَاعِيلُ بنُ أَبِي عَبدِ اللّه خَرَجَ أَبُو عَبدِ اللّه (علیه السلام) فَتَقَدَّمَ السَّرِيرَ بِلَا حِذَاءٍ وَ لَا رِدَاءٍ. کافی 3/ 204
ولی با این حال گروهی، او را امام دانسته و خبر مرگ او را پوششی از جانب پدرش بر مردم دانستند، و گفتند که آن حضرت، بر جان او بیمناک بوده و به ما فرمودهاند که "اسماعیل تا وقتی که جهان را نگیرد و به اداره امور مردم نپردازد نخواهد مرد و او امام قائم است" و اکنون غائب بوده و روزی ظهور خواهد کرد.(2)آری! باز هم پای یک جعل در میان است.
پیروان اسماعیلیه هنوز هم وجود دارند و البته مدتی هم در مصر با نام فاطمیون و در بخش هایی از خاورمیانه و از جمله مناطقی از ایران به سرکردگی کسانی چون حسن صباح حکومت کردهاند.
این فرقه به باطنی معروف اند؛ یعنی میگویند اگر امام را شناختی تکلیف از تو ساقط است و نماز و روزه ای بر تو نیست.(3)
عده ای از اسماعیلیها، مرگ اسماعیل را تصدیق کرده؛ ولی معتقدند که امامت را به پسرش محمد بن اسماعیل منتقل کرده است و محمد نیزغائب شده و اوست مهدی موعود که زمانی ظهور خواهد کرد. ایشان را مبارکیه هم مینامند.(4)
جالب است که بدانید محمد بن اسماعیل، زمانی که پدرش از دنیا رفت، در خانهی امام صادق (علیه السلام) زندگی میکرد و آن حضرت کفالت او را به عهده گرفتند؛اما به دلیل رفتار ناشایستی که از او مشاهده کردند، او را از خانهی خویش بیرون کرده، او و برادرش علی را شرک شیطان(5)
نامیده!.(6)
و سپس آن دو را به منزل عمویشان عبداللّه افطح فرستادند.(7)
1) عَنِ
2) المقالات و الفرق / 152 و فرق الشیعه/ 72
3) ضیاءالعالمین2/329
4) فرق الشیعه / 103
5) در روایات به فرزندی که بدون گفتن بسم اللّه و یاد خدا نطفهاش منعقد شود، شرک شیطان گفته میشود.
6) عَن عَلِيِّ بنِ جَعفَرٍ قَالَ سَمِعتُ أَخِي مُوسَى (علیه السلام) قَالَ: قَالَ أَبِي لِعَبدِ اللّه أَخِي إِلَيكَ ابنَي أَخِيكَ فَقَد مَلَآنِي بِالسَّفَهِ فَإِنَّهُمَا شِركُ شَيطَانٍ يَعنِي مُحَمَّدَ بنَ إِسمَاعِيلَ بنِ جَعفَرٍ وَ عَلِيَّ بنَ إِسمَاعِيلَ وَ كَانَ عَبدُ اللّه أَخَاهُ لِأَبِيهِ وَ أُمِّه. مسائل علی بن جعفر /315
7) مسائل علی بن جعفر / 315
آقای بهمن پور در کتاب "اسماعیله از گذشته تا حال " مینویسد:
«در منابع اثنی عشری محمد بن اسماعیل، چهره ای مرموز و ناموجّه دارد. وی از ابتدای جوانی با رفتار و حرکات خویش، امام صادق (علیه السلام) را به خشم آورده و چنان که از سیره و سلوک وی بر میآید، شخصی بلند پرواز و جاه طلب بوده است و ظاهرا او و برادرش علی بن اسماعیل در لغزش عمویشان عبداللّه افطح و ادعاهای دور از منطق او بی تأثیر نبودهاند. عبداللّه افطح، برادر تنی اسماعیل بود و از این روی با فرزندان وی رابطه ای نزدیکتر از سایرین داشت.»(1)
جناب کشّی از على بن جعفر بن محمّد نقل میکند که گفت:
«محمّد بن اسماعيل بن جعفر از من خواست تا از حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) براى او اجازه بگيرم تا به عراق برود و از او راضى شود و وصيت و سفارشى به او بفرمايد. گفت: من كناره گرفتم تا امام (علیه السلام) وارد وضوخانه شده و بيرون آمدند، موقع مناسبى بود كه من میتوانستم در خلوت با ایشان صحبت كنم. وقتى خارج شدند، گفتم: پسر برادرتان محمّد بن اسماعيل، اجازه میخواهد كه به عراق سفر كند و شما به او سفارشى بفرمائيد. آن بزرگوار،اجازه دادند .پس محمد بن اسماعیل داخل شده و گفت: عمو جان! مايلم که مرا وصيت و سفارشى بفرمائيد. فرمودند: به تو سفارش میكنم که از خدا بترسی و در ریختن خون من مشارکت مكنی!. محمد گفت: خدا لعنت كند كسى را كه سعى در ريختن خون شما بنمايد. باز عرض کرد: عموجان! مرا وصيتى بفرمایید.
فرمودند: سفارش میكنم كه از شركت در ریختن خون من بپرهيزى!
آنگاه حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) كيسهاى كه محتوى صد و پنجاه دينار بود به او دادند. محمّد کیسه را گرفت. باز كيسهی ديگرى كه محتوى صد و پنجاه دينار بود به او دادند، گرفت. براى مرتبهی سوم، كيسهی صد و پنجاه دينارى ديگرى را به او دادند و او هم گرفت.
1) اسماعیلیه از گذشته تا حال/ 22
سپس دستور دادند هزار و پانصد درهمى كه در خانه موجود بود را به او بدهند. راوی روایت گوید: من اين همه پول را زياد انگاشته و به امام (علیه السلام) این مطلب را عرض كردم، ایشان فرمودند: اين قدر دادم تا حجتم نزد خدا قویتر باشد که من صله رحم کردم و او قطع رحم نمود!.
محمّد بن اسماعيل به طرف عراق رفته و با همان لباسهاى سفر، قبل از آنكه در محلى فرود آيد نزد هارون رفته و از دربان او اجازه ورود خواست و گفت: بگو محمّد بن اسماعيل بن جعفر بر در خانه اجازه میخواهد. دربان گفت: برو اول لباسهاى سفرت را تغيير بده و سپس بيا تا بدون اجازه، تو را وارد كنم، حالا اميرالمؤمنين هارون خوابيده است. محمد گفت: به اميرالمؤمنين خواهم گفت كه من آمدم ولى تو اجازه ندادى. دربان، پيش هارون رفت و جريان را گفت و هارون اجازهى ورود داد. محمّد وارد شده و به محض ورود گفت: يا اميرالمؤمنين! دو خليفه در روى زمين وجود دارد موسى بن جعفر در مدينه است كه برايش خراج مىآورند و تو در عراق که خراج میگيرى!. هارون گفت: تورا به خدا قسم راست میگوئى؟
گفت: به خدا که راست میگويم. پس هارون دستور داد صد هزار درهم به او بدهند. همين كه پول ها را دريافت كرد، همان شب، دردى بر او مستولى گشت كه نيمه شب از دنيا رفت و مال را دو مرتبه به نزد هارون برگرداندند.»(1)
1) عَن عَلِيِّ بنِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ (علیه السلام) قَالَ: جَاءَنِي مُحَمَّدُ بنُ إِسمَاعِيلَ بنِ جَعفَرٍ يَسأَلُنِي أَن أَسأَلَ أَبَا الحَسَنِ مُوسَى (علیه السلام) أَن يَأذَنَ لَهُ فِي الخُرُوجِ إِلَى العِرَاقِ وَ أَن يَرضَى عَنهُ وَ يُوصِيَهُ بِوَصِيَّةٍ! قَالَ فَتَجَنَّبتُ حَتَّى دَخَلَ المُتَوَضَّأَ وَ خَرَجَ، وَ هُوَ وَقتٌ كَانَ يَتَهَيَّأُ لِي أَن أَخلُوَ بِهِ وَ أُكَلِّمَهُ، قَالَ، فَلَمَّا خَرَجَ قُلتُ لَهُ إِنَّ ابنَ أَخِيكَ مُحَمَّدَ بنَ إِسمَاعِيلَ يَسأَلُكَ أَن تَأذَنَ لَهُ فِي الخُرُوجِ إِلَى العِرَاقِ وَ أَن تُوصِيَهُ! فَأَذِنَ لَهُ (علیه السلام) فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى مَجلِسِهِ: قَامَ مُحَمَّدُ بنُ إِسمَاعِيلَ وَ قَالَ يَا عَمِّ أُحِبُّ أَن تُوصِيَنِي! فَقَالَ أُوصِيكَ أَن تَتَّقِيَ اللّه فِي دَمِي، فَقَالَ لَعَنَ اللّه مَن يَسعَى فِي دَمِكَ، ثُمَّ قَالَ يَا عَمِّ أَوصِنِي! فَقَالَ أُوصِيكَ أَن تَتَّقِيَ اللّه فِي دَمِي، قَالَ، ثُمَّ نَاوَلَهُ أَبُو الحَسَنِ (علیه السلام) صُرَّةً فِيهَا مِائَةٌ وَ خَمسُونَ دِينَاراً، فَقَبَضَهَا، مُحَمَّدٌ، ثُمَّ نَاوَلَهُ أُخرَى فِيهَا مِائَةٌ وَ خَمسُونَ دِينَاراً، فَقَبَضَهَا، ثُمَّ أَعطَاهُ صُرَّةً أُخرَى فِيهَا مِائَةٌ وَ خَمسُونَ دِينَاراً، فَقَبَضَهَا ثُمَّ أَمَرَ لَهُ بِأَلفٍ وَ خَمسِمِائَةِ دِرهَمٍ كَانَت عِندَهُ، فَقُلتُ لَهُ فِي ذَلِكَ وَ استَكثَرتُهُ! فَقَالَ هَذَا لِيَكُونَ أَوكَدَ لِحُجَّتِي إِذَا قَطَعَنِي وَ وَصَلتُهُ، قَالَ، فَخَرَجَ إِلَى العِرَاقِ، فَلَمَّا وَرَدَ حَضرَةَ هَارُونَ أَتَى بَابَ هَارُونَ بِثِيَابِ طَرِيقِهِ قَبلَ أَن يَنزِلَ، وَ استَأذَنَ عَلَى هَارُونَ، وَ قَالَ لِلحَاجِبِ قُل لِأَمِيرِ المُؤمِنِينَ إِنَّ مُحَمَّدَ بنَ إِسمَاعِيلَ بنِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ بِالبَابِ! فَقَالَ الحَاجِبُ انزِل أَوَّلًا وَ غَيِّر ثِيَابَ طَرِيقِكَ وَ عُد لِأُدخِلَكَ إِلَيهِ بِغَيرِ إِذنٍ فَقَد نَامَ أَمِيرُ المُؤمِنِينَ فِي هَذَا الوَقتِ، فَقَالَ أَعلِم أَمِيرَ المُؤمِنِينَ أَنِّي حَضَرتُ وَ لَم تَأذَن لِي! فَدَخَلَ الحَاجِبُ وَ أَعلَمَ هَارُونَ قَولَ مُحَمَّدِ بنِ إِسمَاعِيلَ، فَأَمَرَ بِدُخُولِهِ، فَدَخَلَ، وَ قَالَ يَا أَمِيرَ المُؤمِنِينَ خَلِيفَتَانِ فِي الأَرضِ مُوسَى بنُ جَعفَرٍ بِالمَدِينَةِ يُجبَى لَهُ الخَرَاجُ وَ أَنتَ بِالعِرَاقِ يُجبَى لَكَ الخَرَاجُ! فَقَالَ وَ اللّه، فَقَالَ وَ اللّه، قَالَ، فَأَمَرَ لَهُ بِمِائَةِ أَلفِ دِرهَمٍ، فَلَمَّا قَبَضَهَا وَ حَمَلَ إِلَى مَنزِلِهِ: أَخَذَتهُ الذُّبَحَةُ فِي جَوفِ لَيلَتِهِ فَمَاتَ، وَ حُوِّلَ مِنَ الغَدِ المَالُ الَّذِي حُمِلَ إِلَيهِ. رجال کشی /265 و بحار الانوار 48 /239
از این روایت، خباثت محمد بن اسماعیل نمایان میشود گرچه در روایاتِ دیگر، برادرش علی هم به همین جنایات متهم شده است.(1)
اسماعیلیه پس از محمد بن اسماعیل، خود، به دسته هایی تقسیم شدند که یکی از فرقههای عظیم ایشان، بُهریه یا داوودی بُهره ای نام دارد. ایشان برای حضرت امیر (علیه السلام) مقامی بالاتر از امام دانسته و آن بزرگوار را " اساس" میخوانند، و از حضرت مجتبی تا امام صادق (علیهما السلام) و سپس اسماعیل و پسرش محمد و ... تا ابوالقاسم الطیب را امام میدانند. تعداد ائمه در نزد این دسته بیست و یک عدد است که امام بیست و یکم یعنی همان ابوالقاسم الطیب را غایب میدانند. ایشان معتقدند که عالم بزرگشان در هر عصر که او را داعی مطلق، مولانا، آکامولا، ملاجی و سیدنا مینامند با امام غایب در ارتباط است و نایب ویژه او در روی زمین میباشد. در زمان تالیف این کتاب، مفضل سیف الدین مقام داعی مطلق را داراست.(2)
گروه دیگری از اسماعیلیه نیز امامت را ادامه داده و کریم آقاخان (زنده تا سال 2020 میلادی) ساکن اروپا را به عنوان امام چهل و نهم پذیرفتهاند.(3)
اصول تفکرات اسماعیلیه بر هفت پایه است:
ولایت
طهارت
نماز، که البته تعیین شیوه نماز خواندن را از شئون امام حاضر میدانند.
زکات، که منظور دوازده درصد درآمد ماهیانه است و به امام میپردازند.
روزه، که به معنای ترک کارهای شرّ و بت پرستی است.
حج، که به معنی رفتن به سوی خوبیهاست و رفتن به مکه را لازم نمیدانند.
جهاد، که به معنای مبارزه با نفس است.(4)
به عقیده اسماعیلیان، جهان هرگز بی امام نبوده و هیچگاه بیامام نخواهد بود. شرط امامت یک نفر این است که پدر وی هم امام باشد و محال است که بمیرد و پسری از او نماند که امام شود. ایشان امامت حضرت مجتبی (علیه السلام) را "مستودع" میدانند؛ یعنی به نظر ایشان، امامت در وجود آن بزرگوار، به ودیعت گذاشته شده بود تا آن که به امام واقعی؛ یعنی حضرت حسین بن علی (علیه السلام) برسد که امامت آن حضرت از نظر ایشان "مستقر " بوده است.(1)
از قبایح فکری اسماعیلیه آن است که حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) را در ادعای امر امامت، تکذیب کرده و ایشان را (معاذ اللّه) کذّاب میدانند و همان دشمنی که بزرگ ایشان محمد بن اسماعیل با آن حضرت داشته است در ایشان نیز نسبت به آن بزرگوار و اولاد طیبین آن امام (علیه السلام) کاملا مشهود است.
این فرقه معتقدند که امامت بعد از امام صادق (علیه السلام) به پسر بزرگتر آن حضرت یعنی عبداللّه افطح رسیده که البته خودش نیز ادعای مقام امامت داشته است(2)به گفتهی شیخ مفید « او پس از اسماعیل، بزرگترین پسر امام صادق (علیه السلام) بوده و مقام و منزلت او نزد پدر مانند ديگر برادرانش نبوده است، چون عبد اللّه، متّهم بود که درعقيده با امام صادق (علیه السلام) مخالف است. و گويند: با حشويه ( طايفه ای از سنیهای افراطی که عقايد مخصوصى دارند) آميزش داشت و به مذهب مرجئه (دربارهی ایشان پیش از این سخن گفتیم) متمايل بود. عبداللّه، پس از پدر، ادعاى امامت كرد و براى اثبات اين مدعا به بزرگتر بودنش از برادران ديگر، استدلال مینمود و آن را دليل بر امامت خود قرار مىداد.»(3)
عبداللّه، پاهایی پهن و قدم هایی عریض داشت و به همین دلیل او را افطح
1) اسماعیلیه از گذشته تا حال /190
2) المقالات و الفرق / 163
3) وَ كَانَ عَبدُ اللّه بنُ جَعفَرٍ أَكبَرَ إِخوَتِهِ بَعدَ إِسمَاعِيلَ وَ لَم تَكُن مَنزِلَتُهُ عِندَ أَبِيهِ مَنزِلَةَ غَيرِهِ مِن وُلدِهِ فِي الإِكرَامِ وَ كَانَ مُتَّهَماً بِالخِلَافِ عَلَى أَبِيهِ فِي الِاعتِقَادِ وَ يُقَالُ إِنَّهُ كَانَ يُخَالِطُ الحَشوِيَّةَ وَ يَمِيلُ إِلَى مَذَاهِبِ المُرجِئَةِ وَ ادَّعَى بَعدَ أَبِيهِ الإِمَامَةَ وَ احتَجَّ بِأَنَّهُ أَكبَرُ إِخوَتِهِ البَاقِينَ... الارشاد 2/211
مینامیدند، عده ای هم گفتهاند چون سرش پهن بود به او افطح میگفتند.(1)
خلاصه اینکه در بدنش اشکالی وجود داشته است. تمایل شدید او به مرجئه، بسیار معروف است تا حدی که از امام صادق (علیه السلام) روایت است که روزی با اصحابشان مشغول سخن گفتن بودند که عبداللّه وارد شد؛ پس امام (علیه السلام) سکوت کردند تا او از مجلس خارج شد؛ سپس فرمودند: پسرم عبداللّه، مرجئی کبیر است.(2)دانش او بسیار اندک بوده(3)
و یکی از شواهد این مدعا روایتی است که به جریان شطیطه نیشابوری معروف است و خلاصهی آن، این است که فردی خراسانی میگوید:«از کوفه وارد مدینه شدم و دیدم که عبداللّه افطح در جایگاه امام نشسته است و بزرگانِ شیعه، دور تا دور او حلقه زدهاند. از او چندین سوال شرعی میپرسد و او نمیتواند پاسخ گوید و در نهایت با توسلی که به قبر نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پیدا میکند، معجزه وار به سوی حضرت کاظم (علیه السلام) هدایت میشود.»(4)
عمرِ عبداللّه افطح کوتاه بود و هفتاد روز پس از امام صادق (علیه السلام) از دنیا رفت و فرزندی از خود باقی نگذاشت و به همین دلیل، پیروان او که پرتعداد هم بودند، پس از مرگش از عقیده خود برگشته و به نزد حضرت موسی (علیه السلام) رفتند؛ ولی با این حال، عده ای که بر عقیده خویش ثابت ماندند برای او فرزندی خیالی در خراسان و یمن متصور شده و گفتند که غایب است و همان مهدی موعود خواهد بود!.(5)
5- دیباجه(6)
لغت دیباج به معنای خوش چهره و زیبا است. این فرقه، مریدان فرزندِ دیگرِ امام صادق (علیه السلام) به نام محمد بن جعفراند که ملقب به دیباج بوده است.
پیروان این فرقه در بیان علت پذیرش امامت محمد دیباج میگویند: چون امام
صادق (علیه السلام) بر سرِ او دست میکشیدند و میفرمودند: تو شبیه من هستی پس او امام است!.(1)
محمد بن جعفر، پس از شهادت امام ششم (علیه السلام) ، ادعای امامت کرد و آنچه که مسلّم است این است که ادعای مقام امامت در بین اولاد بدون واسطهی ائمه (علیهم السلام) ، فقط از جانب او و برادرش عبداللّه افطح و جعفر بن علی برادر حضرت عسکری (علیه السلام) صورت پذیرفته و سایر امامزادگانی که برای ایشان ادعای امامت شده، خود، از این بهتان عظیم، مبرّا بودهاند. محمد دیباج پا را از این هم فراتر گذاشته و طبق بعضی از نقل ها خود را امیرالمؤمنین نامیده و با شمشیر قیام کرده است؛ پس بسیاری از شیعیان به همین سبب از او جدا شدند.(2)
این فرقه بر این باورند که بعد از امام هفتم؛ یعنی حضرت موسی (علیه السلام) ، امامی وجود ندارد و موسی بن جعفر (علیه السلام) زنده و حیّ و از نظرها غائبند.
بعضی از علمای شیعه در آن زمان که وکلای امام (علیه السلام) بودند متهمان اصلی ایجاد این فرقهاند.(3)
ایشان گفتند که موسی بن جعفر زنده است و نخواهد مرد تا اینکه عالَم را پر از عدل و داد کند و گفتند که ایشان از زندان بیرون رفته و حکومتیان به دروغ، خبرِ مرگش را منتشر کرده اند.(4)
شاید یکی از دلائلی که سخن ایشان در بین مردم، مقبول افتاد این بود که شهادت آن بزرگوار در شهر بغداد واقع شد، در حالی که اکثر پیروان آن حضرت در مدینه و بلاد دیگر زندگی میکردند. گروهی نیز گفتند که آن بزرگوار از دنیا رفته است؛ ولی خداوند متعال، مانند حضرت عیسی، ایشان را نزد خودش برده و یا گفتند که از دنیا رفته و روزی برای اقامه عدل زنده خواهد شد، همه اینها را واقفیه گویند چون بر امامت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) توقف کردهاند.(5)
جناب کشّی دربارهی علت تأسیس این فرقه، گفته است:«در طول زمانی که امام موسی کاظم (علیه السلام) در زندان به سر میبردند عده ای از علما که از جانب آن حضرت وکالت داشتند تا وجوهات شرعیه و هدایای مردم به امام را دریافت کنند با پولهای آن حضرت خانه ها خریده و ...؛ لذا پس از شهادت امام موسی کاظم (علیه السلام) ، برای اینکه این مبالغ کثیر را به حضرت رضا (علیه السلام) تسلیم نکنند، ادعا کردند که امام کاظم (علیه السلام) زنده و غائب میباشند و این عقیدهی ناصواب خویش را در بین مردم منتشر کردند.»(1)
در لسان پیروان حضرت رضا (علیه السلام) این گروه به ممطوره شناخته میشدند(2)و این اصطلاح مأخوذ از کلاب ممطوره یعنی سگان باران خورده است و کنایه از این است که همانطور که باید از سگ خیس شده و باران خورده به دلیل اینکه ممکن است ما را نجس کند احتراز کنیم از این گروه نیز باید دوری نمود. بعضی هم در سرّ این نامگذاری گفتهاند که چون سگ، باران خورده شود از مردار بدبوتر خواهد شد، به این فرقه نیز به خاطر نکبتشان، ممطوره گویند.(3)
امام نهم حضرت جواد (علیه السلام) دربارهی ایشان میفرمایند: «فرقه واقفیه چون الاغهای حیران میمانند. ایشان چون چهارپایان؛ بلکه بدترند»(4)و ایضا همان بزرگوار فرمودهاند:«زیدیه و واقفیه و ناصبیان در نزد من یکساناند.»(5)چون این فرقه بر امامت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) توقف کردند به آنها واقفی گفته میشود.
دسته بزرگی از شیعیان به دلیل اینکه عالِم زمان خویش را بیش از امام زمانشان میشناختند به فرقه واقفیه پیوستند.
1) كان بدء الواقفة أنه كان اجتمع ثلاثون ألف دينار عند الاشاعثة زكاة أموالهم و ما كان يجب عليهم فيها، فحملوا الى وكيلين لموسى (علیه السلام) بالكوفة أحدهما حيان السراج، و الاخر كان معه، و كان موسى (علیه السلام) في الحبس، فاتخذا بذلك دورا و عقدا العقود و اشتريا الغلات. فلما مات موسى (علیه السلام) و انتهى الخبر اليهما أنكرا موته، و أذاعا في الشيعة أنه لا يموت لأنه هو القائم فاعتمدت عليه طائفة من الشيعة و انتشر قولهما في الناس، حتى كان عند موتهما أوصيا بدفع ذلك المال الى ورثة موسى (علیه السلام) ، و استبان للشيعة أنهما قالا ذلك حرصا على المال. رجال کشی2 / 760
2) فرق الشیعه / 72
3) فرق الشیعه / 118
4) عن محمد بن علي الرضا (علیهما السلام) أنه قال: الواقفة هم حمير الشيعة، ثم تلا هذه الاية: ان هم الا كالأنعام بل هم أضل سبيلا. رجال کشی 2/761
5) عن محمد بن علي الرضا (علیهما السلام) : أن الزيدية و الواقفة و النصاب عنده بمنزلة واحدة. رجال کشی2/761
این گروه، مریدان پسر بزرگ حضرت کاظم (علیه السلام) یعنی احمد بن موسی(شاه چراغ) هستند.
استدلال ایشان بر امامت احمد بن موسی این بود که چون امام جواد (علیه السلام) بعد از فوت پدر بزرگوارشان، کودک بوده و هفت سال بیشتر نداشتند و نمیشود که امام، هفت ساله باشد، احمد بن موسی، برادر حضرت رضا (علیه السلام) که در آن زمان، بزرگ تر بوده است، به مقام امامت، سزاوارتر است.(1)این در حالی است که روایات فراوانی به ما رسیده است که میفرماید:«امامت جز در حسنین (علیهما السلام) در هیچ دو برادری جمع نمیشود»(2)
یعنی جز امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) هرگز دو برادر، امام نخواهند شد. مشخص است که این گروه، مشکل شان این بوده است که شناخت نداشتند و فکر میکردند که کودک هفت ساله، امام نمیشود، در حالی که قرآن کریم حضرت عیسی (علیه السلام) را که در گهواره بوده به مقام نبوت اولی العزم معرفی میکند.(3)
به هر حال، سنّ کم حضرت جواد (علیه السلام) ، محاسن سفید احمد بن موسی و قیام او بر علیه خلیفه عباسی! همگی باعث شد که عده ای از پیروان ائمه (علیهم السلام) او را جانشین حضرت رضا (علیه السلام) بدانند. اینکه آیا خود او در این ادعا شریک و یا حداقل از بیان آن خشنود بوده یا نه معلوم نیست.
آری! بعضی از منابع از او نقل کردهاند که در زمان حضرت رضا (علیه السلام) ادعای مقام امامت نکرده و به شدت این اتهام را رد نموده است(4)ولیکن آنچه که ما در اینجا از آن سخن به میان آوردهایم، ادعای امامت او پس از حضرت رضا (علیه السلام) است. با این حال چون خبر قطعی در این باره به ما نرسیده است، جز گمان خیر به ایشان نبرده و با سوء ظن به او نخواهیم نگریست.
اینان از طرفداران جناب محمد بن علی معروف به سید محمد، برادر امام حسن عسکری (علیه السلام) هستند.(1)او پسر بزرگ امام هادی (علیه السلام) و انسان بسیار جلیل القدری است. این فرقه بر این باور بودند که پسر بزرگ امام پس از او به امامت میرسد؛ اما او در زمان حیات پدر بزرگوار خویش حضرت امام هادی (علیه السلام) از دنیا رفت و البته که پیروان او بر این باور بودند که سید محمد، غائب است و روزی ظهور خواهد کرد.(2)
یا یازده امامی که بر امامت امام یازدهم، حضرت حسن عسکری (علیه السلام) توقف کرده و ایشان را حی و غائب میدانند.(3)
اینان معتقد به امامت جعفر بن علی، برادر حضرت امام حسن عسکری هستند که جزو فاطمیونی است که ادعای مقام امامت نمود و رفتارهای فاسقانه و قبیحی از او سرزده که از ذکر آن خودداری میکنم.
پیروان او بر این گمان بودند که چون به زعم ایشان، امام عسکری (علیه السلام) فرزندی ندارند؛ پس امامت به برادر ایشان، جعفر منتقل شده است.(4)
این فرقه به بطلان امامت قائلاند و میگویند: بعد از امام یازدهم، امامی وجود ندارد و امامت به امام یازدهم تمام میشود و گفتند: چون خدا بر خلقش غضب کرده، زمین را از حجت خالی نموده است.(5)
غلاة یعنی غلوّ کنندگان. حقیقتِ غلوّ، آن است که توصیف کنید کسی را به چیزی که ندارد و ادعا کنید برای او مرتبه ای را که در آن مرتبه نیست. یکی از مراتب غلو آن است که برای کسی که امام نیست ادعای امامت شود به همین خاطر، در بحث ما، غالی، دو حالت دارد(1):
حالت اول: امام را بالاتر از مرتبه خویش بداند.
این افراد، معمولا کسانی هستند که جریانِ غدیر را قبول دارند؛ ولی امام (علیه السلام) را خدا میپندارند و از ثمراتِ این تفکر، آن است که بزرگان این فرقه ها برای خویش نیز ادعای نبوت کرده و خویشتن را پیغمبرِ امامی میدانند که برایش مقام الوهیت پنداشتهاند. اصحاب ابوالخطاب که مورد لعن حضرت صادق (علیه السلام) واقع شدند از این دستهاند.(2)
حالت دوم: کسی که امام نیست را امام بداند.
این دسته از غالیان معمولا بزرگ و شیخ و... خویش را تا رتبهی امام (علیه السلام) ترفیع داده و اگر چه در قول به چنین عقیده ای ملتزم نباشند؛ ولی در عمل، نسبت به آن ولیجه(3)،
تابعِ محض بوده و مطلقا از او پیروی میکنند.
امام صادق (علیه السلام) در کلامی نورانی دربارهی این دو دسته فرموده اند:
«سه گروهاند که در قیامت، خدا به ایشان نظر نیافکنده، پاکشان نکند و برای ایشان عذابی دردناک خواهد بود؛ اول، آن کسی که ادعای امامت کند در حالی که امام نیست. دوم، آنکه امامِ از جانب خدا را انکار کند و سوم، کسی که گمان کند این دو گروه، بهره ای از اسلام دارند.»(4)
دربارهی ولیجه به زودی سخنی خواهیم داشت؛ اما باید دانست که وجه مشترک تمام غالیان، این است که همگی آنها نسبت به واجبات الهی متهاون و سهل انگارند و چیزهای
1) مرحوم علامه فتونی به این مطلب تصریح کرده و فرموده است:«أن حقيقة الغلو إنما هي توصيف شخص بما ليس له ذلك ولا هو في تلك المرتبة حتى أن من ذلك ادعاء امامة من ليس بامام.» ضیاءالعالمین2/ 341
2) فرق الشیعه/105
3) به زودی دربارهی معنای واژه ولیجه به تفصیل سخن خواهیم گفت.
4) عَنِ ابنِ أَبِي يَعفُورٍ قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ: ثَلَاثَةٌ لَا يَنظُرُ اللّه إِلَيهِم يَومَ القِيَامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِم وَ لَهُم عَذابٌ أَلِيم: مَنِ ادَّعَى إِمَامَةً مِنَ اللّه لَيسَت لَهُ وَ مَن جَحَدَ إِمَاماً مِنَ اللّه وَ مَن زَعَمَ أَنَّ لَهُمَا فِي الإِسلَامِ نَصِيباً. کافی 1/374
دیگری را از اتیان واجباتی چون نماز و ولایت ائمه اطهار (علیهم السلام) ، بالاتر دانسته و حتی ارزش موهومات خویش را از جان مبارک معصومین (علیهم السلام) مهمتر میانگارند.
هفتاد و سومین گروه؛ یعنی تنها فرقه ای که تسلیم محض خدا و رسول او هستند؛ اثنی عشریه و یا گروهِ دوازده امامیاند. ایشان همان کسانی هستند که به اسلام راستین، وفادار مانده و گفتند: ما در باب دین، از آراء و نظرات غیر معصومین (علیهم السلام) پیروی نمیکنیم.
ایشان دربارهی پروردگار میگویند: خداوند دیده نمیشود، عادل است و از همه صفاتِ مادی، از جمله دارا بودن جسم، منزّه است.
دربارهی معاد و قیامت، معتقدند که معاد، جسمانی است؛ یعنی انسان ها با همین بدنهای مادی در قیامت، زنده خواهند شد و لذّت ها و عقوبتهای سرای محشر از آنِ جسم و روح باهم است، نه فقط روح و یا جسم به تنهایی.
این گروه، انسان را در تحصیل سعادت و شقاوت، مختار دانسته؛ گر چه اختیار بشر را در این عالم، مطلق و عنان گسیخته نمیدانند و معتقدند که اراده انسان در طول اراده پروردگار است نه در عرض آن.
دربارهی امامت، بر این باورند که امامت، مقامی از جانب پروردگار است و امام، به تعیین خلیفهی قبل و یا به انتخاب شورا و یا به رأی و نظر مردم، محقق نمیشود؛ بلکه امامت، منصوص مِن اللّه تعالی و تعیین شده از جانب او و به زبان رسول اوست و سلسلهی آن از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) شروع شده و به امام دوازدهم حضرت حجة بن الحسن (علیهم السلام) ختم میشود و دیگر ادامه نخواهد داشت.
در اعتقاد این فرقه، امام باید عالم ترین، با تقواترین، سخاوتمندترین و شجاعترین مردمِ روی زمین باشد و امامتِ مفضول را جایز نمیشمرند.
ایشان با استناد به آیه سی و سوم سوره احزاب(1)، ائمه (علیهم السلام) را دارای مقام عصمت تامه دانسته و حضراتشان را به همراه حضرت صدیقه شهیده سلام اللّه علیهم اجمعین از هر
1) «إِنَّمَا يُرِيدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» ترجمه «خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر] بزدايد و شما را پاک و پاكيزه گرداند»
عیب و نقص وخطایی مطهر و منزه میدانند. در همین راستا و با استناد به آیات و روایات، از دشمنان آل محمد بیزاری جسته و برائت از اعداء دین را از ارکان و اساس ایمان میپندارند.
از آن رو که بنای ما در این کتاب بر اختصار است، علاقمندان میتوانند برای شناخت تفصیلی از عقائد شیعه به کتاب هایی که در این باره نوشته شده چون اعتقادات شیخ صدوق و شیخ مفید و کتاب حق الیقین علامه مجلسی رضوان اللّه علیهم مراجعه کنند.
طبیعتاً هر کدام از این هفتاد و سه گروه، خود را فرقهی ناجیه میدانند و به تعبیر قرآن که فرموده «کل حزب بما لدیهم فرحون»(1)
از عقاید و اعمال خویش، خشنود و نسبت به سایرین بدگمانند. هیچکدام خود را هلاک یافته نمیپندارند و دیگران را نیز اهل نجات نمیدانند؛ ولی قاطعانه میتوان گفت که از نظر عقل و شرع، آن گروهی از مهالک، نجات مییابند که در ریز و درشت اعتقاداتِ خویش، تابع دینِ حق بوده و در آیین الهی دست به تحریف نیالوده و در حقیقت، تسلیمِ محض فرامین خدا بوده باشند.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارهی راه نجات فرموده اند:
«من از بین شما میروم و دو یادگار به امانت نزد شما باقی میگذارم؛ کتاب خدا و عترتم اهلبیتم. این دو از هم جدا نشوند تا آنکه در کنار حوض کوثر نزد من آیند. مادامی که به این دو چنگ بزنید گمراه نخواهید شد.»(2)
آنطور که از این روایتِ متواترِ نبوی به وضوح، روشن میشود، تنها راه نجات از هلاکت و نابودی، تمسک به کتاب خدا و عترت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و بدون شک، تنها گروهی که حقیقتا به قرآن و عترت، تمسک کرده و از وارد کردن رأی و نظر خویش در اصول و فروع دین، اجتناب کرده و میکنند، همان فرقهی اثناعشریه است. ناگفته نماند که در زمرهی اثناعشریه بودن، به نام و اعتبار نیست؛ بلکه به باور، عقیده و عمل است؛ یعنی چه بسا کسانی که خود را اثناعشریه میدانند؛ ولی در عقیده، از فرقهی غالیان، یا دیگر فِرَق هلاک شده میباشند.
1) روم/32 «هر حزبى بدانچه پيش آنهاست دلخوش شدند»
2) «قَالَ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) دَعَا رَسُولُ اللّه أَصحَابَهُ بِمِنًى فَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَينِ أَمَا إِن تَمَسَّكتُم بِهِمَا لَن تَضِلُّوا كِتَابَ اللّه وَ عِترَتِي أَهلَ بَيتِي فَإِنَّهُمَا لَن يَفتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الحَوض.» بصائرالدرجات1/113
اینکه میگوییم فرقهی اثناعشریه، همان فرقهی ناجیه است با همین تعریفی است که از ایشان میکنیم؛ یعنی همان چنگ زدن به قرآن و عترت و قطعا معنای تمسک به قرآن و اهلبیت (علیه السلام) ، چیزی جز دوری از آراء و نظرات بشری در دین و اجتناب از قیاس در شریعت نیست و البته در بین تمام فرقه ها تنها فرقه ای که در هیچ یک از اصول و فروع دینشان از رأی بشری استفاده نمیکنند همین اثناعشریهاند و هرکه چنین نباشد از فرقهی ناجیه نیست و لو اینکه خود، چنین نپندارد.
برای روشن شدن مطلب و آشنا شدن با صفاتِ فرقهی ناجیه، راهی جز زانو زدن در محضر قرآن و عترت نداریم؛ چرا که تمسّک به این دو، تنها راه تضمین شدهی هدایت است که ذره ای گمراهی در آن نیست.
دربارهی صفات فرقهی ناجیه، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند:
«امت من به هفتاد و سه فرقه، متفرق میشوند که تنها یک گروه از ایشان نجات یافته و باقی امت، هلاک خواهند شد. کسانی از این امت، نجات مییابند که به ولایتِ اهلبیت (علیهم السلام) تمسّک کرده و از علمِ ایشان، خوشه برچینند و به رأی خویش در دین، عمل نکنند.»(1)
در این روایت برای فرقهی ناجیه، سه خصلت بیان شده است
نبی مختار (صلی الله علیه و آله و سلم) در کلام نورانی دیگری میفرمایند:
«امت من به بیش از هفتاد فرقه، پراکنده خواهد شد. بزرگترین فتنه ها از آنهایی است که در امور دین، با آراء و نظرات خویش قیاس کرده؛ پس حلال را حرام و حرام را حلال میشمرند.»(2)
1) عَن عَلِيٍّ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) سَتَفَترِقُ أُمَّتِي عَلَى ثَلَاثٍ وَ سَبعِينَ فِرقَةً فِرقَةٌ مِنهَا نَاجِيَةٌ وَ البَاقُونَ هَالِكُونَ وَ النَّاجُونَ الَّذِينَ يَتَمَسَّكُونَ بِوَلايتِكُم وَ يَقتَبِسُونَ مِن عِلمِكُم وَ لَا يَعمَلُونَ بِرَأيِهِم فَأُولَئِكَ مَا عَلَيهِم مِن سَبِيل. وسائل الشیعه27/ 49
2) عَن رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ: سَتَفتَرِقُ أُمَّتِي عَلَى بِضعٍ وَ سَبعِينَ فِرقَةً أَعظَمُهَا فِتنَةً عَلَى أُمَّتِي قَومٌ يَقِيسُونَ الأُمُورَ بِرَأيِهِم فَيُحَرِّمُونَ الحَلَالَ وَ يُحَلِّلُونَ الحرامَ. مستدرک الوسائل 17/ 256
و همچنین از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت است که فرمودند:
«این امت، به هفتاد و سه فرقه، پراکنده خواهد شد که هفتاد و دو گروه ایشان در آتش و تنها یک دستهی ایشان در بهشت است. سیزده گروه از این امت، ادعای دوستی و مودت ما را داشته؛ ولی تنها یک گروه ایشان در بهشت و سایرین در جهنماند. اما آن فرقهی نجات یافتهی هدایت شدهی مؤمنِ مسلمانِ موفّقِ رشد یافته، همان کسانی هستند که به امامت من گرویده، تسلیم امر من و مطیع من بوده، از دشمنم بیزاری جسته، مرا دوست داشته و با دشمنم دشمن باشد... اما باقی فرقه ها همگی به دینی جز حق گرایش پیدا کرده، یاورانِ دین شیطان شده و از او و دوستانش، دین خویش را اخذ کردهاند. همانا که ایشان، دشمنان خدا و رسول او و دشمنان مؤمنین هستند. از خدا و رسولش بیزاری جسته و از راهی که نمیدانند جز خدا را پرستیدند.»(1)
در این روایت، برای فرقهی ناجیه چند صفت ذکر شده است:
اول: به امامت حضرت مولانا علی (علیه السلام) باور دارند، دوم: تسلیم امرمولا هستند، سوم: مطیع فرامین ولیّ خدایند، چهارم: از دشمنان امیرمؤمنان (علیه السلام) بیزاری میجویند، و پنجم: در عین دشمنی با دشمنان آن بزرگوار، قلوبشان مملوّ از محبت آقایشان علی (علیه السلام) است.
بعض از این پنج خصلت نیکو که در این حدیث ذکر شده، ممکن است که در سایر فرقه ها نیز وجود داشته باشد؛ ولی مجموع این خصال، بالاخص صفتِ تسلیم بودن و نداشتن رأی و نظر در دین، فقط در فرقهی ناجیه است ولا غیر.
