ghaemiyeh.com
سرشناسه:ایزدی، محمدرضا، 1376-
عنوان و نام پديدآور:جهان واپسین/ تالیف محمدرضا ایزدی، مجتبی انصاریمقدم.
مشخصات نشر:اراک: جهاد دانشگاهی، سازمان انتشارات، واحد استان مرکزی، 1399.
مشخصات ظاهری:146 ص.
شابک:300000 ریال: 978-622-6859-72-1
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:زندگی پس از مرگ (اسلام)
موضوع:Future life -- Islam
موضوع:زندگی پس از مرگ (اسلام) -- احادیث
موضوع:Future life -- Islam -- Hadiths
موضوع:معاد
موضوع:Resurrection (Islam)
موضوع:رستاخیز
موضوع:Resurrection
شناسه افزوده:انصاریمقدم، مجتبی، 1376 -
شناسه افزوده:جهاد دانشگاهی. سازمان انتشارات. واحد استان مرکزی
شناسه افزوده:Press Organization Jahad-e Daneshgahi. Vahed-e Ostan Markazi
رده بندی کنگره:BP222/22
رده بندی دیویی:297/44
شماره کتابشناسی ملی:7314353
وضعيت ركورد:فاپا
حمد و سپاس ایزد منان را که با الطاف بیکران خود این توفیق را به ما ارزانی داشت تا بتوانیم در راه ارتقای دانش عمومی و فرهنگ این مرز و بوم در زمینه چاپ و نشر کتب علمی دانشگاهی، پژوهشی و فرهنگی طبق مأموریت لحاظ شده در اساسنامه جهاد دانشگاهی گام هایی هرچند کوچک برداشته و در انجام رسالتی که بر عهده داریم، مؤثر واقع شویم. گستردگی ابزار ارتباطی و توسعه روزافزون آن، شرایطی را به وجود آورده که هرروز شاهد تحولات اساسی چشمگیری در سطح جهان هستیم.گرچه این تحولات، حوزه نشر را نیز دستخوش تحول نموده و تنوع خاصی در شیوه های مطالعه ایجاد کرده است اما کتاب به عنوان قدیمی ترین راه دستیابی به اطلاعات و اطلاع رسانی، هنوز جایگاه خود را دارد. انتشارات جهاددانشگاهی استان مرکزی بر این باور است که از مهمترین حرکت ها در راه بهبود ساختارهای علمی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی کشور، دستیابی به تازه های دانش و نشر یافته های مفید پژوهشگران است. بدین منظور سعی وافر دارد تا در این زمینه فعالیت های مؤثرتری را در تولید محتوا، ترویج فرهنگ کتابخوانی، خدمات نشر و توزیع کتاب دنبال نماید و در این راستا از رهنمود مخاطبان و خوانندگان فرهیخته ای که می توانند ما را در ارتقای سطح کیفی و کمی این مهم یاری نمایند مشتاقانه استقبال می نماییم.
امید است این دستاورد علمی و فرهنگی مورد بهره برداری دانشجویان، اساتید، پژوهشگران و علاقمندان ارجمند قرار گیرد.
انتشارات جهاد دانشگاهی
استان مرکزی
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
هر شخصی بدون استثنا با جهان واپسین رو به رو خواهد شد؛ در حقیقت هیچ کس از مرگ در امان نیست و در این دنیای مادی جاودانه نخواهد ماند. جهانی دیگر در انتظار تمامی مخلوقات الهی که در دنیای مادی به زندگی روزمره خود مشغولند است. جهانی که فصلهایی متعدد و منزلگاههایی گاه دشواری به بشریت تحمیل میکند، گاه ترس را بر انسان میبخشد، گاه معذب بودن را در برابر درگاه عز و جل هدیه میدهد، بیشک در جهان پیشهرو، انسان با مراحل متعددی رو به رو خواهد شد که هر کس با توجه به اعمال دنیویاش منازل را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارد. اعمال دنیوی هر شخص صحنههای برخورد مأموران الهی را با وی تعیین میکند، گاه شخصی مورد استقبال مأموران مرگ قرار گرفته و گاه مورد تنبیه آنان واقع میشود.یادآوری عالم واپسین که برای هر شخص به دنیا آمدهای مهیا شده مورد اهمیت است؛ چرا که میتواند تمرکز انسانی را بر احوال، اعمال و رفتارهای
خود نسبت به خدا و مخلوقاتش تنظیم کند و دور از وسوسه نفسانی و شیطانی قرار بگیرد. پی بردن به عواملی که موجب تمرکز هوای نفسانی بشر میشود و مایه گسترش اندیشه در حیطه جهان پیشه رو است، اهمیت و ضرورت دارد. در آیات قرآن و روایات معصومین(ع) از مرگ و متعلقات آن سخنانی مطرح شده که بیشتر آنان مورد توجه علمای فریقین درآمده است، کتاب حاضر با بهرهگیری از آیات- روایات و اندیشههای علمای فریقین به بررسی جهان واپسین از نظر کمی و کیفی پرداخته است. با در نظر گرفتن اختلاف و اتفاق نظرات آنان در بخشیهایی از کتاب در زمینه امورات وارده بر میّت در عالم معنوی به اهمیت کتاب میافزاید.
در رابطه پیشینه بحث، کتبی با عناوین "عالم پس از مرگ" به نگاشته حبیب اله طاهری که در سال 1389 در انتشارات جامعة المدرسین به چاپ رسید، "بازگشت به جدی ترین زندگی" به نوشته اصغر طاهر زاده که در سال 1387 در انتشارات المیزان چاپ شد و کتابی با عنوان "طعم مرگ" به نویسندگی مهدی فربودی را میتوان حائز اهمیت داد که در سال 1386 در نشر بقیة الله مورد چاپ واقع شد؛ اختلافی که کتاب پیشرو را با کتب یاد شده تعیین میکند، این است که کتب یاد شده بیشتر به بیان مسئله میّت در لحظه قبض روح و قبر پرداختهاند و کمتر مباحثی را حول محور ویژگیبرزخ، گفت و گوی میّت با خدا بعد از مرگ و سرانجام بزهکاران در قیامت چرخاندهاند.
کتاب پیشرو با اهمیت دادن به مسائل فوق الذکر، مباحث را در شش فصل تهیه تنظیم نموده است: فصل اول به بیان چگونگی مسئله مرگ و قبض روح انسانی پرداخته است که با روایات اهل بیت(ع) آمیخته شده و راههای تسهیل مردن را آشکار کرده است. فصل دوم به بیان مسئله قبر و نوع برخورد اولین فرشته که در قبر با انسان مصافحه دارد را مورد واکاوی قرار داده و با بهرهگیری از گزارههای علمی علما آن را پیش برده است. در رابطه با فصل سوم به بیان چگونگی عالم مثال و برزخ گرایش دارد که با روبکرد فلسفی هورقلیایی آمیخته شده است که نظرات بیشتر فیلسوفان در این رابطه بیان شده و نوع دیدگاه هر کدام نسبت به آن در نظر گرفته شده است. در فصل چهارم صحنه رو به رو شدن با خالق هستی یعنی هول مطلع و چگونگی ملاقات میّت با خدا را مد نظر قرار گرفته است، هرچند برخی علما این لفظ را در قبر استعمال کردند امّا در این فصل شاهد مرحلهای بالاتر از عالم قبر و امورات آن هستیم چرا که مرحله بعد از عالم قبر را نمایانده است. فصل پنجم در باره چیستی روز واقعه و حادثه بزرگ (قیامت) بحث کرده است که با بیان نظرات دو مکتب فریقین آمیخته شده است، در ارتباط با قیامت و متعلقاتش آیات زیادی استعمال شده که به صورتانحصاری مباحث بر حول محور سوره واقعه که با سبک اختصاصی به بحث معاد و آخرت گرایش دارد چرخیده است. در نهایت فصل ششم در ارتباط با بررسی کمی و کیفی درخت زقّوم و غذای
جهنمیان نگاشته شده است که این درخت را از لحاظ چگونگی تعددپذیری آن، نوع تعیین جنسیت و شکوفههای درختی آن مورد بررسی قرار گرفته است که با نظرات علمای فریقین بیان شده و تعلقپذیری آن را بر اقوام و اشخاص خاص که مد نظر اندیشمندان اسلامی هستند را اهمیت داده است. بدین اهمیت اثر حاضر با روشی توصیفی –تحلیلی به بررسی عالم واپسین و ویژگیهای آن میپردازد و دیدگاه قرآن کریم و ائمه (علیهم السلام) در مورد حالات و مسائل بعد از مرگ را تحلیل خواهد کرد.
سپاس بیپایان مخصوص خدایی است که آدمی را آفرید و به او قدرت اندیشیدن بخشید، تواناییهای بالقوه را در وجود او نهاد، او را به تلاش و کوشش امر نمود و راهنمایانی را جهت هدایت فرستاد. پس از ارادت خاضعانه به درگاه خداوند بیهمتا لازم است از تمامی دوستانی که در تهیه این اثر ما را مورد لطف خود قرار دادند قدردانی نموده و موفقیت همگان را از درگاه احدیت خواهانیم.
ولله الحمد
مؤلفین
مرگ اتفاقی است که همه مخلوقات، از جمله انسان، در زمانی خاص با آن روبرو می شوند. در آیات و روایات، از مرگ و متعلَّقات آن- و از جمله بحث سکرات مرگ- بسیار سخن رفته است. انسان در هنگام مرگ، حالاتی شبیه به مستی، گیجی، بی هوشی و درد را تجربه خواهد کرد و حقایقی نهفته را مشاهده می کند. یکی از مهم ترین دغدغه های انسان این است که مرگی آسان و رفتنی شیرین را تجربه کند. از این رو، پرداختن به عواملی که لحظه هایی دردآور یا آرامش بخش را در هنگام مرگ برای او ایجاد می کند، اهمیت بسیار دارد از طرفی دیگر انسان با اطلاع از مرگ سخت بیدینان به اندیشه فرورفته و چه بسا در صراط مستقیم گام بردارد این مسأله بر اهمیت این فصل می افزاید. سکره مرگ برای همه انسانها وجود دارد و سختی های خاص خود را دارد به طوری که پیامبر(ص) در لحظات آخر عمرش، دست خود را به ظرف آبی میکرد و به صورت مبارکش میکشید و زبانش را به«لا اله الا الله» حرکت
میداد و می فرمود: «مرگ، سکرات و شدائدی دارد». از امام حسن مجتبی(ع) نقل شده است که پیامبر(ص) وقتی که شدائد سکره مرگ را شرح میداد می فرمود: «شدت مرگ به اندازه وارد کردن سیصد زخم شمشیر بر بدن است» (بروسوی، 1255ق، ج9، ص188؛ ابن بابویه، 1376ش، مجلس39). هرچه انسان در سکرات مرگ غوطه ور باشد، پرده هایی که در دنیا با او بوده کم کم کنار می رود و حقایق را میبیند و هرچه بیشتر حقایق را ببیند، حسرت و پشیمانی اش بیشتر می شود. وقتی که انسان در اواخر عمرش قراردارد و میداند که دارد از دنیا منقطع می شود، هنوز فکرش در دنیا است و چون انس زیادی در دنیا داشته و از جّو دنیا خارج نشده، لحظاتی عالم پس از مرگ را در بستر میبیند و لحظاتی عالم مادی را مشاهده میکند. در این حال، به فرد ترس عجیبی وارد میشود، چون به دنیا عادت کرده است و از طرفی جذبه مرگ کم کم شخص را میگیرد تا او را به عالم دیگر ببرد. به این خاطر است که شخص از سکرات مرگ میترسد. لحظه جان دادن(سکره) برای همه وحشتناک است حتی برای خوبان، امّا چون مؤمنین امید به لقاءالله دارند مثل یک غواصی هستند که دوست دارند در دریا مروارید بگیرند امّا در عین حال از غرق شدن نیز بیم دارند.
در این مبحث به بررسی واژگان مهم یعنی سکرات مرگ و قبض روح که از مراحل ابتدایی ورود به جهان واپسین است پرداخته میشود:
سکرات جمع سکره است. ریشه آن- یعنی سکر- در معانی مختلفی مانند: «خشم، شراب، نبیذ، امتلاء و امثالهم» به کار رفته است (ابن منظور، 1419ق، ذیل واژه مربوطه). مراد از سکره مرگ، شدت و سختی آن و بی هوشی است که در هنگام مرگ بر انسان عارض می شود (همان). به تعبیری دیگر مراد از سکره مرگ، سختى جان كندن است كه انسان را مدهوش كرده و بر عقلش چيره مىشود (بنی هاشمی، 1385ش، ص47). این حالت، هنگام نزع و جان کندن آدمی اتفاق می افتد و محتضر را مانند مستان مشغول به خود می کند، به گونه ای که نه می فهمد چه می گوید و نه می فهمد اطرافیانش درباره او چه می گویند (طباطبایی، 1374ش،ج18، ص552). حالتى شبيه به مستى است كه بر اثر فرا رسيدن مقدمات مرگ، به صورت هيجان و انقلاب فوقالعادهاى به انسان دست مىدهد و گاه بر عقل او چيره مىگردد و او را در اضطراب شديدى فرو مىبرد (مفید، 1414ق، ص89): «وَ جَآءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقّ
ذَلِكَ مَا كُنتَ مِنْهُ تَحِيدُ (ق/ 19)؛ وسرانجام سكرات مرگ به حق فرا مىرسد [و به انسان گفته مىشود] اين همان چيزى است كه از آن مىگريختى».
هرچه انسان در سکرات مرگ غوطه ور باشد، پرده هایی که در دنیا با او بوده کم کم کنار می رود و حقایق را مشاهده خواهد کرد و هرچه بیشتر حقایق را ببیند، پشیمانی اش بیشتر می شود. وقتی انسان در اواخر عمرش قرار دارد و میداند که دارد از دنیا منقطع می شود، هنوز فکرش در دنیا است و چون انس زیادی در دنیا داشته و از جّو دنیا خارج نشده، لحظاتی عالم پس از مرگ را در بستر میبیند و لحظاتی عالم مادی را مشاهده میکند. در این حال، به فرد ترس عجیبی وارد میشود، چون به دنیا عادت کرده است و از طرفی جذبه مرگ کم کم شخص را میگیرد تا او را به عالم دیگر ببرد. به این خاطر است که شخص از سکرات مرگ میترسد. لحظه جان دادن(سکره) برای همه وحشتناک است حتی برای خوبان، اما چون مؤمنین امید به لقاءالله دارند مثل یک غواصی هستند که دوست دارند در دریا مروارید بگیرند اما در عین حال از غرق شدن نیز بیم دارند (طاهرزاده، 1387ش، ص30).
قبض در لغت، خلاف بسط و به معنای گرفتن است (ابن منظور، 1419ق، ذیل واژه مربوطه؛ قرشی، 1376ش، ص22). طبق دیدگاه برخی، به معنایِگرفتنِ شیء، مالک شدن و تسلط بر آن (مورس، 1387ش، ص10) و گرفتن
آن با تمام دست است (فراهیدی، 1409ق، ذیل واژه مربوطه؛ راغب اصفهانی،1412ق، ص652). در قرآن کریم، تعبیر قبض روح نیامده و به جای آن از واژه "توفی" استفاده شده است. "توفی الملائکه" یعنی فرشته مرگ روح را به شکل کامل تحویل می گیرد و تعلقاتش را از بدن قطع می کند. در قرآن فقط برای دو چیز از کلمه توفی استفاده شده است: حالت خواب و حالت مرگ. مرگ همان خواب است چنانکه امام جواد(ع) در بیان شباهت میان آن دو، مرگ را به دیدن خواب های فرح بخش یا دیدن کابوس عمیق تشبیه کرده است.
تفاوت بین تحویل روح در حالت خواب با تحویل روح در حالت مرگ این است که مرگ قبض روحى است كه ديگر برگشتى برايش نيست، و خواب قبض روحى است كه ممكن است روح دوباره برگردد (طباطبایی، 1374ش، ج1، ص407). با خواب، عقل و ادراك و تمیيز كه حاصل از نفس است برداشته مي شود و روح و جوهر حياة در بدن باقى است و با مرگ نفس و جان برود و نائم در وقت خواب عقل و ادراك ندارد و آن حالت ضد بيداريست و مرگ ضد حياة و زندگانى است. در روایتی از امام باقر(ع) در این باره آمده است: «از انسان كسى به خواب نمي رود مگر آنكه نفس او به آسمان بالا رود و روح او در بدنش باقى بماند و ميان روح و نفس شعاعىاست مانند شعاع آفتاب؛ اگر پروردگار اذن داده باشد، در قبض روح اجابت مي كند روح او نفسش را و
چنانچه اجازه نفرموده و مرگش نرسيده باشد نفس او روحش را اجابت نمايد» (بروجردی، 1366ش، ج3، ص213).
سکره مرگ همه انسانها به یک صورت نیست و تفاوتهای زیادی در این باره میان انسانهای مؤمن و کافر وجود دارد. آنچه در پی می آید نگاهی به کیفیت سکره مرگ مومنان و کافران است که در آیات و روایات بیان شده است.
مؤمنان مخلَص – که یکی از نشانههای آنان، غلام حلقه به گوش بودن برای خدابودن است، و هرچه دارند از خدا میدانند- گرفتار غمرات و سکرات و گرفتاریهای مرگ نمی شوند زیرا اینان دنیای خود را با حساب رسی کارهای خود و پرسش و پاسخ اعمال خود پایان بردهاند. برای این گونه افراد، سکرات مرگ معنایی ندارد.
اما سایر مؤمنان گرفتار سکره مرگ می شوند و این سکره برای آنان به منزله تصفیه اعمال نادرست شان به حساب می آید؛ در روایتی از امام رضا(ع)آمده است که حضرت موسی بن جعفر (ع) برای عیادت مردی كه در سكرات مرگ بود، رفتند. اطرافیان پرسیدند: یا بن رسول الله! دوست داریم احوال این
شخص را كه مصاحب ماست بدانیم! حضرت فرمود: «مرگ مانند دستگاه تصفیه است و مؤمنین را از گناهانی كه نمودهاند تصفیه و پاك می كند؛ به طوری كه آخرین دردی كه تحمّل می كنند، كفّارۀ آخرین گناهی است كه در آنها باقی مانده است» (حسینی طهرانی، 1392ش، ج2، ص60؛ مفید، 1414ق، ص89).
در برخی از روایات آمده است که در هنگام سکره مرگ، به مؤمنان ناراحتی و رنجی نمیرسد؛ چنانکه در روایتی از امام صادق (ع) منقول است: «زمانی که سکرات مرگِ مومنی فرا می رسد و برای آخرین بار دیدگانش را باز میکند و به سمت بالا نگاه میکند، ناگهان ندایی از آسمان میشنود که ای نفس که در برابر محبت و ولایت و پذیرش امامت محمد (ص) و اهل بیت (ع) ایشان آرام گرفتی و سکونت دل حاصل کردی، در مقام امن و امان آنها درآمدی! رجوع کن به خدایت در حالیکه راضی هستی به ولایت، و مورد پسند و اختیار خدا واقع شدی به افاضه ثواب. پس داخل شو در زمره بندگان خاص من، و داخل شو در بهشت خالص و بدون مختصر شائبه کدورت و ناراحتی و رنجی که تو را آزار میدهد» (دستغیب، 1384ش،ص7). در سکره مرگ مؤمنان، وقایعی رخ می دهد و حالاتی برای او دست می دهد که برخی از آن ها را بررسی میکنیم.
در یکی از آیات شریفه وحی گفته شده: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَمُواْ تَتَنزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَئكَةُ أَلَّا تخَافُواْ وَ لَا تحْزَنُواْ وَ أَبْشِرُواْ بِالجَنَّةِ الَّتىِ كُنتُمْ تُوعَدُون (فصلت/ 30)؛ كساني كه ميگويند: پروردگار ما تنها خدا است، و سپس پابرجا و ماندگار مي مانند، فرشتگان به پيش ايشان ميآيند كه نترسيد و غمگين نباشيد و شما را بشارت باد به بهشتي كه به شما وعده داده شده است». بنابر عقيده برخی از مفسران، اين فرود آمدن فرشتگان و گفتگو با انسانهاي مؤمن، هنگام احتضار و سكرات مرگ صورت ميگيرد؛ از جمله، از حضرت عسكرى (ع) منقول است که فرمود: پيغمبر اكرم (ص) فرموده: پيوسته مؤمن از عاقبت خود خوفناك است و يقين پيدا نكند به خشنودى و رضايت پروردگار از خود تا وقت جان كندن و هنگام مرگ كه فرشتگان بر او فرود آيند. در آن مواقعى كه از همه چيز مأيوس شده و سينهاش به تنگ آمده و از عقبات مرگ و گناهان خود در حالت اضطراب است، ملك الموت به او ميگويد: چرا اين قدر مضطربى؟ آيا شخص عاقل به خاطر آنكه دستش از دنيا و مال آن كوتاه شده اين اندازه غصه و غم ميخورد؟! نگران مباش! پروردگار چندين برابر در آخرت به تو عطا خواهد فرمود. بالاى سر خود رانگاه كن و جايگاهت را ببين اين قصور و درجات و منازليكه مىبينى تمام آنها به تو تعلق دارد دوستان و اقربا و فرزندان صالح تو در آنجا با تو خواهند بود...» (بروجردی، 1366ش، ج3، 374).
در گزارههای روایی، توصیفهای زیبایی از چگونگی سکره مرگ مؤمنان آمده است. که از جمله آنها حضور اهل بیت(ع) در کنار محتضر است؛ در حدیثی آمده است که در سکره مرگ مومن، خمسه طیبه در کنار او با سیمایی نورانی حضور مییابند. ملاقات با اهل بیت(ع) در هنگام مرگ، اختصاص به مؤمنان ندارد بلکه دشمنان آنان نیز با حضرات معصومین (ع) دیدار می کنند چنانکه از حضرت صادق (ع) منقول است که فرمودند: «كسى از دوستان و يا دشمنان ما نمىميرد، مگر آنكه پيغمبر اكرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) در بالين و بستر مرگ او حاضر شوند اگر از دوستان باشد او را بشارت دهند و چنانچه دشمن باشد وضع بد او را مىبينند. و مؤيد صحت اين حديث فرمايش خود امير المؤمنين (ع) است كه به حارث همدانى فرمود: «يا حار همدان من يمت يرنى من مؤمن او منافق قبلا»: «اى حارث همدان بدان هر كس كه بميرد خواه مؤمن باشد و يا منافق پيش از تسليم مرا خواهد ديد» (دستغیب، 1384ش، ص7؛ بروجردی، 1366ش، ص373).
امام صادق(ع) می فرماید: «شيطان در هنگام(سکره) مرگ دوستان ما، از طرف راست و چپ مي آيد تا او را از حق باز دارند، ولي خداي عزيز و بزرگ، نمي خواهد كه شيطان بر مؤمن مسلط شود. اين است معنای اینکه خداوند
مومنین را در دنیا و اخرت در دینشان نگه میدارد. در حدیثی از امام صادق(ع) آمده: «هيچ شخصي نيست كه مرگ او حاضر شود، مگر اين كه ابليس، شياطين از اعوان و انصار خود را موكل ميكند كه او را به كفر واداشته و در دينش تشكيك نمايد، تا زمانيكه روح از بدنش فارق شود (يعني تا نمرده، شيطان از او دست برنميدارد) پس شما كه در اطراف محتضر حاضريد، او را با ذكر شهادتين، تلقين بگوييد تا زماني كه بميرد، يعني در اثر تلقين شما، محتضر از تشكيك شيطان در امان ميماند، در این وقت مبادا محتضر ایمانش را از دست دهد». یکی از شاگردان آیت الله محمد کوهستانی(ره) نقل میکند که هنگام سکرات مرگ ایشان، عرض می کردیم، آیا ذکر تان را می گویید؟ در حالی که اصلا حال حرف زدن نداشت، میگفتند: هر وقت من می خواهم ذکر را بگویم، شیاطین اطرافم نمیگذارند و شروع به سرفه می کنم اما با این حال ذکرها را می گویم (هلالی، 1375ش، ص7؛ عالی، 1390ش، rasekhon.net).
ابن ابى يعفور (يكى از شاگردان امام صادق (ع) مىگويد: ما با خطاب جهنى همنشين بوديم، و او نسبت به آل محمد (ص)، ناصبى شديد بود (بیشتر آنان را دشمن میدانست) و از دوستان نجد حرورى (رئيس خوارج منسوب به قريه حروراء)، به شمار مىآمد. خطاب، بيمار شد و در بستر مرگ افتاد، من به خاطر هم نشينى سابق و تقيه، به عيادت او رفتم، ديدم بى هوش شده و در حال
جان دادن است، ناگاه شنيدم مىگفت: مالى و لك يا على (ع)! مرا به تو اى على (ع) چكار! (چرا با تو دشمنى كردم كه اكنون كيفر سختش را بنگرم) راوی مىگويد، بعدا به حضور امام صادق (ع) رسیدم و ماجراى جان كندن و سخن خطاب را، براى امام صادق (ع) بيان كردم، آن حضرت، دوبار فرمود: رآه و رب الكعبه: به خداى كعبه، او على (ع) را ديد يعنى "خطاب"، هنگام مرگ، على (ع) را ديد و فهميد كه دشمنى با آن حضرت، چه باطن پر عذابى دارد.
