ghaemiyeh.com
سرشناسه:مرتضوی، احمدرضا، 1359-
عنوان و نام پديدآور:راز شهادت: در بیان هدف حضرت مظلوم علیهالسلام از اقامه جریان کربلا/ احمدرضا مرتضوی.
مشخصات نشر:قم: عطر عترت، 1399.
مشخصات ظاهری:152 ص.؛ 14/5 × 21/5 سم.
شابک:978-600-243-242-1
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [148] - 152.
عنوان دیگر:در بیان هدف حضرت مظلوم علیهالسلام از اقامه جریان کربلا.
موضوع:واقعه کربلا، 61ق -- فلسفه
Karbala, Battle of, Karbala, Iraq, 680 -- Philosophy
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- شهادت
موضوع:Hosayn ibn Ali, Imam III, 625 - 680 -- Martyrdom
موضوع:عاشورا-- فلسفه
Tenth of Muharram-- Philosophy
احادیث شیعه -- قرن 14
Hadith (Shiites) -- Texts -- 20th century
رده بندی کنگره:BP41/5
رده بندی دیویی:297/9534
شماره کتابشناسی ملی:6240978
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
قَالَ مَولانَا الحُسَینُ (علیه السلام)
أَنا قَتیلُ العَبَرَةِ لَا یَذکُرُنِي مُؤمِنٌ إِلَّا بَکَی
راز شهادت
در بیان هدف حضرت مظلوم علیه السلام از اقامه جریان کربلا
احمدرضا مرتضوی
پيشگفتار. 7
مجلس اول: مقدمه اي در باب اهميت عزاداري بر كشته اشك و بشارتهايي كه به عزاداران داده شده است 11
مجلس دوم: راه شناخت انگيزهها و اهداف اولياء. 21
در مذمت رأي و نظر. 23
مجلس سوم: در انكار انگيزههايي كه براي خروج امام مظلوم (علیه السلام) از مدينه به كربلا ذكر شده و شمّه اي از دلائل ردّ آنها 31
اهميت امر به معروف و نهي از منكر. 32
اشكالات وارده بر انگيزه تشكيل حكومت و امر به معروف و نهي از منكر در جريان كربلا 33
مجلس چهارم: در بيان انگيزهي آشكار و نهان، ظاهري و باطني و بيان هدف اصلي امام (علیه السلام) از حركت عاشوراء 61
دلائل دستور خاص... 64
الف: روايات ليله القدر 64
ب: روايات وصيت.. 67
مجلس پنجم: دربيان آراء متشتت و تفاسيرمختلف از هدف سيد مظلومان (علیه السلام) و تكميل ادله اثبات دستور خاص 73
ج: احاديثي كه در آنها به دستور خاص حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) اشاره شده است. 78
مجلس ششم: در بيان علم امام (علیه السلام) به شهادت خويش با جزئيات آن و خبر دادن انبياء و اولياء به اين حادثه عظيمه 89
د: امري در اين عالم از امام (علیه السلام) مستور نيست.. 91
ه: بشارتهاي انبياء و اولياء به شهادت آن بزرگوار 93
و: اطلاع آن سرور از زمان و مكان شهادت خويش و جزئيات آن. 96
مجلس هفتم: در بيان پاسخ به اشكال تأسي و توضيح جمله «أريد أن امر بالمعروف و أنهي عن المنكر» 103
در معناي تأسي.. 108
شرايط تأسي.. 109
بررسي نظريه بعضي از اساتيد درباره تأسي.. 110
مجلس هشتم: در بيان و توضيح حديث انا قتيل العبره. 127
پاداش گريه و اندوه بر كشته اشكها 133
معناي كشته اشك... 140
منابع: 147
يكي از راههاي شناخت ديگران، آشنايي با اهداف و انگيزههاي ايشان و يا به تعبير ديگر نيتهاي آنها در هنگام انجام اعمال مختلف است. اهميت نيت و مافيالضمير شخص تا جايي است كه گاهي اوقات، انسان را به اعلي درجات قاب قوسين رسانده و يا در جهت مخالف، به دركات اسفل السافلين ميكشاند.
آنچه كه اولياء الهي را به مقام قرب و وصال پروردگار نائل ميكند؛ انگيزههاي ايشان از انجام اعمال است و قطعاً مقرِّبيت نيت، هدف و انگيزه، از اصل انجام عمل بيشتر است.
ممكن است دو نفر عيناً يك عمل را انجام دهند و حتي يكي از ايشان در حفظ ظواهر عمل، كوشاتر بوده و يا آن فعل را بيشتر انجام دهد؛ ولي در نزد خداوند، عمل شخص ديگر مورد قبول واقع شده و عمل او مردود شود و اين مربوط به انگيزه آن دو نفر است.
معروف است كه حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) در ركوع به سائلي انگشتري عطا كردند و خدا در شأن ايشان آياتي از قرآن نازل كرد در حالي كه بعضي
از ظالمين، همين عمل را چهل بار انجام دادند و در ركوع چهل مرتبه، انگشتر خويش را به ديگري عطا كردند ولي خداوند كلمه اي در وصف ايشان نازل نفرمود و مضحكه خاص و عامشان كرد.
شناخت نيتهاي خوبان خدا، براي معرفت به ذوات مقدسهي ايشان كاري بس ضروري و حائز اهميت است.
اما راه شاخت انگيزههاي ايشان منحصر به رموز و اسراري است كه خود آن بزرگواران به ما آموختهاند.
به طور مثال يكي از فضائلي كه از اهلبيت (علیهم السلام) در قرآن كريم و صفحات تاريخ، رقم خورده است جريان اطعام طعامي است كه اين بزرگواران در آن، افطارشان را سه روز متوالي به فقير و مسكين و اسير دادهاند. شايد نظير اين عمل از ديگران هم واقع شده باشد و چه بسا طعامي بهتر به ديگران داده باشند اما خداوند، عمل آل الله (علیهم السلام) را پسنديده و سوره اي از قرآن را در شأن آنها نازل فرموده است، و اين مربوط به انگيزه ايشان است و اگر كسي بيايد و علتي براي اين مقبوليت، از جانب خويش بيان كند اينكار او از بالاترين تحريفها به شمار ميآيد؛ زيرا علت عظمت كار اهلبيت (علیهم السلام) در لسان الهي بيان شده و آن هم اين است:
«انما نطعمكم لوجه اللَّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا»
در طول تاريخ، افراد زيادي كشته شده و خاندان ايشان مورد ظلم و تعدي واقع شدهاند؛ اما آنچه كه باعث شده است تا حركت اباعبدالله (علیه السلام) ماندگار شده و در جانها رسوخ كند انگيزهي آن بزرگوار بوده است.
«كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام»
به ياد دارم كه سخنراني در ترغيب مردم براي بزرگداشت جرياني ميگفت: در كربلا يك كودك شش ماهه به شهادت رسيده در حالي كه در فلان سرزمين، اطفال فراواني را به ظلم ميكشند و انتظار داشت تا آن حساسيتي را كه مردم بر مظلوميت آل الله (علیه السلام) دارند به سمت و سويي ديگر هم تسرّي دهد؛ اما نميدانست كه اين امر در اختيار او و يا مردم نيست و عظمت كار امام (علیه السلام) در انگيزهي آن بزرگوار مستور است نه در ظاهر ماجرا و چون حركت آن سرور شهيدان كه درود خدا بر ايشان باد، مظهر وجه الله است تا ابد جاودان خواهد بود و در طول دورانهاي متمادي، تجديد خواهد شد و چگونه چنين نباشد در حالي كه حرارتش تا قيامت در دلها باقي خواهد ماند.
هدف نگارش اين كتاب، بررسي انگيزه و نيت حضرت اباعبدالله (علیه السلام) از حركت كربلاست و در اين كتاب علاوه بر نگاهی تحليلي نسبت به اهداف بر شمرده شده براي حركت امام حسين (علیه السلام) ، رويكردي نو نسبت به شناخت انگيزهي باطني و حقيقي اين واقعه بزرگ و رستاخيز عظيم ارائه شده است.
اميد است كه خداي مهربان ابواب هدايت و نورانيتش را به سوي ما بگشايد و جانهاي آلوده ما را از پليديها مطهر نمايد كه تنها در اين صورت است كه ما را توان گفتن و شنيدن، خواندن و نوشتن از پاكان و مطهّران خواهد بود.
ساقيا جام دگر لبريز كن *** آتش ما را ز آبي تيز كن
سرخوشم كن زآن به جان پروردهها *** تا توّهم را بسوزم پردهها
مست گردم رشته را آرم به دست *** قصه مستان كه گويد غير مست
شما عزيزان به خوبي ميدانيد كه ماه محرم و سوگواري حضرت اباعبدالله (علیه السلام) براي دوستان آن بزرگوار از صرف يك شعار، بالاتر رفته است. گاهي اوقات بعضي چيزها براي انسان در مرحله شعار است و گاهي اوقات هم از مرحله شعار گذشته و به يك عقيده تبديل ميشود.
امروزه عزاداري بر حضرت اباعبداللهالحسين (علیه السلام) از زمره اعتقادات شيعيان محسوب ميشود.
شيخ صدوق رضوان الله عليه در كتاب شريف امالي و همچنين كتاب شريف عيون اخبار الرضا (علیه السلام) (1)روايتي را نقل كرده است كه در آن حديث، حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) وظايف ما را در قبال ماه محرم و اقامه عزا بر سرور مظلومان و سرخيل عاشقان، حضرت اباعبدالله (علیه السلام) بيان فرمودهاند و همچنين براي عزاداران و گريه كنندگان بر آن پيشواي آزادگان، پنج بشارت ميدهند.
اين روايت همان خبر معروفي است كه از ريان بن شبيب نقل شده كه ميگويد: روز اول ماه محرم الحرام نزد حضرت رضا (علیه السلام) شرفياب شدم.
ايشان فرمودند:
1) امالي صدوق / 112 و عيون اخبار الرضا (علیه السلام) ج 1 ص 299
آيا روزه هستي؟
عرض كردم: خير!
فرمودند:
آيا ميداني امروز چه روزي است؟ امروز روزي است كه خداي متعال دعاي زكريا را مستجاب نموده و به او يحيي را عطا كرده است.
امروز روزي است كه خداي متعال دعاي او را اجابت كرد و به ملائكه فرمود كه در محراب با او سخن بگويند. هر كه چنين روزي را روزه بگيرد و دعا كند، خداوند بزرگ دعاي او را برآورده خواهد كرد.
سپس فرمودند:
يابن شبيب! ماه محرم در دوران جاهليت در بين مردم احترام داشت، بيدين و كافر بودند، مشرك بودند ولي در ماه محرم خونريزي نميكردند ولكن در همين ماه محرم، اين امتي كه خود را امت اسلام ناميدند هيچ احترامي براي خاندان پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) قائل نشدند «لَقَد قَتَلُوا فِي هذا الشَّهر ذُرّيته» اولاد پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در اين ماه كشتند «و سبّوا نسائَه» و زنان اين خاندان را به اسارت بردند «و انتهبوا ثِقلَه» و خيمههاي ايشان را غارت كردند. «فلا غَفَرَاللَّهُ لَهم» خدا از آنها نگذرد.
امام (علیه السلام) پس از ذكر وظيفه اول كه روزه اولين روز ماه محرم بود به بيان وظيفه دوم پرداخته و ميفرمايند:
«يا بنَ شَبيب إن كنتَ باكياً لِشئٍ فَابكِ لِلحُسَين بنِ علي (علیهما السلام) فَإنَّه ذُبِحَ كمَا يذبَحُ الكبشُ»
اي پسر شبيب! اگر براي چيزي خواستي گريه كني بر امام حسين (علیه السلام) گريه كن چرا كه ايشان را سر بريدند آنطور كه گوسفند را سر ميبرند.
«و لَقَد بَكتِ السَّماواتُ السَّبعُ والأَرَضُونَ لِقَتلِهِ»
يعني: اينكه به تو ميگويم براي امام حسين (علیه السلام) گريه كن نه اينكه آن بزرگوار، گريه كن نداشته و به اشك تو محتاجند؛ بلكه بر شهادت آن مظلوم، هفت زمين و هفت آسمان گريه كرده و ميكنند.
پس ادامه داده و فرمودند:
خداي متعال به چهار هزار ملك براي ياري آن بزرگوار مأموريت داد و چون امام (علیه السلام) اذن نبردشان ندادند همانجا ماندند و چون او را قتيل يافتند؛ غبارآلود و اندوهگين كنار تربتش بيتوته كردند و همواره چنيناند تا روزي كه امام دوازدهمf ظهور كنند و درآن روز از ياران آن حضرت (علیه السلام) خواهند بود و شعارشان يا لثارات الحسين است.
امام هشتم (علیه السلام) سپس پنج بشارت به عزادارن حضرت سيد الشهداء (علیه السلام) داده و در بيان بشارت اول ميفرمايند:
«إن بَكيتَ عَلَي الحُسَينِ (علیه السلام) حتَّي تَصيرَ دُموعُكَ عَلي خَدَّيكَ» اگر آنقدر براي امام حسين (علیه السلام) گريه كني كه اشكت بر گونههايت جاري شود «غَفَرَ اللَّهُ لك كلَّ ذَنبٍ أَذنَبتَه» خداي متعال همه گناهانت را ميبخشد «صَغيراً كانَ أو كبيراً قَليلاً كانَ أو كثيراً » كوچك باشد يا بزرگ، كم باشد يا زياد.
امام (علیه السلام) ادامه داده و در بيان بشارت دوم فرمودند:
«يابنَ شَبيب إن سَرَّكَ أن تلقى اللَّه عزّوجلّ وَ لا ذنبَ عليكَ فَزُرِ الحُسَينَ (علیه السلام) »
اي پسر شبيب! اگر دوست داري كه خداي عز و جل را ملاقات كني در حالي كه پاك و پاكيزه اي پس حسين (علیه السلام) را زيارت كن.
حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) بشارت سوم را اينگونه مطرح ميفرمايند كه:
«يابنَ شَبيب إن سَرَّكَ أَن تَسكنَ الغُرَفَ المَبنية فِي الجنَّةِ مَعَ النَّبيِّ وَ آلِه فَالعَن قَتَلَةَ الحُسَين (علیه السلام) »
اگر دوست داري با پيامبر و آل پيامبر (علیهم السلام) در خانههاي بهشت ساكن شوي بر قاتلان حضرت مظلوم (علیه السلام) لعنت كن.
چهارمين بشارت اينكه:
«يا بنَ شَبيب إن سَرّك أن تَكون لك مِنَ الثَّواب مِثلَ ما لِمن استُشهِد مَعَ الحُسَين (علیه السلام) »
اگر دوست داري ثواب شهداي كربلا را به تو بدهند هر وقت امام حسين (علیه السلام) را ياد كردي، اين جمله را بگو «يا لَيتَني كنتُ مَعَهُم فَأَفوزَ فَوزاً عظيماً» با همين يك جمله، خداي مهربان ثواب شهداي كربلا را به تو ميدهد. باور كنيد! امام هشتم (علیه السلام) منزهاند از مبالغه و گزافه گويي.
اما دربارهي بشارت آخر فرمودند:
«يا بنَ شَبيب إن سَرَّكَ أَن تَكونَ مَعنا فِي الدَّرجات العُلَى مِن الجِنان فَاحزَن لِحُزنِنا وَ افرَح لِفَرَحِنا وَ عليكَ بِولايَتِنا»
اگر دلت ميخواهد پيش ما باشي و در درجه ما در بالاترين درجات، پس به حزن ما محزون باش و به شادي ما شاد و دست از دامن ولايت ما مكش،«فَلَو أَنَّ رجُلاً تَولَّي حَجَراً لَحَشَرهُ اللَّهُ معَه يومَ القيامَة» كه اگر كسي سنگي را دوست داشته باشد روز قيامت با آن سنگ محشور خواهد شد. مواظب باش ببين چه كسي و چه چيزي را دوست داري و سنگ چه كسي را به سينه ميزني كه در نهايت با او محشور ميشوي.
نكات روايت
اين روايت به جز بشاراتي كه در بر داشت حاوي نكاتي بس مهم در باب آداب عزاداري و گريه بر حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) ميباشد.
نكته اول: «ان كنت باكيا لشيء فابك للحسين» اگر براي چيزي خواستي گريه كني بر امام حسين (علیه السلام) گريه كن، يعني براي گريه بر امام حسين (علیه السلام) از هر بهانه اي استفاده كن، نه اين كه آن بزرگوار بهانه اي شوند براي گريه كردن بر ديگران، دقت كنيد كه بين اين دو مطلب تفاوت بسيار است.
اين مهم را خود حضرت اباعبدالله (علیه السلام) نيز فرمودهاند.
وقتي كه حضرت سكينه دختر امام حسين (علیه السلام) در كنار گودال قتلگاه به عمهي بزرگوارش گفت: «هَذا نَعشُ مَنْ» اين جنازه كيست؟
حضرت زينب (علیها السلام) فرمودند: «هَذا نَعشُ اَبيكِ» اين پيكر غرق به خون، جسم بي جان پدرتوست.
پس حضرت سكينه (علیها السلام) خود را روي جسم پدر انداخته، از هوش رفت و چون او را به هوش آوردند صدا زد و گفت:
«چون اين بدن بي سر را در آغوش گرفتم، از اين رگهاي بريده شنيدم كه ميفرمود: «شِيعَتي مَا إن شَرِبتُم رَيَّ عَذبٍ فَاذكرُونِي أَو سَمِعتُم بِغَريبٍ أَو شَهيدٍ فَاندُبُونِي»(1)شيعيان من! هر موقع آب گوارا نوشيديد مرا ياد كنيد و هرگاه خبري از غريب و يا شهيدي به شما رسيد براي من گريه كنيد.
1) المصباح كفعمي، ص741 و مستدرك الوسائل، ج 17، ص 26. بعضي از مرثيه خوانان ابيات ديگري نيز به دنبال اين بيت شعر ميخوانند مانند ليتكم في يوم عاشوراء جميعا تنظروني كيف أستسقي لطفلي فأبوا أن يرحموني و... كه اين ابيات در مصادر شيعه يافت نميشود و ظاهرا از ابداعات شعراي عرب زبان است و گفتار امام (علیه السلام) نيست.
يعني اگر ميخواهيد براي عزيز از دست رفته اي مويه كنيد يا براي مصيبتهاي دنيا و آخرت نوحه كنيد، براي من غريب گريه كنيد.
نكته دوم: امام (علیه السلام) فرمودند: اگر آنقدر براي امام حسين (علیه السلام) گريه كني كه اشكت بر گونههايت جاري شود خداي متعال همه گناهانت را ميبخشد كوچك باشد يا بزرگ، كم باشد و يا زياد.
بايد دانست كه حالات انسان درباره گريستن متفاوت است. گاهي اوقات، انسان متأثر ميشود و حالت گريه به خود ميگيرد كه به آن تباكي ميگويند، البته تباكي نياز به يك صوتي هم دارد، يعني از خود، صداي گريه در آورد {تباكي بر وزن تفاعل است ومعنايش اين است كه خود را به حالت گريستن در آورد، مانند تمارض كه يعني طوري نمايان كند كه مريض و بيمار است در حالي كه بيمار نيست. پس مطلق سر به زير انداختن و يا دست بر پيشاني گذاشتن تباكي نيست. تباكي آن است كه صداي گريه از خود در آورد و چونان بنمايد كه در حال گريه است.}
در پاره اي از موارد، از اين مرحله فراتر رفته، اشك در چشمانش حلقه ميزند و در بعضي از شرايط نيز اشك بر گونههايش جاري ميشود، در آن هنگام كه جاري ميشود، اوج مطلب است كه مورد اشاره حجت خدا امام هشتم (علیه السلام) قرار گرفته و چنين فرمودهاند كه اين نوع گريه بر حضرت اباعبدالله (علیه السلام) گناهان را چه صغيره باشد و چه كبيره ذوب ميكند.
نكته سوم: ناگفته نماند كه ظاهراً مقصود از گناهان، حق الناس نيست؛ بلكه آن معصيتهايي است كه بين عبد و خداست. ممكن است درك همين مطلب هم براي عده اي سنگين باشد. به ايشان ميگوييم آيا قدرت يك قطره
اشك بر حضرت اباعبدالله (علیه السلام) اثري كمتر از ذكر استغفار دارد؟ چگونه تمام گناهان يك بنده با گفتن ذكر استغفار بلكه به كمتر از آن يعني ندامت دروني بخشيده ميشود اما با گريه بر مصائب حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) آمرزيده نميشود؟
نكته چهارم: همانطور كه ملاحظه فرموديد يكي از سفارشات حضرت رضا (علیه السلام) در اين روايت لعن به قاتلان و دشمنان مولاي مظلوم (علیه السلام) بود. بدانيد كه لعن كار خداي بزرگ است.
قرآن كريم دو ذكر را به خداوند نسبت داده است يكي ذكر صلوات و ديگري ذكر لعن؛
1: إنَّ اللَّهَ و ملائكتَه يصَلُّونَ علَي النَّبي(1)
2: إنَّ الَّذينَ يؤذونَ اللَّهَ و رسولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنيا و الآخِرةِ (2)
هنر لعن اين است كه هر لعني يك نيزه و يك تير است به سمت دشمن. توضيح اين مطلب اين است كه ما نبوديم تا براي اهلبيت (علیهم السلام) تير و نيزه اي به سمت دشمنانشان پرتاب كنيم ولي با لعن اين كار را ميكنيم، و بدان كه اگر بر دشمان ايشان لعن كني در حال ضربه زدن بر مخالفين اهلبيت (علیهم السلام) هستي. آن قدر مقام لعن بالاست كه امام هشتم (علیه السلام) ميفرمايند اگر ميخواهي كنار پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در بهشت و همجوار آن حضرت باشي پس بر كشندگان حضرت اباعبدالله (علیه السلام) لعنت كن.
اصلاً لعن بر دشمنان، هميشه از آداب بهترين اوقات است. شب قدر كه
يكي از بهترين اوقات مناجات با خداست يكي از بهترين اعمال آن، گفتن صد مرتبه «اللّهمَّ العَن قَتَلَةَ أَميرِالمُؤمنينَ» است.
لعن از بهترين اذكار در بهترين اماكن است. زيارت تمام اهلبيت (علیهم السلام) لعن به دشمن دارد. مگر در بسياري از زيارات نخواندهايد:
«اللّهمَّ العَنِ الَّذينَ حَمَلُوا النَّاسَ عَلي أكتافِ آلِ مُحمَّد»(1)
و آخرين نكته اينكه: به جرأت ميتوان گفت كه اين همه اجر و پاداش كه براي زيارت، عزاداري و گريه بر حضرت اباعبدالله (علیه السلام) وارد شده براي هيچ عمل واجب و يا مستحب ديگري به ما نرسيده و نه اينكه كم نظير باشد؛ بلكه بي نظير است.
حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند:
«هر عبادتي پاداشي معين دارد جز اشك بر ما {كه خدا بر آن پاداش بي حساب عنايت فرمايد}»(2)
و در حديث ديگري در جواب مُفَضَّل كه ميپرسد ثواب اشك بر شما چيست؟ ميفرمايند:
«ما لا يحصي إذا كان من محقٍّ»
يعني: پاداش آن قابل شمارش نيست اگر از كسي سر زند كه عقيدهاش حق باشد.(3)
و اينها همه در راستاي درك اين جمله است كه آن سرور، كشته اشكها و گريههاست.
با در نظر گرفتن عصمت امام (علیه السلام) به اين نتيجه ميرسيم كه هر قول و فعلي كه از امام (علیه السلام) صادر شود صحيح و بي خلل است.
خداي متعال در شأن ايشان فرموده است:
إنّما يريدُ اللَّهُ لِيذهبَ عَنكمُ الرِّجسَ أهلَ البَيت وَ يطهِّرَكم تَطهيراً(1) «اين است و جز اين نيست كه خدا اراده كرده است تا همه پليديها را از شما خانواده دور كرده و به صورتي خاص پاكتان كند»
پس اگر امام (علیه السلام) حركتي انجام دهند قطعاً بيعيب و ايراد است.
نكته مهم ديگري كه لازم است بدان توجه شود اين است كه ما براي فهم اسرار و علل رفتار امام معصوم (علیه السلام) بايد به خود وي رجوع كرده و از انديشههاي ناب او بهرهمند شويم تا بفهميم چرا اين امام بزرگوار در فلان شرايط چنين تصميمي را گرفته و يا چنين عملي از ايشان سرزده است. پس براي فهميدن علل رفتار امام (علیه السلام) بايد به خود امام رجوع كرد نه به رأي و نظر خويش كه متأسفانه عده اي از عالمان و يا عالم نمايان با استفاده از رأي و نظر خويشتن، گمراه شدند و گمراه نمودند فاصبحوا ضالا مضلا.
1) سوره احزاب، 33
امام صادق (علیه السلام) ميفرمايند:
«يَابنَ آدَمَ، لَو أَكَلَ قَلبَكَ طائِرٌ لَم يُشبِعهُ، وبَصَرُكَ لَو وُضِعَ عَلَيهِ خَرقُ إِبرَةٍ لَغَطّاهُ، تُريدُ أَن تَعرِفَ بِهِما مَلَكوتَ السَّماواتِ وَالأَرضِ؟!»(1)
«اي فرزند آدم! اگر مرغي قلب تو را بخورد او را سير نميكند و اگر سوراخ سوزني بر چشمت گذاشته شود آن را ميپوشاند حال با اين قلب و چشم {كوچكت} ميخواهي ملكوت آسمانها و زمين را بشناسي؟!»
عزيزان من! امورات فكري و عقيدتي با رأي بشري درك نميشوند و غايت آن دست نيافتني است مگر با تسليم در برابر كلام اولياء و انبياء.
براي شناخت دين و آنچه به آن مربوط است دو راه در پيش روي ماست؛ اول؛ تبعيت از قرآن و اهلبيت (علیهم السلام) كه نامش علم است و دوم؛ تبعيت از انديشه و رأي و نظر خويش كه نامش ظن و گمان است. آنچه كه مسلّم است اين است كه در باب شناخت امور ديني به ما رخصت رجوع به رأي و نظر داده نشده است. براي روشن شدن اين مطلب به آيات و روايات ذيل توجه فرماييد:
آيه: ... وَ لا تَتِّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيطان... إنَّما يأمُرُكم بِالسُّوءِ وَ الفَحشاء وَ أن تَقُولُوا عَلَي اللَّهِ مَا لَا تَعلمون(2)
«و از گامهاي شيطان پيروي نكنيد... همانا او شما را به بدي وكارهاي ناپسند و اينكه چيزي به خدا ببنديد كه دربارهي آن علم نداريد امر ميكند.»
خداي متعال در اين آيه شيطان را مصدر سخن ديني اي دانسته كه منشأش علم نيست. از طرف ديگر ظن و گمان را هم علم نداسته است:
وَما يتَّبِعُ أكثرُهُم إلَّا ظنَّاً إنَّ الظَّنَّ لا يغني مِنَ الحقِّ شيئاً(1) «و اكثر ايشان جز ظن و گمان از چيز ديگري تبعيت نميكنند. همانا كه ظن و گمان بينياز از حق نميكند{بهره اي از حق ندارد}»
و آيه:
فَاحكم بَينَهُم بِما أَنزَلَ اللَّهُ و لا تَتَّبِع أَهوائَهُم(2) «پس بين مردم به آنچه خدايت نازل كرده حكم كن و از ميل و هواي ايشان پيروي مکن»
و دهها آيه ديگر.
جمع اين سه آيه شريفه چنين شد كه دين خدا محصول وحي رباني است و حتي نبي اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نيز در آن تسليم وحي بوده و هرچه غير آن است از رأي و نظر، چيزي جز گمان نيست و بهره اي از علم و حق نداشته و منشأش شيطان است.
روايات مطهر آل الله (علیهم السلام) نيز همين سخن را ميگويند:
امام اميرالمومنين علي (علیه السلام) ميفرمايند:
«يا مَعْشَرَ شِيعَتِنَا وَ الْمُنْتَحِلِينَ مَوَدَّتَنَا إِياكمْ وَ أَصْحَابَ الرَّأْي فَإِنَّهُمْ أَعْدَاءُ السُّنَنِ تَفَلَّتَتْ مِنْهُمُ الْأَحَادِيثُ أَنْ يحْفَظُوهَا وَ أَعْيتْهُمُ السُّنَّةُ أَنْ يعُوهَا فَاتَّخَذُوا عِبَادَ اللَّهِ خَوَلًا وَ مَالَهُ دُوَلًا فَذَلَّتْ لَهُمُ الرِّقَابُ وَ أَطَاعَهُمُ الْخَلْقُ أَشْبَاهُ الْكلَابِ وَ نَازَعُوا
الْحَقَّ أَهْلَهُ وَ تَمَثَّلُوا بِالْأَئِمَّةِ الصَّادِقِينَ وَ هُمْ مِنَ الْكفَّارِ الْمَلاعِينِ فَسُئِلُوا عَمَّا لَا يعْلَمُونَ فَأَنِفُوا أَنْ يعْتَرِفُوا بِأَنَّهُمْ لَا يعْلَمُونَ فَعَارَضُوا الدِّينَ بِآرَائِهِمْ فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا»(1)
«اي شيعيان ما و كساني كه مدعي دوستي و ولايت ما هستيد! از اصحاب رأى و نظر دوري كنيد كه آنان دشمنان سنّت هستند. اين افراد، دشمنان سنتهاي الهياند و نتوانستند كه سنّت را حفظ كنند و سنّت هم امكان نگهداري به آنها نداده است. اين افراد، بندگان خدا را بردهي خويش ميگيرند، و مال پروردگار را بين خود تقسيم ميكنند و در بين خويش دست به دست ميكنند. مردم همچون بردگان در مقابل آنان گردن كج كرده و خوار و ذليل ميشوند و كساني همچون سگان، كوركورانه از آنان پيروي ميكنند. اصحاب رأي، با اهل حق درگير ميشوند و خود را همانند ائمهي راستگو جلوه ميدهند، در حالي كه از نادانان و كفّار ملعون هستند. اگر از آنها چيزي را كه نميدانند، پرسيده شود، اِبا دارند از اين كه اعتراف به ندانستن كنند. پس با آراء خود در دين خدا تصرّف ميكنند،و گمراه شوند و گمراه نمايند.»
خليفه بلافصل نبي مختار مولانا علي المرتضي (علیهما السلام) در كلامي ديگر فرمودهاند:
«تَرِدُ عَلَى أَحَدِهِمُ الْقَضِيَّةُ فِي حُكْمٍ مِنَ الْأَحْكَامِ فَيَحْكُمُ فِيهَا بِرَأْيِهِ، ثُمَّ تَرِدُ تِلْكَ الْقَضِيَّةُ بِعَيْنِهَا عَلَى غَيْرِهِ فَيَحْكُمُ فِيهَا بِخِلَافِ قَوْلِهِ، ثُمَّ يَجْتَمِعُ الْقُضَاةُ بِذَلِكَ عِنْدَ الْإِمَامِ الَّذِي اسْتَقْضَاهُمْ فَيُصَوِّبُ آرَاءَهُمْ جَمِيعاً وَ إِلَهُهُمْ وَاحِدٌ وَ نَبِيُّهُمْ وَاحِدٌ وَ كِتَابُهُمْ وَاحِدٌ؛ أَ فَأَمَرَهُمُ اللَّهُ تَعَالَى سُبْحَانَهُ بِالاخْتِلَافِ فَأَطَاعُوهُ، أَمْ نَهَاهُمْ عَنْهُ فَعَصَوْهُ؟ أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبحَانَهُ دِيناً نَاقِصاً فَاسْتعانَ بِهِمْ عَلَى إِتْمَامِهِ، أَمْ كَانُوا شُرَكَاءَ لَهُ
1) نوادر الاخبار، ج1، ص40 ؛ بحارالانوار، ج2، ص 308
فَلَهُمْ أَنْ يَقُولُوا وَ عَلَيْهِ أَنْ يَرْضَى؟ أَمْ أَنزَلَ اللَّهُ سُبحَانَهُ دِيناً تَامّاً، فَقَصَّرَ الرَّسُولُ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَن تَبلِيغِهِ وَ أَدَائِهِ؟»(1)
«در حكمى از احكام، به نزد يكى از ايشان{اهل راي و نظر} مسئلهاى مىآيد، به رأى خود حكمى مىدهد. سپس، آن مسئله را عينا نزد ديگرى مىبرند، به خلاف رأى پيشين رأيى مىدهد. سپس قاضيان، آن مسئله را به نزد امامى كه آنها را به شغل قضا برگماشته مىبرند و او آراء همه ايشان را صواب و صحيح مىشمارد!!. وا عجبا! خدايشان يكى است و پيامبرشان يكى است و كتابشان يكى.