1) قَالَ سُلَيمٌ سَمِعتُ عَلِيَّ بنَ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) يَقُولُ إِنَّ الأُمَّةَ سَتَفَرَّقُ عَلَى ثَلَاثٍ وَ سَبعِينَ فِرقَةً اثنَتَانِ وَ سَبعُونَ فِرقَةً فِي النَّارِ وَ فِرقَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ ثَلَاثَ عَشرَةَ فِرقَةً مِنَ الثَّلَاثِ وَ سَبعِينَ تَنتَحِلُ مَحَبَّتَنَا أَهلَ البَيتَ وَاحِدَةٌ مِنهَا فِي الجَنَّةِ وَ اثنَتَا عَشرَةَ فِي النَّارِ وَ أَمَّا الفِرقَةُ النَّاجِيَةُ المهدِيَّةُ المؤمِنَةُ المسلِمَةُ الموَفَّقَةُ المرشَدَةُ فَهِيَ المؤتَمَّةُ بِي المسلِمَةُ لِأَمرِي المطِيعَةُ لِي المتَبَرِّئَةُ مِن عَدُوِّي المحِبَّةُ لِي المبغِضَةُ لِعَدُوِّي الَّتِي قَد عَرَفَت حَقِّي وَ إِمَامَتِي وَ فَرضَ طَاعَتِي مِن كِتَابِ اللّه وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ فَلَم تَرتَدَّ وَ لَم تَشُكَّ لِمَا قَد نَوَّرَ اللّه فِي قَلبِهَا مِن مَعرِفَةِ حَقِّنَا وَ عَرَّفَهَا مِن فَضلِنَا وَ أَلهَمَهَا وَ أَخَذَ بِنَوَاصِيهَا فَأَدخَلَهَا فِي شِيعَتِنَا حَتَّى اطمَأَنَّت قُلُوبُهَا وَ استَيقَنَت يَقِيناً لَا يُخَالِطُهُ شَكٌّ أَنِّي أَنَا وَ أَوصِيَائِي بَعدِي إِلَى يَومِ القِيَامَةِ هُدَاةٌ مُهتَدُونَ الَّذِينَ قَرَنَهُمُ اللّه بِنَفسِهِ وَ نَبِيِّهِ فِي آيٍ مِن كِتَابِ اللّه كَثِيرَةٍ وَ طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى خَلقِهِ وَ حُجَّتَهُ فِي أَرضِهِ وَ خُزَّانَهُ عَلَى عِلمِهِ وَ مَعَادِنَ حُكمِهِ وَ تَرَاجِمَةَ وَحيِهِ وَ جَعَلَنَا مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنَ مَعَنَا لَا نُفَارِقُهُ وَ لَا يُفَارِقُنَا حَتَّى نَرِدَ عَلَى رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) حَوضَهُ كَمَا قَالَ: وَ تِلكَ الفِرقَةُ الوَاحِدَةُ مِنَ الثَّلَاثِ وَ السَّبعِينَ فِرقَةً هِيَ النَّاجِيَةُ مِنَ النَّارِ وَ مِن جَمِيعِ الفِتَنِ وَ الضَّلَالاتِ وَ الشُّبُهَاتِ هُم مِن أَهلِ الجَنَّةِ حَقّاً هُم يَدخُلُونَ الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ وَ جَمِيعُ تِلكَ الفِرَقِ الِاثنَتَينِ وَ السَّبعِينَ فِرقَةً هُمُ المتَدَيِّنُونَ بِغَيرِ الحَقِّ النَّاصِرُونَ دِينَ الشَّيطَانِ الآخِذُونَ عَن إِبلِيسَ وَ أَولِيَائِهِ هُم أَعدَاءُ اللّه وَ أَعدَاءُ رَسُولِهِ وَ أَعدَاءُ المؤمِنِينَ يَدخُلُونَ النَّارَ بِغَيرِ حِسَابٍ بَرَءُوا مِنَ اللّه وَ مِن رَسُولِهِ وَ أَشرَكُوا باللّه وَ كَفَرُوا بِهِ وَ عَبَدُوا غَيرَ اللّه مِن حَيثُ لَا يَعلَمُونَ وَ هُم يَحسَبُونَ أَنَّهُم يُحسِنُونَ صُنعاً يَقُولُونَ يَومَ القِيَامَةِ وَ اللّه رَبِّنا ما كُنَّا مُشرِكِينَ يَحلِفُونَ للّه كَما يَحلِفُونَ لَكُم وَ يَحسَبُونَ أَنَّهُم عَلى شَيءٍ أَلا إِنَّهُم هُمُ الكاذِبُون.... کتاب سلیم / 96 و بحارالانوار 28 / 14
در خبر دیگری از همان حضرت است که فرمودند:
«... یهودیان به هفتاد و یک فرقه تقسیم شدند که هفتاد گروه در آتش و فقط یکی از ایشان نجات یافتند و آنها کسانی بودند که از وصی موسی، یوشع بن نون تبعیت نمودند. و مسیحیان نیز به هفتاد و دو فرقه متفرق شدند که جز یک دسته، همگی هلاک شدند و آن یک دسته، کسانی بودند که از وصی عیسی، شمعون، تبعیت نمودند. این امت نیز به هفتاد و سه فرقه متفرق خواهد شد که هفتاد و دو گروه از ایشان هلاک شده و تنها یک دسته اهل نجاتاند و آنها کسانی هستند که از وصی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) تبعیت نمایند " و با دست به سینه خویش زدند." سپس ادامه داده و فرمودند: سیزده فرقه از این امت، ادعای مودّت و دوستی مرا بکنند؛ ولی تنها یک گروه ایشان که همان میانه روها هستند اهل بهشت و دوازده گروه دیگر اهل آتشاند.»(1)
ظاهرا بدون هیچ ریب و شکی میتوان گفت که از مجموعهی این روایات معلوم میشود که عامل نجات فرقهی ناجیه، اموری چون ادعای ولایت اهلبیت (علیهم السلام) و دوستی آنها، بیزاری از دشمنان ایشان، اعتقاد به غدیر و ... نمیباشد؛ چرا که گروههای متعددی در این امور با هم مشترک اند؛ بلکه آنچه فرقهی ناجیه را از سایر فِرَق، متمایز میکند، تبعیت ایشان از وحی ربانی و عدم پیروی از رأی و نظر در دین و شریعت است و تنها گروهی که در همهی کلیات و جزئیات دین، عقاید و احکامش، تمسک به قرآن و اهلبیت (علیهم السلام) نموده و از هواهای نفسانی، پیروی نکردهاند، همان فرقهی آخر؛ یعنی اثنا عشریه میباشد.
آری! ممکن است عدهای، مخصوصاً آن شصت دستهی اول، خود را اهلِ سنت و سیرهی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بنامند؛ ولی همگان میدانند که ایشان حقیقتا پیروانِ سنتِ خلفا بوده و از سنت و روش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرسنگ ها فاصله دارند.
1) عَن أَمِيرِ المُؤمِنِينَ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ لِرَأسِ اليَهُودِ عَلَى كَمِ افتَرَقتُم قَالَ عَلَى كَذَا وَ كَذَا فِرقَةً فَقَالَ (علیه السلام) كَذَبتَ ثُمَّ أَقبَلَ عَلَى النَّاسِ فَقَالَ وَ اللّه لَو ثُنِيَت لِيَ الوِسَادَةُ لَقَضَيتُ بَينَ أَهلِ التَّورَاةِ بِتَورَاتِهِم وَ بَينَ أَهلِ الإِنجِيلِ بِإِنجِيلِهِم وَ بَينَ أَهلِ القُرآنِ بِقُرآنِهِم افتَرَقَتِ اليَهُودُ عَلَى إِحدَى وَ سَبعِينَ فِرقَةً سَبعُونَ مِنهَا فِي النَّارِ وَ وَاحِدَةٌ نَاجِيَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ هِيَ الَّتِي اتَّبَعَت يُوشَعَ بنَ نُونٍ وَصِيَّ مُوسَى (علیه السلام) وَ افتَرَقَتِ النَّصَارَى عَلَى اثنَتَينِ وَ سَبعِينَ فِرقَةً إِحدَى وَ سَبعُونَ فِي النَّارِ وَ وَاحِدَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ هِيَ الَّتِي اتَّبَعَت شَمعُونَ وَصِيَّ عِيسَى (علیه السلام) وَ تَفتَرِقُ هَذِهِ الأُمَّةُ عَلَى ثَلَاثٍ وَ سَبعِينَ فِرقَةً اثنَتَانِ وَ سَبعُونَ فِرقَةً فِي النَّارِ وَ وَاحِدَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ هِيَ الَّتِي اتَّبَعَت وَصِيَّ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى صَدرِهِ ثُمَّ قَالَ ثَلَاثَ عَشرَةَ فِرقَةً مِنَ الثَّلَاثِ وَ سَبعِينَ فِرقَةً كُلُّهَا تَنتَحِلُ مَوَدَّتِي وَ حُبِّي وَاحِدَةٌ مِنهَا فِي الجَنَّةِ وَ هُمُ النَّمَطُ الأَوسَطُ وَ اثنَتَا عَشرَةَ فِي النَّار. احتجاج / 140 و بحار الانوار 28 / 5
شما را به خدا سوگند! آیا گفتن جملهی "حی علی خیر العمل" سنت است یا ترک آن؟ با وجودی که خود، روایت میکنند که در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این جمله در اذان گفته میشد و عمر از گفتن آن نهی نمود و اهل سنتِ او، روش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک کرده، به سنت او عمل کردند.(1)
آیا به جا آوردن حج تمتع، سنت رسول خداست یا ترک آن؟ در حالی که همه میدانند رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حج تمتع، مبادرت ورزیده و اولین کسی که از آن نهی کرد و برایش عقوبت گذاشت عمر بود و امتش پیرویاش نموده، ترک سنت نبی اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) کردند.(2)
تفسیر الرازی 2 / 167 و شرح نهج البلاغة ابن ابى الحدید 12 / و، البیان والتبیین للجاحظ 2 / 223، أحکام القرآن للجصاص 1 / 342 و و تفسیر القرطبى 2 / 270 و کنز العمال 8 / 293 و سنن بیهقى 7 / 206
ایضا به این سیاهه اضافه کنید: نماز تراویح، تغییر مقام ابراهیم علیه اسلام، مسح بر کفش و جوراب در وضو، نهی از ازدواج متعه، بستن دست ها در نماز، تمام خواندن نماز در حال سفر، سه طلاقه نمودن زنان در یک مجلس و...(3)
که در همهی اینها جز مخالفت با خدا و رسول او چیز دیگری نبوده و نیست.
تنها گروهی که در تعیین امام و همچنین سایرِعقاید خویش، تسلیم خدا و رسول بوده و هستند، جماعت اثناعشریه اند؛ اما سایر مردمان، از این جماعت، که همان اسلام اصیل است جدا شده و تشکیل فرقه و دسته دادند.
شصت فرقه از هفتاد و سه فرقه، خروجی سقیفه را پذیرفتند و بر این امر، گردن نهادند که مردم میتوانند خود، برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشینی بگمارند و چون چند نفر انسان عادی، پیرمردی نا آشنا به دین را به عنوان جانشین نبی خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تعیین کردند، آن را پذیرفته و بدتر از آن، زمانی که همان پیرِ فرتوت، هنگام مرگ، بد اخلاقِ خشنی را بر خلافت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برگزید، بیچون و چرا تسلیمش شدند، درحالی که قرآن کریم، مقام امامت را جایگاهی بس رفیع دانسته که انتصاب بدان جز به جعل پروردگار میسور نباشد.
حق جل جلاله در کتابش فرموده است:
«إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»(1)
و فرموده:
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»(2)
و همچنین فرموده است:
«وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»(3)
از آیات فوق به خوبی روشن میشود که تعیین مقام امامت، در اختیار بشر نبوده و به جعل و قرارداد الهی نیازمند است.
البته حالِ دوازده فرقهی دیگر نیز از ایشان بهتر نیست؛ زیرا با وجود آنکه ادعا دارند که غدیریاند و سقیفه ای نیستند؛ لکن در ادامه راه از بیعت غدیر، فاصله گرفته و در تعیین امام به همان روش و مسلک، یعنی رأی و نظر بشری روی آورده و مسیر خویش را به انحراف کشانده، دست از تبعیت کشیدند و همانطور که از پیش چشم شما گذشت، همگی اراجیفی را به اسم دین به خورد اتباع و پیروان خویش دادند.
یکی از صفاتی که در کلام نورانی حضرات معصومین (علیهم السلام) برای فرقهی ناجیه ذکر شده، برائت از دشمنان اهلبیت (علیه السلام) است. به جز این دستور نقلی، عقل نیز حکم میکند که شرط نجات، آن است که علاوه بر همراهی با نیکان(4)، از معیّت با هلاک شوندگان، احتراز کنیم و شرطِ سوار شدن به کشتی نجات، همانا دوری گزیدن از هالکان است.
«وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ في مَعْزِلٍ يا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرين»(5)
«و نوح پسرش را ندا داد که فرزندم با ما سوار (کشتی) شو و با کافران مباش»
حال، سوال اساسی اینجاست که فرقهی ناجیه باید با این هفتاد و دو فرقهی هلاک شونده، با آن عقائد عجیب و غریبشان، متحد شود یا از ایشان احتراز نموده و بیزار باشد؟. آیا اتحاد با ایشان، جز هلاکت و تیره بختی، نتیجهی دیگری به همراه خواهد داشت؟
آری! میتوان از ایشان تقیه نمود؛ اما یکی شدن با ایشان؛ یعنی خروج از "صراط مستقیم" و دخول در راه "مغضوب علیهم و ضالین" که ما مأموریم از این دو بیزار باشیم و نتیجتاً هرچه از این دو دستهی دوزخی، دورتر باشیم به صراط مستقیم نزدیکتریم.
خدای متعال در قرآن کریم، درباره این موضوع، چنین فرموده است:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّه لايَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمين»(1)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، یهود و نصاری را سرپرستان و دوستان خود نگیرید که آنان دوستان یکدیگرند و هرکسی از شما با ایشان دوستی کند از زمرهی آنان است. همانا خدا قوم ظالمین را هدایت نمیکند.»
بر مبنای این فرمایش خدای مهربان، اگر کسی گروهی را به دوستی برگزیند از ایشان خواهد بود؛ یعنی علاوه بر اینکه ناخودآگاه، افکار و عقائدِ ایشان در او تأثیر خواهد گذاشت، در منظر الهی نیز از زمرهی ایشان محسوب خواهد شد.
در آیه ای دیگر، پروردگار متعال به همین نکته تصریح کرده و مؤمنین را از چنین دوستی هایی بر حذر داشته و میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون»(2)
«ای اهل ایمان! اگر پدران و برادرانتان، کفر را بر ایمان ترجیح دهند، آنان را دوستان و سرپرستان خود مگیرید وکسانی از شما که چنین کنند، پس ایشان ظالماند».
و همچنین فرموده است:
«لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّه وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّه وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ في قُلُوبِهِمُ الْإيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِيَ اللّه عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللّه أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْمُفْلِحُون»(1)
«گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان دارند نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند گرچه پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا خویشانشان باشند. ایناناند که خدا ایمان را در دل هایشان ثابت و پایدار کرده و به روحی از جانب خویش نیرومندشان ساخته است... اینان حزب خدا هستند، آگاه باش که بیتردید حزب خدا همان رستگاراناند»
در واقع، حزب اللّهی که به مقام فلاح رسیده است، آن گروهی است که با فرقههای هلاک شده، سرِ دوستی ندارد؛ حتی اگر برادر و پدر و عشیرهاش باشند.
این حزب اللّه، همان فرقهی ناجیه است که در جای دیگر دربارهاش فرموده:
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّه وَ رَسُولَهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُون»(2)
«همانا ولی شما، خدا و رسول او و مؤمنینی هستند که نماز را اقامه کرده و در حال رکوع زکات میدهند. و هرکه ولایت خدا و رسولش و (این) مؤمنین را بپذیرد (حزب الله است) همانا حزب خدا پیروزند»
فرقهی ناجیه، ولایت خدا و رسول و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را که در رکوع زکات دادهاند پذیرفته و نامش به اسم حزب اللّه در قرآن ذکر شده است. این حزب اللّه بر اساس آیهی سوره مجادله از دوستی با دیگران احتراز کرده؛ بلکه از ایشان بیزارند؛ لذا در آنجا هم ایشان را با نام حزب اللّه میستاید. حزب اللّه که دو حزب نیست یک دسته است و این دو آیه توصیف یک جمع و یک گروه میباشد.
پس تأکید میکنم که چون صراط مستقیم یکی است و فرقهی ناجیه هم که همان رهپویان صراط مستقیماند یک فرقهی متمایز از سایر فِرَق میباشد و هرکه در صراط مستقیم نباشد قطعا در زمره "مغضوب علیهم" و یا "ضالین" است، اتحاد فکری و عقیدتی با سایر فِرَق، ثمره ای جز خروج از صراط مستقیم نداشته و نتیجه ای جز انحراف نخواهد داشت.
آنچه که از مجموع اخبار ائمه اطهار (علیهم السلام) در مورد «الذین انعمت علیهم» فهمیده میشود؛ آن است که ایشان، همان کسانی هستند که در صراط مستقیم قرار داشته، و فرقهی ناجیه اند. ایشان به نامهای مؤمن، عارف، شیعه و یا اصحاب الجنه نامیده میشوند. اما دربارهی «مغضوب علیهم» باید گفت: کسانی هستند که سخنِ حق و ولایت به ایشان رسیده؛ ولی به خاطرِ عناد و لجاج از پذیرش آن امتناع کرده و منکِر آن شدهاند. ایشان با نامهای کافر، ناصبی، منکر و اصحاب النار نامیده میشوند. دربارهی «الضالین» هم میگوییم: کسانی هستند که حق و ولایت، به ایشان نرسیده؛ لذا نه با اولیای خدا دشمناند و نه با دشمنان ایشان دوستاند. ایشان هم با نامهای گمراهان و مستضعفین و اصحاب اعراف نامیده میشوند.
روایات، در این باره فراوان بوده و اینجا محل این بحث نیست؛ لکن برای استحکامِ سخن، به چند نمونه از اخبار اهلبیت (علیهم السلام) در این زمینه توجه فرمایید:
ابوسلمه گويد: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم که مىفرمودند: «ما کسانی هستيم كه خدا اطاعت ما را بر مردم، فرض و واجب كرده است، و بر ایشان رخصتی نیست جز اينكه ما را بشناسند، و در نادانى به مقام ما معذور نيستند. پس هر كه ما را بشناسد، مؤمن است و هر كه منكر مقام ما باشد كافر است، و هر كه نه ما را به امامت بشناسد و نه مقام ما را انكار كند، ضال و
گمراه است تا آنکه به راه حق برگردد و آنچه را خدا از حقِ طاعت ما واجب كرده است بفهمد و اگر در همان حالِ گمراهى خود بميرد، امرش با خداست.»(1)
علامهی مجلسی نیز از امام مجتبی (علیه السلام) روایت کند که به معاویه فرمودهاند:
«جز اين نيست كه مردم، سه دسته اند؛ یک: افرادى كه مؤمن هستند و حق ما را ادا میكنند و تسليم ما بوده و به ما تأسى مىنمايند، اين دستهاند كه نجات خواهند يافت و دوست خدا و من هستند.
دو: اشخاصى كه با ما عداوت کرده، از ما بيزارى میجويند و ريختن خون ما را حلال دانسته، حق ما را انكار مینمايند و اينها را دین خویش قرار دادهاند که بدان متدين به دين خدا مىباشند، و دینشان را بيزارى جستن از ما قرار دادهاند. يک چنين افرادى، كافر، مشرک و فاسق هستند. اين دسته اشخاص از طريقى كه نمىدانند مشرک و كافر مىشوند، و همان طور كه بدون علم به خدا ناسزا میگويند؛ همان طور هم بدون علم، براى خدا شريک قرار میدهند.
سه: افرادى كه معتقد به عقائدِ بدون اختلاف میشوند (به آنچه بین تمام فرقه ها مشترک است، معتقدند) و حكم هر امر مشكل و ولايت ما را به خدا واگذار مىكنند و اگر به ما تأسى نمىكنند، دشمنى هم ننموده و حق ما را هم انكار نمى كنند. ما اميدواريم كه خدا ايشان را بيامرزد و داخل بهشت كند. اين گونه افراد، مسلمانانى هستند ضعيف.»(2)
و در بیانی شیواتر، سليم از مولای ما حضرت امیرالمؤمنین على بن ابى طالب (علیه السلام) نقل کند كه مىفرمودند:
«به زودى امّت، به هفتاد و سه گروه، متفرق خواهند شد، كه هفتاد و دو گروه در آتش و
1) عَن أَبِي سَلَمَةَ عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ سَمِعتُهُ يَقُولُ : نَحنُ الَّذِينَ فَرَضَ اللّه طَاعَتَنَا لَا يَسَعُ النَّاسَ إِلَّا مَعرِفَتُنَا وَ لَا يُعذَرُ النَّاسُ بِجَهَالَتِنَا مَن عَرَفَنَا كَانَ مُؤمِناً وَ مَن أَنكَرَنَا كَانَ كَافِراً وَ مَن لَم يَعرِفنَا وَ لَم يُنكِرنَا كَانَ ضَالًّا حَتَّى يَرجِعَ إِلَى الهُدَى الَّذِي افتَرَضَ اللّه عَلَيهِ مِن طَاعَتِنَا الوَاجِبَةِ فَإِن يَمُت عَلَى ضَلَالَتِهِ يَفعَلِ اللّه بِهِ مَا يَشَاءُ. كافی 1 /187
2) عن الحسن (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: إِنَّمَا النَّاسُ ثَلَاثَةٌ مُؤْمِنٌ يَعْرِفُ حَقَّنَا وَ يُسَلِّمُ لَنَا وَ يَأْتَمُّ بِنَا فَذَلِكَ نَاجٍ مُحِبٌّ للّه وَلِيٌّ. و ناصب لنا العداوة يتبرأ منا و يلعننا و يستحل دماءنا و يجحد حقنا و يدين اللّه بالبراءة منا فهذا كافر مشرك فاسق و إنما كفر و أشرك من حيث لا يعلم كما سبوا اللّه بغير علم كذلك كثيرا يشرك باللّه بغير علم.و رجل أخذ بما لم يختلف فيه و رد علم ما أشكل عليه إلى اللّه مع ولايتنا و لا يأتم بنا و لا يعادينا و يعرف حقنا فنحن نرجو أن يغفر اللّه له و يدخله الجنة فهذا مسلم ضعيف. بحارالانوار 33/272
يک گروه در بهشت خواهند بود. سيزده گروه از هفتاد و سه گروه، محبّت ما اهل بيت را ادّعا مى كنند؛ ولى يكى از آنها در بهشت و دوازده گروه در آتشاند. گروه نجات يافتهی هدايت شده كه آرزوى (بهشت دارند) و مؤمن و تسليم و موافق و هدايت كنندهاند، كسانى هستند كه به من ايمان آورده و در مقابل امر من، تسليم و مطيع من هستند. از دشمن من بيزارى جسته و مرا دوست مىدارند و دشمنم را مبغوض مىدارند. آنان كه به حقِ من و امامتم و واجب بودن اطاعتم از روى كتاب خدا و سنت پيامبرش معرفت دارند. در نتيجه (از عقيده خود) بر نمىگردند و شک نمى كنند، به خاطر آنكه خداوند، قلبشان را از معرفت حقِ ما نورانى كرده و فضيلت را به آنان فهمانده است، و به آنان الهام كرده و ناصيهی آنان را گرفته و در شيعيان ما داخل نموده است، به طورى كه قلب هايشان اطمينان يافته و يقينى پيدا كرده كه شكى با آن مخلوط نمىشود...
در بين هفتاد و سه فرقه، فقط آن يک گروهاند كه از آتش و از همه فتنهها و گمراهىها و شبههها نجات يافته هستند و آنها به حق، اهل بهشتاند... همهی آن هفتاد و دو گروه، به غير حق، متديّن شدهاند و دين شيطان را يارى مىدهند، و (دستوراتشان را) از ابليس و دوستانش مىگيرند. آنان دشمن خداى تعالى و دشمن پيامبرش و دشمن مؤمنيناند و بدون حساب، داخل آتش مىشوند، و از خدا و رسولش بيزارند. خدا و رسولش را فراموش كرده و به خدا شرک ورزيده و كافر شدهاند و غير خدا را پرستيدهاند؛ ولى خود، هم نمىدانند و گمان مىكنند كار درستى مىكنند. روز قيامت مىگويند. «به خدا قسم ما مشرک نبوديم، براى او قسم ياد مىكنند همان طور كه براى شما قسم مىخورند و گمان می كنند بر پايهاى استوارند، بدانيد كه آنان دروغگويند»
سليم مىگويد: عرض كردم: يا اميرالمؤمنين، چه مىفرمائيد دربارهی كسى كه توقف كرده است. نه به شما اقتدا كرده و نه شما را دشمن داشته است؟ دشمنى شما را عقيده خود قرار نداده و تعصب هم ندارد. ولايت شما را ندارد و از دشمن شما هم بيزارى نمىجويد. او مىگويد: «نمىدانم» و راست مىگويد.
فرمودند: اينان از هفتاد و سه گروه نيستند. مقصود پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از هفتاد و سه فرقه، اعراض كنندگان از حق است كه پرچمى را برافراشته و خود را مشهور كردهاند و به دين خود دعوت مىكنند.
يک فرقه از ايشان، متديّن به دين الهى و هفتاد و دو فرقه، متديّن به دين شيطاناند، كه با قبول گفتهی آنان ولايتشان را مىپذيرند و از آنان كه مخالفشان باشند بيزارى مىجويند.
امّا كسى كه خدا را به يگانگى قبول دارد و به پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ايمان آورده؛ ولى نسبت به ولايت ما و گمراهى دشمن ما شناخت ندارد و عداوتى هم در دل ندارد، و چيزى را حلال يا حرام نكرده است، و قبول كرده همه آنچه را که در بين امت، اختلافى نيست كه خداوند به آنها امر كرده، و خوددارى نموده از آنچه بين همه امت در آن اختلافى نيست كه خدا از آن نهى نموده است (یعنی به مشترکات چنگ زده) در نتيجه نه عداوتى در دل دارد، و نه چيزى را حرام كرده يا حلال نموده است و (حقیقتا) نمىداند و علم آنچه بر او مشكل شده است را به خدا واگذار نموده است، چنين شخصى نجات يافته است.
اين طبقه بين مؤمنين و مشركين قرار دارند و قسمت اعظم مردم و اكثريت آنها هستند. اينها اصحاب حساب و ميزان و اعراف هستند و جهنّمىهايى هستند كه انبياء و ملائكه و مؤمنين آنها را شفاعت مىكنند. اينان از آتش بيرون آورده مىشوند و «جهنّميّون» ناميده مىشوند.
امّا مؤمنين، اينان نجات مىيابند و بدون حساب وارد بهشت مىشوند. امّا مشركين، اينان بدون حساب وارد آتش مىشوند. حساب براى اهل اين صفات است كه بين مؤمنين و مشركين هستند، و براى آنان كه قلبشان با اسلام، انس داده شده و گناهكارند، و براى آنان كه اعمال نيكى را با اعمال بدى مخلوط كردهاند، و مستضعفينى كه نه قدرت بر درک مفاهيم كفر و شرک دارند و نه مىتوانند دشمنى كنند و نه به راهى هدايت مىشوند كه مؤمن عارف باشند.اينان اصحاب اعرافاند، كه خداوند درباره اينان مشيّت دارد: اگر خداوند يكى از اينان را وارد آتش كند به خاطر گناه اوست، و اگر از او درگذرد به رحمت خويش رفتار كرده است.
عرض كردم: اصلحک اللّه! آيا مؤمنِ عارف داخل آتش مىشود؟ فرمودند: نه!.
عرض كردم: آيا كسى كه امامش را نشناسد داخل بهشت مىشود؟ فرمودند: نه! مگر آنكه خدا بخواهد.
عرض كردم: آيا كافر يا مشرک داخل بهشت مىشوند؟ فرمودند: جز كافر، كسى داخل
آتش نمی شود مگر آنكه خدا بخواهد. عرض كردم: اصلحک اللّه! هر كس با ايمان به خدا و معرفت به امامش و اطاعت او خدا را ملاقات كند، از اهل بهشت است؟ فرمودند: آرى! اگر خدا را ملاقات كند و از مؤمنينى باشد كه خداوند عزوجل مىفرمايد: «آنان كه ايمان آورده و كارهاى نيک انجام دادند، آنان كه ايمان آوردند و تقوى پيشه كردند، آنان كه ايمان آوردند و ايمانشان را با ظلم نپوشاندند».(1)
1) قَالَ سُلَيمٌ وَ سَمِعتُ عَلِيَّ بنَ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) يَقُولُ إِنَّ الأُمَّةَ سَتَفتَرِقُ عَلَى ثَلَاثٍ وَ سَبعِينَ فِرقَةً اثنَتَانِ وَ سَبعُونَ فِرقَةً فِي النَّارِ وَ فِرقَةٌ فِي الجَنَّةِ وَ ثَلَاثَ عَشرَةَ فِرقَةً مِنَ الثَّلَاثِ وَ السَّبعِينَ تَنتَحِلُ مَحَبَّتَنَا أَهلَ البَيتِ وَاحِدَةٌ مِنهَا فِي الجَنَّةِ وَ اثنَتَا عَشرَةَ فِي النَّارِ وَ أَمَّا الفِرقَةُ النَّاجِيَةُ المَهدِيَّةُ المُؤمِنَةُ المُسلِمَةُ المُوَافِقَةُ المُرشَدَةُ فَهِيَ المُؤتَمِنَةُ بِي المُسَلِّمَةُ لِأَمرِي المُطِيعَةُ لِي المُتَبَرِّئَةُ مِن عَدُوِّي المُحِبَّةُ لِي وَ المُبغِضَةُ لِعَدُوِّي الَّتِي قَد عَرَفَت حَقِّي وَ إِمَامَتِي وَ فَرضَ طَاعَتِي مِن كِتَابِ اللّه وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ فَلَم تَرتَدَّ وَ لَم تَشُكَّ لِمَا قَد نَوَّرَ اللّه فِي قَلبِهَا مِن مَعرِفَةِ حَقِّنَا وَ عَرَّفَهَا مِن فَضلِهَا وَ أَلهَمَهَا وَ أَخَذَهَا بِنَوَاصِيهَا فَأَدخَلَهَا فِي شِيعَتِنَا حَتَّى اطمَأَنَّت قُلُوبُهَا وَ استَيقَنَت يَقِيناً لَا يُخَالِطُهُ شَكٌّ أَنِّي أَنَا وَ أَوصِيَائِي بَعدِي إِلَى يَومِ القِيَامَةِ هُدَاةٌ مُهتَدُونَ الَّذِينَ قَرَنَهُمُ اللّه بِنَفسِهِ وَ نَبِيِّهِ فِي آيٍ مِنَ الكِتَابِ كَثِيرَةٍ وَ طَهَّرَنَا وَ عَصَمَنَا وَ جَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَى خَلقِهِ وَ حُجَّتَهُ فِي أَرضِهِ [وَ خُزَّانَهُ عَلَى عِلمِهِ وَ مَعَادِنَ حُكمِهِ وَ تَرَاجِمَةَ وَحيِهِ وَ جَعَلَنَا مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنَ مَعَنَا لَا نُفَارِقُهُ وَ لَا يُفَارِقُنَا حَتَّى نَرِدَ عَلَى رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) حَوضَهُ كَمَا قَالَ وَ تِلكَ الفِرقَةُ الوَاحِدَةُ مِنَ الثَّلَاثِ وَ السَّبعِينَ فِرقَةً هِيَ النَّاجِيَةُ مِنَ النَّارِ وَ مِن جَمِيعِ الفِتَنِ وَ الضَّلَالاتِ وَ الشُّبُهَاتِ هُم مِن أَهلِ الجَنَّةِ حَقّاً وَ هُم سَبعُونَ أَلفاً يَدخُلُونَ الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ وَ جَمِيعُ تِلكَ الفِرَقِ الِاثنَتَينِ وَ السَّبعِينَ هُمُ المُتَدَيِّنُونَ بِغَيرِ الحَقِّ النَّاصِرُونَ لِدِينِ الشَّيطَانِ الآخِذُونَ عَن إِبلِيسَ وَ أَولِيَائِهِ هُم أَعدَاءُ اللّه تَعَالَى وَ أَعدَاءُ رَسُولِهِ وَ أَعدَاءُ المُؤمِنِينَ يَدخُلُونَ النَّارَ بِغَيرِ حِسَابٍ بُرَآءُ مِنَ اللّه وَ مِن رَسُولِهِ نَسُوا اللّه وَ رَسُولَهُ وَ أَشرَكُوا بِاللّه وَ كَفَرُوا بِهِ وَ عَبَدُوا غَيرَ اللّه مِن حَيثُ لَا يَعلَمُونَ وَ هُم يَحسَبُونَ أَنَّهُم يُحسِنُونَ صُنعاً يَقُولُونَ يَومَ القِيَامَةِ وَ اللّه رَبِّنا ما كُنَّا مُشرِكِينَ فَيَحلِفُونَ لَهُ كَما يَحلِفُونَ لَكُم وَ يَحسَبُونَ أَنَّهُم عَلى شَيءٍ أَلا إِنَّهُم هُمُ الكاذِبُونَ قَالَ فَقُلتُ يَا أَمِيرَ المُؤمِنِينَ أَ رَأَيتَ مَن قَد وَقَفَ فَلَم يَأتَمَّ بِكُم وَ لَم يُعَادِكُم وَ لَم يَنصِب لَكُم وَ لَم يَتَعَصَّب وَ لَم يَتَوَلَّكُم وَ لَم يَتَبَرَّأ مِن عَدُوِّكُم وَ قَالَ لَا أَدرِي وَ هُوَ صَادِقٌ قَالَ لَيسَ أُولَئِكَ مِنَ الثَّلَاثِ وَ السَّبعِينَ فِرقَةً إِنَّمَا عَنَى رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) بِالثَّلَاثِ وَ السَّبعِينَ فِرقَةً البَاغِينَ النَّاصِبِينَ الَّذِينَ قَد شَهَرُوا أَنفُسَهُم وَ دَعَوا إِلَى دِينِهِم فَفِرقَةٌ وَاحِدَةٌ مِنهَا تَدِينُ بِدِينِ الرَّحمَنِ وَ اثنَتَانِ وَ سَبعُونَ تَدِينُ بِدِينِ الشَّيطَانِ وَ تَتَوَلَّى عَلَى قَبُولِهَا وَ تَتَبَرَّأُ مِمَّن خَالَفَهَا فَأَمَّا مَن وَحَّدَ اللّه وَ آمَنَ بِرَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ لَم يَعرِف وَلَايَتَنَا وَ لَا ضَلَالَةَ عَدُوِّنَا وَ لَم يَنصِب شَيئاً وَ لَم يُحِلَّ وَ لَم يُحَرِّم وَ أَخَذَ بِجَمِيعِ مَا لَيسَ بَينَ المُختَلِفِينَ مِنَ الأُمَّةِ فِيهِ خِلَافٌ فِي أَنَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ بِهِ وَ كَفَّ عَمَّا بَينَ المُختَلِفِينَ مِنَ الأُمَّةِ فِيهِ خِلَافٌ فِي أَنَّ اللّه أَمَرَ بِهِ أَو نَهَى عَنهُ فَلَم يَنصِب شَيئاً وَ لَم يُحَلِّل وَ لَم يُحَرِّم وَ لَا يَعلَمُ وَ رَدَّ عِلمَ مَا أُشكِلَ عَلَيهِ إِلَى اللّه فَهَذَا نَاجٍ وَ هَذِهِ الطَّبَقَةُ بَينَ المُؤمِنِينَ وَ بَينَ المُشرِكِينَ هُم أَعظَمُ النَّاسِ وَ أَجَلُّهُم وَ هُم أَصحَابُ الحِسَابِ وَ المَوَازِينِ وَ الأَعرَافِ وَ الجَهَنَّمِيُّونَ الَّذِينَ يَشفَعُ لَهُمُ الأَنبِيَاءُ وَ المَلَائِكَةُ وَ المُؤمِنُونَ وَ يَخرُجُونَ مِنَ النَّارِ فَيُسَمَّونَ الجَهَنَّمِيِّينَ فَأَمَّا المُؤمِنُونَ فَيَنجُونَ وَ يَدخُلُونَ الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ أَمَّا المُشرِكُونَ فَيَدخلون النَّارَ بِغَيرِ حِسَابٍ وَ إِنَّمَا الحِسَابُ عَلَى أَهلِ هَذِهِ الصِّفَاتِ بَينَ المُؤمِنِينَ وَ المُشرِكِينَ وَ المُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُم وَ المُقتَرِفَةِ وَ الَّذِينَ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً وَ المُستَضعَفِينَ الَّذِينَ لَا يَستَطِيعُونَ حِيلَةَ الكُفرِ وَ الشِّركِ وَ لَا يُحسِنُونَ أَن يَنصِبُوا وَ لا يَهتَدُونَ سَبِيلًا إِلَى أَن يَكُونُوا مُؤمِنِينَ عَارِفِينَ فَهُم أَصحابُ الأَعرافِ وَ هَؤُلَاءِ للّه فِيهِمُ المَشِيئَةُ إِنَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ إِن يُدخِل أَحَداً مِنهُمُ النَّارَ فَبِذَنبِهِ وَ إِن تَجَاوَزَ عنه فَبِرَحمَتِهِ فَقُلتُ أَصلَحَكَ اللّه أَ يَدخُلُ النَّارَ المُؤمِنُ العَارِفُ الدَّاعِي قَالَ (علیه السلام) لَا قُلتُ أَ فَيَدخُلُ الجَنَّةَ مَن لَا يَعرِفُ إِمَامَهُ قَالَ (علیه السلام) لا إِلَّا أَن يَشَاءَ اللّه قُلتُ أَ يَدخُلُ الجَنَّةَ كَافِرٌ أَو مُشرِكٌ قَالَ لَا يَدخُلُ النَّارَ إِلَّا كَافر إِلَّا أَن يَشَاءَ اللّه قُلتُ أَصلَحَكَ اللّه فَمَن لَقِيَ اللّه مُؤمِناً عَارِفاً بِإِمَامِهِ مُطِيعاً لَهُ أَ مِن أَهلِ الجَنَّةِ هُوَ قَالَ نَعَم إِذَا لَقِيَ اللّه وَ هُوَ مُؤمِنٌ مِنَ الَّذِينَ قَالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَم يَلبِسُوا إِيمانَهُم بِظُلمٍ قُلتُ فَمَن لَقِيَ اللّه مِنهُم عَلَى الكَبَائِرِ قَالَ هُوَ فِي مَشِيَّتِهِ إِن عَذَّبَهُ فَبِذَنبِهِ وَ إِن تَجَاوَزَ عَنهُ فَبِرَحمَتِهِ قُلتُ فَيُدخِلُهُ النَّارَ وَ هُوَ مُؤمِنٌ قَالَ نَعَم بِذَنبِهِ لِأَنَّهُ لَيسَ مِنَ المُؤمِنِينَ الَّذِينَ عَنَى اللّه أَنَّهُ وَلِيُّ المُؤمِنِينَ لِأَنَّ الَّذِينَ عَنَى اللّه أَنَّهُ لَهُم وَلِيُّ وَ أَنَّهُ لا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنُونَ هُمُ المُؤمِنُونَ الَّذِينَ يَتَّقُونَ اللّه وَ الَّذِينَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ الَّذِينَ لَم يَلبِسُوا إِيمانَهُم بِظُلمٍ. کتاب سلیم 2/610 و بحار الانوار 28/4
بر اساس این حدیث شریفِ حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) که نمونه ای از خروارها روایت است؛ مردم سه دسته اند: دستهی اول که فرقهی ناجیه نام دارند، همان کسانیاند که در راه مستقیم، قرار داشته، امام خویش را میشناسند و ولایتش را پذیرفته و با دشمن او دشمن و تسلیم فرامین حجت خدا میباشند. ایشان را عارف، مؤمن و اصحاب الجنه هم مینامند. دستهی دوم همان کسانی هستند که دین حق به ایشان رسیده؛ ولی آن را منکر شده، خود، دینی برای خویشتن اختراع کرده اند، به علاوه اینکه با پیشوایان صادقِ الهی، عداوت ورزیده و با دشمنان ایشان طرح دوستی ریختهاند. ایشان مورد غضب الهی واقع شده، منکر و کافر نامیده میشوند. ایشان همان اصحاب هفتاد و دو فرقهاند. اما گروه سوم که گمراهان و مستضعفین نامیده میشوند؛ همان هایی هستند که با رهبرانِ راستینِ ربانی، عداوت نکرده و با دشمنانشان هم دوستی ندارند. دینِ حق، به ایشان نرسیده، یا اگر رسیده درکش نکردهاند، به واجبات و محرمات الهی پایبند بوده و دینی برای خویش، ابداع ننمودهاند .اینان همان ضالین و گمراهانی هستند که برای ایشان امید نجات میرود؛ گرچه مدتی را در دوزخ سپری کرده و معذب باشند.
پس از این همه تفصیل، باید گفت که فرقهی ناجیه باید از "مغضوب علیهم" و "ضالین" اجتناب کرده و خلاصه اینکه، ایشان فقط با کسانی برادرند که عقایدشان مورد تأیید ائمه اطهار (علیهم السلام) واقع شده و به همین خاطر امام عسکری (علیه السلام) از قول پدران پاکشان (علیهم السلام) از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودهاند:
«هرکه بصیرتی قوی داشت و به اولیای خویش، ولایتی نیکو و نسبت به اعداء دین، برائت داشت؛ پس او برادر دینی شماست که از پدر و مادر به شما نزدیکتر است.»(1)
فرقه هایی را که بر شمردیم، ترکیبی است از عوام و خواص جامعه، به این صورت که هر فرقه ای تشکیل یافته از امام و مأمون است. کسانی که تبعیت شدهاند؛ یعنی همان
1) الحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ العَسكَرِيُّ (علیه السلام) عَن آبَائِهِ (علیهم السلام) عَنِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فِي حَدِيثٍ... فَأَمَّا مَن قَوِيَت بَصِيرَتُهُ وَ حَسُنَت بِالوَلَايَةِ لِأَولِيَائِهِ وَ البَرَاءَةِ مِن أَعدَائِهِ مَعرِفَتُهُ فَذَلِكَ أَخُوكُم فِي الدِّينِ أَمَسُّ بِكُم رَحِماً مِنَ الآبَاءِ وَ الأُمَّهَات. وسائل الشیعه 9/229
خواص، و کسانی که تبعیت میکنند؛ یعنی همان عوام، که ایشان را پیروان هم مینامیم.