به هنگام مرگ شخصی متوجه سه حالت باشید، اگر جبینش به عرق نشست و اشک در چشمانش حلقه زد و لب هایش خشک شد این حالت در اثر رحمتی است از جانب پروردگار واقع شده اما اگر در حالت خفه شدن است و به خُرخُر افتاد و رنگ صورتش سرخ شد و لبهایش سبز و کبود گردید، این حالت نشانه ی در عذاب بودن شخص محتضر است. علت حالتمست شدن کافران در لحظه سکره مرگ در ابن است که آنها از شدت رنج،گرفتاری و حسرت که نمیتوانند به دنیا باز گردند و با دست پر به سوی خدا برگردند. این لحظات برای آنان گیج کننده است و چون پیامبر(ص) و اهل بیت (ع) با اینها نامهربانی میکنند و از طرف دیگر فرشتگان مرگ با چهرههای ترسناکی به استقبال شان میآید، و از طرفی چون جایگاه جهنمی بودنش را به او نشان میدهند، با این حال، طبیعی است که گیج شود (کلینی، 1369ش، ج3، ص133؛ نسایی، 1411ق، ج2، ص165).
روزى امير المؤمنين علی (ع) از محمد بن ابى بكر پرسيدند: آيا پدرت قبل از مرگ، اين آيه را قرائت نكرد؟: «وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحِيد (ق/19)؛ سكرات مرگ به حق آمد، اين همان چيزى بود كه از آن روگردان بودى.». عمربن خطاب در آن حال به تو گفت: «بپرهيز پسرم كه على بن ابى طالب اين خبر را از تو نشنود و ما را ملامت نكند»! هنگامى كه امير المؤمنين(ع) اين خبر را به محمد بن ابى بكر داد و از او سؤال كرد، تبسّمى فرمود. محمد گفت: يا على (ع)، درست فرمودى، و من شنيدم كه پدرم عمربن خطاب را لعنت كرد و گفت: «تو مرا به مهلكهها انداختى». حضرت فرمود: درست است. دوّم: محمد بن ابى بكر در حال جان كندن پدرش نزد او آمد و گفت: پدر، تو را در حالى مىبينم كه قبل از امروز نديده بودم. ابو بكر گفت: پسرم، من به آن مرد ظلمى روا داشتهام كه اگر مرا حلال كند، اميدوارم حالم بهتر شود! پرسيدم: پدر، چه كسى را مىگويى؟ گفت:علی ابن ابى طالب(ع) را. گفتم: من قول مىدهم كه در اين باره با على (ع) صحبت كنم و براى تو حلاليّت بگيرم، چرا كه او سختگير نيست. محمد بن ابى بكر نزد امير المؤمنين (ع) آمد و عرض كرد: پدرم در بدترين حالات است و چنين سخنانى گفته، و من به او قول دادهام برايش از شما حلاليّت بگيرم. آيا او را حلال مىكنى؟ حضرت فرمود: به خاطر تو آرى، ولى به پدرت بگو بالاى منبر رود و اين حليّتطلبى خود را به مردم خبر دهد تا او را حلال كنم. محمد بن ابى بكر برگشت و به پدرش گفت: «خدا دعايت را مستجاب كرد»، و سپس
كلام امير المؤمنين (ع) را براى او بازگو كرد. ابوبكر قبول نكرد و گفت: «دوست ندارم حتّى دو نفر بر من درود نفرستند»! (يعنى اگر من از كار خود اظهار پشيمانى كنم پس از مرگم مردم به من ناسزا مىگويند كه چرا حق ديگران را غصب كرده بودى) سوّم: در كتاب الصراط المستقيم نيز روايت كرده كه محمد بن ابى بكر بر پدرش وارد شد در حالى كه بخود مىپيچيد. به او گفت: حالت چگونه است و اين چه حالى است؟ گفت: از ظلمى كه نسبت به على بن ابى طالب (ع) روا داشتهام چنين حالتى دارم (هلالی، 1375ش، ص7). در سکره مرگ کافران، وقایعی رخ می دهد و حالاتی برای او دست می دهد که برخی از آن ها در پی می آید.
وقتی دشمنی از دشمنان اهل بیت (ع) از دنیا میرود، هنگام لحظات جان دادن، پیغمبر (ص) و اهل بیت (ع) در کنار او حاضر میشوند، پیامبر (ص) به فرشته مرگ میفرماید: که این از دشمنان ما بوده است، فرشته مرگ پس از اینکه این خبر را میشنود به شخص میگوید: آیا سند آزادی و رهاییات را از مال و دنیای خود گرفتهایی؟ جواب میدهد خیر، نگرفتهام فرشته مرگ میگوید: پس تمام آرزوهایت برای آزادی از بین رفت و آنچه که از آن میترسیدی به سراغت آمد، بچش عذاب و غضبهای خداوند را آنگاه جانش را با چه سختی میگیرد و بوی تعفناش میبیچد. گفتهاند که وفتی انسانی
که گناه کار بوده و محب اهل بیت (ع) نبوده است مورد لعن فرشتگان میشود و شیاطین در هنگام مرگاش به راحتی میآیند جلو و آب دهان شان را بر روی شخص میریزند و بوی تعفن آب دهان شیاطین از شخص مسکر بلند میشود و خود شخص حالش از این وضعیت بهم میخورد.
هنگامی که فرزندان آدم آخرین روز های دنیا را سپری میکند، مال، فرزندان و اعمال اش بر او ظاهر میشود، شخص میگوید: سهم من ازتو (مال) چیست؟ مال میگوید: فقط به اندازه کفنت سهم از من داری، به فرزندانش میگوید سهم من از تو چیست؟ فرزندان میگوید: سهم تو تاجایی است که ما تو را تا سر قبرت بگذاریم، سپس به اعمال خود رو میکند و میگوید سهم من از تو چیست؟ که من به تو بی اعتنا بودم و ارزشی نزد من نداشتی اعمال میگوید: من در قبر و قیامت همنشین تو هستم تا هر دو به پیشگاه خدا عرضه شویم. در واقع سوء تفاهم نشود که انسان در لحظات مرگ سخن میگوید، این طور نیست، بلکه انسان در لحظات مرگ به صورت باطنی وحسی با اعمال، مال و فرزندانش بحث میکند.
در متون روایی، از عواملی نام برده شده است که سکره مرگ را ایجاد، فزونی و شدت می بخشد؛ این عوامل عبارت اند از:
یکی از عوامل فزونی بخش سکره مرگ که در روایات به آن اشاره شده، ارتکاب معاصی است؛ در روایتی از حضرت صادق (ع) آمده است که فرمودند: «اگر مومنان اهل گناه باشند، خداوند ایشان را به بلاهای جسمانی مبتلا می کند. اگر به این وسیله پاک شوند که هیچ، و گرنه خدا روزی خود را بر آنها تنگ می کند، اگر با این وسیله پاك شدند که هیچ، و گرنه خدا سکره مرگ شان را بر آنها س-خت می کند، تا اینکه بدون گناهی در محضرخدا حاضر شوند. سپس آنان را وارد بهشت می گرداند. در واقع شدت سکره مرگ برای مومنان، نوعی کفاره گناهان آن ها محسوب می شود (مجلسی، 1404ق، ج89، ص160).
یکی دیگر از عوامل ایجاد سکره مرگ، غم از دست دادن فرصت هایی است که در دنیا به آن ها بی توجه بوده ایم. از دست رفتن فرصت های نیکی که در عالم دنیا در اختیارمان بود، پشیمانی شدیدی را در واپسین لحظات عمر بر انسان وارد می کند و او را در حالتی شبیه به حالت مستی فرو می برد، و این حالت برای آدمی بسیار ملال انگیز است (بنی هاشمی، 1385ش، ص47).
در روایتی چنین آمده است: «مردى بود با ورع و پرهيزگارى هر چه تمامتر؛ و نام وى علقمه و پيوسته از پس رسول (ص) نماز می خواند، و با پیامبر(ص) به غزا می رفت. روزى خبر آوردند كه: علقمه در سكرات مرگ است. پیامبر(ص)، علىّ (ع) را با جماعتى فرستاد تا علقمه را تلقين كند. چون علی (ع) آمد، علقمه توانایی حرف زدن را نداشت. علی (ع)، پیامبر (ص) را خبر داد. پیامبر(ص)، مادرش را صدا زد و پرسيد: پسرت را ديدى؟ حال و احوالش را می دانی؟ گفت: سخت عابد و زاهد بود و در طاعت خداى تعالى مجدّ بود. پیامبر(ص) فرمود: با تو، چطوربرخوردی داشت؟ گفت: پيوسته بهخاطر زنش، مرا اذیت و سرزنش میکرد. پیامبر(ص) فرمود: او را حلال كن! گفت: حلال نمیکنم، پس پیامبر دستور داد تا هيمه و آتش بياوردند و گفت: علقمه را بسوزانيد. مادرش وقتی شنید، صبر و قرار از وى رفت و گریه و زارى و خواهش کرد، پیامبر(ص) فرمود: پس آیا تو صبر این را داری که پسرت را به آتش دوزخ ببرند...! مادرش گفت: او را حلال كردم! در این زمان علقمه توانایی حرف زدن پیدا کرد و بر شهادتين از دنيا رفت؛ پیامبر(ص) با خلقى بسيار بر وى نماز خواندند و چون دفنش کردند بر سر جنازهاش ايستاد و فرمود: يا قوم! به خودتان رحم كنيد و به خاطر همسرتان، مادر را ناراحت نکنید تا با آتش دوزخ نسوزيد (قضایی،1361ش، ص43).
یکی از یاران زبده پیامبر(ص) به نام سعدبن معاذ فوت کردند. در تشییع جنازه اش هفتاد هزار فرشته شرکت کردند و خود پیامبر(ص) هم در این امر با پای پیاده حضور داشتند. مادر سعد وقتی این حالات را دید، به پسرش گفت: مرگ گوارای تو باد! پیامبر فرمود: سعد سکره زیادی داشت و الان هم در فشار قبر است به علت اینکه این شخص با اهل و عیالش بد خلقی می کرد (تستری، 1410ق، ص66).
دراین مبحث- با توجه به متون روایی- برخی از عواملی که سبب تقلیل و آسانی سکره مرگ می شود، ذکر می گردد:
یکی از چیزهایی که سبب آسانی مرگ و سکره مرگ می شود، صدقه دادن است؛ معاذ بن مسلم نزد امام صادق (ع) بود، بحث بیماری به میان آمد، حضرت فرمود: «بیمارهای تان را با صدقه دادن مداوا کنید، همانا صدقه وقت مرگ را به تاخیرمی اندازد و لحظات نزدیک به مرگ را آسان می کند» (حرعاملی، 1414ق، ج2، ص375).
پیامبر اکرم محمد (ص) فرمودند: «هرکس به برادر خود نذری و حلوایی بدهد خداوند تلخی های سکره مرگش را از او دور میکند».
امام صادق (ع) فرمود: «هرکس جامه ای زمستانی یا تابستانی به برادر خودش انفاق کند، سکره مرگ برایش آسان می شود و قبرش وسعت می یابد» (محدث قمی، 1384ش، ص5).
شیخ صدوق ازحضرت صادق(ع) روایت کرده است: «هر کس بخواهد خداوند سکرات مرگش را آسان سازد باید صله رحم کند و احترام به والدین خود بگذارد، که اگر چنین کند خداوند سکره مرگش را آسان کند» (همان).
شیخ کلینی از امام صادق(ع) نقل کرده است: «هرکس سوره زلزال را بخواند، در لحظات مرگ، ملکی در بالای سر او می نشیند و سبب تسلای او میگردد. مداومت بر تلاوت آیه 8 سوره آل عمران، تلاوت کردن سوره مومنون در روزهای جمعه، خواندن دعای عدیله و تلاوت سوره های صافات و یس، در
آسان شدن سکره مرگ تاثیر دارد» (محدث قمی، منازل الاخره، 1384ش، ص5).
شیخ صدوق از امام صادق(ع) نقل کرده: «هرکس یک روز از ماه رجب را روزه بدارد، خدا سکره مرگش را آسان و فشار قبرش را سهل میکند، و هرکس 24روز از ماه رجب را روزه بدارد، ملک الموت با چهره جوانی با قدحی از شراب بهشتی در مقابلش حاضر می شود و شراب را به او می دهد،تا از سختی های سکره فارغ شود» (فربودی، 1386ش،ص37؛ محدث قمی، 1384ش، ص5).
محبت به اهل بیت پیامبر(ص)، تاثیر زیادی در آسان نمود سکره مرگ دارد، مخصوصا ارادت به حضرت علی (ع) چرا که پیامبر فرمود: « أَلَا مَن أَحَبَّ عَليِّا عَلَیهِ السَّلامُ هَانَت عَلَيهِ سَكَرَاتُ المَوتِ» (حاقظ برسی، 1422ق، ص93)؛ ای علی(ع)، حب به تو ایمان است و بغض نسبت به تو کفر. هرکس تو را دوست داشته باشد سکره مرگش آسان می شود.
یکی از عوامل دیگری که باعث تقلیل سکره می شود، انگشتر عقیق در انگشت داشتن هست، مخصوصا اگر به روی آن، محمد نبی الله، علی ولی الله، ح.
پیامبر اسلام(ص) فرمود: «مرگ را فراوان یاد کنید، زیرا هیج بنده ای آن را یاد نکرد، مگر اینکه خداوند دلش را زنده گردانید و سکره مرگ را برای او آسان ساخت. یاد مرگ، دوری از گناه، وابسته نبودن به دنیا و شهوات ازسختی های مرگ می کاهد (محدث قمی، منازل الاخره، 1384ش، ص5).
رومان، نام فرشتهای که در قبر بر مرده ورود میکند و روی آن مانند آفتاب میدرخشد. نام دیگر آن می توان به فرشته فتان صاحب القبور از آن یاد کرد. در روایات شیعی و سنی، از قبر و متعلَّقات آن- و از جمله بحث ملک فتان القبور- سخن رفته است. میّت با عوامل ملکوتی و حقایقی نهفته در قبر رو به رو میشود. یکی از مهم ترین دغدغه های انسان این است که از رفتارها و اعمالهایی که با آن در داخل قبر تحمیل میشود را بداند و از هویت اولین فرشتهای که با آن رو به رو میشود را اطلاع یابد. از این رو، پرداختن به عواملی که باعث روشن شدن اقدامات فرشته قبر بر میت و باعث واضح شدن رفتار آن با وی میشود- اهمیت و ضرورتی دارد. این فصل، در صدد است با بهرهگیری از گزارههای روایی و دینی دریابد که: ملک رومان فتان القبور کیست؟ دیدگاه شیعی در این رابطه چیست؟ دیدگاه سنی در اینرابطه چگونه است؟ راههای سهولت عذاب قبر و پرسش و پاسخ آن چه می تواند باشد؟
در این مبحث از کتاب، به بررسی واژگان کلیدی یعنی فرشته فتان القبور و عالم قبر پرداخته میشود:
لفظ «رومان» -به ضم راء- از ریشه «روم» است (طریحی، 1387ش، ذیل واژه مربوطه)، درباره معنای لغوی «روم» گفته شده است: «رام الشیءَ یَرومُهُ رَوْماً و مَراماً و طلبه (ابن منظور، 1419ق، ذیل واژه مربوطه)؛ به معنای قصد و طلب کردن می باشد». البته معنای دقیق «رومان» مانند نام بسیاری از فرشتگان دیگر مشخص نیست. کلمه «فَتَّان»، اسم فاعل از ریشه «فتن» است. اصل کلمه «فتنه» برای نقره بهکار میرود؛ یعنی نقره را در آتش میاندازند تا جنس خوب آن از جنس بدش جدا شود (ازهری، 1382ش، ذیل واژه مربوطه). رومان، نام فرشتهای که در قبر بر مرده ورود میکند و روی آن مانند آفتاب میدرخشد. بسیار فتنه جو (دهخدا، 1377ش، ذیل واژه مربوطه؛ معین، 1382ش، ذیل واژه مربوطه).در نظام هستی، فرشتگان بیشماری وجود دارند که نام برخی از آنها مشخص شده است. در همین راستا، در برخی منابع روایی به فرشتهای در عالم قبر اشاره شده است که نامش «رومان» یا «منبّه»است (هاشمی خویی، 1364ش، ص53). امام سجاد(ع) ضمن بیاناتی- در این زمینه فرموده: پس
از اینکه میّت در قبر قرار میگیرد، این دو فرشته (نکیر و منکر) به سراغ او آمده و درباره خدا، دین، پیامبر و دیگر امور سؤال میکنند. البته فرشتگان دیگری نیز در قبر به سراغ شخص میروند که میتوان به فرشتهای به نام «رَومان» اشاره کرد (صحیفه سجادیه/ دعای3)، نتیجه میشود که علاوه بر فرشتگان نکیر و منکر، فرشته دیگری است که کارکردی در زمینه قبر میّت دارد.
در رابطه با قبر و عوالم آن میتوان گفت، قبر در فرهنگ دینی، در دو معنا به کار رفته است، محلى که بدن مرده در آن دفن مىشود و دیگری جایگاه روح در عالم برزخ. واژه قبر عرب شده گور است که به صورت قُبور نیز جمع بسته میشود. اگر در مورد گور افراد با احترام یاد شود به آن آرامگاه یا مَقبره (جمع: مقابر، مقبرهها) نیز میگویند، اگر گور فرد محل زیارت شود به آن مزار گفته میشود. گور مقدسان و مرشدان دینی را تربت و خاک مینامند. در قدیم برای گور واژه نهفت و واژههایی چونگورگاه و گور جای هم بهکار میرفتهاست (ابن منظور، 1419ق، ذیل واژه مربوطه؛ دهخدا، 1377ش، ذیل واژه مربوطه).
پس از مرگ، روح به جسد مثالى لطیف تعلق مىگیرد که در ظاهر، شباهت کامل به بدنهای اصلى دنیایى دارد و تنعّم و عذاب روح در همین
بدن مثالى خواهد بود و بعید نیست که روح بر اثر پارهاى از آلامى که بر بدن اصلى وارد مىشود نیز متألّم گردد، زیرا قبل از مرگ به آن بستگى و تعلق داشته است، قبر، ثواب قبر، عذاب قبر، گسترش و تنگى قبر، طیران روح در هوا، دیدن خانواده، مشاهده ائمّه طاهرین (ع) به شکل خودشان، مشاهده دشمنان ائمّه (ع) که در عذابند، بر همین اساس است. پس مراد از قبر که در اکثر اخبار آمده، جایگاه روح در عالم برزخ است و این مطلبى است کامل، خواه روح را جسم لطیف بدانیم و خواه به تجرد روح قائل شویم. در تعبیرى دیگر، مرحله قبر دوره آرامش پیش از حشر و نشر و بروز کامل و طَور دیگر وجود است، خواه در زیر خاک دفن شود یا در دریا غرق گردد یا بدنش بسوزد و دود شود.
انسان پس از مرگ وارد عالمی میشود به نام عالم برزخ حیات برزخ و حقیقت باطن همین عالم دنیا است. دنیا ظاهری دارد و باطنی، ظاهر دنیا که بدان عالم مُلک گفته میشود همین دنیای مادی که ما در آن زندگی میکنیم که خصوصیات خاص خودش را دارد (مکان، زمان، مادی بودن...)، همین دنیا باطنی دارد که بعضی خصوصیات عالم دنیا را داراست. مثلاً شکلو اندازه و رنگ و بو در آن عالم هم وجود دارد و لکن ماده در آنجا نیست. صورت مردمان برزخی رنگ و اندازه مشخصی دارد و در آنجا خوشحالی و مسرّت و غضب و نگرانی هست در آنجا نور هست و لکن آنجا ماده نیست، همچنین در بعضی از روایات از همین حیات برزخی به عالم قبر تعییر شده است. در روایتی است
که از امام صادق(ع) پرسیدند: برزخ (عالم قبر) چیست؟ آن حضرت فرمود: قبر از هنگام مرگ آدمی است تا روزی که قیامت میشود (شعرانی، 1393ش، ص42؛ حسینی طهرانی، 1392ش، ج2، ص64). پس مراد از قبر در بعضی روایات این گودال خاکی که بدن میت در آن جا میگیرد، نیست؛ بلکه باطن همین قبر مراد است که همان عالم برزخ است از آنجایی که قبر خاکی جایگاه و محل استقرار بدن جسمانی است و عالم برزخ نیز جایگاه استقرار روح انسان است به عالم برزخ، عالم قبر نیز گفته میشود (حویزی، 1415ق، ج3، ص56؛ حسینی طهرانی، 1392ش، ج3، ص21).
در این باره برخی علما اظهار بیان نمودهاند و آورده شده: اضافه «فتّان» به «قبور» اضافه اسم فاعل به معمولش میباشد، که مضاف آن حذف شدهاست، آنگاه تقدیر عبارت چنین میشود: «فتان صاحب القبور»؛ یعنی فرشتهای که ساکنان قبرها را میآزماید. بنابراین، «رومان فتّان القبور»؛ یعنی فرشتهای که صاحبان قبر را برای امتحان و آزمایش طلب میکند. آنطور که گفته شده است: فرشته رومان، قبل از منکر و نکیر وارد قبر میشود و صاحب قبر را آزمایش میکند، اگر نیکوکار بود منکر و نکیر را آگاه میسازد که هنگام سؤال
با او به نرمى رفتار نمایند و اگر بدکار بوده به آنان خبر میدهد-طبق مستند فوق، عاملی که نظارت بر حالات روحی میت در قبر میکند و نوع برخورد نکیر و منکر را نسبت به میت تعیین میکند، ملک رومان است.
چون روح در عالم برزخ وارد شود، در حالتی که مورد عطای قوه عقل، نفس و حس بوده است، بنابراین تحت سلطه سلطانالعقل که ملک بشیر و مبشر و نکیر و منکر است و سلطانالنفس که ملک فتّان است و سلطانالحس که ملک رومان است، واقع شده و امتحان خواهد شد- طبق بیانات گفته شده- هر کدام از فرشتگان واقع در قبر، مسئولیت خاصی در کنترول امورات میت دارند که ملک رومان را در بخش احساسات میت قرار گرفته. در این رابطه به نظر حکیم شاهآبادی، ممتحن معین شده، ملک رومان است که سلطانالحس و کاشف افعال قوای عامله است و نمیتوان انکار نمود؛ زیرا صریحاً به اشاره نمایش دهد و از این جهت رومان گفته شود (مدنی، 1395ش، ص66؛ شاه آبادی، 1381ش، ص116).
در این بخش به بررسی دیدگاه شیعیان در زمینه ملک فتان القبور پرداخته میشود که در راس آنان شاذان بن جبرئیل از اصبغبننباته گوید: سلمان به من گفت: مرا به گورستان ببر که رسول خدا (ص) فرموده است: "ای سلمان! هنگامیکه مرگت فرا رسد، البتّه مردهای با تو سخن بگوید". چون او را بُردم
و مردهها را صدا زد، یکی جوابش داد، سلمان از مرگ و پس از آن از او پرسید و او داستانهای طولانی و هراسهای بزرگ که بر او وارد شده بود را جواب داد تا اینکه گفت: «چون خاندانم با من وداع کردند و خواستند از قبر من برگردند، پشیمانی مرا گرفت و گفتم: ای کاش من هم برمیگشتم و یکی از گوشهی گور به من پاسخ داد: چنین نیست! این سخنی است که او به زبان میگوید [و اگر بازگردد، کارش همچون گذشته است!] و پشتسر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند! گفتم: "تو کیستی"؟ گفت: "منبه (فتان القبور) هستم". "فرشتهای که خدا مرا به همهی خلقش گماشته تا پس از مرگ آنها را به کردارشان آگاه کنم تا در برابر خدا کارهای خود را بنویسند". سپس مرا کشیده و نشاند و گفت: "کارهایت را بنویس". گفتم: "نمیتوانم آنها را بشمارم". گفت: "آیا سخن پروردگارت را نشنیدهای که فرموده است: اعمالی که خداوند حساب آن را نگه داشته و آنها فراموشش کردند. سپس گفت: "من برایت میگویم و تو بنویس"،گفتم: "کاغذ کجاست؟ " گوشهی کفنم را کشید و کاغذی شد و گفت: "این کاغذ توست"، گفتم: "قلم از کجا بیاورم"؟ گفت: "انگشت سبّابهات". گفتم: "دوات"؟ گفت: "آب دهانت". آنگاه هرچه در دنیا کرده بودم به من دیکته کرد و ریز و درشتی را بهجا نگذاشت، چنانکه خدا فرماید: میگویند: "ای وای بر ما!" این چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته مگر اینکه آن را به شمار آورده است؟!
و [این درحالی است که] همهی اعمال خود را حاضر میبینند و پروردگارت به هیچ کس ستم نمیکند. سپس نامه را گرفت و مهر نهاد و به گردنم انداخت و گویا همهی کوههای جهان را طوق گردن من کردند، گفتم: "ای منبه! چرا با من چنین میکنی؟" گفت: "آیا سخن پروردگارت را نشنیدهای" که میفرماید: «وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتاباً یَلْقاهُ مَنْشُوراً، اقْرَأْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً (اسرا/ 13)؛ و هر انسانی، اعمالش را بر گردنش آوریخته ایم؛ و روز محشر، کتابی برای او بیرون می آوریم که آن را در برابر خود، گشوده می بیند؛ تو خودت کتاب اعمالت را بخوان که خود تنها برای رسیدگی به حسابت کافی هستی»؛ و این خطاب در روز قیامت با توست و تو را میآرند درحالیکه نامهات در مقابل چشمت باز است و خودت گواه خودت هستی». سپس از جلوی چشمانم رفت» (برازش، 1396ش،ج2،
ص110). طبق این روایت- ملک فتان القبور که معروف به رومان هست همان ملکی است که با توجه به گفته های پیشین- با احساسات میتسروکار دارد و مسئول کلیه اعمال های دنیوی میت در قبر و بازگو کردن آنان به وی است.