آيا خداى سبحان آنان را به اختلاف فرمان داده و اكنون از او فرمان مىبرند يا آنان را از اختلاف نهى كرده و اكنون عصيان مىورزند؟ آيا خداوند، دينى ناقص فرستاده و از آنها براى كامل كردنش يارى خواسته يا در آوردن دين، با خدا شريك بودهاند و اكنون بر آنهاست كه رأى دهند و بر خداست كه به رأيشان راضى شود؟ يا خداى سبحان، دينى كامل فرستاده ولى پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در ابلاغ آن قصور ورزيدهاند؟»
همان بزرگوار در كلام ديگري فرمودهاند:
«فَأَينَ تَذهَبُونَ وَ أَنَّى تُؤفَكُونَ؟ وَ الْأَعْلَامُ قَائِمَةٌ وَ الآيَاتُ وَاضِحَةٌ وَ المَنَارُ مَنصُوبَةٌ؛ فَأَينَ يُتَاهُ بِكُم وَ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَيْنَكُم عِترَةُ نَبِيِّكُمْ؟ وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَ أَعْلَامُ الدِّينِ وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ. فَأَنزِلُوهُم بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ القُرآنِ وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ الْعِطَاشِ. أَيُّهَا النَّاسُ خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صلی الله علیه و آله و سلم) "إِنَّهُ يَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ وَ يَبْلَى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبَالٍ"؛ فَلَا تَقُولُوا بِمَا لَا تَعْرِفُونَ، فَإِنَّ أَكثَرَ الْحَقِّ
1) نهج البلاغه، خطبه 18
فِيمَا تُنْكِرُونَ... فَلَا تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيمَا لَا يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ وَ لَا تَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الفِكَرُ.» (1)
«پس به كجا مىرويد و كى بازگردانده شويد. دليلها برپاست و نشانهها آشكار و علامتها را نصب كردهاند. اين گمراهى و حيرانى تا چند، و حال آنكه خاندان پيامبرتان كه زمامداران حقاند و اَعلام دين و زبان راستين، در ميان شما هستند. آنان را حرمت داريد، همان گونه، كه قرآن را حرمت بايد داشت و چون تشنه كامان كه به آب مىرسند از سرچشمه فيض ايشان سيراب شويد.
اى مردم! اين سخن را از پيامبرتان (صلی الله علیه و آله و سلم) فراگيريد، كه ميفرمايند: "آنكه از ما مىميرد به ظاهر مرده است، ولى در حقيقت نمرده است و، به ظاهر پوسيده شود از ما آنكه پوسيده شود و به واقع پوسيده نشده است."
چيزى را كه نمى دانيد مگوييد. زيرا بيشترين حق، آن چيزهايى است كه انكارش مىكنيد.... و در چيزى كه دانش شما به ژرفاى آن نمىرسد و فكر و انديشه را بدان راه نيست، از رأى خود استفاده نكنيد.»
در حديثي ديگر جناب عبدالله بن الحسن گويد:
«كانَ أميرُ المؤمنينَ (علیه السلام) يَخطُبُ بِالبَصرةِ بَعدَ دخولِها بِأيَّامٍ فقامَ إِلَيهِ رجلٌ فقالَ: يا أَميرَ المؤمنينَ أَخبِرنِي مَن أَهلُ الجماعَةِ ومَن أهلُ الفِرقَةِ؟ مَن أهلُ البدعَةِ ومَن أهلُ السُّنةِ؟ فقالَ أميرُ المؤمنين (علیه السلام) : وَيحكَ أَمّا إذا سألتَنِي فَافهَم عَنِّي ولا عليكَ أَن لا تسأل عَنها أحداً بَعدي أمَّا أهلُ الجماعةِ فأَنَا وَمَن اتَّبَعَني وإِن قلُّوا وذلكَ الحقّ عَن أَمرِ اللَّهِ وعَن أمرِ رسولِهِ. و أمَّا أهلُ الفِرقَة فَالمُخالفُونَ لي ولمَن اتَّبَعَني وإن
1) وسائل الشيعه، ج20، ص160
كثُرُوا. وأمَّا أهلُ السُّنةِ فَالمتمسِّكونَ بما سنَّه اللَّهُ لَهم ورسولُه وإن قَلُّوا. وأمَّا أهلُ البدعَةِ فالمخالِفُون لِأَمرِ اللَّهِ تعالى وكتابِه ولِرسولِه والعامِلُونَ بِرأيِهِم وأهوائِهِم وإن كثُروا وقد مَضَى مِنهُم الفوجُ الأوَّلُ وبَقيَت أفواجٌ...»(1)
«مولاي ما اميرالمؤمنين (علیه السلام) در مسجد بصره خطبه ميخواندند كه مردي از ايشان سوال كرد: اي اميرالمؤمنين! مرا از اهل جماعت و اهل تفرقه، اهل بدعت و اهل سنت خبر ده كه كيانند؟
امام فرمودند: حال كه در اين زمينه سوال كردي پس خوب گوش فراده تا بفهمي!
اما اهل جماعت پس من و پيروان مناند گرچه اندك باشيم چرا كه بر حقيم و بر مبناي امر خدا و رسول. و اهل تفرقه و جدايي آناني هستند كه مرا و تابعان مرا مخالفت كنند ايشان اهل تفرقه و جدايياند گرچه زياد باشند واما اهل سنت كساني هستند كه به آنچه خدا و رسول برايشان رسم كردهاند پايبندند گرچه كم باشند و اما اهل بدعت آنهايي هستند كه با امر خداي متعال و كتاب و رسول او مخالفت ورزيده و به رأي و نظر و ميل خويش عمل ميكنند ايشان اهل بدعتند ولو اينكه عددشان زياد باشد. همانا گروه اول ايشان رفتهاند و گروههايي از ايشان باقي ماندهاند {كه خواهند آمد}....»
و دهها روايت ديگر
تا اينجا فهميديم كه دخالت رأي و نظر در امور ديني و عقيدتي ممنوع و مذموم است و از آن روي كه جريان كربلاء و هدف حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) از برپايي آن، امري مربوط به اعتقاد و بينش ديني ماست نميتوان جز با
1) الاحتجاج، ج1، ص 246
استناد به كلمات آن بزرگوار و آباء طيبين و اولاد طاهرينشان (علیهم السلام) در اين زمينه سخني گفت.
البته عده اي هم به كلمات ايشان رجوع كردهاند ولي چون پيش از آن، نظري را از روي ظن و گمان پذيرفته بودند سخنان اولياء را به ميل خويش تأويل و توجيه كرده و يا چون چيزي كه ظاهرا باب ميلشان بود در سخنان ايشان يافتند مابقي كلمات نوراني اين خاندان را تفحص نكرده و يا در پي علاج آنچه مخالف ميلشان بود بر آمدند! به عنوان نمونه يكي از نويسندگان دركتاب خويش جملهي معروف حضرت اباعبدالله (علیه السلام) كه فرمودهاند: «انا قتيل العبرة» يعني من كشته اشكم را اينگونه معنا كرده است:
«آنها كه سرپرستان خود را در جنگها، زندانها، دستگيريها و اعدامها از دست داده بودند نزد حسين ميآمدند و ميناليدند، اشكها و آهها در پس اين مظلوميتها بسيار بود. دلهاي سوخته و چشمان اشك ريز متعدد. آري! اين است رمز اين جمله حسين كه «انا قتيل العبرة» من كشته اشكهايم، من مذبوح به خاطر حمايت از ستمديدگانم، من برخاسته و قيام كرده براي دفاع از حق مظلومم.(1)»
خوب بنگريد كه چگونه جملهي حضرت مظلوم (علیه السلام) را معنا كرده است! در حالي كه اگر به ادامه سخن امام (علیه السلام) توجه كرده بود اين معنا را درهم نميبافت. امام (علیه السلام) فرمودهاند:
«أنا قتيلُ العَبَرة لا يَذكرُني مؤمنٌ إلّا بَكي»(2)
من كشته اشكم مرا ياد نكند هيچ مؤمني مگر آنكه بگريد.
ما درباره اين حديث در مجلس هشتم سخني خواهيم داشت.
برخي نيز با داعيه مبازه با تحاريف عاشورا خود دچار تحريفي بزرگ در انگيزه حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) شدهاند كه آن هم خواهد آمد.
اما چون اين را دانستي خوب به آنچه بيان خواهد شد و سخنان ديگران توجه كن و آنچه را كه صواب ديدي و بر صراط مستقيم يافتي برگزين كه خدا يار كساني است كه يستمعون القول فيتبعون احسنه باشند.
عده اي براي حركت امام حسین (علیه السلام) هدفهايي را ذكر كردهاند. براي مثال ميگويند:
«هدف امام (علیه السلام) امر به معروف و نهي از منكر بوده است و چون اين فريضه به غايت عملي نشود مگر پس از تشكيل حكومت لذا حضرت اباعبدالله (علیه السلام) به نيت تشكيل حكومت عدل و اقامه فريضهي امر به معروف و نهي از منكر كه از اهم فرائض الهي است دست به قيام زده و بر يزيد شوريدند.»
در اين مقال اموري چون؛ امر به معروف و نهي از منكر، پاسخ به دعوت كوفيان و تشكيل حكومت و امثال آن، به عنوان هدف حركت حضرت اباعبدالله (علیه السلام) ذكر شده است.
ناگفته پيداست كه امر به معروف و نهي از منكر علاوه بر اينكه از واجبات ديني است از امور پسنديده عقلي و عقلايي بوده و در هر جامعه اي فراخور فرهنگ مردم آن جامعه، ضروري، لازم و واجب است. در روايات آل الله (علیهم السلام) امر به معروف و نهي از منكر سبب امنيت، آباداني و بر پايي واجبات الهي شمرده شده است.
مولاي ما حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) در اهميت موضوع امربه معروف و نهي از منكر ميفرمايند:
«و ما أعمالُ البِرِّ والجِهادِ كلّها في سبيل اللَّه عند الأَمرِ بالمَعروفِ و النَّهي عن المنكرِ إلّا كنفثةٍ في بَحرٍ لجّيٍ»(1)
«تمام كارهاي نيك و حتي جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهي از منكر چون آب دهاني است در برابر درياي پهناور.»
آري! در اين مهم بحثي نيست؛ لكن اگر بگوييم كه انگيزه حضرت مظلوم (علیه السلام) از عدم بيعت با يزيد و پس از آن ورود به مسلخ كربلا تشكيل حكومت و يا امر به معروف ونهي از منكر و... بوده لازم است كه چند اشكال اساسي را پاسخ داده و از همه مهمتر علاجي براي روايات فراواني پيدا كرد كه هدف را چيز ديگري ترسيم كرده است.
اشكال اول: امر به معروف وقتي واجب است كه جان و مال انسان يا مسلمان ديگري به سبب آن در معرض خطر نباشد. پس چرا امام (علیه السلام) خود و اهلبيتشان را به مقتل شهادت و محل اسارت وارد كردند؟
در روايات ائمه طاهرين (علیهم السلام) امنيت جاني از ضرر به عنوان يكي از شرايط امر به معروف و نهي از منكر شمرده شده است؛
«قال أبوعبداللَّه (علیه السلام) : إنَّما يؤمَر بالمعروفِ و ينهَي عَن المُنكرِ مؤمنٌ فَيتَّعِظ
1) نهج البلاغه، حكمت 374
أَو جاهلٌ فَيتَعَلَّم فَأَمّا صاحبُ سَوطٍ أو سيفٍ فَلا»(1)
امام صادق (علیه السلام) فرمودهاند:
«همانا امر به معروف و نهي از منكر فقط دربارهي مؤمني است كه {غافل باشد} پس پند گيرد و يا جاهلي كه حكم خدا را نداند و با اينكار عالم شود. اما آنكه تازيانه و يا شمشير به كف دارد امر به معروف و نهي از منكر نشود.»
«عن الرضا (علیه السلام) : الأمرُ بالمَعروفِ و النَّهيُ عنِ المُنكرِ واجبان إِذا أَمكنَ وَ لَم يكن خيفةٌ عَلَي النَّفسِ»(2)
حضرت رضا (علیه السلام) نيز فرمودهاند:
«امر به معروف و نهي از منكر دو واجب الهي هستند البته اگر انجامشان ممكن باشد و خوف بر جان نباشد.»
«عَن ابنِ أَبي عُمَير عَن مُفضَّل بنِ يزيد عَن أَبي عَبدِاللَّهِ (علیه السلام) قالَ: يا مفضَّل مَن تَعَرَّضَ لِسلطانٍ جائرٍ فَأصابَته بَلية لَم يؤجَر عَلَيها و لَم يرزَقِ الصَّبر عَلَيها»(3)
امام صادق (علیه السلام) در روايت ديگري مي فرمايند:
«كسي كه متعرض سلطان ظالم شود و از آن ظالم بلايي بر وي برسد، اجري كسب نكرده و صبر بر آن بلا نيز روزياش نشود.»
مرحوم شيخ مفيد اعلي الله مقامه در كتاب المقنعه ميفرمايد:
«امر به معروف و نهي از منكر واجب است بر كسي كه در حال و آينده، خوف و ضرري او و ساير مؤمنين را تهديد نكند و الا اگر براي حال يا
آيندهاش نگراني و ترس دارد بايد به امر به معروف و نهي از منكر زباني اكتفا كند و اگر در همين مرحله نيز دچار خوف است فقط به دل و قلب از منكري كه ميبيند بيزاري جويد و چيزي به زبان نياورد»(1)
عالم مدقق جناب شيخ محمد حسن نجفي در شرح كلام محقق حلي كه فرموده است: «چهارمين شرط امر به معروف و نهي از منكر آن است كه مفسده اي در پي نداشته باشد پس اگر گمان كند كه ضرري متوجه جان و يا مال او يا يكي از مسلمين شود و لو در آينده، پس وجوب آن ساقط است»(2)ادعا ميكند كه اين كلام هيچ مخالفي ندارد: «بلا خلاف أجده فيه»(3)
البته اگر كسي به اين سوال پاسخ داده و بگويد:
امام حسين (علیه السلام) در اين زمينه استثناء هستند! يعني امر به معروف و نهي از منكر بر ايشان واجب شده و لو اينكه جان مباركشان در خطر باشد؛ ميگويم كه اين سخن، عيناً همان نكته اي است كه بنده به دنبال اثبات آن هستم يعني حضرت اباعبدالله (علیه السلام) دستور خاص براي حركت داشتهاند و اين دستور حتي براي ساير ائمه (علیهم السلام) حجت نيست چه برسد براي ما. خدا آن عزيز را مأمور نموده و فرموده شما برويد و امر به معروف كنيد و لو اينكه در اين راه كشته شويد. پس اين شد دستور خاص كه در آينده مفصلا دربارهاش سخن خواهيم گفت.
1) فاذا تمكن الانسان من انكار المنكر بيده و لسانه و أمن في الحال و مستقبلها من الخوف بذلك علي النفس و الدين و المؤمنين وجب عليه الإنكار بالقلب و اليد و اللسان و إن عجز عن ذلك أو خاف في الحال أو المستقبل من فساد بالإنكار باليد إقتصر فيه علي القلب و اللسان وإن خاف من الإنكار باللسان إقتصر علي الإنكار بالقلب. المقنعه، ص 809
2) شرایع الاسلام، ج1، ص 267
3) جواهر الكلام، ج 21، ص 371
اشكال دوم: دعوت كوفيان از امام (علیه السلام) زماني صورت گرفت كه آن حضرت در مكه تشريف داشتند يعني چندين ماه پس از آنكه امام (علیه السلام) از بيعت با يزيد سرباز زده و حركت خويش را شروع كرده بودند. اگر هدف امام (علیه السلام) تشكيل حكومت بود، در زمان شروع حركت كه هنوز دعوتي براي حكومت از ايشان نشده بود.
در تاريخ آمده است كه چون معاويه در ماه رجب سال شصت هجري به هلاكت رسيد، يزيد ملعون به والي مدينه كه وليد بن عتبه بود نامه نوشت و از او خواست تا از اهل مدينه و خصوصا از حضرت اباعبدالله (علیه السلام) براي او بيعت بگيرد. او پس از مشورت با مروان، همان شب در پي امام حسين (علیه السلام) و عدهي ديگري از متنفذين مدينه فرستاد ولي آنها را در خانههايشان نيافت پس به مسجد رفته و ديد كه همگي در مسجدند، آن فرستاده به ايشان سلام كرده و گفت: امير مدينه شما را فراخوانده است. امام (علیه السلام) از بين جمع، پاسخ او را داده و فرمودند: انشاءالله خواهيم آمد. پس ابن زبير رو به حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) كرده و عرض كرد: الآن ساعتي نيست كه وليد با مردم ديدار كند و من از اينكه در اين وقتِ شب ما را طلبيده است مضطرب و نگرانم، به نظر شما مقصود او از اينكار چيست؟
امام (علیه السلام) فرمودند: گمانم آن است كه معاويه از دنيا رفته است. همانا در عالم خواب ديدم كه منبر معاويه واژگون شده و آتش از خانهاش شعله ور است پس تعبير كردم به اينكه آن ملعون مرده است.
ابن زبير گفت: حال اگر شما را به بيعت با يزيد بخوانند چه ميكنيد؟
فرمودند: هرگز بيعت نخواهم كرد... من چگونه با وي بيعت كنم در حالي كه او مردي فاسق، متجاهر به فسق و شراب خواري است كه سگبازي و
ميمون بازي شغل اوست؟! او با آل رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) دشمني دارد. هرگز بيعت نخواهم كرد. (اين اولين موضعگيري ثبت شده امام (علیه السلام) در تاريخ است، سخني از حكومت و دعوت مردم كوفه نيست)
هنوز مشغول صحبت بودند كه فرستاده امير مدينه باز آمد و گفت: وليد، امير مدينه منتظر شماست و صرفا براي ديدار شما نشسته است تعجيل كنيد.
امام (علیه السلام) با تندي پاسخش داده و فرمودند: اي بي مادر! به سمت اميرت برگرد اگر بخواهيم به ميل خويش به نزدش ميرويم.
پس امام (علیه السلام) با جمعي از اصحاب و انصار، شيعيان خالص و خادمان خويش كه همگي مسلح و گوش به فرمان بودند، به نزد وليد رفتند. امام به ايشان فرمودند تا عند الباب منتظر باشند و اگر اشاره اي از حضرتش ديدند به ياري ايشان شتافته و سفارش نمودند كه مبادا بيدليل، دست از پا خطا كنند. سپس به نزد وليد رفته و پس از رد و بدل شدن تعارفات، امام (علیه السلام) فرمودند: خبري از معاويه رسيده؟ حالش چطور است؟
وليد كه عزادار خليفه بود پس از آه و ناله اي جانسوز پاسخ داد: يا حسين! خدا در مرگ معاويه تو را اجر و صبر دهد! او مرگ را چشيد و اين نامه اميرالمؤمنين يزيد است.
امام (علیه السلام) فرمودند: خدا به خودت در مرگ معاويه اجر دهد، حال چكار داري؟
گفت: دعوتت كردم تا بيعت كني.
امام (علیه السلام) فرمودند: كسي چون من كه در خفا بيعت نميكند، هرگاه مردم را براي بيعت فرا خواندي ما را هم صدا كن. وليد عرض كرد: آري! خوب سخني گفتي، برگرد و فردا در جمع مردم همينجا حاضر شو.
مروان خبيث كه آنجا بود رو به وليد كرده و گفت: به خدا اگر الساعه حسين را رها كني ديگر او را نيابي، محبوسش كن كه يا بيعت كند و يا اينكه گردنش را بزن!
امام (علیه السلام) فرمودند: «يابن الزرقاء أتأمر بضرب عنقي؟»
تو ميخواهي مرا بكشي؟ بيا و امتحان كن و ببين آيا توانايي آن را داري يا نه؟
سپس رو به وليد كرده و فرمودند: «أيها الأمير !... يزيد رجل فاسق شارب الخمر قاتل النفس المحرمة معلن بالفسق و مثلي لا يبايع لمثله و لكن نصبح و تصبحون و ننتظر و تنتظرون أينا أحق بالخلافة و البيعة»
اي امير!... يزيد مردي گنهكار و شارب الخمر است او قاتل جانهاي محترم بوده وآشكارا فسق ميكند و كسي چون من با كسي چون او بيعت نخواهد كرد؛ لكن تا صبح بمان تا ببينيم چه ميشود.
چون صبح شد و امام (علیه السلام) از منزل خارج شدند، مروان را بر در خانه يافتند پس راه بر ايشان بسته و از در نصيحت وارد شده و گفت: بيا با يزيد بيعت كن كه براي دنيا و آخرت تو سودمند است.
امام (علیه السلام) فرمودند:
«إنا للّه و إنا إليه راجعون، و علي الإسلام السلام إذ قد بليت الأمة براع مثل يزيد...» بايد با اسلام وداع كرد اگر كسي چون يزيد بر امت حكومت كند.(1)
اين تمام ماجراي عدم بيعت امام (علیه السلام) و خروج ايشان بر يزيد و سرپيچي از مشروعيت بخشي به حكومت كه معنايش همان خروج بر حاكم وقت
1) الارشاد، ص 200، به بعد؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 270 به بعد؛ مقتل خوارزمي، ج1، ص182 به بعد
ميباشد. حال شما بگوييد مردم كوفه و بيعت ايشان كجاي اين قصه جاي داشتند؟
آري! خروج امام (علیه السلام) بر حكومت جور، هيچ ربطي به دعوت مردم كوفه نداشت يعني اصلا آنها پس از اينكه از اين عدم بيعت با خبر شدند نامههاي دعوت خويش را به سمت حجت خدا (علیه السلام) روانه كردند. پس امام (علیه السلام) بدون پشتوانه دعوت مردمي و اميد به تشكيل حكومت در كوفه، حركت خويش را آغاز كردند. (1)
اشكال سوم: اگر امام (علیه السلام) واقعاً براي ايجاد حكومت اسلامي قيام كردند، چرا زماني كه متوجه بيعت شكني كوفيان و همچنين شهادت جناب مسلم (علیه السلام) شدند با وجودي كه ميتوانستد راه از كوفه بگردانند باز مسير خويش را به سمت آن شهر ادامه دادند تا جايي كه به دستان حر رياحي اسير شدند و راه پيش و پس بر ايشان بسته شد؟
ابومخنف از عبدالله بن سليم اسدي و مذري بن المشمعل اسدي روايت كند كه گفتند:
«چون اعمال حج را به جا آورديم هيچ همّي جز رسيدن به كاروان حسين (علیه السلام) نداشتيم چون به نزديك وي رسيديم مردي از اهل كوفه را ديديم كه از بيراهه حركت ميكند و چون امام حسين (علیه السلام) او را ديدند مانند كسي كه ميخواهد با او سخن گويد توقف كردند؛ ولي كمي بعد رهايش كرده و مسير خويش را ادامه دادند. پس يكي از ما به ديگري گفت: بيا برويم و از اين مرد اخبار كوفه را بپرسيم. به نزدش رفته و پس از سلام و عليك، گفتيم: از
1) الارشاد، ص 200؛ بحارالانوار، ج 44، ص 324؛ اللهوف، ص 10، تاريخ طبري، ج 3، ص 270؛ مقتل خوارزمي، ج 1، ص 181
كدام عشيرهاي؟ گفت: اسدي. گفتيم: ما هم اسدي هستيم، از كوفه چه خبر داري؟ پاسخ داد: از كوفه خارج نشدم مگر آنكه مسلم و هاني را كشته يافتم و ديدم كه طناب به پاهاي ايشان بسته و در بازار بر زمين ميكشند.
ما چون سخن او را شنيديم با وي وداع كرده و راه خويش را ادامه داديم تا در منزل ثعلبيه به كاروان حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) رسيديم. به نزد ولي خدا رفته و عرض كرديم ما را خبري سرّي است اگر بخواهيد در جمع و الّا در خلوت عرض كنيم. پس به يارانشان نظري افكنده و فرمودند: «ما دون هؤلاء سرٌّ» ايشان همه محرمند. عرض كرديم: آيا آن سواركار ديروزي را ديديد؟ فرمودند: بله! خواستم از او سوالاتي بپرسم. گفتيم: ما پرسيديم، او هم قبيله ما و اهل صدق و عقل است. وي ما را از قتل مسلم و هاني خبر داد.
امام (علیه السلام) فرمودند: انا للّه و انا اليه راجعون، خدا رحمتشان كند. و اين جمله را چندين بار تكرار كردند.
گفتيم: شما را به خدا قسم از سر جان خويش و اهلبيتتان بترسيد و از همين جا بازگرديد كه شما را در كوفه يار و ناصري نيست ما بر جان شما بيمناكيم. پس فرزندان عقيل از جاي جسته و گفتند: به خدا ما تا انتقام مسلم را نگيريم و يا چون او كشته نشويم آرام نخواهيم شد.
امام (علیه السلام) نگاهي به سادات بني عقيل كرده و فرمودند: «واللَّه لا خير في العيش بعد هؤلاء» به خدا كه پس از ايشان خيري در زندگي نيست.(1)
همانطور كه ملاحظه فرموديد، حضرت مظلوم (علیه السلام) با وجود اينكه از شهادت جناب مسلم (علیه السلام) مطلع بودند و ميدانستند كه كوفيان رنگ عوض
1) الارشاد، ص 222؛ اللهوف، ص 30؛ بحارالانوار، ج 44، ص 373؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 302
كرده و از دعوت خويش بازگشتهاند راه خويش را ظاهرا به سمت كوفه و حقيقتا به سوي كربلا ادامه دادند.
در منزل بعدي كه نامش زباله بود براي اصحابشان سخنراني كرده و فرمودند:
«بسم الله الرحمن الرحيم خبري بس فجيع به ما رسيده است. مسلم و هاني و عبدالله بن يقطر به شهادت رسيدهاند و شيعيانمان ما را وانهادهاند پس هر يك از شما كه دوست دارد بازگردد چنين كند كه ما ذمه او را بري كردهايم»
پس مردم يمينا و شمالا متفرق شده و جز اندكي با ايشان نماندند.(1)
قندوزي گفته است كه امام (علیه السلام) چنين فرمودند:
«أيها الناس فمن كان منكم يصبر علي حدِّ السيف و طعن الأسنّة فليقم معنا و إلا فلينصرف عنّا»(2)
اي مردم! پس هر يك از شما كه تاب تيزي شمشير و برندگي نيزهها را دارد با ما بماند و گرنه از ما جدا شود.
امام غريب ما سلام الله عليه سپس هلال بن نافع را ديده و او نيز خبر بيحيائي كوفيان را محضر امام ابلاغ نمود و از كشته شدن مسلم و هاني خبر داد. امام (علیه السلام) فرمودند:
«اللَّهم اجعل الجنة لنا و لأشياعنا منزلا كريماً إنّك علي كل شيء قدير»(3)
يعني: خدايا! بهشت را براي ما و شيعيانمان جايگاهي نيكو قرار بده.
فرزدق شاعر را نيز ملاقات كردند، پس سلام كرده و عرض كرد:
«اي پسر رسول خدا! چگونه به كوفه اعتماد داري در حالي كه پسر عمّت مسلم و يارانش را در آنجا به قتل رسانيدند؟»
پس حضرتش گريسته و فرمودند:
«خدا مسلم را بيامرزد همانا كه او به سوي بهشت و رضوان الهي سفر كرد آنچه بر عهدهي او بود انجام داد و حال مانده است تكليف ما!.» (1)
امام (علیه السلام) در جواب هيچيك سخن از برپايي حكومت و... نكرده و به طور واضح در جواب فرزدق كه گمان ميكرد حضرتش به علت دعوت كوفيان و طمع حكومت است كه ادامه مسير ميدهند رازآلود سخن از وظيفه و تكليفي به ميان ميآورند كه بر دوش ايشان است. آيا هيچ انسان عاقلي با وجود آنكه ميداند مردم سفيرش را كشته و آماده نبرد با اويند به همراه عده اي قليل و اهل و عيال خويش، خود را به مهلكه مياندازد؟ خير مگر آنكه هدفش چيز ديگري باشد.
اشكال چهارم: هركسي كه امام (علیه السلام) را ميديد چه زن و چه مرد، ايشان را از حركت به سمت كوفه منع مينمود. همه اين افراد، امام را منع ميكردند و ميگفتند كه رفتن به كوفه به صلاح نيست و ديديم كه درست هم ميگفتند؛ آيا ميتوانيم بگوييم كه اينها بهتر از امام (علیه السلام) صلاح كار را ميدانستند و معاذ الله امام بيخبر بودند؟
تاريخ پر از اسامي كساني است كه امام (علیه السلام) را از سفر به كوفه نهي ميكردند و امام (علیه السلام) هر يك را پاسخي در خور ميدادند. به زشتي عملشان كاري ندارم، آنها به جاي اينكه با امامشان همراه شوند به زعم خود امورات را
1) اللهوف، ص 32؛ بحارالانوار، ج 44، ص 374
از او بهتر دانسته و عوض ياري، نصيحتش كردند. آيا جز اين بود كه همگي گمان داشتند امام به هدف تشكيل حكومت و امر به معروف و نهي از منكر قيام كرده و به نظر ايشان اينكار عملي بيفايده، غير سازنده و چيزي جز خودكشي نبود؟ آنها كه از حقيقت كار غافل بودند پس ولي خدا را نصيحت ميكردند كه دست بيعت با طاغوت داده و جانش را هدر ندهد.
امام (علیه السلام) دعايش كرده و فرمودند: در اين باب استخاره خواهم كرد.(1)
«برادر جان! شما محبوبترين خلق در نزد منيد و به خدا قسم كه من از خير خواهي در حق كسي فروگذار نميكنم و شما كه سزاوارترين افراد براي خيرخواهي هستيد چرا كه جان و روحم با شما آميخته و بزرگ خاندان ما بوده و اطاعت شما بر من واجب است. به مكه برويد و اگر آنجا را امن يافتيد همانجا بمانيد و در غير اين صورت به بلاد يمن كوچ كنيد كه ياران جدّ و پدر شما در آنجا هستند. آنها مردمي بس مهربان و رقيق القلبند. اگر در آنجا آسوده بوديد كه هيچ و الّا به كوهها پناه ببريد و از شهري به شهري بگريزيد تا ببينيم خدا چه ميخواهد.!!»
امام (علیه السلام) در پاسخ او فرمودند:
«اي برادر! به خدا قسم اگر در هيچ جاي دنيا پناهگاه و جايگاهي نيابم با يزيد بيعت نخواهم كرد.»
پس هر دو گريستند سپس حضرت مظلوم (علیه السلام) فرمودند:
1) ترجمه الامام حسين (علیه السلام) لابن عساكر، ص 202
«برادر! خدايت جزاي خير دهد، نصيحت كردي و به صواب اشاره نمودي من عازم مكهام، همگي به همراه برادران، فرزندان ايشان و شيعيانم خارج ميشويم. امور را به من سپردهاند (دخالتي نميكنند) اما تو اي برادر مشكلي نيست كه در مدينه بماني و اخبارش را به من برساني.»(1)
در روايت ديگري است كه امام (علیه السلام) چون اصرار محمد حنفيه را ديدند فرمودند:
«اي برادر! اگر در دل سنگي فرو روم و يا در شكم جنبده اي در دل زمين قرار گيرم ايشان دست از من برنمي دارند مگر آنكه مرا خارج كرده به قتل رسانند با اين حال در باب سخن تو انديشه نمايم.»(2)
در روايت است كه چون امام مظلوم (علیه السلام) تصميم بر خروج از مدينه گرفتند امسلمه به خدمت ايشان رسيده و عرض كرد:
«مبادا با رفتن به عراق مرا داغدار كنيد همانا من از جد بزرگوارتان شنيدم كه ميفرمودند: فرزندم حسين در زمين عراق در جايي كه كربلايش بنامند به شهادت برسد...»(3)
(تمام اين حديث به زودي خواهد آمد)
به محضرشان رسيده و عرض كردم:
«حضرتعالي پسر پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و يكي از دو نوه و سبط ايشان هستيد به نظر من همانطور كه برادرتان امام حسن (علیه السلام) با دشمن صلح كردند شما هم صلح ميكرديد بهتر بود! برادرتان بسيار موفق و عاقل بودند!»
امام (علیه السلام) در پاسخش فرمودند:
«اي جابر! برادرم درست همان كاري را كردند كه خدا به ايشان امر كرده بود و من هم به مأموريتي ميروم كه خدا بر عهدهام گذاشته...»(1)
(تتمه حديث خواهد آمد)
«به كجا اي اباعبدالله؟!»
فرمودند: «الان كه نيت مكه دارم و چون بدانجا رسيدم براي پس از آن استخاره خواهم كرد.»
عبدالله گفت: «از خدا برايتان طلب خير ميكنم اما در هر حال شما را مشورتي ميدهم و انتظار دارم كه قبول فرماييد.!»