عامل جدا شدنِ این خواص و عوامِ هر گروه از فرقهی ناجیه و تشکیل حزب و دستهی جداگانه، یک امر واحدی نیست؛ بلکه علت انحرافِ خواص را باید در تبعیت از رأی ها و نظرات بشری دانسته و علت گمراهی عوام را در پیروی از خواص گمراه شده.
به طور مسلّم آنچه سایر فِرَق را از فرقهی ناجیه جدا میکند داخل نمودن آراء بشری در دین، باور کردن آنها و چنگ زدن به این باورهای غلط است.
فرقهی ناجیه که همان مسلمانانِ اصیل باقی مانده بر بیعت غدیرند، تابع فرامین پروردگار و دستورات پیامبر او (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و از هرگونه دخل و تصرف در احکام شریعت اجتناب میکنند. این در حالی است که سایر فرقه ها، یعنی همهی هفتاد و دو گروهِ دیگر، برای فهم احکام شریعت به آرای بشری خویش چون قیاس و استحسان و... روی آورده و به دلیل اینکه نمیخواستند به امام معصوم رجوع کنند، خود، با عقل ناقصشان احکام شریعت را استخراج کرده و وجوب پیروی از آن را به عوام الناس القاء نمودند.
بیشک اگر نبودند این خواصِ گمراه، که هوای نفس خویش را خدای خود برگزیده اند، امت ها و فرقههای گمراهی هم وجود نداشت، لذا سهم ایشان در ضلالت و هلاکت مردم، بیش از همه است.
حضرت صادق (علیه السلام) فرمودهاند:
«به خدا قسم که ضرر ایشان بر این امت از ضرر ترک و دیلم (دشمنان حربی اسلام) بیشتر است»(1)
امام عسکری (علیه السلام) نیز ضمن مقایسهی ایشان با سپاه یزید ملعون، آسیب این عالمان سوء را بیش از ضرر سپاه یزید ملعون برشمردهاند.(2)
1) عَن فُضَيلِ بنِ عِيَاضٍ قَالَ: سَأَلتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) عَن أَشيَاءَ مِنَ المَكَاسِبِ فَنَهَانِي عَنهَا فَقَالَ يَا فُضَيلُ وَ اللّه لَضَرَرُ هَؤُلَاءِ عَلَى هَذِهِ الأُمَّةِ أَشَدُّ مِن ضَرَرِ التُّركِ وَ الدَّيلَمِ قَالَ وَ سَأَلتُهُ عَنِ الوَرِعِ مِنَ النَّاسِ قَالَ الَّذِي يَتَوَرَّعُ عَن مَحَارِمِ اللّه عَزَّوَجَلَّ وَ يَجتَنِبُ هَؤُلَاء. ... کافی 5/ 108
2) قال ابومحمد الحسن العسكري (علیه السلام) :... فَأَمَّا مَن كَانَ مِنَ الفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمرِ مَولَاهُ فَلِلعَوَامِّ أَن يُقَلِّدُوهُ وَ ذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا بَعضَ فُقَهَاءِ الشِّيعَةِ لَا جَمِيعَهُم فَأَمَّا مَن رَكِبَ مِنَ القَبَائِحِ وَ الفَوَاحِشِ مَرَاكِبَ فَسَقَةِ فُقَهَاءِ العَامَّةِ فَلَا تَقبَلُوا مِنهُم عَنَّا شَيئاً وَ لَا كَرَامَةَ وَ إِنَّمَا كَثُرَ التَّخلِيطُ فِيمَا يُتَحَمَّلُ عَنَّا أَهلَ البَيتِ لِذَلِكَ لِأَنَّ الفَسَقَةَ يَتَحَمَّلُونَ عَنَّا فَيُحَرِّفُونَهُ بِأَسرِهِ لِجَهلِهِم وَ يَضَعُونَ الأَشيَاءَ عَلَى غَيرِ وُجُوهِهَا لِقِلَّةِ مَعرِفَتِهِم وَ آخَرِينَ يَتَعَمَّدُونَ الكَذِبَ عَلَينَا لِيَجُرُّوا مِن عَرَضِ الدُّنيَا مَا هُوَ زَادُهُم إِلَى نَارِ جَهَنَّمَ وَ مِنهُم قَومٌ نُصَّابٌ لَا يَقدِرُونَ عَلَى القَدَحِ فِينَا فَيَتَعَلَّمُونَ بَعضَ عُلُومِنَا الصَّحِيحَةِ فَيَتَوَجَّهُونَ بِهِ عِندَ شِيعَتِنَا وَ يَنتَقِصُونَ بِنَا عِندَ نُصَّابِنَا ثُمَّ يُضِيفُونَ إِلَيهِ أَضعَافَهُ وَ أَضعَافَ أَضعَافِهِ مِنَ الأَكَاذِيبِ عَلَينَا الَّتِي نَحنُ بُرَآءُ مِنهَا فَيَقبَلُهُ المُستَسلِمُونَ مِن شِيعَتِنَا عَلَى أَنَّهُ مِن عُلُومِنَا فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا وَ هُم أَضَرُّ عَلَى ضُعَفَاءِ شِيعَتِنَا مِن جَيشِ يَزِيدَ عَلَيهِ اللَّعنَةُ عَلَى الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ (علیهما السلام) وَ أَصحَابِهِ فَإِنَّهُم يَسلُبُونَهُمُ الأَروَاحَ وَ الأَموَالَ وَ هَؤُلَاءِ عُلَمَاءُ السَّوءِ النَّاصِبُونَ المُتَشَبِّهُونَ بِأَنَّهُم لَنَا مُوَالُونَ وَ لِأَعدَائِنَا مُعَادُونَ يُدخِلُونَ الشَّكَّ وَ الشُّبهَةَ عَلَى ضُعَفَاءِ شِيعَتِنَا فَيُضِلُّونَهُم وَ يَمنَعُونَهُم عَن قَصدِ الحَقِّ المُصِيب... تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) / 301. بحارالانوار 2/89
جناب سدیر صیرفی گوید: روزی حضرت باقر (علیه السلام) رو به کعبه نموده و به من فرمودند: «...ای سدیر! آیا دوست داری سد کنندگان راه خدا را به تو نشان دهم؟» سپس رو به ابوحنیفه و سفیان ثوری که مردمی را دور خود جمع کرده بودند نموده و فرمودند: «اینانند مسدود کنندگان راه خدا! اگر این خبیث ها در خانههایشان مینشستند، مردم، که کسی را نمییافتند تا از خدا خبرشان دهد به سمت ما میآمدند و ما ایشان را از خدا و رسول او با خبر میساختیم.»(1)
برای شناخت دین و آنچه به آن مربوط است دو راه در پیش روی ماست؛ اول تبعیت از قرآن و اهلبیت (علیهم السلام) که نامش علم است، و دوم تبعیت از اندیشه و رأی و نظر، که نامش ظن و گمان است. باید گفت که بدون هیچ و شک و ریبی، رخصت رجوع به رأی و نظر در باب شناخت امور دینی به ما داده نشده است. برای روشن شدن این مطلب به آیات و روایات ذیل توجه فرمایید:
خدای متعال در قرآن مجید، گمراه ترین انسان ها را کسی معرفی کرده است که بدون هیچ دانشی، از هوای خویش پیروی میکند:
« وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدًى مِنَ اللَّهِ»(2)
«و كيست گمراه تر از آنكه بى راهنمايى خدا از هوسش پيروى كند »
1) عَن سَدِيرٍ قَالَ: سَمِعتُ أَبَا جَعفَرٍ (علیه السلام) وَ هُوَ دَاخِلٌ وَ أَنَا خَارِجٌ وَ أَخَذَ بِيَدِي ثُمَ استَقبَلَ البَيتَ فَقَالَ يَا سَدِيرُ إِنَّمَا أُمِرَ النَّاسُ أَن يَأتُوا هَذِهِ الأَحجَارَ فَيَطُوفُوا بِهَا ثُمَّ يَأتُونَا فَيُعلِمُونَا وَلَايَتَهُم لَنَا وَ هُوَ قَولُ اللّه « وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَن تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهتَدى» ثُمَّ أَومَأَ بِيَدِهِ إِلَى صَدرِهِ إِلَى وَلَايَتِنَا ثُمَّ قَالَ: يَا سَدِيرُ فَأُرِيكَ الصَّادِّينَ عَن دِينِ اللّه ثُمَّ نَظَرَ إِلَى أَبِي حَنِيفَةَ وَ سُفيَانَ الثَّورِيِّ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ وَ هُم حَلَقٌ فِي المَسجِدِ فَقَالَ هَؤُلَاءِ الصَّادُّونَ عَن دِينِ اللّه بِلَا هُدًى مِنَ اللّه وَ لَا كِتَابٍ مُبِينٍ إِنَّ هَؤُلَاءِ الأَخَابِثَ لَو جَلَسُوا فِي بُيُوتِهِم فَجَالَ النَّاسُ فَلَم يَجِدُوا أَحَداً يُخبِرُهُم عَنِ اللّه تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ عَن رَسُولِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) حَتَّى يَأتُونَا فَنُخبِرَهُم عَنِ اللّه تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ عَن رَسُولِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) . کافی 1/ 392
2) قصص / 50
و در جای دیگر فرموده است:
« ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلَىٰ شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ»(1)
«سپس تو را در طريقه آيينى (كه ناشى) از امر (خداست) نهاديم؛ پس آن را پيروى كن و هوسهاى كسانى را كه علمی ندارند پيروى مكن»
و همچنین فرموده است:
«... وَ لا تَتِّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيطان ... إنَّما يأمُرُكم بِالسُّوءِ وَ الفَحشاء وَ أن تَقُولُوا عَلَي اللّه مَا لَا تَعلمون» (2)
«و از گامهای شیطان پیروی نکنید... همانا که او شما را به بدی وکارهای ناپسند و اینکه چیزی به خدا ببندید که دربارهی آن علم ندارید امر میکند.»
خدای متعال در این آیه، شیطان را مصدر سخن دینی ای دانسته که منشأش علم نیست. از طرف دیگر ظن و گمان را هم علم ندانسته است:
«وَما يتَّبِعُ أكثرُهُم إلَّا ظنَّاً إنَّ الظَّنَّ لا يغني مِنَ الحقِّ شيئاً»(3)
«و اکثر ایشان جز ظن و گمان از چیز دیگری تبعیت نمیکنند. همانا که ظن و گمان، بی نیاز از حق نمیکند(بهره ای از حق ندارد)»
و آیه :
«فَاحكم بَينَهُم بِما أَنزَلَ اللّه و لا تَتَّبِع أَهوائَهُم»(4)
«پس بین مردم به آنچه خدایت نازل کرده حکم کن و از میل و هوای ایشان پیروی مکن»
و دهها آیه دیگر.
جمع این سه آیهی شریفه چنین شد که دین خدا، محصولِ وحی ربانی است و حتی نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در آن، تسلیم وحی بوده و هرچه غیر آن است از رأی و نظر، چیزی جز گمان نیست و بهره ای از علم و حق نداشته و منشأش شیطان است.
روایات مطهر آل اللّه (علیهم السلام) نیز همین سخن را میگویند:
راوی گوید از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم:
کمترین چیزی که به واسطه آن، انسان کافر میشود چیست؟
فرمودند:«چیزی را از جانب خویش بیاورد و بر مبنای آن، افراد را دوست بدارد و از مخالفانش بیزاری جوید»(1)
حضرت زین العابدین (علیه السلام) نیز فرمودهاند:«همانا دین خدا با عقلهای ناقص و رأیهای باطل و قیاسهای فاسد، دست یافتنی نباشد و بدان نتوان رسید مگر با تسلیم؛ پس هرکه تسلیم ما باشد نجات یابد و هرکسی که با قیاس و رأی و نظر، دینداری کند هلاک شود.»(2)
در خبری دیگر، امام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرمایند:
«ای شیعیان ما و ای کسانی که مدعی دوستی و ولایت ما هستید! از اصحاب رأى و نظر دوری کنید که آنان دشمنان سنّت هستند. این افراد، دشمنان سنتهای الهیاند و نتوانستند که سنّت را حفظ کنند و سنّت هم امکان نگه داری به آنها نداده است. این افراد، بندگان خدا را بردهی خویش میگیرند، و مال پروردگار را بین خود تقسیم میکنند و در بین خویش دست به دست میکنند .مردم همچون بردگان در مقابل آنان، گردن کج کرده و خوار و ذلیل میشوند و کسانی همچون سگان، کورکورانه از آنان پیروی میکنند.
اصحاب رأی، با اهل حق درگیر میشوند و خود را همانند ائمهی راستگو جلوه میدهند، در حالی که از نادانان و کفّار ملعون هستند.
1) عَن حَمَّادٍ عَنِ الحَلَبِيِّ قَالَ: قُلتُ لِأَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) مَا أَدنَى مَا يَكُونُ بِهِ العَبدُ كَافِراً قَالَ أَن يَبتَدِعَ شَيئاً فَيَتَوَلَّى عَلَيهِ وَ يَبرَأَ مِمَّن خَالَفَهُ. بحارالانوار 2/ 301
2) عَنِ الثُّمَالِيِّ قَالَ قَالَ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ (علیه السلام) إِنَّ دِينَ اللّه لَا يُصَابُ بِالعُقُولِ النَّاقِصَةِ وَ الآرَاءِ البَاطِلَةِ وَ المَقَايِيسِ الفَاسِدَةِ وَ لَا يُصَابُ إِلَّا بِالتَّسلِيمِ فَمَن سَلَّمَ لَنَا سَلِمَ وَ مَنِ اهتَدَى بِنَا هُدِيَ وَ مَن دَانَ بِالقِيَاسِ وَ الرَّأيِ هَلَكَ وَ مَن وَجَدَ فِي نَفسِهِ شَيئاً مِمَّا نَقُولُهُ أَو نَقضِي بِهِ حَرَجاً كَفَرَ بِالَّذِي أَنزَلَ السَّبعَ المَثَانِيَ وَ القُرآنَ العَظِيمَ وَ هُوَ لَا يَعلَمُ. بحار الانوار 2/ 303
اگر از آنها چیزی را که نمیدانند، پرسیده شود، اِبا دارند از این که اعتراف به ندانستن کنند. پس با آراء خود در دین خدا تصرّف میکنند، و گمراه شوند و گمراه نمایند.»(1)
خلیفهی بلا فصل نبی مختار، مولانا علیٌّ المرتضی علیهما و آلهما السلام در کلامی دیگر فرموده اند:
«در حكمى از احكام، به نزد يكى از ايشان{اهل رای و نظر} مسئلهاى مىآيد، به رأى خود حكمى مى دهد؛ سپس، آن مسئله را عينا نزد ديگرى مى برند، به خلافِ رأى پيشين، رأيى مى دهد. سپس قاضيان، آن مسئله را به نزد امامى كه آنها را به شغل قضا برگماشته مى برند و او آراء همهی ايشان را صواب و صحیح مى شمارد!!. وا عجبا! خدای شان يكى است و پيامبرشان يكى است و كتابشان يكى.
آيا خداى سبحان آنان را به اختلاف فرمان داده و اكنون از او فرمان مى برند يا آنان را از اختلاف نهى كرده و اكنون عصيان مى ورزند؟ آيا خداوند، دينى ناقص فرستاده و از آنها براى كامل كردنش يارى خواسته يا در آوردن دين، با خدا شريک بودهاند و اكنون بر آنهاست كه رأى دهند و بر خداست كه به رأیشان راضى شود؟ يا خداى سبحان، دينى كامل فرستاده ولى پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ابلاغ آن قصور ورزيدهاند؟(2)
همان بزرگوار در کلام دیگری فرمودهاند:
«پس به كجا مى رويد و كى بازگردانده شويد؟. دليل ها برپاست و نشانه ها آشكار و علامت ها را نصب كردهاند. اين گمراهى و حيرانى تا چند، و حال آنكه خاندان پيامبرتان كه زمامداران حقاند و اَعلام دين و زبان راستين، در ميان شما هستند. آنان را حرمت داريد،
1) قال اميرالمؤمنين (علیه السلام) : يا مَعشَرَ شِيعَتِنَا وَ المُنتَحِلِينَ مَوَدَّتَنَا إِياكم وَ أَصحَابَ الرَّأي فَإِنَّهُم أَعدَاءُ السُّنَنِ تَفَلَّتَت مِنهُمُ الأَحَادِيثُ أَن يحفَظُوهَا وَ أَعيتهُمُ السُّنَّةُ أَن يعُوهَا فَاتَّخَذُوا عِبَادَ اللّه خَوَلًا وَ مَالَهُ دُوَلًا فَذَلَّت لَهُمُ الرِّقَابُ وَ أَطَاعَهُمُ الخَلقُ أَشبَاهُ الكلَابِ وَ نَازَعُوا الحَقَّ أَهلَهُ وَ تَمَثَّلُوا بِالأَئِمَّةِ الصَّادِقِينَ وَ هُم مِنَ الكفَّارِ المَلاعِينِ فَسُئِلُوا عَمَّا لَا يعلَمُونَ فَأَنِفُوا أَن يعتَرِفُوا بِأَنَّهُم لَا يعلَمُونَ فَعَارَضُوا الدِّينَ بِآرَائِهِم فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا. نوادر الاخبار ج 1 ص 40 و بحار الانوار ج 2 ص 308
2) قال اميرالمؤمنين (علیه السلام) : تَرِدُ عَلَى أَحَدِهِمُ القَضِيَّةُ فِي حُكمٍ مِنَ الأَحكَامِ فَيَحكُمُ فِيهَا بِرَأيِهِ، ثُمَّ تَرِدُ تِلكَ القَضِيَّةُ بِعَينِهَا عَلَى غَيرِهِ فَيَحكُمُ فِيهَا بِخِلَافِ قَولِهِ، ثُمَّ يَجتَمِعُ القُضَاةُ بِذَلِكَ عِندَ الإِمَامِ الَّذِي استَقضَاهُم فَيُصَوِّبُ آرَاءَهُم جَمِيعاً وَ إِلَهُهُم وَاحِدٌ وَ نَبِيُّهُم وَاحِدٌ وَ كِتَابُهُم وَاحِدٌ؛ أَ فَأَمَرَهُمُ اللّه تَعَالَى سُبحَانَهُ بِالاختِلَافِ فَأَطَاعُوهُ، أَم نَهَاهُم عَنهُ فَعَصَوهُ؟ أَم أَنزَلَ اللّه سُبحَانَهُ دِيناً نَاقِصاً فَاستعانَ بِهِم عَلَى إِتمَامِهِ، أَم كَانُوا شُرَكَاءَ لَهُ فَلَهُم أَن يَقُولُوا وَ عَلَيهِ أَن يَرضَى؟ أَم أَنزَلَ اللّه سُبحَانَهُ دِيناً تَامّاً، فَقَصَّرَ الرَّسُولُ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَن تَبلِيغِهِ وَ أَدَائِهِ؟. نهج البلاغة خطبه 18
همانگونه، كه قرآن را حرمت بايد داشت و چون تشنه كامان كه به آب مى رسند از سرچشمهی فيض ايشان سيراب شويد.
اى مردم! اين سخن را از پيامبرتان (صلی الله علیه و آله و سلم) فراگيريد، كه میفرمايند:" آنكه از ما مىميرد به ظاهر مرده است، ولى در حقيقت نمرده است و، به ظاهر پوسيده شود از ما آنكه پوسيده شود و به واقع پوسيده نشده است."
چيزى را كه نمىدانيد مگوييد؛ زيرا بيشترين حق، آن چيزهايى است كه انكارش مىكنيد... و در چيزى كه دانش شما به ژرفاى آن نمى رسد و فكر و انديشه را بدان راه نيست، از رأى خود استفاده نکنيد.» (1)
سعید اعرج گوید: به حضرت صادق (علیه السلام) عرض کردم: «بعضی از کسانی که نزد ما هستند و اهل فقه میباشند میگویند: چون مسأله ای بر ما وارد شود که حکمش را در قرآن و سنت نمییابیم به رأی خویش درباره اش حکم میکنیم.» امام (علیه السلام) فرمودند:«دروغ میگویند. هیچ چیزی نیست مگر آنکه حکمش در کتاب و سنت آمده است.»(2)
شبیه همین روایت از حضرت موسی و حضرت رضا (علیهما السلام) رسیده است.
در حدیثی دیگر جناب عبد اللّه بن الحسن گوید:
«مولای ما امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مسجد بصره خطبه میخواندند که مردی از ایشان سوال کرد: ای امیرالمؤمنین! مرا از اهل جماعت و اهل تفرقه، اهل بدعت و اهل سنت خبر ده که کیانند؟
امام فرمودند: حال که در این زمینه سوال کردی پس خوب گوش فراده تا بفهمی!
اما اهل جماعت، پس من و پیروان مناند گرچه اندک باشیم؛ چرا که بر حقیم و بر مبنای امر خدا و رسول. واهل تفرقه و جدایی آنانی هستند که مرا و تابعان مرا مخالفت کنند، ایشان
1) قال اميرالمؤمنين (علیه السلام) : فَأَينَ تَذهَبُونَ وَ أَنَّى تُؤفَكُونَ؟ وَ الأَعلَامُ قَائِمَةٌ وَ الآيَاتُ وَاضِحَةٌ وَ المَنَارُ مَنصُوبَةٌ؛ فَأَينَ يُتَاهُ بِكُم وَ كَيفَ تَعمَهُونَ وَ بَينَكُم عِترَةُ نَبِيِّكُم؟ وَ هُم أَزِمَّةُ الحَقِّ وَ أَعلَامُ الدِّينِ وَ أَلسِنَةُ الصِّدقِ. فَأَنزِلُوهُم بِأَحسَنِ مَنَازِلِ القُرآنِ وَ رِدُوهُم وُرُودَ الهِيمِ العِطَاشِ. أَيُّهَا النَّاسُ خُذُوهَا عَن خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه و آله و سلم) "إِنَّهُ يَمُوتُ مَن مَاتَ مِنَّا وَ لَيسَ بِمَيِّتٍ وَ يَبلَى مَن بَلِيَ مِنَّا وَ لَيسَ بِبَالٍ"؛ فَلَا تَقُولُوا بِمَا لَا تَعرِفُونَ، فَإِنَّ أَكثَرَ الحَقِّ فِيمَا تُنكِرُونَ... فَلَا تَستَعمِلُوا الرَّأيَ فِيمَا لَا يُدرِكُ قَعرَهُ البَصَرُ وَ لَا تَتَغَلغَلُ إِلَيهِ الفِكَرُ. وسائل الشیعه ج 20 ص 160
2) عَن سَعِيدِ بنِ عَبدِ اللّه الأَعرَجِ قَالَ: قُلتُ لِأَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) إِنَّ مَن عِندَنَا مِمَّن يَتَفَقَّهُ يَقُولُونَ يَرِدُ عَلَينَا مَا لَا نَعرِفُهُ فِي الكِتَابِ وَ السُّنَّةِ فَنَقُولُ فِيهِ بِرَأيِنَا فَقَالَ كَذَبُوا لَيسَ شَيءٌ إِلَّا وَ قَد جَاءَ فِي الكِتَابِ وَ جَاءَت فِيهِ السُّنَّةُ. اختصاص / 281
اهل تفرقه و جداییاند گرچه زیاد باشند واما اهل سنت کسانی هستند که به آنچه خدا و رسول بر ایشان رسم کردهاند پایبندند گرچه کم باشند و اما اهل بدعت، آنهایی هستند که با امر خدای متعال و کتاب و رسول او مخالفت ورزیده و به رأی و نظر و میل خویش عمل میکنند ایشان اهل بدعتاند ولو اینکه عددشان زیاد باشد ...(1)
امام هفتم حضرت موسی (علیه السلام) در جواب کسی که از ایشان دربارهی قیاس میپرسد، میفرمایند:
«شما را چه به قیاس؟ خدا لعنت کند ابوفلان را که میگوید نظر علی (علیه السلام) درباره فلان مسأله این است ولی نظر من چیز دیگری است! هرگاه مسأله ای به شما رسید که دربارهی آن علم دارید پس پیرامونش سخن بگویید؛ ولی اگر چیزی به شما رسید که درباره اش جاهلید پس چنین کنید – در اینجا امام (علیه السلام) به علامت سکوت، دست بر دهان مبارک گذاشتند»(2)
حضرت باقر (علیه السلام) در تعبیری بسیار رسا و زیبا به زراره فرمودهاند:«ای زراره! مراقب کسانی که در دین خدا قیاس میکنند باش؛ چرا که ایشان، دانشی را که تحصیل آن بر آنها لازم بوده وانهادهاند و به زحمت، به علمی روی آوردهاند که تحصیلش از ایشان برداشته شده و دربارهی آن کفایت شدهاند».(3)
1) كانَ أميرُ المؤمنينَ (علیه السلام) يَخطُبُ بِالبَصرةِ بَعدَ دخولِها بِأيَّامٍ فقامَ إِلَيهِ رجلٌ فقالَ: يا أَميرَ المؤمنينَ أَخبِرنِي مَن أَهلُ الجماعَةِ ومَن أهلُ الفِرقَةِ؟ ومَن أهلُ البدعَةِ ومَن أهلُ السُّنةِ؟ فقالَ أميرُ المؤمنين (علیه السلام) : وَيحكَ أَمّا إذا سألتَنِي فَافهَم عَنِّي ولا عليكَ أَن لا تسأل عَنها أحداً بَعدي أمَّا أهلُ الجماعةِ فأَنَا وَمَن اتَّبَعَني وإِن قلُّوا وذلكَ الحقّ عَن أَمرِ اللّه وعَن أمرِ رسولِهِ. و أمَّا أهلُ الفِرقَة فَالمُخالفُونَ لي ولمَن اتَّبَعَني وإن كثُرُوا. وأمَّا أهلُ السُّنةِ فَالمتمسِّكونَ بما سنَّه اللّه لَهم ورسولُه وإن قَلُّوا. وأمَّا أهلُ البدعَةِ فالمخالِفُون لِأَمرِ اللّه تعالى وكتابِه ولِرسولِه والعامِلُونَ بِرأيِهِم وأهوائِهِم وإن كثُروا وقد مَضَى مِنهُم الفوجُ الأوَّلُ وبَقيَت أفواجٌ... احتجاج 1 / 246
2) عَن مُحَمَّدِ بنِ حَكِيمٍ قَالَ: قُلتُ لِأَبِي الحَسَنِ (علیه السلام) إِنَّا نَتَلاقَى فِيمَا بَينَنَا فَلَا يَكَادُ يَرِدُ عَلَينَا شَيءٌ إِلَّا وَ عِندَنَا فِيهِ شَيءٌ وَ ذَلِكَ شَيءٌ أَنعَمَ اللّه بِهِ عَلَينَا بِكُم وَ قَد يَرِدُ عَلَينَا الشَّيءُ وَ لَيسَ عِندَنَا فِيهِ شَيءٌ وَ عِندَنَا مَا يُشبِهُهُ فَنَقِيسُ عَلَى أَحسَنِهِ فَقَالَ لَا وَ مَا لَكُم وَ لِلقِيَاسِ ثُمَّ قَالَ لَعَنَ اللّه أَبَا فُلَانٍ كَانَ يَقُولُ قَالَ عَلِيٌّ وَ قُلتُ وَ قَالَتِ الصَّحَابَةُ وَ قُلتُ ثُمَّ قَالَ كُنتَ تَجلِسُ إِلَيهِ قُلتُ لَا وَ لَكِن هَذَا قَولُهُ فَقَالَ أَبُو الحَسَنِ (علیه السلام) إِذَا جَاءَكُم مَا تَعلَمُونَ فَقُولُوا وَ إِذَا جَاءَكُم مَا لَا تَعلَمُونَ فَهَا وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى فَمِهِ. محاسن برقی1/213
3) عَن زُرَارَةَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُوجَعفَرٍ (علیه السلام) يَا زُرَارَةُ إِيَّاكَ وَ أَصحَابَ القِيَاسِ فِي الدِّينِ فَإِنَّهُم تَرَكُوا عِلمَ مَا وُكِّلُوا بِه وَ تَكَلَّفُوا مَا قَد كُفُوهُ يَتَأَوَّلُونَ الأَخبَارَ وَ يَكذِبُونَ عَلَى اللّه عَزوَجَلَّ وَ كَأَنِّي بِالرَّجُلِ مِنهُم يُنَادَى مِن بَينِ يَدَيهِ قَد تَاهُوا وَ تَحَيَّرُوا فِي الأَرضِ وَ الدِّينِ. بحارالانوار 2 / 308
این بیان حضرت باقر (علیه السلام) در این موضوع از بهترین تعابیر میباشد. آن بزرگوار که درود خدا بر ایشان باد،علم را به دو بخش تقسیم کردهاند؛ اول: آن علمی که تحصیل آن بر عباد، لازم و در ترک آن معذور نیستند و آن طلب علم از محضر مبارک عالمان؛ یعنی اهل الذکری است که قرآن کریم، مردم را مأمور به پرسش از ایشان کرده است و دوم: آن علمی که تحصیل آن از بندگان، برداشته شده و حقیقتش در نزد همان عالمان که در قسمت اول ذکر شد موجود است. عده ای برای آنکه نخواهند از این دانشمندان که خاندان پیامبرند بهره گیرند؛ خواستند خودشان احکام خدا را با رأی خویش استنباط کنند؛ لذا چون طلب العلم را که همان قسم اول بود رها کردند، به سراغ علمی رفتند که از ایشان کفایت شده و دست عقلشان بدان نمیرسد، و به همین دلیل از روی هوای نفس دربارهی آن تکلم کردند و بندگان خدا را گمراه نمودند.
یکی از مصادیق استعمال رأی و نظر در دین، بهره گیری از قیاس در استخراج احکام شرعی است. این روش که در نزد هفتاد و دو فرقه؛ یعنی جمیع فِرَق به جز فرقهی ناجیه متداول است به این معناست که اگر به زعمِ ایشان دربارهی مسأله ای حکمی در قرآن و سنت یافت نشود؛ ولی درباره موضوعی شبیه آن مسأله، آیه و یا روایتی موجود باشد، حکم این مسأله را با حکم آن موضوع قیاس کرده و میگویند: حکم این هم، مانند آن است. و این در حالی است که اولا به فرمایش قرآن کریم که فرموده:
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(1)
و فرموده :
«وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ»(2)
حکم هر چیزی در قرآن آمده و اگر ما از آن خبر نداریم، برای این است که خدا اراده کرده تا به نزد عالمان، که همان امامان معصوماند رفته و از ایشان بیاموزیم. و ثانیاً اینکه ما نمیتوانیم با عقلِ خویش، قیاس کرده و بگوییم چون این دو موضوع شبیه هم هستند و حکم یکی در قرآن و سنت آمده و دیگری نیامده، پس حکم هر دو یکی است؛ زیرا معلوم نیست که حکم این دو موضوع، نزد خداوند یکی باشد.
آری! ایشان نخواستند تا نزد صاحبان ولایت رفته و دین خویش را از ایشان بگیرند و به همین سبب دچار چنین سستی هایی در دین خدا شدند.
جالب آن است که در منابع سنی ها نیز روایاتی در مذمت استعمال آراء بشری در دین وجود دارد که علی رغم این اخبار و احادیث، بازهم، قیاس از مهمترین راههای استنباط احکام شرعی نزد ایشان است. به بعضی از این روایات اشاره میکنیم:
ایشان به واسطهی ابوهریره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کردهاند که فرمودند:
«این امت در برهه ای از زمان به کتاب خدا عمل کرده و در برهه ای نیز به سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل بنمایند. پس از آن به رأی و نظر عمل کنند که چون به رأی و نظر عمل کنند گمراه شده و دیگران را نیز گمراه کنند.»(1)
و از همان حضرت نقل کردهاند که فرمودهاند:
«هر که در دین خدا به رأی خود، سخن گوید به من تهمت زده است»(2)
شاید منظور آن حضرت از تهمت، این باشد که چون کسی از رأی خویش در دین استفاده کند مقصودش آن است که نبی خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تمام دین را به مردم نرسانده و دین خدا را ناقص گذاشتهاند و به همین دلیل در بعضی از احکامی که آن بزرگوار، وظیفه مکلفین را معین نکرده اند، مردم مجبورند از نظر خویش در استنباط آن، بهره گیرند و این بهتانی بیش نیست چرا که قرآن کریم درباره کامل بودن دین فرموده است:
«امروز دین شما را کامل گردانیدم» (3)
از جمله روایات ایشان، حدیثی است که از حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل کردهاند که فرمودهاند: «با وجود سه چیز، هیچ عملی پذیرفته نمیشود: شرک و کفر و رأی. عرض شد: ای امیرمؤمنان! منظور شما از رأی چیست؟ فرمودند: اینکه کتاب خدا و سنت رسول او را واگذاری و به رأی، عمل کنی.»(4)
در صحیح بخاری نیز نقل کردهاند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودهاند:
«خدا علم را پس از آنکه به شما داد به طور کامل نمیگیرد؛ ولیکن با مرگ عالمان و دانشمندان، علم نیز گرفته میشود. پس مردم، نادان باقی بمانند و چون از ایشان در احکام دین سوال شود به رأی و نظر خویش فتوا دهند و گمراه شده و دیگران را گمراه کنند.»(1)
و در حدیث دیگر از آن حضرت نقل کردهاند که:
«قوم بنی اسرائیل به هفتاد و دو فرقه پراکنده شدند که امت من یک فرقه بیش از آنها خواهند بود. همانا ضررِ هیچ گروهی از ایشان بیش از آن دسته ای نیست که دین را با رأی خویش، قیاس کرده؛ پس حلال خدا را حرام و حرام او را حلال بشمارند»(2)
و در خبر دیگری که نزد ایشان معروف است، آمده است که نبی خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودهاند:
«علم، سه چیز است؛ کتاب گویای خدا، سنت بیان شده و نمیدانم»(3)
در این روایت زیبا، دربارهی علم، فرمودهاند که مصادر حقیقی آن، کتاب خدا و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و اگر کسی حکم چیزی را در این دو نیافت، مجاز نیست که حکمی را از روی هوا و رأی و نظر بیان کند؛ بلکه باید بگوید: "نمیدانم" و جالب آن است که از این امر سوم، به علم، تعبیر فرمودهاند.
عجیب است که خود، این روایات را نقل کرده؛ ولی بدان عمل نمیکنند!
نتیجه این گفتار چنین بود که عده ای نخواستند به نادانی خویش اعتراف کرده و علم را از مصدر و معدنش استخراج کنند؛ پس بر مبنای هوا و هوس خویش، در دین خدا نظر داده و با این ترفند از راه مستقیم، جدا شدند و به دلیل تعدد میل ها و هواها و به دنبال آن، تعدد آراء و نظرات، فرقههای گوناگونی را پدید آوردند.
ائمه اطهار (علیهم السلام) همواره پیروان خویش را از رجوع به رأی و نظر بر حذر داشته و
1) صحیح بخاری، کتاب العلم /50 ح 100
2) «عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللّه عَلَيْهِ وَآله قَالَ: «تَفْتَرِقُ أُمَّتِي عَلَى بِضْعٍ وَسَبْعِينَ فِرْقَةً، أَعْظَمُهَا فِتْنَةً عَلَى أُمَّتِي قَوْمٌ يَقِيسُونَ الْأُمُورَ بِرَأْيِهِمْ، فَيُحِلُّونَ الْحَرَامَ وَيُحَرِّمُونَ الْحَلَالَ» المعجم الکبیر 18/ 50
3) «العلم ثلاثه کتاب ناطق و سنه قائمه ولا أدری» قوت القلوب1/ 246 و المعجم الاوسط 1/398 و کنز العمال ح 28660
فرمودهاند که مؤمن واقعی کسی است که فقط و فقط به وحی الهی متمسک بوده و جز از آستان اولیاء، چیزی اخذ نکند.
در خاتمه این بحث توجه شما را به این حدیث بسیار نیکو و کاربردی جلب میکنم:
عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ:«مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَسْتَكْمِلَ الإِيمَانَ كُلَّهُ فَلْيَقُلِ الْقَولُ مِنِّي فِي جَمِيعِ الْأَشيَاءِ قَولُ آلِ مُحَمَّدٍ فِيمَا أَسَرُّوا وَ مَا أَعلَنُوا وَ فِيمَا بَلَغَنِي عَنهُم وَ فِيمَا لَم يَبلُغْنِي.»(1)
یعنی: امام صادق (علیه السلام) فرمودهاند:
«هر كسی كه دوست دارد تمامِ مراتبِ ايمان را كامل كند، بايد بگويد: گفتار (و نظر) من نسبت به هر موضوعى، گفتار (ونظر) آل محمد (علیهم السلام) است در آنچه (به واسطه تقيه يا عدم فهم مخاطب) پنهان كنند و در آنچه آشكار دارند و در آنچه از ايشان به من برسد و در آنچه به من نرسد.»
همانطور که پیش از این گفته شد؛ بر مبنای فرمایشات معصومین (علیهم السلام) ، علت لغزش خواص، وانهادنِ عالمان حقیقی و استفادهی از رأی بشری در دین است.
اما دربارهی انحراف عوام الناسِ این فرقه ها باید گفت: اعتماد و اعتقاد به خواصِ جامعه و پیروی کورکورانه از آنها، عامل اساسی هلاکت ایشان است. به عنوان مثال، تأسیسِ فرقه هایی چون واقفیه، اسماعیلیه و ناووسیه اینگونه بوده است که بعضی از علمای منحرفِ آن زمان، به خاطر میل به دنیا و ریاست و خوف از بسته شدن درهای بیوتشان، امام (علیه السلام) را انکار کرده و مثلا در بین مردم چنین وانمود میکردند که امام، زنده و غایب است و اگر تمایلی برای ارتباط با او دارید تنها راه وصلِ به آستانِ مَلَک پاسبان او، ما هستیم و در صورتی که وجوهات و هدایایی برای وی به ذمّه دارید باید به ما پرداخت کنید تا بریء الذمه شوید.
1) کافی 1/ 391 و مختصر البصائر / 266 و بحارالانوار 25 / 364
دسته هایی از شیعیان هم که آن عالمان را بیش از امام خویش میشناختند و ایشان را در مقامِ ولی امر گذاشته، از آنها تبعیت محض مینمودند، با انحرافِ ایشان، منحرف شده و فرقههای گوناگونی بدین شکل ایجاد گردید .
این حقایقِ تلخ تاریخی است که باید چشم ما را باز کرده و به ما بفهماند که اگر از عالمی یا بزرگی تبعیت میکنیم مبادا در او ذوب شویم؛ چرا که اگر او لغزید ما را هم دچار لغزش میکند و به دلیل اینکه کسی جز ذوات مقدسه معصومین (علیهم السلام) ، دارای مقام عصمت نیست و احتمال خطا و اشتباه در او میرود، همواره در تبعیتهای خویش باید با عصای احتیاط حرکت کرده و به جز معصومین (علیهم السلام) به کسی اعتمادِ صد در صد نکنیم.
خدای مهربان در وصف اینگونه افرادِ ولیجه پرست فرموده است:
«اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللّه وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ»(1)
«اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح، پسر مريم را به جاى خدا به الوهيت گرفتند»
ائمه اطهار (علیهم السلام) در توضیح آیهی فوق چنین فرموده اند:
جابر از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کرده که دربارهی این آیه فرموده اند:
«كشيش ها و رهبانهاى خود را به عنوان خدا نگرفتند جز اينكه آنها چيزى را حلال كردند و ایشان پيروى نمودند و چيزى را حرام نمودند و ایشان قبول كردند، در نتيجه، كشيش ها و رهبانها، ارباب و خدايان آنها شدند در مقابل خدا.» و در خبر ديگر مىفرمايند: «اطاعت كردند از آنها در معصيت خدا.»(2)
و به ابوبصير فرموده اند:
1) توبه / 31
2) عَن جَابِرٍ عَن أَبِي عَبدِاللّه (علیه السلام) قَالَ: سَأَلتُهُ عَن قَولِ اللّه «اتَّخَذُوا أَحبارَهُم وَ رُهبانَهُم أَرباباً مِن دُونِ اللّه» قَالَ أَمَا إِنَّهُم لَم يَتَّخِذُوهُم آلِهَةً إِلَّا أَنَّهُم أَحَلُّوا حَلَالًا فَأَخَذُوا بِهِ وَ حَرَّمُوا حَرَاماً فَأَخَذُوا بِهِ فَكَانُوا أَربَابَهُم مِن دُونِ اللّه وَ قَالَ فِي خَبَرٍ آخَرَ عَنهُ وَ لَكِنَّهُم أَطَاعُوهُم فِي مَعصِيَةِ اللّه. بحارالانوار 24/246
«براى دانشمندان و راهبان خویش، روزه نگرفتند و نماز نخواندند؛ ولى در حلال و حرام پيرو محض آنها شدند.» (1)
و همچنین ابو بصير از حضرت صادق (علیه السلام) نقل میكند كه فرمودند:
«این دانشمندان و راهبان، مردم را دعوت به عبادت خود نكردند که اگر چنين دعوتى مىكردند، مردم نمىپذيرفتند؛ ولى چيزى را حلال و چيزى را حرام نمودند و ايشان از راهى كه توجه نداشتند عبادت آنها را مىكردند.»(2)
پس خداوند متعال در این آیه، کسانی را که دانشمندانشان را ربّ تلقی کرده و هر چیزی را که آنها گفتند، کورکورانه قبول کردند، مذمت نموده، میفرماید: آنان دانشمندان را به جای خداوند گذاشتند؛ یعنی از آنها تبعیت محض کردند، و آنها را اطاعت کردند. منظور از احبار در این آیه، دانشمندان هستند و منظور از رهبانان، عابدان و عارفان آن زمان هستند.
خداوند میفرماید: آنان از دانشمندان، عارفان وعابدانِ خود، بیچون و چرا تبعیت کردند و البته که این کار در ارتباط با غیر معصوم، ممنوع است؛ زیرا اگر انسان از کسی جز خدا و معصومین (علیهم السلام) تبعیت بیچون و چرا کند، به سبب همان تبعیت، دچار فتنه و زوال در دین خواهد شد و به همین سبب، کارش به جایی میرسد که مانند: گروه واقفیه و اسماعیلیه، عوض اینکه امامش را بشناسد، عالمی را میشناسد که همه دینش را با تسلیم محض از او گرفته است.