علامه مجلسی در تکمله روایت فوق آورده است: از عبدالله بن سلام روايت است كه از رسول خدا (ص) - سوال کرد: اولين فرشته اي كه پيش از نكير و منكر داخل قبر ميت شود، كيست؟ فرمود: فرشته اي داخل شود كه وجه و صورت او مثل آفتاب تلالو كند و اسم او رومان است. به ميّت گويد: آن
چه را كه عمل كردي از بدي و خوبي تماما بنويس. پس تمامي كارهايي را كه در دنيا انجام داده مينويسد و چون به گناهان و سيئات خويش ميرسد حيا ميكند. رومان به او گويد: اي گنه كار، در دنيا (هنگام خطا و گناه) از خالق خود حيا نكردي و الان حيا ميكني، پس عمود خود را بلند كند كه او را بزند، عرض كند: "عمود خود را بردار تا بنويسم"، پس در آن صحيفه تمام حسنات و سيئات خود را كتابت خواهد كرد. رومان فرمايد: "مهرش كن"، عرض كند: "به چه چيز مهر كنم". حال آن كه خاتم ندارم؟ مي فرمايد:" او را به ناخن خود مهر كن و آن صحيفه را در گردن او اندازد و تا روز قيامت آويزان كند،" (مجلسی، 1404ق، ج6، ص234) هم چنان كه خداوند فرمود: «و كل انسان الزمنا طائره في عنقه» (اسرا/ 13؛ و هر انسانی، اعمالش را بر گردنش آوریخته ایم). گفته شده: پس از دفن مرده، اولین فرشتهای که در قبر بر او وارد میشود "مَلَک فتان رومان" است. امامسجاد(ع) در دعای سوم صحیفه سجادیه بر این فرشته درود میفرستد. کار این ملک، شمارش و جمع بندی اعمال فرد و تشکیل پروندهای برای اوست که نامه عمل او به حساب میآید. این نامه که جنس و کیفیت آن برای ما ناشناخته است تا قیامت با او خواهد بود. در قیامت همین نامه را میگشایند و محاسبه او بر اساس همین پرونده است (طاهری، 1389ش، ص274)، طبق مطالب بدست آمده- ملک فتان القبور که رومان
مینامند، در زمینه جمعبندی اعمالهای دنیوی میت به قلم خود است که در نهایت کار را به نکیر و منکر واگذار میکند و میرود.
دراین گفتار به بررسی دیدگاه علما اهل سنت در رابطه با ملک فتان القبور پرداخته میشود که ابن حجر همسو با دیدگاه راویان تشیع آورده است:
فتان القبر کلا سه نفر هستند، نکیر و منکر و فرشته رومان و ابن جوزی در حدیث مرفوعی آورده است: فتان قبرها به چهار دسته تقسیم میشوند از جمله: نکیر، منکر، ناگور و رومان، طبق گفته ابن حجر و ابن جوزی فتان القبور اشخاص مشخص شده در قبر هستند. امّا به صورت کلی به مسئله پرداختند و این اسم مبالغه (فتان) را انحصاری ندانستهاند، از آن طرف ابن حنبل در این رابطه آورده: پیامبر(ص) موضوع فتان القبر را یادآورشد در این حیطه عمربن خطاب گفت: عقل های ما(درقبر) باز میگردد؟ پیامبر (ص)در جواب فرمود: بله همان طور مثل امروز. در جایی دیگر ابن حنبل گفته: فتان القبر، یعنی دو فرشته داخل قبر از جمله نکیر و منکر است که انتخان و فتنههای زیادی را دارا هستند، ایمان صادق میخواهد، ریسمان محکمی میخواهد، نیرو همچون سنگ میخواهد (که با آن روبه رو شود) (الهیتمی، 1403ق، ص31؛ ابن حنبل، بی تا، ص175). به تعبیر ابن حنبل فتان القبر یعنی نکیر و منکر که برای باز پرسی مسائل دنیوی افراد حاضر میشوند.
به دیدگاه قرطبی، فتان القبر ممکن از محلی باشد که از جنس گرفتاریها تشکیل شده است (ابن عابدین، 1423ق، ص122) ممکن است قرطبی، فتان القبر را محلی تعیین کرده باشد مانند قبر که فتنه انگیز ترین محل است و اشارهای به فرشته رومان نداشته است. جابر از صحابه رسول الله (ص) در این رابطه گفته: شنیدم از پیامبر (ص)، فرمودند: همانا این امت، مبتلا میشوند به فتنهها در قبرها، طبق گقته- ممکن است مقصود اهل سنت این باشد که با توجه به روایت آمده شده در زمینه قبر، کل فرستگان ماور در بازپرسی قبر از جمله نکیر و منکر و رومان فتان القبر است که این امر با دیدگاه تبن جوزی و ابن حجر (پیشتر گفته شد) هم جهت است.
این گفته، تاجایی پیش میرود که ابو نعیم از پیشوایان اهل سنت میگوید: فتنههای قبر سه نفر هستند: نکیر، منکر و رومان است (حسنی العلوی، 1427ق، ص420، اصفهانی، 1412ق، ص104)، طبق این امرابونعیم سه شخص رو در قبر بازگو کرده است در حالی که سیوطی آورده است: اشخاص حاضر در قبر چهار تن هستند از جمله: نکیر، منکر، ناگور و بزرگ آنان رومان است، ابن اثیر در حدیثی آورده است: قطعا شما فتنهها و گرفتاریهایی در قبر دارید. این حدیث میخواهد مسائل نکیر و منکر و گرفتاریهای سوالات آنها و فراوانی او با فتنه قبر، فتنه دجال، دیگر فتنهها بسیار زیاد است (سیوطی، بی تا، ص72، ابن اثیر، 1399ق، ص410). صهیب
عبد الجبار در کتابش به سخن پیامبر(ص) در این باره بسنده کرده و آورده: پیامبر(ص) فرمود: همه مردگان در گرو اعمالشان سرنوشت دارند و ختم میشوند مگر شهیدان در راه خدا، که ثوابشان در قیامت مشخص است و فتان القبر و گرفتاری ندارند (عبدالجبار، 2013م، ص245).
در این قسمت به بررسی قسمی از مواردی که براساس روایات معصومین (ع)، مایه کاهش عذاب قبر و مشتقات آن میشود پرداخته شده است:
یکی از چیزهایی که سبب آسانی مرگ و عذاب قبر میشود، صدقه دادن است؛ معاذ بن مسلم نزد امام صادق(ع) بود، بحث بیماری به میان آمد،حضرت فرمود: "بیمارهایتان را با صدقه دادن مداوا کنید، همانا صدقه وقت مرگ را به تاخیر میاندازد و لحظات نزدیک به مرگ و قبر را آسان میکند"، باز امام صادق (ع) در این رابطه فرمود: "هرکس جامه ای زمستانی یا تابستانی به برادر خودش انفاق کند، سکره مرگ برایش آسان میشود و قبرش وسعت مییابد." (حرعاملی، 1414ق، ص662؛
محدث قمی، 1384ش، ص5).
شیخ کلینی از امام صادق (ع) نقل کرده: "هرکس سوره زلزال را بخواند، در لحظات مرگ، ملکی در بالای سر او مینشیند و سبب تسلای او میگردد. مداومت بر خواندن آیات سوره آل عمران، تلاوت کردن سوره مومنون در روزهای جمعه، خواندن دعای عدیله و تلاوت سورههای صافات و یس، در آسان شدن سکره مرگ و قبر تاثیر دارد." (فربودی، 1386ش، ص22).
محبت به اهل بیت پیامبر(ص)، تاثیر زیادی در آسان نمود قبر و عذاب آن دارد، مخصوصا ارادت به حضرت علی (ع) چرا که پیامبر(ص) فرمود: «أَلَا مَن أَحَبَّ عَليِّا عَلَیهِ السَّلامُ هَانَت عَلَيهِ سَكَرَاتُ المَوتِ؛ ای علی(ع)، حب به توایمان است و بغض نسبت به تو کفر. هرکس تو را دوست داشته باشد سکره مرگش و قبرش آسان می شود».
مرگ واقعهای است حتمی و برکسی پوشیده نیست، لذا برآنچه که در قرآن کریم و روایات معصومین (ع) ذکر شده، مرحلهای در زندگی پس از مرگ وجود دارد که انسان خواه یا ناخواه با آن روبه رو میشود، در روایات و برخی آیات قرآنی درباره مسئلهی هول مطلع سخن گفته شده، واقعهی ترسناکی که انسان بعد از مرگ با آن مواجه میشود که با خالق اصلی جهان خلقت، خداوند متعال دیدار میکند و اعمال و حقایق نهفتهای که داشته، در آن محل نزد خداوند آشکار و بررسی میشود، یکی از مهمترین دغدغههای انسان این است که این دیدار را نداشته باشد و مورد بازخواست قرار نگیرد، یکی از سختترین مرحلههای بعد از مرگ، هول مطلع است، تعیین و چگونگی مکان و زمان این موضوع از اهمیت خوبی برخورداراست که مورد بررسی قرار میگیرد، این فصل از کتاب درصدد است که با بهرهگیری ازگزارههای قرآنی و روایی در بیابد که
هول مطلع چیست؟ مکان هول مطلع کجاست؟ زمان به وقوع پیوستنش چه وقت خواهد بود؟
در اینجا به بررسی واژگان کلیدی این فصل، یعنی هول مطلع و هراسهایی که میّت در پیشگاه خداوند دارد، پرداخته شده است:
هول، یعنی لرزیدن و تسکین زنگ و ترس است، خوف، وحشتناک، ترسناک و شدید (ابن منظور، 1419ق، ذیل واژه مربوطه؛ معجم اللغة العربیة، 1387ش، ذیل واژه مربوطه)، ترس، بیم (معین، 1382ش، ذیل واژه مربوطه). مطلع، یعنی این برای شما است که هر زمان دیگری را اطلاع پیدا کنید، آگاه، باخبر (ابن منظور، 1419ق، ذیل واژه مربوطه). هول مطلع،" آن چیزی است که مشرف می شوند بر آن از امر آخرت، هول روز حساب امری فوق العاده است، که وحشت زده و وحشتناک است. شخص میترسد به آنچه که انجام میدهد. سرسخت و عجیب است" (زمخشری، 1399ق، ذیل واژه مربوطه؛ معجم اللغه العربیة، 1387ش، ذیل واژه مربوطه).
مکان هولناک، جایی که ترس است، یک مانع مهم، دشوار وحشتناک، زشت و منشأ آتش، که در یک چاه سوخته و نمک و گوگرد انداخته میشود.
امر هول مطلع، مسئلهای است که یا دست انداز است یا آسان، پناه بر هول مطلع، از هول هراسی که آنچه میآید و از آخرت مطلع میشوی، هول مطلع، امری حاضر است و قطعاً نسبت به آرزو هایت نزدیک تر است (زمخشری، پیشین). در بین کلام معصومین (ع) و بزرگان دین، به قضیه هول مطلع میتوان اشاراتی نمود. نقل شده است، عالم مُطَّلَع، محضرحق است كه بنده، مورد یكی ازدو تجلی حق واقع میشود و لذا مُطَّلِع شود برسریره مولی؛ زیرا كه مورد تجلی به رحمت جمالیه میشود، یا مورد تجلی به نقمت جلالیه گردد. این حال، اعظم احوال است و لذا در موقعی كه خاتم انبیاء (ص) برای احوال بعد از موت گریه میكند، اصحاب عرض میكنند: آیا گریه میكنید و حال آن كه خداوند گناه های قبل و بعد شما را آمرزیده است؟ جواب میفرماید: پس كجاست هول مطلع؟ تعبیر به مطلع بنابرقول جرزي، به خاطر این است که گویا مرده منتظرچیزی است و مانند کسی میماند که ازبالا بر او اشراف دارند و از همه چیز او اطلاع دارند (کافی، 1369ش، ج2،ص539- 538).
درحدیثی از ابوعبدالله حضرت امام صادق (ع) ذکر شده است: در آخر شب حضرت از خواب بر میخاستند، صدارا بلند مینمودند به حدی که اهل خانه بشنوند و میگفتند: "اَللّهُمَّ اَعِنّی عَلی هَولِ المُطَّلِعِ وَوَسِّع عَلیَّ ضیقَ المَضجَعِ وَارزُقنی خَیرَما قَبلَ المَوتِ وَارزُقنی خَیرَ ما بَعدَ المَوتِ؛ خدایا کمکم
کن، بر هراس روز قیامت، و فراخ گردان برمن تنگی قبرم را و روزیک کن خوبی پیش از مرگ و خوبی پس از مرگ را". درروایتی از ثامن الحجج حضرت امام رضا(ع) آمده است که فرمودند: امام حسن(ع) درموقع مرگ، گريه ميکرد. به ايشان عرض کردند: شما چرا گريه ميکنيد، در حاليکه جايگاه بلندي نزد پيامبر داريد و بيست مرتبه، پياده به سفرحج رفتهايد و تمام اموال حتي کفشهايتان را سه مرتبه در راه خدا تقسيم کردهايد، فرمودند:" انّما أبکر اخصلتي: لهول المطلع و فراق الأحبه؛ به دوچيزاشک مي ريزم: يکي هول مطلع ودیگری فراق وجدايي ازدوستان". در روایتی از امام صادق (ع) آمده است: اگرهمه آن چه روی زمین است مال من بود، حاضر بودم همه آنها رابدهم اما هول مطلع نداشته باشم (مجلسی، 1404ق، ج 43، ص331؛ نوری طبرسی، 1393ش، ج3، ص221). در حدیثی دیگر از معصوم (ص): خدایا، مرا بر هول مطلع یاری و کمک فرما (محدث قمی، 1384ش، ص 34).
حدیث منسوب به امام علی(ع) وارد شده است که می فرمایند: خود را براي مرگ و پيشامدهاي هنگام آن، پيش از فرا رسيدنش، آماده سازيد. قبل از اين كه مرگ، شما را فرا گيرد، آنچه لازمه رويارويي با آن است را مهيا كنيد؛ چه اين كه، مرگ پايان زندگي است كه منتهي به قيامت ميشود. آري، خود را براي آن چه كه آگاهي داريد، پيش از فرا رسيدنش مهيا كنيد: تنگي قبرها، شدت غم و اندوه، ترس از قيامت، بيمهاي مكرر، به هم ريختنو درهم
فرو رفتن استخوانها، كر شدن گوشها، تاريكي لحد، وحشت از آينده، غم و اندوه در تنگناي گور و پوشاندن آن ازسنگ و خاك (نهج البلاغه/ خطبه 190).
چنانكه ملاحظه ميكنيد، حضرت ضمن برشمردن شدائد و گرفتاريهاي بعد از مرگ، از جمله آنها هول مطلع را معرفي كرده و به مردم براي رويارويي با آن، دستورآماده باش داده است. در کلام دیگری ازمولای متقیان حضرت علی(ع) میشنویم که میفرماید: بعد از مذمت دنيا و مشكلات و ضررهايي كه از آن متوجه انسان ميشود، فرمود: "ثم من وراء ذلك هول المطلع و سكرات الموت و الوقوف بين يدي الحكم العدل؛ پس از گذراندن زندگي دنيا، انسان به چيزهايي مواجه و رويارو خواهد شد، از قبيل: هول مطلع، سكرات مرگ و ايستادن در برابرحاكم عدل (خداي بزرگ)، براي حساب". وقتی فضیل بن عیاض که از صحابی پیامبر(ص) بود، به درب منزل داود طایی، رسید؛ صدای ناله و فریاد شنید، فضیل گفت: ای داود چیست که ناله میکنی؟ داود گفت: اى فضيل! هشت غم مرا از خورد و خوراك و سؤال و جواب بازداشته و به اين روزم انداخته است که یکی از آن ها غم هول مطلع است (نوری طبرسی، 1393ش،ج3، ص223، العرفج، بی تا، باب برزخ). از مجموع اين روايات و سخنان بزرگان، هویداست كه اصل هول مطلع، امري مسلم و انسان پس از مرگ با آن مواجه خواهد شد.
در اینجا به دیدگاه مجلسی دوم و شیخ صدوق پیرامون بحث هول مطلع اشاره می کنیم:
شیخ صدوق در کتاب روایی خود به بحث هول مطلع پرداخته و فرموده: در حديثی وارد شده، وقتى ميّت را به طرف قبر آوردى او را ناگهان داخل قبر مگذار و بدين وسيله قبر و ورود را بر ميّت دشوار و سخت مگردان، چه آن كه قبر، هول مطلع و وحشتهاى عظيمى دارد (ابن بابویه، 1363ش، ج2،ص171).
محمدباقر مجلسی درکتاب روایی خود بحث هول مطلع را به قیامت و روز محشر میکشاند و دیدگاهش نسبت به این کلام این گونه است که می فرماید: هول مطلع یعنی ايستادن در روز قيامت، آن هم در پيشگاه عدل الهى و گرفتارىهاى گوناگون كه پس از مرگ برانسان وارد میشود (مجلسی، 1404ق، ج 44، ص150).
در اینجا به دلایل دیدگاه عالمان در حول محور بحث هول مطلع پرداخته میشود:
شیخ صدوق و برخی علمای بزرگ دین به بحث هول مطلع در قبر و دلالت آن پرداختهاند؛ شیخ صدوق معتقد است که وقتی میّت را به طرف قبر میبرند، هول و هراس عجیبی وجودش را میگیرد، وحشت از سوال و جواب (نکیر و منکر)، دلیلی بر وجود هول و هراس بر میّت در قبر و دلیلی برای وجود هول مطلع در قبر است؛ لذا میفرماید: به درستی که برای قبر، هولهای بزرگی است و حامل آن از هول مطلع، به خداوند پناه میبرد. بلکه میّت را نزدیک قبر بگذارید و اندکی صبر کنید تا استعداد دخول را بگیرد و آمادگی قرار گرفتن در قبر (سوال و جواب) را پیدا کند؛ سپس اندکی او را پیشتر ببرید و اندکی صبر کنید و آنگاه او را در کنار قبر بگذارید (ابن بابویه، 1363ش، ج 1، ص170). بر اساس فرموده شیخ صدوق در این باره، هر چند روح از بدن مفارقت کرده است و روح حیوانی مرده است اما نفس ناطقه زنده است و تعلق او از بدن کاملاً زایل نشده است، و خوف ضغطه قبر و سؤال منکر
و نکیر و رومان فتّان قبور، عذاب برزخهست تا آنکه برای دیگران عبرت باشد و بیندیشد که چنین حادثهای در پیش دارند.
از خاتم انبیاء محمد مصطفی(ص) روایتی وجود دارد که می فرماید: هيچ شبى نمىگذرد مگر اينكه ملك موت ندا مىكند اى ساكنين قبرها براى چه امروز غبطه و افسوس داريد و حال آنكه بر شما هول مطلع ظاهر شد، يعنى ورود در قبر و اطلاع پيدا كردن ازآنچه در مراحل بعد بايد در آن واقع شويد؟ پس مردهها مىگويند: ما افسوس مىبريم بر مؤمنين كه در مساجد خود در دنيا هستند نماز مىگزارند و ما نماز نمىگزاريم، زكات مىدهند و ما نمىدهيم. روزه مىگيرند و ما نمىگيريم از آنچه از مخارج خود و عائله زياد مىآورند، صدقه مىدهند و ما نمىدهيم، ذكر خدا مىگويند و ما نمىگوييم پس چه بسيار است حسرت و افسوس ما برآنچه در خانه دنيا ازدست ما رفت (دیلمی، 1412ق، ص 213).
وقتی ذر از دنیا میرود پدرش به او میگوید: اى ذر خدا تو را رحمت كند، قسم به خدا، تو نسبت به من نيكوكار بودى. در حالى قبض روح شدى كه من از تو راضى بودم، قسم به خدا فقدان تو در من ايجاد سستى نكرده است. و من به جزخدا نيازى ندارم و اگر هول مطلع (ساعت ورود به قبر) كه ساعتى سخت است، نبود دوست داشتم، به جاى تو باشم، اندوهناكى من بر سر نوشت اخروى تو، مرا به خود، مشغول كرده تا كه در فقدان تو محزون باشم. به خدا قسم برمصيبت تونمىگريم، بلكه به حال توگريه مىكنم. اى
كاش مىدانستم كه تو در قبر چه گفتى وبه تو چه گفتند (شهید ثانی، 1374ش، ص 66).
علامه طباطبایی (ره) درکتاب تفسیری خود می نویسد، ذات باری تعالی می فرماید: ای احمد! هر کس از بندگانم، کارش بدست آوردن رضاى من باشد، حق نعمتم را عظيم شمرد، وقتى او را در قبر مىخوابانند، نكير و منكر را بر او نازل كنم، تا بازجوئيش كنند، در حالىكه هيچ اندوهى از مردن و هيچ ظلمتى از قبر و لحد، و هيچ همى از هول مطلع نداشته باشد (طباطبایی، 1374ش، ج1، ص 464).
علامه مجلسی هول مطلع را در قیامت و روز حشر و نشرمیبیند و دیدگاه خود را برگرفته از روایتی منسوب به امام حسن مجتبی (ع) است که حضرت میفرماید: از هراس و ترس هول مطلّع و فراق دوستان گريه میکنم مجلسى میفرماید: مراد حضرت از هول مطلع ايستادن در روز قيامت است آن هم در پيشگاه عدل الهى و گرفتارىهاى گوناگون كه پس از مرگ بر انسان عارض میشود.
به درستی كه خداى تعالى روز قيامت با بندهاش خلوت كند در حالىكه حجابى بين او و بندهاش نباشد و فرمايد بنده من در فلان وقت و فلان وقت چنين و چنان كردى! آيا نميدانستى كه من بر كار تو آگاهم؟بنده من تو
را از آب خنك سيراب كردم و بدن تو را نيرومند گردانيدم و از وسعت روزيم به تو گشايش دادم پس تو نافرمانى مرا نمودى، تا جايى كه بنده از شدّت حياء از خدا آب میشود و عرق او را فرو میگیرد تا حدى كه نزديك میشود از وحشت بميرد، سپس بنده گويد: اى پروردگار! آتش بر من آسانتر است از اين شرمندگى از تو و بندهگانت؛ سپس خداى تعالى و تبارك امر كند كه او را به طرف آتش ببرند، پس بنده میرود و حال آن که سرش را بر ميگرداند و مي گويد پروردگارا ! قسم به عزت و جلالت تو را نافرمانى نكردم از روى استخفاف و سبك شمردن امر تو و گمانم اين بود كه تو مرا میبخشی چنانچه در دنيا بر من پوشانيدى و يقين داشتم كه گناه من به تو ضررى نميرساند و رحمت تو نسبت به من كم نمیآید، پس خداوند میفرمايد: اى بنده من! راست گفتى و اميدت را از رحمت من قطع نكردى، پس البتّه تورا امروز میآمرزم، اى ملائكه من او را به طرف بهشت ببريد (مجلسی، 1404ق، ج 44، ص 150؛ خسروانی، 1352ش، ج5، ص399).
سراى دنيا و لذائذ ناچيز آن و همچنين عالم برزخ در برابر عالم آخرت به قدرى حقير و كوچك است كه چون قيامت كبرى برپا شود و خداوند مردم را در آن روز محشور فرمايد، احوال آنها بطورى است كه تصوّر میکنند مدّت اقامتشان در دنيا يا عالم برزخ نبوده است، مگر پارهاى از يك روز بالنسبه بروز قيامت و طول موقف آن و هول مطّلع و بيم عذاب و عظمتثواب موكّد اين تصوّر است و آنكه يكديگر را كاملا ميشناسند و اعمال يكديگر را در نظر
مىآورند مانند آنكه تازه از هم جدا شدهاند و به هم رسيدهاند ولى به فاصله كمى چنان امر بر آنها دشوار میشود گویا، كسى، كسى را نميشناسد و جز به فکر حال و احوال خود نیستند و معلوم میشود كه چه خسارت و زيانى بردهاند (انصاریان،1396ش، ج2، ص 219).
کسانی که انكار نمودند روز جزا و لقاء پاداش الهى را و نبودند در دنيا از هدايت شدگان به دین اسلام لذا خداوند به رسول مکرمش حضرت محمد(ص) میفرماید: مطمئن باش يا در دنيا ارائه میدهیم به تو عذاب آنها را چنانچه در جنگ بدر ارائه داده شد يا بعد از وفات تو و رجوع آن ها به ما در عالم آخرت به جزای خودشان خواهند رسيد و خداوند بر تمام اعمال و افعال آنها اطلاع دارد (همان).
حضرت سلمان، میفرماید: از شش چيز شگفت مىكنم. سه چيز از شگفتى به خندهام وامىدارد و سه چيز به گريه. آن سه چيز كه به گريهام وامىدارد، دورى ياران محبوب يعنى محمد(ص) و گروه ایشان است و هول مطلع و ايستادن در مقابل خداى عزوجل است و آن سه چيز كه به خندهام وامىدارد، جستجوگر دنيا است كه مرگ به جستجوى اوست و غافل و بىخبرى كه از او غفلت نمىشود و آن كس كه دهان خود را به خنده مىگشايد و نمىداند آيا خداى از او خشنود است يا خشمگين (فتالنیشابوری، 1366ش، ص 764)، براساس گفته صحابی پیامبر(ص)، از اموراتی که موجب
ناراحتی بشر می شود، ایستادن در مقابل کسی که همه اعمال بشیریت را می داند و به آن نظارت داشته و از همه بدتر این است که نمی شود در آن زمان گریزی داشتو از این روایت نتیجه می شود حتی خنده های جزیی در این دنیا باید براساس رضایت الهی باشد.
