ghaemiyeh.com
سرشناسه:مروی، محمد، 1340 -
عنوان و نام پديدآور:عمار یاسر : نشانه راه حق/ تحقیق در منابع محمد مروی؛ تدوین و تحلیل احمد ترابی.
مشخصات نشر:مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1383.
مشخصات ظاهری:179ص.: مصور، نقشه.
شابک:964-444-768-9 ؛ 18000 ریال: چاپ دوم: 978-964-444-768-6 ؛ 39000 ریال(چاپ سوم)
يادداشت:چاپ دوم: 1388.
يادداشت:چاپ سوم: 1391.
یادداشت:کتابنامه: ص. [169] - 174؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
موضوع:عماریاسر، 57 قبل از هجرت، - 37ق. -- سرگذشتنامه
موضوع:اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا 41ق.
شناسه افزوده:آقائی، احمد، 1336 -
شناسه افزوده:بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:BP34 /ع8م4 1383
رده بندی دیویی:297/942
شماره کتابشناسی ملی:م83-32306
بسم الله الرحمن الرحیم
عمار یاسر : نشانه راه حق
تحقیق در منابع محمد مروی
تدوین و تحلیل احمد ترابی.
سخن نخست··· 9
نگاهى به زندگى عمّار··· 15
خاندان··· 15
ولادت··· 19
همسر و فرزندان··· 21
در شمار نخستين مؤمنان··· 22
آل ياسر خانواده ايمان··· 24
عمّار در سنگر مسلمانى··· 25
پايدارى در راه ايمان··· 26
زير شكنجه مشركان··· 28
گريز از دام مشركان··· 31
شهادت يا تقيّه··· 32
داوريهاى زود هنگام··· 34
تقيّه شيوهاى براى استمرار راه··· 36
«تقيّه»، نه «نفاق»··· 37
دفاع از اسلام، در عصر پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 40
در جنگ بدر··· 40
در نبرد احد··· 44
در جنگ ذات الرُّقاع··· 46
در نبرد با احزاب··· 49
در فتح مكّه··· 53
در تبوك··· 55
فعاليتهاى اجتماعى - دينى··· 57
طرح بناى مسجد قبا··· 57
در بناى مسجد مدينه··· 58
در تبليغ و پيام رسانى··· 61
درايت و فراست اجتماعى··· 62
مناظره با يهود··· 64
در نقل روايات··· 65
جايگاه معنوى و اخلاقى··· 67
از نگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 67
در پيشگاه پروردگار··· 69
دعاى مستجاب··· 70
محبت عمّار··· 70
تأييدهاى قرآنى··· 71
عمّار پس از رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله··· 73
حساسترين موضوع··· 74
در برابر سقيفه··· 76
در نبرد يمامه··· 78
در دوران حاكميّت عمر··· 79
در دوران حاكميّت عثمان··· 84
نگران از نفوذ بنى اميّه··· 86
اعتراض به تبعيد ابوذر··· 87
انتقاد به سياستهاى عثمان··· 89
در آستانه تبعيد··· 91
شيوهاى ديگر در مبارزه··· 92
مورد دفاع همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 93
در برابر قتل عثمان··· 94
عمّار، در حكومت امام على عليهالسلام··· 95
در جنگ جمل··· 98
در برابر ابو موسى اشعرى··· 99
نماد جبهه حق··· 100
هوشيار و پايدار··· 101
همواره در كنار على عليهالسلام··· 104
عنصرى مؤثر و كار آمد··· 107
شيعهاى على شناس··· 108
حق محورى··· 109
در نبرد صفّين··· 112
مورد كينه معاويه··· 114
از نگاه دشمن··· 115
در مقام فرماندهى··· 119
انتظار لحظه موعود··· 121
آخرين وداع، آخرين جهاد··· 123
عمّار در جايگاه شهادت··· 126
بازتاب شهادت عمّار··· 129
از دو نگاه··· 132
الف: از نگاه على عليهالسلام··· 133
ب - از نگاه معاويه··· 134
حق پوشى معاويه··· 136
جلوه نهائى حقّ··· 138
كشنده عمّار··· 140
مدفن عمّار··· 141
از روايات عمّار··· 145
در فضايل على عليهالسلام··· 147
وارث علم و جانشينى··· 148
امامان از نسل على عليهالسلام··· 149
مظهر آراستگى··· 150
مبرّا از هر گناه··· 151
مهربان امّت··· 152
محبوب پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 152
ولىّ مؤمنان··· 153
مفسّر آيات وحى··· 155
دوستان و دشمنان على عليهالسلام··· 155
كشنده على، شقىترين انسان··· 156
تكريم مادر على عليهالسلام··· 157
نظارهگران امت··· 158
نويد ظهور مهدى موعود(عج)··· 160
نكتههاى ديگر از روايات عمّار··· 161
آداب نماز جمعه··· 164
نيايش به شيوه رسول خدا صلىاللهعليهوآله··· 166
تاريخ، معلّمى است كه اگر صادقانه سخنانش شنيده و ثبت شود، مىتوان براساس درسهاى آن، زيبايىها و زشتىها، بايستهها و نبايستهها و درستىها و نادرستىها را باز شناخت و بر ملاك آنچه بر پيشينيان گذشته است، آينده را پيشبينى كرد و يا رقم زد.
مجموعه حاضر، مطالعهاى تاريخى - تحليلى است درباره يكى از چهرههاى روشن تاريخ اسلام كه هر چند خود در خدمت پيشوايان بزرگ هدايت - چونان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و على بن ابى طالب عليهالسلام بوده است، امّا در پيروى از مكتب حق، چنان شايستگى از خود نشان داده كه در شمار پيشگامان راه هدايت و صلاح به شمار آمده و به عنوان معيارى براى شناخت حق و باطل، فضيلت و رذيلت و ارزش خواهى و دنيا مدارى معرّفى شده است.
دستيابى به چنين جايگاهى، چندان آسان نيست، به ويژه كه درستى آن از سوى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله تأييد شده باشد.
محور پژوهش، در اين مجموعه «عمّار ياسر» است كه رسول خدا درباره او - به روايت منابع معتبر شيعه و سنّى - فرمود:
«ابن سميّة ما عُرِضَ عليه امران قط الاّ اخذ بالارشد منهما»(1)
«فرزند سميّه كسى است كه هرگز دو راه در برابر وى گشوده نمىشود، مگر اين كه از ميان آن دو، صحيحترين و شايستهترين را برمىگزيند»
عمّار در طول زندگى پربار خويش، حقانيّت سخن ياد شده را به اثبات رسانيد و مطالبى كه در لابهلاى صفحات آينده به رشته تحرير درآمده، گوشهاى از آن زندگى روشن و نورانى است.
قطعا نه چشمان تاريخ آنچنان بيدارى به كار بسته است كه همه زواياى زندگى مردان خدا را به ثبت رساند و نه ما مىتوانيم ادّعا كنيم كه همه منابع و ذخائر تاريخى را درباره عمّار جستهايم و در اين مجموعه گرد آوردهايم! امّا مىتوانيم ادّعا كنيم كه بخش قابل توجّهى را مطالعه كرده و در اين مجموعه گرد آوردهايم.
اگر بخواهيم چند ويژگى مهمّ و بارز از زندگى عمّار ياسر را بر شماريم كه نتيجه و برآيند اين پژوهش نيز به شمار آيد، مىتوانيم به اين موارد اشاره كنيم:
الف - عمّار ياسر، نمونه انسانهاى صادق و بى پيرايهاى است كه از پايينترين طبقه اجتماعى برخاسته و به مطمئنترين مرحله ايمان و خلوص و صداقت دست يافته و در شمار بهترين و با صفاترين ياران
1) - المستدرك، محمد حاكم 3/438؛ النزاع والتخاصم، احمد مقريزى /107؛ سير اعلام النبلاء، محمد ذهبى 1/416؛ خلاصة عبقات الانوار، على ميلانى 3/23؛ المسند، احمد بن حنبل 1/440-389؛ الغدير، عبدالحسين امينى 9/114 - 26-25؛ السنن، ابن ماجه 1/52؛ الجامع الصغير، عبدالرحمن سيوطى 2/178؛ كنزالعمّال، على هندى 11/721.
رسول خدا و على بن ابى طالب در آمده است. تا آن جا كه: دوستى او دوستى خدا و دشمنى با او، دشمنى با خدا شمرده شده است.(1)
بيان چنين ويژگىاى براى پيامبران و امامان كه از مقام «اصطفاء» برخوردارند و به امكانات معرفتى ويژهاى مجهز شدهاند، چندان شگفت نيست، امّا مردى رشد يافته در عصر جاهلى و در پايينترين طبقات اجتماعى و دست يابى وى به اين مرحله از كمال و وثاقت و صداقت، مجال تفكّر و مطالعه و درس آموزى دارد.
ب - عمّار ياسر در اوج خلوص و تقوا انسانى زيرك، نكته سنج و صاحب تشخيص بوده وهر چند نام وى در شمار عالمان و محدثان نامى و فقيهان و مفسّران بنام نيامده است، امّا هوشيارى و قدرت تشخيص وى در زمينه مسايل دينى و جريانهاى اجتماعى - سياسى، از بسيارى نام داران و چهرههاى شاخص روايى و حديثى معاصرش برتر بوده است، چه اين كه تأييدهاى قرآنى، نبوى و علوى كه درباره رفتار و بينش و انتخابهاى وى صورت گرفته، درباره بسيارى از آنان به ثبت نرسيده است.
ج - شخصيّت ايمانى و معنوى عمّار هم از سوى اهل سنّت و منابع روايى آنان وهم از سوى اماميّه و مدارك مورد اطمينان آنها، مورد تأييد قرار گرفته است. اين در حالى است كه از ميان اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله افرادى را مىتوان شناسايى كرد كه در يكى از دو مذهب مورد تكريم ويژهاند و در ديگرى از شأن و منزلتى برخوردار نمىباشند.
ويژگىها و كمالات عمّار قطعا بيش از اينهاست كه برشمرديم، امّا
1) - البداية والنهايه، ابن كثير 7/345؛ المستدرك 3/439؛ سير اعلام النبلاء 1/415-9/367؛ المعجم الكبير، سليمان طبرانى 4/112.
جاى شگفتى است كه منابع تاريخى و كلامى اهل سنّت كه سخنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره عمّار را ثبت كرده و مورد پذيرش قرار دادهاند، چرا در تحليل خطمشى دينى و سياسى و اجتماعى عمّار، گاهى كوتاهى كرده و گاهى به توجيه پرداختهاند.
در منابع تاريخى و روايى اهل سنّت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است
كه عمّار، همواره راه درست را انتخاب مىكند، دشمنى با او دشمنى با خداست، كشندگان عمّار، گروهى باغى و متجاوز و سركش هستند، از سوى ديگر همان منابع ثبت كردهاند كه «عمّار» خلافت را، حق على بن ابى طالب دانسته و نه ديگران ونيز در جريان كشته شدن عثمان، ثبت كردهاند كه عمّار از مخالفان عثمان بوده نه حاميان وى. همچنين به يقين پذيرفتهاند كه در جنگ جمل، عمّار در جبهه على بن ابى طالب بوده است ونيز پذيرفتهاند كه در جنگ صفّين، عمّار، جبهه معاويه را جبهه باطل دانست و به جنگ با آنان پرداخت و نهايةً به دست حاميان معاويه كشته شد! امّا گويى ميان سخنان رسول خدا درباره عمّار و درستى راه او، با اين رخدادهاى تاريخى هيچ ارتباطى وجود نداشته است و از آن هيچ نتيجهاى نبايد گرفت! هم عمار بر حق بوده است و هم خليفه سوم و هم سپاه جمل و هم سپاه معاويه!
اين اظهار شگفتى هرگز نبايد به ايجاد عداوت و دشمنى ميان مسلمانان منتهى شود، چرا كه سخن از برافروختن شعلههاى بدبينى و بدخواهى نيست، بلكه به عكس سخن از اين است كه مسلمانان، به دور از جزم انديشى و تعصّبهاى نژادى و قومى و تأكيد بر آموزشهاى آباء و اجدادى، به متن قرآن و سنّت ناب باز گردند و از توجيه و تأويل
شخصيّتها و حركتهاى صدر اسلام - كه معمولاً به نفع بينشهاى قومى و قبيلهاى صورت مىگيرد - دست بردارند و با ملاك قرار دادن قرآن و سنّت ناب به همدلى و همانديشى و خيرخواهى فراگير روى آورند و براى يك بار هم كه شده از خود بپرسند، آيا همين توجيهها و تأويلها و تناقضگويىها تاكنون سبب نشده است تا حاكميّت سياسى و هدايت معنوى در جهان اسلام به استبدادهاى طولانى و انحرافها و تشتّتها كشيده شود؟ آيا براستى اگر همه امت اسلامى، سخنان پيامبر درباره عمّار، ابوذر، مقداد و سلمان و فراتر از آن درباره اهل بيت عليهمالسلام را از ياد نبرده بودند و ملاك قرار مىدادند باز هم امّت اسلامى با اين همه نابسامانى، تفرقه و جدايى از يكديگر و حكومتهاى استبدادى و بىكفايت رو به رو مىشد!
بدان اميد كه اهل قبله، از هر سخن و نكته تاريخى و روايى، در جستجوى دريافت نگرشهاى مثبت و همدلانه و خيرخواهانه باشند و پايههاى محبت و خوشبينى و مسالمت ميان خويش را تقويت نمايند و چشم به آيندهاى داشته باشند كه فرزندى از نسل رسول خاتم صلىاللهعليهوآلهدين حق را در گسترده زمين منتشر كند و همه نابسامانىها را به سامان رساند.
زمانى كه نور بعثت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سرزمين حجاز را در بر گرفت و فرشته وحى، نخستين كلمات الهى را براى زمينيان به ارمغان آورد، شايستهترين مردان و زنان آن سرزمين، به استقبال محمد امين صلىاللهعليهوآله- كه اكنون از جانب خداوند به عنوان بزرگترين پيامبر الهى برگزيده شده بود - شتافتند.
در ميان مردان و زنان انگشتشمارى كه اولين مسلمانان به حساب مىآمدند، چهره صادقانه و مظلومانه يك خانواده نيز نظرها را به خود جلب مىكرد.(1)
اين خانواده شامل ياسر، همسرش - سميه - و فرزندشان عمّار بود.
پيشتازى اعضاى اين خانواده در ايمان به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، حكايت از سلامت و صداقت و حريت آنها داشت.
چنان كه ياد شد، پدر عمّار مردى مصمّم به نام «ياسر»(2)و مادر او
زنى آزاده به نام «سميه» بود.(1)
«ياسر» - پدر خانواده - در سرزمين «يمن» تولّد يافته و دوره نوجوانى را در آن جا سپرى كرده بود، زمانى كه خشكسالى و قحطى، مردم يمن را به سرزمينهاى اطراف پراكنده ساخت، يكى از برادران ياسر به سمت حجاز حركت كرد تا شايد در آنجا سامان يابد.
پس از مدّتى «ياسر» و دو برادر ديگرش به نامهاى «مالك» و «حارث» در نواحى حجاز و سرزمين مكّه به جستجوى برادر پرداختند، ولى اثرى از او نيافتند.
برادران با نااميدى، به سوى «يمن» بازگشتند، اما «ياسر» تصميم گرفت كه در مكّه بماند.(2)
مكّه در آن روزگار از نظر طبقات اجتماعى به چهار گروه تقسيم مىشد.
1 - سرمايهداران و اربابان و سران قبايل بزرگ و نامدار 2 - اعضاى ضعيف قبايل، قبايل كوچك و كم توان 3 - مردان و زنان غريب و مهاجر كه نه خويشاوندى داشتند و نه حتى قبيله و حامى كوچكى 4 - بردگان و كنيزان كه در تملّك ديگران بودند.
«ياسر» با توقّف در شهر مكّه به صورت طبيعى در طبقه سوم اجتماعى قرار گرفت كه البته طبقهاى آسيبپذير بود، زيرا فرهنگجاهلى عرب و خوى تجاوزگرى و روحيه خشونتآميز مردم آن
سرزمين مردان غريب و بى پشتوانهاى چون «ياسر» را تهديد مىكرد!
از اين رو، «ياسر» مانند ساير مهاجران غريب، براى در امان ماندن از آزار متجاوزان، با يكى از قبايل مكّه به نام قبيله «بنى مخزوم» همپيمان شد.(1)
همپيمانى يك مرد مهاجر با يك قبيله، تعهدات متقابلى را براى آنها در پى داشت؛ يعنى هر كدام از آن دو بايد در موقع خطر و تهديد از كيان و موجوديت يكديگر دفاع كنند.
رئيس قبيله «بنى مخزوم» مردى بود به نام «ابوحذيفة بن المغيرة بن عبداللّه بن مخزوم».(2)
موقعيّت خوب و قابل احترام «ياسر» در قبيله «بنى مخزوم» سبب شد تا رئيس قبيله، همپيمان خود را مورد حمايت بيشترى قرار دهد و براى او كه تنها زندگى مىكرد، همسرى برگزيند.
«سميّه» دختر «خياط» كه كنيزى عفيف و پاكدامن بود براى همسرى «ياسر» انتخاب شد و مقرّر گرديد فرزندانى كه از آن دو به ثمر مىرسد آزاد باشند.(3)
حاصل اين ازدواج، نوزاد پسرى بود كه نامش را «عمّار» نهادند .
«ياسر و سميّه با اين كه از نظر اقتصادى و اجتماعى جايگاهى نداشتند، ولى نام زيبايى كه براى فرزند خود انتخاب كردند حكايت از فهم و ذوق آنان داشت، زيرا در لغت براى لفظ «عمّار» به اين معانى اشاره كردهاند: «استوار، مصمّم وپيگير امور، خوشنام و خوشبوى، باوقار و بردبار.»(1)
از مجموعه قرائن و مطالب تاريخى كه درباره عمّار به ثبت رسيده است مىتوان نتيجه گرفت كه تولّد عمّار حدود 41 تا 44 سال قبل از بعثت بوده است، بنابراين سنّ «عمّار» بين يك تا چهار سال بيش از پيامبر اكرم بوده است.
منابع تاريخى نشان مىدهد كه نزديك بودن سنّ عمّار با سنّ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و معاشرت وى با آن حضرت، در سلامت روحى عمّار و گرايش وى به اسلام بى تأثير نبوده است، زيرا كه قرابت سنّى، زمينه معاشرت اجتماعى و مودّت و همنشينى هم سالان را فراهم مىآورد و دوستى و معاشرت در دوره نوجوانى و جوانى از مهمترين عوامل شكلگيرى شخصيّت فكرى و اجتماعى انسانها به حساب مىآيد.
اين خود يكى از سخنان حكيمانه پيامبر اسلام است كه فرمود: المرءُ على دينِ خَليله.(2)
يعنى؛ انسان با روش و منش دوست و همنشين خود، انس مىگيرد.
در ميان نوجوانان و جوانان مكّه، عمّار به اين سعادت دست يافته بود كه با «محمد امين» دوست و آشنا شود. او بى آن كه بداند دوست جوانش در آينده، بزرگترين دين توحيدى جهان را بنيان خواهد نهاد، از رفتار انسانى و اخلاق متعالى او لذّت مىبرد و درس مىآموخت.
عمّار، نوجوانى بود از خانوادهاى ضعيف و فاقد قبيلهاى شناخته شده و نيرومند، از اين رو به كار چوپانى گماشته شد.
«محمد صلىاللهعليهوآله» نيز نوجوانى بود كه به خانوادهاى سرشناس و قبيلهاى پرآوازه تعلق داشت، امّا با اين حال او نيز دردآشناى غريبان و ضعيفان جامعه خود بود و در كار چوپانى گوسفندان، مدارا با نيازمندان وحسن اخلاق و محبت به آفريدههاى خداوند را تمرين مىكرد.
عمّار از خاطرههاى دوره نوجوانى و جوانى، گاه چنين ياد مىكرد :
«من چوپانى گوسفندان را برعهده داشتم و محمد صلىاللهعليهوآله نيز به كار
چوپانى اشتغال داشت، روزى به محمد صلىاللهعليهوآله گفتم آيا مايل هستى كه فردا گوسفندان را به منطقه «فَخّ» كه چراگاه خوبى در آن جا سراغ دارم، ببريم؟ آن گرامى فرمود: بلى! و براى فردا قرار گذاشتيم.
طبق قرار، وقتى كه روز بعد به محل مورد نظر رسيدم، ديدم كه محمد صلىاللهعليهوآله زودتر از من به محل رسيده است، امّا گوسفندان را نگهداشته و وارد چراگاه نكرده است.
به آن بزرگوار عرض كردم، چرا گوسفندان را به چراگاه نبردهاى؟
محمد صلىاللهعليهوآله فرمود: قرار من با تو اين بود كه گوسفندان را با هم بچرانيم و من نمىخواستم قبل از تو از فضاى دست نخورده و مهيّاى اين چراگاه استفاده كنم.(1)
اين گونه معاشرتها و گفتگوها با همه سادگى و بىآلايشى، ريشه در اعماق شخصيّت پيامبر داشت كه عميقترين اثر تربيتى و روحى را بر همنشينان آن حضرت مىگذاشت.
به هر حال، ارتباط عمّار با پيامبر، به اين موارد محدود نبود، بلكه نشانههاى تاريخى، حكايت از آن دارد كه مودّت ميان عمّار و پيامبر اسلام، قبل از بعثت آن حضرت بسيار صميمىتر از اينها بوده است. چنان كه عمّار مىگويد:
«من بيش از هر فرد ديگرى در جريان ازدواج پيامبر صلىاللهعليهوآله با خديجه (س) قرار داشتم، زيرا دوست پيامبر بودم»(2)
توجّه به اين آشنايىها و معاشرتها، اين نكته را روشن مىسازد كه چرا عمّار در شمار پيشتازان راه ايمان قرار گرفت و زودتر از بسيارى از مسلمانان، به اسلام گرويد و حقانيّت رسالت پيامبر را پذيرفت و در شمار چهرههاى سرشناس و متشخّص صدر اسلام جاى گرفت.
در كتابهاى تاريخى، نامى از همسر عمّار به ميان نيامده است، ولى در برخى منابع پسرى به نام «محمد» كه از پدرش نقل حديث
چهل سال پس از «عام الفيل» يعنى؛ زمانى كه «محمد امين صلىاللهعليهوآله» نيز چهل سالگى(3)خود را تجربه مىكرد، فرشته وحى بر او فرود آمد و رسالتى بزرگ را بر دوش آن حضرت نهاد واين بار زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از «حرا» به سوى مكّه گام بر مىداشت، سنگينى يك تاريخ و بارگران يك امّت را بر دوش مىكشيد و اقيانوسى را در سينه جا داده بود كه امواج خروشان آن وجود محمد صلىاللهعليهوآله را فرا گرفته بود.
او اكنون در جستجوى قلبهاى تشنهاى بود تا شيرينى كلام وحى را به آنان بچشاند. او مأمور شده بود تا قبل از هر كس، خويشاوندان خود را به اسلام دعوت كند، امّا دريغ كه از ميان خويشانش، جز على عليهالسلامو خديجه(س) كسى به نخستين دعوت پيامبر پاسخ نداد! و البته اين افتخار از آنِ على عليهالسلام و خديجه(س) شد كه به عنوان نخستين مرد مسلمان واولين زن ايمان آورده به پيامبر شناخته شوند.(4)
نامهربانى مكيّان با پيام آور وحى، سبب شد تا رسول خدا براى سه سال(5)دست از دعوت آشكار بردارد و با دعوت پنهانى، بذر ايمان را در قلبهاى مستعد و آماده بپاشد، تا مگر با شكلگيرى نخستين گروه مسلمانان، زمينه براى دعوت آشكار و عمومى فراهم گردد.
سه سال دعوت پنهانى، همراه با نگرانيها و سختىهاى بسيار بود و كسانى كه در اين دوره به پيامبر ايمان آوردند و مسلمان شدند، بيشترين مشكلات را تحمّل كردند و دشوارترين آزارها را از مشركان مكّه به جان خريدند.
يكى از پايگاههاى پنهانى دعوت به اسلام، خانه «ارقم»(1)بود.
«ارقم» هفتمين فردى بود كه به اسلام گرويد و خانهاش كه در محلّه «صفا» قرار داشت، به پايگاه پنهانى مسلمانان و محل تجمع آنان تبديل گرديد. و «دارالاسلام» ناميده شد.(2)
عمّار، خود شيوه اسلام آوردنش را چنين ياد كرده است:
به طور پنهانى خود را به خانه «ارقم» رساندم تا رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در آن جا ملاقات كنم، ناگهان با فردى به نام «صهيب بن سنان رومى» رو به رو شدم، از او پرسيدم كه در آن جا چه مىكند و به دنبال چيست؟
صهيب بدون آن كه پاسخ دهد، گفت تو در اين جا چه مىكنى؟
گفتم: آمدهام تا با محمد صلىاللهعليهوآله ملاقات كنم و سخنان او را از نزديك بشنوم.
صهيب گفت: من هم به همين منظور آمدهام و چنين تصميمى دارم. سپس با رعايت احتياط، به خانه ارقم وارد شديم و با پيامبر صلىاللهعليهوآله به گفتگو پرداختيم و سخنان او را شنيديم، و علاقهمندى خود را براى پذيرش اسلام، آشكار ساختيم، پيامبر اسلام را بر ما عرضه داشت و
ما مسلمان شديم.
آن روز را تا شب در خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله بوديم و شب هنگام و در تاريكى از خانه ارقم بيرون آمديم و هر كدام به خانه خود بازگشتيم.(1)
«عمّار» در شمار مسلمانان در آمد و از همان آغاز صداقت و پشتكار خود را در وادى ايمان نشان داد. او تلاش كرد تا نور ايمان را كه خود يافته بود به پدر و مادرش كه دوره كهولت را مىگذراندند، هديه دهد و اين بزرگترين هديهاى بود كه يك فرزند مىتوانست به پدر و مادر خود تقديم كند.(2)
گرايش سريع ياسر و سميّه به اسلام، در پرتو راهنمايىهاى فرزندشان «عمّار» سبب گرديد كه «آل ياسر» در شمار نخستين خانوادههايى به حساب آيند كه به اسلام گرويدهاند.(3)
«آل ياسر» تعبيرى است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آن را به كار برده است.
زمانى كه اعضاى اين خانواده تحت شكنجه و فشار مشركان قرار داشتند و در برابر چشم همگان آزار مىشدند تا دست از ايمان واسلام بردارند، پيامبر به آنها فرمود:
«اى آل ياسر! مقاومت كنيد، وعدهگاه شما بهشت برين است»(4)
3/58.
در سالهاى نخست بعثت كه دعوت به اسلام مخفيانه صورت مىگرفت، مسلمانان نيز تا مدتها، ايمان خود را پنهان مىداشتند تا از آزار و اذيت مشركان در امان بمانند.
در اين دوره، مسلمانان براى انجام عبادت به كوهها و درّهها پناه مىبردند.
در يكى از اين روزها، عمّار همراه با تنى چند از مسلمانان، براى اقامه نماز به درّهاى پناه برده بودند، امّا مشركان كه به تدريج از اهداف پنهانى مسلمانان اطلاع يافته بودند، در قالب گروهى به سركردگى «ابوسفيان» خود را به آن جا رسانده، به تمسخر و آزار آنان پرداختند. و اين معمولىترين عكسالعمل مشركان در برابر مسلمانان بود.
يكى از مسلمانان به نام «سعد بن زيد» كه آزار واذيّت مشركان را تاب نياورد، با پرتاب استخوان شترى كه در دسترس او بود، بدزبانيها و آزار آنان را پاسخ داد. در اين درگيرى، يكى از كفّار آسيب ديد و خون از سر وى جارى شد، و اين نخستين خونى بود كه از مشركان
ريخته شد.(1)
پس از سه سال كه از دعوت پنهانى به اسلام سپرى شده بود، دوره دعوت آشكار آغاز گرديد و مسلمانان نيز به پيروى از پيامبر صلىاللهعليهوآلهبر آن شدند تا ايمان خود را به اسلام، به طور علنى و آشكار، اعلام نمايند.(2)
اوّلين مسلمانانى كه مسلمانى خود را اعلام داشتند، هفت نفر بودند كه «عمّار» در شمار آنان قرار داشت.(3)
آنان كه با تاريخ عرب جاهلى آشنايند مىدانند كه اظهار ايمان به اسلام و قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله و اعلام اعتقاد به توحيد ونفى بتها، در سرزمين حجاز كه در آن عصر مركز شرك و عصبيّت به شمار مىآمد تا چه اندازه مشكل و خطرآفرين بود. البته مسلمانانى كه سالها و ماهها در نهان، تمرين ديندارى و پايدارى و كسب معرفت كرده بودند، با آگاهى تمام از پيامدهاى اظهارات خود، قدم در راه ايمان و دفاع از آن گذاشته بودند.
مشركان كه تا آن روز به طور پراكنده و تنها با برخى از مسلمانان درگير مىشدند، از آن پس با شدّت بيشترى به مبارزه پرداختند.روشهاى مورد استفاده مشركان به تناسب موارد و موقعيتهاى اجتماعى و قبيلهاى مسلمانان، متفاوت بود؛ ولى به طور كلّى از شيوه تطميع، تهديد، استهزاء، آزار اجتماعى و انواع شكنجه استفاده
مىكردند.
هرگاه فردى صاحب نام و از قبيلهاى متشخّص، به پيامبر ايمان مىآورد، كسانى چون «ابو جهل» به سراغ او رفته و با زبان خيرخواهى، از وى مىخواستند كه دست از مسلمانى بردارد و پرستش هاى بتها را كه شيوه پدران و نياكان آنان بوده است، رها نسازد.
اگر زبان خيرخواهى نتيجه نمىبخشيد، او را تهديد مىكردند كه اگر از عقيده خود باز نگردد، شرافت و موقعيّت اجتماعى او را از بين خواهند برد! يكى از روشهاى آنان اين بود كه اگر تازه مسلمان اهل كسب و تجارت بود، كار او را از رونق مىانداختند.
در صورتى كه فرد ايمان آورده، از طبقات پائين اجتماعى بود و ثروت و نام و قبيلهاى نداشت، كارش دشوارتر مىشد. تحقير و آزار، كمترين كارى بود كه مشركان در حق او روا مىداشتند و شكنجه و كشتن، آخرين رفتارى بود كه دل پركينه مشركان را راضى مىساخت!(1)
از آن جا كه ثروت و شهرت و قدرت، معمولاً غرور و خودخواهى مىآورد و عقل و وجدان و انصاف را در وجود آدمى تضعيف مىكند، همواره چنين بوده است كه بيشترين ياران پيامبران الهى را افراد ضعيف، بى پناه و تهيدست جامعه تشكيل مىدادهاند. و بيشتر افراد ثروتمند و نامدار جامعه نه تنها تمايلى به ايمان نشان نمىدادهاند، كه به مبارزه با پيامبران و اهل ايمان بر مىخاستهاند و از توان مالى و
1) - تاريخ يعقوبى، 2/28.