مولاي عالمين حضرت اباعبدالله الحسين (علیه السلام) فرمودند:
«و آن چيست؟»
عرض كرد: «چون به مكه رسيديد مبادا كه كوفيان فريبتان داده و مغرورتان سازند چرا كه پدر شما در آن سرزمين به شهادت رسيدند و برادرتان حسن (علیه السلام) نيز توسط ايشان جراحتي برداشتند كه نزديك بود در اثر آن جان خويش را از دست بدهند؛ پس ملازم حرم كعبه باشيد و مراقب
1) الثاقب في المناقب، ص 322
باشيد و بدانيد كه اگر هلاك شويد اهلبيت شما هم هلاك شوند.»
امام (علیه السلام) فرمودند:
«تا ببينيم خدا چه ميخواهد.»
ابن مطيع گفت: «امروز از كندن چاهي فارغ شدهام دوست دارم دعا كنيد آبش با بركت باشد.»
امام حسين (علیه السلام) فرمودند: «كمي از آبش را به من بده»
پس چون گرفتند مقداري مضمضه كرده و در چاه ريختند پس آبش فراوان و گوارا گرديد.(1)
اين بيچاره هم گمان ميكرد كه امام (علیه السلام) براي حكومت خروج كردهاند لذا اينگونه لب به نصيحت باز كرده است.
عبدالله بن عباس نيز در كلامي طولاني كه خواهد آمد تلاش كرد تا امام (علیه السلام) را از تصميمشان بازدارد.(3)
عبدالله بن زبير هم با وجودي كه دوست داشت امام (علیه السلام) مكه را براي او خالي كنند و در نصيحت هايش غل و غش داشت ولي باز اشاره به بيوفايي كوفيان كرده و كوفه را مقصدي مناسب براي تشكيل حكومت نميديد.(4)
«از كدام قبيلهاي؟»
عرض كرد: «بني اسد.»
فرمودند: «از كجا ميآيي؟»
گفت: «از عراق»
فرمودند: «اهل عراق را چكونه يافتي؟»
عرض كرد: «دلهاي ايشان با شما بود ولي شمشيرهاي ايشان با بني اميه!»
امام (علیه السلام) فرمودند: «راست گفتي! هرچه خدا بخواهد همان ميشود...»(1)
«ليس يخفي علي الرأي و لكنّ اللَّه لا يغلب علي أمره واللَّه لا يدعونني حتي يستخرجوا هذه العلقة من جوفي...»(2)
«بدان كه رأي درست بر من پوشيده نيست وليكن هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. به خدا سوگند كه اينان دست از من بر ندارند مگر آنكه قلبم را از سينه خارج كنند...»
به ايشان اضافه كنيد زنان هاشميات، فرزدق و آن دو اسدي را كه جريانشان در ثعلبيه واقع شد.
حال ميتوان گفت زن پرده نشيني چون امسلمه رضي الله عنها و يا انسانهايي عادي چون مردان باديه نشين و صحراگرد و... رفتن به كوفه را به قصد تاسيس حكومت كاري سفيهانه بدانند و درست هم ارزيابي كرده باشند ولي حجت خدا و امام دو سرا حضرت اباعبدالله (علیه السلام) تشخيص درستي نداده باشند؟! حاشا وكلا.
آنها كه گفتهاند كه امام (علیه السلام) براي حكومت خروج كردند و اينقدر هم در سياست و مردم شناسي ضعيفند كه بدترين مكان را برگزيدهاند و از مشورت آگاهان امر هم كه استفاده نكردند و در نهايت هم هماني شد كه آنها ميگفتند و به مقصود خويش هم نرسيدند جواب كساني را بدهند كه مغرضانه ميگويند پس ممكن است امام دوازدهم شما هم به چنين سرنوشتي مبتلا شود. اين سخني است كه دشمنان در برابر تحليل نادرست ما از جريان كربلا گفتهاند در حالي كه اگر ما گفته بوديم امام (علیه السلام) هدف ديگري داشتند كه بدان هم رسيدند(در آينده گفته خواهد شد) و خود از پيش ميدانستند كه شهيد ميشوند و حركت به كوفه، ظاهر امر بود چنين خرده اي به ما نميگرفتند.
اشكال پنجم: اگر هدف امام (علیه السلام) تشكيل حكومت بود چرا ياري ملائكه و جنيان را نپذيرفتند و به آنها اجازه ندادند تا با دشمنان آن حضرت ستيزه كنند؟ در حالي كه به صراحت آيات قرآن، جد بزرگوارشان حضرت خاتم الانبياء (صلی الله علیه و آله و سلم) ياري ملائكه را پذيرفته و فرزندشان حضرت قائمf نيز كه هدفشان تشكيل حكومت عدل در روي زمين است ياري ايشان را ميپذيرند و همان ملائكه اي كه ياري نبي مختار (صلی الله علیه و آله و سلم) كرده به ياري حضرتش بيايند در حالي كه همانها طبق صريح روايت بر حضرت سيد الشهداء (علیه السلام) نازل شدند وليكن رخصت ياري نيافتند پس تا ظهور قائم در كنار قبر او مويه و عزاداري میكنند.
علامه مجلسي از شيخ مفيد از امام صادق (علیه السلام) روايت كند كه فرمودند:
«چون حضرت اباعبدالله (علیه السلام) از مدينه به راه افتادند، فوجهايي از ملائكهي نشان دار خدمت حضرتش رسيده در حالي كه سلاح در كف داشتند و بر مركبهايي بهشتي سوار بودند؛ پس سلام كرده و عرض نمودند: اي حجت خدا! خداي سبحان در موطنهاي متعدد، جدّ مطهر شما را به سبب ما ياري داد و الآن نيز ما را به امداد شما فرستاده است.
امام (علیه السلام) فرمودند: وعدهي من و شما در كنار گودال و آن بقعه اي كه در آن شهيد ميشوم، نامش كربلاست چون بدانجا وارد شدم بياييد..
ملائكه عرض كردند: اي حجت خدا! سمعاً وطاعةً هر امري كه خواستيد بفرماييد. آيا اكنون دشمني هست كه از او بترسيد تا كنارتان بمانيم؟
فرمودند: با من كاري نتوانند كرد و تا زماني كه به آن سرزمين موعود نرسم دست ايشان به من نخواهد رسيد.» (1)
و حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند:
«إنَّ أربعَةَ آلاف ملك هَبَطُوا يريدُونَ القِتالَ مَعَ الحُسَينِ بنِ عليٍّ (علیه السلام) لَم يؤذَن لَهم فِي القِتال فَرَجَعُوا فِي الإستيذانِ فَهَبَطُوا و قَد قُتِلَ الحُسينُ (علیه السلام) فَهُم عِند قَبره شُعثٌ غبرٌ يبكونَه إلي يومِ القيامَةِ رَئيسُهُم مَلَكٌ يُقالُ لَه المَنصُورُ»(2)
«همانا كه چهار هزار ملك براي قتال در كنار امام حسين (علیه السلام) نازل شدند ولي امام (علیه السلام) ايشان را اذن ندادند؛ پس بار ديگر براي اذن گرفتن نازل شدند ولي امام (علیه السلام) به شهادت رسيده بودند...»
و در روايت ديگري همان بزرگوار فرمودند:
«گويا حضرت قائم (علیه السلام) را ميبينم كه بر بلندي شهر كوفه ايستاده و زره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در بر كرده است... پس رايت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را برافرازد و آن بر چيزي فرود نيايد مگر آنكه حق تعالي نابودش كند. در آن روز به هر مؤمني نيروي چهل مرد داده شود و حتي مؤمناني كه از دنيا رفتهاند در قبرهايشان شاد شوند و همديگر را زيارت كنند. خداي متعال سيزده هزار و سيصد و سيزده ملك بر آن حضرت نازل كند كه ايشان ملائكه اي هستند كه با نوح در كشتي بودند و آنهايي كه با ابراهيم هنگامي كه در آتش افكنده شد و آن دسته اي كه با موسي زماني كه دريا را شكافت و گروهي كه با عيسي بودند آن زمان كه به آسمان بالا رفت و همچنين آن چهار هزار ملكي كه با علامتهايي مخصوص براي ياري پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شدند به علاوه هزار ملك ديگر كه پي در پي آمدند و سيصد و سيزده فرشته حاضر در جنگ بدر. آن چهار هزار ملك نشانه دار براي ياري حسين (علیه السلام) آمدند ولي امام (علیه السلام) اذن قتالشان ندادند لذا در كنار قبر سيدالشهدا (علیه السلام) غبارآلود، ژوليده و گريهكنان باقي خواهند ماند و...» (1)
خوب بنگريد! اگر مقصود نهايي و هدف غايي امام مظلوم (علیه السلام) برپايي حكومت بود بايد چون جدّ و فرزند خويش از ياري ملائكه استمداد ميجستند نه اينكه ايشان را اذن جهاد ندهند. آري! مقصود امام (علیه السلام) چيز ديگري بود و به آن نائل شدند و اگر انگيزه شكست اعداء و تشكيل حكومت داشتند قطعاً بدان ميرسيدند و غالب ميشدند.
1) كامل الزيارات، ص 390
حضرت صادق (علیه السلام) درباره نپذيرفتن ياري جن توسط حضرت اباعبدالله (علیه السلام) فرمودند:
«گروهي از مؤمنين جن خدمت امام (علیه السلام) رسيده و عرض كردند:
اي مولاي ما! ما شيعيان و ياران شماييم هر چه ميخواهي به ما امر فرما كه اگر به ما دستور دهيد تمام دشمنانتان را ميكشيم.
امام (علیه السلام) براي ايشان دعا كرده، آياتي از قرآن تلاوت كرده و فرمودند:
اگر من در جاي خود بمانم پس اين مردم شُوم به چه وسيله اي امتحان شوند و چه كسي در قبر من بخوابد؟ همانا كه خداي متعال قبر مرا در روز دحوالارض برگزيد و آنجا را براي دوستان و شيعيانم پناه قرار داد و اعمال و نمازهاي ايشان را در آن سرزمين پذيرفته، دعايشان را اجابت كرده و آنجا را براي ايشان محل امن قرار داده است. ولي شما در روز عاشورا بدانجا حاضر شويد كه در آخر آن روز در حالي كه كسي از برادران و اهلبيتم برايم نمانده به شهادت برسم و سرم را براي يزيد ببرند.
پس جنيان گفتند:
اي حبيب خدا و پسر حبيب خدا! اگر امر شما مطاع نبود و مخالفت شما بر ما ممكن بود تمام دشمنانتان را پيش از آنكه به شما برسند نابود ميكرديم.
امام (علیه السلام) فرمودند:
به خدا قسم قدرت ما از شما بيشتر است ولي بايد حجت تمام شود...»(1)
جناب طريحي روايت كند كه:
«گروههايي از جن براي ياري سيدالشهداء (علیه السلام) به خدمت آن حضرت آمدند.
1) اللهوف ص 58 و بحارالانوار ج 44 ص 330.
امام (علیه السلام) فرمودند:
«إنّي
لا أخالف قول جدّي رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) حيث أمرني بالقدوم عليه عاجلاً...»(1)
«من با فرمان جدّم مخالفت نخواهم كرد كه دستور دادند تا به زودي به خدمتشان بروم. الآن خوابيده بودم پس ايشان را ديدم كه مرا به سينه چسبانده، بين دوچشمانم را بوسيده و فرمودند: «اي حسين! خدا ميخواهد كه تو را كشته و غرق به خون، در حالي كه محاسنت به خون خضاب شده و از قفا مذبوحت كردهاند ببيند. خدا ميخواهد اهل و عيالت را اسير ببيند.»
در بعضي از مقاتل هم آمده كه چون زعفر جني بزرگ جنيان از امام (علیه السلام) رخصت قتال گرفت، امام (علیه السلام) به او فرمودند:
«نه! اين جوانمردانه نيست شما ايشان را ميبينيد ولي ايشان شما را نميبينند.!»
زعفر گفت: «اشكالي ندارد، ما به صورتي كه ديده شويم با ايشان مقاتله ميكنيم واگر كشته شويم در زمرهي شهدا خواهيم بود.»
حضرت مظلوم (علیه السلام) فرمودند: «جزاك اللَّه يا زعفر! فإني قد سئمت من الدنيا... فارجع و لا تتعرض لهؤلاء القوم»(2)
«خدايت خير دهد اي زعفر! من از اين دنيا ملول شدهام... برگرد و تعرضي به اين قوم مكن.»
مولاي ما حضرت جعفر صادق (علیه السلام) فرمودند:
«از پدرم شنيدم كه فرمودند: چون نبرد ميان امام حسين (علیه السلام) و عمر
سعد ملعون درگرفت خداوند نصر و ياري خويش را نازل كرد تا جايي كه بر گِرد سر اباعبدالله (علیه السلام) طواف ميكرد؛ سپس خدا آن حضرت را بين نصر و شهادت كه لقاء الله بود مخير كرد و امام (علیه السلام) دومي را برگزيدند.»(1)
اشكال ششم: اگر هدف اصلي امام (علیه السلام) تشكيل حكومت و امر به معروف و نهي از منكر و لو به قيمت كشته شدن خود و عزيزانشان و اسارت عيالشان بود چرا در ملاقات با حر بن يزيد رياحي اجازه خواستند تا به مدينه برگردند؟
در تاريخ آمده است كه چون لشگر جناب حر راه بر كاروان حضرت سيد الشهداء (علیه السلام) بستند امام (علیه السلام) رو به حر و اصحابش كرده و فرمودند:
«اي قوم! من به اين سو نيامدم مگر زماني كه نامهها و فرستادگان شما به نزدم آمده و از جانب شما گفتند: كه ما را امامي نيست پس به سوي ما بيا تا خدا امور ما را بر هدايت جمع فرمايد.حال اگر هنوز بر دعوت خويش باقي هستيد كه بدانيد من آمدهام واگر مرا پيمانهاي محكم ببنديد و قلبم را مطمئن سازيد با شما به شهرتان وارد شوم ولي در صورتي كه از دعوت خويش بازگشتهايد و آمدنم را خوش نداريد به همان جايي كه از آن آمدهام بر ميگردم»
اين سخنان را امام (علیه السلام) پس از نماز ظهر ايراد فرمودند ولي كسي پاسخي نداد.(2)
سپس امام (علیه السلام) وارد خيمه شده و چون وقت نماز عصر شد از خيمه بيرون آمده و نماز را اقامه كردند. سپاه حر نيز مانند نماز ظهر به امام (علیه السلام) اقتدا نمودند. پس از نماز، امام (علیه السلام) دو مرتبه رو به ايشان كرده و فرمودند:
«اي مردم! اگر تقوي پيشه كنيد و حق را براي اهلش بشناسيد خدا از شما خشنودتر خواهد بود. ما اهلبيت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به امر خلافت از اين مدعيان دروغين سزاوارتريم. با اين وجود اگر ابا داريد و ما را نميخواهيد و تمايل داريد در حق ما جهالت ورزيد و رأي شما دگرگون شده و نظرتان نسبت به دعوتنامههايي كه نوشته ايد تغيير يافته از همين جا برميگردم».
پس حرّ از بين مردم صدا زد: «ما دربارهي نامههايي كه از آن سخن ميگويي چيزي نميدانيم.»
امام غريب ما (علیه السلام) به يكي از غلامان خويش فرمودند كه خورجين نامهها را بياورد. چون آورد، آنها را در بين ايشان بر زمين ريخت و پخش نمود. لشگر حر نامهها را برميداشتند و ميخواندند و بر زمين ميگذاشتند. پس حر گفت:
«اي اباعبدالله! ما از كساني كه براي شما نامه نوشتند نيستيم، ما دستور داريم كه شما را به نزد امير عبيدالله ببريم...»(1)
امام (علیه السلام) اين درخواست (يعني بازگشت به مدينه) را تا روز عاشورا هم از كوفيان طلب ميكردند.
در صبح روز عاشورا امام غريب ما كه درود خدا بر ايشان باد سوار بر مركب شده و با صداي بلند، كوفيان را خطاب كرده و فرمودند:
«اي مردم! سخن مرا بشنويد و براي كشتن من تعجيل نكنيد. اجازه دهيد تا شما را موعظه كرده كه شما را بر من حق موعظه است...»
چون خواهران آن مظلوم، سخنانش را شنيدند صدا به گريه بلند نمودند به حدي كه صداي گريه از خيمهها برخواست.
امام (علیه السلام) برادرشان عباس و فرزندشان علي (علیهما السلام) را نزد ايشان فرستاده و فرمودند:
1) الارشاد، ص 224؛ بحارالانوار، ج 44، ص 377 ؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 306
«ايشان را ساكت كنيد كه گريهها در پيش دارند»
سپس خطبه را از سر گرفته و فرمودند:
«آيا نسب مرا ميشناسيد؟ بنگريد كه من فرزند كيستم. سپس به خود رجوع كنيد و ببينيد آيا كشتن من و شكستن حرمت من بر شما رواست يا نه؟ آيا من فرزند پيامبر شما نيستم؟ آيا پدرم اميرالمؤمنين (علیه السلام) وصي پيامبر شما نبود؟ ... مگر اين سخن را نشنيده ايد كه جدّم فرمودهاند: حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشتند؟ اگر مرا راستگو ميپنداريد كه هيچ و الّا از جابر بن يزيد و يا ابا سعيد خدري و يا زيد بن ارقم و... (يكي يكي نام اصحاب پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه زنده بودند را آوردند) بپرسيد ايشان به شما خواهند گفت كه اين كلام را از جد بزرگوار من شنيده اند»
شمر بي حيا عليه اللعنه سخن امام (علیه السلام) را قطع كرده و گفت:
«حسين درست نميفهمد كه چه ميگويد ايمانش هم واقعي نيست.!!!»
حبيب پاسخ شمر را داد و امام (علیه السلام) ادامه داده و فرمودند:
«آيا در اينكه در همه عالم جز من فرزند پيامبري باشد شك داريد؟ آيا كسي از شما را كشته ام كه بخواهيد قصاصم كنيد؟ آيا مالي از شما ربودهام؟ آيا...»
پس كسي جوابي نداد.
امام (علیه السلام) صدا زدند: «اي شبث بن ربعي !اي حجّار بن ابجر! اي قيس بن اشعث! اي يزيد بن حارث! آيا شما نبوديد كه براي من نوشتيد؛ ميوهها رسيده، خرماها سبز و زمين پر از گياه شده است و سپاهي آماده در انتظار فرمان توست پس شتاب كن؟»
آن محرومان از خير و ادب گفتند:
«نخير! ما نامه اي برايت ننوشتهايم.!»
امام غريب ما كه درود خدا بر ايشان باد فرمودند:
«سبحان الله! چرا، به خدا كه نوشتهايد. حال اگر آمدنم را كراهت داريد رهايم كنيد تا به محلي امن بازگردم.»
قيس بن اشعث گفت:
«براي چه به حكم يزيد تن در نميدهي؟»
امام (علیه السلام) فرمودند: «هرگز! به خدا قسم كه چون ذليلان دست در دستشان نمينهم و مانند بردگان، ذلت و خواري را نميپذيرم»(1)
اشكال هفتم: ما در مجلس ششم كاملا اثبات خواهيم كرد كه امام (علیه السلام) از مكان و زمان شهادت خويش تفصيلا نه مجملا و با همه جزئياتش خبر داشتند. چطور كسي كه يقين دارد در اين سفر كشته خواهد شد به نيت تشكيل حكومت، سفر ميكند؟ آيا در علمش شك دارد؟ آيا ميرود ببيند ميشود قضاي الهي را عوض كرد؟ آيا اهل شوخي و مزاح است؟ معاذ الله كه سيد مظلوم ما متصف به اين اوصاف باشند.
سوال هشتم: چرا هيچ يك از ائمه (علیهم السلام) به اين روش حضرت اباعبدالله (علیه السلام) تأسي نكردهاند و بلكه همگي با طاغوت زمان خويش يا بيعت كرده و يا حداقل آشكارا عَلَم مبارزه با وي را بلند نكردهاند.
امام سجاد (علیه السلام) كه خود براي قتال با يزيد به كربلا آمدند؛ در سالهاي بعد با يزيد بيعت كردند!.
هنگامي كه سپاه يزيد به مدينه حمله كرد فرمانده اين سپاه، شخصي بود
1) تاريخ طبري، ج 5، ص 423
به نام مسلم بن عقبه كه به علت كشتن انسانهاي زياد در مدينه به او گفتند: مسرف بن عقبه!!!
اين انسان نماي قسيالقلب وقتي به مدينه آمد بسياري از مردم را كشت و تا سه روز زنان و دختران مدينه را به لشگرش مباح كرد. تا حدي كه مورخان درباره وسعت جنايات وي جزئياتي را بيان كردهاند كه نقل آنها بسيار مشكل است.
در همان جريان، مسلم بن عقبه پس از سه روز با سپاهيانش به مسجد النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده و اسبهاي خود را كنار قبر پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بستند. سپس يكي يكي بزرگان مدينه از جمله امام سجاد (علیه السلام) را احضار كرد و به آنها گفت كه يا با يزيد بيعت كرده و يا اينكه گردنتان را ميزنم و امام (علیه السلام) در آنجا با يزيد بيعت كردند.(1)
سوال اينجاست كه چرا همان امامي كه در جريان كربلا با اعوان يزيد جنگيده است و حاضر به بيعت با طاغوت نشده در اينجا با همان طاغوت بيعت ميكند؟ چرا به پدر خويش اقتدا نكرده و جان و اهل خود را فداي مبارزه ننمودند؟
مرحوم كليني در كتاب كافي شريف در حديثي با سندي عالي از حضرت باقر (علیه السلام) نقل ميكند كه فرمودند:
«در سالي كه يزيد اراده حج كرده بود پيش از آن كه به مكه رود وارد مدينه شده و در پي يكي از قريشيان فرستاد، آن مردِ قريشي چون حاضر شد، يزيد به او گفت: آيا اقرار ميكني كه بنده من هستي و اگر بخواهم
1) بحارالانوار، ج 46، ص 139
ميتوانم تو را بفروشم و يا به بردگيات بگيرم؟! آن مرد قريشي انكار كرده و ابراز ناراحتي كرد. يزيد گفت: اگر اقرار نكني تو را خواهم كشت. آن مرد پاسخ داد: كشتن من براي تو در برابر قتل حسين (علیه السلام) چيزي نيست؛ پس يزيد دستور داد تا او را كشتند.
سپس به دنبال حضرت سجاد (علیه السلام) فرستاده و همان سخن را گفت و از ايشان همان اقرار را طلب كرد.
امام (علیه السلام) و حجت خدا فرمودند:
اگر اقرار نكنم مرا هم چون مرد ديروزي خواهي كشت؟
گفت: قطعاً.
امام (علیه السلام) فرمودند: باشد، به آنچه گفتي اقرار ميكنم. من بنده اي مُكرَه و مجبورم؛ اگر ميخواهي مرا بفروش و اگر ميخواهي نگهدار.
يزيد ملعون گفت: جانت را حفظ كردي و از شرافتت چيزي كم نشد.»(1)
در اين روايت، آن مرد كه گمان ميكرد بايد به امام حسين (علیه السلام) اقتدا كند عملي را انجام داد كه از ولي خدا حضرت سجاد (علیه السلام) مخالفش واقع شد.
حضرت زين العابدين (علیه السلام) بر خلاف آن مرد قريشي تأسي به پدر بزرگوارشان ننمودند و علت آن هم معلوم است چون هدف امام حسين (علیه السلام) و انگيزه آن بزرگوار در جريان كربلا چيزي عام و عمومي نبوده كه ديگران از جمله ساير ائمه (علیهم السلام) بدان تأسي كنند؛ بلكه امري خاص بوده و ما به زودي در اين باره مفصلا سخن خواهيم گفت ان شاءالله تعالي.
اشكال نهم: اينكه گفته شده امام (علیه السلام) براي امر به معروف و نهي از منكر
1) الكافي، ج 8، ص 234؛ بحارالانوار، ج 46، ص 138
قيام كردند يعني پيش از آن و در زمان معاويه، امر به معروف و نهي از منكر نميكرده اند؟ چرا قبل از اينكه والي مدينه، آن حضرت را براي گرفتن بيعت تحت فشار قرار دهد حركتشان را شروع نكردند؟ آيا تأخير در امر به معروف و نهي از منكر جايز است؟
اشكال دهم: كسي كه تصميم بر امر به معروف و نهي از منكر گرفته و به نيت آن قيام نموده است چگونه ميتواند به مردمي كه براي اقامه اين فريضهي الهي به ياري او آمدهاند اجازه انصراف و بازگشت دهد؟ مگر امر به معروف و نهي از منكر همانند نماز واجب نيست؟ پس چگونه امام (علیه السلام) به ياران خويش اجازه انصراف از انجام آن را دادند؟ آيا وظيفه ايجاب نميكرد كه آنها را به ثبات قدم و پافشاري در راه امر به معروف و نهي از منكر دعوت نمايند؟ آيا روشنگري و راهنمايي آنان با ذكر چند آيه از قرآن و روايات نبوي با هدف مذكور تناسب بيشتري نداشت؟ پس چرا حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) مرتبا از اصحاب و اطرافيانشان ميخواستند تا به دنبال زندگي خويش رفته و امام را با دشمنان تنها بگذارند؟
اين ده اشكال بر كساني وارد است كه هدف حقيقي امام حسين (علیه السلام) را تشكيل حكومت و يا امر به معروف و نهي از منكر ميدانند.
شايد بپرسيد اگر هدف آن سرور شهيدان كه درود خدا بر ايشان باد، اين قبيل امور نبوده پس چه چيزي انگيزه خروج امام (علیه السلام) و رفتن ايشان به كربلا بوده است؟
در پاسخ ميگويم كه به ياري پروردگار در مجالس بعدي اين مهم را پيگيري خواهيم كرد.
پس از آنكه در مجلس پيشين اثبات شد كه هدف حقيقي امام (علیه السلام) نميتواند امري عمومي چون اوامر مطلقِ تشكيل حكومت عدل و امر به معروف و نهي از منكر باشد به صورتي كه امر واحدي از ناحيه خدا صادر شده و همه در اتيان آن به صورت فرد فرد، مكلف و امام (علیه السلام) نيز به عنوان يكي از افراد جامعه به آن امر عمل كردهاند و بر ماست كه از ايشان الگو گرفته و به ايشان تأسي كنيم، در اين مجلس از هدف و انگيزه واقعي آن بزرگوار سخن ميگوييم.
پيش از كشف مطلب لازم است مقدمه اي را تبيين كنيم.
ما را اعتقاد بر آن است كه خروج حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) از مدينه و حركت ايشان به سمت مسلخ كربلا عللی ظاهري داشته كه امام (علیه السلام) آن را براي عده اي كه از سطح شناخت كمتري برخوردار بودند بيان كردهاند و همچنين علتي حقيقي داشته كه از آن براي اهل معرفت و صاحبان قلوب سليمه و كساني كه وجودشان ظرفيت پذيرش آن را داشته است پرده برداري كردهاند.
همانطور كه امروزه هم هستند افرادي كه ظرفيت پذيرش واقعيت را نداشته و سطح انديشهي ايشان در حد تحمل ظواهر امور است همان روز هم
بودهاند كساني كه به اعماق معرفت و عشق ربّاني و سرّ بين عاشق و معشوق دست نمييافتند و غور در درياهاي عميق ولايت و غوص در بحار نورانيت بر ايشان غير ممكن و جز غوطه خوردن در بركههاي كم آب ظواهر چاره اي نداشته و ندارند.
لذا امام مظلوم ما (علیه السلام) براي سطح تحمل ايشان به ظاهر امر استناد كرده و به مقتضاي كريمهي «اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما» خود را از ايشان خلاص ميكردند. عموم ايشان كساني بودند كه اعلي مرتبه فهمشان از حركت سيدالشهداء (علیه السلام) حكومت طلبي و... بوده و لذا لب به نصيحت امام (علیه السلام) ميگشودند كه اين مقصود با اين مسير دست نيافتني است و امام (علیه السلام) نيز در جواب هر يك چيزي ميفرمودند. گاهي ميفرمودند: در مدينه و مكه امنيت جاني ندارم، گاهي از دعوت كوفيان سخن به ميان ميآوردند و گاهي صحبت از ظلم و فساد يزيد و لزوم امر به معروف و نهي از منكر مینمودند، گرچه همه اينها درست بود؛ ولي علت حقيقي چيز ديگري بود و البته دلائلش در مجلس قبل گذشت.
آنطور كه از روايات فروان كه شمّه اي از آن خواهد آمد فهميده ميشود انگيزه واقعي، باطني و اصلي امام (علیه السلام) از عدم بيعت با يزيد حركت به سمت كوفه و اجابت دعوت كوفيان نبوده؛ بلكه حقيقتا حضرتش به سوي كربلا سير كرده و دستور خاص داشتند تا به سمت شهادت بروند. خدا به مولاي ما حسين بن علي (علیه السلام) فرموده بود كه تو مأموري بروي و به شهادت برسي و نيز خانواده ات را ببري و اسير شوند. و البته يكي از ثمرات اين شهادت، بقا و حفظ اسلام است.
بيشك افعال حجج الهي داراي ابعاد مختلف است و اين هدف واقعي حضرت (علیه السلام) يعني امتثال امر الهي آنقدر وسيع است كه همه اهداف ظاهري چون مبارزه با يزيد و امر به معروف ونهي از منكر و... را در بر ميگيرد و باز وسيعتر از همه است.
در نتيجه انگيزه حقيقي امام (علیه السلام) اين بود كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ايشان فرموده بودند: «إنّاللَّهَ شاءَ أَن يراكَ قَتيلاً» تو نبايد با طاغوت زمان بيعت كني و بايد در مسلخي به نام سرزمين كربلا به همگان نشان دهي كه مرز عبوديت و عاشقي تا كجاست و بقعه اي را بنا كني كه تا قيامت به بركت آن موضع و عظمت مصائب و فداكاريها تو بندگانم راه مرا پيدا كرده و مصباح هدايت تو گمراهان را از ورطه هلاكت انقاذ و كشتي نجات تو غريقان بحر معاصي و شهوات را امداد رساند. شهادت تو به تنهايي سودمند نيست بلكه «إناللَّه شاء أن يراهنّ سبايا» بايد اهلبيت تو نيز به اسارت روند.
اين دستور خاص به حضرت اباعبدلله (علیه السلام) است و چنين دستوري به احدي از ائمه (علیهم السلام) داده نشده؛ بلكه هر كدام از ايشان دستور خاصي داشتهاند كه بدان عمل كردهاند.
در روايات بسيار وارد شده است كه خداوند حكيم هرسال، دستورِ وظايف خاص آن سال را در شب قدر به امام آن زمان ميدهد.
معناي اين سخن آن است كه هر امامي در شب قدر سلسله مأموريتهاي خويش را براي سال در پيش رو خواهد دانست و اين است يكي از معاني نزول ملائكه در شب قدر به ساحت مقدس امام (علیه السلام) .
معلي بن خنيس گويد: امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«چون شب قدر فرا رسد خداوند حكيم مقدرات سال و وقايع آن را به نزد كسي ميفرستد. معلي گويد: عرض كردم: نزد چه كسي؟ فرمودند: اي نادان به نظر تو چه كسي (جز امام)؟»(1)
در حديث ديگر راوي ميگويد خدمت امام صادق (علیه السلام) سؤال كردم كه: آيا ممكن است سالي بر شما بگذرد و وظيفه اي كه بر شما محول شده است را انجام نداده باشيد؟ امام فرمودند:
«هرگز! به خدايي كه جانم در دست اوست اگر در شب قدر به ما گفته شود سكوت كنيد و تحمل كنيد دشمنانتان را، ما سكوت ميكنيم.» (2)
امام باقر (علیه السلام) نيز ميفرمايند:
«... همانا هر سال در شب قدر، تفسير و بيان كارها بر ولى امر (امام زمان) نازل مىشود. در آن شب امام عليه السلام درباره كار خودش دستورات مخصوصش را ميگيرد و راجع به امور مردم هم دستورات لازمه را دريافت ميدارد....» (3)
بشكند آن دهاني كه ميگويد امام مجتهد است؛ امام مجتهد نيست، امام متصل است، متصل به وحي، امام مأمور است، اوست ولي امري كه قرآن از او
1) «عن معلي بن خنيس عن ابي عبداللَّه (علیه السلام) قال اذا كان ليلة القدر كتب اللَّه فيها ما يكون قال: ثم يرمي به. قال: قلت: إلي من؟ قال: إلي من تري يا أحمق؟ بصائر الدرجات، ص221 و بحارالانوار، ج97، ص3.
2) سئل أبوعبداللَّه (علیه السلام) : أ رأيت ما تعلمونه في ليلة القدرهل تمضي تلك السنه و بقي منه شيء لم تتكلّموا به؟ قال: لا! و الذي نفسي بيده لو انه فيما علمنا في تلك الليلة ان أنصتوا لأعدائكم فنصتنا. بصائر الدرجات، ج1، ص396.
