ghaemiyeh.com
سرشناسه:نجفی زنجانی، حافظ، 1343 -
عنوان و نام پديدآور:شخصیت و امامت امیرالمومنین علیهالسلام در اشعار اهل سنت قرن اول هجری [کتاب]/ حافظ زنجانی؛ تدوین پژوهشکده حج و زیارت.
مشخصات نشر:تهران: نشر مشعر، 1394.
مشخصات ظاهری:447 ص.
شابک:182000 ریال: 978-964-540-638-5
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [431] - 447.
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- فضایل -- احادیث
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Virtues -- Hadiths
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- احادیث اهل سنت
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Hadiths (Sunnite)
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- شعر
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Poetry
شناسه افزوده:حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. پژوهشکده حج و زیارت
رده بندی کنگره:BP37/4/ن25ش3 1394
رده بندی دیویی:297/951
شماره کتابشناسی ملی:4094681
خیراندیش دیجیتالی : جناب آقای سید علی بحرینی به نیابت از مرحومه حاجیه خانم کسایی _گروه هم پیمانان موعود غدیر.
بسم الله الرحمن الرحیم
اين اثر ناچيز را تقديم مىكنم به پيشگاه نورانى ولى الله الاعظم، وصى و جانشين بلافصل رسول خدا، حضرت مولا الموحدين، يعسوب الدين، قائد الغُر المُحَجَلين، اميرالمؤمنين، على بن ابىطالب همو كه مادر گيتى از زادن چون او ناتوان است!
وَصِيَّ الرَّسولِ بِأمرٍ حكيمْ أتَى مِن لَدُنكَ بِلُطفٍ عَمِيم
سَليلُ الخَليلِ وَليدُ الحَرَمْ عَدِيلُ النَّبِيّ فِي مَعالي الشِيَمْ
ضياءُ الرَّشادِ بَهاءُ الهُدى إمامُ العِبادِ رَواءُ النَّدَى
وَليُّ الأنامِ بِنَصِّ الغَديرْ أميرُ الكِرامِ و نِعمَ الأميرْ (1)
(على) آنكه به امر خداى حكيم وصى پيامبر شد، پيامبرى كه از سوى تو (اى خداى حكيم) با لطف همگانى مبعوث گرديد.
آن سلاله ابراهيم، و آن زاده خانه كعبه، و آن كسى كه در اخلاق پسنديده و
1) . بخشى از قصيده بلند علم الهدى، محمد، فرزند مولى محمد محسن فيض كاشانى(رحمه الله) به نقل از الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج11، ص476.
والا، همتاى پيامبر بود.
پرتو رشد و نور هدايت، و امام همه بندگان و كسى كه همچو ابر بارانى خوش گوار بود.
(على كه) به دليل نص حديث غدير، ولى خدا براى همه مردم، امير و پيشواى انسانهاى گرامى بود. چه نيكو و چه والا پيشوايى!!
ديباچه 13
مقدمه 15
على(علیه السلام) شخصيت ناشناخته 15
بخش اول: مفاهيم و كليات 23
مفهومشناسى 23
جايگاه شعردر فرهنگ اسلامى 24
پيشينه تحقيق 47
اهداف و فوائد تحقيق 49
محدوديتها و دشوارىهاى تحقيق 49
كاربرد نتايج تحقيق 50
بخش دوم: از تولد تا رحلت پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) 53
نحوه ولادت و نامگذارى على(علیه السلام) 53
على اولين مسلمان و اولين نمازگزار 57
على(علیه السلام) يگانه يار وفادار پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) 77
على(علیه السلام) داماد پيامبر(صلی الله علیه و آله) و خزينه نسب ايشان 81
على(علیه السلام) برادر پيامبر(صلی الله علیه و آله) 84
على(علیه السلام) باب مدينه علم و عرفان 88
وصاياى پيامبر(صلی الله علیه و آله) درباره على(علیه السلام) 94
بازگشت خورشيد براى نماز على(علیه السلام) 102
لقب ابوتراب 107
على(علیه السلام) نبأ عظيم 111
على(علیه السلام) از اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) و واجب التعظيم 114
ايثار على(علیه السلام) و نزول سوره هل اتى 118
على(علیه السلام) اهل بهشت 123
على(علیه السلام) همانند پيامبر(صلی الله علیه و آله) و غير قابل قياس با ديگران 124
شجاعت و شمشير بران على(علیه السلام) 125
جنگ بدر 126
جنگ احد 130
جنگ خندق (احزاب) 135
جنگ خيبر 144
جنگ صفين 151
پا گذاشتن بر دوش نبى و شكستن بتها 172
استجابت دعا 174
فضايل و امامت على(علیه السلام) در آيات و روايات 177
نزول آيات قرآن درباره على(علیه السلام) 178
خاتمبخشى و نزول آيه ولايت درباره على(علیه السلام) 186
روايات 193
حديث منزلت و برادرى 193
حجةالوداع، و ابلاغ ولايت على 200
اعتراض ابوبكر و عمر در غدير 203
دفاع على(علیه السلام) از ولايت و خلافت 220
مناشده اميرالمؤمنين(علیه السلام) در روز شورا (سال 23 يا آغاز سال 24) 220
مناشده اميرالمؤمنين(علیه السلام) در ايّام عُثمان بن عَفّان 222
مناشده اميرالمؤمنين(علیه السلام) بر طلحه در روز جمل (سال 36ه .ق) 229
حديث رُكبان (قافلهها) در كوفه سال 36 و 37 هجرى 230
برخى گواهىها بر حقانيت امام على(علیه السلام) 236
وجوب محبت ذوىالقربى 243
تحليل و بيان نتيجه 258
بخش سوم: از رحلت پيامبر(صلی الله علیه و آله) تا دوران خلافت 263
مقدمه 263
الف) غصب خلافت در اشعار مخالفان على(علیه السلام) 272
ب) راز همراهى على(علیه السلام) با خلفا 274
ج) عظمت و بزرگى حق على(علیه السلام) 280
بخش چهارم:دوران خلافت و حكومت تا شهادت 283
بيعت مردم با على(علیه السلام) بعد از قتل عثمان 283
مخالفت عايشه، طلحه و زبير (ناكثين) با على(علیه السلام) 293
اتهامات دشمنان به على(علیه السلام) در خصوص قتل عثمان 296
اتهام عايشه به على(علیه السلام) 297
اتهام عمرو بن عاص به على(علیه السلام) 301
اتهام معاويه به على(علیه السلام) 303
نامه معاويه به عبدالله بن عمر 304
دعوت معاويه از سعد بن ابى وقاص 308
نامه على(علیه السلام) به معاويه مبنى بر عدم دخالت در قتل عثمان 328
وساطت مغيره ميان على(علیه السلام) و معاويه 329
مكر و حيله توسط مخالفان على(علیه السلام) 331
مدافعان حريم ولايت 336
على(علیه السلام) نگهبان دين و پاسدار ولايت الهى 343
تجديد بناى دين به دست على(علیه السلام) 347
على(علیه السلام) مجاهد راه خدا 350
جدايى از على(علیه السلام) انحراف از دين 353
جنگ با على(علیه السلام) عامل تباهى 366
فتنه و اختلاف در اردوگاه على(علیه السلام) 372
حكميت تحميلى 376
تظاهر عمرو بن عاص در احترام نهادن به ابوموسى 385
آمدن گروهى از صحابه نزد على(علیه السلام) 394
على(علیه السلام) مجرى حق و عدالت 399
مظلوميت و شهادت على(علیه السلام) 408
شهادت مظلومانه على(علیه السلام) 412
تحليل و بيان نتيجه 421
سخن پايانى 430
كتابنامه 431
شخصيت با عظمت على بن ابىطالب(علیه السلام)، چونان آفتاب عالمتابى است كه تاريخ بشريت را روشن كرده و حتى كسانى كه خواستهاند فضائلش را بپوشانند، به ناچار به پرتو افكنىاش اعتراف كردهاند ازاينرو همواره براى دشمنان نيز شخصيتى ممتاز و درخور ستايش بوده است. گفتنى است بخشى از اين ستايشها اشعارى است كه افراد همعصر و حتى دشمنان او سرودهاند.
اثر پيشرو تلاش محقق محترم، آقاى حافظ نجفى است در جمعآورى، بررسى و تحليل اشعار اهلسنت در قرن اول هجرى درباره شخصيت اميرالمؤمنين على(علیه السلام).
اميدواريم اين اثر، بيانگر شمّهاى از فضائل بيكران علىبن ابىطالب(علیه السلام) باشد.
گروه اخلاق و اسرار
السَّلامُ عَليكَ يا حَبيبَ اللهِ يا ابا الحَسن يا اميرالمؤمنين يا بابَ حِكمَةِ رَبّ العالمينَ لَقَد طَيبَ اللهُ بِكَ التُّراب وَ اوضَحَ بِكَ الكِتابَ.
يا ابنَ عَمِّ النّبيِ أنتَ يدُ اللّه الَّتِي عَمَّ كُلَّ شَيءٍ نَداها
أنتَ قُرآنُهُ المَجيد و أوصافُك آياتُهُ الَّتِي أوحاها
حَسَبَكَ (1)الله فِي مآثر شَتّى هِيَ مِثلُ الأعدادِ لا تتناها
لَيتَ عيناً بِغير رَوضِك تَرعى قَذِيَت و استَمَرّ فيها قذاها
أنتَ بعدَ النَّبِيِّ خَيرُ البَرايا وَ السَّماءُ خَيرُ ما بِها قمراها
لَكَ ذاتٌ كَذاتِهِ حَيثُ لو لا أنها مثلُها لَما آخاها
لَكَ نَفسٌ مِن مَعدِنِ اللُّطفِ صِيغَت جَعَلَ الله كَلَّ نَفسٍ هُداها (2)
شيخ محمدكاظم ازرى در خاندان شعر و ادب بزرگ شد. برادرش محمد رضى ازرى نيز از شعراى به نام زمان خود بوده و در مدح و منقبت پيامبر(صلی الله علیه و آله) و اهلبيتش(عليهم السلام) اشعار زيادى سروده است. از جمله اشعار وى در بيان ولايت على(علیه السلام) دو بيت ذيل است:
أتَعَجَّبُ مِن أصحابِ أحمَدَ اذ رَضُوا بِتأخير ذي فَضلٍ و تَقديم ذي جَهل
وَ أصحابِ موسى في زمانِ حَياتِهِ رَضوا بَدلاً عَن باريء الخَلق بِالعِجلِ
از اصحاب محمد(صلی الله علیه و آله) در شگفتم كه به عقب نگه داشتن صاحب فضل و پيش افتادن نادان، رضايت دادند.
و از اصحاب موسى نيز در شگفتم كه در دوران حيات موسى، بهجاى آفريدگار جهان، به گوساله [پرستى] رضايت دادند. كشكول، بحرانى، ج1، ص109.
1) . خَصَّك (ن.ب).
2) . چند بيت از قصيده بلند شيخ محمد كاظم ازرى است كه در مدح و بيان فضايل پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و اهلبيت طاهرينش(عليهم السلام) سروده است. اين قصيده داراى 469 بيت، و از چنان ارزشى برخوردار است كه مرحوم صاحب جواهر آرزو مىكرد ثواب تأليف جواهر را تقديم وى كند تا ثواب سرودن آن اشعار نصيبش گردد. اين قصيده بهطور كامل در كشكولِ بحرانى، ج3، صص 318 - 333 درج شده است.
اى پسر عموى پيامبر، تويى دست خدا كه فراگرفته سخايش همه چيز را.
تويى قرآن مجيد حق و صفات تو آيههاى آن قرآن است كه وحى كرد آن را.
ويژهات داشت خدا به افتخارات گوناگون كه مانند اعداد بىپايان است.
اى كاش چشمى كه در غير بوستان تو بچرد پر از خاشاك شود و اين خاشاك همچنان در آن بماند.
تو بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله)، بهترين مردمى، چنانكه در آسمان بهترين اختران، مهر و ماه هستند.
ذات تو چون ذات پيامبر(صلی الله علیه و آله) است و اگر چنين نبود، هرگز تو را به برادرى خويش نمىگرفت.
تو را جانى است كه از معدن لطف حق، پى ريزى شده و خدا هر جانى را فداى آن كند.
اى شاهكار خلقت، خامه صنع خدا على از خلقت تو گفته خدا مرحبا على
اى خانهزاد خانه خلاق بىزوال اى از تو محترم حرم كبريا على
لايقتر از تو نيست كه گردد در اين جهان بعد از نبى به خلق خدا رهنما على
گويم چه از صفات تو اى مظهر صفات جايى كه كرده وصف تو را هلاتى على
آدم به وقت توبه تو را كرد واسطه تا شد خدا به توبه آدم رضا على
لطف تو شد به نوح نبى ساحل نجات اى ناخداى كشتى لطف خدا على
بر تخت گُل نشست در آتش خليل و گفت آتش كند ز نام تو شرم و حيا على
موسى عصا فكند و عصا گشت اژدها تا زد صدا ز ناى محبت تو را على
مادر نزاده است و نزايد نظير تو زيرا تويى سواى همه ماسوا على
دست خداست دست تو اى دستگير حق دستم بگير تا نيفتم زپا على (1)
على جان! چه رازى در شخصيت تو نهفته است؟ خداوند سرشت تو را با كدام عنصر نورانى سفته است كه عارفان واله و حكيمان ژرفانديش در حكمت و عرفان تو، سياستمداران در مديريت، عالمان و انديشمندان در دانش و معرفت، فاتحان ميدانهاى نبرد در شجاعت و دليرى تو در شگفتند! بىجا نيست كه شهريار گفت: «متحيرم چه نامم شه ملك لافتى را!» حق همان است كه شيخ «صفى حلّى» به پيشگاه تو عرضه داشت كه يا على:
جُمِعَت في صِفاتك الاَضداد فَلِهذا عَزَّت لَك الاَنداد
زاهدٌ حاكمٌ حليمٌ شجاعٌ فاتِكٌ ناسكٌ فقيرٌ جوادٌ
شِيَمٌ ما جُمِعنَ في بشرٍ قَطُّ و لا حازَ مِثلَهُنَّ العِبادُ
خُلُقٌ يَخجِل النَسِيمَ من اللُطف و بَأسٌ يذوبُ منه الجَمادُ (2)ت.
سخن گفتن از على(علیه السلام) بسان شمردن ستارگان آسمان و قطرات اقيانوس و ريگهاى بيابان، دشوار، بل ناممكن است. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به على بن ابىطالب(علیه السلام) فرمود:
يا علي لا يَعرِفُ اللهَ تعالى إلا أنا و أنت و لا يَعرِفُني إلا اللهُ و أنت و لا يَعرِفُكَ إلا اللهُ و أنا. (1)
اى على! خدا را [آنگونه كه شايسته است] نمىشناسد، مگر من و تو. مرا نمىشناسد جز خدا و تو. تو را نمىشناسد مگر خدا و من.
على(علیه السلام) خود نيز درباره شخصيت خود مىگويد:
غَداً تَرَوْنَ أَيَّامِي وَ يُكْشَفُ لَكُمْ عَنْ سَرَائِرِي وَ تَعْرِفُونَنِي بَعْدَ خُلُوِّ مَكَانِي وَ قِيَامِ غَيْرِي مَقَامِي... . (2)
فردا ارزش ايّام زندگى مرا خواهيد ديد و راز درونم را خواهيد دانست. پس از آنكه جاى مرا خالى ديديد و ديگرى بر جاى من نشست، مرا خواهيد شناخت.
هنگامى هم كه خلافت او را غصب كردند فرمود:
... إنَهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ وَ لَا يَرْقَى إِلَىَ الطَّيْر... . (3)
همانا او (ابوبكر) مىدانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مىكند. او مىدانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است و مرغ دورپرواز انديشهها به بلنداى ارزش من نتواند پرواز كرد.).
على، عصاره همه انبيا و رسولان الهى است. ابن عباس گفته است:
درحالىكه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بين گروهى از اصحاب خود نشسته بود، فرمود:
مَنْ أَرَادَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى آدَمَ فِي عِلْمِهِ، وَ إِلَى نُوحٍ فِي فَهْمِهِ، وَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ فِي خُلُقِهِ، وَ إِلَى مُوسَى فِي مُنَاجَاتِهِ، وَ إِلَى عِيسَى فِي سُنَّتِهِ، وَ إِلَى مُحَمَّدٍ فِي تَمَامِهِ وَ كَمَالِهِ، فَلْيَنْظُرْ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ الْمُقْبِلِ. (1)
شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج2، ص236؛ المناقب، خوارزمى، ص49؛ كفاية الطالب، ص45؛ الرياض النضرة، ج2، ص218.
هركس مىخواهد به آدم، در علمش و به نوح، در فهمش و ابراهيم، در خُويَش و موسى، در مناجاتش و عيسى در سنتش و محمد، در كمالش بنگرد، به اين شخصى كه وارد مىشود، بنگرد... .
مردم گردن كشيدند تا ببينند كيست كه وارد مىشود، ناگاه ديدند على بن ابىطالب است كه وارد مىشود.
آرى اين حقيقت وجودى على است كه در تاريخ بشر شگفتى آفريده است. چه بسيارند انسانهايى كه به خاطر عشق به على و به جرم بيان فضائلش سرشان بر دار رفت يا زبانشان بريده شد يا خانههايشان ويران گشت!
علىشناسى، يك تكليف است؛ چون على(علیه السلام) امام است. نبى اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:8.
1) . اين روايت را شخصيتهايى چون احمد بن حنبل، ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، خطيب خوارزمى، گنجى شافعى، محبالدين طبرى، ابن ابىالحديد معتزلى و... از عبدالرزاق از معمر زهرى از سعيدبن مسيب از ابىهريره و نيز از ابن عباس در منابع ذيل نقل كردهاند.
«مَن ماتَ وَ لَم يَعرِف إمامَ زَمانِهِ ماتَ ميتَةً جاهِلِيَّةً» (1)«هركس بميرد و امام زمان خود را نشناسد با مرگ جاهلى مرده است».
اين سخن پيامبر(صلی الله علیه و آله) دلالت دارد بر اينكه امامت از اصول دين است؛ زيرا به يقين مىدانيم اگر كسى جاهل به فرعى از فروع دين باشد، مرگش جاهلى محسوب نمىشود؛ هرچند دانستن آن فرع واجب بوده باشد. (2)در پرتو اين تكليف الهى، شناخت ابعاد شخصيت فردى و اجتماعى اميرالمؤمنين على(علیه السلام) و امامت و خلافت آن حضرت، همواره يكى از موضوعات محورى در فرهنگ و تاريخ اسلام، براى دوستان و دشمنان آن حضرت، بوده است. ما در اين تحقيق بر آنيم ديدگاه شعرا و ادباى اهلسنت قرن اول هجرى را درباره شخصيت حضرت على(علیه السلام) بررسى كنيم.
نكته حايز اهميت اين است كه همه سرايندهها به طور رسمى به عنوان شاعر شناخته نشدهاند. بلكه برخى صرفاً به دليل داشتن قريحه شعرى، ابياتى چند سرودهاند.
علت انتخاب اشعار شعراى قرن اول در عنوان تحقيق، اين است كه بسيارى از آنها على(علیه السلام) را از نزديك ديدهاند يا اوصاف و ويژگىهاى شخصيتى آن حضرت را با يك واسطه از افراد مطمئن شنيدهاند. ازاينرو سخنان و سرودههايشان از اتقان و استحكام بيشترى در معرفى چهره تابناك حضرت على(علیه السلام) برخوردار است.7.
بر اساس شواهد و مستندات قرآنى (1)و تاريخى، پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) حضرت علىبن ابىطالب(علیه السلام) را بارها به عنوان وصى و جانشين خود و ولى امر مسلمين و رهبر جامعه اسلامى معرفى كردند و در حجةالوداع با دستور خداوند، در منطقه غديرخم، رسماً آن حضرت را به خلافت و رهبريت جامعه اسلامى منصوب نمودند. با وجود اينكه حق على(علیه السلام) بعد از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله) در خلافت و حكومت غصب شد، ليكن آن حضرت به خاطر حفظ مصالح اسلام و مسلمين، صبرى تلخ و جانكاه را پيشه خود ساختند:
«فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِي نَهْبا». (2)تاريخ گواهى مىدهد كه آن حضرت نه تنها براى احقاق حق خويش قيام نكردند، بلكه (چنانكه در فصل سوم بيان گرديده است) با غاصبان خلافت نيز همراهى نموده و حاكمان وقت را در مشكلات مختلف يارى كردند! با اين حال، مخالفان اهلبيت، بدترين ستمها را به آن حضرت و فرزندانش روا داشتند. عبداللهبن علا از زُهَرى از سعيد بن جناب از ابىعُنفُوانه مازنى از جَندَع روايت نموده كه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم مىفرمود: «هركس از روى عمد دروغ بر من بندد، جايگاه او در آتش خواهد بود». سپس وى گفت:
هنگامى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از حجةالوداع باز گشته بود، چون در غديرخم فرود آمد، براى ايراد خطبه به پا خاست. در آن حال دست على(علیه السلام) را گرفت و گفت: «هركس كه من مولاى او هستم پس اين (على) مولاى اوست. بار خدايا دوست دار كسى را كه او را دوست دارد و دشمن دار كسى را كه او رات.
دشمن دارد.
عبدالله بن علاء گفت: به زهرى گفتم: «در شام كه گوشهاى تو از دشنام به على(علیه السلام) پر است اين حديث را بازگو منما!» در جواب من گفت: «به خدا قسم از فضايل على(علیه السلام) به قدرى در خاطرم هست كه اگر آنها را بازگو نمايم كشته خواهم شد». (1)
ظلم به اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) هنوز هم ادامه دارد. در دوران كنونى، يكى از شگردهاى دشمنان، تحريف تاريخ و وارونه كردن حقايق صدر اسلام است؛ به گونهاى كه برخى معاندان، منابع اهلسنت را نيز تغيير داده و حقايق موجود درباره اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله)، به ويژه حضرت على(علیه السلام) را از آن منابع حذف كردهاند. ازاينرو ائمه اطهار(عليهم السلام) و علماى دين همواره به پيروان راستين آن حضرت سفارش مىنمودند براى تبيين فضائل على(علیه السلام) و معرفى شخصيت بىمثال آن حضرت، كوشش كنند. يكى از راههاى تبيين فضايل آن حضرت، اين است كه چگونگى ذكر فضايل على(علیه السلام) در منابع اهلسنت، به ويژه در لسان شعرا و ادبا، مورد واكاوى و دقت نظر قرار گيرد، تا بدين وسيله ضمن جلوگيرى از تحريف حقايق، حقطلبان از رهنمودهاى آن امام بحق نيز بهرهمند شوند.5.
1) . أسدالغابة، ج1، ص365.
چون در اين تحقيق، به دنبال بررسى شخصيت حضرت على(علیه السلام) در نگاه شاعران اهلسنت در قرن اول هجرى هستيم، بايد پيش از ورود به بحث اصلى، چند عنوان را به لحاظ مفهومى مورد دقت قرار دهيم:
شِعر (به كسر «ش») در لغت دانستن و زيركى است: «شَعَرَ شَعْراً: عَلِمَ بِهِ. شَعَرَ لِكذَا: فَطَنَ لَهُ» و در اصطلاح اهل عربيت، كلامى است كه وزن و قافيه داشته باشد. (1)
مرحوم طبرسى ذيل آيه شريفه (بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ) (2)مىنويسد:
شعور، اول علم است از راه مشاعر و حواس ... و به قولى شعور ادراك دقيق است، مأخوذ از شَعر به معناى موى كه دقيق و نازك است و از آن است شاعر كه به اقامه وزن و نظم مُتفَطِن است، طورى كه ديگران نيستند. (3)
راغب گويد:
شاعر به علت فِطنت و دقّتِ معرفت، شاعر ناميده شده. شِعر در اصل علم دقيق است... و شاعر آن است كه صنعت شعر داند. آيات قرآن گواه مطلب فوق است! وقتى ملاحظه مىكنيم در آيه (وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ) . (1)شعر به معناى دانستن و درك است.
(وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً) (2)اشعار به معنى اعلام است؛ يعنى ناشناسى كند و كسى را نسبت به وضع شما با خبر ننمايد. (3)
آيا در قرآن و كلام اولياى الهى شعر سرودن تأييد شده است؟ آنچه مسلم است قرآن كريم در برخى آيات، با شعر و شاعران مبارزه كرده و هر دو را سرزنش كرده است:
-(وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ) (4)
ما هرگز شعر به او (پيامبر) نياموختيم و شايسته او نيست [شاعر باشد] اين (كتاب آسمانى) فقط ذكر و قرآن مبين است.
[پيامبر اسلام شاعر نيست] شاعران كسانى هستند كه گمراهان از آنان پيروى مىكنند. آيا نمىبينى آنها در هر وادى سرگردانند و سخنانى مىگويند كه [به
آنها] عمل نمىكنند؟! مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام مىدهند و خدا را بسيار ياد مىكنند.
ناگفته نماند كه در آيات فوق، به شعر جاهليت و شعر غير مسئول حمله شده است. به اشعارى كه در خدمت هوسهاى شخصى با هدف جنگ و خونريزى، وصف امور شهوانى، مدح ستمگران و تملق از حاكمان جائر، فخرفروشىهاى بيجا و هجوگويى است و قابل پياده شدن در عمل نيست، غير مسئولانه گفته مىشود كه محصول خيالبافى و مورد حمله قرآن است. اگرچه قرآن در حال خشكاندن ريشه آنها بود، بعدها خلفا آن را زنده كردند و به شاعران مُطرب، كيسههاى زر دادند. اما شعر مفيد مورد تأييد قرآن و اولياى دين است؛ چنانكه از استثنا در آيه اخير روشن مىشود.
اصولاً سخنى كه از روى وهم و خيال باشد، در اسلام مذموم است. ولى بيان حقائق، در هر قالب كه باشد، ممدوح و پسنديده است.
گفتهاند كه كعب بن مالك به خدمت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) رسيد و پرسيد: «نظر شما درباره آياتى كه در سوره شعرا درباره شاعران وارد شده چيست؟» حضرت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «به حقيقت كه شما با شمشير زبان در جهاديد». (1)
شعر، زبان احساس آدمى است كه شاعران خوشقريحه و نغزگوى، با استخدام زيباترين و جذابترين واژهها و عبارات، دقايق حِكمى و عرفانى را در قالبى شورانگيز و دلنواز، بيان مىكنند.
اين هنر شعر است كه حقيقت را جلوهگر مىكند و فضائل اخلاقى و امور6.
1) . مسند احمد، ج3، ص456.
معنوى را با روح شنونده در مىآميزد و با جذبه عميق، رهرو حقجو را به چشمه زلال حقيقت مىرساند؛ چه بسيارند آوازهايى كه از دل شاعران بر مىخيزد و در دل شب، نواى دلنشين كاروانيان مىشود يا در دل رهروان، شور زندگى افكنده و نويد صبحى دلافروز را به بشر مىسپارد. اين شعر است كه گاهى بزم اميران و بزرگان را مىآرايد و گاهى آواز مادرى مىشود و در كنار گاهواره، دل ناملايم طفل را آرام مىكند.
كسى كه با زبان عربى آشنا باشد، در مقابل قصيده ميميّه فَرَزدَق (1)
هذا الّذي تعرف البطحاء وطأته والبيت يعرفه والحلّ والحرم
هشام از شنيدن آن ناراحت شد و فرزدق را در «عَسفان»، بين مكّه و مدينه، زندانى كرد. لذا امام زينالعابدين(علیه السلام) دوازده هزار درهم برايش فرستاد. شمار ابيات اين قصيده مختلف ذكر شده است: از چهار بيت تا چهل و يك بيت: حلية الأولياء، ج3، ص139؛ تذكرة الخواص، ص330؛ كفاية الطالب، صص452 و 453.
، دل مىبازد3.1) . ابوفَراس هَمّام بن غالب بن صعصعه، ملقّب به «فرزدق»، در حدود سال 20ه .ق در بصره متولد شد و حدود سال 114ه .ق در بصره چشم از جهان فرو بست. قصيده ميميّه فرزدق در وصف امام زينالعابدين(علیه السلام) سروده شده است. زمانى كه هشام بن عبدالملك در هنگام طواف، با ازدحام جمعيت مواجه شد و نتوانست به حجرالاسود نزديك شود، دستور داد منبرى در جانب زمزم نصب كردند و گروهى از اعيان اهل شام هم در اطرافش بودند كه ناگاه امام زينالعابدين(علیه السلام) وارد شد. مردم به احترامش كنار رفتند و آن حضرت حجرالاسود را استلام كرد. هشام با تعجب گفت: «اين كيست؟» به دروغ گفتند: «او را نمى شناسيم!» فرزدق كه آنجا حاضر بود، گفت: «ولى من او را مىشناسم» و آنجا اين قصيده را سرود كه با اين بيت آغاز مىشود:
و با هاشميات كُمَيت، (1)انس گرفته و قصيده عينيه حِمْيرى، (2)شور و احساس حماسى در دل و سرش مىافكند. آيا مىشود قصيده تائيه دِعبل خُزاعى (3)
تجاوَبن بالاَرنان و الزَّفَراتِ نَوائِح عُجمٍ اللَّفظِ و النَّطَقاتِ اما به دليل بيت سىام آن به مدارس آيات مشهور شده است.
ابوالفرج اصفهانى در اغانى، ج18، ص29 گفته است: «قصيده مدارس آيات دعبل از بهترين نوع شعر و شكوهمندترين نمونه مدايحى است كه درباره خاندان پيغمبر(عليهم السلام) سرودهاند و دعبل آن را براى علىبن موسىالرضا(علیه السلام) سروده و گفته است كه چون به خدمت آن امام(علیه السلام) رسيدم، فرمود: يكى از سرودهايت را برايم بخوان و من خواندم:
مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل وحي مُقفر العَرصات
امام آنچنان گريست كه از هوش رفت.
ابن عساكر در ج5، ص234 تاريخش گفته است: «چون گام مأمون در خلافت استوار شد و سكهبنامش زدند، به جمع آثار فضائل دودمان پيغمبر(صلی الله علیه و آله) پرداخت و از جمله اشعارى كه از آن فضائل به دستش رسيد، اين سروده دعبل بود:
مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل وحي مقفر العرصات
پيوسته انديشه اين قصيده در سينهاش موج ميزد تا آنگاه كه دعبل بر او وارد شد. به وى گفت: «قصيده تائيهات را برايم بخوان و مترس كه از آنچه در آن چكامه گفتهاى در امانى». او وقتى خواند مأمون به قدرى گريست كه اشك بر سينهاش فرو ريخت. از آن پس دعبل اولين كسى بود كه بر وى داخل مىشد و آخرين كس بود كه از نزدش بيرون مىرفت. دعبل در سال 148 به دنيا آمد و در سنه 246، در روزگار پيرى و كهنسالى، به جور و ستم كشته شد. وى 97 سال و چند ماه زيست وآرامگاهش در شوش دانيال است.
رات.1) . كميت بن زيد اسدى در سال شصت هجرى به دنيا آمد و در زمان خلافت «مروان بن محمّد»، در سال 126ه .ق در كوفه به شهادت رسيد. وى اشعار زيادى در مدح و فضايل اهلبيت(عليهم السلام) سروده است؛ از جمله آنها قصايد هاشميات وى است كه شامل قصيده بائيه، عينيه، لاميه و ميميه است. همچنين وى غديريه و اشعار زيبايى در فضائل على(علیه السلام) دارد. «صاعد»، غلام كميت، گفته است: با كميت به خدمت ابى جعفر محمّد بن على(علیه السلام) رسيدم و وى قصيده ميميه هاشميات را براى حضرت خواند. حضرت گفت: «اللهم اغفر للكميت. اللهم اغفر للكميت». در روايت ديگر فرمود: «تا آنگاه كه در ستايش ما شعر مىسرائى پيوسته به روحالقدس مؤيد باشى». هشام بن عبدالملك وقتى قصايد هاشميات كميت را شنيد به خالد، كه عامل او در عراق بود، نوشت: «سر كميت را براى من بفرست» كميت از همه جا بىخبر بود كه ناگاه گرد خانهاش را گرفتند و او را دستگير كردند و به زندان انداختند: الاغانى، ج15، ص124؛ المعاهد، ج2، ص27.
2) . سيد اسماعيل بن محمد حميرى، متوفاى سال 173ه .ق، اشعار بسيارى در فضايل اهلبيت خصوصاً درباره ولايت على(علیه السلام) سروده است. قصيده عينيه 54 بيت است و مرحوم علامه امينى آن را در كتاب شريف الغدير، ج2، ص317، غديريه شماره دهم معرفى كرده است. ابوالفرج اصفهانى نيز در كتاب اغانى، ج7، ص241 به بعد، درباره توجه و عنايت پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) به آن، مطالب مهمى را بيان نموده است.
3) . دعبل خزاعى از مواليان و پيروان راستين اهلبيت(عليهم السلام) است. وى اشعار زيادى را سروده است كه مشهورترين آنها قصيده تائيه است و با بيت ذيل آغاز مىشود:
بخوانيد و بر جنايات و ستمهايى كه بر خاندان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رفته، اشك نريزيد؟! مگر مىشود قصيده ميميه امير ابوفَراس حَمدانى (1)را خواند و با شاعر دلسوخته همراه نگشت و هم آواز نشد، آنجا كه مىگويد:
يا باعَةَ الخَمرِ كُفُّوا عن مَفاخِرِكُمْ لَمَعشَرٌ بيعُهم يَومَ الهِياج دَمُ (2)
اى شرابفروشان، به خود مباليد و از خودستائى بازايستيد كه هر آينه انسانهاى ارزشمندى هستند كه در نبرد زندگى، خونِ گرم خود را نثار مىكنند.9.
1) . ابوفراس حارث بن ابىالعلاء سعيد بن حمد... حمدانى تغلبى، ساكن «منبج» بود و در حكومت پسر عمويش، ابوالحسن سيفالدوله، به بلاد شام منتقل شد و در چند نبرد كه در ركاب او با روم جنگيد، شهرت يافت. در اين جنگها دو بار اسير شد. سرانجام سيفالدوله در سال 355ه .ق او را از اسارت آزاد كرد: اعيان الشيعه، سيد محسن امين، ج18، صص289 -290.
2) . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج3، ص549.
شاعران قرن اول هجرى را مىنگريم كه چگونه مديحه و مرثيه را سر دادند و چون شمشير بُرّانى از پيشوايان دين حمايت كردند و شعرشان تير آتشينى بود در جگر دشمن. بىجهت نيست كه شيعه و سنى از پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل مىكند كه فرمود:
«إنِّ مِنَ الشِّعرِ لَحِكمَةً وَ إنّ مِنَ الْبَيانِ لَسِحراً» (1)«همانا پارهاى از شعرها حكمت است و برخى بيانها همچون جادو اثر مىگذارد». ازاينرو رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) شاعران را براى مدح كردن پاكان و نكوهش مخالفان تشويق مىكرد؛ چنانكه خود ايشان شعر مىخواند و از ديگران مىخواست كه شعر بخوانند هنگامى كه عَمرو بن سالم (2)
يا رَبِّ انّي ناشِدٌ مُحَمّداً حِلفَ ابينا وَ ابيه الاَتلَداً
چون عمرو بن سالم با خواندن اشعار فوق خبر نقض پيمان بنىبكر بن كنانه را به پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) داد، پيغمبر(صلی الله علیه و آله) نزد مردم گفت: «خدا تو را و همه خزاعه را يارى دهد». پس از اين برخاست، و داخل منزل ميمونه شد، غسل كرد و هنگام غسل فرمود: «اگر بنىكعب را يارى نكنم، كسى مرا معاونت نخواهد كرد». پس از اين جريان اصحاب خود را جمع كرد و تصميم حركت به طرف مكه را به آنان رسانيد و در اين جنگ، كه سال هشتم هجرى واقع شد، مكه فتح گرديد: أسدالغابة، ج3، ص722؛ تاريخطبرى، ج3، ص46؛ الكامل فى التاريخ، ج2، ص241.
1.1) . مسند أحمد، ج1، صص 269، 273، 451؛ سنن دارمى، ج2، ص296؛ صحيح بخارى، ج5، ص2176.
2) . پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در صلح حديبيه شرط كرد كه قريش با پيامبر(صلی الله علیه و آله) و همپيمانان وى جنگ نكنند. از قديم در مكه دو قبيله بودند: يكى بنىخُزاعه و ديگرى بنىبكر بن كنانه؛ بنىخزاعه، هم پيمان بنىهاشم بودند، اما بنىبكر بن كنانه از قديم با بنىاميه و بنىمخزوم و گروه قريش همپيمان بودند. بنىبكر از قريش يارى خواستند. قريش هم بنىبكر را با مال و سلاح و چهارپايان يارى و مدد نمود و به قبيله خزاعه كه در سرزمين خود (وتير يا وثير) بودند، هجوم برد. در اين هجوم افراد بسيارى از بنىخزاعه (به نقلى بيست نفر) كشته شدند. خزاعه به حرم كعبه پناه برد؛ چون دانسته شد كه قريش عهد صلح را نقض كرده و خون خزاعه را هدر نموده است، همه خزاعيان گرد آمدند و مردى از قبيله خود به نام عمرو بن سالم خزاعى را سوى پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در مدينه فرستادند تا پيامبر را از كار قريش آگاه كنند و از وى يارى بخواهند. عمرو از مكه به مدينه آمد و به محضر پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) رسيد و با خواندن نُه بيت شعر كه با بيت ذيل آغاز مىشود، خبر را به پيامبر(صلی الله علیه و آله) اعلام كرد:
بر پيغمبر وارد شد و اين شعر خود را خواند:
لاهُمَّ إنّي ناشدٌ محمداً حِلْفَ أبينا و أبيه الأَتْلَداً
كُنتَ لنا أباً و كُنّا وَلَداً ثَمَّتَ أسلَمنا فلم نَنزَعْ يداً
3.فانصُرْ رَسولَ الله نصراً عَتَداً و ادعُ عبادَ الله يأتوا مَدَداً
1.پروردگارا! من جوياى محمّدم، سوگند پيشين پدران خود و پدر او را خاطرنشان ساختم.
[اى محمد] براى ما پدرى مهربان بودى و ما فرزندان توئيم و به اسلام گرائيده و از تو دست بردار نيستيم.
خداوندا! محمّد(صلی الله علیه و آله) را يارى كن و بندگانت را به يارى او فرست.
حضرت فرمود: «اى عمرو بن سالم، تو يارى داده خواهى شد».
ابوليلى نابغه جَعدى (1)
وى از پيروان على بود. پس از رحلت پيامبر(صلی الله علیه و آله) از منزلش بيرون آمد و از حال مردم جويا شد. در اين حال با عمران بن حصين و قيس بن حرمه كه از سقيفه بر مىگشتند، ملاقات كرد. پرسيد: «على(علیه السلام) در چه حالى است؟» آن دو گفتند: «على(علیه السلام) مشغولِ تجهيز پيكر مطهر پيامبر است». در همين جا او در تقدم على(علیه السلام) به مقام امامت و ولايت مؤمنان اين ابيات را سرود:
قولا لأصلع هاشم إن أنتما لاقيتماه لقد حللتَ أرومَها
و إذا قريشٌ بالفخار تساجلت كنتَ الجديرَ به و كنتَ زعيمَها
و عليك سلّمت الغداةبامرة للمؤمنين فما رعت تسليمها
اى عمران و قيس اگر پيشانى سفيد هاشمى [على(علیه السلام)] را ملاقات كرديد. به او بگوييد:
هرگاه قريش به فخر و عزت مسجل شود، تو به آن سزاوارتر و زعيم آن خواهى بود.
اگر فردا به مقام اميرالمؤمنينى رسيدى، پس نبايد آن را رها كنى.
وى عمرش را در ميدانهاى نبرد و به زهد و تقوا گذرانيد. در جنگ صفين نيز در ركاب على(علیه السلام) بود و علاوه بر جهاد با دشمنان اسلام، به جهاد با نفس پرداخت و مدام مشغول نماز و تلاوت قرآن و تسبيح بود. وى در حكومت عبداللَّه بن زبير دار فانى را وداع گفت. به نقلى وى در كوفه ساكن شد و معاويه او را با يكى از واليانش به اصفهان اعزام كرد. او در سال هفتاد هجرى در اصفهان از دنيا رفت. گفته شده سن او در هنگام وفات 180 سال بوده و بعضى 240 سال گفتهاند: الاستيعاب، ج4، ص1516؛ اسدالغابه، ج5، ص2؛ اعيان الشيعه، ج8، ص65.
دويست بيت در مدح پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) سرود تا اينكه5.1) . شاعرانى كه دو دوره جاهلى و اسلامى را درك كرده و در هر دو دوره شعر سرودهاند، به شعراى مُخَضرَم مشهور گشتهاند؛ نابغه جَعدى يكى از اين شاعران است. در نام او اختلاف است و مشهور اين است كه نام اوقيس بن عبدالله بن جعدة بن كعب بن ربيعة بن عامر بن صعصعه و كنيهاش ابوليلى و معروف به «نابغه جعدى» است. وى از شاعران و اصحاب پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) است. وى در دوران جاهليّت نيز خداپرست بود و شرابخوارى و مستى را زشت مىشمرد و از بتپرستى و قماربازى دورى مىجست. بعد از ظهور اسلام بر پيغمبر وارد شد و دويست بيت در مدح حضرت خواند. پيغمبر مسرور شد و دعايش كرد كه «دهانت خورد مباد»: الشعر و الشعراء لابن قتيبة، ص96؛ الاستيعاب، ج1، ص311؛ الإصابة، ج3، ص539.
به اين شعر رسيد:
بَلغنَا السَّماءَ مَجدَنا و جُدودَنا و إنّا لنرجوا فوقَ ذلك مَظهراً
ما با گرايش به اسلام مجد و بزرگى را به آسمان رساندهايم و آرزو اين است كه به جلوهگاه بالاترى برسيم.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) به ابوليلى جعدى فرمود: «كدام جلوهگاه بالاتر منظورت هست؟» عرض كرد: «بهشت». حضرت فرمود: «بلى! به خواست خدا».
نقل است عبدالله بن رَواحه (1)براى حضرت شعر مىخواند و او مسرور مىشد.0.
1) . عبداللَّه بن رواحه از اصحاب پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) است كه اشعار زيادى در دفاع از رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) و بيان فضائل آن حضرت سرود. پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) دعايش فرمود كه «خدا به تو پاداش خير دهد». وى جزء سه نفرى بود كه در جنگ موته سِمَت فرماندهى يافت، ولى در آن جنگ هر سه فرمانده شهيد شدند. پيامبر(صلی الله علیه و آله) خبر شهادت جعفر، زيد بن حارثه و عبداللّه بن رواحه را داد، درحالىكه چشمانش گريان بود: صحيح بخارى؛ كتاب مناقب در علامات نبوت در اسلام، سنن بيهقى، ج4، ص70.
بَراء بن عازِِِب گويد: پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) را ديدم كه خاكهاى خندق را حمل مىنمود و در آن هنگام، اين شعر عبدالله بن رواحه را زمزمه مىكرد:
اللّهُمَّ لَو لا أنتَ ما اهتَدَينا و لا تَصَدَّقنا و لا صَلّينا
فأنزِلَنْ سَكينةً علينا و ثبِّتِ الأقدامَ إن لاقينا
إنَّ أُولاءِ قد بَغَوا علينا و إنْ أرادوا فتنةً أبَينا (1)
خداوندا! اگر تو نبودى ما به هدايت نمىرسيديم و نه انفاقى در راهت مىنموديم و نه به سپاس تو به نماز مىايستاديم.
تو خود آرامشى بر ما فرود آر و گامهاى ما را هنگام ديدار آنها استوار گردان.
دشمنان بر ما ستم نمودند و ما در مقابل فتنههايشان پايمردى نموديم.
همچنين حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) براى طلب باران، شعر عمويش، ابوطالب را خواند و خداوند دعايش را مستجاب كرد. سپس پيامبر فرمود:
«لله دَرُّ أبي طالب لو كان حياً لقَرَّت عيناهُ»؛ «بر أبوطالب از خدا نيكى باد. اگر او زنده بود، چشمانش از اين حادثه روشن مىشد». آنگاه فرمود: «كيست كه شعرى از او بخواند؟»
برخى از حاضران اشعارى را به گمان اينكه مورد نظر رسول خداست، خواندند. اما پيامبر(صلی الله علیه و آله) نپذيرفت تا اينكه على(علیه السلام) برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا شايد اين شعر پدرم ابوطالب را اراده فرمودهايد كه گفته است:8.
1) . مسند أحمد، ج4، ص302 و ج5، ص388.
وَ أبيضُ يُستَسقَى الغَمامُ بِوَجهِهِ ثِمالُ اليتامى عِصمةٌ لِلأرامِلِ
تَلُوذُ بِهِ الهُلّاكُ من آل هاشمٍ فَهُم عِندَه في نِعمةٍ و فَواضلِ (1)
سفيدرويى كه به يُمن روى او، از ابر طلب باران مىشود. او (محمد) پناه يتيمان و بيوهزنان است.
بنىهاشم در سختى و درماندگى به دامن پرمهر و محبت او پناهنده مىشوند.
پس آنان نزد او در فراوانى نعمت و بخششها هستند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «آرى اين است شعر ابوطالب». در اين هنگام، شخصى از طائفه كنانه برخاست و اشعار بلندى سرود كه مطلعش اين بيت است:
لَكَ الحَمدُ و الحَمدُ ممِّن شَكَر سُقينا بوجهِ النَّبي المَطَر (2)
پروردگارا! ستايش تو راست و سپاس تو گفتن بر ماست. چه، به ميمنت روى محمد(صلی الله علیه و آله)، به باران رسيديم.
او با چشمانى نگران، خدا را خواند كه باران بارد. لحظهاى چند نگذشت كه دانههاى دُرْ فام باران، بر سرمان ريخت.
ابرها به شدّت باريدند و مسيلها به جوشش آمدند و حتى مناطق بلند قبيله مُضر را سيراب نمودند.
پس پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، چونانكه عمويش وصف او گويد، داراى آبرويى است كه به واسطه او خداوند ابرها را به ريزش مىآورد.
پيغمبراكرم(صلی الله علیه و آله) وقتى آن اشعار را شنيد، به وى فرمود:
«ياكَنانِي بَوّأكَ الله بِكُلِّ بَيتٍ2.
قُلتَهُ بَيتاً فِي الجنّةِ»؛ «مرحبا اى كنانى، خداوند به هر بيت شعرى كه سرودى خانهاى در بهشت به تو پاداش دهد».
پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) به شاعران مىفرمود: «دشمنان را هجو گوييد؛ چراكه مؤمن، با جان و مال خود، بايد در راه خدا مجاهده كند». (1)رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پيوسته شعرا را بر مىانگيخت تا با اشعار خود، به پيكار با مخالفان برخيزند و با نقل حماسههاى شجاعتانگيز، جبههبندى كفار را درهم كوبند، روح نيرومند دينى را در بين مسلمين دميده و حميتشان را در مقابل حميت جاهليت تقويت كنند. به شعرا مىفرمود: «مشركين را و آنانكه از حق به دورند، هجو كنيد؛ چه در اين هنگام روحالقدس همراه شماست». (2)
پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) از شعر حَسّان بن ثابت (3)در وجد و سرور آمد، زمانى كه8.
1) . مسند أحمد، ج3، صص 456 و 460 و ج6، ص487.
2) . مسند أحمد، ج4، ص298؛ مستدرك حاكم، ج3، ص488.
3) . ابوالوليد حسان بن ثابت بن منذر بن حرام... كه با چند واسطه به يعرب بن قحطان نسب مىرساند، يكى از كسانى بود كه درباره على(علیه السلام) شعر سرود. خاندان حسان در شعر و ادبيات ريشهاى عميق داشته است. ابوعبيده گويد: «تمام عربها اجماع كردهاند كه حسان شاعرترين شهرنشينان بوده و از سه جهت بر بقيه شاعران برترى دارد: 1. وى شاعر انصار بوده؛ 2. در دوران زندگى پيامبر(صلی الله علیه و آله) براى حضرتش شعر مىسروده؛ 3.در عصر اسلام شاعر منحصر به فرد تمام مملكت يمن بود». حسان هشت سال پيش از ميلاد پيامبر(صلی الله علیه و آله) به دنيا آمد و 120 سال زندگى كرد. وى داراى كنيههاى متعدد است؛ از جمله: ابوالوليد، ابوالمضرب، ابوحسام، ابوعبدالرحمان. به او حسام نيز گفته مىشد بهخاطر اينكه با شعرش از حريم آيين مقدس اسلام دفاع بسيارى نموده است. حسان شصت سال در دوران جاهليت زندگى كرد و شصت سال در زمان اسلام و در آخر عمر نابينا شد و بنا به قولى در سال 55 هجرى درگذشت. وى از بينش باطنى نيز محروم شده بود؛ زيرا او بعد از مدتها كه از طرفداران على(علیه السلام) بود، جزو طرفداران عثمان شد: كنزالفوائد، ج1، ص268.
جريان غدير را به شعر در آورد. پيغمبر دعا كرد كه: «اى حسان! تا آن هنگام كه با سخنت ما را يارى مىكنى از تأييدات روحالقدس بهرهمند گردى». (1)لذا حضرت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) منبرى در مسجد براى حَسّان مىگذاشت و او بر منبر مىايستاد و فضايل پيغمبر و مكتب او را بازگو مىكرد.
پس از رحلت پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و در زمان امامان معصوم(عليهم السلام) نيز شعرا از نقاط دور به خدمت ائمه مشرف مىشدند و مورد تفقد و اكرام ايشان قرار مىگرفتند. براى همين است كه در دوره ائمه طاهرين(عليهم السلام)تحولاتى در شعر و ادب پيدا شد و به كمال گرائيد و در اجتماع آن روز، از بيشتر علوم و فنون، پيشى گرفت؛ چنانكه اين حقيقت را به وضوح از گفتار و رفتار امام صادق(علیه السلام) درباره (هاشميات) كُميت مىيابيم.
كميت در ايام تشريق در منا بر آن حضرت وارد شد و اجازه خواست تا براى حضرت از اشعار خود بخواند. حضرت فرمود: «اين ايام بسيار شريف و با ارزش است». كُميت عرض كرد: اين اشعار درباره شما سروده شده! امام چون اين جواب را شنيد، فرمود: «تا ياران و همراهانش جمع شوند و به كميت هم اجازه داد تا شعرش را بخواند». كميت هم قصيده لاميه از قصايد هاشمياتش را خواند.6.
1) . مرحوم علامه امينى مىگويد: اين سخن پيامبر(صلی الله علیه و آله) از كرامات و نشانههاى نبوت است؛ زيرا چون مىدانست حسان در پايان عمرش از ولايت على(علیه السلام) منحرف خواهد شد، لذا دعايش را منوط كرد و فرمود تا مادامى كه ما را با زبانت يارى مىكنى مورد تأييد روحالقدس هستى: الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج2، ص66.
پس از تمام نمودن شعر حضرت دربارهاش دعا كرد و هزار دينار و يك دست خلعت به او مرحمت فرمود. (1)
فقهاى امت اسلامى و زعماى مذهب نيز از سيره ائمه معصوم(عليهم السلام) پيروى كرده و به شعراى اهلبيت توجه نمودهاند و بر تأليف كتب فقهى و معارف اسلامى، به تدوين كتب شعرى و تشريح فنون ادبى نيز پرداختهاند؛ به طورىكه زعماى بزرگ كلينى، عياشى، صدوق، جَلودى، مفيد، سيد مرتضى و گروهى ديگر از علما داراى ديوان شعرند. شعرا پيوسته در اعياد مذهبى، و در روزهاى وفات ائمه در مجالس علماى بزرگ گرد مىآمدند و مرثيهسرايى مىكردند و بدين وسيله مكتب اهلبيت را احياء مىنمودند. دوران مرحوم آيتاللّه بحرالعلوم و مرحوم كاشفالغطا را مىتوان از دورههاى رونق مكتب اهلبيت(عليهم السلام) شمرد. (2)
با توجه به اينكه مذاهب چهارگانه اهلسنت در قرن دوم به وجود آمدهاند، سؤال اين است كه آيا واژۀ «سنى و اهلسنت» در قرن اول به كار مىرفت يا خير و اساساً مخالفان حضرت على(علیه السلام) در قرن اول با كدام ويژگى شناخته مىشدند؟
تحقيقات نشان مىدهد در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دو حزب مشخص وجود داشت: يكى حزب قريش كه بنىهاشم را پيش از اسلام از خود رانده بودند و ديگرى حزب علوى كه متشكل از هاشميان و هواداران مهاجر و انصارش بودند. (3)
زاويه اختلاف سياسى ميان آن دو حزب كه از همان آغاز ريشه مذهبى داشت، پس از ظهور اسلام نيز توسعه يافت. لذا باور بخشى از صحابه كه به حسب ظاهر اسلام را پذيرفته بودند، بر نظريه قرآن منهاى سنت استوار بود. از مهمترين ويژگى حزب قريش حجت ندانستن دستورات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و نهى مردم از كتابت و نقل حديث بود كه در توصيههاى رهبران اين حزب از زمان حيات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وجود داشت. بدينسان روشن مىشود كه اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دو دسته بودند: يك دسته كسانى كه باورشان پيروى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از هر جهت بود و دسته ديگر گروهى كه پيروى ايشان را در امور سياسى و حكومتى لازم نمىدانستند. اين دسته همان كسانى بودند كه با پشتوانه جاهلى قريش، به محض وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله) حكومت را به دست گرفتند و سفارشهاى پيامبر(صلی الله علیه و آله) را زير پا نهادند. گفتنى است پيدايش اهلسنت از همين نقطه است؛ گرچه آن زمان با عنوان سنى يا اهلسنت شناخته نمىشدند. تا زمانى كه عمر خليفه بود، عامه مردم، به جز هواداران على(علیه السلام)، بر فتواى حكومتى بودند و اختلافاتى را كه آن زمان ميان سيره پيامبر(صلی الله علیه و آله) و ديگران بود، به حساب نمىآوردند. اما در زمان عثمان كه علاوه بر اتهامات مالى و سياسى، از نظر دينى نيز متهم به بدعتهايى شد، وى مورد انكار بخش بزرگى از صحابه قرار گرفت. لذا مردم نمىدانستند كه چه كسى سخن صحيح دين را مىگويد. مخالفان حزب قريش در رأس نهضت ضد عثمان بودند. عثمان در پايان سال 35 كشته شد و على(علیه السلام) با خواست مردم بر مسند خلافت نشست. شام كه رهبرى بخشى از حزب قريش را داشت، رهبرى امام على(علیه السلام) را نپذيرفت. رهبران ديگر حزب قريش، طلحه و زبير بودند كه آنها نيز
حكومت على(علیه السلام) را نپذيرفتند و در بصره مستقر شدند.
جداى از مسائل سياسى، در مسئله مهم تبيين دين در موارد اختلافى و مستحدثه نيز دو دسته سياسى و مذهبى پديدار شدند: پيروان على(علیه السلام) و پيروان عثمان. مجموعه آنچه در شكلدهى مخالفان على(علیه السلام) نقش داشت و به مرور كاملتر شد، مذهب عثمانى ناميده شد؛ در برابر حزب علوى كه اصطلاح «الشيعه» براى آن به كار مىرفت. بنابراين گروهى شيعه على(علیه السلام) يا الشيعه نام گرفتند و در مقابل نيز گروهى شيعه عثمان بودند و عثمانى يا العثمانيه نام گرفتند. اين مذهب (عثمانى) مذهب عامه مردم بود؛ مردمى كه به مرور دين خود را از امويان گرفتند.
ابان بن عياش از سُلَيم بن قيس هِلالى نقل مىكند كه گفت: زياد بن سُمَيه، كاتبى داشت شيعى كه با من دوست بود، برايم نامهاى را خواند كه معاويه در پاسخ نامه زياد به وى نوشته بود. در پايان آن، معاويه نوشته بود: «اين نامه را كه خواندى، آنچه در آن است پوشيده دار و اصل نامه را از ميان ببر».
منشى زياد بن سُمَيه گفت: وقتى زياد اين نامه را خواند آن را بر زمين زد و رو كرد به من و گفت: «واى بر من كه از چه درآمدم و به چه فرو رفتم! به خدا سوگند از پيروان آل محمّد(صلی الله علیه و آله) و در حزب آنان بودم، از آن درآمدم و به پيروان شيطان پيوستم و وارد حزب او شدم؛ پيرو كسى شدم كه چنين نامهاى برايم مىنويسد». (1)
سُلَيم گفت: در آن روز نسخهاى از نامه برداشتم، شب كه شد زياد نامه را خواسته بود و آن را پاره كرده و از ميان برده بود و گفته بود: «هيچ كس از آنچه در اين نامه بود خبر ندارد» و نمىدانست كه من از آن نسخهاى برداشتهام.6.
1) . كتاب سليم بن قيس هلالى، ج2، ص746.
امويان، خود را ادامه دهنده خلافت خلفاى نخست دانسته و امام على(علیه السلام) را رو در روى خود قرار دادند. در اين زمان اصطلاح شيعه به طور عام در برابر اصطلاح عثمانى قرار داشت. امويان با حمايت خود از مذهب عثمانيه كه اصولاً مشروعيتى براى امام على(علیه السلام) قايل نبودند و بيشتر در شام مستقر بودند آن را در بخش اعظم جامعه اسلامى حاكم كردند. اما در عراق، به جز بصره، طرفدارى نداشتند. بلكه در عراق اعتقاد به حقانيت علويان خود را در عرصه سياست نشان مىداد.
حجاز در منازعات علويان و امويان جانب هيچ كدام را نگرفت و خود نهضتى به نام جنبش «اَبناء الصحابه» را به راه انداخت.
مفهوم تشيع در قرون نخستين، اعم از تشيعى بوده كه اكنون رايج است. آنچه اكنون شيعه گفته مىشود، در اصطلاح كهن عثمانيان از آن به رَفْض تعبير مىشد. در آن دوره، شيعه در كاربرد عمومى به كسانى گفته مىشد كه امام على(علیه السلام) را مقدم بر عثمان مىدانستند. افزون بر آن، كسانى كه آن حضرت را بر ساير خلفا مقدم داشته يا اصولاً به مقام امامت آن حضرت و اولاد ايشان اعتقاد داشتند، شيعه خوانده مىشدند.
شيعه به معناى متشيع كسى بود كه در مقام مقايسه ميان خلفا اعتبار و اعتناى بيشترى به على(علیه السلام) داشت. درحالىكه رافضى به كسى گفته مىشد كه خلافت شيخين را انكار مىكرد و امامت على(علیه السلام) را به عنوان امرى منصوص از طرف خدا باور داشت.
نبى گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) پيوسته واژه شيعه را براى پيروان على(علیه السلام) به كار برد.
طبرى در تفسيرآيه (أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ) (1)از ابىالجارود از محمد بن على».
1) . بينه: 7 «آنها بهترين خلق خدا هستند».
الباقر(علیه السلام) اين حديث را نقل كرده است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«أنتَ يا عَليُّ و شيعتُكَ خَيرُ البَرِية» (1)«اى على! تو و شيعيانت خيرالبريه مىباشيد».
خوارزمى از جابر بن عبدالله انصارى نقل نموده است: نزد پيامبر(صلی الله علیه و آله) بوديم كه علىبن ابىطالب(علیه السلام) وارد شد؛ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«قد أتاكم أخي»؛ «برادرم پيش شما آمد». سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) متوجه كعبه شد و دستش را بر آن زد و گفت:
«وَالَّذي نَفسِي بِيَدِه، إنَّ هذا و شيعَتَهُ هُم الفائزونَ يَومَ القيامة» (2)«قسم به خدايى كه جانم در دست اوست، اين و شيعيانش رستگاران روز قيامت هستند».
خود حضرت على(علیه السلام) نيز اين واژه را بارها درباره پيروان خويش به كار بردند (3)به عنوان نمونه نصر بن مزاحم، از عمرو بن شمر، از جابر، از زيد بن حسن، پيماننامه داورى (حكميت) را از زبان على(علیه السلام) چنين نقل نمود:
هَذَا مَا تَقَاضَى عَلَيْهِ علي بن ابيطالب وَ مُعَاوِيَةُ بْنُ ابيسفيان وَ شِيعَتُهُمَا فِيمَا تَرَاضَيَا بِهِ مِنَ الْحُكْمِ بِكِتَابِ الله وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ(صلی الله علیه و آله) قَضِيَّةُ عَلِيٍّ عَلَى أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ مَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِهِ مِنْ شَاهِدٍ أَوْ غَائِبٍ وَ قَضِيَّةُ مُعَاوِيَةَ عَلَى أَهْلِ الشَّامِ وَ مَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِهِ مِنْ شَاهِدٍ أَوْ غَائِبٍ إِنَّا رَضِينَا أَنْ نَنْزِلَ عِنْدَ حُكْمِ الْقُرْآنِ فِيمَا حَكَمَ وَ أَنْ نَقِفَ عِنْدَ أَمْرِهِ فِيمَا أَمَرَ وَ أَنَّهُ لَا يَجْمَعُ بَيْنَنَا إِلَّا ذَلِكَ وَ أَنَّا جَعَلْنَا كِتَابَ الله فِيمَا بَيْنَنَا حَكَماً فِيمَا اخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ فَاتِحَتِهِ إِلَى خَاتِمَتِهِ نُحْيِي مَا أَحْيَا وَ نُمِيتُ مَا أَمَاتَ عَلَى ذَلِكَ تَقَاضَيَا وَ بِهِ تَرَاضَيَا. (4)5.
اين [پيمانى] است كه علىبن ابىطالب و معاويةبن ابىسفيان و پيروان آن دو خواستهاند و در آن هر دو طرف به پذيرفتن داورى كتاب خدا و سنّت پيامبر او(صلی الله علیه و آله) رضايت دادهاند. على آن را بر عراقيان و شيعيان خويش، خواه حاضر و خواه غايب، نافذ و معتبر دانسته [و معاويه بر ياران خود، از حاضر و غايب واجبش شمرده] است. ما به داورى قرآن، در آنچه حكم كند، تن سپردهايم و برعهده گرفتيم هر فرمان كه قرآن دهد بپذيريم؛ چه هيچ چيزى جز اين ما را گرد هم نياورده است [و به اختلافات ما پايان نمىدهد].
ما كتاب خدا را از آغاز تا پايانش داور اختلافات خود قرار داديم، آنچه را زنده داشته است زنده مىداريم و آنچه را ميرانده [و نابود كرده] مىميرانيم [و نابود مىكنيم].
همچنين امام حسن مجتبى(علیه السلام) با هدف دفاع از پيروان على(علیه السلام) در متن صلحنامه با معاويه چندين بند از آن را به حفظ خون شيعه اختصاص داد و واژه شيعۀ على(علیه السلام) را در آن سند گنجانيد. (1)
قديمىترين سندى كه در كاربردهاى عمومى، كلمه شيعه را در برابر كلمه عامه قرار داده، نامهاى است كه شيعيان كوفه و در رأس آنها سُلَيمان بن صُرَد خُزاعى (2)
أَمْسَي عَلِيٌّ عِنْدَنَا مُحَبَّباً نَفْدِيهِ بِالْأُمِّ وَ لَا نُبْقِي أَبَا
دوشينه، على كه همه دوستدار اوييم در ميانه ما به سر برد و ما پدر و مادر خود را نيز فداى او مىكنيم.
پس از نگارش پيماننامه حكميت تحميلى سليمان بن صرد درحالىكه بر چهرهاش زخم شمشير داشت، نزد امير مؤمنان على(علیه السلام) آمد. چون على(علیه السلام) به وى نگريست گفت: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً). سپس فرمود: «تو از آنانى كه در انتظار شهادت هستى و عهد خود را تغيير ندادهاى». گفت: «اى اميرمؤمنان، اگر من ياورانى مىيافتم، هرگز چنين پيماننامهاى نوشته نمىشد».
ابن حجر گويد: سليمان فاضلى نيكوكار بود و در صفين با على(علیه السلام) همراه بود و در پيكار حوشب را كشت. بعداً از كسانى بود كه به امام حسين(علیه السلام) دعوتنامه نوشت. ولى از او جا ماند و سپس همراه با مسيب بن نجبه و گروهى ديگر كه چهار هزار نفر مىشدند، به خونخواهى امام حسين برخاست. عبيدالله بن زياد با لشكر مروان به مقابله آنان درآمد و سليمان و تمام كسانى كه با او بودند كشته شدند و اين به سال 65ه .ق بود. وقعة صفين، ص7.
به امام حسين(علیه السلام) نوشتند و يعقوبى آن را نقل كرده است:«ما أعظمَ ما7.
1) . تاريخ طبرى، ج5، ص164.
2) . در زندگى سليمان فراز و نشيبهاى زيادى مىبينيم؛ چراكه از سويى، على بن ابىطالب(علیه السلام) پس از بازگشت از بصره سليمان را سرزنش و نكوهش فرمود و به او گفت: «تو دچار ترديد شدى و نيرنگ به كار بردى. درحالىكه نزد من موثقترين مردم بودى؛ چه چيزت بر آن داشت كه از اهلبيت پيامبرت دست بردارى و چه عاملى تو را از يارى دادن به آنها بىميل ساخت؟» اما وى به محبت خالصانه خود به اهلبيت تأكيد كرد. سپس نزد امام حسن(علیه السلام) رفت و از تنبيه و توبيخ على(علیه السلام) گفت و اظهار داشت: «بر من بدگمان نباشيد و در خيرخواهىام شك نكنيد». امام حسن به او گفت: «خدايت رحمت فرمايد، ما بر تو بدگمان نيستيم». لذا در جنگ صفين على(علیه السلام) سليمان بن صرد خزاعى را به سپهسالارى جناح راست پيادهنظام سپاه برگزيد و او حوشب ظليم را كشت و اين شعر را سرود:
اُصيبَ به هذه الاُمةُ عامَّةً و انت و شيعتُكَ خاصَّةً» (1)«چه بزرگ است آنچه امت پيامبر به طور عام و شما و شيعيانت به طور خاص به آن مبتلا شدهايد!؟»
سنيان، تقديم على(علیه السلام) را بر عثمان بدعت دانستند. حتى برخى از افراطىها، تقديم امام بر عثمان را نيز رَفض دانستند و گفتند: «من قال ابوبكر و عمر و علي و عثمان، رافضي او مُبتَدِع». (2)
اهل حديث كوفه مىگفتند: «اَفضلُ النّاسِ بعدَ النَّبي ابوبكر ثُمَّ عُمر ثُمَّ عَلي ثُمَّ عُثمان،1.
هذا تَشَيُّع اصحابِ الحديثِ مِنَ الكوفيينَ و يُثبِتونَ امامَةَ عَلِي». اما اصحاب حديث بصرى مىگفتند: «اَفضَلُ الامَّةِ بَعدَ النَّبي ابوبكر ثُمّ عُمر ثُمّ عُثمان ثُمّ عَلِي». اما مشايخ بغداد، از جمله احمد بن حنبل، امامت على را اصلاً قبول نداشتند: «كانوا يَحذِفون علياً مِنَ الاِمامَةِ و يَزعَمُونَ انَّ وِلايَتَهُ فِتنَهٌ». (1)
طى جريان قتل عثمان و خلافت على(علیه السلام) تشيع رشد بيشترى يافت؛ اين گرايش را گرايش علوى و شيعى مىناميدند كه مرتبه ضعيف آن، رد عثمان و اثبات خلافت على(علیه السلام) و مرتبه كامل آن، اثبات امامت على(علیه السلام) پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و برترى او بر ديگر خلفا بود.
گرايش عثمانى كه در دو جريان جمل و صفين تبلور يافت، در جمل شكست خورد؛ گرچه آثارش در بصره باقى ماند و مردم اين شهر عثمانىمذهب شناخته شدند، اما در دوره اموى در شام غلبه كرده و بر عراق حكومت يافت. حكومت بنىاميه تبلور غلبه مذهب عثمانى بود كه خلافت على(علیه السلام) را مشروع نمىدانستند؛ زيرا مىگفتند: «خليفه سوم با دست او يا با تحريك او كشته شد؛ به علاوه تمامى مردم بر او اجتماع نكردند». اين اعتقاد در سلف اهلسنت كه عثمانيه ناميده مىشدند، رايج بود.
پس از شهادت امام على(علیه السلام)، اعتقاد به امامت امام حسن(علیه السلام)، سپس امام حسين(علیه السلام) نشانه تشيع اعتقادى شناخته مىشد. ولى عثمانىها معاويه را خليفه مىدانستند و ياران امام حسين(علیه السلام) در واقعه كربلا با عقيده به اينكه امام حسين(علیه السلام)، امام و وصى رسول خداست، وى را يارى كردند و به شهادت رسيدند.6.
1) . مسائل الامامة، صص 65 و 66.
در قيام مختار، نه تنها بحث از تشيع اعتقادى، بلكه بحث پيدايش تشيع اعتقادى مطرح بود. انتقاد اشراف كوفه به تشيع مختار و حاميان او اين بود كه مىگفتند: «مختار از اسلافنا الصالحين اظهار بيزارى مىكند؛ چراكه آنان، بسيارى از صحابه پيامبر(صلی الله علیه و آله) را به دليل انحرافاتى كه به وجود آوردند، مذمت مىكردند.
ترسيم كننده خطوط اساسى اعتقاد اصيل در تشيع، امام معصوم(علیه السلام) است؛ زيرا يكى از لوازم اعتقاد به امامت الهى آن بزرگواران، آن بوده كه تنها احاديث امامان اعتبار داشته و اهلبيت(عليهم السلام) تنها تكيهگاه رهبرى سياسى و دينى مردم و مُفتَرَضُ الطاعه بودهاند.
در اواخر قرن اول و اوايل قرن دوم و در زمان امام باقر و امام صادق(عليهما السلام)نِحلههاى فكرى و فرقههاى گوناگون پديد آمدند كه هر كدام داعيه رهبرى مسلمانان را داشتند. بيشتر آنها رهبرى سياسى موجود خلفا را پذيرفته بودند و مىكوشيدند رهبرى دينى را هم داشته باشند. اما ائمه شيعه پافشارى مىكردند كه تنها منابع مورد اعتماد، قرآن و عترت و اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) هستند.
از مباحث گذشته مىتوان چنين نتيجهگيرى كرد: شيعه و سنى در صدر اسلام داراى چند طيف متفاوت بودند:
يك- شيعيان بسيارى بودند كه تشيع آنها از نوع تفضيل على(علیه السلام) بر عثمان بود. لذا به اهلبيت(عليهم السلام) علاقهمند، و راوى فضايل آنها بودند. اين افراد را نبايد سنى اصطلاحى دانست؛ گرچه بسيارى از آنها به خلافت شيخين نيز معتقد بودند.
دو- تشيع به معناى صرف دوستى اهلبيت است كه هيچ زمينه تفضيل هم در آن وجود ندارد. اين گرايش در نظر عثمانى مذهبان تشيع خوانده مىشد و
نمونههاى زيادى هم دارد؛ از جمله محمد بن ادريس شافعى (150 - 204) كه حتى به رفض نيز متهم شد. اين امر منافاتى با تسنن وى كه چيزى جز گرايش عثمانى است، ندارد.
سه- اختلاف شيعه و سنى ابتدا فقط در حكومت بود، ولى بعداً به مسائل فقهى و كلامى و امور سياسى و اعتقادى نيز كشيده شد كه به آن تشيع اعتقادى مىگويند. اين تعريف از شيعه با تشيع به معناى برتر دانستن امام بر عثمان متفاوت است. در اين عقيده، امام از طرف خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) منصوب است.
اين نظريهاى است كه در جريان خلافت على(علیه السلام) شكل گرفته و در اصل، هويت فكر شيعه را در باب امامت تشكيل مىدهد. اين نظريه، مستند به شواهد متقن و اصيل قرآنى وتاريخى است. (1)
عايشه در جريان شورش عليه على(علیه السلام) اعتراف كرد كه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيد كه درباره على(علیه السلام) چنين فرمود:
علي خليفتي عليكم في حياتي و مماتي فمن عصاه فقد عصاني. (2)
على(علیه السلام) جانشين من بر شماست در دوران زندگى و بعد از مرگم، هركس با او مخالفت كند با من مخالفت كرده است.
چهار- عثمانيان، كه نسل سلف سنيان بعدى هستند، وضعيتى متفاوت با گروه اول دارند و امام على(علیه السلام) را خليفه چهارم مىدانند و تفضيل على(علیه السلام) را بر خلفا بدعت مىدانند. لذا در آثار رجالى اهل حديث و حنابله اتهام تشيع، به معناى نقل3.
فضايل اهلبيت، يكى از معيارهاى قدح به شمار مىآيد. ذهبى در ميزان الاعتدال درباره رافضى بودن مىگويد: «كسانى كه نقل فضايل على(علیه السلام) و اهلبيت مىكردند رافضى هستند». (1)لذا عالمان و محدثان سنى به اندك چيزى به داشتن گرايشهاى شيعى متهم مىشدند؛ مانند دارقطنى كه به خاطر جمعآورى اشعار و دواوين شعرا، از جمله اشعار سيد حميرى، (2)به گرايش شيعى متهم شد. با اين حساب منظور از اهلسنت در عنوان كتاب همان گروه دوم و چهارم است.
سؤال اصلى تحقيق
بر اين اساس در اين تحقيق، با استفاده از منابع معتبر اهلسنت، به دنبال اين هستيم كه بدانيم شاعران و اديبان اهلسنت قرن اول هجرى، سيماى حضرت على(علیه السلام) را چگونه به تصوير كشيدهاند؟
سؤالهاى فرعى
آيا موضوع ولادت حضرت على(علیه السلام) در داخل كعبه از نظر علماى اهلسنت صحيح است؟ آيا از ديد شاعران سنى، على(علیه السلام) اولين كسى است كه به پيامبر(صلی الله علیه و آله) ايمان آورده و با وى نماز خوانده است؟ آيا در مجلس سران قريش (بعد از نزول آيه انذار) كه على(علیه السلام) براى حمايت از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) اعلام آمادگى كرد، پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) وى را به عنوان خليفه خود معرفى كرد؟
آيا مواردى همچون فداكارى على(علیه السلام) در ليلةالمبيت، برادرى على(علیه السلام) با پيامبر(صلی الله علیه و آله)، و بستن درِِِ خانه همه اصحاب به سوى مسجد به جز درِِ خانه على(علیه السلام)،9.
و اينكه على(علیه السلام) باب مدينه علم نبى(صلی الله علیه و آله) است و خورشيد براى نماز على(علیه السلام) بازگشت، نزول آيه تطهير درباره اهلبيت(عليهم السلام)، ايثار على(علیه السلام) و اعضاى خانواده و نزول سوره هل اتى، حديث منزلت و اينكه على(علیه السلام) مُحِب و مَحبوب خدا و رسول است، نصب على(علیه السلام) به عنوان خليفه مسلمين و جانشين رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حَجّةالوداع، بيعت مردم به ويژه بيعت عمر و ابوبكر با على(علیه السلام) به عنوان ولى امر مسلمين و تبريك انتصاب ايشان با واژه بَخ بَخ، غصب خلافت على(علیه السلام) بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله)، سكوت و خانهنشينى على(علیه السلام) به خاطر مصالح اسلام و مسلمين، همراهى و مساعدت على(علیه السلام) با خلفا درباره امور جارى مملكت، بر زبان جارى ساختن جمله «لولا على لهلك عمر» و... از نظر منابع اهلسنت مورد تاييد است و شعراى اهلسنت در اين زمينهها سرودههايى دارند يا خير؟
مفروض ما در اين تحقيق آن است كه ادعاى شيعه اثناعشرى درباره على(علیه السلام) در امور مذكور مورد تصديق افراد منصف اهلسنت، و در منابع آنها انعكاس يافته است. ما در اين تحقيق، اعترافات شخصيتهاى برجسته اهلسنت را درباره موارد فوق بررسى خواهيم كرد.
تحقيق درباره انعكاس ويژگىهاى حضرت على(علیه السلام) در آثار ادبى اهلسنت سابقهاى ديرينه دارد. شاعران و اديبان سنىمذهب، درباره شخصيت حضرت على(علیه السلام) چكامههاى زيادى سرودهاند و تاكنون تحقيقهاى عالمانه و گستردهاى درباره آن صورت گرفته است؛ براى مثال در موسوعههاى ارزشمندى همچون «احقاق الحق» قاضى نورالله شوشترى، «عبقات الانوار» مير حامد حسين، «الغدير
فى الكتاب و السنه و الادب» علامه امينى، موسوعه «مُسند امام على» اثر مرحوم استاد عطاردى، موسوعه «النبى و اهلبيته فى الشعر العربى فى القرن الاول الهجرى» و كتاب «مجالس الشعراء عن امام البلغاء» بسيارى از آنها گردآورى شده و در تهيه اين اثر از آن كتابها بسيار بهرهبردارى شده است. مؤلفان سه اثر نخست، به ويژه موسوعه گرانسنگ الغدير، سرودههاى شاعران سنىمذهب را درباره على(علیه السلام)، يكى از اسناد قابل اعتنا براى اثبات حقانيت ادعاهاى شيعه اماميه درباره امامت و خلافت بلافصل على(علیه السلام) به شمار آوردهاند.
مزيت تحقيق حاضر را مىتوان در چند عنوان مطرح كرد:
يك- اين تحقيق به بيان و تحليل اشعار اهلسنت قرن اول هجرى اختصاص دارد. درحالىكه موسوعههاى فوق عموميت دارند و همه آثار ادبى را گردآورى كردهاند كه طبعاً تشخيص موافق و مخالف در آنها براى همگان ميسر نيست.
دو- در بسيارى از موسوعهها تلاش بر اين بوده كه اشعار كسانى كه به صورت رسمى شاعر شناخته مىشدند، گردآورى شود. درحالىكه سرودههاى زيادى در اين تحقيق به چشم مىخورد كه در رجزهاى ميادين جنگ توسط حاضران در جنگ بر زبان جارى شده كه نامى از آنها در تاريخ به عنوان شاعر برده نشده است.
سه- همه موسوعهها با زبان عربى نوشته شدهاند كه براى گسترده بودن بحثها و نيز به دليل اينكه همگان قادر به فهم كامل زبان عربى نيستند، نمىتوانند مرجع تحقيق براى همه دانشپژوهان باشند. از اين جهت تحقيق حاضر مىتواند مرجع قابل دسترس براى كليه دانشجويان و محققان فارسىزبان باشد.
حضرت على(علیه السلام) داراى شخصيتى استثنايى و صاحب فضايل و كمالات برجسته است كه به برخى از آنها در قرآن و احاديث نبوى اشاره شده است. دليل اصلى براى انتخاب اين موضوع، روشن شدن اهداف ذيل است:
يك- تأكيد بر حقانيت ادعاى شيعه مبنى بر اينكه حضرت على(علیه السلام) يگانه شخصيتى است كه شايستگى جانشينى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را داراست.
دو- بيان فضايل حضرت على(علیه السلام) در منابع اهلسنت، معيار شناخت اهل تحقيق از افراد متعصب است و نشان مىدهد كه خورشيد وجود على(علیه السلام) تابندهتر از آن است كه ابرهاى تيره جهالت و تعصب بتواند جلوى تابش نور وجودش را بگيرد و به گفته شاعر:
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران گفته آيد در حديث ديگران
سه- با وجود چنين ديدگاهى درباره على(علیه السلام)، مخالفت با آن حضرت مخالفت با قرآن و سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است.
چهار- با اين تحقيق، مىتوان ميزان تأثيرپذيرى محتواى شعر و ادب از معارف علوى را نيز بررسى كرد.
موافقان و مخالفان حضرت على(علیه السلام) بسيارى از واقعيتهاى زندگى ايشان را با زبان شعر بيان كردهاند و ما به طور كامل متن آن اشعار را در اين كتاب نقل خواهيم كرد. لكن چند نكته مهم در اينجا وجود دارد:
اول: همه سرايندگان اشعار به طور رسمى به عنوان شاعر شناخته نشدهاند،
بلكه آن افراد صرفاً به دليل داشتن قريحه شعرى، منويات خود را درباره على(علیه السلام) در عرصههاى مختلف با زبان شعر بيان كردهاند. ازاينرو نمىتوان آنان را در رديف شاعران قرن اول جاى داد.
دوم: به دليل وضعيت لغزنده سياسى صدر اسلام، خصوصاً نيمه نخست قرن اول، برخى از مردم، از جمله سرايندگان اشعار، كه گرايشهاى عثمانى داشتند و عليه على(علیه السلام) سخن گفته بودند، بعداً جزء ياران سرسخت وى شدند. عكس آن هم صادق بود؛ چنانكه حسّانبن ثابت، پس از قتل عثمان، گرايش عثمانى پيدا كرد. از اين جهت اظهار نظر درباره عثمانى يا علوى بودن افراد، دقت و تحقيق فراوانى را مىطلبد.
سوم: در اين كتاب به دليل رعايت پيوستگى مطالب، برخى از فضايل على(علیه السلام) از منابع اهلسنت درج شده كه در آن زمينه شعرى از شاعران اهلسنت قرن اول پيدا نكرديم. از خوانندگان فرهيخته و علاقهمند درخواست مىشود در صورت دستيابى به اشعار آن را به ما منعكس كنند تا در چاپهاى بعدى استفاده شود.
شناخت واقعيتهاى صدر اسلام، به ويژه موضوع امامت و جانشينى حضرت على(علیه السلام)، از چند نظر براى مسلمانان ضرورت دارد:
يك- از منظر اعتقادى: دين اسلام، پايانبخش اديان است و بايد تعاليمش تا ابد پاسخگوى نيازهاى جامعه بشرى باشد و اين ممكن نيست مگر در صورتى كه رهبران اين دين، علم بىپايان داشته و قادر باشند جامعه بشرى را به سر منزل مقصود برسانند. عقيده دينى به ما مىگويد: اين افراد همان ائمه معصوماند كه از جانب خداوند تعيين شده و داراى علم لدنىاند.
امام باقر(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل فرمود:
مِنْ وُلْدِيَ اثْنَا عَشَرَ نَقِيباً نُجَبَاءُ مُحَدَّثُونَ مُفَهَّمُونَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ بِالْحَقِّ يَمْلَأُها عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً. (1)
از فرزندانم دوازه نقيب (امام مسئول) مىباشند كه نجيباند و حديث به آنان گفته مىشود و [حقايق] به آنان تفهيم مىشود! [داراى علم لدنى هستند] و آخر آنان قائم است كه زمين را پر از داد مىكند؛ چنانكه پر از بيداد شده است.
دو- از منظر تاريخى: به گواهى تاريخ پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) رهبران جامعه را تا آخر دوران هستى معرفى كرد و به شهادت تاريخ، ائمه معصوم(عليهم السلام) پاسخگوى تمام نيازهاى بشر بودهاند و گفتن «سَلونِي قَبلَ أَن تَفقِدوني» (2)فقط در شأن آنان بوده است:
هو العالمُ الحِبرُ الذي ليس مِثلُهُ هو البَطلُ القرمُ الهُزَبرُ الغَشَمشَمُ
و مَن ذا يُساميه بعلمٍ و لم يَزَلْ يقول سلوني ما يَحِلُّ و يَحرِمُ
سلوني ففي جَنبَيَّ علمٌ ورثتُهُ عن المصطفى ما فاهَ مِنّي به الفمُ
سلونيَ عن طُرُقِ السمَاوات إنّني بها من سُلوكِ الأرضِ و الطُرُقِ أعلمُ
و لو كشفَ الله الغِطا لم أزِدْ به يقيناً على ما كنتُ أدرى و أعلم (3)
اوست (على) دانشمند ربانى كه بىمانند است؛ اوست دلاور سلحشور، شير بيشه شجاعت.4.
كجا مانند على توان يافت كه در دانش با او برابرى كند كه از وفور دانش همواره صلاى «سلونى» سر مىداد و مىگفت: «از حلال و حرام بپرسيد!»
ايهاالناس از من بپرسيد در سينه دانشى وافر دارم كه ارث بردهام از مصطفى كه جز من، هيچكس چنين سخنى بر زبان نرانده است!
از راه آسمانها بپرسيد كه آسمانها را بهتر از زمين، شناسايم.
اگر خداوند حجاب از چهره غيب برگشايد، بر دانش و يقينم افزوده نگردد.
در اين تحقيق، چگونگى انعكاس اين دو واقعيت در اشعار اهلسنت، به خوبى مطرح شده و مرجع قابل اعتمادى براى دانشجويان و محققان رشته زبان و ادبيات فارسى و عربى و نيز مورخان و وقايعنگاران و كسانى است كه موضوع زندگى حضرت على(علیه السلام) را از منظر اعتقادى پىگيرى مىكنند.
يكى از ويژگىهاى بىنظير علىبن ابىطالب(علیه السلام) تولد ايشان داخل كعبه و چگونگى نامگذارى آن حضرت است؛ چه رازى در شخصيت على(علیه السلام) نهفته است كه مادرش با رسيدن درد زايمان، نزد كعبه رفته و ديوار كعبه شكافته مىشود اما هنگام تولد عيسى، مادرش مأمور مىشود از مسجد بيرون رود؟!
حاكم نيشابورى و علامۀ لَكنهُوئى گفتهاند: «روايات متواتر است كه فاطمه بنت اسد، علىبن ابىطالب(علیه السلام) را داخل كعبه به دنيا آورد». (1)
حافظ محمد بن على قَفَّال شافعى آورده است كه وقتى فاطمه بنت أسد را درد زايمان فرا گرفت، ابوطالب هنگام شب (بَعدَ الْعَتَمَة) او را داخل كعبه آورد و فاطمه، على(علیه السلام) را آنجا به دنيا آورد و گفته شده است: «كسى جز على(علیه السلام) داخل كعبه زاده نشده است».
1) . المستدرك، حاكم، ج3، ص164؛ مرآة المؤمنين، ص21.
برخى ديگر از دانشمندان سنى گفتهاند: «على(علیه السلام) در مكه مشرفه داخل بيت الحرام به دنيا آمده است و قبل از وى كسى داخل بيت الحرام متولد نشده بود و اين فضيلتى است كه خداوند، به خاطر اعلان رتبه على(علیه السلام) و گرامى داشتنش، وى را به اين فضيلت مختص كرده است...». (1)
بنابر يك نقل: «ولادت على(علیه السلام) سه سال پيش از ازدواج پيامبر(صلی الله علیه و آله) با خديجه داخل كعبه واقع شده است». (2)
حافظ گنجى در خصوص نامگذارى على(علیه السلام) نقل مىكند: «هنگامى كه على(علیه السلام) در كعبه متولد شد، ابوطالب وارد كعبه شد و اين اشعار را سرود:
يا رَبِّ هذَا الغَسَقِ الدُّجِي و القمرُ المُنبَلَجُ (المُبتَلَجُ) المُضِي
بَيِّن لنا مِن امرِكَ الخَفِي ماذا تَرى في اسم ذا الصَّبِي
اى پروردگارِ اين شب تيره و تار و آن ماه روشنىبخش درخشان!
از امر پنهانت براى ما روشن نما كه درباره نام اين كودك چه دستور مىفرمايى!
بعد از اين درخواست، ابوطالب شنيد كه گويندهاى نامرئى مىگويد:
يا اهلبيت المُصطَفى النَّبي خُصِّصتُم بِالوَلدِ الزَّكِي
انَّ اسمَهُ مِن شامِخٍ عَلي علي اشتُقَّ مِنَ العَلِي
اى دودمان مصطفى نبى (خدا)! اين نوزاد پاك ويژه خانواده شماست.
نام او از جانب ساحت قدس الهى على تعيين شده؛ چه، على نامى است كه از صفت الهى جدا شده است.9.
حافظ گنجى بعد از نقل اين حديث مىگويد: «اين حديث را مسلم بن خالد زنجى كه استاد شافعى بوده, نقل كرده است». (1)
بنابر نقل ديگر، عبّاسبن عبدالمطّلب گفت: هنگامى كه فاطمه بنت اسد على(علیه السلام) را به دنيا آورد، وى را با نام پدرش مسمى كرد و أسد ناميد. اما ابوطالب به آن اسم راضى نشد، گفت: «فرزندم را بياور شب بر بالاى كوه ابوقُبيس برويم و از آفريدگار سبزى (خالق الخضراء)، درخواست كنيم تا اسم اين مولود را براى ما مشخص كند». شب فرارسيد و فاطمه و ابوطالب بر بالاى كوه ابوقُبيس رفتند و دعا كردند و ابوطالب اين اشعار را سرود:
يا رَبِّ هذَا الغَسَقِ الدُّجِي و القمرُ المُنبَلَجُ (المُبتَلَجُ) المُضِي
بَيِن لنا مِن امرِكَ الخَفِي ماذا تَرى في اسم ذا الصَّبِي
در اين هنگام صدايى از آسمان شنيده شد. ابوطالب سر به آسمان بلند كرد؛ ناگهان لوحى مثل زبرجد سبز ديد كه در آن چهار سطر نوشته شده بود. آن را با دو دستش گرفت و به سينه چسبانيد. ديد در آن چنين نوشته است:
خُصِّصتُما بِالوَلَدِ الزَكِي و الطاهر المُنتَجَبِ الرَضِي
وَ اسمُهُ مِن قاهِرِ العَلِي عَلِي اشتُقَّ مِنَ العَلِي
ابوطالب با ديدن آن بسيار شادمان شد و به سجده افتاد. سپس ده شتر عقيقه داد. آن لوح در بيتالحرام آويزان بود و بنىهاشم به خاطر آن بر قريش مباهات مىكردند تا اينكه در زمان درگيرى حجّاج بن يوسف ثقفى با عبدالله بن زُبير ناپديد شد. (2)2.
ولادت على(علیه السلام) داخل كعبه يا در مسجدالحرام موضوعى مسلم است و در اسناد معتبر تاريخى و اشعار شيعه و سنى منعكس شده است؛ براى نمونه سيد حميرى در مدح على(علیه السلام) و مدح مادر پاكيزهاش سروده است:
وَلَدَتهُ فِي حَرَمِ الإلهِ وَ أمنِهِ وَ البَيتُ حَيثُ فناؤهُ و المَسجِدُ
بَيضاء طاهرةُ الثِّيابِ كَريمةٌ طابَت و طابَ وَليدُها و المَولِدُ
في ليلةٍ غابَت نُحوسُ نُجومها وَ بِدامِعِ القَمر المُنير الأسعَدُ
ما لَفَّ فِي فِرَقِ القَوابِلِ مِثلَهُ إلّا ابنَ آمَنَة النّبي مُحمّدُ (1)
مادرش او را در حرم امن خداوند زاييد و هر كجا كه پيرامون اوست مسجد و كعبه است.
بانوى سپيدچهره گرامى و پاكسرشت كه خود و فرزندش و جايگاه ولادتش پاك و پاكيزهاند.
در شبى كه ستارگان نحس آن پوشيده بود و ستاره سعد و ماه رخشنده بودند.
قابلهها چون او كسى را در جامه نپيچيدهاند، مگر پسر آمنه يعنى محمد نبى(صلی الله علیه و آله) را.
همچنين ابن مغازلى و سبط بن جوزى، ولادت على(علیه السلام) را، داخل كعبه نقل كردهاند. (2)عبدالباقى عمرى (3)نيز در مدح اميرالمؤمنين(علیه السلام) اشعارى سروده است؛1.
1) . ديوان السيّد الحميرى، ص155.
2) . مناقب الإمام على(علیه السلام)، ابن المغازلى، ص58؛ تذكرة الخواص، ص20.
3) . عبدالباقى بن سليمان بن احمد العمرى الموصلى، أديب، شاعر و مورّخ كه در سال 1204ه .ق در موصل به دنيا آمد. وى از موجهان موصل بود و مناصب عاليه را عهدهدار شد. وى داراى تأليفات عديده است؛ از جمله: الباقيات الصالحات، (قصائد فى مدح أهل البيت(عليهم السلام)، الترياق الفاروقى (كه همان ديوان شعرش است)، نزهة الدهر فى تراجم فضلاء العصر، و... : معجم المؤلفين، ج2، ص42؛ الأعلام، ج3، ص271.
از جمله گفته است:
اَنتَ العَلِي الَّذِي فَوقَ العُلَى رُفعا بِبَطن مَكةَ وَسطَ البيتِ إذ وُضعا
تو، آن على هستى كه رتبهات به بالاترين درجه رسيده است، آنگاه كه در مكه ميان خانه خدا به دنيا آورده شد.
اما درباره انعكاس اين موضوع در اشعار مخالفان على در قرن اول هجرى اطلاعى نيافتيم.
نصوص بسيارى از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و اصحابش وارد شده است مبنى بر اينكه على(علیه السلام) اولين كسى بود كه به پيامبر(صلی الله علیه و آله) ايمان آورد و نماز خواند. رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
أوَّلُكُم وارداً عَلَىّ الحَوضَ أوّلُكُم إسلاماً، علي بن ابيطالب. (1)
اولين كسى كه در حوض كوثر بر من وارد مىشود، اولين فرد از شماست كه اسلام را پذيرفت؛ يعنى علىبن ابىطالب(علیه السلام).
همچنين آن حضرت فرمود:
لَقَد صَلَّتِ المَلائِكَةُ عَلَيَّ وَ عَلَى عَلِيٍّ سَبعَ سِنِينَ، لِأنَّا كُنّا نُصَلِّي وَ لَيسَ مَعَنا أحَدٌ يُصَلِّي غَيرُنا. (2)و (3)
1) . المستدرك، حاكم، ج3، ص136؛ تاريخ خطيب بغدادى، ج2، ص81؛ الاستيعاب، ج2، ص457؛ السيرة الحلبية، ج1، ص285.
2) . اسد الغابة، ج4، ص18؛ شرح نهجالبلاغه ابن أبى الحديد عن رسالة الإسكافى، ج3، ص258.
3) . چندين روايت به اين مضمون در منابع معتبر نقل شده است. مجموع اين روايات حاكى از اين است كه تا سال هفتم بعثت از مردان غير از على(علیه السلام) به پيامبر ايمان نياورد و به وحدانيت خداوند شهادت نداد. از اين رو فرشتگان از جانب خداوند مامور بودند در طول اين هفت سال به پيامبر(صلی الله علیه و آله) و على(علیه السلام) درود و صلوات بفرستند. احقاق الحق، ج7، ص363-369 و مطابق روايتى، بعثت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) روز دوشنبه بود و على(علیه السلام) روز سه شنبه به ايشان ايمان آوردند. احقاق الحق، ج31، ص579.
همانا فرشتگان، هفت سال بر من و على صلوات فرستادند؛ زيرا ما نماز مىخوانديم و كسى غير از ما نبود كه نماز بخواند.
اميرمؤمنان على(علیه السلام) نيز فرمود:
«أنا أوّلُ رَجُلٍ أسلَمَ مَعَ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه و آله)»؛ «من اولين مردى هستم كه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اسلام را اختيار كرد». در روايت ديگر فرمود: «من اولين مردى هستم كه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز گزارد». (1)
مطابق برخى روايات، آن حضرت ده ساله بود كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و دين اسلام ايمان آورد و اولين كسى بود كه نماز خواند؛ چنانكه خود آن حضرت با ارسال شعرى به معاويه فرمود:
سَبَقتُكُم الَى الإسلامِ طُرّاً غُلاماً (صَغِيراً)ما بَلَغتُ أوانَ حُلمِي (2)
بر همه شما در پذيرش اسلام سبقت گرفتم درحالىكه هنوز به حد بلوغ نرسيده بودم.
در سيره حلبى آمده است: «جناب ابوطالب ديد على(علیه السلام) با پيامبر(صلی الله علیه و آله) نماز مىخواند، به جعفر گفت: تو نيز در جانب چپ پيامبر(صلی الله علیه و آله) بايست و نماز بخوان و لذا جعفر نيز اندكى بعد از على(علیه السلام) ايمان آورد». آنگاه ابوطالب اين ابيات را انشاد فرمود:
1.اِنَّ عَلِياً وَ جَعفَراً ثِقَتِي عِندَ مُلِمُّ الزَّمانِ وَ الكَربِ1.
وَ الله لا أخذُلُ النَّبِي وَ لا يَخذُلُه مِن بَنِي ذو حَسَبٍ
لا تَخذُلا وَ انصُرا ابنَ عَمِّكُما اخِي لِأُمِّي مِن بَينِهِم وَ ابِي (1)
على و جعفر محل اعتماد و مونس و غمخوار مناند نزد مِحنت ايام و شدت آلام.
واللّه كه من فرو نگذارم جانب نبى را و فرو نگذارند او را از پسران من آنكه صاحب حسب و ادب است.
اى پسران من فرو نگذاريد او را و يارى كنيد پسرعم خود را كه عم شما در ميان برادران از جانب پدر و مادر، برادر من است.
گذشته از روايات و اسناد تاريخى، در بسيارى از اشعار موافقان و مخالفان على(علیه السلام)، به مسئله ايمان على(علیه السلام) و اولين نمازگزار بودن آن حضرت اشاره شده است كه چند مورد را بررسى مىكنيم:
مطابق روايات، هنگامى كه مردم با على(علیه السلام) به عنوان خليفه مسلمين بيعت كردند، حضرت به ولايات مختلف نامه نوشت؛ از جمله نامهاى توسط زياد بن مَرحب هَمدانى (2)براى أشعث بن قيس (3)
اشعث در جنگ صفين در اردوگاه على(علیه السلام) بود، اما بعد از قرار دادن قرآنها بر نيزهها، به شدت از ادامه جنگ جلوگيرى كرد و على(علیه السلام) را واداشت تا مالك اشتر را به عقب بازگرداند. در قضيه حكميت نيز على(علیه السلام) را واداشت تا به داورى ابوموسى اشعرى تن دهد و گروه خوارج در همانجا نشئت گرفت. اخبارالطوال، صص191 و 192.
اشعث كه در توطئه قتل على بن ابىطالب(علیه السلام) نيز شركت داشت، از مدتى قبل، حضرت را به ترور تهديد مىكرد و ابنملجم را كه براى قتل حضرت به كوفه آمده بود، يك ماه در خانهاش ساكن كرد. اشعث در سال 40 هجرى، در زمان خلافت حسنبن على(علیه السلام)، در كوفه درگذشت. شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج6، ص254. تاريخ يعقوبى، ج2، ص212.
دختر اشعث، جعده نيز امام حسن(علیه السلام) را مسموم و شهيد كرد. محمدبن اشعث در كربلا با برادرش قَيس بن اشعث، در ميان فرماندهان عمربن سعد بود و با حسين بن على(علیه السلام) جنگيد. تاريخ طبرى، ج4، ص320.
فرستاد. آن زمان اشعث از سوى عثمان0.1) . السيرة الحلبية، ج1، ص269؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج7، ص556.
2) . در منابعى چون الأخبارالطوال، ص157؛ الفتوح، ج2، ص503 و وقعة صفين، ص21 آمده است كه على(علیه السلام) نامه به اشعث را توسط فردى به نام زياد بن مرحب فرستاد و هيچگونه شرح حالى از وى در تاريخ به چشم نمىخورد. لذا فردى مجهولالهويه است. لكن در منابعى همچون أسدالغابة، ج2، ص122 و الطبقات الكبرى، ج3، ص423 و الإمامة و السياسة، ج1، ص112 نام آن شخص زياد بن كعب ثبت شده است. اما در اينكه زياد بن كعب چه كسى است، ابنسعد در طبقات الكبرى و ابن اثر جزرى در اسد الغابه از طريق أبوعمرو و أبوموسى وى را زياد بن كعب بن عمرو بن عدى بن عامر بن رفاعة بن كليب بن مودعة بن عدى بن غنم بن ربعة بن رشدان بن قيس بن جهينه، معرفى كرده است كه در جنگهاى بدر و احد شركت كرد و درگذشت و نسلى از او باقى نمانده است. برادرزادهاش، ضمرة بن عمرو بن عمرو بن كعب نيز در جنگ بدر و احد شركت كرد و در جنگ احد در شوال كه سى و دومين ماه هجرت بود، شهيد شد. گفتهاند، نسل او باقى است. با اين وصف، زياد بن كعب و زياد بن مرحب هيچ نقطه مشتركى با هم ندارند. لكن با نگاه به كتاب الفتوح، زياد بن كعب همدانى را فردى معرفى مىنمايد كه جزء اصحاب على(علیه السلام) بوده و در جنگ جمل و صفين در ركاب آن حضرت با دشمنان جنگيده است. وى حامل نامه على(علیه السلام) به اشعث بن قيس است.
3) . ابومحمد مَعدى كَرَب بن قيس بن مَعدِى كَرَب، از تيره مُعاوية بن جِبِله، بزرگ قبيله كِندِه در حَضرَمُوت بود. وى به اشعث ملقب بود كه به معناى ژوليدهمو است: ريحانة الادب، ج1، ص129. اشعث بن قيس با طائفه خود در سال دهم هجرت، اسلام آورد. پس از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله)، طايفه كِنده و خود اشعث بن قيس مرتدّ شدند و از اسلام برگشتند. تاريخ طبرى، ج4، ص394؛ رجال طوسى، ص4.
ولايت آذربايجان را بر عهده داشت و پيش از آن، پسر عثمان (عمرو) با دختر اشعث بن قيس ازدواج كرده بود. على(علیه السلام) به او نوشت:
اما بعد، اگر اين بدخواهى كه در ضمير تو نهفته است، نمىبود، خود پيش از ديگر مردم بدين مهم پيشگام مىشدى و شايد اگر از خدا بپرهيزى، پارهاى از رفتار تو پارهاى ديگر از كارهايت را جبران كند و به سامان آورد. خبر بيعت مردم با من پيشتر به آگاهى تو رسيده بود. طلحه و زبير از كسانى بودند كه با من بيعت كرده بودند و سپس بدون هيچ دليلى بيعتم را شكستند و امّالمؤمنين را بيرون كشاندند و روانه بصره شدند. من نيز رهسپار شدم و به يكديگر برخورديم و از ايشان خواستم بر سر پيمانى كه آن را شكسته بودند، بازآيند. ولى سر تافتند و من در بازخواندن ايشان سخت كوشيدم و با همگان نكويى ورزيدم و سپس اتمام حجت كردم. تو نيز بدان، وظيفه حكومتى كه به تو سپردهاند طعمهاى نيست كه به چنگ آورده باشى. بلكه امانتى است كه به تو دادهاند؛ و مالى را كه در دست دارى همه، اموال خداست و تو فقط گنجور خداوند بر آن اموالى تا آن را به من بسپارى. اگر به راه راست بازآيى و درستى پيشه كنى، باشد كه من براى تو بدترين فرمانروا نباشم. و نيرويى نيست مگر از خداوند. (1)
چون نامه على(علیه السلام) را خواندند، زياد بن مرحب (2)برخاست و خدا را ستود و گفت: «اى مردم كسى را كه اندك كفايت نكند، بسيار نيز كفايت نكند. ديدن ماجراى عثمان سودى نبخشيد و شنيدنش نيز فايدهاى نيافزود، جز آنكه شنيدن آن چون ديدنش نباشد. مردم به رضا و رغبت با على(علیه السلام) بيعت كردند و طلحه و زبير بىسبب بيعت خود را با او شكستند و سپس آهنگ جنگ كردند و امالمؤمنين را بيرون كشاندند. پس على(علیه السلام) به جانب آن دو رفت و تمايلى به جنگ نداشت وت.
براى ارضاى نفس خود با آن دو نجنگيد. پس خداوند زمين را به ميراث به او سپرد و مملكت را مسخر او كرد و سرانجام پرهيزگاران را نصيبش فرمود».
آنگاه اشعث بن قيس برخاست و خدا را ستود و بر او ستايش كرد و گفت: «اى مردم همانا امير مؤمنان عثمان، مرا به ولايت آذربايجان گماشت. پس از آن خود هلاك شد و ولايت همچنان در دست من ماند. و مردم با على(علیه السلام) بيعت كردند. اينك ما همچنانكه از سلف او فرمان مىبرديم، از او فرمانبرداريم. و ماجراى او با طلحه و زبير [نيز] به آگاهى شما رسيده است و على(علیه السلام) بر آنچه از ما و شما نهان مانده، امين است».
چون به خانه آمد يارانش را فرا خواند و گفت: «به راستى، نامه على(علیه السلام) مرا هراسان ساخته. او مال آذربايجان را بىگمان از من باز خواهد گرفت و من بايد به معاويه بپيوندم». يارانش گفتند: «مرگ براى تو ازين بهتر باشد! آيا سرزمين و خاندان خود را رها مىكنى و ريزهخوار مردم شام مىشوى؟!» وى از اين سرزنش شرمگين شد و به راه افتاد تا حضور على(علیه السلام) رسيد. و سَكونى شاعر (1)كه ترس داشت اشعث به معاويه بپيوندد، اشعارى سروده و به اشعث فرستاد؛ از جمله اشعارش اين بيت بود:
وَ انْظُرْ عَلِيّاً إِنَّهُ لَكَ جُنَّةٌ تَرْشُدْ وَ يَهْدِكَ لِلسَّعَادَة هَادٍ (2)».
1) . افراد زيادى با نسبت سكونى وجود دارند كه هم در ميان ياران على و هم در ميان دوستان معاويه ديده مىشوند. اما شخصى كه جزء ياران على در جنگ صفين بود، زبرقان بن عبدالله سكونى است كه ميان لشكر على(علیه السلام) و در ركاب آن حضرت بود و با اشعار خود تاثير زيادى در تغيير موضع اشعث و بيعت وى با على داشت.
2) . در نسخه ديگر چنين آمده است: «يَرشُدُ و يَهدِيكَ لِلسَّعادَةِ».
به على چشم دار و دل به او بسپار كه سپرى براى توست، و از او راه جوى كه تو را به سعادت رهنمون است.
همچنين سَكونى در پيامى ديگر اشعارى براى اشعث فرستاد كه بخشى از آن، ابيات ذيل است:
وَ اقْبَلِ الْيَوْمَ مَا يَقُولُ عَلِيٌ لَيْسَ فِيمَا يَقُولُهُ تَخْيِيرٌ
وَ اقْبَلِ الْبَيْعَةَ الَّتِي لَيْسَ لِلنَّاسِ سِوَاهَا مِنْ أَمْرِهِمْ قِطْمِيرٌ
عَمْرَكَ الْيَوْمَ قَدْ تَرَكْتَ عَلِيّاً هَلْ لَهُ فِي الَّذِي كَرِهْتَ نَظِيرُ؟ (1)
همين امروز، بى درنگ آنچه على(علیه السلام) مىفرمايد بپذير كه بر گفته او گزينشى ديگر نباشد.
بيعت با [على] را بپذير كه مردم را در اين زمينه كمترين جايگزينى جز اين نباشد.
تو را به جان خودت، منصفانه بگو اگر امروز على(علیه السلام) را رها كنى، آيا آن ديگرى كه از او اكراه نيز دارى، به او مىماند؟
نقل شده است وقتى پيك على(علیه السلام) نزد اشعث رفت، وى بيعت با على(علیه السلام) را پذيرفت. از زبان ايشان اشعارى سرودند و از آن جمله اين بيت است كه به سابقه ايمان آن حضرت اشاره دارد:
لَهُ الْفَضْلُ وَ السَّبْقُ بِالصَّالِحَاتِ لِهُدَى النَّبِيِّ بِهِ يَأْتَمِي (2)
او را فضل و سبقت در اعمال صالح است و براى رهيابى به هدايت نبوى او را به رهبرى گيرند.
هاشم بن عُتبَة (3)به على(علیه السلام) گفت: «شما اى امير مؤمنان! از همه مردم نسبت به1.
1) . وقعة صفين، ص22.
2) . همان، ص25.
3) . هاشم بن عتبة بن ابىوقاص ملقب به مرقال، در روز فتح مكه، اسلام آورد و بعد از فتح شام در آنجا ساكن شد و با عمويش سعد بن ابىوقاص در قادسيه حضور يافت. وى در جنگ يرموك يك چشمش معيوب شد و در جنگ صفين نيز جزء ياران اميرمؤمنان على(علیه السلام)، و پرچمدار ايشان بود و در آخرين روزهاى پيكار كشته شد: الاصابة، 8913؛ عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، ج7، ص196؛ العقد الفريد، ابن عبد ربه، ج3، ص341.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نزديكتر و سابقهات از همه برتر و مقدمتر است». (1)
نيز در گفتارى از هاشم بن عُتبَه، در روز صفين آمده است: «همانا امير ما اول كسى است كه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز خواند و داناترين فرد در دين خدا و مقدم از ديگران نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است» و اين اشعار را سرود:
أَشُلُّهُمْ بِذِي الْكُعُوبِ شَلَّا مَعَ ابْنِ عَمِّ أَحْمَدَ الْمُعَلَّى
فِيهِ الرَّسُولُ بِالْهُدَى اسْتَهَلَّا أَوَّل مَنْ صَدَّقَهُ وَ صَلَّى
فَجَاهَدَ الْكُفَّارَ حَتَّى أَبْلَى (2)
آنان را به نيزه از ميدان سخت برانم همراه با پسر عمّ احمد بزرگوار؛
آن كس كه پيامبر او را سرآغاز هدايت قرار داد. نخستين كسى كه به او ايمان آورد و نماز كرد.
او با كافران چندان رزميد كه نابودشان كرد.