قدرت خود عليه اديان آسمانى بهره مىجستهاند. به همين دليل است كه اهل ايمان در هر عصر - هر چند از نظر روحى مقاوم و پايدار بودهاند - از نظر جسمى و مادّى و اجتماعى بسيار آسيبپذير بوده و در معرض هجمههاى مختلف قرار داشتهاند.
اين چنين بود كه وقتى مسلمانان نخستين، مانند عمّار، خبّاب، ابو فكيهه، صهيب، گرد پيامبر جمع مىشدند و درس ديندارى مىآموختند، مشركان و كافران با نگاههاى تحقيرآميز و حركتهاى موذيانه آنان را آزار مىدادند و با تمسخر اظهار مىداشتند آيا همينها ياران محمد صلىاللهعليهوآله هستند كه خدا منّت نهاده و ايشان را به راه راست هدايت كرده است!(1)
پدر و مادر عمار خالصانه اسلام را پذيرفته بودند. اين خانواده - آل ياسر - به طبقه پائين اجتماعى تعلّق داشتند. ياسر اهل يمن بود و در مكّه خويشاوندى نداشت و قبيله هم پيمان او نيز دست از حمايت او برداشته بود.
و «سميّه» نيز كنيزى بىپناه بود كه به همسرى مردى غريب در آمده بود و «عمّار» هر چند داغ بردگى بر تن نداشت، امّا از نام ونوايى نيز برخوردار نبود و ناگزير از راه چوپانى زندگى خود و پدر ومادر پيرش را تأمين مىكرد.
اين عوامل سبب شد تا قبيله بنى مخزوم براى نشان دادن عمق
1) - السيرة النبويه، ابن هشام، 2/33.
كينه خود نسبت به اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله به سراغ بىپناهترين خانواده مسلمان برود و اين خانواده، خانواده عمّار بود!(1)
خانواده ياسر، هم پيمان و تحت حمايت اين قبيله بود. بنابراين از اسلام آوردن اين خاندان سخت ناراحت بودند. پس به خود حق مىدادند كه هر نوع رفتار بازدارنده را در باره اين خانواده به كار گيرند! از اين رو در نيمه روز، كه تابش آفتاب به اوج مىرسيد و گرمى هوا و سوزندگى سنگهاى تفتيده حجاز، گوشت را ملتهب مىساخت، اعضاى اين خانواده را بر روى سنگهاى داغ مىخواباندند، تا مگر دست از اسلام بردارند.
پيامبر اكرم اين منظره دردآور را مشاهده مىكرد، امّا تعداد يارانش آن اندازه نبود كه بتواند با بنى مخزوم و حاميان مشركشان مقابله كند!
پيامبر صلىاللهعليهوآله درد و رنج سميّه، ياسر و عمّار را با تمام وجود حسّ مىكرد، اما تنها كارى كه آن حضرت مىتوانست انجام دهد، اين بود كه روح مقاومت و پايدارى را در آنان تقويت نمايد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان مىفرمود: «صبرا آل ياسر فانّ موعدكم الجنّة»(2)
پايدار باشيد و مقاومت كنيد اى خاندان ياسر! زيرا وعدهگاه شما بهشت است.
شك نيست كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىتوانست به اين خانواده، كمكى
برساند و آنان را از تحمل اين شكنجهها رهايى بخشد، هرگز كوتاهى نمىكرد. امّا قوانين ناعادلانه و زورگويانه عرب جاهلى، شرايط دشوارى را پديد آورده بود كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان اجازه نمىداد تا به خانواده ياسر نزديك شوند و به آنان يارى رسانند!
زمانى كه مشركان، مقاومت اين خانواده را مشاهده كردند، براى درهم شكستن اين پايدارى تدبيرى ديگر انديشيدند. آتشى را بر افروختند و آن را به بدن عمّار نزديك كردند تا شايد با شكنجه او، پدر و مادرش دست از اسلام بشويند.
پيامبر كه از اين اقدام خطرناك مشركان اطلاع يافت، دست به دعا برداشت و در باره عمّار چنين دعا كرد:
«اى آتش همان گونه كه براى ابراهيم سرد و سلامت بودى، به عمّار نيز آسيب مرسان»(1)در پرتو دعاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين نقشه مشركان نيز كارساز نيفتاد و نتوانست مقاومت خانواده عمّار را درهم شكند.
ناتوانى «بنى مخزوم» در شكستن مقاومت «آل ياسر» سبب شد تا كينهتوزى چون «ابوجهل» نيز به يارى آنان بشتابد و طرحهاى جديدى را براى شكنجه «خانواده ايمان» پيشنهاد كند.
پوشاندن زره آهنى بر تن قهرمانان توحيد و قرار دادن آنان در برابر تابش شديد خورشيد، نگهداشتن ايشان در زير آب تا حدّ خفه شدن، از ديگر روشهايى بود كه عليه اين خانواده به كار مىگرفتند.
1) - الطبقات الكبرى، 3/188؛ اختيار معرفة الرجال، محمد كشى، /30؛ تاريخ الاسلام، 3/57.
اين شكنجهها نتوانست به ايمان پايدار و واقعى قهرمانان توحيد آسيب برساند، امّا به هر حال مقاومت «آل ياسر» حدّى داشت، به خصوص كه «ياسر و سميّه» پدر و مادر عمّار سنين جوانى را پشت سر گذاشته و در سنّ شصت يا هفتاد سالى ناتوانتر از عمّار بودند.
سرانجام ياسر و سميّه در برابر شكنجه مشركان تاب نياوردند و مانند همه شهيدان راه حق، ايستاده جان باختند.
ياسر و سميّه به لقاى حق شتافتند و به آرامش و سعادت ابدى رسيدند، امّا عمّار كه درد و رنج پدر و مادر را چشيده بود، از داغ اين مصيبت مىسوخت و مشركان اميدوار بودند كه «عمّار» از سرنوشت پدر و مادرش عبرت گرفته باشد!
پيامبر براى تسليت و دلجويى عمّار چنين پيام داد:
«صبرا يا ابى اليقظان، اللهم لا تعذّب احدا من آل ياسر بالنّار»(1)
«شكيبا باش اى عمّار! خداوندا! هيچ يك از خانواده ياسر را به آتش مسوزان.»
مشركان، هر لحظه انتظار مىكشيدند تا «عمّار» براى حفظ جان خود، دست از محمّد صلىاللهعليهوآله و يارى او بردارد. البته كشتن عمّار براى آنان دشوار نبود، امّا آنان ترجيح مىدادند حتى براى يكبار شاهد بازگشت يك مسلمان از راه اسلام باشند!
1) - السيرة النبويه، ابن هشام، 1/342؛ الاستيعاب، ابن عبدالبر4/330؛ شرح نهج البلاغه، 20/37؛ اعيان الشيعه، 8/372.
عمّار آموخته بود كه ايمان حقيقى، ايمانى است كه در قلب جاى گرفته باشد واعلام زبانى ايمان، تنها يك نشانه و گواه است.
او مىدانست كه آنچه بر زبان جارى مىشود، زمانى ارزش دارد كه ريشه در درون انسان داشته باشد و چه بسا كسانى كه به ظاهر مدّعى ايمانند، ولى هرگز ايمان در دل آنان رسوخ نكرده است.
«عمّار» يك لحظه به اعماق وجود خود سفر كرد و دريافت كه همچنان به حقانيّت محمد صلىاللهعليهوآله و حقيقت توحيد ايمان دارد و كمترين ترديدى در درستى راه خود ندارد، پس هيچ دليلى براى بازگشت از راه ايمان نيافت. راه او روشن بود و او مىبايد مانند پدر و مادرش در راه عقيده، جان خويش را فدا كند. مانند پدر و مادرش شهيد شود.
عمّار براى شهادت آماده بود و چنان كه حوادث زندگى وى نشان مىدهد، هرگز از مرگ نهراسيد.
عمار با خود مىانديشيد آيا جان باختن در راه ايمان، خود يك هدف است يا وسيلهاى براى دفاع از ايمان و پيشبرد آن است؟
اگر جان باختن در راه ايمان، يك هدف باشد، پس بايد هرگاه ميان مسلمانان و مشركان و كافران جنگى در گيرد، مسلمانان، بدون اسلحه در ميدان جنگ حاضر شوند تا زودتر كشته شوند و به هدف نهايى برسند! در حالى كه هرگز چنين روشى از نظر عقل و دين پذيرفته نيست بلكه به حكم عقل و دين، انسان با ايمانى كه مورد هجوم كافران و مشركان قرار گرفته است بايد تا جايى كه مىتواند از جان و
مال و زندگى خود دفاع كند و تمام همّتش از بين بردن دشمن مهاجم باشد، نه تسليم شدن و جان باختن!
به كار گرفتن حيله و نيرنگ در هر جايى نادرست و نكوهيده است، جز در جنگ كه نشان هشيارى و خردمندى است.
«عمّار» اكنون از خود مىپرسيد، براستى تكليف چيست؟ آيا من اكنون در برابر يك جنگ رسمى قرار ندارم و آيا تا به حال دشمن از كشتن اهل ايمان باكى داشته است! آيا در اين نبرد نابرابر حق دارم از يك حيله جنگى استفاده كنم؟ آيا حق دارم، به ظاهر، ايمان خود را انكار كنم؛ ولى در دلم، همچنان بر ايمان پايدار باشم!
«عمّار» در تفكّر ژرفى فرو شده بود و گويى راه جديدى براى خلاص شدن از دام مشركان پيدا كرده بود.
او تصميم گرفت مشركان را فريب دهد و به صورت لفظى و زبانى بگويد دست از محمد صلىاللهعليهوآله برداشته است، ولى در قلبش به او وفادار باشد.
اين تصميم با اين كه عاقلانه مىنمود، امّا تصميم خطرناكى نيز بود، چرا كه تا آن روز، چنين وضعى براى مسلمانان پيش نيامده بود تا حكم آن را از خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله بپرسند و با اطمينان و يقين قدم در آن راه بگذارند.
«عمّار» در يك تفكّر درونى به اين نتيجه رسيده بود و به مشركان اعلام كرد، دست از شكنجه و آزار من برداريد، زيرا من دست از يارى محمّد صلىاللهعليهوآله برداشتم.
مشركان كه در انتظار آن لحظه بودند، خشنود شدند، او را رها
ساختند.
عمّار با تنى رنجور و دلى دردمند از مرگ مظلومانه پدر و مادر، از مشركان فاصله گرفت، ولى چگونه مىتوانست با مسلمانان ملاقات كند؟ آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله او را خواهد پذيرفت و آيا مسلمانان باور خواهند كرد كه او همچنان بر ايمان قلبى خود پايدار است؟ آيا اين رفتار او، مسلمان بودنش را زير سؤال نبرده است و...!
بين مسلمانان در باره او، نظريات متفاوتى پيدا شد، اما بيشتر آنان بر اين گمان بودند كه روش عمّار درست نبوده است.
برخى مسلمانان كه زودتر از ديگران، خبر رهايى عمّار از دام مشركان را شنيده واز ماجرا اطلاع يافته بودند، در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار داشتند كه عمّار از دين برگشته است!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: بس كنيد! زيرا وجود عمّار سرشار از ايمان به خداست، ايمان با گوشت و خون او در آميخته است.
در همين گفتگو بودند كه عمّار به جمع مسلمانان پيوست، امّا آثار اندوه و نگرانى در چهرهاش پيدا بود و مىگريست. پيامبر صلىاللهعليهوآله از او پرسيد، چه شده است؟
عمّار پاسخ داد: خبر ناگوارى دارم! مشركان مرا شكنجه كردند و از من خواستند تا نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله ابراز بى اعتقادى كنم و دست از توحيد بردارم تا درخواست آنان را اجابت نكردم، دست از من برنداشتند!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيد: در آن هنگام كه آن كلمات را بر زبان جارى ساختى، قلبت چگونه بود؟
عمّار گفت: قلبم به خدا و رسولش ايمان داشت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با دستان خويش اشك از چشمان عمّار زدود و فرمود: عمار رهايى يافت، اى عمّار اگر دوباره به دام افتادى باز هم چنين كن.(1)
التاريخ، 3/67؛ اعيان الشيعه، 8/373.
سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله از نگرانى واضطراب عمّار كاست، ولى آنچه زمينه را براى كمترين سؤال و جواب باقى نگذاشت و مسأله را كاملاً روشن ساخت، نزول اين آيه بود: «مَنْ كَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ ايمَانِهِ الاّ مَنْ اُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالايمَانِ»(2).
آنچه از آيه استفاده مىشود اين است كه اگر كسى تحت فشار و اجبار و تهديد و شكنجه كافران، اظهار بى ايمانى كند، در حالى كه قلبش بر ايمان پايدار و مطمئن باشد، اظهار زبانى او، كفر به حساب نمىآيد و خشم الهى را در پى ندارد.
نزول اين آيه هم يك دشوارى اجتماعى صدر اسلام را برطرف كرد و مسلمانان را از فرو افتادن در كشمكشها و بگومگوها، بيرون كشيد وهم يك موضوع اعتقادى و تكليف دينى جديد را روشن ساخت كه عبارت بود از «جواز تقيّه»
آنچه عمّار براى رهايى از دست مشركان انجام داد، هر چند در ابتدا رفتارى مبهم و نگران كننده به نظر مىرسيد و حتى خود او درباره درستى راهى كه در مقابله با آزار و شكنجه مشركان انتخاب كرده بود، چندان يقين نداشت، امّا از آن جا كه ايمان و دين باورى به اعماق وجود عمّار راه يافته بود، نه تنها مورد انكار وحى قرار نگرفت بلكه به عنوان يك روش براى استمرار و پايدارى در مسير حق شناخته شد.
شخصى به نام «عبداللّه بن عجلان» از امام صادق عليهالسلام مىپرسد: با توجّه به اين كه «ضحاك» حاكم كوفه شده است، چه بسا با عداوتى كه او نسبت به على عليهالسلام دارد، مردم را وادارد كه از على عليهالسلام بيزارى بجويند! وظيفه شيعه در اين ميان چيست؟
امام صادق عليهالسلام فرمود: وظيفه اين است كه شيعه همان راهى را برود كه عمّار پيمود. عمّار به ظاهر، از حق تبرّى جست، ولى در قلب خود به آن ايمان داشت.(1)
فرد ديگرى از امام صادق عليهالسلام پرسيد: هرگاه، در مورد ولايت على عليهالسلام تحت فشار قرار گيريم و مخيّر شويم ميان انتخاب يكى از دو راه - كشته شدن يا برائت جستن از على عليهالسلام، وظيفه چيست؟ به نظر
مىرسد بايد به كشته شدن تن دهيم، ولى از على عليهالسلام برائت نجوييم.
1) - بحارالانوار، 75/408.
امام عليهالسلام فرمود: نه، به خدا سوگند! وظيفه شما در چنين مواردى همانند وظيفه عمّار است و بايد به شيوه او عمل كنيد.(1)
مانند اين روايات در منابع حديثى بسيار است كه فقط نمونهاى از آن را ياد كرديم.
«تقيه» همان روشى است كه عمّار به كار گرفت و نياز به شرايط يا شرايطى نظير وضعيت او دارد.
ممكن است كسانى از اين روش - تقيّه - سوء استفاده كنند يا آن را به شكل نادرستى و يا در شرايط نامناسب به كار گيرند. البته سوء استفاده از تقيّه و استفاده نادرست از آن، دليل غلط بودن اصل تقيّه نيست، زيرا از ساير اصول و روشهاى صحيح نيز گاهى سوء استفاده مىشود، مانند اصل ايمان واظهار توحيد كه امرى صحيح و بايسته است ولى برخى از روى ريا يا نفاق اظهار ايمان مىنمايند، يا اصل «جهاد» كه درى از درهاى بهشت است، امّا برخى از سلطه جويان يا طغيانگران، آگاهانه و فريبكارانه نام حركتهاى قدرت طلبانه خود را «جهاد» مىگذارند.
امكان سوء استفاده از روشهاى صحيح، باعث نمىشود كه اصل آن روش نادرست شناخته شود، بلكه وظيفه عالمان و اسلام شناسان است كه در هر زمينه، گونههاى صحيح را از ناصحيح تفكيك كنند.
اكنون در مورد «تقيه» نيز بايد چنين كرد، زيرا «تقيه» غير از «نفاق» و
1) - همان، 75/393 و 430.
«دورويى» است. «تقيه» براى گريز از تكليف نيست، بلكه براى انجام دادن يك تكليف برتر است.
«تقيه» براى فرار از «شهادت در راه خدا» نيست، بلكه راهى براى گريز از «مردنِ بى تأثير يا كم تأثير» است، روشى براى «ماندن» و تلاش بيشتر در راه دين. انتخاب مرگى مؤثرتر و ثمربخشتر براى ايمان و عقيده است.
همان طور كه «عمّار» از مردن زير شكنجه مشركان خود را رهايى بخشيد و در جنگهاى مختلف از اسلام و پيامبر دفاع كرد و سرانجام هم آگاهانه «شهادت» و «مردن در راه حق و حقيقت» را برگزيد.
«تقيّه» يك شيوه در نبرد با دشمنان است، نه يك پوشش براى راحتطلبى و تكليف گريزى و فريب دادن صالحان.
«تقيّه» در مقابل دشمنان و منافقان و جاسوسان به كار مىرود، نه در برابر اهل ايمان. «تقيّه» كارى است همانند عقب نشينى موقّت رزمندگان در جبهه نبرد، براى تجديد قوا وانجام حملهاى جديد با هماهنگى بيشتر. بنابراين اگر كسى از رزمندگان در جبهه نبرد به خاطر ترس و تكليف گريزى، عقب نشينى كند و سنگر را خالى سازد، خيانت كرده است و نمىتواند آن را توجيه كند. اگر عقب نشينى او با نيّت فرار نباشد و هدف او تجديد قوا و تغيير موضع باشد، توجيهپذير و شايسته تقدير است.
«تقيه» هم دقيقا چنين ويژگى را دارد يعنى؛ هرگاه تقيه باعث آسيب ديدن دين و مقدسّات بشود، تقيه نخواهد بود و فرار از تكليف است، ولى هرگاه باعث تقويت دين و جامعه دينى شود و ضررى
جبرانناپذير به وجود نياورد، نه تنها قابل قبول مىباشد كه گاه يك تكليف شرعى و ضرورت عقلى است.
«عمّار» كه توانسته بود با استفاده از روش «تقيه» از دام مشركان رهايى يابد، در مراحل بعد، پايدارى خود را در ايمان به خدا و پيامبر و دفاع جانانه از اسلام و پاسدارى از پايههاى دين نشان داد و جاى كمترين ترديدى را باقى نگذاشت و اثبات كرد كه به راستى: «ايمان سرتاپاى او را در بر گرفته و سراسر وجودش از اعتقاد به خداوند لبريز است»(1)
در نخستين تهديد جدّى، رسمى و گسترده كه از سوى مشركان مكّه متوجّه اسلام و مسلمانان شد، عمّار به عنوان يك رزمنده فعّال و مدافع نيرومند، حضورى چشمگير داشت.
در اين دفاع نابرابر، مشركان از امكانات و تجهيزات فراوان جنگى و نيروى انسانى بيشتر و جوانتر برخوردار بودند، تعداد نيروهاى دشمن كه از مكّه به سوى مدينه حركت كرده بودند 950 مرد جنگى
1) - الاستيعاب 2/479؛ شرح نهج البلاغه، 10/104.
بود كه ششصد تن از آنان زره به تن داشتند و صد اسب(1)- و بنا به نقلى چهارصد اسب -(2)نيز در اختيار آنان بود.
ولى مسلمانان كه 313 نفر بودند و تنها دو يا سه اسب و هفتاد شتر داشتند، به طورى كه هر دو نفر يا سه نفر تنها مىتوانستند از يك شتر براى طى مسافت و حمل امكانات مورد نياز بهره جويند(3).
در اين ميان «عمّار» و «عبداللّه بن مسعود»به صورت مشترك يك شتر داشتند.(4)و همين سادگى و بى پيرايگى بود كه از نگاه دشمن شگفت آور و تهديد كننده مىنمود، چرا كه دشمن، صلابت و اعتماد به نفس را در سپاه اسلام مشاهده مىكرد.(5)
اعتماد پيامبر به عمّار بدان پايه بود كه وقتى آن گرامى، وى و عبداللّه بن مسعود را براى كسب خبر از موقعيت و توان نيروى مهاجم به سمت جبهه دشمن روانه داشت، آنان در پايان اين مأموريت، پيام اميدوار كنندهاى را آوردند و اظهار داشتند :
«روحيه دشمن بسيار ضعيف و سعيشان بر آن است كه از هر حركت و واكنشى كه موقعيت آنان را به خطر اندازد، جلوگيرى كنند، حتى از شيهه اسبها نيز ممانعت به عمل مىآورند و از سوى ديگر شرايط جوّى اردوگاه آنان نيز نامساعد است و آسمان بر آنان به شدّت
مىبارد».(1)
عمّار در اين جنگ علاوه بر آن كه ديدبانى مورد اعتماد و زيرك به شمار مىآمد، به نبرد با مهاجمان نيز پرداخت و برخى از سران شرك؛ مانند «عامر حضرمى» و «حارث بن زمعه» و سردار شجاع طايفه «بنى عمرو بن تميم» را از پا در آورد(2).
برخى مورّخان علاوه بر موارد ياد شده، هلاكت «ابو قيس بن فاكه»(3)و نيز «على بن امية بن خلف»(4)را نتيجه ضربات مؤثّر عمار دانستهاند.
در اين نبرد، يكى از مشركان به نام «ابوالعاص بن نوفل» به دست «عمّار» به اسارت در آمد. با اختيارى كه به عمّار داده شد، «ابوالعاص» را به مشركان برگردانيد و در عوض پسر عموى خود را كه اسير مشركان بود آزاد ساخت.(5)
پس از جنگ دفاعى «بدر»، تا آغاز نبرد «احد» غزوه ديگر در سال دوم هجرى رخداد كه، عمّار در آن غزوه نيز حضور داشت و پيامبر صلىاللهعليهوآله را همراه با يكصد و پنجاه نفر از مسلمانان، همراهى كرد. از اين غزوه در منابع تاريخى با عنوان «ذى العُشيره» ياد شده است كه در نهايت به انعقاد پيمان صلحى با قبيله «بنى مدلج» منتهى گرديد.
پس از اين غزوه، مهمترين رخداد تاريخ اسلام، لشكر كشى گسترده مشركان مكّه به مدينه بود كه براى جبران شكست احد و كشتگان فراوان صورت گرفت.
در اين جنگ شرايط دشوارى براى مسلمانان پديد آمد و گروه زيادى از مسلمانان در نتيجه شرايط دشوار و تبليغات روانى دشمن، گرفتار سردرگمى و پراكندگى شدند.
مسلمانانى كه در اين جنگ شركت داشتند، از نظر ايمان و ثبات فكرى مرتبهاى والا داشتند.
در روايتى چنين آمده است كه در جنگ «احد» عمّار خود را سپر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داد و پيشاپيش آن حضرت با مهاجمان مىجنگيد. جبرئيل امين به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت:
«بَشِّرهُ بالجنّة، حُرِّمَتْ النّارُ على عَمّار»(1)
عمار را به بهشت بشارت ده، زيرا آتش بر او حرام شده است.
1) - المستطرف، محمد ابتيهى 1/166؛ الغدير، 9/28.
چهار سال از هجرت سپرى مىشد كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر رسيد، سه طايفه «بنى محارب»، «غطفان» و «بنى ثعلبه» در تدارك نيرو و تجهيزات هستند تا به مسلمانان حمله كنند.
با دريافت اين خبر، پيامبر صلىاللهعليهوآله مصمم گرديد تا قبل از تجهيز و سازمان يافتن دشمن، به سوى آنها حركت كند و مانع هجومشان به مدينه شود. از اين رو چهارصد - و به نقلى هفتصد - نفر را براى متلاشى كردن قواى دشمن به سرزمين «نجد» فرستاد.
اين طرح پيشگيرى موفقيتآميز بود و قبائل مهاجم، متلاشى شدند.
سپاه اسلام به سوى مدينه بازگشت و شب هنگام در ميانه راه توقّف كرده، به استراحت پرداختند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله، از ياران خود خواست، كسانى كه داوطلب نگهبانى شب هستند، آمادگى خود را اعلام دارند.
دو نفر گام پيش نهادند، «عمار» از «مهاجران» و «عُبّاد بن بُشر» از انصار.
البته، اين نگهبانى، چندان هم بى خطر و بى تهديد نبود، زيرا شوهر يكى از زنان اسير شده، سپاه اسلام را تعقيب كرده بود تا در فرصتى مناسب، از مسلمانان انتقام بگيرد.
نيمههاى شب كه همه نيروها در خواب بودند و نوبت نگهبانى با «عبّاد بن بُشر» بود، او مشغول نماز شد كه مورد اصابت نخستين تير دشمن قرار گرفت، امّا او نماز را ادامه داد و درد تير را تحمل كرد،
مدّت زيادى نگذشت كه دومين تير و سوّمين تير به سوى او رها گرديد، «عبّاد» نماز را به سرعت تمام كرد و «عمّار»را به يارى طلبيد و دشمن را وادار به گريز كرد.(1)
1) - الكامل فى التاريخ، 2/174؛ كحل البصر، عباس قمى، 236.
يكى از بزرگترين رويارويىهاى كافران و مسلمانان در سال پنجم هجرى صورت گرفت. در اين سال تمام گروهها و قبائل مخالف اسلام، با همه ناهمگونى و ناهمسازىهايى كه با يكديگر داشتند، براى از ميان برداشتن اسلام و مسلمانان، با هم همدل وهم پيمان شدند و نيروى انسانى و تجهيزات جنگى بزرگى را فراهم آوردند.
محرّك اصلى اين نبرد، يهوديان وسران قبيله «بنى نضير» بودند كه به سراغ سران قريش رفتند و آنان را براى از ميان بردن «حكومت مدينه» و «جامعه مسلمانان» تشويق نمودند.
مشركان مكّه كه از جنگ با مسلمانان خسته و از پيروزى بر ايشان نااميد بودند، به وعدهها و اميدهاى «بنى نضير» فريفته نمىشدند، تا اين كه سران بنى نضير پرده از طرح خائنانه خود برداشتند و گفتند كه در شهر مدينه يارانى دارند. زيرا يهوديان «بنى قريظه» كه به ظاهر با محمد صلىاللهعليهوآله پيمان دفاعى بستهاند، در شرايط حساس، پيمان را ناديده گرفته و از داخل مدينه به همكارى با آنان خواهند پرداخت.(1)
وقتى مشركان مكّه از طرح جدّى و كاملاً همه جانبه يهود و تصميم قاطع آنان با خبر شدند، اميدوار شده، آمادگى خود را براى نبردى ديگر واقدامى نهايى عليه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و يارانش اعلام نمودند.
علاوه بر مشركان قريش، قبيلههاى غطفان، بنى سليم و بنى اسد
1) - المغازى، محمد واقدى، 2/441.
نيز داوطلب شدند تا در اين يورش گسترده عليه مسلمانان شركت كنند.(1)
خبر شكلگيرى و حركت احزاب مختلف شرك و كفر، براى نبرد با مسلمانان به مدينه رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان براى دفاع از دين و كيان خود به چارهجويى و به مشورت با اهل تجربه پرداختند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست تا مسلمانان در طريق پيمودن مراتب ايمان و معنويت و ابراز خلوص خويش، همكارى و هم فكرى را با بهرهگيرى از دانش و توان جمعى تجربه كنند. از اين رو موضوع چگونگى دفاع در برابر احزاب را به مشورت گذاشت.
هر يك از مسلمانان براساس تجربهها و شنيدههاى رزم و رزم آورى و شيوه دفاع در داخل و خارج شهر، نظرياتى را ابراز داشتند. از آن ميان پيشنهاد سلمان پذيرفته شد و مسلمانان مصمّم شدند تا با حفر خندقى طولانى در اطراف مدينه، جلوى نفوذ دشمن را سدّ كنند و از داخل شهر به دفاع بپردازند.(2)
هر چهل ذراع به ده نفر واگذار گرديد و پيامبر، خود اولين كلنگ را براى حفر خندق بر زمين زد.(3)
عزم و تلاش بى امان مسلمانان در حفر خندقى به طول 12000 ذراع (نزديك به پنج و نيم كيلومتر) و عرض پنج متر، با ابزار و با امكاناتى بسيار ابتدايى، نشان دهنده عمق ايمان آنان بود و «عمّار» در
ميان مؤمنان، يكى از پرتلاشترين آنها بود.
عمّار همچنان در كار حفر خندق و انجام وظيفه سر از پا نمىشناخت. پيامبر صلىاللهعليهوآله كه از قسمتهاى مختلف خندق بازرسى مىكرد و پيشرفت كار را زير نظر داشت و به مسلمانان خسته نباشيد مىگفت، عمّار را در آن حال با سر و صورت و لباس پرخاك مشاهده كرد. به او نزديك شد و با دست خود، خاكها را از لباس او زدود.
اين رفتار، به طور طبيعى تأثيرى بسيار عاطفى بر روح عمّار گذاشت و خستگى را از ياد او برد، امّا پيامبر در چنين شرايطى، تنها تلاش عمّار و لباسهاى خاك آلوده او را نمىديد و تنها به اين خاطر او را مورد لطف و محبت قرار نمىداد، بلكه در سيماى عمّار ، پايمردى و صلابت ايمان را مىديد و اين كه سرانجام چگونه در راه ايمان وعقيده خويش به شهادت خواهد رسيد. از اين رو در همان لحظاتى كه خاك لباسهاى عمّار را مىزدود جملات عجيبى با او در ميان گذاشت كه خود جلوه ديگرى از جلوههاى نبوّت پيامبر و تأييدى ديگر بر ايمان راستين عمّار بود.
پيامبر به عمّار فرمود: بؤس ابن سميّه! تقتله فئة باغية(1)
واى بر فرزند سميّه، كه گروهى ستمكار او را خواهند كشت!
1) - السيرة النبويه، ابن كثير، 2/307.