3) «عَن أَبِي جَعفَرٍ عَلَيهِ السَّلاَمُ قالَ:... لَيَنْزِلُ فِي لَيلَةِ القَدْرِ إِلَى وَلِيِّ الأَمْرِ تَفسِيرُ الأُمُورِ سَنَةً سَنَةً يُؤْمَرُ فِيها فِي أَمرِ نَفسِهِ بِكذَا وَ كذَا وَ فِي أَمرِ النَّاسِ بِكذَا وَ كذَا...» الكافي، ج 1، ص 248.
سخن ميگويد. اوست ولي امري كه خدا در شب قدر امر را بر او نازل ميكند. اوست صاحب اين آيه تنزل الملائكة و الروح فيها بإذن ربّهم من كل أمر(1)
جناب كليني در روايتي طولاني در كافي شريف از حضرت باقر (علیه السلام) سخني نقل ميكند كه ما موضع حاجت از آن را بيان ميكنيم. امام (علیه السلام) ميفرمايند:... «خداوند در شب قدر بر امام دستوري خاص ميدهد؛ چرا كه پيغمبران و رسولان و امامان (علیهم السلام) عملي نميكنند مگر آنكه حجت الهي بر آنها نازل شود.»(2)
پذيرش روايات ليله القدر و آنچه خدا در اين شب به آل محمد (علیهم السلام) عطا ميكند تا جايي از اهميت برخوردار است كه حضرت صادق (علیه السلام) در باب منكران آن فرمودهاند:
«اگر كسي اين اخبار را از مخبر موثّقي بشنود و بدان اقرار نكند پس او كافر است»(3)
نتيجه كلي اين روايات اين است كه هر امامي وظايف و دستورات خاص مربوط به خويش و مردم را در ليله القدر از خداوند دريافت ميدارد و مولاي ما حضرت حسين بن علي (علیه السلام) نيز از اين قانون مستثني نبوده و بر پايه همين استدلال، به امتثال دستور خاصي كه دريافت كردهاند به سمت كربلا حركت فرمودهاند.
1) سوره قدر، 4
2) « عن أبي جعفر (علیه السلام) قال: ... لأنه لا يقوم الأنبياء و الرسل و المحدّثون إلّا أن تكون عليهم حجة بما يأتيهم في تلك الليلة ...» الكافي، ج 1، ص 242.
3) عن يونس بن عمر بن يزيد قال قلت لأبي عبداللَّه (علیه السلام) : أرأيت من لم يقرّ بما يأتيكم في ليلة القدر كما ذكر و لم يجحده؟ قال: أمّا إذا قامت عليه الحجة ممن يثق به في علمنا فلم يثق به فهو كافر ...» بصائر الدرجات، ج 1، ص 398 ؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 26.
اما يك دسته ديگر از روايات است كه دلالت ميكند بر اينكه خداي عزوجل، دوازده نامه مهر كرده و دربسته به پيامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل كرده و به ايشان دستور داده است كه آنها را به دست اوصياء پس از خود برسانند تا هر وصيي نامهي مخصوص به خود را باز كند و متوجه مأموريت خويش بشود و البته ناگفته پيداست كه معناي اين سخن همان دستور خاص است.
به روايت اول كه در كتاب كافي شريف نقل شده ميپردازيم:
عَن أَبِي عَبدِ اللَّه (علیه السلام) قَالَ:
«إِنَّ الوَصِيَّةَ نَزَلَت مِنَ السَّمَاءِ عَلَى مُحَمَّدٍ كِتَاباً. لَم يُنزَل عَلَى مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) كِتَابٌ مَختُومٌ إِلَّا الوَصِيَّةُ فَقَالَ جَبرَئِيلُ يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ وَصِيَّتُكَ فِي أُمَّتِكَ عِندَ أَهلِ بَيتِكَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ أَيُّ أَهلِ بَيتِي يَا جَبرَئِيلُ قَالَ نَجِيبُ اللَّهِ مِنهُم وَ ذُرِّيَّتُهُ لِيَرِثَكَ عِلمَ النُّبُوَّةِ كَمَا وَرَّثَهُ إِبرَاهِيمُ (علیه السلام) وَ مِيرَاثُهُ لِعَلِيٍّ (علیه السلام) وَ ذُرِّيَّتِكَ مِن صُلبِهِ قَالَ وَ كَانَ عَلَيهَا خَوَاتِيمُ قَالَ فَفَتَحَ عَلِيٌّ (علیه السلام) الخَاتَمَ الأَوَّلَ وَ مَضَى لِمَا فِيهَا ثُمَّ فَتَحَ الحَسَنُ (علیه السلام) الخَاتَمَ الثَّانِيَ وَ مَضَى لِمَا أُمِرَ بِهِ فِيهَا فَلَمَّا تُوُفِّيَ الحَسَنُ وَ مَضَى فَتَحَ الحُسَينُ (علیه السلام) الخَاتَمَ الثَّالِثَ فَوَجَدَ فِيهَا أَن قَاتِل فَاقتُل وَ تُقتَلُ وَ اخرُج بِأَقوَامٍ لِلشَّهَادَةِ لَا شَهَادَةَ لَهُم إِلَّا مَعَكَ قَالَ فَفَعَل...»(1)
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«وصيتي الهي از آسمان بر پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به صورت نامه اي مهرشده نازل شده است.{قرآن بر قلب پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرود آمد ولي اين سفارش الهي به صورت مكتوب بر ايشان نازل شده است) و جز اين وصيت، نامه اي مختوم و مهر شده از جانب خدا براي رسولش نيامد. جبرئيل به پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض
1) الكافي ج 1 ص 279 .
كرد: اين وصيت توست در باب امّتت كه نزد اهلبيتت گذاشته خواهد شد.
پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: كدامين اهلبيت من؟
جبرئيل عرض كرد: نجيب الله (علي (علیه السلام) ) و ذرّيه او.
بر هر نامه اي مهري بود؛ پس امير المؤمنين (علیه السلام) مهر نامه اول را باز كردند و بدان عمل نمودند. سپس امام حسن (علیه السلام) نامه دوم را باز كردند...
پس از آن امام حسين (علیه السلام) نامه سوم را باز كرده و مشاهده كردند كه در آن نوشته بود: قتال كن، بكش و كشته شو و افرادي را براي شهادت جدا كن و امام چنين كردند...»
امام صادق (علیه السلام) در حديث ديگري فرمودند:
خداوند پيش از وفات نبي اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نامه اي بر آن حضرت نازل فرمود و امر كرد تا آن را تسليم علي بن ابي طالب و اولاد او (علیهم السلام) كند. بر نامه مهرهايي از طلا بود. پس حضرت امير (علیه السلام) نامه را تحويل گرفته و مهر خويش را باز كردند و به آن عمل نمودند... تا اينكه نوبت حضرت اباعبدالله (علیه السلام) شد و آن حضرت مهر نامه خويش گشوده و در آن اين جملات را يافتند:
«أخرج بقومٍ إلي الشهادة فلا شهادة لهم إلّا معك وأشر نفسك لله عزوجل» (1)
يعني: «با گروهي كه جز با تو توفيق شهادت نيابند خروج كن و جانت را به خدا بفروش... و اينگونه است تا قيام مهدي (علیه السلام) .»
در حديث ديگريست كه:
«عَن حَرِيزٍ قَالَ: قُلتُ لِأَبِي عَبدِاللَّهِ (علیه السلام) جُعِلتُ فِدَاكَ مَا أَقَلَ بَقَاءَكُم أَهلَ البَيتِ وَ أَقرَبَ آجَالَكُم بَعضَهَا مِن بَعضٍ مَعَ حَاجَةِ النَّاسِ إِلَيكُم فَقَالَ إِنَّ لِكُلِّ
1) الكافي ج 1 ص 280.
وَاحِدٍ مِنَّا صَحِيفَةً فِيهَا مَا يَحتَاجُ إِلَيهِ أَن يَعمَلَ بِهِ فِي مُدَّتِهِ فَإِذَا انقَضَى مَا فِيهَا مِمَّا أُمِرَ بِهِ عَرَفَ أَنَّ أَجَلَهُ قَد حَضَر...»(1)
حريز ميگويد خدمت امام صادق (علیه السلام) عرض كردم:
«فدايتان گردم به چه دليل عمر شما اهلبيت اينقدر كم است در حالي كه احتياج مردم به شما زياد است؟»
حضرت فرمودند:
«براي هريك از ما اهلبيت صحيفه اي است كه در آن به ما دستور داده ميشود كه در طول حياتمان چه بكنيم و هنگامي كه سطر آخر و امر آخر آن نامه را عمل ميكنيم عمر ما به پايان ميرسد؛ سپس يكي يكي اوامر هر يك از ايشان را توضيح دادند.»
در خبر ديگري امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«دفع رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) الي أميرالمؤمنين (علیه السلام) صحيفة مختومة باثني عشر خاتما»
يعني: پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نامه اي به اميرالمؤمنين (علیه السلام) دادند كه بر آن، دوازده مُهر بود؛ پس فرمودند: «اي علي! مهر اول را باز كن و به آن عمل كن كه براي توست. سپس نامه را به فرزندت حسن تسليم نما كه مهر دوم را باز كند و به آن عمل كند. سپس به فرزندت حسين بده كه مهر سوم را باز كند و به آن عمل كند. «ثم الي واحد واحد من ولد الحسين (علیهم السلام) .»(2)
عزيزان! مدتهاست كه غير از اين به ما گفته شده و براي امام حسين (علیه السلام) هدفهايي بيان شده است، در حالي كه اين مساله، اصلاً يك مساله الهي است، و فهمش با مسائل بشري منطبق نيست.
در روايت ديگري كه خيلي حائز اهميت است راوي ميگويد: در محضر امام باقر (علیه السلام) بودم كه امام فرمودند:
«تعجب ميكنم از مردمي كه ما را دوست دارند «و يصفون أنّ طاعتَنا طاعةُ اللَّه» و ميگويند كه طاعت ما همان طاعت خداوند است و اين طاعت واجب است ولي خودشان حجت شان را ميشكنند و بر ما عيب ميگيرند»
{يعني ميگويند چرا امام حسن (علیه السلام) صلح كردند چرا امام حسين (علیه السلام) جنگيدند؟}
بعد امام (علیه السلام) توضيح داده و فرمودند: «فكر ميكنيد خداي متعال اطاعت ما را بر خلقش واجب كرده و بعد اخبار عالم را از ما مخفي نموده و مواد علم را از ما گرفته است؟»
راوي كه جناب حمران است ميگويد:
«گفتم: فدايت شوم! فكر كنم منظور شما در باب امر علي بن ابي طالب (علیه السلام) و حسنين (علیهما السلام) و قيام و خروج آنهاست.»
فرمودند: «اي حمران! خداي متعال بر ما اهلبيت مقدراتي را قرار داده و بر سبيل اختيار بر ما واجب كرده است. «فَبِتقدُّم علمٍ مِن رسولِ اللهِ إليهِم» از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ما علومي رسيده است فلذا اميرالمؤمنين و حسنين (علیهم السلام) به همان علم، عمل كردند. آن كسي كه از ما اهلبيت سخني گفت به دستوري كه داشت عمل كرد و يا اگر سكوت كرد مأمور به سكوت شده بود و به آن عمل كرد.»(1)
يعني به طور مثال امام حسن (علیه السلام) مأمور به سكوت و امام حسين (علیه السلام) مأمور به حركت بودند و حركتي از روي رأي نظر انجام نداده و يا بر اساس ادلهي عام ديني عمل ننمودهاند.
1) الكافي، ج 1، ص 261
روايات فراوان ديگري هم از ائمه طاهرين با اين مضمون صادر شده است كه فرمودهاند:
«از آن رو كه امام دوازدهم موظف به قيامند و برنامه ايشان، تشكيل حكومت است؛ چون قيام كنند، عدهاي بر ايشان اعتراض ميكنند و ميگويند: اگر شما فرزند پيغمبر بودي چنين كشتاري به راه نميانداختي!! اصلاً با كمال بيادبي، نَسَب آن حضرت را انكار ميكنند. پس آن امام بزرگوار ميفرمايند: من از جانب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عهدي دارم. پس عهدي كه از طرف پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است را باز كرده و به مردم نشان ميدهند و بعضي از مردم همان جا قبول ميكنند و بعضي ديگر هم نميپديرند.»(1)
يعني قيام حضرت حجت (علیه السلام) نيز قيام به امر است. ما كه نميتوانيم خودمان را با امامان قياس بكنيم و بعد هم همه چيز را برگردن امامان (علیهم السلام) بگذاريم.
باز تكرار ميكنم مسأله، فوق بشري و مربوط به اتصال با حي قيوم است.
پس نتيجه ميگيريم كه امام حسين (علیه السلام) نه به اهدافي كه ما فكر ميكنيم بلكه محض امر خداي متعال يعني وصول به درجه شهادت حركت كردند.
لذا آن كسي كه از او ذبح عزيزان و اسارت همسر و دختران و خواهرانش خواسته شد، همانا مولاي ما حسين (علیه السلام) بود، و اين مهم جز آنكه در مقام عشق افلاكيان است و درك آن بر خاكيان دشوار است حامل اين نكتهي دقيق هم هست كه توحيد جز به آن جرياناتي كه در كربلا واقع شد زنده نميماند.
تصور كنيد كه مثلاً حضرت اباعبدالله (علیه السلام) به كوفه تشريف برده و مردم با
1) «... فيقول له رجل إنّك تجفل الناس اجفال النعم ! فبعهد من رسول اللَّه او بماذا؟ فعند ذلك يخرج القائم عليه السلام عهدا من رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) » كمال الدين، ص 673؛ بحارالانوار، ج 52، ص 326؛ تفسير عياشي، ج 2، ص 58
ايشان بيعت كرده و حكومت تشكيل ميدادند و حتي يزيد هم ساقط ميشد و امام (علیه السلام) هم سالها حكومت ميكردند و به مرگ طبيعي از دنيا ميرفتند؛ سپس چه اتفاقي ميافتاد؟
مگر پدر ايشان پنج سال حكومت نكردند؟ چه خوني به دل اميرالمؤمنين علي (علیه السلام) كردند؟ آنچه كه اسلام را نگه داشت و شيعه را حفظ كرد حكومت مولانا علي بن ابي طالب (علیه السلام) نبود؛ بلكه شهادت حضرت حسين بن علي (علیه السلام) بود. اين است يكي از اسرار اينكه خدا دوست داشت تا امام حسين (علیه السلام) كشته شوند. خوب دقت فرماييد.
پروردگار، عاشقي ميخواست كه اينگونه و با اين شدّتِ مصائب كه نظيرش در عالم نيامده و نخواهد آمد به مسلخ برود و مولاي مظلوم ما بر قبول اين امر كمر راست كرد و همه چيزش را داد تا وجه الله بماند و نامي از خدا بر كره خاكي برده شود و دين حق نفس بكشد. شايد بپرسيد چرا امام (علیه السلام) در زمان يزيد ملعون چنين كردند پاسخ ميدهم كه در هيچ زمان افرادي خبيث تر از آن زمان يافت نميشدند و شايد اگر امام (علیه السلام) در دوره معاويه و يا پس از يزيد از بيعت سر باز ميزدند به اين شكل به شهادت نميرسيدند و هدف الهي ابتر ميماند. آري! معاويه از يزيد بهتر نبود ولي امام حسن (علیه السلام) را به دسيسه كشت و نگذاشت دستش بر كسي رو شود. آن سه ظالم اول از يزيد بدتر بودند؛ ولي تا جايي كه ميشد خباثت را مخفي ميكردند. حركت حضرت مظلوم (علیه السلام) در زماني رخ داد كه بايد ميداد. نميگويم كه با حكومت يزيد سفره اسلام برچيده ميشد؛ زيرا قبليها از يزيد هم بدتر بودند و بعديها هم بعضا چون خلفاي عباسي آشكارا فسق و فجور ميكردند؛ ولي شهادت حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) توحيد را تا ابد جاودانه ساخت.
حركتي در سال 61 هجري اتفاق افتاده و آن هم جريان شهادت مظلومانه حضرت اباعبدالله (علیه السلام) است. اما در اين حدود هزار و اندي سال، هر كسي تفسيري و تعبيري از اين حركت ارائه داده است. يك عده اي آن را شورش ناميده و گفتهاند: امام حسين (علیه السلام) بر خليفه زمان و ولي امر مسلمين شوريدند.
گروهي هم حركت حضرت را قيام ناميدند. عده اي اين حركت را انقلاب ناميدند؛ و جمعي گفتند كه حضرت براي نماز قيام كردند. تحليل بعضي اين بود كه آن سرور براي اقامه دين جدشان خروج كردند و دسته اي ديگر اين حركت را امر به معروف و نهي از منكر ناميده و به شكلي مبالغهآميز تصريح كردهاند كه « آن حضرت جز امر به معروف و نهي از منكر انگيزه اي نداشتند» و پا را فراتر نهاده و ادعا كردهاند كه «اصلا تمام نهضت حضرت، امر به معروف و نهي از منكر بوده است!.»(1)
هر كسي چيزي گفته و عموما هم يك دستاويزي در تاريخ و كلمات معصومين (علیهم السلام) پيدا كردهاند.
بعضي از شخصيتهاي موثر، در كتابها و سخنراني هايشان، با هدف
1) حماسه حسيني، ج 3، ص 67 – 76
مبارزه با تحاريف عاشورا، خودشان بزرگترين اشتباهات را مرتكب شده و علاوه بر انكار بعضي از وقايع مهم تاريخي چون رسيدن اهلبيت (علیهم السلام) به كربلا در روز اربعين، وجود حضرت رقيه (علیها السلام) و ازدواج حضرت قاسم (علیه السلام) ؛ با توجه به فضاي موجود جامعه و هيجانات فروان در اجتماعات آن روز، براي حضرت مظلوم (علیه السلام) هدفي در ذهنشان ساخته و پرداخته كردهاند و تمام رواياتي كه در باب دستور خاص موجود است را ناديده گرفتهاند.
آري! حقيقت و باطن حركت امام (علیه السلام) نه قيام بود، نه انقلاب بود، نه شورش بود، نه خروج بود؛ بلكه حركت امام (علیه السلام) به دستور خاصي بود كه فقط درباره ايشان صادر شده بود.
سابق بر اين گفتيم كه فعل امام (علیه السلام) دو علت داشت؛ علتي ظاهري و علتي باطني.
حركتي بود كه علت ظاهريش خروج از مدينه به سمت مكه براي حفظ جانشان، و سپس خروج از مكه به همين منظور؛ زيرا كه در آن شهر هم بني اميه عليهم اللعنه زير لباسهاي احرامشان شمشير بسته بودند تا امام (علیه السلام) را به شهادت برسانند.
در نتيجه امام عزيز ما حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) براي حفظ جان، در مدينه و مكه نماندند و در مكه بود كه نامههاي كوفيان به دستشان رسيد. مردم كوفه وقتي شنيدند كه امام (علیه السلام) از بيعت با يزيد سرباز زدهاند به آن حضرت نامه نوشته و امام (علیه السلام) را به كوفه دعوت كردند، و در مكه نامهها به دست آن حضرت رسيد.
امام (علیه السلام) عموزاده خويش يعني جناب مسلم بن عقيل را براي تحقيق و تفحص به كوفه فرستادند، و هنوز در مكه بودند كه دو نفر از مردم كوفه به
همراه نامه مسلم به خدمت امام (علیه السلام) رسيده و گفتند: آقا جان كوفه آماده است.
امام (علیه السلام) براي حفظ جان و براي اجابت دعوت اهل كوفه به سمت آن شهر راهي شدند؛ ولي همه اينها ظاهر كار است چون امام (علیه السلام) ميدانستند كه قدم به كوفه نخواهند گذاشت، نه تنها امام (علیه السلام) بر اين امر آگاه بودند؛ بلكه كمترين سياستمداران آن زمان و حتي زنان پردهنشين هم ميدانستند كه كوفه محل خوبي براي حركت و قيام و حكومت نيست.
امام (علیه السلام) در ظاهر به سمت كوفه حركت كردند ولي خوب ميدانند كه مقصد اصلي كربلاست و اگر در كلماتشان چيزهايي ميفرمايند كه دلالت بر قيام براي امر به معروف و نهي از منكر و اقامه شعائر و... اينهاست، اموري است كه براي ظاهر حركت خويش بدان تمسك ميورزند، و ما در آينده آنها را بررسي خواهيم كرد انشاءالله تعالي.
علت حقيقي حركت امام (علیه السلام) نه صرفا براي امر به معروف بوده و نه براي نماز و نه براي تشكيل حكومت و نه قيام برعليه ظلم و ستم؛ بلكه امام (علیه السلام) براي شهادت دستور خاص داشتند و اين دستور خاص، علت واقعي، علت حقيقي و علت اصلي اين حركت است.
قبل از اينكه ايشان به دنيا بيايند، همه عوالمي كه متصل به وحي بودند، انبياء و اولياء همه ميدانستند كه حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) يك چنين شهادتي خواهند داشت. جدشان اين بشارت را داده بودند و خودشان آگاهانه پاي در مسير گذاشتند. خواهرشان زينب كبري خبر داشتند؛ بلكه همه كائنات، منتظر حركت حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) به سمت مقتل خويش بوده وآماده تماشاي عشق بازي آن بزرگوار با حضرت حق جلّ وعلا.
دستور خاص كه گفته ميشود معنايش اين است كه اين دستور خاص
قابليت اقتدا ندارد. معنا ندارد كه من بگويم به امام حسين (علیه السلام) اقتدا ميكنم و من هم چنين حركتي انجام ميدهم.
اينها دقيق است، من سعي ميكنم تك تك كلماتي كه به كار ميبرم خيلي دقيق باشد، كار و فعل امام (علیه السلام) در مواردي كه دستور خاص دارند قابل اقتدا نيست بلكه آن دستوري كه به ما دادهاند و تكليفي كه براي ما معين كردهاند براي ما لازم الاتباع است. البته فعل امام (علیه السلام) آن جايي كه بدانيم مصدرش دستور خاص نيست قابل اقتدا و الگو برداري است مثل آن جايي كه عفو ميكنند، حسن خلق دارند، حسن معاشرت دارند، يا وقتي كه ميفرمايند نگاه كنيد آنطور كه من نماز ميخوانم شما هم نماز بخوانيد، آنهايي را كه ميدانيم دستور خاص نيست و عام است؛ ولي آنجايي كه يك امام صلح ميكند و يا يك امام ديگر جنگ ميكند، يك امام ديگر بيعت ميكند و ديگري با طاغوت زمان ستيزه ميكند، يكي سكوت و امامي ديگر سخن ميگويد، اينها مخصوص آن بزرگواران است و قابليت الگوبرداري ندارد.
دليل ما براي اين تحليل شامل چندين دسته از روايات بود.
دسته اول روايات: احادیث شب قدر بود كه در مجلس قبل بدان اشاره شد، و خلاصه آنها اين بود كه ائمه طاهرين (علیه السلام) فرمودند: در شب قدر هر سال به امام (علیه السلام) دستورات يك سال داده ميشود و امام بر اساس آن امر و دستور، وظايف خويش را عمل ميكنند.
امام (علیه السلام) چون عصمت دارند فرمان الهي را دقيق دريافت و به آن عمل ميكنند، اما معنايش اين نيست كه مجبورند آن را انجام دهند؛ بلكه اگر اطاعت امر حضرت احديت نكنند ديگر حائز شرايط امامت نبوده، عبدي
گنهكارند. در باب عصمت در كتاب بهشت انديشه هم به طور مفصل توضيح دادهام كه عصمت، امري اختياري است و امام (علیه السلام) مختارند كه گناه كنند يا نكنند، و شما ميتوانيد دلايل بحث را در آن جا مطالعه كنيد.
خلاصه اينكه در شب قدر به امامي دستور داده شده است كه برويد بكشيد و كشته شويد و به امامي ديگر هم دستور داده شده است كه صلح كنيد و به امامي امر شده كه سكوت كنيد و ايشان «عباد مكرمون»ي هستند كه «لا يسبقونه بالقول و هم بأمره يعملون»اند.
دسته دوم روايات: احاديث وصيت است با اين مضمون كه هر امامي، نامه اي خاص از طرف خداوند متعال دارد كه بايد به آن نامه عمل كند و آن هم گذشت.
اما دسته سوم روايات: احادیث خاصي است كه تصريح ميكند امام (علیه السلام) به امر خاص الهي حركت كردند. توجه داشته باشيد كه روايات دو دسته قبلي در مورد همه ائمه (علیهم السلام) بود ولي اين دسته روايات مخصوص حضرت اباعبدالله (علیه السلام) است.
روايت اول را جناب ابن طاووس اعلي الله مقامه شريف با يك سند عالي نقل ميكند. وي ميگويد:
«سحر روزي كه امام حسين (علیه السلام) اراده حركت كردند، «فبلغ ذلك ابن الحنفيه» خبر به ابن حنفيه برادر امام حسين (علیه السلام) رسيد. «فأتاه فأخذ بزمام
ناقته» ابن حنفيه آمد و افسار شتر امام (علیه السلام) را گرفت. «فقال يا أخي ألم تعد النظر في ما سألتك؟» گفت: اي برادرم مگر ما با هم حرف نزديم{قبلش با هم صحبتي كرده بودند كه پيش از اين آمد} مگر شما نفرموديد كه من در مورد حرفهاي تو فكر خواهم كرد؟
فرمودند: آري!
گفت: پس چرا از اين شهر خارج ميشويد، آن هم با اين عجله ؟
سيد جوانان اهل بهشت و حجت خدا سلام الله عليه فرمودند:
«أتاني رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد ما فارقتك فقال: يا حسين! اخرج إلى العراق فإن اللَّه قد شاء أن يراك قتيلا» چون از تو جدا شدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را {در خواب} ديدم كه به من فرمودند: اي حسين! به سوي عراق برو كه خدا ميخواهد تو را كشته ببيند.
محمد حنفيه گفت: انا للّه و انا اليه راجعون! پس چرا اين گروه زنان را با خودت همسفر ميكني؟
فرمودند: چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «إنّ اللَّه شاء أن يراهنّ سبايا» خدا ميخواهد خانواده تو را اسير ببيند.»(1)
به اين چند حديث ديگر هم توجه فرماييد:
ابن عباس و ابن زبير به خدمت حضرت اباعبدالله (علیه السلام) رسيدند.
«فأشارا عليه بالإمساك» عرض كردند: آقا! چرا ميخواهيد از مكه بيرون برويد؟ همينجا در مكه بمانيد.
حضرت فرمودند: «إنّ رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) قد أمرني بأمر و أنا ماض فيه»: يعني
1) اللهوف، ص 40؛ بحارالانوار، ج 44، ص 363.
پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به من دستوري دادهاند و من آن دستور را انجام ميدهم.(1)
البته حضرت سيدالشهداء آن دو و يا يكي از ايشان را محرم نداستهاند تا آنگونه كه مطلب را براي ابن حنفيه بيان كردند براي ايشان هم بفرمايند؛ بلكه به صورتي كلي و رمزآلود سخني از دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به زبان جاري كردهاند.
در روايت ديگري كه علامه بزرگوار، جناب سيد بحراني نقل كرده چنين آمده است:
ابن عباس به امام (علیه السلام) عرض كرد:
«اي اباعبدالله! اگر ناچار از رفتن به كوفه هستيد پس لا اقل اهلبيتتان را همراه نبريد.»
{حرفي در اين نيست و معلوم است كه اگر كسي بهره اي از سياست و كياست داشت و براي تشكيل حكومت و... قدم به راه كوفه ميگذاشت بايد همين گونه عمل ميكرد.}
امام (علیه السلام) به ابن عباس فرمودند:
«يابن عمّ! إنّي رأيتُ رسولَ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) في منامي و قد أَمرَ بأمرٍ لا أقدر علي خِلافه و إنّه أمرني بأخذهم معي»
يعني: من رسول خدا را در خواب ديدم {و البته كه خواب امام حجت است و با ما فرق ميكند.} و به من امري كردند و من خلاف آن امر را عمل نميكنم. و همچنين به من امر كردهاند كه اهلبيتم را با خودم ببرم و من اين كار را انجام خواهم داد.
چون اين سخنان بين ابن عباس و حضرت اباعبدالله (علیه السلام) رد و بدل شد،
1) اللهوف، ص 22
ابنعباس صداي گريهي خانواده، خواهرها و دخترهاي امام (علیه السلام) را شنيد كه بلند شد و از پشت پرده صدا زدند:
اي فرزند عباس! تو به آقا و سيد ما ميگويي كه تنها برود و ما را نبرد مگر ما ميگذاريم كه او تنها برود. ما هم با او خواهيم رفت و تا پاي مرگ با او خواهيم بود.
«فبكي ابنُ عبَّاس بكاءً شديداً» ابن عباس به شدت گريسته و به امام (علیه السلام) عرض كرد: عمو زاده! به خدا قسم فراق تو براي من سخت است.
عجيب است! تابع كه براي امام و متبوعش تعيين تكليف نميكند آدم كه به امامش نميگويد چه بكن و چه نكن. ابن عباس اينجا در رديف ابن زبير شده، عوض اينكه بيايد به امام بگويد شما بفرماييد من چه كنم، به امام ميگويد كه چه كار بكنيد. سبحان الله!
الان هم كه حضرت اباعبدالله (علیه السلام) عازم سفرند به امام ميگويد: آقاجان! دلم برايتان تنگ ميشود. اگر در اين ادعايت حقيقتي نهفته و دلت براي ايشان تنگ ميشود تو هم برو.!
ببينيد چقدر مقام ولايت در افراد مختلف، فرق ميكند، بعضيها چقدر قوي هستند و بعضيها چقدر ضعيف!
«ثم أقبَلَ عَلَي الحسين و أشار إليه بالرجوع إلي مكة و الدخول في صلح بني امية» يعني دو مرتبه رو به امام حسين (علیه السلام) كرده و گفت: آقا جان برگرديد مكه و با بني اميه صلح كنيد.
امام (علیه السلام) فرمودند: «هيهات! إنّ القومَ لا يتركوني و إنّهم يطلبونني أين كنت حتي أبايعهم كرهاً و يقتلونّي» (1)
يعني: مسأله ايشان با من با صلح حل نميشود و مشكلشان بيعت من
1) مدينه المعاجز، ج 3، ص 485
با ايشان نيست، مقصود ايشان آن است كه مرا هر كجا كه هستم بيابند و به زور از من بيعت گرفته و سپس مرا بكشند.
فهم اين سخن امام (علیه السلام) بسيار حائز اهميت است. حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) ميفرمايند: بحث اينها بيعت نيست، ايشان ميخواهند مرا بكشند چه صلح بكنم، چه صلح نكنم و در حديث ديگري كه سابقا ذكر شد ميفرمايند اگر به قله كوهها فرار كنم كسي را ميفرستند كه مرا بكشد. و معناي اين سخن اين است كه من خوب ميدانم چگونه نقشههاي آنها را نقش بر آب كنم و به صورتي كشته ميشوم كه پايههاي حكومت ظلم ايشان را و همه ظالمان را بلرزانم.
روايت ديگر چنين است كه:
جابربن عبدالله ميگويد: زماني كه امام حسين (علیه السلام) تصميم قطعي گرفتند تا به سمت عراق بروند، من به ايشان عرض كردم: «أنت وَلدُ رسولِ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) لا أري إلّا أنّكَ تُصالحُ كما صالَحَ أَخوكَ (علیه السلام) فإنّه كان موفّقا رشيداً»
شما پسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستيد، به نظر من بهتر اين است كه مانند برادرتان امام حسن (علیه السلام) شما هم صلح كنيد او كه موفق و رشد يافته بود (يعني عملش با منطق و صواب همراه بود). !!!
عجب! جابر اين صحابي خوب و زائر اربعين اباعبدالله (علیه السلام) هم از رأي و نظر خويش با امام (علیه السلام) سخن گفت و عوض اينكه مأمور باشد آمر شد !؟.
اما سيدنا المظلوم سلام الله عليه با كرامت پاسخ او را داده و فرمودند:
«يا جابرُ! قَد فَعَلَ ذلكَ أَخي بِأَمرِ اللَّهِ و رَسولِهِ وَ أَنا أَيضاً أَفعَلُ بِأَمرِ اللَّهِ و رَسولِهِ»
اي جابر! برادرم صلح كرد به خاطر امري كه از طرف خداوند متعال به
او رسيده بود ومن هم همان كاري را ميكنم كه بدان امر شدهام. آيا تمايل داري هم اكنون رسول خدا و اميرالمؤمنين و برادرم حسن (علیهم السلام) را ببيني؟!
پس آن حضرت نظر به آسمان افكنده و گويا درهاي آسمان باز شد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه اميرمؤمنان و حضرت مجتبي و جناب حمزه و جعفر (علیهم السلام) تشريف آوردند.