ولیجه از ریشه ولوج، به معنای دخول است. راغب اصفهانی در توضیح این واژه گفته است :«وَلَجَ الشیءُ فِی غَیره یَعنِی دَخَلَ.»(3)در کتب لغت، ولیجه را اینگونه معنا کرده اند:
1) عن أَبِي بَصِيرٍ عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) فِي قَولِ اللّه تَعَالَى «اتَّخَذُوا أَحبارَهُم وَ رُهبانَهُم أَرباباً مِن دُونِ اللّه» قَالَ أَمَا وَ اللّه مَا صَامُوا لَهُم وَ لَا صَلَّوا وَ لَكِنَّهُم أَحَلُّوا لَهُم حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَيهِم حَلَالًا فَاتَّبَعُوهُم. بحارالانوار 24/246
2) قَالَ أَبُو بَصِيرٍ قَالَ أَبُو عَبدِ اللّه (علیه السلام) مَا دَعَوهُم إِلَى عِبَادَةِ أَنفُسِهِم وَ لَو دَعَوهُم إِلَى عِبَادَةِ أَنفُسِهِم مَا أَجَابُوهُم وَ لَكِنَّهُم أَحَلُّوا لَهُم حَلَالًا وَ حَرَّمُوا عَلَيهِم حَرَاماً فَكَانُوا يَعبُدُونَهُم مِن حَيثُ لَا يَشعُرُون. بحارالانوار 24/246
3) مفردات / 883
« کسی که از اهل تو نیست؛ ولی به او اعتماد داری»(1)و یا گفته اند: «ولیجه به معنای تکیه گاه و همراز انسان است.»(2)
به هر حال، ولیجه به کسی میگویند که در دل انسان به شکلی داخل شده و نفوذ کرده است که به او اعتماد کامل پیدا کرده و تکیه گاه او در همهی امور است.
ائمه معصومین (علیهم السلام) با عنایت خاصی که به این موضوع داشتهاند، همواره دوستان و شیعیان خویش را از خطر ولائج، بر حذر داشته و بر این مهم، اصرار میورزیدند که مبادا کسی از دوستانشان در دامان یکی از این ولیجه ها گرفتار شود.
در زیارت جامعه، یکی از دوازده گروهی را که بر برائت از ایشان تاکید میشود همین ولیجه ها هستند:
«بَرِئتُ إِلَى اللّه عَزّوَجَلَّ مِن أَعدَائِكُم وَ مِنَ الجِبتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ الشَّيَاطِينِ وَ حِزبِهِمُ الظَّالِمِينَ لَكُم الجَاحِدِينَ لِحَقِّكُم وَ المَارِقِينَ مِن وَلَايَتِكُم وَ الغَاصِبِينَ لِإِرثِكُم الشَّاكِّينَ فِيكُم المُنحَرِفِينَ عَنكُم وَ مِن كُلِّ وَلِيجَةٍ دُونَكُم وَ كُلِّ مُطَاعٍ سِوَاكُم وَ مِنَ الأَئِمَّةِ الَّذِينَ يَدعُونَ إِلَى النَّار» (3)
در این عبارت، حضرت امام علی النقی (علیه السلام) از ما میخواهند که از هر ولیجهای؛ یعنی از هر اطاعت شونده مطلقی و از هر معتَمَدی جز ائمه اطهار (علیهم السلام) بیزاری بجوییم.
در روایات دیگر نیز، حضرات معصومین (علیهم السلام) همین را از ما خواستهاند:
امام ششم (علیه السلام) میفرمایند:
«بپرهیز از اینکه مردی را در جایگاه حجت خدا گماشته و مقتدای خود سازی و او را در تمامی آنچه میگوید تصدیق کنی.(4)»
همچنین مولای ما حضرت جعفر صادق (علیه السلام) نیز فرموده اند:
«هرکه دینش را از دهان رجال بگیرد، دینش را همان رجال از او میگیرند و هرکسی دینش را از کتاب خدا و سنت رسول او (صلی الله علیه و آله و سلم) اخذ کند، حتی اگر کوه ها از بین بروند دین او از بین نخواهد رفت.»(1)
و حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) در معنای ولیجه فرموده اند:
«الذی یقام دون ولی الامر» یعنی:
«هر کسی که به جای ولی امر؛ یعنی امام معصوم (علیه السلام) گذاشته شود.»(2)
عزیزان من! در مذمت اتخاذ ولیجه، روایات فراوانی از ائمه طاهرین (علیهم السلام) صادر شده است.
امام پنجم از قول پدرانشان "که درود خدا بر ایشان باد" نقل کردهاند كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند:
«دامن اين على را بگيريد... از او است دو سبط اين امت، حسن و حسين که دو پسر مناند و از حسين است امامان هدایت كه خدا به آنها علم و فهم مرا داده است؛ پس آنها را دوست داريد و ولیجه ای جز آنها نگيريد که مبادا خشم خدا بر شما فرود آيد و هر كه مورد خشم پروردگارش شود مسلّما سقوط كرده و زندگى اين دنيا نباشد جز كالاى فريب.»(3)
حسن بن محبوب از امام هشتم (علیه السلام) روايت كرده كه امام (علیه السلام) به من فرمودند:
«به ناچار فتنه و آشوبى بسيار سهمگين و خونين روى خواهد داد كه هر نوع خويشى و نزديكى و دوستى و رفاقت و ولیجه ای ساقط خواهد شد و از بين میرود، و اين امر،
1) عَنْ أَبِي عَبدِ اللّه جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: «من أخذ دينه من كتاب اللّه و سنة نبيه (صلی الله علیه و آله و سلم) زالت الجبال قبل أن يزول و من أخذ دينه من أفواه الرجال ردته الرجال» الوافي / و قال (علیه السلام) :«مَنْ دَخَلَ فِي هَذَا الدِّينِ بِالرِّجَالِ أَخْرَجَهُ مِنْهُ الرِّجَالُ كَمَا أَدْخَلُوهُ فِيهِ وَ مَنْ دَخَلَ فِيهِ بِالْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ زَالَتِ الْجِبَالُ قَبْلَ أَنْ يَزُولَ.» غیبت نعمانی / 22
2) سُفيَانُ بنُ مُحَمَّدٍ الضُّبَعِيُّ قَالَ: كَتَبتُ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ أَسأَلُهُ عَنِ الوَلِيجَةِ وَ هُوَ قَولُ اللّه تَعَالَى« وَ لَم يَتَّخِذُوا مِن دُونِ اللّه وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا المُؤمِنِينَ وَلِيجَةً» قُلتُ فِي نَفسِي لَا فِي الكِتَابِ مَن تَرَى المُؤمِنِينَ هَاهُنَا. فَرَجَعَ الجَوَابُ الوَلِيجَةُ الَّذِي يُقَامُ دُونَ وَلِيِّ الأَمرِ وَ حَدَّثَتكَ نَفسُكَ عَنِ المُؤمِنِينَ مَن هُم فِي هَذَا المَوضِعِ فَهُمُ الأَئِمَّةُ الَّذِينَ يُؤمِنُونَ عَلَى اللّه فَيُجِيزُ أَمَانَهُم. کافی 1/ 508 و بحار الانوار 25/ 245
3) عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) خُذُوا بِحُجزَةِ هَذَا الأَنزَعِ يَعنِي عَلِيّاً... وَ مِنهُ سِبطَا أُمَّتِي الحَسَنُ وَ الحُسَينُ وَ هُمَا ابنَايَ وَ مِنَ الحُسَينِ أَئِمَّةُ الهُدَى أَعطَاهُمُ اللّه فَهمِي وَ عِلمِي فَأَحِبُّوهُم وَ تَوَلَّوهُم وَ لَا تَتَّخِذُوا وَلِيجَةً مِن دُونِهِم فَيَحِلَّ عَلَيكُم غَضَبٌ مِن رَبِّكُم وَ مَن يَحلِل عَلَيهِ غَضَبٌ مِن رَبِّهِ فَقَد هَوى وَ مَا الحَياةُ الدُّنيا إِلَّا مَتاعُ الغُرُور. بصائر الدرجات 1 / 53
هنگاميست كه شيعیان، سومين فرزندم را گم كنند، كه اهل آسمان و زمين و هر تشنهاى از مرد و زن، و هر اندوهگين و هر ستمديدهاى براى او اشک میريزند....»(1)
عبد اللّه بن عجلان از حضرت باقر (علیه السلام) در مورد آيه:
«آيا پنداشته ايد كه به خود واگذار مى شويد و خداوند كسانى را كه از ميان شما جهاد كرده و غير از خدا و فرستاده او و مؤمنان، ولیجه ای نگرفته اند معلوم نمى دارد و خدا به آنچه انجام مى دهيد آگاه است»(2)
نقل کند که فرمودند:
«منظور از مؤمنين در این آيه، ائمه (علیهم السلام) هستند؛ يعنى مبادا که به جز آنها ولیجه و پشت و پناهى بگيرید.»(3)
امام صادق (علیه السلام) نیز در سفارش خویش به جوانان شیعه فرموده اند:
«ای جوانان شیعه! تقوای الهی پیشه کرده و نزد رئیسان و سردسته ها حاضر نشوید و ایشان را به حال خود رها کرده تا دست از ریاست برداشته و پیرو شوند. مراقب باشید که کسی را جز خدا ولیجه خویش نگیرید.»(4)
حضرت باقر (علیه السلام) نیز فرمودهاند که :«هر ولیجه ای نابود خواهد شد مگر آن چه که قرآن آن را ثابت کرده باشد.»(5)(یعنی خدا و رسول و ائمه (علیهم السلام) که در سورهی توبه درباره اش سخن گفته است.)
1) عَن أَبِي الحَسَنِ عَلِيِّ بنِ مُوسَى الرِّضَا عَلَيهِمَا السَّلَامُ قَالَ: قَالَ لِي: لَابُدَّ مِن فِتنَةٍ صَمَّاءَ صَيلَمٍ يَسقُطُ فِيهَا كُلُّ بِطَانَةٍ وَ وَلِيجَةٍ وَ ذَلِكَ عِندَ فِقدَانِ الشِّيعَةِ الثَّالِثَ مِن وُلدِي، يَبكِي عَلَيهِ أَهلُ السَّمَاءِ وَ أَهلُ الأَرضِ، وَ كُلُّ حَرَّى وَ حَرَّانَ، وَ كُلُّ حَزِينٍ وَ لَهفَانَ. عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2 /7 و الإمامة و التبصرة /114
2) توبه/16 «أَم حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا مِنكُم وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِن دُونِ اللّه وَلارَسُولِهِ وَ لَا الْمُؤمِنِينَ وَلِيجَةً»
3) عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) فِي قَولِهِ تَعَالَى أَم حَسِبتُم أَن تُترَكُوا وَ لَمَّا يَعلَمِ اللّه الَّذِينَ جاهَدُوا مِنكُم وَ لَم يَتَّخِذُوا مِن دُونِ اللّه وَ لا رَسُولِهِ وَ لَا المؤمِنِينَ وَلِيجَةً يَعنِي بِالمؤمِنِينَ الأَئِمَّةَ (علیهم السلام) لَم يَتَّخِذُوا الوَلَائِجَ مِن دُونِهِم. کافی1/ 416 و تفسیر نورالثقلین 2/192 و بحار الانوار 24 / 244
4) عَن الصادق (علیه السلام) أنه قَالَ: يَا مَعشَرَ الأَحدَاثِ اتَّقُوا اللّه وَلَا تَأتُوا الرُّؤَسَاءَ ذَروهُم حَتَّى يَصِيرُوا أَذنَاباً لَا تَتَّخِذُوا الرِّجَالَ وَلِيجَةً مِن دُونِ اللّه. تفسیر عیاشی 2 /83 و مشكاة الأنوار في غررالأخبار/ 334 و وسائل الشیعه 27/133 و البرهان 2 /747
5) قَالَ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) لَا تَتَّخِذُوا مِن دُونِ اللّه وَلِيجَةً فَلَا تَكُونُوا مُؤمِنِينَ فَإِنَّ كُلَّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ وَ قَرَابَةٍ وَ وَلِيجَةٍ وَ بِدعَةٍ وَ شُبهَةٍ مُنقَطِعٌ إِلَّا مَا أَثبَتَهُ القُرآنُ. كافی1 / 59
ابو خديجه نیز گزارش كند كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند:
«مردى خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض كرد:«من آمدهام با شما بر اسلام بيعت كنم» حضرت فرمودند: «با تو بيعت میكنم بر اينكه پدرت را بكشى!» آن مرد پذيرفت. حضرت فرمودند: «به خدا ما به كشتن پدران، فرمان ندهيم؛ ليكن (با اين آزمايش) حقيقت ايمان تو را دانستم، و تو هرگز نبايد غير خدا را در دل راه دهى و جز او را به عنوان ولیجه بگیری، پدرانتان را در آنچه فرمان دهند اطاعت كنيد؛ ولى در نافرمانى خدا، از آنان اطاعت مكنيد.»(1)
تبعیت بی چون و چرا و اطاعت محض از یک نفر، فقط مخصوص ائمه طاهرین (علیهم السلام) است و هرکسی که مدعی این مقام حضرات معصومین (علیهم السلام) باشد بدون شک طاغوت است.
ابوصباح كنانى گوید:
«حضرت باقر (علیه السلام) فرمودند: ابو صباح! بپرهيزيد از ولیجه ها که هر پشت و پناهى جز ما طاغوت است، يا رقيب و مخالف خدا است.»(2)
امیرمؤمنان حضرت علی (علیه السلام) فرمودهاند:
«از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که چنين فرمودند: بر دينتان از سه نفر بر حذر باشيد:... سوم؛ مردى كه خداوند عزوجل به او قدرت و سلطنتى داده است، و او گمان كرده که اطاعت او اطاعت خداوند و معصيت او معصيت خداوند است؛ ولى دروغ مىگويد! هرگز اطاعت از مخلوق با معصيت خالق جایز نیست، و اطاعت از كسى كه معصيت خدا مىكند مجاز نمیباشد. اطاعت، مخصوصِ خداوند و پيامبرش و اولى الامرى است كه خداوند، آنان را با خود و پيامبرش قرين كرده و فرموده است: «از خدا اطاعت كنيد، و از پيامبر و از اولی الامر». خداوند به اين جهت دستور به اطاعت از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داده است كه آن حضرت، معصوم و
1) عَن أَبِي عَبدِاللّه (علیه السلام) قَالَ: أَتَى رَجُلٌ رَسُولَ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) فَقَالَ يَا رَسُولَ اللّه إِنِّي جِئتُكَ أُبَايِعُكَ عَلَى الإِسلَامِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) أُبَايِعُكَ عَلَى أَن تَقتُلَ أَبَاكَ قَالَ نَعَم فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّا وَ اللّه لَا نَأمُرُكُم بِقَتلِ آبَائِكُم وَ لَكِنَّ الآنَ عَلِمتُ مِنكَ حَقِيقَةَ الإِيمَانِ وَ أَنَّكَ لَن تَتَّخِذَ مِن دُونِ اللّه وَلِيجَةً أَطِيعُوا آبَاءَكُم فِيمَا أَمَرُوكُم وَ لَا تُطِيعُوهُم فِي مَعَاصِي اللّه. بحار الانوار 65 /281
2) عن أبي الصباح الكناني قال: قال أبو جعفر (علیه السلام) يا أبا الصباح إياكم و الولائج فإن كل وليجة دوننا فهي طاغوت أو ند. تفسير عياشی 2 / 83 وسائل الشیعه 27 /134
پاک است و به معصيت خداوند دستور نمىدهد، و نيز دستور به اطاعت از اولی الامر داده است؛ زيرا آنان معصوم و پاکاند و به معصيت خداوند دستور نمىدهند.»(1)
امام صادق (علیه السلام) نیز فرموده اند: «از این سردسته ها و رئیسان؛ یعنی آنهایی که خود را در معرض ریاست قرار میدهند احتراز کنید که به خدا قسم، مردم پشت سر کسی راه نیافتند مگر آنکه هلاک شود و دیگران را به هلاکت اندازد.»(2)
همان امام بزرگوار که درود خدا بر ایشان باد در کلامی دیگر فرمودهاند:
«بدترین شما ریاست طلب ها هستند، همانهایی که مردم دورشان جمع شده و دوست دارند که بر گردنهای شما سوار شوند و به دنبال شهرت بوده و مشهور هم میشوند. ایشان میخواهند که آنها را به عنوان ولیجه اتخاذ کنیم.»(3)
جناب زید هم از امام صادق (علیه السلام) روایت کند که فرمودند: «علم را از معدنش جستجو کنید و از ولیجه ها اجتناب کنید که در بین ایشان، سد کنندگان راه خدا وجود دارد.» (4)
ولیجه پرستان که بزرگان خویش را با القابی چون شیخ کامل، عارف واصل، قطب، ولی امر، مراد و امام میخوانند(5)،
چونان در او ذوب شدهاند که تمامی مقامات ائمه طاهرین (علیهم السلام)
1) سُلَيمُ بنُ قَيسٍ قَالَ: سَمِعتُ عَلِيَّ بنَ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللّه صَلَّى اللّه عَلَيهِ وَ آلِهِ:احذَرُوا عَلَى دِينِكُم ثَلَاثَةَ رِجَالٍ: رَجُلٍ قَرَأَ القُرآنَ حَتَّى إِذَا رُئِيَ عَلَيهِ بَهجَتُهُ كَأَنَّ رِدَاءً لِلإِيمَانِ غَيَّرَهُ إِلَى مَا شَاءَ اللّه اختَرَطَ سَيفَهُ عَلَى أَخِيهِ المُسلِمِ وَ رَمَاهُ بِالشِّركِ. قُلتُ: يَا رَسُولَ اللّه، أَيُّهُمَا أَولَى بِالشِّركِ قَالَ: الرَّامِي بِهِ مِنهُمَا. وَ رَجُلٍ استَخَفَّتهُ الأَحَادِيثُ كُلَّمَا انقَطَعَت أُحدُوثَةُ كَذِبٍ مَثَّلَهَا أَطوَلَ مِنهَا، إِن يُدرِكِ الدَّجَّالَ يَتبَعهُ. وَ رَجُلٍ آتَاهُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ سُلطَاناً فَزَعَمَ أَنَّ طَاعَتَهُ طَاعَةُ اللّه وَ مَعصِيَتَهُ مَعصِيَةُ اللّه، وَ كَذَبَ، لَا طَاعَةَ لِمَخلُوقٍ فِي مَعصِيَةِ الخَالِقِ، لَا طَاعَةَ لِمَن عَصَى اللّه. إِنَّمَا الطَّاعَةُ للّه وَ لِرَسُولِهِ وَ لِوُلَاةِ الأَمرِ الَّذِينَ قَرَنَهُمُ اللّه بِنَفسِهِ وَ نَبِيِّهِ فَقَالَ:أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمرِ مِنكُم لِأَنَّ اللّه إِنَّمَا أَمَرَ بِطَاعَةِ رَسُولِ اللّه صَلَّى اللّه عَلَيهِ وَ آلِهِ لِأَنَّهُ مَعصُومٌ مُطَهَّرٌ لَا يَأمُرُ بِمَعصِيَةِ اللّه، وَ إِنَّمَا أَمَرَ بِطَاعَةِ أُولِي الأَمرِ لِأَنَّهُم مَعصُومُونَ مُطَهَّرُونَ لَا يَأمُرُونَ بِمَعصِيَةِ اللّه. کتاب سلیم 2 / 884
2) عَن ابي عبداللّه (علیه السلام) انه قال: إِيَّاكُم وَ هَؤُلَاءِ الرُّؤَسَاءِ الَّذِينَ يَتَرَأَّسُونَ فَوَ اللّه مَا خَفَقَتِ النِّعَالُ خَلفَ رَجُلٍ إِلَّا هَلَكَ وَ أَهلَكَ. مشكاة الأنوار / 334
3) عَن ابي عبداللّه (علیه السلام) انه قال: إِنَّ شِرَارَكُمُ المُتَرَئِّسُونَ الَّذِينَ يَجمَعُونَ النَّاسَ إِلَيهِم وَ يُحِبُّونَ أَن تُوطَأَ أَعنَاقُكُم وَ يَشهَرُونَ أَنفُسَهُم وَ يَشتَهِرُونَ أَو نَتَّخِذَهُم وَلَائِجَ. مشكاة الأنوار / 334
4) عن زيد قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ اطلُبُوا العِلمَ مِن مَعدِنِ العِلمِ وَ إِيَّاكُم وَ الوَلَائِجَ فِيهِمُ الصَّدَّادُونَ عَنِ اللّه ثُمَّ قَالَ ذَهَبَ العِلمُ وَ بَقِيَ غُبَّرَاتُ العِلمِ فِي أَوعِيَةِ سَوءٍ فَاحذَرُوا بَاطِنَهَا فَإِنَّ فِي بَاطِنِهَا الهَلَاكَ وَ عَلَيكُم بِظَاهِرِهَا فَإِنَّ فِي ظَاهِرِهَا النَّجَاةَ. بحار الانوار 2 / 93 و مستدرك الوسائل 17 / 285
5) دایره استعمال تعابیری چون امام ابوحنیفه، امام بخاری، امام غزالی و... در کتب مخالفین بسیار گسترده است. این اصطلاحات و لقب دزدیها در لسان شیخیه و صوفیه و در کل، جمیع غلات، نیز به شدت متداول است.
را برای ولائج خویش، مباح شمرده و او را در جایگاه معصومین قرار میدهند.
امام صادق (علیه السلام) درتوضیح آیه ی: « تو را بر مردم، امام قرار دادیم»(1)
فرمودهاند:
«اگر خدا اسمی بهتر از "امام" سراغ داشت ما را به آن مینامید.»(2)
پس این لفظِ مبارک، نامی مخصوص به این دوازه نفر است که خدا بر ایشان نهاده است.
ولیجه پرستان، اطاعت از ولیجهی خویش را از شرایط ایمان دانسته و تبعیت مطلق از او را برای وصول به قرب الهی لازم میدانند و این در حالی است که بر اساس روایت حضرت امیر (علیه السلام) که پیش از این آمد، اطاعتِ مطلق و پیروی محض، فقط از آنِ کسانی است که در ایشان، احتمال عیب و خطایی نمیرود، نه انسان هایی که به فرض، چند صباحی از عمر خویش را در راه تهذیب نفس و یا تحصیل علم گذراندهاند. سوال ما از ایشان این است که به نظر شما، یک انسان عادی، چند سال اگر درس بخواند و یا چند سال اگر تهذیب نفس کند، به مقام امامت و ولایت میرسد؟
در عبارتِ امام هادی (علیه السلام) برائت از هر ولیجه ای جز ائمه اطهار (علیهم السلام) و هر اطاعت شونده ای جز ایشان ضروری شمرده شده است و شاید دلیل اینکه جملهی دوم؛ یعنی "کل مطاع سواکم" «هر اطاعت شونده ای جز آل اللّه (علیهم السلام) » در کنار نام ولیجه ذکر شده است بدین دلیل باشد که ولیجه پرستان، نه تنها شناخت و معرفت او را شرط سعادت و حسن عاقبت بر میشمرند؛بلکه اطاعت مطلق از او را نیز از شرائط ایمان میدانند؛ درحالی که اینها همه دربارهی ائمه طاهرین (علیهم السلام) صدق کرده و از مقامات ایشان است و اگر کسی، دیگران را در این مقامات با ایشان شریک بداند، مشرک خواهد بود.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند :
«هر کسی بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است؛ پس بر شما باد به اطاعت و فرمانبرداری از امامان. شما امامت کسی را پذیرفتهاید که مردم در عدم شناخت ایشان معذور نیستند»(3)
1) بقره / 124« انی جاعلک للناس اماما »
2) عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) فِي قَولِ اللّه «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً » قَالَ فَقَالَ: لَو عَلِمَ اللّه أَنَّ اسماً أَفضَلُ مِنهُ لَسَمَّانَا بِه. تفسیر العیاشی 1/ 58 و بحارالانوار 25/ 104
3) قَالَ أَبُوعَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) مَن مَاتَ وَ هُوَ لَا يَعرِفُ إِمَامَهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً فَعَلَيكم بِالطَّاعَةِ قَد رَأَيتُم أَصحَابَ عَلِيٍّ وَ أَنتُم تَأتَمُّونَ بِمَن لَا يُعذَرُ النَّاسُ بِجَهَالَتِهِ. بحارالانوار 23/ 76
بشير عطار گويد: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم که مى فرمودند:«ما ائمه، مردمى هستيم كه خدا طاعت ما را واجب كرده است و شما پيروى مىكنيد از كسى كه مردم به نشناختن او معذور نيستند.»(1)
ابوسلمه نيز گويد: از امام صادق (علیه السلام) شنيدم که مىفرمودند:
«ما کسانی هستيم كه خدا طاعت ما را بر مردم، فرض و واجب كرده است، و بر ایشان رخصتی نیست جز اينكه ما را بشناسند، و در نادانى به مقام ما معذور نيستند. پس هر كه ما را بشناسد، مؤمن است و هر كه منكر مقام ما باشد كافر است، و هر كه نه ما را به امامت بشناسد و نه مقام ما را انكار كند، ضال و گمراه است تا آنکه به راه حق برگردد و آنچه را خدا از حق طاعت ما واجب كرده است بفهمد و اگر در همان حالِ گمراهى خود بميرد، امرش با خداست.»(2)
امام عزیزتر از جان؛ یعنی حضرت ابوالحسن الرضا (علیه السلام) نیز فرمودهاند:
«... من مىگويم: مردم، بندگان ما هستند در اينكه اطاعت ما بر آنها واجب است و در ديانت، به ما وابسته اند، این مطلب را بايد حاضران به غائبان برسانند.»(3)
از این روایت و امثال آن معلوم میشود که شناخت و اطاعت کسی جز ائمه (علیهم السلام) مخصوصاً امامِ هر زمان و حجتِ هرعصر برای انسان لازم نیست و تنها کسانی که انسان در عدم شناخت ایشان معذور نمیباشد ائمه طاهریناند.
از دیگر سوی، در روایات بیشماری، مقصود از پادشاهی بزرگ و مُلک عظیم در آیهی
«در حقيقت ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان ملكى بزرگ بخشيديم»(4)
را به وجوب اطاعت از امام تعبیر کردهاند.
1) عَن بَشِيرٍ العَطَّارِ قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِاللّه (علیه السلام) يَقُولُ نَحنُ قَومٌ فَرَضَ اللّه طَاعَتَنَا وَ أَنتُم تَأتَمُّونَ بِمَن لا يُعذَرُ النَّاسُ بِجَهَالَتِهِ. كافی 1 /186
2) عَن أَبِي سَلَمَةَ عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ سَمِعتُهُ يَقُولُ : نَحنُ الَّذِينَ فَرَضَ اللّه طَاعَتَنَا لَا يَسَعُ النَّاسَ إِلَّا مَعرِفَتُنَا وَ لَا يُعذَرُ النَّاسُ بِجَهَالَتِنَا مَن عَرَفَنَا كَانَ مُؤمِناً وَ مَن أَنكَرَنَا كَانَ كَافِراً وَ مَن لَم يَعرِفنَا وَ لَم يُنكِرنَا كَانَ ضَالًّا حَتَّى يَرجِعَ إِلَى الهُدَى الَّذِي افتَرَضَ اللّه عَلَيهِ مِن طَاعَتِنَا الوَاجِبَةِ فَإِن يَمُت عَلَى ضَلَالَتِهِ يَفعَلِ اللّه بِهِ مَا يَشَاءُ. كافی 1 /187
3) عَن مُحمَّدِ بنِ زَيدٍ الطبَرِي قَالَ: كُنتُ قَائِماً عَلَى رَأسِ الرِّضَا (علیه السلام) فقال :... وَ لَكِنِّي أَقُولُ النَّاسُ عَبِيدٌ لَنَا فِي الطَّاعَةِ مَوَالٍ لَنَا فِي الدِّينِ فَليُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الغَائِبَ. کافی 1/ 187
4) نساء / 54 «فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب و الحکمه و آتیناهم ملکا عظیما»
یعنی خدای منّان با لسان امتنان میفرماید: ما به آل ابراهیم که منظور اهلبیت (علیهم السلام) هستند پادشاهی بزرگ که همان وجوب اطاعت از ایشان است را دادهایم که اگر دیگران را نیز در این مقام، بهره ای بود، ذکر آن به صورت امتنان برای آل اللّه (علیهم السلام) وجهی نداشت.
مرحوم شیخ حرّ عاملی در بیان وجوب اطاعت از امام، آن را عقلاً و نقلاً مخصوص آن بزرگوار دانسته است، نه امری عام که دیگران نیز مشمول آن باشند.(1)
علامهی بزرگوار، جناب سید هاشم بحرانی "اعلی اللّه مقامه" در ذیل این آیه، بیش از سی روایت نقل فرموده است که پیشوایان معصوم (علیهم السلام) "ملک عظیم" را به مقام مُطاع بودن معنا کردهاند.(2)
عَن حَنَانٍ عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ: قُلتُ قَولُهُ «فَقَد آتَينا آلَ إِبراهِيمَ الكِتابَ» قَالَ: النُّبُوَّةَ، قُلتُ: وَ الحِكمَةَ قَالَ: الفَهمَ وَ القَضَاءَ- قُلتُ وَ آتَيناهُم مُلكاً عَظِيماً قَالَ: الطَّاعَةَ المفرُوضَةَ. تفسير قمی 1 /140
و عَن هِشَامِ بنِ الحَكَمِ قَالَ: قُلتُ لِأَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) «أَم يَحسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّه مِن فَضلِهِ فَقَد آتَينا آلَ إِبراهِيمَ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ وَ آتَيناهُم مُلكاً عَظِيماً» مَا ذَلِكَ الملكُ العَظِيمُ قَالَ فَرضُ الطَّاعَةِ. بصائر الدرجات1 /35
وعَن أَبِي بَصِيرٍ عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) فِي قَولِ اللّه تَعَالَى« أَم يَحسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّه مِن فَضلِهِ فَقَد آتَينا آلَ إِبراهِيمَ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ وَ آتَيناهُم مُلكاً عَظِيماً» قَالَ الطَّاعَةُ المفرُوضَةُ. بصائر الدرجات1 /509
وعَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَولَهُ فِي آلِ إِبرَاهِيمَ «وَ آتَيناهُم مُلكاً عَظِيماً» قَالَ الملكُ العَظِيمُ أَن جَعَلَ مِنهُم أَئِمَّةً مَن أَطَاعَهُم أَطَاعَ اللّه وَ مَن عَصَاهُم عَصَا اللّه فَهَذَا الملكُ العَظِيمُ. تفسير فرات كوفی/107
و عن أبي خالد الكابلي عن أبي جعفر (علیه السلام) «مُلكاً عَظِيماً» أن جعل فيهم أئمة، من أطاعهم أطاع اللّه و من عصاهم عصى اللّه، فهذا ملك عظيم «وَ آتَيناهُم مُلكاً عَظِيماً». تفسير عياشی1 / 248
و عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) فِي قَولِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ «وَ آتَيناهُم مُلكاً عَظِيماً » قَالَ الطَّاعَةُ المفرُوضَةُ. كافی 1 / 186
و عن أبي جعفر (علیه السلام) ، في قول اللّه عز و جل:« وَ آتَيناهُم مُلكاً عَظِيماً» قال: «الطاعة المفروضة». البرهان 2 / 93
و عن أبي بصير، عن أبي عبداللّه (علیه السلام) ، قال: قلت له: قول اللّه عز و جل: «فَقَد آتَينا آلَ إِبراهِيمَ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ وَ آتَيناهُم مُلكاً عَظِيماً». قال: قال: «تعلم ملكا عظيما ما هو؟». قلت: أنت أعلم جعلني اللّه فداك، قال: «طاعة الإمام مفروضة». البرهان 2 / 96
در احادیث فراوانِ دیگر نیز مقام "فرض الطاعه" یا همان وجوبِ اطاعتِ از امام را موجب تمایز ایشان از سایر عباد دانستهاند.(3)
حضرت صادق (علیه السلام) نیز فرموده اند:
«به خدا قسم! نزد پروردگار، جایگاه و منزلتی در روی زمین بزرگتر از مقام وجوب اطاعت نیست. همانا ابراهیم (علیه السلام) زمان زیادی مأموریت الهی داشت؛ ولی مفترض الطاعه نبود تا آنکه خداوند، اراده فرمود او را بزرگ داشته و تکریمش کند پس او را به مقام امامت نائل فرمود.»(1)
البته در روایتی که از امام صادق (علیه السلام) در کافی شریف نقل شده «عَن أَبِي الحَسَنِ العَطَّارِ قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ أُشرِكَ بَينَ الأَوصِيَاءِ وَ الرُّسُلِ فِي الطَّاعَةِ. كافی 1 /186» انبیاء و اوصیاء در مقام فرض الطاعه شریکاند و شاید اینکه امام (علیه السلام) فرمودند که ابراهیم مقام فرض الطاعه را نداشت در حالی که نبی بود به این معنا باشد که مقام فرض الطاعه برای امام در بالاترین رتبه است به شکلی که اطاعتش بر نبی هم واجب است.
ائمه بزرگوار (علیهم السلام) هیچ مقام و منزلتی را درعالم، بالاتر از مقام "فرض الطاعه" که همان وجوب اطاعت است نمیدانند و آن را تعبیر دیگری از جایگاه امامت دانسته(2)و مختص حجج الهی اش خواندهاند و بدون شک، شریک دانستن دیگران با ایشان در این مقام، جز شرک و کفر، چیز دیگری نیست.
به همین دلیل است که حضرت جعفر بن محمد (علیه السلام) فرموده اند:
«هرکسی با امامی که امامتش را از خدا گرفته، کسی را شریک کند که امامت الهی ندارد شرک به خدا ورزیده است»(3)
و در کلامی دیگر فرمودهاند:
«کسی که ادعای امامت کند درحالی که سزاوار آن نیست، کافر است.»(4)
مولای دو سرا، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز در کلامی بس طولانی درباره مقام و جایگاه امام فرموده اند:
«امام كلمة اللّه، حجت اللّه، وجه اللّه، نور اللّه، حجاب اللّه و آية اللّه است. خدا انتخابش میكند و هر چه را که خواست در او قرار میدهد؛ پس به واسطهی همين مقام، اطاعتش و
1) قَالَ أَبُوعَبدِ اللّه (علیه السلام) يُنكِرُونَ الإِمَامَ المفتَرَضَ الطَّاعَةَ وَ يَجحَدُونَ بِهِ وَ اللّه مَا فِي الأَرضِ مَنزِلَةٌ أَعظَمُ عِندَ اللّه مِن مُفتَرَضِ الطَّاعَةِ وَ قَد كَانَ إِبرَاهِيمُ دَهراً يَنزِلُ عَلَيهِ الأَمرُ مِنَ اللّه وَ مَا كَانَ مُفتَرَضَ الطَّاعَةِ حَتَّى بَدَا للّه أَن يُكرِمَهُ وَ يُعَظِّمَهُ فَقَالَ «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» فَعَرَفَ إِبرَاهِيمُ مَا فِيهَا مِنَ الفَضلِ «قالَ وَ مِن ذُرِّيَّتِي» فَقَالَ «لا يَنالُ عَهدِي الظَّالِمِينَ» قَالَ أَبُو َعبدِاللّه (علیه السلام) أَي إِنَّمَا هِيَ فِي ذُرِّيَّتِكَ لَا يَكُونُ فِي غَيرِهِم. بصائرالدرجات / 509
2) قال النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) :... سُمِّيَ الإِمَامُ إِمَاماً لِأَنَّهُ قُدوَةٌ لِلنَّاسِ مَنصُوبٌ مِن قِبَلِ اللّه تَعَالَى ذِكرُهُ مُفتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَى العِبَاد. معانی الاخبار /64
3) عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ: مَن أَشرَكَ مَعَ إِمَامٍ إِمَامَتُهُ مِن عِندِ اللّه مَن لَيسَت إِمَامَتُهُ مِنَ اللّه كَانَ مُشرِكاً بِاللّه. کافی 1/ 373 و غیبت نعمانی / 130
4) عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ: مَنِ ادَّعَى الإِمَامَةَ وَ لَيسَ مِن أَهلِهَا فَهُوَ كَافِرٌ. کافی 1 373
ولايتش بر تمام جهانیان واجب است .او ولى خدا در آسمان ها و زمين است و اين پيمان از جميع جهانيان گرفته شده است. پس هر كه خود را بر او مقدم بدارد کافر است. امام هر كار كه مايل است بكند و البته هر چه خدا بخواهد انجام میدهد. بر دست راستش نوشته مىشود « وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا» پس حقیقتا صدق و عدل، همان امام است. خداوند برايش استوانهاى از نور قرار میدهد پس از زمين تا آسمان، اعمال بندگان را به وسيلهی آن مىبيند و بر قامتش لباس عظمت مىپوشاند و او از دلها آگاه و بر اسرار مطلع است. بين مشرق و مغرب را مىبيند و چيزى بر او از مُلک و ملكوت پوشيده نيست و زبان پرندگان را هنگام ولايتش میداند. او همان کسی است که خدایش براى وحى انتخاب نموده و بر اسرار مطلعش كرده و به لطف خویش تأييدش نموده و به او حكمتش را تلقين فرموده و دلش را مركز اراده خدا قرار داده است. سکهی سلطنت به نام او زده شده و به او فرمانروایى عطا گرديده و بايد از او اطاعت كنند؛ زيرا امامت، ميراث انبياء و مقام اصفياء و خلافت خدا و جانشينى پيامبران است. امامت همان عصمت، ولايت و سلطنت و هدايت است. او سبب كامل شدن دين و موجب سنگين شدن ترازوى عمل میباشد.
امام، هدف جويندگان و راهنماى هدايتجويان و راه رهسپاران و خورشيد درخشان دلهاى عارفين است. ولايت او سبب رستگارى و اطاعتش در زندگى واجب است و بعد از مرگ، ذخيره آخرت و عزّت مؤمنين و شفيع گنهكاران و نجات دوستان و رستگارى پيروان است؛ چرا که او رأس اسلام و كمال ايمان و عارف به حدود احكام و مبيّن حلال از حرام است. پس اين مقامى است كه به آن نمیرسد مگر كسى كه خدا انتخابش كرده و مقدمش داشته و به او ولايت و حكومت داده است. ولايت عبارت است از حفظ مرزها و تدبير امور و مراقبت بر روزها و ماهها.
پس امام، آب خوشگوار در تشنگى و راهنماى هدايت است، امام پاک از گناه و مطّلع بر عيوب است، امام خورشيد درخشان بر بندگان است. به مقام او كسى را ياراى چشم بستن يا دست رساندن نيست. اين آيه به همان معنى اشاره دارد «وَ للّه الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤمِنِينَ» و مؤمنين عبارتند از علی و خاندانش؛ پس عزّت، اختصاص به پيامبر دارد و عترتش، و پيامبر و عترتش از يکديگر تا ابد جدا نمىشوند.
آنها مركز دائره ايمانند و قطب وجود و آسمان جود و شرف، و نور خورشيدِ عظمت، و روشنى ماه و پايه و مبدأ و معنا و مبناى عزّت و مجد. امام، چراغ فروزان و راه و روش و آب سرشار و درياى ژرف و ماه تابان و برکه ای گوارا و راه آشكار و راهنمائى دلسوز در گرفتاری ها و ابرى باران زا و بارانى ژالهسان و بدر كامل و دليل فاضل و آسمان سايه افكن و نعمت بزرگ و درياى خشک نشدنى و شخصيتىكه قابل توصيف نيست و سرچشمهاى پر آب و باغستانى شاداب و گلى خوشبو و ماهى خوشرو و ستارهاى درخشان و كانونى عطر زا و عمل صالح و منبع سود و راه واضح و طبيب دلسوز و پدر مهربان است.
پناه بندگان در گرفتاری ها و حاكمِ آمر و ناهى و مراقب از جانب خدا بر خلايق و امين پروردگار بر خلايق و حجت او بر مردم و راه هموار در زمين و بلاد پاک از گناه و دور از عيوب و آگاه بر اسرار. ظاهرش را نمیتوان مالک شده و باطنش را نمیتوان درک كرد. يگانه روزگار و خليفه خدا در امر و نهى.مثل و مانند ندارد و كسى را ياراى برابرى با او نيست.
چه كسى مىتواند عارف به مقام ما شود و به درجات ما واقف گردد و شاهد عظمت ما باشد و منزلت ما را دريابد؟. عقل و خردها حيران است و انديشه ها سرگردان، و درباره آنچه مىگويم بزرگان كوچكند و دانشمندان ناتوان و شعرا گنگ و بليغان لال و سخنوران اَلكَن و فصيحان عاجز، آسمان و زمين در مقام ستايش اولياء اظهار كوچكى مىنمايند.آيا میتوان شناخت يا ستايش نمود و يا فهميد و يا درک كرد يا احاطه پیدا کرد بر كسى كه پرتو جلال كبريا است و افتخار زمين و آسمان؟. آری! بزرگتر است مقام آل محمّد (علیهم السلام) از وصف ستايشگران و توصيف وصفكنندگان و اينكه بتوان احدى را با آنها مقايسه نمود؛ پس چگونه مىتوان کسی را با ایشان مقايسه كرد با اينكه آنها كلمه عالى و نام درخشان و وحدانيت كبریائى هستند. همانا فاصله گرفته است از توحيد، هر كسی که از آنها پشت كند يا كناره گيرد و ایشانند حجاب اعظم خداوند.چگونه مىتوان چنين شخصيتها را با انتخاب تعيين نمود و كجا عقلها مىتوانند آنها را درک كنند و چه کسی مىتواند بشناسد يا وصف كند آنها را كه من توصيف نمودم؟
آنها که خيال كردند چنين موقعيت و مقامى مىتواند در غير آل محمّد (علیهم السلام) باشد دروغ گفتند و گمراه شدند و گوساله ای را به خدایى پذيرفتند و در گروه شياطين وارد شدند. تمام اين انحرافات به واسطه عقده و كينهاى بود كه با آل محمّد (علیهم السلام) و خاندان عصمت داشتند و حسادتى كه به آنها میورزيدند. شيطان آنها را تشويق كرد و مرگ بر آنها باد! چگونه امامى را انتخاب نمودند كه نادان و بت پرست بود و در روز نبرد، ترس و جُبن او را پوشانده بود .با اينكه امام بايد عالمى باشد كه جهل بر او راه نيابد و شجاعى كه ترسى او را فرا نگيرد و در نژاد و نسب بىمانند باشد. امام در بالاترين خانواده قريش و عظيمترين فرزندان هاشم و بازماندگان ابراهيم است و منبع سخاوت بوده و چون جان پيامبر است، او مورد رضاى خدا و گوينده از جانب اوست.