حضور توانمند مسلمانان در مدينه و پايمردى آنان در برابر هجومهاى پى در پى مشركان، گسترش روزافزون اسلام و گرايش گروهها و قبايل مختلف را به توحيد و يكتاپرستى، يكى پس از ديگرى، براى مسلمانان پديد آورد تا آن جا كه در دهم ماه رمضان سال هشتم هجرى، فتح مكّه در دستور كار مسلمانان قرار گرفت. آنان به همين منظور از مدينه خارج شدند و زمانى كه در «مرالظهران» فرود آمدند شمارشان به ده هزار نفر رسيده بود.(1)
مسلمانان ده روز پس از حركت از مدينه، دژ محكم شرك را فتح كردند و مكّه را براى هميشه پايگاه توحيد قرار دادند چنان كه ابراهيم عليهالسلام چنان كرده بود.(2)و در همان روز على عليهالسلام پا بر شانههاى
رسول خدا صلىاللهعليهوآله نهاد و بتها را سرنگون ساخت.(3)
فتح مكّه در حقيقت بازگشت مهاجران به خانه و كاشانه خود بود زيرا آنان سالهاى سال ناگزير شده بودند در غربت و تهيدستى و به دور از شهر و خانه خود زندگى كنند.
بازگشت مقتدرانه به مكّه، براى عمّار، معنايى فراتر از اين نيز داشت، زيرا او به سرزمينى باز مىگشت كه پدر و مادرش در آن جا به دست زورمداران قريش به شهادت رسيده بودند. ديدن دوباره
جايگاه شكنجه آن دو، براى «عمّار» دشوار بود، ولى آنچه او را تسلّى مىداد، مشاهده ذلّت و خوارى سران شرك بود كه شكوه و قدرت ديرينه را از دست داده و از كردههاى گذشته خويش شرمسار و سرافكنده بودند. آنان هر لحظه منتظر آتش خشم و انتقام جوئى مسلمانان بودند، ولى ناباورانه رحمت و لطف پيامبر صلىاللهعليهوآله و گذشت مسلمانان را به چشم خود ديدند. بوى مهربانى پيامبر در كوچههاى مكّه پيچيد و صداى دعوت و دوستى به جانها رسيد. گردنكشان اسير شده قريش هم آزاد شدند.
فقط پنج يا هشت نفر از مشركان شرور و كينه توز در زير لواى رحمت اسلامى جاى نگرفتند. سنگينى جرم اين چند نفر چندان بود كه پيامبر آنان را از حكم عمومى بخشايش، استثنا كرد و از مسلمانان خواست تا هر جا آنان را يافتند، كيفر كنند.
«عبداللّه بن خطل» يكى از آن چند نفر بود كه به دست عمّار از پاى درآمد.(1)وى نخست اظهار مسلمانى كرده بود. پس از آن، پيامبر او را به همراه يكى ديگر از مسلمانان براى جمع آورى زكات فرستاد. «ابن خطل» پس از گردآورى زكاتها، رفيقش را كشت و اموال را تصاحب كرد و به مكّه گريخت. سپس از اسلام بيزارى جست و به روش مشركان اعلام وفادارى كرد. و اشعارى در مذمّت رسول خدا سرود تا دو كنيز آوازه خوانش در مجالس شراب خوارى، آن اشعار را براى ديگران بخوانند.(2)
حركتهاى موزيانه و كينه توزانه ابن خطل عليه پيامبر صلىاللهعليهوآله چيز تازهاى نبود و بسيارى از ديگر مشركان نيز چون او با پيامبر رفتارى ناپسند داشتند. از آنچه حساب «ابن خطل» را از ساير مشركان جدا مىساخت، خيانت بى شرمانه او به مسلمانان و كشتن ناجوانمردانه رفيق و همراه خود بود.
غزوه تبوك، آخرين رويارويى مسلمانان با مهاجمانى بو دكه در زمان حيات رسول خدا، كيان اسلام و مسلمانان را هدف قرار داده و كمر به نابودى اسلام بسته بودند.
نهمين سال هجرت پيامبر فرا رسيده بود، گردنكشان بر جاى خود نشانده شده، تهاجمهاى داخلى عليه مسلمانان كمتر شده بود، امّا در اين ميان خبر حركت سپاه روم به قلمرو مسلمانان و سرزمينهايى كه، جزو متصرّفات اسلامى شناخته مىشد، منتشر گرديد.
اين تهاجم، با همه موارد پيشين تفاوت داشت، زيرا مهاجمان رومى، به تجهيزات و نيروى رزمى گسترده متّكى بودند و همين ويژگى باعث مىشد تا منافقان اميد تازهاى پيدا كنند و به شايعه پراكنى و تضعيف روحيه مسلمانان بپردازند.
با رواج شايعهها، پيامبر اكرم، عمّار را فراخواند و به او مأموريت داد تا با شايعه پردازان برخورد كند و آنان را از تضعيف روحيه مسلمانان باز دارد. عمّار چنين كرد و در مأموريت خود موفق شد بهطورى كه برخى از شايعهپردازان، به حضور پيامبر رسيدند و طلب
بخشايش كردند.(1)
غزوه تبوك، هرچند به رويارويى سپاه اسلام با لشكر روم منتهى نشد، امّا اين بخش از تاريخ نشان مىدهد كه «عمّار» آن مؤمن رهيده از شكنجه مشركان، چنان در ايمان خود به اسلام و پيامبر صادق بود كه تا آخرين حركتهاى دفاعى پيامبر صلىاللهعليهوآله يار و همراه آن حضرت بود.
1) - السيرة النبويه، ابن هشام، 4/168.
عمّار، در زندگى خود نشان داد كه تنها يك رزمنده نيست، بلكه او علاوه بر حضور در ميدانهاى رزم و دفاع، عنصرى سازنده و فعّال است.
زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكّه به مدينه هجرت كرد، پس از عبور از مناطق دشوار، در روز دوشنبه 12 ربيع الاوّل به محلّه «قُبا» رسيد كه فاصله چندانى با مدينه نداشت.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ورود به شهر مدينه تعجيل نكرد و مصمّم بود تا مدّتى را در «قبا» توقّف كند.
استقبال مردم مدينه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرشور بود، به طورى كه حتى «كلثوم بن الهدم» بزرگ قبيله آن ديار، رسول خدا را به خانه خود دعوت كرد.(2)
شرايط مسلمانان در مدينه، با شرايطى كه در مكّه داشتند، تفاوت بسيار داشت. سايه سنگين جاسوسان و مراقبان قريش، در اين جا احساس نمىشد. مسلمانان راحتتر و آسودهتر بودند و غير مسلمانان نيز در فضايى آرامتر مىتوانستند به سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآلهگوش فرا دهند.
فضا و شرايط جديد، نشستهاى بزرگترى را فراهم مىآورد و مراسم نماز با افراد بيشترى برگزار مىشد، بنابراين مسلمانان براى نيايش و نشستهاى علمى و معرفتى و استفاده از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه مكانى وسيعتر و اختصاصى نياز داشتند.
عمار، طرح ساختن بنايى را براى اين منظور پيشنهاد كرد(1)و مسلمانان با مشورت و هدايت پيامبر صلىاللهعليهوآله به فراهم آوردن مصالح اوليه مسجد پرداختند.
از منابع تاريخى چنين استفاده مىشود كه عمّار هم در ارائه طرح و هم اجراى ساخت اين بنا كه به عنوان اولين مسجد شناخته شد و «مسجد قُبا» نام گرفت، نقشى ويژه و ممتاز داشته است.
نخستين سنگ بناى اين مسجد را، رسول خدا بنيان نهاد و عمّار با يارى ديگر مسلمانان ساخت آن را به پايان رساندند.(2)
تجربه بناى مسجد قُبا و آثار و نتايج خوش آن سبب شد تا پيامبر
در همان روزهاى نخست ورود به مدينه، جايى را براى گرد هم آيى و انجام مراسم دينى و عبادى مسلمانان اختصاص دهد. پس قطعه زمينى را كه شتر پيامبر در آغاز ورود به مدينه، آن جا درنگ كرده بود، به ده دينار خريدارى كرد و با همّت همه مسلمانان، مسجد مدينه بنا گرديد. در ساخت اين مسجد، حتّى شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله، تلاش مىكرد
و سنگها را از اطراف براى چيدن ديوارها، حمل مىنمود. فردى از مسلمانان به نام «اسيد بن حضير» به پيامبر صلىاللهعليهوآله، عرض كرد: اجازه
بدهيد، ما سنگها را بياوريم و شما زحمت نكشيد! پيامبر فرمود: اگر مىخواهيد در ساختن مسجد سهيم باشيد، برويد و سنگ ديگرى بياوريد.(1)
حضور پيامبر در ساختن مسجد، باعث تشويق و دلگرمى ساير مسلمانان شد، به طورى كه يكى از مسلمانان چنين سرود:لئن قعدنا والنبى يعمل
فذاك منّاالعمل المضلّل(2)«اگر ما بنشينيم و پيامبر كار و تلاش كند. آن گاه رفتار ما، رفتارى گمراهانه خواهد بود.»
بديهى است كه همه مسلمانان در اين گونه كارها تلاش يكسان نداشتند، برخى مانند عمّار بيش از حد كار مىكردند و سنگها را دوچندان كه ديگران حمل مىكردند، بر مىداشتند(3)و برخى به
دلايل مختلف بايد و شايد تن به كار نمىدادند.
در منابع تاريخى آمده است عثمان بن عفّان كه بعدها سومين خليفه مسلمانان شناخته شد، از جمله كسانى بود كه براى شركت در چنين كارهايى، علاقهاى از خود نشان نمىداد؛ زيرا خوش نداشت كه لباسش به گرد و غبار آلوده شود. كنارهگيرى و پرهيز عثمان از كارهاى دشوار ساختمانى، باعث شد تا عمّار اين اشعار را كه از على عليهالسلام شنيده بود، با صداى بلند بخواند:
لا يستوى من يعمر المساجد
يدأب فيها قائما و قاعدا
و من يرى عن الغبار حائدا
يعنى؛ آنان كه به ساختن مساجد مىپردازند و به طور مداوم - ايستاده و نشسته - به كار و تلاش مىپردازند با كسانى كه از گرد و غبار پرهيز دارند، برابر نيستند!
عثمان با شنيدن اين اشعار، ناراحت شد و عمّار را مورد ملامت و تهديد قرار داد كه البته پيامبر به دفاع از عمّار پرداخت و او را مورد لطف قرار داد.(1)
لطف و عنايت پيامبر صلىاللهعليهوآله به عمّار به دليل صداقت و بى ريايى او بود، وقتى او دو برابر ديگران، سنگها را در بغل مىگرفت و به سمت بناى مسجد مىآورد، پيامبر به او فرمود: اى ابا اليقظان بر خودت سخت مگير!
عمّار گفت: اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله دوست دارم در ساختن اين مسجد
1) - السيرة النبويه، ابن هشام، 2/143؛ السيرة النبويه، ابن كثير 2/307؛ بحارالانوار، 28/281.
نقش بيشترى داشته باشم!
پيامبر صلىاللهعليهوآله از سر محبت، دستى به شانه عمّار زد و فرمود «انّك من اهل الجنة» تو بهشتى هستى و كشندگان تو ستمكارند.(1)
با پيشرفت برنامهها و اهداف پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله گروههاى بيشترى
به اسلام گرايش يافتند و رسول خدا نيز كار تبليغ دين را به ساير مناطق گسترش داد و از نيروهاى كاردان و كارآمد در رساندن پيام خود به پادشاهان و سران قبايل بزرگ و شخصيتهاى دينى بهره جست.
عمّار از جمله كسانى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را براى اين مهمّ برگزيد. از جمله پيام خود را به او سپرد(2)تا به «حارثة بن علقمه» اسقف(3)مسيحيان نجران، برساند.
نجران منطقه وسيعى بود كه شامل هفتاد دهكده مىشد و در نقطه مرزى حجاز و يمن قرار داشت.(4)
اهميّت و گستردگى اين منطقه، سبب شد تا پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را به
اسلام دعوت نمايد.
به دنبال اين دعوت، بزرگان و روحانيان مسيحى نجران به مدينه آمدند تا از نزديك با رسول خدا صلىاللهعليهوآله مذاكره كنند. آنان پس از يك
نشست، موضع روشنى ابراز نكردند، به اين دليل پيامبر به آنها پيشنهاد مباهله(1)كرد. آنان ابتدا پذيرفتند، ولى سرانجام از مباهله شانه خالى كردند و تنها حاضر شدند كه در قلمرو حاكميّت اسلامى ماليات خود را پرداخت كنند.(2)
3/239؛ تفسير جامع، سيد ابراهيم بروجردى، 1/439؛ الاختصاص، شيخ مفيد، /114؛ سعدالسعود، ابن طاوس، /91.
حضرت رسول صلىاللهعليهوآله عمّار را جز اين مورد به مأموريتهاى تبليغى ديگرى از جمله به سوى قبيله قيس فرستاد. آنان تازه مسلمان شده بودند و نياز به راهنمايى دينى داشتند.(3)
عمّار با آن كه از خانوادهاى تهىدست و تحت سلطه به شمار مىآمد و اساسا در جامعه بَدَوى و بى فرهنگ جاهلى زيسته بود، امّا به دلايلى چند، اين عوامل، مانع شكوفايى شخصيّت فكرى او نشده بود. از آن جمله مىتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
الف - هوشمندى ذاتى عمّار كه نشانههاى آن را مىتوان از مطالعه زندگى او دريافت. مانند استفاده از اصل تقيّه، قبل از تبيين كامل آن براى مسلمانان، چگونگى موضعگيرىهاى فكرى در قبال مخالفان و
1) - مباهله، برنامه خاصى است كه دو گروه كه بر سر حقى با هم اختلاف دارند، رو در روى هم به لعن و نفرين يكديگر مىپردازند و از خداوند مىخواهند كه جانب حق را يارى و جانب باطل را خوار نمايد و از رحمت خود دور گرداند. در اين زمينه آيه 61 سوره «آل عمران» نازل شده است.
2) - تاريخ يعقوبى، 2/82؛ الدرّالمنثور، عبدالرحمن سيوطى، 2/38؛ السيرة الحلبيه،
3) - الترغيب و الترهيب، ابن جوزى، 1/127.
جهت گيريهاى سياسى - اجتماعى او پس از رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله.
ب - رفاقت و همنشينى او با رسول خدا در دوره جوانى و فرصتهاى بسيار مناسبى كه براى حكمت آموزى و فاصله گرفتن از فرهنگ جاهلى پيدا كرده بود.
دور نمىنمايد كه عمّار را به دليل همين فراست و هوشيارى كه در برابر مشركان ونيز در ميدانهاى گفتگو با مخالفان از خود نشان داده بود، ابواليقظان ناميده باشند، زيرا ابواليقظان يعنى پدر كياست و هوشمندى و اين تعبير مىتواند نوعى مبالغه در بيان فراست عمّار باشد.
ابن مسعود مىگويد: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود:
«لا يُعْرَضُ عَلَى ابنِ سميّه امران الا اتّبع الأرشدَ منهما»(1)
يعنى؛ هنگامى كه فرزند سميه - عمار - با دو كار پيچيده و دشوار رو به رو شود، بى ترديد، بهترينِ آن دو را بر مىگزيند و به كار مىبندد.
حذيفه - صحابى بزرگ پيامبر- درباره عمّار چنين گفته است: شنيدم از رسول خدا كه در باره عمّار مىفرمود:
«ابواليقظان على الفطرة - ثلاث مرّات - لن يَدَعَها حتّى يموتَ او يُنْسيه الهرم.»(2)
يعنى ؛ ابواليقظان - عمار - بر فطرت است (از راه و روش صحيح فطرى فاصله نمىگيرد.) پيامبر اين جمله را سه بار تكرار كرد و سپس ادامه داد: عمّار اين روش صحيح فطرى را كنار نخواهد گذاشت مگر
اين كه مرگ به سراغ او آيد يا پيرى سبب فراموشكارى او شود.
مناظره عمّار با يهوديان، يكى از نشانههاى آگاهى او به دين و مفاهيم و معارف دينى است.اين گفتگو و مناظره كه اندك زمانى پس از جنگ احد صورت گرفته بود، از اين قرار است.
خسارتهاى ظاهرى كه در جنگ احد به مسلمانان وارد شده بود، سبب گرديد تا يهوديان از اين فرصت براى تضعيف روحيه مسلمانان استفاده كنند و ايشان را در راه ايمان متزلزل سازند!
چهل نفر از يهوديان؛ دو نفر از مسلمانان متشخّص به نام عمّار و حذيفة به مناظره و گفتگو پرداختند و گفتند: آيا مصيبتى كه در احد بر شما وارد شد، دليل آن نيست كه «محمد صلىاللهعليهوآله» پيامبر خدا نبوده و
مانند ساير فرمانروايانى است كه گاه پيروز مىشوند و گاه شكست مىخورند! آيا اين خسارتها كه بر شما وارد شد، براى اين كه شما دست از ايمان و اسلام برداريد كافى نيست!
حذيفة بن يمان با اين كه در شمار ياران متشخّص و بزرگ پيامبر به حساب مىآمد، با شنيدن اين سخنان، عصبانى شد و با پرخاش به يهوديان گفت: لعنت خداوند بر شما باد! من براى حفظ دينم، از اين لحظه به بعد حاضر نيستم در جمع شما باقى بمانم، پس از بيان اين سخنان از مجلس بيرون رفت.
لازم به توضيح است كه روش حذيفه و خارج شدن از مجلس
يهود، بى مناسبت نبود، زيرا كسى كه بيان و توان لازم براى مقابله با وسوسهها و انتقادهاى مخالفان را ندارد، بهتر همان است كه تا توان لازم را كسب نكرده است، از حضور در چنان محافلى پرهيز كند.
امّا عمّار با همه غيرت دينى كه داشت، چون خود رامجهز به دليل و بيان مىديد، به مناظره با يهوديان پرداخت و گفت :
اى يهوديان! محمد صلىاللهعليهوآله در جنگ بدر به ياران خود وعده پيروزى داد و فرمود: اگر استقامت كنيد پيروزى از آنِ شماست. مسلمانها هم مقاومت كردند و پيروز شدند. در جنگ احد نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله به شرط استقامت و پايمردى، وعده پيروزى داده بود كه متأسفانه مسلمانان در انجام وظيفه سستى كردند و سنگر را رها ساختند. به همين دليل گرفتار هجوم دشمنان شدند و مصيبتهاى فراوانى را تحمل كردند.(1)
مجموع احاديثى كه عمّار از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده و در كتابهاى
حديثى و فقهى اماميه ضبط شده بسيار است، چنان كه در حدود 365 مجلّد از كتابهاى حديثى و تاريخى بيش از 685 مورد از وى تحت عنوان «عن عمّار بن ياسر» نقل حديث آمده است ودر حدود 79 كتاب، 113 مورد از وى تحت عنوان «قال عمّار بن ياسر» نقل سخن شده است.(2)
تعداد اين احاديث، حكايت از آن دارد كه وى در زمينه نقل حديث نيز مورد توجّه راويان و نقل كنندگان اخبار بوده است. در اين
كتاب هر چند مجال آوردن همه آن روايات نيست، امّا در بخش پايانى به قسمتى از احاديث كه موضوع آن به محتواى اين مجموعه نزديكتر است، خواهيم پرداخت.
به همان اندازه كه رويش پراكنده گلها و گياهان بر تنه سخت صخرهها، نشاطانگيز است، پيدايش چهرههاى ارزشمندى چون عمّار در ميان مردمانى كه روزگار درازى را در عصر جاهليّت با رفتار خشن و باورهاى خرافى و اخلاق ناهنجار بَدَوى سپرى كرده بودند، شگفت آور و تحسين برانگيز است. چنان كه بعثت پيامبرى چون محمد صلىاللهعليهوآله در ميان آن مردم اعجازآميز بود.
جابر بن عبداللّه انصارى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره چند تن از اصحاب - از آن جمله عمّار - چنين نقل كرده است:
«ذاك منّا، ابغض اللّه مَنْ اَبْغَضَه و اَحبَّ مَن احبّه»(1)
يعنى؛ عمّار از ما است، خداوند، دشمن دارد دشمن او را و دوست دارد، دوست او را.
داوريهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله درباره اصحاب، ريشه در شخصيّت خود
1) - الاختصاص /222؛ بحارالانوار، 22/347.
آنان داشت واين تعبير زيباى رسول خدا درباره عمّار مىتواند، ارتباطى عميق با اين سخن ابن مسعود داشته باشد كه گفته است؛ از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود:
«واذا اخْتَلَفَ الناس كانَ ابن سميّه مَعَ الحق»(1)
يعنى؛ هرگاه مردم درباره موضوعى اختلاف يابند و چند دستگى پيش آيد، فرزند سميّه - عمّار - با حق خواهد بود.
در روايتى از امام صادق عليهالسلام در شمار واجبات دين، محبت و دوستى اولياى الهى مطرح شده است و امام صادق در توضيح اين جمله و بيان نمونههاى آن، انسانهاى شايستهاى چون سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد و عمارياسر را نام برده است.(2)
خالد بن وليد مىگويد: بين من و عمّار اختلافى افتاد. براى شكايت نزد پيامبر رفتم و در حضور پيامبر با عمّار درشتى كردم. پيامبر ساكت بود. عمّار از درشتگويى من به گريه افتاد و به پيامبر گفت: اى رسول خدا! مىبينيد كه چه مىگويد!
پيامبر، سرش را - كه به تفكّر پايين انداخته بود - بلند كرد و فرمود:
«هركس با عمار دشمنى كند و بغض او را در دل داشته باشد، مورد غضب خداست و خداوند او را دشمن مىدارد.»(3)
مأمون در يكى از نشستهاى خود با حضرت رضا عليهالسلام از آن حضرت
خواست كه فشرده و عصاره دين را براى او بنويسد. امام عليهالسلام در شمار مسايل مهم دين، محبت اولياى الهى را ياد كرد و فرمود اولياى الهى، مردانى چون سلمان، مقداد و عمّار، هستند.(1)
از حضرت رسول صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمود: چه بسيارند مردم تهيدستى كه كسى به آنها توجه ندارد، در حالى كه نزد خداوند ارج و منزلت دارند و اگر به درگاه خداوند دعا كنند و از خداوند چيزى بخواهند، مستجاب مىشود و عمار از جمله اين گروه است.
در روايتى ديگر، بريده اسلمى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده است
كه آن حضرت فرمود: بهشت در اشتياق سه نفر به سر مىبرد. پيامبر نام اين سه نفر را بيان نكرد، در حالى كه اصحاب پيامبر علاقهمند بودند نام آنان را بدانند. بنابراين از هر فردى كه احتمال مىرفت پيامبر درخواست او را اجابت كند، خواهش مىكردند از آن حضرت سؤال كند. از جمله ابوبكر و عمر بودند كه نپذيرفتند و گفتند، بيم آن داريم كه نام ما در ميان آن سه نفر نباشد و به اين سبب در ميان قبيله خود مورد سرزنش قرار گيريم. اما على بن ابى طالب عليهالسلام اين درخواست را پذيرفت و اظهار داشت كه اگر من در شمار آن سه قرار داشته باشم، خداى را سپاس مىگويم و اگر در شمار آنها نباشم بازهم خداى را شاكر خواهم بود.
على عليهالسلام نزد پيامبر آمد واز نام آن سه نفر كه بهشت مشتاق آنان
1) - عيون اخبارالرضا، شيخ صدوق، 2/265؛ مكاتيب الرسول، على احمدى ،2/152؛ تحف العقول، حسن حرانى، /415؛ بحارالانوار، 10/358.
است سؤال كرد. پيامبر فرمود: اولين آن سه نفر تو هستى اى على!و سپس سلمان كه فردى متواضع و خيرخواه تواست وجا دارد كه يارى و مساعدت او را براى خويش حفظ كنى. پس از او «عمّار ياسر» است كه در بسيارى از صحنهها و شرايط آينده، همراه تو خواهد بود. خير و بركت او بسيار و نورش جلوهگر و اجر و پاداش او فراوان است.(1)
در برخى روايات نام كسانى كه بهشت مشتاق آنان مىباشد، چهار يا پنج نفر است كه البته نام عمّار در همه آنها هست.(2)
يكى از همسران رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آن حضرت نقل كرده است: چه بسا انسانهاى كم بضاعت و تهى دستى كه مورد توجّه مردم نيستند، در حالى كه نزد خداوند ارج و منزلت دارند و اگر دعا كنند، خداوند مستجاب مىكند، نمونه اين گروه، عمّار ياسر است.(3)
در روايتى از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه آن حضرت ضمن برشمردن راههاى دين، پس از برشمردن نماز و روزه و زكات و حج و جهاد، فرمود: دوست داشتن اولياى الهى و بيزارى جستن از دشمنان آنها، از آن جمله است، دوست داشتن مؤمنانى كه پس از رسول خدا،
هيچ حكمى از احكام الهى را تغيير ندادند وانكار نكردند مانند سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد و عمار ياسر...(1)
در روايتى ديگر از امام رضا عليهالسلام نقل است كه آن گرامى در توضيح «خالص دين اسلام» فرمود: دوست داشتن انسانهايى همچون سلمان، مقداد و عمّار از دستورات دين مبين است.(2)
از كتابهاى تفسير و حديث استفاده مىشود كه برخى از آيات قرآن مانند آيه 106 سوره نحل و نيز آيه 52 سوره انعام و همچنين آيه 107 سوره كهف در شأن عمّار و تأييد مراتب ايمان او نازل شده است.
نخستين آيه مربوط به زمانى است كه عمّار براى خلاصى يافتن از دست مشركان، ايمان خود را مخفى داشت. به طورى كه مشركان گمان بردند او دست از ايمان به رسول خدا صلىاللهعليهوآله برداشته است. روش عمّار مورد اعتراض و ترديد برخى مسلمانان قرار گرفت و سبب شد تا خداوند، درستى رفتار عمار را تأييد نمايد و تصريح كند كه قلب عمّار همچنان مطمئن به ايمان است.
دوّمين آيهاى كه شأن نزول آن، عمّار را نيز در بر گرفته مربوط به زمانى است كه اشراف قريش به ابوطالب گفتند. اگر برادرزادهات - محمد - افراد تهىدست و غلامان را - از قبيل عمّار، بلال و ابن مسعود - از خود دور سازد، براى او بهتر است و زمينه گرايش ما به او
بيشتر خواهد شد!
در پاسخ به اين اظهارات مشركان، اين آيه نازل شد:
«ولا تَطْرُد الذّين يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بالغَدوَةِ والعَشِىِّ يريدون وَجْهَهُ...»(1)
«انسانهاى با اخلاصى را كه صبح و شام به ياد خدا هستند، از خود دور نكن.»
ابو بصير از امام صادق عليهالسلام سؤال كرد كه آيه «انّ الذّين آمنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنات الفردوس نزلاً»(2)درباره چه كسانى نازل شده است؟ امام فرمود: درباره افرادى چون ابوذر، مقداد، سلمان و عمار و خداوند بوستانهاى فردوس را جايگاه آنان قرار داده است.(3)
رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دو اثر نمايان و غير قابل چشمپوشى برجاى نهاد.
الف - مؤمنان و شيفتگان مكتب نبوى را در غم و اندوه فرو برد ودلهاى پراكندهاى كه در پرتو نور وجود او، گرد هم آمده و الفت و وحدت يافته بود، از گرماى حضور آن گرامى محروم ساخت.
ب - آبشار پر بركت وحى كه سرزمين انديشهها و خاطرهها را حيات و طراوت مىبخشيد، از ريزش باز ايستاد و امت اسلامى مىبايست از آن پس، جان و انديشه خود را از آنچه قبلاً در اختيار آنان گذاشته شده بود - آيات قرآن - سيرآب سازند.
در نتيجه اين دو خلأ عظيم، جامعه نوپاى اسلامى، هم در زمينه ارتباطات عاطفى امّت آسيبپذير شد وهم در ناحيه فهم و تفسير و تأويل قرآن و سيرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله.
اين آسيب پذيرى به سرعت خود را نشان داد و دوگانگىها و چندگانگىها در ابعاد مختلف، مسايل سياسى - اجتماعى و فهم دينى پيدا شد.
بيشتر مؤمنان كه اهل ايمان را تشكيل مىدادند، در معرض حيرت و نيازمند راهنمايى بودند والبته در آن ميان كسانى مىتوانستند، نقش راهنما و معيار را برعهده گيرند تا در پرتو شخصيّت معنوى و تثبيت شده آنان، سرگردانىِ تازه مسلمانان و ابهامها و سردرگمىها، به كمترين حدّ ممكن برسد.
اگر در جستجوى شناخت چند نمونه از اين چهرههاى صدر اسلام باشيم، بى ترديد عمّار يكى از آنان بوده و هست، او و خاندانش از نخستين مسلمانان به شمار مىآمدند. پدر و مادرش اولين شهداى راه اسلام بودند و خود او نيز در همه شرايط تلخ و شيرين در كنار رسول خدا حضور داشت و مراتب ايمان واخلاص خود را به اثبات رسانده بود. تأييدهاى پيامبر نسبت به عمّار و سوابق ايمانى و عملى او به شكلى بود كه نمىتوانست از چشم ديگر مسلمانان مخفى بماند. زندگى و مبارزات عمّار معيارى براى شناخت حق و باطل در جريانهاى عمده تاريخ صدر اسلام پديد آورد.
اوّلين و مهمترين موضوع، پس از رحلت رسول خدا اين بود كه چه كسى لياقت رهبرى امّت اسلامى را دارد؟
بر همگان روشن بود كه جامعه دينى بدون رهبرى دينى و سياسى، در اندك زمانى، درهم خواهد ريخت و دشمنان زخم خورده در جهت تسخير جايگاههاى قدرت و تسلّط دوباره بر منابع انسانى و اقتصادى فعاليت كرده و جامعه تحوّل يافته حجاز را به دوران
جاهليّت نخست باز خواهند گردانيد!
هر مسلمانى كه كمترين دركى از مسايل اجتماعى داشت، مىتوانست نگران موضوع رهبرى و مديريت سياسى و دينى مردم باشد. شگفت اين كه برخى معتقدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خود كمترين
نگرانى از اين ناحيه نداشت و فكرى براى رهبرى دينى و سياسى پس از خود نكرده بود!
به هر حال، موضوع تعيين جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله كه هم پاسدار قلمروهاى دين و هم نگاهبان كيان اجتماعى امت اسلام باشد، چيزى نبود كه كسى در برابر آن بى تفاوت و بى پاسخ باشد.از اين رو گروههاى مختلف، پس از رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله فعّال شدند. هر گروه
سعى داشت براى اين پرسش كه چه كسى شايستگى خلافت و جانشينى رسول خدا را دارد، پاسخى منطقى ارائه دهد.
از آن ميان، دو پاسخ بيش از همه در ميان امّت اسلامى انعكاس يافت.