جابر با حالتي وحشت زده نظاره گر بود كه نبي اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
اي جابر! مگر تو را نگفتم كه درباره امر حسن و حسين (علیهما السلام) تا وقتي كه تسليم نباشي مومن نيستي؟ مگر تو را نگفتم كه مبادا به ايشان اعتراض كني؟ آيا دوست داري تا جايگاه معاويه و فرزندم حسن (علیه السلام) و منزل يزيد و فرزندم حسين (علیه السلام) را به تو نشان دهم؟
پس پاي مبارك بر زمين زدند و...»(1)
عزيزان! اگر شما دستور خاص را از حركت سيدالشهدا (علیه السلام) حذف كنيد به جايي ميرسيد كه توجيهي نداريد و اشكالاتي برايتان پيش ميآيد كه پاسخي براي آن پيدا نميكنيد.
امام (علیه السلام) براساس سنت «نحنُ مَعاشِرَ الأَنبياءِ نكلِّم النَّاسَ عَلي قَدرِ عقُولِهم» سرّ دستور خاص را به هر كسي نميفرمايند بلكه افراد ممتازي چون ابن حنفيه، ابن عباس، زعفر جني و جابر انصاري كه تحمل شنيدن آن را دارند، محل حفظ اين وديعهاند. از آن سو كساني چون ابن زبير، ابن عمر و ابن مطيع و... كه قلوبي بس دور از درك اسرار و فهم دقايق رموز الهي دارند سخنان ديگري از امام (علیه السلام) ميشنوند كه سطح معرفتشان مقتضاي آن است.
1) الثاقب في المناقب، ص 322 ؛ نفس المهموم، ص 77
امام (علیه السلام) به اين قبيل افراد، سخناني از جنس اينكه: استخاره ميكنم ببينم چه پيش آيد، هركجا باشم مرا خواهند كشت پس براي حفظ حرمت حرم از آن خارج ميشوم، بايد كوفيان را اجابت كنم، اتمام حجت ميكنم، من از مرگ هراسي ندارم، خدا خيرت دهد خيرخواهي كردي و من وسيله امتحان اين خلقم و... ميفرمودند. (منابع اين سخنان در صفحات پيشين آمد.)
يكي ديگر از رواياتي كه در اين باب ذكر آن سودمند است حديثي است كه در معالي السبطين آمده است. در آنجا ميگويد:
«وَقَعَت صَحيفَةٌ قَد نَزَلَت مِنَ السَّماءِ فِي يدِه» نامهاي از آسمان (ظاهرا در روز عاشوراء) به دست امام حسين (علیه السلام) افتاد. وقتي امام (علیه السلام) آن را باز كردند، ديدند كه در آن نوشته بود:
«هِي العَهدُ المَأخُوذُ عَليه بِالشَّهادَة»
اي حسين! اين پيمانيست كه قبل از خلقت دنيا از تو گرفته شده است براي شهادت.
و چون پشت نامه را نگريستند ديدند كه نوشته شده بود:
«يا حُسَين! نَحنُ ما حَتَمنا عَلَيكَ المَوتَ وَما أَلزَمنا عَلَيكَ الشَّهادةَ فَلَكَ الخيارُ...»
ما واجب نكرديم كه تو اين عهد را بپذيري و مرگ و شهادت را بر تو لازم نكرديم و نگفتيم كه حتماً بايد آن را قبول كني، خودت انتخاب كن. ميتواني اختيار كني زندگي را همانطور كه ميتواني انتخاب كني شهادت را.
اي حسين! اگر حيات را انتخاب كردي بهرهات در نزد ما كم نميشود و اگر خواستي كه اين بلا را ما از تو دور كنيم دعا كن تا ما اين بلا را از تو دور كنيم.
وقتي حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) اين نامه را خواندند، صدا زدند:
«إلهي و سيدي وددتُ أَن أُقتَلَ و أُحُيَي سبعينَ ألفَ مرَّة في طاعَتِكَ و إحياءِ أمركَ»(1)
«خدايا! من دوست دارم كه هفتاد هزار بار در راه طاعت تو و زنده نمودن امرت كشته شوم و دوباره زنده شوم.»
اين همان عظمتي است كه عقل از درك كنه آن قاصر است؛ لذا عده اي براي فهم آن به جاي آنكه سطح شعور و انديشهي خويش را بالا ببرند، اصل واقعه را به اندازهي درك خودشان كوچك كرده و اينگونه سعي كردهاند آن را بفهمند و توجيهش كنند.
نمونهي ديگري كه امام (علیه السلام) پرده از روي حقيقت برداشته و هدف اصلي حركت خويش را بيان ميدارند در مخاطبه با زعفر جني است.
در روايت است كه چون شاه شهيدان پاي بر ركاب نهادند، افواجي از جن، خدمت امام آمده و عرض كردند كه ما ميخواهيم شما را ياري كنيم و دشمنانتان را نابود سازيم.
امام (علیه السلام) فرمودند:
«إنّي لا أخالفُ قولَ جدِّي رسولِ اللَّهِ حيثُ أمرني بِالقدومِ عليهِ عاجلاً»
من با دستور پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كه به من فرمودهاند با شتاب به نزد ايشان بروم مخالفت نميكنم. امروز خواب ديدم كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) من را به سينه چسباندند و بين دو چشم من را بوسيدند و فرمودند:
«يا حسين! إنَّ اللَّهَ شاءَ أن يراك مقتولاً مُلطَّخاً بدمائِك مخضبا شيبتك بدمائك
1) معالي السبطين، ج 2، ص 18.
مذبوحاً من قفاك فقد شاء اللَّه أن يري حرمك سبايا على أقتاب المطايا و إنّي واللَّه سأصبر...»(1)
يعني: خدا ميخواهد تو را كشته ى غرق در خون ببيند. محاسنت را به خون سرت خضاب شده ببيند. از پشت سر ذبح شده ببيند. خدا ميخواهد كه اهلبيت تو را اسير ببيند و من هم بر اين حكم خدا صبورم.
يكي ديگر از كساني كه مولاي ما حضرت اباعبدالله (علیه السلام) سرّ خويش را تا حدودي با او در ميان ميگذارند جناب عبدالله بن جعفر است.
ايشان با وجود اينكه از اقرباي امام (علیه السلام) يعني پسر عموي ايشان، داماد اميرالمومنين (علیه السلام) و شوهر حضرت زينب (علیها السلام) بوده است ولي علاوه بر اينكه خود به كربلا نميرود تلاش فراواني هم در منصرف كردن امام (علیه السلام) از اين سفر دارد!.
يكي از تلاشهايش اين بود كه چون در مدينه خبر به او رسيد كه امام حسين (علیه السلام) از مكه عازم كوفهاند.، با شتاب نزد والي مدينه رفته و از او خواست تا براي پسر پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) امان نامه اي بنويسد.
والي مدينه به عبدالله گفت: شما هر چه ميدانيد بنويسيد، من زير آن را امضاء خواهم كرد.
عبدالله بن جعفر با خوشحالي پيكي به نزد حضرت اباعبدالله (علیه السلام) فرستاد و تأكيد كرد كه به امام بگو: هركجا هستيد بمانيد تا من برسم.
پس قلم و دواتي برداشت و سريع امان نامه اي نوشت و آن را پيش والي مدينه برد و والي مدينه هم مهر زد، وهنوز مهر امان نامه خشك نشده بود
1) المنتخب، ص 450.
كه به سمت مكه حركت كرد و امام را هنگام خروج از مكه ملاقات نمود؛ پس افسار اسب امام را گرفت و گفت:
«يابن رسول الله! من براي شما امان نامه آوردهام! ديگر لازم نيست شما نگران باشيد. پس به مدينه بازگرديد يا همينجا در مكه بمانيد ؛چرا كه كوفه جاي خوبي نيست و امنيتي ندارد و اهل كوفه ممكن است به شما خيانت كنند.»
جوابي كه امام (علیه السلام) با وجود اينكه او هم پسرعمو و هم شوهر خواهر ايشان است به وي ميدهند، جواب جالبي است، دقت كنيد:
امام (علیه السلام) در پاسخ وي فرمودند:
«إنِّي رأيتُ رويا فيها رسولَ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) و أمرت فيها بأمر أنا ماض له عليَّ كان أم لي»
يعني: من رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب ديدم كه به من امري كردند و من به اتيان آن عازمم
عبدالله پرسيد: مگر آن خواب، چه بوده است؟!
امام حسين (علیه السلام) فرمودند: «كسي را (تو را) در جريان آن قرار نميدهم.»(1)
آنچه انسان را به فكر فرو ميبرد آن است كه امام (علیه السلام) جنيان را در جريان محتواي خواب خويش قرار ميدهند ولي عبدالله را با اين قرابت و اين همه تلاشي كه كرده محرم راز نداسته و در همين حد به او ميفرمايند كه امري از جانب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دارم و بايد به انجامش برسانم.
البته بين حركت جنيان و عبدالله تفاوت از زمين تا آسمان است. ايشان براي ياري حجت خدا آمدهاند در حالي كه او براي نصيحت و بازداري ايشان از مقصد!!.
1) تاريخ طبري، ج 4، ص 291
در هر حال شايد يكي از دلائل اين رفتار امام در اين نكته هم گنجانده شود كه اگر به بعضي افراد چيزي گفته شود چون و چرا كرده و تحمل شنيدن همه اسرار را نداشته باشند؟!
شايد اگر امام (علیه السلام) به بعضي افراد فرموده بودند: كه من بايد به دستور خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به مقتل بروم، ايشان ميگفتند: چرا پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چنين فرماني دادهاند؟! يعني تازه بايد به او ياد دهي كه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حرف خدا را ميزنند و از هوا و هوس سخني نميگويند.
اين دسته سوم از دلائل اثبات دستور خاص، و البته دلايل ديگري هم هست كه در مجلس بعد بيان خواهد شد انشاءالله تعالي.
قبلاً عرض كرديم كه هدف امام حسين (علیه السلام) از حركت به سمت كربلا دستور خاصي بوده كه به ايشان داده شده، فرماني كه به ديگران داده نشده و آن حضرت به شايستگي تمام برانجام آن مبادرت ورزيدند.
بعضي از آقايان چون درك كافي از علم امام (علیه السلام) نداشتند و به خاطر اينكه ميخواستند هدف امام (علیه السلام) را تشكيل حكومت و مبارزه با طاغوت زمان و نابود كردن آن جلوه بدهند، ادعا كردند كه امام از اصل شهادت خود آگاه بودند؛ لكن نميدانستند كه در چه زماني شهيد ميشوند.
هدف ايشان از طرح اين نكته آن بود كه اثبات كنند واقعاً حضرت اباعبدالله (علیه السلام) ، برنامه اصلي خويش را در تشكيل حكومت و مبارزه با طاغوت زمان پي ميگرفتند و به خاطر اينكه كسي نگويد امام (علیه السلام) كه ميدانستند در اين سفر به شهادت ميرسند پس معنا ندارد كه براي تشكيل حكومت به سمت كوفه بروند، مدعي شدند كه امام (علیه السلام) عليرغم اينكه ميدانستند عاقبت امر به شهادت ميرسند ولي از زمان دقيق آن اطلاع نداشتند و نميدانستند كه آيا در اين سفر است يا سفرهاي بعدي، آيا پيش از برقراري حكومت اسلامي است يا پس از آن!.
اين اشخاص كتابي با همين طرح نوشته و در فضاي احساسي آن زمان منتشرش كردند ولي مخالفت عده اي از علما و جانبداري عده اي ديگر سبب اختلاف عميقي بين متدينين شده و موافقين به خاطرِ جهاتِ احساسي كتاب در مبارزه با طاغوت، مخالفين را به بهتانهاي سياسي عقيدتي متهم كردند و كار به جايي رسيد كه موافقين كتاب، دستشان به خون بعضي از علماي مخالف آلوده شد و شايد توجيه كار خويش را در راستاي حمايت از دين و هدف امام حسين (علیه السلام) ميديدند.
آري! اينها همه نتيجه تعصب بيجا روي سخنان يك غير معصوم است كه باعث قتل يك عالم جليل القدر بيگناه ميشود.
عزيزان! انكار علم امام (علیه السلام) به جزئيات و تعلق آن فقط به كليات امور، با روح قرآن و سنت بيگانه است و ما در اينجا به نقل شمّه اي از اخبار و روايات باب مذكور ميپردازيم و صد البته كه روايات مربوط به علم امام (علیه السلام) فراوان است كه بخش اندكي از آنها را بيان ميكنيم.
تا به حال در راه اثبات دستور خاص سه سته روايت را بيان كرديم دسته چهارم و پنجم علاوه بر اينكه راهگشاي ما در فهم انگيزه اصلي امام (علیه السلام) است ردّي قوي بر گفتار كساني است كه نسبت به آگاهي امام (علیه السلام) از شهادت خويش ترديد دارند.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «مَن زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ يحتَجُّ بِعَبدهِ في بِلادِهِ ثُمَّ يستُرُ عنهُ جميعَ ما يحتاجُ إليهِ فَقد إفترَي علَي اللَّهِ»(1)
1) بصائر الدرجات، ج 1، ص 235
هركسي كه گمان كند خداوند بنده اي را حجت خويش در روي زمين قرار ميدهد ولي علم همه آنچه را كه او بدان نياز دارد از او مستور ميدارد پس به خدا افترا بسته است.
و همچنين فرمودهاند:
«إِنَّ الإِمامَ لَو لَم يَعلَمْ مَا يُصِيبُه وَ إِلَى مَا يَصِيرُ فَلَيسَ ذَلِكَ بِحُجَّةِ اللَّه عَلَى خَلْقِهِ.»(1)
همانا امامي كه نداند چه بلايي بر سرش ميآيد و عاقبتش چه خواهد شد حجت خدا نيست.
و در كلامي ديگري فرمودهاند:
«أيُّ إمامٍ لا يعلم ما يصيبُه...»(2)
هر امام و پيشوايي كه نداند چه به سر او خواهد آمد و عاقبت او چگونه ختم ميشود امام و حجت نيست.
و ايضا اين روايت كه در كتاب شريف بصائر الدرجات نقل شده است و ميفرمايد:
«عَن أَبِي عَبدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ وَ أَعظَمُ مِن أَن يَحتَجَّ بِعَبدٍ مِن عِبَادِهِ ثُمَ يُخفِي عَنهُ شَيئاً مِن أَخبَارِ السَّمَاءِ وَ الأَرضِ.»(3)
خدا بزرگتر از آن است كه بنده اي را حجت خويش بر بندگان قرار بدهد، سپس چيزي از اخبار آسمانها و زمين را بر او مخفي كند.
حال ما ميتوانيم بگوييم كه امام حسين (علیه السلام) نميدانستند كه قرار است
چه بر سر ايشان بيايد!؟ امامي كه نداند چه بر سرش ميآيد امام نيست.
در كافي شريف از ابي حمزه روايت شده كه امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«لاوَ اللَّه لَا يَكُونُ عَالِمٌ جَاهِلًا أَبَداً عَالِمٌ بِشَيءٍ جَاهِلٌ بِشَيء»(1)
به خدا قسم هيج عالمي نيست (يعني امام) كه جاهل باشد يعني چيزي را بداند و چيزي را نداند.
نتيجه اين اخبار اين است كه هيچ يك از دوازده امام نيستند كه خدا اطاعت آنها را واجب كرده باشد مگر اينكه بر همه چيز عالم باشد.
و بدان كه اين چند روايت، نمونه اي بود از صدها حديث معتبر و قطعي الصدور كه همگي دلالت بر احاطه علمي جميع ائمه (علیهم السلام) بر همه چيز از جمله امور مربوط به خودشان دارد.
يكي ديگر از مواردي كه دستور خاص را ثابت ميكند اين است كه امام از عاقبت سفرشان با خبر بودند و ميدانستند كه قرار است شهيد بشوند. اين دليل شامل چند دسته روايت است. دسته اول بشارتهاي انبياء و اولياء به شهادت ايشان است.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «چون حضرت فاطمه (علیها السلام) بر حسين (علیه السلام) باردار شدند؛ جبرئيل به نزد نبي خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده و عرض كرد دختر شما فرزندي به دنيا خواهد آورد كه اين امت پس از شما او را خواهند كشت. پس حضرت زهرا (علیها السلام) با ناراحتي او را باردار بودند و با غصه به دنيايش آوردند... و
1) الكافي، ج 1، ص 262
آيه اي از قرآن دراين باره است.»(1)
در روايت ديگري امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمودند:
«روزي جبرئيل به نزد پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شرفياب شد در حالي كه امام حسين (علیه السلام) در برابر آن حضرت مشغول بازي بودند. پس جبرئيل، ايشان را از شهادت حسين (علیه السلام) با خبر ساخت. پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از اين موضوع ناراحتي و بي تابي كردند و جبرئيل عرض كرد: آيا مايليد خاكي را كه حسين (علیه السلام) بر آن شهيد ميشود نشانتان دهم؟ پس آن محل را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشان داد و حضرتش مقداري از تربت آنجا را برداشتند و فرمودند: خوشا به حال تو اي خاك! و خوشا به حال كساني كه در اطراف تو كشته ميشوند.»(2)
جريان شهادت اباعبدالله (علیه السلام) آنقدر آشكار بوده كه حتي آياتي از قرآن هم دربارهاش نازل شده است به عنوان نمونه امام صادق (علیه السلام) پيرامون آيه سوم سوره اسراء فرمودهاند كه شأن نزولش درباره شهادت امام حسين (علیه السلام) است.(3)
1) عن أبي عبداللَّه (علیه السلام) قال: لمّا حَمَلتْ فاطمة بالحسين جاءَ جبرئيل (علیه السلام) إلى رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) فقال: إنَّ فاطمة سَتَلِدُ وَلداً تقتله اُمّتك مِن بعدك، فلمّا حَمَلَتْ فاطمة بالحسين كَرِهَتْ حملَه، وحين وضَعَتْه كَرِهَتْ وضعَه، ثمَّ قال أبو عبداللَّه (علیه السلام) : هل رأيتم في الدّنيا اُمّاً تلد غلاماً فتكرهه؟! ولكنّها كَرِهَتْهُ لأنّها عَلِمتْ أنّه سَيُقتل، قال: وفيه نزلتْ هذه الآية وَوَصَّيْنا الإنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْناً حَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْهاً وَوَضَعَتْهُ كُرْهاً وَحَمْلُهُ وَفِصلُهُ ثَلثون شَهراً. كامل الزيارات، ص 55
2) عن أبي عبداللَّه (علیه السلام) قال: إنّ جَبرئيل أتى رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) والحسين يلعب بين يديه - فأخبره أنّ اُمّته ستقتله، قال: فجزع رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) فقال: ألا اُريك التّربة الّتي يقتل فيها؟ قال: فخسف ما بين مجلس رسولاللَّه إلى المكان الَّذي قتل فيه الحسين (علیه السلام) حتّى التقت القطعتان، فأخذ منها ودحيت في أسرع من طَرفَة عين، فخرج وهو يقول: طوبى لك مِن تربةٍ، وطوبى لمن يقتل حولك. كامل الزيارات، ص 58
3) عن أبي عبداللَّه (علیه السلام) في قول اللَّه تبارك وتعالي: وَقَضَيْنا إلى بَني إسْرائيلَ في الكتاب لَتُفْسِدنَّ في الأَرْضِ مَرَّتَيْنِ، قال: قتل عليّ وطعن الحسن، وَلَتعْلُنَّ عُلُوّاً كَبيراً قال: قتل الحسين (علیهم السلام) . كامل الزيارات، ص 63
در روايت ديگري است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر شهادت حضرت مظلوم (علیه السلام) را به امسلمه ميدهند و مقداري از تربت كربلا را نزد او گذاشته و ميفرمايند:
«چون ديدي كه اين تربت به خون مبدّل شد پس بدان كه حبيب مرا كشتهاند.
امسلمه به آن حضرت عرض ميكند: چرا از خدا طلب نميكنيد كه اين بلا را از او دفع كند؟ آن حضرت در پاسخش ميفرمايند:
چنين خواستم از خدا ولي خداوند به من وحي فرستاد كه او را درجه اي است كه احدي از مخلوقين به آن دست نيابند و شيعياني خواهد داشت كه شفاعت كنند و شفاعتشان پذيرفته شود و مهدي را نيز از صلب او قرار دهم پس خوشا به حال دوستان و شيعيان حسين (علیه السلام) كه در قيامت رستگارند.»(1)
در بعضي روايات است كه پيامبر اكرم در برابر ديدگان اصحاب، حضرت اباعبدالله (علیه السلام) را ميبوسيدند و با گريه ميفرمودند كه جاي شمشيرها و نيزهها را ميبوسم.(2)
از اين قبيل روايات مانند خبر دادن اميرالمؤمنين (علیه السلام) سعد بن ابي وقاص
1) عن أبي عبداللَّه (علیه السلام) قال: كان النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) في بيت امسلمة فقال لها: لا يدخل علي أحد فجاء الحسين وهو طفل فما ملكت معه شيئا حتى دخل على النبي فدخلت ام سلمة على أثره فاذا الحسين على صدره وإذا النبي يبكي وإذا في يده شئ يقلبه.فقال النبي: يا ام سلمة إن هذا جبرئيل يخبرني أن هذا مقتول وهذه التربة التي يقتل عليها فضعيه عندك، فاذا صارت دما فقد قتل حبيبي، فقالت ام سلمة: يا رسول اللَّه سل اللَّه أن يدفع ذلك عنه؟ قال: قد فعلت فأوحى اللَّه عزوجل إلي أن له درجة لا ينالها أحد من المخلوقين، وأن له شيعة يشفعون فيشفعون، وأن المهدي من ولده فطوبى لمن كان من أولياء الحسين وشيعته هم واللَّه الفائزون يوم القيامة. بحارالانوار ج 44 ص 225
2) عن أبي جعفر قال: كان رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) إذا دخل الحسين اجتذبه إليه قول لامير المؤمنين: أمسكه، ثم يقع عليه فيقبّله ويبكي، فيقول: يا أبه لم تبكي؟ فيقول: يا بني أقبل موضع السيوف منك وأبكي قال: يا أبه واقتل؟ قال: إي واللَّه وأبوك و أخوك وأنت قال: يا أبه فمصارعنا شتى؟ قال: نعم، يابني قال: فمن يزورنا من امتك؟ قال: لا يزورني ويزور أباك وأخاك وأنت إلا الصديقون من امتي. بحارالانوار ج 44 ص 230
را به اينكه پسرش عمر قاتل مولاي ما حسين (علیه السلام) است و همچنين اخباري كه بيانگر آگاه بودن انبياء مانند حضرت آدم و نوح و زكريا و... از شهادت مولانا اباعبدالله (علیه السلام) باشد فراوان است و چگونه چنين نباشد در حالي كه «اوّل ما جري القلم علي اللوح قتل الحسين (علیه السلام) »(1)
چون بناي ما در اين كتاب بر اختصار است علاقمندان ميتوانند براي مطالعه روايات بيشتر به كتب روايي چون جلد چهل و چهارم كتاب بحارالانوار مراجعه نمايند.
حال به دسته ديگري از روايات ميپردازيم كه مختص علم خود حضرت اباعبدالله (علیه السلام) به شهادت خويش و با خبر بودن ايشان از زمان و مكان آن واقعه عظيمه است:
جناب طبري شيعي به سند خويش از حذيفه بن يمان نقل كند كه ميگفت: در زمان حيات پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) (دوران كودكي امام حسين (علیه السلام) ) از حسين بن علي (علیهما السلام) شنيدم كه ميفرمودند:
«به خدا قسم! گردنكشان بني اميه بر كشتن من اجتماع كنند و سردسته ايشان عمربن سعد است. به ايشان عرض كردم: پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شما را از اين سرّ با خبر ساخته اند؟ فرمودند: نه! پس به نزد نبي اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رفته و ماحصل ماجرا را به ايشان عرض كردم، فرمودند: علم من علم او وعلم او
1) حضرت جواد الائمه (علیه السلام) فرمودند: «اوّل ما جري القلم علي اللوح قتل الحسين (علیه السلام) » يعني اولين چيزي كه قلم بر لوح نوشت شهادت اباعبدالله الحسين (علیه السلام) بود. البكاء للحسين (علیه السلام) . علامه ميرجهاني ص 273
علم من است. ما از وقايع، پيش از حدوث آن باخبريم.»(1)
جناب قطب الدين راوندي روايت ميكند كه وقتي امام (علیه السلام) اراده سفر عراق كردند، امسلمه به خدمت ايشان رسيد و امام را از سفر نهي كرد و عرضه داشت:
«من از پيغمبر شنيدم كه شما در عراق شهيد ميشويد و به من شيشه اي دادند كه در آن تربتي است ( از كربلا).
امام (علیه السلام) فرمودند: اي ام سلمه! به خدا كه من اينگونه كشته خواهم شد و اگر به عراق هم نروم كشته خواهم شد. آيا ميخواهي بداني كه قتلگاه من كجاست؟
سپس به چشمان امسلمه دستي كشيدند. امسلمه چشمانش را باز كرد و امام يكي يكي قتلگاه خود و اولادشان را به او نشان دادند.
سپس دست بردند و مشتي از خاك قتلگاه خودشان را به او دادند و فرمودند: اين را نزد خودت نگه دار و هرگاه ديدي اين خاك خون شد بدان كه من شهيد شدم.» (2)
آيا اينچنين امامي را ميتوان گفت كه از عاقبت امرشان بيخبر بودند!؟
در روايت ديگري ميفرمايد: وقتي امام (علیه السلام) در راه كربلا به خواب رفته بودند ناگهان بيدار شده و فرمودند:
«خواب ديدم كه در گودالي افتادهام و سگان به من حملهور شدهاند. در
1) عن الاعمش قال: سمعت أبا صالح التمّار يقول سمعت حذيفه يقول: سمعت الحسين بن علي يقول: والله ليجتمعنّ علي قتلي طغاه بنيأميه و يقدمهم عمر بن سعد. وذلك في حياه النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) . فقلت له أنبأك بهذا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ؟ قال: لا. فأتيت النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) فأخبرته فقال: علمي علمه و علمه علمي و أنا لنعلم بالكائن قبل كينونته. دلائل الامامه ص 75
2) الخرائج و الجرائح ج 1 ص 253 و بحارالانوار، ج 55 ص 89.
بين آنها سگي بود كه آثار بَرَص بر او بود و از همه بيشتر بر من هجوم ميآورد.»(1)
بدون هيچ شك و ريبي، امام (علیه السلام) از همه چيز خبر داشتند و همه را با جزئيات ميدانستند.
در خبري ديگر حمزه بن حمران ميگويد:
خدمت امام صادق (علیه السلام) بحث خروج امام حسين (علیه السلام) مطرح شد و اينكه چرا وقتي ايشان به سمت عراق حركت كردند ابن حنفيه تخلف كرد و با ايشان همراه نشد؟
امام فرمودند: «مطلبي به تو ميگويم و بعد از اين مجلس ديگر از آن مپرس. وقتي امام حسين (علیه السلام) اراده حركت كردند كاغذي طلب كردند و در آن نوشتند: بسماللهالرحمنالرحيم از حسينبنعلي به بنيهاشم، اما بعد؛ هركس همراه من بيايد به شهادت ميرسد و هركس كه با من همراه نشود به پيروزي دست نيابد (عاقبت به خير نخواهد شد). والسلام» (2)
جناب طبري شيعي و ابن طاووس نقل كردهاند كه: سه روز قبل از حركت امام حسين (علیه السلام) به سمت كوفه، دو نفر خدمت امام (علیه السلام) رسيدند و عرض كردند:
«دل مردم كوفه با شما ولي شمشير ايشان عليه شماست.»
1) كامل الزيارات، ص 75
2) عَن حَمزَةَ بنِ حُمرَانَ عَن أَبِي عَبدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: ذَكَرنَا خُرُوجَ الحُسَينِ وَ تَخَلُّفَ ابنِ الحَنَفِيَّةِ عَنهُ قَالَ قَالَ أَبُوعَبدِاللَّه (علیه السلام) يَا حَمزَةُ إِنِّي سَأُحَدِّثُكَ فِي هَذَا الحَدِيثِ وَ لَا تَسأَل عَنهُ بَعدَ مَجلِسِنَا هَذَا إِنَّ الحُسَينَ لَمَّا فَصَل مُتَوَجِّهاً دَعَا بِقِرطَاسٍ وَ كَتَبَ بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحِيمِ مِنَ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ إِلَى بَنِي هَاشِمٍ أَمَّا بَعدُ فَإِنَّهُ مَن لَحِقَ بِي مِنكُم استُشهِدَ مَعِي وَ مَن تَخَلَّفَ لَم يَبلُغِ الفَتحَ وَ السَّلَام. كامل الزيارات ص 75 و اللهوف ص 41 و دلائل الامامه ص 188
ناگهان امام دستان مباركشان را به سمت آسمان بلند كردند، سپس ديديم كه درهاي آسمان باز شد و ملائكه اي كه جز خدا كسي عدد ايشان را نميدانست نازل شدند.
پس فرمودند:
اگر نميخواستم كه اَجرم از بين نرود، به وسيلهي اين ملائكه با دشمنانم مقابله ميكردم ولكن من يقين دارم كه كربلا قتلگاه من و اصحابم است و احدي از اهلبيت من در كربلا نجات پيدا نميكند مگر اين علي(يعني امام سجاد (علیه السلام) )».(1)
در خبري ديگر، مرحوم سيد بن طاووس از شيخ مفيد (رحمة الله) نقل ميكند: كه امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
«وقتي امام حسين (علیه السلام) از مكه به سمت مدينه حركت كردند، افواجي از ملائكه كه در دست همه آنها ابزار جنگي وجود داشت خدمت امام رسيدند؛ پس سلام كرده و گفتند:
اي حجت خدا بر خلقش! خداي متعال جدّتان را به وسيله ما ياري كرد و شما را نيز به وسيله ما ياري و نصرت خواهد داد؛ پس به ما اجازه بدهيد تا شما را ياري نماييم.
امام (علیه السلام) به آنها فرمودند:
وعده گاه من و شما بقعه و قتلگاه من باشد. همان مكاني كه در آن شهيد ميشوم، يعني كربلا.
1) رَوَى أَبُو جَعفَرٍ الطَّبَرِيُّ عَنِ الوَاقِدِيِّ وَ زُرَارَةَ بنِ صَالِحٍ قَالا لَقِينَا الحُسَينَ بنَ عَلِيٍّ (علیه السلام) قَبلَ خُرُوجِهِ إِلَى العِرَاقِ بِثَلَاثَةِ أَيَّامٍ فَأَخبَرنَاهُ بِهَوَى النَّاسِ بِالكُوفَةِ وَ أَنَّ قُلُوبَهُم مَعَهُ وَ سُيُوفَهُم عَلَيهِ فَأَومَأَ بِيَدِهِ نَحوَ السَّمَاءِ فَفُتِحَت أَبوَابُ السَّمَاءِ وَ نَزَلَتِ المَلَائِكَةُ عَدَداً لَا يُحصِيهِم إِلَّا اللَّهُ تَعَالَى فَقَالَ (علیه السلام) لَو لَا تَقَارُبُ الأَشيَاءِ وَ حُبُوطُ الأَجرِ لَقَاتَلتُهُم بِهَؤُلَاءِ وَ لَكِن أَعلَمُ يَقِيناً أَنَّ هُنَاكَ مَصرَعِي وَ مَصرَعَ أَصحَابِي وَ لَا يَنجُو مِنهُم إِلَّا وَلَدِي عَلِيٌّ. دلائل الامامه، ص 182؛ اللهوف، ص 39؛ بحارالانوار، ج 44، ص 363
سپس ملائكه گفتند كه خدا ما را امر كرده است مطيع امر شما باشيم.
بعد از ملائكه، عده اي از مؤمنان گروه جن خدمت امام (علیه السلام) رسيدند و عرض كردند: اي مولاي ما! ما شيعيان و انصار تو هستيم، به ما امر كنيد تا تمام دشمنانتان را نابود كنيم.