او بالاترين شخصيتها و از دودمان عبد مناف، سياستمدار و شايسته مقام رياست، اطاعتش بر مردم فرض و لازم است تا روز قيامت، و دلش گنجينه اسرار خدا و زبانش گوياى آن است.او معصوم و موفق است نه ترسو و نادان اما چنين امامى را رها كردند و پيرو هواى خويش گرديدند، چه كسى گمراهتر است از آن كسى كه پيرو هواى نفس خويش گردد.
امام، انسانى ملكوتى و پيكر آسمانى و امری الهى و روحى قُدسى، مقامى والا و نوری اعلى و سرّی مخفى است .او فرشته ذات و خدایى صفات است و حسناتش فراوان و به اسرار، آگاه و برگزيده پروردگار و مخصوص از جانب صادق امين است.
تمام اين مقامات، اختصاص به آل محمّد دارد و كسى با آنها شريک نيست؛ زيرا آنها معدن وحى و معنى تأويل و مورد عنايت پروردگار جليل و مهبط جبرئيل و برگزيده خدا و سرّ اللّه و كلمه او و شجره نبوت و معدن صفوت و سرچشمه گفتار و عالىترين راهنماى مردم و وارث رسالت و نور خداست، حبيب اللّه و وديعه او و كلمة اللّه و كليد حكمت او و چراغ رحمت خدا و سرچشمههاى نعمتش میباشد. او راهنما به سوى خدا و چشمه سلسبيل و ترازوهای مستقيم و منهاج قويم و ذكر حكيم، و وجه كريم و نور قديم و شخصيتى شايستهی تشريف و تقديم و تعظيم و تفضيل است.
امامان، جانشينان پيامبر كريم و فرزندان رؤف و حميد و امینان خدای علیّ عظيم و ذریه ای هستند به هم پيوسته و خدا شنوا و كريم است.
مقامى والا و راهى استوارند هر كه آنها را بشناسد و از ايشان اقتباس كند از آنها است و به همين معنى اشاره دارد اين آيه «هر که از من تبعیت کند پس از من است.»(1)خدا آنها را از نور عظمت خويش آفريده و اختيار جهان را به آنها داده؛ پس ایشان سرّ اللّه و اولياء مقرّب او و امر خدا بين كاف و نون اند؛ بلکه ایشان، خود، کاف و نوناند .دعوت به سوى او مىكنند و از جانب او سخن گفته و به امرش عمل میكنند. علم انبياء در مقابل علم آنها و سرّ اوصياء به مقیاس سرّ ايشان و عزّت اولياء در برابر عزّت آنها، مانند قطره در مقابل دريا و ذرهاى در مقابل بيابان هاست. آسمان ها و زمين در نزد امام چونان دست اوست نسبت به كف دستش ظاهرش را از باطن و خوبش را از بد و خشكى را از تر تميز میدهد؛ زيرا خداوند، پيامبرش را از علم گذشته و آينده مطلع كرده و او در اختيار اوصياء گرامی نهاده؛ پس هر كه منكر اين مقام باشد شقى و ملعون و مورد لعنت لعنتكنندگان قرار گرفته است.چگونه خداوند اطاعت كسى را بر مردم واجب میكند كه راه به ملكوت آسمانها و زمين نداشته باشد؟ كلمات آل محمّد (علیهم السلام) هفتاد نوع است و هر آيه ای که در قرآن مجيد و كلام خدا سخن از عين و وجه و يد و جنب دارد منظورش امام است؛ زيرا او جنب اللّه و وجه اللّه؛ یعنی حق اللّه است، علم اللّه، عين اللّه، يد اللّه است، ایشان پهلوی بلندمرتبه و وجه پسندیده خدا و سرچشمه گوارا و راه راست و وسيله به سوى خدا و واسطه عفو و رضاى اويند. آنها سرّ واحد و احدند، كسى را نمیتوان با آنها انباز گرفت و شریک کرد. ایشان مورد لطف خاص و خالص خدا و سرّ ديّان و كلمه او و باب ايمان و كعبه او هستند. حجت خدا و راه روشن او، راهنماى هدايت و پرچم توحيد و فضل خدا و رحمت او و عين اليقين و حقيقت آن و راه حق و عصمت او و مبدأ وجود و منتهايش و قدرت پروردگار و مشيّت او و امّ الكتاب و خاتمه آن و فصل الخطاب و دلالتش و گنجينه وحى و نگهبان آن و آيه ذكر و ترجمه آن و معدن تنزيل و نهايت آن هستند. آنها ستارگان آسمانى و انوار
1) ابراهیم / 36 «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي»
علوى هستند كه از خورشيد عصمت فاطمه (علیهما السلام) در آسمان عظمت محمّدی نور میگیرند و در شاخسار نبوى و درخت احمدى با پيكرهای بشرى محل ودیعه اسرار الهیاند. ایشان ذريّهی پاک و عترت هاشمى كه هادى و مهدى هستند بوده و آنها بهترين افراد بشرند.
آنها ائمه پاک و عترت معصوم و ذريه گرامى و خلفاى راهنما و بزرگان صديقين و اوصياء برگزيده و اسباط پسنديده و هدایتگران هدایت شده و چهرههاى درخشان از آل طه و ياسين و حجتهاى خدا بر اولين و آخرين هستند. نام آنها بر سنگ ها و برگهاى درختان و بال پرندگان و ابواب بهشت و جهنم و بر عرش و افلاک و بال و پر ملائكه و بر حجب جلال و پردهای عزّ و جلال نوشته شده و به نام آنها پرندگان تسبيح میكنند و ماهیان دریا براى شيعيانشان استغفار میکنند. خداوند، احدى را خلق نكرده مگر اينكه از او به وحدانيت خویش اقرار و بر ولايتِ ذريّه پاک و بيزارى از دشمنان آنها پیمان گرفته است. همانا عرش استقرار نيافت مگر آنکه بر آن با نور نوشته شد: لا إِلهَ إِلَّا اللّه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه علي ولى اللّه.»(1)
1) عن طارقٍ عَن أَمِيرِ المؤمِنِينَ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: يَا طَارِقُ الإِمَامُ كَلِمَةُ اللّه وَ حُجَّةُ اللّه وَ وَجهُ اللّه وَ نُورُ اللّه وَ حِجَابُ اللّه وَ آيَةُ اللّه يَختَارُهُ اللّه وَ يَجعَلُ فِيهِ مَا يَشَاءُ وَ يُوجِبُ لَهُ بِذَلِكَ الطَّاعَةَ وَ الوَلَايَةَ عَلَى جَمِيعِ خَلقِهِ فَهُوَ وَلِيُّهُ فِي سَمَاوَاتِهِ وَ أَرضِهِ أَخَذَ لَهُ بِذَلِكَ العَهدَ عَلَى جَمِيعِ عِبَادِهِ فَمَن تَقَدَّمَ عَلَيهِ كَفَرَ بِ اللّه مِن فَوقِ عَرشِهِ فَهُوَ يَفعَلُ مَا يَشَاءُ وَ إِذَا شَاءَ اللّه شَاءَ وَ يُكتَبُ عَلَى عَضُدِهِ وَ تَمَّت كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدقاً وَ عَدلًا فَهُوَ الصِّدقُ وَ العَدلُ وَ يُنصَبُ لَهُ عَمُودٌ مِن نُورٍ مِنَ الأَرضِ إِلَى السَّمَاءِ يَرَى فِيهِ أَعمَالَ العِبَادِ وَ يُلبَسُ الهَيبَةَ وَ عِلمَ الضَّمِيرِ وَ يَطَّلِعُ عَلَى الغَيبِ وَ يَرَى مَا بَينَ المَشرِقِ وَ المَغرِبِ فَلَا يَخفَىعَلَيهِ شَيءٌ مِن عَالَمِ الملكِ وَ الملكُوتِ وَ يُعطَى مَنطِقَ الطَّيرِ عِندَ وَلَايَتِهِ فَهَذَا الَّذِي يَختَارُهُ اللّه لِوَحيِهِ وَ يَرتَضِيهِ لِغَيبِهِ وَ يُؤَيِّدُهُ بِكَلِمَتِهِ وَ يُلَقِّنُهُ حِكمَتَهُ وَ يَجعَلُ قَلبَهُ مَكَانَ مَشِيَّتِهِ وَ يُنَادِي لَهُ بِالسَّلطَنَةِ وَ يُذعِنُ لَهُ بِالإِمرَةِ وَ يَحكُمُ لَهُ بِالطَّاعَةِ وَ ذَلِكَ لِأَنَّ الإِمَامَةَ مِيرَاثُ الأَنبِيَاءِ وَ مَنزِلَةُ الأَصفِيَاءِ وَ خِلَافَةُ اللّه وَ خِلَافَةُ رُسُلِ اللّه فَهِيَ عِصمَةٌ وَ وَلَايَةٌ وَ سَلطَنَةٌ وَ هِدَايَةٌ وَ إِنَّهُ تَمَامُ الدِّينِ وَ رُجُحُ المَوَازِينَ الإِمَامُ دَلِيلٌ لِلقَاصِدِينَ وَ مَنَارٌ لِلمُهتَدِينَ وَ سَبِيلُ السَّالِكِينَ وَ شَمسٌ مُشرِقَةٌ فِي قُلُوبِ العَارِفِينَ وَلَايَتُهُ سَبَبٌ لِلنَّجَاةِ وَ طَاعَتُهُ مُفتَرَضَةٌ فِي الحَيَاةِ وَ عُدَّةٌ بَعدَ المَمَاتِ وَ عِزُّ المُؤمِنِينَ وَ شَفَاعَةُ المُذنِبِينَ وَ نَجَاةُ المُحِبِّينَ وَ فَوزُ التَّابِعِينَ لِأَنَّهَا رَأسُ الإِسلَامِ وَ كَمَالُ الإِيمَانِ وَ مَعرِفَةُ الحُدُودِ وَ الأَحكَامِ وَ تَبيِينُ الحَلَالِ مِنَ الحَرَامِ فَهِيَ مَرتَبَةٌ لَا يَنَالُهَا إِلَّا مَنِ اختَارَهُ اللّه وَ قَدَّمَهُ وَ وَلَّاهُ وَ حَكَّمَهُ فَالوَلَايَةُ هِيَ حِفظُ الثُّغُورِ وَ تَدبِيرُ الأُمُورِ وَ تَعدِيدُ الأَيَّامِ وَ الشُّهُورِ الإِمَامُ المَاءُ العَذبُ عَلَى الظَّمَإِ وَ الدَّالُّ عَلَى الهُدَى الإِمَامُ ا لمُطَهَّرُ مِنَ الذُّنُوبِ المُطَّلِعُ عَلَى الغُيُوبِ الإِمَامُ هُوَ الشَّمسُ الطَّالِعَةُ عَلَى العِبَادِ بِالأَنوَارِ فَلَا تَنَالُهُ الأَيدِي وَ الأَبصَارُ وَ إِلَيهِ الإِشَارَةُ بِقَولِهِ تَعَالَى وَ للّه العِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلمُؤمِنِينَ وَ المُؤمِنُونَ عَلِيٌّ وَ عِترَتُهُ فَالعِزَّةُ لِلنَّبِيِّ وَ لِلعِترَةِ وَ النَّبِيُّ وَ العِترَةُ لَا يَفتَرِقَانِ فِي العِزَّةِ إِلَى آخِرِ الدَّهرِ فَهُم رَأسُ دَائِرَةِ الإِيمَانِ وَ قُطبُ الوُجُودِ وَ سَمَاءُ الجُودِ وَ شَرَفُ المَوجُودِ وَ ضَوءُ شَمسِ الشَّرَفِ وَ نُورُ قَمَرِهِ وَ أَصلُ العِزِّ وَ المَجدِ وَ مَبدَؤُهُ وَ مَعنَاهُ وَ مَبنَاهُ فَالإِمَامُ هُوَ السِّرَاجُ الوَهَّاجُ وَ السَّبِيلُ وَ المِنهَاجُ وَ الماءُ الثَّجَّاجُ وَ البَحرُ العَجَّاجُ وَ البَدرُ المُشرِقُ وَ الغَدِيرُ المغدِقُ وَ المَنهَجُ الوَاضِحُ المَسَالِكِ وَ الدَّلِيلُ إِذَا عَمَّتِ المَهَالِكُ وَ السَّحَابُ الهَاطِلُ وَ الغَيثُ الهَامِلُ وَ البَدرُ الكَامِلُ وَ الدَّلِيلُ الفَاضِلُ وَ السَّمَاءُ الظَّلِيلَةُ وَ النِّعمَةُ الجَلِيلَةُ وَ البَحرُ الَّذِي لَا يُنزَفُ وَ الشَّرَفُ الَّذِي لَا يُوصَفُ وَ العَينُ الغَزِيرَةُ وَ الرَّوضَةُ المَطِيرَةُ وَ الزَّهرُ الأَرِيجُ وَ البَدرُ البَهِيجُ وَ النَّيِّرُ اللَّائِحُ وَ الطِّيبُ الفَائِحُ وَ العَمَلُ الصَّالِحُ وَ المَتجَرُ الرَّابِحُ وَ المَنهَجُ الوَاضِحُ وَ الطِّيبُ الرَّفِيقُ وَ الأَبُ الشَّفِيقُ مَفزَعُ العِبَادِ فِي الدَّوَاهِي وَ الحَاكِمُ وَ الآمِرُ وَ النَّاهِي مُهَيمِنُ اللّه عَلَى الخَلَائِقِ وَ أَمِينُهُ عَلَى الحَقَائِقِ حُجَّةُ اللّه عَلَى عِبَادِهِ وَ مَحَجَّتُهُ فِي أَرضِهِ وَ بِلَادِهِ مُطَهَّرٌ مِنَ الذُّنُوبِ مُبَرَّأٌ مِنَ العُيُوبِ مُطَّلِعٌ عَلَى الغُيُوبِ ظَاهِرُهُ أَمرٌ لَا يُملَكُ وَ بَاطِنُهُ غَيبٌ لَا يُدرَكُ وَاحِدُ دَهرِهِ وَ خَلِيفَةُ اللّه فِي نَهيِهِ وَ أَمرِهِ لَا يُوجَدُ لَهُ مَثِيلٌ وَ لَا يَقُومُ لَهُ بَدِيلٌ فَمَن ذَا يَنَالُ مَعرِفَتَنَا أَو يَعرِفُ دَرَجَتَنَا أَو يَشهَدُ كَرَامَتَنَا أَو يُدرِكُ مَنزِلَتَنَا حَارَتِ الأَلبَابُ وَ العُقُولُ وَ تَاهَتِ الأَفهَامُ فِيمَا أَقُولُ تَصَاغَرَتِ العُظَمَاءُ وَ تَقَاصَرَتِ العُلَمَاءُ وَ كَلَّتِ الشُّعَرَاءُ وَ خَرِسَتِ البُلَغَاءُ وَ لَكِنَتِ الخُطَبَاءُ وَ عَجَزَتِ الفُصَحَاءُ وَ تَوَاضَعَتِ الأَرضُ وَ السَّمَاءُ عَن وَصفِ شَأنِ الأَولِيَاءِ وَ هَل يُعرَفُ أَو يُوصَفُ أَو يُعلَمُ أَو يُفهَمُ أَو يُدرَكُ أَو يُملَكُ مَن هُوَ شُعَاعُ جَلَالِ الكِبرِيَاءِ وَ شَرَفُ الأَرضِ وَ السَّمَاءِ جَلَّ مَقَامُ آلِ مُحَمَّدٍ (علیهم السلام) عَن وَصفِ الوَاصِفِينَ وَ نَعتِ النَّاعِتِينَ وَ أَن يُقَاسَ بِهِم أَحَدٌ مِنَ العَالَمِينَ كَيفَ وَ هُمُ الكَلِمَةُ العَليَاءُ وَ التَّسمِيَةُ البَيضَاءُ وَ الوَحدَانِيَّةُ الكُبرَى الَّتِي أَعرَضَ عَنهَا مَن أَدبَرَ وَ تَوَلَّى وَ حِجَابُ اللّه الأَعظَمُ الأَعلَى فَأَينَ الِاختِيَارُ مِن هَذَا وَ أَينَ العُقُولُ مِن هَذَا وَ مَن ذَا عَرَفَ أَو وَصَفَ مَن وَصَفتُ ظَنُّوا أَنَّ ذَلِكَ فِي غَيرِ آلِ مُحَمَّدٍ كَذَبُوا وَ زَلَّت أَقدَامُهُم اتَّخَذُوا العِجلَ رَبّاً وَ الشَّيَاطِينَ حِزباً كُلُّ ذَلِكَ بِغضَةً لِبَيتِ الصَّفوَةِ وَ دَارِ العِصمَةِ وَ حَسَداً لِمَعدِنِ الرِّسَالَةِ وَ الحِكمَةِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيطانُ أَعمالَهُم فَتَبّاً لَهُم وَ سُحقاً كَيفَ اختَارُوا إِمَاماً جَاهِلًا عَابِداً لِلأَصنَامِ جَبَاناً يَومَ الزِّحَامِ وَ الإِمَامُ يَجِبُ أَن يَكُونَ عَالِماً لَا يَجهَلُ وَ شُجَاعاً لَا يَنكُلُ لَا يَعلُو عَلَيهِ حَسَبٌ وَ لَا يُدَانِيهِ نَسَبٌ فَهُوَ فِي الذِّروَةِ مِن قُرَيشٍ وَ الشَّرَفِ مِن هَاشِمٍ وَ البَقِيَّةِ مِن إِبرَاهِيمَ وَ النَّهجِ مِنَ النَّبعِ الكَرِيمِ وَ النَّفسِ مِنَ الرَّسُولِ وَ الرِّضَى مِنَ اللّه وَ القَولِ عَنِ اللّه فَهُوَ شَرَفُ الأَشرَافِ وَ الفَرعُ مِن عَبدِ مَنَافٍ عَالِمٌ بِالسِّيَاسَةِ قَائِمٌ بِالرِّئَاسَةِ مُفتَرَضُ الطَّاعَةِ إِلَى يَومِ السَّاعَةِ أَودَعَ اللّه قَلبَهُ سِرَّهُ وَ أَطلَقَ بِهِ لِسَانَهُ فَهُوَ مَعصُومٌ مُوَفَّقٌ لَيسَ بِجَبَانٍ وَ لَا جَاهِلٍ فَتَرَكُوهُ يَا طَارِقُ وَ اتَّبَعُوا أَهواءَهُم وَ مَن أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيرِ هُدىً مِنَ اللّه وَ الإِمَامُ يَا طَارِقُ بَشَرٌ مَلَكِيٌّ وَ جَسَدٌ سَمَاوِيٌّ وَ أَمرٌ إِلَهِيٌّ وَ رُوحٌ قُدسِيٌّ وَ مَقَامٌ عَلِيٌّ وَ نُورٌ جَلِيٌّ وَ سِرٌّ خَفِيٌّ فَهُوَ مَلَكُ الذَّاتِ إِلَهِيُّ الصِّفَاتِ زَائِدُ الحَسَنَاتِ عَالِمٌ بِالمُغَيَّبَاتِ خَصّاً مِن رَبِّ العَالَمِينَ وَ نَصّاً مِنَ الصَّادِقِ الأَمِينِ وَ هَذَا كُلُّهُ لِآلِ مُحَمَّدٍ لَا يُشَارِكُهُم فِيهِ مُشَارِكٌ لِأَنَّهُم مَعدِنُ التَّنزِيلِ وَ مَعنَى التَّأوِيلِ وَ خَاصَّةُ الرَّبِّ الجَلِيلِ وَ مَهبِطُ الأَمِينِ جَبرَئِيلَ صَفوَةُ اللّه وَ سِرُّهُ وَ كَلِمَتُهُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَعدِنُ الصَّفوَةِ عَينُ المَقَالَةِ وَ مُنتَهَى الدَّلَالَةِ وَ مُحكَمُ الرِّسَالَةِ وَ نُورُ الجَلَالَةِ جَنبُ اللّه وَ وَدِيعَتُهُ وَ مَوضِعُ كَلِمَةِ اللّه وَ مِفتَاحُ حِكمَتِهِ وَ مَصَابِيحُ رَحمَةِ اللّه وَ يَنَابِيعُ نِعمَتِهِ السَّبِيلُ إِلَى اللّه وَ السَّلسَبِيلُ وَ القِسطَاسُ المُستَقِيمُ وَ المِنهَاجُ القَوِيمُ وَ الذِّكرُ الحَكِيمُ وَ الوَجهُ الكَرِيمُ وَ النُّورُ القَدِيمُ أَهلُ التَّشرِيفِ وَ التَّقوِيمِ وَ التَّقدِيمِ وَ التَّعظِيمِ وَ التَّفضِيلِ خُلَفَاءُ النَّبِيِّ الكَرِيمِ وَ أَبنَاءُ الرَّءُوفِ الرَّحِيمِ وَ أُمَنَاءُ العَلِيِّ العَظِيمِ «ذُرِّيَّةً بَعضُها مِن بَعضٍ وَاللّه سَمِيعٌ عَلِيمٌ» السَّنَامُ الأَعظَمُ وَ الطَّرِيقُ الأَقوَمُ مَن عَرَفَهُم وَ أَخَذَ عَنهُم فَهُوَ مِنهُم وَ إِلَيهِ الإِشَارَةُ بِقَولِهِ فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي خَلَقَهُمُ اللّه مِن نُورِ عَظَمَتِهِ وَ وَلَّاهُم أَمرَ مَملَكَتِهِ فَهُم سِرُّ اللّه المَخزُونُ وَ أَولِيَاؤُهُ المُقَرَّبُونَ وَ أَمرُهُ بَينَ الكَافِ وَ النُّونِ إِلَى اللّه يَدعُونَ وَ عَنهُ يَقُولُونَ وَ بِأَمرِهِ يَعمَلُونَ عِلمُ الأَنبِيَاءِ فِي عِلمِهِم وَ سِرُّ الأَوصِيَاءِ فِي سِرِّهِم وَ عِزُّ الأَولِيَاءِ فِي عِزِّهِم كَالقَطرَةِ فِي البَحرِ وَ الذَّرَّةِ فِي القَفرِ وَ السَّمَاوَاتُ وَ الأَرضُ عِندَ الإِمَامِ كَيَدِهِ مِن رَاحَتِهِ يَعرِفُ ظَاهِرَهَا مِن بَاطِنِهَا وَ يَعلَمُ بَرَّهَا مِن فَاجِرِهَا وَ رَطبَهَا وَ يَابِسَهَا لِأَنَّ اللّه عَلَّمَ نَبِيَّهُ عِلمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ وَ وَرِثَ ذَلِكَ السِّرَّ المَصُونَ الأَوصِيَاءُ المُنتَجَبُونَ وَ مَن أَنكَرَت ذَلِكَ فَهُوَ شَقِيٌّ مَلعُونٌ يَلعَنُهُ اللّه وَ يَلعَنُهُ اللَّاعِنُونَ وَ كَيفَ يَفرِضُ اللّه عَلَى عِبَادِهِ طَاعَةَ مَن يُحجَبُ عَنهُ مَلَكُوتُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرضِ وَ إِنَّ الكَلِمَةَ مِن آلِ مُحَمَّدٍ تَنصَرِفُ إِلَى سَبعِينَ وَجهاً وَ كُلُّ مَا فِي الذِّكرِ الحَكِيمِ وَ الكِتَابِ الكَرِيمِ وَ الكَلَامِ القَدِيمِ مِن آيَةٍ تُذكَرُ فِيهَا العَينُ وَ الوَجهُ وَ اليَدُ وَ الجَنبُ فَالمُرَادُ مِنهَا الوَلِيُ لِأَنَّهُ جَنبُ اللّه وَ وَجهُ اللّه يَعنِي حَقَّ اللّه وَ عِلمَ اللّه وَ عَينَ اللّه وَ يَدَ اللّه فَهُمُ الجَنبُ العَلِيُّ وَ الوَجهُ الرَّضِيُّ وَ المَنهَلُ الرَّوِيُّ وَ الصِّرَاطُ السَّوِيُّ وَ الوَسِيلَةُ إِلَى اللّه وَ الوُصلَةُ إِلَى عَفوِهِ وَ رِضَاهُ سِرُّ الوَاحِدِ وَ الأَحَدِ فَلَا يُقَاسُ بِهِم مِنَ الخَلقِ أَحَدٌ فَهُم خَاصَّةُ اللّه وَ خَالِصَتُهُ وَ سِرُّ الدَّيَّانِ وَ كَلِمَتُهُ وَ بَابُ الإِيمَانِ وَ كَعبَتُهُ وَ حُجَّةُ اللّه وَ مَحَجَّتُهُ وَ أَعلَامُ الهُدَى وَ رَايَتُهُ وَ فَضلُ اللّه وَ رَحمَتُهُ وَ عَينُ اليَقِينِ وَ حَقِيقَتُهُ وَ صِرَاطُ الحَقِّ وَ عِصمَتُهُ وَ مَبدَأُ الوُجُودِ وَ غَايَتُهُ وَ قُدرَةُ الرَّبِّ وَ مَشِيَّتُهُ وَ أُمُّ الكِتَابِ وَ خَاتِمَتُهُ وَ فَصلُ الخِطَابِ وَ دَلَالَتُهُ وَ خَزَنَةُ الوَحيِ وَ حَفَظَتُهُ وَ آيَةُ الذِّكرِ وَ تَرَاجِمَتُهُ وَ مَعدِنُ التَّنزِيلِ وَ نِهَايَتُهُ فَهُمُ الكَوَاكِبُ العُلوِيَّةُ وَ الأَنوَارُ العَلَوِيَّةُ المُشرِقَةُ مِن شَمسِ العِصمَةِ الفَاطِمِيَّةِ فِي سَمَاءِ العَظَمَةِ المُحَمَّدِيَّةِ وَ الأَغصَانُ النَّبَوِيَّةُ النَّابِتَةُ فِي دَوحَةِ الأَحمَدِيَّةِ وَ الأَسرَارُ الإِلَهِيَّةُ المُودَعَةُ فِي الهَيَاكِلِ البَشَرِيَّةِ وَ الذُّرِّيَّةُ الزَّكِيَّةُ وَ العِترَةُ الهَاشِمِيَّةُ الهَادِيَةُ المَهدِيَّةُ أُولئِكَ هُم خَيرُ البَرِيَّةِ فَهُمُ الأَئِمَّةُ الطَّاهِرُونَ وَ العِترَةُ المَعصُومُونَ وَ الذُّرِّيَّةُ الأَكرَمُونَ وَ الخُلَفَاءُ الرَّاشِدُونَ وَ الكُبَرَاءُ الصِّدِّيقُونَ وَ الأَوصِيَاءُ المُنتَجَبُونَ وَ الأَسبَاطُ المَرضِيُّونَ وَ الهُدَاةُ المَهدِيُّونَ وَ الغُرُّ المَيَامِينُ مِن آلِ طه وَ يَاسِينَ وَ حُجَجُ اللّه عَلَى الأَوَّلِينَ وَ الآخِرِينَ اسمُهُم مَكتُوبٌ عَلَى الأَحجَارِ وَ عَلَى أَورَاقِ الأَشجَارِ وَ عَلَى أَجنِحَةِ الأَطيَارِ وَ عَلَى أَبوَابِ الجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ عَلَى العَرشِ وَ الأَفلَاكِ وَ عَلَى أَجنِحَةِ الأَملَاكِ وَ عَلَى حُجُبِ الجَلَالِ وَ سُرَادِقَاتِ العِزِّ وَ الجَمَالِ وَ بِاسمِهِم تُسَبِّحُ الأَطيَارُ وَ تَستَغفِرُ لِشِيعَتِهِمُ الحِيتَانُ فِي لُجَجِ البِحَارِ وَ إِنَّ اللّه لَم يَخلُق أَحَداً إِلَّا وَ أَخَذَ عَلَيهِ الإِقرَارَ بِالوَحدَانِيَّةِ وَ الوَلَايَةِ لِلذُّرِّيَّةِ الزَّكِيَّةِ وَ البَرَاءَةِ مِن أَعدَائِهِم وَ إِنَّ العَرشَ لَم يَستَقِرَّ حَتَّى كُتِبَ عَلَيهِ بِالنُّورِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللّه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه عَلِيٌّ وَلِيُّ اللّه. بحارالانوار 25/ 169
در روایتی دیگر حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) فرموده اند:
«خداوند،مردم را برای اطاعت از امام آفریده و اینکه فرموده رحمتم را برای پرهیزکاران واجب نموده ام منظورش کسانی هستند که از ولایت و اطاعت هر کسی جز امام، اجتناب و پرهیز نمایند.»(1)
حضرت رضا (علیه السلام) در تهدیدی خطیر فرموده اند:
«ما اهلبیت در دنیا و آخرت از کسی که برای غیر امامانِ معصوم (علیهم السلام) ، امامت قائل شود و ایشان را امام بخواند، بیزاریم.»(2)
خلاصه اینکه ولیجه پرستان، ولایت و تبعیت از بزرگان خویش را همان ولایت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دانسته و به همین دلیل، اطاعت بیچون و چرا از او را راه نجات خوانده اند؛ ولی به جای هدایت، گمراهی و در عوضِ نجات، هلاکت نصیبشان شده است.
در نتیجه عاملِ جدا شدن مردم از دین خدا و پراکنده شدن ایشان به فرقههای مختلف، داخل کردن رأی و نظر در دین خدا و پیروی از آن و همچنین تبعیت بی قید و شرط از بزرگان و خواص و به تعبیر دیگر ولیجه پرستی عوام الناس میباشد. همین دو نکتهی بسیار مهم، سرّ تفاوت بنیادین، بین فرقهی ناجیه که همان اسلام اصیل است با سایر فِرق میباشد. هرکسی که عقیده و اندیشه اش در این قالب گنجید؛ یعنی از استعمال نظر در دین خدا اجتناب نموده و جز اهلبیت (علیهم السلام) ولیجه ای نداشت در زمرهی شیعهی اثناعشری یا همان فرقهی ناجیه بوده و در غیر این صورت باید ببیند دامان کدامیک از فِرَق هلاک شونده، پذیرای او خواهد بود.
1) عَن أَبِي عُبَيدَةَ الحَذَّاءِ قَالَ: سَأَلتُ أَبَا جَعفَرٍ (علیه السلام) عَنِ الِاستِطَاعَةِ وَ قَولِ النَّاسِ فَقَالَ وَ تَلَا هَذِهِ الآيَةَ « وَ لا يَزالُونَ مُختَلِفِينَ إِلَّا مَن رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُم» يَا أَبَا عُبَيدَةَ! النَّاسُ مُختَلِفُونَ فِي إِصَابَةِ القَولِ وَ كُلُّهُم هَالِكٌ قَالَ: قُلتُ: قَولُهُ « إِلَّا مَن رَحِمَ رَبُّكَ» قَالَ: هُم شِيعَتُنَا وَ لِرَحمَتِهِ خَلَقَهُم وَ هُوَ قَولُهُ «وَ لِذلِكَ خَلَقَهُم» يَقُولُ لِطَاعَةِ الإِمَامِ. الرَّحمَةُ الَّتِي يَقُولُ« وَ رَحمَتِي وَسِعَت كُلَّ شَيءٍ» يَقُولُ: عِلمُ الإِمَامِ وَ وَسِعَ عِلمُهُ الَّذِي هُوَ مِن عِلمِهِ كُلَّ شَيءٍ هُم شِيعَتُنَا ثُمَّ قَالَ «فَسَأَكتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ» يَعنِي وَلَايَةَ غَيرِ الإِمَامِ وَ طَاعَتَهُ. ... کافی 1/ 429
2) قَالَ الرِّضَا (علیه السلام) :... فَمَنِ ادَّعَى لِلأَنبِيَاءِ رُبُوبِيَّةً وَ ادَّعَى لِلأَئِمَّةِ رُبُوبِيَّةً أَو نُبُوَّةً أَو لِغَيرِ الأَئِمَّةِ إِمَامَةً فَنَحنُ مِنهُ بُرَءَاءُ فِي الدُّنيَا وَ الآخِرَةِ.... عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2/200
قرآن کریم میفرماید:
«و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج ساخت در حالی که چیزی نمیدانستید»(1)
پس اصل اولی در ما انسان ها این است که علم نداریم و باید به دنبال آن برویم. قرآن کریم، صراحتا میفرماید: نادان به دنیا آمدهاید؛ پس کسی که قیاس میکند و با رأی و نظر خویش، حکم خداوند را استخراج میکند، اولین اعتراضی که به او میشود این است که قرآن کریم میفرماید: تو علم نداشتی؛ پس از کجا آن را به دست آورده ای ؟
در آیه ای دیگر، خدای حکیم میفرماید:
«كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِنْكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَ يُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ»(2)
«همان طور كه در ميان شما فرستادهاى از خودتان روانه كرديم كه آيات ما را بر شما مىخواند و شما را پاک مىگرداند و به شما كتاب و حكمت مىآموزد و آنچه را نمىدانستيد به شما ياد مىدهد.»
در
اولین آیه، خداوند میفرماید شما نمیدانستید و در این آیه میفرماید: «رسولی را فرستادیم که به شما حکمت و کتاب میآموزد و آنچه را که نمیدانستید به شما یاد میدهد.» طبق این آیات، ما زمانی که پا به دنیا گذاردیم، هیچ نمیدانستیم و اکنون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است که باید به ما بیاموزد و خداوند این دانش را، علم نامیده است؛ یعنی چیزی را که نمیدانستیم و اگر نبی خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نبودند هرگز آن را نمیآموختیم؛ پس دانشی که مرجعش انبیاء الهی باشند علم است و آموختن آنچه که مصدرش وحی است مهم و ضروری میباشد.
با آیاتی که از قرآن کریم ذکر خواهیم کرد ثابت خواهد شد آن دانشی که منشأش انبیای الهی نباشد؛ یعنی رأی و نظر و ظن و گمان، خطوات شیطان و دانش متصل به اوست.
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ»(1)
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد همگى به اطاعت خدا درآييد و گامهاى شيطان را دنبال مكنيد كه او براى شما دشمنى آشكار است»
سِلم به معنای تسلیم و چیزی از خود نگفتن است،
در این آیه از یک طرف میفرماید: که داخل سِلم شوید و از طرف دیگر میفرماید: از قدمهای شیطان پیروی نکنید؛ یعنی اگر تسلیم نبودید به دنبال شیطان خواهید رفت و از گامهای او پیروی خواهید نمود.
و در آیهی دیگر میفرماید:
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! پاى از پىِ گامهاى شيطان منهيد و هر كس پاى بر جاى گامهاى شيطان نهد بداند كه او به زشتكارى و ناپسندی امر مىکند و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز هيچ كسی از شما پاک نمىشد؛ ولى اين خداست كه هر كسی را بخواهد پاک مى گرداند و خداست كه شنواى داناست»(2)
در آیهی قبلی، خداوند میفرماید تسلیم باشید و از خود نظر ندهید و طبق فرمان خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کنید و به دنبال خطوات شیطان نروید، و در این آیه میفرماید:«هر کسی به دنبال خطوات شیطان رود این را بداند که شیطان، امر به خوبی نمیکند؛ بلکه امر به فحشا و منکر میکند» پس دینِ کسی که عقاید و نظراتش را از شیطان گرفته، دینِ فحشا خواهد بود.
در آیهی دیگر میفرماید:
«... وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ إِنَّمَا يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاءِ وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللّه مَا لَا تَعْلَمُونَ»(3)
1) بقره / 208
2) «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ وَمَنْ يَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ اللّه عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَكِنَّ اللّه يُزَكِّي مَنْ يَشَاءُ وَاللّه سَمِيعٌ عَلِيمٌ» نور / 21
3) بقره / 168 و 169
«و از گامهاى شيطان پيروى مكنيد كه او دشمن آشكار شماست او شما را فقط به بدى و زشتى فرمان مىدهد و شما را وا میدارد تا بر خدا چيزى را كه نمیدانید بربنديد»
در این آیات، خداوند میفرماید: شیطان به بدی و فحشا دستور میدهد و دستور دیگری که او به شما خواهد داد این است که چیزی را به خداوند نسبت دهید که نمیدانید؛ یعنی از منشاء ظن و گمان، به خداوند چیزی را نسبت دهید.
چیزی
را که انسان بدان عالم است و علم دارد، قطعا از طرف خداست، ولی آنچه که از طرف شیطان گفته میشود، ظن و رأی و قیاس است، درست به همین دلیل، امیرمؤمنان حضرت علی (علیه السلام) در روایتی فرمودند:
«دینِ فرقهی ناجیه، دین رحمان و دینِ سایر فِرَق، دینِ شیطان است.»(1)
در آیه ای دیگر، خداوند متعال، استعمال آرای بشری در دین را حرام شمرده و فرموده است:
«بگو پروردگار من فقط زشتكاری ها را چه آشكارش باشد و چه پنهان و گناه و ستمِ ناحق را حرام گردانيده است و نيز اينكه چيزى را شريک خدا سازيد كه دليلى بر حقانيت آن نازل نكرده و اينكه چيزى را كه نمیدانید به خدا نسبت دهيد.»(2)
در این آیه خداوند میفرماید: حرام است چیزی را که نمیدانید به خداوند نسبت دهید.
در جای دیگری هم میفرماید:
«و( از جانب خویش حرام کردند) از شتر دوتا و از گاو دوتا را. بگو آيا خدا نرهاى آنها را حرام كرده يا ماده ها را يا آنچه را كه رحم آن دو ماده در بر گرفته است آيا وقتى خداوند شما را به اين تحريم سفارش كرد حاضر بوديد؟ پس كيست ستمكارتر از آن كسی كه بر خدا دروغ بندد تا از روى
1) عن اميرالمؤمنين (علیه السلام) : «... ففرقة واحدة منها تدين بدين الرحمن و اثنتان و سبعون تدين بدين الشيطان و تتولي علي قبولها و تتبرأ ممن خالفها. » کتاب سلیم / 170
2) [2]. «قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالْإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَأَنْ تُشْرِكُوا بِاللّه مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللّه مَا لَا تَعْلَمُونَ» اعراف / 33
نادانى مردم را گمراه كند آرى خدا گروه ستمكاران را راهنمايى نمىكند» (1)
الْإِبِلِ اثْنَيْنِ وَمِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحَامُ الْأُنْثَيَيْنِ أَمْ كُنْتُمْ شُهَدَاءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللّه بِهَذَا فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّه كَذِبًا لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ اللّه لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» انعام / 143
خداوند در این آیه میفرماید: آیا خداوند، شما را به این سفارش کرده است که از رأی و نظر خود چیزی بگویید؟
همهی ما نیاز به علم داریم و انسان نمیتواند از خود چیزی را حلال و یا حرام بشمارد.
نکتهی مهم این است: کسانی که از جانب خود، نظر میدهند و در دین خدا با اندیشههای نارس خود تصرف میکنند؛ هرگز نمیگویند که این حکم، نظر و رأی من است؛ بلکه چون در دین خدا قیاس میکنند و از روی هوا و هوس، سخن میگویند، اعلام میدارند که این سخنِ خدا و قولِ محکم پروردگار است و اینگونه چیزی را به او نسبت میدهند که نمیدانند و حکمی را به ذات مقدسش منتسب میدارند که او از آن بیزار است.
آنچه گفته شد دقیقا همان فَرقِ اساسی پیروان فرقهی ناجیه است با سایر فرقهها. شیعیان اثنی عشری میگویند در مورد چیزی که بدان علم نداریم، نمیتوانیم نظری بدهیم و دقیقا این عقیده، پیروی از همان روایتی است که پیش از این، از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شد که فرمودهاند :
«علم سه چیز است: اول؛ کتاب ناطق، یعنی قرآن کریم، دوم؛ سنت ماضیه ؛یعنی سنت قطعی رسول خدا و اهلبیت او (علیهم السلام) و سوم؛ لا ادری یعنی نمیدانم»(2)
در واقع، این روایت میفرماید که انسان، اگر چیزی را از قرآن و سنت رسول خدا و اهلبیت او (علیهم السلام) به دست آورد، مُجاز به سخن گفتن است و گرنه، اگر چیزی غیر از آن دو، مصدرِ کلامش بود باید از ابراز نظر، خودداری کرده و باید بگوید: "نمیدانم" .
متأسفانه ما انسان ها با وجود آنکه از فَرقِ سر تا شصت پا، غرق در جهل و نادانی هستیم، بسیار صاحب نظر بوده و دربارهی همه چیز از جمله دین خدا سخن میگوییم .
خداوند متعال در آیه ای که از پیش نظر شما گذشت میفرماید: "شما انسان ها حکم خدا را از کجا میدانید؟ همانا که ظالمترین افراد، کسانی هستند که بر خداوند دروغ ببندند تا مردم را بدون علم گمراه کنند."
