ghaemiyeh.com
سرشناسه:شفیعی، محمدحسن
عنوان قراردادی:الغدیر فی الکتاب و السنة و الادب .برگزیده
عنوان و نام پديدآور:گزیدهای جامع از الغدیر/ تالیف عبدالحسین امینی؛ تلخیص، ترجمه و تحقیق محمدحسن شفیعیشاهرودی؛ [ به سفارش ] موسسه میراث نبوت.
مشخصات نشر: قم: قلم مکنون، 1428 ق.= 1386.
مشخصات ظاهری:1320 ص.
فروست:کنزالعمال؛ 601:11. تاریخ بغداد؛ 177:5.
شابک:120000 ریال ؛ 120000 ریال (چاپ دوم) ؛ 120000 ریال978-964-2527-199 :
يادداشت:چاپ اول و دوم: 1428ق. = 1386.
يادداشت: چاپ سوم.
يادداشت:عنوان دیگر: برگزیدهالغدیر.
یادداشت:؛ کتابنامه: ص. [ 1305 ] - 1320؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:برگزیدهالغدیر.
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع:غدیر خم
شناسه افزوده:موسسه میراث نبوت
رده بندی کنگره:BP223/54/الف8غ404215 1386
رده بندی دیویی:297/452
شماره کتابشناسی ملی:1103159
خیراندیش دیجیتالی : جناب آقای سید علی بحرینی به نیابت از مرحومه حاجیه خانم کسایی _گروه هم پیمانان موعود غدیر.
«عنوان صحيفة المؤمن حبّ عليّ بن أبي طالب»
كنزالعمّال 11:601؛ تاريخ بغداد 5:177
امينى، عبد الحسين، 1281-1349 ه ش 1320-1390.
برگزيدۀ الغدير / عبد الحسين امينى؛ تلخيص، تحقيق و ترجمه محمّد حسن شفيعى شاهرودى.
قم: مؤسّسۀ ميراث نبوّت، 1432 ه ق 1390 ه ش 2011 م. 1320 ص.
عنوان اصلى: الغدير في الكتاب والسنّة والأدب.
7-4-90716-600-978: ISBN
فارسى.
فهرست نويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه ص 1305-1320، همچنين به صورت زير نويس.
1 - غدير خم. 2 - عليّ بن ابى طالب عليه السلام، امام اوّل، 23 سال قبل از هجرت - 40 ق. - اثبات خلافت بلافصل.
الف. شفيعى شاهرودى، محمد حسن 1354، گرد آورنده و مترجم. ب. مؤسّسۀ ميراث نبوّت.
ج. عنوان د. عنوان: الغدير.
40421 غ 8 الف / 223/54 BP 297/452
1390
كتاب: برگزيدۀ الغدير
نويسنده: علّامه شيخ عبد الحسين امينى نجفى
تلخيص، تحقيق و ترجمه: محمّد حسن شفيعى شاهرودى
صفحه آرايى: مؤسّسۀ ميراث نبوّت - قم مقدّسه
ناشر: مؤسّسۀ ميراث نبوّت - قم مقدّسه
ليتوگرافى: مؤسّسۀ ميراث نبوّت - قم مقدّسه
چاپ: إسراء - قم مقدّسه
نوبت چاپ: هفتم، رجب المرجّب 1432 ه ق
شمارگان: 5000 نسخه
بها: 18000 تومان
شابك: 7-4-90716-600-978
مراكز پخش:
1 - قم، خيابان صفائيّه، كوچۀ ممتاز، جنب مسجد حضرت معصومه عليها السلام، پلاك 45، مؤسّسۀ ميراث نبوّت،
تلفكس:02517742218،
همراه: 09122519830
2 - قم، شهرك شكوهيه، بلوار آيت اللّه خامنهاى، كوچه 6، كوچه لاله، پلاك 420، تلفكس: 8-3342526-0251
3 - تهران، ميدان امام حسين عليه السلام، خيابان شهيد مدنى، مقابل ايستگاه متروى شهيد مدنى، كوچه شهيد خجسته منش، پلاك 5،
تلفن: 26 و 23 و 77582422-021،
همراه: 09191492488
كليۀ حقوق چاپ و نشر براى ناشر محفوظ است
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّهوكفى، والصلاة على النبيّ المصطفى،
وآله مصابيح الدجى، والحجج الواضحة لأهل الحجى.
*پيشگفتار(1):
پيشگفتار در بردارندۀ سه مبحث است:
نخست: پيرامون نگارندۀ كتاب گرانسنگ الغدير.
دوّم: پيرامون كتاب (موسوعۀ الغدير).
سوّم: پيرامون كتاب حاضر يعنى (برگزيدۀ الغدير).
او آيت اللّه شيخ عبدالحسين فرزند شيخ احمد امينى تبريزى نجفى است، كه از مفاخر علماى اماميّه در قرن چهاردهم و نگارندۀ كتاب گرانسنگ «الغدير في الكتاب والسنّة والأدب» مىباشد.
شيخ عبدالحسين فرزند شيخ احمد امينى در شهر تبريز در سال 1320 ه ديده به جهان گشود، و در خانوادۀ علم و دانش رشد كرد. تاريخ علمى اين خاندان از جدّ آنها شيخ نجفقلى امين الشرع كه در «سردها» از نواحى تبريز در سال 1275 ه متولّد شده، آغاز مىشود؛ واساساً به اين خاندان از آن جهت امينى مىگويند كه جدّ آنها امين الشرع بوده است. امين الشرع دانشمندى اديب بوده كه به پرهيزگارى و تقوا معروف بوده است. و محيط علمى و ادبى خانواده به دست ايشان شكل گرفت و اين محيط، در فرزندان و نوادگان از نظر اخلاقى، و فكرى، و رفتار و سلوك تأثير گذار بود. و پدر او نيز از فقهاى روزگار خود كه به علم و معرفت و عمل معروف بودند، به شمار مىرفت.
تحصيلات اوّليّۀ او نزد پدرش شيخ احمد امينى آغاز گرديد. آنگاه در مدرسۀ طالبيّۀ تبريز كه در آن زمان از مهمترين مراكز علم و معرفت در آن شهر به شمار مىرفت، به ادامۀ تحصيل پرداخت و مقدّمات علوم دينى را فرا گرفت. سپس سطوح فقه و اصول را در آن مدرسه به پايان برد و در اين مرحله نزد اساتيد معروف فقه و اصول تتلمذ كرد كه علماى ذيل از بارزترين آنها هستند:
1 - آيت اللّه سيّد محمّد بن عبد الكريم موسوى؛ وى از مراجع تقليد در تبريز بوده است.
2 - آيت اللّه سيّد مرتضى بن احمد بن محمّد حسينى خسرو شاهى؛ او از استوانههاى علم، و از سرشناسان فقه، و از بزرگان علماى تبريز به شمار مىرفت.
1) - در تمام اين پيشگفتار، به مقدّمۀ «موسوعۀ الغدير» تحقيق مركز الغدير للدراسات الإسلاميّة، و كتاب «سيرى در الغدير» تأليف فاضل محترم جناب آقاى محمّد امينى نجفى، و كتاب حاضر نگاه كن.
3 - آيت اللّه شيخ حسين بن عبد على توتونچى، كه از علماى بارز فقه و اصول و علم كلام بوده و در ميادين علمى و فقهى داراى مرتبهاى بس بلند بوده است.
4 - علّامه شيخ ميرزا على اصغر ملكى، كه فقيهى بزرگ و اديبى بلند مرتبه بوده است.
مرحوم علّامۀ امينى به نجف اشرف سفر كرد تا تحصيلات عاليۀ خود (درس خارج) را نزد اساتيد فقه، اصول، حديث، و علوم حديث ادامه دهد؛ از اين رو در كلاسهاى درس بزرگان فقه و اصول حضور يافت و نزد آنان تتلمذ نمود؛ بزرگانى چون:
1 - آيت اللّه سيّد محمّد بن محمّد باقر حسينى فيروزآبادى، متوفّاى 1354 ه.
2 - آيت اللّه سيّد ابوتراب بن ابوالقاسم خوانسارى، متوفّاى 1346 ه.
3 - آيت اللّه ميرزا على بن عبدالحسين ايروانى، متوفّاى 1354 ه.
4 - آيت اللّه ميرزا ابوالحسن بن عبد الحسين مشكينى، متوفّاى 1358 ه.
علّامۀ امينى پس از اقامتى طولانى در نجف كه در كلاسهاى درس حاضر مىشد و با طلّاب علوم دينى مباحثه مىكرد تا از علوم شريعت و معارف آن كاملاً بهرهمند گردد، دوباره به وطن خود تبريز بازگشت و در آنجا برههاى از زمان به وعظ و ارشاد و تدريس و مباحثات علمى ممارست كرد؛ و اين همان مدّتى است كه در آن، تفسير سورۀ حمد را به پايان رساند و به تدريس تفسير آن همّت گماشت.
اقامت شيخ در تبريز طولانى نبود، و پيوسته مشتاق فراگيرى علوم و معارفِ بيشتر بود و روح و جانش هماره متوجّه نجف اشرف بود، شهر مقدّسى كه منبع و سرچشمۀ جوشان علم و دانش است. و همين اشتياق و شيفتگى بود كه او را دوباره به اقامت در نجف اشرف واداشت تا على رغم زندگى راحت و مقام بالا و موقعيّت اجتماعى ممتازى كه در تبريز داشت، در نجف اقامت گزيند.
پس از بازگشت به نجف اشرف بار ديگر در دروس عالى حوزۀ نجف حضور يافت و نزد اساتيد بزرگ مشغول فراگيرى علوم شد تا به درجۀ اجتهاد نائل آمد، و از سوى گروهى از بزرگان اجازۀ اجتهاد دريافت كرد؛ بزرگانى مانند:
1 - آيت اللّه سيّد ميرزا على بن مجدّد شيرازى، متوفّاى 1355 ه.
2 - آيت اللّه شيخ ميرزا حسين نائينى نجفى، متوفّاى 1355 ه.
3 - آيت اللّه شيخ عبد الكريم بن ملّا محمّد جعفر يزدى حائرى، متوفّاى 1355 ه.
4 - آيت اللّه سيد ابوالحسن بن سيّد محمّد موسوى اصفهانى، متوفّاى 1365 ه.
5 - آيت اللّه شيخ محمّد حسين بن محمّد حسن اصفهانى نجفى مشهور به كمپانى، متوفّاى 1361 ه.
6 - آيت اللّه شيخ محمّد حسين بن على آل كاشف الغطاء، متوفّاى 1373 ه.
آنگونه كه اساتيد فقه و اجتهاد، به او اجازۀ اجتهاد دادند و به نائل شدن او به درجۀ اجتهاد اقرار كردند، عدّهاى از بزرگان نجف به او اجازۀ روايت نيز دادند و بدين ترتيب در سلسلۀ روات حديث داخل گرديد. آنان اجازات خود را با خطّ خود و عباراتى كه از شايستگى او براى حمل حديث و روايت حكايت دارند، تدوين كردند؛ برخى از آن بزرگان عبارتند از:
1 - آيت اللّه سيّد ابوالحسن موسوى اصفهانى.
2 - آيت اللّه سيّد ميرزا على حسينى شيرازى.
3 - آيت اللّه شيخ على اصغر ملكى تبريزى.
او اشتياق فراوان و نامحدودى براى تحصيل علم و پىگيرى مباحث علمى داشت و در اين راه هيچ كوششى را فروگذار نمىكرد و بر موشكافى دقيق مطالب حرص فراوان داشت، و اين تلاش خستگىناپذير، افزون بر تحمّل و صبر و حوصلۀ فراوان او براى اندوختن علم و بحث پيرامون حقايق علمى بود.
و گواه اين مدّعا آن است كه: او بيشتر محتويات كتابخانههاى علمى در نجف اشرف، و نيز آثار و نوشتههاى بزرگان فكر و انديشه و علوم شريعت، كه در راستاى هدف وى يعنى تدوين كتاب الغدير بودند، را مطالعه كرد.
و نيز به همين دليل: به كربلا و بغداد و كاظمين و سامرّا، و در اواخر به ايران و هند و سوريه و تركيه سفر كرد تا به جستجوى علمى و گردآورى معلومات لازم بپردازد. و به مصادر و منابع بزرگ علمى دست يابد تا در تدوين كتاب مورد نظر از آنها بهره گيرد و آنچه استنساخ آن ممكن است را نسخه بردارى نمايد.
و به خاطر شدّت اشتياق و وَلَع او به دنياى كتابها و كتابخانهها از وى نقل شده است كه توجّهى به مشكلات و سختىها در راه رسيدن به اهداف علمى خود نداشت؛ از اين رو در زندگىاش چيزى لذّت بخشتر از مطالعه و استنساخ كتاب وجود نداشت، او بزرگترين لذّتهاى زندگى را رها كرده بود و به صحّت عمومى خود و حال خانواده و شؤون آن اهتمامى نداشت.
و نيز از او نقل شده: ساعتهاى پى در پى سپرى مىشد و او به وقت غذا و نوع و كيفيّت آن توجّهى نداشت، و غذاى روزانه خود را تناول نمىكرد مگر بعد از اينكه اهل بيت او كه منتظر او بر سر سفره غذا نشسته بودند او را بارها صدا مىزدند و او غرق در كتابها و برگهها و دفترهاى خود بود و برايش اهميّتى نداشت كه غذاى سرد بخورد و يا غذايى كه از روز گذشته باقى مانده است، بلكه براى او اهميت نداشت كه چه بخورد و چه بياشامد و حتّى در وسط غذا خوردن نيز در درياى تأمّلات و تحليلاتِ پيرامون اين روايت يا آن نصّ، و اين واقعۀ تاريخى يا آن واقعۀ ديگر، غوطهور بود.
او هرگز به مطالب نقل شده از كتابهاى خطّى گذشتگان اعتماد نمىكرد بلكه بر خود واجب مىدانست كه به خود آن كتابها ومصادر علمى دست يابد تا بدين وسيله عذر و بهانهها را زدوده، و شكّ و ترديدها را باطل، و ادّعاهاى اهل تشكيك را از بيخ و بُن بركَند.
و مردان قوى از به دوش كشيدن بار سنگين چنين عملى ناتوانند؛ زيرا معلوم است كه مصادر و منابع علمى در كتابخانههاى عمومى و خصوصى در نقاط مختلف پراكندهاند ولى اين مشكل براى شيخ اهميّتى نداشت از اين رو به اقصى نقاط عالم سفر مىكرد تا به مصادر و منابع مورد نياز خود دست يابد و از فيض ميراث فكرى اسلامى توشه برگيرد.
و آنچه در اين راستا از او نقل شده اين است كه: او به هندوستان سفر كرد و مدّتى طولانى در كتابخانههاى بزرگ آنجا بود و دفاتر و ورقههاى زيادى را در آنجا نسخه بردارى كرد، و در كتابهاى كميابى كه جز در قارّۀ هند موجود نبودند به بررسى پرداخت.
برخى از نزديكان علّامۀ امينى حكايتى را نقل مىكنند كه از تلاش فراوان او در بحث و تحقيق علمى خبر مىدهد، و خلاصهاش اين است: او روزى گريه مىكرد؛ زيرا به كتاب مهمّى از كتابهاى مورد نياز بحث خود - كه عمر خويش را براى به ثمر رساندن آن هدف بزرگ سپرى كرده بود - دست نيافته بود. و چون شيوۀ شيخ براى دستيابى به مصادر اين بود كه به اميرالمؤمنين على عليه السلام متوسّل مىشد، روزى به امير المؤمنين عليه السلام توّسل پيدا كرد و عرضه داشت: «كتاب (الغدير) كتاب توست، و غدير از آن توست، پس به حقّ مقامى كه نزد خدا دارى از تو مىخواهم كه مرا در دست يافتن به كتاب مورد نظر كمك كنى». علّامۀ امينى مىگويد: پس از خواب كوتاهى، بيدار شدم و متوجّه شدم كسى در مىزند، در را كه باز كردم ديدم او همسايۀ بنّاء ماست كه مىگويد: من خانۀ جديدى بزرگتر از اين خانه خريدهام و بيشتر اثاثيّۀ منزل را منتقل كردهايم و اين كتاب قديمى را در گوشهاى از خانه پيدا كردم و همسرم به من گفت: «اين كتاب به درد تو نمىخورد؛ چرا آن را به همسايۀ ما شيخ امينى اهداء نمىكنى؟»، وقتى كتاب را به شيخ داد ديد اين همان كتاب خطّى است كه ماهها در جستجوى آن است!
پيرامون كتاب و مشكل دست يافتن به آن، علّامۀ امينى قصّۀ ديگرى را نقل مىكند كه شگفتى آن كمتر از جريان قبلى نيست. خلاصهاش اين است: علّامه رحمه الله به كتاب «ربيع الأبرار» زمخشرى احتياج پيدا مىكند و اين كتاب قبل از آن كه چاپ و منتشر شود كتاب خطّى و نادرى بوده، و فقط سه نسخۀ خطّى از آن موجود بوده است، يكى از آنها نزد امام يحيى در يمن بوده، و دوّمى در كتابخانۀ «ظاهريّه» در دمشق بوده، و نسخۀ سوم نزد يكى از آيات عظام در نجف اشرف بوده است، كه پس از رحلت آن عالم كتابخانۀ او - كه اين كتاب نيز در آن بوده است - به فرزندش به ارث مىرسد.
علّامۀ امينى به خانۀ اين عالم مىرود و از فرزند او مىخواهد كه كتاب را فقط به مدّت سه روز به او عاريه دهد ولى او خوددارى مىكند، علّامه از او درخواست مىكند كه دو روز آن را عاريه بدهد باز هم امتناع مىكند، براى يك روز هم امتناع مىكند. علّامۀ امينى مىگويد: «به او گفتم سه ساعت آن را به من عاريه بده ولى امتناع كرد، گفتم: اجازه بده آن را در خانهات در حضور خودت مطالعه كنم ولى باز هم نپذيرفت، و در اينجا بود كه از آن مرد و كتابش به كلّى مأيوس شدم».
علّامه اضافه مىكند: «پس از آن، به قصد ديدار مرجع دينى بزرگوار آيت اللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى به راه افتادم تا براى عاريه گرفتن آن كتاب وساطت كند، ولى صاحب كتاب باز هم از دادن آن خوددارى نمود. آنگاه نزد آيت اللّه شيخ محمّد حسين كاشف الغطاء رفتم تا شايد به احترام او كتاب را عاريه دهد ولى باز هم از دادن كتاب خوددارى كرد. پس از آن كه از به دست آوردن كتاب نااميد شدم، به حرم مطهّر أمير المؤمنين عليه السلام رفتم و ماجراى خود را به آن حضرت شكايت كردم، سپس با ناراحتى به خانه برگشتم. و پس از بىخوابى و ناراحتى و توسّل به خداى تعالى خوابم برد، در خواب امام عليه السلام را ديدم و از رنجى كه براى به دست آوردن كتاب كشيده بودم به امام شكايت كردم، و امام پاسخ داد: «إنّ جواب سؤالك عند ولدي الحسين» [پاسخ درخواست تو نزد فرزندم حسين است]. بلافاصله بيدار شدم، وضو گرفتم - و زمان طلوع فجر بود - لباسهايم را پوشيدم، و به قصد حرم سيد الشهدا عليه السلام در كربلا از خانه بيرون رفتم. و بعد از خواندن نماز صبح و انجام مراسم زيارت امام حسين عليه السلام، محنت و رنجى كه در به دست آوردن كتاب كشيدهام را به امام حسين عليه السلام شكايت كردم، سپس از حرم سيّد الشهداء براى زيارت حرم حضرت عبّاس عليه السلام خارج شدم. و پس از زيارت، به خداى تعالى به حقّ او و برادرش و مقامى كه نزد خدا دارند توسّل پيدا كردم و خواستم كه مرا بر حلّ اين مشكل كمك كنند. سپس در حالى كه اوّل طلوع خورشيد بود وارد صحن شريف شدم. در يكى از ايوانها نشستم و با خود زمزمه مىكردم، ناگهان خطيب توانا شيخ محسن ابوالحبّ - كه در زمان خود برجستهترين سخنور كربلا بود - به سوى من آمد. پس از احوالپرسى از من دعوت كرد كه به خانهاش در نزديكى حرم براى استراحت و صرف صبحانه بروم، دعوت او را پذيرفتم، و آن زمان تابستان بود.
در خانۀ او در جايى كه در باغ خانهاش براى ما مهيّا شده بود نشستيم و پس از استراحت كوتاهى به او گفتم: كتابخانهات را به من نشان بده. مرا به كتابخانهاش راهنمايى كرد، ديدم كتابخانهاى است با كتابهاى فراوان و نفيس. در حالى كه بين كتابها مىگشتم و به آنها نگاه مىكردم ناگهان گمشدۀ خود يعنى كتاب «ربيع الأبرار» زمخشرى را يافتم. و چون كتاب را برداشتم و پس از دقّت متوجّه شدم كه واقعاً همان كتاب است نه كتاب ديگر، ناخواسته اشك شوق از ديدگانم سرازير شد و شروع به گريه كردم. شيخ ابوالحبّ نزد من آمد در حالى كه تعجّب كرده بود و علّت را مىپرسيد. من ماجراى كتاب و خواب خود دربارۀ آن را براى او تعريف كردم و اينكه چگونه امام عليه السلام مرا به فرزندش حواله داد كه مرا به سوى كتابخانه و كتاب راهنمايى كرد. شيخ محسن ابوالحبّ چون جريان را شنيد چشمهايش پر از اشك شد و به من گفت: اين كتاب خطّى، كمياب است و قاسم محمّد رجب - كه در آن زمان صاحب بزرگترين كتابخانه در بغداد بنام مكتبة المثنى بود - براى خريد و چاپ آن مبلغ هزار دينار(1)به
1) - هزار دينار در آن زمان مبلغ مورد توجّهى بوده و براى خريد خانهاى خوب در بهترين شهرها و برترين مناطق كافى بوده است.
من مىداد ولى من پيشنهاد او را ردّ كردم. آنگاه شيخ قلمش را از جيبش بيرون آورد و اهداى آن به علّامۀ امينى را روى آن نوشت و گفت: اين، جواب حوالۀ دو امام بزرگوار على عليه السلام و حسين عليه السلام است.
1 - مرحوم علّامۀ امينى خود را براى تدريس و تأليف و تحقيق وقف كرده بود. و بيشتر ساعات زندگيش در شب و روز با مطالعه و جستجو در خلال كتابها و بهرهگيرى از ميراث علمى اسلامى سپرى مىشد تا اينكه مرجعى گرديد كه معضلات علوم اسلامى از او پرسيده مىشد. و ملجأ و پناهگاهى براى حلّ اشكالات فكرى و نيز صاحب رأى و نظر در تفسير و حديث و تاريخ و علم رجال گرديد، چنانكه پناهگاهى براى محقّقان، پژوهشگران، نويسندگان، و اصحاب موسوعات گرديد.
2 - وى انسانى با تقوا، پرهيزگار، و متعبّد بود و داراى صلابت دينى، كرامت نفس، سينۀ گشاده، و اخلاق نيكو بود، و فردى باگذشت، و پاك و طيبّ بود. هرگز به كسى سوء ظنّ نداشت بلكه هميشه به ديگران حسن ظنّ داشت، و فضل و جايگاه آنان را على رغم اختلاف مذهبى با آنان، مىستود. داراى همّت عالى و طبع عفيف بود و در خوراك و پوشاك متواضع بود، و به دنيا و آنچه در آن است اعتنايى نداشت، از دنيا روىگردان بود و به آخرت رو كرده بود و براى آن تلاش مىكرد.
3 - او عاشق قرائت قرآن و دعا و نماز شب بود. و زندگى عادى روزانهاش در ضمن برنامهاى مشخّص تقسيم شده بود:
پس از تناول صبحانه به كتابخانۀ شخصى مىرفت و مشغول مطالعه مىشد تا شاگردانش حضور پيدا كنند، در آن هنگام شروع به درس و بحث مىكرد تا اذان ظهر كه براى نماز بر مىخواست، پس از نماز، نهار و كمى استراحت دوباره به كتابخانهاش بر مىگشت تا نصف شب.
4 - حرم مطهّر اميرالمؤمنين على عليه السلام را زياد زيارت مىكرد و در اوقات گوناگون به زيارت حرم شريف علوى مىرفت.
مسافت بين مرقد امام على عليه السلام و امام حسين عليه السلام كه بيش از 80 كيلومتر نيست را طى سه روز يا بيشتر مىپيمود، تا در طول راه به تبليغ و ارشاد مردم بپردازد و امر به معروف و نهى از منكر نمايد.
5 - در كنار اين سيرۀ عبادى و تبليغى، واجبات اجتماعى خود را فراموش نمىكرد وبه نيازمندان و فقراء وحاجتمندان رسيدگى مىكرد، به آشنايان و برادران دينى زياد نيكى مىكرد، خود را در ناراحتىهاى آنان سهيم مىدانست و با آنان به مواسات رفتار مىكرد، هيچ سائلى را ردّ نمىكرد و هيچ آرزومندى را محروم نمىساخت و براى حلّ مشكلات نيازمندان و فقرا خود را به رنج و زحمت مىانداخت.
6 - برخى از خصوصيّات ظاهرى و حالات او از اين قرار بودند: وى فردى بلند قامت، با اُبهت، داراى صورت زيبا، و سفيد مايل به سرخ بود، با صدايى نرم و نازك، لباس روحانيان را مىپوشيد، و عينك طبّى با شيشۀ سفيد و قاب فلزّى طلايى رنگ به چشم مىزد، و چهرۀ عبادت كنندگان و زاهدان را داشت، و به زبان تركى و فارسى و عربى خوب صحبت مىكرد.
علّامۀ امينى رحمه الله در سال 1380 به هندوستان مسافرت كرد تا از ميراث اسلامى و آثار فكرى موجود در كتابخانههاى ستبر آنجا از نزديك اطّلاع يابد.
از اين رو چهار ماه در گنجينههاى علمى آن قارّه به فحص و جستجو پرداخت. و گاه شب و روز خود را در برخى كتابخانهها بدون احساس رنج و ناراحتى سپرى مىكرد. در اين جستجوى علمى بر بخش بزرگى از ميراث گذشتگان اطّلاع يافت، بدون آنكه به صحّت و سلامتى جسم خود توجّهى داشته باشد.
پيوسته ملازم كتابخانهها بود و تا آخرين لحظۀ زمانِ كار كتابخانهها در آنجا بود و آنگاه كه به منزل بر مىگشت به مطالعۀ كتابهايى كه از آن مؤسّسات علمى اصيل و ريشه دار گرد آورده بود، مىپرداخت.
افزون بر كتاب و مطالعه - و به رغم توصيۀ پزشكان كه بر سلامتى شيخ حريص بودند و او را از تدريس منع كرده بودند و به او توصيه مىكردند كه بر صحّت و سلامتى خويش مواظبت نموده و خود را به مشقّت نيندازد - شيخ در آن قارّه خود را در برابر مسئوليّت دينى بزرگى مىديد و بر خود لازم مىدانست كه بر منبر خطابه و وعظ وارشاد و توجيه مسلمين نشسته و آنان را به سوى تمسّك به قرآن و سنّت و آنچه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله آورده، فرا بخواند.
سپس مرحوم علّامه به همين منظور در سال (1384) ه به سوريه سفر كرد، او در اين كشور چهار ماه حضور داشت و در اين مدّت بر ثروتهاى فكرى معتبر و گنجهاى تاريخى مهمّ نهفته در كتابخانههاى اين كشور اطّلاع پيدا كرد. برخى از كتابخانههايى كه مرحوم علّامه بيشتر نسخههاى خطّى آنها را تدوين كرد عبارتند از: دار الكتب الوطنيّة الظاهريّة در دمشق، كتابخانۀ مجمع اللغة العربيّة در دمشق، كتابخانۀ الأوقاف الأحمديّة در حلب، و المكتبة الوطنيّة در حلب. علّامۀ امينى به توصيف هر كتابى كه بر آن دست مىيافت مىپرداخت و مصادرى را كه در اين كتابخانهها مطالعه كرده - اعمّ كتابهاى تك جلدى و موسوعهها (كتابهاى چند جلدى و دورهاى) - را بر شمرده كه بيش از «250» عدد است.
سپس او در سال (1388) جهت اطّلاع از مصادر قديمى، به تركيه سفر كرد و بر تعداد زيادى از ميراث فكرى و كتابهاى مباحث اسلامى دست يافت. او در اين كشور نيز - على رغم درد و بيمارىاى كه از سالها قبل به آن مبتلا شده بود - بدون توجّه به صحّت و سلامت جسم خود، به جستجوى علمى پرداخت تا به هدف مهمّ خود يعنى اتمام اثر جاودان «الغدير» دست يابد. از اين رو در استانبول پانزده روز اقامت كرد، و سپس به بورسه رفت و ده روز هم در آنجا اقامت گزيد. و كتابخانههايى كه شيخ در آنجا به جستجو و بررسى علمى پرداخت نُه عدد بودند كه برخى از آنها عبارتند از: كتابخانۀ سليمانيّه، كتابخانۀ جامع آياصوفيا، كتابخانۀ جامع نور عثمانيّه، كتابخانۀ أوغلى، كتابخانۀ چلبى و....
و به دليل وخيم شدن سلامتى او در آنجا، نتوانست تمام گنجينههاى علمى اين كتابخانهها را بررسى و تحقيق نمايد و به اطّلاع از حدود (55) مصدر تاريخى خطّى و چاپ شده اكتفا كرد؛ برخى از آن كتابها عبارتند از: صحيح ابن حبّان، صحيح ابن خزيمه اثر محمّد بن اسحاق نيشابورى، الضعفاء اثر محمّد بن اسماعيل بخارى، مسند عبد بن حميد اثر امام ابو محمّد عبد بن حميد كشى، المعجم الكبير طبرانى، النجم الثاقب في إشراق المناقب اثر حسن بن عمر بن حبيب حلبى، الكامل اثر حافظ عبداللّه ابن عدى جرجانى، واللؤلؤ المكنون اثر عبد الغنى نابلسى، و....
علّامۀ امينى در راه هدف تبليغى خويش به تأليف و خطابه و ارشاد مردم و راهنمايى آنان اكتفا نكرد بلكه جاى خالى و نياز شديد به كتابخانهاى مهمّ در مهد عالم اسلامى يعنى نجف اشرف را احساس كرد؛ از اين رو عزم خود را بر احداث يا ساخت چنين كتابخانهاى جزم كرد تا غديرى ديگر باشد كه جويندگان حقيقت در آن گرد آيند، و در حدّ امكان پر از كتابها و مصادر و نسخههاى خطّى باشد. بدين جهت ابتدا دو خانه در كنار هم در محلّۀ «حويش» در نجف اشرف خريدارى كرد و در حدّ امكان خانههاى مجاور را خريدارى مىكرد تا مقدّمهاى براى ساخت كتابخانهاى عظيم كه لايق نجف اشرف و آوازۀ آن در عالم اسلامى است، باشد و مركزى علمى براى بحث و تأليف و تحقيق فراهم آيد.
و چون ساخت طبقۀ اوّل كتابخانه به پايان رسيد، به اين شهر و آن شهر به ويژه به ايران سفر كرد تا كتابهاى با ارزش را گردآورى كرده و كتابخانه را با آن غنى و پر بار سازد.
و پس از گذشت هفت سال از اين كار طاقت فرسا مرحلۀ اوّل بناى كتابخانه به پايان رسيد، و در روز غدير به جهت تيمّن و تبرّك به اسم صاحب آن و با نام «كتابخانۀ امام امير المؤمنين عليه السلام» افتتاح شد.
و پس از افتتاح كتابخانه و پايان مراسم توليت و ثبت در ادارات رسمى عراق، علّامۀ امينى همراه پسرش شيخ رضا به هند سفر كرد تا دانشگاه و كتابخانههاى عظيم آنجا را كه دهها هزار كتاب نفيس را در خود جاى داده بودند، مشاهده كند به ويژه
كتابخانۀ جامع على گر. علّامه پس از چهار ماه با گرانقدرترين مصادر و كتابها كه با استنساخ با دست يا به طريقۀ ميكرو فيلم تهيّه كرده بود، بازگشت.
سپس به همين هدف به ايران و دمشق سفر كرد.
مرحوم علّامۀ امينى حدود هزار و هشتصد ورقۀ بزرگ (فولسكاپ) از كتابهايى كه جزء مهمترين مصادر تاريخى هستند، و كتابهايى كه در گردآورى و پاكسازى روايات استناد به آنها رايج است، را با دست خود استنساخ كرد. علّامه تصميم گرفت تمام كتابهاى خطّى را به روش «ميكروفيلم» [فيلمهاى يك متن چاپى يا تصويرى از آن در مقياس ذرّه بينى] بر روى نوار، تصوير بردارى كند، و آنگاه آنها را بر روى ورقۀ حسّاس ظاهر كرده تا پس از جلد كردن ورقهها كتابى كه نشانگر نسخۀ اصلى است، فراهم شود.
علّامۀ امينى آثار علمى بزرگى را كه در ساخت ساختمان عظيم بنيان فكرى و فرهنگى امّت اسلامى نقش به سزايى دارند از خود به جا گذاشته است. اين آثار علمى در ميدانهاى مختلفى همچون تأليف و تحقيق و تعليق مىباشند؛ برخى از آن آثار عبارتند از:
1 - شهداء الفضيلة؛ كه در سال 1355 ه در نجف اشرف چاپ شده است.
اين كتاب، تاريخى است و در بردارندۀ شرح حال شهداى علماى اسلام، از آغاز قرن چهارم هجرى تا عصر حاضر، مىباشد و علّامۀ امينى بيش از (130) شهيد را برمىشمرد كه به خاطر دفاع از اسلام و حمايت از دين به شهادت رسيدهاند.
علّامۀ امينى در اين كتاب خود اين شهدا را بر مىشمارد: هشت شهيد در قرن چهارم، پنج نفر در قرن پنجم، پانزده نفر در قرن ششم، چهار نفر در قرن هفتم، دوازده نفر در قرن هشتم، يك شهيد در قرن نهم، هيجده شهيد در قرن دهم، هفت شهيد در قرن يازدهم، بيست و دو نفر در قرن دوازدهم، نوزده نفر در قرن سيزدهم، و نيز سيزده نفر در قرن چهاردهم. بارزترين علمايى كه علّامۀ امينى يادآور شده و به شرح زندگى برخى از آنان پرداخته، عبارتند از: علّامه اديب ابوالحسن تهامى معروف به على بن محمّد حسن عاملى شامى، و امام ابوالمحاسن رويانى طبرى، ابوعلى فتّال نيشابورى، ابن راوندى، طغرائى، و علّامۀ طبرسى كه جريان شهادتش مشهور نيست زيرا شهادتش با زهر بوده است، شهيد اوّل محمّد بن مكّى عاملى نبطى جزينى و او اوّلين كسى است كه نزد اماميّه به اين لقب مشهور شده است، على بن ابو الفضل حلبى، سيّد الحكماء ابوالمعالى، و سيّد فاضل امير غياث الدين، علّامه محقّق كركى، شهيد ثانى زين الدين بن على عاملى، شهيد سوّم شهاب الدين بن محمود بن سعيد تسترى خراسانى، و شيخ جليل ملّا احمد، علّامه قاضى تسترى مرعشى، علّامه سيّد محمّد مؤمن، علّامه مدرّس ابوالفتح، فقيه شيخ محمّد، علّامه شيخ محمّد حسين اعسم، علّامه شيخ فضل اللّه ابن ملّا عبّاس نورى، و دهها نفر ديگر از كسانى كه درخت اسلام را آبيارى كردند و خون خود را در راه دين و اهل دين، تقديم نمودند.
2 - سيرتنا و سنّتنا؛ كه در نجف اشرف در سال 1384 ه و در تهران 1386 ه چاپ شده است.
اين كتاب مجموعهاى از درسهاى علّامۀ امينى است كه در سوريه در سال (1384) ه ايراد شده است. و كتاب در بردارندۀ جوابهاى كاملى از سؤالهايى است كه از ايشان پيرامون غلوّ شيعه دربارۀ محبّت اهل بيت و عزادارى براى سيّد الشهداء عليه السلام پرسيده شده است.
و علّامۀ امينى از اين تهمتها پاسخ داده؛ مانند اينكه شيعه تربت كربلا را سجدهگاه خود قرار مىدهد. و ايشان پاسخ مىدهند: شيعه سجدۀ بر تربت كربلا را واجب نمىداند بلكه جايز مىداند، چنانكه سجدۀ بر تمام خاك زمين را جايز مىداند. و تنها مطلب جديد اين است كه هدف شيعه از اينكه سجدۀ بر تربت امام حسين عليه السلام را دوست دارد اين است كه به پسرِ دختر پيامبر ابراز محبّت كند و اعلام كند كه شيعه بر روش امام حسين عليه السلام حركت مىكند، و آنان - به گفتۀ علّامه امينى - مىخواهند بگويند: «اين، محبّت ماست، و اين حسين ما، و اين عزادارى او، و اين كربلاى او، و اين تربت او كه سجدهگاه ماست، و خدا پرودگار ماست، و سنّت و سيرۀ ما همان سيره و سنّت پيامبر ما محمّد صلى الله عليه و آله است».
3 - كامل الزيارات: اين كتاب اثر شيخ الطائفه ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن قولويه، متوفّاى سال (376) است. سند آن صحيح و رواياتش متواتر است، و آن را عالمان ثقه نقل كردهاند و به طُرُق گوناگون به ائمّۀ طاهرين اسناد داده شده و راويان آن بالغ بر ششصد راوى ثقه مىباشند.
اين كتاب را علّامۀ امينى تحقيق كرده است، و در تصحيح تمام آنچه در كتاب آمده به مصادر مورد اعتماد - مانند وسائل الشيعه، و مستدرك آن، و بحار الأنوار، و ديگر كتابهاى معتبر رجالى - مراجعه كرده است.
4 - تفسير فاتحة الكتاب؛ كه در تهران در سال 1359 ه چاپ شده است.
اين كتاب سرآغاز تأليفات علّامۀ امينى و نخستين گام او در عالم تأليف و تحقيق است. وشايد روشنترين مطلبى كه از تفسير او بر آيات اين سوره استفاده مىشود مسائل مربوط به توحيد، قضا و قدر، و جبر و تفويض باشد و اين مطالب همه از لابهلاى روايات رسول خدا صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام استفاده شده است. علّامۀ امينى در خلال اين تفسير به مسائلى چند اشاره كرده است؛ از قبيل: صفات يعنى صفات ذات الهى و صفات فعل، علم اجمالى و تفصيلى، مشيّت ازلى و محدَثه، ارادۀ تكوينى و تشريعى، و ديگر مسائل كلامى و فلسفى پيچيده، كه برخى براى آنها به دنبال پاسخهاى كامل و مناسب هستند.
5 - أدب الزائر لمن يمّم الحائر؛ كه در نجف اشرف در سال 1362 ه چاپ شده است.
اين كتاب رسالۀ مختصرى است پيرامون آنچه كه بر زائر امام حسين لازم است كه به آن آراسته باشد، و ادب دعا در مشهد مقدّس امام حسين عليه السلام را بيان مىكند، و همچنين به شرح دعاى علقمه - كه دربردارندۀ مضامين عالى پيرامون ادبِ توسّل به خداى تعالى، و استغاثۀ به او، و توكّل بر او مىباشد - مىپردازد.
6 - تعاليقٌ في اُصول الفقه على كتاب الرسائل، اثر شيخ انصارى؛ اين كتاب خطّى است.
7 - المقاصد العليّة في المطالب السنيّة؛ كتابى خطّى در تفسير برخى آيات قرآن حكيم است.
8 - رياض الاُنس؛ در دو جزء و خطّى است.
9 - رجال آذربايجان؛ كه خطّى است.
10 - ثمرات الأسفار؛ كه خطّى است.
11 - العترة الطاهرة في الكتاب العزيز.
12 - موسوعة الغدير؛ كه ثمرۀ تلاش و كوششِ نيم قرن از عمر علّامۀ امينى مىباشد.
علّامه، از همسر اوّل خود به جز دختران، داراى سه فرزند مىباشد كه عبارتند از: دكتر شيخ محمّد هادى امينى كه پيوسته به كار تحقيق و تأليف مشغول است.
دوّم: فرزند او حجّة الاسلام و المسلمين شيخ رضا امينى كه پدرش هر كجا مىرفت در خدمت او بود. وى ملازم و همراه پدر بود بسان سايه با صاحبش، به ويژه در سفرهايش به هند و سوريه و تركيه و ديگر كشورهاى اسلامى كه علّامۀ امينى رحمه الله در جستجوى مصادر موثّق و نسخههاى خطّى، به آنها سفر كرد.
و امّا فرزند سوّم او: مرحوم محمّد صادق امينى است، او از كسبۀ بازار و از دوستداران اهل بيت و حاميان مكتب آنان بود.
و امّا اولاد ايشان از زن دومش علويّه دختر سيّد على خلخالى، عبارتند از: شيخ احمد، و شيخ محمّد امينى و...
سرانجام پس از يك بيمارى سخت و دشوار كه پزشكان از درمان آن عاجز بودند، و زمانى طولانى ادامه پيدا كرد، و علّامه به خاطر آن بيمارى رنج فراوانى را در بين خانه و بيمارستان تحمّل كرد، روح ملكوتى او در تهران قبل از ظهر روز جمعه (28) ماه ربيع الثانى سال (1390) ه ق، موافق (12) تير (1349) ه ش، به ملكوت اعلى پيوست و آخرين كلماتى كه بر زبان جارى
كرد فرازهايى از اين دعاى مأثور بود:
«اللّهمّ هذه سكرات الموت قد حلّت، فأقبل إليّ بوجهك الكريم، وأعنّي على نفسي بما تعين به الصالحين على أنفسهم...». [بار خدايا! اين سكرات مرگ است كه در من پديد آمده، پس با چهرۀ كريمانۀ خود به من رو كن، و مرا بر نَفْس خويش يارى كن آنگونه كه صالحان را بر نَفْسهايشان يارى مىرسانى...].
وپس از اين كلمات روح پاك او در حالى كه به عفو و رحمت خداوند اميدوار بود به آسمان عروج كرد. آنگاه پيكر پاكش به نجف اشرف منتقل شد تا در مكانى كه براى خود از چند ماه قبل در كنار كتابخانۀ اميرالمؤمنين عليه السلام در نظر گرفته بود به خاك سپرده شود.
او - خدايش بيامرزاد - از دنيا رفت در حالى كه سينهاش آكنده از محبّت خالص به اهل بيت عليهم السلام بود. خداوند شفاعت آنان را روزى او نمايد و او را در زمرۀ آنان محشور گرداند و او را راضى نمايد و از او راضى گردد؛ به راستى كه خداى تعالى ولىّ و سرپرست هر مؤمنى در دنيا و آخرت است.
فروغ حيات دنيوى پيامبر صلى الله عليه و آله در روز دوشنبه (28) صفر سال دهم هجرت خاموش شد و پس از سه روز بدن مباركش مظلومانه در دل شب دفن گرديد. به روايت تاريخ، در اين سه روز گوركنى ابوعبيده نام به مدد دلّالى كه چارپا مىفروخت همّت كردند و مردى را به بهانۀ اينكه از همه پيرتر است خليفۀ مسلمين نمودند!
آن شب كه پيامبر صلى الله عليه و آله را به خاك مىسپردند، مردم در خانههاى خود از فرط خستگى در خوابى سنگين غنوده بودند. تنها، دخترى بر سر قبر پدر با دو كودك خردسالش اشكريزان زمزمهها بر لب داشت: «يَا أبَتَ، يَا رَسُول اللّه! مَاذا لَقيٖنَا بَعْدَك مِنْ فُلانٍ وفُلان».
مردم خسته، سه روز است كه فرياد كشيدهاند. سه روز است كه دستشان مشت و پايشان لگد به مخالفان خليفه حواله كرده. نه پايشان ياراى آن دارد كه لطفى كرده تا بقيع بيايند و نه دستشان ناىِ كندن قبرى براى عزيز از دست رفته را دارد. حتّى شيخَيْن هم فرصت حضور در مراسم تدفين را نيافتهاند. مردم آنقدر در دهان مخالفين خليفه خاك پركردهاند كه لزومى ندارد ماتمِ ريختن خاك بر قبر پيامبر صلى الله عليه و آله را داشته باشند. حنجرهها آنقدر در كشتن مخالفين «اُقْتُلُوا فُلاناً» و يا «قَاتِلُوهُم» يا «نَضْرِبُ عُنُقَك» گفتهاند كه ديگر طمع نوحه سرايى براى پيامبر صلى الله عليه و آله را نبايد از آنها داشت.
بدنها خسته است و چشمها از دود آتشِ خانۀ وحى افسرده. اى كلنگهايى كه قبر پيامبر صلى الله عليه و آله را حفر مىكنيد، بى صدا باشيد! بى صدا، كه دخت خليفه - در سايۀ خلافت پدر - در خواب ناز خفته است. اى كلنگها بىصدا باشيد كه مردم خفتهاند و فردا و فرداهاى ديگر بسى مشغلهها دارند.
فردا روز غارت اموال مردم است. فردا در نماز، خليفه با خالد قرار ترور دارد. فردا بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله خليفه سنّت فحّاشى به نواميس پيامبر را بدعت مىگذارد. فردا بقيع، دوباره شاهد دفنى شبانه است. فردا بايد از فاطمه پوزش طلبيد.
از فردا كسى را حقّ آن نيست كه بر فرزندش نام «محمّد» گذارد و يا از محمّد صلى الله عليه و آله روايت برخواند. فردا شجرۀ رضوان را بايد از ريشه بركَنْد كه يادآور بيعت مردم با پيامبر است. فردا سر مالك بن نويرهها را بايد به تيغ سپرده، ناموس آنها را به كابين در آورد. فردا سگان حَوئَب بر شترى پارس مىكنند(1). فردا براى اعتلاى دين اسلام، على را با تيغِ اجتهاد سر مىزنند. فردا حسن عليه السلام آزرده از خنجر كينه توزان ماهها در بستر از درد مىنالد. فردا سبط نبى، با جگر پاره پارۀ خويش نجوا دارد. فردا سر حسين عليه السلام در طشت طلا، از خليفه ضربتِ عصا مىخورد.
فردا فرداىِ خزانِ باغِ نبى است. فردا فرداى خالدها و مروانهاست. فردا روز سلطۀ شجرۀ ملعونه و فرزندان طُلَقاست. فردا و فرداهاى ديگر روز كشتار حُجْر بن عَدىها و محمّد بن ابى بكرهاست. فردا دندههاى عبداللّه بن مسعودها خرد مىشود. فردا روز تدارك ربذههاست. فردا و فرداهاى ديگر عمّارها را بايد زير مشت و لگد گرفت. فردا مسجد كوفه انباشته از دستهاى قطع
1) - پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه مىفرمود: «اى عايشه! روزى بيايد كه سگان حوئب بر تو پارس كنند و تو با على جنگ مىكنى و در حقّ او ظلم مىنمايى»؛ نگاهكن: ص 314-315 از اين كتاب.
شده است. فردا در دارالإماره براى هر سر بريده (500) درهم جايزه مىدهند. فردا درخت زيبا، بدن مُثله شدۀ ميثم را در آغوش مىكشد. فردا بر سر قبر پيامبر صلى الله عليه و آله، سرِ از تن جداى زيد را نصب مىكنند. فردا به مدّت شش سال بدن بىسرِ يحيى را به دار مىكشند.
فردا فرداىِ غربتِ دين پيمبر است. فردا و فرداهاى ديگر وليدها - مست و مخمور - در نماز جماعت، امامت مىكنند. فردا مغيرة بن شعبهها پس از زنا با امثال اُمّ جميل به محراب مسجد آمده، اظهار تقدّس مىكنند.
فردا روز تلاش افسانهپردازان است. فردا معاويه روات را براى ساختن اكاذيب، به كاخ خضراء فرا مىخواند. فردا خليفه سوگند ياد مىكند كه نام پيامبر را نيز دفن كند.
فردا...
الغدير، تاريخ اين فرداهاست.
الغدير، زبان سيلى خوردگان اسلام است كه از نيام خاموشى برآهيخته است.
الغدير، شكوائيۀ آن عزيزى است كه خارى در چشم و استخوانى در گلو داشت.
الغدير، پالايش داستان اسلام از جعليّات قصّه گويان است.
و اين چنين سالها در پى يكديگر مىآيند... و در گذر زمان روش (يزيدى، و معاويهاى، و سقيفهاى) نيز در بزم خلافت استمرار مىيابد، و بر دين و انسان و مال هرگونه بخواهد فرمانروايى مىكند. معاويه درگذشت و رفت ولى سنّت هايى كه برقرار كرد باقى ماندند و پس از او فرزندان درخت ملعونه و آنان كه از پس آنها آمدند، اين سنّتها را به ارث بردند.
و نيز از ماجراى سقيفه سالهاى طولانى مىگذرد امّا روش سركوبگرانۀ آنان همچنان مورد پسند طاغوتها و مستكبران است و آن روش همچنان در ميدان سياست رايج است.
و در بين اين سالهاى سخت... براى رواج سياستهاى غير شرعى كه هيچ پشتوانه و مبدئى به جز هواى نفس و خواستههاى دنيوى ندارند، سنّت شريفه را مورد هدف قرار دادند، و بر اساس همان بدعتها و بلاهاى خواركننده به جعل احاديث و روايات پرداختند و مردم عوام اعمّ از طمع دارنده و نادان و مرعوب، آنها را پذيرفتند.
ونسلى گذشت، و نسل ديگر نيز... ومسلمانانى آمدند كه شاهد آن وقايع و حوادث نبودند بلكه تنها اين سخنان را از راويان شنيده بودند و عالمان چاپلوس به درستى آنها گواهى داده بودند، و در حضور خليفه (اميرالمؤمنين!) خوانده مىشدند؛ از اين رو آن روايات را به عنوان مسلّماتى دينى كه از صاحب رسالت صادر شده، قرار مىدادند. و نسلهايى بر اين روش و با اين طرز فكر رشد كردند.
و اين چنين حقّ و باطل بر افراد ساده و عامى و هر كسى كه زير سايۀ (امير المؤمنين!) قرار مىگرفت، مشتبه مىشد! و پس از گذشت مدّتى محمّد بن اسماعيل و مسلم بن حجّاج و أمثال آنها آمدند و امّت و عالمان دربارى كه در پسِ آنها (امير المؤمنين!) قرار داشت را يافتند كه احاديث نبوى را - خوب و بد و صحيح و باطل آميخته با هم - نقل مىكنند، و تمام آنها را سنّت پيامبر انگاشتند. بلكه آنها آنچه را با سياست وقت هم آوا بود و خليفه را شاد و راضى مىكرد، صحيح مىدانستند و نسلهاى بعدى آمدند در حالى كه اين را دين مىپنداشتند و غير آن را بدعتى برمىشمردند كه صاحب آن بايد تكفير شود.
و براى جلوگيرى از تمام اين فجايع و كشمكشها و بدعتها، پيامبر گرامى اسلام در روز غدير ايستاد و ولايت على عليه السلام را اعلام كرد، و پيامبر صلى الله عليه و آله براى رسيدن به اين هدف مردم را در ظهر سوزان آن روز جاويد، در حالى كه خورشيد از بالاى سرشان مىتابيد و زمين پاهايشان را مىسوزاند، نگه داشت تا قلوب مسلمانان با آتش تفرقه و اختلاف نسوزد، و پشتشان با تازيانۀ اميران مؤمنان در قرنهاى پى در پى كبود نگردد؛ زيرا آن بزرگوار با چشم قلب - اگر نگوييم با چشم سر - آنچه را پس از او بر سر اُمّت و اهل بيت و نزديكان او خواهد آمد، مىديد.
و پيامبر صلى الله عليه و آله به همين دليل (جلوگيرى از تفرقه و اختلاف) مكّرر مردم را بر حذر مىداشت و مىترساند، و آشكارا آنچه را بدان مأمور بود اعلام مىكرد، ولى پس از رحلت آن حضرت هواها و طمعها آنگاه كه سرزمينى سرسبز و خرّم يافتند، در نفوسى كه رسالت خاتم آنها را جلا نداده بود و به كلّى از جاهليّت خالى نشده بودند، دوباره روييدند (و به جاهليّت نخستين بازگشتند).
و اگر تو انسان زنده را ندا دهى قطعاً سخن خود را به او مىفهمانى، و لكن...
بله، آيندگان از گذشتگان نقل مىكنند... وحقايق ذوب مىشوند و با آمدن اشخاص داراى جان بيمار و سينههاى پر از حقد و كينه و پيش از همه نادانى و كوردلى، كمكم پايان مىيابند. وحلقههاى دروغ و فريبكارى متّصل مىشوند تا به ابن كثير و سپس به ابن تيميّه و آنگاه به قصيمى و محمّد ثابت مصرى و موسى نگارندۀ كتاب وشيعه و هم قطاران آنها متّصل مىشود.
و علّامۀ امينى - كه دلسوز دين و وحدت مسلمين بود - چون ديد كه آنان در گل ولاى امور پست فرو رفتهاند و در مرداب سخنان دروغ و باطل گرفتار شدهاند و مردم را غافل كردهاند و حقايق را براى آنان وارونه جلوه مىدهند، در صدد برآمد كه آنان را از اين گرداب نجات دهد و حقايق و واقعيّتها را روشن نمايد تا حقّ و حقيقت بر عامّۀ مردم و حتّى علما مشتبه نشود، و بتوانند فريبكارى و دروغ آشكار را از حقايق روشن تشخيص دهند بسان درخشش صبح براى فرد بينا.
و كتاب «شهداء الفضيلة»، و پس از آن كتاب «الغدير» - كه دوران شكوفايى زندگيش را براى نگاشتن آن سپرى كرد - چونان صخرهاى محكم هستند كه اوهام و شكوك در برابر آن شكسته مىشوند... و بسان كوهى مىباشند كه حقيقت بر قلّۀ آن مىدرخشد. و «الغدير» تا ابد ردّى نابود كننده و روسياه كننده براى هر دروغگوى گناهكارى است.
بله، «الغدير» چشمۀ جوشانى است كه تشنگان حقيقت را سيراب مىكند، مدرسهاى است كه علوم و فنون گوناگون را آموزش مىدهد، و بلكه دانشگاهى است كه در آن درس وحدت خوانده مىشود و مسلمانان با يكديگر الفت پيدا مىكنند.
اين است كتاب گرانسنگ «الغدير» كه اينك گزيدهاى جامع از آن در پيش روى توست.
چهار مطلب را گذرا پيرامون كتاب «الغدير» ياد آور مىشويم:
راز تفوّق مسلمين در پرهيز از تفرّق و تشعّب بوده و بنيان سعادتشان در تمسّك به «حَبْلُ اللّه» خلاصه مىگردد؛ (وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا )(1). همانطورى كه برخى از حضرات علماى اهل سنّت(2)نقل فرمودهاند: مراد از «حبل اللّه» در آيۀ ياد شده ولايت على بن ابى طالب عليه السلام است. شافعى (امام شافعيان) در ابياتى كه در اين خصوص سروده است تصريح مىكند كه «حبل الهى» وِلاى اهل بيت است:
ولمّا رأيتُ الناس قد ذَهَبَتْ بهم مذاهبُهم في أَبْحُرِ الغَيّ والجهلِ
رَكِبْتُ على اسم اللّه في سُفُن النَجا وَهُمْ أهلُ بَيْتِ المصطفى خاتمِ الرُسْلِ
وأمسكْتُ حَبْلَ اللّه وهو ولاؤُهُم كما قد اُمرنا بالتَمَسُّك بالحَبْلِ(3)
[آنگاه كه ديدم مذاهب مردم، آنها را در درياى گمراهى و جهل فرو برده است. با نام خدا بر كشتىهاى نجات كه اهل بيت پيامبر هستند، نشستم. و به حبل اللّه كه ولاى اهل بيت است، چنگ زدم؛ چرا كه ما به تمسّك به «حبل اللّه» امر شدهايم].
حاكم حَسَكانى نيز كه از حفّاظ بزرگ حنفى مذهب است در كتاب «شواهد التنزيل» فصلى را به اين موضوع اختصاص داده و به نقل احاديث متعدّدى در خصوص شأن نزول اين آيه پرداخته است. از جمله رواياتى كه حسكانى - به نقل از عبداللّه بن عمر - در كتاب خويش بدان اشاره نموده، حديث قدسى: «ولايَة عليِّ بن أبي طالبٍ حِصْني فَمَنْ دَخَلَ حِصْني أَمِنَ من عَذابي»(4)است.
مرحوم علّامه امينى به منظور اعتلاى اسلام، ايمان آورندگان به اين دين حنيف را به سوى حبل الهى فرا مىخواند و كتاب «الغدير» را با حديث شريف: «عُنْوانُ صَحيفَةِ المُؤمِنِ حُبُّ عليِّ بن أبي طالب»(5)آغاز مىنمايد.
جويندگان جاه و قدرت و پويندگان مال و ثروت، پس از فوت رسول خدا صلى الله عليه و آله - با اين كه در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام به عنوان جانشين وى بيعت كرده بودند - اين ريسمان الهى را رها كردند وپيشگامان طريق تفرّق و اضمحلال اتّحاد مسلمين گشتند.
بعدها با پول معاويه و امثال او، تاريخ زندگانى و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله دستخوش تحريف گرديد، احاديث ساختگى و دورغين در منقبت خلفا ساخته شد، و حتّى روايات بسيارى در خصوص موضوع خلافت از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله جعل گرديد.
در پى تغيير احكام الهى و جعل احاديث، كتب بسيارى در زمينههاى مختلف از جمله حديث، تاريخ، تفسير، فقه و... تدوين شد كه اساس آنها بيشتر بر پايۀ همين روايات ساختگى استوار بود. رفته رفته مذاهب - كه سنگ بناى آنها در دورۀ حكومت خلفاى اوّليّه گذاشته شده بود - يكى پس از ديگرى ظهور يافت و مسلمين را بيش از پيش دچار تشتّت و تفرّق نمود.
راه دستيابى مجدّد به اتّحاد مسلمين - يعنى همان اتّحاد و اتّفاقى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله حاكم بود - تنها از طريق شناخت دقيق وقايع مذكور ميسّر است و تحصيل اين حقايق مستلزم تلاشى گسترده و پىگير مىباشد تا با تحقيق و تفحّص در درياى بيكران كتب، مرواريدهاى حقيقت صيد گردد. از اين رو است كه مرحوم علّامه خود مىفرمايد: «كتاب الغدير، كوششى است براى كشف حقيقت».
در نشريۀ كتابخانۀ امير المؤمنين عليه السلام - كه تحت اشراف علّامه امينى تنظيم مىشد - آمده است: «وحدت اسلامى بر مبناى اظهار حقايق در بين اُمّت مىباشد (حقايق قرآنى و سنّت پيامبر)، نه وحدت سياسى كه استعمارگران به دست عمّال خود آن را عَلَم مىكنند و وقتى نتيجۀ مطلوب را گرفتند آن را به هم مىزنند».
حدود پنجاه و پنج سال است كه از تاريخ تدوين كتاب «الغدير» مىگذرد و به جرأت مىتوان گفت: در دنياى تحقيقات اسلامى كسى نيست كه با نام «الغدير» و با نام «علّامۀ امينى» نا آشنا باشد. اين كتاب در (20)(1)
علّامۀ امينى خود، در پايان جلد نهم مىنويسد: «... پس از اطّلاع از پنج جلد اخير از ده جلد اوّل اين كتاب ما درمىيابى...»، و تصريح علّامه به ده جلد اوّل به معناى آن است كه الغدير ده جلد دوّمى نيز دارد. و اينها همه قرينۀ اين هستند كه الغدير (20) جلد است.
علاوه بر اينكه علّامه در مقدّمۀ دوّم جلد اوّل الغدير در ص 20 از چاپ دوّم تصريح مىكند: «مقصود اصلى ما از آوردن شعراى غدير و شعر آنان پيرامون غدير به ترتيب قرنهاى هجرى، ثابت كردن شهرت حديث و تواتر آن در تمام نسلها مىباشد و اينكه ماجراى غدير از ظاهرترين چيزهايى است كه سخنوران به صورت نظم و نثر پيرامون آن سخن گفتهاند و اين شاعران در (16) جلد مطرح مىشوند»، حال از اين عبارت برمىآيد كه بقيّۀ شعراى قرن دوازدهم و نيز شعراى قرن سيزدهم و چهاردهم پنج جلد بعدى الغدير را تشكيل مىدهند و بدين ترتيب (16) جلد تكميل مىشود. و ظاهراً چهار جلد ديگر كه دورۀ (20) جلدى را تكميل مىكنند، بحثى با عنوان «مسند المناقب ومرسلها» مىباشد؛ واللّه العالم.
و علّامه در چند جاى الغدير به بحث «مسند المناقب ومرسلها» اشاره كره است؛ مانند: ج 11 / ص 13 و 43 و 160 و 165 و 416 و 421 و 473.
و تا امروز بقيّۀ مجلّدات الغدير منتشر نشده است. در حالى كه فرزند علّامه، شيخ رضا امينى پس از گذشت هشت سال از درگذشت پدرش در تاريخ رجب (1398) ه مىگويد: «از خداوند متعال مىخواهم كه به ما توفيق دهد تا بقيّۀ دست نوشتههاى علّامه پيرامون بقيّۀ مجلّدات الغدير را پس از آمادهسازى و تكميل، منتشر كنيم...»، لكن بعد از گذشت سى سال هنوز بقيّۀ مجلّدات الغدير چاپ نشده است. و اخيراً مؤسّسۀ دائرةالمعارف فقه اسلامى زير نظر آيت اللّه هاشمى شاهرودى دام عزّه، برخى از دستنوشتههاى علّامه را در چهار جلد به نام «ثمرات الأسفار» منتشر كرده است كه هر چند تكميل برخى از مطالب الغدير است كه علّامه پس از تدوين الغدير در سفرهاى خود به آنها دست يافته است، ولى آن چهار جلد قطعاً نُه جلد مفقوده نيستند.
جلد به زبان عربى، با نثرى بسيار پخته و ادبى نگارش يافته كه تاكنون (11) جلد آن به طبع رسيده است. آية اللّه العظمى سيّد محسن حكيم و آية اللّه سيّد حسين حمّامى دربارۀ اين كتاب گفتهاند: (لا يَأْتِيهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ )، و آيات عظام سيّد عبدالهادى شيرازى و شيخ محمّد رضا آل ياسين و علّامه اردوبادى گفتهاند: (لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ ).با آن كه مطالب الغدير به مذاق بسيارى خوشايند نيست، از آنجايى كه با اتّكاء به منابع و مآخذ متقن نوشته شده است تاكنون ظرف اين مدّت پنجاه و پنج سال كسى يا گروهى نتوانسته نقدى يا ردّى بر كتاب الغدير و يا حتّى نقدى بر صفحهاى از الغدير بنگارد. مرحوم علّامه امينى خود مىفرمود: «من براى نوشتن الغدير، (10) هزار كتاب را (كه ممكن است هر كتاب در چندين مجلّد باشد) از باىِ بسم اللّه تا تاى تمّت خواندهام، و به (100) هزار كتاب مراجعات مكرّر داشتهام».
مصادر و منابعى كه در كتاب الغدير مورد استناد قرار گرفته همگى از منابع علماى اهل سنّت است، و اين بدين معنا نيست
1) - روزنامۀ ايرانى رسالت در شمارۀ (3825) خود در تاريخ 17 ذى الحجّه 1419 ه تأكيد مورّخ ايرانى رسول جعفريان بر اينكه علّامۀ امينى الغدير را در (20) جلد نوشته، را منتشر كرده است. چنانكه فرزند علّامه، شيخ محمّد امينى در مقدّمۀ كتاب خود «سيرى در الغدير»، ص 25 - كه در سال (1411) ه به مناسبت هزار و چهارصدمين سالگشت عيد غدير، منتشر شده - مىگويد: «اين كتاب در (20) جلد به زبان عربى و با عبارتى ادبى تدوين شده و تاكنون (11) جلد آن چاپ شده است».
كه كتب اهل سنّت در نظر علّامۀ امينى داراى اعتبار، و يا كتب علماى مذهب شيعه غير قابل اعتماد است. يكى از قواعد اساسى منطقى، جدل يعنى احتجاج از طريق ارائۀ مُسَلَّمات طرف مقابل است. مرحوم علّامه با عنايت به همين قاعدۀ منطقى، مطالب الغدير را با استناد به اقوال و آراء اهل سنّت استوار ساختهاند و خود مىفرمايند: «مطالبى كه ما در الغدير گفتهايم مذهبى نيست، بلكه اسلامى است؛ يعنى مسائلى نيست كه فقط مذهب شيعه بدان معتقد باشد، بلكه مطالبى است كه در ميان جميع مذاهب اسلامى متّفقٌ عليه است».
و نيز مىگويد: «شيعه هنگام مناظرۀ با اهل سنّت براى مجاب كردن آنها به احاديث خودشان احتجاج مىكنند؛ زيرا حديث خود اهل سنّت براى مجاب كردنشان مقبولتر است، و گرنه شيعه نيازى به احاديث آنها ندارد. و شيوۀ مقبول مناظره و احتجاج نيز همين است نه آن راهى كه آنها در پيش مىگيرند؛ زيرا آنها همگى در هر مسألهاى به احاديث و كتابهاى بزرگان خود استدلال مىكنند و چنين استدلالى خارج از قوانين بحث و مناظره است»(1).
برخى تصوّر باطلى از الغدير دارند و مىپندارند الغدير باعث تفرقه و جدايى مذاهب اسلامى از يكديگر مىگردد. كسانى كه اين تصوّر را دارند نه تنها الغدير را مطالعه نكردهاند بلكه از تأثير الغدير در ممالك اسلامى بى اطّلاع هستند.
اولاً: هر كس كه الغدير را بخواند درمىيابد كه نگارندۀ كتاب از حُسن نيّت كاملى برخوردار است و هدف وى از تدوين اين كتاب تنها اظهار حقايق تاريخ اسلام مىباشد.
ثانياً: مطالب الغدير چيزى نيست كه نظرات شخصى مرحوم امينى باشد و كثرت منابعى كه در الغدير بدانها اشاره شده شاهد اين مدّعاست. تقريباً مىتوان گفت جملهاى بدون دليل و بدون مأخذ در الغدير نوشته نشده است؛ از اين رو اگر كسى ادّعا كند كه كتاب داراى تأثير تفرقۀ كلمه است، بايد بپذيرد تمامى كتابهايى كه در الغدير به آنها ارجاع شده است ريشههاى اصلى اين تأثير است. و ما مىدانيم كه مأخذ الغدير عبارت است از امّهات كتب اسلامى غير شيعى از جمله صحاح ستّه.
ثالثاً: پس از انتشار الغدير، مقالات متعدّدى در مجلّات فرهنگى مصر و سوريه و عراق، و... در تجليل از اين كتاب درج گرديد و سيل نامههاى تقدير از سراسر ممالك اسلامى جارى شد. اكثر نويسندگان اين نامهها از علماى بزرگ اهل سنّت هستند. از ملوك و وزراى كشورهاى اسلامى گرفته تا ائمّۀ جمعه و جماعات و اساتيد دانشگاهها براى الغدير تقريظ نوشتند و به قدردانى از زحمات مؤلّف آن پرداختند از ميان اين نامهها و اين تقاريظ، نزديك به (50) نمونه در مقدّمۀ مجلّدات الغدير درج گرديده است(2).
اين نامهها و اين مقالات همگى بيانگر اين مطلب است كه الغدير كتابى است كه كليۀ فرقههاى اسلامى بر مطالب مستند آن اتّفاق نظر دارند.
1 - تدوين مباحث به روش جدل؛ يعنى مغلوب ساختن طرف مقابل با معتقدات خودش.
2 - مستند نمودن تمام احتجاجات و مطالب طرح شده در ميدان بحث.
3 - استفاده از نثرى زيبا و روان و بليغ در تمام مباحث.
4 - به كار گرفتن ضرب المثلهاى عربى به طور فراوان در بين مطالب.
5 - استفاده از آيات قرآنى در پايان مطالب يا در بين آنها.
6 - بحث پيرامون مسائل بنيانى و اساسى فراوان در حوزههاى گوناگون: حديث، تاريخ، عقايد، اخلاق، فقه، رجال و....
به عنوان نمونه به برخى از مباحث مطرح شده در «الغدير» در حوزههاى گوناگون توجّه كنيد:
1 - پيرامون وضع احاديث [ص 459-464].
2 - سلسله احاديثى كه به دروغ به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است [ص 467-474].
3 - سلسله احاديثى كه دربارۀ خلافت جعل شده است [ص 475-478].
1 - پيرامون معاويه و انتخاب يزيد براى خلافت توسّط او [ص 338-340].
2 - پيرامون خروج امام حسين عليه السلام [ص 341-343].
3 - ماجراى كشته شدن عثمان [ص 852-861].
1 - ردّ ديدگاه معصوم بودن امّت [ص 354-356].
2 - أئمّه محدَّث هستند [ص 426-429].
3 - علم امامان معصوم عليهم السلام به غيب [ص 429-435].
4 - عقيدۀ شيعه پيرامون خلافت [ص 627-638].
5 - بيان اينكه امامت اصلى از اصول دين است [ص 296-297].
6 - معناى نفى صفات [ص 297].
7 - بيان اينكه قرآن مخلوق است [ص 297].
8 - پيرامون نفى رؤيت [ص 297].
9 - بيان اينكه توسّل با توحيد متضادّ نيست [ص 346-347].
10 - پيرامون خلق افعال بندگان [ص 348].
11 - پيرامون قدَر [ص 638-640].
1 - درسى دينى و اخلاقى: ايمان در كشور بدن انسان مانند قوانين دولتها در كشورهاى متشكّل از افراد خاصّ عمل مىكند [ص 176-178].
2 - معنى حياء [ص 869-870].
1 - پيرامون ازدواج موقّت [ص 352-358 و ص 356-358 و ص 548-556].
2 - حجّ تمتّع [ص 547-549].
3 - بحثى پيرامون غناء [ص 725-730].
4 - پيرامون نماز در سفر [ص 738-743].
5 - پيرامون پوشاندن عورت [ص 874].
6 - پيرامون سه طلاقه كردن زن [ص 272-274].
7 - پيرامون مشروعيّت داشتن عبادت فراوان [ص 420-423].
8 - دربارۀ لزوم احترام مساجد [ص 827].
10 - دربارۀ حرمت تراشيدن ريش [ص 1146-1148].
زنجيرۀ دروغگويان و سازندگان اخبار [ص 456-458].
تحقيقى پيرامون اينكه فرزند دختر انسان، فرزند انسان است [ص 623-626].
در يك نگاه كلّى، تمامى مطالب «الغدير» را مىتوان در دو موضوع خلاصه كرد:
موضوع اوّل: اثبات ولايت مطلقۀ أئمّه معصومين عليهم السلام از طريق تثبيت خلافت بلا فصل امير المؤمنين عليه السلام.
دوّم: نفى ولايت غير معصوم در اسلام و بررسى آثار شوم و خانمانسوزِ ولايت غيرِ معصوم بر جامعۀ اسلامى.
مرحوم علّامه در بحثى با عنوان «الخلافة عندنا إمرة إلهيّة» مىفرمايند: «به نظر شيعه جايز نيست امر خلافت را در اختيار افراد امّت، يا افرادى از امّت كه اهل حلّ و عقد هستند واگذار نمود؛ زيرا عقل سليم حكم مىكند كه امام بايد ويژگىها و شرايطى داشته باشد كه عصمت و قداست روحى و سرشت پاك از جملۀ آنهاست».
علّامه در طى همين مبحث اشاره مىفرمايند كه تعيين امام معصومى كه بتوان ولايت عامّه و مطلقۀ جامعۀ اسلامى را بدو سپرد تنها از جانب خداست و مردم تحت هيچ عنوانى حقّ انتخاب امامى كه داراى ولايت الهى باشد، را ندارند.
مرحوم علّامه دربارۀ قاعدۀ هميشگى جريان اينگونه انتخابات مىفرمايند: «چه بسيار آبروها كه به سبب اينگونه انتخابات ريخته شده، و مقدّسات مورد اهانت قرار گرفته، و حقايق ضايع گشته و حقّ ثابت رو به تباهى رفته است. در اين انتخابات، مصالح عمومى پايمال گرديده، آئينهاى درستى كه بايد جهان را به راهى شايسته اندازد رو به زوال و نابودى نهاده، اساس سازش درهم ريخته، و درهاى صلح و صفا به روى بشر بسته شده است و در اثر جنگهاى خانمانسور، خونهاى پاكى بر زمين جارى گشته، و بنيان و پيكرۀ اسلام راستين سست گرديده و از هم گسيخته است... و خلاصه اين همه بدبختيها و فجايع كه در اثر انتخاب مردم به وجود آمد كار را به جايى رساند كه فرومايگانى همچون آن فرد بىشخصيّت پارچه فروش، و آن دلّال چارپا كه معاملات بازار او را به خود مشغول داشته بود، و آن بزّازى كه برادران و ديگر نزديكانش را برگردۀ مردم تحميل مىنمود، و آن گوركنى كه عرض خود را از طولش باز نمىشناخت، و آن اسير آزاد شدۀ تازه كار و نادان بى دادگر و غاصب، و آن شراب خوارِ باده پيما، و آن آزمند آشوبگر بىپروا، همگى چشم خود را به منصب فرمانروايى بر مسلمانان دوختند. بله، همينان بودند كه بندگان خدا را بردگانِ خويش قرار داده و اموال بيت المال را جزء دارايى خود شمرده و كتاب خدا (قرآن) را وسيلۀ نيرنگ و دغلكارى قرار دادند و دين خدا را دستاويز تبهكاريهاى خويش ساختند»؛ بيان مطلب:
عقيدۀ شيعۀ اماميّه دربارۀ خلافت: باور ما دربارۀ خلافت اين است كه خلافت، ولايتى الهى مانند نبوّت است، اگر چه تشريع وحى الهى مخصوص پيامبر است. و كار خليفه چند چيز است: تبليغ و بيان، تفصيل مجمل و تفسير معضلات، و تطبيق دادن كلمات بر مصاديق و جزئيّات، و جنگ بر اساس تأويل(1)
گروهى از حفّاظ اين روايت را نقل كردهاند و حاكم و ذهبى [در المستدرك على الصحيحين 132/3، ح 4621 و همين طور در تلخيص آن] و هيثمى [در مجمع الزوائد 133/9] آن را صحيح دانستهاند. و نگاه كن: 189-190 از اين كتاب.
- همان گونه كه پيامبر بر اساس تنزيل مىجنگيد - و اظهار آنچه پيامبر نتوانسته است به مردم بشناساند، حال يا به خاطر اينكه هنوز وقت عمل به آن نرسيده بود، يا مردم ظرفيّت آن را نداشتند، و يا علّتهاى ديگر؛ پس هر يك از نصب پيامبر و خليفه، لطفى از جانب خداست و اين لطف كه به معناى نزديك كردن بندگان به طاعت و دور ساختن آنها از معصيت است بر او واجب مىباشد؛ و براى همين آنها را خلق كرد و به عبادت و بندگى خود فراخواند و آنچه نمىدانستند را به آنها آموخت، و انسانها را مانند چهارپايان رها نكرد تا بخورند و بهرهمند شوند و آرزوها آنها را مشغول كند، بلكه آنها را آفريد تا او را بشناسند و به آنها قدرت داد تا رضاى او را به دست آورند، و راه آن را براى آنها با فرستادن پيامبران و نازل كردن كتابها و پشت سر هم فرستادن وحى در زمانهاى مختلف، آسان گردانيد.و چون هر پيامبرى عمرش به درازاى دنيا نيست و زندگىِ تا ابد برايش مقدّر نشده، و شريعتها ظرف عمل طولانى دارند همان طور كه ظرف عمل شريعت خاتم انتها ندارد، پس هر گاه پيامبرى وفات كند و شريعتش يكى از دو مدّت را داشته باشد، و
1) - و پيامبر صلى الله عليه و آله مولا اميرالمؤمنين را با همين مطلب شناساند و فرمود: «إنّ فيكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلتُ على تنزيله» [در ميان شماكسى است كه براساس تأويل قرآن مىجنگد، آنگونه كه من براساس تنزيل آن جنگيدم]. ابوبكر گفت: اى رسول خدا! آن شخص من هستم؟ فرمود: نه. عمر گفت: اى رسول خدا آن شخص منم؟ فرمود: «لا، ولكن خاصف النعل» [نه، بلكه آن شخص، كسى است كه كفشهاى مرا پينه مىكند]، و كفشهاى خود را به على مىداد و او آنها را پينه مىكرد.
در هر يك از آن دو، جانهايى باشد كه هنوز تكميل نشده، و احكامى باشد كه به مردم تبليغ نشده هر چند تشريع شده باشند، يا احكامى باشد كه وقت عمل به آنها نرسيده باشد، و احكام جديدى باشد كه به وجود آمدن آن به تأخير افتاده باشد، در اين صورت معقول نيست، كه امّت در چنين شرايطى [بدون سرپرست] رها شوند؛ زيرا همۀ مردم در مشمول لطف الهى شدن - آن لطفى كه بر خدا واجب است - يكسان هستند. از اين رو بر خداوند - جلّت عظمته - واجب است كسى را بر آنها بگمارد تا دين را با بيانش تكميل، و شبهههاى كافران را با برهانش زايل نمايد، و با شناختش تاريكىهاى جهل را بر طرف، با شمشيرش حملۀ دشمنان دين را دفع، و با دست و زبانش كج روىها و ضعفها را اصلاح نمايد.
چون خداوند - جلّت مننه - عنايت و توجّهى به بندگان دارد، و بر خود لازم دانسته كه به آنها نيكى كند، و براى آنها جز خير و سعادت را انتخاب نكند، پس بايد كسى را براى پيشوايى آنها انتخاب كند كه از عهدۀ اين كار سنگين برآيد، و در همۀ وظايف مانند پيامبرى كه وى خليفۀ او شده، عمل كند، و با زبان آن پيامبر بر آن خليفه تصريح كند، و جايز نيست راه آنها را قطع كرده و آنهارا بيهوده رها سازد.
آيا نمىبينى عبداللّه بن عمر به پدرش گفت: «إنّ الناس يتحدّثون أ نّك غير مستخلف، ولو كان لك راعي إبل أو راعي غنم ثمّ جاء وترك رعيّته رأيتَ أن قد فرّط - لرأيت أن قد ضيّع - ورعيّة الناس أشدّ من رعيّة الإبل والغنم، ماذا تقول للّهعزّ وجلّ إذ لقيتَه ولم تستخلف على عباده»(1)[مردم دربارۀ تو مىگويند كسى را خليفۀ بعد از خود قرار نمىدهى. و اگر تو چوپانى براى چراندن شتر يا گوسفند داشتى و او آنهارا به حال خود مىگذاشت، مىگويى او كوتاهى كرد - مىگويى او حقّ مرا ضايع كرد - و امر سرپرستى مردم شديدتر از چوپانىِ شتر و گوسفند است، چه جوابى به خداى عزّوجلّ مىدهى اگر او را ملاقات كنى و براى بندگانش خليفه قرار نداده باشى؟!].
و عايشه به ابن عمر گفت: «يا بنيّ أبلغ سلامي وقل له: لا تدع اُمّه محمّد بلا راع، إستخلف عليهم ولا تدعهم بعدك هملاً؛ فإنّي أخشى عليهم الفتنة...»(2)[فرزند عزيزم! سلام مرا برسان و بگو امّت محمّد را بدون سرپرست نگذار؛ خليفهاى براى آنها معيّن كن، و آنها را بعد از خود رها نكن، و من بر آنها از فتنه مىترسم...].
و اين معاوية بن ابوسفيان است كه در خليفه قرار دادن يزيد به اين حكم عقلىِ مسلّم تمسّك مىكند و مىگويد: «إنّي أرهب أن أدع اُمّة محمّد بعدي كالضأن لا راعي لها»(3)[من مىترسم كه امّت محمّد را پس از خود، مانند گلّۀ گوسفندى كه چوپان ندارند رها كنم].
كاش مىدانستم چرا امّت دربارۀ تعيين خليفه بعد از پيامبر اعظم از اين دليل عقلىِ مورد توافق همه غافل شدهاند، و آن حضرت را به چشم پوشى از آن متّهم كردهاند؟!
و سپردن اين امر [تعيين خليفه] به افراد امّت، يا به اهل حلّ و عقد [افراد خبره] جايز نيست؛ زيرا عقل سليم در امام، شرايطى را واجب مىداند كه برخى از آنها از نفسيّات و ملكاتِ مخفى هستند و فقط عالم به سرائر از آن آگاه است؛ مانند عصمت و قداست روحى و پاكى نفس، تا از هوا و هوسها باز داشته شود، و مانند علم تا در هيچ كدام از احكام گمراه نشود، و ديگر اوصافى كه بر نفس و روح عارض مىشوند و در خارج، تنها جزئيّاتى از آنها ظاهر مىشود كه با استقراء و جستجوى آنها، حكم به ثبوت كلّيّات آنها مشكل است.
(وَ رَبُّكَ يَعْلَمُ ما تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما يُعْلِنُونَ )(4)[و پروردگار تو مىداند آنچه را كه سينههايشان پنهان مىدارند و آنچه را آشكار مىسازند]. (اَللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ )(5)[خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد].
پس امّتى كه علم به غيب ندارد نمىتواند تشخيص دهد چه كسى به اين اوصاف آراسته است، و خوبان در غالب موارد اشتباه مىكنند، و اگر پيامبرى مانند موسى - على نبيّنا و آله و عليه السلام - نتيجۀ انتخابش از ميان هزاران نفر، هفتاد نفر است و چون آنهابه ميقات رسيدند گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده! پس چه گمانى به افراد عادى و مردمان مادّى و انتخاب آنهابايد داشت؟! و چگونه مىتوانند غير از همانندهاى خود را كه مانند دندانههاى شانه در احتياج به پايه و مسدّد، با هم برابرند، را4.
انتخاب كنند. و ايمن نيستيم كه فرد مفسدى را انتخاب نكنند، يا به فردى منحرف و شرور روى نياورند، يا در پشت كسى جمع نشوند كه در واقع و باطن خير و خوبى امّت را نمىخواهد بلكه به دنبال منافع شخصى است، يا جاهلى را انتخاب نكنند كه در احكام فرو رود و مرتكب اشتباهات بزرگ شود، و جرمها انجام دهد و گناهانى را به خاطر جهل مرتكب شود، يا اينكه مىداند ولى باكى ندارد كه باطل و كذب بگويد يا حكم فريبكارانه دهد، و به اين ترتيب از همان راهى كه ارادۀ اصلاح كردهاند مايۀ فساد شوند، و از جايى كه نمىفهمند به هلاكت بيفتند، چنانكه امثال آن در بيعت با معاويه و يزيد و خلفاى اُموى اتّفاق افتاد.
پس بر خداوند كه اين اتّفاقات را در بندگانش دوست ندارد، واجب است كه در اين امر، اختيار را به عهدۀ خلايقى كه ظلوم و جهول(1)آفريده شدهاند نگذارد؛ (أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ )(2)[آيا آن كسى كه موجودات را آفريده از حال آنها آگاه نيست؟! در حالى كه او (از اسرار دقيق) باخبر و آگاه است]. (وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ )(3)[پروردگار تو هر چه بخواهد مىآفريند، و هر چه بخواهد برمىگزيند؛ آنان (در برابر او) اختيارى (در اين امر) ندارند]. (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اَللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً )(4)[هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است].
و پيامبر اعظم از روز نخست، از اين مطلب خبر داد؛ آنگاه كه دعوت خود را بر قبايل عرضه كرد، و قبيلۀ بنى عامر بن صعصعه را به سوى خدا دعوت كرد، و يكى از آنها گفت: اگر ما از تو پيروى كرديم، و سپس خداوند تو را بر مخالفان پيروز كرد آيا بعد از تو ولايت، از آنِ ما مىشود؟ و حضرت فرمود: «إنّ الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء» [اين امر موكول به خداست و او هر كجا كه بخواهد قرار مىدهد](5).
چگونه ممكن است مردم در اين امر [انتخاب خليفه] اختيارى داشته باشند با وجود كثرت هدفها و غرضها و ادّعاها و ميلها و خواستههايى كه پيرامون انتخاب دارند، و با وجود اختلاف و چندگانه بودن نظرات و اعتقادات در تحليل ملكات رجال جامعه و شخصيّتهاى بارز، و با وجود كثرت گروهها و فرقهها و قومها و طايفههاى مخالف، و با وجود تفرقههاى قومى و طايفهاى و قبيلهاى كه در فرزند بيچارۀ آدم از روز اوّل بوده است.
و انتخاب از نخستين روز پيدايش با خشونت، زد و خورد، مجروح شدن، خشم و غضب، داد و فرياد، و دشمنى شديد همراه بوده است. و با اين انتخاب چقدر حرمتها كه هتك شد، و به مقدّسات اهانت شد، و حقيقتها ضايع، و حقوقِ ثابت باطل شد، و افراد صالح و عالِم لگدكوب شدند، و توافقها و ملائمتها از بين رفت، و سلامتى و آرامش به اضطراب و آشفتگى تبديل شد، و خونهاى پاكيزه بر زمين ريخته شد، و پيكرۀ اسلامِ راستين از هم پاشيد، و كسانى در امر خلافت طمع كردند كه هيچ بهره و نصيب و شايستگىاى نسبت به آن نداشتند اعمّ از بازارى پارچهفروش، يا دلّالى كه معاملۀ در بازارها او را به خود مشغول كرده بود، يا بزّازى كه دودمان پدريش را بر مردم مسلّط كرد، يا گوركنى كه عرض و طولش را از هم تشخيص نمىداد، يا آزاد شدۀ ظالم و غاصب، يا شراب نوش هميشه مست، يا بىشرمى كه هر كارى دوست دارد انجام مىدهد، و انسانهاى شرور، فتنهگر و آشوبگرى كه بندگان خدا را بردۀ خويش ساختند، و اموال خدا را به يكديگر بخشيدند، و كتاب خدا را به فساد كشاندند، و دين خدا را وارونه جلوه دادند.
نتيجه: نتيجۀ اين بيان تامّ اين است كه خليفه بايد افضل خليقه (برترين بندگان) باشد؛ زيرا اگر در آن زمان كسى كه در فضيلت مساوى با او يا برتر از اوست وجود داشته باشد، خلافتِ وى مستلزم ترجيح يك طرف بدون هيچ مرجّحى يا كاستن از كفّۀ رجحان است.
وانگهى، اگر امام در يكى از صفات، ناقص باشد نيازش در موردى كه علمش از آن قاصر است و بصيرتش نسبت به آن كم است و قوّتش نسبت به آن ضعيف است - و مصيبت بزرگ اينجاست - با يكى از دو روش بر طرف مىشود: فتواى بدون علم و].
رأى بدون دليل، يا پرسيدن از كسى كه او را به راه راست بكشاند. راه نخست مايۀ فساد و ضعف، و راه دوم مايۀ سقوط منزلت اوست. و اين در حالى است كه از امام، مانند پيامبر بايد اطاعت شود: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اَللّهِ )(1)[ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود]. و در قرآن اطاعت امام در كنار اطاعت خدا و رسولش قرار گرفته: (أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ )(2)[اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياى پيامبر) را!]. و اين بدين خاطر است كه به او قدرت دهد تا حدود الهى را بر پا كند، و اباطيل را زايل نمايد.
و چه بسا اگر مايۀ قوام دين و بزرگ آن كه مردم را به دين فرا مىخواند، از دفاع كردن و بر طرف كردن شكّهاى متوجّه به آن، ناتوان باشد، آن شبهات بر اصل دعوت پيامبر و حقيقت دين متوجّه شود. و اينها همه مىطلبد كه امام در تمام صفات كماليّه كامل باشد و بر همۀ امّت برترى داشته باشد؛ (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ )(3)[بگو: آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند يكسانند؟!]. (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمى وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُماتُ وَ اَلنُّورُ )(4)[بگو: آيا نابينا و بينا يكسانند؟! يا ظلمتها و نور برابرند؟!]. (أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ )(5)[آيا كسى كه به سوى حقّ هدايت مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟!].
با توجّه به اين عبارت، ما اجمالى از مناقب اهلبيت عليهم السلام ومطاعن دشمنان آنها كه در كتاب «الغدير» مطرح شده را برمىشماريم:
امّا مناقب: در كتاب «الغدير» مناقب اهل بيت به طور عموم، و مناقب مولاى ما امير المؤمنين على عليه السلام، و فاطمۀ زهرا عليها السلام، و امام حسن عليه السلام، و امام حسين عليه السلام به خصوص بيان شده است. هر چند موضوع اصلى اين كتاب بيان مناقب امير المؤمنين عليه السلام و اثبات خلافت بلا فصل حضرت مىباشد.
1 - پيامبر اكرم عليه السلام مىفرمايد: «لا ينفع عبداً عملُه إلّابمعرفة حقِّهم» [عمل هيچ بندهاى براى او سودى ندارد مگر اينكه حقّ آنان را بشناسد] [ص 208].
2 - در اخبار صحيحه آمده است: خداوند به درود فرستادن بر اهل بيت عليهم السلام در نماز فرمان داده است [ص 208].
3 - حديث كساء حديثى صحيح و متواتر است كه بر آن اتّفاق نظر وجود دارد [ص 209].
4 - به حكم آيۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى ) دوستى آنان واجب است [ص 211].
5 - در آيۀ: (اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِيمَ ) مراد از صراط مستقيم، صراط محمّد و آل محمّد است [ص 213].
6 - نامهاى فاطمه و پدر و شوهر و فرزندانش در سايۀ عرش و بر درب بهشت نوشته شده است [ص 215].
7 - پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «معرفة آل محمّد براءةٌ من النار، وحبُّ آل محمّد جوازٌ على الصراط، والولاية لآل محمّد أمانٌ من العذاب» [شناخت آل محمّد برائت از آتش است، و دوستى آل محمّد گذر كردن بر صراط است، و ولايت آل محمّد امان از عذاب است] [ص 221].
8 - و مىفرمايد: «لا يُحبّهم إلّاسعيد الجدِّ طيِّب المولد، ولايبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديء الولادة» [دوست ندارد آنها را مگر سعادتمند و پاكزاد، و دشمنى نمىكند با آنها مگر بدبختِ داراى ولادت پست] [ص 258].
9 - رسول اللّه صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إنّهما لن يفترقا حتّى يردا علىَّ الحوض» [اين دو - قرآن و عترت - تا آنگاه كه در حوض كوثر بر من وارد شوند هرگز از هم جدا نمىشوند] [ص 270].
10 - و مىفرمايد: «إنّما مثلي ومثل أهل بيتي كسفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق» [من و اهل بيتم بسان كشتى نوح هستيم كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و هر كسى بازماند غرق شد] [ص 271].
11 - و مىفرمايد: «أنا الشجرة، وفاطمة فرعها، وعليّ لقاحها، والحسن والحسين ثمرتها، وشيعتنا ورقها... [من درخت هستم، و فاطمه شاخۀ آن، و على براى بارگيرى آن، و حسن و حسين ميوۀ آن، و شيعيان ما برگهاى آن هستند...] [ص 244].
12 - آيۀ: (وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ... ) در سورۀ «هل أتى» در حقّ آنان نازل شده است [ص 285 و 305].
13 - اسامى آنان از اسماء خداى تعالى گرفته شده است [ص 290].
14 - «أنّ للّهملائكةً سيّاحين في الأرض قد وُكّلوا بمعاونة آل محمّد صلى الله عليه و آله» [خداوند ملائكهاى دارد كه در زمين مىگردند و وكيل شدهاند تا به آل محمّد كمك نمايند] [ص 387].
15 - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خيمهاى بر پا كرده و بر كمانى عربى تكيه داده بود، و در آن خيمه، على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بودند، فرمود: «معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالم أهل الخيمة، حربٌ لمن حاربهم، وليّ لمن والاهم...» [اى گروه مسلمين! من با كسى كه با اهل خيمه در صلح باشد، در صلحم و با كسى كه با آنان در جنگ است در جنگم...] [ص 406].
16 - همۀ امامان پاك عليهم السلام و فاطمه عليها السلام محدَّث هستند [ص 428].
17 - آنان عليهم السلام عالم به غيب هستند [ص 431].
1 - على عليه السلام عالمترين مردم بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله است و هيچ آيهاى نازل نشده مگر اينكه مىداند كه در چه موردى نازل شده و براى چه كسى نازل شده است [ص 281-283].
2 - آيات فراوانى در مورد او نازل شده است [ص 153-158].
3 - حديث عشيره كه در مورد آيۀ: (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ... ) وارد شده، دربارۀ اوست [ص 198].
4 - آيۀ: (وَ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ * أُولئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ ) دربارۀ آن حضرت نازل شده است [ص 211].
5 - خداى متعال خود، فاطمه عليها السلام را به ازدواج على عليه السلام در آورد و ولىّ امر او بود، و جبرئيل خطبۀ عقد را خواند [ص 215].
6 - «سقاية الحوض - الكوثر - يوم القيامة بيد عليّ أمير المؤمنين، يسقي منه محبّيه ومواليه ويذود عنه المنافقين والكفّار» [سيراب كردن از حوض كوثر در قيامت به دست على امير المؤمنين عليه السلام است كه دوستان و مواليان خود را از آن سيراب مىكند و منافقان و كافران را از آن دور مىسازد] [ص 220].
7 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لايجوز أحدٌ الصراط إلّامن كَتَبَ له عليٌّ الجواز» [هيچ كس از صراط عبور نمىكند مگر كسى كه على برايش حقّ عبور بنويسد] [ص 221].
8 - پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله او را افضل اُمّت خود، بزرگترين آنها از لحاظ بردبارى، ونيكوترين آنها از لحاظ خلق و خوى مىدانست [ص 252].
9 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير البشر فمن أبى فقد كفر» [على بهترين انسان است و هر كه امتناع ورزد همانا كافر شده است] [ص 254].
10 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي وأنا منه، وهو وليُّ كلّ مؤمن بعدي» [على از من و من از او هستم و او بعد از من ولىّ و سرپرست هر مؤمنى است] [ص 254].
11 - «عليّ مع الحقّ والحقّ معه يدور حيث دار...» [على با حقّ و حقّ با على است، هر كجا على باشد حقّ همانجاست...] [ص 310].
12 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أنّ عليّاً لا يبغضه أحدٌ قطّ إلّاوقد شارك ابليس أباه في رحم اُمّه» [هرگز كسى با على دشمنى نمىكند مگر اينكه شيطان با پدرش در رحم مادرش شريك شده باشد] [ص 258].
13 - با اميرمؤمنان جز زنا زاده دشمنى نمىكند [ص 406].
14 - او برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله در دنيا و آخرت است [ص 288].
15 - خورشيد دوبار براى او برگردانده شده است [ص 420].
16 - آيۀ: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ... ) دربارۀ على عليه السلام نازل شده است آنگاه كه انگشتر خود را در نماز صدقه داد [ص 155].
17 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «هذا فاروق هذه الاُمّة، يَفْرُقُ بين الحقِّ والباطل» [على فاروق اين امّت است كه بين حقّ و باطل را جدا مىكند] [ص 311].
19 - على نخستين كسى است كه به رسول خدا ايمان آورد [ص 214].
20 - «وسدّ الأبواب إلّاباب عليٍّ» [(پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله) همۀ دربها را (به سوى مسجد) بست، مگر درب خانه على] [ص 311].
21 - حديث منزلت: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى» [تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى] [ص 1014].
22 - حديث أشباه: از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى موسى في بطشه، فلينظر إلى عليِّ بن أبي طالب» [كسى كه مىخواهد به آدم در علمش، و به نوح در همّتش، و به ابراهيم در بردباريش، و به موسى در قدرتش، نگاه كند پس به على بن ابى طالب نظر كند] [ص 346].
23 - او با خورشيد سخن گفت [ص 369].
24 - خداوند مىفرمايد: (وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ )، و پيامبر به على فرمود: «أنت اُذُن واعية لعلمي» [تو گوشهاى شنواى علم من هستى] [ص 371].
25 - حديث آرد كردن آسياب بدون آنكه كسى آن را بگرداند [ص 378].
26 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لقد أكل من الغمامة ثلاثمئة وثلاثة عشر نبيّاً وثلاثمئة وثلاثة عشر وصيّاً، ما فيهم نبيٌّ أكرم على اللّه منّي ولا وصيٌّ أكرم على اللّه من عليّ» [از اين ابر سيصد و سيزده پيامبر، و سيصد و سيزده وصىّ خوردهاند كه در ميان آنها پيامبرى كه براى خدا گرامىتر از من و وصيّى كه گرامىتر از على باشد، نبوده است] [ص 389].
27 - كرامت طىّ الأرض [ص 417].
28 - آن حضرت در مكّه در داخل خانۀ خدا به دنيا آمد [ص 502].
29 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها» [من شهر علم هستم و على درِ آن است] [ص 507].
30 - رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديث برائت فرمود: «اُمرت أن لا يبلّغه إلّاأنا أو رجلٌ منّي» [مأمور شدهام كه آن (پيام) را جز من يا مردى كه از من است ابلاغ نكند] [ص 585].
32 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «حقّ عليّ على هذه الاُمّة كحقّ الوالد على ولده» [حقّ على بر اين امّت مانند حقّ پدر بر فرزندش مىباشد] [ص 670].
33 - كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را «امير المؤمنين» ناميد، مولا على عليه السلام است [ص 735].
البتّه پس از فحص و جستجوى فراوان در كتب شيعه و سنّى درمىيابيم كه امير مؤمنان عليه السلام در زبان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با صدها ويژگى معرّفى شده است كه عبارتند از:
1 - علي سيّد المسلمين.
2 - علي إمام المتّقين.
3 - علي قائد الغرّ المحجّلين.
4 - علي يعسوب المؤمنين.
5 - علي وليّ المتّقين.
6 - علي يعسوب الدين.
7 - علي أمير المؤمنين «أمير كلّ مؤمن».
8 - علي سيّد ولد آدم «ماخلا النبيّين».
9 - علي خاتم الوصيّين.
10 - علي أوّل من يرى رسول اللّه يوم القيامة.
11 - علي أوّل من يصافح النبي يوم القيامة.
12 - عليالصدّيق الأكبر.
13 - علي فاروق هذه الاُمّة.
14 - علي الفاروق بين الحقّ والباطل.
15 - علي أوّل من صدّق رسول اللّه «آمن برسول اللّه».
16 - علي أوّل من آمن باللّه.
17 - علي يعسوب المسلمين.
18 - علي خليفة رسول اللّه «في اُمّته من بعده».
19 - علي يعسوب قريش.
20 - علي خير من تركه رسول اللّه.
21 - علي سيّد العرب.
22 - علي سيّد في الدنيا والآخرة.
23 - علي سيّد المؤمنين.
24 - علي وزير رسول اللّه.
25 - علي صاحب رسول اللّه.
26 - علي أوّل من وحّد اللّه.
27 - علي منجز وعد رسول اللّه.
28 - علي موضع سرّ رسول اللّه.
29 - علي خير من تركه (أخلفه) رسول اللّه من بعده.
30 - علي قاضي دين رسول اللّه.
31 - علي أخو رسول اللّه في الدنيا والآخرة.
32 - علي عيبة علم رسول اللّه.
33 - علي باب رسول اللّه.
34 - علي وصيّ رسول اللّه.
35 - علي القائم بأمر رسول اللّه.
36 - علي الإمام على اُمّة رسول اللّه «إمام الاُمّة».
37 - علي خليفه اللّه فى أرضه «بعد رسوله».
38 - علي إمام خلق اللّه «البريّة».
39 - علي مولى البريّة.
40 - علي وارث علم رسول اللّه.
41 - علي أبو ذرّيّة النبيّ «وُلْد النبيّ».
42 - علي عاضد رسول اللّه.
43 - علي أمين رسول اللّه على وحيه.
44 - علي مولى من كان رسول اللّه مولاه.
45 - علي صاحب لواء رسول اللّه في المحشر.
46 - علي قاضي عداة رسول اللّه.
47 - علي الذائد عن حوض رسول اللّه.
48 - علي أبو هذه الاُمّة.
49 - علي صاحب حوض رسول اللّه.
50 - علي قاتل الناكثين والقاسطين والمارقين.
51 - علي وليّ المؤمنين «كلّ مؤمن بعد رسول اللّه».
52 - علي صفيّ رسول اللّه.
53 - علي حبيب رسول اللّه.
54 - علي سيّد الأوصياء «الوصيّين».
55 - علي أفضل الوصيّين.
56 - علي خاتم الأوصياء.
57 - علي خير الأوصياء «الوصيّين».
58 - علي إمام الأتقياء.
59 - علي وارث النبي.
60 - علي سيف اللّه.
61 - علي الهادي.
62 - علي أبو الأئمّة الطاهرين.
63 - علي أقدم الناس سلماً.
64 - علي وزير رسول اللّه في السماء والأرض.
65 - علي أحبّ الأوصياء إلى اللّه.
66 - علي أعظم «أشرف» الناس حسبا.
67 - علي أكرم الناس منصبا.
68 - علي أرحم الناس بالرعيّة.
69 - علي أعدل الناس بالسويّة فيالرعيّة.
70 - علي أبصر الناس بالقضيّة.
71 - علي وليّ اللّه.
72 - علي وليّ رسول اللّه «في الدنيا والآخرة».
73 - علي وليّ المؤمنين بعد رسول اللّه.
74 - علي المؤدّي عن رسول اللّه.
75 - علي إمام كلّ مؤمن ومؤمنة.
76 - علي وليّ كلّ مؤمن ومؤمنة.
77 - علي الآخذ بسنّة رسولاللّه.
78 - علي الذابّ عن ملّة رسول اللّه.
79 - علي أولى الناس بعد رسول اللّه.
80 - علي أوّل الناس «المؤمنين» إيماناً.
81 - علي أوفى الناس «المؤمنين» بعهد اللّه.
82 - علي أقوم الناس بعهداللّه.
83 - علي أقسم الناس بالسويّة.
84 - علي أرأف الناس «المؤمنين» بالرعيّة.
85 - علي أعدل الناس في الرعيّة.
86 - علي أمين اللّه على سرّه.
87 - علي أعظم الناس عنداللّه مزيّة.
88 - علي سيّد الأوّلين والآخرين ماخلا النبيّين.
89 - علي قبلة العارفين.
90 - علي أوّل المسلمين والأصحاب إسلاما.
91 - علي أقدم الاُمّة سلما «إيمانا».
92 - علي أكثر الاُمّة علما.
93 - علي أعظم الاُمّة «أفضل الاُمّة».
94 - علي أوفر الاُمّة حلما «أحلم الناس».
95 - علي أحسن الناس خُلقا.
96 - علي أعلم الاُمّة باللّه.
97 - علي أوّل الناس ورودا على الحوض.
98 - علي آخر الناس عهدا برسول اللّه.
99 - علي أوّل الناس لقيا برسول اللّه.
100 - علي أشجع الناس لقيا.
101 - علي أسخ «أسمح» الناس كفّاً.
102 - علي قسيم الجنّة والنار.
103 - علي أصحّ الناس ديناً.
104 - علي أفضل الناس يقيناً.
105 - علي أكمل الناس حلماً.
106 - علي راية الهدى.
107 - علي منار الإيمان.
108 - علي إمام أولياء اللّه.
109 - علي نور جميع من أطاع اللّه.
110 - علي صاحب راية رسول اللّه يوم القيامة.
111 - علي أمين رسول اللّه «ثقة رسول اللّه».
112 - علي مفاتيح خزائن رحمة اللّه.
113 - علي كبير الناس.
114 - علي نور أولياء اللّه.
115 - علي إمام من أطاع اللّه.
116 - علي أمين رسول اللّه في القيامة.
117 - علي صاحب حوض رسول اللّه.
118 - علي حبيب قلب رسول اللّه.
119 - علي مستودع مواريث الأنبياء.
120 - علي أمين اللّه على أرضه.
121 - علي حجّة اللّه على بريّته.
122 - علي ركن الإيمان.
123 - علي عمود الإيمان.
124 - علي مصباح الدجى.
125 - علي منار الهدى.
126 - علي العَلَم المرفوع لأهل الدنيا.
127 - علي الطريق الواضح.
128 - علي الصراط المستقيم.
129 - علي الكلمة الّتي ألزمها اللّه المتّقين.
130 - علي أعلم المؤمنين بأيّام اللّه.
131 - علي أعظم المؤمنين رزيّة.
132 - علي غاسل رسول اللّه.
133 - علي دافن رسول اللّه.
134 - علي المتقدّم إلى كلّ شديدة وكريهة.
135 - علي أقوم الناس بأمر اللّه.
136 - علي الرؤوف بالناس.
137 - علي الأوّاه.
138 - علي الحليم.
139 - علي أفضل الناس منزلة.
140 - علي أقرب الناس قرابة.
141 - علي أعظم الناس غنى.
142 - علي حجّة رسول اللّه.
143 - علي باب اللّه.
144 - علي خليل اللّه.
145 - علي خليل رسول اللّه.
146 - علي سيف رسول اللّه.
147 - علي الطريق إلى اللّه.
148 - علي النبأ العظيم.
149 - علي المثل الأعلى.
150 - علي إمام المسلمين
151 - علي سيّد الصدّقين.
152 - علي قائد المسلمين إلى الجنّة.
153 - علي أتقى الناس.
154 - أفضل الناس في هذه الاُمّة.
155 - أعلم الناس.
156 - صالح المؤمنين.
157 - عالم الناس.
158 - الدالّ.
159 - العابد.
160 - الهادي.
161 - المهدي.
162 - الفتى.
163 - المجتبى للإمامة.
164 - صاحب رسول اللّه في المقام المحمود.
165 - الملك في الآخرة.
166 - صاحب سرّ رسول اللّه.
167 - الأمين في أهل الأرض.
168 - الأمين في أهل السماء.
169 - محيي سنّة رسول اللّه.
170 - ممسوسٌ في ذات اللّه.
171 - أكمل الاُمّة يقيناً.
172 - مقيم الحجّة.
173 - حجّة النبيّ على اُمّته يوم القيامة.
174 - علي شيخ المهاجرين والأنصار.
175 - لحم رسول اللّه ودمه وشعره.
176 - أبو السبطين.
177 - ابو الريحانتين.
178 - مفرج الكرب عن رسول اللّه.
179 - أسد اللّه في أرضه.
180 - سيف اللّه على أعدائه.
181 - حبيب اللّه.
182 - حامل راية رسولاللّه.
183 - صاحب لواء الحمد.
184 - أوّل من يدخل الجنّة.
185 - أوّل من يقرع باب الجنّة.
186 - ربّانيّ هذه الاُمّة.
187 - ديّان العرب.
188 - ديّان هذه الاُمّة.
189 - ذو قرني الجنّة.
190 - عبقريّ أصحاب رسول اللّه.
191 - أمير البررة.
192 - قاتل الفجرة.
193 - قاتل الكفرة.
194 - الأخيشن الأخشن المخشوش الأخشى في ذات اللّه.
195 - علي صهر رسول اللّه.
196 - خير البشر.
197 - خير الناس.
198 - خير الرجال.
199 - خير هذه الاُمّة بعد نبيّها.
200 - خير من طلعت عليه الشمس وغربت بعد النبي.
201 - صاحب رسول اللّه في الجنّة.
202 - أقضى الاُمة.
203 - أمير آيات القرآن.
204 - صاحب لواء رسول اللّه في الدنيا والآخرة.
205 - إمام البررة.
206 - رفيق رسول اللّه في الجنّة.
207 - أحبّ الخلق إلى اللّه ورسوله.
208 - باب العلم.
209 - أحبّ الرجال إلى النبي.
210 - أقرب الناس من رسول اللّه.
211 - أجود الناس منزلة.
212 - أعظم الناس عنداللّه عناء.
213 - أعظم الناس على اللّه.
214 - علي قائد الاُمّة إلى الجنّة.
215 - حجّة اللّه على الناس بعد رسول اللّه.
216 - أمين رسول اللّه.
217 - الصدّيق.
218 - الشاهد.
219 - أقرب الناس إلى الجنّة.
220 - قائد المؤمنين إلى الجنّة.
221 - المهتدي.
222 - أبواليتامى و المساكين.
223 - زوج الأرامل.
224 - ملجأ كّل ضعيف.
225 - مأمن كّل خائف.
226 - حبل اللّه المتين.
227 - العروة الوثقى.
228 - كلمة التقوى.
229 - عين اللّه.
230 - لسان اللّه الصادق.
231 - جنب اللّه.
232 - يداللّه المبسوطة على عباده بالمغفرة والرحمة.
233 - باب الحطّة.
234 - علي أوّل من صدّق رسولاللّه.
235 - أوّل من وحّد اللّه.
236 - باب علم رسول اللّه.
237 - باب مدينة العلم.
238 - ابوالعترةالطاهرة الهادية.
239 - وارث علم النبيّين.
240 - أحكم الناس حكماً.
241 - حجّة اللّه في أرضه بعد النبي.
242 - علي أمين رسول اللّه على حوضه.
243 - وليّ كلّ مؤمن ومؤمنة «كلّ مسلم و مسلمة».
244 - وليّ من كان رسول اللّه وليّه.
245 - خليفة اللّه على عباده.
246 - المبلغ من اللّه ورسوله.
247 - قاصم عداة رسول اللّه.
248 - خدن رسول اللّه(1).0.
1) - ر. ك: شرح إحقاق الحقّ، قاضى سيّد نورالدين مرعشى، شهيد در بلاد هند در سال 1019، با تعليقات آيت اللّه مرعشى 4:4-10.
1 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنَّ فاطمة أحصنت فرجها، فحرّم اللّه ذرّيّتها على النار» [حقيقتاً فاطمۀ من دامانش را پاكيزه نگاهداشت، از اين رو خداوند متعال نسل و اولاد او را بر آتش جهنّم حرام نمود] [ص 159].
2 - پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دخترشان فاطمه عليها السلام را «صدّيقه» ناميده است [ص 213].
3 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «يا عليُّ! إنَّ الأرض للّهيورِثُها من يَشاءُ من عباده، وإنَّه أوحى إليَّ أن أزوِّجَكَ فاطمة على خمس الأرض، فهي صداقها؛ فمن مشى على الأرض وهو لكم مُبْغِضٌ فالأرض حرامٌ عليه أن يمشي عليها» [اى على! همانا زمين مال خداست و به هر كدام از بندگانش بخواهد مىدهد، و همانا او به من وحى كرد كه فاطمه را در مقابل يك پنجم زمين كه مهريۀ اوست به ازدواج تو درآورم؛ پس هر كس درحالى كه دشمن شماست برروى زمين راه برود، اين راه رفتن بر روى زمين بر وى حرام است] [ص 216].
4 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة بَضعةٌ منّي، يقبضني ما يقبضها، ويبسطني ما يبسطها» [فاطمه، پارۀ تن من است، مرا خشمگين و ناراحت مىكند هر چه او را خشمگين سازد، و مرا شاد مىكند هر چه او را شاد كند] [ص 253].
5 - «خير نسائكم فاطمة بنت محمّد» [بهترين زنان شما فاطمه دختر محمّد است] [ص 253].
6 - «إنّما سمّيت فاطمة؛ لأنّ اللّه قد فطمها ومحبّيها عن النار» [آن حضرت فاطمه ناميده شده است زيرا خداوند او و فرزندانش را از آتش بريده و جدا كرده است].
1 - بنى اُميّه همان شجرۀ ملعونۀ در قرآن هستند [ص 768].
2 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إذا بلغت بنو اُميّة أربعين اتّخذوا عباد اللّه خولاً، ومال اللّه نحلاً، وكتاب اللّه دغلاً» [چون عدد بنى اُميّه به چهل برسد بندگان خدا را برده مىكنند، و مال خدا را بذل و بخشش مىكنند، و كتاب خدا را مايۀ خيانت قرار مىدهند] [ص 769].
3 - روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابوسفيان را با معاويه ديد فرمود: «أللّهمَّ العن التابع والمتبوع» [خدايا! تابع و متبوع هر دو را لعنت فرما!] [ص 336].
4 - روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ابوسفيان را ديد كه سوار بر مركب است و معاويه و برادرش او را همراهى مىكنند، يكى از جلو افسار مركب را گرفته و ديگرى از پشت سر آن را مىراند، در اين هنگام حضرت فرمود: «أللّهمَّ العن القائد والسائق والراكب» [خدايا جلو دار و دنباله رو و سواره هر سه را لعنت فرما!] [ص 336].
5 - ابوسفيان - رهبر احزاب - همان كسى است كه در جنگ اُحد با پيامبر به جنگ پرداخت و هفتاد نفر از بهترين ياران آن حضرت از مهاجر و انصار به ويژه شير خدا حمزة بن عبدالمطّلب را كشت [ص 336].
6 - عمرو عاص: مادر او ليلا مشهورترين زن بدكاره در مكّه بوده، هنگامى كه او عمرو عاص را به دنيا آورد پنج نفر از كسانى كه با او همبستر شده بودند ادّعا كردند كه پدر عمرو هستند [ص 170].
1 - در جاهليّت قمار بازى مىكرد [ص 610].
2 - حتّى بعد از نزول آيۀ خمر در سورۀ بقره، شراب مىنوشيد [ص 614].
3 - از او در زمان مسلمانى، نبوغى در علم، پيش قدم شدنى در جهاد، بارز بودن در اخلاق، جدّيّت در عبادت يا ثبات بر مبدأ نمىشناسيم [ص 614].
4 - نبوغ او در علم تفسير: از او در اين علم چيزى كه مورد توجّه قرار گيرد و چشمگير باشد، وجود ندارد [ص 614].
5 - مقدّم بودن او در سنّت ونقل روايت: تمام آنچه كه امام حنابله احمد در «مسند» از او نقل كرده، هشتاد حديث است. و نقل اندك وى تنها به خاطر كمى دريافت و كوتاهى در حفظ است [ص 617 و 621].
6 - برخى از مصاديق جهل وى: جهل او به معنى واژۀ «أبّ»؛ و معنى «كلاله»؛ و به حكم ارث «جدّه»؛ و به حكم ارث «جدّتين»؛ و به حكم دزد [ص 614، 615، 622، 623، 627].
7 - برخى از بدعتهاى وى: ديدگاه او دربارۀ سرپرست شدن مفضول؛ ديدگاه وى دربارۀ قضا و قَدَر؛ ديدگاه او در قصّۀ
مالك بن نويره [ص 627، 638، 640].
8 - بار خلافت بر دوش او سنگينى مىكرد ومسائل مشكل او را ناتوان مىساخت و اين سخنان را سپر خود قرار مىداد:
«سأقول فيها برأيي» ، يا اين سخن: «... رسول خدا به وسيلۀ وحى نگه داشته مىشد و همراه او فرشتهاى بود، ولى من شيطانى دارم كه مرا فريب مىدهد پس چون غضب كردم از من دور شويد» [ص 621 و 622].
9 - به خاطر بهرۀ كمى كه از علوم كتاب و سنّت داشت هر دو لنگۀ باب سخن گفتن براساس رأى شخصى را گشود [ص 622].
10 - عدم توجّه او به خواستۀ فاطمه عليها السلام: فاطمه عليها السلام به همراه زنان هاشميّه فرياد مىزد، استغاثه مىنمود و ندا مىداد:
«اى ابوبكر! چه زود بر اهل بيت رسول خدا هجوم آورديد...»، و مىفرمود: «يا أبت يا رسول اللّه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة؟» [پدرم اى رسول خدا! چهها كه بعد از تو از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه كشيديم]؛ پس فاطمه غضبناك شد و از ابوبكر دورى گزيد تا از دنيا رفت [ص 601 و 661-662].
1 - برخى از بدعتها و اجتهادهاى او: دربارۀ كسى كه فاقد آب جهت وضو مىباشد؛ دربارۀ قرائت نماز؛ دربارۀ ارث پدر بزرگ؛ دربارۀ درخت رضوان؛ دربارۀ آثار انبياء؛ دربارۀ گريۀ بر مرده؛ دربارۀ بلوغ؛ دربارۀ سه طلاقه كردن زن؛ دربارۀ عجم (غير عرب)؛ دربارۀ حجّ تمتّع و ازدواج موقّت؛ دربارۀ عول در ارث؛ دربارۀ بيت المقدس؛ دربارۀ روزۀ ماه رجب؛ دربارۀ سؤال از مشكلات قرآن؛ نهى از حديث؛ منع از نگاشتن سنّت؛ نابود كردن كتابها در فتوحات شهرها؛ دربارۀ نامها و كنيهها.
2 - برخى از مصاديق جهل او: جهل وى به حكم شكّيّات؛ به حكم مهريۀ زنان؛ به حكم زن ديوانهاى كه زنا كرده بود؛ به تأويل قرآن؛ به چگونگى طلاق كنيز؛ به حكم زن حاملهاى كه به زنا اعتراف كرده بود؛ به حكم زنى كه در حال عدّه با مردى ازدواج كرده بود؛ به حكم زن سياهى كه فرزند سرخ پوستى از شوهر سياهش به دنيا آورده بود؛ به حدّ شراب؛ به حكم زنى كه براى جوانى دامى چيده بود؛ به حكم كلاله؛ به حكم مقتول اهل كتاب؛ به حكم انگشتان انسان؛ به حكم دزدى كه يك دست و پايش قطع شده بود؛ به حكم مجوس؛ به معانى واژهها [ص 512 و 581].
3 - عمر به قدرى مهيب و ترسناك بود كه وقتى حجامت كنندهاى را نزد خود فراخوانده بود، و سرفهاى كرد، سرفهاش به قدرى ترسناك بود كه از حجّام حدثى سر زد، وعمر هم در عوض، چهل درهم به او داد [ص 1144].
4 - وى سخن با ارزشى دربارۀ نكاح دارد كه از زيادى شهوت او حكايت مىكند [ص 927].
5 - وى قائل به جواز غناء و گوش دادن به آن بود [ص 730].
6 - خشم فاطمه عليها السلام بر او: پارۀ تن مصطفى با غم و اندوه از خانه خارج شد و در حالى كه مىگريست با صداى بلند ندا مىداد: «يا أبت يا رسول اللّه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة؟» [پدرم اى رسول خدا! چهها كه بعد از تو از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه كشيديم]. و مىفرمود: «واللّه لا اُكلّم عمر حتّى ألقى اللّه» [به خدا سوگند! با عمر سخن نمىگويم تا اينكه خدا را ملاقات كنم] [ص 601].
7 - عمر خشن و سنگدل بود [ص 638]. هميشه و هر جا كه مىرفت، تازيانهاش در دستش بود و مردم از اين تازيانه بيشتر از شمشير مىترسيدند، و شايد كسى از ضربۀ آن در امان نمانده باشد مگر افراد كمى از بزرگان صحابه [ص 731].
1 - از علائم جهل او: قضاوت وى دربارۀ زنى كه بچهاى شش ماهه به دنيا آورد [ص 737]؛ حكم خدا را از اُبىّ بن كعب دريافت مىكند [ص 761].
2 - برخى از بدعتها و اجتهادهاى او: نماز را در سفر تمام مىخواند [ص 759]؛ حدود را ضايع كرده، اجرا نمىكند؛ نهى از حجّ تمتّع؛ ديدگاه وى دربارۀ جنابت؛ دربارۀ زكات اسب؛ تقديم خطبه بر نماز عيدين؛ دربارۀ قرائت نماز؛ دربارۀ نماز مسافر [738-759]؛ ديدگاه او دربارۀ اموال و صدقات [ص 763]؛ ترك تكبير در نشست و برخاستهاى نماز [ص 833].
3 - سخن گفتن برايش سخت بود، و نمازگزاران تركيب غير منسجمى كه با تكلّف و زحمت به كار مىبرد را خوش نداشتند، و از پيرامون او پراكنده مىشدند [ص 755].
4 - براى خود و خويشاوندانش قرقگاه قرار مىدهد [ص 761].
5 - بخشيدن فدك به مروان [ص 762].
6 - بخششهاى وى به حكم بن ابى العاص [ص 765].
7 - بخشش وى به مروان [ص 733].
8 - بخشش و عطاى او به حارث [ص 777].
9 - بهرۀ سعيد از بخشش خليفه [ص 778].
10 - بخشش وى از مال مسلمين به وليد [ص 779].
11 - بخشش خليفه به ابوسفيان [ص 781].
12 - اموال فراوانى كه به بركت خليفه جمع شد [ص 783].
13 - خليفه و شجرۀ ملعونه در قرآن [ص 787].
14 - تبعيد ابوذر به ربذه [ص 789].
15 - خليفه ابن مسعود را به زور از مسجد خارج مىكند [ص 813].
16 - رفتار خليفه با عمّار [ص 817].
17 - تبعيد صالحان كوفه به شام [ص 824].
18 - تبعيد امير المؤمنين عليه السلام [ص 829].
19 - پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواست عثمان را از فرود در قبر رقيّه محروم كند؛ زيرا او در شبى كه يكى از زنانش مرده بود با همسرش نزديكى كرده بود! و غمناك بودن به خاطر اين مصيبت، و قطع دامادى او با پيامبر صلى الله عليه و آله وى را از آميزش باز نداشته بود [ص 255].
20 - عثمان درِ جرأت و جسارت بر خدا ونسبت دروغ دادنِ به او را كاملاً گشود، و پس از او معاويه و مروان و ديگر فرزندان پدرش با دين خدا بازى كردند آن چنان كه كودكان با فرفره بازى مىكنند [ص 872].
21 - از بازگشت به مكّه مىترسيد، تا مبادا او همان كسى باشد كه از رسول خدا دربارۀ او شنيده است: «يلحد بمكّة رجلٌ عليه عذاب نصف أهل الأرض» [مردى در مكّه ملحد و كافر مىشود كه عذاب نيمى از اهل زمين بر اوست] [ص 885].
22 - غناء را مباح مىداند [ص 729].
1 - شراب مىخورد [ص 977].
2 - ربا مىخورد [ص 979].
3 - برخى از بدعتهاى او: نماز را در سفر تمام مىخواند؛ در نماز عيد فطر و قربان اذان مىگويد؛ نماز جمعه را در روز چهارشنبه مىخواند؛ جايز دانستن جمع بين دو خواهر؛ بدعت وى در ديه؛ ترك كردن تكبيرهاى مستحبّى نماز؛ نگفتن تلبيه به خاطر مخالفت با على عليه السلام؛ مقدّم كردن خطبه بر نماز عيد [ص 981-992].
4 - از جنايات او در تاريخچۀ سياه زندگىاش عادت او بر لعن مولا على عليه السلام است، و او اوّلين كسى است كه سبّ و لعن را بدعت نهاد [ص 1013 و 992].
5 - حدّى از حدود خدا را ترك كرد [ص 993].
6 - پوشيدن چيزهاى حرام [ص 994].
7 - ملحق ساختن زياد به ابوسفيان [ص 995].
8 - بيعت گرفتن براى يزيد يكى از جنايات چهار گانۀ او [ص 999].
9 - جنگ او با على امير المؤمنين عليه السلام [ص 1020].
10 - بخشى از بىشرمىها و جنايات ثبت شده در پروندۀ عمل پسر هند [ص 1034].
11 - تهمتهاى ناروا در كارنامۀ پسر هند جگر خوار [ص 1035].
12 - رفتار او با امام حسن عليه السلام: فرزند هند جگر خوار با نوۀ پيامبر صلى الله عليه و آله امام مجتبى عليه السلام رفتارهايى دارد كه بدن انسان را به لرزه در مىآورد [ص 1092].
13 - عادت او بر ريختن خون شيعيان و مباح كردن مال و ناموس آنها [ص 1099].
14 - كشتن حجر بن عدى و يارانش [ص 1106].
15 - كشتن دو حضرمى به خاطر شيعه بودن [ص 1113].
16 - كشتن مالك اشتر [ص 1113].
17 - كشتن محمّد بن ابى بكر [ص 1114].
18 - وقتى سعد بن ابى وقّاص - يكى از ده نفرى كه اهل سنّت مىگويند به آنها مژدۀ بهشت داده شده است - احاديث نبوى دربارۀ اميرالمؤمنين را براى معاويه نقل مىكند وبرمىخيزد كه برود، معاويه با باد معدهاى او را به تمسخر مىگيرد [ص 1113 - 1114 و 1029].
19 - پيامبر دربارۀ او فرمودند: «أللّهمّ العنه ولاتشبعه إلّابالتراب» [ص 964].
توجّه:
على رغم اينكه از يك سو مناقب و فضيلتهاى اهل بيت عليهم السلام فراوان است و دوست و دشمن به آن اقرار دارند، و از سوى ديگر در تاريخ براى دشمنان و مخالفان اهل بيت عليهم السلام طعنهاى فراوانى وارد شده است، ولى شگفتا كه ما مشاهده مىكنيم در كتابهايى كه پر از طعن و بدگويى از مخالفان اهل بيت است مناقبى كه برخلاف عقل سليم است براى آنها نقل مىشود و عجيبتر آن كه به خاطر نبود فضيلت، برخى از مطاعن و بدى هاى آنها به عنوان فضيلتِ آنان شمرده مىشود!
در اين راستا، خلفاى جور از يك سو به جعل مناقب براى خويش پرداختند، و از سوى ديگر به لعن و دشنام امير المؤمنين على عليه السلام برخاسته و در صدد عيب نهادن بر آن حضرت و پايين آوردن مقام و منزلت او و خاندان نبوّت برآمدند.
ياقوت حموى در «معجم البلدان»(1)مىنويسد:
بر فراز همۀ منبرهاى شرق و غرب، على عليه السلام را لعن مىكردند.
و لعن بر حضرت سنّتى جارى گرديد، و در دوران بنى اُميّه هفتاد هزار منبر برافراشته بودند كه در آنها امير المؤمنين عليه السلام لعن مىشد، و آن را چون عقيدهاى محكم يا واجبى قطعى يا سنّتى لازم الاجرا دانسته، و با تمام ذوق و شوق به آن عمل مىكردند.
حتّى وقتى عمر بن عبدالعزيز به خاطر مصلحت يا سياست روز، آن را ممنوع كرد، به گونهاى برخورد كردند كه گويا او بلايى بزرگ برايشان آورده يا گناهى بزرگ مرتكب شده است.
از جايگاه امير المؤمنين عليه السلام نسبت به خلافت بزرگ الهى، و سوابق او در دفاع از اسلام و استوار كردن آن، و در نشر عدالت و انصاف، و تثبيت پايههاى واجبات و مستحبّات دين، صرف نظر كن!
و از فضايل و مكارم اخلاق او، و آياتى كه در شأن او نازل گشته، و روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مناقب او، نيز صرف نظر كن!
ولى آيا او جدا از مسلمينى بود كه لعن و دشنام آنها براساس احاديث متواتر و فتاواى مشهور حرام است؟! همين يك حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كافى است: «سباب المسلم فسوق» [دشنام دادن به مسلمان فسق است](2).
علاوه بر آن كه اگر از آن ولادت طاهر و پاك، و از اصل و ريشۀ مقدّس، و حَسَب شريف و فضايل نفسانى و اكتسابى و ملكات كريمانۀ امير المؤمنين عليه السلام چشم پوشى كنيم، ولى به عقيدۀ خود آنها، حضرت يكى از عشرۀ مبشّره و ده نفرى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به آنها مژدۀ بهشت داده، و يا دست كم يكى از صحابه است كه تمام آنها را عادل مىدانند، و به گفتار و كردار آنها احتجاج مىكنند، و بدگويى از آنها را جايز نمىدانند، و شيعه را به شدّت توبيخ مىكنند چون گمان مىكنند كه شيعه دربارۀ برخى از صحابه بدگويى مىكند، و احكامى را براى آن بيان كردهاند.].
و به تمام اينها بيفزا كه: امير المؤمنين على عليه السلام نزد اهل سنّت و به اجماع مورد اتّفاق همۀ فرقههاى اسلام، يكى از خلفاى راشدين است كه احكام و فتاواى بسيار شديدى براى ناسزاگوى به آنها دارند.
با من بيا تا از آنها بپرسيم: چه مجوّز و توجيهى براى معاويه و اُموىها و پيروانشان در ارتكاب اين گناه ننگين دارند؟!
و بپرسيم: چرا از آنان كه حضرت را از حكم خليفه و صحابه و حتّى حكم اسلام خارج كردند چشمپوشى نمودند و در برابر آنان سكوت كردند، و بدگويى به او را در ملأعام و در هر اجتماع و محفلى مباح دانستند بى آنكه اَحدى جلوى آنها را بگيرد؟!
و آنقدر شأن و مقام امام طاهر عليه السلام را پايين آوردند كه احكام هر سه مقام: خلافت، صحابى بودن، و اسلام را از او سلب كرده و ربودند، هيچ ارزشى برايش قائل نشدند و هيچ حقّى را رعايت نكردند!
آرى، به راستى مطلب آنگونه است كه عامر بن عبداللّه به زبير به فرزندش كه از على عليه السلام بدگويى مىكرد، گفت: «يا بنيّ إيّاك وذكر عليّ رضى الله عنه؛ فإنّ بني اُميّة تنقّصته ستّين عاماً فما زاده اللّه بذلك إلّارفعة»(1)[پسرم! از بدگويى على رضى الله عنه دورى كن كه بنى اُميّه شصت سال به او اهانت كردند و مقامش را پايين آوردند ولى خدا مقام او را بالاتر برد].
آنان به دشنام و ناسزاگويى به اهل بيت عليهم السلام و طعن و تعرّضِ به شيعيان آنها بسنده نكردند، و نويسندگانى چون ابناء چهارگانه، حاملان روح خبيث اُموى يعنى: ابن حزم، ابن جوزى، ابن تيميّه، و ابن كثير، در كتابهايشان مناقب اهل بيت عليهم السلام را تكذيب كردند، و براى خلفا مناقبى دروغين تراشيدند، و طعنها و تهمتهايى ناروا عليه شيعيان منتشر كردند. به عنوان نمونه ابن كثير حديث طير مشوىّ (مرغ بريان) كه متواتر و صحيح است و ائمّۀ حديث در برابر تواتر و صحّت آن سر فرود آوردهاند، را ياد آور شده سپس با اين گفتار، خود را خلاص و راحت كرده است: «اگر چه اين روايت دارى طرق بسيار است، ولى قلب من صحّت آن را نمىپذيرد»!
آرى، اين، قلبى است كه خداوند بر آن مهر زده است، وگرنه پس از كامل بودن شرايط صحّت حديث، آيا چنين اظهار نظرى جا دارد؟!
آرى، گويا جهل و نادانى هنوز نمرده در حالى كه ابوجهل مرده است، و هنوز زبانههاى آتش گمراهى خاموش نشده در حالى كه ابولهب در قعر جهنّم، هيزم آتش گرديده است، و گويا دنيا به عقب برگشته، و از خورشيد اسلام در حدّ آتشى براى گرم شدن استفاده مىشود (و از آن بهرهبرادرى كافى نمىشود).
آنان با وجود مناقب و فضايل فراوان على عليه السلام، به اين بهانه كه او كم سنّ و سال است، و فرزندان عبدالمطّلب را دوست دارد، آن وجود مقدّس را از خلافت كنار زدند و به سوى افرادى رفتند كه جهالت گواهى مىدهد كه آنان از اصحاب آن (\ جهل و نادانى) هستند، و آنان را برگردههاى مردم سوار كردند، و نتيجۀ اين جنايت بزرگ اين شد كه افراد بى شخصيّت و جنايتكارى بسان معاويه و يزيد - به جاى امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام - بر جان ومال و ناموس مردم مسلّط شدند. و چه قدر بين عنصر نبوّت و قداست كه از صلب پدران پاك و از رَحِم مادران پاكيزه، از پيامبرى به وصيّى، و از وصيّي به وليّى، واز وليّى به حكيمى، و از حكيمى به بزرگى، و از بزرگى به شريفى، و از شريفى به خاتم رسالت و به وصيّش صاحب ولايت كبرى، انتقال يافته است، و بين عنصر اُموى عبشمى(2)تفاوت است.
چقدر ميان اين دو شجره فاصله است: شجرۀ نبوى و علوى، شجرۀ طيّبهاى كه ريشهاش ثابت و شاخ و برگهايش در آسمان است، و شجرۀ اُموى، شجرۀ خبيثهاى كه ريشهاش در روى زمين روييده و قرار و ثباتى ندارد.
چقدر اين دو شجره از يكديگر دورند: يكى شجرۀ مباركۀ زيتونۀ پرتو افكن، و ديگرى شجرۀ ملعونۀ در قرآن(3).
مردان سياست احاديثى را دربارۀ مناقب خلفا و هواداران آنها جعل كردهاند كه حتّى برخى از آنها برخلاف عقل و منطق
هستند. مثلاً گزافه گويى و غلوّ گروهى از حنفيان به حدّى رسيده كه مىپندارند ابوحنيفه اعلم از رسول خداست! [ص 460].
گاهى نيز فضيلت جعل شده مستلزم پايين آوردن مقام نبوّت است [ص 724-729].
لكن محبّت يك چيز آدمى را كور و كر مىكند. وبه زبان آوردن محال، محال نيست ولى تقوا و حيا آدمى را از گفتن مطالب خارج از دايرۀ عقل، باز مىدارد. و شگفتا كه در صحيح مسلم و صحيح بخارى بسيارى از اين جعليّات و دروغها ذكر شده است و وجود اينگونه روايات در اين دو كتاب بر تو گران نيايد؛ زيرا اين دو كتاب، ظرف بزرگ سخنان پست و بى ارزش و خزينۀ خطاها و لغزشها هستند، در اين دو كتاب آنقدر امور شرم آور، بى ارزش و دروغ هست كه آوازۀ تأليف را زشت و بد تركيب كرده، و بازوى علم حديث را ضعيف و ناتوان نموده است. گويا مدار سياست دنيا در جهات ششگانهاش دروغ و فريبكارى است. معاويه براى وضع حديث دربارۀ فضايل فرزندان خانوادۀ بىارزش خود، شجرۀ معلون در قرآن - يعنى بنى اميّه عموما و آل ابى عاص خصوصا - پول زيادى بذل و بخشش مىكرد.
دقّت در تاريخ و حديث به ما مىفهماند كه روش هميشگى جاعلان و دروغگويان در عادت سخنپردازى و فضيلت بافى اين است كه عنايت خاصّى به ملكاتى داشتهاند كه فرد مورد ستايش، به كلّى فاقد آن است، و در هر غريزه و سرشتى كه از تاريخ زندگى وى و از سيرۀ ثابت و مشهور وى خلاف آن ثابت شده، مبالغه و زياده روى مىكنند؛ از اين رو آنها را مىيابيم كه دربارۀ شجاعت ابوبكر مبالغه فراوانى مىكنند تا جايى كه او را شجاعترين صحابه مىدانند، در حالى كه وى شاهدِ همۀ جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود ولى يك شمشير نكشيد، و در معركۀ جنگى وارد نشد، و براى مبارزه با هيچ شمشيرزنى اقدام نكرد، و هرگز به صورت تيرانداز ديده نشد، و هيچ روزى در ميدانهاى جنگ به صورت رزمنده مشاهده نشد؛ از اين رو دربارۀ شجاعت وى زياد سخن پردازى كرده، و احاديث بيهوده و خندهدارى پيرامون شجاعت او نقل كردهاند به اين اميد كه مقدارى از آنها در برابر آنچه با حسّ و مشاهده ثابت و معلوم است، ثابت گردد. و در زهد و تقواى او مبالغه مىكنند و كبد او را به خاطر ترس از خدا كباب شده قرار مىدهند به گونهاى كه هر گاه تنفّس مىكرد دود از دهانش به آسمان بالا مىرفت، در حالى كه وى هيچ امتيازى در عبادت ندارد، و زياد روزه گرفتن و نماز خواندن و انجام هر چه او را به خدا نزديك مىكند دربارۀ او نقل نشده است. و در علم عمر مبالغه مىكنند و او را در روزگار خود داناترين صحابه به نحو مطلق و فقيهترين آنها در دين خدا قرار مىدهند، و نُه دهم دانش را به او مىبخشند، و در كفّۀ ترازو دانش او را از دانش اهل زمين و از دانش قبيلههاى عرب سنگينتر مىدانند، و دربارۀ اين خرافات، روايات زيادى نقل كردهاند، در حالى كه معاملۀ در بازار، اين مرد را از آموختن قرآن و سنّت غافل كرده است، و بنا به گفتۀ خودش - سخنى كه در آن راستگو و تصديق شده است - همۀ مردم حتّى زنان در حجله از او داناترند. و در انكار باطل توسّط وى، و بغض وى نسبت به غنا و انكار شديد آن مبالغه مىكنند، در حالى كه ثابت شده كه از عادات وى اين بوده كه باطل را انجام مىداد و غناء را جايز مىدانست. و چون يافتند كه تاريخ صحيح و آنچه از سيرۀ عثمان ثابت شده، ملكۀ حياء را از او نفى مىكند و او را با صفتى بر خلاف حياء به جامعه نشان مىدهد، براى او بافتهاى محكم را بافتند، و رواياتى شرمآور را نقل كردند، و دست دروغ بافى دروغهاى فراوانى را در سيره و روش او قرار داد تا جايى كه او را باحياترين اُمّت محمّد، و بزرگوارترينِ آنها، و شخص با حيايى كه ملائكه از او حيا مىكنند، قرار دادند.
پس حياى عثمان مثل شجاعت ابوبكر و دانش عمر، سالبۀ به انتفاى موضوع است. و اين صفات در آنها مانند امانت دارى و دانش معاويه است كه در روايتى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده شده، آمده است: «كاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه وائتمانه على كلام ربّي!» [نزديك بود معاويه به خاطر دانش زياد و امانت دارى بر سخن پرودگارم، به پيامبرى مبعوث شود!].
و نيز: «الاُمناء سبعةٌ: اللوح والقلم وإسرافيل وميكائيل وجبرئيل ومحمّد ومعاوية»! [امانتداران هفت نفرند: لوح، قلم، اسرافيل، ميكائيل، جبرئيل، محمّد و معاويه!].
و روايتى كه ابوبكر هذلى نقل كرده، پرده از امانت دارى معاويه و جايگاه او نسبت به اين ملكۀ فاضله بر مىدارد؛ وى مىگويد: روزى ابوالاسود دؤلى با معاويه سخن مىگفت كه حركتى كرد و باد معدهاى از او خارج شد. به معاويه گفت: «استرها عليّ» [اين مطلب را مخفى كن، و جايى نقل نكن]. معاويه گفت: آرى. و چون ابوالأسود بيرون رفت معاويه اين ماجرا را براى
عمرو عاص و مراون بن حَكَم نقل كرد. و چون فردا ابوالأسود نزد معاويه آمد، عمرو گفت: اى ابوالأسود! ديروز باد معدهات چه كرد؟! گفت: چنانكه باد مىآيد و مىرود آن نيز از پيرمردى كه روزگار، اعصاب و گوشتش را از نگهداشتن آن سست كرده، در رفت و هر چيز ميان تهى مانند شكم باد خارج مىكند. سپس رو به معاويه كرد و گفت: «مردى كه امانتدارى و مروّت او نسبت به مخفى كردن يك باد معده ضعيف است، سزاوار است كه بر امور مسلمانان امين شمرده نشود» [ص 877-878].
دروغ پردازان هيچ معجزه و نشانهاى براى انبياى الهى نگذاشتند مگر اينكه آن را به انسانهايى عادى كه دل در گرو آنها نهادهاند نسبت داده، و از روى عمد حتّى فضيلتهايى كه از عقل به دورند را در ستايش آنها بافتهاند. نمىدانم آيا هدف آنها كوچك نمودن مقام پيامبران است يا بالابردن مقام اين انسانهاى عادى و مادّى؟! انگيزه، هر چه كه باشد، روايتهاى نامعقول آنها و به هم آميختن درست و نادرست، براى برملا كردن فسادشان كافى است.
1 - توسّل به ريش ابوبكر [ص 668].
2 - كرامت دفن ابوبكر [ص 670].
3 - ابوبكر پيرمردى معروف، و پيامبر صلى الله عليه و آله جوانى ناشناخته است [ص 672].
4 - ابوبكر از پيامبر صلى الله عليه و آله مسنّتر است [ص 673].
5 - اسلام ابوبكر پيش از ولادت على عليه السلام [ص 673].
6 - ابوبكر مسنترين اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است [ص 675].
7 - سگى از جنّ مأمور است هر كس را كه به ابوبكر و عمر دشنام دهد، گاز بگيرد [ص 676-677].
8 - منزلت ابوبكر نزد خدا [ص 678].
9 - اشباح پنجگانه از فرزندان آدم [ص 679].
10 - ابوبكر بهترينِ اهل آسمانها و زمين است [ص 681].
11 - ابوبكر در كفّۀ ترازو [ص 682].
12 - پدر هيچ يك از مهاجرين اسلام نياورد مگر ابوبكر [ص 684].
13 - ابوبكر و پدر و مادرش در قرآن [ص 687].
14 - خطبۀ پيامبر صلى الله عليه و آله در فضيلت خليفه [ص 712].
15 - ستايش امير المؤمنين عليه السلام بر خليفه [ص 714].
16 - آيات نازل شده پيرامون ابوبكر [ص 720].
17 - ابوبكر يكى از دهنفرى است كه به او مژدۀ بهشت داده شده است [ص 951].
1 - سخنانى پيرامون دانش عمر: عمر فقيهترين صحابه در زمان خودش بود! [ص 511].
2 - عمر أقرأ صحابه و أفقه آنها بود! [ص 722].
3 - شيطان از عمر مىترسد و فرار مىكند! [ص 724].
4 - تازيانۀ عمر شبيه عصاى موسى عليه السلام است! [ص 730].
5 - كرامات چهارگانۀ عمر در عناصر چهارگانه: خاك، آب، هوا، و آتش [ص 733].
6 - نهادن لقب «أميرالمؤمنين» بر عمر [ص 734].
7 - كاغذى در كفن عمر [ص 736].
8 - عمر يكى از ده نفرى است كه به او مژدۀ بهشت داده شده است [ص 951].
1 - غلوّ و گزافهگويى پيرامون حياى عثمان [ص 730 و 869 و 876].
2 - «هر پيامبرى در بهشت رفيقى دارد، و رفيق من در بهشت عثمان بن عفّان است» [ص 878].
3 - «تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى»! [ص 879].
4 - پيامبر بين خود و عثمان عقد اُخوّت بست! [ص 882].
5 - «پيامبر هرگز بر فراز منبر نرفت مگر اينكه فرمود: عثمان در بهشت است»! [ص 884].
6 - «اى عثمان! خداوند آنچه را پنهان كردى و آشكار كردى ومخفى كردى و آنچه تا روز قيامت واقع مىشود را بر تو ببخشد»، و عثمان پس از اين توجّه و مبالاتى به رفتار خود نداشت [ص 886].
7 - «عثمان بن عفّان بهشت را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دو بار خريد»! [ص 887].
8 - عثمان قرآن را در يك ركعت نماز مىخواند [ص 888].
9 - «بيشتر سواركارانى كه به سوى عثمان حركت كردند ديوانه شدند»! [ص 889].
10 - «اگر مردم خون خواه عثمان نمىشدند، هر آينه از آسمان سنگباران مىشدند»! [ص 890].
11 - از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده: «اُمّ كلثوم را به ازدواج عثمان در نياوردم مگر به خاطر وحيى از آسمان» [ص 892].
12 - عثمان يكى از ده نفرى است كه به او مژدۀ بهشت داده شده است [ص 951].
1 - از على نقل شده است: «إنّي لموقوف مع معاوية للحساب» [من و معاويه براى حساب مىايستيم] [ص 471].
2 - به او كاتب وحى مىگويند! [ص 1019].
3 - به او «خال المؤمنين» مىگويند [ص 1019].
4 - برخى حديث: «لا أشبع اللّه بطنه» را جزء فضايل معاويه برشمردهاند! [ص 1124].
5 - طبرى پس از نقل حديث رؤيا مىنويسد: «عثمان و عمر بن عبدالعزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند»! [ص 768].
6 - «الاُمناء عند اللّه ثلاثة: أنا جبريل ومعاوية» [ص 468]
تذكّر: مردان سياست و هواپرستان احاديثى پيرامون فضيلت خلفا جعل كردهاند و آنها را به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و يا به اميرالمؤمنين على عليه السلام و يا به امام حسين عليه السلام و امام حسن عليه السلام و فاطمه عليها السلام به دروغ نسبت دادهاند، تا جايى كه گفته شده: «در ميان اُمّت اسلامى بيشترين دروغ را به امير المؤمنين على عليه السلام نسبت دادهاند(1)».
اينجانب پس از تشرّف به مدينۀ منوّره در سال 1383 ه ش و مباحثاتى چند با برخى از اهل سنّت در قبرستان بقيع، در همانجا با عنايت ائمّۀ مظلوم بقيع تصميم به تلخيص كتاب شريف الغدير گرفتم تا طلّاب علوم دينى و علماى محترم و روحانيان كاروانهاو نيز اقشار ديگر مردم بتوانند در مناظرات و مباحثاث از آن استفاده كنند. علاوه بر آنكه در سفرهاى تبليغى ماه رمضان، دهۀ محرّم، دهۀ صفر، و دهۀ فاطميّه و... مورد استفاده مبلّغين واقع شود و بدين وسيله كتاب الغدير از مهجور بودن و محبوس بودنِ در كتابخانهها بيرون آمده و به زندگى مردم راه پيدا كند و مبلّغين در مناسبتهاى مختلف با استفاده از فهرست موضوعى تنظيم شده بتوانند مطالبى مفيد و مستند را در اختيار شنوندگان قرار دهند.
تلخيص و گزينش مطالب در چهار مرحله انجام شده است:
1 - مرحوم علّامۀ امينى مطالب خود را اعمّ از مناقب و مطاعن به مناسبت در شرح اشعار سروده شده توسّط شعراى غدير
1) - تذكرة الحفّاظ، ذهبى 1:77[82/1].
مطرح كرده است؛ از اين رو ما نيز تمام شعراى غدير كه در يازده جلد منتشر شده از الغدير ذكر شدهاند - (105) شاعر - را آوردهايم، و گزينش ما بدين صورت بوده است كه از بين اشعار ذكر شده كه گاه دهها صفحه بوده، تنها به غديريّۀ شاعر اكتفا كردهايم و ساير اشعار را حذف كردهايم به جز اشعارى كه مرحوم علّامه به شرح و توضيح آن پرداخته و به مناسبت آن شعر به پارهاى از آيات و روايات اشاره كرده است. و نيز مرحوم علّامه در شرح حال شاعر گاه دهها صفحه نگاشته است كه ما به قدر ضرورت اكتفا كردهايم.
2 - در بخش مناقب مطرح شدۀ در كتاب، هيچ يك از مناقب را حذف نكردهايم و تنها در مواردى كه يك منقبت با عبارتها و سندهاى گوناگون ذكر شده است به ذكر اهمّ آنها بسنده كردهايم.
3 - در بخش مطاعن دشمنان اهل بيت عليهم السلام، تقريباً تمام مطاعن بارز و برجسته ذكر شده، و بقيّه حذف شده است؛ مثلاً براى اثبات جهالت دوّمى بحثى باعنوان «نوادر الأثر في علم عمر» مطرح شده و در آنجا (100) داستان و قضيّه مطرح شده است كه ما به (55) مورد از مهمترين و بارزترين آنها اكتفا كردهايم و در موارد ذكر شده نيز مطالب را خلاصه وار نقل كردهايم، و همچنين در بقيّۀ مطاعن.
4 - با توجّه به كثرت راويان و ناقلان احاديث و اخبار در مباحث گوناگون، به ذكر شخصيّتهاى برجسته از قرون مختلف و از مذاهب متفاوت بسنده كردهايم.
1 - در كتاب تلخيص الغدير بر چاپ تحقيق شده در مركز الغدير زير نظر حضرت آيت اللّه هاشمى شاهرودى دام عزّه اعتماد كردهام. اينجانب متن كتاب را كاملاً و دقيقاً مطالعه كرده و مطالب مورد نظر را مشخّص و به صورت منظّم و منطقى در كنار هم قرار دادهام، به گونهاى كه گزيدۀ مطالب تمام مجلّدات الغدير، ذكر شده است و تقريباً هيچ بحث مهمّى وجود ندارد كه به كلّى حذف شده باشد. و گواه نظم مطالب اين است كه در ترجمۀ كتاب تقريباً در هيچ موردى احساس نشد كه مطلبى گنگ و نامربوط به قبل و بعد وجود دارد. گواه ديگر وجود ارجاعات فراوان مطالب به يكديگر در سراسر كتاب است.
2 - در كتاب تحقيق شده، آدرسهايى كه توسّط علّامه ذكر شدهاند، در متن كتاب قرار گرفته و آدرس چاپ جديد كتابها در پاورقى ذكر شدهاند، ولى ما تمام آدرسها را به پاورقى منتقل كردهايم و تمام مطالبى را كه مربوط به غير علّامه است در داخل كروشه قرار دادهايم. و آنچه بيرون كروشه قرار داده شده مطالب مرحوم علّامه امينى است.
3 - آدرس برخى مطالب كه در كتاب محقَّق موجود نبود، ذكر شده است. و نيز تمام ضرب المثلهاى بكار رفته در متن كتاب عربى، در پاورقى توضيح داده شدهاند. چنانكه تمام عبارات مغلق و نيازمند توضيح، در پاورقى با عبارتى روان تبيين شدهاند.
گاه براى نوشتن چند سطر، ساعتها مطالعه شده است.
4 - مواردى كه در متن كتاب به گذشته يا آينده ارجاع شدهاند، آدرس صفحۀ آنها براساس كتاب حاضر مشخّص شده است.
5 - عناوين مباحث و رئوس مطالب و سرفصلها با قلمى متفاوت و پر رنگ نوشته شدهاند تا خواننده به راحتى مطلب مورد نظر را پيدا كند.
6 - و نيز سرصفحههاى دقيق و منظّمى براى كتاب قرار داده شده است.
7 - تدوين (70) صفحه فهرست ترتيبى دقيق براى ريز مطالب مطرح شدۀ در كتاب؛ فايدۀ چنين فهرستى اين است كه:
اولاً: مراجعه كننده به راحتى مىتواند مطلب مورد نظر را پيدا كند. ثانياً: چنين فهرستى خود چكيدهاى از اهمّ مطالب مطرح شدۀ در كتاب است. ثالثاً: مطالب مهمّى كه در لابهلاى صفحات گم بودهاند، برجسته مىشوند و خواننده را متوجّه وجود آن مطالب مىكند. رابعاً: چنين فهرستى كه نماى مطالب متنوّع و كليدى مطرح شده در كتاب است، در خواننده، شوق و انگيزۀ مطالعه و پىگيرى مباحث را ايجاد مىكند. تنظيم چنين فهرستى با اين حجم، در كتابهاى مشابه كم نظير است.
8 - تدوين (30) صفحه فهرست موضوعى براى اهمّ موضوعات طرح شده.
با توجّه به اينكه مطالبِ الغدير به مناسبت در ذيل اشعار طرح شدهاند وجود چنين فهرستى ضرورى است تا اولاً: خواننده بتواند مطالب مربوط به هر موضوعى را يكجا مشاهده كند.
و ثانياً: چنين فهرستى به غايت براى مبلّغين مفيد است و به راحتى در مناسبتهاى مختلف مىتوانند به موضوع مربوط مراجعه كنند و دهها منبر را اداره كنند. و اگر اين فهرست وجود نداشته باشد گاه براى بدست آوردن مطالب يك موضوع بايد تمام صفحات كتاب را از اوّل تا آخر مطالعه كرد...
9 - ترجمۀ حاضر چهار بار مقابله و قرائت شده است و در هر بار اشتباهات تايپى و محتوايى بر طرف شده و در صورت نياز به تدوين پانوشت پرداختهايم.
10 - ترجمۀ كتاب بدين صورت بوده است كه جهت تسريع در كار ابتدا يكسال قبل چندين مترجم هر كدام ترجمۀ صفحاتى را به عهده گرفتند، و پس از ترجمه و تايپ و مقابله در اختيار اينجانب قرار گرفت.
با توجّه به متفاوت بودن قلم مترجمين و سنگين بودن قلم برخى از آنها ابتدا اينجانب پس از بازخوانى ترجمه به روان سازى آن اقدام كردم و احياناً برخى اشتباهاتِ ترجمه را نيز اصلاح كردم و به توضيح برخى از ضرب المثلها و عبارات پيچيده پرداختم. منتها در متن عربى در هر صفحه چندين نقطۀ ابهام برايم وجود داشت كه آنها را با علامتى مشخّص كردم كه مجدّداً مراجعه و دقت بيشترى كنم، و تا پايان كتاب بيش از هزار مورد از اين علائم جمع شد و فهميدم كه ترجمۀ مترجمين نياز به دقّت جدّى دارد؛ از اين رو مجدّداً پس از صفحه بندى نهايى به خواندن ترجمه از ابتدا تا انتها پرداختم و به بررسى نقاط ابهام موجود در ترجمه پرداختم، و با نهايت تعجّب دريافتم كه هزاران اشتباه و پيچيدگى در غالب ترجمهها وجود دارد كه گاه براى به دست آوردن معناى يك واژه يا يك عبارت يا روايت يا معناى يك ضرب المثل يا يك بيت شعر، ساعتها مطالعه تا نيمههاى شب و گاهى تا صبح، انجام دادهام و نتيجۀ آن را با عبارتى روان در متن يا در پانوشت نوشتهام. هر چند ممكن است در اثر فشار كار و حجم گستردۀ آن، برخى مطالب از زير چشم اينجانب نيز گذشته باشند و احياناً نياز به تصحيح يا روان سازى داشته باشند.
و اين مرحله بود كه بر خلاف پيش بينى اينجانب حدود شش ماه به طول انجاميد و كتاب حاضر كه اميد داشتم در عيد غدير سال گذشته منتشر شود، آماده سازى آن تا اين زمان طول كشيده است.
و به اجمال ويژگىهاى ترجمۀ حاضر از اين قرارند:
الف) سعى شده كه عبارات فارسى در عين روان بودن، دقيق باشند، و تمام نكات مطرح شدۀ در متن عربى به خواننده منتقل شود؛ از اين رو به ترجمۀ آزاد و گذرا اكتفا نكردهايم.
ب) نكات ويراستارى كاملاً رعايت شده است.
ج) علاوه بر ترجمۀ دقيق، متن عربى اشعار، آيات، روايات، و برخى عبارات مهمّ ديگر نيز ذكر شدهاند؛ تا اولاً: خواننده از لطافت و فوايد موجود در عبارت عربى نيز بهرهمند شود. و ثانياً: مبلّغين با در اختيار داشتن عبارت عربىِ آيات و روايات و اشعار و... بتوانند آنگونه كه شايسته است از كتاب بهرهمند شوند و خواننده را نيز بهرهمند سازند. ثالثاً: در مناظرات و مباحثات نيز با در اختيار داشتن اصل روايت يا عبارت به راحتى طرف بحث را قانع كنند. رابعاً: اگر خواننده بخواهد پيرامون آن روايت يا عبارت تحقيق بيشترى كند با در اختيار داشتن اصلِ عبارت بهتر مىتواند مراحل تحقيق را طى كند.
د) در ترجمۀ آيات از ترجمۀ قرآن به قلم حضرت آيت اللّه العظمى مكارم شيرازى دام عزّه، و در ترجمۀ سخنان امير المؤمنين در صورت وجود در نهج البلاغه، از ترجمۀ حجّت الإسلام والمسلمين دشتى رحمه الله استفاده كردهايم هر چند احياناً در برخى موارد تغييرات اندكى در ترجمه إعمال كردهايم.
ه) ترجمه دقيقاً براساس كتاب تلخيص الغدير عربى كه توسّط اينجانب حدود يكسال قبل تهيّه، تنظيم و منتشر شده، مىباشد. هر چند در برخى موارد اصلاحاتى نيز انجام شده است.
و) عبارت «عليه السلام» يا «صلّى اللّه عليه وآله» را در برخى موارد خود به عبارت متن يا ترجمۀ روايت يا عبارت عربى افزودهايم، هر چند ممكن است در اصل عبارت وجود نداشته باشد.
ز) واژۀ «رضى اللّه عنه» كه در پى برخى نامها ذكر شده، صرفاً به خاطر امانتدارى در نقل است، و گرنه از ديد ما خداوند از برخى افراد هرگز راضى نبوده و نيست و نخواهد بود، افرادى كه دشمن اهل بيت بودهاند و با بنا نهادن سنّتى سيّئه وزر و وبال گمراهى و ضلالت گروه كثيرى را به دوش كشيدهاند و تا ابد مشمول لعن خداوند و اولياى او خواهند بود؛ (أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اَللّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اَللاّعِنُونَ ).
با توجّه به گستردگى كار، افرادى هر كدام براساس توان خود اينجانب را يارى رساندند كه در اينجا از همه تشكّر مىكنم و اميدوارم كه اين زحمات آنها و ما مورد توجّه امير المؤمنين عليه السلام واقع شود و حضرت در لحظۀ جان دادن و شب اوّل قبر و برزخ و قيامت به همگى توجّه خاصّ و ويژه نمايد؛ آن عزيزان عبارتنداز:
1 - گروه ترجمه: فضلاى محترم آقايان: مهدى معزّى، سيف اللّه حبيبى، سيّد محمود مرتضوى شاهرودى، على قدّوسى، سيّد مهدى هاشمى، عبدالحسين محقّق كاشانى، و محسن محقّق.
از اين افراد جناب آقاى معزّى از نظر كمّى بيشترين صفحات را ترجمۀ ابتدايى كردهاست، و از نظر كيفى فضلاى محترم جناب آقاى محسن محقّق و جناب آقاى عبدالحسين محقّق كاشانى در تصحيح اغلاط موجود در ترجمۀ روايات و اشعار و...
و جناب آقاى محمّد جواد ارزنده در به دست آوردن معناى برخى لغات اينجانب را يارى رساندهاند، شكراللّه مساعيهم.
و نيز از فضلاى محترم آقايان: على ساعدى، جعفر ساعدى، شيخ صفا خزرجى، حيدر حبّ اللّه، كه در به دست آوردن معانى مراد از عبارات عربى به ما كمك كردهاند، تشكّر مىكنم.
2 - گروه مقابله: على رحيميان، ابوالفضل تلخابى، مرتضى اكبرى جو، مرتضى اسدى، محمّدجواد نبى نژاد، على اسماعيلى، محمّد حسين ربّانى، رضا فولادى، محمّد جواد ارزنده، و سيّد حجّت پرهيزكار.
3 - حروفچينى: روح اللّه ماندگارى، هادى ميناپور، على رحيميان، ف - ابوالحسنى، ف - بختيارى، ح - حسينى نژاد.
چون اين اثر شريف در ايّام فاطميّۀ اوّل و شب شهادت حضرت زهرا به پايان رسيد يادى از مظلوميّت بانوى دو عالم فاطمۀ زهرا عليها السلام مىكنم، بانويى كه در راه ولايت و حمايت از امير المؤمنين پس از رسول خدا چه بلاها و مصيبتهايى را تحمّل كرد و در اين راه به شهادت رسيد، بانويى كه روح و قلب پيامبر اكرم بود و اذيت و آزار او، اذيت و آزار پيامبر اكرم است: «هي قلبي و روحي الّذي بين جنبيّ فمن آذاها فقد آذاني»(1). پارۀ تن پيامبر كه خشم او پيامبر را به خشم مىآورد: «فاطمة بضعةٌ منّي فمن أغضبها فقد أغضبني»(2).
حوراء انسيّهاى كه محبوترين زنان نزد پيامبر خدا بود و خداوند با خشم او خشمگين مىشود و با رضايتش راضى مىگردد:
«إنّ اللّه يغضب لغضبكِ ويرضى لرضاكِ»(3).
فاطمۀ پاك و مطهّرى كه خداوند او و ذرّيّهاش را بر آتش جهنّم حرام كرده است: «إنّ فاطمة أحصنت فرجها فحرّم اللّه ذرّيّتها على النار»(4).
بانويى كه از لحاظ صورت و سيرت و قيام وقعود شبيهترين افراد به رسول خدا بود(5)، و پيامبراكرم صلى الله عليه و آله او را «صدّيقه» ناميد(6).
1) - الفصول المهمّة: 150 [ص 144]؛ نزهة المجالس 2:228؛ نور الأبصار: 45 [ص 96].
2) - صحيح بخارى [1361/3، ح 3510]؛ خصائص نسائى: 35 [خصائص أمير المؤمنين/ 147، ح 135؛ و السنن الكبرى 97/5، ح 8371، كتاب المناقب].
3) - مستدرك حاكم 3:154[167/3، ح 4730]، وى حديث را صحيح دانسته است؛ ذخائر العقبى: 39؛ تذكرة السبط: 175 [ص 310]؛ مقتل خوارزمى 1:52؛ كفاية الطالب: 219 [ص 364، باب 99]؛ الصواعق: 105 [ص 175].
4) - المستدرك على الصحيحين 3:152[165/3، ح 4726].
5) - اين روايت را حافظ ابن حبّان [در صحيح خودش 403/15، ح 6953] چنانكه در ذخائر العقبى: 40 آمده، وحافظ ترمذى [سنن ترمذي 657/5، ح 3872] نقل كردهاند، و ترمذى آن را حسن دانسته است.
6) - الرياض النضرة 2:202[152/3].
و افسوس كه هيچ يك از اين كمالات و فضايل و سفارشات پيامبر مورد توجّه آنان كه مولاى او و ما امير المؤمنين عليه السلام را خانه نشين كردند واقع نشد، آنان كه امير مؤمنان عليه السلام را مانند شترى كه چوب در بينىاش كردهاند تا مهار گردد، براى بيعت به سوى مسجد كشاندند(1)، و خانۀ وحى را به آتش كشيدند.
عمر با شعلهاى از آتش آمد تا خانۀ وحى را آتش زده بر سرشان خراب كند، فاطمه او را ديد و فرمود: «يابن الخطّاب أجئت لتحرق دارنا؟!» [اى پسر خطّاب آمدهاى تا خانۀ ما را آتش بزنى؟!]. گفت: «نعم، أو تدخلوا فيما دخل فيه الاُمّة!»(2)[بله، مگر اينكه داخل شويد در آنچه امّت در آن داخل شدند!].
رهبر آن گروه سياسى پس از اينكه هيزم مىطلبد، مىگويد: «واللّه لتحرقنَّ عليكم أو لتخرجنَّ إلى البيعة، أو لأحرقنّها على من فيها» [به خدا سوگند خانه را با شما مىسوزانم، مگر اينكه براى بيعت خارج شويد، يا گفت: خانه را با هر كه در آن است به آتش مىكشم].
به او گفته شد: «إنَّ فيها فاطمة» [در اين خانه فاطمه است]؛ گفت: «وإن!»(3)[اگر چه فاطمه باشد!].
ابن شحنه مىگويد: «إنَّ عمر جاء إلى بيت عليٍّ ليحرقه على من فيه فلقيَتْه فاطمة فقال: ادخلوا فيما دخلَتْ فيه الاُمّة»(4)[عمر به سوى خانۀ على آمد تا خانه و هر كه در آن است را به آتش بكشد كه فاطمه او را ديد و عمر به او گفت: داخل شويد در آنچه امّت در آن داخل شدند].
پارۀ تن مصطفى اندوهگين و غمگين ناله و شيون سر مىدهد، و در حالى كه از خانه خارج شده و مىگريد، با صداى بلند فرياد مىزند: «يا أبت يا رسول اللّه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة؟!»(5)[پدرم اى رسول خدا! چهها كه بعد از تو از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه كشيديم].
فاطمۀ صدّيقه عليها السلام به همراه زنان هاشمى فرياد مىزند، بلند گريه مىكند، و ندا مىدهد: «يا أبابكر! ما أسرع ما أغرتم على أهل بيت رسول اللّه، واللّه لا اُكلّم عمر حتّى ألقى اللّه»(6)[اى ابوبكر! چه زود بر اهلبيت رسول خدا هجوم آورديد، به خدا سوگند! با عمر سخن نمىگويم تا اينكه خدا را ملاقات كنم].
و آن شاعر مصرى(7)عربده مىكشد، و آتشهاى خاموش را شعلهور مىكند، و آن جنايتهاى فراموش شده را - كه به خدا سوگند! هرگز شعلههايش فرو ننشسته و خاموش نمىگردد و هرگز خاطرهاش محو نخواهد شد - تجديد خاطر مىكند و در قصيدۀ عمريّه خود - كه او و هم كيشانش به آن افتخار مىكنند - با بىشرمى تمام مىگويد:
وقولةٍ لعلىٍّ قالها عُمرُ أكرم بسامعها أعظِم بملقيها
حرّقتُ دارَكَ لا اُبقي عليك بها إن لم تبايعْ وبنتُ المصطفى فيها
ما كان غيرُ أبي حفص ٍ يفوهُ بها أمامَ فارسِ عدنانٍ وحاميها
[وگفتارى به على كه آن را عمر گفت، گفتارى كه شنوندهاش چه كريم است و گويندهاش چه بزرگ: خانهات را به آتش مىكشم و تو را در آن زنده نمىگذارم، اگر بيعت نكنى، و اين در حالى بود كه دختر مصطفى در آن خانه بود. كسى غير از ابوحفص (عمر) نمىتوانست اين سخن را دربرابر تكسوارِ (اولادِ) عدنان (جدّ اعلاى پيامبر) وحامى آنان بگويد!].ى.
1) - العقد الفريد 2:285[137/4]؛ صبح الأعشى 1:228[273/1]؛ شرح ابن أبي الحديد 3:407[74/15، نامۀ 9].
2) - العقد الفريد 2:250[87/4]؛ تاريخ أبي الفداء 1:156؛ أعلام النساء 3:1207[114/4].
3) - تاريخ طبرى 3:198[202/3، حوادث سال 11 ه]؛ الإمامة والسياسة 1:13[19/1]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:134؛ 2:19[56/2، خطبۀ 26؛ و 48/6، خطبۀ 66]؛ أعلام النساء 3:1205[114/4].
4) - تاريخ ابن شحنة، حاشيۀ الكامل 7:164 [روضة المناظر 189/1، حوادث سال 11 ه].
5) - الإمامة والسياسة 1:13[20/1]؛ أعلام النساء 3:1206[115/4]؛ الإمام عليّ، عبدالفتّاح عبدالمقصود 1:255 [مج 1 /ج 191/1].
6) - شرح نهج البلاغة 1:134؛ 2:19[57/2، خطبۀ 26؛ و 49/6، خطبۀ 66].
7) - محمّد حافظ ابراهيم، متوفّاى سال 1933 م، 1351 هجرى.
و دمياطى شارح اين ديوان منحوس در ذيل اين بيت مىنويسد:
منظور اين است كه ساكن بودن دختر پيامبر در آن خانه باعث نمىشود كه على از دست عمر محفوظ بماند.
و نيز مىنويسد(1):
و در روايت ابن جرير طبرى، از جرير، از مغيره از زياد بن كليب نقل شده است: عمر بن خطّاب به سوى خانۀ على رفت و در آن جا طلحه و زبير و گروهى از مهاجرين بودند، پس گفت: «واللّه لأحرقنَّ عليكم أو لتخرجنَّ إلى البيعة» [به خدا سوگند! خانه را با شما مىسوزانم، مگر آنكه براى بيعت خارج شويد]. پس زبير در حالى كه شمشير كشيده بود به او حمله كرد، ولى شمشير از دستش افتاد و به او حمله كردند و او را گرفتند.
اگر زياد در سند روايت، زياد حنظلى ابو معشر كوفى باشد، موثَّق است و ظاهراً طبرى؛ بر اين روايت اعتماد كرده است.
و فدك نيز بهانهاى ديگر براى انتقام گرفتن از خاندان وحى شد؛ بخارى در باب وجوب خمس(2)از عايشه نقل مىكند:
«أنّ فاطمة عليها السلام ابنة رسول اللّه صلى الله عليه و آله سألت أبا بكر الصدّيق رضى الله عنه بعد وفاة رسول اللّه صلى الله عليه و آله أن يقسم لها ميراثها، ما ترك رسول اللّه صلى الله عليه و آله ممّا أفاء اللّه عليه. فقال لها أبو بكر: إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال: لا نُورث، ما تركنا صدقة. فغضبت فاطمة بنت رسول اللّه صلى الله عليه و آله فهجرت أبا بكر، فلم تزل مهاجرتُه حتّى توفّيت» [فاطمه دختر رسولخدا صلى الله عليه و آله بعد از وفات آن حضرت از ابوبكر خواست ميراثش را و آنچه خدا به پيامبر داده و آن حضرت باقى گذاشتهاند را تقسيم كند. ابوبكر گفت: همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند: ما از خود ارث به جا نمىگذاريم، آنچه باقى مىگذاريم صدقه است. پس فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله غضبناك شد و از ابوبكر دورى گزيد و پيوسته از او اعراض مىكرد تا وفات نمود].
و نيز در غزوات، باب جنگ خيبر(3)، از عايشه نقل كرده است: «إنّ فاطمة... إلى أن قالت: فأبى أبو بكر أن يدفع إلى فاطمة منها شيئاً، فوجدت فاطمة على أبي بكر في ذلك، فهجرته فلم تكلّمه حتّى توفّيت، وعاشت بعد النبيّ صلى الله عليه و آله ستّة أشهر، فلمّا توفّيت دفنها زوجها عليّ ليلاً، ولم يؤذِن بها أبا بكر، وصلّى عليها» [همانا فاطمه... تا آنجا كه مىگويد: پس ابوبكر از اينكه چيزى به فاطمه بدهد خوددارى كرد. پس فاطمه بهخاطر اين، بر ابوبكر غضبناك شد و از او إعراض كرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود. و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله شش ماه زنده بود و چون وفات نمود همسرش على او را در شب دفن نمود و به ابوبكر خبر نداد و خود بر او نماز گذارد].
و خشم آن حضرت بر حاكمان وقت به حدّى مىرسد كه وصيّت مىكند شبانه دفن شود و هيچ كس بر او وارد نشود - و اجازه نداد كه عايشه دختر ابوبكر بر او وارد شود تا چه رسد به خود ابوبكر - و ابوبكر بر او نماز نخواند؛ پس شبانه دفن شد و ابوبكر از آن اطّلاع نيافت، و على بر او نماز گذارد، و آن حضرت با اسماء بنت عميس او را غسل دادند(4).
بنا بر نقل «السيرة الحلبيّة»(5)، واقدى گفته است: «ثبت عندنا أنّ عليّاً - كرّم اللّه وجهه - دفنها رضي اللّه عنهما ليلاً وصلّى عليها ومعه العبّاس والفضل ولم يُعلموا بها أحداً» [براى ما ثابت شده است كه على كرّم اللّه وجهه حضرت فاطمه را شبانه دفن كرد و بر او نماز گذارد و عبّاس و فضل همراه او بودند و به هيچ كس خبر ندادند].
ولأيّ الاُمورِ تُدفنُ ليلاً بَضعةُ المصطفى ويُعفى ثراها؟!
[و به چه دليل پارۀ تن مصطفى در شب دفن مىشود و قبر او محو و مخفى شد؟!].
امان از دل فاطمه عليها السلام آنگاه كه در كنار قبر مطهّر پدر مىايستاد، مشتى از خاك قبر برمىداشت، بر ديدگان مىنهاد وگريه].
مىكرد و مىگفت:
ماذا على من شمّ تربةَ أحمدٍ أن لا يشمّ مدى الزمانِ غواليا
صُبّت عليّ مصائبٌ لو أ نّها صُبّت على الأيّامِ صرنَ لياليا(1)
[كسى كه خاك پيامبر صلى الله عليه و آله را ببويد چه حالى خواهد داشت آرى او ديگر تا ابد بوى خوش ديگرى را استشمام نخواهد كرد.
مصيبتهايى بر من وارد شد كه اگر بر روزها وارد مىشد شب مىشدند].
و امان از دل حيدر كرّار امير مؤمنان آنگاه كه بر صدّيقۀ طاهره ندبه مىكند و گريههاى طولانى سر مىدهد و مىفرمايد:
«السلام عليك يا رسول اللّه! عنّي وعن ابنتك النازلة في جوارك والسريعة اللحاق بك. قلّ يا رسول اللّه عن صفيّتك صبري، ورقّ عنها تجلّدي، إلّا أنّ لي في التأسّي بعظيم فرقتك وفادح مصيبتك موضع تعزّ، فلقد وسّدتك في ملحودة قبرك، وفاضت بين نحري وصدري نفسك، فإنّا للّه وإنّا إليه راجعون، فقد استُرجِعَتِ الوديعة، واُخِذَتِ الرهينة، أمّا حُزني فَسَرْمَدٌ، وأمّا ليلي فَمُسَهَّدٌ، إلى أن يختار اللّه لي دارك الّتي أنتَ بها مقيم، وسَتُنَبِّئُكَ ابنتُك بتضافر اُمّتك على هضمها، فأَحْفِها السؤال، واستخبرها الحال، هذا ولم يطُلِ العهد، ولم يَخْلُ منك الذكر، والسلام عليكما، سلام مُوَدِّعٍ لا قالٍ ولا سَئِمٍ، فإن أنصرف فلا عن ملامة(2)، وإن اُقِمْ فلا عن سوء ظنّ بما وعد اللّه الصابرين» [سلام بر تو اى رسول خدا! سلامى از طرف من و دخترت كه در جوارت فرود آمده و شتابان به شما رسيده است! اى پيامبر خدا! صبر و بردبارى من با از دست دادن فاطمه كم شده، و توان خويشتن دارى ندارم، امّا براى من كه سختىِ جدايى تو را ديده، و سنگينى مصيبت تو را كشيدم، شكيبايى ممكن است. اين من بودم كه با دست خود تو را در ميان قبر نهادم، و هنگام رحلت، جان گرامى تو ميان سينه و گردنم پرواز كرد. پس همۀ ما از خداييم و به خدا باز مىگرديم. پس امانتى كه به من سپرده بودى برگردانده شد، و به صاحبش رسيد، از اين پس اندوه من جاودانه، و شبهايم، شب زنده دارى است. تا آن روز كه خدا خانۀ زندگى تو را براى من برگزيند. به زودى دخترت تو را آگاه خواهد ساخت كه امّت تو چگونه در ستمكارى بر او اجتماع كردند. پس در پرسش از او پافشارى كن، و حالِ (اندوهناك) ما را از او خبر گير، كه هنوز روزگارى سپرى نشده، و ياد تو فراموش نگشته است. و سلامِ من به هر دوى شما سلام وداع كنندهاى كه از روى خشنودى يا خسته دلى سلام نمىكند. پس اگر باز مىگردم از روى ملامت و سرزنش نيست، و اگر در كنار قبرت مىنشينم از بد گمانى بدانچه خدا صابران را وعده داده نمىباشد]. سپس نزد قبر فاطمه اين شعر را خواند:
لكلّ اجتماعٍ من خليلين فرقةٌ وكلُّ الّذي دون الممات قليلُ
وإنّ افتقادي واحداً بعد واحدٍ(3)دليلٌ على أن لا يدوم خليلُ(4)
[هر جمعى از دو رفيق، جدايى دارد، و اجتماعى كه تا نزديك مرگ ادامه يابد كم است. و همانا از دست دادن من يكى پس از ديگرى را، دليل بر اين است كه هيچ رفاقتى دوام نمىيابد].
در پايان اميدوارم اين اثر كه دفاع از ولايت اميرالمؤمنين و بيان مناقب او و اهل بيت طاهرش و مطاعن دشمنان و مخالفان آنان است، مورد رضايت مدافع آستان علوى حضرت فاطمه عليها السلام واقع شود، كه رضايت او رضايت خداوند است.
و به محضر خداوند عرضه مىدارم:
يا ربّ إنّي لم أرد بالّذي به مدحتُ عليّاً غير وجهك فارحمِ
و اين شعر خطيب خوارزمى حنفى كه در بيان مظالم وارده به اهل بيت است را ياد آور مىشوم:
لقد قتلوا عليّاً مذ تجلّى لأهلِ الحقِّ فحلاً في الضرابِ
وقد قتلوا الرضا الحسنَ المرجّى جوادَ العربِ بالسمِّ المذابِ].
1) - ر. ك: 444-445 از همين كتاب.
2) - [در منبع اصلى اين چنين آمده است. ولى در نهج البلاغة/ 320، خطبۀ 202 چنين آمده است: «ملالة» (از روى خستگى...)، وهمين با سياق مناسبتر است].
3) - و در نقلى آمده است: «وإنّ افتقادي فاطماً بعد أحمد» [و همانا از دست دادن من فاطمه را پس از احمد...].
4) - ر. ك: أعلام النساء 3:1222[131/4].
وقد منعوا الحسينَ الماءَ ظلماً وجُدِّل بالطعانِ وبالضرابِ
ولولا زينبٌ قتلوا عليّاً صغيراً قتلَ بقٍّ أو ذُبابِ
وقد صلبوا إمام الحقِّ زيداً فيا للّهِ من ظلم عجابِ
بناتُ محمّدٍ في الشمس عطشى وآلُ يزيدَ في ظلِّ القبابِ
لآل يزيدَ من أَدَمٍ خيامٌ وأصحابُ الكساءِ بلا ثيابِ
و حسن ختام پيشگفتار كه سرصفحههاى آن با مناقب امير المؤمنين عليه السلام نقش بسته است، را اين شعر فقيه عماره قرار مىدهم:
يا ربِّ هيِّئ لنا من أمرنا رشداً واجعل معونتك الحسنى لنا مَددا
ولا تكِلنا إلى تدبير أنفسنا فالنفسُ تعجزُ عن إصلاحِ ما فسدا
أنت الكريمُ وقد جهّزتُ من أملي إلى أياديك وجهاً سائلاً ويدا
وللرجاءِ ثوابٌ أنت تعلمُه فاجعل ثوابي دوامَ الستر لي أبدا
وفي الختام: نسأل اللّه الإخلاص، فإنّه الأصل والأساس،
واللّه الموفِّق للسداد والصواب، وإليه المرجع والمآب.
الحمدللّه الّذي جعلنا من المتمسّكين بولاية عليّ بن أبي طالب.
قم مقدّس - مؤسّسۀ ميراث نبوّت
محمّد حسن شفيعى شاهرودى
9/3/1386 ه ش 9 / جمادى الاولى / 1428 ه ق
بسم الله الرحمن الرحيم
ده سال از هجرت مىگذشت كه رسول مكرّم اسلام صلى الله عليه و آله عزمِ سفر حجّ نموده و همگان را مطلّع مىسازد.
گروه زيادى به مدينه آمدند تا در مناسك حجّ با او بوده و از او پيروى كنند.
«حجّة الوداع»، «حجّة الإسلام»، «حجّة البلاغ»، «حجّة الكمال» و «حجّة التمام»(1)نامهايى است كه بر اين تنها حجّ رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از هجرت نهادهاند.
شنبه، پنج يا شش شب از ماه ذى القعده باقى مانده [پنج يا شش روز مانده به هلال ذى الحجّة الحرام] با پاى پياده، با غسل و تدهين(2)و تنها با لباس احرام از مدينه خارج مىشود. همسرانش را نيز سوارِ بر كجاوه با خود مىبرد.
تمامى اهل بيت و مهاجرين و انصار و چه بسيار از قبايل عرب و ديگر اقشار مردم، با او به راه مىافتند(3).
شيوع بيمارى آبله يا حصبه، توفيق همراهى را از بسيارى سلب كرده بود، با اين وجود، جمعيّت به حدّى بود كه شمار آن را جز خدا نمىداند. عدد آن را نود هزار و بيشتر ذكركردهاند.
هنگامۀ حجّ بر اين سيل جمعيّت افزوده مىشود؛ اهالى مكّه و نيز جماعتى از يمن كه در معيّت على بن ابىطالب عليه السلام و ابوموسى آمده بودند، به آنان مىپيوندند(4).
مناسك حجّ را به پايان رسانده و با همان جمعيّت انبوه، راهى مدينه مىشود.
در ميانۀ راه منطقهاى به نام «جُحْفه» قرار دارد كه راههاى مدينه، مصر و عراق از آنجا منشعب گشته و بركهاى به نام «غدير خم» در نزديكى آن واقع است.
پنج شنبه(5)هجدهم ذى الحجّة الحرام زمانى كه به اين بركه مىرسند، جبرئيل امين آيهاى از جانب پروردگار متعال بر او نازل مىكند:
(يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ... )(6).
[اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، را كاملاً (به مردم) برسان].
1) - دليل نامگذارى «حجّة البلاغ» آيۀ شريفۀ: (يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...) [مائده: 67] مىباشد، چنانكه دليل نامگذارى «حجّة الكمال» و «حجّة التمام» آيۀ كريمۀ: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي) [مائده: 3] است.
2) - روغن زدن به بدن.
3) - الطبقات، ابن سعد 3:225[173/2]؛ الإمتاع، مقريزى: 510؛ ارشاد الساري 6:429[426/9].
4) - السيرة الحلبيّة 3:283[257/3]؛ السيرة، احمد زينى دَحْلان 3:3[143/2]؛ تاريخ الخلفاء، ابن جوزى: جزء چهارم؛ تذكرة خواصّ الاُمّة: [ص 30]؛ دائرة المعارف، فريد وجدى 3:542.
5) - به تصريح بعضى از راويان حديث غدير از جمله «براء بن عازب».
6) - مائده: 67.
فرمان مىدهد كه بايد على بن ابى طالب عليه السلام را به عنوان عَلَمِ هدايت و پرچم دين برافراشته، بايدىِ اطاعت و ولايت او بر همگان را ابلاغ كند.
رسول گرامى صلى الله عليه و آله دستور مىفرمايد: آنها كه جلو رفتهاند، بازگشته و آنان كه مىرسند، توقّف نمايند.
كنار هم قرار گرفتن پنج درخت بزرگ مُغيلان(1)، جايگاه خوبى را فراهم آورده بود. آنجا را تميز كرده و جارو مىكشند. به دستور آن حضرت تا رسيدن تمام جمعيّت كسى نمىبايست در آن جايگاه مىنشست.
روز تابستانى بسيار گرمى بود. مردها قسمتى از عبايشان را بر سر و قسمتى را از شدّت حرارت زمين، زير پايشان گذاشته بودند، و با انداختن جامهاى بر روى يكى از درختان براى رسول خدا صلى الله عليه و آله سايبانى ساخته بودند. وقت نماز ظهر فرا مىرسد، پيامبر صلى الله عليه و آله به سمت جايگاه رفته و با مردم نماز مىگذارد.
پس از نماز، در ميان مردم(2)، بر منبرى از زين شتران ايستاده(3)وبا صدايى بلند خطبهاش را به گوش همگان مىرساند و مىفرمايد: «الحمد للّهِ ونستعينه ونؤمن به، ونتوكّل عليه، ونعوذ باللّه من شرور أنفسنا، ومن سيّئات أعمالنا، الّذي لا هادي لمن أضلّ، ولا مُضلّ لمن هدى، وأشهد أن لا إله إلّااللّه، وأنّ محمّداً عبُده ورسولُه.
أمّا بعدُ: أيّها الناس قدنبّأنى اللطيف الخبير: أ نّه لم يُعمَّر نبيٌّ إلّامثلَ نصفِ عمر الّذي قبله. وإنّي اُوشِك أن اُدعى فاُجيب، وإنّي مسؤول، وأنتم مسؤولون، فماذا أنتم قائلون؟».
هر سپاس و ستايشى از آن خداوند است و از او يارى مىجوييم. به او ايمان داشته و بر او توكّل مىكنيم. از شرّ نفس و بديهاى اعمالمان به او پناه مىبريم. آن كه را خداوند گمراه نموده هدايتگرى نيست و آن را كه هدايت فرموده گمراهگرى نباشد. شهادت مىدهم كه معبودى جز خداوند نيست و محمّد بنده و فرستادۀ اوست.
اى مردم! خداوند لطيف (نغزْ تدبير)(4)و خبير (داناى بر مصالح) به من خبر داد: عمر هر پيامبرى، برابر نيمى از عمر پيامبر پيش از خود است(5)، و نزديك است كه من دعوت حق را اجابت نمايم. من مسؤوليّتى دارم و شما نيز به نوبۀ خود مسؤوليد. چه مىگوييد؟
و مردم مىگويند: شهادت مىدهيم كه ابلاغ دين نموده و نصيحتمان كردى، و در اين راه تلاش وافر نمودى، خداوند پاداش خير به تو دهد!
مىفرمايد: «ألستم تشهدون أن لا إله إلّااللّه، وأنّ محمّداً عبده ورسوله، وأنّ جنّته حقّ وناره حقّ، وأنَّ الموت حقّ، وأنَّ الساعة آتية لاريب فيها، وأنّ اللّه يبعثُ من في القبور؟».
آيا شهادت نمىدهيد كه معبودى جز خداوند نيست و محمّد بنده و رسول اوست، بهشت و جهنّمِ او حقّ است، مرگ حقّ است و قيامت بدون ترديد مىآيد و او مردگان را برمىانگيزد!
مىگويند: شهادت مىدهيم.].
1) - [در عبارت متن چنين آمده است: «ونهى عن سَمُرات خمسٍ متقاربات دَوحات عظام»؛ «دوحه»: به معناى درخت بزرگ مىباشد. در آنجا كه بهمناسبت سخن از «دوح» و «دوحات» به ميان مىآيد، اشارۀ به همين جايگاه و نهايتاً به حادثۀ غدير است].
2) - مجمع الزوائد، حافظ هيثمى 9:106.
3) - ثمار القلوب: 51 [ص 636، شمارۀ 1068].
4) - [«لطيف»: يكى از معانى لطيف، «لطيف التدبير» گفته شده، كه به نظر مىرسد مناسب با اين مقام باشد و ما آن را به «نغز تدبير» ترجمه كردهايم؛ ر. ك: تفسير مجمع البيان 4:128، ذيل آيۀ 103 سورۀ أنعام].
5) - [اين عبارت را در كتابهاى روايى شيعه نيافتيم، و معناى آن نيز روشن نيست].
مىفرمايد: «اللّهمّ اشهد» ؛ خداوندا شاهد باش!
سپس مىفرمايد: «أيّها الناس ألا تسمعون» ؛ اى مردم آيا نمىشنويد!
مىگويند: مىشنويم.
مىفرمايد: «فإنّي فَرَط على الحوض وأنتم واردون عليّ الحوض، وإنّ عَرْضه ما بين صنعاءَ وبُصرى، فيه أقداح عدد النجوم من فِضّة، فانظروا كيف تخلِفوني في الثقلين»(1)
الف - به جهت بزرگ داشت قدر و بزرگ نمايىشان، آن دو را امرى خطير و نفيس دانستهاند.
ب - از اين جهت كه تمسّك و عمل به آن دو، زاد و توشۀ سفر آخرت است.
ج - از اين رو كه تمسّك و عمل به آن دو سنگين و ثقيل است.
ر. ك: تهذيب اللغة، أزهرى؛ النهاية في غريب الحديث، ابن اثير؛ لسان العرب، ابن منظور؛ قاموس المحيط، فيروز آبادى: مادّۀ (ث ق ل)].
.من زودتر از شما به [بهشت و] نزد حوض [كوثر] مىرسم و شما نيز در آينده در كنار همان حوض بر من وارد خواهيد شد.
حوضى كه فاصلۀ صَنعاء(2)و بُصرى(3)دامنۀ آن است و جامهاى نقره در آن به بى شمارى ستارگان آسمان است.
مراقب باشيد كه پس از من با آن دو وجود گرانقدر چگونه رفتارى خواهيد داشت.
كسى ندا بر مىآورد: اى رسول خدا اين دو «ثَقَل» و دو «وجود ارزشمند» چيست؟
مىفرمايد: «الثقَل الأكبر كتاب اللّه طرفٌ بيد اللّه عزّ وجلّ وطرفٌ بأيديكم فتمسّكوا به لاتضلّوا، والآخر الأصغر عترتي. وإنَّ اللطيف الخبير نبّأني أنّهما لن يتفرّقا حتّى يردا عليّ الحوض؛ فسألت ذلك لهما ربّي».
«ثقل اكبر» «كتاب خدا» مىباشد؛ يك سر آن به دست خداوند عزّوجلّ و سر ديگر آن به دست شماست؛ آن را محكم نگه داشته تا گمراه نشويد. و «ثقل اصغر» «عترت و اهل بيت» من است. و خداوند لطيف و خبير به من خبر داده كه آن دو تا هنگامۀ ورود بر من نزد حوض، از هم جدا نخواهند شد؛ ومن نيز از پروردگارم خواستم كه آن دو چنين باشند (هرگز از هم جدا نشوند).
«فَلا تَقْدِمُوهُما فَتَهْلِكوُا، وَلا تُقَصِّروُا عَنْهمُا فَتَهْلِكوُا» ؛ بر آن دو پيشى نگيريد، كه هلاك شويد و از آنها دست بر نداريد، كه باز هلاك خواهيد شد.
در اين هنگام، دست على عليه السلام را گرفته تا آنجا بالا آورد كه سپيدى زير بغل هر دو نمايان شده و مردم على عليه السلام را مىشناسند.
مىفرمايد: «أ يّها الناس من أولى الناس بالمؤمنين من أنفسهم؟» ؛ اى مردم! چه كسى بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و اولوّيت دارد؟
مىگويند: خداوند و رسولش بهتر مىدانند.
مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ مَولاىَ، و أَنَا مَوْلَى المُؤْمنِيِنَ، و أَنَا أَوْلى بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، فَمَنْ كنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» ؛ خداوند، مولاىت.
1) - [«ثقلين»: به تصريح لغويانى چون أزهرى، ثعلب، ابن اثير و فيروزآبادى «ثَقَلَيْن» (به فتح ثاء و قاف) صحيح است. به هر «امر خطير و نفيسى» ثَقَل گويند، به «زاد و توشۀ سفر» هم گفته مىشود. و با توجّه به اين كه مصدر آن «ثقل» مىباشد، مىتوان دليل نامگذارى «قرآن و عترت» به «ثقَلَين» را سه گونه بيان كرد:
2) - «صَنعاء»: پايتخت يمن.
3) - روستايى است از توابع دمشق كه امروز بنام «كورة حوران» معروف است.
من، و من مولاى مؤمنان هستم و بر ايشان از خودشان سزاوارترم؛ پس هر كه را من مولاى اويم، على هم مولاى اوست.
و اين جمله را سه بار تكرار مىفرمايد؛ احمد بن حنبل مىگويد كه چهار مرتبه تكرار فرموده است.
آن گاه مىفرمايد: «اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ، وَ عادِ مَنْ عاداهُ، وأَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ، و أَبِغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ(1)
امّا «محبّت» به آن دوستى گويند كه ارادۀ بزرگى و شوكت در آن وجود دارد، و نقيض آن «بِغْضَة» است؛ يعنى آن دشمنى كه ارادۀ تحقير و اهانت در آن مىباشد؛ ر. ك: الفروق اللغويّة، ابن هلال عسكرى، الفرق بين العداوة و البغضة].
، وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، و أَدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ. ألا فليبلّغ الشاهدُ الغائبَ».بار خدايا! هر كه او را دوست و ياور بود، دوست و ياورش باش و هر كه با او دشمنى كند، دشمنش بدار! هر كس كه از روى محبّت او را بزرگ داشت و بر شكوه و شوكتش افزود، تو نيز او را از روى محبّت تعظيم و تجليل كن. و هر كه از روى بغض او را خوار و حقير خواست، تو هم خوار و حقيرش بدار! يارى ده هر كه او را يارى كند و هر كس او را بى ياور گذاشت ياريش مكن. و حقّ را دائر مدار او قرار ده. هان! كه اين سخن را بايد حاضر به غايب برساند.
هنوز جمعيّت پراكنده نشده بود كه امين وحى الهى اين آيه را فرود آورد: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي... )(2)[امروز دينتان را برايتان كامل گردانيده، و نعمتم را برايتان به اتمام رسانيدم].
اينجاست كه خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اللّه أكبر على إكمال الدين، و إتمام النعمة، ورضا الربّ برسالتي، والولاية لعليٍّ من بعدي» ؛ اللّه اكبر بر اكمال دين، و اتمام نعمت، و رضاى پروردگار بر رسالت من و ولايت على بعد از من.
آن گاه مردم شروع به تبريك و تهنيت گويى به امير المؤمنين عليه السلام مىنمايند.
ابوبكر و عمر زودتر از ساير صحابه به آن حضرت تبريك مىگويند.
و هر كدام مىگويد: «بَخٍّ بَخٍّ لكَ يا بنَ أَبِي طالبِ، أَصْبَحْتَ وَ أمسَيْتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤْمِنٍ و مُؤْمِنَةٍ» ؛ زهى و آفرين بر تو اى پسر ابوطالب، براى هميشه مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمن شدى.
ابن عبّاس مىگويد: «وجبَتْ واللّه في أعناق القوم» ؛ به خدا سوگند «ولايت على عليه السلام» بر ذمّۀ همۀ واجب شد.
اين خلاصهاى از واقعۀ غدير است، كه امّت اسلامى بر آن اتّفاق نظر دارند؛ و واقعهاى اسلامى به نام «غدير»، به جز اين، در عالم وجود ندارد. به گونهاى كه اگر صحبت از «روز غدير» شود، غير از اين روز به ذهن خطور نمىكند، و اگر گفته شود «محلّ غدير»، همان بركۀ معروف «خُم» مىباشد، كه نزديك «جُحفه» است.
اين، نظرِ تمامى اهل تحقيق و پژوهشگران دقيق، مىباشد؛ تنها دكتر ملحم ابراهيم أسود است كه در پاورقى ديوان ابو تمّام، از اين واقعه به عنوان يك جنگ معروف ياد مىكند! و ما اين ادّعا را در بخش شرح حال ابو تمّام در همين كتاب(3)، بررسى خواهيم كرد.8.
خداوند سبحان، عنايت وافرى به شهرت يافتن حديث غدير داشته، تا سر زبانها افتاده و راويان حديث آن را پيوسته نقل كنند، و حجّت استوارى براى حامى دينش، على عليه السلام، اين امام و مقتداى مؤمنان باشد.
از اين رو، ازدحام اكثريّت مردم در هنگام بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجّ اكبر، شرايطى ويژه را فراهم مىسازد تا خداوند، امرِ به ابلاغ آن را حتمى نموده و پيامبرش نيز بر انجام آن شتاب كند.
دسته دسته از مردمِ سرزمينهاى اسلامى، او را احاطه كرده بودند؛ آنها كه جلو افتاده بودند را باز گردانده و آنها كه با تأخير مىآمدند علامت داد كه توقّف كنند. و اين حديث را به گوش همه رسانده(1)
و ذهبى هم بر آن صحّه گذاشته است، همچنان كه در تاريخ ابن كثير شامى 5:208[228/5، حوادث سال دهم هجرى] آمده است؛ و در مناقب خوارزمى در يكى از احاديث غدير ص 94 آمده: «رسول اللّه صلى الله عليه و آله با بلندترين صدايش بانگ برآورد».
ابن جوزى در «مناقب» هم چنين نوشته است: «صد و بيست هزار نفر، شامل صحابه، اعراب باديه نشين و كسانى كه اطراف مكّه و مدينه بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله را همراهى مىكردند و همگى شاهد حجّة الوداع بودند و اين گفتهها را از او شنيدند».
، و امر فرمود كه حاضران به غايبان ابلاغ كنند، تا همگىِ آن جمعيّت انبوه از راويانِ اين حديث باشند؛ جمعيّتى كه از مرز صد هزار نفر مىگذشت.خداوند متعال به اين مقدار هم بسنده نكرده، بلكه آيات كريمهاى در اين مورد نازل مىفرمايد تا هر صبح و شام توسّط افراد جديد تلاوت شود، و مسلمانان در هر زمان به ياد اين رويداد باشند، و راه رشد و هدايتشان را پيدا كرده، و مرجعى را كه بايد راهنمايىهاى دينشان را از او برگيرند، بشناسند.
چنين عنايت و توجّهى را پيامبر عظيم الشأن صلى الله عليه و آله نيز داشته است؛ آن جا كه در آن سال از گروههاى زيادى از مردم براى شركت در حجّ دعوت كرده و گروه گروه به او ملحق مىشدند، چون مىدانست كه در پايان اين سفر، نَبَأ عظيمى (خبر بزرگى) را بايد ابلاغ نمايد.
بزرگ خبرى كه با آن ارگِ دين و فرازين قسمتهاى آن، ساخته و تكميل مىشد، ملّتش بر ديگر مردمان آقايى و سرورى كرده و مُلك و فرمانرواييش بين مشرق و مغرب جارى مىگشت؛ البتّه اگر اين امّت صلاحش را مىفهميد و با چشم بصيرت، راه هدايتش را مىديد(2)
در تاريخ خطيب بغدادى 11:47 [شمارۀ 5728] به اسنادش از حذيفه در حديثى - كه ابتدايش تحريف شده و بر آن افزوده شده است - از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده: «وإن وَلّيتموها - الخلافة - عليّاً وجدتموه هادياً مهديّاً، يسلك بكم على الطَريق المستقيم» [اگر على عليه السلام را متولّى و] سرپرست امر خلافت قرار دهيد، او را هادى و مهدى مىيابيد، (كه) شما را بر راه مستقيم سير مىدهد].
و در روايت ابو داود آمده: «إن تستخلفوه (عليّاً) - ولن تفعلوا ذلك - يسلُكْ بكم الطريق، وتجدوه هادياً مهديّاً» [اگر على عليه السلام را امير خود بگردانيد - كه هرگز چنين نخواهيد كرد - شما را بر راه (راست) سير مىدهد، و او را هدايت گر و هدايت شده مىيابيد].
و در لفظ ديگر آمده: «وإن تؤمّروا عليّاً - ولا أراكم فاعلين - تجدوه هادياً مهديّاً، يأخذ بكم الطريق المستقيم» [و اگر على عليه السلام را امير خود گردانيد - و نمىبينم كه چنين كنيد - او را هادى و مهدى مىيابيد، (كه) شما را در راه مستقيم نگه مىدارد].
.1) - نسائى در يكى از طريقهاى حديث غدير از زيد بن أرقم در خصائص: 21 [ص 96، ح 79]، و السنن الكبرى 5:130، ح 8464، روايتى را نقل مىكندكه در آن آمده: «ابوالطفيل گفت: آيا اين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى؟ گفت: [بله] در آن جايگاهِ خطبه كسى نبود مگر اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله را با دو چشم خود ديد و اين حديث را با دو گوش خود شنيد».
2) - در مسند أحمد 1:109[175/1، ح 861] به نقل از زيد بن يثيع، از على، از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه در حديثى فرمودهاند: «وَ إنْ تُؤَمّرِوا عَلِيّاً عليه السلام - وَلا أراكُمْ فاعِلِينَ - تَجِدوُهُ هادِياً مَهْدِيّاً، يَأْخُذُ بِكُمْ الطرِيقَ المُستَقِيمَ»؛ [اگر على عليه السلام را امير خود بگردانيد - كه نمىبينيم چنين كنيد - او را هادى (هدايتگر) و مهدى (هدايت شده) مىيابيد، (كه) شما را در راه مستقيم نگه مىدارد].