عباسبن عبدالمطلب از جمله كسانى بود كه ايمان و نماز گزاردن على(علیه السلام) را پيش از ديگران مسلم مىدانست. ازاينرو آن را وسيلهاى براى دفاع از على(علیه السلام) قرار مىداد و آن را با صراحت بيان مىكرد و بدين سبب غصب خلافت وى را ناروا مىدانست. ايشان اشعارى در اين زمينه سروده است كه دو بيت ذيل از جمله آنهاست:4.
أَ لَيسَ أَوَّلَ مَنْ صَلَّى لِقِبْلَتِكمْ وَ أَعْلَمَ النَّاسِ بِالآْثَارِ وَ السُّنَنِ؟!
وَ أَقْرَبَ النَّاسِ عَهْداً بِالنَّبِي وَ مَنْ جِبْرِيلُ عَوْنٌ لَهُ فِي الْغُسْلِ وَ الْكفَنِ (1)
آيا او اوّل كسى نيست كه به سمت قبله شما نماز خواند؟ آيا او عالمترين مردم به آثار و سنن نيست؟
آيا او قريب العهدترين مردم نسبت به پيامبر نيست؟ و آيا او كسى نيست كه جبرئيل در غسل و كفن پيامبر كمك او بود؟
محمّدبن ابىبكر نامهاى به معاوية بن ابىسفيان نوشت و بسيارى از فضايل و مناقب على(علیه السلام) را در آن نامه بيان داشت كه در بخشى از آن چنين آمده است: «اولين كسى كه دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) را پذيرفت و تصديق كرد و گردن نهاد و ايمان آورد و اظهار اسلام كرد و تسليم شد، برادر، پسرعمو، صفى و وصى، وارث علم او و خليفه بعد از او، يعنى اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب(علیه السلام) است كه با وحى خداى عز و جل به پيامبرش تعيين گرديده بود و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بر خلافت او تصريح كرد و او (على) اسرار غيبى و مكتوم پيامبر(صلی الله علیه و آله) را تصديق نمود و او را بر نزديكترين افراد خانوادهاش ترجيح مىداد و از هر خطرى محافظت مىكرد و در هر واقعه هراسناكى يارى مىداد و با كسانى كه با او جنگيدند، جنگيد و با آنآنكه صلح كردند، مصالحه كرد و هميشه در لحظات ترس و گرسنگى و سختىها جانش را پيش روى پيامبر(صلی الله علیه و آله) تقديم مىكرد تا اينكه خداى تعالى حجتش را تمام كرد...». (2)2.
درباره كَعب بن زُهَير (1)
نُبِّئْتُ أَنَّ رَسُولَ اللهِ أَوْعَدَنِي وَ الْعَفْوُ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ مَأْمُولُ
إِنَّ الرَّسُولَ لَنُورٌ يُسْتَضاءُ بِهِ مُهَنَّدٌ مِنْ سُيُوفِ اللهِ مَسْلُولُ
خبر يافتم كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مرا تهديد به مرگ كرده است و حال آنكه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اميد عفو و بخشايش مىرود! پيامبر(صلی الله علیه و آله) نورى است كه مردم در پرتو آن هدايت مىشوند و او بهترين شمشير خداوند است كه از غلاف بيرون كشيده شده است.
الشعر و الشعراء، اين قتيبه، ص62؛ الامتاع مقريزى، ص494؛ الاصابة، ج5، ص296.
، يكى از اصحاب پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، نقل شده است: وى اشعار لاميه خود را براى حضرت رسول خواند و پيغمبر خوشحال شد؛ بُردى (2)به او صله داد كه بعدها معاويه به بيست هزار درهم از او خريد و پيوسته خلفا آن را در روزهاى عيد مىپوشيدند. اين شاعر نيز در مدح اميرمؤمنان(علیه السلام) ابياتى سروده است كه به ايمان و نماز على(علیه السلام) قبل از همگان تصريح كرده است:7.1) . كعب بن زهير بن ابىسلمى مزنى، شاعر مشهور عرب و صاحب قصيده معروف «بانت سُعاد» همواره حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) را در سرودههاى خود هجو مىكرد؛ پيامبر(صلی الله علیه و آله) خون او را هدر اعلام كرد. برادر كعب كه پيشتر ايمان آورده بود خبر را به كعب رسانيد، ولى از رأفت و مهربانى پيامبر(صلی الله علیه و آله) زياد برايش تعريف كرد. لذا كعب تصميم گرفت ايمان بياورد. روزى درحالىكه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در مسجدالحرام نشسته بود، بر پيامبر(صلی الله علیه و آله) وارد شد و اسلام آورد. سپس قصيده معروف خود را با مطلع «بانت سُعاد فَقَلبى اليَوْم مقبول» بر حضرت خواند و هنگامىكه اشعارش به اينجا رسيد:
2) . برد: بضم باء و سكون راء و دال، عبارت است از پارچهاى كه از پشم بافته باشند كه از نرمى تصوّر مىشود پوست حيوانات است در آن زمان اعلاترين آن برد يمانى بوده. از آن پارچه استفادههاى زيادى مىشد؛ از جمله عبا و ديگر لباسها را درست مىكردند: القاموس المحيط، ج1، ص243؛ مجمع البحرين، ج1، ص1807.
إنّ عليّا لميمونٌ نقيبتُهُ (1)بالصالحاتِ من الأفعالِ مشهورُ
صِهرُ النبيِّ و خيرُ الناسِ كُلِّهمُ فكُلُّ مَن رامَهُ بالفَخرِ مَفخورُ
صلّى الصلاةَ مع الأمِّي أوّلَهُمْ قبلَ العبادِ و ربُّ الناسِ مَكفورٌ (2)
على مردى است آزموده و در كارهاى شايسته معروف.
او داماد پيغمبر و بهترين همه مردم است و هركس به او افتخار كند، مفتخر است.
او وقتى همه مردم كافر بودند، پيش از ديگران با پيامبر امى نماز گزارد.
نقل شده است: حُجر بن عَدِى و عمرو بن حَمِق خزاعى، يكى از روزهاى جنگ صفين بيرون آمدند و به اظهار تنفر و لعنت بر شاميان پرداختند. على(علیه السلام) به آنان فرمود: «بر شما روا نمىدانم كه نفرينگر و دشنامگو باشيد. اگر كردارهاى زشت آنان را توصيف مىكرديد، مىگفتيد: بار خدايا خون ما و ايشان را مريز و ميان ما و آنان سازشى به سازگارى آنها برقرار فرما و آنان را از گمراهىشان به راه هدايت باز آر تا پارهاى از آنها كه حق را نمىشناسند، بشناسندش و آنكه به گردنكشى و ستم پرداخته، از پافشارى در آن دست كشد. اين مرا خوشتر و براى خود شما نيكوتر مىبود». آن دو نفر گفتند: «نصيحت شما را مىپذيريم و طبق ادب و روش شما در زندگى راه مىسپاريم». آنگاه عمرو بن حمق گفت:
«راستى، اى امير مؤمنان، به خدا من نه از آن رو تو را دوست دارم و نه به آن سبب با تو بيعت كردهام كه ميان من و تو خويشاوندى است يا قصد دريافت مالى دارم كه تو به من دهى يا خواستار چيرهدستى و تسلطى هستم كه نامم بدان2.
بر آيد، بلكه از آن روست كه من تو را به پنج ويژگىات دوست دارم: «اينكه تو پسرعموى پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) هستى؛ نخستين كسى هستى كه به او ايمان آورده؛ همسر سرور بانوان امت، فاطمه، دختر محمد(صلی الله علیه و آله) هستى؛ پدر خاندان پاكى هستى كه پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) ميان ما به جاى نهاده و بزرگترين مرد مهاجران هستى كه سهم عمده در جهاد، از آن توست».
روا بود من به جابهجا كردن كوههاى بلند و استوار و بر كشيدن آب درياهاى سرشار و انباشته مكلّف مىشدم تا چنين [خجسته] روزىام مىرسيد كه در كارى دوستانت را تقويت كنم و دشمنت را زبون سازم. راستى كه من نتوانستهام تمام و كمال، حق بزرگى را كه تو بر گردن من دارى، چنانكه بايد، ادا كنم.
سعيد بن قيس همدانى نيز در صفين اين چنين رجز مىخواند:
هذا عَلِيٌّ و ابنُ عَمِّ المُصطَفَى أوّلُ مَن أجابَهُ مِمَّن دَعا (1)
اين است على، پسر عم مصطفى، اول اجابت كننده دعوت او، اين امامى است كه راهش از ضلالت جداست.
عبدالله بن أبىسفيان بن حارث بن عبدالمطلب، در پاسخ وليد بن عُقبَه بنِ أبى مُعَيط (كه با چند بيت شعر درخواست كرده بود آنچه را از منزل عثمان غارت شده، به وى بر گردانند) چنين گفت:
و إنَّ وَليَ الأمرِ بَعدَ محمدٍ عَلِيّ و في كُلِّ المَواطِنِ صاحِبُهُ
وَصِيُّ رسولِ الله حقّاً وَ صِنوُهُ وَ أوّلُ مَن صَلَّى و مَن لانَ جانِبُهُ (2)8.
1) . شرح نهجالبلاغه، ابن أبى الحديد، ج3، ص259؛ الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج3، ص328.
2) . وليد بن عُقبه كه با عثمان برادر مادرى بودند، بعد از قتل عثمان، به خيال اين كه على(علیه السلام) عثمان را كشته و سلاح و ديگر اشياى قيمتى عثمان را ربوده است، چند بيت شعر سرود و از بنىهاشم درخواست استرداد اموال عثمان را كرد كه عبدالله بن ابىسفيان در پاسخش چندين بيت سرود؛ از جمله دو بيت مذكور در متن كفايةالطالب، ص48؛ مروج الذهب، ج2، ص356؛ الأغانى، ج4، ص175؛ الكامل فى التاريخ، ج3، ص28.
صاحب اختيار امت بعد از محمد، على است كه در همه احوال ملازم او بود.
او حقاً وصى رسول خدا، داماد او و اول كسى است كه نماز خواند و نرمخو بود.
خُزيمةبن ثابت انصارى (1)، يكى ديگر از اين شاعران است، عراقى (2)و زرقانى (3)وى را از كسانى كه على(علیه السلام) را اولين مردم در پذيرش اسلام مىداند، برشمرده و گفتهاند شعر زير را «مرزبان» از او درباره على(علیه السلام) انشاد كرده است:2.
1) . خزيمة بن ثابت بن الفاكة بن ثعلبه انصارى، صحابى جليلالقدر و از أشراف قبيله اوس در جاهليت و دوران اسلام بود. وى از اصحاب بدر و تا زمان أميرالمؤمنين(علیه السلام) ساكن مدينه بود. وى با على(علیه السلام) در جنگ صفين شركت كرد و در همان جنگ به شهادت رسيد. بخارى، مسلم و ديگران 38 حديث از او نقل كردهاند. وى از راويان حديث غدير است كه ابن عقده، جعابى، سمهودى در جواهر العقدين و ابن الاثير در أسدالغابة، ج3، ص307. آن را نقل كردهاند. زمانى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره چيزى كه خريده بود مورد انكار قرار گرفت و به شهادت دو شاهد (بينه) احتياج پيدا كرد، فرمود: «چه كسى برايم شهادت مىدهد؟» خزيمة بن ثابت برايش شهادت داد؛ چون پيامبر(صلی الله علیه و آله) به او گفت: «تو درحالىكه هنگام پرداخت دين من حاضر نبودهاى و از قضيّه يقين ندارى، چگونه شهادت مىدهى؟» گفت: «اى پيامبر خدا، ما سخن تو را بر وحى آسمانى باور داريم، چگونه باور نكنيم كه وامت را چنان كه مىگويى باز پرداختهاى؟» پيامبر(صلی الله علیه و آله) شهادت او را نافذ دانست و وى را صاحب دو شهادت ناميد؛ زيرا شهادتش برابر شهادت دو مرد به شمار آمد. شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج13، ص231؛ المستدرك على الصحيحين، ج3، ص124.
2) . شرح التقريب، ج1، ص85.
3) . شرح المواهب، ج1، ص242.
ألَيسَ أوّلُ مَن صلّى لقبلتكم و أعلمَ الناسِ بِالقُرآنِ و السُّنَنِ
وَصِيُّ رسولِ الله مِن دونِ أهلِهِ و فارسُهُ مذ كانَ في سالفِ الزَّمَنْ
و أوّلُ مَن صَلّى مِنَ النّاسِ كُلِّهِم سِوَى خَيَرة النِّسوانِ و الله ذو المِنَنْ (1)
آيا او اول كس نبود كه به قبله شما نماز گزارده و آيا او داناترين مردم به كتاب و سنت نيست؟
او در ميان خاندانش تنها وصى پيامبر و از روز نخست يكهسوار اين ميدان بوده است.
به خداى ذوالمنن سوگند جز نخبه زنان (خديجه)، او اول كسى است كه بين همه مردم، نماز گزارده است.
اين دو بيت ذيل را حاكم در مستدرك با دو بيت قبلىاش با هم ذكر كرده است:
إذا نَحنُ بايَعنا عَليّاً فَحَسبُنا أبو حسنٍ مِمّا نَخافُ مِنَ الفِتَنْ
وَجَدناهُ أولَى النّاسِ بِالنّاسِ إنَّه أطَبُّ قُرَيشٍ بِالكِتابِ وَ بِالسُّنَنْ (2)
وقتى ما با على بيعت كرديم ديگر ابوالحسن ما را از فتنهها و حوادثى كه بيم آنها را داريم، كافى است.
او را برترين مردم، نسبت به مردم و حاذقترين آنان نسبت به كتاب و سنت پيامبر يافتيم.
بعد از قتل عثمان، وليد بن عُقبَة بن ابىمُعَيط با هدف تحريك عُمارَة بن عُقبَه براى انتقام عثمان، اشعارى سرود؛ از جمله بيت ذيل كه گفت:
اَلا انَّ خَيرَ النّاسِ بَعدَ ثَلاثَةٍ قَتِيلِ التَّجِيبِي الّذِي جاءَ مِن مِصرِ (3)».
1) . الفصول المختارة، ص268.
2) . شرح نهج البلاغة، ابن ابىالحديد، ج13، ص231؛ المستدرك على الصحيحين، ج3، ص124.
3) . تاريخ طبرى، ج4، صص394 و 426. منظور عثمان است كه توسط چند نفر به قتل رسيد؛ از جمله آنها كنانة بن بشر بن عتاب رياحى بود كه اصالتاً مصرى و از قبيله تجيب بود و تجيب قبيلهاى از قبايل كنده بود؛ طبرى در تاريخش گفته است: «كنانه با عمود آهنين بر پيشانى و فرق عثمان زد».
بدانكه بهترين مردم بعد از سه نفر (رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) عمر و ابوبكر) كشته شده توسط تجيبى است كه از مصر آمده است.
فضل بن عباس بن عتبة بن ابىلهب (1)در رد قصيده وليد بن عُقبَه چنين سروده است:
ألا إنّ خيرَ الناس بعد محمدٍ مُهَيمِنُهُ التَّاليه في العُرفِ و النُكرِ
و خِيَرَتُه في خَيبَرٍ و رسوله بِنبْذِ عُهودِ الشركِ فوقَ ابيبكر
و أوّلُ من صَلّى و صِنوُ نَبيهِ و أوّلُ من أردَى الغُواةَ لَدَى بَدرِ
فَذاكَ عَلِيٌّ الخَير مَن ذا يَفُوقُهُ أبو حَسَنٍ حِلفُ القَرابَةِ و الصِّهرِ (2)
بهترين مردم بعد از محمد، مراقب و همكار او در امر بمعروف و نهى از منكر؛
فرد برگزيده او در خيبر و نمايندهاش در اعلام آيات برائت از مشركان، برتر از ابوبكر؛
اول كسى كه نماز گزارد، داماد پيامبر و اول كسى كه گمراهان را در بدر به جاى خود نشانيد.
اين شخص نيكسيرت، على است و كيست كه بر او فائق آيد؛ ابوالحسن صاحب عهد و قرابت و دامادى پيامبر(صلی الله علیه و آله) است.
مالكبن عباده غافقى كه همپيمان حمزةبن عبدالمطلب بود، در اشعارش گويد:
رأيتُ علياً لا يُلَبِّثُ قَرْنَهُ إذا ما دَعاهُ حاسراً أو مُسربَلا
فَهذا وَ في الإسلام أوّلُ مُسلِمٍ و أوّلُ مَن صَلّى و صامَ و هَلّلا (3)0.
على(علیه السلام) را ديدم كه چون او را فرا خوانند، فرصت لباس پوشيدن و عمامه سر نهادن به خود نمىدهد؛
او اول مسلمان و اول كسى است كه در اسلام نماز خوانده، روزه گرفته و لا اله الا الله گفته است.
ابوالاسود دوئلى، درحالىكه طلحه و زبير را به خاطر پيمانشكنىشان تهديد مىكرد، چنين گفت:
و إنَّ عَلياً لَكمُ مصحَرٌ يُماثِلُهُ الأسدُ الأسوَدُ
أما إنّه أوّلُ العابِدينَ بِمَكَةَ و الله لا يُعبَدُ (1)
همانا على(علیه السلام) شيرمردى است كه شيران معركه به او مانند؛
زيرا كه او اول عبادتپيشگان مكه بود، در روزى كه احدى خدا را نمىپرستيد؟
جُندَب بن زُهَير در روز صفين در رجز خود چنين مىگفت:
هَذَا عَلِيٌّ وَ الْهُدَى حَقّاً مَعَهْ يَا رَبِّ فَاحْفَظْهُ وَ لَا تُضَيِّعَهْ
فَإِنَّهُ يَخْشَاكَ رَبِّي فَارْفَعَهْ نَحْنُ نَصَرْنَاهُ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ
صِهْرُ النَّبِيِّ الْمُصْطَفَى قَدْ طَاوَعَهْ أَوَّلُ مَنْ بَايَعَهُ وَ تَابَعَهُ (2)9.
1) . چنانكه در شرح ابن أبىالحديد، ج3، ص259 آمده، اين اشعار در رساله اسكافى آمده است.
2) . جندب بن زهير بن حارث بن كثير بن سبع بن مالك ازدى غامدى. برخى نيز مىگويند جندب ابن عبدالله بن زهير غامدى؛ وى در جمع گروهى از قومش نزد نبى اكرم(صلی الله علیه و آله) آمدند و مسلمان شدند. نبى خدا(صلی الله علیه و آله) براى آنها يك نامه نوشت مبنى بر اين كه هركس از طايفه غامد اسلام را برگزيند، هر مزيتى كه يك مسلمان دارد، خواهد داشت و مال و خونش محترم و محفوظ خواهد ماند: أسدالغابة، ج3، ص786؛ وى از كسانى است كه زمانى مورد غضب عثمان واقع شد و عثمان او را تبعيد كرد؛ چون لشكريان على(علیه السلام) براى جنگ صفين به نخيله رسيدند، جندب بن زهير، حارث اعور و يزيدبن قيس به على(علیه السلام) ملحق شدند. على(علیه السلام) در جنگ صفين جندب بن زهير را به سردارى قبيله ازد و يمن برگزيد و او جانفشانىهاى زيادى كرد. او مىگفت: «تا اين پرچم را گلگون نكنم، دست از جنگ نمىكشم و چندين بار پرچمش غرقه به خون شد تا آنكه مردى شامى (سردار ازديان شام) برابرش قرار گرفت و او را با نيزه زد؛ جندب با همان حال كه نيزه در بدن داشت، به سوى دشمن پيش مىرفت تا سرانجام دشمن با شمشير او را كشت: الاستيعاب، ج1، ص258؛ اسد الغابة، ج1، ص359؛ الإصابة، ج1، ص248؛ وقعة صفين، ص399.
اين على است كه در حقيقت مشعل هدايت با اوست؛ پروردگارا نگهدارش و تباهش مساز؛
اوست كه تنها از تو مىترسد، تو هم او را برافراز و ما او را عليه دشمنانش مدد كرديم؛
او داماد پيامبر مصطفى و اول پيرو اوست و اول كسى كه با او بيعت كرد و از او تبعيت نمود.
زُفرَ بن يَزيد بن حُذَيفَه اسدى نيز گويد:
فَحُوطوا عَلياً وَ انصُروهُ فَإنَّهُ وَصِيٌّ وَ فِي الإسلامِ أوّلُ أوّلُ
و إن تَخذُلُوهُ و الحَوادِثُ جمَّةٌ فَلَيسَ لَكُمْ عَن أرضِكُم مُتَحَوِّلُ (1)
اطراف على را داشته باشيد و به يارىاش برخيزيد، او وصى است و در اسلام نخستين نخستين؛
اگر ميان حوادث از يارىاش دست بداريد، در زمين ديگر حق حركت نخواهيد داشت.
نَجاشى از قبيله بنىحارثِ بن كَعب گويد:
1) . الفصول المختارة، ص271؛ الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج3، ص331.
جَعَلْتُمْ عَلِيّاً وَ أَشْيَاعَهُ نَظِيرَ ابْنِ هِنْدٍ أَلَا تَسْتَحُونَا
إِلَى أَوَّلِ النَّاسِ بَعْدَ الرَّسُولِ وَ صِنْوِ الرَّسُولِ مِنَ الْعَالَمِينَ
وَ صِهْرِ الرَّسُولِ وَ مَنْ مِثْلُهُ إِذَا كَانَ يَوْمٌ يُشِيبُ الْقُرُونَا (1)
به آن شخص گمراه از قبيله وائل و كسى كه فاسد را به جاى كامل گرفته است، بگو:
شما پسر هند و طرفدارانش را مانند على تصور كرديد آيا حيا نمىكنيد؟
حيا، از اولين مرد مسلمان بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله)، كسى كه ميان همه عالميان او تنها پيامبر را پاسخ گفت؛
داماد رسول و كيست مانند او، روزى كه از شدت ترس جوانان پير مىگردند.
جَرِيرِ بنِ عبدالله بَجَلِى گويد:
مَضَيْنَا يَقِيناً عَلَى دِينِنَا وَ دِيْنِ النَّبِيِّ مُجَلِّي الظُّلَمِ
أَمِينِ الْإِلَهِ وَ بُرْهَانِهِ وَ عَدْلِ الْبَرِيَّةِ وَ الْمُعْتَصَمِ9.
1) . قيس بن عمرو بن مالك، معروف به نجاشى، از قبيله بنىحارث بن كعب است. از آنجا كه مادر وى اهل حبشه بود، به نجاشى ملقب شد. شاعر هجوگو و از شعراى مخضرم است و در هر دو دوره جاهليت و اسلام شهرت داشت. وى در اصل از نجران يمن است كه به حجاز منتقل شده و سپس در كوفه مقيم بوده و أهل كوفه را هجو كرده است. عمر او را به بريدن زبانش تهديد كرد. نجاشى از شعراى على(علیه السلام) بود و در جنگ صفين حضور داشت و با سرودن اشعارى مردم را براى شركت در جنگ تحريك مىكرد. برادرش خَديج نيز شاعر بود. نجاشى روز ماه مبارك رمضان به منزل ابوسَمّاك اسدى رفت و با دعوت او شراب نوشيد. خبر به على(علیه السلام) رسيد. اميرالمؤمنين دستور داد دستگيرش كردند و به او صد تازيانه زدند. نجاشى گفت: «هشتاد تازيانه براى حد شرب خمر مقرر شده چرا بيست تازيانه بيشتر زديد؟» اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمود: «براى اينكه در روز ماه رمضان افطار كردى بيست عدد هم براى آن بود». ازاينرو نجاشى از على(علیه السلام) قهر كرد و كوفه را ترك گفت و به معاويه پيوست و در سال 49ه .ق درگذشت: المعارف، ابن قتيبه، صص246 و 247؛ الأعلام، ج5، صص208 و903؛ الغارات، ج2، ص902، وقعة صفين، ص59.
رَسُولِ الْمَلِيكِ وَ مِنْ بَعْدِهِ خَلِيفَتِنَا الْقَائِمِ الْمُدَّعَمِ
عَلِيّاً عَنَيْتُ وَصِيَّ النَّبِيِ نُجَالِدُ عَنْهُ غُوَاةَ الْأمَمِ
لَهُ الْفَضْلُ وَ السَّبْقُ وَ الْمَكْرُمَاتُ وَ بَيْتُ النُّبُوَّةِ لَا يُهْتَضَمُ (1)
ما بر دين خويش و دين پيامبر(صلی الله علیه و آله) روشنگر تيرگىها، با يقين و دلى استوار، پى سپاريم.
پيامبرى كه امين خداوند و برهان او و مظهر عدل بر مردمان و مايه توسل آدميان است؛
پيامبر خداى دادار، و پس از او جانشينش در ميان ما كه استوار و تأييد شده است؛
قصدم على، وصى پيامبر است كه ما از او در برابر گمراهى امتها، پشتيبانى مىكنيم؛
او را برترى و پيشى و كرامتهاى بسيار است، و خاندان نبوت هرگز از ميان نمىرود.9.
1) . جرير بن عبداللَّه بن جابر بجلى، كنيهاش ابوعمرو و ابوعبداللَّه، وى در ماه رمضان سال دهم هجرى همراه 150 نفر از قوم خود از يمن به مدينه آمد و اسلام آورد و با پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) بيعت كرد. او در جنگهايى كه در دوره عمر بن خطاب روى داد، حضور مستمر داشت و در برخى از اين جنگها فرماندهى سپاه را بر عهده داشت. در زمان خلافت عثمان، در سال بيست و سوم هجرى، مغيرة بن شعبه كه عامل كوفه بود، جرير را به همدان فرستاد و اين شهر نيز به دست وى فتح گرديد. عثمان جرير را به عنوان والى همدان، بر اين شهر گماشت و وى تا آخر خلافت عثمان بر همين پست باقى بود. زمانى كه امام على(علیه السلام) به خلافت رسيد، طى نامهاى او را به بيعت با خود دعوت كرد. جرير پذيرفت و از مردم هم براى على(علیه السلام) بيعت گرفت. ابتدا امام وى را بر پست خود باقى گذاشت. در سال 36 هجرى، امام على(علیه السلام) به كوفه آمد و پس از اتمام جنگ جمل، وى از سمتش عزل، و راهى كوفه شد. بعد از آن به عنوان نماينده امام على(علیه السلام) نزد معاويه رفت تا او را براى بيعت با امام وادارد. وى در سال 51 يا 54 در قرقيساء در گذشت: تاريخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج4، ص1286؛ الكامل فى التاريخ، ترجمه ابوالقاسم حالت، ج8، صص 87 و 200؛ تاريخ يعقوبى، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، ج2، ص74؛ وقعة صفين، ص19.
عبدالله بن حكيم تميمى گويد:
دعانا الزبيرُ إلى بيعةٍ و طلحةُ من بعد أن أثقلا
فَقُلنا: صَفَقْنا يمانِنا فَإن شِئتُما فَخُذا الأشملا
نَكثتُم عَليّاً عَلى بيعةٍ و إسلامُهُ فيكمُ أوّلا (1)
طلحه و زبير، بعد از آنكه بيعت خود را شكستند، ما را به بيعت خود فرا خواندند؛
گفتيم: ما ديگر بيعت خود را كردهايم، اگر شما عهد شكنيد، بايد از راه ما به در رويد؛
آياشما بيعت على را كه اسلامش بر همه شما مقدم است، مىشكنيد؟
عبدالرحمان بن حَنبَل (جُعَل) جُمَحِى، همپيمان قبيله بنىالمجمع گويد:
لَعَمري لَئِن بايَعتُم ذا حَفِيظَةٍ عَلَى الدّينِ مَعروفَ العِفافِ موَفَّقا
عَفيفاً عَنِ الفَحشاءِ أبيضَ ماجداً صَدوقاً و لِلجَبّارِ قِدماً مُصدِّقا
أبا حَسَنٍ فَارضَوا بِه و تبايَعوا فَلَيسَ كَمَنْ فيهِ يَرى العيب منطقا
عَلِيٌّ وَصِيُّ المُصطَفَى وَ وَزِيرُهُ و أوّلُ من صَلَّى لِذِي العَرشِ و اتَّقى (2)7.
1) . الفصول المختارة، ص271.
2) . عبدالرحمان بن حنبل جُمَحى، از اصحاب بدرى پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) است و كسى بود كه بهترين شعرها را درباره رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سرود. وقتى عثمان خليفه شد، وى عثمان را شديداً در اشعارش نكوهش كرد. عثمان دستور داد به وى يكصد تازيانه زدند. سپس سوار بر شتر كرده در شهر گرداند. آنگاه دست و پاى وى را با زنجير بست و به زندان افكند. وى نامهاى به على(علیه السلام) و عمار نوشت و استمداد كرد. على(علیه السلام) نيز با عثمان مذاكره نمود. عثمان به اين شرط كه وى در مدينه نماند او را از زندان آزاد و به منطقه خيبر تبعيد نمود تا اين كه عثمان كشته شد. وى در جنگ جمل و صفين در ركاب على(علیه السلام) بود و در جنگ صفين شهيد شد: الاستيعاب، ج2، ص414؛ أسد الغابة، ج3، ص288؛ الإصابة، ج2، ص395؛ كفاية الطالب، صص 48 و 127.
به جانم سوگند، اگر با كسى كه محافظ دين و معروف به پاكدامنى و توفيق است، بيعت كنيد.
كسى كه از هر كار زشتى دامنش پاك است، بزرگوارى سپيد چهره؛ بسيار راستگو و از ديرباز به خدا مؤمن.
يعنى اباالحسن، پس بدين بيعت خشنود باشيد و با او بيعت كنيد كه او گفتارش مانند كسانى كه پر از عيباند، نيست؛
على، وصى مصطفى و وزير اوست و اول كسى است كه نزد خدا نماز گزارد و پرهيزكارى كرد.
على(علیه السلام) براى حفظ و گسترش اسلام و نيز محافظت از رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)، جانفشانىهاى زيادى كرد. تاريخ گواهى مىدهد كه به جز على(علیه السلام) كسى نبود كه در هجرت پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)، خود را پيشمرگ ايشان كند. به گفته حسان بن ثابت:
مَن كانَ باتَ عَلى فَراشِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ أسرَى يَؤمُّ الغارا (1)
چه كسى شب در بستر محمّد(صلی الله علیه و آله) خوابيد تا محمّد(صلی الله علیه و آله) شبانه آهنگ غار كند؟
على(علیه السلام) بُرد سبزرنگ پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) را پوشيد و براى حفظ جان پيامبر(صلی الله علیه و آله) در بستر آن حضرت خوابيد و خود را فداى پيغمبر نمود. پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) نيز از اين فرصت استفاده كرد و از شهر مكه به غار ثور رفت. به دنبال فداكارى على(علیه السلام) اين آيه نازل شد: (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ) . (2)ابوجعفر اسكافى
گفته است: «داستان ليلةالمبيت و خوابيدن حضرت على(علیه السلام) در بستر پيامبر(صلی الله علیه و آله) به تواتر ثابت شده است؛ كسى آن را انكار نمىكند، مگر اينكه ديوانه باشد!». (1)
وقتى على(علیه السلام) چنين فداكارى كرد، خداوند به جبرئيل و ميكائيل وحى فرستاد:
إنّي آخَيتُ بَينَكُما، و جَعلتُ عُمرَ أحَدِكُما أطولَ مِنَ الآخَر، فَأيُّكُما يُؤثِر صاحِبَهُ بِالحَياة؟
من ميان شما، برادرى قرار دادم و عمر يكى از شما دو نفر را، طولانىتر از ديگرى قرار دادم. اينك كداميك از شما برادر خود را بر خود مقدم مىدارد؟
هر دو فرشته، طول زندگى را اختيار نمودند. سپس خداوند وحى فرستاد:
أ فَلا كُنتُما مِثلَ علي بن ابيطالب؟! آخيتُ بينَهُ و بينَ مُحمَّدٍ فَباتَ عَلِى فَراشَه يَفدِيهِ بِنَفسِهِ وَ يُؤثِرُهُ بِالحَياةِ، اهبِطا إلَى الأرضِ فَاحفَظاه مِن عَدُوِّهِ. (2)
چرا شما مثل على نبوديد، من بين او و محمّد عقد برادرى بستم. در جاى پيغمبر خوابيد و جان خود را براى فدا نمودن آماده ساخت و او را بر خود مقدّم داشت، فرود آييد و او را از دست دشمنان حفظ كنيد.
ابن عباس گويد: «أميرمؤمنان على(علیه السلام) اشعارى را كه در آن شب سروده بود، براى من بازگو فرمود كه آن اشعار چنين است:
وَقَيتُ بنفَسي خَيرَ مَن وَطَىءَ الحَصا وَ اكرَمَ خَلقٍ طافَ بِالبَيتِ وَ الحَجَرِ
وَ بِتُّ اراعِي منهم ما يَسوؤُنِي وَ قَد صَبَرتُ نَفسي عَلَى القَتل و الاَسر
و باتَ رَسول الله فِي الغارِ آمناً و ما زالَ فِي حِفظِ الاِلهِ وَ فِي السَّترِ (3)ن.
جان خود را براى بهترين شخصى كه روى زمين گام نهاده، سپر قرار دادم. او گرامىترين انسانى بود كه طواف خانه و حجر نمود؛
در تمامى شب منتظر بودم كه از مشركين به من آسيبى برسد و خود را براى كشته شدن و اسيرى آماده ساخته بودم؛
رسول خدا در آن شب با ايمنى در غار به سر برد و خداوند او را از ديدهها مخفى داشت و حفظ فرمود.
نقل شده است: ابوطالب همواره در انديشه سلامتى پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بود. بسيار مىهراسيد از اينكه مبادا دشمن، جاى خوابيدن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بشناسد و شبانه بر او بتازد. اين بود كه نيمهشب او را از خواب بيدار مىكرد و به جاى او پسرش على را مىخوابانيد. يك شب على(علیه السلام) به پدرش گفت: «پدر آخر مرا مىكشند!» ابوطالب گفت:
إصبِرَنَّ يا بُنيَّ فَالصَّبرُ أحجَى كُلُّ حَيٍّ مَصِيرُهُ لِشُعوبِ
قَد بَذلناكَ وَ البَلاءُ شَدِيدٌ لِفَداءِ الحَبِيبِ و ابنِ الحَبِيبِ
لِفَداءِ الأَغَرِّ ذي الحَسَبِ الثّا قِبِ وَ الباعِ و الكَريمِ النَّجِيبِ
إن تُصِبك المنونُ فالنبلُ تبري فمصيبٌ منها و غيرُ مصيبِ
كُلُّ حَيٍّ وَ إن تمُلَّي بِعُمرٍ آخذٌ من مَذاقِها بِنَصِيبِ
پسرم شكيبا باش كه شكيبائى سزاوارتر است. هر زندهاى راه مرگ در پيش دارد؛
ما تو را داديم و گرفتارى سختى را بر خود هموار كرديم. تا فداى دوست و پسر دوست شوى؛
فداى نيكمردى با گوهر تابان و با بخشندگى و بزرگوار و نجيب؛
اگر مرگ تو را دريابد پس تيرى كه تراشيده و پرتاب مىشود. گاهى به نشانه مىخورد و گاهى هم نه؛
على(علیه السلام) در جواب پدرش او را با اين گفتار پاسخ داد:
أ تأمرني بِالصَّبرِ في نَصرِ أحمدَ و الله ما قلتُ الذي قلتُ جازعا
و لكنَّني أحببتُ أن ترَى نُصرَتي و تَعلمَ أنِّي لم أزل لَكَ طائعا
سأسعَى لِوَجهِ الله في نصرِ أحمدَ نَبيُ الهُدى المحَمودِ طفلًا و يافعا (1)
آيا مرا در يارى احمد به شكيبائى دستور مىدهى؟ به خدا آنچه گفتم از سر بىتابى بر زبان نياوردم.
ولى دوست داشتم تو يارى مرا ببينى و بدانى كه من هماره فرمانبر توام.
در راه خدا و در يارى پيامبر راهنما احمد كه چه در كودكى و چه اندكى پيش از بلوغ، پسنديده بوده، خواهم كوشيد.
على(علیه السلام) در يارى پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) در همه عرصهها ثابت قدم بود؛ چنانكه در جنگ احد پروانهوار گرداگرد پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىچرخيد و ضربتهاى دشمنان را بر جان مىخريد. حضرت على(علیه السلام) خود فرمود:
در جنگ احد شانزده ضربت بر من وارد شد؛ در چهار ضربت از پاى درآمدم و بر زمين افتادم. مردى خوشصورت و نيكچهره و خوشبو نزد من آمد و بازويم را گرفت و مرا از جاى بلند كرد و فرمود: روى به دشمن آور! تو در حال پيروى از دستور خدا و رسول او هستى. وقتى آن را به پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) خبر دادم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اى على! خداوند ديدگانت را روشن گرداند، او جبرئيل بود كه تو را يارى نمود. (2)7.
فداكارى على(علیه السلام) چنان بود كه حتى مخالفانش نيز آن را به زبان آورده و بر آن صحه گذاردهاند؛ براى نمونه نقل شده است:
معاويه با هدف جلب نظر عبدالله بن عمر به وى نامهاى نوشت. ابن عمر از پذيرش دعوت معاويه سر باز زد و طى نامهاى به او اين گونه پاسخ داد: «من كه على(علیه السلام) را با مهاجران و انصار، و طلحه و زبير، و عايشه، مادر مؤمنان، وا گذاشتم [و در آن ماجرا مداخلهاى نكردم] اينك از تو پيروى كنم؟!» ... سپس گفت: «به جان خودم كه من در ايمان و هجرت و پايگاه والاى على(علیه السلام) نزد پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) و در هم شكستن مشركان، همپايه او نيستم. [اى معاويه] خود را از ما كنار بدار». آنگاه به ابن ابى غَزيه كه پدرش مردى پارسا و خود بهترين شاعر قريش بود، گفت: «به اين مرد پاسخى گوى». او اشعارى سرود كه چند بيت آن چنين است:
تَرَكْنَا عَلِيّاً فِي صِحَابِ مُحَمَّدٍ وَ كَانَ لِمَا يُرْجَى لَهُ غَيْرَ تَارِكِ
نَصِيرَ رَسُولِ الله فِي كُلِّ مَوْطِنٍ وَ فَارِسَهُ الْمَأْمُونَ عِنْدَ الْمَعَارِكِ (1)
ما على(علیه السلام) را ميان ياران محمد(صلی الله علیه و آله) تنها گذاشتيم، درحالىكه او هر جا به او اميد مىرفت [ميدان را] ترك نمىكرد.
او ياور پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به هر جا، و شهسوار امين و شكستناپذير او به هنگامه معركههاى دشوار بود.
بىترديد قرابت با پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) و داشتن نسبت سببى يا نسبى با آن حضرت آرزوى همگان بوده و آن را يك مزيت بزرگ به شمار آوردهاند؛ چراكه مودت
1) . وقعة صفين، ص74.
ذوى القربى از سويى در قرآن كريم تكليف همگانى شمرده شده (1)و از ديگرسو خويشاوندى با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عامل سعادت اخروى به حساب آمده است.
علامه ابوالحسن علىبن محمد واسطى، مشهور به ابن مغازلى، با سند خودش از عمر بن خطاب آورده است: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم كه فرمود:
كُلُّ سَبَبٍ و نَسَبٍ و صِهرٍ مُنقَطِعٌ الّا نَسَبي و صِهري فَإنّهما ثابتان يومَ القيامةِ يَشفَعانِ لِصاحِبِهِما. (2)
هر رابطه سببى و نسبى و رابطه دامادى قطعشدنى است، مگر رابطه نسبى و دامادى من كه اين دو در قيامت ثابت هستند و براى صاحبش شفاعت مىكنند.
همچنين علامه علاءالدين علىبن حسامالدين متقى با سند خود نقل مىكند كه عمر بن خطاب از دختر علىبن ابىطالب(علیه السلام) به نام أم كلثوم خواستگارى كرد. على(علیه السلام) به دليل پايين بودن سن و سال دختر از جواب مثبت دادن عذرخواهى كرد. عمر گفت: غرض من زناشويى نيست و ليكن از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم فرمود:
كُلُّ سَبَبٍ وَ نَسَب مُنقطِعٌ يومَ القِيامَةِ خَلا سَببي و نَسبي و كُلُّ وَلَدٍ فَاِنَّ عَصَبتُهُم لِأبيهِم خَلا وُلدِ فاطمة فَاني أنا أبوهم و عَصَبَتُهُم. (3)
هر رابطه سببى و نسبى در روز قيامت قطع شدنى است مگر رابطه سببى و نسبى من. و هر فرزندى ريشهاش به پدرش مىرسد مگر فرزندان فاطمه(عليها السلام) كه من پدرشان هستم و ريشهشان به من مىرسد.3.
همچنين طبرانى از جابر و خطيب خوارزم از ابن عباس نقل كردهاند كه گفت: پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
إنَّ الله جَعَلَ ذُرِّيةَ كُلِّ نَبِي فِي صُلبِهِ وَ جَعَلَ ذُرّيَّتِي فِي صُلبِ عليبن ابيطالب. (1)
خداوند ذريه هر پيغمبر را در صلب خودش قرار داد. اما ذريه من را در صلب علىبن ابىطالب(علیه السلام) قرار داد.
از فضيلتها و مزيتهاى مهمى كه در لسان شعرا و ادبا و منابع اهلسنت درباره على(علیه السلام) بيان شده، قرابت آن حضرت با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و افتخار دامادى ايشان است.
چنانكه گذشت، كَعبِ بنِ زُهَير در مدح اميرالمؤمنين على(علیه السلام) اشعار زيادى را سروده است؛ از جمله اين بيت:
صِهرُ النَّبِي وَ خَيرُ النّاسِ مُفتَخِراً فَكُلُّ مَن رامَهُ بِالفَخرِ مَفخُورٌ (2)
او داماد پيغمبر و بهترين همه مردم است و هركس به او افتخار كند، مفتخر است.
شريف سيد أحمد أسعد مدنى حسينى، فرزند سيد محمد أسعد ابن سيد أحمد حنفى ماتريدى، مفتى مدينه منوره، اين بيت را سروده است:
صِهرُ النَّبي خَزِينَةِ النَّسَبِ الَّذِي فِي صُلبِهِ عُقِدَ الكَمالُ المُفرَدُ (3)
على(علیه السلام) داماد پيامبر(صلی الله علیه و آله) و گنجينه نسب آنچنانى است كه در صلب او يگانه كمال، منعقد شده است.2.
بَكر بن حَسّان باهلى در وصف على(علیه السلام) گفت:
وَ اعلَمُ النّاسِ بِالقُرآنِ ثُمَّ بِما سَنَّ الرَّسولُ لَنا شَرعاً وَ تِبياناً
صِهرُ النَّبِي و مولانا و ناصِرُهُ اضحَت مَناقِبُهُ نوراً و بُرهاناً
و كان منه عَلى رَغمِ الحَسودِ لَه مَكان هارونَ مِن موسى بنِ عِمراناً (1)
[على] آنكه داناترين مردم بوده به قرآن و به آنچه پيغمبر آيين و شريعت قرار داد.
داماد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و سرور ما، و ياور پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، آنكه مناقبش به عالميان مورد برهان است.
آنكه مقام و منزلت او نسبت به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) برغم حسودش همانند جايگاه هارون از موسى بن عمران است.
برپايه روايات، پيامبر(صلی الله علیه و آله) على(علیه السلام) را برادر خود خطاب كرد و فضيلت برادرى پيامبر(صلی الله علیه و آله) فقط نصيب ايشان شد؛ به چند روايت از باب نمونه اشاره مىشود:
وَ الّذِي بَعَثَني بِالحَقِّ ما أخَّرتُكَ الّا لِنَفسي، و انتَ مِنّي بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى، غير أنّه لا نَبي بَعدي وَ أنتَ اخي و وارِثي.
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص591.
سوگند به خدائى كه مرا به حق مبعوث گردانيد، من كار برادرى تو را تأخير نينداختم مگر به خاطر خودم. تو نسبت به من يا على مانند هارونى نسبت به موسى، جز اينكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود و تو برادر و وارث منى.
على(علیه السلام) پرسيد: «يا رسول الله من از شما چه چيز را به ارث مىبرم؟» پيغمبر فرمود: «آنچه انبياى پيش از من ارث گذاشتهاند». على(علیه السلام) گفت: «انبياى پيش از تو چه ارث نهادند؟» فرمود: «كتاب خدا و سنت پيغمبرشان را. و تو و فاطمه(عليها السلام)، دخترم، در كاخ من در بهشت با من خواهيد بود و تو برادر و رفيق منى». آنگاه پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) اين آيه را خواند: (إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ ). (1)
انتَ أخي و انا اخوكَ فَاِن ناكَرَكَ احدٌ فَقُل انا عبدالله و اخو رَسولِ الله لا يَدَّعِيها بَعدَكَ الّا كَذّابٌ. (2)
تو برادر منى و من برادر تو، اگر كسى منكرت شد، بگو من بنده خدا و برادر رسول اويم و اگر اين برادرى را جز تو هركس ادعا كند، كذاب است.
بده. به خدا سوگند! تا به حال هيچ پيغمبر مرسلى به اين موقعيت و كرامت، كه تو در حال حاضر نايل آمدهاى، دست نيافته است!» در همين هنگام مطالبى از سوى حق تعالى به سمع من رسيد و هنگامى كه مىخواستم برگردم، از پشت حجاب ندائى رسيد كه ابراهيم براى تو خوب پدرى و على(علیه السلام) هم براى تو نيكو برادرى است. پس از بازگشت از معراج، بزرگى و عظمت او را براى مردم گوشزد كن! (1)
ابن نجار هم اين حديث را نقل كرده است. (2)
جابر گفت: در يكى از اوقات كه حضرت على(علیه السلام) در حضور پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) شرفياب بود، اين ابيات را انشاد نمود و پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) هم گوش فرا مىداد:
انا اخو المُصطَفى لا شَكَّ فِي نَسَبي مَعَهُ رُبِّيتُ و سِبطاهُ هما وَلَدي
جَدِّي وجَدُّ رسولِ اللهِ مُنفَرِدٌ (متحد) و فاطِمُ زَوجَتِي لا قَولَ ذِي فَنَدٍ
صَدَّقتُهُ و جَميعُ النّاسِ فِي بُهمٍ مِنَ الضَّلالَةِ وَ الاِشراكِ و النَّكَدِ
فَالحَمدُ لِلهِ شُكراً لا شَريكَ لَهُ البِرُّ بِالعَبدِ و الباقي بِلا امَدٍ5.
من برادر پيغمبرى هستم كه شك و شبهه در نسب من وجود ندارد. به دست او تربيت شدم و دو فرزند من، دو نواده او هستند.
جد من و جد او، يكى است و به راستى دختر ارجمند او حضرت فاطمه زهرا، همسر من است.
درحالىكه همه مردم در تاريكى به سر مىبردند و ظلمت و شرك سراپاى آنان را فرا گرفته بود، به ايشان ايمان آوردم و نبوت او را تصديق كردم.
اينك، از خداى بىانباز شكرگزارم كه همواره پايدار است و خلق خدا از حضرتش بهرهمندند.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از شنيدن اين ابيات خرسند شد و لبخند محبتآميزى بر لبان حضرتش نقش بست و فرمود: «آنچه گفتى راست بود!».
ابن عساكر نيز اين حديث را نقل كرده است. (1)
قندوزى از طريق موفّق بن أحمد، يازده حديث در موضوع برادرى على(علیه السلام) با پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل نموده است. سپس ابيات ذيل را كه بعض اهل كوفه در شان و منزلت على(علیه السلام) در ايام صفين سروده، نقل كرده است:
أنتَ الاِمامُ الَّذِي يُرجَى بِطاعَتِهِ يومُ النُّشورِ مِنَ الرَّحمنِ غُفراناً
أوضحتَ مِن دِينِنا ما كانَ مُشتَبِهاً جَزاكَ رَبُّكَ عَنّا فِيهِ إحساناً
نَفسِي الفداءُ لخيرِ النّاسِ كُلِّهِم بَعدَ النَّبِي عَلِي الحِبرِ مَولانا
أخُ النَّبِي و مولا المؤمِنينَ مَعاً و أوّلُ النّاسِ تَصدِيقاً وَ ايماناً (2)7.
تويى امام مفترضالطاعه كه اميدواريم به طاعت او در روز قيامت از بخشنده بىمنت، مغفرت را.
تو واضح و هويدا ساختى دين ما را كه بود بر ما مخفى و پوشيده؛ جزاى خير دهد تو را پروردگار تو از آنچه تو درباره ما كردى از احسان در باب دين.
نفس و جان من فداى بهترين همه مردمان بعد از نبى كه اميرالمؤمنين على(علیه السلام) است كه بهتر و مولاى ماست.
برادر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و مولاى همه مؤمنان است و اول مردمان است از روى تصديق و ايمان.
حسان بن ثابت درباره على چنين سرود:
جَزَى الله خَيراً وَ الجَزاءُ بِكَفّهِ أبا حَسَنٍ عَنّا وَ مَن كَأبِى حَسَنْ
أ لستَ أخاه في الهُدى وَ وَصِيُّهُ و أعلمَ فِهرٍ بِالكِتابِ وَ بِالسُنَنْ (1)
خدا على(علیه السلام) را جزاى خير دهد؛ چه پاداش در كف اوست و چه كسى چون او مىتواند باشد؟
آيا تو برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در طريق هدايت نبودى؟ و وصى او، و به كتاب و سنت از همه داناتر؟
يكى از معيارهاى فضيلت، علم است و ميان مردم، هركس دانش بيشترى داشته باشد، ارزش فزونترى نسبت به ديگران دارد. انديشمندان جهان، اعم از يهودى، مسيحى و مسلمان همگى به انديشه بلند و دانش بيكران علىبن ابىطالب(علیه السلام) اقرار كردهاند.
1) . تاريخ يعقوبى، ج1، ص107؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج2، ص14.
پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به فاطمه زهرا(عليها السلام) فرمود:
زوّجتكِ خير أهلي، أعلمهم علماً، و أفضلهم حلماً، و أوّلهم إسلاماً. (1)
من تو را به بهترين وابستگان خود به همسرى دادم. او، اعلم ايشان است و در حلم و بردبارى بر آنها برترى دارد و در اسلام بر همه پيشى گرفته است.
باز از رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) روايت شده كه فرمود:
قُسِّمتْ الحكمةُ عشرةَ أجزاءٍ، فأُعطي عليٌّ تِسعةَ أجزاءٍ، وَ الناسُ جزءاً واحداً. (2)
حكمت ده جزء است، نه جزء آن به على(علیه السلام) داده شده و يك جزء ديگر بين بقيه مردم تقسيم شده است.
ابن عبّاس گفت كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «أنا مَدِينَةُ العِلمِ و عَلي بابُها فَمَن أرادَ المَدِينةَ فَليَأتِ البابَ» (3)«من شهر علمم و على(علیه السلام) درِِ آن است. پس كسى كه مىخواهد تحصيل علم كند، بايد از درِ علم وارد شود».
عايشه گفت: «إنَّهُ اعلَمُ النّاسِ بِالسُّنَّةِ». (4)«على داناترين مردم به سنت است».
أبوأمامه، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل كرده كه فرمود: «أعلَمُ أُمَّتِي بِالسُّنَّةِ وَ القَضاءِ بَعدِي عليبن ابيطالب» (5)«داناترين امت من بر سنت من و داورى بعد از من، على بن ابىطالب(علیه السلام) است».
همچنين از أميرالمؤمنين(علیه السلام) نقل است كه فرمود:0.
وَ الله ما نَزَلَت آيةٌ إلّا وَ قَد عَلِمتُ فِيمَ نَزَلَتْ و عَلى مَن نَزَلَتْ، إنَّ ربّي وهبَ لي قلباً عَقولًا و لِساناً ناطِقاً. (1)
قسم به خداوند آيهاى نازل نشد مگر اينكه دانستم درباره چى و بر چه كسى نازل شده است. همانا خداوند به من دل درك كننده و زبان گويا داده است.
أبوالطُّفَيل گفت: من در مجلس على(علیه السلام) بودم كه براى مردم در سخنانش گفت:
سَلُونِي مِن كِتابِ اللهِ،فَو الله ما مِن آيَةٍ إلّا وَ أنا أعلَمُ أبلَيلٍ نَزَلَتْ أم بِنَهارٍ، أم في سَهلٍٍ أم في جَبَلٍٍ، وَ لَو شِئتُ أوقَرتُ سَبعِينَ بَعيراً مِن تَفسِير فاتِحَةِ الكِتابِ. (2)
از من درباره كتاب خدا بپرسيد. به خدا قسم هيچ آيهاى نيست مگر اينكه مىدانم شب نازل شده يا روز؛ در بيابان نازل شده يا در كوه. اگر بخواهم از تفسير سوره فاتحه الكتاب هفتاد شتر بار مىكنم.
شيخ سليمان بلخى حنفى در كتاب «ينابيع الموده» از «درّ المنظم» ابن طلحه شافعى نقل كرده كه اميرالمؤمنين على(علیه السلام) فرمود:
لَقَد حُزتُ عِلمَ الاَوّلينَ وَ انَّنِي ظَنينٌ بِعلمِ الآخرينَ كَتومٌ
و كاشِفُ اسرارِ الغُيوبِ بِأسرِها وَ عِندِي حَديثُ حادثٍ وَ قَدِيم
وَ انِّي لَقَيّومٌ عَلى كُلِّ قَيِمٍ مُحِيطٌ بِكُلِّ العالمَينَ عَليمٌ
به تحقيق، من دانا و ماهرم به علوم اولين و [لكن] درباره علوم آخرين (سرنوشت آينده افراد) بسيار خويشتندارم و در سينه من مكتوم است.3.
و من كاشف تمام اسرار غيبم و هر داستانى از گذشته و آينده در سينه من است.
و من بر هر صغير و كبير فرمان روايم؛ علم من به جميع موجودات احاطه دارد.
بعد از آن فرمود:
لَو شِئتُ لَاوقَرتُ مِن تَفسيرِ الفاتِحَةِ سَبعينَ بَعيراً قال النبي: انَا مَدِينةُ العِلمِ وَ عَلي بابُها قالَ الله تَعالى وَ أْتُوا الْبُيوتَ مِنْ أَبْوابِها فَمَن ارادَ العِلمَ فَعَلَيهِ بِالبابِ. (1)
اگر بخواهم، تنها از تفسير سوره فاتحه هفتاد شتر را بار خواهم كرد و مؤيد بيان من، فرموده پيامبر(صلی الله علیه و آله) است كه فرمود: من شهر علمم و على در آن است و تأييد فرموده پيامبر(صلی الله علیه و آله)، آيه شريفه است كه مىفرمايد: به خانهها از در آنها وارد شويد. پس كسى كه مىخواهد تحصيل علم كند، بايد از بابى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) معرفى كرده، وارد شود.
علم و دانايى على(علیه السلام) يكى از مواردى بود كه عباس بن عبدالمطلب در دفاع از على(علیه السلام) با صراحت بيان مىكرد. اشعار ايشان و همچنين سرودههاى خُزَيمَة بنِ ثابت انصارى دراينباره در بحث «على اولين مسلمان و اولين نمازگزار» گذشت.
بَكرِ بنِ حَسّان باهِلِى در پاسخ به اشعار عِمْرَانُ بْنُ حِطَّان خارجى كه ابن ملجم را ستوده بود، گويد:
قُل لِاِبنِ مُلجَمٍ وَ الاَقدارُ غالِبَةٌ هَدَّمتَ وَ يلَكَ لِلاِسلامِ اركاناً
قَتَلتَ افضلَ مَن يَمشِي عَلَى قَدَمٍ وَ اوَّلُ النّاسِ اسلاماً وَ ايماناً
وَ اعلَمُ النّاسِ بِالقُرآنِ ثُمَّ بِما سَنَّ الرَّسولُ لَنا شَرعاً و تِبياناً (2)4.
بگو ابن ملجم را، درحالىكه مقدرات غلبه كننده است، واى بر تو كه اركان اسلام را خراب كردى.
برترين آنان را كه با پاى خود راه مىروند (بشر) و نخستين كسى را كه ايمان آورده و اسلام را كيش خود قرار داد، كشتى.
و آنكه داناترين مردم به قرآن و به آنچه پيغمبر آئين و شريعت قرار داد، بوده.
علامۀ نحو و ادب، أبوالقاسم عبدالرحمان بن إسحاق زجاجى نهاوندى بغدادى، متوفاى 337ه .ق مىگويد: «أوّل كسى كه قواعد و أصول علم نحو را ترسيم كرد، همان داناى عظيم الشأن، علىبن ابىطالب(علیه السلام) بود و أبوالأسود دوئلى نيز از او آموخت». (1)
اشعث بن قيس كه والى عثمان بر ولايت آذربايجان بود على(علیه السلام) را فقيه حليم ناميده است:
أجَبنا عَلياً بِفَضلٍ لَهُ وَ طاعَةِ نُصحٍ لَهُ دائِمٌ
فَقِيهٌ حَلِيمٌ لَهُ صَولَةٌ كَلَيثٍ عَرِينٍ بِها سائِمٌ (2)
ما على را به دليل فضلى كه منحصر به اوست و طاعت خيرانديشانهاى كه همواره دارد، پذيرفتيم.
او داناى دينشناس و بردبارى است كه در عين شكيبايى، صولتش به شير شرزه، سلطان وحوش ماند.
حسان بن ثابت درباره برترى و فضل و علم على(علیه السلام) سروده است:5.
سَبَقتَ قُريشاً بِالَّذِي أنتَ أهلهُ فَصَدرُكَ مَشروحٌ و قَلبُكَ مُمْتَحَنٌ
أ لَستَ أخاهُ فِي الهُدَى وَ وَصِيَّهُ وَ أعلمَ فِهرٍ بِالكِتابِ وَ بِالسُنَنْ (1)
[اى على] به جهت فضائلى كه دارا هستى بر همه قريش پيشى گرفتى؛ سينهات فراخ و قلبت امتحان شده است.
آيا تو برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در طريق هدايت نبودى و وصى او، و به كتاب و سنت از همه داناتر؟
أبوشُرَيحِ خُزاعِى درباره فقاهت و دانايى على چنين مىگويد:
يَا رَبِّ قَاتِلْ كُلَ مَنْ يُرِيدُنَا وَ كِدْ إِلَهِي كُلَّ مَنْ يَكِيدُنَا
حَتَّى يَرَى مُعْتَدِلًا عَمُودَنَا إِنَّ عَلِيّاً لِلَّذِي يَقُودُنَا
وَ هُوَ الَّذِي بِفِقْهِهِ يَئُودُنَا عَنْ قُحَمِ الْفِتْنَةِ إِذْ تُرِيدُنَا. (2)1.
1) . تاريخ يعقوبى، ج1، ص107؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج2، ص14؛ الغدير، ج2، ص78.
2) . وقعة صفين، ص382. ابوشريح خزاعى كعبى، بيشتر مورخين نام او را خويلد بن عمرو بن صخر ابن عبدالعزّى، دانستهاند. وى پيش از فتح مكه مسلمان شد و در سال 68ه .ق در مدينه وفات يافت. وى كه از خردمندان مدينه بود، از كسانى بود كه حديث ثقلين و حديث غدير را نقل كرد. ابوشريح كسى بود كه وقتى جماعتى از جوانان كوفه به خانه حيسمان خزاعى هجوم بردند و او را كشتند، آنها را شناخت. ابوشريح و فرزند او هر دو شهادت دادند كه آن جوانها را ديده و شناخته بودند. وليد خبر آنها را به عثمان نوشت. عثمان هم دستور قصاص و قتل آنها را داد. وليد هم آنها را دم در قصر (دارالاماره) كشت. «ابوسعيد گويد: ابوشريح خزاعى از اصحاب پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) بود و در دوران حكومت على، از مدينه به كوفه رفت كه نزديك جنگ باشد: جواهر العقدين، نورالدين سمهودى، ص170؛ الاستيعاب، ج2، ص455؛ أسد الغابة، ج1، ص630؛ الكامل، ج9، ص171.
پروردگارا، هركس را كه قصد سوئى به ما دارد بكش و با هركس كه آهنگ نيرنگى با ما دارد، نيرنگ نما.
تا ستون همبستگى ما را استوار بينند كه على به فرماندهى و رهبرى ما همّت گماشته است.
و او كسى است كه با آگاهى خود از دين، ما را از گزند فتنههايى كه متوجّه ماست، بركنار مىدارد.
يكى از اوصافى كه در روايات متعدد و در اشعار رسيده از صدر اسلام براى على(علیه السلام) ذكر شده، وصايت آن حضرت است. مىدانيم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وصيتهاى بسيارى به حضرت على(علیه السلام) داشت. مهمترين وصيت پيامبر اين بود كه على(علیه السلام) جانشين ايشان باشد. اين موضوع نيز در سرودههاى شاعران قرن اول به صورت برجسته منعكس شده است.
خطيب خوارزمى حنفى، نامهاى را ذكر كرده كه معاويه به عمرو بن عاص نوشت و او را در جنگ صفين به يارى خود ترغيب كرده است. عمرو بن عاص در جواب معاويه نوشت: «اما آنچه را به ابىالحسن (على(علیه السلام) برادر و وصى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داير به ستم نمودن آن جناب و رشك بردن او بر عثمان نسبت دادى و صحابه را فاسق ناميدى و چنين پنداشتى كه او آنها را وادار به كشتن عثمان نمود، اين مطلب خلاف است و واقع پنداشتن آن گمراهى است. واى بر تو اى معاويه! آيا ندانستى كه ابوالحسن، جان خود را در راه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بذل كرد و در فراش او خوابيد؟ و او در اسلام و هجرت بر ديگران سبقت دارد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره
او فرمود: «على(علیه السلام) از من است و من از على هستم و او نسبت به من به منزله هارون است نسبت به موسى؛ جز آنكه پس از من پيغمبرى نيست» و درباره او در روز غدير خم فرمود:
«مَن كُنتُ مَولاهُ فَعُلِي مَولاه، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداه وَ انصُر مَن نَصَرَهُ و اخذُل مَن خَذَلَهُ». (1)
همچنين عمرو بن عاص در پاسخ به نامه معاويه كه طى آن خراج مصر را از وى خواسته بود، قصيده بلندى سرود. وى در اين قصيده على(علیه السلام) را سيدالاوصياء لقب داد و گفت: پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) وصاياى خاص و ويژه درباره على(علیه السلام) داشت:
فَبِي حارَبُوا سَيِّدَ الاَوصِيآء بِقَولي دم طلّ من نَعثَل
وَ كَم قَد سَمِعنا مِنَ المُصطَفَى وَصايا مُخَصَّصَةً فِي عَلِى (2)
اين من بودم كه آنها را برانگيختم تا با سيد اوصياء على به بهانه خونخواهى آن مرد (عثمان) جنگ كنند.
درحالىكه چه بسيار از مصطفى وصيتهاى خاص درباره على و صفات و فضايل مخصوص على شنيده بوديم.
نَضْرُ بْنُ عَجْلَانَ أَنْصَارِي (نعمان بن عجلان انصارى) وقتى دانست در اردوگاه على(علیه السلام) اختلاف افتاده و برخى از ياران ديروز على(علیه السلام) درباره تصميم گيرىهاى آن حضرت ترديد دارند، با بيانى سرزنشگونه، اشعارى گفت كه در فصل چهارم خواهد آمد؛ از جمله اين چند بيت است:1.
كَيْفَ التَّفَرُّقُ وَ الْوَصِيُّ إِمَامُنَا لَا كَيْفَ إِلَّا حَيْرَةً وَ تَخَاذُلًا
لَا تَعْتِبُنَّ عُقُولُكُمْ لَا خَيْرَ فِي مَنْ لَمْ يَكُنْ عِنْدَ الْبَلَابِلِ عَاقِلًا
وَ ذَرُوا مُعَاوِيَةَ الْغَوِيَّ وَ تَابِعُوا دِينَ الْوَصِيِّ تُصَادِفُوهُ عَاجِلًا (1)
چرا درحالىكه وصى پيامبر، امام و پيشواى ماست در ميان ما پراكندگى حكمفرما باشد؟ سزاوار نيست؛ چرا كه اين جز سرگردانى و خوارى نباشد.
خردهاى خود را هرگز به كار نمىاندازيد؛ به راستى از كسى كه به گاه آزمونها و دشوارىها خردمند نباشد، خيرى بر نيايد.
معاويه گمراه را فروگذاريد و هر چه زودتر از راه وصى پيامبر پيروى كنيد.
اشعث بن قيس نيز على(علیه السلام) را وصى رسول خدا مىشناخت و او را واجب الاطاعه مىدانست. وقتى فرستاده على براى درخواست بيعت نزد وى رفت، از زبان اشعث اين اشعار را سرودند:4.
1) . وقعة صفين، ص366؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبىالحديد، ج1، ص149. نعمان بن عجلان بن نعمان بن عامر بن زريق انصارى سخنگو و شاعر انصار بود. وى از جمله افرادى بود كه طبق نقل اصبغ بن نباته، گفت: على(علیه السلام) سوگند داد مردم را در رحبه كه هركس گفتار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در روز غدير خم شنيده برخيزد و بدان گواهى دهد و فقط كسى برخيزد كه گفتار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را شخصاً شنيده باشد. جمعى در حدود هفده نفر كه ميان آنها نعمان بن عجلان انصارى بود برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه شنيديم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «الا من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و اعن من اعانه». مبرد گويد: «على(علیه السلام) وى را به حكومت بحرين گماشت و هركس از بنىزريق نزدش مىآمد، صلهاى به او مىداد»: اسد الغابه، ج3، ص307 و ج5، ص205؛ الاصابه، ج4، ص408؛ مستدرك حاكم، ج3، ص104؛ تاريخ ابن كثير، ج7، ص254.
أَتَانَا الرَّسُولُ رَسُولُ الْوَصِيِ عَلِيٌّ الْمُهَذَّبُ مِنْ هَاشِمٍ
رَسُولُ الْوَصِيِّ وَصِيُّ النَّبِيِ وَ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ مِنْ قَائِمٍ
وَزِيرُ النَّبِيِّ وَ ذُو صِهْرِهِ وَ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ فِي الْعَالَمِ (1)
آن پيك كه سفير وصى پيامبر، يعنى فرستاده على، آراستهخصال هاشمىنسب است، نزد ما آمد.
پيك و سفير وصى، وصى پيامبر و بهترين فرد تبار آدم روى زمين.
وزير و مشاور پيامبر و داماد او و بهترين مردم جهان كه او را فضل و سبقت در اعمال صالح است.
مُنذِر بنِ ابى حَمِيصَه وادِعِى (2)كه شهسوار و شاعر همدانيان بود، حضور على(علیه السلام) آمد و گفت: «عكيان درخواست مقررى كردند و اشعريان بهترين جايزهها را خواستند. دين را به خاطر دريافت بخشش و مقرّرى ترك كردند و بدين گونه بدترين مردم محسوب مىشوند. ولى ما پاداش نيكو را با پايدارى در جهاد و شكيبايى، از خداوند درخواست كرديم.
لَيسَ مِنّا مَن لَم يَكُن لَكَ فِي اللهِ وَلِيّاً يا ذَا الوِلاءِ وَ الوَصِيَّةِ (3)
اى صاحب امر ولايت و وصايت، يك تن از ما نيست كه در راه خدا دوستدار و پيرو تو نباشد.
على(علیه السلام) گفت: «همين تو را بس! خدا رحمتت كناد». سپس وى و قبيلهاش را ستود.6.
سعيدالدين فَرغانِى، (1)در شرح قصيده تائيه ابن فارض حَمَوِى: (2)
قصيده تائيه ابن فارض، معروف به «نظم السلوك يا نظم الدُرّ»، قصيدهاى عرفانى در احوال و مراتب سلوك است. تعداد ابيات قصيده را از 750 تا 779 بيت ذكر كردهاند: فاخورى ، ص518؛ فرّوخ، ج3، ص524؛ جامى، ص541. اين قصيده به تائية الكبرى نيز شهرت دارد تا از ديگر قصيده تائيه ابن فارض، موسوم به تائية الصغرى ممتاز شود: فاخورى، همان. گفتهاند كه ابن فارض اين قصيده را بر اثر جذبههايى كه گاهگاه به او دست مىداد، سرود و قصد داشت نام آن را «لَوايح الجَنان و رَوايح الجِنان» بگذارد. اما پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) را در خواب ديد و به اشاره آن حضرت، قصيده را «نظم السلوك» ناميد: جامى، همان. قصيده تائيه در حقيقت معراجنامه يا شرح احوال شاعر است و نمونهاى از احوال مشترك سالكان را در مراحل سلوك نشان مىدهد: حلمى، ص181. ابن فارض در اين قصيده مراتب عشق و احوال خود را با يكى از مريدان حقيقى يا خيالى خود در ميان مىگذارد: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج4، مدخل «ابن فارض» از اكرم جودى نعمتى.
گويد: بيانى.1) . سعيدالدين محمّد بن احمد فرغانى كه قصيده تائيّه ابن فارض را شرح داده، در حدود سال 700ه.ق وفات يافته است؛ چنانكه ذهبى در «العبر» تاريخ وفات او را 699ه.ق ضبط كرده است. نامبرده اول كسى بود كه قصيده تائيه ابن فارض را شرح كرد. چنين حكايت شده كه قصيده مزبور را اوّل در حضور جلالالدين رومى، مولوى، خوانده، بعداً شرح فارسى بر آن نوشته و سپس شرح عربى بر آن نگاشته و نام آن را «منتهى المدارك» گذارده و كتاب بزرگى است: العِبَر فى خبر من غبر، ج3، ص399.
2) . پدر ابن فارض از حماة سوريه به مصر هجرت كرد، لذا زادگاه و مسكن و مدفن ابن فارض مصر بود. وى عارف و شاعرى معروف بود كه او را به اشعرالمتصوفين وصف كردهاند. پدر او در علم فرايض (احكام ارث و مواريث) خبرويتى تام داشت و از حقوق زنان در محاكم قضايى دفاع مىكرد. از اين رو وى را فارض مىگفتند. فرزندش عمر در مصر متولد شد. از ابتداى سن خود به فراگيرى فقه شافعى پرداخت و حديث را از ابن عساكر استماع كرد. سپس به تصوف روى آورد و به وادى مستضعفين در كوه مقطّم رفت و به رياضت و مجاهدت پرداخت. گويند روزى، هنگامى كه به قاهره بازگشته بود و قصد ورود به مدرسه صوفيه داشت، پيرمرد بقالى را ديد كه برخلاف قاعده مقرر وضو مىگرفت. ابن فارض به قصد اعتراض با او به سخن گفتن پرداخت. ولى پيرمرد كه از اولياءالله بود، به او گفت كه اى عمر! گشايش كار تو در مصر نخواهد بود. بلكه در مكه به مقصود خواهى رسيد و اكنون هنگام آن فرارسيده است. پس از اين ديدار ابن فارض به حجاز رفت و مدت پانزده سال در كوهستانهاى پيرامون مكه به تزكيه نفس پرداخت. سالهايى كه در اين ناحيه به سر آورد، در زندگى روحانى و ذوقى وى تأثيرات عميق برجاى گذارد؛ چنانكه در تائيه صغرى اشارات بسيار به اين دوران دارد و قصيده داليه او نيز كه در مصر و بعد از بازگشت از سفر حجاز سروده شده است، آكنده از اشارات و سخنان شورانگيز درباره مكه و اماكن متبركه آنجاست. وى بعد از پانزده سال به مصر بازگشت و در صحن خطابه جامع ازهر ساكن شد. وى مورد احترام خاص سلاطين ايوبى و اميران و درباريان بود. ولى هرگز به دربار و درباريان روى خوش نشان نداد و در مجالس آنان حاضر نشد و هرگونه اقدامى را كه از طرف سلاطين براى نزديك شدن به او به عمل آمد، رد كرد. نام ابن فارض، در حوزه عرفان و تصوف قرن 7ه .ق، در كنار نام كسانى چون ابن عربى و صدرالدين قونوى جاى مىگيرد و قصايد او مخصوصاً تائيه كبرى، همراه با فصوص الحكم و فكوك در خانقاهها و حلقههاى صوفيه تدريس مىشده است. تائيه ابن فارض آكنده از مفاهيم و اصطلاحات عرفان نظرى است. در ديوان ابن فارض، خصوصاً در قصيده تائيه او، اشعارى وجود دارد كه باعث شده است جمعى از علما و اصحاب تراجم آنها را بر تشيع وى حمل كنند؛ چنان كه محدث نيشابورى و قاضى نورالله شوشترى، هر دو بالصراحه، وى را شيعه خواندهاند و شيخ بهائى در چندين جا از كشكول اشعار زيادى از وى نقل كرده و با ترحم و دعاى خير يادش مىكند. معروف است كه ديوان شعر ابن فارض را على بن محمد، دخترزادهاش جمعآورى كرده و عدهاى آن را شرح كردهاند، از آن جمله حسن بورينى و عبدالغنى نابلسى: العِبَر فى خبر من غبر، ج3، ص399.
على(علیه السلام) و توضيح و تأويل مشكلات كتاب و سنت به واسطه علمى است كه به او رسيد؛ چون كه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) او را در روز غدير خم، وصى و قائم مقام خود قرار داد؛ چنانكه خود آن جناب در جملهاى از ابيات خود بدان اشاره دارد:
وَ اوصانِي النَّبِي عَلَى اختِيارِي لِاُمَّتِهِ رِضى مِنهُ بِحُكمِي
وَ اوجَبَ لِي وِلايَتَهُ عَليكُم رسولُ الله يَومَ غَدِير خُمٍّ
و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به من وصيت فرمود چون من را براى داورى ميان امتش برگزيد و بدان رضايت داد.
ولايت خودش بر شما را، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى من نيز مقرر داشت در روز غدير خم.
أبوالأسود از كسانى بود كه با اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب(علیه السلام) مصاحبت داشت؛ به همين دليل قبيله بنىقُشير كه ابوالاسود ميان آنان زندگى مىكرد، وى را سرزنش مىكردند كه چرا على(علیه السلام) را دوست مىدارد؟! ابوالاسود در جواب آنان اين اشعار را سرود:
يَقُولُ الأرذَلُونَ بَنُو قُشَيْرٍ طِوالَ الدَّهرِ لا تَنسى عَلِيّاً
فَقُلتُ لَهُم فَكَيفَ يكُونُ تَركِي مِنَ الاَشياءِ ما يُحصَى عَليّاً
احِبُّ مُحمَّداً حُبّاً شَديِداً وَ عبّاساً و حَمْزَةَ و الوَصِيّا (1)
افراد پست بنىقشير به من مىگويند: عمرى است كه على را فراموش نمىكنى؟!
به آنان گفتم چگونه ترك كنم از اشياء چيزى را كه برتر محسوب مىشود؟
محمد را شديداً دوست دارم و عباس و حمزه و وصى (على) را [نيز شديدا دوست دارم].
عبد الرحمان بن ذُؤيب اسلَمى نيز از كسانى بود كه در سرودههاى خود به مقام وصايت على(علیه السلام) تأكيد كرد. ايشان از جمله كسانى بود كه در جنگ صفين3.
1) . انباه الرواة على أنباء النحاة، ج1، ص4؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج8، ص3.
شركت داشت و درحالىكه جراحات بسيارى برداشته بود، از جنگ بازگشت و اين اشعار را بر زبان جارى ساخت:
أَ لَا أَبْلِغْ مُعَاوِيَةَ بْنَ حَرْبٍ أَ مَا لَكَ لَا تُنِيبُ إِلَى الصَّوَابِ
أَ كُلَّ الدَّهْرِ مَرْجُوسٌ لِغَيْرٍ تُحَارِبُ مَنْ يَقُومُ لَدَى الْكِتَابِ
فَإِنْ تَسْلَمْ وَ تَبْقَى الدَّهْرَ يَوْماً نَزُرْكَ بِجَحْفَلٍ شِبْهِ الْهِضَابِ
يَقُودُهُمُ الْوَصِيُ إِلَيْكَ حَتَّى يَرُدَّكَ عَنْ عَوَائِكَ (1)وَ ارْتِيَابِ
وَ إِلَّا فَالَّتِي جَرَّبْتَ مِنَّا لَكُمْ ضَرْبُ الْمُهَنَّدِ بِالذُّؤَابِ (2)
هلا، به معاوية بن حرب پيام رسان و بازگو: تو را چه شده است كه به راه راست باز نمىآيى؟
آيا در تمامى روزگار، جز نگهبان قرآن كسى ديگر نيست كه تو با او به پيكار برخيزى؟
اگر سالم مانى و به روزگار، روزى امان يابى، ما با سپاهى گران چون ابرهاى انبوه به ديدارت آييم.
سپاهى كه وصّى پيامبر آنان را فرماندهى مىكند تا تو را از پارس كردن و ترديد خود باز دارد.
وگرنه تجربهاى كه از ما خواهى آزمود، ضرب شست سخت و هولناكى است كه به شما نشان خواهيم داد.0.
يكى از وقايع مهم و شگفتانگيز صدر اسلام كه در منابع معتبر شيعه و سنى نقل شده، موضوع رد شمس (بازگشت خورشيد) است. ابتدا بايد ديد اين موضوع چيست و چقدر واقعيت دارد؟ حديث رد شمس را كه در بيشتر منابع معتبر اهلسنت وارد شده، از سه نفر روايت شده است:
از حضرت على(علیه السلام) روايت شده است: آنگاه كه در خيبر بوديم، تمام شب را با مشركان نبرد مىكرديم. فرداى آن شب، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز ظهر را به جاى آورد و پيش از نماز عصر، از شدّت خستگى سر در دامن من گذاشت و خوابيد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) همچنان به خواب بود تا آفتاب غروب كرد. هنگامى كه از خواب برخاست به عرض رسانيدم: «يا رسول الله نماز عصر را به جاى نياوردهام؛ به خاطر آنكه حاضر نبودم شما را از خواب بيدار كنم». رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه از جريان اطلاع يافت، دستهاى مبارك را بالا برد و فرمود: «پروردگارا! بنده تو (على) خودش را فداى پيغمبر تو قرار داد. اكنون آفتاب را باز گردان تا على(علیه السلام) نماز عصرش را در وقتش ادا كند». على فرمود: «طولى نكشيد آفتاب برگشت؛ آنچنانكه هنگام ادا كردن نماز عصر فرا رسيد و خورشيد با كمال درخشندگى در آسمان مىدرخشيد. من از جاى برخاستم و با كمال آسودگى وضو گرفتم و نماز عصر را به جاى آوردم. پس از آن، خورشيد غروب كرد». (1)
از امام حسن مجتبى(علیه السلام) نقل شده است: يكى از روزها كه وحى مىشد، سر مبارك حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) در دامان حضرت على(علیه السلام) بود و نزول وحى به طول
1) . كنز العمال، ج6، ص772؛ الرياض النضرة، ج2، ص179.
انجاميد تا نماز عصر على(علیه السلام) قضا شد. پس از آنكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از حال وحى به حال عادى برگشت، از على(علیه السلام) سؤال كرد: «آيا نماز عصر را به جاى آوردهاى؟» عرض كرد: «نه!» پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به مقام كبريائى عرضه داشت: «پروردگارا! على، حاجت تو و حاجت پيغمبرت را برآورد. اينك خورشيد را برگردان، تا على نماز عصرش را در وقت خود به جاى آورد». دعاى پيغمبر(صلی الله علیه و آله) مستجاب شد. خورشيد بازگشت و على(علیه السلام) نماز عصر را به جاى آورد و پس از آن خورشيد غروب كرد.
دولابى هم اين حديث را روايت كرده است. (1)
در نقل ديگر از اسماء بنت عُمَيس نقل شده است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز ظهر را در محل صهباء (3)به جاى آورد. پس از آن، على(علیه السلام) را براى انجام مأموريتى3.
گسيل داشت. على(علیه السلام) عازم مأموريت شد و در بازگشت هنگامى رسيد كه رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) نماز عصر را به جاى آورده بود. پيغمبر(صلی الله علیه و آله) براى رفع كسالت، سر در دامان على(علیه السلام) گذاشت و خوابيد. پيغمبر از على(علیه السلام) سؤال فرمود: «آيا نماز عصر را به جاى آوردهاى؟» عرض كرد: «نه!» پيغمبر(صلی الله علیه و آله) براى رد شمس دعا كرد ...اين واقعه در محل صهباء به وقوع پيوست. (1)
ابن حجر عسقلانى رد شمس را از كرامات آشكار حضرت على(علیه السلام) مىداند! وى مىگويد: «اين بدان جهت بود كه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در حين نزول وحى، سر در دامان على(علیه السلام) گذاشت و سر از دامانش بر نداشت تا خورشيد غروب كرد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دعا كرد و دعايش به اجابت رسيد و خورشيد با آنكه غروب كرده بود، طلوع كرد. (2)
ابن حجر حديث ردّ شمس را از جمله احاديثى مىداند كه طحاوى و قاضى در الشفاء و شيخ الاسلام ابوزرعه سند آن را صحيح دانستهاند تا آنجا كه مىگويد: سبط ابن جوزى اظهار داشته است كه در باب ردّ شمس، حكايت بىسابقهاى است كه گروهى از مشايخ عراقى ما آن را براى ما نقل كردهاند و گفتهاند: ما خود گواه بوديم كه ابومنصور مظفر بن اردشير قباوى واعظ پس از نماز عصر، به منبر رفت و حديث ردّ شمس را عنوان گفتار خود قرار داد و آن را با الفاظ دلنشين آرايش داد و در ضمن آن، به ذكر فضائل اهلبيت پرداخت. در اين حال، ابر تاريكى چهره خورشيد را پوشانيد؛ به طورىكه مردم پاى منبر او گمان كردند خورشيد غروب كرد. در اين هنگام كه ابومنصور روى منبر بود،6.
از جاى برخاست و اشاره به خورشيد كرد و ابيات زير را سرود:
لَا تَغْرُبِي يَا شَمْسُ حَتَّى يَنْقَضِيَ مَدْحِي لِصِنْوِ الْمُصْطَفَى وَ لِنَجْلِهِ
وَ اثْنِي عِنَانَكِ إِنْ أَرَدْتِ ثَنَاءَهُ أَ نَسِيتِ يَوْمَكِ إِذْ رُدِدْتِ لِأَجْلِهِ
إِنْ كَانَ لِلْمَوْلَى وُقُوفُكِ فَلْيَكُنْ هَذَا الْوُقُوفُ لِخَيْلِهِ وَ لِرَجلِهِ
اى آفتاب لحظاتى آرام باش و غروب مكن، تا ستايش پسرعموى پيامبر(صلی الله علیه و آله) و فرزندش را به پايان برم.
اگر طالب شنيدن مدح و ستايش او هستى، عنان خود را برگردان و بشنو آنچه را براى مردم مىگويم.
آيا به ياد دارى كه يك روز، براى مولايم على(علیه السلام)، درحالىكه به غروب نزديك شده بودى، توقف نمودى تا نماز عصرش را به جاى آورد؟ بگذار توقف امروز تو نيز، به خاطر او و دوستانش باشد!
شاهدانى كه از جريان باخبر بودند اظهار داشتند كه طولى نكشيد، ابر برطرف شد و چهره خورشيد نمايان گشت! (1)
فخر رازى در «تفسير كبير»، ذيل تفسير سوره كوثر، اظهار مىدارد: براى حضرت سليمان يكبار ردّ شمس اتفاق افتاد. براى پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) هم ردّ شمس واقع شد و اين در حالى بود كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سر در دامان على(علیه السلام) گذاشته بود و به خواب رفته بود. هنگامى از خواب برخاست كه آفتاب غروب كرده بود؛ به دعاى رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) خورشيد بازگشت، تا على(علیه السلام) نماز عصر را در هنگام خود به جاى آورد. (2)5.
علامۀ شيخ سليمان بلخى قندوزى، متوفاى 1293ه .ق گفته است: در اين قضيه بود كه حسان بن ثابت گفت:
يا قَومِ مَن مِثلُ عَلى وَ قَد رُدَّت عَليهِ الشَّمسُ مِن غائِبٍ
أخو رَسولِ الله و صِهرِهِ وَ الأخُ لا يَعدِلُ بِالصّاحِبِ (1)
اى مردم چه كسى مانند على(علیه السلام) است؟! به درستى كه خورشيد بعد از غروب براى او بازگشت.
او برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و دامادش است. على(علیه السلام) به مقام برادرى با پيامبر(صلی الله علیه و آله) نائل آمده كه هرگز مصاحب بودن كسى با پيامبر، با آن برابرى نمىكند! (2)
خوارزمى در مناقب از مجاهد، آورده است كه به ابن عباس گفته شد: «نظرت درباره علىبن ابىطالب(علیه السلام) چيست؟» گفت: «به خدا از يكى از ثقلين نام بردى! كسى كه به دو قبله نماز خواند و دو بيعت با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) انجام داد و سبطين به او داده شد؛ يعنى حسن و حسين(عليهما السلام)، و خورشيد بعد از آنكه غروب كرده بود، دو بار براى او بازگشت». (3)أبوعبدالله زرقانى مالكى، متوفاي1122ه .ق اين حديث را در شرح مواهب، ج5، صص113- 118 صحيح دانسته است.
لازم به ذكر است چنانكه ابن عباس گفته است رد شمس براى حضرت على(علیه السلام) دو بار صورت گرفته است، بار اول زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده كه رواياتش گذشت و بار دوم چنانكه امام محمّد بن على الباقر از پدرش از جد شهيدش9.
حسين بن على(عليهم السلام) نقل كرده، در زمانى بود كه على(علیه السلام) از جنگ نهروان باز مىگشت؛ زيرا حضرت با يارانش وقتى به اوائل سرزمين بابِل در ناحيه عراق رسيدند، وقت عصر بود. حضرت فرمود: «اين سرزمين مورد غضب خداست و پيامبر(صلی الله علیه و آله) و وصى پيامبر نبايد در آن نماز بخواند». جويرية بن مُسَهَّر عبدى گفت: صد سواره نظام بوديم كه از على(علیه السلام) تبعيت كرديم وحركت نموديم تا از سرزمين بابل گذشتيم. آفتاب غروب كرد. آنگاه حضرت فرمود: «اذان عصر بگوييد». گفتيم: «آفتاب غروب كرده. الآن وقت نماز مغرب و عشاست». آنجا امام دعا كردند آفتاب برگشت. ما نماز عصر را خوانديم و سپس نماز مغرب را خوانديم. آرى على(علیه السلام) آية الله فى أرضه و سمائه است. (1)
يكى از القاب على(علیه السلام) ابوتراب است. عمرو بن عاص، معاوية بن ابوسفيان، حجاج بن يوسف ثقفى و ديگر معاندان على(علیه السلام)، با هدف طعنه و تحقير، آن حضرت را با لقب ابوتراب نام مىبردند كه يك نمونه آن را در گفتوگوى معاويه و عمرو بن عاص در منابع تاريخى چنين مىخوانيم: روزى معاويه به عمرو گفت: «من هر وقت تو را مىبينم خندهام مىگيرد!» عمرو گفت: «خندهات براى چيست؟» معاويه گفت: «بيادم مىآيد روزى كه ابوتراب در جنگ صفين به تو حمله كرد و تو از ترس نيزه او، خود را به زمين افكندى و عورت خود را نمايان ساختى!» عمرو گفت: «من از وضع تو بيشتر خندهام مىگيرد؛ روزى كه على(علیه السلام) تو را به مبارزه طلبيد، نَفَس در سينهات حبس شد، زبانت از دهان بيرون
1) . ينابيع المودة، ص138؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج5، ص539.
آمد و آب دهانت خشك شد و لرزه به اندامت افتاد و كارى از تو سر زد كه ذكر آن ناخوشايند است!» معاويه گفت: «اين همه كه تو مىگوئى واقعيت ندارد، چگونه من چنين ترسان مىشدم در صورتى كه قبيله عك و اشعر پيشاپيش من جان فدا بودند؟» عمرو گفت: «تو خود مىدانى كه جريان بيشتر از اين بود كه من گفتم؛ با وجود اينكه قبيله عك و اشعر پيشاپيش تو جنگ مىكردند». معاويه گفت: «مطالب مزاح و شوخى، ما را به طرف جدّ و صراحت كشانيد! وانگهى ترس و فرار از على(علیه السلام) براى احدى ترس نيست!» عمرو گفت: «به خدا قسم اى معاويه! اگر تو در مقابل على(علیه السلام) قرار مىگرفتى، جرئت جنگيدن با او را نداشتى. اگر خود را دلير و شجاع مىدانى، مىخواستى موقع مبارز طلبيدن على(علیه السلام)، با او روبهرو شوى!» (1)
نيز در تاريخ جنگ صفين آمده است: ابونوح همراه ذوالكلاع پيش عمرو بن عاص كه نزد معاويه بود، رسيدند. در آن جمع ديگر كسان، از جمله عبدالله بن عمر نيز پيرامونش بودند و او مردم را به جنگ تشويق مىكرد؛ چون آن دو نزديك جمع ايستادند، ذوالكلاع گفت: «اى اباعبدالله، آيا مىخواهى فردى خيرانديش و خردمند و دلسوز گزارشى راستين از عمّار بن ياسر به تو دهد؟» عمرو گفت: «او كيست؟» گفت: «او، اين عموزاده من باشد كه از مردم كوفه است». عمرو گفت: «من در چهره او سيماى ابوتراب را مىبينم». ابونوح گفت: «از چهره من (لمعان) سيماى محمد(صلی الله علیه و آله) و اصحابش مىتابد و بر رخسار تو (كدورت) چهره ابوجهل و نقش فرعون نشسته است». بىدرنگ ابواعور برخاست3.
1) . المحاسن و المساوى، ج1، ص38؛ وقعة صفّين، ص216؛ تاريخ ابن كثير، ج7، ص263.
و شمشيرش را از نيام كشيد و گفت: «نبينم كه اين دروغزن فرومايه با چهرهاى كه نشان از سيماى ابوتراب دارد، ميان ما در ايستد و به گستاخى، روياروى، دشناممان دهد». ذو الكلاع گفت: «به خدا سوگند مىخورم كه اگر دستت را بر او بگشايى بينى تو را با شمشير بر گيرم. اين، عموزاده من و در حمايت من است و من با او پيمانى بر گرفته و او را نزد شما آوردهام تا شما را از آنچه درگير آن هستيد آگاه سازد». عمرو بن عاص به وى گفت: «اى ابانوح خدا را به يادت آرم كه با ما جز راست نگويى و دروغى براى ما نپردازى. آيا عمّار بن ياسر در ميان شماست؟» ابونوح به وى گفت: «من در اين باره خبرى به تو ندهم». (1)
«همچنين مردى از بنىكلب كه با معاويه بود، به هجو كردن عراقيان پرداخت و ايشان را چنين نكوهش كرد:
لَقَدْ ضَلَّتْ مَعَاشِرُ مِنْ نِزَارٍ إِذَا انْقَادُوا لِمِثْلِ أَبِي تُرَابٍ
وَ إِنَّهُمُ وَ بَيْعَتَهُمْ عَلِيّاً كَوَاشِمَةِ التَّغَضُّنِ بِالْخِضَابِ
تُزَيِّنُ مِنْ سَفَاهَتِهَا يَدَيْهَا وَ تَحْسِرُ بِالْيَدَيْنِ عَنِ النِّقَابِ
فَإِيَّاكُمْ وَ دَاهِيةً نَئُودا تَسِيرُ إِلَيْكُم تَحْتَ الْعُقَابِ
إِذَا هَشُّوا سَمِعْتَ لِحَافَتَيْهِم دَوِيّاً مِثْلَ تَصْفِيقِ السَّحَابِ
يُجِيبُونَ الصَّرِيخَ إِذَا دَعَاهُمْ إِلَى طَعْنِ الْفَوَارِسِ بِالْحِرَابِ
عَلَيْهِمْ كُلُّ سَابِغَةٍ دِلَاصٍ وَ أَبْيَضَ صَارِمٍ مِثْلِ الشِّهَابِ (2)6.
1.گروهى از بنىنزار كه سر به فرمان كسى چون ابوتراب سپردند، گمراه شدند.
داستان ايشان و بيعت آنان با على به داستان زن آرايشگرى مىماند كه پوست چهره را به غازه تباه كند.
از بىخردى دستهاى خويش را مىآرايد و هم به دو دست خويش نقاب از چهره كريه بر مىگيرد.
از هشيار زيركى (معاويه) كه در زير پرچم عقابنشان بر شما مىتازد، برحذر باشيد!
چون هجوم آرند از صداى سم مركبشان بانگى چون هرّاى رعد از برخورد ابرها بشنوى.
چون منادى جنگ ايشان را به پيكار و نيزهزنى با سواران بخواند، بىدرنگ پاسخش گويند.
زرههاى آهنين حلقه در حلقه پوشيدهاند و تيغهاى برّان درخشندهاى چون شهاب به كف دارند.
اين در حالى است كه وصف ابوتراب را رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) در يك واقعه تاريخى به مولا على(علیه السلام) نسبت دادند و اين به منزله فضيلت براى آن حضرت بود. از ابن عباس روايت شده است: چون حضرت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ميان مهاجر و انصار عقد برادرى منعقد كرد، ولى براى اميرالمؤمنين على(علیه السلام) كسى را برادر قرار نداد، آن حضرت ناراحت شد و از آنجا خشمناك بيرون رفت تا رسيد به جدولى كه در زمين آنجا بود. دست مبارك را زير سر نهاد و خوابيد. باد روى مباركش را غبار آلودهساخت. پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در جستوجوى على(علیه السلام) بود، آنجا وى را يافت گرد و غبار از روى آن جناب پاك كرد. گفت: «برخيز! چنين صلاح ديدى كه ابوتراب باشى؟! آيا بر من غضب كردى كه من ميان مهاجر و انصار برادرى قرار دادم، ولى ميان تو و يكى از آنها عقد اخوت
برقرار نكردم؟ بدانكه تو برادر من هستى! آيا تو راضى نيستى كه نسبت به من به منزله هارون از موسى باشى الا آنكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود. بدان و آگاه باش كه هركس تو را دوست بدارد، امن و ايمان بگرد او درمىآيند و با ايمان از همه سختىها ايمن مىگردد و هركس تو را دشمن بدارد، حق سبحانه و تعالى بميراند او را همانند مردن زمان جاهليت». (1)
اصبغ بن نباته مىگويد كه على(علیه السلام) فرمود:
وَ الله إِنِّي أَنَا النَّبَأُ الْعَظِيمُ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ كلَّا سَيعْلَمُونَ حِينَ أَقِفُ بَينَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ فَأَقُولُ هَذَا لِي وَ هَذَا لَك... . (2)
قسم به خدا نبأ عظيم من هستم كه آنها در آن اختلاف دارند، اما به زودى خواهند دانست هنگامى كه ميان بهشت و جهنم مىايستم و مىگويم: اين براى من و اين براى تو... .
عونى (3)در اين باره چنين سروده است:
يا أيُّها النَّبَأُ العَظيمُ كَفاكَ أن سَمّاكَ رَبُّكَ في القُرآنِ عَظيماً
إني لَأعلَمُ أنَّ مَن والاكُم والَى إلهَ الواحِدَ القَيُّوما (4)
1) . حموينى در فرائد السمطين (مخطوط)؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج6، ص467.
2) . مناقب آل أبىطالب، ج1، ص564.
3) . ابومحمد، طلحة بن عبيداللّه بن ابىعون غسانى عونى، از شعراى قرن چهارم است. نام عونى معروف و اشعارش به هر مرز و بوم بر سر زبانها مشهور و لطائف سرودههايش زينتبخش كتب ادبى است.
4) . الكافى، ج1، ص208؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج3، ص487؛ مناقب آل أبىطالب ابن شهرآشوب، ج3، ص80.
اى نبأ عظيم! براى تو كافى است كه پروردگارت تو را در قرآن، بزرگ شمرده است.
من به درستى مىدانم كه هركس ولايت تو را داشته باشد، به تحقيق ولايت خداى قيوم را پذيرفته است!
تفسير نبأ عظيم به وجود مطهر على(علیه السلام)، علاوه بر منابع شيعه، در كتب اهلسنت نيز نقل شده است. حاكم نيشابورى در تفسيرش گفته است: مراد از (النَّبَإِ الْعَظِيمِ) قرآن است؛ چراكه مردم در آن اختلاف نمودند: بعضى آن را سحر و بعضى شعر و برخى ديگر آن را كهانت دانستند! و نيز گفته شده است كه منظور از «نبأ عظيم» نبوّت محمّد(صلی الله علیه و آله)، است. آنان مىگفتند: اين چه حادثهاى است كه رخ داده است: (وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ) (1)؛ «از اينكه بيم دهندهاى از جنس خودشان به سوى آنان آمده تعجب كردند». سپس حاكم مىگويد: «البته شيعه مىگويد: (النَّبَإِ الْعَظِيمِ) على است؛ گويندهاى در اين باره گفته است:
هُوَ النَّبَأُ العَظيمُ و فَلَك نوحٍ و بابُ الله و انقَطَعَ الخِطابُ (2)
يقولُ لقد نجوتُ باهلبيت بهم يصلي لظي وَ بِهمْ يثابُ
همُ النبأُ العظيمُ و فُلْك نوحٍ و بابُ اللَّه و انقطع الخطابُ
الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج4، ص43.
اوست «نبأ عظيم» وكشتى نوح و در «رحمت» خداوند و هرگونه سخنى تمام است.3.
حاكم ِحَسْكَانِى نيز در شواهدالتنزيل آورده است: ...عبدالله بن حَمّاد انصارى از أبان بن تَغلِب نقل كرد كه وى گفت: از أبوجعفر امام محمد باقر(علیه السلام) درباره آيه (عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ) پرسيدم. امام(علیه السلام) فرمود: «مراد از (النَّبَإِ الْعَظِيمِ) على(علیه السلام) است؛ زيرا در ايشان اختلاف نمودند؛ چون كسى در رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اختلاف نداشت». (1)
ابن شهرآشوب به همراه چند روايت از تفسير قطان در زمينه عنوان «إنَّهُ حَبلُ اللَّه» (2)از سَدّى، از عبد خير، ايشان هم از علىبن ابىطالب(علیه السلام) نقل كرد كه آن حضرت فرمود: روزى صَخر بن حَرب نزد رسول خدا آمد و عرضه داشت: «امر رهبريت بعد از شما بر عهده كيست؟» پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «امر رهبريت بر عهده كسى است كه او نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى است!» آنجا بود كه خداوند (عَمَّ يَتَساءَلُونَ) را نازل كرد؛ يعنى اهل مكه از تو درباره خلافت على(علیه السلام) مىپرسند: (عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ* اَلَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ)؛ برخى از آنان ولايت او را قبول مىكنند و برخى ديگر تكذيب مىنمايند. (كَلاّ سَيَعْلَمُونَ* ثُمَّ كَلاّ سَيَعْلَمُونَ) ؛ نه چنين است به زودى خواهند دانست! سپس باز هم نه چنين است به زودى خواهند دانست! اين آيه رد بر آنان است چراكه به زودى خواهند دانست كه خلافت على(علیه السلام) حق است؛ زيرا در قبرشان از آنان خواهند پرسيد مردهاى در شرق و غرب و خشكى و دريا نخواهد ماند، مگر اينكه فرشته منكر و نكير از آنان مىپرسند: «مَن رَبُّكَ وَ ما دينُكَ و مَن نَبِيُّكَ و مَن إمامُكَ!». (3)8.
علاوه بر شواهد گذشته جاى شگفتى است كه نبأ عظيم بودن على(علیه السلام) در لسان سرسختترين دشمنان على(علیه السلام) نيز آمده است! عمرو بن عاص در قصيده جَلجَلِيه خطاب به معاويه مىگويد:
فَلَو لا مُؤازَرَتِي لم تُطَع و لَو لا وُجُودي لم تُقبَل
وَ لَولاي كُنتَ كَمِثلِ النِّساءِ تُعافُ الخروجَ مِنَ المنزل
نَصرناكَ مِن جَهلِنا يَابنَ هِند عَلَى النَّبَأ الاَعظَمِ الاَفضلِ
و حيثُ رَفعناكَ فَوقَ الرُّؤسِ نَزلنا الَى اسفَلِ الاَسفَلِ (1)
اگر من وزير و مشاور تو نبودم، هيچگاه مردم از تو اطاعت نمىكردند و بدون وجود من تو را نمىپذيرفتند.
اگر من نبودم تو همانند زنان در خانه مىنشستى و از منزلت خارج نمىشدى.
اى پسر هند! ما از روى نادانى تو را در برابر «نبأ عظيم» و بهترين انسانها (على ابن ابىطالب) يارى كرديم.
و هنگامى كه تو را بالاى سر مردم و در رأس امور قرار داديم، خود از پستى به پايينترين درجات رفتيم و به اسفل السافلين فرو افتاديم.
يكى از موضوعات مورد بحث درباره شخصيت على(علیه السلام) اين است كه آيا علىبن ابىطالب(علیه السلام) جزء اهلبيت پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) است يا خير؟ ديدگاه شيعه و بيشتر اهلسنت اين است كه على(علیه السلام) جزء اهلبيت نبى اكرم(صلی الله علیه و آله) است. در اين بخش به دو
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج2، ص174.
سند از اسناد بسيارى كه ديدگاه اهلسنت را بازگو كرده است، اشاره مىكنيم:
فخر رازى در تفسير كبير، ابتدا چندين حديث را از زمخشرى نقل كرده، سپس نتيجه مىگيرد كه على(علیه السلام) جزء اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) است و محبت و تكريم و احترامش واجب است. وى روايات را چنين آورده است:
عن النبي(صلی الله علیه و آله) أنه قال: من مات على حب آل محمد مات شهيدا ألا و من مات على حب آل محمد مات مغفورا له، ألا و من مات على حب آل محمد مات تائبا، ألا و من مات على حب آل محمد مات مؤمنا مستكمل الإيمان، ألا و من مات على حب آل محمد بشره ملك الموت بالجنة ثم منكر و نكير، ألا و من مات على حب آل محمد يزف إلى الجنة كما تزف العروس إلى بيت زوجها، ألا و من مات على حب آل محمد فتح له في قبره بابان إلى الجنة، ألا و من مات على حب آل محمد جعل الله قبره مزار ملائكة الرحمة، ألا و من مات على حب آل محمد مات على السنة و الجماعة، ألا و من مات على بغض آل محمد جاء يوم القيامة مكتوبا بين عينيه آيس من رحمة الله، ألا و من مات على بغض آل محمد مات كافرا، ألا و من مات على بغض آل محمد لم يشم رائحة الجنة.
وى در تفسير كبير خود در ذيل آيه (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً...) (1)بعد از نقل روايات فوق از زمخشرى مىگويد: پس ثابت شد كه اين چهار نفر(على، فاطمه، حسن و حسين(عليهم السلام) خويشاوندان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هستند و وقتى اين معنا ثابت شد، واجب مىشود كه اين چهار نفر را مخصوص به مزيت و عظمت بدانيم. دلائل مختلفى به اين موضوع دلالت دارد:3.
1) . شورى: 23.
اولاً: در روايات قبل گذشت كه آل محمد(صلی الله علیه و آله) كسانى هستند كه برگشت امرشان به اوست، پس كسانى كه ارتباطشان محكمتر و كاملتر باشد، «آل» محسوب مىشوند و شك نيست كه فاطمه، على، حسن و حسين(عليهم السلام) محكمترين پيوند را با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داشتند و اين از مسلمات و مستفاد از احاديث متواتر است. بنابراين لازم است كه آنها را «آل پيامبر» بدانيم.
ثانياً: شك نيست كه پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فاطمه(عليها السلام) را دوست مىداشت و درباره او فرمود:
«فاطِمَةُ بَضعَةٌ مِنّي يُؤذيني ما يُؤذيها»؛ «فاطمه پاره تن من است، آنچه او را آزار دهد، مرا آزار داده است!» و با احاديث متواتر از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ثابت شده كه او على، حسن و حسين(عليهم السلام) را دوست مىداشت و هنگامى كه اين معنا ثابت شود، محبت آنها بر تمام امت واجب است؛ چون خداوند فرموده است: (وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ) (1)؛ «از او پيروى كنيد تا هدايت شويد».
همچنين فرموده است: (فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ) (2)؛ كسانى كه فرمان او را مخالفت مىكنند، از عذاب الهى بترسند. نيز فرموده است: (قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ) (3)؛ بگو اگر خدا را دوست مىداريد، از من پيروى كنيد تا خدا شما را دوست دارد. همچنين فرموده است: (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) (4)؛ براى شما در زندگى رسول خدا، سرمشق نيكويى بود.1.
ثالثاً: دعا براى «آل» افتخار بزرگى است. لذا اين دعا، خاتمه تشهد در نماز قرار داده شده است: «اللّهمّ صلّ على محمّد و على آل محمّد و ارحم محمّداً و آل محمّد» و چنين تعظيم و احترامى در حق غير آل محمد(صلی الله علیه و آله) ديده نشده است. بنابراين همه اين دلائل نشان مىدهد كه محبت آل محمد(صلی الله علیه و آله) واجب است. سرانجام فخر رازى سخنان خود را در اين باره با اشعار معروف شافعى پايان مىدهد كه گفته است:
يا راكباً قِف بِالمُحَصَّب مِن مِنى و اهتِف بِساكِنِ خِيفِها و النّاهِضِ
سَحَراً اذا فاضَ الحَجِيج الَى مِنى فيضاً كَما نَظَم الفُراتُ الفائِض
ان كانَ رَفضاً حُبُّ آلِ محمَّدٍ فَليَشهَدِ الثَّقَلانُ انِّي رافضي!!
اى سوارى كه عازم حج هستى، در مُحصَّب (آنجا كه در نزديكى منا ريگ براى رمى جمرات جمع مىكنند و مركز بزرگ اجتماع زائران خانه خداست)، بايست و فرياد بزن به تمام كسانى كه در مسجد خيف مشغول عبادتند يا در حال حركت.
فرياد بزن به هنگام سحر كه حاجيان از مشعر به سوى منا كوچ مىكنند و همچون نهرى عظيم و خروشان وارد سرزمين منا مىشوند.
آرى فرياد بزن و بگو: اگر محبت آل محمد(صلی الله علیه و آله) [به زعم باطل شما] رفض و خروج از دين خداست، همه جن و انس شهادت دهند كه من رافضى هستم. (1)
سند دوم مربوط به عمرو بن عاص است كه در قصيده جلجليه بعد از بيان مبسوط در خصوص نصب على(علیه السلام) به عنوان خليفه مسلمين در روز غدير خم و لزوم پذيرش ولايت و محبت آن حضرت، از زبان پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) مىگويد:6.
1) . تفسير كبير (مفاتيح الغيب)، ج27، ص596.
و لا تَنقُضوا العَهدَ مِن عِترَتِي فَقاطِعهُم، بِي لَم يُوصَل (1)
اى مردم! پيمانى را كه نسبت به عترت من بستهايد، نشكنيد كه هركس از پيروى آنها جدا شود، در آخرت به من دسترسى نخواهد داشت.
علما و مفسران شيعه و سنى در تفسير سوره دهر، يكى از ويژگىهاى علىبن ابىطالب(علیه السلام) را ايثارگرى آن حضرت دانستهاند. در شأن نزول اين سوره از ابن عباس نقل شده است: امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) در دوران كودكى بيمار شدند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با جمعى از ياران عيادتشان كردند. همراهان پيغمبر به على(علیه السلام) گفتند: «يا ابا الحسن خوب است براى فرزندانت نذر كنى». على و فاطمه و كنيزشان فضه، نذر كردند كه هرگاه دو فرزندشان از بيمارى بهبود يابند، سه روز پياپى روزه بگيرند. چون آنان از بيمارى بهبودى يافته، بستر را ترك گفتند، على(علیه السلام) از شمعون خيبرى يهودى سه صاع (من) جو، قرض گرفت. فاطمه(عليها السلام) يك صاع آن را آسياب كرد و به تعداد [روزهداران]، پنج قرص نان پخت. هنگام افطار در مقابل آنان نهاد تا افطار كنند. ناگاه سائلى بر در خانه ايستاده، گفت:
السّلام عليكم يا اهلبيت مُحَمّدٍ مِسكينٌ مِن مَساكينِ المُسلِمينَ اطعِمونِي اطعَمَكُمُ الله مِن مَوائِد الجَنَّةِ.
درود بر شما اى خاندان محمّد، بينوائى از بينوايان مسلمينم. مرا اطعام كنيد خداوند شما را از غذاهاى بهشتى اطعام كند.
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج2، ص174.
در اين موقع همه نانهاى خود را به او دادند و چيزى جز آب نچشيده، شب را روزهدار صبح كردند. وقتى روز دوم را به آخر رساندند، فاطمه(عليها السلام) يك صاع آن را آسياب كرد و به تعداد [روزه داران] پنج قرص نان پخت و هنگام افطار در مقابل آنان نهاد تا افطار كنند كه يتيمى بر در خانه ايستاد. باز او را بر خود مقدم داشتند و روز سوم اسيرى بر آنها وارد شد و مانند روزهاى قبل با او نيز همان رفتار را كردند؛ چون صبح [روز چهارم] فرا رسيد، على(علیه السلام) دست حسن و حسين(عليهما السلام) را گرفت و متوجه منزل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شدند. هنگامى كه پيغمبر آنها را ديد كه از شدت گرسنگى به خود مىلرزيدند، گفت: «ما أشَدَّ ما يَسُوؤُنِي ما ارَى بِكُم»؛ «بسيار ناراحت مىشوم كه شما را بدين حالت مىبينم».