آیهی دیگری که در فهم موضوعِ مورد بحث، به ما کمک میکند؛ این فرمایش خدای عزوجل است که فرموده است:
«كسانى كه شرک ورزیدند به زودى خواهند گفت: اگر خدا مىخواست نه ما و نه پدرانمان مشرک نمى شديم و چيزى را خودسرانه تحريم نمیکرديم. كسانى هم كه پيش از آنان بودند همينگونه پيامبران خود را تكذيب كردند تا آنکه عقوبت ما را چشيدند. بگو آيا نزد شما دانشى هست كه آن را براى ما آشكار كنيد؟ شما جز از گمان پيروى نمىكنيد و جز دروغ نمىگوييد» (1)
الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اللّه مَا أَشْرَكْنَا وَلَا آبَاؤُنَا وَلَا حَرَّمْنَا مِنْ شَيْءٍ كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذَاقُوا بَأْسَنَا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنَا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ » انعام/148
در این آیه، خداوند میفرماید: آیا شما علم دارید؟ یعنی بحث ما با شما بحث علم است و البته که در این آیه با نفی علم از مشرکان، ایشان را متهم به بهرهگیری از ظن و رأی و گمان کرده است.
در واقع، علم را قسیمِ رأی و نظر دانسته، به این معنا که رأی و نظر را خارج از چهارچوب علم و در نقطهی مقابل آن، معرفی کرده است.
اما در سورهی نساء به مهمترین خصلت فرقهی ناجیه که در روایت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز بدان اشاره شده بود پرداخته و میفرماید:
«فَلَا وَ رَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا»(2)
«... به پروردگار تو سوگند كه ايمان نمى آورند مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايهی اختلاف است داور گردانند؛ سپس از حكمى كه كرده اى در دلهايشان احساس ناراحتى و ترديد نكنند و كاملا سر تسليم فرود آورند»
این آیهی کریمه، اساس فرقهی ناجیه را بیان فرموده و تصریح کرده است: آن زمان، کسی ایمان دارد که مخالفت با پیغمبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نکرده و در برابر ایشان تسلیم باشد و لو اینکه با میل و نظرش
در تضاد باشد. پس اثناعشریه، دین تسلیم است و اصل و ریشهی این فرقهی ناجیه بر این مبناست؛ در حالی که اساس فرقههای دیگر بر مبناهای دیگری چون ظن و گمان بنا شده است.
در آیهی دیگر، خدای مهربان فرموده است :
«هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ»(1)
«آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند با هم مساویاند؟ همانا فقط صاحبان خِرد متذکر میشوند»
در روایات اهلبیت (علیهم السلام) مقصود از آنها که میدانند را ائمه اطهار (علیهم السلام) و آنها که نمیدانند را دشمنان ایشان و منظور از صاحبان خِرَد یا اولوالالباب را شیعیان دانستهاند.(2)
اهلبیت (علیهم السلام) تنها گروهی هستند که دانش دارند و دشمنان ایشان نادان بوده و چون از محضر دانایان کسب علم ننموده، برای استغنای از رفتن به محضر ایشان به ظنّ و گمان خویش که همان استعمال آراء بشری در دین است روی آوردهاند. اما نکتهی مهم آن است که شیعیان را نه در زمره "الذین یعلمون" آوردهاند و نه در گروه "لا یعلمون"؛ چرا که "یعلمون" نیستند چون فقط ائمهاند که "یعلمون"اند و میدانند؛ ولی "لا یعلمون" هم نیستند چون مشغول طلب علم از "الذین یعلمون" که همان ائمه طاهریناند میباشند؛ پس، از نادانی خارج شده و فرق دو گروه "یعلمون و لا یعلمون" را فهمیدهاند. لذا خداوند دربارهی ایشان فرموده است: فقط ایشاناند که متذکر شده و تفاوت این دو گروه را درک کردهاند.
خدای متعال، علم را در معدنی قرار داده است و آن هفتاد و دو فرقه نخواستند به سراغ آن معدن رفته و با استعمال رأی خویش در دین، دستههای آنها از اسلام اصیل جدا شده و فرقه فرقه شدند؛ وتنها در بین مردم، یک گروه به نزد این معدن علم رفته، از آن استفاده کرده و رأی و نظر نداده و به این سبب به نام فرقهی ناجیه به دیگران معرفی شدند.
1) زمر / 9
2) عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) فِي قَوْلِ اللّه عَزَّ وَ جَلَ« قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» فَقَالَ نَحْنُ الَّذِينَ نَعْلَمُ وَ عَدُوُّنَا الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ وَ شِيعَتُنَا أُولُو الْأَلْبَابِ. بصائر الدرجات 1 /54
امام صادق (علیه السلام) میفرمایند:
«خداوند، کاری را بدون سبب انجام نمیدهد؛ پس برای هر سببی، شرحی قرار داد و برای هر شرحی، علمی و برای هر علمی، دری که البته این در، سخن میگوید. بعضی این در را شناختند و بعضی نشناختند. آن درِ علم، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ما اهلبیت او هستیم.»(1)
پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهلبیت آن بزرگوار، باب رسیدن به تمام علوماند و به همین دلیل باید علم را از ایشان بجویم، نه از ابوحنیفه و نه از شافعی و نه از مرجئه و نه از غالیان و ...
در روایت دیگر، امام محمد باقر (علیه السلام) میفرمایند:«هیچ چیزی نیست که این امت تا قیامت به آن احتیاج داشته باشند مگر اینکه خدا حکمش را در قرآن فرموده و برای پیغمبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را تبیین کرده است.» (2)
نتیجه این کلام نورانی آن است که حکم همه چیز در لسان آیات و روایات گفته شده است و نیازی به نظر دادن ما نیست؛ بلکه ما باید تفحص و جستجو کرده و در مقام طلب علم، آن را پیدا کنیم و از همین روست که طلب علم بر همه ما واجب و لازم گردیده است.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «طلب علم در هر حالی واجب است»(3)
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:«طلب علم بر هر مسلمانی واجب است»(4)
در این دو روایت و نظائرشان به دنبال علم رفتن را مقید به حالی از احوال و یا جنسیتی خاص نکرده؛ بلکه بالعکس فرمودهاند در همه حالات، اعم از صحت و مرض، فقر و غنا، پیری و جوانی و... و بر همه افراد، چه مرد و چه زن واجب است. در بعضی از روایات، حتی کلمه مسلم و مسلمه نیز که به معنای مرد و زن است به صراحت ذکر شده است.(5)
فَاطلُبُوا العِلمَ مِن مَظَانِّهِ وَ اقتَبِسُوهُ مِن أَهلِهِ فَإِنَّ تَعلِيمَهُ للّه سُبحَانَهُ حَسَنَةٌ وَ طَلَبَهُ عِبَادَةٌ وَ المُذَاكَرَةَ بِهِ تَسبِيحٌ وَ العَمَلَ بِهِ جِهَادٌ وَ تَعلِيمَهُ مَن لَا يَعلَمُهُ صَدَقَةٌ وَ بَذلَهُ لِأَهلِهِ قُربَةٌ إِلَى اللّه تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِأَنَّهُ مِن مَعَالِمِ الحَلَالِ وَ الحَرَامِ وَ مَنَارُ سَبِيلِ الجَنَّةِ وَ المُؤنِسُ فِي الوَحشَةِ وَ الصَّاحِبُ فِي الغُربَةِ وَ الوَحدَةِ وَ المُحَدِّثُ فِي الخَلوَةِ وَ الدَّلِيلُ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ السِّلَاحُ عَلَى الأَعدَاءِ وَ الزَّينُ عَلَى [عِندَ] الأَخِلَّاء.... عدة الداعی / 72
1) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّه (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: أَبَى اللّه أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِالْأَسْبَابِ فَجَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَرْحٍ عِلْماً وَ جَعَلَ لِكُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقاً عَرَفَهُ مَنْ عَرَفَهُ وَ جَهِلَهُ مَنْ جَهِلَهُ. ذَلِكَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ نَحْنُ. بصائر الدرجات 1/6
2) عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ إِنَّ اللّه لَمْ يَدَعْ شَيْئاً يَحْتَاجُ إِلَيْهِ الْأُمَّةُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ إِلَّا أَنْزَلَهُ فِي كِتَابِهِ وَ بَيَّنَهُ لِرَسُولِهِ وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَيْءٍ حَدّاً وَ جَعَلَ عَلَيْهِ دَلِيلًا يَدُلُّ عَلَيْهِ. بصائر الدرجات 1/6
3) عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ طَلَبُ العِلمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ حَالٍ. بصائر الدرجات 1/ 20
4) عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ قَالَ أَمِيرُ المؤمِنِينَ (علیه السلام) قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) طَلَبُ العِلمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسلِمٍ. بصائر الدرجات 1/ 20
5) عن الرِّضَا (علیه السلام) عَن أَبِيهِ مُوسَى بنِ جَعفَرٍ عَن أَبِيهِ جَعفَرٍ عَن أَبِيهِ مُحَمَّدٍ عَن أَبِيهِ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عَن أَبِيهِ الحُسَينِ عَن أَبِيهِ أَمِيرِ المُؤمِنِينَ (علیهم السلام) قَالَ سَمِعتُ رَسُولَ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ: طَلَبُ العِلمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسلِمٍ وَ مُسلِمَةٍ
پس در نتیجه هر کجا در آیات و روایات، ذکری از علما شده منظور، ائمه طاهرین (علیهم السلام) میباشد، مگر آنکه قرینه ای بر خلافِ آن اقامه شود؛ لذا اگر مدحی از علما شده و یا از لزوم مراجعه به علما و دانشمندان سخنی به میان آمده، همه جا، تاکید میکنم که همه جا، منظور امامان (علیهم السلام) اند؛ البته به جز جایی که قرینه ای بر خلافش باشد. اگر در قرآن از "الذین یعلمون" سخن میگوید و یا از خشیت عالمان از خدا یاد میکند و یا در روایات، مقام علمای امت را از انبیای بنی اسرائیل بالاتر میداند، مقصود، امامانِ معصومین (علیهم السلام) میباشد؛ چون فقط ایشاناند که میدانند و بر ماست که از علوم این ذواتِ مقدسه، اقتباس کنیم و در محضرشان زانو بزنیم. ایشان عالمان امت و دشمنانشان جاهلان و دوستانشان که به دنبال طلب علم از ایشان هستند اولوالالباب میباشند.
پس یکی دیگر از تفاوتهای فرقهی ناجیه با سایر فرقه ها در همین طلب علم است؛ یعنی مریدانِ هفتاد و دو فرقه میگویند: "ما بدون اینکه برای فهم دین، نیازمند مراجعه به فرزندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باشیم، خود، دین خدا را میشناسیم و میتوانیم احکام الهی را بفهمیم" و درست به همین دلیل، از رأی و نظر خویش در استنباط احکام خدا استفاده می کنند؛ ولی فرقهی ناجیه، تسلیم محض پروردگار بوده و بر این باورند که " ما علم نداریم و باید آن را طلب کرده، به دنبالش گشته و آن را از معدنش که اهلبیت (علیهم السلام) هستند استخراج کنیم".
اگر انسان، این مسئله را بپذیرد که علم ندارد در حالی که بدان نیازمند است، لاجرم به دنبال عالمی میرود که علم را از او بیاموزد و چون به جز امام (علیه السلام) عالمی وجود ندارد و هیچ کسی جز آن وجودِ مقدس، علمی ندارد که بتوان به او مراجعه کرد و اگر کسی علمی هم داشته باشد از امام گرفته است و هر علمی که هر کجای دیگری باشد منشأش امام است، مُلزم میشود که امام را بشناسد و اینگونه است که بحث طلب علم با شناخت امام، پیوند میخورد.
خلاصه اینکه، طلب علم از ضروریات دینداری است که متأسفانه مردم، دربارهی آن، دچار دو آفت شده اند: اول اینکه به دنبال علم نرفته ( البته آن علمی که در بخش بعدی بیان میشود) و دوم آنکه اگر به دنبال علم میروند از اهلش آن را جستجو نمیکنند؛ لذا در دامان فرقههای منحرفه ای چون غالیان افتاده و به کلی دگرگون میشوند.
امیرمؤمنان حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) میفرمایند:
«ای مردم! کمال دین، طلب علم و عمل بدان است. همانا که طلب عمل بر شما از طلب مال، واجب تر است؛ چرا که مال دنیا تقسیم شده و از جانب خدای عادل، تضمین شده است در حالی که علم در نزد اهلش مخزون و پنهان است و شما مأمور شدهاید تا آن را از اهلش طلب کنید»(1)
در روایت دیگر، حضرت صادق (علیه السلام) فرمودهاند:
«بر شما باد به فهم دین و مبادا که (با ترک علم دین ) چون عربهای بیابانیِ جاهل باشید. همانا هرکسی از شما به دنبال شناخت دین نرود خداوند متعال در قیامت به او نظر نیافکنده و عملش را پاکیزه نگرداند.»(2)
اخبار و روایات در این زمینه، بسیار فراوان اند؛ اما در بعضی از آنها عبارات تهدیدآمیزی وجود دارد که انسان را به فکر فرو میبرد. به عنوان مثال به این چند روایت توجه فرمایید:
امام ششم، حضرت صادق (علیه السلام) میفرمایند:
«دوست دارم که با تازیانه بر سر یارانم بکوبم تا ایشان را به تفقه در دین وادار سازم.»(3)
محمد بن مسلم این دانشجوی موفق مکتب صادقَین (علیهما السلام) از آن دو امام روایت کند که فرمودهاند:
1) عَن أَبِي إِسحَاقَ السَّبِيعِيِّ عَمَّن حَدَّثَهُ قَالَ سَمِعتُ أَمِيرَ المؤمِنِينَ (علیه السلام) يَقُولُ: أَيُّهَا النَّاسُ اعلَمُوا أَنَّ كَمَالَ الدِّينِ طَلَبُ العِلمِ وَ العَمَلُ بِهِ أَلَا وَ إِنَّ طَلَبَ العِلمِ أَوجَبُ عَلَيكُم مِن طَلَبِ المالِ إِنَّ المالَ مَقسُومٌ مَضمُونٌ لَكُم قَد قَسَمَهُ عَادِلٌ بَينَكُم وَ ضَمِنَهُ وَ سَيَفِي لَكُم وَ العِلمُ مَخزُونٌ عِندَ أَهلِهِ وَ قَد أُمِرتُم بِطَلَبِهِ مِن أَهلِهِ فَاطلُبُوهُ. کافی 1/ 30
2) عَن مُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ: عَلَيكُم بِالتَّفَقُّهِ فِي دِينِ اللّه وَ لَا تَكُونُوا أَعرَاباً فَإِنَّهُ مَن لَم يَتَفَقَّه فِي دِينِ اللّه لَم يَنظُرِ اللّه إِلَيهِ يَومَ القِيَامَةِ وَ لَم يُزَكِّ لَهُ عَمَلًا. کافی 1/ 31 و محاسن برقی 1/ 228
3) عَن أَبَانِ بنِ تَغلِبَ عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ: لَوَدِدتُ أَنَّ أَصحَابِي ضُرِبَت رُءُوسُهُم بِالسِّيَاطِ حَتَّى يَتَفَقَّهُوا. کافی 1/31
«اگر جوانی از جوانان شیعه را که اهل تفقّه در دین نیست برایم بیاورند او را ادب خواهم کرد»(1)و در روایت دیگری فرمودهاند:«او را کتک خواهم زد»(2)
اینگونه وعیدها در لسان طاهرین کم سابقه است .همان امام که درود خدا بر ایشان باد میفرمایند:
«ای کاش بر سر یارانم تازیانه ای قرار داشت تا ایشان را به طلب علم حلال و حرام وادار سازد»(3)
سرّ این خطابات غلیظ و شدیدِ ائمه (علیهم السلام) در آن است که اگر کسی به دنبال علم، آن هم از معدنش نرود؛ یا چون نادانان و بیابانگردان اعرابی خواهد بود {که عباراتش در روایات قبل گذشت} یا اینکه با عدم رجوع به اهل علم و معدن آن، در دام صیّادان خدانشناسی گرفتار خواهد شد که او را از مسیر صلاح به طریق فساد کشانده و راه خدا را بر او مسدود میسازند.
امام صادق (علیه السلام) در این باره به بشیر دهّان فرمودهاند:
«هیچ خیری در یاران ما که به دنبال شناخت دین نیستند وجود ندارد.ای بشیر! همانا مردی از ایشان اگر خود با شناختی که پیدا کرده به بی نیازی علمی از دیگران نرسیده باشد، محتاج دیگران {از فرقههای هفتاد و دو گانه} خواهد شد و چون به ایشان احتیاج پیدا کند آنها او را در گمراهی خویش داخل کرده بدون آنکه بداند.»(4)
1) عَن مُحَمَّدِ بنِ مُسلِمٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبدِ اللّه وَ أَبُو جَعفَرٍ (علیهما السلام) لَو أُتِيتُ بِشَابٍّ مِن شَبَابِ الشِّيعَةِ لَا يَتَفَقَّهُ لَأَدَّبتُهُ قَالَ وَ كَانَ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) يَقُولُ: تَفَقَّهُوا وَ إِلَّا فَأَنتُم أَعرَابٌ وَ فِي حَدِيثٍ آخَرَ لِابنِ أَبِي عُمَيرٍ رَفَعَهُ قَالَ :قَالَ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) :لَو أُتِيتُ بِشَابٍّ مِن شَبَابِ الشِّيعَةِ لا يَتَفَقَّهُ فِي الدِّينِ لَأَوجَعتُه. محاسن برقی1/ 228
2) محاسن برقی1/ 228
3) عَن إِسحَاقَ بنِ عَمَّارٍ قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ: لَيتَ السِّيَاطُ عَلَى رُءُوسِ أَصحَابِي حَتَّى يَتَفَقَّهُوا فِي الحَلَالِ وَ الحَرَام. محاسن برقی1/ 229 و بحارالانوار1/231
4) عن بَشِيرٍ الدَّهَّانِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبدِاللّه (علیه السلام) لَا خَيرَ فِيمَن لَا يَتَفَقَّهُ مِن أَصحَابِنَا يَا بَشِيرُ إِنَّ الرَّجُلَ مِنهُم إِذَا لَم يَستَغنِ بِفِقهِهِ احتَاجَ إِلَيهِم فَإِذَا احتَاجَ إِلَيهِم أَدخَلُوهُ فِي بَابِ ضَلالَتِهِم وَ هُوَ لَا يَعلَمُ. کافی 1 / 33
شاید کسی گمان کند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار (علیهم السلام) که اصل دین هستند خود، از رأی و گمان خویش صحبت میکنند و مجازند که در دین خدا ابراز نظر کنند.
قرآن کریم میفرماید: این گونه نیست؛ بلکه کلام آنها از آموختههای خداوند است، و اوست که به رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) دین را آموخته و آن بزرگوار نیز به اهلبیت خویش تعلیم فرمودهاند و خداوند همواره ایشان را به روح القدس یاری کرده و احکام واقعی را به ایشان میآموزد.
خدای عزوجل در این زمینه فرموده است :
«إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللّه»(1)
«ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم تا ميان مردم به موجب آنچه خدا به تو نشان داده داورى كنى»
در این آیه، خداوند متعال به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرماید:حکم کنی به آنچه خداوند به تو نشان داده است. و (نشان دادن) از( یاد دادن) بسیار بالاتر است. پس منشأ احکام و دستورات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن چیزی است که خداوند به ایشان نشان داده است و این حقیقت علم است چرا که در این صورت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز از روی ظن و گمان و رأی و نظر سخن نمیگویند و هر آنچه که میفرمایند، وحی الهی و از طرف خداوند است.
« وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ»(2)
«و پیامبر از روی هوی سخن نمیگوید بلکه هر چه میگوید وحیی است که به او شده است»
و در آیهی دیگری فرموده است:
« وَكَذَٰلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا ۚ مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ»(3)
«و اینگونه روحی از امر خود را به تو وحی کردیم و تو پیش از آن نمیدانستی کتاب و ایمان چیست»
جناب ابوحمزه میگوید از حضرت صادق (علیه السلام) درباره علم ائمه (علیهم السلام) پرسیدم و عرض کردم:
«آیا آن را از دیگران گرفته یا کتابی در نزد شماست که از روی آن میخوانید؟!» امام (علیه السلام) فرمودند:«امر علم امام، بزرگتر از اینهاست. آیا قول خدا را نخوانده ای که فرموده: "و اینگونه روحی از امر خود را به تو وحی کردیم و تو پیش از آن نمیدانستی کتاب و ایمان چیست"؟ نظر یارانت دربارهی این آیه چیست؟ آری! پیامبر را حالتی بوده که از کتاب و ایمان چیزی نمیدانسته تا آنکه خدا روح {القدس} را بر او مبعوث نموده و او این علم را به حضرتش داده که هرکسی را که خدا بخواهد فهم و علم دهد {یعنی امام} روح را بر او مبعوث میکند.»(1)
در روایات فراوانی که به وقتش خواهد آمد مصدر علوم اهلبیت (علیهم السلام) را وحی و اتصال به رب العالمین معرفی کردهاند، نه اتکای به رأی و نظر، همانطور که در آیات متعددی که پیش از این گذشت به پیامبرش میفرماید: از آن رو که تو متصل به وحی هستی به رأی و نظر کسی حتی خودت نیازمند نبوده و باید از آن احتراز کنی.
دقیقاً عین همین سخن را ائمه طاهرین (علیهم السلام) به یاران و اصحابشان فرمودهاند و به ایشان گوشزد کردهاند که:
«اگر ما از روی رأی و هوای خویش با شما سخن میگفتیم هلاک شده بودیم»(2)و یا فرمودهاند:«اگر ما به رأی خویش با شما حدیث میکردیم گمراه شده بودیم آنطور که پیشینیان، گمراه شدند.»(3)و یا فرمودهاند:«به خدا قسم! اگر فرمان الهی نبود ما شما را به خانههایمان راه نمیدادیم، سوگند به خدای یگانه که ما با شما از روی هوی و رأی خویش سخن نگوییم؛ بلکه هرچه بگوییم عینا همان چیزی است که خدا فرموده است»(4)و در جواب
1) بصائرالدرجات460/1
2) عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: يَا جَابِرُ إِنَّا لَوْ كُنَّا نُحَدِّثُكُمْ بِرَأْيِنَا وَ هَوَانَا لَكُنَّا مِنَ الْهَالِكِين. بصائر الدرجات / 299
3) عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: لَوْ أَنَّا حَدَّثْنَا بِرَأْيِنَا ضَلَلْنَا كَمَا ضَلَّ مَنْ كَانَ قَبْلَنَا وَ لَكِنَّا حَدَّثْنَا بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّنَا بَيَّنَهَا لِنَبِيِّهِ فَبَيَّنَهَا لَنَا. بصائرالدرجات/299
4) عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ شُرَيْحٍ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللّه (علیه السلام) لَوْ لَا أَنَّ اللّه فَرَضَ وَلَايَتَنَا وَ مَوَدَّتَنَا وَ قَرَابَتَنَا مَا أَدْخَلْنَاكُمْ وَ لَا أَوْقَفْنَاكُمْ عَلَى بَابِنَا فَوَ اللّه مَا نَقُولُ بِأَهْوَائِنَا وَ لَا نَقُولُ بِرَأْيِنَا وَ لَا نَقُولُ إِلَّا مَا قَالَ رَبُّنَا. بصائرالدرجات/300
کسی که از ایشان نظرشان را دربارهی مسأله ای میپرسد فرمودهاند:«ساکت باش که ما هرگز از روی رأی و نظر خویش، سخنی نگوییم؛ بلکه هر چه بگوییم منشأش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.»(1)
و در احادیث دیگر فرموده اند:«اگر ما از روی رأی و نظر خویش سخن گوییم ما نیز چون این مردم خواهیم بود و هلاک میشدیم.»(2)
به خدای یکتا سوگند که اگر استعمال رأی و نظر در دین جایز بود، کسی بهتر از آل محمد (علیهم السلام) نبود که بتواند از آن بهره گیرد؛ ولی با این حال، این خاندان نه تنها از این روش تبرّی جسته؛ بلکه پویندگان این کج راهه را ضالّ و مضلّ نامیدهاند.
پس خوشا به حال تابعان این مکتب که امامانشان هرچه میگویند از وحی ربانی است و ذره ای خلاف در اندیشه و گفتار ایشان نیست و بدا به حال آنهایی که امامانشان با پیروی از هوای نفس، با ظنّ و گمان خویش، به خدای بزرگ، دروغهای بزرگ بستند و رهپویان خویش را به چاه عمیقِ گمراهی در افکندند.
گرچه ما بر مبنای جملهی «العلم ما قال اللّه و قال رسوله» معتقدیم که علم آن است خدا و رسول بفرمایند و غیر آن را علم نمیدانیم، با این حال در لسان اخبار ائمه اطهار (علیهم السلام) مییابیم که علم، به اقسام مختلفی تقسیم بندی شده است؛ و لیکن با دقت در همین تقسیم بندی ها باز همان نتیجه نخستین برای ما حاصل میشود.
در بعضی از روایات، علم را به دو دستهی: "علم الادیان و علم الابدان" تقسیم کردهاند.
حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمایند:
«علم بر دو گونه است؛ علم دین ها و علم بدن ها»(3)
1) عَن يُونُسَ عَن قُتَيبَةَ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) عَن مَسأَلَةٍ فَأَجَابَهُ فِيهَا فَقَالَ الرَّجُلُ أَ رَأَيتَ إِن كَانَ كَذَا وَ كَذَا مَا يَكُونُ القَولُ فِيهَا فَقَالَ لَهُ مَه مَا أَجَبتُكَ فِيهِ مِن شَيءٍ فَهُوَ عَن رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) لَسنَا مِن أَ رَأَيتَ فِي شَيءٍ. کافی 1 /58
2) .عَن فُضَيلِ بنِ يَسَارٍ عَن جَعفَرٍ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: إِنَّا عَلَى بَيِّنَةٍ مِن رَبِّنَا بَيَّنَهَا لِنَبِيِّهِ فَبَيَّنَهَا نَبِيُّهُ لَنَا فَلَولَا ذَلِكَ كُنَّا كَهَؤلاءِ النَّاسِ. و عَن جَابِرٍ قَالَ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) يَا جَابِرُ وَ اللّه لَو كُنَّا نُحَدِّثُ النَّاسَ أَو حَدَّثنَاهُم بِرَأيِنَا لَكُنَّا مِنَ الهَالِكِينَ وَ لَكِنَّا نُحَدِّثُهُم بِآثَارٍ عِندَنَا مِن رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) يَتَوَارَثُهَا كَابِرٌ عَن كَابِرٍ نَكنِزُهَا كَمَا يَكنِزُ هَؤُلَاءِ ذَهَبَهُم وَ فِضَّتَهُم. بصائر الدرجات 1/ 532 به بعد
3) قَالَ: الْعِلْمُ عِلْمَانِ عِلْمُ الْأَدْيَانِ وَ عِلْمُ الْأَبْدَانِ. کنز الفوائد 2/ 107
در بعضی از روایات، اصلا دانشی را علم نامیدهاند که به کار عملِ آخرت بیاید و غیر از آن را فضل نامیدهاند یعنی دانستنش خوب است؛ ولی ندانستش ضرری ندارد.
به عنوان نمونه از حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) روایت است که:
«پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روزی وارد مسجد شده و دیدند که مردم به دور کسی حلقه زدهاند. آن بزرگوار پرسیدند: چه خبر است؟ گفته شد: مردی علامه است که مردم گرد او جمع آمدهاند. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدند: علامه چیست؟ گفتند: به انساب عرب و وقایع گذشته و ایام جاهلیت و اشعار عربی از همه داناتر است.
نبی خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
آنچه که شما گفتید دانشی است که ندانستنش آسیبی نمیزند و دانستنش نفعی ندارد. این است و جز این نیست که علم، سه چیز است: آیت محکمه یا فریضه عادله و یا سنت پایدار و غیر این سه فضل است.»(1)
درباره این حدیث باید توضیح داده شود که: علم در نظر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سه چیز است: آیت محکمه، فریضه عادله و سنت قائمه یا پایدار. در معنای این سه، ظرائفی گفته شده است مانند اینکه منظور از آیت محکمه، قران کریم و از فریضه عادله، احکام و واجبات الهی و مقصود از سنت پایدار، مستحبات و سنن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و یا اینکه مراد از اولی، عقاید سالم و محکم، و منظور از دومی، علم به احکام شریعت، و مقصود از سومین عبارت، اخلاق حسنه است. در هر حال هرچه غیر از این سه باشد، فضل است و از اینجا معلوم میشود که عبارت علم الابدان و اتصاف آن به علم، بنابر مماشات با مردم صورت پذیرفته و تسامحا علم نامیده شده است.
1) عن ابي الحسَنِ مُوسَى (علیه السلام) قَالَ: دَخَلَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) المَسجِدَ فَإِذَا جَمَاعَةٌ قَد أَطَافُوا بِرَجُلٍ فَقَالَ مَا هَذَا فَقِيلَ عَلَّامَةٌ فَقَالَ وَ مَا العَلَّامَةُ فَقَالُوا لَهُ أَعلَمُ النَّاسِ بِأَنسَابِ العَرَبِ وَ وَقَائِعِهَا وَ أَيَّامِ الجَاهِلِيَّةِ وَ الأَشعَارِ العَرَبِيَّةِ قَالَ فَقَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) ذَاكَ عِلمٌ لَا يَضُرُّ مَن جَهِلَهُ وَ لَا يَنفَعُ مَن عَلِمَهُ ثُمَّ قَالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّمَا العِلمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحكَمَةٌ أَو فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَو سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضلٌ. کافی 1/ 32
امام، جامع تمام علوم است و در هیچ امری، دنیایی و آخرتی باشد یا مادی و معنوی، نیازمند احدی نیست وصد البته اگر ما هم متصل به این دریای بیکران علم و دانش شویم در همه جنبههای زندگی از مراجعه به دیگران، بینیاز شده و به علم صحیح دست مییابیم. مگر نشنیدهاید که چون طبیبی به مدینه وارد شد، نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمودند که من به این امت چیزی را آموختهام که اگر بدان عمل کنند از طبّ تو بینیاز خواهند بود و سپس دستورات خویش را برای او تقریر فرمودند.(1)
در اینجا به آنهایی که میگویند:
"پیامبر و ائمه اطهار (علیهم السلام) خود، نیز در بیماریهایشان به طبیب، مراجعه میفرمودند"
میگوییم: در دریای روایات معتبره غوص کنید و در احادیث انبوه، غور کنید، از بای بسم اللّه کتاب "کافی" تا " تای" تمّت را شخم بزنید، کتاب "الفقیه" و "تهذیب" شیخین را زیر و رو کنید، کتاب "محاسن برقی" و "امالی مفید" را واو به واو بکاوید، هرگز نخواهید توانست حتی یک روایت معتبر که بر رجوعِ ائمه اطهار (علیهم السلام) به احدی چون طبیب و ... دلالت کند بیابید.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«همانا زمین از عالمی خالی نخواهد بود که مردم به او محتاج و او از ایشان بی نیاز باشد.»(2)
همانگونه که پیش از این هم گفته شد مقصود از عالِم در امثال این روایات، امام است و ما به این سخن والای پیشوای ششم، ایمان راسخ داریم که هرگز امام علیه الاسلام در هیچ چیزی محتاج و نیازمند کسی نیستند.
و فرمودند:«دشمنانتان شما را رافضه مینامند، آری! به خدا سوگند که شما رافضی هستید؛ زیرا که دروغ را رَفض (یعنی ترک) نموده و از حق پیروی کردهاید. همانا که در نزد ما علمی است که به سبب آن، محتاج احدی نیستیم در حالی که مردم، همگی به ما نیازمندند».(1)
امام باقر (علیه السلام) هم در جوابِ جابر که از وسعت دانش ائمه (علیهم السلام) میپرسد فرمودهاند:
«ای جابر! ایشان به آنچه که از زیر عرش تا زیر زمین باشد احاطه دارند»(2)
از این گذشته اینکه چگونه کسی که خود به طبیب، امر و نهی میکند و او را در علمش تخطئه نموده، به چالشش میکشد و بر او عیبجویی مینماید، خود به او مراجعه کرده و نیازمند وی باشد؟!
شیخ صدوق روایت کند که چون غلامان امام هشتم، حضرت رضا (که پدر و مادرم فدای او باد) نیاز به فصد پیدا کردند، آن بزرگوار، امر فرمودند که طبیبی حاضر شد و برای هر یک از غلامان خویش، نسخه ای پیچیده و به او دستور دادند تا بدان عمل کند، به این شکل که او را فرمان میدادند که برای فلان غلام، فلان رگ را و برای دیگری، فلان رگ را بزن و سپس به یاسر خادم فرمودند که تو نیازی به فصد نداری. ولی او به سخن امام (علیه السلام) اعتنایی نکرده و دچار مشکل میشود!(3)
و در حدیثی طولانی که بخشی از آن را در اینجا ذکر میکنیم از امام عسکری (علیه السلام) از جد بزرگوارشان امام سجاد (علیه السلام) نقل است که فرمودند:
1) عَن بَكرِ بنِ كَرِبٍ الصَّيرَفِيِّ قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ مَا لَهُم وَ لَكُم وَ مَا يُرِيدُونَ مِنكُم وَ مَا يَعِيبُونَكُم يَقُولُونَ الرَّافِضَةُ نَعَم وَ اللّه رَفَضتُمُ الكَذِبَ وَ اتَّبَعتُمُ الحَقَّ أَمَا وَ اللّه إِنَّ عِندَنَا مَا لَا نَحتَاجُ إِلَى أَحَدٍ وَ النَّاسُ يَحتَاجُونَ إِلَينَا إِنَّ عِندَنَا الكِتَابَ بِإِملَاءِ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) وَ خَطَّهُ عَلِيٌّ (علیه السلام) بِيَدِهِ صَحِيفَةٌ طُولُهَا سَبعُونَ ذِرَاعاً فِيهَا كُلُّ حَلَالٍ وَ حَرَام. بحارالانوار 26/ 36
2) عَن جَابِرٍ عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: سَأَلتُهُ عَن عِلمِ العَالِمِ فَقَالَ لِي يَا جَابِرُ إِنَّ فِي الأَنبِيَاءِ وَ الأَوصِيَاءِ خَمسَةَ أَروَاحٍ رُوحَ القُدُسِ وَ رُوحَ الإِيمَانِ وَ رُوحَ الحَيَاةِ وَ رُوحَ القُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهوَةِ فَبِرُوحِ القُدُسِ يَا جَابِرُ عَرَفُوا مَا تَحتَ العَرشِ إِلَى مَا تَحتَ الثَّرَى ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ إِنَّ هَذِهِ الأَربَعَةَ أَروَاحٌ يُصِيبُهَا الحَدَثَانُ إِلَّا رُوحَ القُدُسِ فَإِنَّهَا لَا تَلهُو وَ لَا تَلعَب. کافی 1/ 272
3) عن ياسرالخَادِمِ قَالَ: كَانَ غِلمَانٌ لِأَبِي الحَسَنِ (علیه السلام) فِي البَيتِ الصَّقَالِبَةُ وَ رُومِيَّةٌ وَ كَانَ أَبُو الحَسَنِ (علیه السلام) قَرِيباً مِنهُم فَسَمِعَهُم بِاللَّيلِ يَتَرَاطَنُونَ بِالصَّقلَبِيَّةِ وَ الرُّومِيَّةِ وَ يَقُولُونَ إِنَّا كُنَّا نَفتَصِدُ فِي كُلِّ سَنَةٍ فِي بِلَادِنَا ثُمَّ لَيسَ نَفتَصِدُ هَاهُنَا فَلَمَّا كَانَمِنَ الغَدِ وَجَّهَ أَبُو الحَسَنِ إِلَى بَعضِ الأَطِبَّاءِ فَقَالَ لَهُ افصِد فُلَاناً عِرقَ كَذَا وَ افصِد فُلَاناً عِرقَ كَذَا وَ افصِد فُلَاناً عِرقَ كَذَا وَ افصِد هَذَا عِرقَ كَذَا ثُمَّ قَالَ يَا يَاسِرُ لَا تَفتَصِد أَنتَ قَالَ فَافتَصَدتُ فَوَرِمَت يَدِي وَ احمَرَّت فَقَالَ لِي يَا يَاسِرُ مَا لَكَ فَأَخبَرتُهُ فَقَالَ أَ لَم أَنهَكَ عَن ذَلِكَ هَلُمَّ يَدَكَ فَمَسَحَ يَدَهُ عَلَيهَا وَ تَفَلَ فِيهَا ثُمَّ أَوصَانِي أَن لَا أَتَعَشَّى فَمَكَثتُ بَعدَ ذَلِكَ مَا شَاءَ اللّه لَا أَتَعَشَّى ثُمَّ أُغَافِلُ فَأَتَعَشَّى فَيَضرِبُ عَلَيَّ. عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 2/ 227
«روزی مردی از یونان که مدعی طب و فلسفه بود به نزد حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده و عرض کرد: ... رنگ زرد تو نشان از مرض صفرا دارد و دو ساق پای تو بسیار ضعیف شده و تحمل بار سنگین را ندارد. داروی مرض صفرایت نزد من است؛ ولی برای ضعف ساق پایت درمانی سراغ ندارم؛ لذا نصیحتت میکنم که کمتر از پاهایت کار بکشی و بار سنگین بر دوش نگذاری که در صورت عدم رعایت، ممکن است شکسته شوند.
پس داروی صفرا را خارج کرده و گفت: تا چهل روز گوشت نخور و از این دارو استفاده کن. امام به او فرمودند: آیا دارویی داری که صفرا را در من زیاد کند؟ مرد یونانی گفت: آری! پس دارویی را درآورد و گفت: اگر فرد مبتلا به صفرا یک حبه از این را بخورد بی درنگ خواهد مرد! امام (علیه السلام) به او فرمودند: دارو را به من بده، چون دارو را گرفتند پرسیدند: چه مقدار از این دارو کاری خواهد بود؟ گفت: دو مثقال. پس آن حضرت حبه ای از آن را میل فرمودند و آن مرد یونانی با دیدن این صحنه به هراس افتاده و گفت: اگر این آقا بمیرد مرا به جرم قتل او بازداشت خواهند کرد و کسی از من نپذیرد که وی خود این دوا را میل فرموده است. پس آن حضرت (که جان عالم به فدای ایشان باد) تبسمی کرده و فرمودند:ای بنده خدا! اکنون که از قبل سرحال ترم و آنچه را که تو برای من سمّ میپنداشتی زیانی به من نرسانید! سپس فرمودند: چشمانت را ببند، او بست، فرمودند: باز کن؛ پس چون باز کرد، دید صورت آن بزرگوار کاملا سفید و سرخ شده و او با دیدن این صحنه به خود لرزید. سپس امام (علیه السلام) وزنه ای سنگین را بر سر نهاده و حرکت کردند و آن مرد طبیب یونانی با دیدن این صحنه، غش کرده و بیهوش شد و چون به هوش آمد، امام (علیه السلام) به او فرمودند: این قدرتِ همان دو ساق باریکی بود که درباره اش سخن گفتی...» (1)
حقیقتاً منظور و مقصود واقعیِ کسانی که میگویند ائمه (علیهم السلام) هم چون ما، زمانی که بیمار میشدند به پزشک و طبیب مراجعه میکردند بر ما پوشیده است؛ چرا که نمیدانیم منظور ایشان از امام، کدام امام است؟ زیرا امامانی که ما میشناسیم چنین نبودهاند و شاید ایشان امامان دیگری دارند که از آنها سخن میگویند.
1) احتجاج1/235
آن امامی را که ما میشناسیم، از علائمش این است که "اعلم من فی الارض" یعنی داناترین مردم است. آن امامی را که ما میشناسیم، گنجینههای علمُ اللّه است. آن امامی را که ما میشناسیم، امام مبینی است که علم هر چیزی در او گنجانده شده است. اما آن امامی را که ایشان، اوصاف او را میگویند کسی چون خودشان است که در امور، تخصصی نداشته و در دانشهای ارضی و سمائی سررشته ای ندارد؛ پس خدا چنین امامی را بر ایشان مبارک نگرداند و در پیروی ایشان از او خیری قرار ندهد.
به گواهی تاریخ، دیده نشده است که شخصی به امام (علیه السلام) مراجعه کرده و عرض کند که فلان درد و یا فلان بیماری را دارد و امام (علیه السلام) او را از در خویش رانده و به او فرموده باشند که چون ما در این زمینه سررشته ای نداریم به طبیب مراجعه کن؛ بلکه یا با طبِّ دوایی او را معالجه کرده و میفرمودند: فلان غذا را میل کن و یا فلان گیاه را استعمال کن و یا فلان دستور غذایی را عمل نما تا مشکل تو برطرف شود و یا اینکه با طب شفایی او را درمان مینمودند و به او دعا و ذکری را میآموختند که مشکلش بر طرف شود .
آری! در برخی از اخبار ضعیفه که از منابع غیر شیعه نقل شده، آمده است که برای بعضی از ائمه (علیهم السلام) ، مانند حضرت امیر (علیه السلام) پس از جراحتِ شب نوزدهم ماه رمضان، طبیبی را حاضر کردند. با وجود آنکه احضار آن طبیب، به دستور و یا درخواست امام (علیه السلام) نبوده است، مصدر این روایت، منحصر است به کتاب ابوالفرج اصفهانی که از نسل بنی امیه و از شجره ملعونه بوده و بنابر فرمایش شیخ طوسی(1)
و علامه حلی(2)، زیدی مذهب بوده است و آنطور که بعضی از علمای شیعه نیز گفته اند: آثارش مورد اعتماد نیست؛ چرا که داستانهایی اشتباه، برای اختلال در تاریخ شیعه نقل کردهاست و از جرگه شیعیان بیرون است.(3)
این دسته از روایات به غیر از ضعف سند، با "اصلِ مُحکَم"(4)
نیز در تعارض است و باید
1) الفهرست/544
2) خلاصه الاقوال / 421
3) روضات الجنات 5/ 227
4) در مسائل اعتقادی، اصولی که با محکمات عقلی و نقلی اثبات شده است را اصل محکم مینامیم که متشابهات و شبهات را به آنها ارجاع میدهیم. مثلا یکی از این اصلها، بحث عصمت اهلبیت (علیهم السلام) است که اگر به فرض، آیه و روایتی دالِّ بر عدم عصمت ایشان یافتیم؛ با مراجعه به اصل محکم، آن روایت را باید به شکلی معنا کنیم که با اصل محکم، تطابق داشته باشد و در صورتی که امکان اینکار نباشد، بدون انکار، آن روایت را به صاحب آن ردّ میکنیم. در بحث ِ ما، اصل محکم، که با استفاده از آیات و روایات فراوان، ثابت میشود، همان عدمِ احتیاجِ حجت خدا به احدی از خلایق است. که اگر به فرض خبر و روایتی یافت شود که با این اصل محکم در تعارض باشد آن روایت، شکسته میشود نه اصل محکم.