در اینجا به بررسی دیدگاه علماء در حیطه مسئله هول مطلع پرداخته میشود:
شیخ صدوق و علامه مجلسی هر دو بزرگواران در این امر که بعد از زمان حیات انسانی، یک محل و زمان تعبیه شده که انسان در آن جا بازخواست میشود و باید به سوالات الهی پاسخ دهد، هم اندیشه و هم عقیده هستند و هیچ کدام از این بزرگان این قضیه را رد نمیکنند. آنها معتقداند که در زمان ممات انسان یک واقعهای هولناک و مهیبی بر آن عارض میشود که قابل درک و مقایسه نیست که باید به سوالاتی که از ناحیه خداوند متعال بر انسان وارد میشود، پاسخ دهد و این امر بر همه جامعه بشری تحمیلمیشود. هر دو، واقعه هول مطلع را به دست رسی و دست یابی انسانها و اطلاع پیدا
کردن آنها به همه اعمال و کارهایی که در زندگی دنیوی انجام دادن آن، خبر میدهند.
شیخ صدوق و علامه مجلسی در نگاهی دیگر مسئله هول مطلع را در کمی اختلاف نظر هم دیگر، بیان و توجیه کردهاند که عامل اصلی اختلاف نظر بین این دو، مسئله ظرف مکانی و زمانی قضیه هول مطلع است، لذا شیخ صدوق این مسئله را در مکانی بنام، قبر و سوالات نکیر و منکر جای داده است و بر این مسئله تاکید موکد دارد و میفرماید انسانی که بعد از مرگ وارد قبر میشود شدائد هول مطلع، آن را فرامیگیرد و هول هراس عجیبی بر او محتمل میشود. اما در جایی دیگر علامه مجلسی نظری بر خلاف نظر فوق دارد و میفرماید، مسئله هول مطلع مربوط به مسئله قیامت و روز حشر و نشر انسانی است، و این کار بر کسی پوشیده نمیماند، هول و هراس قیامت، ترس بزرگی به انسان میدهد که باید هول مطلع را در آن محل بیابیم.
عالَم شناسی در دانش فلسفی را میتوان یکی از مهمترین ارکان فلسفه و مشتقات آن به شمار آورد، مخصوصاً هنگامی که ساختار مفهومشناسی، ارتباط نزدیکی با جهانشناسی دنیایی و مثالی برقرار کند، در روایات و سخنان به کار رفته از علماء، مفهوم هورقلیا از بُعد دنیایی و برزخیاش میتوان استنباط کرد که هورقلیا، نام شهری از شهرهای عالم عناصر مثل و از جنس افلاک مثال است و از منظر دنیایی آن نقلی شده که هورقلیا دارای دوشهر است؛ یکی از آنها در مشرق و دیگری در مغرب است، در هر شهر یک هزار شاتر از طلا که در آن هفتاد هزار زبان هر زبانی غیر از زبان صاحب سخنها کاربرد دارد. یکی از پردغدغه ترین امورات جامعه بشری این است که عاملی باشد که واسط بین عالم دنیایی و مثالی قرار گیرد، که به واسطه آن بتواند عالم مثالی را هرچند اندک متوجه شود. از این سو، پرداختن به روایات و اندیشمندان در این حوزه فلاسفه و چگونگی موقعیت دنیایی و مثالی هورقلیا
مورد توجه قرار گرفته است. یکی از بارزترین وجه مشترک بین عالم دنیا با عوالم مثالی، مسئله هورقلیا با وجه دنیایی و مثالی آن میباشد، هر اندازه جامعه بشری بداند که عاملی به نام هورقلیا وجود دارد که مرتبط با عالم مثالی و دنیایی هست به مراتب اهمیت فصل پیشه رو را بالا میبرد.
فصل پیشه رو از منظر روایات معصومین (ع)، اشراقیون، مکتب شیخیه و بررسی هورقلیا از دیدگاه مکتب تشیع و تسنن به این مسئله پرداخته است که مقام و منزلت مادی و معنوی هورقلیا شناخته شود و به مرحله استنباط آن پرداخته شود. این فصل در صدد است، که با بهره گیری از گزاره های روایی و علمی دریابد که: هورقلیا چیست؟ منزلت مادی و معنوی هورقلیا چگونه است؟ دیدگاه روایی اهل تسنن و تشیع در این رابطه چیست؟ مکتب های شیخیه و اشراقیون در این زمینه چگونه است؟
در اینجا به واکاوی مسئله عالم مثالی که فلاسفه از آن عالم هورقلیایی یاد میکنند، پرداخته شده است:
در رابطه با عالم هورقلیا گفته شده، عالم هورقلیایی جابُلْقا و جابُلْسا (یا جابُلق و جابُرس، جابُرسا و جابُلص، جابُلصا)، نام دو شهر مثالی در جغرافیای قدیم به ترتیب در سرحد مشرق و مغرب عالم آمده است، نام این دو شهر را جابَلَق و جابَلَص ضبط کردهاند، محل نشان دهنده سقوط مادهای است (فراهیدی، 1409ق، ذیل واژه مربوطه؛ ابن فارس، 1387ش، ذیل واژه مربوطه). عالم هورقلیا چون فوق این اقالیم است و از حدود ظاهر این اقالیم خارج است، اقلیم ثامنش گویند، عالمی بین عالم جسمانیات و عالم مجردات؛ عالم بالا؛ عالم دیگر؛ عالمی فوق این عوالم (دهخدا، 1377ش، ذیل واژه مربوطه؛ عمید، 1375ش، ذیل واژه مربوطه)، احتمالا از مفهوم فروهر در ایران باستان گرفته شده است. هور قلیا، ظاهراً از کلمه عبری هبل به معنای هوای گرم، تنفس و بخار و قرنئیم به معنای درخشش و شعاع است و کلمه مرکّب به معنای تشعشّع بخار میباشد (معین، 1382ش، ذیل واژه مربوطه؛
ابن خلف، 1393ش، ج4، ص2391)؛ کریم خان کرمانی مینویسد: ترجمه کلمه هورقلیا به معنی ملک دیگر است. برخی گفتهاند هورقلیا معرّب هراکلیا است که لفظ یونانی میباشد (کریم خان کرمانی، 1268ق، ج2، ص151؛ آقا بزرگ تهرانی1403ق، ج25، ص253) قطب الدّین شیرازی میگوید: جابلقا و جابرسا
نام دو شهر از شهرهای عالمعناصر مثل و هورقلیا از جنس افلاک مثل است. پس هور قلیا بالاتر است (سهرودی، 1380ش، ج2، ص494).
این اصطلاح از پیروان آیین صابئی گرفته شده است و در موضوع جسم لطیف که قدیمیان آن را قالب مثالی خواندهاند به کار برده است (آقا بزرگ تهرانی،1403ق، ج25، ص253). حسین اناری مینویسد: هورقلیا، لغت زبانی است که صاحب آن را صبی - صابئی مینامند و اکنون در بصره و اطراف آن زیاد هستند هورقلیا، عالمی است از عوالم که خداوند خلق فرموده است. مراد از آن عالم اجمالاً عالم امثال است یعنی عالم صور، اگرچه در مقام تفصیل، سماوات آن عالم را هورقلیا و ارض آن عالم را جابلقا و جابرسا میگوییم، ولی گاه در کلام حکما کل آن عالم را با جمیع مراتب عالم هورقلیا میگویند و گاه اقلیم هشتم میگویند به این مناسبت که حکما و علمای قدیم این زمین را بر هفت اقلیم و هفت قسمت قرار دادهاند و عالم هورقلیا چون فوق این اقالیم است و از حدود ظاهر این اقالیم خارج است، اقلیم ثامنش میگویند (فضایی، 1392ش، ص52؛ ابراهیمی کرمانی، 1367ق، ص 61). مراد از عالم هور قلیایی همان عالم امثال است و چون عالم امثال بر دو قسم است: اول و آخر، گفتهاند. عالم امثال، یا خیال منفصل، یا عالم برزخ بین عالم عقول و عالم مادّه، چیزی است که عارفان و فیلسوفان اشراق به آن معتقدند.
در اینجا به بررسی ظرف مکانی و مادی هورقلیا با توجه به متون های علمی پرداخته میشود:
در کتب علمی به بررسی جا و مکان دنیایی هورقلیا، به صورت اجمالی پرداخته شده است؛ لذا گفته شده: عالم دنیا هفت اقلیم دارد که به ترتیب، یاجوج، ماجوج، روم، صین، زنج، قوم موسی وَاقلیم بابل است؛ لذا مجلسی مینویسد: شاید مقصود از اقالیم دنیا، به اعتبار اصناف مردم و اختلاف رنگها و صورتهای آنها باشد. مقصود از اقالیم بابل، عرب و عجم است. چین شامل ترک ها میشود، زنج شامل هند. شاید هم مقصود از اقالیم، بیان شگفتیهای اصناف مختلف مردم باشد که این مناسبتر است. مراد از قوم موسی، اهالی (هورقلیا) جابلقا و جابرساست (مجلسی، 1404ق، ج57، ص118). با این وجود یکی از اقلیمهای هفتگانه در دنیا را متعلق به هور قلیایی دانستهاند که با اسم مکانی جابلقا و جابلسا شناختهتر است.
اگر بخشی از عالم ماده و دنیایی، عالم هورقلیا نامیده شود که میان آن عالم با عالم صورتهای خیالی که عالم مثال نام دارد فرق باشد بهتر خواهد بود. هرچند هورقلیا به زبان حکماء فارسی، عالم مثال یا آسمانهایآنجاست.
جابُلْقا و جابُلْسا، در سرحد مشرق و مغرب عالم دنیایی وسعت دارد لذا آمده است، صورت سریانی آنها را مِرْقیسیا و بِرْجیسیا دانسته است (ملاصدرا، 1981م، ج1، ص138؛ مروارید، 1410ق، ج1، ص68). در برخی متون معتقد به عربی بودن واژه هورقلیا و همچنین جابلفا و جابلسا ندارند که گفته شده، این دو نام عربی نیستند، زیرا در عربی دو حرف «ج» و «ق» و نیز «ج» و «ص» در یک کلمه جمع نمیشوند. همچنین در تامل با آیات سوره قاف گفته میشود، قاف کوهی است که دنیا را در نوردیده است و همان معنای عالم مثال است که انشعاب پیدا کرده به سوی عالم هورقلیا و عالم جابلقا و جابرصا، یعنی حتی عالم هورقایا آنقدر دنیاوی است که از عالم مثال هم پائینتر است و از طرف بالا و تجرید و آسمان فرع بر آن است (ملاصدرا، 1981م، ج1، ص138).
نگاه روایی به مسئله عوالم مثال و هورقلیا بحث را مستحکمتر میکند اگرچه بعضی از علماء دین مسئله هورقلیا را جز عالم مثالی میپذیرند و جایگاهی فراتر به آن میدهند لذا عالم مثالی، عالم متوسطی میان دنیا و آخرت است که مردگان تا قیامت در آن بسر میبرند. پس از اثبات وجود روح مجرد و بقای آن پس از مرگ و تخلیه بدن، این مساله اساسی مطرح میگردد که ارواح پس از مرگ و خارج شدن از قالب اجسام بدنی در کجا زندگیمیکنند؟ آیا عالمی
به نام برزخ که واسطه بین عالم دنیا و عالم آخرت است وجود دارد؟ یعنی ما در سلسله عقاید خود و ملاحظه مراحل تکاملی انسان ها قبل از این دنیای مادی، نطفه بودیم و قبل از نطفه، عناصری در زمین و بعد از نطفه به صورت انسانی در آمدیم و در دنیا زندگی میکنیم. آیا بعد از این دنیا هم به عالم دیگری وارد میشویم به نام عالم برزخ یا نه؟ کلمه برزخ در لغت به معنای فاصله و حائل میان دو چیز را گویند، در معنای کلمه برزخ چنین مینویسند: عالم مثالی حائل بین دو شیء است، روایتی از معصومین (ع) چنین یاد شده است، از عالم مثالی شماها ترس داریم. پس مراد از برزخ در این روایت بین دنیا و آخرت از هنگام مرگ تا رستاخیز میباشد پس کسی که میمیرد، داخل برزخ میشود (طریحی، 1387ش، ج2، ص430)، این کلمه در قرآن چندین بار ذکر شده است. روایتی از امام صادق(ع) وجود دارد که میفرماید: برزخ قبر است، برزخ ثواب بین دنیا و آخرت است و نیز این سخن حضرت که میفرماید؛ به خدا سوگند از برزخ شما میترسم، راوی پرسید برزخ چیست؟ فرمود؛ قبر است، از هنگام مرگ تا روز قیامت (حویزی، تفسیر نور الثقلین، بی تا، ج3، ص553). دیدگاه روایی کلاً در این بخش به دو دسته کلی اهل تسنن و اهل تشیع مورد واکاری قرار گرفته که به آن میپردازیم.
دانشمندان و علمای شیعه مخصوصا ائمه اطهار(ع) به بررسی هورقلیا و دو شهر نام برده شده از آنها یعنی جابلقا و جابلسا پرداختهاند، لذا از امام صادق (ع) نقل شده است که حضرت علی (ع) فرمود: بین جابلقا و جابلسا، دو شهر در شرق و دیگری در مغرب وجود دارد، آنها به مردم دین نمیآموزند، مگر اینکه آنها را به خدا و اسلام دعوت کنند و محمد(ص) را تصدیق کنند و کسانی که تسلیم نشدهاند، کشته میشوند تا بین شرق و غرب دنیا باقی نمانند (مجلسی،1404ق، ج54، ص253). با بررسی این روایت برداشت میشود حتی در این دو شهر نام برده از هورقلیا، انسانهایی مشغول زندگی و حتی پرداختن به امورات دینی مخصوصاً گسترش دین مبین اسلام هستند.
در رابطه با این موضوع امام باقر(ع) میفرماید: همانا خداوند متعال هفت عالم را آفرید که از بنی آدم نیستند و زندگی میکنند در عالمشان سپس خلق کرد خداوند متعال آدم ابوالبشر را و نسل و ذریه او را (همانجا، ص320). در چنین روایتی معلوم میشود، عالم دیگری وجود دارد که از نسل و ذریه آدم ابوالبشر نیستند و احتمال داده میشود که عالم هورقلیا آن مکان باشد. باز از همان بزرگوار نقل شده است: کسی از امام علی (ع) در باره وجود موجوداتی شبیه انسان در آسمان و زمین سوال کرد و حضرت پاسخ داد: بله، چنین موجوداتی وجود دارد. ملائکه، جنها، نسناس، از طبقهبندیشده موجودات هستند. گفته شده: نسناس موجوداتی شبیه جنها هستند که در میانه زمین
جای داده شدهاند. اینها نیز تقدیس خدای تعالی را میکنند. البته شماری از آنها هم روی به تمرد از حق تعالی گذاشتهاند و اهل گناه شدند. امّا به جز اینها هم خداوند خلقی دارد که نه جن هستند و نه نسناس، اینها نه شهوتی دارند و نه زن در میانشان هست، نه حیوان هستند. اینها را خداوند در دو نقطه در مشرق و مغرب (جابلقا و جابلسا) جای داده است (همان، ص324).
از ابی سعید نقل شده است که امام حسن مجتبی (ع) فرمود: خداوند شهری در شرق و شهری در مغرب دارد(جابلقا و جابلسا) که روی هر دیوار آهنی در هر دیوار هفتاد هزار کرکره طلا از هر کرکره هفتاد هزار زبان وارد میشود، فرزند پیامبر و غیر از برادرم، من برهان آنها هستم (بوصیری، 1361ش، ص5). این روایت به کرامت و بزرگی هورقلیا از نظر وسعت و عظمت پرداخته است، در همین موضوع روایتی از مولای متقیان، امام علی(ع) نقل شده است، میفرماید: سپس خداوند اراده کرد آن دو شهر را (جابلقاوجابلسا) به دو بخش تقسیم کند و او از ابتدای خورشید از پشت دریا تقسیم کند و ده هزار فرسخ در دوازده هزار فرسخ و دیواری از آهن ساختهاند که زمین را به بهشت میخرد و سپس در آنها ساکن میشود و بخش دیگر آن در پشت خورشید از پشت دریا و این واقعیت که آنهاشهری دارند که بنام جابلقا به طول دوازده هزار فرسخ در دوازده هزار فرسخ و جهان بنا شده است. آن ها دیواری از آهن را به آسمان بریدهاند و بخش دیگر در آن ساکن هستند. امام
حسین (ع) وقتی در کربلا در مقابل جبهه دشمن قرار گرفت به لشکر اصحاب ابن زیاد فرمود: چه شده عليه من قيام كردهاید و دشمنان مرا يارى مىنمائيد؟ سوگند به خدا اگر مرا بكشيد حجت خدا را كشتهايد و بدانيد در ميان جابلقا و جابرسا، پسر پيغمبرى كه حجت خدا بر خلقش باشد جز من نيست. حضرت علی(ع) از پیامبر(ص) نقل میکند: خداوند یک زمین سفید دارد که در آن خورشید طلوع میکند، سی روز مملو از خلقت خداوندی که نافرمانی کند وخدا از چشم پوشی سرپیچی نمیکند آنچه میدانید این است که خداوند شیطان را خلق کرده و سپس آنچه را که نمیدانید بخوانید و آفرید و خدا حقیقت زمان را با انواع ملل ذکر شده میداند مانند، تاویل، هاویل، یاجوج، ماجوج، جابلقا وجابلسا (قطب راوندی،1409ق، ص501؛ مقدسی،1919ق، ج2، ص74).
در بصائر الدرجات، بابی تحت این عنوان که مردمانی، پشت مشرق و مغرب هستند، امامان را میشناسند و از دشمنان آنان بیزاری میجویند، چندین روایت در باره دو شهر، آمده است که یکی در مشرق و دیگری در مغرب قرار گرفته. در برخی از آنها، نام جابلقا و جابلسا آمده، اما در برخی دیگر به اسم از آنها یاد نشده هرچند همان وصف آمده است. روایتی که نام جابلقا وجابلسا درج شده، فقط منحصر به این روایات شیعی نیست؛ بلکه ازمنابع دیگر همآمده است. امام صادق (ع)، نقلی از امام حسن (ع) آوردند که فرمود: دو شهر، یکی از آنها در مشرق و دیگری در مغرب است که آهم سوتر
هستند، در هر شهر یک هزار شاتر از طلا که در آن هفتاد هزار زبان هر زبانی غیر از زبان صاحب سخن و من میدانم که تمام زبانها و آنچه در آنهاست، و بین آنها و دیگران آنچه را که آنها استدلال است حسین(ع) برادر من است.(1)
خطیب و علمای اهل سنت هم اشاراتی به مکان هورقلیا و دو شهر آن یعنی جابلقا و جابلسا در کتب علمی و روایی خود آوردهاند. داستانی که تقریبا متفاوت با روایاتی است که در منابع شیعی آمده است که در موردی ضمن سوالات مختلفی که یهودیان از رسول الله (ص) پرسدهاند از جمله در باره جابلقا و جابلسا (هورقلیا) این سوال و جواب ذکر شده: امّا آنچه پرسيدند از حديث جابلقا و جابرسا و تارس و تافيل. پیامبر(ص) فرموده: اینها مخلوقات الهی هستند كه خداى عزّ و جلّ آنها را در کوه قاف آفریده است. همچنین رسول الله (ص) فرمود: من يعلم ما بين جابلقا و جابرسا؟(2)و سپس در ادامه فرمود: آنها از فرزندان آدم نيستند.پیامبر(ص) فرمود: شب معراج جبرئیل مرا سوى هورقلیاییها برد، من دين خود را به آنها عرضه كردم،
دين من را قبول کردند و من خلیفه آنها
شدم،(1)داستان جابلقا و جابلسا به نوعی با یاجوج و ماجوج و نیز مالوق و ماسوق هم در پیوند است و در آنجا ضمن سوالاتی که از رسول (ص) شده و پیامبر (ص) جواب داده، چنین آمده است: از جمله این سوال آمده است: از داستان یاجوج و ماجوج از ایشان پرسیدند؟ رسول الله (ص) فرمود: همان شب معراج، جبرئیل مرا به سوی یاجوج و ماجوج برد و من دين خويش را بر آنها عرضه کردم امّا دين من را نپذيرفتند، آنها به دوزخ رفتند و اين ياجوج و ماجوج نيز از فرزندان آدماند. اما آنچه از حديث مالوق و ماسوخ پرسیدند: ملتی از اهل دشت و دشتستان و وحشى باشند، صورت آنها مانند صورت مردم باشد و پوشش آنها از گياه باشد و آنها به مشرق زمین بروند، مردمان آنها را شکار كنند و بكشند و بخورند.؛ امّا ماسوخ دوال پاى باشد، خلقى باشند بر مثال ديوان و آن ها را صيد كنند و بكشند و بخورند و آدمى نيستند ولی مسخ گشتهاند و از بهر آن ماسوخ آنها را میگویند.(2)بر طبق این روایات معلوم میشود اهل سنت دروازه جدیدی بر خط علمی هورقلیایی کشیده و از داستانهای معراج رفتن پیامبر(ص) در وصف هورقلیا بحث میکنند.در جای دیگر در باره یاجوج و ماجوج آمده است، رسول االله (ص) در روایتی درست كه ياجوج و ماجوج از آن وقت كه ذو القرنين آن سدّ آهنین را
احداث کرد از بهر آنها تا در اين سو نتوانند بیایند، هر روزى میآمدند و از بامداد تا شامگاه آنها را میکشتند و مىسوززاندند و چون شامگاه میآمد دست بردار بودند و میگفتند: صبح میآییم و اين را سوراخ كنيم و همه را بكشيم و بخوريم. اصل اين ياجوج و ماجوج از پسر نوح یافته شده است که از آن دو پسر داشت يكى ياجوج و دیگری ماجوج و تعداد آنها بسيار است از جهت آن كه از آنها افرادی هستند كه پنجاه و شش فرزند بياورد، و آنها هم چنان كه آدمها میمیرند، نمیمیرند، همگی كافرانند و مسلمان نيستند. و شب معراج جبرئیل، پیامبر (ص) را به سوی آنها برد و دین اسلام را بر آنها عرضه کرد؛ ولی هيچ نپذيرفتند و مسلمان نشدند. پیامبر (ص) سپس رو به سوى جابلقا و جابرسا برد و اسلام بر آن ها عرضه كرد و آنها پذیرفتند و مسلمان گشتند (همان).
در روایتی منسوب به پیامبر(ص) آمده است: خداى عزّ و جلّ دوش جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل هر یک را با هفتاد هزار فرشته فرستاد و بُراق (نام مرکب آسمانی است که پیامبر(ص) درسفر شبانه معراج، مسیر را به وسیله آن پیمود) از بهشت آوردند و مرا از مكه به بيت المقدس بردند و انبیاء را حشر كردند و من آنها را دیدم و سلام كردم و همه را تحیت كردمو در راه ديدم آنچه ديدم. آنها را همه کرامت ياد كردم. و به افق اعلى رسيدم و به دوزخ رسيدم و همه دركات و انواع عقوبات دیدم و بهشت دیدم و سدره المنتهى
(نام درختی در آسمان هفتم، این درخت کنار بر فلک هفتم که منتهای اعمال مردم، نهایت رسیدن علم خلق و منتهای رسیدن به جبرئیل است) دیدم و حجاب نور و حجاب ظلمت دیدم و عرش و كرسى و لوح و قدم را دیدم هر چه هست همه را دیدم و گفتم به خدای خودم آنچه گفتم و يافتم آنچه يافتم و بازگشتم و در بازگشتن به جابلقا و جابلسا (هورقلیا) رسيدم و ملكوت هفت آسمان و هفت زمين و آنجا فرشته مقرب و هيچ پیغمبر مرسل نديدم همه جای آنجا را دیدم و بهره بردم (مجلسی، بحارالانوار، 1404ق، ج18، ص319).
در این مبحث به بررسی معنوی و مقام مثالی هورقلیا پرداخته می:شود:
مقصود از اشراقیون که هورقلیا را اقلیم هشتم شمرده اند، این است که تمام عالم جسمانی، به هفت اقلیم تقسیم میشود و عالمی که مقدار داشته و خارج از این عالم باشد، اقلیم هشتم است. خود آن اقلیم نیز، به هفت اقلیم قابل تقسیم است، امّا چون آگاهی و دانش ما از آن اقلیم اندک است، آن راتنها یک اقلیم قرار دادهاند (ابن هروی، 1363ش، ص222). درباره جابلقا و جابلسا نیز باید گفت: هرچند این دو واژه غالبا با هم ذکر میشوند ولی در حقیقت دو
شهر جداگانه هستند، جابلقا در جانب شرق ارواح واقع است که برزخ است میان غیب و شهادت و مشتمل است بر صور عالم و جابلسا شهری است در غایت بزرگی در مقابل جابلقا که ارواح بعد از مفارقت نشئات دنیویه باید در آنجا باشند و صور اعمال و اخلاق حسنه و سیئه که در دنیا کسب کردهاند در آنجاست؛ زیرا که مردم جابلسا به حسب اعمال و اخلاق ردیّهیی که در نسئت دینویه کسب کردهاند
با این بررسی میتوان گفت: اشراقیون شهر جابلقا و جابلسا را دو واژه و دو شهری که از هم مجزا هستند در نظر گرفتند لذا قطب الدین شیرازی میگوید: جابلقا و جابلسا را رسول خدا (ص) بیان کرده است و هیچ کس حتی انبیاء و اولیاء (ع) با بدن عنصری، نمیتوانند وارد این عالم شوند (کربن، 1370ش، ص105؛ سهروردی، 1380ش، ص556) ارض ملکوت هورقلیا، ارض نورانی آیین مانوی در عالم ملموس اما ورای حس است و با عضوی که خاص چنین ادراکی باشد، شناخته می شود. و به نوعی از مسیحیت و اندیشه مسیحیان درباره جسم لطیف داشتن عیسی (ع) متاثر است، هرگاه خداوند متعال با اسم بصیر بر سالک مرتاض متجلی گردد اموری را میبیند که دیگران نمیبینند و هر گاه با اسم سمیع براو تجلیکند اموری را میشنود که دیگران نمیشنوند و این شنیدنیها و دیدنیها همهاش هورقلیائی است؛ یعنی حقیقت دارد عینیت دارد و آشکار است و مشاعر ظاهری تابع آنهاست و
پیچیده در زیر آن مشاعر نورانی است. سهروردی در حکمت اشراق گوید: گاهی(اهل اشراق) با بدنهایی به سوی آسمان پرواز میکنند و به بعضی از آقایان عالم بالا ملحق میشوند و این احکام اقلیم هشتم است که در آن جابلقا و جابرسا و هورقلیائی است که دارای امور شگفت انگیزی میباشد (فضایی، 1392ش، ص52؛ سبزواری، 1394ش، ص61).