آنگاه برخاست و با آنها به سوى خانه فاطمه(عليها السلام) رفت و وى را در محراب عبادتش ديد: شكم بر پشت چسبيده و حدقهها، در گودى چشم فرو رفته، او را اين منظره بسيار ناگوار آمد. ناگاه جبرئيل فرود آمده، گفت: بگير اين را اى محمّد! تو را از ناحيه اهلبيت گوارا باد: پس سوره (دهر) را بر او فرو خواند.
موضوع ايثار على و فاطمه(عليهما السلام) (همين روايت كه از ابن عباس نقل شد) در بسيارى از منابع توسط علماى اهلسنت نقل شده است؛ از جمله منابع ذيل:
1) . نقض العثمانية، ص318.
«حكيم ابوعبدالله محمّدبن على ترمذى» كه تا سال 285ه .ق در قيد حيات بود، آن را در كتاب خود، «نوادر الاصول»، ص64 آورده است.
«شهابالدين ابن عبدربّه مالكى» متوفاى 328ه .ق حديث احتجاج مأمون، خليفه عباسى را با چهل نفر از دانشمندان ياد كرده و در آنجا مىگويد: (1)مأمون گفت: «يا اسحاق! آيا قرآن مىخوانى؟» گفتم: «بلى» گفت: «براى من بخوان». «من (هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً) خواندم تا رسيدم به (يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً) تا قول خداى تعالى: (وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً) مأمون گفت: «درباره چه كسى اين آيات فرود آمده؟» گفتم: «درباره على(علیه السلام)». گفت: «آيا تو مىدانى وقتى على(علیه السلام) مسكين و يتيم و اسير را اطعام مىكرد. (إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ) گفت؟ و آيا شنيدهاى خدا در قرآن كسى را توصيف كند، چنانكه از على(علیه السلام) توصيف كرده است؟» گفتم: «نه». گفت: «راست گفتى»؛ زيرا خداى بزرگ سيرت و احوال على را مىدانست. اى اسحق آيا تو آن ده نفر (عشره مبشّره) را از اهل بهشت مىدانى؟» گفتم: «بلى يا اميرالمؤمنين». گفت: «آيا اگر كسى بگويد به خدا قسم نمىدانم اين حديث صحيح است يا نه و نمىدانم آيا پيغمبر آن را گفته است يا نه، آيا نزد تو كافر است؟» گفتم: «پناه مىبرم به خدا؟» گفت: «اگر او بگويد من نمىدانم آيا اين سوره از قرآن است يا نه آيا كافر است؟» گفتم: «بلى». (2)
«ابوسالم محمّد بن طلحه شافعى» متوفاى 652ه .ق در «مطالب السئول»،7.
ص31 پس از ذكر حديث، گويد: «امام ابوالحسن علىبن احمد واحدى و غير از او ائمه تفسير، اين حديث را روايت كردهاند». آنگاه گفته است: «چه عبادتى از اين بهتر و چه منقبت و فضيلتى بالاتر از اطعام طعام، با نياز شديد نسبت به آن، مىتوان يافت و هرگاه چنين نبود، اين داستان تا اين درجه عظمت پيدا نمىكرد و ارزشش بالا نمىگرفت و خداى بزرگ درباره آن به رسولش آيات قرآن فرو نمىفرستاد». همچنين وى شعرى سروده كه در صفحه 8 كتابش آورده است:
1.هُمُ العُروَةُ الوَثقَى لمعتَصِم بها مَناقِبُهُم جاءت بِوَحي و انزالٍ
مَناقِب في الشُّورَى و سورة هل أتى و في سورة الاحزاب يَعرِفُها التّالي
و هم اهلبيت المُصطَفَى فَوِدادُهُم عَلى النّاسِ مَفروضٌ بِحُكمٍ و اسجالٍ
آنان براى كسى كه بدانها متوسل شود، دستاويزهاى محكماند كه مناقبشان از راه وحى و الهام رسيده است.
2.مناقب و فضائلى كه در سوره شورى و هل أتى و احزاب، تلاوت كنندگان قرآن مىشناسند.
آنان اهلبيت مصطفى(صلی الله علیه و آله) مىباشند و دوستى آنها به حكم الهى در منشور قرآن بر همه مردم الزامى است.
ابوالمظفر سبط ابن جوزى حنفى متوفاى 654ه .ق، در «تذكره» خود از طريق بغوى و ثعلبى آن را نقل كرده و بر جدش، ابن جوزى، كه آن را در رديف حديثهاى مجعول مىشمرده، ايراد گرفته و پس از آنكه سندش را از ضعف پيراسته، گويد: «من از سخن جدم و از انكارى كه او از اين حديث كرده در
شگفتم». همچنين در كتاب «المنتخب» گويد: «اى دانشمندان علم دين، آيا مىدانيد چرا على و فاطمه ايثار كردند و اجازه دادند آن دو كودك، حسن و حسين، با وجود گرسنگى، ايثار كنند؟ آيا رمز اين مطلب بر آنان پوشيده بود؟ اين كار نسبت به آن دو كودك دليلى نداشت، مگر آنكه قبلاً نيروى شكيب آنها را آزموده باشند، وگرنه شاخسارهاى درخت رحمت الهى و پارههاى تن فاطمه را اين چنين آزرده نمىساختند. (1)
عزالدين عبدالحميد مشهور به ابن ابىالحديد متوفاى 655ه .ق در شرح نهج البلاغه، ج3، ص257.
حافظ ابوعبدالله كنجى شافعى متوفاى 658ه .ق در «الكفاية»، ص201، وى پس از ذكر حديث گويد: حافظ ابوعبدالله حميدى در فوائدش چنين روايت كرده و ابن جرير طبرى در سبب نزول هل أتى از اين گستردهتر، روايت كرده است: من شنيدهام حافظ علامه ابوعمرو عثمان بن عبدالرحمن معروف به ابن صلاح در درس تفسير سوره هل اتى اين حديث را مطرح كرده و درباره آن گفته است:
اين سائلان فرشتگان خداى رب العالمين بودند و منظور از آن امتحانى براى اهلبيت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بود. و در مكه از شيخ حرم، بشير تبريزى، در درس تفسير شنيدم كه مىگفت: سائل اول جبرئيل و سائل دوم، ميكائيل و سائل سوم، اسرافيل بوده است.
واقدى در البسيط و زمخشرى در كشّاف حديث را ذكر كردهاند و مورد اتفاق اماميه است كه تمام اين سوره، درباره اهلبيت پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، مخصوصاً آيات مورد بحث، نازل شده است.
آنگاه حديث اطعام طعام را نقل كرده و گفته است: روايت شده سائل در اين شبها، جبرئيل بود. و بدين وسيله مىخواسته، آنها را به اذن خداوند، بيازمايد.
در روايتى آمده است: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) فرمود:
أنا أوّلُ أربعةٍ يَدخلونَ الجنةَ: أنا، و أنت، و الحسن، و الحسين و ذَرارِينا خَلفَ ظُهورنا و أزواجُنا خلفَ ذَرارينا، و شيعَتُنا عن أيمانِنا و عَن شَمائِلِنا. (1)
من اولين نفر از چهار نفرم كه وارد بهشت مىشوند: من، تو، حسن، حسين و ذريه ما پشت سر ما و زنان ما پشت سر ذريه ما و شيعيان از جانب راست و چپ ما قرار مىگيرند!
اين روايت را تعدادى از انديشمندان نقل كردهاند؛ از جمله: هيثمى در مجمع الزوائد، ج9، ص174، چاپ مكتبة القدسى قاهره؛ گنجى شافعى در كفاية الطالب، ص184، چاپ الغرى؛ خوارزمى در مقتل الحسين، ص108، چاپ الغرى؛ بدخشى در مفتاح النجا، ص15، مخطوط؛ شيخ سليمان بلخى قندوزى در ينابيع المودة، ص269، چاپ اسلامبول؛ شبلنجى در نور الأبصار، ص144، چاپ مصر.
1) . المعجم الكبير، للطبرانى، ج3، صص41 و 103.
مفسران اجماع كردهاند بر اينكه در آيه 61 آل عمران (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ) منظور از (أَبْناءَنا) امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) و منظور از (أَنْفُسَنا) على(علیه السلام) است كه خداوند متعال آن حضرت را نفس محمد(صلی الله علیه و آله) به شمار آورده است و منظور از مساوات اين است كه چون پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) اكمل الناس و اولى به تصرف براى همه مردم بوده، پس على(علیه السلام) نيز اكمل الناس و اولى به تصرف براى همه مردم بوده است. اين آيه برترين دليل بر علو رتبه اميرالمؤمنين(علیه السلام) است. (1)
موضوع مساوات على(علیه السلام) با پيامبر(صلی الله علیه و آله) و رفيع بودن جايگاه ايشان نزد خداوند در اشعار قرن اول نيز منعكس شده است. در تاريخ جنگ صفين نقل شده است كه ابن جُعَيل از زبان معاويه خطاب به على(علیه السلام) اشعارى سرود و معاويه طى يك نامه آن را به على(علیه السلام) فرستاد. حضرت وقتى نامه را خواندند، به نجاشى كه يكى از افراد قبيله بنىحارث بن كعب بود، گفت: ابن جُعَيل شاعر مردم شام است و تو شاعر عراقيانى؛ به اين مرد پاسخ بده. ايشان در جوابش اين اشعار را سرود:
دَعَنْ يَا مُعَاوِيَّ مَا لَنْ يَكُونَا فَقَدْ حَقَّقَ الله مَا تَحْذَرُونَا
أَتَاكُمْ عَلِيٌّ بِأَهْلِ الْحِجَازِ وَ أَهْلِ الْعِرَاقِ فَمَا تَصْنَعُونَا
جَعَلْتُمْ عَلِيّاً وَ أَشْيَاعَهُ نَظِيرَ ابْنِ هِنْدٍ أَ لَا تَسْتَحُونَا
1) . الكشف و البيان، ص216؛ تفسير سوره تحريم، آيه 4؛ حلية الاوليا، ج1، ص66؛ كفاية الطالب، ص166.
إِلَى أَوَّلِ النَّاسِ بَعْدَ الرَّسُولِ وَ صِنْوِ الرَّسُولِ مِنَ الْعَالَمِينَا
صِهْرِ الرَّسُولِ وَ مَنْ مِثْلُهُ إِذَا كَانَ يَوْمٌ يُشِيبُ الْقُرُونَا (1)
اى معاويه آنچه را شدنى نيست رها كن؛ به درستى كه خداوند آنچه ما را از آن پرهيز مىداديد (جنگ) تحقق بخشيد.
على اهل حجاز و عراق را به جنگ شما آورده [با اين همه] چه چيزى با ما مىتوانيد انجام دهيد؟!
آيا على و پيروانش را مانند پسر هند شمرديد؟ شرم نمىكنيد؟
با سرآمد مردمان پس از پيامبر و همگن رسول از ميان تمام جهانيان.
و داماد پيامبر و كسى كه درست به او ماند، در آن روزها كه موى فرقها [در غزوات از ترس] سفيد مىشد. [دلاورىها كرده] چنين قياسى كرديد؟
يكى از ويژگىهاى رهبر جامعه نزد همه مردم دنيا شجاعت است. رهبران ترسو همواره باعث شكست و سرافكندگى مردم بودهاند. اهميت اين مسئله در دورانهايى مثل صدر اسلام كه رهبران جامعه مىبايست در جنگها حضور فيزيكى مىداشتند و از نزديك فرماندهى لشكر را عهدهدار مىشدند، صد چندان مىشود. مطالعه تاريخ زندگى امام على(علیه السلام) نشان مىدهد كه شجاعت و شهامت آن حضرت، در نظر دوست و دشمن، از مسلمات تاريخى است. به برخى از اظهارات دوستان و دشمنان على(علیه السلام) درباره شجاعت ايشان در جنگهاى مختلف اشاره مىشود:
1) . وقعة صفين، ص59.
ماجراى جنگ بدر و شجاعت على(علیه السلام) در آن نيز از مسلمات تاريخى است كه چند نفر آن را نقل كردهاند:
الف) مُصعَب بن سَعد از پدرش سعد بن ابىوقاص نقل كرد كه معاويه از من پرسيد: «على(علیه السلام) را دوست دارى؟» گفتم: چگونه دوست نداشته باشم درحالىكه شنيدم پيامبرخدا(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) مىفرمود: تو نسبت به من به منزله هارون از موسى هستى، جز آنكه بعد از من پيامبرى نيست و به درستى كه در روز بدر على(علیه السلام) را در حال مبارزه ديدم كه بانگ برمىآورد و مىگفت:
بازِلُ عامَينِ حَدِيثُ سِنِّى سَنَحنَحُ اللَّيلَ كَأنّى جِنِّى
لمِثلِ هذا وَلَدَتنِي امِّي
همانند شتر دو سالهاى هستم كه قوى و شجاع باشد. تازه جوان هستم كه شب را بيدار مىمانم، گويا جن زده هستم. مادرم براى مانند اين كار مرا زائيده است.
گفت: على(علیه السلام) بازنگشت مگر اينكه شمشيرش از خون دشمن آغشته شد.
شيخ سليمان بلخى قندوزى اين حديث را از طريق ابن مَغازلى و موفَقِ بنِ أحمد نقل نموده، ولى اشعار را با اضافاتى چنين نقل نموده است:
قَد عَرفَ الحَربُ العَوانِ إنِّي بازِلُ عامَينِ حَديثُ سِنّي
سَنَحنَحُ اللَّيلَ كَأنّي جِنِّي لمِثلِ هذا وَلَدَتني أمي
ما تَنقِمُ الحَربُ العَوانِ مِنّي سَمَعمَع كَأنّني مِن جِنّي (1)
جنگ پىدرپى و سخت، دانست كه من تازهجوان، اما قوىبنيه و نيرومندم. شب
1) . الاستيعاب، ج3، ص459؛ المناقب، خوارزمى، ص95؛ الفائق، زمخشرى، ج1، ص88؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج8، ص356؛ ينابيع المودة، ص50.
بيدارى مىكشم، مانند اينكه جنزده هستم. مادرم براى مانند اين كار مرا زائيده است. جنگ پىدرپى و سخت با من چه خواهد كرد. سَمَعمَع (ترسناك) هستم، گويا از جن مىباشم.
ب) محمد بن اسحاق از عُروَةِ بنِ زُبَير چنين حديث كند: «على(علیه السلام) در جنگ بدر وليد بن عُتبَهِ بنِ رَبِيعَه را كشت و ديدم كه به سوى طُعَيمَةِ بنِ نَوفِل (1)رفت و او را با نيزه از پاى درآورد و فرمود: به خدا پس از امروز ديگر تو درباره خدا هرگز با ما ستيزه نخواهى كرد». (2)(يعنى ديگر زنده نخواهى ماند).
عبدالرزاق از زُهَرى روايت مىكند كه گفت: چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دانست كه نَوفِل بن خُوَيلِد [در ميان لشكر مشركين] به منطقه بدر آمده، گفت: «بار خدايا مرا از نوفل بن خويلد آسوده ساز». پس چون قريش پراكنده شدند، على نَوفِل را [در ميان معركه] ديد كه همچنان سرگردان و حيران ايستاده و نمىداند چه كند. بر او حمله كرد و با شمشير ضربتى به او زد. [او سپر گرفت] و شمشير به سپر فرو رفت. پس آن حضرت شمشير را از ميان سپر بيرون كشيد و به ساق بالاى پايش زد و با اينكه زره او دامن بلند بود و روى رانش را گرفته بود، آن را بريد [و پايش را قطع كرد] و به دنبال آن او را كشت و چون نزد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) بازگشت، شنيد كه آن حضرت مىفرمايد: «كيست كه از نَوفِل بنِ خُوَيلِد اطلاع داشته باشد [و بداند كه بر سر او چه آمده؟]». على(علیه السلام) عرض كرد: «اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) من او را كشتم». پيغمبر(صلی الله علیه و آله) [كه اين مژده را شنيد] تكبير گفت و فرمود:
«اَلحَمْدُ لِلهِ الَّذِي5.
أَجَابَ دَعْوَتِي فِيهِ»؛ «سپاس خداوندى را كه خواسته مرا درباره او انجام داد [و خيال مرا آسوده كرد]». (1)
درباره كردار على(علیه السلام) و شجاعتى كه از وى در جنگ بدر پديدار شد، اسَيدِ بنِ ابى إياس (يكى از مشركان مكه) اشعار ذيل را مىگفت و مشركان قريش را بر على(علیه السلام) مىشورانيد.
فِي كلِّ مَجْمَعِ غَايةٍ أَخْزَاكمْ جَذَعٌ أَبَرَّ عَلَى الْمَذَاكي الْقُرَّحِ
لِلَّهِ دَرُّكمْ أَ لَمَّا تُنْصِفُوا قَدْ يُنْصِفُ الْحُرُّ الْكرِيمُ وَ يَسْتَحِي
هَذَا ابْنُ فَاطِمَةَ الَّذِي أَفْنَاكمْ ذَبْحاً وَ قِتْلَةَ قَعْصَةٍ لَمْ تُذْبَحْ
أَعْطُوهُ خَرْجاً وَ اتَّقُوا بِضَرِيبَةٍ فِعْلَ الذَّلِيلِ وَ بَيعَةً لَمْ تُرْبَحْ
أَينَ الْكهُولُ وَ أَينَ كلُّ دِعَامَةٍ فِي الْمُعْضِلَاتِ وَ أَينَ زَينُ الْأَبْطَحِ
أَفْنَاهُمْ قَعْصاً وَ ضَرْباً يفْتَرِي بِالسَّيفِ يعْمَلُ حَدَّهُ لَمْ يصْفَحْ (2)
[اى گروه قريش] در هر انجمنى كه پرچمى برپا شد (يعنى در جنگها) شما را نوجوانى نورس رسوا كرد كه بر پيران سالمند پيروز شد.
خدايتان خير دهد آيا شما [كردار اين جوانان را] بد مىپنداريد؟ چيزى را كه هر آزادمرد بزرگوارى از آن شرم دارد و بدش آيد؟
اين پسر فاطمه [بنت اسد] است كه شما را نابود كرد با سر بريدنتان و به كشتن در جا [كه نيازى به بريدن سر نداشت و با همان ضربت شما را از پا درآورد].8.
به او پولى و خرجى بدهيد و از ضربتهاى او خود را نگهداريد (با دادن پول جلوى ضربتهاى او را بگيريد و) كارى كه مردان زبون و خوار مىكنند [بكنيد] و [مانند] بيعتى كه سودى ندارد.
كجايند پيران و خردمندان! كجايند بزرگان و پناهگاهان! [كه] در هر پيشامد ناگوار [ى با سرپنجه خرد و تدبير و قدرت خويش آن را بر طرف مىساختند؟] و كجاست زينت و زيبايى شهر مكه (مقصودش يكى از بزرگان مكه است، و دور نيست منظورش يكى از همان سران قريش مانند عُتبه و شَيبه و نَوفِل و امثال آنها باشد كه در جنگ بدر با دست على(علیه السلام) كشته شدند).
شما را نابود كرد به كشتنى در جا [كه نيازى به سر بريدن ندارد] و به ضربتهايى از شمشير كه به تيزى آن جدا مىكرد و به پهناى آن كار نمىكرد (شايد مقصودش اين است كه تيزى شمشير و قوت بازوى او كار مىكرد، نه پهناى شمشير يا معنا چنين است كه ضربتهاى او جدا مىكرد و دو نيم مىنمود و پهن نمىكرد كه تنها زخمى در بدن ايجاد كند).
ج) هند بنت عُتبه، همسر ابوسفيان نيز هنگامى كه على(علیه السلام) در جنگ بدر با شمشيرش دست وليد را قطع كرد، چنين گفت:
ما كانَ عن عُتبَةَ لي مِن صَبرٍ ابي و عَمِّي و شَقيقِ بَكرِي
اخي الَّذِي كانوا كَضَوءِ البَدرِ بِهِم كَسَرتَ يا عَلِي ظَهِري (1)
براى من درباره كشته شدن عتبه صبرى نمانده. پدر، عمو و همزاد برادرم را كه مانند ماه شب چهارده بودند، كشتى! اى على با كشتن آنها پشتم را شكستى!4.
1) . مناقب آل أبىطالب، ج3، ص121؛ شرح نهج البلاغه، ابن أبىالحديد، ج13، ص284.
ابورافع نقل كرده است: در روز احد، هنگامى كه على(علیه السلام) پرچمداران سپاه قريش را كشت و به زمين افكند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عدهاى از مشركان قريش را ديد، به على(علیه السلام) دستور داد به آنان حمله كند. حضرت به آنان حمله نمود و آنان را پراكنده كرد و شَيبَة بنِ مالك را كشت. سپس جبرائيل گفت: «اى رسول خدا! اين است معناى برابرى و برادرى». پيغمبر فرمود: «على(علیه السلام) از من است و من از او هستم». جبرئيل گفت: «من هم از شما هستم». ابورافع گويد: در اين هنگام مردم صداِِِِيى را شنيدند كه مىگفت:
«لَا فَتَى إِلَّا عَلِي، لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ». (1)
خوارزمى (2)از محمّد بن اسحاق بن يسار روايت كند كه وى گويد: در روز جنگ احد باد سختى وزيد و صدايى به گوش همه رسيد كه مىگفت:
لا سَيفَ الّا ذو الفَقار وَ لا فَتَى الّا عَلِي
فَاِذا نَدَبتُم هالِكاً فَابكُوا الوَفِي اخَا الوَفِي
شمشيرى جز ذو الفقار نيست و جوانمردى غير از على نيست.
هرگاه خواستيد بر مردهاى بگرييد، بر مرد وفادارى كه برادر وفادار است بگرييد.
سبط ابن الجوزى (3)از احمد بن حنبل در الفضائل آورده است كه آنان در آن روز
1) . واقعه روز احد را گروه كثيرى از علما و حفاظ نقل كردهاند؛ از جمله: تاريخ طبرى، ج3، ص17؛ احمد بن حنبل در كتاب الفضائل از ابن عباس؛ ابن هشام در سيره نبوى، ج3، ص52 از ابن ابى نجيح؛ خثعمى در الروض الانف، ج2، ص143؛ ابن ابىالحديد در شرح نهج البلاغه، ج1، ص9 و ج2، ص236 و ج3، ص281.
2) . المناقب، ص104.
3) . تذكره، ص16.
صداى تكبيرى را از آسمان شنيدند كه مىگفت:
«لا سَيفَ الّا ذو الفَقَار وَ لا فَتى الّا عَلِي». سپس حَسّان بنِ ثابت از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اجازه گرفت، تا در اين باره شعرى بسرايد. پيامبر(صلی الله علیه و آله) به او اجازه داد و حسان هم شعرش را سرود و با اين بيت آغاز كرد:
1.جِبرِيلُ نادَى مُعلِناً وَ النَّقعُ لَيسَ بِمُنجَلِي
وَ المُسلِمونَ قَد احدَقوا حَولَ النَّبِي المُرسَلِ
لا سَيفَ الّا ذو الفَقار وَ لا فَتَى الّا عَلِي
جبرئيل با صداى بلند فرياد زد درحالىكه گرد و غبار ميدان جنگ برطرف نشده بود.
و درحالىكه مسلمانها حلقه زده بودند در پيرامون پيامبر مرسل:
شمشيرى غير از ذو الفقار نيست و جوانمردى همچون على(علیه السلام) وجود ندارد.
ابن جوزى در اين زمينه گفتارى دارد و آن اينكه برخى مىگويند اين واقعه در روز احد اتفاق افتاد. ولى آنچنانكه احمد بن حنبل از ابن عباس روايت كرده، وى گفته است اين واقعه در روز بدر بوده است. ولى صحيحتر آن است كه در روز فتح خيبر اتفاق افتاده است و هيچ يك از دانشمندان در اين سخن آخرى (كه روز فتح خيبر باشد) نكوهشى ننموده و ايرادى نكرده است. (1)
علامه امينى مىگويد:
احاديث متعددى كه در اين باره وارد شده، ثابت مىكند كه اين مسئله چندين بار واقع شده است و منادى در روز احد جبرئيل بوده است. ولى منادى روز بدر ملك ديگرى به نام رضوان بوده است. پيشوايان علم حديث بر نقل اين داستان5.
1) . تذكرة الخواص، ص16، به نقل از الغدير، ج2، ص105.
اجماع دارند؛ چنانكه گنجى ادعاى اجماع كرد و در صفحه144 كتاب كفايهاش، از طريق ابىالغنائم، از 21 نفر از روات و علما به اسنادهاىشان از سعد بن طريف حنظلى، از ابىجعفر محمّد بن على الباقر(علیه السلام) نقل كرد كه آن حضرت فرمود: در روز بدر ملكى كه نامش رضوان بود، فرياد زد:
«لا سَيفَ الّا ذو الفَقار وَ لا فَتى الّا عَلِي». سپس علامه امينى مىافزايد: «پيشوايان علم حديث بر نقل اين قسمت داستان و روايت، اجماع كرده و بزرگان از يكديگر نقل كردهاند».
اين روايت را حاكم به طور مرفوع نقل كرده و بيهقى در مناقب، در سلسله سند، بررسى نموده و از حاكم نقل كرده و گويد:اين روايت را حافظ بن نجار و او از طوسى (تا آخر سند) از جابر بن عبدالله به ما خبر داده است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در روز جنگ بدر فرمود: «اين رضوان است كه فرشتهاى از فرشتگان خدا است و صدا مىزند: «لا سَيفَ الّا ذو الفَقار وَ لا فَتَى الّا عَلِي». (1)
نصر بن مزاحم (2)نيز از جابر بن نُمير (3)انصارى روايت كرده كه گويد: شنيدم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه بارها اين بيت را مىخواند: «لا سَيفَ الّا ذو الفَقار وَ لا فَتَى الّا عَلِي».
حموينى در الفرائد باب چهل و نهم، به اسنادش از حافظ بيهقى كه سند را تا على بن ابىطالب(علیه السلام) آورده است، نقل مىكند كه حضرت على(علیه السلام) فرمود:
جبرئيل به حضور پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) مشرف شد و گفت: «بتى در يمن وجود دارد).
كه در آهن پوشيده شده است، كسى را بفرست تا آن را درهم كوبد و خرد كند و آهن آن را ضبط كند». على(علیه السلام) گويد وقتى جبرئيل اين دستور را به رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) داد، پيغمبر مرا احضار كرد و اين مأموريت را به من داد. من بت را درهم كوبيدم و آهن را گرفتم و به حضور پيامبر(صلی الله علیه و آله) آوردم و دو شمشير از آن ساختم: يكى را ذوالفقار ناميدم و ديگرى را مِجذَم. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ذوالفقار را خود به كمر بست و مِجذَم را به من داد و بعدها ذوالفقار را نيز به من بخشيد. در آن هنگام كه پيش روى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روز احد مىجنگيدم و شمشير مىزدم، چشم پيغمبر به من افتاد و فرمود:
«لا سَيفَ الّا ذو الفَقار وَ لا فَتَى الّا عَلِي».
نقل شده است وقتى على(علیه السلام) طلحة بن ابىطلحة را كه پرچمدار مشركان در جنگ احد بود، كشت، ابوعُبَيده حَجّاج بنِ عِلاطِ سلمى (1)اين اشعار را سرود:
للِّهِ أي مُذَبِبٍ عَن حُرمَةٍ أعني ابنَ فاطِمَةَ المُعَم المُخَوَّلا
جادَت يَداكَ لَهُ بِعاجِلِ طَعنَةٍ تَركتَ طَليحَةَ لِلجَبِينِ مُجَدَّلا
و شَدَدتَ شِدَّةَ باسِلٍ فَكَشَفتَهُم بِالحَقّ إذ يَهوِينَ أخوَلَ أخوَلا
و عَلَلتَ سَيفَكَ بِالدّماءِ وَ لَم تَكُن لِتَرُدَّهُ حَرانَ حَتّى يَنهَلا (2)
خداى متعال براى نابود كردن دشمنان دين (دفاع از دين) خود، شخصى را مانند ابن فاطمه (علىبن ابىطالب(علیه السلام) بر مىگزيند كه عموها و دايىهاى او مردمان كريمى هستند.
دستان تو كه براى هميشه توانا باشند، به تو كمك كردند و مانند طليحه را به3.
شمشير تيز به زمين افكنده و هلاك ساختند.
و چون دلاور توانائى بر دشمنان خود كار را سخت گرفتى و با شمشير بران خود، در هنگامى كه از فراز به نشيب مىآمدند، آنها را شكست دادى.
شمشير عطشان خود را از خونهاى دشمنان سيراب كردى و تا سير نگرديد در غلاف ننمودى.
حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) بعد از جنگ احد به سوى مدينه بازگشت و حضرت زهرا(عليها السلام) از پدرش استقبال كرد و با خود ظرف آبى آورد و خونها را از چهره پدرش شست. اميرالمؤمنين(علیه السلام) هم خود را به پيغمبر رسانيد و ذوالفقارش را نيز همراه داشت، و از دست تا بازويش خونآلود بود. و به فاطمه(عليها السلام) فرمود: اين شمشير را از من بگير كه امروز مرا تصديق كرد و پس از اين فرمود:
أَ فَاطِمُ هَاكِ السَّيْفَ غَيْرَ ذَمِيمٍ فَلَسْتُ بِرَعْدِ يدٍ وَ لَا بِلَئِيمٍ
لَعَمْرِي لَقَدْ جَاهَدْتُ فِي نَصْرِ أَحْمَدَ وَ طَاعَةِ رَبٍّ بِالْعِبَادِ عَلِيمٍ
أُرِيدُ ثَوَابَ الله لَا شَيْءَ غَيْرَهُ وَ رِضْوَانَهُ فِي جَنَّةٍ وَ نَعِيم
اى فاطمه اينك فرا گير اين شمشير را كه ستوده است و مذموم نيست. پس من نيستم كه در جنگ ترسان و لرزان باشم.
به جان خودم مبالغه دارم در نصرت دين احمد و در طاعت پروردگار كه داناست به حال بندگان.
[از اين جهاد] تنها پاداش الهى را خوستهام خشنودى و نعمت الهى را در بهشت، نه چيز ديگر.
حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) به فاطمه(عليها السلام) فرمود: «شمشير را بگيريد؛ شوهرت امروز
بسيار فداكارى كرد و حق خود را اداء نمود. خداوند به شمشير او بزرگان و رؤساى قريش را به هلاكت رسانيد». (1)
يكى از قدرتنمايىهاى على(علیه السلام) مربوط به جنگ خندق است. در جنگ خندق، مركز حكومت اسلامى (يثرب) به طور كامل در محاصره دشمن قرار گرفت. جنگجويان لشكر كفار ده هزار نفر بودند، درحالىكه كل مردم مدينه در آن روز، قريب سه هزار نفر بودند! ازاينرو پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) تمام اسلام را در معرض خطر ديد. وقتى على(علیه السلام) در برابر عمرو بن عبدود قرار گرفت، فرمود:
«بَرَزَ الْإِسْلَامُ كُلُّهُ إِلَى الْكُفْرِ كُلِّه». (2)فخر رازى در تفسير سوره قدر، گفته است: پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«لمبارَزَةُ عَليٍ مَعَ عَمروِ بن عَبدَودّ أفضلُ مِن عَمَلِ أمَّتِي إلى يَومِ القِيامَةِ» (3)«مبارزه (جنگيدن) على با عمرو بن عبدود، برتر از اعمال امت من است تا روز قيامت!»
نقل شده است در جنگ خندق، عمرو بن عبدود عَكرَمة بن أبىجهل، هُبَيرَةِبن أبىوَهَب، نَوفِلبن عبدالله و ضَرارِبنِ خَطّاب، جلوى خندق آمدند و اسبها را به زور شلاق بدان سو راندند؛ چون بدان سوى خندق آمدند، اسبان خويش را در ميدانى كه ميان خندق و كوه سَلِيع بود، به جولان در آوردند. مسلمانان ايستاده بودند و نظاره مىكردند و هيچكس جرئت نداشت كه سر راه آنها بيايد. عمرو بن عبدود
مبارز مىطلبيد و مسلمانان را سرزنش مىكرد و مىگفت:
وَ لَقَدْ بُحِحْتُ مِنَ النِّدَاءِ بِجَمْعِكمْ هَلْ مِنْ مُبَارِزٍ وَ وَقَفْتُ إِذْ جَبُنَ الشُّجَاعُ بِمَوْقِفِ الْبَطَلِ الْمُنَاجِزِ
وَ كَذَلِكَ إِنِّي لَمْ أَزَلْ مُتَسَرِّعاً نَحْوَ الْهَزَاهِزِ إِنَّ الشَّجَاعَةَ وَ السَّمَاحَةَ فِي الْفَتَى خَيْرُ الْغَرَائِز
از اينكه شما را به مبارزه خويش خواندم و پاسخى نداديد، به تنگ آمدم و گلويم گرفت. در عين حال در محل خود (كه محل ترس افراد شجاع است) مانند دلاور بىباكى قرار گرفتم.
اين آرامش را تنها در اينجا ندارم، بلكه پيش از هرگونه گرفتارى همين حالت را داشتهام؛ چراكه دلاورى و بخشندگى از بهترين خوىهاست.
رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) خطاب به همراهان فرمود: «كدام يك شما حاضر است كه با عمرو بجنگد و دين اسلام را با كشتن او پشتيبانى كند؟» حاضران كه از دلاورى او با خبر بودند، پاسخى ندادند! حضرت على(علیه السلام) پيشقدم شد و گفت: «من حاضرم، يا نبى الله!» رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «بنشين!» دوباره عمرو مبارز طلبيد. در اين هنگام، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) اجازه داد تا خود را براى مبارزه با او آماده سازد. حضرت على(علیه السلام) درحالىكه به سوى عمرو مىتاخت، اين رجز را مىخواند:
لَا تَعْجَلَنَّ فَقَدْ أَتَاكَ مُجِيبُ صَوْتِكَ غَيْرَ عَاجِزٍ ذُو نِيَّةٍ وَ بَصِيرَةٍ وَ الصِّدْقُ مُنْجِي كُلِّ فَائِزٍ
إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ أُقِيمَ عَلَيْكَ نَائِحَةَ الْجَنَائِزِ مِنْ ضَرْبَةٍ نَجْلَاءَ يَبْقَى صَوْتُهَا بَعْدَ الْهَزَاهِزِ (1)
اى عمرو شتاب مكن كه براى پاسخگويى به نداى تو شخص توانا و نيرومندى مىآيد كه داراى عزم جدى و بينايى است، همانا راستگويى هر فرد رستگارى را نجات مىبخشد.5.
1) . الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج1، ص100؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، ص195.
اميدوارم با ضربت سختى كه بر تو وارد مىآورم، نوحهسرايى مردگان را بر تو به پا دارم. آن چنانكه صداى آن شيون بعد از حركت پرتلاطم لشكر نيز به گوش رسد.
عمرو پرسيد: «تو كيستى؟» فرمود: «پسر عبد مناف، على بن ابىطالبم». عمرو گفت: «اى برادرزاده! آيا از عموهايت كسى نبود كه از تو بزرگتر باشد؟! بهتر آن است از مبارزه با من منصرف شوى؛ به خاطر اينكه نمىخواهم خون تو را بريزم!» حضرت على(علیه السلام) در پاسخ او فرمود: «ليكن، به خدا سوگند كه من در ريختن خون تو كراهتى ندارم». سپس فرمود: «شنيدهام كه تو با خدا عهد كرده بودى كه هيچ مردى از قريش، يكى از دو كار را از تو نخواهد، مگر آنكه آن را از او بپذيرى». عمرو گفت: «آرى چنين است». حضرت على(علیه السلام) فرمود: «تقاضاى نخستين من اين است كه تو را به سوى خدا و رسول او و پذيرش اسلام دعوت مىكنم». عمرو گفت: «اين تقاضا را نمىپذيرم و نيازى به آن ندارم». حضرت على(علیه السلام) فرمود: «تقاضاى دوم من آن است كه تو را به مبارزه با خود مىخوانم!» عمرو گفت: «چرا چنين تقاضايى دارى؟ به خدا سوگند! دوست نمىدارم تو را با دست خويش از پاى درآورم». حضرت على(علیه السلام) در پاسخ فرمود: «ليكن، به خدا قسم من دوست دارم تو را بكشم». عمرو از شنيدن اين سخن ناراحت شده از اسب پياده شد و اسب خود را پى كرد. شمشير آتشبارش را از نيام كشيد و با همه غضبناكى كه داشت، به سوى حضرت على(علیه السلام) حمله كرد. حضرت سپر روى سر گرفت. شمشير عمرو سپر حضرت على(علیه السلام) را دو نيم كرد و از كلاهخود ايشان گذشت و فرق شريفش را شكافت. حضرت على(علیه السلام) چابكى كرد شمشيرى
بر پشت گردنش زد و او را به زمين افكند و از افتادن او بر روى زمين، گرد و غبارى برخاست و اين هنگام صدا به تكبير بلند كرد! حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) صداى تكبير على(علیه السلام) را شنيد و دانست كه حضرت على(علیه السلام)، عمرو را از پاى درآورده است. همين كه عَكرمة بن ابىجهل، هُبَيرَة بنِ ابىوَهَب و ضَرارِ بنِ خَطّاب، ديدند كه عمرو بر زمين افتاد، فرار كردند... على(علیه السلام) آن زمان اين چند شعر را مىخواند:
نَصَرَ الْحِجَارَةَ مِنْ سَفَاهَةِ رَأْيهِ وَ نَصَرْتُ رَبَّ مُحَمَّدٍ بِصَوَابٍ
فَضَرَبْتُهُ وَ تَرَكتُهُ مُتَجَدِّلًا كالْجِذْعِ بَينَ دَكادِك وَ رَوَابِي
وَ عَفَفْتُ عَنْ أَثْوَابِهِ وَ لَوْ أَنَّنِي كنْتُ الْمُقَطَّرَ بَزَّنِي أَثْوَابِي
لَا تَحْسَبُنَّ الله خَاذِلَ دِينِهِ وَ نَبِيهِ يا مَعْشَرَ الْأَحْزَابِ (1)
اين مرد از بىخردى كه داشت بتهاى سنگى را يارى كرد، ولى من از روى روشنبينى و صواب، پروردگار محمد(صلی الله علیه و آله) را يارى كردم.
پس با شمشير بر او زدم و مانند تنه درخت خرما او را ميان ريگهاى نرم و تپهها بر زمين افكندم.
و از جامههاى او [و زرهى كه بر تنش بود] درگذشتم، در صورتى كه اگر من به جاى او به زمين مىافتادم، جامههاى مرا از تنم بيرون مىآورد [و برهنهام مىكرد].
اى گروه احزاب! گمان مبريد كه خدا دين خود و پيامبرش را فرو گذارد [و يارى آنها نكند].1.
1) . عيون الأثر، ج2، ص61.
چون على(علیه السلام) از كشتن عمرو فراغت يافت و با رويى برافروخته نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بازگشت، عُمَر بن خَطّاب به على(علیه السلام) گفت: «چرا زره او را از تنش بيرون نياوردى؛ به خاطر آنكه زرهش در ميان عرب بىمانند است؟» على(علیه السلام) فرمود: «هنگامى كه ضربتى بر او وارد آوردم، طورى در برابرم ظاهر شد كه شرمنده شدم كه زره را از تنش جدا سازم و حيا كردم از اينكه عموزادهام را برهنه سازم».
هِشام بنِ محمد از مَعروفِ بن خَرَّبوذ حديث مىكند كه على(علیه السلام) در جنگ خندق اين اشعار را بر زبان جارى ساخت:
أَ عَلَيَّ تَقْتَحِمُ الْفَوَارِسُ هَكذَا عَنِّي وَ عَنْهَا خَبِّرُوا أَصْحَابِي
الْيوْمَ تَمْنَعُنِي الْفِرَارُ حَفِيظَتِي وَ مُصَمِّمٌ فِي الرَّأْسِ لَيسَ بِنَابِي
أَرْدَيتُ عَمْرواً حين أخلص صقله إِذْ طَغَى بِمُهَنَّدٍ صَافِي الْحَدِيدِ مُجَرَّبٍ قَضَّابٍ (1)
آيا به سوى من سواران (قريش) يورش برند؟ آگاه كنيد از جانب من و از جانب آن سواران، ياران مرا:
كه امروز غيرت من و شمشير تيز و برانى كه در سر دارم، از گريختنم جلوگيرى كند.
و آنگاه كه عمرو به وسيله شمشير براق و برنده كه از آهن هندى ساخته شده بود، سركشى كرد، او را به خاك هلاكت انداختم.
احمد بن عبدالعزيز به سند خود از ابىالحسن مدائنى حديث كند كه چون علىبن ابىطالب(علیه السلام)، عمرو بن عبدودّ را كشت، اين خبر به گوش خواهرش به1.
1) . المستدرك، ج2، ص23؛ تاريخ بغداد، ج31، ص91؛ المناقب خوارزمى، ص102؛ الاحكام السلطانية، ص32؛ الروض الأنف، ج2، ص191؛ عيون الأثر، ج2، ص61.
نام خَنساء رسيد. پرسيد: «چه كسى بوده است آن كس كه بر برادرم دليرى كرده [و جرئت كشتن او را داشته؟]». گفتند: «على بن ابىطالب». گفت: «مرگ او نگذشت جز به دست همتاى كريمى. اشكم هرگز خشك نشود اگر براى او اشك بريزم. اى بنى عامر! تاكنون بهتر از اين سرافرازى و افتخار نشنيدهام». سپس اين اشعار را سرود:
لوْ كانَ قَاتِلُ عَمْرٍو غَيرَ قَاتِلِهِ لَكنْتُ أَبْكي عَلَيهِ آخِرَ الْأَبَدِ
لَكنَّ قَاتِلَ عَمْرٍو لَا يعَابُ بِهِ مَنْ كانَ يدْعَى قَدِيماً بَيضَةَ الْبَلَدِ (1)
اگر كشنده عمرو جز اين كشنده (يعنى على) بود تا ابد بر او مىگريستم.
ولى كشنده عمرو كسى است كه به واسطه كشتن او عيبى بر عمرو نيست؛ آن كس كه پيش از اين «بيضة البلد» (يگانه مرد شهر) ناميده مىشد.
همچنين اين اشعار را سرود:
أَسَدَانِ فِي ضِيقِ الْمَكرِّ تَصَاوَلَا وَ كلَاهُمَا كُفْءٌ كرِيمٌ بَاسِلٌ
فَتَخَالَسَا مُهَجَ النُّفُوسِ كلَاهُمَا وَسْطَ الْمَذَادِ مُخَاتِلٌ وَ مُقَاتِلٌ
وَ كلَاهُمَا حَضَرَ الْقِرَاعَ حَفِيظَةً لَمْ يثْنِهِ عَنْ ذَاك شُغُلٌ شَاغِلٌ
فَاذْهَبْ عَلِي فَمَا ظَفرْتَ بِمِثْلِهِ قَوْلٌ سَدِيدٌ لَيسَ فِيهِ تَحَامُلٌ
فَالثَّأْرُ عِنْدِي يا عَلِي فَلَيتَنِي أَدْرَكتُهُ وَ الْعَقْلُ مِنِّي كامِلٌ
ذَلَّتْ قُرَيشٌ بَعْدَ مَقْتَلِ فَارِسٍ فَالذُّلُّ مُهْلِكهَا وَ خِزْى شَامِلٌ (2)8.
دو شير دلاور بودند كه در تنگناى معركه جنگ به يكديگر حملهور شدند و هر دو همتايان بزرگوار و دليرى بودند.
و هر دوى آنها [كسانى بودند كه] در ميدان نبرد با نيرنگ و با جنگ دل و جانها را ربودند.
و هر دوى آنها براى كوبيدن و جنگيدن آماده و حاضر شدند و هيچ سرگرمكننده نتوانست آن دو را باز گرداند.
اى على برو كه تاكنون به كسى مانند او دست نيافته بودى، و اين [كه مىگويم] سخنى است پابرجا و درست كه در آن حرف ناروايى نيست.
و خون او نزد من است و اى كاش من انتقام آن را هنگامى كه خرد من كامل است، بگيرم.
قريش پس از كشته شدن چنين سوارى خوار شد و اين خوارى، قريش را نابود خواهد كرد و اين رسوايى همه آنان را در بر خواهد گرفت.
سپس گفت: «به خدا سوگند تا شتران ناله كنند، قريش نتواند انتقام خون او را بگيرد». (كنايه از اين است كه هرگز نخواهند توانست).
حَسّانِ بنِ ثابِِت نيز درباره شجاعت على(علیه السلام) و كشته شدن عمرو بن عبدود اشعار ذيل را سروده است:
أَمْسَى الْفَتَى عَمْرُو بْنُ عَبْدٍ يبْتَغِى بِجُنُوبِ يَثْرِبَ غَارَةً لَمْ تُنْظَرْ
فَلَقَدْ وَجَدْتَ سُيوفَنَا مَشْهُورَةً وَ لَقَدْ وَجَدْتَ جِيادَنَا لَمْ تَقْصُرْ
وَ لَقَدْ رَأَيتَ غَدَاةَ بَدْرٍ عُصْبَةً ضَرَبُوك ضَرْباً غَيرَ ضَرْبِ الْمُحَسِّر(المحضر)
أَصْبَحْتَ لَا تُدْعَى لِيوْمِ عَظِيمَةٍ يا عَمْرُو أَوْ لِجَسِيمِ أَمْرٍ مُنْكرٍ(كلا والاله الاكبر) (1)4.
1) . عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، ج3، ص194.
مرد نيرومند يعنى عمرو بن عبدودّ روز خود را به پايان رسانيد در سمت جنوب مدينه و مىخواست چپاولى بىدرنگ بكند.
اى عمرو شمشيرهاى ما را كشيده ديدى، و نيكان ما را يافتى كه كوتاهى نمىكنند.
و هر آينه ديدى در جنگ بدر مردان دلاورى كه تو را زدند نه مانند زدن مردمان وامانده.
[اكنون] به روزى افتادى اى عمرو كه ديگر تو را براى روزهاى بزرگ و كارهاى سخت دعوت نكنند.
گويند: چون اين اشعار حسان به گوش قبيله بنىعامر (كه عمرو بن عبدودّ نيز از آن قبيله بود) رسيد، جوانى از ايشان در پاسخ حَسّان اين اشعار را گفت:
كذَبْتُمْ وَ بَيتِ الله لَمْ تَقْتُلُونَنَا وَ لَكنْ بِسَيفِ الْهَاشِمِيينَ فَافْخَرُوا
بِسَيفِ ابْنِ عبدالله أَحْمَدَ فِي الْوَغَى بِكفِّ عَلِيٍّ نِلْتُمْ ذَاك فَاقْصُرُوا
فَلَمْ تَقْتُلُوا عَمْرَو بْنَ عَبْدٍ بِبَأْسِكمْ وَ لَكنَّهُ الْكفْءُ الْهِزَبْرُ الْغَضَنْفَرُ
عَلِيُّ الَّذِي فِي الْفَخْرِ طَالَ بِنَاؤُهُ فَلَا تُكثِرُوا الدَّعْوَى عَلَينَا فَتَفْخَرُوا
بِبَدْرٍ خَرَجْتُمْ لِلْبِرَازِ فَرَدَّكمْ شُيوخُ قُرَيشٍ جَهْرَةً وَ تَأَخَّرُوا
فَلَمَّا أَتَاهُمْ حَمْزَةُ وَ عُبَيدَةُ وَ جَاءَ عَلِيٌّ بِالْمُهَنَّدِ يخْطِرُ
فَقَالُوا نَعَمْ أَكفَاءُ صِدْقٍ فَأَقْبَلُوا إِلَيهِمْ سِرَاعاً إِذْ بَغَوْا وَ تَجَبَّرُوا
فَجَالَ عَلِيٌّ جَوْلَةً هَاشِمِيةً فَدَمَّرَهُمْ لَمَّا عَتَوْا وَ تَكبَّرُوا
فَلَيسَ لَكمْ فَخْرٌ عَلَينَا بِغَيرِنَا وَ لَيسَ لَكمْ فَخْرٌ يُعَدُّ وَ يُذْكرُ (1)4.
1) . الفصول المهمة، ص44.
به خانه خدا سوگند كه دروغ گفتيد و شما ما را نكشتيد، ولى به شمشير بنىهاشم [كه از اهل مكه هستند] افتخار كنيد.
به شمشير پسر عبدالله يعنى احمد(صلی الله علیه و آله) كه در جنگ به دست على بود به اين افتخار و سرفرازى (يعنى كشته شدن عمرو) رسيديد. پس كوتاه كنيد [اين لاف و گزاف را].
عمرو بن عبدود را شما با نيرويتان نكشتيد، بلكه همتاى هژبر شير دليرش او را كشت.
يعنى على، آنچنان كسى كه بناى قدرت و نيرويش بلند است و شما لافهاى بيهوده و بسيار بر ما بزنيد كه پست و كوچك خواهيد شد.
[همين شما انصار بوديد] كه در جنگ بدر براى مبارزه و جنگ بيرون شديد و بزرگان قريش آشكارا شما را باز گرداندند و پس زدند.
و آنگاه كه حمزه و عبيده و على با آن شمشيرى كه آهنش هندى و خطرناك بود، نزد ايشان آمدند.
گفتند: چه همتايان نيك و درستى هستيد و با شتاب به سوى آن مردمانى كه ستم و سركشى كردند، برفتند (مقصود از ستمكار سركش، عتبه، شيبه و وليد هستند).
پس على در ميدان، جولانى هاشمى كرد و دمار از روزگارشان درآورد. آنگاه (يا چون) كه سركشى كردند و تكبر ورزيدند.
شما به جز از خود ما افتخارى بر ما نداريد (يعنى آن كسانى كه شما بدانها فخر و مباهات مىكنيد، از خود ما اهل مكه هستند) و براى شما افتخارى نيست كه به شمار درآيد يا در بيان آيد.
يكى از فضايل على(علیه السلام) مربوط به فتح خيبر است كه اين واقعه را چند نفر از اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و آله) به صورتهاى مختلف نقل كردهاند:
الف) سَلمة بن اكوَع روايت كرده است كه على(علیه السلام) در روز خيبر، بر اثر درد چشم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دور افتاد و از اين نظر كمال ناراحتى را داشت و با خود مىگفت: «چرا بايد از همراهى با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دور باشم». طولى نكشيد كه خود را به حضور رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رسانيد. شبى كه فرداى آن، قلعه خيبر فتح شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
لَأُعطِينَّ هَذِهِ الرّايَةَ غَداً رَجلاً يَفتَحُ الله عَلى يَدَيهِ، يُحِبُّ اللهَ و رَسولَه، وَ يُحِبُّهُ اللهُ و رَسولُهُ.
فردا پرچم اسلام را در اختيارمردى مىگذارم كه خدا و رسول را دوست مىدارد، و خدا و رسول هم او را دوست مىدارند.
بر خلاف انتظار طولى نكشيد، على(علیه السلام) را مشاهده كرديم. همگان گفتند: «اين على است!» در اين هنگام بود كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرچم اسلام را در اختيار آن حضرت گذاشت و خداى تعالى خيبر را به دست او فتح كرد. (1)
ب) سَهل بن سَعد روايت كرده است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در واقعه خيبر، فرمود:
«لَأُعطِينَّ هَذِهِ الرّايَةَ غَداً رَجلًا يَفتَحُ الله عَلى يَدَيهِ، يُحِبُّ اللهَ و رَسولَه، وَ يُحِبُّهُ اللهُ و رَسولُهُ».
1) . صحيح بخارى، ج6، ص91؛ صحيح مسلم، ج2، ص324؛ صحيح ترمذى، ج2، ص300؛ مسند احمدبن حنبل، ج1، ص99 و ج5، صص353 و 358؛ طبقات ابن سعد، ج3، ص158؛ سيره ابن هشام، ج3، ص386، تاريخ طبرى، ج3، ص93.
مسلمانان آن شب را استراحت كردند، درحالىكه در اين انديشه بودند كه فردا پرچم اسلام در دست چه كسى خواهد بود؟ وقتى روز شد، همه چشمها به دست پيغمبر(صلی الله علیه و آله) دوخته شده بود كه پرچم را به دست چه شخصى به اهتزاز در مىآورد. در اين حال پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «على كجاست؟» يكى از حاضران پاسخ داد: «على(علیه السلام) به درد چشم گرفتار است».
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حضرت على(علیه السلام) را پيش خود طلبيد و آب دهان مبارك را ميان ديدگان ايشان ريخت و دعا كرد. بلافاصله درد چشم برطرف شد! پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) پرچم پر افتخار اسلام را به حضرت على(علیه السلام) داد و فرمود: «با اين مردم نبرد مىكنم تا مانند خودمان از نعمت اسلام برخوردار شوند». سپس خطاب به على(علیه السلام) فرمود: «اينك با كمال قدرت و توانايى و با آرامش خاطر به مسير خود ادامه بده. همين كه به خيبر رسيدى، نخست آنان را به آيين اسلام دعوت كن و آنچه بر آنها واجب مىگردد، به اطلاعشان برسان. به خداسوگند! اگر خدا به وسيله تو مردى را به اسلام هدايت كند، بهتر است از اينكه شترهاى سرخمو براى تو ارزانى دارد». (1)
ج) ابوبُرَيده و همچنين عبدالله بن بُرَيدة اسلَمِى از پدرش نقل نمودند كه ما به همراه پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) در نزديكى اهل خيبر فرود آمديم و آنجا را محاصره كرديم. پرچم را ابوبكر به دست گرفت و حمله كرد و پيروزى حاصل نشد. سپس عمر فرداى آن روز پرچم را به دست گرفت و حمله كرد، باز پيروزى حاصل نشد.6.
1) . صحيح بخارى، كتاب آغاز خلقت، باب مناقب على بن ابىطالب؛ صحيح مسلم، كتاب فضائل صحابه، باب فضائل على بن ابىطالب؛ سنن بيهقى، ج6، ص362؛ حلية الاولياء، ج1، ص26.
مردم از اين جهت بسيار در سختى قرار گرفتند. اين بار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
إنّي دافِعُ اللِّواءَ غَداً إلَى رَجُلٍ يُحِبُ اللهَ ورَسولَه و يُحِبُّهُ الله و رسولُهُ و لا يَرجِع حَتّى يَفتَحَ اللهُ عَلى يَدَيهِ.
فردا علم را به مردى مىدهم كه خدا و پيامبرش را دوست مىدارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست مىدارند. او باز نمىگردد مگر خداوند فتح را به دست او قرار دهد.
روز بعد وقتى با ابوبكر و عمر روبهرو شد، على(علیه السلام) را خواست. اين در حالى بود كه حضرت چشمش شديداً درد داشت. آب دهانش را به چشم او ماليد و پرچم را به او داد و مردم هم با او حركت كردند. سپس با اهل خيبر ملاقات نمود و در آن هنگام مرحب در پيش آنان اين رجز را مىگفت:
قَدْ عَلِمَتْ خَيْبَرُ أَنِّي مَرْحَبٌ شَاكٍ سِلَاحِي بَطَلٌ مُجَرَّبٌ
أَطْعَنُ أَحْيَاناً وَ حِيناً أَضْرِبُ إِذَا اللُّيُوثُ أَقْبَلَتْ تَلْتَهِبُ
خيبر مىداند كه من مرحبم، كسى هستم كه با شوكت و جرئت هر چه تمامتر تيغ بر دشمن مىكشم.
گاهى با نيزه مىزنم و گاهى با شمشير جنگ مىكنم. هنگامى كه با مردان شجاع روبهرو شده و آتش جنگ شعلهور گردد.
على(علیه السلام) در پاسخ وى گفت:
أَنَا الَّذِي سَمَّتْنِي أُمِّي حَيْدَرَةَ ضَرْغَامُ آجَامٍ وَ لَيْثٌ قَسْوَرَةٌ
عَلَى الْأَعَادِي مِثْلُ رِيحٍ صَرْصَرَةٍ أَكِيلُكُمْ بِالسَّيْفِ كَيْلَ السَّنْدَرَةِ
أَضْرِبُ بِالسَّيْفِ رِقَابَ الْكَفَرَة (1)9.
1) . مناقب آل أبىطالب، ج3، ص129.
من همانم كه مادرم مرا حيدر ناميده؛ مانند شير بيشهها، قوى و نيرومند هستم.
بر دشمنان، همانند طوفان صرصر، مىتازم كه شما را با شمشير پيمانه مىكنم؛ مانند پيمانهاى كه از چوب سندره درست شده باشد.
با بازوان ستبر و قوى شيرگونه با شمشير، چهرههاى كفار را مىزنم.
على(علیه السلام) در برابر يلى قرار گرفت كه سران و دلاوران عرب تاب برابرى با او را نداشتند؛ در اين هنگام، دو ضربت فيما بين ايشان اتفاق افتاد. آخرالامر حضرت على(علیه السلام) ضربتى بر سر او فرود آورد كه كلاهخود را شكافت و به سرش اصابت كرد و در سر او تا آنجا فرو رفت كه تيزى شمشير به دندانهاى او رسيد و به اندازهاى محكم بر فرق او فرو آمد كه صداى ضربت شمشير حضرت على(علیه السلام) لشكر را به خود متوجه ساخت! هنوز عقب ماندگان از لشكريان نرسيده بودند كه فتح و گشايش نصيب اسلام شد و قلعه خيبر به تصرّف مسلمانان در آمد.
على(علیه السلام) گفت: «سر مرحب را نزد پيغمبر آوردم. حضرت خوشحال شد و براى من دعا كرد». (1)
د) جابر بن عبدالله انصارى چنين روايت كرد: روز خيبر كه فرا رسيد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مردى را به كارزار با دشمن فرستاد و او از مقابله با دشمنان ترسيد! در اين حال محمد بن مُسلِمه به حضور رسيد و عرض كرد: «يا رسول الله! هيچگاه مانند امروز نبينم: براى اينكه محمود بن مسلمه كشته شد». رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: هيچگاه در انتظار ديدار دشمن نباشيد. بلكه از خداى تعالى7.
1) . مسند احمد بن حنبل، ج5، ص353؛ الخصائص نسائى، ص5؛ اسدالغابة، ج4، ص21؛ تذكرة الخواص، ص29؛ البداية و النهاية، ج7، ص337.
درخواست عافيت كنيد؛ براى اينكه نمىدانيد چه گرفتارىهايى در حالت روبهرو شدن با دشمنان خواهيد داشت. اينك، هرگاه با دشمنان رويارو شديد، به خدا عرض كنيد: «خداوندا! تو پروردگار ما و آنها هستى. اختيار ما و آنها در دست توست و تو هستى كه آنان را از پاى درمىآورى». سپس روى زمين بنشينيد و به مجردى كه شب هنگام فرا رسيد، از محل خود حركت كنيد و تكبير بگوييد و به آنها حمله بياوريد. آنگاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «فردا پرچم اسلام را در اختيار مردى قرار مىدهم كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول هم او را دوست مىدارند. او مردى است كه از دشمن هراسى ندارد و پشت به دشمن نمىكند و خدا به دست او فتح و پيروزى را نصيب اسلام مىفرمايد».
از شنيدن اين سخن مردمى كه خواهان سرورى بودند، خود را آماده كردند تا ببينند پرچم اسلام در دست كداميك از آنان قرار خواهد گرفت. على(علیه السلام) در آن روز به درد چشم گرفتار بود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به او فرمود: «اينك به سوى دشمنان حركت كن». عرض كرد: «يا رسول اللّه! چشمم به اندازهاى درد مىكند كه چيزى و جايى را نمىبينم». رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آب دهان مبارك را در ديدگانش ريخت و پرچم اسلام را به دست او داد. على پرسيد: «با چه شرطى با آنان نبرد كنم؟» فرمود: «تا زمانى كه به يكتايى خدا و نبوت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اقرار كنند. در اين هنگام مال و خون آنان در پناه من است و حق و حساب ديگر آنها به عهده خداست». على به فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) عازم ميدان نبرد شد و با آنها جنگيد تا خداى تعالى به دست او دين اسلام را يارى كرد. (1)8.
1) . صحيح مسلم، ج5، ص189؛ المستدرك، ج3، ص38.
ه) صحيح مسلم در كتاب «جهاد و سير» در باب غزوه «ذى قِرَد»، به چندين سند، از عكرمة بن عمّار از اياسِ بنِ سَلمه از پدرش روايت كرده است (و حديث را ادامه مىدهد تا آنجا كه گفت) هنگامى كه وارد خيبر شديم، بزرگ اهل خيبر (مرحب) درحالىكه به شمشير و زور و بازوى خود مىباليد، به ميدان آمد و رجز خواند. «سلمه» گويد: عموى من، عامر، براى مبارزه با او بيرون رفت، رجز خواند و گفت:
قَد عَلِمَت خَيبَرُ انّي عامِرٌ شاكي السِّلاح بَطَلٌ مُغامِرٌ
خيبر مىداند كه من عامرم؛ كسى هستم كه با شوكت تمامتر با سلاح در دست، بر دشمن مىتازم و از مرگ هراسى ندارم.
در اين هنگام دو ضربت شمشير، در ميانشان فرو آمد. مرحب پيشدستى كرد و شمشيرى بر كلاهخود او فرو آورد. و ضربت شمشير ديگرى هم بر او وارد آورد و رگ دستش را بريد و عامر به شهادت رسيد.
پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) پس از اين فاجعه، مرا به سوى على(علیه السلام) فرستاد تا آن حضرت را به حضور پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بخوانم. حضرت على(علیه السلام) در آن روز به درد چشم مبتلا بود. (1)
و) همچنين مسلم در صحيح، كتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علىبن ابىطالب، از ابوهُرَيرَه آورده است كه رسول الله(صلی الله علیه و آله) در روز جنگ خيبر فرمود:
«لَأُعطِينَّ هَذِهِ الرّايَةَ رَجُلاً يُحِبُّ اللهَ و رَسولَهُ يَفتَحُ اللهُ عَلى يَدَيهِ». عمر بن خطاب گفت: «فرمانروايى را دوست نداشتم، مگر آن روز. لذا خود را بلند كردم تا بلكه پيامبر مرا ببيند و پرچم به دست من برسد. اما پيامبر على را صدا زد و...».5.
1) . الاستيعاب، ج2، صص218 و 450؛ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص322 و ج4، ص51؛ الخصائص، نسائى، ص6؛ المرقات، ج5، ص566؛ الرياض النضرة، ج2، ص185.
ز) ابوسعيد خدرى گفت: پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) وقتى كه عمر بن خطاب را به سوى خيبر فرستاد و او با كسانى كه با او بودند شكست خورد و به سوى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برگشتند، پيامبر همان شب را درحالىكه اندوهناك بود به روز آورد. هنگامى كه صبح شد به سوى مردم بيرون آمد و فرمود: «البته عَلَم را به مردى مىدهم كه خدا و پيامبرش را دوست مىدارد و خدا و پيامبرش او را دوست مىدارند و هرگز فراركننده نيست...». پس جميع مهاجران و انصار حاضر گرديدند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چون على(علیه السلام) را آنجا نيافت، فرمود: «على كجا است؟» گفتند: «اى پيامبر خدا، على(علیه السلام) به درد چشم مبتلاست». پيامبر(صلی الله علیه و آله)، ابوذر و سلمان را به دنبال او فرستاد. پس على(علیه السلام) را كه قدرت بر باز كردن چشم نداشت، به پيش پيامبر(صلی الله علیه و آله) آوردند». بعد فرمود: «خدايا از او درد چشم را دور كن و گرمى و سردى را ببر و بر دشمن چيره گردان و به او پيروزى ده؛ زيرا او بنده توست و تو و پيامبرت را دوست مىدارد و هرگز فراركننده نيست». بعد عَلَم را به او داد.
حسان بن ثابت از پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) اجازه خواست و اين اشعار را در اين موضوع گفت:
1.وَ كانَ عَلِيٌّ أرمَدَ العَينِ يَبتَغِي دَواءً فَلَمّا لمَ يَحِسَّ مُداوِياً
2.شَفاهُ رسولُ الله مِنهُ بِتَفلَةٍ فَبُورِكَ مَرْقيا و بُورِكَ راقياً
فَقالَ سَأُعطِي الرّايَةَ اليَومَ ضَارباً (صارما) كَمِياً مُحبّاً لِلرَّسولِ مُوالياً
يُحِبُّ إلهي و الإلهُ يحبُّهُ بِهِ يَفتَحُ الله الحُصونَ الأوابيا
فأصفَى (فَخَصَّ) بِها دونَ البَرِيَّةِ كُلِّها عَلِياً و سَمّاهُ الوَزِيرَ المُواخِيا
على را چشم درد مىكرد و دارو مىجست، اما دارويى نيافت.
رسول خدا او را به آب دهن شفا داد، پس چه فرخنده بيمار و چه مبارك طبيبى.
كه فرمود: فردا عَلَم را به مردى مىدهم كه پهلوانى چون تيغ بران و دوستدار پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) است.
او خداى مرا دوست مىدارد و خدا نيز او را دوست مىدارد و اين دژهاى نگشودنى را با دست او مىگشايد.
پس على را از همه مردم بدين فخر برگزيد و او را برادر و وزير خود خواند. (1)
شجاعت على(علیه السلام) در جنگ صفين را در اشعار و سخنان بسيارى از موافقان و مخالفان آن حضرت مىبينيم:
1) . گروهى از أعلام قوم حديث أبوسعيد خدرى را روايت كردهاند؛ از جمله: على بن محمد شافعى معروف به ابن مغازلى واسطى در «مناقب أميرالمؤمنين» (مخطوط)؛ بدرالدين أبومحمد محمود ابن أحمد عينى در عمدة القارى، ج16، ص216؛ احمد بن حنبل در المسند، ج5، ص358 و فضائل الصحابة، ج2، ص118؛ أحمدبن شعيب نسائى در الخصائص، ص5؛ أبوالمؤيد موفق بن أحمد أخطب خوارزم در المناقب، ص101؛ عمر بن كثير شافعى دمشقى در البداية و النهاية، ج4، ص186؛ على بن عبدالعال محقق كركى در نفحات اللاهوت، ص58؛ شيخ سليمان بلخى قندوزى در ينابيع المودة، ص49؛ بيهقى در السنن الكبرى، ج9، ص132؛ شيخ محيىالدين يحيى بن شرف شافعى در الاذكار، ص269؛ زرقانى در شرح مواهب اللدنية، ج1، ص241؛ عطاء الله دشتكى در روضة الأحباب، ص394؛ سيد أحمد برزنجى در مقاصد الطالب، ص8؛ ظهيرالدين كازرونى در سيرة نبوية (چاپ شده در هامش سيرة حلبية)، ج2، ص201؛ علامه سمهودى در وفاء الوفاء، ج2، ص363.
الف) هنگامى كه على(علیه السلام) به خلافت رسيد براى ولايات مختلف نامه نوشت؛ از جمله به معاويه نيز چندين نامه و پيغام فرستاد تا وى را به تسليم وادارد. معاويه از بيعت با ايشان سر باز زد و عَلَم مخالفت را بر افراشت. على(علیه السلام) و اصحابش همواره در صدد بودند براى رام ساختن معاويه و جلوگيرى از جنگ و خونريزى راهى بيابند. روزى، عَدِى بنِِ حاتم به حضرت گفت: «اى اميرمؤمنان مرا در ميان قوم خود مردى است بىهمتا كه (در فصاحت) مانند ندارد و او اينك آهنگ ديدار پسرعموى خويش، حابس بن سعد طايى را در شام دارد. اگر ما را رخصت دهى او با معاويه ديدار كند. شايد وى را [به برهان] شكست دهد». على(علیه السلام) به او گفت: «بسيار خوب، [از من] چنينش فرمان ده». و نام آن مرد خُفاف ابنِ عبدالله بود. وى نزد پسرعموى خود، حابس بن سعد در شام آمد و حابس خواجه و بزرگ قبيله طى بود. خُفاف به حابس باز گفت كه خود شاهد ماجراى عثمان در مدينه بوده و بعد با على(علیه السلام) رهسپار كوفه شده است.
خُفاف بن عبدالله در شام نزد معاويه آمد و از اتفاقات مدينه خبر داد. معاويه از شنيدن گفتههاى او سخت نگران شد. حابس گفت: «اى امير، من از او شعرى شنيدم كه نظرم را درباره ماجراى عثمان دگرگون كرد و على(علیه السلام) در ديدهام بسى بزرگ شد». معاويه گفت: «اى خُفاف آن را برايم بخوان». او شعر خود را چنين خواند:
قُلْتُ وَ اللَّيْلُ سَاقِطُ الْأَكْنَافِ وَ لَجَنْبِي عَنِ الْفِرَاشِ تُجَافُ
أَرْقُبُ النَّجْمَ مَائِلًا وَ مَتَى الْغَمْضُ بِعَيْنٍ طَوِيلَةِ التِّذْرَافِ
لَيْتَ شعْرِي وَ إِنَّنِي لَسَئُولٌ هَلْ لِيَ الْيَوْمَ بِالْمَدِينَةِ شَافٍ
مِنْ صِحَابِ النَّبِيِّ إِذْ عَظُمَ الْخَطْبُ وَ فِيهِمْ مِنَ الْبَرِيَّةِ كَافٍ
أَ حَلَالٌ دَمُ الْإِمَامِ بِذَنْبٍ أَمْ حَرَامٌ بِسُنَّةِ الْوَقَّافِ
قَالَ لِي الْقَوْمُ لَا سَبِيلَ إِلَى مَا تَطْلُبُ الْيَوْمَ قُلْتُ حَسْبَ خُفَافٍ
عِنْدَ قَوْمٍ لَيْسُوا بِأَوْعِيَةِ الْعِلْمِ وَ لَا أَهْلِ صِحَّةٍ وَ عَفَافٍ
قُلْتُ لَمَّا سَمِعْتُ قَوْلًا دَعُونِي إِنَّ قَلْبِي مِنَ الْقُلُوبِ الضِّعَافِ
قَدْ مَضَى مَا مَضَى وَ مَرَّ بِهِ الدَّهْرُ كَمَا مَرَّ ذَاهِبُ الْأَسْلَافِ
إِنَّنِي وَ الَّذِي يَحُجُّ لَهُ النَّاسُ عَلَى لحقِ الْبُطُونِ الْعِجَافِ
تَتَبَارَى مِثْلَ الْقَسِّيِّ مِنَ النَّبْعِ بِشُعْثٍ مِثْلَ الرُّصَافُ نِحَافٍ
أَرْهَبُ الْيَوْمَ إِنْ أَتَاكَ عَلِيٌ صَيْحَةً مِثْلَ صَيْحَةِ الْأَحْقَافِ
إِنَّهُ اللَّيْثُ عَادِياً وَ شُجَاعٌ مُطْرِقٌ نَافِثٌ بِسُمِّ زُعَافٍ
فَارِسُ الْخَيْلِ كُلَّ يَوْمِ نِزَالٍ وَ نِزَالُ الْفَتَى مِنَ الْإِنْصَافِ
وَاضِعُ السَّيْفِ فَوْقَ عَاتِقِهِ الْأَيْمَنِ يُذْرَى بِهِ شُئُونُ الْقِحَافِ
لَا يَرَى الْقَتْلَ فِي الْخِلَافِ عَلَيْهِ أَلْفَ أَلْفٍ كَانُوا مِنَ الْإِسْرَافِ
سَوَّمَ الْخَيْلَ ثُمَّ قَالَ لِقَوْمٍ تَابَعُوهُ إِلَى الطِّعَانِ خِفَافٍ
اسْتَعِدُّوا لِحَرْبِ طَاغِيَةِ الشَّامِ فَلَبَّوْهُ كَالْبَنِينِ اللِّطَافِ
ثُمَّ قَالُوا أَنْتَ الْجَنَاحُ لَكَ الرِّيشُ الْقُدَامَى وَ نَحْنُ مِنْهُ الْخَوَافِي
أَنْتَ وَالٍ وَ أَنْتَ وَالِدُنَا الْبِرُّ وَ نَحْنُ الْغَدَاةُ كَالْأَضْيَافِ
وَ قِرَى الضَّيْفِ فِي الدِّيَارِ قَلِيلٌ قَدْ تَرَكْنَا الْعِرَاقَ لِلْإِتْحَافِ
وَ هُمُ مَا هُمُ إِذَا نَشِبَ الْبَأْسُ ذَوُو الْفَضْلِ وَ الْأُمُورِ الْكَوَافِي
وَ انْظُرِ الْيَوْمَ قَبْلَ نَادِيَةِ الْقَوْمِ بِسِلْمٍ أَرَدْتَ أَمْ بِخِلَافِ
إِنَّ هَذَا رَأْيُ الشَّفِيقِ عَلَى الشَّامِ وَ لَوْلَاهُ مَا خَشِيتُ مَشَاف (1)
چون شب بالهاى خود را فرود آورد، من از بستر خويش برخاستم [و به سرودن پرداختم].
از يك پهلو به ستاره مىنگرم و كجا خواب به ديدهاى كه چون سيل اشك مىبارد در تواند شد. 3. كاش من كه بسيار پرسان و كنجكاوم، مىدانستم آيا امروز مرا در مدينه كسى هست كه عطش پرسشم را فرو نشاند؟
كسى از اصحاب پيامبر كه چون كارهاى دشوار پيش آيد، مراجعه به آنان آدمى را از مراجعه به ديگر كسان بىنياز كند؟
آيا ريختن خون پيشوايى كه به گناه دست يازيده حلال است يا به موجب سنت و لزوم احتراز از خونريزى، حرام است؟
گروهى مرا گفتند: تو راهى به كشف آنچه اينك در صدد آنى ندارى، و من نيز به خود گفتم: «خفاف»
از پرسش درگذر، [به ويژه] پرسش از قومى كه نه حافظان علم دينند و نه اهل درستى و پاكدامنى هستند.
گفتم چون سخنى [در اين باب كه مورد علاقه من است] شنيديد، مرا بخوانيد كه آگاه شوم؛ به راستى مرا دلى نازك است.
به يقين، رفت آنچه رفت و روزگار همچنآنكه بر پيشينيان گذشت، بر آن حادثه نيز بگذشت.7.
1) . وقعة صفين، ص67.
سوگند به آنكو مردم، سوار بر اشتران لاغرميان، به زيارت حج خانهاش مىشتابند،
و چون كمانهاى نبعى [درختى كه از چوب آن كمان مىساختند] با حاجيانى كه گرد راه بر مويشان نشسته و از رنج سفر زار و نزار شدهاند، مسابقه مىدهند.
من از آن روز بيم دارم كه على بلايى بر سر تو آرد كه چون عذاب احقاف بر قوم عاد (1)هلاكتبار باشد.
به راستى او شير شرزه و نرّه اژدهاى گرزهاى است، كوبنده و توفنده و پرتاب كننده زهرى كشنده.
يكهسوار هر جنگ گران و هر پيكار بىامان كه نبرد جوانمرد از سر عدل و انصاف است.
شمشير را به دست راست بر شانه بر آرد و سرها را از گردنها بپراند و به خاك افكند.
كشتن هزار هزار تن را كه بر ضد او سر مخالفت برداشته باشند، زيادهروى و اسراف نمىشمارد.
طلايه لشكر را روانه كرد و سپس به دنباله سپاه فرمود براى جنگى برقآسا از پى آن لشكر به تك در آيند.
[و گفت] آماده جنگ با گردنكش شام باشيد و همگانش چون پسران گوش به فرمان و آرام لبيك گفتند.
و سپس گفتند: تو شهبالى و شهپر پيشين تو راست و ما فقط به منزله پرهاىت.
1) . اشاره به آيات 21 - 26 سوره الاحقاف است و احقاف، ريگزارى است كه ميانه عمان و حضرموت گسترده شده است.
عادى پسين [در بال شاهين] هستيم.
تو فرمانروا و هم پدر نكوكردار بزرگوار مايى و ما پگاه، چون ميهمانان [خوان دلاورى و احسان] توايم.
ميزبانى كردن از مهمان در خانهها اندك زمانى شايد. ازاينرو، ما عراق را براى آوردن سوغات پيروزى ترك كرديم.
آنان (سپاهيان على) چنينند و چون جنگ درگيرد، مردانى قوى دست و صاحب برترى و كفايت در كارزارند.
امروز، زان پيش كه به هماوردى آنان روى، بينديش و بنگر آيا آهنگ صلح دارى يا بر عكس در سوداى جنگى؟
به راستى اين رأى و اندرز كسى است كه دوستدار و دلسوز شام است و اگر او [خود فرمانده] نمىبود، از ديدار پروايى نداشتم.
معاويه وقتى اين اشعار را از خُفاف شنيد، درباره خُفاف به شك افتاد و نيز از او در شگفت ماند.
ب) يكى از كسانى كه به شجاعت بىنظير على اعتراف دارد، عمرو بن عاص است. وى به معاويه گفت: «به خدا قسم اى معاويه! اگر تو در مقابل على(علیه السلام) قرار مىگرفتى، جرئت جنگيدن با او را نداشتى، اگر خود را دلير و شجاع مىدانى، مىخواستى موقع مبارز طلبيدن على(علیه السلام)، با او روبهرو شوى!» آنگاه اين اشعار را سرود:
تَسِيرُ إِلَى ابْنِ ذِي يَزَنَ سَعِيدٍ وَ تَتْرُكُ فِي الْعَجَاجَةِ مَنْ دَعَاكَا
فَهَلْ لَكَ فِي أَبِي حَسَنٍ عَلِيٍ لَعَلَّ الله يُمْكِنُ مِنْ قَفَاكَا
دَعَاكَ إِلَى النِّزَالِ فَلَمْ تُجِبْهُ وَ لَوْ نَازَلْتَهُ تَرِبَتْ يَدَاكَا
وَ كُنْتَ أَصَمَّ إِذْ نَادَاكَ عَنْهَا وَ كَانَ سُكُوتُهُ عَنْهَا مُنَاكَا
فَآبَ الْكَبْشُ قَدْ طَحَنَتْ رَحَاهُ بِنَجْدَتِهِ وَ لَمْ تَطْحَنْ رَحَاكَا
فَمَا أَنْصَفْتَ صَحْبَكَ يَا ابْنَ هِنْدٍ أَ تَفْرُقُهُ وَ تُغْضِبُ مَنْ كَفَاكَا
فَلَا وَ الله مَا أَضْمَرْتَ خَيْراً وَ لَا أَظْهَرْتَ لِي إِلَّا هَوَاكَا (1)
به ميدان سعيد، پسر ذى يزن مىروى، اما به جنگ آن ديگرى كه تو را در آوردگاه به مبارزه خواند، نمىروى.
آيا تو خود ياراى مقابله با ابىالحسن على را دارى كه شايد بعد، خداوند به آن كس كه به دنبال توست نيز امكان پيروزى دهد؟
[على] تو را به مبارزه خواند و تو پاسخش ندادى؛ چه اگر هماوردش مىشدى بىگمان به خاك هلاك مىافتادى.
چون او تو را به هماوردى خواند كر و لال شدى و در برابر آن مبارزهطلبى مردانه سكوتى مرگبار كردى.
آن سردار پيشاهنگ، به رادمردى آسياب خود را گرداند و كارش را گذراند (و وظيفهاش را انجام داد، ولى تو وظيفهات را به انجام نرساندى).
اى پسر هند تو با يارانت منصفانه و مردانه رفتار نكردى؛ خود، آنها را پراكنده كردى و سپس بر كسانى كه تو را ياورىها دادهاند، خشم گرفتى.
نه، به خدا، در ضمير تو نيت خيرى نمىگذرد و جز خودخواهى و هواى نفس خويش را بر من نمايان نكردى.
عمرو بن عاص، در اين اشعار به آنچه مؤرخان ذكر كردهاند اشاره مىكند كه8.
1) . وقعة صفّين، ص216؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج2، صص 111 و 287؛ تاريخ ابن كثير، ج7، ص263؛ واقدى و بيهقى، المحاسن و المساوى، ج1، ص38.
على بن ابىطالب(علیه السلام) در جنگ صفين، بين دو لشكر به پا ايستاد و معاويه را چند بار به نام صدا زد. معاويه گفت: «از على بپرسيد چه مىخواهد؟» حضرت فرمود: «دوست دارم [معاويه] برابر من ظاهر شود تا يك سخن با او بگويم». معاويه به ميدان آمد و عمرو بن عاص همراهش بود؛ همين كه به هم نزديك شدند، آن حضرت به عمرو اعتنايى نفرمود و به معاويه گفت: «واى بر تو! اين مردم بر چه مبنايى مىجنگند و بر هم مىزنند؟ تو خود به ميدان بيا با هم مبارزه كنيم؛ هر يك از ما ديگرى را به قتل رسانيد، غلبه با او باشد».
معاويه رو به عمرو كرد و گفت: «نظر تو درباره اين كار چيست؟ صلاح هست من با او مبارزه كنم؟» عمرو گفت: «اين مرد از روى انصاف با تو سخن گفت و تو اگر پيشنهاد او را نپذيرى، باعث بدنامى تو و نسل تو خواهد بود و مادام كه يك عرب روى زمين باشد، اين خاطره فراموش نمىشود». معاويه گفت: «اى عمرو! مانند منى، درباره جانش فريب نمىخورد! سوگند به خدا، كه پسر ابىطالب با كسى به مبارزه برنخاست مگر آنكه زمين را از خون او سيراب كرد»؛ پس از اين سخن، معاويه تا آخرين صف سپاهيان خود عقب نشست و عمرو هم همراهىاش مىكرد.
وقتى معاويه از كارزار با على(علیه السلام) خوددارى كرد، خطاب به عمرو بن عاص گفت: «واى بر تو اى عمرو، چقدر نادانى! آيا به نظر تو درحالىكه بنىعك، اشعريون و جذام در اختيار و فرمان منند، من بايد خود با وى هماوردى كنم؟» آنگاه چنين سرود:
يَا عَمْرُو إِنَّكَ قَدْ قَشَرْتَ لِي الْعَصَا بِرِضَاكَ فِي وَسَطِ الْعَجَاجِ بِرَازِي
يَا عَمْرُو إِنَّكَ قَدْ أَشَرْتَ بِظِنَّةٍ إِنَّ الْمُبَارِزَ كَالْجُدَيِّ النَّازِي
مَا لِلْمُلُوكِ وَ لِلْبِرَازِ وَ إِنَّمَا حَتْفُ الْمُبَارِزِ خَطْفَةٌ لِلْبَازِي
وَ لَقَدْ أَعَدْتَ فَقُلْتَ مَزْحَةَ مَازِحٍ وَ الْمَزْحُ يَحْمِلُهُ مَقَالُ الْهَازِي
فَإِذَا الَّذِي مَنَّتْكَ نَفْسُكَ خَالِياً قَتْلِي جَزَاكَ بِمَا نَوَيْتَ الْجَازِي
فَلَقَدْ كَشَفْتَ قِنَاعَهَا مَذْمُومَةً وَ لَقَدْ لَبِسْتَ بِهَا ثِيَابَ الْخَازِي (1)
اى عمرو، تو با خرسند شدنت به هماوردى من [با على] در ميان گرد و غبار آوردگاه، چهره واقعى و ضمير بدخواه خود را به من نمودى.
اى عمرو، تو بر اين گمان چنان رايزنى كردى كه من آن هماورد توانمند را چون بزكى ظريف پندارم.
شهرياران را چه نسبت با مخاطره هماوردى؟ كه به راستى مرگ، چون باز شكارى تيز چنگال، هماورد را بربايد.
اينك از سخن مغرضانه خود بازگشته و گويى شوخى كردهاى، ولى هر سخن مزاحى پيامى از حقيقت ضمير گوينده در بر دارد.
پس همان كس كه خيال كشتن مرا بر دلت گذراند، تو را به سبب آن نيّت سويى كه در سر پرورده بودى جزا دهد.
تو از چهره نفس ناستودهات نقاب برگرفتى و بدين گونه لباس ننگ و رسوايى در پوشيدى.
عمرو نيز در جواب وى گفت: «اى مرد، بس كن و خاموش شو! تو خود از6.
1) . وقعة صفين، ص276.
دشمن خويش مىترسى و آنگاه نصيحت گوى خيرانديشت را به غرضورزى متّهم مىكنى؟!» و در پاسخ وى چنين سرود:
مُعَاوِيَ إِنْ نَكَلْتَ عَنِ الْبِرَازِ لَكَ الْوَيْلَاتُ فَانْظُرْ فِي الْمَخَازِي
مُعَاوِيَّ مَا اجْتَرَمْتُ إِلَيْكَ ذَنْباً وَ مَا أَنَا فِي الَّتِي حَدَّثَتْ بِخَازِي
وَ مَا ذَنْبِي بِأَنْ نَادَى عَلِيٌ وَ كَبْشُ الْقَوْمِ يُدْعَى لِلْبِرَازِ
فَلَوْ بَارَزْتَهُ بَارَزْتَ لَيْثاً حَدِيدَ النَّابِ يَخْطِفُ كُلَّ بَازِي
وَ يَزْعُمُ أَنَّنِي أَضْمَرْتُ غِشّاً جَزَانِي بِالَّذِي أَضْمَرْتُ جَازِي
أَضَبْعٌ فِي الْعَجَاجَةِ يَا ابْنَ هِنْدٍ وَ عِنْدَ الْبَاهِ كَالتَّيْسِ الْحِجَازِي (1)
اى معاويه، چون از هماوردى سر تافتى واى بر تو باد، اينك بدين رسوايىها [كه به جان خريدى] بنگر.
اى معاويه، من درباره تو مرتكب گناهى نشدم و در آن رويداد (سخنى كه به مشورتت گفتم) شرمسار نيستم.
گناه من چيست كه على تو را به هماوردى خواند؟ البته پيشاهنگ و سردار قوم را به هماوردى خوانند.
اگر به هماوردى او مىرفتى، با شيرى آهنين دندان كه هر باز شكارى را مىربايد، نبرد كرده [و افتخار افزوده] بودى.
[معاويه] پندارد من نيت نادرستى در سر پرورانده بودم، جزا دهنده راستينم جزا دهد اگر چنان انديشهاى به ذهنم گذشته باشد.
اى پسر هند، آيا در ميان گرد و غبار [و در عالم ادعا]، كفتارى نمايى و هنگام امتحان و فرو نشستن غبار [از فرط بزدلى] چون بزى حجازى باشى؟6.
1) . وقعة صفين، ص276.
گفته شده است وقتى سپاه عراق هجوم آورد و به شاميان برخورد كرد، عمرو ابن عاص، پرچم به دست گرفت و حمله كرد. على(علیه السلام) بر عمرو ضربتى سخت وارد ساخت و وى را بر خاك افكند. عمرو پاى خود را فرا داشت و عورتش عيان شد و على(علیه السلام) روى گردانيد و از كشتن او منصرف شد. ياران على(علیه السلام) گفتند: «اى امير مؤمنان آن مرد را آسان از دست رها كردى!» گفت: «آيا مىدانيد او كه بود؟» گفتند: «نه». گفت: «او عمرو بن عاص بود؛ [چون] عورت خود را به من عيان كرد، من از او روى برگردانيدم».
عمرو نزد معاويه بازگشت و معاويه به او گفت: «اى عمرو چه كردى؟» گفت: «على به مقابله من آمد و مرا به خاك افكند». گفت: «به سبب عورتت [كه تو را از مرگ رهانيد] خدا را شاكر باش. به خدا اگر چنانكه بايد و شايد او را مىشناختى، به نبردش نمىرفتى». آنگاه معاويه در اين باره گفت:
أَلَا لِلَّهِ مِنْ هَفَوَاتِ عَمْرو يُعَاتِبُنِي عَلَى تَرْكِي بِرَازِي
فَقَدْ لَاقَى أَبَا حَسَنٍ عَلِيّاً فَآبَ الْوَائِلِيُّ مَآبَ خَازِي
فَلَوْ لَمْ يُبْدِ عَوْرَتَهُ لَلاقَى بِهِ لَيْثاً يُذَلِّلُ كُلَّ نَازِي
لَهُ كَفٌّ كَأَنَّ بِرَاحَتَيْهَا مَنَايَا الْقَوْمِ يَخْطِفُ خَطْفَ بَازِي
فَإِنْ تَكُنِ الْمَنَايَا أَخْطَأَتْهُ فَقَدْ غَنَّى بِهَا أَهْلُ الْحِجَازِ (1)
پناه بر خدا از لغزشها و خطاهاى عمرو، مرا سرزنش مىكند كه چرا خود به ميدان مبارزه نمىروم.8.
1) . وقعة صفين، ص408.
ابوالحسن على با او روبهرو شد و وى به سرنوشت ننگبارى دچار آمد.
اگر بر هماوردى كه چون شيرى شرزه هر مبارزى را مىافكند، عورتش را آشكار نمىساخت [كشته شده بود].
هماوردش را سرپنجهاى قوى بود كه چون چنگال شاهين جانها را مىربايد و مرگ مىآفريند.
گرچه چون هنوز اجلش نرسيده بود [جان بدر برد، ولى] مردم حجاز بر آن ماجرا هجوش گفتند.
عمرو به خشم آمد و گفت: «چقدر بر آنچه على بر سر من آورده مرا سركوفت مىزنى؟ مگر نه او همان است كه با پسرعموى خود هماوردى كرد و او را از پاى در آورد؟ آيا ديدى كه آسمان بر آن حادثه خون بگريد؟» گفت: «امّا [هر چه بود و باشد] اين برخورد براى تو رسوايى كاملى به بار آورد».
ج) همچنين عمرو بن عاص در روز جنگ صفين چنين گفت:
لا تَأمَننّا بَعدَها ابا حَسَنٍ انّا نُمِرُّ الحَربَ امرارَ الرَّسَنِ
لَتُصبِحُنَّ مِثلَها أُمُّ لُبُن طاحِنَةً تَدُقُّكُم دَقَّ الحَفَن
اى اباحسن، زين پس، از گزند ايمن و آسوده مباش، همانا جنگ را به سان درهم تافتن ريسمان سخت درهم پيچيم.
بدان پايه كه اين همه اشتران و سواران چون مشتى آرد، به زير آسيا سنگ جنگ، خرد و خمير شوند.
پس شاعرى از شاعران عراق پاسخش را اينگونه داد:
ألا احذَروا في حَربِكُم أبا الحَسَنِ لَيثاً أبا شِبلَينِ مَحذُوراً فَطِن
يَدُقُّكُم دَقَّ المَهارِيس الطُّحنِ لَتُغبَنَن يا جاهِلاً أيَّ غَبنِ
حَتَّى تَعَضَّ الكَفَّ أو تَقرَعَ سِنّ نَدامَةً أن فاتَكُم عَدلُ السُّنَن (1)
هلا به هوش، در جنگ خود از ابىالحسن بپرهيزيد. او شيرى است، پدر دو شير بچه كه همه از او بپرهيزند و سخت زيرك است.
شما را آن گونه كه آسيا سنگ گندم را آرد كند، درهم كوبد. اى نادان تو بىگمان، فريب خوردهاى و چه سخت فريبت دادهاند.
چندانكه از سر پشيمانى دستت را بگزى يا دندان به هم كوبى كه راه راست را از كف دادهاى.
د) يكى از كسانى كه در جنگ صفين براى جنگيدن با على(علیه السلام) به ميدان آمد، حُرَيث بود كه على(علیه السلام) ضربتى سخت بر حُريث وارد ساخت و اورا كه يكى از ياران نزديك معاويه بود، از پا در آورد.
نصر بن مزاحم گفت: محمد بن عُبَيدالله از جُرجانى روايت كرد كه معاويه به خاطر كشته شدن حُريث سخت بىتابى كرد و عمرو را به خاطر آن سرزنش نمود و بعد از كشته شدن حُريث چنين گفت:
حُرَيْثُ أَ لَمْ تَعْلَمْ وَ جَهْلُكَ ضَائِرٌ بِأَنَّ عَلِيّاً لِلْفَوَارِسِ قَاهِرُ
وَ أَنَّ عَلِيّاً لَمْ يُبَارِزْهُ فَارِسٌ مِنَ النَّاسِ إِلَّا أَقْصَدَتْهُ الْأَظَافِرُ
أَمَرْتُكَ أَمْراً حَازِماً فَعَصَيْتَنِي فَجَدُّكَ إِذْ لَمْ تَقْبَلِ النُّصْحَ عَاثِرُ
وَ دَلَّاكَ عَمْروٌ وَ الْحَوَادِثُ جَمَّةٌ غُرُوراً وَ مَا جَرَّتْ عَلَيْكَ الْمَقَادِرُ3.
1) . وقعة صفين، ص243.
وَ ظَنَّ حُرَيْثٌ أَنَّ عَمْراً نَصِيحُهُ وَ قَدْ يُهْلِكُ الْإِنْسَانُ مَنْ لَا يُحَاذِرُ
أَ يَرْكَبُ عَمْروٌ رَأْسَهُ خَوْفَ سَيْفِهِ وَ يُصْلِي حُرَيثاً إِنَّهُ لَفُرَافِر (1)
اى حريث آيا نادانىات به چنين ستم مبتلا كرد كه ندانستى على به قهر، فرو كوبنده زبدهسواران است.
و همانا هرگز يكهسوارى از سواران به هماوردى على نرفته، مگر آنكه چنگال قضا، آهنگ ربودن او كرده باشد.
من از سر احتياط دستورى به تو دادم و تو فرمانم نبردى و با اصرار گفتمت كه اگر نصيحت نپذيرى درخواهى لغزيد.
اما عمرو تو را به ناروا ره نمود و حوادث انبوه دردناك بر اثر غرور تو رخ داد و چنان شوم تقديرى بر تو رفت.
حريث پنداشت كه عمرو خيرخواه اوست؛ بارى آدمى از ناحيه كسى كه از او نمىپرهيزد، به دام هلاك مىافتد.
آيا رواست كه عمرو سر خود را از بيم شمشير او (على) حفظ كند و حريث را از بىخردى و مخاطره جويى به كام مرگ بفرستد؟!
ه) در گير و دار جنگ صفين، هنگامى كه عرصه بر معاويه تنگ آمد، پارهاى از سران، مانند عُتبة بن ابىسفيان، وليد بن عُقبه، مروان بن حكم، عبدالله بن عامر و ابن طلحه الطَّلَحات براى چارهجويى نزد معاويه آمدند. وليد بن عُقبه در اين باره اشعار ذيل را سرود:
يَقُولُ لَنَا مُعَاوِيَةُ بْنُ حَرْبٍ أَ مَا فِيكُمْ لِوَاتِرِكُمْ طَلُوبٌ
يَشُدُّ عَلَى أَبِي حَسَنٍ عَلِيٍ بِأَسْمَرَ لَا تُهَجِّنُهُ الْكُعُوبُ
فَيَهْتِكَ مَجْمَعَ اللَّبَّاتِ مِنْهُ وَ نَقْعُ الْقَوْمِ مُطَّرِدٌ يَثُوبُ3.
1) . وقعة صفين، ص273.
فَقُلْتُ لَهُ أَ تَلْعَبُ يَا ابْنَ هِنْدٍ كَأَنَّكَ وَسْطَنَا رَجُلٌ غَرِيبٌ
أَ تَأْمُرُنَا بِحَيَّةِ بَطْنِ وَادٍ إِذَا نَهَشَتْ فَلَيْسَ لَهَا طَبِيبٌ
وَ مَا ضَبُعٌ يَدِبُّ بِبَطْنِ وَادٍ أُتِيحَ لَهُ بِهِ أَسَدٌ مَهِيبٌ
بِأَضْعَفَ حِيلَةً مِنَّا إِذَا مَا لَقِينَاهُ وَ ذَا مِنَّا عَجِيبٌ
دَعَا لِلِقَاهُ فِي الْهَيْجَاءِ لَاقٍ فَأَخْطَأَ نَفْسَهُ الْأَجَلُ الْقَرِيبُ
سِوَى عَمْرٍو وَقَتْهُ خُصْيَتَاهُ نَجَا وَ لِقَلْبِهِ مِنْهَا وَجِيبٌ
كَأَنَّ الْقَوْمَ لَمَّا عَايَنُوهُ خِلَالَ النَّقْعِ لَيْسَ لَهُمُ قُلُوبٌ
لَعَمْرُ أَبِي مُعَاوِيَةَ بْنِ حَرْبٍ وَ مَا ظَنِّي بِمِلْقَحَةِ الْعُيُوبِ
لَقَدْ نَادَاهُ فِي الْهَيْجَا عَلِيٌ فَأَسْمَعَهُ وَ لَكِنْ لَا يُجِيبُ (1)4.
1) . وقعة صفين، ص418؛ وليد بن عقبه، همان كسى است كه خدا در قرآن او را «فاسق» ناميده است و پيامبر(صلی الله علیه و آله) او را به آتش وعده داد. وى از طرف عمر عامل عربان جزيره بود. در سال دوم خلافت عثمان والى كوفه شد. شش سال آنجا بود و سال سىام هجرى جماعتى گواهى دادند كه وليد بادهگسارى كرده است. عثمان هم وليد را به مدينه احضار كرد و به سعد بن عاص دستور داد كه وليد را حد بزند. او هم او را با تازيانه نواخت. ولى روايت صحيح اين است كه عبدالله بن جعفر او را حد زده؛ زيرا مردم شهادت دادند كه او مست بوده و عثمان از على(علیه السلام) خواست كه او را حد بزند، على(علیه السلام) به عبدالله بن جعفر امر كرد و او وليد را تازيانه زد. به دنبال آن، عثمان سعيد بن عاص بن ابى احيحة را به ولايت كوفه منصوب كرد و به وى دستور داد با مردم مدارا كند. وليد از دشمنان على(علیه السلام) و پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود. پدرش به فرمان پيامبر(صلی الله علیه و آله) در جنگ بدر اسير شد و در جايى به نام صفراء - ميان بدر و مدينه - به دست على(علیه السلام) كشته شد. مغيره ضبّى گويد: «جمعى كه به عيادت وليد بن عقبه مىرفتند، بر حسن بن على(علیه السلام) گذشتند. وليد سخت بيمار شده بود. حسن(علیه السلام) نيز با آنان به عيادت او رفت. وليد به حسن(علیه السلام) گفت: از هر چه با مردم ديگر كردهام، نزد خدا توبه كردم؛ مگر آنچه در حق پدر تو كردهام». (يعنى از هر بد كه در حق على كردهام توبه نمىكنم): أنساب الأشراف، ج5، ص529؛ تاريخ طبرى، ج5، ص2119؛ الكامل، ج9، ص174.
معاوية بن حرب به ما مىگويد: آيا در ميان شما كسى نيست كه به خونخواهى كشتگان دودمان خود برخيزد؟
ابوالحسن، على، با شمشير آختهاش كه هيچ نيزه و سلاحى در برابر آن كارگر نيست بر ما تاخته است.
تيغ در ميان صفوف نهاده و دمار از روزگار جنگجويان بر آورده و جمع ما را تارانده است.
[به معاويه] گفتم: اى پسر هند چنان مزاح مىكنى كه گويى تو در ميانه ما مردى بيگانه [و از واقعيت بىخبر] هستى.
به ما فرمايى با اژدهاى دمان دل صحرا كه بر نيش جانگزايش هيچ طبيب و درمانى نيست، درافتيم.
كدامين درنده در دل صحرا ياراى آن دارد كه با شير ژيان هولناك روبهرو شود؟
با اين ناتوانى و بيچارگى كه گريبان ما را گرفته چنان دلاورىها از ما بسى شگفت مىنمايد.
رزمآورى به گاه نبرد او را به هماوردى خواند، و در دم به مغاك مرگ فرو رفت.
غير از عمرو كه خصيههايش جانپناهش شد و او را زنده نگهداشت و او با دلى هراسان از معركه جان به در برد.
چون مردم در ميان آوردگاه او را چنان ديدند، گويى [از خوف] دلى
برايشان نمانده است.
به جان پدرم، بىآنكه قصد عيبجويى داشته باشم، همين معاوية بن حرب را [كه چنين انتظارى از ما دارد].
على در ميدان به هماوردى خواند و وى دعوت او را شنيد و پاسخش نداد.
عمرو بن عاص از شنيدن اين اشعار به خشم آمد و گفت: «اگر وليد راست مىگويد بايد خود با على روبهرو شود يا آنگاه كه صداى مبارزطلبى او را مىشنود، از جاى خويش بجنبد و برابر او پايدارى كند، آنگاه گفت:
يُذَكِّرُنِي الْوَلِيدُ دُعَا عَلِيٍ وَ بَطْنُ الْمَرْءِ يَمْلَؤُهُ الْوَعِيدُ
مَتَى يَذْكُرْ مَشَاهِدَهُ قُرَيْشٌ يَطِرْ مِنْ خَوْفِهِ الْقَلْبُ الشَّدِيدُ
فَأَمَّا فِي اللِّقَاءِ فَأَيْنَ مِنْهُ مُعَاوِيَةُ بْنُ حَرْبٍ وَ الْوَلِيدُ
وَ عَيَّرَنِي الْوَلِيدُ لِقَاءَ لَيْثٍ إِذَا مَا زَارَ هَابَتْهُ الْأُسُودُ
لَقِيتُ وَ لَسْتُ أَجْهَلُهُ عَلِيّاً وَ قَدْ بُلَّتْ مِنَ الْعَلَقِ الكُبُودُ
فَأَطْعُنُهُ وَ يَطْعُنُنِي خِلَاساً وَ مَا ذَا بَعْدَ طَعْنَتِهِ أُرِيدُ
فَرُمْهَا مِنْهُ يَا ابْنَ أَبِي مُعَيْطٍ وَ أَنْتَ الْفَارِسُ الْبَطَلُ النَّجِيدُ
فَأُقْسِمُ لَوْ سَمِعْتَ نِدَا عَلِيٍ لَطَارَ الْقَلْبُ وَ انْتَفَخَ الْوَرِيدُ
وَ لَوْ لَاقَيْتَهُ شُقَّتْ جُيُوبٌ عَلَيْكَ وَ لُطِّمَتْ فِيكَ الْخُدُودُ (1)
وليد هماوردخواهى على و هراسى را كه او بر دل آدمى مىنشاند، به ياد من مىآورد.8.
1) . وقعة صفين، ص418.
قريشيان هرگاه نبردهاى او را به ياد مىآورند، هرچند دلير باشند، از بيم دلشان از جا كنده مىشود.
اما در مورد رؤيارويى با او، معاوية بن حرب و وليد را چه ياراى آن باشد كه با او برابر شوند.
وليد رفتار مرا در مقابله با شير ژيانى كه چون ديگر شيران بينندش، به هراس افتند، سرزنش مىكند.
بارى، من با او روبهرو شدم و چنان نبود كه على را نشناخته باشم و ندانم كه جگرها از خوف او آب مىشود.
با اين همه او را به نيزه زدم و او نيز مرا با نيزه بزد؛ بعد از زخمى كه از او خوردم، ديگر چه مىخواستم؟
اى ابن ابىمعيط! تو كه شهسوار قهرمان با حميت پردلى هستى، به پيكارش برو.
سوگند مىخورم كه اگر بانگ على را بشنوى دلت از جاى كنده شود و رگ جانت از هم بگسلد.
اگر يكدم با او روبهرو شوى [به خاك هلاك افتى و بازماندگانت] گريبان بر مرگ چاك زنند و رخسارهها خراشند.
و) معاويه به بُسر بن أرطاة (1)گفت: «آيا به هماوردى على مىروى؟» گفت: «هيچكس سزاوارتر از تو به هماوردى با او نيست. اما اگر شما همه خوددارى كرديد، آنگاه من به نبرد تن به تن با او مىروم». معاويه به وى گفت: «بنابراين فردا پيشاپيش سپاه، تو در آوردگاه با او روبهرو خواهى شد». بُسر بن أرطاه1.
1) . تاريخ طبرى، ج6، صص77 - 81؛ كامل ابن اثير، ج3، صص162 - 167؛ الاستيعاب، ج1، صص65 و66؛ تاريخ ابن كثير، ج7، صص319 - 322؛ وفاء الوفاء، ج1، ص31.
عموزادهاى داشت كه از حجاز به خواستگارى دخترش آمده بود، وى نزد بُسر آمد و درباره شجاعت على(علیه السلام) گفت:
تُنَازِلُهُ يَا بُسْرُ إِنْ كُنْتَ مِثْلَهُ وَ إِلَّا فَإِنَّ اللَّيْثَ لِلضَّبْعِ آكِلُ
كَأَنَّكَ يَا بُسْرَ بْنَ أَرْطَاةَ جَاهِلٌ بِآثَارِهِ فِي الْحَرْبِ أَوْ مُتَجَاهِلُ
مُعَاوِيَةُ الْوَالِى وَ صِنْوَاهُ بَعْدَهُ وَ لَيْسَ سَوَاءً مُسْتَعَارٌ وَ ثَاكِلُ
أُولَئِكَ هُمْ أَوْلَى بِهِ مِنْكَ إِنَّهُ عَلِيٌّ فَلَا تَقْرَبْهُ أُمُّكَ هَابِلُ
مَتَى تَلْقَهُ فَالْمَوْتُ فِي رَأْسِ رُمْحِهِ وَ فِي سَيْفِهِ شُغْلٌ لِنَفْسِكَ شَاغِلٌ
وَ مَا بَعْدَهُ فِي آخِرِ الْحَرْبِ عَاطِفٌ وَ لَا قَبْلَهُ فِي أَوَّلِ الْخَيْلِ حَامِلٌ (1)
اى بُسر اگر همتاى اويى به مبارزهاش رو، وگرنه بدانكه شير شرزه كفتار را مىخورد.
چنان مىنمايد كه تو، اى بسر بن أرطاه از هنرنمايىهاى او در جنگ بىخبرى يا خود را به بىخبرى مىزنى.
معاويه والى است و پس از او دو برادرش هستند و البته بدل با اصل برابر نباشد.
آنان همه براى هماوردى با او از تو سزاوارترند. او على است، به دم تيغش مرو كه مادرت به عزايت خواهد نشست.
همان دم كه با او روبهرو شوى، مرگ در ناوك نيزهاش به انتظارت نشسته و تيغ او را هنرى است كه به شكار جانت پردازد.
و زان پس به پايان جنگ، نه [چون تو] نگهبانى براى شكستخوردگان باشد و نه پيش از آن در طلايه سواران، پرچمدارى براى حمله بماند.0.
1) . وقعة صفين، ص460.
بسر گفت: «آيا اين [كه گويى] چيزى جز مرگ باشد؟ به خدا سوگند كه از ديدار خداى تعالى گريزى نيست».
على روز ديگر همراه اشتر از سپاه خود جدا شد و رو بدان تپّهاى نهاد كه بُسر در آن بود و مىگفت:
إِنِّي عَلِيٌّ فَاسْأَلُوا لِتُخْبَرُوا ثُمَّ ابْرُزُوا إِلَى الْوَغَى أَوْ أَدْبِرُوا
سَيْفِي حُسَامٌ وَ سِنَانِي أَزْهَرُ مِنَّا النَّبِيُّ الطَّيِّبُ الْمُطَهَّرُ
وَ حَمْزَةُ الْخَيْرِ وَ مِنَّا جَعْفَرُ لَهُ جَنَاحٌ فِي الْجِنَانِ أَخْضَرُ
ذَا أَسَدُ الله وَ فِيهِ مَفْخَرُ هَذَا وَ هَذَا وَ ابْنُ هِنْدٍ مُجْحَرُ
مُذَبْذَبٌ مُطَّرَدٌ مُؤَخَّر (1)
منم على، [از جنگ آزمودگان] بپرسيد تا آگاه شويد. آنگاه يا به ميدان نبردم آييد يا پشت كنيد و بگريزيد.
تيغم برنده و سنانم دلدوز و جانشكار است. پيامبر پاكيزه خصال از ماست.
حمزه نيك رفتار و جعفر [طيار] كه او را در بهشت شهبالى باشد، از ماست.
اين شير خداست با چنين افتخارات و آن پسر هند است [كه] به كنارى خزيده، متزلزل رانده شده، واپس كشيده.
در اين هنگام، بُسر بن ارطاة، درحالىكه خود را غرق در آهن و زره كرده بود، به طورى كه شناخته نمىشد، ظاهر شد و ندا داد: «اى ابوالحسن به جنگ با من برخيز!» على(علیه السلام) رو به او كرد همين كه نزديك او شد با نيزه به او زد و او را به زمين افكند. ولى زرهاش مانع شد. بُسر آهنگ عيان كردن [عورت] خود كرد تا به اين1.
1) . وقعة صفين، ص461.
حيله از شدت حمله و صلابت او برهد. اما على(علیه السلام) از او روى تافت و از كشتنش صرف نظر كرد.