بر اساس قانون خودش با آن معامله کرد.
پس امام (علیه السلام) جامع همه علوماند چه علم الابدان و چه علم الادیان، و بر ماست که از علمِ ایشان اقتباس کنیم تا از سرچشمه زلال علمِ ایشان بنوشیم و از مردابهای متعفّنِ عالم نمایان، بی نیاز شویم. باز تاکید میکنم که رجوع به غیر امام (علیه السلام) در علم الادیان ممنوع است؛ چرا که کسی جز ایشان، بدان راه ندارد و استفاده از رأی و نظرِ بشری در آن جایز نیست، اما رجوع به دیگران در علم الابدان، مجاز است؛ چرا که ممکن است دیگران با تجارب بشری به بخش هایی از آن دست یابند که مجموعه ای از آزمون و خطاست؛ ولی با این حال، اگر در همین بخش هم به آل محمد (علیهم السلام) مراجعه کرده و درِ خانه دیگران را نکوبیم، ازعلم صافی بهرمند شده و از خطاهای معمول و متداول همین قسمِ علم، نیز در امان بمانیم.
منظور از علوم وحیانی، آن دانشی است که مصدرش وحی و متصل به ربّ العالمین است؛ چون کتاب خدا و روایات معصومین (علیهم السلام) ، و مقصود از علوم تجربی، آن دانش هایی است که انسان، با تجربه و آزمون و خطا بدان میرسد؛ مانند علم طب. و اما دانش وهمی، آن است که کسی گمان کند چیزی را میداند در حالی که نه مانند علوم تجربی است که با آزمایش بتوان آن را به دیگران اثبات نمود و نه چون علوم وحیانی است که متصل به وحی باشد؛ بلکه با بهره مندی از عقل و فکر بشری، دربارهی امور غیر تجربی، چون شناخت خدا و دریافت احکام او ابراز نظر میکند. توصیف علم برای این وهمیّات و ظنون، از روی تسامح است.
در اینجا سه مطلب مهم نهفته است.
وجوب طلب علم
مترتب بودن ثواب برای طلب علم
مقصود از علم
دربارهی اولین مطلب، پیش از این سخن گفتیم؛ ولی با این حال به این چند روایت نیز توجه فرمایید:
امام صادق (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل فرمودهاند که :
«طلب علم بر هر مسلمانی واجب است. بدانید که خداوند طالبان علم را دوست دارد.»(1)
أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ :قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) : طَلَبُ العِلمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسلِمٍ أَلا وَ إِنَّ اللّه يُحِبُّ بُغَاةَ العِلمِ. کافی1/ 30 و بصائرالدرجات 1/ 19
و همچنین امام صادق (علیه السلام) میفرمایند:
«به دنبال علم رفتن، واجبی است از واجبات الهی.»(2)
پیرامون سرّ وجوب طلب علم، سابقا سخن راندیم به همین دلیل شما را به آنجا رجوع میدهم.
اما دربارهی نکته دوم باید بگویم که خداوند مهربان از روی تفضل و بنده نوازی، برای این طلب علمی که فریضه و واجب است، ثواب و پاداشهای عظیمی در نظر گرفته است.
امام محمد باقر (علیه السلام) میفرمایند:
«همه جنبندگان زمین، برای معلمی که خوبی را تعلیم میکند و خیر را یاد میدهد،استغفار میکنند؛ حتی ماهیان دریا و پرندگان آسمان برای معلم، استغفار میکنند و همهی اهل زمین و آسمان برای او طلب مغفرت میکنند، دانشمند و دانشجو در پاداش، مساوی هستند و روز قیامت این دو محشور میشوند و مانند دو اسب مسابقه که از هم سبقت میگیرند از یکدیگر جلو میزنند.»(3)
امام صادق (علیه السلام) نیز از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمایند:
«کسی که راهی را برای طلب علم طی کند، خداوند راهی برای رسیدن به بهشت برای او قرار میدهد و ملائکه به خاطر این که از او خشنود هستند، بالهایشان را زیر پای او
1) عَن
2) عَن أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ: طَلَبُ العِلمِ فَرِيضَةٌ مِن فَرائِضِ اللّه. کافی1/72 و وسائل الشیعه 27/28
3) عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّ مُعَلِّمَ الْخَيْرِ يَسْتَغْفِرُ لَهُ دَوَابُّ الْأَرْضِ وَ حِيتَانُ الْبَحْرِ وَ كُلُّ ذِي رُوحٍ فِي الْهَوَاءِ وَ جَمِيعُ أَهْلِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ إِنَّ الْعَالِمَ وَ الْمُتَعَلِّمَ فِي الْأَجْرِ سَوَاءٌ يَأْتِيَانِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كَفَرَسَيْ رِهَانٍ يَزْدَحِمَانِ. بصائر الدرجات/ 3
میگسترانند و هر که در آسمان و در زمین باشد برای طالب علم، طلب مغفرت میکنند؛ حتی ماهیان دریا، و فضیلت عالم بر عابد، مانند فضیلت ماه کامل است بر ستارگان، علما وارثان انبیا هستند، انبیا مال دنیا را به ارث نمیگذارند؛ بلکه علم و دانش به ارث میگذارند.»(1)
نکتهی سوم که دانستن آن بسیار مهم است این است که بدانیم منظور از علم در قرآن و روایات چیست؟
شما خوانندهی عزیز باید بدانید که به قطع و یقین، آن علمی که طلبش واجب و در آموختنش ثواب است، علوم وحیانی است و منظور از علم، عالم، معلّم و متعلّم در روایاتی که آنها را ستایش کرده، همین علم وحیانی و عالم به آن و معلم و متعلّم آن است.
آن علمی که صاحبش را به درجات عُلیا میرساند و ما را به آموختن و آموزش دادنش مأمور کرده اند، علمی است که در قبر و قیامت دربارهی آن بازخواست شده و بر ندانستنش مؤاخذه میشویم، همان علمی که منشأش انبیاء و اولیاء الهیاند و از خطا مصون است، نه دانشی که از ارسطو و افلاطون، یا ابن عربی و جلال الدین بلخی، یا ابوعلی سینا و ملاصدرا، یا فروید(2)و کانت(3)
و... نشأت گرفته باشد و مملو از خطا و اختلاف است.
گرچه عالم و متعلّمِ این دسته از دانش ها، در نزد اکثر مردم، ارزش و احترام بیشتری دارند؛ ولی آموزش و آموختن آنها نه نفعی برای آخرت انسان داشته، و نه قوام دنیای او بدان وابسته است؛ چرا که بسیاری از این به اصطلاح علوم، زمانی نبودند؛ ولی انسان به خوبی زندگی خویش را اداره میکرد، به علاوه اینکه تحصیل این دانش ها، وقت زیادی را هم از انسان میگیرد .
1) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّه عَنْ أَبِيهِ (علیهما السلام) قَالَ قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) مَنْ سَلَكَ طَرِيقاً يَطْلُبُ فِيهِ عِلْماً سَلَكَ اللّه تَعَالَى بِهِ طَرِيقاً إِلَى الْجَنَّةِ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضاً بِهِ وَ إِنَّهُ لَيَسْتَغْفِرُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ حَتَّى الْحُوتُ فِي الْبَحْرِ وَ فَضْلُ الْعَالِمِ عَلَى الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلَى سَائِرِ النُّجُومِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ وَ إِنَّ الْعُلَمَاءَ لَوَرَثَةُ الْأَنْبِيَاءِ إِنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَمْ يُوَرِّثُوا دِينَاراً وَ لَا دِرْهَماً إِنَّمَا وَرَّثُوا الْعِلْم. بصائرالدرجات /3
2) زیگموند فروید، روانشناس اتریشی
3) ایمانوئل کانت، فیلسوف آلمانی
همه اینها در شرایطی است که اکثر مردم، علوم آل اللّه (علیهم السلام) که سعادت دنیا و آخرت بشر، بدان وابسته است را وانهاده، بدان نمیپردازند و از رهپویان این علم حقیقی، تبعیت نمیکنند.
رافضیِ واقعی کسی است که دانشهای خیالی را رها کرده و در محضر آل محمد (علیهم السلام) زانو بزند و جز از آب گوارای ایشان از هیچ آبشخور دیگری نیاشامد که در غیر این صورت، از معارف حقه، محروم شده و چون به خانهی اغیار در بزند او را از بیت وحی رانده و از خیر جاودانه محروم کنند.
آری! آنطور که از روایات اهلبیت (علیهم السلام) به ما رسیده است؛ اگر کسی بخواهد از منبع دیگری جز درِ خانهی معصومین (علیهم السلام) استفاده کند، ائمه اطهار (علیهم السلام) او را ظاهرا و باطنا از خود منقطع کرده و از محضر نورانی خویش محرومش میسازند. بهترین شاهد این ماجرا، جریان عنوان بصری است که امام صادق (علیه السلام) فقط به این دلیل وی را از نزد خویش راندند که او خدمت کسانی چون مالک بن انس، بزرگ سنیان آن زمان، رفت و آمد داشته و به زعم خویش از ایشان علم میآموخته است.(1)
بعضی گمان میکنند که کسب علم (به معنای حقیقی آن؛ یعنی علوم آل محمد (علیهم السلام) ) از هرکسی مجاز بوده و دریافت معارف ایشان از هر گوینده ای بلا مانع است.
مولای ما حضرت رضا (علیه السلام) در کلامی نورانی، این فکر ناپسند را ردّ کرده و دلیل آن را نیز بیان نمودهاند.
ابراهيم بن ابی محمود گويد: به امام رضا (علیه السلام) عرض كردم:
«يا ابن رسول اللّه! نزد ما احادیثی از رواياتِ مخالفين شما(سنّیها) در فضائل امير مؤمنان (علیه السلام) و شما خاندان، اخباری هست كه امثال آن را در بين روايات شما نمىبينیم، آيا به آنان معتقد شويم؟
1) بحارالانوار 1/ 224
حضرت فرمودند: «پدرم از پدرشان و آن حضرت از جدّ خود برايم روايت كردند كه حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: هر كسی به کلام سخنرانی گوش فرا دهد او را عبادت كرده است. اگر آن سخنگو از جانب خدا سخن گوید، او خدا را عبادت كرده است، و اگر از جانب ابليس سخن بگوید، ابليس را عبادت كرده است.» سپس فرمودند: «اى ابن ابی محمود! مخالفين ما سه نوع خبر در فضائل ما جعل كردهاند:
اول: غلوّ، دوم: كوتاهى در حقّ ما، سوم: تصريح به بدىهاى دشمنان ما، و دشنام به آنان.
پس وقتى مردم، اخبار غلوّ آمیز ایشان را میشنوند، شيعيان ما را تكفير مىكنند و میگويند: شيعه قائل به ربوبيّت ائمّه خود مىباشد. و وقتى كوتاهى در حقّ ما را مىشنوند، به آن معتقد میشوند، و وقتى بدىهاى دشمنان ما و دشنام به آنان را میشنوند، ما را دشنام میدهند.
و حال آنكه، خداوند میفرمايد:
«و كسانى را كه مشركين، به عنوان عبادت میخوانند، دشنام ندهيد، چه آنكه آنان نيز خدا را به ظلم و از روى نادانى دشنام خواهند داد.» (1)
اى ابن ابی محمود! وقتى مردم به چپ و راست میروند تو ملازم طريقه ما باش؛ زيرا هر كسی که با ما همراه شود ما با او همراه خواهيم بود، و هر كسی از ما جدا شد ما نيز از او جدا خواهيم شد. كمترين چيزى كه باعث مىشود انسان از ايمان بيرون رود اين است كه در مورد سنگريزه ای بگويد اين هسته خرماست است؛ و سپس بدان معتقد شده و از مخالفين خود تبرّى جويد. اى ابن ابی محمود! آنچه را برايت گفتم حفظ كن و نگهدار؛ زيرا خير دنيا و آخرت را برايت در اين گفتار گردآورى كردم.»(2)
1) انعام / 108
2) قَالَ إِبرَاهِيمُ بنُ أَبِي مَحمُودٍ فَقُلتُ لِلرِّضَا (علیه السلام) : يَا ابنَ رَسُولِ اللّه إِنَّ عِندَنَا أَخبَاراً فِي فَضَائِلِ أَمِيرِ المؤمِنِينَ (علیه السلام) وَ فَضلِكُم أَهلَ البَيتِ وَ هِيَ مِن رِوَايَةِ مُخَالِفِيكُم وَ لَا نَعرِفُ مِثلَهَا عِندَكُم أَ فَنَدِينُ بِهَا فَقَالَ يَا ابنَ أَبِي مَحمُودٍ لَقَد أَخبَرَنِي أَبِي عَن أَبِيهِ عَن جَدِّهِ (علیهم السلام) أَنَّ رَسُولَ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) قَالَ مَن أَصغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَد عَبَدَهُ فَإِن كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَقَد عَبَدَ اللّه وَ إِن كَانَ النَّاطِقُ عَن إِبلِيسَ فَقَد عَبَدَ إِبلِيسَ ثُمَّ قَالَ الرِّضَا (علیه السلام) يَا ابنَ أَبِي مَحمُودٍ إِنَّ مُخَالِفِينَا وَضَعُوا أَخبَاراً فِي فَضَائِلِنَا وَ جَعَلُوهَا عَلَى ثَلَاثَةِ أَقسَامٍ أَحَدُهَا الغُلُوُّ وَ ثَانِيهَا التَّقصِيرُ فِي أَمرِنَا وَ ثَالِثُهَا التَّصرِيحُ بِمَثَالِبِ أَعدَائِنَا فَإِذَا سَمِعَ النَّاسُ الغُلُوَّ فِينَا كَفَّرُوا شِيعَتَنَا وَ نَسَبُوهُم إِلَى القَولِ بِرُبُوبِيَّتِنَا وَ إِذَا سَمِعُوا التَّقصِيرَ اعتَقَدُوهُ فِينَا وَ إِذَا سَمِعُوا مَثَالِبَ أَعدَائِنَا بِأَسمَائِهِم ثَلَبُونَا بِأَسمَائِنَا وَ قَد قَالَ اللّه عَزَّ وَ جَلَ وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدعُونَ مِن دُونِ اللّه فَيَسُبُّوا اللّه عَدواً بِغَيرِ عِلمٍ يَا ابنَ أَبِي مَحمُودٍ إِذَا أَخَذَ النَّاسُ يَمِيناً وَ شِمَالًا فَالزَم طَرِيقَتَنَا فَإِنَّهُ مَن لَزِمَنَا لَزِمنَاهُ وَ مَن فَارَقَنَا فَارَقنَاهُ إِنَّ أَدنَى مَا يَخرُجُ بِهِ الرَّجُلُ مِنَ الإِيمَانِ أَن يَقُولَ لِلحَصَاةِ هَذِهِ نَوَاةٌ ثُمَّ يَدِينَ بِذَلِكَ وَ يَبرَأَ مِمَّن خَالَفَهُ يَا ابنَ أَبِي مَحمُودٍ احفَظ مَا حَدَّثتُكَ بِهِ فَقَد جَمَعتُ لَكَ خَيرَ الدُّنيَا وَ الآخِرَةِ. عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 1 / 304
عزیزان! خوب دقت فرمایید. اینقدر مأخذ دریافت علم، مهم است که فرموده اند: حتی اگر گوینده ای با اعتقادات باطل، خواست فضائل حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را برایتان بیان کند از او نشنوید؛ چرا که اینکار شما مصداق پرستش شیطان است. در نتیجه اخذ معارف صاف و زلال آل محمد (علیهم السلام) جز از خوبان و پاکان ممنوع است.
در روایت دیگری امام باقر (علیه السلام) در توضیح این آیه که خدا فرموده:
«باید انسان به غذایی که میخورد دقت کند»(1)
فرموده اند:
«منظور علمی است که به دست میآورد، باید بنگرد و دقت کند که از چه کسی اخذ میکند.»(2)
شاید در اینجا عده ای با تمسک به حدیث مرسله «خذ الحکمه ممن اتاک بها و انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال»(3)یعنی «حکمت را از هرکه برایت بیاورد بگیر و نگاه به سخنش کن و به گویندهی آن، کاری نداشته باش»، بگویند که مأخذِ علم، مهم نیست؛ بلکه اصل علم، اهمیت دارد. که در جواب ایشان گفته میشود: اولا این روایت، فقط در کتاب غرر الحکم نقل شده و در سایر منابع ما موجود نیست مگر به نقل از غرر الحکم، و ثانیا این روایت، فاقد هرگونه سندی است و مولف کتاب، این خبر را بدون ذکر سند بیان کرده است، و ثالثاً اینکه اگر از دو مورد قبل هم صرف نظر کنیم باید بگوییم که منظور از این روایت اخذ علوم مربوط به علم الابدان است نه علم الادیان. این سه نکته عینا دربارهی
1) « فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى طَعامِه» عبس /24
2) عَن زيدٍ الشَّحَّامِ عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) فِي قَولِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ «فَليَنظُرِ الإِنسانُ إِلى طَعامِهِ» قَالَ قُلتُ مَا طَعَامُهُ؟ قَالَ: عِلمُهُ الَّذِي يَأخُذُهُ عَمَّن يَأخُذُهُ. کافی 1/ 50 و محاسن برقی 1/220
3) غرر الحکم /361
خبر «اطلبوا العلم و لو بالصین»(1)یعنی «علم را طلب کنید ولو در چین باشد» صادق است، به علاوه اینکه بحثِ تحمل ِ مشقت طلب علم نیز در این روایت در نظر گرفته شده است.
همانگونه که گفته شد، طلب علم از معدن آن که خاندان رسالتاند واجب است؛ اما در همین طلب و در استنباط حکم خدا از اخبار ایشان، باید مراقب رأی و نظر و هوای نفس خویش باشیم؛ چرا که خود، فرمودهاند درک احادیث ایشان بسیار دشوار است.
دربارهی علم اهلبیت (علیهم السلام) و دانش و مقامات این بزرگواران در روایات، بابی با عنوان "احادیث ائمه صَعبِ مُستَصعَب است" وجود دارد.
صعب مستصعب؛ یعنی سختِ دشوار؛ لذا اینگونه نیست که کسی به آسانی آنها را بفهمد و به کُنه آن دست یابد. کلمات ایشان به این صورت نیست که پیچیده و مبهم باشد؛ ولی بدین شکل هم نیست که کسی بدون شرایط خاصی که عرض خواهد شد به حقیقت آثار ایشان دست یابد.
یک انسانِ نابغه باید حداقل، سی سال زحمت کشیده و درس بخواند تا به جایی برسد که ظرایف سخن دانشمندی چون اینشتین را بفهمد و یا از اسرار کتاب کفایة الاصول آخوند خراسانی سر در بیاورد. باید از این شهر به آن شهر سفر کرده، در محضر اساتید فن، زانو بزند، شب ها را به بی خوابی و مطالعهی شرح ها و تفسیرها بگذراند تا برسد به جایی که کلام بزرگانی که از ایشان نام برده شد را بفهمد، نه اینکه انیشتین شود؛ بلکه کلامش را بفهمد و نه اینکه به درجهی دانشِ آخوند خراسانی برسد؛ بلکه غوامضِ سخن او را کشف کند؛ پس چگونه است که برخی مدعیاند که بدون طی هیچ مرحلهای، سخن امامان (علیهم السلام) را میفهمند و عجیب تر آنکه در شرح سخنان ایشان، کتاب نوشته، بیانات نورانی آن حضرات را شرح میدهند! و با اینکار عده ای را به سمت خود کشانده، دستگاهی به هم میزنند. هذا امر عجیب!
1) بحار الانوار 1/177
حضرت باقر (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل فرمودهاند که:
«احادیث آل پیغمبر (علیهم السلام) سنگین، سخت و دشوار است. همانا ایمان به آن نمیآورد مگر ملک مقرّب یا پیامبر مرسل و یا عبدی که خدا قلبش را برای ایمان، امتحان و آزمایش کرده است...»(1)
در حدیثی دیگر، راوی از امام محمد باقر (علیه السلام) نقل میکند که فرمودند:
«احادیث آل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سخت و دشوار است، سنگین است، سرپوشیده است، تمیز است ( یعنی در عین حال که سخت و دشوار است پاکیزه هم هست) درخشنده است. این احادیث را کسی جز ملک مقرب و نبی مرسل و مؤمنی که خدا دلش را برای ایمان آزموده و جز مدینه حصینه، نمیتواند تحمل کند.»(2)
جناب شیخ صدوق روایتی ذکر کرده که حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) در معنای کلمه "مدینه حصینه" فرموده اند: یعنی دل مجتمع.(3)شاید منظور از دل مجتمع، دلی باشد که بر ولایت اهلبیت (علیهم السلام) مجتمع شده و چیزی جز آن در او نباشد.
علامه بزرگوار جناب شیخ محمد باقر مجلسی در توضیح قلب مجتمع میفرماید: « مراد از قلب مجتمع، قلبی است که با پیروی از شک ها و هواها دچار پراکندگی نشده باشده و اوهام باطل و شبهات گمراه کننده در او راه نداشته باشد »(4)
باز در همین زمینه، اصبغ بن نباته از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل میکند که فرموده اند:
«روایاتِ ما سخت و دشوار، بسیار مشکل و خشن است. آرام آرام احادیث ما را برای مردم بخوانید؛ پس هرکسی قبول کرد باز هم به او بگویید و هر کسی که انکار کرد دیگر برایش
1) قَالَ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّ حَدِيثَ آلِ محمَّدٍ صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا يُؤمِنُ بِهِ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو عَبدٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَان. بصائرالدرجات 1 / 57
2) عَن أَبِي الجَارُودِ عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ سَمِعتُهُ يَقُولُ إِنَّ حَدِيثَ آلِ محمَّدٍ صَعبٌ مُستَصعَبٌ ثَقِيلٌ مُقَنَّعٌ أَجرَدُ ذَكوَانُ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو عَبدٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ أَو مَدِينَةٌ حَصِينَة. بصائر الدرجات 1/ 58
3) عَن شُعَيبٍ الحَدَّادِ قَالَ سَمِعتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ إِنَّ حَدِيثَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو عَبدٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ أَو مَدِينَةٌ حَصِينَةٌ قَالَ عَمرٌو فَقُلتُ لِشُعَيبٍ يَا أَبَا الحَسَنِ وَ أَيُّ شَيءٍ المدِينَةُ الحَصِينَةُ قَالَ فَقَالَ سَأَلتُ أَبَا عَبدِ اللّه (علیه السلام) عَنهَا فَقَالَ لِي القَلبُ المجتَمِعُ. معانی الاخبار 1/ 189
4) المراد بالقلب المجتمع القلب الذي لا يتفرق بمتابعة الشكوك و الأهواء و لا يدخل فيه الأوهام الباطلة و الشبهات المضلة و المقابلة بينه و بين الثالث إما بمحض التعبير أي إن شئت قل هكذا و إن شئت هكذا أو يكون المراد بالأول الفرد الكامل من المؤمنين و بالثاني من دونهم في الكمال. بحارالانوار 2 / 183
نخوانید؛ زیرا که تحمل نمیکند روایات ما را جز ملک مقرب، نبی مرسل و مؤمنی که خدا دلش را به ایمان آزموده باشد.»(1)
در این چند روایت، که مشتی بود نمونهی خروار، ایمان و یا پذیرش و تحمل روایات اهلبیت (علیهم السلام) را فقط در سه دسته، منحصر نموده است؛ یعنی با این لحن واضحی که در بیان روایات بود فقط سه گروهاند که میتوانند احادیث پاک ائمه معصومین (علیهم السلام) را به کمال، بپذیرند و تحمل کنند و این مسأله عجیبی نیست؛ چرا که سخنان این بزرگواران از همان جایگاهی نشأت گرفته که قرآن کریم هم از آنجا متجلی گشته است و مصدر و مهبط هر دو، یکی است و چون قرآن کریم را جز پاکان نمیفهمند «لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»(2)
کلام معصومین (علیهم السلام) را هم جز مطهّران، تحمل نتوانند کرد. بر اساس روایتی که پس از این خواهد آمد رسولان الهی، دو دسته اند؛ مرسل و غیر مرسل و فقط دستهی دوم، تحمّل اخبار ائمه (علیهم السلام) را دارند. ملائکه نیز دو گروه اند؛ مقرّب و غیر مقرّب و فقط گروه دوماند که توان درک فرمایشات معصومین (علیهم السلام) را دارند. مؤمنین نیز به دو قسم اند؛ مؤمن مُمتَحَن و غیر مُمتَحَن که فقط گروه دوم، ظرفیت تحمّل فرمایشات ائمه (علیهم السلام) را دارند. منظور از مؤمن مُمتَحن یا مؤمنی که قلبش برای ایمان آزموده شده، کسی است که دلش پر از ایمان است و خداوند، دلش را برای ایمان آزموده و از این آزمون، سربلند بیرون آمده است.
در روایتی که ابو ربیع شامی و ابوحمزه ثمالی از حضرت باقر (علیه السلام) و ابوبصیر، محمد بن مسلم و سدیر صیرفی از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کردهاند آن دو بزرگوار، پس از بیانِ این سه گروه، فرموده اند:
«آیا نمیدانی که چه بسا مَلَکی باشد که مقرّب نباشد و امر ما را جز مقرّب از ملائکه، تحمل نتواند کرد و چه بسا کسی نبی باشد؛ ولی مرسَل نباشد و امر ما را جز مرسلِ از انبیاء،
1) عَنِ الأَصبَغِ بنِ نُبَاتَةَ عَن أَمِيرِ المؤمنينَ (علیه السلام) قَالَ سَمِعتُهُ يَقُولُ إِن حَدِيثَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ خَشِنٌ مَخشُوشٌ فَانبِذُوا إِلَى النَّاسِ نَبذاً فَمَن عَرَفَ فَزِيدُوهُ وَ مَن أَنكَرَ فَأَمسِكُوا لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا ثَلَاثٌ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ. بصائر الدرجات1/ 58
2) واقعه / 79
تحمل نتواند کرد و چه بسا کسی مؤمن باشد؛ ولی مُمتَحن نباشد و امر ما را جز مُمتحن از مؤمنین تحمل نتواند کرد.»(1)
این غایت القصوای درک معارف اهلبیت (علیهم السلام) نیست؛ یعنی اینگونه نیست که بگوییم اگر کسی نبی مرسل و یا ملک مقرّب و یا مؤمن حقیقی بود، تمام معارف این خاندان را تحمل خواهد کرد؛ بلکه بعضی از ظرایف امور این معظَّمان را حتی این سه گروه هم، تحمل نتوانند کرد.
جناب ابوصامت از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کند که فرمودند:
«روایاتِ ما سخت و مشکل است، شریف و کریم و نوربخش است. فهمش نیازمند هوش و ذکاوت است. پاک و پاکیزه است. اخبار ما را حتی ملک مقرّب و نبی مرسل و مؤمن واقعی هم درک نمیکنند!.
ابوصامت گوید که عرض کردم: فدایتان شوم! پس چه کسی آنها را میفهمد؟! امام (علیه السلام) فرمودند: "مَن شِئنَا " آن کسی که ما بخواهیم.
راوی میگوید گمان کردم که خداوند بندگانی دارد که از این سه دسته هم بالاتر هستند.»(2)
اللّه اکبر از این عظمت! سبحان اللّه به این همه بزرگی! و وای بر ما از این همه تقصیر و کوتاهی. ما کجا و درک معارف حقه آل اللّه علیهم السلام کجا!.
ای کاش ما هم در زمره "من شئنا" بودیم و برای ما نیز فهم و تحمل اسرارشان را اراده میفرمودند!.
1) عَن أَبِي رَبِيعٍ الشَّاميِّ عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: كُنتُ مَعَهُ جَالِساً فَرَأَيتُ أَنَّ أَبَا جَعفَر (علیه السلام) قَد قَامَ فَرَفَعَ رَأسَهُ وَ هُوَ يَقُولُ يَا أَبَا الرَّبِيعِ حَدِيثٌ تَمضَغُهُ الشِّيعَةُ بِأَلسِنَتِهَا لَا تَدرِي مَا كُنهُهُ قُلتُ مَا هُوَ جَعَلَنِيَ اللّه فِدَاكَ قَالَ قَولُ عَلِيِّ بنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) إِنَّ أَمرَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ يَا أَبَا الرَّبِيعِ أَ لَا تَرَى أَنَّهُ يَكُونُ مَلَكٌ وَ لَا يَكُونُ مُقَرَّباً وَ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مُقَرَّبٌ وَ قَد يَكُونُ نَبِيٌّ وَ لَيسَ بِمُرسَلٍ وَ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مُرسَلٌ وَ قَد يَكُونُ مُؤمِنٌ وَ لَيسَ بِمُمتَحَنٍ وَ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مُؤمِنٌ قَدِ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ. بصائر الرجات 1 66 به بعد
2) عَن أَبِي الصَّامِتِ قَالَ أَبُو عَبدِ اللّه (علیه السلام) إِنَّ حَدِيثَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ شَرِيفٌ كَرِيمٌ ذَكوَانُ ذَكِيٌّ وَعرٌ لَا يَحتَمِلُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرسَلٌ وَ لَا مُؤمِنٌ مُمتَحَنٌ قُلتُ فَمَن يَحتَمِلُهُ جُعِلتُ فِدَاكَ قَالَ مَن شِئنَا يَا أَبَا الصَّامِتِ قَالَ أَبُو الصَّامتِ فَظَنَنتُ أَنَّ للّه عِبَاداً هُم أَفضَلُ مِن هَؤلاءِ الثَّلاثَةِ. بصائرالدرجات1/ 60 و بحارالانوار2/192
از این حدیث شریف، اینگونه بر میآید که بعضی از روایات اهلبیت (علیه السلام) به اصطلاح آنقدر سطحش بالاست که حتی نبی مرسل هم نمیتواند آن را درک کند؛ بلکه بالاتر از حدّ درک جبریل است؛ زیرا جبرئیل یکی از فرشتگان مقرب است که در حدیث فوق، تحمل بعضی از روایات رابالاتر از حدِّ درک او انگاشتهاند. با این حال آیا کسی هم هست که بتواند آنها را درک کند؟ آری! امام (علیه السلام) فرمودند: کسی که ما بخواهیم، توان درک این روایات را خواهد داشت؛ یعنی عدهی انگشت شماری هستند که مقام و درجهی ایشان از ملک مقرب، نبی مرسل و مؤمن واقعی هم بالاتر است و عظمت ایشان به جایی میرسد که میتوانند معانی خاص را نیز درک کنند.
در نتیجه، بعضی از اخبار اهلبیت (علیهم السلام) به گونه ای است که حتی انبیاء عظام هم به عمق و کُنهِ آن نمیرسند، جبرئیل هم نمیتواند حقیقت آن را درک کند و این چیز عجیبی نیست؛ چرا که در لیله الاسراء و شب معراج هم از جایی به بعد، نتوانست با حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) همراهی کرده و بالاتر برود و آن بزرگوار، خود به تنهایی ادامهی سیر دادند.
با این اوصاف، اما عدهی قلیلی، آنقدر در مقام ولایت و درک اسرار آل اللّه (علیهم السلام) قوّت دارند که از جبرئیل هم فراتر و قوی ترند، همان هایی که امام (علیه السلام) ملائکه را به عنوان خادم ایشان معرفی کردهاند.(1)
البته ممکن است بگوییم همان احادیثی که ملک مقرب، نبی مرسل و مؤمن واقعی میتوانند تحمل کنند، وجوه، معانی و دقایقی دارند، که درک آنها بر این سه دسته نیز میسور نیست و خاص الخواص میتوانند آنها را بفهمند و درک کنند.
اما در روایتِ دیگر، همین خاص الخواص را هم از جرگهی تحمل کنندگان، بیرون کرده و بر تحیّر ما میافزاید.
راوی میگوید: امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
1) «قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) :يَا عَلِيُّ إِنَّ اللّه تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَضَّلَ أَنْبِيَاءَهُ الْمُرْسَلِينَ عَلَى مَلَائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ فَضَّلَنِي عَلَى جَمِيعِ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ وَ الْفَضْلُ بَعْدِي لَكَ يَا عَلِيُّ وَ لِلْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِكَ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّينَا» عیون اخبار الرضا (علیه السلام) 1/262
«بعضی از احادیثِ ما چیزهایی است که تحمل نمیکند آن را ملک مقرب، نبی مرسل و مؤمن واقعی. عرض کردم: پس چه کسی تحمل میکند؟ فرمودند: ما خود، تحمل میکنیم.»(1)
در این روایت میفرمایند: حتی بعضی از اخبار را (مَن شِئنا) هم نمیفهمد؛ بلکه فقط خودمان هستیم که واقعیتش را درک میکنیم.
تفاوت این حدیث با حدیث قبلی در این است که در این روایت با اضافه کردن کلمه "بعضی " فهم دسته ای از روایات را منحصر به ذوات مقدسه خودشان کردهاند. با این حساب شاید بتوان گفت که درک معانی اخبار آل رسول علیه و (علیهم السلام) چندین مرحله دارد.
مرحلهی اول: روایاتی است که فقط ملک مقرب و نبی مرسل و مؤمن واقعی، آنها را میفهمند و در واقع، تحمل نمیکند آنها را مگر ملک مقرب، نبی مرسل و مؤمنی که خدا دلش را برای ایمان آزموده است.
مرحلهی دوم: روایاتی است که حتی ملک مقرب، نبی مرسل و مؤمن ممتحن هم تحمل آنها را ندارند؛ بلکه عده ای از خواص، مانند جناب سلمان فارسی(2)
و جابربن یزید جعفی درک این دسته از روایات را دارند. در حالات جناب جابر است که نقل نموده، هزاران حدیث از امام باقر (علیه السلام) آموختهام که اجازه نقل حتی یکی از آنها را برای کسی ندارم و چون از سنگینی سینهام بدان حضرت شکایت کرده و از آن بزرگوار، اجازه خواستم تا برای کسی نقل کنم، اذن نداده و فرمودند سر به چاه فرو کن و برای چاه سخن بگو!.(3)
1) عَنْ أَبِي الصَّامِتِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّه (علیه السلام) يَقُولُ: إِنَّ مِنْ حَدِيثِنَا مَا لَا يَحْتَمِلُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَ لَا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ قُلْتُ فَمَنْ يَحْتَمِلُهُ قَالَ نَحْنُ نَحْتَمِلُهُ. بصائرالدرجات / 23
2) در کتاب کافی شریف روایتی است که شاید بتوان برای جناب سلمان این مقام را از آن استنباط کرد. کافی 1/ 25
3) مستدرک الوسائل 12/298
مرحلهی سوم: در این درجه، عظمت کار به جایی میرسد که میفرمایند: هیچ کسی تحمل بعضی از روایات ما را ندارد؛ بلکه فقط خودِ ما اهلبیت، حقیقت آن را درک میکنیم.
شاید منظور از این مرحله، آن روایاتی باشد که حجت خدا با کُنه عقل شان در آنها با کسی سخن گفته باشند؛ چرا که ایشان در مقام خطاب، با هرکسی به اندازه فهم و عقلش با او سخن میگویند نه با کُنهِ عقل خویش، مگر آنجایی که با معصومِ دیگری تکلم کنند که کُنه عقل او با ایشان برابر است و یا در مقام دعا و مناجات با خدا که با تمام عقل و فهمشان با رب العباد تکلم مینمایند؛ لذا شاید بتوان گفت: منظور از فرمایش امام (علیه السلام) که فرموده اند: بعضی از روایاتِ ما را جز خود ما کسی نمیفهمد از قبیل این دو دسته باشد.
به نظر میرسد که بسیاری از ما، نزدِ خویش، باور کرده ایم که با مطالعهی چند کتاب، همه اسرار امامت و دقایق ولایت را فهمیدهایم، حاشا و کلا! ما کجا و درکِ معارف اولیاء خدا کجا! ما از شناخت ایشان، بسیار دورتر از آن هستیم که حتی مقام دوستانشان را بشناسیم؛ چه رسد به مقامات خود ایشان.
حضرت خضر؛ یعنی همان کسی که خداوند، به پیغمبر اولی العزم خود، حضرت موسی (علیه السلام) فرمود تا به نزد او برود و در محضر او تلمّذ کرده، کسب علم کند؛ چون با موسی به کنار دریایی رسیدند، میبینند که پرنده ای منقارش را به آب دریا زد و رفت. آنها که میدانستند در پس این حرکتِ آن پرنده، حکمتی خوابیده، از خدای حکیم میخواهند تا سرّ این ماجرا را برای ایشان فاش کند و از او سوال میکنند که پروردگارا قصه این پرنده و منقار و آب دریا چیست؟
پس پرنده به سخن در آمده و میگوید:ای خضر! تو با آنکه علم لدنّی داری(1)و استاد پیامبر اولی العزم هستی، و تو ای موسی! با وجود آنکه پیامبر اولی العزم میباشی؛ ولی با همهی این اوصاف علم شما دو تن، در برابر علم محمد و آل محمد (علیهم السلام) که در آخرالزمان خواهند آمد از مقدار رطوبتی که من، از آب دریا به منقار خود زدم و از آن برداشتم، کمتر است.(2)
یعنی اگر علم امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دریا تصور کنیم، علم آن دو در برابر آن از این مقدار رطوبتی که به منقار این پرنده از آب دریا رسید کمتر است.
حال که چنین است ما را چگونه ادعای این باشد که در موردِ حضرات معصومین و حجج الهی صلوات اللّه علیهم اجمعین به عمق معرفت رسیده و درجات شناخت را به غایتش، طی کرده باشیم؟!
عده ای نهایت شناختی که از این انوار مقدسه دارند این است که ایشان، انسانهای خوبی بوده، دنیا را ترک گفته، دائم نماز میخواندند و دعا میکردند. یا اینکه جمال و کمال ایشان را در انسانهای عادی غیر معصوم، جستجو کرده و آلوده گان را با این مطهّران قیاس میکنند! پناه به خدا میبریم از این همه غرور و نادانی.
ممکن است یک دانشمند، بدون آنکه ایمانی به خدا داشته باشد و یا تقوا پیشه کند، در دانشهای تجربی به اعلا درجات ممکن دست یابد و هرگز کسی مدعی این نشده که لازمهی فهم علمی چون فیزیک و شیمی و طب و ... باور به خدا و یا پرهیز از عقائد و اعمال باطله است؛ ولی از آن سو، هیچ انسان بیایمان و بیتقوایی نمیتواند حقایق کلمات نورانی اهلبیت (علیهم السلام) را بفهمد؛ حتی اگر در این راه، سالهای متمادی تلاش کرده و درس بخواند.
آری! تقوی برای فهم کلمات اهل البیت (علیهم السلام) شرط اساسی است. دقیقا معنای این کلام نورانی که میفرمایند "احادیث ما سخت و دشوار است" این است که ما بفهمیم هرگز اینطور نیست که ما با مطالعه یک یا چند کتاب روایی، حضور در بحث و درسهای معارفی و... بتوانیم حقایقِ سخنان این پاکان را دریابیم و چگونه چنین نباشد در حالی که کلام ایشان را جز مطهّران، نتوانند تحمل کنند؛ زیرا از آن رو که کلام معصومین (علیهم السلام) از همان مصدری است که قرآن از آن نازل شده و بنا بر حدیث شریف ثقلین، ایشان عِدل و در ردیف قرآن اند؛ به حقایق کلام ایشان، دست نیابند مگر مطهّران و پاکان « لا یمسه الا المطهّرون».
ابوربیع شامی نقل میکند که نزد امام محمد باقر (علیه السلام) نشسته بودم که حضرت برخاستند و سر مبارکشان را بلند کرده و فرمودند:
«ای ابوربیع! شیعیان حدیثی را با زبانشان مضمضه میکنند؛ ولی حقیقت آن را درک نمیکنند.» عرض کردم: «فدایتان شوم ! کدام حدیث؟»
فرمودند: «فرمایش پدرم علی بن ابیطالب (علیه السلام) که میفرمایند: به راستی امر ما سخت و دشوار است و جز فرشته مقرب و نبی مرسل و مؤمن ممتحن، شخص دیگری نمیتواند آن را تحمل کند.»