عارف بزرگ محمد لاهیجی در شرح این بیت شبستری که: "بیا بنما که جابلقا کدام است، جهان شهر جابلسا کدام است" گفته است: در قصص و تواریخ مذکور است که جابلقا شهری است در غایت بزرگی در مشرق و جابلسا نیز شهری است به غایت بزرگ و عظیم در مغرب، در مقابل جابلقا و ارباب تاویل در این باب سخنان بسیار گفته اند؛ آنچه بر خاطر این فقیر قرار گرفته، بیتقلید غیری به طریق اشاره دو چیز است، یکی آن که جابلقا عالم مثالی است که در جانب مشرق ارواح واقع است که برزخ است میان غیب و شهادت و مشتمل است بر صور عالم. پس هر آینه شهری باشد در غایت بزرگی و جابلسا عالم مثال و عالم برزخ است که ارواح بعد از مفارقت نشاه دنیویه در آن جا باشند و صور جمیع اعمال و اخلاق و افعال حسنه و سیئه که در نشاه دنیا کسب کردهاند، چنانچه در احادیث و آیات وارد است درآنجا باشند. این برزخ در جانب مغرب اجسام واقع است و هر آینه شهری است در غایت بزرگی و در مقابل جابلقا است. خلق شهر جابلقا الطف و اصفایند، زیرا خلق شهر جابلسا به حسب اعمال و اخلاق ردیه که در نشاه دنیویه کسب کردهاند، بیشتر
آن است که مصور به صور مظلمه باشند. اکثر خلایق را تصور آن است که این هر دو برزخ یکی است، اما باید دانست که برزخی که بعد از مفارقت نشاه دنیا، ارواح در آن خواهند بود، غیر از برزخی است که میان ارواح مجرده و اجسام واقع است، زیرا که مراتب تنزلات وجود و معارج او دوری است، چون اتصال نقطه اخیر به نقطه اول، جز در حرکت دوری متصور نیست.
و آن برزخی که قبل از نشاه دنیوی است، از مراتب تنزلات او است و او را نسبت با نشاه دنیا اولیت است و آن برزخی که بعد از نشاه دنیویه است، از مراتب معارج است و او را نسبت با نشاه دنیوی آخریت است. معنای دوم آن که شهر جابلقا مرتبه الهیه که مجمع البحرین وجوب و امکان است باشد که صور اعیان جمیع اشیاء از مراتب کلیه، جزویه، لطایف، کثایف، اعمال، افعال، حرکات و سکنات در او است و محیط است "بما کان و ما یکون؛ هر آنچه که بوده و نبوده" و در مشرق است، زیرا که در یلی مرتبه ذات است و فاصله بین آنها نیست، شموس و اقمار و نجوم اسما و صفات و اعیان از مشرق ذات طلوع نموده و تابان گشتهاند و شهر جابلسا نشاه انسانی است کهمجلای جمیع حقایق اسمای الهیه و حقایق کونیه است. هر چه از مشرق ذات طلوع کرده در مغرب تعین انسانی غروب نموده و در صورت او مخفی گشته است.
گفتهاندعالم مثال دارای دو مرحله است، اول مثال در قوس نزول که بین غیب مطلق و شهادت مطلق قرار دارد. این عالم را برزخ قبل از دنیا مینامند
و به وسیله قاعده امکان اشرف، اثبات میگردد. این مثال را جابلقا گویند، دوم مثال در قوس صعود است که بین دنیا و آخرت قرار دارد و "کما بداکم تعودون؛ بار دیگر به سویش باز آیید" و پس از افول و غروب نفس ناطقه از این بدن ظلمانی، نفس وارد عالم برزخ شده و از آنجا به قیامت کبری میرود، این مثال را جابرسا گویند (لاهیجی، 1390ش، ص134؛ کریم خان کرمانی، 1268ق، ج2، ص151)، ملاهادی سبزواری مینویسد: عبارات را دارد در معاد انسانهای متوسط به بدنهای مثالی منتقل میشوند که آن ابدان مناسب اخلاق و چگونگیهای نفسانی آنها است، تا اینکه میگوید، سپس وارد عالم عنصری میشوند که در آن جابلقا و جابلسا تا هورقلیا افلاک عالم مثال میباشد و دربارۀ کمال قوّۀ متخیله مینویسد: کمال قوّۀ متخیله این است که آن قدر نیرومند گردد که در بیداری عالم غیب را مشاهده کند پس در نتیجه صورتهای زیبا و صداهای خوش را در مییابد که این ادراک اگر به طور جزئی باشد در مقام هورقلیا است و گرنه ازعوالم باطنی دیگر خواهد بود (ابن ابراهیم شیرازی و نورانی، 1381ش، ص476).
شهاب الدین سهروردی معتقد است در نظام هستی، علاوه بر عوالم عقول، نفوس و اجسام که مشائیان نیز به آنها قائل بودند، به عالم دیگری عقیده دارد که عالم مثال یا عالم خیال یا مثل (صور) معلّقه نامیده میشود. وی
میگوید: عالم خیال یا مثال، مرتبهای از هستی است که از ماده مجرد است، ولی از آثار آن بر کنار نیست؛ یعنی مرتبهای که میان محسوس و معقول، یا مجرد و مادی است و به همین دلیل برخی از خواص هر دو حوزه را دارا است. یک موجود برزخی یا مثالی، موجودی است که در عین این که از کم و کیف و همچنین وضع و سایر اعراض برخوردار است از ماده مجرد می باشد (دینانی، 1393ش، ص363).
شیخ اشراق معتقد است گذر و عبور از عالم محسوس به عالم معقول، بدون واسطه امکانپذیر نیست. پس باید عالمی میان این دو عالم باشد که هم از خواص محسوسات بهرهای برده باشد و هم از خواص معقولات. او این عالم میانی را مثال یا خیال می نامد که در مراتب معرفتی، منطبق بر ادراک خیالی، مابین ادراک حسی و ادراک عقلی است؛ این امر بدین معناست که شیخ اشراق (سهروردی) صور خیالی را صور قائم به ذات دانستهو آنها را از نوع صور منطبعه و دارای مکان و محل نمیداند، بلکه این صور را در جهان خارج از نفس موجود به شمار میآورد. به زعم او، صور خیالی نه در عالم ذهناند و نه در عالم عین، بلکه در عالم مثال یا خیال منفصل جای دارند (سهروردی، 1380ش، ص517) به عبارت دیگر، صور خیالیه موجود و محققاند امّا نه در عالم عینی و نه در عالم ذهن. این صور در عالم عقول نیز هستی ندارند؛ چون
در عالم عقول بُعد و کم و کیف راه ندارد. پس باید گفت صور خیالیه در موطن و عالم دیگری جای دارند که همان عالم مثال یا خیال منفصل است.
وی علت وجودی عالم خیال را برخی از عقول متکافئه که آنها را عقول عرضیه مینامد، به شمار آورده است. در عالم مثال، صور جوهریه تمثل پذیرفته و با شکلهای گوناگون ظاهر میشوند؛ چرا که اختلاف اشکال و تفاوت هیأت در عالم خیال یا مثال، به وحدت شخصیه یک فعلیت جوهر، لطمه وارد نمیآورد. مثلاً وقتی گروهی از اشخاص در باره یک شخصیت تاریخی به بررسی میپردازند، تصورات آنان نسبت به این شخصیت تاریخی، یکسان و یک نواخت نیست، ولی این مسئله نیز مسلم است که همه این اشخاص درباره یک شخصیت تاریخی معیّن سخن گفته و تصورات گوناگون آنان به وحدت شخصی این شخصیت تاریخی لطمه وارد نمیآورد. پس صور مختلف و اشکال گوناگون یک شیء با وحدت جوهری آن منافی نبوده و یک شیء میتواند با صور متفاوت تمثیل یابد (دینانی، 1393ش، ص364).
قطب الدین شیرازی می نویسد، خیال، سواى حس مشترک است؛ زیرا خیال نگهبان صور است و حس مشترک قوه قبول صور است. به نظر ملاصدرا، عالم خیال، جوهر مجردی از بدن و این عالم است ولی مجرد عقلی نیست، بلکه یک موجودی است در عالم ادراکی جزئی و یک نشئه جوهری است که قائم
به ماده و مظهر دیگری نیست، بلکه یک عالم عینی مستقلی است که همین وجود عینیاش، عین شعور و ادراک و صور خیالیهای میباشد که در حضور و بقائش محتاج به حضور ماده جسمانی نیست، بلکه فقط مانند آینه مخصوصی است که نفس را برای تصویر صوری در عالم خاص ادراکی آماده میسازد و زمینه این تصویر را برای نفس فراهم میکند، پس عالم دیگری غیر از عالم طبیعت و حرکت است که صدرا احوال عقاب و ثواب و پاداش و کیفر و بعث و برزخ را بازگشت به آن مىداند. از نظر صدرا خیال منفصل به وجهى همان عالم مثال است و در مقابل خیال متصل (در نظر شیخ اشراق) است (ابن سینا، 1378ش، ص39؛ سجادی، 1387ش، ص233).
طبری ارتباطی بین خضر (ع)، ذوالقرنین و جابلقا برقرار کرده که در پایان میگوید: خضر از سرهنگان ذو القرنين بود و ذو القرنين چنان خبر يافته بودكه در محل تاریکی آب حيات است كه هر کس آن آب میخورد هرگز نمیمرد و ذو القرنين به طمع آب جایی تاریک رفت تا آب حیات بخورد، پس از آن كه همه جهان مسخّرحضر شد، و به مشرق رسيده بود كه آفتاب از آن جا بر مىآيد و به مغرب رسيده بود كه آفتاب آنجا فرو مىشود، همه جهان را گرفته بود و در بند گرفتاری نبود مگر زندگانى دراز. پس بلند شد و لشگر را برگرفت و به مغرب كه آفتاب غروب میکرد گذشت، و شب وارد شد به طمع آب
حيات، این ماجرا را به سپاه خودش كه با او بودند نگفته بود كه این محل تاریک درآن بچه كار مىرود، و و به آن ها گفته بود كه من به جابلقا و جابرسا خواهم رفت در كوه قاف و آن جا خودش نمیتوانست برود ولی سپاه خودش را چنين گفته بود. و به آنها گفته بود كه هر كجا (آب بيابيد) مرا آگاه كنيد. پس خضر(ع) آب پیدا کرد و تشنه بود و از آن آب نوشید، پس از آن آمد و ذو القرنين را آگاه كرد كه من آب يافتم. و ذو القرنين برگشت و آب را طلب کرد و هيچ کجا پیدا نکردند، و هفت شبانه روز می گشتند و باز نيافتند.
پس چون آب پیدا نکردند، گفت: بروم به جابلقا و جابرسا و آن خلقان را كه در آن زندگی میکنند ببينم تا چگونهاند؟ و آنها را ايمن كنم از هر ناامنی پس رفت و چند فرشتهاى بر مثال آدمى پيش او باز آمد و گفتند: کجا میروی ای ذوالقرنین؟ ذو القرنين گفت: من برای آب حيات آمده بودم و نيافتم و اكنون به جابلقا و جابرسا خواهم رفت تا آن خلقان را بينم وايشان را از تارس و مارس و تافيل (موجوداتی که ساختار خلقتی آنان با انسان متفاوت است و اسلام نیاوردند) ايمن گردانم هم چنان كه مردمان مشرق را ايمن گردانيدم از ياجوج و ماجوج. فرشته گفت: برگرد كه تو آنجا نمیتوانی بروی، آنجا برای تو خوب نیست كه ياجوج و ماجوج آدمى بودند مثل خودت و مردمان جابلقا و جابرسا آدم نيستند و تو به آنها نمیتوانی بحث کنی و خداى عزّ و جلّ آن خلقان را از چيزى ديگر آفريده است.
ذو القرنين دانست كه آن فرشتهای است كه او را نصيحت میكند و همان روز برگشت و از ظلمات بيرون آمد و آب حيات پیدا نکرد و به جابلقا و جابلسا نرسيد، در راه حرکت، اجلش رسید و از دنيا رفت، او را در تابوت قرار دادند و به یونان بردند و سپاهش همگی پيش پسرش رفتند، نام آن پسر، اسكندر بود و او سپاه و لشگر را نپذيرفت و قبول نكرد، گفت: پدرم خیلی از من جوانمردتر بود، همه جهانيان و زمانه به او وفا نکردند؛ اكنون با من وفا میکنند؟ من نه سپاه مى خواهم و نه ملكت و پادشاهى و کنار گیری کرد و سر به کوه نهاد و تنها مىگشت و به عبادت و پرستيدن خداى عزّ و جلّ مشغول بود تا از دنيا رفت (طبری، 1412 ق، ج6، ص1544). خداوند متعال، ذوالقرنین را فرمود: يا ذا القرنين! اين برزخ را چهار بخش است: يكى مشرق آنجا امتىاند، ناسك. ديگر كرانه مغرب است امتى دارند كه ايشان را منسك گويند ميان اين دو امت طول زمين است. كرانه سوم جابلقااست قومى دارند كه آنها را هاويل گويند. كرانه چهارم جابرسا است در مقابل جابلقا قومى دارند كه ايشان را تاويل گويند و ميان اين دو قوم عرض زمین است، و بيرون ازاین چهار امّت امت های ديگراست در ميان زمين كه آنها را جن و انس گويند و ياجوج و ماجوج، تو را به این زمين میفرستم تا پادشاه باشى و خلق را به دين حق خوانى و به راه روش درست بخوانی (میبدی و حکمت، 1393ش، ج5، ص738).
شیخ احمد احسائی معتقد است: هور قلیایی، لغتی سریانی و از زبان صابئین گرفته شده است (احسائی، 1273ق، رساله9، ص1). با توجه به کلام شیخ احمد احسائی متوجه میشود که خود، در این قضیه صاحب نظر بوده؛ لذا میگوید: در دو مورد اصطلاح هور قلیایی را به کار برده میشود. مورد اول در مسئله معاد و قیامت است. او در مخالفت با تمام مسلمین، معاد جسمانی را منکر شده و گفته است که انسان با جسم هور قلیایی در قیامت زنده میشود، چون حقیقت انسان، همان جسم هور قلیایی اوست. وی گفته است: انسان دارای دو جسم و دو جسد میباشد. یک جسم آن همین جسم عنصری است که از عناصر زمانی (آب، خاک، هوا و آتش) ترکیب شده که انسان آن را گاهی میپوشد و گاهی دیگر در می آورد و هیچ گونه لذت و رنج، طاعت و معصیت به او نسبت داده نمیشود. یعنی حقیقت انسان غیر ازاین گوشت و پوست و استخوان است که جسم عنصری او را تشکیل میدهد. جسم عنصری انسان همیشه در تغییر و کم و زیاد شدن است اما حقیقت انسان ثابت است و تغییرات جسمی او در ذات و صفات او تأثیر ندارد و لذا هنگام مردن هر کدام از عناصر این جسد عنصری متفرق می شود و به اصلش میپیوندند. سپس در قیامت و معاد نیز این جسد که از عناصر نامبرده تشکیل شده، بر نمیگردد و آن جسم مانند لباس است که انسان در هنگام مردن از تنش بیرون میآورد.
امّا جسد دوم انسان، جسد جاویدان و باقی و فنا ناپذیر است و از عناصر هور قلیایی میباشد که در جسد ظاهری و محسوس او پنهان است. این جسد هور قلیایی، مَرکب روح و از سنخ اوست و پس از مرگ در قبر باقی میماند. در حالیکه زمین جسد عنصری او را خواهد خورد و روح انسان در قیامت با همین جسد هور قلیایی باز خواهد گشت و حساب پس خواهد داد و داخل بهشت یا دوزخ خواهد شد (فضایی، 1392ش، ص56). در حقیقت شیخ احمد احسایی برای انسان سه جزء قائل شده که عبارتاند از جسم عنصری، جسم هور قلیایی و روح، که البته هیچ دلیلی نتوانسته بر این مدعا اقامه کند. و افزون بر آن، آیات و روایات معصومین(ع) صریحا با این نظریه در تضاد میباشند و در آیات و روایات تصریح به معاد جسمانی شده است.مورد دوم به کارگیری اصطلاح هورقلیایی و عالم مثالی توسط شیخ احمد احسایی درباره غیبت و ظهور امام عصر(عج) میباشد. همه شیعیان امامیه معتقدند که برای امام زمان (عج) به اراده خدا در سال 260 (ه. ق) غیبت صغری و در سال 329 (ه. ق) غیبت کبری رخ داده است و تا امروز با جسم عنصری و خاکی زنده و پنهان از دید مردم میباشد، تا زمانی که به اراده خداوند جهت اقامه قسط و عدل در سراسر جهان ظهور نماید. ولی شیخ احمد احسایی و پیروانش معتقدند که امام غایب در جسم و قالب هور قلیایی و برزخی قرار دارد و دارای زندگی روحانی میباشد و آزادی او مانند زندگان با
جسم عنصری نیست بلکه به اراده خدا است و زندگی او نوعی زندگی برزخی و مثالی میباشد. بنابراین او در هنگام ظهورش در قالب خود ممکن است، نباشد؛ بلکه روح و جسم هور قلیایی او در قالب شخص دیگری ظاهر میشود (همان) با وجود این که هیچ دلیلی بر وجود جسم هورقلیایی و برزخی قابل اقامه نمیباشد این نظریه شیخ احسایی در مورد ظهور امام عصر(عج) سر از تناسخ در می آورد که بطلان آن در جای خودش ثابت گردیده است. سید کاظم رشتی، مهم ترین شاگرد شیخ احمد نیز گفته است: جابلقا و جابرسا در سفر اول که سفر از خلق به حق است قرار دارد. این سفر (بلکه این شهر) دارای محله های متعددی است که محله نوزدهم آن حظیرة القدس زیارتگاه و عبادتگاه بهایئیان) و محل پرندگان سبز و صور مثالیه است. جابلقا و جابرسا دو محله از این شهر میباشند که هر کدام ازآنها دارای هفتاد هزار درب است و در کنار هر دری هفتاد هزار امت وجود دارد که به هفتاد هزار زبان با یکدیگر صحبت میکنند و هر زبانی با زبان دیگر هیچ مشابهتی ندارد (بوصیری، 1361ش، ص5). احسائی در جواب ملامحمّد حسین اناری که از لفظ هورقلیا سؤال کرده بود، اینچنین میگوید: هور قلیا به معنای ملک دیگر است که حدّ وسط بین دو عالم دنیا و ملکوت بوده و در اقلیم هشتم قرار دارد و دارای افلاک و کواکبی مخصوص به خود است که به آنها جابلسا و جابلقا میگویند (احسائی، 1273ق، رساله رشتیه، ص100)، معراج برزخی و هورقلیائى که از شیخ احمد احسائى نقل شده و گفته که چون تن پیغمبر
مخلوطی از عناصر و آثار افلاک بوده در مقام عروج از هر کرهاى آنچه در وجودش از آن کره بوده گذاشته و بالا رفته و در هر آسمانى هم آنچه اثر از آن آسمان در وجودش بوده گذاشته و گذشته و بهمین ترتیب پوست انداخته تا به مقام قرب خداوند شتافته است.
شیخ احسائی درباره حیات جاودانه امام عصر گفته است: امام زمان (عج) هنگام غیبت در عالم برزخ و هورقلیا است و هرگاه بخواهد به اقالیم سبعه تشریف بیاورد، صورتی از صورتهای این اقالیم را میپوشد و کسی او را نمیشناسد، جسم، زمان و مکان ایشان، لطیفتر از علام اجسام و از عالم مثال است (احسائی، 1273ق، رساله دمشقیه، ص103). حتی برخی از شیخیه نیز گفتهاند: زمین محشر، زمین هورقلیایی است (کریم خان کرمانی،1268ق، ج2، ص151). با توجه به این کلام میتوان گفت فرقه شیخیه به این معتقداند که حالت قیامت و دادگاه عدل الهی در روز محشر بصورت هورقلیایی است که با بدن هورقلیایی بشری صورت میگیرد و انسان در آن صورت بازخواست میشود، با توجه به مثالی که احسایی در مقام صاحب زمان (عج) گفته ادراک وی نسبت به عالم برزخی به صورت هورقلیایی است و زندگی جاودانه انسان در گرو همین جسم برزخی است.
مطلبی را که فیروز آبادی در این موضوع آورده: جابلسا شهری در مغرب و جابلقا در مشرق است. سپس مینویسد: اصحاب قائم (ع) در یکی از این دو
شهر هستند. صوفیه و حکمای الهی، این دو شهر را در عالم برزخ دانستهاند، جهانی میان عالم ماده و مجرد که عالم مثل است. سپس مطالب دیگری هم از حکمای یونانی در باره این عالم مثل نقل کرده است: بعضی از معلمین اول در پاسخ به کسانی که گفتند جهان جسمی بیش از یک است و گفته است حکیمانی چون هرمس، عنبادکلس، فیثاغورس، افلاطون و سایر فضایل باستانی مبنی بر این که دنیاهای بزرگی دیگری وجود دارند غیر از این دنیایی که در آن هستیم و خودمان نیستیم و ذهن و كجا شگفتیها و عجیبها و كجا مملكت و بردگان و رودخانهها و دریا و درختان و تصاویر شور و زشت از آنچه به پایان نمیرسد و این دنیا در منطقه هشتم واقع شده است، جایی كه جابلقا و جابلسا یعنی، سرزمینی با شگفتیها و در وسط نظم جهانیان قرار دارد. و این جهان دو افق دارد و از حداکثر نجومی که در آنقرار داریم و از آن سقوط میکند، زیباتر است درک حواس و افق بالاتر از گفتار خود پیروی میکند و از آن، لایهها متراکمتر است لایههای مختلف، متراکم، خوشمزه، شاد، جهانی و آزار دهنده بین آنها خاتمه نمییابد و باید از آن عبور کنید و ممکن است در این دنیا برخی کاهنان و ساحران و دانشمندان معنوی را ببینید که باید به آنها ایمان داشته باشید و انکار نکنید (مجلسی، 1404ق، ج54، ص253). طبق مطلب گفته شده، عالم برزخی، عالمی را دانستهاند که دارای ظرفیتهای نامحدود و دارای شهر های زیبا و موسع که در حیطه گنشایش ذهنی انسان نیست که به صورت انحصاری آن را در قالب یک اسمی به نام
هورقلیا دانستهاند که هر شخصی بعد از فوت کردن از این جهان مادی، آنجا منتقل میشود و ماندگارتر از عالم دنیایی است.
روز قیامت یا روز رستاخیز در اصطلاح علوم اسلامی به زمانی اطلاق میشود که حیات دنیایی بشر به پایان رسیده و بعد از وقوع حادثه هول انگیز، همه انسانها از اولین و آخرین در پیشگاه خداوند برای حسابرسی اعمال حاضر میشوند. در آیات قرآنی و روایات، اعم از شیعه و سنی از قیامت و متعلقات آن، سخنانی مطرح شده است. یکی از مسائل قابل بحث بین دو مکتب، ترسیم ذهنی علمای فریقین، درباره قیامت و روز واقعه است، هر فرقه از دیدگاههای خود حامیت کرده و قابل احترام است. پردهبرداری از ایدههای هر دو فرقه، در این فصل از اهمیت خوبی برخوردار است. فصل پیشه رو از منظر آیات، روایات و بهرهگیری از مکاتب فریقین، عمدهترین وجه اتفاق و اختلاف نظرات را در این باره مورد واکاوی داده است که در نهایت درمییابد: قیامت چیست؟ دیدگاه هر دو فرقه از
روز واقعه چیست؟ دلایل هر دو دیدگاه چگونه است؟
در این مبحث به بررسی واژه عالم آخرت یعنی، قیامت خواهیم پرداخت:
برخاستن، برپاشدن؛ برانگیخته شدن پس از مرگ، روز رستاخیز، آشوب فتنه (زمخشری، 1399ق، ذیل واژه مربوطه)، اعتقاد به معاد و قیامت یکى از ارکان اسلام و بنا بر تحقیق بعضى از محققین در حدود هزار و هفتصد آیه از قرآن مجید راجع به قیامت و ثواب و عقاب و بازگشت اعمال است، بدین طریق نزدیک به یک سوم قرآن در بیان قیامت میباشد (معین، 1382ش، ذیل واژه مربوطه) قیامت، رستاخیز حادثه، پیش آمد (قرشی، 1376ش، ذیل واژه مربوطه؛ معین، 1382ش، ذیل واژه مربوطه)، قرارگرفته و واقعشده در مکانی (دهخدا،1377ش، ذیل واژه مربوطه؛ عمید، 1375ش،ذیل واژه مربوطه).