الف - گروهى از ياران رسول خدا و مردان دين و تقوا مانند على بن ابى طالب عليهالسلام، سلمان، ابوذر، عمّار و... بر اين عقيده بودند كه پيامبر موضوع خلافت و رهبرى امت اسلامى را ناديده نگرفته و در برابر آن بى تفاوت نبوده است؛ بلكه به دليل اهميّت اين موضوع، بارها و بارها در زمان زندگى خويش مردم را به آن توجه داده و شخصيتى را كه هم در بعد علمى ودينى وهم در زمينه مديريت اجتماعى و سياسى، شايسته رهبرى بوده، به مردم معرفى كرده است و آن فرد كسى جز على بن ابى طالب عليهالسلام نبوده است.
ب - گروه ديگرى از صحابه سرشناس، بر اين عقيده بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خصوص فردى كه شايستگى جانشينى و خلافت را داشته باشد، سخنى به ميان نياورده و تدبيرى براى اين مهم نينديشيده و موضوع رهبرى امت اسلام را به انتخاب خود مردم وانهاده است. بنابراين مسلمانان بايد با مشورت يكديگر، فردى را به عنوان خليفه برگزينند.
براساس اين باور بود كه گروهى از مسلمانان كه تعدادشان اندك و انگشت شمار بود قبل از اين كه آن حضرت را به خاك سپارند، در مكانى به نام «سقيفه» گرد آمدند و طى گفتگوهايى، براى همه مسلمانان، خليفه تعيين كردند!
عمّار از جمله كسانى بود كه سقيفه و تصميمگيرىهاى آن را باور نداشت و هرگز با خليفه اول - ابوبكر - بيعت نكرد.
برخى مورّخان نوشتهاند از جمله كسانى كه به دليل جانبدارى از علىبن ابى طالب عليهالسلام، با ابوبكر بيعت نكردند عبارتند از: عباس بن عبدالمطلب، فضيل بن عباس، زبيربن عوام، خالد بن سعيد، مقداد، سلمان، ابوذر، عمّار، براء بن عازب، ابى بن كعب.(1)
در روايتى ديگر، زيد بن وهب - كه عالمان رجالى او را در شمار اصحاب على عليهالسلام و مورد اطمينان دانستهاند(2)- چنين ياد كرده است:
از ميان مهاجر وانصار دوازده مرد با خلافت ابوبكر موافق نبودند.(1)
از مهاجران: خالد بن سعيد بن عاص، مقداد بن اسود، ابى بن كعب، عمّار بن ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، عبداللّه بن مسعود و بريده اسلمى.
از انصار: خذيمة بن ثابت، سهل بن حنيف، ابو ايّوب انصارى، ابو هيثم بن نيهان و...
زمانى كه ابوبكر به عنوان خليفه بر منبر جاى گرفت، اين گروه مصمّم بودند وى را ناگزير سازند كه جايگاه را ترك گويد؛ امّا قبل از اقدام با على عليهالسلام مشورت كردند. آن حضرت ايشان را از چنين اقدامى برحذر داشت و فرمود اين كار به جنگ و درگيرى منتهى مىشود. من پس از مشورت با خاندانم به اين نتيجه رسيدهام كه چارهاى جز سكوت نيست. بسيارى از آنان كه به ظاهر ايمان آوردهاند، در اعماق وجودشان كينههاى ديرينهاى از اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله دارند و منتظر
فرصتى هستند تا آرامش جامعه اسلامى را برهم زنند و با آشوب و هرج و مرج، دستاوردهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را از ميان ببرند. پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا از اين رخدادهاى تلخ خبر داده است و از من خواسته كه شكيبا باشم.
بلى شما مىتوانيد نزد ابوبكر برويد و مطالب و اطلاعات خود را با او در ميان گذاريد تا حجّت بر او تمام باشد.
آنان پيشنهاد على عليهالسلام را پذيرفتند و در روز جمعه كه جمع فراوانى نيز حضور داشتند، گرد ابوبكر را گرفتند هر كدام با بيانى به وى
1) - الخصال، شيخ صدوق، /541؛ الاحتجاج، احمد طبرسى، 1/78.
يادآورى كردند كه حق خلافت وولايت از على بن ابى طالب است و نه او. نخست خالد بن سعيد و سپس ابوذر، سلمان و مقداد سخن گفتند تا اين كه نوبت به عمّار رسيد.
عمّار از جاى برخاست و گفت: اى ابابكر! حقى را كه خداوند براى ديگرى قرار داده است به خود اختصاص مده و اولين كسى نباش كه توصيههاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را درباره خاندانش، به دست فراموشى سپرده است. حق را به اهلش باز گردان تا بار خويش سبك گردانى و در قيامت رسول خدا را شادمان ملاقات كنى...(1)
پس از عمّار ديگران هر يك سخن گفتند و ميان برخى از آنان و عمر بن خطاب سخنان تندى رد و بدل شد.
اين سخنان باعث گرديد تا ابوبكر تحت تأثير قرار گيرد و سه روز از خانه بيرون نيايد، ولى پس از آن، گروهى او را تشويق كردند كه اين سخنان را ناديده انگارد و به كار خلافت مشغول شود.(2)
عمّار به عنوان فردى كه در شمار نخستين گروندگان به اسلام شناخته مىشد و دو بار در راه خدا هجرت كرده بود - از مكّه به حبشه و از مكّه به مدينه - و به دو قبله نماز گزارده بود، كسى نبود كه به دليل رخدادهاى تلخ سياسى و عدم توجه خليفه به نظريات وى، دست از يارى دين بردارد، بلكه پس از رحلت رسول خدا، در همه مراحل،
براى دفاع از حقيقت دين آماده بود.
هنوز مدتى از خلافت ابوبكر نگذشته بود كه طغيانهاى اجتماعى پيش آمد و فردى به نام مسيلمه به دروغ ادّعاى پيامبرى كرد. مسلمانان براى خاموش كردن اين غائله عازم يمامه شدند، در حالى كه چهره عمّار، در ميان آنان مىدرخشيد.(1)
عبداللّه بن عمر نقل كرده است كه در جنگ يمامه، عمّار را ديدم كه بر صخرهاى ايستاده و مسلمانان را به پايمردى و مبارزه با مسيلمه تشويق مىكرد، و به گرد خود فرا مىخواند تا پراكنده نشوند، در حالى بود كه خود مجروح شده بود.(2)
پس از درگذشت خليفه اوّل، بنا به وصيّت وى، عمر بن خطّاب، خلافت را بر عهده گرفت.
عمّار كه در شمار حاميان على بن ابى طالب عليهالسلام قرار داشت و خلافت را حق آن حضرت مىدانست، به دلايلى چند از مخالفت سياسى با خليفه دوم پرهيز داشت. از آن جمله مىتوان به موارد زير اشاره كرد:
الف - وجود بحرانهاى سياسى، اجتماعى و اعتقادى در عصر خليفه اوّل نشان داده بود كه بى ثباتى حكومت مركزى، مىتواند نقطه اميدى براى مشركان و كافران باشد و آنان را براى براندازى اصل
خلافت و باز گرداندن شيوههاى عصر جاهليت تشويق نمايد. او معتقد بود كسانى كه خواهان برقرارى و پايدارى اصل دين هستند، مىبايد با مواضع سياسى و اجتماعى خود، ثبات سياسى و اجتماعى و امنيّت و اقتدار دينى را تقويت كنند و راه هرگونه سوء استفاده را بر روى دشمنان اسلام، مسدود سازند.
ب - شكلگيرى نبردهاى گسترده در مرزهاى جامعه اسلامى و تهديد كيان امّت اسلامى به وسيله قدرتهاى بزرگ آن عصر، كافى بود تا مصلحان اجتماعى با سنجش موقعيّتهاى حساس، اصل دفاع از اسلام و جامعه اسلامى را فداى مشاجرههاى سياسى و اختلافهاى عقيدتى نكنند.
براين اساس، عمّار به عنوان يك مسلمان مخلص و با تجربه، با اين كه از نظر عقيده، علوى به شمار مىآمد. در صحنه اجتماعى نقش سازندهاى را بر عهده گرفت. زمانى فرماندهى بخشهايى از سپاه اسلام در نبرد با روميان را عهدهدار شد(1)و در مقطعى نيز فرماندارى كوفه را پذيرفت.
عمر بن خطّاب در سال 21ه . ق طى حكمى عمّار را به فرماندارى كوفه منصوب كرد و در متن حكم، خطاب به مردم كوفه نوشت:
«عمار را به عنوان امير و عبداللّه بن مسعود را به عنوان معلّم و وزير به سوى شما فرستادم و اين دو نفر از بهترين اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشند، سخن اين دو را بشنويد و به كار بنديد.(2)
البته فرماندارى عمّار ديرى نپاييد و بيش از يك سال و اندى ادامه نداشت(3)و اين به آن دليل بود كه روش عمّار به مذاق گروههايى از مردم كوفه خوش نيامد. گويا مردم كوفه تحمّل عدل جويى وصداقت عمّار را نداشتند.
به هر حال، ترديدى نيست كه افراد و گروههايى از مردم كوفه به غيبت و بدگويى از عمّار پرداختند وهمين سخن چينىها سبب شد تا خليفه عمّار را در سِمَت خود باقى نگذارد.(4)در اين كه انگيزه بدگويان
چه بوده است، مىتوان از قرائن تاريخى تا حدّى كمك گرفت. چه اين كه قبل از عمّار، سعد بن ابى وقاص امير كوفه بود و كوفيان براى او ايراد گرفتند كه نماز را خوب اقامه نمىكند و در پى اين زمزمهها بود كه عمر، وى را عزل كرد و عمّار را به جاى او منصوب نمود. عمّار نيز به ناتوانى در مديريت و سياست متهم گرديد. زمانى كه جبير بن مطعم به جاى وى انتخاب شد، فردى به نام مغيرة بن شعبه زمينه چينى عزل او را فراهم كرد و خود نامزد امارت كوفه شد. مغيرة بن شعبه به فسق و گناه شهرت داشت، ولى بهانهجويىها و ناسپاسىهاى مردم كوفه، خليفه را ناگزير كرد تا حكم امارت را به نام مغيره صادر كند. امّا كوفيان به او نيز رضايت ندادند، تا جايى كه خليفه مجبور شد بدون توجّه به اعتراضها و بهانهجويىهاى مردم كوفه، «سعد بن ابى وقاص» را كه قبل از عمّار امير كوفه بود، دوباره به امارت كوفه منصوب كند.(1)
بنابراين ناآرامى و موضعگيرىهاى مكرّر، حكايت از روحيه خاص مردم كوفه در آن عصر دارد كه البته در اعصار بعد نيز نشانههاى اين ناهنجارىهاى اخلاقى و بى ثباتى و ناپايدارى در قراردادهاى اجتماعى و سياسى به شكل آشكارترى در مردم نمايان گرديد، آن چنان كه امام على عليهالسلام را در دشوارىها تنها گذاشتند وامام عليهالسلام آنان را ملامت و نفرين كرد، هم چنان كه حسين بن على را به ديار خود فرا خواندند و چون آن حضرت به سوى ايشان آمد، وى را تنها گذاشته،با دشمنانش همدست و همداستان شدند!
1) - تاريخ يعقوبى، 2/155.
به هر حال، منزلت عمّار وابسته به امارت كوفه نبود، بلكه ريشه در سالهاى سخت مؤمنان نخستين و همگامىهاى پيوسته وى با پيامبر در جهاد و دفاع داشت.
زمانى كه خليفه دوم، خباب بن اَرَت را كه ششمين مسلمان(1)و در برابر شكنجههاى مشركان پايدار بود،(2)مورد احترام قرار داد و در كنار خود نشانيد گفت: اين جايگاه سزاوار كسى جز تو نيست، مگر عمّار ياسر كه او نيز شايستگى لازم را داراست.(3)
از امارت كوتاه عمّار در كوفه خاطراتى در سينه تاريخ برجاى مانده است، از جمله اين كه موّرخّان نوشتهاند:
«عمّار معادل يك درهم علوفه خريدارى كرد و هنگامى كه علوفه را خواست تحويل بگيرد، فروشنده ريسمانى را كه دور آن بسته بود، باز كرد و گفت كه ريسمان را به همراه علوفه نفروخته است. عمّار علوفه را دو قسمت كرد و خود، آنها را بر دوش گرفت و به خانه برد، در حالى كه او امارت كوفه را برعهده داشت.(4)
زمانى كه خليفه دوم از دنيا رفت، براساس پيشبينىهاى وى موضوع خلافت به شورايى شش نفره واگذار گرديد تا آنان خليفه را تعيين كنند.
برنامه و شرايط اين شورا به شكلى طرّاحى و تنظيم شد كه خلافت به عثمان رسيد.(1)با آن كه على بن ابى طالب عليهالسلام خود را سزاوارترين
فرد براى خلافت مىدانست و گروهى از صحابه نيز - از آن جمله عمّار - بر همين باور بودند، اما همواره تلاش مىكردند تا نظم اجتماعى امت اسلام پايدار بماند و آسيبى به آن وارد نشود. در همان حال، تا حدّ اتمام حجّت، حقايق را آشكار مىساختند. چنان كه عمّار اظهار مىداشت «به خدا سوگند! اگر ياورانى داشته باشم، با آنان كه خلافت را از على عليهالسلام دريغ كردهاند، مبارزه مىكردم. اگر يك نفر به اين حق خواهى اقدام كند من دومين فرد خواهم بود.»(2)
از برخى منابع استفاده مىشود كه حتّى در روزگار خلافت عمر نيز عمّار اين سخن را مىگفته است كه هرگاه عمر چشم از جهان فرو بندد، من با على بن ابى طالب بيعت خواهم كرد.(3)
عمّار در هر فرصتى شايستگى على عليهالسلام را براى خلافت مطرح مىكرد چنان كه وقتى عبدالرحمن بن عوف مردم را فرا خواند تا درباره انتخاب خليفه با آنان سخن گويد، عمّار با صراحت بيان داشت: اگر مىخواهيد مردم يك رأى باشند و اختلاف نكنند، با على عليهالسلام بيعت كنيد و مقداد سخنان وى را تأييد كرد.(4)
تلاش عمّار در آگاهى مردم به حقانيت اهل بيت عليهمالسلامادامه داشت
تا آن جا كه على عليهالسلام به وى فرمود: اى «ابا اليقظان» - اى بيدار دل - به خدا سوگند! در اين راه ياران بايستهاى نخواهى داشت و من نمىخواهم كه وارد كارى شوى كه توان و امكانات لازم آن را ندارى.
از اين پس بود كه على عليهالسلام كمتر درمجالس عام شركت مىجست و مردم نيز به دليل ترس از خليفه كمتر به خانه آن حضرت رفت و آمد مىكردند.(1)
خلافت عثمان، مرحله جديدى از ورود امويان به صحنههاى سياسى و مسؤوليتهاى حساس جامعه اسلامى شد، در حالى كه در برخى روايات از رسول خدا نقل شده است كه آن حضرت هشدار داد و فرمود: «الخلافة محرمةٌ على ولد ابى سفيان»(2)خلافت بر فرزندان
ابو سفيان حرام است.
هر چند قبل از اين معاويه فرزند ابو سفيان، يكى از مسؤوليتهاى حساس آن روز را كه امارت شام بود برعهده گرفته بود واين خود مقام مهمّى به شمار مىآمد، امّا خلافت عثمان، فصل جديدى براى حضور امويان و مروانيان در صحنه سياست باز كرد. چنان كه «حَكَم بن ابى العاص» كه به دليل جاسوسى عليه پيامبر و انجام حركات استهزاآميز، از طرف پيامبر به طائف تبعيد شده بود مورد ملاطفت خليفه قرار گرفت و از او هدايايى دريافت كرد.(3)
ابو سفيان با اين كه در زمان به خلافت رسيدن عثمان، نابينا شده و از دخالت فعّال در امور سياسى و اجتماعى باز مانده بود، امّا موضوع خلافت عثمان آن چنان براى او اميدوار كننده بود كه خويشانش را فرا خواند و پس از اين كه اطمينان يافت، بيگانهاى در ميان آنان نيست، گفت اى بنى اميه، خلافت راچون گوى دست به دست بگردانيد و مگذاريد كه در اختيار ديگران قرار گيرد. به خدايى كه ابوسفيان سوگند مىخورد، همواره آرزو داشتم خلافت به شما برسد و ميان فرزندان شما موروثى گردد.(1)
سخنان ابو سفيان در اين نشست محرمانه و خانوادگى، فاش شد و مهاجر و انصار از آن با خبر شدند. در پى افشاى اين خبر، عمّار روزى در مسجد از جاى برخاست و در جمع مسلمانان گفت :
«اى گروه قريش! امر خلافت را از خاندان پيامبر بيرون برديد واين سو و آن سو نهاديد! بيم آن دارم بدان سان كه خلافت را از اهلش گرفتيد و به نااهل سپرديد، خداوند آن را از شما نيز بگيرد!»(2)
در عصر خلافت عثمان به همان نسبت كه فضاى سياسى و اجتماعى برخى عناصر نامطلوب؛ مانند «حكم بن ابى العاص» مناسب و دلخواه شده بود و كسانى كه به فرمان پيامبر تبعيد شدهبودند از ممنوعيتها خارج شده و به مركز خلافت اسلامى راه يافته
بودند؛ فضاى فعاليّتهاى سياسى و اجتماعى براى مردان با ايمان و صالح چون ابوذر ناممكن گرديد.
ابوذر، يكى از نزديكترين ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله به خاطر امر به معروفها و تذكّرهاى مشفقانه به حاكمان عصر، مورد بى مهرى خليفه قرار گرفت و به سرزمين «ربذه» كه آب و هواى بدى داشت و زندگى در آن جا بسيار سخت و دشوار بود، تبعيد گرديد.(1)
شايان دقّت است كه مأمور اجراى اين فرمان مروان بن حكم بود؛ يعنى فرزند همان كسى كه به دستور پيامبر تبعيد شده بود!
عثمان فرمان داد تا جارچيان در شهر اعلام كنند كه «هيچ كس حق ندارد ابوذر را بدرقه و يا با او گفتگو كند» و بدينسان جز على بن ابى طالب عليهالسلام و برادرش - عقيل - و دو فرزندش - حسن و حسين عليهماالسلام و عمّار هيچ كس از مردم عادى، جرئت نكرد آن يار پاكباز پيامبر را به هنگام رهسپار شدن به سوى تبعيدگاه، حتى چند قدمى بدرقه كند.
در چنين موقعيّتهاى ويژهاى است كه عيار مردان با ايمانى چون «عمّار» معلوم مىشود.
سخنان على بن ابى طالب عليهالسلام، به هنگام بدرقه ابوذر، غبار خستگى و تنهايى را از تن و جان ابوذر زدود. على عليهالسلام خطاب به او
فرمود:
«خدا با آن كس انيس نباشد كه نگرانى واندوه را براى تو تدارك ديد. ايمن مباد! آن كس كه ايمنى را از تو سلب كرد و بيمناكت
1) - شرح نهج البلاغه، 8/252.
ساخت. به خدا سوگند! اگر تو با دنياى آنان همراه بودى، تو را پناه مىدادند و اگر به خواسته آنان رضا مىدادى، دوستت مىداشتند.
هان! ترديد نداشته باش كه دو عامل سبب شد تا مردم از سخنان و مواضع تو طرفدارى نكنند: 1 - دلبستگى به دنيا 2 - بيم از مرگ.
اين مردم تابع فرمانروايشان هستند. دين خود را فرو هشتند تا دنيايشان تأمين شود، امّا دريغ كه در دنيا و آخرت زيان كارند.»(1)
گروهى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه در عصر خليفه اوّل و دوم، به طور علنى موضعگيرى سياسى نداشتند و چه بسا در برخى زمينهها، بخشهايى از مسؤوليتهاى اجتماعى و سياسى را برعهده مىگرفتند، در عصر خليفه سوم، نه تنها حاضر نبودند كه حكومت را يارى دهند، بلكه به هر شكل ممكن، مراتب نارضايى خود را به خليفه اعلام مىداشتند. دليل اين امر، اقدامات صريح و بى پرده عثمان در به كارگيرى عناصر قدرت طلب و تجمل پرست بود. وى نه تنها روش و سيره رسول خدا را به فراموشى سپرده بود، حتى روش و سياست خلفاى پيشين را نيز ارج نمىگذاشت.
برخى از مورّخان نوشتهاند كه در بيت المال مدينه صندوقى از جواهرات وجود داشت كه گاهى عثمان براى زينت خانوادهاش از آنها استفاده مىكرد. مردم اين روش را بر او عيب گرفتند. عثمان كه از عيب جويى مردم اطلاع يافت، در يكى از اجتماعات به مردم گفت:
1) - شرح نهج البلاغه، 8/254.
استفاده خليفه از غنايم عيبى ندارد و كار نادرستى نيست، هر چند برخى از مردم نپسندند و لب به اعتراض بگشايند.
على عليهالسلام در اين جمع حضور داشت و در پاسخ عثمان فرمود: اگر به اين شكل رفتار كنى، مردم قدرت را از تو بازپس خواهند گرفت!
عمّار نيز كه در آن جمع حضور داشت، گفت: به خدا سوگند اوّل كسى كه اعتراض كند من خواهم بود.
عثمان در پاسخ وى گفت: اى پسر سميّه، آيا به من گستاخى مىكنى!
عثمان دستور داد تا عمّار را بازداشت كنند. مأموران وى را به دارالحكومه بردند و چندان زدند كه از هوش رفت و سپس با همان حال او را به خانه ام سلمه منتقل كردند! عمّار در آن روز از شدت درد، بى هوش شد و نتوانست نماز ظهر و عصر و مغربش را به جاى آورد. زمانى كه به هوش آمد قضاى نمازهايش را به جاى آورد و گفت، سپاس خداى را كه بارها در راه رضاى او آزار ديدهام(1)، در گذشته به
وسيله مشركان و امروز به دست مأموران خليفه!
ديدگاههاى عثمان در امور اقتصادى و سياسى آن چنان با درك و ذائقه اصحاب پيامبر ناسازگار بود كه سرانجام ده نفر از آنان در اعتراض به عثمان، طومارى را امضا كردند و او را به خاطر بدعتها و سنّت شكنىهايش مورد تهديد قرار دادند.
عمّار، نامه را نزد عثمان برد. عثمان پس از اطلاع از محتواى نامه،
1) - الامالى، شيخ مفيد، /83؛ شرح نهج البلاغه، 3/49.
به عمّار گفت چگونه به خود اجازه دادى چنين نامه تهديدآميزى را نزد من آورى!
عمّار پاسخ داد: چون از ديگران نسبت به تو خيرخواهتر هستم، به خود اجازه دادم تا تو را از ديدگاههاى اصحاب رسول خدا مطّلع سازم و به تو هشدار دهم! عثمان برآشفت و دستور داد تا او را مورد آزار قرار دهند.(1)
رفتار عثمان با عمّار مورد اعتراض مردم قرار گرفت.(2)ام سلمه و عايشه نيز نارضايتى خود را به خليفه ابراز داشتند و او را به خاطر رفتارش به شدّت ملامت كردند.
تفكر ورفتار عمّار، همسو با همان مواضعى بود كه ابوذر در برابر خليفه و نمايندگان او داشت. اقدام عمّار و ابوذر و اظهار نظرهاى آنان در مسايل دينى، اجتماعى و سياسى از چشم عثمان مخفى نبود. و چندان دور از انتظار نمىنمود كه دومين تبعيدى خليفه سوم، عمّار باشد. سرانجام ابوذر در بيابانهاى خشك و بد آب و هواى ربذه، جان به جان آفرين تسليم كرد و خبر درگذشت مظلومانه او به مدينه رسيد. عثمان پس از شنيدن آن گفت: خدايش رحمت كند!(3)
عمّار كه در آن مجلس حضور داشت نتوانست سكوت پيشه كند، از اين رو گفت: آرى از صميم قلب مىگويم، خدا ابوذر را رحمت كند.
اين سخن در حقيقت كنايهاى بود به عثمان كه يار پيامبر صلىاللهعليهوآله را تبعيد و زمينه مرگ او را فراهم كرد و اكنون، برايش طلب رحمت مىكند! اين سخن بر عثمان گران آمد و سرانجام تصميم گرفت كه عمّار را نيز تبعيد كند.
گروهى از بنى مخزوم كه عمّار هم پيمان قبيله آنان بود با شنيدن اين خبر نزد على عليهالسلام آمدند و نگرانى خود را ابراز داشتند. على عليهالسلام به آنان فرمود: نمىگذاريم عثمان، تصميمش را اجرا كند. عمّار از آن پس كمتر در برنامههاى عمومى حاضر شد و مواضع بنى مخزوم و سخن على عليهالسلام سبب شد تا عثمان از نيّت خود صرف نظر كند.(1)
شرايط سياسى و اجتماعى در روزگار خلافت عثمان چنان بود كه اظهار نظر علنى را درباره مسايل سياسى - اجتماعى دشوار مىساخت.
مردانى چون «عمّار» كه نمىتوانستند آشكارا به انتقاد بپردازند، به هر شيوه ممكن پيام خود را به جامعه مىرساندند. از آن جمله، مورّخان نوشتهاند: عمّار و مقداد، هيچ كدام پشت سر عثمان نماز نگزاردند و به او اقتدا ننمودند و از وى به عنوان «امير مؤمنان» نام نبردند.(2)
برخى ديگر از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى بيان عقيده خود از روشهاى
غيرمستقيم بهره مىبردند. از آن جمله: «عبداللّه بن مسعود» - صحابى نامدار پيامبر صلىاللهعليهوآله - وصيّت كرد كه هرگاه چشم از جهان فرو بست، عمّار عهدهدار انجام مراسم و برگزارى نماز بر او باشد. به وصيت او عمل شد. زمانى كه عثمان از درگذشت عبداللّه بن مسعوداطلاع يافت، تعجب كرد كه چرا فردى چون عبداللّه بن مسعود وفات يافته و او با خبر نشده و براى اقامه نماز از وى دعوت به عمل نيامده است!
در پاسخ به عثمان گفتند كه اين خواست و وصيت «عبداللّه بن مسعود» بوده است.(1)
پس از چندى همين شيوه درباره مقداد انجام گرفت. در اجراى وصيت او، چنان برنامهريزى كردند كه خليفه نتواند در مراسم اقامه نماز بر او شركت جويد ونماز را عمّار اقامه كرد.
عثمان كه به وضوح هدف اين وصيتها را دريافته بود، بر عمّار خشم گرفت و گفت: واى بر اين فرزند كنيز سياه!(2)
سختگيرىهاى عثمان نسبت به عمّار سبب شد تا برخى از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان افراد مورد احترام جامعه اسلامى به دفاع از عمّار برخيزند واز رفتار عثمان انتقاد كنند. از آن جمله، ام سلمه و عايشه را مىتوان نام برد. ام سلمه خشم و ناخرسندى خود را به عثمان ابراز داشت(3)و عايشه در حالى كه لباسهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را همراه
آورده بود، خطاب به عثمان و كارگزاران او گفت: «چه زود سنّت پيامبرتان را به دست فراموشى سپرديد، اين لباسهاى پيامبر است كه هنوز فرسوده نشده است!»(1)
نام حفصه نيز درشمار اعتراض كنندگان به روش عثمان در كتابهاى تاريخى ثبت شده است.(2)
همچنان كه بزرگان جامعه اسلامى به عثمان هشدار داده بودند، روشهاى تبعيضآميز و رفتار غيراسلامى عثمان و واگذارى امور حكومت به چهرههاى منفور و وابستگان، احساسات عمومى را عليه خليفه برانگيخت و در نهايت عثمان پس از يازده سال حكومت در ذى الحجّه سال 35ه . ق به دست مردم ناراضى كشته شد.
عمّار، بنا بر نقل ابن ابى الحديد از جمله كسانى بود كه كشته شدن عثمان را روا مىدانست و معتقد بود كه عثمان به حكم آيه: «ومَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما اَنزَلَ اللّه فاولئك هم الكافِرُون»(3)، هر كس براساس قوانين واحكام الهى، حكومت و داورى نكند پس از كافران مىباشد. و كسانى كه او را از ميان برداشتند، افرادى صالح و نيكوكار بودند.(4)
چنان كه در بخشهاى پيشين گفته آمد، عمّار به عنوان يك مسلمان پيشتاز، صادق و پايدار در همراهى رسول خدا صلىاللهعليهوآله از امتيازهاى
چندى برخوردار است.
از جمله آن امتيازها يكى اين كه حتى قبل از رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله افتخار دوستى با آن حضرت را پيدا كرده بود. خانواده او در شمار نخستين خانوادههايى به شمار مىآمد كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان آورد و مورد شكنجه و آزار شديد مشركان قرار گرفت. عمّار بازمانده نخستين زن و مردى است كه در راه توحيد و حمايت از پيامبر صلىاللهعليهوآله شهيد شدند. او در بسيارى از نبردها شركت داشت و با پوست و گوشت و خونش از ساحت دين دفاع كرد.
او در شمار اندك مردان و مؤمنانى قرار داشت كه همواره خلافت جامعه اسلامى را حق على عليهالسلام مىدانست و حاضر بود براى احقاق اين حق، هر مرارت و سختى را تحمل كند.امّا اين على عليهالسلام بود كه او را
دعوت به صبر و آرامش مىكرد و به او يادآور مىشد كه با ياران اندك نمىتوان در جهت اثبات و تحقّق اين حقّ گام برداشت.
گذار از دوران خلافت سه خليفه و دشوارىهاى شديدى كه براى مؤمنان و شايستگانى چون ابوذر در دوران خليفه سوم پديد آمد، فردى چون عمّار را مصمّم مىساخت تا از هر فرصت در جهت تحقق ميثاق غدير و سفارشهاى مكرّر پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)به كارى جدّى اقدام كند. اين بود كه پس از خالى شدن كرسى خلافت از مدعى و گرد آمدن مهاجر وانصار در مسجدالنبى صلىاللهعليهوآله براى انتخاب خليفه، عمّار با يارى ابى الهيثم التيهان، رفاعة بن رافع، مالك بن عجلان و ابو ايوب خالد بن يزيد يك صدا خواهان خلافت على بن ابى طالب عليهالسلام شدند.(2)
مردم با على بن ابى طالب عليهالسلام بيعت كردند وامام رسما امر حكومت را عهدهدار شد. امّا پس از حاكميّت سه خليفه و رواج افكار و انديشههاى مختلف سياسى و فكرى در جامعه اسلامى و شكلگيرى هستههاى قدرت، اعم از فاميلى و قبيلهاى و انس گروههايى از مردم به زندگى پر تجمّل، اجراى عدالت بر شخصى چون على عليهالسلام دشوار شد. رعايت عدل در زمان خلافت حضرت على عليهالسلام بر دنيا گرايان، اقتدار جويان و فرصت طلبان دشوار مىنمود.
