ghaemiyeh.com
بسم الله الرحمن الرحیم
اهداء
به همه ی نوجوانان و جوانانی که دلی پاک و آماده ی تابش انوار الهی و رضوی دارند.
به همه ی پدران و مادران و خانواده هایی که نگران نوگلان
و عزیزانشان در این دنیای پر تنش و پر وسوسه می باشند
به همه ی دلسوزان تربیت نسل نو و در حال رشد
جامعه ایرانی و امام رضایی
با کمال افتخار تقدیم می گردد
نام کتاب: دفاع از حق وضيافتی رضوی
پدیدآورندگان : جمعی از ارادتمندان و دلباختگان امام مهربانیها حضرت علی ابن موسی الرضا (عليه السلام)
ناشر: محب العترة الظاهره
تاریخ انتشار: شعبان المعظم ۱۴۴۳ ق
پایان سال ۱۴۰۰
داستان این کتاب در سال ۱۳۶۲ شمسی رخ داده است
وتمام اسامی واتفاقات آن به صورت واقعی است.
صدای اذان صبح از مناره های حرم مطهر عمه جانم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها به گوش می رسید. نوای آرام بخش اذان زمین و زمان رو به تکاپو انداخته بود و پرندگان همنوا با موجودات عالم، خدا خدا می گفتند. من هم به همراه مؤذن، اذان رو زمزمه می کردم... چرا که پیامبرمون فرمود: « با صدای اذان، شیطان فرار می کنه . البته اذانی که در اون نام علی باشه!... برای همین، وقت اذان، من هم همیشه از «آن» می گفتم.
هر قسمتی از فرازهای اذان رو که زمزمه می کردم از غربت دین و مظلومیت امیرالمؤمنین قلبم به درد می اومد و بغضی گلوی من رو می فشرد، چرا که برای زنده نگهداشتن شعار الله اکبر چه جان هایی که بر لب رسید، چه بدنهایی چاک چاک و چه جگرهایی بلعیده شد. برای از بین بردن اشهد ان محمدا رسول الله چه دندانهایی که شکسته و چه زهرها که خورانده شد. برای محو کردن حقیقت دین یعنی اشهد ان علیا ولی الله چه خونه ها و چه خیمه هایی را آتیش زدند، چه رگهایی بریده و چه گلویی دریده و چه ریسمونی بر گردن ولی خدا کشیده شد. وقتی به حی علی خیر العمل رسیدم بغضم شکست و اشک از چشام جاری شد و ناخودآگاه صدا می زدم یا صاحب الزمان...
چرا که نه تنها بسمت بهترین عمل یعنی امام زمان ارواحنافداه حرکت نکردیم، بلکه با اعمالمون قلب مبارکشون رو آزردیم، راه رو گم کردیم و از در خونه ی پناهگاه عالم دور شدیم.
تصویر
در همین حال و هوا بودم که زنگ در خونه به صدا در اومد. تعجب کردم! این موقع صبح کی می تونه باشه؟! اشک ها پاک کردم و عبام رو رو دوشم انداختم و از پله ها پایین رفتم و در خونه رو باز کردم. به به... چه چهره های آشنا و باصفایی... دوستان قدیمی ام! از اقلید امام زمان اومده بودند. آقای محمدی، آقای ابراهیمی، حاجی تقیه، مشهدی غلام حسین اسلمی، مشهدی محمد کریمی، استاد عبدالله نعمت اللهی، آقای خسروی. خوش آمدید عزیزان من! یکایک دوستانم رو در آغوشم فشردم و به داخل خونه راهنمایی شون کردم. خیلی از دیدنشون خوشحال شدم. عطر امام زمانی های اقلید، فضای خونه رو پر کرده بود. وضو گرفتند و نماز اول وقت صبح رو به جماعت خوندیم. بعد از نماز که همچنان حالم منقلب بود رو به مهمونا کردم و گفتم : دوستان! از اذان صبح امروز، شوری در دلم برپاست و از غربت دین و مذهب و از مظلومیت امام زمان پریشون خاطرم. بیایید امروز در کنار هم با امام زمان کمی درد دل کنیم که شایدامام مهربون، صدای من سید محمد باقر رو با صدای شما مردم با اخلاص شهر امام زمان بشنوند و گوشه ی چشمی به ما کنند.