و در راستاى همين هدف، ائمّه عليهم السلام اين واقعه را مدام بازگو مىكردند، و بر امامتِ سلفِ پاك خود على عليه السلام استدلال و احتجاج مىنمودند. همچنان كه خود امير المؤمنين عليه السلام نيز در طول حيات ارزشمندش به اين رويداد احتجاج مىفرمود و در هر جلسه و اجتماعى، به حضور آن عدّه از صحابه كه خود اين حديث را در حجّة الوداع شنيده بودند، استناد مىنمود.
اين همه براى اين بود، كه حادثۀ غدير، با وجود گذشت دوران متمادى و ساليان متوالى، تازه و شاداب باقى بماند.
و بدين سبب، ائمّه عليهم السلام، به شيعيان خود فرمان دادهاند تا روز غدير را عيد گرفته، و مراسم تبريك و تهنيت و شادى و بشارت بر پا سازند، تا همه ساله اهميّت اين رويداد بزرگ تجديد شود.
شيعيان اماميّه هم همايشى شگرف و بىنظير را در روز عيد غدير و نزد مرقد مقدّس علوى عليه السلام برگزار كرده و بزرگان قبايل و سران كشورها از دور و نزديك نيز به آنان پيوسته، تا ياد ارزشمند اين روز را بر فراز كنند.
زيارتى طولانى و منقول از ائمۀ اطهار عليهم السلام را مىخوانند(1)كه شاخصههاى امامت را بر مىشمرد و به نقل از كتاب و سنّت، ادلّهاى قاطع و كوبنده در امر خلافت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله را بيان كرده و به طور مبسوط داستان غدير را روايت مىنمايد. در خصوص روز غدير هم اعمالى چون روزه و نماز وارد شده و دعايى كه در آن، ياد غدير خم با بيانى رسا ذكر مىشود، و شيعه در تمامى مراكز و نواحى، شهرها، روستاها و آباديها آن اعمال را به جاى مىآورد.
امّا كتب شيعه، اعمّ از حديثى، تفسيرى، تاريخى و كلامى، بر هر كدامِ آنها كه دست گذاشته شود، لبريز از مباحث اثبات اين رويداد و استدلال و احتجاج به مفاد آن است.
و گمان نمىكنم كه اهل تسنّن، در اثبات حديث غدير و تواضع مُقرّانه بر صحّتش، اعتماد بر آن، اعتقاد به درستى و اعتراف به متواتر بودنش(2)، از شيعۀ اماميّه چندان عقب باشند. مگر افراد نادرى كه از راه، پرت افتادهاند و با تعصّب كوركورانه، كلام را به سمت معانى فرعى و انحرافى آن سوق دادهاند؛ و نظر اينان نمايانگر نظر جامعۀ علما نيست و تنها نظر شخصى آنان است.».
1) - [نگاه كن: بحار الأنوار 359/97، ح 6].
2) أحمد بن حنبل از (40) طريق، ابن جرير طبرى از هفتاد و اندى طريق، جزرى مقرى از (80) طريق، ابن عقده از (105) طريق، ابو سعيد سجستانى از (120) طريق، ابوبكر جُعابى از (125) طريق آن را روايت كردهاند. ضمن اين كه در كتاب تعليق هداية العقول: ص 30، از امير محمّد يمنى كه يكى از شعراى غدير در قرن دوازدهم مىباشد نقل مىكند: «براى حديث غدير 150 طريق وجود دارد».
علّامۀ امينى رحمه الله در الغدير(1)پس از جمع آورى اسامى (110) تن از بزرگان صحابه كه حديث غدير را روايت نمودهاند، مىفرمايد(2): به اقتضاى طبيعت حال، تعداد اين راويان بايد چندين برابر باشد؛ زيرا اصحابى كه اين حديث را شنيده و حفظ كردهاند، بيش از صد هزار نفر بودهاند. و طبيعتاً هنگام بازگشت از سفر براى ديگران هم بازگو كردهاند، چون عادت هر مسافرى نقل وقايع عجيبى است كه در سفر شاهد آنها بوده است. و ما از باب اختصار، به ذكر (25) مورد از مواردى كه مؤلّف نام برده، اكتفا مىكنيم(3):
1 - ابو هريره دوسى، 78 سال عمر كرده است، متوفّاى (57-59 ه ق)(4).
2 - اسماء بنت عُميس خَثْعَميّه.
ابن عقده در «كتاب الولاية»(5)از او به سندى كه آورده، روايت كرده است.
3 - اُمّ سَلَمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله(6).
4 - اُمّ هانى دختر ابو طالب(7).
5 - ابو حمزه أنس بن مالك انصارى خزرجى، خادم پيامبر صلى الله عليه و آله متوفّاى (93 ه ق)(8).
6 - جابر بن عبداللّه انصارى، 94 سال عمر كرده و در مدينه از دنيا مىرود، متوفّاى (73، 74، 78 ه ق)(9).
7 - ابوذر جندب بن جناده غِفارى، متوفّاى (31 ه ق)(10).
8 - حسّان بن ثابت.
جهت ملاحظۀ شرح حال و شعر او، به بخش شعراى غدير در قرن اوّل مراجعه شود(11).
9 - امام حسن مجتبى عليه السلام سبط رسول اللّه صلى الله عليه و آله.
«ابن عقده» در «كتاب الولاية»(12)، حديث امام مجتبى عليه السلام را با اسنادى كه آورده، و نيز «جِعَابى» در «النُخب» روايت
1) - [نگاه كن: الغدير 41/1-144].
2) - [در الغدير 144/1].
3) - اسامى زير به ترتيب حروف الفبا ذكر شدهاند.
4) - نگاه كن: تهذيب الكمال [484/20، شمارۀ 4089]؛ تهذيب التهذيب 7:337[296/7]؛ مناقب خوارزمى: 130 [ص 156، ح 184]؛ الدرّ المنثور 2:259[19/3]؛ تاريخ مدينة دمشق [234/12]؛ تاريخ الخلفاء: 114 [ص 158]؛ كنز العمّال 6:154[609/11، ح 32950؛ و 157/13، ح 36486].
5) - [كتاب الولاية/ 152].
6) - جواهر العقدين [ورقۀ 174]؛ ينابيع المودّة: 40 [38/1، باب 4].
7) - جواهر العقدين [ورقۀ 174]؛ ينابيع المودّة: 40 [38/1، باب 4].
8) - المعارف: 291 [ص 580]؛ مقتل الإمام الحسين عليه السلام، خوارزمى [48/1]؛ تاريخ الخلفاء: 114 [ص 158]؛ كنز العمّال 6:154 و 403 [609/11، ح 32950؛ و 157/13، ح 36486].
9) - الاستيعاب، ابن عبد البرّ 2:473 [قسم سوم/ 1099، شمارۀ 1855]؛ كنز العمّال 6:398[137/13، ح 36430 و 36433].
10) - فرائد السمطين: باب 58 [315/1، ح 250]؛ مقتل الإمام الحسين عليه السلام، خطيب خوارزمى [48/1].
11) - نگاه كن: ص 148-160 از همين كتاب.
12) - [كتاب الولاية/ 150].
كردهاند. «خوارزمى» هم ايشان را از راويان حديث غدير بر شمرده است(1).
10 - سيّد الشهداء امام حسين عليه السلام، سبط رسول اللّه صلى الله عليه و آله(2).
11 - زبير بن عوّام قريشى، كشته شده به سال (36 ه ق).
او يكى از ده نفر معروف به عَشَرۀ مُبشَّره(3)
تقى الدين مقريزى در الخطط المقريزيّة: 332/2 ادّعا مىكند كه اينان در زمان حيات رسول اللّه صلى الله عليه و آله اهل فتوا بودهاند؛ ر. ك: حصر الاجتهاد، آقا بزرگ طهرانى/ 71].
است. «ابن مغازلى» همۀ آنها را از راويان حديث غدير شمرده است(4).و «جزرى» شافعى در «أسنى المطالب» هم او را از روات حديث غدير مىداند(5).
12 - ابو اسحاق سعد بن ابى وقّاص، متوفّاى (54، 55، 56، 58 ه ق)(6).
13 - ابو عبداللّه سلمان فارسى، حدوداً سيصد سال عمر كرده است، متوفّاى (36، 37 ه ق)(7).
14 - عايشه دختر ابوبكر، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله.
ابن عقده در «حديث الولاية»(8)از او حديث غدير را نقل كرده است.
15 - عبّاس بن عبدالمطّلب بن هاشم، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله، متوفّاى (32 ه ق)(9).
16 - عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب هاشمى، متوفّاى (80 ه ق). ابن عقده حديث غدير را از او نقل كرده است. وى با همين حديث عليه معاويه احتجاج مىنمايد(10).
17 - عبداللّه بن عبّاس، متوفّاى (68 ه ق)(11).
18 - ابو عبدالرحمن عبداللّه بن عمر بن خطّاب عدوى، متوفّاى (72، 73 ه ق)(12).
19 - ابو عبد الرحمن عبداللّه بن مسعود هُذَلى، مدفون در بقيع، متوفّاى (32 يا 33 ه ق)(13).
20 - عثمان بن عفّان، متوفّاى (35 ه ق).
او يكى از «عشره مبشّره» است كه «ابن مغازلى»(14)آنها را به طُرُق خودش از جملۀ صد راوى حديث غدير شمرده است.9.
1) - [و ذهبى در كتاب الغدير، ح 121، وصالحانى، و شهاب الدين إيجى در توضيح الدلائل/ ق 197 / ب، وى را از صحابهاى كه حديث غدير از آنها نقل شده، برشمردهاند].
2) - مقتل الإمام الحسين عليه السلام، خوارزمى [48/1].
3) - [بنابر حديثى منسوب به پيامبر صلى الله عليه و آله كه در زمان عثمان جعل شده است، ايشان به 10 نفر بشارت بهشت دادهاند؛ لذا معروف به «عَشَرة مُبشَّره» شدهاند. اين ده نفر عبارتند از: على عليه السلام، ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقّاص، عبد الرحمن بن عوف، ابو عبيدة بن جرّاح و سعيد بن زيد بن عمرو. و شگفتا كه در بهشت، على عليه السلام و دشمنانش گرد هم آمدهاند! ر. ك: سنن ترمذى 311/5، ح 3830 و 3831 و 3832؛ سنن أبي داود 401/2، ح 4648؛ مسند احمد 193/1، و چاپ ديگر: 316/1، ح 1678؛ و همين كتاب/ 951-959.
4) - مناقب عليّ بن أبي طالب عليه السلام [ص 27، ح 39].
5) - أسنى المطالب: 3 [ص 48].
6) - خصائص أميرالمؤمنين، حافظ نسائى: 3 [ص 28، ح 9]؛ والسنن الكبرى [107/5، ح 8397].
7) - فرائد السمطين: باب 58 [315/1، ح 250].
8) - [كتاب الولاية/ 152].
9) - أسنى المطالب: 3 [ص 48].
10) - نگاه كن: كتاب سُلَيم بن قيس [834/2، ح 42].
11) - خصائص أمير المؤمنين، حافظ نسائى: 7 [ص 47، ح 24]؛ و السنن الكبرى [112/5، ح 8405].
12) - جامع الأحاديث [369/7، ح 23003]؛ تاريخ الخلفاء: 114 [ص 158]؛ كنز العمّال 6:154[609/11، ح 32950].
13) - الدرّ المنثور 2:298[117/3]؛ فتح القدير [60/2]؛ روح المعاني 2:348[193/6].
14) - مناقب عليّ بن أبي طالب عليه السلام: 27، ح 39.
21 - امير المؤمنين على بن ابى طالب صلوات اللّه عليه(1).
شعر آن حضرت در غدير مشهور است و آن را راويان ثقه نقل كردهاند.
در بخش شعراى قرن اوّل، اين شعر و راويان آن ذكر خواهد شد(2). و همچنين قضيّۀ احتجاج آن حضرت در روز «شورا» و «جمل» به حديث غدير، و نيز سوگند دادن ايشان به حديث غدير در روز «رحبه» خواهد آمد(3).
22 - عمر بن الخطّاب، كشته شدۀ به سال (23 ه ق)(4).
23 - عمرو عاص(5).
او يكى از شعراى غدير است كه در بخش شعراى قرن اوّل خواهد آمد(6). مردى از همدان به نام «بُرْد» با حديث غدير عليه وى احتجاج مىكند و نهايتاً عمرو عاص به اين حديث اعتراف مىنمايد(7).
24 - صدّيقۀ طاهره فاطمه، دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله(8).
25 - فاطمه دختر حمزة بن عبد المطّلب.
«ابن عقده»(9)و نيز «منصور رازى» در كتاب «الغدير» از او اين حديث را روايت كردهاند.].
1) - مسند أحمد 1:152[246/1، ح 1313].
2) - [نگاه كن: 145-147].
3) - [نگاه كن: همين كتاب ص 56-59].
4) - مناقب عليّ بن أبي طالب عليه السلام [ص 22، ح 31]؛ الرياض النضرة، محبّ الدين طبرى 2:161[113/3-114؛ و 204/4].
5) - الإمامة والسياسة، ابن قتيبه: 93 [97/1]؛ مناقب خوارزمى: 126 [ص 199، ح 240].
6) - نگاه كن: ص 165-178 از اين كتاب.
7) - نگاه كن: الإمامة والسياسة، ابن قتيبه: 93 [97/1].
8) - أسنى المطالب [ص 50]؛ مودّة القربى، عليّ بن شهاب الدين همداني: مودّت پنجم.
9) - [كتاب الولاية/ 153].
راويان حديث غدير از «تابعان»(1)
علّامه امينى رحمه الله در موسوعۀ الغدير(2)، (84) تن از تابعان را نام مىبرد كه حديث غدير از آنان روايت شده است.
بنابر اختصار به ذكر (3)مورد بسنده مىكنيم:
1 - ابوالقاسم أصبغ بن نُباته تميمى اهل كوفه(4).
«عجلى»(5)و «ابن معين» او را تابعى ِ ثقه دانستهاند.
2 - سالم بن عبداللّه بن عمر بن خطّاب قُرشى عدَوى مدنى.
ذهبى در كتاب «تذكره»(6)، شرح حال او را بيان داشته و نوشته:
او فقيهى حجّت بوده، و يكى از كسانى بود كه بين علم و عمل، و زهد و شرف جمع كرده بود.
در كتاب «تقريب»(6) آمده:
او يكى از فقهاى هفتگانه بود، بدون دليل حرفى نمىزد، فردى عابد و در متانت و شخصيّت همانند پدرش بوده و از كبار و بزرگان طبقۀ سوم محسوب مىشده است. بنابر قول صحيح در اواخر سال (106) ه ق از دنيار فته است.
3 - عمر بن عبد العزيز، خليفۀ اُموى، متوفّاى (101 ه ق)(7).
4 - عمر بن على امير المؤمنين عليه السلام. در كتاب «تقريب»(8)آمده:
ثقه و از طبقه سوم روات بوده است. در زمان وليد وفات نموده وبنابر قولى قبل از آن.
5 - محمّد بن عمر بن على امير المؤمنين عليه السلام، در زمان خلافت عمر بن عبد العزيز وفات نموده است، و گفته مىشود در سال (100) ه ق.
ابن حبّان(9)از او با عنوان «ثقه» ياد مىكند، و ابن حجر(10)مىگويد:
صدوق و راستگو، از طبقه ششم روات بوده و بعد از سى سالگى از دنيا رفته است(11).
6 - معروف بن خَرْبُوذ(12)(به ضمّ باء، و پايان آن ذال است).
«ابن حبّان» او را ثقه دانسته است(13).
1) - [«صحابى» به مسلمانى گويند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده باشد، برخى مىگويند: علاوه بر ديدن بايد روايت هم از ايشان نقل كرده باشد؛ مجمع البحرين مادّۀ ص ح ب. «تابعى» به مسلمانى گويند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را درك نكرده است بلكه صحابه را ملاقات كرده باشد].
2) - [نگاه كن: الغدير 145/1-166].
3) - تقريب التهذيب [280/1، شمارۀ 11، حرف سين].
4) - نگاه كن: اُسد الغابة 3:307؛ 5:205[469/3، شمارۀ 3341].
5) - تاريخ الثقات: 71، شمارۀ 109.
6) - تذكرة الحفّاظ 1:77[88/1، شمارۀ 77].
7) - نگاه كن: حلية الأولياء، أبو نعيم 5:364؛ و تاريخ مدينة دمشق 5:320[251/6].
8) - تقريب التهذيب: 281 [61/2، شمارۀ 490، حرف عين].
9) - الثقات [353/5].
10) - تقريب التهذيب [194/2، شمارۀ 562، حرف ميم].
11) - [در طبقات ابن سعد/قسم متمّم/ 249، شمارۀ 136 آمده است: وى آغاز خلافت أبوالعبّاس را درك كرده... و خلافت وى ميان سال 132 و 136 ه بوده است].
12) - خزرجى در خلاصه [44/3، شمارۀ 7107] نام وى را چنين ضبط كرده است: «خَرَّبوذ» [و در تقريب التهذيب، ابن حجر 200/2 چنين آمده است: به فتح خاء، و تشديد راء يا سكون آن، و باء مضموم، و واو ساكن].
13) - الثقات 5:439.
مرحوم علّامه امينى رحمه الله در كتاب الغدير(1)(360) نفر از علماى قرنهاى پياپى از قرن دوم تا قرن چهاردهم كه اين حديث را به سندهاى گوناگون در لا به لاى كتابها ذكر كردهاند، را برشمرده است؛ برخى از آنها از اين قرارند:
1 - امام شافعيان، ابوعبداللّه محمّد بن ادريس شافعى، متوفّاى (204).
چنانكه در «نهايۀ» ابن اثير(2)آمده، وى حديث غدير را روايت كرده است(3).
2 - محمّد بن كثير، ابوعبداللّه عبدى بصرى، برادر سليمان ابن كثير كه پنجاه سال از وى بزرگتر بوده است. ابن حبّان گفته است(4):
وى فردى ثقه و فاضل بوده و در سال (223) در سنّ صد سالگى در گذشته است.
3 - امام حنبليان، ابو عبداللّه احمد بن حنبل شيبانى، متوفّاى (241).
او حديث غدير را به طرق صحيح فراوانى در كتاب «مسند»(5)و نيز كتاب «مناقب» نقل كرده است.
4 - حافظ أبو عبداللّه محمّدبن اسماعيل بخارى، متوفّاى (256)، نگارندۀ كتاب صحيح معروف كه يكى از صحاح ششگانه مىباشد. وى اين حديث را دركتاب تاريخ خود ذكر كرده است(6)[و عجيب آن است كه در كتاب صحيح خود آن را نقل نكرده و بدين وسيله صحّت كتاب خود را زير سؤال برده است!].
5 - حافظ محمّد بن عيسى، ابو عيسى ترمذى، متوفّاى (279).
وى يكى از ائمّۀ ششگانۀ صاحبان صحاح و از هر گونه توثيقى بىنياز است.
6 - حافظ أحمد بن يحيى بلاذرى، متوفّاى (279).
ائمّۀ اسلام بر وى و بركتابش اعتماد كرده و از اين كتاب و ديگر كتابهايش از زمان وى تاكنون، نقل مىكنند. اين حديث را در كتاب «أنساب الأشراف»(7)آورده است.
7 - حافظ عبداللّه بن احمد بن حنبل، ابو عبدالرحمن شيبانى، متوفّاى (290).
خطيب بغدادى در تاريخ خود(8)وى را به ثقه بودن، توان ثبت و ضبط و فهم مطالب، ستوده است(9). ذهبى در كتاب «تذكره» گفته است:
هماره مشاهده مىكنيم كه بزرگان براى عبداللّه به شناخت رجال احاديث و شناخت علل حديث [اشكالات و ضعفهاى موجود در احاديث] و أسامى رُوات و مواظبت و استمرار بر طلب حديث، گواهى مىدهند تا بدانجا كهبرخى افراط كرده وى را بر پدرش - امام حنبليان - در كثرت [نقل حديث] و شناخت احاديث، مقدّم مىدانند.
1) - [نگاه كن: الغدير 167/1-311].
2) - النهاية فى غريب الحديث والأثر 4:246[228/5].
3) - نگاه كن: مناقب الشافعى، بيهقى [337/1].
4) - [الثقات 77/9].
5) - [مسند احمد 84/1 و 118 و 119 و 152 و 331؛ 281/4 و 368-372؛ 347/5 و 366 و 370 و 419].
6) - تاريخ البخاري 1: قسم 1، ص 375.
7) - أنساب الأشراف [108/2-112].
8) - تذكرة الحفّاظ 1:237[665/2، شمارۀ 685].
9) - تاريخ بغداد 9:375.
8 - حافظ ابو عبدالرحمن احمد بن شعيب نسائى، نگارندۀ «سنن»، متوفّاى (303) در سنّ (88) سالگى.
ذهبى در كتاب «تذكره»(1)از دارقطنى چنين حكايت كرده است:
نسائى در عصر خود فقيهترين مشايخ مصر و آگاه ترين آنها به حديث بوده است.
وى حديث غدير را در كتاب «سنن»(2)و كتاب «خصائص»(3)به طريقهاى فراوان كه همگى صحيح و رجالشان ثقهاند، نقل كرده است.
9 - حافظ محمّد بن جرير طبرى، أبوجعفر، نگارندۀ كتاب تفسير و كتاب تاريخِ معروف، متوفّاى (310). ذهبى در كتاب «تذكره»(4)وى را به امامت و زهد و دورى از دنيا ستوده است. او كتابى مستقلّ پيرامون غدير نگاشته است.
10 - ابو عمر أحمد بن عبد ربِّه قرطبى، متوفّاى (328).
ابن خلّكان در كتاب «تاريخ»(5)خود در شرح حال وى چنين نگاشته است:
وى از عالمانى است كه محفوظات فراوانى داشته و از اخبار مردم اطّلاعات گستردهاى دارد. و كتاب «العقد الفريد» را كه از كتابهاى سودمند است، نگاشته است.
در كتاب «العقد الفريد»(6)آمده است:
على در سنّ پانزده سالگى اسلام آورد، او اوّلين كسى است كه به لا إله إلّااللّه و محمّد رسول اللّه، شهادت داده است، و پيامبر اكرم عليه الصلاة والسلام در حقّ وى فرموده است: «من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، أللهمّ والِ من والاه وعادِ من عاداه» .
11 - حافظ على بن عمر بن احمد دار قطنى(7)، متوفّاى (385).
شرح حال وى در بسيارى از كتابهاى تراجم احوال و تاريخ يافت مىشود. خطيب بغدادى در كتاب «تاريخ»(8)خود گفته است:
وى در عصر خويش يگانه، بزرگ و رئيس، بىنظير، و امام بوده است. علم حديث و شناخت ضعفهاى آن و نامهاى رجال حديث و احوال راويان، به وى ختم مىشود. وى فردى راستگو، امانتدار، فقيه و عادل بوده و شهادتش پذيرفته مىشده و داراى عقيدهاى درست و مذهبى سالم بوده و در علوم ديگر غير از علم حديث نيز تبحّر داشته است.
12 - متكلّم قاضى محمّد بن طيّب بن محمّد، ابوبكر باقلّانى، متوفّاى (403)، از اهل بصره، و ساكن بغداد بوده است. وى از بزرگان علم كلام بوده و در اين علم بسيار نگاشته است.
خطيب بغدادى در كتاب «تاريخ»(9)خود وى را توثيق كرده و ستوده است.
13 - ابو اسحاق احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى(10)، مفسّر مشهور، متوفّاى (427، 437). ابن خلّكان].
1) - تذكرة الحفّاظ 2:268[698/2، شمارۀ 719].
2) - [السنن الكبرى 45/5 و 108 و 130-136].
3) - [خصائص أمير المؤمنين: 50 و 64 و 94-96 و 100 و 104].
4) - تذكرة الحفّاظ 1:277-283[710/2، شمارۀ 728].
5) - وفيات الأعيان 1:34[110/1، شمارۀ 46].
6) - العقد الفريد 2:275[122/4].
7) - [ر. ك: علل الدار قطني 224/3؛ 91/4].
8) - تاريخ بغداد 12:34.
9) - تاريخ بغداد 5:379.
10) - [ر. ك: تفسير ثعلبى 92/4؛ 35/10].
در كتاب «تاريخ»(1)خود در شرح حال او نوشته است:
وى در عصر خود يگانۀ علم تفسير بوده، و تفسير كبير را كه بر ديگر تفاسير برترى دارد، نگاشته است.
14 - حافظ احمد بن حسين بن على، ابوبكر بيهقى، متوفّاى (458) در سنّ (74) سالگى. بيشتر نگارندگان كتابهاى تراجم احوال و تاريخ، شرح حال وى را نوشتهاند.
ابن اثير در كتاب «الكامل»(2)از وى چنين ياد كرده است:
او بر مذهب شافعى در حديث و فقه امام بوده است. داراى تأليفاتِ خوبِ فراوان است؛ يكى از آنها كتاب «السنن الكبير» - در ده مجلّد - است. فردى عفيف و زاهد بوده است.
15 - حافظ ابوعمر، يوسف بن عبداللّه بن محمّد بن عبد البرّ نمرى، قرطبى، متولّد (368) و متوفّاى (463)، نگارندۀ كتاب «استيعاب». وى در علم أنساب و اخبار اطّلاعات فراوانى داشته است(3).
16 - ابوالحسن على بن محمّد جُلّابى، شافعى، معروف به ابن مغازلى، متوفّاى (483).
كتاب «مناقب»(4)وى نشانۀ تسلّط او در علم حديث و فنون (رشتههاى) آن است.
17 - حافظ ابوحامد محمّد بن محمّد طوسى، غزالى، مشهور به حجّة الإسلام، متوفّاى (505).
شرح حال و ستايش از او در لا به لاى كتابهاى تراجم احوال به چشم مىخورد(5).
18 - ابو القاسم جاراللّه محمود بن عمر زمخشرى(6)، متوفّاى (538).
ابن خلّكان در كتاب تاريخ(7)خود در شرح حال وى گفته است:
وى پيشواى بزرگ تفسير و حديث و نحو و علم بيان، و امامى بىنظير در عصر خويش بوده است، و مردم براى آموختن علم از راههاى دور و نزديك نزد وى مىآمدند.
19 - ابو الفتح محمّد بن أبى القاسم عبد الكريم شهرستانى، شافعى، از متكلّمين أشاعره، متوفّاى (548).
ابن خلّكان(8)وى را چنين توصيف كرده است:
وى امامى مبَّرز و فقيه و متكلّم بوده است.
سُبكى در كتاب «طبقات»(9)خود به شرح حال وى پرداخته، وى شهرستانى و كتاب «ملل و نحل»(10)او را ستوده است. او حديث غدير را در كتاب «ملل و نحل» ذكر كرده است.
20 - ابو عبداللّه محمّد بن عمر بن حسين، فخرالدين رازى شافعى، متوفّاى (606)، نگارندۀ تفسير كبير معروف.].
1) - وفيات الأعيان 1:22[79/1، شمارۀ 31].
2) - الكامل في التاريخ 10:20[238/6، حوادث سال 458 ه].
3) - نگاه كن: تذكرة الحفّاظ، ذهبى 3:324[1128/3، شمارۀ 1013].
4) - [ذهبى در كتاب معرفة قرّاء الكبار 2:566، از كتاب وى «مناقبُ عليّ عليه السلام» ياد كرده است. او در كتاب مناقب، ص 16 بابى با عنوان: (باب سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من كنتُ مولاه فعليّ مولاه») قرار داده، و در آنجا از نُه نفر از صحابه به هفده طريق - از شمارۀ 23 تا 39 - اين حديث را نقل كرده است].
5) - سُبكى در كتاب طبقات الشافعيّة الكبرى 4:101-182[191/6، شمارۀ 694] به شرح حال وى پرداخته است.
6) - «زَمَخْشَر»: قريهاى بزرگ از قريههاى خوارزم است [معجم البلدان 147/3].
7) - وفيات الأعيان 2:197[168/5، شمارۀ 711].
8) - وفيات الأعيان [273/4، شمارۀ 611].
9) - طبقات الشافعيّة الكبرى 4:78[128/6، شمارۀ 653].
10) - [الملل والنحل 163/1].
ابن خلّكان در كتاب تاريخ(1)خود وى را چنين توصيف كرده است:
او يگانۀ عصر و داراى اوصاف نيكو و بى نظير بوده است، در علم كلام و معقولات و علم اوائل(2)[و اخبار گذشتگان] بر اهل زمان خويش برترى داشته است.
21 - حافظ احمد بن عبداللّه، فقيه حرم، محبّ الدين ابو عبّاس طبرى مكّى شافعى، متوفّاى (694).
سُبكى در كتاب طبقات خود(3)شرح حال وى را نگاشته و وى را ستوده است.
او حديث غدير را در دو كتاب خود: «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى»(4)به چند طريق نقل كرده است.
22 - حافظ احمد بن على بن محمّد، ابوالفضل عسقلانى مصرى شافعى، معروف به ابن حجر، متولّد (773) و متوفّاى (825)، نگارندۀ كتاب «إصابة» و «تهذيب التهذيب»(5).
23 - حافظ جلال الدين عبد الرحمن بن كمال الدين مصرى، سيوطى(6)، شافعى، متوفّاى سال (911).
عبدالحىّ در كتاب «شذرات الذهب»(7)به شرح حال وى پرداخته و بسيار از وى تعريف كرده و پس از ذكر تأليفاتش گفته است: «او بيش از هفتاد مرتبه پيامبر را در بيدارى ديده است». و براى او كرامت طىّ الأرض را حكايت كرده است.
ابن عيدروس نيز در كتاب «النور السافر»(8)وى را نام برده و ستوده است و برخى از كرامات و تأليفاتش را برشمرده است.
24 - حافظ شهاب الدين احمدبن محمّد بن على بن حجر هيتمى، سعدى، انصارى، شافعى، متولّد (909) و متوفّاى (974) در مكّه مكرّمه. ابن عيدروس در كتاب «النور السافر»(9)به تفصيل شرح حال وى را نگاشته است.
25 - سيّد محمّد بن عبداللّه حسينى آلوسى، شهابالدين ابوثناء بغدادى، شافعى، متولّد (1217) در كرخ، و متوفّاى (1270).
وى يكى از نوابغ و بزرگان عراق بوده كه شهرۀ آفاق است. در فنون گوناگون مسلّط و در علوم فراوان دست داشته است. از خانوادۀ مشهور عراقى و ريشه دار در علم و ادب بوده است. داراى تأليفات ارزشمند فراوانى است(10).
(إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى اَلسَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ )(11)
[در اين، تذكّرى است براى آن كس كه عقل دارد، يا گوش دل فرا دهد در حالى كه (هوش و حواس و ذهنش) حاضر باشد (تا بتواند معانى را درك كند)].7.
1) - وفيات الأعيان 2:48[248/4، شمارۀ 600].
2) - [«علم اوائل»: در تعريف آن گفته شده است: «هو علمٌ يتعرّف منه أوائل الوقائع و الحوادث بحسب الموطن والنسب»؛ علم اوائل علمى است كه در آنبه بررسى اوائل و آغازهاى وقايع و حوادث پرداخته مىشود؛ بدين معنا كه هر حادثهاى به چه كسى منسوب و مربوط است و در چه جايگاه و موقعيّتى رخ داده است. اين علم از فروع علم تاريخ است. يكى از كتابهايى كه در اين زمينه نگاشته شده، «كتاب الأوائل» اثر ابو هلال عسكرى متوفّاى (395) است؛ ر. ك: كشف الظنون، حاجى خليفه 199/1].
3) - طبقات الشافعيّة الكبرى 5:9[18/8، شمارۀ 1046].
4) - [ذخائر العقبى/ 67-68؛ 87-88].
5) - سخاوى در كتاب ضوء اللامع 2:36-40 به تفصيل، شرح حال وى را نگاشته، و مشايخ و تأليفاتش را برشمرده و وى را ستوده است. و نيز عبد الحيّ در شذرات الذهب 7:270-273[395/9، حوادث سال 852 ه] بسيار از وى تعريف كرده است.
6) - منسوب به «أسيوط» شهرى در منطقۀ غربى نيل از نواحى صعيد [معجم البلدان 193/1].
7) - شذرات الذهب 8:51-55[74/10، حوادث سال 911 ه].
8) - النور السافر: 54-57 [ص 51-54، حوادث سال 911 ه].
9) - النور السافر: 287-292 [ص 258-263، حوادث سال 974 ه]؛ و نگاه كن: البدر الطالع 1:109.
10) - شرح حال وى در كتاب أعلام العراق: 21، و مشاهير العراق 2:198 به چشم مىخورد.
11) - سورۀ ق: 37.
توجّه علما به اين حديث به حدّى بوده است كه نقل آن در لا به لاى كتابها قانعشان نساخته است و پيرامون آن كتابهاى مستقلّى نگاشتهاند؛ بدين منظور سندهايى از اين روايت را كه به آنها ختم مىشود تدوين كرده و طريقهايى را كه صحيح دانستهاند، تعيين كردهاند. اين تلاشها به جهت حفظ و مصونيت متن آن از نابودى و تحريف بوده است؛ از آن نويسندگان است:
1 - ابو جعفر محمّد بن جرير بن يزيد بن خالد طبرى آملى، متولّد (224) و متوفّاى (310). او كتاب ولايت را پيرامون حديث غدير نگاشته و آن را از بيش از هفتاد طريق روايت كرده است. حموى در «معجم الاُدباء»(1)در شرح حال طبرى گفته است:
وى كتابى دربارۀ فضايل على بن ابى طالب رضى الله عنه نگاشته است. در آغاز اين كتاب پيرامون صحّت روايات غدير خُمّ سخن گفته و سپس فضايل حضرت را برشمرده هر چند تمام فضايل را گرد نياورده است.
و نيز گفته است(2):
او هرگاه در كسى بدعتى مىديده، وى را طرد و از وى دورى مىجسته است.
2 - ابو عبّاس احمد بن محمّد بن سعيد همدانى، حافظ، معروف به ابن عقده، متوفّاى (333).
وى كتاب ولايت را در طُرُق حديث غدير نگاشته است، و آن را به (105) طريق روايت كرده است. ابن اثير در «اُسد الغابة» و ابن حجر در كتاب «إصابه» از اين كتاب بسيار نقل كردهاند.
مرحوم علّامه امينى رحمه الله در كتاب الغدير(3)، (26) تأليف در اين باره برشمرده است و در پايان گفته است:
پيرامون موضوع غدير خمّ كتابهاى ديگرى نيز وجود دارد كه در بحث صلات غدير خواهد آمد(4).
(كَلاّ إِنَّها تَذْكِرَةٌ * فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ * فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ )(5)
[هرگز چنين نيست كه آنها مىپندارند؛ اين، تذكّر و يادآورى است، * و هر كس بخواهد از آن پندمىگيرد! * در الواح پر ارزشى ثبت است].
هماره از صدر اوّل اسلام و قرون اوّليّه تا قرن حاضر اين حديث از اصول مسلّم اسلام شمرده مىشود. نزديكان به آن ايمان دارند و مخالفان بدون انكار صدور آن، آن را روايت مىكنند.
در مقام مناظره با رساندن قضيّه به اين حديث، بحث به پايان مىرسد؛ و بدين جهت استدلال به آن فراوان است و سوگند دادن به آن ميان صحابه و تابعان در عهد علوى و پيش از آن به وفور مشاهده مىشود.
اوّلين كسى كه به اين حديث استدلال كرد امير المؤمنين عليه السلام در مسجد رسول اللّه صلى الله عليه و آله پس از وفات حضرت بود. اين استدلال را سُلَيم بن قيس هلالى در كتاب خود نقل كرده است(1)، هر كه مىخواهد به آن كتاب مراجعه كند. ما ديگر استدلالها را بر مىشماريم:
در كتاب «مناقب»(2)خوارزمى حنفى به سند خودش از ابو طفيل عامر بن واثله روايت شده است:
در روز شورا با على عليه السلام كنار درب منزل ايستاده بودم و شنيدم كه حضرت به آنها فرمود: «لأحتجّنَّ عليكم بما لايستطيع عربيّكم ولاعجميّكم تغييرَ ذلك» . عليه شما استدلالى مىآورم كه هيچ عرب و عجمى ياراى تغيير آن را نداشته باشد. سپس فرمود: اى جماعت! شما را به خدا سوگند: آيا كسى از شما پيش از من به وحدانيّت خدا شهادت داده است؟
گفتند: خير.
فرمود: شما را به خدا سوگند: آيا كسى از شما برادرى بسان جعفر طيّار كه در بهشت همراه ملائكه است، دارد؟
گفتند: بار الها! خير.
فرمود: شما را به خدا سوگند: آيا كسى از شما غير از من عمويى مثل عموى من حمزه، شيرخدا و شير رسول خدا سيّد الشهداء، دارد؟
گفتند: بار خدايا! خير.
فرمود: شما را به خدا سوگند: آيا كسى از شما غير از من، همسرى مثل فاطمه دخت محمّد صلى الله عليه و آله سيّدۀ زنان اهل بهشت، دارد؟
گفتند: بار خدايا! خير.
فرمود: شما را به خدا سوگند: آيا كسى از شما غير از من، فرزندانى مثل فرزندان من حسن و حسين سيّد جوانان اهل بهشت دارد؟
گفتند: بار خدايا! خير.
فرمود: آيا كسى از شما غير از من، پيش از هر بار نجواى با رسول خدا صدقه مىداد؟
گفتند: بار خدايا! خير.
فرمود: شما را به خدا سوگند: آيا كسى از شما غير از من، رسول خدا دربارهاش گفته است: «من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره» و [فرمان داد كه] حاضران به غايبان اطّلاع دهند؟
گفتند: بار خدايا! خير.
شيخ الاسلام ابو اسحاق ابراهيم بن سعد الدين بن حمُّويَه به سند خود، در كتاب «فرائد السمطين»(1)در سمطِ نخست در باب پنجاه و هشتم، از تابعى بزرگ سُلَيم بن قيس هلالى، از على عليه السلام نقل كرده است كه در حديثى فرمودند:
شما را به خدا سوگند: آيا مىدانيد آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ )(2)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اُولو الأمر (\ اوصياى پيامبر) را] دربارۀ چه كسى نازل شده است؟
و آيۀ: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ )(3)[سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند] دربارۀ چه كسى نازل شده است؟
و آيۀ: (أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اَللّهُ اَلَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اَللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً وَ اَللّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ )(4)[آيا گمان كرديد كه (به حال خود) رها مىشويد در حالى كه خداوند هنوز كسانى را كه از شما جهاد كردند، و غير از خدا و رسولش و مؤمنان را مَحرم اسرار خويش انتخاب ننمودند، (از ديگران) مشخص نساخته است؟! (بايد آزمون شويد؛ و صفوف از هم جدا گردد)؛ و خداوند به آنچه عمل مىكنيد، آگاه است] دربارۀ چه كسى نازل شده است؟
و آنگاه كه مردم از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند: آيا اين آيات ويژۀ بعضى از مؤمنان است يا همۀ مؤمنان را در برمىگيرد؟ خداوند به پيامبرش فرمان داد كه واليان امر را به آنها اعلام كند و همانگونه كه نماز و زكات و حجّ را براى آنها تفسير كرده، ولايت را نيز تفسير كند، و اين مهمّ با نصب من در غدير خمّ صورت پذيرفت.
آنگاه رسول خدا در خطبهاى فرمودند: «أيّها الناس إنَّ اللّه أرسلني برسالةٍ ضاق بها صدري وظننت أنَّ الناس مُكذِّبي، فأوعدني لَاُبلّغُها أو لَيعذّبني» [اى مردم! خداوند رسالتى بر دوش من نهاد و به واسطۀ آن سينهام تنگ شد و گمان كردم كه مردم مرا تكذيب خواهند كرد؛ پس خداوند مرا تهديد كرد كه اگر آن را ابلاغ نكنم مجازات خواهم شد].
سپس به امر رسول خدا، مردم به اقامۀ نماز جماعت فراخوانده شدند. پس از نماز، حضرت در خطبهاى فرمودند:
اى مردم آيا مىدانيد كه خداوند عزّوجل مولاى من، و من مولاى مؤمنان هستم، و من به آنها از خودشان أوْلى [سزاوارتر] هستم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا!
سپس فرمود: اى على! بايست. آنگاه كه ايستادم فرمود: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه».
در اين هنگام، سلمان برخاست و پرسيد: اى رسول خدا! [ولايت على بر مؤمنان] چگونه ولايتى است؟ فرمود:
«ولاء كولاي، من كنتُ أولى به من نفسه فعليٌّ أولى به من نفسه» [ولايتى مانند ولايت من (بر مؤمنان)؛ كسى كه من به او از خود او سزاوارترم، پس على به او از خودش سزاوارتر است].
در اين هنگام بود كه خداوند آيۀ: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِيناً )(1)[امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم] را نازل كرد. پس رسول خدا تكبير گفت و فرمود: «اللّه أكبر، تمام نبوّتي و تمام دين اللّه ولاية علىّ بعدي» [اللّه اكبر، تمام كنندۀ نبوّت من و تمام كنندۀ دين من، ولايت على پس از من است].
سپس أبوبكر و عمر ايستادند و گفتند: اى رسول خدا! آيا اين آيات ويژۀ على هستند؟
فرمود: بله، مخصوص او و جانشينان من تا روز قيامت است. گفتند: اى رسول خدا جانشينان خود را براى ما بيان كن.
فرمود: «عليٌّ أخي و وزيري و وارثي و وصيّي، و خليفتي في اُمّتي، و وليّ كلّ مؤمن بعدي، ثمّ ابنيّ وهم مع القرآن، لايفارقونه ولايفارقهم حتّى يردوا عليّ الحوض» [على برادر من و وزير و وارث و وصىّ و جانشين من ميان امّتم، و ولىّ هر مؤمنى پس از من است. و پس از او دو فرزندم. آنان با قرآنند، از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنها جدا نمىشود تا آنگاه كه در حوض كوثر بر من وارد شوند].
پس از پايان سخنان امير مؤمنان عليه السلام، همگى گفتند: بار خدايا! بله اين سخنان را شنيديم و بر آنچه كه نقل كردى به همان شكل [و بى كم و كاست] شهادت مىدهيم.
برخى نيز گفتند: بيشتر آنچه كه گفتى در يادمان هست و برخى را فراموش كردهايم!...
آنگاه كه به امير مؤمنان عليه السلام خبر رسيد كه او را در آنچه از تقديم رسول اللّه صلى الله عليه و آله وى را بر ديگران، روايت كرده، متّهم ساختهاند، و در امر خلافت وى به نزاع پرداختهاند، در جمع مردم در رحبه، در شهر كوفه حضور يافت و در ردّ كسانى كه در امر خلافت با وى به منازعه پرداخته بودند، آنان را به حديث غدير سوگند داد.
اهميّت اين استدلال و سوگند دادن، به حدّى است كه بسيارى از تابعان آن را روايت كردهاند و در كتب علما به سندهاى فراوانى نقل شده است. از اين روايات، ما بر روايت چهار صحابى و چهارده تابعى(3)دست يافتيم؛ از آنهاست: ابو سليمان مؤذّن، ابو القاسم أصبغ بن نُباته(4)، و زيد بن أرقم أنصارى صحابى(5).
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(6)به سند خود از ابو سليمان مؤذّن روايت كرده است:
1) - مائده: 3.2 - بسيارى از طريقهاى اين استدلال و سوگند دادن، صحيح و رجال آن ثقه هستند.
2) - [«رَحْبه»: اين واژه - به سكون حاء يا فتحۀ آن - در لغت به معناى «صحن مسجد يا خانه»، «فضاى باز همچون ميدان كه ميان خانهها و يا در جلوى مسجد و مانند آن قرار دارد»، و «نام محلّهاى در كوفه» آمده است. و از موارد استعمال اين واژه در روايات - مانند «شهدتُ عليّاً في الرحبة ينشد الناس»، «نحن جلوس مع أمير المؤمنين علي عليه السلام في المسجد على باب الرحبة»، «هو عليه السلام في الرحبة متكئ»، «دخلتُ الرحبة بالكوفة»، «أنّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام قام خطيباً في الرحبة»، «صلّينا مع عليّ عليه السلام الظهر فانطلق إلى مجلس له يجلسه في الرحبة»، و... - استفاده مىشود كه مراد از «رحبه» جايگاهى وسيع نزديك مسجد كوفه مىباشد كه امير مؤمنان عليه السلام در آن حضور پيدا مىكردند و به قضاوت، پاسخگويى به مراجعات مردم، اجراى حدود، ايراد سخنرانى، و... مىپرداختند. و مراد از «روز رحبه» در اين عبارت «يوم وقوفه في الرحبة» مىباشد چنانكه «أهلاً و مرحباً» يعنى: «نزلتَ أهلاً ومكاناً رحبا»؛ ر. ك: تاج العروس 268/1؛ مجمع البحرين 79/2؛ مرآة العقول 298/4؛ كامل الزيارات/ 88؛ مسند أحمد 84/1 و 102 و 157 و 158 و 159؛ وسائل الشيعة 388/24 و 107/28؛ بحار الأنوار 356/101 و 398].
4) - نگاه كن: اُسد الغابة 3:307؛ 5:205[469/3، شمارۀ 3341].
5) - نگاه كن: مسند أحمد [510/6، ح 22633].
6) - شرح نهج البلاغة 1:362[74/4، خطبۀ 56].
على عليه السلام مردم را سوگند داد: «چه كسى از رسول خدا شنيده است: من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه؟». گروهى به آن گواهى دادند، ولى زيد بن أرقم با اين كه مىدانست، از گواهى دادن خوددارى كرد. و على عليه السلام وى را به كورى چشم نفرين كرد، پس كور شد؛ و پس از نابينايى اين حديث را براى مردم بازگو مىكرد.
حافظ بزرگ ابوعبداللّه حاكم، در «كتاب مستدرك»(1)به سند خود از رفاعة ابن اياس ضبىّ، از پدرش از جدّش روايت كرده است: در روز جنگ جمل با على عليه السلام بوديم، حضرت به طلحة بن عبيداللّه خبر رساند كه به ديدار من بيا.
پس از حضور طلحه، حضرت فرمودند: تو را به خدا سوگند آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى كه فرمود: «من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، وعادمن عاداه» .
گفت: بله.
فرمود: «فَلِمَ تقاتلني؟!» [پس چرا به جنگ من آمدهاى؟!].
گفت: يادم نمىآيد.
سپس طلحه از نزد حضرت رفت.
اين داستان را مسعودى نيز در «مروج الذهب»(2)روايت كرده است. عبارت او چنين است:
هنگامى كه زبير برگشت، على عليه السلام به طلحه ندا داد: «يا أبا محمّد! ما الّذي أخرجك؟» [اى أبا محمّد! چه عاملى باعث نبرد تو يا من شد؟].
گفت: خون خواهى عثمان!!
على عليه السلام فرمود: خداوند هر كدام از ما را كه در ريختن خون عثمان نقش داشته، بكشد. آيا نشنيدهاى كه رسول خدا فرموده است: «أللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه» . تو نخستين كسى هستى كه با من بيعت كردى و اكنون پيمان شكستى، و خداوند عزّوجل مىفرمايد: (فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ )(3)[پس هر كس پيمانشكنى كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است].
در اين هنگام طلحه گفت: استغفراللّه، و بازگشت.
امام حنابله احمد بن حنبل(4)، از يحيى بن آدم، از حنش بن حارث بن لقيط نخعى أشجعى، از ر ياح بن حارث(5)، روايت كرده است: گروهى در رحبه نزد على عليه السلام آمدند و گفتند: «السلام عليك يا مولانا» .
1) - المستدرك على الصحيحين 3:371[419/3، ح 5594].
2) - مروج الذهب 2:382؛ و نگاه كن: مناقب خوارزمى حنفى: 112 [ص 182، ح 221]؛ كنز العمّال 6:83[332/11، ح 31662]؛ جمع الجوامع، سيوطى 1:831؛ و 2:95.
3) - فتح: 10.
4) - مسند أحمد [583/6، ح 23051 و 23052]؛ و نگاه كن: كشف الغمّة: 93 [324/1]؛ اُسد الغابة 1:368[441/1، شمارۀ 1038].
5) - رجال اين حديث از طريق أحمد و ابن ابى شيبه و هيثمى و ابن ديزيل همگى ثقهاند.
فرمود: «كيف أكون مولاكم و أنتم عرب؟» [چگونه من مولاى شما هستم در حالى كه شما عرب هستيد؟].
گفتند: از رسول خدا در غدير خم شنيديم كه فرمود: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه» .
جمال الدين عطاء اللّه بن فضل اللّه شيرازى در كتاب خود «الأربعين في مناقب امير المؤمنين عليه السلام»(1)هنگام ذكر حديث غدير گفته است: اين حديث را زرّ بن حُبيش روايت كرده و گفته: على عليه السلام از قصر خارج شد و كاروانى شمشير به گردن آويخته، و عمامه به سر، و تازه از راه رسيده، با حضرت روبه رو شده و گفتند: «السلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته، السلام عليك يا مولانا!» .
على عليه السلام پس از جواب سلام فرمود: «من هاهنا من أصحاب رسول اللّه؟» [چه كسى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در اينجا حضور دارد؟]. دوازده نفر از جمله: خالد بن ابو ايّوب انصارى، و خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، وقيس بن ثابت بن شمّاس، و عمّار بن ياسر، و ابو هيثم بن تيهان، و هاشم بن عتبة بن أبى وقّاص، و حبيب بن بديل بن ورقاء، ايستادند و گواهى دادند كه روز غدير خم از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدند كه فرمود: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه...» .
آنگاه على عليه السلام به انس بن مالك و براء بن عازب گفت: چرا شما با اينكه اين جمله را همان گونه كه اين گروه شنيدهاند، شنيدهايد نايستاده و شهادت نداديد(2)؟! سپس فرمود: «أللّهمّ إن كان كَتَماها مُعاندةً فَابْلِهما» [بار خدايا اگر اين دو از سرعناد اين مطلب را كتمان كردهاند، آنها را به بلايى گرفتار كن!].
پس براء نابينا شد. به گونهاى كه راه منزلش را از ديگران مىپرسيد و مىگفت: چگونه كسى كه نفرين [على] گريبانگيرش شده، ره به جايى مىبرد. و انس نيز پاهايش به بيمارى پيسى مبتلا شد.
در بسيارى از احاديثِ سوگند دادن و احتجاجِ در روز رحبه و روز ركبان به اين مطلب اشاره شده است كه گروهى از اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه در غدير خم حاضر بودهاند و نزد امير المؤمنين عليه السلام شهادت به حديث غدير را كتمان كردهاند، به نفرين على عليه السلام گرفتار شدهاند. در بسيارى از معاجم نيز به اين رخداد تصريح شده است. آن گروه از اين قرارند:
1 - ابو حمزه أنس بن مالك، متوفّاى (90، 91، 93).
2 - براء بن عازب أنصارى، متوفّاى (71، 72).
3 - جرير بن عبداللّه بجلى، متوفّاى (51، 54).
4 - زَيْد بن أرقم خزرجى، متوفّاى (66، 68).
5 - عبد الرحمن بن مدلج(3).
6 - يزيد بن وديعه.
1) - الأربعين في فضائل أمير المؤمنين [ص 42، ح 13].
2) - روشن است كه از اينجا عبارتى مانند: «نسينا» [فراموش كردهايم] افتاده است.
3) - [در كتاب اُسد الغابة 492/3 وى جزء كتمان كنندگان و مبتلايان به نفرين علوى شمرده شده است. ولى در كتاب إصابه 421/2، شمارۀ 197 آمده است: وى از جمله كسانى است كه در روز رحبه گواهى داد كه از رسول خدا شنيده كه فرموده است: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه...»].
تابعى بزرگ أبو صادق سُلَيم بن قيس هلالى(1)، اين احتجاج را كه طولانى و داراى فوايد بى شمارى است در كتاب خود نقل كرده است(2). هر كه مىخواهد به آنجا مراجعه كند.
شمس الدين ابو الخير جزرى دمشقى مقرى شافعى در كتاب خود «أسنى المطالب(3)في مناقب عليّ ابن أبى طالب»(4)به سند خود - كه آن را لطيفترين و غريبترين طريق حديث غدير ناميده است - از فاطمه دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرموده است: «أنسيتم قول رسول اللّه يوم غدير خمّ: من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، وقوله: أنت منّي بمنزله هارون من موسى؟!» [آيا سخن رسول خدا در غدير خم: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه» و سخن او: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى» را فراموش كردهايد؟!].
حافظ بزرگ ابو عبّاس بن عقده نقل كرده است: حسن بن على عليه السلام چون تصميم به صلح با معاويه گرفت، خطبهاى خواند و در آن پس از حمد و ثناى الهى و ذكر رسالت و نبوّت جدّش مصطفى صلى الله عليه و آله فرمود: اين امّت از جدّم صلى الله عليه و آله شنيدند كه مىفرمود: «ما ولّت اُمّةٌ أمرَها رجلاً وفيهم من هو أعلم منه، إلاّ لم يزل يذهب أمرُهم َسفالاً حتّى يرجعوا إلى ما تركوه» [هيچ اُمّتى كار خود را به كسى كه داناتر از او در ميان آنها وجود دارد، نمىسپارد، مگر آنكه هماره پسرفت كرده و عقب مىمانند تا آنكه (پشيمان شده) به سراغ شخص داناترى كه رهايش كرده بودند، بروند].
و نيز شنيدهاند كه به پدرم مىفرمود: «أنت منّي بمنزلة هارونَ من موسى إلّاأ نّه لانبيّ بعدي» .
و نيز آنگاه كه در غدير خم دست پدرم را بالا برد، او را ديدند و از او شنيدند كه به آنها فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، وعادمن عاداه» . سپس به آنان امر كرد كه شاهدان به غايبان اين حادثه را خبر دهند(5).
1) - كتاب سُلَيم بن قيس [757/2، ح 25].
2) - كتاب سُلَيم از كتابهاى مشهور و متداول در زمانهاى گذشته بوده و حديث نويسان و تاريخ نويسان شيعه و سنّى بر اين كتاب اعتماد دارند؛ از اين رو بسيارى از بزرگان اهل سنّت سند خود را به اين كتاب رسانده و از آن روايت مىكنند؛ از آن جمله است: حاكم حسكانى در شواهد التنزيل لقواعد التفضيل [47/1، ح 41]، و امام حموينى در فرائد السمطين [312/1، ح 250]، و سيّد بن شهاب همدانى در مودّة القربى [مودّت دهم]، و قندوزى حنفى در ينابيع المودّة [27/1-32 و 114، باب 38]، و ديگران.
3) - أسنى المطالب [ص 49].
4) - اين را سخاوى در الضوء اللامع 9:256 [شمارۀ 806]، و شوكانى در البدر الطالع 2:297 [شمارۀ 513] براى وى ذكر كرده است.
5) - و نيز نگاه كن: ينابيع المودّة: 482 [150/3، باب 90].
تابعى بزرگ أبو صادق سُلَيم بن قيس هلالى در كتاب خود(1)مطالب فراوانى پيرامون شدّت اذيت و آزار معاوية بن أبى سفيان نسبت به شيعيان و مواليان امير المؤمنين عليه السلام پس از شهادت حضرت، ذكر كرده و سپس گفته است: دو سال(2)پيش از مرگ معاويه، حسين بن على عليهما السلام و عبداللّه بن عبّاس و عبداللّه بن جعفر در مراسم حجّ شركت كردند، و حسين عليه السلام مردان و زنان بنى هاشم و مواليان و شيعيان آنها - چه كسانى كه حجّ انجام داده بودند و چه كسانى كه انجام نداده بودند - و نيز كسانى از انصار كه حسين و اهل بيتش را مىشناختند، را گرد آورد و فرمود: «... أنشدُكُمُ اللّه أتعلمون أنّ رسول اللّه نصبه يوم غدير خُمّ، فنادى له بالولاية، وقال: ليبلِّغ الشاهدُ الغائبَ»؟ [... شما را به خدا قسم آيا مىدانيد كه رسول خدا در روز غدير خم او را نصب كرد و به ولايت او ندا داد و فرمود: شاهدان به غايبان (اين پيام را) برسانند؟].
گفتند: بار خدايا، بله...
در اين روايت گوشه هايى از مناقب متواتر امير المؤمنين عليه السلام به چشم مىخورد؛ هر كه خواهد مراجعه كند.
خطيب خوارزمى حنفى در كتاب «مناقب»(3)نامۀ معاويه به عمرو عاص را كه در آن وى را به ياريش در جنگ صفّين ترغيب كرده، و سپس جواب نامه عمرو به معاويه را ذكر كرده است. در بخشى از نامۀ عمرو آمده است:
«وأمّا ما نسبتَ أبا الحسن أخا رسول اللّه ووصيّه إلى البغي والحسد على عثمان وسمّيت الصحابة فسَقةً، وزعمت أ نّه أشلاهم على قتله، فهذا كذب وغواية.
ويحك يا معاوية! أما علمت أنّ أباالحسن بذل نفسه بين يدي رسول اللّه صلى الله عليه و آله وبات على فراشه؟! وهو صاحب السبق إلى الإسلام والهجرة. وقدقال فيه رسول صلى الله عليه و آله: «هو منّي وأنا منه». و «هو منّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نَّه لا نبّي بعدي».
وقال في يوم غدير خُمّ: «ألا من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، وانصُر من نصره، واخذُل من خَذَله»» [و امّا اين كه تو به برادر رسول خدا و وصّى او ابا الحسن نسبت ظلم و حسادت بر عثمان را دادى، و صحابه را فاسق ناميدى، و گمان كردى كه او آنها را به قتل عثمان، تشويق و تحريك كرده است، دروغ و فريبى بيش نيست.
واى برتو اى معاويه! آيا نمىدانى كه اباالحسن براى حفظ جان رسول خدا از جان خويش گذشت و در بستر او خوابيد؟! او در اسلام و هجرت بر ديگران سبقت دارد و رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارهاش گفته است: «هو منّي وأنا منه»؛ او از من و من از اويم. و نيز فرموده است: «هو منّي بمنزلة هارون من موسى»، و در روز غدير خم فرموده است: «ألا من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه، وانصُر من نصره، واخذُل من خَذَله»].
نصر بن مزاحم كوفى(1)در كتاب «صفّين»(2)در حديثى طولانى از عمّار ياسر خطاب به عمرو عاص در جنگ صفّين روايت كرده است: پيامبر مرا به جنگ با ناكثين فرمان داده است و اين كار را كردم.
و نيز مرا به جنگ با قاسطين فرمان داده است و شما همان گروه هستيد. و امّا مارقين نمىدانم كه آيا آنها را درك خواهم كرد يا خير؟ اى أبتر [بريده نسل و بى عقب]! آيا نمىدانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ على عليه السلام فرموده است:
«من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، و عاد من عاداه» و من عبد خدا و پيامبر و على هستم و براى تو مولايى نيست(3). عمرو به او گفت: اى أبا يَقْظان! چرا دشنام مىدهى؟
ابو الحسن مسعودى شافعى(4)در «مروج الذهب»(5)مىنويسد:
چيزهايى كه سبب فضيلت و برترى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله مىشوند عبارتنداز: سبقت در ايمان و هجرت، يارى كردن پيامبر صلى الله عليه و آله، قرابت با او، قناعت، جان فشانى براى او، علم به قرآن و تنزيل، جهاد در راه خدا، وَرَع، زُهد، قضاوت، حكم، عفّت و علم. و على عليه السلام از تمام اين ها سهم فراوان و بهرۀ زيادى دارد. و برخى فضايل ويژۀ على عليه السلام است؛ مانند: سخن رسول خدا به على، آنگاه كه ميان اصحاب عقد اُخوّت برقرار كرد:
«أنت أخي»، در حالى كه رسول خدا بى ضدّ و ندّ است [كسى ياراى تضادّ با ويژگىهاى رسول خدا را ندارد و براى او هم سنگى نيست].
و نيز سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه لانبيّ بعدي». و نيز سخن او: «من كنتُ مولاه فعليّ مولاه أللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه».
و نيز دعاى حضرت، هنگامى كه أنس، مرغى بريان نزد او گذاشت: «أللّهمّ أدخل إليّ أحبّ خلقك إليك يأكل معي من هذا الطائر» [خدايا محبوبترين مردم نزد خودت را بر من وارد كن تا با من از اين مرغ بريان بخورد]، كه ناگهان على عليه السلام وارد شد....
(إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اِتَّخَذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً )(6)
[اين، هشدار و تذكّرى است، پس هركس بخواهد راهى به سوى پروردگارش برمىگزيند].
1) - ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه 1:183[2/206، خطبۀ 35] مىنويسد: «ما آنچه را كه نصربن مزاحم در كتاب صفّين در اين باره روايت كرده، ذكر مىكنيم؛ چرا كه وى فردى ثقه و داراى قوّۀ ثبت و ضبط است و احاديث را درست نقل مىكند و كسى وى را به پيروى از هواى نفس و خيانت و دروغپردازى... نسبت نداده است و او از رجال اصحاب حديث است».
2) - وقعة صفّين: 176 [ص 338]؛ ر. ك: شرح نهج البلاغة 2:273[21/8، خطبۀ 124].
3) - [خداوند در سورۀ محمّد، آيۀ 11 مىفرمايد: (ذلِكَ بِأَنَّ اَللّهَ مَوْلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ اَلْكافِرِينَ لا مَوْلى لَهُمْ)].
4) - متوفّاى سال (346)، و نَسَب او به عبداللّه بن مسعود مىرسد.
5) - مروج الذهب 2:49[445/2].
6) - مزمّل: 19.
پيش از اين گفتيم(1): خداوند سبحان خواست كه حديث غدير، تازه و با طراوت باشد، و گذشتِ شب و روز آن را كهنه نكرده، و گذر سال ها و قرنها تازه و نو بودن آن را نزدايد؛ بدين جهت پيرامون آن آياتى روشن نازل كرد تا مردم شب و روز آن را بخوانند؛ و گويا خداوند سبحان در هر بار خواندنِ آيهاى از آيات غدير توجّه خواننده را به اين حادثۀ بزرگ جلب مىكند، و واجب الهى در باب خلافت كبرى را در قلب وى جاى داده و در گوش او مىنوازد.
از آيات غدير، سخن خداوند در سورۀ مائده است:
(يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّاسِ )(2)[اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملا (به مردم) برسان! و اگر نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى! خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، نگاه مىدارد].
اين آيه در روز هجدهمِ ذى الحجّه سال حجّة الوداع (10 ه)، زمانى كه پيامبر أعظم صلى الله عليه و آله به مكان غدير خم رسيد، پنج ساعت از روز گذشته، توسّط جبرئيل بر حضرت نازل شد و گفت: «يا محمّد! إنّ اللّه يقرئك السلام و يقول لك: (
يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ) في عليّ (وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّاسِ )» [اى محمّد! خداوند به تو سلام مىرساند و مىگويد: اى پيامبر! آنچه را كه «دربارۀ على» به تو از جانب پروردگار نازل شده، به مردم برسان، و اگر انجام ندهى رسالت خويش را به انجام نرساندهاى...].
ابتداى كاروان - كه صد هزار نفر يا بيشتر بودند - نزديك مكانى بنام «جُحفه» بودند، كه خداوند به پيامبر فرمان داد آنان كه پيش افتادهاند، برگردند و آنها كه نرسيدهاند، در آن مكان بمانند، و على را پيشوا و رهبر قرار دهد و دستور الهى در اين زمينه را به آنان ابلاغ كند، و جبرئيل به او خبر داد كه خداوند وى را از گزند مردم حفظ خواهد كرد.
اين مطالب نزد شيعيان اجماعى است. ليكن ما در اينجا به احاديث اهل سنّت در اين باره استدلال مىكنيم.
مرحوم علّامه امينى رحمه الله در كتاب الغدير(3)(30) حديث از احاديث اهل سنّت را برشمرده است كه به چند نمونه اشارهمىكنيم:
1 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى، متوفّاى (310).
وى در «كتاب الولاية» كه آن را پيرامون طريق هاى حديث غدير نگاشته، به سند خود از زيد بن أرقم روايت كرده است: آنگاه كه پيامبر در بازگشت از حجّة الوداع به غدير خم رسيد - و ظهر بود و هوا بسيار گرم - فرمان داد كه اطراف چند درختِ بزرگِ نزديكِ به هم را تميز كرده و جارو بكشند [تا جايگاهى فراهم شود]، و بانگ نماز جماعت سرداد، پس از نماز گرد هم آمديم و در ضمن خطبهاى طولانى فرمود: «خداوند آيۀ: (بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما
بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّاسِ ) را بر من نازل كرد. و جبرئيل از جانب پروردگار به من فرمان داد كه در اين مكان بايستم و به هر سياه و سفيدى اعلام كنم: «أنّ عليّ بن أبي طالب أخي ووصيّي وخليفتي والإمام بعدي» [همانا على بن ابى طالب برادر و وصّى و خليفۀ من و امام پس از من است]. و از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد كه اين مسؤوليّت را از دوش من بردارد؛ زيرا مىدانستم كه متّقيان اندكند، و آزار دهندگان من فراوانند، و بسيارند كسانى كه ملازمت فراوان من با على و شدّت رويكرد من به او را سرزنش مىكنند تا به جايى كه مرا «اُذُن» [گوش] ناميدند و دراين باره خداوند اين آيه را نازل كرد: (وَ مِنْهُمُ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلنَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(1)[از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند: «او آدم خوشباورى است»! بگو: «خوشباور بودن او به نفع شماست! (ولى بدانيد) او به خدا ايمان دارد؛ و (تنها) مؤمنان را تصديق مىكند؛ و رحمت است براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند»! و آنها كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناكى دارند]!
اگر بخواهم مىتوانم نام آنان را فاش سازم و آنان را به شما معرّفى كنم، ليكن من با مخفى كردن نامشان آبرويشان را نمىريزم، و خداوند جز به تبليغ من دربارۀ على رضايت نداد.
«فاعلموا معاشرَ الناس ذلك؛ فإنّ اللّه قد نصبه لكم وليّاً وإماماً وفرض طاعته على كلّ أحد، ماضٍ حكمه، جائز قوله، ملعونٌ من خالفه، مرحومٌ من صدّقه، اسمعوا وأَطيعوا؛ فإنَّ اللّهَ مولاكم وعليٌّ إمامكم. ثمّ الإمامة في ولدي من صلبه إلى القيامة. لاحلال إلّا ما أحلّه اللّه ورسوله، ولا حرام إلّاما حرّم اللّه ورسوله وهم؛ فما من علم إلّاوقد أحصاه اللّه فيَّ، ونقلتُه إليه، فلا تضلّوا عنه، ولا تستنكفوا منه؛ فهو الّذي يهدي إلى الحقّ ويعمل به، لن يتوبَ اللّه على أحد أنكره، ولن يغفر له، حتماً على اللّه أن يفعل ذلك أن يعذّبه عذاباً نُكراً أبد الآبدين، فهو أفضل الناس بعدي ما نزل الرزق وبقي الخلق، ملعونٌ من خالفه، قولي عن جبرئيل عن اللّه، فلتنظر نفسٌ ما قدّمت لغد» .
[اى مردم! اين واقعيّت را بفهميد؛ زيرا خداوند او را ولىّ و امام شما قرار داده و اطاعتش را برهمگان واجب كرده است، حكمش لازم الاجرا و سخنش برابر حقّ است، كسى كه با او مخالفت كند ملعون و آنكه تصديقش كند مرحوم است. بشنويد و فرمان ببريد؛ چرا كه خداوند مولاى شما و على امام شماست، و پس از او تا روز قيامت امامت در فرزندان من از نسل وى مىباشد.
حلالى نيست جز آنچه را كه خداوند و رسولش حلال كردهاند، و حرامى نيست جز آنچه را كه خدا و رسول و آنان (امامان) حرام كردهاند.
هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند در من گرد آورده است، و من به او انتقال دادهام. از وى گمراه نشويد و از روى تكبّر از او سرباز نزنيد؛ اوست كه به حقّ هدايت مىكند(2)و به آن عمل مىكند. هركه وى را انكار كند توبهاش پذيرفته نمىشود و خداوند او را نمىآمرزد. خداوند حتماً چنين مىكند و وى را تا ابد عذابى سخت خواهد كرد. او برترين مردم پس از من است تا آنگاه كه روزى نازل شود و مخلوقات باقى باشند. هر كه با او مخالفت كند ملعون است. اين سخنان را جبرئيل از جانب خداوند بر من نازل كرده است؛ پس هر كس بايد بنگرد كه براى فردايش چه چيز از پيش فرستاده است(3)].].
1) - توبه: 61.
2) - [و خداوند در سورۀ يونس، آيۀ 35 مىفرمايد: (أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى) «آيا كسى كه هدايتبه سوى حقّ مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟»].
3) - [خداوند در سورۀ حشر، آيۀ 18 مىفرمايد: (وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اِتَّقُوا اَللّهَ) «و هر كس بايد بنگرد تا براى فردايش چه چيز از پيش فرستاده؛ و از خدا بپرهيزيد»].
محكمات قرآن را دريابيد و از متشابهات آن پيروى نكنيد، هيچ كس آن را براى شما تفسير نخواهد كرد، جز آنكه من دستش را گرفته و بازويش را بالا بردهام و به شما اعلام كردهام كه: «من كنتُ مولاه فهذا - فعليٌّ - مولاه، وموالاته من اللّه عزّوجلّ أنزلها عليَّ» [هر كه من مولاى اويم، پس اين - على - مولاى اوست، و موالات وى از جانب خداوند بر من نازل شده است].
آگاه باشيد كه من پيام خداوند را رساندم، آگاه باشيد كه آن را ابلاغ نمودم، آگاه باشيد كه آن را به گوش مردم رساندم، آگاه باشيد كه آن را توضيح دادم. [و سپس فرمود:] «لا تحلُّ إمرةُ المؤمنين بعدي لأحد غيره» [فرمانروايى بر مردم، پس از من بر هيچ كس غير از او جايز نيست].
سپس او را به طرف آسمان بالا برد تا پاى او در كنار زانوى پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گرفت و فرمود: «معاشر الناس هذا أخي و وصيّي و واعيعلمي وخليفتي على من آمن بي وعلى تفسير كتاب ربّي» [اى گروه مردم! اين «على» برادر و وصىّ و ظرف علم من و جانشين من بر ايمان آورندگان به من و بر تفسير كتاب پروردگار من است].
و بنا بر روايتى فرمود: «أللّهمّ والِ مَن والاه، و عادِ ِمن عاداه والعَنْ من أنكره، و اغضَب على من جحد حقّه» [خدايا دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار، و انكار كنندهاش را لعنت كن، و بر كسى كه حقّش را انكار مى كند غضب كن].
«أللّهمّ إنّك أنزلت عند تبيين ذلك في عليٍّ: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ )(1)بإمامته، فمن لم يأتمَّ به وبمن كان من ولدي من صلبه إلى القيامة، فاُولئك حبطت أعمالهم وفي النار هم خالدون. إنّ إبليس أخرج آدم عليه السلام من الجنّة، مع كونه صفوة اللّه، بالحسد؛ فلا تحسدوا فتحبطَ أعمالُكم وتزلَّ أقدامكم. في عليّ نزلت سورة (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ ) .
معاشرَ الناس آمنوا باللّه ورسوله والنور الّذي اُنزِل معه (مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا أَصْحابَ اَلسَّبْتِ ) . النور من اللّه فيَّ، ثمّ في عليٍّ، ثمّ في النسل منه إلى القائم المهديّ.
معاشرَ الناس سيكون من بعدي أئمّة يدعون إلى النار ويوم القيامة لا يُنصرون، وإنّ اللّه وأنا بريئان منهم، إنّهم وأنصارهم وأتباعهم في الدرك الأسفل من النار، وسيجعلونها ملكاً اغتصاباً، فعندها يُفرغ لكم أيُّها الثَّقَلان، و (يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ )...» [بار خدايا! تو براى آشكار كردن امامت على آيۀ: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) را نازل كردى؛ پس هر كه به وى و به فرزندان من از صلب او اقتدا نكند، اعمالش باطل و در دوزخ جاودان خواهد بود. همانا ابليس، آدم را با اين كه برگزيدۀ خدا بود، به خاطر حسادت از بهشت بيرون كرد؛ پس حسادت نكنيد كه اعمالتان باطل شده و قدمهايتان لغزش مىيابد. سورۀ (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ )(2)(به عصر سوگند * كه انسانها همه در زيانند) دربارۀ على نازل شده است.
اى جماعت مردم! به خدا و رسولش و به نورى كه با او نازل شده(3)است ايمان آوريد (مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا أَصْحابَ اَلسَّبْتِ )(4)(پيش از آنكه صورتهايى را محو كنيم، سپس به پشت سر بازگردانيم، يا آنها را از رحمت خود دور سازيم، همان گونه كه اصحاب سبت - گروهى از تبهكاران بنى اسرائيل - را دور ساختيم). نور (نازل شدۀ) از جانب خدا، در من، سپس در على، و پس از وى در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است.7.
1) - مائده: 3.
2) - در كتاب الدرّ المنثور 6:392[622/8] از طريق ابن مردويه از ابن عبّاس روايت كرده است: «آيۀ: (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ) * دربارۀ على و سلمان نازل شده است».
3) - [در سورۀ أعراف آيۀ 157 آمده است: (فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ)؛ «پس كسانىكه به او ايمان آوردند، و حمايت و ياريش كردند، و از نورى كه با او نازل شده پيروى كردند، آنان رستگارانند»].
4) - نساء: 47.
اى مردم! به زودى پس از من امامانى كه مردم را به آتش دعوت مىكنند و روز قيامت ياورى ندارند، خواهند آمد، كه خداوند و من از آنها بيزاريم، آنها و ياوران و پيروانشان در درك اسفل از دوزخ هستند، و پس از مدّتى كوتاه، غاصبانه، خلافت، چهرۀ سلطنت مىيابد. در آن هنگام است كه به حساب شما پرداخته مىشود اى دو گروه انس و جنّ(1). و (يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ... )(2)(شعلههايى از آتش بىدود، و دودهايى متراكم بر شما فرستاده مىشود؛ و نمىتوانيد از كسى يارى بطلبيد)].
2 - حافظ حاكم حَسَكانى، ابو القاسم، متوفّاى بعد از (490)(3).
3 - حافظ ابو القاسم بن عساكر، شافعى، متوفّاى (571)(4).
4 - ابو عبداللّه فخرالدين رازى، شافعى، متوفّاى (606)(5).
5 - جلال الدين سيوطى، شافعى، متوفّاى (911)(6).
6 - قاضى شوكانى، متوفّاى (1250) در تفسير خود: «فتح القدير»(7).
7 - سيّد شهاب الدين آلوسى، شافعى، بغدادى، متوفّاى (1270)(8).
8 - شيخ سليمان قندوزى، حنفى، متوفّاى (1293)(9).
9 - شيخ محمّد عبده مصرى، متوفّاى (1323)(10).
وسعت دهندگانِ در نقل، وجوه ديگرى براى نزول آيۀ تبليغ ذكر كردهاند. تا جايى كه ما مىدانيم، اوّلين كسى كه اين وجوه را ذكر كرده، طبرى در كتاب «تفسير»(11)خود است. سپس ديگران از وى پيروى كردهاند، و فخر رازى(12)آنها را به نُه وجه رسانده است و آنچه را ما در اين كتاب ذكر كرديم وجه دهم قرار داده است.
وجوه ده گانهاى را كه فخر رازى در تفسير خود(13)برشمرده - و نصّ غدير را وجه دهم قرار داده! - همگى مرسله و بى سند بوده، گويندگانشان معلوم نيستند؛ از اين رو در تفسير نظام الدين نيشابورى(14)، اين وجوه به «قيل» [يعنى: «گفته شده»، كه بيانگر نامعلوم بودن گويندۀ آنهاست] نسبت داده شده، و روايتِ نص ِّ در ولايت را وجه نخست قرار داده، و سند آن را به ابن عبّاس، براء بن عازب، ابو سعيد خُدرى و محمّد بن على عليهما السلام رسانده است. و عجيب آن است كه طبرى با آنكه قديمىتر و آشناى به اين مسائل است، از اصل آن را ذكر نكرده است. او هر چند حديث ولايت را نيز ذكر نكرده است، ليكن در كتابى مستقلّ، از بيش از هفتاد طريق اين حديث را روايت كرده است.
نتيجه: اين وجوه قابل اعتماد نيست، و صلاحيّت رويارويى با احاديث معتبر را ندارند.
1) - [در سورۀ الرحمن آيۀ 31 آمده است: (سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ اَلثَّقَلانِ) (به زودى به حساب شما مىپردازيم اى دو گروه انس و جن)؛ وگوياپيامبراكرم صلى الله عليه و آله در عبارت «فعندها يفرغ لكم أيّها الثقلان» به اين آيه اشاره دارد].
2) - الرحمن: 35.
3) - شواهد التنزيل [255/1، ح 249].
4) - تاريخ مدينة دمشق [237/12].
5) - التفسير الكبير 3:636[49/12].
6) - الدرّ المنثور 2:298[116/3].
7) - فتح القدير 3:57[60/2].
8) - روح المعاني 2:348[192/6].
9) - ينابيع المودّة: 120 [119/1، باب 39].
10) - تفسير المنار 6:463.
11) - جامع البيان: مج 4: ج 6:307.
12) - التفسير الكبير 3:635[49/12].
13) - همان.
14) - غرائب القرآن [194/6].
قرطبى در كتاب «تفسير»(1)خود در ذيل آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ) گفته است:
خداوند روى رافضىها را سياه بگرداند كه مىگويند: پيامبر صلى الله عليه و آله مطلبى را با اينكه مردم به آن نياز داشتند و بر او وحى شده بود، پنهان كرد [و به مردم ابلاغ نكرد].
وقسطلانى در «ارشاد الساري»(2)بر اين تهمت افزوده [زاد ضِغْثاً على إبّالة](3)و گفته است:
شيعه مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله برخى مطالب را از روى تقيّه پنهان كرده است(4).
اى كاش اين دو، مدركى براى اين تهمت خود به شيعه ارائه مىكردند. شيعه هرگز به خود جرأت نمىدهد كه به پيامبر صلى الله عليه و آله، پنهان كردن مطلبى را كه تبليغ آن بروى واجب بوده، نسبت بدهد، مگر براى تبليغ، زمان معيّنى وجود داشته باشد كه در اين صورت نيز هرگز تبليغِ زود هنگام آن، به پيامبر صلى الله عليه و آله وحى نخواهد شد. اگر اين دو در گفتۀ اصحاب خويش پيرامون آيۀ مورد بحث - از وجوه ده گانهاى كه فخر رازى بر شمرده است - دقّت كنند، بر گويندۀ مطلبى كه به شيعه نسبت دادند، دست مىيابند؛ چرا كه برخى از اهل سنّت مىگويند: اين آيه، پيرامون جهاد نازل شده است؛ زيرا پيامبر گاهى از تشويق منافقان بر جهاد خوددارى مىكرد!
برخى از آنها نيز گفتهاند: اين آيه آنگاه كه پيامبر از عيب نهادن بر خدايان بت پرستان، ساكت ماند، نازل شده است!
و شخص سومى گفته است: پيامبر صلى الله عليه و آله آيۀ تخيير را از زنان خود پنهان كرد؛ يعنى آيۀ (يا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ )(5)[اى پيامبر! به همسرانت بگو...] كه به گفتۀ آنها پيامبر از ترس اينكه زنانش دنيا را برگزينند، اين آيه را بر آنان آشكار نساخت! بنابراين وجوه، نزول آيۀ مورد بحث از اين حكايت مىكند كه پيامبر از بيان آنچه كه براى آن به رسالت برگزيده شده، خوددارى كرده است! و هرگز پيامبر عظمت و قداست، چنين نكرده است.
(وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ * وَ إِنّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ )(6)
[و آن، مسلّماً تذكّرى براى پرهيزگاران است! * و ما مىدانيم كه بعضى از شما (آن را) تكذيب مىكنيد!].
از آياتى كه در روز غدير دربارۀ امير مؤمنان عليه السلام نازل شده، اين آيه است:
(اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِيناً )(7).
[امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم].
همۀ اماميّه بدون استثنا بر نزول اين آيه پيرامون نصّ غدير پس از بيان ولايتِ مولا امير المؤمنين عليه السلام توسّط رسول خدا با واژههايى دُرربار و روشن، اتّفاق نظر دارند. اين آيه نصّى آشكار است كه صحابه آن را شناختند و عرب آن را
1) - الجامع لأحكام القرآن 6:242[6/157].
2) - ارشاد الساري لشرح صحيح البخاري 7:101[210/10].
3) - [ضرب المثل: «ضِغْثٌ على إبّالة» مَثَلى است به معناى: بليّةٌ على اُخرى (بلايى بر بلايى). «إبّالة» به معناى بار هيزم است. و «ضِغْثٌ» به معناى مشتى گياه است كه تر و خشك مخلوط هستند؛ نگاه كن: مجمع الأمثال 524/1].
4) - [همان گونه كه مشاهده مىشود، وى تهمت تقيّه كردن پيامبر را نيز افزوده است، با اينكه نزد ما تقيّه در پيامبر راه ندارد بلكه در ساير معصومان قابل جريان است].
5) - أحزاب: 28.
6) - حاقّه: 48-49.
7) - مائده: 3.
فهميد و هر كسى كه خبر به او رسيد، بدان احتجاج كرد [و آن را حجّت و دليل بر ولايت على عليه السلام قرار داد]. بسيارى از علماى تفسير و امامان حديث و حافظان آثار از اهل سنّت در اين مطلب با اماميّه همراهند. اعتبار و دقّت عقلى نيز همين ديدگاه را همراهى مىكند. نقلِ موجود در تفسير رازى(1)از اصحاب آثار، اين ديدگاه را تقويت مىكند؛ گفته است:
آنگاه كه اين آيه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، پس از نزول آن تنها هشتاد ويك يا هشتاد و دو روز زندگى كرد....
و تاريخ نويسان از اهل سنّت(2)نوشتهاند: وفات پيامبر صلى الله عليه و آله در روز دوازدهم ماه ربيع الأوّل بوده است.
حال با توجّه به ديدگاه اهل سنّت در تاريخ وفات پيامبر، گويا در رقم هشتاد و دو روز [كه از فخر رازى نقل شد] مسامحهاى رخ داده است؛ زيرا پس از اخراج روز غدير و روز وفات، يك روز بر هشتاد و دو افزوده مىشود. و به هر حال اين ديدگاه از ديدگاه نزول اين آيه در روز عرفه - كه در صحيح بخارى و صحيح مسلم(3)و كتب ديگر آمده - به حقيقت نزديكتر است؛ زيرا بر اساس اين ديدگاه بر عدد مذكور [هشتاد و دو روز] بيش از ده روز افزوده مىشود. علاوه بر آنكه نزول آيۀ إكمال در روز غدير خم با روايات فراوانى كه چارهاى جز خضوع در برابر مفاد آن وجود ندارد، تأييد مىشود؛ به عنوان نمونه:
1 - حافظ أبو جعفر محمّد بن جرير طبرى، متوفّاى (310).
وى در «كتاب الولاية» به سند خود از زيد بن ارقم، نزول آيۀ إكمال در روز غدير خم دربارۀ امير المؤمنين عليه السلام را روايت كرده است. اين حديث پيش از اين نقل شد(4).
2 - حافظ ابن مردويۀ اصفهانى، متوفّاى (410).
وى از طريق ابو هارون عبدى از ابو سعيد خُدرى روايت كرده است: اين آيه در روز غدير خم بر رسول خدا نازل شده است، آنگاه كه به على فرمود: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه» .
سپس آن را از ابو هريره روايت كرده، و در آن آمده است: آن روز، دوازدهم ذى الحجّه بوده است؛ يعنى هنگام بازگشت حضرت از حجّة الوداع(5).
3 - حافظ ابو نعيم اصفهانى، متوفّاى (430)(6).
4 - حافظ ابو القاسم حاكم حسكانى، متوفّاى بعد از (490)(7).
5 - حافظ ابوالقاسم بن عساكر شافعى دمشقى، متوفّاى (571)(8).
6 - أخطب الخطباء خوارزمى، متوفّاى (568)(9).
7 - جلال الدين سيوطى، شافعى، متوفّاى (911)(10).].
1) - التفسير الكبير 3:523[139/11].
2) - نگاه كن: تاريخ الكامل 2:134[9/2، حوادث سال 11 ه]؛ تاريخ ابن كثير 6:332 [البداية والنهاية 365/6، حوادث سال 11 ه] وى اين تاريخ را در وفات پيامبر مشهور دانسته است؛ السيرة الحلبيّة 3:382[353/3].
3) - صحيح بخارى [1600/4، ح 4145]؛ صحيح مسلم [517/5، ح 3، كتاب تفسير].
4) - در ص 64-67 از اين كتاب.
5) - تفسير ابن كثير 2:14.
6) - نگاه كن به كتاب وى: ما نزل من القرآن في عليّ [ص 56].
7) - شواهد التنزيل [201/1، ح 211].
8) - الدرّ المنثور 2:259[19/3].
9) - المناقب: 80 و 94 [ص 135، ح 52؛ و ص 156، ح 184].
10) - الدرّ المنثور 2:259[19/3].
وافراد فراوان ديگرى كه به نزول آيۀ إكمال در روز غدير دربارۀ ولايت على ابن ابى طالب عليه السلام، تصريح كردهاند(1).
با اين همه، شگفتا كه آلوسى در «روح المعاني»(2)گفته است:
شيعه از ابو سعيد خُدرى روايت كرده است كه اين آيه پس از سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على كرّم اللّه وجهه در غدير خم: «من كنتُ مولاه فهذا عليٌّ مولاه» نازل شده است. پس از نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «اللّه اكبر على إكمال الدين، و إتمام النعمة، و رضا الربّ برسالتي، و ولاية عليّ - كرّم اللّه وجهه - بعدي» [اللّه اكبر بر كامل شدن دين، و تمام شدن نعمت، و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت عليّ پس از من]. و مخفى نماند كه اين از بافتههاى شيعه است، و پيش از هر چيزى، ركيك بودن خبر بر دروغ بودن آن گواهى مىدهد.
ما احتمال نمىدهيم كه آلوسى بر طريقهاى حديث و راويان آن دست نيافته باشد و جهل قبيح وى سبب شده باشد كه روايت را تنها به شيعه نسبت بدهد، بلكه انگيزههاى درونى وى، سببِ پنهان كردن اين حقيقت روشن و هياهوى وى شده است. و او گمان نمىكرد كه در آينده كسى كه از كتابها و روايات اهل سنّت آگاهى دارد، وى را پاى ميز محاكمه بكشد.
آيا كسى هست كه از اين شخص بپرسد، چرا روايت را تنها به شيعه اختصاص دادى، در حالى كه امامان حديث و رهبران تفسير و حاملان تاريخ از غير شيعه نيز آن را روايت كردهاند؟!
سپس بپرسد كه چرا سند حديث را به ابو سعيد منحصر كردى در حالى كه ابو هريره و جابر بن عبداللّه و مجاهد و امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز آن را روايت كردهاند؟!
آنگاه بپرسد كه به چه دليل حديث را ركيك دانسته و آن را گواه بر دروغپردازى شيعه قرار دادى؟! آيا ركاكت در لفظ آن است؟ درحالى كه لفظ آن، بسان ديگر احاديثِ نقل شده است و از هر گونه پيچيدگى و ضعف اُسلوب و تكلّف در بيان يا تنافر در تركيب [رمندگى واژه ها] تهى است و بر اساس قواعد عربى مىباشد.
و يا ركاكت، در معناى آن وجود دارد؟ درحالى كه در معناى آن نيز هيچ گونه ركاكتى وجود ندارد.
مگر اينكه آلوسى بگويد: هر آنچه كه در فضيلت امير المؤمنين عليه السلام روايت مىشود و هر فضيلتى كه به وى نسبت داده مىشود، همگى به جهت اينكه فضيلت او را بيان مىكنند، ركيك هستند! و اين ديدگاه، همان ديدگاه ناصبى بودن [و دشمنى ورزيدن با على عليه السلام] است كه شخص را در گودال هلاكت فرو مىبرد.
(كَلاّ إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ * فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ * وَ ما يَذْكُرُونَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اَللّهُ )(3)
[چنين نيست كه آنها مىگويند، آن (قرآن) يك تذكّر و يادآورى است! * هر كس بخواهد از آن پند مىگيرد؛ و هيچ كس پند نمىگيرد مگر اينكه خدا بخواهد].
از جمله آياتى كه پس از نصّ غدير نازل شده، اين آيه از سورۀ معارج است:
(سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ * مِنَ اَللّهِ ذِي اَلْمَعارِجِ )(4)[تقاضا كنندهاى تقاضاى عذابى كرد كه
واقع شد! * اين عذاب مخصوص كافران است، و هيچ كس نمىتواند آن را دفع كند، * از سوى خداوند صاحب فضائل ومواهب است].
شيعه به نزول اين آيه دربارۀ امير مؤمنان عليه السلام باور دارد، و در كتابهاى تفسير و حديث براى گروه زيادى از اهل سنّت نيز اثبات شده است.
مرحوم علّامه رحمه الله در الغدير(1)(29) نفر از علماى اهل سنّت را برشمرده است؛ از آن جمله است:
1 - حافظ ابو عُبيد هروى، متوفّاى (223، 224) در مكّه.
وى در كتاب تفسير خود «غريب القرآن» روايت كرده است: «آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنچه را مىبايد، تبليغ كرد و خبر آن در مناطق گوناگون پيچيد، جابر(2)بن نضر بن حارث بن كلدۀ عبدرى نزد حضرت آمد و گفت: از جانب خداوند ما را به شهادت بر وحدانيّتِ خداوند و رسالتِ خود و نماز و روزه و حجّ و زكات، فرمان دادى، و ما پذيرفتيم، ولى به اين مقدار بسنده نكردى تا اينكه بازوى پسر عمويت را گرفتى و وى را بر ما برترى بخشيدى و گفتى: «من كنت مولاه فعلىٌ مولاه» ، آيا اين گفته از تو است يا از جانب خداوند؟ پيامبر فرمود: «والّذي لا إله إلّاهو إنّ هذا من اللّه» [سوگند به خداوند يگانه كه اين سخن از جانب اوست].
آنگاه جابر به سوى مركب خود رفت و با خود مىگفت: خدايا اگر آنچه محمّد مىگويد، حقّ است، پس بر ما از آسمان سنگ ببار يا ما را به عذابى سخت گرفتار كن!
هنوز به مركب خود نرسيده بود كه خداوند سنگى از آسمان بر سرش فرو آورده و از دُبُرش خارج شد و وى را به هلاكت رساند و اين آيه را نازل كرد: (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ )(3)[تقاضاكنندهاى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد].
2 - ابوبكر يحيى قرطبى(4)، متوفّاى (567).
(وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ما عَلَى اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاغُ اَلْمُبِينُ )(5)
[اگر شما (مرا) تكذيب كنيد (جاى تعجب نيست)، امّتهايى پيش از شما نيز (پيامبرانشان را) تكذيب كردند؛ وظيفۀ فرستادۀ (خدا) جز ابلاغ آشكار نيست].
دوست و دشمنى كه به نقل اين حديث اشكالى متوّجه كرده باشد، نيافتيم؛ هر كسى كه رجال ثقۀ اين حديث را مشاهده كرده در برابر آن سر تعظيم فرود آورده است، به جز ابن تيميّه(6)در «منهاج السنّة»(7)كه در إبطال اين حديث،
1) - [الغدير 460/1-471].
2) - در روايت ثعلبى كه علما بر نقل آن اجماع دارند نام او «حارث بن نعمان فِهْرى» نقل شده است. و بعيد نيست كه نام جابر بن نضر كه در اين روايتآمده، درست باشد؛ زيرا در روز جنگ بدر، امير المؤمنين عليه السلام به فرمان رسول خدا، «نضر» پدر جابر را كه اسير شده بود به قتل صبر كشت (با قطع دست و پا زجركش كرد)، و مردم در آن روزگار تازه از كفر خارج شده بودند [و هنوز رسوبات آداب جاهليّت و كفر در ميان آنها رايج بود] از اين رو براساس انتقامهاى مرسوم جاهلى، آتش كينهها ميان آنها بر افروخته بود.
3) - معارج: 1.
4) - الجامع لأحكام القرآن [181/18].
5) - عنكبوت: 18.
6) - ابن تيميّه بر انكار ضروريّات عادت، و بر ايراد و نقد بر مسلمين و كافر شمردن و گمراه دانستن آنها جرأت دارد؛ از اين رو از آغاز ظهور سخنان خلافاجماع وى تاكنون، علماى بزرگ اهل سنّت وى را هدف تيرهاى جرح و نقد خويش قرار دادهاند. براى آشكار شدن اين مطلب، سخن شوكانى در كتاب البدر الطالع 2:260 [شمارۀ 515] بس است: «محمّد بخارى حنفى - متوفّاى (841) - به بدعت گزار بودن و سپس تكفير وى تصريح كرده است. وى در مجلس خود گفته است: هر كسى كه به ابن تيميّه لقب شيخ الاسلام بدهد، بدين وسيله كافر خواهد شد».
7) - منهاج السنّة 4:13.
وجوهى را كه از عيوب و بيمارىهاى درونى وى خبر مىدهد، برشمرده است. و اين روش، عادت وى در هر مسألهاى است كه هنگام معارضه و مخالفت با فرقههاى گوناگون مسلمين، در آن اظهار مهارت مىكند. ما شبهات وى را به اختصار ذكر كرده و پاسخ مىدهيم:
شبهۀ نخست: از يك سو به اجماع، داستان غدير در بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجّة الوداع رخ داده است، و از سوى ديگر در حديثى آمده است: چون داستان غدير در مناطق گوناگون منتشر شد، حارث(1)نزد پيامبر آمد، و او در مكّه در سرزمين أبطح بوده است [پس براساس اين روايت، داستان سائل در مكّه رخ داده است] در حالى كه طبع حال اقتضا مىكند كه اين ماجرا در مدينه رخ داده باشد؛ پس سازندۀ روايت [داستان سائل] به تاريخ داستان غدير جاهل بوده است.
پاسخ: اوّل: در روايت حلبى در «سيره»(2)، وسبط بن جوزى در «تذكره»(3)، و شيخ محمّد صدر العالم در «معارج العُلى» آمده است: آمدن سائل در مسجد بوده است [البتّه اين سخن در صورتى پاسخ شبهۀ ياد شده است كه مراد از مسجد، مسجد مدينه باشد]. حلبى نيز تصريح كرده كه آمدن سائل در مدينه بوده است. لكن اين سخنان از ابن تيميّه پنهان مانده و در ردّ جازمانۀ روايت، شتاب كرده است.
دوّم: چشم پوشى اين شخص از حقايق لغوى، يا تعصّب كوركورانۀ وى كه ميان او و حقايق، پردههاى ظلمانى افكنده است، او را در اين گرداب فرو برده است؛ از اين رو پنداشته است كه واژۀ «أبطح» به پيرامون مكّه اختصاص دارد. در حالى كه اگر به كتابهاى حديث و لغتنامهها و كتابهاى ويژۀ شناسايى أماكن و كتابهاى ادبيات(4)مراجعه مىكرد، متوجّه مىشد كه نگارندگان اين كتابها تصريح كردهاند كه: واژۀ «أبطح» هر مسير سيلى است كه داراى سنگريزه و شن باشد.
آنگاه در مقام اشاره به برخى مصاديق، «بطحاء مكّه» را برشمردهاند.
و مىفهميد كه واژۀ «بطحاء» بر هر مسير سيلى كه داراى ويژگى ياد شده باشد، گفته مىشود و هيچ مانعى ندارد كه در اطراف ديگر مناطق و پيرامون ديگر بيابانها نيز، «أبطح» وجود داشته باشد.
شبهۀ دوّم: به اتّفاق اهل علم، سورۀ معارج مكّى است؛ از اين رو ده سال يا بيشتر، پيش از واقعۀ غدير نازل شده است.
پاسخ: قدر مسلّم از اجماع ياد شده اين است كه مجموع سوره، مكّى است نه اينكه همۀ آياتش مكّى باشد؛ از اين رو ممكن است كه خصوص اين آيه مدنى باشد. و در بسيارى از سورههاى ديگر نيز مشابه اين وجود دارد.
شبهۀ سوم: اين آيه به سبب آنچه كه مشركان در مكّه گفته بودند نازل شده است، و در آنجا به بركت وجود پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان آنها، عذاب بر آنها نازل نشده است؛ چرا كه خداوند مىفرمايد: (وَ ما كانَ اَللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اَللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ )(5)[ولى (اى پيامبر)! تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد؛ و (نيز) تا استغفار مىكنند، خدا عذابشان نمىكند].].
1) - حارث بن نعمان فهرى؛ نگاه كن به پانوشت دوم ص 71.
2) - السيرة الحلبيّة [274/3].
3) - تذكرة الخواصّ [ص 30].
4) - نگاه كن: صحيح بخارى 1:181[556/2، ح 1459]؛ و 1:175[183/1، ح 470]؛ صحيح مسلم 1:382[154/3، ح 430 و 432، كتابالحجّ]؛ و 1:382[155/3، ح 433، كتاب الحجّ]؛ و 2:213 و 215 و 222؛ [معجم البلدان 444/1، و 446 و 450]؛ لسان العرب 3:236[428/1]؛ صحاح اللغة، جوهرى [356/1]؛ شرح ديوان أمير المؤمنين عليه السلام، اثر ميبذى: [ص 197]؛ ديوان شريف رضى: 191 و 194 و 198 و 205 [274/1 و 250 و 255 و 256].
5) - أنفال: 33 [مىتوان گفت كه آيه، دربارۀ مسلمان گناه كار است، ليكن كسى كه مرتدّ شده و بر پيامبر صلى الله عليه و آله دروغ بسته و به منظور هماورد خواهى (تحدّى) وكوچك شمردن مطلب، درخواست عذاب كرده، بر خداوند است كه در عذابش شتاب كند].
پاسخ: هيچ ملازمهاى ميان نازل نشدن عذاب بر مشركان در مكّه، و نازل نشدن عذاب بر اين مرد در داستان مورد بحث وجود ندارد؛ زيرا افعال خداوند بر اساس حكمتها تغيير مىيابد؛ از آنجا كه خداوند مىدانسته كه برخى از مشركان مكّه مسلمان خواهند شد يا از صُلب آنها فرزندانى به وجود خواهد آمد، آنها را عذاب نكرده است، و گرنه بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله به هدف مورد نظر نمىرسيد.
و از آنجا كه خداوند سبحان اين حكمت را در اين شخصى كه با آن سخن خود از اين هدايت به ضلالت پيشين برگشته، مشاهده نكرده است - چنانكه نوح عليه السلام همين ويژگى را در قوم خود يافته و گفته است: (إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلاّ فاجِراً كَفّاراً )(1)[چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مىكنند و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمىآورند!] - ريشۀ فساد وى را با عذاب مورد تمنّايش بركنده است.
و وجود پيامبر صلى الله عليه و آله رحمتى است كه از امّت اسلامى عذاب را دور مىكند، ليكن رحمت كامل آن است كه موانعِ حركت از راه روشن و وسيع اسلام برداشته شود؛ و بدين جهت خداوند سبحان آن شخص خبيث را به دليل مخالفتش با امر خلافتِ تثبيت شدۀ از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله، ريشه كن كرد و از مسير راه برداشت. چنانكه حضرت در جنگها و غزواتش ريشههاى فساد و گمراهى را با شمشير برندۀ خويش بر مىكند، و كسانى را كه سركشى كرده و اميدى به ايمان آوردنشان نداشت، نفرين مىكرد و دعايش مستجاب مىشد:
در «صحيح مسلم»(2)به سند خود از ابن مسعود روايت شده است: چون كه قريش كار را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله دشوار ساخته و عصيان و نافرمانى كرده و در اسلام آوردن كُندى كردند، فرمود: «أللّهمّ أعنّي عليهم بسَبْعٍ كسَبْع يوسف» [خداوندا مرا بر آنان با هفت (سال قحطى) مانند هفت (سال قحطى) يوسف يارى كن].
پس خشكسالى گريبانگير آنان شده و همه چيز كمياب شد تا به آنجا كه لاشۀ گنديده و مردار مىخوردند، تا به حدّى كه يكى از آنها از شدّت گرسنگى ميان خود و آسمان، بخار و دودى مشاهد كرد و آيۀ: (فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِي اَلسَّماءُ بِدُخانٍ مُبِينٍ )(3)[پس منتظر روزى باش كه آسمان دود آشكارى پديد آورد...] به همين داستان اشاره دارد. اين داستان را بخارى(4)نيز روايت كرده است.
ودر كتاب «إصابه»(5)به نقل از بيهقى(6)از طريق مالك بن دينار روايت شده است: هند بن خديجه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: روزى پيامبر صلى الله عليه و آله از كنار حَكَم [حكَمَ بن أبي العاص بن اُميّه، پدر مروان] مىگذشت كه حَكَم با انگشت خود به پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مىكرد [مسخرگى مىكرد]، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله او را به اين حالت ديد فرمود: «أللّهمّ اجعله وزغاً» [خدايا او را به رعشه و لرزۀ بدن گرفتار كن]. در اين هنگام بود كه روى زانوهايش آهسته به جلو خزيد [و به لرزش و رعشۀ بدن گرفتار آمد و نفرين رسول خدا كارگر شد].
شبهۀ چهارم: اگر اين داستان درست بود، نشانهاى [بر عظمت و قدرت خداوند] بسان داستان اصحاب فيل بود و مانند داستان اصحاب فيل، انگيزههاى فراوانى بر نقلش وجود مىداشت. و از آنجا كه نويسندگان كتابهاى روايى و].
تفسير، و سيره نويسان و مانند آنها اين داستان را به كلّى نقل نكردهاند - به جز اين سندِ غير قابل قبول - معلوم مىشود كه داستانى دروغ و بىاساس است.
پاسخ: مقايسه كردن اين داستان - كه داستانى شخصى بوده و نبود آن خَلَئى در جامعه ايجاد نمىكند، و در پس آن اهداف فراوانى براى پنهان كردنش وجود دارد، آن گونه كه خودِ نصِ غدير را به دست فراموشى سپردند - به واقعۀ اصحاب فيل - حادثۀ بزرگى كه جزء معجزات نبوى شمرده شده، و در آن، گروه فراوانى در برابر ديد جهانيان نابود شدند، و گروهى نيز كه برترين امّتها بودند نجات يافته و مقدّساتشان پابرجا ماند، همچنين خانهاى كه محلّ طواف امّتها و مقصد حُجّاج كه در آن روزگار بزرگترين مظهر از مظاهر پروردگار بوده، محفوظ مانده است - در فراوان بودن انگيزههاى نقل آن، گزافه گويى آشكار است؛ زيرا به حكم ضرورت، انگيزهها در داستان نخست، به مراتب كمتر از انگيزهها در داستان دوم است. چنانكه اين تفاوت را ميان معجزههاى پيامبر آشكارا مىتوان مشاهده كرد؛ برخى معجزات تنها با خبرهاى واحد نقل شدهاند، برخى از حدّ تواتر گذشتهاند، وبرخى نيز ميان مسلمانها اتّفاقى هستند، بدون اينكه نياز به سند داشته باشد. منشأ اين گونه اختلافها، تفاوتِ عظمت معجزات يا امور همراه با آنها بوده است.
و امّا ادّعاى ابن تيميّه مبنى بر اينكه طبقات نويسندگان، نامى از اين حديث نبردهاند، گزافهاى ديگر است؛ زيرا گفتيم كه نويسندگان اعم از ائمّۀ علم، اهل تفسير، حافظان حديث، وناقلان تاريخ كه در كتابها فضايل بىشمارى براى آنها گرد آورى شده و علماى فراوانى از آنها تعريف كردهاند، اين حديث را روايت كرداند.
و تا كنون براى من مراد وى از عبارت: «هذا الإسناد المنكر» [اين سند نامأنوس و ناشناخته] روشن نشده است؛ زيرا اين حديث تنها به صحابى بزرگ حذيفة بن يمان(1)، و سفيان بن عُيَيْنه - كه امامت وى در علم و حديث و تفسير، و نيز ثقه بودن او در روايت معروف است(2)- ختم مىشود.
ليكن ابن تيميّه سند اين حديث را مُنكَر دانسته و متن آن را مورد مناقشه قرار داده است؛ چرا كه هيچ يك با روش فاسد و ويژگىهاى ناهنجار وى همخوانى ندارد.
شبهۀ پنجم: از اين حديث بر مىآيد كه حارث ياد شده، به خاطر اقرار به اصول پنجگانۀ اسلام مسلمان بوده است، و ضرورى است كه هيچ مسلمانى در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله عذاب نشده است.
پاسخ: اين حديث همان گونه كه مسلمان بودن وى را اثبات مىكند، ارتداد وى را نيز به جهت ردّ سخن پيامبر صلى الله عليه و آله و تشكيك در آنچه كه از سوى خداوند به آن خبر داده، اثبات مىكند، و عذاب الهى در حين مسلمان بودن بر وى نازل نشده، بلكه پس از كفر و ارتداد بدان مبتلا شده است؛ چرا كه وى پس از شنيدن سخن پيامبر، در نبوّت حضرت شكّ كرد.
علاوه بر آنكه در ميان مسلمانها نيز كسانى بودهاند كه به جهت تجرّى بر صاحب رسالت، مبتلا به عذاب الهى شدهاند، كه به حديث آن در پاسخ شبهۀ سوم اشاره شد. و مسلم در «صحيح»(3)خود از سلمة بن أكوع روايت كرده است:
مردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله با دست چپ غذا مىخورد و پيامبر صلى الله عليه و آله به وى فرمودند: «كُل بيمينك» [با دست راست غذا بخور].].
پاسخ داد: نمىتوانم. [پيامبر او را نفرين كرد و] فرمود: «لا اسْتَطَعْتَ» [هرگز نتوانى]، و [چون با پيامبر لجبازى كرد] از آن پس ديگر دست راستش را نتوانست به طرف دهانش بالا ببرد.
شبهۀ ششم: حارث بن نعمان در بين صحابه شناخته شده نيست، و ابن عبد البرّ در «استيعاب»، و نيز ابن منده، و ابو نعيم اصفهانى، و ابوموسى، در تأليفات خود پيرامون نامهاى صحابه، از وى نام نبردهاند؛ از اين رو وجود چنين كسى مشكوك بوده و براى ما مسلّم نيست.
پاسخ: كتابهاى نگاشته شدۀ پيرامون صحابه، عهده دار ذكر نام تمام آنها نمىباشند؛ هر نويسندهاى بر اساس توان و اطّلاع خود برخى از آنها را گرد آورى كرده است، آنگاه نويسندگان بعدى بر اثر جست وجو در لابه لاى كتابها و آثار بر نامهاى جديدى دست يافتهاند و بر آنها افزودهاند(1)از اين رو انكار يك شخص به مجرّد نبودن نام وى در چنين كتابهايى، خارج از انصاف و به دور از قوانين بحث و مناظره است.
علاوه بر آنكه به احتمال زياد، نويسندگانِ كتابهاى پيرامون صحابه، به جهت ارتداد اخير وى نامى از او نبردهاند.
(وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اَللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ )(2)
[بعضى از مردم بدون هيچ دانش و هدايت و كتاب روشنگرى، دربارۀ خدا مجادله مىكنند!].0.
از چيزهايى كه حديث غدير را جاودانه و منتشر ساخته است و مفاد آن را تحقّق بخشيده و ثابت نگه داشته، عبارت است از: عيد قرار دادن روز غدير و برپا كردن جشن و سرور در آن، عبادت و راز و نياز در شب آن، و نيز زياد انجام دادن كارهاى خير، و دستگيرى از ضعفا، و توسعۀ بر خود و اهل و عيال، و پوشيدن زينت و لباسهاى نو.
و هر زمان كه جامعۀ دينى به اين حالات توجّه كند، طبعاً به جُست و جوى اسباب آنها و پرس و جو از شئون آنها مىپردازد؛ پيرامون راويان آنها تفحّص مىكند و يا دست كم در اثر شركت در مراسم، به طور اتّفاقى بر ناقلان و راويان اين حادثه اطّلاع مىيابد. و هر سال اين امر موجب تجديد خاطره و توجّه خاصّ گروههاى مختلف جامعه به حادثۀ غدير مىشود و در نتيجه أسناد واقعه به هم پيوسته، و طرق نقل آن حفظ، و متن واقعه براى يكديگر خوانده شده و اخبار آن تكرار مىشود.
آنچه كه براى كاوشگر اين عيد به روشنى آشكار مىشود، دو مطلب است:
مطلب نخست: اين عيد اختصاص به شيعيان ندارد، گر چه آنان به اين عيد علاقۀ ويژهاى دارند، بلكه ديگر فرقههاى مسلمانها نيز با آنان در عيد دانستن اين روز شريكند.
ابو ريحان بيرونى در كتاب «الآثار الباقية عن القرون الخالية»(1)آن را از أعياد اهل اسلام برشمرده است.
و ابن طلحۀ شافعى در كتاب «مطالب السؤول»(2)مىنويسد:
امير المؤمنين عليه السلام در شعر خود از روز غدير خم ياد كرده و اين روز، روز عيد و گردهمايى گرديده است؛ زيرا در اين روز پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امير مؤمنان عليه السلام را به اين جايگاه بلند اختصاص داده و او را بدان مشرّف ساخته است، نه ديگران را.
و نيز مىگويد:
معنايى كه براى واژۀ «مولى» دربارۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله اثباتش ممكن باشد، همان معنا را رسول خدا صلى الله عليه و آله براى على عليه السلام قرار داده و اين، مقامى بس والا و منزلتى بلند و مرتبتى بالاست كه تنها به او نه غير او اختصاص داده است؛ از اين رو، آن روز، عيد و موسم شادمانى دوستداران على عليه السلام گرديده است(3).
و از چندين جاى كتاب «وفيات»(4)ابن خلّكان بر مىآيد كه بر نامگذارى اين روز به عنوان عيد ميان مسلمانان اتّفاق نظر وجود دارد.
و مسعودى پس از ذكر حديث غدير مىگويد:
اولاد على عليه السلام و شيعيان او اين روز را بزرگ مىدارند(5).
ونيز ثعالبى در «ثمار القلوب»(1)پس از شمردن شب غدير از شبهاى بزرگ و مشهورِ نزد امّت اسلام، مىگويد:
شب غدير شبى است كه در فرداى آن، رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم بر بالاى پالان شتران خطبه خواند ودر خطبۀ خويش فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، و عاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله» ؛ از اين رو شيعيان اين شب را بزرگ داشته و در آن به عبادت مىپردازند.
و يكى از دليلهاى عيد بودنِ غدير آن است كه شيخين [ابوبكر و عمر] و زنان پيامبر و ديگر صحابه به دستور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن را به امير مؤمنان على عليه السلام تبريك گفتند، و تبريك گفتن از ويژگيهاى أعياد و شادىها است.
مطلب دوّم: تاريخ برگزارى اين عيد از زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تا كنون است و آغاز آن، روز غدير در حجّة الوداع است؛ آنگاه كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله خلافت امير مؤمنان عليه السلام را اعلام كرد، و جايگاه حكومت او را از جهت دينى و دنيوى بر همگان آشكار ساخت، و مقام بلند دينىاش را براى آنان بيان كرد.
موقعيّت آن روز مشهود (روزى كه بسيارى آن را درك كردند) هر مسلمانى را شاد مىسازد؛ زيرا در اين روز مخزن شريعت، و محلّ تابش احكام نورانى اسلام، بر هر مسلمانى آشكار مىشود. و چه روزى بزرگتر از اين روز؟! روزى كه راه واضح سنّتها آشكار شد، راه هموار بر همگان روشن گشت، دين كامل گرديد، و نعمت تمام شد. و قرآن با صداى بلند اين مطلب را ذكر كرده است [تا بر كسى پوشيده نماند].
از اين رو رسول گرامى صلى الله عليه و آله به تمامى حاضرانِ در آن صحنه كه در ميان آنها شيخين [ابوبكر و عمر]، بزرگان قريش و سران انصار بودند، و نيز به زنان خود، دستور داد تا بر امير مؤمنان عليه السلام وارد شده و آن جايگاه بزرگ را به ايشان به جهت مفتخر شدن به منصب ولايت و مقام امر و نهى در دين خدا، تبريك گويند.
امام محمّد بن جرير طبرى در «كتاب الولاية» حديثى را به سند خود از زيد ابن ارقم نقل كرده كه در پايان آن چنين آمده است كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله اسلام فرمودند:
اى مردم! بگوييد: ما بر اعماق جانمان با تو پيمان مىبنديم، و با زبانهاى خويش با تو ميثاق بسته و دست در دستان تو مىنهيم و قول مىدهيم كه ماجرا را بدون تغيير و تحريف به اولاد و اهل خويش برسانيم و تو را بر اين امر گواه مىگيريم و گواهى خداوند كفايت مىكند.
بگوييد آنچه را به شما گفتم، و به على عليه السلام به عنوان امير مؤمنان تبريك بگوييد و بگوييد: (اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِي هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اَللّهُ )(2)[ستايش مخصوص خداوندى است كه ما را به اين (همه نعمتها) رهنمون شد؛ و اگر خدا ما را هدايت نكرده بود، ما (به اينها) راه نمىيافتيم].
همانا خداوند هر صدا و خيانت هر خائنى را مىداند؛ (فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اَللّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً )(3)[پس هر كس پيمانشكنى كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است؛ و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند، بزودى پاداش عظيمى به او خواهد داد].
بگوييد آنچه را كه موجب خوشنودى خداوند از شماست؛ پس (إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ اَللّهَ غَنِيٌّ عَنْكُمْ )(1)[اگر كفران كنيد، خداوند از شما بىنياز است].
زيد ابن أرقم مىگويد: در اين هنگام مردم هم صدا با هم گفتند: آرى شنيديم، و امر خدا و رسولش را با جان و دل اطاعت مىكنيم. و از جمله اوّلين كسانى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام بيعت كردند، ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير و بقيّۀ مهاجرين و انصار و سپس ساير مردم بودند. و اين بيعت ادامه داشت تا ظهر كه پيامبر نماز ظهرين را در يك وقت خواند، و سپس بيعت تا شب ادامه داشت تا اينكه نماز مغرب و عشاء را در يك وقت خواند و همچنان بيعت و دست دادن تا سه روز ادامه پيدا كرد.
مورّخ ابن خاوند شاه نگارندۀ كتاب «روضة الصفا»(2)پس از ذكر حديث غدير در كتابش مىگويد: سپس رسول خدا در خيمهاى كه مختص به او بود، نشست و به امير مؤمنان على عليه السلام دستور داد تا در خيمۀ ديگرى بنشيند و به همۀ حاضران امر كرد تا به امير مؤمنان در خيمهاش تبريك بگويند و چون تبريك گفتن مردم به پايان رسيد، پيامبر به زنان خويش امر فرمود تا به سوى على عليه السلام رفته و به او تبريك گويند و آنان چنين كردند و از جملۀ صحابه كه به او تبريك گفت، عمر بن خطّاب بود كه گفت: «هنيئاً لك يا ابن أبي طالب أصبحتَ مولاي ومولى جميع المؤمنين والمؤمنات» [مبارك باد بر تو اى پسر ابى طالب كه مولاى من و مولاى تمام مردان و زنان مؤمن گرديدى]. خصوص تبريك گفتن شيخين [ابوبكر و عمر] را عدّۀ زيادى از بزرگان حديث، تفسير و تاريخ از رجال اهل سنّت كه نمىتوان آنان را دست كم گرفت، نقل كردهاند. گروهى آن را از باب ارسال مسلّم، مرسلاً(3)نقل كرده و گروهى ديگر آن را با اسناد صحيح كه رجال ناقل آن همگى ثقه هستند، نقل كردهاند كه اسناد آن در نهايت به افراد مختلفى از صحابۀ پيامبر صلى الله عليه و آله مانند: ابن عبّاس، ابوهريره، براء بن عازب و زيد بن أرقم، مىرسد.
مرحوم علّامه امينى رحمه الله در كتاب الغدير(4)نام (60) نفر از كسانى را كه تبريك گفتن شيخين را روايت كردهاند، برشمرده، كه از آن جمله است:
1 - احمد بن حنبل پيشواى حنابله، متوفّاى (241)(5).
2 - حافظ ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى، متوفّاى (310)، در كتاب تفسيرش(6).
3 - حجّة الإسلام ابو حامد غزالى، متوفّاى (505)(7).
4 - ابو الفتح أشعرى شهرستانى، متوفّاى (548)(8).
5 - فخر الدين رازى شافعى، متوفّاى (606)(9).
6 - جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911)(10).ت.
1) - زمر: 7.
2) - تاريخ روضة الصفاء، جزء دوم از مج 1:173[541/2]؛ عبدالرحمن دهلوى در مرآة الأسرار وديگران بر اين كتاب اعتماد كرده واز آن مطالبى نقل كردهاند.
3) - [يعنى آن را مطلبى مسلّم وقطعى دانسته و از اين رو مرسله و بدون سند ذكر كردهاند؛ و اين بدان معناست كه اين حديث مسلّماً از پيامبر صادر شدهاست و نياز به بررسى سند ندارد].
4) - [الغدير 510/1-527].
5) - مسند احمد 4:281[355/5، ح 18011].
6) - تفسير طبرى 3:428.
7) - سرّ العالمين: 9 [ص 21].
8) - الملل و النحل، چاپ شدۀ در حاشيۀ الفِصَل ابن حزم 1:220 [الملل والنحل 145/1].
9) - التفسير الكبير 3:636[49/12].
10) - در جمع الجوامع آن را روايت كرده است، آن گونه كه در كنز العمّال 6:397[133/13، ح 36420] آمده است.
همانا اين تبريك به امر رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده، و دست بيعت دادن با بهجت و شادى رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه بوده است؛ چرا كه فرمودند: «الحمد للّهالّذي فضّلنا على جميع العالمين» [حمد خدايى را كه ما را بر تمام جهانيان برترى بخشيد].
علاوه بر نزول آيۀ كريمه در اين روز كه بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى پروردگار از آنچه واقع شده، تصريح دارد.
وطارق بن شهاب از علماى اهل كتاب در مجلس عمر بن خطّاب بر جايگاه اين آيۀ كريمه صحّه گذاشت و گفت:
«لونزلت فينا هذه الآية لاتّخذنا يوم نزولها عيداً» [اگر چنين آيهاى(1)در دين ما نازل مىشد، ما روز نزول آن را عيد مىگرفتيم](2)و در آن مجلس احدى از حاضران منكر سخن او نشد و از عمر اعمالى صادر شد كه گويا اين سخن را پذيرفته و منكر آن نشده است.
تمام اين ها تحقيقاً نشان مىدهد كه اين روز، جايگاه بلند و افتخارآميزى پيدا كرده، بطورى كه موقعيّت آن موجب شادى حضرت ختمى مرتبت و أئمّۀ هُدى عليهم السلام و پيروان مؤمن ايشان گرديده، و ما از عيد گرفتن آن روز، مقصودى جز اين نداريم.
و رسول خدا صلى الله عليه و آله در روايتى كه فرات بن ابراهيم كوفى در قرن سوم به اسنادش از امام صادق عليه السلام از پدرش و ايشان از پدرانش آن را نقل كرده، به اين جايگاه بلند اشاره كرده، آنجا كه مىفرمايد: «قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: «يوم غدير خُمّ أفضل أعياد اُمّتي، وهو اليوم الّذي أمرني اللّه تعالى ذكره بنصب أخي عليّ بن أبي طالب عَلَماً لاُمّتي يهتدون به من بعدي، وهو اليوم الّذي أكمل اللّه فيه الدين وأتمَّ على اُمّتي فيه النعمة، ورضيَ لهم الإسلام ديناً»(3)» [روز غدير خم از بهترين اعياد امّت من است، و آن روزى است كه در آن خداوند - كه نامش بلند است - به من فرمان داد كه برادرم على بن ابى طالب را به عنوان پيشوا بر امّتم نصب نمايم تا پس از من بواسطه او هدايت شوند. و آن روزى است كه خداوند در آن، دين را كامل، و نعمت خويش را بر امّت من تمام كرد، و آيين اسلام را براى آنان پسنديد].
پس از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نيز امير مؤمنان عليه السلام به پيروى از ايشان اين روز را به عنوان عيد قرار داد، و در سالى كه روز جمعه و غدير در يك روز اتّفاق افتاده بود، به خواندن خطبه پرداخت و در بخشى از آن خطبه فرمود: «إنّ اللّه عزّ وجلّ جمع لكم - معشر المؤمنين - في هذا اليوم عيدين عظيمين كبيرين... عودوا رحمكم اللّه بعد انقضاء مجمعكم بالتوسعة على عيالكم، وبالبرّ بإخوانكم، والشكرللّه عزّ وجلّ على ما منحكم. واجمعوا يجمع اللّه شملكم. وتبارّوا يصل اُلفتكم. وتهادَوا نعمة اللّه كما منّاكم بالثواب فيه على أضعاف الأعياد قبله أو بعده إلّافي مثله. والبرّ فيه يُثمر المال ويزيد في العمر. والتعاطف فيه يقتضي رحمة اللّه وعطفه. وهيّئوا لإخوانكم وعيالكم عن فضله بالجهد من وجودكم، وبما تناله القدرة من استطاعتكم، وأظهروا البِشْر فيما بينكم والسرور في ملاقاتكم...»(4)[اى گروه مؤمنان! همانا خداوند در اين روز دو عيد بزرگ را براى شما جمع كرده است. اين روز را عيد بگيريد، خدا شما را رحمت كند. پس از پراكنده شدنتان به توسعه و گشايش بر خانوادۀ خويش بپردازيد و به برادران دينى خويش
1) - يعنى آيۀ: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...).
2) - ائمّۀ پنجگانۀ حديث، اين داستان را نقل كردهاند: مسلم [در صحيح خود 517/5، ح 3، كتاب التفسير]؛ و مالك؛ و بخارى؛ و ترمذى [در سنن خود 233/5، ح 3043 و 3044]؛ ونسائى [در سنن خود 420/2، ح 3997].
3) - [بحار الأنوار 109/37؛ 110/94؛ بشارة المصطفى/ 49].
4) - مرحوم شيخ طوسى آن را به إسنادش در مصباح المتهجّد: 524 [ص 698] ذكر كرده است.
نيكى كنيد، و شكر خدا را به خاطر آنچه كه بر شما منّت نهاده به جا آوريد، و جمع شويد تا خداوند پراكندگى شما را جمع نمايد. و به يكديگر نيكى كنيد تا مهربانيتان به هم رسيده و تقويت شود. و نعمتهاى خدا را به يكديگر هديه دهيد، همان طور كه خداوند به واسطۀ ثوابهاى زياد در آن بر شما منّت نهاده كه ثواب ها در آن چندين برابر اعياد قبل و بعد آن است، و نيكى در اين روز، سبب زياد شدن مال و طول عمر مىشود و مهربانى به يكديگر در آن، سبب رحمت خداوند و عطوفت او مىشود. و با كوشش خود براى برادران دينى و اهل خويش، هر قدر كه توان داريد از فضايل آن فراهم كنيد و شادى را در ميان خويش و در ملاقات ها نمايان سازيد و با چهرۀ باز يكديگر را ملاقات كنيد...].
همچنين ساير ائمّۀ اطهار عليهم السلام اين روز را عيد گرفته و به تمام مسلمين دستور دادهاند تا اين روز را عيد بگيرند و فضايل اين روز و ثواب نيكى در اين روز را نشر كردهاند. در «تفسير فرات بن ابراهيم كوفى»(1)در سورۀ مائده به اسنادش از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه راوى مىگويد: گفتم: فدايت شوم! آيا براى مسلمين عيدى با فضيلتتر از عيد فطر و عيد قربان و روز جمعه و روز عرفه وجود دارد؟ راوى مىگويد: امام در جواب من فرمودند: «نعم، أفضلها وأعظمها وأشرفها عنداللّه منزلة هو اليوم الّذي أكمل اللّه فيه الدين وأنزل على نبيّه محمّد: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِيناً )...» [بله با فضيلتترين و بزرگترين و اشرف اعياد اسلامى در نزد خداوند، روزى است كه خداوند در آن دين را كامل كرد و آيۀ شريفۀ: «امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين - جاودان - شما پذيرفتم» را بر پيامبر نازل كرد].
مرحوم كلينى(2)در «كافى» از على بن ابراهيم، از پدرش، از قاسم بن يحيى، از جدّش حسن بن راشد، از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه به امام گفتم: فدايت شوم آيا غير از عيدين [عيدفطر و قربان] براى مسلمين عيد ديگرى وجود دارد؟ فرمود: «نعم يا حسن! أعظمها وأشرفها» [بله اى حسن! بزرگترين و اشرف آنها]. گفتم: كدام روز است؟ فرمود:
«يوم نصب أمير المؤمنين عليه السلام عَلَماً للناس» [روز نصب امير المؤمنين به عنوان پيشواى مردم]. گفتم: فدايت شوم چه كارهايى سزاوار است براى ما تا در آن روز به جا آوريم؟ فرمود: «تصوم يا حسن! وتكثر الصلاة على محمّد وآله، وتبرأ إلى اللّه ممّن ظلمهم؛ فإنّ الأنبياء - صلوات اللّه عليهم - كانت تأمر الأوصياء باليوم الّذي كان يُقام فيه الوصيّ أن يُتّخذ عيداً» [اى حسن! در آن روز روزه بگير و بسيار بر پيامبر وآلش صلوات بفرست، و به خدا از كسانى كه بر اهل بيت ظلم كردند، برائت بجوى و بدان كه انبيا - كه درود خدا بر آنان باد - به اوصياى خويش فرمان مىدادند تا روزى را كه وصىّ در آن برپا داشته مىشود عيد بگيرند].
راوى مىگويد: گفتم: براى كسى كه آن روز را روزه بگيرد چه ثوابى است؟ فرمود: «صيام ستّين شهراً»(3)[ثواب روزۀ شصت ماه].
و در روايت ديگر به إسنادش از حسين بن حسن حسينى، از محمّد بن موسى همدانى، از على بن حسّان واسطى، از على بن حسين عبدى(4)از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: «صيام يوم غدير خُمّ يعدل عند اللّه في كلّ عام مئة حجّة ومئة عمرة مبرورات متقبّلات، وهو عيد اللّه الأكبر...» [روزۀ روز غدير خم در هر سال در نزد خداوند برابرى مىكند با صد حجّ و صد عمره كه تماماً با اخلاص انجام شده، و مقبول حقّ واقع شده باشند، و آن روز، عيد بزرگ خداوند است...].].
«ما عشت أراك الدهر عجبا»! [مادامى كه زندگى مىكنى روزگار شگفتىهايى به تو نشان مىدهد!]
نويرى و مقريزى مىگويند:
اين عيد را معزّ الدوله على بن بويه در سال (352) بدعت نهاد. نويرى در «نهاية الأرَب في فنون الأدب»(1)در بيان أعياد اسلامى مىگويد:
عيدى است كه شيعيان بدعت گذاشتهاند و آن را عيد غديرناميدهاند، وسبب آن را مؤاخات [عقد اخوّت] پيامبر اسلام با على بن ابى طالب در روز غدير خم دانستهاند. و روزى كه اين عيد را در آن بدعت نهادهاند، روز هجدهم ذى الحجّه است؛ زيرا مؤاخات در سال دهم هجرت در آن روز واقع شده و آن در حجّة الوداع بوده است.
آنان شبهاى آن عيد را به نماز سپرى كرده و در صبح آن قبل از زوال دو ركعت نماز بجا مىآورند و شعارشان در آن، پوشيدن لباس نو و آزاد كردن بردگان و نيكى به بيگانگان و قربانى كردن است.
و نخستين كسى كه اين عيد را بدعت نهاد، معزّ الدوله ابوالحسن على بن بُوَيْه بود كه ان شاء اللّه جريان آن را در اخبار او در سال (352) بيان خواهيم كرد. پس از بدعت گذارى شيعه و قرار دادن آن به عنوان سنّت، عوامِ اهل سنّت نيز در سال (389) روزى را كه هشت روز بعد از عيد شيعه قرار دارد، به عنوان روز سرور خويش قرار دادند و گفتند: در اين روز پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه ابوبكر صدّيق داخل غار شدند، لذا آنان در اين روز به اظهار زينت و آزين بندى و روشن كردن آتش پرداختند.
و مقريزى در «خطط»(2)مىگويد:
عيد غدير، عيدى مشروع نبوده و احدى از رهبران گذشتۀ امّت كه مقتداى آنها بودند، آن را عيد قرار نداده است. اين عيد اوّلين بار در اسلام در عراق و در زمان حكومت معزّ الدوله على بن بُوَيْه اعلام شد و او كسى بود كه آن را در سال (352) بدعت نهاد، و در پى آن شيعه از آن زمان به بعد، آن روز را عيد قرار داد.
چه مىتوان گفت دربارۀ مورّخى كه از تاريخ شيعه مىنويسد، قبل از آن كه به حقيقت آن آگاه گردد، يا اينكه او به واقعيت آگاه بوده لكن هنگام نوشتن آن را فراموش كرده، و يا براساس نقشۀ از پيش تعيين شده [لأمر دبّر بليل] از واقعيّت چشم پوشى كرده است، يا اينكه او در حالى كه نمىداند چه مىگويد سخن مىراند، و يا دستكم نسبت به گفتۀ خويش بىمبالات است. آيا اين مسعودى متوفّاى (346) نيست كه در «التنبيه والأشراف»(3)مىگويد: «فرزندان على عليه السلام و شيعيان او اين روز را پاس مىدارند»؟ و آيا كلينى راوى حديث غدير در «كافى»(4)متوفّاى سال (329) نيست؟ و قبل از او فرات بن ابراهيم كوفى مفسّر قرار دارد كه راوى حديث ديگرى در كتاب تفسيرش(5)- كه نزد ما موجود است - مىباشد، وى در طبقۀ مشايخ ثقة الاسلام كلينى است. و پر واضح است كه اين كتاب ها از جهت تاريخى قبل از آنچه كه نويرى و مقريزى (سال 352) ادّعا كردهاند، تأليف شدهاند.].
و آيا اين فيّاض بن محمّد بن عمر طوسى نيست كه از عيد غدير در سال (259) خبر داده و گفته است: شاهد بوده كه امام رضا عليه السلام متوفّاى سال (203) اين روز را عيد گرفته است و فضيلت و قدمت آن را بيان مىكرده و آن را از پدرانش و ايشان نيز از امير مؤمنان نقل كردهاند.
و امام صادق عليه السلام متوفّاى سال (148) اين عيد را به اصحابش تعليم كرده و از سنّتهاى انبيا كه روز نصب جانشين خويش را عيد قرار مىدادند، به آنها خبر داده است. همانند عادت پادشاهان و اُمرا كه روزهايى را كه در آن تخت پادشاهى برپا مىشده، جشن مىگيرند. امامان دين عليهم السلام نيز از زمانهاى قديم شيعيان خويش را به اعمال نيك و دعاهاى مخصوص اين روز و أعمال و طاعات ويژه آن، دستور مىدادند.
اين، حقيقت عيد غدير است، لكن اين دو فرد خواستهاند بر شيعه طعن بزنند، و از اين رو آن سَلَف صالح را انكار كرده و آن را بدعت منسوب به معزّ الدوله قرار دادهاند.
(فَوَقَعَ اَلْحَقُّ وَ بَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * فَغُلِبُوا هُنالِكَ وَ اِنْقَلَبُوا صاغِرِينَ )(1)
[(در اين هنگام)، حقّ آشكار شد؛ و آنچه آنها ساخته بودند، باطل گشت * و در آنجا (همگى) مغلوب شدند؛ وخوار و كوچك گشتند].
دانستيم كه در روز غدير صاحب خلافت بزرگ براى پادشاهى اسلامى تعيين شد، و به ولايت عهدى پيامبر رسيد، و بدين جهت سزاوار بود بنابر رسم شاهان و اُمرا تاجگذارى شود. ولى چون تاج هايى كه از طلا و جواهرات ساخته مىشد، از رسوم و مختصّات پادشاهان ايران بود، و در بين عرب بدلى از آنها جز عمّامهها نبود، و عمّامهها را جز بزرگان و أشراف نمىپوشيدند - و بدين جهت از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «العمائم تيجان العرب» [عمامهها تاجهاى عرب هستند]. اين روايت را قضاعى و ديلمى نقل كردهاند، و سيوطى در «جامع صغير»(2)آن را روايت صحيح دانسته، و ابن أثير نيز آن را در «نهايه»(3)آورده است - بر اين اساس رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين روز بر سر مبارك على عليه السلام عمّامه گذاشت و اين به نحوى بيانگر عظمت و جلال او بود؛ لذا در آن جمع بزرگ با دست مبارك خويش با عمّامه خود كه «سحاب» نام داشت، برسر او تاج گذاشت.
و در اين كار اشارهاى است به اين كه كسى كه با اين عمّامه تاج گذارى شده، براى مقامى مانند مقام پيامبر صلى الله عليه و آله مهيّا شده است، جز اين كه او مبلّغ دين پيامبر بوده و پس از وى جانشين او است.
در «كنز العّمال»(4)از على عليه السلام روايت شده است: «عمّمني رسول اللّه صلى الله عليه و آله يوم غدير خُمّ بعمامة، فسدلها خلفي» [پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم بر سر من عمّامهاى گذاشت و يك سر آن را به پشت من انداخت]. و در لفظى ديگر: «فسدل طرفها على منكبي» [يك سر آن را بر دوش من افكند]. سپس فرمود: «إنّ اللّه أمدَّني يوم بدر وحنين بملائكة يعتمّون هذه العمّة» [همانا خداوند مرا در جنگ بدر و حنين توسّط فرشتگانى كه اين عمّامه را بر سر داشتند، يارى فرمود]. و فرمود: «إنّ العمامة حاجزةٌ بين الكفر والايمان» [عمّامه مانع و مرزى است بين كفر و ايمان].
و حافظ ديلمى از ابن عبّاس نقل كرده است: آن گاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را با سحاب(1)عمّامه گذارى كرد به او فرمود: «يا عليُّ العمائم تيجان العرب»(2). [اى على عمّامهها تاجهاى عرب هستند].
فايده: ابوالحسين ملطى(3)در «التنبيه و الردّ»(4)مىگويد:
سخن آنها - يعنى رافضىها -: «على در سحاب [ابر] است» برگرفتۀ از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام است آنگاه كه نزد پيامبر آمد در حالى كه عمّامۀ پيامبر را كه «سحاب» خوانده مىشد بر سر نهاده بود:
«قد أقبل عليّ في السحاب» [على در سحاب آمد]؛ يعنى در آن عمّامهاى كه سحاب نام داشت آمد، ولى آنان اين سخن را به گونهاى غير از آنچه كه مقصود بوده، تأويل كردهاند.
و حلبى در كتاب «سيره»(5)مىگويد:
پيامبر صلى الله عليه و آله عمّامهاى داشت كه سحاب ناميده مىشد و آن را به على بن ابى طالب - كرّم اللّه وجهه - پوشاند.
و گاهى على - كرّم اللّه وجهه - آن را مىپوشيد و بر پيامبر وارد مىشد و حضرت صلى الله عليه و آله مىفرمود: «أتاكم عليٌ في السحاب» [على در سحاب نزد شما آمد] يعنى در عمّامهاى كه آن را پيامبر به ايشان هديه كرده بود.
امينى مىگويد: اين است معناى آنچه كه به شيعه نسبت مىدهند كه مىگويد: «على در سحاب است»، و بر خلاف ادعاى ملطى هيچ كس از شيعه آن را به غير معنايى كه مقصود بوده، معنا نكرده است، بلكه اهل سنّت اين جمله را به گونهاى ديگر معنا كرده و به شيعه افتراء بستهاند و خداوند به حساب آنها رسيدگى خواهد كرد.
پس روز تاجگذارى، گرامىترين روز در اسلام و بزرگترين عيد دوستداران امير مؤمنان عليه السلام است، هم چنان كه اين روز، زمان برانگيخته شدن كينه و خشم دشمنان اوست.
(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ * ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ * وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ * تَرْهَقُها قَتَرَةٌ )(6).
[چهرههايى در آن روز گشاده و نورانى است * خندان و مسرور است * و صورتهايى در آن روز غبارآلود است * و دود تاريكى آنها را پوشانده است].1.
1) - ابن اثير در نهايه 2:160[345/2] مىگويد: «اسم عمامۀ پيامبر صلى الله عليه و آله سحاب بود».
2) - الفردوس بمأثور الخطاب [78/3، ح 4246].
3) - محمّد بن احمد بن عبد الرحمن ملطى شافعى، متوفّاى (377).
4) - التنبيه والردّ على أهل الأهواء والبِدَع: 26 [ص 19].
5) - السيرة الحلبيّة 3:369[341/3].
6) - عبس: 38-41.
اين بحث را به انگيزۀ نياز به اثبات صحّت حديث غدير و اثبات تواتر آن مطرح نمىكنيم؛ زيرا ذات اين حديث و جوهرۀ قائم به نفس آن از هر گونه بحثى بى نياز است.
با وجود اينكه راويان بسيارى از سندهاى اين حديث، راويان دو كتاب «صحيح مسلم» و «صحيح بخارى» هستند، چه كسى مىتواند صحّت اين حديث را انكار كند؟!
و با توجّه به اينكه هر دور و نزديكى، شاهد اين حادثه بوده و آن را روايت كرده و بيشتر نويسندگان حديث، تاريخ، تفسير، و كلام آن را نگاشتهاند، و برخى نيز دربارۀ آن كتابهاى مستقلّى نوشتهاند، چه معاندى مىتواند اين حديث را كه با صرف نظر از برخى اختلاف واژهها، تواتر لفظى دارد، و در تفاصيلش تواتر معنوى، و در برخى شئونش تواتر اجمالى دارد(1)، ردّ كند؟!
مرحوم علّامه امينى رحمه الله در كتاب الغدير(2)(43) نفر از كسانى كه قائل به صحّت و تواتر اين حديثاند را برشمرده است؛ برخى از آنها از اين قرارند:
1 - حافظ ابو عيسى ترمذى، متوفّاى (279).
وى در كتاب روايى خود پس از ذكر حديث غدير گفته است: «هذا حديث حسن صحيح»(3)[اين روايت، حديثى حَسَن و صحيح است].
2 - حافظ ابن عبد البَرّ قرطبي، متوفّاى (463).
وى در كتاب «استيعاب»(4)پس از ذكر حديث مؤاخاة [برادرى على عليه السلام با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله] و دو حديث ولايت و غدير، گفته است: «هذه كلّها آثارٌ ثابتةٌ» [تمام اين روايات، آثارى ثابت هستند].
1) - [«خبر متواتر»: عبارت است از إخبار جمعى كه - به لحاظ امتناع عادىِ توافق آنها بر دروغ - موجب اطمينان به درستى خبر گردد. خبر متواتر، به متواتر لفظى، معنوى و اجمالى تقسيم مىشود. به خبرى «متواتر لفظى» گفته مىشود كه لفظ يا الفاظ معيّن آن به حدّ تواتر نقل شده باشد؛ مانند حديث ثقلين و حديث غدير. در «متواتر معنوى»، خبر با الفاظى مختلف نقل شده ليكن مضمون و معناى همۀ آنها يكى است؛ اعمّ از آنكه آن معناى واحد، معناى مطابقى الفاظ باشد يا معناى التزامى؛ مثل أخبارى كه دربارۀ شجاعت امير المؤمنين عليه السلام وارد شده است كه الفاظ، گوناگون است ولى از مجموع آنها، معناى واحد كه شجاعت على عليه السلام باشد استفاده مىشود. «متواتر اجمالى» (قدر متيقّن) به خبرى اطلاق مىشود كه با الفاظ و مضامينى گوناگون - بر حسب سعه و ضيق دلالت - نقل شده باشد، به گونهاى كه از مجموع نقلها علم اجمالى به صدور بعضى از آن الفاظ از معصوم عليه السلام حاصل شود؛ مانند اينكه مضمون يك روايت حجّيّت خبر مؤمن، و مضمون روايتى ديگر حجّيّت خبر ثقه، و مضمون روايت سوم حجّيّت خبر عادل باشد، كه از مجموع اين سه مضمون، علم به حجّيّت خبر عادل - به جهت قدر متيقّن بودن آن - حاصل مىشود؛ ر. ك: اصول الفقه، مظفّر 62/2-63؛ اصطلاحات الاُصول، مشكينى/ 142-143؛ فرهنگ فقه فارسى 648/2-649].
2) - [نگاه كن: الغدير 543/1-572].
3) - سنن ترمذى 2:298[519/5، ح 3713].
4) - الاستيعاب 2:373 [قسم سوم/ 1098-1100، شمارۀ 1855].
3 - فقيه ابو الحسن بن مغازلى، شافعى، متوفّاى (483).
وى در كتاب «مناقب»(1)- پس از نقل حديث از استاد خود ابوالقاسم فضل بن محمّد اصفهانى - گفته است:
ابو القاسم بر اين باور است كه اين روايت، حديثى صحيح از رسول خدا صلى الله عليه و آله است، و حدود صد نفر از جمله عشرۀ مبشَّرة آن را روايت كردهاند. و آن، حديثى ثابت است و هيچ اشكالى ندارد. اين فضيلت ويژۀ على عليه السلام است و هيچ كس با وى در آن شريك نيست.
4 - حجّت الاسلام أبو حامد غزالى، متوفّاى (505). وى در كتاب «سرّ العالمين»(2)مىنويسد:
حجّت [برهان و دليل] پرده از رخ خود برداشته است، و همگان بر متن حديث از خطبۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم، اتّفاق نظر دارند. ايشان در بخشى از اين خطبه فرمودهاند: «من كنتُ مولاه فعليّ مولاه» ، و عُمَر [در مقام تبريك به حضرت على عليه السلام] گفته است: بخٍّ بخٍّ [به به، خوشا، آفرين].
5 - ابن ابى الحديد معتزلى، متوفّاى (655). وى در شرح «نهج البلاغه»(3)اين حديث را از روايات همگانى و معروف در فضايل امير مؤمنان عليه السلام برشمرده است.
6 - حافظ ابن حجر عسقلانى، متوفّاى (852). وى در كتاب «فتح الباري»(4)مىگويد:
و امّا حديث «من كنتُ مولاه فعليّ مولاه»، را ترمذى و نسائى روايت كردهاند، و اين حديث جدّاً داراى طُرُق فراوانى است كه ابن عقده در كتابى مستقلّ همۀ آنها را گرد آورده است، و بسيارى از سندهاى آن صحيح و حسن هستند. از امام احمد براى ما نقل شده كه گفته است: براى هيچ يك از صحابه به تعداد فضايل على ابن أبى طالب، فضيلت نقل نشده است.
7 - حافظ جلال الدين سيوطى، شافعى، متوفّاى (911).
وى گفته است: «اين حديث متواتر است». و بسيارى از علماى بعدى، آن را از وى روايت كردهاند.
8 - حافظ شهاب الدين بن حجر هيتمى مكّى، متوفّاى (974)(5).
9 - سيّد محمود آلوسى بغدادى، متوفّاى (1270)(6).
(وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ * وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اَللّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ يَخْرُصُونَ )(7).
[و كلام پروردگار تو، با صدق و عدل، به حدّ تمام رسيد؛ هيچ كس نمىتواند كلمات او را دگرگون سازد؛ و او شنوندۀ داناست. * اگر از بيشتر كسانى كه در روى زمين هستند اطاعت كنى، تو را از راه خدا گمراه مى كنند؛
(زيرا) آنها تنها از گمان پيروى مىنمايند، و تخمين و حدس (واهى) مىزنند].6.
1) - مناقب عليّ بن أبي طالب عليه السلام [ص 27، ح 39].
2) - سرّ العالمين: 9 [ص 21].
3) - شرح نهج البلاغة 2:449[166/9، خطبۀ 154].
4) - فتح الباري 7:61[74/7].
5) - الصواعق المحرقة: 25 و 73 [ص 42 و 43 و 123]؛ شرح متن الهمزيّة في مدح خير البريّة: 221 [ص 245].
6) - روح المعاني 2:249[61/6].
7) - أنعام: 115 و 116.
(وَ أَنِ اُحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اَللّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ )(1)
[و در ميان آنها (اهل كتاب)، طبق آنچه خداوند نازل كرده، داورى كن! و از هوسهاى آنان پيروى مكن!]
در اينجا گروهى ازمردان بزرگ علم، به تواتر حديث اقرار كرده ومنكر آن را سرزنش نمودهاند وقبلاً(2)دانستى كه از اصحاب، كسانى كه اين حديث را نقل كردهاند وما به روايت آنان دسترسى پيدا كرديم، (110) نفر مىباشند. هرگز از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حديثى نخواهيد يافت كه به اين حدّ از يقين و تواتر و ثبوت رسيده باشد.
شمس الدين جزرى در خصوص اثبات تواتر اين روايت، رسالهاى جداگانه نوشته و منكر آن را جاهل دانسته است، وحقّ هم همين است. و فقيه ضياء الدين مقبلى نيز مىگويد: «إن لم يكن معلوماً فما في الدين معلومٌ»(3)[اگر اين حديث (با اين همه مدارك) معلوم نباشد، ديگر در دين چيزى معلوم نخواهد بود].
و بدخشى مىگويد: «حديث صحيح مشهور، ولم يتكلّم في صحّته إلّامتعصِّبٌ جاحد لا اعتبار بقوله»(4)[اين حديث، صحيح و مشهور است، و به جز شخص متعصّب و منكر كه اعتبارى به سخنانش نيست، دربارۀ صحّت آن بحث نمىكند].
ولى در لابهلاى تعصّبات و از پس پردههاى كينه و عقده، انسانهاى پستى وجود دارند كه جدايى از مولاى ما اميرمؤمنان صلوات اللّه عليه آنان را واداشته است كه به هر وسيلهاى شده، با هياهو و جو سازى اين چشمۀ زلال را تيره واين اطمينان را متزلزل نمايند.
از اين رو يكى منكر صدور حديث شده است(5)، به اين بهانه كه على عليه السلام در آن زمان با پيامبر خدا در حجّ نبوده، بلكه در يمن بوده است. و ديگرى صحّت صدر حديث را انكار كرده مىگويد(6): صدر حديث را اكثر راويان نقل نكردهاند.
و سومى ذيل حديث را تضعيف نموده(7)مىگويد: بدون شك ذيل آن دروغ است.
و چهارمى(8)در اصل آن خدشه وارد ساخته ولى دعاى ملحق به آن را معتبر مىداند و مىگويد: فقط احمد بن حنبل آن را نقل كرده است و امّا ديگران فقط اين بخش اخير: «اللّهم والِ من والاه...» از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را نقل نمودهاند.
در حالى كه گفتيم: تواتر و صحّت آن را همه قبول دارند، و علما بدون توجّه به اين سر و صداها، نسبت به اعتبار تمام آن، تصريح كردهاند؛ لذا در اين مسأله اجماع وجود دارد و جاى بحث و جدال براى آنان باقى نگذاشته است.
در اينجا كسى هست: كه يك بار مىگويد: علماى ما آن رانقل نكردهاند(9)، و بار ديگر مىگويد: از طريق روات ثقه نقل نشده، پس صحيح نيست(10). و برخى از مقلّدان متأخّر نيز از او تقليد كرده مىگويند: «محدّثانِ ثقه آن را نقل نكردهاند»(11)، در حالى كه همين فرد در جاى ديگر كتابش مىگويد: اين حديث متواتر است. ما با اين افراد طبق
1) - مائده: 49.2 - در ص 47 از اين كتاب. 3 - [تعليق هداية العقول إلى غاية السؤول 2:30].
4) - نُزُل الأبرار: 21 [ص 54].
5) - طحاوى در [مشكل الآثار 308/2] وديگران آن را نقل كرده و جواب دادهاند.
6) - تفتازانى در مقاصد: 290 [274/5]، و برخى از متأخّران نيز از او تقليد كردهاند.
7) - ابن تيميّه در منهاج السنّة 4:85.
8) - محمّد محسن كشميرى در نجاة المؤمنين.
9) - ابن حزم در المفاضلة بين الصحابة اين سخن را گفته است.
10) - ابن تيميّه در منهاج السنّة 4:86 به نقل از ابن حزم در [الفِصَل 148/4].
11) - هروى نوۀ ميرزا مخدوم بن عبد الباقى در «السهام الثاقبة».
فرمايش خداى سبحان(1)جز با سلام برخورد نمىكنيم. من نمىدانم كه آيا جهل مانع شده كه او علماى اصحابش را نشناسد، يا از صحاح و مسانيد بىاطّلاع باشد؟ يا ثقه بودن اين شخصيتها را قبول ندارد؟
فإن كان لا يدري فتلك مصيبةٌ وإن كان يدري فالمصيبةُ أعظمُ
[اگر نا آگاه است پس اين مصيبتى است، و اگر آگاه است (وچنين سخن مىگويد) پس مصيبت بزرگتر است].
و نيز در ميان آنها كسى هست: كه اين سخن را در دهان خود مىگرداند كه اين حديث را به جز احمد در مسند خود نقل نكرده است(2)و در اين كتاب، روايات صحيح و ضعيف هر دو وجود دارد. گويا اين فرد غير از مسند احمد از ساير آثار اطّلاعى ندارد، و يا تحقيق و پژوهش در اسناد صحيح وقوىِ فراوانِ موجودِ در صحاح، مسانيد، سُنَن و مانند آنها، او را بيدار و آگاه نساخته است. و گويا او از آثارى كه بزرگان در خصوص احمد و مسندش تأليف كردهاند، مطّلع نگشته است. ويا سخن سُبكى در «طبقات»(3)به گوشش نخورده است كه مىگويد: «به راستى احمد مسند را تأليف كرد و آن اصلى از اصول اين امّت است».
و امام حافظ أبوموسى مَدِينى اصفهانى شافعى متوفّاى (581) مىگويد:
مسند امام احمد اصلى سترگ و مرجعى استوار براى اصحاب حديث است. و آن، از روايات فراوان و شنيدههاى بى شمار برگزيده شده است؛ بدين جهت امام و تكيه گاه است و هنگام نزاع و اختلاف، ملجأ و مرجع نزاع كنندگان است.
و براساس نقل «كنز العمّال»(4)، حافظ سيوطى در مقدّمۀ «جمع الجوامع» مىگويد:
همۀ رواياتِ مسند احمد مورد قبول است، و روايات ضعيف آن نيز همچون روايات حَسَن است.
و فرد ديگرى پيدا شده مىگويد(5): «حديث غدير دركتابهاى «صحاح» نقل نشده است». غافل از آنكه ترمذى در «صحيح» خود، و ابن ماجه در «سنن» خود، و دارقطنى با چند طريق، وضياء الدين مقدسى در «المختارة» و... آن را نقل كردهاند.
و از همين جا ارزش كلام فردى كه با استدلال به عدم نقل آن در صحيحين، صحّت آن را خدشه دار مىسازد، معلوم مىشود(6).
و شخص ديگرى(7)نيز آمده و صحّتش را تأييد، و حُسنش را اثبات، و اجماع جمهور اهل سنّت دربارۀ آن را نقل كرده و مىگويد:
چه بسيار حديث صحيح است كه هر دو شيخ [بخارى و مسلم] آن را نقل ننمودهاند.
و ما مىگوييم: حتّى حاكم نيشابورى كتاب قطورى كه حجمش كمتر از صحيحين (صحيح بخارى ومسلم) نيست به نام «مستدرك الصحيحين» نگاشته است، و در موارد بسيارى با رواياتى كه ذهبى در «ملخّص» ذكر كرده، توافق دارد. و شما در شرح حال علما مستدركهاى ديگرى را دربارۀ صحيحين مشاهده مىكنيد.
و حاكم نيشابورى در «مستدرك»(8)مىگويد:
بخارى و مسلم و يا يكى از آن دو، نگفته است كه هر حديثى را كه آن دو نقل نكردهاند، صحيح نيست.].
1) - در سورۀ فرقان، آيۀ 63 آن جا كه مىفرمايد: (وَ إِذا خاطَبَهُمُ اَلْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً) [و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (وسخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام مىگويند].
2) - اين را محمّد محسن كشميرى در «نجاة المؤمنين» مىگويد.
3) - طبقات الشافعيّة 1:201[27/2، شمارۀ 7].
4) - كنز العمّال 1:3[10/1].
5) - حسام الدين سهارنبورى در «مرافض الروافض».
6) - قاضى عضد إيجى در مواقف [ص 405]؛ و تفتازانى در شرح المقاصد [274/5].
7) - شيخ محمود بن محمّد شيخانى قادرى مدنى در «الصراط السويّ في مناقب آل النبيّ».
8) - المستدرك على الصحيحين 1:2[41/1].
و من به يارى خدا احاديثى را كه روايان آن ثقه هستند، و شيخان (بخارى ومسلم) - رضى اللّه عنهما - يا يكى از آن دو به مثل آن احاديث، استدلال نموده را، نقل خواهم كرد.
بخارى مىگويد:
هر روايتى را كه در جامع آوردهام صحيح است، وروايات صحيح ديگرى هست كهبه خاطر طولانى شدن نياوردهام.
و مسلم مىگويد:
من همۀ روايات صحيح را در اينجا نياوردهام، بلكه آن بخشى را كه اجماعى بوده ياد آور شدهام.
از اين رو، نقل نكردن بخارى و مسلم حديثى را كه اجماع بر صحّت و تواترش وجود دارد، اگر نگوييم نقص براى آن دو كتاب و نويسندگان آن است، سبب خدشه دار شدن آن حديث نمىشود.
و بر انسان آگاه وبصير، پوشيده نيست: نخستين كسى كه بر خلاف اجماع اين حديث را ردّ كرده، ابن حزم اُندلسى(1)است در حالى كه خود مىگويد: امّت اسلامى بر خطا و اشتباه اجتماع نمىكنند.
و بعداً ابن تيميّه از او پيروى كرده، سخن او را براى خدشه دار ساختن حديث، مدرك قرار داده و غير از سخن او ذرّهاى خدشه در آن نيافته است، به جز سخن خودش كه بر آن افزوده و گفته است: «ازبخارى وابراهيم حرّانى و از دستهاى از حديث شناسان نقل شده است كه آنان به اين حديث طعنه وارد نموده و آن را ضعيف شمردهاند». غافل از گفتار خودش در «منهاج السنّة»(2)كه مىگويد:
ماجراى غدير در بازگشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از حجّة الوداع رخ داد، و مردم بر اين قضيّه اجماع و اتّفاق دارند.
پس از او عدّهاى مانند تفتازانى، قاضى إيجى، قوشجى و سيّد جرجانى، كه دورى از حقّ در نظرشان زيبا جلوه كرده، از وى تقليد نموده و بر دروغ و افترا افزودهاند(3)، و در ردّ حديث به دليل عدم نقل صحيحين اكتفا نكرده، و به دروغ ابن تيميّه در نسبت طعنى كه به بخارى و حرّانى داده بسنده نكردهاند - و يا به خاطر بىاعتبار بودن ابن تيميّه نزد آنان، نسبت دادن اين مطلب به بخارى و حرّانى خوشايندشان نبوده است - و قاطعانه گفتهاند: «ابن داود و ابوحاتم سجستانى بر اين روايت خدشه وارد كردهاند».
و به دنبال آنها ابن حجر پا به عرصه گذاشته و علاوه بر ابوداود و سجستانى واژۀ «غيرهم» را بر آن اضافه كرده است.
و آنگاه كه هروى به دنيا آمد، سجستانى را حذف كرده و به جاى او واقدى و ابن خزيمه را قرار داده است.
او در «السهام الثاقبة» مىگويد:
بسيارى از امامان حديث در صحّت اين حديث خدشه وارد كردهاند؛ مانند ابو داود، واقدى، ابن خزيمه و ديگر ثقات.
نمىدانم چه عاملى آنان را نسبت به خداى رحمان گستاخ ساخته است؟! (وَ قَدْ خابَ مَنِ اِفْتَرى )(4)[و هر كس كه (بر خدا) دروغ ببندد، نوميد (و شكست خورده) مىشود!].
چه بگويم دربارۀ گوينده پرگويى كه اين نسبتهاى ساختگى را به امامان حديث و حافظان سنّت مىبندد!1.
آيا يك نفر پيدا نمىشود كه از اينها بپرسد مدرك و مرجع شما در اين نقلها و نسبتها چيست؟ آيا در كتابى مشاهده كردهاند؟ پس آن چه كتابى است و كجاست؟ و چرا نام آن را نمىبرند؟ و يا اگر از بزرگان و أعلام روايت مىكنند پس چرا سند آن را ذكر نكرده و نام آنان را نمىبرند؟
آيا نبايد از اينها پرسيد كه چگونه خدشه وطعن بخارى و هم فكرانش در اين حديث، بر گروه انبوه حفّاظ و بزرگان و استادان فنّ از قرن اوّل تا هفتم و هشتم كه قرن ابن تيميّه و مقلّدانش مىباشد، مخفى مانده؟ و اَحَدى لب به آن نگشوده؟ و در هيچ كتاب و مُسندى از آن اثرى يافت نمىشود؟ و يا آنان بدان واقف شدهاند، ولى در بازار حقّ، براى آن ارزشى نديدهاند و از اين رو بدان توجّه نكردهاند؟
گذشته ازاينها، آيا انكار تواتر آن در چارچوب حقيقت قرار دارد؟ و آيا اين سخن كه: «شيعه از يك سو بر اعتبار تواتر در ادلّۀ امامت اجماع دارد، و از سوى ديگر به حديث غدير با اينكه خبر واحد است، استدلال مىكند»(1)، درست است؟
در حالى كه خود همين شخص، حديث را به خاطر نقل هشت نفر از اصحاب متواتر مىداند(2). و برخى از اهل سنّت، تنها نقل چهار نفر از اصحاب را براى تحقّق تواتر كافى مىداند و مىگويد: مخالفت با آن جايز نيست(3)، و به تواترِ حديث: «الأئمّة من قريش»(4)[امامان ازقريش هستند] يقين داشته مىگويد: اين روايت را أنس بن مالك، و عبداللّه بن عمر، و معاويه، نقل كردهاند، و جابر بن عبداللّه و جابر بن سمره وعبادة ابن صامت نيز آن را نقل به معنا نمودهاند.
اين، ديدگاه مشهور آنان در تعريف تواتر است، امّا وقتى به حديث غدير مىرسند براى تواتر حديث، سقفى را تعيين مىكنند كه روايت (110) نفر از اصحاب و بلكه بيشتر، به آن نمىرسد.
واز شگفتيهاى روزگار: ابتكار احمد امين در كتاب «ظُهْر الإسلام»(5)است كه مىگويد: شيعه حديث غدير را از براء ابن عازب نقل مىكند.
و تو خود مىدانى كه سهم روايت براء در نقل علماى اهل سنّت از او، خيلى بيش از روايات ساير اصحاب است؛ زيرا حدود چهل نفر از علماى برجستۀ آنان روايت او را نقل كردهاند؛ از جمله احمد و ابن ماجه و ترمذى و نسائى و ابن ابى شيبه و امثال آنان، كه بخش عمدهاى از سندهاى آن صحيح، و راويانش همه ثقه هستند(6).
ولى احمد امين براى ساقط كردن حجّيّت آن، خوش داشته كه آن را تنها به شيعه نسبت دهد. و اين براى او شيوهاى تازه نيست؛ زيرا وى در صفحات كتابهاى خود بنام «فجر الإسلام»، «ضُحى الإسلام»، و «ظُهْر الإسلام» از اين گونه دروغ پردازىها فراوان دارد.
(كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاّ كَذِباً * فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا اَلْحَدِيثِ أَسَفاً )(7)
[نه، آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند، ونه پدرانشان! سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود! آنها فقط دروغ مىگويند! * گويى مىخواهى به خاطر اعمالآنان، خود را از غم و اندوه هلاك كنى اگر به اين گفتار ايمان نياورند!].6.
1) - تفتازانى در المقاصد: 290 [272/5]، وابن حجر در الصواعق: 25 [ص 42]، و مقلّدان اين دو نفر.
2) - ر. ك: الصواعق: 13 [ص 23].
3) - ابن حزم در المُحلّى [6/9 مسئلۀ 1511] در مسئلۀ عدم جواز فروش آب مىگويد: «اين چهار نفر، از اصحاب - رضى اللّه عنهم - هستند و اين نقل، متواتر است و مخالفت با آن جايز نيست».
4) - ر. ك: الفِصَل 4:89.
5) - ظُهر الإسلام: تعليقۀ ص 194.
6) - ر. ك: الغدير [49/1-52].
7) - كهف: 5-6.
چه بنويسم دربارۀ شخصيّتى كه همۀ فقهاى عصرش برگمراه كنندگى او اجماع كرده، و از او بدگويى نموده، و مردم را از نزديك شدن به او برحذر داشتهاند، وبهخاطر وجود گمراهى وانحرافات در آثار و تأليفاتش فتوا به سوزاندن آنها دادهاند؛ آنگونه كه در «لسان الميزان»(1)آمده است. و آلوسى در تفسيرش از او چنين ياد مىكند: «الضالّ المضلّ»(2)[او گمراه وگمراه كننده است].
و چه بگويم دربارۀ نويسندهاى كه از دروغ بستن به خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله، و از گستاخى نسبت به مقدّسات شرع نبوى، و نسبت دادن هر نوع فحشا و فساد به مسلمانان، و طرح سخنان باطل و نظرات پوچ، هيچ باكى ندارد.
و چه بگويم دربارۀ گويندۀ پرگويى كه ريشۀ سخنانش نامعلوم، و نظراتش خارج ازكتاب و سنّت است. و هنگام فتوا دادن به ناحق فتوا مىدهد، و هنگام حكم كردن دروغ مىگويد و مسائلى را به امّت اسلامى نسبت مىدهد كه آنان از آن مبرّا هستند، و مطالبى به امامان و حافظان مذهب مىبندد كه از آن بسيار دور مىباشند. و آثار و نوشتههاى اين شخص، نشان دهندۀ گمراهى او و مؤيّد نظرات عموم است. و اينك نمونههايى از ديدگاههاى او:
در كتاب فقهى خود «المحلّى»(3)مىگويد:
مسأله: اگر ميان اولياى مقتول، غايب يا صغير يا ديوانه باشد فقها دربارۀ او اختلاف نظر دارند.
سپس از ابوحنيفه نقل مىكند كه وى مىگويد: «ولىّ كبير حق دارد قاتل را بكشد و منتظر بزرگ شدن بچههاى صغير نماند».
و از شافعى نقل مىكند: «اگر يكى از اولياى مقتول بزرگ باشد نمىتواند درخواست قصاص كند تا اولياى صغير او بالغ شوند». آنگاه به شافعى اشكال كرده، مىگويد: حسن بن على با وجود اين كه على فرزندان صغير داشت، عبدالرحمن بن ملجم را قصاص كرد (و منتظر بالغ شدن آنها نماند).
و پس از آن مىگويد:
قبح قضيّۀ كشتن ابن ملجم به همان صورت كه حنفىها شافعىها را تقبيح كردهاند به خودشان بر مىگردد؛ زيرا آنها در اين مسأله با مالكىها توافق دارند و مىگويند: هركس بر اساس رأى و اجتهادش ديگرى را بكشد، قصاص ندارد. و همه امّت اتفاق نظر دارند كه عبدالرحمن بن ملجم، على رضى الله عنه را بر اساس اجتهاد و با اين باور كه عملش صحيح مىباشد، كُشت و عمران بن حطّان شاعر فرقه صُفريّه(4)، در اين باره مىگويد:
يا ضربةً من تقيٍّ ما أراد بها إلّا ليبلغَ من ذي العرش رضوانا
إنّي لأذكره حيناً فأحسبه أوفى البريّة عند اللّه ميزانا
1) - لسان الميزان 4:200[229/4، شمارۀ 5737].
2) - تفسير آلوسى 21:76.
3) - المحلّى 10:482.
4) - [به ضمّ صاد يا كسر آن؛ زبيدى در تاج العروس مىنويسد: «صفريّة گروهى از خوارج هستند. برخى گفتهاند: منسوب به عبداللّه بن صفار است؛ بر اين اساس واژۀ «صفريّة» از نسبتهاى نادر و شاذّ خواهد بود. و جوهرى گفته است: منسوب به رئيس آنها زياد بن أصفر است. و يا به خاطر زردى رنگشان اين واژه درموردشان بكار مىرود. و يا به خاطر خالى بودنشان از دين به آنها «صفريّة» مىگويند كه در اين صورت بايد به كسر صاد خوانده شود؛ مىگويند: مردى از آنها در زندان با رفيقش نزاع كرد و به او گفت: «أنت واللّه صفر من الدين» و از آن پس صفريّة ناميده شدند»؛ نگاه كن: تاج العروس 99/7؛ الملل والنحل، شهرستانى 1:137].
[من گاهى دربارۀ ضربتى كه انسان پارسا از آن قصدى جز رضاى خدا نداشت فكر مىكنم، و كفۀ عمل او را نزد خدا از همۀ مردم سنگينتر مىيابم].
و حنفىها در مخالفت با حسن بن على، همان مذمّتى را متوجه خود ساختند كه متوجّه شافعىها ساخته بودند، و تيرهايى را كه پرتاب كرده بودند، به سوى خودشان بازگشت، و چاهى را كه كنده بودند، خود در آن افتادند(1).
با من بيا و از هر مسلمانى مىخواهى، بپرسيم كه آيا اين سخن بى دليل با فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام:
«قاتلك أشقى الآخرين» [قاتل تو شقىترين امّت آخر الزمان است]، و در عبارتى ديگر: «أشقى الناس» [شقىترين مردم]، و در عبارت سوم: «أشقى هذه الاُمّة كما أنّ عاقر الناقة أشقى ثمود» [شقىترين اين امّت است، همچنان كه پى كنندۀ ناقۀ صالح، شقىترينِ قوم ثمود بود] سازگارى دارد؟!
حافظان برجسته، و بزرگان و امامان، اين حديث را نقل كردهاند و طبق تعريف ابن حزم براى تواتر، اين حديث در حدّ تواتر است؛ از راويان اين حديث است: احمد امام حنبلىها در «مسند»(2)، و نسائى در «خصائص»(3)، و ابن قتيبه در «الإمامة والسياسة»(4)، و حاكم در «مستدرك»(5).
و آيا اين سخن با اين فرمايش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام سازگارى دارد؟! آنجا كه مىفرمايد: «ألا اُخبرك بأشدِّ الناس عذاباً يوم القيامة؟ قال: أخبرني يا رسول اللّه!» [آيا مىخواهى از كسى كه در روز قيامت گرفتار بدترين عذاب مىباشد خبر دهم؟ عرض كرد: آرى يارسول اللّه!].
«قال: فإنّ أشدّ الناس عذاباً يوم القيامة عاقر ناقة ثمود، وخاضب لحيتك بدم رأسك» [فرمود: سختترين عذاب روز قيامت براى پى كنندۀ ناقۀ ثمود و خضاب كنندۀ محاسن توباخون سرت است].
اين روايت را ابن عبد ربّه در «العقد الفريد»(6)نقل كرده است.
و آيا با اين فرمايش حضرت صلى الله عليه و آله سازگار است: «قاتلك شبه اليهود وهو يهود» [قاتل تو به يهود شباهت دارد، و او خودِ يهودى است]؟!
اين روايت را ابن عدىّ در «كامل»، و نيز ابن عساكر آن گونه كه در «ترتيب جمع الجوامع»(7)آمده، نقل كردهاند.
اى كاش مىدانستم كه كدام اجتهاد، منجرّ به قتل امام واجب الطاعه مىشود؟!
يا كدام اجتهاد اجازه مىدهد كه كشتن آن امام را مهريۀ زنى(8)از خوارج كه شقىترين فرد قبيلۀ مراد عاشقش شده، قرار داد؟! و يا در برابر روشنترين نصّ پيامبر، چه جايى براى اجتهاداست؟
و اگر باب چنين اجتهادى باز باشد، آنگاه به قتل همۀ انبيا و خلفا نيز سرايت خواهد كرد، حال آنكه ابن حزم هرگز راضى نخواهد شد كه قاتل عمر و قاتلان عثمان مجتهد باشند، و ما نيز چنين سخنى نمىگوييم.].
1) - و اين مطلب را ابن حجر در كتاب تلخيص الحبير في نقل أحاديث الرافعي الكبير - چاپ هند سال (1303 ه) -: 416 [46/4] نقل نموده است.
2) - مسند أحمد 4:263[326/5، ح 17857].
3) - خصائص امير المؤمنين: 39 [ص 162، ح 153]، و در السنن الكبرى [153/5، ح 8538].
4) - الإمامة والسياسة 1:135 [ص 139].
5) - المستدرك على الصحيحين 3:140[151/3، ح 4679]، و همين طور در تلخيص آن.
6) - العقد الفريد 2:298[155/4].
7) - كنز العمّال 6:412[195/13، ح 36582].
8) - ر. ك: الإمامة والسياسة 1:134[137/1]؛ تاريخ طبرى 6:83[144/5]؛ المستدرك 3:143[154/3، ح 4690].
و اى كاش مىدانستم كه كدامين امّت، بر معذور بودن عبدالرحمن بن ملجم در اين جنايت هولناك، اجماع دارد؟!
اى كاش او آنها را به ما نشان مىداد (ولى هرگز نمىتواند نشان بدهد)؛ زيرا از اين نقلهاى دروغين نزد امّت اسلامى اثرى ديده نمىشود، مگر از خوارج كه آنها نيز از دين خارجند. و ابن حزم از آنان پيروى نموده و به شعر شاعرشان عمران، استدلال كرده است.
خدايا! تو خود مىدانى كه عمران بن حطّان كيست؟! و حكمش در بىگناه جلوه دادن ابن ملجم در ريختن خون امام پاك، امير مؤمنان عليه السلام چه ارزشى دارد؟!
گفتار او چه ارزشى دارد تا به آن استدلال شده، و پايه و اساس احكام اسلام قرار داده شود؟ و فقيهى همچون ابن حزم در دين چه مقام و جايگاهى دارد؟! آنگاه كه از امثال عمران پيروى مىكند، نظر او را در دين خدا اعمال مىكند، و به استناد آن با روايات صريح، صحيح و ثابتِ پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله، مخالفت ورزيده، آنها را ردّ مىكند، و امّت اسلامى را هدف تيرهاى دشنام يك فرد خارج از دين قرار مىدهد. در حالى كه معاصر او قاضى ابوطيّب طاهر بن عبد اللّه شافعى(1)دربارۀ عمران و مذهبش چنين مىگويد:
1 - إنّي لَأَبرأ ممّا أنت قائلُهُ عن ابنِ مُلْجمٍ الملعون بُهتانا
2 - يا ضربةً من شقيٍّ ما أراد بها إلّا ليهدمَ للإسلامِ أركانا
3 - إنّي لأذكرُه يوماً فألعنُهُ دَنياً وألعن عمراناً وحطّانا
4 - عليه ثمّ عليه الدهرَ متّصلاً لعائنُ اللّه إسراراً وإعلانا
5 - فأنتُما كلاب النار جاء به نصُّ الشريعةِ برهاناً وتبيانا(2)
[1 - به راستى كه من از گفتار دروغين تو دربارۀ ابن ملجم بيزارى مىجويم. 2 - واى از آن ضربتى كه شقى به قصد انهدام اركان اسلام زد. 3 - من هر روز كه آن را به ياد مىآورم، به آن شخص پست و عمران و حطّان، لعنت مىفرستم. 4 - تا جهان باقى است لعنتهاى آشكار و پنهان خدا بر او باد. 5 - و طبق نصِّ صريح شرع، يعنى برهان قاطع عقل و دليل محكم كتاب، شما دو نفر سگان آتشيد].
علاوه بر اينها، عمل امام مجتبى عليه السلام در كشتن ابن ملجم و تأييد آن از سوى مسلمانان اعمّ از اصحاب و تابعان - به گونهاى كه هر يك از آنان مشتاق بود كه خود ابن ملجم را به قتل برساند - نشان مىدهد كه عمل ابن ملجم ملعون عملى نبوده كه اجتهاد در آن راه داشته باشد، چه رسد به اينكه آن را توجيه كرده و عملى نيك بدانيم. و بر فرض اگر اجتهادى نيز بوده، آن اجتهاد در برابر نصوص فراوان بوده است.
بنابراين، مصلحت عموم مسلمانان اقتضا مىكرد كه ريشۀ اين جرثومۀ فساد كنده شود، و اين وظيفۀ تك تك مسلمانان بوده است، لكن امام آن زمان و سرور جوانان، حضرت امام مجتبى عليه السلام در اين فضيلت همچون ساير فضايل بر ديگران پيشى گرفته (و ريشۀ فساد را كنده) است.
به راستى ميان ابن حزم و ابن حجر چقدر فاصله است؛ ابن حزم عمل ابن ملجم را توجيه كرده و حقّ جلوه مىدهد، و].
1) - وى از فقهاى شافعى است، ابن خلّكان در تاريخ خود 1:253[512/2، شمارۀ 307] دربارۀ وى مىگويد: «او ثقه، راستگو، متديّن، پارسا، آگاه به اصول فقه و فروع آن، محقّق در علم فقه، پاك دل، خوش خُلق، و مذهبى درست داشته و به شيوۀ فقها شعر مىگفته است، در آمل در سال (348) متولّد و در بغداد در سال (450) وفات يافته است».
2) - مروج الذهب 2:43[435/2].
ابن حجر از ذكر نام او دركتاب خود «لسان الميزان»(1)عذر خواهى كرده و او را آدم كش و خون ريز توصيف مىكند، و در «تهذيب التهذيب»(2)مىگويد: او از بقاياى خوارج بوده است.
وى در كتاب «الفِصَل» دربارۀ مجتهدى كه خطا مىكند، مىگويد(3):
و عمّار رضى الله عنه را ابو غاديه يسار بن سبح سلمى كُشت. عمّار در بيعت رضوان حضور داشت، او از كسانى است كه خداوند گواهى داده است كه از قلبش آگاه است، و آرامش و سكينه در دلش قرار داده، و از او راضى است. و ابو غاديه رضى الله عنه او را طبق اجتهادش كشت، گر چه خطا و زياده روى كرد و چون در اجتهاد، خطا كرده، فقط يك ثواب به او داده مىشود.
وابو غاديه مثل قاتلان عثمان رضى الله عنه نبوده است؛ چون قاتلان عثمان مجال اجتهاد نداشتهاند؛ زيرا عثمان نه كسى را كشته بود، نه محارب بوده، نه مقاتل و مدافع، و نه زناى محصنه انجام داده بود و نه مرتدّ شده بود تا توجيهى براى جنگ با او وجود داشته باشد، بلكه آنان گروهى فاسد و محارب و خونريز بودهاند كه ظالمانه و عامدانه و عالمانه، به ناحقّ خونى را ريختند و آنان انسانهايى فاسق و ملعون هستند.
من براى اجتهاد ابوغاديه كه از انسانهاى بىنام و نشان دنيا، و افراد پست جامعه و ته ماندۀ عصر پيامبر است معنايى پيدا نكردم. از وى جز با واژۀ «جُهنىّ» يادى نشده است، ودر هيچ كتابى مطلبى دربارۀ او كه نشان دهندۀ اجتهاد وى باشد، ذكر نشده است. و به جز نقل سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «دماؤكم و أموالكم حرام» [خون و مال شما حرام است]، ونيز:
«لاترجعوا بعدي كفّاراً يضرب بعضكم رقاب بعض» [مبادا پس از من كافر شده، گردن يكديگر را بزنيد]، چيزى از دانش الهى از او نقل نشده است! و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از او در شگفت بودند كه چگونه او با اينكه اين سخن را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده، عمّار را مىكشد(4)! هيچ يك از بزرگان دين تا زمان ابن حزم حرفى از اجتهاد ابوغاديه به زبان نياوردهاند.
و از آن گذشته من نمىدانم اجتهاد در برابر سخنان صريح پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ عمّار چه معنايى دارد؟! منظورم روايت صحيح، ثابت، و متواتر(5)از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ عمّار نيست كه مىفرمايد: «تقتلك الفئة الباغية» [تو را گروه ستمكار مىكشد]، و در لفظى: «الناكبة عن الطريق» [منحرف از راه حقّ تو را مىكشد]. گرچه همين روايت نيز مجالى براى اجتهاد و توجيه قتل او نمىگذارد؛ زيرا قاتلش به هرنحوى كه آن را توجيه كند، متجاوز به او و منحرف از راه حقّ است. و ما اجتهادى را كه عدوان و تجاوزى كه عقلِ مستقلّ آن را قبيح مىشمارد، و دين الهى نيز قبح آن را تأييد مىكند، جايز گرداند، به رسميّت نمىشناسيم.
و هر چند معاويه هنگامى كه عبداللّه بن عمر حديث را براى معاويه نقل كرد، و عمرو عاص خطاب به او گفت: اى معاويه! آيا سخن عبداللّه را نشنيدى؟ جنايت خود را چنين توجيه يا ردّ كرد: «إنَّك شيخٌ أخرق، ولا تزال تُحدِّث بالحديث،
وأنت ترحض في بولك، أنحن قتلناه؟ إنّما قتله عليٌّ وأصحابه جاؤوا به حتّى ألقوه بين رماحنا»(1)[تو پيرمرد خرفتى هستى. دائماً اين حديث را مىخوانى، در حالى كه خود را با ادرارت شستشو مىدهى، مگر ما او را كشتيم؟ (نه ما نكشتيم) بلكه او را على و يارانش كشتند كه به ميدان جنگ آوردند و در ميان نيزههاى ما انداختند]. و نيز با اين سخن خود: «أفسدْتَ عليَّ أهل الشام، أكُلّ ما سمعت من رسول اللّه تقوله» [تو اهل شام را عليه من شوراندهاى، مگر هر سخنى را كه از پيامبر خدا شنيدهاى بايد بگويى؟!].
عمرو گفت: «قُلْتُها ولست أعلم الغيب، ولا أدري أنَّ صفّين تكون، قُلْتُها وعمّار يومئذٍ لك وليّ، وقد رَويتَ أنت فيه مثل ما رَويتُ»(2)[آرى من گفتم، ولى علم غيب كه نداشتم، چه مىدانستم جنگ صفيّن اتّفاق مىافتد. من روزى آن را گفتم كه عمّار با تو دوست بود و خودت نيز همين روايت را مانند آنچه من نقل كردم، دربارۀ او نقل مىكردى].
و نيز منظورم روايت طبرانى از ابن مسعود از پيامبر صلى الله عليه و آله نيست كه فرموده است: «إذا اختلف الناس كان ابن سميّة مع الحقِّ»(3)[هرگاه ميان مردم اختلاف پيش آيد، فرزند سميّه (عمّار) با حقّ خواهد بود]، هر چند اين حديث ديگر جاى بحث و جدال براى كسى باقى نمىگذارد؛ زيرا بر اساس اين روايت، مخالفِ عمّار، بدون شكّ بر باطل است، و پس از اين روايتِ صريح و روشن، اجتهادى يافت نمىشود كه توجيهگر عمل ياران باطل عليه ياران حقّ باشد.
آرى، منظورم اين احاديث نيست، بلكه منظورم حديثى است كه حاكم در «مستدرك»(4)و ذهبى در «تلخيص» با سند خود از عمرو عاص نقل، و صحّتش را تأييد نمودهاند.
عمرو عاص مىگويد: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم: «أللّهمّ أولعت قريش بعمّار، إنّ قاتل عمّار وسالبه في النار» [خدوندا! قريش را از (ويژگيهاى) عمّار آگاه ساختم، به راستى كسى كه عمّار را مىكشد و اموالش را به يغما مىبرد، در آتش است].
و نيز حديثى كه در «ترتيب الجمع»(5)از طريق ابن عساكر(6)از «مسند على عليه السلام» نقل مىكند: «إنّ عمّاراً مع الحقّ، والحقُّ معه، يدور عمّار مع الحقّ أينما دار، وقاتل عمّار في النار» [حقيقتاً عمّار با حقّ است، و حقّ با اوست، و حقّ هر جا برود عمّار با حقّ است، و قاتل عمّار در آتش است].
و روايتى كه احمد در «مسند»(7)با سند خود با اين عبارت نقل مىكند: «من يعادِ عمّاراً يعادِهِ اللّه عزّ وجلّ، ومن يبغضه يبغضه اللّه عزّوجلّ، ومن يسبّه يسبّه اللّه عزّ وجلّ» [هركس با عمّار دشمنى كند خداى عزّوجلّ با او دشمنى خواهد كرد، و هركس به او بغض ورزد خداى عزّ وجل به او بغض خواهد ورزيد، وهر كس به او دشنام دهد خداى عزوجل به او دشنام خواهد داد].
حال در برابر اين رواياتِ صحيحِ متواتر(8)چه جايى براى اجتهاد ابوغاديه مىماند؟!
ويا چه جايى براى توجيه ابن حزم مىماند كه عمل ابو غاديه را نيكو جلوه مىدهد؟!
و چه جايى براى نظريه او در باب اجتهاد ابوغاديه و حكمش به برخوردارى او از يك ثواب مىماند؟! و حال آنكه طبق نصّ صريح پيامبر گرامى او در آتش است.
آيا بغض و عداوت يا تحقيرى بالاتر از قتل يافت مىشود؟!ث.
1) - تاريخ طبرى 6:23[41/5]؛ تاريخ ابن كثير 7:369[299/7، حوادث سال 37 ه].
2) - ر. ك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 2:274[27/8، خطبۀ 124].
3) - المعجم الكبير [96/10، ح 10071].
4) - المستدرك على الصحيحين 3:387[437/3، ح 5661]؛ و همچنين در تلخيص آن.
5) - كنز العمّال 7:75[538/13، ح 37411].
6) - تاريخ مدينة دمشق [622/12].
7) - مسند أحمد 4:90[52/5، ح 16380].
8) - بنابر مبناى ابن حزم در تعريف تواتر در ساير احاديث.
و در كتاب «استيعاب»(1)حاشيۀ «الإصابة» آمده است:
ابوغاديه دوستدار عثمان بود و او قاتل عمّار است و هر گاه مىخواست اجازۀ ورود بر معاويه يا غير او را بگيرد، مىگفت: قاتل عمّار دم در است. و هر گاه از او دربارۀ كشتن عمّار پرسيده مىشد، با بىباكى چگونگى كشتن عمّار را تعريف مىكرد.
داستان او براى اهل علم تعجّب آور است؛ زيرا خود او از پيامبر روايت مىكند: «لاترجعوا بعدي كُفّاراً يضرب بعضكم رقاب بعض» [پس از من به كفر باز نگرديد كه برخى از شما گردن برخى ديگر را بزند] با اين حال عمّار را مىكشد!
اينها همه بيابانگر هدف از پيش طراحى شدۀ او در كشتن عمّار، و آگاهى و اطّلاعش از روايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ قاتل عمّار، و بىتوجّهى به آن و عدم نگرانى و ترس وى از كشتن او است.
لكن او طبعاً پيرو نظر امامش معاويه بوده، و گفتار او را دربارۀ راويان حديث پيامبر صلى الله عليه و آله تكرار مىكند كه مىگفته:
«تو پيرمرد خرفتى هستى كه دائماً اين حديث را نقل مىكنى، در حالى كه خود را با ادرارت شستشو مىدهى».
تو خود به عمق اين سخن و مقدار پايبندى گويندهاش به سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيرويش از رواياتى كه از سرچشمۀ وحى الهى صادر مىشود، از من آگاهترى، و پايه و اساس اجتهاد ابوغاديه نيز در ارتكاب اين جنايت بر اين قبيل سخنان معاويه و امثال آن نهاده شده است.
و نهايت سخن ابن حزم دربارۀ قاتلان عثمان: اين است كه اجتهاد آنان در برابر اين نصّ است: «لا يحلُّ دم امرئ مسلم يشهد أن لا إله إلّااللّه وأنّي رسول اللّه إلّابإحدى ثلاث: الثيّب الزاني، والنفس بالنفس، والتارك لدينه المفارق للجماعة»(2)[ريختن خون مسلمانى كه شهادت به كلمۀ لا اله الّا اللّه و رسالت من بدهد جايز نيست، مگر به يكى از اين سه مورد: زن زنا دهندۀ شوهردار، قتل نفس، و خارج شوندۀ از دينش كه از جماعت مسلمين جدا شده است].
ولى او اين سخن را دربارۀ قاتل على عليه السلام، كسانى كه با او جنگيدند و قاتل عمّار نمىگويد. در حالى كه دانستى وضعيّت مقاتلان و قاتلان على عليه السلام و عمّار، همانگونه است كه وى دربارۀ قاتلان عثمان مىپندارد.
وانگهى طبق قانون و اصل او، آنان نيز در اجتهادشان خطا كردهاند؛ پس چرا آنان نيز مانند عبدالرحمن بن ملجم و امثالش از ثواب برخوردار نباشند؟!
آرى، او مىتواند چنين عذرى بياورد كه چون اين، قاتل على، و امّا آنان قاتل عثمانند!
از اينها كه بگذريم همانا نفى مجال اجتهاد درمورد قاتلان عثمان، به زعم ابن حزم در اجتهاد مصيب صحيح است، ولى اجتهاد خطايى دربارۀ قاتلان عثمان نيز جارى مىشود، همچنان كه نزد وى در موارد مشابه جارى مىشود.
و علاوه بر اينها، وى در تحكيم نظريّات فاسد خود گرفتار پرتگاهى شده است كه اصلاً خوشايندش نيست و آن دشنام اصحاب است؛ آنجا كه مىگويد: «آنان افرادى فاسق و ملعونند». در حالى كه بيشترِ هم مذهبان او دشنام دهندۀ اصحاب را گمراه و كافر يا فاسق مىدانند و نزد بيشتر امامان مذاهب، دشنام به اصحاب، موجب تعزير و مجازات است، دشنام دهنده هر كس و از هر فرقهاى باشد بدون استثنا، و اين همان اجماع اهل سنّت بر عدالت اصحاب است(3).].
خود او در «الفِصَل» مىگويد(1):
اگر كسى به اصحاب - رضى اللّه عنهم - ناسزا گويد و جاهل باشد، معذور است. و اگر براى او حجّت و دليل اقامه شود ولى باز هم نافرمانى نموده و دست از ناسزا گويى برندارد، فاسق است البتّه به شرطى كه معاند نباشد؛ مانند كسى كه زنا يا دزدى مىكند. و اگر معاندِ خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله باشد كافر است. نقل شده كه عمر رضى الله عنه در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ حاطب كه مهاجر و بدرى بوده، گفت: «دعني أضرب عنق هذا المنافق» [يا رسول اللّه! اجازه بدهيد گردن اين منافق را بزنم]، حال عمر به خاطر تكفير حاطب، كافر نشد، بلكه در اجتهاد خود خطا كرد؛ پس او مجتهد خطا كننده بوده است نه معاند. و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «آية النفاقُ بغض الأنصار» [نشانۀ نفاق، بغض ورزيدن به انصار است]. و به على عليه السلام فرموده است: «لايبغضك إلّا منافق» [جز منافق، بغض تو را در دل ندارد].
و نزد ابن حزم، مجتهدانى از قماش عبدالرحمن بن ملجم و ابوغاديه كم نيستند كه در كتاب «فِصَل» آنان را مجتهد و در اشتباهاتشان مأجور دانسته است؛ مىگويد(2):
ما يقين داريم كه معاويه رضى الله عنه و همراهانش مجتهد بودهاند و در اجتهادشان خطا كردهاند و از يك پاداش برخوردارند.
و معاويه و عمرو عاص را مجتهد دانسته، و سپس مىگويد(3):
آنان مانند مفتىها كه اجتهاد مىكنند، در مسائل مربوط به خون اجتهاد كردند. و در ميان صاحبان فتوا، برخى قتل ساحر و جادوگر را واجب مىدانند، و برخى خير. و برخى قصاص انسان آزاد را در برابر بَرده لازم مىداند و برخى خير. و عدّهاى كشتن مسلمان را در برابر قتل كافر لازم مىدانند و برخى خير. حال بايد گفت: اگر پاى جهل و كوردلى و مغالطه در ميان نباشد، چه فرقى ميان اجتهاد اهل فتوا و اجتهاد معاويه و عمرو بن عاص و ديگران وجود دارد؟!
پاسخ: ميان آنان و اهل فتوا خيلى فرق است؛ زيرا اهل فتوا افرادى هستند كه ادلّه براى آنها مشتبه شده، يا ادلّه برخى نصّ و برخى ظاهرند، هر چند به خاطر اندازۀ فهم مفتى باشد، يا فتوا دهنده به خاطر صحّت طريق نزد او و يا متضافر بودن سند، دليلى را قوىتر از ادلّۀ ديگر مىبيند و بر اساس آن فتوا مىدهد.
و در برابر اين مفتى، مفتى ديگر بهخاطر استنباطش، ديگر دليل را تقويت كرده وفتوايى برخلاف فتواى مفتى نخست صادر مىكند؛ بنابراين هر يك از اين مفتيان طبق نظر خود و بر اساس تسليم بودن در برابر كتاب و سنّت فتوا مىدهد.
حال ميان اهل فتوا و كسانى كه با على عليه السلام به جنگ پرداختند، تفاوت زيادى وجود دارد؛ آنان فتوايشان بر اساس كتاب و سنّت است و اينان اجتهادشان در برابر كتاب و سنّت؛ مگر كتاب خداى متعال در ميان جامعه اسلامى و در برابر ديدگان امّت مسلمان نبوده است؟! كتابى كه در آن آيۀ تطهير بيانگر عصمت پيامبر، و همتايش على عليه السلام، دختر برگزيدهاش و دو فرزندش مىباشد. و در آن آيۀ مباهله كه در شأن آنان نازل شده و على را جانِ پيامبر صلى الله عليه و آله خوانده،0.
وجود دارد، و آيات ديگرى كه بالغ بر سيصد آيه(1)بوده و در شأن امام اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شدهاند.
آيا به نظر شما ممكن است كه خداى سبحان از زبان پيامبرش به مردم اعلام كند كه اطاعت از على عليه السلام اطاعت از اوست و معصيت على معصيت اوست(2)، و با اين حال ميدان براى اجتهاد باز باشد تا به پشتوانه آن با او جنگ شود، يا به قتل برسد، يا تبعيد شود، يا در انظار عمومى به او دشنام داده شود، يا بر منابر مورد لعن قرار گيرد و يا آشكارا عليه او تبليغات كنند؟!
آيا انديشۀ آزاد تو اجازه خواهد داد كه حكم كنى، اجتهاد در اين موارد مانند اجتهاد و اختلاف اهل فتوا در كشتن ساحر و امثال آن است؟ خود ابن حزم در كتاب «فِصَل»(3)مىگويد:
اگر مسلمانى برداشتى كند و در آن اشتباه نمايد، چنانچه حجّتى مخالف نظر او نبوده و حقّ نيز براى او روشن نشده بود، او معذور است و يك اجر به او مىرسد؛ زيرا به دنبال حقّ بوده است و اشتباه او نيز چون عمدى نبوده، براساس سخن خداى متعال: (وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ )(4)[امّا گناهى بر شما نيست در خطاهايى كه از شما سرمىزند، ولى آنچه را از روى عمد مىگوييد (مورد حساب قرار خواهد داد)] بخشيده شده است. و اگر برداشت و نظرش صحيح و درست باشد، به او دو پاداش داده مىشود: يكى به خاطر درستى فتوا، و ديگرى به خاطر زحمت و رنج جست و جوى آن. و چنانچه حجّت براى او تمام و حقّ روشن بوده، ولى بدون دشمنى وعناد با خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله با حقّ مخالفت كرده، چنين كسى فاسق است؛ زيرا با اصرار بر كار حرام، در برابر خدا گستاخى و تجرّى كرده است. و اگر از روى دشمنى و عناد با خدا و پيامبرش با حقّ مخالفت كرده باشد، چنين كسى كافر و مرتّد بوده، خون و مالش حلال است و در اين حكم بين خطاى اعتقادى در هر مطلبى از شريعت، و بين خطاى فتوايى در هر چيزى كه باشد تفاوتى وجود ندارد.
آيا مىتوان حجّيّت قرآن را انكار كرد يا آياتى از آن را كه گذشت، نفى نمود؟! يا احتمال داد كه همۀ اين حجّتهاى كوبنده، بر آن مجتهدان خطا كار پوشيده مانده و حقّ براى آنان روشن نگشته و حجّتى عليه آنها اقامه نشده است؟! و يا اجتهاد و تأويل به اين نصوص روشن نيز سرايت كرده است؟!
افزون بر اينها، رواياتى صريح و قطعى از پيامبر صلى الله عليه و آله پيرامون جنگ و صلح با امير مؤمنان عليه السلام وجود دارد؛ برخى از آنها از اين قرارند:
حاكم در «مستدرك»(5)از زيد بن أرقم از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه به على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام فرمود: «أنا حربٌ لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم» [من در جنگم با آن كه با شما در جنگ است، و آشتىام با آن كه با شما آشتى است].ن.
1) - ر. ك: تاريخ خطيب 6:221 [شمارۀ 3275]؛ ابن عساكر [309/12؛ و در ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام از كتاب تاريخ دمشق - چاپ تحقيق شده - 273/1، ح 322]؛ كفاية الكنجي: 108 [ص 231]؛ الصواعق: 76 [ص 127]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 115 [ص 161]؛ الفتوحات الإسلاميّة 2:342؛ نور الأبصار: 81 [ص 164].
2) - اين روايت را حاكم در مستدرك 3:121 و 128 [131/3، ح 4617؛ ص 139، ح 4641]، و ذهبى در تلخيص آن با تأييد صحّت آن، نقل نمودهاند.
3) - الفِصَل 3:258.
4) - أحزاب: 5.
5) - المستدرك على الصحيحين 3:149[161/3، ح 4714]؛ و همچنين در تخليص آن.
و محبّ الدين طبرى در «رياض»(1)از ابوبكر صدّيق نقل كرده است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه خيمهاى به پا كرده و بر كمان عربى تكيه زده است، و در ميان خيمه، على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام هستند، آنگاه فرمود:
«معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالم أهل الخيمة، حربٌ لمن حاربهم، وليّ لمن والاهم، لا يُحبّهم إلّاسعيد الجدِّ طيِّب المولد، ولايبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديء الولادة» [اى اهل اسلام! من آشتىام با كسى كه با اهل خيمه آشتى است، و در جنگم با كسى كه با آنها بجنگد، و دوست كسى هستم كه با آنان دوستى كند. و آنان را دوست نمىدارد مگر كسى كه سعادتمند و پاكزاد باشد، و به آنان بغض نمىورزد مگر كسى كه شقاوتمند و ولادتى پست داشته باشد].
و نيز حاكم در «مستدرك»(2)از جابر بن عبداللّه نقل كرده است: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه بازوى على بن ابى طالب را گرفته بود، شنيدم كه فرمود: «هذا أمير البررة، قاتل الفَجَرة، منصورٌ من نصره، مخدولٌ من خذله» [اين، امير نيكوكاران، و قاتل فاجران است. هركس او رايارى كند پيروز، و هر كه او را تنها و بىكس گذارد خوار است]. و اندكى بعد، آن را با صداى بلند اعلام كرد.
و علاوه بر اينها، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پيرامون همين جنگى كه ابن حزم فكر مىكند، معاويه و عمرو عاص و پيروانشان طبق اجتهادشان به راه انداختند، دعوتش را در ميان اصحاب مرتّب منتشر مىساخت و جنگ با آنان را به اصحاب و امير آنان - ولىّ پاك خدا - سفارش مىكرد.
و طبعاً اين سفارشات بر هيچ يك از اصحاب پوشيده نبوده است؛ و اينك نمونهاى از اين دعوتهاى عمومى نبوى:
حاكم در «مستدرك»(3)و ذهبى در «تلخيص» از ابو ايّوب انصارى نقل كردهاند: «أنَّ رسولاللّه صلى الله عليه و آله أمر عليّ بن أبي طالب بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين» [پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام دستور داد كه با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگد].
و شما بىشكّ وقتى به حقيقت روشن دسترسى پيدا كنيد، آن را پذيرا خواهيد بود. و به زودى در شرح حال عمرو عاص و گفت وگو از معاويه تو را از نكاتى كه جدا كنندۀ حقّ از باطل است، آگاه خواهيم ساخت(4).
اين بود چكيدۀ سخن پيرامون نظرات، گمراهىها و زورگويىها و سخنان بىدليل و مدرك ابن حزم. و تو - بنابر گفتۀ خود ابن حزم - اگر جهل و كوردلى و مغالطه در كار نباشد، خواهى يافت كه ديدگاه عموم دربارۀ گمراهى او بجا و درست است.
ابن خلّكان در تاريخ خود(5)مىنويسيد:
وى به علماى گذشته خيلى تاخته است، به طورى كه كسى از زخم زبان او در امان نمانده است. ابن عريف مىگويد: زبان ابن حزم و شمشير حجّاج با يكديگر همزادند.
(أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ اَلْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِي اَلنّارِ )(6)
[آيا تو مىتوانى كسى را كه فرمان عذاب دربارۀ او قطعى شده رهايى بخشى؟! آيا تو مىتوانى كسى را كه در درون آتش است برگيرى و نجات دهى؟!].9.
شايد تا اينجا در صدور حديث غدير از وجود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هيچگونه شكّى باقى نمانده باشد.
امّا دلالت اين حديث بر امامت مولاى ما اميرمؤمنان عليه السلام: در هر چه شك داشته باشيم در اين كه واژۀ «مولى» در اين مقام تنها بر امامت اميرالمومنين عليه السلام دلالت دارد، شك نداريم. فرقى نمىكند كه واژۀ «مولى» در لغت، صريح در اين معنا باشد يا به خاطر معانى متعدّد، مجمل شده باشد. چه با قرينه دلالت بر معناى امامت داشته باشد و چه بدون قرينه؛ زيرا برداشت حاضرينِ در آن اجتماع با عظمت و بسيار با شكوه، و برداشت افرادى كه پس از گذشت زمانى آن را شنيدند و قولشان در لغت حجّت مىباشد، همين معنا است بدون اينكه هيچ كدام منكر آن شوند. و پس از آنها شعرا و شخصيّتهاى ادبى تا عصر حاضر نيز همين برداشت را دارند. و اين قوىترين حجّت و برهان بر معناى مورد نظر است.
و در پيشاپيش افراد ياد شده: مولاى ما اميرمؤمنان عليه السلام قرار دارد كه در جواب نامۀ معاويه در ضمن ابياتى كه به زودى خواهد آمد(1)نوشتهاند:
وأوجبَ لي ولايتَهُ عليكُمْ رسولُ اللّه يومَ غديرِ خُمِّ
[پيامبر خدا روز غدير خم ولايت خودش بر شما را، براى من قرار داد].