مردانى چون وليد بن عقبة، سعيد، مروان، طلحه، زبير، و عبداللّه بن زبير از كسانى بودند كه رسما خواهان امتيازهاى بيشتر اجتماعى و اقتصادى بودند.(3)با اين كه برخى از آنان از گذشته، با آن حضرت كينهها و عداوتهاى خانوادگى داشتند، امّا تصريح مىنمودند كه اگر
توقّعات اقتصادى و اجتماعى آنان برآورده شود، حاضرند گذشته را ناديده انگارند!
امّا خداجويى چون على عليهالسلام نمىتوانست مانند سياستمداران با سياست بازى كند و با تطميع فرصت طلبان و امتياز خواهان، پايههاى حكومت خود را استوار نمايد و راه سياست بازى و تطميع را براى همه نسلهاى آينده توجيه و تجويز نمايد.
اين بود كه تحرّكهاى پنهان و آشكار، عليه حكومت على عليهالسلام در ميان داعيهداران و امتيازخواهان، شكل گرفت. اين امر سبب شد تا مردان دلسوزى چون عمّار، ابو ايوب، سهل بن حنيفو... مراتب را به على عليهالسلام گزارش دهند.(1)
چه بسا بسيارى از آنان كه امروز تاريخ صدر اسلام را مطالعه مىكنند، براين باور باشند كه لازمه سياست و سياستمدارى در آن دوره، ايجاب مىكرد كه على عليهالسلام قدرى با افراد متشخّص و صاحب نفوذ و اسم و رسم دار مسامحه مىكرد و بخشى از توقعات آنان را برآورده مىساخت، تا حكومتش با آن همه مشكلات روبرو نشود. اين مسأله چيزى بود كه على عليهالسلام نيز به آن توجّه داشت، ولى فردى چون او كه مىبايد پيشواى دينى و فكرى و الگوى عملى براى نسلهاى آينده باشد وامامت در نظر او، مقدّم بر خلافت بود، نمىتوانست از چنين روشهايى استفاده كند.
به راستى اگر او سياست عثمان و معاويه را به كار مىبست، پس
1) - همان، 7/39.
چه فرقى ميان او و آنها بود!
آرى! على عليهالسلام به حكم دين و بينش خود نمىتوانست تشنگان قدرت را از رنج و دسترنج مردم سيراب كند و بر جان و مال و ناموس تودهها مسلّط نمايد. هرچند آنان با همكارى يكديگر جنگ جمل را به راه اندازند!
چنين بود كه همدستى و همداستانى اقتدار جويان ناراضى، به شكلگيرى جنگ جمل در روز پنج شنبه دهم جمادى الثانى سال 36ه . ق در محلّى به نام «خريبه» از توابع بصره انجاميد!(1)
سرشناسترين چهرههاى به وجود آورنده اين جنگ عايشه، طلحه و زبير بودند. عايشه كه خود تا ديروز با آوردن لباس پيامبر نزد عثمان، به او هشدار داده بود كه در شكستن سنّتهاى پيامبر تندروى مىكند، امروز بر شترى سوار شده وانبوه مردم را به دنبال خود كشانده بود.
طلحه و زبير كه با على عليهالسلام بيعت كرده بودند، چون به منصب و مقام مورد نظر دست نيافته بودند، در ركاب عايشه، مردم را به جنگ با على عليهالسلام تشويق مىكردند و حركت خود را براى خونخواهى عثمان و انتقام از قاتلان خليفه مظلوم قلمداد مىكردند.
على عليهالسلام در برابر فتنهاى بزرگ قرار گرفته بود، ولى چنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از قبل به او خبر داده و وظيفهاش را مشخص كرده بود، او مىبايد با «ناكثان»، «قاسطان» و «مارقان» نبرد كند و مسامحه روا
1) - تاريخ يعقوبى، 2/182؛ تاريخ طبرى، 3/517؛ الكامل فى التاريخ، 3/205.
ندارد.(1)
خبر طغيان و سركشى اصحاب جمل به على عليهالسلام رسيد و آن حضرت با لشگر خود كه عمّار نيز همراه آنان بود، به طرف بصره حركت كرد. وقتى به منطقه ذى قار رسيدند فرزندش - حسن - و عمّار ياسر و زيد بن صرحان و قيس بن سعد بن عباده را براى جذب نيروى بيشتر، همراه با نامهاى به سوى كوفه فرستاد.
حسن بن على عليهالسلام نامه را براى مردم كوفه قرائت كرد، امّا آنچه در جريان بود، چندان براى مردم روشن و شفاف نبود، زيرا در يك طرف اين نبرد عايشه - همسر پيامبر - قرار داشت و در سوى ديگر، على عليهالسلام پسر عمو و يار و همراه هميشگى پيامبر صلىاللهعليهوآله.
اين بود كه عمّار از جاى برخاست و به روشنگرى پرداخت و تلاش كرد موضوع را براى مردم روشن سازد. عمّار خطاب به مردم گفت، درست است كه همسر پيامبر كه مادر مؤمنان شناخته شده است، داراى حرمت و احترام است، امّا حرمت و حق دين بالاتر و بزرگتر از حرمت اوست. اگر شما به جانب على عليهالسلام حركت كنيد، آن حضرت موضوع را كاملاً براى شما روشن خواهد ساخت.
ابو موسى اشعرى كه در آن روزگار والى و فرماندار كوفه بود، پس از شنيدن سخنان حسن بن على عليهالسلام و عمّار، بر منبر نشست و مردم را از شركت در اين نبرد بازداشت.
1) - المستدرك، 3/139؛ تاريخ بغداد، 8/340 و 13/186.
ابو موسى گفت، من از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود! در زمان فتنه و آشوب، خوابيده بهتر از نشسته، نشسته بهتر از ايستاده و ايستاده بهتر از رونده است!
عمّار گفت: اگر تو براستى اين سخن را از رسول خدا شنيده باشى، حتمامخاطب اصلى اين سفارش، خود تو بودهاى ونه ديگران. زيرا من گواهى مىدهم كه رسول خدا نبرد با ناكثين - بيعت شكنان - و قاسطين - از دين برگشتگان - را تجويز كرده است.(1)
با همه كارشكنىها كه از سوى عناصرى چون ابو موسى اشعرى صورت گرفت، حسن بن على عليهالسلام و عمّار شش هزار نفر از مردم كوفه را براى يارى على عليهالسلام با خود همراه ساختند.(2)
شرايط تاريخى و اجتماعى صدر اسلام و ابهامهاى سياسى پديد آمده پس از رحلت رسول خدا، كار تشخيص حق و باطل را براى تودههاى مردم دشوار مىكرد. از اين رو آنان براى تشخيص و تصميمگيرى نيازمند ملاك و معيارهايى آسان فهم بودند.
وجود شخصيّتهايى چون عمّار در ميان سپاه على بن ابى طالب عليهالسلام، مىتوانست براى مؤمنان، يكى از ملاكهاى حقانيّت نبرد با اصحاب جمل باشد. زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله از قبل صداقت و هوشيارى
عمّار را امضا كرده و فرموده بود: «عمّار در هر ميدانى كه حضور يابد،
معيار حق است.»(1)
البته در جريان نبرد جمل، ملاكهاى ديگرى براى شناخت حق و باطل جمل وجود داشت، زيرا شخص على بن ابى طالب عليهالسلام و مواضع آن حضرت برترين ملاك مىتوانست باشد. در كنار اين ملاك روشن، حضور حدود هشتاد نفر از اصحاب بدر و در مجموع هزار و پانصد نفر از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سپاه على عليهالسلام گواه ديگرى بر حقانيّت آن سپاه بود.(2)كه البته اين ويژگيها با چنينى ابعادى در سپاه عايشه وجود نداشت.
چنان كه گفته آمد، هر چه از عصر رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىگذشت، ابهامها و سردرگمىها افزودهتر مىشد واهل ايمان براى انتخاب مسير وهمراهى با جريانها، نيازمند هوشيارى و آگاهىهاى بيشترى مىشدند. اين چنين بود كه برخى مؤمنان در آغاز راه از پا افتاده و در تشخيص وظيفه و انتخاب راه سردرگم مىشدند. گروهى ديگر در ميانه راه، توان تشخيص را از دست مىدادند و برخى در آخرين مراحل گرفتار تزلزل و ترديد شده، بر سر دو راهى انتخاب فرومانده و متوقّف مىشدند. در اين ميان كسانى كه در هر مقطع، صحيحترين راه را بدون تزلزل و ترديد برگزيده و بى كمترين دغدغه پيش مىتاختند، جمعى اندك بودند.
جنگ جمل، براى خود يكى از مراحل حساس و سرنوشت ساز بود كه تشخيص وظيفه نه تنها براى مردم عادى كه گاه براى عناصر صاحب نام ونشان دشوار مىنمود. زيرا در يك طرف على عليهالسلام دست پرورده پيامبر صلىاللهعليهوآله و همسر فاطمه و پدر حسن و حسين عليهالسلام قرار داشت و در طرف ديگر عايشه همسر پيامبر و دختر خليفه اوّل!
براستى كدام يك از اين دو جبهه حق و كدام يك باطل بودند؟
پاسخ براى ما كه فراتر از گرد و غبار تاريخ ايستادهايم و مسايل پنهان و انگيزههاى مختلف ياران جمل را از لابهلاى اسناد تاريخى درمىيابيم چندان دشوار نيست، ولى براى مردم آن دوره كه قدرت تشخيص نداشتند و فقط سياهى لشكر به حساب مىآمدند، چندان آسان نبود. و البته همه اين سردرگمى به ميزان آگاهى مربوط نمىشد، بلكه آنچه كار را دشوارتر مىساخت منافع مادّى، اجتماعى و قبيلهاى نيز بود.
فردى چون ابو موسى اشعرى كه ترجيح مىداد فقط موقعيت اجتماعى خود را حفظ كند و تنها نظارهگر باقى بماند، چه بسا فاقد هوش و درك لازم بود، ولى كسانى چون طلحه و زبير كه بيعت با على عليهالسلام را به خاطر مسايل مادّى زير پا گذاشته و مهار جمل را در دست گرفته بودند، مشكلشان ناآگاهى و ناتوانى از درك شرايط نبود!
به هر حال تاريخ ثبت كرده است كه برخى از همراهان ديرين على عليهالسلام در اين جنگ يا بى تفاوت در خانه نشستند و نظارهگر باقى ماندند و يا جبهه مقابل على عليهالسلام را انتخاب كردند.
ولى «عمّار» بدون كمترين ابهام و تزلزل نه تنها در جبهه على عليهالسلام
قرار گرفت، بلكه به ابهام زدايى از ذهن و فكر ديگران نيز پرداخت.
«مغيرة بن شعبه» از جمله آنان بود كه تماشاگر بود! عمّار به او گفت: آيا آمادهاى در راه خدا، كارى نيك انجام دهى؟
مغيره گفت: چه كار نيكى؟
عمّار، پاسخ داد: اين كه همراه سپاه على عليهالسلام شوى و گام در راه مجاهدان پيشين نهى و سرمشق نسلهاى آينده باشى!
مغيره گفت: البته بهتر از اين هم هست و آن اين است كه داخل خانه شده و در را بر روى خود ببنديم تا مسأله روشن شود و ببينيم حق با كيست!
عمّار از سخنان مغيره اظهار تأسّف كرد و گفت، امّا مرا در صف اوّل سپاه على عليهالسلام خواهى ديد(1)!
در برخى روايات نام افرادى كه در اين نبرد از همراهى على عليهالسلام خوددارى كردند، آمده است و با آن كه انتظار مىرفت دركنارآن حضرت باشند؛ كسانى مانند عبداللّه بن عمر، سعد، محمد بن مسلم و...
با اين وجود، عمّار براى عقب نشينى هر يك، دلايلى را ياد مىكرد و خود با صراحت تمام مىگفت: به خدا سوگند امير مؤمنان! به هر جانب كه حركت كند، من همراه او خواهم بود.(2)
اين ايمان واعتقاد تا بدان جا بود كه مىگفت: «به خدايى كه جان من در دست اوست اگر شمشيرها را بر ما فرود آوريد و در نتيجه
هجوم شما به دورترين نقطهها رانده شويم، اعتقاد دارم كه ما بر حق و شما بر باطل هستيد.»(1)
حضور عمّار در ميان ياران على عليهالسلام، حضورى عادى نبود، زيرا او علاوه بر رزمآورى، كارآمدىهاى ديگرى نيز از خود نشان مىداد.
الف - رزمندگى
در ميان سپاه جمل، مرد جنگاورى وجود داشت به نام «عمروبن يثربى» كه در عصر جاهليّت رئيس قبيله «ضبّه» بود.
اين مرد مهار شتر عايشه را در دست داشت و چون جنگ تن به تن آغاز شد، مهار شتر را به فرزندش واگذار كرد و خود در ميانه ميدان مبارز طلبيد!
جنگاورى و شجاعت او مىطلبيد كه هماوردانى شجاع و جنگنده به مصاف با او بشتابند. از اين رو علباء بن هيثم، هند بن عمرو و زيد بن صوحان كه هر كدام رشيد و شجاع بودند يك يك به جنگ او رفتند و شهيد شدند! شهادت اين دلاوران، بر گستاخى و جسارت عمروبن يثربى افزود و با صدايى بلندتر، مبارز مىطلبيد! همه در انتظار آن بودند تا فردى جنگجوتر از پيشينيان گام در ميدان بگذارد، امّا ناگهان عمّار را مشاهده كردند كه به رزم عمرو آمده است، در حالى كه توان جسمى و رزمى عمّار، كمتر از مردانى بود كه چند لحظه قبل به وسيله
1) - المستدركحاكم ،3/433؛ كافى 5/12؛ تهذيب التهذيب، احمد عسقلانى، 4/116 و 6/137.
عمرو به شهادت رسيده بودند! و عمّار چنان كه در برخى منابع تاريخى نوشتهاند، وقتى سلاح در دست مىگرفت، به خاطر كهولت و پيرى دستانش لرزش داشت!(1)
ياران على عليهالسلام با ديدن عمّار، اظهار نگرانى كردند و شهادت او را پيشاپيش در نظر خود مجسّم يافتند!
نبرد ميان آن دو آغاز شد وعمّار در برابر چشمان نگران سپاه على عليهالسلام از فرصتى مناسب بهره برد و ضربتى از ناحيه سر بر عمرو وارد ساخت، به طورى كه عمرو بر زمين افتاد و توان نبرد را از دست داد و در نهايت به دست عمّار از پا در آمد.(2)
ب - نشانه راه حق
يكى از چهرههاى سرشناس سپاه جمل، زبير بود كه به عنوان امير لشگر عايشه تعيين شده بود. وى از چنان شهرت و سابقه درخشانى برخوردار بود كه چه بسا برخى از كسانى كه در سپاه جمل وارد شده بودند، شخصيّت و سابقه مبارزات دينى او را براى خود ملاك قرار داده بودند. غافل از اين كه زبير در اين انتخاب، ملاكهاى دينى را كنار نهاده و انگيزه او در اين نبرد با انگيزههاى پيشين وى متفاوت بود.
به هر حال، نقش اين مرد در انسجام سپاه جمل از يك سو و علاقهمندى على عليهالسلام به نجات معنوى وى از سوى ديگر، مىطلبيد كه امام على عليهالسلام براى او پيام بفرستد و براى آخرين بار او را به حمايت از حق و جدا شدن از باطل توصيه نمايد.
امام على عليهالسلام براى انجام اين مأموريت، عمّار را به سوى زبير روانه كرد.
ديدبانان سپاه جمل كه از دور، آمدن عمّار را شاهد بودند درمراحل نخست گزارشات نادرستى را به زبير منتقل كردند. ابتدا گفتند ظاهرا سپاه على عليهالسلام متلاشى شده و برخى در حال گريزند و برخى در حال پيوستن به ما! ولى زبير كه مردى كارآزموده و على عليهالسلام شناس بود، هرگز اين گزارش و تحليل را باور نكرد وگفت من مىدانم كه ابوالحسن عليهالسلام هرگز اهل عقب نشينى نيست.او هرگز پشت به جنگ نمىكند، هر چند تنها بماند!
سرانجام عمّارنزديك شد و همه تحليلهاى پيشين به يكباره درهم ريخت. عمّار از سوى على بن ابى طالب، براى زبير پيام آورده بود.
وقتى نگاه زبير به چهره عمّار افتاد، سستى وناتوانى را در پاهاى خود احساس كرد و زير لب زمزمه كرد: واى! پشتم شكست و رويم سياه گشت!
لختى نگذشت كه امير لشكر عايشه، دست از فرماندهى كشيد و تصميم گرفت كه هرگز با سپاه على عليهالسلام وارد جنگ نشود.
زبير با اين قصد كه ميدان نبرد را ترك كند از لشكر فاصله گرفت، ولى شخصى به نام عميربن جرموز او را تعقيب كرده واز پاى در آورد.(1)
آنچه در اين ميان شايان توجّه است، اين كه براستى چه عاملى
1) - شرح نهج البلاغه، 2/167.
سبب اين دگرگونى سريع در فكر و انديشه زبير شد؟
پاسخ اين سؤال را بايد در انتخاب على عليهالسلام جستجو كرد، زيرا على عليهالسلام خوب مىدانست كه زبير مرد دين آشنايى است و مىداند كه جايگاه عمّار در ميان صحابه رسول خدا چيست و نيز مىداند كه پيامبر درباره عمّار فرموده است: «عمّار با حق و حق با عمّار است، در هر ميدانى كه حضور يابد»(1)يا اين كه «اى عمّار! مخالفان و كشندگان تو گروه سركش و ظالم هستند.»(2)
و اينها كافى بود كه عمّار هنوز سخنى نگفته و پيامى را نرسانده، زبير پيام را دريافت كرده و بار ديگر به وسوسههاى دنيايى خود پشت پا زده باشد.
حركت عايشه - همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله - در پيشاپيش سپاه جمل و حضور مردانى چون طلحه و زبير در ميان آنان، سبب مىشد تا مردمان عامّى هواداران ايشان با احساس دينى وانجام وظيفه در حق خانواده رسول خدا، همسر او را يارى دهند و از او حمايت كنند. تا آن جا كه برخى از سپاهيان جمل براى ابراز مراتب وفادارى و ديندارى خود، تلاش مىكردند تا خود را سپر - عايشه - قرار داده و نگذارند به او آسيبى برسد. اينان براى به دست گرفتن افسار شتر همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله بر يكديگر سبقت مىگرفتند و هر يك كه بر زمين مىافتاد،
ديگرى جاى او را پر كرده و افسار را در دست مىگرفت.
على عليهالسلام به عمّار و مالك اشتر فرمود، تا اين شتر بر روى پا ايستاده باشد، مقاومت سپاه جمل ادامه خواهد داشت. از اين رو براى درهم كوبيدن مقاومت آنان، بايد شتر را بر زمين بخوابانيد.
عمّار و مالك به همراه جمعى از قبيله «مراد» به قلب سپاه جمل يورش بردند، صفها را يكى پس از ديگرى شكافتند و خود را به شتر عايشه رسانده، آن را پى كردند. شتر بر زمين نشست، بندهاى هودج را از هم گسستند تا دوباره قابل استفاده نباشد. فرو خفتن جمل باعث تضعيف روحيه هواداران جبهه جمل شد و زمينه فرار و گريز آنان را فراهم ساخت و سپاه عايشه متلاشى گرديد و شكست را پذيرا شد.
زمانى كه شتر عايشه بر زمين خوابيد، على عليهالسلام براى آن كه حرمت همسر پيامبر رعايت شده باشد - زيرا على رغم دستور پيامبر پا از محيط خانه به ميدان رزم گذاشته بود - به محمد بن ابى بكر كه برادر عايشه بود و در سپاه على عليهالسلام و از هواداران آن حضرت به شمار مىآمد، فرمود: برو از حريم خواهرت محافظت كن و او را به «قصر عبداللّه بن خلف خزاعى» انتقال بده.(1)
جنگ پايان يافته بود و پيامدهاى آن مورد بررسى قرار مىگرفت. يكى از رخدادهاى پس از جنگ، گفتگوى عمّار با عايشه در محلّ استقرار او - قصر بن خلف - است كه مراتب معرفت و بصيرت عمّار
1) - شرح نهج البلاغه، 6/228.
نسبت به مواضع و شخصيّت على عليهالسلام را آشكارتر مىسازد.
عمّار به عايشه گفت: اى مادر! چگونه ارزيابى مىكنى شمشير زدن هوادارانت را براى دينشان!
منظور عمّار اين بود كه به عايشه بفهماند هواداران او مردان ايمان و آگاهى نبودند كه ميدان را رها كرده و با احساس خطر گريختهاند!
عايشه گفت: گمان مىكنى چون بر ما پيروز شدهايد، پيروزى شما دليل حقانيّت شما است!
عمّار در پاسخ گفت: ما بيناتر از آن هستيم كه تو گمان دارى! به خدا سوگند اگر ما با شمشيرهاى شما از پا در مىآمديم و شكست خورده و تا نخلستانهاى «هجر» تعقيب مىشديم، باز هم بر اين اعتقاد بوديم كه حق با ياران على عليهالسلام است و شما بر باطل هستيد. به خدا سوگند! من بارها در باره اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله انديشيدهام و دريافتهام كه على عليهالسلام آشناترين آنها به قرآن و مقاصد آيات وحى است و بيش از ديگران ساحت قرآن را ارج مىنهد و بيش از هر صحابى ديگر به روش پيامبر صلىاللهعليهوآله پايبند است. علاوه بر اين، على عليهالسلام از اهل بيت پيامبر است و رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت به او توجّه ويژه داشته است، چه اين كه على عليهالسلام سختترين مشكلات را در راه دين تحمّل كرده است.(1)
پس از پايان يافتن جنگ جمل، على عليهالسلام از ميان صحنه جنگ عبور
1) - بحارالانوار، 32/266.
مىكرد، بسيارى از سپاهيان جمل را كه در خون خفته بودند، مىشناخت و بر آنان افسوس مىخورد كه آخرين گام را به بيراهه نهادهاند و بد فرجام شدهاند. از آن جمله «معبد» فرزند مقداد را مشاهده كرد كه در شمار ياران جمل سر بر خاك نهاده است!(1)امام فرمود: خداى پدرش را رحمت كند كه اگر او زنده بود، بينش و بصيرتى بهتر از فرزندش داشت! و چه بسا مانع مىشد از اين كه فرزندش گام در اين راه نهد.
عمّار گفت: اى امير مؤمنان، به خدا سوگند! براى ما ملاك اصلى حق مدارى است و كسى كه از حق روىگردان شود فرقى نمىكند پسر باشد يا پدر.
على عليهالسلام فرمود: خداوند تو را پاداش نيك عطا كند و مورد لطف و رحمتش قرار دهد!(2)
برخى منابع تاريخى چنين ياد كردهاند كه مردى نزد عبداللّه بن مسعود - صحابى بزرگ - آمد و گفت: خداوند متعال به ما وعده داده است كه بر ما ستم نرود، امّا ما خود از امتحان الهى ايمن نيستيم. و چه بسا خود بر خويشتن ستم كنيم. به نظر تو كه از اصحاب پيامبر بودهاى، در فتنهها و آشوبهاى اجتماعى كه ميان مسلمانان رخ مىدهد، ما چه موضعى اتخاذ كنيم كه صحيح باشد و مايه پشيمانى و ندامت نباشد؟
عبداللّه بن مسعود گفت: در اين نوع مسايل بايد كتاب خدا را محور
و مرجع قرار داد و هر جريان و گروهى كه همراه و طرفدار قرآن باشد بر ديگران ترجيح داد. آن مرد دوباره اظهار داشت: اگر هر دو گروه دعوت به قرآن كنند چه كنيم؟
ابن مسعود گفت: من از رسول خدا شنيدم كه فرمود: هرگاه مردم بين خود گرفتار اختلاف شدند، عمّار با آن گروه و جريان اجتماعى خواهد بود كه حق است.(1)
براساس اين فرمايش رسول خدا صلىاللهعليهوآله، عمّار مىتوانست ملاك حق باشد براى آنان كه نيازمند ملاكهاى محسوسترى هستند.
البته در اين گفتگو، عايشه هنوز به آنچه رخداده بود فكر نكرده و پيامدهاى ناگوار حركت خود را نسنجيده بود. از اين رو در پاسخ عمّار، سخنان درشت به كار مىبرد، امّا چند روز بعد، زمانى كه امام على عليهالسلام به عايشه اجازه داد تا بصره را به سوى مدينه ترك كند و با ياران شكست خوردهاش خداحافظى نمايد، عايشه تا اندازهاى خود را يافته بود و از فاجعهاى كه با دستان او شكل گرفته بود احساس نگرانى و پشيمانى مىكرد.
عمّار، در چنين شرايطى به عايشه گفت: پيامبر خدا با تو عهد و پيمانى بسته بود كه در مسايل سياسى و اجتماعى دخالت نداشته باشى و رهبرى جريانها را برعهده نگيرى. امّا تو آن عهد را ناديده گرفته و قدم در بيراهه گذاشتهاى!
عايشه پاسخ داد: آرى به خدا قسم! اين گونه است كه تو
1) - البداية والنهايه، 7/271.
مىگويى.(1)
دومين رخداد سنگين در دوران كوتاه خلافت على ابن ابى طالب جنگ صفين بوده كه معاويه به عنوان خون خواهى عثمان آن را برپا كرد.
معاويه كه در دوره خلافت عثمان، از سوى حكومت مركزى به عنوان والى شام تعيين شده بود و انتظار مىرفت كه در خلافت على عليهالسلام نيز تابع حكومت مركزى باشد، با آگاهى از اين نكته كه على عليهالسلام هرگز شخصى چون او را بر ولايت شام ابقا نخواهد كرد؛ به بهانه خون خواهى از عثمان، تبعيّت از حكومت مركزى را نپذيرفت و كوس استقلالطلبى زد و جنگ صفين را به راه انداخت كه تعداد كشتگان آن بسيار بود و خسارتى بزرگ را بر امّت اسلامى تحميل نموده سختتر از تلفات جانى و مالى، سبب انحراف سياسى - اجتماعى و دينى شد كه تا قرنها، جهان اسلام را تحت تأثير منفى خود قرار داد.
اكنون در اين نوشته، در صدد تحليل جنگ صفين نيستيم، بلكه همّت ما در اين نوشته، بيشتر متوجّه جايگاه و نقش عمّار در اين رخداد سنگين تاريخ اسلام است.
1) - تاريخ طبرى، 3/548؛ الكامل فى التاريخ، 3/258.
چنان كه در صفحات پيشين بيان كرديم، عمّار نيز چون ابوذر از منتقدان جدّى سياستهاى ناقص و ضعيف عثمان بود. البته عثمان نتوانست و سياست به اواجازه نداد كه عمّار را نيز مانند ابوذر تبعيد كند و به دست سرزمينهاى خشك بسپارد تا غريبانه جان دهد!
مواضع ابوذر و عمّار چيزى نبود كه در چهار ديوارى شهر مدينه، پنهان بماند، بلكه برخى از مسلمانان به سبب همدردى و همراهى و گروهى از سر عداوت، و اظهار نظرهاى منتقدانه را به ساير شهرهاى آن روز جهان اسلام منتقل مىكردند. بديهى است كه علويان با همدردى و همسويى و امويان از بيم به خطر افتادن منافع و رياست خود، همواره در شناخت مواضع مخالفان سياست عثمانى و اموى و مروانى، هوشيار وحساس بودند.
طبيعى مىنمود كه معاويه از سرزمين شام، به عقايد و انتقادهاى عمّار حسّاس باشد واز انديشههاى او نسبت به خود احساس خطر كند.
معاويه سعى داشت تا خون عثمان را متوجه كسانى چون عمّار سازد. از اين رو ضمن نامهاى به على عليهالسلام مىنويسد، گروهى از
اصحاب پيامبر از آن جمله عمّار بايد از سرزمين مدينه به سوى شام جهت محاكمه و قصاص فرستاده شوند. امّا على عليهالسلام اين درخواست را، بسيار بى جا و گزاف شمرد واعلام كرد كه:
«كجا مىتوان مانند عمّار، كسى را پيدا كرد! به خدا قسم هر وقت
ما در گرداگرد رسول خدا پنج نفر بوديم، عمّار ششمين نفر بود، اگر چهار نفر بوديم، او پنجمين نفر بود. چگونه مىتوان صحابه مخلص و با ايمانى چون او را به دست معاويه سپرد، تا به انتقام خون عثمان - خونى كه بر گردن ديگران است - او را بكشند!(1)
در پى بهانهجويىهاى معاويه و پاسخهاى قاطع و انعطافناپذير على عليهالسلام، معاويه هجوم گستردهاى را عليه حكومت مركزى جهان اسلام تدارك ديد. و از مردم قلمرو حاكميت خود - شاميان - توانست نود هزار نفر را به عنوان خون خواهى عثمان گرد آورد و به سوى عراق گسيل كند(2).
از سوى ديگر، براساس اخبارى كه دريافت مىشد، على عليهالسلام نيز براى مقابله با طغيانگرى معاويه و هجوم شاميان، نيروى عظيمترى را كه متشكل از يكصد و بيست هزار نفر بود سازماندهى كرد.(3)
دو سپاه در منطقه «صفّين» كه در بلندىهاى شمال عراق و شام قرار دارد(4)به هم رسيدند و اردو زدند.
اين رويارويى عظيم، به جنگى فرسايشى و سخت تبديل شد و يكصد و ده روز ادامه يافت(5)و طى اين مدّت حدود هفتاد و يا نود
حمله بزرگ و كوچك صورت گرفت.(1)
طولانى شدن نبرد از يك سو و پديد آمدن فرصت تأمّل و تفكّر افراد نسبت به موضع خويش و رفتار دشمن از سوى ديگر، زمينه گفتگوها و ترديدهاى گوناگون را در هر دو جبهه فراهم آورد. از اين رو از منابع تاريخى استنباط مىشود كه با گذشت زمان، افرادى از هر دو جبهه به بازنگرى و مطالعه درباره راهى كه در آن قدم گذاشتهاند پرداختهاند، از آن جمله: «ابو نوح حميرى» يكى از سپاهيان امام على عليهالسلام مىگويد، من با گروهى از سواران بودم كه مردى از دور به طرف ما آمد. وقتى نزديك شد دانستيم كه فردى شامى است كه به همراه سپاه معاويه به صفين آمده است. مرد شامى گفت: من ابو نوح حميرى را مىجويم. به او گفتم اكنون او را يافتهاى، چون من «ابو نوح حميرى» هستم، با من چه كار دارى؟
مرد شامى - كه ذوالكلاع نام داشت وهم قبيلهاى ابو نوح كلاعى به شمار مىآمد - گفت: در زمان خلافت عمر، ما روايتى را شنيدهايم كه امروز براى ما اهميّت پيدا كرده است. مىخواهم درباره آن با تو سخن گويم، و آن روايت اين است كه «رسول خدا فرمود: روزى ميان مردم شام و عراق نبردى روى خواهد داد و از آن ميان هر گروه كه عمّار ياسر با ايشان باشد، گروه حق خواهند بود»
ابو نوح گفت: به خدا سوگند، عمّار اينك در ميان سپاه امام على عليهالسلام است و در پيكار با سپاه معاويه از من مصممتر و
1) - همان، 3/414.