امام (علیه السلام) به آنها فرمودند: خدا به شما جزاي خير بدهد اما مگر نميدانيد كه من وسيله امتحان مردم هستم؟ اگر از شما استفاده كنم چگونه براي مردم وسيله امتحان باشم؟
آيا فكر ميكنيد كه من نميتوانم خود دشمنم را كفايت كنم؟
اگر اراده كنم ميتوانم همه دشمنانم را نابود كنم (اما هدفم چيز ديگري است).»(1)
امام (علیه السلام) نه به ملائكه و نه به جنيان اجازه ياري و نصرت ندادند؛ زيرا هدفشان تشكيل حكومت يا... نبود و صرفا براي دستور خاص حركت كردند
1) عَن أَبِي عَبدِاللَّهِ جَعفَرٍ الصَّادِقِ (علیه السلام) قَالَ: لَمَّا سَارَ أَبُوعَبدِاللَّهِ الحُسَينُ صَلَوَاتُ اللَّه عَلَيهِ مِنَ المَدِينَةِ تَكنُفُهُ أَفوَاجُ المَلَائِكَةِ المُسَوِّمِينَ وَ المُردِفِينَ فِي أَيدِيهِمُ الحِرَابُ عَلَى نُجُبٍ مِن نُجُبِ الجَنَّةِ فَسَلَّمُوا عَلَيهِ وَ قَالُوا: يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلقِهِ بَعدَ جَدِّهِ وَ أَبِيهِ وَ أَخِيهِ إِنَّ اللَّهَ قَد أَمَدَّكَ بِنَا فَقَالَ لَهُم: المَوعِدُ حَضرَتِي وَ بُقعَتِيَ الَّتِي أُستَشهَدُ بِهَا فِي كَربَلَاءَ فَإِذَا وَرَدتُهَا فَأتُونِي فَقَالُوا يَا حُجَّةَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنَا أَن نَسمَعَ لَكَ وَ نُطِيعَ فَهَل تَخشَى مِن عَدُوٍّ يَلقَاكَ فَنَكُونَ مَعَكَ فَقَالَ لَا سَبِيلَ لَهُم عَلَيَّ وَ لَا يَلقَونِي بِكَرِيهَةٍ حَتَّى أَصِلَ إِلَى بُقعَتِي وَ أَتَاهُ أَفرَاخٌ مِن مُؤمِنِي الجِنِّ فَقَالُوا لَهُ: يَا مَولَانَا نَحنُ شِيعَتُكَ وَ أَنصَارُكَ مُرنَا بِأَمرِكَ فَإِن أَمَرتَنَا نَقتُلُ كُلَّ عَدُوٍّ لَكَ وَ أَنتَ مَكَانَكَ لَكَفَينَاكَ ذَلِكَ فَجَزَاهُم خَيراً وَ قَالَ لَهُم: أَ مَا قَرَأتُم كِتَابَ اللَّهِ المُنزَلَ عَلَى نَبِيِّهِ المُرسَلِ قَولَهُ تَعَالَى: قُل لَو كُنتُم فِي بُيُوتِكُم لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيهِمُ القَتلُ إِلى مَضاجِعِهِم فَإِذَا أَقَمتُ مَكَانِي فَبِمَا ذَا يَمتَحِنُاللَّهُ هَذَا الخَلقَ المَنكُوسَ وَ إِنَّمَا يُحشَرُونَ إِلَى النَّارِ وَ أَمَّا مَن يَكُونُ حَضرَتِي بِكَربَلاءَ الَّتِي اخْتارَهَا اللَّهُ لِي دُونَ الأَرْضِ وَ جَعَلَهَا مَعْقِلًا لِشِيعَتِنَا وَ مُحِبِّيهِمْ وَ يَقبَلُ فِيهَا أَعمَالَهُم وَ يَشكُرُ اللَّهُ سَعيَهُم وَ تَكُونُ لَهُم أَمَاناً فِي الدُّنيَا وَ الآخِرَةِ وَ لَا يَبقَى مَطلُوبٌ مِن أَهلِي وَ نَسَبِي وَ ذَرَارِيَّ وَ إِخوَتِي وَ أَهلِ بَيتِي وَ يُسَيَّرُ بِرَأسِي إِلَى يَزِيدَ بنِ مُعَاوِيَةَ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ لَعَنَ كُلَّ ظَالِمٍ لَهُم، فَقَالَت لَهُ الجِنُّ: وَ اللَّهِ يَا حَبِيبَ اللَّهِ وَ ابنَ حَبِيبِهِ لَو لَا أَنَّ أَمرَكَ أَمرُ اللَّهِ وَ طَاعَتَكَ ذَلِكَ لَا يَجُوزُ لَنَا مُخَالَفَتُهُ لَخَالَفنَاكَ وَ قَتَلنَا جَمِيعَ أَعدَائِكَ قَبلَ أَن يَصِلُوا إِلَيكَ فَقَالَ لَهُم (علیه السلام) وَ نَحنُ بِاللَّهِ عَلَيهِم أَقدَرُ وَ لَكِن لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَ يَحيى مَن حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ. اللهوف، ص 41
در حالي كه جدّشان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) كه هدفشان تشكيل حكومت بود هم به ملائكه و هم به اجنه اجازه ياري دادند و حتي براي پيروزي بر اعدا روشهاي ديگري را نيز اتخاذ كردند.
از ديگر سو، امام حسين (علیه السلام) هيچگاه شروع به جنگ ننموده در صورتي كه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) جنگهاي ابتدايي بسياري مانند حنين داشتند.
روايت بعدي را هم توجه فرماييد:
راوي نقل ميكند كه با زهير بن قين بودم كه امام (علیه السلام) به زهير فرمودند:
«اي زهير! بدان كه كربلا محل شهادت من است و جسد من اينجا دفن ميشود. (و به نقطه اي ديگر اشاره كردند وفرمودند) و اينجا محلي است كه سر من جدا ميشود و اينجاست كه سر من را (فلاني) براي كسب جايزه براي يزيد ميبرد ولي جايزه اي دريافت نميكند.»(1)
اين چند حديث، مشتي از خروارها روايت بود كه همگي بر اين مطلب دلالت داشتند كه امام (علیه السلام) ميدانستند كجا و كي به شهادت ميرسند.
حال چگونه بگوييم كه انگيزه و داعي اصلي امام (علیه السلام) براي حركت، تشكيل حكومت بوده است؟.
1) حَدَّثَنَا إِبراهِيمُ بنُ سَعدٍ قَالَ: أَخبَرَنِي أَنَّهُ كَانَ مَعَ زُهَيرِ بنِ القَينِ حِينَ صَحِبَ الحُسَينَ (علیه السلام) ، فَقَالَ لَهُ: يَا زُهَيرُ، اعلَم أَنَّ هَاهُنَا مَشهَدِي، وَ يَحمِلُ هَذَا مِن جَسَدِي- يَعنِي رَأسَهُ- زَحرُ بنُ قَيسٍ، فَيَدخُلُ بِهِ عَلَى يَزِيدَ يَرجُو نَوَالَه فَلَا يُعطِيهِ شَيئا. دلائل الامامه، ص 182
بسياري از علماء شيعه برآنند كه حضرت اباعبدالله الحسين (علیه السلام) براي حركت به سمت كربلاي معلي و شهادت در آن سرزمين مقدس، دستور خاص داشتهاند و هدف ايشان از اين حركت، دستورهاي عامي همانند تشكيل حكومت و امر به معروف و نهي از منكر كه براي همه قابل امتثال و اقتداست نبوده است.
در اينجا به اسامي برخي از اين اعلام و سخنان ايشان اشاره خواهيم كرد.
يكي از ايشان جناب سيد بن طاووس (رحمة الله) است. وي در كتاب اللهوف مينويسد:
«نتيجه تحقيقات و بررسيهاي ما ميگويد كه امام حسين (علیه السلام) از سرانجام خويش آگاه بودند و تكليفي كه بر عهده داشتند را با اطمينان و وثوق انجام دادند.» وي سپس شهادت را به عنوان اين تكليف خاص امام (علیه السلام) معرفي ميكند.(1)
علامه مجلسي (رحمة الله) اين شخصيت كم نظير نيز به صراحت فرموده است:
«پيش از اين در كتاب امامت و كتاب فِتَن، اخبار و روايات فراواني
1) اللهوف، 46 الي 48.
گذشت كه دلالت داشت بر اينكه هريك از ائمه طاهرين (علیهم السلام) دستوري خاص داشتهاند و آنرا از طريق نامههايي آسماني كه بر رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده دريافت كردهاند. پس ايشان به آن دستورات عمل ميفرمودند و جايز نيست كه ما احكام خويش را به احكام مخصوص به ايشان قياس كنيم، مخصوصا پس از آنكه دانستيم كه بسياري از انبياء به تنهايي بر گروههاي هزار نفري كفار مبعوث ميشدند و خدايان ايشان را ناسزا گفته و ايشان را به دين خويش ميخواندند و هرگز ابائي نداشتند كه در اين راه كشته شده و يا در آتش افكنده شوند و يا محبوس گردند...»(1)
شيخ محمد حسن نجفي صاحب كتاب جواهر الكلام نيز مينويسد:
«آنچه از حضرت اباعبدالله (علیه السلام) سرزد از اسرار رباني و علم مخزوني كه نزد ايشان است سرچشمه گرفته... علاوه برآنكه امام (علیه السلام) دستور و تكليف خاص داشتند و به امتثال آن پرداخته و فرمان مخصوص به خويش را اجابت كردند... پس فعل آن بزرگوار با افعال كساني كه بايد به دستورات عام و ظواهر ادله عمل كنند قياس نميشود..»(2)
حضرت آيه الله صافي گلپايگاني نيز در كتاب "حسين (علیه السلام) شهيد آگاه" كه در نقد يكي از كتب انحرافي نوشته شده ميفرمايد:
1) «قد مضي في كتاب الإمامة و كتاب الفتن أخبار كثيرة دالة علي أنّ كلّاً منهم (علیهم السلام) كان مأموراً بأمورِ خاصّة مكتوبة في الصحف السماوية النازلة علي الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فهم كانوا يعملون بها. و لا ينبغي قياس الأحكام المتعلقة بهم علي أحكامنا و بعد الإطلاع علي أحوال الأنبياء (علیهم السلام) و أنّ كثيراً منهم كانوا يبعثون فرادي علي ألوف من الكفرة و يسبّون آلهتهم و يدعونهم إلي دينهم و لا يبالون بما ينالهم من المكاره و الضرب و الحبس و القتل و الإلقاء في النار و غيرذلك...» بحارالانوار، ج 45، ص 98
2) «و ما وقع من الحسين (علیه السلام) مع أنه من الأسرار الربانية و العلم المخزون... علي أنّه له تكليف خاص قد قدم عليه و بادر إلي إجابته و معصوم من الخطأ لا يعترض علي فعله و لا قوله فلا يقاس عليه من كان تكليفه ظاهر الأدلة و الأخذ بعمومها و إطلاقها ...» (جواهر الكلام، كتاب الجهاد، ج 21، ص 296)
«به صريح اين اخبار برنامه امام حسين (علیه السلام) اين نبود كه قيام كند و حكومت اسلامي تأسيس نمايد؛ بلكه برنامه او قيام و شهادت بود و امام عالم به اين برنامه بود.»(1)
بزرگان ديگري نيز چون شيخ جعفر شوشتري(2)
و محقق دربندي(3)به اين امر تصريح كردهاند و صد البته كه اين نظريه، نزد علماي شيعه، مشهور بوده و هست.
اما فرضيهي ديگري كه در سالهاي اخير در باب حركت امام حسين (علیه السلام) مطرح شده آن است كه امام (علیه السلام) بر مبناي دستورات عام الهي كه براي همه مكلفين قابل تمسك است و هيچ استثنايي در آن نيست قيام كردهاند. قائلين اين فرضيه هدف امام را تشكيل حكومت و يا امر به معروف و نهي از منكر قلمداد كردهاند.
كتاب شهيد جاويد انگيزه اصلي حركت امام (علیه السلام) را برپايي حكومت اسلامي و كتاب حماسه حسيني با انكار شديد دستور خاص، هدف حركت حضرت را اقامه امر به معروف و نهي از منكر دانسته است. آنچه عجيب است اين است كه چگونه دانشمندي چون صاحب كتاب حماسه حسيني اين همه روايات صحيح و معتبر پيرامون دستور خاص براي امام (علیه السلام) را منكر شده و مدعي هستند كه امام (علیه السلام) هدفي جز امر به معروف و نهي از منكر نداشته و آنچه عامل، علت و انگيزه آن حضرت بوده اختصاص به ايشان ندارد. وي اين سخن كه مبنايي روايي داشته و مشهور بين بزرگان شيعه است را سخني انحرافي قلمداد كرده است:
«يكي از اموري كه موجب ميگردد داستان كربلا از مسير خود منحرف گردد... اينست كه ميگويند حركت سيدالشهداء معلول يك دستور خصوصي و محرمانه و به نحو قضيه شخصيه بوده است...»(1)
نميدانم منظور ايشان از كلمه "ميگويند" آيا ائمه طاهرين (علیهم السلام) است؟ چون همانطور كه در مجالس قبل خوانديد كساني كه فرمودهاند امام (علیه السلام) بر مبناي دستوري خاص حركت كردهاند ائمه معصومينند و صحيح نيست كه كسي سخن ايشان را انحراف در دين بداند.
البته استاد در اواخر عمرش كمي از اين فرضيهي خويش تنزل نموده و در مجموعه يادداشتهايي كه بعدا به كتاب ضميمه شده پس از آنكه پيش از آن، همه روايات دستور خاص را ضعيف ميشمرد! در تحقيقات جديدش به اين نتيجه ميرسد كه اينگونه نيست و روايات صحيح هم مانند روايت كتاب شريف كافي در اين باره وجود دارد ولي با اين حال تلويحا نظرش اين است كه بايد روايت را به گونه اي علاج كرد!(2)
اگر چه شايد علاج فرضيهي غير معصوم از علاج روايت معصوم (علیه السلام) پسنديدهتر باشد.
به هر حال، جمع بين دو نظريه قبل به اين معني كه بگوييم امام (علیه السلام) يك هدف ظاهري داشتهاند مانند اجابت دعوت كوفيان و امر به معروف و... و يك هدف باطني كه آن، همان امتثال دستور خاص خدا بوده سخني جامعتر است.
نكته مهم اين است كه عده اي فكر ميكنند وقتي كسي ميگويد كه هدف باطني و حقيقي امام (علیه السلام) امر به معروف و نهي از منكر نبوده ميخواهد ارزش
اين فريضه را ناديده گرفته و از بهايش بكاهد و يا وقتي ميگويد انگيزه آن بزرگوار تشكيل حكومت نبوده ميخواهد تشكيل حكومت اسلامي را نقد كند، خير! اينچنين نيست. چه كسي بهتر از امام (علیه السلام) كه بر مردم حكومت كند، اين سوء ظن پليدي است كه اهدافي غير عالمانه و ناصالح در پس آن است.
در نتيجه، عمده ادعاي كساني كه دستور خاص را نميپذيرند يكي ضعف سند روايات است كه البته حرفي غير مقبول میباشد همانطور كه بالاخره صاحب كتاب حماسه حسيني خود پذيرفته است كه روايات صحيح السند نيز در اين باب وجود دارد، (تعبير استاد مطهري از سند يكي از اين روايات اين است: "در كافي به سند بسيار معتبر...")(1)علاوه بر اينكه ايشان اصلا توجهي به روايات شب قدر و وصيت و... كه ما در مجالس قبل ذكر كرديم نداشته است.
دومين مستمسك ايشان براي انكار اين روايات، دليل عقلي اي است كه با عنوان لزوم تأسي و اقتداي به اهلبيت (علیه السلام) مطرح ميكنند.
خوب است چند جمله اي درباب معنا و جايگاه تأسي بيان كنيم. اصلا تأسي يعني چه؟ كلمه تأسي مشتقي از كلمه اسوه و به معناي الگو گرفتن است و در اينجا يعني الگو برداري از اعمال و افعال معصوم (علیه السلام) .
نكته اول اين است كه آيا تأسي به معصوم (علیه السلام) جايز است؟
در پاسخ ميگوييم: آري! اصل، اشتراك احكام معصومين (علیهم السلام) با احكام ماست و لكن با شرايطي. يعني الگو برداري از معصوم (علیه السلام) در جايي مجاز است كه اسباب و شرايطي فراهم باشد. در ذيل به برخي از آنها ميپردازيم:
1) حماسه حسيني، ج 3، ص 359
اول: بايد مطمئن شويم كه اين عملي كه امام (علیه السلام) انجام ميدهند دليل خاص يا دستور خاص نداشته است.
دوم: بايد بدانيم وجه عملي كه امام (علیه السلام) انجام دادهاند چه بوده؛ يعني بدانيم كه امام (علیه السلام) اين عمل را بر وجه استحباب انجام دادهاند يا وجوب و يا اباحه و اگر وجه آن مشخص نشود اصطلاحا مجمل خواهد شد.
سوم: بايد علت كار امام (علیه السلام) را بدانيم؛ زيرا سؤال پيش ميآيد كه چرا امام حسين (علیه السلام) كه پس از شهادت امام حسن (علیه السلام) حدود نه سال با معاويه بيعت كردند، بعدا با يزيد به قتال پرداختند؟ يا چرا پس از آن كه حر راه را بر ايشان بست درخواست رجوع به مكه و يا مدينه را مطرح نمودند؟ و از اين قبيل اعمالي كه ما علت هيچ يك را نميدانيم.
چهارم: براي تأسي، اتحاد شرايط لازم است. يعني وقتي ما ميتوانيم از كار امام الگو برداري كنيم كه دقيقا در همان شرايط قرار بگيريم.
خوب! شرايطي كه امام (علیه السلام) در آن حركت خويش را بنيان نهادند چگونه بوده است؟
بزرگان فقهاء چون علامه حلي(1)و شيخ محمد حسن نجفي(2)
و سيد مرتضي(3)و... براي جواز تأسي به اين شرايط يا برخي از آنها تصريح كردهاند.
انصافا الگو برداري از حركت ائمه (علیهم السلام) كاري بس دشوار و بسيار سخت و نيازمند شرايطي خاص است و به همين سادگي نميتوان از كار امام الگو گرفت.
حال بگوييد براي تأسي به حركت حضرت اباعبدالله الحسين (علیه السلام) كداميك از اين شرايط فراهم است؟
بعضي از اساتيد، انگيزه حركت حضرت اباعبدالله (علیه السلام) را اقامه امر به معروف و نهي از منكر دانسته و بر آن پافشاري كردهاند و از ديگر سو با اين نظر كه امام (علیه السلام) بر مبناي دستوري خاص حركت نمودهاند شديدا مخالفت كردهاند.
خلاصه فرمايش ايشان اين است كه خداوند متعال، امام (علیه السلام) را الگوي خلق قرار داده و از مردم خواسته است تا از ايشان پيروي كنند وما اگر بگوييم امام حسين (علیه السلام) به اجابت دستور خاص به كربلا حركت كردند بايد بگوييم كه حركت و عمل امام (علیه السلام) قابل تأسي نيست و فعل امام (علیه السلام) عملي بي محتوا خواهد شد !. به همين دليل ما نميتوانيم مبناي حركت امام (علیه السلام) را امري خصوصي بدانيم و بايد بگوييم كه آن مظلوم سلام الله عليه طبق عمومات ادله، براي اقامه امر به معروف و نهي از منكر قيام كردند و ما نيز به ايشان اقتدا ميكنيم و ميگوييم چون امام (علیه السلام) براي امر به معروف و نهي از منكر تا پاي جان پيش رفتند ما نيز ميتوانيم بدين سبب تا اين حد پيش برويم!!
بر اساس رأي و نظر ايشان اعتقاد به دستور خاص، از تحريفات بزرگ و بالاترين خيانتهاست!.
«... ماهرانه تحريف كرديم... براي اينكه اين حادثه را از مكتب بودن خارج كنيم و قهرا از قابل پيروي بودن خارج كنيم. وقتي از مكتب بودن خارج شد ديگر قابل پيروي نيست وقتي كه قابل پيروي نشد پس ديگر از حادثه كربلا نميشود استفاده كرد. خيلي به نظر كوچك ميآيد كه بگويند دستور خصوصي بوده است. اين خيانتي است به حسين بن علي (علیه السلام) . آيا خيانتي از اين بالاتر هم در دنيا صورت گرفته است؟.»(1)
1) حماسه حسيني، ج 1، ص 76 الي 78
يا اينكه فرموده است:
«اگر بنا شود كه آن حضرت يك دستور خصوصي داشته كه حركت كرده ديگران نميتوانند او را مقتدا و امام خود در نظير اين عمل قرار دهند و نميتوان براي حسين مكتب قائل شد... و هر اندازه در اين زمينه خيالبافي بيشتر شود!! از جن وملك و خواب و بيداري و دستورهاي خصوصي زياد گفته شود اين نهضت را بيمصرفتر ميكند.!!» (1)
اين تحليل چند اشكال اساسي دارد:
اشكال اول: ما در برابر اين همه احاديث كه به تعبير خود ايشان در بين آنها روايات صحيح السند نيز وجود دارد و همگي بر دستور خاص دلالت دارند چه بايد بكنيم؟ عجيبتر آنكه ايشان خود در جاي جاي آثارش از ضمير ناخودآگاهش بهره برده و دستور خاص را البته با نامي ديگر پذيرفته است.
مثلاً در جايي مينويسد:
«معلوم است كه كار اباعبدالله يك كار حساب شده است يك رسالت و يك مأموريت است.»(2)
يا در جاي ديگري فرموده است:
«چرا اباعبدالله اهلبيتش را همراه خود برد؟ مكرر شنيدهايد كه ايشان استناد كردند به رؤيایي كه البته در حكم وحي قاطع است. فرمود: در عالم رؤيا جدّم به من فرموده است.»(3)
اشكال دوم: مصرف اين نهضت چيست كه قول به دستور خاص بي مصرفش ميكند؟ اولاً نهضت بودنش را اثبات فرماييد و سپس درباره فائده
آن سخن كنيد. آيا فائده و يا به تعبير ايشان مصرف حركت اباعبدالله (علیه السلام) چيزي است كه ما براي آن حضرت تبيين و تعريف كنيم يا آن چيزي است كه خودشان فرمودهاند؟ حال اگر معصومين (علیهم السلام) درباره هدف اين حركت چيزي كه شما بيان كردهايد را نفرموده باشند و بالعكس سخني بر خلاف شما فرموده باشند چه بايد كرد؟ بايد احاديث آل الله (علیهم السلام) را خيالبافي ناميد؟
يعني در طول اين سالهاي متمادي و قرنهاي پيدرپي، كه به قول شما در حركت امام حسين (علیه السلام) تحريف شده و شيعيان به ديده تأسي بدان نگاه نميكردهاند، اين حركت، مرده و بيخاصيت شده و شما خاصيتش را به آن برگردانديد؟ اگر مصرف جريان كربلا چيزي است كه شما فرمودهايد خوب چشم باز كرده و نتايج تفكر خويش را مشاهده فرماييد.
اشكال سوم: منظور ايشان از اينكه روايات اهلبيت (علیهم السلام) از جمله اخبار رؤياي صادقه حضرت اباعبدالله (علیه السلام) و فرود جن و ملك به محضر آن بزرگوار را خيالبافي ناميدهاند چيست؟
واقعاً منظور ايشان از بزرگ ترين خيانت، خيالبافي و داستان جن وملك كه ما روايت آن را پيش از اين ذكر كرديم چه ميتواند باشد؟ آيا منظورشان اين است كه مثلاً علامه مجلسي و يا سيد بن طاووس خيالباف بودهاند، يا اينكه شيخ مفيد و شيخ كليني در معرض اين تهمتاند؛ زيرا همانطور كه ملاحظه فرموديد اين دسته روايات را همين بزرگان ذكر كردهاند البته بعيد است كه مقصود ايشان از اين سخنان، امام عليه الصلاه والسلام باشد.
ايشان علاوه بر اينكه نام ولي خدا را بدون پسوند و پيشوند ذكر كرده، اخباري را كه با فكرش ناسازگار است با تندترين عبارت انكار و رد ميكند، در حالي كه ائمه طاهرين (علیهم السلام) فرمودهاند اگر خبري از ما به شما رسيد و آن را نفهميديد انكارش مكنيد.
امام باقر (علیه السلام) از قول جدّ بزرگوارشان فرمودهاند:
«همانا درك احاديث آل محمد (علیهم السلام) امري بس سخت و دشوار است و جز ملك مقرب و نبي مرسل و مؤمني كه خدا دلش را بر ايمان آزموده باشد بدان ايمان نميآورد. پس اگر حديثي از آل محمد (علیهم السلام) به شما رسيد كه قلوبتان بر پذيرش آن نرم شد آن را قبول كنيد و اگر روايتي شنيديد كه نتوانستيد بپذيريد پس حقيقت آن را به خدا و رسول و امام از آل محمد (علیهم السلام) واگذاريد و مبادا انكار كنيد. همانا هلاك شوندهي واقعي كسي است كه چون حديثي براي او نقل كنيد كه نتواند آن را تحمل كرده و بپذيرد بگويد: به خدا كه اين سخن صحيح نيست يا از آل محمد (علیهم السلام) نيست و اين انكار، همان كفر است.»(1)
اين روايت و مشابههاي آن كه اتفاقا بسيار زياد است و در كتب روايي فراواني از جمله كافي كليني(2)، خرائج راوندي(3)،
بصائرالدرجات (4)، بحار الانوار(5)،
عوالم العلوم(6)و... نقل شده است تكليف ما را به وضوح مشخص كرده است.
اشكال چهارم: ائمه طاهرين (علیهم السلام) همگي در هر حالي مشغول امر به معروف و نهي از منكر بودهاند. در زيارات وارده خطاب به تمام ذوات مقدسه ايشان ميخوانيم: «أشهد أنّكم... و أمرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر...» و يا در تك
1) قال ابوجعفر (علیه السلام) قال رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) إنّ حديث آل محمد صعب مستصعب لا يؤمن به إلّا ملك مقرب أو نبي مرسل أو عبد امتحن اللَّه قلبه للايمان فما ورد عليكم من حديث أل محمد فلانت له قلوبكم و عرفتموه فاقبلوه و ما اشمأزت منه قلوبكم و أنكرتموه فريوه الى اللَّه و الى الرسول و الى العالم من آل محمد و إنّما الهالك أن يحدث أحدكم بشيء منه لا يحتمله فيقول واللَّه ما كان هذا ثلاثاً والانكار هو الكفر. الكافي، ج 1، ص 401 ؛ بصائرالدرجات، ج 1، ص 57
2) الكافي، ج 1، ص 401
3) الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 793
4) بصائرالدرجات، ج 1، ص 57 به بعد
5) بحارالانوار، ج 67، ص 249
6) عوالم العلوم، ج 3، ص 498
تك زيارات واردهي شخصيه خطاب به يكايك ايشان عرض ميكنيم: «أشهد أنّك... و أمرت بالمعروف و نهيت عن المنكر...» اين بزرگواران در همه حالات، مشغول امر به معروف و نهي از منكر بودهاند و براي اينكار لزومي در قيام به شمشير و مبارزه عملي با طاغوت زمان، آن هم تا سر حد فدا كردن جان خويش و عزيزان و شيعيانشان نميديدند؛ به بياني واضحتر اينكه حضرت رضا (علیه السلام) در حالي كه وليعهدي طاغوت زمان يعني مأمون را پذيرفتند و با وي نجنگيدند و حضرت موسي (علیه السلام) با وجود آنكه در سياهچالهاي هارون به شهادت رسيدند و قيام ننمودند و... همگي در حال امر به معروف و نهي از منكر بودهاند.
خوب براي انجام امر به معروف و نهي از منكر بايد كدام امام را اسوه و الگو قرار داد؟ آيا حضرت اباعبدالله (علیه السلام) را كه بر اساس فرمايش شما به انگيزه امر به معروف و نهي از منكر قيام كردند و حركت ايشان جز به اين دليل، خالي از فائده است را الگوي خويش قرار دهيم يا حضرت مجتبي (علیه السلام) را كه با ظالمي چون معاويه عليه اللعنه صلح نموده و بيعت كردند؟ آيا حضرت امام حسن مجتبي (علیه السلام) امر به معروف و نهي از منكر ننمودند؟ دقت فرماييد.
اشكال پنجم: آنچه از ظاهر و باطن شريعت فهميده ميشود اين است كه همه افعال انبياء و اولياء قابل تأسي نيستند؛ بلكه وظايف بسياري برعهده انبياء و اولياء گذارده شده كه قابل تأسي نبوده و نخواهد بود.
به عنوان مثال قرآن كريم در سوره ممتحنه ميفرمايد: قَد كانَت لَكُم أُسوَةٌ حَسَنَةٌ في إِبراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَه(1)
1) سوره ممتحنه، 4
«اي مومنين! در ابراهيم و كساني كه به او گرويدند براي شما الگو و اسوه حسنه اي است.»
خداوند متعال حضرت ابراهيم (علیه السلام) را الگوي مؤمنين معرفي كرده است و از اهل ايمان خواسته تا به وي اقتدا كرده او را اسوه خويش قرار دهند حال ميگوييم: يكي از كارهاي حضرت ابراهيم (علیه السلام) اين بود كه مأمور شدند تا همسر و فرزند خود را به بياباني بي آب و علف ببرند؛
ربّنا إني أسكنت من ذريتي بواد غير ذي زرع عند بيتك المحرّم(1) آيا شما نيز حاضريد همسر و فرزندان خود را در بياباني بيآب و علف رها كنيد و بگوييد از ابراهيم (علیه السلام) الگو ميگيريم؟
يا در آيه ديگري پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را الگوي مسلمانان معرفي كرده است:
لَقَد كانَ لَكُم في رَسُولِ اللَّهِ أُسوَةٌ حَسَنَة(2) آيا شما در همه افعال پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جمله تعداد همسرانشان به ايشان اقتدا ميكنيد!؟
معلوم ميشود كه همه افعال انبياء و اولياء قابل تأسي و الگو برداري نيست و طبيعتا ملاك در اين موضوع فهم اين مطلب است كه بدانيم آيا مصدر فعل ايشان، اوامر عام الهي است كه براي همه موضوعيت دارد يا امر و دستوري خصوصي است كه موضوعش فقط همان شخص است و قابل تقليد نيست. حال كه احتمال دستور خاص درباره انبياء و ائمه (علیهم السلام) ميرود لازم است كه اول مصدر امر مشخص شود و پس از آن به ايشان تأسي گردد و درباره حركت حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) هم روايات فراواني در مجالس قبل گذشت كه وجود
دستور خاص را تاييد مينمود پس در نتيجه پافشاري بر مبنايي جز فرمايشات آل الله (علیهم السلام) تكلّف است.
اشكال ششم: بر فرض اگر بتوانيم اثبات كنيم كه امام مظلوم (علیه السلام) به داعيهي امر به معروف ونهي از منكر و يا تشكيل حكومت به سمت كربلا حركت نمودند و خود و اولاد و اصحابشان را به مسلخ شهادت و اهل و عيالشان را به معرض اسارت كشاندند، علاوه بر اشكالات قبلي كه مطرح كرديم، يك اشكال بزرگ ديگر هم وجود دارد و آن اين است كه علماء بزرگوار شيعه فرمودهاند: امر به معروف و نهي از منكر اگر به مرحله جراحت كشيد(كمتر از قتل) نياز به اذن امام زمان دارد.
شيخ مفيد فرموده است:
«در امر به معروف و نهي از منكر، كشتن و جراحت مجاز نيست مگر به اذن سلطان (يعني امام (علیه السلام) ) پس اگر اجازه او در كار نبود جز به انكار قلبي و زباني اقدام ديگري نبايد كرد... و در مقام امر به معروف و نهي از منكر هر جا كه خوف جان ميرفت بايد دست نگهدارد چه در مقام عمل و چه در مقام زبان.»(1)
محقق حلي رحمه الله در كتاب شرايع فرموده است:
«اگر امر به معروف و نهي از منكر به مرحله جراحت و يا قتل برسد جز با اذن امام (علیه السلام) جايز نميباشد»(2)
1) وليس له القتل و الجراح إلا بإذن سلطان المنصوب لتدبير الأنام. فإن فقد الإذن بذلك لم يكن له من العمل في الإنكار إلا بما يقع بالقلب و اللسان... وباليد ما لم يؤد العمل بها إلي سفك الدماء و ما تولد من ذلك من إخافة المؤمنين علي أنفسهم و الفساد في الدين فإن خاف الإنسان من الإنكار باليد ذلك لم يتعرض له و إن خاف بإنكار اللسان أيضا ما ذكرناه أمسك عن الإنكار به و اقتصر علي إنكاره بالقلب. المقنعه، ص 810
2) و لو افتقر إلي الجراح أو القتل...لا يجوز إلا بإذن الإمام (علیه السلام) و هو الأظهر. شرايع الاسلام، ج 1، ص 259
شيخ محمد حسن نجفي رحمه الله نيز در شرح عبارت محقق حلي در كتاب جواهر فرموده است:
«امر به معروف و نهي از منكري كه به مرحله جراحت و يا قتل برسد فقط مخصوص ائمه طاهرين (علیهم السلام) يا كساني است كه از جانب ايشان مأذون باشند زيرا در غير اين صورت هرج ومرج جامعه را فرا بگيرد. البته ادعاي كساني كه بر اصالت الاشتراك تاكيد ورزيده و يا بر تأسي پافشاري نموده و ميگويند چون امر به معروف و نهي از منكر بر نبي و امام (علیهما السلام) در هر حالي واجب است حتي در مرحله قتل و جراحت پس ما نيز ميتوانيم با تأسي بر ايشان، امر به معروف و نهي از منكر را حتي در مرحله قتل و جراحت انجام دهيم سخني بسيار گزاف و ظاهر الفساد است!...» وي سپس سخن شهيد ثاني را كه در امر به معروف و نهي از منكر تا مرحله جراحت را اجازه داده است به شدت رد كرده و سخنش را خرق اجماع (مخالف اجماع علما) و ظاهر الفساد ميداند.(1)
حال اگر بگوييم بر فرض كه امام (علیه السلام) براي خود و اصحابشان چنين اذني داده باشند كه به هر بهايي امر به معروف و نهي از منكر كنند باز هم همان سخن قبلي يعني استثناء بودن جريان كربلا و حركت حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) به اثبات ميرسد؛ يعني امام (علیه السلام) طبق شرايطي خاص يعني همان فرمان
1) ...الظاهر من شيوخنا الإمامية أن هذا الجنس من الإنكار لا يكون إلا للأئمة (علیهم السلام) أو لمن يأذن له الإمام (علیه السلام) فيه ...فدعوي إقتضاء أطلاق ما دلّ علي وجوبهما خصوصا ما دلّ منه علي وجوبهما باللسان و اليد الشاملة للجرح و القتل واضحة الفساد كدعوي إقتضاء وجوبهما علي النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) و الإمام (علیه السلام) علي هذا الوجه الوجوب علي الناس أيضا كذلك للتأسي و لأصالة الإشتراك و... فصّل ثاني الشهيدين بين الجرح و القتل فجوّز الأول و منع الثاني و هو مع أنه خرق للإجماع علي الظاهر فيه الفساد الذي ذكرناه .... جواهر الكلام، ج 21، ص 283 الي 285
اختصاصي الهي اذن دادند تا براي امر به معروف و نهي از منكر و يا تشكيل حكومت و... جان خويش و عزيزانشان را فدا كنند و به مقاتله اعدا بپردازند. اين براي ما قابل تأسي و الگوبرداري نيست؛ زيرا نياز به اجازه و اذن ولي خدا دارد و براي ما چنين اذني صادر نشده است.