و از جملۀ آنها: حسّان بن ثابت است كه در غدير حاضر بوده و از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خواست تا شعرى در اين امر مبارك بسرايد كه بيتى از آن اين است:
فقال له: قمْ يا علىُّ فإنّني رَضِيتُكَ من بعدي إماماً وهاديا
[به او فرمود: اى على! برخيز كه من تو را پس از خود امام و راهنما قرار دادم].
و از آنهاست: صحابى بزرگ قيس بن سعد بن عباده أنصارى كه مىگويد:
وعليٌّ إمامنا وإمامٌ لسوانا أتى به التنزيلُ
يوم قال النبيُّ: من كنت مولا هُ فهذا مولاه خطبٌ جليلُ
[على امام ما و همه است كه قرآن آن را بيان كرده است. روزى كه پيامبر فرمود: من مولاى هر كه هستم پس اين (على) مولاى اوست و اين امرى بس بزرگ است].
و از آنهاست: محمّد بن عبداللّه حميرى كه مىگويد:
تناسَوا نصبَه في يوم خُمٍّ من الباري ومن خير الأنامِ
[دربارۀ انتصاب او در روز غدير خم از سوى پروردگار و از سوى بهترين مردم محمّد صلى الله عليه و آله، خود را به فراموشى زدند].
از آنهاست: عمرو عاص صحابى كه مىگويد:
1 - وكم قد سمعنا من المصطفى وصايا مُخصَّصةً في علي
2 - وفي يوم خُمٍّ رقى منبرا وبلّغَ والصحْبُ لم ترحلِ
3 - فأمنحه إمْرة المؤمنين من اللّه مستخلف المنحلِ
1) - ر. ك: ص 145 همين كتاب.
4 - وفي كفِّهِ كفُّهُ مُعلناً يُنادي بأمر العزيز العَلي
5 - وقال فمن كنتُ مولىً له عليٌّ له اليوم نِعْم الولي
[1 - چه بسيار سفارشهاى ويژهاى از محمّد مصطفى، دربارۀ على شنيديم. 2 - و در روز غدير خم وقتى كه همۀ ياران پيامبر جمع شدند بالاى منبر رفته وابلاغ كرد. 3 - پس حكومت بر مؤمنان را از جانب خداوند به او مخصوص گردانيد، و اوست كه خلافت خود را به هر كه بخواهد مىبخشد. 4 - او دست على را در دست خويش گرفته بود و به همه نشان داد، و با صداى بلند به امر خداوند عزيز و علىّ (بلند مرتبه) ندا داد. 5 - وگفت: هركس من مولاى اويم از امروز على مولايى شايسته براى اوست].
و از آنهاست: كميت بن زيد اسدى شهيد (126) كه مىگويد:
ويوم الدوحِ دوحِ غديرِ خُمٍّ أبانَ له الولايةَ لو اُطيعا
ولكنّ الرجالَ تبايعوها فلم أرَ مثلَها خطراً مَبيعا
[و در روز غدير كه درختان بزرگ (مغيلان) سايبان شده بودند، پيامبر ولايت را براى او آشكار ساخت اگر از او اطاعت مىشد. ولى (متأسّفانه) مردان، آن را ميان خود معامله كردند و من كالايى ارزشمندتر از آن نديدم].
و از جمله ايشان است: سيّد اسماعيل حميرى متوفّاى (179) در بسيارى از شعرهايش، و عبدى كوفى از شعراى قرن دوم در قصيدۀ بزرگ «بائيّۀ» خود، و شيخ ادبياتِ عرب ابوتمّام، متوفّاى (231) در شعر «رائيّۀ» خود.
و نيز مردانى زيرك، عارف، آگاه، دانشمند، و اديب در ادبيات عرب كه هرگز از حدّ و مرز قوانين لغت تجاوز نمىكنند، و كاملاً با وضع الفاظ آشنا مىباشند، و در شعر و پرداخت سخن، جز شيوۀ صحيح و درست را به كار نمىگيرند، از افراد ياد شده پيروى نمودهاند؛ مانند: دعبل خزاعى، و حِمّانى كوفي، و امير ابوفراس، سيّد مرتضى علم الهدى، سيّد شريف رضى، حسين بن حجّاج، ابن رومى، كشاجم، صنوبرى، مفجّع، صاحب بن عبّاد، ناشى صغير، تنوخى، زاهى، أبو العلاء سرورى، جوهرى، ابن علّويه، ابن حمّاد، ابن طباطبا، ابو الفرج، مهيار، صولى نيلى، و فنجكردى... و ديگر استوانههاى ادبيّات و بزرگان لغت كه در طول قرنها تا به امروز هميشه آثارشان مرجع و مصدر بوده است، و در توان كسى نيست كه به خطاى همۀ آنها حكم كند؛ زيرا آنان براى مردم مرجع لغت و ادبيّات هستند.
و در همان اجتماع با شكوهِ روز غدير خم، عدّهاى از مردم از واژۀ «مولى» همين معناى مورد نظر ما را فهميدند، گرچه آن را با شعر بيان نكردهاند، ولى آن را در سخنان روشن خود آشكار ساختهاند و يا از ظواهر خطابشان استفاده مىشود؛ مانند شيخان، يعنى ابوبكر و عمر كه در حال تهنيت گويى، خدمت اميرمؤمنان عليه السلام آمده با او بيعت نموده و هر دو با اين عبارت حضرت را خطاب قرار دادند: «أمسيتَ يا ابن أبي طالب مولى كلِّ مؤمن و مؤمنة»(1)[اى فرزند ابوطالب از امروز مولاى همۀ مردان و زنان مؤمن شدى].
خوانندۀ گرامى مىداند كه ولايت داشتنى كه عرب آن را بسيار بزرگ مىشمارد - عربى كه در برابر هر كس سر فرو نمىآورد - نمىتواند به معناى محبّت و يارى و يا معناى ديگرى باشد، بلكه بايد به همان معناى رياست كبرى باشد كه رفتن زير بار آن بر آنان بسيار سنگين است و به آسانى زير بار آن نمىروند، مگر اينكه عاملى قوى باشد كه آنان را مجبور سازد تا در برابر آن سر تسليم فرود آورند.د.
1) - اين مطلب در ص 78 در حديث تهنيت با سندها و تفاصيلش ذكر شد.
و اميرمؤمنان عليه السلام نيز قصد روشن ساختن اين معنا را داشت كه پرسش ياد شده را مطرح ساخت، و از پاسخهايى كه دادند اين بود كه آنان از فرمايش آشكار پيامبر آن را فهميدهاند. آرى، اين معنى حتّى براى زنان پس پردۀ حجله نيز مخفى نمانده است.
زمخشرى در «ربيع الأبرار» مىنويسد: معاويه از زنى به نام دارمى حجونى پرسيد كه سبب علاقهات به على و دشمنىات با من چيست؟ آن زن در پاسخ معاويه دلايلى را ذكر كرد از جمله اينكه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم در حضور مردم، ولايت و خلافت را براى او قرار داد. و دربارۀ بغض خودش نسبت به معاويه به اين مسأله استناد كرد: وى [معاويه] با كسى كه سزاوارتر از او به خلافت بود، جنگيد و مقامى را كه سزاوارش نبود، غصب كرد. و (نكتۀ مهمّ اين است كه) معاويه سخن او را ردّ نكرد(1).
و از اينها گذشته، سوگند دادن و احتجاج اميرمؤمنان عليه السلام به اين حديث در روز رحبه است(2)(كه به وسيلۀ آن بر شايستگىاش بر خلافت استناد مىكند).
امّا واژۀ «مولى» در لغت به معنى شايستهتر و سزاوارتر است، يا دست كم يكى از معانى آن است. و مطالب موجود در كلمات مفسّران و محدّثان در تفسير آيۀ كريمۀ: (فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لا مِنَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مَأْواكُمُ اَلنّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ )(3)[پس امروز نه از شما فديهاى پذيرفته مىشود، و نه از كافران؛ و جايگاهتان آتش است وهمان سرپرستتان مىباشد؛ و چه بد جايگاهى است!] در سورۀ حديد، تو را از پرداختن به برهانها بىنياز مىكند؛ در آنجا گروهى مولى را فقط به معنى شايستهتر تفسير كرده، و برخى نيز در آيه، شايستهتر را يكى از معانى مولى شمردهاند.
1 - ابن عبّاس در تفسيرش(4)، بنا به نقل تفسير فيروز آبادى.
2 - فرّاء يحيى بن زياد كوفى نحوى(5)، متوفّاى (207).
3 - أخفش أوسط، ابو الحسن سعيد بن مسعده نحوى، متوفّاى (251)، بنابر نقل فخر رازى در «نهاية العقول».
4 - ابو عبداللّه محمّد بن اسماعيل بخارى، متوفّاى (215)(6).
5 - ابو العبّاس ثعلب احمد بن يحيى نحوى شيبانى، متوفّاى (219)(7).
6 - ابو جعفر طبرى، متوفّاى (310) در تفسيرش(8).
7 - تفتازانى، متوفّاى (791)(9).
8 - علاء الدين قوشجى، متوفّاى (879)(10).
1) - ر. ك: ربيع الأبرار، زمخشرى 2:599؛ بلاغات النساء: 72 [ص 105].
2) - نگاه كن: ص 58-59 همين كتاب.
3) - حديد: 15.
4) - تفسير ابن عبّاس: 242 [ص 458].
5) - معاني القرآن [134/3].
6) - صحيح بخارى 7:240[1815/4].
7) - ر. ك: شرح المعلّقات السبع [ص 106]، قاضى زوزنى حسين بن احمد، متوفّاى (486).
8) - جامع البيان 9:117 [مج 3، ج 228/27].
9) - شرح المقاصد: 228 [273/5].
10) - شرح التجريد [ص 477].
و از دستۀ دوم اين افرادند:
9 - ابواسحاق احمد ثعلبى، متوفّاى (427).
وى در «الكشف والبيان» در آيۀ: (مَأْواكُمُ اَلنّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ ) [و جايگاهتان آتش است و همان سرپرستتان مىباشد] مىگويد: يعنى صاحب شما و سزاوارتر و شايستهتر براى سكونت شماست. آنگاه به شعر لبيد استدلال كرده كه مىگويد:
فغدت كلا الفرجين(1)تحسبُ أ نّه مولى المخافة خلفها وأمامها
[آن گاو وحشى صبح كرد در حالى كه گمان مىكرد هر يك از پشتسر يا مقابلش سزاورتر به ترسيدن است].
10 - فرّاء حسين بن مسعود بغوى، متوفّاى (510)(2).
11 - زمخشرى، متوفّاى (538)(3).
12 - قاضى ناصرالدين بيضاوى، متوفّاى (692)(4).
وآيات ديگرى نيز هست كه در آنها واژۀ «مولى» به معنى سزاوارتر به امر آمده است؛ همچون:
فرمايش خداى تعالى در سورۀ بقره: (أَنْتَ مَوْلانا ) [تو مولاى ما هستى]. ثعلبى در «الكشف والبيان»(5)مىگويد: «يعنى يارى كننده و نگهبان و ولىّ ما و سزاوارتر از خود ما به ما».
و فرمايش خداى تعالى در سورۀ آل عمران: (بَلِ اَللّهُ مَوْلاكُمْ ) [خدا مولاى شماست].
احمد بن حسن زاهد درواجكى در تفسيرش مشهور به «زاهدى» مىگويد: «يعنى خداوند براى اطاعت سزاوارتر است».
و آيۀ: (ما كَتَبَ اَللّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَى اَللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ )(6)[بگو: «هيچ حادثهاى براى ما رخ نمىدهد، مگر آنچه خداوند براى ما نوشته و مقرّر داشته است؛ او مولاى ماست؛ و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكّل كنند»] كه ابوحيّان در «تفسير» خود(7)مىگويد:
«كلبى گفته: يعنى او به ما از خود ما در مرگ و زندگى سزاوارتر است. و گفته شده: يعنى مالك و سرور ماست و به همين دليل هر طورى كه بخواهد تصرّف مىكند».
رازى دستپاچه شده و با لكنت زبان و درنگ و تأمّلِ فراوان شبهاتى را مطرح كرده است، گاه آنها را مىبلعد، و گاه نشخوار مىكند، و شروع كرده به برانداز كردن شبهات و در انديشه است كه آنها را بزرگ جلوه دهد؛ وى پس از نقل معناى «أوْلى» و شايستهتر، از گروهى مىگويد:
خداى تعالى مىفرمايد: (مَأْواكُمُ اَلنّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ وَ بِئْسَ اَلْمَصِيرُ )(8)[وجايگاهتان آتش است و همان سرپرستتان مىباشد؛ و چه بد جايگاهى است!]، و دربارۀ معنى واژۀ «مولى» چند ديدگاه وجود دارد:
1 - ابن عبّاس مىگويد: «مولاكم»؛ يعنى جايگاه و محلّ بازگشت شما. و توجيه اين معنى آن است كه
1) - [«فرج» به معناى ميان دستها و پاهاى چهارپايان است؛ پس ميان دستها «فرج» نام دارد و نيز ميان پاها. و مراد شاعر از دو فرج حيوان، مقابل و پشت سر اوست. وى گاوى وحشى را توصيف مىكند كه صدايى شنيده است و نمىداند آيا صاحب صدا و صيّاد پشت سر اوست يا مقابلش. بيت فوق در اصل چنين است: «غدت هذه البقرة وتحسب أنّ كلا فرجيها - خلفها وأمامها - أولى بالمخافة منه». و گويا هدف شاعر اين است كه بفهماند آنجا بهترين مكان براى جنگيدن است؛ نگاه كن: بحار الأنوار 232/37؛ خلاصة عبقات الأنوار، سيّد حامد نقوى 70/8-71؛ صحاح اللغة، جوهرى 2529/6؛ لسان العرب 228/15].
2) - معالم التنزيل [297/4].
3) - الكشّاف 2:435[476/4].
4) - تفسير بيضاوى 2:497[469/2].
5) - الكشف والبيان: [ورقۀ 92، سورۀ حديد: آيۀ 15].
6) - توبه: 51.
7) - تفسير أبي حيّان 5:52.
8) - حديد: 15.
«مولى» جايگاه ولىّ است و آن، به معنى قُرب و نزديكى است، پس معنى چنين است: آتش جايگاهى است كه به آن نزديك شده و به آن مىرسيد.
2 - كلبى مىگويد: يعنى أوْلى و شايستهتر براى شماست. و ديدگاه زجّاج و فرّاء و ابوعبيده نيز همين است.
و بايد بدانى: آنچه آنها گفتهاند تفسير كلمه نيست، بلكه معناى آن است؛ زيرا اگر واژۀ مولى با أوْلى (شايستهتر) در لغت به يك معنى بودند، به كار بردن هر يك از آن دو به جاى ديگرى صحيح بود و مىتوانستيم به جاى «هذا أولى من فلان» [اين از فلان كس سزاوارتر است]، بگوييم: «هذا مولى من فلان»، و نيز به جاى «هذا مولى فلان» [اين، مولاى فلانى است] گفته شود: «هذا أولى فلان». و چون اين جايگزينى درست نيست، مىفهميم آنچه آنان گفتهاند، معناست نه تفسير.
و بدين جهت شما را از اين نكتۀ دقيق آگاه ساختيم كه شريف مرتضى - وقتى كه براى اثبات امامت على عليه السلام به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» تمسّك مىكند - مىگويد: يكى از معانى «مولى»، «أوْلى» [شايستهتر] است. و در اين باره به گفتار امامان لغت كه در تفسير اين آيه گفتهاند مولى به معناى أوْلى و شايستهتر است، استدلال كرده است. و وقتى ثابت شد كه در لفظ «مولى» احتمال معناى «أولى» وجود دارد (و ارادۀ اين معنا از اين واژه صحيح است) حمل اين واژه بر اين معنا (در حديث غدير) واجب خواهد بود؛ زيرا معانى ديگر يا ثبوتش روشن است (و نياز به بيان ندارد) مثل معناى پسر عمو(1)و ياور، يا منتفى بودنش روشن است مثل مُعتِق [آزاد كنندۀ برده] و مُعتَق [آزاد شده]؛ و حمل كلام پيامبر بر دستۀ اوّل از معانى عبث و لغو، و بر دستۀ دوم دروغ است.
امّا ما با دليل اثبات كرديم كه سخن آنان در اين مقام، اشاره به معناى واژه دارد نه تفسير آن؛ و از اين رو استدلال به سخنان آنها درست نيست(2).
و چكيده سخن وى در «نهاية العقول» اين است:
اگر واژۀ «مولى» به معناى أوْلى [شايستهتر و سزاوارتر] آمده بود، هر آينه صحيح بود كه با هر يك از آن دو، آنچه به ديگرى مقرون و همراه مىشود، مقرون و همراه گردد در حالى كه چنين نيست؛ و از اين رو «مولى» نمىتواند به معناى «أولى» باشد... و دليل اين ادّعا آن است كه نمىتوان گفت: «هو مولىً من فلان»، ولى مىتوان گفت: «هو مولىً»، و «هما موليان»، و نيز بدون كلمۀ مِنْ نمىتوان گفت: «هو أولى»، و «هما أوليان»....
اگر مىخواهى تعجّب كنى (و سخن شگفتانگيز بشنوى) پس تعجّب كن از اينكه بر فخر رازى اين نكته مخفى مانده است كه احوال مشتقّات در صيغههاى مختلف، از جهت لازم و متعدى بودن متفاوت است؛ زيرا اتّحاد معنى يا ترادف ميان واژهها، در ذات و جوهر معانى واقع مىشود نه در عوارض آنها كه از انواع تركيب و تصريف واژهها و صيغههاى آنها، پديد مىآيد. از اين رو تفاوت ميان واژۀ «مولى» و «أولى» - به اين كه بعد از واژۀ «أولى» بايد «باء» بيايد ولى «مولى» بدون «باء» مىآيد - (از جهت مادۀ «و ل ى» نيست بلكه) از اين جهت است كه مادّۀ «ولى» در قالب صيغۀ «أفعل» ريخته].
1) - اين سخن رازى، غفلت عجيبى است؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله پسر عموى جعفر و عقيل و طالب و همۀ آل ابوطالب بوده است، امّا اميرمؤمنان عليه السلام، پسرعموى آنها نيست بلكه برادرشان مىباشد، و چنانچه اين معنا از لفظ «مولى» اراده شود، لازمهاش كذب است نه اينكه بيّن الثبوت باشد.
2) - التفسير الكبير 8:93[227/29].
شده است، چنانكه از ويژگيهاى اين صيغه است كه هماره با «من» همراه باشد؛ بنابراين مفاد «فلان أولى بفلان» و «فلانٌ مولى فلان» يكى است يعنى فلانى نسبت به فلانى اولويّت داشته و سزاوارتر از ديگران است.
خالد بن عبداللّه أزهرى در باب تفضيل كتاب «التصريح» مىگويد:
به كار بردن مرادف به جاى مرادفش تنها در صورتى صحيح است كه مانعى در ميان نباشد.
ولى در اينجا مانع وجود دارد و آن استعمال است؛ زيرا اسم تفضيل جز با حرف «مِنْ» از حروف به كار نمىرود، و گاهى حرف «مِن» با مجرورش به سبب وجود قرينه حذف مىشود؛ مانند آيۀ: (وَ اَلْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى )(1)[يعنى خيرٌ و أبقى من الدنيا].
وانگهى، اشكالى كه رازى بدان چنگ زده، در معانى ديگر واژۀ «مولى» نيز كه او و ديگران ذكر كردهاند، جارى مىشود؛ مانند معناى «ناصر» كه رازى لفظ مولى در حديث غدير را به اين معنى گرفته است؛ زيرا هيچ گاه به جاى «هو ناصر دين اللّه» [او ياور دين خداست]، نمىتوان گفت: «هو مولى دين اللّه»، وحضرت عيسى - على نبيّنا وآله وعليه السلام - به جاى (مَنْ أَنْصارِي إِلَى اَللّهِ )(2)[چه كسانى در راه خدا ياوران منهستند] نفرمود: «من موالىّ إلى اللّه»؟ و حواريّون نيز به جاى (نَحْنُ أَنْصارُ اَللّهِ ) [ما ياوران خداييم] نگفتند: «نحن موالى اللّه».
تو خود مىدانى كه اين اختلاف در بخش عظيمى از الفاظ مترادف، كه رمّانى، متوفّاى (384) - در كتاب جداگانهاى در (45) صفحه، چاپ (1321) مصر - جمع آورى كرده است، جارى است و هيچ يك از لغوىها تنها به بهانۀ اختلاف در چگونگىِ استعمالِ اداتِ همراهِ كلمه، منكر ترادف نشده است، همانگونه كه به بهانۀ ساير اختلافاتِ موجودِ در تركيب، منكر ترادف نشدهاند.
چرا كه مثلاً جملۀ «عندي درهمٌ غير جيّد» صحيح است، ولى «عندي درهمٌ إلّاجيِّد» صحيح نيست (با اينكه واژۀ «غير» و «إلّا» به يك معنى به كار مىروند). و جملۀ «إنّك عالمٌ» درست است، ولى «إنّ أنت عالم» درست نيست (با اينكه «كاف خطاب» با «أنت» مترادف است). و حرف «إلى» بر سر ضمير درمىآيد، برخلاف «حتّى» با اينكه اين دو واژه هم معنى هستند. و يا «أم» و «أو» هر دو براى ترديد است، ولى در تركيب از چهار جهت با هم تفاوت دارند. و همچنين «هل» و «همزه» هر دو براى پرسش و استفهام است، ولى از ده جهت با هم تفاوت دارند. و يا «أيّان» با «حتّى» هم معنا هستند، ولى از سه جهت از هم جدا مىشوند. و يا «كم» و «كأيّن» به يك معنا هستند، ولى از پنج جهت با هم تفاوت دارند. و «أىّ» و «مَن» با وجود اتّحاد در معنا، از شش جهت با هم تفاوت دارند. و يا «عند» و «لَدُن» و «لدى» كه به يك معنا هستند، ولى از شش جهت با هم تفاوت دارند.
اين شبهۀ رازى كه با نكات ياد شده بطلانش آشكار شد، بر عرب و علما پوشيده نبوده است، بلكه آنان پيش از رازى و پس از او، بر آن و بطلانش واقف بودهاند. و لذا آنان را از اين ديدگاه كه واژۀ «مولى» به معناى «أوْلى» آمده باز نداشته است؛ از جمله تفتازانى در «شرح مقاصد»(3)، و قوشجى در «شرح تجريد»(4)، و ابن حجر در «صواعق»(5). وى با تمام عناد ورزى و سخت گيرى كه براى ردّ استدلالِ به حديث غدير، انجام داده است، با اين حال اين مطلب را كه واژۀ
1) - أعلى: 17.
2) - صفّ: 14: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنْصارَ اَللّهِ كَما قالَ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوارِيِّينَ مَنْ أَنْصارِي إِلَى اَللّهِ قالَ اَلْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اَللّهِ...).
3) - شرح المقاصد: 289 [273/5].
4) - شرح التجريد [ص 477].
5) - الصواعق المحرقة: 24 [ص 44].
«مولى» به معنى «أولى» [شايستهتر] است، پذيرفته است ولى در مصداق آن بحث دارد كه آيا مراد أولويّت در همۀ امور است يا برخى از امور؟ و او دومى را برگزيده، و درك اين معنا را به ابوبكر و عمر نسبت داده است؛ آنجا كه گفتهاند:
«أمسيتَ مولى كلّ مومن و مؤمنه» . و شيخ شهاب الدين احمد بن عبد القادر شافعى نيز در «ذخيرة المآل» همين شيوه را در پيش گرفته است.
رازى سخن ديگرى دارد كه بر آن پا فشارى نموده و با آب و تاب بيان كرده است. وى در كتاب «نهاية العقول» گمان مىكند كه هيچ يك از امامان نحو و لغت، نگفته است: صيغۀ «مفعل» كه براى مصدر و زمان و مكان وضع شده، به معناى أفعل كه براى تفضيل وضع گرديده، آمده است.
ولى تو با شناخت سخنان صريح پيشين دربارۀ اينكه واژۀ «مولى» به معناى «أولى به شىء» [سزاوارتر به چيزى] آمده است، سستى سخن رازى و پيراونش را درمىيابى. و نيز متوجّه مىشوى كه ريشۀ اين شبهه، خود رازى بوده، بدون هيچ گونه سابقه و پايه و اساسى، و آن را به غير خود نسبت نداده است، و عدّهاى نيز كه ديدهاند اين ديدگاه مخالفِ با برداشت شيعه از حديث است، كوركورانه از او تقليد كرده آن را با كمال ميل پذيرفتهاند.
آيا شخصيّتهاى علمىاى كه صريحاً گفتهاند واژۀ «مولى» گاه به معنى «أولى» و سزاواتر مىآيد، از او كه بى حساب و بى دليل حرف مىزند، آگاهتر به مواقع لغت نيستند؟!
چگونه آگاهتر نباشند، در حالى كه در ميانشان افرادى وجود دارد كه مصادر لغت، امامان ادب، ماهران رشتۀ ادبيّات عرب، و مراجع تفسير مىباشند؟!
آيا در اين سخن صريح و روشنشان برهان قاطع وجود ندارد بر اين كه گاهى «مفعل» به معناى «أفعل» مىآيد؟! پس به چه دليل به طور كلّى آن را انكار مىكنند؟! بله، «لأمر ما جَدَع قصيرٌ أنفَه» [براى كار مهمّى آقاى قصير بينى خود را بريده است](1).
و سخن ابو وليد بن شُحنه حنفى حلبى در «روض المناظر»(2)، در بخش حوادث سال (606)، براى رازى بنيانگذار اين مغالطه، كفايت مىكند؛ وى مىگويد:
رازى جز ادبيّات عرب در علوم ديگر، يد طولايى داشت.
ابو حيّان در «تفسير»(3)خود پس از نقل كلام رازى مىگويد:
تفسير او از شيوه و سبْك كلام عرب بيرون است. كلام او بيشتر به كلام كسانى مىماند كه خود را حكيم مىنامند.
افزون بر اينها دلالت صيغۀ «مَفعل» بر زمان و مكان، مانند دلالت صيغۀ «أفعل» بر تفضيل، و مانند ويژگيهاى خاصّ هر مشتقّى، از عوارض هيئت و ساختار است نه مادّه. و اين، امرى غالبى بوده و بر اساس قياس است و قانون كلّى نيست، بلكه غالباً اين طور است، و تا زمانى كه خلافش از عرب نرسيده باشد بر طبق همين معيار عمل مىشود. و چنانچه مطلبى برخلاف قياس، از عرب برسد، در اين صورت قول آنان در معانى الفاظشان مقدّم بر قاعده و قياس است.
1) - [اين ضرب المثل دربارۀ كسى به كار مىرود كه براى دستيابى به هدفى پنهانى، نيرنگ به كار مىبرد و زير چيز آشكارى خود را پنهان مىكند، شبيه آقاى قصير كه بينى خود را بريد تا انتقام «جزيمه» را از «زبّاء» بگيرد. ر. ك: تاريخ طبرى 443/1-448؛ و جواهر البلاغة/ 286-287].
2) - روض المناظر [199/2].
3) - تفسير ابو حيّان 4:149.
و اگر براى رازى اختصاص واژۀ «مولى» به معناى مصدر يا فعل انجام شدۀ در زمان خاصّ يا مكان خاصّ روشن و قطعى باشد، بايد آمدن «مولى» به معانى فاعل و مفعول و فعيل را نيز انكار كند، در حالى كه صريحاً مىگويد: به معنى ناصر و معتِق و معتَق و حليف آمده و همۀ لغت شناسان عرب نيز با او در اين معانى توافق دارند، و همۀ آنها بر اين نيز اتّفاق دارند كه واژۀ «مولى» به معناى «ولىّ» آمده است، و بسيارى گفتهاند واژۀ «مولى» به اين معانى نيز آمده است:
شريك، قريب، محبّ، عتيق، عقيد، مالك و مليك(1).
از اينها گذشته، آن دسته از استوانههاى علم و لغت كه «أولى» را از معانى واژۀ «مولى» مىشمارند، منظورشان اين نيست كه مولى وصف به معناى أولى است تا به وى اشكال شود كه تفضيل از معناى مولى خارج و زائد بر آن است و اين دو قابل جمع نيستند، بلكه منظورشان آن است كه واژۀ «مولى» اسم براى آن معنى است؛ و در اين صورت اشكالى متوجّه آنان نخواهد بود.
رازى از همۀ مطالب ياد شده پاسخى داده كه پرده از زشتى و ناپسندى وعيوب باطن خود برمىدارد. او در «نهاية العقول» مىگويد:
اينكه از ائمّۀ لغت نقل كردهاند كه واژۀ «مولى» به معناى «أولى» و سزاوارتر است، نمىتواند براى آنان دليل باشد؛ زيرا اين قبيل نقلها براى اثبات معناى لغوى قابل استدلال نيست؛ بنابراين بايد بگويم: ابوعبيده اگر چه در تفسير آيۀ: (مَأْواكُمُ اَلنّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ )(2)[و جايگاهتان آتش است و همان سرپرستان مىباشد] گفته است: «معناه: هي أولى بكم» [معناى آيه اين است: آتش أولى و سزاوارتر به شماست]، و اخفش و زجّاج و علىّ بن عيسى نيز آن را ذكر كرده و براى اثبات آن به شعر لبيد استشهاد كردهاند، لكن آنان در اين سخن تساهل وتسامح كرده و از روى تحقيق نبوده است؛ زيرا بزرگان لغت همچون خليل، اين معنا را جز در تفسير اين آيه و آيۀ ديگر، آن هم مرسل و بدون سند، ذكر نكردهاند، و از آن، در كتب اصلى لغت ياد نكردهاند.
اى كاش مىدانستم چه كسى به رازى خبر داده كه اين افراد، بدون تحقيق و از روى تساهل چنين حرفى را زدهاند؟! آيا اين سخن را در تمامى معانى لغوى كه از آنان نقل مىكند، مىزند (كه سخنشان از روى تساهل است و استشهادشان به شعر عرب قابل استدلال و احتجاج نيست)، يا اينكه او براى واژۀ «مولى» حساب ديگرى باز كرده است؟! آيا لغوى نمىتواند براى معنايى كه نزد او ثابت شده است، به شعر عرب يا به آيهاى از قرآن كريم استشهاد نمايد؟! و آنان چنين كردهاند (و براى اثبات معناى واژۀ «مولى» به شعر لبيد استدلال كردهاند).
چگونه او پس از نقل اين معنى از ائمّۀ لغت، عدم ذكر خليل و مانند وى را دليل بر تسامح آنان قرار مىدهد؟! در حالى كه از شرايط لغتاين نيست كه در تمام كتب لغت ذكر شده باشد.
آيا خود رازى فقط به كتاب «العين» و مانند آن اكتفا مىكند؟ چه كسى در نقل لغت اتّصال سند را شرط كرده است؟
آيا جز اعتماد به شعر، يا آيۀ كريمه، يا سنّت ثابته، يا استعمال شنيده شده، سند ديگر مىخواهد؟
آيا رازى شخصى بهتر از اينها براى بدست آوردن اين معانى، مىيابد؟
او را چه مىشود كه اگر يكى از قوم معنايى از معانى عربيّه را براى او ذكر كند، به وى اين سخن را نمىگويد؟! بايد بگويم: او در اينجا هدف خاصّى را دنبال مىكند كه در موارد ديگر وجود ندارد.
آيا وى شرط ثبوت معناى لغوى يك واژه را وجود آن در معجمهاى لغت مىداند و بس، به گونهاى كه اگر در تفسير آيهاى، يا معناى حديثى، يا در حلّ بيتى از شعر، ذكر شده باشد، او براى آن ارزشى قائل نيست؟ در حالى كه ما مىبينيم علما در معنى لغت به قول هر كسى كه عربيّت او قوى باشد، حتّى اگر كنيز باديه نشين باشد(1)، اعتماد مىكنند. و نزد اكثر علما و پژوهشگران هيچ يك از ايمان و عدالت و بلوغ شرط نيست(2)سيوطى در «المزهر»(3)مىگويد:
نقل يك نفر از اهل لغت مورد قبول است.
گويا او آنگاه كه خالى بودن كتاب «العين» از معناى مورد بحث را دليل نفى آن قرار مىداده، سخن خود در «المحصول»(4)را كه گفته: جمهور اهل لغت بر قدح و خدشۀ در كتاب «العين» اتّفاق دارند، فراموش كرده يا خود را به فراموشى زده است. اين سخن را سيوطى در «المزهر»(5)از او نقل كرده است.
بيا به سراغ صداهاى درهم پيچيده و تحرّكات شاه ولى اللّه صاحب هندى كه در كتاب «التحفة الإثنا عشريّة»(6)بر عربيّت تاخته است - و واقعاً اين، بر عربيّت و عرب سخت است - برويم؛ وى در ردّ دلالت حديث بر امامت مىگويد:
اين دلالت تمام نيست، مگر اينكه واژۀ «مولى» به معنى «ولىّ» آمده باشد، در حالى كه صيغۀ «مَفعل» به معنى «فعيل» نيامده است. او با اين سخن مىخواهد قول صريح اهل لغت را كه گفتهاند: «مولى» به معنى «ولىّ» آمده باطل كند، و منظور از «ولىّ»، ولىّ امر است؛ همچون ولىّ زن، ولىّ يتيم، ولىّ برده، ولايت سلطان، و وليعهد و او كسى است كه شاه ادارۀ مملكت پس از خود را به وى مىسپارد.
آرى سخن فرّاء متوفّاى (207)، در «معاني القرآن»(7)، و ابو عبّاس مبرّد كه مىگويند: «ولىّ» و «مولى» در لغت به يك معنا هستند، بر دهلوى پوشيده مانده است. و از اجماع امامان لغت بر اين معنى، و از اينكه آنان در معاجم لغت و غير آن «ولىّ» را يكى از معانى «مولى» به شمار آوردهاند، غافل مانده است. آنگونه كه در «مشكل القرآن» أنبارى، «الكشف والبيان»(8)ثعلبى در آيۀ: (أَنْتَ مَوْلانا )(9)، «صحاح» جوهرى(10)، «غريب القرآن» سجستانى(11)، «قاموس» فيروزآبادى(12)، «الوسيط» واحدى، «تفسير قرطبى»(13)، و «نهايۀ» ابن اثير(14)آمده است.
1) - ر. ك: المزهر 1:83 و 84 [139/1].
2) - إرشاد الساري [157/10]؛ المزهر [129/1 و 138 و 144 و 59].
3) - المزهر 1:77 [ص 129]؛ و نيز نگاه كن: ص 27 و 83 و 87 [ص 59 و 138 و 144].
4) - المحصول في علم الاُصول [195/1].
5) - المزهر 2:47 و 48 [79/1].
6) - التحفة الإثنا عشريّة: 209.
7) - معاني القرآن [161/2].
8) - الكشف والبيان [ورقۀ 92].
9) - بقره: 286.
10) - الصحاح 2:564[2529/6].
11) - غريب القرآن: 154 [ص 311].
12) - القاموس المحيط 4:401 [ص 1732].
13) - الجامع لأحكام القرآن 3:431[155/16].
14) - النهاية في غريب الحديث والأثر 4:246[228/5].
علماى لغت از طرفى سيّد - به معناى غير مالك و آزاد كنندۀ برده - را از معانى واژۀ «مولى» شمردهاند، و از طرف ديگر امير و سلطان را از معانى واژۀ «ولىّ» شمردهاند، و از طرف سوم اجماع دارند كه «ولىّ» و «مولى» به يك معنا هستند، و هر يك از اين دو معنا از معناى اولويّتِ به امر جدا نيستند؛ زيرا امير براى ايجاد نظم در جامعه و اجراى شيوههاى تربيت افراد و جلوگيرى از تجاوز به يكديگر، بر مردم اولويّت دارد.
و همين طور سيّد در رسيدگى به كارها و ادارۀ امور افراد تحت امرش، بر آنها اولويّت دارد. و دايرۀ اين دو صفت (إمارت و سيادت) از جهت سعه و ضيق، با اختلاف مقادير إمارت و سيادت تغيير مىكند؛ مثلاً دايرۀ ولايت شهر وسيعتر از رياست اداره است، و دايرۀ ولايت استانها وسيعتر از ولايت و مسؤوليّت شهر است، و وسيعتر از همۀ اينها، ولايت سلاطين و پادشاهان است، و از همه وسيعتر، دايرۀ ولايت پيامبرى است كه براى همۀ عالميان مبعوث شده، و ولايت خليفهاى كه در تدبير امور و شعاير دينى جانشين او مىباشد.
وما اگر در برابر آنان از آمدن واژۀ «مولى» به معناى «أولى به شىء» [سزاوارتر به يك چيز] چشم پوشى كنيم، لكن از آمدن اين واژه به معناى امير و سيّد و اينكه مولى در حديث، فقط با عالىترين و وسيعترين معنى مطابقت دارد، چشم پوشى نخواهيم كرد. و با اينكه معانى مولى به (27) معنى مىرسد، مايقين داريم كه هيچ يك از آنها در حديث نمىتواند مراد باشد، مگر اينكه با آن دو معنى مطابقت داشته باشد؛ آن معانى از اين قرارند:
1 - رَبّ (پروردگار). 2 - عمو. 3 - عموزاده. 4 - فرزند پسر.
5 - پسر خواهر. 6 - آزاد كنندۀبرده. 7 - بردۀ آزاد شده. 8 - بنده.
9 - مالك(1). 10 - پيرو. 11 - نعمت گيرنده. 12 - شريك.
13 - هم قسم. 14 - همراه. 15 - همسايه. 16 - مهمان.
17 - داماد. 18 - نزديك. 19 - ولىّ نعمت. 20 - هم پيمان.
21 - ولىّ. 22 - سزاوارتر به امور. 23 - سيّد به معناى غير مالك و آزاد كنندۀ برده.
24 - مُحبّ. 25 - ياور. 26 - تصرّف كننده در امور. 27 - متولّى امور.
امّا معنى اوّل: ارادۀ اين معنى موجب كفر است؛ چون جز خداى تعالى پروردگارى در عالم نيست (و هرگز پيامبر نمىفرمايد هر كسى من ربّ و پروردگار اويم، پس على ربّ اوست).
امّا معنى دوم و سوم تا چهاردهم: ارادۀ هر يك از اين معانى از واژۀ «مولى» در حديث مستلزم كذب است.
و امّا «صاحب»، «همسايه»، «مهمان»، «داماد» و «نزديك، چه مراد نزديكى خويشاوندى باشد، چه نزديكى مكانى»: ارادۀ هيچ يك از اين معانى به دليل سبك بودنِ ارادۀ آنها، ممكن نيست. خصوصاً در آن اجتماع با شكوه آن هم در ميانۀ مسير و در گرماى سوزان كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داده بود آنان كه پيشتر رفته بودند، بازگردند وآنانى كه از پى مىآيند، باز ايستند، آن هم در جايى كه منزلگاه نبوده است و در نتيجه اسباب استراحت در آنجا فراهم نبوده است. و بر فرض كه يكى از آن معانى اراده شود، چه فضيلتى براى اميرمؤمنان عليه السلام خواهد داشت كه برايش «بخّ بخّ» و تبريك و تهنيت بگويند؟
امّا مُنعم: اين معنى نيز نمىتواند مورد نظر باشد؛ چون هيچ ملازمهاى نيست بين اينكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به هر كسى
1) - در صحيح بخارى 7:57[1671/4] به جاى آن، «المليك» [پادشاه] آمده است. و قسطلانى در شرح الصحيح 7:77[160/10] مىگويد: «مولى يعنى مليك؛ زيرا ولىّ امور مردم است».
نعمتى عطا كرده، اميرمؤمنان عليه السلام نيز به او نعمت عطا كرده باشد، بلكه خلاف آن قطعى است.
مگر مقصود اين باشد كه پيامبر نسبت به هر كسى كه حقّ نعمت دين و هدايت وتربيت و ارشاد و اعطاى عزّت در دنيا ونجات در آخرت دارد، على عليه السلام نيز آن حقوق را دارد؛ زيرا قائم مقام پيامبر و مدافع او و حافظ شرع و مبلّغ دين اوست؛ و از اين رو خداوند به حكم آن آيۀ آشكار، به وسيله او دين را كامل و نعمت را تمام كرد؛ و اين معنا از معنى امامت كه مورد نظر ماست جدا نمىباشد.
وامّا هم پيمان: ناگزير منظور از آن، عهد و پيمان با برخى از قبايل براى صلح و يارى است. و اين معنى نيز در على عليه السلام راه ندارد، بله او در تمام افعال و تروك خود تابع و پيرو پيامبر بوده است (و از اين رو پيامبر با هر كسى همپيمان بوده و در حال صلح باشد، على نيز با او چنين خواهد بود) منتها على عليه السلام در اين معنى با همۀ مسلمانان برابر است و مطرح ساختن آن دربارۀ خصوص على عليه السلام در آن اجتماع پرشكوه و بىنظير و با آن اهتمام ويژه، واقعاً بىمعنى است.
بر فرض كه از «مولى» اين دو معنى اراده شده باشد، از دو حال بيرون نيست: يا مقصود اين است كه مردم را به محبّت ويارى على عليه السلام از اين جهت كه او يكى از مؤمنان و مدافعان اوست، تشويق كند، و يا مقصود اين است كه او را به دوستى ويارى مردم فرمان دهد. و در هر حال يا جمله، خبرى است يا انشايى.
امّا احتمال اوّل يعنى خبر دادن از وجوب محبّت به او -: چيزى تازه و نا آشناى براى مردم نيست و تبليغ آن نيز بىسابقه نمىباشد تا بخواهد در آن لحظۀ حسّاس به آن امر كرده و طبق بيان صريح قرآن، اگر آن را انجام ندهد، رسالت خود را ابلاغ نكرده باشد، و به خاطر ابلاغ آن، مردم را در آن مكان رنج آور و نامناسب نگه دارد و آن اجتماع پر شكوه را ترتيب بدهد، و دين را با آن، كامل و نعمت را تمام، و خشنودى پروردگار را جلب نمايد، به طورى كه گويا چيز تازهاى آورده و قانون جديدى وضع كرده كه قبلاً وجود نداشته و مسلمانان از آن بى خبر بودهاند. و نيز به دنبال آن مردم بيايند به او تبريك بگويند، آن هم با عبارتى چون: «أصبحت مولاي و مولى كلِّ مؤمن ومؤمنة» ، عبارتى كه خبر مىدهد حادثۀ بزرگى رخ داده كه گويندۀ آن پيش از اين، از آن اطّلاع نداشته است؛ زيرا هر مسلمانى شب و روز در قرآن اين آيات را مىخواند:
(اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ )(1)[مردان و زنان با ايمان، ولىّ (و يار و ياور) يكديگرند]، و همچنين گفتار خداوند تعالى: (إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ )(2)[مؤمنان برادر يكديگرند]، و اين آيات به خوبى دلالت بر وجوب مهر ورزيدن مسلمانان به يكديگر - همچون مهر ورزى دو برادر به هم - دارند (پس ابلاغ دوبارۀ آن در آن شرايط خاصّ معنى ندارد). و ما ساحت مقدّس پيامبر بزرگوار را از اين كار بيهوده دور مىدانيم، و پروردگار حكيمِ خود را نيز از اين قبيل افعال عبث پاك مىدانيم.
و امّا احتمال دوم يعنى واجب كردن محبّت و يارى او -: اين احتمال نيز در سبكى كمتر از احتمال اوّل نيست؛ زيرا در باب محبّت و يارى، فرمانِ صادر نشده وقانونِ وضع نشدهاى، باقى نمانده بود كه نياز به اعلام و ابلاغ داشته باشد.
به علاوه، اگر منظور اخبار از وجوب محبّت (احتمال نخست) او يا فرمان به مهر ورزيدن به او (احتمال دوم) بود (نبايد حضرت مىفرمود: «من كنت مولاه...») بلكه بايد مىفرمود: «من كان مولاي فهو مولى عليّ» [هر كس دوستدار من
است پس دوستدار و يارى كنندۀ على است]. از اين رو، اين دو احتمال خارج از معناى «مولى» در حديث است. وشايد سبط ابن جوزى نظر به اين نكته دارد كه در «تذكره»(1)مىگويد:
حمل واژۀ «مولى» در حديث، بر معنى ناصر و ياور درست نيست.
علاوه بر آنكه محبّت ورزيدن و يارى كردنِ به اين دو وجه (خبرى يا انشائى كه در احتمال اوّل و دوم مطرح بود) تنها نسبت به اميرمؤمنان، واجب نيست، بلكه دوست داشتن و يارى كردن همۀ مسلمانان واجب است. بنابراين تخصيص آن به اميرمؤمنان، و اهتمام ورزيدن به آن چه توجيهى خواهد داشت؟!
و اگر مقصود، محبّت و يارى خاصّ است، يعنى بالاتر از محبّت رايج ميان مردم، مانند لزوم پيروى و فرمانبردارى از او، و تسليم در برابر او، پس اين همان معناى حجيّت و امامت است. به ويژه اگر امامت را طبق جملۀ «من كنت مولاه» در كنار ويژگىاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دارد، قراربدهيم؛ چون اگر ميان معناى مورد نظر در عبارت «فعليّ مولاه» و ويژگى پيامبر (در عبارت «من كنت مولاه») كه در اين حديث تقارن دارند، فرق گذاشته شود، سياق كلام خراب مىشود.
امّا احتمال سوم - يعنى خبر دادن از وجوب محبّت و يارى مردم بر على -: اگر منظور اين معنى بود، بايد پيامبر صلى الله عليه و آله اين معنى را به على عليه السلام اعلام و تأكيد مىنمود نه به مردم.
و احتمال چهارم - يعنى واجب كردن [انشاء وجوب] محبّت و يارى مردم بر على عليه السلام -: اين نيز مانند احتمال سوم است؛ چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اين صورت از اهتمام ياد شده، و ايراد خطبه براى مردم، و از درخواست شنيدن آنان، و نيز از سوگند دادن و گرفتن اقرار از مردم مبنى بر اينكه آيا پيام الهى را به شما ابلاغ كردهام، از همۀ اينها بىنياز مىشد.
مگر اين كه خواسته باشد، عواطف مردم را جلب نمايد و محبّتشان را با ياد آورى اين امر نسبت به او تقويت كند، به طورى كه اگر آنان آگاه شوند كه او آنان را دوست مىدارد و يارشان مىباشد، از او پيروى نموده، و با او مخالفت نكرده و هرگز سخنش را ردّ نمىكنند.
و چنانچه منظور، جلب عواطف و تقويت محبّت مردم باشد، از اينكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كلام را با جملۀ «من كنت مولاه» آغاز كرد، مىفهميم كه منظور حضرت، محبّت و يارى معمولى و رايج در ميان افراد مؤمن نيست، بلكه منظور، محبّت و يارى از نوع محبّت و يارى ويژۀ خود پيامبر است، و بر كسى پوشيده نيست كه محبّت و يارى پيامبر مانند محبّت و يارى ساير مؤمنان نبوده و اصلاً قابل قياس با محبّت و يارى كسى نيست؛ زيرا پيامبر از آن جهت امّتش را دوست دارد و آنان را يارى مىكند كه رهبر دين و دنياى مردم، و صاحب اختيار آنان، و حافظ حدود و ثغور آنان، و نگهبان كيان آنها، و نسبت به نفسشان از آنان سزاوارتر و شايستهتر است؛ زيرا اگر چنين نباشد گرگان درنده و درندگان وحشى آنان را پاره پاره مىكردند، و از هر سو دستهايى به سويشان دراز مىشد، چه غارتها كه متوجّه آنان نمىشد، چه اموالى كه مباح نمىگرديد، چه جانهايى كه گرفته نمىشد، چه حرمتهايى كه شكسته نمىشد؛ و در نتيجه، هدف خداى تعالى كه گسترش دعوت حقّ، و ترويج دين مبين، و بر پايى كلمۀ علياى الهى، مىباشد به خاطر از هم پاشيدن جامعه، نقض مىشد. (پس براى حفظ غرض الهى چنين محبّت و يارى كردنى ضرورى است) و هر كس از چنين محبّت و نصرتى برخوردار باشد، بى شك خليفۀ خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله در روى زمين است.].
1) - تذكرة الخواصّ: 19 [ص 32].
و در اين صورت كه مقصود، جلب عواطف و تقويت محبّت مردم باشد، واژۀ «مولى» بر غير معناى ياد شده، قابل حمل نيست.
از معانى واژۀ «مولى» فقط «ولىّ» و «أولى به شىء» و «سيّد» - به معنى غير مالك و مُعْتِق [آزاد كنندۀ برده] - و «تصّرف كنندۀ در امور» و «متولّى» باقيمانده است.
امّا ولىّ: فقط معنايى كه از واژۀ «أولى» قابل اراده است، مىتوان از آن اراده كرد؛ زيرا به بيانى كه گذشت ارادۀ ساير معانى، صحيح نيست.
امّا سيّد(1)به معناى ياد شده: جداى از معناى «أولى» نيست؛ زيرا سيّد يعنى مقدّم بر ديگران، به ويژه در جملهاى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با آن، ابتدا خود را توصيف نموده، و سپس با همان شكل عمو زادهاش را؛ و از اين رو محال است آن را بر سيادت به دست آمدۀ از راه ظلم و غلبه حمل كرد، بلكه سيادت و سرورى دينى و عمومى است، سيادتى كه بر همۀ مردم پيروى آن واجب است.
و امّا متصرّف در امور: اين معنى نيز بسان معنى پيشين است. اين معنا را رازى در تفسيرش(2)هنگام ذكر آيۀ:
(وَ اِعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ )(3)[و به خدا تمسّك جوييد، كه او مولا و سرپرست شماست] از قفّال نقل كرده است.
و در اين جا ارادۀ اين معنى از واژۀ «مولى» ممكن نيست، مگر اينكه از آن، تصرّف كنندهاى اراده شده باشد كه خداوند پيروى از او را لازم دانسته، تا بشر را به راههاى رستگارى رهنمون شود.
و از اين رو او بر هر نوع تصرّفى در جامعۀ انسانى سزاوارتر از ديگران است، و كسى كه اختيار تصرّف در جامعۀ انسانى و همۀ أبعاد بشرى را داشته باشد، جز پيامبر مبعوث يا امام واجب الطاعهاى كه به فرمان الهى از سوى پيامبر به امامت او تصريح شده و همواره پيرو گفتار و كردار پيامبر بوده، نمىتواند باشد؛ (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوى، إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى )(4)[و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد، آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست].
و همين طور است معناى «متولّى اُمور»:
ابو عبّاس مبّرد(5)، قرطبى در تفسير خود(6)در سورۀ آل عمران در آيۀ: (بَلِ اَللّهُ مَوْلاكُمْ )(7)[(آنها تكيهگاه شما نيستند)، بلكه ولىّ و سرپرست شما، خداست]، ابن اثير در «نهايه»(8)، زبيدى در «تاج العروس»(9)، ابن منظور در «لسان العرب»(10)و... آن را از معانى واژۀ «مولى» برشمردهاند.
و اين معنى نيز از معنى «أوْلى» جدا نيست، خصوصاً به همان معنايى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خود را بدان وصف كرده است، در صورتى كه مقصود همين معنا باشد.
1) - جمع كثيرى از ائمّۀ تفسير و حديث و لغت كه عددشان قابل توجّه است، اين معنى را از معانى واژۀ «مولى» برشمردهاند.
2) - التفسير الكبير 6:210[74/23].
3) - حجّ: 78.
4) - نجم: 3 و 4.
5) - سيّد مرتضى در الشافي [219/2] از او اين معنا را نقل كرده است.
6) - الجامع لأحكام القرآن 4:232 [مج 2 /ج 149/4].
7) - آل عمران: 150.
8) - النهاية في غريب الحديث والأثر 4:246[229/5].
9) - تاج العروس 10:398.
10) - لسان العرب [401/15].
لازم به ذكر است: نكتهاى كه ما در خصوص اين مقام پس از فرو رفتن در درياى لغت و كتب ادبيّات عرب به دنبال آن هستيم، اين است كه معناى حقيقى واژۀ «مولى» غير از «أوْلى به شىء» نيست. و اين معنى، جامعِ همۀ معانى است. و معنى «أوْلى» به نوعى در هر يك از آنها موجود است، و واژۀ «مولى» در هيچ يك از معانى ياد شده به كار نرفته، مگر به مناسبت وجود معنى «أوْلى»:
1 - رَبّ [پروردگار]؛ خداوند به مخلوقاتش از هر قهر و غلبه كنندۀ بر آنها، سزاوارتر و أوْلى است؛ او جهانيان را به اقتضاى حكمتش آفريد و طبق اراده و مشيّتش در آنها تصرّف مىكند [پس به «رَبّ» از آن جهت «مولى» مىگويند كه او بر مخلوقاتش أوْلى از ديگران است].
2 - عمو؛ او سزاوارترين مردم براى حفظ برادرزاده ومحبّت كردن به او است و او جانشين پدر وى مىباشد كه از همه أوْلى به فرزندش بوده است.
3 - عموزاده؛ وى در همبستگى و همكارى با عموزادهاش نسبت به ديگران أولويت دارد؛ چون آن دو، شاخههاى يك درختند.
4 - پسر؛ وى سزاوارترين مردم براى اطاعت از پدر و اظهار فروتنى در برابر او است؛ خداى تعالى مىفرمايد:
(وَ اِخْفِضْ لَهُما جَناحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَةِ )(1)[وبالهاى تواضع خويش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر].
5 - پسرِ خواهر؛ او نيز سزاوارترين مردم براى فروتنى در برابر دائيش كه همزاد مادرش است، مىباشد.
6 - معتِق [آزاد كنندۀ برده]؛ او نيز براى تفضّل و نيكى كردن به بردهاى كه آزاد كرده سزاوارتر از ديگران است.
7 - معتَق [بردۀ آزاد شده]؛ او سزاوارتر از ديگران براى شناخت احسان مولايش و فرمانبردارى از او و سپاسگزارى از اوست.
8 - عبد [برده]؛ وى نيز سزاوارتر از ديگران براى تسليم بودن در برابر مولا است؛ چون اين، كار واجبى است كه سعادتش به آن بستگى دارد.
9 - مالك؛ او نيز براى حفظ أملاك خود و ادارۀ امور آنها و تصرّف در آنها بدون ظلم و ستم، سزاوارتر از ديگران است.
10 - تابع؛ او براى يارى رهبرش نسبت به كسانى كه تابع او نيستند، سزاوارتر است.
11 - منعَمٌ عليه [دريافت كنندۀ نعمت]؛ وى نيز براى سپاسگزارى ولىّ نعمتش از همه سزاوارتر است.
12 - شريك؛ وى براى رعايت حقوق شراكت و پيش گيرى از متضرّر شدن شريكش، سزاوارتر است.
13 - حليف [هم پيمان و هم قسم]؛ روشن است كه هم پيمان براى حفظ پيمان و دفع ظلم از هم پيمانش، سزاوارتر از ديگران است.
14 - صاحب [هم صحبت]؛ وى براى رعايت حقوق هم صحبتى و رفاقت، سزاوارتر است.
15 - همسايه؛ او نيز براى رعايت حقوق همسايگان از ديگران سزاوارتر است.
16 - پناهنده؛ او نيز براى تقدير وتشكر از پناه دهندگانش سزاوارتر است.
17 - داماد؛ وى براى رعايت حقوق كسانى كه او را به دامادى پذيرفته و حمايتش كرده و پايه زندگيش را استوار4.
1) - إسراء: 24.
ساختند، سزاوارتر است. در حديثى آمده است: «الآباء ثلاثة: أبٌ ولّدك، وأبٌ زوّجك، وأبٌ علّمك»(1)[انسان سه پدر دارد:
پدرى كه تو را متولّد كرده، پدرى كه تو را تزويج كرده، و پدرى كه به تو دانش آموخته است].
18 - خويشاوند و يا نزديك؛ او نيز براى رفع گرفتارى خويشاوندان و دفاع از آنان و تلاش و خير خواهى براى آنان سزاوارتر است.
19 - ولى نعمت؛ وى براى نيكى كردن به منعمٌ عليه و زير دستان و استمرار احسان و نيكى، سزاوارتر است.
20 - عقيد [كسى كه با او عقد اخوّت بسته است]؛ وى مانند هم پيمان، براى رعايت حقّ كسى كه با او عقد بسته، سزاوارتر است.
21 و 22 - محبّ و ناصر؛ اين دو معنا مانند هم پيمان و هم قَسَم هستند؛ زيرا محّب براى دفاع از محبوب، و ناصر براى يارى كسى كه به ياريش ملتزم شده، سزاوارتر است.
23 - ولىّ؛ بحث درباره آن گذشت و حقّ مطلب روشن شد. و نيز معانى زير:
24 - سيّد [آقا و سرور].
25 - متصرّف در اُمور.
26 - متولّى اُمور.
نتيجه: مولى تنها يك معنى دارد و آن «أوْلى به شىء» [أولويّت داشتن و سزاوارتر از ديگران بودن] است. و اين اولويّت بسته به موارد كار بردش متغيّر است، و اشتراك اين معانى اشتراك معنوى است نه لفظى، و آن از اشتراك لفظى بهتر است(2)
و «اشتراك لفظى» آن است كه يك لفظ براى چند معنى به طور جداگانه وضع شده باشد؛ مانند لفظ «شير» در فارسى كه يك بار براى شير نوشيدنى، و بار ديگر براى شير آب، و دگر بار براى حيوان درّنده وضع شده است، و معانى هيچ يك از اينهابا هم وجه اشتراكى ندارند].
چون اشتراك لفظى نياز به وضع متعدّد دارد، و در اينجا وضع متعدّد، با دليل قطعى ثابت نشده است، و قانون در اين گونه موارد، نفى آن است [اصلِ عدم تعدّد وضع].و سخن برخى افراد پيرامون معناى روايت مسلم كه با سند صحيح خود(3)از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمودند:
«لا يَقُلْ العبدُ لسيّده: مولاي» [برده به مالكش نبايد بگويد مولاى من] و در حديث ابومعاويه اين جمله افزوده شده است:
«فإنّ مولاكم اللّه» [زيرا مولاى شما خداست]، دلالت مىكند بر اين كه از اين لفظ هنگامى كه بدون قرينه است، معناى اولويّت، به ذهن تبادر مىكند. و اين روايت را بسيارى از ائمّۀ حديث در كتابهايشان نقل كردهاند.
تا اينجا براى اهل تحقيق چارهاى جز پذيرش معنى أوْلى براى واژۀ «مولى» نيست. و بر فرض كه كوتاه بياييم و بپذيريم كه واژۀ «مولى» مشترك لفظى است و اين معنا يكى از معانى واژۀ «مولى» است، مىگوييم: در حديث، قرينههاى متّصل ومنفصل فراوانى وجود دارد كه معانى ديگر را نفى مىكند. اينك بيان آن قرينهها:
1) - [در جوامع و كتابهاى حديث اهل سنّت و شيعه به اين روايت دست پيدا نكرديم].
2) - [«اشتراك معنوى» آن است كه لفظ براى يك معنى وضع شود و آن معنا افراد مختلف داشته باشد؛ مانند لفظ حيوان كه براى موجود حسّاسِ جنبندۀ بااراده وضع شده، و داراى افراد فراوانى از قبيل انسان، اسب و... مىباشد و اين افراد و مصاديق در معنى حيوانيّت با هم مشتركند.
3) - صحيح مسلم: 197 [436/4، ح 14، كتاب الألفاظ من الأدب وغيرها].
قرينۀ اوّل: آغاز حديث؛ كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «ألستُ أَولى بكم من أنفسكم» [آيا من بر شما از خودتان سزاوارتر نيستم؛ يعنى آيا من بر شما ولايت مطلقه ندارم؟] و يا الفاظى نزديك به آن كه دلالت بر اين معنا دارد. آنگاه حضرت اين سخن را متفرّع بر سخن قبلى ساخته، مىفرمايد: «فمن كنتُ مولاه فعلىٌّ مولاه» [هر كس كه من مولاى اويم على مولاى اوست]. اين مقدّمه را بسيارى از علماى شيعه و اهل سنّت نقل كردهاند:
از جمله حفّاظ و امامان اهل سنّت كه آن را نقل كردهاند، از اين قرارند:
1 - احمد بن حنبل 3 - نسائى 5 - ترمذى
2 - ابن ماجه 4 - طبرى 6 - سيوطى
اين مقدّمه از بخش هاى صحيح و ثابت اين حديث است كه چارهاى جز اعتراف به آن نيست و چنانچه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از اين كلام غير از معنايى كه در مقدّمه بدان تصريح نموده، اراده مىكرد، هر آينه كلامش - كه ما معتقديم از هر لغزشى دور است - بىسر و ته و به هم ريخته شده، از بلاغت ساقط مىشود و حال آنكه آن حضرت «أفصحُ البلغاء» و «أبلغ مَنْ نَطَق بالضاد» [فصيح تر از همۀ انسانهاى بليغ، و بليغتر از همۀ تلفظ كنندگانِ ضاد] است؛ پس براى ما كه باور داريم همۀ اجزاى كلام پيامبر به خاطر اينكه از منبع وحى بر زبانش جارى مىشود، با هم مرتبط است، راهى نيست جز اين كه بگوييم معنى مقدّمه با ذى المقدّمه متّحد و يكسان است [و چون مولا در آغاز كلام پيامبر به معناى أوْلى به شىء است، پس مولا در كلام بعدى نيز به همين معناست].
و سخن سبط ابن جوزى حنفى(1)در «تذكره» مطلب ياد شده را كاملاً روشن مىسازد. وى ده معنا براى واژۀ «مولى» نام مىبرد و «أوْلى» را دهمين معنا قرار داده و مىگويد:
منظور از حديث، طاعت مخصوص است؛ بنابر اين معناى دهم كه «أولى» باشد متعيّن است، و معنى حديث اين است: «من نسبت به هر كس كه سزاوارتر از خود او بر او هستم، على نيز از او بر خودش سزاوارتر است».
قرينۀ دوم: پايان حديث كه مىفرمايد: «أللّهُمّ والِ من والاه وعاد من عاداه» [خداوندا دوست بدار كسى كه او را دوست مىدارد، و دشمن بدار كسى را كه با او دشمنى مىكند]. و در برخى طرق حديث اين جمله يا قريب به آن نيز آمده است:
«وانصُر من نصره و اخْذُل من خذله» ؛ [يارى كنندۀ او را يارى، و خوار كننده او را خوار گردان]. ما پيش از اين، راويان آن را ياد آور شديم(2). و مىتوان براى تأييد قرينيّت آن مبنى بر اينكه «مولى»، جز با معنى اولويتِ ملازم با امامت، سازگارى ندارد، وجوهى را ذكر كرد:
1 - هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مقام شامخى را كه خداوند به وصيّش واگذار كرده بود يعنى رياست عامّه بر مردم و امامت مطلقۀ پس از پيامبر، آشكار ساخت، طبيعتاً مىدانست كه تحقيق اين امر به ارتش و حامى و اطاعت واليان و استانداران و فرمانداران و كارگزاران نيازمند است. و نيز مىدانست - آن گونه كه در قرآن(3)آمده است - در ميان مردم افرادى هستند كه به او حسادت مى ورزند. و نيز حضرت مىدانست كسانى هستند كه كينۀ او را در دل خود پنهانت.
1) - تذكرة الخواصّ: 20 [ص 32].
2) - در ص 84-85 همين كتاب.
3) - در آيۀ: (أَمْ يَحْسُدُونَ اَلنّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اَللّهُ مِنْ فَضْلِهِ)؛ يا اينكه نسبت به مردم [\پيامبر و خاندانش]، بر آنچه خدا از فضلش به آنانبخشيده، حسد مىورزند [نساء: 54]. ابن مغازلى در مناقب [ص 267، ح 314]، و ابن أبى الحديد در شرح نهج البلاغه 2:236[220/7، خطبۀ 108]، و حضرمى شافعى در الرشفة: 27 نقل كردهاند كه اين آيه دربارۀ على عليه السلام و دربارۀ علومى كه به او اختصاص پيدا كرده، نازل شده است.
مىكنند، و افرادى ميان منافقان وجود دارند كه بهخاطر خون خواهىهاى جاهلى، دشمنى او را دردل پنهان داشتهاند. و نيز مىدانست كه پس از او از سوى آزمندانِ حكومت و مال، فتنه و فسادى برگرفتۀ از حرص و ولع، پديد خواهد آمد، و آنان از على خواستههايى خواهند داشت كه شايستگى آن را ندارند و على عليه السلام نيز طبق حقّ، عمل كرده خواستههاى آنان را به خاطر عدم كار آزمودگى و عدم شايستگىشان بر آورده نخواهد ساخت، و در نتيجه آنان سپرهايشان را مقابل او خواهند گرفت [دشمن او شده و به جنگ با او مىپردازند](1)
در حديثى از امير المؤمنين عليه السلام خطاب به ابن عبّاس آمده است: «إنّي أشركتك في أمانتي ولم يكن رجلٌ من أهلي أوثق منك في نفسي، فلمّا رأيتَ الزمان قد كلب، والعدوّ قد حرب، قلبت لابن عمّك ظهر المجنّ...»؛ نگاه كن: النهاية، ابن اثير 1:308؛ مجمع البحرين، طريحى 4:174؛ شرح نهجالبلاغة، ابن أبي الحديد 167/16-169].
در برابرش صف آرايى مى كنند. چنان كه اجمالاً آن را با اين سخن، بيان مى فرمايد: «إن تؤمّروا عليّاً ولا أراكم فاعلين - تجدوه هادياً مهديّاً»(2)[اگر از على فرمانبردارى كنيد - ومن نمىبينم كه انجام دهيد - هر آينه او را رهنما و هدايت شده خواهيد يافت]؛ و در عبارتى: «إن تستخلفوا عليّاً و ما أراكم فاعلين - تجدوه هادياً مهديّاً»(3)[اگر خلافت على عليه السلام را بپذيريد - و من فكر نمىكنم بپذيريد - او را هدايت كننده و هدايت شده، خواهيد يافت].و چون حضرت وقايع آينده را مىدانست، از اين رو شروع كرد به دعاكردن براى دوستدار و يارى كنندۀ او، و نفرين بر دشمن و خوار كنندۀ او، تا باشد كه امر خلافت براى او ثابت گردد، و مردم بدانند كه محبّت او سبب جلب محبّت خداى سبحان، و دشمنى با او و خوار ساختن او سبب خشم و غضب او خواهد شد، تا در نتيجه مردم به حقّ و اهل آن نزديك گردند. و چنين دعايى كه به صورت عامّ و بدون قيد بيان مى شود، مناسب نيست مگر دربارۀ كسى كه از چنين مقامى برخوردار است و به همين علّت چنين دعا و كلامى دربارۀ ساير مؤمنان كه خداوند محبّت ورزيدن به يكديگر را بر ايشان واجب ساخته، وارد نشده است، و نفرتِ ميان آنان، جزئى است و به اين حدّ نمىرسد.
و چنين دعايى هنگامى صادر مىشود كه شخص مورد دعا، از اركان دين و نشانۀ اسلام و امام امّت باشد، و رو گردانى از او سبب شكستن بازوى حقّ و گسستن دستگيرۀ اسلام باشد.
2 - اين دعا - به جهت عموميّتى كه از حيث اشخاص بهخاطر وجود موصول [مَنْ]، و از حيث زمان وحالات به خاطر حذف متعلّق، دارد - بر عصمت امام دلالت مىكند؛ چون چكيدۀ معنايش، اين است كه در هر حال و در هر زمان و بر هر كسى، دوستى و يارى او واجب، و دشمنى با او و خوار شمردن او حرام است، و اين نشان مى دهد كه او در همۀ احوال، داراى صفتى است كه مانع صدور معصيت از او مى شود، سخن غير حقّ نمىگويد، عمل غير حقّ انجام نمى دهد، و با غير حقّ همراه نمىباشد؛ زيرا اگر گناهى از او صادر شود، بر هر كسى واجب است كه به علّت ارتكاب گناه و براى دست برداشتن از آن، ناراحتى خود را از آن اعلام و دشمنيش را با او آشكار سازد. و چون پيامبر از عموم كلام خود هيچ حالت و زمانى را استثنا نكرده، درمىيابيم كه على عليه السلام همواره و در همۀ احوال و در همۀ اوقات بر همان صفتى بوده است كه].
1) - [در متن، عبارت: «فيقلبون عليه ظهر المِجَنّ» بكار رفته كه ضرب المثل است براى كسى كه با رفيقش مودّت و رعايتى دارد و سپس در جبهۀ مقابل اوقرار مىگيرد و به دشمنى با وى مىپردازد. «مِجَنّ» به معناى سپر است، و توضيح اين ضرب المثل اين است: لشكريان هنگامى كه با دشمن برخورد مىكنند، روى سپر را به طرف دشمن و پشت آن را به طرف لشكر خود مىگيرند، حال اگر كسى خيانت كند و به دشمن بپيوندد وضعيّت سپرش برعكس مىشود يعنى روى سپر را به طرف نيروهاى خودى و پشت سپر را به طرف دشمن قرار مىدهد.
2) - [مسند احمد 109/1].
3) - [كنز العمّال 630/11، ح 33072].
ذكر كرديم. و دارندۀ اين صفت قطعاً امام است؛ زيرا بر اساس براهين ياد شدۀ در جاى خود، قبيح است كه شخص پايينتر از او بر او مقدّم شود و عهده دار امامت شود. و حال كه ثابت شد او امام است، پس نسبت به مردم، أولويّت داشته و سزاوارتر از خودشان به خودشان مى باشد.
قرينۀ سوم: سخن پبامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «يا أيّها الناس بمَ تشهدون؟ قالوا: نشهد أن لا إله إلّااللّه. قال: ثمّ مَهْ؟ قالوا: وأنّ محمّداً عبده ورسوله. قال: فمن وليُّكم؟ قالوا: اللّه ورسوله مولانا» [اى مردم به چه چيزى شهادت مىدهيد؟ گفتند: شهادت به لا اله إلّااللّه.
فرمود: پس از آن به چه؟ گفتند: به اين كه محمّد بنده و فرستادۀ اوست. بعد فرمود: ولىّ شما كيست؟ گفتند: خدا و رسولش مولاى ما هستند]. در اين لحظه پيامبر دست بر بازوى على عليه السلام زد و آن را بلند كرده و فرمود: «من يكن اللّه و رسوله مولاه فإّن هذا مولاه...» [هر كس كه خدا و پيامبرش مولاى اوست، همانا اين على مولاى اوست]. اين عبارت، از جرير نقل شده است(1).
قرار گرفتن ولايت در سياق شهادت به توحيد و رسالت، و آمدن آن در پى ولايت مطلقۀ خداى سبحان و پيامبرش، ممكن نيست مگر اينكه معناى امامتِ ملازمِ با اولويّت بر جان مردم، اراده شده باشد [همانگونه كه پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است: (اَلنَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ )، على عليه السلام نيز بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است].
قرينۀ چهارم: سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از پايان حديث: «اللّه أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضا الربِّ برسالتي والولاية لعليّ بن أبي طالب» [اللّه اكبر بر كامل شدن دين و تكميل نعمت و خشنودى خدا از پيام رسانى و رسالت من و ولايت على بن ابى طالب].
به نظر شما كدام معنى، غير از امامتى كه متمّم برنامهها و مكمّل نشر دين و تثبيت كنندۀ پايههاى رسالت است، دين را كامل و نعمت را تمام و خشنودى پروردگار را در ابلاغ رسالت، جلب مىكند؟ پس در اين صورت كسى كه عهدهدار اين مسؤوليت مقدّس مىشود، نسبت به مردم سزاوارتر از خودشان است.
قرينۀ پنجم: سخن حضرت پيش از بيان ولايت: «كأ نّي دُعيتُ فأَجبتُ» [گويا فرا خوانده شدم و اجابت كردم]، يا «أ نّه يُوشِك أن اُدعى فاُجيب» [نزديك است كه فرا خوانده شوم و اجابت نمايم]، يا «ألا وإنّي اُوشك أن اُفارقكم» [آگاه باشيد كه نزديك است از شما جدا شوم]، يا «يوشِك أن يأتي رسول ربّي فاُجيب» [نزديك است كه فرستادۀ پروردگارم بيايد و من پذيراى دعوت او باشم]. و چنانكه پيش از اين ياد آور شديم(2)، اين سخن را حفّاظ حديث، فراوان تكرار كردهاند.
اين سخنِ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ما مىفهماند كه امر مهمّى از تبليغ پيامبر صلى الله عليه و آله باقى مانده بوده كه حضرت نگران آن بوده كه مبادا پيش از ابلاغ آن، مرگش فرا رسد (و فرصت تبليغ آن را پيدا نكند) و رسالتش ناتمام بماند.
براساس نقل مسلم(3)بعد از اين نگرانى و اهتمام، غير از ولايت امير مؤمنان و ولايت عترت پاكش، چيز ديگرى را ابلاغ نكرد. و آيا اين امر مهمّى كه منطبق بر اين ولايت است، غير از معنى امامتى است كه در بسيارى از صحاح بدان تصريح شده است؟! آيا صاحب اين ولايت نسبت به مردم سزاوارتر از خودشان نيست؟!].
1) - جرير، عبداللّه بن جابر بجلى، متوفّاى (51، 54). حديث او در مجمع الزاوئد، حافظ هيثمى 9:106 به نقل از المعجم الكبير طبرانى [375/2، ح 2505] موجود است.
2) - نگاه كن: ص 42 از همين كتاب. و ر. ك: اُسد الغابة، ابن أثير 6:136، شماره 5940؛ البداية و النهاية، ابن كثير 5:209؛ و 7:348[231/5، حوادث سال 10 ه؛ 385/7، حوادث سال 40 ه]؛ مسند أحمد [501/5، ح 18838]؛ المعجم الكبير، طبرانى [166/5، ح 4971].
3) - صحيح مسلم [25/5، ح 36، كتاب فضائل صحابه].
قرينۀ ششم: كلام پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بيان ولايت على عليه السلام: «هنِّئوني هنِّئوني أن اللّه تعالى خصَّني بالنبوّة و خصّ أهل بيتي بالإمامة»(1)[به من تبريك بگوييد، به من تبريك بگوييد؛ زيرا خداى تعالى مرا به پيامبرى واهل بيتم را به امامت برگزيد].
اين عبارت به روشنى بيانگر اين است كه امامت مختصّ اهل بيت است، و در رأس آنان امير مؤمنان عليه السلام قرار دارد كه در آن لحظه، او مورد نظر بود. و نيز خودِ تهنيت و بيعت و برگزارى محفلى كه تا سه روز ادامه داشت - آن گونه كه قبلاً بيان شد(2)- با غير خلافت و ولايت سازگارى ندارد؛ و به همين دليل است كه شيخان - يعنى ابوبكر و عمر - وقتى كه با اميرمؤمنان عليه السلام ملاقات كردند، به او تبريك گفتند. و اين، بيانگر معناى واژۀ «مولى» در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ پس آن كه آراسته به صفت مولى است، كسى است كه نسبت به مردم سزاوارتر از خودشان مىباشد.
قرينۀ هفتم: كلام پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بيان ولايت: «فليبلّغ الشاهد الغائب» [بايد حاضران به غايبان برسانند]. قبلاً اين روايت ذكر شد(3).
آيا براى شما باور كردنى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله امرى را از قبيل موالات و محبّت و يارى كه ميان مسلمانان رواج دارد و براى همۀ آنان به وسيلۀ كتاب و سنّت روشن مىباشد، اين چنين براى ابلاغ آن به غايبان تأكيد كند و اين مقدار اهتمام ورزد، و به بيان آن حرص و علاقه از خود نشان دهد؟ گمان نمىكنم سست رأيى، شما را به اين راه بكشاند و چنين مطلبى را به شما تحميل كند؛ زيرا شما بى شكّ خواهيد گفت: حتماً پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مسألۀ مهمّى را در نظر داشته است كه تا آن لحظه، زمينه را براى ابلاغ آن فراهم نمىديده، و افرادى كه در آن اجتماع حضور نداشتند از آن آگاه نبودهاند، و اين مسأله مهمّ، جز امامت نخواهد بود كه با آن دين كامل، نعمت تمام، و خشنودى پروردگار فراهم مىشود. وحاضران در آن اجتماع نيز از كلام پيامبر صلى الله عليه و آله غير از اين برداشت نكردند. و از پيامبر صلى الله عليه و آله در آن اجتماع، كلام ديگرى نيز نرسيده است تا بگوييم حضرت به تبليغ آن فرمان داده است. و اين امر مهمّ جز با معنى «أولى» از معانى واژۀ «مولى»، مطابقت و مناسبت ندارد.
قرينۀ هشتم: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بيان ولايت براساس روايت ابو سعيد خدرى و جابر(4): «اللّه أكبر على إكمال الدين، و إتمام النعمة، و رضا الربِّ برسالتي، و الولاية لعليٍّ بعدي» [اللّه اكبر بر كامل شدن دين، و تمام شدن نعمت، و خوشنودى پروردگار به رسالت من و ولايت على پس از من]. و در لفظ وهب(5)آمده است: «إنّه وليّكم بعدي» [همانا او ولىّ شماست پس از من]. و در لفظ على عليه السلام [به نقل از پيامبر صلى الله عليه و آله] كه پيش از اين گذشت(6)آمده است: «ولىُّ كلِّ مؤمن بعدي» [پس از من ولىّ همه مؤمنان است].
و نيز ترمذى و احمد و حاكم و نسائى و ابن ابى شيبه و طبرى و بسيارى ديگر از حفّاظ با سند صحيح اين سخن را از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند(7): «إنّ عليّاً منّي وَ أَنَا مِنه و هو وليُّ كلِّ مؤمن بعدي» [همانا على از من و من از اويم و او ولىّ هر مؤمنى پس از من است]. و در نقل ديگر آمده است: «هو وليّكم بعدي» [او ولىّ شما پس از من است].].
1) - حافظ ابو سعيد خركوشى نيشابورى، متوفّاى (407)، در كتاب خود «شرف المصطفى» آن را نقل كرده است.
2) - ر. ك: ص 78 همين كتاب.
3) - ر. ك: ص 61 همين كتاب.
4) - ر. ك: كتاب ما نزل من القرآن في عليّ عليه السلام، حافظ أبونعيم اصفهانى، متوفّاى (430) [ص 56]؛ و مناقب خوارزمى، متوفّاى (568):80 [ص 135، ح 152].
5) - ر. ك: المعجم الكبير، طبرانى [135/22].
6) - ر. ك: ص 58 همين كتاب.
7) - ر. ك: سنن ترمذى [590/5، ح 3712]؛ مسند احمد [489/6، ح 22503]؛ المستدرك على الصحيحين [144/3، ح 4652]؛ السنن الكبرى [45/5، ح 8146، كتاب المناقب]؛ وخصائص أمير المؤمنين عليه السلام [ص 109، ح 89]؛ مصنَّف ابن أبي شيبه [79/12، ح 12170].
و ابونعيم در «حليه الأولياء»(1)و ديگران(2)، با سند صحيح نقل كردهاند كه پيامبر فرمودند: «من سرّه أن يحيى حياتي، ويموت مماتي، ويسكن جنّة عدن غرسها ربّي، فلْيوالِ عليّاً من بعدي، ولْيقتدِ بالأئمّة من بعدي؛ فإنّهم عترتي خُلِقوا من طينتي...» [هر كس دوست دارد كه همچون من زندگى كند و چونان من از دنيا برود، و در جنّت عدن كه پروردگارم با دست خود كاشته است، ساكن شود، پس از من على را دوست داشته به امامان بعد از او اقتداكند؛ زيرا آنان عترت من هستند و از طينت من آفريده شدهاند].
به راستى كه اين تعبيرها به ما آگاهى مىبخشند كه ولايت ثابت براى امير مؤمنان عليه السلام مترتّب بر نبوّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است، و با مقام صاحب رسالت - با حفظ تفاوت مرتبه ميان آن دو بزرگوار، از جهت اوّليّت و اولويّت - مساوى است، چه از واژۀ «بعدي» بعديّت از جهت زمان اراده شده باشد و چه رتبه؛ از اين رو ممكن نيست كه در اين صورت از واژۀ «مولى» معنايى غير از اولويّت داشتن بر همۀ شئون مردم اراده شود؛ زيرا در صورت ارادۀ معناى يارى و محبّت از واژۀ «مولى»، با اين قيد [بَعْدي] معناى حديث تغيير كرده و به جاى اين كه از افتخارات على عليه السلام شمرده شود، از عيوب شمرده خواهد شد [زيرا معناى حديث اين مىشود كه بعد از من به وى محبّت كرده و يارىاش كنيد، نه در حال حيات من].
قرينۀ نهم: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ابلاغ ولايت: «اللّهمّ أنت شهيد عليهم أنّي قد بلّغت ونصحت» [خدايا خود گواه بر آنان هستى كه من دستورت را ابلاغ كرده، سفارش لازم را نمودم]. و شاهد گرفتن خدا بر امّت براى تبليغ و نصيحت اقتضا مىكند كه امرى را كه آن روز ابلاغ فرموده، مسألۀ تازهاى باشد كه قبلاً ابلاغ نكرده است. علاوه بر آن، ساير معانى مولى از قبيل يارى و محبّت كه در ميان مسلمانان عموميّت دارد، هيچ نيازى براى شاهد گرفتن بر آن در خصوص على عليه السلام قابل تصوّر نيست، مگر شاهد گرفتن بر آن در خصوص على عليه السلام به همان صورتى باشد كه ما بيان كرديم.
قرينۀ دهم: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از بيان حديث كه قبلاً ذكر شد(3): «إنَّ اللّه أرسلني برسالة ضاق بها صدري، وظننْتُ أنّ الناس مُكذِّبيَّ فأوعدني لاُبلّغها أو لَيعذِّبني» [به راستى كه خداوند مرا به رسالتى مأمور ساخت كه سينهام از آن تنگ شده بود (و برآن سنگينى مىكرد)، و گمان مىكردم (يا مىدانستم) كه مردم مرا تكذيب خواهند كرد و خداوند مرا ترساند كه يا آن را ابلاغ كنم، يا مرا عذاب خواهد كرد].
و با اين لفظ نيز وارد شده است(4): «إنَّ اللّه بعثني برسالة، فضقتُ بها ذَرْعاً(5)، وعرفت أنّ الناس مكذِّبيَّ، فوعدني لاُبلّغنَّ، أو لَيُعذِّبني» [خداوند مرا به پيغامى مبعوث ساخت، كه به خاطر آن دستم بسته شد (سينهام تنگ شد و راههاى چاره را بسته ديدم) و فهميدم كه مردم مرا تكذيب خواهند كرد، پس خداوند مرا ترساند كه يا ابلاغ كنم، و يا عذاب خواهد كرد].].
1) - حلية الأولياء 1:86.
2) - المستدرك على الصحيحين [139/3، ح 4642].
3) - ر. ك: ص 57 همين كتاب.
4) - الدرّ المنثور 2:298[116/3].
5) - [اين عبارت در اصل چنين بوده: «ضاق ذرعي به» آنگاه واژۀ «ذرعي» از فاعليّت نقل داده شده و بنابر تمييزيّت منصوب شده است؛ مانند جملۀ: «طبت به نفساً». خداوند در قرآن مىفرمايد: (وَ لَمّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً...)؛ هود: 77. «ذرع» به معناى عضو معروف است (از سر انگشتان تا آرنج). و از آنجا كه با ذراع، اندازهگيرى مىكنند به خود اندازهگيرى كردن و نيز خود همين مقياس (نيممتر) نيز «ذرع» گفته مىشود. و اصل ذرع باز بودن و كشيده بودن دست است، و عبارت «ضاق بالأمر ذرعاً» كنايۀ از بسته شدن راههاى چاره و ناتوانى از پيدا كردن راهى براى نجات از گرفتارى، مىباشد؛ مثل كسى كه چيزى را اندازه مىگيرد كه ذراعش بر آن تطبيق نمىكند، يا ذراعش (دستش) را به سوى چيزى دراز مىكند ولى به آن نمىرسد؛ پس «ضقت بها ذرعاً» يعنى: ضاق ذرعي به، وضعفت قوّتي وطاقتي عنه ولم أجد منه مخلصاً. نگاه كن: تفسيرالميزان 337/10؛ مرآة العقول 199/6؛ شرح اُصول كافى، ملّا صالح مازندرانى 354/7].
و با اين لفظ نيز وارد شده(1): «إنّي راجعت ربّي خشية طعن أهل النفاق ومكذِّبيهم فأوعدني لاُبلّغها أو لَيعذِّبني» [همانا من به پروردگارم مراجعه كردم از ترس آن كه مورد طعن و تكذيب اهل نفاق واقع شوم؛ پس خداوند مرا ترساند كه يا آن را تبليغ كرده به مردم برسانم و يا مرا عذاب خواهد كرد].
اين عبارات همگى نشان دهندۀ يك خبر بزرگ است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اعلام آن، از خيانت و تكذيب منافقان مىترسيده است و ترس اين را داشته است كه بگويند: طرفدار عمو زادهاش است. و اين دلالت مىكند كه اين مقام مختصِّ اميرمؤمنان بوده و از قبيل محبّت و يارى نيست كه همۀ مسلمانان با على عليه السلام در آن شريك باشند، و اين جز «أوْلى به امر بودن» و معانى هم دست آن نيست.
قرينۀ يازدهم: واژۀ «نصب»؛ در بسيارى از روايات، از جايگاه روز غدير به «نصب» تعبير شده است؛ به عنوان نمونه از عمربن خطاب رسيده است(2): «نصب رسول اللّه عليّاً عَلَماً» [پيامبرِ خدا، على را به عنوان نشانه و راهنما منصوب كرد].
و از على عليه السلام نقل شده است(3): «أمر اللّه نبيّه أنّ ينصبني للناس...» [خداوند به پيامبرش فرمان داد كه مرا براى رهبرى مردم منصوب كند].
و نيز از امام حسين عليه السلام نقل شده است(4): «أتعلمون أنّ رسول اللّه نصبه يوم غديرخُمّ» [آيا مىدانيد كه پيامبر روز غديرخم او را به امامت و رهبرى منصوب كرد].
اين جملات ما را از اعطاى مقامى در آن روز، آگاه مى سازد كه پيش از آن كسى با اين مقام او آشنايى نداشته است، و اين غير از مقام محبّت و يارى بوده كه براى همۀ مسلمانان شناخته شده و آشنا مىباشد و تك تك آنان از آن برخوردار بودهاند. به علاوه، اين واژه [نصب] قاعدتاً دربارۀ اعطاى حكومت و واگذارى ولايت به كار مىرود، مثلاً مىگويند:
سلطان فلان شخص را به ولايت فلان منطقه منصوب كرد، ولى دربارۀ رعيَّت يا محبّ يا محبوب يا ياور يا يارى شده كه هم سطح ديگر افراد جامعه بوده و تحت سيطرۀ سلطان مىباشند، به كار نمىرود و نمىگويند آنها را منصوب كرد.
افزون بر آن، واژۀ نصب در روايات زيادى، همراه با لفظ ولايت آمده است، و يا پس از آن واژۀ «للناس» [منصوب بر مردم] يا «للاُمّة» [منصوب بر امّت اسلامى] آمده است.
از مطالب ياد شده نتيجه مىگيريم: مقام اعطايى به على عليه السلام مقام حكومت مطلقه بر تمامى امّت اسلامى است، و اين همان معناى امامتِ ملازم با ولايت است كه مدّعاى ما در معناى «مولى» مىباشد.
قرينۀ دوازدهم: سخن ابن عباس است كه پس از ذكر حديث گفته است(5): «فوجبَتْ واللّه في رقاب القوم» ، و در عبارتى ديگر: «في أعناق القوم» [به خدا سوگند ولايت تو برگردن مردم واجب شد]. و اين نشان دهندۀ امر جديدى است غير از آنچه كه پيش از آن مسلمانان مىشناختهاند و براى تك تك آنها ثابت بوده است. تأكيد آن با قَسَم، خطير بودن آن را مىرساند و نشان مىدهد كه هم وزن رسالت است؛ چون برگردن همه واجب شده است و أحدى در آن با او برابر نيست، و اين جز خلافت نمىتواند باشد كه حضرت را از ميان افراد جامعه ممتاز مىسازد، و اين از معنى أولويّت جدا نيست.].
1) - فرائد السمطين [312/1، ح 250]؛ و كتاب سليم بن قيس [636/2، ح 11].
2) - مودّة القربى، شهاب الدين همدانى: مودّت پنجم؛ ينابيع المودّة، شيخ قندوزى حنفى: 249 [73/2، باب 56].
3) - ر. ك: ص 57 همين كتاب.
4) - ر. ك: ص 62 همين كتاب.
5) - ر. ك: كتاب الولاية، حافظ سجستانى كه آن را ويژۀ حديث غدير نگاشته است؛ كشف الغمّة: 49 [324/1].
قرينۀ سيزدهم: سخنى است كه شيخ الاسلام حموينى در «فرائد السمطين»(1)از ابوهريره نقل كرده است:
«هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از حجّة الوداع بازگشت آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ) [اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، را كاملا (به مردم) برسان] نازل شد، و وقتى كه آيۀ: (وَ اَللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّاسِ ) [خداوند تو را از خطرات احتمالى مردم، نگاه مىدارد] را شنيد، دلش آرام گرفت».
و پس از يادآورى حديث مى گويد: «و اين، آخرين فريضهاى بود كه خدا بر بندگانش واجب كرد، و هنگامى كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آن را ابلاغ كرد، آيۀ (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... ) [امروز، دين شما را كامل كردم...] نازل شد.
حال اين جمله نيز مىرساند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اين پيامش فريضهاى را آشكار ساخت كه سابقاً آن را ابلاغ نكرده بود، و اين نمىتواند مسألۀ محبّت و يارى باشد؛ چون اين دو امر مدّتها پيش از طريق كتاب و سنّت، شناخته شده بود.
پس هيچ معنايى جز امامت باقى نمىماند كه حضرت آن را تا بر طرف شدن مشكلات و موانع و آمادگى افكار عمومى براى پذيرش هر وحيى به تأخير انداخت تا مبادا به سبب سنگينى و بزرگيش، نَفْسهاى سركش از پذيرش آن سركشى كنند، و اين، با معنى «أوْلى به شىء» مناسب است.
قرينۀ چهاردهم: در حديث زيد بن أرقم به طرق فراوانش آمده است(2):
«داماد زيد بن ارقم از او دربارۀ حديث غدير خم پرسيد، او جواب داد: در ميان شما اهل عراق، مسائل مشكل سازى وجود دارد. من به او گفتم: از طرف من خيالت راحت باشد، خطرى متوجه شما نيست. در اين هنگام گفت: آرى، ما در جحفه بوديم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيرون آمد...».
و از عبداللّه بن علاء(3)نقل شده است كه وقتى زهرى حديث غدير رابراى او نقل كرد، عبداللّه به او گفت: «اين حديث را در شام نقل مكن؛ زيرا در آنجا به هر دو گوشَت مىشنوى كه به على دشنام مىدهند»! پس گفت: به خدا از فضايل على عليه السلام چيزى مىدانم كه اگر نقل مىكردم هر آينه كشته مىشدم.
اين سخنان نشان مىدهد كه حديث غدير، نزد مردم معنايى داشته است كه نقل كنندۀ آن از گرفتار شدن به مجازاتى كه دشمنى با وصىّ پيامبر - صلوات اللّه عليه - در عراق و شام آن را به وجود آورده بود، در امان نبوده است؛ و به همين دليل است كه زيد بن ارقم از داماد عراقيش، هراس داشته و پرهيز مىكرده است؛ زيرا او از نفاق و شكاف موجود در ميان عراقىها در آن روزگار آگاه بوده است؛ و از اين رو وقتى راز خود را آشكار ساخت و حديث را نقل كرد كه از عدم خيانت و توطئۀ دامادش مطمئن شد. و با توجّه به اين نكته معقول نيست كه واژۀ «مولى»، به معناى رايجى كه هر مسلمانى از آن برخوردار است، باشد بلكه به معنايى است كه امام به تنهايى بار سنگين آن را بر دوش مىكشد و به سبب آن بر ديگران برترى پيدا مىكند، و اين همان معناى خلافت است كه با أولويّت مورد نظر، يكى است.
قرينۀ پانزدهم: استدلال امام اميرمؤمنان عليه السلام است كه در روز رحبه(4)پس از بازگشت خلافت به آن حضرت، براى ردّ ادّعاى غاصبان خلافت و براى پذيرش حاضران، به آن حديث استدلال كردهاند. پس معنايى كه ملازم أولويّت نباشد - مانند محبّت و يارى - چگونه مى تواند دليل بر خلافت باشد؟ب.
قرينۀ شانزدهم: در حديث ركبان (سواران) گذشت(1):
گروهى از جملۀ ابو ايّوب انصارى به اميرمؤمنان عليه السلام سلام كرده گفتند: «السلام عليك يا مولانا». حضرت فرمود:
«كيف أكون مولاكم وأنتم رهطٌ من العرب؟» [من چگونه مولاى شما هستم، حال آنكه شما گروهى از عرب هستيد].
گفتند: ما از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيديم كه مىفرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه» [هر كس من مولاى او هستم، على نيز مولاى اوست].
حال اميرمؤمنان عليه السلام نه از سخن آنان تعجّب كرده و نه قصد روشن شدن حقيقتِ معناى دم دستى و پيشِ پا افتادهاى را كه همۀ مسلمانان در آن برابرند، را داشته است؛ و آن اينكه معناى سخن آنان اين باشد: «السلام عليك يا محبّنا أو ناصرنا». به ويژه كه امام عليه السلام علّت آورد: «و شما گروهى از عرب هستيد»؛ زيرا مردم عرب منكر محبّت و يارى ميان افراد جامعه نبودهاند، بلكه مسألۀ سنگين براى آنان اختصاص يافتن يكى از آنان به مولويّتِ به معناى ياد شده است، و عرب زير بار آن نمىرود مگر اينكه نيرويى برتر و غالب بر همۀ آنان يا نصّ الهىِ الزامآورِ براى همۀ مسلمانان، در ميان باشد؛ و آن، جز معناى «أوْلى به شىء» كه مرادف با امامت و ولايت مطلقهاى كه امام عليه السلام خبر آن را از آن مردم جويا شد، نيست؛ و از اين رو آنان با استناد به حديث غدير پاسخ على عليه السلام را دادند.
قرينۀ هفدهم: پيش از اين(2)گذشت كه امير مؤمنان عليه السلام افرادى را كه در احتجاج روز رحبه و ركبان از شهادت به حديث غدير خوددارى كردند، نفرين كرد و آنان گرفتار نابينايى و بيمارى پيسى و تعرّب بعد از هجرت(3)و آفات ديگر شدند، و اينها كسانى بودند كه در اجتماع روز غدير حاضر بودند [ولى آن را انكار كردند].
حال آيا هيچ اهل تحقيقى احتمال مىدهد كه امام تنها به خاطر كتمان معناى نصرت و محبّتِ رايج ميان كليۀ افراد جامعۀ دينى با چنان شدّتى آنان را نفرين كند و آنها گرفتار آن انتقام سخت شوند. و اگر چنين باشد، بايد بسيارى از مسلمانان كه به يكديگر بغض ورزيده، لطمه زدند و جنگيدند و ريشۀ مهر و محبّت و يارى و نصرت را قلع و قمع نمودند - تا چه رسد به كتمان وجود آن دو صفت ميان خود - گرفتار عذاب مىشدند.
در حالى كه مى بينيم چنين اتّفاقى نيفتاده است. بر خلاف افراد نامبرده كه داغ آن ننگ، بر پيشانيشان براى هميشه زده شد و هدف تير اجابت نفرين امام عليه السلام قرار گرفتند، و اين نبود جز به خاطر كتمان آن حقيقت بزرگ كه از ويژگيهاى اين مولاى عظيم - صلوات اللّه عليه - مىباشد. و آن جز امامت و أولويت بر ديگران نمىباشد كه مطابق با نصوص و مؤيَّد به قرائن فراوان است.
مطلب بعد آنكه: خود كتمان شهادت توسّط آن گروه به خاطر يك امر عادّى، كه ميان على عليه السلام و ديگران برابر است،].
1) - ر. ك: ص 59-60 همين كتاب.
2) - در ص 60 همين كتاب.
3) - [«تعرّب بعد از هجرت»: براساس آنچه از روايات و كلمات فقها استفاده مىشود مراد از تعرّب بعد از هجرت آن است كه فرد پس از معرفت و اعتقادبه آيين اسلام و فراگيرى احكام و معارف آن، جايى را براى سكونت خود برگزيند كه موجب وهن و نقصان دين مىگردد، مانند سرزمين كفر يا باديه. در روايتى از امام صادق عليه السلام تعرّب بعد از هجرت به ترك ولايت أئمّه عليهم السلام پس از معرفت آن تفسير شده است. در كلمات برخى آمده كه تعرّب عبارت است از انحراف از حقّ و پيوستن به گمراهان و منحرفان پس از ورود به حريم سعادت و همراهى با هدايت يافتگان؛ ر. ك: وسائل الشيعة، طبع آل البيت 100/15؛ مصباح المنهاج، سيّد محمّد سعيد حكيم: 267-268؛ كلمة التقوى، شيخ محمّد امين زين الدين 586/1؛ الرواشح السماويّة في شرح الأحاديث الإماميّة، محقّق داماد/ 142؛ فرهنگ فقه فارسى 528/2].
نبوده است، بلكه حتماً در على عليه السلام فضيلتى بوده كه ويژۀ حضرت است و آنان خوش نداشتهاند كه امام عليه السلام به آن مفتخر گرديده و بزرگ داشته شود و از اين رو آن را انكار كردند؛ ليكن نفرينِ بجاى حضرت آنان را رسوا كرده و حقّ را آشكار ساخت، و ننگ آن بر پيشانى و پهلوها و چشمهاى مجرمان تا زنده بودند آشكار بود، و پس از مرگشان تا آنگاه كه خداوند زمين و آنچه را روى آن است به ارث ببرد، اين خبر در لابهلاى كتابها ثبت، و ميان مردم دهان به دهان نقل خواهد شد.
قرينۀ هجدهم: حافظ ابن سمّان از عمر نقل كرده است(1): دو أعرابى كه با هم نزاع داشتند، نزد عمر آمدند. عمر به على عليه السلام گفت: ميان آنان قضاوت كن. يكى از آن دو گفت: آيا اين آقا مىخواهد ميان ما قضاوت كند؟! عمر به او هجوم آورده، گردنش را گرفت و گفت: «ويحك ما تدري من هذا؟ هذا مولاي ومولى كلّ مؤمن، ومن لم يكن مولاه فليس بمؤمن» [واى بر تو آيا مىدانى اين كيست؟ اين مولاى من و همۀ مؤمنان است، و هر كس او مولايش نباشد، مؤمن نيست].
و نيز مردى در مسألهاى با عمر بحث مىكرد، او به على بن ابى طالب اشاره كرده گفت: اين شخصِ نشسته، ميان من و تو داورى كند. مرد گفت: «هذا الأبطن» [اين شخص شكم بزرگ؟!]. عمر برخواسته گردن او را گرفت و او را از زمين بلند كرده و گفت: «أتدري من صغّرت؟! هذا مولاي ومولى كلّ مسلم» [مىدانى چه كسى را تحقير كردى؟ او مولاى من و همۀ مسلمانان است].
حال مولويّت ثابت براى اميرمؤمنان عليه السلام - كه عمر به مولويّت حضرت نسبت به خود و همۀ مؤمنان اعتراف كرد، همان گونه كه در روز غدير نيز به آن اعتراف كرد، و از كسى كه حضرت مولايش نباشد، نفى ايمان كرد، حال چه مولويّت به معنى اولويّت باشد يا به معنى محبّت و يا نصرت باشد - جز با ثبوت خلافت براى حضرت مناسبت ندارد [و اگر براى على عليه السلام خلافت ثابت نباشد، اعتراف عمر به مولويّت حضرت بىربط خواهد بود]؛ زيرا محبّت و يارى مرسوم و شايع ميان همۀ مسلمانان در حدّى نيست كه با از دست رفتن آن ايمان نيز از دست برود؛ چون با توجّه به وجود اختلاف و بغض و كينه ميان ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و تابعان كه در برخى موارد حتّى به دشنام گويى و لطمه زدن به يكديگر و جنگ و خون ريزى كشيده شده است، آيا قائل شدن به چنين قولى ممكن است؟ و حتّى برخى از اين اتّفاقات و مسائل در برابر چشمان پيامبر صلى الله عليه و آله رخ مىداد، با اين حال حضرت ايمان را از آنان نفى نمىكردند. و هيچ يك از قائلين به عدالت اصحاب، به سبب وقوع اين اختلافات، در عدالت آنان خدشه نكرده است.
بنابراين، معنايى جز معناى ولايت باقى نمىماند، و ولايتِ به اين معنا نيز مساوى با امامتى است كه ملازم با أولويّت مورد نظر است. و تفاوتى نمىكند كه عمر با اين كلمات به حديث غدير اشاره كرده باشد چنانچه روايت حافظ محبّ الدين طبرى همين را مىرساند، و يا اينكه آن را از هر جهت، حقيقت ثابت دانسته باشد.
(هذا بَيانٌ لِلنّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ )(2)
[اين، بيانى است براى عموم مردم؛ و هدايت و اندرزى است براى پرهيزگاران].8.
پيش از قرائن ياد شده، تفسير خود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از معناى سخنش، و پس از آن تفسير مولاى ما اميرمؤمنان عليه السلام كه مو به مو مانند آن است، وجود دارد.
على بن حميد قرشى در «شمس الأخبار»(1)به نقل از «سلوة العارفين» - اثر موفّق باللّه حسين بن اسماعيل جرجانى، پدر مرشد باللّه - به سند خود از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه وقتى از پيامبر معناى عبارت: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» را پرسيدند، حضرت فرمود: «اللّه مولاي؛ أَولى بي من نفسي لا أمرَ لي معه، وأنا مولى المؤمنين؛ أَولى بهم من أنفسهم لا أمرَ لهم معي، ومن كنتُ مولاه أَولى به من نفسه لا أمر له معي، فعليٌّ مولاه أَولى به من نفسه لا أمرَ له معه» [خدا مولاى من است و از من به خودم سزاوارتر است، و با وجود او من كارهاى نيستم. و من مولاى مؤمنان هستم و از آنها نسبت به خودشان سزاوارترم، و آنان با وجود من كارهاى نيستند. و هر كس كه من مولاى او هستم و از او نسبت به خودش أوْلى هستم، على نيز مولاى اوست و از او نسبت به خودش أوْلى است و با وجود على عليه السلام، او كارهاى نيست].
عبداللّه بن جعفر در استدلال خود عليه معاويه خطاب به او گفت(2): اى معاويه! از پيامبر صلى الله عليه و آله كه در بالاى منبر بود و من و عمر بن ابوسلمه و اسامة بن زيد و سعد بن ابى وقّاص و سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و زبير بن عوام در برابرش قرار داشتيم، شنيدم كه مى فرمود: «ألستُ أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟» [آيا من به مؤمنان نسبت به خودشان سزاوارتر نيستم؟]. گفتيم: بله اى پيامبر خدا!.
فرمود: «أليس أزواجي اُمّهاتكم؟» [آيا همسران من مادران شما نيستند؟]. عرض كرديم: بله اى رسول خدا! فرمود:
«من كنتُ مولاه فعليّ مولاه، أولى به من نفسه» [هركس كه من مولاى اويم، على نيز مولاى اوست و بر او سزاوارتر از خودش است]، و با دست خود بر شانه على عليه السلام زد، و فرمود: «أللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، أيُّها الناس أنا أَولى بالمؤمنين من أنفسهم ليس لهم معي أمر، وعليّ من بعدي أَولى بالمؤمنين من أنفسهم ليس لهم معه أمر...» [خداوندا! دوست بدار دوستدار او را، و دشمن بدار دشمن او را، اى مردم! من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارترم و با وجود من آنان كارهاى نيستند، و على عليه السلام پس از من نسبت به مؤمنان سزاوارتر از خودشان است و با وجود او آنان كارهاى نيستند...].
سپس عبداللّه مىگويد: «پيامبرِ ما، در غدير و در جاهاى ديگر برترين و سزاوارترين و بهترين مردم را بر آنان منصوب كرد، و او را حجّت بر آنها قرار داد، و فرمان به اطاعتش داد، و خبر داد كه نسبت على به خودش، مانند نسبت هارون به موسى است، و او پس از خودش ولىّ همۀ مؤمنان است، و هر كس پيامبر ولىّ او است على نيز ولىّ او است، و هر كس پيامبر نسبت به او سزاوارتر از خودش است، على نيز سزاوارتر به اوست و او خليفه و وصىّ پيامبر است...».
و در روايت شيخ الاسلام حموينى نيز آمده بود(1): حضرت امير مؤمنان عليه السلام در زمان عثمان در احتجاج خود فرمود:
آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خطبهاى ايراد كرده، فرمود: اى مردم! آيا مىدانيد كه خداى عزّوجّل مولاى من است و من مولاى مؤمنين و نسبت به آنها سزاوارتر از خودشان هستم؟ گفتند: آرى اى پيامبر خدا! فرمود: اى على بايست و من ايستادم.
آنگاه فرمود: «هر كسى كه من مولاى او هستم، على نيز مولاى اوست. خدايا دوست بدار دوستدار او را و دشمن بدار دشمن او را». در اين لحظه سلمان برخاست و عرض كرد يا رسول اللّه! چگونه ولايتى است؟ فرمود: «ولاءُ كَوِلاي؛ من كنتُ أَولى به من نفسه فعليٌّ أَولى به من نفسه» [ولايتى مانند ولايت من؛ هر كس كه من بر او أولويّت دارم على عليه السلام نيز بر او أولويّت دارد].
امام حافظ واحدى پس از ياد آورى حديث غدير مىگويد:
از اين ولايتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى على عليه السلام قرار داده، روز قيامت سؤال خواهد شد؛ و در تفسير آيۀ:
(وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ )(2)[آنها را نگهداريد كه بايد بازپرسى شوند!] در روايتى آمده است: از ولايت على عليه السلام سؤال مىشود. بدين معنا كه از آنان پرسيده خواهد شد كه آيا طبق سفارش پيامبر، حقّ ولايت او را به جا آوردهاند، يا حقّ ولايت را ضايع كرده و آن را كنار نهادهاند، كه در اين صورت بايد پاسخگو بوده و عواقب آن را بپذيرند(3)؟
و از عمر بن خطّاب سابقاً نقل شد(4)كه وى گفت: هركس على مولايش نباشد مؤمن نيست.
آلوسى در تفسيرش(5)در ذيل آيۀ: (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ ) [آنها را نگهداريد كه بايد بازپرسى شوند!] پس از ذكر اقوال مىگويد:
بهترين قول اين است كه از عقايد و اعمال سؤال مىشود و در رأس همۀ آنها لا إله إلّااللّه قرار دارد، و مهمترين وبزرگترينش ولايت على - كرّم اللّه وجهه - است.
من گمان نمىكنم وجدان آزاد شما به سازگارى همۀ اينها با يك معنىِ بيگانۀ از معنىِ خلافت و أولويّت حكم كند، و با اين حال آن را اصلى از اصول دين شمرده و ايمان را با انتفاى آن منتفى و صحت عمل را وابسته به آن بداند.
(وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيماً قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآياتِ لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ )(6)
[و اين راه مستقيم (وسنّت جاويدان) پروردگار توست؛ ما آيات خود را براى كسانى كه پند مىگيرند، بيان كرديم]6.
عاملى كه باعث شد ما به اين بحث بپردازيم، اين است كه عدّهاى(1)
و دليل دوم: پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از مكّه در غدير خم فرود آمده، على را به ولايت منصوب ساخت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان داد، بار شتران را بر روى هم نهادند و منبرى درست كردند و بالاى آن رفته فرمود: «آيا من نسبت به مؤمنان سزاوارتر از خودشان نيستم؟». همه گفتند: بله. حضرت فرمود: «هركس كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست، خداوندا دوست بدار دوستدار او را، و دشمن بدار دشمن او را، و يارى كن يارى كنندۀ او را، و خوار كن خوار كنندۀ او را». و اين سخن خداوند جلّ جلاله: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ) [سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند] نيز در شأن على رضى الله عنه نازل شده است و دلالت مى كند كه على عليه السلام سزاوارترين مردم پس از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است».
سپس ابوشكور از اين ادلّه پاسخ داده مىگويد: امّا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله او را ولىّ قرار داده، پاسخش آن است كه منظور پيامبر، زمان خلافت او پس از عثمان و در زمان معاويه است كه ما نيز اين را قبول داريم. و پاسخ از آيۀ: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا...) نيز همان پاسخ است؛ بنابراين مىگوييم: بر اساس اين دليل، على ولىّ و امير است، امّا در زمان و روزگار خودش يعنى پس از خلافت عثمان نه پيش از آن.
از كسانى كه در معناى حديث به حقّ اعتراف كردهاند - زيرا معناى آن را مانند نور خورشيد درخشان يافتهاند - يا كسانى كه بر معناى آن توافق و اجماع كردهاند(2)، از لازمۀ معنى آن كه خلافت بلافصل باشد، چشم پوشى كردهاند؛ زيرا هر گاه پذيرفته شود كه خلافت پيامبر براى اميرمؤمنان عليه السلام ثابت شده است، بايد لازمۀ جدا ناشدنى آن يعنى خلافت بلافصل نيز پذيرفته شود، چنانكه در تعيين وليعهد از سوى پادشاه، و وصىّ از سوى ميّت، وشاهد گرفتن بر آن نيز چنين است.آيا حاضرانِ در مجلس يا ديگران هرگز احتمال مىدهند كه پادشاهى براى شخص نخست، و وصايت براى شخص دوم، پس از گذشت زمانى طولانى از مرگ پادشاه يا وصيّت كننده ثابت شود؟! يا پس از عهده دار شدن خلافت يا وصايت توسّط گروهى ديگر كه نامى از آنها در هنگام عقد ولايت يا بيان وصايت نبوده، ثابت شود؟! آيا با وجود اين تصريح از سوى پادشاه يا وصيّت كننده، عاقلانه است كه ديگرى را انتخاب كرده، واين مسؤوليّت را به او بسپارند؛ چنانكه دربارۀ كسى كه وليعهدى انتخاب نكرده و يا وصيّى معين ننموده رايج همين است.
خدا مىداند كه چنين نيست، و چنين نمىكند مگر كسى كه از منطق دور، و از حقِّ روشن بيرون باشد.
آيا كسى پيدا نمىشود كه در برابر انتخاب كنندگان، ايستاده بگويد: اگر شاه كسى غير از وليعهد، و وصيّت كننده كسى غير از وصىّ را در نظر داشتند، پس چرا با وجود اين كه او را مىديدند و مىشناختند، او را تعيين نكرده و به وى تصريح نكردند؟!
1) - مانند ابوشكور محمّد بن عبد السعيد بن محمّد كشّى در «التمهيد في بيان التوحيد» ص 167؛ وى مىگويد: «شيعه مىگويد: امامت براى على بن ابىطالببه نصّ پيامبر صلى الله عليه و آله ثابت شده است به دليل: اوّل: اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را وصىّ و خليفۀ پس از خود قرار داده و فرموده است: «أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون مِن موسى إلّاأ نّه لا نبيَّ بعدي» [آيا راضى نيستى كه تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى به جز اين كه پس از من پيامبرى نخواهد بود] و هارون خليفۀ موسى بوده است، بنابراين على نيز خليفۀ پيامبر خواهد بود.
2) - ر. ك: شرح المواقف 3:271[361/8]؛ والمقاصد: 290 [273/5]؛ والصواعق: 26 [ص 43]؛ والسيرة الحلبيّة 3:303[274/3].
آن مردان كجايند تا با گروهى كه سخنانشان گذشت، مواجه شوند؟! كسانى كه مىگويند: ولايت ثابت براى مولاى ما در روز غدير، براى حضرت در زمان خلافت ظاهرى او پس از عثمان ثابت مىشود! آيا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله افراد متقّدم بر عمو زادهاش را نمىشناخت، و جايگاه آنان را مشاهده نمىكرد، و از مقدار تجربه و كار آزمودگى آنان اطّلاع نداشت؟! پس چرا با وجود نگرانى از مرگ، تنها على عليه السلام را تعيين كرد و به مردم دستور داد كه با او بيعت كنند و حاضران به غايبان ابلاغ نمايند؟!(1)اگر سهمى در خلافت و حكومت براى آنان قائل بود، پس چرا به وقتش اعلام نكرد؟! مگر خلافت، اهمِّ واجبات دين و اهمِّ اصول شريعت نيست؟!
طبيعى است كه ديدگاهها در مثل چنين مسألهاى [خلافت و جانشينى] مختلف خواهد بود - چنانكه مختلف شد - و چه بسا به جاى بحث و جدال، لجاجت و به جاى گفت وگو و منطق، جنگ در خواهد گرفت؛ پس با كدام انگيزه و توجيه، پيامبر رحمت، امّت خود را در مهمترين اصل دين به حال خود رها ساخت؟!
البتّه پيامبر رحمت و مهربانى، چنين نكرد ليكن حسن ظنّ اهل سنّت به گذشتگان، عهدهداران امر خلافت و غاصبان آن از صاحبش به بهانۀ جوان بودن و محبّتش به فرزندان عبد المطّلب(2)، باعث شد كه چنين كنند و معناى روايت را به ظرف خلافت صورى توجيه و تحريف كنند، ولى حسن يقين ما به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ما را مجبور مىكند كه بگوييم آن حضرت واجب شرعى خود يعنى بيان وافى و كافى و برطرف كنندۀ نياز امّت، را رها نكرده است. «هدانا اللّه إلى سواء السبيل» [خداوند ما را به راه راست هدايت كند].].
1) - اين جمله هاى سه گانه را در احاديث فراوانى كه قبلاً ذكر شد مى توان يافت.
2) - در شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد 20:2[50/6، خطبۀ 66؛ 82/12، خطبۀ 223] آمده است: «قال عمر: يابن عبّاس! أما واللّه إنّ صاحبك هذا أولىالناس بالأمر بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله إلّاإنّا خفناه على اثنين... خفناه على حداثة سنّه وحبّه بني عبد المطّلب» [عمر گفت: اى ابن عبّاس! آگاه باش به خدا سوگند اين صاحب تو (على عليه السلام) پس از پيامبر به امر خلافت از همۀ مردم سزاوارتر است جز اينكه ما از دو چيز ترس داشتيم... ترس از جوان بودن، و دوست داشتن وى فرزندان عبدالمطّلب را].
چون روز غدير روزى است كه خداوند دين را تكميل و نعمت را بر بندگانش تمام كرده است - چرا كه مولاى ما اميرمؤمنان عليه السلام را به امامت امّت انتخاب، و به عنوان پرچم هدايت منصوب كرد تا آنان را از سقوط در درّۀ هلاكت و پرتگاه ضلالت، حفظ كند - از اين رو پس از روز مبعثِ پيامبر صلى الله عليه و آله كه نعمتهاى ظاهرى و باطنى كامل و رحمت واسعۀ الهى فراگير شد، روزى بزرگتر از روز غدير كه فرع آن اساسِ مقدّس بوده، و ثمرۀ آن، تحكيم بخشيدنِ پايههاى آن دعوت قدسى است، نمىيابى. و بر هر فردى از افراد جامعۀ دينى واجب است كه نسبت به سپاسگزارى اين نعمت به هر شكلى، و نسبت به تقرّب جستن به سوى خداى سبحان با هر وسيلۀ شرعى از قبيل نماز و روزه و احسان و صلۀ رحم و سور دادن و برگزارى جشنهاى مناسب در آن روز، اقدام نمايد.
حافظ ابوبكر خطيب بغدادى، متوفّاى (463)، در كتاب «تاريخ» خود(1)به سندش از ابوهريره نقل كرده است: هر كس روز هيجدهم ذى الحجّه روزه بگيرد، براى او روزۀ شصت ماه نوشته مىشود و آن، روز غدير خم است، روزى كه پيامبر دست على بن ابى طالب را بالا برد و فرمود: «ألستُ وليّ المؤمنين؟» [آيا من ولىّ مؤمنان نيستم].
همه گفتند: چرا اى پيامبر خدا! فرمود: «مَنْ كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه» [هركس كه من مولاى اويم على مولاى اوست]. در اين لحظه عمر گفت: «بخّ بخّ لك يابن أبي طالب أصبحتَ مولاي ومولى كلّ مسلمٍ» [زهى و آفرين بر تو اى فرزند ابوطالب، از امروز مولاى من و همۀ مسلمانان شدى]. و در پى آن خداى تعالى آيۀ (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ) را نازل فرمود. و هر كس روز بيست و هفتم رجب را روزه بگيرد، روزۀ شصت ماه براى او نوشته مىشود، و روز بيست و هفتم رجب اوّلين روزى است كه جبرئيل بر محمّد صلى الله عليه و آله نازل شد و رسالت او را ابلاغ كرد.
و بدان: راويان اين حديث، همه ثقه هستند، و ثقه بودن آنان به اندازهاى روشن است كه جاى هيچ گونه خدشه و اشكالى باقى نمىماند؛ زيرا در كتب رجال به بهترين وجه توصيف شدهاند.
ابن كثير در كتاب «تاريخ»(2)خود اين حديث را انكار كرده و براى تقويت انكارش شبههاى را مطرح نموده و گفته:
در اين روايت، روزۀ روز غدير معادل روزۀ شصت ماه قرار داده شده است و اگر چنين باشد، لازمهاش آن است كه عمل مستحبّ از عمل واجب برتر و بالاتر باشد؛ زيرا دربارۀ روزه ماه رمضان حداكثر معادل ده ماه وارد شده است، پس اين روايت باطل و غير قابل قبول است.
امّا ردّ اين شبهۀ خيالى: از اين شبهه هم جواب نقضى داده شده، و هم جواب حَلّى:
امّا پاسخ نقضى: احاديث فراوانى وجود دارد كه اين سخن را نقض مىكنند كه ذكر همه يا بيشتر آنها در اينجا امكانپذير نيست(1)بنابر اين گوشهاى از آنها را ياد آور مىشويم:
1 - حديث: «من صام رمضان ثمّ أتبعه بستٍّ من الشوّال فكأنّما صام الدهر» [هر كس ماه رمضان را روزه بگيرد و آن را به روزۀ شش روز از ماه شوّال پيوند دهد، گويا همۀ روزگار، روزه بوده است].
اين روايت را مسلم با چند طريق در «صحيح» خود، و ابو داود در «سنن»(2)خود نقل كردهاند.
2 - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به روزۀ ايّام بيض(3)- روز سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم رجب - امر مىكرد و مىفرمود: «هو كصوم الدهر» أو «كهيئة الدهر»(4)
و روزۀ سه روز در هر ماه از آن جهت برابر روزۀ همۀ عمر قرار داده شده كه خداوند در قرآن مىفرمايد: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها) (أنعام: 160)؛ پس كسى كه سه روز در ماه روزه بگيرد، گويا تمام ماه را روزه گرفته، و اگر هر ماه اين عمل را تكرار كند گويا تمام عمر روزه بوده است؛ نگاه كن: منتهى المطلب، چاپ قديم 2:609؛ صحيح مسلم 3:163؛ نفس الرحمن في فضائل سلمان، محدّث نورى: 369].
[آن، مانند روزۀ همۀ عمر است].اين روايت را ابن ماجه و دارمى در سننشان(5)نقل كردهاند.
3 - «صيام ثلاثة أيّام من كلِّ شهر صيام الدهر وإفطاره» [روزۀ سه روز از هر ماه برابر با روزه و افطار همۀ روزگار است].
اين حديث را احمد در «مسند»(6)نقل كرده است.
4 - «صيام يوم عرفة كصيام ألف يوم» [روزۀ روز عرفه برابر است با روزۀ هزار روز]. همان گونه كه در «الجامع الصغير»(7)آمده، اين روايت را ابن حبّان از عايشه نقل كرده است.
5 - «من صام يوم عاشوراء فكأنّما صام الدهر كلّه، مكتوبٌ في التوراة» [در تورات نوشته شده است: هر كس روز عاشورا روزه بگيرد گويا همۀ روزها را روزه گرفته است]. اين روايت را صفورى در كتاب «نزهه»(8)ذكر كرده است.
ما قاعدۀ قطعى قابل استناد دربارۀ اين كه حتماً ثواب واجبات زيادهتر از ثواب مستحبّات است، نداريم؛ بلكه امثال احاديث پيشين، عكس آن را به ما نشان مى دهند. و رواياتى نيز كه دربارۀ ساير اعمال پسنديده آمده، آن را تأكيد مىكند.
به علاوه آنكه ثواب در برابر حقيقت و مقتضاى طبيعت اعمال قرار دارد نه در برابر عوارض اعمال مثل وجوب و استحباب كه طبق مصلحت موجود در عمل تعيين مىشوند؛ از اين رو ممكن است در طبيعت مستحبّ - در ماهيّتهاى گوناگون، يا براساس مقارنات عمل در ماهيّت واحد - خصوصيّتى باشد كه موجب ثواب بيشتر شود.
1) - ر. ك: نزهة المجالس 1:151-158؛ و ص 167-176.
2) - صحيح مسلم 1:323[524/2، ح 204، كتاب الصيام]؛ سنن أبي داود 1:381[324/2، ح 2433].
3) - [اين سه روز را از اين جهت ايّام بيض مىگويند كه به خاطر بزرگ بودن ماه، شبها از نور ماه سفيد است، و تقدير آن چنين است: أيّام الليالي البيض؛ نگاه كن: منتهى المطلب، طبع قديم 609/2].
4) - [واژۀ «كهيئة» مانند واژۀ «كمثل» در مقام تشبيه بكار مىرود و تقريباً به همان معناى واژۀ «مثل» و كاف تشبيه است. و در اين گونه موارد الفاظ گوناگونى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «كصوم الدهر»، «كهيئة صوم الدهر»، «كهيئة الدهر»، «كأ نّما صام الدهر»، «فهو صائم الدهر» و....
5) - سنن ابن ماجه 1:522[544/1، ح 1707]؛ سنن دارمى 2:19.
6) - مسند احمد 5:34[13/6، ح 19858].
7) - الجامع الصغير 2:78[111/2، ح 5119].
8) - نزهة المجالس و منتخب النفائس 1:174.
حال در اين جا نيز گفته مىشود: ترتّب ثواب بر عمل به مقدار دلالت آن بر حقيقت ايمان و به مقدار نفوذش در وجود بنده بستگى دارد، و مطلبى كه در آن شكّ راه ندارد اين است كه انجام و يا ترك اعمال، خارج از وظايف مقرّره مانند مستحبّات و مكروهات، دلالتش بر پايدارى بنده در فرمانبردارى، و فروتنيش در برابر مولا، و علاقهاش به او، بسيار بيشتر از انجام واجبات و ترك محرّمات است، و ايمان كامل به وسيلۀ آن به دست مىآيد، و بنده به سبب آن همواره به خداى سبحان تقرّب مىجويد تا به آنجا كه محبوب مولا مىشود؛ چنانكه در روايت بخارى در «صحيح»(1)خود از ابو هريره آمده است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «إنّ اللّه عزّ وجلّ قال: ما يزال عبدي يتقرّب إليّ بالنوافل حتّى اُحبّه؛ فإذا أحببتُه كنتُ سمْعَهُ الّذي يسمع به، وبصره الّذي يبصر به، ويده الّتي يبطش بها، ورِجْلَه الّتي يمشي بها...» [خداى عزّوجلّ مىفرمايد:
همواره بنده با مستحبّات به من تقرّب مىجويد تا محبوب من مىگردد؛ و آنگاه كه محبوب من گردد، من گوش شنواى او مىشوم كه با آن مىشنود، و چشم بيناى او مىشوم كه با آن مىبيند، و دست تواناى او مىشوم كه با آن كارهاى خود را انجام مىدهد، و پاى روندۀ او مىشوم كه با آن راه مىرود...].
بلكه مىتوان گفت: در آيين عدالت، دليلى وجود ندارد كه علاوه بر نعمتهاى موجود همچون نعمت زندگى و عقل و عافيت و فراهم ساختن نيازهاى زندگى و زمينههاى عمل و نجات از آتش جهنّم، پاداش ديگرى را به طور حتم براى انجام واجبات و ترك محرّمات اثبات نمايد، بلكه همۀ اعمال صالح بنده در برابر اين نعمتهاى غير قابل وصف، بسيار كوچك است. پس در اينجا جز تفضّل نتوان ديد.
و اين حقيقت را مىتوان از آيات زيادى به دست آورد؛ مانند: (إِنَّ اَلْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ * فِي جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ * يَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقابِلِينَ * كَذلِكَ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِينٍ * يَدْعُونَ فِيها بِكُلِّ فاكِهَةٍ آمِنِينَ * لا يَذُوقُونَ فِيهَا اَلْمَوْتَ إِلاَّ اَلْمَوْتَةَ اَلْأُولى وَ وَقاهُمْ عَذابَ اَلْجَحِيمِ * فَضْلاً مِنْ رَبِّكَ ذلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ )(2)[پرهيزگاران در جايگاه امنى قرار دارند * در ميان باغها و چشمهها * آنها لباسهايى از حرير نازك و ضخيم مىپوشند و در مقابل يكديگر مىنشينند * اينچنيناند بهشتيان؛ و آنها را با «حور العين» تزويج مىكنيم! * آنها در آنجا هر نوع ميوهاى را بخواهند در اختيارشان قرارمىگيرد، و در نهايت امنيت به سر مىبرند! * هرگز مرگى جز همان مرگ اوّل (كه در دنيا چشيدهاند) نخواهند چشيد، و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ مىكند * اين فضل و بخششى است از سوى پروردگارت، اين همان رستگارى بزرگ است!]؛ پس همۀ اين نعمتها و ثوابها جز تفضّل و احسان خداى سبحان نيست.
فخر رازى در «تفسير» خود مى گويد(3):
اصحاب ما به اين آيه استدلال كردهاند بر اين كه خداوند ثواب را از روى لطف و تفضّل خود عنايت مىكند نه از جهت استحقاق بنده؛ زيرا وقتى خداوند اقسام ثواب متّقين را مىشمارد، بيان مىكند كه همۀ اينها را از روى فضل و احسان به آنان عطا كرده است، و سپس مىفرمايد: (ذلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ ). و نيز اصحاب ما به اين آيه استدلال كردهاند بر اين كه ارزش تفضّل بسيار بالاتر از ثواب استحقاقى است؛ چون].
اوّلاً: خداى تعالى بيان مىكند كه اين اعطاى ثواب از سوى خودش لطف و احسان به بنده است.
و ثانياً: اين لطف و احسانش را فوز عظيم، توصيف مىكند.
و دليل ديگر بر اين مطلب آن است كه پادشاه بزرگ هرگاه دستمزد اجير را بپردازد و به ديگرى خلعتى ببخشد، ارزش اين خلعت بسيار بالاتر از آن دستمزد خواهد بود.
و خود ابن كثير در تفسير آيۀ شريفه مىگويد(1):
در روايتى صحيح از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيده است: «اعملوا وسدِّدوا وقاربوا، واعلموا أنّ أحداً لن يدخله عملُه الجنّة». قالوا: ولا أنت يا رسول اللّه؟ قال: «ولا أنا إلّاأن يتغمّدني اللّه برحمة منه وفضل» [عمل كنيد و درستكار باشيد و راه راست برويد و به خدا تقرّب بجوييد و بدانيد كه عمل هيچ بندهاى او را داخل بهشت نخواهد ساخت. مردم گفتند: حتّى شما اى پيامبرخدا؟ فرمود: حتّى من مگر اينكه رحمت و فضل خدا شامل حالم شود].
مىتوان از روايت صحيحهاى كه بخارى در «صحيح»(2)خود از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند اين مطلب را برداشت كرد: «حقُّ اللّه على العباد أن يعبدوه ولايشركوا به شيئاً، وحقُّ العباد على اللّه أن لايعذِّب من لايشرك به شيئاً» [حقّ خدا بر بندگان آن است كه او را پرستش نموده، به او شرك نورزند، و حقّ بندگان بر خدا اين است كه كسانى را كه به او شرك نمىورزند، عذاب نكند].
و تو خود به راستى آگاهى كه اين مقدار حق بنده بر خدا همان مقدار است كه عقل سليم اثبات مىكند، ولى بيش از اين مقدار كه پيامبر از بيان آن سكوت كرده است، جز فضل و احسان الهى نخواهد بود. و نيز تو شاهد عملكرد دولتها با كارمندان رسمى خود هستى كه آنان در صورت انجام وظيفه و عدم خيانت، بيش از رتبه و مقام شايستۀ خود و حقوق ماهانۀ خويش دريافت نمىكنند، بله در صورتى از ترفيع درجه و أخذ رتبۀ بالاتر بهرمند مىشوند كه خدمت و فعّاليّت فوق العاده و بيش از وظايف مقرّر انجام داده باشند، و كسى را نمىتوان يافت كه از اين بابت به دولتها بتازد. و همين ضوابط ميان مولى و برده و يا آقا و نوكر، جارى است. و اين، از قوانين ارتكازى و ثابت در ذهن و نفس همۀ بشر است.
ليكن خداوند از روى تفضّل، به عمل كنندگان به دستوراتش، پاداشى چشمگير عنايت مىكند.
در پايان ياد آور مىشويم: براى روز غدير نمازى در روايات وارد شده است كه ابونصر عيّاشى، و صابونى مصرى، در خصوص آن كتابى نگاشتهاند. براى آشنايى با خصوصيّات اين نماز و دعاهاى رسيدۀ در روز غدير به كتابهاى مربوطه مراجعه كنيد(3).
(وَ هذا كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ )(4)
[و اين كتابى است پر بركت، كه ما (بر تو) نازل كرديم؛ از آن پيروى كنيد، و پرهيزگارى پيشه نماييد، باشد كه مورد رحمت (خدا) قرار گيريد!].5.
از ديدگاه ما شعر سلفِ صالح، تنها يك سرى الفاظ نيست كه در قالب نظم ريخته شده باشند، يا واژههاى محض نيست كه به رشتۀ نظم كشيده شده باشند و بس، بلكه برداشت ما آن است كه اينها يك سرى مباحث بسيار بلند معرفتىِ برگرفتۀ از كتاب و سنّت، و دروس عاليۀ نشأت گرفته از فلسفه و آموزههاى دينى و تاريخى و مواعظ حسنه و اخلاق، هستند، افزون بر فنون ادبيات و رشتههاى لغت و مبانى تاريخ كه در آنها يافت مىشود؛ از اين رو شعرى كه در بردارندۀ اين ابعاد باشد، مطلوب دانشمند، و مقصود حكما، و نياز علماى اخلاق، و خواستۀ اديبان و آرزوى مورّخان است، بلكه بگو خواستۀ همه جوامع بشرى است.
و شعر مذهبى اهداف ديگرى دارد كه از مهمترين مطالب موجود در شعر گذشتگان است؛ كه عبارتند از: دليل آوردن بر مذهب و دعوت به حقّ، و گسترش فضايل آل اللّه، و نشر روحيّات عترت پاك در ميان جامعه كه به صورت دلكش و شيوا و با روش نو انجام گرفته و با جان و روح افراد آميخته و به گوش دور و نزديك مىرسد و بين دوست و دشمن دهان به دهان نقل مى شود، تا زمانى كه صداى آن در هستى پيچيده و آوازهاش بر چهار سوى جهان چيره، و زيبايى ذكر آن در سراسر كيهان، رواج و گسترش يافته و پراكنده مىگردد، و آويزۀ گوشها مىشود.
تا آنجا كه اين اشعار مذهبى آواز شتر سواران شود كه با آن شتران خود را به پيش برانند، و ترانۀ زنان آوازه خوان گردد كه در مجالس شاهان و خلفا و اُمرا به آنچه چهچه زنند، و مادران شير ده براى بچههاى شير خوار در گهواره زمزمه كنند، و پس از پايان شير خوارى آنان را با آن اشعار و سرودها در دامن خود به رقص در آورند و پدران از آغاز رشد فرزندان، آن را بر گوششان بخوانند، تا آنان بر اين انديشه رشد و نمو كرده و به جوانى برسند در حالى كه بر صفحۀ دلشان سطرهايى نورانى از ولايت خالص به وسيلۀ اين آواز خوانىها و ترنّمات نقش بسته است. و اين جهت - كه امروز جايش خالى است - با خطابۀ هيچ شيوا سخنى پر نخواهد شد، و تبليغات هيچ گويندهاى به پاى آن نخواهد رسيد، چنانكه شمشير و قلم در كنار آن درمانده و عاجز مىباشند.
شما خود اثر شعر را در جانتان بيشتر از هر تبليغى احساس مىكنيد. چه كسى را مىتوان پيدا كرد كه شعر ميميّۀ فررزدق را بخواند و روحش از شوق و علاقه به سوى ممدوح و شخص ستوده شده به پرواز در نيايد؟
يا هاشميّات كميت را بخواند و انديشهاش سرشار از دليل و حجّت بر حقّ نشود، يا قصيدۀ عينيۀ سيّد حميرى را زمزمه كند و نداند كه حق دائر مدار ممدوح در اين قصيده مىگردد. يا تائيّۀ دعبل براى او خوانده شود و او از ظلم و ستم وارد بر اهل حقّ، رنجور و آزرده خاطر نگردد؟ يا ميميّۀ امير ابوفراس به گوش او بخورد، مو بر بدنش راست نگردد؟ و تك تك اعضايش آنان را مخاطب به اين بيت نسازد:
يا باعةَ الخمرِ كُفّوا عن مفاخرِكمْ لِعُصْبةٍ بيعُهم يوم الهياج دمُ
[اى مِى فروشان از فخر فروشى نسبت به خاندانى كه داد وستدشان هنگام معركه و جنگ، خون است، دست برداريد].
و با اين هدف و غرض مهمّ بود كه شعر در قرنهاى اوّليّه از حيث مدح و هجا و مرثيه، مانند شمشير برّان در دست دوستداران امامان دين، و چون تيرى نشسته بر جگر دشمنان خدا، و مجله و نشريهاى دعوت كننده به سوى ولايت آل اللّه بوده است و ائمّه صلوات اللّه عليهم براى آن، ثروت فراوانى را هزينه مىكردند و از مال اللّه به اندازهاى به شعرا پرداخت مىكردند كه آنان از اين امر مهمّ به خاطر كسب و كار و تحصيل در آمد، باز نمانند، و شاعران را متوجّه اين جهت مىنمودند و با تمام نيرو آن را حفظ كرده و مردم را به آن تشويق مىكردند، و به آنان از جانب خداوند - كه اينان امين وحى خدايند - با اين سخنان بشارت مىدادند: «من قال فينا بيت شعر بنى اللّه له بيتاً في الجنّة» [هر كس دربارۀ ما شعرى بسرايد، خداوند در بهشت براى او خانهاى مىسازد]. و مردم را به آموختن و حفظ اشعارى كه دربارۀ آن بزرگواران گفته شده بود، ترغيب و تشويق مىكردند؛ مانند سخن امام صادق امين عليه السلام كه مىفرمايد: «علّموا أولادكم شعر العبدي» [شعر عبدى را به فرزندانتان بياموزيد]. و سخن حضرت: «ما قال فينا قائل ٌ بيت شعر حتّى يؤيّد بروح القُدس»(1)[گويندهاى شعرى دربارۀ ما نمىگويد، مگر اين كه با روح القدس تأييد مىشود].
و مرحوم كشّى در «رجال»(2)خود از ابوطالب قمى نقل كرده است:
من نامهاى براى ابو جعفر عليه السلام فرستادم و در آن، چند بيت شعر دربارۀ پدر حضرت نوشتم و خواستم كه اجازه بدهند دربارۀ خودشان نيز شعرى بگويم. حضرت شعرها را از نامه جدا كرده نگه داشتند ودر بالاى باقيماندۀ كاغذ مرقوم فرمودند: «قد أحسنت فجزاك اللّه خيراً» [زيبا سرودهاى خدا خيرت دهد].
و نيز به نقل از او در عبارت ديگر آمده است: حضرت به من اجازه داد دربارۀ ابوالحسن يعنى پدرشان شعر مرثيه بسرايم، و برايم نوشت: «أن اندبه و اندب لي» [براى او و من ندبه كن].].
آنچه از توجّه أئمّه - صلوات اللّه عليهم - به شعرا گفتيم تأسّى و اقتدا به پيشوايشان پيامبر پاك صلى الله عليه و آله بود؛ زيرا آن حضرت نخستين كسى بود كه هر دو لنگۀ درِ مدح و هجو را با گوش دادن به شعر شاعران مدّاح او و خاندان بزرگوارش گشود. خود حضرت شعر مىخواند، و از ديگران مىخواست شعر بخوانند، و براى آن جايزه و صله عطا مىنمود و از آن احساس سرور مىكرد. و هرگاه در شعر شاعرى اين هدف يگانه را مشاهده مىفرمود، او را احترام و اكرام مىكرد؛ مانند خوشحالى و سرور حضرت از شعر عمويش شيخ أباطح ابوطالب - سلام اللّه عليه - هنگامى كه آن حضرت درخواست باران كرد و باران آمد، فرمودند: «للّه درُّ أبي طالب لو كان حيّاً لقرّت عيناه، من ينشدنا قوله؟» [براى خداست كارهاى نيك ابوطالب، اگر زنده بود چشمش روشن مىشد. چه كسى حاضر است شعر او را بخواند؟].
عمر بن خطّاب برخاست و گفت: اى پيامبر خدا! منظورتان اين است:
وما حَمَلَتْ من ناقةٍ فوقَ ظهرِها أبرَّ وأوفى ذمّةً من محمّد
[و هيچ شترى، نيكوكارتر و وفا كنندهتر به عهد و ذمّه، از محمّد صلى الله عليه و آله، بر پشت خود سوار نكرد].
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ليس هذا من قول أبي طالب، هذا من قول حسّان بن ثابت!» [اين، شعر ابوطالب نيست، بلكه متعلّق به حسّان بن ثابت است!].
على بن ابى طالب عليه السلام به پاخاسته فرمود: «يا رسول اللّه! گويا مراد شما اين شعر است:
وأبيضُ يُستَسقى الغَمامُ بوجهِهِ ربيعُ اليتامى عِصمةٌ للأراملِ
تلوذُ به الهُلّاكُ من آلِ هاشمٍ فهم عنده في نعمةٍ وفواضلِ
[سفيد چهرهاى كه به آبروى او درخواست باران مى شود، بهار يتيمان و پناهگاه بيوه زنان. كسى كه بينوايانِ بنىهاشم به او پناه برده، و نزد او از نعمت و زيادتى برخوردار مىشدند].
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «بله».
و نيز احساس شادمانى حضرت از شعر عمويش عبّاس بن عبد المطّلب كه گفت: اى پيامبر خدا مىخواهم شما را ستايش كنم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «قل لايفضضِ اللّه فاك» [بگو خداوند دهانت را نشكند (دهانت گويا باد!)]؛ آنگاه او اشعارى را سرود(1).
و مانند احساس خوشحالى از شعر حسّان بن ثابت در روز غدير خم و دعاى حضرت براى او با اين جمله: «لا تزالُ يا حسّان مؤيَّداً بروح القدس ما نصرتَنا بلسانك» [اى حسّان تا زمانى كه ما را با زبانت يارى مىكنى، همواره مؤيَّد به روح القدس باشى].
و حضرت براى حسّان در مسجد شريف خود منبر ترتيب مىداد و او بر آن قرار مىگرفت و در مفاخر پيامبر اشعارى مىخواند. و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمود: «إنَّ اللّه يؤيِّد حسّان بروح القُدس ما نافحَ أو فاخر عن رسول اللّه» [خداوند حسّان را تا وقتى كه از رسول خدا دفاع و در مفاخر او شعر مىسرايد با روح القدس تأييد مىكند](2). و حضرت هميشه شعرا را به
اين سو تشويق مىكرد و به حفظ آن دستور مىداد، و آنان را براى به دست آوردن خبر مخالفانش و خصوصيّات و تاريخ شكلگيرى آنان، از افراد مطّلع، و هجاء (بدگويى) آنان تشويق مىكرد؛ چنانكه به تعليم قرآن عزيز دستور مىداد و آن را يارى اسلام و جهاد براى حفظ دين حنيف مىدانست. و جهاد شاعر را برايش به تصوير كشيده و به آن تصريح مىكرد و مىفرمود: «اهجوا بالشعر؛ إنَّ المؤمن يجاهد بنفسه وماله، والّذي نفس محمّد بيده كأنّما تنضحونهم بالنبل»(1)[با شعر، دشمنان را هجو و عيبشان را آشكار سازيد؛ زيرا مؤمن با جان و مالش جهاد مىكند. سوگند به كسى كه جان محمّد در دست اوست، (با اين عمل) گويا آنان را هدف تيرهاى خود قرار مىدهيد].
و نيز شعرا را تحريك مىكرد تا با تيرها و شمشيرهاى برّندۀ شعر و نظم، به جدال بپردازند و در درون آنان براى مبارزه و مقابله با كفّارى كه سخنانشان با مبانى قدسى آن حضرت اصطكاك داشت، شور وحماسه به پا كرده، روح قوى دينى را در ميانشان گسترش داده، حميّت و غيرت الهى را در برابر حميّت و تعصّب جاهلى تقويت مىكرد. و در آنان هيجان و شادابى براى نشر و دعوت، و شوق دفاع از پايگاه مقدّس اسلام، و رغبت براى سرودن شعر را با سخنان خود در وجود آنان ايجاد مىكرد، چنانكه در خطاب به شاعرى مىفرمايد: «اُهْجُ المشركين؛ فإنَّ روح القدُس معك ما هاجيتهم»(2)[با شعر خود مشركان را هجو كن؛ زيرا تا زمانى كه آنان را هجو مىكنى، روح القدس با تو خواهد بود]. و نيز «اُهْجُهم؛ فإنَّ جبريل معك»(3)[با شعر خود آنان را هجو كن كه جبرئيل با توست].
وآيۀ: (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا اَللّهَ كَثِيراً وَ اِنْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا )(4)[مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام مىدهند و خدا را بسيار ياد مىكنند، و به هنگامى كه مورد ستم واقع مىشوند به دفاع از خويشتن (و مؤمنان) بر مىخيزند (و از شعر در اين راه كمك مىگيرند)] نيز به اين گروه از شعرا نظر دارد و آنها صريحاً از آيۀ (وَ اَلشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ اَلْغاوُونَ )(5)[شاعران كسانى هستند كه گمراهان از آنان پيروى مىكنند] استثنا شدهاند.
و هنگامى كه اين آيه نازل شد، گروهى از شعرا گريه كنان به حضور پيامبر آمده عرض كردند: ما شاعريم و خداوند دربارۀ ما اين آيه را نازل كرده است. در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را تلاوت كرد و فرمود: (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ) [مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام مىدهند] شما هستيد، و (وَ ذَكَرُوا اَللّهَ كَثِيراً ) [و خدا را بسيار ياد مىكنند] شما هستيد، و (وَ اِنْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا ) [و به هنگامى كه مورد ستم واقع مىشوند به دفاع از خويشتن برمىخيزند](6)شما هستيد [يعنى مصداق اين فقرات آيه، شما شاعران هستيد].
و در «تفسير عيّاشى»(7)از امام صادق عليه السلام نقل شده است: «هم قومٌ تعلّموا وتفقّهوا بغير علم، فضلّوا وأضلّوا» [منظور از شعراى گمراه، گروهى هستند كه بدون علم، تعلّم و تفقّه كردهاند؛ از اين رو گمراه شده و گمراه كننده (ضالّ و مضلّ) هستند].
بنابراين آيه در مقام بىارزش كردن مطلقِ شعر نيست، بلكه شعر باطل و پوچ را از درجۀ اعتبار ساقط مىداند. و از طريق شيعه و اهل سنّت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: «إنَّ من الشعر لَحكمةً وإنَّ من البيان لَسحراً»(8)[برخى از اشعار حكمت، و برخى از بيانها سحر است].ً.
1) - مسند احمد 3:460 و 456؛ 6:387[498/4، ح 15369؛ ص 492، ح 15359؛ 533/7، ح 26633].
2) - مسند احمد 4:298[383/5، ح 18168]؛ مستدرك حاكم 3:487[555/3، ح 6062].
3) - مسند احمد 4:299 و 302 و 303 [384/5، ح 18176؛ ص 389، ح 18214؛ ص 391، ح 18222].
4) - شعراء: 227.
5) - شعراء: 224.
6) - تفسير ابن كثير 3:354.
7) - ر. ك: مجمع البيان طبرسى [325/7].
8) - مسند احمد 1:269 و 273 و 303 و 332 [444/1، ح 2420، ص 451، ح 2469، ص 498، ح 2756، ص 546، ح 3059]، سنن دارمي 2:296، صحيح بخارى [2176/5، ح 5434] كتاب الطبّ، باب أنّ من البيان سحراً.
در اينجا در نشر دعوت دينى يك سرى فريادهاى غيبى شعرى وجود دارد كه در آغاز پيدايش اسلام، گروهى را مخاطب خود ساخته و آنان را هدايت نموده است كه خود از معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله شمرده مىشوند و نشان دهندۀ اهميّت شعر در بيان معانى و استدلال و تفهيم به شنونده است و اين كه اثر آن در دلها و انديشهها، قوىتر از سخن نثر است.
بنابراين بايد براى اصلاح جامعه وگسترش دعوت دينى آن را جزء برنامهها قرار داد؛ حال نمونههايى از آن فريادهاى غيبى شعرى:
1 - آمنه دختر وهب در ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله از هاتفى شنيد كه مى گويد:
صلّى الإله وكلُّ عبدٍ صالحٍ والطيّبونَ على السِراجِ الواضحِ
المصطفى خيرِ الأنامِ محمّد الطاهرِ العَلَمِ الضياءِ اللائحِ
زينِ الأنام المصطفى عَلَمِ الهدى الصادقِ البرِّ التقىِّ الناصحِ
صلّى عليه اللّهُ ما هبّتْ صَبا وتجاوبتْ ورق الحمام النائحِ(1)
[خدا و بندگان صالح و پاكان، بر چراغ روشن هدايت، انسان برگزيده، بهترين مخلوق، محمّد پاك، نشانۀ درخشان، زينت مردم، برگزيده، پرچم هدايت، صادق، نيكوكار، پرهيزكار، وخيرخواه، درود مىفرستند. و نيز تا هنگامى كه باد صبا مىوزد و كبوتران با آواز خود با برگ درختان گفت و گو مىكنند، خداوند بر او صلوات مى فرستد].
2 - ورقه مى گويد: در شب ولادت پيامبر نزد بتى خوابيده بودم كه ناگهان نداى هاتفى را از درون آن شنيدم كه مىگفت:
وُلِدَ النبيُّ فذلَّتِ الأملاكُ ونأى الضلالُ وأدبرَ الإشراكُ
[متولّد شد پيامبر و پادشاهان ذليل شدند، گمراهى دور و شرك روگردان شد]؛ سپس آن بت سرنگون شد(2).
3 - حافظ كنجى در كتاب «كفايه»(3)روايت كرده است: هنگامى كه على - اميرمؤمنان - در كعبه متولّد شد، ابوطالب داخل كعبه شده و مىگفت:
ياربَّ هذا الغَسَقِ الدُجيِّ والقمرِ المُنبَلِجِ المُضيِّ
بَيِّنْ لنا من أمرِكَ الخفيِّ ماذا ترى في إسم ذا الصبيِّ
[اى پروردگارِ شبِ تيره و تاريك و اين ماهِ تابانِ آشكار شده، از امر پنهانت براى ما آشكار ساز كه چه نامى براى اين نوزاد تعيين مىكنى؟].
كنجى مى گويد: پس صداى هاتفى را شنيد كه مىگويد:
يا أهلَ بيتِ المصطفى النبيِّ خُصِّصْتُمُ بالولَدِ الزَكيِّ
إنَّ اسمَهُ مِن شامخِ العليِّ عليٌّ اشتُقَّ مِن العَليِّ
[اى اهل بيت پيامبر برگزيده، شما به فرزندى پاكيزه مخصوص شدهايد. نام او از سوى مقام رفيع عالى الهى، على مىباشد كه برگرفته از نام خداوندِ علىّ است].
سپس مىگويد: اين حديث را تنها مسلم بن خالد زنجى كه شيخ شافعى است، نقل كرده است.
4 - شبلنجى در «نور الأبصار»(1)نقل مىكند: على - اميرمؤمنان - عليه السلام هر روز قبر فاطمه را زيارت مىكرد، روزى خود را روى قبر انداخته گريه مىكرد و مىگفت:
مالي مررتُ على القبور مُسلِّماً قبرَ الحبيبِ فلا يردُّ جوابي
يا قبرُ مالَكَ لا تجيبُ منادياً أملَلْتَ بعدي خُلّة الأحبابِ
[چه شده است مرا كه بر قبور مىگذرم در حالى كه بر قبر حبيبم سلام مىكنم ولى جواب نمىشنوم. اى قبر چه شد كه پاسخ منادى را نمىدهى؟! آيا پس از (مفارقت از) من از دوستى دوستان خسته شدهاى؟!].
پس هاتفى كه صدايش شنيده مىشد ولى ديده نمىشد به وى چنين پاسخ داد:
قال الحبيبُ وكيفَ لي بجوابِكمْ وأنا رهينُ جنادلٍ وتُرابِ
أكَلَ الترابُ محاسني فنسيتُكُمْ وحُجِبتُ عن أهلي وعن أترابي
فعليكمُ منّي السلامُ تقطّعتْ منّي ومنكم خُلّةُ الأحبابِ
[محبوب مىگويد: چگونه جواب شما را بدهم در حالى كه اسير سنگها و خاكم. زيبايىها و محاسن مرا خاك خورده؛ از اين رو شما را فراموش كردهام و ميان من با خانواده و دوستان فاصله افتاده است. سلام من بر شما باد كه ميان من و شما، رابطۀ دوستى بريده شده است].
5 - ابن عساكر در «تاريخ»(2)خود، و كنجى در «كفايه»(3)از اُمّ سلمه نقل كردهاند: شب شهادت امام حسين عليه السلام شنيدم كه كسى مىگويد:
أيّها القاتلون جَهْلاً حُسَيناً أبشِرُوا بالعذاب والتنكيلِ
كلُّ أهلِ السماء يدعو عليكمْ من نبيٍّ ومرسَلٍ وقَبيلِ
قد لُعِنتم على لسان ابن داو دَ وموسى وحاملِ الإنجيلِ
[اى كسانى كه از روى نادانى حسين عليه السلام را كشتيد، بشارت باد بر شما عذاب و رنج عبرت آموز. همۀ آسمانيان از پيامبران و رسولان و پيروان و ياران آنها، شما را نفرين مىكنند. به راستى كه شما بر زبان فرزند داود و موسى و آورندۀ انجيل - عيسى عليه السلام - لعنت شدهايد](4).5.
1) - نور الأبصار: 47 [ص 98].
2) - تاريخ مدينة دمشق 4:341[82/5]؛ و در ترجمة الإمام الحسين عليه السلام - چاپ تحقيق شده -: شمارۀ 335.
3) - كفاية الطالب [ص 443].
4) - ابن حجر [در الصواعق المحرقة: 193] دو بيت از اين شعر را ذكر كرده، و نيز شيخ ما ابن قولويه متوفّاى (367، 368) در كامل الزيارت: 30 [ص 97، باب 29] آن را روايت كرده است.
به بركت كتاب و سنّت، اصحاب داراى ذوقِ شعرى، از نقاط مختلف گرد هم آمده، در حضور سرور خود پيامبر عظمت، چكامه مىسرودند و همچون شيران درنده بنيان شرك و ضلالت را مىدريدند و چونان شاهينهاى شكارى دلها و گوشها را شكار مىكردند، اين انجمنها پيرامون حضرت در حَضَر و سفر حلقه مىزدند. آنان سواركاران جنگجو و مجهّز به شمشيرهاى برّان شعر و تيرهاى كشندۀ نظم بودند كه براى دفاع از كيان اسلام، مجادله، و با زبان خود در راه خدا جهاد مىكردند. كسانى همچون: عبّاس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله، كعب بن مالك، عبداللّه بن رواحه، حسّان بن ثابت، نابغۀ جعدى، ضِرار أسدى، ضِرار قرشى، كعب بن زهير و....
اين روحيّۀ دينى دلهاى افراد جامعه را تسخير، و در رگ و پوست و جانها نفوذ كرده، و با روح و روان افراد در آميخته شده بود، حتّى در نفوس زنان مسلمان نيز نفوذ كرده و آنان نيز بر مسائل دينى غيرت ورزيده و از آن پاسدارى مىكردند و با وجود اين كه آنان زنانى بودند پرده نشين ولى با نظم بديع و با نوآورى و شعرهاى زيباى خود از پيامبر دفاع مىكردند؛ بسان:
1 - اُمّ المؤمنين - ملكه - حضرت خديجۀ كبرى دختر خويلد همسر گرامى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله؛ وى بسيار زيبا شعر مىگفت. و از شعرهاى او شعرى است دربارۀ شترى كه صورت خود را بر پاهاى پيامبر ماليده و به خاطر كرامت آن حضرت به سخن آمده و فضايل آن حضرت را بيان كرده است:
نطقَ البعيرُ بفضلِ أحمدَ مُخْبِراً هذا الّذي شَرُفَتْ به اُمُّ القُرى
هذا محمّد خيرُ مبعوثٍ أتى فهو الشفيعُ وخيرُ من وَطِىءَالثّرى
يا حاسديه تمزّقوا من غيظكم فهو الحبيبُ ولا سواهُ في الورى(1)
[شتر براى بيان فضيلت احمد به سخن آمد و گزارش داد و گفت: از وجود اين شخصيّت است كه اُمّ القرى - مكّه - شرافت يافت. اين محمّد است و بهترين پيامبرِ فرستاده شده، او شفيع و بهترين كسى است كه قدم بر زمين نهاده است. اى حسودان! از اندوه خود بميريد كه تنها او محبوب است و جز او در ميان مردم محبوبى نيست].
2 - خنساء بنت عمرو، نوۀ امرئ القيس؛ اشعار فراوانى سروده است، و كارشناسانِ شعر اجماع دارند كه پيش از او و پس از او شاعرى قوىتر از وى ديده نشده است. پيامبر گرامى از شعر او تعجّب مىكرد و از او مىخواست كه برايش شعر بخواند(2).
3 - اُمّ سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله.
4 - اُمّ ايمن خادم پيامبر صلى الله عليه و آله(1).
5 - عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله؛ وى فراوان شعر از حفظ داشت، و مىگفت: از اشعار لبيد، دوازده هزار شعر روايت مىكنم. پيامبر صلى الله عليه و آله از او مىخواست كه شعر بخواند و مىفرمود: بخوان شعرهايت را. و از جمله اشعارى كه خوانده اين شعر است:
إذا ما التبرُ حُكَّ على محكِّ تبيَّن غشُّه من غير شَكِّ
وبان الزَيفُ والذهبُ المصفّى عليُّ بيننا شبه المحَكِّ(2)
[آن گاه كه طلاى ناخالص بر سنگ محك زده مىشود، بدون هيچ شكّ و شبههاى ناخالصيش مشخّص مىشود.
و طلاى تقلّبى از طلاى ناب آشكار مىشود، على عليه السلام در بين ما مانند محك است].].
اين دعوت روحانى و مساعدت دينىِ مورد تشويق كتاب و سنّت، و جهادِ براى مذهب با شعر و رشتۀ نظم، در عصر ائمّۀ طاهرين عليهم السلام نيز به پيروى از پيامبر بزرگوار رواج داشت. و دل افراد جامعه با شعر شعراى اهل بيت نرم شده از خواندن و ترنّم آن سخت تحت تاثير قرار مىگرفتند و با جانشان درهم مىآميخت.
شعرا از اقصى نقاط شهرها با شعرهاى مذهبى خود به سوى ائمِّه روان شده و آن بزرگواران - صلوات اللّه عليهم - از آنان به خوبى استقبال كرده با خوشرويى تمام و تعظيم فراوان به آنان خوش آمد مىگفتند، و جلسۀ شعر خوانى را براى آنان تشكيل داده و براى آنان دعا مىكردند و انواع تحفه و هدايا را به آنان عطا مىفرمودند و چنانكه در شعرشان نقصى مشاهده مىنمودند، آنان را به سخن درست راهنمايى مىكردند؛ به همين جهت در اين قرنها ادبيّات و شعر رو به رشد نهاد و به اندازهاى رشد كرد كه بسيارى از علوم و فنون اجتماعى تحت الشعاع آن قرار گرفت.
از اين رو شعر نزد حاميان دين - اهل بيت وحى عليهم السلام - اهميّت زيادى داشت تا جايى كه جلسات شعر خوانى و شركت در آن و صرف وقت پر ارزش براى شنيدن آن از بزرگترين عبادتها و بهترين طاعتها شمرده مىشد. و گاهى در بهترين اوقات و ارزشمندترين مكانها آن را بر دعا و عبادت مقدّم مىداشتند؛ چنانكه از سخن امام صادق عليه السلام و رفتار او با شعر هاشميّات كميت، هنگام ورود او به منى در ايّام تشريق به دست مىآيد، او به حضرت عرض كرد: فدايت شوم اجازه مىفرماييد شعرى بگويم؟ حضرت فرمود: «اين روزها روز بزرگى است».
عرض كرد: دربارۀ شماست. وقتى حضرت اين سخن را شنيد، در پى نزديكانش فرستاد و آنان را به خود نزديك ساخت و به كميت فرمود: «بخوان». و او لاميّۀ هاشميّات را خواند و حضرت براى او دعا كرده هزار دينار و مقدارى پوشاك به او عطا فرمود.
و با توجّه به اهداف اجتماعى، ائمّه عليهم السلام از كارها و خصوصيّات شخصىِ شاعرِ مذهبى چشم پوشى مىكردند، و چنانچه از او حركت ناشايستهاى كه باعث رنجش خاطرشان مىشد مشاهده مىفرمودند تا زمانى كه او را در مسير مصلحت امّت مىيافتند و گامى در خير و خوبى برمىداشت، و او را پايبند ولايت مىديدند، و به وسيلۀ آنان حقّ آشكار مىشد، وتا آنگاه كه امر براى او قطعى و حتمى گردد(1)، با بزرگوارى از كنار آن مىگذشتند، و براى كارهاى بدشان از پروردگار طلب مغفرت مىكردند، و با سخنان خود عواطف و محبّت اهل دين را به سوى آنان جلب مىكردند.
1) - [در عبارت متن، سه ضرب المثل بهكار رفته است: «صرّح به الحقّ عن محضه»، «صَرَّح المَحْضُ عن الزَبَد» و «صار الأمر عليه لَزامِ». در عبارت اوّل، «محض» عبارت است از شير و امثال آن و هر چيزى كه ناب و خالص و بىآميغ باشد و بدين معناست: «انكشف الأمر و ظهر بعد غيوبه يا انكشف الباطل و استبان الحقّ و عرف»؛ امر آشكار گرديد و پس از پنهان بودن ظاهر گرديد، يا باطل آشكار گرديد و حقّ روشن گرديد و شناخته شد. و در عبارت دوم، «زَبَد» به معناى كف روى آب و امثال آن مثل كف صابون و غيره است و بدين معناست: كف كنار رفت و چيز ناب پيدا شد، و كنايه از آشكار شدن حقيقت يك خبر مشكوك است. و در عبارت سوم، «لَزامِ» مبنى بر كسر است و به معنى قطعىِ حتمى است و بدين معناست: «صار هذا الأمر لازماً له»؛ امر براى او قطعىِ حتمى گردد؛ ر. ك: مجمع الأمثال، ميدانى شمارۀ 2108، 2144، و 2121].
سخنانى بسان: «لايكبرُ على اللّه أن يغفر الذنوب لمحبِّنا و مادحنا» [براى خدا سخت و گران نيست كه گناهان دوستداران و ستايشگران ما را بيامرزد](1). و «أيعزُّ على اللّه أن يغفر الذنوب لمحبِّ عليّ؟!»(2)[آيا براى خدا سخت است كه گناه دوستدار على را ببخشد؟!] «فما ذنبٌ على اللّه أن يغفره لآل عليّ، إنَّ محبَّ عليٍّ لا تزلُّ له قدمٌ إلّاتثبت له اُخرى»(3)[پس گناهى بر خدا نيست كه آن را براى آل على بيامرزد، همانا پايى از دوستدار على نمىلغزد، مگر آنكه پاى ديگرش استوار مىگردد]. و مصلحت جامعه در همين گام استوار است، و مرگ و زندگى ما بر همين استوار است.
امامان دين - صلوات اللّه عليهم - انديشۀ خوبى دارند كه در اين جهت به كار رفته است و آن مانند برنامهاى است كه در بردارندۀ آموزشها و راهنمايىهايى به سوى راههاى خدمت به جامعه، و روشنگرى افكار اهل فرهنگ، و جهت دادن آنها به سوى راههاى نشر و دعوت است، و در بردارندۀ درسهايى است كه بنيان مذهب را استوار مىسازد، و چگونگى تسخير افكار عمومى و نفوذ در دل بندگان را بيان مىكند، و نيز نشان دهندۀ راههاى هزينه كردن مال اللّه و اشاره به موارد مهمّ مصرف آن است.
وصيّت امام باقر عليه السلام به فرزندش امام صادق عليه السلام: «يا جعفر! أوقف لي من مالي كذا و كذا لنوادب تندبني عشر سنين بمنى أيّام منى»(4)[اى جعفر! اين مقدار از ثروت مرا به زنان نوحه سرا اختصاص بده تا ده سال در منى در ايّام منى، براى من نوحه سرايى كنند]، بيانگر اين انديشۀ پسنديده است.
و اين كه امام عليه السلام مكان و زمان عزادارى را تعيين كرد - به دليل اين كه آن زمان و مكان تنها جايى است كه مسلمانان دسته دسته از دورترين و نزديكترين نقاط كرۀ زمين در آنجا جمع مىشوند و اجتماعى مانند آن از جهت كثرت جمعيّت وجود ندارد - به روشنى نشان مىدهد كه هدف، تبليغ فضايل و امتيازات فقيد اهل بيت وحى، امام باقر عليه السلام و رساندن آن به گوش مردم مسلمان است تا دلها با او پيوند خورده، متوجّه آن بزرگوار گردد و مسلمانان در امر ولايت يك دست شده، براى پذيرش مذهبش نزديك شوند. و تكرار اين برنامه در هر سال سبب پيوستن آنان به حقّ و خضوع در برابر آن و پذيرش امامت حضرت و آراسته شدن به فضايل اخلاقيش و به كار بستن آموزههاى نجات بخش او مىگردد.
و بر اين اساس است كه عزادارىها و هيئتهاى حسينى تشكيل شده و جز اين نيست.
با توجّه به معانى عالى مورد نظر از شعر، شعراى اهل بيت، مورد كينۀ مخالفان بوده، و وجودشان براى آنان بسيار گران آمده، و آتش دشمنى با آنان شعلهور گشته، و كينه ورزى نسبت به آنان نيرومند بوده است، و پرچم داران اين بُعدِ از شعر، هميشه نااميد از زندگى، با آرزوى مرگ و كشته شدن، در ترس مىزيستهاند در جايى نمىتوانستند قرار بگيرند و در خانهاى نمىتوانستند ساكن شوند و در طول زندگيشان انواع رنجها و شكنجهها، همچون سر به دار شدن، كشته شدن، و سوزانده شدن، بريدن زبان، زندان، شكنجه، ضرب و شتم، هتك حرمت، تبعيد از وطن، دورى از خانواده و هزاران مصيبت وبلاهاى دردناك را به جان مىخريدند، كه صفحات تاريخ پر از آن بوده و بسيارى از آنها را ثبت كرده است.ت.
1) - ر. ك: أخبار السيّد الحميري، حافظ مرزبانى [ص 159]؛ و روايت كشّى در رجال: 184 [570/2، شمارۀ 505] كه تفاوت كمى با نقل اينجا دارد.
2) - در الأغاني 7:241[261/7] آمده است: «وما خطرُ ذنبٍ عند اللّه أن يغفره لمحبّ علىّ؟!» [گناه نزد خداوند چه عظمتى دارد كه نتواند آن را براى دوستدار على ببخشد؟!].
3) - ر. ك: الأغاني 7:251[272/7].
4) - شيخ كلينى با سند صحيح و راويان ثقه اين حديث را در كافى 1:360[117/5، ح 1] نقل كرده است.
فقها و رهبران مذهب نيز از روش ائمّۀ طاهرين عليهم السلام پيروى نموده، و با حفظ اين جهت از شعر براى خدمت به دين و حفظ حيثيّت مذهب و بقاء آثار آل اللّه و جاويدان ماندن ياد آنان در ميان مردم، به اين امر قيام كردند. و در اظهار شادمانى و احترام و سپاسگزارى از شعراى اهل بيت و اعطاى پاداش و سپاسگزارى از آنان با گفتار و كردار، همان شيوۀ امامانشان را در پيش گرفتند، و براى حفظ معانى و مقاصد مورد نظر با تأليف در زمينۀ شعر و فنون آن اهتمام ورزيدند، چنان كه براى حفظ فقه و ساير علوم دينى متناسب با اهداف مورد نظر، آثارى تأليف كرده از خود باقى گذاشتند. اين شيخ بزرگوار ما كلينى است كه بيست سال از عمر خود را صرف نوشتن كتاب كافى كرد - يكى از كتب أربعه است كه مرجع شيعۀ اماميّه مىباشد - و همو كتاب ديگرى نيز به نام «ما قيل من الشعر في أهل البيت» نگاشته است.
و عيّاشى نيز كه كتابهاى فراوانى در فقه اماميه دارد و بسيار قابل توجّه هستند، كتابى به نام «معاريض الشعر» دارد.
و شيخ بزرگوار ما صدوق نيز كه عمر عزيزش را در راه نگارش و نشر فقه و حديث به كار بست، كتاب شعرى دارد.
و معلّم امّت شيخ مفيد نيز كه خدمات و تلاشهاى بىنظير او براى احياى دين و اصلاح مفاسد بر كسى پوشيده نيست، كتابى به نام «مسائل النظم» دارد.
و سيّد شيعه سيّد مرتضى علم الهدى، ديوان و نوشته جاتى در فنون شعر دارد.
آنان همواره در اعياد مذهبى و ايّام ولادت و وفات ائمّۀ دين عليهم السلام. و روز بزرگ غدير، محافل و مجالسى برگزار مىكنند، و شعرا از هر سو به طرف آنان روان شده و ثمرۀ انديشۀ خود را از مدح و ثنا و نوحه سرايى و مرثيه گويى ارائه مىكنند، كه سبب احياى امر ولايت و استوارى دلها و افزايش علاقه و محبّت ميان جامعه و دوستداران اهل بيت مىگردد.
و گويندگان و سرايندگان اين چكامهها، و گرد آورندگان آنها از مهربانى، تكريم، هدايا و بزرگداشت بهرهمند مىشوند، اين به جاى خود ولى آنچه نزد خدا است از اين بهتر و ماندگارتر است (وَ ما عِنْدَ اَللّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى )(1)[و آنچه نزد خداست بهتر و پايدارتر است].
از آنجا كه برداشت ما از شعر گذشتگان در قرنهاى اوّل، برداشت حديث و سنّت مىباشد، در ذيل اشعارِ پيرامون فضايل آل اللّه، برخى از احاديث واردۀ از طريق اهل سنّت در اين زمينه را كه به آنها دست يافتيم، ياد آور مىشويم. و شايد پژوهشگر بدين وسيله به مقدار تسلّط شاعر به كتاب و سنّت پى ببرد.
1) - قصص: 60.
1 - امير المؤمنين على صلوات اللّه عليه
2 - حسّان بن ثابت انصارى
3 - قيس بن سعد بن عباده انصارى
4 - عمرو بن عاص بن وائل
5 - محمّد بن عبد اللّه حميرى
كتاب را به نام مولايمان اميرالمؤمنين على عليه السلام، خليفۀ پيامبرِ برگزيدۀ خدا صلى الله عليه و آله، آغاز كرده و به آن تبرّك مىجوييم؛ زيرا ايشان پس از برادرش نبى اعظم، فصيح ترين فرد عرب و آشناترين آنها به خصوصيّات و مضامين كلام عربى مىباشد. ايشان از لفظ «مولى» در كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من كنت مولاه فعليّ مولاه» چنين فهميده است كه مولا يعنى كسى كه امامت مطلقه دارد و اطاعت از او همانند اطاعت از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله واجب است.
آن حضرت اين مطلب را در ضمن اشعارى چنين بيان فرمودهاند:
1 - محمّد النبيّ أخي وصنوي(1)وحمزةُ سيّدُ الشهداءِ عمّي
2 - وجعفرٌ الّذي يُضحيويُمسي يطيرُ مع الملائكة ابنُ اُمّي
3 - وبنتُ محمّد سَكَني وعِرْسي منوطٌ لحمُها بدمي ولحمي
4 - وسبطا أحمدٍ وَلَداي منها فَأيّكمُ له سَهْمٌ كسهمي
5 - سبقْتُكمُ إلى الإسلام طُرّاً على ما كان من فَهْمي وعلمي(2)
وصلّيت الصلاة وكنتُ طفلاً مقرّاً بالنبيّ في بطن اُمّي
[آن زمان كه كودكى بودم نماز خواندم، و زمانى كه در شكم مادرم بودم به پيامبر اقرار نمودم].
6 - فأوجبَ لي ولايتَهُ عليكمْ رسولُ اللّه يومَ غدير خُمّ
7 - فويلٌ ثمّ ويلٌ ثمّ ويلٌ لمن يلقى الإله غداً بظلمي
[1 - محمّدِ پيغامبر، برادر بسيار مهربان، و همتاى من است، و حمزه - سرور شهيدان - عموى من است. 2 - و جعفر همان كه روز و شب با ملائكه در پرواز است، پسرِ مادر من است. 3 - دختر محمّد مايۀ آرامشِ من و همسرِ من است كه گوشت او با خون و گوشت من در آميخته است. 4 - و دو نوۀ احمد صلى الله عليه و آله پسران من از او (و فاطمه) هستند. پس براى كداميك از شما نصيبى مانند نصيب من وجود دارد؟ 5 - در اسلام آوردن بر همۀ شما سبقت گرفتم علاوه بر فهم و دانشى كه دارم. 6 - پس پيامبر خدا در روز غدير خم ولايت خويش بر شما را براى من قرار داد و آن را بر شما واجب نمود. 7 - پس صدها بار واى بر كسى كه در روز قيامت خدا را در حالى ملاقات كند كه بر من ظلم كرده باشد].
1) - در تاريخ ابن عساكر [397/12، و در ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام - چاپ تحقيق شده -: شمارۀ 1328] و مصادر ديگر به جاى «صنو» (برادر شقيق و بسيار مهربان)، كلمۀ «صهر» (پدر زن) آمده است.
2) - در روايت ابن ابى الحديد [شرح نهج البلاغه 122/4، خطبۀ 56] و ابن حجر [الصواعق المحرقه/ 133] و ابن شهر آشوب [مناقب آل ابى طالب 194/2] به جاى مصراع دوم: «على ما كان من فهمي و علمي»، عبارت «غلاماً ما بلغْتُ أوان حلمي» (در حاليكه پسرى بودم كه هنوز به سنّ بلوغ نرسيده بودم) آمده است. و در روايت ابن الشيخ [الف باء 439/1] وديگران به جاى آن، عبارت: «صغيراً ما بلغْتُ أوان حلمي» (كودكى بودم كه به سنّ بلوغ نرسيده بودم) آمده است. مرحوم شيخ طبرسى [الاحتجاج 429/1، ح 93] پس از اين بيت، يك بيت ديگر نيز افزوده است:
اميرالمؤمنين عليه السلام اين ابيات را در پاسخ به نامۀ معاويه نگاشته است. نامۀ معاويه چنين بود: «من صاحب فضايلى هستم! پدرم در دوران جاهليّت سرور عرب بود و خود من هم در اسلام به پادشاهى رسيدم، من خويشاوند رسول خدا و دائى مؤمنان و نگارندۀ وحى الهى هستم».
امام عليه السلام پس از خواندن اين نامه فرمودند: «أبالفضائل يبغي علىَّ ابنُ آكلة الأكباد؟!» [آيا پسر هند جگر خوار با اين فضايل بر من ستم مىكند؟!]. آنگاه به جوانى كه نزد حضرت بود، فرمود: «اى جوان بنويس: محمّد النبيّ أخي وصنوي...» و ابيات فوق را سرودند، و نامۀ وى را پاسخ گفتند.
هنگامى كه معاويه اين نامه را خواند به اطرافيانش دستور داد كه آن را مخفى كنند تا كسى از اهل شام آن را نخواند؛ زيرا با خواندن آن به سوى فرزند ابوطالب عليه السلام متمايل خواهند گشت.
علماى شيعه و سنّى صدور اين روايت را حتمى دانسته و بر نقل آن اتّفاق نظر دارند، امّا هر يك مقدارى از آن را كه به موضوع بحثشان مربوط بوده است، مورد تحقيق و بررسى قرار دادهاند. بدون اينكه كوچكترين ترديدى نسب به صدور آن از حضرت، ابراز كنند، بلكه به زودى بيان خواهيم كرد كه اين روايت از روايات مشهور است و راويان اهل دقّت نظر و حفّاظ مورد اطمينان و ثقه آن را نقل كردهاند.
جمعى از بزرگان اهل سنّت از بيهقى نقل كردهاند كه حفظ اين اشعار بر همۀ مواليان على عليه السلام واجب است، تا دنياى اسلام مفاخر آن حضرت را بداند.
1 - معلم امّت اسلامى، شيخ ما مفيد، متوفّاى (413 ه ق).
2 - شيخ ما كراجكى، متوفّاى (449 ه ق).
3 - ابوعلى فتّال نيشابورى.
4 - ابومنصور طبرسى، كه از اساتيد روايى ابن شهر آشوب است.
5 - ابن شهر آشوب، متوفّاى (588 ه ق).
6 - علامّۀ مجلسى، متوفّاى (1111)(1).
1 - حافظ بيهقى، (متوفّاى 458). او دربارۀ اين شعر گفته است:
حفظ اين شعر بر همۀ مواليان على عليه السلام واجب است، تا دنياى اسلام مفاخر او را بداند.
1) - الفصول المختارة [226]؛ كنزالفوائد: 122 [266/1]؛ روضة الواعظين: 76 [87/1]؛ الاحتجاج: 97 [429/1، ح 93]؛ مناقب آل ابى طالب 1:356[194/2]؛ بحارالأنوار 9:375[238/38].
2 - ابوحجّاج، يوسف بن محمّد بلوى مالكى، مشهور به ابن شيخ، متوفّاى (حدود 605). او در كتاب «ألف باء» خود چنين مىگويد(1):
امّا على رضى الله عنه جايگاهى بلند و شرافتى بس رفيع دارد، او نخستين كسى است كه اسلام آورد، و همسر فاطمه عليها السلام دختر پيامبر اكرم است. هنگامى كه يكى از دشمنان آن حضرت كه به نهايت او نرسيده بود (و شخصيّت و مقام او را نمىشناخت)، بر حضرت فخر فروخت، ايشان نيز ابياتى را در بيان مفاخر و فضايل خويش سرودند.
ابن شيخ پس از اين مطلب، ابيات ياد شده را ذكر مىكند و مىگويد:
مرادِ على عليه السلام از وجوب ولايت همان سخن پيامبر است كه فرمود: «من كنت مولاه فعليٌّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه».
3 - حافظ ابوحسين زيد بن حسن تاج الدين كندى حنفى، متوفّاى (613)(2).
4 - ياقوت حموى، متوفّاى (626)(3).
5 - سبط ابن جوزى حنفى، متوفّاى (654)(4).
6 - ابن ابى الحديد، متوفّاى (656)(5).
7 - ابن حجر، متوفّاى (974)(6).
8 - متّقى هندى، متوفّاى (975)(7).].
1 - يُناديهمُ يومَ الغديرِ نبيُّهمْ بخمٍّ واسْمَعْ بالرسولِ مُناديا
2 - فقال فمن مولاكمُ ونبيُّكمْ فقالوا ولم يُبدوا هناك التعاميا
3 - إلهُكَ مولانا وأنتَ نبيُّنا ولم تَلْقَ منّا في الولايةِ عاصيا
4 - فقال له قم يا عليُّ فإنّني رضيتُكَ من بعدي إماماً وهاديا
5 - فمن كنتُ مولاهُ فهذا وليُّهُ فكونوا له أتباع صدقٍ مواليا
6 - هناك دعا اللّهمَّ والِ وليَّهُ وكن لِلّذي عادى عليّاً معاديا
[1 - پيامبرِ مسلمانان روز غدير در وادى خم به آنان ندا داد، به نداى رسول خدا گوش فرا دهيد. 2 - پس فرمود: چه كسى مولا و نبى شما است؟ ايشان نيز هيچ يك حقّ را انكار نكردند و به صراحت پاسخ دادند: 3 - مولاى ما همان خداى توست و تو پيامبر ما هستى، و تو در فرمانبرى ما تا كنون هيچ عصيانى نديدهاى. 4 - پس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: اى على برخيز! من از اينكه تو امام و هادى پس از من باشى خرسندم. 5 - پس هر كه من مولاى اويم، اين (على) مولاى اوست و بر شما است كه پيرو راستين او باشيد. 6 - آنجا بود كه پيامبر دعا كرد: خداوندا! دوست بدار دوستدارش را، و آن را كه با على دشمنى كند دشمن بدار].
اوّلين قصيدهاى كه راجع به اين خبر با عظمت سروده شده همين شعر است. حسّان در حضور انبوهى از جمعيّت مسلمين كه صد هزار نفر يا بيشتر از آن بودند، اين شعر را انشاء كرد. در ميان اين افراد، سخنوران و خطباء اقوام عرب و شاعران نامدار و بزرگان قريش و آشنايان به دقايق سخن ومضامين كلام، و نيز فصيحترين شخص عرب - پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله - وجود داشتند.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مطالبى را كه حسّان از كلام ايشان فهميده و بصورت شعر بيان نموده بود، تأييد كردند و او را ستايش نموده و فرمودند: «لا تزال يا حسّان مؤيّداً بروح القُدس ما نصرتَنا بلسانك» [اى حسّان تا زمانى كه با زبان خود ما اهل بيت را يارى مىكنى مؤيَّد به روح القدس باشى](1).
اوّلين كتابى كه اين شعر در آن روايت شده است، كتاب سليم بن قيس هلالى است(2).
او از تابعان است و فردى راستگو، دقيق در ثبت، و مورد اعتماد علماى شيعه و سنّى مىباشد. جمع بسيار زياد و قابل توجّهى از علماى اسلام كه تعداد آنها را نمىتوان دست كم شمرد نيز اين روايت را به پيروى از او نقل كردهاند:
1 - حافظ أبوسعد خركوشى، متوفّاى (406 ه ق)؛ اين شعر را در كتابش «شرف المصطفى» نقل كرده است.
2 - حافظ أبونعيم اصفهانى، متوفّاى (430 ه ق)؛ در كتاب «ما نزل من القرآن في عليّ»(1)سند ومتن آن را نقل كرده است.
3 - حافظ أبوسعيد سجستانى، متوفّاى (477 ه ق)؛ آن را در كتاب «الولاية» با سند صحيح نقل كرده است.
4 - أخطب الخطباء خوارزمى مكّى، متوفّاى (568 ه ق)؛ آن را در كتاب «مقتل الإمام الحسين عليه السلام» و كتاب «مناقب»(2)روايت كرده است.
5 - حافظ ابوالفتح نطنزى، متوفّاى (حدود 550 ه ق)؛ آن را در كتاب «الخصائص العلويّة على سائر البريّة» روايت كرده است.
6 - حافظ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911 ه ق)؛ اين شعر را در رسالهاش «الأزدهار فيما عقده الشعراء من الأشعار» از تذكرۀ شيخ تاج الدين ابن مكتوم حنفى، متوفّاى (749 ه ق) نقل كرده است.
1 - شيخ ما صدوق رحمه الله أبوجعفر محمّد بن بابويه قمى، متوفّاى (381 ه ق).
2 - شريف رضى رحمه الله، متوفّاى (406 ه ق) صاحب كتاب نهج البلاغه.
3 - معلّم امّت اسلامى، شيخ ما مفيد، متوفّاى (413 ه ق).
4 - شريف مرتضى علم الهدى، متوفّاى (436 ه ق)؛ وى اين قصيده را در شرح بائيّۀ سيّد حميرى نقل مىكند.
5 - شيخ الطائفه أبوجعفر طوسى، متوفّاى (460 ه ق)؛ وى در «تلخيص الشافي» آن را نقل مىكند.
6 - علّامۀ مجلسى، متوفّاى (1111 ه ق)(3).
غير از قصيده مذكور، حسّان مدايح فراوان ديگرى دربارۀ مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام دارد. از اينجاست كه در مىيابيم دستهايى كه بسوى ديوان او دراز شد، در امانت خيانت كرد، كلام او را تحريف نمود، و همچون ديوانها و كتابها و معاجم ديگر كه مدايح و فضايل اهل بيت عليهم السلام و ذكر خوبيها و محامد شيعيان ايشان از آنها حذف شده است، ديوان حسّان را نيز به بازى گرفته است. همچنان كه قصيدۀ ميميّۀ فرزدق را كه دربارۀ مولاى ما امام زين العابدين عليه السلام سروده است، با آن همه شهرتش از قلم انداختهاند، با آنكه ناشر در مقدّمۀ شرح ديوان فرزدق، خود به اين قصيده اشاره مىكند و كتب و معاجم ديگر از ذكر اين قصيده لبريز است. همين كار را با ديوان كميت كردهاند و ابياتى از آن را تحريف كرده و ابيات ديگرى را به آن اضافه كردهاند، و ديوان امير الشعراء أبو فراس نيز چنين سرنوشتى دارد. همين طور از ديوان كشاجم قسمت مهمّى از مراثى سيّد الشهداء امام حسين عليه السلام را حذف كردهاند.
كتاب معارف ابن قتيبه را بنگريد كه هواى نفسانى تحريف كننده، هر چه خواسته در آن افزوده، و هر چه با روش او
1) - ما نزل من القرآن في عليّ [ص 57].
2) - مقتل الإمام الحسين عليه السلام [ص 47]؛ المناقب: 80 [ص 135، ح 152].
3) - أمالى شيخ صدوق: 343 [ص 460]؛ خصائص الأئمّة، سيّد رضى [ص 42]؛ خصائص أمير المؤمنين، سيّد رضى: [ص 6]؛ ارشاد شيخ مفيد: 31 و 64 [177/1]؛ رسائل شريف مرتضى علم الهدى، مجموعۀ چهارم [ص 131. و بائيّۀ سيّد «القصيدة المذهّبة» ناميده شده است]؛ بحار الأنوار 9:234 و 259 [388/21؛ 112/37].
ناسازگار بوده از آن كاسته است. و اين مطلب از كتبى كه پس از آن نگاشته شده و از آن نقل مىكند معلوم مىشود.
وضعيّت در كتابهاى فراوان ديگرى نيز چنين است كه در هنگام نشر يا نقل، در آن، فساد و تحريف راه يافته است.
در اينجا به برخى از اشعار حسّان اشاره مىكنيم كه از ديوان او جدا شدهاند امّا همانند قصيدۀ يائيّۀ ياد شده، مصادر مورد اعتماد و با اهميت ديگرى آنها را متعلق به حسّان مىدانند.
در «تاريخ يعقوبى»(1)و «شرح ابن ابى الحديد»(2)و كتابهاى ديگر آمده است: انصار بر گرد حسّان جمع شدند و از او خواستند كه تنها از على عليه السلام نام ببرد و شعرى دربارۀ او بسرايد(3)، و او چنين سرود:
1 - جزى اللّه خيراً والجزاء بكفّهِ أبا حسنٍ عنّا ومن كأبي حسنْ
2 - سبقتَ قريشاً بالّذي أنت أهلهُ فصدرُكَ مشروحٌ وقلبُك مُمْتحنْ
3 - حفظتَ رسول اللّه فينا وعهدَهُ إليك ومن أَولى به منك من ومنْ
4 - ألستَ أخاه في الهديووصيّهُ وأعلمَ فِهرٍ بالكتابِ وبالسُنَنْ
[1 - خداوند كه پاداش اعمال در كف قدرت اوست به اباالحسن على از جانب ما جزاى خير بدهد، و چه كسى مانند ابوالحسن است؟ 2 - اى على! با فضايلى كه تو سزاوار و اهل آن هستى بر همۀ قريش پيشى گرفتى، سينهات فراخ و گسترده و قلب تو آزموده شده است. 3 - در ميان ما تو رسول خدا را محافظت كردى و به عهدى كه او نزد تو سپرده بود وفا نمودى، و چه كسى سزاوارتر از تو به اين عهد مىباشد؟ چه كسى؟ 4 - آيا تو برادر رسول خدا در هدايت انسانها و وصىّ او و داناترين انسانها نسبت به كتاب و سنّتها نبودى؟].
سخن او: «فصدرك مشروح»: اشاره به اين آيه از قرآن است: (أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ )(4)[آيا كسى كه خدا سينهاش را براى اسلام گشاده است...]. اين آيه دربارۀ حضرت على عليه السلام و حمزه نازل شده است؛ اين مطلب را حافظ محبّ الدين طبرى در كتاب «الرياض النضرة»(5)ذكر كرده است.
سخن او: «و قلبك ممتحن»: اشاره به اين حديث نبوى دارد كه در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است: «إنّه امتحن اللّه قلبه بالإيمان»(6)[همانا خداوند قلب او را به ايمان آزموده و امتحان كرده است]. جمعى از حُفّاظ و علماى اهل سنّت اين روايت را نقل كردهاند كه از ميان ايشان مىتوان: نسائى در كتاب «خصائص»، ترمذى در «الصحيح»، سيوطى در «جمع الجوامع» - آنگونه كه در كنز العمّال آمده است(7)- را نام برد.
سخن او: «ألست أخاه في الهدى ووصيّه»: اشاره به حديث برادرى على عليه السلام با پيامبر صلى الله عليه و آله و حديث وصايت حضرت
1) - تاريخ يعقوبى 2:107[127/2].
2) - شرح نهج البلاغه 3:14[20/6 و 35، خطبۀ 66].
3) - در شرح ابن ابى الحديد آمده است: «خزيمة بن ثابت به حسّان گفت: «اذكر عليّاً وآله يَكفيِك عن كلّ شيء» [از على عليه السلام و خاندانش ياد كن كه تو را از هر چيز كفايت مىكند].
4) - زمر: 22.
5) - رياض النضرة 2:207[157/3].
6) - خطيب بغدادى اين گونه نقل كرده است، ولى در برخى كتابها به جاى «بالإيمان»، «على الإيمان» و در برخى ديگر «للإيمان» آمده است.
7) - خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام: 11 [ص 55، ح 31]؛ سنن ترمذى 2:298[592/5، ح 3715]؛ كنز العمّال 6:393 و 396 [115/13، ح 36373، و ص 127، ح 36402].
دارد. اين دو حديث به قدرى مشهور و متواتر است كه پژوهشگر آن را در اغلب مسانيد حفّاظ و علماى بزرگ مىيابد.
سخن او: «وأعلم فهرٍ بالكتاب وبالسنن»: منظور وى رواياتى است كه دربارۀ علم على امير المؤمنين عليه السلام به كتاب و سنّت، وارد شده است. حفّاظ در حديثى از نبى اكرم خطاب به حضرت فاطمه سلام اللّه عليها چنين نقل مىكنند:
«زوّجتكِ خير أهلي، أعلمهم علماً، وأفضلهم حلماً، وأوّلهم إسلاماً» [تو را به همسرى بهترين خويشاوند خويش در آوردم، از همۀ آنها عالمتر و بردبارتر بوده و اوّلينِ آنان در پذيرش اسلام است].
ودر روايت ديگرى مىفرمايد: «أعلم اُمّتي من بعدي عليُّ بنأبي طالب» [دانشمندترين فرد امّت پس از من على بن ابىطالب است].
و در حديث سومى مىفرمايد: «أعلم الناس باللّه وبالناس» [على داناترين انسانها به خدا و مردم است].
و در حديث ديگر مىفرمايد: «اى على تو هفت خصلت دارى» آنگاه آنها را بر مى شمارد و يكى از آن خصلتها اين است: «وأعلمهم بالقضيّة»(1)[تو داناترين انسانها به قضاوت و داورى هستى].
محبّ الدين طبرى در «الرياض النضرة»(2)از عايشه نقل مىكند:
«انّه أعلم الناس بالسنّة» [على عليه السلام داناترين مردم به سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله است].
كنجى در «كفاية الطالب»(3)از ابو أمامه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند: «أعلم اُمّتي بالسنّة والقضاء بعدي عليّ بن أبي طالب» [داناترين فرد امّت من به سنّت و به قضاوت و داورى پس از من على بن ابى طالب است].
خوارزمى در مناقب(4)از سلمان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند: «أعلم اُمّتي من بعدي عليّ بن أبي طالب» [پس از من داناترين فرد امّت على بن ابى طالب عليه السلام است].
حفّاظ و راويان معتبر از اميرالمومنين عليه السلام نقل كردهاند:
«واللّه ما نزلت آيةٌ إلّاوقد علمتُ فيم نزلَتْ وعلى من نزلَتْ، إنَّ ربّي وهبَ لي قلباً عقولاً ولساناً ناطقاً» [سوگند به خدا هيچ آيهاى نازل نشد مگر اينكه مىدانستم دربارۀ چه مطلبى و براى چه كسى نازل شده است، همانا پروردگارم قلبى متفكّر و زبانى گويا به من عطا كرده است](5).
همچنين از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است: «قُسمت الحكمة عشرة أجزاء، فاُعطي عليٌّ تسعة أجزاء، والناس جزءاً واحداً» [حكمت ده جزء دارد، نُه جزء آن به على عليه السلام عطا شده و يك جزء ديگر ميان مردم تقسيم شده است](6).
أبوطفيل مىگويد:
على عليه السلام را در حال خطابه ديدم كه مىگفت: «سلوني(7)من كتاب اللّه، فواللّه ما من آية إلّاوأنا أعلم أبِلَيْلٍ نزلتْ أم بنهار، أم في سهلٍ أم في جبلٍ، ولو شئتُ أوقرتُ سبعين بعيراً من تفسير فاتحة الكتاب» [از كتاب خدا هر چه مىخواهيد از من بپرسيد، سوگند به خدا هيچ آيهاى نيست مگر اينكه من مىدانم كه آيا در شب نازل شده است يا در روز،».
1) - حلية الأولياء 1:66 [شمارۀ 4]؛ كنز العمّال 6:153 و 156 و 398 [605/11، ح 32926؛ و ص 617، ح 32995؛ 135/13، ح 36423].
2) - الرياض النضرة 2:193[141/3].
3) - كفاية الطالب: 190 [332، باب 94].
4) - المناقب: 49 [ص 82، ح 67].
5) - حلية الأولياء 1:67 [شمارۀ 4]، كنز العمّال 6:396[128/13، ح 36404].
6) - حلية الأولياء 1:65 [شمارۀ 4].
7) - در كتاب الإصابة 2:509، شمارۀ 5688 چنين آمده است: «سلوني سلوني سلوني عن كتاب اللّه...».
در سرزمين هموار بوده است يا در كوه، و اگر بخواهم، به اندازۀ هفتاد بارِسنگين شتر از تفسير فاتحةالكتاب فراهم مىآورم].
ابن عبّاس رضى الله عنه مىگويد: «علم رسولاللّه من علم اللّه تبارك وتعالى، وعلم عليّ رضى الله عنه من علم النبيّ صلى الله عليه و آله، وعلمي من علم عليّ رضى الله عنه. وما علمي وعلم أصحاب محمّد صلى الله عليه و آله في علم عليّ رضى الله عنه إلّاكقطرةٍ في سبعة أبحر» [علم رسول خدا صلى الله عليه و آله از علم خداوند تبارك و تعالى سرچشمه گرفته است، و علم على رضى الله عنه از علم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، و علم من از علم على رضى الله عنه است. و علم من و علم تمام اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله، نسبت به علم على رضى الله عنه همچون قطرهاى در هفت دريا است].
مىگويند: عبداللّه بن عبّاس آنقدر براى على رضى الله عنه گريست كه نور ديدگانش را از دست داد. و عمر بن خطّاب از مشكلى كه در آن ابوالحسن در كنارش نباشد به خدا پناه مىبُرد(1).
ابومظفّر سبط بن جوزى حنفى در كتاب «تذكرة الخواصّ»(2)ابيات ذيل را به حسّان نسبت مىدهد:
مَن ذا بخاتَمِهِ تصدّقَ راكعاً وأسرّها في نفسِهِ إسرارا
مَن كان باتَ على فراشِ محمّد ومحمّد أسرى يؤمُّ الغارا
مَن كان في القرآن سُمِّيَ مؤمناً في تسعِ آياتٍ تُلِينَ غِزارا
[كيست آنكه انگشتر خود را در حال ركوع به فقير بخشيد، و چه زيبا اين واقعه را در درون خويش نهان داشت؟ كيست آن كه شب در بستر محمّد صلى الله عليه و آله خوابيد تا او شبانه آهنگ غار كند؟ و چه كسى در نُه آيه از آيات قرآن كه بسيار تلاوت مىشود مؤمن ناميده شده است؟](3).
در بيت اوّل: به فضيلت و كرامّت اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره دارد كه طىِ آن ايشان انگشتر خود را در حال ركوع به فقيرى بخشيد و آيۀ (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا... )(4)[سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند]، در اين باره نازل گرديد. ما به خواست خدا در شرح بيت سوم به بيان اين مطلب خواهيم پرداخت.
در بيت دوم: شاعر به حديثى كه امّت اسلامى در نقل آن اتّفاق نظر دارند، اشاره مىكند. بر طبق اين روايت على عليه السلام در آن شب كه نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله از دست مشركان مكّه مىگريزد و به سوى غار ثور مىرود، بُرد حضرمى سبز رنگ پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را به تن نموده و در بستر ايشان مىخوابد و فدايى ايشان مىشود. و آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ )(5)[بعضى از مردم (با ايمان و فداكار، همچون على عليه السلام در «ليلة المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله)، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند] در شأن او نازل مىشود.
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه» از ابوجعفر اسكافى چنين نقل مىكند(6):
1) - بسيارى از حفّاظ و پيشوايان حديث اين روايت را نقل كردهاند [از جمله: احمد در المناقب/ 155، ح 122].
2) - تذكرة الخواصّ: 10 [ص 16].
3) - كنجى اين شعر را در كفاية الطالب: 123 [ص 251، باب 92] نقل كرده و آن را به بعضى از شعرا نسبت داده است و در نقل او بجاى مصراع آخر اين عبارت آمده است: «في تسع آيات جعلن كبارا» [در نُه آيه از آيات بزرگ قرآن].
4) - مائده: 55.
5) - بقره: 207.
6) - شرح نهج البلاغة 3:27[261/13، خطبۀ 238].
حديث ليلة المبيت به تواتر ثابت شده است و جز ديوانه يا كسى كه با مسلمين نشست و برخاست ندارد، آن را انكار نمىكند. و همۀ مفسران قرآن روايت كردهاند كه آيۀ كريمۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ ) در شأن على عليه السلام و خوابيدن او در بستر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در آن شب [ليلة المبيت] نازل شده است.
بيت سوم: حسّان در اين بيت به نُه آيهاى اشاره مىكند كه در شأن امير المؤمنين نازل شده، و او در آنها با عنوان «مؤمن» ناميده شده است. البتّه ما در قرآن كريم ده آيه(1)در اين باره يافتهايم و نمىدانيم دقيقاً كدام نُه آيه مراد حسّان مىباشد.
قابل توجّه است كه معاوية بن صعصعه در قصيدهاى كه نصر بن مزاحم در كتاب «صفّين»(2)از او نقل مىكند، به سى آيۀ قرآن كه امير المؤمنين در آنها «مؤمن» ناميده شده، اشاره مىكند.
او چنين سروده است:
ومَنْ نَزَلتْ فيه ثلاثون آيةً تُسمِّيهِ فيها مؤمناً مخلصاً فَرْدا
سوى موجباتٍ جئنَ فيه وغيرها بها أوجبَ اللّه الولايةَ والوُدّا(3)
[تنها كسى است كه سى آيه از قرآن دربارۀ او نازل شده و او را مؤمن مخلص ناميده است. افزون بر آياتِ الزام آورى كه خداوند به سبب آنها و غير آنها ولايت و دوستى او را واجب نموده است].
و امّا آيات مذكور عبارتند از:
1 - (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ )(4)[آيا كسى كه باايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟!].
طبرى در «تفسير»(5)خود از عطاء بن يسار چنين نقل مىكند:
ميان وليد [وليد بن عقبة بن أبى معيط] و على گفت وگويى درگرفت. وليد گفت: زبان من از تو بازتر و روانتراست (از تو سخنور ترم)، ونيزهام از تو تيزتر است، ودر عقب نشاندن لشكر دشمن توانا ترم. و على عليه السلام گفت: «ساكت شو كه تو فردى فاسق هستى»؛ در اين هنگام خداوند اين آيه را نازل كرد: (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ ) [آيا كسى كه مؤمن است مانند كسى است كه فاسق است، نه اينان برابر نيستند].
اين حديث را ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه» ذكر كرده و از استادش نقل مىكند:
اين حديث از واضحاتى است كه شكّى در آن نيست؛ زيرا مشهور آن را نقل كردهاند و مردم بر آن اتّفاق نظر دارند(6).
2 - (هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ )(7)[او همان كسى است كه تو را، با يارى خود و مؤمنان، تقويت كرد...].
حافظ ابوالقاسم بن عساكر در «تاريخ مدينة دمشق»(8)از ابوهريره نقل مىكند: «مكتوبٌ على العرش: لا إله إلّااللّه وحدي لا شريك لي، ومحمّد عبدي ورسولي، أيّدته بعليّ؛ وذلك قوله عزّ وجلّ في كتابه الكريم: (هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ )].
1) - امام حسن مجتبى عليه السلام نوۀ پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديثى مىفرمايند: «سمّاه اللّه مؤمناً في عشر آيات» (خداوند پدرم را در ده آيه مؤمن ناميدهاست) [الكشّاف 246/3؛ بحار 339/35؛ و 81/44].
2) - وقعة صفّين: 31 [ص 27].
3) - آياتى چون: (أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ)؛ (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى).
4) - سجده: 18.
5) - جامع البيان 21:62 [مج 11 /ج 107/21].
6) - شرح نهج البلاغة 1:394؛ 2:103[80/4، خطبۀ 56؛ 292/6، خطبۀ 83].
7) - أنفال: 62.
8) - تاريخ مدينة دمشق [307/12].