سختكوشتر است.(1)
نمونهاى ديگر را از سپاه امام على عليهالسلام ياد مىكنيم:
«اسماء بن حكم فزارى» مىگويد: ما در نبرد صفين زير پرچم عمّار در ميان سپاه امام على عليهالسلام قرار داشتيم. مردى نزديك شد و سراغ عمّار ياسر را گرفت. عمّار گفت: من كسى هستم كه تو مىجويى، با من چه كار دارى و از من چه مىخواهى؟
مرد گفت: من در شمار سپاه شما هستم. زمانى كه از خانه به سوى صحنه نبرد حركت مىكردم، شكى در درستى را هم نداشتم، تا اين كه در شب گذشته به فكر فرو رفته و با خود گفتم: وقتى صداى اذان بلند مىشود، هر دو سپاه مانند هم اذان مىگويند و به وحدانيّت خدا و رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شهادت مىدهند، مانند هم نماز مىخوانند. دعا و تلاوت قرآن آنان هم، مانند يكديگر است. پس چرا بايد روياروى هم بايستند و با يكديگر بجنگند!
پس از اين تفكّر، درباره حقانيّت اين نبرد به شك افتادهام و از لحظهاى كه اين ترديد در من راه يافته است، آرام و قرار ندارم. از اين رو نزد تو آمدهام تا مگر اين ترديد با سخنانت برطرف شود.
عمّار گفت: آيا آن پرچم سياه را - كه اكنون عمروعاص زير آن ايستاده است - مىشناسى؟ آن پرچم، همان است كه من تاكنون سه مرتبه در سايه آن، در كنار رسول خدا با مشركان جنگيدهام واين چهارمين مرتبه است كه اين پرچم را مىبينم. با اين تفاوت كه در آن
1) - وقعة صفين، /333؛ الفتوح، 3/68؛ شرح نهج البلاغه، 8/16.
سه نوبت، اين پرچم در اختيار اهل ايمان و تقوا بود و صاحبانش با مشركان مىجنگيدند ولى امروز، پرچم در اختيار كسانى مانند عمروعاص و معاويه قرار گرفته است كه انگيزهاى جز شر و فجور ندارند و از موضع مشركان، با مجاهدان و ياران ديرين پيامبر صلىاللهعليهوآله به جنگ برخاستهاند.
اگر تو بدر و اُحد و حُنين را به ياد نمىآورى، بدان كه اعتقاد و روش ما امروز همان است كه تحت لواى رسول خدا براى دفاع از آن نبرد مىكرديم، اما سپاه شام، بر باطل است و اهل شرك مىباشد(1).
از اين نقل استفاده مىشود كه پرچم سياه رنگى كه عمروعاص در سپاه معاويه براى عوام فريبى برافراشته بود، پرچمى بوده است كه در برخى جنگهاى صدر اسلام در نبرد با مشركان برافراشته مىشده است. واين كه چگونه اين پرچم در اختيار معاويه و عمروعاص قرار گرفته است، برخى گفتهاند كه امام على عليهالسلام فرمود: رسول خدا اين
پرچم را خواست به كسى واگذار نمايد كه متعهّد شود در زير آن لوا با مسلمانى نجنگد و كافرى را آسوده نگذارد عمروعاص گفت من با همين شرط و تعهّد، خواهان آن پرچم هستم. و چنين شد كه پرچم به عمروعاص واگذار گرديد، امّا سوگند به شكافنده بذر در اعماق خاك! افرادى چون عمروعاص از روى ميل و شناخت باطنى اسلام نياوردند، بلكه از روى ناگزيرى اظهار به ايمان نمودند وآن پرچم را عليه مسلمانان به كار گرفتند و نه عليه مشركان، آنان امروز همداستان
1) - وقعة صفين/320؛ الطبقات الكبرى 3/253؛ الفتوح، 3/156؛ شرح نهج البلاغه، 5/256؛ اعيان الشيعه، 8/374.
مشركان هستند با اين فرق كه به ظاهر نماز مىگزارند!(1)
براساس منابع تاريخى، عمّار با اين كه يكى از چهرههاى سرشناس و معنوى سپاه على عليهالسلام، به شمار مىآمد و در تقويت روحيه ايمان و اعتقاد و شجاعت و پايدارى رزمندگان عراق فعّاليت مىنمود، در نبرد صفّين، مسؤوليّت نظامى و رزمى هم برعهده داشت.
زمانى كه دو سپاه در برابر يكديگر صف آرايى و بنا بر روشهاى مرسوم آن روزگار، پرچمها را بسته و فرماندهان را معيّن كردند، على عليهالسلام فرماندهى بخشى از نيروها را به عمّار واگذار كرد.(2)
موقعيّت عمّار چنان بود كه قاريان اهل عراق، در زير پرچم او جاى گرفتند.(3)
نخستين رويارويى و درگيرى دو سپاه در روز اوّل ماه صفر سال 37ه . ق به وقوع پيوست. فرماندهى سپاه على عليهالسلام را در آن روز مالك اشتر برعهده داشت.
نبرد به روز دوّم كشيده شد و در دوّمين روز از سپاه على عليهالسلام هاشم بن عتبه با سواران و پيادگان و ساز و برگ بيشتر قدم به ميدان گذاشت.
سنگينى و حجم قواى دو لشكر به شكلى بود كه نبرد به روز سوّم كشيده شد و اين بار از سپاه على عليهالسلام، عمّارياسر فرماندهى بخشى از سپاه را بر عهده گرفت و از سوى سپاه شام، عمروعاص به ميدان آمد.
عمّار براى تقويت روحيه و باور نيروهاى سپاه على عليهالسلام، همواره باصداى بلند سخن مىگفت و عليه معاويه افشاگرى مىنمود واظهار مىداشت:
«اى مردم عراق كه به دفاع از حاكميّت على عليهالسلام به نبرد با سپاه معاويه برخاستهايد! اگر مىخواهيد بدانيد كه به جنگ عليه چه كسى آمدهايد، آگاه باشيد. كسانى چون معاويه، هرگز از روى معرفت و ميل و رغبت به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان نياوردهاند، اساس ايمان آنها، ترس از مسلمانان بوده است. به خدا سوگند ما از دشمنى او با اهل ايمان آگاهيم و ارتباط و دوستى ديرينه او را با جنايتكاران مىدانيم. پس او را نفرين كنيد و با او بستيزيد، زيرا او در تلاش است تا نور خدا را خاموش كند و به دشمنان خدا يارى رساند.»(1)
در اين روز عمّار همراه با پياده نظام به سپاه شام حمله برد و نبرد سختى كرد، به طورى كه سپاه شام، ناگزير شد قدرى عقب نشينى كند.(2)
در كشاكش اين نبرد، فرصتهايى پديد مىآمد كه عمّار وعمروعاص مىتوانستند با يكديگر مشاجره لفظى نيز داشته باشند.
عمّار از هر فرصتى براى بيان حقّ، بهره مىبرد ودر يكى از اين فرصتها به عمروعاص گفت: دين خود را به قيمت فرمانروايى بر مصر فروختى! واى بر تو كه چه مفاسدى را عليه اسلام برانگيختى!
عمروعاص گفت: اين طور نيست كه تو مىگويى، ما براى
خونخواهى عثمان به جنگ آمدهايم!
عمّار پاسخ داد: امّا من گواهى مىدهم كه تو هيچ گامى را براى رضاى الهى بر نمىدارى! بدان كه اگر در اين نبرد هم كشته نشوى، سرانجام مرگ به سراغ تو خواهد آمد و خداوند براساس انگيزه ونيّت به تو جزا خواهد داد.»(1)
چنان كه گفته شد، نبرد صفين در اواخر سال 37ه . ق رخ داد و در اين زمان عمّار، حدود 93 سال از سنّش سپرى شده بود.
حضور مرد كهنسالى چون عمّار، در چنين نبرد سنگينى، مىتوانست، اسرارى را در خود نهفته داشته باشد.
درست است كه عمّار مسلمانى آزموده و مردى ورزيده بود كه در طول زندگى خود همواره طعم تلخ محروميّت و شكنجه و شمشير مشركان را چشيده، و با استقامت و صلابت از ميان همه آن دشوارىها عبور كرده بود و چه بسا تجربههاى جنگى وى مىتوانست كهولت سنّ او را جبران كند، امّا به هر حال حضور مردى كهنسال در ميدان كارزار، حكايت از نيرويى دارد كه در اعماق وجود عمّار نودوسه ساله، رزمندهاى مصمّم ساخته بود، و براستى آن نيرو كدام بود؟
عمّار، در چنين سن و سالى به هواى فرمانروايى مصر يا تصاحب مال و جاه نيامده بود، بلكه شورى از معرفت و شعورى از حقيقت در
1) - الكامل فى التاريخ، 3/309؛ شرح نهج البلاغه، 5/253.
اعماق جان داشت كه به تن سالمندش، صلابت به قلب بى هوايش، پيام پايدارى و به دستان لرزانش، توان مقاومت مىداد!
در فصلهاى پيشين، بارها از معرفت عمّار نسبت به جبهه كفر و ايمان و توانمندى او در بازشناسى چهرههاى نفاق از چهرههاى حقيقت طلب سخن گفتهايم؛ امّا فراتر از همه آنها، عمّار اين بار به نويدى ديگر دل خوش داشته بود. نويدى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به او داده
بود: «اى عمّار، تو را گروه گردنكش و ستمكار خواهند كشت.»(1)
الكبرى، احمد بيهقى، 8/189؛ المستدرك، 3/435؛ مجمع الزوائد، على هيثمى، 7/241؛ سنن ترمذى،5/333.
آنچه در اين پيام و پيشبينى نبوى براى عمّار مىتوانست مهم باشد و به عنوان يك بشارت تلقّى شود، كشته شدن نبود، بلكه مهم اين بود كه او در راه حق و به دست گردنكشان و متجاوزان و در راه حق جان خود را از دست خواهد داد. پس پيامبر صلىاللهعليهوآله پايدارى او را در راه ايمان تا آخرين لحظه زندگى تأييد كرده بود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى اين لحظهموعود، نشانهاى هم بيان كرده و فرموده بود: «آخرين بهرهورى تو از دنيا، شربت شيرى است كه مىنوشى»(2)
10/106.
.در پايان سوّمين روز نبرد صفّين كه عمّار در آن نقشى فعّال و آشكار داشت، عمّار در حالى به اردوگاه سپاه على عليهالسلام بازگشت كه از زخم نيزهاى كه بر ران او وارد شده بود رنج مىبرد، كارزار و زخم نيزه باعث
تشنگى او شده بود. از اطرافيان آب طلبيد و آنان براى او شير آوردند.(1)
وقتى نگاه عمّار به شير افتاد، خندهاى نرم بر لبانش نقش بست(2)و سخنان رسول خدا را يك بار ديگر در ذهن خود مرور كرد. احساس كرد به لحظههاى موعود نزديك مىشود، امّا مطمئن نبود. او براى كسب اطمينان، در جستجوى راه بود! ولى چه راهى را بهتر از كسب آگاهى از على عليهالسلام مىشناخت!
حَمْران بن اَعْيَن از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه وقتى عمّار شرايط جنگ را، لحظه به لحظه دشوارتر ديد، نزد امام على عليهالسلام آمد و پرسيد: يا على! آيا امروز همان روز موعود كه پيامبر به من وعده داده بود، نيست؟
امام على عليهالسلام ابتدا پاسخ صريحى به او نداد، ولى عمّار دوباره و سه باره پرسيد، تا اين كه امام فرمود: آرى امروز همان روز است.
عمّار با اطمينان بيشتر رو به ميدان نهاد و با اين شعار، وارد نبرد شد:
«امروز دوست خود - محمد صلىاللهعليهوآله - و يارانش را ملاقات خواهم كرد.»(3)
عمّار، آن پرتلاشِ ساده زيستِ كم توقع كه يادگار نخستين شهيدان
راه اسلام بود، اكنون در اشتياق ملاقات پيامبر و شهيدان راه دين، آرام نداشت.
عمّار از يك سو به آينده روشن شهادت خود مىانديشد و از سوى ديگر به شرايط دشوارى كه براى اسلام و على عليهالسلام و يارانش پديد آمده بود واين كه چگونه بايد در چنين شرايطى على عليهالسلام را ترك گويد
و به ملاقات نبى صلىاللهعليهوآله بشتابد!
به هر حال، براى آخرين ملاقات، خدمت امام على عليهالسلام آمد. وقتى نگاهش به نگاه پرمهر و آشناى على عليهالسلام افتاد، بى اختيار اشك از چشمانش فرو ريخت و گفت، لحظه موعود فرا رسيده است و من به استقبال آن لحظه مىروم! امام عليهالسلام از اسب پياده شد، عمّار را به گرمى در آغوش گرفت و فرمود:
«يا ابا اليقظان جزاك اللّه عن اللّه و عن نبيّك خيرا فنعم الاخ كُنْتَ و نعمَ الصاحب كنتَ»
«اى عمّار، خدايت از جانب خود و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پاداش نيك عطا كند. تو، هم برادرى شايسته بودى وهم يار و همراهى نيك».
بار ديگر اين دو يار و همراه ديرين يكديگر را در آغوش فشردند.
عمّار گفت:«اى امير مؤمنان، همراهى من با تو، جز براساس بصيرت و آگاهى نبود، زيرا رسول خدا در جنگ حنين به من فرمود: «اى عمّار پس از من، فتنهها رخ خواهد داد. آن زمان از على و ياران او حمايت كن، زيرا على با حق و حق با على است.»(1)پس از اين گفت و
1) - بحارالانوار، 33/19.
گوى كوتاه، از يكديگر جدا شدند و عمّار سوار بر اسب به سوى ميدان حركت كرد تا آخرين جهاد خود را در راه خدا، به ثبت رساند.
عمّار همان گونه كه در تنهايى و غربت زاده شده بود، تنها و بى هيچ همراه گام در ميدان نبرد گذاشت! مردى كهن سال كه حدود 93 - و بنا بر نقلى 90 - سال از عمرش سپرى شده بود. با صداى بلند مبارز طلبيد، سربازى سوار بر مركب، از طايفه «سكاسك» به جنگ اوآمد، امّا پير كار آزموده به وى مهلت خود نمايى نداد و او را بر زمين افكند. سوارى ديگر از «حمير» به نبرد آمد، او نيز پاسخى شكننده دريافت كرد.
شايد آنان كه اين پيرمرد كهنسال را در ابتدا دست كم گرفته بودند، قدرى نگران شدند، از اين رو يكى از كينهتوزان - به نام ابوالغاديه - كه از گذشته با عمّار خصومت داشت، فرصت را براى انتقام جويى مناسب يافت. به عمّار حمله كرد و با وارد ساختن زخمى برپاى عمّار، او را از مركب پايين انداخت. مشركى ديگر به نام «ابن جون سكونى» از سپاهيان معاويه ضربهاى ديگر به پيكر عمّار وارد آورد و
او را به شهادت رسانيد.(1)
در اين باره كه نام كشنده عمّار چه بوده، نقلها گوناگون است،(2)ولى مسلما كسانى كه با او جنگيدند و وى را به شهادت رساندند، ياران معاويه و عمروعاص و حاكميّت شام بودند كه پيامبر آنان را «گروه سركش و متجاوز» ناميده بود.
عمّار دوست داشت تا در اين معركه، نامش در كنار ياران حق و عدل قرار گيرد و از اين رو به گونهاى وصيت كرده بود تا براين نكته تأكيد كرده باشد.
او در يكى از خطابههاى خود در برابر لشكر معاويه گفته بود: امروز من كشته خواهم شد، وقتى به شهادت رسيدم، سلاح از من برگيريد، ولى با همان لباسهاى آغشته به خون بر من نماز گزاريد و سپس مرا دفن كنيد زيرا مىخواهم اين چنين در پيشگاه خدا حاضر شوم.(3)
اين چنين بود كه وقتى عمّار به شهادت رسيد، على عليهالسلام در كنار بدن آغشته به خون او فرمود: «انا للّه و انا اليه راجعون» و سپس فرمود: «هر كس از شهادت عمّار، اندوهگين نباشد، بهرهاى از اسلام نبرده است، خداى رحمت كند عمّار را آن روز كه در رستاخيز سر از بستر شهادت بر دارد و مورد سؤال قرار گيرد، به خدا سوگند! عمّار هميشه يار و همراه رسول خدا بود، بهشت جايگاه حتمى او است، گوارايش باد!»(1)
شهادت عمّار، بازتاب شگفتى در ميان ياران على عليهالسلام گذاشت، چه اين كه همگان اين حديث را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده بودند كه «عمّار به دست گروهى سركش و ستمكار كشته خواهد شد و اكنون ياران على عليهالسلام آشكار مىديدند كه عمّار به وسيله سپاه معاويه به شهادت رسيده است.
انتشار خبر شهادت عمّار، به جاى اين كه خلأى در ميان نيروهاى سپاه على عليهالسلام پديد آورد، عزم آنان را براى جنگيدن با سپاهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را سركش و ستمگر ناميده بود مصممتر كرد، به طورى كه از آن لحظه به بعد، اين ياران على عليهالسلام بودند كه بى امان به قلب سپاه معاويه هجوم برده، آنان را به عقب نشينى وا مىداشتند.(2)
از اين زمان به بعد، ياران على عليهالسلام وقتى قدم به ميدان مىگذاشتند،
در شعارهاى رزمى خود از عمّار و جايگاه ارزشمند او ياد مىكردند. از آن جمله اشعار و رجزهايى است كه از «مالك اشتر» نقل شده است:
اگر از جمع ياران ما، مسلمان كهنسالى چون عمّار را مىكشيد!
ما نيز آن چنان انتقام خواهيم گرفت كه شمار آن، فردا دانسته خواهد شد!(1)
اِنْ تقتلوا منا اباليقظان شيخا مسلما فقد قتلنا منكم لما غدا ما اعلما
از ديگر اشعار حماسى كه پس از شهادت عمّار، انشاء گرديد، اشعار مغيرهبن حارث بن عبدالمطلب است.
وى اين اشعار را در حالى كه بر اسب سوار بود با صداى بلند و تهييج كننده مىخواند و در همان وقت از سپاه على عليهالسلام «قيس بن سعد بن عباده» و گروهى از انصار به سوى سپاه معاويه يورش برده بودند.
اى لشكريان خدا، شكيبا باشيد و هراسى از سپاه معاويه به دل راه ندهيد، چرا كه جنگ - به شكل جدّى آن - اكنون رخ نموده است.
با هر كس كه خواهان نبرد با شماست، بجنگيد، زيرا پيروزى در ميدان نبرد با كسى است كه پايدار و شكيبا باشد.
اگر عمّار هم جان باخت، سستى به خود راه ندهيد، بجنگيد و پشت به دشمن نكنيد!
با لبه تيز شمشير، صفهاى دشمن را بشكافيد و در انديشه دستاورد
1) - الفتوح، 3/158.
نيك و اميدوار به پيروزى باشيد.
يقين بدانيد آن كسى كه به مخالفت شما برخاسته، شقى و زيان كار خواهد بود. زيرا وصىّ رسول خدا صلىاللهعليهوآله - على عليهالسلام - و فرزندان او در ميان شمايند و اوست كه رهبرى شما را برعهده دارد و قرآن با شما است.(1)
إن كان عمار قد أودى فلا تهنوا وقاتلوا القوم لا تولوهم الدبراشقوا الصفوف بحد السيف واحتسبوا في ذلك الخير وارجوا النصر والظفراوأيقنوا أَن من أضحى يخالفكم أضحى شقيا و أضحى نفسه خسرافيكم وصي رسول اللّه قائدُكم ووُلده و كتاب اللّه قد نُشرا
به هر حال شهادت عمّار، تأثير شگرفى در شرايط جنگ گذاشت و انگيزه سپاه على عليهالسلام براى نبرد با سپاه معاويه فزونى يافت و جنگ ميان دو لشكر شدّت يافت تا اين كه شب فرا رسيد و تاريكى به ناگزير ميان آن دو فاصله افكند.(2)
از ديگر اشعارى كه در رثاى عمّار سروده شده، شعر حجاج بن عمرو است:
«چه بزرگ مردانى كه انسان در برابرشان احساس فروتنى دارد، آرى اين عمّار است كه - با شهادت خود - غم را در وجودم جارى ساخته است.
ميدان آرام بود كه پسر جَون - كشنده عمّار - با همدستى يارانش به سوى عمّار هجوم بردند، و لحظههاى طوفان جنگ شكل گرفت.
نيزه پسر جَوْن، سينه عمّار را نشانه رفت و با افكندن اين نيزه، پسر
جَوْن سزاوار دوزخ شد.
كشته شدن عمّار به دست سپاه معاويه، نشانه آن است كه سپاه معاويه گروهى ستمكار و متجاوزند، و اكنون در اين امر شكى راه ندارد. چرا كه پيامبر به عمّار فرموده بود: تو را گروهى خواهند كشت كه از ظلم و سركشى، تغذيه كردهاند.
اكنون مردم شام مىدانند كه كشندگان عمّار ايشانند و راهى را كه پيمودهاند تا اعماق دوزخ و ننگ استمرار دارد.»(1)
يا للرجال لعظم الهول أرّقني وهاج حزني أبو اليقظان عمارأهوى له ابن جون في فوارسه من السكون وللهيجاء أعصارفاختلّ صدر أبي اليقظان مُعترضا بالرمح قد أوجبت فيه له الناركانتْ علامة بغي القوم مقتله ما فيه شك ولا ما فيه انكارقال النبىله تقتلك شرزمة شطتْ لحومهمْ بالبغي فجارُفاليوم يعلم أهل الشامأنهمُ أصحاب تلك و فيها النار والعار
اين اشعار، گوشهاى از داورىها و ديدگاههايى است كه پس از شهادت عمّار درباره او اظهار شده است.
مقايسه دو نگاه درباره عمّار مىتواند روشنگر شخصيّت و ابعاد فكرى و اعتقادى وى از يك سو، و تعيين كننده جايگاه و انديشه داورى كنندگان از سوى ديگر باشد.
درباره شخصيّت معنوى و اصالت ايمانى و معرفتى عمّار، تاريخ آن اندازه نكته و خاطره ثبت كرده است كه كسى نتواند، صداقت و صلابت وايمان او را انكار كند. امّا زمانى كه عمّار به شهادت رسيد دو
1) - الفتوح، 3/158
داورى در باره او از سوى دو چهره مؤثّر در تاريخ اسلام صورت گرفت. يكى داورى على عليهالسلام و ديگر نظريه معاويه. كه اكنون به شرح آنها مىپردازيم.
الف: از نگاه على عليهالسلام: پس از سپرى شدن جنگ صفين، روزى على عليهالسلام بر منبر كوفه فرمود: «سَلُونى فانَّ بين جوانحى علما جَمّا»
از من مطالب مورد نياز خود را بپرسيد، زيرا سينه من آكنده از دانش است. در ميان سؤال كنندگان، مردى از سران خوارج نهروان به نام ابن كوّا پرسشهاى خود را مطرح ساخت.
پرسشهاى ابتدايى ابن كوّا بيشتر جنبه جدلى داشت و هدف او طرح مطالبى بود كه جايگاه علمى على عليهالسلام را خدشهدار كند كه البته هر چه پرسيد امام عليهالسلام به وى پاسخ مناسب داد. ولى امام به وى يادآورى فرمود كه دست از پرسشهاى غير ضرورى و جدلى بر دارد و به پرسشهايى روى آورد كه نتيجه علمى و ارزشى دارد.
ابن كوّا در ادامه اين سؤال و جواب، درباره ابوذر، سلمان و عمّار از امام سؤال كرد. امام در پاسخ فرمود: از رسول خدا شنيدم كه در زير آسمان، كسى راستگوتر از ابوذر نيست. آن گرامى صلىاللهعليهوآله در باره سلمان
فرمود: سلمان از ماست، و امّا اگر از عمّار مىپرسى بدان كه خداوند گوشت و خون او را بر آتش دوزخ حرام كرده است.(1)
در برخى منابع روايى چنين ياد كردهاند كه وقتى عمّار به شهادت رسيد امام على عليهالسلام درباره او شعرى بدين مضمون زمزمه كرد:
1) - الاحتجاج، /260؛ بحارالانوار، 22/330و 10/123.
اَلا اَيُّهاالموت الذى ليس تاركى
ارحنى فقد اَفْنَيْتَ كل خليل
اراك مُصرّا بالذين احبهم
كانّك تنحو نحوهم بدليل(1)
هان! اى مرگ كه مرا رها نكنى، بيا و مرا آسوده خاطر كن، چرا كه همهدوستانم را گرفتى!
مىبينم كه اصرار دارى تا هر كه را دوست دارم بربايى، گويا تو با شناخت و برنامه به سراغ آنها مىروى!
اين اشعار كه به امام على عليهالسلام نسبت داده شده است، حكايت از علاقه عميق آن حضرت به عمّار و اندوه آن بزرگوار در شهادت وى دارد.
ب - از نگاه معاويه: هنگامى كه كارگزاران معاويه توانستند مالك اشتر را در مسير سفر به مصر، مسموم كنند و خبر آن در شام به معاويه رسيد. معاويه در جمع شاميان گفت: مردم! اكنون دعاى شما مستجاب شد، زيرا على عليهالسلام دو بازوى توانا داشت، يكى عمّار بود كه در صفين قطع شد و ديگرى مالك اشتر بود كه امروز قطع گرديد.(2)
عمّار با اين كه از نظر مراتب دينى، در ميان مسلمانان و اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله جايگاه ارزندهاى داشت، امّا در نگاه معاويه كه قبيله گرا و معتقد به فرهنگ جاهلىِ قبل از اسلام، بود و همواره به برترى امويان
بر هاشميان مىانديشيد، فردى چون عمّار فاقد ارزش و اعتبار بود، زيرا از نظر نسب و نژاد قبيلهاى، اسم و رسمى نداشت. چنان كه در گفت و گويى كه ميان معاويه و شبث بن ربعى صورت گرفت و معاويه بر ناهمسازى خود با على بن ابى طالب اصرار ورزيد، شبث بن ربعى به معاويه گفت: تو جايگاه دينى عمّار را مىدانى و اطمينان دارى كه اگر نبردى ميان تو و على عليهالسلام صورت گيرد، عمّار در كنار على عليهالسلام خواهد بود و به نبرد با تو خواهد پرداخت. آيا در آن صورت، اگر به عمّار دست پيدا كنى و او در جنگ با تو كشته شود، براى تو خوشايند خواهد بود!
معاويه پاسخ داد: آرى! به خدا سوگند! عمّار را نه به قصاص خون عثمان، بلكه در مقابل خون نائل - غلام عثمان - خواهم كشت!(1)
از اين نقل تاريخى استنباط مىشود كه ارزش جايگاه انسانها در نگاه معاويه به نسبت اعتبار خانواده و قبيله آنها بوده است و عمّار كه از چنين نسبى برخوردار نبوده، مىبايد با غلام عثمان مقايسه شود، نه با خود عثمان.
البته خلاف اين سخن از معاويه نيز نقل شده است. آن جا كه سپاه شام به خاطر از دست دادن جنگاوران خود، غم زده و سوگوار و دلسرد شده بود، معاويه براى تقويت روحيه آنان گفت: گمان نبريد كه مصيبتهاى وارد آمده به شما سنگينتر از مشكلاتى است كه بر اهل عراق وارد شده است.اگر شما جنگاورى چون ذوالكِلاع را از دست
1) - بحارالانوار، 32/454.
دادهايد، آنها هم مردى چون عمّار را از دست دادهاند و اگر شما حَوْشَب و «عبيداللّه بن عمر» را امروز در جمع خود نداريد، آنها نيز هاشم بن عتبه و عبداللّه بن بديل را در ميان خود ندارند.(1)
يكى ديگر از پيامدهاى شهادت عمّار، چنان كه اشاره شد، اضطراب و نگرانى سپاه معاويه بود، زيرا خبر روايت رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مذمت كشندگان عمّار، ميان سپاه معاويه انتشار يافته بود. عناصر ناآگاه و اغفال شده لشگر معاويه كه از مردم عامى شام گرد آمده و به گمان خدمت به دين و خون خواهى خليفه مقتول، جان خود را در راه تقويت سلطنت معاويه فدا مىكردند، با شنيدن اين روايت، قدرى به فكر فرو رفته و در حقانيّت ادّعاى معاويه به ترديد افتاده بودند.
اهميّت اين خبر در ميان سپاه معاويه به حدّى بود كه فرزند عمروعاص احساس خطر كرد و موضوع را با پدرش در ميان گذاشت و توضيح خواست كه آيا براستى عمّار تا اين اندازه مورد تأييد پيامبر بوده است؟ و آيا براستى كشندگان عمّار، اهل تجاوز و سركشى و مستحق دوزخند؟
عمروعاص - مشاور و يار معاويه - هرچند گرهها و دشوارىهاى معاويه را همواره مىگشود، امّا به هر حال نمىخواست كه اهميّت اين گرهگشايىها از چشم معاويه پنهان بماند و معاويه چندان آسوده خاطر باشد كه اهميّت تلاشهاى وى را نفهمد! از اين رو عمروعاص به
1) - وقعة صفين455؛ الفتوح، 3/159.
معاويه نگاهى كرد و گفت: مىشنوى كه فرزندم چه مىگويد! روايت رسول خدا درباره عمّار، براى ما مشكل آفريده است!
معاويه كه مىدانست تنها همين روايت كافى است كه شكاف عميقى ميان سپاه او به وجود آورد، به عمروعاص تندى كرد و وى را به خاطر بازگو كردن آن روايت، ملامت كرد و گفت مگر هر چه را كه شنيدى بايد تكرار كنى! گذشته از اين، اگر اين روايت از پيامبر هم باشد، باز براى ما مشكلى ايجاد نمىكند، زيرا كشنده عمّار ما نيستيم، بلكه كشنده واقعى عمّار كسانى هستند كه او را به ميدان نبرد، آوردهاند. بى شك، اگر سپاه عراق به جنگ با ما نمىآمد، در آن صورت، عمّار هم همراه ايشان نبود و كشته نمىشد!
معاويه با اين نوع حرفها، مىخواست بر چهره حق نقابى بيفكند و روايت رسول خدا را كه عليه او و سپاهش بود، به گونهاى معنا كند كه عليه على عليهالسلام و ياران آن حضرت باشد و به ضرر آنها تمام شود!