بُسر نزد معاويه باز آمد و معاويه به وى گفت: «ديده از شرم به زير ميفكن كه خداوند عمرو را در اين حركت پيشكسوت تو قرار داده است». نضر بن حارث در نكوهش اين عمل (كشف عورت توسط بسر) گفت:
أَ فِي كُلِّ يَوْمٍ فَارِسٌ تَنْدِبُونَهُ لَهُ عَوْرَةٌ وَسْطَ الْعَجَاجَةِ بَادِيَهْ
يكُفُّ بِهَا عَنْهُ عَلِيٌّ سِنَانَهُ وَ يَضْحَكُ مِنْهَا فِي الْخَلَاءِ مُعَاوِيَهْ
بَدَتْ أَمْسِ مِنْ عَمْرٍو فَقَنَّعَ رَأْسَهُ وَ عَوْرَةُ بُسْرٍ مِثْلُهَا حَذْوَ حَاذِيَهْ
فَقُولَا لِعَمْروٍ وَ ابْنِ أَرْطَاةَ أَبْصِرَا سَبِيلَكُمَا لَا تَلْقَيَا اللَّيْثَ ثَانِيَهُ
وَ لَا تَحْمِدَا إِلَّا الْحَيَا وَ خُصَاكُمَا هُمَا كَانَتَا وَ الله لِلنَّفْسِ وَاقِيَهْ
فَلَوْلَاهُمَا لَمْ تَنْجُوَا مِنْ سِنَانِهِ وَ تِلْكَ بِمَا فِيهَا عَنِ الْعَوْدِ نَاهِيَهْ
مَتَى تَلْقَيَا الْخَيْلَ الْمُشِيحَةَ صُبْحَةً وَ فِيهَا عَلِيٌّ فَاتْرُكَا الْخَيْلَ نَاحِيَهْ
وَ كُونَا بَعِيداً حَيْثُ لَا يَبْلُغُ الْقَنَا وَ حَمْيُ الْوَغَى إِنَّ التَّجَارِبَ كَافِيَهْ
وَ إِنْ كَانَ مِنْهُ بَعْدُ فِي النَّفْسِ حَاجَةٌ فَعُودَا إِلَى مَا شِئْتُمَا هِيَ مَا هِيَهْ. (1)
آيا به هر روز شهسوارى را به ميدان مىفرستيد كه در ميان آوردگاه عورتش را عريان كند و نمايش دهد؟
و بدين حيلت، على ضربت سنان خود را از او باز دارد و معاويه در خلوتگاه خويش بر اين ماجرا بخندد؟8.
1) . الفصول المهمة، ص73؛ الاستيعاب، ج1، ص67؛ شرح نهجالبلاغه، ابن أبىالحديد، ج2، ص300؛ تاريخ ابن كثير، ج4، ص20؛ نور الابصار، ص95؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج8، ص408.
ديروز چنان زشت حركتى از عمرو پديد آمد و سرش را نجات داد و عورت بُسر نيز همانگونه جانپناهش شد.
به عمرو و بسر أرطاه بگوييد: ديدگان خود را بگشاييد و از راهى برويد كه دگربار با آن شيرمرد روبهرو نشويد.
از چيزى جز حيا (عورت و شرمگاه) و از دو خصيه خود سپاسگزار نباشيد كه فقط اين دو سبب حفظ جانتان شدند.
كه اگر اين دو نمىبودند، از زخم سنانش نمىرستيد و اين تجربه كافى است كه ديگر بار تكرارش نكنيد.
هرگاه به لشكر پويايى كه صبحگاه در ركابش حركت مىكند برخورديد و على را در آن ميان ديديد، بىدرنگ ميدان را تهى كنيد.
و از او دور بمانيد؛ چنانكه نيزهاش به شما نرسد و لهيب جنگش دامنتان را نگيرد كه اين تجربه شما را بس است.
و اگر از جان خود سير شدهايد، به همان راهى كه در پيش گرفتهايد، باز آييد و همان را تكرار كنيد.
يكى از فضيلتهايى كه براى على(علیه السلام) گفته شده است، اين است كه آن حضرت براى شكستن بتها پا بر دوش نبى اكرم(صلی الله علیه و آله) گذاشت. على(علیه السلام) فرموده است: با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نزد كعبه آمديم. ابتدا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پا بر دوش من گذاشت كه بالاى كعبه رود. اما آن حضرت در بدن من ضعف و ناتوانى احساس كرد. به من فرمود: «بنشين». نشستم. پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) از دوش من پايين آمد و نشست؛ آنگاه به من گفت: «پا بر دوش من بگذار و بالاى كعبه برو». وقتى من پا بر دوش نبى
گذاشتم، چنين تصور كردم كه اگر اراده كنم، مىتوانم به افق آسمان برسم. من بر فراز كعبه رفتم، درحالىكه در آن، صورتهاى بتهاى گوناگون وجود داشت و من همه را پايين پرتاب كردم كه همه آنان مانند كوزههاى سفالين شكستند؛ آنگاه پايين آمده و با رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) داخل خانهها رفتيم تا كسى ما را نبيند.
امام شافعى در اين زمينه اشعار ذيل را سروده است:
قِيلَ لي قُل لِعَلِي مدحاً ذِكرُهُ يَخمِدُ ناراً مؤصَدَةً
قُلتُ هَل امدَحُ مَن فِي فَضلِهِ حارَ ذو اللُّبِّ الَى ان عَبَدَه (1)
وَ النَّبِيُّ المُصطَفى قالَ لَنا لَيلَةَ المِعراجِ لَمّا أصعَدَه
وَضَعَ الله بِظَهرِي يَدهُ فَأحَسَّ القَلبُ أن قَد بَرَدَه
وَ عَلِي واضِعٌ أقدامَهُ فِي مَحَلٍّ وَضَعَ الله يَدَه (2)
به من گفته شد كه على را ستايش كن كه ياد على زبانههاى آتش را خاموش مىكند.
من گفتم آيا ستايش كنم كسى را كه در ستايش او خردمندان سرگردانند كه او را پرستش كنند.
و پيامبر برگزيده براى ما فرمود: شب معراج چون به آسمان رفتم،
خداى دستى بر شانه من نهاد كه قلب و دلم احساس خنكى كرد.
و على پايش را در جايى گذاشت كه خدا دستش را در آنجا گذاشته بود.1.
امام حسين(علیه السلام) فرمود: من با پدرم علىبن ابىطالب(علیه السلام)، در شبى تاريك، مشغول به طواف كعبه معظّمه بودم. ناگاه آواز ناله شخصى را شنيديم كه به خانه كعبه پناه آورده و اين شعر را مىخواند:
يا مَنْ يجِيبُ دُعَاءَ الْمُضْطَرِّ فِي الظُّلَمِ يا كاشِفَ الضُّرِّ وَ الْبَلْوَى مَعَ السَّقَمِ
قَدْ نَامَ وَفْدُك حَوْلَ الْبَيتِ وَ انْتَبَهُوا يدْعُو وَ عَينُك يا قَيومُ لَمْ تَنَمْ
هَبْ لِي بِجُودِك فَضْلَ الْعَفْوِ عَنْ جُرْمِي يا مَنْ أَشَارَ إِلَيهِ الْخَلْقُ فِي الْحَرَمِ
إِنْ كانَ عَفْوُك لَا يلْقَاهُ ذُو سَرَفٍ فَمَنْ يجُودُ عَلَى الْعَاصِينَ بِالنِّعَم
اى كسى كه بر مىآورد دعاى بيچارگان را در شب تاريك. اى برطرف كننده آزار و بلاها با بيمارىها.
به تحقيق كه خوابيدهاند فرود آمدههاى به سوى تو در دور خانه تو و بيدار شدند. مىخوانند تو را و حال آنكه چشم تو اى به خود بر پاى، به خواب نرفته است.
خدايا ببخش به من به كرم خود زيادتى در گذشتن از گناه مرا اى كسى كه اشاره نمودهاند به سوى او آفريدگان كه پناه آورند در حرم او.
اگر بخشش تو نرسد به آن صاحب تقصير، پس كيست كه بخشش نمايد بر گناهكاران به نعمتها.
پدرم به من فرمود: «آن شخص را بجوى شايد او را ببينى». امام حسين(علیه السلام) فرمود: «آن را ميان مردم يافتم و نزد پدرم آوردم. از علت نالهاش پرسيديم». آن جوان گفت: «من در ميان قبيله خود پيوسته به لهو و لعب مشهور بودم و دائماً به نافرمانى و طرب مشغول بودم و هميشه در ماه رجب و شعبان مرتكب نامشروع
و عصيان مىشدم و هيچ ملاحظه نمىنمودم و پروايى از خدا نداشتم. مرا پدرى بسيار مهربان بود كه مرا از افتادن در مصيبتهاى دنيوى منع مىنمود و مرا از عقوبت و عذاب آتش اخروى مىترسانيد. اما هرگاه پدرم در نصيحت اصرار مىنمود و در موعظه من مبالغه مىكرد، او را آزار مىدادم و او را مىزدم. پس روزى از او طلايى را طلبيدم كه آن را از من پنهان نموده بود. اما پدرم نداد. من خود رفتم كه بردارم و آن را در مصارفى كه هميشه مشغول به آن بودم، صرف كنم. چون خواست ممانعت كند، دستش را پيچيدم و آن طلا را از دست او بيرون آوردم و رفتم. پس چون پدرم خواست كه از عقب من آيد، نتوانست از جاى خود حركت كند. اما سوگند خورد كه به سوى خانه خدا رود و از من شكايت، و بر من نفرين كند. پس چند روز روزه گرفت و چندين ركعت نماز گزارد و در روز حج اكبر به مكه معظّمه رسيد، طواف خانه نمود و سعى صفا و مروه كرد و بعد از آن به مسجدالحرام آمده، خود را به پردههاى خانه كعبه آويخت و به خداى تعالى زارى نمود و نفرين كرد. هنوز دعاى پدرم تمام نشده بود كه به من اين بلائى نازل شد كه آن را مىبينى».
پس جامه خود را برداشت. ديديم كه يك طرف بدن آن جوان شل شده است. آن جوان گفت: «سه سال بود كه از پدرم التماس مىنمودم براى من دعا كند. ولى قبول نمىكرد تا آنكه در اين سال بر من ترحم كرد و التماس مرا پذيرفت. براى او شترى مهيا نمودم، داشتيم مىآمديم كه آن شتر رم كرد و پدرم را در درّه سنگلاخى ميان دو سنگ انداخت و فوت كرد. پس او را در همان موضع دفن كردم».
اميرالمؤمنين(علیه السلام) وقتى داستان آن جوان را شنيدند، به آن جوان فرمود: «من به تو دعايى مىآموزم كه آن را پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) به من آموخته است. اى جوان بايد از گناهان پرهيز نموده و از آنچه كردهاى توبه نمايى. به درستى كه اگر نيت خود را خالص كنى، پس خداى تعالى حاجت تو را بر مىآورد و در خواب پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) را خواهى ديد كه تو را به بهشت و به برآمدن حاجتت بشارت دهد».
بعد از آن اميرالمؤمنين(علیه السلام) به من فرمود كه دوات و كاغذى بياور. چون آوردم، فرمود: «بنويس آنچه را بر تو مىخوانم». پس آن حضرت خواندند و من اين دعا را نوشتم (منظور همان دعاى مشلول است كه در كتب ادعيه و مفاتيح ذكر شده است). پدرم فرمود: «وقتى اين دعا را خواندى سؤال كن از خداى تعالى آنچه را خواهى و حاجت خود را نام ببر و اين را مخوان مگر درحالىكه با وضو و طهارت باشى».
پس حضرت امير(علیه السلام) به آن جوان فرمود: «هر گاه شب دهم شود، اين دعا را بخوان و صبح بعد به خير و خوبى نزد من بيا». آن جوان آن دعا را گرفت و رفت. چون صبح دهم شد، هنوز شروع به كارى نكرده بوديم كه ديديم آن جوان صحيح و تندرست نزد ما آمد. درحالىكه اين دعا در دست او بود، مىگفت: «قسم به خدا كه در اين دعا اسم اعظم است. به درستى كه حاجت من، قسم به پروردگار كعبه، برآورده شد». پس اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب(علیه السلام) فرمود: «نقل كن». جوان گفت: «چون شب دهم شد و همه مردم به خواب رفتند، من اين دعا را بر كف دست خود گذاردم و آن را به سوى آسمان بلند كردم و خداى تعالى را خواندم و او را به حقّ اين دعا چند مرتبه قسم دادم. پس در مرتبه دوم آوازى
شنيدم كه: دعاى تو مستجاب شد؛ به تحقيق كه تو خدا را به اسم اعظم خواندى. پس خوابيدم. چون به خواب رفتم، در خواب حضرت رسالت پناهى(صلی الله علیه و آله) را ديدم كه دست مبارك خود را بر بدن من ماليدند و فرمودند كه اين اسم اعظم را محافظت كن. به درستى كه تو بر خير و خوبى هستى. چون بيدار شدم، خود را صحيح و سالم يافتم؛ چنانكه مىبينى. پس خداى تعالى تو را جزاى خير دهد». (1)
بدون شك، علىبن ابىطالب(علیه السلام)، وصى و وزير و جانشين و خليفه بلافصل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و رهبر مسلمانان بعد از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) است. ولايت على(علیه السلام) و رهبريت آن حضرت براى امت، از نظر وضوح و روشن بودن، مانند خورشيد آسمان است؛ چنانكه تمام فرق شيعه و بسيارى از اهلسنت كه داراى بصيرت و انصافاند، بدان اعتراف دارند. اين موضوع سبب رفعت شأن و منزلت على(علیه السلام) نزد پروردگار شده و خداوند عالم با فرستادن آياتى در قرآن، منزلت والاى حضرت را بيان فرموده است. برخى از اين آيات، چنانكه خواهد آمد، بر ولايت امام على(علیه السلام) نيز دلالت دارد.
منزلت و رتبه بىنظير على(علیه السلام) نيز همانند ديگر موضوعات زندگى آن امام همام، در اشعار و ادبيات قرن اول، از جمله در اشعار بسيارى از مخالفان ايشان نيز منعكس شده است. اينك از باب نمونه به برخى از دلايل امامت و خلافت و برخى اشعار اشاره مىشود:
1) . طبقات الشافعية الكبرى، ج2، ص68؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج8، ص721؛ مهج الدعوات و منهج العبادات، ص152.
روزى بين على(علیه السلام) و وَليدِ بنِ عُقبَةِ ابنِ أبى مُعَيط نزاع واقع شد. وليد به ايشان گفت: «ساكت باش! تو بچهاى [و] من سالخوردهام. به خدا قسم شمشيرم از تو تيزتر، زبانم از تو گوياتر و درونم از تو داناتر است!» على(علیه السلام) در جوابش گفت: «ساكت باش! تو فاسقى!» وليد از اين سخن امام ناراحت شد و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شكايت كرد. طولى نكشيد كه اين آيه نازل شد: (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ) ، كه مراد از فاسق در اين آيه وليد بن عُقبه است. حَسّان بن ثابت اين موضوع را اين چنين به نظم كشيده است:
أَنْزَلَ الله فِي الْكِتَابِ عَلَيْنَا فِي عَلِيٍّ وَ فِي الْوَلِيدِ قُرْآناً
فَتَبَوَّأَ الْوَلِيدُ مَنْزِلَ كُفْرٍ وَ عَلِيٌّ تَبَوَّأَ بِالْإِيمَانَا
لَيْسَ مَنْ كَانَ مُؤْمِناً يَعبدالله كَمَنْ كانَ فاسِقاً خَوَّاناً
سَوْفَ يُدْعَى الْوَلِيدُ بَعْدَ قَلِيلٍ وَ عَلِيٌّ إِلَى الْجَزَاءِ عِيَاناً
فَعَلِيٌّ يُجْزَى هُنَاكَ جِنَاناً وَ هُنَاكَ الْوَلِيدُ يُجْزَى هَوَانا (2)
حق سبحانه و تعالى در قضيه اميرالمؤمنين و وليد آيات قرآنى نازل فرمود.
كه وليد از آن، جايگاه كفر نصيبش شد و اميرالمؤمنين على را ايمان نصيب گشت.
كسى كه مؤمن صادق است و خدا را مىپرستد، نيست مثل كسى كه فاسق
خائن خدانشناس است.
به زودى بعد از مدتى اندك، وليد و اميرالمؤمنين به روز جزا آشكارا خوانده مىشوند.
پس على آنجا بهشت را پاداش مىگيرد و وليد آنجا به انواع ذلت و خوارى خواهد رسيد.
(هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ) . (انفال: 62) (1)
ابن عساكر در تاريخش، به سند صحيح از ابوهريره، چنين نقل مىكند: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: شبى كه من را به آسمان بردند، ديدم بر عرش نوشته شده:
لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا وَحْدِي لَا شَرِيك لِي، وَ مُحَمَّدٌ عَبْدِي وَ رَسُولِي أَيدْتُهُ بِعَلِي. فَذَلِك قَوْلُهُ: هُوَ الَّذِي أَيدَك بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ.علي وحده. (2)
كسى جز من شايسته پرستش نيست؛ خداى يكتايى كه بىشريكم. بندهام محمّد(صلی الله علیه و آله) را پيامبر خود قرار دادم و به وسيله على(علیه السلام) او را تأييد كردم و دليل آن سخن خداست؛ چنانكه گويد: او كسى است كه تو را با يارى خود و مؤمنين تأييد فرمود و مراد از مؤمنين على به تنهايى است.
سيد همدانى در بخش هشتم از كتاب مودة القربى از حضرت على(علیه السلام) نقل مىكند كه فرمايد: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خطاب به من فرمود: اسم تو را در چهار جا مقرون به اسم خودم ديدم:1.
يك- هنگامى كه آهنگ معراج داشتم و به بيتالمقدس رسيدم، ديدم بر صخره نوشته شده است:
«لا اله الّا الله محمّد رسول الله ايَّدتُهُ بِعَلِي وَزِيرِهِ».
دو- چون به سدرةالمنتهى رسيدم بر آن نوشته بود:
«اِنّي انا الله لا الهَ الّا انَا وَحدِي مُحمّد صَفوَتي مِن خَلقي ايَّدتُهُ بِعَلي وَزِيرِهِ وَ نَصرتُهُ بِهِ».
سه- چون به عرش پروردگار عالميان رسيدم، بر پايههاى عرش نوشته شده بود:
«انّي انا الله لا اله الّا انا محمّد حبيبي من خلقي، ايدته بعلي وزيره و نصرته به».
چهار- چون به بهشت رسيدم بر در آن نوشته بودند: «لا اله الّا انا، و محمّد حبيبي من خلقي ايدته بعلي وزيره و نصرته به». (1)
أبونعيم اصفهانى در فضائل الصحابه، به سند صحيح آورده است: اين آيه در وصف على(علیه السلام) نازل شده و مراد از مؤمنين در آيه على(علیه السلام) است. (3)
خطيب خوارزمى (5)و صدرالحُفّاظ گنجى شافعى (6)از ابن جَرير و عدهاى ديگر9.
1) . تاريخ مدينة دمشق، ج12، ص307؛ كفاية الطالب، ص234؛ الدر المنثور، ج4، ص100.
2) . «اى پيغمبر! خداوند، و مؤمنينى كه از تو پيروى مىكنند تو را بس است».
3) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج2، ص91.
4) . از گروه مؤمنان، مردانى هستند كه به عهد خود با خدا وفا مىكنند. پس بعضى از ايشان را مرگ در كام خود فرو برده و عدهاى ديگر هم به انتظار مرگ نشستهاند و هيچگونه تبديل و تغييرى در اين مرام ندادهاند.
5) . المناقب: ص279.
6) . كفاية الطالب، ص249.
از مفسران نقل كردهاند كه اين جمله از آيه مباركه (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ) درباره حمزه و ياران او نازل شده است. آنان با خداوند پيمان بسته بودند كه به ميدان نبرد پشت نكرده و از دشمن روى نگردانند. در نتيجه روبهروى دشمن ايستاده و تا آخرين قطره خون خود جنگيدند تا كشته شدند. جمله ديگر آيه (وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ) درباره على بن ابىطالب(علیه السلام) است كه در مسير جهاد خود حركت كرد و از مسير منحرف نشد و تغيير جهت نداد و قدم جاى قدم گذشتگان خود نهاد.
ابن حجر (1)گويد: هنگامى كه على بن ابىطالب(علیه السلام) در مسجد كوفه روى منبر سخن مىگفت، شخصى از او درباره اين آيه سئوال كرد: (مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَيْهِ) . حضرت فرمود: «خداوندا بخشايش تو را خواهانم. اين آيه درباره من و عمويم حمزه و پسرعمويم عبيدة بن حرث بن عبدالمطلب نازل شده است. اما عبيدة در جنگ بدر شهيد شد و حمزه در روز احد در راه خدا شهيد گرديد. اما من، در انتظار بدبختترين افراد امت هستم كه اين محاسنم را از خون سرم رنگين كند. اين پيمانى است كه دوست من ابوالقاسم محمّد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) با من بسته و برايم پيشبينى كرده است.
طبرى به اسنادش از انس روايت كرده (3)كه وى گويد: عباس و شيبه (فرزند5.
عثمان)، متوليان مسجدالحرام و كعبه، نشسته بودند و بر يكديگر مباهات كرده و شخصيت خود را به رخ يكديگر مىكشيدند. عباس به او مىگفت: «من از تو برترم؛ چون عموى پيامبر(صلی الله علیه و آله) و وصى پدر آن حضرت و ساقى حاجىها هستم». شيبه مىگفت: «من از تو مهمتر و بزرگوارترم؛ چون امين خدايم بر خانهاش و خزانهدار خانه خدا هستم. آيا آنچنانكه خداوند مرا امين خود قرار داده، امين تو نيستم؟!». تا اينكه على بن ابىطالب(علیه السلام) به آن دو رسيد. عباس به او گفت: «شيبه بر من مباهات كرده و گمان مىكند از من برتر است».
على(علیه السلام) گفت: «اى عمو تو به او چه گفتى؟» عباس پاسخ داد: به او گفتم: «من عموى پيامبر(صلی الله علیه و آله) و جانشين و وصى پدر آن حضرت و ساقى حاجىها هستم و از تو بالاترم». على(علیه السلام) به شيبه رو كرد و گفت: «تو چه مىگويى؟».
شيبه جواب داد: من گفتم: «بدين جهت از تو برترم كه امين خدا هستم بر خانهاش و خزانهدار خانه كعبه هستم. آيا كسى كه امين خداست، امين تو نخواهد بود؟» على(علیه السلام) در پاسخ آنان گفت: «بگذاريد من هم افتخار خويش را بازگو كنم». گفتند: «بسيار خوب است. شما هم بفرماييد». فرمود: «من از شما بدين جهت برترم كه نخستين كسى از مردان اين امت هستم كه به وعدههاى پيامبر ايمان آورده و با اوهجرت نمودم و در راه خدا جهاد كردم».
سپس هر سه نفر به حضور پيامبر(صلی الله علیه و آله) مشرف شدند و هركدام جهت برترى خود را بازگو كردند. پيامبر(صلی الله علیه و آله) چيزى به آنان نگفت و آنها هم رفتند. بعد از چند روز جبرئيل نازل شد و درباره آن قضيه وحى آورد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن سه نفر را احضار كرد. وقتى آنان به خدمت پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمدند، اين آيه را بر آنان تلاوت
فرمود: (أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ...) .
داستان اين مفاخره، و نزول اين آيه را در شأن آنان، عده زيادى از حُفّاظ و دانشمندان و مفسران در كتب خود آورده و باتحقيقات دامنهدارى كه درباره راويان اين حديث و سلسله سند آن نمودهاند، آن را معتبر دانستهاند. (1)
ابو اسحاق ثعلبى، در تفسير خود، به اسنادش از بَراء بنِ عازِب روايت كرده (3)كه گويد: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به على بن ابىطالب(علیه السلام) فرمود: اى على بگو: «اَللّهُمَّ اجعَل لِي عِندَكَ عَهداً وَ اجعَل لِي فِي صُدورِ المؤمِنِينَ مَوَدَّةً»؛ خداوندا براى من در پيشگاه خودت عهدى قرار ده و در دلهاى مؤمنين دوستى و محبتى براى من جايگزين فرما. بعد كه على مرتضى(علیه السلام) اين دعا را خواند، اين آيه نازل شد: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا...) .
خطيب خوارزمى در حديثى از على بن ابىطالب(علیه السلام) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: مردى به من رسيد و گفت: «اى على! من تو را به خاطر خدا دوست دارم». من به خدمت پيامبر(صلی الله علیه و آله) آمدم و گفتم: «يا رسول الله مردى به من اين چنين گفت». حضرت فرمود: «اى على شايد تو درباره او كار خوبى انجام دادهاى!» گفتم: «يا رسول الله من هيچ خدمتى به او نكردهام». پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:9.
«سپاس پروردگار را كه دلهاى مؤمنين را شيفته محبت و دوستى تو نمود».
در اين هنگام اين آيه نازل شد: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ...) . (1)
ابوالمُظَفّر سِبط ابنِ جَوزى حَنَفى گويد: سَدِّى از ابن عباس روايت كرده است: «اين آيه درباره على(علیه السلام) در روز جنگ بدر نازل شد. كسانى كه مرتكب زشتىها شدند، عبارت بودند از: عتبه، شيبه، وليد و مغيره و مؤمنى كه عمل صالح انجام داده است، على است». (3)
طبرى ذيل آيه (أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ...) روايتى را به اسنادش از ابىالجارود از محمّد بن على الباقر(علیه السلام) نقل كرده است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «بهترين مخلوق و بهترين مردم تو هستى اى على و پيروان تو». (5)6.
1) . المناقب، ص188؛ الكفاية، گنجى شافعى، ص121؛ الرياض النضره، محبالدين طبرى، ج2، ص207؛ الدرّ المنثور، ج4، ص287؛ المواهب، قسطلانى، ج7، ص14؛ نور الابصار، ص112؛ رشفة الصادى، حضرمى، ص25.
2) . «آيا گمان كردهاند كسانى كه مرتكب زشتىها مىشوند كه ما آنان را مانند مؤمنانى كه عمل صالح انجام مىدهند، قرار خواهيم داد؟».
3) . تذكرة الخواص، ص11.
4) . «كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، آنان بهترين آفريدگان هستند».
5) . جامع البيان، ج30، ص146.
خطيب خوارزمى از جابر روايت كند كه وى گويد: در حضور پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) بوديم. على بن ابىطالب(علیه السلام) وارد شد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «برادرم به جانب شما آمد» و سپس روى به جانب كعبه كرد و با دستش به ديوار كعبه زد و گفت: «سوگند به آن كس كه جان من در دست قدرت اوست، اين شخص و شيعيان او رستگاران روز قيامتند». سپس فرمود: «او نخستين نفر شماست از جهت ايمان با من و وفادارترين شماست به پيمان پروردگار و در دستورات پروردگار از همه شما پابرجاتر واستوارتر است و عادلترين شماست در بين مردم و از تمام شما در تساوى و برابر قراردادن تقسيم اموال، رعايتش بيشتر است و در پيشگاه خداوند مقام و منزلتش از همه بزرگتر است». جابر گويد: «در اين هنگام آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ) درباره او نازل شد». (1)
جلال الدين سيوطى گويد: «ابن مَردَوَيه از ابن عباس درباره اين آيه قرآن (وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ) روايت نموده كه مقصود از انسان زيانكار ابوجهل است و مقصود از (إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ) ، على بن ابىطالب(علیه السلام) و سلمان فارسى مىباشند». (3)2.
(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ ) . (مائده: 55) (1)
ابن عباس درباره آيه (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ) گفت: گروهى از اهل كتاب از جمله عبدالله بن سلام و اسَد و اسَيد و ثَعلَبَه كه تازه مسلمان شده بودند، خداوند به آنها دستور داده بود كه از دوستى با يهود و نصارى اجتناب كنند و آنان نيز چنين كرده بودند. بنىقُريظه و بنىنَضير گفتند: «ما را چه شده كه اهل دين محمد(صلی الله علیه و آله) را دوست بداريم درحالىكه آنان از ما و از دين ما بريدهاند؟ پس سوگند به خدا هيچ كس از ما با هيچ كدام از آنها كه وارد دين محمد(صلی الله علیه و آله) شدهاند سخن نگويد». عبدالله بن سلام و اصحاب او نزد پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) شكايت بردند و گفتند: «بر ما سخت مىگذرد و ما به سبب دورى منازل نمىتوانيم با اصحاب تو همنشينى كنيم». در اين هنگام، اين آيه نازل شد: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ) و پيامبر(صلی الله علیه و آله) اين آيه را بر آنان قرائت كرد. آنها گفتند: «به خدا و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و به مؤمنين راضى هستيم». گفت: در اين هنگام بلال براى نماز اذان گفت و پيامبر(صلی الله علیه و آله) و مردم وارد مسجد شدند و نماز مىخواندند؛ بعضى در حال قيام و برخى در حال ركوع و برخى در حال سجود بودند كه فقيرى دور مىزد و سؤال مىكرد. پيامبر(صلی الله علیه و آله) او را به سوى خود خواند و گفت: «آيا كسى چيزى به تو داده است؟» گفت: «آرى». گفت: «آن چيست؟» گفت: «انگشتر نقره». گفت: «چه كسى آن را به تو داده؟» گفت: «اين شخص كه در حال قيام است». پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله)
1) . «اين آيه مشهور به آيه ولايت است. درباره شأن نزول آيه فوق چندين نقل صورت گرفته است».
نگاه كرد ديد او علىبن ابىطالب(علیه السلام) است. پس گفت: «در چه حالتى آن را به تو داد؟» گفت: «درحالىكه در ركوع بود به من داد». پيامبر(صلی الله علیه و آله) با شنيدن آن تكبير گفت و ابتدا اين آيه را قرائت كرد: (وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ) . سپس آيه (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ ) را بر زبان جارى ساخت. (1)حسان بن ثابت در اين باره اين اشعار را گفته است:
أَوْفَى الصَّلَاةَ مَعَ الزَّكاةِ فَقَامَهَا (كذَا) وَ الله يرْحَمُ عَبْدَهُ الصَّبَّارَا
مَنْ ذَا بِخَاتَمِهِ تَصَدَّقَ رَاكعاً وَ أَسَرَّهُ فِي نَفْسِهِ إِسْرَارَا
مَنْ كانَ بَاتَ عَلَى فِرَاشِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ يسْرِي وَ ينْحُو الْغَارَا
مَنْ كانَ جِبْرِيلُ يقُومُ يمِينَهُ فِيهَا وَ مِيكالُ يقُومُ يسَارَا
مَنْ كانَ فِي الْقُرْآنِ سُمِّي مؤمِناً فِي تِسْعِ آياتٍ جُعِلْنَ كِباراً (2)
نماز را همراه با زكات انجام داد. پس آن را به پا داشت و خدا بنده شكيباى خود را رحم مىكند.
كيست كه در حال ركوع انگشتر خود را صدقه داد و آن را در نفس خود پنهان كرد؟
كيست كه در بستر محمد(صلی الله علیه و آله) خوابيد و محمد(صلی الله علیه و آله) شبانه سير مىكرد و به جانب غار مىرفت؟
كيست كه جبرئيل در طرف راست او و ميكائيل در طرف چپ او قرار گرفت؟
كيست كه قرآن در نُه آيه كه بزرگ قرار داده شدهاند، او را مؤمن ناميد؟3.
(رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي* وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي* وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي* يَفْقَهُوا قَوْلِي* وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي* اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي) (طه : 25 - 32)
پروردگارا سينهام را گشاده فرما، كار مرا برايم آسان گردان، گره از زبانم بگشاى تا سخنم را بفهمند و براى من برادرم هارون را كه از خاندان من است، وزيرم گردان، پشت مرا با او محكم ساز و او را در كار من شريك گردان.
خدايا تو در جواب موسى حاجتش را برآورده و به او فرمودى: (سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما )؛ به زودى بازويت را به سبب برادرت محكم مىسازيم و قرار مىدهيم براى شما دو نفر برترى و تسلط را، در نتيجه5.
1) . الكشف و البيان، ص180؛ المائده: 55.
دسترسى به شما پيدا نخواهند كرد. خداوندا همانا من محمّد پيامبر و برگزيده تو هستم. پروردگارا سينه مرا نيز گشاده فرما و كارم را آسانى بخش و پشتيبانى از افراد خانواده من براى من انتخاب فرما، على را براى اين كار قرار بده و به سبب او پشت مرا محكم ساز.
أبوذر(رضى الله عنه) گويد هنوز دعاى آن حضرت پايان نيافته بود كه جبرئيل از جانب پروردگار نازل شد و عرض كرد: «اى محمّد! بخوان اين آيه را (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا...)». (1)
طبرى در تفسيرش، ج2، ص165؛ از طريق ابن عباس، و عُتبة بن ابىحَكيم، و مُجاهد؛
واحدى در اسباب النزول، ص147؛ از دو طريق و به دو سند؛
فخر رازى در تفسير كبير، ج3، ص431؛ از عطاء از عبدالله بن سلام و ابن عباس؛
الخازن در تفسيرش، ج1، ص496؛
ابوالبركات در تفسيرش، ج1، ص496؛
نيشابورى در تفسيرش، ج3، ص461؛
ابن صباغ مالكى در «الفصول المهمه»، ص123؛
ابن طلحه شافعى در «مطالب السؤول»، ص31؛
سبط ابن الجوزى در «التذكرة»، ص9، به نقل از تفسير ثعلبى از سَدّى و عُتبة و غالب بن عبد؛
كنجى شافعى در «الكفاية»، ص106، به اسنادش از انس آورده است، همچنين در ص122؛
خوارزمى در «مناقب»، ص188 به دو طريق و دو سند؛
حَموينى در «الفرائد» در باب چهاردهم از طريق و سند واحدى؛
قاضى عَضُد ايجى در «المواقف»، ج3، ص276؛
محبالدين طبرى در «الرياض النضره»، ج2، ص227 از عبداللّه بن سلام؛
ابن كثير شامى در تفسيرش، ج2، ص71 در يك سند از اميرالمؤمنين نقل كرده است؛
ابن كثير در «البداية و النهاية»، ج7، ص357 از طبرانى به اسنادش از أمير المؤمنين نقل نموده است؛
حافظ جلال الدين سيوطى در «جمع الجوامع» ج6، ص391؛
ابن حجر در «الصواعق المحرقه»، ص25؛
شبلنجى در «نور الابصار»، ص77؛
آلوسى در «روح المعانى»، ج2، ص329.
الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج2، ص92.
2.1) . عده بسيارى از پيشوايان تفسير و حديث در نوشتههاى خود اين روايت و اين شان نزول را درباره أمير المؤمنين على(علیه السلام) ذكر كردهاند؛ از آن جمله عبارتند از:
مقداد بن اسود مىگويد: نزد پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) در مسجد نشسته بوديم كه يك عرب بدوى، درحالىكه به كمان خود تكيه مىكرد، آمد. در آن حال علىبن ابىطالب(علیه السلام) كه در حال قيام بود و در وسط مسجد ركعاتى را ميان ظهر و عصر مىخواند، انگشتر خود را به او داد. پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «بَه بَه! غرفههاى بهشتى واجب شد». آن اعرابى وقتى سخن پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) را شنيد اشعار ذيل را سرود:
يا وَلِي الْمؤمِنِينَ كلِّهِمْ وَ سَيدَ الْأَوْصِياءِ مِنْ آدَمَ
قَدْ فُزْتَ بِالنَّفْلِ يا أَبَا حَسَنٍ إِذْ جَادَتِ الْكفُّ مِنْك بِالْخَاتَمِ
فَالْجُودُ فَرْعٌ وَ أَنْتَ مَغْرِسُهُ وَ أَنْتُمْ سَادَةٌ لِذَا الْعَالَمِ
اى ولى همه مؤمنان و سرور اوصيا از آدم.
اى ابوالحسن به كار نيكويى موفق شدى هنگامى كه دست تو انگشتر را بخشيد.
سخاوت شاخهاى است و تو ريشه آن هستى و شما سروران اين عالميد.
در اين هنگام جبرئيل با اين آيه نازل شد: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ)
حَسّان بن ثابت موضوع خاتم بخشى على(علیه السلام) و نزول آيه ولايت را چنين به نظم كشيده است:
أَبَا حَسَنٍ تَفْدِيك نَفْسِي وَ مُهْجَتِي وَ كلُّ بَطِيءٍ فِي الْهُدَى وَ مُسَارِعٌ
أَ يذْهَبُ مَدْحِي وَ الْمُحبين ضَائِعاً وَ مَا الْمَدْحُ فِي جَنْبِ الْإِلَهِ بِضَائِعٍ
وَ أَنْتَ الَّذِي أَعْطَيتَ إِذْ كنْتَ رَاكعاً زَكاةً فَدَتْك النَّفْسُ (نفوس القوم) يا خَيرَ رَاكعٍ
بخاتمَكَ الميمونِ يا خيرَ سَيّدٍ و يا خيرَ شارٍ ثُمَّ يا خيَرَ بايِعٍ
فَأَنْزَلَ فِيك الله خَيرَ وَلَايةٍ فَبَيَّنَهَا فِي نَيرَاتِ(محكمات) الشَّرَائِعِ (1)
اى ابوالحسن جان و دل من فداى تو باد، و جان و دل هر رهسپار راه هدايت؛ چه به كندى پيش رود و چه به تندى!
آيا ستايش من و دوستانت از بين مىرود، و حال اينكه ستايش ذات پروردگار از بين رفتنى نيست.
پس تو بودى كه در حال ركوع دادى، فداى تو جان همه اى بهترين ركوع كنندگان.
انگشتر با ميمنت خويش را دادى، اى بهترين آقاها و اى بهترين خريداران و اى بهترين فروشندگان.
خداوند درباره تو بهترين ولايت و حكمفرمايى را نازل كرد و در آيات محكمات قرآن، ولايت تو را توضيح داد و بيان فرمود.
أبوالمُظفَّر سِبط ابنِ الجَوزِى حَنَفى، در صفحه10 تذكرهاش اشعار ذيل را نيز در خصوص على(علیه السلام) دانسته است:3.
1) . المناقب، خطيب خوارزمى، ص178؛ كفاية الطالب، ص107؛ تذكره، ص10؛ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج1، صص229 و 235 - 237؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج2، ص403.
1.مَن ذا بخاتَمِهِ تَصَدَّقَ راكعاً و أسرّها في نفسِهِ إسرارا
مَن كان باتَ عَلى فَراشِ مُحمدٍ و مُحمدٌ أسري يَؤمُّ الغارا
مَن كان في القرآن سُمِّي مؤمناً في تِسعِ آياتٍ تُلِينَ غِزارا
در بيت اوّل اشاره به صدقه دادن انگشتر در نماز است كه در اين زمينه آيه: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا) نازل شد. در بيت دوم به فداكارى على(علیه السلام) در ليلةالمبيت اشاره مىكند كه على(علیه السلام) بُرد سبز رنگ حضرمى پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) را بر تن كرد و در رختخواب پيامبر(صلی الله علیه و آله) آرميد و خود را فداى ايشان كرد. در اين زمينه هم آيه شريفه: (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ) نازل شد. (1)بيت سوم نيز اشاره به نزول آيات قرآن درباره على(علیه السلام) دارد.
تاكنون به صورت تفصيل نزول ده آيه قرآن درباره على(علیه السلام) از منابع معتبر اهلسنت بيان شد. برخى از افراد نيز به صورت كلى به نزول چند آيه درباره على(علیه السلام) اشاره كردهاند؛ مثلاً معاوية بن صعصعه كه برادرزاده احنف بود، در جنگ صفين درباره شخصيت على(علیه السلام) مىگويد:
وَ إِنَّ عَلِيّاً خَيْرُ حَافٍ وَ نَاعِلٍ فَلَا تَمْنَعُوهُ الْيَوْمَ جَهْداً وَ لَا جِدّاً
يُحَارِبُ مَنْ لَا يَحْرَجُونَ بِحَرْبَةٍ وَ مَنْ لَا يُسَاوَى دِينُهُ كُلُّهُ رَدّاً
وَ مَنْ نَزَلَتْ فِيهِ ثَلَاثُونَ آيَةً تُسَمِّيهِ فِيهَا مُؤْمِناً مُخْلِصاً فَرْداً
سِوَى مُوجِبَاتٍ جِئْنَ فِيهِ وَ غَيْرِهَا بِهَا أَوْجَبَ الله الْوَلَايَةَ وَ الْوُدّا (2)د.
1) . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج2، ص85؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج2، ص403.
2) . وقعة صفين، ص27. پس از ورود على بن ابىطالب(علیه السلام) به كوفه، احنف بن قيس، و جارية بن قدامه، حارثة بن بدر، زيد بن جبلة و اعين بن ضبيعة، از بزرگان بنىتميم، به حضورش آمدند و گفتند: «اى امير مؤمنان، اگر چه [قبيله] بنىسعد روز جمل تو را يارى نداد، اما ضد تو نيز كمكى نكرد؛ چه آنان در مورد طلحه و زبير ترديدى به دل داشتند ولى در كار معاويه كمترين شكى ندارند. عشيره ما در بصره هستند و اگر پيامى به ايشان فرستيم بىدرنگ بيايند. على(علیه السلام) به احنف گفت: «به قوم خود بنويس». پس احنف به بنىسعد نامه نوشت تا به يارى على بيايند.
راستى كه على در ميان خرد و كلان و درويش و توانگر بهترين فرد است. پس امروز جهد و سختكوشى خود را از او دريغ نداريد.
او با كسانى كه به اهميت پيكارش وقعى نمىنهند مبارزه مىكند و هر كه و هر چه با دين او سازگار نيست، چون سكه قلب، مردود است.
او كسى است كه سى آيه در حقش نازل شده و خداوند در آن آيات، وى را مؤمن پاكدل بىنظيرى خوانده است.
اين آيات غير از ديگر نكات مثبتى است كه درباره او آمده و جزو آياتى است كه خداوند به موجب آنها قبول ولايت و دوستدارى او را واجب ساخته است.
دليل دوم بر وصايت و جانشينى على(علیه السلام) روايات است. در اين روايات كه از طريق منابع معتبر شيعه و سنى نقل شده، بر جانشينى و وصى بودن حضرت على(علیه السلام) تصريح شده است؛ از جمله آن روايات، حديث منزلت است كه اين حديث نيز به طرق مختلف نقل شده است:
كرد: «يا رسول الله من نيز با شما همراه مىشوم؟» پيغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «خير». على(علیه السلام) از اين جهت نارحت و متأثر شد. پيغمبر(صلی الله علیه و آله) وقتى ناراحتى على(علیه السلام) را متوجه شدند، فرمودند:
يَا عَلِيُّ أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي وَ أَنْتَ خَلِيفَتِي فِي أُمَّتِي وَ أَنْتَ وَزِيرِي وَ أَخِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ ...
يا على آيا خشنود نيستى كه نسبت به من به منزله هارون براى موسى باشى؟ جز آنكه پس از من پيغمبرى نخواهد بود. همانا تو خليفه و جانشين من در امت من هستى و در دنيا و آخرت، تو كمككار و برادر من هستى.
ابن عباس گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) فرمود: «تو بعد از من ولى هر مرد و زن مؤمن خواهى بود».
اين حديث را با گروه زيادى از حفاظ، با سندهاى تفصيلى ذكر كردهاند. (1)
سوگند به خدايى كه مرا به حق مبعوث گردانيد، من كار برادرى تو را تأخير نينداختم مگر به خاطر خودم. يا على تو نسبت به من مانند هارونى نسبت به9.
1) . مسند احمد، ج1، ص331؛ المستدرك، ج3، ص132؛ مناقب، خطيب خوارزمى، ص75؛ الرياض النضره، ج2، ص203؛ ذخاير العقبى، ص87؛ البدايه و النهايه، ج7، ص337؛ مجمعالزوايد، ج9، ص108؛ الكفايه، ص115؛ الاصابه، ج2، ص509.
موسى؛ جز اينكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود و تو برادر و وارث منى. على(علیه السلام) پرسيد يا رسول الله من از شما چه چيز را به ارث مىبرم؟ پيغمبر فرمود: آنچه انبياى قبل از من، ارث گذاشتهاند. على گفت: انبياى پيش از تو چه ارث نهادند؟ فرمود: كتاب خدا و سنت پيغمبرشان را. تو و فاطمه دخترم در قصر من در بهشت با من خواهيد بود و تو برادر و رفيق منى. آنگاه پيغمبر خدا(صلی الله علیه و آله) اين آيه را خواند: (إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ) .(حجر:47) (1)
موضوع وصايت و وزارت على(علیه السلام) كه به معناى ولايت، جانشينى و خلافت بلافصل آن حضرت بعد از رسول خداست، به قدرى مسلم و روشن بود كه حتى واليان عثمان نيز آن را بر زبان جارى مىكردند؛ از زبان اشعث بن قيس، والى عثمان در آذربايجان، اشعارى نقل شده است كه با بيت ذيل شروع مىشود:
أَتَانَا الرَّسُولُ رَسُولُ الْوَصِيِ عَلِيٌّ الْمُهَذَّبُ مِنْ هَاشِمٍ
همچنين اين ابيات نيز از زبان اشعث سروده شده است:
أَتَانَا الرَّسُولُ رَسُولُ عَلِيٍ فَسُرَّ بِمَقْدَمِهِ الْمُسْلِمُونَا
رَسُولُ الْوَصِيِّ وَصِيُّ النَّبِيِ لَهُ الْفَضْلُ وَ السَّبْقُ فِي الْمُؤْمِنِينَا0.
1) . الرياض النضرة، ج2، ص209؛ تاريخ ابن عساكر، ج6، ص201؛ تذكرة الخواص، ص14؛ كنز العمال، ج6، ص390.
بِمَا نَصَحَ الله وَ الْمُصْطَفَى رَسُولَ الْإِلَهِ النَّبِيَّ الْأَمِينَا
يُجَاهِدُ فِي الله لَا يَنْثَنِي جَمِيعَ الطُّغَاةِ مَعَ الْجَاحِدِينَا
وَزِيرُ النَّبِيِّ وَ ذُو صِهْرِهِ وَ سَيْفُ الْمَنِيَّةِ فِي الظَّالِمِينَا
وَ كَمْ بَطَلٍ مَاجِدٍ قَدْ أَذَاقَ مَنِيَّةَ حَتْفٍ مِنَ الْكَافِرِينَا
وَ كَمْ فَارِسٍ كَانَ سَالَ النِّزَالَ فَآبَ إِلَى النَّارِ فِي الْآئِبِينَا
فَذَاكَ عَلِيٌّ إِمَامُ الْهُدَى وَ غَيْثُ الْبَرِيَّةِ وَ الْمُقْحَمِينَا
وَ كَانَ إِذَا مَا دَعَا لِلنِّزَالِ كَلَيْثِ عَرِينٍ يُزَيِّنُ الْمَرِّينَا
أَجَابَ السُّؤَالَ بِنُصْحٍ وَ نَصْرٍ وَ خَالِصِ وُدٍّ عَلَى الْعَالَمِينَا
فَمَا زَالَ ذَلِكَ مِنْ شَأْنِهِ فَفَازَ وَ رَبِّي مَعَ الْفَائِزِينَا. (1)
آن پيك خجستهگام كه فرستاده على است نزد ما آمد و مسلمانان به قدوم او شادمان شدند.
فرستاده وصى، سفارش شده پيامبر كه او را ميان همه مؤمنان افضليت و پيشگامى است.
آنكو خيرانديشانه از فرمان خدا و پيامبر برگزيده خدا، از نبى امين، پيروى و فرمانبردارى كرد.
در راه خدا با تمام گردنكشان و طاغوتان و همه منكران مىجنگد و از پاى نمىنشيند.
وزير و مشاور پيامبر و صاحبِ فضيلتِ دامادى او و وارث شمشير مرگبار وى در ميان ستمگران.4.
1) . وقعة صفين، ص24.
چهبسا زورآوران نامدارى از كافران را كه شرنگ مرگ چشانده است.
و چهبسا زبدهسوارى كه درخواست هماوردى با او را كرد و وى در دم به ميان دوزخيان، به درون دوزخش فرستاد.
اين است على، پيشوا و امام راهنما و ابر نعمتبار احسان و سيراب كننده تشنگان.
وقتى [دشمن را] به هماوردى طلبيد، چون شير بيشهزار بود كه عزت و شرف را آبرو فزود.
دعوت حق را به خيرخواهى و ياورى و دوستى بىريا نسبت به جهاندار و جهانيان اجابت كرد.
همواره رفتار او چنين [جوانمردانه] بوده و كامياب شده است و [دست] پروردگارم با كاميابان رهيافته به حق است.
عياض ثمالى نيز در اشعار ذيل، على(علیه السلام) را داراى عهدى بر عهده مردم مىداند كه بايد پذيرا باشند و آن نيست جز جانشينى از پيامبر؛ گرچه با واژه وصايت و ولايت بيان نكرده است:
وَ إِنَّ عَلِيّاً خَيْرُ مَنْ وَطِئَ الْحَصَى مِنَ الْهَاشِمِيِّينَ الْمُدَارِيكَ لِلْوَتْرِ
لَهُ فِي رِقَابِ النَّاسِ عَهْدٌ وَ ذِمَّةٌ كَعَهْدِ أَبِي حَفْصٍ وَ عَهْدِ أَبِي بَكْرٍ (1)
به راستى كه على در ميان هاشميانى كه به خونخواهى برخاسته بودند، بهترين كسى است كه بر روى زمين گام نهاد.
او را بر گردن مردم عهد و پيمانى استوار، همچون عهد ابوحفص و ابوبكر است.
جرير بن عبدالله بجلى، على(علیه السلام) را وصى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و به دور از هر ضعفى6.
1) . وقعة صفين، ص46.
مىداند كه معاويه به على(علیه السلام) نسبت مىداد. اشعار وى به صورت كامل در بحث اتهامات دشمنان به على(علیه السلام) در خصوص قتل عثمان خواهد آمد. چند بيت از آن اشعار كه به شرحبيل فرستاده، چنين نوشت:
شُرَحْبِيلُ يَا ابْنَ السِّمْطِ لَا تَتْبَعِ الْهَوَى فَمَا لَكَ فِي الدُّنْيَا مِنَ الدِّينِ مِنْ بَدَلْ
وَ قُلْ لِابْنِ حَرْبٍ مَا لَكَ الْيَوْمَ حُرْمَةٌ تَرُومُ بِهَا مَا رُمْتَ فَاقْطَعْ لَهُ الْأَمَلَ
وَ قَالَ ابْنُ هِنْدٍ فِي عَلِيٍّ عَضِيهَةً وَ لَلَّهُ فِي صَدْرِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ أَجَلُ
وَ مَا لِعَلِيٍّ فِي ابْنِ عَفَّانَ سَقْطَةٌ بِأَمْرٍ وَ لَا جَلْبٍ عَلَيْهِ وَ لَا قَتْلِ
وَ مَا كَانَ إِلَّا لَازِماً قَعْرَ بَيْتِهِ إِلَى أَنْ أَتَى عُثْمَانَ فِي بَيْتِهِ الْأَجَلْ
فَمَنْ قَالَ قَوْلًا غَيْرَ هَذَا فَحَسْبُهُ مِنَ الزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ قَوْلُ الَّذِي احْتَمَلَ
وَصِيُّ رَسُولِ الله مِنْ دُونِ أَهْلِهِ وَ فَارِسُهُ الْأُولَى بِهِ يَضْرِبُ الْمَثَلْ. (1)
شرحبيل، اى پسر سمط، از هوا پيروى مكن كه دنيا براى تو جاى دين را نتواند گرفت و همسنگ آن نباشد.
و به پسر حرب بگو كه تيرى كه امروز به هدف افكنده اصابت نمىكند، و اميد او را از خود قطع كن.
پسر هند درباره على بهتانى ساخت. همانا خداوند در دل پسر ابىطالب بسى شكوهمندتر از آن است [كه مورد چنان بهتانهايى قرار گيرد].
على در ماجراى پسر عفان، نه به صدور امرى پاى لغزانده، نه كسى را بر ضدش برانگيخته و نه در قتلش دستى داشته است.
او جز خانهنشينى در كنج خلوت خويش نبوده تا آنكه عثمان را نيز در خانه خود9.
1) . وقعة صفين، ص49.
اجل فرا رسيده است.
پس هركس جز اين بگويد، سخنش دروغ محض و بهتان است يا گفته كسى است كه فقط احتمالى [دور از واقع] مىدهد.
[على] گذشته از خويشاوندى نزديك با پيامبر، وصى رسول خدا و نخستين و شايستهترين شهسوار اوست كه در فضل به او مثل زنند.
مُنذِر بنِ ابىحَميصَه وادعى كه شهسوار و شاعر همدانيان بود نيز حضور على(علیه السلام) آمد و با سرودن اشعار ذيل، در بيت پايانى، على(علیه السلام) را داراى مقام ولايت و وصايت دانست:
إِنَّ عَكّاً سَأَلُوا الْفَرَائِضَ وَ الْأَشْعَرُ سَأَلُوا جَوَائِزاً بَثَنِيَّهْ
تَرَكُوا الدِّينَ لِلْعَطَاءِ وَ لِلْفَرْضِ فَكَانُوا بِذَاكَ شَرَّ الْبَرِيَّهْ
وَ سَأَلْنَا حُسْنَ الثَّوَابِ مِنَ اللَّهِ وَ صَبْراً عَلَى الْجِهَادِ وَ نِيَّهْ
فَلِكُلٍّ مَا سَأَلَهُ وَ نَوَاهُ كُلُّنَا يَحْسَبُ الْخِلَافَ خَطِيَّهْ
وَ لَأَهْلُ الْعِرَاقِ أَحْسَنُ فِي الْحَرْبِ إِذَا مَا تَدَانَتِ السَّمْهَرِيَّهْ
وَ لَأَهْلُ الْعِرَاقِ أَحْمَلُ لِلثِّقْلِ إِذَا عَمَّتِ الْعِبَادَ بَلِيَّهْ
لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يَكُنْ لَكَ فِي اللَّهِ وَلِيّاً يَا ذَا الْوَلَاءِ وَ الْوَصِيَّهْ (1)
عكّيان درخواست مقررى كردند و اشعريان بهترين جايزههاى «بثنى» را خواستند.
دين را به خاطر دريافت بخشش و مقرّرى ترك كردند و بدينگونه بدترين مردم محسوب مىشوند.7.
1) . وقعة صفين، ص435؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج8، ص77.
ولى ما پاداش نيكو را با پايدارى در جهاد و شكيبايى، از خداوند درخواست كرديم.
هركس را آن دهند كه درخواست كرده و مرادش بوده است و راه ما از راه آنها جداست.
مردم عراق به جنگ، آنگاه كه نيزهها به جولان در آيد، سختكوش و پايدار و چابكسوارند.
و چون بندگان خدا را بلا و فتنهاى فرا گيرد اينان بار سنگين (دفاع) را به خوبى بر دوش مىكشند.
اى صاحب امر ولايت و وصايت، يك تن از ما نيست كه در راه خدا دوستدار و پيرو تو نباشد.
على(علیه السلام) فرمود: «همين تو را بس! خدا تو را رحمت كند». و سپس وى و قبيلهاش را ستود. چون شعر او به آگاهى معاويه نيز رسيد، معاويه گفت: «به خدا سوگند دوست دارم [و روا دانم] چندان ثروت و مكنت به معتمدان [و ياران] على(علیه السلام) دهم و چنان مال و منالى ميانشان پخش كنم كه [در نظر ايشان] دنياى من بر آخرت او بچربد.
ولايت و خلافت على(علیه السلام) و نصب ايشان به عنوان رهبر جامعه اسلامى، از رخدادهاى مهم و غير قابل ترديد صدر اسلام است كه رواياتش از طرق شيعه و سنى، به صورت متواتر، نقل شده است. در اين بخش به چند مورد اشاره مىشود:
كه مىگفت: پيامبر(صلی الله علیه و آله) مردم را در غدير خم فرا خواند و دستور داد آنچه زير درختان خار بود، كنده شد و آن روز پنجشنبه بود. آن حضرت مردم را به سوى خود فرا خواند و بازوى علىبن ابىطالب(علیه السلام) را گرفت و بلند كرد؛ به طورى كه سفيدى زير بغل پيامبر(صلی الله علیه و آله) را مىنگريستم. سپس فرمود: «هركس من صاحب اختيار او هستم، على(علیه السلام) صاحب اختيار اوست. پروردگارا دوست بدار هركس او را دوست بدارد و دشمن بدار هركس او را دشمن بدارد و يارى كن هركس او را يارى كند و خوار كن هركس او را خوار كند». پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد:
(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً) (مائده: 3)
امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را نسبت به شما به درجه كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) بعد از نزول اين آيه فرمود: «اللّه اكبر على اكمال الدّين و اتمام النّعمة و رِضَى الرَّبِ بِرِسالَتِي و بِالوِلاية لِعلي مِن بَعدي». سپس فرمود: «من كنتُ مولاهُ فَعلي مولاهُ، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، و عادِ مَن عاداهُ، و انصُر مَن نَصَرَهُ، و اخذُل مَن خَذَلَهُ». در اين هنگام حَسّان عرض كرد: «يا رسول الله اجازه فرما درباره على(علیه السلام) اشعارى بگويم كه شما آنها را بشنويد». فرمود: «بگو به ميمنت و بركت الهى». پس حسّان برخاست و گفت: «اى گروه بزرگان قريش من پيرو امر ولايت، گفتار خود را به شهادت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) كه در امر ولايت مُمضَى و مُجرَى است، اعلام مىدارم».
اشعار حَسّان بن ثابت به مناسبت غدير خم چنين است:
أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ النَّبِي مُحَمَّداً لَدَى دَوْحِ خُمٍّ حِينَ قَامَ مُنَادِياً
وَ قَدْ جَاءَ (جَاءَهُ) جِبْرِيلُ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ بِأَنَّك مَعْصُومٌ فَلَا تَك وَانِياً
وَ بَلِّغْهُمْ مَا أَنْزَلَ الله رَبُّهُمْ وَ إِنْ أَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ وَ حَاذَرْتَ بَاغِياً
عَلَيك فَمَا بَلَّغْتَهُمْ عَنْ إِلَهِهِمْ رِسَالَتَهُ إِنْ كنْتَ تَخْشَى الْأَعَادِيا
فَقَامَ بِهِ إِذْ ذَاك رَافِعَ كفِّهِ بِيمْنَى يدَيهِ مُعْلِنَ الصَّوْتِ عَالِياً
فَقَالَ لَهُمْ مَنْ كنْتُ مَوْلَاهُ مِنْكمْ وَ كانَ لِقَوْلِي حَافِظاً لَيسَ نَاسِياً
فَمَوْلَاهُ مِنْ بَعْدِي عَلِي وَ إِنَّنِي بِهِ لَكمُ دُونَ الْبَرِيةِ رَاضِياً
فَيا رَبِّ مَنْ وَالَى عَلِياً فَوَالِهِ وَ كنْ لِلَّذِي عَادَى عَلِياً مُعَادِياً
وَ يا رَبِّ فَانْصُرْ نَاصِرِيهِ لِنَصْرِهِمْ إِمَامَ الْهُدَى كالْبَدْرِ يجْلُو الدَّياجِيا
وَ يا رَبِّ فَاخْذُلْ خَاذِلِيهِ وَ كنْ لَهُمْ إِذَا وَقَفُوا يوْمَ الْحِسَابِ مُكافِيا (1)
آيا نمىدانيد كه محمّد(صلی الله علیه و آله) در كنار درختان منطقه خم به حالت ندا ايستاد؟
و اين در حالى بود كه جبرئيل از طرف خداوند پيام آورده بود كه تو محفوظ خواهى بود. پس در كار خود سستى راه مده.
و از طرف پروردگارشان آنچه خداوند نازل كرده به آنان ابلاغ كن. اگر چنين نكنى و از دشمنان بر خود حذر كنى.
بدانكه رسالت خدايشان را به آنان نرساندهاى؛ اگر از دشمنان بترسى.4.
1) . فرائد السمطين، ج1، ص72؛ المناقب، ص135؛ الفصول المهمّة، ص42؛ البداية و النهاية، ج7، ص386؛ تاريخ مدينة دمشق، ج12، ص237؛ تاريخ الخلفاء، ص158؛ الدر المنثور، ج3، صص19 و 117؛ عمدة القارى در شرح صحيح البخارى، ج18، ص206؛ تفسير حاكم نيشابورى، ج6، ص194؛ مجمع الزوائد، ج9، ص108؛ تفسير ابن كثير، ج2، ص14.
در اينجا بود كه به امر خدا قيام كرد درحالىكه كف دست او را با دست راست خود بالا برده بود.
با صداى بلند و آشكار به آنان گفت: هركس از شما كه من مولا و صاحب اختيار او هستم و قول مرا قبول دارد و فراموش نمىكند.
مولا و صاحب اختيار او بعد از من على است و من براى شما به او راضى هستم و نه به ديگرى.
پروردگارا هركس على را دوست بدارد دوست بدار و هركس با على دشمن باشد با او دشمن باش.
پروردگارا، يارى كن هركس او را يارى كند به خاطر يارىاش امام هدايتكنندهاى را كه همچون ماه شب چهارده تاريكىها را روشن مىكند.
پروردگارا، خواركنندگان او را خوار كن و روز قيامت كه براى حساب مىايستند، آنان را به مكافات عملشان برسان.
پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) هنگام ظهر به پا خاست و دستور داد تا خيمهاى نصب كردند و به على(علیه السلام) دستور داد تا داخل آن شود. اوّل كسانى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) به آنان دستور داد با على(علیه السلام) بيعت كنند، ابوبكر و عمر بودند. آن دو بلند نشدند، مگر بعد از آنكه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) پرسيدند: «آيا اين بيعت به امر خداست؟» حضرت جواب داد: «آرى، از امر خداوند جل و علاست و بدانيد كه هركس اين بيعت را بشكند، كافر است و هركس از على(علیه السلام) اطاعت نكند، كافر است؛ چراكه سخن او سخن من، و امر او امر من است. هركس با سخن على(علیه السلام) و امر او مخالفت كند، با من مخالفت كرده است».
بعد از آنكه حضرت اين سخن را بر آنان تأكيد كرد، دستور داد تا هر چه زودتر بيعت كنند. آن دو برخاستند و نزد على(علیه السلام) رفتند و به عنوان «اميرالمؤمنين» با او بيعت كردند. عمر هنگام بيعت گفت: «بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ، أَصْبَحْتَ مَوْلَايَ وَ مولا كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»؛ (1)خوشا به حالت يا على، صاحب اختيار من و هر مرد و زن مؤمنى شدى.
سپس پيامبر(صلی الله علیه و آله) به سلمان و ابوذر دستور بيعت داد. آن دو برخاستند و [بيعت كردند] و سخنى نگفتند.
1) . كتاب سليم بن قيس هلالى، ص829.
واجب شد. آنگاه حسان بن ثابت اشعار خودش را خواند... . (1)
اين روايت در منابع معتبرى ذكر شده است؛ از جمله در كتاب مناقب ابنمغازلى كه خطى است در «الأربعين حديثا» سيد جمال الدين هروى كه آن هم كتاب خطى است. (2)
برخى از افراد كماطلاع، (چهبسا مُغرض و غير مُنصف) كوشيدهاند با توجيهات واهى و غير مستند، كلمه مولا را به معناى دوست (مُحِب) تفسير كنند. درحالىكه دلايل بسيارى وجود دارد كه مولا به معناى سرپرستى و رهبريت است. اينك برخى از دلايل و شواهد را مرور مىكنيم:
اول: اينكه كليه شركت كنندگان در برنامه روز غدير، منظور از نصب على(علیه السلام) به عنوان مولا را همين دانستند؛ براى نمونه على(علیه السلام) در روايتى مولا را به معناى6.
رهبريت و سرپرستى جامعه اعلام كرد. ابو عبيده گفت: معاويه به خدمت حضرت على(علیه السلام) نامهاى فرستاد مبنى بر اينكه مرا فضايل بسيار و كمالات بىشمار است؛ زيرا پدرم در زمان جاهليت، سيدالقوم و بعد از آن، پادشاه ايشان شد. در ايام اسلام، پيغمبر داماد ما بود و ما صهر رسول الله(صلی الله علیه و آله) و كاتب وحى و خال المؤمنين بوديم و فضايل ديگر نيز داريم.
چون حضرت اميرالمؤمنين(علیه السلام) نامه معاويه را خواند فرمود: «فرزند آكلة الاكباد (هند جگرخوار) به فضايل خود نسبت به من فخرفروشى مىنمايد». آنگاه دستور داد غلامش براى معاويه اين اشعار را نوشت:
مُحَمَّدٌ النَّبِي أَخِي وَ صِنْوِى وَ حَمْزَةُ سَيدُ الشُّهَدَاءِ عَمِّي
وَ جَعْفَرٌ الَّذِي يمُسِي وَ يُضْحِى يطِيرُ مَعَ الْمَلَائِكةِ ابْنُ أُمِّي
وَ بِنْتُ مُحَمَّدٍ سَكنِي وَ عِرْسِى مَسُوطٌ لَحْمُهَا بِدَمِي وَ لَحْمِي
وَ سِبْطَا أَحْمَدَ وَلَدَاي مِنْهَا فَأَيكمْ لَهُ سَهْمٌ كسَهْمِي
سَبَقْتُكمْ إِلَى الْإِسْلَامِ طُرّاً غُلَاماً مَا بَلَغْتُ أَوَانَ حُلُمِي
وَ صَلَّيتُ الصَّلَاةَ وَ كنْتُ طِفْلًا مُقِرّاً بِالنَّبِي فِي بِطْنِ أُمِّي
وَ أَوْجَبَ لِي وَلَايتَهُ عَلَيكمْ رَسُولُ الله يوْمَ غَدِيرِ خُمٍ
فَوَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ لِمَنْ يلْقَى الْإِلَهَ غَداً بِظُلْمِي
أَنَا الرَّجُلُ الَّذِي لَا تُنْكرُوهُ لِيوْمِ كرِيهَةٍ أَوْ يوْمِ سِلْمٍ (1)
يعنى محمد(صلی الله علیه و آله) كه پيغمبر است، برادر من و مانند من است و حمزه كه سيد شهداست، عم من است.2.
1) . الاحتجاج على أهل اللجاج، ج1، ص181؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج4، ص372.
و جعفر كه چاشت و شام با فرشتگان پرواز مىكند، برادر من است.
و دختر محمد(صلی الله علیه و آله) آرام دل من و عروس من است كه گوشت او به گوشت و خون من آميخته است.
و دو فرزندزاده احمد(صلی الله علیه و آله) دو فرزند مناند از دختر محمد(صلی الله علیه و آله). پس كيست در ميانه شما كه او را بهره و نصيبى باشد، مانند بهره و نصيب من؟
پيشى گرفتم بر همه شما به سوى مسلمان شدن، بنا بر آنچه بود از فهم و علم من؛ درحالىكه خردسال بودم.
نماز خواندم و به مقام نبوت، درحالىكه در رحم مادر بودم، اقرار نمودم.
و واجب گردانيد ولايت را از براى من در حالتى كه اين ولايت همتا و مانند ولايت او بود بر همه شما، دوست من رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روزى كه فرود آمد آن حضرت نزديك درختهاى عظيم خم.
واى، سپس واى بر كسانى كه خدا را ملاقات نمايند درحالىكه به من ستم روا داشته باشد.
من مردى هستم كه نمىتوانيد او را انكار كنيد (ناديده بگيريد) در روزهايى كه دوست نداريد و در روزهاى صلح و آرامش.
هنگامى كه معاويه آن نامه را خواند، به عمرو عاص گفت: اين نامه را مخفى نگه داريد؛ زيرا اگر مردم بر حسب و نسب على(علیه السلام) اطلاع يابند، به ابن ابىطالب ميل مىكنند.
دوم: حسّان بن ثابت در روز غدير خم، وقتى پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) على(علیه السلام) را به مقام خلافت نصب كرد، اين اشعار را كه حاكى از معناى ولايت و امارت و سرپرستى على(علیه السلام) بر جامعه اسلامى است، سرود:
يُنَادِيهِمْ يَوْمَ الْغَدِيرِ نَبِيُّهُمْ بِخُمٍّ وَ أَسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنَادِياً
وَ قَالَ فَمَنْ مَوْلَاكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ فَقَالُوا وَ لَمْ يَبه اوا هُنَاكَ التَّعَادِيَا
إِلَهُكَ مَوْلَانَا وَ أَنْتَ وَلِيُّنَا وَ لَنْ تَجِدَنَّ مِنَّا لَكَ الْيَوْمَ عَاصِياً
فَقَالَ لَهُ قُمْ يَا عَلِيُّ فَإِنَّنِي رَضِيتُكَ مِنْ بَعْدِي إِمَاماً وَ هَادِياً
فَمَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا وَلِيُّهُ فَكُونُوا لَهُ أَنْصَارَ صِدْقٍ مُوَالِياً
هُنَاكَ دَعَا اللَّهُمَّ وَالِ وَلِيَّهُ وَ كُنْ لِلَّذِي عَادَى عَلِيّاً مُعَادِيا
فَخَصَّ بِها دونَ البَرِيَّةِ كُلِّها عَليّاً و سًمّاهُ الوَزيرَ المؤاخياً (1)
پيامبر در روز غدير خم به مردم خطاب نمود، پس بشنو كه پيامبر در خطاب خود چه فرمود:
گفت: چه كسى مولا و ولى (نبى) شماست؟ مردم پاسخ دادند و خود را به نادانى و بىخبرى نزدند.
خداى تو مولاى ماست و تو ولى ما، و از ولايت تو سرپيچى نمىكنيم.
سپس پيامبر به او فرمود: «اى على! برخيز؛ زيرا من به امامت و هدايت تو پس از خودم خشنودم.
پس هركس كه من مولاى او هستم، اين مرد ولى اوست. پس دوستان صديق و راستين او باشيد.
در اينجا پيامبر دعا فرمود: خدايا! دوست او را دوست و دشمن او را دشمن بدار.
[از ميان همه مردم] تنها على را مخصوص به ولايت نمود؛ وى را وزير و برادر خود ناميد.6.
1) . الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج1، ص177؛ الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص610؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج6، ص356.
حسان بن ثابت، در سروده ديگر، على(علیه السلام) را حافظ عهد خلافت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دانسته و اين را بزرگترين فضيلت براى حضرت على(علیه السلام) به شمار آورده است:
حَفظتَ رَسولَ الله فِينا و عَهدَهُ إليكَ و مَن أولَى بِهِ مِنكَ مَن و مَنْ؟
أ لَستَ أخاهُ فِي الهُدى و وَصِيَّهُ و أعلمَ فِهرٍ بِالكِتابِ و بِالسُنَنْ
فَحَقُّكَ ما دامَتْ بِنجدٍ وَشيجةٌ عظيمٌ علينا ثمّ بَعدُ عَلَى اليَمَن (1)
تو در بين ما نگهبان رسول خدا بودى و به عهدى كه به تو سپرده بود، وفا كردى و كيست اولى به اين عهد از تو؟ كيست؟
آيا تو برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در طريق هدايت نبودى؟ و وصى او، و به كتاب و سنت از همه داناتر؟
پس حق تو، پيوسته در نجد و سپس در يمن بر ما به هم آميخته و بزرگ است.
سوم: صحابى عظيم القدر، قيس بن سعد بن عبادة انصارى، نيز چنين برداشت كرد، آنجا كه سرود:
وَ عَلِيٌ إِمَامُنَا وَ إِمَامٌ لِسِوَانَا أَتَى بِهِ التَّنْزِيلُ
يَوْمَ قَالَ النَّبِيُّ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا مَوْلَاهُ خَطْبٌ جَلِيلُ
إِنَّمَا قَالَهُ النَّبِيُّ عَلَى الْأُمَّةِ حَتْماً مَا فِيهِ قَالٌ وَ قِيلُ (2)
على امام ما و امام همه مردم است؛ اين چيزى است كه قرآن در آن زمينه نازل شده است.2.
روزى كه نبى اكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «من كنت مولاهُ فهذا مولاه»؛ اين مطلب امرى بسيار بزرگ و مهم است.
آنچه پيامبر [در اين خصوص] به مردم فرموده، برگشتناپذير است و هيچ گفتهاى در اين زمينه مقبول نيست.
محمد بن عبدالله حميرى نيز گفت:
تَناسَوا نَصبَهُ فِي يَومِ خُمٍّ مِنَ الباري و مِن خَيرِ الأنامِ (1)
فراموش كردند اين را كه بارى تعالى على را به عنوان رهبر نصب كرد؛ همچنانكه پيامبر (خيرالانام) نيز دستور خداوند را اجرا كرد و على را به عنوان رهبر مردم نصب كرد.
چهارم: از جمله كسانى كه مىگفت منظور از «من كنت مولاه» در واقعه غدير، نصب على(علیه السلام) است، عمرو بن عاص بود كه در دشمنى وى با على(علیه السلام) كسى شك نمىكند؛ چراكه او كسى است كه در جنگ صفين با على(علیه السلام) جنگيد و با خدعههايش باعث شد كه جنگ صفين به نفع معاويه خاتمه پيدا كند. وى قصيده معروفى دارد به نام قصيده جَلجَلِيه كه از شاهكارهاى ادب عربى است. عمرو آن قصيده را در جواب نامه معاويه نوشته است. تاريخ مىگويد: معاويه بعد از نصب عمرو عاص به عنوان استاندار مصر، براى درخواست ماليات مصر، به عمرو بن عاص نامه نوشت. اما عمرو نه تنها به معاويه مالياتى نداد، بلكه با سرودن قصيده جلجليه جواب كوبندهاى به معاويه داد كه ناخواسته بسيارى از فضايل على(علیه السلام) و حقايق آن زمان را آشكار ساخته است؛ اين چند بيت از جمله آن ابيات است:1.
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص611.
وَ كَم قَد سَمِعنا مِنَ المُصطَفَى وَصايا مَخَصَّصَةً فِي عَلِي
وَ فِي يَومِ «خُمٍّ» رَقَى مِنبَراً يُبَلّغ وَ الرَّكبُ لَم يَرحَلِ
وَ فِي كَفِّهِ كَفُّهُ مُعلِناً يَنادِي بِاَمرِ العَزِيزِ العَلِيّ
الَستُ بِكُم مِنكُمُ فِي النُّفوسِ بِاَولَى؟ فَقالُوا: بَلَى فَافعَلِ
فَانحَلَهُ امرَةَ المُؤمِنِينَ مِنَ الله مُستَخلِفَ المَنحَلِ
وَ قالَ: فَمَن كُنتُ مولا لَهُ فَهَذا لَهُ اليَومَ نِعمَ الوَلِي
فَوَالِ مُوالِيهِ يا ذَا الجَلالِ وَ عادِ مُعادِي اخِ المُرسَلِ
وَ لا تَنقُضُوا العَهدَ مِن عِترَتِي فَقاطِعهُمُ بِي لَم يُوصَلِ
فَبَخ بَخٍ شَيخُكَ لمَّا رَأَى عُرَى عَقدِ حَيدَرٍ لَم تَحلَلِ
فَقالَ: وَلِيُّكُم فَاحفَظُوهُ فَمَدخَلُهُ فِيكُم مَدخَلِي
چه بسيار از مصطفى درباره على و صفات و فضايل مخصوص او سفارشها شنيده بوديم.
آن روز كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در غدير خم بر منبر بالا رفت و امر خدا را درحالىكه كاروانها هنوز نرفته بودند، به همه ابلاغ كردند.
او دست على را در دست خويش گرفته بود و به همه نشان داد و با صداى بلند به امر خداوند عزيز و بلندمرتبه ندا داد:
اى مردم! آيا من بر شما از خودتان سزاوارتر نيستم [و بر شما ولايت مطلقه ندارم]»؟ گفتند: آرى! و هر چه مىخواهى انجام بده.
پس حكومت بر مؤمنان را از جانب خداوند به او مخصوص گردانيد و اوست كه خلافت خود را به هر كه بخواهد، مىبخشد.
و فرمود: هركس من مولاى اويم، از امروز اين على، مولايى براى او شايسته است.
و دعا كرد: اى خداوند ذوالجلال! دوست مواليان او باش و دشمنان برادر رسولت را دشمن بدار!
اى مردم! پيمانى را كه نسبت به عترت من بستهايد، نشكنيد كه هركس از پيروى آنها جدا شود، در آخرت به من دسترسى نخواهد داشت.
پس استاد و شيخ تو (عمر بن خطاب) وقتى كه ديد گره محكم پيمان ولايت و زعامت حيدر قابل گسستن نيست، بخ بخگويان به او تبريك گفت.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گفت: على ولى شماست و بر شماست كه او را در ميان خود حفظ كنيد و همان طور كه با من رفتار مىكرديد، با او برخورد كنيد.
در بخش ديگرى از اين قصيده صراحتا به امامت على(علیه السلام) اعتراف مىكند و به مخالفت معاويه با ايشان خرده مىگيرد.
وَ لَمَّا عَصَيتَ امامَ الهُدَى وَ فِي جَيشِهِ كُلٌّ مُستَفحَلِ (1)
و آن زمان كه در برابر پيشواى هدايت عصيان و تمرد كردى، درحالىكه در لشكرش مردان دليرى بودند.
پنجم: از آن جمله شعرى است كه ابن عبدربه در داستان «وقادة ام سنان بنت خيثمة بن خرشة المذحجيه» ذكر كرده است كه در آن علىبن ابىطالب(علیه السلام) را مدح مىكند:
اما هَلَكتَ ابَا الحُسَينِ فَلَم تَزَل بِالحَقِّ تُعرَفُ هادياً مَهدِياً
فَاذهَب عَليكَ صَلاةُ رَبِّكَ ما دُعِيتَ فَوقَ الغُصونِ حمُامَةٌ قُمرِياً1.
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص611.
قَد كُنتَ بَعدَ محمّدٍ خَلَفاً كَما اوصَى الَيكَ بِنا فَكُنتَ وَفياً
فَاليَومَ لا خَلَفٌ يُؤمَّلُ بَعدَهُ هَيهاتَ نَأمَلُ بَعدَه انسِياً (1)
تو اى ابا الحسين از دنيا نرفتى مگر اينكه هميشه با حق بودى و معروف بودى به هدايت كردن خلق و چنانچه خود هدايت شده بودى.
اى على! درود و رحمتهاى پروردگار بر تو باد، مادامى كه روى شاخههاى درخت، قمرى بخواند.
بعد از پيامبر(صلی الله علیه و آله) جانشين او براى ما بودى، وصيت كرد به تو و تو با وفا و عامل به وصيت او بودى.
امروز نيست جانشينى كه بعد از پيامبر اميد به او باشد، و بسيار دور است بعد از پيامبر اميد به انسانى باشد، جز على.
اين خط فكرى كه مراد از كلمه مولا، ولايت على(علیه السلام) بر مردم وخلافت و رهبريت مسلمانان است، در قرون متمادى تاكنون ادامه داشته است و انديشمندان و علما و شعرا آن را به صورتهاى مختلف نقل كردهاند. كُمَيتِ بن زيد اسدى كه در سال 126 به شهادت رسيد، در منظومه خود گويد:
دوح يعنى درختان بسيار، مفردش دوحه است. روز غدير را از آن جهت يوم الدوح گفتهاند كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) هنگامى كه براى اعلان خلافت على(علیه السلام) در آن سرزمين توقف كرد، چون در آنجا درختهاى تيغدار و مزاحم زياد بود، دستور داد مقدارى از درختهاى خاردار آن سرزمين را چيدند تا مكان مناسبى براى تجمع مردم فراهم شود و آنجا يك سكوى بلند براى توقف و سخنرانى پيامبر(صلی الله علیه و آله)، با جهاز شتران، ساخته شد. حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) به همراه على(علیه السلام) بر روى آن رفتند و پيامبر(صلی الله علیه و آله) خطبه غديريه را ايراد فرمود. آنگاه دست على(علیه السلام) را بالا برد و جمله «من كنت مولاه» را بيان فرمود.
وَ لَكِنَّ الرِّجالُ تَبايَعُوها فَلَم ارَ مِثلَها خَطَراً اضِيعا
فَكَم ابلَغُ بِهِم لَعناً و لَكِن اساءَ بِذاكَ اوَّلُهُم صَنِيعاً
اضاعُوا امرَ قائِدِهِم فَضَلّوا وَ أقوَمُهُم لَدَى الحَدثان رِيعاً
تَناسَوا حَقَّهُ و بَغَوا عَلَيهِ بِلا ترة و كانَ لَهُم قريعاً (1)
در روز دوح كه روز غدير خم است، حضرت به امر كردگار ظاهر گردانيد از براى اميرالمؤمنين، امامت و خلافت را؛ اگراطاعت كنند معاندان و سر از فرمان نپيچند.
و لكن خلايق حاضر آنجا در آن روز بيعت كردند بر امر خلافت. امّا من نديدم مثل آن خطرى كه ضايع ساختند به آنكه بعد از آن انكار نمودند.
پس بسا لعنى كه متوجه آن جماعت است كه اقرار را انكار كردند و بدتر از آن، لعن بر آن كس كه اول اين صنعت كرد و اين قاعده نهاد.
و ضايع ساختند امر مقتداى خود را. پس گمراه شدند و اقوم ايشان كه داعيهاش اين بود كه در دين قائم است، به واسطه اين حادثه ترسيده، آن را از دست گذاشت.
و حقوق ديرينه او را فراموش كردند و بر او دست تعدى گشودند بىكره و اجبارى و حال آنكه آن حضرت ايشان را قرين و همنشين بود.
همچنين سيد اسمعيل حميرى كه در سال 179 وفات يافته، در اين باره اشعار بسيارى سروده كه اين ابيات از جمله آنهاست:6.
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج2، ص266.
لِذلِكَ ما اختارَهُ ربُّهُ لِخَير الاَنامِ وَصِيّاً ظَهيراً
فَقامَ بِخُمٍّ بِحَيثِ الغَدير و حَطَّ الرِّحالَ و عافَ المَسيرا
و قُمَّ لَهُ الدَّوحُ ثُمَّ ارتَقَى عَلَى مِنبَرٍ كانَ رَحلاً و كَورا
و نادَى ضُحى بِاجتِماعِ الحَجِيجِ فَجاءوا إلَيه صَغيراً كَبيرا
فقال و فَيِ كَفِّهِ حَيدرٌ يُليحُ إليه مُبيناً مُشيرا
ألا إنَّ من أنا مولا لهُ فمولاه هذا قَضاً لَن يَجورا
فَهَل أنا بلَّغتُ قالوا نَعَم فقالَ اشهَدوا غُيَّباً أو حضورا
يُبَلِّغ حاضِرُكمْ غائباً و أُشهِدُ ربِّي السميعَ البصيرا
فقوموا بأمر مَليكِ السما يُبايِعْهُ كلٌّ عَلَيه أميرا
فقاموا لِبَيعَتِه صافِقينَ أكُفّاً فَأوجَسَ مِنهُم نَكيرا
فقال إلهي والِ الوَليَّ و عادِ العَدُوَّ لَه و الكُفورا
وكن خاذلًا للأُلي يَخذِلون و كُن للأُلي يَنصُرون نَصيرا
فكيفَ تَرى دَعوة المُصطفى مُجاباً بها أو هَباءً نَثيرا
أُحبّك يا ثانيَ المصطفى و مَن أشهَدَ النّاسَ فيهِ الغَديرا
و أشْهدُ أنَّ النبيَّ الأمينَ بَلَّغَ فِيكَ نِداءً جَهيرا
و أنَّ الَّذِينَ تُعادَوا عليك سيُصلَون ناراً و ساءَت مَصيرا (1)
براى اين است كه پروردگار او (على(علیه السلام) را به سمت وصايت و پشتىبانى بهترين خلق برگزيد.1.
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص611.
پس به پا خاست (پيغمبر(صلی الله علیه و آله) در غدير خم و بارهاى سفر را فرو نهاد و از راه رفتن دست كشيد.
درختان براى او روفته و برطرف شد. سپس بر منبرى كه از جهاز شتران بود، برآمد.
و در هنگام نيمروز زائران خانه خدا را ندا فرمود و كوچك و بزرگ نزد او آمدند.
پس فرمود درحالىكه [دست] حيدر در دست او (رسول(صلی الله علیه و آله) بود و اشاره مىفرمود [رسول(صلی الله علیه و آله)] به سوى او [على(علیه السلام)].
آگاه باشيد هر كه من مولاى اويم، اين مولاى اوست. اين حكمى است كه هرگز در او انحراف نيست.
پس آيا من [امر خدا را] ابلاغ كردم؟ گفتند: بلى، فرمود: پس اى حاضران و غائبان گواه باشيد.
و آنها كه حاضرند به غايبان ابلاغ نمايند و خداوند شنوا و بينا را گواه مىگيرم.
پس به امر خداوند برخيزيد؛ آسمان و همگان او را بر خود امير دانند و با او بيعت كنند.
پس برخاستند و كف بر كف او زدند و بيعت كردند و آن جناب (پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از آنان احساس نارضايتى فرمود.
سپس گفت: خداى من، دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او و ناسپاسى كننده او را.
و خوار گردان خوار كننده او را و نسبت به ياران او يار باش.
پس چگونه مىبينى دعوت پيغمبر برگزيده را؟ آيا اجابت شد يا امر او به هدر رفت؟!
اى ثانى پيغمبر برگزيده، و آنكه پيغمبر مردم را در غدير درباره او حاضر ساخت، من تو را دوست مىدارم.
گواهى مىدهم كه پيامبر امين درباره [منصب ولايت و خلافت] تو، با نداى آشكار به مردم رسانيد.
و آنان كه با تو دشمنى ورزيدند، به زودى به آتش خواهند افتاد و چه جايگاه بدى است.
همچنين از جمله آنها عبدى كوفى، از شعراى قرن دوم است. ايشان قصيده بائيه بزرگى دارد كه در آن به فضائل على پرداخته است. ابيات ذيل برخى از آن قصيده است:
قُم يا عَلي فَاِنّي قَد امِرتُ بِأن ابَلِّغَ النّاسَ وَ التَبلِيغُ اجدَر بِي
انّي نَصبتُ عَلياً هادِياً عَلَماً بَعدِي و إنّ عَلياً خَيرَ مُنتَصَب
فَبايَعُوكَ و كَلٌّ باسِطً يَدَهُ الَيكَ مِن فَوقِ قَلبٍ عَنكَ مُنقَلِبٌ (1)
برخيز اى على! همانا به من امر شد كه به مردم ابلاغ كنم و اين كار مرا سزاوار و درخور است.
همانا من على را به سمت راهنما و نشانه بعد از خود واداشتم و همانا على بهترين كسى است كه به اين مقام منصوب شده است.
سپس همگان دست بيعت به سوى تو گشودند؛ از روى دلى كه از تو منحرف و دگرگون بود.
همچنين استاد ادب، ابوتمام (متوفاى 231ه .ق) در قصيده رائيه خود گفته است:2.
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص612.
وَ يَومَ الغديرِ استَوضَحَ الحقُّ أهلَهُ بِضَحياءَ لا فيها حِجابٌ و لا سترُ
أقامَ رسولُ الله يَدعُوهُمُ بها ليقْرَبَهُمْ عُرفٌ و ينآهُم نُكْرُ
يَمُدُّ بِضَبْعيهِ و يُعلِمُ أنَّه وليٌّ و مولاكمْ فهل لَكُمُ خُبْرُ
يَروحُ و يَغدو بِالبَيانِ لِمَعْشَرٍ يَروحُ بهم غَمْرٌ و يَغدو بِهِم غَمْرُ
فكان لَهُم جَهرٌ بإثباتِ حقِّهِ و كانَ لَهُم في بَزِّهمْ حقَّه جهرُ (1)
در روز غدير، نمودار گرديد حق براى اهل آن در روز روشن بدون پرده و مانعى.
بهپا داشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) [حق را] درحالىكه مسلمين را در آن روز روشن دعوت فرمود تا آنها به نيكى و صلاح بگرايند و از بدى و فساد دور باشند.
بازوان او [على] را كشيد، درحالىكه اعلام مىفرمود كه او ولى و مولاى شماست؛ آيا به اين امر آگاهى داريد؟!
صبح و شام پيوسته براى گروهى حقيقت را بيان و عيان مىساخت، گروهى كه تيرگى [عصبيت و عناد] آنها را صبح و شام فرا مىگرفت.
حق ولايت براى آن گروه آشكار و عيان، ثابت و استوار مىشد و آنها نيز آشكار و عيان جفا مىكردند و حق را از او سلب مىنمودند.
علاوه بر سرايندگان اشعار فوق، افراد و دستههايى از مردم نيز بودند كه از لفظ مولا و ولى اين معنا را فهميدهاند و آنها، اگرچه با شعر بدان اشاره نكردند، ولى در سخنان صريح خود آن را آشكار ساختند يا از مضمون خطابشان اين معنا آشكار شده است؛ از جمله آنان شيخين (ابوبكر و عمر) هستند. آنان هنگامى كه براى تهنيت و بيعت نزد اميرالمؤمنين(علیه السلام) آمدند، اين جمله را بر زبان جارى2.
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص612.
ساختند: «اَمسَيتَ يَابنَ ابِي طالِبٍ مولا كُلِّ مؤمِنٍ و مؤمِنَهٍ»؛ «اى فرزند ابوطالب! تو مولاى هر مرد و زن مؤمن شدى!».
حافظ احمد بن عُقده كوفى، متوفاى 333ه .ق، در كتاب «الولايه»، از استاد خود ابراهيم بن وليد بن حَمّاد، از يحيى بن يَعلى، از حَرب بن صَبِيح، از پسر خواهر حميد طويل، از ابن جدعان، از سعيد بن مُسيّب روايت نموده كه گفت: به سعدبن ابىوقاص گفتم: «مىخواهم درباره امرى از تو سؤالى كنم، ولى پرهيز مىكنم». گفت: «آنچه مىخواهى سؤال كن؛ همانا من عموى تو هستم». گفتم: «سؤال من از بر پا ايستادن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در ميان شما در روز غدير خم است. آيا پيامبر(صلی الله علیه و آله) براى نصب على(علیه السلام) در ميان شما بر پا ايستاد؟» گفت: بلى! هنگام ظهر ميان ما ايستاد و دست على بن ابىطالب(علیه السلام) را گرفت و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ، فَعلي مَولاهُ، اللّهُمَّ وَالِ مَن وَالاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ». سپس ابوبكر و عمر گفتند: «أمسَيتَ يَا ابنَ أبي طالِبٍ مولا كُلِِّ مُؤمِنٍ و مُؤمِنَةٍ»؛ «گرديدى اى پسر ابىطالب! مولاى هر مرد و زن با ايمان».
حافظ ابو عبدالله مرزبانى بغدادى، متوفاى 384ه .ق، اين داستان را به اسنادش از ابوسعيد خُدرى در كتاب خود «سرقات الشعر» روايت كرده است.
حافظ على بن عمر دارقطنى بغدادى، متوفاى 385ه .ق حديث غدير را به اسناد خود روايت نموده و در آن ذكر كرده است: چون ابوبكر و عمر جريان را شنيدند، به او گفتند: «أمسَيتَ يَا ابنَ أبي طالِبٍ مولا كُلِّ مُؤمِنٍ و مُؤمِنَةٍ»؛ «گرديدى اى پسر ابىطالب! مولاى هر مرد و زن با ايمان».
ابنحجر عسقلانى نيز در الصواعق المحرقه، ص 44، اين حديث را از
دارقُطنِى حكايت كرده است. (1)
با سندهاى فوق كاملاً آشكار شد كه كلمه مولا به معناى رهبريت و سرپرستى جامعه است؛ به هين دليل در بيشتر سندهاى فوق، موضوع بيعت با على مطرح شده است.
به دنبال غصب خلافت على(علیه السلام)، ضمن اينكه آن حضرت براى جلوگيرى از فتنههاى داخلى و هجوم دشمنان خارجى با خلفاى پيش از خود همكارى لازم را داشت و آنان را در امور مختلف راهنمايى مىفرمود، لكن براى اثبات حق خود نيز كوششهاى لازم را داشت. در منابع معتبر شيعه و سنى احتجاجات و مُناشِدَههاى على(علیه السلام) و ديگر خاندان نبوت و تعدادى از اصحاب به صورت فراوان به ثبت رسيده است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
خوارزمى حنفى در صفحه 217 مناقب، روايتى را با سلسله سند معتبر نقل كرده است كه حارث بن محمّد، از ابىالطفيل عامر بن واثله نقل كرد كه گفت:
من در روز شورا دربان بودم و على(علیه السلام) در خانه (محل اجتماع و شورا) بود. شنيدم كه به آنها مىفرمود: «من به طور مؤكّد بر شما احتجاج و استدلال خواهم كرد؛ به چيزى كه هيچ فرد عرب و غير عربى از شما نتواند آن را دگرگون كند». سپس فرمود: «شما را سوگند مىدهم به خدا، كه آيا ميان شما كسى
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص513.
هست كه پيش از من به وحدانيّت خدا ايمان آورده باشد؟ همگى گفتند: «نه». فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم كه ميان شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه در بهشت با فرشتگان پرواز مىكند؟ همگى گفتند: «نه به خدا قسم». فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم آيا ميان شما غير از من كسى هست كه عمويى چون عموى من، حمزه، داشته باشد كه شير خدا و شير رسول خدا و سرور شهيدان است؟ گفتند: «نه به خدا قسم». فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم آيا ميان شما جز من كسى هست كه همسرى چون همسر من، فاطمه(عليها السلام)، دختر محمّد(صلی الله علیه و آله)، داشته باشد كه بانوى زنان اهل بهشت است؟ گفتند: «نه به خدا قسم». فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا ميان شما جز من كسى هست، كه دو سبط مانند دو سبط من حسن و حسين(عليهما السلام) داشته باشد كه دو آقا و سرور جوانان اهل بهشت مىباشند؟ گفتند: «نه به خدا قسم». فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا ميان شما جز من و پيش از من كسى هست كه چندين بار با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نجوا كرده باشد و پيش از نجوا صدقه داده باشد؟» گفتند: «نه به خدا قسم». فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا ميان شما جز من كسى هست كه رسول خدا درباره او فرموده باشد: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره، ليبلغ الشاهد الغائب؟» گفتند: «نه به خدا قسم» ... تا آخر حديث... .
اين روايت را با بررسى در سند آن، پيشواى محدّثين، حَموينى در باب 58 در «فرايد السمطين» آورده است.
نيز در همان سند از مُنذِر بن محمّد او از عموى خود و او از ابان بن تغلب، از عامر بن واثله روايت كرده كه وى گفت: من در روز شورا دربان بودم و على(علیه السلام) در
آن خانه بود (كه شورا در آن تشكيل يافت)، شنيدم كه آن جناب مىفرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم آيا كسى از شما جز من هست كه او را رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روز غدير به ولايت نصب فرموده باشد؟ گفتند: «نه به خدا قسم».
اين حديث شورا را دارقُطنِى، با بررسى در طريق آن، روايت كرده و ابن حَجَر، بعضى از فصول مطالب حديث مزبور را از او، در الصواعق المحرقه صفحه 75 آورده و گويد: «دارقُطنى با دقت در سند آورده كه على(علیه السلام) با آن شش نفرى كه عمر امر خلافت را ميان آنها به شورا محول نمود، سخن طولانى گفت. از جمله سخنان او (على) اين است كه فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا ميان شما جز من كسى هست كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرموده باشد: يا على تو در روز قيامت قسمت كننده بهشت و دوزخى؟» گفتند: «نه به خدا قسم». همچنين صفحه 93 گويد: دارقُطنى با دقت در سند آورده كه على(علیه السلام) در روز شورا بر اعضاى شورا استدلال و احتجاج نمود و به آنها گفت: «شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا ميان شما كسى در خويشاوندى با پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از من نزديكتر هست؟». (1)
شيخ الاسلام، ابواسحاق، ابراهيم بن سعدالدين بن حَمَويّه، به اسنادش در «فرايد السمطين»، سمط اول، در باب 58، از تابعى بزرگ، سُلَيم بن قَيس هِلالى روايت كرده كه گفت: در زمان خلافت عثمان در مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گروهى مجتمع بودند كه با يكديگر سخن مىگفتند و از علم و عفت سخن به ميان
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص330.
آوردند. در ضمن، از نام قريش و فضايل و سوابق آنها و هجرتشان سخن به ميان آمد. از جمله اين فرمايش رسول خدا(صلی الله علیه و آله):
«الأئمّةُ مِن قُريش»؛ «امامان از قريش مىباشند» و فرمايش ديگر آن حضرت: «النّاسُ تَبَعٌ لِقُريش و قُريش ائمّةُ العَرَب»؛ «مردم پيروان قريشند و قريش پيشوايان عرب.
تا آنجا كه گويد: در اين حلقه بيش از دويست تن گرد آمده بودند كه ميان آنها علىبن ابىطالب(علیه السلام)، سعد بن ابىوقّاص، عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبير، مقداد، هاشم بن عتبه، عبدالله بن عمر، حسن و حسين(عليهما السلام)، ابن عبّاس، محمّد بن ابىبكر و عبدالله بن جعفر بودند و از انصار ابى بن كعب، زيد بن ثابت، ابوايّوب انصارى، ابوالهيثم بن التيهان، محمّد بن سلمه، قيس بن سعد بن عباده، جابر بن عبدالله، انس بن مالك، زيد بن ارقم، عبدالله بن ابىاوفى و ابى ليلى حضور داشتند. آن گروه بسيار سخن گفتند و اين اجتماع از بامداد تا هنگام زوال آفتاب (ظهر) طول كشيد. عثمان در خانه خود بود و از اجتماع و سخنان اين گروه اطلاعى نداشت و علىبن ابىطالب(علیه السلام) در آن ميان خاموش و ساكت بود و نه خودش و نه احدى از كسان و اهلبيتش سخنى نمىگفتند. در نتيجه آن گروه متوجه او شدند و گفتند: «يا اباالحسن چه مانعى هست كه تو نيز سخن بگويى؟» فرمود: «هر يك از افراد دو قبيله سخن گفتند و فضيلتى از خود بيان داشتند و درست هم گفتند. اكنون من از شما اى گروه قريش و انصار سؤال مىكنم: اين فضيلتها را خداوند به چه وسيله به شما عطا فرمود؟ آيا منشأ اين فضايل كه به خود نسبت داديد، در وجود خود شما و قبيله و خاندان شما بوده يا موجبى جز اينها داشته؟» همگى در پاسخ گفتند: «عشيره و خاندانهاى ما منشأ هيچ يك از اين فضايل نبودهاند. بلكه خداى بزرگ بر ما منت نهاد و اين فضايل را به سبب محمّد(صلی الله علیه و آله) و
عشيره و اهلبيت او به ما عطا فرمود. على(علیه السلام) فرمود: «راست گفتيد اى گروه قريش و انصار! آيا نمىدانيد كه آنچه از خير دنيا و آخرت نصيب شما گشته، فقط از ما اهلبيت است نه غير ما؟.
پس از سخنان على(علیه السلام)، آنها كه سبقت و پيشى داشتند و از آنهايى بودند كه بدر و احُد را درك نموده بودند، گفتند: «آرى! ما اين سخنان را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدهايم». سپس فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم همگى مىدانيد كه خداى عز و جل در كتاب خود، در آيات متعدّد، سابق را بر مسبوق مقدم داشته و من در پرستش خداى يگانه و پيروى رسول او سابق و مقدم بودهام؛ به طورىكه احدى از اين امّت در اين راه بر من پيشى نگرفته است؟ همگى گفتند: «آرى چنين است».
فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم آيا آگاهى داريد؟ هنگامى كه اين آيه:
(وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ) (1)و اين آيه (وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ) (2)نازل شد، در چه مورد و در چه موضوعى نازل شد؟ از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره مدلول اين آيات سؤال شد، فرمود: خداى متعال اينها را درباره انبيا و اوصياى آنها نازل فرموده است. پس من افضل انبيا و رُسُل هستم و علىبن ابىطالب(علیه السلام)، وصى من، افضل اوصيا است». همگى گفتند: «آرى به خدا قسم».
على(علیه السلام) فرمود: «شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا آگاهى داريد؟ هنگامى كه آيه: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ) (3)و آيه (وَ لَمْ يَتَّخِذُوا».
مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً) (1)، نازل شد، مردم گفتند: يا رسول اللّه! آيا اختصاص به بعض از مؤمنين دارد يا شامل همه آنها مىشود؟ پس خداى عز و جل امر فرمود پيغمبرش را كه به آنها تعليم فرمايد تا اوليا و متصديان امرشان را بشناسند و امر فرمود او را همانطور كه نمازشان و زكاتشان و حجّشان را تفسير و بيان فرموده، ولايت را نيز براى آنها تفسير فرمايد و مأمور گشت كه مرا در غدير خم براى مردم به ولايت منصوب فرمايد». سپس خطبه خواند و ضمن آن فرمود:
أيّها الناس إنَّ الله أرسلني برسالةٍ ضاق بها صَدري و ظَنَنتُ أنَّ الناسَ مُكذِّبيّ، فأوعدني لَأُبلّغُها أو لَيعذّبني. ثمّ أمر، فنودي بالصلاة جامعةً، ثمّ خَطَبَ، فقال: أيّها الناس أ تَعلَمونَ أنَّ الله عزّ و جلّ مولاي و أنا مولا المؤمنين، و أنا أولى بهم من أنفسهم؟ قالوا: بلى يا رسول الله. قال: قُم يا عليّ، فَقُمتُ، فقالَ: من كُنتُ مولاه فعليّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، و عادِ من عاداه.
اى مردم همانا خداوند مرا به اجراى امرى مأمور كرده كه سينهام را آن امر تنگ نموده و چنين پنداشتم كه مردم مرا تكذيب مىكنند. پس خداوند مرا تهديد به شكنجه فرمود، در صورتى كه آن امر را ابلاغ ننمايم. سپس مردم را براى انجام نماز جماعت دعوت فرمود. پس از انجام نماز، خطبه خواند و فرمود: اى مردم! آيا مىدانيد كه همانا خداى عز و جل مولاى من است و من مولاى مؤمنين هستم و من اولى (سزاوارتر) هستم بر مؤمنين از خودشان؟ گفتند «آرى. چنين است». پس فرمود: يا على برخيز. پس برخواستم. در اين موقع فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.».
1) . توبه: 16، «و غير از خدا و پيامبرش و مؤمنان را محرم اسرار خويش انتخاب ننمودند».
در اين هنگام سلمان به پا خاست و گفت: يا رسولَ الله وِلاءٌ كَما ذا؟؛ «ولاء درباره على(علیه السلام) چگونه ولائى است»؟ فرمود: «وِلاءٌ كَوِلائِي»؛ «ولايت او مانند ولايت من است. پس خداى متعال اين آيه را فرو فرستاد: ( اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) . پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تكبير فرمود و گفت: «اللّه اكبر! تمامى نبوّت من و تمامى دين خدا ولايت على(علیه السلام) است، بعد از من». پس ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: «يا رسول اللّه! اين آيات در مورد على(علیه السلام) خاصّه است؟» فرمود: «بلى، در او و درباره اوصياى من است تا روز قيامت». گفتند: «بيان فرما ايشان را (اوصياى خود را) براى ما». فرمود:
عليٌّ أخي و وزيري و وارثي و وَصِيّيِ، و خَلِيفَتِي في أُمّتي، و وَليُّ كُلِّ مُؤمِنٍ بَعدي، ثُمَّ ابنِي الحَسنُ، ثُمَّ الحُسينُ، ثُمَّ تِسعَةٌ مِن وُلدِ ابني الحُسين، واحدٌ بعدَ واحدٍ، القرآنُ مَعَهُم، و هُم مَعَ القُرآنِ، لا يُفارِقُونَهُ و لا يُفارِقُهُم حَتّى يَرِدوا عَليَّ الحوض.
على برادر من و وزير من و وارث من و وصى و خليفه من است در امّت من، و ولى هر مؤمن است بعد از من. سپس دو فرزندم، اول حسن و پس از او حسين. پس از او نه تن از فرزندان پسرم، حسين، هر يك پس از ديگرى. قرآن با آنهاست و آنها با قرآنند؛ از قرآن جدا نشوند و قرآن از آنها جدا نشود تا بر من كنار حوض وارد شوند؟
[پس از اين شرح و بيان كه اميرالمؤمنين فرمود] همگى آنان گفتند: «آرى به خدا قسم اين كلمات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را ما شنيدهايم و به طورى كه گفتى بدان شهادت مىدهيم». بعض ديگر از آن گروه گفتند: «بيشتر اين مطالب را در خاطر داريم، ولى تمام آن را در حفظ نداشتيم. ولى اينانكه تمام آن را در خاطر داشته و بدان گواهى دادند، همه آنها از نيكان و مردم با فضيلت ما مىباشند». پس على(علیه السلام)
فرمود: «راست گفتيد! همگى مردم در حفظ يكسان نيستند. من آنانى را كه اين گفتار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در خاطر دارند، به خدا سوگند مىدهم كه برخيزند و بدانچه در خاطر دارند، خبر دهند». پس اين اشخاص برخاستند: «زيد بن ارقم، بَراء بن عازب، سلمان، ابوذر، مقداد و عمّار». اينها گفتند: ما گواهى مىدهيم كه فرمايشات رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در خاطر داريم در حالتى كه بر منبر ايستاده بود و تو پهلوى او بودى و او مىفرمود:
أيّها الناس إنَّ الله عزّ و جلّ أمرني أن أنصِبَ لَكم إمامَكُم و القائِمَ فيكم بَعدي و وَصِيّي و خَليفَتي، و الَّذي فَرَضَ الله عزّ و جلّ عَلَى المُؤمِنينَ في كتابه طاعَتَهُ فَقَرنَ بِطاعَتِهِ طاعَتي، و أمَرَكُم بِوِلايَتِه، و إنّي راجَعتُ رَبّي؛ خَشيَةَ طعنِ أهلِ النِّفاقِ و تَكذِيبِهِم، فأوعَدَني لَأُبلِّغُها أو لَيُعذِّبُني.
يا أيّها الناس إنَّ الله أمَرَكُم في كتابه بالصَّلاة، فَقد بَيَّنَها لَكم، و الزكاةَ و الصَّومَ و الحَجّ، فَبَيَّنتُها لَكم، و فَسَّرتُها، و أمركم بِالولاية، و إنّي أُشهدُكُم أنَّها لهذا خاصّة،. و وَضَعَ يَدَهُ عَلى علي بن ابيطالب. ثمّ لِاِبنَيهِ بَعدَه، ثُمّ لِلأوصياء مِن بَعدِهِم مِن وُلدِهم، لا يُفارِقونَ القُرآنَ، و لا يُفارِقُهُم القُرآنَ؛ حَتّى يَرِدوا عَليَّ حَوضِي.
أيّها الناس قد بيّنتُ لكم مَفزَعَكُم بَعدي و إمامَكم و وليَّكُم و هادِيَكُم، و هو أخي علي بن ابيطالب، و هو فيكم بِمَنزِلَتي فيكم، فَقَلِّدوهُ دِينَكُم، و أطيعوه في جميع أُموركم، فإنَّ عِندَه جميعُ ما عَلَّمَني الله مِن عِلمِه و حِكمَتِه، فَسَلوهُ و تَعلّمُوا مِنه و مِن أوصيائِهِ بَعده، و لا تُعلّمُوهُم، و لا تَتَقدّموهم، و لا تَخَلّفوا عَنهم؛ فإنَّهُم مع الحقِّ و الحقُّ معهم، لا يُزايِلونَهُ و لا يُزايِلُهُم.
اى مردم! همانا خداى عز و جل امر كرده كه امام و پيشواى شما را منصوب نمايم و آنكه را كه بعد از من وصى من و خليفه من است و آن كسى را كه خداى عز و جل در كتاب خود طاعت او را واجب فرموده و طاعت او را همدوش طاعت من ساخته و شما را امر به ولايت او فرموده به شما معرفى كنم و من در ابلاغ اين امر، از ترس طعن و نكوهش اهل نفاق و تكذيب آنها، به خداى خود مراجعه نمودم. خداى مرا تهديد فرمود كه اگر اين امر را تبليغ نكنم، مرا عذاب فرمايد.
اى مردم! همانا خداوند شما را امر به نماز فرموده و به طور تحقيق آن را براى شما بيان كرده است و امر به زكات و روزه و حج فرموده و آنها را براى شما بيان نموده و من آنها را براى شما تفسير كردهام و امر كرده است شما را به ولايت، و من شاهد مىگيرم شما را كه همانا آن ولايت [كه خداوند امر فرموده] اختصاص به اين (على(علیه السلام) دارد. در هنگام اداى سخن، دست خود را بر على نهاد. سپس فرمود: بعد از او اختصاص به دو پسرش [حسن و حسين(عليهما السلام)] دارد و سپس به اوصياى بعدشان از فرزندانشان. آنها از قرآن جدا نشوند و قرآن از آنها جدا نشود تا بر من در كنار حوض وارد شوند. اى مردم! به تحقيق من براى شما بيان كردم و پناهگاه شما و پيشواى شما و ولى شما و راهنماى شما را نشان دادم و او برادرم علىبن ابىطالب است و او ميان شما به منزله من است. پس قلاده اطاعت او را در دين بر گردن نهيد و او را در تمام امور اطاعت كنيد؛ زيرا تمام آنچه خداى عزّ و جل به من تعليم فرموده، از علم و حكمتش، همانا تماماً نزد اوست. پس از او سؤال كنيد و از او بياموزيد و از اوصياى بعد از او و آنها را تعليم ندهيد و بر آنها پيشى نگيريد و از آنها دور و
عقب نمانيد؛ زيرا همانا آنها با حقند و حق با آنهاست؛ هيچگاه آنها از حق و حق از آنها جدا نشود.