یابن الحسن! ای امید فاطمه
ما جز شما کسی رو نداریم. پناهی نداریم، آرامشی نداریم. شیعه بدون شما غریب تر از هر زمانی هست و کارهای ما، تلاش های ما برای یاری دین بدون عنایت شما ثمره ای نداره. کرامتی کن مولای من که بتونیم در کنارتون باشیم، سربازتون نیستیم که سربارتون نباشیم. مایه ی خجالت و سرافکندگی شما نباشیم. ای امام زمان!
تصویر
مولای من! دشمن دشمنی می کنه و زخم بر پیکره ی دین می زنه. بعضی ها هم که ادعای محبت شما رو دارند نمک بر زخم غربت عترت می پاشند و بزرگان دین رو به تمسخر گرفته اند و برای از بین بردن اعتقادات مردم، علامه مجلسی ها را تحقیر و کتاب هاشونو به کما غلطشون تضعیف می کنند. ای ولی دوران! ای امام زمان . تو خودت حافظ دین جدت هستی. تو خودت نگهبان زحمت های علمی و خون دل خوردن های علمای شیعه هستی، خودت گوشه ی چشمی، ترحمی کن! مولای من! شما رو به اشک پیمبر، شما رو به غربت حیدر، شما رو به ناله ی مادر ، شما را به گوشواره ی دختر، شما را به خنجر و حنجر، شما رو به حرمت معجر، شما رو به پیکر بی سر، شما رو به عمه ی مضطر، شما رو به قامت اکبر، شما رو به گریه ی اصغر، شمارو به شافع محشر بیا آقا... بیا ! پس از مناجات و روضه ای کوتاه از جا بلند شدیم و دست بر سرمون گذاشتیم و با گردنی کج عرضه داشتيم: المستغاث بک یا صاحب الزمان ...!.
دل شد حریم روضه ی عطشان کربلا
در صحن این حسینیه ، یابن الحسن بیا
... مناجاتمون به درازا کشید و خورشید طلوع کرد. اما افسوس اون آفتاب عالمتاب نیومد و دنیا همچنان تاریک و تاریک بود.
تصویر
سفره ی صبحانه را پهن، و با نان سنگک و گردو و پنیر از مهمونا پذیرایی کردم. وقتی در حال شکستن گردو سر سفره بودم، آقای محمدی، رو به من کرد و گفت سوالی ذهنمو به خودش مشغول کرده..! گفتم چه سؤالی؟! گفت: در مناجاتتون با امام زمان فرمودید دشمنان در پی تضعیف دین و بزرگان دین هستند، بعد به کینه ی آنان از علامه مجلسی اشاره نمودید.
دلیل این همه دشمنی با علامه چیست؟! گفتم سوال خوبی پرسیدی آقای محمدی. علامه مجلسی از علمای بزرگ و نورانی شیعه هستند که با اینکه در بالاترین رتبه ی علمی و معنوی بودند، ولی دین و اعتقادات مذهب اهل بیت علیهم السلام رو به زبون ساده ای در بین مردم پیاده کردند و از اونجایی که خیلی در کارهاشون موفق بودند، همه رو با دلیل و برهان سر سفره ی قرآن و عترت مینشوندند و از طرفی دشمنای دین رو رسوا می کردند و با تالیف کتابهای بی نظیرشون پاور امام زمانشون بودند، بخاطر همین دشمنان ضربه ی سختی از این مرد بزرگ خوردند و از اون زمان ببعد خودشون و همفکرانشون در این خیال باطل بودند که مردم تشنه ی معارف رو از دریای نورانی کتابهای این مرد بزرگ محروم کنند. متأسفانه در لباس شیعه هم برخی تحت تاثیر اون شیطنت ها هستند و سخن هایی دارند ولی خدا خودش حافظ دین و یاور سربازهای این مذهب یعنی علامه مجلسی هاست. صبحونه رو که خوردیم، کم کم آماده شدیم. لباسمو پوشیدم و با دوستان به حرم مشرف شدیم و بعد از زیارت به مدرسه امام مهدی علیه السلام رفتم. محققان مشغول تحقیق بودند و حال و هوای سربازان امام زمان و دفاع از حریم اهل بیت برایم لذت بخش بود. من هم گوشه ای مشغول بررسی کتاب «عوالم العلوم» علامه ی بحرانی از شاگردان علامه مجلسی شدم که بیست سال از محضر علامه بهره ها برد.