قیامت ادامه دنیا نیست، بلکه این جهان به کلی در هم کوبیده می شود؛ زیرا انفجارهای عظیم و زلزله های هولناک، همه چیز را در هم می ریزد و در هم می پیچد. سپس طرح تازه ای ریخته می شود و جهان نوینی بر ویرانه های این جهان برپا می شود و رستاخیز انسان ها در آن عالم جدید است (مکارم شیرازی، 1386ش، ج 6، ص 40)، براین اساس، آنچه از قرآن در وصف روز قیامت بدست میآید، این است که روز قیامت، روزی است کههیچ سبب و واسطهای بین خدا و مردم حجاب نمیشود و از ظاهر قرآن و سنت چنین
بدست میآید که نسل بشر که منتهی به آدم و حوا میشود، تا آن روز منقرض میگردد. در این روز، همه مطلع حساب خود میشوند و مردگان زنده میشوند و خدا به حساب مردم رسیدگی میکند و نیکوکاران به زندگی جاودان (بهشت) می روند و انسانهای ظالم به عذاب ابدی(جهنم) یا همان دوزخ می روند.
در این مبحث به بررسی آیههای اول سوره واقعه که به یکی ازوجه اصول دین میپردازد، پرداخته شده است، همچنان که نام این سوره نشان میدهد، محتوای این سوره پیرامون قیامت و خصوصیات آن است. آغاز قیامت، تصویر انتقال از دنیا به آخرت، گروهبندی انسانها در آن روز و پاداش و جزای هر گروه از موضوعات این سوره است. لذا از آنجایی که آیات در باره معاد در قرآن بسیار نگاشته شده، محتوای کار، حول محور سوره واقعه چرخیده است. چنانكه از نام سوره پیدا است از قیامت و ویژگیهاى آن سخن مىگوید که ارتباط مستقیم و واضحی با مسئله معاد دارد؛ این وجه از اصول دین مورد تایید تشیع و هم مورد قبول اهل سنت واقع شده است.
مسائل مربوط به قیامت در قرآن مجید معمولاً با ذكر حوادث عظیم، انقلابى و كوبنده در آغاز آن توأم است و این در بسیارى از سورههاى قرآن كه بحث از قیامت مىكند كاملا به چشم مىخورد، در این سوره كه بر محور معاد میچرخد، نیز همین معنى كاملاً در نخستین آیاتش مشهود است. آیات اول سوره واقعه هم بیشتر به بیان صداقت و درستی حادثه ای به نام قیامت میپردازد و اندیشمندان تشیع تا جایی که امکانش هست به بررسی رویدادها و رخدادهایی که در این برهه از قیامت عملی میشود تحقیق کردهاند؛ از لحاظ دستوری، کلامی و روایی، چنانکه آمده است: این سوره، قيامت كبري را كه در آن مردم دوباره زنده مىشوند و به حسابشان رسيدگي شده جزا داده مىشوند شرح مىدهد، نخست مقداري از حوادث هول انگيز آن را ذكر مىكند، حوادث نزدیكتر به زندگی دنیایی انسان و نزدیكتر به زمیني كه در آن زندگي مىكرده. مىفرماید: اوضاع و احوال زمین، دگرگون مىشود و زمین بالا و پايين و زير و رو مىگردد، زلزله بسیار سهمگین زمین، كوهها را متلاشی و چون غبار مىسازد، آنگاه مردم را به طور فهرستوار به سه دسته سابقین و اصحاب یمین و اصحاب شمال، تقسیم نموده، سرانجام كار هر يك را بيان مىكند. آنگاه علیه اصحاب شمال كه منكر ربوبيت خدای تعالي و مساله معاد و تكذيب كننده قرآنند كه بشررا به توحيد و ايمان به معاد دعوت مىكند
استدلال نموده، در آخر گفتار را با يادآوري حالت احتضار و فرا رسيدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه مىدهد (طباطبایی،1374ش،19ج، ص196).
جمله « إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ (واقعه/1)؛ هنگامی که آن واقعه بزرگ واقع میگردد» به طور ضمنی بر معنای شرط هم دلالت دارد و جا داشت جزای آن شرط را بیان میكند و میفرماید: چون قيامت بپا مىشود چه مىشود، ولی جزا را نیاورد، تا بفهماند آنچه مىشود آنقدر عظيم و مهم است كه به بيان نمىگنجد، ولي به هر حال از سياق آياتي كه در این سوره اوصاف قيامت را ذكر كرده فهمیده مىشود كه آن جزا چه چیز است و مردم در آن روز چه وضعی دارند، پس مىشود گفت كه مثلا، تقدیر كلام «إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ»؛ یعنی: فاز المؤمنون و خسر الكافرون؛ چون قيامت بپا شود، مؤمنين رستگار و كفار زيانكار مىشوند. «لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ (واقعه/2)؛
که در وقو عش هبچ کذب و جای شک وتردید نیست»، طبرسی مىگوید: كلمه كاذبة مانند كلمه عافیة و كلمه عاقبة مصدر است. و بنا به گفته وي معنای آيه چنين مىشود: در وقوع و تحقیق قیامت هیچ دروغی نیست (طباطبایی، 1374ش، ج19، ص196).
ولی بعضی دیگر گفتهاند: كلمه مذكور همان اسم فاعل است، چیزی كه هست در اینجا صفتی است برای موصوفی كه حذف شده، تقدير كلام «ليسلوقعتها قضية كاذبة» مىباشد. یعنی برای وقوع قیامت هیچ عامل كه اقتضای
دروغ شدنش را داشته باشد و آن را دروغ كند، وجود ندارد. خافضة رافعة اين دو كلمه دو خبر است برای ضمیري كه به واقعه بر مىگردد و تقدیر كلام "هی خافضة و هی رافعة" است، یعنی قیامت خافض و رافع است و خفض درست معنای خلاف رفع را مىدهد و اما اینكه به چه حساب قیامت پایین آورنده و بالا برنده است؟ باید گفت: اين تعبير كنايه است از اينكه قيامت نظام عالم را زير و رو مىكند. مثلاً باطن دلها را كه در دنيا پنهان بود ظاهر مىكند و آثار اسباب كه در دنیا ظاهر بود، همه مىدانستند آب چه اثری و آتش چه اثری دارد. در قيامت پنهان مىشود؛ يعني اسباب به كلي از اثر مىافتد و روابط جاري میان اسباب و مسببات به كلي قطع مىگردد، در دنیا جمعی دارای عزت بودند و آنان اهل كفر و فسق بودند كه عزتشان همه جا ظاهر بود و همچنین جمعی دیگر، یعنی اهل تقوا ذلتشان هویدا بود، ولی در قیامت اثر از عزت كفار و فساق و نشانهای از ذلت متقين نمىماند. در جایی دیگر «إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ»؛ وقوع حادثه عبارت است از حدوث و پدید آمدن آن و كلمه واقعه صفتی است كه هر حادثهای را با آن توصيف مىكنند، مىگویند: واقعهای رخ داده، یعنی حادثهای پدید شده و مراد از واقعه در آیه مورد بحث واقعه قیامت است و اگر در اینجا به طور مطلق و بدون بیان آمده، نفرموده آن واقعه چیست؟ تنها فرموده: چون واقعه رخ مىدهد مثل اینكه شما بگویید: هر وقت زید آمد، چنین و چنان كن!بدين جهت بوده كه بفهماند واقعه قيامت آنقدر معروف است كه توضيح آن و ذكر موصوفش مثل اين مىماند كه در
مثال بالا بگویی هر وقت زيد بقال آمد چنين و چنان كن. با اينكه شنونده شما زيد را به خوبي مىشناسد، به همین جهت است كه گفتهاند: اصلاً كلمه واقعه یكی از نامهای قیامت است كه قرآن این نامگذاری را كرده. همچنان كه نامهای دیگری چون حاقة، قارعة و غاشیة بر آن نهاده است (همان).
اخبار تكاندهندهاى از رستاخیز، حوادث هولناك و مجازات مجرمان آمده، همچنین داستانهاى تكاندهندهاى از سرگذشت اقوام پیشین و بلاهائى كه بر آنها نازل شد، واقعه عظیمی که در آغاز مىفرماید: هنگامى كه واقعه عظیم قيامت بر پا شود «إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ»؛ هیچكس نمىتواند آن را انكار كند «لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ»؛ چرا كه حوادث پیش از آن به قدرى عظیم و شدید است كه آثار آن در تمام ذرات جهان آشكار مىشود. واقعة به صورت سربسته اشاره به مساله رستاخیز است و از آنجا كه وقوعش حتمى است از آن تعبیر به واقعه شده و حتى بعضى آن را یكى از نامهاى قیامت شمردهاند. واژه كاذبة را در اینجا بعضى به معنى مصدرى گرفتهاند، اشاره به اینكه وقوع قیامت آنچنان ظاهر و آشكار خواهد بود كه هیچگونه جاى تكذیب و گفتگو ندارد، بعضى نيز آن را به معنى ظاهريش كه اسم فاعل است تفسیر كردهاند و گفتهاند: در برابر وقوع رستاخیز تكذیب كنندهاىوجود نخواهد داشت. به هر حال رستاخیز نه تنها با دگرگونى كائنات توأم است؛ بلكه انسانها هم دگرگون مىشوند همانگونه كه در آیه بعد مىفرماید: گروهى را پائین مىآورد و گروهى را بالا
مىبرد(مکارم شیرازی،1380ش،ج23،ص200)، « خَافِضَةٌ رَّافِعَةٌ (واقعه/3)؛ خوار ذلیل کند و سربلند و رفیع گرداند».
طبعاً اندیشمندان شیعی درصدد به کرسی نشاندن کلام و برداشتهای خود، از آیات ابتدایی سوره واقعه و بحث درباره یکی از اصول دین به نام معاد هستند. لذا کلام های خود را با روایات مستند می کنند، چنانکه آمده است: ابنعبّاس در تفسیر ایه اول سوره واقعه گفته است: امام سجّاد (ع) فرموده: هرکس با آرامش خداوندی آرامش نیابد، نفس او با حسرتخوردن به دنیا قطع میشود. به خدا قسم که دنیا و آخرت مانند دو کفّهی ترازو میباشند، هرکدام از آنها که برتر باشد، دیگری میرود. سپس این آیه را تلاوت فرمود: «إِذَا وقَعَتِ الواقِعَةُ»، یعنی قیامت (برازش، 1396ش، ج15، ص450).
کل کلام آن زمانی است که قیامت رخ میدهد یا زلزلهای در کار است که همه به عظمتش اقرار دارند، کسی قادر با انکار او نیست، سختی و ارزشبیش از حد کافران در آتش سوزی فروکش میکنند. کافران در جهنم و مؤمنان در بهشت پرنعمت، هنگامیکه آن اتفاق بزرگ رخ میدهد مایه تزلزل مقام انسانی میشود که پایین میکشاند افراد بلند پرواز دنیوی را و بالا میبرد افرادهای فروتن و خاکی را، چنان چه خداوند درکلام وحی فرموده است: پس قرار
میدهیم مقامهای عالیه و سافله را. اشاراتی در وصف شدائد روز قیامت، گفته شده: کسیکه مقام مرفه دنیوی داشته با شدت کامل به خواری و ذلالت میرود و کسی در روز قیامت حرکت مشکل ساز و مزاحمی از جانب زمین بلند میشود و کوهها فرو میریزد و حرکت میکند به سمت زمین و مهم مقام زمین میشود، مثل وزش باد در زمین شنی، هنگامی که آن واقعه عظیم رخ دهد، قطعاً با نشانههایی همراه است که برکسی پوشیده نمیماند. هیچ شک و تردیدی در آن نیست که آن روز عدهای از منظر مقام پایین هستند و عدهای والا. تای تانیث که آمده بر سر واقعه این نشان دهندی شدت امری است که می خواهد رخ دهد و هول هراس آن را بالا ببرد و اسم کان که در آیه آمده پیام یک امر هدفدار را میرساند وکیفیت رخداد را بالا میبرد (فخررازی، 1379ش،ج 29، ص 385).
آنچه که آلوسی در کتابش در این رابطه تدبیر کرده، این است که واقعیت مد نظر با صدای وحشتناک و با دمیدن در صور اتفاق میافتدواقعهای است که سنگ بیت المقدس سقوط میکند؛ روز قیامت و در بند چیزی نیست. اگر یک شرایط شامل معنای شرط باشد، همانطور که ظاهر میشود. سبک دستوری این آیه نزد ابی حیان است که گفته شده: محل نصب در جای محل کسر آن هم در موضع اسما شرط قرار گرفته در این آیه و مفعول در این جمله واضح آیه است و حذف نشده و ورود جواز کذب در قرآن به معنی دروغ
پنداشتن قیامت نیست؛ بلکه آن واقعهای است که براساس علم نحوی حتمی است و صادق یا براساس حرف لیس در آیه قطعاً حق است و شکی در آن (آلوسی، 1408ق، ج14، ص128).
اهل سنت نیز برای آشکار کردن مطالب خود از کلام در زمینه معاد و گسترش دادن و معتبر کردن آنها از روایات اسلامی، واقع در کتابهای خود استعمال کرده اند لذا آورده اند: «خَافِضَةٌ رَّافِعَةٌ»؛ اشاره به روز قیامت دارد و هیچ تردیدی در آن نیست که عدهای در آن روز منزلت پایین آورنده دارند و عدهای بالا رونده دارند. عثمان بن سراقه گفته از عمر بن خطاب شنیدم که در این رابطه گفت: در روز قیامت خداوند گناهکاران را به سمت منزلت پایین و به سمت آتش میبرد و اولیا خودت را به سمت بهشت برین میبرد. ابن عباس گفته است: در زمین، زمین لرزههایی واقع میشود و کوهها پودر میشوند. ابن عباس باز در این رابطه گفته است: ذرات معلق درهوا که در صورت جرقه زدن از آتش سوخته، جرقهای از آن پرواز میکند، اگر این کار را انجام دهد کاری نیست (ابن ابی حاتم، 1419ق،ج10، ص197). کاهش میدهد خدا مقام اقوامی که به جهنم سیر میشوند و افزوده میشود به والا مقامانی که به بهشت میروند و به زلزله شدیدی اشاره دارد. کلا کوهها ذرات هوا میشوند و
گنهکاران خود را شماتت و مؤمنین خود را تهیت میکنند (ابن ابي زمنین، 1423ق، ج4، ص337).
زقّوم به معناي هرگونه غذاي تنفّرآميز دوزخيان است. در آیات، روایات و سخنان علما، از زقّوم و متعلقاتش، از جمله بحث شکوفههای درختی آن، سخنانی مکتوب شده، طبعاً هر شخص مبراء از خطا و گناه نیست و ممکن است روزی از زقّوم به خاطر بزهکاریاش تناول کند. یکی از دغدغههای مجرمین این است که تاثیراتی که زقّوم بر بدن آنان تحمیل میکند، از منظر کیفی به آن عارف باشند و نوع شکنجههای روحی- جسمی معارف آنان براساس مستندات علمی باشد. از این رو، بی بردن به اموراتی که بر گنهکار در تناول آن، تحمیل میشود و اثراتی که در ظاهر و باطن شخص میگذارد، به مراتب اهمیت بژوهش را بالا میبرد. این فصل از کتاب درصدد است که با روش توصیقی- تحلیلی و با استعمال از آیات، روایات و ایدههای مفسران دو مکتب، دریابد: زقّوم چیست؟ علت نام گذاری شکوفه های زقّوم به سرهای
شیطان چیست؟ علت ماندگاری زقّوم در آتش جهنم چیست؟ جنسیت زقّوم چیست؟ زقّوم در جهنم متعدد است یا واحد؟
در اینجا به بررسی غذای جهنمیان یعنی، درخت زقّوم پرداخته خواهد، حاصل اعمال دنیوی مشرکین و بزهکاران مورد توجه این فصل قرار گرفته است:
این ماده در اصل به معنی بلعیدن است، زقم فعل زقّوم است و عمل بلعیدن دارد (ابن منظور، 1419ق، ج12، ص269؛ ازهری،1382ش، ذیل واژه زقم). زقّوم به گفته اهل لغت اسم گیاهى است تلخ و بدبو و بد طعم (طریحی، 1387ش، ذیل ماده زقم). زقّوم نوعى از گیاه زهردارى است که در بادیهها مىروید، به خرما نسبت داده شده، درختی که در جهنم رشد میکند. مسکه یا خرما به لغت افریقیة و هر طعامی که در وی مسکه و خرما باشد (فیروزآبادی، 1426ق، ذیل واژه زقوم؛ دهخدا، 1377ش، ذیل واژه زقوم) درختی است در جهنم دارای میوه بسیار تلخ که دوزخیان از آن خورند (معین، 1382ش، ذیل واژه زقوم).
راغب اصفهانی در این باره میگوید: زقّوم به معناي هرگونه غذاي تنفّرآميز دوزخيان است (راغب اصفهانی، 1412ق، ذیل مادّه زقّوم)، زمخشری میگوید: آن درخت، خشن، ناخوشایند، و دارای ظاهری منحوس و ثمرهدار است که به شکوفههای شیطانی تشبیه شده است. گفته شده: قطعاً این درخت مدنظر، تلخ مزه و بد بو و جز زشتترین درختان محسوب میشود، بلکه آن گیاه قاتل و کشنده نسبت به کل گیاهان جهانیست و برخی هم عقیده دارند که این درخت، اصلا در حیطه تعاریف دنیوی گنجانده نمیشود. نحاس میگوید: این گیاه با همچین ظاهری عرب ندیده است (قرطبی، 1384ش، ج15، ص78).
بر اساس تکیه بر آیات قرآنی، سه سوره در کلام وحی نگاشته شده است که بیان مسئله مهم زقّوم را آورده اند؛ لذا می توان به آیه «استأَذَلِکَ خَیْرٌ نُّزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزقّوم إِنَّا جَعَلْنَاهَا فِتْنَةً لِّلظَّالِمِینَ إِنَّهَا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ (صافات/62)؛ آیا این پذیرایی(مقام عالیه) بهتر است یا درخت زقوم که آن درخت را ما بلای جان ستمکاران عالم گردانیدیم، آن درخت حقیقتی است که از بن دوزخ برآید» استناد کرد، بیشتر به مسئله فتنه توزی ظالمان و
ارتباطش با زقّوم پرداخه؛ آیه « ثُمَّ إِنَّکُمْ أَیُّهَا الضَّآلُّونَ الْمُکَذِّبُونَ لَأَکِلُونَ مِن شَجَرٍ مِّن زقّوم (واقعه/52)؛ تکذیب کنندگان زنده شدن و حیات دوباره پیدا کردن، از درخت تلخ دوزخ البته خواهید خورد» میتوان در نظر گرفت که به بیان- گمراهی، شقاوت جهنمیان و ارتباطش با زقّوم پرداخته و در نهایت میتوان آیه «انَّ شَجَرَةَ الزقّوم- طَعامُ الْأَثِيمِ- كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ- كَغَلْيِ الْحَمِيمِ (43-46 / دخان)؛ همانا درخت زقوم، غذای بدکاران است، که آن همچون مس گداخته در شکمهایشان میجوشد، آن سان که آب بر روی آتش جوشان است» روی آورد که بیان مسئله تناول اهل زقّوم پرداخته و چگونگی وضع آنان در جهنم اشاراتی داشته است.
زقّوم، به طورى كه گفته اند: نام درختى است كه برگ هايى كوچك و تلخ و بدبو دارد و چون برگ آن را بكنند در محل كنده شده شيرهاى بيرون مىآيد كه به هر جا از بدن آدمى برسد آنجا ورم مىكند؛ اين درخت در سرزمين یمن و نيز در هر سرزمين خشک، بى آب و علف و سرزمينهايى كه مجاور صحراى خشک باشد، میروید. طبق این گفته، وجه ظاهری این گیاه را میتوان فهمید که گویا برگدار و کوتاه است و دارای بوی نامتبوع است. در آیه قرآن توصیف شده: «طَلْعُهَا كَأَنَّهُ رُؤُوسُ الشَّيَاطِينِ (صافات/ 65)؛ گویی شکوفههایش مثل سرهای شیاطیناند»؛ كلمه طلع به معناى
شكوفه ميوهاى است كه در اولين بار در درخت خرما يا در هر درخت ميوه ديگری پيدا مىشود بر این اساس، این گیاه دارای ثمره است مانند بیشتر درختان ثمرهدار دنیوی، در رابطه ثمره زقّوم شیخ طوسی گفته است: این میوه درخت است که از گفتار آنها بسیار قابل قبول است و گفته شد: درخت زقّوم میوهای تلخ دارد و دارای بوی نامعطراست (طباطبایی، 1374ش، ج 17،ص 213؛ طوسی، 1389ش، ج9،ص239).
در ارتباط با ثمره آن از امام باقر (ع) نقل شده: شجره زقّوم درختى است كه از قعر جهنم بيرون مىآيد و ثمره او مانند سرهای شياطين است از قبح صورت، كثرت عفونت، چرك و شاخههاى آن درخت مشروب شده و پرورش يافته از آتش جهنم و ثمره آن، آتش است. برگها و خارهاى آن از آتش خلق شده - چون از آن ثمره بخورند، مىيابند آن را تلختر از صبر و بدبوتر از ميته منتنه و سختتر از آهن، آنگاه متذكر شوند آنچه را كه در دنيا از طعامهاى لذيذه خوردهاند (شاه عبدالعظیم، 1393ش، ج11، ص124)؛ بنابر گفته امام باقر(ع)، زقّوم پرورش یافته جهنم است و در جهنم رشد کرده و از منظر کیفی آن وجه را بازتر کردند؛ گفته شده: سخت تر از آهن است، ممکن است بدین معنا باشد که حالت گلو گیری را به شخص وارد میشود.علامه طباطبایی (ره)، بر طبق استنباطی که کرده است از این قبیل آیات، گفته اند: «فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْهَا فَمَالِؤُونَ مِنْهَا الْبُطُونَ (صافات/66)؛ اهل
دوزخ از آن درخت میخورند تا اینکه شکمهایشان از آن پرشود»؛ حرف "فاء" كه در آغاز جمله است؛ فاى تعليل میباشد و بيان مىكند كه درخت مزبور وسيله پذيرايى از ستمگران است كه از آن مىخورند. در اينكه فرموده: پس شكمها را از آن پر خواهند كرد اشاره است به گرسنگى شديد اهل دوزخ، به طورى كه آن قدر حريص بر خوردن مىشوند، كه ديگر در فكر آن نيستند چه مىخورند. «ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْهَا لَشَوْبًا مِّنْ حَمِيمٍ (صافات/67)؛ پس از خوردن زقوم دوزخ بر آنها آمیزه ای از شراب سوزان خواهد بود»؛ کلمه شوب به معناى مخلوط و آميخته است و كلمه حميم به معناى آب داغ و بسيار سوزنده است و معناى جمله اين است: ستمگران نامبرده علاوه بر عذابهايى كه گفته شد، مخلوطى از آب داغ و بسيار سوزنده مىنوشند و آن آب با آنچه از درخت زقّوم خوردهاند مخلوط مىشود.
«ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحِيمِ (صافات/68)؛ و باز هم رجوعشان به سوی جهنم است»؛ در اين آيه اشاره است به اينكه: حميم مذكور در داخل جهنم نيست. «إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آبَاءهُمْ ضَالِّينَ * فَهُمْ عَلَى آثَارِهِمْ يُهْرَعُونَ (صافات/69-70)؛ چرا که آنها پدرانشان را در ضلالت و گمراهی یافتند»؛ كلمه الفوا از الفاء است كه به معناى يافتن است و معناى اينكه مىگوييم الفيت فلانا اين است: من فلانى را يافتم و به او برخوردم و كلمه يهرعونفعل مضارع مجهول است از ماده اهراع كه به معناى سرعت گرفتن است. معناى آيه اين است: علت خوردنشان از درخت زقّوم و نوشيدنشان از حميم و برگشتن به سوى
دوزخ اين است: اينان پدران خود را گمراه يافتند؛ با اينكه مىدانستند ايشان گمراهند، با اين حال از ايشان كه ريشه و مرجع آنان بودند تقليد كردند، به همين جهت دنبال پدران خود به سرعت به سوى دوزخ مىروند، نخست به خوراكيهاى مذكور برمىخورند و سپس به سوى دوزخ برمىگردند. درست جزاى آخرتشان مطابق رفتار دنيايشان است (طباطبایی، 1374ش، ج 17، ص 213). با توجه به این امر میتوان فهمید، حمیم مایعی خارج از جهنم است که زقّوم گیاهی است که بعد از تناول نیاز به آب زیادی میخواهد گویا جهنمیان برای رفع عطش از ناحیه زقّوم به حمیم روی آور هستند. سه نتیجه گیری که علامه در این باب از مسئله بیان نموده این است، عبارت اند از: اوّل، طعام گناه دوستان است، دوّم، چون سرب و يا مس گداخته است، سوّم، در درون شكمها چون آب جوش غلیان ميکند (همان، ج18، ص238) بر طبق نتایج بدست آمده از گفته علامه میتوان فهمید، زقّوم بسیار سوزان است که در حال جوشیدن درون بدن بزهکاران که به مس گداخته یا سرب تشبیه شده و میتواند گلو گیر باشد.