آنگاه آن اشخاص كه برخاسته بودند، پس از شهادت به اين مطالب نشستند.... (1)
حاكم (2)، با بررسى در طريق حديث، از وليد و ابىبكر بن قريش روايت كرده كه آن دو از حسن بن سُفيان و او از محمّد بن عبده و او از حسن بن حسين و او از رُفاعة بن اياس ضَبِّى و او از پدرش و او از جدش نقل نموده كه در جنگ جمل با على(علیه السلام) بوديم، آن حضرت نزد طلحة بن عُبيدالله فرستاد و ملاقات با او را خواستار شد. در نتيجه طلحه نزد آن حضرت آمد، به او فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم آيا از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدى كه مىفرمود:
«مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلي مَولاهُ، اللَّهُمَّ والِ مَن والاهُ، و عادِ مَن عاداهُ». طلحه گفت: «آرى». فرمود: «پس چرا با من نبرد مىكنى؟!» گفت: «يادم رفته بود!» راوى گويد: «آنگاه طلحه از خدمت آن جناب بازگشت». (3)
مسعودى اين داستان را چنين روايت مىكند:
سپس هنگام بازگشت زُبير، على(علیه السلام) بر طلحه بانگ زد و فرمود: «اى ابا محمّد چه امرى تو را به ميدان نبرد با من برانگيخته؟» گفت: «خونخواهى عثمان». على(علیه السلام) فرمود: «خداوند بكشد از ما و شما آنكه را كه بدين امر سزاوارتر است. آيا نشنيدى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. و تو اول
كسى بودى كه با من بيعت كردى و سپس بيعت را شكستى! درحالىكه خداوند عز و جل فرمايد: (فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ )». (1)در اين هنگام طلحه گفت: «استغفر اللّه» و سپس برگشت. (2)
پيشواى حنبلىها، احمد بن حنبل، با بررسى و دقت از يحيى بن آدم، از حنشبن حارث بن لَقيط نَخَعى اشجَعى، از رِياح بن حارث روايت كرده كه او گفت: چند تن در رَحبَه (3)نزد على(علیه السلام) آمدند و گفتند: «السلام عليك يا مولانا». فرمود: «چگونه من مولاى شما هستم، درحالىكه شما عرب هستيد؟!» گفتند: «ما از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روز غدير خم شنيديم كه فرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه».
1) . فتح: 10.
2) . مروج الذهب، ج2، ص11. اين داستان را خطيب خوارزمى حنفى، در المناقب، صفحه 112 و ابنعساكر در تاريخ مدينة دمشق، ج7، صفحه 83، و سبط ابن جوزى در تذكرة الخواص، صفحه 42 و حافظ ابوبكر هيثمى در جلد 9 مجمع الزوايد، صفحه 107، از طريق بزار، و ابن حجر در جلد 1 تهذيب، صفحه 391 به اسنادش از طريق نسائى و ابوعبداللّه محمّد بن محمّد بن يوسف سنوسى در جلد 6 شرح مسلم، صفحه 236، و ابوعبدالله محّمد بن خليفه و شتانى مالكى در شرح مسلم، جلد 6، صفحه 236 روايت كردهاند. الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج1، ص381.
3) . رَحبَه، نام محلهاى در كوفه و نيز به صحن مسجد و كاروانسرا مىگويند كه اينجا مراد ظاهراً همان معناى اخير است. گفته شده على(علیه السلام) در رَحَبَهِ مَسْجِد كوفه بين مردم قضاوت مىكرد كه منظور صَحْن مسجد است. رحبه را به اين جهت رحبه گفتهاند كه آن مكان وسيع است و به منزل وسيع نيز رحيب گفته مىشود: تاج العروس من جواهر القاموس، ج2، ص19.
رياح گفت: چون از آنجا گذشتند، من به دنبال آنها رفتم و پرسيدم اينها كيانند؟ گفتند: «گروهى از انصارند، كه ميان آنها ابوايوب انصارى است».
نيز از حبيب بن يسار، از ابى رميله روايت شده كه چهار سوار نزد اميرالمؤمنين(علیه السلام) آمدند تا اينكه شتران خود را در رحبه خوابانيدند. سپس نزد آن جناب آمدند و گفتند: «السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاته». فرمود: «و عليكم السلام. اين قافله از كجا آمده؟» گفتند: «موالى تو از سرزمين فلان آمدهاند». فرمود: «از كجا شما موالى من هستيد؟» گفتند: «ما در روز غدير خم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيديم كه مىفرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه». (1)
ابن اثير از كتاب الموالات ابن عُقده به اسنادش از ابى مريم زرّبن حبيش روايت كرده كه گفت: على(علیه السلام) از قصر بيرون آمد و با او سوارانى كه شمشير حمايل داشتند، روبهرو شدند و گفتند: «السلام عليك يا اميرالمؤمنين. السلام عليك يا مولانا و رحمة الله و بركاته». على(علیه السلام) فرمود: «در اينجا از اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و آله) چه كسى حضور دارد؟» پس دوازده تن برخاستند كه از جمله آنها قيس بن ثابت بن شماس، هاشم بن عُتبه و حبيب بن بُديل بن وَرقاء بودند. پس گواهى دادند كه از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) شنيدهاند كه مىفرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه».
ابوموسى مدينى اين حديث را با بررسى و دقت در سند آورده است. (2)
حافظ هيثمى حديث مزبور را به لفظ اول احمد روايت نموده، سپس گويد:8.
حديث مزبور را احمد و طبرانى روايت كردهاند، جز اينكه او گفته كه گفتند: شنيديم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مىفرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه و اين ابوايوب است كه ميان ماست. پس ابوايوب روپوش را از خود دور كرد». سپس گفت: «شنيدم كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مىفرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه». و رجال طريق احمد ثقه هستند... . (1)
جمال الدين عطاء الله بن فضل الله شيرازى در كتاب خود، «الاربعين فى مناقب اميرالمؤمنين»، در مورد حديث غدير گويد: آن را زرّ بن حبيش روايت نموده و چنين گفته است: على(علیه السلام) از قصر خارج شد، در اين هنگام سوارانى كه شمشير حمايل داشتند و روپوش بر صورت، و تازه از راه رسيده بودند، با آن حضرت روبهرو شدند و گفتند: «السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة الله و بركاته. السلام عليك يا مولانا!» على(علیه السلام) پس از جواب سلام فرمود: «در اينجا از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چه كسانى هستند؟» پس دوازده تن از آنها برخاستند كه از جمله خالد بن زيد ابوايوب انصارى، خُزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، قيس بن ثابت بن شماس، عمّار بن ياسر، ابوالهيثم بن تيهان، هاشم بن عُتبة بن ابىوقاص و حبيب بن بُديل بن ورقاء بودند. پس شهادت دادند كه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در روز غدير خم شنيدند كه مىفرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه...» تا آخر حديث.
پس على(علیه السلام) به انس بن مالك و بَراء بن عازب (كه از اداى شهادت خوددارى كردند) فرمود: «چه چيز شما را مانع شد از اينكه برخيزيد و شهادت دهيد؟ چه آنكه شما نيز همانطور كه اين گروه شنيدهاند، شنيدهايد؟!» سپس فرمود: «بار4.
1) . مجمع الزوائد، حافظ هيثمى، ج9، ص104.
خدايا اگر اين دو نفر به علّت عناد كتمان كردند، آنها را مبتلا كن». اما براء نابينا شد و پس از نابينا شدن، هنگامى كه [درباره آدرس] منزل خود مىپرسيد، مىگفت: «كسى كه گرفتار نفرين شده، چگونه راه مقصود را مىيابد؟!» پاهاى انس به برص مبتلا شد و گفته شده است: هنگامى كه على(علیه السلام) طلب گواهى فرمود، وى معتذر به فراموشى شد! على(علیه السلام) فرمود: «بار خدايا اگر دروغ مىگويد او را به سفيدى (برص) مبتلا كن كه دستار او آن را مخفى نسازد». پس چهره او دچار برص شد و پيوسته خرقه بر چهره خود مىافكند.
ابن ابى الحديد گويد: مشهور اين است كه على در رحبه كوفه، مردم را سوگند داد و گفت: «به خدا سوگند مىدهم هركس را كه در بازگشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از حجة الوداع از آن حضرت شنيده كه درباره من فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه»، برخيزد و گواهى دهد، در نتيجه مردانى به پا خاستند و به اين گفتار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گواهى دادند. سپس على(علیه السلام) به انس بن مالك فرمود: «تو نيز آن روز حضور داشتى، تو را چه مىشود (كه گواهى نمىدهى)؟». وى گفت: «يا اميرالمؤمنين سن من زياد شده و آنچه را فراموش كردهام، بيشتر است از آنچه به ياد دارم». فرمود: «اگر دروغ مىگويى خداوند تو را به سفيدى مبتلا كند كه عمامه آن را پنهان نكند». پس او نمرد تا به برص مبتلا شد. (1)
وى در جايى ديگر گويد: گروهى از استادان بغدادى ما ذكر كردند كه عدّهاى از صحابه، تابعين و محدثين، از على(علیه السلام) منحرف بودند و درباره او بدگويى مىكردند و بعضى از آنها براى رسيدن به دنيا و منافع آنى و عاجل آن، مناقب او8.
1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج4، ص488.
را كتمان مىكردند و به دشمنان او اعانت مىنمودند! از جمله آنها انس بن مالك بود. على(علیه السلام) در رحبه (ميدان بزرگ) قصر (يا رحبه مسجد جامع كوفه) سوگند داد كه كدام يك از شما از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيده كه فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه». در نتيجه دوازده تن به پاخاستند و بدان شهادت دادند. اما انس بن مالك كه ميان آن گروه بود، برنخاست. على(علیه السلام) فرمود: «اى انس! چه چيز تو را مانع شد كه برخيزى و شهادت دهى؟! درحالىكه تو نيز [در غدير خم] حضور داشتى؟» گفت: «يا اميرالمؤمنين پير شدهام و فراموش نمودهام». على(علیه السلام) گفت: «بار خدايا اگر دروغ مىگويد او را به سفيدى گرفتار كن كه عمامه آن را نپوشاند». طلحة بن عمير گفت: «قسم به خدا بعد از آن، به طور آشكار، ديدم كه از برص، بين دو چشم او سفيدى پيدا شد».
همچنين عثمان بن مُطَرَّف گفت: مردى از انس بن مالك در پايان عمرش درباره علىبن ابىطالب(علیه السلام) سئوال كرد. انس در جواب او گفت: «من بعد از روز واقعه رحبه قسم خوردم كه درباره على(علیه السلام) چيزى را كه از من سئوال كنند، كتمان نكنم. او در روز قيامت سرور اهل تقواست. به خدا قسم اين سخن را از پيغمبرشما(صلی الله علیه و آله) شنيدم». (1)
در تاريخ ابن عساكر آمده است كه احمد بن صالح عجلى گفت: «احدى از اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و آله) مبتلا نشد، مگر دو نفر: يكى مُعَيقِيب كه مبتلا به بيمارى جذام بود و يكى انس بن مالك كه مبتلا به برص بود». (2)0.
ابوجعفر نيز گفت: انس را ديدم كه مشغول خوردن بود و لقمههاى بزرگى مىگرفت و بيمارى برص در او نمايان بود و [براى اينكه برص را مخفى بدارد] خَلوق (1)مىماليد و گفتار عِجلى را كه بالا ذكر شد، ابوالحجاج مزّى در كتاب تهذيب خود (بهطورىكه در خلاصه خزرجى، صفحه 35 مذكور است) حكايت نموده و سيد حِميَرى موضوع اصابت نفرين را در قصيده لاميّه خود به نظم در آورده كه دو بيت آن چنين است:
في رَدّه سَيِّدَ كُلِّ الوَرى مَولاهُمُ فِي المُحكَم المُنزَل
فَصَدَّهُ ذو العرش عن رُشدِهِ و شانَهُ بِالبَرَصِ الاَنكَلِ
در جواب رد دادن انس به سرور تمامى مردم، يعنى كسى كه مولاى ايشان است در كتاب آسمانى.
خداى عرش از راه هدايت او را بازداشت و با مرض عبرتانگيز برص معيوبش ساخت.
زاهى، يكى از شعراى غدير در قرن چهارم، در قصيده خود چنين سروده است:
ذاكَ الَّذِي استَوحَشَ مِنهُ انَسُ ان يَشهَدَ الحَقَّ فَشاهَدَ البَرَصَ
اذ قالَ مَن يَشهَدُ بِالغَديرِ لِي؟ فَبادَرَ السامِعُ و هُوَ قَد نَكَص
فَقال انسَيتُ. فَقال: كاذِبُ سَوفَ تَرى مالا تُوارِيهِ القُمُص (2)
آن كسى است كه انس را از شهادت دادن حق متوحش ساخت و در نتيجه به مرض برص مبتلا شد.4.
آن زمانى كه گفت چه كسى براى من در خصوص غدير شهادت مىدهد، پس شنونده به پيش آمد، درحالىكه او (انس) قدم به عقب گذاشته.
و گفت: مطلب را فراموش كردهام. پس فرمود: كه تو دروغگويى و خواهى ديد چيزى را كه پيراهن آن را نمىپوشاند.
براى آن كس كه اهل انصاف باشد، مواردى كه در اين بخش آورده مىشود، كافى است تا بر حقانيت على(علیه السلام) اقرار كند؛ چراكه در اين بخش، فرازهايى از سرودههاى افراد عنودى همچون عمرو بن عاص را خطاب به معاويه نقل مىكنيم كه وى در بخشى از قصيده جَلجَلِيه مىگويد: اى معاويه! خلافت، حق على(علیه السلام) است، نه فرد شيادى مثل تو:
وَ اكشِفُ عَنكَ حِجابَ الغُرُورِ وَ ايقِظُ نائِمَةَ الاَثكَلِ
فَانّكَ مِن امرَةِ المؤمنينَ وَ دَعوَى الخلافَةَ فِي مَعزَلِ
و ما لَكَ فِيها و لا ذَرّة و لا لِجُدودِكَ بِالاَوّلِ
فَاِن كانَ بَينَكُما نِسبَةٌ فَاينَ الحِسامُ مِنَ المَنجَل
وَ اينَ الحَصا مِن نُجومِ السَّماء وَ اينَ مُعاوِيةَ مِن عَلِي؟
فَاِن كُنتَ فيها بَلَغتَ المُنى فَفِي عُنُقِي عَلَقَ الجَلجَلِ (1)
[اى معاويه] پرده غرور تو را پاره خواهم كرد و خوابيده داغدار (يتيمانى كه پدرانشان به خاطر تو كشته شدهاند) را بيدار مىكنم [و عليه تو تحريك مىكنم].
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج2، ص176.
تو از حكومت بر مؤمنان و ادعاى خلافت دور هستى.
تو به اندازه ذرهاى در حكومت حقى ندارى و قبل از تو اجدادت هم، چنين حقى نداشتند.
اى معاويه! چه نسبتى مىتواند ميان تو و على باشد؟! على چون شمشيرى [بُرّان] است و تو بمانند داسى كُند.
على كه چون ستاره آسمان است كجا و تو كه چون ريگى بيش نيستى كجا؟!
اى معاويه! اگر تو در امر حكومت به آرزويت رسيدى، به خاطر آن بود كه به گردن خود زنگوله رسوايى آويختم [و آگاه باش كه در گردن من زنگولهاى است كه اگر گردنم را تكان بدهم، زنگوله به صدا در خواهد آمد].
سعد بن ابىوقاص نيز خطاب به معاويه گفته است: «اگر من در امور سياست دخالت مىكردم، حتماً جانب على را مىگرفتم؛ چراكه يك روز با او بودن برابر است به يك عمر زندگى با تو؛ زيرا آنچه ما داشتيم، در على نيز بود ولى آنچه او داشت در ما نبود». آنگاه در جواب درخواست معاويه اين اشعار را سرود:
مُعَاوِيَّ دَاؤُكَ الدَّاءُ الْعَيَاءُ فَلَيْسَ لِمَا تَجِيءُ بِهِ دَوَاءٌ
طَمِعْتَ الْيَوْمَ فِيَّ يَا ابْنَ هِنْدٍ فَلَا تَطْمَعْ فَقَدْ ذَهَبَ الرَّجَاءُ
عَلَيْكَ الْيَوْمَ مَا أَصْبَحْتَ فِيهِ فَمَا يَكْفِيكَ مِنْ مِثْلِي الْإِبَاء
فَمَا الدُّنْيَا بِبَاقِيَةٍ لِحَيٍ وَ لَا حَيٌّ لَهُ فِيهَا بَقَاءٌ
وَ كُلُّ سُرُورِهَا فِيهَا غُرُورٌ وَ كُلُّ مَتَاعِهَا فِيهَا هَبَاءٌ
أَ يَدْعُونِي أَبُو حَسَنٍ عَلِيٌ فَلَمْ أَرْدُدْ عَلَيْهِ بِمَا يَشَاءُ
وَ قُلْتُ لَهُ أَعْطِنِي سَيْفاً بَصِيراً تَمُرُّ بِهِ الْعَدَاوَةُ وَ الْوَلَاءُ
فَإِنَّ الشَّرَّ أَصْغَرُهُ كَبِيرٌ وَ إِنَّ الظَّهْرَ تَثْقُلُهُ الدِّمَاءُ
أَ تَطْمَعُ فِي الَّذِي أَعْيَا عَلِيّاً عَلَى مَا قَدْ طَمِعْتَ بِهِ الْعَفَاءُ
لَيَوْمٌ مِنْهُ خَيْرٌ مِنْكَ حَيّاً وَ مَيْتاً أَنْتَ لِلْمَرْءِ الْفِدَاءُ
فَأَمَّا أَمْرُ عُثْمَانَ فَدَعْهُ فَإِنَّ الرَّأْيَ أَذْهَبَهُ الْبَلَاءُ (1)
اى معاويه! درد تو بيمارى سختى است و آنچه به عنوان علاج درد خود انديشيده و آوردهاى، درمانش نباشد.
اى پسر هند! اينك در من طمع كردى؛ طمع بيجا مكن و دل خوش مدار كه اميدت بر باد رفته است.
آنچه امروز بدان گرفتار آمدى بر گردن خود توست و آنچه از چون منى تو را بسنده است، همان امتناع من است.
دنيا براى هيچ جاندارى نپايد و هيچ جاندارى را در آن بقايى نباشد.
آنچه شادى و سرور در آن است، همه فريب و غرور است و جمله متاع آن در معرض تندباد نابودى است.
آيا [با آنكه] ابوالحسن على مرا مىخواند و من چنانكه او مىخواهد پاسخش ندادهام.
و به او گفتم مرا شمشيرى برّان بده كه خود، دشمن را از دوست باز شناسد! (رواست كه دعوت تو را پذيرم)؟
به راستى كوچكترين بدى و شر نيز بزرگ است و تحمل مسئوليت خونريزى بر پشت آدمى بس گران مىآيد.
آيا طمع به كسى بستهاى كه حتى دعوت على را نپذيرفت و [از اين رهگذر]6.
1) . وقعة صفين، ص76.
او را رنجيده كرد؟ [بدان] در آنچه طمع كردهاى، نيستى و نابودى نهفته است.
بىترديد يك روز همراهى با او، خواه آدمى بماند يا بميرد، بهتر از همكارى با توست كه تو خود آزاد شده دست آن بزرگمردى.
اما داستان عثمان را رها كن كه [ماجرايى گذشته است] و چون بلا رسد، انديشه را مىربايد.
عبدالله بن عمر نيز دعوت معاويه را نپذيرفت و در نامه اش به معاويه، مخالفت با على(علیه السلام) را از امور شبههناك به شمار آورد و گفت:
وَ طَلحَةُ يَدعو و الزُّبَيُر وَ أمُّنا فَقُلنا لَها قُولي لَنا ما بَدا لَكِ
حَذارِ أمور شُبِّهَت و لَعَلَّها موانِعَ في الأخطار إحدَى المَهالِك (1)
و طلحه و زبير و مادرمان (عايشه امالمؤمنين) ما را خواندند و ما به او (عايشه) گفتيم: هر چه ناگزيرى به ما بگو.
ولى از امور شبههناك بپرهيز كه شايد در اين مخاطرات سخت، يكى از مهلكههاى نابودكننده كمين كرده باشد.
با اينكه عُمَر و ابوبكر در واقعه غدير خم با على(علیه السلام) بيعت نموده و با واژه بَخ بَخ، خلافت را به على(علیه السلام) تبريك گفتند، طولى نكشيد كه اركان شرع را منهدم كردند و حقّ اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) را ضايع نمودند و هرگز از اين كار ترسى به دل راه ندادند؛ چنانكه إرث حضرت فاطمه(عليها السلام) را منع كردند، بدون اينكه كوچكترين ترحمى داشته باشند. به تعبير قرآن كريم:
(فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ) (آلعمران:187)4.
1) . وقعة صفين، ص74.
پس آن [عهد و كتاب] را ترك كردند و به آن اعتنايى ننمودند و در برابر ترك آن، اندكبهايى به دست آوردند و بد چيزى است آنچه به دست مىآورند.
گويا عباسبن عُتبَةبن أبىلهب (1)، براى توصيف همين مصائب كه درباره اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله)، خصوصاً على(علیه السلام)، پيش آوردند، اين اشعار را سروده است:
مِن مُبَلِّغٍ عَنّا النَّبِيَّ مُحَمَّداً إنَّ الوَرَى عادُوا إلَى العُدوانِ
إنَّ الَّذِينَ أمَرتَهُم أن يَعدِلوا لَم يَعدِلوا إلّا عَنِ الاِيمانِ
غَصَبوا اميرالمؤمنين مَكانَهُ وَ استَأثَروا بِالمُلك و السُّلطانِ
يك نفر از ما به محمد، نبى خدا، برساند كه مردم [بعد از وفاتش] دوباره به اهلبيت دشمنى نمودند.
آنان كه گفته بودى عدالت نمايند، عدول نكردند (روى بر نگردانيدند) جز از ايمان.
از على، جايگاهش را غصب نمودند و خلافت را به سلطنت تبديل كردند.
به فاطمه بتول، ستم كردند و ميراثش را، علىرغم سفارش قرآن، از او گرفتند.
مؤلف «ينابيع الموده» از «فرائد السمطين» شيخ الإسلام حموينى از مجاهد و از ابن عباس نقل مىكند كه مردى يهودى به نام «نَعثَل يا مغثل» نزد پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) آمد و مسائلى چند درباره توحيد پرسيد. حضرت به همه آنها پاسخ دادند. نعثل قانع شد و اسلام آورد. سپس عرض كرد: «يا رسول الله هر پيغمبرى بايد وصى9.
داشته باشد؛ وصى شما كيست؟» فرمود:
اِنَّ وَصِيي عليبن ابيطالب و بَعدَهُ سِبطاي الحَسَنُ و الحُسَينُ تَتلُوهُ تِسعُةُ ائِمّة مِن صُلبِ الحُسَينِ.
يعنى وصى من علىبن ابىطالب(علیه السلام) است و بعد از او دو دخترزادهام حسن و حسين(عليهما السلام) و بعد از ايشان نُه نفر امامان از صلب حسين مىباشند.
نعثل عرض كرد: «تمنا دارم اسامى آنان را براى من بيان فرمايى». حضرت فرمود:
اِذا مَضَى الحُسينُ فَإبنُهُ عَلي فَاِذا مَضَى عَلِي فَإبنُهُ مُحَمّدٌ فَاِذا مَضَى مُحَمّدٌ فَإبنُهُ جَعفَرٌ فَاِذا مَضَى جَعفَرٌ فَإبنُهُ موسى فَاِذا مَضى مُوسى فَإبنُهُ عَلِي فَاِذا مَضى عَلِي، فَإبنُهُ مُحُمّد فَاِذا مَضى مُحَمّدٌ فَإبنُهُ عَلِي فَاِذا مَضى عَلي فَإبنُهُ الحَسَنُ فَاِذا مَضى الحَسَنُ فَإبنُهُ الحُجّةُ مُحمّدٌ المَهدِي فَهؤلاءِ اثنا عَشَرَ.
وقتى حسين از دنيا برود، فرزندش على در جاى او امامت را عهدهدار خواهد شد. وقتى على از دنيا برود، فرزندش محمد در جاى او امامت را عهدهدار خواهد شد. وقتى محمد از دنيا برود، فرزندش جعفر در جاى او امامت را عهدهدار خواهد شد. وقتى جعفر از دنيا برود، فرزندش موسى در جاى او امامت را عهدهدار خواهد شد. وقتى موسى از دنيا برود، فرزندش على در جاى او امامت را عهدهدار خواهد شد. وقتى على از دنيا برود، فرزندش محمد در جاى او امامت را عهدهدار خواهد شد. وقتى محمد از دنيا برود، فرزندش على در جاى او امامت را عهدهدار خواهد شد. وقتى على از دنيا برود، فرزندش حسن در جاى او امامت را عهدهدار خواهد شد. وقتى حسن از دنيا برود، فرزندش حجت خدا محمد مهدى در جاى او امامت را عهدهدار خواهد شد. پس اينها دوازده نفر هستند.
سپس نعثل طرز به شهادت رسيدن هر يك را سؤال كرد و حضرت پاسخ داد.
آنگاه نعثل گفت: «اَشهَدُ ان لا الَهَ الّا الله وَ انَّكَ رَسولُ الله وَ اشهَدُ انَّهُم الاَوصِياءُ بَعدَكَ». بعد نعثل گفت: «آنچه فرمودى در كتب انبياى سلف ديدهام و در وصيتنامه حضرت موسى ثبت است». پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
طُوبَى لِمَن احبَّهُم وَ وَيلٌ لِمَن ابغَضَهُم و خَالَفَهُم.
بهشت براى كسى است كه آنها را دوست بدارد و از آنها پيروى كند و جهنم براى كسى است كه آنها را دشمن بدارد و با آنها مخالفت كند.
آنگاه نعثل در حضور پيامبر اشعار ذيل را بر زبان جارى ساخت:
صَلَّى الْعَلِيُّ ذُو الْعُلَى عَلَيْكَ يَا خَيْرَ الْبَشَرِ
أَنْتَ النَّبِيُّ الْمُصْطَفَى وَ الْهَاشِمِيُ الْمُفْتَخَرُ
بِكَ اهْتَدَيْنَا رُشْدَنَا وَ فِيكَ نَرْجُو مَا أَمَرَ
وَ مَعْشَرٍ سَمَّيْتَهُمْ أَئِمَّةً اثْنَى عَشَرَ
حَبَاهُمُ رَبُّ الْعُلَى ثُمَّ صَفَاهُمْ مِنْ كَدَرٍ
قَدْ فَازَ مَنْ وَالاهُمُ وَ خَابَ مَنْ عَفَا الْأَثَرَ
آخِرُهُمْ يَشْفِي الظَّمَأَ وَ هُوَ الْإِمَامُ الْمُنْتَظَرُ
عِتْرَتُكَ الْأَخْيَارُ لِي وَ التَّابِعُونَ مَا أَمَرَ
مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مُعْرِضاً فَسَوْفَ يَصْلَى بِسَقَر (1)
درود و رحمت خداى بزرگ بر تو باد اى صاحب مقام عالى كه بهترين افراد بشرى.
تو پيغمبر برگزيده هاشمىنسبى و به آن مفتخرى.
به سبب شما خدايمان ما را هدايت كرد و به وسيله تو اميد رهايى از آتش دوزخ داريم.5.
1) . الإنصاف فى النص على الأئمة، صص390 - 393؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج4، ص85.
و گروه خلفا و جانشينان شما كه نام بردى، امامان دوازدهگانه هستند.
زيرا خداى بزرگ ايشان را بلندرتبه و پاك و پاكيزه از هر عيب نموده است.
نجات مىيابد آن كسى كه به ايشان تمسك جويد؛ هركس دشمنى با ايشان نمايد، زيانكار گردد.
و دوازدهمى آنها كه امام منتظر است، با ظهور خود، شيعيان تشنه [ديدار] را سيراب مىنمايد.
و خاندان شما آن برگزيدگانى هستند كه ما مأمور اطاعت از ايشانيم.
و كسى كه از ايشان اعراض كند، در آتش دوزخ جاويد خواهد ماند.
مىدانيم كه پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)، در قبال زحمات خود، از امت خويش مزدى جز محبت خاندانش را طلب نكرد. البته منظور از محبت خاندان، پيروى مردم از مرام و فرهنگ اهلبيت است. به يقين على(علیه السلام) جزء اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) بوده و محبتش به دليل رواياتى كه ذكر خواهيم كرد، بر همگان واجب و دشمنى با او، دشمنى با خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به شمار مىآيد.
شهاب الدين احمد بن محمد قسطلانى گفته است: «خداوند مودت خويشان پيغمبر و محبت همه اهلبيت بزرگوار و ذريه او را بر تمام خلق خود لازم و فرض فرموده و گفته است: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) ». (1)
حافظ ابوعبدالله ملّا در سيرهاش آورده است كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «همانا خداوند پاداش مرا مودت خاندانم قرار داد و من در فردا (آخرت) از شما [در اين باره] سؤال خواهم كرد». (2)
جابر بن عبدالله انصارى گفت: يك مرد عرب خدمت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: «يا محمّد! اسلام را بر من عرضه كن». فرمود: «شهادت بده كه خدايى جز خداوند يگانه كه يكتا و بىشريك است، نيست و نيز محمّد بنده و رسول اوست». عرب گفت: «آيا پاداشى هم مىخواهى». فرمود: «جز مودّت خويشان، نه». گفت: «خويشان من يا خويشان تو». فرمود: «خويشان من». گفت: «بيا تا با تو بيعت كنم؛ چه هركس تو را و خاندانت را دوست ندارد، بر او لعنت خدا باد» و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) گفت: «آمين». (3)
از ابوامامه باهلى آوردهاند كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «همانا خداوند پيمبران را از چند درخت آفريد و مرا از يك درخت خلق كرد. پس من ريشه آن درختم و على(علیه السلام) شاخه آن و فاطمه(عليها السلام) ورق آن و حسن و حسين(عليهما السلام) ميوه آن هستند.1.
پس هركس به شاخهاى از شاخه آن درآويزد، رستگار شود و هركس آن را رها كند، فرو افتد و اگر بندهاى هزار سال، پس از آن هزار سال و پس از آن هزار سال ديگر در بين صفا و مروه خدا را عبادت كند و صحبت ما را درك نكند، خدا وى را به صورت در آتش اندازد» سپس تلاوت فرمود: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) . (1)
احمد و ابن ابىحاتم از ابن عباس درباره اين قول خداى تعالى كه فرمود: (مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً) (2)آوردهاند كه مراد از حسنه، مودت آل محمّد(صلی الله علیه و آله) است. (3)
ابوطُفَيل گفت: حسن بن علىبن ابىطالب(علیه السلام) براى ما خطبه خواند... سپس فرمود: «هركس مرا مىشناسد كه مىشناسد و آنكه نمىشناسد، من حسن بن محمّدم». سپس اين آيه را كه قول يوسف است، قرائت فرمود: (وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ) . (4)فرمود: «منم از خاندانى كه جبرئيل در خانه ما فرود مىآيد و از پيشگاه ما بالا مىرود و منم از خاندانى كه خداى تعالى مودتشان را بر هر مسلمانى فرض فرموده و درباره آنها آيه: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً) را فرو فرستاده است و اقتراف حسنه، مودت ما خاندان است». (5)3.
1) . كفايه الطالب، ص178.
2) . شورى: 23، «هركسى كار نيكى انجام دهد، بر نيكىاش مىافزاييم».
3) . الفصول المهمه، ص13؛ الصواعق المحرقه، ص101؛ الدر المنثور، ج6، ص7.
4) . يوسف: 38.
5) . شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج4، ص11؛ مجمع الزوائد، ج9، ص146؛ الصواعق المحرقه، صص101 و 136؛ نزهة المجالس، ج2، ص231؛ الرشفة الصادى، ص43.
طبرى به اسناد خود از سَدّى، (1)و او از ابىديلم، نقل كرده است كه گفت: چون علىبن حسين(علیه السلام) را اسير كردند و به شام آوردند و او را بر در دروازه دمشق به پا داشتند، مردى از اهل شام برخاست و به امام گفت: «خدا را شكر كه مردانتان را كشت و شما را درمانده كرد و به اين فتنه خاتمه داد». على بن حسين(علیه السلام) فرمود: «آيا قرآن خواندهاى؟» گفت: «آرى». فرمود: «آيا آل حم را خواندهاى». پاسخ داد: «قرآن خواندهام، ولى آل حم را نديدهام». فرمود: «آيا نخواندهاى (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى). پرسيد: «مگر خويشان پيغمبر شمائيد؟» فرمود: «آرى». (2)
طبرى در تفسيرش از سعيد بن جُبير و عمرو بن شُعيب روايت كرده است كه آن دو گفتهاند: «مقصود از خويشاوند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فاطمه(عليها السلام) است». (3)
ابوحيان در تفسير خود اين سخن را از آن دو و از سَدّى روايت كرده و سيوطى نيز در الدرّ المنثور آورده است. فخر رازى مىگويد: «آل محمّد(صلی الله علیه و آله)، كسانى هستند كه امورشان به پيغمبر واگذار است و هر كدام از آنآنكه پيوندشان با پيغمبر شديدتر و كاملتر باشد، او آل خواهد بود و چون هيچ ترديدى نيست كه پيوند ميان فاطمه و على و حسن و حسين(عليهم السلام) با پيغمبر استوارترين پيوندهاست و اين مطلبى است كه همچون معلوم به نقل متواتر مسلّم است، پس واجب است كه آل، اينها باشند». (4)6.
مناوى گفته است: اين سخن از حافظ زرندى است كه «هيچ يك از دانشمندان مجتهد و پيشوايان، رهيافته نيست، مگر آنكه از ولايت خاندان پيغمبر، حظ وافر و فخر زاهر برده، چه اين امر خداست كه فرموده است: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) ».
ابن حجر گفته است: ديلمى از ابىسعيد خُدرى روايت كرده كه پيغمبر در تفسير آيه (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ) فرمودهاند: از ولايت على(علیه السلام) پرسش خواهد شد و گويا مراد «واحدى» نيز همين حديث بوده كه گفته است: در تفسير آيه (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ) ، روايت كردهاند كه مقصود، ولايت على(علیه السلام) و اهلبيت است؛ زيرا خداوند به پيغمبر فرمان داد كه مردم را آگاهى دهد كه از آنها پاداشى در نبوت مسئلت ندارد، مگر آنكه خاندانش را دوست دارند. و معناى آيه نيز چنين است كه از آنها مىپرسند آيا خاندان پيغمبر را به شايستگى و آن چنانكه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سفارش فرموده بود، دوست داشتهاند يا مودت آنها را چنان ضايع و مهمل گذاشتهاند، كه بايد سرزنش و نكوهش شوند؟ (1)همچنين اين شعر را از عربى ياد كرده است:
رأيتُ وِلائِي آل طه فَريضَةً عَلى رَغم أهل البُعدِ يُورِثُني القُربا
فَما طَلَبَ المبعوثُ أجراً عَلَى الهُدى بِتَبلِيغِه إلا المَوَدَّة فِي القُربَى (2)
دوستى خود را نسبت به خاندان پيغمبر، فريضهاى ديدم كه علىرغم دورى آن درگاه، براى من قربآور است.
پيامبر(صلی الله علیه و آله) كه از جانب خداوند مبعوث شده است، براى تبليغ دين و هدايت مردم، جز مودت خاندانش چيزى طلب نكرد.1.
ابن صبّاغ مالكى نيز اين سه بيت را از گويندهاى ياد كرده است:
هُمُ العُروَةُ الوُثقَى لِمُعتَصِمٍ بِها مَناقِبُهُم جاءَت بِوَحي و انزال
مَناقِبُ فِي شَورى و سُورَةُ هَل اتى و في سُورةِ الاَحزابِ يَعرِفُها التّالي
و هَم آلُ بيتِ المُصطَفى فَوِدادُهُم عَلَى النّاس مَفروضٌ بِحُكم و اسجال
آنان براى كسى كه بدانها متوسل شود، دستاويزهاى محكماند كه مناقبشان از راه وحى و الهام رسيده است.
مناقب و فضائلى كه در سوره شورا و هل أتى و احزاب، تلاوت كنندگان قرآن مىشناسند.
آنان اهلبيت مصطفى(صلی الله علیه و آله) مىباشند و دوستى آنها به حكم الهى در منشور قرآن الزامى است.
همچنين از ديگرى آورده است:
هُمُ القَومُ مَن اصفاهُمُ الوُدَّ مُخلِصاً تَمَسَّكَ فِي اخراهُ بِالسَّبَبِ الاَقوَى
هُمُ القَومُ فاقُوا العالَمِينَ مَناقباً مَحاسِنُهُم تَجلِي و آثارُهُم تُروَى
مُوالاتُهُم فَرضٌ و حُبُّهُم هَدي و طاعَتُهُم وُدٌّ و وُدُّهُم تَقوَى (1)
آنها، خاندانى هستند كه هركس صميمانه دوستشان داشته باشد، به وسيلهاى نيرومند براى آخرت خود چنگ زده است.
خاندانى كه در مناقب بر جهانيان برترند؛ نيكىهاى آنها نمايان و آثارشان زبانزد است.
مهرشان واجب و محبتشان هدايت و طاعتشان مودت و مودتشان پارسايى است.
در كتاب الرياض النضره آمده است: «ثعلبى در كتاب «الكشف و البيان» ذيل3.
1) . الفصول المهمه، ص13.
اين گفتار خداى تعالى: (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) روايت كرده است كه مسلمبن حيان گفت: از ابا بريده شنيدم كه مىگفت: (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) ، يعنى راه محمّد و دودمانش».
در تفسير «وكيع بن جراح» از سفيان ثورى و او از سَدّى و او از اسباط و مجاهد، و آنها از عبدالله بن عباس، آوردهاند كه عبدالله در تفسير آيه (اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ) مىگفت: «اى گروه بندگان! بگوييد: خداوندا ما را بر دوستى محمّد(صلی الله علیه و آله) و خاندانش رهنمون باش».
حَموينى در فرائد السمطين به اسناد خود از اصبغ بن نباته و او از على(علیه السلام) آورده است كه امام درباره اين آيه (وَ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ) (1)مىفرمود: «صراط، ولايت ما خاندان است».
خوارزمى در مناقب آورده است كه صراط دو صراط است: راهى در دنيا است و راهى در آخرت. اما راه راست در دنيا، علىبن ابىطالب(علیه السلام) است و صراط آخرت، پل جهنم است. هركس راه مستقيم دنيا را باز شناخت، از راه آخرت به سلامت مىگذرد.
معناى اين حديث را روايت ديگرى كه ابن عدى و ديلمى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آوردهاند و در ص 111 كتاب صواعق آمده است، روشن مىكند. آن روايت اين است كه پيغمبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: «استوارترين شما بر صراط آن كسى است كه دوستىاش به خاندان و اصحاب من شديدتر باشد».
ابوسعيد در كتاب «شرف النبوه» از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آورده است كه به على(علیه السلام)».
1) . مؤمنون: 74، «كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، از اين راه منحرف مىشوند».
فرمود: «سه چيز به تو ارزانى شده است كه به هيچ كس و به من هم، ارزانى نشد. تو داماد كسى چون من شدى كه من چنين نشدم و تو را، زنى صديقه چون دختر من دادند كه چنين زنى به من ارزانى نشد. و حسن و حسين(عليهما السلام) از پشت تواند و از صلب من چون آنان به وجود نيامد. ليكن شما از منيد و من از شمايم». (1)
امام شافعى (2)
او نه تنها در فقه، بلكه در شعر هم آوازهاى داشته كه اگر به او به چشم شاعر بودنبنگريم تا فقيه بودن، متوجه ذوق شعرى او خواهيم شد. اهلبيت در اشعار او جايگاه ويژهاى داشته كه چشم هر خوانندهاى را به خود جلب مىكند. او در اشعارى كه درباره اهلبيت سروده، پس از ستايش خاندان پيامبر و ابراز محبت درباره آنان، محبت به آنان را فرضى از طرف خدا و قرآن مىداند و همه را به دور از هر نوع تعصب قومى و مذهبى، به احترام گذاشتن، قدر دانستن و ارج نهادن به آنان وا مىدارد تا آنجا كه نفرستادن درود و صلوات در نماز بر آل و خاندان پيامبر را موجب بطلان نماز شخص مىداند. وى در نهايت اين مطلب را يادآور مىشود كه در دورانى كه همه در درياى اختلافات فقهى و فرقهاى سرگردان و در حال غرق شدن هستند، بايد به حبل الهى و خاندان پيامبر و راه و روش آنان چنگ زد تا از گزند اختلاف در امان ماند.
در لزوم محبت اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله)، خصوصاً على(علیه السلام)، اشعار زيادىد.1) . ر.ك: الرياض النضرة، ج2، ص202.
2) . محمد بن ادريس الشافعى (150 - 204ه .ق). ملقب به ابوعبدالله، و معروف به امام شافعى، از علماى اهل سنت بود. نام كامل وى ابوعبدالله محمد بن ادريس بن عباس بن عثمان... بود. وى در ماه رجب سال 150ه .ق برابر با 768م، در شهر غزه از سرزمين فلسطين و به قولى در سوريه، به دنيا آمد. پدرش همراه مسلمانان، از مكه به فلسطين، ناحيه الرُباط و غزه و عسقلان، هجرت كرد. مدت كمى بعد از تولد شافعى، پدرش در غزه فوت كرد. بعد از فوت پدر، شافعى و مادرش به مكه بازگشتند. مادر شافعى، فاطمه (أم حبيبه) نام داشت كه از قبيله ازد بود. الأزديه، يكى از قبائل معروف در يمن السعيد (يمن پر بركت، بخش سر سبز و پر آب سرزمين يمن) بود. نسب شافعى به عبدمناف مىرسد كه جد اعلاى حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) است. بنابراين شافعى از جهت پدر، قريشى است. عبدمناف چهار پسر به نامهاى هاشم، مطلب، نوفل و عبدشمس داشت كه شافعى از نسل برادر هاشم، مطلب، است. امام شافعى در مكه، در زمينه علوم فقهى پيشرفت كرد و يكى از علماى برجسته آن ديار شد.
سروده است كه برخى را در اين جا ذكر مىكنيم:
2.لَكِن تَوَلَّيتُ بِغَيرِ شَكٍّ خَيرَ امامٍ و خَيرَ هادِي
ان كانَ حُبُّ الوَلِي رَفضاً فَاِنّي أرفَضُ العِبادِ (1)
به من گفتند: رافضى شدى، يعنى تو از دين خارج شدى! گفتم هرگز عقيده و دينم را ترك نمىكنم.
ولكن بدون هيچ ترديد بهترين امام، بهترين هدايتگر (على) را دوست دارم.
اگر محبت ولى خدا رفض است پس بدانيد من رافضىترين انسانها هستم.
يَقولونَ لِي لا تُحِب الوَصِي فَقُلتُ الثَّرَى بِفَمِ الكاذِب
أُحِبُّ النَّبِيَّ و آلَ النَّبِي وَ أختَصُّ آلَ أبي طالِب
و أعطِي الصَّحابَةَ حَقّ الوِلاء و أجرِي عَلَى السُّنَنِ الواجِبِ
4.وِ ان كانَ رفضاً وِلاءُ الوَصِي فَلا تَرضَ بِالرَّفضِ مِن جانِبي
وَ ان كانَ نَصباً وِلاءُ الجَميع فَاِنّي كَما زَعَموا ناصِب
و لو كُنتُم مِن وِلاءِ الوَصِي عَلَى العَجزِ كُنتُ عَلَى الغارِب
يَرَى الله سِرّي إذا لم تَرَوهُ فَكَم تَحكُمُونَ عَلى الغائِب (2)1.
به من مىگويند: وصى [رسول خدا] را دوست نداشته باش! گفتم خاك بر دهان دروغگو.
من پيامبر(صلی الله علیه و آله) و آلش را دوست مىدارم. خصوصاً آل ابىطالب را دوست مىدارم.
به اصحاب [پيامبر] حق ولاء (دوست داشتن) را روا مىدانم و طبق سنتهاى واجب، قدم بر مىدارم.
اگر دوست داشتن وصى پيغمبر رفض است، از جانب من نسبت به رفض، دلنگران نباش.
و اگر دوست داشتن همه، نصب (دشمنى) است، پس من همانطور كه آنها پنداشتهاند، ناصبى هستم.
و اگر از دوست داشتن وصى پيامبر(صلی الله علیه و آله) ناتوان هستيد، پس من بر آزادى هستم.
خداوند از باطن من خبر دارد، درحالىكه شما بىاطلاع هستيد. پس چقدر بر غايب حكم مىرانيد.
به شافعى گفتند كه مردم تاب و تحمّل شنيدن منقبت يا فضيلت اهلبيت پيغمبر(صلی الله علیه و آله) را ندارند. اگر كسى هم بخشى از مناقب و فضائل اهلبيت را ذكر كند، به ديگران توصيه مىكنند كه از اين شخص رافضى كنارهگيرى كنيد! شافعى وقتى اين مطلب را شنيد، ابيات زير را سرود:
إذاً في مَجلِسٍ ذكروا عَلياً وَ سِبطَيهِ و فاطِمَةَ الزَّكِيَّة
فَأجرَى بَعضُهُم ذِكرا سِواهُم فأيقَنَ انَّهُ سَلَقلَقِيَّة
إذا ذكروا علياً و بَنِيهِ تَشاغَلَ بِالرّواياتِ العَلِيَّة
و قال تجاوزا يا قوم هذا فهذا من حديث الرافضية
بَرئتُ الَى المُهَيمِنَ مِن أناس يَرونَ الرَّفضَ حُبَّ الفاطِمية
عَلَى آلِ الرَّسولِ صلاةُ رَبّي وَ لَعنَتُهُ لِتِلكَ الجاهِلِيَّة (1)
اگر نام على و دو فرزندش به ميان آمد و هم نام فاطمه پاكگوهر.
هر آنكس كه آوازه دگران سر دهد، يقين دان كه زاده زن بدكار است.
كه هرگاه به ياد على و فرزندانش سخنساز كنند، به نقل روايات بىاعتبار پردازد.
و گويد: از اين سخن بگذريد كه حديث رافضيان است.
من به خداى مهيمن بيزارى جويم از آن مردم كه مهر فاطميان را رفض خوانند.
درود خداوند بر خاندان رسول باد و لعنت و نفرين بر اين مرام جاهليت.
همچنين امام شافعى گفته است:
لَو شُقَّ قَلبِي لَبَدا وَسطُهُ سَطران قَد خُطا بِلا كاتِب
الشَّرعُ و التَّوحِيد فِي جانِبٍ و حُبُّ أهلِ البَيت فِي جانِب
اگر دلم شكافته شود، ميان آن دو خط آشكار مىشود كه بدون هيچ نويسندهاى در آن نقش بسته است.
شرع و توحيد در يك طرف، محبت اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) در طرف ديگر.
ابن حجر عسقلانى بر خلاف ميل ناصبىها، از امام خود، امام شافعى، شعرى را در وجوب محبت آل پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل كرده است: آن اشعار، اين دوبيتى معروف است:
يا اهلبيت رسولِ الله حُبُّكُم فَرضٌ مِنَ الله فِي القُرآن أنزَلَه
كَفاكُم مِن عَظيمِ القَدرِ انَّكُم مَن لَم يُصَلّ عَلَيكُم لا صَلاةَ لَه (2)1.
اى خاندان رسول اكرم(صلی الله علیه و آله)، محبت و علاقهمندى به شما، از سوى خداى تعالى واجب شده است و وجوب آن را خداى بزرگ در قرآن كريم نازل كرده است.
درباره بزرگى شما همين بس كه هرگاه كسى هنگام نماز بر شما درود نثار نكند، نمازش مقبول پيشگاه حق تعالى نخواهد بود.
عبدالله بن محمد از ابوبكر سبأى نقل كرد كه وى گفت: از يكى از مشايخ شنيدم كه شافعى تمايل و علاقه شديدى به اهلبيت پيامبر(عليهم السلام) داشت تا آنجا كه به خاطر اين علاقه، گروهى از او عيبجويى مىكردند و او را رافضى مىگفتند! شافعى در رابطه با اظهار آنها گفت:
يا راكِباً قِف بِالمُحَصّب مِن مِنى وَ اهتِف بِقاعِد خَيفِها و النّاهِضِ
سَحَراً إذا فاضَ الحَجيجُ الَى مِنى فيضاً كَمُلتَطِم الفُرات الفائض
ان كانَ رَفضاً حُبُّ آلِ محمدٍ فَليَشهَدِ الثَّقَلان أني رافض (1)
اى سوارى كه عازم حج هستى، در آنجا كه در نزديكى منا، ريگ براى رمى جمرات جمع مىكنند و مركز بزرگ اجتماع زائران خانه خداست، بايست و فرياد بزن به تمام كسانى كه در مسجد خيف مشغول عبادت يا در حال حركتند.
فرياد بزن هنگام سحر كه حاجيان از مشعر به سوى منا كوچ مىكنند و همچون نهرى عظيم و خروشان وارد سرزمين منا مىشوند.
آرى فرياد بزن و بگو: اگر محبت آل محمد(صلی الله علیه و آله) رفض و ترك دين خداست، همه جن و انس شهادت دهند كه من رافضى هستم.
ابن حجر گفته است كه بيهقى اظهار داشته: شافعى ابيات مزبور را هنگامى2.
1) . تفسير كبير فخر رازى، ج27، ص166؛ الشرف المؤبد، ص88؛ مفتاح النجا، ص12.
مىسرايد كه خارجىها بر اثر حسادت و عداوتى كه با او داشتند، او را به رافضىها نسبت مىدادند. همچنين ابن حجر و شبلنجى ابيات زير را با انتساب به شافعى آوردهاند:
آلُ النَّبِي ذَريعَتِي وَ هُم الَيهِ وَسِيلَتِي
ارجو بِهِم اعطَى غَداً بِيَدِي اليَمينَ صَحِيفَتِي (1)
آل پيغمبر(صلی الله علیه و آله) وسيله منند و همانا آنان در حضور پيغمبر(صلی الله علیه و آله) از من ياد مىكنند؛
آرزومندم كه فرداى قيامت به بركت محبت آلبيت پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) نامه عمل مرا به دست راست بدهند و از ترس و وحشت در امان باشم.
علامۀ بدخشى گويد: امام اعظم أبوحنيفه نُعمان بن ثابت كوفى، اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) را خيلى تعظيم مىكرد و به برخى ذريه پيغمبر كه مخفيانه يا آشكارا زندگى مىكردند، انفاق مىكرد و اين ابيات را نيز وى سروده است:
حُبُّ اليَهود لآل موسى ظاهرٌ و وِلائُهُم لِبَنِي أخِيه بادٌ
و كذا النَّصارَى يُكرِمونَ مَحَبَّةً لِمَسِيحِهِم نَجراً مِن الأعوادِ
فَمَتى يُوالي آلَ أحمدَ مُسلمٌ قَتَلوهُ أو سَمُّوه بِالإلحادِ
لَم يَحفَظوا حَقَّ النَّبِي مُحمد(صلی الله علیه و آله) فِي آلِهِ و الله بِالمِرصادِ (2)
1.يهوديان، آل موسى و فرزندان برادر موسى را آشكارا دوست مىدارند.
هرگاه مسلمانى آل احمد را دوست بدارد، او را مىكشند يا به كفر و الحاد نسبت دهند.
حق نبى اسلام را در اهلبيتش نگه نداشتند! خدا در كمين است.
شبلنجى نيز اين ابيات ابى حسن بن جُبَير را در مجبت آل پيامبر(صلی الله علیه و آله) ذكر كرده است:
احِبُّ النَّبي المُصطَفى وَ ابنَ عَمِّهِ عَلياً و سِبطَيهِ و فاطِمَةَ الزّهرا
هُم اهلبيت اذهبَ الرِّجسَ عَنهُمُ وَ اطلَعَهُم افُقَ الهُدى انجُماً زهرا
مُوالاتُهُم فَرضٌ عَلى كُلِّ مُسلِمٍ وَ حُبُّهم اسنَى الذَّخائِرِ لِلاُخرَى
وَ ما انَا لِلصَّحبِ الكِرامِ بِمُبغِضٍ فَاِنّي ارَى البَغضاءَ فِي حَقِّهِم كُفرا (1)
من پيغمبر اكرم مصطفى(صلی الله علیه و آله) و پسر عم او، على، و دو فرزندش و فاطمه زهرا را دوست دارم.
خاندانى كه خداوند ايشان را از هر پليدى به دور داشت و آنان را ستارگان فروزان افق هدايت ساخت.
مهر آنان بر هر مسلمانى فرض و دوستى ايشان بالاترين ذخيره آخرت است.
من دشمن اصحاب بزرگوار پيغمبر نيستم و كينهتوزى درباره آنان را ناسپاسى مىدانم.
علامۀ سيد ابوبكر حضرمى آن اشعار را نقل كرده و گفته است: آنچه من از فضايل اهلبيت نوشتم درباره مقام والايشان مانند يك قطره از درياست. آنگاه ابيات فوق را ذكر كرده و گفته است: «أُولئِك حِزْبُ الله أَلا إِنَّ حِزْبَ الله هُمُ الْمُفْلِحُونَ، و «أولئك» أولياؤه الذين فَلا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ*، يسَبِّحُونَ اللَّيلَ وَ النَّهارَ لا يفْتُرُونَ،3.
1) . نور الابصار، ص13.
أُولئِك يسارِعُونَ فِي الْخَيراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ». (1)
أبوالأسود دؤئلى از كسانى بود كه با اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب(علیه السلام) مصاحبت داشت و به آن حضرت و خاندان پيامبر(صلی الله علیه و آله) بسيار علاقهمند بود. به خاطر اين مطلب قبيله بنىقُشَير كه ابوالاسود در بصره ميان آنان زندگى مىكرد، وى را سرزنش مىكردند. ابوالاسود در جواب آنان اشعارى را سرود كه اين اشعار از آن جمله است:
أُحِبُّ مُحمداً حُبّاً شَديداً وَ عَبّاساً وً حمَزَةَ وَ الوَصِيّا
فَاِن يَكُ حُبّهُم رُشداً أصِبهُ وَ فِيهم اسوَةُ ان كانَ غَيّاً
فَكَم رُشداً أصبتُ و حُزتُ مَجداً تَقاصَر دونَهُ هامَ الثُّرَيّا (2)
محمد(صلی الله علیه و آله) را شديداً دوست دارم و عباس و حمزه و وصى را [نيز شديدا دوست دارم].
اگر محبتشان صحيح باشد، من بدان موفق شدهام و اگر هم نادرست باشد، اسوهها در ميان آنان است.
پس چقدر كارهاى صحيحى كه من بدان موفق شدهام و بزرگىهايى به دست آوردهام كه ثريا نيز بدان كوتاه است.
بيهقى و دارقُطنى به سند خود، از ابومسعود انصارى روايت كردهاند، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «كسى كه نماز بگزارد و در آن نماز، بر من و اهلبيتم درود نفرستد، نمازش مقبول نخواهد بود». (3)1.
از جابر روايت شده است كه مىگفت: «هر گاه نماز بگزارم و در آن نماز، بر محمد و آل محمد(صلی الله علیه و آله)» درود نفرستم، گمان ندارم آن نماز مقبول پيشگاه الهى قرار بگيرد». (1)
بنابر آنچه در اين بخش ملاحظه شد، دهها نفر از اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و آله) و ياران على(علیه السلام)، همچنين افراد زيادى از كسانى كه در زمانى جزء مخالفان آن حضرت بودند، شهادت دادند بر اينكه على(علیه السلام) در كعبه يا مسجدالحرام متولد شده و اولين كسى است كه به شريعت اسلام ايمان آورده و پشت سر پيامبر(صلی الله علیه و آله) نماز خوانده است. از منظر اين اشخاص، افتخار برادرى با پيامبر، نزول چندين آيه از آيات قرآن و اهلبهشت و جان نبى، نبأ اعظم، محب و محبوب خدا و رسول بودن، قرار گرفتن بر دوش نبى براى شكستن بتها و گشوده شدن هزاران باب از ابواب علوم، بازگشت خورشيد براى نماز، عدالت و پارسايى، زهد و دورى از ظواهر فريبنده دنيا، شجاعت در همه عرصههاى سخت، جود و سخا و دهها فضيلت ديگر، فقط زيبنده علىبن ابىطالب(علیه السلام) است. بسيارى از افراد ياد شده همين فضيلتها را دليل بر شايستگى على(علیه السلام) براى خلافت دانستهاند.
افضليت على(علیه السلام) و استحقاق خلافت و امامت آن حضرت كه مورد ادعاى شيعه اماميه است، مبتنى بر دلايل و براهين متقن است. آنچه از دلايل به چشم مىخورد برخى از اسناد و مداركى است كه در منابع معتبر نقل شده است. آنچه برخى از عامه آن را مستمسك قرار داده و به گمان خود مىكوشند با اين كار
1) . ذخائر العقبى، ص199.
غير علمى و ضعيف بر حقانيت على(علیه السلام) و صحت ادعاى شيعه سرپوش بگذارند، اين است كه مىگويند: مولا به معناى دوست است نه سرپرستى و رهبريت جامعه! پاسخ ما اين است كه اى كاش آنان حداقل به كتب معتبر خود رجوع مىكردند؛ چراكه در بسيارى از كتب كلامى و تفسيرى و حديثى اهلسنت، شواهد و دلايل متقن براى صحت ادعاى شيعه اماميه وجود دارد. ما در اين كتاب، براى اينكه موضوعش اشعار اهلسنت قرن اول هجرى است، توجه آنان را جلب مىكنيم به سرودههاى كسانى كه قطعاً جزو مخالفان على(علیه السلام) بودند. اما در اشعار خود به امامت و خلافت على(علیه السلام) اعتراف نموده و به خاطر غصب شدن اين حق از على(علیه السلام) تأسف خود را اظهار كردهاند. شخصى مانند عمرو بن عاص خلافت و امامت على(علیه السلام) را به سخنان پيغمبر مستند مىكند بهتر است براى تأكيد بيشتر بر اين موضوع، به دو احتجاج ذيل توجه كنيد:
1- مؤرّخان ذكر كردهاند كه مردى از همدان، به نام «بُرد» نزد معاويه آمد. در آن هنگام از عمرو بن عاص شنيد كه درباره على(علیه السلام) سخنان ناروا و توهينآميز مىگويد! به او گفت: همانا بزرگان ما از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدهاند كه فرمود:
«مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِي مَولاهُ». آيا اين مطلب حق و درست است يا نادرست و باطل» عمرو بن عاص گفت: «حق و درست است و من بر آنچه شنيدهاى مىافزايم و مىگويم: احدى از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نيست كه مناقبى چون مناقب على(علیه السلام) براى او باشد. آن جوان همدانى بىتاب و هراسان شد. عمرو گفت: «على(علیه السلام) مناقب خود را به سبب اقدامى كه درباره عثمان نمود، تباه و نابود ساخت!» بُرد گفت: «آيا على(علیه السلام) امر به كشتن عثمان نمود يا خود اقدام به كشتن او كرد؟» عمرو گفت: نه [او نه امر نمود و نه خود، او را كشت]
ولى [قاتل او را] پناه داد و منع كرد [از دست يافتن به او]. بُرد گفت: «آيا [با اين وصف] مردم با او به خلافت بيعت كردند يا نه؟!» گفت: «آرى». بُرد گفت: «پس چه چيزى تو را از بيعت على(علیه السلام) خارج كرد؟» گفت: «متهم بودن او درباره قتل عثمان». بُرد گفت: «تو خود نيز مورد چنين اتّهامى واقع شدى!» عمرو گفت: «راست گفتى و به همين علّت به فلسطين رفتم!» پس از اين محاوره و احتجاج، بُرد به سوى قبيله و قوم خود برگشت و به آنها گفت: «ما به سوى قومى رفتيم و عليه آن قوم از لفظ خودشان برهان [و سند محكوميتشان را] گرفتيم. على(علیه السلام) بر حق است. از او پيروى كنيد». (1)
و اما آنچه را به ابىالحسن (على) برادر و وصى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) داير به ستم نمودن آن جناب و رشك بردن او بر عثمان نسبت دادى و صحابه را فاسق ناميدى و چنين پنداشتى كه او آنها را وادار به كشتن عثمان نمود، اين مطلب خلاف واقع است و پنداشتن آن گمراهى است!
واى بر تو اى معاويه! آيا ندانستى كه ابوالحسن جان خود را در راه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بذل كرد و در فراش او خوابيد؟ و او در اسلام و هجرت بر ديگران سبقت دارد و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره او فرمود: «على از من است و من از على هستم و نسبت او به من به منزله هارون است به موسى؛ جز آنكه پس از من3.
1) . الامامة و السياسة، ص93.
پيغمبرى نيست» و درباره او در روز غدير خم فرمود:
«مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِي مَولاهُ، اللَّهُمَّ والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداهُ و انصُر مَن نَصَرَهُ و اخذُل مَن خَذَلَهُ». (1)
همچنين مأمون عباسى در اشعار ذيل صراحتاً به خلافت على اذعان مىكند:
أُلامُ عَلَى شُكرِ الوَصِي أَبَا الحَسَنِ و ذلِكَ عِندي مِن عَجائبِ ذا الزَّمَن
خليفةُ خَيرِ النّاسِ و الأولِ الَّذِي أعانَ رَسولَ اللهِ في السِّرِ و العَلَنِ
وَ لَولاهُ ما عُدَّت لِهاشِم إمرةٌ و كانت عَلَى الأيامِ تُقضَى و تُمتَهَن
فَوَلّي بَنِي العَبّاس ما اختَص غَيرَهُم و مَن مِنهُ أولَى بِالكَرامَةِ و المِنَنِ
و قَسَّمَ أعمالَ الخلافَةَ بَينَهُم فَلا زِلتُ مَربوطا بِذا الشُّكرِ مُرتَهنٌ (2)
بر شكر نعمت وصى پيامبر، على ابا الحسن ملامت و سرزنش مىشوم و اين راستى نزد من از شگفتىهاى اين زمان است.
آن كسى كه خليفه بهترين مردمان بود و اول كسى بود كه به رسول خدا در نهان و آشكار كمك كرد.
اگر على نبود، براى آل هاشم حكومت آماده نمىشد و تا پايان روزگار همچنان خار و سرافكنده بودند.
والى شدند اولاد عباس آنچه را مخصوص غير شده بود. پس از على به احترام و اكرام سزاوار كيست؟
على كارهاى خلافت را ميان فرزندان عباس تقسيم كرد. پس پيوسته به جهت اين شكرگزارى بر وى لازم است.6.
يكى از وقايع تلخ صدر اسلام غصب شدن خلافت على(علیه السلام) است. موضوع غصب خلافت در كتب معتبر و از زبان اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است. حديث چهارم در كتاب سُلَيم بن قَيس، حديث سلمان فارسى است كه چگونگى غصب حق على(علیه السلام) را بيان كرده است. ابان بن ابىعَيّاش از سُلَيم بن قَيس نقل مىكند كه گفت: از سلمان فارسى شنيدم گفت: هنگامى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) از دنيا رفت، ابوبكر، عمر و ابوعُبَيده جَرّاح نزد مردم آمدند و با انصار به مخاصمه برخاستند و گفتند: اى گروه انصار! قريش از شما به امر خلافت سزاوارترند؛ زيرا پيامبر(صلی الله علیه و آله) از قريش است و مهاجرين از شما بهترند؛ زيرا خداوند در كتابش ابتدا آنان را ذكر كرده و ايشان را فضيلت داده است. پيامبر(صلی الله علیه و آله) هم فرمود: «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَيْش»؛ امامان از قريشاند.
سلمان مىگويد: وقتى چنين ديدم، نزد على(علیه السلام) آمدم؛ درحالىكه وى بدن پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) را غسل مىداد؛ چراكه پيامبر(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) وصيّت كرده بود كسى
غير او غسلش را بر عهده نگيرد. بعد از اتمام غسل، من، ابوذر، مقداد، حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) را به داخل خانه برد و خود جلو ايستاد و ما پشت سر او صف بستيم و بر آن حضرت نماز خوانديم. سپس ده نفر از مهاجرين و ده نفر از انصار را به داخل مىآورد. آنان وارد مىشدند و بر آن حضرت نماز مىخواندند و خارج مىشدند تا آنكه هيچ كس از حاضرين از مهاجرين و انصار باقى نماندند؛ مگر آنكه بر آن حضرت نماز خواندند. (1)
سلمان فارسى مىگويد: سپس كار مردم را به على(علیه السلام) خبر دادم و گفتم: «ابوبكر هماكنون بر فراز منبر پيامبر(صلی الله علیه و آله) قرار گرفته و مردم به اين راضى نمىشوند كه با يك دست با او بيعت كنند. بلكه با هر دو دست راست و چپ با او بيعت مىكنند!».
على(علیه السلام) فرمود: «اى سلمان! آيا مىدانى اوّل كسى كه با او بر منبر پيامبر(صلی الله علیه و آله) بيعت كرد كه بود؟» عرض كردم: «نه، ولى او را در سقيفه بنىساعده ديدم. هنگامى كه انصار محكوم شدند و اوّلين كسانى كه با او بيعت كردند، مُغَيرَة بنِ شُعبة و سپس بَشير بن سَعيد و بعد ابوعُبَيدَه جَرّاح و بعد عُمَر بن خطاب و سپس سالِم مولا ابى حُذَيفَه و مُعاذ بن جَبَل بودند».
فرمود: «درباره اينان از تو سؤال نكردم. آيا دانستى هنگامى كه از منبر بالا6.
1) . لازم به تذكر است كه نماز مردم بر بدن پيامبر(صلی الله علیه و آله) چنين بوده است كه مقابل بدن مطهر آن حضرت مىايستادند و آيه (إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً) را مىخواندند و بر حضرتش سلام و درود مىفرستادند و بيرون مىآمدند: بحارالانوار، ج22، ص526.
رفت، اوّل كسى كه با او بيعت كرد كه بود؟» عرض كردم: «نه، ولى پيرمرد سالخوردهاى كه بر عصايش تكيه كرده بود، ديدم كه بين دو چشمانش جاى سجدهاى بود كه پينه آن بسيار بريده شده بود! او به عنوان اولين نفر از منبر بالا رفت و تعظيمى كرد و درحالىكه مىگريست، گفت: سپاس خدايى را كه مرا نميرانيد تا تو را در اين مكان ديدم! دستت را [براى بيعت] باز كن. ابوبكر هم دستش را دراز كرد و با او بيعت كرد. سپس گفت: روزى است مثل روز آدم (1)و بعد از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد».
على(علیه السلام) فرمود: «اى سلمان! مىدانى او كه بود؟» عرض كردم: «نه، ولى گفتارش مرا ناراحت كرد؛ گويى مرگ پيامبر(صلی الله علیه و آله) را با شماتت و مسخره ياد مىكرد». فرمود: «او ابليس بود. خدا او را لعنت كند»؛ زيرا پيامبر(صلی الله علیه و آله) به من خبر داد هنگامى كه آن حضرت به امر خداوند مرا در غدير خم به خلافت منصوب كرد، ابليس و رؤساى اصحابش در روز غدير خم حاضر بودند. پيامبر(صلی الله علیه و آله) به مردم خبر داد كه من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم و به ايشان دستور داد كه حاضران به غايبان برسانند.
[در آن روز] شياطين و مريدان از اصحاب ابليس رو به ابليس كردند و گفتند: اين امت، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شدهاند و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست؛ چراكه امام بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد. ابليس غمگين و محزون رفت».ت.
1) . اشاره به حيله شيطان نسبت به حضرت آدم(علیه السلام) در بهشت است، و خود شيطان بيعت ابوبكر را به آن تشبيه كرده است.
اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمود: بعد از آن پيامبر(صلی الله علیه و آله) به من خبر داد و فرمود: مردم در سقيفه بنىساعده با ابوبكر بيعت مىكنند بعد از آنكه با حقّ ما و دليل ما استدلال كنند. سپس به مسجد مىآيند و اولين كسى كه بر منبر من با او بيعت خواهد كرد، ابليس است كه به صورت پيرمرد سالخورده پيشانى پينه بسته، چنين و چنان خواهد گفت. سپس خارج مىشود و اصحاب و شياطين و ابليسهايش را جمع مىكند. آنان به سجده مىافتند و مىگويند: اى آقاى ما، اى بزرگ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى! ابليس مىگويد: كدام امت پس از پيامبرشان گمراه نشدند؟ هرگز! گمان كردهايد كه من بر اينان سلطه و راهى ندارم؟ كار مرا چگونه ديديد هنگامى كه آنچه خداوند و پيامبرش درباره اطاعت او دستور داده بودند، ترك كردند؟! و اين همان قول خداوند تعالى است كه فرمود: (وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ) (1)ابليس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان [به جز گروهى از مؤمنين] او را متابعت كردند. (2)
حديث سوم كتاب سُليم مربوط به تلاش عمر و ابوبكر براى جلب نظر عباس بن عبدالمطلب است. آنان وقتى خلافت را از على(علیه السلام) غصب نمودند، با هدف يارگيرى و جلب نظر افراد صاحبنفوذ با عدهاى از جمله عباس، عموى پيامبر(صلی الله علیه و آله) ديدار كردند.
بَراءِ بنِ عازِب مىگويد: هنگامى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) از دنيا رفت، از آن ترس داشتم كه قريش براى ربودن امر خلافت از بنىهاشم، متّحد شوند. وقتى مردم كار خود را درباره بيعت ابوبكر به انجام رساندند، حالت شخص متحيّر فرزند از دست0.
دادهاى مرا گرفت؛ اضافه بر حزنى كه از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله) داشتم. من در رفت و آمد بودم و بزرگان مردم را زير نظر داشتم و اين در حالى بود كه بنىهاشم براى غسل و حنوط كنار بدن پيامبر(صلی الله علیه و آله) جمع شده بودند. از سوى ديگر سخن سعد بن عباده و آن دسته از اصحاب جاهلش كه تابع او شده بودند، به من رسيد (1)و با آنان جمع نشدم و دانستم به نتيجهاى نخواهد رسيد.
همچنان بين آنان و مسجد رفت و آمد مىكردم و در جستوجوى بزرگان قريش بودم. در همان حال متوجه شدم ابوبكر و عمر هم نيستند. ولى طولى نكشيد كه با آن دو و ابوعبيده روبهرو شدم كه ميان اهل سقيفه پيش مىآمدند و لباسهاى صنعانى (2)پوشيده بودند. هيچكس از كنارشان عبور نمىكرد، مگر آنكه متعرّض او مىشدند و وقتى او را مىشناختند، دست او را مىگرفتند و بر دست ابوبكر (بهعنوان بيعت) مىكشيدند؛ چه به اين كار مايل بود و چه ابا مىكرد (3)!».
1) . سعد بن عباده رئيس انصار بود و از طرف انصار به عنوان خليفه در مقابل ابوبكر و عمر معرفى شده بود و انصار تصميم داشتند او را امير قرار دهند.
2) . منظور از لباسهاى صنعانى، نوعى لباس بود كه در يمن بافته مىشد.
3) . شيخ مفيد در كتاب «جمل»، ص59 روايت كرده است: عدهاى از اعراب وارد مدينه شده بودند تا براى خود لوازم زندگى بخرند. مردم به خاطر وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله) از معامله با آنها مشغول به اين امور شدند. آنان هم در بيعت و مسئله خلافت حضور يافتند. عمر سراغ آنان فرستاد و ايشان را فراخواند و گفت: «مبلغى براى بيعت خليفه پيامبر برداريد و به سراغ مردم بيرون رويد و آنان را دستهجمعى بفرستيد تا بيعت كنند و هركس امتناع ورزيد، به سر و پيشانىاش بزنيد». راوى مىگويد: «به خدا قسم اعراب را مىديدم كه لباسهاى صنعانى به كمر بسته بودند و مسلح شده بودند و چوب به دست گرفته، بيرون آمدند و مردم را زدند و به اجبار براى بيعت آوردند».
لذا به سرعت بيرون آمدم تا به مسجد رسيدم و نزد بنىهاشم آمدم، درحالىكه در بر روى غير آنان بسته بود. در را به شدّت زدم و گفتم: «اى اهل خانه»! فضل ابن عباس بيرون آمد. گفتم: «مردم با ابوبكر بيعت كردند!» عباس گفت: «دستتان تا آخر روزگار از آن غبارآلود شد. من شما را امر نمودم، ولى شما سرپيچى كرديد». من مكثى نمودم و آنچه در درونم مىگذشت، تحمّل كردم.
چون شب شد به مسجد رفتم. ناگهان به ياد آوردم كه چندى پيش زمزمه قرآن پيامبر(صلی الله علیه و آله) را آنجا مىشنيدم. از جا برخاستم و به طرف «فضاى بنىبياضه» بيرون آمدم و در آنجا چند نفر را ديدم كه آهسته با يكديگر صحبت مىكردند. وقتى به آنان نزديك شدم، ساكت شدند. من هم برگشتم. آنان مرا شناختند، ولى من ايشان را نشناختم. لذا مرا صدا زدند و من نزد آنان آمدم و ديدم آنان مقداد، ابوذر، سلمان، عمار بن ياسر، عبادة بن صامت، حذيفة بن يمان و زبير بن عوام هستند. حذيفه گفت: «به خدا قسم آنچه به شما خبر دادم، انجام خواهند داد. به خدا قسم دروغ نمىگويم و به من دروغ گفته نشده است». تا آنجا كه قومى مىخواستند مسئله را به صورت شورا بين مهاجرين و انصار برگردانند». همچنين گفت: «نزد ابَى بن كَعب برويم كه آنچه من مىدانم او هم مىداند». نزد ابَى بن كعب آمديم و در خانه او را زديم. او آمد تا پشت در رسيد و گفت: «شما كيستيد؟» مقداد با او صحبت كرد. پرسيد: «براى چه آمدهايد؟» گفت: «در خانهات را باز كن؛ مسئلهاى كه براى آن آمدهايم بزرگتر از آن است كه از پشت در گفتوگو شود». گفت: «من در خانهام را باز نمىكنم و مىدانم براى چه آمدهايد. گويا براى سؤال درباره عقد خلافت آمدهايد؟» گفتيم: «آرى». پرسيد: «آيا حذيفه
ميان شماست؟» گفتيم: «آرى». گفت: «سخن درست همان است كه حذيفه مىگويد و امّا من در را باز نخواهم كرد تا امور، آن طور كه مىخواهد، صورت گيرد و آنچه بعد از اين مىشود بدتر از اين خواهد بود و شكايت را به درگاه خداوند مىبرم». براء مىگويد: «آنان برگشتند و ابى بن كعب داخل خانهاش شد».
اين خبر به ابوبكر و عمر رسيد. سراغ ابوعبيدة بن جرّاح و مغيرة بن شعبه فرستادند و از آنان نظر خواستند. مغيره گفت: «نظر من اين است كه با عباس بن عبدالمطلب ملاقات كنيد و او را به طمع بيندازيد كه در اين امر خلافت او را نصيبى باشد و براى او و نسل او بعد از خودش باقى بماند و بدين وسيله فكر خود را درباره علىبن ابىطالب(علیه السلام) راحت كنيد؛ چراكه اگر عباس بن عبدالمطلب با شما باشد، دليلى براى مردم خواهد بود و كار علىبن ابىطالب(علیه السلام) به تنهايى بر شما آسان مىشود». ابوبكر، عمر، ابوعبيده بن جرّاح و مغيره بن شعبه آمدند و در شب دوم از وفات پيامبر(صلی الله علیه و آله) نزد عباس بن عبدالمطلب وارد شدند. ابوبكر سخن آغاز كرد و خداوند عز و جل را حمد و ثنا نمود و سپس چنين گفت: «خداوند محمّد(صلی الله علیه و آله) را براى شما به عنوان پيامبر و براى مؤمنين به عنوان صاحب اختيار مبعوث نمود و بر آنان منّت نهاد كه او را ميان ايشان قرار داد. تا آنكه براى او پيشگاه خود را اختيار كرد و امر مردم را به خودشان سپرد تا مصلحت خويش را با اتّفاق، نه به اختلاف، براى خود انتخاب كنند. مردم هم مرا به عنوان حاكم بر خود و مسئول امورشان انتخاب كردند. من هم آن را بر عهده گرفتم و به كمك خداوند از سستى و حيرت و وحشت، ترسى ندارم و توفيق من جز از خداوند نيست. ولى من طعن زنندهاى دارم كه خبرش به من مىرسد و بر خلاف
عموم مردم سخن مىگويد. (1)او شما را پناهگاه خود قرار داده و شما هم قلعه محكم او و شأن و مقام تازه او شدهايد. شما بايد همراه مردم در آنچه بر آن اجتماع كردهاند، داخل شويد يا آنها را از آنچه بدان تمايل نشان دادهاند، منصرف كنيد. ما نزد تو آمدهايم و مىخواهيم براى تو در اين امر خلافت نصيبى قرار دهيم كه براى تو و نسل بعد از خودت باشد؛ چرا كه تو عموى پيامبر هستى! اگرچه مردم مقام تو و رفيقت را ديدند و با اين حال امر خلافت را از شما دو نفر منصرف كردند».
عمر گفت: «اى و اللّه (2)، شما اى بنىهاشم آرام باشيد كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) از ما و از شماست و ما از اين جهت كه به شما احتياج داشته باشيم، نزد شما نيامدهايم. بلكه كراهت داشتيم كه در آنچه مسلمانان بر آن اجتماع كردهاند، مخالفتى باشد و در نتيجه كار بين شما و آنان بالا بگيرد. پس به صلاح خود و عموم مردم فكر كنيد». سپس عمر ساكت شد.
عباس سخن آغاز كرد و گفت: «خداوند تبارك و تعالى محمد(صلی الله علیه و آله) را، همان طور كه گفتى، به پيامبرى مبعوث كرد و براى مؤمنين صاحب اختيار قرار داد. اگر اين امر خلافت را به عنوان پيامبر(صلی الله علیه و آله) طلب نمودهاى كه حقّ ما را گرفتهاى و اگر به عنوان مؤمنين طلب نمودهاى، پس ما هم از مؤمنين هستيم و درباره خلافت تو نظرى نداديم و مورد مشورت و نظرخواهى قرار نگرفتيم و ما خلافت را براى تو».
دوست نمىداريم؛ چراكه ما هم از مؤمنين بوديم و نسبت به تو كراهت داشتيم. امّا اين سخنت كه در اين امر خلافت براى من نصيبى قرار دهى، اگر اين امر فقط براى توست آن را براى خود داشته باش كه ما به تو احتياجى نداريم و اگر حق مؤمنين است، تو حق ندارى به تنهايى در حق آنان حكم كنى و اگر حق ماست، ما از تو به قسمتى از آن راضى نمىشويم! و امّا سخن تو اى عمر كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) از ما و از شماست، پيامبر(صلی الله علیه و آله) درختى است كه ما شاخههاى آن و شما همسايگان آن هستيد. پس ما از شما به او سزاوارتريم. و امّا آن سخنت كه ما مىترسيم كار بين شما و ما بالا بگيرد، اين كارى كه شما انجام داديد آغاز همان اختلاف است. و خداست كه از او كمك خواسته مىشود». سپس آنان از نزد عبّاس بيرون آمدند. عباس درباره غصب خلافت على(علیه السلام) چنين سرود:
مَا كنْتُ أَحْسَبُ هَذَا الْأَمْرَ مُنْحَرِفاً عَنْ هَاشِمٍ ثُمَّ مِنْهُمْ عَنْ أَبِي حَسَنٍ
أَ لَيسَ أَوَّلَ مَنْ صَلَّى لِقِبْلَتِكمْ وَ أَعْلَمَ النَّاسِ بِالآثَارِ وَ السُّنَنِ
وَ أَقْرَبَ النَّاسِ عَهْداً بِالنَّبِي وَ مَنْ جِبْرِيلُ عَوْنٌ لَهُ فِي الْغُسْلِ وَ الْكفَنِ
مَنْ فِيهِ مَا فِي جَمِيعِ النَّاسِ كلِّهِمُ وَ لَيسَ فِي النَّاسِ مَا فِيهِ مِنَ الْحُسْنِ
مَنْ ذَا الَّذِي رَدَّكمْ عَنْهُ فَنَعْرِفَهُ هَا إِنَّ بَيعَتَكمْ مِنْ أَوَّلِ الْفِتَنِ (1)9.
1) . كتاب سليم بن قيس هلالى، صص 572 - 577؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج1، ص73؛ الجمل، شيخ مفيد، ص59؛ فرائد السمطين، ج2، ص82؛ تاريخ يعقوبى، ج2، ص103؛ درر بحر المناقب، ص74؛ گروهى از بزرگان، ابيات فوق را به ربيعة بن حارث بن عبدالمطلب نسبت دادهاند: شرح نهج البلاغه، ابن أبىالحديد، ج3، ص259.
گمان نمىكردم امرخلافت از بنىهاشم و از ميان آنان از ابوالحسن (علىبن ابىطالب) منحرف گردد.
آيا او اوّل كسى نيست كه به سمت قبله شما نماز خواند؟ آيا او عالمترين مردم به آثار و سنن نيست؟
آيا او قريبالعهدترين مردم نسبت به پيامبر(صلی الله علیه و آله) نيست؟ و آيا او كسى نيست كه جبرئيل در غسل و كفن پيامبر كمك او بود؟
كسى كه آنچه [از خوبىها] در همه مردم است، در او وجود دارد. ولى آنچه خوبى در اوست در مردم نيست.
چه كسى شما را از او منصرف كرد تا ما هم او را بشناسيم؟ بدانيد كه اين بيعت شما اوّل فتنههاست.
در اين زمينه به اشعار عباس بن عتبة بن ابىلهب كه در بخش حقانيت على آورديم نيز مراجعه شود.
چون بناى ما در اين اثر، بيان اشعار در خصوص على(علیه السلام) است در اينجا نيز سرودهها و اعترافات كسانى از غير شيعه، بلكه مخالفان و دشمنان على(علیه السلام) را در خصوص غصب خلافت على(علیه السلام) نقل مىكنيم:
اولين كسى كه به موضوع غصب خلافت على(علیه السلام) اشاره كرده، ابوسفيان است! ابوسفيان كسى بود كه در روز بيعت ابوبكر، مىگفت: «من طوفانى در پيش مىبينم كه چيزى جز خون، آن را آرام نمىكند. اى خاندان عبدمناف! ابوبكر كيست كه امور شما را به دست گيرد؟ كجايند آن دو مرد نيرومندى كه ناتوان
شده و كجايند عزيزان خوار شده (على و عباس؟) چرا بايد امر خلافت در پستترين خاندان قريش باشد؟!» آنگاه به على(علیه السلام) گفت: «دستت را بگشاى تا با تو بيعت كنم؛ به خدا سوگند اگر بخواهى مدينه را از سربازان سواره و پياده پر مىكنم». على(علیه السلام) سخنش را رد كرد و ابوسفيان در اين وقت به شعر «مُتَلَمِس» تمثل جست و گفت:
و لن يقيمَ على خَسْفٍ يراد بهِ إلّا الأذلّانِ عيرُ الحي و الوتدُ
هذا على الخَسْفِ مربوطٌ برمّتِهِ و ذا يشَجُّ فلا يبكى له أحدُ
هيچ چيزى آنچنان راه سقوط و انحطاط نپيمود كه دو چيز خوار و خفيف: يكى قبيله ما و ديگرى ميخ خيمه ما.
اولى كارش به سقوط كشيده شده، و دومى را هر چه بر سرش مىكوبند و زخمش مىزنند، كسى بر او گريه نمىكند.
با اينكه اشعار ابوسفيان، حقيقت غصب شدن حق على(علیه السلام) را آشكار ساخت، اما حضرت با فراستى كه داشت، دانست كه هدف ابوسفيان فتنهگرى و نابودسازى اساس اسلام است. لذا او را از اين كار بازداشت و فرمود:
وَ الله ما أردتَ بِهذا إلّا الفِتنَةَ، و إنَّكَ وَ الله طالَما بَغِيتَ لِلإسلامِ شَرّاً، لا حاجَةَ لَنا فِي نُصحِكَ.
به خدا سوگند از اين عمل قصدت چيزى جز فتنهگرى و آشوبطلبى نيست و به خدا قسم! تو از ديرباز براى اسلام فتنهجويى و بدخواهى كردهاى؛ ما را نيازى به خيرخواهى تو نيست.
ابوسفيان در كوچههاى مدينه شروع به گردش كرد، درحالىكه اين اشعار را مىگفت:
بَنِي هَاشِمٍ لَا يطْمَعُ النَّاسُ فِيكمُ وَ لَا سِيمَا تَيمُ بْنُ مُرَّةَ أَوْ عَدِي
فَمَا الْأَمْرُ إِلَّا فِيكمْ وَ إِلَيكمْ وَ لَيسَ لَهَا إِلَّا أَبُو حَسَنٍ عَلِي
أَبَا حَسَنٍ فَاشْدُدْ بِهَا كفَّ حَازِمٍ فَإِنَّك بِالْأَمْرِ الَّذِي يُرْتَجَى مَلِي
اى بنىهاشم نگذاريد مردم در شما طمع كنند! مخصوصا تَيم بن مُرَّه و عَدِى.
امر خلافت تنها در مورد شماست و به شما باز مىگردد و هيچ كس شايسته آن نيست، جز ابوالحسن على.
اى ابوالحسن! محكم كن از براى امر امامت كف احتياط كننده را. پس به درستى كه تو به امر امامت كه ما اميد مىداريم آن را، سزاوارى و پرى از آن.
عمر كه از جريان مطلع شد، به ابوبكر گفت: «اين مرد مىخواهد شرى به پا كند و پيغمبر(صلی الله علیه و آله) دل او را در كار اسلام پيوسته نرم مىداشت. شما هم آنچه از اموال زكات در دست خود دارد، به او واگذاريد». ابوبكر چنين كرد و ابوسفيان راضى شد و با او بيعت كرد. (1)
على بن ابىطالب(علیه السلام) پس از وفات رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) و غصب شدن حق خلافت، در طول 25 سال خانهنشينى، همواره مانند مشاورى دلسوز براى پيشبرد امور مردم، با خلفاى وقت همكارى مىكردند؛ چرا كه ايشان فقط به عزت اسلام و تداوم اركان دين مىانديشيد. عمر كلمات مشهورى دارد كه نشان مىدهد در بسيارى از مسائل علمى، اميرالمؤمنين على(علیه السلام) وى را يارى مىكرد. لذا بارها عمر
1) . الكامل، ج2، ص135؛ العقد الفريد، ج2، ص249 و ج4، ص85؛ الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج3، ص358؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، ص139.
اين جمله را بر زبان جارى ساخت: «لَولا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ». (1)وى همچنين گفته است:
«اَللَّهُمَّ لا تَبقِني لِمُعضَلَةٍ لَيسَ لَها ابنُ أبي طالِب». (2)«آفريدگارا مرا زنده نگذار در مشكلى كه على در آن نباشد».
«لا أبقاني الله بأرض لستَ فيها يا أبا الحسن» (3)«خداوند مرا باقى نگذارد در سرزمينى كه اى ابوالحسن تو در آن نباشى».
«و لا أبقاني الله بعدك يا علي» (4)«خداوند مرا بعد از تو زنده نگذارد اى على!».
«و أعوذُ بِاللهِ أن أعِيشَ فِي قَومٍ لَستَ فِيهِم يا أبا الحَسَن» (5)«پناه مىبرم به خداوند از اينكه در ميان قومى زندگى كنم اى على! تو ميان آنها نباشى».
«اَللّهُمَّ لا تُنزِل بي شَديدَةً إلّا و ابوالحسن إلى جَنبِي» (6)«خدايا به من مشكلى پيش نياور، مگر اينكه ابوالحسن در كنار من باشد».].
1) . الاستيعاب، ج3، ص39؛ الرياض النضره، ج2، ص194 و ج3، ص142؛ تفسير نيشابورى، ج26، ص10؛ مناقب الخوارزمى، ص48؛ شرح الجامع الصغير، شيخ محمد حفنى، ص417؛ هامش السراج المنير، ج2، ص459؛ تذكرة الخواص، ص87؛ مطالب السؤول، ص13؛ فيض القدير، ج4، ص357.
2) . تذكرة الخواص، ص87؛ مناقب خوارزمى، ص58؛ مقتل خوارزمى، ج1، ص45.
3) . إرشاد السارى، ج3، ص195 و ج4، ص136.
4) . الرياض النضرة، ج2، ص197 و ج4، ص146؛ مناقب الخوارزمى، ص60؛ تذكرة السبط، ص88؛ فيض القدير، ج4، ص357.
5) . «الرياض النضرة، ج2، ص197 [ج3، ص146]؛ منتخب كنز العمّال هامش مسند أحمد، ج2، صص352 و 400.
6) . أخرجه ابن البخترى كما فى الرياض، ج2، ص194 [ج3، ص142].
معاويه نيز گفته است: «كانَ عُمَرُ إذا أُشكِلَ عَلَيهِ شَيءٌ أخَذَهُ مِنه» (1)«عمر هرگاه مشكلى برايش رخ مىنمود، راه حلش را از على مىگرفت».
گفته شده است وقتى خبر شهادت على(علیه السلام) به معاويه رسيد، گفت: «لَقَد ذَهَبَ الفِقهُ وَ العِلمُ بِمَوتِ ابنِ أبي طالب!» (2)«فقه و علم نيز با مرگ علىبن ابىطالب(علیه السلام) رخت بر بست».
همچنين على(علیه السلام) سعى كرد خليفه سوم را با حقايق امور آشنا سازد و از رخ دادن امور ناگوار جلوگيرى كند كه به چند مورد اشاره مىشود:
يك- هنگامى كه مردم شكايت عثمان را به آن حضرت برده و انتقادات خود را بيان داشتند، نزد عثمان رفت و چنين گفت: «مردم در پى منند و اكنون از نزدشان مىآيم؛ مردمى كه مرا سفير خويش نزد تو ساختهاند. به خدا نمىدانم به تو چه بگويم. چيزى نمىدانم (از آنچه مربوط به اداره اسلامى جامعه است) كه تو ندانى، و نه تو را به كارى راهنمايى مىكنم كه تو آن را ندانى. بىگمان، تو آنچه را ما مىدانيم، مىدانى. ما در مورد هيچ چيز (كه مربوط به اداره اسلامى جامعه باشد و از خدا و پيامبرش رسيده باشد) بر تو پيشى نجستهايم تا آن را به تو اطلاع دهيم و نه چيزى در خلوت و انفراد دريافت كردهايم تا آن را به تو ابلاغ كنيم و آنچه را ديدهايم، [از سنت پيامبر(صلی الله علیه و آله) در اداره مسلمين] ديدهاى و آنچه شنيدهايم شنيدهاى و با پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) همانطور كه ما مصاحبت داشتهايم، مصاحب بودهاى. ضمناً پسر ابىقحافه (ابوبكر) و عمر بن خطاب به اجراى قانون اسلام بيش از تو موظف نبودهاند. حتى تو از لحاظ خويشاوندى با پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله)2.
يك درجه از آن دو نزديكترى و از لحاظ خويشاوندى سببى نيز تو در مرتبه دامادى پيامبر(صلی الله علیه و آله) به جايى رسيدهاى كه آن دو نرسيدهاند. بنابراين خداى را! خداى را! درباره خودت بياد آور و در عمل و رفتارت مراعات كن! زيرا به خدا قسم تو از نابينايى به بينايى در نمىآيى و نه از نادانى به دانايى (زيرا آنچه را بايد ببينى و بدانى ديدهاى و مىدانى!) و راهها آشكارند و پرچمهاى دين برافراشته است. پس بدانكه برترين بندگان در نظر خدا پيشواى عادلى است كه دين را شناخته باشد و به ديگران بشناساند و سنت آشكار و مسلم پيامبر(صلی الله علیه و آله) را اجرا و برقرار سازد و بدعت و رويه ناشناس را از بين ببرد. سنن بدون شك درخشان و فروزان است و نشانهها و پرچمداران دارد و نيز بدعتها آشكارند و نشانه دارند. و نيز بدترين مردم در نظر خدا پيشواى منحرف از دين و فرمان خداست آنكه گمراه شده باشد و ديگران از گمراهىاش گمراه شوند و سنت معمول را از بين ببرد و بدعت متروك را احيا و تجديد كند. و من از پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم كه مىگفت: «در دوره قيامت پيشواى منحرف از دين را در حالى مىآورند كه هيچ ياورى همراهش نيست و عذر و دليل و پوزش خواهى ندارد و به آتش دوزخ افكنده مىشود تا در آن چنانكه سنگ آسياب مىچرخد، بچرخد و بگردد و آنگاه به تهاش بچسبد. من تو را به خدا سوگند داده بر حذر مىدارم از اينكه پيشواى مقتول اين ملت باشى؛ زيرا گفته مىشده است كه در ميان اين امت پيشوايى كشته مىشود كه با كشته شدنش كشت و كشتارى به راه مىافتد كه تا قيامت ادامه خواهد داشت و كارها و حقايق براى آن ملت مبهم و مشتبه مىگردد و شرايط لغزش و گرايش به كفر در آن ثابت مىماند، به طورىكه حق را از باطل نمىتوانند
تشخيص داد و در آن شرايط انحرافآور مىلولند و مىچرند. بنابراين، زمام ارادهات را به دست مروان مده تا تو را كه سالخورده گشته و بدين پايه از عمر رسيدهاى، به هر جا دلش خواست، بكشد».
عثمان گفت: «با مردم صحبت كن كه به من مهلت بدهند تا از عهده آنچه مايه ظلم بر ايشان است، برآيم و آنها را رفع نمايم».
فرمود: «كارهايى كه در مدينه است، مهلت بر نمىدارد. ولى آنچه بيرون از مدينه است، مهلتش به اندازهاى است كه دستور تو به آنجا برسد». (1)
دو- «ابن سَمّان» از قول «عطا» مىگويد: عثمان، على را خواست و گفت: «اى ابوالحسن! اگر تو بخواهى، اين ملت با من رو به راه خواهند شد؛ به طورىكه هيچ كس با من مخالفت نخواهد كرد». على(علیه السلام) گفت: «اگر همه ثروتها و جواهرات دنيا مال من مىبود، نمىتوانستم دست مردم را از تو دور سازم. ولى من تو را به انجام كارى راهنمايى مىكنم كه از آنچه تو از من خواستى برايت بهتر است و آن اين است كه به رويه دو برادرت ابوبكر و عمر رفتار كن. من عهدهدار مردم خواهم بود كه هيچ كس با تو مخالفت ننمايد». (2)
سه- بلاذرى از قول صهيب، آزاد شده عباس بن عبدالمطلب، مىگويد: عباس به عثمان گفت: «من خدا را درباره پسرعمويت و پسردايىات و دامادت و كسى كه همراه تو9.
با پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) مصاحب بوده است، به يادت مىآورم؛ زيرا به من خبر رسيده كه تو مىخواهى عليه او و دوستانش اقدام كنى». عثمان گفت: «ابتدا بايد بگويم كه تو را در اين مورد واسطه قرار مىدهم؛ چون على(علیه السلام) اگر بخواهد، طورى خواهد شد كه او نزدم از همه برتر باشد و همه در مرتبهاى پايينتر از او قرار داشته باشند. ولى او نمىخواهد؛ هميشه به نظر خودش عمل كند». عباس بعداً همان صحبت را با على(علیه السلام) كرد. على گفت: «لَو أمَرَنِي عُثمانُ أن أخرُجَ مِن داري لَخَرجتُ»؛ «اگر عثمان به من دستور دهد كه از خانهام بيرون روم، بيرون خواهم رفت». (1)
امام على(علیه السلام)، آنقدر براى حل مشكل سياسى اجتماعى دل مىسوزاند كه حاضر مىشود از زندگى خود بگذرد و از مدينه به ينبع برود. اما سرانجام از تصميمات نسجنيده حكومت وقت به ستوه آمده، به ابن عباس مىفرمايد:
يا بنَ عبّاسُ ما يُريدُ عُثمان إلّا أن يَجعَلَني جَمَلًا ناضِحاً بِالغرْب أُقبل و أدبر، بَعَثَ إلَيَّ أن أخرُجَ، ثُمَّ بَعَثَ إلَيَّ أن أَقدِمَ، ثُمَّ هُوَ الآنَ يَبعَثُ إلَيَّ أن أخرُجَ، وَ الله لَقَد دَفَعتُ عَنهُ حَتّى خَشِيتُ أن أكُونَ آثماً. (2)
اى ابن عباس! عثمان مىخواهد مرا به صورت شتر آبكش در آورد تا هى بروم و بيايم. يك بار پيغام مىدهد كه برو، بعد به من پيغام مىفرستد كه بيا. حالا دوباره پيغام داده كه برو بيرون. به خدا قسم آن قدر از او دفاع كردم (يعنى آسيب ديگران را از او دور داشتم) كه ترسيدم گناهكار شوم.
امام با اين سخن مىفهماند كه اختلافش با عثمان بر سر اجراى قانون الهى و1.
سنت پيامبر(صلی الله علیه و آله) است و در اين اختلاف، پاى مصالح و حقوق عمومى در ميان است و در اين مورد، عثمان است كه بايد در وضع و رويه خويش تغيير دهد تا اختلاف از ميان برخيزد. اما اگر عثمان مىپندارد يا مىخواهد اينطور جلوه دهد كه اختلاف بر سر حقوق خصوصى است، من تا اين اندازه حاضر به گذشتم كه از خانهام به دستور او بيرون مىآيم يا خانهام را به او وا مىگذارم و به دستورش رها مىكنم.
آن زمان كه ابوبكر خليفه شد و سخنانى بر زبان جارى كرد كه انصار از او رنجيدند، على(علیه السلام) در ميان انصار در دفاع از آنها سخن گفت و آنها را خوشحال نمود. حسان بن ثابت در مدح على(علیه السلام) اشعارى سرود و در اين اشعار به حق بزرگ على(علیه السلام) بر امت محمد اعتراف كرد:
حَفظتَ رسولَ الله فِينا و عَهدَهُ إليكَ و مَن أولى بِهِ مِنكَ مَن و مَنْ
أ لستَ أخاه في الهُدى و وَصِيُهُ و أعلمَ فِهرٍ بالكتابِ و بالسُنَنْ
فحقُّك ما دامتْ بنجدٍ وشيجةٌ عظيمٌ علينا ثمّ بعدُ على اليمن (1)
تو در بين ما نگهبان رسول(صلی الله علیه و آله) خدا بودى و به عهدى كه به تو سپرده بود، وفا كردى و كيست اولى به اين عهد از تو؟ كيست؟
آيا تو برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در طريق هدايت نبودى؟ و وصى او، و به كتاب و سنت از همه داناتر؟
پس حق تو، پيوسته در نجد و سپس در يمن بر ما به هم آميخته و بزرگ است.
1) . تاريخ يعقوبى، ج1، ص107؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج2، ص14، الغدير، ج2، ص78.
همين اعتراف را عمرو بن عاص نيز نزد معاويه دارد. بعد از بيعت مردم با على بن ابىطالب(علیه السلام)، معاويه عمرو بن عاص را براى كمك خويش فرا خواند. گفت: «اى اباعبدالله! امشب سه خبر ناگهانى به ما رسيده كه راه [چاره و] ورود و خروج ندارد». گفت: «آن اخبار چيست؟» گفت: «يكى اينكه محمد بن ابىحذيفه حصار زندان مصر را شكسته و با ياران خود فرار كرده است و او از آفات و بليات براى اين دين است. ديگر آنكه قيصر با گروهى از روميان آهنگ من كرده تا بر شام دست يابد و سوم اينكه على(علیه السلام) به كوفه در آمده و آماده پيشروى به سوى ماست».
وى در خصوص دو موضوع نخست راه حلهايى ارائه كرد و گفت: «اما درباره على، به خدا سوگند اى معاويه! عرب در هيچ چيزى از چيزها ميان تو و او برابرى نمىنهد و او را در جنگ قوىدستى و كوششى است كه هيچيك از قريشيان را نيست و او شايسته حقى است كه به دست دارد؛ مگر آنكه [بىانصافى كنى و] با او جفا ورزى».
معاويه به عمرو گفت: «اى اباعبدالله! من تو را به پيكار با اين مرد مىخوانم كه از پروردگارش نافرمانى كرده و خليفه را كشته و فتنه به راه انداخته و جماعت را پراكنده و پيوند خويشى را گسسته است». عمرو گفت: «اينك اگر در پيكار با او از تو پيروى كنم، مرا چه مىدهى؟ و تو خود دانى كه در اين امر چه ناگوارىها و خطرها باشد؟» گفت: «حكومتت دهم». گفت: «مصر نيكو طعمهاى است». (1)9.
1) . وقعة صفين، ص39.
نصر بن مزاحم مىگويد: هنگامى كه با دسيسههاى معاويه در اردوگاه على اختلاف افتاد و مردم به مشاجره و مداخله در تصميمات و رأى على(علیه السلام) پرداختند، نجاشى از گستاخى آنها برآشفت و بىتاب شد و اشعار ذيل را گفت:
كَفى حَزَناً أنّا عَصَينا إمامَنا عَلِيّاً وَ أنَّ القَومَ طاعوا مُعاوِيه
و أنَّ لِأهلِ الشّامِ فِي ذاكَ فَضلُهُم عَلَينا بِما قالوهُ فَالعَينُ باكِيَه
فَسُبحانَ مَن أرسَى ثَبيراً مَكانَهُ و مَن أمسَكَ السَّبعَ الطِّباقِ كَما هِيَه
أ يُعصَى إمامٌ أوجَبَ اللهُ حَقَّهُ عَلَينا و أهلَ الشّامِ طَوعٌ لِطاغِيَه. (1)
اين اندوه و مصيبت عظيم بر ما بس كه ما از فرمان امام خود، على، سر مىپيچيم و آن گروه (دشمنان ما) همگى از معاويه فرمان مىبرند.
شاميان را از اين بابت بر ما مزيتى است [و چون اين ويژگى خود را به رخ ما كشند] جاى آن دارد كه چشم بگريد.
پاك و منزّه است آنكه توده خاك را بر جاى خود مستقرّ بداشت و هفت آسمان را چنانكه هست، برافراشت.
آيا رواست ما از امامى كه خدا حقّ او را واجب شمرده، نافرمانى كنيم و مردم شام از چنان گردنكشى به جان و دل اطاعت كنند؟3.
1) . وقعة صفين، ص453.
مىدانيم كه على(علیه السلام) به جهت غصب خلافت، مدت 25 سال از صحنه سياست به دور و خانهنشين شده بود و بعد از واقعه قتل عثمان بن عفان، مردم يكپارچه با آن حضرت بيعت كردند. اينك برخى از دلايل بيعت آزادانه مردم با على(علیه السلام) را، با استفاده از شواهد و مستندات تاريخى، مرور مىكنيم:
اصحاب بيعت كردند.
از اسود بن يزيد نخعى روايت كنند كه چون اصحاب نزد منبر رسولالله(صلی الله علیه و آله) بر دست آن حضرت صلوات الله عليه بيعت كردند، خُزَيمة بن ثابت انصارى در پيش منبر اين ابيات را انشاد كرد:
اذا نَحنُ بايَعنا عَلِياً فَحَسبُنا ابوحَسَنٍ مِمّا نَخافُ مِنَ الفِتَنِ
وَجدناهُ اولَى النّاسَ بِالنّاسِ انَّهُ اطَبُّ قُرَيشٍ بِالكِتابِ وَ بِالسُّنَن
فَاِنَّ قَريشاً ما تَشُقُّ غُباره اذا ما جَرَى يَوماً عَلَى الضّمر البدن
و فِيهِ الَّذِي فِيهِم مِنَ الخَيرِ كُلِّهِ و ما فِيهِم بَعضُ الَّذي فِيهِ مِن حُسن (1)
ما بيعت كرديم اميرالمؤمنين على را پس كافى و پسنديده است ما را ابوالحسن؛ از آنچه مىترسيديم از فتنهها.
و ما يافتيم او را اولى و اشرف مردمان به مردمان؛ به درستى كه آن حضرت اعلم قريش است به كتاب الهى و به سنت حضرت رسالتپناهى.
و به درستى كه قريش نمىتوانند شكافت غبار مركب او را وقتى كه به حركت درآورد آن را، در روزى كه بر آن سوار است؛ اگرچه از تعب سفر لاغر باشد.
و در او موجود است هر چه در ايشان هم موجود است از جميع حسنات و خيرات و صفات مرضيه و اخلاق پسنديده و آنچه در ايشان حاصل است از صفات اندكى از حسن اخلاق آن حضرت است.
معاويه پيش از حركت به طرف صفين با عمرو بن عاص رايزنى كرد و نتيجه اين شد كه از برخى افراد با نفوذ دعوت كنند؛ از جمله به عبدالله بن عمر6.
1) . الفصول المختارة، ج2، صص67 و 216.
نامه نوشتند. اما عبدالله بن عمر دعوت آنها را قبول نكرد و به آن دو (معاويه و عمرو بن عاص) نامه نوشت؛ در اين نامه به بيعت آزادانه مردم با على(علیه السلام) و اينكه اتهام قتل عثمان به على(علیه السلام) نارواست، اشاره شده است:
اما بعد، به جان خودم موضع بصيرت و طريق بينادلى را گم كردهايد و از راهى دور خواستهايد به مراد خود راه يابيد. ولى خداوند هر آن كس را كه در اين امر شكى به دل داشت، با اين نوشته شما، جز شك و بدگمانى نسبت به شما نيفزود. شما كجا و خلافت كجا؟ اما تو اى معاويه! اسيرى آزادشدهاى و اما تو اى عمرو! خود متهم [و مورد بدگمانى همگان] هستى. هان! خود را از من بركنار داريد كه شما و مرا يارى و ياورى صورت نبندد.
آنگاه اين اشعار را در ذيل نامهاش نگاشت:
مُعَاوِيَّ إِنَّ الْحَقَّ أَبْلَجُ وَاضِحٌ وَ لَيْسَ بِمَا رَبَّصْتَ أَنْتَ وَ لَا عَمْرٌو
نَصَبْتَ ابْنَ عَفَّانَ لَنَا الْيَوْمَ خُدْعَةً كَمَا نَصَبَ الشَّيْخَانِ إِذْ زُخْرِفَ الْأَمْرُ
فَهَذَا كَهَذَاكَ الْبَلَا حَذْوَ نَعْلِهِ سَوَاءً كَرَقْرَاقٍ يُغَرُّ بِهِ السَّفْرُ
رَمَيْتُمْ عَلِيّاً بِالَّذِي لَا يَضُرُّهُ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِيهِ الْمَكِيدَةُ وَ الْمَكْرُ
وَ مَا ذَنْبُهُ أَنْ نَالَ عُثْمَانَ مَعْشَرٌ أَتَوْهُ مِنَ الْأَحْيَاءِ يَجْمَعُهُمْ مِصْرٌ
فَصَارَ إِلَيْهِ الْمُسْلِمُونَ بِبَيْتِهِ عَلَانِيَةً مَا كَانَ فِيهَا لَهُمْ قَسْرٌ
فَبَايَعَهُ الشَّيْخَانِ ثُمَّ تَحَمَّلَا إِلَى الْعُمْرَةِ الْعُظْمَى وَ بَاطِنُهَا الْغَدْرُ
فَكَانَ الَّذِي قَدْ كَانَ مِمَّا اقْتِصَاصُهُ رَجِيعٌ فَيَا لَلَّهِ مَا أَحْدَثَ الدَّهْرُ
فَمَا أَنْتُمَا وَ النَّصْرَ مِنَّا وَ أَنْتُمَا بَعِيثَا حُرُوبٍ مَا يَبُوخُ لَهَا الْجَمْرُ
وَ مَا أَنْتُمَا لِلَّهِ دَرُّ أَبِيكُمَا وَ ذِكْرُكُمَا الشُّورَى وَ قَدْ فُلِجَ الْفَجْرُ (1)4.
1) . وقعة صفين، ص64.
معاويه! به راستى حق آشكارا روشن است و نه چنان است كه تو و عمرو انتظار داريد و مترصد هستيد.
پسر عفان را امروز براى ما دستاويز و دامى ساختهاى، چنانكه آن دو سالخورده (طلحه و زبير) براى ظاهرفريبى او را دستاويز كار خود كردند.
اين نيز همانگونه بلايى است كه پا جاى پاى آن فتنه نهاده و عيناً به سرابى ماند كه مسافر بدان فريب خورد.
تير اتهامى به سوى على افكنديد كه به او زيانى نمىرساند؛ هر چند مكر و نيرنگ شما در ايراد اين اتهام سخت بزرگ و بسيار باشد.
گناه او چيست كه گروهى از قبايل آمدند و در شهر انبوه گشتند و بر عثمان تاختند و بر او دست يافتند؟
مسلمانان يك دله و آشكارا به خانه او (على) روى آوردند و در اين كار هيچ اجبارى براى آنان نبود.
پس آن دو سالخورده (طلحه و زبير) با او بيعت كردند و پس از آن [به ظاهر] آهنگ عمره بزرگ كردند كه در باطن مكرى بود [و قصد شورش داشتند].
پس شد آنچه شد كه نقل داستان آن بازگويى مكرر و ملالآور است؛ پناه بر خدا از آنچه روزگار، نوبه نوبه حادثه آرد.
شما [دو تن] چيستيد كه از ما ياورى خواهيد؟ درحالىكه شما برانگيزاننده آتش جنگهايى هستيد كه شرارهاش خاموش نشود.