عليٌّ وحده» [بر عرش نگاشته شده است: هيچ خدايى نيست به جز منِ يگانۀ بىشريك. محمّد بنده و فرستادۀ من است كه او را با على تأييد نمودم. و آن، سخن خداوند عزّوجلّ در كتاب كريمش مىباشد: «او همان كسى است كه تو را، با يارى خود و مؤمنان، تقويت كرد» و مراد از «مؤمنين» على به تنهايى است].
سيّد همدانى در كتاب «مودّة القربى» در مودّت هشتم از حضرت على عليه السلام چنين نقل مىكند: رسول خدا صلى الله عليه و آله (خطاب به من) فرمود: نام تو را در چهار جايگاه در كنار اسم خود ديدم: در سفر معراجم به سوى آسمان هنگامى كه به بيت المقدس رسيدم ديدم بر صخرهاى نوشته شده است: «لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، أيّدتُهُ بعليٍّ وزيره» [هيچ خدايى جز اللّه نيست، محمّد فرستادۀ خداست، او را با وزيرش على تأييد نمودم]. و چون به سدرة المنتهى رسيدم بر آن نوشته بود: «إنّي أنا اللّه، لا إله إلّاأنا وحدي، محمّد صفوتى من خلقى، أيّدتُه بعليٍّ وزيره، ونصرتُه به» [همانا من اللّه هستم، هيچ خدايى جز من نيست، محمّد برگزيدۀ من از ميان مخلوقاتم است، او را با وزيرش على تأييد و يارى نمودم]. و چون به عرش پروردگار عالميان رسيدم بر پايههاى آن نوشته بود: «إنّي أنا اللّه، لا إله إلّاأنا، محمّد حبيبي من خلقي، أيّدتُه بعليٍّ وزيره، ونصرتُه به» [همانا من خداوند هستم هيچ خدايى جز من نيست، محمّد محبوب من از ميان مخلوقاتم مىباشد، او را با وزيرش على تأييد و يارى نمودم]. و چون به بهشت رسيدم بر در آن نوشته بود: «لا إله إلّاأنا، محمّد حبيبي من خلقي، أيّدتُه بعليٍّ وزيره، ونصرتُه به».
3 - (يا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَسْبُكَ اَللّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ )(1)[اى پيامبر! خداوند و مؤمنانى كه از تو پيروى مىكنند، براى حمايت تو كافى است؛ (فقط بر آنها تكيه كن!)].
حافظ ابو نعيم در «فضائل الصحابة» به سندش نقل كرده است كه اين آيه دربارۀ على عليه السلام نازل شده است و مراد از (اَلْمُؤْمِنِينَ ) در آيه، على عليه السلام است.
4 - (مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً )(2)[در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادهاند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند].
خطيب خوارزمى در كتاب «مناقب»(3)، و صَدْرُ الحفّاظ كنجى در كتاب «كفاية الطالب»(4)به نقل از ابن جرير و مفسّران ديگر روايت كردهاند كه عبارت: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ ) از اين آيه، دربارۀ حمزه رحمه الله و اصحابش نازل شده است. آنان با خدا پيمان بسته بودند كه ميدان نبرد را ترك نكرده و از دشمن روى نگردانند. پس آنقدر رو در روى دشمن جهاد نمودند تا به شهادت رسيدند. و عبارت (وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ ) دربارۀ على بن ابى طالب عليه السلام است. او نيز در مسير جهاد گام برداشت و هيچگاه منحرف نشد و اين شيوه را تغيير نداد.
ابن حجر در كتاب «الصواعق المحرقة»(5)مىنويسد:
هنگامى كه على در مسجد كوفه بر منبر سخن مىگفت، شخصى از او دربارۀ آيۀ: (مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَيْهِ... ) پرسيد. در جواب فرمود: «اللّهمّ غفراً هذه الآية نزلت فيَّ، وفي عمِّي حمزة، وفي].
ابن عمّي عبيدة ابن الحارث بن عبدالمطّلب؛ فأمّا عبيدة فقضى نحبه شهيداً يوم بدر. وحمزة قضى نحبه شهيداً يوم اُحد. وأمّا أنا فأنتظر أشقاها، يخضب هذه من هذه - وأشار إلى لحيته ورأسه - عَهْدٌ عهده إليَّ حبيبي أبوالقاسم صلى الله عليه و آله» [خداوندا مرا ببخش! اين آيه دربارۀ من و عمويم حمزه و پسرعمويم عبيدة بن حارث بن عبدالمطّلب نازل شده است؛ امّا عبيده در جنگ بدر به شهادت رسيد. حمزه هم در جنگ اُحد به شهادت رسيد. امّا من در انتظار روزى هستم كه بدست بدبختترين فرد امّت به شهادت برسم و محاسنم از خون سرم رنگين شود. اين پيمانى است كه حبيبم ابوالقاسم رسول خدا صلى الله عليه و آله با من بسته است].
5 - (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ )(1)[سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند].
ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش(2)با ذكر سند از ابوذر غفارى رحمه الله چنين نقل مىكند:
«روزى نماز ظهر را با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خواندم، فقيرى در مسجد از مردم در خواست كمك كرد ولى هيچ كس به او چيزى نداد، او هم دستهايش را بهسوى آسمان بلند كرده وگفت: خداوندا شاهد باش كه در مسجد پيامبرت محمّد صلى الله عليه و آله در خواست كمك كردم، امّا كسى به من چيزى نداد. در اين هنگام على عليه السلام مشغول نماز و در حال ركوع بود، با انگشت كوچك دست راستش كه انگشترى در آن بود به فقير اشاره نمود. او هم جلو آمده و انگشتر را از انگشت ايشان در آورد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه در مسجد حضور داشتند اين منظره را مشاهده نمودند. در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله چشمهاى خود را متوجّه آسمان كرده و عرضه داشتند: خداوندا! برادرم موسى از تو درخواست نموده وگفت: (رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي * وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي * وَ اِجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي * هارُونَ أَخِي * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي )(3)[(موسى) گفت: «پروردگارا! سينهام را گشاده كن * وكارم رابرايم آسان گردان! * وگره از زبانم بگشاى * تا سخنان مرا بفهمند! * و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده * برادرم هارون را! * با او پشتم را محكم كن؛ * و او را در كارم شريك ساز].
تو نيز حاجت او را برآورده كردى و فرمودى: (سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْكُما )(4)[بزودى بازوان تو را به وسيله برادرت محكم (و نيرومند) مىكنيم، و براى شما سلطه و برترى قرارمىدهيم؛ و به بركت آيات ما، به شما دست نمىيابند!].
«اللّهمّ وإنّي محمّد نبيّك وصفيّك، اللّهمّ واشرحْ لي صدري، ويسِّر لي أمري، واجعل لي وزيراً من اهلي، عليّاً اُشدد به ظهري» [خداوندا! همانا من پيامبر و برگزيدۀ تو هستم، خداوندا سنيهام را گشاده گردان، و كارم را آسان نما و از خويشانم وزيرى براى من قرار ده، على را براى اين كار قرار ده و پشت مرا به او محكم ساز].
ابوذر رضى الله عنه مىگويد: هنوز دعاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تمام نشده بود كه جبرئيل عليه السلام از جانب خداوند عزّوجلّ نازل شد و گفت: اى محمّد بخوان: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا... ).
جمع زيادى از پيشوايان تفسير و حديث اين كرامت امير المؤمنين عليه السلام و نزول آيه دربارۀ آن را روايت كردهاند، از آن جمله مىتوان افراد ذيل را نام برد:5.
1 - طبرى در تفسيرش. 2 - واحدى در «أسباب النزول». 3 - رازى در تفسيرش(1). 4 - محبّالدين طبرى در «الرياض». 5 - ابن كثير شامى در «البداية والنهاية». 6 - حافظ سيوطى در «جمع الجوامع»؛ بنابه نقل «كنز العمّال». 7 - ابن حجر در «الصواعق المحرقة».
6 - (أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اَللّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اَللّهِ )(2)[آيا سيراب كردن حجّاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانند (عمل) كسى قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده، و در راه او جهاد كرده است؟! (اين دو)، نزد خدا مساوى نيستند! وخداوند گروه ظالمان را هدايت نمىكند].
طبرى در تفسيرش(3)با ذكر سند از أنس نقل مىكند:
روزى عبّاس و شيبه بن عثمان (متولّى خانۀ خدا) نشسته و مشغول تفاخر و مباهات بر يكديگر بودند. عبّاس گفت:
من از تو برترم؛ زيرا عموى پيامبر، و وصىّ عبداللّه پدر او، و ساقى حاجيان هستم. شيبه پاسخ داد: من از تو برترم چون امين خداوند براى نگهدارى از خانهاش و خزانه دار خانۀ خدا هستم، چرا تو را امين بر خانۀ خودش نكرد و مرا امين نمود؟! اين دو نفر مشغول مشاجره بودند كه على عليه السلام بالاى سرشان رسيد. عبّاس به ايشان عرضه داشت: شيبه با من مفاخره مىكند و گمان كرده كه از من برتر است. او فرمود: «عمو! شما به شيبه چه گفتيد؟». عرضه داشت: گفتم من عموى رسول خدا و وصىّ پدر او وساقى حاجيان هستم و از تو برتر مىباشم. حضرت از شيبه پرسيدند: «شيبه! تو چه گفتى؟».
عرضه داشت: گفتم من از تو برترم چون امين خداوند بر خانهاش و خزانهدار آن هستم چرا تو را امين نكرد و مرا امين نمود؟!
انس مىگويد: على عليه السلام در پاسخ آنان فرمود: «مرا هم در مفاخره خود شريك كنيد». گفتند: بسيار خوب. فرمود:
«فأنا أشرف منكما، أنا أوّل من آمن بالوعيد من ذكور هذه الاُمّة، وهاجر، وجاهد» [من از هر دوى شما برترم؛ زيرا از ميان مردان اين امّت من نخستين كسى هستم كه به وعيدهاى پيامبر اكرم ايمان آورده و به همراه او هجرت كرده و جهاد نمودم]. آنگاه هر سه نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رفته و مفاخرۀ خويش را بازگو نمودند. ايشان چيزى در جواب آنها نفرمود تا از نزدش بازگشتند.
پس از چند روز جبرئيل عليه السلام از جانب خداوند متعال دربارۀ اين ماجرا آيهاى نازل كرد؛ پيامبر اكرم هر سه را فرا خواند و اين آيه را براى آنها تلاوت كرد: (أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ... ).
بسيارى از حفّاظ و علما، به صورت خلاصه و مفصّل جريان اين مفاخره و نزول آيه دربارۀ آن را نقل كردهاند.
واحدى در «أسباب النزول»، قرطبى در كتاب تفسيرش، رازى در «تفسير كبير»، خازن در كتاب تفسيرش، و حافظ سيوطى در «الدرّ المنثور»(4)، از جملۀ اين افراد هستند.
همچنين جمعى از شعراى گذشته كه با اشعارشان روح و معناى احاديث را زنده نگاه مىداشتند، اين مفاخره و نزول آيه دربارۀ آن را به نظم در آوردهاند؛ از آن جمله مىتوان سيّد الشعراء حميرى، و ناشئ، و بشنوى و امثال ايشان را نام برد.
7 - (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمنُ وُدًّا )(5)[مسلمّاً كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، خداوند رحمان محبّتى براى آنان در دلها قرار مىدهد].6.
1) - جامع البيان 6:165 [مج 4 / ج 288/6]؛ أسباب النزول: 148 [ص 133]؛ التفسير الكبير 3:431[26/12]؛ الرياض النضرة 2:227[182/3، باب 4، فصل 9؛ ص 156، فصل 6]؛ البداية والنهاية 7:357[394/7، حوادث سال 40 ه ق]؛ كنز العمّال 6:391[108/13، ح 36354]؛ الصواعق المحرقة: 25 [ص 41].
2) - توبه: 19.
3) - جامع البيان 10:59 [مج 6 / ج 95/10].
4) - أسباب النزول: 182 [ص 164]؛ الجامع لأحكام القرآن 8:91[59/8]؛ التفسير الكبير 4:422[11/16]؛ تفسير الخازن 2:221[211/2]؛ الدرّ المنثور 3:218[146/4].
5) - مريم: 96.
ابواسحاق ثعلبى در كتاب تفسيرش(1)با ذكر سند از براء بن عازب نقل مىكند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمودند:
«قل: اللّهمّ اجعل لي عندك عهداً، واجعل لي في صدور المؤمنين مودّة» [اى على! بگو: خداوندا براى من در پيشگاهت عهدى قرار ده و محبّت مرا در دل مؤمنان قرار ده]. پس از اين دعا خداوند آيۀ فوق را نازل كرده و دعاى امير المؤمنين را استجابت نمود.
محبّ الدين طبرى در كتاب «الرياض النضرة»(2)از طريق حافظ سلفى از ابن حنفيّه دربارۀ آيه نقل مىكند: «لايبقى مؤمنٌ إلّاوفي قلبه ودٌّ لعليّ وأهل بيته» [در قلب هر فرد مؤمنى يقيناً محبت و دوستى على و اهل بيت او وجود دارد].
8 - (أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ )(3)[آيا كسانى كه مرتكب بديها و گناهان شدند گمان كردند كه ما آنها را همچون كسانى قرارمىدهيم كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند كه حيات و مرگشان يكسان باشد؟!].
ابومظفّر سبط ابن جوزى حنفى در «تذكرة الخواصّ»(4)مىگويد: سدّى از ابن عبّاس نقل كرده است كه اين آيۀ شريفه در روز بدر و در شأن على عليه السلام نازل شده است. و مراد از (اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئاتِ ) عتبه و شيبه و وليد و مغيره مىباشد، و منظور از (وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ) على عليه السلام است.
9 - (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ )(5)[(امّا) كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات (خدا) هستند].
طبرى در «تفسير»(6)خود با سندش از ابوجارود از محمّد بن على دربارۀ آيۀ: (أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ ) نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «أنت يا عليّ وشيعتك» [اى على! تو و شيعيانت (خير البريّه هستيد)].
خوارزمى در كتاب «مناقب»(7)از جابر روايت مىكند كه وى مىگويد: «حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوديم كه على بن ابى طالب عليه السلام وارد شد. پيامبر فرمودند: «قد أتاكم أخي» [برادرم به سوى شما آمد]. سپس متوجّه كعبه شده و با دستش بر آن زد. سپس فرمود: «والّذي نفسي بيده، إنَّ هذا وشيعته هم الفائزون يوم القيامة» [به آن كس كه جان من در دست اوست سوگند، كه اين شخص و شيعيان او هستند كه در روز قيامت رستگارانند]. و سپس گفت: «إنّه أوّلكم إيماناً معي، وأوفاكم بعهد اللّه، وأقومكم بأمر اللّه، وأعدلكم في الرعيّة، وأقسمكم بالسويّة، وأعظمكم عند اللّه مزيّة» [او در ميان شما نخستين كسى است كه در ايمان همراه من شد، و وفادارترين شما به پيمان خداوند است، و از همۀ شما در انجام دستورات الهى استوارتر است، و عادلترين شما در رفتار با مردم است، و در تقسيم درست و مساوى اموال از همۀ شما داناتر است، و در كمالات و فضايل از همۀ شما نزد خداوند باعظمتتر است]. جابر مىگويد: در همين زمان بود كه آيۀ كريمۀ: (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ ) در شأن على عليه السلام نازل شد و از آن پس اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هرگاه على عليه السلام در مجلسى داخل مىشد مىگفتند: «قد جاء خير البريّة» [بهترين آفريدۀ خداوند آمد].].
ابن صبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة»(1)از ابن عبّاس به صورت مرسل روايت مىكند: هنگامى كه اين آيه نازل شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمودند: «أنت وشيعتك، تأتي يوم القيامة أنت وهم راضين مرضيِّين، ويأتي أعداؤك غضاباً مُقمحين»(2)[در روز قيامت تو و شيعيانت وارد محشر مىشويد در حالى كه راضى بوده، مورد رضايت الهى هستيد، و دشمنانت خشمگين بوده و در حالى كه در اثر فشار غُل و زنجيرِ گردن، سرهايشان را بالا گرفتهاند، وارد محشر خواهند شد].
10 - (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ).
جلال الدين سيوطى در «الدّر المنثور»(3)مىگويد: ابن مردويه از ابن عبّاس دربارۀ آيات: (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ ) روايت كرده است: مراد از آن أبوجهل بن هشام، و مراد از (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ) على عليه السلام و سلمان مىباشد.
جبريلُ نادى معلناً والنقعُ ليس بمنجلي
والمسلمون قد أحدقوا حول النبيّ المرسلِ
لا سيف إلّاذو الفقار ولا فتى إلّاعلي
[در حالى كه گرد و غبارِ جنگ، ميدان را فرا گرفته بود، و در حالى كه مسلمانان پيرامون پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وفرستادۀ خدا حلقه زده بودند، جبرئيل آشكارا بانگ بر آورد: غير از ذوالفقار شمشيرى نيست و جز على عليه السلام جوانمردى وجود ندارد].
در اين اشعار حسّان به ندا و بانگ جبرئيل در روز اُحد دربارۀ على و شمشيرش، اشاره مىكند. طبرى در «تاريخ الاُمم والملوك»(4)از ابورافع نقل مىكند:
در جنگ احد پس از آنكه على بن ابى طالب پرچمداران دشمن را به قتل رسانيد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عدّهاى از مشركان قريش را ديد و به على فرمود: بر اين دسته حمله كن.
على عليه السلام بر گروه آنها حمله نموده و آنها را متلاشى ساخت و عمر و بن عبداللّه جمحى را كشت. سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جماعتى ديگر از مشركان قريش را مدّ نظر قرار داده و به على فرمود: «بر ايشان حمله كن».
على بر گروه آنها حمله نموده و جمع آنها را پراكنده كرد و شيبة بن مالك را به هلاكت رساند. سپس جبرئيل به رسول اكرم صلى الله عليه و آله گفت: «يا رسول اللّه إنَّ هذا للمواساة» [اى رسول خدا! اين است معناى با جان و دل يارى نمودن]. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّه منّي وأنا منه» [او از من است و من از او هستم]. جبرئيل گفت: «وأنا منكما» [من هم از شما دو نفر هستم]. ابورافع مىگويد: در اين هنگام لشكريان صدايى را شنيدند كه مىگفت:
لا سيف إلّاذو الفقار ولا فتى إلّاعلي.
ابن ابى الحديد نيز اين روايت را در «شرح نهج البلاغه» ذكر كرده و مىگويد: «اين روايت مشهور است»، و اضافه مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «اين، صداى جبرئيل است»(5).
1) - الفصول المهمّة: 122 [ص 121].
2) - [در سورۀ ياسين، آيۀ 8 آمده است: (إِنّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ)؛ (ما در گردنهاى آنان غلهايى قرارداديم كه تا چانهها ادامه دارد و سرهاى آنان را به بالا نگاه داشته است)].
3) - الدرّ المنثور 6:392[622/8].
4) - تاريخ الاُمم والملوك 3:17[514/2، حوادث سال 3 ه].
5) - شرح نهج البلاغة 1:9؛ 2:236؛ 3:281[29/1، مقدّمه؛ 293/13، خطبۀ 238؛ 251/14].
امينى مىگويد: احاديثِ گوناگون نشان مىدهند كه اين حادثه چند بار اتّفاق افتاده است، و چنانكه گفتيم ندا دهندۀ در روز اُحد جبرئيل بوده است. ولى ندا دهنده در روز بدر فرشتهاى است كه «رضوان» نام دارد(1).
وإنْ مريمٌ أحصنت فرجها وجاءت بعيسى كبدر الدجى
فقد أحصنت فاطمٌ بعدها وجاءت بسبطَي نبيِّ الهدى(2)
[اگر مريم عليها السلام با پاك دامنى زيست و عيسى را كه مانند قرص ماه در شب تاريك مىدرخشيد، به دنيا آورد. فاطمه عليها السلام هم پس از او در نهايت پاك دامنى، دو نوۀ پيامبرِ هدايت صلى الله عليه و آله حسن و حسين عليهما السلام را (براى هدايت انسانها) به دنيا آورد].
حسّان در اين دو بيت به روايتى صحيح از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ پارۀ تنش فاطمۀ زهرا اشاره مىكند؛ در آن جا فرمودهاند: «إنَّ فاطمة أحصنت فرجها، فحرّم اللّه ذريّتها على النار» [حقيقتاً فاطمۀ من دامانش را پاكيزه نگاه داشت، از اين رو خداوند متعال نسل و اولاد او را بر آتش جهنّم حرام نمود].
اين روايت را حاكم در «المستدرك على الصحيحين»(3)نقل كرده ومىگويد: «اين، حديثى است كه اسنادش صحيح است».
نام و آباء اين شاعر را اين گونه نگاشتهاند: ابو وليد حسّان بن ثابت بن منذر بن حرام بن... بن يعرب بن قحطان(4). خاندان حسّان يكى از خاندانهاى شعر عرب است كه افراد آن يد طولا و ريشهاى عميق در ادبيّات و سرودن اشعار دارند.
مرزبانى در «معجم الشعراء» مىنويسد(5):
دعبل و مبرّد گفتهاند: خاندان حسّان ريشه دارترين مردمان در شعر هستند؛ شش نفر از اين خاندان كه همگى شاعر بودهاند، چونان مرواريدهايى در يك رشته منظّم گرديدهاند؛ كه عبارتند از: سعيد بن عبد الرحمن بن حسّان بن ثابت بن منذر بن حرام.
رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او در مسجد خود منبرى قرار داده بود كه بر آن مىايستاد و از آن حضرت تمجيد و ستايش مىكرد و رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمود: «إنَّ اللّه يؤيِّد حسّان بروح القدس، ما نافحَ أو فاخر عن رسول اللّه» [خداوند حسّان را تا زمانى كه از رسول خدا دفاع كند و يا فضايل رسول خدا را بگويد، با روح القدس تأييد مىنمايد](6).
حسّان در دوران زندگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برهمين حال بود. امّا پس از رحلت حضرت رسول صلى الله عليه و آله روزى حسّان در مسجد مشغول سرودن اشعار بود كه عمر از كنار او گذشت و او را سرزنش كرده و طرد نمود(7)و گفت: در مسجد
1) - ر. ك: كفاية الطالب: 144 [277-280، باب 69]؛ والرياض النضرة 2:190[137/3].
2) - اين شعر را ابن شهر آشوب سَرَوى در المناقب 4:24[409/3] ذكر كرده است.
3) - المستدرك على الصحيحين 3:152[165/3، ح 4726].
4) - پدران حسّان را ابو الفرج در الأغاني 4:3[141/4] اين چنين نقل كرده است.
5) - معجم الشعراء: 366 [ص 269].
6) - مستدرك حاكم 3:287[555/3، ح 6058] اين حديث را با سلسلۀ سندى كه خود او و ذهبى آن را صحيح مىدانند، نقل كرده است.
7) - عين عبارت ابن عبد البرّ در الاستيعاب [القسم الأوّل/ 345، شمارۀ 507]؛ وابن عساكر در تاريخش 4:126[357/4؛ و نيز مختصر تاريخ دمشق 290/6] همين «انتهره» (\ طرد كرد) مىباشد، ولى در صحيح مسلم 2:384[86/5، ح 151، كتاب فضائل الصحابة] عبارت: «فلحظ إليه» (\ با گوشۀ چشم به او نگريست)، و در مسند أحمد 5:222[292/6، ح 21431] «فقال مه» (پس گفت ساكت باش) آمده است.
رسول خدا شعر مىخوانى؟! حسّان پاسخ داد: من در همين مسجد با حضور شخصى كه از تو خيلى بهتر بود شعر مىخواندم [و او چيزى نمىگفت].
ابو عبداللّه آبىّ مالكى در «شرح صحيح مسلم» مىگويد:
اين رفتار عمر رضى الله عنه نشان مىدهد كه او از سرودن شعر در مسجد خوشش نمىآمد، از اين روى ميدانى را در خارج مسجد مهيّا كرد و گفت: «من أراد أن يلغط أو ينشد شعراً فليخرج إلى هذه الرحبة» [هر كس سر و صدا و فريادى دارد يا مىخواهد شعرى بگويد به اين ميدان برود].
اين دستورات خليفه بر خلاف سيرۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود و در همان زمان، حسّان با كلامش او را محكوم نمود و قبل از آن هم خود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله او را از چنين تفكّرى منع مىنمود(1).
حسّان به ترسو بودن شهره بود. ابن اثير در «اُسد الغابة»(2)اين مطلب را ذكر نموده و مىگويد: «او از ترسوترين مردمان بود». و وطواط در «غرر الخصائص»(3)او را از جمله افراد ترسو بر مىشمارد و مىنويسد: «ابن قتيبه در كتاب معارف(4)مىگويد: او در هيچ جنگى همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله شركت نكرد».
حسّان هشت سال قبل از ولادت پيامبرِ آسمانىِ اسلام صلى الله عليه و آله به دنيا آمد وبنابر نظر مشهور صد وبيست سال زندگى نمود. به او لقب حُسام (\ شمشير بُرّان) داده بودند و دليلش هم اين بود كه با اشعارش بسيار از اردوگاه اسلام دفاع مىنمود.
حاكم(5)از مصعب [ابن عبداللّه زبيرى](6)نقل مىكند كه حسّان شصت سال در جاهليّت و شصت سال در اسلام زيست. در اواخر عمر نور ديدگانش را از دست داد و به قولى در سال (55) در حالى كه چشم ظاهر و باطنش كور شده بود، در گذشت. اين مطلب را صحابى بزرگ قيس بن سعد بن عباده مهتر قوم خزرج با صراحت بيان كرده است.
داستان چنين است كه اميرالمؤمنين عليه السلام قيس را از ولايت مصر عزل نمود و او به مدينه بازگشت. وقتى وارد مدينه شد حسّان سرزنش كنان نزد او رفت، در آن زمان حسّان فردى طرفدار عثمان شده و ولايت اميرالمومنين را رها كرده بود.
حسّان به قيس گفت: از يك سو على بن ابى طالب تو را از ولايت عزل كرده و از سوى ديگر دستت به خون عثمان رنگين است. گناه اين قتل بر گردنت باقى ماند و على هم از تو خوب تشكّر نكرد. قيس در پاسخ به او تَشَر زده و وى را از خود رانده و گفت: «يا أعمى القلب وأعمى البصر، واللّه لولا أن اُلقي بين رهطي ورهطك حرباً لضربتُ عنقك» [اى كسى كه از چشم دل و صورت هر دو نابينايى! سوگند به خدا اگر از برافروختن جنگ ميان خويشان تو و قوم خود پرهيز نداشتم گردنت را مىزدم]. سپس او را از نزد خود بيرون كرد(7).].
1) - ر. ك: تاريخ ابن عساكر 7:391[207/9؛ و مختصر تاريخ دمشق 154/12].
2) - اُسد الغابة 2:6[7/2، شمارۀ 1153].
3) - غرر الخصائص: 355 [ص 358].
4) - المعارف: [ص 312].
5) - المستدرك على الصحيحين [553/3، ح 6054].
6) - [اين را از مستدرك نقل كردهايم].
7) - تاريخ طبرى 5:231[555/4، وقايع سال 36 ه ق]؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 2:25[64/6، خطبۀ 66].
وعليٌّ إمامنا وإمامٌ لسوانا أتى به التنزيلُ
يومَ قال النبيُّ من كنتُ مولا هُ فهذا مولاهُ خطبٌ جليلُ
إنَّ ما قاله النبيُّ على الاُمّةِ حتمٌ ما فيه قالٌ وقيلُ
[على امام و پيشواى ما و پيشواى ديگران است و قرآن اين مطلب را بيان كرده است. روزى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«هر كس من مولاى او هستم پس اين (على عليه السلام) مولاى اوست، و اين، جايگاهى بلند مرتبه بود. تكليفى را كه پيامبر بر (دوش) امّت نهاد امرى حتمى و مسلّم است و گفت وگويى در آن نيست].
اين ابيات را صحابى بزرگوار و رئيس قبيلۀ خزرج قيس به سعد بن عباده در صفّين در پيشگاه اميرالمومنين عليه السلام سروده است.
استاد امّت، شيخ مفيد (متوفّاى 413) اين ابيات را در كتاب «الفصول المختارة»(1)روايت نموده وبعد از ذكر آن مىگويد:
اين اشعار علاوه بر اينكه اعتراف بر پيشوايى و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است، دليلى بر سابقه و گذشتۀ شيعه بوده و ادّعاى معتزله را كه از روى لجاجت، وجود شيعه در آن زمان را انكار مىكنند، باطل مىسازد.
اين روايت را ابومظفّر سبط ابن جوزى حنفى (متوفّاى 654) نيز در كتاب «تذكره»(2)ذكر كرده و مىگويد:
اين اشعار را قيس در محضر على در صفّين سروده است.
ابوالقاسم قيس بن سعد بن عباده.
او همان صحابى بزرگ است. وى از اشراف و رؤسا و سياستمداران و جنگ آوران و سخاوتمندان و سخنرانان و زُهّاد و دانشمندان عرب، و از استوانههاى دين و پايههاى مذهب به شمار مىرفت.
او رئيس طايفۀ خزرج و از خاندان بزرگان اين قوم است. خانوادۀ او هم در زمان جاهليّت و هم پس از اسلام داراى شرافت و عزّت بودهاند. سُلَيم بن قيس هلالى در كتابش مىنويسد(3): «حقيقتاً قيس بن سعد مهتر انصار و فرزند رئيس ايشان بود». مبرّد در كتاب «الكامل في اللغة والأدب»(4)مىگويد: «قيس فردى شجاع، بخشنده، و سَرور بود». پدرش يكى از نقباء دوازده گانه است كه اسلامِ قوم خودشان را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله ضمانت كردند و نقيب كسى است كه ضامن ديگرى مىشود؛ براى توضيح بيشتر به «تاريخ ابن عساكر»(5)مراجعه نماييد.
در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله قيس به منزلۀ رئيس پليس ايشان بوده و همان وظايفى را كه يك رئيس در زمان ما انجام مىدهد او در زمان حضرت بر عهده داشت(6). در برخى از جنگها به همراه پيامبر شركت كرده و پرچمدار انصار بود و حضرت او
را براى جمع آورى صدقه [زكات] بهكار مىگرفت، وى از افراد صاحب نظر بود(1). پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در دوران حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام ايشان او را به ولايت مصر گماشتند و او با پاكى در آنجا امارت كرد. قيس از شيعيان و خير خواهان على عليه السلام بود و حضرت در صفر سال (36) او را به ولايت مصر منصوب نمودند. پس از بازگشت از مصر طبق نقل «تاريخ يعقوبى»(2)اميرالمومنين عليه السلام او را به فرمانروايى آذربايجان گماردند.
خوانندۀ گرامى با مطالعۀ تاريخ زندگانى قيس، شواهد محكمى بر كياست و سياستمدارى او خواهد يافت؛ چه اينكه او نقش و جايگاه مهمّى در جنگها داشته و نظرات عميقى در اين باره ارائه مىداده و به ديدگاههايش در پيش آمدهاى مهمّ عمل مىشد. در دوران حكومتش افكار بلندى داشت و امام اميرالمؤمنين عليه السلام تيز هوشى و ذكاوت او را گرامى و نظراتش در حكومت را بزرگ مىداشت.
ابن كثير در كتاب «البداية والنهاية»(3)مىگويد:
على عليه السلام او را به حكومت مصر گماشت و او در آنجا با زيركى و كاردانى و سياستش در برابر معاويه و عمرو عاص مقاومت مىكرد.
قيس خود را در مكر و نيرنگ و زيركى و سياست از همه برتر و بالاتر مىدانست و مىگفت: اگر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيده بودم كه: «مكر و نيرنگ در آتش است» از مكّارترين افراد اين امّت مىشدم(4). همچنين مىگفت: «اگر معتقد به اسلام نبودم مكرى مىكردم كه عرب تاب مقاومت در برابر آن را نداشته باشد»(5).
قيس در ميان سياستمداران عرب ويژگيهايى دارد: او به زيركى و سياست مشهور است امّا تقيّد او به دين هم معروف مىباشد، نگاهبان حريم شريعت است و به شدّت ملتزم است كه نظرات او موافق رضاى خداوند سبحان باشد و نفس خويش را از مخالفت با پروردگارش باز مىدارد. اين ويژگيها، برترى و تقدّم و آشكار شدن هر چه بيشتر او را در ميان سياستمداران عرب ثابت مىكند.
پژوهشگر به هر فرهنگى كه نامى از قيس در آن ذكر شده مراجعه كند و شرح احوال او را بخواند، جملاتى پياپى در مدح و ثناى حماسهها و شجاعت او خواهد يافت، و مطالبى فراوان دربارۀ جنگ آورى او و نقش عمدۀ او در جنگها و استوارى او در صحنههاى سخت و هراسانگيز خواهد خواند. من چه بنويسم دربارۀ دلاورى كه نام او در تاريخ به عنوان شمشيرزن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و مقاومترين و سختترين مردم در حمايت از ايشان پس از اميرالمؤمنين عليه السلام ثبت شده است(6).
و چه بگويم دربارۀ شير دلى كه رو يا رو شدن با او براى معاويه از همه سنگينتر بود و نه تنها ترسوها كه شجاعان دشمن از او مىهراسيدند. مبارزۀ با او از رو در رويى با سپاهى انبوه و لشكرى به هم فشردۀ صد هزار نفرى براى معاويه سختتر بود. در جنگ صفّين معاويه مىگفت: به خدا سوگند اگر آن كس كه جلوى لشكر ابرهه را گرفت قيس را نگاه ندارد، فردا او ما را نابود خواهد كرد. موقعيّت قيس در دوران حكومت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام خود از دلاورى و شجاعت قيس پرده برمىدارد.
1) - تاريخ ابن عساكر [452/14 و 459؛ و در مختصر تاريخ دمشق 102/21]؛ تاريخ ابن كثير 8:99[107/8، حوادث سال 59 ه ق].
2) - تاريخ يعقوبى 2:178[202/2].
3) - البداية والنهاية 8:99[107/8، حوادث سال 59 ه ق].
4) - اُسد الغابة 4:215[426/4، شمارۀ 4348]؛ تاريخ ابن كثير 8:101[109/8، حوادث سال 59 ه ق].
5) - الدرجات الرفيعة [ص 335]؛ الإصابة 3:249 [شماره 7177].
6) - إرشاد القلوب، ديلمى 2:201 [ص 380].
امّا موقعيّتهاى او در عهد نبوى: نقش بسيار مهمّ او را مىتوانيم در جنگهاى بدر، فتح مكّه، حنين، اُحد، خيبر، بنى نضير و أحزاب مشاهده كنيم.
وامّا موقعيّتهايش درعصر علوى: او اميرالمؤمنين را به جنگ با معاويه ومخالفان حضرت تشويق مىكرد. وعرضه مىداشت:
«يا أمير المؤمنين! ما على الأرض أحدٌ أحبُّ إلينا أن يقيم فينا منك؛ لأنّك نجمنا الّذي نهتدي به، ومفزعنا الّذي نصير إليه، وإن فقدناك لَتظلَمنَّ أرضنا وسماؤنا. ولكن واللّه لو خلّيتَ معاوية للمكر ليرومَنَّ مصر، وليُفسدَنَّ اليمن، وليطمعنَّ في العراق، ومعه قومٌ يمانيّون قد اُشربوا قتل عثمان، وقد اكتفوا بالظنِّ عن العلم، وبالشكِّ عن اليقين، وبالهوى عن الخير، فسر بأهل الحجاز وأهل العراق ثمّ ارمه بأمرٍ يضيق فيه خناقه، ويقصّر له من نفسه» [اى اميرالمومنين! در روى زمين محبوبتر از تو كسى نيست كه زمام امور ما را بدست گيرد؛ زيرا تو ستاره هدايت ما انسانها در شب تاريك ظلالت و پناهگاه ما هستى، و اگر تو را از دست بدهيم زمين و آسمانِ ما تيره و تاريك مىشود. به خدا سوگند اگر معاويه را رها كنى تا هر مكر و حيلهاى خواست بكند، او آهنگ مصر خواهد نمود و يمن را فاسد كرده به عراق هم طمع خواهد كرد. و به همراه او عدّهاى از اهل يمن هستند كه افكار و دلهاى آنها را با فكر و كينۀ قتل عثمان پر كردهاند، اينها كسانى هستند كه به جاى علمِ به حقيقت، به ظنّ و گمان اكتفا كردهاند و يقين نياورده به شكّشان عمل مىكنند و هواى نفس را بر خير و صلاح برگزيدهاند. پس مردم حجاز و عراق را با خود حركت بده و او را با عملى مواجه كن كه به شدّت در تنگنا قرار بگيرد و احساس ناتوانى كرده از خود نااميد شود].
حضرت عليه السلام در جواب فرمودند: «أحسنت واللّه يا قيس وأجملت»(1)[اى قيس! به خدا سوگند سخنى نيكو گفتى وگزيده بيان كردى].
آنگاه على عليه السلام قيس را به همراه فرزند پاك سرشتش حسن عليه السلام و عمّار ياسر به سمت كوفه فرستاد تا كوفيان را به يارى آن حضرت دعوت نمايند.
از آنجا كه حكايات جود و كرم قيس بسيار فراوان است و بحث ما گنجايش بيان تمام آن را ندارد، بنابراين به ذكر گوشهاى از آن همه اكتفا مىكنيم چرا كه مشت نمونۀ خروار است(2). اين خصلت و منش در خاندان قيس پيشينهاى بسيار كهن دارد تا آنجا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمودند: «سخاوت و بخشش جزء سرشت اين خاندان است»(3).
يكى از حكايات مشهور قيس اين است: «قيس مال زيادى را به مردم قرض داده بود، روزى بيمار شد ولى افراد كمى به عيادت او مىآمدند. وقتى علّت اين امر را جويا شد گفتند: اينها به خاطر ديْنى كه بر گردنشان است خجالت مىكشند به عيادت تو بيايند. قيس كه چنين ديد گفت: خداوند مالى را كه نمىگذارد برادران به عيادت يكديگر روند، خوار و ذليل گرداند. سپس دستور داد در شهر ندا دهند: هر كسى كه قيس از او مالى طلب دارد از باز پرداخت آن معاف است. مردم هم، طورى براى عيادت به خانهاش هجوم آوردند كه پلكان ورودى منزلش خراب شد».
در نقلى ديگر آمده است: «هنوز شب نشده بود كه آستانۀ درب منزلش از زيادى عيادت كنندگان شكست»(4).
قيس در اين زمينه خصائص بارزى را داراست. اين مِهْتر انصار در شناخت و عمل به آموزههاى دينى بر ديگران تفوّق داشته و
1) - أمالى شيخ طوسى: 85 [ص 716، ح 1518].
2) - [مؤلّف گرامى از ضرب المثل عربى: «حسبك من القلادة ما أحاط بالعنق» (\ از گردنبند به همان اندازه كه دور گردن را فرا گيرد تو را بس است) استفادهكرده، و آن در مواردى گفته مىشود كه مقدار كمى از يك چيز از مقدار زياد آن كفايت كرده و براى رسيدن به مقصود از يك شىء كثير، به مقدارِ كم آن اكتفا مىكنند؛ مجمع الأمثال 348/1، شمارۀ 1035].
3) - الإصابة 4:254[249/3، شمارۀ 7177].
4) - البداية والنهاية 8:100[108/8، حوادث سال 59 ه ق].
تبحّر او در علوم قرآن و سنّت پيامبر و شناخت او نسبت به مضامين و سياقهاى كلام و همچنين موجبات ضعف و سستى سخن و سقوط رأى، او را از ديگران متمايز مىسازد. او آراسته به صفاتى است كه برترين كلمات و والاترين خطابهها نيازمند آن مىباشند. علم فراوان و فرهنگ و هنرى انبوه، پايدارى و سكون نفس، و قدرت در انديشه و بيان، خوب بيان كردن مقصود، و زيبا نقل نمودن مطلب، بلاغت در گفتار، گويايى زبان، شناخت راههاى بحث و مناظره، و روشهاى سخنرانى و خطابه، همه و همه زينتهاى وجود و كلام قيس هستند. اينها خود دليلى روشن بر بهره مندى فراوان و سهم عظيم او از سخنورى و قدرت خطابه است و مىرساند كه در اين وادى او گوى سبقت را از همگان ربوده است(1).
و سخن معاويه به لشكرش در روز صفّين تو را بس است كه گفت: «إنَّ خطيب الأنصار قيس بن سعد يقوم كلّ يوم خطيباً، وهو واللّه يريد أن يفنينا غداً إن لم يحبسه عنّا حابس الفيل»(2)[خطيب و سخنورِ انصار، قيس بن سعد هر روز به خطابه بر مىخيزد، به خدا سوگند كه او مىخواهد ما را نابود سازد، مگر خداوندى كه جلوى اصحاب فيل را گرفت ما را در برابر او حفاظت كند].
از اميرالمؤمنين عليه السلام نيز پيش از اين(3)كلامى را نقل نموديم كه در پاسخ به سخنان قيس فرمود: «آفرين اى قيس! به خدا سوگند كه سخنى نيكو گفتى و كلامت خلاصه و رسا و زيبا بود». و با توجّه به اين كلام حضرت ديگر نيازى به ستايش ما و ديگران از سخنان قيس نيست.
رساترين كلام دربارۀ زهد و عبادت قيس را مسعودى در «مروج الذهب»(4)بيان كرده و چنين گفته است:
قيس بن سعد از حيث زهد و ديندارى و طرفدارى از على داراى مقامى بس بزرگ است. در ترس از خدا و اطاعت از او به مقامى رسيد كه روزى در حال نماز بود، وقتى مىخواست سر به سجده گذارد ناگهان با مار بسيار بزرگى مواجه شد كه آرام و خاموش در جايگاه سجدهاش قرار گرفته بود. بدون توجّه سر خود بر آن مار فرود آورده و در پهلوى او به سجده رفت. در اين موقع مار دور گردنش پيچيد امّا او نمازش را كوتاه نكرد و از آن چيزى را كم نگذاشت تا اينكه از نماز فارغ شد آنگاه با دستانش مار را از گردن باز كرده و به سويى پرتاب نمود. اين مطلب را حسن بن على بن عبداللّه بن مغيره از معمر بن خلّاد و او از ابوالحسن على ابن موسى الرضا عليه السلام نقل كرده است.
همچنين اين حديث رضوى را كشّى به سندش از امام رضا عليه السلام در كتاب رجال خود(5)نقل كرده است.
سخنرانيها، نگاشتهها، مباحثات و گفتارهايى كه از قيس بطور گسترده و پراكنده در ميان كتب و فرهنگهاى سيره نويسى به يادگار مانده است، همه گواه بر تبحّر او در معارف الهىاست، وگامهاى بلند او را در شناخت قرآن وسنّتِ رسولاكرم نشانمىدهد.
در نهايت بايد گفت: او از استوانههاى دين و پايههاى مذهب است.
ابن كثير در كتاب تاريخ خود(6)و افراد بسيار ديگرى نوشتهاند: «قيس در سالهاى آخر خلافت معاويه و در شهر مدينه وفات كرد».
(اَلْحَمْدُ لِلّهِ وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ اَلَّذِينَ اِصْطَفى ) [حمد مخصوص خداست؛ و سلام بر بندگان برگزيدهاش].
1) - [نگارنده در اينجا مَثَل عربى: «إنّه أعلى الناس ذا فوق» را آورده است كه به اين معناست: آن فرد بيشترين سهم و بهره را دارد].
2) - ر. ك: وقعة صفين 227-240 [ص 445-450].
3) - ر. ك: ص 163 از اين كتاب.
4) - مروج الذهب 2:63[27/3].
5) - رجال كشّي: 63 [309/1، شمارۀ 151].
6) - البداية والنهاية 8:102[110/8، حوادث سال 59 ه].
متوفّاى سال (43)
1 - معاويةُ الحالَ لا تجهلِ وعن سُبُلِ الحَقِّ لا تعدِلِ
2 - نسيتَ احتياليَ في جِلّقٍ(1)على أهلِها يوم لُبْسِ الحُلي
3 - وقد أقبلوا زُمَراً يُهْرَعونَ مهاليعَ كالبقرِ الجُفَّلِ(2)
4 - وقولي لهم إنَّ فرضَ الصلاةِ بغيرِ وجودِكَ لمْ تُقبلِ
5 - فَوَلَّوا ولم يعبأوا بالصلاةِ ورمت النفار الى القَسْطَلِ(3)
6 - ولَمّا عصيتَ إمام الهدى وفي جيشِهِ كلُّ مُستفحلِ
7 - أبالْبَقر البُكْمِ أهلِ الشآمِ لأهلِ التقى والحجا أَبتلي؟
8 - فقلت نعم قم فإنّي أرى قتالَ المُفضَّل بالأفضلِ
9 - فبي حاربوا سيِّدَ الأوصياءِ بقولي دمٌ طُلَّ مِن نعثلِ(4)
10 - وكدتُ لهمْ أنْ أقاموا الرماحَ عليها المصاحفُ في القَسْطَلِ
11 - وعلّمتُهمْ كشفَ سوآتِهم لردِّ الغَضَنفَرَةِ المُقبلِ
12 - فَقامَ البغاةُ على حيدرٍ وكفّوا عن المِشعَلِ المصطلي
13 - نسيتَ محاورةَ الأشعريِّ ونحنُ على دَوْمَةِ الجَنْدَلِ
14 - ألينُ فيطمعُ في جانبي وسهميَ قد خاضَ في المَقْتَلِ
15 - خلعتُ الخلافةَ من حيدرٍ كخَلعِ النعالِ من الأرجلِ
16 - وألبستُها فيك بعد الإ ياس كَلُبس الخواتيمِ بالأنمُلِ
17 - ورقّيتُكَ المنبرَ المُشْمَخِرَّ بلا حدِّ سيفٍ ولا مُنصِلِ
18 - ولو لم تكن أنت من أهلِهِ وربِّ المقام ولم تَكْمُلِ
19 - وسيّرتُ جيشَ نفاقِ العراقِ كَسَيْرِ الجَنوبِ مع الشمأَلِ
20 - وسيّرتُ ذِكرَك في الخافقينِ كَسَيرِ الحَميرِ مع المحملِ
21 - وجهلُكَ بي يا ابنَ آكلةِ ال - كبودِ لأَعظَمُ ما أبتلي
22 - فلولا موازرتي لم تُطَعْ ولولا وجوديَ لمْ تُقبَلِ
23 - ولولايَ كنتَ كَمِثْل النساء تعافُ الخروجَ من المنزلِ
24 - نصرناك من جَهْلِنا يا ابن هندٍ على النبأِ الأعظمِ الأفضلِ
25 - وحيث رفعناك فوقَ الرؤوسِ نَزلْنا إلى أسفلِ الأسفَلِ
26 - وكمْ قد سَمِعْنا من المصطفى وَصايا مُخصّصةً في علي
27 - وفي يومِ خُمٍّ رقى منبراً يُبلّغُ والركبُ لم يرحلِ(1)
28 - وفي كفِّهِ كفُّهُ معلناً يُنادي بأمرِ العزيزِ العلي
29 - ألستُ بكم منكمُ في النفوسِ بأَولى فقالوا بلى فافعلِ
30 - فَأَنْحَلهُ إمرَةَ المؤمنينَ من اللّه مُستخلف المُنحِلِ
31 - وقال فمن كنتُ مولىً لَهُ فهذا له اليومَ نعمَ الولي
32 - فوالِ مُواليهِ يا ذا الجلا لِ وعادِ مُعادي أخي المُرْسَلِ
33 - ولا تَنْقضُوا العهدَ من عِترتي فقاطِعُهُمْ بيَ لم يُوصِلِ
34 - فَبخْبَخَ شيخُكَ لَمّا رأى عُرى عَقْدِ حيدر لم تُحْلَلِ
35 - فقالَ وليُّكُم فاحفظوهُ فَمَدْخَلُهُ فيكمُ مَدْخَلي
36 - وإنّا وما كان من فعلِنا لفي النارِ في الدرَكِ الأسفلِ
37 - وما دَمُ عثمانَ مُنْجٍ لنا من اللّه في الموقفِ المُخجِلِ
38 - وإنَّ عليّاً غداً خصمُنا ويعتزُّ باللّه والمرُسَلِ(2)
39 - يُحاسبُنا عن اُمورٍ جَرَتْ ونحنُ عن الحقِّ في مَعْزلِ
40 - فما عُذْرُنا يومَ كشفِ الغطا لكَ الويلُ منه غداً ثمّ لي
41 - ألا يا ابن هندٍ أبِعتَ الجِنانَ بعهدٍ عهدتَ ولم تُوفِ لي
42 - وأخسرتَ اُخراك كيما تنالَ يَسيرَ الحُطامِ من الأجزلِ
43 - وأصبحتَ بالناسِ حتّى استقام لك الملكُ من ملِكٍ محولِ
44 - وكنتَ كمُقتنصٍ في الشراكِ(3)تذودُ الظِّماءَ عن المنهلِ
45 - كأ نَّكَ اُنسِيتَ ليلَ الهريرِ بصفِّينَ مَعْ هولِها المُهْولِ
46 - وقد بتَّ تذرقُ ذَرقَ النعامِ حذاراً من البَطَل المُقبلِ
47 - وحين أزاحَ جيوشَ الضلالِ وافاك كالأسد المُبسلِ
48 - وقد ضاق منكَ عليكَ الخناقُ وصارَ بكَ الرحبُ كالفلفلِ(4)
49 - وقولك يا عمرو أين المفَرُّ من الفارسِ القَسْوَرِ المُسبلِ
50 - عسى حيلةٌ منك عن ثنيِهِ فإنَّ فؤاديَ في عسعلِ
51 - وشاطرتني كلَّ ما يستقيمُ من المُلْكِ دهرَكَ لم يكملِ
52 - فقمتُ على عَجْلَتي رافعاً وأكشِفُ عن سوأتي أَذْيُلي
53 - فستّرَ عن وجهِهِ وانثنى حياءً وروعُكَ لم يعقلِ
54 - وأنتَ لخوفِكَ من بأسِهِ هناك مُلئت من الأفكلِ(5)س.
1) - در بعضى از نسخهها به جاى مصراع دوم عبارت: «وبلّغ والصحب لم ترحل» (\ او ابلاغ نمود در حالى كه همراهان نرفته بودند) آمده است.
2) - در روايت خطيب تبريزى به جاى مصراع دوم عبارت: «سيحتج باللّه و المرسل» (\ بوسيله خدا و رسول اكرم عليه ما دليل و برهان مىآورد) آمده است.
3) - «اقتنص الطير أو الظبى»: آن را شكار كرد.
4) - «الفلفل»: نزديك شدن بين گامها.
5) - «الأفكل»: لرزش حاصل از ترس.
55 - ولَمّا ملكتَ حُماة الأنامِ ونالتْ عصاك يدَ الأوّلِ
56 - منحتَ لِغيريَ وزنَ الجبالِ ولم تُعْطِني زِنةَ الخردلِ
57 - وأنْحَلْتَ مصراً لعبد الملك(1)وأنت عن الغيِّ لم تَعدِلِ
58 - وإن كنتَ تطمعُ فيها فقدْ تخلّى القَطا من يَدِ الأجدلِ
59 - وإن لم تسامحْ إلى ردِّها فإنّي لحَوبِكمُ مُصطلي
60 - بِخَيْلٍ جيادٍ وشُمِّ الاُنوفِ وبالمُرهَفات وبالذبّلِ
61 - وأكشفُ عنك حجابَ الغرورِ وأوقظُ نائمةَ الأثكلِ
62 - فإنّك من إمرةِ المؤمنينَ ودعوى الخلافةِ في مَعْزلِ
63 - ومالك فيها ولا ذرّةٌ و لا لِجدُود ك بالأوّل
64 - فإن كانَ بينكما نِسْبةٌ فأينَ الحُسامُ من المِنجلِ
65 - وأين الحصى من نجوم السما وأين معاويةُ من علي
66 - فإن كنتَ فيها بلغتَ المُنى ففي عُنقي عَلَقُ الجلجلِ(2)
[1 - اى معاويه دربارۀ حال من و چند و چون كارم خود را به نادانى نزن و قدمى از راه حق عدول نكن. 2 - آيا فراموش كردهاى آن روز كه تو زر و زيور حكومت به تن مىكردى، چگونه با نيرنگ و حيله اهل دمشق را فريب دادم؟! 3 - گروه گروه شتابان به تو روى مىكردند، و مانند گاوهاى رميده ناله و جزع آنها بلند بود. 4 - فراموش كردهاى كه به آنها گفتم: نماز واجب بدون وجود تو مورد قبول خداوند نيست؟! 5 - پس به دين پشت كرده و به نماز اعتنايى نمىكردند و اين گلّۀ رميده را به سوى گرد و غبار جنگ هدايت كردم. 6 - و آن زمان كه در برابر پيشواى هدايت عصيان و تمّرد كردى در حالى كه در لشكرش مردان دليرى بود. 7 - گفتى: آيا با افراد نامبارك وبدى كه مثل گاوهاى گنگ هستند به جنگ اهل تقوا ودرايت بروم؟! 8 - گفتم:
آرى، برخيز كه من جنگ را با اين كسى كه خدا به او برترى داده است، بهترين كار مىدانم. 9 - اين من بودم كه آنها را برانگيختم تا با سيّد أوصياء على عليه السلام به بهانۀ خونخواهى آن مرد احمق [\ عثمان] جنگ كنند. 10 - اين من بودم كه به لشكرت اين نيرنگ را آموختم كه نيزههايى كه بر آنها قرآن زده بودند در ميان گرد و غبار برافراشتند. 11 - و به افرادت آموختم كه براى آنكه شير بيشۀ جوانمردى از كشتن شما صرفنظر كند عورتتان را نمايان كنيد. 12 - پس گنهكارانِ ستمگر عليه حيدر قيام كردند و از مشعل فروزان و گرمابخش هدايت دور نگاه داشته شدند. 13 - آيا فراموش كردهاى كه چگونه با ابوموسى اشعرى در «دومة الجندل» مذاكره كردم. 14 - به نرمى سخن مىگويم و طرف مقابل در خير انديشى من طمع مىكند در حالى كه تيرهاى مكر من در مواضع كشندۀ از بدن او فرو رفته است. 15 - به راحتى در آوردن كفش از پا، با نيرنگ حيدر را از خلافت خلع كردم (وجامۀ خلافت را از قامت على درآوردم). 16 - و جامۀ خلافت را مانند انگشترى كه به انگشت مىكنند، بر تو پوشانيدم در حالى كه تو خود از خلافت مأيوس بودى. 17 - و تو را بر منبر شامخ و بلندِ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بدون آنكه شمشير تيز كنى و به جنگ بر آيى، بالا بردم. 18 - هر چند كه تو شايستۀ اين بلندى و صاحب مقام و كمال نبودى. 19 - و لشكرى از منافقان اهل عراق را به حركت در آوردم كه مانند آن بود].
1) - عبدالملك بن مروان پدر خلفاى اُموى.
2) - مَثَلى است در عربى [براى شخصى كه خودش را رسوا مىكند و جانش را در ميان مردم بخطر مىاندازد. عمرو عاص به معاويه مىگويد: من خود را رسوا نمودم و براى حكومت تو خودم را به خطر انداختم و از هيچ كارى دريغ نكردم تا تو به حكومت بر مردم رسيدى]؛ ر. ك: مجمع الأمثال، ميدانى: 195 [209/3، شمارۀ 3694].
كه جنوب و شمال را با هم همراه كنى. 20 - و اين من بودم كه نام تو را به افقهاى دور دست رساندم كه مانند راه بردن الاغى با بار، سخت بود. 21 - اى پسر هندِ جگر خوار! اينكه تو مرا نشناسى بسيار بر من سنگين است. 22 - اگر من وزير و مشاور تو نبودم هيچ گاه مردم از تو اطاعت نمىكردند و بدون وجود من تو را نمىپذيرفتند. 23 - اگر من نبودم تو همانند زنان در خانه مىنشستى و از منزلت خارج نمىشدى.
24 - اى پسر هند! ما از روى نادانى تو را در برابر «نبأ عظيم» و بهترين انسانها يارى كرديم. 25 - و هنگامى كه تو را بالاى سر مردم و در رأس امور قرار داديم خود از پستى به پايينترين درجات رفتيم و به اسفل سافلين فرو افتاديم. 26 - درحالى كه چه بسيار از مصطفى صفات و فضايل مخصوص على را شنيده بوديم. 27 - آن روز كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در غدير خم بر منبر بالا رفت و امر خدا را در حالى كه كاروانها هنوز نرفته بودند به همه ابلاغ نمود. 28 - او دست على را در دست خويش گرفته بود و به همه نشان داد و با صداى بلند به امر خداوند عزيز و بلند مرتبه ندا داد: 29 - «اى مردم! آيا من بر شما از خودتان سزاوارتر نيستم (و بر شما ولايت مطلقه ندارم)»؟ گفتند: آرى، و هر چه مىخواهى انجام بده. 30 - پس حكومت بر مؤمنان را از جانب خداوند به او مخصوص گردانيد و اوست كه خلافت خود را به هر كه بخواهد مىبخشد. 31 - و فرمود: «هر كس من مولاى اويم از امروز اين على عليه السلام مولايى شايسته براى او است». 32 - و دعا كرد: «اى خداوند ذوالجلال! دوست مواليان او باش و دشمنان برادر رسولت را دشمن بدار! 33 - اى مردم! پيمانى را كه نسبت به عترت من بستهايد، نشكنيد كه هر كس از پيروى آنها جدا شود در آخرت به من دسترسى نخواهد داشت». 34 - پس استاد تو (ابوبكر) وقتى كه ديد گرۀ محكم پيمان ولايت و زعامت حيدر قابل گسستن نيست، بخٍّ بخٍّ گويان به او تبريك گفت. 35 - رسول خدا گفت: «على ولىّ شما است و بر شما است كه او را در ميان خود حفظ كنيد و همانطور كه با من رفتار مىكرديد با او برخورد كنيد». 36 - و ما به همراه كردار و اعمال خود در پايينترين درجۀ جهنّم خواهيم بود. 37 - فرداى قيامت - كه روز شرمندگى ماست - خون عثمان ما را نجات نخواهد داد. 38 - على كه در قيامت به واسطۀ خدا و رسول در نهايت عزّت است در آن روز دشمن ما خواهد بود. 39 - آنگاه خداوند متعال نسبت به وقايعى كه رخ داده و ما در آنها دور از حقّ و در جبهۀ باطل بوديم، از ما حسابرسى مىكند. 40 - آن روز كه پرده از رخ حقيقت برداشته مىشود ما هيچ عذرى نداريم، و واى بر تو و من از اين حال در روز قيامت. 41 - اى پسر هند! دربرابر پيمانى كه با من بسته بودى وبه آن وفا نكردى، بهشت را فروختى. 42 - براى رسيدن به مال ناچيز دنيا در برابر نعمت بى پايان و فراوان آخرت، آخرتت را از دست دادى. 43 - صبح كردى و ديدى مردم دور و برت را گرفتهاند و حكومت برايت آماده شده، حكومتى كه از ديگرى به تو رسيده و نا پايدار است. 44 - تو مثل صيّادى بودى كه تور مىاندازد و انسانها را فريب مىدهى و تشنگان را از نهر آب دور مىكنى. 45 - گويا «ليلة الهرير» را در جنگ صفّين با آن همه ترس و وحشتى كه داشت فراموش كردهاى. 46 - چنان ناتوان شده بودى كه از ترس دلير مردى كه به تو روى كرده بود مانند شتر مرغ به خود غائط كردى. 47 - هنگامى كه لشكرِ گمراهى را از هم پاشيد، و همچون شيرى ويرانگر تو را به هلاك افكند. 48 - در تنگناى بسيار شديدى قرار گرفته بودى و ميدان گسترده برايت تنگ راههاى باريك شده بود. 49 - به من گفتى: اى عمرو از چنگال جنگاورى نيرومند كه چون سيل سرازير مىشود به كجا فرار كنيم؟ 50 - مگر آنكه تو اى عمرو در برابر حملات مكرّر او حيلهاى كنى، كارى بكن كه قلب من در تب و تاب است. 51 - آن گاه كه حكومتت كامل نشده بود قول دادى كه هر مقامى بدست مىآورى با من نصف كنى. 52 - من هم برخاستم و با سرعت به كار افتادم تا آنجا كه دامن لباسم را (در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام) بالا زدم و عورتم را نمايان كردم. 53 - پس حياى او موجب شد كه روى خود را بپوشاند و از قتل من منصرف شود و اين چيزى است كه عقل تو بدان قد نمىدهد. 54 - امّا تو از ترس دليرى او مثل بيد به خود مىلرزيدى. 55 - وقتى كه حكومت بر مردم را بدست آوردى و عصاى فرمانروايى به دستت رسيد. 56 - كوههايى از مال و جاه و ملك فراوان به ديگران عطا كردى و به من به اندازۀ يك ذرّه خردل چيزى ندادى. 57 - حكومت مصر را به عبدالملك بخشيدى و اين كار تو جز ستم در حق من چيزى نبود. 58 - هر چند كه تو به آن (حكومت مصر) طمع داشتى امّا بدان كه مرغ سنگخوار از دست شاهين گريخت (و اين حكومت از دستت رفت). 59 - اگر از خير حكومت مصر و خراج آن نگذرى، من آماده و بى تابِ كارزار و به هراس افكندن شما
هستم. 60 - با سپاهى آماده و سرفراز و شمشيرهايى تيز و نيزههاى برافراشته. 61 - پردۀ غرور تو را پاره خواهم كرد و خوابيدۀ داغدار (يتيمانى كه پدرانشان به خاطر تو كشته شدهاند) را بيدار مىكنم (و عليه تو تحريك مىكنم). 62 - تو از حكومت بر مؤمنان و ادّعاى خلافت دور هستى. 63 - تو به اندازه ذرّهاى در حكومت حقّى ندارى و قبل از تو اجدادت هم چنين حقّى نداشتند. 64 - اى معاويه! چه نسبتى مىتواند ميان تو و على باشد؟! على چون شمشيرى (برّان) است و تو بمانند داسى (كُند). 65 - على كه چون ستارۀ آسمان است كجا، و تو كه چون ريگى بيش نيستى كجا؟! 66 - اى معاويه! اگر تو در امر حكومت به آرزويت رسيدى به خاطر آن بود كه به گردن خود زنگولۀ رسوايى آويختم (وآگاه باش كه در گردن من زنگولهاى است كه اگر گردنم را تكان بدهم، زنگوله به صدا در خواهد آمد)].
اين قصيده كه به «قصيدۀ جُلْجُليّه»(1)معروف است، مضمون نامهاى است كه عمرو عاص به معاوية ابن ابى سفيان نوشته است. او اين نامه را در جواب نامۀ معاويه نگاشت كه از او خواسته بود خراج مصر را بپردازد و او را به خاطر امتناع از پرداخت خراج سرزنش و توبيخ كرده بود.
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(2)برخى از ابيات آن را روايت كرده است.
اسحاقى در «لطائف أخبار الدول»(3)مىگويد:
معاويه در نامهاى به عمرو بن عاص نوشت: نامههايى مكرّر مبنى بر مطالبۀ خراج مصر به تو نوشتم امّا تو امتناع كرده، آن را حواله مىدهى وخراج را نمىفرستى. براى آخرين بار و آن هم با تأ كيد مىگويم كه خراج مصر را برايم ارسال كن، والسلام. عمرو عاص هم در جواب او نامهاى نوشت كه به «قصيدۀ جلجليّه» مشهور است و اين دو بيت از جملۀ آن است:
وإن كانَ بينكما نِسبةٌ فأين الحسامُ من المِنجلِ
وأين الثريّا وأين الثرى وأين معاويةٌ من علي
معاويه وقتى اين ابيات را شنيد ديگر معترّض او نشد و خراج مصر را از او طلب نكرد.
زنوزى در روضۀ دوم از كتاب خود «رياض الجنّة» تمامى قصيده را ذكر نموده و گفته است:
اين قصيده به مناسبت مصراع آخر آن: «وفي عنقي علق الجلجلِ»، «قصيدۀ جلجليّه» ناميده شده است.
(يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اَللّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ )(4)
[به زبان خود چيزى مىگويند كه در دلهايشان نيست! و خداوند از آنچه كتمان مىكنند، آگاهتر است].
عمرو بن عاص بن وائل بن هاشم.
او يكى از سياستمداران پنجگانه عرب است. فتنهها از او آغاز و به او ختم مىشود. تسلّط او در شرارت و فتنه انگيزى مشهور
1) - [«جلجل» به معناى زنگوله است. منظور عمرو عاص اين است كه: حكومت تو حاصل رسوايىها و زحماتى است كه من به جان خريدم. ويا مىخواهدبگويد: اى معاويه! اين من بودم كه تو را به اين جا رساندم، و اگر چنانچه سر به سر من بگذارى زنگوله را بدينگونه به صدا درمىآورم و آبرويت را مىبرم. شايد هم منظور عمرو عاص اين باشد: اى معاويه! در جريان تثبيت حكومت تو، زنگوله به گردن من بود و تمامى كارها را من بودم كه به سامان رسانيدم، به هوش باش كه اين زنگوله هنوز هم به گردن من است و اگر بخواهم، همان بلايى را كه بر سر مخالفان تو آوردم بر سر خود تو نيز خواهم آورد].
2) - شرح نهج البلاغه 2:522[56/10، خطبه 178].
3) - لطائف أخبار الدول: 41 [ص 61].
4) - آل عمران: 167
و مسلّم است و نيرنگهاى او در كتابها فراوان آمده، و آثار و كتب تاريخ و سيره آنها را نقل كردهاند. اگر مىخواهيد به فراخى و گستاخى دربارۀ ستمكارى و فساد و تباهى سخن بگوييد مىتوانيد دربارۀ عمرو عاص صحبت كنيد و هرچه بگوييد اغراق نكردهايد و هيچ گناهى بر آن نيست، چنانكه در كلمات صحابۀ نخستين اين گونه مطالب را پيرامون او مىيابيد. آرى اين انسان پست و بىاصل و نسب شايستۀ چنين كلماتى است(1). در هر حال ما شرح حال او را از چند جهت مورد بررسى قرار مىدهيم.
پدر او همان كسى است كه قرآن مجيد صريحاً او را «أبتر» خوانده است: (إِنَّ شانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ )(2)[(و بدان) دشمن تو قطعا بريدهنسل و بىعقب است!]. در تفسير اين آيه ديدگاه اكثر مفسران و علما همين است(3).
هر چند در برخى از تفاسير مصداق اين آيه بين پدر عمرو و أبوجهل و أبولهب و عقبة بن أبى معيط و افراد ديگر مردّد مانده است، امّا مىتوان گفت كه قول صحيح همان است كه فخر رازى در تفسير اين آيه ذكر كرده است. او مىگويد:
«تمامى نام بُردگان، رسول خدا صلى الله عليه و آله را نكوهش كردهاند امّا عاص بن وائل (پدر عمرو) بيش از همه به ايشان اهانت كرده است. بنابراين آيۀ كريمه همۀ آنها را شامل مىشود، ولى آيه و پستى و حقارتى كه در آن مطرح شده با تأكيد خاصّى به اين لعين اختصاص دارد. از اين رو بين مفسّران مشهور شده است كه عاص بن وائل مراد از اين آيه است».
تابعى بزرگ، سليم بن قيس هلالى در كتابش روايت مىكند:
آيۀ كريمه دربارۀ شخص نامبرده است، او يكى از سرزنش كنندگان رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود كه وقتى ابراهيم پسر ايشان وفات كرد، گفت: محمّد أبتر شده است و ديگر نسلى ندارد(4).
از اين آيه كريمه در مىيابيم: هر فرزند پسر يا دخترى كه به عاص بن وائل نسبت داده مىشود، چه عمرو عاص و چه ديگران، حلال زاده نيست و فضيلت عمرو عاص از ناحيۀ اصل و نسب از همين جا معلوم مىشود. علاوه بر اين، مادر او «ليلاى عنزيّه جلّانيّه» است.
مادر او ليلا مشهورترين زن بد كاره در مكّه، و ارزانترين آنها در گرفتن اجرت بوده است، وهنگامى كه او عمرو عاص را به دنيا آورد پنج نفر از كسانى كه با او همبستر شده بودند ادّعا كردند كه پدر عمرو هستند امّا ليلا از آنجا كه عمرو شباهت بيشترى به عاص داشت و عاص به او پول بيشترى مىداد، عمرو را به او ملحق كرد. «أروى» دختر حارث بن عبدالمطّلب وقتى بر معاويه وارد شد اين داستان را بيان كرده است(5).
حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام در مجلسى كه معاويه و ديگران حضور داشتند به عمرو عاص فرمود: «أمّا أنت يا بن العاص فإنَّ أمرك مشترك، وضعتك اُمّك مجهولاً من عِهرٍ وسِفاح، فتحاكم فيك أربعة من قريش، فغلب عليك جزّارُها، ألأمُهم حَسَباً، وأخبثُهم منصباً، ثمّ قام أبوك فقال: أنا شانئ محمّد الأبتر، فأنزل اللّه فيه ما أنزل» [امّا تو اى پسر عاص! نَسَبت مشترك است، و مادرت از راه زنا و همخوابگى نامشروع تو را به دنيا آورد، و چهار نفر از قريش(6)ادّعا كردند كه پدر تو هستند، و سرانجام سلاّخِ آنها و بىاصل و
1) - عبارت «فالبغل نغل و هو لذلك أهل» ضرب المثلى عربى است براى فردى كه پدرانى لئيم و ناپاك و افعالى ناشايسته دارد. «بغل» به معناى استر و قاطر يعنى مولودِ الاغ و اسب است، و «نغل» به معناى فساد است، و «فلانٌ نغلٌ» يعنى داراى نَسَب فاسد بوده و زنا داده است. [مجمع الأمثال 185/1، شمارۀ 533].
2) - كوثر: 3.
3) - ر. ك: طبقات ابن سعد 1:115[133/1]؛ والمعارف ابن قتيبه: 124 [ص 285]؛ وتاريخ ابن عساكر 330/7[493/13؛ و مختصر تاريخ دمشق 232/19].
4) - كتاب سليم بن قيس [737/2، ح 22].
5) - بلاغات النساء: 27 [ص 43]؛ العقد الفريد 1:164[225/1]؛ روض المناظر 8:4[229/1، حوادث سال 60 ه ق]؛ ثمرات الأوراق 1:132 [ص 152]؛ دائرة المعارف، فريد وجدى 1:215؛ جمهرة الخطب 2:363[382/2، شمارۀ 370].
6) - در كلام كلبى و سبط بن جوزى [تذكرة الخواص/ 201]: پنج نفر ذكر شده است.
نسبتترين آنها و پايينترين و پستترين آنها از حيث مقام و رتبه، بر ديگران چيره گشت و پدر تو شد، بعد پدر تو به پا خواست و گفت: من كسى هستم كه محمّد را به اينكه فرزندى ندارد و ابتر است نكوهش مىكنم. و خداوند در حقّ او آن آيه كريمه را نازل فرمود](1).
أبوعبيده معمر بن مثنّى متوفّاى (209، 211) در كتاب «الأنساب» روايت مىكند:
در روز ولادت عمرو دو نفر بر سر او با هم نزاع كردند: ابوسفيان و عاص. گفتند بگذاريد مادرش حكم كند.
او گفت: اين پسر از عاص بن وائل است. ابوسفيان گفت: من شك ندارم كه خودم او را در رحم مادرش قرار دادم امّا مادرش نپذيرفت و عاص را برگزيد. وقتى كه به او گفته شد: نسب ابوسفيان شريفتر است! جواب داد: عاص بن وائل پول و نفقه بيشترى به من مىدهد و ابوسفيان بخيل است(2).
پس از مراجعه و جمع آورى تمامى آنچه از شئون و فراز و نشيب زندگى عمرو عاص در تاريخ ثبت شده است به اين يقين جازم مىرسيم كه او هيچ گاه اسلام نياورد، بلكه تنها تظاهر به اسلام مىكرد و اين هم به خاطر جريانى بود كه در حبشه پيش آمد. او به همراه عمارة بن وليد براى دستگيرى جعفر و همراهانش كه از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به حبشه فرستاده شده بودند، وارد آن جا شدند و در آنجا اخبارى از جريان رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و پيشرفت و گسترش آن به گوش او رسيد. از طرف ديگر، نجاشى پادشاه حبشه در ردّ درخواست او به او گفته بود: آيا از من مىخواهى فرستادۀ مردى را كه ناموس اكبر (جبرئيل) بر او نازل مىشود همچنانكه بر موسى نازل مىشد، به تو تسليم كنم تا او را به قتل برسانى؟ عمرو پرسيده بود: اى پادشاه آيا او واقعاً چنين است؟ و جواب شنيده بود كه: واى بر تو اى عمرو! سخن مرا بپذير و از او اطاعت كن! به خدا سوگند حقيقتاً او بر حقّ است و به طور حتم بر تمام مخالفانش غلبه خواهد كرد همان طور كه موسى بر فرعون و لشكريانش چيره گشت(3).
اينها همه عمرو را بر آن داشت كه با اظهار تسليم به صاحب رسالت نزديك شود. پس او تنها از اين رو از حبشه به مكّه بازگشت كه در رسيدن به مقام طمع داشت يا اينكه مىخواست از پس اسلام به رفاه و تنعّمى در زندگى برسد و يا مىخواست از مجازات الهى كه با حكومت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر مشركان عارض مىشود، در امان بماند. خلاصه آنكه، آنچه ما از عمرو عاص در خلال مدّتى كه براى حفظ حيات و كسب منافع سرشار در زندگى با مسلمانان مدارا كرده و تظاهر به اسلام مىنمود، شناختهايم، نشان مىدهد كه او در اين مدّت بدون هيچ تغييرى همان كسى است كه با قصيدهاى هفتاد بيتى از پيامبر اكرم بد گويى مىكرد و به او دشنام مىداد و ايشان هم او را به تعداد ابيات قصيدهاش لعن نمودند. و همان است كه اميرالمؤمنين عليه السلام دربارهاش فرمودند: «متى ما كان للفاسقين وليّاً، وللمسلمين عدوّاً؟! وهل يشبه إلّااُمّه الّتي دفعت به»(4)[چه زمانى عمرو دوست و كمك كار فاسقان و دشمن مسلمانان نبوده است؟! آيا به كسى جز مادرش شبيه است؟!].
1) - اين مختصر را از حديثى طولانى مشتمل بر مهاجات و نكوهش و بدگويى صورت گرفتۀ بين حضرت امام حسن بن على عليهما السلام و عمرو عاص و وليد بن عقبه و عتبة بن أبى سفيان و مغيرة بن شعبه در مجلس معاويه، گرفتهايم. اين حديث را ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه 2:101[291/6، خطبۀ 83] به نقل از كتاب مفاخرات زبير بن بكار نقل كرده است. سبط بن جوزى نيز در التذكرة: 114 [ص 201] آن را ذكر كرده است.
2) - شرح ابن أبي الحديد 2:101[285/6، خطبۀ 83].
3) - سيرۀ ابن هشام 3:319[289/3] و كتب فراوان ديگرى كه دربارۀ سيرۀ نبوى و تاريخ نگاشته شده است.
4) - تذكرة خواصّ الاُمّة: 56 [ص 97]؛ السيرة الحلبيّة [20/3] و كتابهاى ديگر.
او مصداق اين كلام اميرالمؤمنين عليه السلام است: «والّذي فلق الحبّة وبرأ النسمة، ما أسلموا ولكن استسلموا، وأسرّوا الكفر، فلمّا وجدوا أعواناً، رجعوا إلى عدواتهم منّا»(1)[سوگند به خدايى كه دانه را در زمين مىشكافد و خلايق را آفريده است، اينان اسلام نياوردند بلكه تظاهر به اسلام مىكردند و كفرشان را مخفى مىنمودند، و آنگاه كه يارانى پيدا كردند به دشمنى آشكار با ما بازگشتند].
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(2)مىگويد:
استاد ما ابوالقاسم بلخى رحمه الله گفت وگوى عمرو عاص و معاويه را نقل كرده و چنين تحليل مىكرد: وقتى كه معاويه به عمرو عاص گفت: اى اباعبداللّه! دوست ندارم مردم دربارهات بگويند تو براى اهداف دنيوى به اسلام گرويدهاى. عمرو عاص پاسخ داد: اى معاويه مرا رها كن ودست از سرم بردار! اين گفت وگو با كنايه بلكه با صراحت و وضوح نشان مىدهد كه عمرو عاص ملحد بوده است و معناى سخن او اين است كه اين حرفها را رها كن كه هيچ اصل و اساس درستى ندارد. اينكه آخرت حقّ است و آن را به متاع قليل دنيا نفروشيد همه خرافات است. عمرو عاص در تمام عمر ملحد بود و هيچگاه در كفر و الحادش شكّ نكرد و معاويه هم مثل او بود.
ابن ابى الحديد در جاى ديگر مىنويسد:].
ناراحتى به شما نگاه كرد، روز دوم و سوم هم كه شما دو نفر را با هم ديد نگاه خود را به شما طولانى كرد، پس در روز سوّم فرمود: «إذا رأيتم معاوية وعمرو بن العاص مجتمعَينِ ففرِّقوا بينهما، فإنّهما لن يجتمعا على خير» [هر گاه معاويه و عمرو بن عاص را در كنار هم ديديد، بينشان جدايى افكنيد زيرا اين دو براى كار خيرى با هم يك جا جمع نمىشوند].
ابن مزاحم در كتاب «وقعة صفّين»(1)ماجرا را اين گونه ذكر كرده است؛ به كتاب «العقد الفريد» ابن عبد ربّه نيز مراجعه كنيد(2).
ابوحيّان توحيدى در كتاب «الإمتاع والمؤانسه»(3)روايت مىكند كه شعبى چنين نقل كرده است:
عمرو عاص، يادى از على كرد و گفت: او اهل شوخى و بازى است. چون اين سخن به على عليه السلام رسيد، گفت: «زعم ابن النابغة أنّي تلعابة، تمراحة، ذو دُعابة، اُعافس، واُمارس. هيهات يمنع من العِفاس والمِراس(4)ذكرُ الموت وخوف البعث والحساب. ومن كان له قلب، ففي هذا من هذا له واعظ وزاجر. أما وشرُّ القول الكذب، إنَّه لَيَعِدُ فيُخلف، ويحدِّث فيكذب. فإذا كان يوم البأس فإنّه زاجر وآمر ما لم تأخذِ السيوفُ بهامِ الرجال؛ فإذا كان ذاك فأعظمُ مكيدتِهِ في نفسه أن يمنح القومَ استه»(5)[پسر نابغه گمان كرده كه من اهل بازى و خوشگذرانى و شوخى بوده و به مزاح و سرگرمى و بيهودگى عمر مىگذرانم. ياد مرگ و ترس از محشر و حساب انسان را از فساد و بيهودگى باز مىدارد. اگر كسى قلب سالم داشته باشد اين امور به او پند مىدهند و وى را از چنان كارهايى باز مىدارند. همانا دروغ بدترين گفتار است، و حقيقتاً عمرو بن عاص وعده مىدهد و تخلّف مىكند، و هنگام سخن گفتن دروغ مىبافد. آن روز كه كار سخت شود او تا زمانى كه شمشيرهابدنهاى مردان را زخمى و قطعه قطعه نكرده است امر و نهى مىكند، ولى با شروع جنگ بزرگترين نيرنگش براى نجات جانش اين است كه پايين تنۀ خود را به مردم ارزانى مىكند».
«من عبداللّه عليّ أمير المؤمنين إلى الأبتر ابن الأبتر، عمرو بن العاص بن وائل، شانئ محمّد وآل محمّد في الجاهليّة والإسلام.
سلام على من اتّبع الهدى. أمّا بعد: فإنّك تركتَ مروءتَك لامرئ فاسق مهتوك سترُهُ، يَشينُ الكريمَ بمجلسه، ويسفِّهُ الحليمَ بخَلْطَتِهِ، فصار قلبُكَ لقلبه تَبَعاً، كما قيل: وافق شنٌّ طبقة، فسلَبكَ دينَكَ، وأمانتَك، ودنياك، وآخرتَك، وكان علمُ اللّه بالغاً فيك، فصرتَ كالذئب يتبعُ الضرغام إذا ما الليل دجا، أو أتى الصبح، يلتمسُ فاضلَ سؤرِه، وحوايا فريستِه، ولكن لا نجاةَ من القدر، ولو بالحقِّ أخذت لأدركتَ ما رجوتَ، وقد رشدَ من كانَ الحقُّ قائده، فإن يمكّنِ اللّه منك ومن ابن آكلةِ الأكباد، ألحقتُكما بمن قتلَه اللّه من ظَلَمَة قريشٍ على عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله، وإن تُعْجِزا وتبقيا بعدي، فاللّه حسبكما، وكفى بانتقامه انتقاماً، وبعقابه عقاباً. والسلام» [از جانب بنده خدا على اميرالمؤمنين به شخص بريده نسل، پسر شخص بريده نسل وبىعقب، عمرو بن عاص بن وائل، دشمن و بدخواه
محمّد و آل محمّد در جاهليّت و اسلام، سلام بر كسى كه از هدايت الهى پيروى كرد. امّا بعد، تو مروّت و مردانگيت را به خاطر شخصى فاسق كه پردهاش دريده است، از دست دادهاى. فرد كريم به خاطر همنشينى با او بدنام مىشود و فرد بردبار به خاطر مجالست با او به سفاهت منسوب مىگردد. در نتيجه فكر و قلب تو تابع قلب او شده است و چنانكه در مَثَل آمده: «وافق شنٌّ طبقة»(1)(از لحاظ اخلاق و صفات با هم سازگار و جور شدهايد) پس او دين تو، امانتدارى تو، دنياى تو و آخرتت را از تو گرفته است. البتّه خدا از اوّل، نابكارى تو را مىدانست. تو مانند گرگى شدهاى كه در شب تار يا در روز به دنبال شير راه مىافتد تا از پسمانده غذا و زيادى شكارش شكمى از عزا درآورد، امّا بدان كه گريزى از تقدير الهى نيست و اگر از حقّ پيروى مىكردى به آرزويت مىرسيدى، زيرا كسى كه حقّ راهبر او باشد به راه راست هدايت مىشود. پس اگر من به تو و معاويه پسر هند جگر خوار، دست پيدا كنم هر دوى شما را به كافران و ظالمان قريش كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله خداوند آنها را كشت و نابود ساخت ملحق مىكنم، و اگر چنين نشد و پس از من زنده مانديد خداوند شما را كفايت مىكند و همان انتقام و عقاب سخت خدا شما را بس است. با درود].
نكته: ابن ابى الحديد(2)نامۀ فوق را به همين شكل در «شرح نهج البلاغه»(3)به نقل از كتاب «صفّين» اثر نصر بن مزاحم ذكر كرده است، ولى ما اين مطلب را در اين كتاب نيافتيم. همينطور اگر كسى در أغلب مواردى كه ابن ابى الحديد از اين كتاب نقل كرده دقت كند در مىيابد كه آنچه از اين كتاب به چاپ رسيده است اصل آن نيست بلكه خلاصهاى از آن مىباشد و اصل اين كتاب از آنچه اكنون در دست ما است بسيار بيشتر بوده است.
در ميان خطبههاى اميرالمؤمنين عليه السلام جملات فراوانى دربارۀ اين مرد وجود دارد؛ مانند اينكه مىفرمايد: «قد سار إلى مصر ابن النابغة عدوُّ اللّه، ووليُّ مَن عادى اللّه» [پسر نابغه، دشمن خدا و ياور دشمن خدا به سوى مصر رفته است]. و يا اين سخن حضرت: «إنَّ مصر افتتحها الفجرة أولو الجور والظلم الّذين صدّوا عن سبيل اللّه، وبغوا الإسلام عوجاً» [ناپاكان گنهكار مصر را فتح كردند، سردمداران ستم وظلم، آنان كه مردم را از راه خدا باز داشتند و اسلام را منحرف نمودند](4).
طبرى در كتاب تاريخش مىگويد(5): على در قنوتِ نماز صبح مىگفت: «اللّهمّ العن معاوية، وعمراً، وأبا الأعور السلَمي، وحبيباً، وعبد الرحمن بن خالد، والضحّاك بن قيس، والوليد» [خداوندا! معاويه و عمرو و أبوالأعور سلَمى و حبيب و عبدالرحمن بن خالد و ضحّاك بن قيس و وليد را لعنت كن]. پس از آنكه اين مطلب به گوش معاويه رسيد او هم در قنوت على و ابن عبّاس و مالك اشتر و حسن و حسين را لعن مىكرد.
وقتى خبر قتل محمّد بن ابىبكر به عايشه رسيد شيون و نالۀ فراوان كرد و از آن پس در قنوت و پس از نماز معاويه و عمرو عاص را نفرين مىكرد.
1) - [مَثَل معروفى است كه حكايت از قصّهاى دارد و آن اينكه مردى بنام «شَنّ» كه براى همسرى خود كسى مانند خودش نمىيابد از ديارش به قصد يافتن دخترى كهدر صفات مانند خودش باشد، خارج مىشود. او پس از گذراندن ماجرايى، دختر مورد نظر خود را بنام «طبقه» مىيابد وآن را به همسرى خود درآورده وبه ديار خود باز مىگردد. خويشان او چون او را مىبينند مىگويند «وافق شن طبقة» يعنى شن با طبقه سازگار و جور است. و به قول ما در و تخته به هم جور شدهاند].
2) - دكتر احمد زكى صفوت هم اين نامه را از ابن ابى الحديد در «جمهرة الرسائل» 1:486 [شمارۀ 454] نقل كرده است.
3) - شرح نهج البلاغة 4:61[163/16، كتاب 39].
4) - تاريخ طبرى 6:61 و 62 [107/5 و 108، حوادث سال 38 ه ق].
5) - همان 6:40[71/5، حوادث سال 37 ه ق].
اين مطلب را طبرى(1)و ابن كثير(2)در كتب تاريخشان، ابن اثير در «الكامل في التاريخ»(3)، و ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(4)روايت كردهاند.
هنگامى كه معاويه پى برد كه اگر عمرو عاص با او بيعت نكند كار حكومت او به سامان نمىرسد به او گفت: اى عمرو با من باش و از من پيروى كن.
عمرو جواب داد: براى چه تابع تو باشم؟ براى آخرت! به خدا قسم كه تو از آخرت جدا هستى. يا براى دنيا؟ آن هم به خدا قسم نصيب تو نمىشود مگر اينكه مرا شريك خود كنى. گفت: باشد تو شريك من در دنيا باش. عمرو گفت: پس فرمان حكومت بر مصر و توابع آن را براى من بنويس، و معاويه اين كار را كرد و در پايان نوشته اضافه كرد: در عوض عمرو بايد گوش به فرمان و مطيع من باشد. عمرو گفت: اين را هم بنويس كه فرمان بردارى عمرو چيزى از اين قرار (حكومت مصر) كم نمىكند. معاويه گفت: مردم به اين نكته توجّهى ندارند. عمرو پاسخ داد: هر چند اينطور هم باشد باز بنويس، معاويه هم نوشت و به خدا قسم چارهاى جز نوشتن اين مطلب براى عمرو نداشت.
روزى معاويه و عمرو دربارۀ مصر گفت وگو مىكردند و عمرو به معاويه مىگفت كه من فقط در مقابل مصر، دين خود را به تو فروختم، در اين هنگام عتبة ابن ابى سفيان وارد مىشود و مىگويد: به اين مرد به خاطر دينش اعتماد كن؛ زيرا او يكى از اصحاب پيامبر است. و عمرو در نامهاى به معاويه نوشته است:
معاويَ لا اُعطيكَ ديني ولم أنَلْ به منك دنياً فانظرَنْ كيف تصنعُ
ومَا الدينُ والدنيا سواءٌ وإنّني لآخذُ ما تُعطي ورأسي مُقَنَّعُ
فإن تُعطني مصراً فأربحُ صفقةٍ أخَذْتَ بها شيخاً يَضُرُّ وينفُعُ(5)
[اى معاويه تا زمانى كه در مقابل دينم از تو بهرهاى از دنيا به من نرسد، آن را به تو نمىدهم حال خود ببين كه چه مىكنى. دين و دنيا برابر نيستند و من سر خود را مىپوشانم و آنچه را كه بدهى مىگيرم. اگر مصر را به من بدهى معاملۀ سود آورى است زيرا در برابر آن از (تفكّر و درايت) پير مردى بهرهمند مىشوى كه كاردان و تأثير گذار است].
از پسر نابغه چه در زمان جاهليّت و چه در دوران نبوّت پيامبر صلى الله عليه و آله نقش مؤثّر و روشنى در غزوات و جنگها سراغ نداريم. امّا در جنگ صفّين هم تنها دو حركت جالب از او به يادگار مانده است: يكى آنكه در برابر اميرالمؤمنين از ترس جان خويش شرمگاه خود را نمايان ساخت، و ديگر اينكه از چنگال مالك اشتر فرار كرد. ننگ عمل اوّلِ او مدّتهاى مديد و ساليان متمادى براى او ماند به طورى كه ضرب المثل شد و با آن آواز مىخواندند. عتبة ابن ابى سفيان در شعرش راجع به رسوايى او مىگويد:
سوى عمروٍ وَقَتْهُ خصيتاهُ نجا ولقلبِهِ منهُ وجيبُ(1)
[جز عمرو كه بيضتينِ او جانش را حفظ كرد، نجات پيدا كرد در حالى كه قلبش از اين ماجرا در ترس و اضطراب بود].
معاويه هم در ابياتى از عمرو عاص و جايگاه او ياد مىكند:
فقد لاقى أبا حسنٍ عليّاً فآب الوائليُّ مآب خازي
فلو لم يُبدِ عورتَهُ لَلاقى به ليثاً يذلِّلُ كلَّ غازي
[عمرو بن عاص بن وائل (وائلى) با ابوالحسن، على در جنگ رو در رو شد و با خوارى و رسوايى بازگشت. اگر شرمگاهش را نمايان نكرده بود شير مردى به او دست مىيافت كه هر جنگجويى را به خاك مذلّت مىافكند].
و در شعر امير ابوفراس آمده است:
ولا خيرَ في دفعِ الردى بمذلّةٍ كما ردّها يوماً بسوأته عمرو
[خيرى در اين نيست كه انسان هلاكت و مرگ را با ذلّت از خود دفع كند، چنانكه روزى عمرو با شرمگاهش از مرگ رهايى جست].
و اين كار زشت و رسوا مكرّر از اين فرد سرزده است.
بنابراين سخنِ ابن حجر در «الإصابة»(2)هيچ ارزشى ندارد. او مىگويد:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عمرو بن عاص را به خاطر معرفت و شجاعتش به خود نزديك مىنمود!
با نگاهى به تاريخ در مىيابيم كه عمرو عاص نخستين كسى نيست كه از ترس اميرالمؤمنين چنين كارى كرده است، بلكه او در اين كار به «طلحة بن ابى طلحه» اقتدا كرده است. او هم در جنگ اُحد وقتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام به سويش حمله كرد و يقين كرد كه به دست ايشان كشته مىشود عورتش را در معرض ديد قرار داده و نمايان ساخت. براى مطالعۀ بيشتر مىتوانيد به تاريخ ابن كثير مراجعه كنيد(3).
اين واقعه را حلبى نيز در كتاب سيرهاش(4)نقل كرده و سپس مىگويد:
چنين جريانى در جنگ صفّين دو بار براى آقاى ما على - كرّم اللّه وجهه - اتّفاق افتاد: اوّل در حملهاى كه بر بُسر بن أرطاة داشتند، و بار دوم در حملهاى كه به عمرو بن عاص نمودند كه وقتى ديد نزديك است كشته شود شرمگاهش را نمايان كرد و على - كرّم اللّه وجهه - از او روى برگرداند.
بر اهل تحقيق پوشيده نيست كه تمام بديها و زشتىهايى كه در تاريخ صحيح دربارۀ عمرو عاص ذكر شده است و صفات و افعال بدى كه در آن سخنان صادقى كه ذكر شد، به او نسبت داده شده و با آن شناخته مىشود - از جمله:
پستى، گمراهى، مكر، حيله، نيرنگ، فريب، خيانت، انجام فحشا و منكرات، پيمان شكنى، درغگويى، خلف وعده، قطع رحم، كينه توزى، بىشرمى وبىحيايى، حسد، ريا، بخل، دشنام دادن، سفاهت، حماقت و بىخردى، ظلم و ستم، مشاجره، پستى و رذالت، چاپلوسى و جلفى و بخل و طمع، دشمنى با اهل دين و بىغيرتى دربارۀ همسرش و ديگر نواقص نفسانى و صفات غير اخلاقى - همگى از نشانههاى نفاق است و از آثار عدم استوارى اسلام در جان او،
وبىايمانى به خدا و دستورات رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىباشد؛ زيرا تنها راه اصلاح بشر، اسلام صحيح است و از اين طريق است كه نفس انسان به اخلاق و صفات پسنديده آراسته مىشود و فضايل در او جمع مىگردد. و اسلام راستين اساس هر خوبى و برترى و ريشۀ هر نيكى و كرامت انسانى است. و هرگاه ايمان از پايتخت مملكت بدن انسانى - قلب و روح - به ديگر اعضاء و جوارح جريان پيدا كرد و در آن جاى گرفت، اصلاح نفوس با جريان قوانين اسلام حاصل مىشود.
توضيح آنكه: ايمان در كشور بدن انسان كه شامل تمامى اعضاء و جوارح مىشود، مانند قوانين دولتها در كشورهاى متشكّل از افراد خاصّ عمل مىكند. همان گونه كه قوانين موضوعه در يك حكومت و دولت در ميان افراد پراكنده شده و هر فردى تكليف خاصّى را به عهده مىگيرد كه ضرورتاً بايد آن را انجام دهد و حدود خاصّى را مراعات مىكند، و تك تك افراد كه اصلاح شدند و تكاليفشان را عمل كردند كل جامعه اصلاح مىشود و رشد و پيشرفت در حكومتها از اين طريق حاصل مىشود، به همان گونه ايمان در مملكت وجود انسان عمل مىكند. ايمان نيز قوانينى است كه براى تك تك اعضاء و جوارح وضع شده و قرآن با صراحت بيان مىكند كه هر يك از آنها در سنّت الهى وظيفهاى خاصّ و حدّى معيّن دارند كه بايد رعايت و از آن حفاظت شود. و اگر هر يك از جوارح به وظيفهاش عمل كرده و حدودش را مراعات كند، اين همان ايمان او است كه بهواسطۀ آن اصلاح مىشود. تكليف دل با زبان تفاوت مىكند، همين طور گوش و چشم و دستها و پاها و اعضاى ديگر هر يك تكليف خاصّ خودشان را دارند، و به گفتۀ قرآن كريم، از گوش و چشم و قلب سؤال خواهد شد: (إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً )(1)[همانا گوش و چشم و دل، همه مسؤولند].
همين بيان از فرمايش نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله در روايتى كه حافظ ابن ماجه در كتاب «سنن»(2)خود روايت كرده است، فهميده مىشود:
«الإيمان معرفةٌ بالقلب، وقولٌ باللسان، وعملٌ بالأركان»(3)[ايمان شناختن به قلب و اقرار به زبان و عمل با اعضاء و جوارح است].
و بر همين اساس، ايمان داراى مراتب ضعف و قوّت و زيادى و كمى است، و انسان در يك آن هم متّصف به ايمان و هم متّصف به عدم ايمان مىشود؛ زيرا ايمان از جهتى برايش ثابت شده و از جهت ديگر از او سلب مىشود.
و از همين جا معناى كلام حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله معلوم مىشود كه مىفرمايد: «لا يزني الزاني حين يزني وهو مؤمن، ولا يسرق السارق حين يسرق وهو مؤمن، ولا يشرب الخمر حين يشربها وهو مؤمنٌ»(4)[زنا كار وقتى كه در حال زناست ايمان ندارد، دزد در حال دزدى ايمان ندارد، و كسى كه شراب مىنوشد در حال خوردن آن ايمان ندارد].
بنابراين اصلاح مملكت بدن، تنها از اين راه ممكن است كه همۀ اعضاء سالم باشند و تكاليفشان را انجام دهند و در مواردى كه برايشان تكليفى آمده است آن را انجام بدهند و ايمان وقتى كامل مىشود كه همه شاخهها و فروع آن محقّق شوند.
همان طور كه نبودِ ايمان در هر عضو، از ضعف ايمان قلبى صاحب آن عضو حكايت مىكند و نشان مىدهد كه اسلام در قلب اين فرد متزلزل است - زيرا قلب، فرماندۀ بدن است و تمام كارهاى جوارح تحت مراقبت و امر او انجام مىگيرد - صفات نفسانى نيز چنين است؛ برخى از صفات نفسانى حاكى از قوّت ايمان قلبى است و برخى كاشف از ضعف آن مىباشد.
روايتى كه حافظ منذرى در كتاب «الترغيب والترهيب»(5)از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل مىكند همين مطلب را بيان].
مىنمايد: «إنَّ المرء لَيَكون مؤمناً وإنَّ في خلقه شيئاً فيُنقص ذلك من إيمانه» [فردى مؤمن است امّا در خلق و خوى و صفات اخلاقى او چيزى است كه از ايمان او مىكاهد].
بعضى از صفات نيز ملازم با نفاق است و از آن جدا نمىگردد و با ايمان جمع نمىشود اگر چه صاحب آن، وظايفى چون نماز و روزۀ خود را به جا آورد، چنانكه خداوند كريم در قرآن مجيد منافق را چنين تعريف كرده است.
به نظر مورّخان صحيحترين ديدگاه آن است كه او در شب عيد فطر سال (43) در گذشت. او نزديك به (90) سال زندگى كرد. عجلى مدّت عمر او را (99) سال مىداند.
يعقوبى در تاريخش(1)مىنويسد:
وقتى كه مرگ عمرو فرا رسيد به پسرش گفت: «لودَّ أبوك أ نّه كان مات في غزاة ذات السلاسل؛ إنّي قد دخلت في اُمور لا أدري ما حجّتي عنداللّه فيها. ثمَّ نظر إلى ماله فرأى كثرته، فقال: يا ليته كان بعراً، يا ليتني متُّ قبل هذا اليوم بثلاثين سنة، أصلحتُ لمعاوية دنياه وأفسدتُ ديني، آثرتُ دنياي وتركتُ آخرتي، عَمِي عليَّ رشدي حتّى حضرني أجلي، كأنّي بمعاوية قد حوى مالي وأساء فيكم خلافتي» [پدر تو دوست داشت كه در جنگهاى «ذات السلاسل»(2)
اين جنگ را از آن جهت ذات السلاسل ناميدهاند كه على عليه السلام شكست سختى به دشمن وارد كرد، عدّهاى را كشت و گروهى را اسير كرد و اسيران را با طناب آنچنان به هم بست كه گويى در كُنده و زنجير (سلاسل) هستند. ر. ك: كنز العمّال 564/10؛ شرح مسلم، نَوَوى 153/15؛ شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد 41/6-42؛ تفسير مجمع البيان 422/10؛ بحار 66/21].
مرده بود، من دست به كارهايى زدم كه نمىدانم نزد خدا چه دليل و عذرى براى آن بياورم. سپس به مال فراوانش نگاه كرد و گفت: اى كاش اين ثروت من پشكل شتر بود، و اى كاش سى سال پيش از اين مرده بودم. دنياى معاويه را آباد كردم و دين خود را فاسد نمودم، دنيا را بر آخرت برگزيدم، نسبت به طريق هدايتم كور بودم تا وقتى كه زمان مرگم فرا رسيد. گويا مىبينم كه معاويه مال و ثروت مرا در اختيار خود گرفته و با شما پس از من بد رفتارى مىكند].نام پدر عمرو در بيان بسيارى از اصحاب «عاصى» ذكر شده است. در شعر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيز همينطور مىباشد:
لاُوردنَّ العاصيَ ابن العاصي سبعين ألفاً عاقدي النواصي
[هفتاد هزار فرد پيشانى بسته بر عاصى پسر عاصى وارد مىكنم].
و در رَجَزى كه مالك اشتر مىخواند نيز چنين آمده است:
ويحك يا ابن العاصي تنحَّ في القواصي
[واى بر تو اى پسر عاصى، دور شو و به مكانى دور دست برو].
حافظ نَوَوى در كتاب «تهذيب الأسماء واللغات»(3)مىگويد:
مشهور علما براين باورند كه اين كلمه با «ياء» بوده ولغت فصيح نزد اديبان عرب نيز همين است... ولى دربسيارى از كتب فقه و حديث يا بيشتر آنها با حذف ياء [عاص] آمده است؛ البتّه اين هم لغتى است [وغلط نيست].
1) - تاريخ يعقوبى 2:198[222/2].
2) - [در سال هشتم هجرى، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گروهى را به فرماندهى عمروعاص به جنگ ذات السلاسل فرستاد و سپس گروهى را كه در ميان آنان ابوبكرو عمر نيز وجود داشتند به سركردگى ابو عبيده به كمك عمروعاص فرستاد و همگى تحت لواى عمروعاص گرد آمدند ولى كارى نتوانستند صورت دهند. وپس از چند نوبت كه رسول خدا لشكر را به سركردگى غير على براى جنگ فرستاد و همگى شكست خورده و نزد پيامبر برگشتند، پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به جنگ ذات السلاسل فرستاد و على عليه السلام لشكر دشمن را شكست داد و آنگاه سورۀ عاديات نازل شد.
3) - تهذيب الأسماء واللغات 2:30[30/2، شمارۀ 18].
1 - برئت من الّذي عادى عليّاً وحاربه من أولادِ الطغامِ
2 - تناسوا نصبَهُ في يوم خمٍّ من الباري ومن خير الأنامِ
3 - برغم الأنفِ من يشنأ كلامي عليٌّ فضلُهُ كالبحر طامي
4 - وأَبرأُ من اُناسٍ أخّروهُ وكان هو المقدَّمَ بالمقامِ
5 - عليٌّ هزّم الأبطالَ لمّا رأوا في كفِّهِ بَرْقَ الحُسامِ
[1 - از مردمان پست و فرومايهاى كه با على عليه السلام دشمنى كردند و با او جنگيدند بيزارم. 2 - آنها خود را به فراموشى زدند كه على عليه السلام از طرف خداوندِ بارى (خالق) و به دست پيامبر اكرم كه بهترين خلق است در روز غدير خم به ولايت منصوب گرديد. 3 - تا بينى كسى كه كلام من دربارۀ على را نكوهش مىكند به خاك بمالم، مىگويم: فضل و برترى على عليه السلام چون درياى بيكران مىباشد. 4 - من از كسانى كه (حقّ او را غصب كردند و) او را در خلافت به تأخير انداختند بيزارم؛ زيرا او در اين مقام بر همه برترى داشت. 5 - على عليه السلام همان كسى است كه دليران را وقتى كه برق شمشير را در دست او مىديدند، شكست داد].
شيخ الاسلام حموينى اين قصيده را در باب (68) از كتاب «فرائد السمطين»(1)روايت كرده و مىگويد:
طرمّاح طائى به همراه هشام مرادى و محمّد بن عبداللّه حميرى نزد معاوية بن ابى سفيان گرد آمدند. او كيسهاى زر در مقابلش نهاد و گفت: اى گروه شاعران عرب! دربارۀ على بن ابى طالب شعر بگوييد و جز حقّ نگوييد. من از نسل صخر بن حرب نيستم اگر اين كيسۀ زر را به آن كس كه به حقّ، شعرى دربارۀ على بسرايد، ندهم. آنگاه طرمّاح برخاست و دربارۀ على سخنانى پر از نكوهش گفت. معاويه به او گفت:
بنشين خداوند به نيّت و جايگاه تو آگاه است.
پس از او هشام مرادى برخاست و او هم سخنان بدى دربارۀ حضرت گفت. معاويه به او گفت: تو هم كنار رفيقت بنشين كه جايگاه و منزلت شما دو نفر را خدا مىداند. عمرو عاص در مجلس حاضر بود او به محمّد ابن عبداللّه حميرى كه از خواصّ او بود گفت: تو برخيز و سخن بگو امّا جز حقّ نگو. سپس به معاويه رو كرد و گفت: اى معاويه تو قسم ياد كردى كه اين كيسۀ زر را فقط به كسى بدهى كه دربارۀ على عليه السلام به حقّ سخن بگويد. معاويه باز تكرار كرد: بله، من از نسل صخر بن حرب نباشم اگر آن را از ميان ايشان به كسى كه دربارۀ على راست بگويد ندهم. پس محمّد بن عبداللّه حميرى برخاست و اشعار فوق را خواند. آنگاه معاويه به او گفت: تو از همه راستگوتر هستى، اين كيسۀ زر از آنِ تو باشد.
1) - فرائد السمطين [375/1، ح 305].
محمّد بن عبداللّه حميرى رفيق و همراه عمرو عاص مىباشد. گمان مىرود او پسر قاضى عبداللّه بن محمّد حميرى است كه معاوية بن ابى سفيان امر ديوان خاتم خود را به او واگذار كرد. او بنا به نقل جهشيارى در كتاب «الوزراء والكُتّاب»(1)قاضى بوده است. البتّه ما احتمال زيادى مىدهيم كه گويندۀ شعر فوق، خودِ عبداللّه پدر محمّد باشد و در كتب تاريخى نام پدر او كه محمّد است بر نام خود او كه «عبداللّه» مىباشد مقدّم شده و شبيه نام پسرش شده است.
ديوان خاتم را معاويه تأسيس كرد. ابن طقطقى در كتاب «الآداب السلطانيّة»(2)دربارۀ آن مىنويسد:
معنايش اين است كه ديوان و دفترى بوده است كه نايبانى از طرف خليفه، مسؤوليّت آن را به عهده داشتهاند و هر گاه نامهاى از طرف خليفه دربارۀ امرى از اُمور صادر مىشد، اين نامه را به ديوان مىآوردند و از آن استنساخ مىشد و نسخه آن در ديوان مىماند، آنگاه آن را با نخى بسته و با شمع مهر و موم مىكردند. چنانكه در زمان ما چنين كارى با نوشتههاى قُضات انجام مىشود، و آن نسخه با مهر صاحب دفتر مهر مىشود.
1 - كميت بن زيد
2 - سيّد اسماعيل بن محمّد حميرى
3 - عبدى سفيان بن مصعب كوفى
متولّد (60)
متوفّاى (126)
1 - نفى عن عينكَ الأرقُ الهجوعا وهمٌّ يمتري منها الدموعا
2 - دخيلٌ في الفؤادِ يهيجُ سُقماً وحزناً كان من جَذَلٍ(1)منوعا
3 - وتوكافُ(2)الدموع على اكتئاب ٍأحلَّ الدهر موجَعَهُ الضلوعا
4 - ترقرق أسحماً دَرَراً وسكباً يشبّه سحّها غرباً هَموعا(3)
5 - لفقدانِ الخضارمِ من قريشٍ وخيرِ الشافعين معاً شفيعا
6 - لدى الرحمن يصدعُ بالمثاني وكان له أبو حسنٍ قَريعا(4)
7 - حَطوطاً في مسرّته ومولى إلى مرضاة خالقِهِ سريعا
8 - وأصفاه النبيُّ على اختيارِ بما أعيا الرفوض له المذيعا
9 - ويوم الدوحِ دَوحِ غديرِ خمٍّ أبان له الولايةَ لو اُطيعا
10 - ولكنَّ الرجالَ تبايعوها فلم أرَ مثلها خَطَراً مبيعا
11 - فلم أبلغْ بها لعناًولكنْ أساءَ بذاك أوّلُهم صنيعا
12 - فصار بذاك أقربَهم لعدلٍ إلى جورٍ وأحفظهم مضيعا
13 - أضاعوا أمرَ قائدِهم فضلّوا وأقومهم لدى الحدثانِ ريعا
14 - تناسَوا حقّه وبَغَوا عليه بلا تِرةٍ وكان لهم قريعا
15 - فقل لبني اُميّة حيثُ حَلُّوا وإن خفتَ المُهنّد والقطيعا
16 - ألا اُفٍّ لدهرٍ كنتُ فيه هدانا طائعاً لكمُ مُطيعا
17 - أجاع اللّه من أشبعتموهُ وأشبع من بجوركُمُ اُجيعا
18 - ويلعنُ فَذَّ اُمّته جهاراً إذا ساسَ البريّة والخليعا
19 - بمرضيِّ السياسةِ هاشميٍّ يكون حَياً(5)لاُمّته ربيعا
20 - وليثاً في المشاهد غير نكْسٍ لتقويمِ البريّةِ مستطيعا
21 - يُقيم اُمورها ويذبُّ عنها ويترك جدبَها أبداً مَريعا
[1 - بيدار خوابىاى كه خواب شبانه را از تو دور كرد، و همّ و غمّى كه به خاطر آنها اشكها بيرون مىآيد. 2 - همّ وغمى در قلب است كه درد و اندوهى را برمىانگيزد كه مانع شادى مىگردد. 3 - وجريان اين اشكها، به خاطر غم و اندوهى است كه روزگار درد آن را در سينه قرار داده است. 4 - از ابر سياه و پر باران چشمها اشكهاى پى در پى و فراوان فرو مىريزد و جريان اشك از آنها، بسان ريختن آب از دلوى
بزرگ است. 5 - به خاطر فقدان سادات قريش، و بهترين شفاعت كنندگان. 6 - نزد خداى رحمان، سبع المثانى(1)(سورۀ حمد) را آشكارا به مردم اعلام مىكرد و ابوالحسن براى او (پيامبر) همتا و برگزيده بود. 7 - كسى كه به شادى و خواهشهاى خويش توجّهى ندارد (و لهو ولعب و زخارف و لذّات دنيا او را فريب نمىدهد) و مولايى كه به سوى خوشنودى پروردگارش شتاب كند. 8 - و پيامبر او را طبق اختيارى كه داشت برگزيد به گونهاى كه علنى كنندگانِ رفض و تركِ ولايت او را ناتوان كرد. 9 - و در روز درخت بزرگ، يعنى درخت غدير خم (اشاره به جايگاه خطبه خواندن پيامبر)، ولايت را براى او آشكار كرد البتّه اگر اطاعت مىشد. 10 - ولكن مردمان اين ولايت را با هم داد و ستد كردند و كالايى با ارزش مانند اين، كه داد و ستد شود نديدهام. 11 - پس به سبب داد و ستد خلافت، آنان را لعن نمىكنم، ولى اوّلىِ آنها با اين كار، بد فعلى انجام داد. 12 - و با اين كار به كسى كه نزديكترين آنها به عدالت بود ستم شد، و حافظترين آنان (نسبت به كتاب وسنّت) ضايع گشت. 13 - آنها امر پيشواى خود و كسى كه در بين آنها هنگام رخدادها و بلاها درستترين و مستقيمترين راه بود را ضايع كردند، و از اين رو گمراه ومتحيّر شدند. 14 - نسبت به حقِّ او خود را به فراموشى زدند و به او ظلم كردند بدون اينكه او ظلمى كرده باشد، در حالى كه او بزرگ و رئيس آنها بود. 15 - پس به بنى اميّه هر كجا بودند هر چند از شمشير تيز و برّنده وتازيانه بترسى، بگو: 16 - هان! افّ بر روزگارى كه من در آن سست و ترسو و مطيع و فرمانبردار شما شدم. 17 - خداوند هر كس را كه سير كرديد گرسنه كند، و هر كس به خاطر ظلم شما گرسنه شد، سير گرداند. 18 - و خداوند فذّ(2)امّت را آشكارا وبىپرده لعن كند. اگر بر مردم وخليع(3)حكومت كند، 19 - فردى هاشمى كه حكومتش مورد رضايت خداوند است، سرسبزى چونان بهار، امّت را فراخواهد گرفت. 20 - ودر جنگها شيرى است كه درمانده نمىشود و براى بهپاداشتن مردم، توان دارد. 21 - كارهاى امّت را بر پا مىدارد و از آنها دفاع مىكند و خشكسالىِ آنها را تبديل به سبزى وخرّمى مىكند].
اين قصيده از بهترين قصيدههاى كميت است - معروف به هاشميّات - و چنانكه نگارندۀ كتاب «الحدائق الورديّة»(4)تصريح كرده به (587) بيت مىرسد لكن دست انتشار كه امين بر امانتهاى علم است در چاپ آن كوتاهى كرده و بيتهاى زيادى از آن كه كم نيستند را حذف كرده است، مانند آنچه در چاپ ديوان حسّان وفرزدق وابو نؤاس وغير آن انجام داده است.
و زمان آن فرا رسيده كه دست تحقيق و كاوش پردهها را از اين جنايات پنهان كنار زند؛ آنچه از اين قصيده در ليدين در سال (1904) چاپ شده در بر گيرندۀ (536) بيت، و آنچه به قلم استاد محمّد شاكر خيّاط شرح شده در بر گيرندۀ (560) بيت، و آنچه به قلم استاد رافعى شرح شده در بر گيرندۀ (458) بيت است.
1) - [«سبع المثاني»: خداوند در سورۀ حجر آيۀ 87 مىفرمايد: (وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ اَلْمَثانِي وَ اَلْقُرْآنَ اَلْعَظِيمَ) «ما به تو سورۀ حمد و قرآنعظيم داديم» به سورۀ حمد از آن جهت سبع المثاني مىگويند كه در هر ركعت از ركعات نماز خوانده مىشود (يثني بها في كلّ ركعة من ركعات الصلاة)، يا از آن جهت كه به سبب آن ثناى الهى گفته مىشود؛ زيرا در اين سوره، حمد و توحيد و ذكر ملك الهى وجود دارد].
2) - [«فذّ»: در زمان جاهليّت تيرهاى دهگانۀ قرعهكشى (قداح عشره) هر كدام نامى داشتهاند، اوّلين تير قمار كه به صاحب آن يك سهم تعلّق مىگرفته، «فذّ» يا «فرد» نام داشته است. گفته شده: در اينجا مراد از فذّ، ابن ملجم قاتل على عليه السلام است. «فذّ» به معناى شاذّ و منفرد نيز مىآيد. ممكن است واژۀ «فذُّ» به رفع ذال باشد و «يُلعن» نيز به صيغۀ مجهول خوانده شود و مراد از «فذّ» يگانۀ روزگار امير المؤمنين باشد و بدين معنا باشد: اُفّ بر روزگارى كه در آن، يگانۀ روزگار امير المؤمنين عليه السلام آشكارا لعن مىشود!].
3) - [«خليع»: در لغت به اين معانى است: بر كنار شده و خلع شده و عزل شده؛ قمار باز؛ بى آبرو، فاسد، هرزه و بىبند وبار. در كلمات، «خليع» بيشتر به معناى هرزه و فاسد مىباشد و بر افراد و خلفاى بىبند وبار اطلاق شده است مثل يزيد، عبدالملك، وليد بن يزيد بن عبدالملك و شاعرى بنام حسين بن ضحّاك و.... وگفته شده: در اين شعر مراد، عبدالملك است كه خليفۀ وقت روزگار كميت بوده است. و شايد مراد از خليع حاكمان فاسد آن زمان يعنى بنى اميّه باشد].
4) - الحدائق الوردية [200/2].
شيخ مفيد در رسالۀ خود كه در معناى «مولى» نگاشته(1)، مىنويسد:
كميت از كسانى است كه به شعر وى در قرآن استشهاد مىشود و اهل علم بر فصاحت و شناختن لغت و سر آمد بودن در شعر و بزرگى در زبان آورى وى اتّفاق نظر دارند. وى مىگويد:
ويوم الدوح دَوحِ غديرِخمٍّ أبان له الولاية لو اُطيعا
[در روز بزرگ غدير خم ولايت را براى او ظاهر كرد البتّه اگر اطاعت شود].
با روايت غدير امامت را براى آن حضرت، ثابت و به خاطر واژۀ مولى او را به رئيس توصيف مىكند. و بر كميت با جلالتى كه در لغت و علوم عربى دارد روا نيست لفظى را براى معنايى استعمال كند بدون اينكه در لغت براى آن معنا وضع شده باشد و هيچ يك از عالمان به علوم عربى، قبل از او استعمال كرده باشد و هيچ يك از آنها آن لغت را آن گونه كه معنا كرده بشناسد؛ زيرا اگر اين كار بر او روا باشد بر ديگران نيز كه مثل او يا بالاتر و يا پايينتر از او هستند روا خواهد بود و در نتيجه تمام لغت فاسد مىشود و راهى به شناخت معناى حقيقى لغات عرب پيدا نمىكنيم و در اين رابطه در به روى ما بسته مىشود.
و شيخ ابوالفتح در «تفسير»(2)خود نوشته است:
از كميت نقل شده كه گفت: اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديدم كه فرمود: قصيده عينيّۀ خود را براى من بخوان پس خواندم تا رسيدم به اينجا:
ويوم الدوح دَوح غديرخُمّ أبان له الولاية لو اُطيعا
پس آن حضرت صلوات اللّه عليه فرمود: راست گفتى. سپس چنين سرود:
ولم أرَ مثلَ ذاك اليومِ يوماً ولم أرَ مثله حقّاً اُضيعا.
[و من روزى مثل آن روز را نديدم، و حقّى مانند آن نديدم كه ضايع شده باشد].
و مرزبانى در «معجم الشعراء»(3)نوشته است:
عقيدۀ كميت در تشيّع و مدح اهل بيت عليهم السلام در روزگار بنى اميّه معروف و مشهور است و از جمله شعر او دربارۀ بنى اميّه اين شعر است:
فقل لبني اُميّة حيث حَلُّوا وإن خفتَ المهنّدَوالقطيعا
أجاعَ اللّه من أشبعتموهُ وأشبع من بجورِكُمُ اُجيعا(4)
و روايت شده كه چون كميت اين قصيده را براى امام طاهر ابو جعفر محمّد بن على عليه السلام خواند، آن حضرت برايش دعا كردند.
و در كتاب «الصراط المستقيم»(5)، اثر بياضى عاملى آمده است:
فرزند كميت نقل كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديد كه مىفرمايد: قصيده عينيّۀ پدرت را برايم بخوان پس چون به اين بيت رسيد:
ويوم الدوح دَوح غديرخمٍّ أبان له الولاية لو اُطيعا
آن حضرت سخت گريست و فرمود: خداوند پدرت را رحمت كند او راست گفت، آرى سوگند به خدا حقّى مثل اين را نديدم كه ضايع شده باشد.
هاشميّات:
مسعودى در «مروج الذهب»(1)اين قصيدهها را براى كميت ذكر مىكند. و سَنْدُوبى نوشته است(2):
كميت از بهترين شاعران زمان حكومت اُمويان بود، وى عالم به لغات عرب و وقايع و رخدادهاى آنها بود و از بهترين و برترين اشعار وى قصيدههاى هاشميّه است، قصيدههايى كه در آن اهل بيت پيامبر را به نيكى و خوبى ياد مىكند.
من لقلبٍ متيِّمٍ مُستهامِ غير ما صبوةٍ ولا أحلام
[چه كسى است براى دلى كه به خاطر عشق، بَرده و سرگردان شده است به جز عشق و آرزوها].
صاعد غلام كميت مىگويد: ما بر ابوجعفر محمّد بن على عليهما السلام وارد شديم و كميت اين قصيده را براى آن حضرت خواند و حضرت دوبار فرمود: «اللّهمّ اغفر للكميت» [خدايا كميت را بيامرز](3).
طربتُ وما شوقاً إلى البيض أطربُ ولا لعباً منّي وذو الشيب يلعبُ
[به طرب در آمدم و اين طرب من به خاطر اشتياق به زنان سفيد روى و نيز به خاطر بازى كردن نيست، آيا صاحب موى سفيد بازى مىكند؟!].
ابوالفرج در كتاب «أغانى»(4)با سند خود از ابراهيم بن سعد اسدى نقل كرده است:
از پدرم شنيدم كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم، فرمود: تو از كدام مردم هستى؟ گفتم: عرب هستم. فرمود: مىدانم، از كدام [قبيله] عرب هستى؟ گفتم: از بنى اسد. فرمود: از اسد بن خزيمه؟ گفتم: بله.
فرمود: آيا تو هلالى هستى؟ گفتم: آرى. فرمود: آيا كميت بن زيد را مىشناسى؟ گفتم: اى رسول خدا! او عموى من و از قبيلۀ من است. فرمود: چيزى از شعرش را به خاطر دارى. گفتم: آرى. فرمود: اين شعر را بخوان:
طربتُ وما شوقاً إلى البيض أطربُ ولا لعباً منّي وذو الشيب يلعبُ
پس خواندم تا به اين بيت رسيدم:
فماليَ إلّاآلَ أحمدَ شيعةٌ وماليَ إلّامَشْعبَ الحقِّ مَشْعبُ
[من نيستم مگر شيعۀ آل احمد، و راهى (و عقيدهاى) ندارم جز راه حقّ].
پس به من فرمود: وقتى صبح شد به او سلام برسان و بگو: همانا خدا تو را به خاطر اين قصيده آمرزيد.
و سيوطى در «شرح» خود نوشته است:
ابن عساكر(5)از جاحظ نقل كرده است: كسى كه راه احتجاج را بر شيعه باز كرد كميت بود كه گفت:
فإن هي لم تصلح لحيٍّ سواهُمُ فإنَّ ذوي القربى أحقّ وأوجبُ
يقولون لم يورِثْ ولولا تراثُهُ لقد شركَتْ بكيلٌ وأرحبُ(1)
[اگر فدك براى قبيلهاى غير از آنها شايسته نبود پس همانا خويشان آن حضرت سزاوارتر و شايستهتر بودند.
مىگويند: چيزى به ارث نگذاشت و اگر ارث گذاشتن او نبود همانا دو قبيلۀ بكيل و ارحب در فدك شريك مىشوند].
و شايد جاحظ بر جاهايى كه شيعه به اين دليل و غير آن احتجاج كردهاند آگاه نبوده است؛ دليلهاى فراوانى از زمانهاى قديم كه به زمان پيامبر مىرسد. يا با اين كلمه مىخواهد گذشتگان از شيعه در صدر اوّل را انكار كند. لكن تاريخ گرانمايۀ آنها و آنچه از پيامبر دربارۀ فضيلت آنها نقل شده و... او را رسوا مىكند. و تو احتجاج به اين دليل و غير آن را در شعرها و نثرهاى زيادى از صحابه و تابعان نيكوكار آنها قبل از اينكه نطفۀ كميت منعقد شود، مىيابى؛ افرادى مانند عبداللّه بن عبّاس، عمّار بن ياسر، ابوذر غفارى و ديگران. و پيش از همه، اميرالمؤمنين عليه السلام اين درب را كاملاً براى آنها در نامهها و خطبههايى كه پر از اين مطلب است و در لابه لاى كتابها و معجمهاى خطبهها و نامهها پراكنده شده، گشوده است.
ألا هل عمٍ في رأيه مُتأمِّلُ وهل مدبرٌ بعد الإساءة مُقبلُ
[آگاه باشيد آيا كسى كه در رأى و نظرش كور است تأمّل مىكند؟! و آيا كسى كه بعد از اسائه و ظلم پشت كرده برمىگردد؟!].
ابوالفرج در كتاب «أغانى»(2)با سند خود از ابوبكر حضرمى نقل كرده است:
از ابوجعفر محمّد بن على عليهما السلام در ايّام تشريق در منى براى ورود كميت اجازه گرفتم پس اجازه داد؛ كميت به آن حضرت گفت: فدايت شوم من دربارۀ شما شعرى سرودهام و دوست دارم براى شما بخوانم، فرمود:
اى كميت! در ايّام معلومات و معدودات خدا را ياد كن. و كميت سخن خود را تكرار كرد. پس ابوجعفر عليه السلام بر او رقّت و نرمى كرد و فرمود: بگو. پس كميت قصيدهاش را خواند تا به اينجا رسيد:
يُصيبُ به الرامون عن قوسِ غيرهمْ فيا آخرٌ أسدى له الغيَّ أوّلُ
[تير اندازان از كمان غير خود به او تير انداختند، پس اى آخرين كسى كه گمراهى از نخستين كس به او رسيده است].
پس ابوجعفر عليه السلام دو دست خود را به آسمان بالا برد وفرمود: «اللّهمّ اغفر للكميت» [خدايا كميت را بيامرز].
و بغدادى در «خزانة الأدب»(3)اين روايت را نقل كرده و بعد از اين گفتار: پس صداها به گريه بلند شد، آورده است:
و چون شعر خود دربارۀ حسين عليه السلام را خواند:
كأنَّ حسيناً والبهاليلُ حولَهُ لأسيافهم ما يختلي المتبتّلُ
وغاب نبيُّ اللّه عنهم وفقده على الناس رزءٌ ما هناك مُجلّلُ
فلم أرَ مخذولاً لأجلِ مصيبةٍ وأوجب منه نصرةً حين يخذلُ
[گويا حسين را مىبينم كه خنده كنندگان پيرامون او هستند و شمشيرهاى آنها آنچه را شخص جدا كننده مىچيند انجام مىدهند. و پيامبر خدا از آنها مخفى بود و فقدان او بر مردم مصيبتى بود كه در آنجا بزرگ نبود. پس من هيچ تنها و بىكس شدۀ به خاطر مصيبت را نديدم كه در هنگامى كه يارى نمىشود، يارى دادن به وى واجبتر از او باشد].
پس [امام] جعفر صادق عليه السلام دو دست خود را به آسمان بلند كرد و فرمود: «أللّهمَّ اغفر للكميت ماقدّم وأخّر، وما أسرَّ وأعلن، وأعطه حتّى يرضى» [خدايا كميت را بيامرز نسبت به آنچه مقدّم داشته و آنچه مؤخّر مىدارد، و
آنچه پنهان مىكند و آنچه آشكار مىكند، و آنقدر به او بده تا راضى شود]. سپس هزار دينار و يك لباس به او داد. كميت به آن حضرت گفت: سوگند به خدا! من شما را براى دنيا دوست ندارم و اگر دنيا را مىخواستم به سوى كسى مىرفتم كه دنيا در دست اوست، ولكن شما را براى آخرت دوست دارم. و امّا لباسى كه به جسمهاى شما خورده را به خاطر بركت آن مىپذيرم ولى مال را نمىپذيرم.
ابومستهلّ كميت بن زيد بن خنيس بن... بن مضربن نزار.
ابوالفرج دربارۀ وى نوشته است:
وى شاعرى پيشى گرفته و عالم به لغات عرب و آگاه به روزهاى تاريخى عرب، و از شاعران و زبان آوران «مُضَر» بود كه عليه قحطانيان تعصّب داشت و با شعراى آنها كه دانا به عيبها و روزهاى تاريخى بودند و با آن افتخار مىكردند همنشين بود و با آنها در شعر گويى مسابقه مىداد. وى در روزگار بنى اُميّه زندگى مىكرد و حكومت عبّاسيان را درك نكرد و قبل از آن وفات نمود. و به اينكه شيعه بنى هاشم است، معروف و مشهور بود.
از معاذ هرّاء سؤال شد: شاعرترين مردم كيست؟ گفت: از شعراى زمان جاهليّت يا اسلام؟ گفتند: از زمان جاهليّت.
گفت: امرؤ القيس، زهير، و عبيد بن ابرص. گفتند: از مسلمانان كه؟ گفت: فرزدق، جرير، اخطل، و راعى.
راوى مىگويد: به معاذ گفته شد: اى ابومحمّد كميت را ذكر نكردى! گفت: او شاعرترينِ اوّلين وآخرين است(1).
و فرزدق به او گفت: به خدا سوگند تو شاعرترينِ گذشتگان و آنها كه هستند مىباشى.
و برخى گفتهاند:
كميت ده خصلت داشت كه هيچ شاعرى نداشت: سخنور بنى اسد، فقيه شيعه، حافظ قرآن عظيم، داراى دلى استوار ومحكم، كاتبى خوش خط، نَسَب شناس، اهل مجادله و مناظرۀ علمى بود - واو در تشيّع نخستين كسى بود كه مناظره كرد(2)- تيرانداز ماهرى كه در قبيلۀ اسد ماهرتر از او نبود، اسبْ سوارى شجاع، بخشنده و پايبند به دين(3).
پژوهشگر در لابه لاى كتابهاى سيره و حديث، شواهد روشنى مىيابد بر اين كه اين مرد، شاعر بودن خود و فانى شدن در ولايت اهل بيت عليهم السلام كه به آن تظاهر مىكرد را وسيلهاى براى آنچه حرص و ولع مقتضى آن است - مثل چشيدن و بهره بردارى از عطاها و جوايزى كه بدست مىآورد، و بدست آوردن مرواريد و طلا و وكالتها و هدايا، و رسيدن به مقام يا حقوق ماهيانه - قرار نداده بود.
چگونه اين طور باشد در حالى كه اهل بيت رسول خدا عليهم السلام آنچنان بودند كه دعبل خزاعى دربارۀ آنها سروده است:
أرى فيْأهم في غيرهم مُتَقَسَّماً وأيديَهُم من فيئهم صَفِراتِ
[غنيمت آنها را مىبينم كه در ميان ديگران قسمت شده و دستهاى آنها را مىبينم كه از غنيمتشان تهى است].
و آنها - سلام اللّه عليهم - تا چه رسد به شيعه آنها:
مشرّدون نفوا عن عُقرِ دارِهمُ كأ نّهم قد جَنوا ماليس يُغتَفرُ
[جمع آنها پراكنده شد و از ميان خانۀ خود تبعيد شدند، گويا جنايتى كردهاند كه نابخشودنى است].
و در آن روز دنيا تمام و كامل بر مخالفان آنها يعنى امويان فرومايه، زيور و زينت يافته و روى آورده بود، و اگر كسى در پى چيزى از اموال دنيا يا رسيدن به مقام يا تقرّبى كه او را بالا بَرَد، بود، از آنها كه بر كرسى خلافت تكيه زده بودند طلب مىكرد.
اين، حال و وضعيّت كميت با امامان دين عليهم السلام بود؛ وى عقيده داشت كه آنها وسيله ها و دستگيرههاى او به سوى مولاى سبحان و واسطۀ نجات او در آخرت هستند و مودّت و محبّت آنها مزد رسالت بزرگ است.
و امامان دين و بزرگان بنى هاشم به كميت اصرار مىكردند كه بخششها و عطاهاى آنها را قبول كند، علاوه بر اينكه جايگاه وى از ولايت را بزرگ مىشمردند و اعتناى زيادى به شأن او داشته و بى اندازه به او احترام مىگذاشتند واو را گرامى مىداشتند، و از او عذر خواهى مىكردند؛ مانند اينكه امام سجاد صلوات اللّه عليه به او فرمود: «ثوابك نعجز عنه، ولكن ما عجزنا عنه فإنَّ اللّه لا يعجز عن مكافأتك» [ما از دادن ثواب تو عاجز هستيم، ولى آنچه را ما نسبت به آن عاجز هستيم خداوند از جزا دادن به تو عاجز نيست]. امّا با همۀ اينها وى بر قبول نكردن هديهها اصرار داشت و از آنها به جهت نپذيرفتن هديهها پوزش مىطلبيد و با اين كار دوستى محض و خالص خود به آل اللّه را اظهار مىكرد؛ از اين رو چهار صد هزار درهم را به امام سجاد عليه السلام بر گرداند و لباسى از لباسهاى آن حضرت كه به جسم او خورده بود را طلب كرد تا به آن تبرّك جويد.
و به امام باقر عليه السلام يك بار صد هزار و بار ديگر پنجاه هزار را بر گرداند و پيراهنى از پيراهنهاى آن حضرت را درخواست كرد. و هزار دينار و لباسى را به امام صادق عليه السلام برگرداند و از آن حضرت خواست او را با دادن لباسى كه به پوست بدنش تماس داشته، گرامى دارد.
روشن است كه دعاى كسانى كه جانهاى قدسى و پاك دارند و صاحبِ زبانى هستند كه به مشيّت الهى و از سوى خدا سخن مىگويد، آنها كه پروردگارشان به آنها وحى مىكند و جز با اذن او سخن نمىگويند و از روى هوا و هوس نطق نمىكنند و جز براى كسى كه مورد رضايت خدا باشد شفاعت نمىكنند، يك شفاعت معمولى، و درخواست خير و خوبى از مولا براى هر انسانى هر كه باشد، نيست، بلكه در اين دعاها اشاره است به اينكه آن شخصى كه برايش دعا شده از بزرگان دين و هم قسم با خير وصلاح و دعوت كنندۀ مردم به خوبى و شايستگى است و از كسانى است كه خداوند، وى را براى دعوت به سوى خود و حركت در مسير هدايت - به رغم امور غير واقعى و باطل زندگى و هواها و هوسهاى گمراه كنندۀ آن - اختيار نموده است. و فضايل بىشمار ديگرى كه بنابر تفاوت دعا شدگان فرق دارد.
و بسيار كم است كه براى كسى مانند آنچه براى كميت دعا شده، دعا شده باشد، و پيامبر اعظم و امامان از اولاد او صلوات اللّه عليه و عليهم، بسيار براى او دعا كردهاند؛ پس يك بار پيامبر صلى الله عليه و آله براى او طلب رحمت كردند، و بار ديگر جزاى خير براى او طلب كردند و او را ستودند، و بار سوم به او فرمودند: «بوركت و بورك قومك»(1)[تو و قومت بركت يافتيد].
و امام سجّاد زين العابدين عليه السلام براى او دعا كرد و فرمود: «اللّهمّ أحيه سعيداً وأمْتهُ شهيداً، وأرِهِ الجزاء عاجلاً، وأجزل له جزيل المثوبة آجلاً» [خدايا او را سعادتمند زنده بدار، و شهيد بميران، و در همين دنيا به او پاداش ده، و ثواب فراوان و بزرگ را در آخرت به او عطا كن].
1) - نگاه كن: الصراط المستقيم، بياضى عاملى [310/1]؛ الأغاني 15:124[27/17]؛ شرح شواهد المغني: 13 [38/1، شمارۀ 6].
و ابوجعفر باقر عليه السلام در زمانهاى مختلفى مانند ايّام تشريق در منى و غير آن براى او دعا كرد و چند بار در حالى كه رو به كعبه كرده بود براى او طلب رحمت و مغفرت نمود و يك بار فرمود: «لاتزال مؤيّداً بروح القدس» [پيوسته با روح القدس تأييد شوى].
و از جمله دعاهاى او براى كميت در ايّام البيض(1)، روايتى است كه شيخ اقدم ابوالقاسم خزّاز قمى در كتاب «كفاية الأثر في النصوص على الأئمّة الانثى عشر»(2)با سند خود از كميت نقل كرده است: من بر آقاى خود ابوجعفر محمّد بن على [امام] باقر عليه السلام وارد شدم و گفتم: اى فرزند رسول خدا! من ابياتى دربارۀ شما گفتهام، آيا اجازه مىدهى آنها را بخوانم؟ فرمود:
اين روزها ايّام البيض است. گفتم: اين شعر تنها دربارۀ شما است. فرمود: بخوان. پس شروع به خواندن كردم:
أضحكني الدهرُ وأبكاني والدهرُ ذو صرفٍ وألوانِ
لتسعةٍ بالطفِّ قد غُودروا صاورا جميعاً رَهْنَ أكفانِ
[روزگار مرا به خنده و گريه مىاندازد و روزگار داراى تحوّل و رنگارنگىها است. (گريه مىكنم) براى نُه نفرى كه در سرزمين طفّ (كربلا) تنها گذاشته شدند و همگى در گرو (و ميان) كفنها قرار گرفتند].
پس آن حضرت و ابوعبداللّه [امام صادق] عليه السلام گريه كردند، و شنيدم دخترى از پشت پرده گريه مىكرد. و چون به اين شعر رسيدم:
وستّةٌ لا يُتجارى بهم بنو عقيلٍ خيرُ فرسانِ
ثمّ عليُّ الخيرِ مولاهُمُ ذكرهمُ هَيّجَ أحزاني
[و شش نفرى كه با آنها كسى برابرى و همسانى نمىكرد، فرزندان عقيل كه بهترين سوار كاران بودند. سپس على كه بهترين است مولاى آنها مىباشد، و ياد آنها غم و غصّههاى مرا به هيجان در آورد].
آن حضرت گريست و فرمود: «ما من رجل ذكرنا أو ذُكرنا عنده يخرج من عينيه ماءٌ ولو مثل جناح البعوضة إلّابنى اللّه له بيتاً في الجنّة، وجعل ذلك الدمع حجاباً بينه وبين النار» [هيچ كسى نيست كه به ياد ما افتد يا نزد او ذكرى از ما شود و آبى هر چند به اندازۀ بال مگسى از دو چشمش خارج شود، جز آنكه خدا خانهاى در بهشت برايش بنا مىكند و آن اشك را حجابِ بين او و آتش قرار مىدهد]. و چون به اين شعر رسيدم:
من كان مسروراً بما مسّكم أو شامتاً يوماً من الآنِ
فقد ذللتم بعد عزّ فما أدفع ضيماً حين يغشاني
[هر كس به آنچه به شما رسيده است مسرور شد، يا امروز شما را شماتت مىكند. همانا شما پس از عزّت و ارجمندى، خوار شديد، پس من ظلم و ستم را دفع نمىكنم وقتى مرا در بر گيرد].
آن حضرت دست مرا گرفت و فرمود: «أللّهمّ اغفر للكميت ما تقدّم من ذنبه وما تأخّر» [خدايا گناهان گذشته و آيندۀ كميت را بيامرز]. و چون به اين شعر رسيدم:
متى يقوم الحقّ فيكم متى يقومُ مهديُّكمُ الثاني
[كِىْ حقّ در ميان شما به پا مىشود، كِىْ مهدىِ دوم شما قيام مىكند].].
1) - [«أيّام البيض» سيزده، چهارده و پانزدهم هر ماه. علّت نامگذارى اين سه روز به أيّام البيض، مهتابى بودن شبهاى آنها است كه ماه با غروب خورشيد، طلوع، و تا طلوع آن، نور افشانى مىكند. از ايّامى كه روزه در آنها به طور ويژه داراى فضيلت بسيار است، ايّام البيض است؛ ر. ك: الحدائق الناضرة 361/13؛ جواهرالكلام 94/17-97؛ فرهنگ فقه فارسى 740/1-741].
2) - كفاية الأثر [ص 248].
فرمود: «سريعاً إن شاء اللّه سريعاً» [به زودى ان شاء اللّه، به زودى]. سپس فرمود: «يا أبا المستهلّ إنّ قائمنا هو التاسع من ولد الحسين؛ لأنّ الأئمّة بعد رسول اللّه اثنا عشر، الثاني عشر هو القائم» [اى ابوالمستهلّ! همانا قائم ما فرزند نهم از فرزندان حسين است؛ زيرا امامان بعد از رسول خدا دوازده نفرند كه نفر دوازدهم قائم است].
گفتم: اى آقاى من اين دوازده نفر كيانند؟ فرمود: «أوّلهم عليُّ بن أبي طالب، وبعده الحسن والحسين، وبعد الحسين عليّ بن الحسين، وبعده أنا، ثمّ بعدي هذا، ووضع يده على كتف جعفر» [اوّل آنها على بن ابى طالب است، و پس از او حسن و حسين، و پس از حسين، على بن حسين، و پس از او من، و پس از من اين است و دست خود را بر كتف جعفر گذاشت]. گفتم:
پس از اين كيست؟ فرمود: «ابنه موسى، وبعد موسى ابنه عليّ، وبعد عليّ ابنه محمّد، وبعد محمّد ابنه عليّ، وبعد عليّ ابنه الحسن، وهو أبو القائم الّذي يخرج، فيملأ الدنيا قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً، ويشفي صدور شيعتنا» [فرزندش موسى، پس از موسى فرزندش على، و پس از على فرزندش محمّد، و پس از محمّد فرزندش على، و پس از على فرزندش حسن است، و او پدر قائم است كه خروج مىكند و دنيا را پر از قسط و داد مىكند، آن گونه كه از ظلم و جور پر شده است، و سينههاى شيعيان ما را شفا بخشد].
گفتم: اى فرزند رسول خدا چه زمانى خروج مىكند؟ فرمود: «لقد سُئل رسول اللّه صلى الله عليه و آله عن ذلك فقال: إنّما مثله كمثل الساعة لا تأتيكم إلّابغتة» [از رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باره سوال شد، فرمود: همانا مَثَل او مَثَل قيامت است كه به سوى شما نمىآيد مگر به طور ناگهانى].
و بنى اسد - قبيلۀ كميت - بركت دعاى پيامبر براى او و آنها - كه فرمود: «بوركت وبورك قومك» [تو و قومت بركت يابيد!] - را حس مىكردند و آثار اجابت را در خود مشاهده مىكردند و نسيمهاى آن را در خود مىيافتند و مىگفتند: در ميان ما فضيلتى است كه در عالَم نيست، كسى از ما نيست مگر اينكه در او بركت وراثت كميت وجود دارد.
و از آن دعاهاى اجابت شدهاى كه آثار آن مشاهده شد و فضيلت ابدى را براى كميت باقى گذاشت، مطلبى است كه قطب الدين راوندى در «الخرائج والجرائح»(1)نقل كرده است:
وقتى دشمنان آل محمّد صلى الله عليه و آله خواستند كميت را بگيرند و بكشند و او فرارى بود، [امام] محمّد بن على باقر عليهما السلام براى وى دعا كرد، پس او در تاريكى شب خارج شد و فرار مىكرد و آنها بر سر هر راهى گروهى را گمارده بودند تا وقتى او به صورت مخفيانه خارج شد دستگيرش كنند، و چون كميت بيرون خانه رسيد و خواست راهى را بپيمايد شيرى آمد و مانع شد تا از آنجا برود.
از اين رو راه ديگرى را پيمود كه شير، وى را از پيمودن آن نيز منع كرد، گويا شير به كميت اشاره مىكرد كه پشت سر او راه بپيمايد و آن شير در كنار كميت راه مىرفت تا اينكه ايمن شد و از دست دشمنان رهايى يافت.
كميت در سال (60) - سال شهادت امام حسين، سبط شهيد صلوات اللّه عليه - متولّد شد و در دار دنيا با سعادت زندگى كرد، و همۀ وجود خود را در آنچه پروردگارش برايش انتخاب كرد، بذل نمود و به راههاى هدايت دعوت نمود تا اينكه به بركت دعاى امام زين العابدين عليه السلام شهادت برايش ممكن و مهيّا شد و خدا ناظر خون پاك وى كه ريخته شد بود، و آن در كوفه در زمان خلافت مروان بن محمّد در سال (126) بود.
1) - الخرائج والجرائح [941/2].
متوفّاى (173)
1 - يا بائعَ الدين بدنياهُ ليس بهذا أمَرَ اللّه
2 - من أين أبغضتَ عليَّ الوصيَّ وأحمدُ قد كان يرضاهُ
3 - من الّذي أحمدُ من بينهم يوم غدير الخُمِّ ناداهُ
4 - أقامَهُ من بين أصحابِه وهم حوالَيهِ فسمّاهُ
5 - هذا عليُّ بن أبي طالبٍ مولىً لمن قد كنتُ مولاهُ
6 - فوالِ من والاهُ ياذا العلا وعادِ من قد كان عاداهُ
[1 - اى فروشنده دين به دنيايش، خداوند به اين امر نكرده است. 2 - از كجا على كه وصى بود را دشمن مىدارى، در حالى كه احمد او را مىپسنديد. 3 - چه كسى بود كه احمد از بين آنها در روز غدير خم او را ندا داد؟ 4 - او را از بين اصحابش كه دَوْر و بَرِ او بودند بپا داشت و او را با نام خواند. 5 - اين على بن ابى طالب مولاى هر كسى است كه من مولاى او بودم. 6 - اى خداوند بلند مرتبه! هر كه او را دوست مىدارد دوست بدار و هر كه را با او دشمن است دشمن بدار].
1 - وبخُمٍّ اذ قال الإلهُ بعزمهِ قم يا محمّد في البريّةِ فاخطُبِ
2 - وانصبْ أبا حسنٍ لقومك إنّه هادٍ وما بلّغتَ إنْ لم تَنْصِبِ
3 - فدعاهُ ثمَّ دعاهُمُ فأقامَهُ لهُمُ فبينَ مصدِّقٍ ومكذِّبِ
4 - جعل الولايةَ بعده لمُهذَّبٍ ماكان يجعلُها لغير مهذَّبِ
5 - وله مناقبُ لا تُرامُ متى يُرِدْ ساعٍ تناول بعضها بتذبذبِ
[1 - و در خُم بود كه خداوند دستور داد و واجب كرد (و گفت:) اى محمّد در ميان خلق بپاخيز و خطبه بخوان. 2 - و ابوالحسن را براى قومت منصوب كن همانا او هادى است و اگر او را منصوب نكنى (رسالت او را) ادا نكردهاى. 3 - پس او را فرا خواند سپس آنها را خواند و او را براى آنها (به عنوان امام) به پا داشت و آنها گروهى تصديق و گروهى تكذيب كردند.
4 - سرپرستى بعد از خود را براى پاكيزه شده قرار داد، و آن را براى غير پاكيزه قرار نمىداد. 5 - و او فضايلى دارد كه از او دور نمىشوند، آنگاه كه سعايتگر و بدگو در برخى از آنها ترديد كند].
اين قصيده (112) بيت دارد و «مذهَّبه» ناميده مىشود، و سيّد طايفه سيّد مرتضى علم الهدى آن را شرح كرده، و در سال (1313) در مصر چاپ شده است(1). وى در شرح اين بيت:
وانصبْ أبا حسنٍ لقومِكَ إنَّهُ هادٍ وما بَلّغتَ إنْ لم تَنصبِ
1) - [اين كتاب در سال 1313 ه با مسار الشيعة، اثر شيخ مفيد در قاهره چاپ شد، و در قم در سال 1410 ه در ضمن سلسله رسالههاى سيّد مرتضى (رسائل الشريف المرتضى) /مجموعۀ چهارم/ 132 چاپ شده است].
مىنويسد:
اين لفظ - يعنى نصب كردن - تنها با معناى امامت و خلافت شايستگى دارد، نه معناى دوست داشتن و يارى دادن. و سخن شاعر: «جعل الولاية بعده لمهذَّبٍ» تصريح به امامت اميرالمؤمنين دارد؛ زيرا امامت بود كه بعد از پيامبر براى او قرار داده شد، و دوست داشتن و يارى دادن در زمان حيات پيامبر حاصل بود و به بعد از وفات او اختصاص نداشت.
1 - إذا أنا لم أحفظ وَصَاةَ محمّد ولا عهده يومَ الغدير المؤكّدا
2 - فإنّي كمن يشري الضلالة بالهدى تنصّر من بعد الهدى أو تهوّدا
3 - ومالي وتيماً أو عَدِيّاً وإنّما اُولو نعمتي في اللّه من آلِ أحمدا
4 - تتِمُّ صلاتي بالصلاةِ عليهمُ وليستْ صلاتي بعد أن أتشهّدا
5 - بكاملةٍ إن لم اُصلِّ عليهمُ وأدعُ لهم ربّاً كريماً ممجَّدا
6 - بذلتُ لهم وُدّي ونصحي ونصرتي مدى الدهر ما سُمِّيتُ ياصاحِ سَيِّدا
7 - وإنَّ امرأً يُلحي على صدقِ ودِّهم أحقُّ وأَولى فيهمُ أن يُفنَّدا
8 - فإن شئتَ فاختر عاجلَ الغمِّ ضلّةً(1)وإلّا فأمسِك كي تُصانَ وتُحمدا
[1 - اگر من وصيّت محمّد و عهد و پيمان مؤكّد وى در روز غدير را حفظ نكنم. 2 - پس همانا من مانند كسى هستم كه گمراهى را در مقابل هدايت مىخرد، و بعد از هدايت شدن مسيحى يا يهودى مىشود. 3 - مرا با قبيلۀ تيم و عدى چه كار، و تنها ولى نعمت هاى من در راه خدا از آل احمد هستند. 4 - نماز من با درود فرستادن بر آنها پس از تشهّد تمام و كامل مىشود.
5 - اگر بر آنها درود نفرستم و پروردگار كريم ارجمند را براى آنها نخوانم، نمازم كامل نيست. 6 - اى رفيق من! از وقتى سيّد ناميده شدهام محبّت و اخلاص و يارى خود را در تمام روزگار براى آنها بذل كردم. 7 - و همانا شخصى كه به راستى و صداقتِ در محبّتِ آنها سرزنش مىشود، شايستهتر و سزاوارتر است كه دربارۀ آنها نظريّهاش تخطئه شود. 8 - پس اگر مىخواهى در گمنامى، همّ و غم دنيا را انتخاب كن، وگرنه دست نگهدار تا مصون بمانى و ستايش شوى].
از اين قصيده (25) بيت يافت مىشود(2).
1 - أشهدُ باللّه وآلائهِ والمرءُ عمّا قاله يُسألُ
2 - أنَّ عليَّ بنَ أبي طالبٍ خليفةُ اللّه الّذي يَعدِلُ
3 - وأنَّه قد كان من أحمدِ كمِثلِ هارونَ ولا مرسَلُ
4 - لكن وصيٌّ خازنٌ عندهُ عِلمٌ من اللّه به يعملُ
5 - قد قام يوم الدوحِ خيرُ الورى بوجهِهِ للناس يستقبلُ
6 - وقال من قد كنت مولىً له فذا لهُ مولىً لكم موئلُ
7 - لكنْ تواصوا بعليِّ الهدى أن لا يُوالوه وأن يخذلوا
[1 - به خدا و نعمتهايش گواهى مىدهم، و مرد از هر چه مىگويد مورد سؤال قرار مىگيرد. 2 - همانا على بن ابى طالب خليفۀ خداست كه به عدالت رفتار مىكند. 3 - و همانا او نسبت به احمد مثل هارون (نسبت به موسى) است و پيامبر نيست.
4 - لكن وصى و خزانه دار است و در نزد او دانشى از جانب خداست كه به آن عمل مىكند. 5 - در روز غدير بهترين خلايق، بپاخاست و رو به طرف مردم نمود. 6 - و گفت: هر كس من مولاى او هستم پس اين (على) مولاى اوست و پناهگاه و ملجأ شماست. 7 - لكن به يكديگر دربارۀ على كه هدايتگر بود توصيه كردند كه ولايت او را نپذيرند و او را يارى نكنند].
1 - نفسي فداءُ رسول اللّه يوم أتى جبريلُ يأمر بالتبليغ إعلانا
2 - إن لم تُبلّغْ فما بلّغتَ فانتصبَ النبيُّ مُمتَثِلاً أمراً لِمَنْ دانا
3 - وقال للناس منْ مَولاكُمُ قبلاً يومَ الغدير فقالوا أنت مولانا
4 - أنت الرسولُ ونحن الشاهدون على أن قد نَصَحْتَ وقد بيّنتَ تِبيانا
5 - هذا وليُّكمُ بعدي اُمرتُ بهِ حَتماً فكونوا له حِزباً وأعوانا
6 - هذا أبرُّكُمُ بِرّاً وأكثركمْ علماً وأوّلُكم باللّه إيمانا
7 - هذا له قُربةٌ منّي ومنزلةٌ كانت لهارون من موسى بنِ عمرانا
[1 - جان من فداى رسول خدا باد روزى كه جبرئيل آمد و به تبليغ علنى فرمان داد. 2 - (وگفت:) اگر اين مطلب را نرسانى رسالت را ادا نكردهاى پس پيامبر بپا خاست و امر خداوندِ جزا دهنده را اطاعت كرد. 3 - و به مردم فرمود: چه كسى قبل از روز غدير مولاى شما بود؟ گفتند: تو مولاى ما بودى. 4 - تو پيامبرى وما شاهد هستيم كه خير خواه امّتت بودى و (آنچه را بايد برسانى) خوب بيان نمودى. 5 - اين، سرپرست شما بعد از من است و من مأمور حتمى بر (نصب) وى شدهام پس شما از گروه او و ياران او باشيد. 6 - اين، نيكوكارترين شما و داناترين شما و نخستين كسى از شماست كه به خدا ايمان آورد.
7 - او خويشاوندى با من و منزلتى نسبت به من دارد كه آن منزلت مثل (منزلت) هارون نسبت به موسى بن عمران است].
ابوهاشم و ابوعامر اسماعيل بن محمّد بن يزيد بن وداع حميرى، داراى لقب «سيّد» و كنيۀ ابوهاشم. شيخ طوسى(1)نوشته است: كنيهاش ابوعامر است. و از زمان كودكى ملقّب به سيّد بود(2).
ابوالفرج در «أغانى»(3)با سند خود از سليمان بن ابو شيخ نقل كرده است:
پدر و مادر سيّد، إباضى(4)بودند و منزل آنها در بصره در بالا خانۀ بنى ضبّه بود. و سيّد مىگفت: در اين بالا خانه، به اميرالمؤمنين زياد دشنام داده مىشد. و چون از او دربارۀ تشيّعش سؤال شد كه از كجا برايش
1) - رجال طوسى: [ص 148، شمارۀ 108].
2) - نگاه كن: رجال كشّى: 186 [573/2، شمارۀ 507].
3) - الأغاني 7:230[249/7].
4) - [«إباضيّه» پيروان عبداللّه بن اباض هستند كه در ايّام مروان بن محمّد خروج كرد، و آنها گروهى از حَرُوريّه هستند كه گمان مىكنند مخالف آنها كافراست، و اميرالمؤمنين على عليه السلام و اكثر صحابه را كافر مىدانند].
حاصل شد؟ گفت: رحمت فراوان بر من روى آورد. و از سيّد نقل شده: پدر و مادرش وقتى عقيده او را دانستند، خواستند او را بكشند پس پيش عقبة بن سلم هنائى آمد و مطلب را به او گفت، پس او را پناه داد و در منزلى كه به وى هديه كرد ساكن گرداند، و در آنجا بود تا پدر و مادرش مردند و وارث آنها شد.
و مرز بانى نوشته است(1):
پدر ومادرش با على عليه السلام دشمن بودند وشنيد كه آن حضرت را پس از نماز صبح دشنام مىدهند پس چنين سرود:
1 - لعن اللّه والديَّ جميعاً ثمَّ أصلاهما عذابَ الجحيمِ
2 - حَكما غُدوةً كما صلّيا الفج - رَ بِلَعْنِ الوصيِّ بابِ العلومِ
3 - لعنا خيرَ من مشى فوق ظهر ال أرضِ أو طافَ مُحرِماً بالحَطيمِ
4 - كَفَرا عند شتْمِ آل رسول ال لّهِ نسلِ المُهذَّبِ المعصومِ
5 - والوصيِّ الّذي به تثبتُ الأر ضُ ولولاه دُكدِكَتْ كالرميمِ
6 - وكذا آلُهُ أولوالعلمِ والفه مِ هداةٌ إلى الصراط القويمِ
7 - خلفاء الإله في الخَلْقِ بالعد ل وبالقسط عند ظُلم الظلومِ
8 - صلوات الإله تَتْرى عليهم مُقْرَناتٍ بالرحبِ والتسليمِ
[1 - خداوند پدر و مادر مرا لعنت كند سپس آن دو را در عذاب جهنّم جاى دهد. 2 - صبح زود، هنگامى كه نماز صبح خواندند، به لعن وى كه دربِ علوم است حكم نمودند. 3 - بهترين كسى كه روى زمين راه رفت و در جامۀ احرام به دور كعبه طواف كرد را لعن كردند. 4 - هنگام دشنام به آل رسول خدا و نسل او كه پاكيزه و معصوم هستند كافر شدند. 5 - و (نيز هنگام دشنام به) وصيّى كه زمين به واسطه او ثابت و محكم است و اگر او نبود مانند چيز پوسيده از هم مىپاشيد. 6 - و مانند او اهل او هستند كه صاحبان علم و فهم و هدايت كنندگان به راه راست هستند. 7 - آنها جانشينان خدا در ميان خلق هستند و هنگام ظلمِ ستمگر، به عدل و داد رفتار مىكنند.
8 - درودهاى پى در پى خدا به همراه وسعت و فراخى و سلامِ پيوسته بر آنها باد].
شيعه پيوسته هر كسى را كه در ولايت ائمّۀ اهل بيت عليهم السلام فانى باشد، بسيار تكريم مىكند و ارزش والايى برايش قائل مىشود، و جايگاه بلندى را كه خداى سبحان و رسولش بزرگ داشتند را بزرگ مىدارد.
به اين مطلب اضافه كن عزّت و احترامى را كه ائمّۀ حقّ - صلوات اللّه عليهم - به او مىگذاشتند، و جايگاه او را به خود نزديك مىكردند و او را در جوار خود قرار مىدادند، و از سعى مشكور و مأجور او در بالا بردن نام آنها و دفاع از آنها و پراكندن فضايل آنها و آشكار كردن موالات آنها و ستايش زياد از آنها، تقدير و تشكر مىكردند، هر چند وى بخششهايى كه در مقابل اين شعرهاى ناب و طلايى، به او مىشد را ردّ مىكرد؛ زيرا اين نشانهها [ى محبّت] كه از او صادر مىشد تنها به خاطر تقرّب به خداى سبحان و ادا نمودن مزد رسالت و ايجاد ارتباط با پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
و او در اين راه آشكارا پدر و مادر ناصبى و خارجى خود دشمنى كرد، و او معجزۀ زمان خود بود كه با وجود آن محلّ
1) - أخبار السيّد الحميري: [ص 176]؛ و اين مطلب را ابن شاكر در فوات الوفيات 1:19[188/1، شمارۀ 72] نقل كرده است.
رشد ناپاك، به اين كرامات دست يافت و اين مظهر پاك را آشكار كرد؛ از اين رو شيعيان در آن روزگار و پس از آن، بزرگداشت او و فروتنى در برابر عظمت وى را از واجبات دينى مىشمردند.
ابن عبد ربّه در كتاب «العقد الفريد»(1)» نوشته است:
سيّد حميرى سرور شيعه است و شيعه به خاطر بزرگداشت او، در مسجد كوفه برايش جايگاهى قرار داده بود كه به آن تكيه مىكرد.
و در حديث شيخ الطائفه(2)آمده است:
جعفر بن عفان طائى(3)به سيّد گفت: اى ابو هاشم! تو سرورى و ما نوچهايم.
سيّد در صف مقدّم كسانى است كه شعرِ خوب، زياد گفتهاند و يكى از شعراى سهگانهاى است كه داراى بيشترين شعر در زمان جاهليّت و اسلام شمرده شدهاند، و آنان عبارتند از: سيّد، بشّار، و ابوالعتاهيه.
و مرزبانى(4)نوشته است:
شنيده نشده كسى شعر خوب زياد گفته باشد، به جز سيّد. و از عبداللّه بن اسحاق هاشمى نقل شده كه گفت: دو هزار قصيده از شعر سيد جمع كردم و گمان كردم چيزى براى جمع آورى باقى نمانده پس پيوسته كسى را مىديدم كه شعرى را كه نداشتم برايم مىخواند و من مىنوشتم تا اينكه به ستوه آمدم و رها كردم.
سيّد بلند همت بود، و حرص و ولع داشت كه كار به دست اهلش بيفتد، و همسو با بسيارى از شاعران با جدّيّت و كوشش در دعوت به سوى خداوند مبدء موجودات، و مدح زياد عترت طاهره، و با بذل جان و چيزهاى با ارزش در راه تقويت روح ايمان در جامعه و زنده كردن قلبهاى مرده با پراكندن فضايل آل اللّه و انتشار عيبها و بديهاى دشمنان آنها، بر ديگر شعرا برترى يافت، و مىگفت:
أياربِّ إنّي لم اُرِدْ بالّذي به مدحتُ عليّاً غيرَ وجهِك فارحَمِ
[پروردگارا! من با سخنانى كه على را مىستايم چيزى جز وجه تو را اراده نكردهام پس به من رحم كن].
و چنانچه ابوالفرج(5)نوشته است شعر او از مدح بنى هاشم و مذمّت و بدگويى كسانى كه به ديد او مخالف آنها بودند، خالى نيست.
و ابن معتزّ در طبقاتش مىنويسد(6):
سيّد ماهرترين مردم در به شعر در آوردن احاديث و أخبار و فضايل بود. فضيلت معروفى از على بن ابى طالب را رها نكرد مگر اينكه در شعر نقل نمود. و حضور در مجلسى كه در آن آل محمّد صلوات اللّه عليهم ياد نمىشدند او را خسته مىكرد، و با جمعى كه از ياد آنها خالى و غافل بودند اُنس نمىگرفت.
1) - العقد الفريد 2:289[144/4].
2) - ر. ك: أمالى الطوسى، اثر فرزند شيخ الطائفه: 124 [ص 198، ح 339]؛ بشارة المصطفى، أبو جعفر طبرى [ص 53].
3) - أبوعبداللّه مكفوف از شعراى كوفه، وى مرثيههايى دربارۀ اهل بيت سروده است كه امام صادق عليه السلام از وى خواستند آنها را برايش بخواند.
4) - أخبار السيّد الحميرى [ص 152 و 153].
5) - نگاه كن: الأغاني 7:236 و 237 [256/7 و 257].
6) - طبقات الشعراء: 7 [ص 32].
سيّد مدّت زمانى بر عقيدۀ كيسانيّه(1)زندگى كرد و قائل به امامت محمّد بن حنفيّه و غايب شدن او بود، و در اين زمينه شعرى دارد، سپس به بركت امام صادق عليه السلام سعادت به او روى آورد و دليلهاى قوى را از آن حضرت مشاهده كرد و حقّ را شناخت، و وقتى امام عليه السلام بعد از برگشتن از پيش منصور، به كوفه آمدند يا وقتى آن حضرت را در ايّام حجّ ملاقات نمود، عقيدههاى بُنجل كيسانيّه را كه به آن عقيده داشت دور ريخته و رها كرد.
و علما پيرامون عقيده و مذهب وى سخنان فراوانى گفتهاند كه در اثبات حقّ به يكى از آنها بسنده مىشود چه رسد به همۀ آنها؛ برخى از آن كلمات از اين قرارند:
1 - سخن صدوق: وى در كتاب «كمال الدين»(2)مىنويسد:
پيوسته سيّد در امر غيبت، گمراه بود و معتقد بود محمّد بن حنفيّه امام غايب است تا اينكه امام صادق جعفر ابن محمّد عليه السلام را ملاقات كرد و نشانههاى امامت و علامتهاى وصى بودن را در او مشاهده كرد و از او دربارۀ غيبت پرسيد و آن حضرت يادآور شد كه غايب شدن حقّ است ولى دربارۀ امام دوازدهم واقع مىشود و به او خبر داد كه محمّد بن حنفيّه وفات كرده است و پدرش محمّد بن على بن حسين بن على عليه السلام شاهد دفن او بوده است پس سيّد از گفتار خود برگشت و از اعتقاد خود استغفار نمود و وقتى حقّ برايش آشكار شد به حقّ بازگشت و به امامت معتقد شد.
2 - سخن مرزبانى: وى در كتاب «أخبار السيّد»(3)مىنويسد:
بدون شكّ سيّدبن محمّد، كيسانى مذهب بود و عقيده داشت محمّد بن حنفيّه، مهدى قائم است و در كوه رضوى اقامت دارد، ولى از اين عقيده برگشت و معتقد به امامت [امام] صادق عليه السلام شد و گفت:
تجعفرتُ باسم اللّه و اللّه أكبرُ وأيقنتُ أنَّ اللّه يعفو ويغفرُ
[من با نام خدا، جعفرى مذهب شدم و خدا بزرگتر است و يقين دارم كه خدا مىبخشد و مىآمرزد].
و هر كس بگويد سيّد بر عقيدۀ كيسانى باقى ماند بر او دروغ بسته و عيبجويى كرده است. و از واضحترين چيزهايى كه دليل بر بطلان اين سخن است دعاى امام صادق عليه السلام بر او و ستايش از اوست. از آن جمله روايتى است كه از عباد بن صهيب نقل شده است كه مىگويد:
من نزد ابو عبداللّه جعفر بن محمد عليه السلام بودم پس سيّد را ياد كرد و برايش دعا نمود و فرمود: «حدّثني أبي عن أبيه عليّ بن الحسين أنّ محبّي آل محمّد صلى الله عليه و آله لا يموتون إلّاتائبين وإنّه قد تاب» [پدرم از پدرش على بن حسين روايت كرده است كه دوستداران آل محمّد صلى الله عليه و آله نمىميرند مگر توبه كننده، و او توبه كرد].
1) - آنها اصحاب مختار بن أبى عبيد هستند. در وجه نامگذارى آنها به اين مقام گفته شده: لقب مختار «كيسان» بود و اين لقب از گفتار اميرالمؤمنين عليه السلام به او كهفرمود: «يا كيّس يا كيّس» [اى زرنگ اى زرنگ] - كه كشّى در رجال خود: 84 [341/1، شمارۀ 201] نقل كرده - گرفته شده است. و گفته شده: كيسان اسم رئيس پليس امير المؤمنين عليه السلام بوده و كنيۀ وى چنانچه در رجال كشّى [342/1، شمارۀ 204] والفِصَل اثر ابن حزم [94/4] آمده ابو عمره بوده. و گفته شده: كيسان غلام اميرالمؤمنين عليه السلام بوده كه مختار را به خونخواهى امام حسين عليه السلام، سبط پيامبر صلى الله عليه و آله برانگيخت و قاتلان آن حضرت را به او نشان داد، و چنانكه كشّى ذكر كرده راز دار مختار و مسلّط بر امور او بود.
2) - كمال الدين: 20 [ص 23].
3) - أخبار السيّد الحميري [ص 164].
سيّد ده نفر از خلفا را درك كرد: پنج نفر از بنى اميّه و پنج نفر از بنى عبّاس؛ اوّلين خليفۀ هشام بن عبدالملك متوفّاى (125) پس از نوزده سال و نُه ماه خلافت بود. سيّد در اوّل خلافت وى متولّد شد. و آخرينِ آنها رشيد متوفّاى (193) بعد از بيست و سه سال خلافت بود.
سيّد الشعراء [آقاى شاعران] حميرى در سال (105) در عمّان(1)به دنيا آمد، و در بصره با سرپرستى پدر و مادرش كه اباضى بودند رشد كرد، و آنگاه كه عاقل و فهميده شد، از آنها جدا شد و به نزد امير عقبه بن سلم رفت و نزديك وى بود تا پدر و مادرش مردند و او وارث آنها شد. سپس بصره را ترك كرد و به كوفه رفت و در آنجا علم حديث را از اعمش فرا گرفت و در بين كوفه و بصره رفت و آمد مىكرد و در رُمَيلۀ بغداد در زمان خلافت رشيد از دنيا رفت.
هر كس بر موارد احتجاجات سيّد حميرى، و معانىاى كه در شعر و سخنان خود با بزرگان هر دو فرقه وارد كرده، اطّلاع يابد، به خوبى مىفهمد كه وى در فهم معانى قرآن كريم و علم به سنّت شريف گامهاى فراوان بر داشته و هدفى دور انديشانه داشته است، و فانى شدنش در ولايت اهل بيت از روى بصيرت و ناشى از آگاهى فراوان و سر ريز و شناخت استوار و پخته بود، نه مانند كسى كه اين مبدأ فكرى را از روى تقليدِ صرف و دركِ كم، پذيرفته و هياهو و جار و جنجال بر تفكّرش غلبه داشته باشد. و او - با مهارتى كه در دانش قرآن و سنّت، و با شناختى كه به استدلالهاى دينى، و بصيرتى كه به راههاى احتجاج در مذهب و دليل آوردن عليه كسى كه در مبدأ فكرى با او مخالف بود، داشت - يد طولايى در تاريخ داشت و كتاب «تاريخ اليمن» را نگاشت كه صفرى در كتاب «الوافى بالوفيات»(2)اين كتاب را از او ذكر كرده است. و شعر او كه پر از معانى قرآن و سنّت است گواهى راستين بر احاطۀ وى بر اهداف، اشارات و تصريحات آن دو مىباشد. و هر گاه فضيلتى قوىتر باشد، و برهانى روشنى بيشترى داشته باشد، و دليلى نافذتر باشد، اعتناى وى به سرودن شعر در آن مورد بيشتر است؛ مانند حديث غدير، منزلت، تطهير، رايت [پرچم]، طير مشوىّ [مرغ بريان] و....
واز جملۀ آنها حديث دعوت خويشاوندان است كه در آيه: (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ )(3)[و خويشاوندان نزديكت را انذار كن] مطرح شده و در آغاز دعوت پيامبر رخ داده، و سيّد در چند قصيده به آن اشاره كرده است؛ از جمله اين سروده:
1 - بأبي أنت واُمِّي يا أمير المؤمنينا
2 - بأبي أنت واُمّي وبرهطي أجمعينا
3 - وبأهلي وبمالي وبناتي والبنينا
4 - وفدتكَ النفسُ منّي يا إمامَ المتّقينا
5 - وأمينَ اللّه والوا رثَ علم الأوّلينا
6 - ووصيَّ المصطفى أحمدَ خيرِ المرسلينا
7 - ووليَّ الحوضِ والذا ئدَ عنه الُمحدِثينا
8 - أنت أَولى الناس بالنا سِ وخيرُ الناس دينا
9 - كنتَ في الدنيا أخاه يوم يدعو الأقربينا
10 - ليُجيبوهُ إلى اللّ - هِ فكانوا أربعينا
11 - بين عمٍّ وابن عمٍّ حوله كانوا عرينا
12 - فورثت العلمَ منه والكتابَ المُستَبِينا
13 - طِبْتَ كهلاً وغلاماً ورضيعاً وجَنِينا
14 - ولدى الميثاق طيناً يوم كان الخلقُ طينا
15 - كنت مأموناً وجيهاً عند ذي العرشِ مَكينا
16 - في حجاب النور حيّاً طيِّباً للطاهرينا(1)
[1 - پدر و مادرم فداى تو اى اميرالمؤمنين! 2 - پدر و مادرم و همه خويشانم فداى تو باد. 3 - و اهل و مال و دختران و پسرانم فداى تو باد. 4 - و جانم فداى تو باد اى پيشواى متّقيان! 5 - و اى امين خدا و وارث علم اوّلين! 6 - اى وصىّ مصطفى احمد كه بهترين پيامبر است! 7 - و سرپرست حوض (كوثر) و دور كنندۀ كسانى هستى كه پس از پيامبر بدعت گزاردند. 8 - تو نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارترى، و تو بهترين مردم از جهت دين دارى هستى. 9 - در دنيا برادر او شدى در روزى كه خويشاوندان را دعوت كرد. 10 - تا او را در راه خدا اجابت كنند و آنها چهل نفر بودند. 11 - از عمو و عمو زاده كه پيرامون او بوده و همگى عزيز و ارجمند بودند. 12 - پس دانش و كتاب روشنگر را از او به ارث بردى. 13 - تو در زمان پيرى و جوانى و شيرخوارگى و جنينى، پاك و پاكيزه بودى. 14 - و (نيز) هنگام ميثاق گرفتن در زمان طينت وقتى همه خلق در طينت اوّليّه بودند. 15 - تو امين و نزد صاحب عرش داراى آبرو و منزلت بودى. 16 - در زندگانيت در حجاب نور بودى، و براى پاكان پاكيزه بودى].
تعدادى از بزرگان و حافظانِ حديث از هر دو فرقه اين حديث را در كتب صحاح و مسند نقل كردهاند، و ديگرانى كه گفته و فكر آنها مورد اعتناست با حالت تواضع و خضوع از آن گذر كردهاند بدون اينكه در سند آن عيبى وارد كنند يا در [پذيرش] متن آن درنگ كنند. و تاريخ نگاران مسلمان و غير مسلمان آن را پذيرفتهاند و در صفحات تاريخ، مطلبى مسلّم گرفته شده و در زبان شعرا به صورت شعر در آمده است.
طبرى در كتاب «تاريخ»(2)خود، با سند خويش از على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرده است:
«چون اين آيه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد: (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ ) رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا خواند و فرمود: اى على! همانا خدا به من فرمان داده كه خويشاوندان نزديك خود را بيم دهم و از اين رو درمانده شدهام(3)و مىدانم هر گاه اين امر را با آنها شروع كنم آنچه را دوست ندارم از آنها مىبينم. پس از آن ساكت ماندم تا اينكه جبرئيل آمد و گفت:
اى محمّد! اگر آنچه را به تو فرمان دادهايم انجام ندهى پروردگارت تو را عذاب مىكند؛ پس يك صاع گندم و يك پاى گوسفند و ظرف بزرگى از شير تهيّه كن سپس فرزندان عبدالمطّلب را براى من جمع كن تا با آنها سخن بگويم و آنچه به آن فرمان داده شدهام را به آنها برسانم.
پس آنچه به من دستور داده را انجام دادم، سپس آنها را دعوت كردم كه در آن روز چهل مرد، يك نفر بيشتر يا كمتر بودند و در ميان آنها عموهايش ابوطالب، حمزه، عبّاس، ابولهب و... بودند. و چون جمع شدند از من، غذايى كه براى آنها درست كرده بودم را خواست. پس آن را آوردم و چون بر زمين گذاشتم، رسول خدا صلى الله عليه و آله يك قسمت از گوشت را برداشت و با دندانهايش تكّه تكّه كرد و در اطراف ظرف غذا گذاشت، سپس فرمود: با نام خدا شروع كنيد. پس آنها را خوردند تا جايى كه احتياج به چيز ديگرى نداشتند و من نديدم مگر موضع دستهايشان را. و سوگند به خدايى كه جان على در دست اوست يك مرد از آنها، تمامِ آنچه را براى همه آماده كرده بودم، مىخورد. سپس فرمود: اينها را سيراب كن، پس آن ظرف بزرگ را آوردم و نوشيدند تا همگى سيراب شدند و سوگند به خدا يك مرد از آنها، مثل آن مقدار را مىنوشيد. و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله خواست با آنها سخن گويد ابولهب به سخن گفتن پيش دستى كرد و گفت: از دير باز رفيق شما، شما را جادو كرده است. پس آنها متفرّق شدند و رسول خدا صلى الله عليه و آله با آنها سخن نگفت. و فرمود: اى على! فردا [آنها را جمع كن] اين مرد پيش از من سخنى را كه شنيدى گفت و قبل از اينكه سخن بگويم آنها متفرّق شدند پس مانند اين غذايى كه درست كردى براى ما تهيّه كن و آنها را براى ما جمع كن. اميرالمؤمنين مىگويد: پس همان كار را كردم و آنها را جمع كردم سپس از من خواست غذا را بياورم، پس آن را آوردم و همان كارى را كه ديروز كرده بود انجام داد و آنها خوردند تا اينكه سير شدند. سپس فرمود: آنها را سيراب كن، و من آن ظرف بزرگ را آوردم و آنها نوشيدند تا همگى سيراب شدند.
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن گفت و فرمود: «يا بني عبد المطّلب! إنّي واللّه ما أعلم شابّاً في العرب جاء قومه بأفضل ممّا قدجئتُكم به، إنّي قد جئتُكم بخير الدنيا والآخرة، وقد أمرني اللّه تعالى أن أدعوَكم إليه، فأيُّكم يوازرُني على هذا الأمر على أن يكون أخي ووصيِّي وخليفتي فيكم»؟ [اى فرزندان عبدالمطّلب! همانا سوگند به خدا من جوانى در عرب را نمىشناسم كه براى قوم خود بهتر از آنچه من آوردهام، آورده باشد، همانا من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام، و خداى تعالى به من فرمان داده كه شما را به سوى او دعوت كنم؛ پس كدام يك از شما مرا بر اين كار كمك مىكند تا برادر و وصىّ و خليفۀ من در ميان شما باشد؟].
اميرالمؤمنين مىگويد: پس همگى از آن سرباز زدند، و من - كه كم سنّ و سالترين آنها بودم، و چشمانم قى(1)كرده بود، و شكمم بزرگتر از همه، و ساق پايم باريكتر از همه بود - گفتم: اى رسول خدا! من كمك كار و پشتيبان تو بر اين مهم مىشوم. پس دست بر گردنِ من نهاد و فرمود: «إنَّ هذا أخي ووصيِّي وخليفتي فيكم فاسمعوا له وأطيعوا» [همانا اين، برادر و وصىّ و خليفۀ من در ميان شماست، از او بشنويد و اطاعت كنيد]. پس آنها در حالى كه مىخنديدند برخاستند و به ابوطالب مىگفتند: به تو فرمان داد كه به فرزندت گوش كنى و از او اطاعت كنى!
رجال سند همگى ثقه هستند، به جز ابو مريم عبدالغفار بن قاسم كه اهل سنّت به خاطر شيعه بودنش او را ضعيف دانستهاند. و چنانكه در «لسان الميزان»(2)آمده، ابن عقده او را ستوده و در مدح او بسيار مبالغه كرده است. و حافظان].
1) - [در متن، عبارت: «أرمصهم عيناً» به كار رفته است كه «رَمَص» به معناى چرك سفيدى است كه از گوشۀ چشم بيرون مىآيد مثل آنچه كه پس از خوابدر گوشۀ چشم ظاهر مىشود. و چون اين غالباً در اطفال وجود دارد، امام آن را كنايۀ از كم بودن سنّ قرار داده، و همچنين است بزرگ بودن شكم؛ ر. ك: بحار 18/193].
2) - لسان الميزان 4:43[51/4، شمارۀ 5229].
شش گانه كه اساتيد حديث و بزرگان روايت و مرجع در جرح و تعديل، و دور انداختن روايت و پذيرش آن هستند روايات خود را به او اسناد دادهاند و از او روايت كردهاند. و هيچ يك از آنها اين حديث را به خاطر اينكه ابو مريم در سند آن است، ضعيف و معيوب ندانستهاند.
و در دليلهاى نبوّت و اختصاصات پيامبر به اين حديث احتجاج كردهاند. و عجيب نيست كه ابن تيميّه، حديث را جعلى دانسته است؛ زيرا او همان شخص متعصّب و عناد ورزى است كه عادت دارد مسلّمات را انكار كند، و ضروريّات و بديهيات را به دور اندازد، و سخنان بى دليل وى معروف و مشهور است، و محقّقان اين را از او دريافتهاند كه ملاك صحيح نبودن حديث نزد او اين است كه در بردارندۀ فضايل عترت طاهره باشد.
وى [در پاسخ كسانى چون عثمانيّه و جاحظ كه اسلام امير المؤمنين عليه السلام را در كودكى بعيد مىشمارند، به حديث انذار عشيره استناد مىكند، و] پس از اينكه حديث را با همين نقل ذكر مىكند، مىنويسد:
آيا غذا پختن و دعوت كردن قوم به عهدۀ كودكى غير مميّز و جوانى خام و بىتجربه گذاشته مىشود؟! و آيا كودك پنج يا هفت ساله بر راز نبوّت امين شمرده مىشود؟! و آيا در ميان پيرمردان و كهنسالان جز شخص عاقل و فرزانه دعوت مىشود؟! و آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله دست خود را در دست او مىگذارد و با دست دادن، برادرى و وصايت و خليفه بودن را براى او قرار مىدهد، جز آنكه او براى اين مسؤوليّت شايسته باشد و به تكليف رسيده باشد و بتواند ولايت خدا و دشمنى دشمنانش را به دوش بكشد؟! و اين طفل چگونه بود كه با هم سنّ و سالهاى خود مأنوس نبوده، به نزد همسانان خود نمىپيوسته است و پس از اسلام آوردن در بازيهاى كودكان با آنها ديده نشده در حالى كه وى (به حسب ظاهر) كودكى بيش نبوده و در معرفت و شناخت مانند برخى از آنها بوده است؟! چگونه در ساعتى از ساعاتِ خود، به سوى آنها نرفت؟! تاگفته شود: كودكى و خواستههاى دنيوى او را فرا گرفته و غفلت و كم سنّ و سالى او را بر آن داشته كه در بازىهاى كودكانه شركت كند و با آنان همبازى شود، بلكه ما او را نمىبينيم مگر اينكه بر اسلامش محكم و در كارش مصمّم بود و گفتۀ خود را با عمل ثابت كرد، و با عفّت و زهد خود، اسلامش را تصديق نمود و در بين آنها كه در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند، به آن حضرت تقرّب پيدا كرد، و امين و مايۀ انس او در دنيا و آخرت بود، و بر شهوت خود غالب بود، افكار و خواستههاى دنيوى را از خود دور كرده بود، و خود را بر اين كار شكيبا كرده بود؛ زيرا به رستگارى در عاقبت و ثواب آخرت اميد داشت، و او در كلمات و خطبههاى خود ابتداى حال و آغاز امر خود را ذكر كرده، آنگاه كه اسلام آورد، زمانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درخت را فراخواند و او زمين را شكافت و جلو آمد و قريش گفتند: او جادوگرى است ماهر و زبردست.
پس على عليه السلام گفت: «يا رسول اللّه! أنا أوّل من يُؤمن بك، آمنتُ باللّه ورسوله وصدَّقتُك فيما جئتَ به، وأنا أشهدُ أنَّ الشجرة فعلَتْ ما فعلَتْ بأمر اللّه، تصديقاً لنبوّتك، وبُرهاناً على دعوتك» [اى رسول خدا! من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان مىآورد، به خدا و رسولش ايمان آوردم و تو را در آنچه آوردى تصديق مىكنم، و من گواهى
مىدهم اين درخت به امر خدا و براى تصديق پيامبرى تو و براى اينكه دليلى بر دعوت تو باشد اين كار را انجام داد].
پس آيا ايمانى هست كه صحيحتر از اين ايمان بوده و مطمئنتر و محكمتر از آن باشد؟! لكن غضب و خشم عثمانيها وتعصّب جاحظ و انحراف وى، چيزهايى هستند كه هيچ چارهاى براى آنها نيست.
از جملۀ اين جنايتها آن است كه طبرى در تفسير خود(1)مرتكب شده است؛ وى بعد از روايت كردن آن در كتاب تاريخ خود - چنانچه خواندى - دوستىِ با آن را در كتاب تفسير خود كنار گذاشته، خيانت كرده و تمام متن و سند را حرف به حرف آورده است لكن گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله در فضيلتِ كسى كه به پذيرش دعوت مبادرت كرد را مجمل و مبهم گذاشته و نوشته است: پس پيامبر فرمود: «فأيُّكم يوازرني على هذا الأمر على أن يكون أخي وكذا وكذا؟» [كدام يك از شما مرا بر اين كار كمك مىكند تا برادر من و فلان و فلان باشد؟]. و دربارۀ كلام اخير پيامبر صلى الله عليه و آله مىنويسد: «إنَّ هذا أخي وكذا وكذا» [سپس فرمود: همانا اين برادر من و فلان و فلان است].
و ابن كثير شامى در كتاب «البداية و النهاية»(2)، و در تفسير خود(3)، در اين دگرگونى و واژگونى حديث، از طبرى پيروى كرده است. و ذكر آن دو كلمه بر او گران آمده است در حالى كه تاريخ طبرى - كه تنها منبع وى در تاريخش مىباشد و در آن جا حديث را به طور مفصّل ذكر كرده است - در برابر ديدگانش وجود داشته است؛ زيرا برايش خويشايند نبوده كه نص ّ بر وصايت و خلافت دينى اميرالمؤمنين را اثبات كند يا بر آن دليل آورد يا به آن اشاره كند. و آيا هدف طبرى وقتى در تفسير خود، كلمات را از جايگاهش تغيير داده و تحريف كرده - پس از اينكه از روى غفلت اين روايت را به صورت صحيح در تاريخ خود ذكر كرده - نيز همين بوده است؟ من نمىدانم، لكن طبرى مىداند! و گمان مىكنم شما خواننده هم خوب مىدانى.
(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً * اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً )(4)
[بگو: آيا به شما خبر دهيم كه زيانكارترين (مردم) در كارها، چه كسانى هستند؟ * آنها كه تلاشهايشان
در زندگى دنيا گم (و نابود) شده؛ با اين حال، مىپندارند كار نيك انجام مىدهند!]
ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب»(1)چاپ ايران اين شعر را براى عبدى ذكر كرده است:
ما لعليٍّ سوى أخيه محمّد في الورى نظيرُ
فداهُ إذ أقبلتْ قُرَيشٌ عليه في فرشِهِ الأميرُ
وافاه في خُمٍّ وارتضاه خليفةً بعدَهُ وزيرُ
[براى على غير از برادرش محمّد در ميان آفريدگان نظير و مانندى نيست. اميرمؤمنان وقتى قريش در رخت خواب وى به او هجوم آوردند، خود را فداى او كرد. در غدير خم تمام حقِّ او را ادا كرد و او را براى جانشينى پس از خود و وزير بودن انتخاب كرد].
ابو محمّد سفيان بن مصعب عبدى كوفى، از شاعران اهل بيت پاك پيامبر است كه با دوستى و شعرش به آنها نزديك شد و به خاطر صدق نيّت و همنشينى با آنها، نزد آنان مقبول افتاد. و شعر او در برگيرندۀ بسيارى از فضايل مشهور مولا اميرالمؤمنين عليه السلام است. و مدح آن حضرت و ذرّيّۀ پاك او را زياد و خوب انجام داده است. و به خاطر مصيبتهاى آنها ناله سرداده و به خاطر محنتهايى كه به آنها رسيده، مرثيه سرايى كرده است. و ما شعرى از او كه براى غير آل اللّه سروده باشد نيافتيم. و امام عليه السلام از ابو عمارۀ شعر خوان، خواست كه شعر عبدى را برايش بخواند؛ چنانكه در كتاب «الكامل» اثر ابن قولويه(2)به سند خود از ابو عماره نقل شده است: ابو عبداللّه عليه السلام به من فرمود: «اى ابوعماره! شعر عبدى دربارۀ حسين عليه السلام را براى من بخوان». پس خواندم و گريه كرد. سپس خواندم و گريه كرد، سپس خواندم و گريه كرد. ابوعماره مىگويد: به خدا سوگند پيوسته برايش خواندم و گريه مىكرد تا اينكه صداى گريه را از داخل خانه شنيدم... تا آخر حديث.
شيخ الطائفه در «رجال»(3)خود، عبدى را از اصحاب امام صادق عليه السلام شمرده است. و هم صحبتى با آن حضرت، انس تنها با او يا رفت و آمدِ صرف يا به خاطر اينكه هر دو اهل يك عصر بودهاند، نبوده است بلكه وى با تقرّب به آن حضرت كه ناشى از دوستى و محبّت خالص و پاك، و ايمان بدون شائبه بوده است، بهرۀ خود را برد تا آنجا كه امام به شيعيانش دستور داد كه شعر وى را به فرزندان خود ياد دهند و فرمود: «إنّه على دين اللّه» [او بر دين خداست]؛ چنانكه كشّى در رجال خود(4)به سندش از سماعه نقل كرده است:
ابوعبداللّه امام صادق عليه السلام فرمود: «يا معشر الشيعة! علّموا أولادكم شعر العبديِّ فإنّه على دين اللّه» [اى گروه شيعيان! شعر عبدى را به فرزندانتان ياد دهيد همانا او بر دين خداست].
كسى كه بر شعر شاعر ما عبدى، و زيبايى و نيكويى و آسانى و گوارايى و گويايى و شيرينى و محكمى موجود در
شعرش، آگاه شود، به نبوغ وى در شعر و مهارت در فنون آن گواهى مىدهد و به پيش تاز بودن و بارز بودن وى اعتراف مىكند. و ستايش حميرى - كه آقاى شاعران است - از او به اين كه شاعرترين مردم است، را به جا و مناسب مىيابد(1)«صدر من أهله وقع في محلّه».
ما بر تاريخ ولادت و وفات عبدى آگاه نشديم. و بر چيزى كه ما را به اين تاريخ نزديك كند دست نيافتيم مگر روايت او از امام جعفر بن محمّد عليه السلام و ديدار او با سيّد حميرى متولّد سال (105) و متوفّاى سال (178)، و با ابوداود مسترق. و ملاحظۀ تاريخ ولادت و وفات ابوداود مسترق كه از عبدى نقل روايت مىكند به ما مىفهماند كه شاعر ما عبدى تا حدود سال وفات حميرى زنده بوده است.
و طبعاً وقتى ابوداود از عبدى نقل روايت مىكرده بايد دست كم به سنّ شايستگى نقل روايت رسيده باشد و اين مىفهماند كه عبدى دست كم تا اواخر حيات حميرى زنده بوده است؛ از اين رو آنچه در كتاب «أعيان الشيعة»(2)است كه وفات عبدى در حدود سال (120) و چهل سال قبل از ولادت ابو داود مسترق كه از او نقل روايت مىكرده، مىباشد خالى از تحقيق و دور از واقعيّت است.
1 - إنّا روينا في الحديث خَبَرا يعرفُهُ سائرُ من كان روى
2 - إنَّ ابن خطّابٍ أتاهُ رجلٌ فقال كم عِدَّة تطليقِ الإما
3 - فقال يا حيدرُ كَمْ تطليقةً للأمَةِ اذكرهُ فأوما المرتضى
4 - بإصْبعيه فثنى الوجَه إلى سائلهِ قال اثنتانِ وانثنى
5 - قال له تعرف هذا قال لا قال له هذاعليّ ذو العلا
6 - وقد رَوى عِكْرمةٌ في خَبرٍ ما شَكَّ فيه أحدٌ ولا امترى
7 - مرَّ ابن عبّاسٍ على قومٍ وقد سبّوا عليّاً فاستراعَ وبكى
8 - وقال مغتاظاً لهم أيُّكمُ سبَّ إلهَ الخَلقِ جلَّ وعلا
9 - قالوا معاذ اللّه قال أيُّكمْ سبَّ رسول اللّه ظُلماً واجتَرا
10 - قالوا معاذ اللّه قال أيُّكمْ سبَّ عليّاً خير من وَطى الحَصَى
11 - قالوا نعم قد كان ذا فقال قد سمعتُ و اللّه النبيَّ المجتبى
12 - يقول من سَبَّ عليّاً سبَّني وسبَّتي سبُّ الإله واكتفى
13 - محمّد وصنوُهُ وابنتهُ وابناه خيرُ من تحفّى واحتذى
14 - صلّى عليهم ربُّنا باري الورى ومُنْشيء الخَلق على وجه الثرى
15 - صفّاهُمُ اللّه تعالى وارتضى واختارهم من الأنام واجتبى
16 - لولاهُمُ اللّه ما رفَعَ السما ولا دحى الأرضَ ولا أنشا الورى
17 - لا يقبلُ اللّه لعبدٍ عَمَلاً حتّى يُواليهم بإخلاص الولا
18 - ولا يتِمُّ لامريءٍ صلاتهُ إلّا بذكراهمْ ولا يزكو الدُعا
19 - لو لميكونوا خير من وَطأ الحصى ما قال جبريلُ لهم تحت العبا
20 - هل أنا منكم شرفاً ثمَّ علا يُفاخر الأملاك إذ قالوا بلى
21 - لو أنَّ عبداً لقي اللّه بأع مال جميع الخلق بِرّاً وتُقى
22 - ولم يكن والى عليّاً حَبِطتْ أعمالُه وكُبَّ في نار لظى
23 - و إنَّ جبريلَ الأمينَ قال لي عن مَلَكَيْهِ الكاتبينِ مذ دنا
24 - إنّهما ما كتبا قطُّ على ال - طهرِ عليٍّ زلَّةً ولا خَنَا
[1 - ما دربارۀ اين حديث، خبرى را نقل مىكنيم كه ديگر كسانى كه آن را نقل كردهاند نيز، مىدانند. 2 - مردى نزد عمر بن خطّاب آمد و گفت: تعداد طلاق كنيزان چقدر است؟ 3 - عمر گفت: اى حيدر بگو تعداد طلاق كنيز چقدر است (و پس از چند طلاق، حرام ابدى مىشود)؟ پس مرتضى اشاره كرد. 4 - با دو انگشت خود، و عمر صورت را به طرف سؤال كننده گرداند و گفت: دوتا، و او برگشت. 5 - به او گفت: اين را مىشناسى؟ گفت: نه. به او گفت: اين على داراى عُلُوّ و بلندى است. 6 - و عكرمه در خبرى روايت كرده است و هيچ كس در آن شكّ و شبهه نكرده است. 7 - كه ابن عبّاس بر قومى گذر كرد كه به على دشنام مىدادند پس ترسيد و گريه كرد. 8 - و با حالت خشم شديد بر آنها، گفت: كدام يك از شما خداى خلق كه جليل و بزرگ است را دشنام مىدهد؟! 9 - گفتند: پناه بر خدا! گفت: كداميك از شما رسول خدا را از روى ظلم دشنام مىدهد و جسارت مىكند؟! 10 - گفتند: پناه بر خدا! گفت: كداميك از شما على را كه بهترين كسى است كه قدم بر سنگريزهها گذاشت را دشنام مىدهد؟ 11 - گفتند: آرى اين كار را مىكنيم. گفت:
سوگند به خدا از پيامبرِ برگزيده شنيدم. 12 - فرمود: هر كس على را دشنام دهد مرا دشنام داده است، و دشنام به من دشنام به خداست، و به همين اكتفا كرد. 13 - محمّد و برادرش و دخترش و دو فرزندش بهترين كسانى هستند كه پا برهنه يا با كفش راه رفتند. 14 - پروردگار ما كه خالق آفريدگان و به وجود آورنده خلق بر روى زمين است به آنها درود فرستد. 15 - خداى تعالى آنها را صاف و خالص كرد و به آنها رضايت داد و از ميان آفريدگان، آنها را برگزيد و انتخاب كرد. 16 - اگر آنها نبودند خدا آسمان را بالا نمىبرد و زمين را نمىگستراند و آفريدگان را خلق نمىكرد. 17 - خدا عمل هيچ بندهاى را نمىپذيرد مگر اينكه با دوستى مخلصانه، آنها را دوست بدارد. 18 - و نماز هيچ كس تمام و كامل نمىشود و دعا پاك و شايسته نمىگردد مگر با ياد آنها. 19 - اگر آنها بهترين كسانى كه روى زمين قدم برداشتند، نبودند جبرئيل به آنها كه زير عبا بودند، نمىگفت: 20 - آيا من از لحاظ شرف و بزرگى از شما هستم و وقتى گفتند: آرى به آسمان رفت و به فرشتگان فخر فروشى كرد. 21 - اگر بندهاى خدا را با اعمال نيكو و تقواى همه آفريدگان ملاقات كند. 22 - و على را دوست نداشته باشد، اعمالش تباه و خراب مىشود و به رو، در آتشى كه زبانه مىكشد مىافتد. 23 - و همانا جبرئيل امين، وقتى نزديك من شد، دربارۀ دو فرشتۀ او (على عليه السلام) كه اعمال او را مىنويسند به من گفت: 24 - همانا آن دو فرشته براى على، آن شخص پاكيزه، هرگز لغزش و خيانتى ننوشتهاند](1).].
1) - أعيان الشيعة [270/7].
إنّا روينا في الحديث خَبَراً يعرفُهُ سائرُ من كان روى
حافظ دار قطنى و ابن عساكر(1)نقل كردهاند:
دو مرد نزد عمر بن خطّاب آمدند و از او دربارۀ طلاق كنيز سؤال كردند؛ پس با آنها برخاست و آمد تا به گروهى كه در مسجد حلقه زده بودند و در ميان آنها مردى أصلع (كسى كه موى جلوى سرش ريخته است) بود رسيد. عمر گفت: اى مرد اصلع! نظر تو دربارۀ طلاق كنيز چيست؟ پس سرش را به طرف او بلند كرد سپس با انگشت سبّابه و وسط به او اشاره كرد. و عمر به آن دو مرد گفت: دو طلاق.
پس يكى از آن دو گفت: سبحان اللّه! ما به سوى تو آمديم و تو اميرمؤمنان هستى پس با ما راه افتادى تا بر سر اين مرد ايستادى و از او سؤال كردى و به اشارۀ او راضى شدى! عمر به آن دو گفت: مىدانيد اين كيست؟ گفتند: نه. گفت: اين على بن ابى طالب است، بر رسول خدا صلى الله عليه و آله گواهى مىدهم كه از او چنين شنيدم: «إنَّ السماوات السبع والأرضين السبع لو وُضِعتا في كَفَّةٍ ثُمّ وُضِعَ إيمانُ عليٍّ في كَفّةٍ لرجحَ إيمان عليّ بن أبي طالب» [همانا اگر آسمانها و زمينهاى هفتگانه در يك كفّۀ ترازو قرار گيرند و ايمان على در كفّۀ ديگر قرار گيرد، ايمان على بن ابى طالب سنگينتر مىشود].
وقد روى عكرمةٌ في خبرٍ ما شكَّ فيه أحدٌ ولا امترى
ابو عبداللّه ملّا در كتاب سيرۀ خود(2)از ابن عبّاس نقل كرده است:
وى بعد از اينكه نابينا شد بر قومى گذر كرد كه على را دشنام مىدادند. پس به كسى كه افسار حيوانش را مىكشيد گفت: از اينها چه مىشنوى؟ گفت: على را دشنام مىدهند. گفت: مرا به سوى آنها برگردان. پس او را برگرداند و ابن عبّاس به آنها گفت: كداميك از شما خداى عزّوجل را دشنام مىدهد؟ گفتند: سبحان اللّه! هر كس خدا را دشنام دهد مشرك شده است. گفت: پس كداميك از شما رسول خدا را دشنام مىدهد؟ گفتند: سبحان اللّه! هر كس رسول خدا را دشنام دهد كافر شده است. گفت: كداميك از شما على ابن ابى طالب را دشنام مىدهد؟ گفتند: اين كار را مىكنيم.
گفت: خدا را گواه مىگيرم و گواهى مىدهم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم: «من سبَّ عليّاً فقد سبّني، ومن سبّني فقد سبَّ اللّه عزّ وجلّ، ومن سبَّ اللّه كبّه اللّه على منخريه في النار» [هر كس على را دشنام دهد مرا دشنام داده است، و هر كس مرا دشنام دهد خداى عزّوجل را دشنام داده است، و هر كس خدا را دشنام دهد خداوند او را بر بينىاش در آتش مىاندازد]. سپس به آنها پشت كرد و رفت و به كشانندۀ افسار حيوانش گفت: مىشنوى چه مىگويند؟ گفت: هيچ نگفتند. گفت: وقتى آن سخنان را گفتم صورتهاى آنها را چگونه ديدى؟ گفت:
نظروا إليكَ بأعْيُنٍ مُحْمرَّةٍ نظرَ التيوس إلى شِفارِالجازِرِ
[با چشمهاى سرخ شده به تو نگاه كردند مانند نگاه كردن قوچها به چاقوى قصّاب].
گفت: پدرم به فدايت ادامه بده. گفت:
خُزْرُ العيونِ نواكِسٌ أبصارُهمْ نظرَ الذليلِ إلى العزيزِ القاهرِ
[چشمهاشان تنگ و لوچ شد و به زير افتاد، و مانند فرد ذليل كه به فرد غالب و قاهر نگاه مىكند، نگاه كردند].
ابنعبّاس گفت: پدرم به فدايت ادامه بده. گفت: چيزى غير از اين ندارم. گفت: لكن نزد من اين شعر هست:
أحياؤهم عارٌ على أمواتِهمْ والميِّتون فضيحةٌ للغابرِ
[زندگان آنها ننگ و عارى بر مردگانشان هستند، و مردگان آنها مايۀ رسوايى آيندگان هستند].