گویا برخی از مشرکین در زمان نزول آیات در این محتوا، اظهار عدم اطلاع از این موضوع کردهاند؛ لذا خداوند به شرح برخی از این دسته آیاتاشاره کرد. لذا آمده، آن درختى است كه از ته جهنّم بيرون مىآيد و شاخههايش بلند ميشود و به تمام طبقات جهنّم میرسد و چون از آتش
میرود در آتش نميسوزد و ميوه آن در وقت طلوع از شاخه مانند سرهاى شياطين است. اين يك نوع تشبيه لطيفى از امر حسّى است به امر خيالى مانند تشبيه سر نيزه به دندان غول در شعر امرء القيس يا روى خوب برخسار پرى كه رايج است با آنكه نه غول را كسى ديده نه پرى را شياطين را هم نمىبينند ولى در عالم خيال صورت قبيحى براى آن ها تصوّر مينمايند كه ترس آور است و كفّار قبل از ورود به جهنّم از شدّت گرسنگى شكم را از آن پر ميكنند و عطش بر آنها غلبه مينمايد پس مدّتى تشنه ميمانند تا مايعى مركّب از چرک و خون بد بوى مشوب و مخلوط به زرداب جوشانى با آنها داده میشود كه درونشان متلاشى ميگردد و بعداً به جايگاه خودشان از جهنّم منتقل خواهند شد و گناه آنها آن است كه ديدند پدرانشان در ضلالت و گمراهى كفر و شرك بسر ميبرند و بدون تأمّل، تفكر و تحقيق، تقليد از آنها نمودند و در پيروى آنها شتابان شدند؛ مانند كسى که آنها را تعقيب نموده و به سرعت ميراند به سوى آن و گفته شده حميم جاى مخصوصى دارد خارج از جهنّم، آنها را مانند شتر ميبرند بر سر آن مايع جوشان و سيراب نموده و به جهنم برميگردانند. به دليل قول خداوند در قرآن که فرموده: "هذه جهنّم الّتى يكذّب بها المجرمون يطوفون بينها و بين حميم؛" پناه مىبريم به خداى مهربان (ثقفی تهرانی، 1386ش،ج4، ص435). طبق مطلب گفته شده، عامل اصلی ورود جهنمیان به جهنم و خوردن زقّوم و نوشیدن حمیم، عدم روحیه حق پذیری در وجودشان است؛ منطقهای که در
جایگاه حمیم در نظر گرفته شده بنابر گفته فوق، محوطه خارج از عذابهای جهنمی است و تایید میشود که زقّوم از ارکان اصلی معذوب کردن گنهکاران است.
برخی از مفسران دینی، علاوبر این که تعریف خاصی در ارتباط با زقّوم گفتهاند، بلکه آن را متعلق به اقوام خاصی پنداشتهاند؛ لذا علی بن ابراهیم قمی اظهار بیان کرده: آیه «إِنَّ شَجَرَةَ الزقّوم طَعَامُ الأَثِیمِ» در باره ابوجهل بن هشام نازل شده است و «كَالمُهْل» به معنای مس مذاب است؛ «یَغْلی فِی البُطُونِ كَغَلیِ الحَمِیمِ»؛ یعنی، كاملاً به جوش درمیآید و «خُذُوهُ فَاعْتِلوهُ» یعنی، او را از هر طرف تحت فشار قرار دهید، سپس او را از بالا به پایین پرتاب كنید. «إِلی سَواء الجَحِیمِ»؛ یعنی، سپس آن مس مذاب بر سر او ریخته و به او گفته خواهد شد: «ذُقْ إِنَّكَ أَنتَ العَزِیزُ الكَرِیمُ (دخان/49)؛ بچش! که تو عزیز با کرامت هستی»؛ لفظ آن خبری است اما به این معناست كه این گونه گفته خواهد شد؛ زیرا ابوجهل میگفت: «انا العَزِیزُ الكَرِیمُ» به همین دلیل خداوند در آخرت او را مورد انتقاد قرار خواهد داد (ابن ابراهیم، 1392ش، ج2، ص266). طبق امورات گفته شده، ابن ابراهیمقمی، ابوجهل را لایق این گونه عذاب دردناک میپندارد که قرآن با به کار بردن واژه عزیز و کریم که خود را
در دنیا به این اوصاف یاد میکرده است؛ خداوند او را با حالتی تمسخر آمیز، روانه درکات جهنم میکند و طعام انحصاری بر او میخوراند.
طبرسی، با موضعگیری که کرده است، آن را به عنوان نماد در قرآن پذیرفته که منظور، اقوام و اقوال اهل کتاب است؛ لذا گفته: زقّوم، قوم سرکش یهود هستند، آنها همانند درختى هستند با شاخ و برگ فراوان اما مطرود درگاه پروردگار (طبرسی، 1408ق، ج6، ص655). طبق گفته ذکر شده، میتوان پنداشت، منظور طبرسی، یک گیاه خاص نیست؛ بلکه یک قوم سرکشی که به عنوان زقّوم از آن یاد شده. اما وی در کاتبش اظهار کرده: درخت ملعونه می تواند به قوم شوم بنی امیه نسبت داده شود؛ لذا آورده است: در بسیارى از تفاسیر، نقل شده که «شجره ملعونه»، بنى امیه هستند (همان، ص654) همان طور که گفته شد، طبرسی اشاره به زقّوم در حیطه بنی امیه نکرده، تنها، شجرة ملعونه را مرتبط با آن قوم دانسته است. نتیجه میشود، طبرسی ارتباطی بین زقّوم و شجرة ملعونه نیافته است.
درحالی که فراء در کتابش نام دیگر شجرة ملعونه را شجرة زقّوم بیان کرده است؛ لذا در این رابطه گفته است: شجره ملعونه که در قرآن ذکر شده، همان زقّوم است (فراء، 1980م، ج2، ص126). فراء متعقد است: شجرة ملعونه نام دیگر زقّوم به شمار میآید؛ اما علامه طباطبایی،موضعگیری برخلاف فراء و کمی هم سوق، با طبرسی بیان کرده، ایشان معتقداند: شجره ملعونه در قرآن ارتباطی با زقّوم ندارد و به اقشار خاصی متعلق است؛ لذا گفته است: با
توجه به سیاق آیه شریفه و فارغ از روایات، از این موضوع، تفسیری کاملا منطبق بر بنی امیه ارائه داده است و مقصود از شجره ملعونه را نه درختی خاص مانند درخت زقّوم بلکه گروهی که نَسَب به شخصی واحد میبرند و از یک ریشه نشئت گرفتهاند دانسته است (طباطبایی، 1374ش، ج13، ص139).
این امر تا جایی جلو میرود که فخررازی با اظهار تعلق دانستن شجرة ملعونه به زقّوم گفته است: احتمال میرود درخت ملعونهای که در قرآن ذکر شده، نام دیگر درخت زقّوم است. به نظر ابن عباس، درخت زقّوم متعلق به بنی امیه است آن هم به "حکم بن ابی العاص" بر میگردد (فخررازی، 1379ش، ج20، ص316). فخررازی، با بیانش دست از کلیت یک قوم برداشته به جزییات آن پی برده است و دایره انحصار را تنگ تر کرده؛ دیدگاهی برخلاف علامه و طبرسی داشته؛ لذا وی علاوه بر یکسان شماری شجرة ملعونه با زقّوم، آن را به حکم بن ابی العاص متعلق کرده است.
سیوطی، مانند دیگر اندیشمندان اسلامی، شخص دیگری را برای تعلق دانستن آن گیاه در اقوام بنی امیه سزاوار دانسته؛ لذا آورده است: این تفسیر متناسب با حدیثى است که از «عایشه» نقل شده که رو به «مروان» کرد وگفت: "لَعَنَ اللّهُ اَباکَ وَ اَنْتَ فِى صُلْبِهِ فَاَنْتَ بَعْض مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ؛ خدا پدر تو را لعنت کرد، در حالى که تو در صلب او بودى" بنابراین تو بخشى از کسى
هستى که خدایش لعن کرده است (سیوطی، 1404ق،ج 5،ص3100). از این گفته میتوان فهمید، سیوطی هم صدا با فخررازی واقف بر یکسان سازی آن گیاه با شجرة ملعونه بوده و اظهار کرده است: کسی که لایق ملعونه بودن آن درخت در قرآن است، مروان بن حکم میباشد. براساس مستندات فوق، نتیجه میشود، یک نوع موضعگیری خاصی در ارتباط زقّوم با شجرة ملعونه بین مفسران فریقین شده است که عدهای دم از یکسانسازی آن میزنند و عدهای این امر را غیر مرتبط جلوه دادهاند.
با توجه به تفاسیر متعدد قرآنی که درباره زقّوم
ذکر شده است؛ آزمایشی که مردم گنهکار تجربه خواهند کرد، چه کسی در میان آن ها دروغ می گویند؟ ایمان خواهد آورد، همان طور که ظلم و استبداد رشد (زقّوم) را بیشتر می کند (ابن کثیر، 1412ق، ج7، ص22) بر این اساس زقّوم مثل گیاهان دنیوی دارای رشد و نمو است که رشد آن به تمایلات ظلم آورگناه کاران بستگی دارد و هر چقدر ظلم بیشتر شود، طبعا زقّوم بزرگ تر میشود. در این باره آمده است: به بنی بشر رسیده که نباید از درخت زقّوم (در جهنم) ناراحت شود (چون حاصل ظلمهایشان در دنیاست)، ابن ابی شیبهمیگوید: اگر یه قطره از زقّوم به دنیا برسد (از شدت منحوس بودن)، زندگی مردم مفسد میشود (سیوطی، 1404ق، ج14، ص216).
در رابطه با نظامی که در طبقهبندی جهنمیان بیان شده این است که شما با یک بخش واقعاً غیر از بخش دروغین خود، گروهبندی میشوید، پس شما گمشدههایی هستید که با دروغ پنداشتن قیامت، هدایت میکنید تا از درختان زقّوم بخورید و درختی که کفر است. خداوند متعال فرموده: پس بنوشید از درخت زقّوم یا بخورید از آن پس قطعا زقّوم برای جهنمیان را ذکر کرده و تایید کرده است. با توجه به مستند فوق، عده خاصی به دیدگاه قرطبی از این گیاه شوم تناول میکنند؛ گروه تکذیب کنندگان را حائز اهمیت دانسته است که به خاطر تکذیب مسئله معاد به این گیاه دعوت میشوند؛ در این باره شیخ طبری آورده است، خداوند در قرآن به گروه جهنمیان رو میکند و میفرماید: ای گمراهان از راه حق، دروغگویان وعدههای الهی، باید از درخت زقّوم تناول کنید و فرمود: گیاه زقّوم در شکمهای شما اندوخته میشود.
امام شافعی گفته است: قطعا عسل نازل شده است برای پرندگان، و به عنوان رزق آنها از او یاد میشود، زقّوم اسم درختی کوچک و برگدار، بدبو، تلخ مزه که وقتی به بدن انسان برود موجب تورم شدن فرد میشود (قرطبی، 1384ش، ج17، ص193؛ طبری، 1412ق، ج23، ص134)، بر اینامر، زقّوم را یک گیاه کوچک و تلخ مزه توصیف کرده شده که در قرآن به عنوان درخت یاد میشود و باز آلوسی در کتابش به درست نشناختن این گیاه اقرار کرده است. امام شافعی برعسل مَثل زده است که بسیار شیرین و گواراست درحالی
که ساخته دست بشر نیست و تطبیقی بر خلق زقّوم در جهنم که بسیار تلخ و بدمزه است.
برخلاف آلوسی، ابن کثیر به درست شناختن گیاه از روی ظاهر آیات و مثل درخت زیتون اقرار کرده و آورده است: چه بسا که آنچه از این تفسیر، منظور شده است یک درخت خاص باشد، همانطور که برخی گفتند که این درخت است که شاخههای آن تا همه جاهای جهنم گسترش یافته است، همانگونه که یک درخت مبارک، خانهای در بهشت ندارد؛ بلکه حاوی یک شاخه است و فواید متنوعی دارد (اشاره به اختصاص دادن یه بخش خاص به زقّوم در جهنم)، ممکن است که معنای مد نظر، جنس درخت باشد، که به او گفته میشود: زقّوم، همانگونه که گفته شده، درختی که از صحرا سینا بیرون میآید حالت چرب گونهای دارد، رشد میکند که معنی درخت زیتون است. سپس گمراه میشوید و از درختان زقّوم میخورید (حاصل گمراهی، تناول درختی در جهنم)، گفته شده: (ما آن را وسوسه كردیم برای ستمگران)، قتاده در این باره گفت: من درخت زقّوم را ذكر كردم، بنابراین مردم خطا کار به آن مجذوب میشوند،
میگوید كه در آتش درخت است، آتش میخورد. خداوند متعال نازل کرد درختی که درمنشأ جهنم بیرون میآید، از آتش تغذیه میشود و از آن ایجاد میشود (آلوسی، 1408ق، ج23، ص95؛ ابن کثیر، 1412ق، ج7، ص22). طبق گفته ابن کثیر، گیاه را باید
از ظاهرش شناخت؛ همانطور که زیتون را میتوان از برگ و شاخههایش فهمید، زقّوم هم با مشخصات قرآنی میتوان پی برد.
آلوسی در بحث کیفیت شناسی زقّوم گفته است: این گیاه، شیرهاى دارد که وقتى به بدن انسان مىرسد، ورم مىکند (آلوسی، 1408ق، ج 23، ص 85). بر این اساس، آنالیز ترکیبی این گیاه به گیاهانی که شیره را پس میزند میماند میتوان از گیاهان شیرده همچون: فرفیونها و آلالهها اشاره کرد، گفته شده: وقتی شیره زقّوم به بدن برسد حالت تورم پیدا میشود که بخشی از عوارض این گیاه برای جهنمیان میباشد. در این باره، برخی گیاهشناسان معتقدند از میان فرفیونها، فرفیون صمغی مراکشی، زقّوم واقعی میتواند باشد؛ زیرا علاوه بر ویژگی عمومی «فرفیون» که سمی و تلخبودن است، ساقههایش بهصورت گرزی مدور است و شباهت زیادی به سر شیطان دارد. بر این اساس دانشمندان گیاهی بر این باورند، شیره ای که زقّوم طبق امورات مفسرین دارد، میتوان شبیه فرفیون آفریقایی باشد؛ طوری که در این موضوع گفته شده: این گیاه، سمی است؛ به طوریکه خوردن سه گرم از شیرابۀ آن انسان را میکشد و اگر گاو آن را بخورد،میمیرد؛ برای همین به آن «گاوکُشَک» نیز میگویند (فاروقی، 1387ش، ص107؛ خسروی، 1376ش، ص171).
ابن ابی حاتم در این رابطه نوشته است: اگر مردم جهنم گرسنه بودند، با درخت زقّوم کمک خواستند، بنابراین آن ها را خوردند و پوست صورت آنان به سرقت رفت و صورت شان را از دست دادند. اگر کسی از کنار آنان بگذرد، آنها را میشناسد و چهرههایشان را بر آنها تشنه مییابد، پس برای کمک گریه میکنند و مدت زمان بیماری دارند و علت هم آن است که با آب بیمار خواهند شد و آنها کسانی هستند که گرمای شدیدی را باید تحمل کنند، اگر از دهانشان شعله برسد، از آزادی گوشت صورتشان که پنهان شده، پوستشان افتاده و در شکم خود فرو میرود، بیمار میشوند. سپس، آنها را با میلههای آهنی زده و هر عضو بر روی آهن ها سقوط می کند، ادعا می کند که مورد آزار و اذیت قرار می گیرند (سپس اشاره آن ها به جهنم)، یعنی پاسخ آن ها پس از این فصل به آتش سوزی است که می خیزد و جهنمی که می سوزاند و شعله می کشد، گاه در درون بدن و گاه بیرون آن، این گونه است که قطعه در این آیات تعبیر خوبی و قدرتمند است (ابن کثیر، 1412ق، ج7، ص22). بر این مستند، تناول کردن زقّوم توسط جهنمیان امری اختیاری است که از شدت گرسنگی بیش از حد و با اختیار خود به سراغ آن می روند که ریشه در اعمال دنیوی دارد.چنان چه گفته شده: جهنمیان در محدودی رزق خودشان در حالت مس (گداخته) در جهنم اسکان داده شدند که جواز ماندن در جهنم را پذیرا شدند به عمل می آید که ماندن در جهنم برای قومی استعمال غذا و طعام طلب می
کند و فراهم کردن غذا به دست کسی است که آنجا را برای آنها نازل کرده است. درخت زقّوم جز مشتقات (منازل جهنم) است؛ در حالیکه میل کردن از آن امری بیرغبت است و بدبو میباشد (قرطبی، 1384ش، ج15، ص62)، همانطور که مفسران گفتهاند: قطعاً آن درخت از التهاب آتش به وجود آمده همان طوری که درختی سر از آب در دنیا بیرون میآورد و رشد میکند. اهل جهنم از قسمت فوقانی (قسمت شکوفههای درختی) تناول میکنند و این چنین است کسانی که پست و اسفل بودند (در دنیا) به خوردن آن درخت مشغول میشوند (همان) بر این اساس هر درختی که قابل تناول باشد باید از قسمت شکوفههای آن- میوه درخت را بیابی، زقّوم نیز دارای ثمره است که همانند درختان دنیوی در بخش شکوفههایش گنجانده شده است.
ابوجوزا در ارتباط با ثمره زقّوم میگوید: خوردن زقّوم باعث چاقی میشود. در خبر آمده: در آتش ماده به نام ضریع وجود دارد و هر دوی آنها (زقّوم و ضریع) به شعلهور شدن آتش کمک میکنند. برای آنها جز زقّوم، ضریع و حمیم چیز دیگه نیست (فخررازی، 1379ش، ج31 ص141). بر ایناساس، زقّوم و مشتقات آن علاوه بر افزایش شدت عطش و سایر خصوصیاتی که دارد- اشتعالپذیر هستند که باعث شعلهور شدن آتش جهنم میشود. زمخشری در تکمیل گفته ابوجوزا در حیطه اشتعالزایی زقّوم آورده است: در جهنم احتمال دارد، مانند آتش هنگام حمل یک بسته خار در آتش بزرگ
جهنم وجود دارد که در پشت آن، دستهای از هیزم از درخت زقّوم یا ضریع هست و در هسته آن طنابی از زنجیرهای آتش است. همچنین، هر جنایتکار مطابق با شرایط خود شکنجه میشود (و از زقّوم تناول میکند) (زمخشری، 1391ش، ج4، ص817)، طبق گفته زمخشری بخشی از هیزمهای آتش جهنم را شاخههای درخت زقّوم که قدمتی پیشتر دارد در اختیار گرفته است لذا چون خود زقّوم اصالت جهنمی دارد آسیبی برآن نیست و اشتعالزایی آن هم میشد اظهار کرد.
آنچه که در مطالب مفسران دینی آمده است، برخی زقّوم را یکه و واحد دانسته اند و برخی به تعدد پذیری آن در جهنم مطالبی را فرموده اند؛ لذا قرطبی آورده است: اعراب گفته اند: قبل از ما درختی یک بار و با مقدار کمی رشد کرده، منظورشان همه قسمت آن درخت است(ریشه- ساقه و...)، برخی از نحویان کوفی متکی بر درخت واحدی (درجهنم) هستند، (تعدد دردرخت زقّوم نیافته اند)، وبرخی هم کثرت داشتن این گیاه را امری جایز دانسته اند (قرطبی، 1384ش، ج15، ص78).
قرطبی از افرادی است که خود تعددپذیری زقّوم را در جهنم جایز دانسته است، لذا گفته است: آن وقت وزن اعمال هر شخص را میسنجند، بر اساس کارهایی که با خودشان در دنیا انجام دادهاند به سمت مسیرشان بازدید
میکنند؛ "دون ما فهمه المسلمون من موارد الشرع وإذا ورد خبر الصادق بشيء موهوم في العقل"؛ (1)مسلمانان در گرفتن این موارد بدون در نظر گرفتن دانش باطنی متفق هستند و گفته شده: قطعا این فتنه (شجرة زقّوم) است که عقوبت ظالمین را گرفته و سپس فرمود: بچشید فتنههایتان را که اینقدر بر آن عجله میکردید- قطعا زقّوم درختی است که اصالت جهنمی دارد و در قعر جهنم میروید، در آنجا منشات گرفته است و متعددپذیر است (زقّومهای زیادی در جهنم وجود دارد و واحد نیست)، دارای ثمره و میوهها هستند (مانند بیشتر درختان)، که جایگاه میوهها در شکوفههاشان قرار دارد (همان). طبق این امر، قرطبی دو بیان را در راستای گفتههای خود پیش برده، اول آنکه، اقرار بر تعدد درختان دارد که درختزقّوم یکه و تنها نیست و از منظر کمّی به زقّوم اشاره کرده که گونههای مختلف زقّوم در جهنم وجود دارد و رشد و نمو دارند؛ دوم آنکه اصالت جهنمی بودن آن را آورده است که این گیاه سازگاری با طیبعت جهنم دارد که رشد میکند.
آلوسی در این رابطه بیان کرده است: جهنمیان وقتی وارد جهنم میشوند، از درختی که اسمش زقّوم هست میخورند و سپس قرآن به بیان و
1) . آنچه را که مسلمانان از منابع حقوق اسلامی فهمیدهاند، متوجه شوید و اگر خبر صادقی به چیزی، در راستای ذهن آمد اگر درست باشد، اعتقاد به آن واجب است و اگر جای تعبیر جایز باشد، تفسیر در مقام اجماع مبنی بر اینکه این یک تعبیر نادرست است، جایز نیست.
شرح این درخت پرداخته، پس کدامین درختان هست که دو وجهی باشد، یعنی وجه هدف از ایجاد آن و وجه حال و چگونگی درخت بررسی شود پرکنندهها شکم شما هستند، یعنی شکمهای شما از شدت گرسنگی از اجبار به زقّوم روی میآورند در مورد خواندن شجرة زقّوم باید آن را به سمت بار معنایی سوق داد زیرا معنای آن درخت زقّوم است، یا درختان زقّوم، اگر آن را به نظر صحیحی برای تعداد زیاد بدانیم (صحیح است) (آلوسی، 1416ق، ج27، ص146). آلوسی بر تعدد زقّوم توجه داشته است یعنی علاوه بر وجه کیفی آن بر وجه کمی آن هم نظر داده است که نتیجه میشود چون زقّوم یک جنس است و متنوع از لحاظ ظاهری و ثمره داشتن نیست به دیدگاه آلوسی، همه زقّومهای واقع در جهنم را در قرآن یکی نگاشته شده آن هم شجرة زقّوم است.
برخی علما در رابطه با زقّوم مونث یا مذکر بودن آن را مورد واکاوی قرار دادند؛ لذا قرطبی آورده است: اختلاف نظر بین علما در تای تانیث کلمه" شجرة" وجود دارد، برخی گفتهاند: هر کدام از درختان وجه مونث را ایفا کرده است و با در نظر گرفتن نوشیدن حمیم و همه درختان ذکر شده در زقّوم مونث هستند به خاطر اینکه بر کلمه شجرة، تای تانیث ایجاد شده است (قرطبی، 1384ش ج15، ص62). طبق مطلب فوق، زقّوم گیاهی را میتوان
نامید که جنیست مونثی را در جهنم ایفا کرده است، همانند سایر درختان موجود در دنیا، در زبان عربی مونث یاد میشوند. قرطبی بر اساس قواعد ادیبات عرب بیان کرده- علت مونث شدن زقّوم تای تانیث شجرة است.
لکن در آن طرف داستان، طبری به بیان استدلالی خود دو نظر را مقایسه کرده و در نهایت بهترین را منتخب شده است؛ لذا آمده، درختان هم همانند خرما، داری مونث و مذکر هستند، کلمه شجرة در آیات مربوطه اشاره به کنایات و استعارههایی از نماد درختان هستند (تای تانیث در اینجا دلیلی بر مونث بودن درخت زقّوم نیست). طبری در این رابطه اعتقادی به فرهنگ زبان عربی که درخت را صرفاً به خاطر داشتن ضمیر تانیث، مونث بنامیم، ندارد. طبری ادامه داده است: برخی علما گفتهاند: «ها» در «مالئونمنها»؛ صیغه اول مونث است، پس درخت زقّوم مونث میشود (نه مذکر)، حمیم در ذکر آیه مد نظر، مذکر است به دلیل ضمیر «ه» در «فشاربون علیه» در لفظ شجرة و درستترین دیدگاه، آخرین دیدگاه است که با تطبیق ضمایر (به مونث و مذکر آنها) پرداخته است (طبری، 1412ق، ج23، ص124).
بنابر مستندات علمی، مشرکین بر این ادعا هستند که چطور ممکن است درختی که در جهنم باشد؛ امّا آسیبی در آن آتش بزرگ نبیند و این دور از تامل است، لذا مشرکین میگویند: آیا احتمال دارد در آتش درختی باشد در
حالیکه آتش نگیرد؟ این امر را غیر ممکن میدانند. مکارم شیرازی، مشرکین را به یک مطلب تأمل انگیزی دعوت میکند که ممکن است این ادعای بیاساس را از ذهن خود پاک کنند- لذا آمده است: امثال معاويهها غافلند كه اصول حاكم بر جهان آخرت با اصول حاكم بر اين دنيا تفاوت بسيار دارد؛ گياه يا درختي كه از قعر جهنم ميرويد به رنگ جهنّم بوده و در شرايط دوزخي پرورش مييابد كه اين تعجّبي ندارد مگر، زنده ماندن انسان دوزخي در دوزخ يا در بهشت عجيب نيست؛ يا ساير عجايبي ديگر همانند وجود سبزه و چمن و گياه در قعر اقيانوسها تعجب ندارد؟ به هر حال خداوند هر كاري را بخواهد، انجام ميدهد (مكارم شيرازی، 1380ش، ج19،ص83). طبق این مستند، مشرکین اگر می خواهد غیر ممکن بودن وجود زقّوم در جهنم را اثبات کنند باید منکر وجود گیاهان در قعر دریاها و حتی اقیانوسها هم باشند درحالیکه هر اقیانوسی گیاهان زیادی را پذیرا بوده است که خداوند نسبت به هر کاری تواناست.