شما [دو تن] چيستيد؟. خدا پدرتان را بيامرزد. سخن گفتنتان از شورا كدام است كه به راستى، سپيدهدم حقيقت تابان شده است. (يعنى حقيقت امامت و ولايت على تجلى كرده است).
ابن عباس نامه را خواند آن را به على(علیه السلام) تقديم كرد. حضرت فرمود: «به وى پاسخ ده». پس ابن عباس به عمرو نوشت: «اما بعد، معاويه تو را از پى هوس كشانده است و تو دينت را به اندكبهايى به او فروختهاى... اگر به راستى در پى خرسندى خدا هستى، مصر را رها كن و به خانهات باز گرد. در اين جنگ معاويه همانند على(علیه السلام) نباشد. على(علیه السلام) آن را براى حق آغاز كرد و با حجّت به پايان آورد. ولى معاويه با ستمگرى و سركشى آغاز كرد و به اسراف [و افراط در خونريزى] كشاند و مردم عراق در اين پيكار چون شاميان نيستند. مردم عراق با على(علیه السلام) بيعت كردند كه بهترين و والاترين فرد آنان بود و شاميان به معاويه دست بيعت سپردند، درحالىكه خود، همه، از او بهتر بودند. من و تو نيز يكسان نيستيم. من خدا را خواستم و تو مصر را برگزيدى...».
آنگاه معاويه به ابن عباس چندين نامه نوشت و وى نيز جواب نامههاى معاويه را داد. معاويه در يكى از نامهها به ابن عباس نوشت: «اگر پس از عثمان مردم با تو بيعت كرده بودند ما تو را بيش از على(علیه السلام) سزاوار [خلافت]
مىدانستيم و به سويت مىشتافتيم».
چون اين نامه به ابن عباس رسيد، خشمگين شد و گفت: «تا چند پسر هند مىخواهد عقل مرا بدزدد و تا كى من دندان بر جگر نهم و گفتنىهاى خود را نگويم؟!» پس به او نوشت: «اما بعد، [نامهات به من رسيد و آن را خواندم]، اينكه ياد كرده بودى [به نظر تو] ما در آزردن ياران عثمان شتاب داريم و از حكومت بنىاميه بيزاريم، به جان خودم سوگند كه تو خود، آنگاه كه عثمان به تو نياز داشت و از تو يارى خواست، او را واگذاشتى و راه خود در پيش گرفتى و كار را بدانجا كشاندى و پسرعمّت، وليد بن عقبه، برادر عثمان، در اين باره ميان من و تو گواه است. اما طلحه و زبير، نخست ايشان ضد [على] برخاستند و عرصه را بر او تنگ كردند و سپس درحالىكه بيعت او را شكستند و حكومت مىخواستند، دست به شورش زدند.
پس ما به سبب پيمانشكنى و جفاكارى با آن دو تن، و با تو نيز جنگيديم. اما اينكه گفتى از [نامداران] قريش جز شش تن نماندهاند [بايد بگويم رفتگان] چه نيك مردانى بودند و چه خوشنام بازماندگانى كه بهترين افرادشان ضد تو جنگيدند و آنانكه از يارى ما خوددارى كردهاند، هم آنانند كه تو را نيز واگذاشته (بىطرف مانده)اند.
اما اينكه، در مقام احتجاج، از مداراى ما با حكومت عَدى و تَيم نام بردى، ابوبكر و عمر از عثمان بهتر بودند؛ همان گونه كه عثمان نيز از تو بهتر بود و ما جز اين راهى نداريم كه چنان روزى بر سرت آريم كه گذشته را از يادت ببرد و بر آيندهاش بهراسى. اما اينكه گفتى اگر مردم با من بيعت مىكردند حكومت بر
من قرار مىگرفت [و شما نيز سر به فرمان من مىسپرديد، بايد بگويم] مردم با على(علیه السلام) كه بسى از من بهتر است، بيعت كردهاند و با وجود اين، هنوز همگان سر به فرمان او نسپردهاند. خلافت بىگمان از آن كسى است كه بر سر او مشورت شده باشد. اى معاويه! تو كجا و خلافت؟ كه تو اسيرى آزاد شده و پسر اسيرى آزاد شده بيش نيستى [و خلافت از آن مهاجران نخستين است و اسيران آزاد شده را در آن هيچ حقّى نباشد. والسلام».
فضل بن عباس نيز خطاب به معاويه اشعار ذيل را سرود:
أَلَا يَا ابْنَ هِنْدٍ إِنَّنِي غَيْرُ غَافِلٍ وَ إِنَّكَ مَا تَسْعَى لَهُ غَيْرُ نَائِلٍ
لِأَنَّ الَّذِي اجْتَبْتَ إِلَى الْحَرْبِ نَابُهَا عَلَيْكَ وَ أَلْقَتْ بَرْكَهَا بِالْكَلَاكِلِ
فَأَصْبَحَ أَهْلُ الشَّامِ ضَرْبَيْنِ خِيْرَةً وَ فَقْعَةُ قَاعٍ أَوْ شَحِيمَةُ آكِلِ
وَ أَيْقَنْتَ أَنَّا أَهْلُ حَقٍّ وَ إِنَّمَا دَعَوْتَ لِأَمْرٍ كَانَ أَبْطَلَ بَاطِلٍ
دَعَوْتَ ابْنَ عَبَّاسٍ إِلَى السِّلْمِ خُدْعَةً وَ لَيْسَ لَهَا حَتَّى تَدِينَ بِقَابِلِ
فَلَا سِلْمَ حَتَّى تُشْجَرَ الْخَيْلُ بِالْقَنَا وَ تُضْرَبَ هَامَاتُ الرِّجَالِ الْأَمَاثِلِ
وَ آلَيْتَ لَا أُهْدِي إِلَيْهِ رِسَالَةً إِلَى أَنْ يَحُولَ الْحَوْلُ مِنْ رَأْسِ قَابِلِ
أَرَدْتَ بِهِ قَطْعَ الْجَوَابِ وَ إِنَّمَا رَمَاكَ فَلَمْ يُخْطِئْ بَنَاتُ الْمُقَاتِلِ
وَ قُلْتَ لَهُ لَوْ بَايَعُوكَ تَبِعْتَهُمْ فَهَذَا عَلِيٌّ خَيْرُ حَافٍ وَ نَاعِلِ
وَصِيُّ رَسُولِ الله مِنْ دُونِ أَهْلِهِ وَ فَارِسُهُ إِنْ قِيلَ: هَلْ مِنْ مُنَازِلِ؟
فَدُونَكَهُ إِنْ كُنْتَ تَبْغِي مُهَاجِراً أَشَمَّ كَنَصْلِ السَّيْفِ عَيْرَ حَلَاحِلِ (1)7.
1) . وقعة صفين، ص417.
اى پسر هند! راستى كه من غافل نيستم و تو نيز بىگمان بدانچه دنبالش مىدوى، دست نخواهى يافت.
زيرا تو خود كسى هستى كه دندانهاى تيز جنگ را بر خود گشاده و با ماجراجويىهاى خود آتش آن را بر افروختهاى.
و مردم شام در معرض ضربات هولناك آن قرار گرفته و طعمه آن شدهاند.
تو يقين دارى كه ما اهل حق و بر حق هستيم و با اين همه ما را به باطلترين باطلها فراخواندى.
ابن عباس را از سر نيرنگ به سازش فراخواندى، ولى نيرنگ و فريب تو را اثرى چندان نباشد.
تا آن دم كه سواران ما با نيزهها مىتازند و سرهاى نامداران را به خاك مىافكنند، صلحى نباشد.
تو سوگند خوردى كه ديگر به او نامهاى ننگارى تا آنكه او موضع و روش خود را تغيير دهد.
قصدت اين بود كه او پاسخت ندهد و تو را به رگبار عتاب نگيرد، چه تيرهاى طعن او خطا نمىكند.
به او گفتى: اگر مردم با وى بيعت مىكردند تو نيز از ايشان پيروى مىكردى؛ اينك اين على است كه همه از خرد و كلان با او بيعت كردهاند.
كه گذشته از خويشاوندى، وصى پيامبر خداست و [در غزوات] به گاه هماوردطلبى دشمن، بهترين شهسوار پيامبر بود.
پس اگر خواهى از مهاجرى پيروى كنى بايد به او سر بسپارى كه چون تيغه شمشير جوهر دارد و سالار دلير و مسندنشين قوم است.
نجاشى بن حارث كه دوست شرحبيل بود، در اشعار ذيل، بيعت مردم با على(علیه السلام) را يادآور شده و وى را نيز به بيعت با آن حضرت دعوت كرده است:
شُرَحْبِيلُ مَا لِلدِّينِ فَارَقْتَ أَمْرَنَا وَ لَكِنْ لِبُغْضِ الْمَالِكِيِّ جَرِيرٍ
وَ شَحْنَاءَ دَبَّتْ بَيْنَ سَعْدٍ وَ بَيْنَهُ فَأَصْبَحْتَ كَالْحَادِي بِغَيْرِ بَعِيرٍ
وَ مَا أَنْتَ إِذْ كَانَتْ بَجِيلَةُ عَاتَبَتْ قُرَيْشاً فَيَا لَلَّهِ بُعْدَ نَصِيرٍ
أَ تَفْصِلُ أَمْراً غِبْتَ عَنْهُ بِشُبْهَةٍ وَ قَدْ حَارَ فِيهَا عَقْلُ كُلِّ بَصِيرٍ
بِقَوْلِ رِجَالٍ لَمْ يَكُونُوا أَئِمَّةً وَ لَا لِلَّتِي لَقَّوْكَهَا بِحُضُورِ
وَ مَا قَوْلُ قَوْمٍ غَائِبِينَ تَقَاذَفُوا مِنَ الْغَيْبِ مَا دَلَّاهُمُ بِغُرُورٍ
وَ تَتْرُكُ أَنَّ النَّاسَ أَعْطَوْا عُهُودَهُمْ عَلِيّاً عَلَى أُنْسٍ بِهِ وَ سُرُورِ
إِذَا قِيلَ هَاتُوا وَاحِداً تَقْتَدُونَهُ نَظِيراً لَهُ لَمْ يَفْصَحُوا بِنَظِيرِ
لَعَلَّكَ أَنْ تَشْقَى الْغَدَاةَ بِحَرْبِهِ شُرَحْبِيلُ مَا مَا جِئْتَهُ بِصَغِير (1)
شرحبيل، تو به خاطر دين از [راه] ما جدا نشدى، بلكه به خاطر دشمنى خود با جرير مالكى چنين كردى.
و به سبب دشمنىاى كه ميان او و سعد ره يافته است [چنين موضعى گرفتى]. پس تو چون ساربانى حدىخوان شدى كه خود شترى ندارد.
اگر بجيله با قريش پرخاشگرى كند، تو را بدان چه كار؟ بار الها اين ياورى و جانبدارى چقدر بعيد و ناهنجار است.
آيا در امرى كه خود در آن حضور نداشتهاى و عقل هر بينادلى در آن حيران است، با وجود شبهه، حكم قطعى مىدهى؟1.
1) . وقعة صفين، ص51.
به گفته [بىپايه] مردانى كه از پيشوايان و آگاهان نبودهاند، [اعتماد كردى] و نه به گفته زمرهاى كه آنچه را به عيان ديده باشند به تو باز گويند؟
سخن آن گروه كه خود غايب بودهاند، چه ارزشى دارد كه پنهانى تيرى [به بدخواهى] افكندند و به چاه فريب و غرور در افتادند.
و اين واقعيت را ناديده مىگيرى كه به راستى مردم شادمانه و با علاقهمندى عهد و پيمان خود را به على سپردند.
اگر گفته شود: شخصى را كه همتاى او باشد، براى رهبرى بياوريد، هرگز همتايى براى او نشان نتوانند داد.
شايد تو، از سر شقاوت، فردا به جنگ با او برخيزى. شرحبيل، آنچه تو در سر دارى و بدان دست يازيدهاى [گناهى] كوچك نيست.
در بحث شجاعت على(علیه السلام) در جنگ صفين گذشت كه عَدِى بْنُ حَاتِم به ايشان پيشنهاد كرد كه خُفاف بن عبدالله به سوى شام عازم است؛ بهتر است با معاويه ديدار كند. امام سخن عَدِى را پذيرفتند. وى نزد پسرعموى خود، حابس ابن سعد در شام آمد كه خواجه و بزرگ قبيله طى بود. خُفاف به حابس باز گفت كه خود شاهد ماجراى عثمان در مدينه بوده و بعد با على(علیه السلام) رهسپار كوفه شده است. با هم نزد معاويه رفتند، معاويه به او گفت: «از ماجراى عثمان حكايت كن». خُفاف گفت: «مكشوح بن عَدِيس محاصرهاش كرد و حُكَيم ابن جِبِلَّه محكومش ساخت و محمد بن ابىبكر و عمّار بن ياسر يكى پس از ديگرى گريبانش را گرفتند و تنها سه كس به ريختن خونش پرداختند: عَدِى بن حاتم، اشتر نَخَعى و عمرو بن حَمِقِ، و دو مرد در كارش پافشارى كردند: طلحه و زبير، و برىترين [و بر كنارترين] مردم در ماجراى او، على(علیه السلام) بود». گفت: «سپس چه
شد؟» گفت: «سپس مردم براى بيعت با على(علیه السلام) هجوم آوردند و چون پروانههايى كه گرد شمع بر آيند، گرد او را گرفتند تا آنجا كه كفشها گم شد و عباها از شانهها بيفتاد و پيران زير دست و پاى رفتند و ديگر نامى از عثمان نياوردند و يادى از او نشد. سپس على(علیه السلام) آماده حركت شد و مهاجران و انصار سر به فرمان او نهادند و خود مايل به جنگ نبود و سه نفر همفكرش بودند: سعد بن مالك، عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه. پس هيچكس را به اكراه وادار نكرد؛ چه با در اختيار داشتن آن همه كسان كه [به او سر سپرده و] برايش سبكبار بودند، از وجود آنآنكه بر وى گرانبار مىنمودند، بىنياز بود. سپس رهسپار شد و به كوهسار طى در آمد و گروهى از قبيله ما كه مردم [در دلاورى] بديشان مثل مىزدند، به او پيوستند و هنگامى كه در راه بود، حركت طلحه و زبير و عايشه به سوى بصره پيش آمد. پس مردانى به كوفه شتافتند و دعوت او را لبيك گفتند و وى راهى بصره شد كه اينك در دست اوست و سپس به كوفه گام نهاد. در چنين حالى بود كه من از او جدا شدم و اكنون توجّهش جز به شام نيست».
چنانكه در اين هفت سند مشاهده مىشود، بيعت مردم با على(علیه السلام) بعد از قتل عثمان از مسلمات تاريخ است و اين موارد هفتگانه در واقع برخى از دلايل بيعت مردم با على(علیه السلام) است.
بعد از قتل عثمان و بيعت عامه مردم با آن حضرت، باز عدهاى از مشاهير، مانند طلحه و زبير، بيعت خود را شكستند و با همراهى عايشه، رو در روى على(علیه السلام) ايستادند و با آن حضرت در جنگى كه موسوم به جنگ جمل شد،
جنگيدند. برخى از شخصيتهاى مشهور قرن اول در شعر، اين واقعيت تاريخى را مطرح كردهاند؛ از جمله آنها عبدالله بن عمر است كه وقتى معاويه او را به سوى خويش فراخواند و او نپذيرفت، در جوابش نامهاى نوشت و به اين واقعيتها اعتراف كرد.
و طَلحَةُ يَدعو و الزُّبَير و أمُّنا فَقُلنا لَها قُولي لَنا ما بَدا لَكِ
حَذارِ أمور شُبُّهَت و لَعَلّها موانِعُ في الأخطار إحدى المَهالِك (1)
و طلحه و زبير و مادرمان [عايشه امالمؤمنين] ما را خواندند و ما به او (عايشه) گفتيم هر چه ناگزيرى به ما بگو.
ولى از امور شبههناك بپرهيز كه شايد در اين مخاطرات سخت يكى از مهلكههاى نابودكننده كمين كرده باشد.
قيس بن ابىحازم مىگويد: سالى كه عثمان كشته شد به حج رفتم. هنگامى كه خبر قتل عثمان به عايشه رسيد، نزد او بودم. به محض شنيدن خبر، بار سفر به مدينه بربست. در راه مدينه شنيدم كه مىگفت: «خوشا به حال طلحه!» و چون از عثمان ياد مىكرد، مىگفت: «خدا او را از بين ببرد». تا وقتى خبر بيعت با على(علیه السلام) به او رسيد. در اين وقت گفت: «دلم مىخواست آسمان بر زمين فرود مىآمد». آنگاه دستور داد كاروانش را به سوى مكه بر گردانند. من با او برگشتم و ديدم كه در باز گشت با خود حرف مىزند، چنانكه پندارى با ديگرى سخن مىگويد. وى مىگفت: «عثمان بن عفان را به ناحق و مظلوم كشتند». به او گفتم: «اى امالمؤمنين! همين تازگى از تو شنيدم كه مىگفتى خدا او را از بين ببرد و قبلاً4.
1) . وقعة صفين، ص74.
مىديدم تو از همه مردم بيشتر با او مخالفت مىكردى و زشتترين حرفها را تو به او مىزدى». گفت: «آرى، همينطور بود. ولى بعداً درباره او مطالعه كردم، ديدم آنها او را توبه دادند و بعد از اينكه توبه كرده و مثل نقره سپيد و پاك گشت و درحالىكه روزهدار بود و در ماه مقدس، و آنگاه كه جنگيدن و كشتن حرام است، بر سرش تاخته او را كشتند».
در روايت ديگر نقل شده است: وقتى عايشه خبر قتل عثمان را شنيد، گفت: «خدا او را از بين ببرد. او را گناهانش به كشتن داد. خدا انتقام كارهايش را از او گرفت. اى قبيله قريش! مبادا قتل عثمان، چنانكه مرگ تبهكار قوم ثمود آن قوم را به غم آورد، شما را به غم و اندوه آرد و ناراحت كند. شايستهترين فرد براى تصدى حكومت، طلحه است». اما هنگامى كه پياپى خبر آمد كه با على(علیه السلام) بيعت شده است، گفت: «خاك بر سرشان! به هيچ وجه نمىخواهند حكومت را به قبيله تَيم، قبيله ابوبكر و عايشه، باز گردانند».
طلحه و زبير به عايشه كه در مكه بود نامهها نوشتند كه از بيعت مردم با على(علیه السلام) جلوگيرى كن و شعار خونخواهى عثمان را بلند كن. اين نامهها را همراه پسر خواهرش، يعنى عبدالله بن زبير، فرستادند. عايشه وقتى نامهها را خواند، شعار خونخواهى عثمان را بلند كرد. امسلمه آن سال در مكه بود. وقتى كارهاى عايشه را ديد، به مقابله با آن برخاست و دوستى و طرفدارى خود را از على(علیه السلام) اعلام داشت و به يارى او كمر بست. (1)
ابو مِخنَف مىنويسد: عايشه نزد امسلمه رفت تا او را بفريبد و به قيام براى6.
1) . شرح نهج البلاغة، ابن ابىالحديد، ج6، ص216.
خونخواهى عثمان وا دارد. به او گفت: «تو پيش از ساير همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) مهاجرت كردى و اين افتخار را دارى كه ميان آنها نخستين مهاجر هستى. تو از همه همسران پيامبر(صلی الله علیه و آله) سالخوردهتر و بزرگترى. پيامبر(صلی الله علیه و آله) سهميه ما را از خانه تو تقسيم و توزيع مىكرد. فرشته وحى در خانه تو بيش از هر جاى ديگر بوده است». امسلمه گفت: «اين حرفها را به چه منظور و براى چه كارى مىزنى؟» گفت: «عبدالله (بن زبير پسر خواهر عايشه) به من گفته كه مردم عثمان را توبه دادند و بعد از اينكه توبه كرده، او را درحالىكه روزه داشت، در ماه حرام كشتند. من تصميم گرفتهام به بصره بروم. طلحه و زبير همراه منند. بنابراين تو هم با ما بيا، شايد خدا كار حكومت را به دست ما و به وسيله ما اصلاح كند». گفت: «من امسلمه هستم! تو ديروز مردم را عليه عثمان مىشوراندى و بدترين حرفها را به او مىزدى و هميشه او را به اسم نعثل مىخواندى. تو به يقين مىدانى كه علىبن ابىطالب(علیه السلام) در نظر پيامبر(صلی الله علیه و آله) چه مقام بلند و منزلتى داشت». (1)
يكى از موضوعات كه در اشعار موافقان و مخالفان على(علیه السلام) منعكس شده، مسئله قتل عثمان و نقش على(علیه السلام) در آن است. از بررسى بسيارى از اشعار به دست مىآيد كه موضوع قتل عثمان، مهمترين بهانه معاويه، عمروبن عاص و ديگر شاميان براى جنگ با على(علیه السلام) بوده است. اين در حالى است كه بسيارى از آگاهان، حتى مخالفان على(علیه السلام)، آن را به شدت رد كردهاند و ادعاى معاويه و
1) . شرح نهج البلاغة، ابن ابىالحديد، ج6، ص217.
عمرو بن عاص را مردود دانستهاند. در اين بخش به چند مورد از اظهارات موافقان و مخالفان على(علیه السلام) اشاره مىشود:
هنگامى كه عثمان خليفه بود، عايشه از مخالفان سرسخت وى بود؛ به طورى كه از او بسيار بدگويى مىكرد و خواهان قتل عثمان بود.
ابن ابى الحديد مىگويد: تمام كسانى كه در تاريخ و شرح حالنويسى كتاب تأليف كردهاند، مىگويند كه عايشه از جمله تندروترين مخالفان عثمان بوده است؛ تا جايى كه جامه پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) را در آورده در خانهاش آويخته بود و به هر كه به خانهاش وارد مىشد، مىگفت: «اين جامه پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) است كه هنوز فرسوده نشده ولى عثمان سنت او را فرسوده است». گفتهاند نخستين كسى كه عثمان را نعثل لقب داده عايشه بود و مىگفت: «نعثل را بكشيد خدا او را بكشد». (1)اما به محض كشته شدن عثمان و بيعت مردم با علىبن ابىطالب(علیه السلام)، قتل عثمان را بهانه ساخت و پرچم مخالفت با على(علیه السلام) را به دست گرفت.
طبرى از دو طريق روايت كرده است كه عايشه، چون در بازگشت از مكه به مدينه به سرف (شش ميلى مكه) رسيد، به عبد بن امّ كلاب كه همان عبد بن ابىسلمه است، برخورد و از او اخبار مدينه را پرسيد. گفت: «عثمان را كشتند». هشت روز پس از آن باز وى را ديد و پرسيد بعد چه كار كردند؟ گفت: «مردم مدينه، با اتفاق آراء، خلافت را به دست آوردند و كارشان به بهترين نتيجه منتهى
1) . شرح نهج البلاغة، ابن ابىالحديد، ج6، ص215.
شد؛ چون بر زمامدارى على بن ابىطالب(علیه السلام) همرأى شدند». عايشه گفت: «به خدا اگر كار خلافت به نفع دوست تو تمام شده باشد، بهتر است آسمان بر زمين فرود آيد. زود مرا به مكه برگردانيد». آنگاه مىگفت: «به خدا قسم عثمان به ناحق و مظلوم كشته شد. به خدا قسم حتماً به خونخواهى او بر مىخيزم». عبد ابن امّ كلاب به او گفت: «چرا اين طور؟ به خدا قسم اولين كسى كه عليه عثمان به تلاش برخاست تو بودى كه مىگفتى: نعثل را بكشيد؛ چون كافر شده است!» عايشه گفت: «آنها او را توبه دادند و پس از اينكه توبه كرد، او را كشتند. البته من آن حرف را زدهام و آنها هم حرفهايى زدهاند، ولى حرف آخرم بهتر از حرفى است كه اول زدهام». عبد بن ام كلاب به عايشه چنين گفت:
مِنكَ البَداءُ و مِنكَ الغِيَرْ و مِنكَ الرِّياحُ و مِنكَ المَطَرْ
و أنتِ أمَرتِ بِقَتلِ الإمامِ و قُلتِ لنا: إنَّه قَد كَفرْ
فَهَبنا أطَعناكَ فِي قَتلِهِ و قاتِلُهُ عِندَنا مَن أمَرْ
و لَم يَسقُط السَّقفُ مِن فَوقِنا و لَم يَنكَسِف شَمسُنا و القَمَرْ
و قَد بايَعَ النّاسُ ذا تُدرأ يُزِيلُ الشَّبا و يُقِيمُ الصَّعَرْ
و يَلبِسُ الحربَ أثوابَها و ما مَن وفِي مِثلِ مَن قَد غَدَر
كار از تو شروع شد و دگرگونى از تو سرزد! باد از سوى تو برخاست و هم باران از تو باريد.
هم تو بودى كه دستور كشتن حاكم را دادى. و به ما گفتى او كافر شده است.
ما برخاسته، در اجراى فرمانت، او را كشتيم و به عقيده ما قاتلش كسى است كه فرمان داده است.
نه سقف آسمان فرود آمد و نه خورشيد و ماه تيره گشت و بگرفت؛
از اينكه مردم با آن ابرمرد پيمان حكومت بستند. با آنكه تيرگى را و كژى را مىزدايد.
و جامه جنگ به تن مىآرايد و به نبرد بر مىخيزد. و شك نيست كه امين وفادار و خيانتكار يكسان نيست.
عايشه راه مكه گرفت تا بر در مسجدالحرام فرود آمده، آهنگ حجرالاسود كرد و در آنجا خيمه زد تا مردم از هر سو به دورش گرد آمدند. پس به آنها گفت: «عثمان به ناحق و مظلوم كشته شده است و به خدا قسم به خونخواهى او برمىخيزم». (1)
اميرالمؤمنين على(علیه السلام) نيز نامهاى پيش از جنگ جمل، در نزديكى بصره، به طلحه و زبير و عايشه نوشت كه چنين است: «تو اى عايشه! با سرپيچى از دستور خدا و پيامبرش از خانهات بيرون آمدى؛ به دنبال كارى كه تو موظف به انجامش نيستى و به عهدهات واگذار نشده است. آنگاه ادعا مىكنى كه مىخواهى جامعه مسلمين را اصلاح كنى! به من جواب بده كه زنان را با فرماندهى سپاه و رزمآورى با مردان چه كار؟ با جنگ انداختن ميان اهل قبله (مسلمانان) و ريختن خون به ناحق؟! تو علاوه بر اين، ادعاى خونخواهى عثمان را دارى؛ اين به تو چه ربطى دارد؟ عثمان از قبيله بنىاميه است و تو از قبيله تيمى. وانگهى تو همانى كه ديروز در ميان انبوه اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىگفتى: «نعثل را بكشيد خدا او را بكشد. او كافر شده است» و اكنون به خونخواهى او برخاستهاى؟ بنابراين از خدا بترس1.
1) . تاريخ الأمم و الملوك، ج4، ص458؛ تذكرة الخواص، ص64؛ الإمامة و السياسة، ج1، ص51.
و به خانهات برگرد و حجاب بر خويشتن فرو آويز. والسلام». (1)
طبرى و ابن قُتَيبه روايت مىكنند كه «نوجوانى از قبيله جَهينَه [در جنگ جمل] از محمد بن طلحه كه مردى عابد بود، پرسيد: «قاتلين عثمان چه كسانى هستند؟» گفت: «خون عثمان سه قسمت مىشود: يك قسمت بر عهده آن زنى است كه بر كجاوه نشسته است (عايشه)؛ يكسوم ديگرش به گردن صاحب آن شتر سرخمو است (طلحه) و يكسومش بر عهده على بن ابىطالب(علیه السلام) است».
نوجوان به خنده گفت: «پس من در گمراهىام [چون در جبهه تجاوزكاران جمل قرار دارم]. سپس به سپاه على(علیه السلام) پيوست و در اين باره چنين سرود:
سألتُ ابنَ طَلحَةَ عَن هالِكٍ بِجَوفِ المَدِينَةِ لم يُقبَرِ
فَقالَ ثلاثةُ رهطٍ هُم أماتوا ابنَ عَفّان و استَعبَرِ
فَثُلثٌ عَلى تِلكَ في خِدرِها و ثُلثٌ عَلى راكِبِ الأحمَرِ
و ثُلثٌ عَلَى ابنِ أبي طالبٍ و نَحنُ به اويةٍ قَرقَرِ
فقُلتُ صَدَقتَ عَلَى الأوّلينِ و أخطأتَ في الثّالثِ الأزهَر (2)
از پسر طلحه درباره مردى پرسيدم كه داخل مدينه كشته شد و مدفون نگشت.
جواب داد: سه گروهند كه عثمان را كشتند و تو نيك بنگر كه چه كسانى هستند؟
يكسوم خونش به گردن آن زن است و يكسوم ديگرش بر دوش آنكه سوار شتر سرخ است.9.
و ثلث آخر بر عهده على بن ابىطالب و ما از قتل عثمان پاكدامنيم!
گفتم: درباره دو نفر اولى راست گفتى. اما درباره سومى، يعنى آن مرد تابناك، بر خطا رفتى.
ابوعمر، نويسنده «استيعاب»، مىگويد: احنَف بن قيس مردى خردمند و پر حوصله و ديندار و هوشمند و سخنور و سياستمدار بود. وقتى عايشه به بصره رسيد، كسى را نزد او فرستاد تا به ملاقات وى آيد. او نپذيرفت. دوباره كسى را فرستاد و احنف بن قيس نزد او رفت. عايشه به وى گفت: «واى بر تو اى احنف! چه عذر و دليلى در برابر خدادارى كه جهاد ضد كشندگان اميرالمؤمنين عثمان را ترك كردهاى؟ آيا افرادت كم هستند يا قبيلهات از تو اطاعت نمىكنند؟» گفت: «اى امالمؤمنين! نه عمرم از حد گذشته و نه زمان درازى سپرى گشته است، بلكه يكسال نمىگذرد كه تو را ديدم از عثمان انتقاد مىكردى و به او بد مىگفتى! من دستور تو را درحالىكه [از كشتن عثمان] راضى بودى قبول مىكنم و دستورت را درحالىكه از آن خشمگينى، رد مىكنم! (1)
نصر بن مزاحم مىگويد: چون عمرو بن عاص در جنگ صفين خطر را برابر ديد، معاويه به او گفت: «قبيله پدرى خويش را احضار كن و به صحنه پيكار ببر كه اگر كارى از دست كسى بر آيد، فقط از دست آنان است». پس گروهى از يمانيان آمدند و وى به ايشان گفت: «امروز روز هنرنمايى شماست و فردا شما نامدار و صاحب مقام خواهيد شد. امروز، روزى سرنوشتساز است. همراه من
1) . الاستيعاب، القسم الثانى، ص716.
بر اين گروه هجوم آريد». آنان به درخواست عمرو لبيك گفتند و همراه عمرو حمله كردند. عمرو در آن حمله مىگفت:
أكرِم بِجَمعٍ طَيِّبٍ يَمانِ جِدّوا تَكونُوا أولياء عثمان
إنِّي أتاني خَبَرٌ فأشجان أن علياً قَتَل ابنَ عَفّان
خَليفَةَ اللهِ عَلى تِبيانِ رُدّوا عَلَينا شَيخَنا كَما كانَ
گرامى باد گروه پاكان يمنى؛ بكوشيد كه ياران و خونخواهان عثمان باشيد.
خبرى سوگبار به من رسيد كه على پسر عفّان را كشته است.
خليفه با حجّت خداوند را [كشت]. پير ما را چنانكه بود به ما باز گردانيد.
پس به عمرو پاسخ داده شد:
أَبَت شُيوخُ مَذحَج و هَمدان بِأن نَرُدَّ نَعثلاً كَما كان
خَلقاً جَديداً مِثلَ خَلقِ الرَّحمنِ
بزرگان مذحج و همدان، از اينكه درازريش را چنانكه بود، از نو بيافرينند و همانگونه كه خداى رحمان او را آفريده بود، باز گردانيمش، امتناع دارند.
آنگاه حَوشَب ذو ظُلَيم كه در آن زمان خواجه يمانيان و سالار ايشان بود، با گروه يارانش، رو به ميدان نهاد و پرچمدارش اين اشعار را مىگفت:
نَحنُ اليَمانونَ و مِنّا حَوشَبٌ أَ ذا ظُلَيمٌ أينَ مِنّا المَهرَبُ
فِينا الصَّفِيحُ وَ القِنا المُعَلَّبُ و الخَيلُ أمثالُ الوَشِيجِ شَزَب
إنَّ العِراقَ حَبلُها مُذَبذَبُ إنَّ عَلياً فِيكُمُ مُحَبَّبُ
فِي قَتلِ عُثمان و كُلّ مذنب (1)1.
1) . وقعة صفين، ص401.
ما يمانيان هستيم و حوشب از ماست. اى ذو ظليم! چه كس از چنگ ما تواند گريخت؟
ما صاحبان تيغهاى برّان و نيزههاى بلنديم و فوج ما چون نيزههاى باريك به هم فشرده انبوه است.
ريسمان و رشته ارتباط شما عراقيان از هم گسيخته؛ زيرا على را ميان خود محبوب مىشماريد.
درحالىكه او در قتل عثمان دست داشته و تمام جنايتكاران در ميان شمايند.
سليمان بن صُرَد خُزاعى با وى درگير شد. در همين درگيرى، حَوشَب و ابن بُدَيل هر دو كشته شدند.
نصربن مزاحم از محمد بن عبيدالله و عمر بن سعد نقل مىكند كه آنان با سندهاى صحيح گفتهاند: معاويه [نامهاى] براى شُرَحبِيل بنِ سَمط فرستاد و نوشت: «به راستى اين [اقدام تو] حقپذيرى تو بود و آنچه واقع شد (موضعى كه تو انتخاب كردى) درخور پاداش الهى است و مردم صالح نيز آنچه را تو دانستى، از تو پذيرفتهاند. اما به راستى، امرى كه اينك از آن نيك آگاه شدهاى، جز به رضايت عموم، كمالى نخواهد يافت. پس در شهرهاى شام به گردش در آى و ندا در ده كه به راستى على، عثمان را كشته است، و بر مسلمانان واجب است كه از او خونخواهى كنند.
آنگاه شُرَحبِيل به راه افتاد و از مردم حِمص آغاز كرد. وى كه به ديده مردم شام مردى امين و پارسا و خداشناس مىنمود، به خطبه ايستاد و گفت: «اى مردم،
به راستى على عثمان بن عفان را كشت و گروهى از كرده او خشمناك شدند كه آنان را نيز كشت و [ياران عثمان] همگى شكست خوردند و على بر زمين مسلط شد و اينك جز شام جايى نمانده است. او شمشير بر كشيده و گردابهاى مرگ را در مىنوردد تا بر شما بتازد ... و ما كسى را نيرومندتر از معاويه براى پيكار با او نمىدانيم. پس بكوشيد [و به پاخيزيد]».
مردم، جز تنى چند از پارسايان حِمص، سخنش را پذيرفتند و به پاخاستند و گفتند: «خانههاى ما گورها و مساجد ماست و تو خود در آنچه صلاح بينى، داناترى». شُرَحبيل به برانگيختن مردم ديگر شهرهاى شام پرداخت تا همه را يكى پس از ديگرى برانگيخت و فارغ شد و بر هر قومى درمىآمد، سخن و نظرش را مىپذيرفتند.
معاوية بن ابىسفيان، علاوه بر نامهاى كه به مردم مدينه نگاشته بود، به ويژه نامههايى نيز به عبدالله بن عمر بن خطّاب، سعد بن ابىوقّاص و محمد بن مسلمه نگاشت. در نامه او به ابن عمر چنين آمده بود: «اما بعد، من در تمام قريش، بيش از تو كس را خوش نداشتم كه پس از قتل عثمان امت بر او اتفاق كنند. ولى چون به ياد آوردم كه تو او را تنها گذاشته و درحق ياران وى نيز طعنهها زدهاى، نظرم از تو برگشت. اما ديگر بار مخالفت تو با على، اين بدگمانى مرا به تو تخفيف داد و آنچه را از تو سرزده بود [در دلم] محو كرد. پس خدايت رحمت كناد. در گرفتن داد آن خليفه مظلوم به ما كمك كن. من فرمانروايى كس را بر تو نمىخواهم. بلكه تو را فرمانرواى همه كس مىخواهم و اگر تو فرمانروايى را
نپذيرى، آنگاه شورايى از مسلمانان [خليفه را] تعيين كند». معاويه در پاياننامه خود اين شعر را نگاشت:
أَلَا قُلْ لِعبدالله وَ اخْصُصْ مُحَمَّداً وَ فَارِسَنَا الْمَأْمُونَ سَعْدَ بْنَ مَالِك
ثَلَاثَةُ رَهْطٍ مِنْ صِحَابِ مُحَمَّدٍ نُجُومٌ وَ مَأْوًى لِلرِّجَالِ الصَّعَالِك
أَ لَا تُخْبِرُونّا وَ الْحَوَادِثُ جَمَّةٌ وَ مَا النَّاسُ إِلَّا بَيْنَ نَاجٍ وَ هَالِكٍ
أَ حَلَّ لَكُمْ قَتْلُ الْإِمَامِ بِذَنْبِهِ فَلَسْتُمْ لِأَهْلِ الْجَوْرِ أَوَّلَ تَارِكٍ
وَ إِلَّا يَكُنْ ذَنْباً أَحَاطَ بِقَتْلِهِ فَفِي تَرْكِهِ وَ الله إِحْدَى الْمَهَالِكِ
وَ إِمَّا وَقَفْتُمْ بَيْنَ حَقٍّ وَ بَاطِلٍ تَوَقُّفَ نِسْوَانٍ إِمَاءٍ عَوَارِك
وَ مَا الْقَوْلُ إِلَّا نَصْرُهُ أَوْ قِتَالُهُ أَمَانَةَ قَوْمٍ بُدِّلَتْ غَيْرَ ذَلِكَ
فَإِنْ تَنْصُرُونَا تَنْصُرُوا أَهْلَ حُرْمَةٍ وَ فِي خَذْلِنَا يَا قَوْمِ جَبُّ الْحَوَارِك (1)
هلا بر گوى به عبدالله [ابن عمر] و به ويژه محمد [ابن ابىبكر]، و شهسوار ايمنىبخش ما، سعد بن مالك (سعد بن ابىوقاص) كه در امان خداست.
آن سه نيكمرد، از ياران محمد(صلی الله علیه و آله) كه چون ستارگان درخشانند و پناهگاه مردان بينواى ناتوانند.
آيا از آن همه حوادث انبوه ما را آگاه نمىكنيد؟ درحالىكه مردم بين نجات و هلاك دست و پا مىزنند [و در درياى مجهولات و سرگردانى در ماجراى قتل عثمان حيرانند].
آيا شما كشتن امام و پيشوايى را به سبب گناهى كه كرده باشد روا مىشماريد؟
[كه در اين صورت] شما نخستين كس نيستيد كه ستمكاران را آزاد گذاشتيد.2.
1) . وقعة صفين، ص72.
و يا اينكه بىتفاوت، به سان درماندن كنيزانى حايض، ميان حق و باطل بىحاصل، ايستاديد و وامانديد؟
سخن جز بر سر يارى دادن يا جنگيدن با وى نيست. امانت [و ديانت] امت اينك وابسته به اين است.
اى قوم، اگر ما را يارى كنيد دين را يارى دادهايد و اگر ما را وا نهيد، بىحميتى كرده باشيد.
عبدالله بن عمر به او پاسخ داد: «اما بعد، نظرى كه تو را به طمع بستن در من برانگيخته، همان نظر و ديدگاهى است كه كار تو را بدين وضع كشانده و چنينت كرده است. من كه على را با مهاجران و انصار، و طلحه و زبير، و عايشه، امالمؤمنين، وا گذاشتم [و در آن ماجرا مداخلهاى نكردم] اينك از تو پيروى كنم؟! اما اينكه ادعا كردى من بر على طعنى زدهام، به جان خودم كه من در ايمان و هجرت و پايگاه والاى او نزد پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) و در هم شكستن مشركان، همپايه او نيستم. ولى امرى پيش آمد كه در زمان پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) سابقهاى روشنگر براى آن نداشتم [و از وقوف بر حقيقت آن] درماندم و ناگزير دست نگاه داشتم. با خود گفتم اگر اين پيشامد درست باشد، من [با عدم مداخله خود فقط] فضلى را ترك كرده و از هدايتى واماندهام و اگر گمراهى و خطا باشد، از شرى نجات يافتهام. [اى معاويه] خود را از ما كنار بدار». آنگاه به ابْنِ أَبِى غُزَيَّه كه پدرش مردى پارسا و خود بهترين شاعر قريش بود، گفت: «به اين مرد پاسخى گوى» و او سرود:
مُعَاوِيَّ لَا تَرْجُ الَّذِي لَسْتَ نَائِلًا وَ حَاوِلْ نَصِيراً غَيْرَ سَعْدِ بْنِ مَالِكٍ
وَ لَا تَرْجُ عبدالله وَ اتْرُكْ مُحَمَّداً فَفِي مَا تُرِيدُ الْيَوْمَ جَبُّ الْحَوَارِكِ
تَرَكْنَا عَلِيّاً فِي صِحَابِ مُحَمَّدٍ وَ كَانَ لِمَا يُرْجَى لَهُ غَيْرَ تَارِكِ
نَصِيرَ رَسُولِ الله فِي كُلِّ مَوْطِنٍ وَ فَارِسَهُ الْمَأْمُونَ عِنْدَ الْمَعَارِكِ
وَ قَدْ خَفَّتِ الْأَنْصَارُ مَعَهُ وَ عُصْبَةٌ مُهَاجِرَةٌ مِثْلُ اللُّيُوثِ الشَّوَابِك
وَ طَلْحَةُ يَدْعُو وَ الزُّبَيْرُ وَ أُمُّنَاً فَقُلْنَا لَهَا قُولِي لَنَا مَا بَدَا لَكِ
حِذَارَ أُمُورٍ شُبِّهَتْ وَ لَعَلَّهَا مَوَانِعُ فِي الْأَخْطَارِ إِحْدَى الْمَهَالِكِ
وَ تَطْمَعُ فِينَا يَا ابْنَ هِنْدٍ سَفَاهَةً عَلَيْكَ بِعُلْيَا حِمْيَرٍ وَ السَّكَاسِك
وَ قَوْمٌ يَمَانِيُّونَ يُعْطُوكَ نَصْرَهُمْ بِصُمِّ الْعَوَالِي وَ السُّيُوفِ الْبَوَاتِكِ (1)
اى معاويه! به آنچه بدان نائل نخواهى شد، اميد مدار و در جستوجوى ياورى، جز سعد بن مالك بر آى.
و از عبدالله اميد مدار و محمد (محمد بن ابىبكر) را رها گذار كه آنچه تو امروز از آنان مىطلبى، بىحميتى باشد.
ما على را ميان ياران محمد تنها گذاشتيم، درحالىكه هرجا به او اميدى مىرفت [ميدان را] ترك نمىكرد.
او ياور پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به هر جا، و شهسوار امين و شكستناپذير او به هنگامه معركههاى دشوار بود.
انصار و گروههاى انبوه مهاجرآنكه [به نوبه خود] چون شيران غرندهاى بودند، در برابر او سبك و بىمقدار مىنمودند.4.
1) . وقعة صفين، ص74.
و طلحه و زبير و مادرمان [عايشه امالمؤمنين] ما را خواندند و ما به او (عايشه) گفتيم هر چه ناگزيرى به ما بگو،
ولى از امور شبههناك بپرهيز كه شايد در اين مخاطرات سخت يكى از مهلكههاى نابود كننده كمين كرده باشد.
اينك تو اى پسر هند از بىخردى در ما طمع بستهاى؟ تو را همان حميريان كوهنشين سكاسك (1)بس باشند.
و نيز گروه يمانيانى (2)كه با نيزههاى سخت ناوك و شمشيرهاى برّان به تو يارى بخشند تو را بس است.
يكى از رايزنىهاى معاويه اين بود كه وى با هدف دعوت از سعد بن ابىوقاص براى بيعت، نامهاى به وى نوشت و على(علیه السلام) را به قتل عثمان متهم كرد. سعد دعوت معاويه را قبول نكرد و در پاسخ نامهاش نوشت: «اما بعد، عمر از قريش جز كسانى را كه خلافت را سزاوار بودند، در شورا وارد نكرد و هيچيك از ما از ديگرى شايستهتر به احراز آن نبود، [مگر] به اتفاق نظر خود ما بر او؛ با اين تفاوت كه آنچه ما داشتيم در على نيز بود. ولى آنچه او داشت، در ما نبود و اين كارى بود كه ما نه آغازش را خوش داشتيم و نه پايانش را. اما طلحه و زبير، اگر در خانههاى خود مىماندند، برايشان بهتر مىبود و خداوند ام المؤمنين را نيز بر آنچه كرده، ببخشايد».
سپس با زبان شعر مطالبى را براى معاويه فرستاد كه در بخش دوم شماره 20 بحث حقانيت على(علیه السلام) گذشت. آن اشعار با اين بيت آغاز مىشد:
معاوي داؤك الدّاء العياء فليس لما تجيء به دواء (1)
معاوية بن ابوسفيان، در ادامه فعاليت تخريبى خود عليه على(علیه السلام) و پس از نااميدى از همراه شدن عبدالله بن عمر، سراغ برادرش عبيدالله رفت و از او براى بيعت و يارى خويش دعوت كرد و او را به شام فرا خواند. چون عبيدالله بن عمربن خطاب در شام نزد معاويه آمد، معاويه به او گفت: «به على دشنام گوى و گواهى ده كه به راستى او عثمان را كشته است». وى گفت: «چون ديدم مردم سخن مرا [بىچون و چرا] باور مىكنند، خوش نداشتم [و روا ندانستم] ضد مردى كه عثمان را نكشته است، گواهى قطعى دهم. [ازاينرو چيزى نگفتم]». هنگامى كه معاويه با جواب منفى عبيدالله بن عمر روبهرو شد، او را از خود راند و در حقش توهين كرد و وى را فاسق خواند. عبيدالله بن عمر در جواب معاويه اشعار ذيل را سرود:
مُعَاوِيَّ لَمْ أَخْرُصْ بِخُطْبَةِ خَاطِبٍ وَ لَمْ أَكُ عِيّاً فِي لُؤَيِّ بْنِ غَالِبٍ
وَ لَكِنَّنِي زَاوَلْتُ نَفْساً أَبِيَّةً عَلَى قَذْفِ شَيْخٍ بِالْعِرَاقَيْنِ غَائِبٍ
وَ قَذْفِي عَلِيّاً بِابْنِ عَفَّانَ جَهْرَةً يُجَدِّعُ بِالشَّحْنَا أُنُوفَ الْأَقَارِبِ
فَأَمَّا انْتِقَافِي أَشْهَدُ الْيَوْمَ وَثْبَةٌ فَلَسْتُ لَكُمْ فِيهَا ابْنَ حَرْبٍ بِصَاحِبِ
وَ لَكِنَّهُ قَدْ قَرَّبَ الْقَوْمَ جُهْدَهُ وَ دَبُّوا حَوَالَيْهِ دَبِيبَ الْعَقَارِبِ6.
1) . وقعة صفين، ص76.
فَمَا قَالَ أَحْسَنْتُمْ وَ لَا قَدْ أَسَأْتُمُ وَ أَطْرَقَ إِطْرَاقَ الشُّجَاعِ الْمُوَاثِبِ
فَأَمَّا ابْنُ عَفَّانَ فَأَشْهَدُ أَنَّهُ أُصِيبَ بَرِيئاً لَابِساً ثَوْبَ تَائِبٍ
حَرَامٌ عَلَى آهَالِهِ نَتْفُ شَعْرِهِ فَكَيْفَ وَ قَدْ جَازُوهُ ضَرْبَةَ لَازِبٍ
وَ قَدْ كَانَ فِيهَا لِلزُّبَيْرِ عَجَاجَةٌ وَ طَلْحَةُ فِيهَا جَاهِدٌ غَيْرُ لَاعِبِ
وَ قَدْ أَظْهَرَا مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ تَوْبَةً فَيَا لَيْتَ شِعْرِي مَا هُمَا فِي الْعَوَاقِبِ (1)
اى معاويه! من در خطبهاى كه ايراد كردم دروغى نگفتهام و درباره دودمان لوى ابن غالب زبانم بند نيامده بود.
ولى چون كسى رفتار كردم كه از دشنام گويى به مردى غايب، در عراق خوددارى كرده باشد.
دشنام گويى آشكار من به على به خاطر ابن عفان به بريدن كينهتوزانه بينى خويشاوندان ماند.
اما درباره خوددارى خويش اينك بىپروا مىگويم كه اى پسر حرب، من در اين مورد همراه شما نيستم.
ولى آن قوم به همدستى زور آوردند و از هر سو چون نيش زدن كژدمها به زير نيش گرفتندش.
آنچه سخنور گفت براى شما خوشايند بود و شما را بد نيامد و چون دليرى بىپروا به گفتار در آمد.
اما درباره ابن عفان گواهى مىدهم كه او بىگناه و درحالىكه جامه توبه در پوشيده بود، گرفتار شد.4.
1) . وقعة صفين، ص84.
حتى كندن يك مو از بدن اطرافيان او حرام بود، پس چگونه به ضربات كشنده خود او را فرو كوفتند؟
در اين ماجرا زبير را در انگيختن مردم دستى بود و طلحه نيز بدون بازيگرى، سخت مىكوشيد [و از محرّكان بود].
هر چند پس از آن، [طلحه و زبير] اظهار ندامت و توبه كردند، اى كاش مىدانستم كه سرانجامشان [به آخرت] چه خواهد شد.
روند اتهامزنى معاويه و يارانش به على(علیه السلام) در خصوص قتل عثمان همچنان ادامه داشت. يكى از موارد، مربوط مىشود به نامهاى كه معاويه بعد از حضور جرير بن عبدالله در شام خطاب به على(علیه السلام) نوشته است. شرح ماجرا اينكه جَرِير بنِ عَبدالله بَجَلِى (فرستاده على(علیه السلام) به شام) مدتى در شام درنگ كرد و برخى از ياران على(علیه السلام) درباره وى به شك افتادند. لذا از حضرت خواستند تا نامهاى به جرير بنويسد. امام(علیه السلام) طى نامهاى از جرير خواست نزد معاويه رود و كار را يكسره كند. جرير وقتى نامه را خواند نزد معاويه آمد و آن را بر او نيز خواند. معاويه نه تنها تسليم نشد، بلكه براى بيعت مردم شام با خودش زمينهسازى كرد. چون مردم شام با معاويه بيعت كردند، او به جرير گفت: «اى جرير، به مولايت ملحق شو». آنگاه نامهاى مبنى بر آمادگى براى جنگ با على(علیه السلام) نوشت و زير نامهاش شعر كعب بن جُعَيل (1)را مبنى بر مجرم بودن على(علیه السلام) در خصوص قتل عثمان، نگاشت:
أَرَى الشَّامَ تَكْرَهُ مُلْكَ الْعِرَاقِ وَ أَهْلُ الْعِرَاقِ لَهَا كَارِهُونَا
وَ كُلٌّ لِصَاحِبِهِ مُبْغِضٌ يَرَى كُلَّ مَا كَانَ مِنْ ذَاكَ دِيناد.
1) . وى از ياران معاويه و شاعر اهل شام بود.
إِذَا مَا رَمَوْنَا رَمَيْناهُمُ وَ دِنَّاهُمُ مِثْلَ مَا يُقْرِضُونَا
وَ قَالُوا عَلِيٌّ إِمَامٌ لَنَا فَقُلْنَا رَضِينَا ابْنَ هِنْدٍ رَضِينَا
وَ قُلْنَا نَرَى أَنْ تَدِينُوا لَنَا فَقَالُوا لَنَا لَا نَرَى أَنْ نَدِينَا
وَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ خَرْطُ الْقَتَادِ وَ ضَرْبٌ وَ طَعْنٌ يُقِرُّ الْعُيُونَا
وَ كُلٌّ يُسَرُّ بِمَا عِنْدَهُ يَرَى غَثَّ مَا فِي يَدَيْهِ سَمِيناً
وَ مَا فِي عَلِيٍّ لِمُسْتَعْتِبٍ مَقَالٌ سِوَى ضَمِّهِ الْمُحْدِثِينَا
وَ إِيثَارِهِ الْيَوْمَ أَهْلَ الذُّنُوبِ وَ رَفْعِ الْقِصَاصِ عَنِ الْقَاتِلِينَا
إِذَا سِيلَ عَنْهُ حَدَا شُبْهَةً وَ عَمَّى الْجَوَابَ عَلَى السَّائِلِينَا
فَلَيْسَ بِرَاضٍ وَ لَا سَاخِطٍ وَ لَا فِي النُّهَاةِ وَ لَا الْآمِرِينَا
وَ لَا هُوَ سَاءَ وَ لَا سَرَّهُ وَ لَا بُدَّ مِنْ بَعْضِ ذَا أَنْ يَكُونَا (1)
مىبينيم كه شام از كشور عراق اكراه دارد و مردم عراق نيز از شام اكراه دارند [و به هم كينهورزند].
و هركدام نسبت به ديگرى دشمن است و به نظر مىرسد كه همه در اين [دشمنى] دين را بهانه كردهاند.
اگر آنان ما را نيفكنند، ما آنها را مىافكنيم و ذليلشان مىكنيم؛ همانگونه كه آنان ما را قطعهقطعه مىكنند.
آنها گفتند: على امام ماست و ما گفتيم: ما به [فرمانروايى] پسر هند راضى هستيم.
ما گفتيم نظرمان اين است كه شما به ما بگرويد و گردن نهيد و آنان گفتند7.
1) . وقعة صفين، ص57.
كه ما بر آن نيستيم كه به شما بگرويم و تحملتان كنيم.
فراسوى اين، تيز كردن نيزههاست و كشيدن شمشيرها و نيزهزدنى كه چشمها را آرام بخشد [و نگرانى را از بين ببرد و كار ما و شما را يك رويه كند].
هركس به آنچه دارد، شاد است و نادرستى را كه به دست دارد، درست مىپندارد.
سرزنش كننده على را سخنى نيست جز اينكه گويد على به بدگويان (به عثمان) پيوسته است.
و امروز هم گناهكاران را بر كشيده و زير بال و پر خود گرفته و حكم قصاص را از قاتلان [عثمان] برداشته است.
اگر كسى از او درباره اين شبهه و گمانى كه بر او مىرود، بپرسد، اين جواب را براى همه پرسشگران آماده كرده است كه:
نه خرسند بدان بوده و نه ناخرسند از آن، نه در شمار باز دارندگان بوده و نه در زمره دستوردهندگان.
او نه اين [قتل عثمان] را بد دانسته و نه خوش داشته است. ولى ناگزير بايد يكى از اين دو موضع را مىداشت.
نصر بن مزاحم از محمد بن عبيدالله، از جرجانى نقل نمود: در جنگ صفين، ياران على(علیه السلام) يك شبانهروز كه به روز فرات ناميده شد، بىآب ماندند و مردى از [قبيله] سكون، از مردم شام، كه سليل بن عمرو خوانده مىشد [به شعر] گفت: اى معاويه!
اِمنَعِ الماءَ مِن صِحابِ عَلِيٍّ أن يَذوقوهُ وَ الذَّلِيلُ ذَلِيلٌ
وَ اقتُلِ القَومَ مِثلَ ما قُتِلَ الشَّيخُ ظُماً وَ القِصاصُ أمرٌ جَمِيلُ (1)
آب را از ياران على بازدار تا آن را نچشند، و زبون مرد، خوار و زار است.
آن گروه را، همچنانكه ايشان آن پيرمرد (عثمان بن عفان) را تشنه لب كشتند، بكش كه قصاص، كارى بس زيباست.
از اين دوبيتى مشخص است كه معاويه در اثر تبليغات فراوان، توانسته بود همه افكار را در خصوص قتل عثمان، آشفته ساخته و عليه على(علیه السلام) جو كاذب و ناصحيح ايجاد كند. آنچه ملاحظه شد، برخى از اتهاماتى بود كه در خصوص قتل عثمان به على(علیه السلام) نسبت داده شد. اما واقعيت چيز ديگرى بود؛ چراكه على(علیه السلام) در قتل عثمان دخالتى نداشت. نه تنها اصحاب و دوستان حضرت آن را مىدانستند، بلكه بسيارى از مخالفان ايشان نيز به عدم دخالت وى در قتل عثمان گواهى دادند؛ چنانكه از بيان فرزندان عمر بن خطاب و نيز سعد وقاص كه از سرداران عمر بوده معلوم شد، آنان نقش على(علیه السلام) را در قتل عثمان نپذيرفتهاند؛ چنانكه از اظهار پشيمانى عمرو بن عاص نيز همين مطلب به دست مىآيد. وى در بخشى از قصيده جلجليه گفته است:
وَ انّا وَ ما كانَ مِن فِعلِنا لَفِي النّارِ فِي الدَّرَكِ الاَسفَلِ
وَ ما دَمُ عُثمان مُنجٍ لَنا مِنَ الله فِي المَوقِفِ المَخجَلِ
وَ انَّ عَلياً غداً خَصمُنا وَ يَعتَزُّ بِاللّهِ وَ المُرسَل
يُحاسِبُنا عَن امورٍ جَرَت وَ نَحنُ عَن الحَقِّ في مَعزَل
فَما عُذرُنا يَومَ كَشفِ الغِطاء لَكَ الوَيلُ مِنهُ غَداً ثُمَّ لِي3.
1) . وقعة صفين، ص163.
و ما به همراه كردار و اعمال خود در پايينترين درجه جهنم خواهيم بود.
فرداى قيامت كه روز شرمندگى ماست، خون عثمان ما را نجات نخواهد داد.
على كه در قيامت به واسطه خدا و رسول در نهايت عزت است، در آن روز دشمن ما خواهد بود.
آنگاه خداوند متعال، درباره وقايعى كه رخ داده و ما در آنها دور از حق و در جبهه باطل بوديم، از ما حسابرسى مىكند.
آن روز كه پرده از رخ حقيقت برداشته مىشود، ما هيچ عذرى نداريم و واى بر تو و من از اين حال در روز قيامت.
جرير بن عبدالله بجلى نيز كه خود قبلاً از واليان حكومت عثمان بوده، در نامه خود به شُرَحبِيل، موضوع قتل عثمان را اتهام ناروا به على(علیه السلام) دانسته و به زبان شعر چنين نوشت است:
شُرَحْبِيلُ يَا ابْنَ السِّمْطِ لَا تَتْبَعِ الْهَوَى فَمَا لَكَ فِي الدُّنْيَا مِنَ الدِّينِ مِنْ بَدَلْ
وَ قُلْ لِابْنِ حَرْبٍ مَا لَكَ الْيَوْمَ حُرْمَةٌ تَرُومُ بِهَا مَا رُمْتَ فَاقْطَعْ لَهُ الْأَمَلَ
شُرَحْبِيلُ إِنَّ الْحَقَّ قَدْ جَدَّ جَدَّهُ وَ إِنَّكَ مَأْمُونُ الْأَدِيمِ مِنَ النَّغَلِ
فَأَرْوِدْ وَ لَا تُفْرِطْ بِشَيْءٍ نَخَافُهُ عَلَيْكَ وَ لَا تَعْجَلْ فَلَا خَيْرَ فِي الْعَجَلِ
وَ لَا تَكُ كَالْمُجْرَى إِلَى شَرِّ غَايَةٍ فَقَدْ خُرِقَ السِّرْبَالُ وَ اسْتَنْوَقَ الْجَمَلُ
وَ قَالَ ابْنُ هِنْدٍ فِي عَلِيٍ عَضِيهَةً وَ لَلَّهُ فِي صَدْرِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ أَجَلُ
وَ مَا لِعَلِيٍّ فِي ابْنِ عَفَّانَ سَقْطَةٌ بِأَمْرٍ وَ لَا جَلْبٍ عَلَيْهِ وَ لَا قَتْلِ
وَ مَا كَانَ إِلَّا لَازِماً قَعْرَ بَيْتِهِ إِلَى أَنْ أَتَى عُثْمَانَ فِي بَيْتِهِ الْأَجَلْ
فَمَنْ قَالَ قَوْلًا غَيْرَ هَذَا فَحَسْبُهُ مِنَ الزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ قَوْلُ الَّذِي احْتَمَلَ
وَصِيُّ رَسُولِ الله مِنْ دُونِ أَهْلِهِ وَ فَارِسُهُ الْأُولَى بِهِ يَضْرِبُ الْمَثَلْ (1)
شرحبيل، اى پسر سمط، از هوا پيروى مكن كه دنيا براى تو جاى دين را نتواند گرفت و همسنگ آن نباشد.
و به پسر حرب بگو كه تيرى كه امروز به هدف افكنده، اصابت نمىكند و اميد او را از خود قطع كن.
اى شرحبيل! حق كوشش خود را كرده [و آشكار شده] و به راستى، پوست دبّاغى شده از فساد محفوظ است [و كار نيازى به تحقيق ندارد. خود را آلوده مكن].
پس لختى درنگ كن و به چيزى كه ما از آن بر تو بيم داريم، پيشدستى مكن و شتاب نورز كه خيرى در شتاب نباشد.
و چونان كسى كه هدفش شر انگيختن است، مباش كه پيراهنى دريده شد با خلط مبحث دروغى بافتند و پيراستند.
پسر هند درباره على بهتانى ساخت، همانا خداوند در دل پسر ابىطالب بسى شكوهمندتر از آن است [كه مورد چنان بهتانهايى قرار گيرد].
على در ماجراى پسر عفان، نه به صدور امرى پاى لغزانده، نه كسى را ضدش برانگيخته و نه در قتلش دستى داشته است.
او جز خانهنشينى در كنج خلوت خويش نبوده تا آنكه عثمان را نيز در خانه خود اجل فرا رسيده است.
پس هركس جز اين بگويد، سخنش دروغ محض و بهتان است يا گفته كسى است كه فقط احتمالى [دور از واقع] مىدهد.9.
1) . وقعة صفين، ص49.
چون شرحبيل اين نامه را خواند، به هراس افتاد و به انديشه فرو رفت و با خود گفت: «اين نامه مرا نصيحتى خيرانديشانه در دين و دنيايم باشد. [و] نه، به خدا، در اين كار هيچ شتابى نكنم كه دلم را به تأملى نياز است».
معاويه مردمان عادى را از او دور و مستور داشت و تنى چند از مردان خود را گماشت كه نزد وى رفت و آمد مىكردند و قتل عثمان را در نظر او بزرگ مىنمودند و على(علیه السلام) را متهم مىكردند. گواهى باطل مىدادند و نامههاى گوناگون مىساختند، تا آنجا كه رأى او را برگرداندند و [ديگر بار] عزمش را جزم كردند و اين خبر به قوم و قبيله وى رسيد. خواهرزاده شرحبيل نيز كه مردى پارسا از اهالى بارق بود و رأى علىبن ابىطالب(علیه السلام) را درست مىدانست و بعد هم با او بيعت كرد، در رد اتهام قتل عثمان به على(علیه السلام)، پيامى اين چنين براى شرحبيل فرستاد:
لَعَمْرُ أَبِي الْأَشْقَى ابْنُ هِنْدٍ لَقَدْ رَمَى شُرَحْبِيلَ بِالسَّهْمِ الَّذِي هُوَ قَاتِلُه
وَ لَفَّفَ قَوْماً يَسْحَبُونَ ذُيُولَهُمْ جَمِيعاً وَ أَوْلَى النَّاسِ بِالذَّنْبِ فَاعِلُه
فَأَلْفَى يَمَانِيّاً ضَعِيفاً نُخَاعُهُ إِلَى كُلِّ مَا يَهْوَوْنَ تُحْدَى رَوَاحِلُه
فَطَاطَا لَهَا لَمَّا رَمَوْهُ بِثِقْلِهَا وَ لَا يُرْزَقُ التَّقْوَى مِنَ الله خَاذِلُه
لِيَأْكُلَ دُنْيَا لِابْنِ هِنْدٍ بِدِينِهِ لَا وَ ابْنُ هِنْدٍ قَبْلَ ذَلِكَ آكِلُه
وَ قَالُوا عَلِيٌّ فِي ابْنِ عَفَّانَ خُدْعَةٌ وَ دَبَّتْ إِلَيْهِ بِالشَّنَانِ غَوَائِلُه
وَ لَا وَ الَّذِي أَرْسَى ثَبِيراً مَكَانَهُ لَقَدْ كُفَّ عَنْهُ كَفُّهُ وَ وَسَائِلُهُ
وَ مَا كَانَ إِلَّا مِنْ صِحَابِ مُحَمَّدٍ وَ كُلُّهُمُ تَغْلِي عَلَيْهِ مَرَاجِلُهُ (1)
به جان پدرم، پسر هند شقاوتپيشه، تيرى خدنگ به سوى شرحبيل افكند كه همان تير، كشنده اوست.
گروهى گردش را گرفتند كه همه دامان [دروغ] بر زمين مىكشيدند و شايستهترين مردم به [مؤاخذه بر] گناه، همانا خود گناهكار است.
يمانى ضعيف عقلى را بيافت كه به وسيله او اشتران بار بر خود را به هر نقطه دورى به بانك حدى براند.
پس چون بار سنگين خود را بر او افكند، پشتش را بخست و كسى كه [چون شرحبيل] گمراه شود، از تقواى الهى نصيبى نبرد.
وى خواهد كه با فروختن دين و نزديكى به پسر هند بهرهاى از دنيا خورد. هان كه پسر هند، پيش از آنكه او بهرهاى ببرد، وى را خورده و نابود كرده باشد.
گفتند على در كار پسر عفان توطئهاى كرده و اين فتنه زشت را ضد او برانگيخته است.
نه، سوگند بدان كو كوه ثبير را به جاى خود استوار ساخت. دست و دستافزارهاى [خود عثمان] از امداد به او وا ماندند.
او جز يكى از اصحاب محمد نبود و اينان همه ديگ خود را بر آن آتش مىجوشانند [و به فكر سود خويشند].
چون اين سروده و گفتار، به شرحبيل رسيد، گفت: «اين برانگيخته شيطان است. اينك خداوند دل مرا آزمود. به خدا سوگند كه گوينده اين شعر را دستگير0.
1) . وقعة صفين، ص50.
مىكنم، مگر آنكه از چنگم بگريزد». پس آن جوان به كوفه كه زادگاهش بود، گريخت و چيزى نمانده بود كه اهل شام [بر اثر همين شعر و گفتههاى او] دستخوش شك و ترديد شوند [و از معاويه برگردند].
نجاشى نيز طى نامهاى به شرحبيل، اتهام قتل عثمان به على(علیه السلام) را اتهامى ناروا شمرد و بيعت مردم با ايشان را مهمترين دليل بر لزوم پيروى از آن حضرت اعلام داشت. سروده نجاشى در بحث بيعت مردم با على(علیه السلام) گذشت كه با اين بيت آغاز مىشد:
شُرَحْبِيلُ مَا لِلدِّينِ فَارَقْتَ أَمْرَنَا وَ لَكِنْ لِبُغْضِ الْمَالِكِيِّ جَرِيرٍ
عياض ثمالى هم كه مردى پارسا بود، شرحبيل را آگاه نمود و اين شعر را براى او فرستاد:
يَا شُرْحُ يَا ابْنَ السِّمْطِ إِنَّكَ بَالِغٌ بِوُدِّ عَلِيٍّ مَا تُرِيدُ مِنَ الْأَمْرِ
وَ يَا شُرْحُ إِنَّ الشَّامَ شَامُكَ مَا بِهَا سِوَاكَ فَدَعْ قَوْلَ الْمُضَلِّلِ مِنْ فِهْرٍ
فَإِنَّ ابْنَ حَرْبٍ نَاصِبٌ لَكَ خُدْعَةً تَكُونُ عَلَيْنَا مِثْلَ رَاغِيَةِ الْبَكْر
فَإِنْ نَالَ مَا يَرْجُو بِنَا كَانَ مُلْكُنَا هَنِيئاً لَهُ وَ الْحَرْبُ قَاصِمَةُ الظَّهْرِ
فَلَا تَبْغِيَنْ حَرْبَ الْعِرَاقِ فَإِنَّهَا تُحَرِّمُ أَطْهَارَ النِّسَاءِ مِنَ الذُّعْرِ
وَ إِنَّ عَلِيّاً خَيْرُ مَنْ وَطِئَ الْحَصَى مِنَ الْهَاشِمِيِّينَ الْمُدَارِيكَ لِلْوَتْرِ
لَهُ فِي رِقَابِ النَّاسِ عَهْدٌ وَ ذِمَّةٌ كَعَهْدِ أَبِي حَفْصٍ وَ عَهْدِ أَبِي بَكْرٍ
فَبَايِعْ وَ لَا تَرْجِعْ عَلَى الْعَقْبِ كَافِراً أُعِيذُكَ بِاللَّهِ الْعَزِيزِ مِنَ الْكُفْرِ
وَ لَا تَسْمَعَنْ قَوْلَ الطَّغَامِ فَإِنَّمَا يُرِيدُونَ أَنْ يُلْقُوكَ فِي لُجَّةِ الْبَحْرِ
10 وَ مَا ذَا عَلَيْهِمْ أَنْ تُطَاعِنَ دُونَهُمْ عَلِيّاً بِأَطْرَافِ الْمُثَقَّفَةِ السُّمْرِ
فَإِنْ غَلَبُوا كَانُوا عَلَيْنَا أَئِمَّةً وَ كُنَّا بِحَمْدِ الله مِنْ وَلَدِ الظَّهْرِ
وَ إِنْ غُلِبُوا لَمْ يَصْلَ بِالْحَرْبِ غَيْرُنَا وَ كَانَ عَلِيٌّ حَرْبَنَا آخِرَ الدَّهْرِ
يَهُونُ عَلَى عُليَا لُؤَيِّ بْنِ غَالِبٍ دِمَاءُ بَنِي قَحْطَانَ فِي مُلْكِهِمْ تَجْرِي
فَدَعْ عَنْكَ عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ إِنَّنَا لَكَ الْخَيْرُ لَا نَدْرِي وَ إِنَّكَ لَا تَدْرِي
عَلَى أَيِّ حَالٍ كَانَ مَصْرَعُ جَنْبِهِ فَلَا تَسْمَعَنْ قَوْلَ الْأُعَيْوِرِ أَوْ عَمْروٍ (1)
اى شرحبيل، اى پسر سمط تو به دوستى على دست يافتهاى ديگر از اين كار چه خواهى؟
اى شرحبيل، شام سرزمين توست و گوش به فرمان تو دارد. جز تو كس را در آن نفوذ كلامى نيست. پس به گفته آن گمراه كننده فهرى [اعتماد مكن و آن] را به دور افكن.
به راستى پسر حرب دام مكرى برايت گشاده كه تو با افتادن بدان دام براى ما چون بانگ آن كرّه شتر ثمود، شومى.
اگر او بدانچه از ما انتظار دارد نايل آيد، ملك ما بر او گوارا مىشود و سنگينى جنگ پشتها را مىشكند.
پس به دنبال جنگ عراق مرو؛ زيرا اين جنگ زنان را به دوران طهر، از بيم دچار حيضآلودگى كند.
به راستى كه على ميان هاشميانى كه به خونخواهى برخاسته بودند، بهترين كسى است كه در خانه كعبه گام نهاد.
او را بر گردن مردم عهد و پيمانى استوار همچون عهد ابوحفص و ابوبكر است.6.
1) . وقعة صفين، ص46.
پس با او بيعت كن و از نو به عالم كفر باز مگرد و من تو را از رجوع به كفر، به خداى مقتدر، پناه دهم.
هرگز به سخن ناكسان گوش مده، چه آنها مىخواهند تو را به گرداب درياى بلا در افكنند.
آنان را چه رسد كه تو به خاطر ايشان على را آماج ناوك نيزه جان شكار سازى؟
پس اگر پيروز شوند، آنان پيشگامان ما بودهاند و ما خود به حمد خدا، جنگافروز نبودهايم و توجهى به ما نمىشده.
و اگر مغلوب شوند، كسى جز ما به آتش جنگ نسوخته و همراهى با على آخرين پيكار روزگار ما بوده است.
آيا جارى شدن خون اولاد قحطان در سرزمين خود [و برادركشى اعراب] بر لؤى بن غالب، [نياى] والامقام ما آسان آيد؟
ماجراى عثمان بن عفان را به سويى نه كه ما تو را خيرخواهتر و بهتريم؛ نمىدانيم چه گذشته و تو نيز به راستى نمىدانى.
به هر تقدير پهلويش به خاك هلاك افتاده بود، اما تو به گفته آن «لوچك» يا عمرو گوش فرا مده.
اتهام دشمنان به على(علیه السلام) در خصوص قتل عثمان آن قدر بىپايه بود كه عامه مردم هم بىپايه بودن آن را مىدانستند. نقل شده است: جرير بن عبدالله بجلى به نوجوانى برخورد كرد كه بر كُرّه شترى سوار بود و شعرى چنين بر زبان جارى مىساخت:
حُكَيمٌ وَ عَمَّارُ الشَّجَا وَ مُحَمَّدٌ وَ أَشْتَرُ وَ الْمَكْشُوحُ جَرُّوا الدَّوَاهِيَا
وَ قَدْ كَانَ فِيهَا لِلزُّبَيْرِ عَجَاجَةٌ وَ صَاحِبُهُ الْأَدْنَى أَشَابَ النَّوَاصِيَا
فَأَمَّا عَلِيٌّ فَاسْتَغَاثَ بِبَيْتِهِ فَلَا آمِرٌ فِيهَا وَ لَمْ يَكُ نَاهِياً
وَ قُلْ فِي جَمِيعِ النَّاسِ مَا شِئْتَ بَعْدَهُ وَ إِنْ قُلْتَ أَخْطَا النَّاسُ لَمْ تَكُ خَاطِيَا
وَ إِنْ قُلْتَ عُمَّ الْقَوْمُ فِيهِ بِفِتْنَةٍ فَحَسْبُكَ مِنْ ذَاكَ الَّذِي كَانَ كَافِياً
فَقُوَلا لِأَصْحَابِ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ وَ خُصَّا الرِّجَالَ الْأَقْرَبِينَ الْمَوَالِيَا
أَ يُقْتَلُ عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ وَسْطَكُمْ عَلَى غَيْرِ شَيْءٍ لَيْسَ إِلَّا تَمَادِيا
فَلَا نَوْمَ حَتَّى نَسْتَبِيحَ حَرِيمَكُمْ وَ نَخْضِبَ مِنْ أَهْلِ الشَّنَانِ الْعَوَالِيَا (1)
حكيم و عمار، پارساى مغموم، و محمد و اشتر و مكشوح آن شورش را به ميان آوردند.
البته زبير، نزديكترين يارش را در آن كار دستى بود كه از حيرت، موىها را سپيد مىكند.
اما على در منزل خود خانهنشين بود؛ نه بدان كار امر كرد و نه ديگران را باز داشت.
درباره تمام مردم، هر چه زين پس خواهى بگو. ولى چون خطاهاى مردم را گويى، خود خطاكار مباش.
و اگر بگويى تمام مردم در شورش دست داشتند، همين اندازه براى آنكه [در لوث كردن قضيه] كفايت كند، تو را بس باشد.
اين سخن از اصحاب پيامبر، محمد(صلی الله علیه و آله) است كه [فرمود] نزديكترين خويشان5.
1) . وقعة صفين، ص55.
اختصاص به ولايت دم [و خونخواهى] دارند.
آيا عثمان بن عفان در ميان شما بىهيچ سبب [و گناهى] كشته شد؟ اين ادعا جز لجاجت نيست.
پس [ما را] خواب و آرام نباشد تا حريم شما [مدّعيان به دروغ] را مباح سازيم و ناوك نيزهها را از خون [شما] دشمنان، خضاب كنيم.
جرير گفت: «اى برادرزاده! تو كيستى؟» گفت: «من پسرى از قريشم و اصلم از ثقيف است؛ من پسر مغيرة بن اخنس [بن شريق] هستم. پدرم در يومالدّار (روزى كه به خانه عثمان ريختند) با او كشته شد». جرير را گفته او سخت خوش آمد و شعرش را براى على(علیه السلام) باز نوشت. امام گفت: «به خدا سوگند كه اين پسر چيزى را خطا نگفته است».
نصر بن مزاحم از عمر بن سعد، از اعمش نقل كرد: معاويه با هدف اتهامزنى به على(علیه السلام) در قتل عثمان و جلب نظر ابوايوب خالد بن زيد انصارى كه صاحبخانه و مهماندار پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله)، و خواجهاى بزرگوار از سروران انصار، و از هواخواهان على(علیه السلام) بود، و نيز به زياد بن سميه كه كارگزار على(علیه السلام) بر بخشى از فارس بود، نامهاى نگاشت. در نامه ابوايوب نوشت:
أَبْلِغْ لَدَيْكَ أَبَا أَيُّوبَ مَأْلُكَةً أَنَّا وَ قَوْمَكَ مِثْلُ الذِّئْبِ وَ النَّقَدِ
إِمَّا قَتَلْتُمْ اميرالمؤمنين فَلَا تَرْجُوا الْهَوَادَةَ عِنْدِي آخِرَ الْأَبَدِ
إِنَّ الَّذِي نِلْتُمُوهُ ظَالِمِينَ لَهُ أَبْقَتْ حَرَارَتُهُ صَدْعاً عَلَى كَبِدِي
إِنِّي حَلَفْتُ يَمِيناً غَيْرَ كَاذِبَةٍ لَقَدْ قَتَلْتُمْ إِمَاماً غَيْرَ ذِي أَوَدٍ
لَا تَحْسَبُوا أَنَّنِي أَنْسَى مُصِيبَتَهُ وَ فِي الْبِلَادِ مِنَ الْأَنْصَارِ مِنْ أَحَدٍ
أَعْزِزْ عَلَيَّ بِأَمْرٍ لَسْتَ نَائِلَهُ وَ اجْهَدْ عَلَيْنَا فَلَسْنَا بَيْضَةَ الْبَلَد
قَدْ أَبْدَلَ الله مِنْكُمْ خَيْرَ ذِي كَلَعٍ وَ الْيَحْصُبِيِّينَ أَهْلِ الْحَقِّ فِي الْجَنَد
إِنَّ الْعِرَاقَ لَنَا فَقْعٌ بِقَرْقَرَةٍ أَوْ شَحْمَةٌ بَزَّهَا شَاوٍ وَ لَمْ يَكَد
وَ الشَّامُ يَنْزِلُهَا الْأَبْرَارُ بَلْدَتُهَا أَمْنٌ وَ حَوْمَتُهَا عِرِّيسَةُ الْأَسَدِ (1)
اى ابا ايوب! پيامى از من به نزديكانت برسان و [بگو] مَثَل ما با قوم و همدستان تو مثل گرگ و برّه است.
چون شما امير مؤمنان (عثمان) را كشتيد، ديگر هرگز تا ابد از من اميد مدارا نداشته باشيد.
داغ آن كس كه ظالمانه بر وى دست يافتيد، همواره جگر مرا مىسوزاند.
من سوگندى راستين مىخورم كه شما پيشوايى بىگناه و مظلوم را كشتهايد.
مپنداريد، تا وقتى كه يكى از شما انصار در قيد حيات باشد، من اين مصيبت جانكاه او را فراموش كنم.
على را چندانكه خواهى ناكامانه بستاى و ضدّ ما بكوش، ولى ما نيز همچون تخم گنديده شترمرغى رها شده در ريگزار، خوار و بىمقدار نيستيم.
خداوند به جاى بهترين فرد ما، ذىالكلاع و يحصبيان كه در سرزمين جند مردان حق بودند، ديگران را از شما گرفت.
به راستى عراق در ديده ما سرزمين پست هموار يا علفزار و چراگاه بىارزشى است.
اما در شام نيكان منزل گرفتهاند و سرزمين امن و آسايش و اطراف آن بيشهزار شيران است.8.
1) . وقعة صفين، ص368.
ابوايوب چون آن نامه را براى على(علیه السلام) باز خواند، [امام] فرمود: «اى گروه انصار، معاويه شما را سخت بر انگيخت. پس به او پاسخ دهيد». ابوايوب گفت: «اى اميرمؤمنان! نمىخواهم جز آن شعرى كه سرودهام و ديگران از نظيرهگويى آن ناتوانند، چيزى بگويم». ابوايوب به معاويه چنين نوشت:
لَا تُوعِدَنَّا ابْنَ حَرْبٍ إِنَّنَا بَشَرٌ لَا نَبْتَغِيَ وُدَّ ذِي الْبَغْضَاءِ مِنْ أَحَدٍ
فَاسْعَوْا جَمِيعاً بَنِي الْأَحْزَابِ كُلُّكُمْ لَسْنَا نُرِيدُ وِلَاكُمْ آخِرَ الْأَبَد
نَحْنُ الَّذِينَ ضَرَبْنَا النَّاسَ كُلَّهُمُ حَتَّى اسْتَقَامُوا وَ كَانُوا عُرْضَةَ الْأَوَدِ
وَ الْعَامَ قَصْرُكَ مِنَّا أَنْ أَقَمْتَ لَنَا ضَرْباً يُزِيلُ بَيْنَ الرُّوحِ وَ الْجَسَدِ
أَمَّا عَلِيٌّ فَإِنَّا لَنْ نُفَارِقَهُ مَا رَقْرَقَ الْآلُ فِي الدَّاوِيَّةِ الْجَرَدِ
إِمَّا تَبَدَّلْتَ مِنَّا بَعْدَ نُصْرَتِنَا دِينَ الرَّسُولِ أُنَاساً سَاكِنِي الْجَنَدِ
لَا يَعْرِفُونَ أَضَلَّ الله سَعْيَهُمُ إِلَّا اتَّبَاعَكُمُ يَا رَاعِيَ النَّقَدِ
فَقَدْ بَغَى الْحَقَّ هَضْماً شَرُ ذِي كَلَعٍ وَ الْيَحْصُبِيُّونَ طُرّاً بَيْضَةُ الْبَلَد
أَلَّا نُدَافِعَ كَفّاً دُونَ صَاحِبِهَا حَدُّ الشِّقَاقِ وَ لَا أُمٍّ وَ لَا وَلَد (1)
اى پسر حرب ما را مترسان كه ما مردمى هستيم كه با هيچيك از كينهتوزان [نسبت به آل محمد] دوستى نپيونديم.
هر چند شما، تمام وابستگان به احزاب مخالف سخت بكوشيد ما هرگز دوستدارى شما را نخواهيم.
ما همانانيم كه تمام مردمى را كه گمراه و دستخوش انحراف شده بودند، به9.
1) . وقعة صفين، ص369.
ضرب شمشير چندان زديم تا به راه راست آمدند.
اينك تو در صدد آنى كه ضرب دستى به ما نشان دهى تا ميان روح و پيكر [و پيروان و امام] را جدا كنى، ولى به مرادت نخواهى رسيد.
ما چندآنكه لمعان سراب در فلات باير مىدرخشد، از على جدا نخواهيم شد.
خواهى ما را از پس آن ياورىها كه به پيامبر دادهايم، به ساكنان سنگلاخ جند تبديل كنى؟
اى گوسفندچران [كه بر مشتى بىاراده حكومت مىرانى] خداوند تكاپوى آنان [اتباع تو] را به گمراهى بينجاماند كه جز پيروى از شما چيزى نمىدانند و راه به جايى نبردهاند.
بدترين مرد، ذو كلاع، و جمله يحصبيان كه همگى چون تخم مرغهاى فاسد رها شدهاند، به نابودى حق كوشيدند.
آيا ما از دستى كه صاحب آن ريشه كفر را بر كند و به مادر و فرزند [كفّار] اعتنايى نكرد، دفاع نكنيم؟
نقل شده است چون نوشته ابوايوب انصارى به معاويه رسيد، سخت در هم شكست. البته اتهامات معاويه و همدستانش هم بىتأثير نبود. علاوه بر شاميان، برخى از كسانى را كه پيشتر از مادحان و همراهان على بودند نيز به ترديد انداخت؛ مانند حسان بن ثابت. وى درباره كسانى كه از عثمان دفاع نكردند، يعنى درباره انصار و ديگران، چنين سروده است:
خَذَلَتهُ الأنصارُ إذ حَضَرَ الموَ تُ وَ كانَت وُلاتُهُ الأنصارُ
مِن عَذِيري مِنَ الزُّبَير و مِن طَل حَةَ إذ جاء أمرٌ لَهُ مِقدارُ
فَتَوَلَّى مُحمَّدُ بنُ ابيبكر عياناً و خَلفَهُ عمّارُ
و عَلِيٌّ فِي بَيتِهِ يَسألُ النّا سَ ابتداءً وَ عِندَهُ الأخبارُ
باسِطاً لِلَّذِي يُرِيد يَدَيه و عَلَيه سَكينةٌ و وقارُ (1)
چون مرگ فرا رسيد انصار به يارىاش بر نخاستند. درحالىكه استاندارانش از او حمايت مىكردند.
زبير و طلحه چه دليلى براى تبرئه خويش خواهند آورد، آنگاه كه قيامت فرارسد؟
محمد بن ابىبكر آشكارا به قتل عثمان برخاست و عمار ياسر به دنبال او بود.
و على در خانهاش، از مردم با اينكه همه چيزها پيش او بود، پيشدستى كرده مىپرسيد چه خبر؟
و به سوى هر كه مىخواست بيعت كند، دست پيش مىآورد. درحالىكه آرامش و وقارش را حفظ كرده بود.
همچنين در جاى ديگر چنين گفت:
صَبراً جميلًا بَني الأحرار لا تَهِنُوا قَد يَنفَعُ الصَّبرُ فِي المَكروه أحيانا
يا ليتَ شِعري و لَيتَ الطَّيرُ تُخبرني ما كان شأنُ عَلِيّ و ابنِ عَفّانا
لَتَسمَعَنَّ وَشِيكاً فِي دِيارِكمُ اللَّهُ أكبرُ يا ثارات عُثمانا (2)
اى آزاد مردان! سستدل نشويد و به نيكويى صبر و شكيبايى ورزيد. گاه در پيشامدهاى ناگوار، صبر، مفيد مىافتد.8.
كاش مىدانستم و كاش پرندهاى برايم خبر مىآورد كه موضعگيرى على در مورد عثمان چگونه بود؟
به زودى در كشورتان اين شعار را خواهيد شنيد: الله اكبر! براى انتقام خون عثمان به پا خيزيد!
ابن عبدربه مىنويسد: حَسّان بن ثابت به على(علیه السلام) گفت: «تو مىگويى كه من عثمان را نكشتهام، ولى او را خوار گذاشتهام، و دستور قتلش را ندادم، ولى از آن نهى هم نكردم. بنابراين كسى كه او را خوار گذاشته، مثل قاتل اوست و كسى كه سكوت نموده، شريك قاتل بوده است». (1)
بعد از آنكه جرير نزد معاويه درنگ بيشترى كرد، امام به وى نامهاى نوشت تا در دعوت معاويه سرعت به خرج دهد و موضوع را روشن كند. جرير نزد معاويه رفت و دوباره از وى براى بيعت با على(علیه السلام) دعوت كرد. ولى نپذيرفت و نامهاى به حضرت نوشت كه ذيل آن اشعار كعب بن جُعَيل بود. وقتى نامه معاويه به دست على(علیه السلام) رسيد، حضرت براى معاويه چنين نوشت:
از على به معاوية بن صخر نامه كسى به من رسيد كه بصيرتى ندارد تا از آن هدايت جويد و رهبرىاش نيست كه رهنمايىاش كند. هوايش او را فرا خواند و وى دعوت نفس را پذيرفت و زمامش را كشيد و او به دنبال هواى خود روان شد. پنداشتى كه [عنوان كردن] لغزش من درباره عثمان بيعت مرا بر تو تباه و باطل كرده است؟! به جان خودم من جز يكى از مهاجران نبودم؛ همانگونه كه
1) . عقد الفريد، ج2، ص267.
آنان درآمدند، درآمدم و همانسان كه ايشان برآمدند، برآمدم. خدا رضا نبود كه بر گمراهى گرد آيند و كوردلى ايشان را فرا گيرد. من فرمان [قتل او را] ندادم كه گناه فرمان دهنده بر من لازم آيد و نيز من [او را] نكشتم كه مستوجب قصاص قاتل باشم. ...اما اين گفتهات كه نوشتهاى قاتلان عثمان را به ما سپار، [بس عجيب است]، تو را با عثمان چه نسبتى است؟ چه، تو مردى از بنىاميه هستى و پسران عثمان بدين [دادخواهى و قصاصطلبى] شايستهترند. و اگر تو مىپندارى كه براى خونخواهى پدرشان از ايشان سزاوارتر و قوىدستتر هستى، نخست سر به فرمان من نه، آنگاه آن گروه را به محاكمه نزد من آر [و دادخواهى از من كن] تا من، تو و ايشان را به راه حق وادارم. اما دلسوزى تو بر عثمان و گمانت بر من و اينكه مرا در ماجراى عثمان سهيم شمردى، اين سخن را بر پايه حقيقت عيان و بر مبناى علم يقين نگفتهاى. به خدا قسم جز تو كسى پسرعمويت [عثمان] را نكشت (يعنى سبب قتلش نشد)، و من اميدوارم كه تو را به خاطر گناهى همانند گناهش يا بزرگتر از آن به او ملحق سازم! (1)
در آن هنگام كه مردم با اميرالمؤمنين على(علیه السلام) بيعت كردند، معاويه از بيعت با اميرالمؤمنين(علیه السلام) امتناع كرد و گفت: «اگر على حكومت شام را همانطور كه عثمان به من سپرده، به من بسپارد و كارى به كار من نداشته باشد، با او بيعت خواهم كرد». مغيرة بن شعبه نزد اميرالمؤمنين آمد و گفت: «اى على! تو معاويه را خوب مىشناسى و خليفه پيش از تو ولايت شام را به او سپرد. تو نيز اكنون كه
1) . وقعة صفين، ص58.
تازه به خلافت رسيدهاى، تا آن هنگام كه كارها رونقى گيرد و اوضاع بر وفق مراد گردد، او را در منصب خود باقى گذار. بعدها هر وقت دلت خواست و صلاح دانستى او را از مقامش بر كنار كن».
اميرالمؤمنين(علیه السلام) به او فرمود: «اى مغيره! آيا ضمانت مىكنى كه من از هم اكنون تا آن وقت كه كارها روبهراه شود، زنده بمانم؟» پاسخ داد: «نه». حضرت فرمود: «من نمىخواهم كه خداوند مرا مؤاخذه و بازخواست كند كه چرا او را در يك شب تاريك بر دو نفر مسلمان مسلط كرده و زمام امور آن دو را به دست او دادهام. من هرگز گمراهان را يار و مددكار خود نخواهم گرفت. لكن من كسى را به او گسيل خواهم داشت و او را به روش حقى كه در دست دارم، خواهم خواند. اگر پاسخ مثبت داد، او همچون فردى از جامعه اسلامى است. هر حقى كه براى ديگران است او نيز داراست و هر چه را بقيه بايد بپردازند، او نيز بايد بپردازد. ولى اگر سرپيچى كرد و اطاعت نكرد، كار او را به خدا واگذار كرده و حكم الهى را درباره او جارى خواهم ساخت».
مغيره از نزد آن حضرت مرخص شد، درحالىكه با خود مىگفت: «اى على او را به خدا واگذار و حكم خدا را دربارهاش اجرا كن» و در بين راه اين اشعار را با خود مىسرود:
نَصَحتُ عَليّاً فِي ابنِ حَربٍ نَصيحَةً فَرَدّ فَما مُنِي لَهُ الدَّهرُ ثانيه
وَ لَم يَقبَل النُّصحَ الَّذِي جِئتُهُ بِهِ وَ كانَت لَهُ تِلكَ النَّصِيحةُ كافيه
و قالوا له: ما اخلَصَ النُّصحَ كُلَّه فَقُلتُ لَه: انَّ النَّصِيحَةَ غاليه (1)3.
1) . الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج2، ص123.
على را درباره فرزند حرب (معاويه) نصيحت نمودم، او نپذيرفت و ديگر روزگار نخواهد ديد كه بار ديگر او را نصيحت كنم.
نصيحتى كه به او نمودم قبول نكرد و نپذيرفت و حال آنكه اين نصيحت او را بس بود و كافى.
به او گفتند: تمام خيرخواهىها از روى اخلاص و صفا نيست، ولى من به او گفتم: اين نصيحت و خيرخواهى كه از روى صفا و پاكى است بسيار گرانبها است.
يكى از شگردهاى معاويه و عمرو بن عاص و ديگر خلفاى اموى كه مهمترين عامل بقا و تداوم حكومت ظالمانه آنها نيز محسوب مىشود، مكارى و حيلهگرى آنهاست! على(علیه السلام) فرمود:
وَ الله ما مُعاوِيَةُ بِأدهَى مِنّي، وَ لَكِنَّهُ يَغدِرُ وَ يَفجُرُ، وَ لَولا كَراهِيَّةُ الغَدر لَكُنتُ مِن أدهَى النّاسِ... . (1)
به خدا معاويه از من زيركتر نيست. اما او مكر و كار ناروا مىكند! اگر نبود كه مكر، كار ناروايى است، من زيركترين عرب بودم.
نمونه شاخص مكارى آنها در جنگ صفين، قرار دادن قرآن بالاى نيزهها بود كه باعث ترديد بسيارى از ياران ظاهربين على(علیه السلام) شد و سرنوشت جنگ را دگرگون كرد. همچنين عمرو بن عاص، ابوموسى اشعرى را در حكميت تحميلى فريب داد. در اين بخش به برخى از اظهارات موافقان ومخالفان على(علیه السلام) در اين خصوص مىپردازيم:
1) . نهج البلاغة، حكمت200.
يكى از حيلهگرىهاى معاويه و عمرو بن عاص اين بود كه با ايجاد رابطه حسنه با ابن عباس و پيشنهاد خلافت براى وى، مىخواستند او را مقابل على(علیه السلام) قرار دهند كه با هوشيارى ابن عباس ناكام ماندند. اشعار فضل بن عباس كه در اين زمينه خطاب به معاويه سروده بود، در بحث بيعت مردم با على(علیه السلام) گذشت.
عبدالله بن عمر نيز هدف معاويه و عمرو بن عاص را از دعوت وى براى همكارى و عَلَم كردن قتل عثمان، مكر و حيله دانست و با ارسال اشعارى به معاويه پاسخ داد كه در بحث بيعت مردم با على(علیه السلام) گذشت.
عياض ثمالى نيز با حيلههاى معاويه آشنا بود؛ چنانكه شرحبيل را درباره مكر معاويه هشدار داد و گفت:
وَ يا شَرح إنَّ الشّامَ شامُكَ ما بِها سِواكَ فَدَع قَولَ المُضَلِّل مِن فِهر
فَإنَّ ابنَ حَربٍ ناصِبٌ لَكَ خُدعَةً تَكُونُ عَلَينا مَثلَ راغِيَةِ البَكر (1)
اى شرحبيل، شام سرزمين توست و گوش به فرمان تو دارد، جز تو كس را در آن نفوذ كلامى نيست. پس به گفته آن گمراه كننده فهرى (زيد بن اسد فرستاده فسونگر معاويه)» [اعتماد مكن و آن] را به دور افكن.
به راستى پسر حرب دام مكرى برايت گشاده كه تو با افتادن بدان دام، براى ما چون بانگ آن كرّه شتر ثمود، شومى.
از اعترافات جالب توجه عمرو بن عاص در قصيده جَلجَليه، اقرار به انواع حيله هاست كه وى در جنگ صفين و قبل و بعد از آن براى حكومت معاويه و همچنين كسب موقعيت براى خويش انجام داده است:6.
1) . الغدير، ج2، ص46.
مُعاوِيَةَ الحالَ لا تَجهَل وَ عَن سُبُل الحَقِّ لا تَعدِل
نَسِيتَ احتِيالِي فِي جَلَّقٍ عَلى اهلِها يَومَ لَبسِ الحُلِي؟
وَ قَد اقبَلو ازمُراً يُهرَعُونَ مَهاليعَ كَالبَقَر الجَفَّلِ
وَ قَولي لَهُم: انَّ فَرضَ الصَّلاةِ بِغَيرِ وُجودِكَ لَم تُقبَلُ
فَوَلّوا وَ لَم يَعبَأوا بِالصَّلاةِ وَ رمتَ النِّفار الَى القَسطَل
وَ لمّا عَصيتَ امامَ الهُدى وَ فِي جَيشِهِ كُلٌّ مُستَفحَل
أ بِالبَقَر البُكم اهلُ الشآمِ لِاَهلِ التُّقَى وَ الحِجَى أُبتُلِي؟
فَقُلتُ: نَعَم، قُم فَانِّي أَرَى قِتالَ الُمفَضَّلَ بِالاَفضَل
فَبِي حارَبوا سَيّدَ الاَوصيآء بِقَولِي: دَم طَلّ مِن نَعثَل
وَ كِدتُ لَهُم ان اقامُوا الرِّماحَ عَلَيها المَصاحِفَ فِي القَسطَل
و عَلَّمتُهُم كَشفَ سَوآتِهِم لِرَدِّ الغَضَنفَرَةِ المُقبِل
فَقامَ البُغاةُ عَلَى حَيدَرٍ وَ كُفُّوا عَنِ المَشعَلِ المَصطَلِي
نَسيتَ مُحاوَرَةَ الاَشعَرِي وَ نَحنُ عَلَى دَومَةِ الجَندَل
الِينُ فَيَطمَعُ فِي جانِبِي وَ سَهمِي قَد خاضَ في المَقتَل
خَلعتُ الخِلافَةَ مِن حَيدَرٍ كَخَلعِ النِّعالِ مِن الاَرجُل
وَ البَستُها فِيكَ بَعدَ الاِياسِ كَلَبسِ الخَواتِيم بِالاَنمُل
وَ رَقَّيتُكَ المِنبَرَ المُشمَخَرّ بِلا حَدِّ سَيفٍ وَ لا مَنصَل
وَ لَو لَم تَكُن انتَ مِن اهلِهِ وَ رَبُّ المَقامِ وَ لَم تَكمُل
وَ سَيّرتُ جَيشَ نِفاقِ العِراقِ كَسَيرِ الجُنُوبِ مَعَ الشِّمالِ
وَ سَيَّرتُ ذِكرَكَ فِي الخافِقِينَ كَسَيرِ الحَمِير مَعَ المَحمِل (1)
اى معاويه! درباره حال من و چند و چون كارم خود را به نادانى نزن و قدمى از راه حق عدول نكن.
آيا فراموش كردهاى آن روز كه تو زر و زيور حكومت به تن مىكردى، چگونه با نيرنگ و حيله اهل دمشق را فريب دادم؟!
گروه گروه، شتابان به تو روى مىكردند و مانند گاوهاى رميده، ناله و جزع آنها بلند بود.
فراموش كردهاى كه به آنها گفتم: نماز واجب بدون وجود تو مورد قبول خداوند نيست؟!
پس به دين پشت كرده و به نماز اعتنايى نمىكردند و اين گله رميده را به سوى گرد و غبار جنگ هدايت كردم.
و آن زمانكه در برابر پيشواى هدايت عصيان و تمرد كردى، درحالىكه در لشكرش مردان دليرى بود.
گفتى: آيا با افراد نامبارك و بدى كه مثل گاوهاى گنگ هستند، به جنگ اهل تقوا و درايت بروم؟!
گفتم: آرى! برخيز كه من جنگ را با اين كسى كه خدا به او برترى داده است، بهترين كار مىدانم.
اين من بودم كه آنها را برانگيختم تا با سيد اوصياء، على، به بهانه خونخواهى آن مرد نعثل (عثمان) جنگ كنند.7.
1) . الغدير، ج2، صص 173-177.
10 اين من بودم كه به لشكرت اين نيرنگ را آموختم كه نيزههايى كه بر آنها قرآن زده بودند ميان گرد و غبار برافراشتند.
و به افرادت آموختم كه براى آنكه شير بيشه جوانمردى از كشتن شما صرف نظر كند، عورتتان را نمايان كنيد.
پس گنهكاران ستمگر عليه حيدر قيام كردند و از مشعل فروزان و گرمابخش هدايت دور نگاه داشته شدند.
آيا فراموش كردهاى كه چگونه با ابوموسى اشعرى در دومة الجندل مذاكره كردم؟!
به نرمى سخن مىگويم و طرف مقابل در خيرانديشى من طمع مىكند. درحالىكه تيرهاى مكر من در مواضع كشنده از بدن او فرو رفته است.
به راحتى در آوردن كفش از پا، با مكر و نيرنگ، حيدر را از خلافت خلع كردم (جامه خلافت را از قامت على(علیه السلام) در آوردم).
و جامه خلافت را مانند انگشترى كه به انگشت مىكنند، بر تو پوشانيدم. درحالىكه تو خود از خلافت مأيوس بودى.
و تو را بر منبر شامخ و بلند پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله)، بدون آنكه شمشير تيز كنى و به جنگ بر آيى، بالا بردم.
هر چند كه تو شايسته اين بلندى و صاحب مقام و كمال نبودى.
و لشكرى از منافقان اهل عراق را به حركت در آوردم كه مانند آن بود كه جنوب و شمال را با هم همراه كنى.
و اين من بودم كه نام تو را به افقهاى دوردست رساندم كه مانند راه بردن الاغى با بار، سخت بود.
گرچه تبليغات دستگاه ظالمانه معاويه و نيرنگهاى عمرو بن عاص نقش مهمى در ايجاد تزلزل در اردوگاه على(علیه السلام) داشت، همانطور كه در بخشهاى گذشته به برخى از آنها اشاره شد، افراد زيادى را درباره آن حضرت بدبين كرد و از پيروى على(علیه السلام) بازداشت. اما كسان بسيارى نيز بودند كه با وجود تبليغات شديد دشمنان، وفادارى خود را به آن امام بزرگوار در عرصههاى مختلف اثبات كردند يا حداقل جواب رد به درخواست معاويه دادند كه به چند مورد اشاره مىشود:
آنگاه كه معاويه، در نخستين برخوردهاى صفّين، براى اشخاصى از قبيله مُضَر، از جمله بُسر بن ارطاة، و عبيدالله بن عمر، عبدالرحمان بن خالد بن وليد و محمد و عُتبه، پسران ابوسفيان، پرچم بست و بدين وسيله قصد بزرگداشت و ارتقاى درجات ايشان را نمود، پارهاى از رجال يمنى از اين اقدام اندوهگين شدند و مىخواستند پرچمدار و فرمانده آنان فقط از خودشان باشد. ازاينرو مردى كِندِى كه او را عبدالله بن حارث سَكونى مىناميدند برخاست و گفت: «اى معاويه، من چيزى گفتهام، گوش دار و آن را همچون اندرزى از من بپذير». معاويه گفت: «بگو مىشنوم». وى اين اشعار را گفت:
مُعَاوِيَّ أَحْيَيْتَ فِينَا الْإِحَنْ وَ أَحْدَثْتَ فِي الشَّامِ مَا لَمْ يَكُنْ
عَقَدْتَ لِبُسْرٍ وَ أَصْحَابِهِ وَ مَا النَّاسُ حَوْلَكَ إِلَّا الْيَمَنْ
فَلَا تَخْلِطَنَّ بِنَا غَيْرَنَا كَمَا شِيبَ بِالْمَاءِ مَحْضُ اللَّبَنِ
وَ إِلَّا فَدَعْنَا عَلَى مَا لَنَا وَ إِنَّا وَ إِنَّا إِذَا لَمْ نُهَنْ
سَتَعْلَمُ إِنْ جَاشَ بَحْرُ الْعِرَاقِ وَ أَبْدَى نَوَاجِذَهُ فِي الْفِتَنِ
وَ نَادَى عَلِيٌّ وَ أَصْحَابُهُ وَ نَفْسُكَ إِذْ ذَاكَ عِنْدَ الذَّقَنِ
بِأَنَّا شِعَارُكَ دُونَ الدِّثَارِ وَ أَنَّا الرِّمَاحُ وَ أَنَّا الْجُنَنُ
وَ أَنَّا السُّيُوفُ وَ أَنَّا الْحُتُوفُ وَ أَنَّا الدُّرُوعُ وَ أَنَا الْمِجَنُّ (1)
اى معاويه! تو در ميانه ما بذر كين كاشتى و در شام رسم تازهاى نهادى كه زين پيش نبوده.
براى بسر و يارانش و ديگر مردمى كه پيرامونت بودند، پرچم بستى، جز براى يمانيان.
ما را با ديگران چنانكه آب و شير ناب (يا دوغ و دوشاب) را به هم آميزند، در هم مياميز.
ور نه ما را به حال خود گذار كه ما در صورتى كه از كسى توهينى نبينيم، [در راه او] دلاورىهاى ويژه خود را بنمايانيم.
به زودى خواهى دانست، وقتى درياى خشم عراق به خروش آيد و از هر سو گرد فتنه برانگيزد.
و بانگ هماوردطلبى على و يارانش برخيزد و در آن دم جانت به لبت رسد.
كه ما نه چون لباس ظاهر، بلكه چون لباس زيرينت به تو پيوسته و [در هجوم] چون نيزه و [در دفاع] سپر تو هستيم.
ما تيغهاى بران و مرگهاى بىامان و زرهها و سينه و گردنپوش، و هوشرباى دشمنان هستيم.
معاويه وقتى اين اشعار را شنيد از او روى گرداند و به بزرگان يمن نگريست6.
1) . وقعة صفين، ص426.
و گفت: «آيا شما نيز با سخنانى كه او گفت همآوازيد؟» گفتند: «گفته او خوشايند ما نيست، فرمان تو راست؟ هر چه دوست دارى بكن». معاويه گفت: «من بدين وسيله معتمدان خود را با معتمدان شما در آميختم و هر كه از من است، از شماست و آنكه از شماست، از من است». آنان خرسند شدند و خاموش گشتند.
وقتى اين خبر به گوش مردم كوفه رسيد، اعور شِنِّى در حضور على(علیه السلام) به پا خاست و گفت:
أَبَا حَسَنٍ أَنْتَ شَمْسُ النَّهَارِ وَ هَذَانِ فِي الْحَادِثَاتِ الْقَمَرْ
وَ أَنْتَ وَ هَذَانِ حَتَّى الْمَمَاتِ بِمَنْزِلَةِ السَّمْعِ بَعْدَ الْبَصَرْ
وَ أَنْتُمْ أُنَاسٌ لَكُمْ سُورَةٌ يُقَصِّرُ عَنْهَا أَكُفُّ الْبَشَرْ
يُخَبِّرُنَا النَّاسُ عَنْ فَضْلِكُمْ وَ فَضْلُكُمُ الْيَوْمَ فَوْقَ الْخَبَرْ
عَقَدْتَ لِقَوْمٍ ذَوِي نَجْدَةٍ مِنْ أَهْلِ الْحَيَاءِ وَ أَهْلِ الْخَطَرْ
مَسَامِيحَ بِالْمَوْتِ عِنْدَ اللِّقَاءِ مِنَّا وَ إِخْوَانِنَا مِنْ مُضَرْ
وَ مِنْ حَيِّ ذِي يَمَنٍ جِلَّةٍ يُقِيمُونَ فِي الْحَادِثَاتِ الصَّعَرِ
فَكُلٌّ يَسُرُّكَ فِي قَوْمِهِ وَ مَنْ قَالَ: لَا فَبِفِيهِ الْحَجَرْ
وَ نَحْنُ الْفَوَارِسُ يَوْمَ الزُّبَيْرِ وَ طَلْحَةَ إِذْ قِيلَ أَوْدَى غُدَرْ
ضَرَبْنَاهُمُ قَبْلَ نِصْفِ النَّهَارِ إِلَى اللَّيْلِ حَتَّى قَضَيْنَا الْوَطَرْ
وَ لَمْ يَأْخُذِ الضَّرْبُ إِلَّا الرُّءُوسَ وَ لَمْ يَأْخُذِ الطَّعْنُ إِلَّا الثُّغَرْ
فَنَحْنُ أُولَئِكَ فِي أَمْسِنَا وَ نَحْنُ كَذَلِكَ فِيمَا غَبَرْ (1)ت.
1) . وقعة صفين، ص427؛ وى شن بن قيس، و از ياران على(علیه السلام) بود و اشعار زيادى در مناسبتهاى مختلف خصوصاً جنگ صفين و در دفاع از مقام ولايت على(علیه السلام) سروده است.
اى ابا حسن! تو خورشيد فروزان نيمروزى و اين دو، (پسرانت) در ميان پديدهها ماه تابانند.
تو و اين دو نوباوه، تا دم واپسين، همچون گوش و ديده، همراه و از پى يكديگريد.
شما نيكمردانى هستيد با پايگاهى بس والا كه دست نوع آدمى از دامان عزّت آن كوتاه است.
مردم از فضل و برترى شما به ما خبر مىدهند، درحالىكه امروز برترى شما بىچون و چرا برتر از هر خبر و سخنى است.
براى گروهى كه اهل شرفند و سردارانى با آزرم و جانباز هستند، پرچم بستى.
براى كسانى از ما و ديگر برادرانمان از [قبيله] مضر كه به گاه پيكار بيمى از مرگ ندارند.
و نيز براى گروهى از يمانيان كه در برابر تندباد حوادث صعب، پايدارى مىكنند.