محمّدٌ وصنوه وابنته وابناه خيرُ من تحفّى واحتذى
از ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «لمّا خلق اللّه تعالى آدم أبا البشر ونفخ فيه من روحه التفت آدم يمنة العرش فإذا في النور خمسةُ أشباح سُجّداً وركّعاً. قال آدم: هل خلقتَ أحداً من طين قبلي؟ قال: لا يا آدم!. قال: فمَن هؤلاء الخمسة الأشباح الّذين أراهم في هيئتي وصورتي؟
قال: هؤلاء خمسة من وُلْدك لولاهم ما خلقتُك، هؤلاء خمسةٌ شَقَقْت لهم خمسة أسماء من أسمائي لولاهم ما خلقتُ الجنّة والنار، ولا العرش ولا الكرسيّ، ولا السماء ولا الأرض، ولا الملائكة ولا الإنس ولا الجنّ، فأنا المحمود وهذا محمّد، وأنا العالي وهذا عليّ، وأنا الفاطر وهذه فاطمة، وأنا الإحسان وهذا الحسن، وأنا المحسن وهذا الحسين، آليت بعزّتي أن لا يأتيني أحدٌ بمثقال ذرّة من خردل من بُغض أحدهم إلّاأدخله ناري ولا اُبالي. يا آدم! هؤلاء صفوتي بهم اُنجيهم وبهم اُهلِكُهم، فإذا كان لك إليّ حاجة فبهؤلاء توسّل» [چون خداى تعالى آدم ابوالبشر را آفريد و از روح خود در او دميد، آدم به جانب راست عرش توجّه كرد و ناگاه در ميان نور، پنج شَبَح ديد كه در حال سجده و ركوع بودند. آدم گفت: آيا كسى را قبل از من از گِل آفريدهاى؟ فرمود:
نه، اى آدم! پرسيد: پس اين پنج شبحى كه آنها را در شكل و صورت خود مىبينم كيانند؟
فرمود: اين پنج نفر از فرزندان تو هستند كه اگر آنها نبودند تو را نمىآفريدم، اين پنج نفر هستند كه پنج اسم از اسمهاى خود را براى آنها جدا كردم، اگر نبودند بهشت و جهنّم و عرش و كرسى و آسمان و زمين و فرشتگان و انسانها و جنّ را نمىآفريدم؛ پس من محمود هستم و اين محمّد است، و من عالى هستم و اين على است، و من فاطر هستم و اين فاطمه است، و من احسان هستم و اين حسن است، و من محسن هستم و اين حسين است. به عزّت خود سوگند مىخورم كه كسى با ذرّهاى كوچك از دشمنى يكى از اينها پيش من نمىآيد؛ مگر اينكه او را داخل آتش مىافكنم و باكى ندارم. اى آدم! اينها برگزيدگان من هستند، به وسيله آنها نجات مىدهم و به وسيله آنها هلاك مىكنم پس اگر تو حاجتى به من دارى به اينها متوسّل شو].
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نحن سفينة النجاة من تعلّق بها نجا، ومن حادَ عنها هلك، فمن كان له إلى اللّه حاجة، فليسأل بنا أهل البيت» [ما كشتى نجات هستيم كه هر كس به آن چنگ زند نجات يابد، و هر كس از آن منحرف شود هلاك مىشود، پس هر كس حاجتى به سوى خدا دارد بايد به وسيلۀ ما اهل بيت بخواهد].
اين روايت را شيخ الاسلام حموينى در باب اوّل از كتاب «فرائد السمطين»(1)نقل كرده است.
1) - فرائد السمطين [36/1، ح 1].
لا يقبلُ اللّه لعبدٍ عَمَلاً حتّى يُواليهم بإخلاصِ الوَلا
در حديثى از ابن عبّاس از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «لو أنَّ رجلاً صَفَنَ بين الركن والمقام فصلّى وصام، ثمَّ لقي اللّه وهو مُبغضٌ لأهل بيت محمّد دخل النار» [اگر مردى در بين ركن و مقام پاها را در يك صف بگذارد و نماز بخواند و روزه بگيرد سپس در حالى كه دشمن اهل بيت محمّد است خدا را ملاقات كند، داخل آتش مىشود].
اين روايت را حاكم در كتاب «مستدرك» نقل كرده است(1).
و طبرانى در كتاب «الأوسط»(2)از طريق ابو ليلى از امام سبط شهيد از جدّ او رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «إلزَموا مودّتنا أهل البيت فإنّه من لقي اللّه عزّ وجلّ وهو يودّنا دخل الجنّة بشفاعتنا، والّذي نفسي بيده لا ينفع عبداً عملُه إلّابمعرفة حقِّنا» [با مودّت ما اهل بيت همراه و ملازم باشيد؛ همانا اگر كسى در حالى كه ما را دوست دارد خداى عزّوجّل را ملاقات كند با شفاعت ما داخل بهشت مىشود، و سوگند به كسى كه جانم در دست اوست عمل هيچ بندهاى سودى برايش ندارد مگر اينكه حقّ ما را بشناسد].
و حافظ سمّان در «أمالى» خود با سندش از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «لو أنَّ عبداً عَبدَ اللّه سبعة آلاف سنة، وهو عمر الدنيا، ثمَّ أتى اللّه عزّ وجلّ يبغض عليّ بن أبي طالب جاحداً لحقِّه ناكثاً لولايته لَأتعسَ اللّه خيرَه وجدَعَ أنفه»(3)[اگر بندهاى به اندازه عمر دنيا كه هفت هزار سال است خدا را عبادت كند، سپس در حالى كه بغض على بن ابى طالب را دارد و حقّ او را انكار مىكند و ولايت او را نپذيرفته است به سوى خداى عزّوجلّ بيايد، خدا خوبى او را نابود مىكند و بينى او را مىبُرد].
و خوارزمى در كتاب «المناقب»(4)از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه به على عليه السلام فرمود: «يا عليُّ! لو أنَّ عبداً عبَدَ اللّه عزّ وجلّ مثل ماقام نوحٌ في قومه، وكان له مثل اُحدٍ ذهباً فأنفقهُ في سبيل اللّه، ومُدَّ في عمره حتّى حجَّ ألف عام على قدميه، ثمَّ قُتِل بين الصفا والمروة مظلوماً، ثمَّ لم يُوالِك يا عليُّ! لم يَشمَّ رائحة الجنّة ولم يدخلها» [اى على! اگر بندهاى به اندازهاى كه نوح در ميان قوم خود بود خداى عزّوجل را عبادت كند، و مانند كوه اُحد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق كند، و عمرش طولانى شود تا اينكه هزار حجّ پياده انجام دهد، سپس در بين صفا و مروه مظلوم كشته شود و تو را اى على! دوست نداشته باشد، بوى بهشت را استشمام نمىكند و داخل آن نمىشود].
ولا يتمُّ لامرىءٍ صلاته إلّا بذكراهم ولا يزكو الدعا
اشاره دارد به اينكه خداوند به درود فرستادن بر محمّد و آل او در نماز فرمان داده است. و در اين مقام اخبار زياد و كلمات كامل و فراوانى است كه در لا به لاى كتابهاى فقه و تفسير و حديث يافت مىشود.
ابن حجر در كتاب «صواعق»(5)آيۀ: (إِنَّ اَللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً )(6)[خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستد؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و كاملاً تسليم باشيد] را ذكر مىكند و تعدادى از روايات صحيحى كه دربارۀ آن روايت شده را نقل مىكند؛ از جمله اينكه وقتى از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ چگونگى درود و سلام بر او سؤال شد، پيامبر درود بر خود را همراه درود بر آل خود آوردند. سپس مىنويسد:
و اين، دليل آشكارى است بر اينكه منظور از اين آيه، دستور به درود فرستادن بر اهل بيت آن حضرت و بقيّۀ آل او است، وگرنه مردم بعد از نزول آيه دربارۀ درود فرستادن بر اهل بيت او سؤال نمىكردند و آنچه گفته شد در جواب آنها گفته نمىشد.
و روايت شده است: «لا تُصلّوا عليَّ الصلاة البتراء» [بر من درود ناقص ودُم بريده نفرستيد]. گفتند: صلوات ناقص و دُم بريده چيست؟ فرمود: «تقولون اللّهمَّ صلِّ على محمّد وتُمسِكون، بل قولوا: اللّهمّ صلِّ على محمّد وعلى آل محمّد» [اينكه بگوييد: اللّهمّ صلّ على محمّد ودست نگهداريد، بلكه بگوييد: اللّهمّ صلّ على محمّد وعلى آل محمّد].
و نيشابورى در «تفسير»(1)خود در ذيل آيۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى ) مىنويسد:
براى شرافت و فخر آل رسول خدا صلى الله عليه و آله همين بس است كه در هر نمازى، تشهّد، با نام آنها و صلوات و درود بر آنها تمام مىشود.
و محبّ الدين طبرى در كتاب «الذخائر»(2)از جابر نقل كرده است: «لو صلّيتُ صلاةً لم اُصلِّ فيها على محمّد وعلى آل محمّد ما رأيتُ أنّها تُقبل» [اگر نمازى بخوانم ودر آن بر محمّد وآل محمّد درود نفرستم گمان ندارم كه قبول شود].
سخن شاعر «ولا يزكو الدعا»: اشاره به روايتى است كه ديلمى(3)نقل كرده و آن اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «الدعاء محجوبٌ، حتّى يُصلّى على محمّد وأهل بيته. اللّهمّ صلِّ على محمّد وآله» [دعا در پس حجاب و پرده است (اجابت نمىشود) مگر اينكه بر محمّد و اهل بيت او درود فرستاده شود: اللهمّ صلّ على محمّد و آله].
و طبرانى در «الأوسط»(4)از على اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده است: «كلُّ دعاء محجوبٌ حتّى يُصلّى على محمّد وآل محمّد» [هر دعايى محجوب است (و به آسمان بالا نمىرود) مگر اينكه بر محمّد و آل محمّد درود فرستاده شود].
لو لم يكونوا خيرَ من وطِئَ الحصى ما قال جبريلٌ لهمْ تحت العبا
اشاره دارد به آنچه در نقل برخى راويان حديث كساء كه صحيح و متواتر و مورد اتّفاق و قبول همه مىباشد، وارد شده است؛ و آن اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله، جبرئيل و ميكائيل را با اهل بيت خود داخل در كساء كرد(5).
وإنَّ جبريلَ الأمينَ قال لي عن مَلَكيهِ الكاتبينِ مُذْ دَنا
حافظ خطيب بغدادى در كتاب «تاريخ»(6)خود، از عمّار بن ياسر نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «إنَّ حافِظَي عليِّ بن أبي طالب لَيفخران على سائر الحَفَظَة لكينونتهما مع عليِّ ابن أبي طالب؛ وذلك أنّهما لم يصعدا إلى اللّه تعالى بعمل يسخطه» [دو فرشتۀ نگهبان على بن ابى طالب بر ساير فرشتگان نگهبان به خاطر اينكه با على بن ابى طالب هستند افتخار مىكنند، و اين بدان جهت است كه آن دو فرشته عملى را به سوى خداى تعالى بالا نمىبرند كه او را خشمگين سازد].
1 - آل ُ النبيِّ محمّدٍ أهلُ الفضائل والمناقبْ
2 - المرشدون من العَمى والمنقذون من اللوازبْ(1)
3 - الصادقون الناطقون السابقون إلى الرغائبْ
4 - فولاهمُ فرضٌ من الر حمنِ في القرآنِ واجبْ
5 - وهمُ الصراط فمستقيمٌ فوقه ناجٍ وناكبْ
6 - صِدّيقةٌ خُلِقَت لصدِّ يقٍ شريفٍ في المناسِبْ
7 - إختارَه واختارَها طُهْرَينِ من دَنَس المعايبْ
8 - إسماهما قُرِنا على سَطْرٍ بظلِّ العَرشِ راتبْ
9 - كان الإلهُ وليَّها و أمينُهُ جبريلُ خاطبْ
10 - والمَهرُ خُمسُ الأرضِ مَوْ هِبةٌ تعالت في المواهبْ
11 - ونهابها من حِمْلِ طوبى طُيِّبَتْ تلك المناهبْ(2)
[1 - اهل بيت پيامبر خدا محمّد صلى الله عليه و آله اهل فضيلتها و خصلتهاى خوب هستند. 2 - هدايت كنندگان از كورى (به روشنايى) و نجات دهندگان از سختيها هستند. 3 - راستگويان و سخنوران و پيشى گيرندگان به مطلوبها و كارهاى نيك هستند. 4 - پس ولايت آنها از سوى خداى رحمان در قرآن، فرض و واجب شده است. 5 - آنها راه راست هستند كه بر روى آن، نجات يافته، و انسان منحرف قرار دارد. 6 - صدّيقهاى (زن بسيار راستگويى) كه آفريده شده است براى صدّيقى كه در نسبهايش شريف است. 7 - خدا آن مرد و زن را انتخاب كرد در حالى كه از آلودگى عيبها پاك بودند. 8 - اسم آن دو بر يك سطر كه در سايه عرش ثابت و پا بر جاست، نزديك هم قرار گرفته است. 9 - خداوند ولىّ و سرپرست او (حضرت زهرا عليها السلام)، و امين او جبرئيل، خواننده عقد بود. 10 - و مهريۀ او يك پنجم زمين است و اين بخششى است كه در ميان بخششها بسيار بزرگ است.
11 - و نثار(3)او (آنچه بر سر عروس و داماد مىريزند) از بار درخت طوبى است، نثارى پاك و پاكيزه].
سخن شاعر: «الصادقون»: اشاره به روايتى است كه دربارۀ آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ وَ كُونُوا مَعَ اَلصّادِقِينَ )(4)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و با صادقان باشيد!].
از طريق حافظ ابونعيم و ابن مردويه و ابن عساكر(5)و بسيارى ديگر، از جابر و ابن عبّاس نقل شده است: «أي كونوا مع عليّ بن أبي طالب» [منظور آيه اين است كه با على بن ابى طالب باشيد]. اين روايت را كنجى شافعى در كتاب «كفاية»(6)و حافظ سيوطى در «الدرّ المنثور» نقل كردهاند(7).
1) - [«اللوازب»: شدائد و سختىها].
2) - أعيان الشيعة [270/7].
3) - [نثار را از آن جهت كه مردم براى برداشتن آنها هجوم مىآورند، «نهاب» مىگويند].
4) - توبه: 119.
5) - تاريخ مدينة دمشق [307/12]؛ و در ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام - چاپ تحقيق شده -: [شمارۀ 930].
6) - كفاية الطالب: 111 [ص 236، باب 62].
7) - الدرّ المنثور 3:290[316/4].
سخن شاعر: «السابقون إلى الرغائب»: اشاره به سخن خداوند متعال: (وَ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ * أُولئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ )(1)[و (سومين گروه) پيشگامان پيشگامند، * آنها مقرّبانند!] است و اينكه اين آيه دربارۀ على عليه السلام نازل شده است.
ابن مردويه از ابن عبّاس نقل كرده است: «اين آيه دربارۀ مؤمن آل فرعون حزقيل، و حبيب نجّار كه در سوره يس از او ياد شده، و على بن ابى طالب نازل شده است، و هر يك از اينها در امّت خود [در ايمان] بر ديگران پيشى گرفتند و على با فضيلتترين آنهاست».
در نقل ابن ابى حاتم به جاى حزقيل، يوشع بن نون آمده است.
وحافظ سيوطى در كتاب «الدرّ المنثور»، وابنحجر در «صواعق»، و سبط ابن جوزى در «تذكره» اين روايت را نقل كردهاند(2).
فوِلاهُمُ فَرْضٌ من الر حمنِ في القرآن واجبْ
شاعر با اين بيت به آيۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً )(3)[بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوستداشتن نزديكانم (اهل بيتم)؛ و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكىاش مىافزاييم] اشاره كرده است.
در كتابها و فرهنگها پيرامون اين آيۀ شريفه، روايات و سخنان زيبا و كاملى وجود دارد كه جاى ذكر همۀ آنها نيست و تنها به پارهاى از آنها بسنده مىكنيم:
1 - احمد در كتاب «مناقب»، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و طبرانى، و ابن مردويه، و واحدى، و ثعلبى، و ابونعيم، و بغوى در تفسير خود، و ابن مغازلى در «مناقب»، با سندهاى خود از ابن عباس نقل كردهاند: وقتى اين آيه نازل شد از رسول خدا پرسيده شد: اى رسول خدا! خويشان تو كه مودّت و محبّت آنها بر ما واجب است كيانند؟ فرمود: «عليٌّ وفاطمة وابناهما»(4)[على و فاطمه و دو فرزندشان].
2 - حافظ طبرى، و ابن عساكر(5)، و حاكم حسكانى در «شواهد التنزيل لقواعد التفضيل»(6)با چندين طريق از ابو امامه باهلى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند:
«إنّ اللّه خلق الأنبياء من أشجارٍ شتّى وخلقني من شجرةٍ واحدة، فأنا أصلها وعليٌّ فرعها وفاطمة لقاحها والحسن والحسين ثمرها؛ فمن تعلّقَ بغصن من أغصانها نجا ومن زاغ عنها هوى. ولو أنَّ عبداً عبَدَ اللّه بين الصفا والمروة ألف عام ثمَّ ألف عام ثمَّ ألف عام ثمَّ لم يُدرك صحبتنا كبّه اللّه على منخريه في النار» [همانا خداوند پيامبران را از درختان گوناگون و مرا از يك درخت آفريد، پس من ريشه آن درخت هستم و على شاخه آن و فاطمه براى بارگيرى آن و حسن و حسين ميوه آن هستند؛ پس هر كس به شاخهاى از شاخههاى آن آويزان شود، نجات يابد و هر كس از آن منحرف شود هلاك شود. و اگر بندهاى سه هزار سال خدا
1) - واقعه: 10-11.
2) - الدرّ المنثور 6:154[6/8]؛ الصواعق المحرقة: 74 [ص 125]؛ تذكرة الخواصّ: 11 [ص 17].
3) - شورى: 23.
4) - مناقب عليّ [ص 187، ح 263]؛ المعجم الكبير [351/11، ح 12259]؛ الكشف والبيان [ورقۀ 46، سورۀ شورى: آيۀ 23]؛ مناقب عليّ بن أبي طالب [ص 307-309، ح 352].
5) - تاريخ مدينة دمشق [143/12]؛ و در ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام [شمارۀ 178 و 179].
6) - شواهد التنزيل [203/2، ح 837].
را بين صفا و مروه عبادت كند، سپس همراهى ما را درك نكند خدا او را بر روى بينى اش در آتش مىاندازد]. آن گاه حضرت آيۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى ) را خواند. اين روايت را كنجى نيز در «كفايه(1)» ذكر كرده است.
3 - احمد(2)و ابن ابى حاتم از ابن عبّاس دربارۀ آيۀ: (وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً )(3)[و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكىاش مىافزاييم] نقل كردهاند: «المودّة لآل محمّد» [(حسنه) مودّت و محبّت آل محمّد صلى الله عليه و آله است].
4 - از ابوطفيل نقل شده است: حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام براى ما خطبه مىخواند، پس حمد و ثناى الهى را كرد و خاتم اوصياء و وصىّ پيامبران و امين صدّيقان و شاهد بر اعمال [يعنى] اميرالمؤمنين على عليه السلام را ياد كرد و آنگاه فرمود:
«أيّها الناس لقد فارقكم رجلٌ ما سبقه الأوّلون ولا يدركه الآخرون. لقد كان رسول اللّه صلى الله عليه و آله يعطيه الراية فيقاتل جبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره فما يرجع حتّى يفتح اللّه عليه. ولقد قبضه اللّه في الليلة الّتي قُبض فيها وصيُّ موسى وعُرِج بروحه في الليلة الّتي عُرِج فيها بروح عيسى بن مريم، وفي الليلة الّتي أنزل اللّه عزّ وجلّ فيها الفرقان، و اللّه ما تركَ ذهباً ولا فضّة، وما في بيت مالِه إلّاسبعمئة وخمسون درهماً فضلت من عطائه أراد أن يشتري بها خادماً لاُمِّ كلثوم» [اى مردم! مردى از شما جدا شد كه پيشينيان بر او سبقت نگرفتند و آيندگان او را درك نمىكنند. همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله پرچم را به دست او مىداد و جبرئيل از طرف راست او و ميكائيل از طرف چپ او مىجنگيد، و برنمىگشت تا اينكه خداوند او را پيروز مىكرد. و همانا خدا او را در شبى قبض روح كرد كه وصىّ موسى در آن شب قبض روح شد، و روح او در شبى به آسمان عروج كرد كه روح عيسى بن مريم در آن شب عروج نمود، و در شبى كه خداوند عزّوجل قرآن را نازل كرد. سوگند به خدا طلا و نقرهاى از خود به جا نگذاشت، و در جايگاه نگهدارى اموالش تنها (750) درهم بود كه از بخششهايش زياد آمده بود و مىخواست با آن خادمى براى اُمّ كلثوم بخرد].
سپس فرمود: «من عرَفني فقد عرَفني ومن لميعرفني فأنا الحسن بن محمّد» [هر كس مرا مىشناسد كه مىشناسد، و هر كه نمىشناسد بداند كه من حسن بن محمّد هستم]. سپس اين آيه از سخن يوسف را تلاوت كرد: (وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِي إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ )(4)[من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم]. سپس شروع بهخواندن قرآن كرد.
آنگاه فرمود: «أنا ابن البشير، وأنا ابن النذير، أنا ابن النبيِّ، أنا ابن الداعي إلى اللّه بإذنه، وأنا ابن السراج المنير، وأنا ابن الّذي اُرسِل رحمةً للعالمين، وأنا من أهل البيت الّذين أذهب اللّه عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً، وأنا من أهل البيت الّذين افترض اللّه عزّوجلّ مودّتهم وولايتهم؛ فقال فيما أنزلَ على محمّد: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى )...» [من فرزند بشارت دهنده و بيم دهنده و فرزند پيامبر و فرزند كسى كه به اذن خدا به سوى او دعوت مىكند و فرزند چراغ روشنگر و فرزند كسى كه رحمتِ بر جهانيان مبعوث شد، هستم، و من از اهل بيتى هستم كه خداوند، ناپاكى را از آنها دور كرد و پاكشان كرد چه پاك كردنى، و من از اهل بيتى هستم كه خداى عزّوجّل محبّت و ولايت آنها را واجب كرده است، و در آنچه بر محمّد نازل كرده فرموده است: «بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوستداشتن نزديكانم»].
اين روايت را بزّاز، و طبرانى در «كبير»، و ابوالفرج در «مقاتل الطالبيّين»، و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، و ابن حجر در «صواعق» نقل كردهاند(5).].
1) - كفاية الطالب: 178 [ص 317، باب 87].
2) - فضائل الصحابة [669/2، ح 1141].
3) - شورى: 23.
4) - يوسف: 38.
5) - المعجم الكبير [79/3-80، ح 2717-2725]؛ المعجم الأوسط [888/3، ح 1276]؛ مقاتل الطالبيّين [ص 62]؛ شرح نهج البلاغة 4:11[30/16، خطبۀ 31]؛ الفصول المهمّة [ص 158-159]؛ كفاية الطالب [ص 93، باب 11]؛ السنن الكبرى [112/5، ح 8408]؛ الصواعق المحرقة 101 و 136 [ص 170 و 228].
ابن حجر در «صواعق» مىنويسد(1):
ديلمى از ابوسعيد خدرى نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «وقِفُوهم إنّهم مسؤولون عن ولاية عليٍّ» [آنها را نگه داريد تا دربارۀ ولايت على بازخواست شوند]. و گويا همين، منظور واحدى است كه گفته است: دربارۀ آيۀ: (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ )(2)[آنها را نگهداريد كه بايد بازپرسى شوند!] نقل شده كه منظور بازخواست شدن آنها دربارۀ ولايت على و اهل بيت است؛ زيرا خداوند به پيامبرش صلى الله عليه و آله فرمان داد كه به مردم بفهماند كه به خاطر انجام رسالت مزدى از آنها نمىخواهد، مگر مودّت و محبّت به خويشاوندانش. و منظور اين است كه از مردم پرسيده مىشود: آيا آن چنان كه پيامبر صلى الله عليه و آله سفارش كرد خويشاوندانش را آنگونه كه شايسته است دوست داشتند يا اين سفارش را ضايع كردند و انجام ندادند؛ پس بايد بازخواست شوند و نتيجۀ رفتار خود با خاندان پيامبر را بچشند.
وهُمُ الصراط فمستقيمٌ فوقه ناجٍ وناكبْ
ثعلبى در «الكشف والبيان»(3)دربارۀ آيۀ: (اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِيمَ ) از مسلم بن حيّان نقل كرده است: از ابوبريده شنيدم كه مىگفت: «صراط محمّد وآله» [منظور، راه محمّد و آل اوست].
و حموينى در «فرائد»(4)با سند خود از اصبغ بن نباته از على عليه السلام دربارۀ آيۀ: (وَ إِنَّ اَلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ اَلصِّراطِ لَناكِبُونَ )(5)[امّا كسانى كه به آخرت ايمان ندارند از اين راه منحرفند] نقل كرده است: «الصراط ولايتنا أهل البيت» [راه (مستقيم)، ولايت ما اهل بيت است].
خوارزمى در «مناقب» نقل كرده است: «الصراط صراطان: صراطٌ في الدنيا، وصراطٌ في الآخرة؛ فأمّا صراط الدنيا فهو عليُّ بن أبي طالب، وأمّا صراط الآخرة فهو جسر جهنّم. من عرف صراط الدنيا جاز على صراط الآخرة» [دو راه داريم: راهى در دنيا و راهى در آخرت؛ و امّا راه دنيا على بن ابى طالب است، و راه آخرت، پل جهنّم است. هر كس راه دنيا را بشناسد، از راه آخرت گذر مىكند].
صلبي مثلهما، ولكنّكم منّي وأنا منكم» [سه خصلت به تو داده شده كه به هيچ كس حتّى به من داده نشده است: پدر زنى مثل من به تو داده شد ولى به من چنين پدر زنى داده نشده است، و همسر صدّيقهاى مثل دختر من به تو داده شد ولى به من چنين همسرى داده نشده، و از صلب تو حسن و حسين به تو داده شد ولى از صلب من مانند آن دو به من داده نشده است، و لكن شما از من هستيد و من از شما هستم](1).
منظور وى امير المؤمنين صلوات اللّه عليه است كه صدّيق اين امّت مىباشد و اين لقب مخصوص اوست. محبّالدين طبرى در «رياض» مىنويسد(2):
همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله او را صدّيق ناميد... خجندى گفته است: وى ملقّب به يعسوب الاُمّة [بزرگ و پيشواى امّت] و صدّيق اكبر بوده است.
در اين باره روايات زيادى وجود دارد كه برخى را ذكر مىكنيم:
1 - ابن نجّار، و احمد در «مناقب»(3)از ابن عبّاس از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند: «الصدِّيقون ثلاثةٌ: حزقيل مؤمن آل فرعون، وحبيب النجّار صاحب آل ياسين، وعليُّ بن أبي طالب» [صدّيقان سه نفرند: حزقيل مؤمن آل فرعون، حبيب نجّار همراه آل ياسين، و على بن ابى طالب].
2 - از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: «إنّ هذا أوّل من آمن بي، وهو أوّل من يصافحني يوم القيامة، وهو الصدِّيق الأكبر، وهذا فاروق هذه الاُمّة، يَفْرُقُ بين الحقِّ والباطل، وهذا يعسوب المؤمنين» [همانا اين شخص، نخستين ايمان آورندۀ به من، و اوّلين كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه مىكند، و او صدّيق اكبر و فاروق اين امّت است كه حقّ و باطل را از يكديگر جدا مىكند، و او يعسوب مؤمنان (امير و بزرگ مؤمنان) است].
اين روايت را طبرانى از سلمان و ابوذر، و حافظ كنجى در «كفايه» از طريق حافظ ابن عساكر نقل كردهاند(4)، و طبق نقل كنجى در پايان حديث آمده است: «وهو بابي الّذي اُوتى منه وهو خليفتي من بعدي» [و او درب من است، دربى كه از آن جا بايد وارد شد، و او خليفۀ بعد از من است]. و متّقى هندى در «إكمال كنز العمّال» روايت را طبق نقل نخست حكايت كرده است.
3 - از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «قال لي ربّي عزّ وجلّ ليلةَ اُسري بي: من خَلَّفْتَ على اُمّتك يا محمّد؟ قال: قلتُ:
يا ربّ أنت أعلم. قال: يا محمّد انتجبتُك(5)برسالتي، واصطفيتُك لنفسي، وأنت نبيّي وخيرتي من خلقي، ثمَّ الصدِّيقُ الأكبر الطاهر المطَهَّر الّذي خلقتُه من طينتك وجعلتُه وزيرك وأبا سبطَيك السيِّدين الشهيدين الطاهرين المطهَّرين سيِّدَي شباب أهل الجنّة وزوّجتُه خير نساء العالمين. أنت شجرةٌ وعليٌّ أغصانها وفاطمة ورقها والحسن والحسين ثمارها، خلقتُهما من طينة عِلِّيِّين وخلقتُ شيعتَكم منكم، إنَّهم لو ضُربوا على أعناقِهم بالسيوف ما ازدادوا لكم إلّاحبّاً.
قلت: يا ربّ ومن الصدِّيق الأكبر؟ قال أخوك عليٌّ بن أبي طالب» [پروردگار من - عزّوجل - در شب معراج به من فرمود:
اى محمّد! چه كسى را بر امّت خود جانشين مىكنى؟ گفتم: پروردگارا! تو داناترى. فرمود: اى محمّد! تو را به رسالت خود انتخاب كردم و براى خود برگزيدم، و تو پيامبر من و بهترين خلق من هستى، و سپس صدّيق اكبر پاك و پاكيزه شده كه او را از سرشت تو آفريدم و او را وزير تو و پدر دو نوهات دو آقا و دو شهيد پاك و پاكيزه شده و دو آقاى جوانان اهل بهشت، قرار دادم و بهترين زنان عالم را به ازدواج او در آوردم. تو درخت هستى و على شاخههاى آن و فاطمه برگ آن و حسن و حسين ميوههاى آن، آن دو را از سرشت علّييّن آفريدم و شيعۀ شما را از شما آفريدم، همانا آنها اگر شمشير بر گردنهايشان فرود آيد دوستىشان نسبت به شما زيادتر مىشود. گفتم: پروردگارا! صدّيق اكبر كيست؟ فرمود: برادرت على بن ابى طالب].
اين روايت را قرشى در «شمس الأخبار»(1)نقل كرده است.
4 - از على عليه السلام نقل شده است: «أنا عبداللّه وأخو رسوله وأنا الصدِّيق الأكبر لا يقولها بعدي إلّاكذّاب مُفترٍ، لقد صلّيتُ قبلَ الناس سبعَ سنين» [من بنده خدا، و برادر رسول خدا، و صدّيق اكبر هستم، و اين سخن را پس از من جز فرد بسيار دروغگوى افترا زن نمىگويد، همانا هفت سال قبل از مردم نماز خواندم].
اين روايت را ابن ابى شيبه با سندى صحيح، و نسائى در «خصائص» با سندى كه همۀ راويان آن ثقه هستند، و ابن ماجه در سنن خود با سندى صحيح نقل كردهاند(2).
إسماهما قُرِنا على سَطْرٍ بظلِّ العرش راتبْ
اشاره دارد به حديث نوشتن نامهاى فاطمه و پدر و شوهر و فرزندانش در سايۀ عرش و بر درب بهشت. چنانكه خطيب بغدادى(3)در تاريخ خود اين روايت را از ابن عبّاس نقل كرده كه مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ليلة عُرِج بي إلى السماء رأيتُ على باب الجنّة مكتوباً لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، عليٌّ حبيب اللّه، الحسن و الحسين صَفْوَةُ اللّه، فاطمةُ خِيرة اللّه، على مبغضيهم لعنة اللّه» [در شب معراج ديدم بر در بهشت نوشته شده است: خدايى جز خداى يگانه نيست، محمّد رسول خداست، على حبيب خداست، و حسن و حسين برگزيدگان خدا هستند، فاطمه برگزيده خداست، لعنت خدا بر دشمنان آنها است].
اين روايت را خطيب خوارزمى نيز در كتاب «مناقب»(4)نقل كرده است.
كان الإلهُ وليَّها وأمينُه جبريلُ خاطبْ
اشاره دارد به اينكه خداى تعالى، خود فاطمه را به ازدواج على در آورد و ولىّ امر او بود و جبرئيل امين، عقد را خواند؛ چنانكه از جابر بن سمره نقل شده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «أيّها الناس! هذا علىُّ بن أبي طالب أنتم
تزعمون أنَّنى أنا زوّجتُه ابنتي فاطمة، ولقد خطبَها إليَّ أشراف قريش فلم اُجِب، كلُّ ذلك أتوقّع الخبر من السماء حتّى جاءني جبرئيل ليلة أربع وعشرين من شهر رمضان فقال: يا محمّد! العليُّ الأعلى يقرأ عليك السلام، وقد جمع الروحانيِّين والكرّوبيِّين في وادٍ يُقال له: الأفْيَح تحت شجرة طُوبى، وزوّج فاطمة عليّاً، وأمرني، فكنت الخاطب، واللّه تعالى الوليّ»(1)[اى مردم! اين على بن ابى طالب است، شما گمان مىكنيد من، دخترم فاطمه را به ازدواج او در آوردم و همانا بزرگان قريش او را از من خواستگارى كردند و من جواب ندادم؛ همه اينها به خاطر اين بود كه منتظر خبرى از آسمان بودم تا اينكه جبرئيل در شب بيست و چهارم ماه رمضان نزد من آمد و گفت: اى محمّد! خداوندِ بزرگِ بلند مرتبه به تو سلام مىرساند، و فرشتگان روحانيّين و كروبيّين را در سرزمينى با نام أفْيَح و در زير درخت طوبى جمع كرد و فاطمه را به ازدواج على در آورد و به من فرمان داد، پس من عقد كننده بودم و خداى متعال ولىّ و سرپرست بود].
والمهر خُمس الأرض مو هبةٌ تعالت في المواهبْ
با اين شعر به روايتى كه شيخ الإسلام حموينى در «فرائد السمطين»(2)در باب هجدهم، از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده اشاره دارد؛ آنجا كه به على عليه السلام فرمود: «يا عليُّ! إنَّ الأرض للّهيورِثُها من يَشاءُ من عباده، وإنَّه أوحى إليَّ أن أزوِّجَكَ فاطمة على خمس الأرض، فهي صداقها؛ فمن مشى على الأرض وهو لكم مُبْغِضٌ فالأرض حرامٌ عليه أن يمشي عليها» [اى على! همانا زمين از آن خداست و به هر يك از بندگانش كه بخواهد مىسپارد، و همانا او به من وحى كرد كه فاطمه را در مقابل يك پنجم زمين كه مهريه او است به ازدواج تو در آورم؛ پس هر كس در حالى كه دشمن شما است بر روى زمين راه برود، اين راه رفتن بر روى زمين بر وى حرام است].
ونها بها من حِمْلِ طوبى طُيِّبت تلك المناهبْ
اشاره دارد به حديث نثار [آنچه در عروسى بر سر عروس و داماد و حاضرين مىريزند] كه از بلال بن حمامه نقل شده است كه گفت: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله را در حالى كه تبسّم داشت و مىخنديد و صورتش مانند هالۀ دور ماه شاداب بود، ملاقات كرديم، پس عبد الرحمن بن عوف به طرف آن حضرت رفت و گفت: اى رسول خدا! اين نور چيست؟ فرمود: «بِشارةٌ أتَتْني من ربِّي في أخي وابن عمّي بأنَّ اللّه زوّج عليّاً من فاطمة، وأمر رضوان خازن الجنان فهزَّ شجرة طوبى فحملتْ رِقاعاً - يعنى صِكاكاً - بعدد محبّي أهل البيت، وأنشأ تحتها ملائكةً من نور ودفع إلى كلِّ ملك صِكاكاً، فإذا استوت القيامة بأهلها نادت الملائكة في الخلائق، فلا يبقى مُحِبٌّ لأهل البيت إلّادفعت له صكّاً فيه فكاكُهُ من النار، فصار أخي وابن عمّي وابنتي فُكّاك رقاب رجال ونساء اُمّتي من النار» [بشارتى است از جانب پروردگارم دربارۀ برادر و پسر عمويم و آن اين كه خدا فاطمه را به ازدواج على در آورده و به فرشتۀ رضوان كه خزانه دار بهشت است فرمان داده است پس او درخت طوبى را تكان داد و درخت به تعداد دوستداران اهل بيت رقعههايى - يعنى سندها و ضمانتنامههايى - را باردار شد، و در زير آن فرشتگانى از نور آفريد و به هر فرشتهاى سند و ضمانت نامهاى داد، و چون قيامت با اهلش بر پا
مىشود، فرشتگان در ميان آفريدگان ندا مىدهند، پس هيچ دوستدار اهل بيت نمىماند مگر اينكه به وى سندى كه در آن آزادى او از آتش است، داده مىشود. پس برادر و پسر عمو و دخترم آزاد كنندگان مردان و زنان امّت من از آتش شدند].
اين روايت را خطيب در تاريخ خود، و ابن اثير در «اُسد الغابة»، و ابن حجر در «صواعق» نقل كردهاند(1).
1 - إذ أتَتْهُ البتولُ فاطمُ تبكي وتُوالي شهيقَها والزفيرا
2 - إجتمعن النساءُ عندي وأقبلنَ يُطِلْنَ التقريعَ والتعييرا
3 - قُلْنَ إنَّ النبيَّ زَوَّجَكِ اليومَ عليّاً بَعْلاً مُعيلاً فقيرا
4 - قال يا فاطمُ اصبري واشكري لل - لهِ قد نِلْتِ منه فضلاً كبيرا
5 - أمر اللّهُ جبرئيلَ فنادى مُعلناً في السماءِ صوتاً جَهيرا
6 - اجتمعن الأملاكُ حتّى إذا ما وَردُوا بيتَ ربِّنا المعمورا
7 - قام جبريلُ خاطباً يُكثِر ال - تحميدَ للّهِ جَلَّ والتكبيرا
8 - خُمسُ أرضي لها حلالٌ فصيّر هُ على الخَلْقِ دونَها مَبرورا
9 - نثرت عند ذاك طوبى الحور من المِسْكِ والعبير نثيرا(2)
[1 - زمانى را كه فاطمۀ بتول نزد او آمد در حالى كه گريه مىكرد و ناله و فرياد او پى در پى بود. 2 - (و گفت:) زنان گرد من جمع شدند و سرزنش و سر كوفت زدن به من را طول دادند. 3 - گفتند: همانا پيامبر امروز تو را به ازدواج على كه شوهرى فقير و نادار است در آورد. 4 - پيامبر فرمود: اى فاطمه! صبر كن و خدا را شكر كن همانا به فضيلت بزرگى از جانب او نايل شدهاى. 5 - خدا به جبرئيل فرمان داد، پس او آشكارا در آسمان با صداى بلند ندا داد. 6 - فرشتگان جمع شدند و زمانى كه به خانۀ پروردگار ما بيت المعمور وارد شدند. 7 - جبرئيل بلند شد و حمد و تكبير خداى عزّوجلّ را فراوان گفت و چنين خطبه خواند: 8 - يك پنجم زمين من براى او (فاطمه) حلال است و آن يك پنجم را به خاطر او براى آفريدگان حلال نمود. 9 - در اين هنگام درخت طوباى زيبا، از مشك و عبير(3)نثار كرد چه نثار كردنى].
إذ أتته البتولُ فاطمُ تبكي وتُوالي شهيقها والزفيرا
اشاره به روايتى دارد كه حافظ عبد الرزّاق به سند خود در تاريخش(4)از ابن عبّاس نقل كرده كه گفت: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه را به ازدواج على عليه السلام در آورد، فاطمه گفت: «يا رسول اللّه زوَّجتَني من رجل فقير ليس له شيء. فقال النبيّ صلى الله عليه و آله: أما ترضين؟ إنَّ اللّه اختار من أهل الأرض رجلين: أحدهما أبوك، والآخر زوجك» [اى رسول خدا! مرا به ازدواج مردى فقير كه چيزى ندارد در آوردى! پيامبر فرمود: «آيا راضى نمىشوى كه بدانى خدا از اهل زمين دو نفر را برگزيده است؛ يكى پدرت و ديگرى شوهرت»].
1) - تاريخ الخطيب 4:210؛ اُسد الغابة 1:206[242/1، شمارۀ 492]؛ الصواعق المحرقة: 103 [ص 173].
2) - اين ابيات جزء قصيدهاى طولانى، اثر على بن حمّاد عبدى است كه شرح حال وى در ص 387-388 خواهد آمد، و اثر عبدى كوفى نيست.
3) - [مادّهاى خوش بو، مخلوطى از موادّ خوش بو از قبيل مُشك و كافور و مانند آن].
4) - تاريخ عبد الرزّاق 4:195.
حاكم اين روايت را در «مستدرك»(1)ذكر كرده و آن را صحيح دانسته است.
در «نزهة المجالس»(2)به نقل از «العقائق» آمده است:
فاطمه در شب عروسىاش گريه كرد، پس پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ آن سؤال نمود، فاطمه فرمود: مىدانى كه من دنيا را دوست ندارم ولكن به فقر خود در اين شب نگاه كردم و ترسيدم كه على بگويد: چه چيزى با خود آوردهاى؟ پس پيامبر فرمود: تو در امانى [خيالت آسوده باشد]؛ زيرا على پيوسته راضى و مرضىّ [مورد رضايت] است [هم او از خداوند راضى و خشنود است و هم خداوند از او راضى است]. پس از اين ماجرا، زنى از يهود كه مال فراوانى داشت ازدواج كرد و زنان را به عروسى خود دعوت كرد و آنها فاخرترين لباسهاى خود را پوشيدند، سپس گفتند: مىخواهيم به دختر محمّد و فقر او نگاه كنيم، پس آن حضرت را دعوت كردند. جبرئيل لباسى از بهشت آورد و چون آن را پوشيد و پارچهاى به دور خود پيچيد و در بين آنها نشست آن پارچه را كنار زد پس نورها درخشيد، زنان گفتند: اى فاطمه اين لباس را از كجا آوردهاى؟ فرمود: از پدرم. گفتند: از كجا براى پدرت آمده است؟ فرمود: از جبرئيل. گفتند: جبرئيل از كجا آورده است؟ فرمود: از بهشت. گفتند: گواهى مىدهيم كه خدايى جز اللّه نيست و محمّد پيامبر خداست؛ پس هر كدام كه شوهرش مسلمان شد به زندگى با او ادامه داد و گرنه با ديگرى ازدواج كرد.
پيش از اين پيرامون احاديث ديگرى كه در ديگر ابيات وجود دارد، توضيح دادهايم.
وكان يقول يا دنياي غرِّي سواي فلستُ من أهلِ الغرورِ
[و على زياد مىگفت: اى دنياى من، غير مرا فريب ده كه من اهل فريب خوردن نيستم].
و در قصيدۀ ديگرى مىگويد:
لم تشتمل قلبَهُ الدنيا بزُخْرُفِها بل قال غرِّي سواي كلّ محتقَرِ(3)
[دنيا با همۀ زينتهايش قلب او را در بر نگرفت، بلكه فرمود: غير از من هر فرد حقيرى را فريب ده].
شاعر با اين دو بيت به حديث ضرار بن ضمره كِنانى اشاره مىكند كه چون ضرار، امير المؤمنين را براى معاوية بن ابوسفيان توصيف نمود، گفت: «همانا او را در حالى كه شب پردهاش را انداخته بود و ستارگان نا پيدا بودند، ديدم در حالى كه محاسن خود را گرفته بود و مانند مار گزيده به خود مىپيچيد و چونان فرد اندوهگين گريه مىكرد و مىگفت:
«يا دنيا! يا دنيا! غرّي غيري، إليَّ تعرَّضْتِ؟ أم إليَّ تشوَّقْتِ؟ هيهات هيهات قد باينتُكِ ثلاثاً لا رجعة فيها، فعمرُكِ قصيرٌ، وعيشُكِ حقيرٌ، وخَطَرُكِ يسيرٌ» [اى دنيا! اى دنيا! غير مرا فريب ده. به من تعرّض كردهاى؟ يا به من شوق پيدا كردهاى؟ هرگز هرگز. تو را سه طلاقه كردهام و رجوعى در آن نيست، پس عمر تو كوتاه و عيش تو كوچك و ارزش تو كم است]... تا آخر حديث».
اين روايت را ابونعيم در «حليه»(4)، و ابن عبد البر در «استيعاب»(5)، و ابن عساكر در تاريخ خود(6)، و حافظان و تاريخ نگاران زياد ديگرى نقل كردهاند.
لَمّا أتاهُ القومُ في حُجُراتِهِ والطُّهْرُ يخصِفُ نعلَهُ ويُرَقِّعُ
قالوا له إن كان أمرٌ مَنْ لنا خَلَف ٌ إليهِ في الحوادثِ نرجِعُ
قال النبيُّ خليفتي هو خاصفُ النعلِ الزكىُّ العالمُ المتورِّعُ(1)
[چون آن گروه در حجرۀ پيامبر بر آن حضرت وارد شدند در حالى كه فرد پاك (امير مؤمنان)، كفش آن حضرت را وصله مىزد. به پيامبر گفتند: اگر پيشامدى شد چه كسى براى ما جانشين است تا در پيشامدها به او رجوع كنيم؟ پيامبر فرمود:
جانشين من، وصله زنندۀ به كفش است، فردى كه شايسته و دانا و با تقواست].
شاعر با اين ابيات به حديث امّ سلمه اشاره مىكند كه در ابتداى جنگ جمل به اُمّ المؤمنين عايشه گفت: به ياد تو مىآورم آن زمانى را كه من و تو در سفرى همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم و على به كفشها و لباسهاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سركشى مىكرد و كفشها را مىدوخت و لباسها را مىشست؛ پس كفشى از پيامبر سوراخ شد و در آن روز على زير سايه درخت مغيلان نشست و شروع به دوختن آن كرد و پدرت به همراه عمر آمدند و از پيامبر اجازه ورود خواستند، ما پشت پرده رفتيم و آن دو داخل شدند و در هر زمينهاى كه خواستند با حضرت گفت وگو كردند سپس گفتند: اى رسول خدا! ما مقدار زمانى كه شما همراه ما هستيد را نمىدانيم، پس اى كاش كسى كه بر ما جانشين خود مىكنى تا بعد از تو پناهگاه ما باشد، را به ما نشان مىدادى! حضرت به آن دو فرمود: «أما إنّي قد أرى مكانه ولو فعلتُ لتفرّقتم عنه كما تفرّقت بنو إسرائيل عن هارون بن عمران» [همانا من جاى او را مىدانم، و اگر اين كار را بكنم شما از او متفرّق مىشويد چنانكه بنى اسرائيل از هارون بن عمران متفرّق شدند]. پس ساكت شدند و خارج شدند و چون ما به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتيم تو كه از همه ما جرأتت بر او بيشتر بود، گفتى: اى رسول خدا! چه كسى را جانشين خود در ميان آنها مىگذارى؟
فرمود: «خاصف النعل» [پينه كنندۀ كفش را]. پس ما بيرون آمديم و كسى غير از على را نديديم.
و تو گفتى: اى رسول خدا! من كسى غير از على را نديدم. فرمود: او همان جانشين من است. عايشه [پس از شنيدن سخنان اُمّ سلمه] گفت: آرى اين ماجرا را به ياد دارم. اُمّ سلمه گفت: پس چرا خروج كردهاى و با على جنگ مىكنى؟! عايشه گفت: «إنّما أخرج للإصلاح بين الناس، وأرجو فيه الأجر إن شاء اللّه» [تنها براى اصلاح بين مردم جنگ مىكنم، و اگر خدا بخواهد اميد اجر و مزد دارم]. اُمّ سلمه گفت: تو هستى و رأى و نظرت(2).
يا من شكَتْ شوقَهُ الأملاكُ إذ شُغِفَتْ بحُبِّهِ وهواهُ غايةَ الشغَفِ
فصاغ شِبْهَكَ ربُّ العالمين فما ينفكُّ من زائرٍ منها ومُعتكفِ
[اى كسى كه دوستى و عشق او دل فرشتگان را به شدّت ربود و آنها از اشتياق خود نسبت به او شكايت كردند. پس پروردگار عالميان شبيه و صورت تو را براى آنان ساخت (و آفريد) و آن شبيه از زيارت كننده و اعتكاف كننده جدا نمىشود].
صوّرَ اللّهُ لأملاكِ العُلى مِثْلَهَ أعظمه في الشرف
وهي ما بين مُطيفٍ زائرٍ ومُقيمٍ حَولَهُ مُعتكفِ
هكذا شاهدَهُ المبعوثُ في ليلةِ المعراجِ فوق الرَفْرَفِ(1)
[خداوند براى فرشتگانِ آسمانها، شبيه و صورت او را كه در شرافت، بزرگ است، آفريد. و فرشتگان يا در حال طواف و زيارت او هستند، و يا پيرامون او گرد آمده و معتكف شدهاند. پيامبر او را در شب معراج در بالاى رفرف (بالش، بستر، فرش) اين چنين ديد].
در اين ابيات به حديث حافظ يزيد بن هارون كه فردى مُتْقَن، بزرگ و ثقه بوده، از حميد طويل كه فردى ثقه بوده، از انس بن مالك، اشاره شده است؛ انس مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در شب معراج گذر مىكردم كه ناگاه فرشتهاى را ديدم كه بر منبرى از نور نشسته و فرشتگان در اطراف او هستند. گفتم اى جبرئيل اين فرشته كيست؟ گفت: نزديك او شو و سلام كن. پس نزديك او رفتم و بر او سلام كردم كه ناگاه برادر و پسر عمويم على بن ابى طالب را ديدم. گفتم: اى جبرئيل! على پيش از من به آسمان چهارم آمده است؟! گفت: اى محمّد! خير، ولكن فرشتگان از شدّت محبّت خود نسبت به على شكايت كردند از اين رو خداوند متعال اين فرشته را از نور به شكل على آفريده است پس فرشتگان در هر شب و روز جمعه هفتاد هزار بار او را زيارت كرده و خدا را تسبيح و تقديس مىكنند و ثواب آن را به دوستداران على هديه مىكنند.
حافظ كنجى در «كفايه»(2)اين حديث را نقل كرده و نوشته است: اين حديث حَسَن و عالى است و ما آن را جز از همين طريق ننوشتهايم.
وعليك الورودُ تسقي من الحو ض ومن شئت ينثني محروما
[و بر تو وارد مىشوند، و از حوض كوثر هر كه را بخواهى سيراب مىكنى و هر كه را بخواهى محروم بازمىگردد].
در اين شعر اشاره شده است كه سيراب كردن از حوض كوثر در قيامت به دست على امير المؤمنين عليه السلام است؛ و دوستداران و مواليان خود را از آن سيراب مىكند و منافقان و كافران را از آن دور مىسازد.
در اين زمينه رواياتى در كتابهاى صحيح و مسند نقل شده كه ما برخى از آنها را ذكر مىكنيم:
1 - طبرانى(3)با سندى كه راويان آن ثقه هستند از ابوسعيد خدرى نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا عليُّ! معك يوم القيامة عصا من عُصِيِّ الجنّة تذود بها المنافقين عن الحوض» [اى على! در روز قيامت همراه تو عصايى از عصاهاى بهشت است كه منافقان را با آن از حوض دور مىكنى].
2 - شاذان فضيلى به سند خود از امير المؤمنين عليه السلام نقل كردهاست:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «يا عليّ! سألتُ ربّي عزّ وجلّ فيك خمس خصال فأعطاني:
أمّا الاُولى: فإنّي سألتُ ربّي أن تنشقَّ عنّي الأرض وأنْفُضَ التراب عن رأسي وأنت معي، فأعطاني.
وأمّا الثانية: فسألتُهُ أن يوقفني عند كفَّة الميزان وأنت معي، فأعطاني.
وأمّا الثالثة: فسألتُه أن يجعلك حامل لوائي وهو لواء اللّه الأكبر عليه المفلحون والفائزون بالجنّة، فأعطاني.
وأمّا الرابعة: فسألتُ ربِّي أن تسقي اُمّتي من حوضي، فأعطاني.
وأمّا الخامسة: فسألتُ ربّي أن يجعلك قائدَ اُمّتي إلى الجنّة، فأعطاني؛ فالحمد للّهِ الّذي منَّ به عليَّ».
[اى على! دربارۀ تو از پروردگارم عزّوجل پنج ويژگى خواستم كه به من داد:
اوّل اينكه: از پروردگارم خواستم زمين از روى من شكافته شود و خاك را از سرم كنار بزنم (در قيامت محشور شوم) و تو با من باشى، پس به من عطا كرد.
دوم اينكه: از او خواستم كه مرا نزد كفۀ ميزان نگهدارد در حالى كه تو با من هستى، پس به من عطا نمود.
سوم اينكه: از او خواستم تو را حامل پرچم من قرار دهد و آن، پرچم بزرگ خداست كه رستگار شدگان و نجات يافتگان به بهشت با آن هستند، پس به من عطا كرد.
چهارم اينكه: از پروردگارم خواستم كه تو امّت مرا از حوض من سيراب كنى، پس به من عطا نمود.
پنجم اينكه: از پروردگارم خواستم كه تو را كشاننده و رهبرى كنندۀ اُمّت من به سوى بهشت قرار دهد، پس به من عطا كرد؛ پس حمد مخصوص خدايى است كه با اين (خصائص و ويژگىها) بر من منّت نهاد].
و اين روايت را در «مناقب» خطيب خوارزمى، و «فرائد السمطين» باب هجدهم، و «كنز العمّال» مىيابى(1).
وإليك الجواز تُدخل من شئت جِناناً ومَن تشاءُ جحيما
[جواز عبور به دست توست و هر كه را بخواهى به بهشت داخل مىكنى و هر كه را بخواهى به جهنّم].
اين شعر به مطلبى اشاره دارد كه در روايات فراوانى به آن اشاره شده است، و ما به ذكر برخى بسنده مىكنيم:
1 - حافظ ابن سمّان در «الموافقة» از قيس بن حازم نقل كرده است: روزى ابوبكر صدّيق و على بن ابى طالب ديدار كردند، پس ابوبكر در صورت على تبسّم كرد. على گفت: چه شده كه تبسّم مىكنى؟ گفت: از رسول خدا شنيدم كه فرمود: «لايجوز أحدٌ الصراط إلّامن كتب له عليٌّ الجواز» [هيچ كسى از صراط عبور نمىكند مگر كسى كه على برايش حقّ عبور بنويسد].
اين روايت در «الرياض النضرة»، و «صواعق»، و «إسعاف الراغبين» ذكر شده است(2).
2 - قاضى عياض در «شفاء»(3)از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «معرفة آل محمّد براءةٌ من النار، وحبُّ آل محمّد جوازٌ على الصراط، والولاية لآل محمّد أمانٌ من العذاب» [شناخت آل محمّد برائت از آتش است، و دوستى آل محمّد گذر كردن بر صراط است، و ولايت آل محمّد امان از عذاب است].
اين روايت در «صواعق»، و «إتحاف»، و «رشفة الصادي» يافت مىشود(4).
1) - المناقب: 203 [ص 293، ح 280]؛ فرائد السمطين [106/1، ح 75]؛ كنز العمّال 6:402[152/13، ح 36476].
2) - الرياض النضرة 2:177 و 244 [122/3 و 203]؛ الصواعق المحرقة: 75 [ص 126]؛ إسعاف الراغبين: 161.
3) - الشفا بتعريف حقوق المصطفى [105/2].
4) - الصواعق المحرقة: 139 [ص 232]؛ الإتحاف: 15؛ رشفة الصادي: 459.
لأنْتُمْ على الأعرافِ أعرفُ عارفٍ بسيما الّذي يهواكمُ والّذي يَشْنا(1)
أئمّتُنا أنتمْ سنُدعى بِكمْ غداً إذا ما إلى ربِّ العبادِ مَعاً قُمْنا
[همانا شما بر اعراف، شناسندهترين كسى هستيد كه دوستدار و دشمن خود را مىشناسد. امامان ما شما هستيد، و ما فرداى قيامت با شما خوانده مىشويم هنگامى كه همگى به سوى پروردگار بندگان برمىخيزيم].
بيت اوّل اشاره به اين سخن خداى متعال در سوره اعراف(2)است: (وَ عَلَى اَلْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيماهُمْ ) [وبر «أعراف» مردانى هستند كه هر يك از آن دو (\ بهشتيان و دوزخيان) را از چهرهشان مىشناسند]، و رواياتى كه دربارۀ اين آيه نقل شده است.
حاكم ابن حذّاء حسكانى(3)به سند خود از اصبغ بن نباته نقل كرده كه گفت: من نزد على نشسته بودم كه ابن كوّا پيش او آمد و دربارۀ آيۀ: (وَ عَلَى اَلْأَعْرافِ رِجالٌ... ) سؤال كرد. و حضرت عليه السلام فرمود: «ويحك يا ابن الكوّا نحن نوقَفُ يوم القيامة بين الجنّة والنار، فمن نَصَرَنا عَرَفناه بسيماه فأدخلناه الجنّة، ومن أبغَضَنَا عَرَفناه بسيماه فأدخلناه النار» [ واى! اى ابن كوّا! ما در روز قيامت ميان بهشت و جهنّم نگه داشته مىشويم پس هر كه ما را يارى كرد او را از چهرهاش مىشناسيم و داخل بهشت مىكنيم، و هر كس با ما دشمن باشد او را از چهرهاش مىشناسيم و داخل آتش مىكنيم].
و بيت دوم به آيۀ: (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ )(4)[(به ياد آوريد) روزى را كه هر گروهى را با پيشوايشان مىخوانيم!] اشاره دارد. و امامان شيعه، عترت طاهره هستند كه با آنها فراخوانده مىشوند و محشور مىشوند؛ زيرا «المرء مع من أحبَّ»(5)[هر شخصى با هر كه دوستش دارد، همراه است]. و «من أحبَّ قوماً حُشِر معهم»(6)[هر كس قومى را دوست داشته باشد با آنها محشور مىشود]. و «من أحبَّ قوماً حَشَرَهُ اللّه في زُمرتهم»(7)[هر كس قومى را دوست داشته باشد خدا او را در زمره آنها محشور مىكند].
1) - [يشنأ: بغض مىورزد و دشمنى مىكند].
2) - آيۀ: 46.
3) - شواهد التنزيل [263/1، ح 256].
4) - إسراء: 71.
5) - اين روايت را بخارى [صحيح البخاري 2283/5، ح 5816]، و أبو داود [سنن أبي داود 333/4، ح 5127] نقل كردهاند.
6) - اين روايت را حاكم در المستدرك [426/4، ح 8161] نقل كرده است.
7) - اين روايت را طبرانى [در المعجم الكبير 19/3، ح 2519] نقل كرده است.
با عبدى كوفى كه شرح حالش ذكر شد يكى از شاعران شيعه كه در كنيه و لقب و مكان زندگى و مذهب با او مشترك است، هم عصر بوده، و او ابو محمّد يحيى بن بلال عبدى كوفى است. ما او را به خاطر اينكه اين دو با هم اشتباه گرفته مىشوند و ياد او كمتر به ميان آمده ياد آور مىشويم.
مرزبانى در «معجم»(1)خود نوشته است: «او كوفى، ساكن همدان، و شاعرى نيكوكار و شيعه بود».
او دربارۀ رشيد مدايح خوبى سروده است و اين ابيات از اوست:
ولَلموتُ خيرٌ من حياةٍ زهيدةٍ ولَلْمنعُ خيرٌ من عطاءٍ مُكَدَّرِ
فعش مُثرياً أو مُكْدياً من عطيّةٍ تُمنّى وإلّا فسألِ اللّهِ واصبرِ
[و همانا مرگ از زندگى فقيرانه، و منع شدن از عطاى مكدّر و ناخوشايند (و با منّت)، بهتر است. پس با مال و ثروت فراوان، يا فقيرانه بدون عطايى كه در آن منّت باشد زندگى كن، وگرنه از خدا طلب كن و بردبار باش].
و سروده است:
لَعَمْري لَئِن جارت اُميّة واعتَدَتْ لَأوّلُ من سَنَّ الضلالةَ أجوَرُ
[سوگند به جان خودم! اگر اُميّه ستم كرد و تجاوز نمود، همانا نخستين كسى كه گمراهى را سنّت كرد ظالمتر است].
1) - معجم الشعراء: 499 [ص 488].
1 - أبو تمّام حبيب بن أوس طائى
2 - دِعبل بن على بن رَزِين خُزاعى
3 - ابو اسماعيل علوى
4 - وامق نصرانى
5 - ابن رومى
6 - حمّانى الأفوه
متوفّاى سال (231 ه)
1 - ويوم الغدير استوضح الحقُّ أهلَهُ بضحياء(1)لا فيها حجابٌ ولا سترُ
2 - أقام رسول اللّه يدعوهمُ بهاليقربَهمْ عُرْفٌ وينآهمُ نُكْرُ 3 - يَمُدُّ بضبعيه ويُعلِمُ(2)أنّهُوليٌّ ومولاكمْ فهل لكُمُ خُبْرُ
4 - يروحُ ويغدو بالبيانِ لِمَعْشرٍيروح بهم غَمْرٌ ويغدو بهمْ غَمْرُ(3)5 - فكان لهم جَهْرٌ بإثباتِ حقِّهِوكان لهم في بَزِّهِمْ حقَّهُ جَهْرُ
6 - أ ثَمَّ جعلتمْ حظَّهُ حدَّ مُرْهَفٍمن البيضِ يوماً حظُّ صاحبهِ القبرُ 7 - بكفَّيْ شقيٍّ وجَّهَتْهُ ذنوبُهُإلى مرتعٍ يُرعَى به الغَيُّ والوِزرُ
اين قصيده داراى (73) بيت است كه در ديوان وى يافت مىشود(4).
[1 - و روز غدير، حقّ براى اهلش كاملاً روشن گشت(5)، آن چنان كه در آن حجاب و پردهاى نباشد. 2 - رسول خدا (او را) به پا داشت و آنها را به آن (ولايت) دعوت كرد تا شناختشان آنها را نزديك كند و انكارشان آنها را دور سازد. 3 - بازوان او را كشيد و اعلام كرد كه او سرپرست و مولاى شماست پس آيا شما مىدانيد؟ 4 - صبح و شب براى توضيح و بيان كردن با آن گروه بود، و انسان كريم و بزرگوار با آنها صبح و شب مىكرد. 5 - پس براى اثبات حقّ او بلند سخن گفتند و براى غارت حقّ او نيز بلند سخن گفتند (آشكارا حقّ او را اثبات كردند و آشكارا غارت كردند!). 6 - آيا در آن جا نصيب او را تيزى شمشير قرار داديد در روزگارى كه صاحب او (پيامبر صلى الله عليه و آله) در قبر آرميده بود.
7 - با دو دست فرد بدبختى كه گناهانش او را به چراگاهى سوق داد كه در آن گمراهى و گناه چريده مىشود].
براى هيچ صاحب عقلى چارهاى از شناخت روز غدير نمىيابم، به ويژه آن كه پيش روى او كتابهاى حديث و سيره و كتابهاى تاريخ و ادب قرار دارد و همگى با انگشت سبّابه به آن اشاره، و با سر انگشتان آن را نشان مىدهند، و در رسيدن خواننده به حقيقت روز غدير، كمك مىكنند، پس هيچ يادى كه از آن خالى باشد و هيچ خيالى كه از آن بگذرد را رها نمىكند، و هيچ قلبى را باقى نمىگذارد مگر اينكه به سوى آن ميل و اشتياق پيدا مىكند، پس گويا خبر آن را پس از مدّت زمانى كه از روزگار گذشته است، از نزديك مىيابد. و كسى كه كتاب ما از ابتدا تا انتها را بخواند، نمونههايى از آنچه گفتيم مىيابد.
با اين همه، شگفتا از دكتر ملحم ابراهيم اسود، شارحِ ديوان ابوتمّام كه در ذيل سخن شاعر:
ويوم الغدير استوضح الحقُّ أهلَهُ بضحياء لا فيها حجابٌ ولا سترُ
1) - در نسخهاى «بفيحاء» آمده است به معنى: در مكانى وسيع و جادار و عرصهاى فراخ.
2) - از باب إفعال. و از سخن دكتر ملحم شارح ديوان ابوتمّام بر مىآيد كه او به صيغۀ مجرد خوانده، نه از باب افعال كه ما خوانديم، و انتخاب ما صحيح است و ذوق عربى از آن جدا نمىشود.
3) - [«غَمْر»: كريم].
4) - ديوان أبي تمّام: 143.
5) - [اين معنا بنابراين است كه واژۀ «حقّ» مرفوع واژۀ «أهلَه» منصوب باشد. ممكن است برعكس باشد كه در اين صورت معنا چنين خواهد بود: در روزغدير، اهل حقّ خواست حقّ آشكار شود، يا در روز غدير اهل حقّ، حقّ را آشكار يافتند].
مىنويسد: «روز غدير، روز جنگ معروف و مشهورى است».
و پس از آن در ذيل سخن شاعر:
يمدُّ بضبعيه ويعلم أنّه وليٌّ ومولاكمْ فهل لكُمُ خُبْرُ
سخنى مىگويد كه از اين بر مىآيد، واقعۀ غدير از جنگهاى پيامبر بوده است! وى مىنويسد(1):
«يمدّ بضبعيه» يعنى او را مساعدت و يارى مىكند، و ضمير «هاء» در واژۀ «بضبعيه» به امام على برمىگردد و منظور اين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على را يارى مىكرد و مىدانست او ولىّ و سرپرست است، على تنها يار و كمك پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير بود، و خود پيامبر او را يارى مىداد و مىدانست پس از او سر پرست امّت بوده و خليفۀ او مىشود و اين است حقيقت، آيا مىدانيد؟
آيا كسى نيست كه از اين مرد دربارۀ منبع اين فتواى بدون دليل بپرسد؟! آيا اين جنگ را در يكى از كتابهاى سيرۀ پيامبر يافته است؟! يا يكى از بزرگان تاريخ به آن تصريح كرده است؟! يا حتّى وسعت دهندگانِ در نقل حديث، اين جنگ شديد را ساخته و پرداخته و نقل كردهاند؟!
همه اينها را واگذار. آيا داستان سرايى را يافتهاى كه داستان آن را بگويد يا شاعرى را يافتهاى كه آن را با خيال خود به تصوير كشيده باشد؟! و همانا تو اين نويسنده را از پاسخ اين سؤالات ناتوان مىيابى. لكن انگيزههاى وى اين را برايش نيكو جلوه داده كه حقيقت غدير را با ذيل امانت خود مخفى كند، و او مىپندارد كسى غير از احمق بر اين تعليق و توضيح آگاه نمىشود يا پژوهشگران از كنار آن با بزرگوارى مىگذرند. لكن مداومت و مواظبت بر يك حقيقت دينى سزاوارتر از حفظِ اعتبار اين نويسنده است كه مىنويسد و توجهى به نوشتهاش ندارد و دروغ را حقيقتى دائمى و استوار مىداند.
وانگهى، خود شعر ياد شده نمىپذيرد كه منظور از آن حادثه، يك جنگ خونين باشد؛ زيرا شاعر پس از آن كه جايگاه اميرالمؤمنين عليه السلام را در جنگهاى پيامبر مىشمارد، و غزوۀ اُحد و بدر و حنين و نضير و خيبر و خندق را از جملۀ آنها بر مىشمرد و با اين بيت آن را پايان مىدهد:
مشاهدُ كان اللّه كاشفَ كربِها وفارِجَهُ والأمر ملتبسٌ إمرُ
[جنگهايى بود كه خدا برطرف كننده و گشايندۀ سختى و شدّت آن بود، در حالى كه امر (بر همه) وارونه و شگفتىآور بود].
شروع به ذكر فضيلتى مىكند كه زبان، گوياى آن است نه شمشير و نيزه، مىگويد: «ويوم الغدير...». و تو مىبينى كه شاعر به داستانى اشاره مىكند كه در آن، سخن از قيام، دعوت كردن، اعلام نمودن، بيان، توضيحِ آشكار جهت اثبات حقّ براى پيروان آن، به ميان آمده است.
ابو تمّام حبيب بن اوس بن... بن يعرب بن قحطان(2).
وى چنانكه جاحظ(3)گفته است يكى از بزرگان اماميّه بوده، و در ميان بزرگان شيعه در علوم ادبى در زمانهاى قديم بى نظير، و از بزرگان علم لغت، به شمار مىرود و مرجعى براى كسب فضيلت و كمال بوده است.
شعر و سبكهاى آن از او گرفته مىشده، و حركت به او ختم مىشده، و كارها به او سپرده مىشد. و هيچ دو نفرى در تقدّم و پيش بودن در شعر گويى، و در شيفتگى وى نسبت به آل گرامى خدا صلوات اللّه عليهم اختلاف ندارند. وى نشانهاى در حفظ (توان ثبت و ضبط حقايق) و باهوشى بوده است، تا جايى كه گفته شده: «او غير از هزار قصيده در بحر رجز، و غير از قطعهها و قصيدههاى فراوان، چهار هزار ديوان شعر را حفظ بوده است»(1).
نامبرده فردى باهوش، زيرك و با فهم بوده، شعر را دوست مىداشت، و به ظرافت و خوش اخلاقى و كرامت نفس معروف بوده است.
حسين بن اسحاق مىگويد:
به بحترى گفتم: مردم گمان مىكنند تو شاعرتر از ابو تمّام هستى. گفت: سوگند به خدا اين گفته سودى براى من و ضررى براى او ندارد، سوگند به خدا نان نخوردم مگر به واسطه او، و دوست داشتم مطلب آنچنان كه مردم مىگويند باشد و لكن سوگند به خدا من پيرو او و پناهندۀ به او و أخذ كننده از او (گيرندۀ مطلب از او) هستم، باد ملايم من نزد هواى او از حركت مىايستد و زمين من نزد آسمان وى به زير مىآيد؛ «نسيمي يركُد عند هوائه، وأرضي تنخفض عند سمائه»(2).
و عمارة بن عقيل در سخنى كه ابن عساكر در تاريخ خود(3)از او نقل كرده، گفته است:
وى وقتى اين شعر را شنيد:
وطول مقام المرءِ بالحيِّ مُخلِقٌ لديباجَتَيهِ فاغتَرِبْ تَتَجَدّدِ
فإنّي رأيت الشمسَ زيدت محبّةً إلى الناس أن ليست عليهم بسرمدِ
[و زياد ماندن مرد در جايى چهرۀ او را براى آنان كهنه مىكند پس دورى گزين تا نو شوى. همانا من خورشيد را ديدم كه چون هميشگى نيست مردم آن را زياد دوست دارند].
گفت: اگر شعر با لفظ خوب، و معانى زيبا، و يكنواختى مرادات و مفاهيم، و متعادل بودن كلام، امتياز مىيابد، اين ويژگىها در شعر ابو تمّام وجود دارد و او شاعرترين مردم است، و اگر شعر خوب با غير اين ويژگىها امتياز مىيابد، پس من نمىدانم.
گفته مىشود: وى شعرى تدوين نكرده است، لكن آن گونه كه در «بغية الوعاة» آمده است، از اينكه عثمان بن مثنى قرطبى متوفّاى (273) ديوان وى را بر او خوانده است(4)، بر مىآيد كه اشعار وى در زمان حياتش تدوين شده بود، و پس از او گروهى از بزرگان و اديبان به مرتّب كردن و خلاصه كردن و شرح و حفظ آن اعتنا ورزيدند.
ظاهراً نسخهاى كه از ديوان ابو تمّام چاپ شده همان است كه توسّط ابوبكر محمّد بن يحيى صولى، متوفّاى (335)، بر اساس حروف الفبا مرتّب شده است، هر چند در اين نسخه مقدار زيادى از اشعار وى از قلم افتاده است؛ چرا كه نجاشى در كتاب خود «فهرست»(5)نوشته است:
وى دربارۀ اهل بيت اشعار زيادى دارد. و احمد بن حسين گفته است: وى يك نسخه قديمى ديده است
كه شايد اين نسخه در زمان حيات ابو تمّام يا نزديك به آن نوشته شده باشد و در آن قصيدهاى است كه ائمّه را ياد مىكند تا به ابو جعفر دوم [امام جواد عليه السلام] مىرسد؛ زيرا در ايّام حيات آن حضرت وفات كرده است.
لكن در ديوان چاپ شده، چيزى از اين اشعار فراوان به غير از قصيده رائيّۀ وى كه ما بخشى از آن را نقل كرديم، يافت نمىشود؛ پس يا دستى كه در چاپ كتابها امين شمرده مىشود، اين قصيدهها را هنگام چاپ كردن ديوان حذف كرده است، چنانچه با ديوان غير او نيز اين كار را كرده است، يا هنگام چاپ، اين قصيدهها به او نرسيده است، و يا آنچه چاپ شده اشعارى است كه ابو العلاء معرّى آن را خلاصه كرده است.
دربارۀ ولادت و وفات وى به چيزى از آنچه در فرهنگنامهها آمده يقين نداريم؛ زيرا در آنها اختلاف زيادى است. و شايسته است به آنچه از پسرش تمّام نقل شده، بسنده كنيم؛ چرا كه اهل خانه داناترند كه در خانه چه خبر است (أهل البيت أدرى بما في البيت) لكن باز هم اختلاف فرهنگنامهها در سخنان نقل شده از وى، اطمينان به آن را نيز سلب مىكند؛ و مجموع گفتهها اين است: وى در سال (172) يا (188) يا (190) يا (192) ديده به جهان گشود، و در سال (228) يا (231) يا (232) در موصل ديده از جهان فرو بست و در آن جا دفن شد.
نامبرده از خود، فرزند شاعرش تمّام را به يادگار گذاشت. وى پس از مرگ پدر، در مدح عبداللّه بن طاهر قصيدهاى سرود و عبداللّه از او خواست شعرش را بخواند و او چنين گفت:
حيّاك ربُّ الناس حيّاكا إذ بجمَالِ الوجهِ رَوّاكا
بغدادُ من نورِكَ قد أشرقتْ وأورقَ العودُ بجدواكا
[پروردگارِ مردم تو را زنده بدارد و زنده بدارد؛ زيرا صورت زيبا به تو داد. بغداد از نور تو روشن شد و با بخشش تو درخت برگ مىآورد].
عبداللّه ساعتى خاموش شد و آنگاه چنين سرود:
حيّاك ربُّ الناس حيّاكا إنَّ الذي أمّلْتَ أخطاكا
أتيتَ شخصاً قد خلا كيسُهُ ولو حوى شيئا لأعطاكا
[پروردگار مردم تو را زنده بدارد و زنده بدارد، همانا آنچه آرزو كردى تو را به خطا برد. به نزد كسى آمدهاى كه كيسهاش خالى است و اگر چيزى داشت حتماً به تو عطا مىكرد].
پس تمّام گفت: اى امير! فروش شعر در برابر شعر ربا است؛ پس بين اين دو شعر مقدارى مال قرار ده.
عبداللّه از اين سخن خنديد و گفت: اگر [قدرت] شعر پدرت را ندارى، امّا ظرافت او را از دست ندادهاى، و دستور داد عطايى به او بدهند(1).
شگفتى پايان نمىپذيرد، و چگونه شگفت زدگى از مثل ابوتمّام پايان پذيرد! كسى كه در مذهب، ريشه دار، و به
1) - نگاه كن: غرر الخصائص، وطواط: 259 [ص 262].
احكام آن دانا، و نسبت به وضعيّتهاى بزرگان مذهب و آثار فراوان و كوششهاى مأجورى كه دارند بيناست، و خوب مىداند كه مخالفان براى بد نام كردن آنها چه تاخت و تازها و تندروىهايى مىكنند، و تاريخ ارزشمند و لبريز از درخشانى و سفيدىِ آنها را به شكلى مبغوض و سراسر عيب و عار جلوه مىدهند، و همۀ اينها را با هياهو، سر و صدا و جار و جنجال انجام مىدهند، و نمونههايى از اين سخنان بى ارزش و پوچ پيرامون مرد هدايت، آن قيام كنندۀ مجاهد و پهلوانِ يورش برنده، مختار بن ابو عبيد ثقفى، نزد وى گفته شد و او گمان كرد تهمتهايى كه دشمنان وى در دين و حديث و نهضتش به او زدهاند، حقيقتهايى ثابت و استوار هستند، تا جايى كه در قصيدۀ رائيّۀ خود كه در ديوانش ثبت شده چنين سروده است(1):
والهاشميّون استقلّت عِيرُهُمْ من كربلاءَ بأَوثقِ الأوتارِ
فَشَفاهُمُ المختارُ منه ولم يَكُنْ في دِينِه المختارُ بالمختارِ
حتّى إذا انكشفت سرائرُهُ اغتدَوْا منهُ بُراءَ السمعِ والأبصارِ
[و كاروان بنى هاشم از كربلا با شديدترين و محكمترين انتقام و خونخواهى كوچ كردند. پس مختار دل آنها را از (غم) انتقام و خونخواهى نجات داده و خنك كرد، ولى مختار در دينى كه انتخاب كرده بود مختار نبود. وآنگاه كه نيّتهايش آشكار شد، از او با گوش و چشم اظهار برائت كردند].
و كسى كه با بصيرتِ نافذ، نگاهى به تاريخ و حديث و علم رجال بيندازد، مىفهمد كه مختار در صف اوّلِ بزرگان دين و هدايت و اخلاص قرار داشته، و قيام ارزشمند وى تنها براى برپايى عدل با برچيدن طومار ملحدان و ريشه كن كردن ظلم و ستم اُموى بوده است، و او از مذهب كيسانى دور است و هر گونه تهمت و جرمى كه به وى نسبت دادهاند حقيقت ندارد؛ و از اين رو امامان هدايتگر و آقايان ما سجّاد و باقر و صادق صلوات اللّه عليهم بر او رحمت فرستادهاند، و امام باقر عليه السلام در ستايش او مبالغه كرده و پيوسته او و كارهايش نزد اهل بيت عليهم السلام مشكور و مأجور بوده است.
و علماى بزرگ، او را بزرگ داشته و از كارهاى ناروا دور داشتهاند؛ و از جملۀ آنهاست(2): سيّد ما جمال الدين بن طاووس در كتاب رجال خود، و آيت اللّه علاّمه در «خلاصه»، و ابن داود در «رجال»، و فقيه ابن نما در رسالۀ جداگانهاى كه در اين زمينه نگاشته با نام «ذوب النضار»، محقّق اردبيلى در «حديقة الشيعة»، صاحب معالم در «التحرير الطاووسى»، قاضى نور اللّه مرعشى در «مجالس»، و شيخ ابو على در «منتهى المقال» و ديگران.
بزرگداشت گذشتگان نسبت به وى به حدّى رسيده است كه شيخ ما شهيد اوّل در كتاب «مزار» زيارتى مخصوص براى وى ذكر كرده است و در آن، گواهى صريح به شايستگى وى، و خير خواهى او در ولايت، و اخلاص وى در اطاعت خدا، و محبّت امام زين العابدين عليه السلام، و رضايت رسول خدا و امير المؤمنين صلوات اللّه عليهما و آلهما از او وجود دارد و اينكه وى جان خود را در رضايت أئمّه و يارى عترت طاهره و گرفتن انتقام آنها فدا كرد.
و اين زيارت در كتاب «مراد المريد» اثر شيخ على بن حسين حائرى كه ترجمۀ كتاب «مزار» شهيد است، يافت].
مىشود، و اين زيارت را شيخ نظام الدين ساوجى نگارندۀ كتاب «نظام الاقوال» صحيح دانسته است. و از اين زيارت معلوم مىشود كه قبر مختار در زمانهاى قديم از جمله زيارتگاههاى معروف نزد شيعيان بوده است، و آن گونه كه در كتاب «رحلة ابن بطوطة» آمده(1)، بارگاه معروفى بر روى قبر وى بوده است.
گروهى از بزرگان، عهده دار تدوين رواياتى كه در زمينۀ مختار و سيره و پيروزيها و اعتقادات و كارهايش رسيده، شدهاند؛ از آن جمله است:
1 - ابو جعفر محمّد بن على بن بابويه قمى صدوق، متوفّاى (381)؛ وى كتاب «المختار» را نگاشته است.
2 - ابو جعفر محمّد بن حسن طوسى، متوفّاى (469)؛ وى كتاب «مختصر أخبار المختار» را نگاشته است.
3 - سيّد و آقاى ما سيّد محسن امين عاملى؛ وى كتاب «أصدق الأخبار في قصّة الأخذ بالثار» را نگاشته كه چاپ شده است.].
1) - رحلة ابن بطوطة 1:138 [ص 220].
شهيد در سال (246)
1 - وما سَهّلَتْ تلك المذاهبَ فيهمُ على الناس إلّابيعةُ الفلَتاتِ(1)
2 - وما قيل أصحاب السقيفة جهرةًبدعوى تُراثٍ في الضلال نتاتِ(2)3 - ولو قلّدوا الموصى إليه اُمورَهالَزمّتْ بمأمونٍ عن العثراتِ
4 - أخي خاتَمِ الرُّسْلِ المصفّى من القذيومُفْتَرِسِ الأبطالِ في الغَمَراتِ 5 - فإن جحَدَوا كان الغديرُ شهيدَهُوبدرٌ واُحدٌ شامخُ الهضباتِ
6 - وآيٌ من القرآن تُتلى بفضلِهِوإيثاره بالقوتِ في اللّزباتِ(3)7 - وغُرُّ(4)خِلالٍ أدركتْهُ بِسبقِهامناقبُ كانت فيهِ مؤتنفاتِ
[1 - بر مردم آسان نكرده كه اين مذهبها در بين آنها باشد، مگر بيعتى كه از روى عجله و بدون فكر و رويّه انجام شد.
2 - و (اگر اين بيعت نبود) سخنى كه ياران سقيفه با ادّعاى ارث، آشكارا گفتند، در گمراهى بالا نمىرفت(5). 3 - اگر اُمور مردم (يا خلافت) را به دست كسى كه به او وصيّت شده بود (على عليه السلام) مىسپردند، امور منظّم مىشد و مردم از لغزشها ايمن مىشدند.
4 - برادر خاتم پيامبران كه از آلودگى پاك شده است، و در گردابهاى جنگ، گردن پهلوانان را شكست. 5 - پس اگر انكار كنند، غدير و بدر وكوههاى بلند و گستردۀ اُحد شاهد او هستند. 6 - و آياتى از قرآن كه - دربارۀ فضيلت او و ايثار او قوت و غذايش را در زمان سختى و شدّت - خوانده مىشود (شاهد او هستند). 7 - و صفات درخشانى كه او بر آنها سبقت گرفت، فضايل و مناقبى هستند كه او پيش از همه به آنها آراسته بود]. اين قصيده (121) بيت دارد(6).
1 - ابو الفرج در «أغانى»(7)نوشته است:
قصيدۀ دعبل كه مىگويد:
مدارسُ آياتٍ خلت من تِلاوةٍ ومنزلُ وحيٍ مُقفرُ العَرَصاتِ(8)
[آنجا محل درس گرفتن آيات قرآن است كه از تلاوت خالى شد و محلّ فرود آمدن وحى كه عرصههاى آن خالى از سكنه شد].
1) - [عبارت «بيعة الفلتات» اشاره است به سخن عمر: «كانت بيعة أبيبكر فلتة وقى اللّه شرّها»؛ بيعت با ابوبكر از روى عجله و بدون فكر بود كه خدا شرّ آن را از مسلمانان دور كند].
2) - [«نتات» از مادّۀ نتا به معناى ظهر و ارتفع مىباشد، در أعيان الشيعة به جاى واژۀ «نتات»، واژۀ «بتات» آمده است كه ترجمه آن چنين مىشود: ارثى را ادّعا كردند كه حتماً در گمراهى بود].
3) - [در بعضى نسخهها چنين ضبط شده است: «الكربات»].
4) - [در برخى مصادر چنين ضبط شده است: «عزّ»].
5) - [اين ترجمه بنابراين بود كه «في الضلال» متعلّق به «نتات» باشد، و ممكن است صفت براى «قيل» كه مصدر به معناى قول است يا صفت براى دعوىباشد كه در اين صورت ترجمۀ آن چنين مىشود: و سخن آشكار و سراسر گمراهى اصحاب سقيفه مبنى بر ادّعاى ارث، آشكار نمىشد و بالا نمىرفت. و شايد هم معنا اين باشد: و سخن آشكار و سراسر گمراهى... سخنى بلند و حساب شده نبود].
6) - [تمام اين قصيده در أعيان الشيعة 418/6 وجود دارد].
7) - الأغاني 18:29[132/20 و 162].
8) - اين، بيت سى امِ قصيده است و قصيده به همين بيت ناميده مىشود.
از بهترين شعرها و فاخرترين ستايشهايى است كه دربارۀ اهل بيت عليهم السلام گفته شده، وى اين قصيده را براى على بن موسى الرضا عليه السلام در خراسان سروده است. دعبل مىگويد: بر على بن موسى الرضا عليه السلام وارد شدم، پس به من فرمود: «أنشدني شيئاً ممّا أحدثت» [مقدارى از اشعارت را برايم بخوان]؛ پس چنين خواندم:
مدارسُ آياتٍ خَلَتْ من تِلاوةٍ ومنزلُ وَحيٍ مُقفِرُ العَرَصاتِ
تا به اين بيت رسيدم:
إذا وُتِروا مَدّوا إلى واتريهمُ أكُفّاً عن الأوتار مُنقبضاتِ
[هنگامى كه مورد ظلم واقع شوند، دستهايى را به سوى ستمكاران به خود دراز مىكنند كه از انتقام بسته است].
دعبل مىگويد: پس امام عليه السلام گريه كرد تا اينكه بيهوش شد. و خادمى كه بالاى سر آن حضرت بود به من اشاره كرد كه ساكت شو و ساكت شدم. پس از ساعتى به من فرمود: «أعدى» [دوباره بخوان] پس دوباره خواندم تا به همين بيت رسيدم و همان طور شد كه بار اوّل شده بود. و خادم به من اشاره كرد كه ساكت شو وساكت شدم. پس از ساعتى ديگر دوباره به من فرمود: تكرار كن، پس تكرار كردم تا به پايان آن رسيدم، پس سه بار به من فرمود: «أحسنت»، سپس دستو داد به من ده هزار درهم كه با اسم آن حضرت سكّه خورده بود دادند، و اين مقدار پس از آن به كسى داده نشد. و به آنان كه در خانهاش بودند دستور داد كه زينتها وزيورآلات فراوان به من بدهند و خادم آن را برايم بيرون آورد، پس به عراق آمدم و هر درهمى را به ده درهم فروختم كه شيعيان از من خريدند، پس برايم صد هزار درهم جمع شد و اين اوّلين مالى بود كه جمع كردم(1).
ابن مهرويه مىگويد: حذيفة بن محمّد براى من نقل كرد كه: دعبل به وى گفت: از [امام] رضا عليه السلام لباسى كه پوشيده را درخواست كرد تا در ميان كفن خود قرار دهد، امام عليه السلام لباسى را كه پوشيده بود در آورده و به او عطا كرد و خبر آن لباس به اهل قم رسيد و از او خواستند لباس را به سى هزار درهم بفروشد و او اين كار را نكرد پس در راه او را كتك زدند و لباس را به زور از او گرفتند و گفتند: اگر مىخواهى مال را بگير و اگر نمىخواهى خود دانى. دعبل به آنها گفت: به خدا سوگند من آن را از روى رضايت به شما نمىدهم و غصب آن براى شما فايدهاى ندارد و شكايت شما را به [امام] رضا عليه السلام مىكنم. پس با او كنار آمدند كه سى هزار درهم و يك آستين از آستر لباس را به او بدهند و او راضى شد. پس يك آستين را به او دادند كه در كفنهايش قرار داده بود. و نيز گفته شده: قصيدهاش:
مدارسُ آياتٍ خلَتْ من تلاوةٍ ومنزلُ وحيٍ مُقفِرُ العرصاتِ
را بر لباسى نوشت و در آن احرام كرد و فرمان داد كه در ميان كفنهايش باشد(2).
2 - حافظ ابن عساكر در «تاريخ» خود مىنويسد(3):
چون مأمون در خلافت ثابت قدم شد و دينارها را به اسم خود سكّه زد، شروع به جمع آثار دربارۀ فضايل آل پيامبر نمود، و در ميان فضايلى از آنها كه به دستش رسيد، اين شعر دعبل وجود داشت:
مدارسُ آياتٍ خَلَتْ من تلاوةٍ ومنزلُ وحيٍ مقفرُ العرَصاتِ].
لآلِ رسول اللّه بالخَيْفِ من منى وبالبيت والتعريف والجمراتِ
[آنجا محلّ درس گرفتن آيات قرآن است كه از تلاوت خالى شد، و محل فرود آمدن وحى است كه عرصههاى آن خالى از سكنه شد. مدارسى كه براى آل رسول خدا در مسجد خيفِ منى و در خانۀ كعبه و عرفات و جمرات بود].
و پيوسته اين شعر در سينۀ مأمون بود تا دعبل بر او وارد شد(1)پس به او گفت: قصيده تائيّۀ خود را براى من بخوان وهيچ ضررى به تو نمىرسد ونسبت به هر چه در آن است در امان هستى؛ همانا من آن را مىدانم و برايم نقل شده، فقط مىخواهم از زبان خودت بشنوم. پس قصيده را برايش خواند تا به اينجا رسيد:
1 - ألم ترَ أنّي مُذْ ثلاثين حِجّةً أروحُ وأغدو دائمَ الحَسَراتِ
2 - أرى فيئَهم في غيرِهمْ مُتَقَسَّماً وَأيْدِيَهُمْ من فَيْئِهمْ صَفِراتِ
3 - فآلُ رسول اللّه نُحْفٌ جسومُهمْ وآلُ زيادٍ غُلّظُ القَصَرَاتِ
4 - بناتُ زيادٍ في الخدورِ مصونةٌ وبنتُ رسولِ اللّهِ في الفلواتِ
5 - إذا وُتروا مَدّوا إلى واتريهمُ أكفّاً عن الأوتارِ مُنْقبضاتِ
6 - فلولا الّذي أرجوه في اليوم أو غدٍ تقطّع نفسي إثْرَهمْ حسَرَاتي
[1 - آيا نمىبينى كه من از سى سال پيش صبح و شام حسرت دائمى دارم. 2 - مىبينم كه غنميت آنها در ميان غير آنها تقسيم شده و دستهاى آنها از غنيمت خودشان خالى است. 3 - پس آل رسول خدا داراى جسمهايى لاغر هستند و آل زياد داراى گردنهايى كلفت. 4 - دختران زياد در ميان خيمهها محفوظ هستند و دختران رسول خدا در بيابانها سرگردان. 5 - هنگامى كه به آنها ظلمى شود، دستهايى را به سوى ستمكاران به خود دراز مىكنند كه از انتقام بسته است. 6 - پس اگر نبود آنچه در امروز يا فردا اميد آن را دارم، جان من از شدّت حسرت، به دنبال آنها خارج مىشد].
پس مأمون گريه كرد تا اينكه ريشهايش تَر شد، و اشكهايش بر گلويش جارى گشت و دعبل نخستين كسى بود كه بر او وارد شد و آخرين كسى بود كه از نزد او خارج شد.
3 - شيخ الإسلام ابو اسحاق حموينى متوفّاى (722) از احمد بن زياد از دعبل خزاعى نقل كرده است:
اين قصيده را براى مولايم [امام] رضا عليه السلام خواندم:
مدارسُ آياتٍ خَلَتْ من تِلاوةٍ ومنزلُ وحيٍ مُقفرُ العرصاتِ
و امام رضا عليه السلام به من فرمود: «أفلا اُلحِقُ البيتين بقصيدتك؟» [آيا دو بيت به قصيده تو اضافه نكنم]؟ گفتم:
آرى اى فرزند رسول خدا! پس فرمود:
وقبر بطوسٍ يا لها من مصيبةٍ ألحّت بها الأحشاءُ بالزفراتِ
إلى الحشر حتّى يبعث اللّه قائماً يفرِّج عنّا الهمَّ والكرباتِ
[و قبرى در طوس است، چقدر مصيبت بزرگى است كه به خاطر آن، از درون، نَفَس گرم و داغ بيرون مىآيد.5.
1) - و از اينجا به بعد در اين كتابها آمده است: الأغاني 18:58[195/20]؛ وزهر الآداب 1:86[134/1]؛ ومعاهد التنصيص 1:205[198/2، شمارۀ 115]؛ والإتحاف: 165.
تا قيامت، تا آنگاه كه خداوند، قائم را برانگيزاند و غمها و مصيبتها را از ما دور سازد](1)
و قبر ببغدادٍ لنفسٍ زكيّةٍ تضمّنها الرحمن في الغُرُفات
[و قبرى در بغداد است كه براى جانى پاك است كه خداى رحمان آن را در غرفهها (ى بهشت) جاى داد].
.دعبل مىگويد: سپس بقيّۀ قصيده را خواندم و چون به اين بيت رسيدم:
خروجُ إمامٍ لا محالة واقعٌ يقوم على اسم اللّه والبركاتِ
[خروج امامى كه حتماً واقع مىشود و او بر اسم خدا و بركات قيام مىكند]
امام رضا عليه السلام به شدّت گريست سپس فرمود: «يا دعبل نطق روح القدُس بلسانك، أتعرف من هذا الإمام؟» [اى دعبل روح القدس با زبان تو سخن گفت، آيا مىدانى اين امام كيست؟]. گفتم: نه، فقط شنيدهام امامى از شما خارج مىشود كه زمين را پر از عدل و داد مىكند. پس فرمود: «إنّ الإمام بعدي إبني محمّد، وبعد محمّد ابنه عليّ، وبعد عليّ ابنه الحسن، وبعد الحسن ابنه الحجّة القائم، وهو المنتظر في غيبته، المُطاع في ظهوره، فيملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما مُلئت جوراً وظلماً، وأمّا متى يقوم فإخبارٌ عن الوقت. لقد حدَّثني أبي عن آبائه عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال: مَثَلُه كَمَثَل الساعة لا تأتيكم إلّابغتة» [همانا امام بعد از من فرزندم محمّد است، و بعد از محمّد فرزندش على، و بعد از على فرزندش حسن، و بعد از حسن فرزندش حجّت قائم است، و اوست كه در زمان غيبتش به انتظارش هستند و در زمان ظهورش از او اطاعت مىكنند و زمين را از عدل و داد پر مىكند آن گونه كه از ظلم و جور پر شده، وامّا اينكه چه زمانى قيام مىكند، مانند خبر دادن از وقت قيامت است (كه كسى جز خدا نمىداند). همانا پدرم از پدرانش از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است: مَثَل او مَثَل قيامت است كه به سوى شما نمىآيد مگر به طور ناگهانى].
جمع زيادى از بزرگان شيعه قصيده و داستان لباس و دزدها را ذكر كردهاند كه اين گفتار را با ذكر سخنان آنها طولانى نمىكنيم، تنها به سخنانى كه در كلمات ياد شده نيستند بسنده مىكنيم:
شيخ صدوق در «عيون»(2)و «كمال الدين»(3)از هروى نقل كرده است:
دعبل در مرو بر ابوالحسن رضا عليه السلام وارد شد و گفت: اى فرزند رسول خدا! من دربارۀ شما قصيدهاى گفتهام و قسم خوردهام آن را قبل از شما براى هيچ كس نخوانم. امام عليه السلام فرمود: بخوان. پس خواند و چون به اين بيت رسيد:
أرى فيْئَهُمْ في غيرهم مُتَقَسَّماً وَأَيْدِيَهُمْ من فَيْئِهِمْ صَفِراتِ
ابوالحسن گريه كرد و فرمود: «صدقْتَ يا خزاعِيُّ» [اى خزاعى! راست گفتى]. و چون به اين بيت رسيد:
إذا وُتِروا مَدّوا إلى واتريهمُ أكُفّاً عن الأوتارِ مُنقبضاتِ
ابوالحسن دستها را برگرداند و فرمود: «أجل واللّه منقبِضات» [بله به خدا سوگند بسته است].
و چون به اين شعر رسيد:
لقد خِفْتُ في الدنيا وأيّامِ سعيها وإنّي لأرجو الأمنَ من بعد وفاتي
[همانا در دنيا و در روزگار سعى و تلاش آن، در ترس بودم و اميد دارم كه پس مرگ در امنيّت و آسايش باشم].
امام رضا عليه السلام فرمود: «آمنك اللّه يوم الفزع الأكبر» [خدا تو را در روز ترس بزرگ ايمن كند]. پس چون به اين شعر رسيد:
وقبرٌ ببغدادٍ لنفسٍ زَكيّةٍ تضمّنها الرحمنُ في الغُرُفاتِ(1)
[و قبر انسانى پاك در بغداد است، و رحمان در غرفههاى (بهشتى) آن را فرا گرفته است].
امام رضا عليه السلام فرمود: «أفَلا اُلْحِق لكَ بهذا الموضع بيتين بهما تمام قصيدتك؟» [آيا در اين جا دو بيت به شعرت اضافه نكنم تا قصيدهات تمام و كامل شود؟].
دعبل گفت: آرى اى فرزند رسول خدا! پس امام عليه السلام فرمود:
وقبرٌ بطوسٍ يا لها من مصيبةٍ تَوَقّدُ في الأحشاءِ بالحُرُقاتِ
إلى الحشر حتّى يبعثَ اللّهُ قائماً يُفرِّج عنّا الهمَّ والكُرُباتِ
[و قبرى در طوس است، و چقدر مصيبت آن بزرگ است كه در درون، آتش به پا مىكند. تا قيامت، تا آنگاه كه خداوند قائم را برانگيزاند و غمها و مصيبتها را از ما دور سازد].
پس دعبل گفت: اى فرزند رسول خدا! اين قبرى كه در طوس است قبر كيست؟ امام رضا فرمود: «قبري ولاتنقضي الأيّام والليالي حتّى تصير طوس مُختلَف شيعتي وزوّاري، ألا فمن زارني في غربتي بطوس كان معي في دَرَجتي يوم القيامة مغفوراً له» [قبر من است، و روزها و شبهايى نمىگذرد تا اينكه طوس محل رفت و آمد شيعيان و زائران من شود، آگاه باشيد هركس مرا در غربتم در طوس زيارت كند، در روز قيامت با من و در درجۀ من در حالى كه بخشيده شده، مىباشد]. سپس امام رضا عليه السلام بلند شد و به دعبل امر كرد از جاى خود بلند نشود.
آن گاه صدوق داستان لباس و دزدها را ذكر مىكند و مىنويسد:
دعبل كنيزى داشت كه به خاطر دعبل جايگاهى پيدا كرده بود، و چشمش درد شديدى گرفت، پزشكانى كه براى معاينه آورده بودند گفتند: چشم راستش كور شده و ما راهى براى مداوى آن نداريم، ولى براى درمان چشم چپش تلاش مىكنيم و اميد داريم بهبود يابد. دعبل به اين خاطر شديداً ناراحت شد و زياد ناراحتى مىكرد تا اينكه از پارۀ پيراهن امام رضا عليه السلام يادش آمد، پس آن را به چشم كنيز ماليد و با پارهاى از آن از اوّل شب چشمش را بست وقتى صبح شد دو چشم كنيز به بركت ابوالحسن [امام] رضا عليه السلام سالمتر از قبل شد(2).
در «مشكاة الأنوار»(3)و «مؤجّج الأحزان»(4)آمده است:
نقل شده وقتى دعبل قصيدهاش را براى امام رضا عليه السلام خواند وحضرتِ حجّت عجل اللّه فرجه را ذكر كرد وگفت:
فلولا الّذي أرجوهُ في اليومِ أو غدٍ تُقطِّعُ نفسي إثْرَهُمْ حَسَراتي
خروجُ إمامٍ لا محالةَ خارجٍ يقوم على اسمِ اللّه والبركاتِ
امام رضا عليه السلام دست خود را بر سر گذاشت و در حالى كه ايستاده بود تواضع كرد و براى فرجش دعا كرد.ى.
1) - [خداوند در سورۀ سبأ، آيۀ 37 مىفرمايد: (وَ ما أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى إِلاّ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ اَلضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِي اَلْغُرُفاتِ آمِنُونَ)؛ «اموال و فرزندانتان هرگز شما را نزد ما مقرّب نمىسازد، جز كسانى كه ايمان بياورند و عمل صالحى انجام دهند كه براى آنان پاداش مضاعف در برابر كارهايى است كه انجام دادهاند؛ و آنها در غرفههاى (بهشتى) در (نهايت) امنيت خواهند بود»].
2) - و اين داستان را طبرسى در أعلام الورى: 191 [ص 316]، و إربلى در كشف الغمّة: 275 [112/3] نقل كردهاند.
3) - تأليف شيخ محمّد بن عبدالجبّار بحرانى.
4) - تأليف شيخ عبدالرضا بن محمّد أوالى بحرانى.
ابو على - ابو جعفر - دعبل بن على بن رزين بن عثمان بن عبدالرحمن بن عبداللّه بن بديل بن ورقاء بن... بن ربيعه خزاعى(1).
اگر چه ابن رشيق در كتاب «عمده»(2)آنها را تنها به شاعر بودن ستوده است، لكن خاندان وى، خاندان علم و فضل و ادب بودهاند؛ زيرا در ميان آنها محدّثان و شاعرانى بودهاند و به بركت دعاى پيامبر اطهر براى جدّ اعلاى آنها «بديل بن ورقاء»، سيادت و بزرگى و هر فضل و فضيلتى در آنها بوده است؛ آن گاه كه عبّاس بن عبدالمطّلب در روز فتح مكّه «بديل» را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد و گفت: اى رسول خدا! امروز روزى است كه گروهى را در آن بزرگ داشتى و شرافت دادى، پس تكليف دايىات بديل بن ورقاء كه درقبيلهاش كمترين فاصله را تا جدّ اعلاى خود دارد [بزرگ قبيلهاش مىباشد](3)چيست؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى بديل! ابروانت را كنار بزن»؛ پس آنها را كنار زده و نقابش را به يك سو زد، پس سياهىاى را در رخسارش ديد و فرمود: «اى بُديل چند سال دارى»؟ گفت: اى رسول خدا! نود و هفت سال. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله تبسّمى كرد وفرمود: «زادك اللّه جمالاً وسواداً وأمتعك وولدك»(4)[خدا زيبايى و مال تو را زياد كند و تو و فرزندانت را بهرهمند گرداند].
و مؤسّس بزرگى و شرافت والاى آنها، پهلوان بزرگ عبداللّه بن بُديل بن ورقاء است، و آن گونه كه در رجال شيخ آمده است وى و دو برادرش عبدالرحمن و محمّد فرستادگان رسول خدا صلى الله عليه و آله به يمن بودند.
و اين سه نفر و برادرشان عثمان از سواركاران مولا اميرالمؤمنين بودند كه در جنگ صفّين شهيد شدند(5)، و برادر پنجم آنها نافع بن بديل در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله شهيد شد و ابن رواحه براى او مرثيه خوانى كرد وگفت:
رَحِمَ اللّهُ نافعَ بنَ بُديلٍ رحمةَ المبتغي ثوابَ الجهادِ
صابراً صادقَ الحديثِ إذا ما أكثَرَ القومُ قال قولَ السدادِ(6)
[خدا نافع بن بديل را رحمت كند بسانِ رحمتِ كسى كه در پىِ ثواب جهاد است. او كه صبر كننده و راستگو بود، و چون مردم زياد سخن مىگفتند او محكم و استوار سخن مىگفت].
و در شرافت و مجد اين خاندان همين بس كه در آنان پنج شهيد است كه خدا نظاره گر آنان بوده و همراه پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند. و عبداللّه در رتبۀ نخست افراد شجاع، و برتر از ديگران در سواركارى، و زينت يافتۀ به بلندترين مراتب ايمان بود.
و آن گونه كه در كتاب «إصابه»(7)آمده است: زهرى وى را يكى از پنج نفر عرب كه بسيار با هوش و زيرك بودند، برشمرده است. و امّا پدر دعبل، على بن رزين از شاعران عصر خود بود و مرزبانى در «معجم الشعراء»(8)شرح حال وى را نوشته است. و آنگونه كه ابن رشيق در كتاب «عمده» گفته است(9)عموى دعبل، عبداللّه بن رزين يكى از شاعران است.
1) - نگاه كن: فهرست نجاشى: 116 [ص 161، شمارۀ 428]؛ تاريخ ابن عساكر 5:227 [تاريخ مدينة دمشق 86/6؛ مختصر تاريخ دمشق 172/8].
2) - العمدة 2:290[307/2، باب 102].
3) - [در نسخۀ خطّى أمالى چنين آمده است: «فما بال خالك بديل بن ورقاء وهو قعيد حبّه»؟ ولى در طبع تحقيق شده چنين آمده است: «... قعيد حَيِّه»].
4) - أمالى شيخ: 239 [ص 376، ح 805]؛ الإصابة 1:141 [شمارۀ 614].
5) - صفّين، ابن مزاحم: 126 [ص 245]؛ شرح نهج البلاغة 1:486[196/5، خطبۀ 65]؛ الإصابة 3:371 [شمارۀ 7758].
6) - الإصابة 3:543 [شمارۀ 8650].
7) - الإصابة 2:281.
8) - معجم الشعراء 1:283 [ص 136].
9) - العمدة [307/2، باب 102].
وى شاعر بوده و آنگونه كه در «فهرست» ابن نديم آمده، ديوان شعرى در حدود پنجاه ورقه دارد. وى در سال (198) با برادرش دعبل به سوى امام رضا سلام اللّه عليه مسافرت كرد و هر دو، مدّتى طولانى از محضر شريف آن حضرت بهره بردند. او سال (172) به دنيا آمد و در سال (283) ديده از جهان فرو بست.
وى دعبل(1)نام دارد و نزد همه، كنيهاش ابو على است. و در كتاب «أغانى» از ابن ايوب نقل شده است: «اسم وى محمّد است». و در تاريخ خطيب(2)آمده است: «از اسماعيل نقل شده: همانا دايۀ وى به او به خاطر مزاح و شوخ طبعىاش [دعابه]، لقب «دعبل» داد؛ لكن دايۀ وى ذعبل را اراده كرده بود، ولى بعداً ذال به دال تبديل شده است».
گفته مىشود: وى در اصل كوفى بوده است چنانكه در بسيارى از فرهنگها آمده است، ولى بيشترين سكونتش در بغداد بوده است.
1 - فانى بودن وى در محبّت اهل بيت عصمت صلوات اللّه عليهم.
2 - نبوغ وى در شعر و ادب و تاريخ، و كتابها و نوشتههاى وى.
3 - نقل حديث، و راويان از او، و كسانى كه او از آنها نقل روايت مىكند.
4 - سيره وروش او با خلفاء، سخنان خوشمزه وبا نمك وبا فصاحت وى، و در پايان ولادت و وفات او.
روشنى و وضوح آن ما را از دليل آوردن بى نياز مىكند. گمان تو به مردى كه از او چنين شنيده مىشد: «أنا أحمل خشبتي على كتفي منذ خمسين سنة لستُ أجد أحداً يصلبني عليها» [من چوب (دار) خود را از پنجاه سال پيش بر دوشم حمل مىكنم و كسى را نمىيابم كه مرا بر آن به دار آويزد]، چيست؟ و به وزير، محمّد بن عبد الملك زيّات گفته شد: چرا جواب قصيدۀ دعبل كه در آن تو را هجو و بدگويى كرده است، نمىدهى؟ گفت: همانا دعبل چوب خود را بر دوش گذاشته و با آن مىگردد، از سى سال پيش كسى را مىطلبد كه او را بر آن به دار آويزد، و او مبالات و توجّهى ندارد(3).
همۀ اينها به خاطر كشمكش، ستيزه، مخاصمه، و مبارزهاى بود كه در دفاع از خاندان پاك پيامبر صلى الله عليه و آله، و آشكار كردن موالات و دوستى آنها، و عيب جويى از دشمنان آنها، داشت و در اين راه هيچ آرام و قرارى نداشت، و هيچ مكان امنى مأواى او، و سقف هيچ خانهاى سايبان او نبود، و پيوسته به خاطر وحشت از خلفاى وقت و دشمنان عترت طاهره راههاى بيابان او را درهم مىكوبيد.
و با اين همه، قصيدههاى مشهور وى را سواران مىخواندند، و مجالس با آن زينت مىيافت، و مايۀ سرور دوستداران و خشم دشمنان و برانگيخته شدن كينهها ودشمنىها مىشد تا اينكه در اين راه شهيد شد.
آنچه در كثيرى از فرهنگها بر دعبل عيب گرفته شده كه: زياد هجو گويى مىكرده است، پس همانا بيشتر اين
هجو گويى و دشنامها دربارۀ كسانى بوده كه آنها را دشمن عترت طاهره و غصب كنندۀ منصب آنها مىدانسته است و با اين هجو گويى تقرّب به خدا مىجسته است، و اساساً اين كار از كارهايى است كه مايۀ تقرّب به خداى سبحان مىشود، و ولايت خالص جز با تبرّى جستن از مخالفان و دشمنان حاصل نمىشود، چنانكه خدا و رسولش نيز از مشركان تبرّى جستهاند: (ما جَعَلَ اَللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ )(1)[خداوند براى هيچ كس دو دل در درونش نيافريده].
و تنها بيشتر فرهنگ نامه نويسان كه متأسّفانه به دشمنان اين خاندان پاك گرويدهاند، اين كار وى را گناهى نابخشودنى دانستهاند، چنانكه عادت آنها دربارۀ بيشتر بزرگان شيعه همين بوده است.
پس چه برهانى براى آن روشنتر از شعر مشهور وى است؟ شعرى كه زبانها به آن گوياست و در لا به لاى كتابها آمده است، و در اثبات معانى الفاظ و موادّ لغت به آن استشهاد مىشود، و در مجالس، شب و روز خوانده مىشود.
آن شعرِ آسان و غير قابل دسترسىاى [سهلِ ممتنع] كه شنونده در اولين وهله گمان مىكند، مىتواند مثل آن را بياورد، ولى چون در ژرفاى آن فرو رود و در بين موجهاى آن شروع به ته نشين شدن و بالا آمدن نمايد، در مىيابد كه از سرودن شعرى نزديك به آن عاجز و ضعيف و ناتوان است، تا چه رسد به اينكه شعرى مساوى با آن بگويد!
محمّد بن قاسم بن مهرويه مىگفت: «از پدرم شنيدم كه گفت: شعر با دعبل خاتمه يافت»(2).
ابن شهر آشوب در «معالم»(3)وى را از اصحاب امام كاظم و امام رضا عليهما السلام شمرده است. و نجاشى در كتاب «فهرست» خود(4)از برادر زادهاش نقل كرده است: وى موسى بن جعفر را ديد و ابوالحسن رضا را ملاقات كرد و امام محمّد بن على جواد عليهم السلام را درك و ملاقات كرد.
و حميرى در «دلائل» و ثقة الاسلام كلينى در «اُصول كافى»(5)نقل كردهاند: وى بر امام رضا عليه السلام وارد شد و حضرت به او بخششى كرد، ولى او خداى متعال را حمد نكرد، پس امام به او فرمود: چرا خداى تعالى را ستايش نكردى؟ سپس بر امام جواد عليه السلام داخل شد و حضرت به او بخششى كرد و او گفت: الحمدللّه. پس امام عليه السلام فرمود: «مؤدّب شدهاى».
و دعبل از گروهى روايت نقل مىكند، چنانكه جماعتى نيز از او نقل روايت كردهاند(6).
اين، جهتى است وسيع و پر دامنه كه پژوهشگر در لابه لاى كتابهاى تاريخ و فرهنگهاى مفصّل ادب، پيرامون آن، فصلها و جلدهايى را نوشته شده مىيابد.
او در سال (148) متولّد شد، و وقتى پيرمردى فرتوت بود، در سال (246) از روى ظلم و ستم شهيد شد؛ و نود و هفت سال و چند ماه زندگى كرد.
1 - وجدّي وزيرُ المصطفي وابنُ عمّهِ عليٌّ شهابُ الحربِ في كلِّ مَلْحمِ
2 - أليس ببدرٍ كان أوّلَ قاحمٍ يُطيرُ بحدّ السيف هامَ المقحّمِ
3 - وأوّلَ من صلّى ووحّد ربَّهُ وأفضلَ زُوّارِ الحطيمِ وزمزمِ
4 - وصاحبَ يومِ الدوحِ إذ قام أحمدُ فنادى برفع الصوتِ لا بِتَهمهُمِ
5 - جعلتُكَ منّي يا عليُّ بمنزلٍ كهارونَ من موسى النجيبِ المكلّمِ
6 - فصلّى عليه اللّهُ ما ذرّ شارقٌ وأوفتْ حجورَ البيت أركُبُ مُحرِمِ(1)
[1 - و جدّ من وزير و پسر عموى مصطفى، على است كه در هر درگيرىِ شديدى بسيار جنگجو و دلير بود. 2 - آيا در جنگ بدر نخستين كسى نبود كه متهوّرانه و بى باكانه اقدام كرد و با تيزى شمشير، سر آنكه بدون انديشه و متهوّرانه به ميدان آمده بود را پرتاب كرد؟ 3 - و نخستين كسى كه نماز خواند، و پروردگارش را واحد دانست، وبا فضيلتترين زائران كعبه و زمزم بود؟ 4 - و صاحب روز درخت بزرگ مغيلان (روز غدير) آن هنگام كه احمد برخاست و با صداى بلند، نه با همهمه ندا داد: 5 - اى على تو را نسبت به خود به منزلۀ هارون نسبت به موساى پاك و كليم قرار دادم؟ 6 - پس خدا تا وقتى خورشيد طلوع مىكند و پاهاى انسانهاى مُحرِم سنگهاى كعبه را در بر مىگيرد، بر او درود فرستد].
وى ابو اسماعيل محمّد بن على بن عبداللّه بن عبّاس بن حسن بن عبيداللّه بن عبّاس بن امام امير المؤمنين على بن ابى طالب صلوات اللّه عليهم، است.
او از شاخههاى درخت بزرگ خلافت، و از مفاخر عترت طاهره بود، كسى كه در لباس كامل مجد و عظمت دامن كشان مىرفت، و بزرگى ظاهر و سيادت معلوم و مشهور را، پر و لبريز، دارا بود و داراى حَسَبى پاكيزه و نَسَبى نورانى و زيبا بود، كرامتش احمدى، خصلتش علوى، و شهامتش عبّاسى بود، و فضايل زياد ديگرى كه بيان از آن وا مىماند.
مرزبانى در «معجم الشعراء»(2)نوشته است:
وى شاعرى بود كه به پدرانش رضوان اللّه عليهم زياد افتخار مىكرد، و در زمان متوكّل بود، و مدّت زمانى پس از او زندگى كرد.
و كدام بزرگى است كه قمر بنى هاشم ابوالفضل عليه السلام بر در خانهاش نشسته باشد (و بر آن بيت اشراف داشته باشد) ولى آسمانهاى بلند در برابر مجد و عظمت وى فروتنى نكنند؟!
وى هنگامى كه به درب قصر مأمون رفت دربان به وى نگاهى كرد، سپس در زد و به او گفت: «لو اُذِنَ لنا لدخلْنا،
ولو اعتُذر إلينا لقبلنا، ولو صُرِفنا لانصرفنا، فأمّا اللفتة بعد النظرة لا أعرفها»(1)[اگر به ما اجازه داده شود داخل مىشويم، و اگر براى ما عذر آورده شود مىپذيريم، و اگر برگردانده شويم بر مىگرديم، و امّا معطّل كردن و روى گردانى پس از توجّه (بى محلّى كردن و امروز و فردا كردن) را بر نمىتابم]، سپس چنين خواند:
وما عن رضى كان الحمارُ مطيّتي ولكنّ من يمشي سيرضى بماركبْ
[و من از روى رضايت، مركبم الاغ نيست و لكن هر كه پياده رود به آنچه سوار آن شود راضى مىشود].
نامبرده در وزين بودن عقل، و استوارى و محكمى در رأى و سخن، مانند جدّش در جايگاه بلندى قرار داشت و سخنانش بسان حكمتها و مَثَلها بود؛ از جمله آنها اين گفتار وى دربارۀ مردى از اهلش است: «إنّي لأكره أن يكون لعلمه فضلٌ على عقله، كما أكره أن يكون للسانه فضلٌ على علمه» [من خوش ندارم كه علمش بيش از عقلش باشد، چنانكه خوش ندارم زبانش بيش از عملش باشد](2).].
1 - أليس بخمٍّ قد أقام محمدٌ عليّاً بإحضار الملا في المواسمِ
2 - فقال لهم من كنتُ مولاه منكُمُ فمولاكمُ بعدي عليُّ بنُ فاطمِ
3 - فقال إلهي كن وليّ وليّهِ وعادِ أعاديه على رغم راغمِ
4 - وعاديتَ في اللّهِ القبائل كلّها ولم تخشَ في الرحمن لومةَ لائمِ
5 - وكنتَ أحقّ الناس بعد محمدٍ وليس جهول القوم في حكم عالمِ(1)
[1 - آيا در غدير خم نبود كه محمّد، على را در حضور گروهى كه در موسم حجّ شركت كرده بودند، به پا داشت. 2 - و به آنها گفت: هر كس از شما كه من مولاى او هستم، پس از من على فرزند فاطمه (بنت اسد) مولاى اوست. 3 - سپس فرمود:
خدايا دوستدار على را دوست بدار، و به رغم هر كس كه ناراحت مىشود با دشمنانش دشمن باش. 4 - و در راه خدا با همۀ قبيلهها دشمنى كردى، و در راه خداى رحمان از ملامت هيچ ملامت كنندهاى نترسيدى. 5 - وتو پس از محمّد شايستهترين و سزاوارترين بودى و نادانان قوم مانندِ دانا نيستند].
چه بسا خواننده، مدح امير المؤمنين عليه السلام توسّط مسيحيان را كه مىيابد غريب مىشمارد؛ [زيرا] آنها اسلام را قبول نكردهاند تا چه رسد به اينكه اعتقاد به خلافت اسلامى داشته باشند. امّا اين، عجيب و غريب نيست؛ زيرا اين روش، حركت آنها با حقيقتهاى ثابت و استوار، و سيرِ با تاريخ صحيح است؛ زيرا فردِ با انصاف اگر هم دينى غير از اسلام را بپذيرد، امّا نمىتواند فضايل مولاى ما را انكار كند؛ فضايلى مثل خلق و خوى كريمانه، علوم فراوان، خوارق عادات بىشمار، پهلوانى و شجاعت، آنچه پيامبر اسلام دربارۀ او گفته است، پيامبرى كه نزد غير مسلمانان، بزرگى از بزرگان عالم و حكيمى از حكيمان آن و بلكه بزرگترين بزرگان روزگار است و بدون فكر و دقّت سخن نمىگويد؛ از اين رو كسى كه آن حضرت صلى الله عليه و آله، اين فضايل را براى او اثبات مىكند، بزرگى مثل خود او يا يك درجه پايينتر از او است.
آن گونه كه ستايشِ پيوسته از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و وصىّ او را در كتابهاى زيادى از مسيحيان و يهوديان مىيابى(2).
بقراط بن اشوط وامق ارمنى نصرانى، فرمانده و پيشواى بزرگ و جلودار ارمنيان در قرن سوم است. ابن شهر آشوب در «معالم العلماء»(3)وى را از كسانى كه در مدح اهل بيت عليهم السلام ميانه روى و اعتدال داشتهاند نام مىبرد.
گروه زيادى از مسيحيان هستند كه امير المؤمنين عليه السلام را ستوده و در رثاى او چكامه سرودهاند، از جمله: شاعر آنها زينبا(4)بن اسحاق رَسْعَنى موصلى نصرانى.
بيهقى در «المحاسن و المساوى»(5)، و زمخشرى در «ربيع الأبرار»(6)اين شعر را براى او ذكر كردهاند:
1) - مناقب ابن شهر آشوب 1:286 و 532 [40/3؛ 83/2].
2) - [نگاه كن: الغدير 3:16-17].
3) - معالم العلماء [ص 151].
4) - [در نفح الطيب 137/3 چنين ضبط شده: «زينب بنت اسحاق»، و در إسعاف الراغبين: «زبيتا بن اسحاق»، و در ربيع الأبرار 487/1: «زبينا النصراني»].
5) - المحاسن والمساوى 1:50 [ص 69].
6) - ربيع الأبرار 1:487.
1 - عديٌّ وتيمٌ لا اُحاولُ ذِكرَها بسوءٍ ولكنّي محبٌّ لهاشمِ
2 - وما تعتريني في عليٍّ ورهطِهِ إذا ذكروا في اللّه لومةُ لائمِ
3 - يقولون ما بال النصارى تحبُّهم وأهل النهى من أعرُبٍ وأعاجمِ
4 - فقلت لهم إنّي لأَحسبُ حبَّهمْ سرى في قلوب الخلق حتّى البهائمِ
[1 - عدى و تيم (قبيلۀ ابوبكر و عمر) را نمىخواهم به بدى ياد كنم، ولى من دوستدار هاشم هستم. 2 - و ملامت هيچ ملامت كنندهاى مرا دربارۀ على و خاندانش وقتى در راه خدا ياد شوند، به شكّ و دو دلى نمىاندازد 3 - برخى مىگويند:
براى چه مسيحيان و خردمندانِ عرب و عجم، على و خاندانش را دوست دارند. 4 - به آنها گفتم: من چنين مىپندارم كه محبّت آنها در دل تمامى موجودات حتّى حيوانات جاى گرفته است].
و شيخ ما عماد الدين طبرى در جزء دومِ كتاب «بشارة المصطفى»(1)اين شعر را از ابو يعقوب نصرانى ذكر كرده است:
1 - يا حبّذا دوحةٌ في الخُلدِ نابتةٌ ما في الجِنان لها شِبهٌ من الشجرِ
2 - المصطفى أصلُها والفرعُ فاطمةٌ ثمّ اللقاحُ عليٌّ سيّدُ البشرِ
3 - والهاشميّان سبطاه لها ثَمرٌ والشيعةُ الورقُ الملتفُّ بالثمرِ
4 - هذا مقالُ رسول اللّه جاءَ بهِ أهلُ الروايات في العالي من الخَبرِ
5 - إنّى بحبّهمُ أرجو النجاة غداً والفوزَ معْ زمرةٍ من أحسنِ الزمَرِ
[1 - آفرين بر آن درختى كه در بهشتِ جاويدان روييده، و در بهشتها درختى مانند آن نيست. 2 - مصطفى ريشه، فاطمه شاخه، و آقاى انسانها على، لقاح آن درخت هستند. 3 - دو فرزند پيامبر (حسن و حسين) كه از دودمان هاشمند، ثمره و ميوۀ آن درخت مىباشند و شيعيان برگهايى هستند كه اطراف آن ميوهها جمع شدهاند. 4 - اين فرمودۀ رسول خدا است كه راويان، در خبرى عالى آن را گفتهاند. 5 - همانا من فرداى قيامت با دوستى آنها اميد نجات و رستگارى در زمرۀ بهترين گروهها را دارم].
شاعر با اين شعر به روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه حافظان نقل كردهاند(2)اشاره مىكند؛ آن جا كه فرمودهاند: «أنا الشجرة، وفاطمة فرعها، وعليّ لقاحها، والحسن والحسين ثمرتها، وشيعتنا ورقها، وأصل الشجرة في جنّة عدن، وسائر ذلك في سائر الجنّة» [من درخت هستم، و فاطمه شاخۀ آن، و على براى بارگيرى آن، و حسن و حسين ميوۀ آن، و شيعيان ما برگهاى آن هستند، و ريشه درخت در جنّت عدن است و ساير درختان در ساير بهشتها هستند].
اين، لفظِ حديث نزد اهل سنّت است. ولى نزد بزرگان ما چنين است: «خُلق الناس من أشجارٍ شتّى وخُلِقتُ أنا وعليُّ بن أبي طالب من شجرة واحدة، فما قولكم في شجرة أنا أصلُها، وفاطمةُ فرعها، وعليٌّ لقاحها، والحسن والحسين ثمارها، وشيعتنا أوراقها؛ فمن تعلّق بغصن من أغصانها ساقته إلى الجنّة، ومن تركها هوى في النار»(3)[مردم از درختان گوناگون آفريده شدهاند، ولى من و على بن ابى طالب از يك درخت آفريده شدهايم؛ پس گفتار شما دربارۀ درختى كه من ريشۀ آن و فاطمه شاخۀ آن و على براى بارگيرى آن و حسن و حسين ميوههاى آن و شيعيان ما برگهاى آن هستند چيست؟ پس هر كس به شاخهاى از شاخههاى آن بياويزد او را به بهشت مىكشد، و هر كس آن را رها كند به آتش سقوط مىكند].
و از مسيحيان متأخّر كه در مدح امير المؤمنين عليه السلام چكامه سروده، عبد المسيح أنطاكى مصرى در قصيدۀ مبارك علويّه است كه داراى (5595) بيت مىباشد.].
(إِنَّ اَلَّذِينَ اِرْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ اَلْهُدَى اَلشَّيْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلى لَهُمْ )(1)
[كسانى كه بعد از روشن شدن هدايت براى آنها، پشت به حقّ كردند، شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و آنان را با آرزوهاى طولانى فريفته است].
چه بسا پژوهشگر در برخى تأليفات شرق شناسان پيرامون تاريخ اسلامى، اثرى از پاكى در نوشتن، و امانتِ در نقل، و خالى بودن مطالب حكايت شدۀ از هر منبعى - هر چند منبع غير موثّق - از تحريف و تصرّف در آن، و پيراسته بودن از رفتارهاى زشت نويسندگان، مىيابد.
لكن در ميان اين قوم كسانى هستند كه مىنويسند و كم عقلى به خرج مىدهند و انديشهاى سست و واهى را مطرح مىكنند؛ (فَما أَغْنى عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْءٍ إِذْ كانُوا يَجْحَدُونَ بِآياتِ اَللّهِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ )(2)[هنگام نزول عذاب نه گوشها و چشمها و نه عقلهايشان براى آنان هيچ سودى نداشت، چرا كه آيات خدا را انكار مىكردند؛ و سرانجام آنچه را استهزا مىكردند بر آنها وارد شد!].
پس گويا جهل و نادانى هنوز نمرده در حالى كه ابوجهل مرده است، و هنوز زبانههاى آتش گمراهى خاموش نشده در حالى كه ابولهب در قعر جهنّم، هيزم آتش گرديده است، و گويا دنيا به عقب برگشته، و از خورشيد اسلام در حدّ آتشى براى گرم شدن استفاده مىشود(3).
پس از گذشت زمانى طولانى، برخى آمده و مردم را به جاهليّت نخستين و تعصب نابود شدۀ آن فرا مىخوانند، درحالى كه پس از نابود شدن آنچه مورد علاقه و طمع است، ديگر تعصّبى نسبت به آن باقى نمىماند(4). برخى برخاسته و به مسيحى كه مركّب از دو طبيعت الهى و بشرى است بشارت مىدهد و مىپندارد در كتابش شگفتى آفريده و امر جديدى آورده است.
وى استاد اميل درمنغم نگارندۀ كتاب «حياة محمّد» است.
اين مرد چون مشاهده كرده كه امروز نداى اسلام برفراز شده، و آوازۀ نيك آن سراسر دنيا را پر كرده، و آسمان آن بر همۀ زمين در شرق و غرب مُشْرف شده، بر وى گران آمده - آن گونه كه بر گذشتگان بىفرهنگ وى گران مىآمد - كه اين سلطنت بزرگِ عالمگير را مشاهده كند.
بر او گران آمده كه در مكان زندگيش - غرب - طلوع اسلام شرقى، و روشن شدن افكار دانش آموختگان از قومش را با انوار قرآن مجيدِ عربى، و انتشار معارف جاودان اسلام را در پايتختهاى اروپا، مشاهده كند.
بر او سخت بوده است كه از قلب دنياى غرب و از زبان فلاسفۀ آن، با دو گوش خود بشنود: محمّد با يك تصميم راسخ در طول زندگى در مقابل دوگانه پرستى ايستاد، و يك لحظه بين دوگانه پرستى و عبادت خداى واحدِ أحد شكّ نكرد(5).
1) - محمّد: 25.
2) - أحقاف: 26.
3) - [در متن، ضرب المثل: «كادت الشمس تكون صلاءً» بكار رفته است. «صِلاء» به معناى آتش است، اين ضرب المثل دربارۀ فقيرى بكار مىرود كه بهجاى آتش از حرارت خورشيد استفاده مىكند. ودربارۀ چيزى بكار مىرود كه از آن كم استفاده مىشود وبهره بردارى كافى نمىشود؛ ر. ك: مجمع الأمثال 50/3 شمارۀ 362].
4) - [در اينجا مصنّف از ضرب المثل: «لا بُقيا للحميّة بعد الحرائم» استفاده كرده است، و «حريمه» به معناى هر چيز مورد طمع و علاقهاى است كه انسانآن را از دست داده است].
5) - سخنان كانت هنرى دى كاسترى.
يا اينكه از ديگرى كه از خودِ آنهاست، بشنود كه ندا مىدهد: همانا قرآن، قانونى عمومى است كه از پيشرو و از پشت سرش هيچ باطلى در آن راه نمىيابد، و براى هر مكان و زمانى صلاحيّت دارد(1).
يا اينكه از نفر سومى از قوم خود كه صدايش دنيا را پر كرده بشنود: پايههاى اسلام بر اساس و بنيان محكمى از آيات روشنگر بنا شده، آياتى كه پى در پى نازل شده و پايان آنها اين آيه است: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِيناً )(2)[امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم].
يا اينكه با دو گوشش قرآن عزيز را بشنود كه در راديوها هر صبح و شب تلاوت مىشود و آيات آن است كه گوشهاى مردم دنيا را مىنوازد نه كتاب قوم او يا هر ملّت ديگرى.
ونادى لسانُ الكونِ في الأرض رافعاً عقيرتَهُ في الخافقين ومنشدا
أَعُبّادَ عيسى إنّ عيسى وحزبَهُ وموسى جميعاً يخدمونَ محمّدا(3)
[و زبان طبيعت، در زمين در حالى كه صدايش را در شرق و غرب بالا برده، ندا مىدهد و مىخواند: اى كسانى كه عيسى را مىپرستيد! همانا عيسى و حزبش و موسى همگى خادم محمّد هستند].
در چنين شرايطى اين مرد، تعصّب به خرج مىدهد، خشمگين مىشود و خشمگينانه و با بالاى چشمش(4)به اسلام و كتابش و پيامبرش نگاه مىكند، و براى دفاع از دين و آيين باطل خود، زمينه سازى مىكند؛ پس صداى خود را از سينهاى كه كينۀ حقّ را دارد بلند كرده، راست و دروغ را با هم مىآميزد(5)و قصد اصلاح ندارد، و به اسم اسلام و حيات محمّد(6)مردم را به مسيحيّت فرا مىخواند و بر اين باور است كه پيامبر اسلام حضرت محمّد صلى الله عليه و آله گويا يك نصرانى است كه كتابى عربى آورده است، و بيان مىكند كه آن حضرت يكى از پيامبران است.
و بر اين باور است: مسيحيّت در محمّد اثر گذاشت، و مىپندارد مسيحيان شعور دينى آن حضرت را پيش از بعثت بيدار كردند، و اصول مسيحيّت در قرآن وجود دارد.
و بر اين باور است: تأييد عيسى توسّط روح القدس ذاتى است، ولى تأييد موسى و محمّد ذاتى نيست.
و بر اين باور است: عيسى عصمتى دارد كه محمّد ندارد، و گمان مىكند كه اين در قرآن آمده است(7).
و گمان مىكند: مسيحيّت، اسلام را در بر مىگيرد و (از آن جامعتر است)، و برخى چيزها را به آن افزوده است.
و بر اين باور است: مسيح، تنها فرزند خداست، البتّه به معناى عرفانىِ مناسب با ذوق خرافى.
و گمان مىكند: قرآن به مسيحيّتِ صحيح كه همان خدا و بشر بودن مسيح است و اينكه هر دو طبيعت در يك شخص گرد آمده، دعوت مىكند. و همۀ نظرات بى ارزش خود را به قرآن مقدّس نسبت مىدهد و مىپندارد كه قرآن به همۀ آنچه در واقع و نفس الامر حقّ است، احاطه ندارد.د.
1) - سخن مسيو سنايس.
2) - سخن دكتر نجيب أرمنازى.
3) - ابياتى از شاعر ماهر ابوالوفاء راجح حلّى، متوفّاى (627).
4) - عبارت «نظر إليهابصدر عينه» ضرب المثلى معروف است.
5) - [در متن، عبارت «يشوب ولايروب» به كار رفته است. «شوب» به معناى مخلوط كردن و در هم آميختن است. «رأب» به معناى اصلاح است. و بدينمعناست: «يخلط الماء باللبن، أي يخلط الصدق بالكذب، ولايروب»؛ آب را با شير مخلوط مىكند و راست و دروغ را در هم مىآميزد و در صدد اصلاح نيز برنمىآيد؛ زيرا وقتى شير با آب مخلوط شود، شير اصلاح نمىشود].
6) - حياة محمّد، إميل در منغم: 100-118 [ص 124-143].
7) - اى كاش ما را بر آيهاى كه بر اين مطلب دلالت مىكند، رهنمون مىشد.
و گمان مىكند: آخرين قرآنى كه بر آن اعتماد مىشود، نوشتۀ حجّاج بن يوسف ثقفى است، و مىتوان قرآن شريف را به غير آنچه كه در واقع هست، تلاوت كرد.
و گمان مىكند: علماى توحيد، قائل به خدا بودن مسيح هستند.
و گمان مىكند: فاصلۀ عميق بين مسلمانان و مسيحيان نتيجه سوء تفاهم است.
و گمان مىكند: دورى بين دو دين و آيين، ناشى از فكر مفسّران قرآن و علماى اسلام است.
و گمان مىكند: عقل و تاريخ به صليب كشيده نشدن مسيح را امرى غريب و دور مىدانند.
و گمان مىكند: اعتقاد مسلمانان بر به صليب كشيده نشدن مسيح باطل است، و آيۀ دلالت كنندۀ بر آن مبهم و پيچيده است.
و آيۀ: (وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ )(1)[نه او را كشتند، و نه بر دار آويختند؛ لكن امر بر آنها مشتبه شد] را به گونهاى تأويل و تفسير مىكند كه مناسب با تعليمات مسيحيّت است.
و انكار خدا بودن مسيح و بشر دانستن وى را از گمراهىهاى جزيرة العرب مىشمارد. و بر اين باور است كه: پيامبر، تا زمانى كه به مسيحيّتِ صحيح علم نداشت، خود را بالاتر از همۀ اعتقادات مىدانست.
و از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به باديه نشينِ بسيار متعصّب تعبير مىكند!
اينها نمونههايى از افكار خرافى وى پيرامون بشارت و دعوت به مسيحيّت مىباشد؛ (إِنَّما يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اَللّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ اَلْكاذِبُونَ )(2)[تنها كسانى دروغ مىبندند كه به آيات خدا ايمان ندارند؛ (آرى)، دروغگويان واقعى آنها هستند!].
و اگر مىخواهى بر حقيقتِ دروغهاى زشتى كه اين مرد به هم بافته است اطّلاع يابى، به كتاب «الهدى إلى دين المصطفى» و كتاب «الرحلة المدرسيّة» و غير اين دو كتاب از تأليفات استاد ما، عَلَم مجاهد، حجّتِ حقّ، شيخ محمّد جواد بلاغى نجفى و ديگر كتابهايى كه ديگر بزرگان دين نگاشتهاند، مراجعه كن.
گمان نمىكنم بر ساده لوحان امّت اسلامى، تا چه رسد به بزرگان امّت، هدفهايى كه از اين گونه كتابهايى كه دروغها را آراستهاند انتظار مىرود، مخفى بماند؛ پس امّت عربى كه جلودار شرق هستند چه نيازى به ترجمۀ اين گونه كتابها كه خالى از ادبِ دين، ادبِ علم، ادبِ پاكى، ادبِ عفت، ادبِ صدق و امانت، و ادبِ حقّ و حقيقت است، دارند؟!
چگونه امّت اسلامى به اين كتابها نياز دارد در حالى كه كتاب مقدّس عربى را دارد كتابى كه: (لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ )(3)[شكّ در آن راه ندارد و مايۀ هدايت پرهيزكاران است]؟! چگونه محتاج است در حالى كه حامل سنّت نبوى است و در برابرش كتاب «نهج البلاغۀ» امام امير المؤمنين - گرد آورى شده توسّط سيّد رضى - قرار دارد؟! كتابى كه فيلسوفان دنيا آن را پايينتر از كلام خالق و بالاتر از كلام مخلوق مىدانند.
اى شرقىهاى مسلمان! با من بياييد تا از استاد فلسطين محمّد عادل زعيتر - كه فرد بسيار شرورى است(4)، و در
ترجمۀ كتابِ «حياة محمّد» كه پر از گمراهى است، بد گفته و بد عمل كرده است - بپرسيم:
اين چه جنايت بزرگى است كه بر امّت عربى روا داشته و در مقدّمۀ ترجمهاش نوشته است:
شكّى نيست كه شرق شناشان بر حقيقتهايى كه در سيرۀ رسول اعظم بوده است جنايت كردهاند، و اين جنايت آنها سبب شده كه نويسندگان عرب از برگرداندن كتابهاى آنها به زبان عربى با همان مطالبى كه در بردارند، كناره بگيرند و به هر حال خالى گذاشتن لغت عرب از اين مطالب، نقص در حركت علمى ما شمرده مىشود.
چگونه خالى گذاشتن لغت عرب از جنايات دست جاهليّت - كه بر حقيقتها جنايت كرده است - نقصِ در حركت علمى ما كه پيرامون كتاب و سنّت مىچرخد، شمرده مىشود؟! و كتاب و سنتّ ملاكِ دانش هر دانشمندى، و مقصد و منظور هر فيلسوف شرقى يا غربى است. و اين خودِ نويسنده است كه در مقدّمۀ كتاب مىنويسد:
با اهمّيتترين منابع براى تبيين حيات محمّد، قرآن و كتابهاى حديث و سيره است، و قرآن با اينكه مختصرترين اين منابع است، امّا صحيحترين آنها مىباشد.
اى كاش او در كنارهگيرى نويسندگان عرب از برگرداندن نوشتههاى دست گمراهى، به عربى، از آنها پيروى مىكرد، و قلمش را از انتشار كلمات فاسد در جامعه اسلامى - بدون اينكه تعليقى بر آن بزند و به خواننده گوشزد كند كه اين سخنان فاسد و باطل است - حفظ مىكرد، در حالى كه خود مىگويد:
خواننده گمان نكند كه من با نويسنده در همۀ عقايدش همراه و همفكر هستم؛ زيرا به نظر من بسيارى از آنها دور از حقيقت است.
اى مادرش، به عزايش بنشين! به چه بهاى اندك يا گزافى شرافت و بزرگى امّت، و ارجمندى دين، و بزرگى قوم و قداست كتاب و سنّتش را فروخته است؟! و در مقدّمه نوشته است:
نگارنده با اينكه حُسن نيّت دارد، آراء و نظراتش خالى از لغزش نيست.
اى كاش من و قومم مىدانستيم: ما چه نيازى به حُسن نيّت كسى كه مسيح، عيسى بن مريم را خدا مىداند، و او را تنها فرزند خدا قرار مىدهد، داريم؟! و چه چيز از حسن نيّت او خبر مىدهد در حالى كه هر صفحه از كتابش هلاك كنندهتر از راههاى كوتاه بيابان پهناور است(1)؟ و كم است صفحهاى كه در آن مطالبى كه كاشف از بدى و فساد نيّت و خباثت نظر اوست، نباشد.
آرى آنچه من مىبينم - و «المؤمن ينظر بنور اللّه» [مؤمن با نور خدا مىبيند] - اين است كه مترجم از دروغها و گفتارهاى ناهنجارى كه كاشف از خواستهها و هواهاى اُموى است، خوشش آمده و از اين رو اين دو رفيق بد با يكديگر همراه مىشوند، و خوش خلقى را كنار گذاشته و بد اخلاقى را پيشۀ خود مىكند، و در و تخته با هم جور و مناسب مىشود(2).].
1) - [در متن عربى، عبارت: «كلّ صحيفة من كتابه أهلك من ترّهات البسابس» بكار رفته است؛ «ترّهات» به معناى راههاى كوچك و باريك است كه از راه بزرگ واصلى منشعب مىشوند، و «بسابس» جمع بسبس وبه معناى بيابان پهناور است. ضرب المثل «أخذنا في ترّهات البسابس» هنگامى بهكار مىرود كه كسى بدون هدف شروع بهكارى مىكند ودر راهى كه فايدهاى برايش ندارد قدم مىنهد؛ ر. ك: المستقصى في أمثال العرب 443/1، شمارۀ 1875؛ مجمعالبحرين 1:290].
2) - [در متن عربى سه عبارت: «فبذلك غدا الذئب للضبع»، و «جاء وقد أدبر غريره وأقبل هريرة»، «ووافق شنّ طَبَقة» بكار رفته است كه اشاره به سه ضرب المثل عربى دارد؛ در عبارت نخست «ذئب» به معناى گرگ، و «ضبع» به معناى كفتار است، و در مواردى بهكار مىرود كه دو چيز بد با هم همراه و قرين هستند. و در عبارت دوم «غرير» به معناى اخلاق نيك، و «هرير» به معناى كراهيّت است و دربارۀ پيرمرد بد اخلاق بهكار مىرود؛ و بدين معنا است: «ذهب منه ما كان يغُرُّ ويعجب، وجاء مايكره منه من سوء الخلق وغير ذلك» يعنى صفات پسنديده از او رخت بربسته، وصفات ناپسند مانند بداخلاقى به او روى آورده است. و توضيح عبارت سوم پيش از اين در ص 174 از همين كتاب گذشته است؛ ر. ك: مجمع الأمثال 475/1، شمارۀ 1422].
آرى، وى خوش داشته است به اهل بيت پاك پيامبر صلى الله عليه و آله با گفتههاى بىارزش و دروغ، و نگارش تاريخ دروغى كه كرامت پيامبر اقدس و آبروى عترت او را از بين مىبرد، زخم زبان بزند، سخنانى كه با روح خبيث اُموى تناسب دارد، و آل خدا را در ديد جامعه كوچك جلوه مىدهد، و آوازۀ آنها را با نسبتهايى از قبيل بد اخلاقى، بد معاشرتى، مدارا نكردن كه قانون طبيعت و شرافت انسانى آنها را تحمّل نمىكند، بد و زشت مىسازد. وى مىنويسد:
فاطمه ترشروى بود، و در زيبايى پايينتر از رقيّه، و در ذكاوت پايينتر از زينب بود. و وقتى پدرش از پسِ پرده به او خبر داد، فاطمه نمىدانست كه على بن ابى طالب اسم او را برده است [و از او خواستگارى كرده است]. فاطمه، على را حقير و زشت و بدبخت مىشمرد، با اينكه بسيار شجاع بود و با اين حال على نسبت به فاطمه رغبتى بيشتر از رغبت فاطمه نسبت به على نداشت(1)!!
و على خوش چهره نبود؛ به خاطر دو چشم بزرگ و پلكهاى ضعيف و فروهشته، و پايين آمدن استخوان بينى، و بزرگى شكم وطاسى سر. و همه اينها علاوه بر اين بود كه او شجاع و با تقوا و راستگو و خود نگه دار و با اخلاص و صالح بود، البتّه با سستى وترديد،....
و على از شدّت رنج از دل ناله مىزد و در مقابل دو مُشت خرما، براى نخلستان يك يهودى، از چاه آب مىكشيد، و وقتى با آن خرما باز مىگشت با ترشرويى به همسرش مىگفت: بخور و به فرزندان بخوران....
و على پس از هر درگيرى، از خانه قهر مىكرد و مىرفت تا در مسجد بخوابد، و پدر زنش آهسته بر كتفش مىزد و او را نصيحت مىكرد، و ميان او و فاطمه تا مدّتى آشتى برقرار مىكرد. و از رويدادها اين بود كه روزى پيامبر دخترش را در خانهاش ديد كه به خاطر مشتى كه على به او زده بود گريه مىكرد.
محمّد با اينكه به خاطر راضى كردن دخترش پيشى گرفتن على در اسلام را مدح كرده بود، امّا توجّه كمى به او داشت، و دو داماد اُموى پيامبر - يعنى عثمانِ كريم و ابو العاصى - بيشتر از على با پيامبر مدارا مىكردند، و على از اينكه پيامبر براى خوشبختى دخترش كارى نمىكند، و از اينكه او را براى كارهاى بزرگ مناسب نمىديد، ناراحت بود، وپيامبر با اينكه زدن گردنها را به على واگذار مىكرد امّا از واگذارى رهبرى به او اجتناب مىكرد(2).
و بدتر از اين، واقعهاى بود كه هنگام رويارويى على و فاطمه با دشمنانشان يعنى همسران پيامبر و درگيرى آنها روى داد، وفاطمه از روى حسرت پدرش را عتاب مىكرد؛ زيرا او به دخترانش روى نمىآورد [وتوجّهى نمىكرد].
و جنايات تاريخى ديگرى كه اين مرد صفحات كتابش را با آن سياه كرده است.
من نويسندۀ كتاب را - خداوند گوشهايش را ببرد - با اينكه سخن دروغ و باطلى نوشته(3)ملامت نمىكنم؛ زيرا از گروهى است كه بسيار بر اسلام خشمگين هستند و چنين كسى سست ولغزنده بوده واز وى اميد خير وخوبى نمىرود(4)،
1) - حياة محمّد: 197.
2) - حياة محمّد: 199.
3) - [در متن عربى عبارت: «وإن جاء باُذُني عَناق» به كار رفته كه ضرب المثلى عربى است و به معناى دروغ آشكار و سخن باطل گفتن است، «عَناق» بهمعناى بلا و مصيبت است كه در اينجا دروغ و باطل مراد است. ر. ك: مجمع الأمثال 290/1، شمارۀ 851].
4) - [در متن عربى، عبارت: «وهو مع ذلك جُرُفٌ مُنْهال وسَحاب مُنْجال» بكار رفته كه ضرب المثلى عربى است. «جُرُف»: كنارۀ رودخانه كه سيل زير آنرا خالى كرده است، «مُنهال»: مُنهار، لغزنده و فرو ريزنده، و عبارت «جُرُف مُنهال» دربارۀ كسى به كار مىرود كه عقل و قدرت تصميمگيرى ندارد چونان كنارۀ رودخانه كه لغزنده و فرو ريزنده و سست است. «سحاب»: ابر، «مُنجال»: منجلى و مُنكشَف و آشكار، و هوا وقتى صاف بوده و ابر آشكار باشد اميد باران نمىرود، عبارت «سحابٌ مُنجالٌ» دربارۀ كسى به كار مىرود كه از وى اميد خير و خوبى نمىرود چونان كه از ابر اميد ريزش باران نمىرود].
و كتابش از تمام عيب و نقصش پرده بر مىدارد. و تمام عتاب و سرزنش بر مترجم است كه خود را مسلمان و شرقى و عرب مىداند و بر اينها جنايت مىكند، بله، خشكسالى شديد به چراگاه بد مىكشاند، و همه اُمور در خوبى و بدى، با هم شكلِ خود هستند(1)(امور خوب با يكديگر، و امور بد نيز با هم سازگار بوده و جمع مىشوند)، و هر چيزى به سوى هم جنس خود مىرود.
همۀ اين سخنان ساختگى و نسبتهاى دروغينى كه در كتاب است، چيزى جز كلمات جلف و سبك نيست كه با تاريخ صحيح و آنچه مورد اتّفاق نظر امّت اسلامى است و آنچه پيامبر اقدس به آن خبر داده، ناسازگار است.
آيا دروغ پردازىهاى وى دربارۀ فاطمه با سخن پدرش صلى الله عليه و آله مناسبت دارد كه فرمود: «فاطمة حوراء إنسيّة، كلّما اشتقتُ إلى الجنّة قبّلتُها»(2)[فاطمه حوريۀ انسيّه است و هر گاه مشتاق بهشت مىشوم او را مىبوسم]؟!
يا فرمود: «ابنتي فاطمة حوراء آدميّة»(3)[دخترم فاطمه حوريهاى از جنس بشر است]؟!
يا فرمود: «فاطمة هي الزهرة»(4)[فاطمه همان زن زيبا و سفيد و خوش آب و رنگ است]؟!
يا با سخن مادر انس بن مالك مناسبت دارد:
«كانت فاطمة كالقمر ليلة البدر أو الشمس كفر غماماً - إذا خرج من السحاب - بيضاء مشربة حمرة، لها شعر أسود، من أشدّ الناس برسول اللّه صلى الله عليه و آله شبهاً، واللّه كما قال الشاعر:
بيضاءُ تَسحبُ من قيامٍ شعرَها وتغيبُ فيه وهو جَثلٌ أسحمُ
فكأنّها فيه نهارٌ مُشرقٌ وكأنّه ليلٌ عليها مظلمُ
[فاطمه مانند ماه شب چهارده يا خورشيدى كه با ابرها پوشيده شده - آنگاه كه از پس ابر بيرون آيد - بود، و سفيد رويى مخلوط با قرمزى داشت، موهايش سياه بود، و بيشترين شباهت را به رسولخدا صلى الله عليه و آله داشت، به خدا سوگند آن گونه بود كه شاعر گفته است: «سفيد رويى بود كه وقتى مىايستاد موهايش به زمين كشيده مىشد و در ميان موها كه زياد و سياه بود، پنهان مىشد. پس گويا او در ميان موها روز طلوع كننده بود، و موهايش گويا شب بسيار تارى بر او بود»]؟!
و لقب آن حضرت: «زهرا»، كه همگان بر آن اتّفاق نظر دارند، به روشنى پرده از حقيقت بر مىدارد.
و آيا اين سخنان بدون دليل، دربارۀ ذكاوت فاطمه و آفرينش او، با سخن اُمّ المؤمنين خديجه مىسازد:
«كانت فاطمة تحدّث في بطن اُمّها، ولمّا ولدت وقعت حين وقعت على الأرض ساجدة، رافعةً إصبعها»(5)[فاطمه در شكم مادرش سخن مىگفت، و آنگاه كه متولّد شد و روى زمين قرار گرفت، سجده كرد و انگشتش را بالا برد]؟!
يا سخن عايشه با مطالب ياد شده مناسبتى دارد كه مىگويد:
«ما رأيت أحداً أشبه سمتاً، ودَلّاً، وهدياً، وحديثاً، برسول اللّه في قيامه وقعوده من فاطمة. وكانت إذا دخلت على رسول اللّه قام إليها فقبّلها ورحّب بها، وأخذ بيدها وأجلسها في مجلسه»(6)[من كسى را نديدم كه در شكل ظاهرى، و خوش سيرتى، و طريقه و روش،ت.
1) - [در متن عربى از ضرب المثل: «جَدْب السوء يُلجئُ إلى نُجْعَة سُوْءٍ» استفاده شده و معنايش اين است كه امور در خوبى وبدى، با هم شكلِ خود هستند؛ نظير اينكه اگر در زمانى قحطى و خشكسالى شديدى وجود داشته باشد، چراگاههاى بد و كم علفى نيز به بار خواهد آمد. «جدب»: قحطى و خشكسالى، «نُجعة»: چراگاه. ر. ك: مجمع الأمثال 316/1، شمارۀ 947].
2) - تاريخ خطيب بغدادى 5:87 [شمارۀ 2481].
3) - الصواعق: 96 [ص 160]؛ إسعاف الراغبين: 172؛ به نقل از نسائى.
4) - نزهة المجالس 2:222.
5) - سيرة الملّا [ج 5 / ق 211/2]؛ ذخائر العقبى: 45؛ نزهة المجالس 2:227.
6) - اين روايت را حافظ ابن حبّان [در صحيح خودش 403/15، ح 6953] چنانكه در ذخائر العقبى: 40 آمده، وحافظ ترمذى [سنن ترمذي 657/5، ح 3872] نقل كردهاند، و ترمذى آن را حسن دانسته است.
و سخن گفتن، شبيهتر از فاطمه به رسول خدا در ايستادن و نشستن او باشد. و آنگاه كه بر رسول خدا وارد مىشد، بلند مىشد و به سوى او مىرفت و او را مىبوسيد و به او خوش آمد مىگفت و دست او را مىگرفت و در جاى خود مىنشاند]؟!
و آيا سخنان ناهنجار وى دربارۀ امام على صلوات اللّه عليه، و زيبا رو نبودن او، و اينكه فاطمه او را حقير و زشت مىشمرد، و ترشرو بودن او، با آنچه دربارۀ صورت زيباى او روايت شده، سازگار است: «كان حسن الوجه كأنّه قمر ليلة البدر، وكأنّ عنقه إبريق فضّة(1)، ضحوك السنِّ(2)، فإن تبسّم فعن مثل اللؤلؤ المنظوم»(3)[او زيبا روى بود مانند ماه شب چهارده، و گردنش گويا آبريز نقرهاى بود، و ميان دندانهايش باز بود، و اگر تبسّم مىكرد دندانهايش مانند مرواريدهاى چيده شده و منظّم بود]؟!
و اين سخنان كجا و گفته أبوالأسود كجا كه مىگويد:
إذا استقبلتَ وجه أبي ترابِ رأيتَ البدر حار الناظرينا(4)
[آنگاه كه با چهرۀ ابوتراب رو به رو مىشوى، ماه شب چهارده را مىبينى كه بينندگان را حيران مىسازد].
آرى:
حسدوا الفتى إذ لم ينالوا فضلَهُ فالناسُ أعداءٌ له وخصومُ
كضرائرِ الحسناءِ قلنَ لوجهها حسداً وبغضاً إنّه لدميمُ
[بر جوانمرد حسادت كردند؛ زيرا به فضيلت او نايل نشدند از اين رو مردم، بدخواه و دشمن او هستند. مانند هَوُوهاى يك زن زيبا روى كه از روى حسد و بغض دربارۀ چهرهاش مىگويند: حقير و زشت و بى مقدار است].
آيا وجدانت تو را به سستى و ترديدى كه اين مرد به على زخم زبان زد و نسبت داد، خبر مىدهد (و راضى مىشود)؟! و على آن كسى است كه متهوّرانه و بى باكانه دركارهاى هولناك وارد مىشد، و در جنگها و غزوات افراد لشكر دشمن را با شمشير از وسط و پهلو دو نيم مىكرد و جلو مىرفت، و او بود كه در هر پيش آمد ناگوار و اندوهگين كنندهاى، اندوه را از چهرۀ رسول خدا از زمانى كه به دين حنيف دعوت كرد تا وقتى در رخت خواب آن حضرت خوابيد و خود را فداى او كرد و در مدينه ساكن شد، مىزدود.
آيا على همان تنها مجاهدى نبود كه آيۀ: (أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اَللّهِ )(5)[آيا سيراب كردن حجّاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانند (عمل) كسى قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده، و در راه او جهاد كرده است؟! (اين دو)، نزد خدا مساوى نيستند! و خداوند گروه ظالمان را هدايت نمىكند!]، و آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ )(6)(7)[بعضى از مردم (با ايمان و فداكار، همچون على عليه السلام در «ليلة المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله)، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند] دربارۀ او نازل شده است؟!
پس چه زمانى على از رويارويى با مردان، و دفاع از پيامبر اقدس، روى گردان شد تا بتوان سستى يا ترديد در كارى را به او نسبت داد؟! آرى سخن باطل حدّ و مرز ندارد.ب.
1) - كتاب صفّين: 262 [ص 233]؛ الاستيعاب 2:469 [القسم الثالث/ 1123، شمارۀ 1855]؛ الرياض النضرة 2:155[97/3]؛ نزهة المجالس 2:204.
2) - تهذيب الأسماء واللغات، امام نووى [349/1، شمارۀ 429].
3) - حلية الأولياء 1:84 [شمارۀ 4]؛ تاريخ ابن عساكر 7:35[473/8؛ و در مختصر تاريخ دمشق 158/11]؛ المحاسن والمساوئ 1:32 [ص 47].
4) - تذكرة السبط: 104 [ص 181].
5) - توبه: 19.
6) - بقره: 207.
7) - ر. ك: ص 152 و 155-156 از همين كتاب.
و آيا دربارۀ امير المؤمنين چنين رفتار بد و ناشايستى با همسر پاكش تصوّر مىشود؟! در حالى كه پيامبر به او فرمود:
«أشبهت خَلْقي وخُلُقي وأنت من شجرتي الّتي أنا منها»(1)[تو در خلقت و اخلاق، شبيه من هستى و تو از همان درختى هستى كه من از آن درخت هستم].
و چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله او را بافضيلتترين فرد امّت خود، و بزرگترين آنها از لحاظ بردبارى، و نيكوترين آنها از لحاظ خُلق و خو مىدانست و مىفرمود: «عليٌّ خير اُمّتى، أعلمهم علماً، وأفضلهم حلماً»(2)[على بهترين امّت من، و داناترين آنها، و با فضيلتترين آنها از لحاظ بردبارى است]؟!
و به فاطمه فرمود: «إنّي زوجتكِ أقدم اُمّتي سلماً، وأكثرهم علماً، وأعظمهم حلماً»(3)[همانا من تو را به ازدواج كسى در آوردم كه در امّت من زودتر اسلام آورد، و داناترين فرد امّت و بردبارترينِ آنهاست]؟!
و فرمود: «زوّجتكِ أقدمهم سلماً، وأحسنهم خُلقاً»(4)[تو را به ازدواج كسى در آوردم كه زودتر از همه مسلمان شد، و خوش خلقتر از همه است].
همۀ اينها را پيامبر مىفرمايد در حالى كه رفتار وى با همسرش در برابر چشم و گوش اوست! دروغپردازان دروغ مىگويند، على عليه السلام همان گونه است كه پيامبر صادقِ امين خبر داد.
و آيا شعور و فهم تو مشت زدن على به فاطمه پارۀ تن مصطفى را كه اين مرد - خداوند دهانش را بشكند - به او نسبت داد، مىپذيرد؟! در حالى كه على همان كسى است كه پا جاى پاى پيامبر گذاشت و در گوشش اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به فاطمه پر است كه فرمود: «إنّ اللّه يغضب لغضبكِ، ويرضى لرضاكِ»(5)[همانا خدا به خاطر غضب تو غضب مىكند، و به خاطر رضايت تو راضى مىشود].
و در حالى كه دست فاطمه را گرفته بود، فرمود: «من عرف هذه فقد عرفها، ومن لم يعرفها فهي بَضعةٌ منّي، هي قلبي وروحي الّتي بين جنبيّ، فمن آذاها فقد آذاني»(6)[هر كس اين را مىشناسد كه مىشناسد، و هر كس او را نمىشناسد بداند كه او پارۀ تن من است، و او قلب من و روح من كه بين دو پهلوى من است، مىباشد پس هر كه او را بيازارد همانا مرا آزرده است].
و فرمود: «فاطمة بَضعةٌ منّي، يريبني ما رابها، ويؤذيني ما آذاها»(7)[فاطمه پارۀ تن من است، مرا به ستوه مىآورد هر چه او را به ستوه آورد، و مرا مىآزارد هر چه او را آزار دهد].].
1) - تاريخ بغداد، خطيب 11:171 [شمارۀ 5870].
2) - طبرى، خطيب، دولابى [الذرّيّة الطاهرة/ 93، شمارۀ 83]؛ چنانكه در كنز العمّال 6:153 و 392 و 398 [605/11، ح 32926؛ 114/13، ح 36370؛ ص 135، ح 36423] آمده است.
3) - مسند احمد 5:26[662/5، ح 19796]؛ الرياض النضرة 2:194[141/3]؛ ذخائر العقبى: 78؛ مجمع الزوائد 9:101 و 114، و او حديث راصحيح، و راويان آن را ثقه دانسته است.
4) - اين روايت را ابو الخير حاكمى چنانكه در الرياض النضرة 2:182[128/3] آمده، نقل كرده است.
5) - مستدرك حاكم 3:154[167/3، ح 4730]، و حديث را صحيح دانسته است؛ ذخائر العقبى: 39؛ تذكرة السبط: 175 [ص 310]؛ مقتل خوارزمى 1:52؛ كفاية الطالب: 219 [ص 364، باب 99]؛ الصواعق: 105 [ص 175].
6) - الفصول المهمّة: 150 [ص 144]؛ نزهة المجالس 2:228؛ نور الأبصار: 45 [ص 96].
7) - صحيح بخارى [2004/5، ح 4932]؛ صحيح مسلم [53/5، ح 93 كتاب فضائل الصحابة]؛ صحيح ترمذى [655/5، ح 3867]؛ و مسند أحمد 4:328[430/5، ح 18447].
و فرمود: «فاطمة بَضعةٌ منّي، فمن أغضبها فقد أغضبني»(1)[فاطمه پارۀ تن من است، هر كه او را غضبناك كند مرا به خشم آورده است].
و فرمود: «فاطمة بَضعةٌ منّي، يقبضني ما يقبضها، ويبسطني ما يبسطها»(2)[فاطمه، پارۀ تن من است، مرا خشمگين و ناراحت مىكند هر چه او را خشمگين سازد، و مرا شاد مىكند هر چه او را شاد كند].
و آيا ستايش پيامبر از على تنها به پيشى گرفتن او در اسلام منحصر بوده است، تا پيامبر براى راضى كردن دخترش آن را ذكر كرده و شروع به فلسفه بافى نمايد؟!
وانگهى اگر اين ستايش به خاطر اين گمان است حتماً پيامبر صلى الله عليه و آله در اين باره بر سخن خود به فاطمه اكتفا مىكرد، و هدف با همين مقدار بر آورده مىشد، پس چرا گاه دست على را در ميان صحابه مىگرفت و مىفرمود: «إنّ هذا أوّل من آمن بي، وهذا أوّل من يصافحني يوم القيامة» [همانا اين نخستين كسى است كه به من ايمان آورده، و نخستين كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه مىكند]؟!
و گاه اصحابش را مخاطب قرار مىداد و مىفرمود: «أوّلكم وارداً عليَّ الحوض، أوّلكم إسلاماً: عليّ بن أبي طالب» [اوّلين كسى از شما كه در حوض (كوثر) بر من وارد مىشود، اولين كسى است كه اسلام آورد (يعنى) على بن ابى طالب]؟!
و چگونه اين سرّ ساختگى (كه مدح پيامبر نسبت به اسلام على عليه السلام، براى ارضاى دخترش بوده است) بر صحابهاى كه حاضر بودند و تابعان نيكوكار آنها مخفى ماند، و شروع به مدح على عليه السلام با اين كرامت نمودند؟! چنانكه از سلمان فارسى، انس بن مالك، زيد بن ارقم، عبد اللّه بن عباس، عبد اللّه بن حجل، هاشم بن عتبه، مالك اشتر، عبد اللّه بن هاشم، محمّد بن ابىبكر، عمرو بن حمق، ابو عمره عدىّ بن حاتم، ابورافع، بريده، جندب بن زهير، اُمّ خير دختر حريش، نقل شده است(3).
آيا اين سخن كه پيامبر توجّه كمى به على داشت با فرمودۀ قرآن كه مىگويد على جان پيامبر پاك است، يا مزد رسالت او را مودّت و محبّت على قرار مىدهد، سازگار است؟!
يا با فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث طير مشوىّ (مرغ بريان شده) كه در كتابهاى صحيح و مسند روايت شده: «أللهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك ليأكل معي هذا الطير» [خدايا محبوبترين خلق خود را به سوى من آور تا اين مرغ را با من بخورد (پس على عليه السلام به سوى او آمد(4)] سازگار است؟!
يا سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه: «إنّ عليّاً أحبّ الرجال إليّ، وأكرمهم عليَّ، فاعرفي له حقّه وأكرمي مثواه»(5)[همانا على محبوبترين مردان در نزد من و گرامىترين آنها بر من است پس حق او را بشناس و او را گرامى بدار]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «أحبّ الناس إليّ من الرجال عليٌّ»(6)[از ميان مردان محبوبترين مردم به من على است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير من أتركه بعدي»(7)[على بهترين كسى است كه پس از خود به جاى مىگذارم]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «خير رجالكم عليُّ بن أبي طالب، وخير نسائكم فاطمة بنت محمّد»(8)[بهترين مردان شما على ابن ابى طالب، و بهترين زنان شما فاطمه دختر محمّد است]؟!].
1) - صحيح بخارى [1361/3، ح 3510]؛ خصائص نسائى: 35 [خصائص أمير المؤمنين/ 147، ح 135؛ و در السنن الكبرى 97/5، ح 8371، كتاب المناقب].
2) - مسند أحمد 4:323 و 332 [423/5، ح 18428؛ ص 435، ح 18451]؛ الصواعق: 112 [ص 188].
3) - عين سخنان آنها به زودى مىآيد.
4) - [ر. ك: سنن ترمذى 300/5، ح 3807؛ مجمع الزوائد 126/9؛ كنز العمّال 166/13، ح 36507].
5) - اين حديث را حافظ خجندى - چنانكه در الرياض 2:161[104/3]، و ذخائر العقبى: 62 آمده - نقل كرده است.
6) - و در نقلى آمده است: «أحبّ أهلي» [محبوبترين اهل من...]؛ بخشى از حديث اسامه.
7) - مواقف ايجي 3:276 [ص 409]؛ مجمع الزوائد 9:113.
8) - تاريخ بغداد، خطيب 4:392 [شمارۀ 2280].
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير البشر فمن أبى فقد كفر»(1)[على بهترين انسان است و هر كه امتناع ورزد همانا كافر شده است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «من لم يقل عليٌّ خير الناس فقد كفر»(2)[كسى كه نگويد على بهترين مردم است همانا كافر شده است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله در حديث رايت [پرچم] كه مورد اتّفاق نظر همه است: «لاُعطينّ الراية غداً رجلاً يحبّه اللّه ورسوله، ويحبّ اللّه ورسوله» [فردا پرچم را به مردى مىدهم كه خدا و رسولش او را دوست دارند، و او (نيز) خدا و رسولش را دوست مىدارد]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ منّي بمنزلة الرأس (رأسي) من بدني (أو جسدي)»(3)[على نسبت به من به منزلۀ سر (سر من) از بدن من (يا جسد من) است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ منّي بمنزلتي من ربّي»(4)[على نسبت به من به منزلۀ من نسبت به پروردگارم است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ أحبّهم إليّ، وأحبّهم إلى اللّه»(5)[على محبوبترين آنها نزد من و محبوبترين آنها نزد خداست]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «أنا منك وأنت منّي. أو: أنت منّي وأنا منك»(6)[من از تو هستم و تو از من هستى. يا تو از من هستى و من از تو هستم]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «عليٌّ منّي وأنا منه، وهو وليٌّ كلّ مؤمن بعدي»(7)[على از من و من از او هستم، و او پس از من ولىّ و سرپرست هر مؤمنى است]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله در حديث فرستادن سورۀ توبه كه همگى آن را صحيح دانستهاند: «لا يذهب بها إلّارجل منّي وأنا منه»(8)[آن را نمىبرد مگر مردى كه از من است و من از او هستم]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «لحمك لحمي، ودمك دمي، والحقّ معك»(9)[گوشت تو گوشت من، و خون تو خون من است، و حقّ با توست]؟!
يا سخن وى صلى الله عليه و آله: «ما من نبيٍّ إلّاوله نظير في اُمّته، و عليٌّ نظيري»(10)[هيچ پيامبرى نيست مگر اينكه در امّت خود همانندى دارد و على همانند من است]؟!
يا با روايت اُمّ سلمه كه حاكم آن را صحيح دانسته و طبرانى نقل كرده است: «كان رسول اللّه إذا اُغضب، لم يجترئ أحدٌ أن يكلّمه غير عليّ»(11)[هر گاه رسول خدا خشمگين مىشد كسى غير از على جرأت نمىكرد با او سخن بگويد] موافق است؟!
يا با سخن عايشه: «واللّه ما رأيت أحداً أحبّ إلى رسول اللّه من عليّ، ولا في الأرض امرأة كانت أحبّ إليه من].
1) - تاريخ خطيب به نقل از جابر [421/7، شماره 3984]؛ كنوز الحقائق حاشيۀ الجامع الصغير 2:16؛ كنز العمّال 6:159[625/11، ح 33045].
2) - تاريخ خطيب بغدادى 3:192 [شمارۀ 1234]؛ كنز العمّال 6:159[625/11، ح 33046].
3) - تاريخ خطيب 7:12 [شمارۀ 3475]؛ الرياض النضرة 2:162[105/3]؛ الصواعق: 75 [ص 125].
4) - الرياض النضرة 2:163[106/3]؛ السيرة الحلبيّة 3:391[362/3].
5) - تاريخ خطيب 1:160 [شمارۀ 10].
6) - مسند أحمد 5:204[265/6، ح 21270]؛ خصائص النسائي 36 و 51 [خصائص أمير المؤمنين: 87، ح 70؛ ص 149، ح 138؛ و در السنن الكبرى 127/5، ح 8455].
7) - مسند أحمد 5:356[489/6، ح 22503].
8) - خصائص نسائى: 8 [خصائص أمير المؤمنين/ 49، ح 24؛ و در السنن الكبرى 113/5، ح 8409].
9) - المحاسن والمساوئ 1:31 [ص 44]؛ كفاية الطالب: 135 [ص 265، باب 62].
10) - الرياض النضرة 2:164[108/3].
11) - مستدرك حاكم 3:130[141/3، ح 4674]؛ الصواعق: 73 [ص 123]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 116 [ص 161].
امرأته»(1)[به خدا سوگند مردى را نديدم كه از على نزد رسول خدا محبوبتر باشد، و در زمين زنى نيست كه از همسر على نزد پيامبر محبوبتر باشد] (موافق است)؟!
يا با سخن بريده و اُبىّ: «أحبّ الناس إلى رسول اللّه صلى الله عليه و آله من النساء فاطمة، ومن الرجال عليٌّ»(2)[محبوبترين مردم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از ميان زنان فاطمه و از ميان مردان على بود] (موافق است)؟!
يا با حديث جميع بن عمير كه گفت: «دخلتُ مع عمّتي على عائشة، فسألتُ: أيّ الناس أحبّ إلى رسول اللّه؟ قالت:
فاطمة. فقيل: من الرجال؟ قالت: زوجها، إن كان ما علمت صوّاماً قوّاماً»(3)[با عمّهام بر عايشه وارد شديم پس پرسيدم:
كداميك از مردم نزد رسول خدا محبوبتر بودند؟ گفت: فاطمه. پس گفته شد: از مردان چه كسى؟ گفت: همسر فاطمه و تا آن جا كه مىدانم روزه دار و قيام كننده در شب بود] (موافق است)؟!
و چگونه رسول خدا صلى الله عليه و آله ديگران را در توجّه كردن، بر على مقدّم مىداشت در حالى كه وقتى خدا بر اهل زمين نگاه كرد على نخستين مردى بود كه او را پس از پيامبر انتخاب كرد؟! چنانكه پيامبر به فاطمه خبر داد و فرمود: «إنّ اللّه اطّلع على أهل الأرض فاختار منهم أباك فبعثه نبيّاً، ثمّ اطّلع الثانية فاختار بعلك، فأوحى إليّ، فأنكحتُهُ واتّخذته وصيّاً»(4)[همانا خدا به اهل زمين نگاه كرد پس از ميان آنها پدرت را انتخاب كرد و او را به پيامبرى مبعوث نمود، سپس دوباره نگاه كرد و شوهرت را انتخاب كرد، و به من وحى نمود كه او را به ازدواج تو در آورم و وصىّ خود قرار دهم]؟!
و فرمود صلى الله عليه و آله: «إنّ اللّه اختار من أهل الأرض رجلين: أحدهما أبوكِ والآخر زوجكِ»(5)[همانا خدا از اهل زمين دو مرد را برگزيد: يكى پدرت و ديگرى همسرت]؟!
و من مجال آن را ندارم كه سخن اين مرد: «دو داماد اُموى پيامبر...» را تحليل كنم. و همين در مدارا كردن عثمانِ بزرگوار تو را بس است كه انس از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده كه چون هنگام دفن دختر عزيزش رقيّه شد و بر قبر او ايستاده و اشك از چشمانش سرازير بود، فرمود: «أيّكم لم يُقارف الليلة أهله» [كداميك از شما در اين شب با همسر خود نزديكى نكرده است]؟ و ابو طلحه گفت: من؛ پس به او امر نمود كه در قبر رقيّه برود.
ابن بطّال نوشته است: پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواست عثمان را از فرود در قبر رقيّه محروم كند در حالى كه سزاوارترين مردم به اين كار بود؛ زيرا شوهر او بود، و ارتباط با او را كه عوض و بدلى ندارد از دست داده بود چون وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«كداميك از شما امشب با همسرش نزديكى نكرده است»؟ عثمان ساكت شد و نگفت: من؛ زيرا او در شبى كه يكى از زنانش مرده بود با همسرش نزديكى كرده بود! و غمناك بودن به خاطر اين مصيبت، و قطعِ رابطۀ دامادى او براى پيامبر صلى الله عليه و آله وى را از آميزش باز نداشته بود؛ و از اين رو از آنچه حقِّ او بود و از ابوطلحه و ديگران به آن شايستهتر بود، محروم شد. و اين مطلب به روشنى از حديث استفاده مىشود و شايد پيامبر صلى الله عليه و آله اين مطلب را با وحى مىدانست ولى].
1) - مستدرك حاكم 3:154[167/3، ح 4731] و آن را صحيح دانسته است؛ العقد الفريد 2:275[123/4].
2) - خصائص نسائى: 29 [خصائص أمير المؤمنين/ 128، ح 113؛ و در السنن الكبرى 140/5، ح 8498]؛ مستدرك حاكم 3:155[168/3، ح 4735، ونيز در تلخيص آن] حاكم و ذهبى حديث را صحيح دانستهاند؛ جامع ترمذى 2:227[655/5، ح 3868].
3) - جامع ترمذى 2:227[658/5، ح 3874] چاپ هند؛ مستدرك حاكم 3:157[167/3، ح 4731].
4) - حديث را طبرانى از ابو ايوب انصارى نقل كرده است [المعجم الكبير 171/4، 4046] چنانكه در إكمال كنز العمّال 153/6[604/11، ح 32923] آمده است؛ وهيثمى حديث را از على هلالى در مجمع الزوائد 9:165 نقل كرده است.
5) - مواقف ايجى: 8 [ص 410].
چيزى به عثمان نگفت؛ زيرا كار حلالى كرده بود، لكن مصيبت برايش به حدّى نرسيده بود كه او را مشغول كند [و از همبستر شدن با همسرش باز دارد] تا اينكه با كنايه و بدون تصريح محروم شد از آنچه محروم شد(1).
و دربارۀ ابوالعاص چه مىتوانم بگويم كه تا سال جنگ حديبيه مشرك بود، و دو بار با مشركان اسير شد، و اسلام ميان او و همسرش زينب دختر پيامبر شش سال جدايى انداخت، و زينب كه اسلام آورده بود مهاجرت كرد و او را به خاطر شركش ترك نمود و پس از اسلامش، هرگز كلمهاى از او كه پرده از ارتباط و مداراى وى با پيامبر بر دارد، نقل نشده تا چه رسد به اينكه با على كه پدر ذريّه پيامبر و آقاى عترت اوست، مقايسه شود!
و اين مرد پيامبر اسلام را متّهم كرد كه براى خوشبختى دخترش كه به تصريح قرآن عزيز طاهره و مطهّره [پاك و پاك شده] است، كارى نمىكند، و به على تهمت زد كه از اين كار ناراحت مىشود، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى صبح مىشد به در خانه على و فاطمه مىآمد و مىفرمود: «يرحمكم اللّه إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت ويطهّركم تطهيراً» [خدا شما را رحمت كند، همانا خدا اراده كرده كه پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاكيزه كند؛ چه پاكيزه كردنى].
و پيوسته مىفرمود: «فاطمة أحبّ الناس إليّ» [فاطمه محبوبترين مردم نزد من است].
و مىفرمود: «أحبُّ الناس إليّ من النساء فاطمة» [محبوبترين مردم از ميان زنان نزد من فاطمه است].
و مىفرمود: «أحبُّ أهلي إليّ فاطمة» [محبوبترين اهل من نزد من فاطمه است].
و عمر به فاطمه مىگفت: «واللّه ما رأيتُ أحداً أحبّ إلى رسول اللّه منكِ»(2)[به خدا سوگند كسى را نديدم كه نزد رسول خدا محبوبتر ازتو باشد].
و اين مرد چه كار زشتى انجام داده كه اين دروغ را به پيامبر نسبت داده است كه على را قيام كننده [و لايق] براى كارهاى بزرگ نمىشمرد، در حالى كه على تقويت كننده و يارى دهنده و كمك كار او به تمام معناى كلمه، با همه توان و امكانات از آغاز دعوت تا آخرين لحظه حيات بود؛ و به همين خاطر جان و برادر و وزير و وصى و خليفه و وارث و ولىِّ پس از او شد، و تنها فرماندۀ او در جنگها و غزواتش بود. و او به وحى از جانب خداى عزيز، در شب معراجِ از مسجد الحرام به مسجد الأقصى، ملقّب به «قائد الغرّ المحجّلين»(3)
و در حاشيۀ بحار الأنوار 219/10 آمده است: «جزرى در نهايه گفته است: معناى اصلى «غُرّه» عبارت است از سفيدى موجود در صورت اسب؛ و غُرّ در اين روايت به همين معناست: «غرٌّ محجّلون من آثار الوضوء»؛ «غُرّ» در اين حديث جمع أغرّ و از مادۀ غرّه به معناى سفيدى صورت است، و مراد سفيدى صورت آنها با نور وضوء در روز قيامت است. و «مُحجَّل» عبارت است از اسبى كه سفيدى دست و پاى آنها تا موضع بند بالا برود و از مچ دست و پاى آنها تجاوز كند؛ و «مُحجَّل» در اين روايت به همين معناست: «اُمّتى الغُرّ المحجّلون» يعنى مواضعِ وضو از دستها و پاهاى آنها، سفيد و نورانى است. در اين استعمالات، اثر وضو در صورت و دستها و پاهاى انسان، از سفيدى صورت و دستها و پاهاى اسب استعاره گرفته شده است».
و در حاشيۀ كتاب نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغة 271/1 آمده است: «غُرّ» جمع «أغرّ» است و كسانى هستند كه در پيشانى آنها اثر سجود وجود داشته باشد. و «غرّ» در اين روايت كه در توصيف على عليه السلام است به همين معناست: «وقائد الغُرّ المحجّلين»، و مراد سفيدى صورت آنها به خاطر نور وضو و سجود است»].
[يعنى فرمانده و رهبر بهشتيانى كه پيشانى و دستها و].1) - نگاه كن: الروض اُلاُنف 2:107[362/5].
2) - مستدرك حاكم 3:150[168/3، ح 4736].
3) - [ملّا صالح مازندرانى در شرح خود بر اصول كافى/ 155 مىگويد: «قائد» از نظر معنا، در برابر «سائق» قرار دارد، و كسى است كه فردِ پشت سر خود رابه جلو مىكشد. و «غُرّ» جمع أغرّ و از مادّۀ غرّه مىباشد، و معناى اصلى آن عبارت است: سفيدى موجود در صورت اسب. و اسبِ «مُحَجَّل» عبارت است از اسبى كه سفيدى در دست و پاى او تا جاى بند بالا بيايد و از مچ آنها تجاوز كند ولى از زانوهاى آنها تجاوز نكند. و اين سفيدى يا در چهار دست و پاست يا در سه تاى آنهاست يا در دو پا مىباشد، و هرگز تحجيل در يك دست يا دو دست بدون پا، وجود ندارد. اين معناى اصلى محجَّل است، ولى مجازاً (استعاره) در صاحبانِ شرافتِ در علم و عمل و صلاح و كرامت ذات استعمال مىشود».
پاهاى آنها سفيد و نورانى است] گرديد(1).
و بدتر از همه اينكه اين مرد همسران پيامبر را دشمنان على و فاطمه مىشمارد، و جنگ و دعواى عايشه با على و فاطمه و ام سلمه را ذكر مىكند، و با نقل حادثهاى دروغين گفتار را در اين زمينه گسترش مىدهد و از آنها دو حزب درست مىكند: دموكراسى، و ضدّ دموكراسى، و سخنانى را نسبت مىدهد كه آبروى پيامبر، و كرامتِ همسرانش مادران مؤمنان را پايين مىآورد، و آل اللّه را با انواع خشونت و بد اخلاقى به تصوير مىكشد.
اى كاش مىدانستم چگونه مترجم خوش داشته كه عايشه را دشمن فاطمه شمارد در حالى كه مىگفت: «ما رأيت أحداً قطّ أفضل من فاطمة غير أبيها»(2)[هرگز كسى رانديدم كه از فاطمه با فضيلتتر باشد غير از پدرش]؟!
و عايشه سر فاطمه را مىبوسيد و مىگفت: «يا ليتني شعرة في رأسك»(3)[اى كاش من مويى در سر تو بودم].
و چگونه قوم او به انتشار اين كلمه دردناك راضى مىشوند در حالى كه قرآن، مودّتِ عترت پيامبر را بر امّت واجب كرده است(4)، و از مسلّمات ميان مسلمانان اين است كه نشانۀ ايمان و نفاق در شريعت پيامبرِ محبوب، حبّ و بغض على است، چنانكه حديث آن خواهد آمد(5)؟!
و بر اساس آنچه در حديث غدير ذكر شد، امّت اتّفاق نظر دارند كه رسول خدا دربارۀ على فرمود: «اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه»» [خدايا! هر كه او را دوست دارد دوست بدار، و هر كه با او دشمنى مىكند دشمن بدار].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث صحيح نقل شده است: «من أحبّ عليّاً فقد أحبّني، ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني، ومن آذى عليّاً فقد آذاني، ومن آذاني فقد آذى اللّه»(6)[هر كه على را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه با على دشمنى كند با من دشمنى كرده، و هر كه على را بيازارد مرا آزرده، و هر كه مرا بيازارد خدا را آزرده است].
و آن حضرت صلى الله عليه و آله از جبرئيل خبر داد: «السعيد كلّ السعيد من أحبّ عليّاً في حياتي وبعد مماتي، ألا وإنّ الشقيّ كلّ الشقيّ من أبغض عليّاً في حياتي وبعد مماتي»(7)[خوشبخت كامل كسى است ك على را در زمان حيات و پس از مرگ من دوست بدارد، آگاه باشيد همانا بدبخت كامل كسى است كه على را در زمان زندگى و بعد از مرگ من دشمن بدارد].
و چگونه بر اين مرد مخفى مانده كه نسبت دشمنىِ با سيّد عترت و سيّدۀ آنها، به همسران پيامبر، تهمت و دشنامى زشت است، اگر به محكمۀ عدل اسلامى عَرضه شود و به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ عترتش استناد شود كه فرمود: «لا يحبّهم إلّا7.
1) - مستدرك حاكم 3:138[148/3، ح 4668]، و آن را صحيح دانسته است؛ الرياض النضرة 2:177[122/3]؛ شمس الأخبار: 39 [105/1، باب 7]؛ اُسد الغابة 1:69[84/1، شمارۀ 92]؛ مجمع الزوائد 9:121.
2) - المعجم الأوسط 3:349، ح 2742؛ شرح المواهب 3:202؛ الشرف المؤبّد: 58 [ص 124].
3) - نزهة المجالس 2:227.
4) - ر. ك: ص 211 و 212 از اين كتاب.
5) - در ص 311-313 از همين كتاب.
6) - الاستيعاب 2:461 [القسم الثالث / ص 1101، شمارۀ 1855]؛ ذخائر العقبى: 65؛ الإصابة 3:103[542/2، شمارۀ 5866]؛ نزهة المجالس 2:207.
7) - الرياض النضرة 3:215[167/3]؛ الفصول المهمّة: 124 [ص 123]؛ مجمع الزوائد 9:132؛ كنز العمّال 6:400[145/13، ح 36458]؛ نزهة المجالس 2:207.
سعيد الجَدّ(1)طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيّ الجَدّ رديء الولادة»(2)[دوست ندارد آنها را مگر خوشبخت و حلال زاده، و دشمنى نمىكند با آنها مگر بدبختِ داراى ولادت پست]؟!
يا اگر به آنچه از طريق راويان ثقه نقل شده، استناد شود كه: «أنّ عليّاً لا يبغضه أحٌد قطُّ إلّاوقد شارك إبليس أباه في رحم اُمّه»(3)[هرگز كسى با على دشمنى نمىكند، مگر اينكه شيطان با پدرش در رحم مادرش شريك شده باشد].
يا اگر به آنچه حافظ جزرى از عبادة بن صامت نقل كرده، استناد شود كه: «كنّا نبور أولادنا بحبِّ عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه؛ فإذا رأينا أحدهم لا يحبُّ عليّ بن أبي طالب علمنا أ نّه ليس منّا وإنّه لغير رشدة» [ما فرزندانمان را با دوستى على بن ابى طالب رضى الله عنه امتحان مىكرديم؛ پس اگر يكى از آنها را مىديديم كه على بن ابى طالب را دوست نمىدارد مىفهميديم او از ما نيست و از راه حلال نبوده است].
سپس حافظ جزرى مىنويسد: و از قديم تا به امروز مشهور است كه تنها زنازاده با على عليه السلام دشمنى مىكند(4).
اين بود پارهاى از سخنان ناهنجار كتاب «حياة محمّد». و چه بسيارند كتابهايى از اين دست پيرامون قرآن و تحريف آن، و تهمتهاى نارواى فراوان به شيعيان.
و شگفتا كه عادل زعيتر خود را در انتشار اين سخنان باطلِ گمراه كننده، معذور مىداند و در مقدّمۀ كتاب مىنويسد:
من دوست داشتم بر اين كتاب حاشيههايى بنويسم اگر نمىديدم كه اين كار مرا از دايرۀ ترجمه خارج مىكند.
آيا از عدالت است كه در روح جامعه دينى اين گونه سمهاى كشنده را تزريق كند، و با چنين سخن بىارزشى عذر بياورد؟!
آيا آدمى تا اين اندازه ظالم و جاهل آفريده شده است؟!
(إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةِ )(5)
[كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكى براى آنان در دنيا و آخرت است؛ و خداوند مىداند و شما نمىدانيد].9.
1) - [«جَدّ»: بخت، بهره، اقبال. به معناى عظمت، بلند پايگى، و محبوبيّت نزد مردم نيز مىآيد؛ در سورۀ جنّ، آيۀ 3 آمده است: (وَ أَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبِّنا مَا اِتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً) (و اينكه بلند است مقام باعظمت پروردگار ما، و او هرگز براى خود همسر و فرزندى انتخاب نكرده است)، و در دعاى جوشن كبير آمده است: «يا من تعالى جَدُّه»].
2) - الرياض 2:189[136/3].
3) - تاريخ خطيب 3:289 [شماره 1376].
4) - نگاه كن: أسنى المطالب: 8 [57 و 58].
5) - نور: 19.
متوفّاى (283)
1 - يا هندُ لم أعشق ومثليَ لا يرى عشقَ النساء ديانةً وتحرُّجا
2 - لكنّ حبّي للوصيّ مخيّمٌ في الصدر يسرحُ في الفؤاد تولّجا
3 - فهو السراجُ المستنيرُ ومن بهِ سببُ النجاةِ من العذاب لمن نجا
4 - وإذا تركتُ له المحبّة لم أجدْ يومَ القيامةِ من ذنوبي مَخرجا
5 - قل لي أأتركُ مستقيمَ طريقِهِ جهلاً وأتّبعُ الطريقَ الأعوجا
6 - وأراهُ كالتّبرِ المُصفّى جوهراً وأرى سواه لناقديهِ مبهرجا
7 - ومَحِلُّهُ من كلِّ فضلٍ بيّنٌ عالٍ محلّ الشمسِ أو بدر الدجى
8 - قال النبيُّ له مقالاً لم يكنْ يوم الغديرِ لسامعيه مُمجمجا
9 - من كنتُ مولاهُ فذا مولىً له مثلي وأصبحَ بالفَخارِ متوّجا
10 - وكذاك إذْ منعَ البتولَ جماعةً خطبوا وأكرمَهُ بها إذ زوّجا
11 - وله عجائبُ يومَ سارَ بجيشِهِ يبغي لقُصّرِ النهروانِ المخرجا
12 - رُدّت عليهِ الشمسُ بعد غروبِها بيضاءَ تلمعُ وقدةً وتأجُّجا(1)
[1 - اى هند من عاشق نشدم، و مانند من عشق به زنان را كيش و آيين و دورى از گناه نمىداند. 2 - لكن محبّتِ نسبت به وصىّ در سينهام خيمه زده است، و در قلبم به شدّت جريان يافته است. 3 - پس او است چراغ روشنگر، و كسى است كه نجات يافتگان بهوسيلۀ او از عذاب نجات پيدا مىكنند. 4 - و اگر محبّت او را رها كنم در روز قيامت راه خروجى از گناهانم نمىيابم. 5 - به من بگو آيا راه راستِ او را از روى نادانى رها كنم و راه كج و معوّج را بپيمايم. 6 - و او را گوهرى مانند شمش طلاى ناب مىدانم، و غير او را مىبينم كه نزد محك زنندگان، پست و بىارزش است. 7 - و مكان او نسبت به هر فضيلتى روشن و بلند و مانند مكان خورشيد يا ماه شب چهارده در شب ظلمانى است. 8 - پيامبر دربارۀ او در روز غدير سخنى فرمود كه آن را براى شنوندگانش روشن كرد و مبهم نگذاشت: 9 - هر كه من مولاى او هستم اين (على) مثل من مولاى اوست، و صبح كرد در حالى كه تاج افتخار بر سر او بود. 10 - و نيز به يادآر زمانى را كه بتول را از گروهى كه او را خواستگارى كردند دريغ داشت، و او را گرامى داشت و به ازدواج او در آورد. 11 - براى او عجايب و غرايبى است در روزى كه لشكرش را حركت داد تا براى كوته فكران نهروان چارهاى بجويد. 12 - خورشيد پس از اينكه غروب كرد در حالى كه سفيد و برافروخته و نورانى بود برگشت(2)].
ابوالحسن على بن عبّاس بن جريح(1)مشهور به ابن رومى. وى يكى از مفاخر شيعه و يكى از سروران امّت است.
و شعر طلايى و فراوان و پر از آب و رنگِ بلاغتِ وى، بر حُسن و زيبايى طلاى گداخته شده و خالص، و بر عدد و نور ستارگان فراوان، برترى دارد.
وى در مديحه سرايى و هجوگويى وتوصيف و غزل سرايى كه از فنون شعر هستند، مهارت دارد؛ كسانى كه به بالا مىنگرند از انتهاى او قاصرند، ديدگان به او خيره شده و مانندى برايش پيدا نمىكند، چنانكه مزاياى وى به شماره نمىآيند.
وى در مودّت و محبّتِ ذوى القربى [خويشاوندان] از آل پيامبر - صلوات اللّه عليه و عليهم - هدفى دور را نشانه گرفته بود، و ويژۀ آنها شدن وى، و مدحهاى او نسبت به آنان، و دفاع از آنها از آشكارترين حقيقتهاى واضح است.
و ابن صبّاغ مالكى، متوفّاى (855) در كتاب «الفصول المهمّة»(2)و شبلنجى در «نور الأبصار»(3)او را از شاعران امام حسن عسكرى - صلوات اللّه عليه - شمردهاند.
و شكّى نيست كه اصل او رومى است؛ زيرا اين مطلب را در بخش هايى از ديوانش يادآور مىشود و بر آن تأكيد مىورزد. و از اين گفتهاش: «الفرس خؤولي والروم أعمامي» [اهل فارس دايىهاى من و اهل روم عموهاى من هستند] مىفهميم كه مادرش اهل فارس ايران است. و چنانكه از اشعارش در رثاى مادرش استفاده مىشود مادر وى زنى باتقوا و صالح و مهربان بوده است.
قرن سوم هجرى، عصرى است كه مذاهب واديان در آن زياد شد، و كم بود كسى كه در عقايد نظرى ندهد و اسلام خود را با آن تفسير نكند، و به ويژه اين كار در بين درس خواندهها و آشنايان به علوم جديد رواج داشت.
و ابن رومى يكى از اين خوانندگان بود، و انتظار نداريم اين بحثهايى كه خوانده بود و در مجالس آن حضور يافته بود و از اهلش شنيده بود، بر او بگذرند بدون اينكه اثر محسوسى در تفسير عقيدۀ وى داشته باشند؛ پس او مسلمانى بود كه در اسلامش صادق بود ولكن شيعۀ معتزلىِ قائل به قضا و قدر و قائل به دو طبيعت بود، و اين بهترين و سالمترين مذهبى بود كه در زمان او از حيث ايمان به دين شايع بود.
و براى ما روشن است كه ابن رومى تشيّع را از پدر و مادرش به ارث برده است؛ زيرا مادرش اهل ايران بود و به مذهب قوم فارس خود در يارى دادن به علويان نزديكتر بود. و زيرا پدرش او را على ناميد و اين از نامهاى محبوب شيعه است كه ياران سختگير و خشن خلفا از آن پرهيز مىكردند.
امّا معتزلى بودن، ابن رومى آن را كتمان نمىكند و دربارۀ آن ستيزه و جدل نمىكند بلكه آن را آشكار كرده، و بدان افتخار مىكند و بر آن اصرار مىورزد.
و مذهب او در اعتزال، مذهب قَدَريّه(1)است كه قائل به اختيار هستند و خدا را از مجازات كسى كه مجبور به انجام كارى شده منزّه مىدانند.
قرن سوم هجرى دو شاعر هجو گو پرورش داد؛ اين دو، مشهورترين هجوگويان در ادب در همۀ عصرهاى اسلامى هستند؛ يكى ابن رومى، و ديگرى دعبل خزاعى كسى كه از خلفا و اميران و همۀ مردم در شعر بدگويى مىكرد و مىگفت:
إنّي لأَفتحُ عيني حين أفتحُها على كثيرٍ ولكن لا أرى أحدا
[من وقتى چشمم را باز مىكنم بر افراد زيادى باز مىكنم لكن هيچ كس را نمىبينم].
و معرّى ميان اين دو را در يك بيت جمع كرده، و آن دو را ضرب المثل براى بدگويى روزگار نسبت به فرزندانش قرار داده و گفته:
لو أنصفَ الدهرُ هجا أهلَهُ كأنَّه الروميُّ أو دعبلُ
[اگر روزگار با انصاف شود از اهل خود بد مىگويد، گويا روزگار رومى يا دعبل است].
يقين داريم كه صحيحترين تاريخها روز چهارشنبه دو شب مانده از جمادى الاُولى سال (283) است.
همه اتّفاق نظر دارند كه مرگ ابن رومى با سمّ بوده، و كسى كه او را مسموم كرد قاسم بن عبيد اللّه يا پدرش بود(2).
1) - [مسألۀ «قَدَر» از مسائلى است كه در صدر اسلام مورد بحث بوده است، برخى قَدَر - و آن اين است كه ارادۀ خداوند نقشى در اعمال بندگان داشته باشد - را انكار كرده و بر اين باور بودند كه اراده و قدرت انسان در انجام كارهايش مستقلّ بوده و ارادۀ خداوند هيچ نقشى در اعمال آنها ندارد و در واقع، آدمى خالقِ مستقلّ اعمال خويش مىباشد، اين دسته را «قَدَريّه» يعنى متكلّمان در بحث قَدَر مىگويند. شيعه و سنّى از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كردهاند: «القدريّة مجوس هذه الاُمّة»؛ قدريّه مجوس اين امّت هستند. و انطباق اين روايت بر افراد ياد شده روشن است؛ زيرا آنان به دو خالق عقيده دارند: يكى خالق اعمال كه خودِ آدمى است، و ديگرى خالق غير اعمال كه خداوند است، و اين همان عقيدۀ مجوسىهاست؛ زيرا آنان نيز به دو خدا عقيده دارند (ثنويّه): خالق خير، و خالق شرّ؛ ر. ك: تفسير الميزان 107/7؛ و ترجمۀ آن 151/7-152].
2) - وفيات الأعيان 1:386[361/3، شمارۀ 463].
*- 14 - حِمّانى اَفوه(1)
متوفّاى (301)
اِبن الّذي رُدّت عليه الشم سُ في يوم الحجابِ
وابنُ القسيمِ النارَ في يومِ المواقفِ والحسابِ
مولاهمُ يومَ الغديرِ برغمِ مرتابٍ وآبي(2)
[فرزند آن كسى كه خورشيد در روزى كه غروب كرد براى او برگشت. فرزند قسمت كنندۀ جهنم در روز جايگاهها ومواقف (سخت و هولناك) و حساب رسى. او مولاى آنها شد در روز غدير به رغم مخالفتِ شكّ كننده و امتناع ورزنده].
و نيز سروده است:
قالوا أبو بكرٍ له فضلُهُ قلنا لهم هنّأهُ اللّهُ
نسيتمُ خطبةَ خمٍّ وهل يُشبَّهُ العبدُ بمولاهُ
إنّ عليّاً كان مولىً لمنْ كان رسولُ اللّهِ مولاهُ(3)
[گفتند: ابوبكر فضيلت دارد. به آنها گفتيم: خدا گوارايش كند. خطبۀ غدير خم را فراموش كرديد، و آيا بنده به مولايش تشبيه مىشود؟ همانا على مولاى كسى است كه رسول خدا مولاى او است].
ابوحسين على بن محمّد بن جعفر بن محمّد بن محمّد بن زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام، كوفى حِمّانى مشهور به أفوه.
حمّان محلّهاى در كوفه است، و منسوب به حمّان قبيلهاى از تميم است. و آنها فرزندان حمّان بن عبد العزيز بن كعب بن سعد بن زيد مناة بن تميم هستند.
نامبرده در زمرۀ پيشتازان فقهاى عترت و مدرّسين آنها در پايتخت تشيّع در عراق - كوفه - در قرنهاى نخستين، و در بلندترين مكان در ميان خطيبان بنى هاشم و شاعران شگفتى آفرين، قرار دارد. از ابوالحسن امام على بن محمّد هادى عليهما السلام سؤال شد: شاعرترين مردم كيست؟ فرمود: حمّانى است.
سيّد ما حمّانى در جانب بزرگى از نپذيرفتن ستم و سرسختى و صلابت و قوّت قلب و آرامش و صراحت لهجه و رُكگويى و جسارت بر دشمنانش قرار داشت، و همه اينها را از گذشتگان پاك و خاندان رفيعش به ارث برده بود.
و از نمونههاى شعرش اين است:
بين الوصيِّ وبين المصطفى نسبٌ تختال فيه المعالي والمحاميدُ
كانا كشمس نهارٍ في البروج كما أدارها ثمّ إحكام وتجويدُ
1) - به خاطر پيروى از تاريخ نگاران اين شاعر را در اين قرن ذكر كرديم. [و در المجدى/ 185 وفاتش در سال 270 نقل شده است].