تصویر
همینطور که به کتابهای علمی مراجعه می کردم زنگ تلفن مدرسه به صدا در اومد. آقای ظریف گوشی رو برداشت و کمی بعد منو صدا زد که حاج آقا، آقای الهی خراسانی رئیس پژوهش های اسلامی آستان قدس پشت خط هستند و می خان با شما صحبت کنند. گوشی تلفن رو برداشتم و بعد از احوال پرسی، از من برای اولین کنگره ی جهانی امام رضا علیه السلام که از طرف آستان قدس رضوی برگزار می شد دعوت کردند که بعنوان یکی از مؤلفین و محققین در اون محفل شرکت و سخنرانی کنم. اول مردد بودم که آیا در این کنگره شرکت کنم یا خیر، ولی از اونجایی که در اون زمان شخصی بود که در احادیث کار می کرد و به دلایلی سبب لطمه به احادیث شیعه شده بود و می دونستم اون شخص هم از دعوت شدگان به این کنگره خواهد بود، برای اینکه مبادا این شخص در سخنرانی اش بخاد به بحارالانوار علامه مجلسی لطمه بزنه ، تنها برای دفاع از علامه مجلسی و بحارالانوار قبول کردم که در اون کنگره شرکت کنم، کمر همتم رو بستم که به مشهد سفر کنم و ضمن زیارت امام رضا علیه السلام از فخر شیعه و پاسبون مذهب دفاع کنم. ظهر شده بود. دوستان اقلیدی بعد از زیارت آمده بودند و گفتند بعد از نماز ظهر راهی اقلید امام زمان هستند. آقا سید محمد جواد به اونها گفت: امروز پنجشنبه است، ما پنجشنبه ها در مدرسه ی مان سفره ی امام زمان پهنه و زیارت عاشورا می خونیم و پس از اون هم یه آبگوشت امام زمان هم می دیم. نماز رو بخونید و بعد از ناهار برید . اونها هم سر سفره ی امام زمان نشستند و میهمان روضه های پنجشنبه ی مون شدند. زیارت عاشورا قرائت می شد و من از غربت امام حسین علیه السلام بی قرار بودم و از بی کسی امام زمان تمام وجودم می سوخت. اشک می ریختم و تنها صدا می زدم یا صاحب الزمان! آخر مراسم هم برای امام زمان دعا کردیم و از حضرت خواستیم که برای ما دعا کنند. زیارت عاشورا به پایان رسید و دوستان اقلیدی رو بعد از ناهار با دعا بدرقه شون کردم و بهشون گفتم: حالا که اصرار دارید برگردید خدا به همراهتون، ولی وقتی به اقلید امام زمان رسیدید، به فرزندانم بگویید این سید رو فراموش نکنند که من چه در بینشون باشم و چه نباشم همیشه دعاگوشون هستم و برای رفع مشکلاتشون دعا می کنم. و خلاصه مهمونهای باصفای شهر امام زمان رفتند. چند روز گذشت.
تصویر
در مدرسه بودم و به کارهای علمی ام می رسیدم که حاج آقای نظری آمدند و از ایشون جویای برنامه های ارزشمند پدر بزرگوارشون آیت الله نظری خادم الشریعه درباره دهه غدیر شدم که الحمدلله تلاش ها و موفقیت های زیادی در این باره داشتند. با ایشون گرم صحبت بودم که به من اطلاع دادند که آقای الهی خراسانی مجدد تماس گرفتن و پشت خط هستند. گوشی رو برداشتم. گفتند که دو روز دیگه مراسم برگزار میشه و پروازتون فلان ساعته و ماشینی فلان ساعت خدمتتون میاد تا شما رو به فرودگاه برسونند. به آقای الهی گفتم: شما لطف دارید! ولی من با خرج خودم میام، رفت و آمد و سکونتم در مشهد هم با خودم هست. چرا که احتیاط می کنم و نمی خام خرجی را بر دوش آستان قدس امام رضا علیهالسلام بگذارم. ایشان قبول کرد. روز موعود مهیای سفر مشهد الرضا عليه السلام شدم. از مدرسه بیرون اومدم و سوار ماشینی شدم، منو به سمت میدان هفتاد و دو تن برد. اونجا هم کمی منتظر ایستادم که ماشینی منو به تهران ببره که دیدم جوان خوش سیمایی که سوار ماشین شخصی خودش بود مقابل من توقف کرد و با احترام خاصی از من خواست سوار ماشینش بشم. من هم سوار ماشین شدم و راننده جوان خیلی به من احترام کرد. به سمت تهران حرکت کردیم و در بین راه مسائل شگفتی پیش اومد که بماند. به فرودگاه رسیدیم. با اینکه ایام ولادت امام رضا علیه السلام بود به طرز عجیبی بلیطی برام فراهم شد و با اولین پرواز به مشهد مقدس رسیدیم. اون زمان هیچ کس از سفر من به مشهد اطلاعی نداشت.