عالم جليل القدر جناب صاحب جواهر اضافه ميكند كه اگر غير از اين بگوييم در جامعه اسلامي هرج و مرج پيش ميآيد.
در نتيجه، كشتن و كشته شدن براي امر به معروف اجازه ميخواهد كه امام خودشان ولي بودند و نيازي به اذن كسي نداشتند و به اصحابشان نيز، خود اذن دادند.
جهاد ابتدايي نيز نيازمند اذن امام است و نميشود با تأسي به حركت حضرت مظلوم (علیه السلام) دست به چنين كاري زد و با اينگونه تفاسير ظاهري از عمل عظيم امام حسين (علیه السلام) ، آن را آنقدر حقير جلوه بدهيم كه اشخاصي جرأت كنند و قيامهايي كه در زمان بني اميه و بني العباس بر عليه آنها صورت گرفته و از منظر اهلبيت (علیهم السلام) رد شده است را بستايند و آنها را الگو برداري از قيام امام حسين (علیه السلام) بخوانند.(1)
به تحقيق ميدانيد كه از جمله قيامهاي زمان بنياميه قيام ابو مسلم خراساني است كه با شعار خونخواهي حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) قيام كرد و هزاران نفر را كشت و چون بر در خانه امام صادق (علیه السلام) آمد، امام (علیه السلام) اورا راه ندادند و طردش كردند.
1) به عنوان مثال رجوع كنيد به كتاب امامان شيعه و جنبشهاي مكتبي چاپ آستان قدس، اثر محمدتقي مدرسي. وي در كتاب خويش قيامهاي زمان بنياميه و بنيعباس را ستوده و مينويسد: «اگر همين نهضت ها نبود ديگر نامي از اسلام باقي نميماند... »
حال، چگونه عده اي ميگويند قيام او الگو برداري از امام حسين (علیه السلام) بوده و حركتش درست است؟!
اشكال هفتم: در بين اعمال و كردار انبياء و اولياء (علیهم السلام) رفتارهايي وجود دارد كه ما نه تنها قادر به الگو برداري از آنها نيستيم بلكه نهي از اين كار شده و و ظيفه اي ديگر براي ما ترسيم شده است.
بسياري از انبياء (علیهم السلام) مأمور بودهاند كه به تنهايي در برابر ظالمين ايستادگي كنند و بدون يار و ياور، كجيها را اصلاح نمايند.
حضرت نوح (علیه السلام) در حالي كه ياوري نداشت و در مضيقه و شدت فراوان، هر روز مورد شكنجه و آزار واقع ميشد وظيفه داشت تا سخن حقش را آشكارا بگويد و حضرت يحيي و پدرش زكريا (علیهما السلام) نيز مأموريت داشتند تا بدون ملاحظه، احكام حق را بيان كنند و در همين مسير نيز جانشان را فدا كردند.
حضرت موسي (علیه السلام) هم كه نالهي "لا أملك إلّا نفسي و أخي" سر داده بود و اذعان ميكرد كه جز برادرش ناصري ندارد دستور يافت تا با فرعون مقابله كند و... تا اينكه نوبت به نبياكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسيد و ايشان نيز بر همان منوال، وظيفه داشتند تا با وجود ياران اندك دربرابر مشركين بايستند.
همهي اينها در حالي است كه به ما فرمودهاند تقيه كنيد و جانتان را حفظ نماييد و در تحكيم اين فرمان تا جايي تاكيد كردهاند كه فرمودهاند: كسي كه تقيه نكند دين ندارد! تمام ائمه طاهرين (علیه السلام) از اميرالمؤمنين تا حضرت عسكري سلام الله عليم اجمعين نيز بر همين روش عمل كردهاند و جميعا بر مبناي تقيه حركت نموده و منكران و يا غافلان از تقيه را به تعابيرِ غلاظ شداد محكوم كردهاند. اين وظيفه عام و امر عمومي براي همه ماست. اما روش امام حسين (علیه السلام) (البته در آخرين ماههاي زندگي ايشان) روشي بر
خلاف روشهاي عادي بوده و آن بزرگوار در خروج از مدينه به كربلا تقيه را كنار گذاشتند. اكنون ما بايد از كدام قسمت از حيات امام (علیه السلام) تأسي بگيريم؟ از بيعتشان با معاويه و يا از مخالفتشان با يزيد؟ وقتي كه دستور واضحي مبني بر لزوم تقيه به ما دادهاند آيا باز هم ميشود با توجيه تأسي، فرمانشان را زير پا گذاشته و جان خويش را به مهلكه اندازيم؟
به ما فرمودهاند: «اي گروه شيعه! با مخالفت با سلطان، خود را ذليل مكنيد پس اگر عادل باشد دعايش كرده و اگر ظالم باشد از خدا بخواهيد اصلاحش كند...»(1)
ولي امام حسين (علیه السلام) در برهه اي از زمان آشكارا با سلطان زمان مخالف كردهاند. معلوم است كه دستور عام، تقيه است ولي براي امام (علیه السلام) دستور خاصي است كه براي سايرين حتي ائمه طاهرين (علیهم السلام) قابل تأسي نيست.
به ما فرمودهاند: «كسي كه تقيه نكند شيعه حضرت علي (علیه السلام) نيست»(2)
به ما فرمودهاند: «عليكم بالصبر و الصلاة و التقية»(3)
و...
حركت حضرت مظلوم (علیه السلام) حركتي مخصوص است كه با اوامري كه به ما دادهاند از جمله لزوم تقيه و حفظ جان مطابقت ندارد پس معلوم ميشود كه از ما نخواستهاند تا در اين حركت به ايشان اقتدا كنيم و تأسي نماييم.
اشكال هشتم: اگر حركت امام (علیه السلام) به داعيه امر به معروف و نهي از منكر بوده و الگو گرفتن از آن بر همه لازم است و اصلا امام (علیه السلام) قيام كردهاند تا از
ايشان تأسي شود و ديگران هم با اين هدف بر طواغيت زمان بشورند، باز به اين مشكل بر ميخوريم كه امر به معروف و نهي از منكر، حداقل در مراحل بالاتر از مرحله انكار قلبي يعني امر به معروف و نهي از منكر زباني و عملي نه تنها بر همه واجب نيست بلكه از عده اي ساقط است و بر اساس صريح آيات كريمه قرآن، گروهي خاص با شرايطي مخصوص بايد به انجام آن بپردازند.
خداي متعال ميفرمايد:
وَلتَكن مِنكم أُمَّةٌ يدعُونَ إلَي الخَيرِ و يأمُرُونَ بِالمَعرُوفِ و ينهَونَ عَنِ المُنكرِ و أُولئِكَ هُمُ المُفلِحُونَ(1) يعني: بايد از ميان شما گروهي دعوت به نيكي و امر به معروف و نهي از منكر كنند و آنها همان رستگارانند.
مشخصاً عين همين مطلب از حضرت صادق (علیه السلام) رسيده است كه چون از ايشان سوال شد؛ آيا امربه معروف و نهي از منكر بر همه امت واجب است؟ فرمودند:
«خير اين چنين نيست بلكه بر كسي واجب است كه قدرت داشته و سخنش اطاعت شود و معروف را از منكر بشناسد نه انسان ضعيفي كه دانشي هم ندارد. امام (علیه السلام) سپس آيه فوق را تلاوت كردند»(2)
الكافي، ج 5، ص 59
و در حديث ديگر درباره معناي اين سخن پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه فرمودهاند:
«بالاترين جهادها سخن عدلي است كه در محضر امام ستمگر بر زبان جاري شود» از امام صادق (علیه السلام) پرسيده شد؛ حضرت فرمودند:
«اين به شرطي است كه آن ظالم، حق را بشناسد و اين سخن را بپذيرد و گرنه چنين نبايد بكند.»(1)
اين سخني است كه علماي اعلام نيز پذيرفته و بر اساس آن ابراز نظر كردهاند.(2)
حال جمع بين اين سخن چگونه ميشود؟ از طرفي مدعي ميگويد كه امام حسين (علیه السلام) براي امر به معروف و نهي از منكر قيام كردند و بر همگان است كه به ايشان تأسي كرده و الگو بگيرند و از طرف ديگر قرآن كريم، روايات و بالتبع فرمايش علما اين است كه امر به معروف و نهي از منكر بر عده اي خاص و در شرايطي ويژه واجب است با اين حال حكم تأسي چه ميشود؟
اينكه سابقا گفته شد اين قبيل سخنان، تكلّف است منظور و مقصودمان همين بود.
توضيح جمله «أريد أن آمر بالمعروف و أنهي عن المنكر»
يكي ديگر از دستاويزهايي كه براي انكار دستور خاص بدان استدلال كردهاند جمله معروفي است كه از حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) هنگام خروج از مدينه نقل شده است.
روايت از اين قرار است كه حضرت اباعبدالله (علیه السلام) هنگام خروج از مدينه،
1) «قال مسعدة: و سمعت اباعبداللَّه (علیه السلام) و سئل عن الحديث الذي جاء عن النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) ان افضل الجهاد كلمة عدل عند امام جائر ما معناه؟ قال هذا علي ان يأمره بعد معرفته و هو مع ذلك يقبل منه و الا فلا» الكافي، ج 5، ص 60
2) رجوع كنيد به كتاب الروضه البهيه في شرح اللمعه، جلد 2، صفحه 412؛ جامع المدارك آيه الله خوانساري، جلد 5، صفحه 401؛ مفاهيم القرآن تاليف آيه الله سبحاني، جلد 2، ص 291؛ الموسوعه الفقهيه، جلد 17، صفحه 162
كاغذ و دواتي طلبيده و وصيت خويش را براي برادرشان محمد حنفيه چنين نگاشتند:
«بسم الله الرحمن الرحيم همانا حسين بن علي بن ابي طالب شهادت ميدهد كه خدايي جز خداي يگانه نيست و محمد بنده و رسول اوست كه حق را از جانب پروردگار آورده و شهادت ميدهد به حقانيت بهشت و جهنم و اينكه قيامت بي شك خواهد آمد و خداوند مردگان را از خاك برخواهد انگيخت.
همانا كه من از روي طغيان و سركشي و فساد و ستم خروج نكرده ام بلكه براي طلب اصلاح امت جدّم حركت كرده و ميخواهم امر به معروف و نهي از منكر نموده، به سيره و روش جدّم و پدرم علي بن ابي طالب عمل نمايم.»(1)
اين خبر را علامه مجلسي در كتاب بحار الانوار از كتاب تسليه المُجالس تاليف جناب سيد محمد بن ابي طالب كركي حائري نقل كرده است. اما مصدر اصلي خبر، كتاب الفتوح(2)ابن اعثم سني مذهب است.
اين خبر بدون ذكر هيچ سندي نقل شده و اعتبار آن در حد يك نقل تاريخي است. خلاصه اينكه اين نقل علاوه بر آنكه از نظر علم رجال، فاقد هرگونه سند است يعني حتي از وجود سند ضعيف هم بي بهره است، تا قرن دهم در هيچ يك از مصادر شيعه ذكر نشده و فقط ابن اعثم سني مذهب آن را ذكر نموده و پس از آن در قرن دهم هجري با نقل كركي حائري وارد كتب
1) بسم اللَّه الرحمن الرحيم. هذا ما أوصي به الحسين بن علي بن أبي طالب إلي أخيه محمد المعروف بابن الحنفية: أنّ الحسين يشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له و أن محمدا عبده و رسوله جاء بالحق من عند الحق و أن اللَّه يبعث من في القبور. و اني لم أخرج أشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي. أريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر و أسير بسيرة جدي و أبي علي بن أبي طالب (علیه السلام) . بحارالانوار، ج 44، ص 329؛ تسليه المُجالس و زينه المَجالس، ج 2، ص160
2) الفتوح، ج 5، ص 21
شيعه ميشود و سپس علامه مجلسي نيز از او نقل ميكند و اينگونه خبر به شهرت ميرسد.
آنچه كه تعجب مرا بر ميانگيزد اين است كه اساتيدي كه آن همه روايات قبل در باب دستور خاص را كه به اعتراف خودشان در ميان آنها احاديث صحيح و معتبر وجود داشت، به بهانه واهي ضعف سند، انكار ميكنند و آنها را خيالبافي مينامند چگونه به روايتي استناد ميكنند كه تا اين حد در غايت ضعف است؟!
به هر حال اگر ما از ضعف سند اين روايت هم چشم پوشي كنيم و فرض را بر قوت و صحت آن بگذاريم؛ باز اين روايت از دلالت بر مقصودي كه ادعا شده قاصر است و توانايي اثبات اين مطلب را ندارد كه كسي بگويد بر مبناي اين حديث، امام (علیه السلام) انگيزه اي جز امر به معروف و نهي از منكر نداشتهاند. لطفا به نكاتي كه در ذيل ميآيد دقت بفرماييد:
نكته اول: اينكه امام (علیه السلام) فرمودهاند: «براي امر به معروف و نهي از منكر و عمل به سيره و روش جدّ و پدرم (علیهما السلام) خروج كردهام» اشاره به هدف ظاهري حركت آن حضرت است در حالي كه پيش و پس از آن، از انگيزه واقعي و باطني خويش كه همان امتثال دستور خاص بوده است خبر دادهاند.
نكته دوم: بر مبناي جمله معروف «أشهد أنّكم أَقمتم الصَّلاة و آتَيتُم الزَّكاة و أمرتُم بالمَعروف و نَهَيتُم عَن المُنكر» ائمه طاهرين (علیهم السلام) در هر حالي كه باشند مشغول امر به معروف و نهي از منكرند و اين مطلب تازه اي نيست كه امام (علیه السلام) هدف خويش را امر به معروف و نهي از منكر بخوانند؛ زيرا اگر از آن
بزرگوار، در زمان معاويه نيز سوال ميشد كه برنامه و هدف شما چيست، با وجودي كه با طاغوتي چون معاويه بيعت كرده بودند باز ميفرمودند: امر به معروف و نهي از منكر، و همينطور ساير ائمه (علیهم السلام) كه در هر حالتي از حالات چه در زندان و چه در تبعيد و چه در حال وليعهدي ظاهري سلطان ظالم و... مشغول امر به معروف و نهي از منكر بودهاند و در واقع اين سيره زندگي آل الله (علیهم السلام) است پس سخن تازه اي نيست. لطفا دقت فرماييد.
نكته سوم: بر مبناي آيه
الّذينَ إن مكنَّاهُم في الأرضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالمَعرُوفِ وَ نَهَوا عَنِ المُنكرِ ولِلهِ عاقِبَةُ الأُمورِ (1) يعني: «كساني كه اگر ايشان را در زمين، قدرت و تمكن دهيم نماز را بر پا ميدارند و زكات ميپردازند و امر به معروف و نهي از منكر كرده و عاقبت همه كارها فقط در اختيار خداست»
طبيعي است كه امام (علیه السلام) در مقام توضيح ظاهر حركت خويش براي تفهيم به شاهدان حاضر و غايب، بفرمايند قصد من از اين حركت، فساد و گردنكشي نيست؛ بلكه اگر بخواهم چيره شوم بر همين سيره و روش يعني امر به معروف و نهي از منكر عمل خواهم كرد؛ زيرا اين سيره صالحان است.
نكته چهارم: اين انگيزه از اهداف مشروط امام (علیه السلام) است و كاملا از ادامه سخن ايشان واضح است كه امام (علیه السلام) ميخواهند بفرمايند كه اگر حكومتي تشكيل دهم بر مبناي امر به معروف و نهي از منكر و سيره نبوي و علوي رفتار
1) سوره حج، 41
خواهم كرد. در واقع اگر مردم كوفه امام (علیه السلام) را ياري ميكردند و سيدنا المظلوم (علیه السلام) در آن شهر حكومتي برپا ميكردند بر مبناي امر به معروف و نهي از منكر و روش نبوي و علوي حكومت ميكردند. اين هدف، مشروط است و با هدف واقعي كه امتثال دستور خاص است و غير مشروط، تفاوت دارد.
نكته پنجم: به فرض اينكه اين روايت، صحيح بوده ودلالتش بر مقصود، كامل باشد با استناد به دلايلي كه گذشت، فقط درباره همين امام (علیه السلام) صدق ميكند كه براي امر به معروف و نهي از منكر اينگونه به مسلخ رفته و براي ديگران الگو و اسوه نيست و اين همان معناي دستور خاص است.
نكته ششم: با قطع نظر از همه موارد بيان شده و با صرف نظر از ضعف روايت كه در حدي است كه نميتوان به آن تمسك كرد ميگوييم: اين يك روايت است در برابر دهها روايت صحيح و معتبر، آيا توان مقابله با آنها را دارد آن هم به شكلي كه همه را كنار زده و خود به جاي ايشان بنشيند؟
نتيجه آنكه روايت مذكور علاوه بر ضعف شديد در مقوله سند، از حيث دلالت نيز قاصر است و توانايي مواجهه با روايات صحيح السندي كه پيش از اين ذكر شد را ندارد.
والله هو الموفق المعين
در اينكه مقصود حضرت سيدالابرار مولانا اباعبدالله الحسين (علیه السلام) از اقامه معركه كربلا چه بوده، هركسي بر اساس ظن خويش سخني بر زبان رانده است؛ ولي آنچه از ذوات مقدسه ايشان به ما رسيده اين است كه وجود مقدّس ايشان، حقيقتاً و باطناً جز براي امتثال دستوري خاص كه به ايشان و اصحابشان اختصاص داشته قدم به اين وادي بلا ننهادهاند.
اين فرمان اختصاصي الهي كه بشارتش پيش از حدوث زمان و مكان داده شده و بنابر حديث: «اوّل ما جري القلم علي اللوح قتل الحسين (علیه السلام) »(1)
ص 273
اشك لوح و قلم، ملائكه و انبياء را جاري ساخته و بر زبان جبرئيل و ميكائيل تا آدم و نوح و ابراهيم و زكريا و... متجلي بوده، همانا رسيدن حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) به درجه اي است كه جز با امتثال اين امر يعني وصول به مقام شهادت نائل شدن بدان ميسور نبوده است.جناب صدوق در امالي و علامه مجلسي در بحاردر حديثي طولاني از امام
1) حضرت جواد الائمه (علیه السلام) فرمودند: «اوّل ما جري القلم علي اللوح قتل الحسين (علیه السلام) » يعني اولين چيزي كه قلم بر لوح نوشت شهادت اباعبدالله الحسين (علیه السلام) بود. البكاء للحسين (علیه السلام) . علامه ميرجهاني،
صادق (علیه السلام) نقل مىكنند كه:
چون حضرت اباعبدالله (علیه السلام) تصميم بر خروج از مدينه گرفتند، براي وداع به نزد قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند؛ پس به سجده رفته و چشمانشان به خواب رفت. در عالَم خواب، پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ديدند كه نزد وى آمده و ايشان را گرفته و بر سينه خويش چسباندند و ميان دو چشم آن امام مظلوم را بوسه داده و فرمودند:
«پدرم فداى تو باد، چنان است كه مىبينم گروهى از اين امت كه به شفاعت من اميد بستهاند در خونت بغلطانند. ايشان نزد خدا بهرهاى از خير ندارند.
فرزندم! تو بر پدر و مادر و برادرت وارد گردى در حالى كه آنها مشتاق به ديدار تواند. به تحقيق تورا در بهشت درجاتى است كه بدان نرسى مگر به شهادت.»(1)
در عبارت ديگري آمده كه ايشان همان شبي كه از مدينه حركت فرمودند پس از زيارت مضجع شريف جد بزرگوارشان و وداع با آن حضرت، لحظاتي را به خواب فرو رفتند و در عالم رويا، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را ديدند كه خطاب به ايشان فرمودند:
«وَ اعلَم يا بُنَي إنّ لك فِي الجَنَّةِ دَرَجةً مُغْشَاةً بِنورٍ فَلسْتَ تَنالُها اِلّا بِالشَّهادةِ»(2)
يعني: بدان اي پسرم! كه تو را در بهشت مقام و درجه اي است در نور پيچيده كه به آن نرسي مگر با شهادت.»
1) عن ابي عبداللَّه (علیه السلام) : ... فجاءه النّبى (صلی الله علیه و آله و سلم) و هو في منامه فأخذ الحسين و ضمّه إلى صدره و جعل يقبل بين عينيه، و يقول: بأبى أنت كأنّى اراك مرملا بدمك بين عصابة من هذه الامّة يرجون شفاعتى، ما لهم عند اللَّه من خلاق. يا بنىّ إنّك قادم على أبيك و أمّك و أخيك و هم مشتاقون إليك، و إنّ لك في الجنّة درجات لا تنالها إلّابالشّهادة. امالي صدوق، ص 217؛ بحارالانوار، ج 44، ص 313، حديث 1 ؛ رياض الابرار، ج 1، ص 199 ؛ مقتل خوارزمي، ج 1، ص 247 ؛ مدينه المعاجز، ج 3، ص 478
2) مقتل ابومخنف، ص 15 به نقل از كتاب موسوعه كربلاء دكتر لبيب بيضون، ج 1، ص 417
او تمام هستي خود و تمام آنچه را كه در يد قدرتش بود و تمام آنچه كه قابل تصور و فوق تصور بود را در راه خدا داد و حق تعالي هم در عوض، اين مقامات و درجات را به آن حضرت عطا فرمود.
وجودش محفوف به نور خدا و مشحون از فيوضات الهي است، به گونه اي كه جن و انس از نور او و تلألؤ وجودش بهرهها ميگيرند و به اهداف مادي و معنوي خودشان ميرسند. اين مقام چه مقامي است كه نه قابل درك است و نه قابل توصيف!؟
اين مقام چه مقامي است كه همگان برآن غبطه ميخورند؟
مزار او چگونه است و چه ميكند كه ديگر ائمه (علیهم السلام) نيز همگان را به زيارتش ترغيب ميكنند؟!
تربت او چه ميكند كه همگان سرگشته آنند و شفا از آن طلب ميكنند!
كربلاي او و قبه ساميه و مباركهاش در مرتبه اي است كه امام هادي (علیه السلام) در هنگام بيماري، به يكي از اصحابشان ميفرمايند:
«اين مبلغ را بگير و به زيارت جدم ابا عبدالله الحسين (علیه السلام) برو و برايم دعا كن.
عرض ميكند: مگر شما خودتان امام نيستيد؟
ميفرمايند: آري!
گفت: پس چرا آنجا بروم؟
فرموند: خداوند متعال مواضعي را براي استجابت دعا قرار داده است و از جمله آن مواضع، مضجع شريف جد شهيد اطهرم اباعبدالله الحسين (علیه السلام) است.»(1)
همه اينها نتيجه تجارت خالصانه آن حضرت با حق تعالي است و البته چه تجارت مُربِحه اي كه مثمن آن خون قلب حضرت مظلوم (علیه السلام) و ثمن آن
1) كامل الزيارات، ص 273
مقام «مغشاة بنور اللَّه»(1)
ميباشد و اينها عوض و ثمن آن خون مطهر است كه در لسان مبارك امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) به آنها تصريح شده است، آنجا كه ميفرمايند:
«حق سبحانه و تعالي در إزاي شهادت حضرت اباعبدالله (علیه السلام) ، شفاء را در تربت ايشان و اجابت دعا را تحت قبه مباركه آن بزرگوار و امامت را در ذرّيهي آن حضرت مقرر فرمود و ايامي كه زائر آن حضرت به زيارت ايشان مشرّف ميشود و باز ميگردد را جزو عمر او محسوب نفرمود.»
محمد بن مسلم كه راوي اين خبر است، ميگويد عرض كردم:
«اينها بركاتي است كه به واسطه حضرت اباعبدالله (علیه السلام) به ديگران ميرسد پس براي خود آن حضرت چيست؟»
امام فرمودند:
«خدا او را به جدّش نبي اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ملحق ساخت پس با ايشان است در همان درجه»(2)
نگارنده اين سطور حكمت سوال جناب محمد بن مسلم را نميفهمد و نميداند چرا زماني كه امام (علیه السلام) ، آن چهار مورد را به عنوان پاداش شهادت حضرت اباعبدالله (علیه السلام) بر ميشمارند با تعجب ميگويد: «خوب! اينها كه از آن ديگران است، خدا به خود امام حسين (علیه السلام) چه ميدهد؟» و امام صادق (علیه السلام) هم سخني ميفرمايند كه به نظر تأييد اين مطلب است كه او هنوز مقام والاي
1) يعني پيچيده در نور خدا
2) عن محمدبن مسلم قال: سمعت اباجعفر و جعفربن محمد يقولان: ان اللَّه تعالي عوض الحسين (علیه السلام) من قتله أن جعل الإمامة في ذريته و الشفاء في تربته و إجابة الدعاء عند قبره و لا تعد أيام زائريه جائيا و راجعا. قال محمد بن مسلم فقلت لإبي عبداللَّه (علیه السلام) هذه الخلال تنال بالحسين (علیه السلام) فما له في نفسه؟ قال: إن اللَّه تعالي ألحقه بالنبي (صلی الله علیه و آله و سلم) فكان معه في درجته و منزلته. امالي طوسي، ص 324 ؛ بحارالانوار، ج 98، ص 69
امامت را كامل نشناخته است و نميداند براي امام (علیه السلام) بالاترين مقام و درجه و آرزو اين است كه در راه رضاي پرودگار قدم برداشته وخلقي به بركتش روزي خورده، سعادت و هدايت يابند. لطفا دقت فرماييد.
بزرگي برايم نقل كرد كه:
«شاعري در خراسان بود از اهل معرفت. عده اي چون علو مضامين اشعارش را نميفهميدند او را متهم به غلو كرده، مردم را از مجالست با او برحذر ميداشتند. گذشت تا اينكه از دنيا رفت. پس يكي از علماي شهر، مردم را از شركت در تشييع جنازه آن مرحوم منع كرد و گفت: چون او غالي بوده است، از مكتب اهلبيت (علیهم السلام) مطرود واز رحمت خدا به دور است.
همان شب آن عالم در خواب ميبيند كه شاعر مذكور مقامات عاليه اي در بهشت دارد. از او ميپرسد كه سرّ اين مقام از چيست؟
آن شاعر جواب ميدهد كه همه از الطاف حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) و در اثر خدماتي است كه به ايشان كرده ام و سپس ادامه ميدهد: چون به اين ديار آمدم برمن مشهود شد و فهميدم كه خداوند بزرگ، در عالَم ازل، بهشت را به سيدنا حسين بن علي (علیهما السلام) فروخته است به بيع شرط. يعني با آن حضرت شرط كرد كه بهشت از آن شما اما به شرطي كه كربلايي برپاكني و سربلند از آن بيرون بيايي.
امام حسين (علیه السلام) با شهادت، بيع بهشت را بيع لازمش كردند و آن را از شرط درآورده، لازم و قطعياش كردند و اين طرف همه بهشت از آن امام حسين (علیه السلام) است.»
درست است كه اين يك رؤياست اما مؤيد به روايات كثيره اي است كه در فضيلت يك قطره اشك بر حضرت اباعبدالله (علیه السلام) ميفرمايند:
«وجبت لك الجنة.»
مولاي مظلوم ما حضرت سيد الاحرار سلاماللهعليه كشته نشدند كه ما
براي ايشان هدفي ترسيم كرده و سپس خود را ملتزم به تأسي از آن هدف بدانيم؛ بلكه به شهادت رسيدند تا همه مؤمنين را تا قيام قيامت دستگيري كرده و در بهشت به درجاتي كه خود در آنند برسانند و اين مهم، دست يافتني نباشد مگر به گريه و اشك بر آن مظلوم.
امام عزيزتر از جان، حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند:
«كسي كه مصائب ما را ياد كند و به جهت ظلمهايي كه به ما شده گريان شود در قيامت در درجات ما همراه ما باشد. كسي كه بر مصائب ما بگريد و ديگران را بگرياند چشمش در آن روزي كه چشمها گريان است گريان نباشد. كسي كه در مجلسي شركت كند كه امر ما در آن زنده شود در روزي كه دلها در آن بميرد دلمرده نباشد.» (1)
همان بزرگوار فرمودند:
«همانا روز شهادت حسين (علیه السلام) چشمان ما را مجروح كرده و اشكهاي ما را جاري ساخته است، و عزيز ما را در كربلا خوار نموده و برايمان تا روز قيامت، اندوه و بلا بر جاي گذاشته است. پس واجب است كه گريه كنندگان، بر حسين گريه كنند. به درستي كه گريه بر ايشان گناهان بزرگ را محو ميسازد.»(2)
1) قال مولانا ابوالحسن الرضا (علیه السلام) : من تذكر مصابنا و بكي لما ارتكب منا كان معنا في درجاتنتا يوم القيامة ومن ذكر بمصابنا فبكي و أبكي لم تبك عينه يوم تبكى العيون و من جلس مجلسا يحيى فيه أمرنا لم يمت قلبه يوم تموت القلوب. عيون اخبار الرضا (علیه السلام) ، ج 1، ص 294
2) «قال الرضا (علیه السلام) : إنَّ يومَ الحُسَينِ أقرَحَ جُفونَنا و أسبَلَ دُموعَنا و أذَلَّ عَزيزنا بِكربٍ و بَلاء وَ أورَثَتنا الكرب و البَلاء الي يوم الإنقِضاء فَعَلَى مِثْلِ الْحُسَيْنِ فَلْيَبْكِ الْبَاكُونَ فَإِنَّ الْبُكَاءَ عَلَيْهِ يَحُطُّ الذُّنُوبَ الْعِظَام.» بحارالانوار، ج44، ص284
امام صادق (علیه السلام) هم فرمودند:
«كسى كه يادى از حضرت حسين بن على (علیهما السلام) نزدش بشود و از چشمش به مقدار بال مگسي اشك خارج شود، اجر او بر خدا است و حق تعالي به كمتر از بهشت براى او راضى نشود.»(1)
مسمع بن عبدالملك گويد: امام صادق (علیه السلام) در حديثي به من فرمودند:
«آيا ياد ميكني كه با حسين (علیه السلام) چه كردند؟
عرض كردم: آري!
فرمودند: آيا جزع و بي تابي ميكني؟
گفتم: آري به خدا قسم! و به اين خاطر گريه ميكنم و به اندازه اي اشك ميريزم كه اهل خانه ام اثر اشك را در من ميبينند و از طعام امتناع ميكنم تا اينكه اشك در رخسارم نمايان ميشود.