تمام آن پرچمداران مورد قبول قوم خود و پسند خاطر تو هستند و هركس نه بگويد، سنگ بر دهانش باد.
ماييم شهسواران روز پيكار با زبير و طلحه كه راه غدر و پيمانشكنى پيمودند.
از پيش از نيمروز تا شبهنگام آنها را در هم كوفتيم تا پيروز و كامياب شديم.
ضربههاى شمشير ما جز بر تارك سرها فرود نمىآمد و طعن نيزههايمان جز دلهاى سخت را نمىشكافت.
ما ديروز و در گذشته چنان بوديم و در آينده و به فردا نيز چنان هستيم.
نقل شده است: پس از سرودن اين شعر، تمام كسانى كه توانگرى و گشايش مالى داشتند، هديه و تحفهاى به شنى تقديم كردند».
ايمَن بنِ خُرَيمِ بنِ فاتِك كه مردى پارسا و سختكوش بود، معاويه از وى خواست در جنگ با على(علیه السلام) از او دنبالهروى كند. در عوض حكومت فلسطين را براى او قرار دهد. ولى ايمن درخواست معاويه را نپذيرفت و در پاسخش اين اشعار را سرود و برايش فرستاد:
وَ لَسْتُ مُقَاتِلًا رَجُلًا يُصَلِّي عَلَى سُلْطَانِ آخَرَ مِنْ قُرَيْشٍ
لَهُ سُلْطَانُهُ وَ عَلَيَّ إِثْمِي مَعَاذَ الله مِنْ سَفَهٍ وَ طَيْشٍ
أَ أَقْتُلُ مُسْلِماً فِي غَيْرِ جُرْمٍ فَلَيْسَ بِنَافِعِي مَا عِشْتُ عَيْشِي (1)
الي رجب او غّرّة الشّهر بعده يصبحكم حمر المنايا و سودها ...
به ماه رجب يا به غرّه ماهى پس از آن، مرگهاى سرخ و سياه بر شما فرود آيد. هشتاد هزار سپاهى هستند كه آيين عثمان، دين ايشان است و فوجهايى هستند كه جبرئيل بر آنها فرماندهى كند.
اما سرانجام ايمن بن خريم اسدى از معاويه كناره گرفت و در جنگ با على(علیه السلام) شركت نكرد. هنگامى كه ايمن بن خريم از آنچه در جنگ صفين بر سر معاويه و يارانش آمده بود، آگاه شد، به سرزنش او پرداخت. وى كه پارساترين و بزرگترين شاعر اهل شام بود، در اين باره چنين گفت:
معاوي انّ الأمر للّه وحده و انّك لا تستطيع ضرّا و لا نفعا ...
اى معاويه، كار تنها از آن خدا و به دست اوست و تو را توانايى دفع زيان و جلب سودى نيست.
مردانى از قريش را در برابر گروهى از مردان يمنى، كه تو را امكان راندن آنها نبود، بسيج كردى.
او آرزومند بود جنگ و موضوع حكميت به سود عراقيان تمام شود. لذا ابياتى را با اين مطلع فرستاد:
لو كان للقوم رأي يعصمون به عند الخطوب رموكم بابن عباس
اگر قوم را رأى خردمندانهاى باشد كه از گمراهى محفوظ مانند، بايد ابن عباس را گسيل دارند.
الاصابة، ص390؛ الإمامة و السياسة، ج1، ص151؛ اسد الغابه، ج1، ص161.
1.1) . وقعة صفين، ص504. ايمن بن خريم بن (فاتك) شدّاد بن عمرو بن مالك بن عليب بن عمرو بن اسدبن خزيمة بن مدركة الاسدى. مبرد در الكامل گويد: «از اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود». ابن عبدالبرّ گويد: «در روز فتح [مكّه] اسلام آورد. پدر و عمويش از مسلمانان شركتكننده در جنگ بدرند و او از آنان رواياتى نقل كرده است. وى را خليل الخلفاء (دوست خليفهها) مىخواندند؛ چه آنان سخنورى و دانش او را بسيار مىپسنديدند. وى مبتلا به پيسى بود و آن لكهها را با زعفران رنگين مىكرد. وى ابتدا از طرفداران سرسخت معاويه بود. وقتى كه ابوالطفيل عامر بن واثله كه از دوستان با وفاى على(علیه السلام) بود و در حضور معاويه از عشق خود به على(علیه السلام) گفت، ايمن بن خريم اسدى در پاسخش چنين سرود:
من با مردى كه نماز مىگزارد بر [مراد دل] چيرهدستى ديگر كه او نيز قريشى است، نمىجنگم.
تا چيرگى و سلطنتى كه اين يكى به دست مىآورد، از آن خود وى باشد و بر من گناهش بماند. پناه بر خدا از بىخردى و تندى و شتابزدگى.
آيا مسلمانى را بىگناه بكشم كه تا عمر دارم سودى به خود نرسانده و [در آخرت نيز] بىبهره باشم؟
اين ايمَن بنِ خُرَيمِ جزء ياران على(علیه السلام) به شمار نمىآمد؛ چراكه وى هم از على(علیه السلام) و هم از معاويه كناره گرفته بود. اما وى، اگرچه دست به سلاح نشد، در نهايت به شاميان نزديك شد. با وجود اين در خصوص نيروى عظيم جنگى ياران على(علیه السلام) چنين سرود:
أَمَّا وَ الَّذِي أَرْسَى ثَبِيراً مَكَانَهُ وَ أَنْزَلَ ذَا الْفُرْقَانَ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
لَئِنْ عَطَفَتْ خَيْلُ الْعِرَاقِ عَلَيْكُمْ وَ لِلَّهِ لَا لِلنَّاسِ عَاقِبَةُ الْأَمْر (1)3.
1) . وقعة صفين، ص503.
هلا، سوگند بدانكه زمين را در جاى خود استوار بداشت و قرآن را به شب قدر فرو فرستاد.
اگر سپاه عراق بر شما تازد، كس نداند كه سرانجام كار چه خواهد شد؛ خدا داند و بس.
راوى گويد: چون گروهى كه از طول جنگ به ستوه آمده بودند، سروده ايمنبن خريم را شنيدند، از جنگ دست كشيدند.
از جمله كسانى كه آشكارا از على(علیه السلام) دفاع نمود، سُلَيمانِ بن صُرَد خُزاعى بود. وى در مقابل رجزخوانىهاى يمانيان كه براى دفاع از معاويه به ميدان جنگ آمده بودند، به حَوشَب بن ظُلَيم حمله كرد و اين اشعار را بر زبان جارى ساخت:
يَا لَكَ يَوْماً كَاسِفاً عَصَبْصَباً يَا لَكَ يَوْماً لَا يُوَارِي كَوْكَباً
يَا أَيُّهَا الْحَيُّ الَّذِي تَذَبْذَبَا لَسْنَا نَخَافُ ذَا ظُلَيمٍ حَوْشَبَا
لِأَنَّ فِينَا بَطَلًا مُجَرَّبَا ابْنَ بُدَيْلٍ كَالْهِزَبْرِ مُغْضَباً
أَمْسَى عَلِيٌّ عِنْدَنَا مُحَبَّباً نَفْدِيهِ بِالْأُمِّ وَ لَا نُبْقِي أَبَا (1)
اى كه تو را روزى دژم و ترشروى در پيش است، اى كه در روزت از فرط تيرگى و گرد و غبار معركه چون شب، ستاره آشكار است.
اى قبيله [يمانى] كه به جنبش در آمدهايد، بدانيد كه ما از حوشب ذو ظليم بيمى نداريم.
زيرا در ميان ما قهرمان آزمودهاى، يعنى ابن بديل، قرار دارد كه چون شيرى خشمگين است.1.
1) . وقعة صفين، ص401.
همچنين نامه ابوايوب انصارى و اشعارى كه در اعلام وفادارى به على(علیه السلام) در ذيل نامهاش نگاشته، در بخش اتهامات قتل عثمان گذشت كه با اين بيت آغاز مىشد:
لَا تُوعِدَنَّا ابْنَ حَرْبٍ إِنَّنَا بَشَرٌ لَا نَبْتَغِيَ وُدَّ ذِي الْبَغْضَاءِ مِنْ أَحَد (1)
عياض ثمالى نيز مردى پارسا از قبيله ثَملَه بود كه شعرى براى شرحبيل فرستاد و على(علیه السلام) را بهترين انسان روى زمين معرفى كرد. سروده وى به صورت كامل در بخش اتهامات معاويه نسبت به على(علیه السلام) گذشت.
بدون شك، تنها عامل تداوم و بقاى دين اسلام، ولايت اهلبيت پيامبر(عليهم السلام) است. ابوبصير مىگويد: محضر امام صادق(علیه السلام) شرفياب شدم، عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! سخنى برايم بيان نمىكنيد؟ امام(علیه السلام) فرمود: «نَحْنُ وُلَاةُ أَمْرِ الله وَ وَرَثَةُ وَحْيِ الله وَ عِتْرَةُ نَبِيِّ اللهِ». (2)
ازاينرو لزوم پيروى از ولى امر در قرآن كريم همانند لزوم اطاعت از خدا و رسول تلقى شده است. (3)پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) در دوران زندگى خود بارها لزوم پيروى
1) . وقعة صفين، ص369.
2) . بصائر الدرجات، ج1، ص65.
3) . (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ)؛ «اى اهل ايمان! از خدا اطاعت كنيد و [نيز] از پيامبر و صاحبان امر خودتان [كه امامان از اهلبيتاند و چون پيامبر داراى مقام عصمت مىباشند] اطاعت كنيد». (نساء: 59)
از اهلبيت خود را به عنوان ولى امر بيان فرموده بود. از ميان سخنان آن حضرت كه در اين زمينه به يادگار مانده است، حديث شريف ثقلين را تمام منابع شيعه و سنى نقل كردهاند. (1)در اين حديث به جدايىناپذيرى قرآن و عترت(عليهم السلام) و لزوم پيروى از قرآن وعترت به عنوان يگانه راه نجات امت، تصريح شده است. بنابراين على(علیه السلام) كه فرد شاخص اهلبيت پيامبر(عليهم السلام) است حافظ دين خداست. اين موضوع در شعر قرن اول نيز به خوبى منعكس شده است.
نقل شده است ابوبكر هنگامى كه خليفه شد، بر منبر رفت و يك پله پايينتر از جايگاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نشست و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: «همانا من عهدهدار امور شما شدهام و حال آنكه بهتر از شما نيستم؛ اگر به راه راست رفتم، پيروىام كنيد و اگر دچار لغزش و انحراف شدم، مرا به راه راست وا داريد. من نمىگويم كه بر شما فضيلتى دارم؛ برترى من از جهت مسئوليتى است كه به عهده دارم»؛ سپس از انصار به نيكى ياد كرد. اما انصار از ابوبكر دورى گزيدند. ازاينرو قريش از دست آنان خشمناك شد و به عمرو بن عاص گفتند بر خيز و انصار را نكوهش كن! برخاست و دهان به نكوهش انصار گشود. فضل بن عباس هم به پا خواست و سخنان آنان را رد كرد. سپس نزد على(علیه السلام) رفت و حضرت را از قضيه مطلع نمود و شعرى كه انشاد كرده بود، بازگو كرد. على(علیه السلام) خشمناك از منزل بيرون آمد و به مسجد رفت و از انصار به نيكى ياد كرد و گفتار عمرو بن عاص را رد نمود. انصار از اين جريان خوشحال شدند و گفتند: «با سخنى كه على(علیه السلام) درباره ما فرمود، از هيچ سخنى باك نداريم» و همگى نزد حسان بن ثابت4.
1) . كافى، ج1، ص294.
رفتند و از او خواستند كه از على(علیه السلام) ستايش كند. لذا حسان اين اشعار را سرود:
جزى الله خيراً و الجزاء بكفّهِ أبا حسنٍ عنّا و من كأبي حسنْ
سبقتَ قريشاً بالذي أنت أهلهُ فصدرُك مشروحٌ و قلبُك مُمْتحنْ
تمنّت رجالٌ من قريشٍ أعزّةٌ مكانَك هيهات الهُزالُ من السَمَنْ
و أنتَ من الإسلامِ في كلِّ منزلٍ بمنزلة الطرفِ البطينِ من الرَسَنْ
غَضِبْتَ لنا إذ قال عمروٌ بخصلةٍ أمات بها التقوى و أحيا بها الإحَنْ
و كنت المرجّي من لؤي بنِ غالبٍ لِما كان منهُ و الذي بعدُ لم يكنْ
حفظتَ رسول الله فينا و عهدَهُ إليك و من أولى به منك من و منْ
أ لستَ أخاه في الهدى و وصيهُ و أعلمَ فِهرٍ بالكتابِ و بالسُنَنْ
فحقُّك ما دامتْ بنجدٍ وشيجةٌ عظيمٌ علينا ثمّ بعدُ على اليمن (1)
خدا على را جزاى خير دهد، چه پاداش در كف اوست و چه كسى چون او مىتواند باشد؟
[اى على] به جهت فضائلى كه دارا هستى، بر همه قريش پيشى گرفتى؛ سينهات فراخ و قلبت امتحان شده است.
بزرگان قريش آرزوى مقام تو را دارند. ولى از ندارى، تا دارندگى راهى بس دراز است.
نسبت تو به اسلام در هر زمينه، به منزله جانب ضخيم طناب است (كنايه از اينكه نسبت تو به اسلام بسيار محكم و به هم پيوسته است).8.
1) . تاريخ يعقوبى، ج1، ص107؛ شرح ابن ابىالحديد، ج2، ص14؛ الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج2، ص78.
و هنگامى كه عمرو، به سبب خصلت نكوهيده خود، پرهيزكارى را تحديد و كينهها را زنده نمود تو به خاطر ما در خشم شدى.
تو تنها يادگار لؤى بن غالبى و مايه اميد ما كه داراى صفات نيكوى اوئى و خصلتهايى كه هنوز به وجود نيامدهاند.
تو در بين ما نگهبان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بودى و به عهدى كه به تو سپرده بود، وفا كردى و كيست اولى به اين عهد از تو؟ كيست؟
آيا تو برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در طريق هدايت نبودى و وصى او، و به كتاب و سنت از همه داناتر؟
پس حق تو، پيوسته در نجد و سپس در يمن بر ما به هم آميخته و بزرگ است.
جمله «فصدرك مشروح» كه در قصيده آمده، اشاره به آيه: (أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ) است.
پيشتر گفتيم كه عبدالله بن عمر نيز در جواب معاويه از نقش على(علیه السلام) در صيانت از دين و ساحت مقدس پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) سخن گفته بود. در همين زمينه از زبان وى اشعار ذيل را سرودند كه گفت:
تَرَكْنَا عَلِيّاً فِي صِحَابِ مُحَمَّدٍ وَ كَانَ لِمَا يُرْجَى لَهُ غَيْرَ تَارِكِ
نَصِيرَ رَسُولِ الله فِي كُلِّ مَوْطِنٍ وَ فَارِسَهُ الْمَأْمُونَ عِنْدَ الْمَعَارِكِ
وَ قَدْ خَفَّتِ الْأَنْصَارُ مَعَهُ وَ عُصْبَةٌ مُهَاجِرَةٌ مِثْلُ اللُّيُوثِ الشَّوَابِك (1)
ما على را ميان ياران محمد تنها گذاشتيم، درحالىكه او هر جا به او اميدى مىرفت [ميدان را] ترك نمىكرد.3.
1) . وقعة صفين، ص73.
او ياور پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) به هر جا، و شهسوار امين و شكستناپذير او به هنگامه معركههاى دشوار بود.
انصار و گروههاى انبوه مهاجرآنكه [به نوبه خود] چون شيران غرندهاى بودند، در برابر او سبك و بىمقدار مىنمودند.
يكى از ويژگىهاى حضرت على(علیه السلام) زهد و بىرغبتى به ثروت و مقام دنيا بود؛ به گونهاى كه خودش خطاب به دنيا فرمود:
يَا دُنْيَا لَا تَتَعَرَّضِينَ لِي وَ لَا تَتَشَوَّقِينَ وَ لَا تَغُرِّينِي فَقَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ لِي عَلَيْكَ. (1)
اى دنيا متعرض من نشو و مرا به خودت تشويق نكن و فريبم نده چراكه تو را سه طلاقه كردهام كه بازگشتى در آن نيست.
خطاب به عثمان بن حُنَيف، والى بصره، فرمود: «أَلَا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ...» (2)آگاه باش! امام شما از دنياى خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضايت داده است.
طبعا چنين كسى حكومت را نيز براى رياست و ثروت نمىخواهد؛ چنانكه ابن عباس مىگويد: در سرزمين «ذى قار» (3)، خدمت امام على رفتم كه داشت
1) . امالى صدوق، ص284.
2) . نهج البلاغه، نامه 45.
3) . ذى قار، محلّى است نزديك بصره، ميان كوفه و واسط كه پيشتر جنگ مسلمانان با ايران نيز آنجا صورت گرفت. ابن عبّاس مىگويد پانزده روز در آنجا مانديم و امام به ما خبر داد كه از كوفه 6560 نفر به كمك ما مىآيند. وقتى سپاه كوفه رسيد، آنها را شمارش كردم ديدم درست است. بىاختيار گفتم: «الله اكبر صدق الله و رسوله»: شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج2، ص187.
كفش خود را پينه مىزد، تا مرا ديد، فرمود: «قيمت اين كفش چقدر است؟» گفتم: «بهايى ندارد». فرمود: «به خدا سوگند، همين كفش بىارزش، نزد من، از حكومت بر شما محبوبتر است؛ مگر اينكه حقّى را با آن به پا دارم يا باطلى را دفع كنم». (1)
بنابراين مهمترين هدف علىبن ابىطالب(علیه السلام) از حكومت، زنده نگه داشتن دين و اجراى حدود الهى و استيفاى حقوق مظلومان و مبارزه با باطل بوده است؛ چنانكه تاريخ مىگويد: آنگاه كه على(علیه السلام) سستى مردم كوفه در دفاع از آرمانهاى دين را ديد با اندوه تمام دستانش را به سوى يگانه حامى و پشتيبانش، خالق هستى، بلند كرد و گفت:
اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاسَ شَيْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِي بِلَادِكَ فَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِكَ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَوَّلُ مَنْ أَنَابَ وَ سَمِعَ وَ أَجَابَ لَمْ يَسْبِقْنِي إِلَّا رَسُولُ الله(صلی الله علیه و آله) بِالصَّلَاة ... . (2)
خدايا تو مىدانى كه جنگ و درگيرى ما براى به دست آوردن قدرت و حكومت و دنيا و ثروت نبود، بلكه مىخواستيم نشانههاى حق و دين تو را به جايگاه خويش باز گردانيم و در سرزمينهاى تو اصلاح را ظاهر كنيم، تا1.
بندگان ستمديدهات در أمن و أمان زندگى كنند و قوانين و مقررّات فراموش شده تو بار ديگر اجرا گردد. خدايا من نخستين كسى هستم كه به تو روى آورد و دعوت تو را شنيد و اجابت كرد؛ در نماز، كسى از من جز رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پيشى نگرفت.
آنگاه به برخى از شرائط رهبر اسلامى اشاره كرد و فرمود: «همانا شما دانستيد كه سزاوار نيست انسان بخيل، بر ناموس و جان و غنيمتها و احكام مسلمين ولايت و رهبرى يابد و امامت مسلمين را عهدهدار شود؛ چراكه در اموال آنها حريص مىگردد. نادان نيز لياقت رهبرى ندارد تا با نادانى خود مسلمانان را به گمراهى كشاند و ستمكار نيز نمىتواند رهبر مردم باشد، كه با ستم حق مردم را غصب و عطاهاى آنان را قطع كند و نه كسى كه در تقسيم بيتالمال عدالت ندارد؛ زيرا در اموال و ثروت آنان حيف و ميل مىكند و گروهى را بر گروهى مقدّم مىدارد، و رشوهخوار در قضاوت نمىتواند امام باشد؛ زيرا براى داورى، با رشوه گرفتن، حقوق مردم را پايمال و حق را به صاحبان آن نمىرساند و آن كس كه سنّت پيامبر(صلی الله علیه و آله) را ضايع مىكند، لياقت رهبرى ندارد؛ زيرا كه امّت اسلامى را به هلاكت مىكشاند».
موضوع فوق در سرودههاى شاعران قرن اول نيز به چشم مىخورد. ابومحمد، نافع بن اسود تَمِيمِى اسَيِّدِى (1)درباره شخصيت على(علیه السلام) چنين گفته است:».
1) . (به تشديد ياء) از بنىاسيد بن عمرو بن تميم كه مرزبانى مىگويد: «او شاعرى مخضرمى و كنيهاش ابومحمد بود». دارقطنى در «المؤتلف» گويد: «ابومحمد»، نافع بن اسود در فتوحات عراق حضور داشت».
أَلَا أَبْلِغَا عَنِّي عَلِيّاً تَحِيَّةً فَقَدْ قَبِلَ الصَّمَّاءَ لَمَّا اسْتَقَلَّتِ
بَنَى قُبَّةَ الْإِسْلَامِ بَعْدَ انْهِدَامِهَا فَقَامَتْ عَلَيْهِ قَصْرَةً فَاسْتَقَرَّهُ
كَأَنَّ نَبِيّاً جَاءَنَا بَعْدَ هَدْمِهَا بِمَا سَنَّ فِيهَا بَعْدَ مَا قَدْ أَبَرَّتِ (1)
هلا، از من على را درود و شادباش گوييد كه تحمّل چنين كوه گرانى را به ضرورت پذيرفته است.
وى بارگاه اسلام را پس از ويرانى، از نو بر آورد و جمعى از دونان بر ضدّش برخاستند و سپس آرام شدند.
گوييا هنگام نابودى آن، و پس از آنكه [بناى اسلام] ويران شد، پيامبر با سنّتى كه نهاده است، نزد ما باز آمد و به نوسازى آن پرداخت.
اين شعر مربوط به هنگامى است كه على(علیه السلام) را مجبور ساختند تا به حكميت ابوموسى اشعرى تن دهد.
جهاد در راه خداوند يكى از فروع دين اسلام است؛ در صورتى كه شرايط آن مهيا باشد، رفتن به جهاد براى همگان واجب است. حضور در ميدانهاى جنگ و انجام اين وظيفه سنگين الهى فضيلتى بزرگ محسوب مىشود؛ چنانكه در بحث شجاعت على(علیه السلام) گذشت آن حضرت بر اساس شواهد و مستندات تاريخى در اين عرصه نيز گوى سبقت را از همگان ربوده بود. سُلَيم بن قيس هلالى مىگويد: از اميرالمؤمنين(علیه السلام) شنيدم كه در روز جمل و روز صفّين مىفرمود:
إِنِّي نَظَرْتُ فَلَمْ أَجِدْ إِلَّا الْكُفْرَ بِاللهِ وَ الْجُحُودَ بِمَا أَنْزَلَ الله تَعَالَى، أَوْ الْجِهَادَ فِي سَبِيلِ الله
1) . وقعة صفين، ص533.
وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ. فَاخْتَرْتُ الْجِهَادَ فِي سَبِيلِ الله وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ... إِنِّي لَمْ أَزَلْ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ الله(صلی الله علیه و آله) فَلَوْ وَجَدْتُ قَبْلَ الْيَوْمِ أَعْوَاناً عَلَى إِحْيَاءِ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ كَمَا وَجَدْتُهُمُ الْيَوْمَ لَقَاتَلْتُ وَ لَمْ يَسَعْنِي الْجُلُوس. (1)
من نظر كردم، يكى از دو راه را در پيش روى خود ديدم: يا كفر به خداوند و انكار آنچه خداى تعالى نازل كرده است يا جهاد در راه خدا و امر به معروف و نهى از منكر. من جهاد در راه خدا و امر به معروف و نهى از منكر را ... ترجيح دادم. و فرمود: من از زمانى كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) از دنيا رفته همچنان مظلوم بودهام. اگر قبل از امروز يارانى براى احياى كتاب و سنّت مىيافتم، همچنان كه امروز يافتهام، مىجنگيدم و نشستن برايم جايز نبود.
نيز سليم بن قيس هلالى مىگويد: از امام حسن مجتبى(علیه السلام) شنيدم كه فرمود:
إِنَّ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ وَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ وَ جَمِيعَ أَصْحَابِ النَّبِيِّ(صلی الله علیه و آله) لَمْ يَكُونُوا يَشُكُّونَ وَ لَا يَخْتَلِفُونَ وَ لَا يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَنَّ على بن ابيطالب(علیه السلام) كَانَ أَوَّلَهُمْ إِسْلَاماً [وَ أَكْثَرَهُمْ عِلْماً] وَ أَعْظَمَهُمْ عَنَاءً فِي الْجِهَادِ [فِي سَبِيلِ الله وَ مُبَارَزَةِ الْأَقْرَانِ وَ وِقَايَتِهِ لِرَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه و آله) بِنَفْسِهِ]وَ أَنَّهُ لَمْ يَنْزِلْ بِرَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه و آله) شَدِيدَةٌ [وَ لَا كُرْبَةٌ وَ لَا مُبَارَزَةُ قَرْنٍ وَ فَتْحُ حِصْنٍ] إِلَّا قَدَّمَهُ فِيهَا ثِقَةً بِهِ وَ مَعْرِفَةً بِفَضْلِهِ. (2)
همانا ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و همه اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و آله) شكى نداشتند و در اين باره اختلافى بين آنان نبود كه علىبن ابىطالب(علیه السلام) اوّلين آنان9.
در اسلام و بيشترين آنان از نظر علم و بالاترين آنان در زحمت براى جهاد در راه خدا و مبارزه با اقران و جانفشانى براى حفظ پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود. هيچ مسئله مهمى و ناراحتى و مبارزه با شجاعى و فتح قلعهاى براى پيامبر(صلی الله علیه و آله) پيش نيامد مگر آنكه على(علیه السلام) را به خاطر اطمينانى كه به او داشت و فضيلتى كه از او مىدانست، پيش مىفرستاد.
يكى از توصيههاى مهم على(علیه السلام) به فرزندان و همه شيعيانش، آمادگى براى جهاد در راه خدا بود. آن حضرت در آخرين وصيت خويش فرمود:
...وَ الله الله فِي الْجِهَادِ فِي سَبِيلِ الله بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ، فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ فِي سَبِيلِ الله رَجُلَانِ: إِمَامُ هُدًى، وَ مُطِيعٌ لَهُ مُقْتَدٍ بِهُدَاهُ. (1)
خدا را خدا را در نظر بگيريد درباره جهاد در راه او با اموال و جانهايتان. در راه خدا دو نفر جهاد مىكنند: امام هدايت، و مطيع او كه به هدايت او اقتدا مىكند.
فضيلت جهاد در راه خدا يكى از امورى است كه در اشعار و شاهكارهاى ادبى قرن اول نيز به چشم مىخورد كه عمده آنها در بحث شجاعت على(علیه السلام) آمده است. اينك به يكى از آنها، به طور اختصار، اشاره مىشود:
وقتى پيك على(علیه السلام) براى اخذ بيعت نزد اشعث بن قيس رفت، اشعث، ابتدا تصميم داشت به معاويه بپيوندد. لكن با راهنمايى عدهاى ديگر تصميم گرفت با على(علیه السلام) بيعت كند. از زبان ايشان اشعارى سروده شده است؛ از آن جمله است:
يُجاهِدُ فِي اللهِ لا يَنثَني جَميعَ الطُغاةِ مَعَ الجاحِدِينا
وَ كَم بَطَلٌ ماجِدٌ قَد أذاقَ مَنِيَّةَ حَتفٍ مِنَ الكافِرِينا7.
1) . نهج البلاغه، نامه 47.
وَ كَم فارِسٌ كانَ سالَ النَّزال فآب إلى النّار فِي الآئِبِينا
وَ كانَ إذا ما دَعا لِلنَّزالِ كَلَيثِ عَرِين يَزِينُ العَرينا (1)
[على كسى است] كه... در راه خدا با تمام گردنكشان و طاغوتان و همه منكران مىجنگد و از پاى نمىنشيند.
چهبسا زورآوران نامدارى از كافران را كه شرنگ مرگ چشانده است.
و چهبسا زبدهسوارى كه درخواست هماوردى با او را كرد و وى در دم به ميان دوزخيان، به درون دوزخش فرستاد.
وقتى [دشمن را] به هماوردى طلبيد، چون شير بيشهزار بود كه عزت و شرف را آبرو فزود.
همراهى با على(علیه السلام) و يارى آن ولى خدا، تضمين كننده دين و باعث سعادت و نجات انسان و مخالفت و دشمنى با آن حضرت، موجب انحراف از دين است. اين موضوعى است كه در اشعار مخالفان على(علیه السلام)، بسيار به چشم مىخورد كه در اين بخش به برخى از اظهارات آنان اشاره مىكنيم:
نصربن مزاحم از عمر بن سعد و محمد بن عبيدالله نقل نمود كه گفتند: معاويه، به عمرو بن عاص كه در «بيع» از نواحى فلسطين به سر مىبرد، براى درخواست كمك و همكارى، نامه نوشت؛ چون اين نامه را براى عمرو خواندند، وى با پسران خود، عبدالله و محمد، مشورت كرد و گفت: «نظر شما چيست؟» عبدالله از پيوستن پدرش به معاويه نهى كرد. ولى محمد گفت: «به گروه مردم
1) . وقعة صفين، ص24.
شام بپيوند و با آنان همدستى كن و خون عثمان را بطلب كه بدين وسيله بنىاميه را مستقر كنى». آنگاه عمرو [پسرانش را مخاطب ساخت و] گفت: «اى عبدالله، تو مرا به امرى رهنمون شدى كه خير دين و آخرتم در آن است و تو اى محمد، مرا به كارى ره نمودى كه خير دنيايم در آن باشد و من در آن مىانديشم».
چون شب فرا رسيد، درحالىكه خانوادهاش [پيرامونش بودند و] به او مىنگريستند، با صداى بلند اشعارى را كه حاكى از دل شورهاش بود، مىخواند:
تَطَاوَلَ لَيْلِي لِلْهُمُومِ الطَّوَارِقِ وَ خَوْلَ الَّتِي تَجْلُو وُجُوهَ الْعَوَاتِق
وَ إِنَّ ابْنَ هِنْدٍ سَائِلِي أَنْ أَزُورَهُ وَ تِلْكَ الَّتِي فِيهَا بَنَاتُ الْبَوَائِقِ
أَتَاهُ جَرِيرٌ مِنْ عَلِيٍّ بِخُطَّةٍ أَمَرَّتْ عَلَيْهِ الْعَيْشَ ذَاتَ مَضَايِقِ
فَإِنْ نَالَ مِنِّي مَا يُؤَمِّلُ رَدَّهُ وَ إِنْ لَمْ يَنَلْهُ ذَلَّ ذُلَّ الْمُطَابِقِ
فَوَ الله مَا أَدْرِي وَ مَا كُنْتُ هَكَذَا أَكُونُ وَ مَهْمَا قَادَنِي فَهُوَ سَابِقِي
أُخَادِعُهُ إِنَّ الْخِدَاعَ دَنِيَّةٌ أَمْ أُعْطِيهِ مِنْ نَفْسِي نَصِيحَةَ وَامِقٍ
أَوْ أَقْعُدُ فِي بَيْتِي وَ فِي ذَاكَ رَاحَةٌ لِشَيْخٍ يَخَافُ الْمَوْتَ فِي كُلِّ شَارِقٍ
وَ قَدْ قَالَ عبدالله قَوْلًا تَعَلَّقَتْ بِهِ النَّفْسُ إِنْ لَمْ يَعْتَلِقْنِي عَوَائِقِي
وَ خَالَفَهُ فِيهِ أَخُوهُ مُحَمَّداً وَ إِنِّي لَصُلْبُ الْعُودِ عِنْدَ الْحَقَائِق
شب تيره با هجوم نگرانىها بر من درايستاد و خوله كه رخساره دختران جوان را جلوهگر مىكند [پيش من است].
پسر هند از من خواسته است كه به ديدارش روم، به سرزمينى كه در آنجا انبوه شرها و گرفتارىها باشد.
جرير از جانب على پيشنهادى برايش آورده و چيزى مىخواهد كه زندگى
آميخته به دشوارىها را بر او تلخ كرده است.
اگر به انتظارى كه از من دارد نايل آيد، كامياب است و اگر بدان دست نيابد، چون اسيرى پاى در زنجير، خوار و ذليل مىشود.
به خدا سوگند نمىدانم چه كنم و هرگز چنين دو دل نبودهام؛ هر چه زمام مرا بكشد همان تقديرى است كه مرا به پيش خواهد برد.
آيا با او نيرنگ بازم كه نيرنگ پستى است، يا خود را با خيرخواهى مشفقانهاى در اختيارش گذارم؟
يا در خانه خود بنشينم كه براى [چون من] سالخوردهاى كه هر پگاه بيم مرگ دارد، موجب آسايش است؟
[پسرم] عبدالله سخنى گفت كه اگر تعلّقات مادّى مرا از انجام آن باز نمىداشت، آسايش وجدان وابسته بدان بود.
و برادرش محمد با گفته او مخالفت كرد، به راستى من در برابر حقايق، چون چوبى خشك و بىحركت ماندهام.
فرداى آن روز عمرو غلام خود را كه «وردان» ناميده مىشد و بسيار هوشمند و زيرك بود، نزد خود خواند. وردان به او گفت: «اى اباعبدالله! آشفتهگويى مىكنى. اگر خواهى به تو مىگويم كه در ضميرت چه مىگذرد». گفت: «امان از دست تو، بگو». گفت: «دنيا و آخرت را در دل تو كشاكشى است و با خود مىگويى: همراه على(علیه السلام) آخرت است، بىدنيا و در آخرت محروميتهاى دنيا را عوض باشد و معاويه را دنياست، بىآخرت و در دنيا عوضى به جاى آخرت نباشد و تو در اين ميان حيران ماندهاى». گفت: «به خدا سوگند كه خطا نگفتى. اما اى وردان نظر تو چيست؟» گفت: «من چنان صلاح بينم كه در خانه خود
بمانى». اما عمرو قبول نكرد و درحالىكه اين اشعار را مىخواند به راه افتاد:
يَا قَاتَلَ الله وَرْدَاناً وَ قِدْحَتَهُ أَبْدَى لَعَمْرُكَ مَا فِي النَّفْسِ وَرْدَانٌ
لَمَّا تَعَرَّضَتِ الدُّنْيَا عَرَضْتُ لَهَا بِحِرْصِ نَفْسِي وَ فِي الْأَطْبَاعِ إِدْهَانٌ
نَفْسٌ تَعِفَّ وَ أُخْرَى الْحِرْصُ يَغْلِبُهَا وَ الْمَرْءُ يَأْكُلُ تِبْناً وَ هُوَ غَرْثَانٌ
أَمَّا عَلِيٌّ فَدِينٌ لَيْسَ يَشْرَكُهُ دُنْيَا وَ ذَاكَ لَهُ دُنْيَا وَ سُلْطَانٌ
فَاخْتَرْتُ مِنْ طَمَعِي دُنْيَا عَلَى بَصَرٍ وَ مَا مَعِي بِالَّذِي أَخْتَارُ بُرْهَانٌ
إِنِّي لَأَعْرِفُ مَا فِيهَا وَ أَبْصُرُهُ وَ فِيَّ أَيْضاً لِمَا أَهْوَاهُ أَلْوَانٌ
. لَكِنَّ نَفْسِي تُحِبُّ الْعَيْشَ فِي شَرَفٍ وَ لَيْسَ يَرْضَى بِذُلِّ الْعَيْشِ إِنْسَانٌ
أَمْرٌ لِعَمْرِ أَبِيكُمْ غَيْرُ مُشْتَبِهٍ وَ الْمَرْءُ يَعْطِسُ وَ الْوَسْنَانُ وَسْنَانٌ (1)
خدا وردان و چارهگرىهاى او را مرگ دهد؛ به جان خودت كه وردان آنچه را در ضمير من خلجان دارد، باز گفت.
چون دنيا را به من پيشنهاد كردند، مشتاقانه برايش آغوش گشودم كه در سرشت هركس ظاهرسازى و غلّ و غشى باشد.
يكى پاكدامنى ورزد و خوددارى كند و بر ديگرى حرص غالب آيد و انسان چون گرسنه باشد، كاه را نيز مىخورد.
در اين ماجرا، على را دينى است كه دنيا را در آن سهمى نيست و آن يك را دنيا و سلطنتى است كه دينى همراهش نباشد.
من از سر آز با چشم باز دنيا را برگزيدم و در گزينشى كه كردم، دليل و برهانى [با منطق] دينى ندارم.7.
1) . وقعة صفين، ص37.
من به خوبى نتايج آن را مىدانم و مىبينم و نيز گونه گونه مرادهايى را كه به سبب آنها [به دنيا] گراييدهام برابر خود مىيابم.
بارى نفس راحتطلب من زندگى در نعمت و بزرگى را دوست مىدارد و هيچ انسانى به زندگى حقارتآميز راضى نمىشود.
به جان پدرتان، كارى است درست و راهى خالى از هرگونه اشتباه [كه من در پيش گرفتهام]، البته مرگ حق است. اما خوابآلوده در خواب است.
چون عمرو بر معاويه وارد شد، معاويه گفت: «اى ابا عبدالله، امشب سه خبر ناگهانى به ما رسيده كه راه [چاره و] ورود و خروج ندارد». گفت: «آن اخبار چيست؟» گفت: «يكى اينكه محمد بن ابىحُذيفه حصار زندان مصر را شكسته و با ياران خود گريخته...؛ ديگر آنكه قيصر با گروهى از روميان آهنگ من كرده تا بر شام دست يابد و سوم اينكه على(علیه السلام) به كوفه در آمده و آماده پيشروى به سوى ماست». عمرو نسبت به دو مطلب نخست بىاعتنايى نشان داد و گفت: «اما درباره على(علیه السلام)! به خدا سوگند اى معاويه، عرب در هيچ چيزى از چيزها ميان تو و او برابرى نمىنهد و او را در جنگ قوىدستى و كوششى است كه هيچ يك از قريشيان را نيست و او شايسته حقى است كه به دست دارد؛ مگر آنكه [بىانصافى كنى و] با او جفا ورزى».
معاويه به عمرو گفت: «اى ابا عبدالله، من تو را به پيكار با اين مرد مىخوانم كه از پروردگارش نافرمانى كرده و خليفه را كشته و فتنه به راه انداخته و جماعت را پراكنده و پيوند خويشى را گسسته است». عمرو گفت: «اينك اگر در پيكار با او از تو پيروى كنم، مرا چه دهى و تو خود دانى كه در اين امر چه
ناگوارىها و خطرها باشد؟» گفت: «حكومتت دهم». گفت: «مصر نيكو طعمهاى است». آنگاه چنين سرود:
مُعَاوِيَّ لَا أُعْطِيكَ دِينِي وَ لَمْ أَنَلْ بِذَلِكَ دُنْيَا فَانْظُرَنْ كَيْفَ تَصْنَعُ
فَإِنْ تُعْطِنِي مِصْراً فَأَرْبَحْ بِصَفْقَةٍ أَخَذْتَ بِهَا شَيْخاً يَضُرُّ وَ يَنْفَعُ
وَ مَا الدِّينُ وَ الدُّنْيَا سَوَاءً وَ إِنَّنِي لآخُذُ مَا تُعْطِي وَ رَأْسِي مُقَنَّعُ
وَ لَكِنَّنِي أُغْضِي الْجُفُونَ وَ إِنَّنِي لَأَخْدَعُ نَفْسِي وَ الْمُخَادِعُ يُخْدَعُ
وَ أُعْطِيكَ أَمْراً فِيهِ لِلْمُلْكِ قُوَّةٌ وَ إِنِّي بِهِ إِنْ زَلَّتِ النَّعْلُ أَضْرَعُ
وَ تَمْنَعُنِي مِصْراً وَ لَيْسَتْ بِرَغْبَةٍ وَ إِنِّي بِذَا الْمَمْنُوعِ قِدْماً لَمُولَعٌ (1)
اى معاويه! من در صورتى كه در برابر دينم دنيا را به دست نياورده باشم، دين خود را به تو نمىفروشم. پس بنگر چه بايد بكنى!
اگر مصر را به من دهى دراين سودا سود كردهاى و پيرى را در برابر آن جلب كردهاى كه [نبودنش] به تو زيان مىزند و [بودنش با تو] سودت مىرساند.
البته دين و دنيا همسنگ نيستند و به راستى اگر من، آنچه را تو مىدهى، بستانم، هنوز مغبون شده و سر افكنده باشم.
ولى با اين همه من چشم خود را مىبندم و در واقع خود را مىفريبم كه فريبهكار هم فريفته مىشود.
من چيزى به تو مىدهم كه موجب نيرومندى حكومت است و اگر من لغزشى بكنم، سرنگون و خوار خواهم شد.
تو حكومت مصر را از من دريغ دارى و مرا بر خلاف دلخواهم محروم مىسازى، به راستى من بدين حكومت كه از من مضايقه شده، اشتياقى ديرينه دارم.9.
1) . وقعة صفين، ص39.
راوى مىگويد: [معاويه] مصر را به وى بخشيد و بر اين تفويض نامهاى نگاشت.
عمرو پسرعمويى جوان و جوانمرد همراه داشت كه هشيار و خردمند بود. چون عمرو با نامه معاويه كه حكم استاندارى مصر بود، نزد وى آمد، آن جوان در شگفت شد و گفت: «اى عمرو به من نمىگويى كه با كدام رأى و عقلى در ميانه قريش زندگى مىكنى؟ دين خود را دادى و دنياى كسى ديگر را آباد ساختى!» آنگاه در اين باره اشعارى سرود كه از آن جمله است ابيات ذيل:
أَلَا يَا هِنْدُ أُخْتَ بَنِي زِيَادٍ دُهِي عَمْرٌو بِدَاهِيَةِ الْبِلَاد
رُمِي عَمْرٌو بِأَعْوَرَ عَبْشَمِيٍ بَعِيدِ الْقَعْرِ مَخْشِيِّ الْكِيَادِ
لَهُ خُدَعٌ يَحَارُ الْعَقْلُ فِيهَا مُزَخْرَفَةٌ صَوَائِدُ لِلْفُؤَادِ
فَشَرَّطَ فِي الْكِتَابِ عَلَيْهِ حَرْفاً يُنَادِيهِ بِخُدْعَتِهِ الْمُنَادِي
وَ أَثْبَتَ مِثْلَهُ عَمْرٌو عَلَيْهِ كِلَا الْمَرْأَيْنِ حَيَّةُ بَطْنِ وَادٍ
أَلَا يَا عَمْرُو مَا أَحْرَزْتَ مِصْراً وَ مَا مِلْتَ الْغَدَاةَ إِلَى الرَّشَادِ
وَ بِعْتَ الدِّينِ بِالدُّنْيَا خَسَاراً فَأَنْتَ بِذَاكَ مِنْ شَرِّ الْعِبَادِ
فَلَوْ كُنْتَ الْغَدَاةَ أَخَذْتَ مِصْراً وَ لَكِنْ دُونَهَا خَرْطُ الْقَتَادِ
وَفَدْتَ إِلَى مُعَاوِيَةَ بْنِ حَرْبٍ فَكُنْتَ بِهَا كَوَافِدِ قَوْمِ عَادٍ
10 وَ أُعْطِيتَ الَّذِي أَعْطَيْتَ مِنْهُ بِطِرْسٍ فِيهِ نَضْحٌ مِنْ مِدَادٍ
أَ لَمْ تَعْرِفْ أَبَا حَسَنٍ عَلِيّاً وَ مَا نَالَتْ يَدَاهُ مِنَ الْأَعَادِيَ
عَدَلْتَ بِهِ مُعَاوِيَةَ بْنَ حَرْبٍ فَيَا بُعْدَ الْبَيَاضِ مِنَ السَّوَادِ
وَ يَا بُعْدَ الْأَصَابِعِ مِنْ سُهَيْلٍ وَ يَا بُعْدَ الصَّلَاحِ مِنَ الْفَسَادِ
أَ تَأْمَنُ أَنْ تَرَاهُ عَلَى خِدَبٍ يَحُثُّ الْخَيْلَ بِالْأَسَلِ الْحِدَادِ
يُنَادِي بِالنِّزَالِ وَ أَنْتَ مِنْهُ بَعِيدٌ فَانْظُرَنْ مَنْ ذَا تُعَادِي (1)
الا اى هند خواهر بنىزياد، عمرو به دام نيرنگ آن مكّار هوشمند مملكت افتاد.
عمرو گرفتار خدعه آن يكچشمزاده عبشمى شد كه حيلههايش ژرف است و از نيرنگهايش بايد ترسيد.
او را نيرنگهايى است كه عقل در آنها حيران مىماند، به ظاهرى نگارين و فريبا كه شكارگر دلهاست.
كلمهاى در پيماننامه درج كرد و شرطى نهاد كه آشكارا و به بانگ رسا از نيرنگ بازى او خبر مىدهد.
عمرو نيز همانند آن خدعه را در كار او كرد. اين هر دو مرد، افعى ناف صحرايند.
الا اى عمرو، مصر را هنوز فرا چنگ نياوردهاى، ولى پيداست كه از فردا علاقهاى به رهيابى و خردورزى نشان نخواهى داد.
اين دين گرامى را، زيانمندانه، به دنيا فروختى و با اين بدكردارى، از بدترين بندگان شدى.
گر چه بامداد فردا مصر را هم به دست آورى، ولى در تحصيل آن، درختى خارناك را به دست تراشيده و جان خود را خراشيدهاى.
به نمايندگى نزد معاوية بن حرب رفتى، و بدين گونه همچون فرستاده قوم عاد [شومىافزا] بودى.
عطايى از او دريافتى و چيزى به او واگذار كردى، در نامهاى كه فقط1.
1) . وقعة صفين، ص41.
رشحهاى از سياهى مركب [و قابل ابطال] است.
آيا ابا حسن (على) را نشناختهاى و نمىدانى كه از دست او چه به روزگار دشمنان رسيده است؟
تو معاوية بن حرب را با او همسنگ شمردى، وه كه چه تفاوت زيادى بين سپيدى و سياهى است!
و چقدر فاصله دستهاى ما از ستاره سهيل زياد است و چه اندازه صلاح و فساد از هم دورند.
آيا از اينكه او را سوار بر مركبى تيزگام بينى كه هيون (1)خود را با شمشيرى آخته مىتازاند، ايمن هستى؟
درحالىكه خود را از ميدان او دور مىدارى تو را به جنگ تن به تن مىخواند. پس نيك بنگر كه با چه كسى در افتادهاى و دشمن شدهاى!
عمرو وقتى سخنان عموزاده خود را شنيد، گفت: «اگر با على(علیه السلام) مىبودم، سراى آخرتم را فراخ و آباد مىكردم. ولى اينك با معاويه هستم». جوان به او گفت: «اگر تو معاويه را نخواهى او هم تو را نخواهد. اما تو دنياى او را مىخواهى و [او] دين تو را مىخواهد». چون گفتههاى اين جوان را به گوش معاويه رساندند، كسى به تعقيبش فرستاد. ولى وى گريخت و به على(علیه السلام) پيوست و ماجراى عمرو و معاويه را به او باز گفت. راوى گويد: على(علیه السلام) از اين سخن شادمان شد و او را به فيض تقرب خويش گرامى داشت.
نمونه ديگر از اشعار درباره مطلب فوق مربوط به جرير بن عبدالله است. بعد از آنكه جرير بن عبدالله بجلى (والى عثمان بر حدود همدان) نامه على(علیه السلام) رادا
1) . شتر و يا هر مركب بزرگى را گويند. لغتنامه دهخدا
دريافت كرد و با توصيههاى دوستان و نزديكانش تصميم گرفت با على(علیه السلام) بيعت كند, مردى با هدف تشويق جرير چنين گفت:
فَأَنْتَ بِمَا سَعِدْتَ بِهِ وَلِيٌ وَ أَنْتَ لِمَا تُعَدُّ لَهُ نَصِيرٌ
وَ نِعْمَ الْمَرْءُ أَنْتَ لَهُ وَزِيرٌ وَ نِعْمَ الْمَرْءُ أَنْتَ لَهُ أَمِيرُ
فَأَحْرَزْتَ الثَّوَابَ وَ رُبَّ حَادٍ حَدَا بِالرَّكْبِ لَيْسَ لَهُ بَعِيرُ
لِيَهْنِكَ مَا سَبَقْتَ بِهِ رِجَالًا مِنَ الْعَلْيَاءِ وَ الْفَضْلِ الْكَبِير (1)
پس تو به دوستى او نيكبخت هستى و در امرى كه او به عهده گرفته وى را يارى مىدهى.
چه بزرگوار مردى است آنكه تو او را وزيرى، و چه خوشبخت مردى آنكه تواش اميرى.
پس كسب ثواب كردى و چه بسا صاحب ندايى خوش كه اشتران را به آواز حدا براند و خود شترى نداشته باشد.
سبقتى كه بر ديگر بزرگمردان گرفتى مباركت باد كه اين فخر و مزيتى بس بزرگ است.
در جنگ جمل اميرالمؤمنين(علیه السلام) به زبير فرمود: «اى ابا عبدالله تو را فرا خواندم تا سخنى را كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به من و تو فرمود، به تو ياد آورى كنم. آيا روزى را به ياد دارى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تو را ديد كه ميان بنىعوف بر گردن من مىزدى و از تو پرسيد: آيا على را دوست دارى زبير؟ و تو گفتى: آرى به خدا سوگند او را دوست دارم! چه چيزى مرا از دوستى او باز دارد؛ درحالىكه او برادر و9.
1) . وقعة صفين، ص19.
پسردايى من است. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اما تو به زودى ظالمانه عليه او خروج خواهى كرد». زبير گفت: «بله به ياد دارم؛ همين طور بود». اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمود: «بار ديگر به خدا سوگندت مىدهم روزى را به ياد دارى كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از نزد بنىعوف باز مىگشت و تو با او بودى و دست مرا به دست گرفته بود. به پيشواز او رفتى و بر او سلام كردى. پيامبر(صلی الله علیه و آله) به روى تو خنديد و تو نيز به او خنديدى و گفتى: اى رسول خدا پسر ابوطالب از نخوت خود دست برنمىدارد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: زبير! على نخوت ندارد. اما تو عليه او خروج مىكنى و ظالمانه با او مىجنگى». زبير گفت: «به خدا همين طور است. ولى من فراموش كرده بودم و اينك آنچه را روزگار از ياد من برده بود، تو به يادم آوردى. اگر پيشتر به من يادآورى كرده بودى، عليه تو خروج نمىكردم. اما حالا كه حلقههاى كمربند به هم رسيدهاند (كنايه از جمع شدن دو سپاه و آغاز جنگ است) چگونه باز گردم؛ به خدا اين ننگى است كه مانند ندارد». اميرالمؤمنين(علیه السلام) فرمود: «برگرد زبير! پيش از آنكه ننگ و آتش دوزخ براى تو جمع شوند». زبير گفت: «اينك مىروم و از خداى تعالى طلب آمرزش مىكنم» و درحالىكه ابيات زير را مىخواند بازگشت:
اِختَرتُ عاراً عَلَى نارٍ مُؤجَّجَةً الَى خَلقٍ بِها قَومٌ مِنَ الطِّينِ
نادَى عَلِى بِاَمرٍ لَستُ اجهَلُهُ عارٌ لِعَمرِكَ فِي الدُّنيا وَ فِي الدِّينِ
فَقُلتُ: حَسبُكَ مِن عَذلِ ابا حَسَنٍ فَبَعضُ هَذَا الَّذِي قَد قُلتُ يَكفِيني
ننگ را بر آتشى كه براى مردم بر افروخته شده و ميانشان مردمى از خاك هستند، ترجيح دادم.
على نكتهاى را گفت كه خود مىدانستم و قسم به جانم كه ننگ دنيا و دين بود.
گفتم ابوالحسن همين سرزنش تو كافى است و اندكى از آنچه گفتى مرا بسنده است.
وقتى زبير به سپاه بازگشت، عايشه از او پرسيد: «اى اباعبدالله پشت سرت چه باقى گذاشتى؟»
او گفت: «به خدا سوگند، در ايام شرك و به روزگار اسلام، ميان جنگى نايستادم و در معركهاى حاضر نشدم، جز آنكه در آن بصيرت و آگاهى داشتم. اما امروز در كار خودم شك دارم تا حدّى كه ممكن است جاى پايم را نبينم». او وقتى نزد ياران خود بازگشت پسرش، عبدالله، به او گفت: «پدر جان با حالتى نزد ما برگشتى كه وقتى رفتى اين چنين نبودى؟»
زبير جواب داد: «بله به خدا قسم، على حديثى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به يادم آورد كه روزگار از يادم برده بود و اينك به جنگ با او تا ابد نيازى ندارم. برگشتم كه از خدا طلب آمرزش كنم و از امروز شما را ترك مىكنم تا خدا آنچه بخواهد انجام دهد». عبدالله گفت: «مىبينم كه از سپاهيان بنىهاشم مىگريزى؛ چون آنها را زير جوشنها ديدى كه به دستهايشان شمشيرهاى برّان است و جوانمردانى بزرگوار آنها را حمل مىكنند؛ زبير در جواب گفت: «واى بر تو! مرا به جنگ با او تحريك مىكنى، ولى من سوگند خوردهام كه هرگز با او جنگ نكنم». (1)
چنانكه گذشت (2)عياض ثمالى از شرحبيل خواست با على(علیه السلام) بيعت كند. ايشان در اين چند بيت مخالفت با على(علیه السلام) را كفر و بيعت با او را عمل به پيمان الهى مىداند:ن.
فَبايِع و لا تَرجِع عَلَى العَقِب كافِراً أُعِيذُكَ بِاللهِ العَزِيزِ مِنَ الكُفرِ
وَ لا تَسمَعَنَّ قَولَ الطغام فَإنَّما يُريدونَ أن يَلقَوكَ فِي لُجَّةِ البَحرِ (1)
پس با او بيعت كن و از نو به عالم كفر باز مگرد و من تو را از رجوع به كفر، به خداى مقتدر پناه دهم.
هرگز به سخن ناكسان گوش مده، چه آنها مىخواهند تو را به گرداب درياى بلا در افكنند.
ابن كَوّاء در صفين به كسانى كه در اردوگاه معاويه مقابل على(علیه السلام) قرار گرفته بودند، گفت:
أَلَا مِنْ مُبْلِّغٍ كَلْباً وَ لَخْماً نَصِيحَةَ نَاصِحٍ فَوْقَ الشَّقِيقِ
فَإِنَّكُمُ وَ إِخْوَتَكُمْ جَمِيعاً كَبَازٍ حَادَ عَنْ وَضَحِ الطَّرِيقِ
وَ بِعْتُمْ دِينَكُمْ بِرِضَاءِ عَبْدٍ أَضَلَّ بِهَا مُصَافَحَةُ الرَّقِيقِ
وَ قُمْتُمْ دُونَنَا بِالْبَيْضِ صَلْتاً بِكُلِّ مُصَانِعٍ مِثْلِ الْفَنِيق
وَ سَارُوا بِالْكَتَائِبِ حَوْلَ بَدْرٍ يُضِيءُ لَدَى الْغُبَارِ مِنَ الْبَرِيق (2)
الا، پيام رسانى اين اندرز را از خيرخواهى كه برتر از برادر است، به قبايل كلب و لخم برساند.
همانا شما و يارانتان جملگى چون شاهينى گم كرده راهيد كه از راه راست و روشن منحرف شديد.
و دين خود را براى خرسندى بندهاى حقير كه گمراهتان كرده است، فروختيد.
و در برابر ما سوار بر اسبان سركش، شمشير به كف در ايستاديد.5.
(مراد از بدر، على(علیه السلام) است).
در بحبوحه جنگ صفين، مالك اشتر با اذن على(علیه السلام) نامهاى به معاويه نوشت كه خود را براى جنگ آماده كن. معاويه از ديدن آن بسيار نگران شد. آنگاه نامهاى به دست مردى از قبيله سكاسك كه عبدالله بن عُتبه نام داشت و از پيكهاى عراقيان بود، براى على(علیه السلام) روانه كرد. وى در آن نامه چنين نوشت:
«اما بعد، من يقين دارم اگر مىدانستى كه اين جنگ چنين مصائبى را، كه براى ما و تو به بار آورده و هر دو از آن آگاهيم، در بر خواهد داشت، درگير پيكار با يكديگر نمىشديم. به راستى اگر ما تسليم عقل خود شويم، مىبينيم كه دستاورد گذشته ما از اين جنگ فقط همان است كه بر آن پشيمانى خوريم. ولى مىتوانيم پس از اين، بدانچه باقى مانده سازش كنيم. من بدين شرط كه ملزم به فرمانبردارى و بيعت با تو نباشم [حكومت] شام را درخواست كرده بودم، و تو از واگذارى آن به من سر باز زدى. اما خداوند آنچه را تو از من دريغ داشتى، خود به من عطا كرد. امروز همان چيزى را كه ديروز از تو خواسته بودم، ديگر بار درخواست مىكنم. مرا از زندگى جز همان مرادى كه تو از آن دارى، نباشد و از مرگ هراسى جز همانكه تو دارى، ندارم. به خدا سوگند، سپاهيان كاسته شدهاند و مردان نامور از ميان رفتهاند و ما فرزندان عبد مناف هستيم و ما را بر يكديگر فضلى نباشد، مگر اين فضيلت كه [بر اثر اقدام ما به صلح] ديگر عزيزى خوار و آزادهاى بنده نشود. والسلام.»
چون نامه معاويه به على(علیه السلام) رسيد، آن را خواند و گفت: «شگفتا از معاويه و نامهاش». سپس عبيدالله بن ابىرافع، دبير خود را خواند و گفت: به معاويه بنويس: «اما بعد، نامهات به من رسيد. نوشته بودى اگر تو و ما مىدانستيم اين جنگ چه بر سرمان خواهد آورد، درگير پيكار با يكديگر نمىشديم و از اين مصائب كه بر ما و تو وارد آمده، دور مىمانديم. بدانكه اگر من به خاطر ذات الهى هفتاد بار كشته شوم و باز زنده گردم، از سختكوشى براى پروردگار و پيكار با دشمنان خدا دست بر ندارم. اما اينكه گفتى: ما را چندان خرد مانده كه بر گذشته پشيمان شويم، مرا در خرد كاستى نبوده است و بر كرده خود نيز پشيمان نيستم. اما اينكه ديگر بار شام را درخواست كردى، من چيزى را كه ديروز از تو منع داشتم، امروز نيز به تو نخواهم داد. اما يكسان بودن ما در بيم و اميد، تو در عالم شك خود از من در عالم يقين خويش استوارتر نيستى و دلبستگى شاميان به دنيا مشتاقانهتر از علاقه عراقيان به آخرت نيست. اما اينكه گفتى: ما فرزندان عبدمناف هستيم و بر يكديگر فضلى نداريم، به جان خودم، درست است كه ما پسران يك پدريم، ولى اميه چون هاشم، و حرب چون عبدالمطّلب، و ابوسفيان چون ابوطالب نباشند و مهاجر، به اسير آزادشده جنگى نماند و حقدار را به بىحق شباهتى نباشد. و افزون بر اين، فضل نبوّت به دست ما و از آن ماست كه بدان وسيله چيرهدست را خوار و خوار را ارجدار مىكنيم. والسلام.»
چون نامه على(علیه السلام) به معاويه رسيد، چند روز آن را از عمرو بن عاص پوشيده نگاه داشت. سپس وى را خواست و آن نامه را برايش خواند. عمرو او را سرزنش كرد. سپس در شعرى اشاره به معاويه چنين سرود:
أَلَا لِلَّهِ دَرُّكَ يَا ابْنِ هِنْدٍ وَ دَرُّ الْآمِرِينَ لَكَ الشُّهُودِ
أَ تَطْمَعُ لَا أَبَا لَكَ فِي عَلِيٍّ وَ قَدْ قُرِعَ الْحَدِيدِ عَلَى الْحَدِيدِ
وَ تَرْجُو أَنْ تُحَيِّرَهُ بِشَكٍّ وَ تَرْجُو أَنْ يَهَابَكَ بِالْوَعِيدِ
وَ قَدْ كَشَفَ الْقِنَاعَ وَ جَرَّ حَرْباً يَشِيبُ لِهَوْلِهَا رَأْسُ الْوَلِيدِ
لَهُ جَأْوَاءُ مَظْلِمَةٌ طَحُونُ فَوَارِسُهَا تَلَهَّبُ كَالْأُسُودِ
يَقُولُ لَهَا إِذَا دَلَفَتْ إِلَيْهِ وَ قَدْ مَلَّتْ طِعَانُ الْقَوْمِ عُودِيِ
فَإِنْ وَرَدَتْ فَأَوَّلُهَا وُرُوداً وَ إِنْ صَدَّتْ فَلَيْسَ بِذِي صُدُودِ
وَ مَا هِيَ مِنْ أَبِي حَسَنٍ بِنُكْرٍ وَ مَا هِيَ مِنْ مَسَائِكَ بِالْبَعِيدِ
وَ قُلْتَ لَهُ مَقَالَةَ مُسْتَكِينٍ ضَعِيفِ الرُّكْنِ مُنْقَطِعِ الْوَرِيدِ
دَعَنَّ الشَّامَ حَسْبُكَ يَا ابْنِ هِنْدٍ مِنَ السَّوْءَاتِ وَ الرَّأْيِ الزَّهِيدِ
وَ لَوْ أَعْطَاكَهَا مَا ازْدَدْتَ عِزّاً وَ لَا لَكَ لَوْ أَجَابَكَ مِنْ مَزِيدٍ
وَ لَمْ تَكْسِرْ بِذَاكَ الرَّأْيِ عُوداً لِرِكَّتِهِ وَ لَا مَا دُونَ عُودٍ (1)
خدا را، شگفتا از تو اى پسر هند و شگفتا از آنانكه تو را چنين دستورها دهند!
اى پدر ناشناخته، آيا به فريفتن على طمع بستهاى كه اين به آهن سرد كوفتن ماند.
و اميدوارى او را به شكّ و حيرت درافكنى و انتظار دارى [چون اويى] از تهديد تو بهراسد.
پردهها كنار رفته و جنگ دامان گسترده، چنانكه از بيمش موى كودك نوزاد سپيد شده است.
او را سپاهى زرهپوش است كه از انبوهى، دشت را تيره كرده و شهسوارانش2.
1) . وقعة صفين، ص472.
چون شيران شرزه مىخروشند.
اينك كه جنگ گام به گام به سود او شده و سپاهيان تو از رزم خسته و فرسوده شدهاند، [به عفريت جنگ] گويى باز گرد؟
چون جنگ در آمد از همان آغاز به نيرو در رسيد و چون به درازا كشيد و در ايستاد، ديگر هيچ پايدارى در برابرش نشايد.
بزرگوارىهاى ويژه ابوالحسن (على) ناشناخته نيست و بدىهاى تو نيز از خاطرهها زدوده نشده.
سخنى بىمايه و سستپايه و [كلامى بىمعنا و] برگ و ريشه گسيخته به او گفتى.
كه شام را به خودمختارى تو، پسر هند، با اين تبهكارىها و كجانديشىها، واگذارد!
اگر آن را به تو وانهد، چيرگى و عزّتى در نيفزايى و اگر پاسخت گويد، طرفى فزونتر بر نبندى.
تو بدين رأى سست و ناهنجار، نه شاخى و نه حتى كمتر از شاخى را نشكستهاى.
چون گفتههاى عمرو به گوش معاويه رسيد، وى را فرا خواند و گفت: «اى عمرو! من مىدانم كه مراد تو از اين سخنان چه باشد؟» گفت: «مرادم چيست؟» گفت: «خواستهاى مرا سسترأى وانمود كنى و على را با آنكه تو را رسوا و مفتضح كرده است، بزرگ دارى». گفت: «اما سسترأى بودن تو، واقعيّتى است كه نيازى به وانمود كردن آن از جانب من نيست. اما اينكه من على را بزرگ مىدارم، تو خود بيش از من بزرگى و بزرگوارى او را مىشناسى. ولى اين حقيقت را پوشيده مىدارى و من آشكارا مىگويم. اما رسوايى من، مردى كه [در ميدان نبرد] با ابوالحسن ديدار كند، رسوا نمىشود.
معاويه پس از آنكه عمرو چنان ضرب شستى از على(علیه السلام) ديد، همواره او را سرزنش مىكرد و عمرو متقابلاً در سرزنش معاويه سرود:
مُعَاوِيَّ لَا تُشْمِتْ بِفَارِسِ بُهْمَةٍ لَقِيَ فَارِساً لَا تَعْتَرِيهِ الْفَوَارِسُ
مُعَاوِيَّ إِنْ أَبْصَرْتَ فِي الْخَيْلِ مُقْبِلًا أَبَا حَسَنٍ يَهْوِي دَهَتْكَ الْوَسَاوِسُ
وَ أَيْقَنْتَ أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ أَنَّهُ لِنَفْسِكَ إِنْ لَمْ تَمْضِ فِي الرَّكْضِ حَابِسُ
فَإِنَّكَ لَوْ لَاقَيْتَهُ كُنْتَ بُومَةً أُتِيحَ لَهَا صَقْرٌ مِنَ الْجَوِّ آنِسُ
وَ مَا ذَا بَقَاءُ الْقَوْمِ بَعْدَ اخْتِبَاطِهِ وَ إِنَّ امْرَأً يَلْقَى عَلِيّاً لَآيِسٌ
دَعَاكَ فَصَمَّتْ دُونَهُ الْأُذْنُ هَارِباً بِنَفْسِكَ قَدْ ضَاقَتْ عَلَيْكَ الْأَمَالِسُ
وَ أَيْقَنْتَ أَنَّ الْمَوْتَ أَقْرَبُ مَوْعِدٍ وَ أَنَّ الَّتِي نَادَاكَ فِيهَا الدَّهَارِسُ
وَ تُشْمِتُ بِي إِنْ نَالَنِي حَدُّ رُمْحِهِ وَ عَضَّضَنِي نَابٌ مِنَ الْحَرْبِ نَاهِسُ
أَبَى الله إِلَّا أَنَّهُ لَيْثُ غَابَةٍ أَبُو أَشْبُلٍ تُهْدَى إِلَيْهِ الْفَرَائِسُ
وَ إِنِّي امْرُؤٌ بَاقٍ فَلَمْ يُلْفَ شِلْوُهُ بِمُعْتَرَكٍ تَسْفَى عَلَيْهِ الرَّوَامِسُ
فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ فَأَرْهِجْ عَجَاجَةً وَ إِلَّا فَتِلْكَ التُّرَّهَاتُ الْبَسَابِسُ (1)
اى معاويه! زبدهسوارى را كه با شهسوارى كه يكّهسواران به گردش نرسند، در ميدان برخورد كرده سرزنش مكن.
معاويه اگر ابوالحسن را ببينى كه با سپاهش پيش مىتازد، چنان هوش از سرت بپرد كه تمام نيرنگها و وسوسههايت را از ياد ببرى.
و يقين كنى كه مرگ حق است و گرچه از برابرش دوان دوان بگريزى،3.
1) . وقعة صفين، ص473.
گريبانت را [به دست او] مىگيرد.
به راستى اگر تو او را به ميدان ببينى، چون جغد مفلوكى باشى كه شاهين تيز چنگالى از آسمان بر او پر گشاده.
فايده زندگى اين قوم پس از شكست از او چيست؟ به راستى هر آن دليرمردى كه على[(علیه السلام)] را به ميدان بيند، از جان خود نوميد شود.
او تو را به هماوردى خواند، ولى تو نشنيده گرفتى و گريختى و خود را به تنگناى رسوايى و فضاحت در افكندى.
يقين كردى كه مرگ به تو بسيار نزديك شده و آن دعوت به هماوردى كه مىشنوى هراسانگيزترين نهيبهاست.
با اين همه، مرا كه سر نيزه او به پيكرم خليده و نيش چنگش كالبدم را به دندان گزيده، سرزنش مىكنى؟
نه، به خدا سوگند كه او جز شير بيشهزار و پدر شير بچگان نيست كه شكارهايش به كامش گسيل مىشوند.
با وجود آن برخورد مرگبار، من اينك زنده و باقى ماندهام و خونم در آن رزمگاه پر مخافت بر زمين نريخت.
اگر در حقيقت عظمت او شك دارى، خود گردى برانگيز و به ميدانش برو، ور نه گفتههايت جز ياوهسرايىهاى پوچ نباشد.
عياض ثمالى نيز خطاب به شرحبيل، درباره بىنتيجه بودن جنگ با على(علیه السلام)، اشعارى فرستاد كه در بحث اتهامات دشمنان به على(علیه السلام)، در خصوص قتل عثمان، گذشت.
دسيسههاى معاويه و عمرو بن عاص، در جنگ صفين و عرصههاى ديگر، تأثير خود را بر جاى گذاشت و اردوگاه يكپارچه عراقيان را شقه شقه كرد.
يكى از عوامل راهيابى اختلاف در لشكر على(علیه السلام)، قرار دادن قرآنها بالاى نيزه بود. نصر بن مزاحم، از عمرو بن شمر، از اسماعيل سَدى روايت كرد كه وى گفت: نُوَيرةِ بنِ خالد حارثى مرا حديث كرد كه پسر عمويش نجاشى درباره پيكار صفّين چنين سرود:
وَ مَا دُفِنَتْ قَتْلَى قُرَيْشٍ وَ عَامِرٍ بِصِفِّينَ حَتَّى حُكِّمَ الْحَكَمَانِ
غَشِينَاهُمُ يَوْمَ الْهَرِيرِ بِعُصْبَةٍ يَمَانِيَّةٍ كَالسَّيْلِ سَيْلِ عِرَانِ
فَأَصْبَحَ أَهْلُ الشَّامِ قَدْ رَفَعُوا الْقَنَا عَلَيْهَا كِتَابُ الله خَيْرُ قُرَانِ
وَ نَادَوْا عَلِيّاً يَا ابْنَ عَمِّ مُحَمَّدٍ أَ مَا تَتَّقِي أَنْ يَهْلِكَ الثَّقَلَانِ
فَمَنْ لِلذَّرَارِي بَعْدَهَا وَ نِسَائِنَا وَ مَنْ لِلْحَرِيمِ أَيُّهَا الْفَتَيَانِ (1)
كشتگان قريش و بنىعامر در صفّين [از فرط زيادى]، تا آنگاه كه قرار داورى داوران گذاشته شد، دفن نشده بودند.
روز هرير با گروه پيوستهاى يمانى، چون سيلى كه از عران فرو ريزد، بر آنان تاختيم و ايشان را فرا گرفتيم.
شاميان صبحگاهان كتاب خدا را كه بهترين خواندنىهاست، بر سر نيزهها برافراشتند.
و به على ندا در دادند. اى پسرعمّ محمد! آيا پرواى آن ندارى كه جهانيان نابود شوند؟
1) . وقعة صفين، ص525.
با اين ترفند گروهى از ياران حضرت دست از جنگ كشيدند و امام را متهم كردند كه تو با قرآن مىجنگى! پس از اين نيرنگ، سستى و اختلاف به اردوگاه امام(علیه السلام) حاكم شد و ورق پيروزى به سوى شكست برگشت خورد! بد نيست در اينجا به چند نمونه از اظهارات ياران على(علیه السلام) كه حاكى از وجود اختلاف در لشكر على(علیه السلام) است، اشاره شود:
نضر بن عجلان انصارى در اين زمينه گفت:
قَدْ كُنْتُ عَنْ صِفِّينَ فِيمَا قَدْ خَلَا وَ جُنُودِ صِفِّينَ لَعَمْرِي غَافِلًا
قَدْ كُنْتُ حَقّاً لَا أُحَاذِرُ فِتْنَةً وَ لَقَدْ أَكُونُ بِذَاكَ حَقّاً جَاهِلًا
فَرَأَيْتُ فِي جُمْهُورِ ذَلِكَ مُعْظَماً وَ لَقِيتُ مِنْ لَهَوَاتِ ذَاكَ عَيَاطِلَا
كَيْفَ التَّفَرُّقُ وَ الْوَصِيُّ إِمَامُنَا لَا كَيْفَ إِلَّا حَيْرَةً وَ تَخَاذُلًا
لَا تَعْتِبُنَّ عُقُولُكُمْ لَا خَيْرَ فِي مَنْ لَمْ يَكُنْ عِنْدَ الْبَلَابِلِ عَاقِلًا
وَ ذَرُوا مُعَاوِيَةَ الْغَوِيَّ وَ تَابِعُوا دِينَ الْوَصِيِّ تُصَادِفُوهُ عَاجِلًا (1)
به جان خودم، من از ماجراى صفّين و پيشامدها و لشكريان صفّين بىخبر بودم.
به راستى، من كسى نبودم كه از فتنهاى بهراسم و بپرهيزم. ولى در اين مورد به واقع ناآگاه بودم.
امرى گرانبار را ميان توده ديدم و رويدادهاى شگفتى را ملاحظه كردم.
چرا درحالىكه وصى پيامبر، امام و پيشواى ماست، در ميان ما پراكندگى6.
1) . وقعة صفين، ص366.
حكمفرما باشد؟ سزاوار نيست كه اين جز سرگردانى و خوارى نباشد.
خردهاى خود را هرگز به كار نمىاندازيد، به راستى از كسى كه به گاه آزمونها و دشوارىها خردمند نباشد، خيرى بر نيايد.
معاويه گمراه را فرو گذاريد و هر چه زودتر از راه وصى پيامبر پيروى كنيد.
نصر بن مزاحم مىگويد: هنگامى كه مردم به مشاجره و مداخله در تصميمات و رأى على(علیه السلام) پرداختند، نجاشى، گلايهمندانه از اين اختلاف و براى دعوت اصحاب به پيروى از على(علیه السلام)، اشعارى سرود كه در بحث عظمت و بزرگى حق على(علیه السلام) گذشت.
همچنين وى در سخن ديگر در دفاع از على(علیه السلام) و لزوم پرهيز از اختلاف چنين گفت:
إِنَ الْأَرَاقِمَ لَا يَغْشَاهُمُ بُوسُ مَا دَافَعَ الله عَنْ حَوْبَاءِ كُرْدُوس
نَمَتْهُ مِنْ تَغْلِبَ الْغَلْبَا فَوَارِسُهَا تِلْكَ الرُّءُوسُ وَ أَبْنَاءُ الْمَرَائِيس
مَا بَالُ كُلِّ أَمِيرٍ يُسْتَرَابُ بِهِ دِينٌ صَحِيحٌ وَ رَأْيٌ غَيْرُ مَلْبُوسٍ
وَالَى عَلِيّاً بِغَدْرٍ بَذَّ مِنْهُ إِذَا مَا صَرَّحَ الْغَدْرُ عَنْ رَدِّ الضَّغَابِيسِ
نِعْمَ النَّصِيرُ لِأَهْلِ الْحَقِّ قَدْ عَلِمَتْ عُلْيَا مَعَدٍّ عَلَى أَنْصَارِ إِبْلِيس
قُلْ لِلَّذِينَ تَرَقَّوْا فِي تَعَنُّتِهِ إِنَّ الْبكارةَ لَيْسَتْ كَالْقَنَاعِيس
لَنْ تُدْرِكُوا الدَّهْرَ كُرْدُوساً وَ أُسْرَتَهُ أَبْنَاءَ ثَعْلَبَةَ الْحَادِي وَ ذُو الْعِيس (1)
بزرگمردان بنىبكر مادام كه خداوند از شخص كردوس حمايت مىكند، به تنگنا نمىافتند.7.
1) . وقعة صفين، ص487.
اين زبدهسواران، تبار از تغلب غلبا دارند كه همگى سردار و سرور و فرزندان سروران و سالارانند.
فرماندهى را كه دينى راستين و نظرى دور از خطا و اشتباه است، چه پروايى باشد.
[ديگران] نخست مكّارانه دم از دوستى با على(علیه السلام) زدند و چون مكرشان فاش شد، به لجاجت در ايستادند.
بهترين ياوران اهل حق [بر ضد ياران ابليس] چنانكه پيداست، بزرگان معد هستند.
به آنانكه زبان بدگويى بر او دراز كردهاند، بگو: شتر بچگان به سان اشتران هيون كهن نيستند.
به روزگاران، كسى چون كردوس و خاندان او و دودمان ثعلبه الحادى و بنوعيس نخواهيد يافت.
خالد بن معمّر نيز چنين گفت:
وَفَتْ لِعَلِيٍّ مِنْ رَبِيعَةَ عُصْبَةٌ بِصُمِّ الْعَوَالِي وَ الصَّفِيحِ الْمُذَكَّرِ
شَقِيقٌ وَ كُرْدُوسٌ ابْنُ سَيِّدِ تَغْلِبٍ وَ قَدْ قَامَ فِيهَا خَالِدُ بْنُ الْمُعَمَّرِ
وَ قَارَعَ بِالشُّورَى حُرَيْثُ بْنُ جَابِرٍ وَ فَازَ بِهَا لَوْ لَا حُضَيْنُ بْنُ مُنْذِر
لِأَنَّ حُضَيْناً قَامَ فِينَا بِخُطْبَةٍ مِنَ الْحَقِّ فِيهَا مَيْتَةُ الْمُتَجَبِّر
أُمِرْنَا بِمُرِّ الْحَقِّ حَتَّى كَأَنَّنَا خِشَاشٌ تَفَادَى مِنْ قَطَامٍ بِقَرْقَر
وَ كَانَ أَبُوهُ خَيْرَ بَكْرِ بْنِ وَائِلًٍ إِذَا خِيفَ مِنْ يَوْمٍ أَغَرَّ مُشَهَّرٍ
نَمَاهُ إِلَى عُلْيَا عُكَابَةَ عُصْبَةٌ وَ آبَ أَبِيٌّ لِلدَّنِيَّةِ أَزْهَر (1)7.
1) . وقعة صفين، ص487.
گروهى از بنىربيعه به على(علیه السلام) وفادار ماندند و با نيزههاى بلند و تيغهاى شهره خود، از او دفاع كردند.
شقيق و كردوس، پسر خواجه تغلب، و در آن ميان خالد بن معمّر نيز برخاست و سخن گفت.
و سخنان حريث بن جابر، شوراى جنگ را تحت تأثير قرار داد كه اگر حضين بن منذر نمىبود، وى به [اولويّت و] مرادش مىرسيد.
زيرا حضين در ميان ما خطبهاى راند كه مشوّق جانبازى و مرگ در راه خداى با جبروت بود.
ما مأمور و مجبوريم كه تلخى حقيقت را بچشيم؛ چنانكه گويى ما پرندهاى كوچك در برابر شاهين صحراييم.
پدر او بهترين فرد نامدار و برجسته تيره بكر بن وائل، و در روزهاى هراسانگيز، مددكار ديگران بود.
پيوند تبارى والا او را بر آورده و برومند كرده و خود نيز مردى است كه تن به ذلّت و خوارى نمىسپرد.
به دنبال اين اختلاف كه پايههاى لشكريان على(علیه السلام) را به لرزه در آورد، موضوع حكميت تحميلى مطرح شد.
شواهد تاريخى نشان مىدهد كه بسيارى از اصحاب على(علیه السلام) كه افرادى ظاهربين بودند، با ديدن صحنه مكر عمرو بن عاص، از ادامه جنگ منصرف شدند و هركس را كه بر ادامه جنگ تأكيد مىكرد، متهم مىكردند كه شما با قرآن مىجنگيد. نظر امام و ياران با بصيرتى چون مالك اشتر، بر ادامه جنگ تا پيروزى
نهايى بود. مالك فرياد مىكشيد كه تا سقوط خيمه فرماندهى شاميان يك قدم بيشتر باقى نمانده است! اما در نهايت على(علیه السلام) مجبور به صدور دستور عقبنشينى شد و سپس موضوع حكميت مطرح گرديد.
شاميان، فرد مكار و سياستپيشهاى چون عمرو بن عاص را براى حكميت به نمايندگى فرستادند. نظر على(علیه السلام) ودوستانش اين بود كه عبدالله بن عباس به نمايندگى از عراق در موضوع حكميت نقش ايفا كند. اما بخشى از ياران ديروز على(علیه السلام) كه امروز شديداً دچار تزلزل ايمانى و سياسى شده بودند، عبدالله بن قيس (ابوموسى اشعرى) را به نمايندگى از سوى عراقيان پيشنهاد كردند. از آنجا كه آنان جمعيت كثيرى از سپاه امام را تشكيل مىدادند، بر ديدگاه خويش در نمايندگى ابوموسى پاى فشردند و موضوع را پيش بردند.
ايمَن بن خُرَيم اسَدى كه از معاويه و على(علیه السلام) كناره گرفته بود، ولى آرزومند بود موضوع حكميت به سود عراقيان تمام شود، ابيات زير را سرود و فرستاد:
لَوْ كَانَ لِلْقَوْمِ رَأْيٌ يُعْصَمُونَ بِهِ مِنَ الضَّلَالِ رَمَوْكُمْ بِابْنِ عَبَّاسٍ
لِلَّهِ دَرُّ أَبِيهِ أَيِّمَا رَجُلٍ مَا مِثْلُهُ لِفِصَالِ الْخَطْبِ فِي النَّاسِ
لَكِنْ رَمَوْكُمْ بِشَيْخٍ مِنْ ذَوِي يَمَنٍ لَمْ يَدْرِ مَا ضَرْبُ أَخْمَاسٍ لِأَسْدَاسِ
إِنْ يَخْلُ عَمْرٌو بِهِ يَقْذِفْهُ فِي لُجَجِ يَهْوِي بِهِ النَّجْمُ تَيْساً بَيْنَ أَتْيَاسِ
أَبْلِغْ لَدَيْكَ عَلِيّاً غَيْرَ عَاتِبِهِ قَوْلَ امْرِئٍ لَا يَرَى بِالْحَقِّ مِنْ بَأْسِ
مَا الْأَشْعَرِيُّ بِمَأْمُونٍ أَبَا حَسَنِ فَاعْلَمْ هُدِيْتَ وَ لَيْسَ الْعَجْزِ كَالرَّأْسِ
فَاصْدِمْ بِصَاحِبِكَ الْأَدْنَى زَعِيمَهُمُ إِنَّ ابْنَ عَمِّكَ عَبَّاسٍ هُوَ الآسِي (1)3.
1) . وقعة صفين، ص503.
اگر قوم را رأى خردمندانهاى شايد كه از گمراهى محفوظ مانند، بايد ابن عباس را گسيل دارند.
خدا پدرش را رحمت كناد، چه بزرگمردى است كه در ميانه مردم براى حلّ مشكلات بىهمتاست.
ولى اينك كار شما را به سالخورده مردى يمنى وانهادند كه خود حاصل ضرب پنج در شش را نمىداند.
اگر عمرو با او به خلوت نشيند، وى را به گردابهاى نيرنگ خود در افكند و آن قوچ گمكرده راه را به اميد دستيابى بر ستاره نگونسار كند.
[اى پيك] بدون شماتت [و علامت]، از پيش خود، سخن [و اندرز] مردى را كه از گفتن حق پروايى ندارد.
به على بازگو: اى اباالحسن، اين اشعرى مورد اطمينان نيست. بدانكه [خيرخواهانه] رهنمايى شدى و آگاه باش كه پاى چون سر، و دون چون والا نباشد.
به يار نزديكتر خود كه پيشواى آن قوم است، يعنى به پسرعمويت ابن عباس توجّه كن و او را برگزين كه شايستهتر است.
نصر بن مزاحم گويد: در حديث محمد بن عبيدالله، از جرجانى آمده است كه گفت: چون ابوموسى آهنگ حركت كرد، شريح برخاست و دست ابوموسى را گرفت و گفت: «اى ابوموسى! تو را به كارى گران گماشتهاند كه [اگر كاهلى كنى] دردسرش نخوابد و شكافش به هم برنيايد». شريح همچنين در اين باره اين اشعار را سرود:
أَبَا مُوسَى رُمِيتَ بِشَرِّ خَصْمٌ فَلَا تَضَعِ الْعِرَاقَ فَدَتْكَ نَفْسِي
وَ أَعْطِ الْحَقَّ شَامَهُمُ وَ خُذْهُ فَإِنَّ الْيَوْمَ فِي مَهَلٍ كَأَمْسِ
وَ إِنَّ غَداً يَجِيءُ بِمَا عَلَيْهِ يَدُورُ الْأَمْرُ مِنْ سَعْدٍ وَ نَحْسِ
وَ لَا يَخْدَعْكَ عَمْرٌو إِنَّ عَمْراً عَدُوُّ الله مَطْلَعُ كُلِّ شَمْسٍ
لَهُ خُدَعٌ يَحَارُ الْعَقْلُ فِيهَا مُمَوَّهَةٌ مُزَخْرَفَةٌ بِلَبْسِ
فَلَا تَجْعَلْ مُعَاوِيَةَ بْنَ حَرْبٍ كَشَيْخٍ فِي الْحَوَادِثِ غَيْرِ نِكْسٍ
هَدَاهُ الله لِلْإِسْلَامِ فَرْداً سِوَى بِنْتِ النَّبِيِّ وَ أَيِّ عُرْسٍ (1)
اى ابوموسى تو را برابر بدترين حريف افكندهاند، جانم به قربانت، عراق را خوار و تباه مكن.
مبادا حق را به شام دهى و جانب آنها را بگيرى كه مهلت امروز به ديروز ماند.
و چون فردا با تمام دستاوردها و پيامدهاى خود در رسد، كار به بخت يارى ياد.
1) . وقعة صفين، ص535. چون على(علیه السلام) آهنگ عزيمت به نخيله كرد، زياد بن نضر را به سردارى پيشتازان و شريح بن هانى را به فرماندهى گروهى ديگر برگزيد كه اينان قبلاً از سرداران مذحج و اشعريان بودند. سپس درخصوص هماهنگى بيشتر سفارش كرد. آن دو هم به جان پذيرفتند. آن دو فرماندهى دوازده هزار سپاه را عهدهدار شدند. در قضيه حكميت على(علیه السلام) چهارصد تن را فرستاد و شريح بن هانى، حارثى را به نگهبانى آنها گماشت و عبدالله بن عباس را براى نمازگزارى بر آنان و تصدّى كارهايشان گسيل فرمود كه ابوموسى اشعرى نيز با ايشان بود. معاويه نيز عمرو بن عاص را همراه چهارصد تن گسيل داشت؛ چون ابوموسى آهنگ حركت كرد، شريح برخاست و به او سفارشهاى لازم را كرد. اما وقتى عمرو بن عاص خدعه كرد. شريح بن هانى به عمرو حمله كرد و تازيانه بر سر و رويش كوفت و پسر عمرو به شريح حمله نمود و با تازيانه او را زد.
نگونبختى بگذرد.
مبادا عمرو تو را بفريبد كه عمرو به هر بامداد [چون از جا خيزد از صبح تا شام] دشمن خدا باشد.
او را گونهگون نيرنگهاست كه عقل در آن حيران ماند و آن همه را زراندود كرده است و به صورتنگارى آراسته كند.
پس معاوية بن حرب را در اين ماجرا چون شيخ و پيشوايى بىرقيب و بىعيب قرار مده.
خداوند او را به رهبرى فردى رهنمون شود كه همسر دختر پيامبر است و چه نيك و خجسته دامادى است.
وقتى ابوموسى اشعرى، براى حكميت، به سمت دومةالجندل به راه افتاد، دوستان على(علیه السلام) ناراحت شدند و اظهار تاسف كردند. احنف نزد امام(علیه السلام) آمد و گفت: «اى امير مؤمنان! به خدا سوگند كه ابوموسى نخستين كَره خويش را از اوّلين مشك خود بر آورد [و ماهيت خود را آشكار كرد]. به نظر من، ما كسى را گسيل داشتهايم كه با عزل تو مخالفتى ندارد. على(علیه السلام) گفت: «اى احنف! خداوند بر كار خود چيره است». گفت: «اى اميرمؤمنان، ما نيز از همين نگرانيم [كه اين امر مهمّ به دست بىخردى چون ابوموسى سپرده شده است]. احنف گفتوگويى با ابوموسى نيز در خصوص خطير بودن وظيفه وى انجام داد. وقتى اين گفتوگو ميان مردم پراكنده شد، شنّى پا در ركاب كرد و اين ابيات را براى ابوموسى سرود و فرستاد:
أَبَا مُوسَى جَزَاكَ الله خَيْراً عِرَاقَكَ إِنَّ حَظَّكَ فِي الْعِرَاقِ
وَ إِنَّ الشَّامَ قَدْ نَصَبُوا إِمَاماً مِنَ الْأَحْزَابِ مَعْرُوفَ النِّفَاقِ
وَ إِنَّا لَا نَزَالُ لَهُمْ عَدُوّاً أَبَا مُوسَى إِلَى يَوْمِ التَّلَاقِي
فَلَا تَجْعَلْ مُعَاوِيَةَ بْنَ حَرْبٍ إِمَاماً مَا مَشَتْ قَدَمٌ بِسَاقِ
وَ لَا يَخْدَعْكَ عَمْرٌو إِنَّ عَمْراً أَبَا مُوسَى تَحَامَاهُ الرَّوَاقِي
فَكُنْ مِنْهُ عَلَى حَذَرٍ وَ أَنْهِجْ طَرِيقَكَ لَا تَزِلَّ بِكَ الْمَرَاقِي
سَتَلْقَاهُ أَبَا مُوسَى مَلِيّاً بِمُرِّ الْقَوْلِ مِنْ حَقِّ الْخِنَاقِ
وَ لَا تَحْكُمْ بِأَنَّ سِوَى عَلِي إِمَاماً إِنَّ هَذَا الشَّرَّ بَاقٍ (1)
اى ابوموسى، خدايت جزاى خير دهاد، مواظب عراق خود باش كه بهره تو در [حفظ مصلحت] عراق است.
به راستى شاميان پيشوايى از ميان احزاب مخالف بر خود گماشتهاند كه به نفاق معروف است.
اى ابوموسى ما همواره تا به روز رستاخيز با آنان دشمنيم.
چندانكه گام از گام بر توانى داشت [و جان در بدن دارى]، معاوية بن حرب را به پيشوايى مگير.
ابوموسى، مبادا عمرو تو را بفريبد كه عمرو به راستى مارى گزنده است كه افسونگرانش فسون نتوانند كرد.
از او بر حذر باش و راه راست خود را پيش گير كه دچار لغزش نشوى.
اى ابوموسى [انبان دروغ] او را انباشته از سخنانى تلخ و ناهنجار خواهى ديد8.
1) . وقعة صفين، ص538.
كه از حقگويى بسى دور است.
صَلتان عبدى نيز كه در كوفه بود، ابيات زير را به ابوموسى در دومةالجندل فرستاد:
لَعَمْرُكَ لَا أَلْفَى مَدَى الدَّهْرِ خَالِعاً عَلِيّاً بِقَوْلِ الْأَشْعَرِيِّ وَ لَا عَمْرٍو
فَإِنْ يَحْكُمَا بِالْحَقِّ نَقْبَلْهُ مِنْهُمَا وَ إِلَّا أَثَرْنَاهَا كَرَاغِيَةِ الْبَكْر
وَ لَسْنَا نَقُولُ الدَّهْرَ ذَاكَ إِلَيْهِمَا وَ فِي ذَاكَ لَوْ قُلْنَاهُ قَاصِمَةُ الظَّهْرِ
وَ لَكِنْ نَقُولُ الْأَمْرُ وَ النَّهْيُ كُلُّهُ إِلَيْهِ وَ فِي كَفَّيْهِ عَاقِبَةُ الْأَمْرِ
وَ مَا الْيَوْمُ إِلَّا مِثْلُ أَمْسِ وَ إِنَّنَا لَفِي وَشَلِ الضَّحْضَاحِ أَوْ لُجَّةِ الْبَحْر (1)
به جان تو كه تا زمانه به جاست، به گفته اشعرى يا عمرو به خلع على رضا ندهم.
اگر به حق داورى كردند، از آن دو مىپذيريم. وگرنه آن را چون آواى شتربچه ثمود، شوم شماريم.
ما سرنوشت روزگار خود را به كف آنان وا نمىنهيم كه اگر چنين كنيم و تن سپاريم، پشت خود را شكستهايم.
ولى شرط امر به معروف و نهى از منكر را به تمامى به جاى آريم و بگوييم و البتّه سرانجام كار به دست خداست.
امروز نيز بسان ديروز است و ما يا در تنگ آبى سرابگونه يا گرفتار گردابى ژرف به دريا هستيم.
چون مردم شعر صلتان را شنيدند، ضدّ ابوموسى انگيخته شدند و او را كاهل8.
1) . وقعة صفين، ص538.
دانستند و گمانهاى بد بر او بردند. [از آن سوى] دو داور در دومةالجندل به يكديگر رسيدند، اما هيچ گفتوگويى با يكديگر نمىكردند.
همچنين ابومحمد نافع بن أسود تميمى، خطاب به على(علیه السلام) اشعارى را بيان كرد كه با بيت ذيل آغاز مىشود:
ألا أبلِغا عَنّي عَلِياً تَحِيَّةً فَقَد قَبِلَ الصَّمّاءَ لَمّا استَقَلَّت (1)
اين اشعار در بحث تجديد بناى دين به دست على(علیه السلام) ذكر شد.
يكى از كسانى كه نام وى، در دوران خلافت على(علیه السلام) سر زبانها افتاده بود، سعد بن ابىوقاص است. وى از على و معاويه كناره گرفته بود و در آبگيرى متعلّق به قبيله بنىسليم، در سرزمين باديه، منزل گزيده و اخبار را پيگيرى مىكرد. وى مردى رزمآور و صاحب نظر بود و ميان قريش شأن و مقامى داشت و از على(علیه السلام) و معاويه، هيچ كدام، طرفدارى نمىكرد. روزى پسرش، عمر بن سعد بود، پدر صدا كرد و پسر گفت: «مردم به صفّين با يكديگر درگير شدند و خبر ماجرايى كه بر آنها گذشت به تو رسيده است. مىدانى كه تا پاى نابودى جنگيدهاند و سپس عبدالله بن قيس و عمرو بن عاص را براى داورى گماشتهاند. تو از اصحاب پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) و از اعضاى شورايى و كسى هستى كه پيامبر خدا دربارهات گفت: «از نفرينهاى وى بپرهيزيد» و هرگز در كارى كه اين امّت را ناخوشايند باشد، وارد نشدهاى. پس به دومةالجندل برو كه بىگمان فردا تو صاحب آنى (ابتكار را به دست دارى)». گفت: «اى عمر! دست بردار؛ چراكه من از پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم كه مىگفت: «پس از من فتنهاى پديد آيد كه بهترين مردم3.
1) . وقعة صفين، ص533.
در آن هنگامه كسى باشد كه از آن بپرهيزد و بر كنار ماند». اين كارى است كه من آغازش را نديدهام و بنابراين نمىخواهم پايانش را ببينم. ولى اگر مىخواستم دستى در اين كار داشته باشم، البته همدست على(علیه السلام) مىشدم. ديدم اين قوم مرا با تهديد شمشير، به كارى ناخواه مىكشند و من مردن را بر آتش دوزخ ترجيح دادم. اينك امشب نزد پدرت بمان». ... چون شب نيك تيره شد، پدر به صداى بلند، چنانكه پسرش بشنود، اين اشعار را خواند:
دَعَانِي إِلَيْهِ الْقَوْمُ وَ الْأَمْرُ مُقْبِلٌ 2. فَقُلْتُ لَهُمْ: لَلْمَوْتُ أَهْوَنُ جَرْعَةً
مِنَ النَّارِ فَاسْتَبْقُوا أَخَاكُمْ أَوِ اقْتُلُوا 3. فَكَفُّوا وَ قَالُوا: إِنَّ سَعْدَ بْنَ مَالِكٍ
مُزَخْرَفُ جَهْلٍ وَ الْمُجَهَّلُ أَجْهَلُ 4. فَلَمَّا رَأَيْتُ الْأَمْرَ قَدْ جَدَّ جِدُّهُ
وَ كَاشَفَنَا يَوْمٌ أَغَرُّ مُحَجَّلُ 5. هَرَبْتُ بِدِينِي وَ الْحَوَادِثُ جَمَّةٌ
وَ فِي الْأَرْضِ أَمْنٌ وَاسِعٌ وَ مُعَوَّلٌ 6. فَقُلْتُ: مَعَاذَ الله مِنْ شَرِّ فِتْنَةٍ
لَهَا آخِرٌ لَا يُسْتَقَالُ وَ أَوَّلُ 7. وَ لَوْ كُنْتُ يَوْماً لَا مَحَالَةَ وَافِداً
تَبِعْتُ عَلِيّاً وَ الْهَوَى حَيْثُ يُجْعَلُ 8. وَ لَكِنَّنِي زَاوَلْتُ نَفْساً شَحِيحَةً
عَلَى دِينِهَا تَأْبَى عَلَيَّ وَ تَبْخَلُ 9. فَأَمَّا ابْنُ هِنْدٍ فَالتُّرَابُ بِوَجْهِهِ
وَ إِنَّ هَوَايَ عَنْ هَوَاهُ لَأَمْيَلُ 10. فَيَا عُمَرُ ارْجِعْ بِالنَّصِيحَةِ إِنَّنِي
سَأَصْبِرُ هَذَا الْعَامَ وَ الصَّبْرُ أَجْمَلُ (1)
1) . وقعة صفين، ص540.
بديشان گفتم: بىگمان مرگ از آتش دوزخ گواراتر است، خواهيد برادر خود را زنده گذاريد يا او را بكشيد.
پس دست برداشتند و گفتند سعد بن مالك، پوچگرايى نادان و خرف شدهاى بىخرد است.
چون ديدم كار به منتهاى شدّت خود رسيده و روزى سخت دشوار رخ نموده است.
در برابر انبوه حوادث ناگوار، دين خود را پيشه كردم و به گوشهاى گريختم كه در زمين، جاىهاى امن و آرامشى گسترده است.
گفتم، پناه بر خدا، از شرّ فتنهاى كه آن را آغازى دردناك و پايانى بىانتهاست.
اگر روزى ناچار به نمايندگى مىرفتم، بىگمان از على(علیه السلام) پيروى مىكردم و دلم در قرارگاه او قرار مىگرفت.
ولى من نفس خويشتندار خود را به آيينى كه دارد، به كار گرفتم و نفس، بخيلى كرد و بر من خوددارى روا داشت.
اما درباره پسر هند، خاك بر رخسار او باد كه به راستى آرمان من با آرزوى او بسى تفاوت دارد.
اى عمر! با اين اندرز خيرانديشانه بازگرد، من امسال صبر خواهم كرد كه صبر زيباترين خصال است.
هنگامى كه عمرو و ابوموسى در دومةالجندل ملاقات كردند، عمرو مىكوشيد ابوموسى را در سخن گفتن مقدّم دارد و مىگفت: تو پيش از من با پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) مصاحبت داشتهاى و به سن از من بزرگترى. پس نخست تو سخنگوى و من پس از تو سخن گويم. عمرو رفته رفته ابوموسى را عادت مىداد كه در هر چيزى
مقدّم باشد و بدين ترتيب فريبش داد تا در خلع على(علیه السلام) نيز پيش افتد.
راوى گويد: آن دو به بررسى پرداختند، ولى بر كسى توافق نكردند. عمرو خلافت را براى معاويه مىخواست و ابوموسى مخالفت مىكرد. سپس براى پسر خود مىخواست و ابوموسى مخالف بود. از اين سو ابوموسى خلافت را براى عبدالله بن عمر مىخواست و عمرو مخالف بود. آنگاه عمرو گفت: «اى ابوموسى، به من بگو رأى [نهايى] تو چيست؟» گفت: «رأى من آن است كه اين هر دو مرد، (على و معاويه) را خلع كنيم و سپس كار تعيين خليفه را به شورايى از مسلمانان واگذاريم كه هركس را خواهند و خوش دارند، براى خود برگزينند». عمرو به او گفت: «رأى درست همين است كه نظر توست». سپس گفت: «اى ابوموسى، عراقيان بيش از شاميان به تو اعتماد ندارند؛ زيرا تو در قتل عثمان متأثّر و خشمگين شده و با دو دستگى و پراكندگى نيز مخالف و دشمنى. تو حال معاويه را در قريش و شرف او را در دودمان عبد مناف مىدانى. وى پسر هند و پسر ابىسفيان است. اينك نظرت چيست؟» ابوموسى گفت: «خير است. اما اعتماد شاميان به من چگونه باشد، درحالىكه من همراه على[(علیه السلام)] بر آنان در آمدم؟ اما خشم من بر قتل عثمان، اگر من در آنجا حضور مىداشتم، بىگمان به وى يارى مىدادم. اما اينكه فتنهها را خوش ندارم، از آن روست كه خدا فتنهها را زشت شمرده است. اما [درباره] معاويه [بايد بگويم] او شريفتر از على[(علیه السلام)] نيست».
ابوموسى با اين سخنان، عمرو را از خود دور كرد و عمرو اندوهگين بازگشت. عمرو بن عاص، پسرعموى نوجوانى داشت كه با او همراه بود. آن نوجوان در خصوص چگونگى موفقيت عمرو عاص در حكميت، اشعارى اين
چنين سرود كه در تصميمگيرى وى بسيار مؤثر بود:
يَا عَمْرُو إِنَّكَ لِلْأُمُورِ مُجَرِّبُ فَارْفُقْ وَ لَا تَقْذِفْ بِرَأْيِكَ أَجْمَعَ
وَ اسْتَبْقِ مِنْهُ مَا اسْتَطَعْتَ فَإِنَّهُ لَا خَيْرَ فِي رَأْيٍ إِذَا لَمْ يَنْفَعِ
وَ اخْلَعْ مُعَاوِيَةَ بْنَ حَرْبٍ خُدْعَةً يَخْلَعْ عَلِيّاً سَاعَةً وَ تَصَنَّعِ
وَ اجْعَلْهُ قَبْلَكَ ثُمَّ قُلْ مِنْ بَعْدِهِ اذْهَبْ فَمَا لَكَ فِي ابْنِ هِنْدٍ مَطْمَعُ
تِلْكَ الْخَدِيعَةُ إِنْ أَرَدْتَ خِدَاعَهُ وَ الرَّاقِصَاتِ إِلَى مِنًى خُذْ أَوْ دَعْ (1)
اى عمرو تو در كارها بس آزموده شدهاى، نرمش به كار بر و تمام انديشه و آرائت را يكجا بيرون مريز.
آن مقدار از نظرت را كه توانى پوشيده و مكتوم نگهدار؛ زيرا در اعلام نظرى كه سودى ندهد، خيرى نباشد.
معاوية بن حرب را [در خلوت پيش ابوموسى] به دروغ خلع كن تا در همان حال على(علیه السلام) نيز خلع شود.
ولى كار را به گونهاى بساز كه او را [در جمع] پيش از خود به گفتار وادارى و خود پس از وى سخن گويى. آنگاه كار تمام است. برو كه آنچه از پسر هند طمع دارى، از آن توست.
اگر قصد نيرنگ زدن دارى، سوگند به اشتران پوينده راه منا كه اين نيرنگى كارآمدست؛ خواهى بپذير و خواهى رها كن.
عمرو اين تدبير را درست ديد و همين طريق را پيمودهاند: نخست ابوموسى به سخن درآمد و خدا را سپاس و ستايش كرد و گفت: «رأى من و عمرو بر يك5.
1) . وقعة صفين، ص545.
امر قرار گرفته است كه اميدواريم با اجراى آن، خداوند كار اين امّت را به صلاح كشاند». عمرو گفت:
«راست مىگويد!» سپس گفت: «اى ابوموسى! پس تو سخن گوى». ابوموسى بر فراز منبر رفت تا سخن گويد. ابن عباس وى را خواند و گفت: «واى بر تو [مواظب باش]، من يقين دارم كه او قصد فريب تو را دارد. اگر شما هر دو بر امر واحدى توافق كردهايد، بگذار او پيش از تو درباره آن سخن گويد و آنگاه تو پس از وى سخن گوى؛ زيرا عمرو مرد حيلهگرى است و من ايمن نيستم كه او بدانچه شما [در خلوت] ميان خود توافق كرده و هر دو بدان رضا دادهايد، وفا كند و مىدانم چون تو ميان مردم به پا خيزى و سخن گويى، با تو مخالفت خواهد كرد».
ابوموسى كه مردى كودن بود، گفت: «[اين سخنها را كنار بگذار] ما توافق كردهايم». ازاينرو پيش افتاد و خدا را سپاس و ستايش كرد و گفت: «اى مردم! ما در كار اين امّت نگريستيم و ديديم هيچ چيز كارسازتر و التيامبخشتر از آن نيست كه كارهاى امّت به اختلاف نكشد. بنابراين رأى من و همتايم، عمرو، بر اين قرار گرفت كه على و معاويه را خلع كنيم و تعيين آينده اين امر را به شورايى از مسلمانان بسپاريم كه هركس را خوش دارند، به ولايت امور خويش گمارند. اينك من، على[(علیه السلام)] و معاويه را خلع كردم. شما خود كار خويش را به دست گيريد و هركس را شايسته مىدانيد، به ولايت بر خود گماريد». سپس به كنارى رفت و نشست.
آنگاه عمرو بن عاص در جاى او ايستاد و خدا را سپاس و ستايش كرد و
سپس گفت: «اين مرد آنچه شنيديد، گفت و مولاى خود را خلع كرد. من نيز مولاى او را، همچنانكه او وى را خلع كرد، خلع كردم و مولاى خود معاويه را [بر خلافت] استوار مىدارم. وى دستنشانده و دوستدار عثمان و خواستار انتقام خون او، و شايستهترين مردم بدين مقام است».
ابوموسى به او گفت: «خدايت كامروا نكند كه به غدر ناپيمانى كردى و فجور ورزيدى؛ به راستى در مثل به سگ مانى كه: (إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ...) اگر او را تعقيب كنى يا به حال خود گذارى، پارس كند». (1)
پس عمرو به او گفت: «راستى كه تو در مثل به درازگوش مانى؛ (الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً) (2)؛ درازگوشى كه كتابى چند بر پشت كشد.
شريح بن هانى به عمرو حمله كرد و تازيانه بر سر و رويش كوفت و پسر عمرو به شريح حمله نمود و با تازيانه او را زد و مردم برخاستند و ميانه را گرفتند. شريح چندى بعد مىگفت: «از هيچ چيز بدين اندازه پشيمان نيستم كه كاش به جاى تازيانه او را به شمشير مىزدم». ياران على(علیه السلام) از ابوموسى خواستند كه از آنجا برود و او بر ناقه خود نشست و رهسپار مكه شد. ابن عباس مىگفت: خدا ابوموسى را روسياه كند. من [پيشاپيش] او را بر حذر داشتم و به رأى خردمندانه رهنمون شدم. ولى او خرد نورزيد. ابوموسى نيز خود مىگفت: «ابن عباس مرا از نيرنگ آن تبهكار برحذر داشته بود، ولى من به او اطمينان كردم و مىپنداشتم كه وى چيزى را بر خيرخواهى براى امّت ترجيح نمىدهد».5.
عمرو بن عاص بعد از حيلهگرىهاى خود كه جريان امر حكميت را به نفع معاويه رقم زد، گزارش ماجراى حكميت را به معاويه ارسال كرد.
عمرو بن عاص هنگامى كه به ابوموسى نيرنگ نمود، اشعارى اين چنين سرود:
خَدَعْتُ أَبَا مُوسَى خَدِيعَةَ شَيْظَمِ يُخَادِعُ سَقْباً فِي فَلَاةٍ مِنَ الْأَرْض
فَقُلْتُ لَهُ إِنَّا كَرِهْنَا كِلَيْهِمَا فَنَخْلَعْهُمَا قَبْلَ التَّلَاتِلِ وَ الدَّحْض
فَإِنَّهَا لَا يُغْضِيَانِ عَلَى قَذًى مِنَ الدَّهْرِ حَتَّى يَفْصِلَانِ عَلَى أَمْض
فَطَاوَعَنِي حَتَّى خَلَعْتُ أَخَاهُمُ وَ صَارَ أَخُونَا مُسْتَقِيماً لَدَى الْقَبْضِ
وَ إِنَّ ابْنَ حَرْبٍ غَيْرُ مُعْطِيهِمُ الْوَلَا وَ لَا الْهَاشِمِيِّ الدَّهْرَ أَوْ يَرْبَعَ الْحَمْض (1)
به ابوموسى نيرنگى كلان زدم؛ چنانكه شتربچهاى نادان در زمينى بر آمده فريب داده شود.
به او گفتم: ما هيچيك از آن دو [پيشوا] را خوش نداريم. پس پيش از آنكه دشوارىها و لغزشها بيشتر شود، هر دو را خلع مىكنيم.
چه آن دو هرگز ذرّهاى با هم توافقى ندارند و هر يك بر باطل، راهى جدا از آن ديگرى در پيش گرفتهاند.
وى سخن مرا پذيرفت تا آنكه رفيق [و مولاى] ايشان را خلع كردم و رفيق ما مستقيماً زمامدار شد.
درحالىكه پسر حرب تن به ولايت آنها نمىسپرد و هاشمى نيز هرگز حاضر به قبول وى نمىشد.0.
1) . وقعة صفين، ص550.