2) - با اين شعر برخى از اهل بيت طاهر عليهم السلام را مدح كرده است؛ ابن شهر آشوب اين شعر را در المناقب 1:462[357/2-358] ذكر كرده است.
3) - بياضى اين شعر را در الصراط المستقيم [72/2] ذكر كرده است.
محسّدون ومن يعقدْ بحبِّهمُ حبلَ المودّة يضحى وهو محسودُ(1)
مُحسّدونَ ومن يعلق بحبلهمُ من البريّةِ يُصبحْ وهو محمودُ.
[مورد حسد قرار گرفتهاند و هر كس از مردم به محبّت آنها بياويزد، مورد مدح و ستايش قرار مىگيرد].
لا يُنكرُ الدهرُ إن ألوى بحقّهمُ فالدهر مُذ كان مذمومٌ ومحمودُ(2)
[بين وصى و بين مصطفى نسبتى است كه در اين نسبت، بزرگواريها و ستايشها با ناز و غرور مىروند. آن دو مانند خورشيد روز بودند كه در برجها مىگردد سپس محكم مىشود و زيبا مىگردد. مورد حسد قرار گرفتهاند، و هر كس طناب مودّت را به دوستى و حب آنها بسته باشد مورد حسد قرار مىگيرد. زمانه مورد عيب و انكار قرار نمىگيرد اگر حقّ آنها را بپوشاند، پس زمانه از وقتى بوده است مورد سرزنش و يا ستايش بوده است].
و شايد سخن شاعر: «محسّدون» اشاره به آيۀ: (أَمْ يَحْسُدُونَ اَلنّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اَللّهُ مِنْ فَضْلِهِ )(3)[يا اينكه نسبت به مردم (پيامبر و خاندانش)، و بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده حسد مىورزند] باشد. دربارۀ اين آيه روايت شده است: منظور، امامان از آل محمّد عليهم السلام هستند.
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(4)نوشته است:
اين آيه دربارۀ على و علمى كه ويژۀ اوست، نازل شده است.
ابن حجر در «صواعق»(5)از [امام] باقر عليه السلام نقل كرده كه دربارۀ اين آيه فرموده است: «نحن الناس واللّه» [سوگند به خدا ما آن مردم هستيم].
فقيه ابن مغازلى در «مناقب»(6)از ابن عبّاس نقل كرده است: «اين آيه دربارۀ پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام نازل شده است».
ما بر تاريخ ولادت نامبرده اطّلاع نيافتيم، تنها از وفات او در سال (301) و وفات پدرش در سال (206) در زمان خلافت معتمد(7)- آن گونه كه در مروج الذهب(8)آمده است - استفاده مىشود كه سيّد از كسانى بوده كه عمر طولانى داشته و قرن سوم را از اوّل تا آخر درك كرده است.
و سيّد ما ذريّۀ كريم، و نوادگان عالم كه امامان بزرگ دينى بودهاند، داشته است كه در ميان آنها كسانى بودند كه در رتبه نخست از شاعران و اديبان و خطيبان قرار دارند، و نسب خاندان مشهور قزوينى كه در علم و فضل و ادب ريشه دار هستند، و در شهرهاى عراق سكونت دارند، به وى ختم مىشود.
چنانكه او پدران بزرگوارى دارد كه به قلّۀ مجد و شرف رسيدند، و از جملۀ آنها جدِّ اعلاى او زيد شهيد است.
اكنون مىخواهيم به اجمال اعتقاد شيعه را دربارۀ وى ذكر كنيم تا پرده از جنايات پنهان و نسبتهاى ساختگى برداشته شود.
1) - در نهاية الأَرب [188/3]:
2) - الفصول المختارة 1:19؛ مناقب ابن شهر آشوب 5:21[236/4].
3) - نساء: 54.
4) - شرح نهج البلاغة 2:236[220/7، خطبۀ 108].
5) - الصواعق المحرقة: 91 [ص 152].
6) - مناقب أمير المؤمنين عليه السلام، ابن مغازلى [ص 267، ح 314].
7) - [خلافت معتمد بين سالهاى 256 و 279 ه بود. امّا واژۀ «ستّ» (شش) كه در متن ذكر شده از يكى از نسخههاى خطّى مروج الذهب نقل شده كهتصحيف واژۀ «ستّين» (شصت) است كه مسعودى آن را تاريخ وفات خود شاعر ذكر كرده است نه پدرش].
8) - مروج الذهب 2:413[153/4].
او يكى از كسانى است كه ظلم و ستم را نمىپذيرفت، و در صف مقدّمِ علماى اهل بيت عليهم السلام است. و فضايل، از چند جهت او را در بر گرفته است؛ دانشِ ريزان، تقوا و ورعِ مثال زدنى، دليرى معروف، شدّتِ در جنگ، بلندى مرتبه كه سر هر سركش و چموشى را به خضوع در مىآورد، و نپذيرفتن ظلم و ستم كه هر ظلمى را از او دور مىكرد. همۀ اينها با شرافت نبوى، و مجد علوى، سيادت فاطمى، و روح حسينى مرتبط است (و از آنها نشأت مىگيرد).
همۀ شيعيان بدون استثنا دربارۀ او چيزى جز قداست و پاكى نمىگويند، و بر خود واجب مىدانند كه هر عملى را كه زيد انجام داده - مثل مبارزه مفيد، قيام بزرگوارانه، و دعوت به رضاى از آل محمّد صلى الله عليه و آله (يعنى امام آنها؛ كسى كه خدا او را پسنديده و به امامتش رضايت داده است) - نيكو بدانند.
احاديثى كه شيعه به پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام نسبت مىدهد، و تصريحات علماى آنها، و ستايشها و مرثيه خوانيهاى شاعران براى او، و كتابهاى مستقلّى كه نويسندگان شيعه در اين زمينه نوشتهاند، همگى شاهدِ اين مدّعاست.
امّا احاديث: از جملۀ آنها سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله به امام حسين عليه السلام است: «يخرج من صلبك رجلٌ يقال له زيد، يتخطّى هو وأصحابه رقاب الناس، يدخلون الجنّة بغير حساب»(1)[از صُلب تو مردى خارج مىشود كه به او زيد گفته مىشود، او و اصحابش از فراز سر و گردن مردم (در روز محشر) عبور كرده(2)و بدون حساب وارد بهشت مىشوند].
و فرمود: «إنّه يخرج ويُقتل بالكوفة، ويُصلب بالكناسة، يُخرج من قبره نبشاً، وتُفتح لروحه أبواب السماء، وتبتهج به أهل السموات والأرض»(3)[همانا او خروج مىكند و در كوفه كشته مىشود، و در كناسۀ كوفه (نام مكانى است) به صليب كشيده مىشود، و از قبرش بيرون آورده (و نبش قبر) مىشود، و براى روحش درهاى آسمان باز مىشود و اهل آسمانها و زمين به (ملاقات) او شادمان مىشوند].
و امير المؤمنين عليه السلام در جايگاه به صليب كشيده شدن وى در كوفه ايستاد و او و اصحابش گريه كردند، پس اصحاب گفتند: چه چيز تو را گرياند؟ فرمود: «إنّ رجلاً من ولدي يُصلب في هذا الموضع، من رضي أن ينظر إلى عورته كبّه اللّه على وجهه في النار»(4)[همانا مردى از اولاد من در اين جايگاه به صليب كشيده مىشود، هر كس راضى شود كه به عورت او نگاه كند خدا او را به رو در آتش مىاندازد].
و امام باقر محمّد بن على عليه السلام فرمود: «أللّهمّ اشدد أزري بزيد» [خدايا كمر مرا با زيد محكم كن].
و امام صادق عليه السلام وقتى خبر شهادتش را شنيد فرمود: «(إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ )(5)، عند اللّه أحتسب عمّي إنّه كان نعم العمّ، إنّ عمّي كان رجلاً لدنيانا وآخرتنا، مضى واللّه عمّي شهيداً كشهداء استشهدوا مع رسول اللّه وعليٍّ والحسين، مضى واللّه شهيدا»(6)[«ما از آن خداييم؛ و به سوى او باز مىگرديم»، شهادت عموى خود را نزد خدا و براى رضاى او
1) - عيون أخبار الرضا، شيخ صدوق، در باب 25 [226/1، ح 2]؛ وكفاية الأثر [ص 304].
2) - [كنايه از اين كه در شلوغى محشر كه مردم براى حسابرسى در صف ايستادهاند، آنان مردم را كنار زده و بىحساب و كتاب وارد بهشت مىشوند].
3) - عيون أخبار الرضا [227/1، ح 4].
4) - كتاب الملاحم، سيّد بن طاووس، در باب 31 [ص 84].
5) بقره: 156.
6) - عيون أخبار الرضا [288/1، ح 6].
حساب مىكنم همانا او خوب عمويى بود، همانا عموى من مردى براى دنيا و آخرت ما بود. به خدا سوگند! عمويم شهيد شد مانند شهدايى كه با رسول خدا و على و حسين شهيد شدند، به خدا سوگند! او شهيد از دنيا رفت].
وفرمود: «إنّ زيداً كان عالماً، وكان صدوقاً، ولم يدْعُكم إلى نفسه وإنّما دعاكم إلى الرضا من آل محمّد، ولو ظفر لَوفى بما دعاكم إليه، وإنّما خرج إلى سلطان مجتمع لينقضه»(1)[همانا زيد عالم و بسيار راستگو بود، و شما را به خود دعوت نكرد بلكه تنها به رضاى از آل محمّد (امامِ از آنان) دعوت نمود، و اگر پيروز مىشد حتماً به آنچه شما را به آن دعوت كرد وفا مىكرد، و همانا بر سلطانى كه نيروهايش را جمع كرده بود خروج كرد تا او را در هم شكند].
و امّا تصريحات علما(2): به سخن شيخ صدوق در «ارشاد»، و شهيد اوّل در «قواعد»، و علّامه مجلسى در «مرآة العقول»، و شيخ حرّ عاملى در «خاتمۀ وسائل»، و شيخ ما نورى در «خاتمۀ مستدرك»، و شيخ ما مامغانى در «تنقيح المقال»، مراجعه كن.
همانا همگى بر يك مطلب اتفّاق نظر دارند و آن اين كه: ساحت زيد را از هر عيب و ننگى پاك مىدانند، و بر اين باورند كه دعوت او الهى بوده و جهاد او در راه خدا بوده است.
و از ديدگاه همۀ شيعه، سخن بزرگ آنها بهاء الملّة و الدين عاملى (شيخ بهايى) در رسالۀ «إثبات وجود الامام المنتظر» پرده بر مىدارد؛ وى مىنويسد: «ما گروه اماميّه دربارۀ زيد بن على جز خير و خوبى اعتقادى نداريم، و در اين باره از امامان ما روايات فراوانى رسيده است».
و امّا شاعران شيعه: كميت در قصيدههاى هاشميّۀ خود قصيدهاى در رثاى زيد بن على و فرزندش حسين و مدح بنى هاشم دارد؛ آغاز آن قصيده اين است:
ألا هل عمٍ في رأيهِ متأمّلُ وهل مدبرٌ بعد الإساءةِ مقبلُ
[آيا كسى كه در رأى و نظرش كور است تأمّل و فكر مىكند، و آيا كسى كه بعد از ظلم كردن، پشت كرده روى مىآورد؟!].
و دربارۀ زيد مىگويد:
يَعزّ على أحمدَ بالّذي أصاب ابنَهُ أمسِ من يوسفِ(3)
خبيثٌ من العصبةِ الأخبثينَ وإن قلتُ زانين لم أقذفِ
[بر احمد گران و سخت است آنچه ديروز از ناحيه يوسف به فرزندش رسيد. يوسف فرد خبيثى از گروه بسيار خبيث و ناپاك است، و اگر بگويم از گروه زنازادهها است تهمت نزدهام].
و گروهى از بزرگان اماميّه كتاب مستقلّى دربارۀ زيد و فضيلت و كرامات او نوشتهاند؛ از جمله:
1 - ابراهيم بن سعيد بن هلال ثقفى، متوفّاى (238)؛ وى كتاب «أخبار زيد» را نگاشته است.
2 - حافظ احمد بن عقده، متوفّاى (333)؛ وى كتاب «من روى أخبار زيد و مسنده» را نگاشته است.
3 - شيخ صدوق ابوجعفر قمىّ، متوفّاى (381)؛ وى كتابى دربارۀ أخبار زيد دارد.د.
4 - سيّد عبد الرزّاق مقرّم(1)يكى از بزرگان و پژوهشگران اين عصر است كه دربارۀ مذهب، تأليفات فراوانى دارد، علاوه بر مهارت زياد در علم، و پيشى در شرافت، و دارا بودن كرامات بزرگ.
و از تأليفات مهمّ و داراى فايدۀ فراوان وى است: كتاب «الإمام السبط المجتبى»، و كتاب «حياة الإمام السبط الشهيد و مقتله»، و كتاب «السيّدة السكينة»، و رسالهاى دربارۀ على اكبر فرزند امام حسين عليه السلام، و كتاب «زيد الشهيد»، و كتابى در پاك دانستن مختار بن ابو عبيد ثقفى كه با كتاب زيد چاپ شده است، و كتاب «أبي الفضل العباس بن أمير المؤمنين» است.
اين بود زيد و جايگاه و پاكى او نزد همه شيعيان؛ پس اكنون نمىدانم سخن ابن تيميّه چه جايگاهى نسبت به حقيقت دارد كه گفته:
رافضيان زيد بن على بن حسين و هر كه او را دوست بدارد را خارج از دين دانسته و عليه او به كفر و فسق گواهى مىدهند(2).
و سيّد محمود آلوسى در رسالهاى كه در كتاب «السنّة و الشيعة»(3)چاپ شده از ابن تيميّه در اين لغزش پيروى كرده و نوشته است:
مَثَل رافضيان مَثَل يهود است؛ آنها افراد زيادى از اولاد فاطمه رضى الله عنه را دشمن مىدارند بلكه به آنها دشنام مىدهند مانند زيد بن على، در حالى كه وى در علم و زهد در جانب بزرگى قرار داشت.
و قصيمى اين دروغ را از او گرفته و در كتاب خود «الصراع بين الاسلام و الوثنيّة» تكرار كرده است.
اينها اين نسبت ساختگى را در شمار بدىهاى شيعه به آنها نسبت دادهاند و بر آنها تاختهاند. آيا كسى نيست كه از آنها بپرسد شيعه چه زمانى اين سخنان را گفته است؟ و چه كسى آن را نقل كرده است؟ و مستند اين سخن آنها چه كتابى است؟ و حال كه كتابها از اين سخنان خالى است آيا از كسى به طور شفاهى اين سخنان را شنيده است؟
آرى اينان هدفى ندارند جز اينكه با اين سخنان بُنجل، منزلتِ شيعه را كم كنند، ولى پرده از ننگ دروغ پردازى خود برداشتهاند.
و كسانى - بسان اين نويسندگان - كه دربارۀ گروهى مىنويسند، ولى چيزى از حالات و نشانههاى آنان نمىدانند، يا مىدانند ولى پشت و رو و وارونه [و تحريف] مىكنند، مصداق اين ضرب المثل عربى هستند: «حَنَّ قِدحٌ ليس منها»(4).
و گويا اين دفاع كنندگانِ از ساحت مقدّس زيد، گمان مىكنند كه خوانندگان، به تاريخ اسلامى جاهل هستند و چيزى از آن نمىدانند، و حقيقت اين سخن با دروغِ زينت شده، بر آنها پوشيده مىماند.
آيا كسى نيست كه از اينها بپرسد اگر زيد نزد آنها و نزد قوم آنها در جانب بزرگى از علم و زهد است، پس با كدام
1) - [وى در سال 1316 متولّد شد، و در سال 1391 وفات كرد].
2) - منهاج السنّة 2:126.
3) - السنّة والشيعة: 52.
4) - [«حَنَّ»: صدا كرد، «قِدح»: تير؛ اگر در تيردان تيرانداز تيرى مخالف تيرهاى ديگر وجود داشته باشد، اين تير هنگام پرتاب شدن صدايى متفاوت با ساير تيرها دارد و معناى عبارت مذكور اين است: «تيرى كه از نوع ساير تيرها نيست صدا كرد»، اين ضرب المثل دربارۀ كسى بكار مىرود كه به قبيلهاى كه جزء آنها نيست، افتخار مىكند، يا به چيزى كه در او نيست مدح و ستايش مىشود؛ ر. ك: مجمع الأمثال 341/1، شمارۀ 1018؛ و شرح نهج البلاغة، شيخ محمّد عبده 30/3-31].
كتاب يا كدام سنّت، گذشتگانِ آنها با او جنگيدند و او را كشتند و به صليب كشيدند و سوزاندند و سر او را در شهرها چرخاندند؟!
آيا يوسف بن عمر كه امير دشمنان او و قاتل او بود، از آنها و از قوم آنها نيست؟!
آيا فرماندۀ لشكر او، عبّاس بن سعد از آنها نيست؟!
آيا قطع كنندۀ سر شريف او، فرزند حكم بن صلت، از آنها نيست؟!
آيا حجّاج بن قاسم كه به يوسف بن عمر بشارت كشته شدن زيد را داد، از آنها نيست؟!
آيا خراش بن حوشب كه جسد زيد را از قبر بيرون آورد (و نبش قبر كرد) از آنها نيست؟!
آيا وليد يا هشام بن عبد الملك كه به سوزاندن بدن زيد دستور داد، از خلفاى آنها نيست؟!
آيا زهرة بن سليم كه سر زيد را به نزد هشام آورد از آنها نيست؟!
آيا هشام بن عبد الملك كه سر زيد را به مدينه فرستاد و نزد قبر پيامبر يك شبانه روز به دار آويخته بود از خلفاى آنها نيست؟!
آيا هشام بن عبد الملك نبود كه به خالد قسرى نامه نوشت و او را سوگند داد كه زبان و دست كميت شاعر اهل بيت را به خاطر قصيدهاى كه در رثاى زيد بن على و پسرش سروده است و بنى هاشم را ستايش كرده، قطع كند؟!
آيا كار گزار خليفۀ آنها در مدينه، محمّد بن ابراهيم مخزومى نبود كه محفلهايى را در مدينه به مدّت هفت روز بر پا كرد و خطيبان در آنجا حاضر مىشدند و على و حسن و حسين و زيد و شيعيان آنها را لعن مىكردند؟!
آيا حكيم بن اعور از شاعران قوم آنها نيست كه مىگويد:
صَلَبنا لكم زيداً على جذعِ نخلةٍ ولم نَرَ مهديّاً على الجِذعِ يُصلَبُ
وقِستُم بعثمانٍ عليّاً سفاهةً وعثمانُ خيرٌ من عليٍّ وأطيبُ!!
[ما براى شما زيد را بر تنه درخت خرما به صليب كشيديم، و ما مهدى را نديديم كه بر تنه درخت خرما به صليب كشيده شود. و از روى سفاهت على را با عثمان مقايسه كرديد در حالى كه عثمان بهتر و پاكيزهتر از على بود].
اين حقيقت حال است و آن گونه كه مىخواهى قضاوت كن.
(أَ فَمِنْ هذَا اَلْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ * وَ تَضْحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ * وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ )(1)
[آيا از اين سخن تعجّب مىكنيد * و مىخنديد و نمىگرييد * و پيوسته در غفلت و هوسرانى به سر مىبريد؟!].1.
1) - نجم: 59-61.
از آنجا كه اين تهمت شرم آور به شيعه پيرامون زيد شهيد در كتابهاى قديم و جديد اهل سنّت نمونههاى فراوانى دارد - تهمتهايى كه بذر هر شرّ و فسادى بوده، فرياد گروهگرايى را در جانها زنده ساخته، و اتّحاد اسلامى را از هم پاشيده، و يكپارچگى امّت اسلام را بر هم مىزند، و بر خلاف مصلحت عمومى است - بر آن شديم كه بخشى از تهمتهاى موجود درپارهاى از كتب اهل سنّت را برشمريم تا خواننده، با شوق و هيجانِ آنها براى جريحه دار كردن احساسات و عواطف جامعۀ شيعه، آشنايى پيدا كند و جايگاه آنان را از نظر راستى و امانت بشناسد، و نيز «متكلّم» [عالم علم كلام و اصول دين] ديدگاهها و اعتقادات گوناگون را شناخته، و «مفسّر» با آيات تحريف شده آشنا شود، و براى «فقيه»، آن دسته از احكام خداوند كه بازيچۀ دست هوا پرستان قرار گرفته آشكار شود، و «حديث شناس» آنچه از سنّتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را كه با هواهاى نفسانى ضايع گرديده بشناسد، و براى «عالم اخلاق» جايگاههايى كه هواى نفس، انسان را به زمين مىزند و شيفتگى شديد به چيزى وى را به پرتگاه سخنان باطل مىافكند، آشكار گردد.
و پس از اين آشنايىها، نويسندگان مىتوانند در نوشتهجات خود به قانونى درست و روشى مترقّى و شيوهاى شايسته و ادبيّاتى زيبا، دست يابند.
(وَ لَئِنْ أَتَيْتَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ اَلظّالِمِينَ )(1)[سوگند كه اگر براى اين گروه از اهل كتاب، هرگونه آيه و نشانه و دليلى بياورى، از قبلۀ تو پيروى نخواهند كرد؛ و تو نيز، هيچگاه از قبلۀ آنان، پيروى نخواهى نمود. آنها نبايد تصوّر كنند كه بار ديگر، تغيير قبله امكانپذير است! و حتّى هيچ يك از آنها، پيروى از قبلۀ ديگرى نخواهد كرد! و اگر تو، پس از اين آگاهى، از هوسهاى آنها پيروى كنى، مسلّما از ستمگران خواهى بود!].
*- 1 - كتاب «العقد الفريد»(2)
خواننده در آغاز، اين كتاب را كتابى ادبى مىپندارد، نه كتابى مذهبى؛ از اين رو نوعى پاكى و دورى از آلودگى و بدى را در آن مشاهده مىكند. امّا آنگاه كه مسائل مرتبط با مذهب را مىخواند مىيابد كه نگارندۀ كتاب چقدر سبك مغز و پست است، انسانى دروغ پرداز و گناه آلود.
1 - مىگويد(3):
شيعه، يهود اين امّت است؛ زيرا همان گونه كه يهوديان از مسيحيان بيزارند شيعيان نيز از اسلام بيزارند، و با آن دشمنى مىورزند.
پاسخ: خواننده چگونه مىتواند اين سخن گزنده و دردناك را بپذيرد در حالى كه در قرآن مجيد آمده است: (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ )(1)[همانا كسانى كه ايمان آوردند واعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات خدايند] واز پيامبر صلى الله عليه و آله پيرامون اين آيه چنين وارد شده است: «هم أنت وشيعتك»(2)[آنان (خير البريّة) تو وشيعيانت هستيد]؟!
و چگونه آن را بپذيرد در حالى كه پيامبر امين صلى الله عليه و آله در روايتى خطاب به على عليه السلام مىفرمايد: «أنت وشيعتُك في الجنّة»(3)[تو و شيعيانت در بهشت هستيد]؟!
و نيز مىفرمايد: «إذا كان يوم القيامة دُعي الناس بأسمائهم وأسماء اُمّهاتهم إلّاهذا - يعنى عليّاً - وشيعته؛ فإنّهم يُدعَون بأسمائهم وأسماء آبائهم لصحّة ولادتهم»(4)[در روز قيامت مردم با نامهاى خويش و نامهاى مادرانشان خوانده مىشوند، مگر اين شخص - يعنى على - و شيعيانش كه با نامهاى خود و نامهاى پدرانشان خوانده مىشوند؛ زيرا ولادتشان پاك و صحيح است].
و نيز فرموده است: «يا عليّ! إنّ اللّه قد غفرلك، ولذرّيّتك، ولوُلدك ولأهلك، وشيعتك، ولمحبّي شيعتك»(5)[اى على! به راستى كه خداوند تو و ذرّيّه، و فرزندان و خانواده و شيعيان و دوستداران شيعيان تو را بخشيده است].
و نيز فرموده است: «إنّك ستقدم على اللّه أنت وشيعتك راضين مرضيّين»(6)[(اى على!) تو به زودى بر خداوند وارد مىشوى در حالى كه تو و شيعيانت از خداوند راضى بوده و او نيز از شما راضى است].
و فرموده است: «أنت أوّل داخل الجنّة من اُمّتي، وأنّ شيعتك على منابر من نور، مسرورون مبيضّة وجوههم حولي، أشفع لهم فيكونون غداً في الجنّة جيراني»(7)[تو نخستين كسى هستى كه وارد بهشت مىشوى و شيعيانت بر منبرهايى از نور قرار داشته، و سپيدرو پيرامون من هستند، آنان را شفاعت مىكنم و فرداى قيامت در بهشت همسايۀ من هستند].
و فرموده است: «أناالشجرة، وفاطمة فرعها، وعليٌّ لقاحها، والحسن و الحسين ثمرتها، وشيعتنا ورقها، وأصل الشجرة في جنّة عدن وسائر ذلك في سائر الجنّة»(8)[من درخت هستم، و فاطمه شاخۀ آن، و على لقاح آن، و حسن و حسين ثمرۀ آن، و شيعيان برگهاى آن، ريشه و اصل اين درخت در بهشت عدن قرار دارد و ديگر بخشهاى آن در بخشهاى ديگر بهشت].
و فرموده است: «إنّ هذا - يعني عليّاً - وشيعته هم الفائزون يوم القيامة»(9)[همانا على و شيعيانش در روز قيامت رستگار و ظفرمندند].
و در خطبهاى فرموده است: «أيّها الناس من أبغضنا - أهل البيت - حشره اللّه يوم القيامة يهوديّاً، مُثّل لي اُمّتي في الطين فمرّ بي أصحاب الرايات فاستغفرت لعليّ وشيعته»(10)[اى مردم! هر كس بُغض ما اهل بيت را در دل داشته باشد خداوند وى را در روز قيامت يهودى محشور خواهد كرد؛ امّت من آنگاه كه در عالم طين (قبل از صورت گرفتنشان در عالَم طينت و ذر) بودند براى من متمثّل و مجسّم شدند و صاحبان پرچمها (گروههاى گوناگون)(11)از برابر من عبور كردند و من در آنجا براى على و شيعيانش طلب مغفرت كردم].].
1) - بيّنة: 7.
2) - ر. ك: ص 157 از همين كتاب.
3) - تاريخ بغداد 12:289.
4) - مروج الذهب 2:51[7/3].
5) - الصواعق: 96 و 139 و 140 [161 و 232 و 235].
6) - نهايۀ ابن اثير 3:276[106/4].
7) - مجمع الزوائد 9:131؛ كفاية الطالب: 135 [ص 265، باب 62].
8) - ر. ك: ص 224 از اين كتاب.
9) - ر. ك: ص 157 از اين كتاب؛ و تذكرة السبط: 31 [ص 54].
10) - مجمع الزوائد 9:172.
11) - [شايد اشاره است به اينكه: هر گروهى را با امام آنها و كسى كه عَلَم دار و پرچم بدست و پيشتاز آنان است، مشاهده كرد؛ چنان كه در روز قيامت نيزچنين است: (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ) «(به ياد آوريد) روزى را كه هر گروهى را با پيشوايشان مىخوانيم»؛ إسراء/ 71].
و فرموده است: «شفاعتي لاُمّتي، من أحبّ أهل بيتي، وهم شيعتي»(1)[شفاعت من ويژۀ آن گروه از امّت من است كه اهل بيت مرا دوست مىدارند، و آنانند شيعيان من].
2 - گفته است:
بلاى شيعه همانند بلاى يهود است؛ يهود مىگويد: حكومت و پادشاهى ويژۀ آل داود است، شيعه نيز مىگويد: حكومت و مُلك ويژۀ آل علىّ بن ابى طالب است.
پاسخ: اگر اين سخن شيعه پيامد بدى دارد، اين پيامد به كسى [پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله] متوجّه است كه با اين حديث صحيحِ قطعىِ متواتر و مورد اتّفاق، آل على را جانشين خويش قرار داده است: «إنّى تاركٌ - أومخلِّفٌ - فيكم الثقلين - أوالخليفتين - ما إنْ تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي، كتاب اللّه و عترتي أهل بيتي، وإنّهمالن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض» [همانا من دو وجود گرانسنگ - يا دو جانشين - را در ميان شما از خود به يادگار گذاشتم، پس از من تا زمانى كه به آن دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا، و عترت من اهل بيتم. و اين دو، تا آنگاه كه در حوض كوثر بر من وارد شوند هرگز از هم جدا نمىشوند].
به گفتۀ نگارندۀ كتاب «الصواعق المحرقة»(2)بيست و اندى از اصحاب آن را روايت كردهاند. و پيامبرِ آشكار كنندۀ حقّ، اين خطبه را آشكارا در جمع اصحاب كه بالغ بر صد هزار نفر بودند ايراد كرد. و در آن اجتماع عظيم، از خلافت اهل بيت پاك خود كه على سيّد و پدر آنان است، خبر داد.
امام زرقانى مالكى در «شرح المواهب»(3)از علّامه سمهودى نقل كرده است:
اين روايت نشان مىدهد كه در هر زمانى تا روز قيامت شخصى از خاندان پيامبر كه شايستۀ تمسّك و رهبرى و تبعيّت است، وجود دارد تا تشويق موجود در اين روايت، به پيروى از او و تمسّك به وى متوجّه شود.
چنانكه قرآن نيز چنين است [كه تا روز قيامت قابل تمسّك است]؛ از اين رو آنان براى اهل زمين أمان هستند، و اگر نباشند اهل زمين از بين خواهند رفت.
حال چه كسى مىتواند پس از شنيدن اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله، از آل على عليه السلام پيروى نكند و آنان را راههاى خود به سوى خدا قرار ندهد، يا به ديگران اقتدا كرده و از راه خدا گمراه شود؛ هرگز چنين مباد [حاش للّه]. (إِنّا هَدَيْناهُ اَلسَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً )(4)[ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد و پذيرا گردد يا ناسپاس].
و با وجود اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله گناه شيعه چيست: «من سرّه أن يحيا حياتي ويموت مماتي، ويسكن جنّة عدنٍ غرسها ربّى، فليوال عليّاً من بعدي، وليوالِ وليّه، وليقتد بأهل بيتي من بعدي؛ فإنّهم عترتي خُلقوا من طينتي، ورُزقوا فهمي وعلمي؛ فويلٌ للمكذّبين بفضلهم من اُمّتي، القاطعين فيهم صلتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي»(5)[هر كه خوشنود مىشود كه بسان زندگى من زندگى كرده و مانند مرگ من بميرد و در بهشت جاودانى كه پروردگارم آن را غرس كرده جاى گيرد، پس على را بعد از من دوست بدارد، و دوستدارش را نيز دوست بدارد، و بعد از من به اهل بيتم اقتدا كند؛ زيرا آنها].
عترت من هستند و از طينت من آفريده شدهاند و فهم و علم من به آنان داده شده است؛ پس واى بر گروهى از امّت من كه فضليت ايشان را تكذيب و پيوندشان را با من قطع مىكنند، خدا اين گروه را از شفاعت من بهرهمند نسازد].
و ما مىگوييم: آمين، و درود خدا بر كسى كه آمين بگويد.
و با توجّه به سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «إنّما مثلي ومثل أهل بيتي كسفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق»(1)[من و اهل بيتم بسان كشتى نوح هستيم، كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و هر كسى بازماند غرق شد]، ديگر بر عقيدۀ شيعه چه اشكالى وارد است؟!
چگونه شيعه اهل بيتى را كه در ميان امّت همچون پيامبرِ طاهر هستند، خليفه نداند؟! و چگونه جايگاه آنها در محبّت اهل بيت مانند جايگاه يهود شمرده مىشود؟! و اين سخن دردناك و گزنده متوجّه چه كسى است؟!
آيا اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله از چشم ابن عبد ربّه دور مانده كه مىفرمايد: «النجوم أمانٌ لأهل الأرض من الغرق، وأهل بيتي أمانٌ لاُمّتي من الاختلاف؛ فإذا خالفها قبيلةٌ اختلفوا فصاروا حزب إبليس»(2)[ستارگان مانع غرق شدن اهل زمين، و اهل بيت من مانع به وجود آمدن اختلاف در ميان امّتم هستند؛ پس هر گروهى با آنها مخالفت كند در ميانشان اختلاف به وجود خواهد آمد و از حزب ابليس خواهند شد].
خدايا تو خود مىدانى كه چنين نيست [اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله از چشم ابن عبد ربّه دور نمانده است] بلكه قلب اين دشمن سرسخت مهرزده شده است (طبع على قلبه و هو ألدّ الخصام).
پس چگونه به اهل بيتى كه ستارگان هدايت و ستارگان امان مردم از گمراهى و ضلالت و اختلاف و تشتّت هستند، اقتدا نمىشود؟! و عذر كسى كه از آنها روىگردان شده چيست؟!
و انتخاب اين خاندان كريم از سوى خداوند جز پس از حصول همۀ شايستگىهاى لازم براى احراز مقام ولايت مطلقه، و مهارت لازم براى ادارۀ امور در هر زمانى كه رهبرى بشر و مَسند حكومت به آنان سپرده شود، صورت نگرفته است. امّا مخالفان اهل بيت يا از روى حسادت و يا به خاطر حرص و آز (و به طمعِ رسيدن به حكومت)، خلافت و رهبرى را از آنان ستانده و جاى ديگر نهادند.
و حكومت و رهبرى نزد شيعه آن گونه كه اين انسان غافل پنداشته، سلطنت و پادشاهى نيست، بلكه خلافتى الهى است.
و شعبى نيز به اين مطلب بنابر نقل ابن تيميّه در «منهاج»(3)تصريح كرده و مىگويد:
بلاى شيعه مانند بلاى يهود است؛ زيرا يهود مىگويد پادشاهى فقط شايستۀ آل داود است، و شيعه نيز مىگويد: امامت تنها شايستۀ فرزندان على است.
3 - مىگويد:
يهود نماز مغرب را به تأخير مىاندازد تا ستارگان طلوع كنند، و شيعه نيز چنين مىكند.7.
پاسخ: در آغاز لازم است به اصرار از يهود پرسيد كه آيا اصلاً از چنين مسألهاى خبر دارند؟! و آيا أساساً با اين مسائل كه به آنان نسبت داده مىشود، آشنايى دارند؟!
و من نمىدانم كه آيا اين شخص مطلب ياد شده را پس از مراجعۀ به فقه شيعه و احاديث امامان آنها، نگاشته است؟! در روايتى از امام صادق عليه السلام رسيده است: «من ترك صلاة المغرب عامداً إلى اشتباك النجوم(1)، فأنا منه بريء» [من از هر كسى كه عمداً نماز مغرب را تا زمان نمايان شدن انبوه ستارگان تأخير اندازد، بيزارم].
به آن حضرت عرض شد: مردم عراق نماز مغرب را تا طلوع ستارگان به تأخير مىاندازند.
حضرت فرمود: «هذا من عمل عدوّ اللّه أبي الخطّاب»(2)[اين كار از كارهاى دشمن خدا، ابوالخطّاب است].
چرا اين شخص در نقل خود دروغ مىگويد؟! و شايد هم پيش از مراجعه، غيب گويى مىكند و اين بر خلاف رسم امانتدارى و تحقيق است.
و شايد لازم شمردن اين مسأله (يعنى تحقق وقت نماز مغرب پس از طلوع ستارگان) از گروه گمراه خطّابيّه - كه اصحاب أبو الخطّاب هستند - به گوش وى رسيده باشد، لكن آنان كجا و شيعه كجا؟!
وهمۀ شيعيان بدون استثنا، اين گروه را تكفير كرده وگمراه دانستهاند و روايات امامان شيعه آثار فساد آنها را خنثى كردهاند.
از اين رو نسبت دادن اين شبهات به شيعه در حالى كه آنان و امامانشان از آنها تبرّى جستهاند، تهمتى نارواست.
4 - مىگويد:
يهود سه طلاقه كردن زن را قبول ندارند، و شيعه نيز چنين است.
پاسخ: شيعه جز تسليم در برابر قرآن كريم، راهى نمىشناسد، و قرآن بلند فرياد مىزند: (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ ) [طلاق، (طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است؛ (و در هر مرتبه،) بايد به طور شايسته همسر خود را نگاهدارى كند (و آشتى نمايد،) يا با نيكى او را رها سازد (و از او جدا شود)]. تا آنجا كه مىفرمايد:
(فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ )(3)[اگر (بعد از دو طلاق و رجوع، بار ديگر) او را طلاق داد، از آن به بعد، زن بر او حلال نخواهد بود؛ مگر اينكه همسر ديگرى انتخاب كند (و با او، آميزشجنسى نمايد)].
و بديهى است كه تحقّق رقم دو يا سه، اوّلاً: در صورتى است كه طلاق در خارج تكرار شود. و ثانياً: بين دو طلاق رجوع يا ازدواج فاصله شود. و گرنه به زن مطلّقهاى كه با يك كلمه يا در يك مجلس دو بار طلاق داده شده باشد، نمىگويند آن زن چند بار طلاق داده شده است؛ نظير اينكه اگر زيد در يك مرتبه دو درهم به عمرو بدهد نمىگويند زيد دو بار، دو درهم را به عمرو داد. اين معنا را هر عرب خالص و اصيلى مىداند.
مطلب ديگر آنكه: سَبْك و سياق آيه گر چه خبرى است ولى در بردارندۀ معناى انشاى امرى است؛ نظير آيۀ:
(وَ اَلْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ )(4)[مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مىدهند].3.
1) - [زمان مغرب، پس از محو شدن سرخى پديد آمدۀ در سمت مشرق (ذهاب حمرۀ مشرقيّه) و پيش از نمايان شدن انبوه ستارگان است. طبق برخىروايات، «اشتباك نجوم»، پايان وقت فضيلت نماز مغرب است و تأخير بدون عذر آن تا زمان ظاهر شدن انبوه ستارگان، مكروه و تأخير آن به قصد اين كه وقت فضيلت مغرب، هنگام اشتباك است، حرام مىباشد؛ ر. ك: وسائل الشيعة 176/4-177 و 187؛ جواهر الكلام 151/7؛ رياض المسائل 64/3؛ فرهنگ فقه فارسى 499/1].
2) - ر. ك: من لايحضره الفقيه [220/1، ح 661]؛ وتهذيب شيخ الطائفة [33/2، 100 و 102].
3) - بقره: 229 و 230.
4) - بقره: 233.
و آيۀ: (وَ اَلْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ )(1)[زنان مطلّقه، بايد به مدّت سه مرتبه عادت ماهانه ديدن (و پاك شدن) انتظار بكشند!]. و روايت نبوى: «الصلاة مثنى مثنى، و التشهّد في كلّ ركعتين، وتسكّن وخشوع»(2)[نماز دو ركعت دو ركعت است، و در هر دو ركعت تشهّد خوانده مىشود، و بايد با آرامش بدن و خشوع قلب همراه باشد].
حال اگر آيۀ محلّ بحث، خبرى باشد [و معنايش اين باشد كه هميشه در خارج، طلاق دو مرتبه است و...] پس نبايد در خارج بر خلاف آن مشاهده شود، در حالى كه مشاهده مىكنيم در خارج، بسيارى اوقات، مردان، زن خود را يك بار طلاق مىدهند. و از آنجا كه در قرآن دروغ راه ندارد پس بايد اين آيه را انشائى بدانيم نه خبرى.
پس بىاعتنايى شيعه به سه طلاقه كردنِ با يك لفظ، برگرفتۀ از قرآن كريم است.
در «أحكام القرآن»، اثر ابوبكر جصّاص حنفى(3)، اين مسأله بيشتر توضيح داده شده است. و اين فتواى شيعه از بسيارى از امامان اهل سنّت نيز نقل شده است، و بلكه تنها مخالفِ در اين مسأله، شافعى است كه ابوبكر جصّاص در «أحكام القرآن»(4)سخن وى را به تفصيل ردّ كرده است.
امام عراقى در كتاب «طرح التثريب»(5)مىگويد:
مالك، اوزاعى، ابوحنيفه وليث از كسانى هستند كه جمع كردن سه طلاق را بدعت مىدانند. و داود و اكثر اهل ظاهر نيز بر همين باورند.
و ابوبكر جصّاص در «أحكام القرآن»(6)مىگويد:
حجّاج بن ارطاة بسيار مىگفت: سه طلاقه كردن [در يك مجلس] ارزشى ندارد، و محمّد بن اسحاق نيز بسيار مىگفت: بازگشتِ سه طلاق [در يك مجلس] به يك طلاق است.
(8) - سنن أبي داود 1:344[2/261، ح 2199].
(9) - مسند احمد 1:314[517/1، ح 2870].
إنّ الناس قد استعجلوا في أمر قد كانت لهم فيه أناةٌ، فلو أمضيناه عليهم! فأمضاه عليهم» [سه طلاق (در يك مجلس) در زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و تا دو سال از زمان خلافت عمر، يك طلاق شمرده مىشد، تا اينكه عمر بن خطّاب گفت: مردم در چيزى كه بايد حوصله به خرج داده و درنگ نمايند، شتاب مىكنند؛ پس چه خوب است آن را برايشان امضا كنيم! و آخر هم امضا كرد].
و مسلم(1)و ابو داود(2)با سند خود از ابن طاووس از پدرش نقل كرده است كه ابو صهباء به ابن عبّاس گفت: آيا مىدانى كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و سه سال از خلافت عمر سه طلاق [در يك مجلس] يك طلاق قرار داده مىشد؟
ابن عبّاس گفت: آرى.
ومسلم(3)به سند ديگر نقل كرده است: أبوصهباء به ابن عبّاس گفت: «هات من هناتك، ألم يكن طلاق الثلاث على عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأبي بكر واحدة؟ فقال: قد كان ذلك، فلمّا كان عهد عمر تتابع الناس في الطلاق، فأجازه عليهم» [اى ابن عبّاس! از آن اخبار و سخنان نابت بياور، و بگو ببينم آيا سه طلاقه كردن زن (در يك مجلس) در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر يك طلاق به شمار مىرفت؟ ابن عبّاس گفت: آرى، چنين بود تا اينكه در دوران خلافت عمر، مردم (در يك مجلس) چند طلاق پىدرپى انجام مىدادند و عمر آن را براى آنان امضا كرد].
شرح نويسان، پيرامون اين مسأله و روايات آن ديدگاههاى ضدّ و نقيض، و نظرات سست و توجيهات سبُكى را مطرح كردهاند كه همگى دور از علم و دانش و زبان عربى هستند. و قسطلانى(4)اين حديث را از احاديث مشكل دانسته است - و به جانم سوگند كه جدّاً مشكل است! - و در اين مجال طرح تفصيلى آن امكانپذير نيست.
5 - مىگويد:
به باور يهود زنان عدّه ندارند، شيعه نيز بر همين باور است.
پاسخ: شيعه براى زنان، عدّهاى را كه حكم قرآن و سنّت است، لازم مىداند و آن از اين قرار است: زنان مطلّقه اگر حيض مىبينند بايد به اندازه سه حيض عدّه نگه دارند، و اگر حيض نمىبينند [ذات الشهور] بايد سه ماه عدّه نگه دارند.
و عدّۀ زنان حامله، با وضع حمل پايان مىپذيرد؛ (وَ أُولاتُ اَلْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ )(5)[و عدّۀ زنان باردار اين است كه بار خود را بر زمين بگذارند].
و زنان شوهر مرده اگر حامله نباشند چهار ماه و ده روز عدّه نگه مىدارند، و اگر حامله باشند به جهت جمع بين عموم دو آيه، به اندازۀ دورتر از دو زمان عدّۀ وفات و وضع حمل عدّه نگه مىدارد. و كنيزان مطلّقه اگر حيض مىبينند به اندازه دو حيض، و اگر حيض نمىبينند يك ماه و نيم بايد عدّه نگه دارند.
و اگر كنيز شوهرش بميرد در صورتى كه حامله نباشد دو ماه و پنج روز عدّۀ نگه مىدارد و اگر حامله باشد هر يك از وضع حمل يا عدّه را كه ديرتر است، عدّۀ خود قرار مىدهد. و اُمّ ولد در صورت وفاتِ مولايى كه از وى بچه دار شده، چهار ماه و ده روز عدّه نگه مىدارد. و زن صيغهاى پس از نزديكى و تمام شدن مدّت يا إعراض شوهر از وى، عدّهاش در صورت حيض شدن، دو حيض و در غير اين صورت چهل و پنج روز است.
و زن صيغهاى در صورت وفاتِ شوهر، اگر حامله نيست و يا با او نزديكى نشده، چهار ماه و ده روز عدّه نگه مىدارد، و اگر حامله باشد هر يك از وضع حمل و مدت چهار ماه و ده روز را كه ديرتر باشد، عدّۀ خود قرار مىدهد.4.
و اگر زنِ صيغهاى كنيز باشد و شوهرش بميرد در صورتى كه حامله نباشد دو ماه و پنج روز عدّه نگه مىدارد.
اين است احكام عدّه نزد شيعه. و اين هم كتابهاى فقهى و تفسيرى جديد و قديم شيعه كه مملوّ از اين احكام است.
حال (بايد پرسيد كه) آيا اين شخص در هيچ يك از كتابهاى شيعه اين نسبت جعلى و ساختگى را مىيابد؟! خداوند گواه است كه خير.
منتها كار او در بيشتر موارد مبهوت ساختن انسان با دروغهاى بزرگ است و از اين كار هيچ باكى ندارد!
6 - مىگويد:
يهود خون هر مسلمانى را مباح مىداند، و شيعه نيز چنين است.
پاسخ: آيا اين مرد منبعى براى اين نسبتش از كتابهاى شيعه و علما و بزرگان آنها، و بلكه از افراد معمولى و عوام شيعه سراغ دارد؟!
شيعه كسى است كه در دل شبها و طول روزها قرآن مىخواند، و اطمينان دارد كه آيات آن وحى است و از سوى خداوند بر سيّد انبيا نازل گرديده است، و در آن آياتى وجود دارد كه انسان را از قتل مؤمن بر حذر مىدارد و قاتل را براى هميشه گرفتار جهنّم مىداند، و نيز در آن آيۀ قصاص وجود دارد.
و علاوه بر آن، روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان شيعه پر است از نهى از قتل مؤمن و مجازات آن و احكام مترتّب بر آن بسان قصاص و ديات. و قرار دادن دو باب قصاص و ديات در كتابهاى فقهى شيعه، رايج است.
با وجود اينها براى تو يقين حاصل خواهد شد كه اين نسبت و تهمت شرم آور هيچ پايه و اساسى جز خيال پوچ ناشى از شدّت دشمنى و تعصّب احمقانه ندارد.
7 - مىگويد:
يهود تورات را تحريف كرد، و شيعه نيز قرآن را تحريف كرده است.
پاسخ: تنها مرجع ومدرك شيعه در تفسير وتأويل قرآن و در هر حكم و آموزهاى، احاديث معتبرى است كه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام او به ما رسيده است، و مسلّماً اهل خانه به آنچه در خانه است آگاه ترند (اهل البيت أدرى بما في البيت).
و احاديث آن بزرگوران نه برخلاف عقل و منطق است، و نه با اصول مسلّم دين تضادّ دارد، و نه برگرفتۀ از امثال قتاده و ضحّاك و سدّى و هم قطاران آنهاست، كسانى كه قرآن را تفسير به رأى كرده، از سر چشمۀ دانش نبوى دورند.
و اگر مىخواهى با تحريف سخن و واژگون كردن حقايق آشنا شوى، به كتابها و تفاسير اهل سنّت رجوع كن تا تعليلهاى سرد و بىجان و سخنان پوچ و بىدليل، و علّتهاى بيهوده و بىربط، و ديدگاههاى پست و زننده، و انكار مسلّمات دين را با چشم خود، ببينى و آنگاه خود داورى كنى كه كدام گروه و فرقه شبيه يهود است. و براى داورى شما نمونههايى از كتاب «منهاج السنّة» ابن تيميّه و ديگر كتابها كه خواهد آمد، كفايت مىكند.
8 - مىگويد:
يهود بُغض جبرئيل را در دل دارد و مىگويد: جبرئيل دشمن ما از فرشتگان است، و شيعه نيز چنين است و مىگويد: جبرئيل در اينكه وحى را براى محمّد آورد و على بن ابى طالب را رها كرد اشتباه كرده است.
پاسخ: شايد وى در خوابهاى پريشان خود خيال مىكند پيرامون امّت منقرض شدهاى كه روزگار آثارش را محو ساخته و مدافعى براى آنها باقى نمانده، سخن مىگويد و گمان نمىكند زمانۀ افشاگر به زودى كسى را بر مىانگيزد تا از
او بپرسد شخصى كه سخن خداوند: (مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اَللّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ )(1)[كسى كه دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرئيل و ميكائيل باشد (كافر است)؛ و خداوند دشمن كافران است] را در قرآن مىخواند چگونه با جبرئيل دشمنى دارد؟!
چه زمانى در انديشۀ شيعهاى شكِّ در نبوّت محمّد صلى الله عليه و آله خطور كرده است، و يا به ذهن شيعهاى فكر نبوّت اميرالمؤمنين عليه السلام افتاده است، تا به اشتباه كردن جبرئيل حكم كند؟! شيعهاى كه در طول شب و روز اين آيات را مىخواند: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ )(2)[محمّد صلى الله عليه و آله فقط فرستاده خداست؛ و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند].
(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اَللّهِ وَ خاتَمَ اَلنَّبِيِّينَ )(3)[محمّد صلى الله عليه و آله پدر هيچ يك از مردان شما نبوده و نيست؛ ولى رسول خدا و ختم كننده و آخرين پيامبران است].
(وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ )(4)[و به آنچه بر محمّد صلى الله عليه و آله نازل شده - و همه حقّ است و از سوى پروردگارشان - نيز ايمان آوردند].
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّهِ )(5)[محمّد صلى الله عليه و آله فرستادۀ خداست].
(وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اِسْمُهُ أَحْمَدُ )(6)[و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مىآيد و نام او احمد است].
و چگونه شيعهاى كه در هر نماز واجب و مستحب، و در اذان و اقامه، و در دعاهاى فراوانِ رسيدۀ از امامانش، به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى مىدهد، به اشتباه كردن جبرئيل در وحى عقيده دارد؟!
و كتابهاى شيعه در فقه و حديث و كلام و عقايد و ملل و نحل گواه بر اين ادّعاست.
آيا آن گونه كه در اين تهمت مطرح شد أساساً ممكن است شيعه گمان كند كه خداوند سبحان بنا داشت امير مؤمنان على عليه السلام را به پيامبرى مبعوث كند امّا به مجرّد اينكه جبرئيل وحى را بر محمّد صلى الله عليه و آله نازل كرد، آن را پذيرفت و امضا كرد [و نبوّت به سبب خطاى جبرئيل از على عليه السلام به محمّد صلى الله عليه و آله منتقل شد]؟!
آيا أساساً يك انسان سبك مغز زود باور يا انسان وحشى تهى از هر گونه دانش و معارف چنين سخنى را مىگويد؟! تا چه رسد به شيعه كه شخصيّتهايى برجسته هستند؛ (فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً )(7)[پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟!].
از همه شگفت انگيزتر آنكه نويسندۀ كتاب «مصرُ اليوم وعالمها»، در ردّ بر شيعه با تكرار اين سخن بيهوده و خرافي شيعه را آزرده مىكند!
(فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَ اِتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى )(8)
[پس مبادا كسى كه به آن ايمان ندارد و از هوسهاى خويش پيروى مىكند، تو را از آن بازدارد؛ كه هلاك خواهى شد].
9 - مىگويد:
يهود گوشت شتر نحر شده را نمىخورد، و شيعه نيز چنين است.6.
پاسخ: اين سخن را بخوان و بخند، يا بخوان و گريه كن.
اگر در جست وجوى وقاحت و بىشرمى و گزافهگويى هستى گويندۀ اين سخن را بنگر. اگر نمىدانى كه دروغگو چگونه دروغ مىگويد وخائن چگونه [با دروغهاى بزرگ ديگران را] مبهوت مىسازد، اندلسى در كتابش تو را از آن آگاه مىسازد.
كاش مىدانستم گناه شتر نحر شده چيست كه حكمش از حيوانات حلال گوشت خارج شده است؟! و يا اين حيوان نزد شيعه چه كرامتى دارد تا به خاطر آن از ذبحش خوددارى كند؟!
من كه از اينها بىخبرم [نه گناهى براى اين حيوان بيچاره سراغ دارم و نه كرامتى] و شايد سازندۀ اين روايت، فلسفهاى مترقّى براى اين نسبت ناروا و ننگين سراغ داشته باشد. و سخن نهايى در اين معضل را كشتارگاهها و ساطور قصّابها و فروشگاهها و مغازهاى شيعيان در سراسر جهان مىزنند.
10 - مىگويد:
ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ مىگويد:
يكى از سران تجّار به من گفت: پيرمردى بد اخلاق و سر به زير در كشتى با ما همسفر بود و هرگاه از شيعه نامبرده مىشد خشمگين شده رنگ چهرهاش تغيير مى كرد و ابرو درهم مىكشيد. روزى به او گفتم: خدا تو را بيامرزد! چرا از شيعه بدت مىآيد؟ چرا كه مىبينم هرگاه نامى از آنان برده مىشود خشمگين شده چهرهات در هم مىرود. پيرمرد در پاسخ گفت: تنها حرف شين در آغاز نام آنها مرا آزار مىدهد؛ من حرف شين را تنها در كلماتى نظير «شرّ»، «شوم»، «شيطان»، «شغب» (فتنه و اغتشاش) «شِقاء» (بدبختى)، «شفار» (نقص)، «شرر» (جرقّه و قطعههايى كه از آتش مىپرد و جدا مىشود)، «شَيْن» (بدى و زشتى)، «شَوك» (خار)، «شَكوى» (گلايه وشكايت)، «شُهره» (فضيحت و رسوايى)، «شَتْم» (ناسزا) و «شُحّ» (بُخل) يافتهام!
ابو عثمان مىگويد:
پس از اين سخن، ديگر هيچ پايه و اساسى براى شيعه باقى نمىماند.
شگفتا از بىخردى و نادانى اين پيرمرد بد اخلاق كه هر چند در شيعه عيب و نقصى كه مايۀ سرزنش آنان باشد را نيافته، ولى شدّت دشمنى، او را واداشته است تا با سخنانى بىارزش و بى ربط، عيب و نقصى براى شيعه بتراشد و به اين بهانه كه حرف شين در آغاز نامشان در كلمات شرّ وجود دارد به سرزنش آنان بپردازد.
و اگر اين سخن عموميّت داشته باشد و معيار سرزنش باشد، به بسيارى از نامهاى مقدّس، ونيز به قرآن سرايت خواهد كرد؛ زيرا در آيهاى آمده است: (وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ )(1)[و از پيروان او ابراهيم بود].
و آيات ديگرى كه واژۀ «شيعه» در آنها بكار رفته است(2).
و كم عقلتر و سبك مغزتر از اين پير مرد، ابو عثمان است كه گمان مىكند پس از اين سخنِ پوچ ديگر پايه و اساسى براى شيعه باقى نمىماند! گويا [با اين سخن بىربط] صاعقهاى به آنها برخورد كرده يا زمين زير پايشان فرو رفته، يا كوهها بر سرشان خراب شده و آنها را نابود ساخته است، و يا برهانى قطعى حجّت و دليل آنان را در هم كوبيده و
رسوايشان كرده است. ولى نفهميده كه آن پيرمرد با اين سخن عيب خويش را آشكار ساخته و بر اخلاق پست و زشت خود دليل آورده است.
ابوعثمان نيز با عقل بىمقدار و واماندهاش از او پيروى كرده، و ابن عبد ربّه نيز از آن دو دور نمانده؛ چرا كه اين سخن را پسنديده و در كتابش آورده است.
بايد پرسيد چرا اين پيرمرد بد اخلاق شين شيعه كه در واژههاى «شريعت»، «شمس» (خورشيد)، «شروق» (روشنىها)، «شعاع»، «شهد»، «شفاعت»، «شرف»، «شباب» (جوانى)، «شكر»، «شهامت»، «شأن»، «شجاعت»، و «شفق» (روشنايى صبح) وجود دارد را خوش ندارد؟! در حالى كه اين واژهها نيز بسان واژۀ شيعه فراوان در قرآن وجود دارند.
شما اين پيرمرد را در اين دروغ كه حرف شين را تنها در الفاظ شرّ مىبيند نه در الفاظ ديگر چگونه مىيابى؟! شايد وى لوچ بوده و از اينرو واژههايى كه در برابر ديدگان ضعيفش قرار دارند را نديده است.
آيا در توان شيعهاى نيست كه همچون اين پير مرد بگويد: من از واژۀ «سنّى» تنها از حرف سين آغاز نام آنها كه در اين واژهها وجود دارد بيزارم: «سام» (مرگ)، «سأم» (دلتنگى و آزردگى)، «سعر» (سَعْر به فتح سين: گرسنگى سخت، گرما؛ و به كسر سين: بيمارى همهگير؛ و به ضمّ سين: ديوانگى)، «سَقَر» (دوزخ)، «سبى» (اسارت)، «سُقم» (بيمارى)، «سمّ»، «سموم»، «سوأت» (صفت زشت، فحشاء، بىعفّتى، شرمگاه)، «سهم» (تير)، «سهو» (اشتباه)، «سرطان»، «سرقت»، «سفه» (نادانى، بىخردى)، «سفل» (پستى)، «سخب» (فرياد)، «سخط» (خشم)، «سخف» (سبك مغزى و كم عقلى)، «سقط»، «سلْ»، «سليطه» (بى شرمى و دريدگى)، و «سماجت» (لج بازى).
لكن شيعه عاقل و حكيم است و بر سخنان بيهوده تكيه نمىكند و با رفتار ناشايست و سخنان بىارزش، احساسات و عواطف را خدشه دار نمىكند، و با اين قبيل خرافات و سخنان پوچ آوازۀ هيچ ديدگاهى را زشت نمىنمايد.
اين بود پارهاى از سخنان پوچ و غير عقلايى ابن عبد ربّه كه مانندهاى فراوانى دارد. واگر بخواهيم آنها را گرد آوريم خود، كتابى قطور مىشود! در اين كتاب لغزشهاى تاريخى نيز وجود دارد مانند سخن او پيرامون زيد شهيد:
او در خراسان قيام كرد!! و در آنجا كشته شده و به صليب كشيده شد.
و ابن تيميّه در كتاب «منهاج السنّة»(1)بر اين نسبتها و تهمتها افزوده است و از اينكه جامعۀ اسلامى او را در بافتن دروغها از گذشتگان، تواناتر، و از ادب و راستى و امانتدارى دورتر بداند، خشنود شده و به خود مىبالد! وى بر دروغهاى ياد شده، اين دروغها را افزوده است: يهوديان به مؤمنان سلامِ خالص و درست نمىدهند و به جاى گفتن «سلام عليكم»، «سام عليكم» مىگويند، و «سام» يعنى مرگ، و شيعيان نيز چنين هستند.
يهوديان مسحِ بر كفش را صحيح نمىدانند، شيعيان نيز چنين هستند.
يهوديان اموال همۀ مردم را براى خود حلال مىدانند، شيعيان نيز چنين هستند.
يهوديان در نماز بر بالاى پيشانى خود سجده مىكنند، شيعيان نيز چنين هستند.
يهوديان سجده نمىكنند و به جاى آن چندين بار سر خود را تكان مىدهند تا به ركوع شباهت پيدا كند، شيعيان نيز چنين هستند.
يهوديان خيانتِ به مردم و فريب دادن آنان را جايز مىدانند، شيعيان نيز چنين هستند.].
1) - [منهاج السنّة: 7/1 و 8].
و امثال اين خرافات و ياوه گويىها و حرفهاى بىربط و كم ارزش.
ولى انديشۀ آزاد، و احاطه و آشنايى تو به فقه شيعه، و كتابها و عقايد، و كارهاى آنها، و آنچه كه درگذشته و حال از آنها معروف است، براى ردّ اين شايعات دروغ و نسبتهاى ناروا به شيعه كفايت مىكند.
وإلى اللّه المشتكى؛ تنها به درگاه خدا شكوه مىبريم.
(وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ اَلَّذِي جاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اَللّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ )(1)
[و اگر از هوى و هوسهاى آنان پيروى كنى، بعد از آنكه آگاه شدهاى، هيچ سرپرست و ياورى از سوى خدا براى تو نخواهد بود].
*- 2 - كتاب «الانتصار»(2)
اگر اين كتاب را منبع دروغ پردازيها بنامى، گزافه نگفتهاى، و اگر گفته شود كه در اين كتاب به تعداد صفحاتش (173) دروغ وجود دارد سخنى بيجا نيست.
ما به دو نمونه از آنها اشاره مىكنيم تا با اندازۀ فرو رفتن وى در دشنامهاى زشت و فوران آتش كينه در درونش آشنا شوى:
1 - شيعه بر اين باور است: پروردگار، جسم و داراى هيئت و صورت است و حركت و سكون دارد، زوال مىيابد و انتقال پيدا مىكند، در آغاز علم نداشته و سپس عالم شده است(3).
2 - شيعيان مىگويند: صد مرد مىتوانند در يك روز با يك زن بدون پاك شدن رحم (استبراء) و نگهداشتن عدّه نزديكى كنند، و اين بر خلاف عقيدۀ امّت محمّد صلى الله عليه و آله است(4).
به زودى روشنايى حقيقت در اين موارد پرتو افشان خواهد شد، و آشكار خواهد شد كه شيعه از آغاز پيدايش از اين نسبتهاى ناروا به دور بوده است.
(وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ اَلظّالِمِينَ )(5)
[و اگر تو، پس از اين آگاهى، از هوسهاى آنها پيروى كنى، مسلّماً از ستمگران خواهى بود].
وى در اين كتاب از هيچ دروغى نسبت به شيعه فروگذارى نكرده است، و گمان باطل تنها عاملى است كه وى را در گودال هلاكت انداخته است. (وى مىگويد:)
شيعه در هيچ يك از علوم فقه، روايت، لغت، نحو، تاريخ و سيره و جنگهاى پيامبر، و تأويل و تفسير قرآن، امام و متخصّصى ندارد، بلكه پيشوايان و متخصّصان اين علوم همگى از اهل سنّت هستند. و خدا را بر آن ستايش مىكنيم(7).
انسان از اين مرد انگشت به دندان گرفته و غرق در تعجّب مىگردد؛ زيرا در محلّ زندگى و در برابر چشمان او شخصيّتهاى كمنظيرى چون معلّم امّت محمّد بن محمّد بن نعمان مفيد، علم الهدى سيّد مرتضى، شريف رضى،
ابوالحسن نجاشى، شيخ ابوالفتح كراجكى، شريف ابويعلى، سلّار ديلمى، و امثال ايشان وجود داشتند كه عهده دار رهبرى شيعه بودند، وخدشهاى در پيشوايى آنان در علوم ياد شده وجود نداشته است.
(وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ ما جاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اَللّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا واقٍ )(1)
[واگر از هوسهاى آنان - بعد از آنكه آگاهى براى تو آمده - پيروى كنى، هيچ كس در برابر خدا، از تو حمايت و جلوگيرى نخواهد كرد].
*- 4 - كتاب الفِصَل في الملل والنحل(2)
نخستين شرط قلم فرسايى در باب ملل و نحل آن است كه نويسندۀ آن، بيش از يك مورّخ و اديب، پايبند به راستگويى و امانتدارى باشد. ولى متأسّفانه ابن حزم (نگارندۀ اين كتاب) فاقد اين دو ويژگى است، بلكه ضدّ آن دو را در نوشتههايش در پيش گرفته است.
اينك نمونههايى از دروغهاى او را ياد آور مىشويم:
1 - شيعيان مسلمان نيستند به خاطر اينكه اوّلين گروهشان (25) سال پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله پديد آمده است. و شروع آن با اجابت از دعوت منافقى بود كه خداوند او را خوار ساخت. و آنها در دروغگويى و كفر همچون يهود و نصارا هستند(3).
پاسخ: به خدا سوگند! اينها سخنان دردناكى است كه چهرۀ انسانيّت را غرق در عرق شرمسارى مىكند.
من نمىدانم او چگونه اسلام را از گروهى كه روبه قبله نماز مىخواند وكلمه شهادتين بر زبانش جارى و حافظ و عامل به قرآن و پيرو سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله است و به آن عمل مىكند و كتابهاى عقايد و احكام او دنيا را پر كرده، نفى مىكند.
و چگونه او مىتواند چنين حكم قاطعانهاى را صادر كند در حالى كه هزاران نفر از مشايخ و راويان صحاح ستّه و كتابهاى مسند اهل سنّت، شيعه بوده، مرجع عقائد و احكامشان مىباشند؛ همچون ابان بن تغلب كوفى، ثابت ابو حمزۀ ثمالى، طاووس بن كيسان همدانى، عطيه بن سعد كوفى، معروف بن خَرَّبُوذ كرخى، هشام بن زياد بصرى، هشام بن عمّار دمشقى(4)و....
و اگر شيعه - طبق توهّمات ابن حزم - خارج از اسلام باشد آنگاه اين كتابهاى صحاح ستّه و مسانيدشان چه ارزشى خواهد داشت.
آرى گناه نابخشودنى شيعه نزد ابن حزم آن است كه آنان طبق دستور قرآن و سنّت پيرو امامانى هستند كه امان براى اهل زمينند يعنى على و اولاد او عليهم السلام.
و امّا اينكه مىگويد: «آغاز پيدايش شيعه از فرد فريبكارى است كه خداوند خوارش ساخت» و او عبداللّه بن سبأ معروف به ابن سوداء را اراده كرده است، چه ربطى به حزب علوى دارد؟
مگر نه اين است كه على عليه السلام او را به خاطر سخنان كفر آميزش در آتش انداخته، سوزاند و شيعيان نيز بنابر پيروى از مقتدايشان على عليه السلام عبداللّه را لعن كرده از او بيزارى جستند.
پس با اين وصف چگونه مىتوان گفت: منشأ پيدايش شيعه عبداللّه بن سبأ مىباشد؟! آيا در طول تاريخ شيعهاى را مىتوان يافت كه خود را به او نسبت داده باشد؟! و اگر او با چشم باز به حقيقت نگاه مىكرد يقيناً مىفهميد كه بذر تشيّع را خود صاحب شريعت يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پاشيد، آن روز كه دوستدار على را شيعه ناميده مردم را به ولايت و پيروى او فراخواند.
2 - مىگويد(1):
هر كس بگويد: على اعلم از اصحاب ديگر پيامبر است دروغ گفته است.
سپس در اثبات اعلميّت و مقدّم بودن ابوبكر نسبت به على سخنان بيهوده و مفصّلى را مطرح ساخته تا مىرسد به اينجا كه مىگويد:
هر كس كه بهرهاى از دانش دارد مىداند كه علم و دانشى كه نزد ابوبكر بوده چندين برابر علم على است.
و دربارۀ مقدّم بودن عمر نسبت به على مىگويد:
هر صاحب حسّى ضرورةً مىداند كه علم و دانش عمر چندين برابر علم و دانش على بوده است.
پاسخ: من نمىدانم از جهالت و نادانى اين مرد بخندم؟! يا بر غفلتش بگريم؟! يا او را بر سبك مغزيش استهزاء كنم؟! زيرا مسألهاى كه هرگز شكّى دربارۀ آن در قلبى خطور نكرده و نمىكند فزونى دانش على نسبت به همۀ اصحاب است به گونهاى كه همۀ آنها در مشكلات و براى داورى در مسائل قضايى به او مراجعه مىكردند در حالى كه على عليه السلام هرگز در اين امور به آنها مراجعه ننمود. و نخستين اقرار كنندۀ به اعلميّت على عليه السلام خود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود، آنجا كه به فاطمه عليها السلام فرمود:
«اما ترضينّ انّي زوّجتكِ أوّل المسلمين إسلاماً وأعلمهم علماً»(2)[آيا از اينكه تو را به ازدواج نخستين مسلمان و دانشمندترين آنان در آورم خشنود نيستى؟!].
و فرمود: «زوّجتك خير اُمّتي أعلمهم علماً وأفضلهم حلماً وأوّلهم سِلْماً»(3)[(اى فاطمه) تو را به همسرى مردى در آوردهام كه بهترينِ اُمّتم مىباشد؛ زيرا در دانش از همه بالاتر، و در حلم وبردبارى از همه برتر، و در اسلام بر همه مقدّم است].
و فرمود: «أعلم اُمّتي من بعدي عليّ بن أبي طالب»(4)[دانشمندترين فرد اُمّتم پس از من على بن ابى طالب است].
و فرمود: «عليّ خازن علمي»(5)[على گنجينۀ علم من است].
و فرمود: «عليّ عيبة علمي»(6)[على خزينۀ علم من است].
و فرمود: «أقضى اُمّتي عليّ»(7)[على در قضاوت و داورى از همۀ مردم برتر است].].
1) - الفِصَل 4:136.
2) - مستدرك حاكم [140/3، ح 4645]: كنز العمّال 6:13[605/11، ح 32925].
3) - اين حديث را خطيب در كتاب المتّفق، و سيوطى در جمع الجوامع، چنانكه در ترتيب آن آمده 6:398 [كنز العمّال 605/11، ح 32926] نقل كردهاند.
4) - ديلمى اين حديث را از سلمان نقل كرده، و نيز خوارزمى در مناقب: 49 [ص 82، ح 67]؛ و مقتل الحسين 1:43؛ و متّقى در كتاب كنز العمّال 6:153[614/11، ح 32977].
5) - شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد 2:488[165/9، خطبۀ 154].
6) - شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد 2:488؛ الجامع الصغير، سيوطى [177/2، ح 5593]؛ و جمع الجوامع او چنانكه در ترتيب آن آمده 6:153 [كنز العمّال 603/11، ح 32911 و در آن به جاى «عيبة» واژۀ «عتبة» آمده است].
7) - مصابيح بغوى 2:277[180/4، ح 4787]؛ الرياض النضرة 2:198[147/3]؛ مناقب خوارزمى: 50 [ص 81، ح 66]؛ فتح الباري 8:136[167/8]؛ بغية الوعاة: 447 [406/2، شمارۀ 21].
و فرمود: «قُسّمتِ الحكمةُ عشرة أجزاء فاُعطى عليٌّ تسعة أجزاء والناس جزءاً واحداً»(1)[حكمت را ده قسمت كردهاند كه نُه جزء آن را به على عليه السلام و يك جزء آن را به ديگران دادهاند].
و هنگامى كه على عليه السلام در حيات پيامبر قضاوت مىكرد، حضرت مىفرمود: «الحمد للّهالّذي جعل الحكمة فينا أهل البيت»(2)[سپاس خدا را كه حكمت را در وجود ما اهل بيت قرار داد].
و پس از پيامبر، عايشه دومين نفر است كه به اعلميّت على اعتراف كرده و گفته است: «عليّ أعلم الناس بالسنّة»(3)[على آگاهترين مردم به سنّت پيامبر است].
و عمر نيز گفته است: «عليٌّ أقضانا»(4)[على در قضاوت برتر از همۀ ماست].
و عمر سخنان معروفى دارد كه نشان مىدهند او نهايتِ نياز را به دانش امير مؤمنان عليه السلام داشته است؛ مانند: «لولا عليّ لهلك عمر»(5)[اگر على نبود هر آينه عمر نابود مىشد].
و «أللّهمّ لاتبقني لمعضلة ليس لها ابن أبي طالب»(6)[خدايا در جايى كه فرزند ابو طالب نيست مرا گرفتار مشكلى نگردان].
و «لا أبقاني اللّه بارض لستَ فيها أبا الحسن»(7)[اى ابا الحسن! در جايى كه تو نيستى، خداوند مرا در آنجا گرفتار نگرداند].
و «لا أبقاني اللّه بعدك يا عليّ»(8)[اى على! خداوند مرا پس از تو زنده مگذارد].
و «أعوذ باللّه من معضلة و لا أبوحسن لها»(9)[از مشكلى كه ابوالحسن در كنار آن نباشد به خدا پناه مىبرم].
و «أللّهمّ لاتنزل بي شديدة إلّاوأبوالحسن إلى جنبي»(10)[خدايا آنگاه كه ابوالحسن در كنار من نيست گرفتارى و مشكلى بر من نازل نفرما].
ومعاويهمىگويد: «كانعمر إذا أشكل عليه شيءٌ أخذهمنه»(11)[هرگاه براى عمرمشكلىپيش مىآمد، راهحلّ آن را از على مىپرسيد].
و آنگاه كه خبر كشته شدن امام عليه السلام به معاويه رسيد، وى گفت: «لقد ذهب الفقه والعلم بموت ابن أبي طالب» [همانا با مرگ فرزند ابو طالب فقه و دانش رخت بر بست و رفت].
اين سخن را ابوحجّاج بلوى در كتاب «الف باء»(12)نقل كرده است.
و امام حسن عليه السلام دربارۀ اعلميّت حضرت در خطبهاى مىفرمايد: «ولقد فارقكم رجلٌ بالأمس لميسبقه الأوّلون ولايدركه2.
1) - حلية الأولياء 1:65 [شمارۀ 4]؛ أسنى المطالب، حافظ جزرى: 14 [ص 71].
2) - احمد در مناقب [ص 168، ح 235]، و محبّ الدين طبرى در رياض 2:194[149/3] اين حديث را نقل كردهاند.
3) - الرياض النضرة 2:193[141/3]؛ مناقب خوارزمى: 54 [ص 91، ح 84]؛ الصواعق: 76 [ص 127]؛ تاريخ الخلفاء: 115 [ص 160].
4) - حلية الأولياء 1:65 [شمارۀ 4]؛ تاريخ ابن كثير 7:359[397/7، حوادث سال 40 ه] و مىگويد: «از عمر چنين رسيده است»؛ و تاريخ الخلفاء سيوطى: 115 [ص 160].
5) - اين روايت را احمد وعقيلى و سمّان نقل كردهاند، و در الاستيعاب 3:39 [القسم الثالث/ 1103، شمارۀ 1855] و الرياض 2:194[142/3] موجود است.
6) - تذكرة السبط: 87 [ص 148]؛ مناقب خوارزمى 58 [ص 97، ح 98]؛ مقتل خوارزمى 1:45.
7) - إرشاد الساري 3:195[136/4].
8) - الرياض النضرة 2:197[146/4]؛ مناقب خوارزمى: 60 [ص 101، ح 104].
9) - تاريخ ابن كثير 7:359[397/7، در حوادث سال 40 ه]؛ الفتوحات الاسلاميّة 2:306.
10) - ابن بخترى آن را نقل كرده است، بنابر آنچه كه در الرياض 2:194[142/3] آمده است.
11) - مناقب احمد [ص 155، ح 222]؛ الرياض النضرة 2:195[143/3].
12) - الف باء 1:222.
الآخرون بعلم»(1)[ديروز مردى از ميان شما رفت كه در دانش، گذشتگان بر او پيشى نگرفته و آيندگان نيز به او نخواهند رسيد].
و حِبْر (دانشمند) امّت ابن عبّاس مىگويد: «ما علمي وعلم أصحاب محمّد صلى الله عليه و آله في علم عليّ رضى الله عنه إلّاكقطرة في سبعة أبحر»(2)[دانش من و اصحاب پيامبر در برابر دانش على عليه السلام، مانند قطرهاى در برابر اقيانوسهاست].
و علاوه بر اينها گروهى از اصحاب نيز در شعر خود امير مؤمنان را به اعلميّت ستودهاند؛ مانند: حسّان بن ثابت، و فضل بن عبّاس. و به پيروى آنها، بخش عظيمى از شعراى قرنهاى نخست، اعلميّت حضرت را در شعر خود بيان كردهاند. گذشته از آنها همۀ امّت بر برترى امير مؤمنان عليه السلام نسبت به ديگران در علم و دانش، اتّفاقنظر دارند؛ زيرا او تنها وارث علم پيامبر است و در روايتى كه به طرق فراوانى اثبات شده، آمده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: او وصىّ و وارثش مىباشد؛ در آن روايت(3)آمده است: على پرسيد: «وما أرث منك يا نبيّ اللّه» [اى پيامبر خدا، من از شما چه چيزى را به ارث مىبرم؟]. فرمود: «ما ورّث الأنبياء من قبلي» [آنچه را كه پيامبران پيشين به ارث گذاشتند]. على عليه السلام گفت: «وما ورّث الأنبياء من قبلك» [انبياى پيش از شما چه چيزى را به ارث گذاشتند؟]. پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ داد: «كتاب اللّه وسنّة نبيّهم» [كتاب خدا وسنّت خودشان].
3 - مىگويد:
شيعۀ امامى از آغاز، معتقد به تحريف قرآن بوده و هست. مىگويد: بسيارى از آيات آن حذف، و بسيارى برآن افزوده شده، و بسيارى از آن نيز تحريف شده است. تنها يك نفر از آنها اين عقيده را نداشته كه او هم تظاهر به معتزلى بودن مىكرده؛ زيرا قائل به تحريف قرآن را كافر مىدانسته، و او على بن حسن(4)بن موسى بن محمّد است.
پاسخ: اى كاش اين مردِ دريده كتاب معتبرى از شيعه نشان مىداد كه چنين افترايى در آن باشد. ولى خواننده اگر تحقيق و پژوهش نمايد، مىيابد كه بزرگان شيعه همگى منكر اين افترا هستند؛ بزرگانى چون شيخ صدوق در كتاب «عقايد»(5)خود، شيخ مفيد(6)، شيخ طوسى در «تبيان»(7)، امين الإسلام طبرسى در «مجمع البيان»(8)، علم الهدى سيّد مرتضى(9)كه خود نويسنده به آن اعتراف كرده، و ديگران؛ بنابراين آن گونه كه اين ساده لوح پنداشته، سيّد مرتضى در ميان شيعه تنها كسى نيست كه منكر تحريف مىباشد.
4 - مىگويد:
برخى از شيعيان اماميّه ازدواج با نُه زن را براى مرد جايز مىدانند، و برخى ديگر مىگويد: كلم پيچ حرام است؛ چون از خون حسين روييده است و پيش از شهادت او وجود نداشته است(10).
پاسخ: اى كاش او پيش از افترا بستنِ جواز ازدواج با نُه زن به شيعه، به فقه اماميّه مراجعه مىكرد تا بداند كه همۀ شيعيان بدون استثنا ازدواج با بيش از چهار زن را جايز نمىدانند. و ازدواج با نُه زن را از اختصاصات پيامبر صلى الله عليه و آله و ويژۀ2.
1) - احمد اين حديث را [در مسند 328/1، ح 1721]، و ابن كثير در تاريخ 7:332[368/7، در حوادث سال 40 ه]، و ترتيب جمع الجوامع 6:412 [كنز العمّال 192/13، ح 3674] نقل كردهاند.
2) - ر. ك: 152 همين كتاب.
3) - [يعنى در حديث وراثت على عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله].
4) - در الِفَصل [182/4] نيز چنين آمده است، و در كتابهاى اهل سنّت نيز از خود او چنين نقل كردهاند، و صحيح آن على بن حسين، يعنى سيّد مرتضى علم الهدى مىباشد.
5) - الاعتقادات في دين الإماميّة [ص 59، باب 33].
6) - أوائل المقالات [ص 93-95].
7) - التبيان في تفسير القرآن [3/1، مقدمه].
8) - مجمع البيان [508/6].
9) - أمالي سيّد مرتضى [84/2].
10) - الفِصَل 4:182.
حضرت مىدانند، و در اين مسأله شيعه و سنّى با هم متّفق بوده و هيچ اختلافى ندارند. و نيز اى كاش پيش از نسبت دادن حرمت كلم پيچ به شيعه، سفرى به شهرها و روستاهاى آنان مىكرد تا ببيند چگونه كلم پيچ را در كشتزارهاى خود مىكارند و از خوردن آن همراه با برنج، و به صورت پخته شده با گندم (بلغور)، لذّت مىبرند و مىديد كه عالِم و عامى، باسواد و بىسواد و مردم كوچه و بازار همگى اين كار را انجام مىدهند.
و تا كنون كسى از شيعهاى ممنوع بودن آن را نشنيده است، و از هيچ محدّث يا مورّخ يا لغوى يا داستان سرا و سبزى فروشى نقل نشده كه كلم پيچ از خون امام حسين عليه السلام روييده شده است!
5 - مىگويد:
على تا شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد و او نيز على را در اين مدّت مجبور ننمود، تا اينكه على با ميل و رغبت خود بيعت نمود.
ونيز مىگويد: و جالبتر از آن اين است كه با وجود خوددارى شش ماهۀ على از بيعت ابوبكر، نه او را مجبور به بيعت كردند و نه از او در خواست آن را نمودند.
و او در اين مدّت، آزاد بود و هر كارى كه مىخواست انجام مىداد، ولى بعداً براى حفظ دين خويش و برگشت به حقّ، داوطلبانه بيعت كرد و اين نشان مىدهد كه بيعت را حقّ مىدانست وگرنه هرگز بيعت نمىكرد(1).
پاسخ: اوّلاً: اين كلام را با دقّت بخوان سپس آن را با كلام استاد يگانه عبدالفتّاح عبدالمقصود در كتاب «الإمام عليّ ابن أبي طالب»(2)كه چكيده و لُبّ مطلب است، مقايسه كن و آنگاه خود داورى نما. مىگويد:
آنان گاهى مخفيانه گرد مىآمدند و گاهى آشكارا و در آن گردهمايىها، مردم را به سوى فرزند ابو طالب فرامىخواندند؛ زيرا كه او را شايستهتر از ديگران براى خلافت و اداره امور مردم مىديدند. سپس براى فتنه و فساد در اطرف خانهاش گرد آمدند، با آوازى بلند صدا زده از او درخواست مىكردند كه از خانه بيرون آيد تا ارثِ به يغما رفته و حقّ غصب شدهاش را به او بازگردانند... مردم در آن لحظه در برابر اين پديده دو دسته شدند، دستهاى مخالف و دستهاى موافق. لحظهاى كه مدينه تشنۀ وحدت بود گرفتار دو حزب شد و چيزى نمانده بود كه رشتۀ وحدت گسسته شود. اگر چنين مىشد آنگاه غير از خدا كسى نمىدانست كه در آينده چه پيش خواهد آمد؟
آيا «على» از ديد عمربنخطّاب براى جلوگيرى از پديدآمدن فتنه واختلاف، همچون «عباده» شايسته قتل نبود؟!
آرى، آن روز كه عمر بن خطّاب به همراه ياران خود با فكر گرفتن بيعت از پسر عموى پيامبر به هر شكلى - با ميل ورغبت يا زور واجبار - به سوى خانۀ فاطمه درحركت بودند، شايعات بر گامهاى عمربنخطّاب پيشى گرفت.
برخى مىگفتند: اساس فرمانبردارى، تنها شمشير خواهد بود. وگروهى مىگفتند: به زودى صداى برخورد شمشيرها به گوش خواهد رسيد (و جوابِ شمشير، شمشير خواهد بود وجنگ و معركه به راه مىافتد). و دستۀ سوم مىگفتند: آتش، تنها و بهترين وسيله براى حفظ وحدت و يكپارچگى و گرفتن رضايت و اقرار خواهد بود!....
آيا افسارى براى بستن دهان مردم پيدا مىشود، تا قِصّۀ پر غُصّۀ هيزم كه به فرمان عمر گرد آورده و خانۀ].
فاطمه را با آن احاطه كردند، بازگو نشود؟! خانهاى كه على و يارانش در آن حضور داشتند. آيا با چنين كارى او راضى به بيعت خواهد شد و يا خانهاش را آتش خواهند زد؟!...
فاطمه در برابر ديدگان آنها با گامهاى كوتاه، سنگين و با وقار، همچون مادرى داغديده، و مانند شَبَهى در حال ناپديد شدن، در حال حركت بود و آهسته آهسته به قبر پدر نزديك مىشد... چشمها به سوى فاطمه دوخته و گوشها به سويش تيز شده است و او با صدايى نازك و بلند، و نالهاى سوزان و غمناك، محمّد را صدا مىزند كه به قبرش پناه برده، و با چشم اشك بار و فرياد دردناك مىگويد: «يا أبت رسول اللّه!... يا أبت رسول اللّه...» اى پدر! اى پيامبر خدا!... و از ناله و فرياد او گويا زمين در زير پاى اين گروه سركش به لرزه درآمده بود.
و زهرا در حالى كه با بارگاه ملكوتى روبرو مىشد و از اين غايبِ حاضر (رسول خدا) يارى مىطلبيد، فرياد زد: «يا أبت رسول اللّه!... ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة؟»؛ اى پدر! اى پيامبرخدا!...
پس از تو چه مصيبتها وبلاهايى كه عمر بن خطّاب و أبوبكر بن ابى قحافه بر سر ما نياوردند!
امينى مىگويد: به اين كتابها مراجعه كنيد: «الإمامة والسياسة»؛ «تاريخ طبرى»؛ «العقد الفريد»؛ «تاريخ أبي الفداء»؛ «تاريخ ابن شحنة»، در حوادث سال 11؛ و «شرح ابن ابى الحديد»(1).
6 - مىگويد:
ما دروغ شيعه در تأويل و تفسير آيۀ: (وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً )(2)[و غذاى (خود) را با اينكه به آن علاقه (و نياز) دارند، به «مسكين» و «يتيم» و «اسير» مىدهند!] را قبول نداشته و از آن به دور هستيم؛ زيرا مىگويند منظور اين آيه، على رضى الله عنه است. و اين تفسير، درست نيست، بلكه عموم و ظهور آيه شامل همۀ كسانى مىشود كه چنين كارى انجام مىدهند(3).
پاسخ: آشناى به اين سخنان خندهدار، جايگاه اين مرد را در حقّ پوشى كاملاً مىداند. او به خيال خود با اختصاص دادن تأويل آيه به شيعه و متّهم نمودن آنان به دروغگويى، مىتواند از ارزش حديث وارد شدۀ در تفسير آن بكاهد. در حالى كه خود به يقين مىداند مفسّران و محدّثان بىشمارى اين حديث را با سند نقل كرده و در آثار خود ثبت نمودهاند.
و اگر اطّلاع ندارد پس اين خود مصيبتى بزرگ است.
اين حافظ ابو محمد عاصمى است كه كتابى در دو جلد در اين باره نگاشته و آن را «زين الفتي في تفسير سورة هل أتى» ناميده است.
آيا اين غفلتزده و سادهلوح گمان مىكند كه اين افراد و راويان نيز شيعه هستند؟! يا در حديثشناسى جاهلند؟! و يا وى به روايتى كه موافق با شيعه است گر چه سندش صحيحترين سند باشد، اعتنا نمىكند!
به هر صورت، برخى از راويان اين حديث از اين قرارند:
1 - ابوجعفر اسكافى، متوفّاى (240)(4).].
2 - حكيم ابو عبداللّه محمّد بن على ترمذى، كه بنابر نقل «نوادر الاُصول» تا سال (285) زنده بوده است(1).
3 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى، متوفّاى (310)(2).
4 - ابو القاسم زمخشرى، متوفّاى (538)(3).
5 - ابو عبداللّه فخر الدين رازى، متوفّاى (606)(4).
6 - عزّ الدين عبد الحميد مشهور به ابن ابى الحديد معتزلى، متوفاى (655)(5).
7 - قاضى ناصر الدين بيضاوى، متوفّاى (685)(6).
8 - حافظ ابن حجر، متوفّاى (852)(7).
9 - حافظ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911)(8).
ابن عبّاس مىگويد: (امام) حسن و حسين عليهما السلام مريض شدند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به همراه گروهى، از آنان عيادت كرد.
آنگاه به على گفت: اى ابا الحسن! براى بهبودى فرزندانت نذر كن. به دنبال آن على و فاطمه و فضّه - خادمشان - با هم نذر كردند كه اگر حسن و حسين سلامتى خود را باز يابند، ما سه روز روزه خواهيم گرفت. پس از مدّتى آن دو بزرگوار بهبودى يافته و خوب شدند. لكن در آن هنگام دستشان خالى بود و چيزى در خانه نداشتند به ناچار على عليه السلام نزد شمعون يهودى رفته از او به مقدار سه صاع(9)(تقريبا 9 كيلو) جو قرض گرفت و به خانه آورد.
فاطمه عليها السلام يك صاع از آن را آرد نموده خمير تهيه كرد و پنج قرص نان به تعداد هر نفر يك نان پخته بر سر سفره آورد تا افطار كنند، ناگهان در اين لحظه فقيرى آمده صدا زد: «السلام عليكم يا أهل بيت محمّد»! سلام بر شما اى اهل بيت محمّد، فقيرى هستم مسلمان و نيازمند، مرا اطعام كنيد كه خدا شما را از غذاهاى بهشتى بهرهمند سازد. آن بزرگواران فداكارى كرده افطارى خود را به او بخشيدند و شب را گرسنه، تنها با نوشيدن آب به سر بردند. و روز بعد نيز نيّت روزه كردند و باز هنگام افطار همين كه خواستند افطار كنند، يتيمى آمد و كمك خواست. اين بار نيز غذاى خود به يتيم دادند و مانند شب پيش گرسنه خوابيدند. و روز سوم نيز هنگام افطار اسيرى آمد و طلب غذا كرد و آن بزرگواران نيز مانند روزهاى قبل افطارى خود را به او دادند. و روز چهارم هنگامى كه صبح شد على عليه السلام دست حسن و حسين عليهما السلام را گرفته در حالى كه از شدت گرسنگى مانند جوجه مىلرزيدند، به حضور پيامبر خدا آورد. همين كه چشم حضرت به آنان افتاد و آن منظره را مشاهده كرد فرمود: «ما أشدّ ما يسوؤني ما أرى بكم!» [اين چه حالى است كه در شما مىبينم؟! چيزى براى من دردناكتر و زجر آورتر از آن نيست].
پيامبر صلى الله عليه و آله به پا خواسته همراه آنان به سوى خانۀ فاطمه عليها السلام روان شد. وقتى وارد خانه شد، فاطمه عليها السلام را در حال عبادت در محراب ديد كه از شدّت گرسنگى شكمش به پشتش چسبيده است(10)، و چشمان مباركش در كاسۀ سر
1) - نوادر الاُصول: 64 [154/1، اصل 44].
2) - كفاية الطالب [ص 345، باب 97].
3) - تفسير الكشّاف 2:511[670/4].
4) - التفسير الكبير 8:276[244/30].
5) - شرح نهج البلاغة [276/13، خطبۀ 238].
6) - تفسير بيضاوى [552/2].
7) - الإصابة 4:384.
8) - الدرّ المنثور [371/8].
9) - هر صاع تقريباً سه كيلو مىباشد.
10) - عبارت روايت اين گونه است: «التصق ظهرها ببطنها».
فرو رفته (وگود افتاده) است، پيامبر از مشاهدۀ اين حالت به شدّت غمناك و محزون شد، و در اين هنگام بود كه ناگهان جبرئيل از آسمان فرود آمد و به پيامبر عرض كرد: اى محمد! خداوند به تو دربارۀ اهل بيتت تبريك مىگويد. آنگاه سورۀ انسان را براى پيامبر خواند. گروهى از مفسّران و محدّثان نامبرده، اين حديث را به اين شكل نقل كردهاند.
7 - مىگويد:
پيامبر صلى الله عليه و آله گفته است: «لو كنتُ متّخذاً خليلاً لاتّخذتُ أبا بكر خليلاً، ولكن أخي وصاحبي» [اگر من مىخواستم براى خود دوستى و خليلى برگزينم، هر آينه ابو بكر را بر مىگزيدم، ولى ابوبكر برادر و يار من است]، و غير از ابوبكر شخص ديگرى با پيامبر برادرى نداشت، و امّا برادرى على فقط با سهل بن حنيف بود و بس(1).
پاسخ: من پيرامون حديثى كه وى صحيح مىداند، نمىخواهم بحث كنم و دربارۀ صدور آن نيز مناقشه نمىكنم، و به آن بهانهاى كه عمر حديث كاغذ و دوات را ردّ كرد، اين حديث را ردّ نمىكنم؛ زيرا آن گونه كه در «صحيحين»(2)آمده اين حديث، همزاد و همانند آن حديث است، و هر دو هنگام بيمارى منجرّ به وفات پيامبر، صادر شدهاند؛ و سخن ابن ابى الحديد را نيز تكرار نمىكنم آنجا كه در شرحش بر نهج البلاغه(3)مىگويد: حديث ياد شده ساختگى است و طرفداران ابوبكر آن را در برابر حديث اُخوّت جعل كردهاند.
و پيرامون مفاد آن نيز آن گونه كه از كلام «ابن قتيبه» در توجيه حديث(4)استفاده مىشود، بحث را گسترش نمىدهم؛ وى مىگويد: منظور از اُخوّت و برادرى در اين حديث، برادرى و اُخّوت عامّ اسلامى است كه بر اساس آيۀ: (إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ )(5)[مؤمنان برادر يكديگرند] ثابت شده است و همۀ مسلمانان را برادر يكديگر مىشمارد، مانند روايتى منقول از پيامبر كه به عمر فرمود: «يا أخي»(6)[اى برادر من]، و يا به زيد: «أنت أخونا»(7)[تو برادر ما هستى]، ويا به اُسامه: «يا أخي»(8)[اى برادرم].
و همانا متن حديثى كه بخارى(9)، مسلم(10)، و ترمذى(11)نقل كردهاند: «لو كنتُ متّخذاً خليلاً لاتّخذت أبا بكر خليلاً ولكن أخوّة الإسلام ومودّته» [اگر مىخواستم دوستى انتخاب كنم، هر آينه ابوبكر را به دوستى بر مىگزيدم و لكن برادرى و محبّت اسلامى] مقصود از برادرى در آن حديث را روشن مىكند. چنانكه دوستى نفى شده در آن حديث، دوستى خاصّ است نه دوستى عمومىاى كه طبق آيۀ: (اَلْأَخِلاّءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ اَلْمُتَّقِينَ )(12)[دوستان در آن روز دشمن يكديگرند، مگر پرهيزگاران] ثابت مىباشد.
از اين رو منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از آن، برادرى خاصّ نيست كه در روز مؤاخات(13)به دستور وحى الهى ميان اصحاب ايجاد كرد؛ چون آن برادرى بر اساس سنخيّت و همانندى و خصوصيّات نفسانى افراد صورت پذيرفت؛ يعنى دو نفرىد.
1) - الفِصَل [147/4].
2) - صحيح بخارى [1612/4، ح 168 و 4169]؛ صحيح مسلم [455/3، ح 22، كتاب الوصيّة].
3) - شرح نهج البلاغة 3:17[49/11، خطبۀ 203].
4) - تأويل مختلف الحديث: 51 [ص 63].
5) - حجرات: 10.
6) - الرياض النضرة 2:6[272/2].
7) - خصائص النسائي: 19 [ص 205، ح 194؛ و در سنن الكبرى 169/5، ح 8579].
8) - تاريخ ابن عساكر 6:9[623/6؛ و در مختصر تاريخ دمشق 139/9].
9) - صحيح بخارى [1338/3، ح 3457].
10) - صحيح مسلم [8/5، ح 3، كتاب فضائل الصحابة].
11) - سنن ترمذى [569/5، ح 3661].
12) - زخرف: 67.
13) - واقعۀ پيوند برادرى و مؤاخات دو بار صورت گرفته است: 1 - پيش از هجرت. 2 - پنج ماه پس از هجرت، چنانكه در آينده خواهد آمد.
كه روح و نَفْسشان همانند هم و از يك سنخ بودند ميانشان پيوند برادرى بست؛ چنانكه بسيارى از بزرگان به اين موضوع اعتراف كردهاند. و در آن واقعه ميان ابوبكر و عمر، عثمان و عبدالرحمن بن عوف، طلحه و زبير، ابو عبيدۀ جرّاح و سالم مولى (غلام آزاد شدۀ) ابوحذيفه، اُبىّ بن كعب و ابن مسعود، معاذ و ثوبان، ابو طلحه و بلال، عمّار و حذيفه، ابو درداء و سلمان، سعد بن ابى وقّاص و صهيب، ابوذر و مقداد بن عمرو، ابو ايّوب انصارى و عبداللّه بن سلام، اُسامه و هند - حجامتكنندۀ پيامبر - معاويه و حباب مجاشعى، فاطمه دخت پيامبر و امّ سلمه، و ميان عايشه و زن ابو ايّوب، پيوند برادرى برقرار شد(1).
و على عليه السلام را براى پيوند با خودش به تأخير انداخت و به او فرمود: «والّذي بعثني بالحقّ ما أخّرتك إلّالنفسي، أنت أخي ووارثي، أنت أخي ورفيقي، أنت أخي في الدنيا والآخرة»(2)[سوگند به حقّ! تو را به تأخير نينداختم مگر براى خودم، تو برادر و وارث من، تو برادر و رفيق من، تو در دنيا و آخرت برادر من هستى].
آرى، شگفتا از گزافهگويى و خود پسندى كه آدمى را به اينجا مىكشاند كه فقط حديثى را كه به خيال خودش صحيح است، صحيح بداند، بدون آنكه معناى آن را بفهمد، و يا معناى آن را درك مىكند لكن دوست دارد مردم را با نادانى خود فريب دهد، و در پى آن، حديثى را كه مقبول همۀ امّت مىباشد و در كتب صحاح و مسانيد ثبت و ضبط و نقل شده است، باطل بداند!
آيا دوست داشتن چيزى، انسان را تا اين حدّ كور و كر مىكند؟! آيا انسان اين چنين ستمگر و نادان آفريده شده است؟!
و اين برادرىِ به معناى خاصّ كه براى اميرمؤمنان على عليه السلام ثابت مىباشد، بر اساس روايات صحيحهاى كه خواهد آمد، و نزد اصحاب همچون لقب مشهور، سخن هر محفل و مجلس بوده، و مورد احتجاج واقع شده و آميخته با شعر شاعران مىباشد، ويژۀ على عليه السلام است و هر كسى غير از او چنين ادّعايى كند، بدون ترديد دروغگوست. و ما اگر بخواهيم روايات وارده در اين مسأله را گردآورى كنيم، خود كتابى قطور خواهد بود، لكن گزيدهاى از آنها را يادآور مىشويم:
1 - پيامبر صلى الله عليه و آله ميان اصحابش از جمله ميان ابو بكر و عمر و ديگران به جز على عقد برادرى برقرار كرد به همين جهت على عليه السلام نزد پيامبر آمده، گفت: «آخيتَ بين أصحابك، فلم تؤاخِ بيني وبين أحد!» [ميان اصحاب عقد برادرى برقرار كردى، ولى ميان من با كسى عقد برادرى نخواندى!]. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «أنت أخي في الدنيا والآخرة» [تو در دنيا و آخرت برادر من هستى].
سند اين روايت به افراد زير منتهى مىشود:
1 - امير مؤمنان على عليه السلام 2 - عمر بن خطّاب 3 - انس بن مالك
4 - زيد بن ابى أوفى 5 - عبد اللّه بن ابى أوفى 6 - ابن عبّاس
7 - مخدوج بن زيد 8 - جابر بن عبداللّه 9 - ابوذر غفارى
10 - عامر بن ربيعه 11 - عبد اللّه بن عمر 12 - أبي أمامه
13 - زيد بن أرقم 14 - سعيد بن مسيّب(3).ت.
1) - سيرة ابن هشام [108/2، 109]؛ تاريخ ابن عساكر 6:90، 200 [136/12؛ و در ترجمة الإمام عليّ ابن أبي طالب عليه السلام - چاپ تحقيق شده -: شمارۀ 146]؛ اُسد الغابة 2:221[277/2، شمارۀ 1822]؛ مطالب السؤول: 18؛ ارشاد الساري، قسطلانى 6:227[467/8]؛ شرح المواهب 1:373.
2) - مناقب عليّ، أحمد بن حنبل [ص 94، ح 141]؛ الرياض النضرة 2:209[160/3]؛ تاريخ مدينة دمشق 6:201[136/12]؛ البتّه در اين منابع، حديثچنين نقل شده است: «والّذى بعثني بالحقّ ما أخّرتك إلّالنفسي وأنت منّي بمنزلة هارون من موسى غير أنّه لا نبيّ بعدي، وأنت أخي ووارثي».
3) - اين روايت طبق نظريّۀ ابن حزم در تواتر روايات، به تنهايى متواتر است.
و به كتابهاى(1)«جامع ترمذى»، «مصابيح بغوى»، «مستدرك حاكم»، «استيعاب» كه حديث مؤاخات را از روايات ثابته مىداند، «تيسير الوصول»، «مشكاة المصابيح» - در حاشيه مرقاة - و «الرياض النضرة»، مراجعه كنيد.
در «الرياض النضرة»(2)آمده است:
بهترين دليل بر عظمت جايگاه على عليه السلام نزد پيامبر، عمل پيامبر در بستن پيوند برادرى است؛ زيرا حضرت همشكل و هم سنخها را با هم پيوند زده، ميانشان عقد برادرى و الفت ايجاد كرد، تا اينكه ميان ابوبكر و عمر پيوند برادرى برقرار كرد، ولى على عليه السلام را براى خود انتخاب كرد و چه فخر و فضيلتى از اين بالاتر.
و استاد عبدالفتّاح عبدالمقصود در كتاب «الإمام عليّ بن أبي طالب»(3)مىگويد:
اگر ابوبكر، وزيرِ صادق پيامبر باشد، على سايۀ متّصل به اوست؛ زيرا هرگز على از پيامبر فاصله نگرفته و دور نگشته است. ميان مهاجران كه با او آمده بودند و انصار كه آنها را پناه داده بودند پيوند برادرى ايجاد كرد، امّا براى خود نه ابوبكر را انتخاب كرد و نه عمر را و نه حمزه - شير او و شير خدا - را، بلكه براى پيوند اُخوّت معنوى، تنها جوان دست پروردۀ خود، على را برگزيد و او را بر همۀ دوستان چه نزديك و چه دور ترجيح داد.
همۀ اين آثار و مدارك، يكپارچه صراحت دارند كه پيامبر ميان ابوبكر و عمر عقد برادرى بست، و هيچ نشانى از خيال پوچ ابن حزم در آنها يافته نمىشود.
2 - جابر بن عبد اللّه و سعيد بن مسيّب گفتهاند: پيامبر ميان همۀ اصحابش پيوند برادرى بست، و تنها خودِ پيامبر و ابوبكر و عمر و على باقى ماندند، پس ميان ابوبكر و عمر عقد برادرى برقرار كرد، و سپس به على عليه السلام فرمود: «أنت أخي وأنا أخوك فإن ناكرك أحد فقل أنا عبداللّه وأخو رسول اللّه، لايدّعيها بعدك إلّاكذّاب» [تو برادر من و من برادر تو هستم، اگركسى باتو دشمنى وپيكار كرد در پاسخبگو: من بندۀ خدا وبرادر پيامبرش هستم، وغير ازتو هركسى چنين ادّعايى كند يقيناً دروغگوست].
اين حديث در كتابهاى فراوانى آمده است(4)مانند «مناقب احمد»؛ «تاريخ ابن عساكر»؛ «كفايۀ كنجى»؛ «تذكرة السبط» كه اين حديث را صحيح دانسته، و جدّش را كه سند آن را ضعيف دانسته ردّ نموده است؛ و «المرقاة في شرح المشكاة».
3 - جابر بن عبد اللّه انصارى مىگويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مكتوبٌ على باب الجنّة: لا اله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، عليّ أخو رسول اللّه، قبل أن تخلق السماوات والأرض بألفي عامّ» [دو هزار سال پيش از آفرينش آسمانها و زمين بر در بهشت نوشته شده بود: خدايى جز او نيست و محمّد فرستاده و پيامبر او و على برادر پيامبر است].
«مناقب احمد»، «تاريخ خطيب»، «الرياض النضرة»، «تذكرة السبط»، «مناقب خوارزمى»، «كنز العمّال» از ابنعساكر، آن را نقل كردهاند(5).].
1) - سنن ترمذى 2:213[595/5، ح 3720]؛ مصابيح السنة 2:199[173/4، ح 4769]؛ المستدرك على الصحيحين 3:14[16/3، ح 4289]؛ الاستيعاب 2:460 [القسم الثالث/ 1098، شمارۀ 1855]؛ تيسير الوصول 3:271[315/3، ح 2]؛ مشكاة المصابيح 5:569[356/3، ح 6093]؛ الرياض النضرة 2:167[111/3]؛ الصواعق المحرقة [ص 122]؛ تاريخ الخلفاء [ص 159].
2) - الرياض النضرة 2:212[164/3].
3) - الإمام عليّ بن أبي طالب: 73.
4) - مناقب على عليه السلام، احمد بن حنبل [ص 78، ح 117]؛ تاريخ مدينة دمشق [136/12]؛ كفاية الطالب: 82، 83 [ص 194، باب 47]؛ تذكرة الخواصّ: 14 [ص 22]؛ المرقاة في شرح المشكاة 5:569[465/10، ح 6093].
5) - مناقب عليّ عليه السلام، احمد بن حنبل [ص 182، ح 254]؛ الرياض النضرة 2:168[112/3]؛ تذكرة الخواصّ: 14 [ص 22]؛ المناقب 87 [144، ح 168]؛ كنز العمّال 6:399[624/11، ح 44043]؛ تاريخ مدينة دمشق [139/12].
4 - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حديثى فرموده است: «اشتقَّ اللّه تعالى لنا من أسمائه أسماءً: فاللّه عزّوجلَّ محمودٌ وأنا محمّد واللّه الأعلى وأخي عليّ» [خداوند نام ما را از نامهاى خود برگرفت، خداى عزّوجل «محمود» است ومن «محمّد»، وخدا «أعلى» است وبرادرم «على»].
اين روايت را حموينى در باب دوم(1)فرائدش از طريق ابونعيم و نطنزى نقل كرده است.
5 - در كتاب «الإمامة والسياسة» نقل شده است: روزى كه على - كرّم اللّه وجهه - را نزد ابوبكر آوردند، مىگفت:
«أنا عبداللّه و أخو رسول اللّه» [من بندۀ خدا و برادر پيامبرش هستم].
و به او گفته شد: با ابوبكر بيعت كن! فرمود: «أنا أحقُّ بهذا الأمر منكم لا اُبايعكم و أنتم أولى بالبيعة لي»(2)[من از همۀ شما به خلافت سزاوارترم و با شما بيعت نمىكنم، بلكه شما به بيعت با من سزاوارتريد].
8 - مىگويد:
همۀ شيعيان بر اين باورند كه خورشيد دوبار براى على برگشته است؛ آيا با وجود كثرت مخلوقات و فاصلۀ زمانى اندك از آن عصر، مىتوان بىآبرويى و بىحيايى و جرأت بر دروغگويى بالاتر از اين تصوّر كرد(3)!
پاسخ: چه بسا در ذهن خوانندۀ اين كلمات گزنده، چنين نقش ببندد كه تنها شيعه قائل به ردّ شمس براى اميرمؤمنان عليه السلام است، در حالى كه چنين نيست بلكه بسيارى از ثقات و حافظان حديث با سندهاى بىشمارى آن را نقل كردهاند، و گروهى از استادان فنّ حديث بخشى از سندها را صحيح دانسته، و گروهى ديگر بخش ديگر را حسن دانستهاند. و گروهى از محدّثان نيز بر آن چهار نفر يعنى: ابن حزم، ابن جوزى، ابن تيميّه و ابن كثير كه روح خبيث اُموى را يدك مىكشند و حديث را تضعيف نمودهاند، سخت تاختهاند. و برخى ديگر از بزرگان كه انكار اين ويژگى نبوى و كرامت علوى بر ايشان سخت گران آمده، اقدام به نگارش كتابى جدا گانه در اين باب نموده و كليۀ سندها و طريقهاى حديث را در آن گرد آوردهاند؛ همچون:
1 - ابو القاسم حاكم بن حذّاء حسكانى نيشابورى حنفى، متوفّاى (490) به بعد؛ وى رسالهاى به نام «مسألة في تصحيح ردّ الشمس و ترغيم النواصب الشُمْس»(4)دربارۀ حديث نگاشته، كه بخشى از آن را ابن كثير در «البداية والنهاية» آورده(5)، و ذهبى نيز آن را در «تذكرة»(6)ياد آور شده است.
2 - حافظ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911)؛ او نيز رسالهاى به نام «كشف اللبس عن حديث ردّ الشمس» دربارۀ حديث نگاشته است.
و ما اكنون نمونهاى از حافظان و بزرگانى كه حديث را نقل كردهاند، يادآور مىشويم؛ برخى از اين افراد حديث را ذكر كردهاند بدون اينكه بر آن ايرادى وارد كنند، و برخى نيز علاوه بر نقل آن پيرامونش بحث نموده و صحّت آن را تأييد كردهاند:
1 - حافظ ابوجعفر احمد بن صالح مصرى، متوفّاى (248)؛ وى از مشايخ بخارى در صحيح، و ديگران است و همگى بر ثقه بودن او اتّفاقنظر دارند. و او با دو طريقِ صحيح، اين روايت را از اسماء بنت عميس نقل نموده و مىگويد:
بر اهل علم واجب است كه حديث أسماء را كه از پيامبر براى ما روايت شده، حفظ كنند؛ زيرا از بزرگترين نشانههاى نبوّت است(7).د.
1) - فرائد السمطين [41/1، ح 5].
2) - الإمامة والسياسة: 12 و 13 [18/1].
3) - الفِصَل [182/4].
4) - [واژۀ «شُمسْ» جمع شَموس است و آن سر سختى در دشمنى، و شدّت مخالفت با كسى كه به دشمنى بر خواسته است، مىباشد].
5) - البداية والنهاية 6:80[88/6].
6) - تذكرة الحفّاظ [1200/3، شمارۀ 1032].
7) - حافظ طحاوى در مشكل الآثار [11/2] اين روايت را از وى نقل كرده و گروه ديگرى نيز از او پيروى كردهاند، چنانكه خواهد آمد.
2 - حافظ ابوالقاسم طبرانى، متوفّاى (360)؛ وى اين حديث را در «المعجمالكبير»(1)خود نقل كرده و گفته است:
«اين حديث، حَسَن است».
3 - حافظ ابوبكر بيهقى، متوفّاى (458)؛ او در «الدلائل» آن را نقل كرده است؛ آنگونه كه در «فيضالقدير»(2)مناوى آمده است.
4 - ابومظفّر يوسف قزأوغلى حنفى، متوفّاى (654)؛ وى در «تذكره»(3)آن را روايت نموده، سپس ديدگاه جدّش ابن جوزى را ردّ كرده، و خلاصۀ آن اين است:
سخن جدّم مبنى بر جعلى بودن حديث، سخنى بىدليل، و خدشۀ وى در راويان آن غير وارد است؛ بهخاطر اينكه ما اين روايت را از راويانى روايت كردهايم كه عادل و ثقه بوده و هيچ خدشهاى بر آنان وارد نيست. و منظور از برگرداندن خورشيد، نگه داشتن آن از حركت عادى است نه برگشت دادن حقيقى، گر چه برگشت حقيقى هم باشد هرگز جاى شگفتى نيست؛ چرا كه در اين صورت معجزهاى از پيامبر صلى الله عليه و آله و كرامتى براى على عليه السلام خواهد بود.
و متوقّف كردن آفتاب پديدۀ بىسابقهاى نيست، بلكه به اجماع، خورشيد براى يوشع نيز متوقّف شده است، و اين از دو حال خارج نيست: يا معجزهاى براى موسى است و يا كرامتى براى يوشع. در صورتى كه معجزۀ موسى باشد، پس پيامبر ما برتر از اوست، و چنانكه كرامتى براى يوشع باشد، پس على برتر از اوست؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «علماء اُمّتي كأنبياء بني اسرائيل» [علماى امّت من مانند پيامبران بنى اسرائيل هستند] تازه اين سخن دربارۀ همۀ علماست، چه رسد به على عليه السلام كه برتر و افضل از همۀ آنهاست.
سپس وى برترى على عليه السلام بر انبياى بنى اسرائيل را با دليل و برهان اثبات كرده، و آنگاه شعر صاحب بن عبّاد پيرامون ردّ شمس، را آورده است.
5 - حافظ ابن حجر عسقلانى، متوفّاى (852)؛ وى حديث را در «فتح الباري»(4)آورده، مىگويد:
طحاوى، و طبرانى در «الكبير»، و حاكم، و بيهقى در «الدلائل»، از اسماء بنت عميس نقل كردهاند:
روزى پيامبر روى پاى على عليه السلام خوابيده بود و خوابش تا دَمِ غروب آفتاب به طول انجاميد، و على عليه السلام به همين جهت نتوانست نماز عصر را بجا آورد، و وقتى پيامبر از خواب بيدار شد و از قضيّه مطّلع گشت، دعا كرد تا خورشيد باز گردد، و على نماز عصر را در وقت خودش بجا آورد و پس از آن مجدّداً غروب كرد؛ و اين از رساترين معجزات است. و در اينجا ابن جوزى و همچنين ابن تيميّه در كتاب «الردّ على الروافض» اشتباه بزرگى را مرتكب شدهاند كه اين روايت را جزء روايات ساختگى برشمردهاند.
6 - حافظ سيوطى، متوفّاى (911)؛ وى در كتاب «جمع الجوامع» آنگونه كه در «ترتيب»(5)آن آمده است در ذكر معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله آن را از على عليه السلام روايت كرده است. و در كتاب «الخصائص الكبرى»(6)مىگويد:
هنگام نبرد يوشع با پادشاهان جبّار، خورشيد به خاطر او متوقّف شد، و براى پيامبر ما نيز در شب معراج چنين شد. و شگفتانگيزتر از اين دو، متوقّف شدن خورشيد براى على عليه السلام است، آنگاه كه نماز عصرش قضا شده بود.].
از اسماء بنت عميس نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله نماز ظهر را در منطقۀ صهباء واقع در خيبر بجا آورد. آنگاه على عليه السلام را در پى كارى فرستاد، چون بازگشت، پيامبر نماز عصر را نيز خوانده بود، پس پيامبر سر خود را بر دامن او گذاشته و خواب رفت، و على عليه السلام در مدّتى كه پيامبر خواب بود، اصلاً حركت نمىكرد كه مبادا حضرت بيدار شود، و آنگاه كه پيامبر بيدار شد خورشيد غروب كرده بود. به همين جهت دعا كرده و فرمود: «أللّهم إنّ عبدك عليّاً احتبس نفسه على نبيّه فرُدَّ عليه شرقها» [خدايا بندهات على، خود را براى پيامبرت وقف كرده، پس تو نيز روشنايى خورشيد را براى او باز گردان].
اسماء مىگويد: در اين لحظه آفتاب برگشته تا بر سر كوه برآمد و على عليه السلام وضوء گرفته نماز عصر را خواند و پس از آن دوباره آفتاب غروب نمود.
و احتجاج امير مؤمنان به آن در روز شورا در برابر همۀ مردم كه فرمود: «انشدكم اللّه أفيكم أحدٌ ردّت عليه الشمس بعد غروبها حتّى صلّى العصر غيري؟ قالوا: لا»(1)[شما را به خدا سوگند! آيا در ميان شما غير از من كسى يافت مىشود كه خورشيد پس از غروب به خاطر او باز گردانده شده باشد تا او نماز عصرش را بخواند؟ همگى گفتند: نه].
و اين نشان دهندۀ كمال شهرت اين حادثۀ غير مترقّبه در ميان ياران باسابقۀ پيامبر است.
و همچنين اين واقعه در شعر بسيارى از شعرا از قرن اوّل تا كنون آمده است.
حال با توجّه به اين دلايل و برهانها ارزش ابن حزم و كتابش كاملاً براى ما آشكار مىشود. حيف كه براى آگاهى خوانندگان فرصت پرداختن به همۀ سخنان ننگ آور و مصيبت بار كتاب «الفِصَل»، و حتّى بخش مهمّ آن را نداريم؛ چون جميع مجلّدات آن به ويژه جلد چهارم پر است از زورگويى، گزافه گويى، تحريف و تغيير حقايق، و حقّه بازى و بهتان و سخنان باطل. و علاوه بر آن، دشنامهاى زشت و انواع تهمتهاى نارواى او كه بىنهايت است به گونهاى كه هيچ كسى حتّى وجود پيامبر بزرگوار از نيش زبان آلودۀ او چه در «الفِصَل» و چه در ديگر آثار او در امان نمانده است.
چنانكه در كتاب «الإحكام»(2)مىگويد:
«قد غاب عنهم - يعني الشيعة - أنّ سيِّد الأنبياء هو ولد كافر وكافرة» [شيعه تا كنون نفهميده كه سرور انبيا از پدر و مادر كافر متولّد شده است!].
چه چيزى او را در اين گفتار دردآور يارى نموده؟! ادب دينى؟! يا ادب نويسندگى؟! يا ادب علمى؟! يا ادب عفّت؟! كدام؟!
(أَ أُلْقِيَ اَلذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذّابٌ أَشِرٌ * سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ اَلْكَذّابُ اَلْأَشِرُ )(3)
[آيا از ميان ما تنها بر او وحى نازل شده؟! نه، او آدم بسيار دروغگوى هوسبازى است. ولى فردا مىفهمند چه كسى دروغگوى هوسباز است!].
اين كتاب گر چه در بد زبانى به كتاب «الفِصَل» نمىرسد، لكن لابه لاى آن و گوشه به گوشۀ آن مملوّ از دروغ و نسبتهاى ناروا و نظرات ضدّ و نقيض است؛ از اين رو خواننده چارهاى جز تكذيب آن نمىيابد. شهرستانى به خاطر
شدّت دشمنيش با شيعه نگاشتههاى بىشمارى عليه آنها نوشته است، و تنها چيزى كه او را در اين گرداب افكنده عدم شناخت وى از مطالبى است كه مطرح مىكند. به قدرى اين مرد ناآگاه و بىاطّلاع است كه مىگويد: قبر امام هادى عليه السلام در قم است(1)، در حالى كه مرقد مطهّر آن بزرگوار در كنار مرقد فرزندش امام حسن عسگرى عليه السلام در سامرّا قرار دارد، و از زمان دفنشان در آنجا تاكنون همچون ستارهاى مىدرخشند، و كتابهاى تاريخ و معجمها همگى گواهانى زندهاند، لكن شهرستانى از همۀ اينها بىاطّلاع است.
و از جمله دروغهاى او اين است كه مىگويد:
از ويژگيهاى شيعه اين است كه قائل به تناسخ و حلول و تشبيه مىباشد(2).
پاسخ: (هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى مَنْ تَنَزَّلُ اَلشَّياطِينُ * تَنَزَّلُ عَلى كُلِّ أَفّاكٍ أَثِيمٍ * يُلْقُونَ اَلسَّمْعَ وَ أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ )(3)[آيا به شما خبر دهم كه شياطين بر چه كسى نازل مىشوند؟! * آنها بر هر دروغگوى گنهكار نازل مىگردند * آنچه را مىشنوند (به ديگران) القا مىكنند؛ و بيشترشان دروغگو هستند؟!].
بدان كه هيچ شيعهاى را پيدا نخواهى كرد مگر اينكه قائل به تناسخ و حلول و تشبيه را كافر مىداند، و اين از بديهيّات عقيدۀ شيعه است. اكنون تو خود مىتوانى ارزش كتاب شهرستانى و مقدار امانتدارى او را درك كنى.
ابو محمّد خوارزمى معاصر شهرستانى در كتاب «معجم البلدان»(4)سخنى دارد كه ويژگيهاى روحى و فكرى او را روشن مىسازد؛ وى مىگويد:
و اگر تصرّفات گمراه كنندۀ او در عقايد و ميلش به سوى كفر نبود، هر آينه امام اهل سنّت مىبود، چه بسيار مىشد كه ما از فراوانى دانش و كمال عقلش حيران و شگفت زده مىشديم و از خود مىپرسيديم كه چگونه مىشود شخصى با اين فضل و دانش به چيزى دل مىبندد كه ريشه ندارد و چيزى را اختيار مىكند كه هيچ دليل عقلى و نقلى براى آن يافته نمىشود - «نعوذ باللّه من الخذلان والحرمان من نور الإيمان» [و ما از خوارى و محروميت از نور ايمان به خدا پناه مىبريم] - و علّت اساسى انحراف و گمراهى او روى گردانيش از نور شريعت و پرداختن به فلسفه است. من بارها در مجالس موعظهاش شركت كردم و يك بار هم نشنيدم كه بگويد: «قال اللّه و يا قال رسول اللّه» [خدا چنين فرمود يا پيامبر خدا چنين فرمود]، و يك بار نيز نديدم كه به مسائل شرعى پاسخ بدهد.
(أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اَللّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اَللّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ )(5)
[آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى (بر اينكه شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پردهاى افكنده است؟! با اين حال چه كسى مىتواند غير از خدا او را هدايت كند؟! آيا متذكّر نمىشويد؟!].3.
اگر كسى جوياى كتابى است كه نامش كاملاً مخالف محتواى آن باشد، بايد به كتاب «منهاج السنّة» مراجعه كند. نام اين كتاب دقيقاً ضدّ محتواى آن است، واقعاً حيف است كه نام «منهاج السنّة» براى آن بهكار رود، بلكه نام مناسب براى آن «منهاج البدعة» است؛ زيرا حاوى انواع بدعتها و دروغها و انكار مسلّمات دين و تكفير مسلمانان و سخنان بىمنطق و پوچ و دلايل واهى، و يارى بدعت گذارن، و پر از كينهورزى و دشمنى با اهلبيت و خاندان وحى است. اينك نمونههايى از آن:
1 - مىگويد:
از حماقتهاى شيعه آن است كه نه تنها عدد ده را به كار نمىبرند، بلكه كارهاى مرتبط با ده را نيز انجام نمىدهند، حتّى ساختمان داراى ده ستون يا دهگوشه هرگز نمىسازند، و دليل آن اين است كه از عشرۀ مبشَّره (ده نفرى كه به آنها مژدۀ بهشت داده شده است) به جز على بن ابىطالب تنفّر داشته و نسبت به آنها دشمنى مىورزند(2).
و مىگويد:
از تعصّبات شيعه آن است كه هرگز عدد ده را به زبان نمىآورند، بلكه به جاى آن مىگويند: نُه ويك(3)!
پاسخ: آيا بر كسى كه خود را شيخ الاسلام مىخواند ننگ و عار نيست كه در ميان مسلمانان با چنين سخنان بىمغز و سبُكى، بذر فتنه و فساد پاشيده و آن را بارها و بارها در جاى جاى كتابش تكرار نمايد؟! گويا كه به پژوهشى ژرف، و فلسفهاى مترقّى و حكمت بالغهاى رسيده، و مىخواهد به مردم زندگى و حيات ببخشد!
به گونهاى از شيعه حرف مىزند كه گويا قرنها پيش منقرض شدهاند و حوادث زمان، آثارى از آنها به جا نگذاشته است، و قابل شناسايى و دفاع نمىباشند.
و با وجود اين آيات در قرآن شيعه: (تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ )(4)[اين، ده روز كامل است]، و (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها )(5)[هر كس كار نيكى بجا آورد، ده برابر آن پاداش دارد]، و (وَ اَلْفَجْرِ * وَ لَيالٍ عَشْرٍ )(6)[به سپيده دم سوگند، و به شبهاى دهگانه]، و (فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ )(7)[شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن بياوريد]، و با وجود دعاى عشرات كه هر جمعه خوانده مىشود، و نمازهاى مستحبّى كه ده بار سوره در آن تكرار مىشود، و ذكرهاى دهگانه يا ذكرهايى كه ده بار مستحبّ است تكرار شوند، و يا مباحث عقول عشره، و بحث جوهر و أعراض دهگانه، و نامهاى دهگانه براى پيامبر، و نيروهاى دهگانه كه خداوند به عقل عطا كرده، و ده ويژگى از صفات امام، و ده ويژگى على كه از پيامبر به ارث برده، و ده ويژگى كه به شيعيان على عليه السلام بشارت داده شده، و ده ويژگى در مسواك، و با وجود قصرهاى سر به فلك كشيده و ساختمانهاى آباد و دژهاى استوار شيعه كه داراى ده ستون يا ده گوشه و زاويه مىباشند و خلاصه با وجود اين همه عدد ده كه در سخنان و ساختمانهاى آنها مشاهده مىشود، سخنان ابن تيميّه با كدام عقل و منطق سازگارى دارند؟! آيا وجود اينها براى
رسوايى و افتضاح و آشكار شدن اكاذيب او بس نيست؟! سخنان پوچى كه هرگز در ذهن بانيان اين ساختمانها خطور نكرده است!
از آن گذشته، اصلاً شيعه براى مجرّدِ عدد بدون معدود، ارزشى قائل نيست؛ زيرا عدد تا زمانى كه به معدود مبغوض يا محبوبى ضميمه نشود، در هيچ فردى نسبت به آن عدد، نشانى از حبّ و بغض نمىتوان يافت و تنفّر از يك عددِ مجرّد تصوّر ندارد.
در هيچ جاىِ جهان از شيعهاى شنيده نشده كه به جاى عدد ده بگويد: نُه و يك؛ «نعوذ باللّه من هذه المجهلة» [از اين جهل و نادانى به خدا پناه مىبريم].
2 - مىگويد:
و نيز از نادانى شيعه اين است كه براى (مهدى) منتظَر چندين محلِّ انتظار تعيين كردهاند؛ مانند سرداب سامرّا كه گمان مىكنند او در آنجا غيبت كرده، و اماكن و محلهاى ديگر. گاهى برخى از آنان در آنجا چارپايى چون قاطر يا اسب يا غير آن نگه مىدارند تا اگر منتظَر، ظهور كرد بر آن سوار شود. و فردى را سحرگاهان و در اوقات ديگر در آنجا گماشته تا بانگ قيام سر دهد و بگويد: «يا مولانا اُخرج» [اى سرور ما قيام كن]؛ و شمشيرهاى خود كشيده و آماده جنگ مىباشند در حالى كه در آنجا اثرى از دشمن نيست. و برخى از آنها پيوسته به حال ايستاده مىباشند، حتّى نماز نيز نمىخوانند از ترس اينكه مبادا قائم قيام كند و در حال نماز باشند و محضر قائم را درك نكرده و از خدمتش باز مانند. و كسانى كه در مناطق دور از محلّ انتظار ساكن هستند مانند مدينه، در دهۀ آخر ماه مبارك رمضان يا در اوقات ديگر رو به سوى مشرق كرده با صداى بلند فرياد زده قيام قائم را درخواست مىكنند(1).
3 - مىگويد:
حماقت ديگر شيعه آن است كه گوسالهاى را به جاى عايشه برگرفته، و چون عايشه حُميراء - يعنى سرخ وش - ناميده مىشده، غالباً گوسالهاى سرخ را انتخاب مىكنند، آنگاه آن حيوان بىچارۀ بىزبان را با انواع آزار و اذيّت به ويژه با كندن موى بدنش شكنجه مىدهند و معتقدند كه اين، آزار و شكنجۀ عايشه است(2).
4 - مىگويد:
خوراك حَيْس(3)كه مخلوطى از خرما و روغن است را تهيّه نموده، داخلش را پر از روغن مىكنند سپس درون آن را شكافته و روغنش را مكيده ومىنوشند ومعتقدند كه اينكار مانند ضربتزدن به عمر ونوشيدن خون اوست.
5 - مىگويد:
برخى از آنها دو الاغ آسياب را به نام ابوبكر و عمر ناميده، آنگاه براى اينكه عمر و ابوبكر را شكنجه كرده، آزار داده باشند آن دو حيوان نگون بخت را مورد آزار و اذيّت قرار مىدهند(4).
6 - مىگويد:
و گاهى هم نام ابو بكر و عمر را در زير پاى خود مىنويسند و شنيده شده است كه بعضى از زمامدارانشان كف پاى فردى را كه چنين كرده بود با تازيانه مىزده و مىگفته است: من عمر و ابو بكر را تازيانه مىزنم و به اندازهاى خواهم زد تا آن دو نام محو شوند.ت.
7 - مىگويد:
و برخى ديگر نام ابوبكر و عمر را بر سگ خود نهاده آن دو را لعن مىكنند(1).
پاسخ: اين سخنان دروغهايى هستند كه از معدن افترا و اتهام تراوش كردهاند، و جز در مخيّله و پندار ابن تيميّه جايگاه ديگرى ندارند. اين نسبتهاى ناروا را مىسازد و عمداً اين دروغها را مىپردازد، و آنگاه به شيعه ناسزا گفته و آنها را كافر مىشمرد. و ادب دين، ادب دانش، ادب نگارش، ادب امانتِ در نقل، ادب پاكىِ در نوشتن، و ادب عفّتِ بيان را رعايت نمىكند.
8 - مىگويد:
همۀ علما يكپارچه معتقدند كه دروغ در ميان شيعه نسبت به ساير مسلمانان بيشتر رواج داشته و آشكارتر است؛ به همين دليل صاحبان صحاح همچون بخارى از هيچ يك از قدماى شيعه مثل عاصم بن ضمرة و حارثِ أعور و عبداللّه بن سلمة و امثال آنها با اينكه بهترينهاى شيعه و برگزيدگانشان مىباشند، روايتى نقل نكردهاند(2).
جواب: به راستى كه با مراجعۀ به كتاب «منهاج السنّة» و كتاب «الفِصَل» و كتابهايى كه در پستى مانند اين دو كتاب مىباشند، براى ما با برهان صادق آشكار مىگردد كه كداميك از دو گروه دروغش فراوانتر است، ما يا آنها؟
و شگفتانگيزترين دروغ اين آقا اين است كه مىگويد: صاحبان صحاح از شيعه روايت نكردهاند، در حالى كه - آن گونه كه پيش از اين(3)اشاره كرديم - سراسر صحاح ششگانۀ اهل سنّت پر از روايات قدماى شيعه از صحابى گرفته تا تابعان و مشايخ ديگر مىباشد.
9 - مىگويد:
اصول دين نزد شيعه اماميّه چهار تاست: توحيد، عدل، نبوت و امامت كه آخرين اصل است، و توحيد و عدل و نبوّت پيش از آن است. و مسألۀ «نفى صفات» و «مخلوق بودن قرآن» و «عدم رؤيت خدا در آخرت» را جزء مسائل توحيد مىشمارند، و مسأله نفى و تكذيب قدرت خدا را در مبحث عدل مطرح مىكنند و معتقدند كه خداوند نه قدرت بر هدايت كسى دارد و نه قدرت بر گمراهى او و نه قدرت بر انجام كارى؛ چون غالباً كارى را كه مىخواهد انجام نمىگيرد و كارى را كه نمىخواهد انجام مىگيرد، و مسائلى از اين دست؛ بنابراين به خالقيّت و قادريّت و مشيّت او اعتقاد ندارند(4).
پاسخ: به اندازهاى اين مرد جاهل است كه فرق بين اصول دين و اصول مذهب را تشخيص نمىدهد و بدون آشنايى با عقايد ديگران آن را مورد نقد و بررسى قرار مىدهد، و معاد كه از اصول دين است و تك تك شيعه به آن معتقد است را از قلم انداخته است. وانگهى، اگر كسى امامت را از اصول دين بداند، بىراهه نرفته است؛ چون خداى سبحان در آيۀ: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا... )(5)[سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند] ولايت امير المؤمنان عليه السلام را در كنار ولايت خود و ولايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار داده، و مراد از «مؤمنين» در آيه - چنانكه قبلاً بدان اشاره شد(6)و در آينده(7)نيز مفصّلاً خواهد آمد - على عليه السلام است.ب.
وهمچنين در آيۀ: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِيناً )(1)[امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم] خداوند كمال دين را ولايت آن حضرت قرار داده است، و اين، معنا ندارد مگر آنكه امامت از اصول دين شمرده شود، به گونهاى كه بدون آن دين ناقص ونعمتهاى خدا براى بندگان نا تمام خواهد بود، و تنها با آن، دين مورد پسندِ خدا يعنى اسلام به كمال خود مىرسد.
ونيز بر اساس آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّاسِ )(2)[اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملا (به مردم) برسان! و اگر نكنى، رسالت او را انجام ندادهاى! خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، نگاه مىدارد] مقام ولايت نزد خدا به اندازهاى اهميّت دارد كه اگر پيامبر آن را اعلام نكند در واقع وظيفۀ تبليغ رسالت خود را انجام نداده است.
و در گذشته به اين مطلب اشاره شد(3)كه ولايت اهل بيت عليهم السلام شرط قبولى اعمال است و معناى اصل بودن آن، چيزى جز اين نيست، و اصل بودن توحيد و نبوّت نيز به همين جهت است، و هيچ فرعى اين ويژگى را ندارد. و گويا نزد قدماى اصحاب اين معنا بديهى بوده است؛ از اين رو وقتى دو نفر نزد عمر بن خطّاب نزاعى را مطرح كردند او [عمر] گفت: اين مرد (على) مولاى من و همه مؤمنان است و كسى كه او مولايش نباشد مؤمن نيست(4). و اين نيز بديهى بوده است كه بُغض او - صلوات اللّه عليه - نشانۀ نفاق و كفر، و وجودش پس از پيامبر معيار شناخت مؤمن از غير مؤمن، و دشمنى با او نشانۀ بىايمانى است، چنانكه به زودى برخى از روايات مستفيضه در اين باره ذكر خواهد شد(5). و اين روايات نشان دهندۀ آن است كه ولايت مانند نبوّت و توحيد است كه هر كس از آن منحرف شود از صراط مستقيم منحرف شده است.
و از اينكه بسيارى از احكام توحيد و نبوّت در امامت جارى است، اصل شمردن آن به واقع نزديكتر است، و عدم جريان اندكى از احكام آن دو به جهت حكمت و مصلحت اجتماعى، مانع اصل بودنِ ولايت نخواهد بود.
امّا مسألۀ نفى صفات: اگر منظورش همان معنايى است كه شيعه اراده كرده يعنى عين ذات بودن صفات و نفى زائد بودن آن بر ذات، اين عين توحيد است. و امّا اگر منظورش نظريۀ نامربوط «معطّله»(6)باشد يقيناً شيعه از آن بيزار بوده و هست و عقيده زلال شيعه از اين آلودهگىها پاك مىباشد.
و امّا مسألۀ مخلوق بودن قرآن: در كتابهاى عقايد با برهانِ صادق، مفصّلاً ثابت شده است كه قرآن هميشه با خدا نبوده تا در قديم بودن شبيه خدا باشد.
امّا مسألۀ نفى رؤيت: نفى رؤيت همان نفى جسميّت از خدا است كه برهان راستين با پشتوانه قرآن و سنّت، قاطعانه بر آن گواهى مىدهند.].
1) - مائده: 3.2 - مائده: 67.3 - در ص 207 و 208 همين كتاب.
4) - ر. ك: كتاب الرياض النضرة 2:170[115/3]؛ ذخائر العقبى محبّ طبرى: 68؛ مناقب خوارزمى: 97 [ص 160، ح 191]؛ الصواعق المحرقه: 107 [ص 179]. و در الفتوحات الاسلاميّة 3:307 آمده است: «روزى على عليه السلام دربارۀ مردى اعرابى قضاوت كرده حكمى صادر فرمود، ولى اعرابى راضى نشد. عمر بن خطّاب او را فراخواند و به او گفت: «ويلك إنّه مولاك ومولى كلّ مؤمن ومؤمنة» [واى بر تو مگر نمىدانى كه او مولاى تو و مولاى هر مرد و زن مؤمنى است]؛ ر. ك: ص 122 همين كتاب. 5 - در ص 311-313 همين كتاب.
6) - [«معطّله»: در اصطلاح اشاعره، عبارتند از معتزله؛ زيرا ذات خداوند را از توصيف به صفات تعطيل مىكنند. و بر كسانى كه عقل را از معرفت وتحصيل معارف تعطيل مىدانند، نيز اطلاق مىشود؛ دليل اينها اين است كه خداوند، عقل را براى اقامۀ عبوديّت به انسان داده است نه براى ادراك ربوبيّت، واگر كسى آنچه را كه براى اقامۀ ربوبيّت به او داده شده (عقل)، را در ادراك ربوبيّت مشغول كند، هم عبوديّت را از دست مىدهد و هم به ربوبيّت نمىرسد؛ ر. ك: رسائل و مقالات، آيت اللّه سبحانى/ 265].
و امّا ساير مسائلى كه او به شيعه نسبت داده، همگى دروغ محض است و شيعه از آغاز پيدايش تا كنون، قائلان به آن را گمراه دانسته و مىداند.
10 - مىگويد:
شيعه مساجدى را كه به فرمان خدا بايد تعظيم نموده و ذكرش در آن گفته شود، تعطيل كرده است و در آن نه نماز جمعهاى بر پا مىدارند و نه نماز جماعتى؛ بلكه نزد آنان از ارزش و احترامى برخوردار نيست، و احياناً اگر نمازى هم در مسجد بخوانند به صورت فُرادا مىخوانند. و به عكس، حرم بزرگانشان را بسيار تعظيم نموده و بسان مشركان در آنجا اعتكاف مىكنند و مانند حاجيانِ خانۀ خدا در آنجا حجّ بجا مىآورند و برخى از آنها حجّ در آنجا را از حجّ كعبه مهمتر مىدانند، بلكه به كسى كه حجّ آنجا را كافى از حجِّ كعبه و نماز جمعه و جماعت نمىداند دشنام مىدهند، و اين از جنس دين مسيحيّت و مشركان است(1).
و مىگويد:
درحالىكه خدا وپيامبر، بناى مَشاهد [ساخت گنبد وبارگاه] را حرام كردهاند ولىآنان اين اماكن را بهمنزلۀ بتخانه قرار داده، آباد و آراسته مىكنند، و بعضى از آنان زيارت آنجا را مانند حجّ مىدانند چنانكه شيخ مفيد يكى از تأليفاتش را «مناسك حجِّ المشاهد» ناميده و در آن، شرك و كذبى از نوع شرك و كذب مسيحيّت وجود دارد(2).
پاسخ: مساجدِ آبادِ شهرهاى پيشرفته و غير پيشرفته حتى روستاها و دهات شيعه در برابر ديدگان همه است. و شيعه كسى است كه بىاندازه براى مسجد احترام قائل است و حرمتش را واجب و نجس كردنش را حرام و طاهر نمودنش را واجب مىداند، نماز پيش از برطرف كردن نجاست را در صورت علم به آن باطل دانسته، و توقف جنب و حائض و نفساء در آن، و نيز بردن نجاست به داخل آن را - در صورت هتك حرمت - جايز نمىداند، و معامله و سخن پيرامون دنيا را در آنجا مكروه مىداند. و اگر كسى در مسجد پيرامون امور دنيوى سخن بگويد، بر سر او مىزنند و به او مىگويند خدا دهانت را بشكند: «فضّ اللّه فاك» .
و روايت امامان شيعه از پيامبر صلى الله عليه و آله: «لا صلاة لجار المسجد إلّافي المسجد» [براى همسايۀ مسجد نماز نيست جز در مسجد]، و احكامى كه دربارۀ مسجد در فقه شيعه آمده، و نمازهاى جماعتى كه در آنجا برگزار مىشود، براى كسانى كه به مناطق شيعه سفرى كرده يا اطّلاعات اندكى دارند، چون روز روشن است.
امّا بزرگداشت مشاهد: هيچ شباهتى ميان شيعيان و عمل مشركان وجود ندارد؛ زيرا شيعه صاحبان قبر را عبادت نمىكند، بلكه با زيارت و ستايش آنان به خدا تقرّب مىجويد؛ چون آنان ولىّ و محبوب خدايند. و شاهد اين ادّعا روايات و متن زيارتهايى است كه از امامان خود نقل مىكنند و صريحاً گواهى مىدهند: (... عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ )(3)[بندگان شايسته اويند. هرگز در سخن بر او پيشى نمىگيرند؛ و (پيوسته) به فرمان او عمل مىكنند].
امّا دشنام بر افراد ياد شده: اين، از دروغترين سخنهايى است كه از خود درآورده و به شيعه نسبت مىدهد؛ زيرا تمام شيعيان بدون استثنا، از امامانشان نقل مىكنند: «إنّ الاسلام بني على خمس الصلاة والزكاة والحجّ و الصوم والولاية» [اسلام بر پنج اصل نهاده شده است: نماز، زكات، حجّ، روزه و ولايت]، و احاديث شيعه در اين زمينه فراوان است. همچنين شيعه بر اين باور است كه تأخير حجِّ واجب از سال وجوبش گناه كبيره است و به ترك كنندۀ آن هنگام7.
مرگ گفته مىشود: «مُت إن شئت يهوديّاً وإن شئت نصرانيّاً» [اكنون يا يهودى بمير و يا نصرانى].
آيا با توجّه به اين عقايد و احاديث و مطابقت فتواى علما با آنها كه برگرفتۀ از قرآن و سنّت مىباشد، معقول است كه شيعه به كسى كه زيارت را كافى از حجّ نمىداند دشنام دهد؟!
امّا كتاب شيخ مفيد: تنها نكتۀ موجود در كتاب اين است كه آن را «منسك الزيارات» ناميده، و «منسك» به معناى عبادت و اداى حقّ خداست، و در شرع معناى خاصّى كه مختصّ حجّ باشد ندارد، گرچه در زبان مردم در حجّ به كار مىرود. بنابراين هر عبادتى در هر جايى و در هر لحظهاى كه مورد پسند خدا باشد را مىتوان منسك ناميد. پس به كار بردن واژۀ «نسك» و «منسك» براى زيارت مشاهد مقدّسه و آداب و دعاهاى رسيده، بدون سجده بر قبر و نماز به سوى آن و بدون درخواست از خود صاحب قبر، چه مانعى دارد؟!
ادّعاى وجود شرك و كذب در آن كتاب نيز ادّعايى بىدليل است، لكن او به دليل شدّت دشمنيش، به پيامدهاى خطرناك دروغهايش توجّه ندارد و بىدليل سخن مىگويد. مطالب آن كتاب دربارۀ ائمّه طاهرين جز اثبات مقام بندگى و فروتنى در برابر قدرت پروردگار و نفى مراتبى كه براى آنان نيست و يادآورى قرب و منزلتى كه نزد خدا دارند، چيز ديگرى نيست و كتاب، اكنون موجود بوده، در دسترس مىباشد؛ (فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً )(1)[پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟!].
11 - مىگويد:
بعضى از جاعلان دربارۀ آيۀ: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ )(2)[سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند] حديث دروغى وضع كرده، مىگويند: اين آيه دربارۀ «على» هنگامى كه انگشترش را در نماز صدقه داد نازل شده است، در حالى كه اين حديث به اجماع محدّثانِ آگاه، دروغ محض است(3).
آنگاه وى با يك سرى حرفهاى پوچ و بيهوده كه زياد اينگونه سخنان را در برابر نصوص تكرار مىكند و نمونهاش در مبحث ردّ شمس گذشت(4)، و در بحث آيۀ تطهير(5)، و آيۀ مودّت(6)، و حديث مؤاخات و غيره نيز خواهد آمد، بر جعلى بودن اين حديث استدلال كرده آن را ردّ مىنمايد.
پاسخ: من فكر نمىكردم كه بىشرمى و وقاحت، انسان را به جايى برساند كه همۀ حقايق را زير پا گذارد و روايتى كه سندش به امير مؤمنان، ابن عبّاس، ابوذر، عمّار، جابر انصارى، ابورافع، انس بن مالك، سلمة بن كهيل، و عبداللّه بن سلام منتهى مىشود، و امامان و حافظان حديث آن را نقل كردهاند، را دروغ پنداشته و در خيال باطل خود بر جعلى بودن آن ادّعاى اجماع كند. آرى، اين اجماع نيز مانند اجماعهاى ديگرش بىپايه و دور از صدق و راستى است.
من نمىدانم او چگونه مىگويد: اهل علم، بر دروغ بودن آن اجماع دارند، در حالى كه آنان در دو جا به اين آيۀ شريفه و اين حديث استدلال كرده و آن را از آيات الأحكام(7)شمردهاند: يكى: در احكام نماز كه آيا نماز با انجامد.
كارهاى كوچك باطل مىشود يا نه؟ دوم: در صدقه مستحبى كه آيا زكات ناميده مىشود يا خير؟ و اينها به صراحت نشان مىدهند كه آنان در صحّت حديث اتّفاق نظر دارند.
و همچنين متكلّمانى كه خواستهاند آن را مورد نقد و بررسى قرار دهند، بدون خدشۀ در سند، تنها پيرامون دلالتش بحث كردهاند، حتّى برخى با وجود نقدى كه بر دلالتش دارند گفتهاند: اصل حديث نزد همه مفسّران ثابت است و اگر بحثى هم هست تنها دربارۀ معناى آن است. همۀ اينها به خوبى نشان مىدهد كه صحّت حديث نزد همۀ مفسّران و متكلّمان و فقها پذيرفته شده است.
علاوه بر اينها، محدّثان و حافظان حديث در آثار و تأليفاتشان آن را آورده و در برابر آن تواضع و خشوع كرده و آن را نقل كردهاند، حتّى برخى از آنها به صحّت آن تصريح كردهاند. با توجّه به اينها، اين پرسش مطرح مىشود كه اجماع ابنتيميّه از كجا پيدا شده و اهل اجماعِ او از كدام نقطۀ زمين روييدهاند؟! پس تو خود داورى كن. اينك دستهاى از راويان يا قبول كنندگان حديث:
1 - ابو جعفر إسكافى معتزلى، متوفّاى (240)؛ وى اين حديث را در رسالهاى كه در ردّ جاحظ نگاشته، آورده است(1).
2 - حافظ ابو عبدالرحمن نسائى، صاحب سنن، متوفّاى (303)، در «صحيح» خود.
3 - ابن جرير طبرى، متوفّاى (310)؛ وى در تفسير خود حديث را با چندين طريق نقل كرده است(2).
4 - حافظ ابوبكر جصّاص رازى، متوفّاى (370)، در «أحكام القرآن» با چندين طريق(3).
5 - ابو القاسم جار اللّه زمخشرى حنفى، متوفّاى (538)؛ وى در تفسير «كشّاف»(4)حديث را آورده و مىگويد:
اگر كسى اشكال كند كه واژۀ به كار رفته، يعنى «مؤمنين»، جمع است، پس فرد نمىتواند مراد باشد! در پاسخ مىگويم: اگر چه صدقه دهنده و سبب يك نفر بوده است، لكن به صورت جمع آورده شده تا ديگران را براى انجام چنين كارى و رسيدن به ثواب آن تشويق نمايد.
6 - حافظ ابو القاسم ابن عساكر دمشقى، متوفّاى (571)، با طرق متعدّد در تاريخ شام(5).
7 - عزّ الدين ابن ابى الحديد معتزلى، متوفّاى (655)، در «شرح نهج البلاغه»(6).
8 - قاضى ناصر الدين بيضاوى شافعى، متوفّاى (685)، در «تفسير» خود(7).
9 - جلال الدين سيوطى شافعى، متوفّاى (911)، در «الدرّ المنثور»(8)با چندين طريق.
از انس بن مالك روايت شده است:
فقيرى به مسجد آمده گفت: چه كسى به فقيرِ گرفتار كمك مىكند؟ و على عليه السلام كه در حال ركوع بود با دست به سوى فقير كه در پشت سرش بود اشاره كرد؛ يعنى انگشتر را از انگشتم درآورده براى خود بردار.
در آن لحظه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «يا عمر! وجبَتْ» ؛ [اى عمر واجب شد]. عمر پرسيد: پدر و مادرم فدايت چه
1) - نقض العثمانيّة [ص 319].
2) - جامع البيان 6:186 [مج 4 / ج 288/6].
3) - أحكام القرآن 2:542[446/2].
4) - الكشّاف 1:422.
5) - تاريخ مدينه دمشق [305/12؛ و در ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام - چاپ تحقيق شده - شمارۀ 915؛ و در ترجمة عمر بن عليّ].
6) - شرح نهج البلاغة 3:275[277/13، خطبۀ 238].
7) - تفسير بيضاوى: 345 [272/1].
8) - الدرّ المنثور 2:293[105/3].
واجب شد؟ حضرت فرمود: «وجبَتْ له الجنّة واللّه، وما جعله من يده حتّى خلعه اللّه من كلّ ذنب و من كلّ خطيئة» [به خدا سوگند! بهشت براى او واجب شد، پيش از آنكه فقير انگشتر را از انگشت او بيرون آورد خدا او را از همۀ گناهان و خطاها دور ساخت]. انس مىگويد: هنوز كسى از مسجد بيرون نيامده بود كه جبرئيل فرود آمده با خود آيۀ: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ )(1)[سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را بر پا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند] را آورد. در اين هنگام حسّان بن ثابت اين شعر را سرود:
1 - أبا حسنٍ تَفديكَ نفسي ومهجتي وكلُّ بطيءٍ في الهدى ومسارعِ
2 - أيذهبُ مدحي والمحبّين ضائعاً وما المدحُ في ذات الإلهِ بضائعِ
3 - فأنت الّذي أعطيتَ إذ أنت راكعٌ فدتكَ نفوسُ القوم يا خيرَ راكعِ
4 - بخاتمِكَ الميمونِ يا خيرَ سيّدٍ ويا خيرَ شارٍ ثمَّ يا خيرَ بائعِ
5 - فأنزل فيك اللّهُ خيرَ ولايةٍ وبيَّنها في مُحكمات الشرائعِ
[1 - اى على! جان و دلم فدايت باد، و فدايت باد هر كس كه در راه هدايت، كُند است يا سريع است. 2 - آيا مدح من و محبّان تو از بين خواهد رفت؟! هرگز مدحى كه دربارۀ خدا باشد از بين نمىرود. 3 - اى بهترين ركوع كننده! تويى كه انگشترت را در حال ركوع بخشيدى، جان همه فداى تو باد. 4 - اى بهترين سرور! اى بهترين خريدار! و اى بهترين فروشنده! به خاطر انگشتر مبارك تو بود. 5 - كه خداوند بهترين ولايت را براى تو فرو فرستاد، و آن را در محكمات شرايع تبيين نمود].
سيّد حميدالدين عبد الحميد آلوسى در كتاب «نثر اللآلي على نظم الأمالي»(2)وقتى كه به آيۀ ولايت مىرسد مىگويد:
اين آيه آن گونه كه پنداشتهاند در خصوص على نازل نشده، بلكه دربارۀ مهاجران و انصار كه على هم جزء آنهاست نازل گرديده است؛ به دليل اينكه ساختار واژۀ (اَلَّذِينَ ) جمع است؛ و از اين رو على به تنهايى نمىتواند مراد آيه باشد.
امينى مىگويد: گويا تار و پود سخن او با سخن همزادش ابن كثير يكى بوده و اين سخنان را به پيروى از او به هم بافته است، چنانكه ابن كثير در تاريخ خود به اين آيه كه مىرسد مىگويد(3):
در قرآن آيهاى يافت نمىشود كه دربارۀ على نازل شده باشد.
گويا اين غفلت زدهها فراموش كردهاند كه اگر حكمى ابتدا به صورتى مطرح شود كه تك تك افراد را شامل شود - حال يا براى تشويق به مثل آن كار يا براى بازداشتن از آن - آنگاه با آوردن قيد و نشانهاى فرد مورد نظر را مشخّص كند، اثرش رساتر و قويتر از حكمى خواهد بود كه مستقيماً متوجّه فرد شود. واين روش، روشى ناشناخته و غير معمول نيست، بلكه شيوهاى است شايع و معمول، و در زبان قرآن براى آن نمونههاى فراوانى يافت مىشود. و اكنون نمونههايى از آن:
1 - (اَلَّذِينَ قالُوا إِنَّ اَللّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ )(4)[آنها كه گفتند: «خدا فقير است، و ما بىنيازيم»!].
حسن گفته است: گويندۀ اين كلام حيى بن أخطب است. و عكرمه و سدّى و مقاتل و محمّد بن اسحاق گفتهاند: او فنحاص بن عازوراء است. و خازن گفته است:
اين سخن گر چه از يك يهودى صادر شده، ولى چون آنها از اين حرف راضى بودهاند به همۀ آنها نسبت داده شده است.
در اين باره به تفسير قرطبى و ابن كثير و خازن مراجعه شود(1).
2 - (لا يَنْهاكُمُ اَللّهُ عَنِ اَلَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ )(2)[خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در راه دين با شما پيكار نكردند و از خانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمىكند]. اين آيه دربارۀ اسماء دختر ابوبكر نازل شده است و شأن نزول آن اين است كه قتيله مادر اسماء كه دختر عبد العزّى و مشرك بود به مدينه آمده، هدايايى را براى او آورد ولى اسماء به او گفت: تا از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اجازه نگيرم، نه هديهها را مىپذيرم و نه اجازۀ ورود به خانهام را مىدهم؛ آنگاه خدمت پيامبر خدا رسيده و مسأله را مطرح كرد، به دنبال آن خداوند اين آيه را نازل فرمود و پيامبر خدا نيز دستور داد كه او را به خانه برده هداياى او را بپذيرد و در حق او خوبى كرده و او را احترام نمايد.
اين حديث را بخارى و مسلم و احمد و ابن جرير و ابو حاتم نقل كردهاند(3)آن گونه كه در تفسير قرطبى و ابن كثير و خازن آمده است.
3 - (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ... )(4)[به عصر سوگند، كه انسانها همه در زيانند].
از اُبىّ بن كعب نقل شده است: سورۀ والعصر را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله قرائت كرده، عرض نمودم: پدر و مادرم فدايت! تفسير آن چيست؟
فرمود: (وَ اَلْعَصْرِ ) سوگندى است از سوى خدا نسبت به پايان روز، و منظور از (إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ ) ابو جهل ابن هشام، و از (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا ) ابوبكر صدّيق، و از (وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ) عمر بن خطّاب، و از (وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ ) عثمان بن عفّان، و از (وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ ) على بن أبى طالب است(5).
امينى مىگويد: ما با قوم در اين تأويلات تحريف شدۀ ناشايست، همراه نيستيم، و تنها آن را براى اقامۀ حجّت عليه خود آنها (و اثبات اينكه ممكن است از صيغۀ جمع، يك نفر اراده شده باشد) آوردهايم.
4 - (اَلَّذِينَ قالَ لَهُمُ اَلنّاسُ إِنَّ اَلنّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ )(6)[اينها كسانى بودند كه (بعضى از) مردم، به آنان گفتند: «مردم (لشكر دشمن) براى (حمله به) شما اجتماع كردهاند...»].
منظور از واژۀ «الناس» نخست، نعيم بن مسعود أشجعى است. نسفى در تفسير خود(7)گفته است:
«الناس» با اينكه جمع است ولى از آن يك نفر اراده شده است، و احتمال دارد كه او به خاطر پيروانش كه مانند او مردم را از شركت در جهاد باز مىداشتند، به صيغۀ جمع آورده شده باشد.].
1) - الجامع لأحكام القرآن 4:294[187/4]؛ تفسير ابن كثير 1:434؛ تفسير الخازن 1:322[310/1].
2) - ممتحنه: 8.
3) - صحيح بخارى [924/2، ح 2477]؛ صحيح مسلم [391/2، ح 50، كتاب الزكاة]؛ مسند أحمد [483/7، ح 26375]؛ جامع البيان [مج 14 / ج 66/28]؛ الجامع لأحكام القرآن 18:59[40/18]؛ تفسير ابن كثير 4:349؛ تفسير الخازن 4:272[258/4].
4) - عصر: 1-3.
5) - ر. ك: الرياض النضرة 1:34[49/1 و 50].
6) - آل عمران: 173.
7) - چاپ شده در حاشيۀ تفسير خازن 1:318 [تفسير نسفى 195/1].
و خازنى گفته است:
لفظ «ناس» عام است، ولى فردى خاصّ از آن اراده شده است.
ابن مردويه با سند خود از ابو رافع نقل مىكند: پيامبر صلى الله عليه و آله على را با گروهى براى تعقيب ابوسفيان فرستاد. آنها با يك اعرابى از قبيلۀ خزاعه برخورد كردند و او گفت: آنان عليه شما متّحد شدهاند، و على عليه السلام و همراهانش گفتند:
«حسبنا اللّه و نعم الوكيل» [خدا بهترين وكيل و ياور است]، آنگاه آيۀ ياد شده دربارۀ ايشان نازل گرديد(1).
5 - (يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اَللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي اَلْكَلالَةِ )(2)[از تو (دربارۀ ارث خواهران و برادران) سؤال مىكنند، بگو:
«خداوند، حكم كلاله (خواهر و برادر) را براى شما بيان مىكند»].
آيه دربارۀ جابر بن عبداللّه انصارى نازل شده و سؤال كننده، اوست و او هميشه مىگفت اين آيه دربارۀ من نازل شده است(3).
6 - (وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ )(4)[آنها ديگران را از آن باز مىدارند؛ و خود نيز از آن دورى مىكنند].
اهل سنّت بر اين باورند كه آيه دربارۀ ابوطالب نازل شده است. و ما در مباحث آينده دربارۀ آن به تفصيل سخن گفته و ديدگاه درست را مشخّص مىكنيم(5).
12 - مىگويد:
شيعه اگر ايمان و عدالت و بهشتى بودن و امامتِ ابوبكر و عمر و عثمان را ثابت نداند، نمىتواند ايمان و عدالت و بهشتى بودن على را اثبات كند چه رسد به اثبات امامتش. وگر نه اگر بخواهد امامت او را به تنهايى اثبات كند هرگز نمىتواند؛ چون دليل و برهان او را يارى نمىكند؛ چنانكه ادلّه، مسيحى را در اثبات نبوّت عيسى بدون اقرار به نبوّت پيامبر اسلام يارى نمىكند(6).
و مىگويد(7):
شيعه تا زمانى كه بر مذهب خودش باشد از اثبات ايمان و عدالت على عاجز است. و اگر به روايات متواتر پيرامونِ اسلام و هجرت و جهاد على احتجاج كند، اسلام و هجرت و جهادِ ابوبكر و عمر و عثمان نيز با روايات متواتر ثابت شده است، و بلكه اسلام معاويه و يزيد و خلفاى بنىاميّه و بنىعبّاس، و نماز و روزه و جهاد آنها با كفّار نيز به تواتر ثابت شده است.
جواب: مادامى كه زندگى مىكنى روزگار به تو عجايبى نشان مىدهد!
اى كاش مىدانستم از چه زمانى ايمان و عدالت على نياز به برهان و دليل پيدا كرده است؟! او كِىْ كفر ورزيده تا لازم باشد ايمان بياورد؟! آيا در آغاز پيدايش اسلام، پيامبر برادر و ياورى غير از او داشت؟! در زمانى كه افراد نامبرده هنوز مسلمان نشده بودند. آيا جز اين است كه اسلام با شمشير و فداكارى او بر پا شد؟! آيا جز اين است كه سپاه شرك و كفر با صولت وشوكت او از هم پاشيد؟! آيا جز اين است كه با شمشير بيان وخنجر برهان او پردهاى تيرۀ شبهات والحاد دريده شد؟!3.
1) - ر. ك: الجامع لأحكام القرآن 4:279[178/4]؛ تفسير ابن كثير 1:430؛ تفسير الخازن 1:318[306/1].
2) - نساء: 176.
3) - ر. ك: الجامع لأحكام القرآن 6:28[20/6]؛ تفسير الخازن 1:447[428/1]؛ تفسير نسفى 1:447[267/1].
4) - أنعام: 26.
5) - ر. ك: 702-703 از همين كتاب.
6) - منهاج السنّة 1:162.
7) - منهاج السنّة 1:163.
آيا خدا خانه كعبه را از بتان جز با دستان كريم او پاك كرد؟! آيا خدا در قرآن خانوادهاى جز خانوادهاى كه او سيّد و سرور آنهاست، را از رجس و پليدى پاك دانسته است؟! آيا كسى جز او طبقِ نصّ قرآن جان پيامبر است؟! آيا كسى جز او در راه رضاى خدا در ليلة المبيت جان خود را معامله كرد؟! آيا كسى غير از او پيدا مىشود كه مانند پيامبر خدا بر نفْس مؤمنان از خودشان سزاوارتر باشد. به خدا سوگند! خير.
همانا احاديث شيعه در اين باب متواتر است، و همين تواتر است كه آنها را قانع كرده كه در برابر اين فضيلتها و ويژگيها سر فرود آورده تسليم باشند، البتّه نكتۀ مهمّ اينجاست: شيعه هنگام مناظرۀ با اهل سنّت براى مجاب كردن آنها به احاديث خودشان احتجاج مىكند؛ زيرا حديث خود اهل سنّت براى مجاب كردنشان مقبولتر است. و گرنه شيعه نيازى به احاديث آنها ندارد. و شيوۀ مقبول مناظره و احتجاج نيز همين است نه آن راهى كه آنها در پيش مىگيرند؛ زيرا آنها همگى در هر مسألهاى به احاديث و كتابهاى بزرگان خود استدلال مىكنند و چنين استدلالى خارج از قوانين بحث و مناظره است.
اى كاش مىدانستم كه بين ايمان و عدالت على با ايمان افراد ياد شده، چه ملازمهاى است؟! آيا گمان مىكند على اميرمؤمنان با آن چند نفر، نفس واحده هستند و جدايى و تبعيض ميان آنان قابل تصوّر نيست؟! و يا خيال مىكند يك روح در همۀ آنها جريان يافته تا در ايمان و كفر مشترك باشند (اگر مفعول آن روح ايمان باشد، همه مؤمن باشند و اگر كفر باشد همه كافر باشند)؟! و يا اين ملازمه و ارتباط ساختگى كه زاييده ذهن ابن تيميّه است براى اصحاب و تابعان و امامان و علما و بزرگان شيعه در قرون گذشته در احتجاجات و مناظرات و گفت وگوهاى بىشمار مذهبى در مجالس و محافل مختلف پوشيده مانده است؟! و يا مخالفان شيعه در دفاع و پاسدارى از آن سه نفر اين ملازمه را فراموش كردهاند؟!
البته هيچ يك از اينها نبوده است، و لكن او تلاش مىكند از يك سو شيعه را به نصارا تشبيه نمايد، و از سوى ديگر ايمان على عليه السلام را كنار ايمان معاويۀ حُقّهباز، يزيدِ پليد، و جبّاران ستمگر بنى اميّه، و طاغوتيانِ متجاوزِ حرمت شكنِ بنىعبّاس قرار دهد. و اين است مقدار علم، ادب، تقوا و ديندارى او!!
13 -
او انواع پرده درى و حرمت شكنى و هوى پرستى(1)از قبيل: ضايع كردن نماز، ارتكاب محرّمات و حلال شمردن آنها، و دورى نكردن از شراب و فحشا حتّى در ماه مبارك رمضان، و ترجيح شرك بر عبادت خدا، و ديگر گناهان، را به شيخ امّت و ياور دين و ملّت شيخ طوسى و پيروانش و به همۀ شيعيان نسبت داده و معتقد است كه شيعيان هميشه چنين هستند. امّا هر پژوهشگر پر تلاشى مىداند كه اينها يك مشت دروغ و تهمت نارواست كه او به وسيلۀ آنها در صدد لكّهدار كردن حيثيّت شيعيان و اشاعه فحشا در ميان مؤمنان است. غافل از آن كه روزى ميزان اعمال نهاده شده و از گفتار انسان سؤال خواهد شد و در آن روز، تنها قاضى و حاكم خداوند است، و (ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ )(2)[انسان هيچ سخنى را بر زبان نمىآورد مگر اينكه همان دم، فرشتهاى مراقب و آماده براى انجام مأموريت (و ضبط آن) است].
14 - مىگويد:
دشمنان ابوبكر و پيروانش مانند مسيلمۀ كذّاب و پيروانش و ديگران از معروفترين مرتدّان بودند، با اين حال شيعيان آن گونه كه بسيارى از بزرگانشان مانند اين امامى - علّامه حلّى - و ديگران مىگويند، اين2)
مرتدّان را دوست مىدارند و معتقدند كه آنان برحقّند و ابوبكر به نا حقّ با آنان جنگيد(1).
پاسخ: اى كاش يك نفر در آنجا بود و از او مىپرسيد كه چه كسى به او خبر داده كه شيعه، مسيلمه و هم مسلكان وى را دوست مىدارد، مگر نه اين است كه شيعه هميشه او را كذّاب و دروغگو دانسته و افتضاحات او را نقل نموده است و كتابهاى شيعه از آغاز تا پايان افشاگر انديشههاى باطل اوست، و شيعه با تمام وجود معتقد است كه نبوّت منحصر به خاتم الأنبياء محمّد صلى الله عليه و آله بوده و هست. و هر كس غير از او ادّعاى مقام نبوّت كند كافر است.
اى كاش اين بزرگان را كه او ادّعا مىكند به ما معرّفى مىكرد و مىگفت كه آيا با آنها دربارۀ ديدگاهشان شفاهاً گفت وگو كرده است؟! پس چرا نام آنها را ذكر نمىكند؟! آيا در كتابهاى آنها ديده است؟! پس آن كتابها كدام است؟! او كه از علّامه نام مىبرد هم اكنون كتابهاى كلامى و عقيدتى وى، برخى خطّى و برخى چاپى در دسترس است، ملاحظه نماييد كه در كدام يك از آنها اين نسبتهاى ناروا وجود دارد!
15 - مىگويد:
وى - علّامۀ حلّى - دروغهايى را نقل مىكند كه برجهل نقل كنندۀ آنها دلالت دارد، مثلاً مىگويد: سورۀ هل اتى در حقّ اهل بيت نازل شده است. و اين سخن وى دروغ است؛ زيرا هل اتى به اجماع علما در مكّه نازل شده است، و ازدواج على با فاطمه پس از هجرت در مدينه انجام گرفته، و حسن و حسين پس از نزول هل اتى متولّد شدهاند؛ پس دروغ بودن سخن وى بر آگاهان به نزول آيات و سيرۀ آن بزرگواران پوشيده نيست(2).
پاسخ: نا آگاهى و نادانى اين شخص منحصر به يك باب نيست، بلكه جاهل به عقايد، جاهل به فِرَق و مذاهب گوناگون، جاهل به سيره، جاهل به احكام، جاهل به حديث، و همچنين جاهل به علوم قرآن است، به اندازهاى جاهل است كه مطالب زير را نفهميده است:
1 - مكّى بودن سوره با مدنى بودن برخى از آيات آن و بر عكس هيچ منافاتى ندارد و اين امر در سورههاى قرآن امرى عادّى است چنانكه گذشت(3). و اين همان قول ابن حصّار است كه مىگويد:
گاهى آيهاى از سورۀ مكّى، مدنى است و آيهاى از سورۀ مدنى، مكّى است(4).
2 - مطمئنترين راه براى تشخيص مكّى يا مدنى بودن سوره آن است كه دربارۀ شأن نزول آن روايات مستفيضه وجود داشته باشد نه روايات بىسند و منقطع، و ما قبلاً برخى از راويان اين حديث را يادآور شديم؛ بنابراين شيعه حديث را جعل نكرده تا بر جهل ناقل آن و علّامه حلّى دلالت كند، و چنانكه اشكالى در آن باشد مشايخ اهل سنّت با علّامه حلّى در آن يكسان خواهند بود.
3 - ادّعا مىكند كه علما بر مكّى بودن آن اتّفاق دارند؛ اين سخن حقيقت ندارد، بلكه اكثريّت خلاف آن را گفتهاند؛ چنانكه خازن در تفسيرش(5)از مجاهد و قتاده و بسيارى از راويان اهل سنّت نقل كرده است.
4 - افرادى چون حسن و عكرمه و كلبى و ديگران با اينكه به مكّى بودن آيه يا آياتى از اين سوره قائلند، صريحاً گفتهاند آياتِ مربوط به إطعام، مدنى است.
5 - و اين سخن او كه هر سورهاى مكّى باشد حتماً پيش از هجرت نازل شده است، سخن درستى نيست؛ زيرا ممكن].
است پس از هجرت و در آخرين سفر پيامبر (حجّة الوداع) نازل شده باشد. به ويژه با توجّه به قول ابن جبير و حسن و ضحّاك و عكرمه و عطاء و قتاده كه گفتهاند: (وَ أَسِيراً ) همۀ مؤمنان را دربر مىگيرد حتّى بردگان را، و ابن جرير و ديگران نيز بر اين باورند.
16 - مىگويد:
سخن او - علّامه حلّى - كه مىگويد: طبق آيۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى )(1)[بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم، جز دوست داشتن نزديكانم (اهل بيتم)] دوستى و مودّت اهل بيت واجب است، اشتباه است؛ زيرا اين آيه مكّى است و در زمان نزول آن نه على با فاطمه ازدواج كرده بود و نه فرزندى داشتهاند(2).
و مىگويد(3):
سخن او - علّامه حلّى - كه مىگويد: خدا آيۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى ) [بگو:
من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم (اهل بيتم)] را در شأن آنان نازل كرده، سخنى دروغ است؛ زيرا اين آيه در سورۀ شورى قرار دارد و اين سوره بدون شكّ مكّى است و قبل از ازدواج على با فاطمه و تولّد حسن و حسين نازل شده است.
تا اينكه مىگويد:
و عدّهاى از نويسندگان اهل سنّت وجماعت، و شيعه اعمّ از پيروان احمد و ديگران نقل كردهاند: وقتى اين آيه نازل شد، از پيامبر پرسيدند: اى پيامبر خدا اهل بيت كيست؟ فرمود: «عليٌّ وفاطمة وابناهما» [على و فاطمه و دو فرزند آنان]، ولى بايد گفت اين روايت به اتّفاق حديث شناسان دروغ است؛ به دليل اينكه اين آيه به اجماع اهل علم در مكّه نازل شده چون تمام آيات سورۀ شورى مكّى است، بلكه همۀ سورههاى حميم مكّى هستند.
آنگاه مفصّلاً به تشريح تاريخ ولادت امام حسن و امام حسين عليهما السلام پرداخته است تا مقدار علم و آگاهيش از تاريخ را به رخ اهل علم بكشد.
امّا پاسخ اين سخنان: اگر در كتاب ابن تيميّه غير از ننگ و عارى كه در اين جملههاست از حقّ كشى و وارونه كردن حقّ نسبت به اجر صاحب رسالت، و تهمت و بهتان و بيهودهگويى، هيچ عيب و نقص و ننگ و عار ديگرى نبود، همين براى او تا ابد بس بود.
امّا مكّى بودن آيه: حتّى يك نفر هم صريحاً نگفته است كه آيه مكّى است، تا چه رسد به اتّفاق دروغينى كه وى ادّعا كرده است. او با حدس و گمان جاهلانه از اطلاق جمله علما كه گفتهاند سوره مكّى است، چنين برداشتى كرده است.
و استثنا نمودن علما چهار آيۀ: (أَمْ يَقُولُونَ اِفْتَرى عَلَى اَللّهِ كَذِباً )(4)[آيا مىگويند: «او بر خدا دروغ بسته است»؟!] تا (خَبِيرٌ بَصِيرٌ )(5)[نسبت به بندگانش آگاه و بيناست]، و نيز استثنا كردن برخى علما آيات: (وَ اَلَّذِينَ إِذا أَصابَهُمُ اَلْبَغْيُ )(6)[و كسانى كه هرگاه ستمى به آنها رسد، (تسليم ظلم نمىشوند)!] تا (مِنْ سَبِيلٍ )(7)كه چندين آيه است، تا چه رسد به آيۀ1.
مودّت، همگى ادّعاى مكّى بودن همۀ آيات سورۀ شورى را تكذيب مىكند(1). و طبق تصريح قرطبى(2)، و نيشابورى(3)، و خازن(4)در تفسيرشان، و شوكانى(5)در «فتح القدير»، و ديگران از ابن عبّاس و قتاده، چهار آيۀ آن، از آيۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً ) به بعد مدنى است و بقيّه مكّى.
امّا حديث شأن نزول آيه و وجوب مودّت اهل بيت: بايد دانست كه تنها آيت اللّه علّامه حلّى و پيروانش نبودهاند كه اين حديث را نقل نمودهاند، بلكه همۀ مسلمانان به جز چند نفر اُموى صفت مانند ابن تيميّه و ابن كثير، بر صحّت حديث اتّفاق نظر دارند. و خوانندۀ گرامى به نشانهاى از اتّفاق نظر دروغين ابن تيميّه كه به حديث شناسان نسبت داده است، برنخورده و هرگز برنخواهد خورد. اى كاش اين مرد چند تن از اين اجماع كنندگان يا آثارشان و يا پارهاى از كلماتشان را معرفى مىكرد. ما قبلاً(6)از حافظانِ حديث و مفسّرانِ اهل سنّت نمونههايى كافى در اين باره آوردهايم؛ و امام شافعى در اين باره سخن مشهورى دارد، مىگويد:
يا أهلَ بيت رسولِ اللّهِ حبُّكُمُ فرضٌ من اللّهِ في القرآنِ أنزلَهُ
كفاكمُ من عظيمِ القدرِ أنّكمُ مَن لم يُصلِّ عليكم لا صلاةَ لهُ
[اى اهل بيت پيامبر، خدا در قرآن محبّت شما را واجب كرده است. همين مقدار براى عظمت شما كافى است كه هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش صحيح نيست].
ازدواج على با فاطمه عليهما السلام در مدينه انجام شده، و بر فرض كه از اين شخص بپذيريم كه اين آيه در مكّه نازل شده است مىگوييم: چنانكه كه ميان نزول آيه و مؤخّر بودن ولادت فرزندانشان - اگر بپذيريم كه مؤخّر بوده - منافاتى نيست، ميان نزول آيه و مقدّم بودن ازدواج بر آن نيز ملازمهاى نيست؛ زيرا آنچه كه قطعى است و هيچ شكّى در آن راه ندارد، اين است كه آن دو بزرگوار از اقربا و نزديكان رسول اللّه هستند؛ امّا على عليه السلام به سبب عمو زادگى، و امّا فاطمه عليها السلام بهواسطه فرزندى. و امّا فرزندانشان همچنان كه ازدواج آنها در دفتر قضاى الهى ثبت شده بود، همچنين در علم ازلى، آفرينش آن دو سرور از آن دو بزرگوار مقدّر شده بود. و در ثبوت حكم و قانونى كه به ملاك عام، حال و آينده را شامل مىشود شرط نيست كه هنگام قانون گذارى همۀ افراد موجود باشند، بلكه هر يك از آنان در هر زمانى و در هر مكانى و به هر نحوى به وجود بيايند، حكم دربارۀ او جارى مىشود.
علاوه بر آن، ممكن است كه آيه در مكّه ولى در سال حجّة الوداع (آخرين سفر حجّ پيامبر) نازل شده باشد و در آن هنگام، هم آنها ازدواج كرده و هم امام حسن و امام حسين عليهما السلام متولّد شده بودند، و بين نزول آيه در مكّه و بودن آن قبل از هجرت، هيچ ملازمهاى نيست.
(وَ يَرَى اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ اَلَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ اَلْحَقَّ )(7)
[كسانى كه به ايشان علم داده شده، آنچه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده حقّ مىدانند].
17 - مىگويد:
امّا حديث مؤاخات يعنى پيوند برادرى ميان پيامبر و على، باطل و جعلى است؛ زيرا پيامبر نه كسى را به برادرى خود برگزيد، و نه ميان مهاجران با يكديگر، و نه ميان انصار با يكديگر عقد برادرى بست، بلكه آنچه مسلّم است، عقد برادرى ميان مهاجران و انصار است؛ مانند عقد برادرى ميان سعد بن ربيع و عبدالرحمن بن عوف، و ميان سلمان فارسى و ابو درداء؛ چنانكه در روايتى صحيح ثابت شده است(1).
پاسخ: باطل دانستن حديث برادرى كه ميان همۀ مسلمانان بدون استثنا ثابت و قطعى مىباشد يا نشان دهندۀ نهايت جهل او به حديث وسيره است، و يا به جهتِ نهايت كينه و دشمنى او با اميرمؤمنان عليه السلام است كه راهى جز انكار فضايل و برترىهاى آن حضرت براى او باقى نگذاشته است. گويا با خود عهد بسته و قسم خورده است كه همه فضايل او را يا انكار و يا تضعيف كند، هر چند با ادّعايى پوچ و بىدليل. و ما قبلاً روشن ساختيم(2)كه ماجراى برادرى دو بار انجام گرفته است:
1 - ميان اصحاب پيش از هجرت.
2 - ميان مهاجران و انصار پس از هجرت. و در هر دو بار، پيامبر صلى الله عليه و آله با على عليه السلام پيوند برادرى بست.
سخن آتشين ابن حجر عسقلانى در «فتح الباري»(3)براى خاكستر كردن افكار پوشالى او بس است. وى در آنجا پس از يادآورى هر دو مورد عقد برادرى و برخى از احاديث آن مىگويد:
ابن تيميّه در كتاب ردّ(4)بر ابن مطهّر رافضى (علّامه حلّى)، ايجاد پيوند برادرى ميان مهاجران به ويژه ميان پيامبر و على را منكر شده و مىگويد: حكمتِ ايجاد برادرى آن است كه برخى از آنان به برخى ديگر كمك كنند و دلهايشان به هم نزديك شود، بنابراين عقد برادرى پيامبر با كسى يا مهاجرى با مهاجر ديگر بيهوده است. لكن اين كلام ابن تيميّه ردّ نص به وسيلۀ قياس، و غافل كردن ديگران از حكمت و مصلحت پيوند برادرى است، به خاطر اينكه بعضى از مهاجران از جهت مال و عشيره و نيرو از بعض ديگر تواناتر بودند، بنابراين پيامبر ميان قوى و ضعيف عقد برادرى بست تا ميان آنها رفاقت و دوستى برقرار شده و افراد ناتوان از افراد توانمند بهرمند گردند.
و با توجّه به اين واقعيّت بود كه ميان خود و على پيوند برادرى بست؛ زيرا او از كودكى پيوسته با پيامبر بوده و به دست آن حضرت پرورش يافته بود.
18 - مىگويد:
حديثى را كه او - علّامه حلّى - از پيامبر نقل كرده كه: «إنّ فاطمة أحصنتْ فَرْجها فحرَّمَها اللّهُ و ذرَّيَّتها على النّارِ» [فاطمه، پاكدامنى پيشه كرد، پس خداوند آتش را بر او و فرزندانش حرام كرد]، به اتّفاق حديث شناسان دروغ است. و دروغ بودنش براى ديگران نيز اكنون آشكار خواهد شد؛ اين كلام كه «فاطمه پاكدامنى پيشه كرد و خدا آتش را بر او و فرزندانش حرام كرد»، قطعاً باطل است؛ چون ساره نيز پاكدامن بود ولى خدا آتش را بر همۀ فرزندان او حرام نكرد، و همچنين صفيّه عمّۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با وجود پاكدامنيش، فرزندانش برخى خوب و نيكوكار و برخى ظالم و ستمگر شدند.م.
خلاصه، زنان پاكدامن بىشمارند و عددشان را تنها خدا مىداند و فرزندان آنها بعضى نيكوكار و بعضى فاسد، بعضى مؤمن و بعضى كافر هستند؛ پس مزيّت و برترى فاطمه به خاطر پاكدامنى او نيست؛ زيرا او در اين ويژگى با بيشتر زنان مؤمنان يكسان است(1).
پاسخ: شگفتا از اين مرد كه گمان مىكند اجماع و اتّفاق به ميل و ارادۀ اوست كه هر گاه از آيه يا حديثى، يا مسأله يا عقيدهاى خوشش نيامد به جامعۀ علمى دستور بدهد كه اتّفاق كنيد، و مرده و زنده نيز بلافاصله مىگويند لبّيك لبّيك و اجماع مىكنند و آنگاه او به اجماعشان استدلال مىكند! به خدا سوگند! اگر انسان از دروغگويى و بيهودهگويى نهى نشده بود، بيش از آنچه اين مرد گفته، نمىتوانست بگويد.
اى كاش مىدانستم چگونه حديثى كه بسيارى از حفّاظ و آگاهان به حديث همچون حاكم، خطيب بغدادى، بزّاز، ابويعلى، عقيلى، طبرانى، ابن شاهين، ابو نعيم، محبّ طبرى، ابن حجر، سيوطى، متّقى هندى، هيثمى، زرقانى، صبّان و بَدَخشى(2)نقل كرده و صحّت آن را تأييد نمودهاند، بر دروغ بودن و بطلانش اجماع وجود دارد؟! اى كاش او به چند نفر از كسانى كه ادّعا مىكند حكم به كذب آن نمودهاند اشاره مىنمود و ما را با آثار و سخنان آنان آشنا مىساخت.
آيا دور از عقل نيست كه با يك سرى توهّمات و خيالبافىها و شبهه اندازىها حديثى را كه صحّتش ثابت و مورد تأييد است، مورد بحث و نقد و جدال قرار داد؟! آرى، اصلاً عادت او در برابر فضايل اهل بيت كه ناخوشايند اوست، همين است. بايد پرسيد كه ميان عفّت و پاكدامنى و حرام بودن آتش براى فرزندان چه ملازمهاى وجود دارد كه بتوان با امثال ساره و صفيّه و زنان مؤمنه ديگر آن را نقض كرد؟ بلكه اين فضيلت، ويژۀ سرور زنان، فاطمه عليها السلام است، و چه بسيارند فضايلى كه به آن حضرت اختصاص دارند و زنان با فضيلتى چون ساره و مريم و حوّا و ديگر زنان از آنها بىبهرهاند؛ بنابراين اگر امتياز خاصّى به فرزندان او اختصاص داده شود مشكلى ايجاد نخواهد كرد و از اين قبيل امتيازات براى آنان كم نيست.
و علّامه زرقانى مالكى در ردّ اين ملازمۀ خيالى، در «شرح المواهب» مىگويد:
اين حديث را ابويعلى و طبرانى و حاكم از ابن مسعود نقل كردهاند، و حاكم آن را صحيح دانسته است، و براى آن شواهد زيادى است. و مترتّب كردن حرمت آتش بر ذرّيۀ آن حضرت، بر صفت پاكدامنى با اشارۀ به حضرت مريم براى اين است كه اوّلاً: مزيّت و برترى او را در پاكدامنى آشكار سازد. و ثانياً: صفت پاكدامنى را مدح كرده و اهمّيت آن را آشكار سازد، وگرنه آن حضرت به حكم نصوص فراوان، بر آتش حرام است(3).
و اين حديث با احاديث فراوان ديگر تأييد مىشود؛ مانند حديث ابن مسعود: «إنّما سُمِّيَتْ فاطمة لأنَّ اللّه قد فَطَمَها وذُرِّيتها عن النار يوم القيامة»(4)[او فاطمه ناميده شده است؛ زيرا خداوند در روز قيامت، او و فرزندانش را از آتش بريده و جدا كرده است (خدا آتش را بر او و فرزندانش حرام كرده است)].].
1) - منهاج السنّة 2:126.
2) - نگاه كن: مستدرك حاكم [152/3]؛ تاريخ بغداد [54/3]؛ مسند بزّاز [223/5، ح 1829]؛ وابويعلى نيز اين روايت را در مسند كبير خود [آنگونهكه در المطالب العالية 70/4، ح 3978 آمده است] نقل كرده است؛ والمعجم الكبير، طبرانى [406/22، ح 1018]؛ والثغور الباسمة، سيوطى: 46 و....
3) - شرح المواهب زرقانى 3:203. و تمام كلام زرقانى در نقد كتاب: «الصراع بين الاسلام والوثنيّة» خواهد آمد.
4) - تاريخ ابن عساكر [770/17؛ و در مختصر تاريخ دمشق 286/26]؛ الصواعق: 96 [ص 160].
وسخن پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به فاطمه: «إنّ اللّهَ غيرُ معذِّبِكِ ولا أحداً من وُلدكِ»(1)[خداوند تو و أحدى از فرزندانت را عذاب نخواهد كرد].
و سخن حضرت خطاب به على عليه السلام: «إنّ اللّهَ قَد غَفَر لك وَ لذُرّيَّتِك»(2)[خدا تو و فرزندانت را بخشيده است].
و سخن حضرت: «وعدني ربّي في أهل بيتي من أَقَرَّ منهم بالتوحيد و لي بالبلاغ أ نّه لا يُعذِّبُهم»(3)[پروردگارم وعده داده است كه اهل بيت من چنانكه به يگانگى خدا و پيكِ وحى بودن من اقرار داشته باشند، آنان را عذاب ننمايد].
19 - مىگويد:
اين حديث كه پيامبر صلى الله عليه و آله گفته است: «عليٌّ مع الحقِّ والحقُّ معه يدورُ حيثُ دارَ ولن يَفتَرِقا حتّى يَرِدا عليَّ الحوضَ» [على با حقّ و حقّ با على است، هر كجا على باشد حقّ همانجاست، و هرگز از هم جدا نمىشوند تا هر دو در حوض كوثر بر من وارد شوند]، از بزرگترين دروغها و نادانىهاست؛ زيرا أحدى اين روايت را خواه به سند صحيح يا ضعيف از پيامبر نقل نكرده است. آيا دروغگوتر از راوى آن - يعنى علّامه حلّى - يافت مىشود كه آن را به اصحاب و علما نسبت مىدهد در حالى كه از هيچ يك از آنان چنين روايتى نقل نشده است؟! پس اين از آشكارترين دروغهاست. باز اگر گفته مىشد كه بعضى از اصحاب آن را نقل كردهاند، و ممكن است صحيح باشد، امكانش هست، ولى چنين چيزى وجود ندارد بلكه دروغى است كه به پيامبر نسبت داده شده و حضرت از آن منزّه است(4).
پاسخ: امّا حديث ياد شده: آن را محدّثان و بزرگان زيادى نقل نمودهاند؛ از جمله: خطيب در «تاريخ»؛ حافظ ابن مردويه در «مناقب»؛ سمعانى در «فضائل الصحابة»؛ ابن قتيبه در «الإمامة والسياسة»؛ زمخشرى در «ربيع الأبرار»(5).
و با توجّه به اينها وى چگونه ادعا مىكند كه اصلاً كسى از اصحاب و علما آن را نقل نكرده است؟!
از او مىپرسيم چرا اين كلام نمىتواند صحيح باشد؟! آيا در آن محالى عقلى - همچون اجتماع نقيضين يا ارتفاع آن دو يا اجتماع ضدّين و يا اجتماع مثلين - وجود دارد؟!
گويا به زعم او حقيقت علوى شايستگى آن را ندارد كه حقّ دائر مدار او و او دائر مدار حقّ باشد.
(كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ )(6)[سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود! آنها فقط دروغ مىگويند].
و با سند صحيح اين فرمايش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ثابت شده(7)است كه روز غدير خم فرمود: «اللّهمّ والِ مَن والاه وَعَادِ مَن عَاداه... وأدِرِ الحقَّ مَعَهُ حيثُ دَارَ» [خدايا دوست بدار دوستدار او را و دشمن بدار دشمنان او را... و حق را دائر مدار او قرار بده].
و رازى در تفسيرش(8)مىگويد:
و امّا اينكه على بن ابىطالب «بسم اللّه الرحمن الرحيم» را بلند مىگفته، به تواتر ثابت شده است و هر كس].
1) - اين حديث را طبرانى [در المعجم الكبير 210/11، ح 11685] با سندى كه راويانش ثقهاند نقل كرده، و ابن حجر در الصواعق: 96 و 140 [ص 160 و 235] صحّت آن را تأييد كرده است.
2) - ر. ك: ص 269 همين كتاب.
3) - حاكم در مستدرك 3:150[163/3، ح 4718]، و جمع ديگرى همچون سيوطى آن را نقل كردهاند [الجامع الصغير، سيوطى 716/2، ح 9623؛ كنزالعمّال 96/12، ح 34156].
4) - منهاج السنّة 2:167، 168.
5) - تاريخ بغداد 14:32؛ الإمامة والسياسة 1:68[73/1]؛ ربيع الأبرار [828/1].
6) - كهف: 5.
7) - نگاه كن: ص 44 از اين كتاب؛ و شهرستانى در نهاية الاقدام: 493 آن را با همين لفظ روايت كرده است.
8) - تفسير الكبير 1:111[205/1].
در دينش به على بن ابى طالب اقتدا كند به راستى هدايت شده است، و دليل اين سخن فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله است كه فرمود: «اللّهمّ أدرِ الحقَّ مع عليّ حيثُ دارَ» [خدايا حقّ را هر گونه كه على مىگردد، بگردان].
20 - مىگويد:
روايت منقول از پيامبر صلى الله عليه و آله: «يا فاطمةُ إنّ اللّهَ يَغضِبُ لِغَضَبِكِ ويَرضى لِرضاكِ» [اى فاطمه! خدا به سبب غضب تو غضبناك و با رضايت تو راضى مىشود] دروغ است، راويان، اين حديث را از پيامبر نقل نكردهاند، و در كتابهاى معروف حديث نمىتوان آن را يافت، و سند صحيح و يا مقبولى كه به پيامبر برسد، ندارد(1).
جواب: اى كاش مىدانستم كه چه چيزى او را در اين پرتگاه نابودى انداخته است؟! آيا جهل بىپايان و آگاهى اندكش از كتابهاى حديث، به گونهاى كه او را مجبور مىسازد هر حديثى را كه او نديد تكذيب نمايد؟! و يا كينۀ نكبت بارش نسبت به خاندان وحى، كه سبب مىشود فضايل آنان را مورد تاخت و تاز قرار دهد؟! به نظر من هر دو بيمارى در وجود او ريشه دوانده است.
امّا حديث ياد شده، نزد حفّاظ و بزرگان حديث، از احاديث معروف و مشهور است كه عدهاى آن را صحيح و برخى حسن دانسته و آن را با سند از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند؛ مانند:
1 - امام ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام در مسندش، آن گونه كه در «ذخائر»(2)آمده است.
2 - حافظ عبداللّه حاكم نيشابورى، متوفّاى (405)، در «مستدرك»(3)با تأييد صحّت آن.
3 - حافظ ابوالقاسم ابن عساكر، متوفّاى (571)، در تاريخ شام(4).
4 - حافظ ابوالعبّاس محبّ الدين طبرى، متوفّاى (694)، در «ذخائر»(5).
5 - حافظ ابوالفضل ابن حجر عسقلانى، متوفّاى (852)، در «إصابه»(6).
21 - مىگويد:
روايت پيامبر دربارۀ على: «هذا فاروقُ اُمّتي، يفرقُ بين أهلِ الحقِّ والباطلِ» [على معيار تشخيص امّت من است، و اهل حقّ را از اهل باطل جدا مىسازد] و سخن ابن عمر كه مىگويد: «ما كنّا نعرف المنافقين على عهد النبيِّ صلى الله عليه و آله إلّاببغضهم عليّاً» [در زمان پيامبر معيار شناخت منافق از غير منافق براى ما بغض ورزيدن آنان نسبت به على عليه السلام بود]، هر دو حديث جعلى است و به دروغ به پيامبر نسبت داده شده است و هيچ يك از آن دو سند ندارد و در كتب معتبر نقل نشده است(7).
پاسخ: جامعترين جملهاى كه با اين غفلت زدۀ نادان مطابقت دارد، اين جمله است كه پيش از او دربارۀ شخص ديگرى گفته شده است: «اُعطي مقولاً ولم يعط معقولا» [قدرت حرف زدن به او دادهاند، ولى عقل به او ندادهاند].
و لذا مىبينيد كه وى در كتابش بدون تعقّل حرف مىزند و بىربط جواب مىدهد؛ مثلاً آيت اللّه علّامه حلّى جملۀ:
«ما كنّا نعرف المنافقين على عهد النبيِّ صلى الله عليه و آله إلّاببغضهم عليّاً» را از ابن عمر نقل مىكند، ولى ابن تيميّه مىگويد: اين حديث دروغ است و به دروغ به پيامبر نسبت داده شده است، و اصلاً به عقلش نرسيده كه راوى، اين سخن را به پيامبر نسبت9.
نداده است و حقّش آن بود كه اين آقا آن را به ابن عمر نسبت مىداد نه به پيامبر. از آن گذشته اين سخنى نيست كه فقط ابن عمر گفته باشد، بلكه گروهى ديگر از اصحاب نيز در اين كلام با ابن عمر همراهند؛ مانند:
1 - ابوذر غفارى؛ وى گفته است: «ما كنّا نعرف المنافقين على عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله إلّابثلاث: بتكذيبهم اللّه ورسوله، والتخلّف عن الصلاة، وبغضهم عليَّ بن أبي طالب» [ما در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله منافقان را با سه ويژگى مىشناختيم: 1 - تكذيب خدا و پيامبر 2 - تخلّف از نماز 3 - بغض على بن ابى طالب].
اين روايت را خطيب در «متّفق»، و محبّ الدين طبرى در «رياض»(1)، و جزرى در «أسنى المطالب»(2)- وى مىگويد:
تصحيح اين روايت از حاكم نقل شده است - و سيوطى در «الجامع الكبير» و ترتيب آن،(3)نقل كردهاند.
2 - جابر بن عبد اللّه انصارى؛ وى مىگويد: «ما كنّا نعرف المنافقين إلّاببغض - أو ببغضهم - عليِّ بن أبي طالب» [ما منافقان را تنها با دشمنى و بغض آنها نسبت به على بن ابى طالب مىشناختيم].
اين روايت را احمد در «مناقب»(4)، و ابن عبدالبرّ در «استيعاب»(5)و در حاشيۀ «إصابه»، و حافظ محبّ الدين در «رياض»(6)، و حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد»(7)نقل كردهاند.
3 - ابو درداء مىگويد: «إن كنّا نعرف المنافقين - معشر الأنصار - إلّاببغضهم عليَّ بن أبي طالب» [ما گروه انصار، منافقان را از راه دشمنى آنان با على بن ابى طالب مىشناختيم].
آن گونه كه در «تذكرۀ»(8)ابن جوزى آمده، ترمذى اين روايت را نقل كرده است.
و اين سخنان، بىپايه و دليل نيست بلكه پشتوانه اين سخنان كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ على عليه السلام است؛ كه ما برخى از آنها را ذكر مىكنيم:
1 - از امير مؤمنان عليه السلام نقل شده است: «والّذي فلق الحبّة وبرأ النسمة، إنّه لعهد النبيّ الاُميّ إليّ: أنّه لايحبّني إلّامؤمن، ولا يبغضني إلّامنافق» [سوگند به خدايى كه دانه را شكافت، و انسان را آفريد، همانا پيامبر امّى با من عهد بست كه كسى جز مؤمن مرا دوست نداشته باشد و كسى جز منافق با من دشمنى نورزد].
اين روايت را اين بزرگان اهل سنّت ذكر كردهاند: مسلم در «صحيح» - آن گونه كه در «كفايه» آمده است - ترمذى در جامع خود ولى بدون جمله قسم، گفته است: «اين روايت حسن و صحيح است»؛ احمد در «مسند»؛ ابن ماجه در «سنن»؛ نسائى در «سنن» و «خصائص»؛ ابن حجر هيتمى در «صواعق»؛ ابن حجر عسقلانى در «فتح الباري»؛ و سيوطى در «جمع الجوامع» و «ترتيب آن» و...(9).
1) - الرياض النضرة 2:215[167/3].
2) - أسنى المطالب: 8 [ص 57].
3) - كنز العمّال 6:390[106/13، ح 36346].
4) - مناقب علي، أحمد بن حنبل [ص 143، ح 208].
5) - الاستيعاب 3:46 [القسم الثالث/ 1110، شمارۀ 1855].
6) - الرياض النضرة 2:214[167/3].
7) - مجمع الزوائد 9:132.
8) - تذكرة الخواصّ: 17 [ص 28].
9) - صحيح مسلم [120/1، ح 131، كتاب الإيمان]؛ كفاية الطالب [ص 68، باب 3]؛ سنن الترمذي 2:299[601/5، ح 3736]؛ مسند أحمد 1:84[135/1، ح 643]؛ سنن ابن ماجه 1:55[42/1، ح 114]؛ السنن الكبرى 8:117[47/5، ح 8153]؛ خصائص أمير المؤمنين: 27 [118، ح 100]؛ الصواعق المحرقة: 73 [ص 122]؛ فتح الباري 7:57[72/7]؛ كنز العمّال 6:394[120/13، ح 36385].
امير مؤمنان عليه السلام مىفرمايد: «لو ضربتُ خيشوم المؤمن بسيفي هذا على أن يبغضني ما أبغضني، ولو صببت الدنيا بجَمّاتها(1)على المنافق على أن يحبّني ما أحبّني؛ و ذلك أنَّه قضى فانقضى على لسان النبيّ الاُمّي صلى الله عليه و آله أنَّه قال: يا عليُّ! لايبغضك مؤمنٌ، ولايحبّك منافقٌ» [مؤمن هرگز به من بغض نورزد گرچه بينى او را با اين شمشيرم قطع كنم، و منافق نيز هرگز به من مهر نورزد گرچه تمام دنيا را به او بدهم؛ زيرا اين حكمى حتمى بود كه بر زبان پيامبر امّى جارى شد و فرمود: يا على! مؤمن هرگز به تو بغض نورزد و منافق نيز هرگز به تو مهر نورزد].
اين روايت در «نهج البلاغه»(2)است، و ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(3)مىگويد:
غرض حضرت از اين فصل آن است كه سخن پيامبر دربارۀ او را به ياد آنان بياورد.
2 - از امّ سلمه نقل شده است: رسول خدا مىفرمود: ««لا يحبّ عليّاً منافقٌ ولا يبغضه مؤمن»(4)[هيچ منافقى به على مهر نورزد و هيچ مؤمنى او را دشمن ندارد].
3 - پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبهاى مىفرمايد: «يا أيّها الناس اُوصيكم بحبِّ ذي قرنَيها، أخي وابن عمّي عليِّ بن أبي طالب، فإنّه لايحبّه إلّامؤمن ولا يبغضه إلّامنافقٌ»(5)[اى مردم! شما را به محبّت ذوالقرنين سفارش مىكنم، برادرم و پسر عمويم على بن ابى طالب، چرا كه تنها مؤمن او را دوست مىدارد و تنها منافق به او كينه مىورزد].
4 - از ابن عبّاس نقل شده است: پيامبراكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام نگاه كرد و فرمود: «لايحبّك إلّامؤمن ولا يبغضك إلّامنافق»(6).
و اين، از جمله رواياتى است كه امير مؤمنان عليه السلام در روز شورا به آن استدلال كرده، و فرمود: «أَنشُدُكم باللّه هل فيكم أحدٌ قال صلى الله عليه و آله له: لا يحبّك إلّامؤمن ولا يبغضك إلّامنافق غيري؟ قالوا: اللّهم لا»(7)[شما را به خدا سوگند مىدهم: آيا در ميان شما كسى هست كه پيامبر دربارۀ او فرموده باشد: «تنها مؤمن او را دوست مىدارد، و تنها منافق به او كينه مىورزد»، همگى گفتند: بار خدايا، نه].
با اين وصف سزاوار است كه آتش فشان عقدههاى ابن تيميّه از اين حديث منفجر گردد، و اين حديث را هدف آماج تيرهاى تهمت قرار داده وبراى ناقص جلوه دادن مطلب و خدشه وارد كردن در آن، آن را برانداز و بالا وپايين نمايد.