سپس فرمودند:«ای ابوربیع! میدانی که گاهی میشود فرشته باشد و مقرب نباشد و فقط فرشته ای که مقرب باشد میتواند روایات ما را تحمل کند و میتواند پیامبری باشد؛ ولی مرسل نباشد و فقط پیامبرِ مرسل میتواند آن را تحمل کند و ممکن است مؤمنی باشد؛ ولی امتحان شده نباشد و فقط مؤمنی که خدا قلبش را با ایمان امتحان کرده است میتواند امر ما را تحمل کند.»(1)
در حدیث دیگر جناب سدیر صیرفی میگوید:
«در محضر حضرت ابی عبداللّه، امام صادق (علیه السلام) نشسته بودم، سوال هایی را که رفقایم به من گفته بودند از امام پرسیدم، ناگهان یک سوال به ذهن خودم رسید. عرض کردم: فدایتان شوم! یک سوال همین حالا به ذهنم رسید.» فرمودند: «آیا جزو سوال هایی است که پرسیدی؟» عرض کردم: «نه!» فرمودند: «سوالت چیست؟ » عرض کردم: «سوالم دربارهی حدیث جدّ شما رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است که میفرمایند: امر ما سخت و دشوار است و جز ملک مقرب و نبی مرسل و مؤمن ممتَحَن آن را نمیفهمد. این حدیث به چه معناست؟» امام پرده ای از روی حقیقت برداشته و فرمودند: « آری! ملائکه دو دسته هستند: ملائکه مقرب و غیر مقرب، و انبیاء دو دسته هستند: انبیاء مرسل و غیر مرسل و مؤمنین هم دو دسته هستند:
1) عَن أَبِي رَبِيعٍ الشَّامِيِّ عَن أَبِي جَعفَرٍ عليه السلالم قَالَ: كُنتُ مَعَهُ جَالِساً فَرَأَيتُ أَنَّ أَبَا جَعفَرٍ (علیه السلام) قَد قَامَ فَرَفَعَ رَأسَهُ وَ هُوَ يَقُولُ يَا أَبَا الرَّبِيعِ حَدِيثٌ تَمضَغُهُ الشِّيعَةُ بِأَلسِنَتِهَا لَا تَدرِي مَا كُنهُهُ قُلتُ مَا هُوَ جَعَلَنِيَ اللّه فِدَاكَ قَالَ قَولُ عَلِيِّ بنِ أَبِي طَالِبٍ (علیه السلام) إِنَّ أَمرَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو عَبدٌ مُؤمِنٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ يَا أَبَا الرَّبِيعِ أَ لَا تَرَى أَنَّهُ يَكُونُ مَلَكٌ وَ لَا يَكُونُ مُقَرَّباً وَ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مُقَرَّبٌ وَ قَد يَكُونُ نَبِيٌّ وَ لَيسَ بِمُرسَلٍ وَ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مُرسَلٌ وَ قَد يَكُونُ مُؤمِنٌ وَ لَيسَ بِمُمتَحَنٍ وَ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا مُؤمِنٌ قَدِ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ. بصادرالدرجات 1/ 66 و الخرائج 2 /794
مؤمنین واقعیِ امتحان داده و مؤمنین امتحان نداده و این امری که شما قبول کردید به ملائکه عرضه شد و جز ملائکه مقرب (کاملا) به آن اقرار نکردند و بر انبیاء عرضه شد؛ پس جز مرسلون (کاملا) به آن اقرار نکردند و بر مؤمنین، عرضه شد که قبول نکردند آن را (به طور کامل) مگر امتحان دادهها.»(1)
عزیزان من! دقت کنید، امام (علیه السلام) به سدیر و امثال او میفرمایند: آن گوهری که نزد شماست آنقدر ثمین و گرانقیمت است که از میان ملائکه، فقط مقرّبهای ایشان و از میان انبیاء، تنها مرسلین و از میان مؤمنین، تنها ممتحَنهای ایشان دارا هستند.
در خبری دیگر، امام باقر (علیه السلام) این مطلب را به زبان دیگری میفرمایند؛ امام (علیه السلام) به راویِ حدیث که کنیهاش اباالفضل بوده است میفرمایند:
«یا اباالفضل! شیعیان ما صبح میکنند و شب میکنند بر چیزی که جز ملک مقرب و نبی مرسل و مؤمن ممتَحن، اقرار به آن نکردند و تحملش را ندارند.»
در خبر دیگری هم فرمودهاند:
«همانا احادیث ما سخت و دشوار است و آن را تحمل نمیکند مگر سینههای نورانی یا قلبهای سلیم و اخلاقهای حسنه»(2)
با توجه به این احادیث، بر ما معلوم میشود که تحمل احادیث اهلبیت (علیهم السلام) بر عده ای از مؤمنین، میسور است، نه همهی ایشان که از آنها به مؤمن ممتحن؛ یعنی مؤمن آزموده، تعبیر شده است.
1) عَن سَدِيرٍ الصَّيرَفِيِّ قَالَ: كُنتُ بَينَ يَدَي أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) أَعرِضُ عَلَيهِ مَسَائِلَ قَد أَعطَانِيهَا أَصحَابُنَا إِذَا خَطَرَت بِقَلبِي مَسأَلَةٌ فَقُلتُ جُعِلتُ فِدَاكَ مَسأَلَةٌ خَطَرَت بِقَلبِي السَّاعَةَ قَالَ أَ لَيسَت فِي المَسَائِلِ قُلتُ لَا قَالَ وَ مَا هِيَ قُلتُ قَولُ أَمِيرِالمؤمِنِينَ إِنَّ أَمرَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا يَعرِفُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو عَبدٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ فَقَالَ نَعَم إِنَّ مِنَ الملَائِكَةِ مُقَرَّبِينَ وَ غَيرَ مُقَرَّبِينَ وَ مِنَ الأَنبِيَاءِ مُرسَلِينَ وَ غَيرَ مُرسَلِينَ وَ مِنَ المؤمِنِينَ مُمتَحَنِينَ وَ غَيرَ مُمتَحَنِينَ وَ إِنَّ أَمرَكُم هَذَا عُرِضَ عَلَى المَلَائِكَةِ فَلَم يُقِرَّ بِهِ إِلَّا المقَرَّبُونَ وَ عُرِضَ عَلَى الأَنبِيَاءِ فَلَم يُقِرَّ بِهِ إِلَّا المرسَلُونَ وَ عُرِضَ عَلَى المؤمِنِينَ فَلَم يُقِرَّ بِهِ إِلَّا الممتَحَنُونَ. بصائرالدرجات 1/67 و بحار الانوار 2/ 195
2) عَنِ ابنِ سِنَانٍ أَو غَيرِهِ يَرفَعُهُ إِلَى أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ حَدِيثَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا يَحتَمِلُهُ إِلَّا صُدُورٌ مُنِيرَةٌ أَو قُلُوبٌ سَلِيمَةٌ وَ أَخلَاقٌ حَسَنَة. بصائر الدرجات1 /25
قرآن کریم، دسته ای از مردم را که ادبِ حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را رعایت نموده و در محضر آن بزرگوار، صدای خویش را پایین میآورند؛ چنین معرفی کرده است:
«إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ»(1)
«همانا کسانی که صدای خویش را نزد رسول الله پایین میآورند همانهایی هستند که خدا دلهای ایشان را برای تقوا آزموده است»
در واقع آنگونه که از آیهی شریفه، معلوم میشود، مؤمنِ ممتحن؛ یعنی مؤمنی که دلش برای تقوا امتحان شده و آزموده شده است.
در آیهی دیگر نیز، جایگاه تقوا را در دل و قلب معرفی کرده و فرموده است:
«وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ »(2)
«و هرکس شعائر خدا را بزرگ شمارد بدون تردید منشأ این بزرگ شمردن، تقوای دلهاست»
اما حقیقت تقوا، دوری و پرهیز از ولایت طواغیت و جوابیت است .
حضرت باقر (علیه السلام) در تبیین آیهی «فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ»(3)
یعنی «رحمتم را بر کسانی که تقوا پیشه کردهاند واجب کردهام» فرمودهاند:
«منظور از این افراد، کسانی هستند که از ولایت و اطاعت غیر امام، پرهیز نمایند.»(4)
خوب بنگرید که امام (علیه السلام) ، حقیقت تقوا را پرهیز از ولایت و اطاعت غیر امامِ معصوم، معنا کرده، و آن را به قلب، مرتبط ساخته اند.
آنطور که از سایر اخبار، به ویژه روایات طینت، بر میآید، اجتناب از معاصی و گناهانِ عملی لازمهی پرهیز از ولایت غیرِ امام است.
نتیجه این گفتار چنین میشود که تحمّل علومِ آل اللّه (علیهم السلام) ، صعب و دشوار است و جز ملک مقرّب و نبی مرسل و مؤمن ممتحن، از پسِ تحمّل آن بر نمیآید و منظور از مؤمن ممتحن، آن مؤمنی است که قلبش برای تقوا آزموده شده باشد و حقیقت تقوا اجتناب از ولایت و اطاعت غیر امام؛ یعنی همان طاغوت است؛ پس اگر خدا دل او را از این رجس، خالی دید، او از این آزمون، سربلند بیرون آمده و در چنین فرضی است که ابوابِ فهم و درک، برای مؤمن، مفتوح شود و حقایق احادیثِ عالمان راستین؛ یعنی آل محمد (علیهم السلام) را میفهمد.
نکتهی مهم دیگر آن است که به خاطر همین مشکل بودن فهم احادیث اهلبیت (علیهم السلام) ، ممکن است عده ای در مراحلی نباشند که تحمل و درک بعضی از این احادیث را داشته باشند؛ لذا کسی نباید روایتی از روایات ائمه (علیهم السلام) را ردّ و انکار کرده؛ بلکه باید فهم خویش را متهم نموده و خود را در نفهمیدنِ سرّ فرمایش نیکان، مقصر بداند، نه اینکه روایت را ردّ کرده و آن را انکار نماید.
امام باقر (علیه السلام) از قول جد اطهرشان (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودهاند:
«حدیث آل محمد (علیهم السلام) سخت ِ دشوار است. همانا بدان ایمان نمیآورد مگر ملک مقرّب یا نبی مرسل یا عبدی که خدا دلش را بر ایمان آزموده باشد. پس هرگاه حدیثی از آل محمد (علیهم السلام) به شما رسید که دلتان به آن نرم شد و آن را شناختید پس قبولش کنید و آنچه را که دلهای تان از شنیدنش مشمئز شد و آن را نشناختید؛ پس آن را به خدا و رسول و عالم آل محمد (علیهم السلام) ردّ کنید؛ چرا که هلاک شده آن کسی است که اگر حدیثی از شما بشنود آن را تحمل نکرده و بگوید: به خدا که چنین چیزی نمیشود!»(1)
1) عَن جَابِرٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ رَسُولُ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّ حَدِيثَ آلِ مُحَمَّدٍ صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا يُؤمِنُ بِهِ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو عَبدٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ فَمَا وَرَدَ عَلَيكُم مِن حَدِيثِ آلِ مُحَمَّدٍ فَلَانَت لَهُ قُلُوبُكُم وَ عَرَفتُمُوهُ فَاقبَلُوهُ وَ مَا اشمَأَزَّت مِنهُ قُلُوبُكُم وَ أَنكَرتُمُوهُ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّه وَ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلَى العَالِمِ مِن آلِ مُحَمَّدٍ وَ إِنَّمَا الهَالِكُ أَن يُحَدَّثَ أَحَدُكُم بِشَيءٍ مِنهُ لَا يَحتَمِلُهُ فَيَقُولَ وَ اللّه مَا كَانَ هَذَا ثَلَاثاً. بصائرالدرجات1/ 57
امام پنجم (علیه السلام) همین سخن را به ابوبصیر و ابوحمزه ثمالی هم فرمودهاند:
«احادیث ما سخت و دشوار است ... پس هرچه را که قلوبتان آن را شناخت بگیرید و آنچه را که قلوبتان آن را نپذیرفت به ما برگردانید و انکار مکنید.»(1)
در روایت دیگر، امام (علیه السلام) پرده از نکته ای مهم برداشته و فرمودهاند:
«بدترین اصحابم نزد من که بر او از همه خشمگین ترم آن کسی است که چون قلبش حدیثی را که به ما نسبت داده و از ما روایت میشود، تحمل نکرده و نمیفهمد و عقلش به معنای آن نمیرسد، از آن بیزاری جسته و به هر کسی که به آن معتقد باشد کفر ورزد (یعنی تکفیرش کند) در حالی که او نمیداند چه بسا این حدیث، حقیقتا از ما صادر شده و به ما میرسد؛ پس با این انکارش از ولایت ما خارج میشود.»(2)
در خبری بسیار مهم و کارگشا، که نشان دهندهی جوّ حاکم بر شیعیان، در زمان حضرت باقر (علیه السلام) است؛جناب سدیر میگوید: به امام پنجم (علیه السلام) عرض کردم:
«دوستان خود را به حال خود گذاشتهاید در حالی که اختلاف در بین ایشان افتاده و بعضی از بعضی بیزاری میجویند.!» امام (علیه السلام) به او فرمودند: «تو را چه به اینکار؟ همانا خدا بر مردم، سه تکلیف نهاده است؛ اول: شناخت امام، دوم: تسلیم نسبت به آنچه از جانب ایشان به مردم میرسد، و سوم: آنچه را که درباره اش دچار اختلافاند به امام خویش برگردانند. (نه اینکه بر سر قبول و انکارِ آن، نزاع و درگیری به راه بیاندازند) »(3)
جابر از حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) نقل میکند که فرمودهاند:
1) عَن أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعفَرٍ (علیه السلام) حَدِيثُنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا يُؤمِنُ بِهِ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو عَبدٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ فَمَا عَرَفَت قُلُوبُكُم فَخُذُوهُ وَ مَا أَنكَرَت فَرُدُّوهُ إِلَينَا. و عَن أَبِي حَمزَةَ الثُّمَالِيِّ عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ حَدِيثَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ لَا يُؤمِنُ بِهِ إِلَّا نَبِيٌّ مُرسَلٌ أَو مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَو عَبدٌ امتَحَنَ اللّه قَلبَهُ لِلإِيمَانِ فَمَا عَرَفَت قُلُوبُكُم فَخُذُوهُ وَ مَا أَنكَرَت قُلُوبُكُم فَرُدُّوهُ إِلَينَا. بصائر الدرجات1 / 58 و 59
2) عَن أَبِي عُبَيدَةَ الحَذَّاءِ عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ سَمِعتُهُ يَقُولُ أَمَا وَ اللّه إِنَّ أَحَبَّ أَصحَابِي إِلَيَّ أَورَعُهُم وَ أَفقَهُهُم وَ أَكتَمُهُم بِحَدِيثِنَا وَ إِنَّ أَسوَأَهُم عِندِي حَالًا وَ أَمقَتَهُم إِلَيَّ الذِي إِذَا سَمِعَ الحَدِيثَ يُنسَبُ إِلَينَا وَ يُروَى عَنَّا فَلَم يَعقِلهُ وَ لَم يَقبَلهُ قَلبُهُ اشمَأَزَّ مِنهُ وَ جَحَدَهُ وَ كَفَرَ بِمَن دَانَ بِهِ وَ هُوَ لَا يَدرِي لَعَلَّ الحَدِيثَ مِن عِندِنَا خَرَجَ وَ إِلَينَا أُسنِدَ فَيَكُونَ بِذَلِكَ خَارِجاً مِن وَلايَتِنَا. کافی 2 / 223 و بصائر الدرجات 2/ 953 و وسائل الشیعه 27 / 88 و بحارالانوار 2 / 186
3) عَن سَدِيرٍ قَالَ: قُلتُ لِأَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) تَرَكتَ مَوَالِيَكَ مُختَلِفِينَ يَتَبَرَّأُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ قَالَ وَ مَا أَنتَ وَ ذَاكَ إِنَّمَا كَلَّفَ اللّه النَّاسَ ثَلَاثَةً مَعرِفَةَ الأَئِمَّةِ وَ التَّسلِيمَ لَهُم فِيمَا يَرِدُ عَلَيهِم وَ الرَّدَّ عَلَيهِم فِيمَا اختَلَفُوا فِيهِ. کافی 1/ 390 و بصائر الدرجات /523
«همانا احادیث ما اهلبیت، سخت و مشکل است، پاکیزه و درخشنده، با طراوت و شریف و کریم است. اگر حدیثی را شنیدید که دلتان به پذیرش آن نرم شد و آن را قبول کردید؛ پس خدا را برای این پذیرش، شکر کنید و اگر نتوانستید روایتی که از ما صادر شده است را بفهمید و تحمّل کنید و بر آن طاقت نیاوردید، آن را بر عالِم اهل البیت (علیهم السلام) رد کنید. این است و جز این نیست که بدبختِ هلاک شده، آن کسی است که بگوید به خدا چنین سخنی صحیح نیست (و از امام نیست)؛ سپس فرمودند:ای جابر! این انکار، کفر به خدای بزرگ است.»(1)
نکته جالب توجه در این روایت این است که با وجود آنکه احادیث آل اللّه (علیهم السلام) سخت است؛ ولی سختِ باطراوت است، تازه است و ملال آور نیست، و این جمع اضداد، معجزه است و تنها کلام معجزنشان میتواند این گونه باشد. و معنای اینکه امام (علیه السلام) میفرمایند روایت ما را به عالِم آل محمد (علیهم السلام) رد کنید،این است که منتظر باشید امام را ببینید و دربارهی آن روایت، از ایشان بپرسید و آنجاست که امام (علیه السلام) مُهر کذب بر آن زده و میفرمایند دروغ است و یا معنایش را برای شما توضیح میدهند. در زمان فعلی باید به دیگر روایات آل محمد (علیهم السلام) رجوع کرده و اگر هنوز، درکش صعب و دشوار بود، بدون ردّ و انکارِ آن، باید صبر کرد تا حضرت ولی عصر ارواحنا له الفداء تشریف آورده و تکلیف آنچه را که نمیدانیم برای ما روشن کنند.البته کسانی که با خلوص نیت، به آن بزرگوار متوسل شوند و سوالات خویش را از ایشان بپرسند، به پاسخهای روشنی دست یابند؛ چرا که خود فرمودهاند:«إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ فَإِنَّ الْجَوَابَ يَأْتِيكَ. یعنی: اگر حاجتى داشتى لبهاى خود را حركت بده، جواب به تو خواهد رسید.»(2)
ترجمه: «راوی گوید: من نامه اى براى حضرت هادى نوشتم به اين مضمون كه شخصی ميل دارد درخواستى را که از خدا مینمايد از امامش بكند در جواب نوشتند اگر حاجتى داشتى لبهاى خود را حركت بده جواب به تو خواهد رسید.»
1) «عن جابر عَن أَبِي جَعفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ حَدِيثَنَا صَعبٌ مُستَصعَبٌ أَجرَدُ ذَكوَانُ وَعرٌ شَرِيفٌ كَرِيمٌ فَإِذَا سَمِعتُم مِنهُ شَيئاً وَ لَانَت لَهُ قُلُوبُكُم فَاحتَمِلُوهُ وَ احمَدُوا ا اللّه عَلَيهِ وَ إِن لَم تَحتَمِلُوهُ وَ لَم تُطِيقُوهُ فَرُدُّوهُ إِلَى الإِمَامِ العَالِمِ مِن آلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَإِنَّمَا الشَّقِيُّ الهَالِكُ الَّذِي يَقُولُ وَ اللّه مَا كَانَ هَذَا ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ إِنَّ الإِنكَارَ هُوَ الكُفرُ بِاللّه العَظِيمِ.» بصائر الدرجات 1 / 60
2) «رَوَى السَّيِّدُ بْنُ طَاوُسٍ فِي كَشْفِ الْمَحَجَّةِ بِإِسْنَادِهِ مِنْ كِتَابِ الرَّسَائِلِ لِلْكُلَيْنِيِّ عَمَّنْ سَمَّاهُ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام) أَنَّ الرَّجُلَ يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى إِمَامِهِ مَا يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى رَبِّهِ قَالَ فَكَتَبَ إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ فَإِنَّ الْجَوَابَ يَأْتِيكَ.» کشف المحجة / 211 و بحارالانوار 50/155 و اثبات الهداة 5/ 38
حال به نظر شما، دایرهی پذیرش و عدم انکارِ روایات آل محمد (علیهم السلام) تا کجا وسعت دارد؟ چیزی که جالب است آن است که بنابر فرمایش امام صادق (علیه السلام) که خواهد آمد این پذیرش، تا مرز محالات عقلی، پیش میرود و این در حالی است که عده ای بعضی امورِ عادی مانند تعداد کشته شدگان سپاه عمر سعد در کربلا به دست حضرت مظلوم و حضرت عباس (علیهما السلام) و رسیدن اهلبیت (علیهم السلام) به کربلا در روز اربعین را به این دلیل انکار میکنند که با محاسبات بشری شان همخوانی ندارد!.
راوی میگوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم:
«فدایتان شوم! مردی از نزد شما میآید و ما را از جانب شما به امری بزرگ، خبر میدهد و پذیرشِ سخن او که از شما نقل میکند چنان بر ما دشوار است که سینههای ما بر آن، تنگ شده تا آنکه سخنش را تکذیب نموده، دروغگویش میپنداریم!»
امام (علیه السلام) فرمودند:«آیا جز این است که از من برای شما حدیث میگوید؟» گفتم: «نخیر! از شما حدیث میکند.»
حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند:
«آیا به روز میگوید شب است و یا به شب میگوید روز است؟»
عرض کردم: «نه!»
فرمودند: «اگر چنین نیست، حدیث را انکار نکن؛ بلکه آن را به ما ردّ کرده (بگو امام بهتر از من میدانند که چه فرمودهاند) چرا که اگر او را تکذیب کنی، ما را تکذیب کردهای»(1)
امام کاظم (علیه السلام) نیز فرمودهاند:
«هرگز سخنی که از ما به تو رسیده یا به ما نسبت داده میشود را باطل مخوان گرچه خلافش را بدانی؛ چرا که تو نمیدانی سبب گفتار ما چیست و بر چه وجه و صفتی از ما صادر شده است.»(2)
1) عَن سُفيَانَ بنِ السيط قَالَ: قُلتُ لِأَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) جُعِلتُ فِدَاكَ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَأتِينَا مِن قِبَلِكَ فَيُخبِرُنَا عَنكَ بِالعَظِيمِ مِنَ الأَمرِ فَيَضِيقُ بِذَلِكَ صُدُورُنَا حَتَّى نُكَذِّبَهُ قَالَ فَقَالَ أَبُو عَبدِ اللّه (علیه السلام) أَ لَيسَ عَنِّي يُحَدِّثُكُم قَالَ قُلتُ بَلَى قَالَ فَيَقُولُ لِلَّيلِ إِنَّهُ نَهَارٌ وَ لِلنَّهَارِ إِنَّهُ لَيلٌ قَالَ فَقُلتُ لَهُ لَا قَالَ فَقَالَ رُدَّهُ إِلَينَا فَإِنَّكَ إِن كَذَّبتَ فَإِنَّمَا تُكَذِّبُنَا. بصائرالدرجات 2 / 954 و بحار الانوار 2 / 187
2) عَن عَلِيٍّ السِّنَانِيِّ عَن أَبِي الحَسَنِ (علیه السلام) أَنَّهُ كَتَبَ إِلَيهِ فِي رِسَالَةٍ : وَ لَا تَقُل لِمَا بَلَغَكَ عَنَّا أَو نُسِبَ إِلَينَا هَذَا بَاطِلٌ وَ إِن كُنتَ تَعرِفُ خِلافَهُ فَإِنَّكَ لَا تَدرِي لِمَ قُلنَا وَ عَلَى أَيِّ وَجهٍ وَ صِفَةٍ. بصائرالدرجات2/ 954
در حدیث دیگر، ابوبصیر از امام باقر و یا امام صادق (علیهما السلام) نقل کند که فرمودند:
«هرگز حدیثی را که برای شما نقل میشود تکذیب مکنید؛ حتی اگر ناقل آن، مرجئی و یا از زمره خوارج باشد؛ زیرا که شاید آن کلام، حق باشد و شما با تکذیب آن روایت، خدا را فوق عرشش تکذیب کردهاید.»(1)
دراین احادیث، پذیرش درونی را به عنوان ملاک قبول روایات مطرح کرده و از انکار آن به سبب عدم پذیرش قلبی، منع کرده اند؛ بلکه فرموده اند:
"چون قلب شما حدیثی از احادیث ما را نپذیرفت، پس آن را انکار ننموده و آن را به ما ردّ کرده و بگویید: مولای ما از حقیقت کلام خویش آگاه ترند". لذا وظیفهی ما آن است که هرگز هیچ حدیثی را متّصف به کذب نکنیم و لو اینکه فکر و عقل ما به معنای آن نرسد و یا قلب ما از شنیدن آن مشمئز شود؛ چرا که هلاک شده واقعی کسی است که چون حدیثی را بشنود که تحمل نکند، بگوید: واللّه که چنین نیست و این انکار، کفر است.
1) لَا تُكَذِّبُوا بِحَدِيثٍ أَتَاكُم بِهِ مُرجِئِيٌّ وَ لَا قَدَرِيٌّ وَ لَا خَارِجِيٌّ نَسَبَهُ إِلَينَا فَإِنَّكُم لَا تَدرُونَ لَعَلَّهُ شَيءٌ مِنَ الحَقِّ فَتُكَذِّبُوا ا اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَوقَ عَرشِهِ. علل الشرايع 2/395 و با کمی اختلاف در بصائرالدرجات2/ 955
اکنون که بحمداللّه تعالی، فرقهی ناجیه که همان آئین رستگاران است را شناخته و اوصاف ایشان را دانستیم؛ فهمیدیم که مردم سه دستهاند؛ اول: عالم که همان امام است، دوم: متعلّم که همان فرقه رستگاران است و سوم: که سایر مردماند. در روایات آل اللّه (علیهم السلام) این سه دسته را با عباراتی گوناگون به ما معرفی کردهاند که در پایانِ این مقال، توجه شما را به شمّه ای از آنها جلب مینمایم.
پیشوای مؤمنان و رهبر رستگاران، حضرت علی (علیه السلام) فرمودهاند:
«مردم سه دسته اند: عالم ربانی، دانشجو و آموزندهی راه رستگاری، و فرومايگانى كه مگسوار از پى هر بانگى مىروند و با وزش هر بادى، تغيير جهت مىدهند و از فروغ دانش، بهره ور نشدهاند تا راه به جايى برند و به ستونى استوار، پناه نياوردهاند تا نجات يابند.»(1)
عالم ربانی، همان امام معصوم (علیه السلام) است و دانشجوی راه رستگاری، همان فرقهی ناجیه و گروه سوم نیز سایر مردماند.
کلینی در کتاب کافی از مردى از دوستان امام موسى بن جعفر (علیه السلام) روایت کند که:
1) «النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ النَّجَاةِ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتبَاعُ كُلِ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَم يَستَضِيئُوا بِنُورِ العِلمِ فَيَهتَدُوا وَ لَم يَلجَئُوا إِلَى رُكنٍ وَثِيقٍ فَيَنجُوا» خصال 1/186 و الغارات 1 / 89 و عیون الحکم و المواعظ / 64
«مردى از قريش نزد آن حضرت آمده بود و از مفاخر قريش و عرب، دادِ سخن مىداد.» حضرت به او فرمودند: «اين سخن ها را وا نه؛ مردم، سه گروه اند: عرب (یعنی انسان با حسب و نژاد خوب)، وابستهی به عرب، و الاغ چهارپا. ما عرب هستيم، و شيعيان ما وابستگان (ما) هستند، و هر كسی بر طريقهی ما نباشد الاغ چهارپا ست.» مرد قريشى گفت: «شما كه چنين مى گويید؛ پس تيرهها و خاندانهاى عرب و قريش چه مىشوند؟» امام (علیه السلام) فرمودند: «سخن همان است که گفتم.»(1)
منظور از عرب در کلام امام (علیه السلام) یعنی انسان با اصل و نسب و وابستگان ایشان نیز همینطورند؛ یعنی از دامن پاک و نطفه حلال، برآمدهاند. اما گروه سوم، که در کلام امام (علیه السلام) از ایشان تعبیر به عِلْج شده است به معنای الاغ وحشی و کافر بی دین است.(2)
امام صادق (علیه السلام) نیز فرموده اند:
«مردم سه دسته اند: دانشمند و دانشجو و خاشاک روى آب (كه هر لحظه آبش به جانبى بَرَد). همانا که ماییم علما و شیعیان ما داشجویاناند و سایر مردم خس و خاشاک روی آباند.»(3)
گروه سوم؛ مردمىاند كه چون تعمق دينى ندارند، هر روز به كيشى گرویده و دنبال صدایى برآيند.
امير مؤمنان (علیه السلام) فرمودند:
«پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مردم به سه جانب، پناه آورده و رجوع کردند. اول: به عالمى كه رهبرى خدایى داشت و خدا او را به آنچه میدانست از علم ديگران بىنياز ساخته بود. دوم: به
1) عَنْ بَعْضِ مَوَالِي أَبِي الْحَسَنِ (علیه السلام) قَالَ: كَانَ عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى (علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ قُرَيْشٍ فَجَعَلَ يَذْكُرُ قُرَيْشاً وَ الْعَرَبَ فَقَالَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ (علیه السلام) عِنْدَ ذَلِكَ دَعْ هَذَا النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَرَبِيٌّ وَ مَوْلًى وَ عِلْجٌ فَنَحْنُ الْعَرَبُ وَ شِيعَتُنَا الْمَوَالِي وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ عَلَى مِثْلِ مَا نَحْنُ عَلَيْهِ فَهُوَ عِلْجٌ فَقَالَ الْقُرَشِيُّ تَقُولُ هَذَا يَا أَبَا الْحَسَنِ فَأَيْنَ أَفْخَاذُ قُرَيْشٍ وَ الْعَرَبِ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ (علیه السلام) هُوَ مَا قُلْتُ لَكَ. کافی 8/ 228
2) العین1/ 228 و المحیط 1 /259 و مجمع البحرین 2/ 318
3) عَنْ أَبِي عَبدِ اللّه (علیه السلام) قَالَ: النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ وَ مُتَعَلِّمٌ وَ غُثَاءٌ نَحْنُ الْعُلَمَاءُ وَ شِيعَتُنَا الْمُتَعَلِّمُونَ وَ سَائِرُ النَّاسِ غُثَاء. کافی 1/ 34 و اعلام الوری/284
نادانى كه مدعى علم بود و علم نداشت؛ پس به آنچه در دست داشت، مغرور بود و دنيا او را فريفته بود و او ديگران را. سوم: به دانش آموزى در راه هدايت خدا و نجات، گام برداشته و دانشش را از عالم، دریافت کرده بود. پس آنكه ادعا كرد هلاک شد و آنكه دروغ بست نوميد گشت.»(1)
از خدای قادر و مهربان، عاجزانه میخواهیم که ما را از باب پر فیض آل محمد (علیهم السلام) محروم نساخته و ما را از ایشان جدا ننماید. بِمَنِّه و لُطفه، آمین ربَّ العالمین. والحمدللّه وحده
1) سَمِعتُ أَمِيرَ المُؤمِنِينَ صلوات اللّه عليه يَقُولُ: «إِنَّ النَّاسَ آلُوا بَعدَ رَسُولِ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) إِلى ثَلَاثَةٍ: آلُوا إِلى عَالِمٍ عَلى هُدًى مِنَ اللّه قَد أَغنَاهُ اللّه بِمَا عَلِمَ عَن عِلمِ غَيرِهِ، وَجَاهِلٍ مُدَّعٍ لِلعِلمِ لَاعِلمَ لَهُ، مُعجَبٍ بِمَا عِندَهُ و قَد فَتَنَتهُ الدُّنيَا وَفَتَنَ غَيرَهُ، وَ مُتَعَلِّمٍ مِن عَالِمٍ عَلى سَبِيلِ هُدًى مِنَ اللّه وَنَجَاةٍ، ثُمَّ هَلَكَ مَنِ ادَّعى، وَخَابَ مَنِ افتَرى». کافی 1/ 33 الهدایا لشیعه ائمه الهدی1/ 338
قرآن کریم
1.اثبات الوصیه؛ علی بن حسین مسعودی. انصاریان قم
2.اثبات الهداة؛ شیخ حر عاملی. نشر اعلمی
3.الاحتجاج؛ احمد بن علی طبرسی. نشر مؤسسه اعلمی
4.احکام القرآن؛ احمد بن علی الجصاص. دار الكتب العلمية بيروت - لبنان
5.الاختصاص؛ شیخ مفید. چاپ کنگره
6.الارشاد في معرفة حجج اللّه علی العباد؛ شیخ مفید. چاپ کنگره
7.اسماعیلیه از گذشته تا حال؛ محمد سعید بهمن پور. نشر فرهنگ مکتوب
8.اعلام الوری باعلام الهدی؛ فضل بن حسن طبرسی. نشر اسلامیه
9.امالی صدوق؛ شیخ صدوق. نشر مؤسسة البعثة
10.الامامة و التبصرة؛ شیخ صدوق.مدرسه امام مهدی (علیه السلام)
11.بحارالانوار؛ علامه محمد باقر مجلسی. انتشارات دارالکتب الاسلامیة
12.البرهان في تفسیر القرآن؛ علامه سید هاشم بحرانی. نشر مؤسسه البعثة
13.بصائرالدرجات؛ شیخ ابوجعفر صفار قمی. نشر مؤسسه امام مهدی (علیه السلام)
14.البیان و التبیین؛ عمرو بن بحر الجاحظ. دار ومكتبة الهلال، بيروت
15.تاج العروس من جواهر القاموس؛ حسيني زبيدي، محمد مرتضى. نشر: دارالفكر
16.تاریخ الامم و الملوک؛ ابوجعفر طبری. نشر دارالقلم بیروت
17.تحف العقول؛ ابن شعبه حرانی. جامعه مدرسین
18.التحف الفاطمیه، التحف شرح الزلف؛ ابی الحسین مجد الدین. مکتبة البدر. صنعاء
19.تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) ؛ نشر مدرسة الامام المهدی (علیه السلام)
20.تفسیر عیاشی؛ محمد بن مسعود العیاشی. نشر مکتبه علمیه اسلامیه
21.تفسیر عیاشی؛ محمد بن مسعود. مطبعة العلمیة
22.تفسیر فرات کوفی؛فرات بن ابراهیم کوفی. مؤسسه طبع و نشر
23.تفسیر قرطبی، الجامع لاحکام القرآن؛ شمس الدین القرطبی. دارالکتب المصریة. القاهرة
24.تفسیر قمی؛ علی بن ابراهیم. دارالکتب
25.تفسیر کبیر رازی، مفاتیح الغیب؛ فخر الدین الرازی. داراحیاء التراث العربی
26.تفسیر نور الثقلین؛ العروسی الحویزی. نشر اسماعیلیان
27.تقریب المعارف؛ ابوالصلاح الحلبی. نشر الهادی
28.تهذیب الاحکام؛ محمد بن حسن طوسی. دارالکتب الاسلامیه
29.جامع الرواة؛ محمد علی اردبیلی. دار الاضواء
30.جامع الصغیر؛ جلال الدین سیوطی
31.الخرائج و الجرائح؛ قطب الدین راوندی. دارالکتب الاسلامی بیروت
32.خصال؛ شیخ صدوق. جامعه مدرسین
33.خلاصه القوال؛علامه حلی. مؤسسه نشر الفقاهة
34.الدر المنثور؛ عبد الرحمن بن أبي بكر، جلال الدين السيوطي. دارالفكر - بيروت
35.الذریعة الی تصانیف الشیعة؛ شیخ آقا بزرگ طهرانی. نشر اسماعیلیان
36.رجال کشی؛ محمد بن عمر کشی. نشر مؤسسه آل البیت
37.رجال نجاشی؛ احمد بن علی النجاشی. مؤسسه نشر اسلامی
38.روضات الجنات؛محمد باقر خوانساری. نشر اسماعیلیان
39.زید الشهید و الشیعه الامامیه الاثنی عشریه؛ علامه شیخ عبدالحسین امینی.
40.سلسلة الاحادیث الصحیحة؛ ناصر الدین الالبانی. نشر الرساله
41.سنن ابن ماجه؛ محمد بن یزید قزوینی. دار إحياء الكتب العربية
42.سنن ابی داود؛ ابو داود سليمان السِّجِسْتاني. المكتبة العصرية، صيدا - بيروت
43.سنن بیهقی؛ابوبکر بیهقی. دار قتيبة .دمشق – بيروت
44.سنن ترمذی؛ محمد بن عیسی الترمذی. شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابی الحلبی مصر
45.سنن نسائی؛ ابو عبدالرحمن نسائی. مکتب مطبوعات الاسلامیه
46.شرح نهج البلاغه؛ ابن ابی الحدید. مکتبة آیة اللّه مرعشی
47.صحیح ابن حبان؛ محمد بن حبان .مؤسسة الرسالة، بيروت
48.صحیح بخاری؛ محمد بن اسماعیل. طبع بشری. بیروت
49.صحیح مسلم؛ مسلم بن حجاج. دار احیاءالتراث العربی. بیروت
50.الصواعق المحرقه على أهل الرفض والضلال والزندقة؛ ابن حجر هیتمی. مؤسسة الرسالة - لبنان
51.ضیاءالعالمین؛ علامه ابوالحسن فتونی. مؤسسه آل البیت
52.عده الداعی؛ابن فهد حلی. دارالکتب الاسلامی
53.العرف علی الزیدیه الیمن؛ سید یحیی طالب المشاری
54.العین؛ خلیل بن احمد فراهیدی. نشر هجرت
55.عیون أخبار الرضا (علیه السلام) ؛ شیخ صدوق. نشر دارالکتب السلامیه
56.عیون الحکم و المواعظ؛ ليثى واسطى على بن محمد. نشر دار الحديث
57.الغارات؛ ابراهیم بن محمد ثقفی. دارالکتب الاسلامی.
58.غرر الحکم؛ عبدالواحد آمدی. دارالکتب اسلامی
59.الغیبة؛ محمد بن ابراهیم نعمانی. نشر دارالهدی
60.فرق الشیعه:حسن بن موسی نوبختی. دارالاضواء. بیروت
61.الفصول المختاره؛ شیخ مفید. چاپ کنگره
62.فهرست کتب الشیعه؛ شیخ طوسی. المکتبه الطباطبائی
63.فیض القدیر؛ زین الدین المناوی. المكتبة التجارية الكبرى - مصر
64.القواعد و الفوائد؛ شهید اول. نشر شیخ مفید
65.قوت القلوب؛ محمد بن علی الحارثی ( 386 ق ) دارالکتب العربی. بیروت
66.الکافي؛ شیخ کلینی. نشر دارکتب الاسلامیة
67.کتاب سلیم بن قیس؛سلیم بن قیس هلالی. نشر الهادی
68.کشف الغمه؛ علی بن عیسی اربلی. نشر بنی هاشمی
69.کشف المحجة؛ سید بن طاووس. بوستان کتاب
70.کفایة الاثر ؛خزاز قمی. نشر بیدار
71.کمال الدین وتمام النعمة؛ شیخ صدوق. نشر مؤسسه نشر اسلامی
72.کنز العمال؛علاءالدین هندی. نشر مؤسسه الرسالة. بیروت
73.کنز الفوائد؛ کراجکی. دار الذخائر
74.مجمع البحرین؛ فخر الدین طریحی. نشر مرتضوی
75.مجمع البیان؛ الشیخ الطبرسی. نشر اعلمی بیروت
76.مجمع الزوائد ومنبع الفوائد؛ ابوالحسن هیثمی. دارالمأمون للتراث. بیروت
77.المحاسن؛احمد بن محمد برقی. دارالکتب الاسلامیه
78.المحیط فی اللغه؛ صاحب بن عباد. نشر عالم الکتاب
79.مختصر البصائر؛ حسن بن سلیمان حلی. دار النشر الاسلامی
80.مرآة العقول؛علامه مجلسی. دارالکتب الاسلامیه
81.مسائل علی بن جعفر؛ علی بن جعفر عریضی. مؤسسه آل البیت
82.مستدرک الوسائل؛ شیخ حسین نوری. مؤسسه آل البیت
83.المستدرک علی الصحیحین؛ حاکم نیشابوری. دار الكتب العلمية - بيروت
84.مسند ابی یعلی؛ ابویعلی موصلی. دارالمأمون للتراث. بیروت
85.مسند احمد؛ أحمد بن محمد بن حنبل. مؤسسة الرسالة
86.مشکاة الانوار؛ علی بن حسن طبرسی. مکتبة الحیدریة
87.معانی الاخبار؛ شیخ صدوق. دفتر انتشارات اسلامی
88.المعجم الاوسط؛ ابوالقاسم الطبرانی. دارالحرمین. القاهرة
89.المعجم الکبیر؛ ابوالقاسم الطبرانی. مکتبة ابن تیمیة
90.معجم رجال الحدیث؛ السید ابوالقاسم الخوئی. مؤسسه الخوئی
91.مفردات الفاظ القرآن؛ راغب اصفهانی. دارالقلم
92.مقاتل الطالبیین؛ ابوالفرج الاصفهانی. مؤسسه دارکتب
93.المقالات و الفرق؛ سعد بن عبداللّه اشعری. مرکز انتشارات علیمی و فرهنگی
94.الملل و النحل؛ عبدالکریم شهرستانی. مؤسسه حلبی
95.من لا یحضره الفقیه؛ شیخ صدوق. دفتر انتشارات اسلامی
96.مناقب آل ابی طالب؛ ابن شهرآشوب مازندرانی. نشر علامه
97.منهاج الکرامة فی معرفة الامامة؛ علامه حلی. مؤسسه تاسوعا
98.موطأ ؛مالک بن انس. دار إحياء التراث العربي، بيروت - لبنان
99.نوادرالاخبار فی ما یتعلق باصول الدین؛ ملامحسن فیض کاشانی. نشر مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی
100.نهج البلاغة؛ سید رضی. نشر محمد دشتی
101.وسائل الشیعة؛ شیخ حر عاملی. نشر داراحیاءالتراث العربی
102.الهدایا لشیعه ائمه الهدی؛ محمد مجذوب تبریزی. دارالحدیث
نگاهی نو به تاریخ صدر اسلام
درمان با قرآن
شرح زیارت عاشورا
طوبای هدایت؛ پاسخی به شبهات وهابیت
النصوص؛ بیش از پانصد دلیل روشن بر ولایت حضرت علی (علیه السلام) از منابع اهل سنت (عربی و فارسی)
مرآة الابرار؛ فضائل شیعیان ائمه اطهار (علیهم السلام) (عربی و فارسی)
الحبل المتین فی وجوب البرائة عن اعداء الدین 3 جلد (عربی)
بهشت اندیشه؛ رویکردی نوین به مباحث اعتقادی (فارسی و دانمارکی)
راز شهادت؛ در بیان هدف حضرت مظلوم (علیه السلام) از اقامه جریان کربلا