قتاده درمورد اصالت زقّوم در جهنم مینویسد: فتنههایی که ظالمان حادث بودند در جهنم است، پیامبر(ص) در این رابطه فرموده است: آن درخت در اصل جهنم رشد میکند و آتش از درختان زقّوم اسفاده میکند به گفته علما اهل سنت، زقّوم ثمره خالص و ناب جهنم است (طبری، 1412ق، ج21، ص53)، طبق این گفته، میتوان گفت: زقّومهایی که در جهنم است ریشه در
فتنهانگیزی مشرکان دارد و چون آن فتنهها متعلق به جهنم است پس آتش به آن کارساز نیست.
زمخشری در ادامه آورده است: مشرکین گفتند: محمد (ص)، ادعا میکند جهنم سنگ می سوزاند، سپس میگوید درختان در آنها رشد میکنند.، پس خداوند حق اختیار سرنوشت را ندارد (چون باید درخت با وجود آتش بسوزد)، آنچه آنها شنیدند، انکار کردند که خداوند درختی از نوعی ساخته که آتش بر آن اثری ندارد. این (ممکن است) نوعی بافتی داشته باشد که آتش را خاموش میکند، در بیشترکشورها از آن ماده، دستمال مرطوب استفاده میکنند که اگر کثیف شود، آن را در آتشمیگذارند، خاک از بین میرود و دستمال دست نخورده باقی میماند که در آن آتش کارساز نیست. سپس نزدیک تر از آن، او در درخت آتش ایجاد کرد، پس آن را نسوزانید و آنها منکر درختی بودند که در آتش نمیسوزد (زمخشری، 1391ش، ج2، ص676). زمخشری، بافت ساختاری زقّوم را با ورقهای نسوز دنیوی مقایسه کرده و احتمال داده است: زقّوم امکان دارد که بافت نسوز داشته باشد. این احتمال در مقایل ارضای مشرکین ضعیف به نظر میرسد؛ در نهایت علامه طباطبایی (ره) با بیان استدلالی خود گقته است: جمله «انها شجرة تخرج فى اصل الجحيم»؛ وصف زقّوم است و اصل جحيم به معناى قعر جهنم است و اين تعجب ندارد كه در آتش جهنم درختى برويد و همچنان باقى بماند و
نسوزد، براى اينكه زنده ماندن دوزخيان در آتش عجيبتر است، خدا هر كارى بخواهد مىتواند بكند (طباطبایی، 1374ش، ج 17،ص213). بر این اساس مشرکین در وهله اول باید به زندهمان خودشان در جهنم تعجب کنند و بعد به ایرادهای بی پایه خودشان نسبت به امورات جهنمی ادامه بدهند.
در ارتباط با شکوفههای زقّوم، ابن وهب میگوید: گرایش و احساس شیاطین به آسمان است. بلکه آنها را به سر شیاطین تشبیه کردهاند، حتیاگر برای مخاطبی ناشناخته باشد. از آنجا که در روح و ذهن ما مستقر شده است که شیاطین زشت به نظر میرسند (شکوفههای زقّوم به رئوس شیاطین) تشبیه شده است (ابن کثیر، 1412ق، ج7، ص22). طبق این امر، خداوند متعال علت تشبیه شکوفه زقّوم را به سرهای شیطان این است که ذهن و روح ما نسبت به این امورات بسیار قبیح منظر جلوه میکند. در واقع بیضاوی در این موضوع مطلبی دارد که میگوید: این تشبیه، تشبیه به امر محسوس نیست تا اشکال شود که ما سرهای شیاطین را ندیده و لذا تشبیه برای ما فائدهای ندارد. بلکه تشبیه به امر ادراکی- خیالی میباشد؛ بر این اساس، شمایل شیاطین توسط ارواح جهنمیان درک میشود. نحاس میگوید: شیاطین بر زندگانی آنان ضربه
زشتی میزند آنها هیچ غذایی جز یک گیاه (شجرة زقّوم) ندارند (بیضاوی، 1418ق، ج5، ص12؛ قرطبی، 1384ش، ج15، ص78).
طبق گفته طبری که در این باره اظهار نظر کرده: خداوند به خاطر اینکه مخاطبین درخت زقّوم، متوجه آن (از منظر کیفیت) شوند، از نماد استفاده کرده است و گویا از صیغه مبالغه که در مقام قباحت یاد شده به عنوان رئوس شیاطین ذکر شده است و درون گناهکاران از این درخت انباشته میشود (طبری، 1412ق، ج21، ص53). طبق این نظر، میتوان گفت که خداوند متعال برای این که معرفتی گرفته شود از این گیاه، بهشیای تشبیه کرده است که قبیحتر از آن در ذهن و جان مردم تصور نمیشود و آن را در مقام اسم تفضیلی گویا بوده است. زمخشری اظهار بیان کرده است: این امر به صورت استعاره لفظی یا معنوی است، اگر عکاسان از آن عکس بگیرند: آن ها تصویر او را در زشتترین توانایی و مردم آن به ارمغان آوردند (زمخشری، 1391ش، ج4، ص46). طبق گفته زمخشری میتوان گفت که حتی اگر عکاسان و نقاشان را به حیطه این موضوع دعوت کنیم، قبیحترین تصاویر را تهیه میکنند با توجه به این که کسی در رابطه با آن علمی ندارد در حالیکه گفته شده: میوه درخت زقّوم را به سر شيطانها تشبيه كرده و اين بدان عنايت است، عوام شيطان را در زشتترين صورت ها تصوير مىكنند.
طبق گفته علامه طباطبایی (ره) در این قضیه، میوههای درخت زقّوم را که در کنار هم اجتماع نموده باشند به سرهای کریه و بدخیم شیطانها تشبیه نموده است که در یک جا جمع شده باشند این مثال انتخاب گونه فرضی اس-ت نمیخواهد بگوید در خارج چنین چیزی اجتماع کرده و تحقق دارد فرض وجود برای آنها میکند البته این گونه واهی و خیالی که واقعیت خارجی نتواند داشته باشد نیست، که بر اساس ب-اوره-ای مخاطب و بازتاب فرهنگ زمانه انتخاب شده باشد، که قرآن متأثر از فرهنگ و باورهای غ-ل-ط م-ردم ن-ی-س-ت و ح-ت-ی ن-خ-واسته نسبت به باورهای غلط مردم بیتفاوت عبور کند زیرا ب-اوره-ای ف-ره-ن-گی مردم دو گونه است برخی بر اساسواقعیتهاست برخی بر اساس خیال و وه-م در بین مردم انسان با پیکر مهیب را میگویند غول پیکر است که در خارج غول یک حقیقت ن-ی-س-ت ی-ک م-وج-ود هیولایی و وهمی است اگر قرآن مثال به غول میزد، میشد کسی بگوید انتخاب مثال، بازتاب فرهنگ زمانه است و بر اساس باور مخاطب مثال زده کاری به صحت و سقم آن ن-دارد! مثال قرآن به رۆوس الشیاطین است شیطان نه در نزد عرب بلکه در نزد همه جوامع و ملیتها از شروع زندگی انسان همواره مظهر زشتی و بدخیمی است آن هم نه این که خیال و واهی باشد حقیقت خارجی دارد اگر حقیقت هر موجودی به سیرت آن است نه به صورت دو نماد از یک موجود هر دو حقیقت دارند (صورت و سیرت)، سیرت شیطان و حقیقت آن زشتی و کریهالمنظر بودن و بدخیمی است و درخت
زقّوم تشبیه به سیرت شیطان شده است که امکان تحقق خ-ارج-ی ه-م دارد (طباطبایی، 1374ش، ج17، ص213). بر این اساس میتوان گفت: علامه بر قاعده سیرت و صورت کمک گرفته و بیان کرده است: درست است که وجه صورتی شیطان دیده نمیشود امّا با وجه سیرت و ذات قبیح آن میتوان شکوفهها را درک کرد.
گفته شده، نخستین کسی که در تشبه شکوفه زقّوم به مار اظهار نظر کرده ابن عباس است. در تفسیری که منسوب به ابنعباس است، رئوس الشیاطینبه معنای سرهای مارها (افعی) گرفته شده است (ابن عباس، 1371ش، ص376). در عین حال، طبرسی و قرطبی وجه اول را به ابن عباس نسبت دادهاند (قرطبی، 1384ش، ج16، ص86؛ طبرسی، 1408ق، ج8، ص697). بنا بر این از ابن عباس دو قول نقل شده است.
طبق بیان قرآن، «زقّوم» میوههایی همچون سر شیاطین دارد. با بررسی کاربرد کلمه «شیطان» در میان اعراب عصر نزول خواهیم فهمید «شیطان» علاوه بر نام مردان صاحب قدرت و جمال مانند «شیطان بن مدلج» یا «شیطان بن بکر بن عوف» و نام برخی قبایل مثل «بنوشیطان»، به «مار» نیز اطلاق شده و شواهد شعری نیز بیانکنندۀ همین مطلب است (عسگری، 1389ش، ص204). طبق این نظر میتوان گفت: در عصر جاهلیت، اسامی برخی قبایل
را به عنوان وجه قبیحی به مار نسبت دادهاند که قوم بنوشیطان از این امر است.
ابن کثیر آورده: منظور از ثمره زقّوم، نوعی مار است که سرهایش زشت به نظر میرسد. برخی گفتهاند: جنس گیاه، ظاهر ظالمانه و قبیح دارد بخاطر همان آن را رئوس شیاطین در نظر گرفتهاند که در این دو دیدگاه ابن جریر به آنها اشاره کرد و اولی را قوی تر دانست امّا خداوند بهترین را میداند (ابن کثیر،1412ق، ج7، ص22). در این باره ابن قتیبه بیان کرده: درخت زقّوم، گیاهی از آتش است. به همین ترتیب زنجیرهای آتش، قلابها، عقرب و مارها است، همانطور که میدانیم، آنها در آتش نمیماندند، امّاخداوند، به ما نشان داد که در حال حاضر اطلاعات ما نسبت به آنها مخفی است، زیرا نامها با معنا سازگار هستند و معانی متفاوت هستند (ابن قتيبة، 1423ق، ج1، ص50). طبرسی گفته است: منظور از شیطان در اینجا، برخی موجودات مانند مار باشد که تصورش برای همه قابل فهم و تصور است و اشکال مذکور بر این احتمال وارد نمیشود (طبرسی، 1408ق، ج 8، ص 697). در ادامه- فخرازی به مار بودن شکوفههای زقّوم اشاره کرده: همانا شیاطین که در رأس درخت گفته شده، مارهای افعی قییح هستند که عرب با وجه زشتی روبه رو شود به شیطان تشبیهاش میکند (فخررازی، 1379ش، ج 26، ص337) گویا طبرسی و فخررازی
دنبال یک واژهای برای قابل فهم کردن مسئله هستند و
دست به گریبان مارهای افعی شدهاند، شاید از جهت قبیح بودن و ترسناک بودن مسئله به مار اشاره داشتند.
برخی از علما دینی، زقّوم را با توجه به فرهنگ مرسوم شده در برخی کشورهای عربی همچون یمن به خرما نسبت دادهاند، لذا فخر رازی آورده است، اهل یمن به زقّوم، خرما و رطب میگویند (همان). طبق این موضوع، علامه طباطبایی (ره) در تکملهای بر گفته فخر رازی آورده است: زقّوم اسم غذايی است براي عربها كه در آن خرما و كره باشد (طباطبایی، 1374ش،ج9، ص 501) با توجه به این مستندات، برخی عربها معرفی که نسبت به این واژه دارند، معرفت خرما و کره است، بلخی اظهار کرده است، همانطور که کاربرد واژه «طلع» دربارۀ این گیاه. طبق آنچه گفته شد «طلع» را عرب برای خرما به کار میبرد و این گیاه نیز نوعی خرماست؛ هرچند به قول برخی از مفسران، نه درختش شبیه «نخل» است و نه «طلع» آن شبیه خرما (بلخی، 1423ق، ج3، ص603).
طبق نقلهای متعددی که مفسران در کتب خود آوردهاند، از اظهار نظر یک فرد آفریقایی در ارتباط با این گیاه بحث شده که هنگامی که آیات زقّوم بر پیامبر (ص) نازل شد، همه کفار قریش گفتند، زقّوم چیست؟ یک مرد آفریقایی اظهار نظر کرد که در منطقه ما به زقّوم، خرما و رطب گفته میشود
(قرطبی، 1384ش، ج15، ص78). نتیجه گیری که ابن الزبعری کرده است در این حیطه این است که: "أكثر الله في بيوتنا الزقّوم" (همان)؛ پس در هر خانه ما خداوند یک زقوم (یا درخت زقوم) قرار داده است. برطبق این مطلب- عده ای به معرفی این واژه بسنده کردهاند و در مقام دنیوی زقّوم را به خرما طبق گفته آفریقاییان منسوب کردهاند، لذا در آن مجلس ابوجهل گفت: اگر این طور باشد پس به زنش گفت، آن خرماها را بیاور تا زقّوم بخوریم، یاران پیامبر (ص) گفتند: بلند شوید که این همان چیزی است که محمد (ص) از ما میترسد و ادعا میکند که آتش درختانی میخرد و آتش درختان را میسوزاند (همان).
· قرآن کریم.
· نهج البلاغه.
· صحیفه سجادیه.
ابراهیمی کرمانی، ابوالقاسم، رساله تنزیه الاولیاء، کرمان: چاپخانه سعادت، 1367ق.
ابن ابراهیم شیرازی، محمد و نورانی، عبدالله، مبدا و معاد، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1381ش.
ابن ابراهیم، علی، تفسیرقمی، جابر رضوانی، قم: بنی الزهرا، 1392ش.
ابن ابی زمنین، محمد، تفسير ابن زمنين، قاهره: الفاروق الحديثة، 1423ق.
ابن اثیر، مجدالدین، النهاية في غريب الحديث والأثر، المكتبة العلمية: بيروت، 1399ق.
ابن بابویه، محمدبن علی، امالی، مترجم: محمدباقر کمرهای، تهران: انتشارات کتاب چی، 1376ش.
ابن بابویه، محمدبن علی، من لا یحضره الفقیه، قم: مؤسسة النشر الإسلامي، 1363ش.
ابن حنبل، احمد، مسند احمد، دارالصادر: بیروت، بی تا.
ابن خلف، محمدحسین، برهان قاطع، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1393ش.
ابن سینا، حسین بن عبدالله، الحاشیه علی الشفاء، قم: کنگره آقا حسین خوانساری، 1378ش.
ابن عابدین، محمدامین، ردالمختار علی الدرمختار، دارالعالم کتب العلمیة: ریاض، 1423ق.
ابن عباس، عبدالله، تفسیر تنویر و المقاییس، تهران: استقلال، 1371ش.
ابن فارس، احمد، مقاییس اللغه، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاهt 1387ش.
ابن قتیبة، عبدالله، تاویل المشکل القرآن، بیروت: دارالکتب، 1423ق.
ابن کثیر، ابوالفداء، تفسیر القرآن العظیم، بیروت: دارالکتب، 1412ق.
ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، بیروت: دار الاحیاء التراث العربی، 1419ق.- ابن هروی، محمد شریف، انواریه، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1363ش.
ابن بابویه، محمد بن علی، معانی الاخبار، ترجمه عبدالعلی محمدی شاهرودی، تهران: دار الکتب الاسلامیه، 1331ق.
احسایی، احمد، جوامع الکلم، تبریز: بی نا. 1273ق.
ازهری، محمد، تهذیب اللغة، صادق: تهران، 1382ش.
اصبهانی، ابونعیم، حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، دارالفکر: بیروت، 1412ق.
انصاریان، حسین، تفسیر حکیم، قم: دارالعرفان، 1396ش.
آقابزرگ تهرانی، محمدحسین، الذریعه الی تصانیف شیعه، بیروت: دارالاضواء، 1403ق.
آلوسی، محمود، تفسیر روح المعانی، بیروت: دارالفکر، 1408ق.
برازش، علی رضا، تفسیر اهل بیت (ع)، ترجمه رسول بهشتی نژاد، موسسه انتشارات امیرکبیر: تهران، 1396ش.
حسنی العلوی، هبة الله، امالی ابن شجری، مکتب الخانجی: قاهرة، 1427ق.
بروجردی، سید محمد ابراهیم، تفسیر جامع، تهران: انتشارات صدر، 1366ش.
بروسوی، اسماعیل مصطفی حقی، روح البیان فی التفسیر القرآن، محمد فیض احمد اویسی، بیروت: دارالفکر، 1255ق.- بلخی، مقاتل بن سلیمان، تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت: احیاء التراث، 1423ق.
بنی هاشمی، محمد سعید، در ضیافت ضریح، تهران: انتشارات منیر، 1385ش.
بوصیری، محمد، شرح قصیده برده، تهران: سروش، 1361ش.
بیضاوی، عبدالله، تفسیر بیضاوی، بیروت: دارالاحیاء، 1418ق.
تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم: جامعه مدرسین حوزه علیمه و انتشارات اسلامی،1410ق.
ثقفی تهرانی، محمد، روان جاوید در قرآن مجید، قم: برهان، 1386ش.
حافظ بُرسی، رجب بن محمد، مشارق انوار الیقین فی اسرار الامیرالمؤمنین (ع)، محمدصادق بن ملاعلی یزدی، قم: صاحب الزمان (عج)، 1422ق.
حرعاملی، محمدبن حسن بن علی، وسائل الشیعه، علی صحت، قم: آل البیت لإحیا التراث، 1414ق.
حسینی طهرانی، محمدحسین، معادشناسی، مشهد: دوره علوم قرآن و معارف اسلامی، 1392ش.
حویزی، عبدالعلی بن جمعه، نورالثقلین، قم: اسماعیلیان، 1415ق.
خسروانی، علی رضا، تفسیر خسروی، تهران: خیابان بوذر جمهری شرقی، 1352ش.- خسروی، مهدی، گیاهان دارویی، تهران: محمد، 1376ش.
دستغیب، عبدالحسین، معاد، تهران: انتشارات ناس، 1384ش.
دهخدا، علی اکبر، لغت نامه دهخدا، تهران: دانشگاه تهران، 1377ش.
دیلمی، حسن، إرشادُ القُلوب إلی الصّواب المُنجی من عَمَل به مِن ألیم العِقاب، قم: رضی، 1412ق.
دینانی، غلام حسین، شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی، تهران: حکمت، 1393ش.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی الغرایب القرآن، ترجمه غلامرضا خسروی حسینی، بیروت: دارالشامیه،1412ق.
زمخشری، محمود، اساس البلاغه، بیروت: دارالصادر، 1399ق.
زمخشری، محمود، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ترجمه مسعودانصاری، تهران: ققنوس، 1391ش.
سبزواری، هادی بن مهدی، شرح اسماء الله حسنی، تهران: عقیق، 1394ش.
سجادی، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات فلسفی ملاصدرا، تهران: طبع و نشر، 1387ش.
سهروردی، شهاب الدین، شرح حکمت اشراق، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی 1380ش.- سیوطی، جلال الدین، الحبائک فی اخبار الملائک، دارالقرآن: قاهرة، بی تا.
سیوطی، جلال الدين، الدرالمنثور فی تفسیر بالمنثور، قم: آیت الله العظمی المرعشي النجفي، 1404ق.
شاه آبادی، محمدعلی، شذرات المعارف، دبیرخانه کنگره عرفان و شهادت: تهران، 1381ش.
شاه عبدالعظیم، حسین، تفسیر اثنی عشری، تهران: آذرنیا، 1393ش.
شعرانی، ابوالحسن، نثرطوبی، قم: بنياد فرهنگي حضرت مهدي موعود، 1393ش.
شهیدثانی، زین الدین، ارمغان شهید، ترجمه عباس مخبر دزفولی، قم: بوستان کتاب، 1374ش.
طاهر زاده، اصغر، بازگشت به جدی ترین زندگی، تهران: انتشارات المیزان،1387 ش.
طاهری، حبیب الله، عالم پس از مرگ، الجماعه المدرسین: قم، 1389ش.
طباطبایی، محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، قم، جامعه مدرسین حوزه علمیه دفتر انتشارات اسلامیه، 1374ش.- طبرسی، فضل بن حسن، جوامع الجامع، مترجم: گروهی از مترجمان، مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، 1377ش.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت: دارالکتب، 1408ق.
طبری، محمد بن جریر، تفسیرطبری، بیروت: دار المعرفه، 1412ق.
طریحی، فخرالدین،، مجمع البحرین، نشر فرهنگ اسلامی: تهران، 1387ش.
طوسی، محمد، التبیان فی تفسیر القرآن، تهران: آل البیت(ع)، 1389ش.
عاملی، احمدرضا، معجم متن اللغة، بیروت: دار مكتبة، 1380ق.
عبد الرحمن ابن ابی حاتم، تفسیر القرآن العظیم، ریاض: مکتبه نزار مصطفی الباز، 1419ق
عبدالجبار، صهیب، المسند الموضوعي الجامع للكتب العشرة، مکتبة العلمیة، بیروت، 2013م.
عرفج، محمد، شرح الدروس المهمة لعامة الامة انجلیزی، ریاض: دارالصمیعی، بی تا.
عسگری، انیسه، معناشناسی نوین از واژه شیطان، پژوهش های قرآنی، 1389ش.- عمید، حسن، فرهنگ عمید، تهران: انتشارات امیرکبیر، 1375ش.
فاروقی، محمداقتدار حسین، گیاهان در قرآن، احمدنمایی، مشهد: پژوهش های اسلامی، 1387ش
فتال نیشابوری، محمد، روضه الواعظین و بصیره المتعظین، تهران: نشر نی، 1366ش.
فخررازی، محمد، مفاتیح الغیب، تهران: نشر اساطیر، 1379ش.
فراء، یحیی، معانی القرآن، قاهرة: الهیئة المصریة، 1980م.
فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، قم: هجرت، 1409ق.
فربودی، مهدی، طعم مرگ، قم: انتشارات بقیه الله، 1386ش.
فضایی، یوسف، تحقیق در تاریخ و عقاید، تهران: آشیانه کتاب، 1392ش.
فیروز آبادی، مجدالدین، قاموس المحیط، بیروت: موسسه الرسالة، 1426ق.
قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، تهران: دارالکتب اسلامیه، 1376ش.
قرطبی، شمس الدین، تفسیر قرطبی، قاهرة: دارالکتب، 1384ق.
قضاعی، محمدبن سلامه، شهاب الاخبار، سید جلال الدین حسینی اموری، تهران: انتشارات علمی وفرهنگی، 1361 ش.
قطب راوندی، ابواسحاق ابراهیم بن منصور خلف، قصص الانبیاء، مشهد: آستان قدس رضوي. مفید، 1409ق.- کربن، هانری، ارض ملکوت، تهران: سوفیا، 1395ش.
کربن، هانری، تاریخ فلسفه اسلامی، تهران: انتشارات کویر، 1370ش.
کریم خان کرمانی، محمد، ارشاد العوام، بمبئی: بی نا. 1268ق.
کلینی، یعقوب بن اسحاق، اصول کافی، ترجمه جواد مصطفوی، تهران: کتاب فروشی علمی اسلامی، 1369ش.
لاهیجی، محمد، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، تهران: زوار، 1390ش.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار الجامعه لدرراخبارالائمه الطهار، محمدباقر بهبودی، تهران: دارالکتاب اسلامیه، 1404ق.
مجمع اللغة العربية، معجم الوسیط، تهران: صادق، 1387ش.
محدث قمی، عباس، منازل الاخره، تهران: دارالکتب اسلامیه، 1384ش.
محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، قم: دارالحدیث، 1387ش.
مدنی، علی بن احمد، ریاض السالکین فی شرح صحیفه سید ساجدین، الجماعه المدرسین: قم، 1395ش.
مروارید، علی اصغر، سلسله الینابیع الفقهیه، بیروت: لبنان، 1410ق.
مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1368ش.- معین، محمد، فرهنگ نامه معین، زرین: تهران، 1382ش.
مفید، محمد بن محمد، ارشاد فی مَعْرفة حُجَجِ الله عَلَی الْعِباد، قم: التهذیب، 1396ش.
مفید، محمد بن محمد، امالی، حسین استاد ولی، قم: کنگره جهانی هزار شیخ مفید، 1414ق.
مقدسی، مطهر بن طاهر، بدء و التاریخ، پاریس: کلمان هوار. 1919ق.
مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، تهران: دار الكتب الاسلاميه، 1386ش.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران: دارالکتب اسلامیه، 1380ش.
ملاصدرا، قطب الدین، الحکمة المتعالیة فی الأسفار العقلیة الاربعه، بیروت: دارالاحیا تراث. 1981م.
مورس، مولین، اداراک لحظات نزدیک به مرگ، رضا جمالیان، قم: موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان، 1387ش.
میبدی، احمد بن محمد و حکمت، علی اصغر، کشفالاسرار و عدهالابرار، تهران: انتشارات امیرکبیر. 1393ش.
نسایی، ابی عبدالحمان احمدبن شعیب، سنن الکبری، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1411ق.- نوری طبرسی، اسماعیل بن احمد، کفایه الموحدین، قم: انتشارات رائد، 1393ش.
هاشمی خویی، حبیب الله، منهاج البراعه فی شرح نهجالبلاغه، اسلامیه: تهران، 1364ش.
هلالی، سلیم بن قیس، اسرار آل محمد، اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی، قم: نشر الهادی، 1375 ش.
الهیتمی، ابن حجر، الفتاوى الفقهية الكبرى، دارالفکر: بیروت، 1403ق.