تصویر
از پله های فرودگاه که پایین اومدم دیدم دو جوان اومدند پیشم و سلام کردند. گفتند: آقای ابطحی! ما در خدمت شما هستیم!. تعجب کردم! در دلم گفتم کسی که از آمدن من به مشهد اطلاعی نداشت ! اینها که هستند ؟ و از کجا از سفر من خبر دار شدند ؟! گفتم: کجا برویم؟ گفتند: بفرمایید! ما میزبان شما هستیم.! کمی نگران شدم... در ذهنم گفتم نکنه اینها بخان منو اذیت کنند؛ زمانی بود که جو نامناسبی در کشور حاکم بود و بسیاری از علما و دانشمندان شیعه را ترور کرده بودند. نگاه عمیقی به چهره شون کردم چنین چیزی در اونها ندیدم. توکل به خدا کردم و سوار ماشینشون شدم. ماشین حرکت کرد و کوچه پس کوچه های مشهد را طی می کرد تا رسیدیم به دم خونه ای! ماشین که در مقابل خونه توقف کرد در فکر این بودم که اینجا کجاست و مرا کجا آورده اند. در همین فکر بودم که یک لحظه دیدم از دور شخصی در هیبت علما و سادات به سمت ما می آید. وقتی که نزدیک تر آمد دیدم عالم متقی و پارسا آیت الله حاج سید محمود مجتهدی سیستانی هستند که با پای برهنه به استقبال من اومدند و مرا در آغوش فشردند و فرمودند: آقا بفرمایید. خوش آمدید! قدم بر چشمان ماگذاشتید. تعجب کرده بودم عرض کردم: آقا! شما از کجا متوجه شدید که بنده مشهد هستم؟ ایشون با لبخند ملیحی فرمودند:
من از طرف حضرت رضا علیه السلام مأمورم، سه روز و سه شب میزبان شما باشم.! اشک از چشمانم جاری شد... من سید محمد باقر کجا و میهمانی درگاه سلطان عالم علی بن موسی الرضا کجا...؟!
تصویر
حال عجیبی به من دست داد و نشاط خاصی تمام وجودمو در بر گرفت.
آقای سیستانی من رو هدایت به داخل خانه ی شان کردن و وقتی وارد منزل شدم دیدم سفره عجیبی برای من پهن کرده اند!سفره ای شاهانه که به عمرم چنین ندیده بودم. هر چه بخواهی در اون سفره بود. هیچ کسی هم در اتاق نبود جز من. فرمودند: آقا بفرمایید سر سفره. گفتم: آقا من یک نفرم! مگر چقدر میخام غذا بخورم؟! ایشون فرمودند: من مأمورم از طرف حضرت رضا علیه السلام .. شما میهمان امام رضا هستید. من در خور میهمان حضرت سلطان می بایست سفره ای پهن کنم...! بفرمایید... هنيئالكم و گوارای وجودتون. به آیت الله مجتهدی سیستانی گفتم: آیا من میهمان شما از طرف امام رضا هستم؟ فرمودند: بلی! گفتم: بنابراین هر چه من بگم شما باید انجام بدید. گفتند: چشم. گفتم: این غذاها برای من ضرر داره، از فردا این غذای ساده ای که میگم رو برام آماده کنید. فرمودند: چشم. هر چه دستور بفرمایید همونو انجام می دیم. خلاصه خدمت این مرد بزرگ بودیم و پس از صرف غذا و صحبت های علمی استراحت کردم... در دلم آرامشی داشتم که چه لذتبخش هست که مهمون خود امام رضا هستی؟
تصویر