در برخى منابع تاريخى چنين ياد شده است كه وقتى سخن معاويه به اين جا رسيد، فرزند عمروعاص به معاويه گفت: اگر سخن تو درست باشد، پس بايد كشنده حمزه در جنگ احد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باشد و نه وحشى برده هند. زيرا اگر پيامبر از سوى خدا مبعوث نمىشد، نه حمزه به يارى او مىآمد و نه قريش به جنگ با پيامبر مىپرداختند!(1)
معاويه در برابر اين سخن پاسخى نداشت. از اين رو به
1) - الفتوح، 3/157؛ وقعة صفين /343.
عمروعاص پرخاش كرد و گفت: فرزند ابله و وسوسهگرت را از ما دور كن!»(1)
در بعضى ديگر از كتابهاى تاريخى، ياد شده است كه وقتى سخن به تزوير آراسته معاويه به على عليهالسلام رسيد، آن حضرت فرمود: اگر سخن معاويه درست باشد، پس بايد كشته شدن حمزة بن عبدالمطلب را متوجه رسول خدا بدانيم و نه آن برده سياه كه از جانب لشگر ابوسفيان؛ نيزهاى بر قلب حمزه وارد ساخت واو را به شهادت رسانيد!(2)
تلاش جريان باطل، هميشه آن است كه چهره حق را در نقاب اتّهامها وتوجيهها پوشيده دارد تا تودههاى مردم از شناختن حق و باطل باز مانند و حق را باطل انگارند و باطل را حق شمارند! امّا سنّت الهى در تاريخ نيز آن است كه سرانجام، نقاب از چهرهها برگيرد وحق با تمام شفافيّت و صلابت در جايگاه واقعى خود بايستد و باطل از وراى پوششهاى حيله و تزوير بيرون آيد و زشتىهاى آن آشكار گردد!
اكنون كه قرنهاى متمادى از جنگ صفين و رويارويى سپاه على عليهالسلام با لشگر معاويه مىگذرد، تاريخ به داورى نشسته، نشان داده است كه «عمّار» به انگيزه دفاع از حق، مظلومانه كشته شده است و كشندگان او، همان ياغيان و سركشانى بودهاند كه رسول خدا آنان را با اين
عنوان، ياد كرده بود.
امّا سنّت الهى در افشاى چهره باطل و آشكار ساختن فروغ حق، تنها اين نيست كه پس از قرنها، حجاب از چهره حق و باطل بردارد، بلكه شرايطى را فراهم مىآورد تا آنان كه جوياى فهم حقيقتاند، توانايى شناخت آن را بيابند.
روايت رسول خدا صلىاللهعليهوآله، در باره عمّار، از شمار همين نشانههاى الهى است و جز اين نيز نشانههايى بوده است.
تاريخ به طور شگفت آورى نشان داده است كه طاغوتها و شركشان على رغم تلاش خود براى پوشاندن چهره حق، گاه ناگزير بودهاند به حقيقت حق اعتراف كنند. چنان كه سخنان معاويه را در بزرگداشت جايگاه عمّار شاهد بوديم! و نمونهاى ديگر از اين اعتراف را در نقلى ديگر مىخوانيم، آن جا كه دو نفر از سپاهيان شام، براى دريافت پاداش و يا غنايم بيشتر، در برابر عمروعاص با يكديگر به نزاع پرداختند و هر يك مدّعى بود كه كشنده عمّار اوست، پس بايد سهم و موقعيّت برترى داشته باشد!
عمروعاص كه ناظر اين مشاجره بود، تاب نياورد و گفت: «به خدا سوگند، شما بر سر آتش دوزخ، با يكديگر مشاجره مىكنيد! به خدا سوگند، دوست داشتم كه سالها قبل مرده بودم و شاهد اين روز نبودم»(1)
1) - اسدالغابه، 4/135؛ اعيان الشيعه، 8/374.
حق آن است كه معاويه و عمروعاص را كشندگان واقعى عمّار بدانيم، زيرا آن دو با به راه انداختن جنگ صفين باعث كشته شدن گروه زيادى از اهل ايمان واخلاص و از آن جمله عمّار شدند و البته اين حقيقت تلخى است كه بر زبان فردى چون عمروعاص نيز جارى شده است. چنان كه مورّخان نوشتهاند عمرو بن عاص گفت :
«ما همواره شاهد بوديم كه رسول خدا فردى را دوست مىداشت، مردم پرسيدند: آن فرد چه كسى بود؟
پاسخ داد: او عمّار فرزند ياسر بود!
مردم گفتند: او را كه شما در صفين كشتيد!
عمروعاص گفت: بلى به خدا سوگند ما او را كشتيم!»(1)
شگفت اين كه در منابع روايى و تاريخى اهل سنت نيز از عمروعاص نقل شده است:
«از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: كشنده عمّار و كسى كه وسايل جنگى او را مىربايد در آتش دوزخ خواهند بود»(2)
به هر حال گذشته از اين حقيقت - مورّخان نام كشنده عمّار را ابوالغاديه ثبت كردهاند و نوشتهاند او مردى بلند قد و زشت صورت بود. روزى در واسط به مجلس امير - عبدالاعلى - وارد شد و در جمع حاضران نشست و ضمن سخنان خود گفت: «من با رسول خدا صلىاللهعليهوآله با
همين دست بيعت كردهام، پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيعت عقبه خطبه خواند و ما را نصيحت كرد، ما در گذشته، عمّار را فردى بزرگ و قابل اعتماد مىشناختيم، تا اين كه روزى در مسجد قبا، شنيدم كه عثمان را به باد انتقاد گرفته است. از آن روز به بعد، با او دشمن شدم تا اين كه در صفين فرصت يافتم واو را از بين بردم»(1).
ابوالغاديه با آن كه در موارد متعدد به كشتن عمّار اعتراف و افتخار مىكرد، سرانجام از كرده خود پشيمان شده و معترف شد كه حتى مردم او را به خاطر اين كار ملامت كردهاند واگر او جايگاه عمّار را به درستى مىدانست، در حق او چنين جفايى نمىكرد.(2)
بديهى است كه ابوالغاديه بيش از هر كس، در حق خودش جفا كرده است، زيرا عمار به خاطر حق خواهى و حركت در مسير رضاى الهى، هرگز زيان نكرده و به جايگاه بلند شهادت نايل آمده است.
با آن كه معاوية بن ابى سفيان - فرمانده نامدار سپاه شام - دهها سال بر سرزمين شام و عراق و حجاز حكمرانى كرد، اما اكنون قبر او شناخته نيست، و اگر قبرى هم به او نسبت مىدهند، هرگز مورد احترام و تكريم نيست. امّا وقتى عمّار رزمنده كهنسال سپاه على عليهالسلام در سال 37 هجرى قمرى در سن 93 سالگى به شهادت رسيد(3)، مورد تكريم و تجليل قرار گرفت و على عليهالسلام در فقدان او گريست و بر بدن او
و هاشم بن عتبه، به يك نماز، نماز گزارد(1)و عمّار را طبق وصيت خود او، بدون غسل و با همان لباسهاى آغشته به خون در منطقه صفين به خاك سپرد(2)، در حال حاضر مرقد آن بزرگ مرد در كشور سوريّه منطقه رقّه شناسايى شده و از طرف جمهورى اسلامى ايران در فضايى به وسعت حدود 20000 متر مربع مورد بازسازى و توسعه قرار گرفته است.
شهر رقّه در امتداد رودخانه فرات و در شمال سوريّه قرار دارد و فاصله آن با دمشق 600 كيلومتر و با شهر حلب 200 كيلومتر مىباشد.
شهر رقّه مركز استان و پايتخت تفريحى هارون الرشيد بوده است و در حال حاضر اين شهر به نام «مدينة الرشيد» معروف مىباشد كه البته شايسته است نام آن به «مدينة العمّار» تغيير يابد.
مرقد عمّار در كنار دو مرقد ديگر قرار دارد كه يكى از آن دو به «اويس قرنى» و ديگرى به «ابى بن القيس النخعى»(3)«اختصاص دارد
و براساس برخى نقلها در فاصله ميان مرقد عمّار و اويس، هشتاد نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در ركاب على بن ابى طالب و درحمايت از
1) - تاريخ بغداد، 1/153؛ تاريخ الاسلام، 3/585؛ بحارالانوار، 33/19؛ الطبقات الكبرى، 3/262؛ الفتوح، 3/157.
2) - مروج الذهب، 2/381؛ الاستيعاب، 2/481؛ اسدالغابه، 4/135؛ وفيات الاعيان، ابن خلكان، 2/329.
3) - در ميان مردم آن منطقه مرقد «ابىّ ابن القيس» به عنوان «ابى ابن كعب» مشهور شده است كه به نظر برخى از اهل نظر صحيح نمىباشد و درست همان «ابن ابى القيس النخعى» دانسته شده است. اعيان الشيعه 2/455 - رجال طوسى /35.
وى به دست سپاه معاويه به شهادت رسيدهاند، مدفون مىباشند.»(1)
سلام بر آن بزرگواران، آنگاه كه زاده شدند و آنگاه كه در بستر شهادت آرميدند.
1) - به نقل از مهندس دهشيدى مدير ساخت و اجراى مرقد عمّار.
چنان كه در لابهلاى مطالب اين مجموعه ياد گرديد، عمّار در شمار مسلمانان نخستين و در كنار معدود ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله قرار داشت. عالمان اهل سنّت و شيعه به صداقت و وثاقت او اذعان داشته و درباره شخصيّت معنوى و سلامت دينى او ترديد نكردهاند. برخى منابع حديثى و تاريخى، تنها به ثبت سخنان و تأييدات رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره او اكتفا كرده و بعضى نيز به مرتبت وى نيز تصريح داشتهاند از آن جمله: ذهبى در كتاب تاريخ الاسلام مىنويسد: عمّار از نجباى اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود كه در بدر و همه ساحتهاى نبرد حضور داشت و نود و سه سال زندگى كرد. او، در قبول اسلام از پيشگامان اسلام بود و در سالهاى آغازين اسلام به خاطر خدا، شكنجههاى فراوانى را تحمل نمود.(1)
در منابع اماميه، عمّار را در طبقه اوّل از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله ياد كرده و در شمار ياران برگزيده على بن ابى طالب دانستهاند.(2)
حمران بن اَعْيَن كه از اصحاب امام صادق صلىاللهعليهوآله بوده است، مىگويد: از آن حضرت درباره عمّار سؤال كردم. امام صادق عليهالسلام سه مرتبه فرمود: خداى عمّار را رحمت كند، او همگام با على عليهالسلام جهاد كرد و به شهادت نايل آمد.(1)
منابع اهل سنّت از على عليهالسلام نقل كردهاند كه عمّار از رسول خدا صلىاللهعليهوآله اجازه خواست تا به حضور آن گرامى برسد. رسول خدا فرمود: خوش قدم باد!پاكيزه پاك نهاد»(2)
و در نقلى ديگر آمده است كه رسول خدا درباره عمّار فرمود: «خوش قدم باد پاك سرشت، فرزند پاك سرشت»(3)
كتابهاى روايى و رجالى(4)، عمّار را در شمار اركان و پايههاى چهارگانه تديّن و تقوا و پايدارى بر عقيده حق ياد كردهاند و پس از سلمان، ابوذر و مقداد چهارمين جايگاه را به وى اختصاص دادهاند.
علاّمه مامقانى در كتاب گرانسنگ رجالى خود آورده است:
«عظمت شأن و جلالت جايگاه و قوّت ايمان عمّار چونان خورشيد در اوج تابش است و براى اثبات شخصيّت و وثاقت وى نياز به آوردن نقلهاى فراوان نيست»(5)
بخش قابل توجّهى از روايات عمّار به فضايل على بن ابى طالب عليهالسلاماختصاص دارد و اين امرى كاملاً طبيعى است، زيرا عمّار در دو ويژگى ايمانى و اعتقادى، شاخص و ممتاز بوده است 1 - خلوص در ايمان به وحدانيت خداوند و رسالت و حقانيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله. 2 - اعتقاد به ولايت على بن ابى طالب عليهالسلام پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و پايدارى در اين عقيده.
صداقت و خلوص ايمانى عمّار، واقعيتى است كه به امضاى آيات قرآن نيز رسيده است، زيرا به اتّفاق مفسّران(1)تعبير «وِقَلْبُه مُطْمَئِنٌّ
بِالايمَان»(2)درباره عمّار نازل شده و او يكى از نمونه مؤمنانى است كه با تهديد و تطميع و شكنجه، هرگز ايمان قلبى خود را از دست نداد و البته رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نيز استمرار و پايدارى عمّار را در ايمان درونى و صادقانه، تأييد كرده است.
از آن گرامى در باره عمّار نقل شده است:
«ابواليَقْظان على الفطرة، لَنْ يَدَعَها حتى يموت، اويلبسه الهَرَم»(3)
«عمّار همواره بر فطرت الهى و ديندارى پايدار خواهد بود و تا پايان عمر از آن فاصله نخواهد گرفت، مگر اين كه آن چنان پير شود كه
حافظهاش او را يارى ندهد.»
البته تاريخ گواهى داده است كه او با همه فزونى سنّ تا آخرين لحظه زندگى خود، كاملاً هوشيار بود و با ياران معاويه كه به جنگ على بن ابى طالب عليهالسلام آمده بودند، بحث و گفتگو مىكرد تا آنان را از نبرد با حق باز دارد و از سوى ديگر سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در باره خود را كاملاً به خاطر داشت.(1)
بحارالانوار،33/19.
بنابراين اگر چه نام عمّار در شمار فقيهان و عالمان ثبت نيامده، امّا در ميدان عقيده، به عنوان يكى از ملاكهاى درستى ايمان و انتخاب راه حق معرفى شده است.
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: «اذا اختلف الناس كان ابن سميّه مع الحق»(2)
«هرگاه مردم گرفتار فتنه و سرگردانى وا ختلاف شدند، عمار فرزند سميه با گروه حق خواهد بود»
چه بسا براساس اين روايات بود كه ابن عمر مىگفت: در فتنهها و بحرانها مردم به انگيزههاى مختلف يك جانب اختلاف را مورد تأييد و حمايت قرار مىدهند، امّا تنها كسى كه مىدانم در چنين شرايطى براى خدا اقدام مىكند، عمّار است.(3)
عمّار مىگويد در جنگ احد همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودم. در اين
نبرد على عليهالسلام سران و پرچمداران سپاه شرك را درهم شكست(1)و برخى از عناصر متشخّص ايشان را از پاى درآورد. من به رسول خدا عرض كردم: على بن ابى طالب در راه خدا، جهاد نمايانى كرد وحق جهاد را به جا آورد!
رسول خدا در پاسخ فرمود: «لانّه منّى و انا منه وارث علمى و قاضى دينى و منجز وعدى والخليفة بعدى ولولاهِ لم يعرف المؤمن المحض بعدى، حربه حربى و حربى حرب اللّه و سلمه سلمى و سلمى سلم اللّه»(2)
«اگر مىبينى كه على حق جهاد را به جا مىآورد به خاطر اين است كه او از من است و من از اويم، او وارث علم وادا كننده ديون و وفا كننده وعدههاى من و جانشين پس از من مىباشد. اگر او نبود مؤمنان راستين پس از من شناسايى نمىشدند. ستيز با او ستيز با من است و ستيز با من جنگ با خداست. مسالمت با او مسالمت با من و مسالمت با من تسليم بودن در برابر خداست.»
عمّار از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه آن گرامى درباره على عليهالسلام فرمود:
«ألا أ نّه ابو سبطىّ والائمة بعدى من صلبه يخرج اللّه تعالى الائمة
الراشدين و منهم مهدى هذه الامّة»(1)
«اى عمّار! آگاه باش كه على پدر دو فرزند من - حسن و حسين عليهالسلام است. امامان پس از من از نسل او خواهند بود، خداوند اين پيشوايان هدايتگر را يكى پس از ديگرى آشكار مىسازد كه از جمله ايشان مهدى است.
على با حق، حق با على
قال رسول اللّه: يا عمّار سيكون بعدى فتنة فاذا كان ذلك فاتبع عليّا و حزبه فانّه مع الحق والحق معه.(2)
«اى عمّار! پس از من فتنهاى بزرگ رخ خواهد داد، پس هرگاه با چنين فتنهاى روبرو شدى، از على عليهالسلام پيروى كن، زيرا على عليهالسلام باحق است و حق با او است.»
عن عمار بن ياسر، قال: قال رسول اللّه لعلى صلىاللهعليهوآله يا على انّ اللّه قد زينك بزينة لم يُزَيّن العباد بزينة احب الى اللّه منها، زيّنك بالزهد فى الدنيا و جعلك لا تزرأ منها شيئا و وهب لك حبّ المساكين فجعلك ترضى بهم اتباعا و يرضون بك اماما(3)عمّار ياسر مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله به على صلىاللهعليهوآله فرمود: اى على!
خداوند تو را به زينتى آراسته است كه محبوبترين زينتها نزد خداست
و هيچ انسانى بهتر از آن، آراسته نيامده است. خداوند تو را به زهد در دنيا - دلبسته نبودن به جلوههاى ظاهرى - آراسته است، چنان كه در ميدان زهد هيچ كوتاهى نكنى و كسى بر تو سبقت نگيرد. خداوند، محبت تهى دستان و زمين گيران را به تو هديه داده است و تو آنان را مىپسندى و آنان نيز به امامت تو دلخوشاند.
از اين حديث استفاده مىشود كه نه على عليهالسلام دنيا داران و مستكبران توجه دارد و نه آنان به على و امامت و پيشوايى او رضايت مىدهند.
عن عمّار بن ياسر انّه قال النبى صلىاللهعليهوآله قال لى جبرئيل: يا محمّد صلىاللهعليهوآله انّ حفظة على بن ابى طالب تفتخر على الملائكة انهالم تكتب على علىٍّ خطيئةً منه صَحِبَتْه.(1)
عمّار ياسر از رسول خدا نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: جبرئيل به من گفت: اى محمد! فرشتگانى كه بر على بن ابى طالب گماشته شدهاند تا اعمال او را ثبت كنند، بر ساير فرشتگان كه نويسنده اعمال انسانهايند افتخار مىكنند، زيرا آنان از نخستين لحظهاى كه نگهبان اعمال على عليهالسلام بودهاند، كمترين خطا و گناه را از او مشاهده نكرده و ثبت ننمودهاند.
1) - مناقب آل ابى طالب، 1/360-362؛ بحارالانوار، 38/65؛ كنزالفوائد، محمد كراجكى 162؛ علل الشرائع، 1/8؛ العمده؛ /361؛ الفصول المهمه، ابن صباغ، 1/442.
عن عمّار عن النبى صلىاللهعليهوآله قال: حق علىّ على الامّة كحق الوالد على الولد.(1)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: حق على عليهالسلام بر امت اسلام، همانند حق پدر بر فرزند است.
عن عمار بن ياسر قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ليلة اُسرى بى الى السماء...
اوحى اللّه عزوجل الى: يا محمد من احبّ خلقى اليك؟ قلت يا ربّ انت اعلم، فقال عزوجل: انا اعلم و لكن اريد ان اسمعه من فيك، فقلت: ابن عمّى على بن ابى طالب، فاوحى اللّه عزوجل الىّ: ان التفت، فالتفت فاذا بعلى واقف معى... يسمع ما يقول(2)
«از عمّار ياسر نقل شده است كه رسول خدا فرمود: در آن شب كه سير آسمانى داشتم، خداوند به من وحى كرد: اى محمد! چه كسى محبوبترين فرد نزد تو است؟ عرض كردم: پروردگارا! تو خود آگاه هستى.
خداى عزوجل فرمود: آرى من مىدانم، امّا مىخواهم نام او را از دهان تو بشنوم، پس آن گاه گفتم: محبوبترين فرد نزد من پسر عمويم على بن ابى طالب است.
از جانب خدا ندا آمد كه به آن سو توجّه كن. چون توجّه كردم
على عليهالسلام را ديدم كه همراه من ايستاده است... و آنچه را خدا مىفرمايد، مىشنود».
جمله پايانى اين حديث كه نكته مهم آن نيز به شمار مىآيد، با سخنان خود اميرالمؤمنين در نهج البلاغه تأييد مىشود، آن جا كه فرموده است: قال رسول اللّه: انّك تَسْمَعُ ما اَسْمَعُ وترى ما اَرى، الاّ انك لَستَ بنبىٍّ ولكنّكَ لوزير و انّك لعَلى خيرٍ»(1)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى على تو مىشنوى آنچه را من مىشنوم و مىبينى آنچه را من مىبينم، جز اين كه تو پيامبرنيستى، امّا وزير و ياور من هستى و همواره بر راه درست و نيك گام مىنهى.
زمانى كه آيه ولايت نازل شد و خداوند به پيامبرش وحى فرستاد و فرمود:
«انّما و ليّكم اللّه و رسوله والذين امنوا، الذين يقيمون الصلوة ويؤتونَ الزكاة وهم راكعون»(2)
«همانا ولىّ شما خدا و رسول خدا و كسانى هستند كه ايمان آوردهاند و عبارتند از آنان كه نماز را به پا داشته و در حال ركوع زكات مىپردازند».
اين سؤال براى مسلمانان مطرح بود كه به راستى آن فرد با ايمان چه كسى است كه
1 - خداوند مراتب صداقت و درستى ايمان او را تأييد كرده است
2 - نامش در كنار رسول خدا و در رتبه پس از آن حضرت قرار گرفته است
3 - ولايتش بر همه اهل ايمان اثبات شده است
4 - در حال ركوع نماز، زكات پرداخته است؟
در حقيقت سؤال چهارم، چنان خاص و ويژه بود كه پاسخ گويى به آن مىتوانست به سه سؤال ديگر نيز پاسخ گويد.
بيشتر مفسّران اماميه و اهل سنّت گفتهاند كه اين آيه در شأن على بن ابى طالب نازل شده است و براى درستى نظر خود به روايات و نقلهاى معتبر استناد جستهاند.
از جمله دلايل نزول آيه ولايت در شأن على عليهالسلام مىتواند، روايت عمّار باشد كه گفته است :
«وقف لعلىّ عليهالسلام سائل و هوراكع فى صلاة تطوّع، فنزع خاتمه فاعطاه السائل... فنزلت على النبى صلىاللهعليهوآله هذه الاية فقرأها على اصحابه ثم قال: من كنت مولاه فعلىّ مولاه اللهم وال مَنْ والاه و عاد مَنْ عاداه.»(1)
تفسير عياشى، 1/482؛ تفسير برهان 1/483.
«نيازمند در كنار على عليهالسلام قرار گرفت در حالى كه آن گرامى مشغول نماز مستحبى بود و ركوع به جا مىآورد. در اين هنگام على عليهالسلام انگشتر از دست بيرون آورد و به مرد نيازمند داد... پس از اين رخداد آيه ولايت بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و آن حضرت آيه را براى اصحابش
1) - المعجم الاوسط، 6/218؛ بحارالانوار، 35/185 و 187؛ الدرّالمنثور، 2/293؛
قرائت كرد. سپس فرمود: هر كس من مولاى اويم، اين على مولاى اوست، بارالها! دوست بدار دوستانش را و دشمن بدار دشمنانش را!
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: مردى نزد على عليهالسلام آمد، آن حضرت بر فراز منبر بود، مرد گفت: اى امير مؤمنان! به من اجازت ده تا آنچه را از عمّار ياسر شنيدهام، باز گويم و آن اين كه رسول خدا فرمود: «اتقوا اللّه ولا تكذبوا على عمّار» تقوا پيشه كنيد و به عمّار دروغ نسبت ندهيد.
على عليهالسلام فرمود: اكنون سخنت را بگو!
قال: سمعت عمارا يقول: سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول: انا اقاتل على التنزيل و علىٌّ يقاتل على التأويل، قال: صدق و رب الكعبه(1).
از عمّار شنيدم كه مىگفت: رسول خدا فرمود: من به خاطر اثبات حقانيّت وحى با منكران نزول قرآن مبارزه كردم، امّا على عليهالسلام به خاطر بيان مقاصد و مصاديق واقعى آيات وحى و تفسير قرآن با كسانى مبارزه خواهد كرد كه اصل قرآن را انكار نمىكنند، امّا آيات قرآن را به گونهاى تفسير و تأويل مىنمايند كه خلاف مقاصد وحيانى است.
وقتى سخنان مرد پايان يافت، على عليهالسلام فرمود: به خداى كعبه
سوگند! سخن عمّار راست و صحيح است.
دوستان و دشمنان على عليهالسلام
عن عمّار بن ياسر قال: سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول لعلى بن ابى
1) - بحارالأنوار، 32/299 و 29/440.
طالب، يا على طوبى لمن احبّك و صَدَق فيك و ويلٌ لِمَنْ ابغضك و كَذِبَ فيك»(1)
عمّار مىگويد: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه به على بن ابى طالب مىفرمود: اى على! خوشا به حال آن كس كه تو را دوست بدارد و درباره تو صادقانه سخن گويد و واى بر كسى كه تو را دشمن بدارد و درباره تو دروغ گويد و ولايت تو را آگاهانه انكار كند و مطالب نادرست به تو نسبت دهد.
عمار ياسر مىگويد در جنگ عشيره همراه و رفيق على بن ابى طالب بودم در فرصتى كه پديد آمد، بر روى خاكهاى نرم به استراحت پرداختيم. پس از لختى رسول خدا صلىاللهعليهوآله به سراغ ما آمد و در حالى كه خاكهاى نرم بر لباس على عليهالسلام ديده مىشد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
اَلا اُخْبِرُكم باشقَى الناس؟ قلنا بلى يا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله قال: احمر ثمود الذى عقرالناقة والذى يضربك يا على على هذه - و وضع رسولاللّه يده على رأسه - حتى يبلّ منها هذه - و وضع يده على لحيته-(2)
«آيا خبر دهم به شما كه شقىترين انسان كيست؟
گفتيم: آرى اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله
فرمود: آن سرخ روى قوم ثمود كه ناقه صالح - معجزه نبوت - را پى كرد و از ميان برد، ونيز آن كس كهاى على! شمشير بر سرت فرود مىآورد و محاسنت را با خون سر تو آغشته خواهد ساخت!
نه تنها على بن ابى طالب در نظر رسول خدا، ارج و منزلت داشت كه مادر مكرّمه اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز مورد احترام وتكريم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله قرار مىگرفت.
عبداللّه بن عباس مىگويد: على را ديدم كه در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود و «انا للّه و انا اليه راجعون» مىگفت نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با نگرانى پرسيد: چه شده است! على عليهالسلامعرض كرد اى رسول خدا! مادرم - فاطمه بنت اسد - درگذشت و چشم از جهان فرو بست. پيامبر صلىاللهعليهوآله با شنيدن اين خبر گريست و سپس فرمود: رحم اللّه امّك يا علىّ، امّا انّها اِنْ كانت لك امّا فقد كانت لى امّا، خذ عمامتى هذه و خذ ثوبىّ هذين فكّفنها فيها...
خدا مادرت را رحمت كند، اگر او مادر تو بود، مادر من نيز بود، اين عمامه و دو پيراهن مرا بگير و او را با آنها كفن كن...
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آن كه مراسم تغسيل و تكفين انجام گرفت، بر «فاطمه بنت اسد» نماز گزارد، نمازى ويژه كه تا آن روز چنان نمازى بر كسى نخوانده بود. عمّار با مشاهده تكريم رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت به فاطمه بنت اسد به آن گرامى عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو اى
رسول خدا صلىاللهعليهوآله نمازى خواندى كه همانند آن را براى ديگران به جاى نياورده بودى؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى عمّار او شايسته چنين بزرگداشتى است، زيرا فاطمه بنت اسد از ابوطالب فرزندان زيادى داشت، امّا توجّه و رسيدگى او به من بيش از توجّه او به فرزندانش بود. اگر فرزندانش گرسنه بودند سعى مىكرد من گرسنه نمانم، اگر آنها لباس كافى نداشتند، سعى مىكرد من پوشش و لباس مناسب داشته باشم و...(1)
اى عمّار! فرشتگان در بزرگداشت او افق را پر كردهاند و در بهشت را گشوده و جايگاهى از جايگاههاى بهشت را براى فاطمه بنت اسد آماده ساختهاند و مرقد او باغى از باغهاى بهشت است.(2)
عمّار به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كرد: آرزو دارم كه عمر شما مانند عمر نوح طولانى باشد و قرنهاى متمادى در ميان امّت حضور داشته باشى!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى عمّار! زندگى من براى شما مايه خير و خوبى بود و وفات من نيز براى شما شرّى را به بار نخواهد آورد؛ زيرا وقتى در ميان شما زندگى مىكنم با من سخن مىگوييد و درد دل مىكنيد و من هم براى شما طلب آمرزش مىكنم و وقتى هم كه چشم
از جهان فرو بندم، از شما مىخواهم كه تقواى الهى پيشه كنيدو بر من و خاندانم به نيكى درود فرستيد، زيرا شما با نام و نشان خودتان و پدرانتان و نسل و قبيلهتان به من عرضه مىشويد. اگر اعمال و انديشه شما نيك باشد، حمد خدا مىكنم و اگر نادرست باشد براى شما طلب آمرزش مىنمايم.
اين سخن پيامبر - كه اعمال امّت با تمام خصوصيات آن به آن حضرت عرضه مىشود - براى منافقان و شكاكان و سست ايمانها سنگين و غير قابل قبول جلوه كرد! به همين جهت خداوند اين آيه را نازل فرمود:
«قل اعملوا فسيرى اللّهُ عملكم و رسوله والمؤمنون»(1)
«اى پيامبر! بگو عمل كنيد، زيرا خدا و رسول او و مؤمنان به زودى اعمال شما را مىبينند.»
پس از نزول اين آيه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سؤال شد كه منظور از
«مؤمنان» در اين آيه همه مؤمنان هستند يا گروه خاصى از مؤمنان؟
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله امّا الذى قال اللّه «والمؤمنون» فهم آل محمد صلىاللهعليهوآله.
آن مؤمنانى كه خداوند در اين آيه ياد كرده است، گروه خاصى هستند كه عبارتند از «آل محمد» و آيه شامل همه مؤمنان نخواهد بود.(2)
عمّار مىگويد به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كردم، مهدى اين امّت - كه از او ياد مىكنيد - كيست؟
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يا عمّار ان اللّهَ تبارك و تعالى عهد الىّ انّه يخرج من صلب الحسين ائمة تسعة والتاسع من ولده يغيب عنهم و ذلك قوله عزّوجلّ: «قل ارأيتم ان اصبح ماؤكم غورا فمن يأتيكم بماء معين»(1)
اى عمّار! خداوند تبارك و تعالى وعده داده است كه از نسل حسين عليهالسلام نُه امام پديد آيند كه نهمين آنان از ديدگان مردم غايب مىشود وغيبت آن امام مصداق اين آيه شريفه است كه مىفرمايد: اگر زمانى فرا رسد كه آبها در زمين فرو رود، پس چه كسى - جز خداوند - به شما آب گوارا عطا خواهد كرد.