آرى، پس از ملاحظۀ اين روايات به ارزش گفتار بلكه سخن دروغ و من درآوردى ابن تيميّه پى خواهيم برد، آنجا كه مىگويد: «أنَّ الحديثين لم يُروَ واحد منهما في كتب العلم المعتمدة، ولا لواحد منهما إسناد معروف» [هيچ يك از اين دو روايت در كتاب علمى مورد اعتمادى نقل نشده و سند معروفى ندارد].
براى كسى كه روايات صحيحه امامان و حافظان حديث را غير معتبر، و صحاح و مسانيد خودشان را غير علمى و غير قابل
1) - [واژۀ «جمّات» در لغت عرب جايى از كشتى را گويند كه آبهايى كه از تختههاى آن مىپاشد در آنجا جمع مىشود، و اين واژه، جمع «جمّ» است و «جمّ» به معنى «بسيار» آمده و منظور از آن در روايت اين است كه اگر همۀ دنيا را در دامن او بريزم او...].
2) - نهج البلاغة: 477، حكمت 45؛ شرح نهج البلاغة [275/18، حكمت 108].
3) - شرح نهج البلاغة 4:264.
4) - ر. ك: سنن ترمذى 2:213[594/5، ح 3717]، او صحّت روايت را تأييد كرده است؛ المصنّف، ابن أبي شيبه [77/12، ح 12163]؛ المعجم الكبير [375/23، ح 886]؛ الرياض النضرة [166/3]؛ كنز العمّال [599/11، ح 32884؛ 622، ح 33026].
5) - مناقب عليّ، احمد بن حنبل [ص 214، ح 292]؛ الرياض النضرة [166/3]؛ شرح نهج البلاغة [172/9، خطبۀ 154]؛ تذكرة الخواصّ [ص 28].
6) - ر. ك: مجمع الزوائد حافظ هيثمى 9:133.
7) - نگاه كن: حديث مناشده [سوگند دادن حضرت آنان را] در ص 56 و 57 از همين كتاب.
اعتماد مىداند، همين بس كه نشانِ نهايتِ جهل او، و بالاترين ننگ و عار براى هم فكرانش باشد. واقعاً انسان متحيّر است كه او و اقمارش با وجود چنين عقيدۀ پست و سبكى در اثبات مذهب خود به چه چيزى مىخواهند چنگ بزنند؟!
(يا قَوْمِ اِتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ اَلرَّشادِ )(1)[اى قوم من! از من پيروى كنيد تا شما را به راه درست هدايت كنم].
22 - مىگويد:
جنگ على رضى الله عنه در جمل و صفّين به فرمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نبوده بلكه بر پايۀ رأى و نظر خودش بوده است(2).
جواب: ما انگيزۀ شيطانى او را مىدانيم، انگيزۀ او تحريف حقّ و فريب مردم است؛ زيرا عقيدۀ اهل سنّت در باب رأى و اجتهاد آن است كه هر مجتهدى چه ديدگاهش موافق با حكم خدا باشد و چه مخالف، ثواب مىبرد، لكن كسى كه ديدگاهش موافق با واقع باشد دو ثواب، و كسى كه ديدگاهش بر خلاف واقع باشد يك ثواب مىبرد.
و او با توجّه به اين عقيده و نظريّه، آن جنگ خونين را محصول رأى و اجتهاد مىشمارد تا بدين وسيله القاء كند كه امير مؤمنان عليه السلام اوّلاً: طبق راى و اجتهادش جنگيده است. و ثانياً: در رأى و اجتهاد با آنان مساوى است؛ زيرا هر دو مجتهد بوده و به رأى خود عمل كردهاند، پس هر دو برحقّند و اجر و ثواب دارند. غافل از اينكه قلم حقّ، هرگز مردم را به حال خود رها نمىسازد، بلكه پرده از روى حقيقت برداشته به آنها اعلام مىكند كه اجتهاد آنها - به فرض صحّت خوابهاى آشفتۀ آنان - اجتهاد در برابر پرتو درخشان نصّ پيامبر صلى الله عليه و آله است. متحيّرم كه چگونه چنين مسألهاى مىتواند براى كسى نامعلوم باشد؟! و يا چگونه مىتوان با وجود گفتار مشهور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خطاب به همسرانش تجاهل كرد (خود را جاهل وانمود كرد)؟! آنجا كه مىفرمايد: «أيّتكنَّ صاحبة الجمل الأدبب - وهو كثير الشعر - تخرج فتنبحها كلاب الحوأب، يُقتل حولها قتلى كثير، وتنجو بعد ما كادت تُقتل؟!»(3)[كدام يك از شما صاحب شتر پرمو بوده خروج خواهد كرد و سگان حوأب به سوى او هجوم آورده برايش پارس خواهند نمود و در پيرامون او انسانهاى بسيارى كشته شده و خودش نيز ناگهان هنگامى كه در يك قدمى مرگ قرار مىگيرد نجات مىيابد؟!].
و نيز خطاب پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه: «يا حميراء! كأ نِّي بكِ تنبحكِ كلاب الحوأب، تقاتلين عليّاً وأنتِ له ظالمة!»(4)[اى عايشه! گويا مىبينم كه سگهاى حوأب براى تو پارس مىكنند و تو با على ظالمانه به نبرد برخاستهاى].
و يا فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله: «سيكون بعدي قوم يقاتلون عليّاً، على اللّه جهادهم فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه، فمن لميستطع بلسانه فبقلبه، ليس وراء ذلك شيء» [به زودى پس از من گروهى با على مىجنگند، در اين هنگام به خاطر خدا بايد با آنان جنگيد، و اگر كسى با دست نتواند او را يارى كند بايد با زبان، و اگر با زبان نتواند پس با قلب خود، و بالاتر از آن چيزى نيست].
اين روايت را طبرانى(5)نقل كرده و در «مجمع الزوائد» و «كنز العمّال» نيز آمده است.
طبرى و ديگران نقل كردهاند(6): هنگامى كه عايشه رضى الله عنه در راه، پارس سگها را شنيد، پرسيد: اينجا كجاست؟ گفتند:3.
1) - غافر: 38.
2) - منهاج السنّة 2:231.
3) - اين حديث را اين افراد نقل كردهاند: بزّار، و ابونعيم، و ابن أبي شيبه [265/15، ح 19631]؛ ماوردى در الأعلام: 82 [أعلام النبوّه/ 136]؛ زمخشرىدر الفائق 1:190[408/1]؛ ابن اثير در النهاية 2:10[96/2]؛ فيروزآبادى در قاموس 1:65 [ص 106]؛ كنجى در الكفاية: 71 [ص 171، باب 37]؛ قسطلانى در المواهب الدنيّة 2:195[566/3]؛ و سيوطى در جمع الجوامع آن گونه كه در كنز العمّال 6:83[333/11، ح 31667] آمده است.
4) - العقد الفريد 2:283[135/4].
5) - المعجم الكبير [321/1، ح 955]؛ مجمع الزوائد 9:134؛ كنز العمّال 6:155؛ 7:305[613/11، ح 32971؛ و 102/15، ح 40266].
6) - تاريخ طبرى 5:178[469/4، حوادث سال 36 ه]؛ تاريخ أبي الفداء 1:173.
حوأب. گفت: «إنّا للّهوإنّا إليه راجعون، إنّي لَهِيَه! قد سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول وعنده نساؤه: «ليت شعري أيّتكنَّ تنبحها كلاب الحوأب؟» [«ما از آن خداييم وبه سوى او باز مىگرديم» همانا آن زن من هستم؛ زيرا از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خطاب به همسرانش شنيدم كه مىفرمود: اى كاش مىدانستم كه سگهاى حوأب به سوى كدام يك از شما پارس مىكنند؟]. در اين هنگام عايشه خواست باز گردد، امّا عبداللّه بن زبير با تكذيب فردى كه گفته بود اينجا حوأب است، عايشه را از بازگشت منصرف كرد و او نيز به راه خود ادامه داد.
امينى مىگويد: (وَ ما كانَ اَللّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ )(1)[چنان نبود كه خداوند قومى را، پس از آن كه آنها را هدايت كرد (و ايمان آوردند) گمراه (و مجازات) كند؛ مگر آنكه امورى را كه بايد از آن بپرهيزند، براى آنان بيان نمايد]. (لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ إِنَّ اَللّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ )(2)[تا آنها كه هلاك (و گمراه) مىشوند، از روى اتمام حجّت باشد؛ و آنها كه زنده مىشوند (و هدايت مىيابند)، از روى دليل روشن باشد؛ و خداوند شنوا و داناست]. (وَ كانَ اَلْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلاً )(3)[ولى انسان بيش از هر چيز، به مجادله مىپردازد]. (بَلِ اَلْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَ لَوْ أَلْقى مَعاذِيرَهُ )(4)[بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است، * هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهايى بتراشد].
و در روايتى صحيحه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه به زبير فرمودند: «إنَّك تقاتل عليّاً وأنت ظالم له» [تو از روى ستم با على جنگ خواهى كرد].
به همين جهت در روز جنگ جمل امير مؤمنان عليه السلام در برابر زبير به اين حديث احتجاج كرده فرمود: «أتذكر لمّا قال لك رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنَّك تقاتلني وأنت ظالم لي؟» [آيا فرمايش پيامبر خدا را آنگاه كه خطاب به تو فرمود: اى زبير! تو با من ظالمانه جنگ خواهى كرد به ياد دارى؟]. زبير پاسخ داد: بار خدايا آرى.
اين روايت را حاكم با تأييد صحّت آن در «مستدرك»، و طبرى در تاريخ خود نقل كردهاند(5).
و اين است سخنان اصحاب كه در لا به لاى صفحات كتابها و معاجم يافت مىشود. اينها همه نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله اصحاب خود را براى يارى امير مؤمنان عليه السلام در اين جنگهايى كه پيش خواهد آمد تشويق كرده، و آنها را براى نبرد در كنار آن حضرت فرا خوانده است، و براى مبارزه با ناكثين و قاسطين و مارقين به اعيان و بزرگان اصحاب فرمان داده است؛ مانند:
1 - ابو ايوّب انصارى، آن صحابى عظيم الشأن(6).
2 - ابو يقظان عمّار بن ياسر؛ كه مىگويد: «أمرني رسول اللّه صلى الله عليه و آله بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين»(7)[پيامبر به من دستور داد كه با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگم].
و امّا اينكه جنگ امير مؤمنان عليه السلام به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، نه اينكه اجتهاد و رأى شخصى باشد، روايات زير حقيقت را روشن مىكند:
1 - عمّار ياسر در سخنى خطاب به ابو موسى اشعرى مىگويد: «أما إنّي أشهد أنَّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله أمر عليّاً بقتال الناكثين، وسمّى لي فيهم من سمّى، وأمره بقتال القاسطين، وإن شئت لاُقيمنَّ لك شهوداً يشهدون أنَّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله إنَّما نهاكَ وحدك وحذّرك].
1) - توبه: 115.
2) - أنفال: 42.
3) - كهف: 54.
4) - قيامت: 14-15.
5) - المستدرك على الصحيحين 3:366[413/3، ح 5574 و 5575]؛ تاريخ الاُمم والملوك 5:200 و 204 [502/4، 509، حوادث سال 36 ه]؛ و....
6) - ر. ك: تاريخ ابن عساكر 5:41؛ تاريخ ابن كثير 7:306[339/7، حوادث سال 37 ه]؛ كنز العمّال 6:88[352/11، ح 31720].
7) - ر. ك: تاريخ ابن كثير 7:305[339/7، حوادث سال 37 ه].
من الدخول في الفتنة»(1)[من با تمام وجود شهادت مىدهم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خود دستور نبرد با ناكثين را براى على صادر كرد و نام برخى از آنها را براى من معيّن نمود، و نيز به جنگ با قاسطين فرمان داد، و اگر بخواهى من شاهدانى را حاضر مىكنم كه همگى شهادت بدهند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شخص تو را نهى و از وارد شدن در فتنه بر حذر داشته است].
2 - عبد اللّه بن مسعود مىگويد: «أمر رسول اللّه صلى الله عليه و آله عليّاً بقتال الناكثين والقاسطين والمارقين»(2)[پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را مأمور ساخت كه با ناكثين و قاسطين و مارقين بجنگد].
3 - ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(3)مىگويد:
اين كلام پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام قطعى است: «تقاتل بعدي الناكثين والقاسطين والمارقين» [تو پس از من با ناكثين و قاسطين و مارقين نبرد خواهى كرد].
23 - مىگويد:
علّامۀ حلّى رافضى، از عمرو بن ميمون روايت كرده است: على بن ابى طالب داراى ده خصلت است كه ديگران فاقد آنند:
1 - فرمايش پيامبر دربارۀ او: «لأبعثنَّ رجلاً لا يخزيه اللّه أبداً، يحبُّ اللّه ورسوله، ويحبّه اللّه ورسوله» [اكنون مردى را مأمور خواهم كرد كه هرگز خدا او را خوار نسازد، او به خدا و پيامبرش مهر مىورزد و خدا و پيامبرش نيز به او مهر مىورزند]. در اين هنگام همه گردن كشيده، منتظر بودند تا ببينند كه پيامبر چه كسى را اراده كرده است، ناگهان پيامبر فرمود: «أينَ عليّ بن أبي طالب؟» [على بن ابى طالب كجاست؟]. گفتند: چشمانش درد مىكند و با اين حال در آسياب آرد تهيّه مىكند - و هيچ يك از آنها آرد نمىكرد! - عمرو بن ميمون مىگويد: على با چشمان دردمند كه جايى را نمىديد آمد. و پيامبر در چشمان او دميد، سپس پرچم را سه بار به احتزاز در آورده و به او داد، طولى نكشيد كه برگشت و صفيّه دختر حيىّ را براى پيامبر آورد(4).
2 - پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر را مأمور اعلان سورۀ برائت ساخت، ولى به دنبالش على را فرستاد تا آن را از او گرفته، خود اعلان نمايد و در اين باره پيامبر فرمود: «لا يذهب بها إلّارجلٌ هو منّي وأنا منه» [اين مأموريت را فقط كسى كه از من و من از اويم بايد انجام دهد].
3 - پيامبر صلى الله عليه و آله به عمو زادگانش فرمود: «أيّكم يواليني في الدنيا والآخرة؟» [كدام يك از شما مىخواهد در دنيا و آخرت همراه من گردد؟]. همه خوددارى كردند به جز على كه در آنجا نشسته بود و گفت: «أنا اُواليك في الدنيا والآخرة» [من مىخواهم در دنيا و آخرت همراه شما باشم]. پيامبر به او چيزى نگفت. دوباره پيامبر صلى الله عليه و آله به يك يك آنها خطاب كرد و فرمود: كدام يك از شما ولايت مرا در دنيا و آخرت مىپذيرد؟ باز آنان پاسخ ندادند و دوباره على عليه السلام سخنش را تكرار كرد. آنگاه پيامبر به على فرمود: «أنت وليّي في الدنيا والآخرة» [تو ولىّ و جانشين من در دنيا و آخرت هستى].].
1) - نگاه كن: شرح نهج البلاغة 3:293[15/14، نامۀ 1].
2) - طبرانى [در المعجم الكبير 91/10، ح 10054]، و حاكم در «اربعين» با دو سند آن را نقل كردهاند.
3) - شرح نهج البلاغة 3:245[183/13، خطبۀ 283].
4) - [يعنى امير المؤمنين در جنگ خيبر بر يهوديان بنى نضير پيروز شد و صفيّه دختر حىّ بن أخطب را كه پادشاه خيبر بود به اسارت گرفت و براى پيامبر آورد، و پيامبر وى را كه از اولاد هارون بن عمران عليه السلام بود از بين غنائم براى خود برگزيد و پس از آزاد كردن وى با او ازدواج كرد و مهريهاش را همين آزادىاش قرار داد، و صفيّه همسر پيامبر از بنى اسرائيل بود].
4 - على پس از خديجه اوّلين كسى است كه اسلام را پذيرفت.
5 - پيامبر جامۀ خود را گرفته بر سر على و فاطمه و حسن و حسين كشيد و فرمود: (إِنَّما يُرِيدُ اَللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً )(1)[خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد].
6 - على با پوشيدن لباس پيامبر و خوابيدن در جاى او جان خود را فداى پيامبر كرد.
7 - مشركان على را سنگباران مىكردند.
8 - هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى جنگ تبوك حركت كرد على عليه السلام به آن حضرت عرض كرد: آيا من نيز با شما بيايم؟ حضرت فرمود: نه. على عليه السلام گريه كرد ولى حضرت به ايشان فرمود: «أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأنَّك لستَ بنبيّ؟ لا ينبغي أن أذهب إلّاوأنت خليفتي» [آيا راضى نيستى كه تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى، جز اينكه تو پيامبر نيستى، و سزاوار نيست من بروم مگر اينكه تو جانشين من باشى].
9 - و فرمود: «أنت وليّي في كلّ مؤمن بعدي» [پس از من تو ولىّ همۀ مؤمنان خواهى بود]. نيز فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه» [هر كس من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست].
10 - رسول خدا صلى الله عليه و آله درهاى مسجد را به جز در خانۀ على، بست، و على با حالت جنابت از مسجد عبور مىكرد، و خانۀ او راهى به جز از مسجد نداشت(2).
سپس ابن تيميّه در ادامۀ اين سخن مطالبى مىگويد كه چكيدهاش چنين است:
پاسخ: اوّلاً: چنين روايتى از عمرو بن ميمون نرسيده است. ثانياً: بر فرض هم بپذيريم، روايت سند ندارد و مرسله است. ثالثاً: مطالبى در آن وجود دارد كه نسبت دادن آنها به پيامبر دروغ محض است؛ مانند: «لا ينبغي أن أذهب إلّاوأنت خليفتي» [سزاوار نيست من مدينه را ترك كنم مگر اينكه تو جانشين من باشى]؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله بارها مدينه را ترك كرد ولى على را جانشين خود قرار نداد بلكه افراد ديگرى را به جانشينى خود برگزيد.
آنگاه او از چند نفر نام مىبرد كه جانشين پيامبر در مدينه شدهاند. و سپس مىگويد:
و جانشينى پيامبر در مدينه هنگام عزيمت به سوى جنگ تبوك، تنها بر زنان، بچهها، معذورين از جنگ، و آن سه نفرى كه از جهاد سرباز زدند يا متّهم به نفاق بودند، بوده است و بس؛ زيرا مدينه در آن روزها از امنيت و آرامش كامل برخوردار بوده و ساكنانش با خاطرى آسوده زندگى مىكردهاند و جانشين پيامبر در آن مدت، نيازى به جنگ و جهاد و دفاع از مدينه نداشته است. و همچنين قضيۀ بستن درها و بازگذاشتن درِ خانۀ على، از روايات موضوعه و جعلى است كه شيعه آن را براى مقابله با روايت صحيحى كه ابوسعيد خدرى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده، وضع و جعل نموده است. در آن روايت آمده است: حضرت در لحظات آخر عمرش فرمود: «إنَّ أمَنَّ الناس عليَّ في ماله وصحبته أبوبكر، ولو كنتُ متّخذاً خليلاً غير ربِّي لاتّخذْتُ أبابكر خليلاً، ولكن اُخوّة الإسلام ومودّته، لايبقينَّ في المسجد خوخة إلّاسُدّت إلّاخوخة أبيبكر» [ابوبكر در صرف مال و همراهيش براى من از همۀ مردم امينتر است، و اگر تصميم داشتم كه غير از پروردگارم دوستى را انتخاب كنم8.
هر آينه ابوبكر را انتخاب مىكردم، البتّه برادرى و دوستى دينى، و هيچ پنجرهاى به درون مسجد باز نماند مگر دريچۀ(1)خانه ابوبكر...] و ابن عبّاس نيز در صحيحين اين روايت را نقل كرده است.
و حديث «أنت وليّي في كلّ مؤمن بعدي» [پس از من تو ولىّ همه مؤمنان هستى] نيز به اجماع اهل معرفت، حديثى ساختگى است.
آنگاه خرافات و چرنديّاتى چند، در اختصاص نداشتن اين مناقب به على عليه السلام، سلسلهوار به هم بافته است.
امّا پاسخ: اوّلين گزافه گويى او اين است كه مىگويد: حديث، مرسل است نه مسند. گويا بر روى چشمان او پرده كشيدهاند و حتّى از ديدن «مسند» امامِ مذهب خويش نيز ناتوان است و نمىبيند كه احمد بن حنبل اين روايت را از يحيى ابن حمّاد از ابو عوانه از ابو بلج از عمرو بن ميمون از ابن عبّاس نقل كرده است(2). و رجال سند غير از ابو بلج كه نزد حافظان حديث ثقه است، همگى صحيح هستند.
و آن را نسائى در «خصائص»، و حاكم در «مستدرك» با سند صحيح كه همۀ رجال آن ثقه هستند، نقل كردهاند(3).
عذر و بهانۀ ابن تيميّه در مرسل شمردن حديث و انكار سند متّصلِ صحيح و ثابت آن چيست؟! آيا با وديعههاى نبوّت اين گونه رفتار مىكنند؟! آيا دست امانت با سنّت و علم و دين اين گونه بازى مىكند؟!
شگفتانگيزتر از همه اين است كه او پس از همۀ اينها به بخشهايى از حديث پرداخته، سعى مىكند آنها را ردّ كرده، دروغ بشمارد؛ مثل سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «لا ينبغي أن أذهب إلّاوأنت خليفتي»؛ به اين بهانه كه پيامبر بارها مدينه را ترك كرد و غير على را خليفۀ خود قرار داد.
اگر كسى از زاويهاى كه بيان مىكنيم به متن اين واقعه نگاه كند، خواهد فهميد كه اين، يك واقعۀ خاصّ بوده است و چنين خصوصيّتى تنها در جريان تبوك وجود دارد و در غير آن يافت نمىشود؛ و آن اينكه: اوّلاً: پيامبر صلى الله عليه و آله از عدم وقوع جنگ با خبر بوده است. ثانياً: مدينه نياز شديد به خليفهاى مانند امير مؤمنان عليه السلام داشته است، چون عظمت هرقل پادشاه روم و ارتش قدرتمند و تا بن دندان مسلّح او، ترس و وحشت به جان مردم مدينه انداخته بود و بر اين باور بودهاند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و همراهانش تاب مقاومت در برابر آنان را ندارند، و منافقانى كه از همراهى با پيامبر و شركت در جنگ خوددارى كرده بودند، به همين جهت در مدينه ماندند، بنابراين حركت و فعاليّت منافقان براى تضعيف پيامبر و خيانت و همكارى آنها با نماينده متجاوز پادشاه روم، پس از غيبت پيامبر، قريب به يقين بود. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله براى پيشگيرى از اين خطر بزرگ و شرارتِ در كمين، مىبايست كسى را جانشين خود قرار مىداد كه در ديدگان مردم داراى هيبت بوده، و نزد انسانهاى سركش داراى عظمت باشد، و او جز اميرمؤمنان عليه السلام نمىتوانست باشد؛ زيرا مردم او را به بىباكى و شجاعت شديد و كوبندگىِ قدرتمندانه و قاطعانه مىشناختند. وگرنه اميرمؤمنان عليه السلام به جز جنگ تبوك از هيچ جنگ و غزوهاى كه پيامبر حضور داشتند، باز نمانده است(4)
[ص 120] والسيرة الحلبيّة 3:148[133/3].
. و بنابر گفتۀ سبط ابن جوزى در «تذكره»(5)، سيره نويسان در اين مطلب اتّفاق نظر دارند.].1) - [«خوخه»: دربى كوچك بين دو خانه كه بسان پنجرهاى بزرگ است؛ لسان العرب 14/3].
2) - مسند أحمد 1:331[544/1، ح 3052].
3) - خصائص أمير المؤمنين: 7 [47، ح 24]؛ و در السنن الكبرى [112/5، ح 8409]؛ و المستدرك على الصحيحين 3:132[143/3، ح 4652].
4) - الاستيعاب (حاشيۀ الإصابة) 3:34 [الاستيعاب / القسم الثالث / 1097، شمارۀ 1855] و الرياض النضرة 2:163[105/3] و الصواعق: 72
5) - تذكرة الخواصّ: 12 [ص 19].
پس از روشن شدن مطالب ياد شده، نكتهاى كه نبايد فراموش كرد اين است: در جملۀ: «لا ينبغي أن أذهب إلّاوأنت خليفتي» لفظ عامّى كه همۀ غيبتهاى پيامبر از مدينه را شامل شود، وجود ندارد تا كسى آن را مورد نقض و اشكال قرار دهد، بلكه معناى خاصّى دارد كه تنها به جريان تبوك اختصاص دارد و بس؛ از اين رو اشكال وى كه پيامبر چندين بار ديگران را جانشين خود قرار داده است، از ريشه باطل است؛ زيرا هنگام جانشينى و خلافت ديگران اثرى از خطر ياد شده كه مدينه را تهديد مىكرد، وجود نداشته است، و بر عكس جنگها در زمان جانشينى افراد ديگر، به وجود اميرمؤمنان عليه السلام نياز شديد داشتهاند و وجود هيچ فرد ديگرى برطرف كنندۀ آن نبوده است؛ به خاطر اينكه كسى همچون اميرمؤمنان توان شكستن شوكت و صولت پهلوانان، و ايستادگى در برابر لشكرها را نداشته است، بنابراين عمل پيامبر صلى الله عليه و آله در هر دو مورد بر اساس مصلحت قوىتر بوده است. ابن تيميّه پس از آن براى كوچك نمايى اين خلافت اميرمؤمنان عليه السلام مىگويد: «هنگامۀ تبوك، جانشينى تنها براى زنان و كودكان و... بوده است و بس»، لكن اگر كسى عينك كاوش و پژوهش را بر چشم بزند از جهات گوناگونى بزرگى و عظمت آن را درك خواهد كرد:
نخست: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى؟!» [آيا راضى نيستى كه براى من همچون هارون نسبت به موسى باشى؟!]. اين سخن به جز نبوّت، همۀ ويژگيهاى پيامبر را همچون رتبه و مقام و عمل و قيام و حكومت و فرمانروايى و سيادت را براى امير مؤمنان عليه السلام ثابت مىكند، آن گونه كه ويژگيهاى موسى براى هارون ثابت بود؛ از اين رو هدف پيامبر صلى الله عليه و آله از گفتن اين سخن آن گونه كه خيال بافان گمان كردهاند، مجرّد انتصاب و بهكارگيرى على عليه السلام نيست؛ زيرا پيش از او عدهّاى را به حاكميّت مدينه و عدهّاى را به حاكميّت شهرهاى ديگر و مردانى را نيز به فرماندهى جنگها منصوب كرده بود، لكن دربارۀ هيچ يك از آنها چنين كلامى را نفرموده است، بلكه هدف پيامبر تعيين خليفۀ خود، و على را به منزلۀ خود قرار دادن است. و اين ويژگى تنها به امير مؤمنان عليه السلام اختصاص دارد و بس.
دوّم: سخن سعد بن ابى وقّاص: «واللّه لَأن يكون لي واحدة من خلال ثلاث أحبُّ إليَّ من أن يكون لي ما طلعت عليه الشمس. لَأن يكون قال لي ما قال له حين ردّه من تبوك: «أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى؟ إلّاأنَّه لا نبيَّ بعدي»، أحبّ إليَّ من أن يكون لي ما طلعت عليه الشمس»(1)[به خدا سوگند! اگر يكى از اين سه ويژگى را من داشتم از همۀ دنيا برايم محبوبتر بود؛ يكى آن سخن كه پيامبر هنگام رفتن به تبوك دربارۀ او گفت: «آيا خشنود نيستى كه تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى جز اينكه پيامبرى پس از من نخواهد بود» و اگر اين سخن را دربارۀ من گفته بود، از همۀ دنيا برايم عزيزتر بود]. مسعودى در «مروج الذهب»(2)پس ذكر اين حديث مىگويد:
سعد وقتى كه اين سخن را نزد معاويه گفت، خواست كه از جاى خود برخيزد، در اين هنگام معاويه باد معدهاى صدا دار از خود خارج كرده به سعد گفت: «اقعد حتّى تسمع جواب ما قلت. ما كنتَ عندي قطّ ألأم منك الآن؛ فهلّا نصرته؟! ولِمَ قعدتَ عن بيعته؟! فإنّي لو سمعتُ من النبيّ صلى الله عليه و آله مثل الّذي سمعتَ فيه، لكنتُ خادماً لعليٍّ ما عشت»! [بنشين تا پاسخ سخنت را بشنوى. اكنون نزد من بدتر از تو كسى نيست، پس چرا ياريش نكردى؟! چرا از بيعت با او خوددارى كردى؟! همانا من اگر سخنى كه تو از پيامبر دربارۀ او شنيدهاى، شنيده].
بودم هر آينه تا زنده بودم نوكرى او را مىكردم]. سعد گفت: به خدا سوگند من بر مسندى كه تو نشستهاى شايسته ترم. معاويه جواب داد: بنو عذره زير بار تو نمىروند. در ميان مردم شايع بوده كه سعد [زنا زاده و] پدرش مردى از بنى عذره بوده است.
سوم: سخن امام ابو بسطام شعبة بن حجّاج دربارۀ اين حديث:
هارون برترين فرد امّت موسى بود؛ از اين رو براى صيانت اين حديثِ صحيحِ صريح، بايد على برترين فرد امّت محمّد صلى الله عليه و آله باشد؛ زيرا موسى به برادرش هارون گفت: (اُخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ )(1)(2)[جانشين من در ميان قومم باش، و (آنها) را اصلاح كن!].
بخش ديگرى از حديث را كه ابن تيميّه تكذيب كرده است: جملۀ: «وسدّ الأبواب إلّاباب عليٍّ» است كه مىگويد: اين جمله را شيعه در برابر صحيحۀ ابو سعيد، جعل كرده است....
پاسخ: من براى نسبت دادن جعل اين حديث به شيعه، انگيزهاى جز بىشرمى وگزافهگويى و ياوهگويى و پوشاندن حقايق ثابت با هياهو وغوغا و جار وجنجال نمىبينم؛ زيرا كتابهاى اهل سنّت به ويژه مسند امامش احمد، در برابر ديدگان او بوده است و آنان در اين كتابها اين حديث را با سندهاى گوناگون كه برخى صحيح و برخى حسن مىباشد، از جمع كثيرى از اصحاب كه تعدادشان به حدّ تواتر مىرسد، نقل كردهاند؛ مانند:
1 - زيد بن أرقم؛ وى مىگويد: درِ خانۀ گروهى از اصحاب به مسجد باز مىشد و راه عبور و مرور آنان از آنجا بود.
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: «سدّوا هذه الأبواب إلّاباب عليٍّ»(3)[همه اين درها را ببنديد به جز درِ خانۀ على].
2 - عبداللّه بن عمر بن خطّاب مىگويد: «لقد اُوتي ابن أبي طالب ثلاث خصال، لَأَن تكون لي واحدة منهنَّ أحبُّ إليَّ من حمر النعم: زوّجه رسول اللّه صلى الله عليه و آله ابنته فولدت له، وسدّ الأبواب إلّابابه في المسجد، وأعطاه الراية يوم خيبر»(4)[سه خصلت به فرزند ابوطالب داده شده كه اگر يكى از آنها براى من بود از شتران سرخ موى برايم عزيزتر بود: اوّل: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دخترش را به همسرى او درآورد و مادر فرزندانش شد. دوم: درهايى كه به مسجد باز مىشد همه را بست به جز درِ خانۀ على. سوم:
در جنگ خيبر، پرچم را به دست او سپرد].
3 - عمربن خطّاب؛ ابو هريره از عمر نقل كرده است: «لقد اُعطي عليُّ بن أبي طالب ثلاث خصال، لَأن تكون لي خصلة منها أحبّ إليَّ من أن اُعطى حمر النعم. قيل: وما هنَّ يا أمير المؤمنين؟ قال: تزوّجه فاطمة بنت رسول اللّه، وسكناه المسجد مع رسول اللّه يحلُّ له فيه ما يحلُّ له، والراية يوم خيبر»(5)[سه خصلت به على بن ابى طالب عطا شده كه اگر يكى از آنها به من داده مىشد، از اينكه شتران سرخ موى به من داده شود برايم عزيزتر بود. پرسيدند يا امير المؤمنين آنها چيست؟ گفت:
ازدواج او با فاطمه دختر پيامبر خدا، سكونتش در مسجد به همراه پيامبر كه هر چه براى پيامبر حلال بود براى او نيز حلال بود، و سپردن پرچم به دست او در جنگ خيبر].
و امّا صحيح دانستن حديث دوستى ابوبكر و باز بودن دريچۀ خانۀ او به مسجد [حديث خلّه وخوخه]: آن گونه كه].
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(1)گفته است: اين حديث در برابر حديث ياد شده، ساخته و پرداخته شده است؛ وى مىگويد:
حديثِ بستن درها مخصوص على عليه السلام است ولى طرفداران ابوبكر [بكريّه] در آن دست برده و به نام ابوبكر تغيير دادهاند.
و نشانههاى جعل در آن پيداست و بر اهل تحقيق پوشيده نيست؛ به برخى نشانهها توجّه كنيد:
1 - دقّت در احاديث مربوطه نشان مىدهد كه هدف از بستن درهاى مذكور پاك نگه داشتن مسجد از آلودگى معنوى وظاهرى بوده است؛ و به همين جهت جنب نبايد از آنها عبور كند، و نيز نبايد كسى در آنجا جنب شود. امّا باز گذاشتن در خانۀ خودش و امير مؤمنان عليه السلام به خاطر اين است كه طبق آيۀ تطهير، آن دو بزرگوار از هر نوع آلودگى معنوى و ظاهرى پاك مىباشند، حتّى جنابت در آن دو بزرگوار، آلودگى و خباثت معنوى - كه در مردم عادى ايجاد مىكند - ايجاد نمىكند.
براى آگاهى بيشتر از مطلب ياد شده توجّه شما را به پارهاى از روايات جلب مىكنم:
امير مؤمنان عليه السلام در حال جنابت وارد مسجد مىشد(2). و در حال جنابت از آن عبور مىكرد(3). و در حال جنابت رفت و آمد مىكرد(4). و روايت أبو سعيد خدرى از پيامبر صلى الله عليه و آله كه حضرت مىفرمايد: «لا يحلُّ لأحد أن يجنب في هذا المسجد غيري وغيرك»(5)[جنب شدن در اين مسجد براى احدى جز من و تو جايز نيست].
و سخن ديگر پيامبر: «ألا لا يحلُّ هذا المسجد لجُنب ولا لحائض إلّالرسول اللّه وعليّ، وفاطمة، والحسن، والحسين، ألا قد بيّنت لكم الأسماء أن لا تضلّوا»(6)[آگاه باشيد كه ورود به اين مسجد براى جنب و حائض جايز نيست، جز براى پيامبر خدا و على و فاطمه و حسن و حسين. بدانيد كه من اين نامها را مخصوصاً ياد آور شدم تا گمراه نشويد].
و روشنتر از همه اينها آن است كه: باز گذاشتن آن در، و اعطاى اذنى كه خدا به پيامبرش داده به آنان، همگى طبق آيۀ تطهير مىباشد كه آنان را از هر گونه رجس و پليدى پاك مىداند.
2 - مقتضاى اين روايات آن است كه پس از جريان بستن درها، به جز در خانۀ پيامبر خدا و پسر عمويش، در ديگرى باز نماند. امّا حديث باز بودن دريچۀ ابوبكر، تصريح دارد كه غير از دريچه در آنجا درهايى براى عبور و مرور وجود داشته است، و ميان اين دو جريان فاصلۀ زيادى وجود دارد.د.
1) - شرح نهج البلاغة 3:17[49/11، خطبۀ 203].
2) - ر. ك: خصائص أمير المؤمنين عليه السلام، نسائى [ص 46، ح 43]؛ و السنن الكبرى [119/5، ح 8428].
3) - ر. ك: المعجم الكبير، طبرانى [246/2، ح 2031].
4) - ر. ك: فرائد السمطين [205/1-206، شمارۀ 160].
5) - ترمذى در جامع خود 2:214[597/5، ح 3727]، و بيهقى در سنن خود 7:66، و ابن عساكر در تاريخ خود [185/12، و در ترجمة الإمام علىّ بن أبي طالب عليه السلام - چاپ تحقيق شده -: شمارۀ 331]، و ابن حجر در صواعق [ص 123]، و ابن حجر در فتح الباري 7:12[15/7]، و سيوطى در تاريخ الخلفاء: 115 [ص 161]، آن را نقل كردهاند.
6) - سنن بيهقى 7:65.
روزنهاى باز كردند و از آنجا وارد مسجد مىشدند و بعداً دستور داده شد كه آن را نيز ببندند؛ امّا اين توجيهات و جمعها قابل قبول نيست؛ چون اينها جمع استحسانى و تبرّعى است(1)و هيچ دليل و شاهدى براى آنها وجود ندارد. بلكه توجّه به هدف و انگيزۀ بستن درها آنها را ردّ مىكند؛ زيرا هدف از بستن درها اين بود كه مسجد محل عبور نباشد و آنان از اين درها وارد مسجد نشوند، بنابراين چگونه ممكن است در برابر ديدگان پيامبر و بر خلاف دستور او، راه عبور براى خود ايجاد كنند؟! و اين كاملاً مخالف با هدف شارع مقدّس و مبغوض او مىباشد؛ از اين رو پيامبر حتّى به دو عموى بزرگوار خود حمزه و عبّاس كه مىخواستند راهى مشترك براى آن دو باقى بگذارد، و يا به عدهّاى كه مىخواستند فقط پنجرهاى مشرف بر مسجد باز نمايند، اجازه نداد؛ زيرا حكم واحدى كه غرض واحد دارد با تعدّد نامِ موضوع، تغيير پيدا نمىكند.
و مجرّد ارادۀ دريچه از واژۀ «باب»، نه مانع را برطرف مىكند و نه موضوع را تغيير مىدهد.
بخش ديگرى از حديث كه ابن تيميّه تكذيب كرده است: جملۀ: «أنت وليُّ كلِّ مؤمن بعدي»(2)وى گفته است: اين حديث به اتّفاق حديث شناسان، دروغ است.
پاسخ: حقّ آن بود كه وى بگويد: اين حديث به اتّفاق حديث شناسان صحيح است، ولى براساس عادت منحرفش كه حقّ را وارونه و حديث صحيح را غير صحيح و زيبا را زشت جلوه مىدهد، اينجا نيز چنين كرده است. آيا به نظر او امامان فنّ حديث از جمله امامش احمد بن حنبل، كه اين حديث را نقل كردهاند، از اهل معرفت و حديث شناسان نيستند؟! احمد بن حنبل با سند صحيح كه همۀ راويانش ثقه مىباشند آن را نقل كرده است(3). همچنين ابن كثير در «تاريخ» خود(4)، و متّقى در «كنز العمّال» با تأييد صحّتش، آن را نقل كردهاند.
اين بود بخش كوچكى از نادانىها و ياوه گويىهاى ابن تيميّه، و اگر بخواهيم به همۀ دروغها و گمراهىها و زورگويىها و تهمتهاى او كه در منهاج البدعۀ خود ذكر كرده، بپردازيم، بايد هر چهار جلد آن را مورد بررسى قرار داده و در ردّ آن چندين جلد كتاب بنويسيم.
و من بيانى پيدا نمىكنم كه بتوان با آن، حقيقت اين مرد را معرّفى نموده و چهرهاش را براى جامعۀ علمى مجسّم نمايد، و فقط در اينجا به بيان حافظ ابن حجر در كتاب «الفتاوى الحديثيّة» بسنده مىكنم كه مىگويد:
ابن تيميّه بندهاى است كه خداوند او را خوار و گمراه و كور و كر و ذليل ساخته است، و امامانى كه به بيان فساد و دروغهاى او پرداختهاند به اين مطلب تصريح كردهاند، و هر كس خواهان آگاهى از آن است به سخنان امام مجتهد كه امامت و جلالت و اجتهادش مورد اتفّاق علماست يعنى ابوالحسن سبكى و فرزندش تاج و امام عزّ بن جماعه و علماى معاصر آنها و ساير علما و امامان شافعى و مالكى و حنفى، مراجعه نمايد.
او نه تنها به صوفيان متأخّر بلكه به شخصيّتهايى مانند عمر بن خطّاب و على بن ابى طالب - رضى اللّه عنهما - نيز اعتراض كرده است.
جان كلام اينكه: براى سخن او نبايد سر سوزنى ارزش قائل شد، بلكه بايد آن را در مكانى صعب و ناهموار انداخت (تا دور از دسترس مردمان باشد)، و بايد بر اين باور بود كه او بدعت گذار، گمراه، گمراه كننده،].
و فردى افراطى است، خداوند با عدل خود با او رفتار نمايد و ما را از چنين راه و روش و عقيده وعملى در پناه خود حفظ كند، آمين (عامله اللّه بعدله، وأجارنا من مثل طريقته وعقيدته و فعله) .
(وَيْلٌ لِكُلِّ أَفّاكٍ أَثِيمٍ * يَسْمَعُ آياتِ اَللّهِ تُتْلى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ أَلِيمٍ )(1).
[واى بر هر دروغگوى گنهكار * كه پيوسته آيات خدا را مىشنود كه بر او تلاوت مىشود، امّا از روى تكبّر اصرار بر مخالفت دارد؛ گويى اصلاً آن را هيچ نشنيده است؛ چنين كسى را به عذابى دردناك بشارت ده!].
حرص و ولع موجود در اين كتاب براى افترا زدن، و شيفتگى و كوشش در تهمت زدن، دشنام دادن، و زخم زبانهاى بى دليل را هرگز فراموش نكن. و هدف اين تهاجمات كينه توزانه و حملههاى ويرانگر، شيعه است و بس؛ به همين جهت كتابش را از شكل تاريخى خارج و به كتاب تاخت و تاز و تعصّبات قومى و پيروى از احساس و... تبديل كرده است، و اين باعث تيره شدن آب زلال صفا و صميميّت، و بر هم خوردن صلح و آرامش، و ايجاد تفرقه مىگردد.
و بر اينها شدّت دشمنى و نهايت كينه توزى او با اهل بيت عليهم السلام را بيفزا؛ تا به جايى كه هر كجا فضيلت يكى از آن بزرگواران را مشاهده مىكند، آن را مورد طعن و تكذيب قرار مىدهد، و يا اگر نامى از آن شخصيّتهاى يگانه برده مىشود، از هر سو دست به يورش و شبيخون گسترده زده، مىتازد. دليلِ همۀ اينها علاقه و ميل نفرتانگيز اُموى است كه با خمير مايۀ اين فرد آميخته است. و اكنون نمونههايى از آن:
1 - مىگويد:
ابن اسحاق و ديگر سيره نويسان و تاريخ نگاران نقل كردهاند كه پيامبر خدا ميان على و خودش پيوند برادرى بست و احاديث زيادى در اين باره آمده است، ولى هيچ يك از آنها صحيح نيستند؛ حال يا به خاطر ضعف سند، و يا به خاطر ركيك بودن متن آن(3).
پاسخ: اگر خواننده به رواياتى كه پيش از اين ذكر شد(4)و به اسانيد صحيح بى شمار آن، و راويان ثقه و نقل و تصحيح آن از سوى امامان و حافظان حديث و صاحبان سيره مراجعه كند، مقدار راستگويى و ارزش سخن اين مرد را خواهد شناخت.
2 -
نخست حديث صحيح و متواتر «طير» كه ائمّۀ حديث در برابر تواتر و صحّت آن سر فرود آوردهاند، را ذكر كرده سپس با اين گفتار، خود را خلاص و راحت كرده است: «و خلاصه، گر چه اين روايت داراى طرق بسيار است، ولى قلب من صحّت آن را نمىپذيرد، واللّه اعلم»(5).
پاسخ: آرى اين دل همان دلى است كه خدا بر آن مهر زده است (هذا قلبٌ طبع اللّه عليه)، وگرنه پس از كامل بودن شرايط صحّت، آيا چنين اظهارنظرى جا دارد؟! به زودى شما را با اين حديث وسندهاى بىشمارش آشنا خواهيم ساخت(6).
3 - مىگويد:
پندار برخى از عوام، بلكه مشهور ميان بيشتر آنها اين است كه على ساقى حوض كوثر است، و اين پندار هيچ پايه و اساسى ندارد، و از طريق معتبر و مورد قبول وارد نشده است، بلكه روايت صحيح و ثابت آن است كه پيامبر خدا ساقى بوده و مردم را سيراب مىكند(1).
پاسخ: هرگز خواننده چنين تصوّر نخواهد كرد كه اين روايت از توهّمات عوام است و بس. واقعاً او با اين حكم قطعىاش افتراء بزرگى به بزرگان و اهل دين بسته است؛ زيرا حديث با سند معتبر و مورد قبول وارد شده و حفّاظ بزرگ آن را نقل كرده، در برابرش خاضعند(2).
4 -
ابتدا حديث صحيحى را با سند امام احمد و ترمذى دربارۀ اسلام اميرالمؤمنين عليه السلام و اينكه او نخستين كسى است كه اسلام را پذيرفت و نماز را به پاداشت، نقل مىكند، آنگاه مىگويد:
اين حديث به هر نحوى كه از او روايت شده باشد صحيح نيست، و دربارۀ اينكه او نخستين كسى است كه اسلام آورده گرچه روايات زيادى نقل شده است، ولى هيچ يك از آنها صحيح نيست.
جواب: آيا با وجود نقلهاى صحيح و راويان ثقه و تأييد صحّت آن از سوى حافظان حديث و قبول صاحبان سيره، كسى نيست از اين شخص بپرسد كه چرا هيچ يك از آنها از هيچ طريقى صحيح نيستند؟!
در حالى كه مورد قبول قدماى اصحاب و تابعان بوده است. و اگر ما تنها به اين گفتار خود بسنده كنيم، خواننده گمان خواهد كرد اين تنها ادّعايى پوچ همطراز ادّعاى ابن كثير است - «أعاذنا اللّه عن أمثالها» [خداوند ما را از چنين ادّعاهايى دور نگه دارد] - و در نتيجه حقيقتِ روشن براى او مخفى خواهد ماند؛ از اين رو لازم مىدانيم كه در اينجا به دلايلى چند، به اختصار اشاره كنيم:
1 - پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «أوّلكم وارداً - وروداً - عليَّ الحوض أوّلكم إسلاماً، عليُّ بن أبي طالب» [نخستين كسى كه در حوض بر من وارد مىشود، كسى است كه پيش از همه اسلام آورده است و او على بن ابى طالب است].
اين روايت را حاكم با تأييد صحّت آن در «مستدرك»، و خطيب بغدادى در «تاريخ» خود نقل كردهاند، و در «استيعاب» و «شرح ابن ابى الحديد» نيز آمده است(3).
2 - خطاب به فاطمه عليها السلام فرمود: «زوّجتكِ خير اُمّتي، أعلمهم علماً، وأفضلهم حلماً، وأوّلهم سلماً»(4)[تو را به همسرى بهترين فرد امّتم درآوردهام؛ زيرا داناتر و بردبارتر از همه، و در اسلام مقدّم بر همه است].
3 - دست على عليه السلام را گرفته، فرمود: «إنَّ هذا أوّل من آمن بي، وهذا أوّل من يصافحني يوم القيامة، وهذا الصدِّيق الأكبر»(5)[اين - على - اوّلين كسى است كه به من ايمان آورد، و در روز قيامت اوّلين كسى خواهد بود كه با من مصافحه خواهد كرد و او صدّيق اكبر است].
1) - البداية والنهاية 7:355[392/7، حوادث سال 40 ه].
2) - ر. ك: روايات ذكر شدۀ در ص 220-221 از اين كتاب.
3) - المستدرك على الصحيحين 3:136[147/3، ح 4662]؛ تاريخ البغدادي 2:81؛ الاستيعاب 2:457 [القسم الثالث/ 1091، شمارۀ 1855]؛ شرح نهج البلاغة 3:258[229/13، خطبۀ 238].
4) - ر. ك: ص 281 از همين كتاب.
5) - نگاه كن ص 214 از همين كتاب.
4 - ابوبكر و عمر از فاطمه عليها السلام خواستگارى كردند؛ امّا پيامبر به آنها جواب ردّ داده فرمود: هنوز فرمانى در اين باره براى من صادر نشده است؛ امّا وقتى كه على عليه السلام از او خواستگارى كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله بدون درنگ پذيرفت و به فاطمه عليها السلام فرمود: «زوّجتكِ أقدم الاُمّة إسلاماً» [تو را به همسرى اولين مسلمان درآوردم].
اين روايت را جمعى از اصحاب مانند اسماء بنت عميس و اُمّ أيمن و ابن عبّاس و جابر بن عبداللّه، نقل كردهاند(1).
1 - مىفرمايد: «أنا عبداللّه، وأخو رسول اللّه، وأنا الصدّيق الأكبر، لا يقولها بعدي إلّاكاذبٌ مُفترٍ؛ ولقد صلّيتُ مع رسول اللّه قبل الناس بسبع سنين، وأنا أوّل من صلّى معه» [من بندۀ خدا و برادر پيامبر هستم، من صدّيق اكبرم و پس از من هر كس چنين ادّعايى كند، دروغگو و افترا زننده است، و من كسى هستم كه هفت سال پيش از همه با پيامبر نماز خواندهام، و من اوّلين فرد نمازگزار با پيامبر هستم].
اين روايت را ابن أبى شيبه(2)، و نسائى(3)، و ابن ماجه(4)، و حاكم(5)، و طبرى(6)، با سند صحيح و راويان ثقه نقل كردهاند.
2 - مىفرمايد: «عبدتُ اللّه قبل أن يعبده أحد من هذه الاُمّة خمس سنين»(7)[من پنج سال خدا را پيش از اينكه كسى عبادت كند عبادت كردهام].
3 - مىفرمايد: «ما أعرف أحداً من هذه الاُمّة عبَدَ اللّه بعد نبيّنا غيري، عبدتُ اللّه قبل أن يعبده أحد من هذه الاُمّة تسع سنين»(8)[پس از پيامبر هيچ كس جز من نبود كه خدا را عبادت كند؛ زيرا نُه سال پيش از آنكه كسى از اين امّت خدا را عبادت كند، خدا را عبادت كردهام].
4 - مىفرمايد: «بُعث رسول اللّه صلى الله عليه و آله يوم الإثنين، وأسلمتُ يوم الثُلاثاء»(9)[پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روز دوشنبه به پيامبرى مبعوث شد و من روز سه شنبه ايمان آوردم].
5 - مىفرمايد: «صلّيتُ مع رسول اللّه صلى الله عليه و آله ثلاث سنين، قبل أن يصلّي معه أحدٌ من الناس» [من سه سال پيش از آنكه كسى با پيامبر نماز بگزارد، نماز خواندهام]. اين روايت را احمد با دو سند نقل كرده است(10).
6 - در أشعارى كه حضرت براى معاويه نوشته و قبلاً گذشت(11)، آمده است:
سبقتُكمُ إلى الإسلام طُرّاً غلاماً ما بَلَغْتُ أوان حلمي
[من نوجوان بودم و هنوز بالغ نشده بودم كه پيش از همۀ شما ايمان آورده و مسلمان شدم].
6 - امام حسن عليه السلام در مجلس معاويه در خطبهاى مىفرمايد: «أنشدُكُم اللّه أيّها الرهط: أتعلمون أنَّ الّذي شتمتموه منذ اليوم
1) - شرح نهج البلاغه 3:257[228/13، خطبۀ 238].
2) - المصنّف [65/12، ح 12133].
3) - خصائص أمير المؤمنين [ص 25، ح 7]؛ در السنن الكبرى [107/5، ح 8395].
4) - سنن ابن ماجة [44/1، ح 120].
5) - المستدرك على الصحيحين [121/3، ح 4584].
6) - تاريخ الاُمم والملوك 2:213[310/2].
7) - الاستيعاب 2:448 [القسم الثالث/ 1095/3، شمارۀ 1855]؛ الرياض 2:158[100/3]؛ السيرة الحلبيّة 1:288[271/1].
8) - ر. ك: خصائص أمير المؤمنين، نسائى: 3 [ص 27، ح 8؛ و در السنن الكبرى 107/5، ح 8396].
9) - الصواعق المحرقة: 72 [ص 120]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 112 [ص 156].
10) - فضائل الصحابة، أحمد بن حنبل [682/2، ح 1165 و 1166].
11) - در ص 145 از همين كتاب.
صلّى القبلتين كلتيهما؟! وأنت يا معاوية بهما كافرٌ، تراها ضلالة، وتعبد اللات والعزّى غواية. وأنشُدُكم اللّه: هل تعلمون أنَّه بايع البيعتين كلتيهما؛ بيعة الفتح وبيعة الرضوان؟! وأنت يا معاوية بإحداهما كافر، وبالاُخرى ناكث. وأنشُدُكم اللّه: هل تعلمون أ نّه أوّل الناس إيماناً؟! وأ نّك يا معاوية وأباك من المؤلّفة قلوبهم»(1)[اى جماعت شما را به خدا سوگند مىدهم: آيا مىدانيد به چه كسى امروز دشنام مىدهيد؟ به كسى كه به هر دو قبله نماز خوانده است. تو اى معاويه! كافر به آن دو بودى و آن دو را گمراهى مىدانستى و براى فريب مردم بُت لات و عزّى را مىپرستيدى. شما را به خدا سوگند! آيا مىدانيد كه او در دو بيعت بزرگ فتح و رضوان حضور داشت و بيعت كرد؟ در حالى كه تو اى معاويه در يكى از آنها كافر بودى و در ديگرى ناكث (پيمان شكن). شما را به خدا سوگند! آيا مىدانيد كه او اولين كسى بود كه ايمان آورد؟ و تو و پدرت اى معاويه از مؤلّفة قلوبهم (افرادى كه با دادن پول و مال به آنها به سوى اسلام ميل كردند) بودى].
1 - انس بن مالك مىگويد: «نُبِّئ - بُعث - النبيُّ صلى الله عليه و آله يوم الإثنين، وأسلم عليٌّ يوم الثلاثاء» [پيامبر در روز دوشنبه مبعوث شد و على روز سه شنبه اسلام آورد]. و در عبارت ديگرى آمده است: «بُعث رسول اللّه صلى الله عليه و آله يوم الإثنين وصلّى عليٌّ يوم الثلثاء» [رسول خدا روز دوشنبه مبعوث شد و على روز سه شنبه نماز خواند]. و اين روايت را ترمذى در «جامع» خود و حاكم در «مستدرك» نقل كردهاند(2)، و در «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحديد نيز آمده است.
2 - عبداللّه بن عبّاس مىگويد: «لعليٍّ أربع خصال ليست لأحد: هو أوّل عربيٍّ وأعجميٍّ صلّى مع رسول اللّه صلى الله عليه و آله...»(3)[على عليه السلام چهار خصلت دارد كه هيچ شخص ديگرى ندارد: او اوّلين فرد در ميان عرب و عجم است كه با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نماز خوانده است...].
3 - و نيز عبداللّه بن عبّاس مىگويد: «فرض اللّه تعالى الاستغفار لعليّ في القرآن على كلّ مسلم، بقوله تعالى: (رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ )(4)»(5)[خداوند در قرآن طبق آيۀ: «پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند، بيامرز» طلب مغفرت براى على عليه السلام را بر همۀ مسلمانان واجب كرده است]؛ و لذا هر كس بعد از على مسلمان شده و يا مىشود براى على طلب مغفرت مىكند.
4 - سلمان فارسى مىگويد: «أوّل هذه الاُمّة وروداً على نبيّها الحوض أوّلها إسلاماً عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه»(6)[اوّلين كسى كه از اين امّت در حوض كوثر بر پيامبر وارد مىشود، اوّلين مسلمان يعنى على بن ابى طالب است].
5 - عمر بن خطّاب؛ ابن عبّاس مىگويد: جماعتى نزد عمر دربارۀ نخستين مسلمان با هم بحث مىكردند، و من از عمر شنيدم كه گفت: «أمّا عليّ فسمعتُ رسول اللّه يقول فيه ثلاث خصال، لوددتُ أن تكون لي واحدة منهنَّ، وكانت أحبَّ إليَّ ممّا طلعت عليه الشمس؛ كنت أنا وأبو عبيدة وأبو بكر وجماعة من أصحابه إذ ضرب النبيُّ صلى الله عليه و آله على منكب عليٍّ رضى الله عنه فقال له: «يا عليُّ! أنت أوّل المؤمنين إيماناً، وأوّل المسلمين إسلاماً، وأنت منّي بمنزلة هارون من موسى»(7)» [امّا على، من خود از پيامبر شنيدم كه
1) - شرح نهج البلاغة 2:101[288/6، خطبۀ 83].
2) - سنن ترمذى 2:214[598/5، ح 3728]؛ المستدرك على الصحيحين 3:112[121/3، ح 4587]؛ شرح نهج البلاغة 3:258[229/13، خطبۀ 238].
3) - ر. ك: المستدرك على الصحيحين 3:111[120/3، 4582]؛ و الاستيعاب 2:457 [القسم الثالث/ 1090، شمارۀ 1855].
4) - حشر: 10.
5) - ر. ك: شرح نهج البلاغة 3:256[224/13، خطبۀ 238].
6) - ر. ك: الاستيعاب 2:457 [القسم الثالث/ 1090، شمارۀ 1855]؛ و شرح نهج البلاغة [229/13، خطبۀ 238].
7) - ر. ك: مناقب خوارزمى [ص 55]؛ و شرح نهج البلاغة 3:258[230/13، شمارۀ 238].
دربارۀ او فرمود: سه خصلت و ويژگى در على است - و من آرزو داشتم كه اى كاش يكى از آنها براى من بود كه از همه دنيا برايم محبوبتر بود -: روزى من و ابوعبيده و ابوبكر و گروهى از اصحاب نزد پيامبر بوديم كه حضرت دست بر شانۀ على زد و به او فرمود: «يا على تو اوّلين مؤمن هستى كه ايمان آوردى، و اولين مسلمان هستى كه اسلام آوردى، و تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى هستى»].
6 - محمّد بن ابوبكر نامهاى به معاويه نوشت كه در بخشى از آن آمده است: «فكان أوّل من أجاب و أناب، وصدّق ووافق، وأسلم وسلّم، أخوه وابن عمِّه عليُّ بن أبي طالب... أوّل الناس إسلاماً، وأصدق الناس نيّة... يالك الويل، تعدل نفسك بعليٍّ وهو وارث رسول اللّه، ووصيّه وأبو ولده، وأوّل الناس له اتِّباعاً، وآخرهم به عهداً، يخبره بسرِّه، ويشركه في أمره»(1)[على عليه السلام اوّلين كسى بود كه دعوت پيامبر را پذيرفته و به سويش رفت، و او را تصديق نموده و با او همراه شد، و اسلام آورده تسليم گشت. او برادر و پسر عموى پيامبر، على بن ابى طالب است... در اسلام پيشتاز، و در نيّت صادقتر از همه بود. واى بر تو اى معاويه! خود را با على قياس كرده و هم وزن او مىدانى؟! در حالى كه او وارث و وصىّ و پدر فرزندان پيامبر است و اوّلين پيرو پيامبر و آخرينِ آنها در پايبندى به عهد خود با اوست، پيامبر از أسرار خود او را آگاه و در امورش شريك مىكرد].
7 - امام محمّد بن على باقر عليهما السلام مىفرمايد: «أوّل من آمن باللّه عليُّ بن أبي طالب، وهو ابن إحدى عشرة سنة»(2)[اوّلين كسى كه به خدا ايمان آورد على بن ابى طالب بود كه در آن هنگام يازده سال داشت].
و نيز ابوذر غفارى(3)، جابر بن عبداللّه انصارى(4)، مالك بن حارث اشتر(5)و....
اين بود پارهاى از نصوص نبوى و سخنان رسيدۀ از امير مؤمنان و اصحاب و تابعان كه همگى بر اين دلالت دارند كه على عليه السلام اوّلين كسى است كه اسلام را پذيرفته است. روايات و سخنان در اين زمينه بالغ بر صد كلمه است، و مطالبى كه در گذشته(6)پيرامون اين كه امير مؤمنان پيشتازترين اين امّت بوده است، را به اين رقم اضافه كن، و همۀ اينها را ضميمه كن به كلماتى كه قبلاً مطرح شد(7)مبنى بر اينكه على عليه السلام صدّيق اين امّت است و او صدّيق اكبر مىباشد.
آيا اكنون در برابر اين حقيقتِ پايدار براى زورگويى و سرسختى ابن كثير و گفتار بىپايۀ او كه اين روايت را به هيچ وجه صحيح نمىداند توجيهى مىتوان يافت؟!
و اگر عدم صحّت اين روايات، پذيرفته شود، پس كتابهايى كه پر از اين روايات است چه ارزشى خواهد داشت؟!
(كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ )(8)
[چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مىگويد، و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند].
و منظور از اسلام و ايمان على عليه السلام، و اوّلين مسلمان و مؤمن بودن او، و اينكه او نخستين كسى است كه به پيامبر گرويده است، معناى مورد نظر سخن خداوند به نقل از ابراهيم خليل عليه السلام است: (وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُسْلِمِينَ )(9)[و من نخستين مسلمانم].3.
1) - وقعة صفّين: 133 [ص 118].
2) - شرح نهج البلاغة 3:260[235/13، خطبۀ 238].
3) - ر. ك: الاستيعاب 2:456 [القسم الثالث/ 1090، شمارۀ 1855].
4) - ر. ك: تاريخ الاُمم والملوك 2:211[310/2]؛ شرح نهج البلاغة 3:258[229/13، خطبۀ 238].
5) - ر. ك: وقعة صفّين: 268 [ص 238]؛ شرح نهج البلاغة 1:484[190/5، خطبۀ 65].
6) - ر. ك: ص 211 اين كتاب.
7) - در ص 214 و 215 از همين كتاب.
8) - مؤمنون: 100.
9) - أنعام: 163.
ونيز سخن خداوند به نقل از او: (إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعالَمِينَ )(1)[در آن هنگام كه پروردگارش به او گفت:
اسلام بياور! (و در برابر حقّ، تسليم باش! او فرمان پروردگار را، از جان و دل پذيرفت؛) وگفت: در برابر پروردگار جهانيان، تسليم شدم].
و نيز سخن خداوند به نقل از موسى عليه السلام: (وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِينَ )(2)[و من نخستين مؤمنانم].
و نيز سخن خداوند به نقل از پيامبر أعظم صلى الله عليه و آله: (آمَنَ اَلرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ )(3)[پيامبر، به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده، ايمان آورده است]، و نيز آيۀ: (قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ )(4)[بگو: من مأمورم كه نخستين مسلمان باشم]، و آيۀ: (وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ اَلْعالَمِينَ )(5)[و مأمورم كه تنها دربرابر پروردگار عالميان تسليم باشم].
و ما در اينجا بخشى از خطبۀ امير مؤمنان را كه سيّد رضى در «نهج البلاغه»(6)آورده ذكر مىكنيم تا پژوهشگران پيرامون آن به تفكر نشسته و نكتههاى دقيق آن را استخراج نمايند و آن اين است: «أنا وضعتُ في الصِّغر بكلا كل العربِ، وكسرت نواجم قرون ربيعة ومُضَر، وقد علمتم موضعي من رسول اللّه صلى الله عليه و آله بالقرابة القريبة، والمنزلة الخصيصة، وضعني في حِجره وأنا وليد، يضمّني إلى صدره، ويَكنُفُني في فِراشه، ويُمِسُّني جسدَه، ويُشِمُّني عَرْفَه، وكان يَمْضَغُ الشيء ثمَّ يُلْقِمُنيه، وما وجد لي كَذْبَةً في قول، ولا خَطْلةً في فعل، ولقد قرن اللّه به صلى الله عليه و آله من لدن أن كان فطيماً، أعظمَ مَلَكٍ من ملائكته، يسلُكُ به طريقَ المكارم، ومحاسنَ أخلاق العالَم، ليلَه ونهارَه، ولقد كنتُ أتّبعه اتِّباع الفصيل أثَر اُمِّه، يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه عَلَماً، ويأمرني بالاقتداء به، ولقد كان يجاور في كلِّ سنة بحِراء، فأراهُ ولا يراه غيري، ولم يجمع بيت واحد يومئذ في الإسلام غير رسول اللّه صلى الله عليه و آله وخديجة وأنا ثالثهما، أرى نور الوحي والرسالة، وأشمُّ ريحَ النبوّة. ولقد سمعت رَنّةَ الشيطان حين نزل الوحي عليه صلى الله عليه و آله فقلتُ: يا رسول اللّه ما هذه الرنّة؟ وقال: هذا الشيطان قد أيس من عبادته، إنَّك تسمع ما أسمع، وترى ما أرى، إلّاأنَّكَ لستَ بنبيٍّ، ولكنَّك لَوزيرٌ، وإنَّك لَعَلَى خيرٍ» [من در خردسالى، بزرگان عرب را به خاك افكندم، و شاخههاى نوبر آمدۀ (شجاعان و دليران) دو قبيلۀ معروف «ربيعه» و «مُضر» را در هم شكستم! شما موقعيّت مرا نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله در خويشاوندىِ نزديك (پسر عمو و داماد او بودن)، و در مقام و منزلت ويژه (برادر و وصىّ و خليفۀ او بودن) مىدانيد. پيامبر مرا در حالى كه كودك بودم در دامان خويش مىنشاند و در آغوش مىكشيد، و در بستر مخصوص خود مىخوابانيد، بدنش را به بدن من مىچسباند، و بوى پاكيزۀ خود را به مشام من مىرساند، و گاهى غذايى را جويده و لقمه لقمه در دهانم مىگذاشت، و هرگز دروغى در گفتار من، و اشتباهى در كردارم نيافت. از همان لحظهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله را از شير گرفتند، خداوند بزرگترين فرشتۀ خود (جبرئيل) را مأمور تربيت پيامبر صلى الله عليه و آله كرد تا شب و روز، او را به راههاى بزرگوارى و اخلاق نيكو راهنمايى كند، و من همواره با پيامبر بودم چونان فرزند كه همواره با مادر است(7). پيامبر صلى الله عليه و آله هر روز نشانۀ تازهاى از اخلاق نيكو را برايم آشكار مىفرمود، و به من فرمان مىداد كه به او اقتدا نمايم. پيامبر چند ماه از سال را در غار حِراء(8)مىگذراند، تنها من او را مشاهده مىكردم، و كسى جز من او را نمىديد. در آن روزها در هيچ خانهاى اسلام راه نيافت جز خانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه خديجه هم در آن بود و من سوّمينِ آنان بودم. من نور وحى و رسالت را مىديدم، و بوى نبوّت به مشامم مىرسيد. من هنگامى كه وحى بر].
1) - بقره: 131.
2) - أعراف: 143.
3) - بقره: 285.
4) - انعام: 14.
5) - غافر: 66.
6) - نهج البلاغة 1:392 [ص 300، خطبۀ 192].
7) - [«إتباع الفصيل أثر اُمّه»: شتر بچّه، همواره با شتر است. وقتى مىخواستند بگويند كه آن دو نفر هميشه با هم هستند، از اين ضرب المثل استفاده مىكردند].
8) - [«حراء»: كوهى است در شمال مكّه به فاصلۀ 6 كيلومتر. بر دامنۀ جنوبى كوه و در ارتفاع 160 مترى غارى وجود دارد كه پيامبران گذشته و حضرتابراهيم عليه السلام در آن عبادت مىكردند، وخلوتگاه و محل عبادت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز بود كه آيات آغازين قرآن در آنجا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد].
پيامبر صلى الله عليه و آله فرود مىآمد، نالۀ شيطان را شنيدم، گفتم: اى رسول خدا! اين نالۀ كيست؟ فرمود: شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گرديد. اى على! تو آنچه را من مىشنوم، مىشنوى، و آنچه را كه من مىبينم، مىبينى، جز اينكه تو پيامبر نيستى، بلكه وزير من بوده و به راه خير مىروى].
و ديدگاه ما دربارۀ معناى نخستين مسلمان بودن، با ديدگاه ابن كثير و هم مذهبانش متفاوت است؛ زيرا آنها بر اين باورند كه اوّلين مسلمان پيش از مسلمان شدن كافر بوده است مىگويند: لازمۀ مسلمان شدن آن است كه قبلاً كافر بوده باشد. حال ما از او و هم فكرانش مىپرسيم: امير مؤمنان كِىْ كافر بوده تا پس از آن اسلام آورده باشد؟! و كِىْ شرك ورزيده كه بعداً ايمان آورده باشد؟!
همه مىدانند امير مؤمنان كسى است كه نطفهاش بر دين پاك و حنيف بسته شده، و در دامن رسالت پرورش يافته، و دست نبوّت او را تغذيه نموده، و اخلاقِ با عظمت نبوى او را پيراسته ساخته، و پيوسته چه پيش از بعثت و چه پس از آن پيرو پيامبر بوده، و خواهشى جز خواهش او و ميلى جز ميل او نداشته است. به راستى كه او در شكم مادر و در شير خوارگى و در كودكى و نوجوانى و جوانى و در پيرى و در دوران خلافت و غير دوران خلافت مؤمن بوده است.
وقتى صحيحۀ محمّد بن سعد بن ابىوقّاص در پيش رويم قرار دارد، و طبرى آن را در «تاريخ»(1)خود با سند صحيح و راويان ثقه نقل مىكند، من ديگر نمىتوانم پيرامون اين موضوع پر و بال بگشايم. ابن سعد مىگويد: از پدرم پرسيدم: آيا ابوبكر اوّلين مسلمان بود؟ گفت: نه؛ براى اينكه پيش از او بيش از پنجاه نفر اسلام آورده بودند، لكن اسلام او برتر از ما بود.
و من چه بگويم، در حالى كه ابو جعفر إسكافى معتزلى - كه از عالم تشيّع دور است - مىگويد(2):
جاحظ براى امامت ابوبكر به اوّلين مسلمان بودن او استدلال مىكند، اگر اين استدلال صحيح بود خود ابوبكر در روز سقيفه به آن استدلال مىكرد، لكن چنين نكرد بلكه او دست عمر و ابوعبيدة بن جرّاح را گرفت و به مردم گفت: يكى از اين دو نفر را براى خلافت مىپسندم، با هر كدام كه مىخواهيد بيعت كنيد. و نيز اگر استدلال جاحظ درست بود، پس چرا عمر گفت: «كانت بيعة أبي بكر فلتةً وقى اللّه شرّها» [بيعت ابوبكر ناگهانى وبدون فكر و انديشه بود، خداوند شرّ آن را دور گرداند]؟! و چرا كسى در عصر ابوبكر يا پس از آن به آن استدلال نكرده است؟! و ما كسى را نمىشناسيم كه چنين ادّعايى براى ابوبكر كرده باشد، بلكه بيشتر محدّثان، مسلمان شدن او را پس از مردانى همچون على بن ابى طالب، و برادرش جعفر، و زيدبن حارثه، و ابوذر غفارى، و عمرو بن عنبسه سلمى، و خالد بن سعيد بن عاص، و خبّاب بن ارتّ، ياد كردهاند.
ما اگر در روايات صحيح و سندهاى محكم و مورد اعتماد آنها با دقّت نگاه كنيم، خواهيم ديد كه همۀ آنها يك صدا مىگويند: على، نخستين كسى است كه اسلام آورده است.
امّا روايت منقول از ابن عبّاس كه مىگويد: ابوبكر اوّلين كسى بود كه ايمان آورد، بايد دانست كه در برابر آن، روايات فراوان و بسيار مشهورترى از ابن عبّاس وجود دارد كه خلاف آن را مىگويد(3).
آرى (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرى عَلَى اَللّهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمّا جاءَهُ )(1)
[چه كسى ستمكارتر از آن كس است كه بر خدا دروغ بسته يا حقّ را پس از آنكه به سراغش آمده تكذيب نمايد؟!].
شايد اهل نظر در سخنان ياد شدۀ امير المؤمنين عليه السلام پيرامون سالهاى عبادت خود و نمازهايى كه با پيامبر خوانده - كه بين سه و پنج و هفت و نُه ذكر شد - اختلافى مشاهده كند(2)از اين رو به شرح زير توضيحى مىدهيم:
امّا سه سال: شايد مراد از آن، سه سال از آغاز بعثت تا زمان اظهار دعوت باشد(3)زيرا پيامبر خدا از آغاز دعوتش به مدّت سه سال در مكّه مخفيانه مردم را دعوت مىكرد و در سال چهارم دعوت خود را آشكار كرد.
امّا پنج سال: شايد منظور، دو سال(4)فاصلۀ بين نزول آيۀ: (اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلَّذِي خَلَقَ )(5)[بخوان به نام پروردگارت كه (جهان را) آفريد] تا نزول آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلْمُدَّثِّرُ )(6)باشد، به علاوۀ سه سال دعوت مخفيانه از آغاز بعثت پس از فترت و فاصلۀ ياد شده، تا نزول آيۀ: (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِكِينَ )(7)[آنچه را ماموريت دارى، آشكارا بيان كن! و از مشركان روى گردان] و (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ )(8)[و خويشاوندان نزديكت را انذار كن!] و سالهايى كه با پيامبر جز خديجه و على نبود.
به گمانم منظور كسى كه گفته است: «پيامبر خدا پنج سال دعوت مخفيانه داشت» همين باشد؛ آن گونه كه در كتاب «إمتاع»(9)آمده است.
امّا هفت سال: علاوه بر روايات متعدّد با سندهاى صحيح، دو روايت ديگر نيز وجود دارد كه آن را تقويت مىكند:
يكى روايتى نبوى به نقل از ابو ايّوب است؛ وى مىگويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «لقد صلّت الملائكة عليَّ وعلى عليٍّ سبع سنين؛ لأنّا كنّا نصلّي وليس معنا أحدٌ يصلّي غيرنا»(10)[هفت سال فرشتگان بر من و على صلوات فرستادند؛ زيرا ما هفت سال بدون اينكه كس ديگرى باشد با هم نماز مىخوانديم]. و ديگرى حديث ابو رافع است كه مىگويد: «مكث عليٌّ يصلّي مستخفياً سبع سنين وأشهراً قبل أن يصلّي أحدٌ»(11)[على هفت سال و چند ماه پيش از همه مخفيانه نماز مىخواند]. و اين مدّت همان سالهاى دعوت پيامبر است كه از آغاز بعثت تا واجب شدن نمازهاى يوميّه را شامل مىشود؛ زيرا بدون هيچ اختلافى نماز در شب معراج واجب شده است، و طبق قول محمّد بن شهاب زهرى، معراج سه سال پيش از هجرت واقع شده است و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز ده سال در مكّه سكونت داشته است، و در طول اين هفت سال امير مؤمنان عليه السلام خدا را عبادت مىكرد و با پيامبر نماز مىخواند، و آن دو از ناراحتى و فشار زمانه براى عبادت به سوى شِعْب (أبى طالب) و حراء مىرفتند و تا آن زمان كه خدا خواست به همين حال بودند(12)، و اين مدّت سه سال طول كشيد تا اينكه
1) - عنكبوت: 68.
2) - در ص 325 از اين كتاب.
3) - تاريخ طبرى 2:216 و 218 [318/2 و 322]؛ سيرۀ ابن هشام 1:274[280/1].
4) - مقريزى در الإمتاع: 14، آن دو را يكى از اقوال دربارۀ روزهاى فترت [فاصله و توقّف] نزول وحى مىشمارد.
5) - علق: 1.
6) - مدّثّر: 1.
7) - حجر: 94.
8) - شعراء: 214.
9) - الإمتاع: 44.
10) - ر. ك: مناقب عليّ بن أبي طالب، ابن مغازلى [ص 14، ح 17 و 19].
11) - ر. ك: المعجم الكبير، طبرانى [320/1، ح 952].
12) - تاريخ طبرى 2:213[313/2]؛ و سيرۀ ابن هشام 1:265[263/1].
آيۀ: (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِكِينَ ) و (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ ) نازل شد، پس از آن پيامبر دعوت خود را در مجلسى كه به همين منظور ترتيب داده بود در ميان بنى هاشم آشكار كرد، امّا كسى جز على پاسخ مثبت نداد، در اين هنگام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را به عنوان برادر و وصىّ و خليفه و وزير خود انتخاب كرد(1)و تا مدّتها كسى دعوتش را نپذيرفت جز افراد انگشت شمارى كه در برابر قريش و مخالفانِ سرسخت پيامبر عددى به حساب نمىآمدند.
از آن گذشته، ايمان افرادى كه در آن روزها ايمان مىآوردند همراه با شناخت كامل از حد و مرز عبادتها نبود تا آنان بدين وسيله به تزكيه و تهذيب و گسترش معرفت خود بپردازند، بلكه معرفتشان در حدّ پذيرش اسلام و اظهار شهادتين و دورى از عبادت بتها بود و بس. بر خلاف امير مؤمنان عليه السلام كه از روز اوّل گام به گام و لحظه به لحظه به دنبال پيامبر و شاهد نحوۀ عبادتهاى آن حضرت بود، و از همان آغاز چهار چوب واجبات و حدود احكام را از او مىآموخت.
نتيجه: حقّ آن است كه على عليه السلام در عبادت، موحّد بوده و هفت سال پيش از مردم با معرفت كامل خدا را عبادت كرده، و نماز را به پا داشته است.
و اگر مىخواهى شگفت زده بمانى، بيا و سخن ذهبى در «تلخيص المستدرك»(2)را بخوان؛ آنجا كه مىگويد:
از همان آغاز كه بر پيامبر وحى شد، خديجه و ابوبكر و بلال و زيد چند ساعت پيش از على يا چند ساعت پس از او ايمان آوردند و با پيامبر به عبادت خدا پرداختند، پس اين هفت سال عبادتى كه مىگويند على به تنهايى انجام داده است، كجاست؟!
امينى مىگويد: اين هفت سال معلوم شد، ولى ساعات خيالى ذهبى كجاست؟! چه كسى چنين حرفى را گفته است؟! گويندهاش كِىْ آفريده شده؟! و كجاست؟! از كدام منبع نقل مىكند؟! كدام راوى آن را روايت كرده است؟! و پيش از اين(3)از «صحيح بخارى» نقل كرديم كه ابوبكر پس از پنجاه نفر اسلام را پذيرفت(4). گويا اين شخص، باديه نشين و دور از تاريخ اسلام است، و يا مىداند ولى سخنان بىاساس گفتن و دروغ پردازى وى را خشنود مىسازد.
امّا نُه سال: ممكن است منظور از آن، دو سالِ فترت به علاوۀ هفت سال از زمان بعثت تا واجب شدن نمازهاى يوميّه باشد.
در پايان يادآور مىشويم: أساساً در اين قبيل مسائل بنابر تقريب است نه دقّت و تحقيق، چنانكه در گفت وگوهاى روزمرّه چنين تعبيراتى مرسوم است؛ از اين رو همۀ اين سالها درست و بدون تعارض و اختلاف است.
5 -
وى حديث صدقه دادن امير مؤمنان عليه السلام انگشتر خود را در حال ركوع كه به دنبالش آيۀ: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا... )(5)نازل شد، را يادآور شده، و آنگاه گفته است(6):
اين حديث به هيچ وجه صحيح نيست؛ براى اين كه سندهاى آن ضعيف است، و اساساً هيچ آيهاى در خصوص على نازل نشده است، و رواياتى كه مىگويد آيات: (إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ )(7)[تو فقط بيم دهندهاى! و براى هر گروهى هدايت كنندهاى است]، و (وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً )(8)[و غذاى (خود) را با8.
اينكه به آن علاقه (ونياز) دارند، به مسكين ويتيم واسير مىدهند]، وآيۀ: (أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ )(1)[آيا سيراب كردن حجاج، و آباد ساختن مسجد الحرام را، همانند (عمل) كسى قرار داديد كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده]، و آيات ديگر دربارۀ على نازل شده است، هيچ يك صحّت ندارد.
پاسخ: (كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاّ كَذِباً )(2)[نه آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند، و نه پدرانشان! سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود! آنها فقط دروغ مىگويند]. چگونه وى به اين دليل كه سندهايش ضعيف است حكم مىكند كه آيۀ: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ ) در خصوص على عليه السلام نازل نشده است؛ در حالى كه خود او در تفسيرش(3)از طريق ابن مردويه از كلبى آن را روايت كرده و مىگويد: «قال: هذا إسنادٌ لايُقدح به» [او گفته اين سند قابل خدشه نيست]؟! و حديث ابو سعيد أشجّ كوفى، متوفّاى (257) را كه نقل كرده، سندش صحيح و همۀ راويانش ثقه مىباشند.
و ما در اين كتاب تو را از منابع و مصادر نزول اين آيات مطّلع خواهيم ساخت(4).
و امّا دربارۀ آيۀ (إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ )(5)[تو فقط بيم دهندهاى! و براى هر گروهى هدايت كنندهاى است]، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده(6)است: «أنا المنذر وأنت يا عليّ الهادي» [من انذار كننده (بيم دهنده) هستم و تو اى على رهنما].
6 -
حديث برائت را از امام احمد(7)از وكيع، از اسرائيل، از ابو اسحاق، از زيد بن يُثيع، از ابوبكر نقل كرده، آنگاه مىگويد(8):
اين حديث از جهت اين كه در آن فرمان او [پيامبر] به بازگشت ابوبكر صديق وجود دارد، قابل پذيرش نيست؛ زيرا صدّيق برنگشت بلكه امير حجّ شد....
پاسخ: بخوان و بخند از اين اجتهاد بىروح در برابر نص ّ صحيح و ثابت كه صحّتش اجماعى است، و در آيندۀ نزديك حديث برائت را با سندهاى متعدّد و نقلهاى فراوان ذكر خواهيم كرد(9).
7 -
مىگويد: برخى از شيعيان بر اين باورند: كوهان شتر خراسانى در روز اسارتِ زنان شريف خاندان وحى در كربلا روييده است تا عورتهاى آنان را بپوشاند. و آنگاه به نقد اين سخن پرداخته آن را تكذيب مىكند(10).
پاسخ: فكر نمىكنم در ميان شيعه سفيهى باشد كه گمان كند كوهان شتران چه خراسانى چه عربى پس از پيشامد كربلا پديد آمده است. بدون شكّ شيعه چنين سخنى را نمىگويد؛ بلكه گوينده اين سخن آن ياوهگوى تهمتزن است كه چنين ناروايى را به آنان نسبت مىدهد و هدفش اين است كه آنان را با اين خرافات و هزيانگويىها لكّهدار سازد؛ زيرا دربارۀ زنان آزاده خاندان نبوّت با وجود اينكه زيور آلات و جامهها و سرپوش و تن پوششان به غارت رفت، هيچ شيعهاى باور ندارد كه آنان در طول اسارت عريان بودند و گرفتار خوارى و ذلت شدند، هرگز چنين نبوده است؛ زيرا].
1) - توبه: 19.
2) - كهف: 5.
3) - تفسير ابن كثير 2:71.
4) - ر. ك: صفحات 155-156، و 285 و 287، و 299-301.
5) - رعد: 7.
6) - [ر. ك: بحار الأنوار 404/35. و از على عليه السلام نقل شده است: «رسول اللّه المنذر وأنا الهادي» (رسول خدا انذار كننده، و من هدايت كنندههستم)؛ والمستدرك، حاكم نيشابورى 130/3].
7) - مسند أحمد [7/1، ح 4].
8) - البداية والنهاية 7:356[394/7، حوادث سال 40 ه].
9) - در ص 583-585 از اين كتاب.
10) - البداية والنهاية 8:196[213/8، حوادث سال 61 ه].
محبّت پروردگار نسبت به آنها مانع پديد آمدن چنين وضعيّت و حالتى براى آنان بوده است.
آرى، براى آنان مصائب و بلاها و گرفتارىها و ناگوارىهايى در راه جهاد پيش آمد، آن گونه كه براى مردانشان پيش آمد؛ ولى چنين پيشامدهايى كه براى خدا و در راه خدا و در محضر خدا، براى مجاهد فى سبيل اللّه رخ مىدهد، نه تنها خوارى نيست، بلكه نشان افتخار و مايۀ سربلندى است. از اين رو آن بانوان با سعادت، هم گام با مردانشان در اين نهضت مقدّس شركت كردند، نهضتى كه از افتضاحات و نقشههاى خائنانه و تصميمات سوء اُمويان عليه دين و مسلمانان، پرده برداشت چرا كه آنان در پس پرده و ذهن پليدشان تصميم داشتند جامعۀ دينى را به دوران جاهليّت بازگردانند. و اين است معناى اين سخن: «دين الإسلام محمّديّ الحدوث، حسينيّ البقاء» [همانا دين اسلام پديد آمدنش محمّدى بود، ولى ماندگاريش حسينى است]. و اين حقيقتى ماندگار و استوار بر براهين است، لكن ابن كثير و امثال او كه روح اُموى را يدك مىكشند، شيعيان حسين عليه السلام را برنمىتابند و با تمام توان با انواع دروغها و تهمتهاى دردناك بر آنان مىتازند.
و اينها نمونهاى كوچك از جنايات ابن كثير نسبت به علم و امانتهاى اسلام، و گوشهاى از تحريف حقايق و دشنامهاى گزنده و بىدليل به شخصيّتهاى شيعه است كه هنگام بيان تاريخ آنان، مرتكب شده است.
(وَ مَنْ يُشاقِقِ اَلرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ اَلْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ اَلْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً )(1)[كسى كه بعد از آشكار شدن حقّ، با پيامبر مخالفت كند، و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد، ما او را به همان راه كهمىرود مىبريم؛ و به دوزخ داخل مىكنيم؛ و جايگاه بدى دارد].
او اين كتاب را به عنوان كتاب تاريخ نگاشته است، ولى راه و شيوۀ تاريخ نويسى را نپيموده است، بلكه در آن، دشمنىها و ستيزه جوييهاى اُموى را به يادگار گذاشته است. بهتر بود كه ما از كنار اين كتاب گذر كرده و به آن توجّه ننماييم، ولى چارهاى نداريم جز آنكه خواننده را از برخى لغزشهاى اين كتاب آگاه سازيم.
1 - مىگويد(2):
تأسّف شديد آن است كه نبرد صفّين نه منشأ دينى و مجوّز شرعى داشته، و نه براى رفع ستم و بى عدالتى از مسلمانان بوده است، بلكه براى اغراض شخصى و يارى و حمايت شخصى عليه شخص ديگر بوده است.
شيعۀ على از اين جهت او را يارى مىكردند كه پسر عموى پيامبر خدا و شايستۀ خلافت است، و پيروان معاويه به اين دليل او را يارى مىكردند كه او را ولىّ عثمان و سزاوارترين انتقام گيرندۀ خون عثمان مىدانستند و بر اين باور بودند كه خون او به ناحق و مظلومانه ريخته شده است و سازش با پناه دهندۀ قاتلان عثمان را روا نمىشمردند.
پاسخ: اى كاش او انگيزهها و منشأهاى دينى نزد خود را براى ما بيان مىكرد تا ببينيم آيا آنها با نبرد صفّين منطبق هستند؟ و حال كه او چنين نكرده پس ما مىگوييم:
كدام مبدأ و انگيزۀ دينى مهمتر از اجراى فرمان پيامبر است، و كدام منشأ دينى بالاتر از اين است كه جنگ و يارى يكديگر براى اجراى فرمان پيامبر خدا باشد. مگر نه اين است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله امير مؤمنان عليه السلام را به جنگ با قاسطين - يعنى معاويه و يارانش - فرمان داد و به اصحابش دستور داد كه آن روز على را يارى كنند(1)، و جهاد با دشمنانش را واجب كرد و فرمود: «سيكون بعدي قومٌ يقاتلون عليّاً، على اللّه جهادهم، فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه، فمن لم يستطع بلسانه فبقلبه، ليس وراء ذلك شيء»(2)[به زودى گروهى با على به نبرد خواهند پرداخت، بر خداست جهاد آنان، هر كه توان جهاد با آنان را با دست نداشته باشد بايد با زبان با آنان جهاد كند، واگر نتوانست، با قلب خود، و بالاتر از آن چيزى نيست].
كدام انگيزۀ دينى براى ياران او مهمتر از اين است كه او را شايسته خلافت مىدانند، آن گونه كه خود خضرى تصريح كرده است؟!
و كدام انگيزه براى يارى او بالاتر از كلام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ او و خاندان و نزديكانش است كه مىفرمايد:
«حربكم حربي»(3)[نبرد با تو، نبرد با من است]، و مىفرمايد: «يا عليُّ ستقاتلك الفئة الباغية وأنت على الحقِّ، فمن لم ينصرك يومئذٍ فليس منّي»(4)[اى على! به زودى گروه ستمگرى با تو خواهند جنگيد و تو بر حقّ خواهى بود، در آن روز هر كه تو را يارى نكند از من نخواهد بود]؟!
آيا مسلمانى مىتواند پس از شنيدن فرمان پيامبرش از يارى او خوددارى كند؟!
و نيز كدام انگيزۀ دينى بالاتر از جنگ با گروه متجاوز (فئۀ باغيه) است؟! و اين نام را خود رسول اللّه بر آن گروه نهاده است، روزى كه به عمّار فرمود: «تقتلك الفئة الباغية»(5)[گروه تجاوزگر تو را مىكشند]، و نيز روزى كه فرمود: «ويح عمّار تقتله الفئة الباغية يدعوهم إلى الجنّة ويدعونه إلى النار»(6)[خدا عمّار را بيامرزد كه گروه تجاوزگر او را مىكشند، در حالى كه او آنان را به بهشت فرا مىخواند، امّا آنان او را به آتش دعوت مىكنند].
و كدام مجوّز شرعى قوىتر از جنگ در زير پرچم خليفۀ وقت است، خليفهاى كه اهل حلّ و عقد با او بيعت كردند، و شرايط خلافت براى او نزد كسانى كه خلافت را انتخابى مىدانند، فراهم گشته است، و روايات متواتر و نص ّ صريح دربارۀ خلافت او نزد كسانى كه خلافت را انتصابى مىدانند، ثابت و محرز مىباشد.
و طبيعى است كه در اين حال هر كس عليه او خروج كند، عليه امام زمانش خروج كرده است و تجاوزگر شمرده مىشود و بر اساس فرمان صريح قرآن كريم: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى اَلْأُخْرى فَقاتِلُوا اَلَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اَللّهِ )(7)[و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد] جهاد با چنين كسى واجب مىباشد.9.
1) - ر. ك: ص 314-316 از همين كتاب.
2) - طبرانى در المعجم الكبير [320/1، ح 955]، و ابن مردويه، وابو نعيم آن را روايت كردهاند؛ آن گونه كه در ص 314 از همين كتاب گذشت.
3) - ر. ك: ص 97-98 از اين كتاب.
4) - ابن عساكر در تاريخ خود [370/12] آن را نقل نموده است.
5) - ر. ك: ص 59 از همين كتاب. سيوطى در خصائص 2:140[239/2] مىگويد: «اين حديث متواتر است و ده نفر و اندى از اصحاب آن را نقل كردهاند، آن گونه كه آن را در احاديث متواتره بيان كرديم». و به زودى در ص 879-880 همين كتاب متن و سندها و طُرُق آن كه (25) طريق مىشود، خواهد آمد.
6) - بخارى [در صحيح خود 172/1، ح 436] در برخى از نسخههايش، و مسلم [در صحيح خود 431/5، ح 73، كتاب الفتن]، و ترمذى [در السنن 628/6، ح 3800] و ديگران آن را نقل كردهاند. و در تاريخ طبرى 11:357[59/10، حوادث سال 284 ه] نيز موجود است.
7) - حجرات: 9.
نمىدانم كدام ظلم و ستمى بدتر از اين مىتوانست گريبان امّت اسلامى را بگيرد كه فردى مانند معاويه پايگاه اسلام و سرنوشت مسلمانان را به دست گرفته، و غاصبانه و بدون مجوّز شرعى و بدون بيعتى كه آن را قانونى كند، سوار بر مركب خلافت شود؟! آن هم نه بر پايۀ اجماع و نه به تعيين شورا و نه براساس وصيتى، و نه او ولىّ خون عثمان بوده است تا به بهانۀ خون خواهى او قيام كند؛ زيرا اگر خود او به سبب بازداشتن ارتش شام از يارى عثمان و كوتاهى در حقّ او شريك قتل و جزء قاتلان نباشد، يقيناً ولىّ دم او نيست.
و گذشته از اينها او نه سابقهاى در اسلام دارد كه سبب شرافت و برترى او شود، و نه علم و دانشى كه او را از اشتباهات باز دارد، و نه تقوايى كه او را از افتادن در منجلاب شهوات نگه دارد، بلكه خلافت در نظر او پادشاهى و سلطنتى است كه وى آن را شكار كرده تا افسار مردم را به دست گرفته، سوار بر گُردۀ آنها شود. و سرانجام با ايجاد رعب و وحشت، و گستردن سفرههاى طمع، بر خلاف دين و مصلحت امّت سوار بر مركب خلافت شده و تخت پادشاهى خود را در ميان خونهاى ريخته شده، و حرمتهاى هتك شدۀ شرايع، و فتنههاى فريبنده، بر پا ساخت. و در ظلم و ستم او همين بس كه يزيد پليد را براى خلافت امّت اسلامى برگزيد، و اگر معاويه هيچ شرّى جز نصب يزيدِ پليدِ فاجر براى مقام خلافت، آن هم با تهديد و تطميع نداشت، همين در جور و ستم او كافى بود، و بر مسلمانان واجب بود كه جامعۀ اسلامى و شهرهاى مسلمين را از لوث وجود او پاك نمايند.
2 - مىگويد:
بدون شكّ معاويه خود را از بزرگان قريش مىدانست؛ براى اينكه او فرزند بزرگ قريش، ابوسفيان بن حرب و بزرگترين فرزند اُميّه بن عبد شمس بن عبد مناف بود، چنان كه على فرزند ارشد بنى هاشم بن عبد مناف بود؛ پس آن دو در بلندى نَسَب يكسان مىباشند(1).
پاسخ: من چه گويم به انسان ساده لوح و غفلت زدهاى كه عنصر نبوّت و رشته قداست كه از صلب پدران پاك و از رحمِ مادران پاكيزه، از پيامبرى به وصيىّ، و از وصيىّ به وليىّ، و از وليىّ به حكيمى، و از حكيمى به بزرگى، و از بزرگى به شريفى، واز شريفى به خاتم رسالت و به وصيّش صاحب ولايت كبرى انتقال يافته، را همطراز عنصر اُموى عبشمى(2)قرار مىدهد و آن دو را در بلند پايگى و شرف يكسان مىبيند!
و چقدر ميان اين دو شجره، فاصله است: شجرۀ نبوى و علوى، شجرۀ طيّبهاى كه ريشهاش ثابت و شاخ و برگهايش در آسمان است، و شجره اُموى شجرۀ خبيثهاى كه ريشهاش در روى زمين روئيده و قرار و ثباتى ندارد.
چقدر اين دو شجره از يكديگر دورند: يكى شجرۀ مباركۀ زيتونۀ پرتو افكن، و ديگرى شجرۀ ملعونۀ در قرآن(3).
و بنابر نقل تاريخ طبرى همۀ علما اتّفاق نظر دارند: براساس تأويل و تفسير پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله(4)منظور از شجرۀ ملعونه در قرآن، بنى اُميّه است. چگونه او آن دو را يكسان مىشمارد؟! در حالى كه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إنَّ اللّه اختارى.
من بني آدم العرب، واختار من العرب مُضَر، واختار من مُضَر قريشاً، وأختار من قريش بني هاشم، واختارني من بني هاشم»(1)[خداوند از ميان فرزندان آدم، عرب را برگزيد، و از ميان عرب قبيلۀ مُضَر را، و از ميان مُضَر قريش را، و از ميان قريش بنى هاشم را، و از ميان بنى هاشم مرا انتخاب كرد].
و نيز چگونه او آن دو را مساوى مىداند؟! در حالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در دوران زندگيش از محصول اين شجرۀ ملعونه رنجهاى بسيارى ديد. حضرت از آن روزى كه در خواب مشاهده كرد كه آنان مانند بوزينهها و خوكها از منبرش بالا و پايين مىروند، ديگر خندان ديده نشد(2). و در پى آن بود كه خداوند آيۀ: (وَ ما جَعَلْنَا اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ )(3)[و ما آن رؤيايى را كه به تو نشان داديم، فقط براى آزمايش مردم بود]، را نازل كرد.
و چگونه آن دو را يكسان مىبيند؟! در حالى كه بنى اُميّه بندگان خدا را بردۀ خود ساخته، و بيت المال را حيف و ميل كرده، و كتاب خدا را وسيلۀ فريب مردم قرار دادند، آن گونه كه پيامبر صادق امين خبر داده بود(4). و چگونه ابوسفيان را شيخ قريش مىشمارد؟! در حالى كه او ننگ و عار قريش است، و طبق فرمايش بىپردۀ پيامبر بزرگوار، او ملعون است؛ زيرا روزى كه آن حضرت ابوسفيان را با معاويه ديد فرمود: «أللّهمَّ العن التابع والمتبوع، أللّهمَّ عليك بالاُقيعس»(5)[خدايا! تابع و متبوع هر دو را لعنت فرما! و شرّ آن سينه برآمدۀ پُشتْ فرو رفته - يعنى معاويه - را خود برطرف نما].
روزى نيز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را ديد كه سوار بر مركب است و معاويه و برادرش او را همراهى مىكنند، يكى از جلو افسار مركب را گرفته و ديگرى از پشت سر، آن را مىراند، در اين هنگام حضرت فرمود: «أللّهمَّ العن القائد والسائق والراكب»(6)[خدايا جلو دار، و دنباله رو، و سواره هر سه را لعنت فرما].
و چگونه شيخ قريش را قرين شيخ ابطح قرار مىدهد؟! در حالى كه علقمه دربارۀ او مىگويد:
إنَّ أبا سفيانَ من قبلِهِ لم يكُ مثلَ العُصبة المسلمةْ
لكنَّه نافقَ في دينِهِ من خشيةِ القتلِ على المرغمةْ
بُعداً لصخرٍ مَعَ أشياعِهِ في جاحمِ النارِ لدى المضرمةْ(7)
[همانا ابو سفيان در گذشته مانند گروه مسلمانان نبود. ولى از ترسِ كشته شدنِ ذلّتبار، منافقانه، دين را پذيرفت. واى به حال صخر و پيروانش در وسط آتش جهنّم در آنجا كه آتش بر افروخته شده است].
اى كاش خضرى سخن مقريزى در كتاب «النزاع و التخاصم»(8)را مطالعه مىكرد آنجا كه وى مىگويد:
ابوسفيان - رهبر احزاب - همان كسى است كه در جنگ اُحد با پيامبر به جنگ پرداخت و هفتاد نفر از بهترين ياران آن حضرت از مهاجر و انصار به ويژه شير خدا حمزة بن عبد المطّلب را كشت. وى در جنگ خندق با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كار زار كرد و در آن جنگ براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين نوشت: «باسمك اللّهمّ أحلف].
1) - بيهقى [در سنن خود 134/7]، و حكيم [در سنن ترمذى 5544/5، ح 3605] آن را نقل كردهاند.
2) - تفسير طبرى 15:77 [مج 9 /ج 112/15]؛ تاريخ طبرى 11:356[58/10، حوادث سال 284 ه]؛ تاريخ خطيب 9:44 [شمارۀ 4627]؛ 8:280 [شمارۀ 4377].
3) - إسراء: 60.
4) - النزاع والتخاصم: 52 و 54 [ص 81]؛ الخصائص الكبرى 2:118[200/2].
5) - براء بن عازب مىگويد: «مراد از اقيعس، معاويه است».
6) - كتاب نصر بن مزاحم پيرامون جنگ صفّين: 244 و 248 [ص 218 و 220]؛ و تاريخ طبرى 11:357[58/10، حوادث سال 284 ه].
7) - كتاب نصر بن مزاحم: 219 [ص 195].
8) - النزاع والتخاصم: 28 [ص 52].
باللّات والعزّى وساف ونائلة وهُبَل، لقد سرتُ إليك اُريد استئصالكم، فأراك قد اعتصمت بالخندق، فكرهتَ لقائي، ولك منّي كيوم اُحد» [خدايا به نام تو به بُت لات و عُزّى و ساف و نائله و هُبَل سوگند مىخورم كه به سوى تو آمدهام تا ريشۀ شما را قطع كنم، و اينك مىبينم كه به خندق چنگ زدهاى، گويا ديدار من تو را آزرده و سخت ناراحت مىكند، بدان كه امروز مانند روز اُحد از تو انتقام خواهم گرفت].
و نامهاى را به وسيلۀ ابو سلمۀ جشمى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد و آن نامه را اُبىّ بن كعب رضى الله عنه براى پيامبر قرائت كرد و حضرت در پاسخش نوشت: «قد أتاني كتابك، وقديماً غرّك - يا أحمق بني غالب وسفيههم - باللّه الغرور، وسيحول اللّه بينك وبين ما تريد، ويجعل لنا العاقبة، وليأتينَّ عليك يوم أكسر فيه اللّات والعزّى وساف ونائلة وهبل يا سفيه بني غالب» [نامهات به دستم رسيد، تو را - اى احمق و سفيه بنى غالب - غرور از سابق فرا گرفته، و به زودى خداوند ميان تو و خواستهات پرده انداخته، و پيروزى و عاقبت به خيرى را براى ما رقم خواهد زد، و اى سفيهِ بنى غالب روزى را خواهى ديد كه من در آن روز بت لات و عزّى و ساف و نائله و هبل را درهم مىشكنم].
و ابوسفيان پيوسته با خدا و پيامبرش در ستيز و نبرد بود تا آنگاه كه پيامبر براى فتح مكّه حركت كرد، در اين هنگام عبّاس بن عبدالمطّلب كه از زمانِ جاهليت با او رفاقت و دوستى داشت، او را پشت سر خود بر مركبش سوار كرده خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آورد. وقتى كه او را به محضر پيامبر خدا وارد كرد، در خواست كرد كه به او امان دهد و هنگامى كه چشم حضرت به او افتاد، فرمود: «ويلك يا أبا سفيان! ألم يأنِ لك أن تعلمَ أن لا إله إلّااللّه؟» [واى بر تو اى ابوسفيان! آيا وقت آن نرسيده است تا بپذيرى كه معبودى جز او نيست؟] ابوسفيان پاسخ داد: «بأبي أنت واُمّي ما أوصلك وأجملك وأكرمك! واللّه لقد ظننتُ أنّه لو كان مع اللّه غيره لقد أغنى عنّي شيئاً» [پدر و مادرم فدايت باد! چقدر به رَحِم پايبندى و جميل و كريم هستى! به خدا سوگند دانستم كه اگر معبود ديگرى با خدا بود هر آينه مرا يارى مىكرد و نيازم را برطرف و خواستهام را بر آورده مىكرد]. آنگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اى اباسفيان! آيا وقت آن نرسيده است كه بپذيرى من پيامبر و فرستاده خدايم»؟ در پاسخ گفت: پدر و مادرم فدايت! نسبت به اين مسئله هنوز كراهتى در درونم هست. عبّاس به او گفت: واى بر تو! پيش از آن كه گردنت زده شود شهادت حقّ را بر زبان جارى كن، و در اين هنگام ابوسفيان شهادتين گفت ومسلمان شد.
(أَ لَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ )(1)(قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ * أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ )(2)
[آيا خبر كسانى كه پيش از آنها بودند، به آنان نرسيده است؟!]، [بگو: اين خبرى بزرگ است * كه شما از آن روىگردانيد!].
3 - مىگويد:
به باور من تصميم معاويه در انتخاب جانشين و خليفه، تصميمى به جا و زيبا بوده است. و تا زمانى كه قانونى مدوّن براى انتخاب خلفاء وضع نشده باشد، و مرجعى از خبرگان و دست اندر كاران (اهل حلّ و عقد)
تعيين نگردد، بهترين كار آن است كه خليفه، پيش از مرگش براى خود وليعهدى انتخاب نمايد؛ زيرا اين كار از بروز اختلاف كه شرّش از ظلم و ستم زمامدار براى مردم بدتر است، جلوگيرى مىكند(1).
و نيز مىگويد:
از جمله انتقادهايى كه بر معاويه شده اين است كه او فرزندش را براى خلافت برگزيد، و با اين حركت سنّت پادشاهى در خانوادۀ معيّن را پايه ريزى كرد، در حالى كه پيش از آن، شيوۀ انتخاب خليفه بر اساس شورا بوده و از ميان قريش انتخاب مىشد. و نيز گفتهاند: اين شيوهاى كه معاويه بنا نهاد، پيامد ناگوارى دارد؛ زيرا غالباً به انتخاب فرد نالايق و غير افضل، و به وجود آمدن تجمّل گرايى، و غرق شدن در شهوات و لذّتهاى دنيا، و خود برتر بينى مىانجامد.
ولى ما مىگوييم: اين انحصار و اين گونه خليفه انتخاب كردن، ضرورى و لازم است و براى مصلحت امّت و هم گرايى و هم دلى و همبستگى دوبارۀ مسلمين چارهاى جز آن نيست؛ زيرا هر چه دايرۀ انتخاب خليفه بازتر باشد نامزدهاى خلافت افزايش پيدا مىكند، و چنانچه وسعت مملكت اسلامى، و سختى برقرارى ارتباط ميان نواحى مختلف، و عدم وجود مرجع معيّن براى انتخاب خليفه را اضافه كنيم، هر آينه از انتخاب خليفه ناگزير هستيم. و در بحرانهاى گذشته مىبينيم كه با وجود برترى بنى عبد مناف بر ساير قريش و پذيرش آن از سوى مردم با اينكه جزء كوچكى از قريش بودند، با اين حال چگونه بر سر خلافت جنگيدند و مردم را نابود ساختند. از اين رو اگر مردم به خانوداهاى رضايت دهند و از آنان اطاعت كنند و شايستگى خلافت آنان مورد قبولشان باشد، هر آينه اين بهترين كار براى حفظ يكبارچگى و اتّحاد مسلمين است.
و بيشترين انتقاد به معاويه به خاطر انتخاب فرزندش به خلافت، از سوى شيعه صورت گرفته است، با اينكه خودشان به انحصار خلافت در آل على معتقدند وآن را در ميان فرزندان على جابهجا مىكنند، به گونهاى كه خلافت از پدر به فرزند انتقال مىيابد و به ارث مىرسد، و بنىعبّاس نيز به همين روش رفتار كردند(2).
پاسخ: بايد دانست كه منتقدان معاويه، از وى تنها به خاطر انتخاب، انتقاد نمىكنند بلكه انتقادشان از دو جهت است:
جهت نخست: عدم شايستگى معاويه براى به تنهايى انتخاب كردن خليفۀ بعدى؛ زيرا از يك سو معاويه سابقۀ خوبى ندارد، آن گونه كه امير مؤمنان عليه السلام در سخنانى به آن تصريح كرده مىفرمايد: «لم يجعل اللّه - عزَّ وجلَّ - له سابقة في الدين، ولا سلف صدق في الإسلام، طليق ابن طليق، حزبٌ من هذه الأحزاب، لم يزل للّه - عزَّ وجلَّ - ولرسوله صلى الله عليه و آله وللمسلمين عدوّاً هو وأبوه حتّى دخلا في الإسلام كارهَيْن»(3)[خداى عزّوجلّ براى او - معاويه - سابقهاى در دين، و گذشتۀ درستى در اسلام قرار نداده است. او آزاد شده، و فرزند آزاد شده، و حزبى از اين احزاب است. در گذشته او و پدرش هميشه با خداى عزّوجلّ و پيامبرش و با مسلمانان دشمنى مىورزيدند و در ستيز بودند تا اينكه هر دوى آنها به إكراه داخلِ در اسلام شدند].
و از سوى ديگر در آن هنگام در ميان جامعه، خبرگان و بزرگان و شخصيّتهاى با سابقه يا به تعبيرى «اهل حلّ و عقد» وجود داشتند، همان افرادى كه ابوبكر را به خلافت انتخاب كردند، و با وصيّت او براى خلافت عمر، و پس از او با].
خلافت عثمان موافقت، و سپس با ميل و رغبت با امير مؤمنان عليه السلام بيعت نمودند، و به همين علّت خلافت اميرمؤمنان عليه السلام ثابت و طاعتش واجب شده بود و معاويه نيز بايد با حضرت بيعت مىكرد. و همين افراد يا همسنگانشان موجود بودند (و با وجود آنها معاويه به تنهايى شايستگى انتخاب خليفه را نداشته است)، و آنان بودند كه به شدّت با آن حركت شوم معاويه مخالفت ورزيدند.
جهت دوّم: عدم شايستگى فرد مورد نظر او؛ زيرا او همان فاجرِ فاسقِ پليدِ متظاهرِ به فسق و فجور است، اگر نگويم كافر مُلحد.
و امّا معيّن نبودن انتخاب كنندگان: اگر منظورش اين است كه آنها مشخّص نبودند، اين خود بهتان بزرگى است؛ زيرا بيشتر كسانى كه در صدر اوّل در پايتخت اسلام - يعنى مدينۀ منوّره - حضور داشتند، و مسؤوليّت تعيين خليفه را به عهده گرفتند، تا آن زمان زنده بودند و حضور داشتند. و امّا اگر منظور او اين است كه اينها براى پس از معاويه، خليفهاى انتخاب نكرده بودند، بايد بگويم كه زمان تعيين خليفۀ بعدى پس از مرگ خليفۀ حاضر است نه قبل از او. بله، گاهى ممكن است اندكى پيش از وقت انتخاب، در دل خود، كسى را كه شايستۀ خلافت مىبينند در نظر بگيرند.
سؤال اين است كه معاويه از كجا مىدانست كه در آينده و هنگام هلاكتش، آنان سرنوشت مردم را به حال خود رها مىكنند، تا خود به تنهايى و بدون رضايت آنان دست به انتخاب زند؟! چرا برخى را با ترس تسليم مىكند؟! و برخى را با تطميع؟! و انتخاب او كِىْ و كجا شرِّ بروز اختلافات را از سر امّت دور ساخت؟! مگر در ميان جامعه دينى گروههاى مختلفى نبودند كه با خشم و نفرت مخالفت خود را اظهار مىكردند؟! و دستهاى نيز از او انتقاد مىكردند؟! و اندكى نيز از ترسِ خشم ناگهانى معاويه، خشم و انزجار خود را پنهان مىساختند؟!
و اگر اين ايده، پسنديده و زيبا بود، پس چرا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام نزديك شدن وفاتش به اين فكر نيفتاد؟! و آثار سوء تفرقه و اختلاف را از ميان مردم برطرف نساخت، و ديگهاى اختلاف را به حال خود رها كرد كه تا قيامت بجوشند؟!
اينها سؤالات پيچيدهاى است كه خضرى پاسخى براى آنها ندارد، مگر اينكه او ادّعا كند معاويه نسبت به مردم از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دلسوزتر و مهربانتر بوده است.
سؤال ديگر اين است: انتخاب يزيد كدام اختلاف را برطرف كرد؟! مگر حادثۀ دلخراش كربلا در زمان او به وقوع نپيوست؟! و پس از آن مگر فاجعۀ حرّه پيش نيامد؟! و در پى آن دو، مگر حادثۀ خونين جريان ابن زبير و قصّۀ كعبۀ معظّمه اتّفاق نيفتاد؟! آرى همۀ اينها پيامد همان انتخاب شوم و محصول همان فكر فاسد است.
و در ميان مخالفان و ناراضيان، سبط پيامبر و كانون عظمت يعنى ابا عبداللّه الحسين - صلوات اللّه عليه - و نيز ساير بنى عبد مناف، و مهاجران و انصار حاضر در مدينۀ منوّره، وجود داشتند. از اينها گذشته، اگر بپذيريم كه معاويه چارهاى جز تعيين خليفه نداشته است، پس چرا فرد صالح و شايستهاى از ميان شايستگان اصحاب و در پيشاپيش آنها سبط پيامبر خدا و امام طاهر و پاك را انتخاب نكرد؟! امامى كه در تجربه، علم، تقوا و شرف از همه برتر و كسى به پاى او نمىرسد. و چگونه به مذاق خضرى خوش آمده كه اين انتخاب نحس را پسنديده و زيبا و به صلاح امّت بداند؟! و چرا آن را ظلم و جنايتِ بر امّت و اسلام، و خيانتِ بر پيامبر و قرآن و سنّت نمىداند؟! مگر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چند سال پيش از آن با فرمايش خود: «إنّ اوّل من يبدِّل سنّتي رجل من بني اُميّة» [اوّلين كسى كه سنّت مرا تغيير مىدهد مردى از بنى اُميّه است]، و نيز: «لا يزال هذا
الأمر معتدلاً قائماً بالقسط، حتّى يثلمه رجل من بني اُميّة يقال له يزيد»(1)[دين بر پايۀ عدالت و قسط خواهد بود تا زمانى كه مردى از بنىاُميّة به نام يزيد در آن رخنه كرده و آن را بدنام نمايد]، به مردم هشدار نداده و شعورشان را بيدار نكرده بود؟!
امّا ديدگاه وى پيرامون انحصار خلافت در يك خانواده: از اين جهت با او بحثى نداريم، بحث ما فقط دربارۀ عدم شايستگى خانوادههايى است كه خضرى به خلافت آنها دل بسته است؛ بله، اگر خلافت منحصر به خانوادهاى پاك و با كرامت باشد كه از حيث دين و سياست آراسته به لياقت و حذاقت باشند، باكى نيست، و امّا در صورت عدم شايستگى، لزوم انحصار ياد شده را نمىپذيريم؛ زيرا در اين صورت، انحصار براى ريشه كن كردن اصل و بُن فساد و خشكاندن سرچشمۀ اختلاف، كفايت نمىكند؛ چون مردم هر گاه از خليفۀ خود حيف و ميل و ظلم و ستم ببينند عليه او شوريده و او را از مقامش عزل خواهند كرد. و طبيعى است كه در اين صورت كسى كه خود را پاكتر و پاكيزهتر و با كرامتتر از او و حتّى برابر با او در غرائز مىبيند، در خلافت طمع كند. با وجود اين، انحصار خلافت، كدام فساد را مىتواند از دامن جامعه پاك نمايد؟
و باور شيعه به انحصار خلافت در آل على عليه السلام، جز پس از تسليم در برابر جارى بودن ناموس عصمت در شخصيّتهاى اين خاندان كه بر اساس نصوص متواتر نبوى معيّن شدهاند، نمىباشد(2).
4 - مىگويد:
و خلاصه، حسين در قيام عليه يزيد، اشتباه بزرگى را مرتكب شد؛ زيرا وبال گروهگرايى و تفرقه را بر دوش مردم انداخت، و پايههاى همبستگى را تا به امروز سست و لرزان ساخت، و بسيارى از مردم به نگارش آثارى دربارۀ اين حادثه پرداختند كه هدفى جز انداختن آتش فتنه در دلها و دور ساختن آنها از يكديگر نداشتند. و جان كلام اينكه: او در جست وجوى چيزى بود كه زمينهاش فراهم نبود و نيروى انسانى و تجهيزات انجام آن را نداشت، و به همين علّت ميان او و خواستهاش فاصله افتاد و به خاطر آن كشته شد، و پيش از او نيز پدرش كشته شد. ولى از قلم نويسندگان و كسانى كه كشته شدن او را بد جلوه مىدهند و بر آتش دشمنى و شدّت عداوت مىافزايند، چيزى حاصل نشد. اكنون همه آنان رفتهاند و در حضور پروردگارشان حاضر هستند و خداوند خود به كار آنها رسيدگى خواهد كرد. و تاريخ از اين پيشامد عبرتى مىگيرد و درسى مىآموزد؛ و آن اين كه: كسى كه در پى مقاصد بزرگ است نبايد بدون امكانات و تجهيزات كافى حركت يا قيام كند، و بدون قوا و نيروهاى پيروزى آفرين نبايد شمشير بكشد. و نيز بايد انگيزهاى حقيقى كه مصلحت مردم در آن است وجود داشته باشد؛ يعنى جامعه، دچار ظلم و جور آشكار و بىعدالتى بىاندازه و غير قابل تحمّل شده باشد. امّا وقتى كه حسين با يزيد مخالفت كرد مردم با يزيد بيعت كرده بودند و هنگام مخالفت او چنين بىعدالتى و ظلم و جورى از او ظاهر نشده بود(3).
و خضرى با اين جملات، به تبرئۀ يزيد از ظلم و ستم پرداخته است، و تصوّر مىكند يزيد، على بن حسين عليهما السلام را به خود نزديك ساخت و مورد احترام و احسان قرار داد.0.
پاسخ: اى كاش وى پس از آشنايى با ويژگيها و شرايط خلافت اسلامى، و شرايط لازم براى خليفه مانند تجربه و مديريّت و ملكۀ تزكيه و پاكى از آلودگيها براى اُسوه و الگو قرار گرفتن او، اين مطالب را مىنوشت، ولى متأسّفانه او با ناآگاهى تمام از همۀ اينها، اين مطالب را نگاشته است. او نه يزيد ستمكار را شناخته تا بفهمد در خلافت اسلامى براى يزيد و امثال يزيد جايى نيست، و نه حسين سيادت و شرافت و بزرگى و شهامت را، حسين مجد و امامت، حسين دين و يقين، حسين فضليت و عظمت، حسين حقّ و حقيقت را، تا بداند كه شخصيّتى با اين روحيّۀ والا هرگز نمىتواند در برابر يزيد هرزۀ بىحيا، يزيد بىشرم و فاسق، يزيد سيرىناپذير و حريص هوس، يزيد كفر و الحاد، سر فرود آورد.
آرى، جگر گوشۀ مصطفى صلى الله عليه و آله جز براى انجام وظيفه و مبارزۀ با فساد قيام نكرد؛ زيرا هر پيرو راستينِ دينِ مقدّس و پاك و حنيف، نخستين وظيفۀ واجب شرعى خود را اين مىداند كه براى دفاع از دين با كسى كه مىخواهد با نواميس دين بازى كند و در آداب و آيين مذهبش فساد ايجاد كرده و آموزههاى دينى را تغيير دهد و اجراى احكام الهى را تعطيل نمايد، به جهاد و مبارزه بپردازد. و يزيد ستمگر و فاجر و شرابخوار بارزترين مصداق اين جملات است، و از زمان پدرش معاويه معروف به جور و ستم و فسق و فجور و شرابخوارى بوده است. همان گونه كه مولاى ما امام حسين عليه السلام به معاويه هنگامى كه مىخواست براى يزيد بيعت بگيرد، فرمود: «تريد أن توهم الناس، كأ نّك تصف محجوباً، أو تنعت غائباً، أو تخبر عمّا كان ممّا احتويتَه بعلم خاصّ، وقد دلّ يزيد من نفسه على موقع رأيه. فخذ يزيد فيما أخذ به من استقرائه الكلاب المهارشة عند التحارش، والحمام السبّق لأترابهنَّ، والقينات ذوات المعازف وضروب الملاهي، تجده ناصراً. دع عنك ما تحاول، فما أغناك أن تلقى اللّه بوزر هذا الخلق بأكثر ممّا أنت لاقيه»(1)[تو مىخواهى مردم را دربارۀ يزيد به اشتباه بيندازى، و طورى از يزيد سخن مىگويى كه گويا صفات فرد ناشناس و غايبى را بيان مىكنى، و چيزهايى از يزيد مىدانى كه ديگران نمىدانند، در حالى كه يزيد خود را به همه شناسانده و افكارش را آشكار كرده است. در شناخت يزيد همين بس كه با سگها بازى كرده، آنها را تحريك و به جان يكديگر مىاندازد، و كبوتر باز است و با كبوتران مسابقه مىدهد، و با زنان آوازه خوان و نوازنده به انواع لهو و لعب و بازىهاى حرام سرگرم است، و او را مىبينى كه در اين گونه كارها نيرومند است. اى معاويه! خواستهات را رها كن. اى معاويه! آيا اين همه ستمها كه بر اين مردم روا داشتهاى تو را كافى نيست و مىخواهى با بيش از آن خدا را ملاقات كنى؟!].
و نيز به معاويه مىفرمايد: «حسبك جهلك! آثرت العاجل على الآجل» [در نادانى تو همين بس كه دنيا را بر آخرت ترجيح دادى]. و معاويه در پاسخ گفت: «امّا اين كه گفتى تو بهتر از يزيد هستى، به خدا سوگند يزيد براى امّت محمّد بهتر از تو است». و امام حسين عليه السلام پاسخ داد: «هذا هو الإفك والزور، يزيد شارب الخمر ومشتري اللهو خيرٌ منّي؟!»(2)[اين، سخنى پوچ و دروغ است. آيا يزيد شرابخورِ عيّاش از من بهتر است؟!].
و در نامه معتضد عبّاسى كه در زمان خودش در ملأ عام خوانده شد آمده است:
و از جنايات معاويه آن است كه دين خدا را قربانى خواستههاى خويش كرد، و بندگان خدا را به سوى يزيد متكبّرِ شرابخوار كه با ميمون و خروس و پلنگ بازى مىكرد فراخواند، و با زور و تهديد و ايجاد ترس و وحشت و وعده و وعيد از شخصيّتهاى برجسته اسلامى براى يزيد، كه از بى خردى و پليدى و ستمگرىاش آگاه بود و مستى و هرزگى و كفر او را مىديد، بيعت گرفت. و هنگامى كه بر مسند خلافتى كه او برايش آماده كرده بود و در آن، نافرمانى خدا و رسولش را كرده بود، نشست و قدرت پيدا كرد،].
شروع به گرفتن انتقامِ مشركان و گردنكشان آنان از مسلمانان كرد، و در نتيجه فجيعترين جنايات را در اسلام با حملۀ به اهل حَرّه و كشتن صالحان، رقم زد و بدين وسيله آتش سينۀ پر كينهاش را آرام ساخت و به خيال خود از اولياء اللّه انتقام گرفته و آروزى دشمنان خدا را برآورده ساخت؛ و با اين سروده، كفر خود را اظهار و شركش را آشكار ساخت:
1 - ليت أشياخي ببدرٍ شهدوا جَزَعَ الخزرجِ من وَقْع الأسلْ(1)
2 - قد قتلنا القَرْمَ من ساداتِهمْوعدلنا ميلَ بدرٍ فاعتدلْ 3 - فأهلّوا واستهلّوا فرحاًثمَّ قالوا يا يزيدُ لا تشلْ
4 - لستُ من خندفَ إن لم أنتقمْمن بني أحمدَ ما كان فعلْ 5 - لعبت هاشمُ بالملكِ فلاخبرٌ جاء ولا وحيٌ نزلْ
[1 - اى كاش بزرگان من كه در جنگ بدر حضور داشتند، اكنون بودند و ناله و فرياد خزرج را از ضربۀ نيزهها مىشنيدند. 2 - و مىديدند كه چگونه ما بزرگانشان را كشتيم و انتقام جنگ بدر را از آنان گرفتيم و اكنون در كشتههاى بدر با آنان برابر و همسنگ شديم. 3 - و آنان از اين كار من شادمان مىشدند و مىگفتند: اى يزيد دست مريزاد. 4 - من اگر از فرزندان احمد انتقام نمىگرفتم، فرزند خندف نبودم. 5 - چرا كه نه وحيى در كار بوده و نه رسالتى، بلكه بنى هاشم با حكومت بازى كردند].
آرى، اين سخنان، ارتداد و خروج از دين است و سخن كسى است كه نه خدا را قبول دارد و نه دين او را، نه كتاب را و نه پيامبر او را، و به خدا و پيامها و دستورات او ايمان ندارد.
و از همۀ اينها گذشته، زشتترين حرمت شكنى و بدترين جنايت او ريختن خون حسين بن على فرزند فاطمه دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است، شخصيّتى كه همه از جايگاه و مقام او نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و از جايگاه او در دين و فضيلت آگاهى دارند، و از گواهى دادن پيامبر دربارۀ سرور جوانان بهشت بودن او و برادرش همگان مطّلع هستند.
و علّت ارتكاب چنين جنايتى جز گستاخى در برابر خدا، و كفر ورزيدن به دين او، و دشمنى با پيامبر خدا و مبارزه با عترت او و شكستن حرمت آنان نبوده است. و به گونهاى او و خاندانش را به شهادت رساند كه گويا كفّار تُرك و ديلم را مىكشد، نه از كيفر و مجازات خدا ترسيد و نه انتظار خشم و قهر الهى را داشت، و خدا نيز او را به حال خود رها نساخت، بلكه عمرش را كوتاه ساخته، ريشهاش را خشكاند و نيرو و توانش را باز گرفت و عذابى كه سزاوار اوست، برايش مهيا كرد...(2).
و هر كسى كه به بيعت يزيد انتقاد مىكند به چنين سخنانى نظر دارد؛ و از اين رو خلافت چنين فردى با چنين روحيه و ويژگيهايى براى دين و مسلمين بزرگترين خطر است.
و آن گونه كه خضرى خيال مىكند، قيامِ حسينِ قربانى شده، به قصد حكومتى دندانگير نبوده تا قيام او پيش از آمادگى اشتباهى بزرگ باشد، چنانكه خضرى با جرأت و اطمينان مىگويد: «حسين به خواستههايش نرسيد، و بهخاطر آن كشته شد...»، بلكه هدف آن فداكار بزرگوار، و مجاهد پيروز، تنها قربانى شدن در راه دين بوده است و بس، تا مردم].
از خشونت و بىرحمى سياسى اُمويان، و دورى آنان از ناموس و حريمِ انسانيّت چه رسد به حريم و ناموسِ دين، و غرق شدنِ آنان در منجلاب جاهليّت و كفرِ پنهان، آگاه شوند.
و همچنين جامعۀ دينى بداند كه آنان نه احترام بزرگتر را نگه داشتند، و نه به كوچكتر رحم كردند، نه دلشان به حال شيرخوار سوخت و نه نسبت به زنان نرمش نشان دادند، بلكه اتّفاقى كه افتاد اين بود كه شاخ و برگهاى رسالت و گلهاى نبوّت و أنوار خلافت، به قربانگاه فرستاده شدند، و از آن گوهرهاى بىهمتا ديگر گوهرى باقى نماند. و آن بزرگوار و يارانش، براى كشته شدن در راه اين خواستۀ خجسته، هرگز درنگ نكردند.
سل كربلا كم من حشاً لمحمّدٍ نُهِبَتْ بها وكم استُجذّت من يدِ
أقمارُ تمٍّ غالها خسفُ الردى واغتالها بصروفِهِ الزمنُ الردي
[از كربلايتان، از جگر گوشههاى محمّد بپرسيد كه پرپر شدند و چه دستهايى كه بريده شد. ماههاى شب چهارده كه خسوف پستى، آنان را ناجوانمردانه پنهان ساخت (و كشت) و زمانۀ پست با دگرگونىهايش آنان را ربود].
و حسينِ عظمت كسى نيست كه گردش طوفانها آثارش را محو سازد؛ زيرا جايگاه بلند، مقام ارجمند، دانش بى كران، ديدگاه ريشه دار، عدالت آشكار، و تقواى شناخته شده، و ريحانۀ پيامبر بودنش كه از چشمۀ زلال فضيلت او آبيارى شده، معلوم و معروف مىباشد. و كسى را در ميان مسلمانان نمىتوان يافت كه اين ويژگىها را انكار كند، هر چند خلافت او را نپذيرفته باشد؛ از اين رو امّت بدون كنكاش و كاوش و دقّت پيرامون نهضت مقدّسش هرگز لب به سخن نگشودهاند، بلكه نخست كنكاش كرده و دربارۀ آن انديشدهاند و پس از آن كه آن را مطابق با مصلحت جامعه يافتهاند، دربارۀ آن سخن گفتهاند، و جز تقديس و بزرگ شمردن از كسى چيزى شنيده نشده است؛ و به همين جهت است كه گوش زمانه از هيچ كسى به جز خضرى چنين سخن گستاخانهاى را كه «امام حسين عليه السلام اشتباه كرد...» نشنيده است.
(وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ اَلْقَوْلِ وَ زُوراً )(1)[آنها سخنى زشت و باطل مىگويند].
پس (به عكس آنچه كه خضرى مىپنداشت) درسى كه ما از تاريخِ اسوۀ ايثار امام حسين عليه السلام مىگيريم، اين است:
قيام در برابر هر باطلى و يارى هر حقّى، و قيام به جهت حفظ بدنۀ دين و نشر آموزههاى آن و گسترش اخلاق دينى، واجب و لازم است.
آرى، اين تاريخ با عظمت به ما مىآموزد كه زندگى جاويدان را گرچه با در آغوش گرفتن مرگ باشد، بر زندگى ذلّت بارِ زيرِ فشار بردگى، ترجيح دهيم و براى رهايى مردم از چنگالهاى ظلم و ستم و فسق و فجور، شربت شهادت را سر بكشيم. و نيز ما را وا مىدارد كه براى دين حنيف، راه فداكارى را در پيش گرفته و زير بار ذلّت و خوارى نرويم.
اين است شمّهاى از آموزهها و درسهاى فراوان و بىشمارى كه سرور ما امام حسين عليه السلام به امّت جدّش آموخت، نه آن توهّماتى كه در مخيّلۀ خضرى است و گفت: «تاريخ از اين پيشامد عبرتى مىگيرد و درسى مىآموزد...».
(يَسْتَخْفُونَ مِنَ اَلنّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اَللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ اَلْقَوْلِ وَ كانَ اَللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً )(2)[آنها زشتكارى خود را از مردم پنهان مىدارند؛ امّا از خدا پنهان نمىدارند، و هنگامى كه در مجالس شبانه، سخنانى كه خداراضى نبود مىگفتند، خدا با آنها بود، خدا به آنچه انجام مىدهند، احاطه دارد].8.
غرض نويسندۀ اين كتاب نقد منصفانه و بحث صادقانه نيست، و اگر چه به كتابش رنگ ردّ بر علّامه، حجتِ برترى شيعه، سيّد محسن امين عاملى - حيّاه اللّه و بيّاه؛ خدا او را نگه دارد و شاد گرداند - داده است، لكن بر كتاب وى:
«الحصون المنيعة» جز با دشنامهاى گزنده، واهانتهاى زشت، وتعبيرات ناپسند، وهتك حرمتهاى ناروا نتاخته است.
و ما چارهاى نديديم جز اين كه به برخى از دورغ پردازيهاى او اشاره كنيم:
1 - دستهاى از عقايد شيعه را يادآور شده كه همگى دروغ است(1)مانند اينكه شيعه به همۀ اصحاب پيامبر خدا ناسزا مىگويند، و به جز تعدادى انگشت شمار بقيۀ اصحاب را مرتد مىدانند، و بر اين باورند كه به امامان، وحى مىشود(2)، و مرگ امامان به اختيار خودشان است، و مىگويند: قرآن تحريف و آياتى از آن ساقط شده است، و مىگويند: هرگاه در مجلسى يادى از حجّت منتظر مىشود، او در آن مجلس حاضر مىشود؛ و به همين جهت براى او از جا مىخيزند(3). و بسيارى از ضروريّات دين را انكار مىكنند.
امينى مىگويد: آرى، شيعه همۀ اصحاب را عادل نمىداند، بلكه هر چه قرآن و سنّت دربارۀ آنها مىگويد، را مىگويند. و به زودى در نقد و بررسى كتاب «الصراع بين الإسلام والوثنيّة» از تفصيل اين مطلب آگاه خواهى شد(4). و امّا ساير مطالبى كه مطرح كرده همهاش تهمت و بهتان و ادّعاى بدون دليل است.
2 - سپس كلمهاى دردناك، و زشت و نامربوط را آورده، مىگويد(5):
سخنان سيّد محسن امين عاملى پيرامون متعه، براى اثبات گمراهى شيعيان كافى است. آنان متعۀ ديگرى به نام متعۀ دورى دارند، و رواياتى دربارۀ فضيلت آن نقل مىكنند. و متعۀ دورى اين است كه چند مرد با يك زن ازدواج مىكنند، به اين شكل كه از صبح تا طلوع آفتاب در اختيار يكى از آنهاست، و از طلوع خورشيد تا ظهر در اختيار ديگرى، و از ظهر تا عصر براى سومى، و از عصر تا مغرب براى چهارمى، و از مغرب تا عشاء براى پنجمى، و از عشاء تا نيمه شب براى ششمى، و از نيمه شب تا صبح در اختيار هفتمى است. و دژ استوار (حصون منيعه) ناميدن چنين ازدواجى از سوى كسى كه آن را جايز مىداند، بعيد نبوده و مطلب تازهاى نيست(6).
نسبت ازدواج دورى و بگو فحشاى آشكار، به شيعه، بهتان بزرگى است كه تنها از آن به لرزه در آمده، چهرهها
1) - السنّة والشيعة: 64 و 65.
2) - بحث در اين باره و مطالب بعدى در ص 429-435 از همين كتاب خواهد آمد.
3) - برخاستن شيعه هنگام برده شدن نام امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه، آن گونه كه آلوسى گمان كرده به خاطر حضور پيدا كردن امام عليه السلام نيست، بلكه به خاطر روايتى است كه از امام صادق و امام رضا عليهما السلام نقل شده است كه آن دو بزرگوار هنگامى كه يادى از امام زمان عليه السلام مىشد برمىخاستند با اين كه هنوز امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه متولّد نشده بود، و اين تنها به جهت احترام و بزرگداشت اوست؛ مانند ايستادن اهل سنّت هنگام به زبان آوردن نام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه نزد آنها مستحبّ است، چنانكه در السيرة الحلبيّة 1:90[84/1] آمده است.
4) - در ص 349-350 همين كتاب.
5) - السنّة والشيعة: 65 و 66.
6) - دربارۀ متعه در ص 356 و 358، و ص 548 و 556 از همين كتاب، ان شاء اللّه تعالى مفصّلاً بحث خواهد شد.
سياه، و دلها پر از نفرت مىشود. او هنگامى كه چنين تهمتى را مىزند، مىبايست از كتابهاى شيعه ولو سياههاى بر روى كاغذ سفيد حتّى از يك آدم معمولى، مدركى بر اين سخنش ارائه دهد يا دست كم كتابى از كتابهاى خودشان كه اين مطلب را به شيعه نسبت داده باشد، ارائه نمايد. حقّ با اوست كه مدركى ارائه نكرده؛ زيرا دورغ منبعى جز قلبهاى خيانتكار و سينههايى كه لانۀ وسواس خنّاس است، ندارد.
و امّا اينكه گمان مىكند شخصيّت برجسته و حجّت حقّ و سرور ما سيّد محسن امين عاملى، نگارندۀ كتاب «الحصون المنيعة» متعۀ دُوْرى را جايز مىشمارد، مىپرسيم در كدام يك از كتابهايش چنين ازدواجى را جايز دانسته است؟!
(إِنَّ اَلَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اِكْتَسَبَ مِنَ اَلْإِثْمِ وَ اَلَّذِي تَوَلّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ )(1)
[مسلمّاً كسانى كه آن تهمت عظيم را عنوان كردند گروهى (متشكّل و توطئهگر) از شما بودند؛ امّا گمان نكنيد اين ماجرا براى شما بد است، بلكه خير شما در آن است؛ آنها هر كدام سهم خود را از اين گناهى كه مرتكب شدند دارند؛ و از آنان كسى كه بخش مهمّ آن را بر عهده داشت عذاب عظيمى براى اوست].
شايد در خود نامِ كتاب، نشانۀ روشنى بر روحيّات و مشخّصات روانى و رسوايىهايى كه در آن به بار آورده، باشد.
و اوّلين جنايت او بر همۀ مسلمانان آن است كه فرقههاى بزرگى از مسلمانان را كه جمعيّت هر كدام بالغ بر چند ميليون مىشود، را «وثنى» وبت پرست ناميده است؛ كسانى كه در ميان آنان پيشوايان و رهبران و علما و حكما و مفسّران و حفّاظ و راهنمايان مخلص دين خدا، و در پيشاپيش آنان گروه بزرگى از اصحاب و تابعان نيكوكار قرار دارند.
آيا اين نامگذارى، انس و الفتى ميان مسلمانان باقى مىگذارد؟! آيا مىگذارد همدلى و همبستگى برجا بماند؟! آيا دوستى و مودّتى مىماند؟! آيا با رواج چنين انديشههايى مىتوان كلمۀ اتّحادى يافت كه در زير سايۀ بلندش آرميد و احساس آسايش كرد؟! اينهاست كه بذر تفرقه را در ميان جامعۀ دينى مىپاشد و روحيّۀ نفرت وكينه ورزى را گسترش مىدهد.
(إِنَّما يُرِيدُ اَلشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ اَلْعَداوَةَ وَ اَلْبَغْضاءَ )(2)[شيطان مىخواهد در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند]. (لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ اَلشَّيْطانِ وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ اَلشَّيْطانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ )(3)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از گامهاى شيطان پيروى نكنيد! هر كس پيرو شيطان شود (گمراهش مىسازد، زيرا) او به فحشا و منكر فرمان مىدهد].
امّا ناسزاهاى گزنده، پردهدرىها، تهمتهاى ناروا، بلاهاى بزرگ و بى مانند، دروغپردازىها، و نسبتهاى ساختگى موجود در اين كتاب، شايد به اندازۀ صفحات كتاب باشد كه بالغ بر (1600) صفحه مىشود. اينك نمونههايى از آن:
1 - مىگويد:
شيعه، دربارۀ على وفرزندانش، دقيقاً همان باورى را دارد كه نصارا دربارۀ عيسى بن مريم دارند؛ مانند اعتقاد به حلول و تقديس و معجزات و فريادرسى از او و كمك جستن از او در گرفتارىها و سختىها، و پناه
بردن به او از روى ترس يا اميد و مانند آن. و كسى كه بارگاه على و حسين و ساير خاندان اهل بيت و غير آنها در نجف و كربلا و شهرهاى ديگر شيعه و كارهايى كه در آنجا انجام مىدهند، را ديده باشد، خواهد دانست كه آنچه گفتيم تازه گوشۀ كوچكى از واقعيّتهاى ناگفته است و عبارت، ناتوانتر از آن است كه رفتار و حركات اين طايفه كه در كنار اماكن ياد شده انجام مىدهند، را به تصوير بكشد؛ از اين رو، آنان هميشه بدترين دشمن توحيد و موحّدان بوده و خواهند بود(1).
پاسخ: امّا اعتقاد به اُلوهيّت و حلول، هرگز از باورهاى شيعه نبوده است. و اين كتابهاى عقيدتى شيعه است كه پر از تكفير قائلين به الوهيت و حلول، و پر از حكم به ارتداد آنان است و همۀ كتابهاى فقهى دربردارندۀ حكم به نجاست سُؤر [پس ماندۀ غذاى] آنان است.
و امّا تقديس و معجزات، هرگز غلوّ نيست؛ زيرا قداستِ ناشى از پاكى ولادت، و پاكى روح از معاصى و گناهان، و پاكى عنصر از پستىها و بدنامىها، لازمۀ امامتِ منصوصۀ(2)أئمّه و شرط خلافت آنان است، آن گونه كه شرط نبوّت پيامبر صلى الله عليه و آله است.
و امّا معجزات، ثابت كنندۀ ادّعا و تكميل كنندۀ حجّت هستند. و اساساً هر كس كه مدّعى رابطۀ با ماوراى طبيعت است چه پيامبر و چه امام، بايد معجزهاى داشته باشد. و معجزۀ امام در واقع معجزۀ پيامبرى است كه وى را جانشين خود در دين قرار مىدهد، و كرامت براى امام است. و براساس قانون لطف(3)بر خداوند سبحان است كه براى تثبيت دلهاو اقامۀ حجّت، با اجراى كارهاى خارق العاده به دست دعوت كنندۀ به حقّ، راستى و درستى دعوت او را اثبات نمايد تا مردم را به اطاعت و فرمانبردارى او نزديك و از نافرمانى دور سازد، همپايۀ كارهايى كه براى مدّعى نبوّت لازم است. چنانكه لازم است كه دعواى باطل مدّعيان دروغين نبوّت را كه تحدّى كرده و هماورد طلبيدهاند، باطل سازد؛ آن گونه كه از مسيلمه و امثال او نقل شده است.
و در علم كلام ثبوت كرامت براى اولياى خدا از مسلّمات است. و برهانى كه فلاسفه براى آن آوردهاند، چارهاى جز پذيرش آن باقى نمىگذارد كه در اينجا فرصت پرداختن به آن نيست. حال كه كرامات براى اوليا ثابت است، چرا ثبوت آن براى حجّتهاى الهى غلوّ شمرده مىشود؟! در حالى كه كتابها و آثار اهل سنّت، سرشار از كرامات اوليا است چنانكه به كرامات مولاى ما امير مؤمنان - صلوات اللّه عليه - اعتراف دارند.
امّا استغاثه و نداء و انقطاع (پناه بردن به اهل بيت) و ساير مسائلى كه به آنها اشاره نموده، چيزى بيش از توسّل به آنان براى تقرّب به خدا، و وسيله قرار دادن آنان براى رسيدن به حاجتى كه نزد خداى عزوجل دارد، نيست. و اين، به خاطر جايگاه آنان نزد خداوند و مقرّب بودنشان مىباشد؛ زيرا «اِنَّهم عبادٌ مُكرمَونَ» [آنان بندگان با كرامت و ارجمند خدايند]؛ نه به خاطر اينكه وجود قدسى آنان به تنهايى در رسيدن به مقاصد تأثير دارند، بلكه آنان راههاى رسيدن فيض خدا و حلقههاى پيوند با او و واسطههاى بين خدا و بندگانش هستند، همچنان كه معمول در هر انسان مقرّب به درگاه].
1) - الصراع بين الإسلام والوثنيّة 1:19.
2) - [منصوص يعنى تصريح شدۀ از جانب خدا و پيامبر].
3) - [«لطف»: عبارت است از: «ما يقرّب العبد إلى الطاعة ويبعّده عن المعصية»، يا «ما يقرّب العبد إلى الجنّة ويبعّده عن النار»؛ لطف چيزى است كه بندهرا به اطاعت خدا، يا بهشت نزديك مىكند، و از معصيت يا جهنّم دور مىسازد].
بزرگى، اين است كه به وسيله او به درگاه آن بزرگ تقرّب مىجويند. و اين قانون كلّى، در حقّ همۀ اوليا و صالحان جارى است، گر چه مقام قربشان متفاوت است. و تمام اينها با اين باور شيعه است كه در جهان آفرينش مؤثّرى جز خداى سبحان نيست.
و زيارتى كه از هيئتهاى زائران در مشاهد مقدّسه مشاهده مىشود، چيزى جز توسّل ياد شده نيست(1). حال اين عمل چه تضادّى با توحيد دارد؟! و اينها چه دشمنى با توحيد و اهل توحيد دارند؟!
(فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ )(2)(إِنَّما يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اَللّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ اَلْكاذِبُونَ )(3)
[بنابراين، آنها و تهمتهايشان را به حال خود واگذار]، [تنها كسانى دروغ مىبندند كه به آيات خدا ايمان ندارند؛ (آرى)، دروغگويان واقعى آنها هستند].
2 - مىگويد:
شيعه به پيروى از معتزله به دليل شبهههاى باطل و شناخته شده، رؤيت خدا در روز قيامت، و صفات او و خالقيّت او، و اينكه او خالق افعال بندگان است را انكار مىكند در حالى كه همۀ علماى اهل حديث و سنّت و صاحبان آثار مانند امامان چهارگانه، به اين عقايد ايمان دارند و در اينكه خداوند خالق هر چيزى حتّى انسان و افعال است و نيز در اينكه خدا را در روز رستاخيز مىتوان ديد، هيچ اختلافى ندارند. و جاى تعجّب است كه شيعه به سبب ترس از تشبيه، از پذيرش اين عقايد سرباز مىزند، در حالى كه آنان خود قائل به تشبيه و حلول آشكار و اُلوهيّت بشر هستند و خدا را با صفات نقص توصيف مىكنند؛ از اين رو اهل سنّت، شيعه و معتزله را بدعت گذار و به جهت انكار اين صفات، گمراه مىدانند(4).
پاسخ: اين شخص - قصيمى - در ذات خدا و صفات او از ابن تيميّه و شاگردش ابن قيّم پيروى كرده است؛ زيرا آن گونه كه زرقانى مالكى در كتاب «شرح المواهب»(5)مىگويد: ديدگاه آن دو در باب صفات خدا، اثبات جهت و جسميّت است. و نيز مىگويد: مناوى گفته است: آن دو قطعاً بدعت گذار هستند. با اين وجود، قصيمى آن دو بدعت گذار و ديدگاهشان را مقدّس شمرده و به ثبوت جهت براى خدا تصريح مىكند و آن را مىپذيرد. وى در جاىْ جاىِ كتابش در اين باره، سخنان فراوانى دارد و ما اكنون قصد بررسى و نقد اين ديدگاه فاسد را نداريم و براى اطّلاع از فساد اين ديدگاه، خواننده را به كتابهاى كلامى شيعه و سنّى حواله مىدهيم. و آنچه اكنون براى ما مهمّ است، آگاهى دادن به خوانندگان نسبت به دروغ پردازىها و تهمتهاى او به شيعه است.
همانا شيعه در انكار رؤيت خدا در روز قيامت، هرگز پيرو معتزله نبوده و نيست، بلكه شيعه پيرو برهان عقلى و نقلىِ اين حقيقت روشن است. و دامان شيعه از عقايد فاسدى بسان حلول، تشبيه، الوهيّت بشر، توصيف خدا با صفات نقص، و انكار صفات ثابت خدا، پاك است، بلكه همۀ شيعيان، انسان معتقد به اينها را كافر مىدانند؛ به كتابهاى كلامى قديم و جديد شيعه مراجعه كنيد. و قصيمى هرگز نمىتواند شاهدى براى تهمتهايش بياورد، و به جانم سوگند اگر او شاهدى داشت هر آينه آوازش را سر داده بود و آن را برملا مىساخت.2.
بله، شيعه اين را كه خداوند صفاتِ ثبوتيّۀ زائد بر ذات داشته باشد را انكار مىكند و بر اين باور است كه صفات ثبوتيّه خداوند عين ذات اوست و هرگز به تعدّد قدمائى كه هميشه با خداى سبحان باشند، قائل نبوده و نيست.
امّا افعال بندگان: اگر منظور اين باشد كه كارهاى بندگان، مخلوقِ تكوينى خدا هستند، لازم مىآيد كه وعده و وعيد، و ثواب و عقاب الهى همه بيهوده باشد؛ زيرا عذاب گناهكارى كه با اختيار خود گناه نكرده، بلكه خداوند او را مجبور ساخته، قبيح است. و اين مسأله از مشكل ترين مسائل كلامى است، و در اينباره بحث كافى انجام گرفته است. و كسى كه مىگويد: افعال انسان مخلوق خداست، در حقيقت ناآگاهانه قبيح و ظلم را به خدا نسبت مىدهد. و اجماع خيالى قصيمى، در برابر برهانهاى كوبنده، هيچ سودى به حالش ندارد.
امّا نسبت نارواى اهل سنّت به شيعه و معتزله و بدعت گذار شمردن آنان، عادت هميشگى آنهاست كه براى همگان روشن است(1).
3 - در شمار عقايد شيعه مىگويد:
و از عقايد آنان اين است كه آتش بر همۀ ذرّيّۀ پيامبر حرام است و همۀ آنان معصوم هستند. نگارندۀ كتاب «منهاج الشريعة» در جزء دوم كتابش گمان كرده است كه خداوند آتش را بر همۀ فرزندان فاطمه، دختر پيامبر حرام كرده است. و هر كدام كه فاقد عصمت باشد و أحياناً گناهى از او سر بزند، اوّلاً: خداوند پيش از مرگش توفيق توبه به او مىدهد، و ثانياً: در قيامت شفاعت مىشود.
پاسخ: شيعه جامۀ عصمت را تنها بر تن دوازده نفر از خلفاى پيامبر خدا كه از ذرّيّه و عترتش مىباشند به علاوه جگرگوشۀ او صدّيقۀ طاهره، پوشانده است پس از آن كه خداوند در آيۀ تطهير، پنج تن از آنان را كه يكى خود پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله است به اين زينت آراسته است؛ و در بقيّه نيز به ملاك موجود در آيه و براهين عقلى فراوان و روايات صريح متواتر پياده مىشود.
و باور همۀ شيعيان و علماى آنها در همۀ دورانها و اعصار جز اين نبوده است، و اگر جمله يا كلام عامّ يا مطلقى وجود داشته باشد، بر افراد ياد شده حمل مىشود و بس. و با وجود اينكه ميان اهل بيت غير از افراد ياد شده، اولياى صدّيق و پاكى وجود دارند، كه هرگز گِرد گناه نگشتهاند لكن با وجود اين، شيعه هيچ يك از آنان را معصوم نمىداند.
امّا در كلام نگارندۀ كتاب «منهاج الشريعة»، كه مورد استدلال وى واقع شده، هيچ اشارهاى به عصمت نشده، بلكه به خلاف آن تصريح شده است؛ زيرا اين سخنِ وى ثابت مىكند كه در ميان آنان افرادى هستند كه معصوم نبوده و گناه مىكنند، ولى پيش از وفات موفّق به توبه مىشوند، و در قيامت نيز نيازمند به شفاعت هستند و مورد شفاعت قرار مىگيرند. و روشن است كه فردى كه گناه مىكند، سپس توفيق توبه پيدا مىكند، و آنگاه به وسيلۀ شفاعت، بخشيده مىشود، معصوم ناميده نمىشود و اين، ويژگى هر مؤمنى است كه با توبه، كارهاى گذشتۀ خود را جبران مىكند.].
1) - [نگارنده، از عبارت «إنّها شِنْشِنَةٌ أعْرِفُها من أخْزَم» استفاده كرده كه ضرب المثلى است و براى كسى بكار مىرود كه عادت گذشتگان خود را تكرار كرده و براساس طبيعت آنها رفتار مىكند. واژۀ «شِنْشنَة» به معناى عادت و طبيعت است، و «أخزم» نام فردى است كه پدرش را آزرده وعاقّ شده است. اين عبارت بخشى از شعرى است كه ابومخزم طائى سروده است (و وى جدّ حاتم طائى يا جدِّ جدّ وى مىباشد) او پسرى به نام أخزم داشته است كه وى را آزار مىداده است، أخزم مُرد و از خود پسرانى بجا گذاشت، آنها نيز يك روز به جدّ بيچارۀ خود پريدند و او را كتك زدند و مجروح ساختند. در اين هنگام بود كه ابومخزم اين شعر را سرود؛ يعنى اين، عادت و خُلق و خويى است كه از پدر اينها اخزم، نيز سراغ داشتهام و اين نوهها نيز مانند پدرشان مرا آزار مىدهند. از آن پس اين جمله مَثَلى شد براى طبيعت و خُلق و خوى ارث برده شدۀ از گذشتگان چه اخلاق خوب و چه بد؛ ر. ك: مجمع الأمثال ميدانى، شمارۀ 1933؛ لسان العرب 177/12].
لكن امتياز خاصّى كه ذرّيّه دارند، اين است كه در هر حال توفيقِ توبه پيدا مىكنند. قسطلانى در «مواهب»(1)و زرقانى در «شرح آن»(2)مىگويند:
از ابن مسعود مرفوعاً روايت شده است: «إنّما سميّت فاطمة» [فاطمه به اين نام ناميده شد] به الهام از جانب خدا به پيامبرش اگر ولادت او پيش از نبوّت باشد، و اگر بعد از آن باشد شايد وحى شده باشد «لأن اللّه قد فطمها» [زيرا خداوند حفظ كرده است او را] واژّۀ «فَطَم» از مادّۀ «فَطْم» به معناى منع كردن گرفته شده است.
و جملۀ «فطم الصبي» [بچه از شير گرفته شد] از مادّۀ فَطْم به همين معنى، گرفته شده است [يعنى بچه از شير خوردن منع شد] «و ذرّيّتها عن النار يوم القيامة» ؛ يعنى منع ايشان از آتش؛ البتّه در فاطمه و دو فرزندش، منع، مطلق است. ولى ديگران از خلود و جاودانگى در آتش منع شدهاند؛ لذا ممكن است برخى از آنها به جهت تطهير، داخل در آتش شوند؛ پس اين روايت به آل محمّد صلى الله عليه و آله بشارت مىدهد كه بر اسلام خواهند مُرد و عاقبت به خير مىشوند و عُمْر هيچ كدام با كفر پايان نمىپذيرد. اين سخن، نظير سخن شريف سمهودى دربارۀ روايت شفاعت كسى كه در مدينه مرده، مىباشد با اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله براى هر كسى كه مسلمان مرده باشد شفاعت مىكند. معناى ديگر اين حديث آن است كه خداوند به احترام فاطمه و پدر بزرگوارش اراده كرده كه گناه فرزندان گناهكار او را ببخشد. يا معنايش اين است كه خداوند آنان را هر چند در حال مرگ، موفّق بر توبۀ نصوح مىكند، و از آنان مىپذيرد.
اين حديث را حافظ دمشقى - يعنى ابن عساكر - نقل كرده است(3).
و غسّانى(4)و خطيب(5)- وى گفته: در اين روايت افراد مجهولى وجود دارد - مرفوعاً نقل كردهاند: «إنّما سُمِّيتً فاطمة لأنّ اللّه فطمها ومحبّيها عن النّار» [فاطمه عليها السلام به اين نام ناميده شده؛ زيرا خداوند او و دوستدارانش را از آتش دور ساخته است]. و در اين روايت بشارت عمومى بر هر مسلمان دوستدار فاطمه وجود دارد.
و حافظ دمشقى با سند خود از على رضى الله عنه روايت مىكند: «قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله لفاطمة - رضي اللّه عنها -: يا فاطمة تدرين لِمَ سُمِّيتِ فاطمة؟ قال عليٌّ رضى الله عنه: لِمَ سُمِّيَتْ؟ قال: إنَّ اللّه عزَّ وجلَّ قد فطمها وذرّيتها عن النار يوم القيامة» [پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به فاطمه - رضى اللّه عنها - فرمود: اى فاطمه آيا مىدانى چرا فاطمه ناميده شدهاى؟ على رضى الله عنه پرسيد براى چه؟ حضرت فرمود: براى اينكه خداى عزّوجلّ در روز قيامت آتش را بر او و فرزندانش حرام كرده است].
آيا باز هم قصيمى مىتواند ادّعا كند كه شيعه سخنى گفته كه بزرگان قوم او نگفتهاند؟! يا حديثى روايت كردهاند كه حفّاظ مذهب او روايت نكردهاند؟! و يا سخنى گفتهاند كه خلاف مبانى دين حنيف است؟! آيا مىتواند ابنحجر و زرقانى و امثال آنان كه از بزرگان و حافظان مذهبش هستند و با شيعه در تفضيل ذرّيّۀ فاطمه عليها السلام هم صدا مىباشند، را متهم سازد؟! و آنان را به اعتقاد به عصمت همۀ ذرّيّۀ فاطمه، متّهم سازد؟ و بر آنان نيز به گونهاى كه بر شيعه تاخت، بتازد؟!
و اين چيز تازهاى نيست كه خداى سبحان به گروهى تفضّل نموده آنان را از گناه جدا سازد، يا بر توبه و پشيمانى از گناه موفّق سازد، و پس از همه اينها مورد شفاعت قرار دهد.
و اين، هيچ منافاتى با ناموس عدالت و اصول مسلّم دين ندارد؛ زيرا رحمت خداوند بر غضبش پيشى گرفته و همۀ].
اشياء را در برمىگيرد. و اين سخنى كه بر نصوص فراوان استوار است، تازهتر از قول به عدالت همۀ صحابه نيست، در حالى كه خداوند در قرآن در آيات زيادى كه همگى يك هدف را نشانه رفتهاند، گروهى را منافق و دستهاى را مرتدّ معرّفى مىكند. و رواياتى كه در اين زمينه در صحاح و مسانيد وارد شده است را، فراموش نكن؛ يكى از آنها اين روايت صحيح بخارى است: «أنَّ اُناساً من أصحابه صلى الله عليه و آله يؤخذ بهم ذات الشمال، فيقول: «أصحابي أصحابي»؛ فيقال: «إنَّهم لم يزالوا مرتدّين على أعقابهم منذ فارقْتَهم» [هنگامى كه دستهاى از اصحاب پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به جنّهم مىبرند، پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد:
«اينها اصحاب من هستند» و جواب داده مىشود: اينها پس از شما براى هميشه از دين برگشتند و مرتدّ شدند].
و در صحيح ديگر آمده است: «أقول اُصَيْحابي، فيقول: لا تدري ما أحدثوا بعدك!» [مىگويم: اصحاب بيچارۀ من!! و در پاسخ مىگويد: نمىدانى پس از تو چه كارهايى كه نكردند!].
و گذشته از اينها تو خود خوب مىدانى كه چه اختلافاتى ميان اصحاب بروز كرد، و موجب چه دشمنىها، كينه ورزىها، ناسزا گويىها، كوبيدن بر سر يكديگرها، جنگها، و درگيرىهايى شد! و قطعاً اين حوادث، يك طرف را از چهار چوب عدالت بيرون مىبرد. و از گناهانى كه برخى از صحابه مرتكب شدند، و شرّ و فسادى كه به پا كردند صرف نظر كن! حال وقتى كه اعتقاد به عدالت همۀ اصحاب نزد او و قومش، سرزنش و هجوى در پى نداشته باشد، پس در اعتقاد به آن تفضّلى كه سنّت خدا نسبت به بندگانش مىباشد چه اشكالى نهفته است؟! (وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اَللّهِ تَبْدِيلاً )(1)[هرگز براى سنّت خدا تبديلى نخواهى يافت].
4 - مىگويد:
از آفات شيعه اين است كه بر اين باورند: در روز عطش قيامت، على مردم را [از آب كوثر] دور مىكند، اوليايش را از آن سيراب مىكند و دشمنانش را از آن دور مىسازد. و نيز بر اين باورند: او قسيم نار است و آتش به فرمان اوست، و هر كس را كه بخواهد از آن خارج مىكند(2).
پاسخ: ما پيش از اين، سندهاى حديث را از أئمّه و حفّاظ يادآور شديم(3)و گفتيم كه صحّت بسيارى از آنها را تأييد كردهاند و بقيّه نيز مؤيّد و موكّد روايات صحيح هستند. پس اين سخن، بىدليل نيست، و اعتقاد به آن اختصاص به شيعه ندارد، بلكه علما و محدّثان اهل سنّت نيز در اين باور با شيعه شريكند، ولى قصيمى به دليل عدم شناختش يا به سبب كينه ورزى نسبت به خاندان پيامبر، آن را از آفات شيعه مىشمارد. و حديث دوم نيز مانند حديث نخست از آفات شيعه نيست، بلكه از زيباترين و معروفترين فضايل نزد مسلمانان است. ابواسحاق بن ديزيل، متوفّاى (280 و 281) از اعمش از موسى بن طريف از عبايه نقل كرده است: از على عليه السلام شنيدم: «أنا قسيم النار يوم القيامة، أقول: خذي ذا، وذري ذا» [من روز قيامت تقسيم كنندۀ آتش هستم، مىگويم: اين فرد را بگير و آن فرد را رها كن].
و ابن ابى الحديد در «شرحش»(4)و حافظ ابن عساكر در «تاريخ»(5)خود از طريق حافظ ابوبكر خطيب بغدادى اين روايت را نقل كردهاند. و از امام احمد دربارۀ آن سؤال شد؛ محمّد بن منصور طوسى مىگويد: ما نزد احمد بن حنبل بوديم كه مردى از او پرسيد: اى اباعبداللّه! دربارۀ اين حديث منقول كه على گفته: «من قسيم نار هستم» نظرتان چيست؟ در پاسخ گفت: چرا اين حديث را انكار مىكنيد؟ مگر نه اين است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه به على عليه السلام فرمود: «لا يحبّك إلّا].
مؤمن ولا يبغضك إلّامنافق» [تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق به تو بغض نورزد]؟! گفتيم: آرى. گفت: جاى مؤمن كجاست؟ گفتيم: بهشت. گفت: جاى منافق كجاست؟ گفتيم: در آتش. گفت: پس على قسيم النار است.
در كتاب «طبقات أصحاب أحمد» چنين آمده است، و حافظ كنجى در «كفايه»(1)از او نقل كرده است. اى كاش قصيمى كلام امامش (احمد حنبل) را مىدانست!
5 - مىگويد:
در كتابهاى شيعه، روايات فراوانى وجود دارد مبنى بر اين كه: امام منتظر همۀ مساجد را خراب مىكند. و شيعه هميشه دشمن مساجد بوده است؛ به همين جهت اگر گردشگرى، طول و عرضِ شهرهايشان را بگردد، كمتر مسجدى را مىتواند ببيند(2).
پاسخ: حجّت منتظَر، سرور و سيّد كسانى است كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند و مساجد را آباد مىكنند؛ پس چگونه او آنها را منهدم مىكند؟! و شيعهاى كه چنين نسبتى را به او بدهد، هنوز آفريده نشده است. امّا مطلبى كه دربارۀ شهرهاى شيعه گفته است، نمىدانم آيا پاى او به شهرهاى شيعه رسيده است و اين مطلب را نوشته و اين دروغ را گفته است؟ و يا نه، غيب گويى كرده است؟ هر كدام كه باشد، گرفتار عذابِ تهمت ناروايش خواهد شد. هر كسى كه در ميان شهرهاى شيعه گشته و شهرهاى متمدّن و معمولى و حتّى شهرهاى كوچك و روستاها و دهات آنها را ديده، حتماً مساجد سر به فلك كشيدۀ بزرگ و كوچك، و فرشها و وسائل و اثاثها وچراغهاى موجود در آنجا، و نمازهاى جمعه و جماعت كه در آنجا بر پا مىشوند، را مشاهده كرده است.
6 - مىگويد:
آيا شيعه مىتواند كلمهاى از قرآن را براى عقيدهاش به تناسخ ارواح، و حلول خدا در وجود امامانش، و اعتقاد به رجعت، و عصمت أئمّه، و مقدّم داشتن على بر ابوبكر و عمر و عثمان شاهد بياورد؟ يا بر باورهاى شيعه از قبيل وجود على در ميان ابرها، و يا اينكه برق ابر تبسّمِ على، و غرّش آن صداى اوست، دليل بياورد، آن گونه كه شيعۀ اماميّه مىگويد؟(3)
پاسخ: اگر اين شخص در سخن خداى تعالى: (ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ )(4)[انسان هيچ سخنى را بر زبان نمىآورد مگر اينكه همان دم، فرشتهاى مراقب و آماده براى انجام مأموريّت (و ضبط آن) است]، تدبّر مىكرد، و يا وعدۀ عذابى را كه خدا به هر بهتان زنندۀ گناهكارِ بسيار عيبجويى كه به سخن چينى آمد و شد مىكند (أفّاكٍ أثيم همّازٍ مشّاءٍ بنميم)(5)داده است، تصديق مىنمود، هرگز بهتان نمىزند و خير وصلاح خويش را تشخيص مىداد و پاسخ سؤال شيطان خود را مىداد و مىگفت: چه زمانى شيعۀ اماميّه، قائل به تناسخ و حلول خدا در اشخاص أئمّه بوده است؟ و چه كسى قائل به وجود على در ابر بوده و... تا اينكه نياز به شاهدى از قرآن داشته باشد؟ بله، جملۀ: «عليّ في السحاب» [على در سحاب است]، سخن شيعه است به پيروى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به همان معنايى كه پيش از اين بيان شد(6)، منتها سخن گويان كانون كينه، آن را تحريف كرده و معناى آن را به گونهاى تأويل بردهاند كه چهرۀ شيعۀ اماميّه را تخريب نمايد.ب.
1) - كفاية الطالب: 22 [72، باب 3].
2) - الصراع بين الإسلام والوثنيّة 2:23.
3) - الصراع بين الإسلام والوثنيّة 1:72.
4) - سورۀ ق: 18.
5) - [خداوند در سورۀ جاثيه آيۀ 7 مىفرمايد: «وَيْلٌ لِكُلِّ أَفّاكٍ أَثِيمٍ)، و در سورۀ قلم آيۀ 11 مىفرمايد: «هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِيمٍ)].
6) - ر. ك: ص 82 و 83 از اين كتاب.
امّا ديدگاه اماميّه دربارۀ رجعت، بر گرفتۀ از قرآن است، ولى جهل همچنان كه چشم دل او را كور كرده، چشم سرش را نيز كور ساخته است؛ و از اين رو آن را در قرآن نديده و نيافته است؛ پس لازم است كه به كتابهاى اماميّه رجوع كند، و گروهى از علما در خصوص آن كتابهاى مستقلّى نوشتهاند، و اى كاش او به برخى از آنها مراجعه كرده بود!
و قرآن علاوه بر رجعت، بر عصمت نيز دلالت مىكند و آن آيۀ تطهير است كه صريحاً بر عصمت برخى از معصومان دلالت مىكند، و عصمت بقيّه نيز با وحدت ملاك و روايات قطعى، ثابت مىشود. و رواياتى كه امام او احمد بن حنبل در مسند خود دربارۀ آيۀ شريفه نقل كرده، قانع كننده و كافى است(1).
و چگونه قرآن على را بر ديگران مقدّم نكرده است، در حالى كه خداوند ولايت او را قرين و همراه ولايت خدا و ولايت پيامبرش قرار داده است؟! آنجا كه مىفرمايد: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ )(2)[سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند]. و پيش از اين(3)گفتيم كه فقها و محدّثين و متكلّمين بر نزول اين آيه دربارۀ امير المؤمنين عليه السلام اجماع دارند.
و پژوهشگر اگر منصف باشد، دهها آيه در قرآن خواهد يافت كه دربارۀ امير مؤمنان على عليه السلام نازل شدهاند و بر مقدّم بودن او بر ديگران دلالت مىكنند و اين، مطلبِ تازه و شگفتى نيست؛ چرا كه به نصّ قرآن او نَفْس و جان پيامبر است، و خداوند با ولايت او دين را كامل و نعمتش را تمام كرده، و اسلام را براى ما به عنوان دين پسنديده است.
و ما سؤال را به خود قصيمى بازگردانده، مىگوييم: آيا او و هم فكرانش مىتوانند يك حرف از قرآن بياورند كه بر مقدّم بودن ابوبكر و عمر و عثمان بر ولىّ پاك خدا امير مؤمنان عليه السلام دلالت كند؟
7 - مىگويد:
ازدواج موقّت نزد شيعه انواعى دارد: صغرى و كبرى. و نوعى از آن به اين صورت است كه مرد و زن با هم توافق مىكنند كه مرد مالى يا خوراكى يا پوشاكى و يا چيز ديگرى هر چند اندك باشد، به زن بدهد و در مقابل، زن براى مدّتى معيّن يك روز يا كمتر يا بيشتر بر اساس توافق طرفين، خواستۀ مرد را برآورده سازد و شهوتش را برطرف نمايد، و پس از آن مدّت هر كدام به راه خود مىروند، گويا اصلاً با هم نبوده و يكديگر را نمىشناسند و اين آسانترين انواع ازدواج موقت نزد آنان است. و نوع ديگرى دارند كه خيلى زشتتر از اين است و به آن متعۀ دورى مىگويند و به اين نحو است كه جماعتى با هم، زنى را اختيار مىكنند و به ترتيب از آن بهرهمند مىشوند. يكى از آنان از صبح تا طلوع آفتاب، و ديگرى از طلوع آفتاب تا ظهر، و سومى از ظهر تا عصر، و چهارمى از عصر تا مغرب، و پنجمى از مغرب تا عشاء، و بعدى از عشاء تا نيمه شب، و آخرى از نيمه شب تا سحرگاهان. و آنان اين كار را دين خدا و داراى ثواب و پاداش مىدانند در حالى كه اين عمل از بدترين محرّمات است(4).9.
پاسخ: متعه و صيغه نزد شيعه همان است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آورده و حدودش را تعيين فرموده است، و در عصر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و پس از او تا زمان تحريم عمر بن خطّاب، ثابت بوده است، و پس از آن نيز نزد كسانى كه براى نظر مجعول عمر بن خطاب در برابر قرآن و پيامبر، ارزش و بهايى قائل نبودند، ثابت و معمول بوده و رواج داشته است.
و فرقههاى اسلامى بر اصول و حدود متعه كه به تفصيل در كتابهايشان آمده، اتّفاق نظر دارند، و دربارۀ آن ميانشان هيچ اختلافى وجود ندارد و آن اصول از اين قرار است:
1 - اُجرت.
2 - مدّت.
3 - صيغۀ عقد كه دربر دارندۀ ايجاب و قبول است.
4 - جدايى با تمام شدن مدّت يا با بخشش مرد.
5 - عدّه نگه داشتن، چه كنيز باشد چه آزاده، چه حامله باشد چه غير حامله.
6 - ارث نبردن.
اهل سنّت و شيعه هر دو به اين اصول تصريح كردهاند(1). و در ميان شيعه متعهاى غير از اين كه بيان كرديم، وجود ندارد و آن بيش از يك نوع نيست، و شيعه نوع ديگرى را نمىشناسد و هيچ سابقه آشنايى با تقسيم آن به صغرى و كبرى ندارند و همۀ اينها تهمت است؛ زيرا هيچ فقيه و يا عوام شيعه از عصر اوّل اسلام تا عصر حاضر عصرِ دروغ، تهمت و بهتان - عصر قصيمى - از اين فقه مستحدثه و جديد يعنى فقه قرن بيستم، نه فقه قرنهاى گذشتۀ هجرى، آگاهى ندارد.
(اَلَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اَللّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللّهِ وَ عِنْدَ اَلَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اَللّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّارٍ )(2)
[همانها كه در آيات خدا بىآنكه دليلى برايشان آمده باشد به مجادله برمىخيزند؛ (اين كارشان) خشم عظيمى نزد خداوند و نزد آنان كه ايمان آوردهاند به بار مىآورد؛ اين گونه خداوند بر دل هر متكبّر جبّارى مهر مىنهد].
من دوست داشتم نامى از اين كتاب نبرم و كسى نام آن را نشنود؛ زيرا در ميان كتابها رسوايىهاى آن از همه بيشتر است، ولى چاپ و انتشار اين كتاب، مرا موظّف ساخت كه جامعه را از شخصيّت نويسنده و گوشهاى از آنچه صفحات كتابش را با آن سياه كرده، آگاه نمايم. هر صفحۀ اين كتاب مايۀ ننگ و شرمسارى براى امّت اسلامى است، و براى هم فكرانش بيشتر! من نمىدانم دربارۀ كتاب شخصى كه كتاب خدا وسنّت پيامبرش را پشت سر انداخته چه بنويسم؛ زيرا او بنا گذاشته كه حكم كند و انتقاد نمايد، زورگويى كند و تضعيف نمايد، و بدگويى كند و تعبيرات زشت بهكار برد، و با كتاب خدا بازى كند و آن را با رأى فاسد و عقل ناقص، هر طور كه بخواهد تفسير نمايد. گويا قرآن امروز نازل شده و كسى پيش از او آن را نمىشناخته، و نظرى دربارۀ آيهاى از آن نرسيده، و كتابى در تفسير آن تدوين نشده و حديثى در توضيح آن نيامده است. گويا شرع جديد و ديدگاه تازه و دين اختراعى و مذهب نوآورده است كه هيچ يك از مبانى اسلام و كتاب و سنّت با او همراهى نمىكند.
قيمت و ارزش انسانى غفلت زده و كتاب او چيست؟! كسى كه امّت را در همۀ خصوصيّات و فضايل و كمالات به دست آمدۀ از رسالت و در ويژهترين ويژگىهاى نبوّت، شريك پيامبر مىداند، و رسالت امّت را به تمام معنا متّصل به رسالت پيامبر مىداند و گمان مىكند سورۀ قدر سورۀ رسالت امّت است كه بدون فاصله، به سورۀ رسالت پيامبر متّصل شده است، و با آيۀ: (لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ )(1)[به يقين، رسولى از خود شما بسويتان آمد]، و آيۀ: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى اَلْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ )(2)[محمّد صلى الله عليه و آله فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند] بر رسالت امّت استدلال مىكند.
وعلّامۀ مبرور شيخ مهدى حجّار نجفى ساكن معقل(3)در ردّ و تضعيف سخنان باطل او، نهايت سعى خود را كرده است.
و اگر اين فرد در ميان صفحات كتابش به جز افسانههايش دربارۀ امّت مطلب باطل ديگرى نداشت، همين به تنهايى براى جهالت و بدنامى او كفايت مىكرد؛ و اينك نمونههايى از آنها:
1 - مىگويد:
اُمّت اسلامى بسان پيامبر معصوم است؛ بدين معنا كه در دريافت و حفظ و تبليغ و اداى رسالت، هر چه را كه پيامبر ابلاغ نموده، او نيز مانند پيامبر حفظ كرده، و هر چه را كه پيامبر تبليغ كرده، او نيز مانند پيامبر تبليغ كرده است، و همۀ جزئيّات و كلّيّات و اصول و فروع دين را حفظ نموده و تبليغ كرده است. امّت اسلام از همۀ ائمّه به قرآن و سنّت آگاهترند، و امروز آگاهى و دانش امّت به قرآن و سنّت به حدّى رسيده است كه از علم على و اولاد على بيشتر و كاملتر است. و از بزرگترين تفضّلات و توجّهات خدا بر پيامبر و سپس بر اُمّت، اين است كه گروه كثيرى از فرزندان آنان را به مراتب داناتر و آگاهتر از ائمّه و اصحاب پيامبر قرار داده است. هر حادثهاى كه پيش آيد، اين امّت در ارائۀ حكم حقّ و پاسخ درست براى آن در نمىماند؛ زيرا اين امّت وارث پيامبر است و به بركت رسالت خاتم النبيّين رشد يافتهاند. به حدّى كه رشد امّت خاتم در دستيابى به هدايت و حقّ از هر امامى بيشتر و بالاتر است، و آنان به بركت رسالت و قرآن و سنّت و عقلِ بازدارنده، همچون پيامبر معصومند و به درجهاى از رشد و آگاهى دست يافتهاند كه ديگر نيازى به امام ندارند و اين عقل و رشد، آنان را از هر امامى بىنياز مىكند. و من عقيدۀ شيعه در معصوم بودن أئمّه را انكار نمىكنم، بلكه اين عقيدۀ ايشان را انكار مىكنم كه مىگويند: امّتِ پيامبر هميشه قاصر بوده و هستند، و تا روز قيامت نيازمند امام معصوم هستند؛ در حالى كه امّت به عصمت و هدايت نزديكتر از هر امام معصومى هستند، و در راهنمايى به صواب و حقّ نيز از هر امام معصومى بالاترند؛ به دليل اينكه عصمت امام ادّعايى بيش نيست، امّا عصمت امّت به شهادت قرآن بديهى و روشن است. و مردم پس از پيامبر خاتم به سبب رشد عقل و كمال شعور، بزرگوارتر و عزيزتر و بالاتر از آنند كه در زير لواى وصايت وصىّ باشند و تا ابد رشد نكرده و عقب مانده بمانند.
پاسخ: اينها يك دسته اوهام و خرافاتى بيش نيست كه صدور آن از يك دانش آموز يا دانشجوى فقه بعيد است، چه رسد به كسى كه خود را فقيه مىداند. گويا در خيال خود و در عالم خوابهاى آشفته و كابوس سخن مىگويد.د.
آيا كسى نيست كه از او بپرسد: امّت اسلامى اگر معصوم و حافظ همۀ كّليّات و جزئيّات اصول و فروع دين مىباشند، و امّت در هر دوران آنها را بىكم و كاست به دوران بعد مىرساند، و هيچ مسألهاى را فراموش نكرده و يا از آن غافل نمىماند، ديگر اعلميّت امّت از ائمّه، و نزديكتر بودن آنها به هدايت نسبت به ائمّه چه معنايى دارد؟! آيا به نظر او ائمّه خارج از امّت اسلامىاند و آنها حافظ دين و هدايت شده نيستند، و از دينى كه امّت حافظ آن است بركنارند، و عصمت و حفظ و هدايت و تبليغ دين شامل آنان نمىشود؟!
و بنابر پندار او نبايد در ميان امّت فرد جاهلى وجود داشته باشد، در حالى كه جاهلان امّت اسلامى چه بسيار مكانهايى را كه ميان شرق و غرب پر كردهاند و اعمال و اقوالشان بر جاهل بودنشان و بيشتر از همه بر جاهل بودن خود او گواهى مىدهند. و نيز نبايد ميانشان در امور دين و يا احكام شرعى اختلافى پديد مىآمد، در حالى كه اختلافاتى كه از عصر صحابه تاكنون پديد آمده، بر هيچ خردمندى پوشيده نيست. آيا بدون جهالتِ يكى از دو طرف نسبت به حقيقت، اصلاً امكان دارد كه اختلاف و دو دستگى پيش آيد؟! مگر حقيقت بيش از يكى است و يا قابل تجزيه است؟!
آيا به نظر او جهل على و اولادش از بين امّت، به قرآن و سنّت، جزء دين حفظ شدۀ توسّط امّت است؟! و يا اينكه آنان را از امّت اسلامى حساب نمىكند؟! وگرنه نمىگفت: علم و دانش امّت به قرآن و سنّت از علم على و اولادش بيشتر و كاملتر است!
او كِىْ به علم و دانش على و اولادش و علم همۀ امّت احاطه پيدا كرده است تا بتواند چنين حكم قطعى و فتواى نابى را صادر نمايد؟!
و شايد بتوانم بگويم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از صاحب اين فتواى ناب و بدون دليل، آگاهتر و آشناتر به امّت خود و داناتر به علم و دانش و بصيرت آنان بوده است كه پس از آگاهى از همۀ آنها، ثقلين - كتاب خدا، و عترتش يعنى ائمّه عليهم السلام - را براى هدايت مردم پس از خويش جانشين خود ساخته و فرموده: «ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض» [تا زمانى كه به دامن آن دو چنگ زنيد، هرگز بعد از من گمراه نخواهيد شد؛ زيرا آنها هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند].
حال منحصر ساختن هدايت به تمسّك به آن دو و پيروى آثارشان تا قيامت، به ما مىفهماند كه نزد آن دو علوم و معارفى است كه دست امّت از آنها كوتاه است، و اينكه امكان ندارد امّتى كه از خطا معصوم نيست و از حجابهاى غيبى براى او پرده برداشته نشده، به جايى برسد كه از راهنمايى كه او را هنگام تحيّر هدايت نمايد، بىنياز گردد. و طبق اين روايتِ بسيار روشن و صريح، پيشوايان عترت در علم و هدايت و دانش و رهنمود، همتاى قرآنند، و آگاهانِ حقيقى از باطن و رموز قرآن و مفسّران آنند. و اگر امّت يا برخى از آنان در دانش و بينش، همانند ائمّه بودند - چه رسد به اينكه اعلم از آنان باشند - هر آينه اين حديث صريح، سخنى گزاف و بيهوده بود. و نيز اگر دانش امروز امّت، از دانش على و اولادش بيشتر و كاملتر شده است - آن گونه كه اين مسكين تصوّر كرده است - پس چگونه پيامبر از آن آگاه نشد، و گويا بدون اينكه امّت را بشناسد گفته است: «أعلم اُمّتي من بعدي عليّ بن أبي طالب»؟!(1)[على بن ابى طالب پس از من اعلم امّت من است].
و چگونه او را ظرف علم خود و دربِ ورود به شهر علم خود قرار داد؟!ب.
1) - ر. ك: ص 151-152 از همين كتاب.
و چگونه حافظ نيشابورى به استناد اجماع اُمّت، حكم مىكند كه على تنها وارث علم پيامبر است؟!
و لازمۀ اين سخنان آن است كه امّت از پيامبر نيز داناتر و أعلم باشد؛ زيرا على وارث همۀ علوم پيامبر است، و امّت اعلم از على است، پس امّت أعلم از پيامبر است.
و نيز چگونه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مردم دستور مىدهد كه پس از او به اهل بيتش عليهم السلام اقتدا كنند و در معرّفى آنان مىگويد:
«خُلقوا من طينتي، ورُزقوا فهمي وعلمي» [آنان از سرشت من آفريده شدهاند و از فهم و دانش من بهرهمند گشتهاند]؟!
و اگر مردم به كمال رسيدهاند و تا روز قيامت نيازى به وصايت و جانشينى امام معصوم ندارند - آن گونه كه اين غفلت زدۀ ساده لوح خيال مىكند و نمىتواند با عقل ناقصش نياز مردم به امام را تصوّر كند - پس چرا امّت، تجهيز و كفن و دفن پيامبرشان را سه روز به تأخير انداختند؟! و اين كتابهاى اهل سنّت است كه صريحاً مىگويند: علّت تأخير تجهيز و تدفين پيامبر آن بود كه مردم به واجب مهمترى پرداخته بودند و آن امر مهمّ خلافت و تعيين خليفه است(1).
حال عقل اين مرد - با توجّه به اينكه او معتقد است مردم تا روز قيامت نياز به امام معصوم ندارند - چگونه مىتواند نياز شديد مردم آن روزگار به امام غير معصوم را تصوّر كند؟!
2 - سخن گستردهاى دربارۀ متعه مطرح مىكند كه خلاصهاش اين است:
متعه از بقاياى ازدواجهاى دوران جاهليّت است، و حكم شرعى نبوده و در شرع اسلام مباح نبوده است؛ بنابراين نسخ آن، نسخِ حكم شرعى نبوده است بلكه نسخ آثار جاهليّت است.
و بر حرمت متعه اجماع وجود دارد، و آيهاى در قرآن بر جواز آن نازل نشده است، و در كتابهاى غير شيعه كسى را پيدا نمىكنى كه گفته باشد آيۀ: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ) دربارۀ متعه نازل شده است، و جز انسان جاهل و مدّعىِ بىمايه، كسى چنين ادّعايى نمىكند. و كتابهاى شيعه اين قول را به باقر و صادق نسبت مىدهند، كه بهترين احتمال اين است كه سند اين روايت ساختگى است، وگرنه باقر و صادق جاهلند(2)!
پاسخ: اين زنجيرهاى از جنايات است كه نسبت به اسلام و قرآن و احكام آن صورت مىگيرد، و تكذيب حكمى است كه پيامبر آن را آورده است و همۀ فرقههاى گذشتۀ اسلام از اصحاب و تابعان و علما به آن اقرار كردهاند. و ما در رسالۀ مستقّلى در پنج محور در اين باره به تفصيل بحث كردهايم كه فهرست آنها از اين قرار است:
(فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ اَلْفَرِيضَةِ إِنَّ اَللّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً )(3)[و زنانى را كه متعه (ازدواج موقت) مىكنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد. و گناهى بر شما نيست در آنچه بعد از تعيينمهر، با يكديگر توافق كردهايد (بعداً مىتوانيد با توافق، آن را كم يا زياد كنيد)؛ خداوند، دانا و حكيم است].
در موثّقترين منابع تفسير، ياد آور شدهاند كه اين آيه دربارۀ متعه نازل شده است(4). اى اهل تحقيق آيا اينها كتابهاى مرجع علم قرآن در نزد اهل سنّت نيستند؟! و آيا آنها شخصيّتهاى برجسته وپيشوايان آنان در تفسير نيستند؟!
1) - نگاه كن: الصواعصق المحرقة: 5 [ص 7].
2) - الوشيعة في نقد عقائد الشيعة: 32-166.
3) - نساء: 24.
4) - ر. ك: صحيح بخاري [1642/4، ح 4246]؛ صحيح مسلم [71/3، ح 172، كتاب الحجّ]؛ مسند أحمد 4:436[603/5، ح 19406]؛ التفسيرالكبير 3:200[49/10 و 50]؛ تفسير كشّاف 1:360[498/1]؛ الجامع لأحكام القرآن 5:130[86/5]؛ الدرّ المنثور 2:140[484/2].
سخن او چه توجيهى دارد كه مىگويد: نه قرآن دربارۀ آن نازل شده و نه در غير كتابهاى شيعه يافت مىشود؟! آيا به خود جرأت مىدهد همان گفتار ناهنجارى را كه دربارۀ امام باقر و امام صادق عليهما السلام به زبان آورد، دربارۀ اصحاب و تابعان و امامان اهل سنّت بگويد؟!
پيش از اين گفتيم(1): متعه داراى قوانين و حدودى است كه اسلام آن را وضع كرده است، و در زمان جاهليّت ازدواجى به اين نام و با اين مشخّصات و حدود، وجود نداشته است. و تا امروز كسى متعه را از ازدواجهاى جاهليّت نشمرده است، و آن را با اين حدود و مشخّصات از ازدواجهاى جاهلى شمردن ممكن نيست.
پس فتواى اين شخص، ارزش و اعتبارى ندارد و در كتابهاى فراوانى به تفصيل به بحث متعه پرداخته شده است(2).
ما به بيست و پنج حديث در صحاح و مسانيد دست پيدا كرديم كه به ما مىآموزند كه متعه در شرع اسلام حلال بوده است، و در زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و ابوبكر و مقدارى از زمان عمر رواج داشته، ولى عمر در اواخر عمرش، از آن نهى كرد، و معروف شد به اين كه او اولين كسى است كه آن را حرام كرده است(3).
گروهى از اصحاب و تابعان با وجود آگاهى از نهى عمر، آن را حلال و غير منسوخ مىدانستهاند، و آنها افرادى هستند كه در جامعه و ميان امّت اسلامى، خود و نظرشان داراى اهميّت و جايگاهى ارجمند است و در ميان آنان كسانى هستند كه پيروى از آنها واجب است.
1 - امير المؤمنين على عليه السلام 11 - زبير بن عوّام قرشى
2 - ابن عبّاس حبر الاُمّة (دانشمند امّت) 12 - حَكَم
3 - عمران بن حصين خزاعي 13 - خالد بن مهاجر مخزومى
4 - جابر بن عبداللّه أنصارى 14 - عمرو بن حريث قرشى
5 - عبداللّه بن مسعود هذلى 15 - اُبىّ بن كعب انصارى
6 - عبداللّه بن عمر عدوى 16 - ربيعة بن اُميّة ثقفى
7 - معاوية بن أبى ابو سفيان 17 - سعيد بن جبير
8 - ابوسعيد خدرى انصارى 18 - طاووس يمانى
9 - سلمة بن اُميّة جمحى 19 - عطاء ابومحمّد يمانى
10 - معبد بن اُمّية جمحى 20 - سدّى
1) - ر. ك: ص 352-353 از همين كتاب.
2) - ر. ك: صحيح مسلم [194/3، ح 19، كتاب النكاح]؛ أحكام القرآن، جصّاص 2:178[146/2-148]؛ الجامع لأحكام القرآن 5:132[87/5]؛ شرح صحيح مسلم، نَوَوى [181/9]، وى بر حدود ياد شده ادّعاى اجماع كرده است؛ جامع الأحاديث، سيوطي 8:295[422/6، ح 19685].
3) - بر اهل تحقيق لازم است كه به اين منابع مراجعه كند: صحيح بخارى [569/2، ح 1496]؛ و صحيح مسلم 1:395 و 396 [193/3-194، ح 15-17، كتاب النكاح]؛ ومسند أحمد 4:436؛ و 3:356[603/5، ح 19406؛ و 325/4، ح 14420]؛ موطّأ مالك 2:30[542/2، ح 42]؛ جامع البيان، طبرى 5:9 [مج 4 /ج 13/5]؛ أحكام القرآن، جصّاص 2:178[152/2]؛ و الدرّ المنثور 2:140[486/2 و 487]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 93 [ص 128].
ابن حزم(1)پس از نامبردن گروهى از اصحاب كه قائل به جواز متعه بودهاند، مىگويد:
و از تابعان: طاووس و سعيد بن جبير و عطاء و ساير فقهاى مكّه هستند.
ابوعمر مىگويد:
اصحاب ابن عبّاس چه مكّى و چه يمنى همگى متعه را حلال مىدانند.
قرطبى در تفسيرش مىگويد(2):
ميان اهل مكّه ازدواج موقّت رواج داشته است.
رازى در تفسيرش(3)ذيل آيۀ متعه مىگويد:
در اينكه آيا متعه نسخ شده يا نه اختلاف وجود دارد؛ بسيارى از مردم معتقدند كه نسخ شده است، و دستهاى از آنان بر اين باورند كه حلال است و نسخ نشده است.
ابوحيّان پس از نقل حديث حلّيّت متعه مىگويد(4):
جماعتى از اهل بيت و تابعان، آن را حلال مىدانند.
امينى مىگويد: با وجود اين سخنان، ادّعاى اجماع امّت بر حرمت متعه و نسخ آيۀ آن چه جايى دارد؟! و اين كه تنها امام باقر و امام صادق عليهما السلام آن را حلال مىدانند چه اساسى دارد؟!
بحث پنجم پيرامون متعه: اقوال اهل سنّت دربارۀ متعه و نسخ آن، كه بالغ بر (22) قول است. اين اقوال مختلف بيانگر فوايد فراوانى است، آگاهى از آنها را به فهم خواننده و محقّق واگذار مىكنيم(5).
و ما فرصت پرداختن به حرفهاى نامربوط مطرح شدۀ در اين كتاب را نداريم؛ زيرا هر صفحهاى از آن كُشندهتر از كوره راههاى بيابان پهناور است، و نشان مىدهد كه نويسندۀ آن دور از ادب اسلامى، و دور از فهم قرآن و حديث، و بىمايه وتهى از دانش، و تهى از فضايل انسانى، و انسانى بد زبان و فحّاش است، و با اين حال خود را از فقهاى اسلامى به شمار مىآورد. و اگر فقه و فقيه، و علم و عالم، و كتاب و كاتبِ اسلام اين است، پس إنّا للّهوإنّا إليه راجعون.
12 - «فجر الإسلام». 13 - «ضحى الإسلام». 14 - «ظُهر الإسلام».
اين سه كتاب را استاد امين مصرى به هدفى كه خود بهتر مىداند و ما نيز مىدانيم، به رشتۀ تحرير در آورده است.
هر پژوهشگر آگاهى در صورتى كه از گزافه گويىها و رسوايىهاى موجود در آن اطّلاع پيدا كند، ديگر فريفتۀ اين سه نام پر طمطراق نخواهد شد، و مىيابد كه نام اين كتابها نيز مانند نام نگارندهاش - امين - مطابق با مسمّى نيست.
و عدّهاى از محقّقان اماميّه در آثارشان به برخى از انحرافها و سخنان باطل وى در اين كتابها اشاره كردهاند(6). و كتاب «تحت راية الحقّ»(7)، براى كسى كه در جست وجوى حقّ است، كافى است و او را بى نياز مىسازد.
15 - كتاب «جولة في ربوع الشرق الا دنى»؛ نوشتۀ محمّد ثابت مصرى، استاد ممتاز جامعه شناسى در مدرسۀ القبّة الثانويّة.
16 - كتاب «عقيدة الشيعة»؛ نگارش مستشرق دوايت م. رونلدسن.
پايان بحث كتابهاى دروغين و ساختگى.
1) - المحلّى [520/9، ح 1854].
2) - الجامع لأحكام القرآن 5:132[5/88].
3) - التفسير الكبير 3:200[49/10].
4) - البحر المحيط [218/3].
5) - ما در ص 548-556 از همين كتاب، بحث مفصّلى دربارۀ متعه مطرح خواهيم كرد.
6) - بزرگ مردانى همچون سيّد شرف الدين، و سيّد امين، وشيخ ما كاشف الغطاء.
7) - نوشته علّامه شيخ عبداللّه سبيتى.
فهرست شعراى غدير در قرن چهارم
1 - ابو الحسن بن طباطبا اصفهانى متوفّاى 322 2 - ابو جعفر احمد بن عَلّويه اصفهانى متوفّاى 320 3 - ابو عبداللّه محمّد مفجّع بصرىمتوفّاى 327 و اندى
4 - ابو القاسم احمد بن محمّد صنوبرىمتوفّاى 334 5 - ابو القاسم على بن محمّد تنوخىمتوفّاى 342 6 - ابو القاسم على بن اسحاق زاهى متوفّاى 352 7 - ابو فراس امير الشعراء حمدانى متوفّاى 357 8 - ابو الفتح محمود بن محمّد كشاجم متوفّاى 350، 360 9 - ابو الحسن على بن عبداللّه ناشئ صغير متوفّاى 365 10 - ابو عبداللّه حسين بشنوى كردى متوفّاى بعد 380 11 - ابو القاسم وزير صاحب بن عبّاد متوفّاى 385 12 - ابو الحسن على جوهرى جرجانى
13 - ابو عبداللّه بن حجّاج بغدادى متوفّاى 391
14 - ابو العبّاس وزير احمد ضبى متوفّاى 398
15 - ابو حامد احمد بن محمّد أنطاكى متوفّاى 399
16 - ابو علاء محمّد بن ابراهيم سَرَوى
17 - ابو محمّد طلحه غسّانى عونى
18 - ابو الحسن على بن حمّاد عبدى
19 - ابو الفرج بن هندو رازى
[20 - جعفر بن حسين]
21 - ابو نجيب شداد ظاهر جزرى(1)متوفّاى 401د.
1) - شرح حال وى در شعراى قرن پنجم آورده مىشود.
متوفّاى (322)
1 - يا من يُسرُّ ليَ العداوةَ أَبْدِها واعمدْ لمكروهي بجهدِك أو ذرِ
2 - للّهعندي عادةٌ مشكورةٌ فيمن يعاديني فلا تتحيَّرِ
3 - أنا واثقٌ بدعاء جدّي المصطفى لأبي غداةَ غديرِ خمٍّ فاحذرِ
4 - واللّه أسعدنا بإرث دعائِهِ فيمن يُعادي أو يُوالي فاصبرِ(1)
[1 - اى كسى كه در نهان با من دشمنى مىورزى آن را ظاهر كن، و با تمام كوشش براى ناخوشايندى من تلاش كن يا اين كار را رها كن. 2 - براى خداوند نزد من عادتى است پسنديده دربارۀ كسى كه با من دشمنى ورزد؛ پس حيران مشو. 3 - من به دعاى جدّم مصطفى دربارۀ پدرم در صبحِ غدير خم اطمينان دارم؛ پس بر حذر باش. 4 - و خداوند ما را با ارث بردن دعاى او (رسول خدا) دربارۀ كسى كه دشمنى يا دوستى ورزد، خوشبخت ساخت؛ پس صبر كن].
او ابوالحسن محمّد بن احمد بن [محمّد بن احمد بن](2)ابراهيم طبا طبا ابن اسماعيل بن ابراهيم بن حسن بن امام حسن بن على بن ابى طالب - صلوات اللّه عليهم - مشهور به ابن طباطبا است. وى عالمى نيرومند و قوى، شاعرى ماهر، و يكى از اساتيد ادبيّات بوده است. حموى در «معجم الاُدباء»(3)از او نام برده و نوشته است:
وى به هوش و زيركى، صفاى باطن، سلامت ذهن، اهداف و مقاصد نيكو مشهور بوده است.
آن گونه كه در «المجدي»(4)آمده وى در اصفهان متولّد شده، و بنابر نقل «معاهد التنصيص» در همانجا در سال (322) وفات كرده است.
متولّد (212)
متوفّاى (320 وأندى)
1 - صلّى الإلهُ على ابن عمِّ محمّدٍ منهُ صلاةَ تغمّدٍ بحنانِ
2 - وله إذا ذُكر الغديرُ فضيلةٌ لم ننسَها ما دامتِ المَلَوانِ(5)
3 - قام النبيُّ له بشرحِ ولايةٍ نزلَ الكتابُ بها من الديّانِ
4 - إذ قالَ بلّغْ ما اُمرتَ به وثقْ منهم بعصمةِ كالىٍ حنّانِ
5 - فدعا الصلاةَ جماعةً وأقامَهُ عَلَماً بفضلِ مقالةٍ غرّانِ(6)
1) - آن گونه كه در ثمار القلوب ثعالبى: 511 [ص 637، شمارۀ 1068] آمده است، مخاطب شاعر، ابو على رستمى مىباشد.
2) - آنچه داخل قلّاب است در معجم الاُدباء [143/17] و أعيان الشيعة [72/9] آمده است.
3) - معجم الاُدباء [143/17].
4) - المجدي في أنساب الطالبيّين [ص 74].
5) - [«ملوان»: شب و روز].
6) - [در أعيان الشيعة 24/3 چنين ثبت شده است: «مقالةٍ و بيان»].
6 - نادى أَلَسْتُ وليَّكمْ قالوا بلى حقّاً فقال فذا الوليُّ الثاني
7 - ودعا لهُ ولمن أجابَ بنصرِهِ ودعا الإلهَ على ذوي الخذلانِ
8 - نادى ولم يكُ كاذباً بخٍّ أبا حسنٍ ربيعَ الشِّيبِ والشبّانِ
9 - أصبحتَ مولى المؤمنينَ جماعةً مولى إناثِهمُ مع الذكرانِ
10 - لمن الخلافةُ والوزارةُ هل هما إلّا لَهُ وعليهِ يتّفقانِ
11 - أوَ ما هما فيما تلاه إلهُنا في مُحْكَمِ الآياتِ مكتوبانِ
12 - اُدلوا بحجّتِكمْ وقولوا قولَكُمْ ودعوا حديثَ فلانةٍ وفلانِ
13 - هيهات ضلَّ ضلالكمْ أن تهتدوا أو تفهموا لمقطّع السلطانِ
[1 - خداوند بر پسر عموى محمّد درود فرستد از جانب خود، درودِ همراه با رحمت و مهربانى. 2 - و براى او هنگامى كه غدير نام برده شود فضيلتى است كه تا شب و روز هست آن را فراموش نمىكنيم. 3 - پيامبر براى او براى بيان ولايتى كه قرآن از طرف خداوند ديّان دربارۀ آن نازل شده بود، قيام كرد. 4 - آن هنگام كه گفت: آنچه را به آن امر شدهاى به مردم برسان و از آنها (نترس و) مطمئن باش به نگهدارى خداوند حافظِ مهربان. 5 - پس نداى نماز جماعت سر داد و او (على عليه السلام) را با خطبهاى غرّاء (زيبا و نيكو) عَلمَ و نشانه قرار داد. 6 - ندا داد: آيا من ولىّ شما نيستم؟ گفتند: بله، به حقّ (ولىّ ما هستى).
فرمود: پس اين (علىّ) ولىّ دوم است. 7 - و براى او و كسى كه او را يارى كند دعا كرد، و خداوند را خواند عليه كسانى كه او را از رتبهاش پايين آورند. 8 - ندا داد در حالى كه دروغگو نبود: مبارك است بر تو اى ابوالحسن!، اى بهار (و مايۀ اميد) هر پير و جوان! 9 - تو از امروز مولاى همۀ مؤمنان شدى، مولاى زنان و مردان مؤمن. 10 - خلافت و وزارت براى كيست؟ آيا اين دو (\ خلافت و وزارت) به كسى جز او اختصاص دارد، و بر كسى جز او اتّفاق و اجتماع كردهاند؟! 11 - آيا خلافت و وزارت در آيات محكمى كه خداوندِ ما آن را (نازل كرده و) تلاوت نموده، نوشته نشده است؟! 12 - حجّت و دليل خود را بياوريد و سخن خود را بگوييد و حديث و گفته فلان زن و فلان مرد را رها كنيد. 13 - به بد گمراهىاى گرفتار شدهايد و بعيد است هدايت يابيد و برهان قاطع را بفهيد].