ابن عباس وقتى آن را شنيد در پاسخش اشعار ذيل را سرود:
كَذَبْتَ وَ لَكِنْ مِثْلُكَ الْيَوْمَ فَاسِقُ عَلَى أَمْرِكُمْ يَبْغِي لَنَا الشَّرَّ وَ الْعَزْلَا
وَ تَزْعُمُ أَنَّ الْأَمْرَ مِنْكَ خَدِيعَةٌ إِلَيْهِ وَ كُلُّ الْقَوْلِ فِي شَأْنِكُمْ فَضْلًا
فَأَنْتُمْ وَ رَبِّ الْبَيْتِ قَدْ صَارَ دِينُكُمْ خِلَافاً لِدِينِ الْمُصْطَفَى الطَّيِّبِ الْعَدْلَا
أَ عَادَيْتُمُ حُبَّ النَّبِيِّ وَ نَفْسَهُ فَمَا لَكُمْ مِنْ سَابِقَاتٍ وَ لَا فَضْلًا
وَ أَنْتُمْ وَ رَبِّ الْبَيْتِ أَخْبَثُ مَنْ مَشَى عَلَى الْأَرْضِ ذَا نَعْلَيْنِ أَوْ حَافِياً رَجُلًا
غَدَرْتُمْ وَ كَانَ الْغَدْرُ مِنْكُمْ سَجِيَّةً كَأَنْ لَمْ يَكُنْ حَرْثاً وَ أَنْ لَمْ يَكُنْ نَسْلا (1)
دروغ گفتى، اما امروز داورى بىارزش چون تو تبهكارى، براى ما شرّ و معزولى [مولايمان] را به بار آورده است.
ادعا مىكنى كه اين كار نيرنگى بوده است كه تو به او زدهاى [و كارگر افتاده] و هر سخن ديگرى درباره شما زيادى است.
سوگند به پروردگار كعبه كه آيين شما به راهى بر خلاف دين پاك و عادلانه مصطفى در افتاد.
با دوستداران پيامبر(صلی الله علیه و آله) و آن كس كه چون خود اوست، دشمنى ورزيديد. شما را چه شد كه سوابق و برترى او را در اسلام ناديده گرفتيد؟
سوگند به پروردگار كعبه، شما پليدترين كسانيد كه روى زمين، پوشيدهپا يا برهنهپا، [از توانگر و درويش] گام مىزنند.
حيله كرديد، و حيلهگرى خوى و خصلت شماست؛ چنان [رذيلانه] كه گويى شما را دودمان و تبار و نسل والايى نبوده است.1.
1) . وقعة صفين، ص551.
سعيد بن قيس همدانى در جلسه داورى برخاست و خطاب به داوران گفت: «به خدا سوگند اگر بر راه هدايت نيز اتفاق مىكرديد، بر ما چيزى بيش از آنكه اينك بر آنيم، نمىافزوديد. ازاينرو گمراهى شما براى ما الزامآور نيست. شما در پايان كارتان به همان (اختلافى) رسيديد كه در آغاز داشتيد و من امروز در هوادارى على(علیه السلام) چنانم كه همگى ديروز چنان بوديم».
ديگر مردم نيز، جز اشعث بن قيس، سخن گفتند. كردوس بن هانى (1)خطاب به سعيد بن قيس گفت: «اى برادر ربيعى، به خدا سوگند، من يقين دارم كه تو اوّلين كسى باشى كه بدين امر [ناهنجار] رضايت دارد و آنگاه به خشم درآمد و چنين سرود:
أَيَا لَيْتَ مَنْ يَرْضَى مِنَ النَّاسِ كُلِّهِمْ بِعَمْرٍو وَ عبدالله فِي لُجَّةِ الْبَحْرِ
رَضِينَا بِحُكْمِ الله لَا حُكْمِ غَيْرِهِ وَ بِاللَّهِ رَبّاً وَ النَّبِيِّ وَ بِالذِّكْرِ
وَ بِالْأَصْلَعِ الْهَادِي عَلِيٍّ إِمَامِنَا رَضِينَا بِذَاكَ الشَّيْخِ فِي الْعُسْرِ وَ الْيُسْرِ
رَضِينَا بِهِ حَيّاً وَ مَيْتاً وَ إِنَّهُ إِمَامُ هُدًى فِي الْحُكْمِ وَ النَّهْيِ وَ الْأَمْرِ
فَمَنْ قَالَ: لَا قُلْنَا: بَلَى إِنَّ أَمْرَهُ لَأَفْضَلُ مَا تُعْطَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ
وَ مَا لِابْنِ هِنْدٍ بَيْعَةٌ فِي رِقَابِنَا وَ مَا بَيْنَنَا غَيْرُ الْمُثَقَفَةِ السُّمْرِ
وَ بِيضٍ تُزِيلُ الْهَامَ عَنْ مُسْتَقَرِّهِ وَ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ الْوَلَاءُ آخِرَ الدَّهْرِ
أَبَتْ لِيَ أَشْيَاخُ الْأَرَاقِمِ سُبَّةً أُسَبُّ بِهَا حَتَّى أُغَيَّبَ فِي الْقَبْرِ (2)8.
اى كاش تمام مردمى كه به داورى عمرو و عبدالله رضايت دادهاند، به ژرفگردابى در دريا فرو روند.
ما فقط به حكم خدا رضا دادهايم و جز او را حكمى نباشد و به خداوند، پروردگار خويش و پيامبر و به نام خدا رضا داديم.
و بدان رهنماى بلندپيشانى، على[(علیه السلام)]، پيشواى خود، بدان پير راستين، در سختى و آسايش رضا داديم.
به او رضايت داديم؛ چه بميريم و چه بمانيم و به راستى او در امر و نهى و حكمرانى، ما را امام و پيشواى رهنماست.
هركس گويد: نه، ما گوييم: آرى؛ زيرا حكم فرمانروايى او بهترين رهآوردى است كه به شب قدر نازل شده است.
پسر هند را بر گردن ما بيعتى نيست و ميان ما جز نيزه و سنان به كار نيايد.
و تيغ آبدارى كه چون به جولان در آيد، سرها را بر گيرد. تا پايان روزگار دوستدارى و سرسپردگى به او از ما دور باد.
پيران نامدار و نژاد عرب، مرا از چنين ننگى باز مىدارند و من تا آن دم كه به گور روم نيز امتناع خواهم كرد.
يزيد بن اسد كه از سرداران معاويه بود، به سخن در آمد و گفت: «اى مردم عراق، از خداى بپرهيزيد كه كمترين رهآورد آنچه ما و شما ديروز بدان گرفتار بوديم، (جنگ)، نيستى و نابودى همگانى است. اينك ديدگان همه به سوى صلح و سازش دوخته شده است». يكى از ياران على(علیه السلام) پاسخش داد و سرود:
غَدَرْتُمْ وَ كَانَ الْغَدْرُ مِنْكُمْ سَجِيَّةً فَمَا ضَرَّنَا غَدْرُ اللَّئِيمِ وَ صَاحِبِهْ
وَ سَمَّيْتُمُ شَرَّ الْبَرِيَّةِ مُؤْمِناً كَذَبْتُمْ فَشَرُّ النَّاسِ لِلنَّاسِ كَاذِبُهْ
وَ لَكُمْ بِابْنِ حَرْبٍ بَصِيرَةٌ بِلَعْنٍ رَسُولِ الله إِذْ كَانَ كَاتِبَهْ (1)
با ما غدر كرديد و مكر و ناپيمانى خصلت شما بود. ما را از ترفند آن فرومايه مرد و مولايش چه زيان باشد؟
شما بدترين مردم زمانه را مؤمن خوانديد، دروغ گفتيد و بدترين كس آن است كه با مردم دروغ گويد.
شما خود خوب مىدانيد كه پسر حرب، با آنكه كاتب پيامبر خدا بود، مورد لعن آن حضرت قرار گرفت.
بعد از قضيه حكميت، ابوموسى راهى مكّه شد و به طواف كعبه پرداخت. نصر بن مزاحم مىگويد: عمر بن سعد، از محمد بن اسحاق، از طاوس برايم روايت كرد كه گفت: هنگامى كه ابوموسى گرد كعبه مىگشت، به او گفتم: «آيا اين همان فتنهاى است كه خبرش را شنيده بودم؟» گفت: «اى برادرزاده من! اين فقط يك چشمه از چشمههاى فتنه است؛ چه بر سرتان آيد آنگاه كه گران گردونه آن به تمامى به گردش در آيد؟ هركس را كه بر سر راهش قرار گيرد، نابود كند و در هم درنوردد و چون امواج فتنه به هم بر آيد، هركس را كه در درياى بلايش بجنبد، به كام هلاك كشد».
نصر گفت كه در حديث عمر بن سعد آمده است: عبدالله بن عمر، سعدبن ابىوقاص و مغيرة بن شعبه، با گروهى از مردم كه با على(علیه السلام) همراهى نكرده بودند،
1) . وقعة صفين، ص550.
بر او وارد شدند و سهم خود را [از بيتالمال] مطالبه كردند. اينان، هم در جنگ جمل و هم در پيكار صفّين، در يارى به على(علیه السلام) دست نگاه داشته و خود را عقب كشيده بودند. على(علیه السلام) به ايشان گفت: «چه چيز شما را بر آن داشت كه از يارى به من خوددارى كنيد و عقب بمانيد؟» گفتند: «عثمان كشته شد و ما نمىدانستيم آيا [ريختن] خون او حلال بود يا نه؟ البته وى بدعتهايى در دين پديد آورده بود. سپس شما از او خواستيد كه توبه كند و او نيز توبه كرد، آنگاه بدان زمان كه [گروهى] وى را مىكشتند شما در قتلش دست داشتيد. اى امير مؤمنان، با آنكه ما به برترى و سابقه تو در اسلام و هجرت آگاهيم، نمىدانستيم آيا شما راه درستى رفتيد يا خطا كرديد». على(علیه السلام) گفت: آيا نمىدانستيد كه خداى عزّ و جلّ به شما فرموده است كه امر به معروف و نهى از منكر كنيد و فرموده است:
(وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ ) (حجرات : 9)
و اگر دو گروه از مؤمنان با يكديگر بجنگند، ميان آنها صلح و آشتى برقرار كنيد و اگر يكى از آن دو گروه بر ديگرى تجاوز كند، با آن گروهى كه تجاوز مىكند، بجنگيد تا به حكم خدا باز گردد. پس اگر بازگشت، ميانشان به عدالت و انصاف، صلح و آشتى برقرار كنيد و همواره دادگرى را پيشه سازيد كه خدا دادگران را دوست دارد.
سعد گفت: «اى على شمشيرى به من ده كه خود، كافر را از مؤمن باز شناسد [و بر كافر تيز، و بر مؤمن كند باشد]. چه من مىترسم كه مؤمنى را
بكشم و به دوزخ روم». على(علیه السلام) به ايشان گفت: «آيا نمىدانستيد كه عثمان پيشوايى بود كه شما به شرط سخنشنوايى و فرمانپذيرى با او بيعت كرديد؟! اگر نكوكار بود، چرا از يارى به او خوددارى كرديد و اگر تبهكار بود چرا با او نجنگيديد؟! اگر آنچه عثمان كرد درست بود، شما كه به پيشواى [درستكار] خود يارى نداديد، ستم كرديد و اگر بدكردار بود، شما ستم كردهايد كه به آنانكه او را به معروف امر و از منكر نهى مىكردند، كمك نكرديد. همچنين به سبب آنكه ميان ما و دشمنمان، چنانكه خدا فرموده است، به وظيفه خود عمل ننموديد، ستم كردهايد. زيرا خداوند مىفرمايد: (... فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللّهِ ) ؛ «با آن گروه كه تجاوز كرده است بجنگيد چندانكه به فرمان خدا باز آيد [و دست از تجاوز بردارد]». (حجرات: 9)
على(علیه السلام) پس از اين مذاكره و محكوم ساختنشان، آنان را باز گرداند و چيزى به آنان نداد.
راسبى نيز كه از مردم حرورا بود، در خصوص قضيه حكميت، اين اشعار را سرود:
نَدِمْنَا عَلَى مَا كَانَ مِنَّا وَ مَنْ يُرِدْ سِوَى الْحَقِّ لَا يُدْرِكْ هَوَاهُ وَ يَنْدَمِ
خَرَجْنَا عَلَى أَمْرٍ فَلَمْ يَكُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ عَلِيٍّ غَيْرِ غَابٍ مُقَوَّمٍ
وَ ضَرْبٍ يُزِيلُ الْهَامَ عَنْ مُسْتَقَرِّهِ كِفَاحاً كِفَاحاً بِالصَّفِيحِ الْمُصَمِّمِ
فَجَاءَ عَلِيٌّ بِالَّتِي لَيْسَ بَعْدَهَا مَقَالٌ لِذِي حِلْمٍ وَ لَا مُتَحَلِّمٍ
رَمَانَا بِمُرِّ الْحَقِّ إِذْ قَالَ: جِئْتُمُ إِلَيَّ بِشَيْخٍ لِلْأَشَاعِرِ قَشْعَمُ
فَقُلْتُمْ رَضِينَا بِابْنِ قَيْسٍ وَ مَا لَنَا رِضًا غَيْرُ شَيْخٍ نَاصِحِ الْجَيْبِ مُسْلِمِ
وَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ يَكُونُ مَكَانَهُ فَقَالُوا لَهُ: لَا لَا أَلَا بِالتَّهَجُّمِ
فَمَا ذَنْبُهُ فِيهِ وَ أَنْتُمْ دَعَوْتُمُ إِلَيْهِ عَلِيّاً بِالْهَوَى وَ التَّقَحُّمِ
فَأَصْبَحَ عبدالله بِالْبَيْتِ عَائِذاً يُرِيدُ الْمُنَى بَيْنَ الْحَطِيمِ وَ زَمْزَمِ (1)
بر آنچه كرديم پشيمان شديم، و هركس چيزى جز حق خواهد به آرمانش نرسد و پشيمان گردد.
به كارى بيرون شديم و ميان ما و على(علیه السلام) جز نيزههاى استوار.
و ضربات شمشير كه سرها را از شانهها برگيرد و جنگى بىامان، با تيغهاى آبدار قرارى نبود.
على(علیه السلام) حجّتى آورد كه پس از آن هيچ مرد بردبار و خوددارى را حجّت و گفتارى نماند.
چون به ما فرمود: پيرى فرتوت [و كودن] از اشعريان را نزد من آورديد، ما را با حقيقتى تلخ آشنا كرد.
و مگر ما نگفتيم: ما به ابن قيس رضا داريم و به ديگرى جز او، پيرى خيرخواه و پاكدامن، رضا نيستيم؟1.
1) . وقعة صفين، ص553؛ در لسان العرب، و القاموس و وفيات الاعيان، گفته شده است: «حروريه» به فتح اول و ضم دوم آمده است. مراد خوارجى هستند كه در قريه حرورا، نزديك كوفه، گرد آمدند و به مخالفت با على(علیه السلام) پرداخته و به عنوان خلافت با عبداللّه راسبى، بيعت كردند. وى رئيس خوارج بود و بسيار در عبادت مىكوشيد. ولى در اثر نادانى، با على(علیه السلام) در جنگ نهروان جنگيد و همانجا كشته شد. منظور اين راسبى كه اظهار ندامت از قضيه حكميت كرده، همان راسب بن ميدعان بن مالك بن نصر بن الأزد است كه مربوط به قبيله أزد بود. عبدالله بن وهب راسبى، رئيس خوارج، در روز نهروان نيز از آن قبيله بود: الغارات، ج1، ص361.
او گفت: ابن عباس به جاى آن پير باشد، ولى به وى گفتند: نه! نه! و او را تهديد كردند.
گناه او در اين ميان چيست؟ چون شما خود از سر هوا و به اصرار و پافشارى از على(علیه السلام) چنين خواستيد.
اينك عبدالله به خانه كعبه پناه جسته و قصد زيارت منا بين حطيم و زمزم نموده است.
طُلْبَةُ بْنُ قَيْسِ بْنِ عَاصِمِ مِنْقَرِى نيز اشعار ذيل را سرود:
إِذَا فَازَ دُونِي بِالْمَوَدَّةِ مَالِكٌ وَ صَاحِبُهُ الْأَدْنَى عَدِيُّ بْنُ حَاتِمٍ
وَ فَازَ بِهَا دُونِي شُرَيْحُ بْنُ هَانِئٍ فَفِيمَ نُنَادِي لِلْأُمُورِ الْعَظَائِمِ
وَ لَوْ قِيلَ مَنْ يَفْدِي عَلِيّاً فَدَيْتَهُ بِنَفْسِكَ يَا طُلْبَ بْنَ قَيْسِ بْنِ عَاصِمِ
لَقُلْتُ نَعَمْ تَفْدِيهِ نَفْسٌ شَحِيحَةٌ وَ نَفْدِي بِسَعْدٍ كُلِّهَا حَيِّ هَاشِمٍ (1)
چون مالك و يار نزديك او، عدى بن حاتم، پيش از من به عالم مودّت ره يافتند.
و شريح بن هانى نيز پيشتر از من بدان پايگاه نائل شده است، چگونه در كارهاى گران ندايى از ما برخيزد و ادّعايى توانيم كرد؟
و اگر مرا گويند: اى طلب بن قيس عاصم، آيا تو در راه فداييان على(علیه السلام) جانبازى مىكنى؟
گويم: آرى! وجود خويشتن را فداى او خواهم و نيز رواست كه تمامى بنىسعد را فداى بنىهاشم كنيم.4.
1) . وقعة صفين، ص554.
عدالت على(علیه السلام) از موضوعاتى است كه دوستان و دشمنان آن حضرت بدان اعتراف دارند! ابوموسى عيسى بن مهران، از محمّد بن عبيدالله خُزاعى، از شعبى و همچنين عباس بن بكّار، از محمّد بن عُبيداللّه نقل نمودهاند كه سَوْدَةَ بِنْتَ عُمَارَةَ الْهَمْدَانِيَّة، بعد از شهادت اميرالمؤمنين على(علیه السلام) نزد معاويه رفت. وقتى معاويه وى را ديد، سرزنشش كرد كه چرا در ايام صفين، عليه معاويه، افراد را تحريك مىكرده است. بعد از آن پرسيد: «خواسته تو چيست؟» گفت: «خداى تعالى از تو درباره حقوق ما پرسش خواهد كرد». معاويه پرسيد: «حقوق شما چيست؟» سوده گفت: «دائماً از قِبَل تو ظالمى بر سر ما مىآيد و با تكيه بر تسلط تو، بر ما انواع ظلمها را روا مىدارد. غَلّات ما را پيش از درو مىدروند و پيش از كوفتن، مىكوبند و مىبرند و داغ خوارى بر جبين ما مىكشند و به ما كتك مىزنند. اينك بُسر بن ارطاة از پيش تو آمده، مردان ما را كشته و أموال ما را برده است. پس اگر او را عزل مىكنى، ما شكر تو مىگوييم و الا تير آه مظلومى به جانب آسمان مىفرستيم». معاويه بر آشفت و گفت: «تو با قوم خود مرا تهديد مىكنى و مىترسانى اى سوده؟! من اين زمان حكم مىكنم كه تو را بر شترى سوار كنند و بازگردانند و ببرند پيش بسر بن أرطاة تا آنچه من گفته باشم، او با تو به جاى آرد». سوده كه اين را شنيد، سر در زير انداخت و اين دو بيتى را بر زبان جارى ساخت:
صَلَّى الْإِلَهُ عَلَى رُوحٍ (1)تَضَمَّنَهَا
قَبْرٌ فَأَصْبَحَ فِيهِ الْعَدْلُ مَدْفُوناً قَدْ حَالَفَ الْحَقَّ لَا يَبْغِي بِهِ بَدَلًا
فَصَارَ بِالْحَقِّ وَ الْإِيمَانِ مَقْرُونا
حق سبحانه و تعالى صلوات و رحمت پياپى مىفرستد بر روح بزرگوار كسى كه اكنون انيس قبر است.
و شيمه عدل را بر اهل عالم گسترده و هرگز مخالفت حق ننموده بود و سزاوار نيست كه او را در عالم بدلى يا مثلى باشد كه دايم با حق و ايمان قرين بود و با عدل و احسان، همنشين.
معاويه گفت: «اى سوده آن كيست؟» سوده گفت: «والله كه او اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب(علیه السلام) بود. وقتى كه آن حضرت مردى را ميان ما فرستاده بود تا زكات و صدقات ما را جمع كند و او بر ما ظلمى روا داشته بود، من به خدمت آن حضرت آمدم، در آن محل كه او در نماز بود. فى الفور نماز تمام كرده روى مبارك به من آورد و تعطف و ترحم بسيار به من فرمود و پرسيد كه چه حاجت دارى؟ من احوال را گفتم كه فلان بر ما جورى كرده. آن حضرت گريه كرد و گفت: بار خدايا تو گواه حال منى از ايشان كه من امر نكردهام كه بر بندگان تو ظلم كنند و حق تو را بگذارند. بعد از آن ورقى بيرون آورد و به دست مبارك بر آنجا نوشت:
(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ) (اعراف: 85)ت.
1) . در برخى از نسخهها «على جسم» آمده است.
يقيناً برهانى روشن از سوى پروردگارتان براى شما آمد، پس پيمانه و ترازو را تمام و كامل بدهيد و از اجناس و اموال و حقوق مردم مكاهيد و در زمين، پس از اصلاح آن [به وسيله رسالت پيامبران] فساد مكنيد اين [امور] براى شما بهتر است، اگر مؤمنيد.
پس چون كتاب ما را خواندى، دست از عمل بازكش و آنچه نزد تو است از عملى كه كرده، نگاهدار تا آمدن كسى كه آن را از تو قبض كند، والسلام».
بعد از آن سوده گفت: «امام رُقعَه را به من داد و به حق خداى سوگند كه آن را مهر نفرمود به هيچ چيز. من آمدم و رُقعه را آوردم و به وى دادم. فى الحال دست از عمل كشيد و معزول شد». معاويه كه اين را شنيد، گفت: «علىبن ابىطالب(علیه السلام) به شماها جرئت و جسارت در مقابل سلطان داده است». سپس گفت: «بنويسيد مال او را به وى برگردانند و عدالت را درباره وى رعايت كنند». سوده گفت: «آيا فقط مال مرا پرداخت كنند؟ اينكه عين ظلم است؛ چون من چه فرقى با قوم خود دارم؟» معاويه اين بار دستور داد اموال او و قومش را به وى باز گردانند. (1)
آرى! على(علیه السلام) تنديس عدالت و فرزانگى است! هنگامى كه مردم با وى بيعت نمودند، آن حضرت سياستهاى ريز و درشت حكومت خود را در امور مختلف اعلام نمود؛ از جمله با صراحت فرمود: «در حكومت على(علیه السلام) همگان از حقوق مساوى و عادلانه برخودار خواهند شد و نظام تبعيض و بىعدالتى بايد از ميان برداشته شود. بردگان از همان حقوق انسانى برخودار خواهند بود كه مردمان آزاده!3.
1) . بلاغات النساء، ص30؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج8، ص563.
حتى مالكان با مملوكهاى خويش در حقوق انسانى و مالى يكسان خواهند بود». آنگاه فرمود: هركس در حكومتهاى قبلى اموال بيتالمال را چپاول كرده باشد، من به بيتالمال برمىگردانم؛ هر چند كابين زنان خويش ساخته باشند.
وَ الله لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ فَإنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَق. (1)
به خدا سوگند، بيتالمال تاراج شده را هر كجا كه بيابم به صاحبان اصلى آن باز مىگردانم، گر چه با آن ازدواج كرده، يا كنيزانى خريده باشند؛ زيرا در عدالت گشايش براى عموم است و آن كس كه عدالت بر او گران آيد، تحمّل ستم براى او سختتر است.
برخى از دنياطلبان كه در حكومتهاى قبلى ثروت فراوانى فراهم آورده و به اصطلاح به آلاف و الوف رسيده بودند، به خاطر محبت مال و منال، حق را زير پا نهاده وبيعت خود را شكستند و با على(علیه السلام) به ستيزه بر خاستند. برخى از دوستان، از سر دلسوزى، به آن حضرت پيشنهاد نمودند كه براى ساكت نمودن مخالفان، با آنان سختگيرى نكند و با مال و ثروت آنان كارى نداشته باشد. اما على(علیه السلام) در پاسخشان چنين خروشيد:
أَ تَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ وَ الله لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِيرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمٌ فِي السَّمَاءِ نَجْماً. [وَ] لَوْ كَانَ الْمَالُ لِي لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ فَكَيْفَ وَ إِنَّمَا الْمَالُ مَالُ الله. [ثُمَّ قَالَ(علیه السلام)] أَلَا وَ إِنَّ إِعْطَاءَ الْمَالِ فِي غَيْرِ حَقِّهِ تَبْذِيرٌ وَ إِسْرَافٌ وَ هُوَ يَرْفَعُ صَاحِبَهُ فِي الدُّنْيَا وَ يَضَعُهُ فِي الْآخِرَةِ وَ يُكْرِمُهُ فِي النَّاسِ وَ يُهِينُهُ عِنْدَ الله وَ لَمْ يَضَعِ امْرُؤٌ مَالَهُ فِي5.
1) . نهج البلاغه، خطبه15.
غَيْرِ حَقِّهِ وَ لَا عِنْدَ غَيْرِ أَهْلِهِ إِلَّا حَرَمَهُ الله شُكْرَهُمْ وَ كَانَ لِغَيْرِهِ وُدُّهُمْ فَإِنْ زَلَّتْ بِهِ النَّعْلُ يَوْماً فَاحْتَاجَ إِلَى مَعُونَتِهِمْ فَشَرُّ خَلِيلٍ وَ أَلْأَمُ خَدِينٍ. (1)
آيا به من دستور مىدهيد براى پيروزى خود، از جور و ستم درباره امّت اسلامى كه بر آنها ولايت دارم، استفاده كنم؟ به خدا سوگند، تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مىكنند، هرگز چنين كارى نخواهم كرد! اگر اين اموال از خودم بود، به گونهاى مساوى در ميان مردم تقسيم مىكردم تا چه رسد كه جزو اموال خداست. آگاه باشيد! بخشيدن مال به آنها كه استحقاق ندارند، زيادهروى و اسراف است. ممكن است در دنيا مقام بخشنده آن را بالا برد، امّا در آخرت پست خواهد كرد. ممكن است ميان مردم گرامىاش بدارند، امّا در پيشگاه خدا خوار و ذليل است. كسى مالش را در راهى كه خدا اجازه نفرمود، مصرف نكرد و به غير اهل آن نپرداخت، جز آنكه خدا او را از سپاس آنان محروم فرمود و دوستى آنها را متوجّه ديگرى ساخت. پس اگر روزى بلغزد و محتاج كمك آنان گردد، بدترين رفيق و سرزنش كنندهترين دوست خواهند بود.
عدالتخواهى على(علیه السلام) آن چنان جدى بود كه در اجراى آن، عزيزترين فرد از اعضاى خانواده، با دورترين فرد مملكت، در نظرش يكسان مىنمود؛ چنانكه در منابع شيعه و سنى موضوع عقيل بن ابىطالب نقل شده است.
آن حضرت در شهر كوفه، در دوران زمامدارى خود، يك روز در حضور مردم سخنان عجيبى را بر زبان جارى ساخت كه آن خطبه با اين جملهها آغاز مىشد:6.
1) . نهج البلاغه، خطبه126.
وَ الله لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى الله وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَيْءٍ مِنَ الْحُطَامِ وَ كَيْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ يُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا وَ يَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا وَ الله لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلًا وَ قَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً...
سوگند به خدا، اگر تمام شب را روى خارهاى سعدان به سر ببرم يا با غُل و زنجير به اينسو يا آنسو كشيده شوم، خوشتر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت، در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم، و چيزى از اموال عمومى را غصب كرده باشم. چگونه بر كسى ستم كنم براى نفس خويش، كه به سوى كهنگى و پوسيده شدن پيش مىرود و در خاك، زمانى طولانى اقامت مىكند؟
به خدا سوگند، برادرم عقيل را ديدم كه به شدّت تهيدست شده و از من درخواست داشت تا يك صاع (1)از گندمهاى بيتالمال را به او ببخشم. كودكانش را ديدم كه از گرسنگى داراى موهاى ژوليده، و رنگشان تيره شده، گويا با نيل رنگ شده بودند. پى در پى مرا ديدار و درخواست خود را تكرار مىكرد؛ چون به گفتههاى او گوش دادم، پنداشت كه دين خود را به او واگذار مىكنم و به دلخواه او رفتار و از راه و رسم عادلانه خود دست بر مىدارم. روزى آهنى را در آتش گداخته به جسمش نزديك كردم تا او را بيازمايم. پس چونان بيمار از درد، فرياد زد و نزديك بود از حرارت آن بسوزد. به او گفتم اى عقيل! گريه كنندگان بر تو بگريند، از حرارت آهنى مىنالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته است؟ امّا مرا به آتش دوزخى مىخوانى كه خداى جبّارش با خشم خودت.
1) . صاع: پيمانهاى به وزن سه كيلوگرم است.
آن را گداخته است؟ تو از حرارت ناچيز مىنالى و من از حرارت آتش الهى ننالم؟ و از اين حادثه شگفتآورتر اينكه شب هنگام كسى به ديدار ما آمد (1)و ظرفى سر پوشيده پر از حلوا داشت، معجونى در آن ظرف بود. چنان از آن متنفّر شدم كه گويا آن را با آب دهان مار سمّى، يا قى كرده آن مخلوط كردند! به او گفتم: هديه است يا زكات يا صدقه؟ كه اين دو بر ما اهلبيت پيامبر(صلی الله علیه و آله) حرام است. گفت: نه! نه زكات است نه صدقه. بلكه هديه است. گفتم: زنان بچّهمرده بر تو بگريند! آيا از راه دين وارد شدى كه مرا بفريبى يا عقلت آشفته شده يا جنزده شدى يا هذيان مىگويى؟.
به خدا سوگند، اگر هفت اقليم را با آنچه در زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم كه پوست جوى را از مورچهاى ناروا بگيرم، چنين نخواهم كرد! همانا اين دنياى آلوده شما نزد من از برگ جويده شده ملخ پستتر است! على را با نعمتهاى فناپذير و لذّتهاى ناپايدار چه كار؟! به خدا پناه مىبريم از خفتن عقل، و زشتى لغزشها، و از او يارى مىجوييم. (2)
آوردهاند: وقتى زره على(علیه السلام) گم شد، آن را نزد يهودى يافتند و براى گرفتن از وى به دادگاه مراجعه كردند. شُرَيح خطاب به حضرت على(علیه السلام)، گفت: «با توجه به اينكه مىدانم زره از آن شماست، ولى لازم است دو نفر گواه عادل به حقانيت شما گواهى دهند». حضرت على(علیه السلام) امام حسن(علیه السلام) و قنبر، را به حضور طلبيد و4.
هر دو گواهى دادند كه زره از آن ايشان است. شريح گفت: «گواهى قنبر را مىپذيرم، ليكن گواهى فرزندت را نمىپذيرم؛ به دليل آنكه ممكن است رعايت حق پدر و فرزندى او را به گواهى وادار كرده باشد؟!» حضرت على(علیه السلام) فرمود: «اى شريح! مگر از عمر نشنيدهاى كه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل نمود كه مىفرمود: حسن و حسين(عليهما السلام)، سرور جوانان بهشتاند؟» شريح گفت: «آرى! خدا گواه است كه اين حديث را از وى شنيدهام!» فرمود: «پس به چه دليل گواهى سيد شباب اهل بهشت را نمىپذيرى؟» حضرت على(علیه السلام) بدين وسيله مرافعه را پايان داد و به يهودى، فرمود: «زره مال تو باشد». يهودى گفت: «اميرالمؤمنين همراه من نزد قاضى مسلمانان آمد و قاضى مطابق با قانون داورى عليه او قضاوت كرد و آن حضرت هم درباره آن قضاوت، اظهار رضايت نمود. به خدا سوگند يا اميرالمؤمنين! آنچه را ادعا كردى درست و بجا بود و زره از آن شماست و من آن هنگامى اين زره را به اختيار خود درآوردم كه زره از پشت مركب شما به زير افتاد و من بلا درنگ آن را ربودم. اينك با روشن شدن حقيقت، گواهى مىدهم به حقانيت اسلام: اشهد ان لا اله الّا الله و انّ محمدا رسول الله». حضرت على(علیه السلام) آن زره را همراه مبلغ هفتصد درهم به وى بخشيد. آن زره همواره در اختيار او بود تا اينكه در جنگ صفّين، زير پرچم على(علیه السلام) جنگيد و به شهادت رسيد. حاكم اين حديث را در بخش «الكنى» آورده و ابن جوزى هم روايت كرده است. ابن عساكر نيز با اندك اختلاف لفظى متذكر شده است. (1)
هدف على(علیه السلام) اجراى حق و عدالت بود هرچند جامعه آن روز تحمل6.
1) . كنز العمال، ج4، ص6.
حقطلبى على(علیه السلام) را نداشتند، از اين جهت در مقابل حقطلبى ايشان ايستادند. نصربن مزاحم از عمرو بن شمر، از جابر، از تميم نقل كرد كه وى گفت: هنگامى كه علقمة بن زهير انصارى نزد على(علیه السلام) آمد من در كنار آن حضرت بودم. [وى به امام] گفت: اى امير مؤمنان، عمرو بن عاص چنين بانگ مىزند:
أَنَا الْغُلَامُ الْقُرَشِيُّ الْمُؤْتَمَنُ الْمَاجِدُ الْأَبْلَجُ لَيْثٌ كَالشَّطَنِ
يَرْضَى بِهِ الشَّامُ إِلَى أَرْضِ عَدَنْ يَا قَادَةَ الْكُوفَةِ مِنْ أَهْلِ الْفِتَنِ
يَا أَيُّهَا الْأَشْرَافُ مِنْ أَهْلِ الْيَمَنِ أَضْرِبُكُمْ وَ لَا أَرَى أَبَا حَسَنْ
أَعْنِي عَلِيّاً وَ ابْنَ عَمِّ الْمُؤْتَمَنِ كَفَى بِهَذَا حَزَناً مِنَ الْحَزَنْ (1)
منم آن قرشىزاده امين بزرگوار درخشان آثار، شرزه شير ميدان پيكار.
كه از ملك شام تا سرزمين عدن همه از او خرسندند. اى رهبران كوفه كه از اهل فتنه هستيد!
اى اشراف يمن! اينك من به پيكارتان آمده شما را در هم مىكوبم. ولى اباالحسن را نمىبينم.
مرادم على و پسرعم امين است كه او را ميانه شما نمىبينم و اين [روى نهفتن او از پيكار با من] بس اندوهبار است.
على(علیه السلام) خنديد و گفت: «به خدا سوگند كه اين دشمنِ حقيرِ خدا در مورد جاى من در جبهه تجاهل مىكند. جاى مرا به او نشان دهيد كه ديگر ملامت و عتابى [از او] بر شما نرود!».
نجاشى در جواب عمرو و در ستايش على(علیه السلام) اشعار ذيل را گفت:2.
1) . وقعة صفين، ص372.
إِنِّي إِخَالُ عَلِيّاً غَيْرَ مُرْتَدِعٍ حَتَّى يُؤَدِّي كِتَابَ الله وَ الذِّمَمَ
حَتَّى تَرَى النَّقْعَ مَعْصُوباً بِلُمَّتِهِ نَقْعَ القَبَائِلِ فِي عِرْنِينِهِ شَمَمُ
غَضْبَانَ يُحْرِقُ نَابَيْهِ بِحَرَّتِهِ كَمَا يَغُطُّ الْفَنِيقُ الْمُصْعَبُ الْقَطِمُ
حَتَّى يُزِيلَ ابْنَ حَرْبٍ عَنْ إِمَارَتِهِ كَمَا تَنَكَّبَ تَيْسَ الْحُبْلَةِ الْحُلُمُ
أَوْ أَنْ تَرَوْهُ كَمِثْلِ الصَّقْرِ مُرْتَبِئاً يَخْفِقْنَ مِنْ حَوْلِهِ الْعِقْبَانُ وَ الرَّخَمُ (1)
من على[(علیه السلام)] را مد نظر آرم كه [با گامهاى استوار و] بىلغزش و لرزش مىكوشد حقّ كتاب خدا و حقوق مردم گزارده آيد (عدالت اجرا شود).
تا جايى كه مىبينى از گردش در ميان قبائل موهاى سرش را غبارآلود كرده است.
تا بدانجا كه از خشم همچون شترِ فحلِ مست، چنان دندان به هم مىسايد كه صداى دندان ساييدنش را مىشنوى.
تا پسر حرب را چنان درختچه سلم آفتزدهاى از اريكه فرمانروايى بر اندازد.
يا او را چون شاهين بال گشودهاى بينى كه عقابها و لاشخورها از پيرامونش مىگريزند.
يكى از ظلمهايى كه بنىاميه در حق على(علیه السلام) روا داشتند، بدگويى و تبليغات زهراگين عليه ايشان بود. معاويه با بسيح تمام امكانات و نيروى انسانى كوشيد چهره ملكوتى على(علیه السلام) را مخدوش كند. او با دادن پول و اجير كردن انسانهاى فرومايه، قريب يكصد سال سب و لعن ايشان را در منابر و مساجد و مكتوبات
1) . وقعة صفين، ص373.
ادارى رسميت بخشيد.
گروهى از بنىاميه به معاويه گفتند: «اى اميرالمؤمنين! تو به آنچه آرزو داشتى (سلطنت) رسيدى؛ چه بهتر كه ديگر دست از اين مرد بردارى و از لعن او خوددارى كنى!».
معاويه در جواب گفت: «نه به خدا قسم! چندان به اين عمل ادامه مىدهم تا كودكان با اين روش بزرگ شوند و بزرگسالان با اين خوى و منش به پيرى برسند و تا ديگر كسى فضيلتى درباره على[(علیه السلام)] ذكر نكند». (1)
معاويه با همين هدف، كيسههاى پر از طلا و نقره را، به روسياهان مزدور مىبخشيد تا آنها رواياتى به دروغ در مدح او بسازند و به پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت دهند. نقل شده است وى به سَمُرَة بن جُندَب يكصد هزار درهم بخشيد تا روايتى جعل كند، مبنى بر اينكه آيه (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ) (2)درباره ابن ملجم شقى نازل شده و آيه (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ) . (3)درباره على(علیه السلام) نازل شده است. ولى4)
1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج1، ص356.
2) . و از مردم كسى است كه جانش را براى خشنودى خدا مىفروشد. (بقره: 207) اين آيه در جريان ليلةالمبيت درباره على(علیه السلام) نازل شده است؛ زمانى كه حضرت على(علیه السلام) براى صيانت از جان پيامبر(صلی الله علیه و آله) در رختخواب ايشان خوابيد و خود را پيشمرگ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قرار داد.
3) . و از مردم كسى است كه گفتارش در زندگى دنيا تو را خوش آيد، و [براى اينكه چنين وانمود كند كه زبانش با دلش يكى است] خدا را بر آنچه در دل دارد، شاهد مىگيرد، درحالىكه سرسختترين دشمنان است. (بقره: 204)
سمره قبول نكرد. دوباره دويست هزار درهم بخشيد. باز هم قبول نكرد. در مرتبه سوم، چهارصد هزار درهم به او بخشيد و او قبول كرد كه روايتى جعل كند مبنى بر اينكه ابن ملجم، براى رضاى خدا، على(علیه السلام) را كشت. (1)
نقل شده است كه عبور عبدالله بن عباس و سعيد بن جبير، كنار زمزم افتاد. در آن هنگام گروهى از اهل شام على(علیه السلام) را سب مىكردند. ابن عباس به سعيد گفت: «مرا پيش آنها بازگردان». هنگامى كه نزد آنها ايستاد، گفت: «كدام يك از شما خدا را سب مىكرد؟» گفتند: «منزه است خدا. ميان ما كسى خدا را سب نمىكرد؟» گفت: «كدام يك از شما رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را سب مىكرد؟» گفتند: «منزه است رسول خدا(صلی الله علیه و آله)؛ ميان ما كسى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را سب نمىكرد». گفت: «كدام يك از شما علىبن ابىطالب(علیه السلام) را سب مىكرد؟» گفتند: «اما اين بود (يعنى على(علیه السلام) را سب مىكرديم!)». ابن عباس گفت: «گواهى مىدهم كه با اين دو گوشم شنيدم و قلبم آن را حفظ كرد كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به علىبن ابىطالب(علیه السلام) مىفرمود: اى على! هر كه تو را سب كند، مرا سب كرده و هر كه مرا سب كند، خدا را سب كرده و هر كه خدا را سب كند، خدا او را به روى به آتش مىاندازد». سپس از آنها روى برگردانيد. (2)
ابوعبدالله جدلى روايت مىكند كه به حضور امسلمه رسيدم. گفت: «آيا ميان شما كسى هست كه به حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) ناسزا بگويد و آن حضرت را سبّ كند؟!» گفتم: «معاذالله! سبحان اللّه!» امّ سلمه گفت: «چگونه پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله)3.
را ناسزا نمىگويند، حال آنكه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنيدم، فرمود: كسى كه به على ناسزا بگويد، به من ناسزا گفته است». (1)
پس از درگذشت حسن بن على(علیه السلام)، معاويه در راه حج به مدينه وارد شد. خواست از فراز منبر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) على(علیه السلام) را لعنت كند، به او تذكر دادند كه سعد ابن ابىوقاص در اينجا حضور دارد و به اين كار راضى نمىشود. بنابراين كسى را نزد او فرستاد تا نظرش را بخواهد. سعد گفت: «اگر چنين كنى از مسجد بيرون رفته و ديگر به آن باز نخواهم گشت». در نتيجه، معاويه از لعنت كردن دست كشيد تا سعد بن ابىوقاص از دنيا رفت. آنگاه معاويه بر سر منبر، على(علیه السلام) را لعنت كرد و به استانداران و مأمورانش دستور داد او را از فراز منبر لعنت فرستند.
امسلمه به معاويه نوشت: «شما از بالاى منبر، خدا و پيامبرش را لعنت مىكنيد؛ زيرا على بن ابىطالب(علیه السلام) و دوستدارانش را لعنت مىكنيد و من شهادت مىدهم به اينكه خدا و پيامبرش او را دوست داشتهاند». اما معاويه به سخن او اعتنايى نكرد. (2)
اين در حالى است كه مَصقَلَةِ بنِ عبدالله از عمربن خطاب نقل مىكند كه وى از رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) نقل كرد كه فرمود: «لَوْ وُزِنَ إِيمَانُ عَلِي بِإِيمَان (وَ إِيمَانُ) أُمَّتِي لَرَجَحَ إِيمَانُ عَلِي عَلَى إِيمَانِ أُمَّتِي إِلَى يوْمِ الْقِيامَةِ»؛ اگر ايمان على با ايمان امتم سنجيده شود، ايمان على بر ايمان امتم برترى مىيابد تا روز قيامت.
ابو رجاء عطاردى شنيد كه گروهى على(علیه السلام) را سب مىكنند، گفت: واى بر شما! آيا به برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و پسرعمويش و اولين كسى كه او را تصديق كرد و1.
به وى ايمان آورد، بد مىگوييد؟! همانا جايگاه على(علیه السلام) نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) يك ساعت از روزش از تمام عمرتان ارزشمندتر است!
عبدى اين موضوع را اين گونه به نظم در آورده است:
أشهَدُ بِاللهِ لَقَد قالَ لَنا مُحَمَّدٌ وَ القَولُ مِنهُ ما خَفى
لَو أنَّ إيمانَ جميعِ الخَلقِ مِم مَّن سَكَنَ الأرضَ وَ مَن حَلَّ السَّما
يُجعَل فِي كَفَّةِ مِيزانٍ لِكَي يُوفَى بإيمانِ عَلِيٍّ ما وَفَى (1)
خدا را گواه مىگيرم كه محمد(صلی الله علیه و آله) آشكارا به ما گفت:
اگر ايمانِ تمامِ مردمِ روى زمين و ساكنان آسمان در يك كفه ترازو قرار داده شود.
و ايمان على در كفه ديگر، هرگز با ايمان على برابرى نمىكند!
چنانكه تاريخ ثبت كرده است، تنى چند از خوارج در مكه جمع شدند و درباره فرمانروايان سخن گفتند و بر آنان خرده گرفتند و كارهاى آنان را درباره خود زشت شمردند. همچنين كشتهشدگان نهروان را ياد كردند و بر آنان رحمت فرستادند. برخى از آنان به ديگران گفتند: «اگر ما جان خود را به خدا بفروشيم و اين پيشوايان گمراه را غافلگير كنيم و بكشيم، بندگان خدا و سرزمينها را از ايشان آسوده خواهيم كرد و انتقام خون برادران خود را كه در نهروان شهيد شدهاند، خواهيم گرفت.
پس از تمام شدن مراسم حج با يكديگر در اين مورد پيمان بستند. عبدالرحمان ابن ملجم (لعنة الله عليه) گفت: «من از عهده كار على(علیه السلام) بر مىآيم». بَرَك بن عبدالله تميمى گفت: «من معاويه را خواهم كشت». عمرو بن بكر
1) . مناقب آل أبىطالب، ج2، ص9.
تميمى گفت: «من عمرو عاص را خواهم كشت» و با يكديگر پيمان بستند و سوگند وفادارى خوردند و قرار گذاشتند آن كار را شب نوزدهم رمضان انجام دهند و از يكديگر جدا شدند. ابن ملجم نخست ميان قبيله كِنده آمد و سپس به كوفه آمد. ياران خود را ملاقات كرد و تصميم خود را از ايشان پوشيده داشت كه مبادا آشكار شود. در همان حال به ديدار مردى از ياران خود كه از قبيله تيمالرباب بود، رفت و پيش او با قطام كه او نيز از قبيله تيمالرباب بود، آشنا شد. اميرالمؤمنين على(علیه السلام) پدر و برادر قطام را در جنگ نهروان كشته بود. قطام از زنان بسيار زيباى روزگار خود بود و چون ابن ملجم او را ديد، شيفتهاش شد و سخت پاىبند به عشق او گرديد و از او خواستگارى و تقاضاى ازدواج كرد. قطام گفت: «چه چيزى كابين من مىكنى؟» ابن ملجم گفت: «هر چه مىخواهى بگو». گفت: «سه هزار درهم و كنيزى و غلامى، و كشتن علىبن ابىطالب(علیه السلام)». ابن ملجم گفت: «چيزهايى كه مىخواهى براى تو آماده خواهد بود. جز كشتن علىبن ابىطالب(علیه السلام) و اين كار چگونه براى من ممكن است؟» (1)شاعرى به نام ابن عياش مرادى در اين مورد چنين سروده است:
فَلَمْ أَرَ مَهْراً سَاقَهُ ذُو سَمَاحَةٍ كَمَهْرِ قَطَامِ مِنْ فَصِيحٍ وَ أَعْجَمَ
ثَلَاثَةِ آلَافٍ وَ عَبْدٍ وَ قَيْنَةٍ وَ ضَرْبِ عَلِيٍّ بِالْحُسَامِ الْمُصَمَّمِ
وَ لَا مَهْرَ أَغْلَى مِنْ عَلِيٍّ وَ إِنْ غَلَا وَ لَا فَتْكَ إِلَّا دُونَ فَتْكِ ابْنِ مُلْجَمٍ (2)2.
من نديدم مهرى را كه صاحب بخششى، اعم از عرب و عجم، آن را عهدهدار شود؛ مثل مهر قطام.
و آن عبارت است از سه هزار درهم، يك غلام، يك كنيز و كشتن على[(علیه السلام)] به تيغ تيز برنده.
هيچ مهرى گرانتر از على[(علیه السلام)] نيست؛ هرچند گرانمايه باشد و هيچ جنايتى بدتر از جنايت ابن ملجم نخواهد بود.
آرى على(علیه السلام) توسط ابن ملجم مرادى در سحرگاه نوزدهم ماه رمضان سال چهل هجرى، در محراب عبادت مسجد كوفه، هنگام خواندن نماز صبح مورد سوء قصد قرار گرفت و از ناحيه سر به شدت آسيب ديد.
يكى از نشانههاى مظلوميت على(علیه السلام) اين است كه خوارج، قاتل او را فردى با معنويت جلوه داده و گفتهاند: «ابن ملجم، براى رضاى خدا، على(علیه السلام) را به قتل رسانيد». عُمران بن حَطّان، شاعرى از طائفه صُفرِيه (1)، مىگويد:
يا ضَربَةً مِن تَقِي ما ارادَ بِها الّا لِيبَلُغَ مِن ذي العَرشِ رِضواناً
انّي لَاَذكُرُهُ حيناً فَاَحسِبُهُ اوفَى البَرِيَّةِ عِندَ الله مِيزاناً
شگفتا از ضربتى كه از پرهيزكارى [چون ابن ملجم!] صادر شد كه اراده نداشت به آن ضربت، مگر اينكه به خشنودى خداوند نايل آيد.
همانا من ياد مىكنم او را هنگامى، و مىپندارم او را كاملترين خلق نزد خداوند از حيث ميزان عمل!د.
1) . عمران بن حطان سدوسى بصرى متوفاى 84ه .ق، از رؤساى خوارج و از طائفه صفريه بود. صُفريه به ضم صاد و سكون فاء، نام طايفهاى است از خوارج كه زياديه هم ناميده مىشوند و آنان اصحاب زياد بن اصفرند.
ابن حَزم اندُلُسى نيز شايد از شعر اين خارجى تأثير پذيرفته است كه مىگويد: «بين احدى از امّت اسلامى خلافى نيست در اينكه عبدالرحمان بن ملجم، على(علیه السلام) را نكشت مگر در حال تأويل و اجتهاد و در نظر گرفتن اينكه اين كار درست و مقرون به صواب است»(!) (1)ابن حزم اين فتوى را از كجا به دست آورد و با چه مبنايى صادر كرد؟ مگر پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) نفرمود: «قاتِلُكَ أشقَى الآخِرينَ» و در لفظ ديگر: «أشقى الناس» و در لفظ ديگر: «أشقى هذه الأمّة كما أنَّ عاقر الناقة أشقى ثمود» (2)«كشنده تو پستترين و نابهكارترين آخرين است» و در لفظ حديث ديگر فرمود: «پستترين و نابهكارترين مردم است» و در حديث سوم فرمود: «پستترين و نابهكارترين اين امت است؛ چنانكه پىكننده ناقه [صالح] پستترين و پليدترين قوم ثمود بود!».
همچنين رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) فرمود:
ألا أُخبِرُكَ بِأشَدِّ النّاسِ عَذاباً يَومَ القِيامَةِ؟ قالَ: أخبِرنِي يا رَسولَ الله. قال: فَإنَّ أشدَّ النّاسِ عَذاباً يَومَ القِيامةِ عاقِرُ ناقةِ ثَمود، و خاضِبُ لِحيَتِكَ بِدَمِ رَأسِكَ. (3)
آيا تو را خبر دهم از كسى كه عذاب و شكنجه او روز قيامت از همه مردم سختتر است؟ على(علیه السلام) عرض كرده: «خبر ده مرا يا رسول اللّه». فرمود: «همانا معذبترين مردم در روز قيامت پى كننده ناقه ثمود است. و آن كس كه ريش تو را به خون سرت خضاب مىكند»8.
و فرمود: «قاتِلُكَ شِبهُ اليَهودِ، وَ هُوَ يَهود» (1)«كشنده تو شبيه يهود است، بلكه خود يهود است». نيز على(علیه السلام) بسيار مىفرمود: «ما يحبس أشقاها» (2)«چه چيز باز مىدارد شقىترين امّت را».
در سخن ديگر اميرالمؤمنين(علیه السلام) به ابن ملجم فرمود: «لا أراكَ إلّا مِن شَرِّ خَلقِ الله» (3)«نمىبينم تو را، جز از بدترين خلق خدا». قاضى ابوالطيب، طاهر بن عبدالله شافعى (4)درباره عمران بن حطان و اشعارش چنين مىسرايد:
انّي لَاَبرَءُ مِمّا انتَ قائِلُهُ عَن ابنِ مُلجَمِ المَلعُونِ بُهتانا
يا ضَربَةً مِن شَقِي ما ارادَ بِها الّا لِيَهدِمَ لِلاِسلامِ اركانا
انّي لَاَذكُرُهُ يَوماً فَاَلعَنُهُ دَنِيّا وَ العَنُ عِمراناً وَ حَطّانا
عَلَيهِ ثُمَّ عَلَيهِ الدَّهر مُتَّصِلاً لَعائِنُ الله اسراراً و اعلانا
فَاَنتُما مِن كِلابِ النّارِ جاءَ بِهِ نَصُّ الشَّرِيعَةِ بُرهانا وَ تِبيانا (5)
همانا من از آنچه درباره ابن ملجم ملعون، بر خلاف واقع گفتهاى، بيزارم.
شگفت از ضربت يك شقى كه اراده نداشت از آن جز اينكه پايههاى اسلام3.
1) . ترتيب جمع الجوامع، ج6، ص412.
2) . همان، ج6، ص411.
3) . تاريخ طبرى، ج6، ص85؛ كامل ابن اثير، ج3، ص169.
4) . «وى از فقهاى شافعى است. ابن خلكان در جلد 1 تاريخش، ص253 گويد: «نامبرده ثقه و راستگو و متدين و با ورع بود و به اصول فقه و فروع آن عارف و در دانش خود مردى بوده اهل تحقيق. سليم الصدر (عارى از عصبيت و كينه) نيكومنش و داراى روش صحيح؛ شعر بر طريقه فقها مىسرايد. در سال 348 در آمل متولد شد و در سال 450 در بغداد وفات يافت».
5) . مروج الذهب، ج2، ص43.
را منهدم و ويران سازد.
همانا من روزى او را ياد مىكنم، و عمران، و حطّان (پدر عمران) را لعن مىفرستم.
بهطور مداوم در نهان و آشكار لعنتهاى خدا بر او و آن ديگرى باد.
شما دو تن (منظور ابن ملجم و عمرآنكه سراينده اشعار ستايشآميز براى اوست يا منظور عمران و پدرش حطّان است) ازسگان جهنم هستيد كه نص شريعت دليل و برهان آن است.
بَكر بن حَسّان باهِلى نيز در اين زمينه چنين سروده است:
قُل ِلِاِبن ملجمَ و الأقدارُ غالبةٌ هَدَّمتَ ويلَكَ للإسلامِ أركانا
قَتَلتَ أفضلَ من يَمشِي عَلى قَدَمٍ وَ أوّلَ الناسِ إسلاماً و إيمانا
و أعلمَ الناسِ بِالقُرآنِ ثُمَّ بِما سَنَّ الرّسولُ لنا شرعاً و تبيانا
صِهرَ النبيِّ و مولانا و ناصرَهُ أضحَت مناقبُهُ نوراً و بُرهانا
و كان مِنهُ عَلَى رَغمِ الحَسودِ لَه مَكانَ هارونَ مِن مُوسَى بن عمرانا
و كان في الحربِ سَيفاً صارماً ذَكَراً ليثاً إذا ما لَقى الأقرانُ أقرانا
ذكرتُ قاتلَهُ و الدمعُ منحدرٌ فقلتُ: سُبحانَ ربِّ الناسِ سُبحانا
إنِّي لأحسبُهُ ما كان من بشرٍ يخشى المعادَ و لكن كان شيطانا
أشقى مُرادٍ إذا عُدّتْ قبائلها و أخسرُ الناسِ عند الله ميزانا
كعاقر الناقة الأُولى التي جَلَبتْ على ثمودَ بأرضِ الحِجْر خُسرانا
قد كان يُخبرُهُم أنْ سوفَ يخْضِبُها قبل المنيّةِ أزماناً فأزمانا
فلا عفا الله عنه ما تحمّله و لا سقى قبرَ عمرانَ بنِ حَطّانا
لقولِهِ في شقيٍّ ظلَّ مجترماً و نالَ ما ناله ظلماً و عدوانا
(يا ضربةً من تقيٍّ ما أراد بها إلّا ليبلغَ من ذي العرشِ رِضْوانا)
بل ضربةً من غويٍّ أورثَتْهُ لَظى و سوف يلقى به الرحمنَ غضبانا
كأنّه لم يرد قصداً بضربتِهِ إلّا لَيَصلى عذابَ الخُلدِ نيرانا (1)
بگو ابن ملجم را، درحالىكه مقدرات غلبه كننده است، واى بر تو كه اركان اسلام را خراب نمودى.
برترين آنان را كه باپاى خود راه مىروند (بشر) و نخستين كسى را كه ايمان آورده و اسلام را كيش خود قرار داد، كشتى.
و آنكه داناترين مردم بوده به قرآن و به آنچه پيغمبر آئين و شريعت قرار داد.
داماد پيغمبر(صلی الله علیه و آله) و سرور ما، و ياور پيغمبر(صلی الله علیه و آله)، آنكه مناقبش به عالميان مورد برهان است.
آنكه مقام و منزلت او نسبت به پيغمبر(صلی الله علیه و آله) به رغم حسودش، همانند جايگاه هارون از موسى بن عمران است.
آنكه در نبرد شمشيرى برنده و حساس و در برابر اقران (شجاعان) به مانند شيرى بود.
من به ياد آوردم كشنده او را درحالىكه اشك چشمانم جارى است، گفتم: منزه است پروردگار خلق به منتهاى منزّهى.
من گمان ندارم كشنده او از بشر بوده كه از روز بازگشت ترسان باشد. بلكه شيطانى بوده است.2.
1) . مروج الذهب، ج2، ص43؛ كامل ابن اثير، ج3، ص171؛ تمام المتون صفدى، ص152.
10 به مانند پىكننده ناقه نخستين، كه بر قوم ثمود در سرزمين حجر خسران و زيان، بار آورد.
آن جناب (على(علیه السلام) به مردم زمان خبر مىداد قبل از مرگ خود، كه به زودى محاسن او را [كشندهاش با خون مقدسش] رنگ خواهد كرد.
پس خدا از او نگذرد جنايتى را كه متحمل شد و قبر عمران بن حطان را سيراب نگرداند.
به علت سخن او درباره پليدى كه مرتكب جنايت شد و رسيد به او (على(علیه السلام) آنچه رسيد از راه ظلم و دشمنى.
كه شگفت از ضربتى كه از پرهيزكارى [چون ابن ملجم!] صادر شد كه اراده نكرد به آن ضربت، مگر اينكه به خشنودى خداوند نائل آيد [نه چنين است].
بلكه ضربتى بود از گمراهى كه او را در شراره آتش دوزخ افكند و به زودى بدان سبب، گرفتار خشم الهى خواهد شد.
گويى او با اين ضربت اراده نكرد، مگر اينكه در آتش عذاب دائمى بسوزد.
در سحرگاه نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرى، دست نفاق و انحراف و توطئه از آستين ابن ملجم مرادى بيرون آمد و برق شمشيرى، تاريكى صبحدم را شكافت و فرق عدالت، به خون نشست. ندايى در مسجد كوفه پيچيد: «فزت و ربّ الكعبة»؛ «به خداى كعبه رستگار شدم» و جبرئيل ميان آسمان و زمين ندا كرد: «تهدّمت و الله اركان السماء قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى»؛ «به خدا قسم ستونهاى آسمان در هم شكست. پسرعمّ پيامبر، على مرتضى، به قتل رسيد».
پس از وقوع اين جنايت، امام را به خانه برده و ابن ملجم را دستگير كردند. امام(علیه السلام) فرمود: «اگر من مُردم، او را قصاص كنيد: با همين شمشير و با يك ضربت. ولى اگر زنده ماندم، خودم درباره او تصميم مىگيرم».
امام على(علیه السلام) تا سه روز بعد از آن ضربت زنده ماند. امّا حال آن حضرت هر روز بيشتر رو به وخامت مىنهاد، تا اينكه شب بيست و يكم فرا رسيد. آن حضرت آخرين وصاياى خود را با فرزندان خويش(عليهم السلام) در ميان نهاد. آنگاه با آنان وداع كرد و در كمال آرامش و اطمينان، به سوى لقاء الله شتافت و عالمى را تا ابد داغدار كرد.
فرزندان آن حضرت، حسنين(عليهما السلام) و محمد بن حنفيه، دست به دست هم داده و پدر را با باقيمانده حنوط رسول خدا(صلی الله علیه و آله) غسل و تكفين كردند. سپس امام حسن(علیه السلام) بر جنازه پدر بزرگوار خود نماز گزارد و آنگاه از بيم جسارت يا اهانت خوارج و بنىاميه، جسد مطهر آن حضرت را مخفيانه پشت كوفه دفن كردند و محل آرامگاه ايشان تا دوران امام رضا(علیه السلام) مخفى بود. (1)
ابومخنف گفته است: ام الهيثم، دختر اسود نخعى، براى اميرالمؤمنين على(علیه السلام) چنين مرثيه گفت:
أَلَا يَا عَيْنُ وَيْحَكِ فَاسْعَدِينَا أَلَا تَبْكِى اميرالمؤمنينا
واى بر تو اى چشم! مرا يارى كن، آيا بر اميرالمؤمنين اشك نمىافشانى؟
و كنا قبل مقتله بخير نرى مولا رسول الله فينا
ما در عهد او روزگار خوشى داشتيم؛ زيرا دوست رسول الله را ميان خود مىديديم.
يقيم الدين لا يرتاب فيه و يقضي بالفرائض مستبينا
احكام دين را مؤمنانه بر پا مىداشت و در مسائل شرع قاطعانه حكومت مىكرد.
و يدعو للجماعة من عصاه و ينهك قطع ايدي السارقينا
گردنكشان را به سوى مقررات اجتماع فرا مىخواند و دست دزدان را از مال مردم مىبريد.3.
1) . بحار الأنوار، ج42، صص273 - 283.
و من بعد النبي فخير نفس ابو حسن و خير الصالحينا
آن كس كه پس از رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) بهتر از همه است. او ابوالحسن، پيشواى صلحاى روزگار است.
فلا تشمت معاوية بن حرب فان بقية الخلفاء فينا
از شماتت لب فرو بند اى معاوية بن حرب؛ زيرا وارث خلافت در كنار ماست.
و اجمعنا الامارة عن تراض الى ابن نبينا و الى اخينا
ما بر اساس رضاى دل عهد اتفاق بستهايم كه خلافت را به پسر پيامبر(صلی الله علیه و آله) واگذاريم.
لا نعطي زمام الامر منا سواه الدهر آخر ما بقينا (1)
هرگز زمام امور خود را جز به دست او، به دست كس ندهيم.
در اين قسمت از تحقيق، بخش ديگرى از واقعيتهاى زندگى و شخصيت
1) . الأغانى، ج11، ص122؛ تاريخ طبرى، ج6، ص87؛ كامل، ج3، ص171.
آسمانى على(علیه السلام) مورد اشاره واقع شد؛ شخصيتى كه حتى دشمنان و مخالفان سرسختش نيز او را مساوى با دين مىدانستند و مخالفت با او را مخالفت با خدا و رسول عنوان مىكردند!
چنانكه ذكر شد, عمرو بن عاص، وقتى فرزندش عبدالله به وى مىگويد نزد معاويه نرو، گفت: اى عبدالله تو مرا به امرى رهنمون شدى كه خير دين و آخرتم در آن است و وقتى سخنان عموزاده خود را شنيد، گفت: اگر با على مىبودم سراى آخرتم را فراخ و آباد مىكردم. على را دينى است كه دنيا را در آن سهمى نيست، و معاويه را دنيا و سلطنتى است كه دينى همراهش نمىباشد. با وجود اين وقتى عمرو تصميم مىگيرد نزد معاويه برو مىگويد: من از سر آز با چشم باز دنيا را برگزيدم. و در گزينشى كه كردم دليل و برهانى (با منطق) دينى ندارم. من به خوبى نتايج آن را مىدانم و مىبينم و نيز گونه مرادهايى را كه به سبب آنها (به دنهيا) گراييدهام برابر خود مىيابم. او خود اعتراف مىكند كه جدايى از على(علیه السلام) و پيوستن به معاويه به منزله فروختن دين به دنياست آنجا كه گفت: اى معاويه! من در صورتى كه در برابر دينم دنيا را به دست نياورده باشم دين خود را به تو نمىفروشم، پس بنگر چه بايد بكنى! اگر مصر را به من بدهى در اين سودا سود كردهاى و پيرى را در برابر آن جلب كردهاى كه (نبودنش) به تو زيان مىزند و (بودنش با تو) سودت مىرساند. البته دين و دنيا همسنگ نيستند و به راستى اگر من آنچه را تو مىدهى بستانم هنوز مغبون شده و سرافكنده باشم.
على(علیه السلام) در بحبوحه جنگ جمل، زبير را صدا زد و چند تا از پيشگويىهاى رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) را به وى يادآور شد. در آن پيشگويىها رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به زبير
هشدار داده بود كه روزى عليه على(علیه السلام) از روى ستم شمشير خواهى كشيد و از راه حق و عدل خارج خواهى شد. زبير وقتى آن سخنان را شنيد نزد ياران خود بازگشت. پسرش عبدالله به او گفت: پدر جان با حالتى نزد ما برگشتى كه وقتى رفتى اين چنين نبودى؟ زبير جواب داد: بله به خدا قسم، على[(علیه السلام)] حديثى از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به يادم آورد كه روزگار از يادم برده بود و اينك به جنگ با او تا ابد نيازى ندارم. برگشتم كه از خدا طلب آمرزش كنم. بدين وسيله زبير اعتراف مىكند كه مخالفت با على مخالفت با حقيقت است مخالفت با خدا و رسول است و بايد از آن توبه كند.
اشعث بن قيس كه از ياران عثمان بود نيز على(علیه السلام) را امام بر حق شمرد و گفت: اين است على، پيشوا و امام راهنما و ابر نعمت بار احسان و سيراب كننده تشنگان. وقتى (دشمن را) به هماوردى طلبيد چون شير بيشهزار بود كه عزت و شرف را آبرو فزود. دعوت حق را به خيرخواهى و ياورى و دوستى بى ريا نسبت به جهاندار و جهانيان اجابت كرد.
در اين بخش دانستيم كه على(علیه السلام) خود شأن نزول آيه (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...) و آيه (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) است. اگر اين آيات، به آيات و اخبار بسيار ديگر ضميمه شود، اصل اصيل منصب «امامت» را كه «اساس اسلام» و «نظام مسلمين» است، به نمايش مىگذارد؛ همان چيزى كه به گفته امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) دركش از حوزه عقل و علم و دانش و بينش بشر بيرون است:
انَّ الاِمامَةَ اجَلُّ قَدراً و اعظَمُ شأناً و اعلَى مَكاناً و امنَعُ جانباً و ابعَدُ غوراً مِن ان يَبلُغَها النّاسُ بِعُقولِهِم او يَنالُوها بِآرائِهِم. (1)4.
1) . بحارالانوار، ج25، ص124.
همانا امامت والاتر و برتر و بالاتر و فراتر و ديريابتر از آن است كه مردم به خردهاى خود آن را دريابند و با انديشههاى خويش به آن رسند.
اين جملات، جزئى از حديث شريفى است كه شخصى به نام «عبد العزيز بن مسلم» حضور امام(علیه السلام) آمد و گزارش «اجتماع» دانشمندان مرو در «جامع» شهر را در روز «جمعه» و بحث آنان در باب «امامت» را به عرض حضرت رساند. امام(علیه السلام) لبخندى زد و سخن را به اين مضامين آغاز فرمود:
خداوند پيغمبرش را از دنيا نبرد مگر آنگاه كه آئينش را كمال بخشيد و قرآنى فرو فرستاد كه همه چيز در آن هست كه ( ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ). (1)تا اينكه سال آخر عمر پيغمبر و «حجّة الوداع» فرا رسيد و ولايت ابلاغ گرديد و آيه (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) (2)، فرود آمد و امامت متمم دين و على(علیه السلام) امام امّت شد.
حضرت رضا(علیه السلام) از همين جا وارد اصل مطلب مىشوند و امامت را با عبارات مذكور مىستايند و براى نشان دادن رفعت اين رتبت از امام صادق روايت مىكند كه فرمود:
خداوند تبارك و تعالى ابراهيم را به بندگى برگزيد، پيش از آنكه پيغمبرش كند و به پيغمبرى سر افرازش كرد، پيش از آنكه رسولش سازد و رسالتش داد، پيش از آنكه خليلش خواند و خليلش فرمود، پيش از آنكه او را امام كند. امام، يكتاى بىهمتاى زمان و انسان بىمثل و مانند دوران و شخصيت غير قابل سنجش با ديگران است.».
سپس نتيجه مىگيرند:
كيست كه امام را بشناسد و بتواند او را برگزيند؟ هيهات! هيهات! عقلها حيران و انديشهها سرگردان و انديشمندان بيچاره و دانشمندان درمانده دريافت شأنى از شأنها و فضيلتى از فضيلتهاى اماماند: «فاين الاختيار من هذا و اين العقول عن هذا و اين يوجد مثل هذا؟». (1)
پس شناخت و برگزيدن امام، در انحصار خدا و از حدود عقول و افكار مردم چنان بيرون و افزون است كه خود صاحب منصبان امامت هم، حق گزينش جانشين ندارند و از تعيين امام پس از خود، از پيش خويش معاف مىشوند. حضرت صادق(علیه السلام) به «عمرو بن اشعث» كه با بيست نفر شرفياب محضر امام بود، فرمود:
لَعَلّكُم تَرونَ انَّ هَذا الاَمرَ في الاِمامَة الى الرَّجُلِ مِنّا يَضَعُهُ حَيثُ يَشاء وَ الله انَّهُ لَعَهدٌ مِنَ الله نَزَل عَلَى رسول الله الَى رِجالٍ مُسَمَّين رَجُلٌ فَرَجُل حَتّى يَنتَهي الَى صاحِبِها!
شما مىپنداريد كه اين امر امامت واگذار به يكى از ماست كه به هركس بخواهيم بدهيم؟ به خدا سوگند كه آن پيمانى خدايى است كه بر رسول فرود آمد و به مردانى كه نام يك يك آنان برده شده، واگذار است تا به صاحبش برسد.
همچنين وقتى از همين امام عزيز مىپرسند چرا امامت در صلب حسين(علیه السلام) است نه حسن(علیه السلام)؟ مىفرمايد:
انَّ الاِمامَةَ خِلافَةُ الله عزّ و جل، لَيسَ لِاَحَدٍ أن يَقولَ لِمَ جَعَلَها الله فِي صُلبِ الحُسَين، دونَ صُلبِ الحَسن. (2)6.
امامت نمايندگى خداى عز و جل است و كس را نرسد كه بگويد چرا خداوند آن را در پشت حسين قرار داد نه حسن.
عجبا كه دائره تعيين امام از اين نيز تنگتر مىشود و از مرز اختيارات پيغمبر هم مىگذرد و «رسول» فقط «مأمور تبليغ» مىگردد نه «مسئول تعيين». در آيه شريفه «تبليغ ولايت»، خطاب (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ) و امر (بَلِّغْ) و تعبير از ولايت به (ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ) به خوبى نشان مىدهد كه «پيغمبر(صلی الله علیه و آله)»، رساننده «فرمانى» فرود آمده از سوى خداست و اين فرمان مُكَمِّل دين و تبليغش، به پايان بردن رسالت است. به همين جهت وقتى آن آيه نازل مىگردد، مىفرمايد:
انِخوا ناقَتي فَوَالله ما ابرَحُ مِن هَذا المَكانِ حَتّى ابَلِّغَ رِسالَةَ رَبِّي.
شترم را بخوابانيد كه به خدا قسم از اين سرزمين بيرون نمىروم، مگر آنگاه كه رسالت پروردگارم را به مردم برسانم. (1)
همه اين تعبيرات، حكايت از اين دارد كه امامت، امرى الهى و واگذار به حق و در اختيار خداست. و با «بيعت» و «اجماع» و «مشورت» و «شورى»، «قهر» و «استيلاء» فراهم نمىشود و از اختيار پيغمبر و امام هم بيرون است؛ چه خود رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) آنگاه كه رويداد غدير پايان پذيرفت و ولايت ابلاغ گرديد، در پاسخ گروهى كه به خدمتش آمده بودند، فرمود: «ما فَعلتُ ذلك مِن رأيي فَاَتَخَيّرَ فِيه وَ لَكِنّ الله امَرَنِي بِهِ»؛ «من از پيش خود چنين نكردم كه مختار باشم، بلكه خدا مرا به آن فرمان داد». (2)
با نظر به خصيصه ذاتى اسلام و قرآن نيز مسلّم مىشود كه سازگارترين نوع0.
عقائد با اسلام، عقيده «الهى بودن» امامت است. چه اسلام، آئين بتشكنى و يكتاپرستى است، شعارش «لا اله الّا الله» و پيغمبرش «رسول الله» و كتابش «كلام اللّه» است. آيا «الهى» بودن «امامت» با همچو آئينى سازگارتر است يا اجماعى و استيلائى بودن آن؟ آيا رهبرى كه برگزيده خدا و مختار حق است و امامى كه همانند پيغمبر است، عزيزتر و عظيمتر خواهد بود يا خليفه و جانشينى كه با اجماع و استيلاء يا بيعت و شورا تكيه بر مسند مىزند؟
از همين جا متوجّه اين نكته مىشويم كه لزوم نص از جهت «تعريف» است نه از جهت «تعيين» و اگر فرضاً پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) هم امام را معرفى نمىكرد، امامت او مسلّم بود؛ زيرا جانشينى امام و امامت او كه رياست عامّه در امور دين و دنياست، بستگى به جهت ولايت وى دارد؛ يعنى چون داراى ولايت مطلقه و در همه عالم، نافذالاراده است، بايد بر مردم حكومت كند و ولايتش قائم به نفس او و انفكاكناپذير از اوست.
بارى اعتقاد ما اين است كه «امامت» مقامى مثل «نبوّت» و امام شخصيتى نظير پيغمبر است و اثبات اين منصب و احراز اين مقام همان ضوابط و شرائطى دارد كه نبوت و رسالت داشت؛ يعنى براى اثباتش پاى «قاعده لطف و عون» و «لزوم وجود فرد اكمل» و «مظهر اتم» و «مجرى و واسطه فيض» و «علّت مُبقيه دين» و «رحمت عامّه» و دهها دليل ديگر به ميان مىآيد و در احرازش از «عصمت» و «اعلميت» و «جامعيت» و صدها صفت ديگر گفتوگو مىشود تا معلوم گردد كه امام، قائم مقام و نايب مناب و متّصف به صفات رسول و همراز و همآواز اوست.
كار يكتائى «پيغمبر» و «پيشوا» از اين هم فراتر مىرود و به آنجا مىانجامد كه امام «نفس نفيس» رسول مىشود. مگر آيه شريفه مباهله (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ
أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ) (1)صراحت در اين ندارد كه «على(علیه السلام)» نفس نفيس حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) است و مگر نه اين است كه نبى اكرم(صلی الله علیه و آله) به على(علیه السلام) مىفرمايند: «انتَ مِنّي وَ َانا مِنكَ» و «اَنتَ مِنّي كَروحي مِن جَسَدي» و «اَنتَ مِنّي كَالضَّوء مِنَ الضَّوء» و نيز مىفرمايند: «علي منّي مثل راسي من بدني». (2)مگر به امسلمه نفرمودند: «عَلِي مِنّي و انا مِن عَلِي لَحمُهُ مِن لَحمي و دَمُهُ مِن دَمِي و هُوَ مِنّي بِمَنزِلَهِ هارون من موسى». (3)مگر در فتح خيبر نيز به خود على(علیه السلام) نفرمودند:
لَو لا ان تقول فيكَ طائفةٌ من امّتي ما قالَت النّصارَى في المسيحِ بنِ مريم لَقُلتُ فيكَ اليَوم مَقالا لا تَمُرُّ بِمَلأٍ الّا اخَذوا التُّرابَ مِن تَحتِ قَدَمَيكَ و مِن فَضلِ طَهوركَ فَاستَشفُوا بِهِ و لَكن حَسبُكَ ان تَكونَ مِنّي و انَا مِنكَ تَرِثُني و ارِثُكَ و انتَ مِنّي بِمَنزِلَةِ هارون من موسى ... و انَّ سِلمُك سِلمي و سَريرتُكَ سَريرتي و عَلانِيتُكَ علانيتي و انّ وُلدَك وُلدي ... و لَيسَ احدٌ مِنَ الاُمَّةِ يَعدِلُكَ عِندي. (4)
اگر نه اين بود كه گروهى از امتم، درباره تو همان مىگفتند كه نصارا درباره مسيح گفتهاند، امروز چنان در فضيلتت سخن مىگفتم كه به هيچ انجمنى نگذرى، مگر آنكه خاك پايت را برگيرند و از فزونى آب وضويت شفا جويند. ليكن تو را همين بس كه تو از منى و من از توام. تو از من ارث مىبرى و من نيز از تو. نسبت تو به2.
1) . آل عمران: 61، «بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم؛ شما نيز فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما نيز زنان خود را؛ ما از نفوس خود (و كسى كه همچون ماست) دعوت كنيم، شما نيز از نفوس خود؛ آنگاه مباهله (و نفرين) كنيم...».
2) . بحار الانوار، ج38، ص496.
3) . همان، ج37، ص254.
4) . همان، ص272.
من نسبت هارون به موسى است. سازش تو سازش من، سرشت تو سرشت من، و فرزندان تو فرزندان منند و ميان امتم كسى در پيشگاه من چون تو نيست.
على(علیه السلام) صاحب سرّ و كاتب وحى پيامبر بود:
كان الوحي يَنزِلُ عَلى رَسول الله ليلاً فَلا يُصبِح حَتى يُعلِّمهُ عَلياً و يَنزِلُ الوحي نهارا فلا يُمسِي حتى يُعلّمه علياً.
اگر وحى در شب بر پيغمبر نازل مىشد، آن شب را به روز نمىآورد، مگر آنكه وحى را به على(علیه السلام) مىآموخت و اگر به روز فرود مىآمد، آن روز را شام نمىكرد، مگر آنكه على(علیه السلام) را از آن آگاه مىفرمود.
اينها نمونهها و جلوههاى كوتاهى از گفتار و رفتار پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و آله) با امام اميرالمؤمنين(علیه السلام) است كه خود اين اقوال و افعال، «نصوص قوليه و فعليه» ديگرى براى جانشينى آن حضرت است.
على(علیه السلام) به قدرى در قلّه و اوج است كه بىاختيار بايد با شاعر هماهنگ شد كه «لَعَمري تِلكَ احدَى المُعجزات» و همراه با «صفى حلّى» به حضرتش معروض داشت كه:
جُمِعَت في صفاتك الاضداد فلهذا عَزَت لك الاَنداد
زاهدٌ حاكمٌ حليمٌ شجاعٌ فاتِكٌ ناسكٌ فقيرٌ جوادٌ
شِيَمٌ ما جُمِعنَ في بشرٍ قَطُ و لا حازَ مِثلَهُنَ العبادُ
خُلُقٌ يَخجِل النَسِيمَ من اللُطف و بَأسٌ يذوبُ منه الجَمادُ (1)
در تو صفات متضاد فراهم آمد بدين جهت تو بىمانند هستى!2.
1) . تجلى ولايت، ص222.
تو زاهدى حاكم، بردبارى بىباك، قهرمانى پرستشگر و نادارى بخشندهاى.
در تو منشهايى جمع گرديده كه در هيچ بشرى فراهم نيامده و هيچكس را به نظائر آن دسترسى نيست.
خوئى به نرمى نسيم صبحگاهى و خشونتى سختتر از سنگ دارى.
به مصداق جمله «الفضل ما شهدت به الاعداء» سرودهها و نظم و نثرهاى بديع و دلنشينى، مخالفان و حتى دشمنان على(علیه السلام)، خواسته يا ناخواسته، بر بيان و بنان جارى ساختهاند كه پرداختن به همه آنها مثنوى هفتاد من كاغذ شود. اميد است آن ولى الله الاعظم، با قدرت يداللهى و نگاه عيناللهى، نظر مرحمتى فرمايد تا بتوانم در اين زمينه با نگارش آثارى وظيفه غلامى خويش را به ساحت مقدس آن مولاى مهربان به انجام برسانم انشاء الله. گرچه آن مولاى پرهيزگاران، بىنياز از هر تعريف و توصيف است و نور وجود على(علیه السلام) در طول تاريخ اسلام بسان خورشيد بر جامعه بشرى تابيده است! به گفته چند تن از فرهيختگان سنى، در فضايل على(علیه السلام) چه بگوييم كه دشمنانش از عناد و كينه، دوستانش از ترس و واهمه، فضايل على(علیه السلام) را كتمان كردند. مع الوصف فضايل على(علیه السلام) دنيا را پر كرده است.
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين و صلى الله على سيدنا و نبينا محمد و آله الطاهرين.
حافظ نجفى 93/10/1
القرآن الكريم.
الإتحاف بحبّ الأشراف، شيخ عبدالله بن محمّد بن عامر الشبراوى، مصر، المطبعة الأدبيّة.
الاحتجاج على أهل اللجاج، ابىمنصور أحمد بن علىبن ابىطالب طبرسى، إعداد السيّد محمّد باقر الخرسان، النجف الأشرف، مطبعة النعمان، 1386ه .ق/ 1966م.
إحقاق الحق، قاضى سيّد نور الله حسينى مرعشى شوشترى، قم، نشر مكتبة آية الله العظمى المرعشى(رحمه الله).
الأحكام السلطانية و الولايات الدينية، ابى الحسن على بن محمّد بن حبيب البصرى الماوردى، قم، مكتبة الإعلام الإسلامى، 1406ه .ق. [بالأوفست عن طبعة مصر].
إحياء العلوم، أبوحامد محمّد بن محمّد الغزالى، چاپ اول، المطبعة الأميرية ببولاق، 1324ه .ق.
إحياء الميت، جلالالدين عبدالرحمان بن أبىبكر السيوطى، چاپ اول، بيروت، مؤسّسة الوفاء، 1402ه .ق.
أخبار الدول، ابىعبّاس أحمد بن يوسف بن أحمد دمشقى قرمانى، بيروت، عالم الكتب.
الأخبار الطوال، ابىحنيفة أحمد بن داود الدينورى، تحقيق عبد المنعم عامر، مراجعة جمال الدين الشيال، قم، منشورات الرضى، 1409ه .ق/ 1368ه .ش. [بالأوفست عن طبعته الأولى، القاهرة، دار إحياء الكتب العربية، 1960م].
الاذكار، شيخ محيىالدين يحيى بن شرف شافعى، چاپ القاهرة.
أرجح المطالب، شيخ عبيدالله الحنفى الأمر تسرى، چاپ لاهور.
ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى، شهابالدين القسطلانى، طبع بولاق، الميمنية: 1307ه .ق.
الإرشاد، ابىعبدالله محمّد بن محمّد بن نعمان عكبرى بغدادى (شيخ مفيد)، چاپ اول، نشر المؤتمر العالمى لألفيّة الشيخ المفيد، 1413ه .ق.
أساس البلاغة، ابىالقاسم جار الله محمود بن عمر الزمخشرى تحقيق عبدالرحيم محمود، بيروت، دارالمعرفة، 1399ه .ق/ 1979م.
أسباب النزول، ابى الحسن على بن أحمد الواحدى النيسابورى، قم، منشورات الرضى، 1362ه .ش. [بالأوفست عن طبعة بيروت، دار الكتب العلمية].
الإستيعاب، ابىعمر يوسف بن عبدالله بن محمّد بن عبدالبر بن عاصم النمرى، بهامش الإصابة، چاپ اول، بيروت، نشر دار إحياء التراث العربى، 1328ه .ق.
اسد الغابة، ابىالحسن على بن محمّد بن عبدالكريم ابن عبدالواحد شيبانى، (ابن اثير) بيروت، دار إحياء التراث العربى.
إسعاف الراغبين، لمحمّد بن على الصبّان، المطبوع بهامش نور الأبصار، بيروت،
دارالفكر.
الإصابة فى تمييز الصحابة، ابى الفضل شهاب الدين أحمد بن على (ابن حجر العسقلانى)، چاپ اول، بيروت، دار صادر. [بالأوفست عن مصر، مطبعة السعادة، 1328ه .ق].
الاضداد، العلامة الشهير بالانبارى، چاپ كويت.
اعجب ما رأيت، حمّد سليمان محفوظ.
إعلام الورى باعلام الهدى، امين الإسلام أبى على الفضل بن حسن طبرسى، چاپ سوم، طهران، نشر دار الكتب الإسلاميّة.
الأعلام، خير الدين الزركلى، چاپ ششم، بيروت، دار العلم للملايين، 1984م.
أعيان الشيعة، سيّد محسن بن عبدالكريم الأمين الحسينى العاملى الشقرائى، إعداد السيّد حسن الأمين، چاپ پنجم، بيروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403ه .ق/ 1983م.
الأغانى، ابىالفرج على بن الحسين الأصبهانى، تحقيق عدة من الفضلاء، بيروت، دار إحياء التراث العربى. [بالأوفست عن طبعة مصر].
ألف باء، ابوالحجاج يوسف بن محمد البلوى.
أمالى المفيد، ابىعبدالله محمّد بن محمّد بن النعمان العكبرى البغدادى (شيخ مفيد) تحقيق حسين استاد ولى و على أكبر الغفارى. قم، مؤسّسة النشر الإسلامى، 1403ه .ق.
الإمامة و السياسة، ابى محمّد عبدالله بن مسلم بن قتيبة الدينورى، چاپ اول، قم، منشورات الشريف الرضى، 1413ه .ق.
إنباه الرواة على أنباء النحاة، للوزير جمال الدين أبى الحسن على بن يوسف القفطى،
تحقيق محمّد ابوالفضل إبراهيم، چاپ اول، القاهرة، دار الكتب المصرية، 1365ه .ق.
أنساب الأشراف، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذرى، تحقيق إحسان عبّاس، چاپ اول، بيروت، النشرات الإسلامية، 1400ه .ق/ 1979 م.
انسان العيون الشهير بالسيرة الحلبية، شيخ على بن برهان الدين حلبى شافعى، مصر.
الإنصاف فيما يجب اعتقاده و لا يجوز الجهل به، ابىبكر بن الطيّب القاضى الباقلانى، تحقيق محمّد زاهد بن الحسن الكوثرى، چاپ دوم، مصر، مؤسّسة الخانجى، 1382ه .ق/ 1963م.
بحار الأنوار، محمّدباقر مجلسى، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ه .ق.
بحرالمناقب، جمال الدين (ابن حسنويه)، (مخطوط)
البداية و النهاية، ابىالفداء إسماعيل بن عمر (ابن كثير دمشقى) بيروت، دار إحياء التراث العربى، 1413ه .ق.
بلاغات النساء، ابىالفضل أحمد بن أبىطاهر (ابن طيفور). إعداد أحمد الألفى، چاپ اول، بيروت، دار الحداثة، 1987م.
بهجة النفوس، حافظ ابومحمد بن ابىحمزه ازدى اندلسى، متوفاى 699ه .ق.
تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمّد ابن خلدون، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميّة، 1413ه .ق.
تاريخ الإسلام، شمسالدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، چاپ دوم، بيروت، دارالكتاب العربى، 1410ه .ق.
تاريخ الأمم و الملوك، الطبرى، طبع الاستقامة بمصر.
تاريخ الخلفاء، جلالالدين عبدالرحمان بن ابىبكر سيوطى، چاپ اول، قم،
منشورات الشريف الرضى، 1411ه.ق.
التاريخ الصغير، ابى عبدالله محمّد بن إسماعيل البخارى، تحقيق محمود إبراهيم زائد، چاپ اول، بيروت، دار المعرفة، 1406ه .ق/ 1986م.
تاريخ الطبرى، ابىجعفر محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1409ه .ق.
التاريخ الكبير، محمّد بن اسماعيل البخارى، طبعة حيدرآباد الدكن، 1362ه .ق.
تاريخ بغداد، ابىبكر أحمد بن على خطيب بغدادى، بيروت، دار الكتب العلميّة.
تاريخ مدينة دمشق، ابىالقاسم على بن الحسن بن هبةالله (ابن عساكر الدمشقى) تحقيق سكينة الشهابى، چاپ اول، دمشق، دار الفكر، 1404ه .ق/ 1984م.
تاريخ يعقوبى، لأحمد بن ابىيعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (يعقوبى) قم، نشر فرهنگ اهلالبيت. [بالأوفست عن طبعة بيروت، دار صادر].
تحقيق ابوهاجر محمّد سعيد بن بسيونى زغلول، بيروت، دار الكتب العلمية.
تذكرة الخواص، يوسف بن قزغلى بن عبدالله (سبط ابن جوزى) تقديم السيّد محمّد صادق بحرالعلوم، طهران، مكتبة نينوى الحديثة.
تفسير ابن كثير، ابىالفداء اسماعيل بن كثير قرشى دمشقى، چاپ اول، بيروت، دار المعرفة، 1406ه .ق.
تفسير ابوسعود عمادى محمّد بن حنفى.
تفسير البسيط و اسباب النزول، ابوالحسن واحدى نيشابورى.
تفسير البيضاوى، قاضى ناصرالدين أبىسعيد عبدالله بن عمر بن محمّد شيرازى بيضاوى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميّة، 1408ه .ق.
التفسير الخازن، علاءالدين على بن محمّد خازن بغدادى.
تفسير القرطبى، ابىعبدالله محمّد بن أحمد الأنصارى القرطبى بيروت، دار الكتب العلميّة، 1413ه.ق.
التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، محمّد بن عمر الخطيب فخرالدين الرازى، چاپ سوم، بيروت، دار إحياء التراث العربى. [بالأوفست عن المطبعة البهية المصرية].
تفسير الكشّاف، ابىالقاسم جارالله محمود بن عمر زمخشرى، نشر أدب الحوزة. [بالأوفست عن طبعته السابقة].
تفسير حافظ ابن مردويه ابوبكر اصفهانى.
تفسير حافظ الدين نسفى.
تفسير روح البيان، شيخ اسماعيل بروسى.
تفسير روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، شهاب الدين السيّد محمود آلوسى بغدادى، بيروت، نشر دار إحياء التراث العربى.
تفسير طبرى (جامع البيان)، لأبى جعفر محمّد بن جرير طبرى، بيروت، دارالمعرفة، 1403ه .ق/ 1983 م. [بالأوفست عن طبعته الأولى، بولاق، المطبعة الأميرية، 1330ه .ق].
تفسير فتح القدير، شوكانى.
تفسير كشف البيان، ابواسحاق ثعلبى.
تفسير نظامالدين قمى نيشابورى.
تلخيص المستدرك، ابى عبدالله محمّد بن أحمد بن عثمان الذهبى، بيروت، دارالفكر، 1398ه .ق.
تهذيب التهذيب، ابىالفضل أحمد بن على بن حجر عسقلانى، چاپ اول، بيروت،
دارالفكر، 1404ه .ق/ 1984م.
تهذيب الكمال، ابىالحجاج جمال الدين يوسف مزّى چاپ پنجم، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1413ه .ق.
جوهرة الكلام، سيد محمود قراغولى بغدادى حنفى.
حلية الأولياء، ابى نعيم أحمد بن عبدالله الأصفهانى، بيروت، دارالكتاب العربى.
حلية البشر، عبدالرزاق بن حسن بن ابراهيم بيطار حنبلى، طبع مجمع اللغة العربية.
الخصائص، ابى عبدالرحمان أحمد بن على بن شعيب النسّائى، مطبعة التقدّم العلميّة، القاهرة.
الدرّ المنثور فى التفسير المأثور، جلالالدين عبدالرحمان بن ابىبكر سيوطى، دارالفكر، 1403ه .ق/ 1983م.
دلائل الإمامة، ابىجعفر محمّد بن جرير بن رستم طبرى، قم، چاپ اول، مؤسسة البعثة، 1413ه .ق.
دلائل النبّوة، ابىبكر أحمد بن الحسين بن على بيهقى، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميّة، 1405ه .ق.
ذخائرالعقبى فى مناقب ذوى القربى، ابىجعفر محبّالدين احمد بن عبدالله الطبرى، بيروت، دارالمعرفة. و طبع مكتبة القدسى بمصر.
الذيل، حافظ ابوموسى مدنى.
رشفة الصادى، سيد ابوبكر بن شهاب الدين علوى حسينى حضرمى، طبع القاهرة بمصر.
الروض الأزهر، سيد شاه تقى على كاظمى علوى (قلندر هندى حنفى) چاپ
حيدرآباد.
الروض الأنف، ابوالقاسم عبدالرحمان خثعمى سهيلى مراكشى.
روضة الأحباب، اصيل الدين عطاء الله الدشتكى.
الرياض النضرة فى مناقب العشرة المبشّرين بالجنة، ابىجعفر محبّ الدين أحمد بن عبدالله طبرى، بيروت، دارالندوة الجديدة، 1408ه .ق/ 1988م.
سنن ابن ماجة، ابىعبدالله محمّد بن يزيد بن ماجة القزوينى، تحقيق محمّد فؤاد عبدالباقى، بيروت، دار الكتب العلمية.
سنن أبى داود، ابىداود سليمان بن اشعث سجستانى، تحقيق محمّد محيى الدين عبدالحميد، دار إحياء السنة النبويّة.
سنن الترمذى، ابىعيسى محمّد بن عيسى بن سورة الترمذى، تحقيق أحمد محمّد شاكر، بيروت، دارالفكر، تاريخ مقدّمة التحقيق 1357ه .ق/ 1938م.
سنن الدارقطنى، ابىالحسن على بن عمر بن أحمد الدارقطنى، بيروت، نشر دار المعرفة.
السنن الكبرى، ابىبكر أحمد بن حسين بن على بيهقى، بيروت، دار المعرفة. [بالأوفست عن طبعة الهند].
سنن النسائى، (بشرح الحافظ جلال الدين السيوطى و حاشية الإمام السندى)، ابى عبدالرحمان أحمد بن شعيب نسائى، بيروت، دار إحياء التراث العربى.
السيرة الحلبية، ابىالفرج نورالدين على بن إبراهيم بن أحمد الحلبى، بيروت، المكتبة الإسلامية.
السيرة النبويّة، احمد زينى دحلان، بهامش السيرة الحلبيّة، بيروت، دار إحياء التراث
العربى.
السيرة النبويّة، سيرة ابن هشام، ابىمحمّد عبدالملك بن هشام بن ايوب الحميرى، تحقيق عدة من الفضلاء، بيروت، دار إحياء التراث العربى.
السيرة النبويّة، ظهيرالدين كازرونى(مطبوع در هامش سيرة حلبية، ج2، ص201 ط قاهرة).
شرح المواهب اللدنية، الزرقانى، طبع الازهرية بمصر.
شرح ديوان اميرالمؤمنين(علیه السلام)، حسين معينالدين ميبدى، من مخطوطات مكتبة آيةالله العظمى المرعشى(رحمه الله)، الرقم 3997.
شرح نهج البلاغة، عزالدين عبدالحميد بن محمّد بن ابىالحديد معتزلى، تحقيق محمّد أبوالفضل إبراهيم، قم، إسماعيليان، [بالأوفست عن طبعته الأولى، القاهرة، دار إحياء الكتب العربية، 1378ه .ق/ 1959م].
الشعر و الشعراء، ابىمحمّد عبدالله بن مسلم بن قتيبة دينورى، چاپ سوم، بيروت، عالم الكتب، 1404ه .ق/ 1984م.
شواهد التنزيل، عبيدالله بن عبدالله بن احمد (حاكم حسكانى) وزارت ارشاد الاسلامى، تهران، چاپ اول، 1411ه .ق.
صحيح البخارى، ابىعبدالله محمّد بن إسماعيل البخارى، بيروت، دارالفكر، 1401ه .ق/ 1981م. [بالأوفست عن طبعته دار الطباعة العامرة بإستانبول].
صحيح مسلم بشرح النووى، ابى الحسين مسلم بن حجاج قشيرى نيسابورى، بيروت، دارالفكر، 1401ه .ق/ 1981م.
الصواعق المحرقة، احمد بن حجر هيتمى مكّى، چاپ دوم، مصر، مكتبة القاهرة،
1385ه .ق. و تحقيق عبد الرحمان بن عبدالله التركى، و كامل محمّد خرّاط، نشر مؤسّسة الرسالة، بيروت 1417ه .ق.
الطبقات الشافعية الكبرى، ابىنصر عبدالوهاب بن على بن عبدالكافى تاجالدين السبكى، تحقيق محمود محمّد الطناحى و عبدالفتاح محمّد الحلو، چاپ اول، مصر، مطبعة عيسى البابى الحلبى و شركاه، 1974م.
الطبقات الكبرى، المسمّاة بلواقح الأنوار فى طبقات الأخيار لمحمّد بن سعد بن منيع الزهرى (ابن سعد)، بيروت، دار الفكر.
الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، ابىالقاسم رضىالدين على بن موسى بن طاوس الحسنى، قم، مطبعة خيام، 1400ه.ق.
العبر فى خبر من غبر، ابىعبدالله شمسالدين محمّد بن أحمد بن عثمان ذهبى.
العقد الفريد، ابى عمر أحمد بن محمّد بن ربّه الأندلسى، تحقيق عدة من الفضلاء، بيروت، دارالكتاب العربى، 1403ه .ق/ 1983م.
عمدةالقارى، فى شرح صحيح البخارى، بدرالدين ابومحمد محمود بن أحمد العينى، طبع المنيرية بمصر.
عيون الأثر، شيخ فتحالدين ابوالفتح محمد اليعمرى الأندلسى الإشبيلى (ابن سيدالناس)، طبع القدسى بالقاهرة.
الغارات أو الاستنفار و الغارات، ابى إسحاق إبراهيم بن محمّد بن سعيد (ابن هلال الثقفى) تحقيق السيّد عبد الزهراء الحسينى الخطيب، چاپ اول، بيروت، دار الأضواء، 1407ه .ق/ 1987م.
الغدير، ميرزا عبدالحسين بن أحمد امينى النجفى، تهران، چاپ دوم، دار الكتب
الاسلامية، 1366ه .ش.
الفائق فى غريب الحديث، ابىالقاسم جارالله محمود بن عمر زمخشرى، تحقيق محمّد البجاوى و محمّد أبوالفضل إبراهيم، چاپ دوم، القاهرة، عيسى البابى و شركاه.
فتح البارى، احمد بن على بن حجر عسقلانى، چاپ اول، دار الريّان للتراث، القاهرة، 1407ه .ق.
الفتوح، ابى محمّد أحمد بن أعثم كوفى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1406ه .ق/ 1986م.
فرائدالسمطين فى فضائل المرتضى و البتول و السبطين و الأئمة من ذريتهم(عليهم السلام)، ابراهيم بن محمّد بن المؤيّد بن عبدالله بن على بن محمّد جوينى خراسانى، چاپ اول، بيروت، مؤسسة المحمودى، 1398ه .ق.
فرائدالسمطين، شيخ الاسلام ابواسحاق حمويى.
الفصول المختارة، ابىعبدالله محمد بن محمّد بن نعمان عكبرى بغدادى (شيخ مفيد) چاپ اول، قم، المؤتمر العالمى لألفيّه الشيخ المفيد، 1413ه .ق.
الفصول المهمّة فى معرفة أحوال الأئمّة(عليهم السلام)، على بن محمّد بن احمد مالكى مكى (ابن صبّاغ)، طهران، مؤسّسة الأعلمى. [بالأوفست عن طبعة النجف الأشرف، مكتبة دار الكتب التجارية].
فضائل الخمسة من الصحاح السته، سيّد مرتضى حسينى فيروزآبادى، چاپ دوم، تهران، دار الكتب الإسلامية، 1413ه .ق.
فضائل الصحابة، ابىعبدالله أحمد بن محمّد بن حنبل تحقيق وصى الله بن محمّد
عباس، چاپ اول، بيروت، مؤسّسة الرسالة، 1403ه .ق/ 1983م.
فضائل اميرالمؤمنين، محمد بن على قفال شافعى. (مخطوط)
فيضالقدير فى شرح الجامع الصغير، عبدالئوف المناوى، مصر، چاپ مصطفى محمّد، 1938.
قصص الأنبياء، عبدالوهاب بن الشيخ سيد أحمد النجار، چاپ اول، قم، مؤسّسة دين و دانش و دارالهجرة، 1405ه .ق. [بالأوفست عن طبعة مصر].
الكافى، ابىجعفر ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب بن إسحاق كلينى رازى، تحقيق علىاكبر غفارى، چاپ چهارم، بيروت، دار صعب و دارالتعارف، 1401ه .ق. [بالأوفست عن طبعة دار الكتب الإسلامية بطهران].
الكامل فى التاريخ، ابىالحسن عزّالدين على بن ابىالكرم محمّد بن محمّد بن عبدالكريم شيبانى (ابن الأثير جزرى) 13 مجلد، بيروت، دار صادر و دار بيروت، 1385ه .ق/ 1965 م (كلّما جاء فى التعاليق «الكامل» مطلقا فهو هذا الكتاب).
الكامل، ابىالعباس محمّد بن يزيد المبرّد، تحقيق محمّد أبوالفضل ابراهيم و السيّد شحانة، مصر، دار نهضة مصر للطبع و النشر.
كتاب سليم بن قيس، سليم بن قيس هلالى عامرى، تحقيق علاءالدين موسوى. چاپ اول، تهران، مؤسّسة البعثة، 1407ه .ق.
كفاية الطالب فى مناقب علىبن ابىطالب(علیه السلام)، ابىعبدالله محمّد بن يوسف بن محمّد گنجى شافعى، تحقيق محمّد هادى امينى. چاپ دوم، تهران، دار إحياء تراث أهل البيت، 1404ه .ق/ 1362ه .ش.
كنز الفوائد، ابىالفتح شيخ محمّد بن على بن عثمان كراجكى طرابلسى، إعداد
عبدالله نعمة، چاپ اول، بيروت، دار الأضواء، 1405ه .ق/ 1985م.
كنزالعمّال فى سنن الأقوال و الأفعال، علاءالدين على متقى بن حسام الدين هندى، إعداد الشيخ بكرى حيّانى و الشيخ صفوة السقا، چاپ پنجم، بيروت، مؤسّسة الرسالة، 1405ه .ق/ 1985م.
لسان الميزان، ابىالفضل شهابالدين احمد بن على بن حجر عسقلانى، چاپ دوم، بيروت، مؤسّسة الأعلمى، 1406ه .ق/ 1986م.
لمع الأدلة فى اصول النحو، أبوالبركات الانبارى.
مجمع البيان فى تفسير القرآن، ابى على فضل بن حسن طبرسى، تحقيق الميرزا ابىالحسن شعرانى، چاپ پنجم، تهران، المكتبة الإسلامية، 1395ه .ق.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نورالدين على بن أبىبكر هيثمى، بتحرير العراقى و ابن حجر، چاپ دوم، بيروت، دارالكتاب عربى، 1402ه .ق/ 1982 م.
المحاسن و المساوى، ابراهيم بن محمّد البيهقى، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، القاهرة، مطبعة نهضة مصر.
محاضرة الأوائل، علاءالدين على دده السكتوارى البسنوى، چاپ دوم، بيروت، افسيت دارالكتاب العربى، 1398ه .ق.
مرآة المؤمنين، مولوى الشيخ ولى الله لكنهوئى، چاپ هند.
المرقاة فى شرح المشكات، هروى قارى.
مروج الذهب و معادن الجوهر، ابىالحسن على بن حسين مسعودى، تحقيق محمّد محيىالدين عبدالحميد، چاپ چهارم، مصر، مطبعة السعادة، 1384ه .ق/ 1964م.
مسائل الإمامة و مقتطفات من الكتاب الأوسط فى المقالات، ابىالعباس عبدالله بن
محمّد بن عبدالله (الناشئ الأكبر) تحقيق يوسف فان إس. بيروت، دارالنشر فرانز شتايز شتوتغارت، 1971م.
المستدرك على الصحيحين، ابى عبدالله محمّد بن عبدالله (الحاكم نيشابورى) إشراف يوسف عبدالرحمان المرعشلى، بيروت، دار المعرفة.
مسند أحمد، احمد بن محمّد بن حنبل، بيروت، دارالفكر. [بالأوفست عن طبعة مصر، المطبعة الميمنة، 1313ه .ق].
مسند البزّار البحر الزخّار، ابىبكر أحمد بن عمرو بن عبدالخالق عتكى بزّار، چاپ اول، مدينة المنوّرة، مكتبة العلوم و الحكم، 1414ه.ق.
مشكل الآثار، الطحاوى.
مطالب السؤول، لكمالالدين محمّد بن طلحة شافعى نصيبى، نشر دارالكتب التجارية فى النجف الأشرف، 1371ه .ق.
المعارف، ابى محمّد عبدالله بن مسلم بن قتيبة الدينورى، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلمية، 1407ه .ق/ 1987م.
المعجم الأوسط، ابىالقاسم سليمان بن احمد الطبرانى، چاپ اول، رياض، مكتبة المعارف، 1405ه .ق.
المعجم الصغير، ابىالقاسم سليمان بن أحمد طبرانى، بيروت، دار إحياء التراث العربى.
المعجم الكبير، ابىالقاسم سليمان بن أحمد طبرانى، بيروت، دار إحياء التراث العربى.
معجم مفردات ألفاظ القرآن الكريم، ابىالقاسم حسين بن محمّد الراغب
الاصفهانى، بيروت، دارالفكر.
المغازى، محمّد بن عمر الواقدى، تحقيق مارسدن جونس، قم، نشر دانش إسلامى، 1405ه .ق. [بالأوفست عن طبعة بيروت].
مفتاح النجا فى مناقب آل العبا، ميرزا محمد بن معتمد خان البدخشى (مخطوط).
مقاتل الطالبيّين، ابىالفرج على بن حسين بن محمّد اصبهانى، إعداد كاظم المظفر. قم، منشورات الرضى، 1405ه .ق. [بالأوفست عن طبعته الثانية، النجف الأشرف، المطبعة الحيدريّة، 1385ه .ق/ 1965م].
مقاصد الطالب، سيد احمد البرزنجى (ط گلزار حسنى بمبئى)
مقتل الحسين(علیه السلام)، ابىالمؤيّد موفّق بن احمد مكّى (أخطب خوارزم)، قم، مكتبة المفيد.
مقدمة فى تاريخ صدر الاسلام، الدورى.
مناقب ابن مغازلى، ابى الحسن على بن محمّد بن محمّد واسطى شافعى (ابن مغازلى)، إعداد محمّد باقر البهبودى، چاپ دوم، تهران، المطبعة الإسلامية، 1402ه .ق.
مناقب آل أبىطالب، ابىجعفر رشيدالدين محمّد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، إعداد محمّد حسين دانش آشتيانى و سيّد هاشم رسولى محلاتى، چاپ اول، قم، انتشارات علامه.
مناقب خوارزمى، موفّق بن احمد بن محمّد مكّى خوارزمى، إعداد مالك المحمودى، چاپ دوم، قم، مؤسّسة النشر الإسلامى، 1411ه .ق.
منتخب كنز العمال، شيخ على متقى هندى.
المواقيت قاضى، عضد ايجى.
المواهب اللدنيّه، ابوالعباس قسطلانى.
ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، ابىعبدالله شمس الدين محمّد بن أحمد بن عثمان الذهبى، تحقيق على محمّد البجاوى، بيروت، دارالفكر [بالأوفست عن طبعة مصر].
نزهة الالباء، طبع القاهرة.
نزهة المجالس و منتخب النفائس، شيخ عبدالرحمان صفورى بغدادى، طبع الازهرية بمصر.
نظم درر السمطين، جمالالدين محمّد بن يوسف زرندى، تهران، مكتبة نينوى الحديثة.
نفحات اللاهوت، شيخ على بن عبدالعال محقق كركى، طبع الغرى.
نفحات اللاهوت، على بن عبدالعال محقق كركى (ط الغرى)
النهايه فى غريب الحديث و الأثر، ابى السعادات مجدالدين مبارك بن محمّد بن محمّد (ابن اثير جزرى) تحقيق طاهر أحمد الزاوى و محمود محمّد الطناحى، چاپ چهارم قم، إسماعيليان، 1364ه .ش. [بالأوفست عن طبعة بيروت]. ط مصر).
نهج البلاغة، تحقيق صبحى صالح، بيروت، دارالكتاب اللبنانى، 1980م.
نوادر الاصول، حكيم ابوعبدالله محمّد بن على ترمذى.
نور الأبصار فى مناقب آل بيت النبى المختار(صلی الله علیه و آله)، شيخ مؤمن بن حسن مؤمن الشبلنجى، بيروت، دار الجيل، 1409ه .ق/ 1989 م.
وفاءالوفا بأخبار دار المصطفى، نورالدين على بن احمد سمهودى، تحقيق محمّد محيىالدين عبدالحميد، بيروت، دار الكتب العلمية.
وقعة الجمل، محمّد بن زكريا بن دينار غلابى بصرى، تحقيق محمّد حسن آل ياسين، چاپ اول، بغداد، مطبعة المعارف، 1390ه .ق/ 1970م.
وقعة صفّين، نصر بن مزاحم منقرى، تحقيق عبدالسلام محمّد هارون، قم، مكتبة آية الله المرعشى، 1404ه .ق. [بالأوفست عن طبعته الثانية، القاهرة، المؤسّسة العربية الحديثة، 1382ه .ق].
ينابيع المودّة، لسليمان بن إبراهيم قندوزى حنفى، تقديم السيّد محمّد مهدى السيّد حسن الخرسان، قم، مكتبة بصيرتى. [بالأوفست عن طبعته الثامنة فى العراق]. ط اسلامبول و طبع مطبعة العرفان بيروت.