يكون له غيبة طويلة يرجع عنها قوم ويثبت عليها آخرون فاذا كان فى آخر الزمان يخرج فيملأ الدنيا قسطا و عدلاً و يقاتل على التأويل كما قاتلت على التنزيل و هو سميّى واشبه الناس بى»(2)
اى عمّار! امام غايب - مهدى اين امّت - داراى غيبت طولانى خواهد بود به گونهاى كه برخى با نااميدى دست از انتظار و اعتقاد به او بر مىدارند و گروهى ثابت قدم مىمانند. پس آن گاه كه آخرالزمان شود خروج خواهد كرد و دنيا را از عدل و داد لبريز خواهد نمود. او براى بيان حقايق قرآن و تحقّق وعدههاى آن مبارزه خواهد كرد،
چونان كه من براى اثبات حقانيّت وحى با دشمنان نبرد كردم. او شبيهترين مردم به من است.
از مسايل اعتقادى كه بگذريم بخش ديگر روايات عمّار را نكتههاى اخلاقى و معنوى تشكيل داده است كه به نمونههايى از آن خواهيم پرداخت:
اخلاق نيك: عن عمار بن ياسر: قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: حُسْنُ الْخُلْقِ،
خُلْقُ اللّهالاعظم(1)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اخلاق و خوى نيكو، خُلْق خداى بزرگ است.
نهى از ناسزاگويى: عمّار مىگويد: زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مدينه به سوى تبوك حركت كرد تا با روميان كه قصد نفوذ و هجوم به سرزمين اسلامى را داشتند، به نبرد برخيزد؛ گروهى از منافقان گرد هم نشستند و گفتند: محمد صلىاللهعليهوآله گمان مىكند، جنگ با روميان مانند جنگ با قبايل عرب است كه آسان باشد، در حالى كه پيش بينى ما اين است كه حتى يك مسلمان از جنگ با روميان زنده و سالم باز نخواهد گشت!
از آن ميان فردى گفت، براستى چه خوب بود كه خدا به محمد صلىاللهعليهوآله خبر مىداد كه ما در اين مجلس در باره او چه گفتيم و يا در قلبهاى ما چه مىگذرد!
1) - المعجم الاوسط، 8/184.
اظهار مىداشتند، بدين جهت رسول خدا صلىاللهعليهوآله به عمّار ياسر فرمود:
خودت را به اين گروه برسان زيرا آنان سراپا در آتش فرو افتادهاند!
عمّار به سراغ اين گروه آمد و گفت: اكنون چه مىكرديد و چه مىگفتيد؟
آن جمع گفتند: چيز مهمّى نمىگفتيم، سخنانى از سر شوخى و مزاح ميان ما رد و بدل شد! در اين هنگام خداوند اين آيات را نازل كرد:
«ولئن سألتهم ليقولنّ انّما كنّا نخوض و نلعب قل اباللّه و آياته و رسوله كنتم تستهزؤن لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ان نعف عن طائفة منك نعذّب طائفه بانّهم كانوا مجرمين».(1)
يعنى: اگر از ايشان بپرسى - كه چه مىگفتيد - خواهند گفت مشغول شوخى و وقتگذرانى بوديم! بگو: آيا نسبت به خدا و آيات الهى و رسول خدا استهزاء مىكنيد! بهانه نتراشيد و عذر نياوريد چه اين كه كفر ورزيديد پس از آن كه اظهار ايمان كرديد، اگر از گروهى درگذريم، گروهى ديگر را مجازات خواهيم كرد، چرا كه داراى جرائم جدّى بودهاند.(2)
سرانجام دو رويى: عن عمار بن ياسر: قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله انّ من شر الناس عند اللّه يوم القيامة، ذاالوجهين.(3)
رسول خدا فرمود: بدترين مردم در روز رستاخيز، نزد خداوند،
انسانهاى دو چهره هستند - كه منافقانه نقش و سخن خود را نزد افراد مختلف تغيير داده و در صدد اغفال مردم هستند.
عن عمّار: قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: من كان له وجهان فى الدنيا، كان له يوم القيامة لسانان من نار.(1)
رسول خدا فرمود: هر كس در دنيا داراى دو چهره باشد - منافقانه رفتار كند و زبان و قلبش با يكديگر متفاوت باشد - در روز قيامت دو زبان از آتش خواهد داشت.
پرهيز از شماتت: عن عمار بن ياسر: قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مَنْ عَيَّرَ اخاه بذنبٍ لم يَمُتْ حتى يَعْملَه.(2)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: كسى كه برادر - ايمانى - خود را به خاطر خطا و گناهى مورد شماتت قرار دهد، نخواهد مرد تا اين كه خودش بدان عمل مبتلا گردد.
بديهى است كه منظور روايت اين نيست كه مؤمنان نسبت به يكديگر بى تفاوت باشند و امر به معروف ونهى از منكر ننمايند، بلكه اين روايت در صدد بيان اين مطلب است كه اگر مؤمنان از يكديگر خطا و لغزشى را مشاهده كردند، براى تحقير و سرزنش و به هدف شماتت آن را به رخ يكديگر نكشند.
رعايت پاكيزگى: عن عمار بن ياسر انّ رسول اللّه قال انّ من الفطرة: المضمضه و الاستنشاق و قصّ الشارب والسّواك وتقليم الاظفار و غسل البراجم و نتف الابط والاستحداد والاختتان والانتضاح.(3)
عمار ياسر از رسول خدا نقل كرده است كه آن حضرت فرمود، چند برنامه از برنامههاى فطرى است - كه سرشت انسان به درستى آن گواهى مىدهد و دين نيز آنها را تأييد كرده است - و آنها عبارتند از: شستشوى دهان و بينى، كوتاه كردن موهاى روئيده بر لب بالا- شارب - مسواك زدن، كوتاه كردن ناخنها، شستن و تميز نگاهداشتن دست و پا زدودن موهاى زايد بدن، استفاده از تيغ در زدودن موهاى زايد، ختنه كردن و استفاده از آب براى تطهير.
قال ابو وائل: خطبنا عمّار فاوجز وابلغ فلمّا نزل قلنا يا ابا اليقظان لقد ابلغت و اَوْجَزْتَ فلوكنت تَنَفَّسْتَ، فقال انى سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول إن طول صلاة الرّجل و قصر خطبته مَئِنَّهٌ من فقه، فاطيلوا الصلاة واقصرواالخطبة.(1)
ابووائل مىگويد: روزى عمّار براى ما خطبه - نماز جمعه يا نماز عيد - خواند امّا بسيار موجز و خلاصه و با اين حال رسا و گويا، هنگامى كه از جايگاه ايراد خطبه پايين آمد به او گفتيم: خطبه را رسا و مختصر خواندى و اگر مىخواستى مىتوانستى مفصلتر خطبه بخوانى! عمّار در پاسخ گفت: از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: نماز طولانى وخطبه كوتاه نشانهاى از درك و آگاهى است، پس نماز را
1) - صحيح مسلم 3/12؛ المستدرك 3/444 و 3/568.
طولانى و خطبه را كوتاه بخوانيد.
عن عمار بن ياسر قال: امرنا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله باقصار الخطب(1)
از عمار ياسر نقل شده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ما دستور داد تاخطبهها را كوتاه بخوانيم.
گستره شفاعت پيامبر صلىاللهعليهوآله: عمار ياسر نقل كرده است كه دختر ابولهب از مكّه به مدينه هجرت كرد و در خانه رافع بن معلّى سكونت گزيد. برخى از زنان در مجالس خويش وى را مورد ملامت قرار داده و گفتند تو دختر كسى هستى كه خداوند در قرآن او را سرزنش كرده و فرموده است «تبّت يدا ابى لهب و تب ما اغنى عنه ماله و ما كسب»اكنون هجرت تو هم ثمرى ندارد!
درّه - دختر ابو لهب - نزد رسول خدا آمد واز زنانى كه چنان گفته بودند شكايت كرد. رسول خدا او را آرام ساخت و فرمود همين جا حضور داشته باش. هنگام نماز ظهر فرا رسيد و پيامبر با مردم نماز ظهر را برگزار نمود و پس از نماز بر منبر رفت و پس از مدّتى سكوت فرمود:
يا ايّهاالناس مالى أوذى فى اهلى فواللّه ان شفاعتى لتنال بقرابتى حتى حكم و صداء و سلهب يوم القيامه.(2)
اى مردم! چرا بايد من به خاطر رفتار نادرست برخى نسبت به اهل بيتم، آزرده خاطر باشم! به خدا سوگند! شفاعت من در روز قيامت چنان گسترده دامن است كهكسانى چون حكم، صداء و سلهب را
مىتواند شامل شود.
بديهى است كه معناى اين حديث آن نيست كه بدكاران و نيكان فرجامى برابر دارند يا مشركان و كافران و گنهكاران به نتايج اعمال خود نمىرسند، بلكه هدف روايت، بيان گستردگى لطف و رحمت پيامبر نسبت به امّت است واين كه انسانها نمىتوانند حتى گنهكاران را متهم به شقاوت جاودان كنند.
عمّار ياسر، امامت جماعت نمازگزاران را بر عهده داشت، نماز را كوتاه برگزار كرد. برخى از نمازگزاران كه به او اقتدا كرده بودند بر وى خرده گرفتند كه چرا نماز را طولانىتر به جا نياوردى. عمّار در پاسخ گفت، هر چند نماز را طولانى نخواندم، امّا در اين نماز دعاهايى قرائت كردم كه از رسول خدا شنيده بودم. مردى پرسيد مضمون آن دعاها چه بود. عمّار گفت: دعاها چنين بود:
«اللهم بعلمك الغيب و قدرتك على الخلق احينى ما علمت الحياة خيرا لى و توفّنى اذا علمتَ الوفاةَ خيرا لى.
بارالها! تو را به آگاهيت به غيب و قدرتت بر خلق سوگند مىدهم! تا آن زمان كه زندگى من و زنده ماندن من برايم خير و خوبى به همراه دارد، مرا زنده بدارى و آن گاه كه خيرو سعادتم در مرگ من است، مرا بميرانى.
اللهم! و اسألك خشيتك فى الغيب والشهادة.
بارالها! از تو مىخواهم كه به من خشيت - بيم از گناه و غفلت - را
در آشكار و نهان عنايت فرمايى!
واسألك كلمة الحق فى الرضا والغضب
و از درگاه تو مىخواهم كه در حال خوشنودى و خشم، كلمه حق را بر زبان و قلب و تمام وجودم جارى سازى و باقى دارى.
و اسألك القصد فى الفقر والغنى.
و آرزومند، ميانه روى و اعتدال در تهى دستى و توانمندى هستم.
و اسألك نعيما لا يَنْفَد واسألك قرة عين لا تقطع
و از تو نعمتهايى مىطلبم كه پايانناپذير و تمام نشدنى باشد. و چشم روشنىاى مىخواهم كه از ميان نرود.
و اسألك الرضا بعد القضاء و اسألك برد العيش بعدالموت
از درگاه تو مىخواهم كه به من حالت رضا و تسليم در برابر مقدرات را عنايت كنى و گواراى زندگى را پس از مرگ به من بنوشانى.
و أسألك لذة النظر الى وجهك والشوق الى لقائك فى غير ضرّاء مضرة ولا فتنة مُضلة
و نيز از تو تمنّا دارم تا لذّت نگريستن به جانب لطف و رحمتت را نصيب فرمايى و شوق لقاى خود را در راهى كه به دور از ضررهاى خسارت بار و فتنههاى گمراه كننده باشد، به من ارزانى دارى.
اللهم زَيّنا بزينة الايمان واجعلنا هداة مهتدين!(1)
بارالها! ما را به زينت ايمان، آراسته بدار! و در شمار راه يافتگان و رستگاران قرار بده.
1) - سنن نسائى، 3/54.
1 - ابتيهى، محمد، المستطرف، بيروت دار الفكر، بىتا.
2 - ابن ابى الحديد، ابو حامد، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دار احياء الكتب العربى، 1960م.
3 - ابن بطريق، اسدى الحلّى، العمدة، تحقيق جامعة المدرسين قم، 1407ه .
4 - ابن اثير، على، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار صادر، 1385ه .
5 - ابن اعثم، احمد، الفتوح، بيروت، دار الكتب العلميه، 1406ه .
6 - ابن جبر، على، نهج الايمان، تحقيق سيد احمد حسينى، قم، ستاره، 1418ه .
7 - ابن جوزى، اسماعيل، الترغيب والترهيب، قاهره، دار الحديث، 1414ه .
8 - ابن حنبل، احمد، مسند، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1412ه .
9 - ابن خلكان، احمد، وفيات الأعيان، تحقيق احسان عباس، قم، الرضى، 1364ش.
10 - ابن داود، حسن، كتاب الرجال، دانشگاه تهران، 1342ش.
11 - ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، 1418ه .
12 - ابن سيد الناس، محمد، عيون الاثر، بيروت، مؤسسه عزّ الدين، 1406ه .
13 - ابن شبّه، عمر، تاريخ المدينة المنوّرة، 1399ه .
14 - ابن شهر آشوب، محمد، مناقب آل ابى طالب، قم، المطبعة العلميه.
15 - ابن صباغ، على، الفصول المهمة، نجف، العدل، 1950م.
16 - ابن طاوس، على، سعدالسعود، قم، مطبعة امير، 1363ش.
17 - ابن عبدالبر، يوسف، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، بغداد، المثنّى، 1328ه .
18 - ابن عنبه، احمد، عمدة الطالب، تحقيق ال طالقانى، نجف، الحيدرية، 1380ه .
19 - ابن عساكر، محمد، مختصر تاريخ دمشق، دمشق، دار الفكر، 1404ه .
20 - ابن قتيبة، عبداللّه، المعارف، تحقيق عكاشه، مصر، دار المعارف، 1388ه .
21 - ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهاية، بيروت، المعارف، 1966م.
22 - ابن كثير، اسماعيل، السيرة النبوية، تحقيق مصطفى عبدالواحد، بيروت، دار احياء التراث، بى تا.
23 - ابن ماجة، محمد، سُنن، تعليق محمد فؤاد الباقى، بيروت، دار الفكر.
24 - ابن هشام، عبدالملك، السيرة النبوية، بيروت، دار احياء التراث العربى.
25 - ابوالفداء، اسماعيل، المختصر فى تاريخ بشر، بيروت، دار المعرفة.
26 - احمدى، على، مكاتيب الرسول، نشر يس، 1363ش.
27 - ازهرى، محمد، تهذيب اللغة، تحقيق محمد هارون، مصر، دار المصرية، 1384ه .
28 - اصبهانى، احمد، حلية الاولياء، بيروت، دار الكتب العربى، 1407ه .
29 - امين، محسن، اعيان الشيعة، تحقيق حسن امين، بيروت، دار التعارف، 1403ه .
30 - امينى، عبدالحسين، الغدير، بيروت، دار الكتب العربى، 1387ه .
31 - بحرانى، هاشم، البرهان فى تفسيرالقرآن، تهران، آفتاب، بىتا.
32 - بخارى، محمد، صحيح البخارى، بيروت، دار احياء التراث العربى.
33 - برقى، احمد، كتاب الرجال، دانشگاه تهران، 1342ش.
34 - بروجردى، سيد ابراهيم، تفسير جامع، انتشارات صدر، تهران، 1341ش.
35 - بلاذرى، احمد، انساب الاشراف، تحقيق محمد باقرالمحمودى، بيروت، الأعلمى، 1394ه .
36 - بيهقى، احمد، السنن الكبرى، بيروت، دار المعرفة، بىتا.
37 - ترمذى، محمد، سُنن، بيروت، دار الفكر، 1400ه .
38 - حاكم، محمّد، المستدرك على الصحيحين، تحقيق عبدالقادر عطا، بيروت، العلمية، 1411ه .
39 - حرانى، حسن، تحف العقول، ترجمه احمد جنتى، تهران، علميه اسلاميه، 1363ش.
40 - حلبى، على، السيرة الحلبية (انسان العيون) بيروت، دار احياء التراث العربى، بى تا.
41 - حلّى، حسن، كشف الغمة، تحقيق حسين درگاهى، تهران، الطباعة والنشر، 1416ه .
42 - حلّى، حسن بن سليمان، المحتضر، 1370ه . ق(1951م).
43 - حلّى، حسن بن سليمان، كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام، تحقيق حسين درگاهى، 1411ه .
44 - حموى، ياقوت، معجم البلدان، بيروت، دار صادر، 1388ه .
45 - خزاز، على، كفاية الاثر، تحقيق عبداللطيف حسينى كوه كمرى، قم، خيام، 1401ه .
46 - خطيب البغدادى، احمد، تاريخ بغداد، مصر، السعاده، 1349ه .
47 - سيّد رضى، محمد، نهج البلاغة، ترجمه و شرح فيض الاسلام، 1392ه .
48 - زركلى، خيرالدين، الاعلام، بيروت، 1389ه .
49 - ذهبى، محمّد، سير اعلام النبلاء، بيروت الرسالة، 1402ه .
50 - ذهبى، محمّد، تاريخ الاسلام، تحقيق عمر عبدالسلام، بيروت، دار الكتب العربى، 1419ه .
51 - سمهودى، على، وفاء الوفاء، تحقيق عبدالحميد، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1393ه .
52 - سيوطى، عبدالرحمن، الجامع الصغير، بيروت، دار الكتب العلمية.
53 - سيوطى، عبدالرحمن، الدرّالمنثور، مصر، الميمنة، 1313ه .
54 - شامى، محمد، سبل الهدى، تحقيق عادل احمد، بيروت، دار الكتب العلمية، 1414ه .
55 - صدوق، محمد، الخصال، قم، جماعة المدرسين، 1403ه .
56 - صدوق، محمد، علل الشرائع، نجف، مكتبة الحيدرية، 1385ه .
57 - صدوق، محمد، عيون اخبار الرضا عليهالسلام، قم، طوس، 1363ه .
58 - طبرانى، سليمان، المعجم الاوسط، تحقيق ابراهيم حسينى، دار الحرمين، بى تا.
59 - طبرانى، سليمان، المعجم الكبير، بيروت، دار احياء التراث العربى.
60 - طبرسى، فضل، جوامع الجامع، تحقيق النشر الاسلامى، قم النشر الاسلامى، 1418ه .
61 - طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى، مصحح: على اكبر غفارى، بيروت دار المعرفه، 1399ه . ق.
62 - طبرسى، احمد، الاحتجاج، تعليقات محمد باقر موسوى، مشهد، نشر المرتضى، 1403ه .
63 - طبرى، محمد، جامع البيان، مصر، مصطفى البابى، 1388ه .
64 - طبرى، محمد، بشارة المصطفى، نجف، الحيدرية، 1838ه .
65 - طبرى، محمد، تاريخ الامم والملوك، قاهره الاستقامة، 1358ه .
66 - طوسى، محمد، التبيان فى تفسيرالقرآن، نجف، المطبعة العلمية، 1376ه .
67 - طوسى، محمد، تهذيب الاحكام، تصحيح يوسف البقاعى، بيروت، دار الاضواء، 1325ه .
68 - طوسى، محمد، الخلاف، تحقيق سيد على خراسانى، قم، النشرالاسلامى، بىتا.
69 - عاملى، جعفر مرتضى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم، قم، 1400ه.
70 - عسقلانى،احمد، تهذيب التهذيب، حيدرآباد، دائرة المعارف العثمانية، 1325ه .
71 - عسقلانى، احمد، الاصابة فى تميز الصحابة، بغداد، المثنى، 1328ه .
72 - عياشى، محمد، تفسير عياشى، تحقيق رسولى محلاتى، تهران، العلمية الاسلامية، 1380ه .
73 - قرطبى، محمد، الجامع لاحكام القرآن، بيروت، دار الكتب العربى.
74 - قمى، محمد، بصائرالدرجات، قم، المرعشى، 1404ه.
75 - قمى، عباس، تتمة المنتهى، تصحيح على محدث زاده، قم، داورى، 1409ه .
76 - قمى، على، تفسير القمى، بيروت، دار الكتاب، 1404ه .
77 - قمى، عباس، سفينة البحار، تهران، كتابخانه سنائى، بىتا.
78 - قمى، عباس، كحل البصر فى سيرة سيد البشر، قم، 1377ه .
79 - قندوزى، سليمان، ينابيع المودّه، دار الكتب العراقيه، 1385ه .
80 - كراجكى، محمد، كنز الفوائد، تحقيق عبداللّه نعمه، مكتبة مصطفوى.
81 - كشى، محمد، اختيار معرفة الرجال، تصحيح حسن المصطفوى، دانشگاه مشهد، 1348ش.
82 - كلينى، محمد، الكافى (اصول)، تصحيح على اكبر غفارى، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1388ه .
83 - مامقانى، عبداللّه، تنقيح المقال، نجف، المرتضويه، 1352ه .
84 - مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، الوفاء، 1403ه .
85 - مسعودى، على، مروج الذهب، قم، دار الهجره، 1404ه .
86 - مفيد، محمد، الاختصاص، تصحيح غفارى، قم، جماعة المدرسين.
87 - مفيد، محمد، الارشاد، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، علميه اسلاميه، بىتا.
88 - مفيد، محمد، الامالى، ترجمه حسين استاد ولى، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1364ش.
89 - مقريزى، احمد، النزاع والتخاصم، تحقيق سيد على عاشور، بىتا.
90 - منقرى، نصر؛ وقعة صفين، تحقيق محمد هارون، قم، مكتبة مرعشى، 1404ه .
91 - ميلانى، على، خلاصة عبقات الانوار، تهران، البعثة، 1405ه .
92 - نسائى، احمد، سُنن، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1348ه .
93 - نقدى، جعفر، الانوار العلوية، نجف، الحيدرية، 1381ه .
94 - نيشابورى، محمد، روضة الواعظين، قم، الراضى، 1386ه .
95 - واقدى، محمد، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، بيروت، أعلمى.
96 - هندى، على، كنز العمّال، بيروت، الرسالة، 1409ه .
97 - هيثمى، على، مجمع الزوائد، بيروت، 1967م.
98 - يوسفى غروى، محمد هادى، موسوعة التاريخ الاسلامى، 1417ه .
آل ياسر، 24، 28، 29، 30، 31
ابراهيم(ع)، 30، 53
ابن ابى الحديد، 94
ابن جون سكونى، 126، 131، 132
ابن خطل، 54، 55
ابن داود، 146
ابن سميّه، 10، 51، 63، 68، 90، 148
ابن طاوس، 62
ابن عمر، 148
ابن كثير، 51، 59
ابن كوّا، 133
ابن ماجه، 10، 146، 163
ابن مسعود، 63، 68، 71
ابن هشام، 29، 31، 42، 56، 57، 59
ابوالعاص بن نوفل، 42
ابوالغاديه، 126، 140، 141
ابواليقظان، 31، 60، 63، 86، 124، 130، 132، 147، 164
ابو ايّوب انصارى، 77، 97
ابو ايوب خالد بن يزيد، 96
ابو بصير، 72
ابوبكر، 69، 76، 77، 78، 79
ابو جهل، 27، 30
ابو حذيفة بن مغيرة بن عبداللّه بن مخزوم، 17
ابوذر، 13، 68، 71، 72، 75، 76، 77، 78، 87، 88، 91، 96، 114، 133، 146
ابوسفيان، 25، 86، 87
ابوطالب، 71، 158
ابوفكيهه، 28
ابو قيس بن فاكه، 42
ابولهب، 165
ابو موسى اشعرى، 99، 100، 102
ابو نوح حميرى، 116
ابو نوح كلاعى، 116
ابو وائل، 164
ابى الهيثم التيهان، 96
ابى بن كعب، 76، 77
ابى داود، 163، 165
احد، 44، 64، 65، 118، 137، 148
احزاب، 49
ارقم، 23، 24
اسماء بن حكم فزارى، 117
ام الحكم، 22
ام سلمه، 90، 91، 93
ايران، 142
باقر(ع)، 123
بخارى، 122
بدر، 40، 41، 44، 65، 101، 118، 145
براء بن عازب، 76
بريده اسلمى، 69، 77
بصره، 98، 99، 111
بغداد، 29، 68، 99، 142
بلال، 71
بنى اميّه، 86، 87
بنى ثعلبه، 46
بنى محارب، 46
بنى مخزوم، 17، 28، 29، 92
بنى مدلج، 44
تبوك، 55، 56، 161
ترمذى، 146، 162، 163
جابربن عبداللّه انصارى، 67
جبرئيل، 44، 151
جبير بن مطعم، 83
جنگ جمل، 12، 98، 104
حارث (برادر ياسر)، 16
حارث بن زمعه، 42
حارثة بن علقمه، 61
حاكم، 104، 123
حبشه، 78
حجاج بن عمرو، 131
حجاز، 15، 16، 26، 29، 61، 74، 141
حذيفة بن يمان، 63، 64
حرا، 22
حسن بن على(ع)، 99، 100، 102، 150
حسين(ع)، 83، 88، 102، 150، 160
حفصه، 94
حكم، 165
حَكَم بن ابى العاص، 86، 87
حَمْران بن اَعْيَن، 123، 146
حمزة بن عبدالمطلب، 137، 138
حُنين، 118، 124
حوشب، 136
خالد بن سعيد بن عاص، 76، 77، 78
خالد بن وليد، 68
خباب بن اَرَث، 28، 84
خديجه(س)، 21، 22
خذيمة بن ثابت، 77
خريبه، 98
خندق، 50، 51
خياط (پدر سميه)، 17
دارالاسلام، 23
دارالحكومه، 90
درّه، 165
دمشق، 63، 68
ذات الرُّقاع، 46
ذوالكلاع، 116، 135
ذى العُشيره، 44
ذى قار، 99
رافع بن معلّى، 165
ربذه، 88، 91
رسول اكرم(ص)، در بيشتر صفحات
رضا(ع)، 68، 71
رفاعة بن رافع، 96
رقّه، 142
روم، 55، 56
زبيربن عوام، 76، 96، 98، 102، 105، 106، 107
زيد بن صرحان، 99
زيد بن صوحان، 104
زيد بن وهب، 76
سعد، 103
سعد بن ابى وقاص، 83
سعد بن زيد، 25
سعيد، 96
سقيفه، 76
سلمان فارسى، 13، 50، 68، 69، 70، 71، 72، 76، 77، 78، 133، 146
سلهب، 165
سميّه، 10، 15، 16، 19، 24، 28، 29، 31، 51، 68، 90، 148
سوريه، 142
سهل بن حنيف، 77، 97
شام، 112، 114، 115، 116، 118، 119، 120، 127، 132، 134، 135، 136، 139، 141
شبث بن ربعى، 135
شيخ طوسى، 146
صادق(ع)، 36، 68، 70، 72، 146، 155
صداء، 165
صدوق، 158
صفا، 23
صفين، 12، 112، 115، 116، 117، 119، 121، 122، 133، 134، 138، 141، 142
صهيب، 23، 28
ضبّه، 104
ضحاك، 36
طائف، 86
طبرانى، 70
طبرى، 50، 53، 98، 112، 156
طلحه، 96، 98، 102، 107
عامر حضرمى، 42
عايشه، 91، 93، 98، 99، 101، 102، 104، 105، 106، 107، 108، 109، 111
عبّاد بن بُشر، 46، 47
عباس بن عبدالمطلب، 76
عبدالاعلى، 140
عبدالرحمن بن عوف، 85
عبداللّه بن بديل، 136
عبداللّه بن خطل، 54، 55
عبداللّه بن خلف خزاعى، 108
عبداللّه بن زبير، 96
عبداللّه بن عباس، 157
عبداللّه بن عجلان، 36
عبداللّه بن عمر، 79، 103
عبداللّه بن مسعود، 41، 77، 82، 93، 110
عبيداللّه بن عمر، 136
عثمان، 12، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 97، 112، 114، 115، 121، 135، 141
عراق، 115، 116، 119، 120، 135، 137، 141
عقبه، 141
عقيل، 88
علباء بن هيثم، 104
على بن ابى طالب(ع)، در بيشتر صفحات
على بن امية بن خلف، 42
عمّار ياسر، در بيشتر صفحات
عمر بن خطاب، 69، 78، 79، 82، 83، 85، 116
عمرو، 104، 105
عمروبن يثربى، 104
عمروعاص، 117، 118، 120، 127، 136، 137، 139، 140
عميربن جرموز، 106
غدير، 96
غطفان، 46، 49
فاطمه بنت اسد، 157
فاطمه(س)، 102
فَخّ، 20
فضيل بن عباس، 76
قُبا، 57
قصر بن خلف، 108
قيس بن سعد بن عباده، 99، 130
كعبه، 155
كلثوم بن الهدم، 57
كوفه، 36، 82، 83، 84، 99، 100
مالك اشتر، 119، 130، 134
مالك (برادر عمّار)، 16، 108
مالك بن عجلان، 96
مامقانى، 146
محمد بن ابى بكر، 108
محمد بن مسلم، 103
مدينه، 40، 44، 46، 49، 50، 53، 57، 58، 59، 61، 78، 89، 91، 111، 114، 161، 165
مرالظهران، 53
مروان بن حكم، 88، 96
مسجدالنبى، 96
مسجد قبا، 57، 58، 141
مسجد مدينه، 58
مسلم، 164
مسيلمه، 79
مصر، 121، 134
معاويه، 12، 86، 97، 112، 114، 115، 116، 118، 120، 126، 127، 129، 130، 131، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 141، 148
مغيرهبن حارث بن عبدالمطلب، 130
مغيرة بن شعبه، 83، 103
مقداد بن اسود، 13، 68، 69، 71، 72، 76، 77، 78، 85، 92، 93، 110، 146
مكّه، 16، 17، 20، 22، 23، 28، 40، 44، 49، 53، 54، 57، 58، 78، 165
مهدى(ع)، 150، 160
نائل، 135
نجد، 46
نجران، 61
نسائى، 167
نوح(ع)، 158
نهروان، 133
واسط، 140
واقدى، 49
وحشى، 137
وليد بن عقبة، 96
هاشم بن عتبه، 119، 136، 142
هند، 137
هند بن عمرو، 104
هيثم بن نيهان، 77
ياسر، 15، 16، 17، 19، 24، 29، 31، 140
يعقوبى، 21، 22، 27، 62، 82، 83، 85، 86، 92، 98، 100، 134
يمامه، 78، 79
يمن، 16، 28، 61