حضرت فرمودند: خداوند بر اشك تو رحمت فرستد. به درستي كه تو از كساني هستي كه از اهل جزع براي ما و از آناني كه به سبب شادي ما شادي ميكنند و به خاطر حزن ما محزون ميشوند شمرده ميشوند و به درستي كه تو هنگام مرگ، حضور پدران مرا و توصيهي ايشان به ملك الموت را خواهي ديد و آنچه كه از بشارت به تو ميدهند بهتر و افضل ميباشد و ملك الموت بر تو از مادر دلسوز مهربانتر خواهد بود. هيچ كسي از روي دلسوزي بر ما و به خاطر آنچه كه به ما وارد شده بر ما گريه نميكند مگر اينكه خداوند قبل از اينكه اشك از چشمهايش جاري شود او را مورد رحمت قرار دهد. پس اگر اشك بر گونههايش جاري شود اگر
1) «قَالَ أَبوعَبدِ اللَّهِ (علیه السلام) فِي حَدِيثٍ: ومَن ذُكِرَ الحُسَينُ (علیه السلام) عِندَهُ فَخَرَجَ مِن عَينِهِ مِنَ الدُّمُوعِ مِقدَارُ جَنَاحِ ذُبَابٍ كَانَ ثَوَابُهُ عَلَى اللَّهِ ولَم يَرضَ لَهُ بِدُونِ الجَنَّةِ.» كامل الزيارات، ص100؛ بحارالانوار، ج44، ص 291
قطره اي از آن در جهنم بيفتد قطعاً حرارت جهنم را خاموش خواهد نمود تا اينكه ديگر هيچ حرارتي نداشته باشد و هيچ چشمي نيست كه بر ما گريه كند مگر اينكه از نگاه به حوض كوثر بهرهمند خواهد شد و از كوثر به همراه آناني كه ما را دوست دارند سيراب گردد.»(1)
عبدالله بن بكير گفت: با امام صادق (علیه السلام) در حال حج بودم،... حضرت فرمودند:
«اي پسر بكير! چقدر سوالهاي تو با عظمت است، هر آينه حسين بن علي (علیه السلام) با پدر و مادر و برادرش در منزل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ميباشد و آنها با حسين (علیه السلام) روزي داده ميشوند و در سُرورند. آن حضرت در طرف راست عرش قرار دارد و ميفرمايد: اي پروردگار من! براي من، آنچه را كه به من وعده داده اي وفا كن. پس او به سوي زوّار خود، نظر ميكند در حالي كه به آنها و نام هايشان و نام پدرانشان و توشهي آنها از خود آنها نسبت به فرزندانشان آشناتر است. به درستي كه حسين (علیه السلام) به سوي كسي كه برايش گريه ميكند، نظر افكنده و براي او طلب آمرزش مينمايد و از پدرش هم طلب آمرزش براي او ميكند، و ميفرمايد: اي گريه كننده! اگر ميدانستي، خدا چه چيز براي تو مهيا كرده است، هر آينه بيشتر از آنكه
1) «عَن مِسمَعِ بنِ عَبدِ المَلِكِ قَالَ: قَالَ لِي أَبُوعَبدِاللَّهِ (علیه السلام) فِي حَدِيثٍ أَمَا تَذكُرُ مَا صُنِعَ بِهِ يَعنِي بِالحُسَينِ (علیه السلام) قُلتُ بَلَى قَالَ أَتَجزَعُ قُلتُ إِي واللَّهِ وأَستَعبِرُ بِذَلِكَ حَتَّى يَرَى أَهلِي أَثَرَ ذَلِكَ عَلَيَّ فَأَمتَنِعُ مِنَ الطَّعَامِ حَتَّى يَستَبِينَ ذَلِكَ فِي وَجهِي فَقَالَ رَحِمَ اللَّهُ دَمعَتَكَ أَمَا إِنَّكَ مِنَ الَّذِينَ يُعَدُّونَ مِن أَهلِ الجَزَعِ لَنَا والَّذِينَ يَفرَحُونَ لِفَرَحِنَا ويَحزَنُونَ لِحُزنِنَا أَمَا إِنَّكَ سَتَرَى عِندَ مَوتِكَ حُضُورَ آبَائِي لَكَ ووَصِيَّتَهُم مَلَكَ المَوتِ بِكَ ومَا يَلقَونَكَ بِهِ مِنَ البِشَارَةِ أَفضَلُ ولَمَلَكُ المَوتِ أَرَقُّ عَلَيكَ وأَشَدُّ رَحمَةً لَكَ مِنَ الأُمِّ الشَّفِيقَةِ عَلَى وَلَدِهَا إِلَى أَن قَالَ مَا بَكَى أَحَدٌ رَحمَةً لَنَا ولِمَا لَقِينَا إِلَّا رَحِمَهُ اللَّهُ قَبلَ أَن تَخرُجَ الدَّمعَةُ مِن عَينِهِ فَإِذَا سَالَ دُمُوعُهُ عَلَى خَدِّهِ فَلَو أَنَّ قَطرَةً مِن دُمُوعِهِ سَقَطَت فِي جَهَنَّمَ لَأَطفَأَت حَرَّهَا حَتَّى لَا يُوجَدَ لَهَا حَرٌّ وذَكَرَ حَدِيثاً طَوِيلًا يَتَضَمَّنُ ثَوَاباً جَزِيلًا يَقُولُ فِيهِ ومَا مِن عَينٍ بَكَت لَنَا إِلَّا نُعِّمَت بِالنَّظَرِ إِلَى الكَوثَرِ وسُقِيَت مِنهُ مَعَ مَن أَحَبَّنَا.» وسائل الشيعه، ج14، ص508
محزون شدي، شاد و خرسند ميشدي!. و آن حضرت براي او از هر گناه و معصيتي كه كرده، طلب آمرزش ميكنند.»(1)
در روايتي بس صريح تر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«...اي فاطمه! زنان امّت من ميگريند بر زنهاي اهلبيت من و مردان امّت من ميگريند بر مردان اهلبيت من و هر ساله طايفه اي بعد از طايفه اي عزاي فرزندم حسين را تازه ميكنند. پس چون روز قيامت شود تو زنان ايشان را شفاعت ميكني، و من شفيع ميشوم مردان را، و هر كس بر حسين گريسته، دست او را ميگيريم و در بهشت در ميآوريم.اي فاطمه! چشمهاي مردمان همه در قيامت گريان است جز چشمى كه بر مصائب حسين بگريد.»(2)
مرحوم آيه الله ميرجهاني پس از ذكر اين روايت در كتاب خويش مطلبي را ميفرمايد كه ذكر آن را در اينجا مناسب ميبينم. وي مينويسد:
«اگر حقيقتاً شيعيان از روي واقع، وظايف تولّي و تبّري را رعايت ميكردند، و در دوستي آل محمد (علیهم السلام) ثابت بودند، و معتقد به صدق كلمات خدا و سخنان آل محمد (علیهم السلام) بودند، و هيچ مصيبتي را بر مصائب ايشان ترجيح نميدادند، ميبايست گريه كنندگان در مصائب ايشان، به خصوص
1) «عن عبداللَّه بن بكير عَن أَبِي عَبدِ اللَّهِ (علیه السلام) فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ يَذكُرُ فِيهِ حَالَ الْحُسَينِ (علیه السلام) قَالَ: وإِنَّهُ لَيَنظُرُ إِلَى مَنْ يَبكِيهِ فَيَستَغفِرُ لَهُ ويَسأَلُ أَبَاهُ الِاسْتِغْفَارَ لَهُ ويَقُولُ أَيُّهَا البَاكِي لَو عَلِمتَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ لَكَ لَفَرِحتَ أَكثَرَ مِمَّا حَزِنتَ وإِنَّهُ لَيَستَغفِرُ لَهُ مِنْ كُلِّ ذَنبٍ وخَطِيئَةٍ.» بحارالانوار، ج44، ص292
2) «عن رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) أنه قال:... يا فاطمة، أنّ نساء امّتي يبكين علي نساءِ أهل بيتي، و رجالهم يبكون علي رجال أهل بيتي، و يجدّدون العزاء جيلاً بعد جيل في كل سنة، فاذا كان يوم القيامة تشفعين أنت للنساء و أنا أشفِع للرّجال و كلِّ من بكي منهم علي مصائب الحسين أخذنا بيده و أدخلناه الجنة. يا فاطِمَةُ! كُلُّ عَينٍ باكِيَةٌ يَومَ القِيامَةِ إلاّ عَينٌ بَكَت عَلى مُصابِ الحُسَينِ فإنها ضاحكة مسنبشرة بنعيم الجنة» بحارالانوار، ج44، ص293
در مصيبتهاي حضرت سيد الشهداء - ارواحنا و ارواح العالمين له الفدا - به شنيدن اين مژده، از شدت شادي و سرور، قالبهاي خود را از روحها تهي كنند؛ (كه) چه مژده اي از اين بالاتر و كدام سعادتي از اين بهتر باشد كه به ريختن اشك شوري، دل مبارك فاطمه زهرا (علیها السلام) را خشنود و آرام كرده؟ چنانكه پدر بزرگوارش به گريستن شيعيان و محبّان قلب نازنين او را تسلّي داده تا سبب شود كه در روز قيامت خندان و خوشحال، دستهاي گريه كنندگان در مصيبتهاي جگرگوشه حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) در دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و با او داخل بهشت شوند، فيا ليتنا كنّا معه فأفوز فوز عظيماً.»(1)
در روايات ديگري هم اين مطلب وارد شده است كه اشك گريه كنندگان بر سيد مظلومان ارواحنا له الفداء مايه خرسندي رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت صديقه شهيده (علیها السلام) است.
حضرت صادق (علیه السلام) در حديثي طولاني ضمن بيان اين مهم به تبيين مقامات عاليه گريه كنندگان ميپردازند. آن حضرت ميفرمايند:
«... هيچ چشمي در نزد خدا محبوبتر از آن چشمي نيست كه بر حسين گريه كند. گريستن بر حسين (علیه السلام) پيوند با فاطمه (علیها السلام) و ياري او و پيوند با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اداي حق ماست. در محشر، همه گريانند جز گريه كنندگان بر حسين (علیه السلام) كه با شادي و خوشنودي محشور شوند و در حالي كه مردم گرفتار حساب و كتابند ايشان در سايه عرش الهي بدون آنكه از حساب قيامت بهراسند مشغول سخن گفتن با حضرت اباعبدالله (علیه السلام) خواهند بود. به آنها گفته شود: وارد بهشت شويد؛ ولي آنها نميپذيرند و ترجيح ميدهند
1) البكاء للحسين (علیه السلام) ، ص 41
نزد حسين (علیه السلام) بمانند و با او سخن گويند و كلامش را بشنوند. پس حوريان بهشتي براي آنها پيغام دهند كه ما و غلامان بهشتي مشتاق شماييم؛ ولي ايشان به خاطر سرور و كرامتي كه در مجلس حسين (علیه السلام) ميبينند حتي سرشان را هم بالا نميكنند...»(1)
در حديثي ديگر از ابن عبّاس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است كه در خبر مفصّلي روايت كرده كه چون جبرئيل خبر شهادت امام حسين (علیه السلام) را به پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داد و درباره ثواب گريه كنندگان برآن حضرت سخن گفت؛ امام حسين (علیه السلام) كه كودكي چند ساله بودند از جا برخواسته و فرمودند:
«يا جداه! به حق خداي خود سوگند ياد ميكنم و به حق تو قسم، تا گريه كنندگان من، پيش از من داخل بهشت نشوند، بدان داخل نخواهم شد و از پروردگار خود ميخواهم كه در روز قيامت قصرهاي آنان را در جوار قصر من قرار دهد.»
«فقالَ الحسَينُ (علیه السلام) : و أنا يا جَدّاه! و حقِّ ربِّي إن لَم يدخلُوا الجنَّةَ بينَ يدي لَم أَدخُل قَبلَهُم، و أَطلُبُ مِن ربِّي أن يجعلَ قُصورَهم مجاورةً لِقَصري يومَ القيامة»(2)
1) «عن زرارة قال: قال أبوعبداللَّه (علیه السلام) : ... و ما من عين أحبّ إلي اللَّه و لا عبرة من عين بكت و دمعت عليه وما من باك يبكيه الا و قد وصل فاطمة و أسعدها عليه و وصل رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) و أدّي حقنا. وما من عبد يحشر إلّا و عيناه باكية إلّا الباكين علي جدّي الحسين (علیه السلام) فإنّه يحشر و عينه قريرة و البشارة تلقاه و السرور علي وجهه و الخلق في الفزع و هم آمنون و الخلق يعرضون علي الحساب و هم حدّث الحسين (علیه السلام) تحت العرش و في ظل العرش لا يخافون سوء يوم الحساب يقال لهم أدخلوا الجنة فيأبون و يختارون مجلسه و حديثه و إنّ الحور لترسل إليهم أنّا قد اشتقناكم مع الولدان المخلدين فما يرفعون رؤوسهم إليهم لما يرون في مجلسهم من السرور و الكرامة...» كامل الزيارات، ص 81
2) البكاء للحسين (علیه السلام) ، ص 43
آري! حسين (علیه السلام) باب عظيم جنت است كه عده كثيري؛ بلكه همه اهل بهشت به بركت او وارد جنت شده و همگي ريزه خوار خوان اويند و اين از اعلي ثمرات حركت و شهادت آن مظلوم است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«به سبب حسين (علیه السلام) سعادتمند شويد و به (ياري نكردن او) بدبخت شويد. همانا او دري از درهاي بهشت است.»(1)
اوست سبب اشك هر مؤمن، و مؤمن نميگريد مگر براي او و آن عزيزِ دلها كشته شد تا بر او بگريند و با ريختن اشك، دل پاك كنند و به درجات عاليات نائل شوند اگر چه فهم اين مطلب بر هر كسي آسان نيست.
«امام صادق (علیه السلام) فرمودند: اميرمؤمنان حضرت علي بن ابي طالب (علیه السلام) به امام حسين (علیه السلام) نظري افكنده و فرمودند: اي گريه هر مؤمن! حضرت اباعبدالله (علیه السلام) فرمودند: مرا ميگوييد پدر جان؟! آن بزرگوار فرمودند: آري پسرم!.»(2)
«ابوبصير نيز از امام صادق (علیه السلام) نقل كند كه امام حسين (علیه السلام) فرمودند: من كشتهي اشكم، هيچ مؤمني مرا ياد نكند مگر آنكه بگريد.» (3)
در روايت ديگري نيز همان بزرگوار فرمودند:
«حسين بن علي (علیه السلام) فرمودند: من كشتهي اشكم، با غم، كشته شدم و
1) « قالَ رسولُ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم) : ... بِالحُسَينِ تُسعَدُون و بِهِ تُشقَون. ألا و إنّ الحُسَين بابٌ مِن أبوابِ الجنَّةِ مَن عاداه حرّم اللَّهُ عليه ريحَ الجَنَّةِ» البرهان في تفسير القرآن، ج 3، ص 232
2) «عن أبي عبد اللَّه (علیه السلام) ، قال: نظر أمير المؤمنين (علیه السلام) إلى الحسين فقال: يا عبرة كل مؤمن، فقال: أنا يا أبتاه، قال: نعم يا بني. » كامل الزيارات، ص 116
3) « عَن أَبي بصير، قال: قال أبُوعبدِ اللَّهِ (علیه السلام) : قالَ الحسَين بنُ عليٍ (علیه السلام) : أَنا قَتيلُ العَبَرَة، لا يَذكُرُنِي مؤمنٌ إلّا إستَعبَرَ. » كامل الزيارات، ص 108
بر خداست كه اگر كسي مرا با غم و اندوه زيارت كند او را با سرور و شادي به نزد اهلش برگرداند.»(1)
امام صادق (علیه السلام) در كلامي نوراني معناي "قتيل العبرة" يا همان كشته اشك را براي ما تبيين كرده و ميفرمايند:
«پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به حسين بن علي (علیه السلام) نظر افكنده و او را بر دامان خويش نشاندند و فرمودند:
همانا براي قتل حسين حرارتي در دلهاي اهل ايمان است كه هرگز به سردي نگرايد.
سپس امام (علیه السلام) فرمودند: پدرم فداي كشتهي اشكها!
گفته شد: اي پسر رسول خدا! منظور از اين كه فرموديد كشته اشكها چيست؟
فرمودند: هيچ مؤمني او را ياد نكند مگر آنكه بگريد.»(2)
آنچه كه لازم است دربارهي آن تأمل و تدبّر شود اينست كه واقعاً نقش گريه بر حضرت اباعبدالله (علیه السلام) در تربيت نفوس و تزكيه آن چيست؟(3)
درست است كه اشك از چشم جاري ميشود و پيش از آنكه به آبي شور، مبدل شود خوني بوده كه توسط رگهاي بدن به دستگاه بينايي منتقل شده
1) « عَن أبي عَبداللَّه (علیه السلام) قالَ: قالَ الحُسين (علیه السلام) أنا قَتيلُ العَبَرَة، قُتِلتُ مكرُوباً، وَ حَقيقٌ علَي اللَّهِ أَن لا يَأتيَني مكروبٌ قطٌّ إلّا ردَّه اللَّهُ وأَقلَبَه إلى أهلِهِ مَسرُوراً.» كامل الزيارات، ص 109
2) مستدرك الوسائل، ج 10، ص318
3) علامه ميرجهاني در كتاب البكاء للحسين (علیه السلام) به ذكر فوائد گريه بر سيد مظلومان (علیه السلام) لطايفي چند را بر ميشمرند كه دانستنش براي همگان مفيد است لذا مطالعه اين كتاب به همه خوانندگان عزيز توصيه ميشود.
ولي حقيقت اشك از قلب نشأت گرفته و تا دل منقلب نشود و دگرگون نگردد اشكي هم از چشم جاري نميشود.
از اين روي در تعابير بسياري، اول، ذكر انقلاب قلب شده و پس از آن منقلب شدن چشم:
يا مقلِّبَ القلُوبِ و الأَبصار» و يا «يوماً تَتَقَلَّبُ فيهِ القُلُوبُ و الأَبصارُ(1) قرآن كريم نيز در مدح عده اي پاك نهاد فرموده است:
وَ إذا سَمِعُوا ما أُنزِلَ إلَي الرَّسولِ تَرَي أَعينَهُم تَفيضُ مِنَ الدَّمعِ ممَّا عَرَفُوا مِنَ الحَقِّ(2) يعني: و چون آنچه را كه بر رسول نازل شده بشنوند ببيني كه به خاطر معرفت و شناختي كه از حق دارند اشك از چشمانشان لبريز شود.
اشك از چشمانشان به خاطر معرفت جاري ميشود و همه ميدانند كه قلب انسان محل معرفت است پس در نتيجه تا قلب دگرگون نشود چشم هم منقلب نخواهد شد لذا اشك چشم از سرّ درون و معرفت باطن و صفاي ضمير كه همان پذيرش حق و اتصال به معدن نورانيت است خبر ميدهد و اين است هنر اشك.
در واقع هر كسي قابليت گريه بر حضرات معصومين (علیهم السلام) را ندارد و تا خداي مهربان توفيقش نداده(3)
و دلش متحوّل نشود، نميتواند از چشم، آبي جاري كند و به همين سبب است كه فرمودهاند:
«اگر هنگام ورود به حرمهاي مقدسه اشكت جاري شد اين علامت اذن
1) سوره نور، 37
2) سوره مائده، 82
3) اين سخني گزاف و از روي ناداني نيست ؛ بلكه عين كلام حضرت صادق (علیه السلام) است كه در زيارت جدّ غريبشان حسين بن علي (علیه السلام) ميفرمايند: « ... و أسأل اللَّه الذي أبكي عليك عيني ...» يعني: از خدايي كه چشم مرا بر تو گريان ساخت درخواست ميكنم. كامل الزيارت، ص 254
دخول است و در غير اين صورت داخل مشو و با استغفار دلت را اصلاح نما تا اذن دخولت دهند و علامتش هم لرزش دل و جريان اشك است.»(1)
اما نكتهي مهم تر آن است كه وقتي كسي به ياد مصائب آل الله (علیهم السلام) افتاده و در دل، ذكر كند فجايعي را كه بر ايشان رفته است؛ گويا اينگونه است كه تير و يا نيزه اي از سمت دشمن آن حضرت به او اصابت كرده لذا دلش شكسته، خونش جاري شده و آن خون را از چشم خارج ميكند.
شايد اين روايت حضرت باقر (علیه السلام) نيز به همين مطلب اشاره دارد كه فرمودند:
«به خدا سوگند! گريستن شما بر حسين و بازگو كردن مصائب او و زيارت قبر او ياري كردن شماست در اين دنيا. پس بشارت باد شما را كه در جوار پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهيد بود.»(2)
به واقع، تيري كه به امام حسين (علیه السلام) خورده است، به قلب همه ما اصابت نموده، و تيغي كه به فرق حضرت اميرالمومنين (علیه السلام) وارد شده است، همه ما را مجروح كرده و ميخي كه پهلوي حضرت صديقه شهيده (علیها السلام) را آزرده، به همه ما آسيب زده است.
چون انسانِ مؤمن بر اين مصائب محزون شود، اشكش كه همان خون قلب اوست، از چشمش جاري ميشود و بيرون ميآيد و به همين دليل ثواب شهادت برايش مينويسند و اينگونه انسان ميتواند با ياد سيد مظلومان ارواحنا له الفداء هر روز چندين بار ثواب شهادت را تحصيل نمايد و به آن برسد. خوب تامل كن.
از ميرزاي شيرازي نقل است كه فرمود:
«در عالم خواب، حبيب بن مظاهر را ديدم. از او پرسيدم آيا دوست داري كه به دنيا برگردي؟ گفت: آري! براي سه چيز. اول اينكه بر محمد و آل محمد صلوات بفرستم، دوم آنكه به تشنه لبان آب دهم و سوم اينكه در مجالس حضرت اباعبدالله (علیه السلام) گريه كنم.»(1)
اهميت گريه بر حضرت مظلوم (علیه السلام) را كسي چون حبيب بن مظاهر ميداند نه مدعيان علم و معرفت كه به آن وادي قدم ننهادهاند. پس درود خدا بر عزاداران و گريه كنندگان بر آن مولاي تشنه كام كه در باب ايشان فرمودهاند:
«ألا وصَلَّي اللَّهُ عَلَي الباكينَ عَلَي الحُسَين بنِ عليٍّ (علیهما السلام) رحمةً و شَفَقةً»(2)
لاجرم آن شاهد بالا و پست
با كمال دلربايي در اَلَست
جلوهاش گرمي بازاري نداشت
يوسف حُسنش خريداري نداشت
پس جمال خويش در آيينه ديد
روي زيبا ديد و عشق آمد پديد
دلنشين خويش مأوايي نداشت
تا در او منزل كند جايي نداشت
بهر منزل بيقراري ساز كرد
طالبان خويش را آواز كرد
چون كه يكسر طالبان را جمع ساخت
جمله را پروانه خود را شمع ساخت
جلوه اي كرد از يمين و از يسار
دوزخي و جنتي كرد كرد آشكار
پرده اي كاندر برابر داشتند
وقت آمد پرده را برداشتند
پس ندا داد و نه پنهان بر ملا
كالصَّلا اي باده خواران اَلصَّلا
همچو اين مي، خوشگوار و صاف نيست
ترك اين ميگفتن از انصاف نيست
حَبَّذا زين مي، كه هركس مست اوست
خلقت اشياء مقام پست اوست
جملهي ذرات از جا خاستند
ساغر مي را ز ساقي خواستند
بار ديگر آمد از ساقي صدا
طالبِ آن جام را بر زد ندا
اي كه از جان طالب اين بادهاي
بهر آشاميدنش آمادهاي
گرچه اين ميرا دو صد مستي بود
نيست را سرمايه هستي بود
از خمار آن حذر كن كاين خمار
از سر مستان برون آرد دمار
درد و رنج و غصه را آماده شو
بعد از آن آماده اين باده شو
اين نه جام عشرت، اين جام ولاست
دُرد او دَرد است و صاف او بلاست
بر هواي او نَفَس هر كس كشيد
يك قدم نا رفته پا را پس كشيد
باز ساقي بركشيد از دل خروش
گفت اي صافي دلان دُرد نوش
مرد خواهم همتي عالي كند
ساغر ما را ز ميخالي كند
انبيا و اوليا را با نياز
شد به ساغر گردن خواهش دراز
جمله را دل در طلب چون خُم به جوش
ليك آن سر خيل مخموران خموش
سر به بالا يك سر از برنا و پير
ليك آن منظور ساقي سر به زير
هر يك از جان همتي بگماشتند
جرعهاي از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجلال
همچنان در دست ساقي مال مال
باز ساقي گفت تا چند انتظار
اي حريف لاابالي سر بر آر
چون به موقع ساقيش درخواست كرد
پير مي خواران ز جان قد راست كرد
زينت افزاي بساط نشأَتَين
سرور و سرخيل مخموران حُسَين
گفت آن كس را مي جويي منم
باده خواري را كه ميگويي منم
شرطهايش را يكايك گوش كرد
ساغر مي را تمامي نوش كرد
باز گفت از اين شراب خوشگوار
ديگرت گر هست يك ساغر بيار
لاجرم آن شاهد صبح ازل
پادشاه دلبران، عزّوجلّ
پس به راه امتحان شد رهسپار
خواست تا پيدا كند آلات كار
بانگ بر زد فرقه ناكام را
بينصيبانِ نخستين جام را
كاي ز جام اولينتان اجتناب
جام ديگر هست ما را پر شراب
ظلم ميريزد از اين لبريز جام
ساقيش جام شقاوت كرده نام
كيست كو زين جام گردد جرعه نوش
پند ساقي را كشد چون دُرّ به گوش
پرده پيش چشم حق بينان شود
آلت قتاله اينان شود
ظلمتي گردد بپوشد نور را
فوق روز آرد شب ديجور را
بركشد بر قتلشان شمشير تيز
جسمشان را سازد از كين ريز ريز
ليكن آخر نار سوزان جاي اوست
دوزخ آتشفشان مأواي اوست
پس برآمد جام بر كف دست غيب
سر برآوردند مشتاقان ز جيبب
چون مگس كردند غوغا بر سرش
مي ربودند از كف يكديگرش
اول آن مي قسمت ابليس شد
كه وجودش مصدر تلبيس شد
جرعه اي هم زآن قدح قابيل خورد
زآن سبب خون دل هابيل خورد
گشت قسمت جرعه اي شدّاد را
جرعه اي نمرود بي بنياد را
جرعه اي طالوت بد انديش را
جرعه اي فرعون كافر كيش را
باز آن مي در قدح سيال بود
هر چه ميخوردند مالا مال بود
باز ساقي لب به استهزا گشود
گفت رسم باده خواري اين نبود
آن مُعَربَد خوي دُرد آشام كو
باده ما را حريف جام كو
چون كه استهزاي ساقي شد تمام
مَظهري برخاست از جا شمر نام
گفت هان در احتياط باده باش
جام را آمد حريف آماده باش
اين شقاوت را ز سرداران منم
دوزخت را از خريداران منم
با حسينت هم ترازويي كنم
در هلاكش سخت بازويي كنم
خشك كرد آن چشمهي سيال را
در كشيد آن جام مالامال را
ساقيا جام دگر لبريز كن
آتش ما را ز آبي تيز كن
تا خرد ثابت بود بر جاي خويش
مدعا را پرده ميگيرد به پيش
سرخوشم كن زآن به جان پروردهها
تا توهّم را بسوزم پردهها
مست گردم رشته را آرم به دست
قصه مستان كه گويد غير مست (1)
1) گنجینه الاسرار عمان سامان
1.قرآن كريم
2.بحارالانوار؛ علامه محمد باقر مجلسي. انتشارات دارالكتب الاسلاميه
3.جواهرالكلام؛ شيخ محمد حسن نجفي. نشر داراحياء التراث العربي
4.البكاء للحسين (علیه السلام) ؛ علامه سيد حسن ميرجهاني. نشر كتابخانه صدر
5.نهج البلاغه؛ سيد رضي. نشر محمد دشتي
6.تفسير امام حسن عسكري (علیه السلام) ؛ نشر مدرسه الامام المهدي (علیه السلام)
7.البرهان في تفسير القرآن؛ علامه سيد هاشم بحراني. نشر موسسه البعثه
8.كمال الدين وتمام النعمه؛ شيخ صدوق. نشر موسسه نشر اسلامي
9.عيون أخبار الرضا (علیه السلام) ؛ شيخ صدوق. نشر دارالكتب السلاميه
10.الكافي؛ شيخ كليني. نشر داركتب الاسلاميه
11.كامل الزيارات؛ ابن قولويه قمي. نشر دارالمرتضي بيروت
12.امالي طوسي؛ شيخ طوسي. نشر دار الثقافه
13.امالي صدوق؛ شيخ صدوق. نشر موسسه البعثه
14.وسائل الشيعه؛ شيخ حر عاملي. نشر داراحياءالتراث العربي
15.مقتل ابومخنف؛ لوط بن يحيي. نشر مطبعه علميه قم
16.موسوعه كربلاء؛ دكتر لبيب بيضون. نشر موسسه اعلمي
17.موسوعه كلمات الامامالحسين (علیه السلام) ؛ معهد تحقيقات باقرالعلوم (علیه السلام) . نشر موسسه الهادي
18.الفتوح؛ احمد بن اعثم كوفي. نشر دارالاضواء بيروت
19.تسليه المُجالس و زينه المَجالس: سيد محمد بن ابي طالب كركي. نشر موسسه معارف اسلامي
20.الخرائج و الجرائح؛ قطب الدين راوندي. دارالكتب الاسلامي بيروت
21.عوالم العلوم؛ شيخ عبدالله بحراني اصفهاني. نشر مدرسه امام مهدي (علیه السلام)
22.بصائرالدرجات؛ شيخ ابوجعفر صفار قمي. نشر موسسه امام مهدي (علیه السلام)
23.مدينه المعاجز؛ سيد هاشم البحراني. نشر اعلمي بيروت
24.مقتل الحسين (علیه السلام) ؛ اخطب خوارزمي. نشر انوار الهدي
25.امامان شيعه و جنبشهاي مكتبي؛ سيد محمد تقي مدرسي ترجمه حميدرضا آژير. نشر آستان قدس رضوي
26.اللهوف في قتلي الطفوف؛ سيد بن طاووس. نشر انوار الهدي قم
27.المنتخب؛ شيخ فخر الدين طريحي. نشر مكتبه حيدريه
28.الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد؛ شيخ مفيد. چاپ كنگره
29.مبادئ الوصول إلي علم الأصول؛ علامه حلي. نشر دارالاضواء
30.الذريعه إلي أصول الشريعه؛ سيد مرتضي. نشر دانشگاه تهران
31.المزار؛ شهيد اول. نشر مدرسه امام مهدي (علیه السلام)
32.نوادر الاخبار في ما يتعلق باصول الدين؛ ملا محسن فيض كاشاني. نشر موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي
33.الاحتجاج؛ احمد بن علي طبرسي. نشر موسسه اعلمي
34.تاريخ الامم و الملوك؛ ابوجعفر طبري. نشر دارالقلم بيروت
35.الكامل في التاريخ؛ ابن اثير. نشر داربيروت
36.شرائع الاسلام في مسائل الحلال و الحرام؛ محقق حلي. نشر استقلال
37.المقنعه؛ شيخ مفيد. نشر موسسه نشر اسلامي
38.حماسه حسيني؛ شيخ مرتضي مطهري. نشر صدرا
39.ينابيع الموده لذوي القربي؛ سليمان بن ابراهيم القندوزي. نشر دار الاسوه
40.حسين (علیه السلام) شهيد آگاه و رهبر نجات بخش اسلام؛ آيه الله لطف الله صافي گلپايگاني. نشر موسسه نشر و تبليغ
41.خصائص الحسينيه؛ شيخ جعفر شوشتري. انتشارات رضي
42.اكسير العبادات في اسرار الشهادات (اسرار الشهاده)؛ فاضل دربندي. انتشارات طوباي محبت
43.معالي السبطين في احوال الحسن و الحسين؛ شيخ مهدي حائري مازندراني. نشر موسسه بلاغ
44.الثاقب في المناقب؛ ابن حمزه طوسي. نشر انصاريان
45.نفس المهموم في مصيبه سيدنا الحسين المظلوم؛ محدث قمي. نشر مكتبه حيدريه
46.ترجمه الامام الحسين (علیه السلام) ؛ ابن عساكر. نشر مجمع احياء الثقافه الاسلاميه
47.الغيبه؛ محمد بن ابراهيم نعماني. نشر دارالهدي
48.تفسير عياشي؛ محمد بن مسعود العياشي. نشر مكتبه علميه اسلاميه
49.دلائل الامامه؛ ابوجعفر محمد بن جرير طبري. نشر موسسه بعثه
50.مستدرك الوسائل؛ شيخ حسين نوري. موسسه آل البيت
51.المصباح؛ ابراهيم بن علي الكفعمي. نشر دار الرضي
این اثر ناچیز اهدا شد
به حقیقت لیلة القدر و مقام روح القدس،
حضرت فاطمه شهیده سلام الله علیها
نگاهی نو به تاریخ صدر اسلام -------- فارسی
درمان با قرآن -------- فارسی
طوبای هدایت(پاسخ به شبهات وهابیت)-------- فارسی
النصوص(بیش از پانصد دلیل بر ولایت امیرالمومنین (علیه السلام) از منابع اهل سنت)-------- فارسی و عربی
بررسی منابع و شرح زیارت عاشورا -------- فارسی
بهشت اندیشه (رویکردی نو به مباحث اعتقادی)-------- فارسی و دانمارکی
مراه الابرار(در فضائل دوستان و شیعیان ائمه اطهار)-------- فارسی و عربی
الحبل المتین(در وجوب برائت از اعداء دین)-------- عربی