اين ابيات بخشى از قصيدۀ محبَّرۀ ابن عَلّويه است. اين قصيده در برگيرندۀ فضايل درخشانِ امير المؤمنين عليه السلام كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده، مىباشد. و در آن احتجاج و برهان صادقى بر امامت وصىّ پيامبر امين صلى الله عليه و آله وجود دارد. و آنچه اين شخص از واژۀ «مولى» فهميده است - در حالى كه وى اديبى بى نظير، لغتشناسى روشن بين و نقّاد، و شاعرى يگانه و كم نظير است - هر آينه حجّت و برهانى قوى بر ديدگاه شيعه، دربارۀ دلالت اين واژه، ودلالت حديث بر ولايت مطلقۀ مولى المؤمنين عليه السلام است.
ابو جعفر احمد بن عَلّويه(1)اصفهانى كرانى، مشهور به ابن أسود. او يكى از نويسندگانِ شيعه است كه نام آنها در معاجم، مكرّر آورده شده است. نامبرده از بزرگان علم حديث و سران حاملين آن است. علماى بزرگ اماميّه از او نقل
1) - به گفتۀ ساروى در توضيح الاشتباه: به دو فتحه و تشديد ياء [ص 36، شمارۀ 127. و در المعجم الموحد 98/1، و لغت نامه 1222/3 آمده است: بهفتح عين و تشديد لام].
روايت كرده و به وى اعتماد كردهاند، و همين كه روايات او در كتابهايى مثل «فقيه»، «تهذيب»، «كامل»، «أمالى صدوق»، «مجالس مفيد»، و ديگر كتابهاى مرجع شيعه، به چشم مىخورد، در بزرگى مرتبۀ او بس است. و همين نشانه كه اهل قم با وجود عادتشان به عيب نهادن بر يك راوى به مجرّد وجود كوچكترين ايرادى در وى، به او اعتماد كردهاند، براى حكم به ثقه بودن او كفايت مىكند.
حموى در «معجم الاُدباء»(1)چاپ اوّل نوشته است:
او لغوى بود، در ادبيّات ممارست داشت و اشعار نيكويى مىسرود.
نامبرده در سال (212) متولّد شده، و در سال سيصد و بيست و أندى وفات كرده است.
متوفّاى (327)
1 - أيّها اللّائمي لحبّي عليّاً قُمْ ذميماً إلى الجحيم خَزِيّا
2 - أبخيرِ الأنامِ عرّضت لا زلتَمَذُوداً عن الهدى مَزْويّا
3 - أشبه الأنبياءَ كهلاً وزَوْلاً وفطيماً وراضعاً وغذِيّا
4 - كان في علمِهِ كآدمَ إذ عُلِّمَ شرحَ الأسماءِ والمكنيّا
5 - وكنوحٍ نجا من الهُلْك من سُيِّرَ في الفُلْكِ إذ علا الجوديّا
6 - لم يكن أمرُه بدوحاتِ خمٍّ مشكلاً عن سبيله ملويّا
7 - إنّ عهدَ النبيّ في ثَقَلَيهِ حُجّةٌ كنتُ عن سواها غنيّا
8 - نَصَبَ المرتضى لهمْ في مقامٍ لم يكنْ خاملاً هناكَ دَنِيّا
9 - عَلَماً قائماً كما صدعَ البد رُ تماماً دُجُنَّة أو دُجيّا
10 - قال هذا مولىً لمن كنت مولا هُ جَهاراً يقولها جهوريّا
11 - والِ يا ربِّ من يواليه وانصر هُ وعادِ الّذي يعادي الوصيّا
اين قصيده داراى (160) بيت مىباشد.
[1 - اى كسى كه مرا بر دوست داشتن على ملامت مىكنى، به طرف جهنّم برو در حالى كه مورد سرزنش هستى و ذليل و خوار شدهاى. 2 - آيا به بهترين خلايق تعرّض مىكنى؟! پيوسته از هدايت دور باشى و منع شوى. 3 - او شبيه پيامبران است در پيرى و جوانى و در حال از شير گرفته شدن و شير خوارگى و غذا خوردن. 4 - او در علمش مثل آدم بود زمانى كه شرح اسماء و اسرار به او تعليم داده شد. 5 - و او مثل نوح است كه از هلاكت نجات پيدا كرد هر كسى كه سوار بر كشتى شد هنگامى كه به بالاى كوه جودى رسيد. 6 - داستان او در غدير خم مشكل نبوده و منحرفِ از راه او نيست. 7 - همانا عهد پيامبر دربارۀ دو چيز گرانبهايش حجّت و برهانى است كه من از غير آن بى نيازم. 8 - مرتضى را براى آنها در جايگاهى
1) - معجم الاُدباء 2:3[4/72].
منصوب كرد كه در آنجا هيچ فرد گمنام و پستى راه ندارد. 9 - او را عَلَم و نشانهاى استوار قرار داد، آنچنانكه ماه شب چهارده، تمامش بعد از ابر يا هواى تاريك آشكار مىشود. 10 - فرمود: اين (على) مولاى كسى است كه من مولاى او هستم، و اين را آشكارا و با صداى بلند فرمود. 11 - پروردگارا! دوستدارش را دوست بدار و ياريش كن، و كسى را كه با وصىّ دشمنى مىكند دشمن بدار].
اين قصيده از اشعار با ارزش و پر فروغ است كه به شكل پراكنده در كتابها يافت مىشود. در حالى به اين حديث دست يافتيم كه با ذكر احاديثى كه در بردارندۀ فضايل امير المؤمنين عليه السلام است، شرح داده شده بود، و شاعر، آن فضايل را در يك يا دو بيت يا بيشتر به نظم در آورده بود كه عدد قصايد آن بالغ بر (160) بيت است. اين قصيده، «أشباه» نام دارد.
حموى در «معجم الاُدباء»(1)در آغاز شرح حال نامبرده مىنويسد:
وى قصيدهاى دارد كه آن را «أشباه» ناميده است و در آن، على را مدح مىكند.
سپس مىنويسد(2):
وى قصيدهاى دارد كه محتوى [شباهتهاى على عليه السلام با پيامبران] است. و اين قصيده را از اين رو «ذات الأشباه» [در بردارندۀ شباهتها] مىنامند كه به خبر عبدالرزاق از معمر از زهرى از سعيد بن مسيّب از ابوهريره اشاره دارد؛ وى مىگويد: پيامبر در جمع اصحاب فرمودند: «إن تنظروا إلى آدم في علمه، ونوح في همِّه، وإبراهيم في خُلقه، وموسى في مناجاته، وعيسى في سنّته، ومحمّد في هديه وحلمه، فانظروا إلى هذا المُقبل» [اگر مىخواهيد به آدم در علمش، و به نوح در همّتش، و به ابراهيم در اخلاقش، و به موسى در مناجاتش، و به عيسى در سنّتش(3)، و به محمّد در طريقه و سيره و بردباريش نظاره كنيد، پس به اين كسى كه مىآيد نگاه كنيد]. مردم سرها را بلند كردند و كسى جز على بن ابى طالب را نديدند. و مفجّع اين مطلب را در قصيدهاش به نظم در آورده است.
اين حديثى را كه حموى در معجم الاُدباء به نقل از تاريخ ابن بشران آورده، مورد اتّفاق شيعه و سنّى است، هر چند الفاظ آن متفاوت است كه برخى از آنها از اين قرارند:
1 - پيشواى حنبلىها احمد، از عبدالرزّاق با سندى كه ذكر كرده، با اين عبارت روايت كرده است: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في خُلقه، وإلى موسى في مناجاته، وإلى عيسى في سنّته، وإلى محمّد في تمامه وكماله، فلينظر إلى هذا الرجل المُقبل» [كسى كه مىخواهد به آدم در علمش، و به نوح در فهمش، و به ابراهيم در اخلاقش، و به موسى در مناجاتش، و به عيسى در سنّتش، و به محمّد در تمام بودن و كمالش نگاه كند، پس به اين مردى كه مىآيد نگاه كند]. مردم سرها را بلند كردند و ناگاه على بن ابى طالب را ديدند كه گويا از بلندى كنده شده و از كوه پايين مىآيد(4).
2 - حافظ احمد بن محمّد عاصمى در كتاب خود «زين الفتى فى شرح سورة هل أتى» با سند خويش از طريق حافظ
1) - معجم الاُدباء 17:191.
2) - همان 17:200.
3) - در مصدر اصلى چنين آمده است: «في سنّه» كه بدين معنا است: و به عيسى در سنّ و سالش...
4) - [در جملۀ: «كأنّما ينقلع من صَبَب و ينحطُّ من جبل»: «صَبَب» به معناى زمين يا راه داراى شيب و سرازيرى است، و اين جمله كنايۀ از راه رفتن با قوّت است و آن، راه رفتنِ صاحبانِ همّت عالى و زنده دلان است، برخلاف راه رفتن انسانهاى سست و بىحال و دل مرده. دربارۀ راه رفتن پيامبر نيز وارد شده است: «إذا مشى كأنّما يتقلّع من الصخرة وينحدر من صَبَب»؛ ر. ك: نهايۀ ابن اثير 101/4؛ بحار الأنوار 144/16-145].
عبيداللّه بن موسى عبسى از ابوالحمراء نقل مىكند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في فهمه، وإلى إبراهيم في حلمه، وإلى موسى في بطشه، فلينظر إلى عليِّ بن أبي طالب» [كسى كه مىخواهد به آدم در علمش، و به نوح در همّتش، و به ابراهيم در بردباريش، و به موسى در قدرتش، نگاه كند پس به على بن ابى طالب نظر كند].
و به سند ديگرى از طريق حافظ عبسى نيز همين روايت نقل شده با اين اضافه: «وإلى يحيى بن زكريّا في زهده» [و به يحيى بن زكريّا در زهدش].
سپس نوشته است: امّا آدم عليه السلام پس بين مرتضى و او ده شباهت است:
اوّل: در اخلاق و سرشت. دوّم: در مكث و طولانى شدن مدّت. سوم: در همراه و همسر. چهارم: در ازدواج كردن و خلعت [هديه]. پنجم: در علم و حكمت. ششم: ذهن و زيركى. هفتم: در أمارت و خلافت. هشتم: در دشمنان و مخالفت آنها. نهم: در وفا و وصيّت. دهم: در فرزندان و اهل و عيال.
سپس به شرح هر كدام از اين شباهتها پرداخته و آنگاه چنين نگاشته است: بين مرتضى و نوح هشت شباهت است:
1 - فهم. 2 - دعوت كردن. 3 - اجابت. 4 - كِشْتى. 5 - بركت. 6 - سلام و سلامتى. 7 - شكر. 8 - هلاك كردن.
سپس وجه شباهت را در هر يك از اين موارد توضيح داده و آنگاه نوشته است: بين مرتضى و ابراهيم خليل هشت شباهت است:
1 - وفاء كردن. 2 - محفوظ ماندن. 3 - مناظرۀ او با پدر و قومش. 4 - از بين بردن بتها با دست راست. 5 - بشارت خدا به وى دربارۀ دو فرزندى كه از اصول أنساب پيامبران بودند. 6 - مختلف بودن حال فرزندانش كه برخى نيكوكار و برخى ظالمند. 7 - آزمايش خداوند از او در زمينۀ جان و فرزند و مال. 8 - اينكه خداوند اورا خليل ناميد تا جايى كه چيزى را بر وى برنگزيد (و غير او را خليل خود قرار نداد).
سپس به تفصيل وارد اين وجه شباهتها شده است تا اينكه نوشته است: بين مرتضى و يوسف صدّيق هشت شباهت است: 1 - علم و حكمت در كودكى. 2 - حسادت برادران به وى. 3 - عهدهايى كه دربارۀ وى داده بودند را زير پا گذاشتند. 4 - در بزرگسالى براى او بين علم و پادشاهى جمع شد. 5 - تأويل و تفسير رويدادها را مىدانست. 6 - كَرَم و گذشتن از برادران. 7 - عفو هنگام تسلّط بر برادران. 8 - كوچ كردن ازديار خود.
سپس بعد از بيان وجه شباهت در اين موارد نوشته است: و بين مرتضى و موساى كليم هشت شباهت است:
1 - صلابت و محكمى. 2 - احتجاج و دعوت. 3 - عصا و قوّت. 4 - گشادگى سينه. 5 - اُخوّت و نزديكى. 6 - دوستى و محبّت. 7 - اذيت و بلا ديدن. 8 - به ارث بردن ملك و إمارت.
و وجه شباهت در اين موارد را بيان نموده و سپس نوشته است: بين مرتضى و داود هشت شباهت است:
1 - علم و حكمت. 2 - قدرت داشتن بر برادران خود در كودكى. 3 - مبارزه كردن براى قتل جالوت. 4 - قدرت يافتن بر قتل جالوت از طرف طالوت تا اينكه خداوند مُلك طالوت را به ارث به او رساند. 5 - نرم شدن آهن براى او. 6 - تسبيح گفتن اشياء با او. 7 - فرزند صالح. 8 - فصل الخطاب.
و بعد از بيان وجه شباهت در اين موارد نوشته است: و بين مرتضى و سليمان هشت شباهت است:
1 - آزمايش و مبتلا شدن در نَفْس خود. 2 - افكندن جسد بر تخت او(1). 3 - خداوند در كودكى به وى چيزى را تلقين نمود كه با آن مستحقّ خلافت شد. 4 - برگشتن خورشيد به خاطر او بعد از غروب كردن. 5 - هوا و باد به تسخير وى درآمد. 6 - جنّ به تسخير وى در آمد. 7 - وى سخن پرندگان و اشياء را مىفهميد و با آنها سخن مىگفت. 8 - مغفرت و برداشته شدن حساب از او.
سپس وجه شباهت را توضيح داده و نوشته است: و بين مرتضى و ايّوب هشت شباهت است: 1 - بلاها در بدن وى.
2 - بلاها در اولاد وى. 3 - بلاها در مال وى. 4 - صبر بر سختيها. 5 - خروج همه عليه او. 6 - شادى دشمنان در گرفتاريش.
7 - خواندن خداوند متعال در اين موارد و سستى نكردن. 8 - وفا كردن به نذر و دورى از شكستن نذر.
و بعد از بيان وجه شباهت در اين موارد نوشته است: بين مرتضى و يحيى بن زكريّا هشت شباهت است:
1 - حفظ شدن و معصوم ماندن. 2 - إعطاى كتاب و حكمت به او. 3 - سلام و تحيّت به وى. 4 - نيكى به پدر و مادر.
5 - كشته شدن به خاطر زنى فاسد. 6 - غضب و انتقام شديد خداوند به خاطر كشته شدن وى. 7 - ترس از خداوند و مراقبت. 8 - نداشتن هم نام و تعيين نام او از جانب خداوند.
سپس بعد از توضيح زياد پيرامون اين شباهتها نوشته است: بين مرتضى و عيسى هشت شباهت است: 1 - اعتراف به خداوند كبير متعال. 2 - دانستن كتاب در كودكى و زمانى كه به سنّ بزرگسالى نرسيده بود. 3 - علم داشتن به كتاب و خطابه. 4 - هلاك شدن دو فرقه از گمراهان دربارۀ او. 5 - زهد در دنيا. 6 - كَرَم و تفضّل. 7 - خبر دادن از چيزهايى كه در آينده اتّفاق مىافتاد. 8 - كفائت (مماثل و هم كفو داشتن؛ يا لياقت و شايستگى هدايت امّت را داشتن؛ يا...).
سپس وجه شباهت را در اين موارد توضيح داده است. و اين كتاب از با ارزشترين كتب اهل سنّت است كه در آن نشانههاى علم و دليلهاى نبوغ و خلّاقيّت نويسنده وجود دارد. و اهل سنّت به جاى انتشار اين كتابهاى با ارزش به نشر سخنان بىارزش و دروغ پرداختهاند.
ابو عبداللّه محمّد بن احمد بن عبداللّه(2)كاتب نحوى مصرى ملقّب به «مفجّع» است. او از مردان بى نظير در علم و حديث، و حلقۀ واسط ميان (يا زينت(3)بزرگان لغت و ادبيّات، و خانۀ مقصود شاعران و از اصحاب اماميّه شمرده مىشود. او را به حسن عقيده و صحيح بودن مذهب و محكم بودن رأى ستودهاند. و همۀ ميل و رغبت و توجّهش به ائمۀ اهل بيت عليهم السلام بوده و در اشعارش ثناى آنها را زياد مىگفته و به خاطر مصيبتها و بلايايى كه به آنها رسيده، بسيار مىناليد. و پيوسته چنين بود تا جايى كه دشمنان وى كه لقبهاى ناپسند بر ديگران مىگذارند، او را «مفجّع» [نالان و مصيبت زده] ناميدند. و خود او در اين شعرش به اين مطلب اشاره مىكند:
إن يكن قيل لى المفجَّع نبزاً فَلَعمْرى أنا المفجَّع هَمّا
[اگر به خاطر اينكه بر من لقب بد بگذارند مرا «مفجّع» ناميدند، به جان خودم سوگند من به خاطر همّ و غمّى كه به من رسيده مفجّع و مصيبت زده هستم].
1) - [خداوند در سورۀ ص آيۀ 34 مىفرمايد: (وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً) (ما سليمان را آزموديم و بر تخت او جسدىافكنديم؛ سپس او به درگاه خداوند توبه كرد). آنچه به اجمال از ميان اقوال و روايات مىتوان پذيرفت اين است كه جسد نامبرده، جنازۀ كودكى از سليمان عليه السلام بوده كه خدا آن را بر تخت وى افكند، و جملۀ: (ثُمَّ أَنابَ * قالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِي) دلالت دارد بر اينكه سليمان از آن جسد اميدها داشته و يا در راه خدا به او اميدها بسته بوده، و خدا او را قبض روح نموده و جسد بىجانش را بر تخت سليمان افكنده تا او بدين وسيله متنبّه گشته و امور را به خدا واگذار كرده و تسليم او شود؛ ر. ك: تفسير الميزان 204/17؛ و ترجمۀ تفسير الميزان 310/17].
2) - در معجم الاُدباء «عبيد اللّه» نوشته است.
3) - [در متن كتاب واژۀ: «واسطة العقد» بهكار رفته كه به معناى دانۀ وسطى و درشتِ گردنبند است كه در بين مرواريدهاى اطراف برجستگى خاصّى دارد].
آنگاه - آن گونه كه نجاشى و علّامه گفتهاند - «مفجّع» حتّى نزد دوستانش به خاطر همين سببى كه در شعر ذكر شده، لقب او گرديد. «مفجّع» ثعلب را ملاقات كرده و از او و ديگران علم آموخته است. و آن گونه كه در «فهرست» ابن نديم(1)و «الوافي بالوفيات» صفدى(2)آمده است بين او و ابن دريد هجو گوييهايى رخ داده است. آن گونه در «معجم الاُدباء» آمده، مفجّع در بصره متولّد شده و در همان جا در سال (327) وفات كرده است(3).
متوفّاى (334)
1 - رَفعَ النبيُّ يمينَهُ بيمينِه ليرى ارتفاعَ يميِنِه رائيها
2 - في موضعٍ أضحى عليهِ مُنبّهاً فيهِ وفيهِ يُبدئ التنبيها
3 - آخاه في خُمٍّ ونوّهَ باسمِهِ لم يَألُ في خيرٍ به تنويها
4 - هو قالَ أفضلُكمْ عليٌّ إنّهُ أمضى قضيّتَهُ الّتي يُمضيها
5 - هو لي كهارونَ لموسى حبّذا تشبيهُ هارونَ به تشبيها
تا آخر قصيده كه به (42) بيت مىرسد.
[1 - پيامبر دست راست او را با دست راست خود بالا برد تا بيننده ارتفاع دست راست او (على عليه السلام) را ببيند. 2 - در جايگاهى كه در آن جايگاه گوشزد كننده وهشدار دهنده بود و آشكارا گوشزد كرده و هشدار داد. 3 - او را در خُم برادر خود قرار داد و بلند آوازه كرد و در خوبى كردن به وى از هيچ ستودنى كوتاهى نكرد. 4 - همو فرمود: با فضيلتترينِ شما على است، و همانا او هر قضاوتى را كه على عليه السلام امضا كند، تأييد نمود. 5 - او نسبت به من مثل هارون نسبت به موسى است و چه تشبيه خوبى است تشبيه هارون به او].
ابوالقاسم و ابوبكر و ابوالفضل(4)احمد بن محمّد(5)بن حسن بن مرّار، مشهور به صنوبرى. او شاعرى شيعى مذهب بود كه خوب شعر مىگفت و شعرش ميان روان بودن و قوى بودن را گرد آورده است. آنچه شيعه بودن او را تأكيد مىكند، اين است كه او ارتباط زياد و شديدى با كشاجم كه مسلّماً شيعه بوده، داشته است.
متولّد (278)
متوفّاى (342)
1 - ومن قال في يوم الغدير محمّدٌ وقد خاف من غدرِ العِداةِ النواصبِ
2 - أما إنّني أولى بكم من نفوسكم فقالوا بلى قولَ المُريبِ الموارِبِ
3 - فقال لهم من كنت مولاه منكمُ فهذا أخي مولاهُ بعدي وصاحبي
4 - أطيعوه طُرّاً فهو منّي بمنزلٍ كهارونَ من موسى الكليمِ المخاطَبِ
اين قصيده (83) بيت دارد.
[1 - او كسى است كه محمّد در روز غدير در حالى كه از خيانت دشمنان ناصبى مىترسيد، گفت: 2 - آيا من از خود شما به شما سزاوارتر نيستم؟ پس گفتند: بله، مثل گفتۀ شخص ِ شكدارِ خيانتكار. 3 - پس به آنها فرمود: هر كدام از شما كه من مولاى او هستم، پس اين برادرم و همراهم، بعد از من مولاى اوست. 4 - همگى از او پيروى كنيد كه او نسبت به من در جايگاهى است مثل (جايگاه) هارون نسبت به موساى كليم كه مخاطب خداوند بود].
ابوالقاسم تنوخى علىّ بن محمّد بن... بن يعرب بن قحطان بن غابن بن شالح بن شحد بن سام بن نوح عليه السلام(1). وى در روز يكشنبه چهار شب به پايان ذى الحجه سال (278) در أنطاكيّه متولّد شد، و در همانجا زندگى كرد تا در جوانى در سال (306) به بغداد كوچ نمود و فقيه مذهب ابوحنيفه شد. آنچه از مجموع سخنان گوناگون به دست مىآيد اين است كه او در اصول، معتزلى و در فروع، حنفى و در مذهب، زيدى بوده است. وى در عصر روز سهشنبه هفتم ربيع الاوّل سال (342) در بصره وفات يافت.
متولّد (318)
متوفّاى (352)
وى در خلافت امير المؤمنين عليه السلام و اينكه اين خلافت، صريحِ حديث غدير مىباشد، اين شعر را گفته است:
1 - قدّمتُ حيدرَ لي مولىً بتأميرِ لمّا علمتُ بتنقيبي وتنقيري
2 - إنّ الخلافةَ من بعد النبيِّ لهُ كانت بأمرٍ من الرحمن مقدورِ
3 - من قال أحمدُ في يوم الغدير له بالنقلِ في خبرٍ بالصدقِ مأثورِ
4 - قم يا عليُّ فكن بعدي لهم عَلَمَاً واسعد بمنقلبٍ في البعثِ محبورِ
5 - مولاهمُ أنتَ والموفي بأمرِهمُ نصٌّ بوحيٍ على الأفهام مسطورِ
6 - وذاك أنَّ إلهَ العرش قال لهُ بلّغْ وكن عند أمري خيرَ مأمورِ
7 - فإن عَصَيْتَ ولم تفعل فإنّك ما بلّغتَ أمري ولم تصدع بتذكيري
[1 - حيدر كه مولاى من است را امير خود قرار دادم؛ چون باتفحّص و بحث و مناظره فهميدم كه 2 - خلافت بعد از پيامبر براى او به واسطۀ امرى از جانب خداوند رحمان مقدّر گشته است. 3 - كسى كه احمد در روز غدير به حكم خبر راستى كه نقل شده، به او گفت: 4 - برخيز اى على! و پس از من براى آنها عَلَم و نشانه باش و خوشبخت باش با بازگشتى پر نعمت در روز حشر. 5 - مولاى آنها و كسى كه به امر آنها وفا مىكند تو هستى، و اين تصريحى است كه به واسطۀ وحى بر عقلها نگاشته شده است. 6 - و آن چنان است كه خداى عرش به او گفت: (امر خلافت را) برسان و براى امر من بهترين مأمور باش. 7 - و اگر عصيان كردى و اين امر را انجام ندادى همانا امر مرا به مردم نرساندهاى و به ياد و نام من قيام نكردهاى].
1) - اين نَسَب را خطيب بغدادى در تاريخ خود [77/12، شمارۀ 6487] ذكر كرده است.
ابو القاسم على بن اسحاق بن خلف قطّان بغدادى مشهور به زاهى(1). او شاعرى كامل بوده كه در شعرش به اهل بيت وحى عليهم السلام تمايل داشته و متديّن به مذهب آنها بوده و با دوستى آنها اجر رسالت را ادا نموده است. و بيشترين شعر او در مدح و رثاى ائمّه بوده است.
و اينكه شخصى مثل زاهى كه عارف به معنا و فحواى سخن است و مهارت وى در لغت و ادبيات عرب و شعرگويى مسلّم مىباشد، از واژۀ «مولى» معناى خلافت و امامت را فهميده است، دليلى قوى بر ديدگاه درستى است كه شيعه در استدلال به حديث غدير بر امامت امير المؤمنين عليه السلام به آن نظر دارد.
به تصريح ابن خلّكان، زاهى در روز دوشنبه ده روز به پايان صفر سال (318) ديده به جهان گشوده، و در روز چهار شنبه ده روز به پايان جمادى الاُولى سال (352) و يا بعد از سال (360) ديده از جهان بسته است.
و چون در معاجم، عنايتى به اشعار مذهبى گرانمايۀ او نشده، ما پارهاى از آنها را ذكر مىكنيم.
1 - مكلّمُ الشمسِ ومن رُدّت لهُ ببابلٍ والغربُ منها قد قبطْ(2)
2 - وراكضُ الأرضِ ومن أنبعَ لل - عسكرِ ماءَ العينِ في الوادي القحطْ 3 - بحرٌ لديه كلُّ بحرٍ جدولٌيغرفُ من تيّاره إذا اغتمطْ
4 - وليثُ غابٍ كلُّ ليثٍ عندهبنظره العقل صغيراً إذ فلطْ(3)5 - باسط علم اللّه في الأرض ومن بحبِّه الرحمن للرزق بسطْ
6 - سيفٌ لَوَ انّ الطفل يلقى سيفهبكفّه في يوم حربٍ لَشَمطْ(4)7 - يخطو إلى الحرب بِه مدّرعاًفكمْ به قد قدّ من رجْسٍ وقطْ
[1 - او تكلّم كنندۀ با خورشيد است و كسى است كه در بابل، خورشيد براى او برگشت، در حالى كه جانب مغرب از آن جمع شده بود. 2 - و زنندۀ پا بر زمين است و كسى است كه براى لشگريان در وادى قحطى، چشمهاى با آب گوارا بيرون آورد. 3 - دريايى است كه در قبال او هر دريايى نهر كوچكى است كه از موج آن هنگامى كه بالا مىرود، مشتى آب بر مىدارد. 4 - و شير بيشهزار است كه عقل، هر شيرى را نزد او آن هنگام كه مدهوش مىشود، كوچك مىبيند.
5 - گسترانندۀ علم خدا در زمين است و كسى است كه خداوند رحمان به خاطر محبّت وى روزى را گسترش مىدهد.
6 - شمشيرى كه اگر در روز جنگ، طفلى آن را در دست او ببيند، موهايش سفيد مىشود. 7 - و به سوى جنگ گام برمىدارد در حالى كه شمشير را زره خود قرار داده است و چه بسيار پليدى كه از ريشه بركنده است و اختصاص به او دارد و بس].
اشاره دارد به روايتى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه به على عليه السلام فرمود: «يا أبا الحسن! كلّم الشمس فإنَّها تكلّمك» [اى ابوالحسن! با خورشيد سخن بگو كه او با تو سخن مىگويد]. على عليه السلام فرمود: «السلام عليك أيّها العبد المطيع للّهورسوله»
[سلام بر تو اى بنده مطيع خدا و رسولش!]. خورشيد گفت: «وعليك السلام يا أمير المؤمنين، وإمام المتّقين، وقائد الغرِّ المحجّلين، يا عليُّ أنت وشيعتك في الجنّة، يا عليُّ أوّل من تنشقُّ عنه الأرض محمّد ثمّ أنت، وأوّل من يُحيا محمّد ثمّ أنت، وأوّل من يُكسى محمّد ثمّ أنت» [و سلام بر تو اى امير المؤمنان، و امام متّقيان، و پيشواى بهشتيانى كه پيشانى و دستها و پاهاى آنها (مواضع سجده و وضو) نورانى و سفيد است(1). اى على! تو و پيروانت در بهشت هستيد. اى على اولين كسى كه زمين از او جدا شده (كنايه از خلق شدن) محمّد بود و سپس تو، و اوّلين كسى كه زنده مىشود محمّد است وسپس تو، واوّلين كسى كه لباس به وى پوشانده مىشود محمّد است و سپس تو]. پس على عليه السلام براى خداوند متعال سجده نمود درحالى كه از چشمانش اشك مىريخت. آنگاه پيامبر نزديك او شد و فرمودند: «يا أخي وحبيبي إرفع رأسك فقد باهى اللّه بك أهل سبع سماوات» [اى برادر و حبيب من! سرت را بالا بياور كه خداوند بر اهل هفت آسمان به تو مباهات مىكند]. اين روايت را شيخ الاسلام حموينى در «فرائد السمطين»(2)، وخوارزمى در «مناقب»(3)، و قندوزى در «ينابيع»(4)آوردهاند.
اشاره دارد به حديث برگشتن خورشيد براى على عليه السلام در بابل كه نصر بن مزاحم آن را در كتاب «صفّين»(5)با سندش از عبد خير ذكر كرده است. عبد خير مىگويد: من به همراه على در بابل سير مىكردم و هنگام نماز عصر شد. پس ما به هر مكانى مىرسيديم آنجا را پهناورتر از مكان قبل مىيافتيم. تا اينكه به مكانى رسيديم كه بهترين جايى بود كه ديده بوديم و نزديك بود خورشيد غروب كند. پس على فرود آمد و من هم فرود آمدم. آنگاه خدا را خواند، و خورشيد به مقدارى كه براى نماز عصر وقت بود برگشت و ما نماز عصر را خوانديم. سپس خورشيد غروب كرد.
اشاره دارد به روايتى كه نصر بن مزاحم در كتاب «صفّين»(6)با سندش از ابوسعيد تيمى تابعى، معروف به عقيصا نقل كرده است. عقيصا مىگويد: ما در مسير على به طرف شام همراه او بوديم تا به پشت كوفه در سمت اين سياهى(7)رسيديم، مردم تشنه شدند و احتياج به آب پيدا كردند. پس على ما را برداشت و به كنار تخته سنگى محكم كه به اندازۀ جثۀ بز بود، آورد. پس به ما فرمان داد و ما آن را كنديم. آنگاه آبى خارج شد و مردم نوشيدند و سيراب شدند. سپس به ما دستور داد و ما آن تخته سنگ را در جاى خود قرار داديم. پس مردم حركت كردند و كمى كه راه رفتيم على فرمود: آيا هيچ يك از شما مكانى كه از آن آب خورديد را مىشناسد؟! گفتند: بله، اى امير المومنين! فرمود: به سوى آن جا برويد.
پس گروهى از ما به صورت پياده و سواره به راه افتاديم و جست وجو كرديم تا به مكانى كه گمان مىكرديم چشمه آنجاست، رسيديم. پس در طلب صخره بر آمديم، ولى پيدا نكرديم و وقتى عاجز شديم به طرف ديرى كه در آن نزديكى بود، رفتيم و از اهل آن پرسيديم: آبى كه در نزديكى شماست، كجاست؟ گفتند در نزديكى ما آبى نيست. مردم گفتند: چرا هست، خود ما از آن نوشيديم. پرسيدند از آن نوشيديد؟! گفتيم: بله. صاحب دير گفت: اين دير بنا نشده مگر با همان آب و آن آب را كسى خارج نمىكند مگر پيامبر يا وصىّ پيامبر.
1) - [نگاه كن: ص 256 از اين كتاب].
2) - فرائد السمطين [185/1، ح 147].
3) - المناقب: 68 [113، ح 123].
4) - ينابيع المودّة: 140 [140/1، باب 49].
5) - وقعة صفيّن: 152، چاپ مصر [ص 136].6 - وقعة صفّين: 162 [ص 145]. و خطيب در تاريخ خود 12:305 اين مطلب را آورده است.
7) - [در گذشته، كشور عراق به «ارض سواد» (سرزمين سياهى) معروف بوده است؛ زيرا به خاطر درختان انبوه و سر سبزى مناطق، از دور به شكل سياهىنمايان بوده است، و ظاهراً در اين عبارت مراد، منطقۀ سر سبز اطراف كوفه است].
از جمله اشعار زاهى قصيدۀ طائيّه او است، كه بخشى از آن از اين قرار است:
1 - وهو لكلّ الأوصياء آخرُ بضبطه التوحيدَ في الخَلقِ انضبطْ
2 - باطنُ علمِ الغيب والظاهرُ في كشفِ الإشارات وقطبُ المغتبطْ
3 - أحيا بحدِّ سيفِهِ الدينَ كما أماتَ ما أبدعَ أربابُ اللغَطْ
4 - مفقّهُ الاُمّةِ والقاضي الّذي أحاطَ من علمِ الهدى ما لم يُحَطْ
5 - والنبأُ الأعظمُ والحجّةُ وال - محنةُ والمصباحُ في الخَطْبِ الورطْ(1)
والنبأ الأعظم والحجّة والمصباح في المحنة والخطب الورط]
6 - حبلٌ إلى اللّه وبابُ الحطّةِ ال - فاتحُ بالرشدِ مغاليقَ الخُطَطْ
7 - والقدمُ الصدق الّذي سيطَ به قلبُ امرىٍ بالخطواتِ لم يسطْ
8 - ونهرُ طالوتَ وجنبُ اللّهِ وال - عينُ الّتي بنورِها العقلُ خَبَطْ
9 - والاُذُنُ الواعيةُ الصمّاءُ عن كلِّ خنا يغلطُ فيه من غَلَطْ
10 - حسنُ مآبٍ عند ذي العرشِ ومن لولا أياديهِ لكنّا نختبطْ
[1 - او آخرين وصىّ است و توحيد، به واسطۀ حفظ و نگهدارى شايستۀ او، در بين خلق حفظ شده است. 2 - او باطن علم غيب است و كسى است كه در كشف اشارات ظاهر است و محور هر انسان داراى غبطه است. 3 - با تيزى شمشيرش دين را زنده كرد، همانگونه كه بدعتهاى اهل سخنان بيهوده را محو ساخت. 4 - فقيه كنندۀ اين امّت و قاضىاى است كه بر علوم هدايت احاطه داشت به قدرى كه نمىتوان بر آن احاطه پيدا كرد. 5 - و بزرگترين خبر (نبأ عظيم) و حجّت حقّ و محنت بر دشمنان و چراغ در هر امر شديدى كه مايۀ هلاكت مىشود، مىباشد. 6 - ريسمانى براى متّصل شدن به خدا، و باب ريختن گناهان است، و كسى است كه قفلهاى هر امر مشكل و سختى را با رشد و هدايت خود باز مىكند. 7 - و قدم صدقى است كه قلب هر شخصى به وسيلۀ آن دگرگون مىشود، با گامهايى كه منحرف نشدهاند. 8 - و نهر طالوت و جنب اللّه است و چشمهاى است كه به خاطر نور آن، عقل زايل مىشود. 9 - و گوش شنوايى است كه نسبت به هر كلام ناپسندى كه توسّط افراد بيهودهگو گفته مىشود ناشنواست. 10 - براى او بازگشت نيكويى است نزد صاحب عرش، و كسى كه اگر يارىها و هدايت او نبود گمراه مىشديم].
اشاره دارد به روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه حافظ ابونعيم در «حلية الأولياء»(2)ذكر كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «ياعليُّ! إنّ اللّه عزّ وجلّ أمرني أن اُدنيَك واُعلّمَك لتعي - وأنزلت هذه الآية: (وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ )(3)فأنت اُذُنُ واعيةٌ لعلمي» [اى على! خداوند عزّوجلّ مرا امر كرده كه تو را به خود نزديك كنم و به تو تعليم دهيم تا حفظ كنى - و اين آيه نازل شد: «و گوشهاى شنوا آن را دريابد» - پس تو گوشهاى شنواى علم من هستى]. و جمعى ديگر از حافظان نيز اين حديث را ذكر كردهاند.
و قاضى عضد إيجى در «مواقف»(4)نوشته است:
بيشتر مفسّران دربارۀ آيۀ: (وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ ) عقيده دارند كه منظور، على عليه السلام است.
1 - والِ عليّاً واستضِئ مقباسَهُ تدخلْ جِناناً ولتُسقى كاسهُ
2 - فمن تولّاهُ نجا ومن عَدا ما عَرَفَ الدينَ ولا أساسهُ
3 - أوّلُ من قد وحّدَ اللّه وما ثنى إلى الأوثانِ يوماً راسهُ
4 - من هبط الجبَّ ولم يخشَ الردى والماءُ منحلُّ السقا فجاسهُ
[1 - على را دوست بدار و از چراغ هدايت و علم او نورانى شو تا به بهشتها داخل شوى و از ظرف او سيراب شوى.
2 - پس هر كس او را دوست بدارد نجات يابد، و هر كس با او دشمنى ورزد نه دين را شناخته است و نه پايه و اساس آن را.
3 - نخستين كسى است كه خداوند را يكتا و بىهمتا دانست و سر خود را يك روز هم براى بتها خم نكرد. 4 - كسى است كه در چاه عميق داخل شد و از مردن نترسيد و در حالى كه دلو آب در چاه رها شده بود آب را طلب كرد].
توضيح: سخن شاعر در بيت اخير اشاره دارد به روايتى از على عليه السلام كه امام احمد حنبل در «مناقب»(1)ذكر كرده است و آن اين كه: چون شب بدر شد پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من يستقي لنا من الماء؟!» [چه كسى به ما آب مىنوشاند؟!] مردم از روى ترس قبول نكردند. پس على عليه السلام برخاست و دلوى بر دوش خود انداخت و بر سر چاهى كه عميق و تاريك بود آمد و داخل آن شد. پس خداوند بر جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل وحى فرستاد كه براى يارى رساندن به محمّد و برادرش و لشكرش آماده شويد. پس از آسمان فرود آمدند و سر و صدايى داشتند كه هر كس آن را مىشنيد به وحشت مىافتاد و مىترسيد. چون به محاذى چاه رسيدند به جهت اكرام و بزرگداشت على عليه السلام به او تا آخرين نفر سلام كردند(2).
متولّد (320، 321)
متوفّاى (357)
1 - قام النبيُّ بها يومَ الغدير لهم واللّه يشهدُ والأملاك والأممُ
2 - حتّى إذا أصبحتْ في غير صاحبِها باتت تنازعها الذُّؤبان والرخمُ
3 - وصيّروا أمرهم شورى كأنّهمُ لا يعرفون ولاة الحقّ أيّهمُ
4 - تاللّه ما جَهِلَ الأقوامُ موضعَها لكنّهمْ ستروا وجهَ الّذي علموا
[1 - پيامبر در روز غدير براى آنها به امر خلافت قيام نمود، وخداوند شاهد است و ملائكه و امّتها هم شاهد هستند.
2 - تا جايى كه وقتى خلافت به غير صاحبش رسيد، گرگها و كركسها بر تصاحب آن با يكديگر نزاع نمودند. 3 - امر خلافت را شورايى قرار دادند و براى تعيين خليفه به شور و مشورت پرداختند، گويا نمىدانستند كدام يك از آنها ولىّ به حقّ است. 4 - به خدا سوگند كه آن افراد، جهلِ به جايگاه خلافت نداشتند، لكن صورت كسى را كه مىدانستند (خليفۀ به حقّ است) پوشاندند].
ابوفراس حارث بن أبوالعلاء. اين مرد، داراى هيبت پادشاهى و ظرافت اديبان بود، جلالت اميران را به همراه لطافت مزاحِ شعرا داشت و ميان قلم و شمشير جمع كرده بود.
ثعالبى در «يتيمة الدهر»(1)نوشته است:
متنبّى به مقدّم و بارز بودن وى گواهى داده است، و هميشه از [رو در رويى با] او اجتناب مىنمود، و به ميدان مسابقۀ با او نمىرفت، و جرأت مخالفت با وى را نداشت.
نامبرده در سال (320) ديده به جهان گشود، و روز چهار شنبه هشتم ربيع الثانى كشته شد(2)، و سرش از بدنش جدا گرديد و بدنش در بيابان رها شد تا اينكه برخى از اعراب او را دفن كردند(3).
1 - شافعي أحمدٌ النبيُّ ومولايَ عليٌّ والبنتُ والسبطانِ
2 - وعليٌّ وباقرُ العلمِ والصا دقُ ثمّ الأمينُ بالتبيانِ
3 - وعليٌّ ومحمّدُ بنُ عليٍّ وعليٌّ والعسكريٌّ الداني
4 - والإمام المهديُّ في يومِ لا ينفع إلّاغفرانُ ذي الغفرانِ
[1 - شفاعت كنندۀ من پيامبر اكرم احمد است، و مولاى من على و دختر پيامبر و دو نوه او هستند. 2 - (همچنين) على و باقر العلوم (شكافنده علوم) و صادق سپس كسى كه براى بيان كردن دين، امين است (موسى بن جعفر عليه السلام). 3 - و على، و محمّد بن على، و على و عسكرىِ نزديك (به حقّ). 4 - وامام مهدى، در روزى كه به انسان جز آمرزش صاحب غفران سود نمىرساند].
(لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي اَلْأَلْبابِ )(4)[در سرگذشت آنها درس عبرتى براى صاحبان انديشه بود].
متوفّاى (360)
1 - وقد علموا أنّ يومَ الغديرِ بغدرهمُ جرَّ يومَ الجَمَلْ
2 - فيا معشرَ الظالمين الّذينَ أذاقوا النبيّ مضيضَ الثكلْ
تا آنجا كه مىگويد:
3 - يُخالفكمْ فيه نصُّ الكتابِ وما نصّ في ذاك خير الرسُلْ
4 - نبذتمْ وصيّتَهُ بالعراءِ وقلتمْ عليه الّذي لم يَقُلْ
[1 - و آنها دانستند كه روز غدير به خاطر حيله و مكر آنها، روز جَمَل را به دنبال دارد. 2 - پس اى گروه ستمكارانى كه به پيامبر درد و حزنِ از دست دادنِ فرزند را چشانديد. 3 - با شما در اين امر، سخن صريح قرآن و سخن صريح بهترين پيامبران مخالفت مىكند. 4 - وصيّت او را به گوشهاى انداختيد و عليه او چيزى را گفتيد كه او نگفته بود].
تا پايان قصيده كه در نسخۀ خطّى ديوان او به (47) بيت مىرسد. ناشر ديوان، از اين قصيده آنچه را كه مخالف با مذهبش بوده، حذف كرده است و اين اوّلين دستى نيست كه سخنان را از جايگاههاى اصلىاش تحريف مىكند.
ابوالفتح محمود بن محمّد بن حسين بن سندى بن شاهك رملى(1)معروف به «كشاجم». او از نوابغ اين امّت و جزء بىنظيرهاست. وى شاعر، كاتب، متكلّم، ستاره شناس، و منطقى و محدّث بوده است. او به خود لقب «كشاجم» را داد تا به هر حرفى از آن اشاره به علمى نمايد. «كاف» اشاره دارد به كاتب بودن او، «شين» به شاعر بودن او، «الف» به ادبيات يا إنشاد شعر (شعر خواندن او)، «جيم» به نبوغ وى در جدل يا به جود و سخاى او، و «ميم» به متكلّم يا منطقى و يا منجّم بودن او.
او از مصاديق آيۀ كريمۀ: (يُخْرِجُ اَلْحَيَّ مِنَ اَلْمَيِّتِ )(2)[او زنده را از مرده بيرون مىآورد] است، چرا كه دشمنى و عداوت جدّ او - يعنى سندى بن شاهك - نسبت به اهل بيت عليهم السلام و مزاحمت و اذيت و آزار وى نسبت به امام موسى بن جعفر عليه السلام در زندان هارون مطلبى است كه خبر آن در همه جا پيچيده و صفحۀ تاريخ او را سياه كرده است. امّا نوۀ او يعنى ابوالفتح كشاجم در همۀ كارهاى شيطانى وى با او مباين است و از شعراى اهل بيت عليهم السلام است كه آشكارا از ولايت آنها دم مىزند و نسبت به آنها متعصّب بوده و از آنها دفاع مىكند. و اين عجيب نيست؛ زيرا خداوند همان كسى است كه دُرّ را از بين سنگريزهها خارج مىكند و گُل را در حالى كه به وسيله تيغها پوشانده شده مىروياند.
از شعر وى كه پيرى و كهنسالى خود را در اوايل قرن چهارم ذكر مىكند به دست مىآيد، وى در اواسط قرن سوم متولّد شده است. و امّا وفات وى: بسيارى از معاجم وفات وى را بين دو تاريخ يعنى سال (360) و (350)، مردّد دانستهاند، كه هر كدام از آن دو ممكن است صحيح باشد.
متولّد (271)
متوفّاى (365)
1 - يا آلَ ياسينَ من يحبّكمُ بغير شكٍّ لنفسِهِ نَصَحا
2 - أنتمْ رشادٌ من الضلالِ كما كلُّ فسادٍ بحبِّكمْ صَلحا
3 - ذاك عليُّ الّذي تفرُّدُهُ في يوم خُمٍّ بفضله اتّضحا
4 - إذ قال بين الورى وقامَ به مُعتضداً في القيام مُكتشحا
5 - من كنتُ مولاه فالوصيُّ لهُ مولىً بوحيٍ من الإله وحى
6 - فبخبخوا ثمّ بايعوهُ ومَنْ يُبايعِ اللّهَ مخلصاً ربِحا
[1 - اى آل ياسين! هر كس شما را دوست بدارد بدون شكّ خير خواه خود است. 2 - شما راهنمايى كنندۀ از گمراهى هستيد، همان گونه كه هر فسادى به واسطۀ محبّت شما درست مىشود. 3 - اين على است كه ممتاز بودن او (در امر خلافت) در روز غدير خم پرده از فضل او برمىدارد. 4 - آن هنگام كه پيامبر در بين مردم در حالى كه او را به پا داشته بود و در حال ايستادن، بازوان او را گرفته بود، فرمود: 5 - «هر كس من مولاى او هستم، پس وصىّ من به وحىِ از جانب خداوند، مولاى اوست». 6 - پس تبريك گفتند و با او بيعت كردند و هركس از روى اخلاص با خدا بيعت كند سود مىبرد].
ابوالحسن(1)علىّ بن عبداللّه بن وصيف ناشئ صغير - اصغر - بغدادى. و به او «ناشئ» مىگويند؛ زيرا آن گونه كه سمعانى در «أنساب» گفته(2)، «ناشئ» به كسى مىگويند كه: «نشأ في فنّ من فنون الشعر»؛ در فنّى از فنونِ شعر رشد كرده باشد. و او داراى فضيلتهاى مختلف و صاحب علوم با ارزش بوده، و از جملۀ علما، متكلّمان، محدّثان، فقها و شعراى طراز اوّل شيعه است. از او شيخ مفيد نقل روايت مىكند، و شيخ طوسى - آن گونه كه در كتاب «فهرست»(3)او آمده - به واسطۀ استاد خود شيخ مفيد، از او روايت مىكند.
متوفّاى بعد از سال (380)
أ أترك مشهورَ الحديثِ وصدقَهُ غداةَ بخمٍّ قامَ أحمدُ خاطبا
ألستُ لكم مولىً ومثلي وليُّكمْ عليٌّ فوالوه وقد قلتُ واجبا
[آيا حديث مشهور و صحيحى را رها كنم كه احمد در حال خطبه در روز غدير خم فرمود: آيا من مولاى شما نيستم، و على مثل من ولىّ شما مىباشد، پس او را دوست بداريد، و من امر واجبى را بازگو نمودم].
ابو عبداللّه حسين بن داود كردى بشنوى. او آنگونه كه ابن شهر آشوب در «معالم العلماء»(4)آورده، از شعرايى است كه آشكارا مدح عترت طاهره عليهم السلام را مىگفتند و از شعرش بر مىآيد كه شيعهاى متعصّب و ممحَّض در دوستى و ولايت اهل بيت عليهم السلام و بريده شدۀ از ديگران و چسبيدۀ به ائمّه عليهم السلام است؛ لذا در زمرۀ شعراى ائمّه عليهم السلام است.
پارهاى از اشعار وى: از جمله اشعار او دربارۀ مذهب اين شعر است:
خير الوصيِّين من خير البيوت ومن خيرِ القبائلِ معصومٌ من الزللِ
إذا نظرتَ إلى وجه الوصيِّ فقد عبدتَ ربّك في قولٍ وفي عملِ
[بهترين اوصيا از بهترين خانهها و از بهترين قبايل است و از لغزشها معصوم و در امان مىباشد. هنگامى كه به چهرۀ وصىّ نظاره كنى همانا پروردگارت را در گفتار و كردار عبادت كردهاى].
بيت آخر اشاره دارد به روايتى كه محبّ الدين طبرى در «رياض»(5)از ابوبكر، و عبداللّه بن مسعود، و عمرو عاص، و عمران بن حصين و ديگران از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه: «النظر إلى وجه عليّ عبادة» [نگاه كردن به چهرۀ على عبادت است].
و در حديث ابوذر آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَثَلُ عليٍّ فيكم - أو قال: في هذه الاُمّة - كمثل الكعبة المستورة، النظر إليها عبادةٌ، والحجُّ إليها فريضةٌ» [مَثَل على در ميان شما - يا در اين امّت - مَثَل كعبۀ پوشيده شده است كه نگاه كردن به آن عبادت و حجّ (قصد و آهنگِ رفتن) به سوى آن واجب است].
1 - ولستُ اُبالي بأيِّ البلاد قضى اللّه نحبي إذا ما قضاهُ
2 - ولا أين خُطَّ إذاً مضجعي ولا مَن جفاه ولا مَن قلاهُ
3 - إذا كنتُ أشهدُ أن لا إلهَ سوى اللّهِ والحقُّ فيما قضاهُ
4 - وأن محمّداً المصطفى نبيٌ وأنّ عليّاً أخاهُ
5 - وفاطمة الطهر بنت الرسولِ رسولٌ هدانا إلى ما هداهُ
6 - وإبناهما فهما سادتي فطوبى لعبدٍ هما سيّداهُ
[1 - براى من مهمّ نيست در كدامين شهرها خداوند مرگ مرا برساند. 2 - (و نيز مهمّ نيست) قبر من در اين هنگام كجا باشد، و اين كه كسى به آن جفا ورزد و يا دشمن بدارد. 3 - اگر شهادت دهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و آنچه او قضا و قدر نمايد حقّ است. 4 - و اينكه محمّد مصطفى پيامبر خداست و على برادر اوست. 5 - و فاطمۀ پاك، دختر پيامبر اوست پيامبرى كه ما را هدايت كرد به آنچه هدايت كرد (اسلام). 6 - و دو فرزند على و فاطمه كه آن دو سيّد و سرور من هستند، و خوشا به حال بندهاى كه آن دو، سيّد و آقاى او باشند].
متولّد (326)
متوفّاى (385)
1 - قالت فمن تِلْوُهُ يومَ الكساءِ أجبْ فقلتُ أفضلُ مَكسوٍّ ومُشتمِلِ
2 - قالت فمن سادَ في يومِ الغديرِ أَبِنْ فقلتُ من كان للإسلامِ خيرَ ولي
3 - وقالوا عليٌّ علا قلت لا فإنّ العُلى بعليٍّ عَلا
4 - ولكن أقولُ كقولِ النبيِّ وقد جمعَ الخلقَ كلَّ الملا
5 - ألا إنّ من كنتُ مولىً له يُوالي علياً وإلّا فلا
[1 - گفت: چه كسى در روز كساء تالى تلو او بود؟ پاسخ گو! گفتم: بهترين كسى كه كِساء (خيمه) او را پوشانده و دربرگرفته است. 2 - گفت: چه كسى در روز غدير سيّد و امير شد؟ بيان كن! گفتم: آن كسى كه براى اسلام بهترين ولىّ است.
3 - گفتند: على برترى يافت؟ گفتم: نه. همانا برترىها به واسطۀ على برترى يافتند. 4 - ولكن من مِثل گفته پيامبر مىگويم، در حالى كه همۀ خلايق را جمع كرده بود. 5 - آگاه باشيد! هر كس من مولاى او هستم على را ولىّ خود بدارد، و اگر چنين نكند پس من هم مولاى او نيستم].
صاحب، كافى الكُفاة، ابو القاسم اسماعيل بن ابوالحسن عبّاد بن عبّاس بن عبّاد بن احمد ابن إدريس طالقانى. هيچ كتاب تراجم احوالى را نمىيابى مگر اينكه در آن، مقدارى از فضايل او گفته شده است. و از مشهورترينِ اين كتابها «يتيمة الدهر»(1)ثعالبى است كه در ميان قدما بيشترين شرح حال را دربارۀ وى نگاشته و به (91) صفحه مىرسد.
1) - يتيمة الدهر [225/3-337].
صاحب در يكى از بلاد فارس در اصطخر يا طالقان در (16) ذى القعدۀ سال (326) متولّد شده است.
نبوغ وى در علوم و مهارت او در فنون ادبيّات شايع است، و شاهد و غايب به آن اعتراف دارند. تا جايى كه شيخ بهايى در رسالۀ «غَسل الرِجْلين و مسحها» او را از علماى شيعه و هم طراز با كلينى و صدوق و شيخ مفيد و شيخ طوسى و شهيد و نظير آنها قرار داده است. و علّامۀ مجلسى اوّل در حواشى «نقد الرجال» او را از جملۀ فقيهترين فقهاى متقدّم و متأخّر و در جايى ديگر او را از بزرگان محدّثين و متكلّمين، شمرده است.
چنانكه ثعالبى در «فقه اللغة» او را يكى از ائمّۀ لغت كه در كتابش بر آنها اعتماد كرده، قرار داده است. و علّامه مجلسى در مقدّمۀ «بحار»(1)وى را در لغت و عَروض و ادبيّات، از اعلام اماميّه دانسته است.
ثعالبى در «يتيمة الدهر»(2)اين شعر را براى او نقل مىكند:
حبُّ عليّ بن أبي طالبٍ هو الّذي يهدي إلى الجَنّه
إن كان تفضيلي له بدعةً فلعنةُ اللّهِ على السُنّه
[دوستى على ابن ابى طالب است كه به بهشت هدايت مىكند. اگر برتر دانستن على بدعت است پس لعنت خدا بر سنّت باد].
همچنين اين شعر را ذكر كرده است:
ناصبٌ قال لي معاويةٌ خا لكَ خيرُ الأعمامِ والأخوال
فهو خالٌ للمؤمنين جميعاً قلت خالٌ لكن من الخيرِ خالي
[شخصى ناصبى به من گفت: معاويه دايى تو است و بهترين عموها و دايىهاست. پس او دايى همۀ مؤمنان است، گفتم: خال (دايى) هست ولى از خير و خوبى خالى است].
و فقيه الحرمين كنجى شافعى، متوفّاى (658) در «كفاية الطالب»(3)، و خوارزمى در «مناقب»(4)اين شعر را از او ذكر كردهاند:
1 - يا أميرَ المؤمنين المرتضى إنّ قلبي عندكم قد وقفا
2 - كلّما جدّدتُ مدحي فيكمُ قال ذو النصب نسيتَ السلَفا(5)
3 - من كمولاي عليٍّ زاهدٌ طلّق الدنيا ثلاثاً ووفى
4 - من دُعي للطيرِ أن يأكلَهُ ولنا في بعض هذا مكتفى
5 - من وصيُّ المصطفى عندكمُ ووصيّ المصطفى من يُصطفى
[1 - امير المؤمنين اى مرتضى! همانا قلب من نزد شما ايستاده است. 2 - هر گاه مدح تازهاى براى شما مىگويم، دشمن ناصبى مىگويد: تو (صحابۀ) سَلَف و گذشتگان را فراموش كردهاى. 3 - چه كسى مانند مولاى من على زاهد است، (به طورى كه) دنيا را سه طلاقه كرد و به آن وفا نمود (و رجوع نكرد)؟! 4 - چه كسى دعوت شد كه از مرغ بريان بخورد؟! و برخى از اين فضايل، ما را بس است.
5 - چه كسى نزد شما وصىّ مصطفى است؟! وصىّ مصطفى (پيامبر برگزيده) كسى است كه برگزيده باشد].
صاحب، دو انگشتر داشت كه نقش يكى از آنها اين كلمات بود:
على اللّه توكّلتُ وبالخَمسِ توسّلتُ
[بر خدا توكّل مىكنم، و به پنج تن توسّل مىجويم].
و نقش ديگرى، اين كلمات بود:
شفيعُ إسماعيلَ في الآخرَه محمّدٌ والعترةُ الطاهره
[شفاعت كنندۀ اسماعيل در آخرت، محمّد و عترت پاك اوست].
اين مطلب اخير را شيخ در «مجالس المؤمنين»(1)ذكر كرده، و شيخ ما صدوق نيز در آغاز «عيون الأخبار»(2)به آن اشاره كرده است.
در اينكه صاحب از بزرگان شيعۀ اماميّه است، هيچ يك از علماى مذهب او شكّ ندارند و شاهد اين مدّعا اشعار فراوان وى دربارۀ ائمّۀ اهلبيت عليهم السلام است ونيز نوشتههاى ادبى (نثر) وى كه از آنها ولايت وبرترى ائمّه بر ديگران استفاده مىشود. مىگويد:
فكم قد دعوني رافضيّاً لحبّكمْ فلم يَثْنِني عنكم طويلُ عوائِهم(3)
[چه بسيار كه مرا به خاطر دوست داشتن شما رافضى خواندند، و طولانى شدن زوزۀ آنها مرا از شما باز نداشت].
سيّد رضىّ الدين بن طاووس در كتاب «اليقين»(4)بر مذهب وى تصريح كرده است، و از مجلسى اوّل نقل كرديم(5)كه او را فقيهترين فقهاى اماميّه شمرده است، و فرزند او در مقدّمۀ «بحار»(6)پا جاى پاى پدر گذاشته و تصريح كرده كه صاحب از اماميّه است.
البتّه در اين باره نقلهاى بىارزشى كه يكديگر را باطل مىكنند وجود دارد، مبنى بر اينكه صاحب بن عبّاد، معتزلى يا شافعى يا حنفى يا زيدى مذهب بوده است.
«من استماح البحر العذب، استخرج اللؤلؤ الرطب»؛ كسى كه از درياى (با آب) گوارا عطايى طلب كند، سرانجام لؤلؤ تازه استخراج مىكند.
«من طالت يده بالمواهب، امتدّت اليه ألسِنة المطالب»؛ كسى كه دستش به دادن هديهها دراز باشد، زبانهاى درخواست به سوى او امتداد مىيابد.
«من كفر النعمة، استوْجَب النقمة»؛ كسى كه كفران نعمت كند، مستوجب عذاب است.
«من نبت لحمه على الحرام، لميحصده غير الحسام»؛ كسى كه گوشتش بر حرام روييده، درو نمىكند آن را مگر شمشير برنده.
«من غرّته أيّام السلامة حدّثته ألسن الندامة»؛ كسى كه روزهاى سلامتى او را فريب دهد، زبانهاى پشيمانى با او همسخن مىشود.
«من لميهزّه يسير الإشارة، لمينفعه كثيرالعبارة»؛ كسى كه اشارۀ كوتاه او را حركت ندهد، عبارتهاى زياد به او نفع نمىبخشد.
«رُبّ لطائف أقوال تنوب عن وظائف أموال»؛ چه بسا گفتههاى با لطافت كه جانشين وظايفى كه اموال دارد، مىشود.
«اللبيب تكفيه اللمحة، و تغنيه اللحظة عن اللفظة»؛ نيم نگاهى به عاقل، او را كفايت مىكند، و يك بار از گوشه چشم به
او نگريستن، وى را از سخن گفتن با او بى نياز مىكند.
«العلم بالتذاكر، والجهل بالتناكر»؛ علم با تبادلنظر وگفت وگو بدست مىآيد، و جهل با انكار وناديده گرفتن ديگران همراه است.
«إذا تكرّر الكلام على السمع، تقرّر في القلب»؛ هنگامى كه سخنى در گوش تكرار شود، در قلب تثبيت مىشود.
«الضمائر الصحاح أبلغ من الألسنة الفصاح»؛ ضميرهاى صحيح و سالم از زبانهاى فصيح رسانندهتر است.
«خير البرّ ما صفا وضفا، وشدّه ما تأخّر وتكدّر»؛ بهترين نيكى آن است كه پالوده و كامل باشد، وبدترين نيكى آن است كه از وقت انجامش به تأخير افتاده و آلوده باشد.
«ربما كان الإمساك عن الإطالة أوضحَ فى الإبانة و الدلالة»؛ چه بسا خوددارى از اطالۀ سخن، مطلب را روشنتر كرده و مقصود را بهتر مىرساند.
«لكلِّ امرىءٍ أمل ولكلّ وقت عمل»؛ هر شخصى آرزويى دارد و هر عملى وقت مخصوص.
«كفران النعم عنوان النقم»؛ كفران نعمت مايه عذاب است.
«ما كلُّ طالب حقٍّ يعطاه، و لا كلُّ مشائمِ مُزْنٍ يسقاه»؛ هر طلب كنندۀ حقّى به آن نمىرسد، و هر منتظر ابر بارانزايى به وسيله آن سيراب نمىشود.
و ثعالبى در «يتيمة الدهر»(1)تعداد زيادى از اين كلمات حكمتآميز را ذكر كرده است، و سيّد ما امين در «أعيان الشيعة»(2)همۀ آنها را يادآور شده است.
اين است مثال بارز شيعه، و اينها مثالهاى او. اين است وزير شيعه و اينها حكمتهاى او. اين است فقيه شيعه و اينها ادب او. اين است عالم شيعى و اينها كلمات او. اين است متكلّم شيعى و اين گفتار او. آنان مردان شيعه هستند و اينها آثار به جاى مانده از آنهاست. و شيعۀ آل اللّه بايد اين گونه باشد و گرنه شيعه نيست.
صاحب در شب جمعه (24) صفر سال (385) در رى از دنيا رفت، و چون وفات نمود، شهر و بازار آن تعطيل شد و مردم بر در قصر او جمع شده و منتظر جنازهاش شدند، و فخر الدوله و ساير اميران، در حالى كه لباسهاى خود را تغيير داده بودند، حاضر شدند. و چون جنازۀ وى بر دوش تشييع كنندگان براى نماز آورده شد، همۀ مردم به احترام او بلند شده و يك صدا آهنگ ناله سر دادند، و به خاك افتادند، لباسهاى خود را پاره كردند، صورت خود را مجروح نمودند، و تا مىتوانستند بر او گريه كرده و ناله سر دادند. پس از نماز، نعش او را با زنجير به سقف بستند (تا در هواى آزاد باشد و از گزند حيوانات مصون بماند(3)آنگاه به اصفهان منتقل گرديد.
بر خواننده پوشيده نماند كه استدلال مثل صاحب - كه يكى از اركانِ مراجعِ لغت و ادبيّات است - به حديث غدير در شعر و نثر خود بر برتر بودن اميرالمؤمنين عليه السلام، دليلى قوى است بر اينكه اراده كردن معناى امامت و خلافت از واژۀ «مولى» درست است.
متوفّاى حدود (380)
1 - أما أَخذتُ عليكمْ إذْ نزلتُ بكمْ غديرَ خمٍّ عقوداً بعد أيمانِ
1) - يتيمة الدهر [281/3].
2) - أعيان الشيعة [354/3-356].
3) - [براى اينكه جنازه در اتاق دربسته فاسد نشود، و نيز در محوّطۀ باز مورد هجوم حيوانات واقع نشود، او را در اتاقى گذاشته و درها را باز كردند تا هوا رفت و آمد كند و فاسد نشود و به جهت مصون ماندن از گزند حيوانات نيز نعش او را از زمين فاصله دادند و با زنجيرى به سقف بستند].
2 - وقد جذبتُ بضبعَيْ خيرِ من وَطِئَ ال - بطحاءَ من مُضَرِ العليا وعدنانِ
3 - وقلتُ واللّهُ يأبىْ أن اُقصِّر أو أعفي الرسالةَ عن شرحٍ وتبيانِ
4 - هذا عليٌّ لَمولى من بُعِثتُ له مولى وطابقَ سرّي فيه إعلاني
5 - هذا ابنُ عمّي ووالي منبري وأخي ووارثي دون أصحابي وإخواني
6 - محلُّ هذا إذا قايستُ من بدني محلُّ هارونَ من موسى بنِ عمرانِ(1)
[1 - آيا هنگامى كه با شما به غدير خم رفتيم، پيمانهايى را پس از سوگندها از شما نگرفتم. 2 - در حالى كه دو بازوى بهترين فردِ دو قبيلۀ مُضَر و عدنان كه در سرزمين مكّه گام نهاده را گرفته بودم. 3 - و گفتم: خداوند إبا و امتناع دارد كه من كوتاهى كنم يا رسالت را بدون شرح و بيان رها كنم. 4 - اين على مولاى هر كسى است كه من به عنوان مولا بر او مبعوث شدهام، و سرّ و درون من دربارۀ او مطابق با آشكار من است (وآنچه را در دل داشتم اكنون آشكار ساختم). 5 - اين پسر عموى من، و عهده دار منبر من، و برادر و وارث من است، و اصحاب و برادران ديگرم اين گونه نيستند. 6 - اگر جايگاه او را با خود مقايسه كنم مانند جايگاه هارون نسبت به موسى بن عمران است].
و ابن شهر آشوب براى او در «مناقب»(2)اين شعر را ذكر كرده است:
وغديرُ خمٍّ ليس يُنكِرُ فضلَهُ إلّا زنيمٌ فاجرٌ كَفّارُ
[فضيلت غدير خم را انكار نمىكند مگر انسانِ فرومايۀ گناهكارِ ناسپاس].
ابوالحسن على بن احمد جرجانى معروف به جوهرى. او ميزانى از موازين ادبيّات، و يكى از پشتوانههاى علوم عربى، و از نوآوران و شگفتى آفرينان در صنعت شعر بوده است. وى از دست پروردهها و نديمان و شعراى صاحب بن عُبّاد بوده است. و ثعالبى در ثناى وى از هيچ چيزى فروگذار نكرده است(3)و نگارندۀ «رياض العلماء»(4)شرح حال وى را نگاشته و در فضيلت وى سخن گفته، و شعر او را توصف نموده است.
نامبرده بعد از سال (377) و قبل از سال (385) در جرجان، و در حال حيات صاحب بن عُبّاد كه در سال (385) وفات كرده، ديده از جهان گشود.
متوفّاى (391)
لا قدَّس اللّهُ قوماً قال قائلُهمْ بخٍّ بخٍّ لك من فضلٍ ومن شرفِ
وبايعوك بخمٍّ ثمّ أكّدَها محمّدٌ بمقالٍ منه غيرِ خفي
عاقّوك واطّرحوا قولَ النبيِّ ولم يمنعهمُ قولُه هذا أخي خلَفي
هذا وليُّكُمُ بعدي فمن علِقَتْ به يداهُ فلن يخشى ولم يخفِ(5)
اين قصيده نزديك به (64) بيت دارد.
[1 - خداوند پاك و بابركت قرار ندهد جماعتى (منافق) را كه گويندۀ آنها گفت: زهى و آفرين بر تو اين فضيلت و شرف.
2 - و با تو در غدير خم بيعت نمودند، سپس حضرت محمّد صلى الله عليه و آله آن بيعت را با بيان رساى خود، تأكيد كرد. 3 - از فرمان تو سرپيچى كرده و تو را آزردند(1)و گفتار پيامبر را به گوشهاى انداختند و سخن پيامبر كه فرمود: اين، برادر و جانشين من است، مانع آنها نشد. 4 - اين، پس از من ولىّ شما است، پس هر كس او را دستاويز خود قرار دهد، ترس و هراسى ندارد].
ابو عبداللّه حسين بن احمد بن محمّد بن جعفر بن محمّد بن حجّاج نيلى بغدادى. او يكى از ستونها و بزرگان علماى طايفه و از كاملان در علم و ادبيّات است. نگارندۀ «رياض العلماء»(2)او را از بزرگان علما شمرده است. و ابن خلّكان(3)و ابوالفداء او را از بزرگان شيعه، و حموى در «معجم الاُدباء»(4)او را از بزرگان شعراى شيعه، و ديگرى او را از نويسندگان بزرگ بر شمردهاند.
دو بار متولّى حِسْبه شدن(5)در پايتخت دنياى آن روز - يعنى بغداد - از مقام بلند و مهارت وى در علوم دينى و شهرت او در آن عصر پرده برمىدارد؛ زيرا حِسْبه از منصبهاى رفيع علمى بود كه در زمانهاى قديم فقط أئمه دين و بزرگان اسلام و اُمّت، متولّى آن مىشدند. و همان طور كه ماوردى در «الأحكام السلطانيّة»(6)آورده است، حسبه از ستونهاى اُمور دينى بود كه ائمۀ صدر اوّل، خود آن را انجام مىدادند.
«حسبه»: يعنى امر به معروف و نهى از منكر بين همۀ مردم.
خلاصه، دو بار متولّى حسبه شدنِ نامبرده، كافى است و ما را از ستودن وى بر علم و فقه، و ستودن عدالت و رأى و نظرش، و كوشش او در طاعت خدا، و قاطعيّت و خشونتش در دين، و هدايت و محكم بودن وى، بىنياز مىكند. و او دوبار در بغداد متولّى حسبه شد: يك بار در زمان خليفۀ عبّاسى مقتدر باللّه؛ آن گونه كه «در تاريخ ابن خلّكان» و «مرآة الجنان» يافعى آمده است. و يك بار هم عزّ الدوله در زمان وزارت ابن بقيه در سال (362) او را به اين كار گماشت.
امّا ادبيّات وى: آن گونه كه اشاره كرديم، او در ميان شعراى شيعه از نوابغ، و در ميان نويسندگان جزء صف مقدّم بوده، تا جايى كه گفته شده او در سرودن شعر مانند امرئالقيس بوده است(7)و هيچ كس ميان اين دو كه مشابهشان باشد، نبوده است. ديوان شعر وى ده جلد است و غالب اشعارش داراى انسجام و گوارايى خاصّى است كه معانى نو را در قالب الفاظ آسان و اسلوب و روش نيكو و سَبْك مرغوب عرضه مىدارد.
هيچ كس در تاريخ وفات نامبرده اختلاف نكرده است، او در جمادى الثانى سال (391) در نيل كه شهرى است نزديك فرات در بين بغداد و كوفه، ديده از جهان فرو بست و جنازهاش به مرقد امام موسى كاظم عليه السلام حمل و در آن جا
1) - [و شايد واژۀ «عاقوك» بدون تشديد و بدين معنا باشد: مانعِ خلافت تو شدند و خلافت تو را به تأخير انداختند].
2) - رياض العلماء [11/2].
3) - وفيات الأعيان [171/2 شمارۀ 192].
4) - معجم الاُدباء [229/9].
5) - اين مطلب در تاريخ ابن خلّكان [168/2، شمارۀ 192]؛ و تاريخ ابن كثير [378/11، حوادث سال 391 ه] است.
6) - الأحكام السلطانيّة: 224 [258/2، باب 20].
7) - اين مطلب در تاريخ ابن خلّكان [169/2، شمارۀ 192]، و معجم الاُدباء [206/9] آمده است.
دفن شد. او وصيّت كرده بود كه زير پاى امام عليه السلام دفن شود و بر روى قبرش اين آيه نوشته شود: (وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ )(1)[و سگ آنها دستهاى خود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهبانى مىكرد)]. ما در لا به لاى كتب، تاريخ ولادت وى را پيدا نكرديم، امّا كسى كه فحص كند، يقين مىكند كه اين مرد در قرن سوم متولّد شده و عمرى طولانى در حدود 130 سال نموده است.
متوفّاى (398)
لعليٍّ الطهرِ الشهيرِ مجدٌ أناف على ثَبيرِ
صنوُ النبيِّ محمّدٍ ووصيُّه يومَ الغديرِ
وحليلُ فاطمةٍ ووا لدُ شبّرٍ وأبو شبيرِ(2)
[براى على كه پاك و مشهور است مجد و عظمتى است كه زياده بر كوه ثبير است. برادر پيامبر اكرم محمّد صلى الله عليه و آله و وصىّ او در روز غدير است. و همسر فاطمه و پدر امام حسن و امام حسين مىباشد].
«ثَبير» يكى از بزرگترين كوههاى مكّه است كه بين مكّه و عرفه واقع است، و نام اين كوه از اسم مردى از قبيلۀ هُذيل كه در آن از دنيا رفته، گرفته شده است.
ابونعيم در كتاب «ما نزل من القرآن في عليّ»(3)و نطنزى در «الخصائص العلويّة» از شعبة بن حكم از ابن عبّاس روايت كرده است: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله زمانى كه در مكّه بوديم، دست من و على را گرفت و به بالاى كوه ثَبير آورد و چهار ركعت نماز براى ما گزارد. سپس سرش را رو به آسمان نمود و فرمود: «اللّهمّ إنّ موسى بن عمران سألك وأنا محمّد نبيّك، أسألك أن تشرح لي صدري، وتيسِّر لي أمري، وتحلل عقدة من لساني يفقهوا قولي، واجعل لي وزيراً من أهلي عليّ بن أبي طالب أخي، اشدد به أزري وأشركه في أمري» [خدايا موسى بن عمران از تو درخواستى نمود و من محمّد فرستادۀ تو از تو مىخواهم كه سينهام را گشاده گردانى و كار مرا آسان گردانى و گره را از زبانم بگشايى تا سخنان مرا بفهمند، و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده، برادرم على بن ابى طالب را، با او پشتم را محكم كن و او را در كارم شريك ساز].
ابن عبّاس مىگويد: شنيدم كه منادى ندا داد: «يا أحمد! قد اُوتيتَ ما سألت» [اى احمد! آنچه خواستى به تو داده شد].
كفايت كنندۀ بىنظير، ابوعبّاس احمد بن ابراهيم ضبّى - منسوب به ضبّه - وزيرى كه ملقّب به رئيس بود. او از كسانى است كه زمام سياست و ادبيّات را بعد از صاحب بن عبّاد به دست گرفت، و از نديمان و نزديكان و متأدّبين به آداب وى بود، تا جايى كه به بلنداى فضل و ادب رسيد و از كسانى شد كه به او اشاره مىشد، و تصريح بر [وزارت] وى مىشد. و پيوسته چنين بود تا اينكه صاحب بن عُبّاد در سال (385) وفات كرد و فخر الدوله بويهى او را بر مسند وزارت نشاند. و شعراى هم عصر او، قصيدههاى زيبايى در وصف او گفتهاند(4).
متوفّاى (399)
1 - هو في المجالسِ كالبَخُو رفلا تملّوا من بَخُورِ
2 - ولأذكرنَّ إذا ذكرتُ أحبّتي وقتَ السحورِ
3 - ولأحزنَنَّ لأنّهم لمّا دنا نضجُ القدورِ
4 - رحلوا وقد خبزوا الفطي - رَ ففاتهم أكلُ الفطيرِ
5 - لا والذي نطق النبيُّ بفضلِهِ يومَ الغديرِ
6 - ما للإمامِ أبي عليٍّ في البريّةِ من نظيرِ(1)
[1 - او در مجالس مِثْل بخور خوشبو است، پس از اين بخور ملول نشويد. 2 - هرگاه وقت سحر يادآور مىشوم، محبوبهاى خود را به ياد مىآورم. 3 - و البتّه محزون مىشوم؛ زيرا آنها چون زمان پخته شدن (غذاى) ديگ نزديك شد.
4 - رفتند، در حالى كه نان پخته بودند، ولى نتوانستند آن نانِ تر و تازه را بخورند. 5 - نه، سوگند به آن كسى كه پيامبر اكرم در روز غدير در فضل او سخن گفت. 6 - كه براى پدرم امام على در ميان خلايق نظير و مانندى نيست].
ابو حامد احمد بن محمّد أنطاكى ساكن در مصر، معروف به ابو رقعمق. او از شعراى مشهورى است كه در فنون شعر تصرّف كرده و در اسلوبها و سبكهاى بيان به منتها درجه رسيد، فقط گاه شوخى را با جدّى در مىآميزد. او در شام رشد كرد، سپس به مصر كوچ كرد و در همانجا مشهور شد و جايگاهى عظيم در ادبيّات بدست آورد.
ابن خلّكان در كتاب «تاريخ»(2)خود شرح حال او را آورده و بعد از ستودن وى و ذكر چند بيت از شعر او، چنين نوشته است:
امير مختار مسبّحى در تاريخ مصر از او نام برده و نوشته است: در سال (399) وفات كرده.... و من گمان مىكنم او در مصر وفات كرده است.
1 - عليٌّ إماميَ بعدَ الرسولِ سيشفعُ في عَرصةِ الحقِّ لي
2 - ولا أدّعي لعليٍّ سوى فضائلَ في العقلِ لم يشكلِ
3 - ولا أدّعي أ نّه مرسَلٌ ولكن إمامٌ بنصٍّ جلي
4 - وقول الرسول له إذ أتى له شبهُ الفاضل المفضلِ
5 - ألا إنّ من كنتُ مولىً له فمولاه من غيرِ شكٍّ علي(3)
[1 - على بعد از رسولِ خدا، امام من است، در پيشگاه خداوند مرا شفاعت خواهد نمود. 2 - و دربارۀ على ادّعا نمىكنم مگر فضيلتهايى كه از لحاظ عقل اشكالى ندارد. 3 - و ادّعا نمىكنم كه او پيامبر است ولى بر اساس كلام صريح آشكار، امام است. 4 - و سخن پيامبر هنگامى كه صادر شد، براى على صفت فضل و برترى را ثابت كرد: 5 - آگاه باشيد! همانا هر كه من مولاى او هستم، پس مولاى او بدون شكّ على است].
ابوالعلا محمّد بن ابراهيم سَرَوى. او شاعر بىنظير طبرستان و عَلَم بىنظير فضيلت است. وى نامه نگارىهايى با ابوالفضل بن عميد متوفاى (360) داشته است. همچنين داراى كتابها و اشعار جذّاب و كلمات طنز فراوان است كه مقدار شايستهاى از آن در «يتيمة الدهر»(1)ذكر شده است.
1 - إمامي له يومَ الغديرِ أقامَهُ نبيُّ الهدى ما بين من أنكرَ الأمرا
2 - وقامَ خطيباً فيهمُ إذ أقامَهُ ومن بعد حمدِ اللّهِ قالَ لهم جهرا
3 - ألا إنّ هذا المرتضى بعلُ فاطمٍ عليُّ الرضى صهري فأَكرمْ به صهرا
4 - ووارثُ علمي والخليفةُ فيكمُ إلى اللّه من أعدائِه كلّهم أبرا
5 - سمعتم؟ أطعتم؟ هل وعيتم مقالتي؟ فقالوا جميعاً ليس نعدو له أمرا
6 - سمعنا أطعنا أيّها المرتضى فكن على ثقةٍ منّا وقد حاولوا غدرا(2)
[1 - امام من كسى است كه در روز غدير، پيامبرِ هدايت او را در بين كسانى كه منكر اين امر بودند، برگزيد. 2 - و آن هنگام كه او را به پا داشت، شروع به خواندن خطبه نمود، و پس از حمد و ثناى خداوند، آشكارا به آنها فرمود: 3 - آگاه باشيد! اين مرتضى شوهر فاطمه، علىِ رضىّ داماد من است و چه خوب دامادى است. 4 - و وارث علم من و جانشين من درميان شماست، و من از همۀ دشمنانِ او به سوى خداوند بيزارى مىجويم. 5 - شنيديد؟ اطاعت كرديد؟ آيا گفتۀ مرا به خاطر سپرديد؟ پس همگى گفتند: ما هرگز از دستورات او سر پيچى نمىكنيم. 6 - شنيديم و اطاعت كرديم پس از جانب ما مطمئن باش، لكن قصد مكر و خيانت كردند].
ابو محمّد طلحة بن عبيداللّه بن ابى عون غسّانى(3)عونى. شايد شهرت او، اشعار روان وى، و كلمات طنزآميز او كه در كتابها جمع آورى شده است، ما را از معرّفى وى و ذكر نبوغ و خلّاقيّش بىنياز كند؛ چنانكه تاريخ حيات وى كه نگاشته شده، و اشعار مجمل و مفصّلى كه از او به يادگار مانده، پژوهشگر را از دليل آوردن بر تشيُّع وى و فانى بودن او در ولاء و محبّت ائمّۀ دين عليهم السلام بىنياز مىگرداند. اشعار وى در مدح و رثاى اهل بيت عليهم السلام در «مناقب» ابن شهرآشوب، «روضةالواعظين» فتّال، و «الصراط المستقيم» بياضى آورده شده است.
بخشى از قصيدۀ وى در مدح امير المؤمنين عليه السلام، اين است:
1 - لَعمرُكَ يا فتى يومِ الغديرِ لأنت المرءُ أولى بالاُمورِ
2 - وأنت أخٌ لخيرِ الخلقِ طرّاً ونفسٌ في مباهلةِ البشيرِ
3 - وأنت الصنوُ والصهرُ المزكّى ووالدُ شبّرٍ وأبو شبيرِ
4 - وأنت المرءُ لم تحفلْ بدنياً وليس له بذلك من نظيرِ
5 - لقد نبعتْ له عينٌ فظلّتْ تفورُ كأنّها عنقُ البعيرِ
6 - فوافاه البشيرُ بها مغذّاً فقال عليٌّ أبشر يا بشيري
7 - لقد صيرّتُها وقفاً مُباحاً لوجهِ اللّهِ ذي العزِّ القديرِ
8 - وكان يقولُ يا دنياي غرّي سواي فلستُ من أهلِ الغرورِ
9 - وصابرَ مع حليلتِهِ الأذايا فنالا خيرَ عاقبةِ الصبورِ
10 - وقالت اُمُّ أيمنَ جئتُ يوماً إلى الزهراءِ في وقتِ الهجيرِ
11 - فلمّا أن دنوتُ سمعتُ صوتاً وطحناً في الرحاءِ بلا مُديرِ
12 - فجئتُ البابَ أقرعُهُ نغوراً فما من سامعٍ ليَ في نغوري
13 - فجئت المصطفى وقصصتُ شأني وما أبصرتُ من أمرٍ ذعورِ(1)
14 - فقال المصطفى شكراً لربٍّ بإتمام الحَباء لها جديرِ
15 - رآها اللّهُ مُتعَبةً فألقى عليها النوم ذو المنِّ الكثيرِ
16 - ووكّل بالرحا مَلَكاً مُديراً فعدتُ وقد ملئتُ من السرورِ
17 - تزوّجَ في السماءِ بأمر ربّي بفاطمةَ المهذّبةِ الطهورِ
18 - وصيّر مهرها خمسَ الأراضي بما تحويه من كَرَمٍ وخيرِ
19 - فذا خيرُ الرجال وتلك خيرُ النساءِ ومهرُها خير المهورِ
20 - وإبناها الأُلى فضلوا البرايا بتنصيصِ اللطيفِ بها الخبيرِ
21 - وصيّر ودّهم أجراً لطه بتبليغِ الرسالةِ في الاُجورِ
[1 - سوگند به جان تو اى جوانمردِ روز غدير! هر آينه تو مردى هستى كه در همه امور (نسبت به ديگران) اولويّت دارى.
2 - و تو برادر كسى هستى كه از همۀ خلايق برتر است، ونفْس و جان او شدى در جريان مباهلۀ پيامبر بشارت دهنده (بشير). 3 - و تو برادر عزيز و داماد تزكيه شدۀ او هستى، و پدر امام حسن (شبّر) و امام حسين (شبير) مىباشى. 4 - و تو مردى هستى كه توجّه و مبالاتى به دنيا نداشت و براى او در اين مورد نظير و مانندى نيست. 5 - همانا براى او چشمهاى جوشيد و آن چشمه فوران نمود آنچنان كه گويا گردن شتر است. 6 - پس شخصى به سرعت آمد تا بشارت چشمه را به او بدهد پس على فرمود: اى بشارت دهنده بشارت باد تو را. 7 - كه همانا اين چشمه را وقف نمودم براى رضاى خداوندِ صاحب عزّت و قدرت. 8 - و پيوسته مىفرمود: اى دنيا! كسى غير از من را
1) - [در نسخههاى الغدير «زعور» ضبط شده، وظاهراً صحيح: «ذعور» است؛ آنگونه كه در مناقب ابن شهرآشوب 117/3، وشرح إحقاق الحقّ 247/33 آمده است].
فريب ده كه من اهل فريب خوردن نيستم. 9 - او و همسرش در برابر اذيّت و آزارها صبر نمودند، پس به بهترين عاقبتى كه براى شخص صبور است رسيدند. 10 - و اُمّ أيمن گفت: يك روز در شدّت گرما نزد حضرت زهرا رفتم. 11 - پس چون نزديك شدم صدايى شنيدم و ديدم در سنگ آسياب آردى است، بدون اينكه كسى آن را بگرداند. 12 - پس نزديك در آمدم و در را كوبيدم، ولى كسى كه در زدن مرا بشنود نبود. 13 - پس نزد مصطفى آمدم و قصّۀ خود را و ماجراى عجيبى را كه مرا سرگشته و دهشتزده كرده بود و با چشم خود ديده بودم بازگو كردم. 14 - پس مصطفى فرمود: شكر مىكنم خداوند را به خاطر تمام و كامل كردن نعمت خوب خود بر او (زهراء عليها السلام). 15 - خداوند او (زهرا عليها السلام) را خسته ديد، پس خداى صاحب نعمت فراوان، خواب را بر او مسلّط گرداند. 16 - و براى آسياب فرشتهاى را وكيل كرد تا آن را بگرداند؛ پس من برگشتم در حالى كه (وجودم) از شادى پر شده بود. 17 - او (على عليه السلام) در آسمان به امر پروردگار با فاطمه كه اخلاقش از هر عيبى تهذيب شده و پاك و پاكيزه است ازدواج كرد. 18 - و مهريّۀ او را يك پنجم زمينها با كَرَم و خيرى كه دربردارند، قرارداد.
19 - پس اين بهترين مردان، و او بهترين زنان، و مهر او بهترين مهريّه هاست. 20 - و دو فرزند او بر همۀ خلايق برترى دارند؛ به تصريح (خداوند) لطيفِ خبير. 21 - و در ميان پاداشها، محبّت آنها را پاداش و مزد طه در مقابل تبليغ رسالت قرار داد].
توضيح: در اين قصيده به گوشهاى از فضايل امير المؤمنين عليه السلام اشاره شده است؛ از جمله:
1 - حديث برقرارى اُخوّت و برادرى بين پيامبر اكرم و امير المؤمنين كه پيش از اين گذشت(1).
2 - داستان مباهله، و اينكه به تصريح قرآن(2)او در آن جريان نَفْس و جان پيامبر اقدس قرار گرفت.
3 - حديث جوشيدن چشمه؛ كه حافظ ابن سمّان در «الموافقة» آورده است، و محبّ الدين طبرى در «الرياض النضرة»(3)از او نقل كرده است؛ و آن اين كه: عمر قطعه زمينى در ينبع به على عليه السلام داد. سپس آن حضرت زمينى در نزديكى آن قطعه زمين خريد و چاهى در آن حفر نمود، و چون كارگران مشغول كار در آن چاه بودند، ناگاه آب به مانند گردن شتر از آن فوران نمود. و كسى نزد على آمد و به او بشارت داد. پس فرمود: به وارث بشارت دهيد. سپس آن را صدقه داد (وقف كرد).
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(4)نوشته است:
در خبرى آمده است: شخصى نزد امير المؤمنين آمد، تا به وى بشارت دهد كه در زمينش چشمهاى جوشان فوران كرده است. پس دو بار تكرار كرد: به وارث بشارت دهيد، به وارث بشارت دهيد. سپس آن مال را وقف فقرا نمود و در همان لحظه وقف نامهاى نوشت.
وحموى در «معجم البلدان»(5)و سمهودى در «وفاء الوفاء»(6)و ديگران به صدقات اميرالمؤمنين عليه السلام در ينبع اشاره كردهاند.
4 - سخن آن حضرت: «يا دنيا غُرّي غيري» [اى دنيا! غير مرا فريب ده]؛ آن گونه كه پيش از اين گفتيم(7)، گروهى از حفّاظ آن را ذكر كردهاند.ب.
1) - در ص 287-290 از اين كتاب.
2) - در آيۀ 61 سورۀ آل عمران: (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللّهِ عَلَى اَلْكاذِبِينَ).
3) - الرياض النضرة 2:228[183/3].
4) - شرح نهج البلاغة 2:260[290/7، خطبۀ 119].
5) - معجم البلدان 8:256[450/5].
6) - وفاء الوفا 2:393[1334/4].
7) - ر. ك: ص 218 از همين كتاب.
5 - حديث آرد كردن آسياب بدون اينكه كسى آن را بگرداند؛ اين حديث را حافظان با لفظ ابوذر غفارى، روايت كردهاند؛ وى مىگويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را به دنبال على فرستاد. پس ديد، سنگ آسياب در خانۀ آن حضرت مىگردد و آرد مىكند، بىآنكه كسى آن را بگرداند. پس به پيامبر خدا خبر داد. آن حضرت فرمود: «يا أباذر، أما علمت أنّ للّهملائكةً سيّاحين في الأرض قد وُكّلوا بمعاونة آل محمّد صلى الله عليه و آله»(1)[اى ابوذر! آيا نمىدانى خداوند ملائكهاى دارد كه در زمين مىگردند و وكيل شدهاند تا به آل محمّد كمك نمايند].
6 - حديث ازدواج زهراى صدّيقه(2).
7 - اينكه محبّت آل محمّد عليهم السلام پاداش رسالت آن حضرت است، كه پيش از اين، تفصيل آن گذاشت(3).
قصيدهاى ديگر از او در مدح امير المؤمنين سلام اللّه عليه:
1 - يومُ الغدير لأشرفُ الأيّامِ وأجلُّها قدراً على الإسلامِ
2 - يومٌ أقامَ اللّهُ فيه إمامَنا أعني الوصيَّ إمامَ كلِّ إمامِ
3 - قال النبيُّ بدوحِ خمٍّ رافعاً كفَّ الوصيِّ يقولُ للأقوامِ
4 - من كنتُ مولاه فذا مولىً له بالوحي من ذي العزّة العلّام
5 - هذا وزيري في الحياة عليكمُ فإذا قضيتُ فذا يقوم مقامي
6 - يا ربّ والِ من أقرَّ له الولا وانزل بمن عاداه سوءَ حِمام
7 - فتهافتت أيدي الرجالِ لبيعةٍ فيها كمال الدين والإنعامِ
[1 - روز غدير با شرافتترين روزها و داراى منزلتى عظيم در اسلام است. 2 - روزى است كه خداوند امام ما را در آن، متولّى دين قرار داد، منظورم وصىّ پيامبر و امام و پيشواى هر امامى است. 3 - پيامبر در غدير خمّ در حالى كه دست وصىّ را بلند كرده بود به مردم فرمود: 4 - هر كس من مولاى او هستم، پس اين مولاى اوست (و اين) به واسطه وحىِ از جانب خداوند علّامِ داراى عزّ وجاه است. 5 - اين (على) در زمان حيات من وزير من بر شماست، و هنگامى كه وفات نمايم او جانشين من مىشود. 6 - پروردگارا! هر كس را كه اقرار به ولايت او مىكند دوست بدار، و بر هر كه با او دشمنى مىكند مرگ بدى نازل كن! 7 - پس دستهاى مردمان براى بيعتى كه در آن كامل شدن دين و تمام شدن نعمت بود يكى پس از ديگرى دراز شد].
اين شاعر غديريّههاى ديگرى نيز دارد.
ابوالحسن على بن حمّاد بن عبيداللّه بن حمّاد عدوى عبدى(4)بصرى.
پدر وى حمّاد يكى از شعراى اهل بيت عليهم السلام بوده است؛ چنانكه شاعر ما فرزندش على در قصيدهاى آن را ياد آور مىشود:
وإنّ العبدَ عبدُكمُ عليّاً كذا حمّاد عبدُكمُ الأديبُ
رثاكمْ والدي بالشعرِ قبلي وأوصاني به أن لا أغيبُ
[و همانا على (بن حماد) غلام و عبد شما است همچنين حمّادِ اديب عبد شما بود. قبل از من پدرم در رثاى شما شعر مىگفت و مرا به اين كار سفارش كرد كه از اين روش دور نشوم].
نامبرده يكى از اعلام شيعه و علماى بىنظير آنان، و از شعراى طراز اوّل آنها و از حافظان حديث كه هم عصر با شيخ صدوق و همانندهاى او بودهاند، مىباشد.
نجاشى اورا درك كرده است و در «رجال»(1)خود نوشته است: «او را ديده و درك كردهام». لكن كتابهاى ابو احمد جلودى بصرى، متوفّاى سال (332) را به واسطۀ شيخ ابو عبداللّه حسين بن عبيداللّه غضائرى، متوفّاى سال (411)، از او روايت مىكند؛ از اين رو على بن حماد از اساتيد اين شيخ بزرگوار است كه در سلسلۀ اجازهها واقع شدهاند و از جمله مشايخ راويان و حاملين حديث به شمار مىآيند، و همين دلالت بر ثقه بودن و بزرگى و مهارت وى در علم و حديث مىكند.].
1) - رجال نجاشى [ص 244، شمارۀ 640].
5 - فأكلا منه معا حتّى إذا ما شبعا
6 - رأيته مرتفعا فطال منه عجبي
7 - كان طعامَ الجنّةِ أنزله ذو العزّةِ
8 - هديّةً للصفوةِ من الهدايا النُّخَبِ
[1 - براى ما شيخ ثقه محمّد (بن جرير) از صدقه روايت نمود. 2 - روايتى كه صدر و ذيل آن با هم منافات ندارد، از انس از پيامبر صلى الله عليه و آله. 3 - او را ديدم بر كوه حِرا كه همراه علىِ صاحبِ عقل بود. 4 - و چيزى كه مانند انگور بود را در هوا مىچيد.
5 - پس هر دو از آن خوردند تا اينكه سير شدند. 6 - و ديدم كه (آن ابر) بالا رفت پس تعجّب من از آن زياد شد. 7 - آن، خوراكى بهشتى بود كه خداوندِ صاحب عزّت آن را نازل كرده بود. 8 - هديهاى بود از جمله هديههاى نخبه براى انسانى برگزيده].
شاعر با اين ابيات به روايتى كه محمّد بن جرير طبرى با سندش از انس نقل كرده، اشاره دارد؛ انس مىگويد: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله سوار بر مركب شد و به سوى كوه كداء(1)رفت، و فرمود: اى انس! با اين استر به فلان جا برو، در آن جا على را مىبينى كه نشسته و با سنگريزهها مشغول تسبيح است، سلام مرا به او برسان و او را بر استر سوار كن و به اينجا بياور. انس مىگويد: چون رفتم، على را همان طور يافتم و گفتم: رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را فرا خوانده است، و چون نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد، به او فرمود: بنشين. اين، جايگاهى است كه هفتاد نبىّ مرسل در آن نشستهاند، و هيچ پيامبرى در اين جا ننشسته مگر اينكه من بهتر از او هستم، و با هر پيامبرى برادرى نشسته است و هيچ برادرى در اينجا ننشسته است مگر اينكه تو بهتر از او هستى. انس مىگويد: پس ديدم ابرى سفيد بر آنها سايه انداخت و آنها شروع به خوردن دانههاى انگور از آن كردند و پيامبر فرمود: «كل يا أخي فهذه هديّةٌ من اللّه إليّ ثمّ إليك» [اى برادرم! بخور كه اين هديهاى از جانب خدا براى من و سپس براى تو است].
سپس آب نوشيدند، پس آن ابر بالا رفت، سپس فرمود: «يا أنس! والّذي خلق ما يشاء، لقد أكل من الغمامة ثلاثمئة وثلاثة عشر نبيّاً وثلاثمئة وثلاثة عشر وصيّاً، ما فيهم نبيٌّ أكرم على اللّه منّي ولا وصيٌّ أكرم على اللّه من عليٍّ» [اى انس! سوگند به كسى كه هر چه بخواهد، خلق مىكند، از اين ابر (313) پيامبر و (313) وصىّ خوردهاند كه در ميان آنها پيامبرى كه براى خدا گرامىتر از من و وصيّى كه گرامىتر از على باشد، نبوده است].
1 - تجلّى الهدى يومَ الغديرِ عن الشُّبَه وبرّز إبريز البيانِ عن الشَّبَه
2 - وأكملَ ربُّ العرشِ للناسِ دينَهم كما نزّلَ القرآنَ فيهِ فأعربه
1) - [كوهى در شمال مكّه. «ثنية كداء»: يعنى عقبۀ كداء، و آن عبارت است از راه بينِ دو كوه. در كتب فقهى اهل سنّت و شيعه آمده است: مستحبّ استهنگام ورود به مكّه از عقبۀ كَداء (به فتح كاف و مدّ) كه در بالاى مكّه قرار دارد داخل شود، و از عقبۀ كُدى (به ضمّ كاف) خارج شود چنانكه پيامبر چنين كرد. و در برخى كتب فقهى شيعه آمده است: مستحبّ است از عقبۀ كَداء كه در شمال مكّه قرار دارد داخل مكّه شود، و هنگام خروج از عقبۀ «ذى طوى» كه در جنوب مكّه قرار دارد خارج شود؛ نگاه كن: فتح العزيز، عبد الكريم رافعى 268/7؛ تاج العروس 118/20-119؛ جواهر 282/19].
3 - وقامَ رسولُ اللّهَ في الجمعِ رافعاً بضبعِ عليٍّ ذي التعالي على الشَّبَه
4 - وقال ألا من كنتُ مولىً لنفسِهِ فهذا له مولىً فيا لكِ منقبه(1)
[1 - هدايت در روز غدير از شبههها عارى شده و آشكار گشت، و بيان ناب و خالص نيز از شباهت عارى شد و بارز گرديد (متشابه و دوپهلو نبود). 2 - و خداوندِ عرش، دين مردم را كامل كرد، چنانكه دربارۀ آن قرآن نازل كرد و از آن پرده برداشت. 3 - و پيامبر خدا در ميان جمع برخاست، در حالى كه بازوى علىِ داراى درجۀ عالى نسبت به امثالش، را بالا برد.
4 - و فرمود: آگاه باشيد، هر كس من مولاى او هستم پس اين مولاى اوست، و اين چه منقبت و فضيلت بزرگى است].
ابوالفرج محمّد بن هندو رازى.
آل هندو: از خاندان شيعه مذهبى هستند كه به نشر علم و ادب پرداخته و در ميان آنها كسانى وجود دارند كه خود را به انواع فضايل آراسته بودند. كتابت و شعر آنها، بر ديگران قدمت و سبقت داشته، تا آنجا كه كتب معاجم مملوّ از ذكر آنها است.
إنّ الإمامةَ بالنصو صِ لمن يقومُ بها مقامه
كمقالِهِ في يومِ خمّ لحيدرٍ لمّا أقامه
من كنتُ مولاه فذا مولاه يُسمِعُهمْ كلامه
[همانا امامت به واسطه نصوص براى كسى كه جانشين او در اين امر مىباشد ثابت شده است. مانند گفتار پيامبر در روز غدير خم به حيدر وقتى او را به عنوان امام قرار داد: هر كس من مولاى او هستم پس اين (على) مولاى اوست، و اين كلام را به گوش همه رسانيد].
امينى مىگويد: از آنجا كه گمان مىرود اين شاعر از اولاد ابو عبداللّه حسين بن حجّاج بغدادى باشد، يا از كسانى باشد كه هم عصر او بودهاند، او را در اين قرن ذكر كرديم، ولى دربارۀ شرح حال وى چيزى پيدا نكرديم.
در پايان يادآور مىشويم: به تعدادى قصيدۀ غديريّه از شعراى قرن چهارم دست يافتيم، ولى چون احوال و تاريخ حيات آنها را نمىدانستيم، از ذكر آنها صرف نظر كرديم.
1) - مناقب ابن شهر آشوب 1:531، چاپ ايران [37/3]؛ الصراط المستقيم، بياضى [311/1]
1 - ابونجيب طاهر 2 - سيّد رضى
3 - ابومحمّد صورى 4 - مهيار ديلمى
5 - سيّد مرتضى 6 - ابوعلى بصير
7 - ابوالعلاء معرّى 8 - مؤيّد في الدين
9 - جبرى مصرى
متوفّاى (401)
1 - عَيّدَ في يومِ الغديرِ المسلم وأنكرَ العيدَ عليه المجرم
2 - يا جاحدي الموضعِ واليومِ وما فاهَ به المختارُ تبّاً لكم
3 - فأنزل اللّه تعالى جَدُّه أليومَ أكملتُ لكم دينكم
4 - واليوم أتممتُ عليكمْ نعمتي وإنّ من نصبِ الإمامِ النِعم(1)
[1 - مسلمان در روز غدير عيد مىگيرد، و شخص مجرم عليه مسلمان عيد بودن آن را انكار مىكند. 2 - اى كسانى كه آن جايگاه و سخنان پيامبر مختار صلى الله عليه و آله را انكار مىكنيد! هلاكت و خسران بر شما باد! 3 - پس خداوندى كه عظمت و مقام او بلند است (اين آيه را) نازل كرد: امروز دين شما را براى شما كامل گرداندم. 4 - و امروز نعمتم را بر شما تمام كردم، و همانا نعمتها به بركتِ نصب امام است].
ابو نجيب شدّاد بن ابراهيم بن حسن، ملقّب به طاهر جزرى. او از شعراى اهل بيت عليهم السلام است كه در فنون مختلف شعرى، شعر سروده و بر شاخۀ آن، آواز سر داده است، با اشعارى روان، داراى الفاظى متناسب، و معانىاى شيوا. او ديوان شعرى دارد. و ابن شهر آشوب در «معالم العلماء»(2)او را در شمار شعراى اهل بيت عليهم السلام كه آشكارا به مدح آنها پرداختهاند، قرار داده است. و در «معجم الاُدباء»(3)آمده است: «او در سال (401)، ديده از جهان فرو بسته است».
متولّد (359)
متوفّاى (406)
1 - نطقَ اللسانُ عن الضميرِ والبشرُ عنوانُ البشيرِ
2 - ألآن أعْفَيْتَ القلو بَ من التقلقلِ والنفورِ
3 - وانجابتِ الظلماءُ عن وضَحِ الصباح المستنيرِ
تا آنجا كه مىگويد:
4 - غدرَ السرورُ بنا وكا ن وفاؤه يومَ الغديرِ
5 - يومٌ أطافَ به الوص - يُّ وقد تلقّبَ بالأميرِ
6 - فتسلَّ فيه ورُدَّ عا ريةَ الغرامِ إلى المعيرِ
7 - وابتزّ أعمارَ الهمومِ بطولِ أعمارِ السرورِ
8 - فلِغَيرِ قلبِكَ من يعلّلُ همَّهُ نُطَفُ الخمورِ
9 - لا تقنعَنْ عندَ المطا لب بالقليلِ من الكثيرِ
10 - فتبرّضُ الأطماعِ مثل تبرّض الَثمَدِ الجرورِ
11 - هذا أوان تطاول الحا جاتِ والأملِ القصيرِ
12 - فانفحْ لنا من راحتي - كَ بلا القليلِ ولا النزورِ
13 - لا تحوجنَّ إلى العصا ب وأنت في الضرْعِ الدرورِ
14 - آثارُ شكرِكَ في فمي وسماتُ ودِّك في ضميري
15 - وقصيدةٌ عذراءُ مث - لُ تألّقِ الروضِ النضيرِ
16 - فرحتْ بمالِكِ رِقِّها فرحَ الخَميلةِ بالغدير(1)
[1 - زبان از طرف ضمير به سخن آمده، و خوشرويى و گشادهرويى، علامت و نشانۀ مژده دهنده است. 2 - اكنون دلها را از اضطراب و نفرت پاك نمودى. 3 - و تاريكى و ظلمت از روشنايى صبحِ روشن كننده رخت بربست. 4 - سرور و خوشحالى به ما بىوفايى كرد و روز غدير موقع وفاى آن بود. 5 - روزى كه وصىّ به آن احاطه پيدا كرد در حالى كه لقب امير گرفته بود. 6 - پس در اين روز تسلّى بده و امانت را به صاحبش برگردان. 7 - و زندگى طولانى همراه با سرور را بر زندگى اندوهناك چيره گردان. 8 - وبرطرف كردن اندوه باشراب زلال، براى قلبى غير از قلب توست. 9 - در هنگام مطالبه، از زياد به كم قناعت نكن. 10 - به درخواست كم قناعت كردن مثل قناعت كردن به آب كمى مىباشد كه در حفرهاى عميق قرار دارد. 11 - الآن وقت آن است كه حاجتها سربرآورند و آرزوهاى كوچك به بزرگ مبدّل شوند. 12 - پس نسيم روح افزاى خود را به مقدار زياد بر ما عبور ده. 13 - تو به يار و ملازم احتياج ندارى در حالى كه در ميان پستانهايى كه شير فراوان مىدهند هستى.
14 - اثر شكر تو در دهان من و علامت حبّ و دوستى تو در قلب من است. 15 - و اين شعرِ بِكْر مثل درخشش بوستانى سبز و خرّم است.
16 - كه از مالك خود خشنود مىشود، همچون خشنود شدن درختان انبوه از بركۀ آب].
سيّد رضى - ذو الحسبين - ابوالحسن محمّدبن ابو احمد حسين بن موسى بن محمّد بن موسى بن ابراهيم ابن امام ابو ابراهيم موسى كاظم عليه السلام. و مادر وى سيّده فاطمه دختر حسين بن ابو محمّد حسن أطروش بن على بن حسن بن على بن عُمَر بن على بن ابى طالب عليه السلام است.
پدر او ابواحمد در دولت عبّاسى و آل بُوَيه داراى منزلتى عظيم بود. وى گامهاى بلند و كوششهاى پر ارجى در خدمت به آيين و مذهب انجام داده و داراى قَدَم و قِدَم (گامى استوار و پيشينه) مىباشد. در سال (304) متولّد شد و درشب شنبه (25) جمادى الاُولى سال (400)(2)وفات نمود. و شعرا در رثاى او مرثيههاى فراوان گفتند. و از جمله آنها دو فرزند وى سيّد رضى و سيّد مرتضى، و مهيار ديلمى بودند. سيّد رضى يكى از مفاخر عترت طاهره، و از پيشوايان در علم و حديث و ادبيّات، و از پهلوانان در دين و علم و مذهب بود. او در علم فراوانى كه از گذشتگان طاهرش به ارث برده بود، و در خُلق و خُوى پسنديده، و رأى و نظر نافذ، و مناعت طبع، و محاسن اخلاقى، و ادب سرآمد، و حَسَب پاك، و نَسَب نبوى، و شرافت علوى، و عظمت فاطمى، و سيادت كاظمى در رتبۀ نخست قرار داشت.
از جمله آنها عبارتند از: 1 - ابوسعيد حسن بن عبداللّه بن مرزبان نحوى، معروف به سيرافى، متوفّاى (368).
سيّد رضى در كودكى كه سنّ او به ده نمىرسيد، در نحو شاگرد او بوده است(1).
2 - ابوعلى حسن بن احمد فارسى نحوى، متوفّاى (377).
3 - ابوالفتح عثمان بن جنّى موصلى، متوفّاى (392).
4 - استاد بزرگ شيخ مفيد، ابوعبداللّه بن معلّم محمّد بن نعمان، متوفّاى (413). او و برادرش علم الهدى سيّد مرتضى، (حديث و فقه را) نزد وى قرائت كردهاند.
نگارندۀ كتاب «الدرجات الرفيعه»(2)مىنويسد:
مفيد در خواب مىبيند كه حضرت فاطمۀ زهرا عليها السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بر او هنگامى كه در مسجد كرخ بود، وارد شد و امام حسن و امام حسين عليهما السلام كه كوچك بودند، همراه آن حضرت بودند، پس آن حضرت آن دو رابه شيخ سپرد و فرمود به اين دو، فقه بياموز [علِّمهما الفقه]. شيخ بيدار شد و از اين خواب تعجّب كرد، و چون صبح روز بعد شد، فاطمه دختر ناصر در حالى كه دور او، كنيزان وى و در پيشاپيش او دو فرزند كوچكش: على مرتضى و محمّد رضى بودند، در مسجد بر او وارد شدند. پس شيخ از جا برخاسته به استقبال او رفت و به وى سلام كرد. پس فاطمه گفت: اى شيخ اين دو فرزند خود را آوردهام تا به آنها فقه بياموزى.
پس شيخ گريست و خواب خود را تعريف كرد و عهده دار تعليم آن دو شد و خداوند به آن دو، نعمت ويژه بخشيد، و ابواب علوم و فضيلتها را كه از آنها به يادگار مانده و تا ابد باقى مىماند، بر آنها گشود.
گروهى از بزرگان شيعه و سنّى از او نقل روايت مىكنند، از جمله آنها عبارتند از:
1 - شيخ الطائفه ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى، متوفّاى (460)(3).
2 - قاضى ابوالمعالى احمد بن على بن قدامه، متوفّاى (486).
3 - ابوبكر احمد بن حسين بن احمد نيشابورى خزاعى.
1 - نهج البلاغة؛ كتابى كه حاملان علم و حديث در گذشته و حال، مانند حفظ قرآن به حفظ آن اهتمام مىورزند و بدين وسيله تبرّك مىجويند و از زمان سيّد رضى تا كنون، شرحهاى زيادى بر آن نوشته شده است كه به بيش از هفتاد شرح مىرسد؛ و از جمله شارحان عبارتند از:
1 - سيّد على بن ناصر كه معاصر سيّد رضى بوده است. وى شرح خود را «أعلام نهج البلاغة» ناميد كه اوّلين و قديمىترين شرح است.
2 - ابوالحسين سعيد بن هبة اللّه قطب الدين راوندى، متوفّاى (573). وى نام شرح خود را «منهاج البراعة» گذاشته است.
1) - نگاه كن: وفيات الأعيان [416/4، شمارۀ / 667].
2) - الدرجات الرفيعه: 459؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:13[41/1].
3) - [پيوسته دربارۀ شيخ طوسى كه در سال (408) وارد بغداد شده، اين سؤال برايم مطرح است كه چگونه از سيّد رضى كه درسال (406) وفات كرده نقل روايت مىكند! با اينكه اين مطلب در سندهاى ما به صورت متعدّد آمده است].
3 - كمال الدين شيخ ميثم بن على بن ميثم بحرانى، متوفّاى (679). وى شرح كبير، و متوسّط، و صغير بر آن دارد.
4 - علّامه حلّى جمال الدين ابو منصور حسن بن يوسف بن مطهّر، متوفّاى (726).
5 - شيخ بهايى عاملى، متوفّاى (1031)، كه شرح او تمام نيست.
6 - سيّد نعمة اللّه بن عبداللّه جزائرى شوشترى، متوفّاى (1112). شرح وى در سه جلد است.
7 - شيخ محمّد عبده، متوفّاى (1323).
8 - حاج ميرزا حبيب اللّه موسوى خوئى، متوفّاى (1326). نام شرح طولانى وى «منهاج البراعة» است.
2 - خصائص الأئمّة؛ اين كتاب را وى در ابتداى نهج البلاغه نام برده و از آن تعريف كرده است.
3 - مجازات الآثار النبويّة.
4 - ديوان شعرى كه چاپ شده است.
پر واضح است كسى كه از ملكات نفسانى سيّدِ نامبرده، و جايگاه عظيمى كه وى در علم و سيادت و رفعت دارد، مطّلع باشد، شعر را پايينتر از شأن وى مىبيند، و او را بلند مرتبهتر و رفيعتر از بهترين شاعران مىيابد، و درمىيابد كه شعر چيزى بر او نيفزوده است، و در رفعت و جلالت او تأثيرى نگذاشته و عظمتى برايش به وجود نياورده است و بازوى او را به طرف بزرگى نكشيده است؛ زيرا وى در كودكى در حالى كه هنوز به سنّ ده سال نرسيده بود، شعر مىگفت.
او گاه خود را در شعر، شاعرتر از همه مىديد، و گاه شعر خود را برتر از شعر بحترى و مسلم بن وليد مىدانست، و گاه تواضع مىنمود و خود را در كنار فرزدق يا جرير قرار مىداد يا خود را مانند زهير مىديد، و گاه حقيقت را مىگفت و با چشم رضايت به شعر خود مىنگريست و كلام خود را برتر از كلام ديگران مىديد، و بيشتر اهل فنّ اجماع دارند كه وى نيكوترين شاعر قريش است.
به اتّفاق تاريخ نگاران، سيّد رضى در سال (359) در بغداد متولّد شده، و همانجا زندگى كرد، و آن گونه كه در «فهرس» نجاشى است، در روز يكشنبه (6) محرّم سال (406) در همانجا وفات نمود(1). نويسندگان زيادى(2)گفتهاند:
پس از اينكه در خانۀ خود در كرخ دفن شد، [نبش قبر شد] و پيكر وى به كربلاى مشرّفه، منتقل، و نزديك پدرش ابو احمد حسين بن موسى دفن شد. و از تاريخ بر مىآيد كه قبر وى در حائر مقدّس حسينى در قرون وُسطى (بين قرن ششم تا نهم هجرى) مشهور و معروف بوده است(3).
متولّد حدود (339)
متوفّاى (419)
أبا حسنٍ تبيّنَ غدرُ قومٍ لعهدِ اللّهِ من عهدِ الغديرِ
وقد قام النبيُّ بهم خطيباً فدلَّ المؤمنين على الأميرِ
أشار إليهِ فيهِ بكلِّ معنىً بَنَوْه على مخالفةِ المشيرِ(1)
[اى ابوالحسن! پيمانشكنى وخيانت قوم نسبت به عهد خداوند، از عهدى كه در روز غدير گرفته شد، روشن مىشود.
وهمانا پيامبر صلى الله عليه و آله براى آنها خطبه خواند و مؤمنان را به امير، راهنمايى نمود. در آن روز با هر معنايى اشاره به (خلافت) او نمود، و آنها دربارۀ ولايت و جانشينى على بنا گذاردند كه با اشاره كننده (پيامبر) مخالفت كنند].
ابو محمّد عبد المحسن بن محمّد بن احمد بن غالب(2)بن غلبون صورى. او يكى از نيكان و نوابغ قرن چهارم بود كه تا اوائل قرن پنجم زيست. در شعر او بين لطافت لفظ و فصاحت و بلاغت جمع شده است، و ديوان شعر او نصّ در تشيّع اوست. و ابن شهر آشوب نيز او را از شعراى اهل بيت كه آشكارا در وصف آنها شعر سرودهاند، شمرده است(3).
ابن خلّكان نيز به شرح حال وى پرداخته است(4)و او و شعرش را تحسين كرده و نوشته است:
او در روز يكشنبه (9) شوال سال (419) وفات يافت، و عمر او در آن زمان (80) سال يا بيشتر بوده است.
متوفّاى (428)
1 - واسألهمُ يوم خُمٍّ بعد ما عقدوا له الولايةَ لِمْ خانوا ولِمْ خلَعوا
2 - قولٌ صحيحٌ ونيّاتٌ بها نَغَلٌ لا ينفع السيفَ صَقلٌ تحته طَبَعُ
3 - إنكارُهمْ يا أميرَ المؤمنينَ لها بعد اعترافِهمُ عارٌ به ادّرعوا
4 - ونكثُهمْ بكَ مَيْلاً عن وصيّتهمْ شرعٌ لَعمرُكَ ثانٍ بعده شرعوا
[1 - و از آنها سؤال كن كه چرا پس از آنكه در روز غدير با على عقد ولايت بستند، خيانت كردند؟! و چرا شانه خالى نمودند؟! 2 - سخنى درست بر زبان جارى كردند ولى افكارى پليد در سر مىپروراندند، تيز شدنى كه در پىِ آن كُنْدى باشد، سودى به حال شمشير ندارد. 3 - اى اميرالمؤمنين! انكار ولايت بعد از اينكه به آن اعتراف كردند، ننگى بود كه تن پوش خود قرار دادند. 4 - و نقض عهدى كه نسبت به تو از روى بىاعتنايى به وصيّتى كه شده بود، انجام دادند، سوگند به جان تو شريعت دومى بود كه پس از پيامبر بنا نهادند].
استاد احمد نسيم مصرى در شرح اين شعرِ مهيار:
تضاعُ بيعتُهُ يومَ الغديرِ لهمْ بعد الرضا وتحاطُ الرومُ والبِيَعُ
[بيعت آنها با او در روز غدير پس از رضايت، ضايع مىشود و (در نتيجه) روميان و كليساهايشان، مصون و پابرجا مىمانند].
مىنويسد:
«الغدير» همان غدير خم بين مكّه و مدينه است. گفته شده: پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا براى مردم خطبهاى ايراد كرد و فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»(5).
امينى مىگويد: اى كاش مىدانستم آيا بر اين استاد، متواتر بودن اين حديث كه از صد صحابى يا بيشتر نقل شده،
مخفى مانده است؟! يا اينكه تعصّبات مذهبى او را وا داشته كه پردههاى كذب و دروغ بر آن بيفكند و آن را بر خواننده مخفى نمايد، و حقيقت روشن را بپوشاند، و با واژۀ «قيل» [گفته شد] اشاره به ضعف آن روايت كند؟!
(قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ * أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ )(1)[بگو: اين خبرى بزرگ است، كه شما از آن روىگردانديد] و (اَلَّذِينَ آتَيْناهُمُ اَلْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ )(2)[كسانى كه كتاب آسمانى به آنان دادهايم، او (پيامبر) را همچون فرزندان خود مىشناسند].
ابوالحسن(3)مهيار بن مرزويه ديلمى بغدادى. او بلندترين عَلَمى است كه در شرق و غرب براى ادبيات عرب بلند شده است، و نفيسترين گنج از گنجهاى فضيلت، و در رتبۀ مقدّمِ كسانى كه لغت ضاد - عرب - را نشر دادند، و پايه و اساس آن را بنا نهادند، مىباشد. و بزرگترين دليل بر اين گفته، ديوان قطور، حجيم و باارزش وى كه چهار جزء دارد، مىباشد.
امّا شعر او دربارۀ مذهب، برهان و دليل است، و چيزى در آن نمىيابى، مگر اينكه دليلى كوبنده يا ثناء و ستودن صادق و به جا، يا ناله و شكايت از ظلم مىباشد. و شايد همين مطلب، كينه جويان را بر آن داشته كه فضيلت او را مخفى دارند و اشارهاى به حيات پر بار وى آن چنان كه شايستۀ اوست، ننمايند. و گذشتۀ او - كه در آن هنگام مجوسى فارسى بوده - ضررى به او نمىرساند؛ چرا كه وى امروز در دين خود مسلمان، در مذهبش علوى، و در ادبش عربى است. و اگر بنا باشد وى به خاطر گذشتهاش مورد مواخذۀ واقع شود، بايد همه صحابه را به خاطر گذشتۀ هلاكت بار و پر از لغزش آنها مورد مؤاخذه قرار دهيم، ولى اسلام ما قبل خود را بريده و محو مىكند: «الإسلام يجبُّ ما قبله»(4).
نامبرده به دست سيّد رضى در سال (394) اسلام آورد(5)، و در ادبيّات و شعر نزد او تعليم ديد، و شب يكشنبه (5) جمادى الثانى سال (428) ديده از جهان فرو بست.
متولّد (355)
متوفّاى (436)
1 - أمّا الرسولُ فقد أبانَ ولاءَهُ لو كانَ ينفعُ جائراً أن يُنذَرا
2 - أمضى مقالاً لم يَقُلْهُ معرِّضاً وأشادَ ذكراً لم يُشِدْهُ معذّرا(6)
3 - وثنى إليه رقابَهمْ وأقامه عَلَماً على بابِ النجاةِ مُشَهَّرا
4 - ولقد شفى يومُ الغديرِ معاشر اًثَلِجَتْ نفوسُهُمُ وأودى معشرا
5 - قلقت(7)به أحقادُهمْ فمرجِّعٌ نفساً ومانعُ أنّةٍ أن تجهرا(8)
[1 - امّا پيامبر اكرم، پس همانا ولايت او را آشكار ساخت، اى كاش انذار و بيم دادن او براى جائر و ستمگر نفعى مىداشت. 2 - سخنى بىپرده و آشكار گفت، و ولايت او را به گونهاى فرياد زد كه براى كسى عذرى باقى نماند.
1) - سورۀ ص: 67-68.
2) - بقره: 146.
3) - در برخى مصادر قديمى «ابو الحسين» ذكر شده است [آنگونه كه در وفيات الأعيان 359/5، شمارۀ 755، و معالم العلماء: 148 آمده است].
4) - [مجمع الزوائد 31/1؛ كنز العمّال 751/11-752].
5) - الكامل، ابن اثير 9:170[85/6، حوادث سال 428 هجرى].
6) - در ديوان «مغرّراً» آمده است.
7) - در منبع اصلى، مطابق با چاپى كه نگارنده رحمه الله بر آن اعتماد كرده، «قلعت» آمده است، و ما همان ديدگاه تحقيق كنندۀ ديوان را انتخاب كرديم؛ وى مىگويد: صحيح «قلقت» است.
8) - ديوان الشريف المرتضى [479/1].
3 - و گردنهاى آنها را به او معطوف نمود، و او را عَلَم و نشانهاى آشكار و شناخته شده بر باب نجات قرار داد. 4 - و همانا روز غدير گروهى را كه دلشان شاد و خنك شد، شفا بخشيد و گروهى را هلاك نمود. 5 - كينههاى آنها به وسيلۀ آن به حركت در آمد، پس باعث شد كه نَفَس در سينهها حبس شده و مانع آشكار شدن صداى دردناك كينه و حسد آنان شود].
سيّد مرتضى علم الهدى - صاحب المجدين - ابوالقاسم على بن حسين بن موسى بن محمّد بن موسى بن ابراهيم بن امام موسى كاظم عليه السلام. او امام در فقه، مؤسّس اصول فقه، استاد در كلام، نابغۀ در شعر، بسيار روايت كنندۀ حديث، پهلوان در مناظره، پيشواى در لغت، اُسوۀ در تمام علوم عربى، و مرجع در تفسير قرآن است. خلاصه، هيچ فضيلتى نيست، مگر اينكه او به خوبى داراى آن است. به همۀ اينها حَسَب و نَسَب بسيار واضح و نورانى وى، و ارتباط عطر آگين نبوى او، و ويژگىهاى زيبا و پاكيزۀ علوى وى، و نيز خدمات و مساعى او در اعتلاى مذهب شيعه كه نزد همۀ اماميّه مشكور است، رابيفزا. و همينها باعث شده است كه نامى پسنديده و عظمتى هميشگى از او به يادگار بماند.
از جملۀ اين فضيلتها، كتابها و رسالههايى است كه قلم قوى وى نگاشته است، و در دورههاى مختلف مورد استفادۀ بزرگان دين قرار گرفته است.
ثعالبى در «تتميم يتيمة الدهر»(1)نوشته است:
امروز در مجد و شرافت، و در علم و ادب، و در فضل و كَرَم، رياست به سيّد مرتضى - كه در بغداد است - ختم مىشود، و او در نهايت زيبايى شعر مىسرايد.
و در «تاريخ ابن خلّكان»(2)آمده است:
او در علم كلام و ادب و شعر پيشوا بود و تأليفاتى بر طبق مذهب شيعه و نوشتهاى در اصول دين دارد.
از جملۀ آنهاست: 1 - شيخ مفيد، محمّد بن محمّد بن نعمان، متوفّاى (412).
2 - حسين بن على بن بابويه، برادر صدوق.
3 - شيخ صدوق، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى، متوفّاى (381).
از جملۀ آنهاست: 1 - شيخ الطائفه، ابو جعفر طوسى، متوفّاى (460).
2 - شريف ابويعلى سلّار بن عبد العزيز ديلمى.
3 - ابوالصلاح تقى بن نجم حلبى، او جانشين سيّد در بلاد حلب بود.
4 - قاضى عبد العزيز بن برّاج طرابلسى، متوفّاى (481).
5 - شريف ابويعلى محمّد بن حسن بن حمزه جعفرى، متوفّاى (463).
6 - شيخ ابوالمعالى احمد بن قدامه(3).
سيّد مرتضى در رجب سال (355) متولّد شد، و در روز يكشنبه (25) ربيع الاوّل سال (436) از دنيا رفت. و در شب همان روز در خانۀ خود دفن شد. سپس جنازهاش به كربلا منتقل، و در مقبرۀ خانوادگى دفن شد. و آن گونه كه در «عمدة الطالب»(1)آمده است، قبر وى در كربلا همچون قبر پدر و برادرش سيّد رضى آشكار، معروف و مشهور است.
متوفّاى (422)
1 - سبحان من ليس في السماء ولا في الأرض ندُّ له وأشباهُ
2 - أحاطَ بالعالمينَ مقتدراً أشهدُ أن لا إله إلّاهو
3 - وخاتمُ المرسلين سيّدنا أحمدُ ربُّ السماء سمّاهُ
4 - أشرقتِ الأرضُ يومَ بعثتِه وحصحصَ الحقُّ من محيّاهُ
5 - إختار يومَ الغديرِ حيدرةً أخاً له في الورى وآخاهُ
6 - وباهلَ المشركينَ فيه وفي زوجتِهِ يقتفيهما ابناهُ
7 - هم خمسةٌ يُرحم الأنامُ بهمْ ويستجابُ الدُّعا ويُرجاهُ(2)
[1 - منزّه است خدايى كه در آسمان و زمين شريك و شبيه ندارد. 2 - بر همه عالميان احاطه دارد و تواناست، شهادت مىدهم كه خدايى جز او نيست. 3 - خاتم پيامبران احمد آقاى ماست، اين نام را پرودگار آسمان بر او نهاد. 4 - در روز بعثتِ او، زمين نورانى شد و حقّ از چهرهاش نمايان گشت. 5 - در روز غدير حيدر را در ميان همۀ خلايق به برادرى برگزيد و با او عقد اُخوّت بست. 6 - و به همراه او و همسرش و دو فرزندش با مشركان مباهله كرد. 7 - آنها پنج تن هستند كه خلايق به واسطۀ آنها مورد ترحّم قرار مىگيرند، و دعا بهوسيلۀ آنها مستجاب مىشود، و اميد مردم براى اين استجابتند].
ابوعلى بصير - ضرير - حسن بن مظفّر، در اصل نيشابورى، ولى در خوارزم متولّد شده است. ابن شهر آشوب(3)او را از با تقوايانِ شعراى اهل بيت عليهم السلام نام برده است.
وى در عصر خود ادبيات را به اهل خوارزم آموخت، و معلّم و شاعر آنها و در صف مقدّم و مورد مشورت آنها بود.
از وى كتابهاى «تهذيب ديوان الأدب»، و «إصلاح المنطق»، و ديوان شعرى در دو جلد به يادگار مانده است.
و فرزندش ابوحفص عمر، فقيه، و فاضل، و اديب بوده و در سال (532) وفات كرده است(4).
1) - عمدة الطالب في أنساب آل أبي طالب [ص 205].
2) - اين ابيات را علّامه سماوى در جزء اوّل از كتاب خود: «الطليعة في شعراء الشيعة» از آنِ ابوعلى ضرير دانسته است. و حموى [در معجم الاُدباء 192/9] چهار بيت از آن را ذكر كرده و به فرزند وى عمر ابوحفص نسبت داده است؛ واللّه العالم.
3) - معالم العلماء [ص 152].
4) - معجم الاُدباء 9:191-198، چاپ أخير.
متولّد (363)
متوفّاى (449)
ضياءٌ لم يَبِنْ لعيونِ كُمْهٍ وقولٌ ضاعَ في آذانِ صمِّ
لعمرك ما أسُرُّ بيوم فطرٍ ولا أضحى ولا بغديرِ خُمِّ
وكم أبدى تشيّعَهُ غَويٌّ لأجل تنسّبٍ ببلاد قمِّ
[نورى است كه براى چشمان افراد كور آشكار نيست، و گفتهاى است كه در گوشهاى افراد كر ضايع شد. سوگند به جان تو كه من در روز عيد فطر و قربان و غدير خم شاد نمىشوم. چه بسا فرد گمراهى كه تشيّعِ خود را به خاطر انتسابى كه به شهر قم دارد، آشكار مىسازد.].
اين ابيات بخشى از قصيدۀ ابوالعلاء است كه در كتاب «لزوم ما لايلزم»(1)آمده است. شارحِ مصرى آن نوشته است:
غدير خم بين مكّه و مدينه به فاصلۀ سه ميل از جُحفه در سمت چپ جاده قرار دارد. و ابوالعلاء با سخن خود: «ولا أضحى...» اشاره به شيعۀ على بودن خود مىكند؛ زيرا در همين مكان پيامبر صلى الله عليه و آله در حال برگشتن از حجّة الوداع دربارۀ على عليه السلام فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه» [هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا هر كه او را دوست مىدارد، دوست بدار و هر كه با او دشمنى مىورزد، دشمن بدار] و شيعه آهنگ اين مكان كرده و بدانجا مىروند.
و شرح حال نگاران زيادى از ابوالعلاء معرّى نام بردهاند تا جايى كه امر او و رفعت و مقام او در ادب از روشنترين واضحات گرديده است. و ديوان او به تنهايى بهترين شاهد بر نبوغ وى است.
و بهترين و بيشترين شرح حال وى را صاحب، كمال الدين عمر بن احمد بن عديم حلّى، متوفّاى (606)، نگاشته و نام آن را كتاب «الإنصاف والتحرّي في دفع الظلم والتجرّي عن أبي العلاء المعرّي» گذاشته است. و خلاصۀ آن در جلد چهارم «تاريخ حلب»(2)چاپ شده است.
متوفّاى (470)
وى قصيدهاى با (51) بيت دارد كه در ديوان وى موجود است(3)از جملۀ آن قصيده اين است:
1 - هي القبّةُ البيضاءُ قبّةُ حيدرٍ وصيِّ الّذي قد أرسلَ اللّهُ هاديا
2 - وصيّ النبيّ المصطفى وابنِ عمِّه ومن قام مولى في الغديرِ وواليا
3 - ومَن قال قومٌ فيه قولاً مُناسباً لقول النصارى في المسيح مُضاهيا
4 - فيا حبّذا الطوافُ حولَ ضريحِهِ اُصلّي عليه في خشوعٍ تواليا
5 - وواحبّذا تعفيرُ خدّيَّ فوقَه ويا طيبَ إكبابي عليه مناجيا
[1 - آن قبّه و گنبد نورانى همان گنبد حيدر است، وصيّى كه خداوند او را براى هدايت فرستاده است. 2 - وصىّ پيامبر اكرم مصطفى و پسر عموى اوست و كسى است كه در غدير مولا و والى شد. 3 - و كسى است كه گروهى دربارۀ او همان حرفى را زدند كه پيروان مسيح دربارۀ مسيح گفتند (ادّعاى اُلوهيّت). 4 - پس چه خوب است طواف كردن دور ضريح او، در حالى كه پيوسته و با خشوع بر او صلوات مىفرستم. 5 - چقدر خوب است كه دو طرف صورتم را بر روى قبر بمالم، و چقدر عالى است كه در حال مناجات خود را بر قبر بيندازم].
هبة اللّه بن موسى بن داود شيرازى مؤيّد في الدين داعى الدعاة. او در حاملان علم، بىنظير، و در ميان امّت كمنظير، و در ميان بزرگان علوم عربى از كاملترين افراد بوده است.
او در شيراز حوالى سال (390) متولّد شد، و در سال (470) در مصر وفات يافت.
آثار علمى به يادگار ماندۀ از وى، از مهارت زياد او در مناظره و احتجاج، و وسعت اطّلاع وى بر علوم دينى و مباحث پر ارج آن، و مهارت در علم كتاب و سنّت، و آگاهى او بر نكات دقيق آن دو حكايت مىكند.
شرح حال اين شاعر با قلم خود او در كتابى كه دربارۀ سيرۀ خود بين سالهاى (429) و (450) نگاشته، آمده است، و اين كتاب تنها مصدرِ پژوهشگران در شرح حال وى مىباشد. اين كتاب در مصر در (184) صفحه چاپ شده است.
1 - يا اُمّةً ضلّت سبيلَ رشادِها إنّ الّذي استرشدتِه أغواكِ
2 - ولقد شققتِ عصا النبيِّ محمّدٍ وعققتِ من بعد النبيِّ أباكِ
3 - وغدرتِ بالعهدِ المؤكَّدِ عقدُهُ يومَ الغدير له فما عذراكِ
4 - فلتعلمِنَّ وقد رجعت به على ال أعقاب ناكصةً على عقباكِ(1)
[1 - اى امّتى كه راه هدايت خود را گم كرده است، همانا كسى كه از او هدايت مىخواهيد شما را گمراه كرده است. 2 - و شما عصاى پيامبر اكرم محمّد صلى الله عليه و آله را شكستيد و بعد از پيامبر، مورد عاقّ پدر خود قرار گرفتيد. 3 - و عهدى كه در روز غدير براى او به صورت محكم بسته شد را شكستيد، و چه عذرى داريد. 4 - پس بدانيد با اين كار به زمان قبل (جاهليّت) و قهقرا برگشتيد].
ابن جبر مصرى، يكى از شعراى مصر در زمان خليفۀ فاطمى مستنصر باللّه. وى در سال (420) متولّد و در سال (487) وفات يافت است.
در اينجا قصيدههاى غديريّۀ ديگرى مربوط به ابن طوطى واسطى، و خطيب منبجى، و على بن احمد مغربى، كه از شعراى قرن پنجم هستند، وجود دارد و اين قصيدهها در «مناقب» ابن شهر آشوب و «تفسير ابوالفتوح رازى» و «الصراط المستقيم» بياضى، و «الدرّ النظيم في الأئمّة اللهاميم» ابن حاتم دمشقى، و ديگر كتب ذكر شده است. ولى ما آنها را ذكر نكرديم، چون شرح حال اين شعرا و تاريخ حياتشان را نمىدانيم لكن به هر حال آنان اين واقعه را به شعر در آوردهاند و از كسانى هستند كه از لفظ حديث غدير، معناى امامت و مرجعيّت كبرى در دين، و اولويّت داشتن و سزاوار بودن بر آنها از خودشان، را فهميدهاند.
1) - اين شعر را از نسخۀ خطّى قديمى كه در قرون وُسطى نوشته شده آوردهام و به صورت ناقص (9) بيت آن در أعيان الشيعة، جزء 15: ص 263 [63/4] آمده است.
1 - ابوالحسن فنجكردى 2 - ابن منير طرابلسى
3 - قاضى ابن قادوس 4 - ملك صالح
5 - ابن عودى نيلى 6 - قاضى جليس
7 - ابن مكّى نيلى 8 - خطيب خوارزمى
9 - فقيه عُماره 10 - سيّد محمّد أقساسى
11 - قطب الدين راوندى 12 - سبط ابن تعاويذى
متولّد (433)
متوفّاى (513)
1 - لا تُنكرَنَّ غديرَ خمٍّ إنّه كالشمسِ في إشراقِها بل أظهرُ
2 - ما كان معروفاً بإسنادٍ إلى خيرِ البرايا أحمدٍ لا يُنكَرُ
3 - فيهِ إمامةُ حيدرٍ وكمالهُ وجلالُهُ حتّى القيامةِ يُذكَرُ
4 - أولى الأنامِ بأن يوالي المرتضى من يأخذُ الأحكامَ منه ويأثرُ
[1 - غدير خم را انكار نكن، همانا آن مانند خورشيد درخشان و بلكه روشنتر از آن است. 2 - آنچه كه به واسطه اسناد به بهترين خلايق يعنى احمد صلى الله عليه و آله مىرسد، نبايد انكار شود. 3 - غدير خمّ، امامت و كمال و جلال حيدر است كه تا روز قيامت ذكر مىشود. 4 - سزاوارترين مردم به ولايت و دوستى مرتضى كسى است كه احكام را از او مىگيرد و او را (بر ديگران) ترجيح مىدهد].
اين ابيات را شيخ ما فتّال نيشابورى در «روضة الواعظين» به فنجكردى نسبت داده است. فتّال از معاصرين وى بوده است. و ابن شهر آشوب نيز اين اشعار را در «مناقب» ذكر كرده است(1).
فنجكردى از پيشوايان علم لغت است كه به حقيقتِ معانى لغات و تصريفهاى آن آشنا است. و از كسانى است كه بر معاريض كلام [معانى كنايى سخن] و لحن سخن و فحواى تعابير آگاه است، و از واژۀ «مولى» معناى امامت و مرجعيّت در احكام دين را فهميده است، و همين مطلب را در شعر دُرّ گونۀ خود آورده است. و اين از جمله ادلّهاى است كه مىتوان بر آنچه ما در معناى حديث شريف اختيار مىكنيم، اقامه كرد.
شيخ ابوالحسن على بن احمد فنجكردى(2)نيشابورى. از استادان و آگاهان فنّ ادبيّات و از پيشوايان و ماهران در اين رشته است، علاوه بر اين كه او در شمار بزرگان حاملان علم و شيوخ ماهر حديث است.
در كتاب «أنساب» اثر سمعانى آمده است:
وى در شب جمعه (13) ماه رمضان سال (513) وفات نمود و در مسجد جامع قديم بر او نماز گزاردند، و در حيره(3)در مقبرۀ نوح دفن شد [احتمالاً قبرستانى به اين نام در آن زمان بوده است].
صاحب «رياض الجنّة» در روضۀ چهارم، شرح حال او را نوشته و اين شعر را از او آورده است:
إذا ذكرتَ الغرَّ من هاشمٍ تنافرتْ عنك الكلابُ الشارده
فقل لمن لامَك في حبِّهِ خانتكَ في مولودِكَ الوالده
[هنگامى كه سفيد روى از (آل) هاشم را نام مىبرى، سگهاى ولگرد از تو دور مىشوند. پس به كسى كه تو را در دوست داشتن او ملامت مىكند، بگو مادرت در ولادت تو خيانت كرده است].
امينى مىگويد: نامبرده با اين دو بيت به احاديثى اشاره مىكند كه در آنها آمده است: با امير مؤمنان عليه السلام جز زنازاده دشمنى نمىكند؛ برخى از اين احاديث:
1 - ابوسعيد خدرى مىگويد: «كنّا معشر الأنصار نبور أولادنا بحبِّهم عليّاً رضى الله عنه؛ فإذا وُلد فينا مولودٌ فلم يحبّه عرفنا أ نّه ليس منّا»(1)[ما انصار، فرزندانمان را با دوست داشتن على رضى الله عنه امتحان مىكرديم؛ پس هر گاه فرزندى از ما متولّد مىشد و او را دوست نداشت مىفهميديم او فرزند ما نيست].
2 - عبادة بن صامت مىگويد: «كنّا نبور أولادنا بحبِّ عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه؛ فإذا رأينا أحدهم لا يحبّ عليّ بن أبي طالب علمنا أ نّه ليس منّا وأ نّه لغير رِشْدَة»(2)[ما فرزندانمان را با دوست داشتن على ابن ابى طالب رضى الله عنه امتحان مىكرديم، و چون مىديديم يكى از آنها على ابن ابى طالب رضى الله عنه را دوست ندارد، مىفهميديم از ما نيست و از راه حلال به دنيا نيامده است].
حافظ جزرى در كتاب «أسنى المطالب»(3)پس از ذكر اين حديث نوشته است:
و اين مطلب از قديم تا به حال مشهور است كه فقط زنازاده با على رضى الله عنه دشمنى مىكند.
3 - حافظ حسن بن على عدوى از احمد بن عبده ضبىّ از ابوعيينه از ابن زبير از جابر نقل كرده است: «أمرنا رسول اللّه صلى الله عليه و آله أن نعرض أولادنا على حبِّ عليِّ بن أبي طالب» [پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ما دستور داد كه فرزندانمان را بر دوستى على بن أبى طالب عرضه كنيم]. رجال اين حديث رجال صحيحين (صحيح بخارى و مسلم) بوده و همگى از ثقات محسوب مىشوند.
4 - حافظ طبرى در كتاب «الولاية» با سندش از على عليه السلام اين حديث را نقل كرده است:
«لا يحبّني ثلاثة: ولد الزنا، ومنافق، ورجل حملت به اُمّه في بعض حيضها» [مرا سه نفر دوست ندارند: زنازاده و منافق و كسى كه مادرش در حال حيض به او حامله شده باشد].
5 - از ابوبكر صدّيق نقل شده است: من پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه خيمهاى بنا كرده بود و بر كمانى عربى تكيه داده بود و در آن خيمه، على و فاطمه و حسن و حسين بودند، و فرمود: «معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالمَ أهل الخيمة، حربٌ لمن حاربهم، وليٌّ لمن والاهم، لا يحبّهم إلّاسعيد الجدِّ طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيُّ الجدِّ رديء المولد»(4)[اى گروه مسلمين! من با كسى كه با اهل خيمه در صلح باشد در صلحم، و با كسى كه با آنان در جنگ است در جنگ هستم، و دوستدار كسى هستم كه با آنها دوستى ورزد. و آنان را جز فرد خوشبخت حلال زاده دوست ندارد، و جز فرد بدبخت داراى ولادتِ پست، با آنان دشمنى نمىكند].
اين مطلب را در گذشته و حال، بسيارى از شعرا به نظم در آوردهاند كه مجالى براى ذكر اشعار آنها نيست؛ يكى از اين اشعار، شعر صاحب بن عبّاد است(5):
1 - بحبَّ عليّ تزولُ الشكوكُ وتصفو النفوسُ ويزكو النجار
2 - فمهما رأيتَ محبّاً له فثَمّ العلاءُ وثَمّ الفخار5.
3 - ومهما رأيتَ بغيضاً له ففي أصلِهِ نسبٌ مستعار
4 - فمهّد على نَصبه عذرَهُ فحيطانُ دارِ أبيه قصارُ
[1 - با دوستى على شكّها برطرف مىشود، و نَفْسها و روحها تصفيه مىشود، و اصل ونَسَب پاك مىگردد. 2 - پس هر جا دوستدار او را ديدى، برترى و فخر آنجاست. 3 - و هر گاه دشمن او را ديدى پس در اصل و نَسَب او نَسَبى عاريه گرفته شده است. 4 - پس براى دشمنى او عذرى درست كن، (و بگو) ديوارهاى خانۀ پدرش كوتاه بوده است].
و همو سروده است:
حبُّ عليّ بن أبي طالب فرضٌ على الشاهدِ والغائبِ
واُمُّ من نابذَهُ عاهرٌ تبذلُ للنازلِ والراكبِ
[دوستى على بن أبى طالب بر هر شاهد و غايبى واجب است. و هر كس با او دشمنى ورزد مادرش بد كاره بوده و بر پياده و سواره خود را عرضه مىكرده است].
متولّد (473)
متوفّاى (548)
واللّهُ يغفرُ للمسيئ إذا تنصّلَ واعتذرْ
إلّا لمن جحد الوصيَّ ولاءه ولمن كفرْ
فاخش الإلهَ بسوء فع - لك واحتذر كلّ الحذرْ(1)
[و خداوند شخص گناهكار را مىبخشد اگر دست از گناه بردارد و عذر خواهى كند. مگر كسى كه ولايت وصىّ را انكار كند و كسى كه كفر ورزد. پس به خاطر بدى رفتارت از خدا بترس و بسيار بر حذر باش و احتياط كن].
اين قصيده كه معروف به «تَتَريّه»، و داراى (106) بيت است، را ابن حجّه حموى در «ثمرات الأوراق» ذكر كرده است(2).
ابوالحسين مهذّب الدين احمد بن منير بن احمد بن مفلح طرابلسى(3)شامى. او از پيشوايان در ادبيات و از شاعران طراز اوّل است كه اشعار زيباى زيادى سروده است. وى دربارۀ ائمّه اهل بيت عليهم السلام اشعار گرانبهايى گفته كه ذكر دائم و فخر هميشگى را برايش به همراه داشته است. طرابلس اين فرزند نجيب را در خود پرورش داد، سپس وى به دمشق رفت و در پايتخت امويان، فضايل عترت طاهره را با شعر عالى خود منتشر نمود، و اين مطلب بر كسانى كه متمايل به اهل بيت عليهم السلام نبودند، گران تمام شد، از اين رو به او تهمت زدند و او را با زبانهاى تيز مورد حمله قرار دادند. گروهى گفتند: زبان او پليد است، گروهى گفتند: او با صحابۀ پيامبر دشمن است، گروهى نسبت رافضى بودن به او دادند و
گروهى خواب ترسناك و وحشتناك، عليه او ساختند؛ امّا به رغم همۀ اين خوابهاى پريشان، فضيلت آشكار وى اين فرصت را به آنها نداد تا از بزرگ منشى و جايگاه عظيم وى در ادبيّات بكاهند.
نامبرده در سال (473) در طرابلس متولّد شد، و در جمادى الثانى سال (548) در حلب وفات نمود. شرح حال وى در بسيارى از معاجم و كتب سيره يافت مىشود(1).
متوفّاى (551)
1 - يا سيّد الخلفاء طرّاً بدوهم والحضرِ
2 - إنْ عظّموا ساقي الحجي - ج فأنتَ ساقي الكوثرِ
3 - أنت الإمام المرتضى وشفيعُنا في المحشرِ(2)
4 - ووليُّ خيرةِ أحمدٍ وأبو شبيرَ وشبّرِ
5 - والحائزُ القصباتِ في يومِ الغديرِ الأزهرِ
6 - والمطفئُ الغوغا بب - درٍ والنضيرِ وخيبرِ(3)
[1 - اى آقاى همۀ خلفا چه روستايى و چه شهرى. 2 - اگر آنان سقايت حجّاج را بزرگ مىشمارند، پس تو ساقى كوثر هستى. 3 - تو امام پسنديده و شفيع ما در روز محشرى. 4 - و تو جانشين برگزيدۀ خدا احمد، و پدر شبير (امام حسين) وشبّر (امام حسن) هستى. 5 - حائز رتبههاى بلند در روز درخشان غدير هستى. 6 - و خاموش كننده غوغا در جنگ بدر و نضير و خيبر مىباشى].
قاضى جلال الدين ابوالفتح محمود بن قاضى اسماعيل بن حميد، مشهور به ابن قادوس دمياطى مصرى. او از بزرگان ادبيّات و يگانۀ نقّادان فنّ بيان محسوب مىشود. وى ديوان شعرى در دو جلد دارد و در سال (551) در مصر وفات نمود(4).
متولّد (495)
شهادت (556)
1 - يا راكبَ الغيِّ دع عنك الضلال فه - ذا الرشدُ بالكوفةِ الغرّاءِ مشهدُهُ
2 - من رُدّتِ الشمسُ من بعدِ المغيبِ له فأدركَ الفضلَ والأملاك تشهدُهُ
3 - ويومَ خمِّ وقد قال النبيُّ له بين الحضورِ وشالت عضدَهُ يدُهُ
4 - من كنت مولىً له هذا يكون له مولىً أتاني به أمرٌ يؤكّدُهُ
5 - من كان يخذله فاللّهُ يخذلُه أو كان يعضدُهُ فاللّهُ يعضدُهُ(1)
[1 - اى سوار بر گمراهى، گمراهى را از خود دور كن كه اين رشد و هدايت محلّ شهادتش، در كوفۀ نورانى است.
2 - كسى است كه خورشيد براى او بعد از غروب كردن برگشت و او وقت فضيلت (نماز) را درك كرد و ملائكه شاهد بودند.
3 - و روز غدير خم را ياد آور كه پيامبر در حالى كه دستش بازوى او را بالا برده بود در بين حاضران به او فرمود: 4 - هر كس من مولاى او هستم اين مولاى اوست، و بر اين مطلب امرى اكيد بر من نازل شده است. 5 - هر كس او را واگذارد، خداوند او را وا مىگذارد، و هر كه او را يارى كند خداوند او را يارى مىكند].
در قصيدهاى كه (44) بيت دارد گفته است:
أوصى النبيُّ إليه لا إلى أحدٍ سواه في خمِّ والأصحابُ في عَلَنِ
فقال هذا وصيّي والخليفةُ من بعدي وذو العلم بالمفروضِ والسننِ
قالوا سمعنا فلمّا أن قضى غدروا والطهرُ أحمدُ ما وارَوْهُ في الجَبَنِ(2)
[پيامبر در غدير خم به او وصيّت كرد، نه به هيچ كس ديگر، و اين در حالى بود كه اصحاب حاضر بودند. آنگاه فرمود:
اين، وصىّ من و خليفۀ بعد از من و عالِم به فريضهها و سنّتها است. گفتند: شنيديم، پس چون پيامبر وفات نمود نقض عهد كردند در حالى كه هنوز فرد پاكيزه يعنى احمد را در قبر نگذاشته بودند].
ابوالغارات ملك صالح، فارس المسلمين، نصير الدين، طلائع بن رزّيك بن صالح إرمنى(3). آن گونه كه در أعلام زركلى آمده است، اصل و نسب او از شيعۀ اماميّه عراق است(4).
او از افرادى است كه خداوند سبحان، دين و دنيا را براى آنان جمع كرده و به شرف هر دو سرا نايل شدهاند، و علم نافع و امارت عادلانه به آنان داده شده است، و آن گونه كه در «خواصّ العصر الفاطميّ» آمده، وى فقيه ماهرى بوده است، و آن گونه كه در كتب معجم گفته شده، اديب و شاعرى چيره دست بوده، و در عين حال وزيرى عادل بوده است كه قاهره را با روش نيكوى خود به تعجّب وا داشته، و به لطف او مردم مصر به خوبى زندگى كردند، و حكومت فاطمى به خاطر تدابير وى در برپا نگه داشتن دولت، و رفتار نيكو با رعيّت، و نشر امنيت، و به پا داشتن صلح، برترى يافت.
او كتابى به نام «الاعتماد(5)في الردّ على اهل العناد» دارد كه پيرامون امامت امير المؤمنين عليه السلام و بحث دربارۀ احاديث وارد در اين زمينه، مىباشد. ديوان وى دو جلد است و در آن، همۀ فنون شعرى وجود دارد. او هر سال براى علويّين كه در مشاهد مقدّسه ساكن بودند، اموال فراوان مىفرستاد و براى بزرگان مسجد الحرام و مسجد النبى هر چه احتياج داشتند، مانند لباس و غيره حتّى تختههايى كه كودكان روى آن مىنوشتند و قلم و دوات، را مىفرستاد و پيوسته
1) - اين قصيده (39) بيت دارد كه مقدارى از آن در مناقب ابن شهر آشوب [40/3]، و الصراط المستقيم، بياضى [311/1] آمده است. و همۀ آن [وهمچنين قصيده بعدى] را علّامه سيّد احمد عطّار در كتاب خود [الرائق من أشعار الخلائق] آورده است.
2) - ر. ك: الرائق، علّامه سيّد احمد عطّار.
3) - «إرمِنى» منسوب به أرمينيه بر خلاف قياس، كه اسم ناحيهاى بزرگ و وسيع است.
4) - الأعلام [228/3].
5) - در شذرات الذهب: «الاجتهاد» ضبط شده است.
در صدر مملكت و بر قلّههاى افتخار قرار داشت و داراى نفوذ امر و كرسى پادشاهى بود، تا اينكه خداوند متعال علاوه بر اينها رستگارى شهادت را برايش رقم زد و با مكر و حيله در دالان قصر خود در روز دوشنبه (19) ماه رمضان سال (556) كشته شد و در قاهره در «دار الوزارة» دفن شد، سپس فرزند عادل وى جنازهاش را به «القرافة الكبرى» منتقل كرد.
ملك صالح در سال (495) متولّد شد، و در روز دوشنبه (19) ماه رمضان سال (559) شهيد شد.
شرح حال وى در بسيارى از كتب و معاجم يافت مىشود(1).
متولّد (478)
متوفّاى (حدود 558)
او قصيدهاى دارد كه در آن حديث غدير را يادآور مىشود و به اعتقاد او اين حديث، نص ّ در امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله مىباشد. بخشى از آن قصيده اين است:
1 - آخاه من دونِ البريّةِ أحمدٌ واختصّه بالأمرِ لو لم يُظلَمِ
2 - نصَّ الولايةَ والخلافةَ بعدَهُ يومَ الغدير ِ له برغمِ اللوّمِ
3 - ودعا له الهادي وقال ملبّياً يا ربِّ قد بلّغتُ فاشهد واعلمِ
4 - حتّى إذا قُبِضَ النبيُّ وأصبحوا مثلَ الذباب تلوحُ حول المطعمِ
5 - نكثتْ ببيعته رجالٌ أسلمتْ أفواهُهمْ وقلوبُهم لم تُسلمِ
6 - وتداولوها بينهم فكأنّها كأسٌ تدور على عطاشٍ حُوّمِ
[1 - احمد او را از ميان مردم برادر خود قرار داد و او را مختصّ به امارت (بر مؤمنان) نمود اگر مورد ظلم قرار نمىگرفت.
2 - به ولايت و خلافت او بعد از خودش در روز غدير به رغم همه ملامتها تصريح كرد. 3 - و پيامبرِ هدايت براى او دعا كرد، و فرمود در حالى كه لبيك مىگفت: پروردگارا تبليغ نمودم پس بدان و شاهد باش. 4 - تا اينكه پيامبر وفات نمود، و آنها مانند مگسهايى شدند كه دور غذا مىگردند. 5 - بيعت او را مردانى نقض كردند كه دهانهايشان اسلام آورده بود امّا قلبهاى آنها اسلام نياورده بود. 6 - و خلافت را در بين خود به گردش درآوردند گويا كاسۀ آبى است كه در بين افراد تشنه به گردش درآمده است].
اين قصيده داراى (57) بيت مىباشد.
شاعر ربيب ابوالمعالى سالم بن على بن سلمان بن على، معروف به ابن عودى - عودى -(2)تغلبى نيلى، منسوب به شهر نيل كه نزديك نهر نيل در امتداد فرات از ناحيۀ جنوب شرقى قرار دارد. ولادت او در شهر نيل در سال (478) بوده است.
و سال ولادت وى - يعنى (478) - و اينكه عماد الدين اصفهانى او را در سال (554) در هماميّه نزديك واسط، ديده است، به انسان اجازه نمىدهد كه گمان كند مدّتى طولانى بعد از سال (554) زنده مانده باشد(3).
متوفّاى (561)
او قصيدهاى دارد كه به (29) بيت مىرسد و مقدارى از آن اين است:
بعلُ البتول وما كنّا لتهديَنا أئمّةٌ من نبيِّ اللّهِ لولا هي
نصَّ النبيُّ عليه في الغديرِ فما زواه إلّاظنينٌ دينُهُ واهِ
[او شوهر بتول است و ما را ائمّهاى از نسل پيامبر خدا هدايت نمىكردند اگر حضرت فاطمه نبود. پيامبر اكرم در روز غدير به (امامت) او تصريح نمود، پس او را كنار نزد و خانهنشين نكرد، مگر متّهمى كه دين او سست و واهى است].
ابوالمعالى عبد العزيز بن حسين بن حبّاب(1)أغلبى سعدى صقلى معروف به قاضى جليس. او در صف مقدّم شاعران و كاتبان مصرى قرار دارد، و چنانكه از شعرش پيداست از كسانى است كه موالات عترت طاهره را به حدّ كمال داشته است.
ابن كثير در تاريخ خود(2)و ابن شاكر در «فوات الوفيات»(3)به شرح حال وى پرداختهاند.
متوفّاى (565)
1 - ألم تعلموا أنّ النبيَّ محمّداً بحيدرةٍ أوصى ولم يسكنِ الرمسا
2 - وقال لهم والقومُ في خمِّ حُضّرٌ ويتلو الّذي فيه وقد همسوا همسا
3 - عليٌّ كزرّي من قميصي وإنّه نصيري ومنّي مثلُ هارون من موسى
4 - ألم تبصروا الثعبانَ مستشفعاً به إلى اللّهِ والمعصوم يلحسُه لحسا
5 - فعاد كطاووسٍ يطيرُ كأنّه تغشرمَ في الأملاك فاستوجبالحبسا
6 - أما درَّ كفَّ العبدِ بعد انقطاعِها أما ردَّ عيناً بعدما طُمِسَتْطمسا(4)
[1 - آيا نمىدانيد كه پيامبر اكرم حضرت محمّد صلى الله عليه و آله به حيدر وصيّت نمود قبل از آن كه در خاك قبر آرام بگيرد. 2 - به آنها فرمود در حالى كه همگى در [غدير] خم حاضر بودند و خواند آياتى كه دربارۀ او بود و آنها سكوت كرده و صداهايشان آهسته شده بود: 3 - على مانند دكمۀ پيراهن من است، و او ياور من مىباشد، و نسبت به من مِثْل هارون نسبت به موسى است. 4 - آيا نديديد مار بزرگى را كه از او طلب شفاعتِ نزد خداوند مىكرد، و معصوم را مىليسيد (و بدين وسيله از او التماس مىكرد). 5 - پس مانند طاووسى شد كه پرواز مىكرد و گويا در ميان ملائكه آزار مىرسانده پس مستوجب حبس شده بود. 6 - آيا دست آن بنده را بعد از قطع شدن بر نگرداند؟ آيا چشمى را بعد از كورى كامل بر نگرداند؟].
سعيد(1)بن احمد بن مكّى نيلى مؤدِّب. وى از بزرگان و شاعران چيره دست شيعه، و ذوب شدگان در محبّت و ولايت عترت طاهره، و از طرفداران سرسخت مذهب شيعه بود. و دربارۀ آنان شعر فراوان و نيكو سروده است و مدح آنها را آشكارا بيان مىكرد و آثار آنان را منتشر مىنمود تا آنجا كه كوته فكران به او نسبت غلوّ دادند، امّا وى محبّ اهل بيت و معتدل بوده است و كاملاً دنبالهرو اهل بيت و استفاده كننده از نور درخشان آنها بود. ابن شهر آشوب در «معالم»(2)، او را از با تقوايان شعراى اهل بيت عليهم السلام شمرده است.
حموى در «معجم الاُدباء»(3)نوشته است:
مؤدِّب شيعى مذهب، نحوى فاضل، و آگاه به ادبيّات، و غلوّ كنندۀ در تشيّع بوده است، اشعار نيكويى سروده، و بيشتر اشعارش در مدح اهل بيت است. وى داراى غزلهاى روانى است. در سال (565) در صد سالگى وفات كرده است.
او در ردّ دو بيت از يوسفِ واسطى در طعن بر امير المؤمنين عليه السلام و تخلّف آن حضرت از بيعت، اين شعر را سروده است:
1 - ألا قل لمن قال في كفره وربِّي على قوله شاهدُ
2 - (إذا اجتمع الناس في واحدٍ وخالَفَهُم في الرضا واحدُ)
3 - (فقد دلَّ إجماعُهمْ كلِّهمْ على أ نّه عقلُه فاسدُ)
4 - كذبتَ وقولُك غيرُ الصحيح وزعمُكَ ينقدُه الناقدُ
5 - فقد أجمعتْ قومُ موسى جميعاً على العجل يا رجسُ يا ماردُ
6 - وداموا عكوفاً على عجلهم وهارونُ منفردٌ فاردُ
7 - فكان الكثيرُ هم المخطئون وكان المصيب هو الواحدُ(4)
[1 - آگاه باش و بگو به كسى كه در حال كفرش و در حالى كه پروردگارم بر گفتۀ او شاهد است، گفت: 2 - هر گاه مردم دربارۀ (اميرىِ) يك نفر اجماع كردند و تنها يك نفر در رضايت دادن، با آنها مخالفت كرد. 3 - پس همانا اجماع همۀ مردم دلالت مىكند بر اينكه عقل آن يك نفر تباه شده است. 4 - (به او بگو:) دروغ گفتى، و گفتهات صحيح نيست و سخن تو را ناقد بصير مورد نقد قرار مىدهد. 5 - همانا قوم موسى همگى اجماع كردند بر (پرستش) گوساله، اى پليد! و اى كسى كه از دين خارج شدهاى! 6 - و بر پرستش گوساله مداومت كردند در حالى كه هارون تك و تنها بود. 7 - و همگى خطا كار بودند و تنها يك نفر درست رفتار كرد].
متولّد (484)
متوفّاى (568)
1 - ألا هل من فتىً كأبي ترابِ إمامٌ طاهرٌ فوقَ الترابِ
2 - إذا ما مُقْلَتي رمدتْ فكُحلي ترابٌ مسَّ نعل أبي ترابِ
3 - محمّدُ النبيُّ كمصرِ علمٍ أميرُ المؤمنين له كبابِ
4 - هو البكّاءُ في المحراب لكن هو الضحّاكُ في يوم الحرابِ
5 - عليٌّ قاتلٌ عمرَو بن ودٍّ بضربٍ عامر البلدِ الخرابِ
6 - حديثُ براءةٍ وغديرُ خمٍّ ورايةُ خيبرٍ فصلُ الخطابِ
7 - هما مَثَلا كهارونٍ وموسى بتمثيلِ النبيِّ بلا ارتيابِ
8 - بنى في المسجد المخصوص باباً له إذ سدَّ أبوابَ الصحابِ
9 - كأنّ الناسَ كلَّهمُ قشورٌ ومولانا عليٌّ كاللبابِ
10 - ولايتُه بلا ريبٍ كطوقٍ على رغمِ المعاطسِ في الرقابِ
11 - إذا عُمَرٌ تخبّطَ في جوابٍ ونبّهه عليٌّ بالصوابِ
12 - يقول بعدله لولا عليٌّ هلكتُ هلكتُ في ذاك الجوابِ
13 - ففاطمةٌ ومولانا عليٌّ ونجلاه سروري في الكتابِ
14 - ومن يك دأ بُه تشييدَ بيتٍ فها أنا مدحُ أهلِ البيتِ دابي
15 - وإن يك حبّهمْ هيهات عاباً فها أنا مذ عقلتُ قرينَ عابِ
16 - لقد قتلوا عليّاً مذ تجلّى لأهلِ الحقِّ فحلاً في الضرابِ
17 - وقد قتلوا الرضا الحسنَ المرجّى جوادَ العربِ بالسمِّ المذابِ
18 - وقد منعوا الحسينَ الماءَ ظلماً وجُدِّل بالطعانِ وبالضرابِ
19 - ولولا زينبٌ قتلوا عليّاً صغيراً قتلَ بقٍّ أو ذُبابِ
20 - وقد صلبوا إمام الحقِّ زيداً فيا للّهِ من ظلمٍ عجابِ
21 - بناتُ محمّدٍ في الشمس عطشى وآلُ يزيدَ في ظلِّ القبابِ
22 - لآل يزيدَ من أَدَمٍ خيامٌ وأصحابُ الكساءِ بلا ثيابِ
[1 - آيا بر روى زمين جوانمرد و امام پاكى چون بوتراب وجود دارد؟! 2 - آنگاه كه چشمان مرا درد فراگيرد، خاكِ پاى بو تراب توتياى ديدگان من خواهد بود. 3 - پيامبر خدا حضرت محمّد مانند شهر علم است، و امير المؤمنين مانند درب آن شهر است. 4 - او در محراب سخت گريه مىكند، ولى در روز جنگ بسيار خندان مىباشد. 5 - على كشندۀ عمرو بن عبد وُد است با ضربهاى كه شهر خراب را آباد مىكند. 6 - حديث برائت و (روايت) غدير خم و (حديث) رايتِ (\ پرچم) جنگ خيبر، پايان سخن است. 7 - مَثَل اين دو مانند هارون و موسى است، و اين تمثيلى است كه بى شكّ خود پيامبر فرمودند.
8 - پيامبر براى او در مسجد مخصوص خود درى قرار دادند هنگامى كه درهاى (خانه) اصحاب را بستند. 9 - گويا همۀ مردم پوسته هستند و مولاى ما على مانند مغز است. 10 - ولايت او بدون شكّ على رغم همه دشمنىها مانند طوقى در گردنهاست. 11 - هنگامى كه عُمَر در جواب سؤالى باز مىمانْد و على او را به حقّ رهنمون مىگشت. 12 - به درستى مىگفت: اگر على نبود من هلاك مىشدم، هلاك مىشدم در جواب اين سؤال. 13 - بر اساس آيات قرآن، فاطمه و مولاى ما على و دو فرزندش مايۀ شادى من هستند. 14 - هر كس عادتش ساختن بيت است، پس بداند كه عادت من مدح اهل بيت است.
15 - اگر دوستى آنها عيب است كه هرگز نيست، پس همانا من از زمانى كه چيزى فهميدهام همراه با عيب بودهام. 16 - همانا على را آن هنگام كه براى اهل حقّ مانند پهلوانى در جنگ تجلّى نمود، كشتند. 17 - همانا راضى به حقّ، امام حسن، كه مايۀ اميد و بخشندۀ عرب بود، را با مايعى مسموم كشتند. 18 - همانا حسين را از روى ظلم از آب منع كردند و با نيزهها و ضربههاى شديد او را مورد حمله قرار دادند. 19 - و اگر زينب نبود امام سجاد را در همان سنّ كم مىكشتند به آسانىِ كشتن پشه يا مگسى. 20 - همانا امام به حقّ زيد را به صليب كشيدند، پس اى خدا در اين ظلم عجيب به فرياد ما برس.
21 - دختران محمّد در زير آفتاب، تشنه و آل يزيد در زير سايۀ خيمهها بودند. 22 - براى آل يزيد خيمههايى از پوست دباغى شده بود و اصحاب كسا بدون لباس بودند](1).
حافظ ابومؤيّد و ابومحمّد موفّق بن احمد بن ابوسعيد اسحاق بن مؤيّد مكّى حنفى، معروف به اخطب خوارزم.
او فقيه، داراى علم فراوان، و حافظ مشهور، و محدِّث داراى طرق فراوان به احاديث، خطيب خوش آوازه، ماهر در علوم عربى، فردى آشنا به سيره و تاريخ، و اديب و شاعر بود. او خطبهها و اشعار مدوّنى دارد(2).
حافظ نجم الدين عمر بن محمّد بن احمد نسفى، متوفّاى (537)؛ و ابوالقاسم جاراللّه محمود بن عمر زمخشرى متوفّاى (538).
و آن گونه كه در «مقابس»(3)آمده از كسانى كه از او نقل روايت كردهاند عبارتند از: ابو جعفر محمّد بن على بن شهر آشوب سَرَوى مازندرانى، متوفّاى (588). و بنابر آنچه كه در آغاز كتاب «مناقب»(4)آمده است، بين اين دو، نامه نگارى واقع شده است.
مهارت وى در فقه، حديث، تاريخ، ادبيّات و علوم گوناگون ديگر، و شهرت زياد وى در عصر خويش، و نامه نگارىهايى كه با استادان فنون مختلف داشته، مستلزم اين است كه تأليفات فراوان داشته باشد. و من نيز همين گمان را دارم؛ ولى تنها هفت كتاب وى مشهور شده است كه بيشتر آنها هم به مرور زمان از بين رفته است وعبارتند از:
1 - كتاب «مناقب الإمام أبي حنيفة».
2 - كتاب «ردّالشمس لأمير المومنين على عليه السلام».
ابو جعفر بن شهر آشوب كه معاصر وى و راوى از اوست، اين كتاب را در «مناقب»(5)از او نام برده است.
3 - كتاب «الأربعين في مناقب النبيّ الأمين و وصيّه امير المؤمنين عليه السلام» بنابر آنچه كه در مقتل اوست. ابوجعفر ابن شهر آشوب اين كتاب را از او روايت كرده است(6).
4 - كتاب «قضايا امير المؤمنين عليه السلام»؛ ابن شهر آشوب از اين كتاب در «مناقب»(7)نام برده است.
5 - كتاب «مقتل الإمام السبط الشهيد عليه السلام» بنابر آنچه كه در «الإجازات» است، جمال الدين بن معين اين كتاب را از او روايت كرده است، و كتاب مشتمل بر (15) فصل و در دو مجلّد است.
6 - ديوان شعر؛ چلبى در «كشف الظنون» نوشته است:
ديوان او خوب است و او در زمينۀ شعر با معاصرانِ خود هم رديف بوده است(1).
7 - كتاب «فضائل امير المؤمنين عليه السلام» كه معروف به «المناقب» است. و در سال (1224) چاپ شده است. اين كتاب را بسيارى از ائمۀ حديث از مؤلّف روايت كردهاند.
بنابر آنچه كه در «بغية الوعاة»(2)آمده، صفدى گفته است: نامبرده خطبهها و اشعارى داشته است و ما بر چيزى از آنها جز آنچه كه در دو كتاب وى؛ يعنى «مناقب» و «مقتل الامام السبط» آمده است، دسترسى نداريم. البتّه بنا بر نقل حلبى، او ديوان شعرى نيز دارد(3).
نامبرده بنابر آنچه در «بغية الوعاة» آمده، در حدود سال (484) متولّد شده، و بنابر آنچه كه در همين كتاب از قفطى نقل شده در سال (568) وفات كرده است(4).
متولّد (513)
متوفّاى (569)
1 - ولاؤك مفروضٌ على كلِّ مسلمِ وحبُّكَ مفروطٌ وأفضلُ مغنمِ
2 - إذا المرءُ لم يُكرم بحبِّك نفسَه غدا وهو عند اللّهِ غير مُكرّمِ
3 - ورثت الهدى عن نصّ عيسى بن حيدرٍ وفاطمةٍ لا نصِّ عيسى بن مريمِ
4 - وقال أطيعوا لابن عمّي فإنّه أميني على سرِّ الإله المكتّمِ
5 - كذلك وصّى المصطفى وابن عمّه إلى مُنْجدٍ يومَ الغديرِ ومُتْهمِ
6 - على مستوىً فيه قديمٌ وحادثٌ وإن كان فضلُ السبقِ للمتقدِّمِ
[1 - ولايت تو بر هر مسلمانى واجب است، و دوستى تو پيش فرستادۀ من (براى آخرت) است و با فضيلتترين غنيمت است. 2 - اگر شخصى خود را با دوست داشتن تو گرامى ندارد، در حالى صبح مىكند كه نزد خدا گرامى نيست. 3 - هدايت را از روى نص ّ و تصريحِ عيسى فرزند حيدر و فاطمه، نه از تصريح و نصّ عيسى فرزند مريم، به ارث بردى. 4 - فرمود: از پسر عمويم اطاعت كنيد؛ زيرا او امين من بر سرّ مكتوم خداوند است. 5 - و پسر عموى على، محمّد مصطفى، على را كه اهل نجد و تهامه بود (سرزمين حجاز و مكّه) وصىّ خود قرار داد. 6 - در جايگاهى كه در آن، قديم و جديد (پير و جوان) حاضر بود، اگر چه فضيلت سبقت براى شخصِ متقدّم است (و على نخستين مسلمان بود و در همۀ صفات نيك بر ديگران مقدّم بود)].
فقيه نجم الدين ابو محمّد عُمارة بن ابوالحسن على بن زيدان بن احمد حكمى يمنى. او از فقها و مدرّسين و مؤلّفين شيعۀ اماميّه و جزء شهداى بزرگان تشيّع است.
شعر وى فصيح و بليغ و قوى و روان و داراى رونق بود. و بالاتر از همۀ اينها، محبّت هميشگى وى به عترت وحى و اعتقاد به امامت آنها بود، تا اينكه خود را فداى اين مذهب با فضيلت نمود.
شرح حال وى را باشعرى از او كه به زبان دعاست ختم مىكنيم:
1 - يا ربِّ هيِّئ لنا من أمرنا رشداً واجعل معونتك الحسنى لنا مَددا
2 - ولا تكِلنا إلى تدبير أنفسنا فالنفسُ تعجزُ عن إصلاحِ ما فسدا
3 - أنت الكريمُ وقد جهّزتُ من أملي إلى أياديك وجهاً سائلاً ويدا
4 - وللرجاءِ ثوابٌ أنت تعلمُه فاجعل ثوابي دوامَ الستر لي أبدا(1)
[1 - پروردگارا! براى ما از امرمان رشد و هدايتى فراهم ساز و با كمك نيكوى خود ما را يارى كن! 2 - ما را به تدبير خودمان وامگذار، كه نفس ما از اصلاح آنچه تباه شده عاجز است. 3 - تو كريمى و من از خواستهام به سوى نعمتهاى تو صورتى سؤال كننده و دستى را آماده نمودهام. 4 - اميد وارى به تو ثوابى دارد كه خودت مىدانى، پس ثواب مرا اين قرار ده كه هميشه مرا در پردۀ ستر خود قرار دهى (و گناهان مرا بپوشانى و بيامرزى)].
متوفّاى (حدود 575)
1 - وحقِّ عليٍّ خيرِ من وطئ الثرى وأفخر مَن بعد النبيِّ قد افتخر
2 - خليفتُه حقّاً ووارثُ علمِهِ به شرُفت عدنانُ وافتخرتْ مُضَرْ
3 - ومن قام في يومِ الغديرِ بعضدِهِ نبيُّ الهدى حقّاً فسائلْ به عمرْ
4 - ومن كسّرَ الأصنامَ لم يخشَ عارَها وقد طال ما صلّى لها عصبةٌ اُخرْ
5 - وصهرُ رسولِ اللّهِ في ابنتِه الّتي على فضلِها قد أنزلَ الآي والسورْ
6 - أليَّة عبدٍ حقَّ من لا يرى له سوى حبِّهِ يومَ القيامةِ مدَّخرْ
7 - لأحزنني يومَ الوداعِ وسرّني قدومُك بالجلّى من الأمنِ والظفرْ
[1 - سوگند به حقّ على كه بهترين كسى است كه بعد از پيامبر روى زمين راه رفته و با افتخارترين كسى است كه بعد از پيامبر افتخار كرده است. 2 - او خليفۀ به حقّ پيامبر، و وارث علم اوست، و به وسيلۀ او عدنان شرافت يافت، و مُضَر افتخار كسب كرد. 3 - او كسى است كه پيامبر هدايت به حقّ در روز غدير دست او را بلند كرد، و از عُمَر در اين باره سؤال كن.
4 - و كسى است كه بتها را شكست و از عار و ننگ آنها نترسيد در حالى كه گروهى ديگر مدّتى طولانى اين بتها را پرستيدند.
5 - داماد پيامبر خدا (و شوهر) دختر اوست كه در فضيلت او (حضرت فاطمه) آيهها و سورهها نازل شده است.
1) - شرح حال نامبرده را از كتاب الكامل، اثر ابن اثير 11:163[239/7، حوادث سال 569 هجرى]، تاريخ ابن خلّكان 1:409[431/3، شمارۀ 489 و...] نقل كردهايم.
6 - سوگند ياد كردن بنده سزاوار كسى است كه در روز قيامت ذخيرهاى جز محبّت او ندارد. 7 - من در روز وداع محزون مىشوم و قدوم تو همراه با ايمنى و پيروزى شايان مرا خوشنود مىسازد].
شاعر با اين ابيات، با دو بيت ذيل كه برخى از عامّه سرودهاند، مقابله كرده است:
وحقِّ أبي بكر الّذي هو خيرُ مَن على الأرضِ بعد المصطفى سيّدِ البشرْ
لقد أحدث التوديعُ عند وداعِنا لواعجُه بين الجوانحِ تستعرْ(1)
[و سوگند به حقّ ابوبكر كه بعد از مصطفى سيّد بشر، بهترين كسى است كه روى زمين است. همانا وداعى در هنگام وداع ما ايجاد شد كه عشق آن در بين همۀ اعضا شعله مىكشد].
محمّد بن على بن... بن يحيى بن حسين ذوالعبرة بن زيد شهيد بن امام على بن حسين عليهما السلام.
خاندان اقساسى از بالاترين خاندانهاى علوى است كه شاخههاى رفيع آن به درخت عظيم و پر ثمر نبوى متّصل است. و عراق در دورههاى طولانى، به وسيلۀ آنها فروغ يافت و اصل اين شجرۀ طيّبه از كوفه و از روستايى بزرگ و يا بخشى به نام «أقساس مالك»(2)است. اين خاندان داراى عالمانى متبحِّر، محدِّثانى ثقه، لغت شناسانى ماهر، شاعرانى شگرف، فرمانروايانى ظفرمند و بزرگانى صاحب اخلاق و فضل، بوده است.
ابن اثير در كتاب «كامل»(3)خود از اين شاعر، نامبرده، و نوشته است:
در سال (575) محمّد بن على بن حمزه أقساسى بزرگ علويان در كوفه، وفات نمود.
ميرزا در «رياض العلماء»(4)نوشته است:
او از سادات جليل و شريف و از علما و اديبان و شعراى كوفه بود، و شيخ على بن على بن نما كه از مشايخ اصحاب ما است، از او نقل روايت مىكند.
علّامه مرعشى در «مجالس المؤمنين»(5)شرح حالى جداگانه براى او با عنوان عزّالدين بن أقساسى اختصاص داده و نوشته است:
او از بزرگان و نقيبان كوفه و شخصى فاضل و اديب بوده، و در سرودن شعر يد طولايى داشته است. نقل شده: روزى مستنصر خليفۀ عبّاسى به زيارت قبر سلمان عليه السلام رفت و به همراه او سيّد مذكور (ابن أقساسى) بود. خليفه در راه گفت: يكى از دروغها روايتى است كه غلاة شيعه نقل مىكنند، كه وقتى سلمان وفات نمود، على بن ابى طالب از مدينه به مدائن آمد و او را غسل داد و همان شب به مدينه برگشت. پس ابن أقساسى فوراً اين شعر را سرود:
1 - أنكرتَ ليلةَ إذ صارَ الوصيُّ إلى أرضِ المدائن لمّا أن لها طُلِبا
1) - الطليعة في شعراء الشيعة، ج 2، خطّى.
2) - معجم البلدان 1:312[236/1] منسوب به مالك بن عبد هند بن نجم بن منعة بن برجان... است، و «قس» به معناى جست وجو و طلب شىء است وجمع آن اقساس مىباشد، و شايد مالك در جست و جوى اين مكان بر آمده و متصدّى آبادانى آن شده باشد، از اينرو به اين نام مشهور شده است.
3) - الكامل في التاريخ 11:174[281/7، حوادث سال 575 هجرى].
4) - رياض العلماء 1:24.
5) - مجالس المؤمنين: 212 [507/1].
2 - وغسّل الطهرَ سلماناً وعاد إلى عراصِ يثربَ والإصباحُ ما وجبا
3 - وقلتَ ذلك من قولِ الغلاةِ وما ذنبُ الغلاة إذا لم يوردوا كذبا
4 - فآصفُ قبل ردِّ الطرفِ من سباً بعرشِ بلقيسَ وافى يخرقُ الحجبا
5 - فأنت في آصفٍ لم تغلُ فيه بلى في حيدرٍ أنا غالٍ إنَّ ذا عجبا
6 - إن كان أحمدُ خيرَ المرسلين فذا خيرُ الوصيّين أو كلُّ الحديثِ هبا
[1 - تو شبى را كه وصىّ پيامبر به مدائن طىّ الارض نمود، انكار كردى، همان شبى كه در مدائن به وجود على نياز بود. 2 - على بدن پاك سلمان را در مدائن غسل داد و قبل از سپيده دم، به سرزمين يثرب بازگشت. 3 - تو گفتى: اين حرفها از گفتههاى غُلات است، ولى غلات چه گناهى كردهاند اگر اين خبر دروغ نباشد. 4 - (از طرفي هم اعتقاد دارى كه) آصف بَرْخِيَا در كمتر از يك چشم برهم زدن طىّ الارض نموده و تخت بلقيس را از سرزمين سبا (به بيت المقدّس) آورده است. 5 - عجيب است كه تو دربارۀ آصف برخيا غلوّ نكردهاى، ولى من دربارۀ حيدر غلوّ كردهام! 6 - اگر احمد بهترين رسول است، على نيز بهترينِ اوصيا مىباشد مگر اين كه بگويى همۀ اخبار دروغ است].
اين ابيّات را علّامه سماوى در «طليعه» ذكر كرده، و آن را به سيّد محمّد أقساسى نسبت داده است و گمان كرده او مصاحب مستنصر بوده است. ولى از تاريخ ولادت مستنصر و وفات سيّد غفلت كرده است؛ زيرا سيّد در سال (575) وفات كرده و مستنصر در سال (589) يعنى (14) سال بعد از وفات سيّد، متولّد شده و در سال (624) خليفه شده است.
و علّامه سيّد امين در «أعيان الشيعة»(1)شرح حالى تحت عنوان ابومحمّد عزّ الدين حسن بن حمزه أقساسى ذكر كرده و همين داستان را نقل كرده و اين ابيات را به او نسبت داده است لكن منبع نقل وى براى ما روشن نيست. و حسن بن حمزه عموى شاعر ما است؛ از اين رو سالها بيشتر از اين شاعر [صاحب غديريّه ياد شده]، پيش از مستنصر زندگى مىكرده است.
ابن شهر آشوب در «مناقب»(2)اين ابيات را با اندكى تغيير و زيادى نقل كرده و آن را به ابوالفضل تميمى(3)نسبت داده است.
بنابراين نقل اين ابيات توسط ابن شهر آشوب ثابت مىكند، شاعرِ آن قطب الدين أقساسى هم نيست؛ زيرا ابن شهر آشوب در سال (588) يعنى يكسال قبل از تولّد مستنصر و (57) سال قبل از وفات سيّد قطب، از دنيا رفته است.
و شايد اين ابيات را ابوالفضل تميمى يا يكى از پيشينيان خاندان أقساسى سروده باشد و قطب الدين، آن را براى مستنصر خوانده باشد.
از پسِ پردههاى بغض و كينه شنيده مىشود كه اين كرامت بزرگ مولاى ما امير مؤمنان عليه السلام تكذيب شده و به غلّو نسبت داده مىشود؛ به جهت آن كه پيمودن اين مسافت طولانى در اين وقت كم ممكن نيست.
و اگر اين بينوا فكر كند مىفهمد، بر فرض كه اين قضيّه محال باشد محالِ عادّى است نه عقلى، و گرنه حديث معراج - كه جسمانى بوده است - و متواتر و از ضروريّات دين است، نبايد درست باشد و نيز قصّه آصف بن برخيا كه در قرآن حكايت شده صحيح نمىباشد و اگر اين گونه باشد نبايد عفريتى [قوى و زيرك] از جنّ بتواند تخت بلقيس را قبل از اينكه سليمان از جايش برخيزد بياورد، در حالى كه اين سخن او را نه سليمان و نه قرآن كريم هيچ كدام ردّ نمىكنند؛ زيرا
سليمان آوردن تخت بلقيس را سريعتر از اين مىخواست.
از سوى ديگر شمول قدرت الهى بر سير دادن سريع و كند، به يك اندازه است، همان طور كه شمول آن نسبت به كلّيۀ امور مشكل و آسان همينطور است. و خداوند قدرت دارد كه ولىّ مقرّب خود را تكريم كند و او را بر چيزهايى قدرت بخشد كه ديگران قدرت انجام آن را ندارند. و خداوند مردم را به گونههاى مختلف آفريده است، و قدرت هر كدام متفاوت با ديگرى است، و برخى بر چيزى قدرت دارد، كه ديگرى بر آن قدرت ندارد. و قدرت خداوند سبحان حدّ و حصرى ندارد.
و به اين جهت امور عادىِ موجودات در شئون و حالاتشان متفاوت است؛ مثلاً مسافتى كه سواره در زمان محدود مىپيمايد با مسافتى كه پياده مىپيمايد، متفاوت است و ماشينهايى كه با بخار حركت مىكنند، سرعتى بيشتر دارند و اگر اين سرعت را با سرعت هواپيما بسنجى، آن را كوچك مىشمارى؛ زيرا آنها در پنج ساعت مسافتى را مىپيمايند كه مردم در پنج ماه آن مسافت را مىپيمايند.
و اگر تعجّب مىكنى، تعجّب از كسانى است كه قلبهاى آنها با اعمالشان زنگار زده است واين كرامت مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام را انكار مىكنند؛ امّا همين كرامت را از غير او كه پايينتر از آن حضرت است، بدون هيچ انكار و طعنى مىپذيرند:
1 - حافظ ابن عساكر در «تاريخ» خود(1)از سرىّ بن يحيى نقل كرده است:
حبيب بن محمّد عجمى بصرى در روز هشتم ذى الحجّه در بصره ديده شد و روز عرفه در عرفات مشاهده شد.
2 - محمّد بن على حبّاك - خدمتكار شيخ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911) - مىگويد:
روزى شيخ در وقت قيلوله در قرافه مصر - هنگامى كه در محضر شيخ عبداللّه جيوشى بود - گفت: آيا مىخواهى نماز عصر را در مكّه بخوانى، به شرط آنكه تا زندهام به كسى نگويى؟ گفتم: آرى؛ پس دست مرا گرفت و گفت: چشمانت را ببند. و من چشمانم را بستم پس مرا حدود بيست و هفت گام برد و گفت:
چشمت را باز كن كه ناگاه ديدم در كنار باب المعلّاة هستم. پس مادرمان خديجه، فضل بن عياض، سفيان بن عيينه و ديگران را زيارت كردم، و داخل حرم شديم، و طواف كرديم، و از آب زمزم نوشيديم، و پشت مقام ايستاديم، و نماز عصر را خوانديم و طواف كرديم و از آب زمزم نوشيديم. سپس گفت: فلانى طىّ الأرض ما عجيب نيست، عجيب آن است كه هيچ يك از اهل مصر كه در كنار ما هستند ما را نمىشناسند.
سپس گفت: اگر مىخواهى با من بيا و اگر مىخواهى بمان تا حاجيان بيايند. گفتم: با آقاى خود مىآيم. پس به طرف باب المعلّاة رفتيم و گفت: چشمانت را ببند و من بستم. پس هفت گام به صورت هروله مرا برد و گفت: چشمت را باز كن كه ناگاه ديدم در كنار جيوشى هستيم و بر آقايم عمر بن فارض وارد شديم(2).
امينى مىگويد: شخص جست و جوگر مىتواند از امثال اين داستانها كه در لا به لاى كتب و معاجم است، مجموعۀ بزرگى گردآورى كند و ما براى اختصار به همين مقدار بسنده مىكنيم. و از آن استفاده مىشود كه وليّى كه طىّ الأرض به او داده شده مىتواند هر كه از دوستان و خدمتكاران خود را خواست همراه خود ببرد و به خاطر كرامت آن ولىِّ صالح، براى ديگران نيز طىّ الأرض رخ دهد تا چه رسد به خود آن ولىّ.
و همۀ اين كرامات اگر آن ولىّ از عترت طاهره نباشد، هيچ ايراد و مناقشهاى ندارد، ولى اگر آن ولىّ از عترت طاهره باشد، همۀ اينها مورد مناقشه و ايراد قرار مىگيرد و معركه و جار و جنجال بر پا مىشود!].
اين انكار در مقابل آنچه اهل سنّت در بسيارى از فضايل مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام و آل او مرتكب شدهاند، چيز تازهاى نيست؛ زيرا عادت هميشگى آنها در تك تك اين فضليتها اين است كه گاه مسخره مىكنند، گاه تكذيب، گاه سند روايت را مورد مناقشه و ايراد قرار مىدهند، گاه آن را بعيد مىشمارند، و گاه بر دلالت روايت ايراد مىگيرند، با اينكه امثال اين فضايل را براى غير اهل بيت ثابت مىدانند، بدون آنكه اضطراب خاطرى پيدا كنند، و يا ديگهاى حسد و كينه براى آن بجوشد، يا دست جرح و تعديل به آن دراز شود، يا بر آن به غلوّ يا دروغ بودن طعن زده شود. در ذيل نمونههايى ذكر مىشود:
تعدادى از سندهاى حديث برگشتن شمس براى مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام به دعاى پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله، و شواهد صحّت آن، و كلمات علما در اين زمينه، پيش از اين ذكر شد(1). با اين حال صداهايى در صحّت حديث، و واقع نشدن آن، و امكان نداشتن آن بلند شده است. ولى سُبكى و يافعى و ابن حجر ونگارندۀ «شذرات الذهب» و ديگران، مانند اين ماجرا [ردّ شمس] را براى اسماعيل بن محمّد حضرمى، متوفّاى (676) بدون هيچ طعن و انكارى ذكر كردهاند(2).
با كمى دقّت در اين قضيّه مىتوان اين گونه نتيجه گرفت: اسماعيل حضرمى از پيامبر اعظم و وصىّ او امير مؤمنان نزد خداوند، عظيمتر بوده است؛ زيرا ردّ شمس براى على يكبار به دعاى خود آن حضرت، و يكبار به دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است، و امّا اسماعيل به خادمش فرمان داد كه او به خورشيد دستور دهد كه بايستد؛ سپس به خادمش گفت: به خورشيد دستور دهد كه برود و با اين كار خورشيد را از قيد و بند اسارت برهاند. و بنا به نقلى خود او به خورشيد اشاره كرده كه بايستد و خورشيد ايستاد. اگر اين خوابها درست باشد، كرامتى بزرگ و تقرّبى واقعى است، لكن عاقلان و راويان قصّه مىدانند كه اين قصّه كِىْ و كجا درست شده است و براى چه هدفى چنين داستانى بافته شده است.
(يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اَللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اَللّهُ إِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ )(3)
[آنها مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند؛ ولى خدا جز اين نمىخواهد كه نور خود را كامل كند، هر چند كافران ناخشنود باشند].
به تواتر رسيده است كه مولاى ما امير مؤمنان و امام حسين و فرزند طاهر ايشان على بن الحسين زين العابدين عليهم السلام، در شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواندند(4). پيوسته عقيدهها بر اين استوار بود و همۀ علما آن را قبول داشتند، تا اينكه
1) - در ص 290-292 از اين كتاب.
2) - نگاه كن: طبقات الشافعيّة الكبرى، سبكى [130/8، شمارۀ 1117]؛ شذرات الذهب، ابن عماد [130/7، حوادث سال 678 هجرى]؛ الفتاوى الحديثيّة، ابن حجر [ص 316].
3) - توبه: 32.
4) - العقد الفريد 2:309 و 3:39[258/2 و 171/4]؛ تاريخ ابن خلّكان 1:350[274/3، شمارۀ 425]؛ صفة الصفوة، ابن جوزى 2:56[100/2، شمارۀ 165]؛ طبقات الذهبى 1:71[75/1، شمارۀ 71] به نقل از مالك؛ تهذيب التهذيب، ابن حجر 7:306[269/7] به نقل از مالك؛ طبقات الشعرانى 1:37[32/1، شمارۀ 37]؛ روض الرياحين، يافعى: 55 [116، شمارۀ 71]؛ مشارق الأنوار، حمزاوى: 94 [201/1]؛ إسعاف الراغبين، اثر ابن صبّان، در حاشيۀ مشارق: 196 [ص 218] و كتابهاى ديگر.
ابن تيميّه با هوا و هوس خود وارد ميدان شد و گاه گمان كرد اين عملِ نيكو، مكروه است و فضيلت شمرده نمىشود، و فضيلت دانستن اين عمل را نشانۀ جهل گويندۀ آن دانست؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله در شب بيشتر از سيزده ركعت، و در روز بيشتر از چند ركعت نماز معيّن نمىخواندند، و آن حضرت تمام شب را به نماز نمىايستادند، و هر روز هم روزه دار نبودند. وى مىگويد:
مداومت داشتن بر بيدارى در شب براى عبادت، مستحبّ نيست، بلكه مكروه است و از سنّت ثابت پيامبر صلى الله عليه و آله نيست، و همچنين است هميشه روزه داشتن.
و گاه اين عمل را ناممكن دانسته و مىنويسد:
على رضى الله عنه به سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله داناتر، و تبعيّت او از همه كس نسبت به سيرۀ پيامبر بيشتر بوده، و از وى بعيد است كه با سنّت پيامبر چنين مخالفتى كند. البتّه به شرطى كه چنين عملى [خواندن هزار ركعت] ممكن باشد؛ زيرا چگونه مىتوان چنين عملى انجام داد در حالى كه خواندن هزار ركعت در شبانه روز همراه با انجام ساير واجبات، عملاً غير ممكن است؛ چرا كه انسان به خواب و خوراك نيز نياز دارد....
و گاه طبع چنين عملى كه بايد همراه با عجله و سرعت باشد را مستدعى اين مىداند كه خالى از خضوع باشد و مانند نوك زدن كلاغ بر زمين باشد، و در نتيجه فايدۀ چندانى ندارد.
سپس كلامش را با اين گفته به پايان مىبرد:
شب زنده دارى به نماز و خواندن قرآن در يك ركعت توسّط عثمان رضى الله عنه امرى ثابت شده است، از اين رو تهجّد و تلاوت قرآن وى از ديگران ظاهرتر است(1).
پاسخ: امّا مكروه دانستن و مخالف سنّت پيامبر انگاشتن اين عمل، و در نتيجه انكار فضيلت آن، از جهل فراوان وى به شئون عبادات و فقه سنّت، و پوشاندن وى حقيقتهاى انكارناپذير را از روى جهل يا عناد، پرده برمىدارد؛ زيرا اينكه نمازهاى مستحبّى سيزدهگانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله: نماز شب و شفع و وتر و نافلۀ صبح و نيز نافلۀ نمازهاى يوميّه، به تفصيلى كه در بسيارى از روايات بيان شده، و همگى نوافل مرتّبۀ معيّنۀ در شب يا روز هستند، بودهاند، ارتباطى به مستحبّ بودن مطلق نماز و مطلوبيّت آن ندارد و منافاتى با احاديث زير ندارد.
در حديث صحيحى از آن حضرت نقل شده است: «الصلاة خير موضوع استكثر او استقلّ»(2)[نماز بهترين چيزى است كه قرار داده شده، زياد باشد يا كم]. ونيز: «الصلاة خير موضوع، فمن استطاع أن يستكثر فليستكثر»(3)[نماز بهترين چيزى است كه قرار داده شده است، پس هر كه مىتواند آن را زياد اقامه كند، زياد بخواند].
و از بخارى(4)و مسلم در حديث صحيحى نقل شده است: آن حضرت آن قدر در شب به نماز مىايستاد، كه قدمهاى آن حضرت شكاف بر مىداشت.
و سنّت هميشگى بين كسانى كه اعمال عبادى مثل نماز و روزه و حجّ و قرائت قرآن و ديگر اعمالِ مايۀ تقربّ به خدا،].
را انجام مىدادند اين بوده و هست كه هر كدام هر اندازهاى مىتواند انجام مىدهد و بر مقدار فعل پيامبر صلى الله عليه و آله اكتفا نمىكند، و مردم طاقت و توان يكسان ندارند و خداوند متعال مىفرمايد: (فَاتَّقُوا اَللّهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ )(1)[پس تا مىتوانيد تقواى الهى پيشه كنيد]، (لا يُكَلِّفُ اَللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها )(2)[خداوند هيچ كس را، جز به اندازه تواناييش، تكليف نمىكند]. از اين رو برخى هر روز صد ركعت نماز مىخوانند(3). و برخى مانند قاضى فقيه ابويوسف كوفى، متوفّاى (182) هر روز دويست ركعت نماز مىخواند(4).
و برخى مثل پيشواى حنبليان احمد بن حنبل، متوفّاى (241) هر روز سيصد ركعت نماز مىخواند(5).
و برخى مانند پيشواى حنفيّان ابو حنيفه نعمان، متوفّاى (150) هر روز چهار صد ركعت نماز مىخواند(6).
و در شرح حال بسيارى از اهل سنّت و جزء فضايل آنان برشمردهاند كه در شبانه روز يا فقط در روز هزار ركعت نماز مىخواندهاند؛ مانند:
1 - عبد الرحمن بن أبان بن عثمان بن عفّان؛ او در هر روز هزار ركعت نماز مىخوانده است(7).
2 - ابوحنيفه پيشواى حنفيان؛ وى هر شب سيصد ركعت نماز مىخوانده است.
و روزى در راهى مىرفت، شنيد زنى به زن ديگر گفت: اين مرد هر شب 500 ركعت نماز مىخواند و از آن به بعد هر شب پانصد ركعت نماز مىخواند.
و روزى بر چند بچّه گذر كرد، يكى گفت: اين مرد هر شب هزار ركعت نماز مىخواند، و ابوحنيفه گفت: من نيّت كردم كه هر شب هزار ركعت نماز بخوانم و شب نخوابم(8).
و مداومت بر بيدار بودن در همۀ شب، اگر مستحبّ نيست بلكه مكروه ومخالف سنّت ثابت پيامبر است - آن گونه كه ابن تيميّه پنداشته - پس چگونه در لابه لاى كتابها، اين كار براى بزرگان قوم او (اهل سنّت) فضيلت شمرده شده است؛ افرادى مانند:
1 - حسن بصرى تابعى، متوفّاى (110)؛ وى چهل سال نماز صبح را با وضوى نماز عشاء خوانده است(9).
2 - پيشواى حنفيان نعمان؛ وى چهل سال نماز صبح را با وضوى نماز عشاء خوانده است(10).
3 - ابوالحسن اشعرى؛ وى بيست سال نماز صبح را با وضوى نماز عشاء خوانده است(11).
علاوه بر اينكه بر اساس ديدگاه اهل سنّت، ثابت شدن اينكه چيزى از سنّت است، مستلزم اين نيست كه فقط پيامبر صلى الله عليه و آله آن را انجام دهند، بلكه هر كس از افراد امّت عملى را انجام دهد، سنّت با فعل او ثابت مىشود؛ بنابراين چه مانعى دارد كه امير المؤمنين عليه السلام نخستين كسى باشد كه هزار ركعت نماز خواندنِ در شبانه روز را سنّت كرده باشد؛ آن گونه كه باجى و سيوطى و سكتوارى و ديگران به آن تصريح كردهاند.].
1) - تغابن: 16.
2) - بقره: 286.
3) - ر. ك: مناقب أبي حنيفه، قارى، در حاشيه الجواهر المضيّة 2:523؛ تاريخ بغداد 14:6 [شمارۀ 7447]؛ البداية والنهاية 10:214[233/10، حوادث سال 193 هجرى].
4) - تذكرة الحفّاظ 1:270[292/1، شمارۀ 273]؛ شذرات الذهب 1:298[367/2، حوادث سال 182 هجرى].
5) - البداية والنهاية 13:39[47/13، حوادث سال 600 هجرى].
6) - مناقب أبى حنيفة، خوارزمى 1:247؛ مناقب الكردي 1:246.
7) - أنساب البلاذري 5:120؛ رسائل الجاحظ: 98 [ص 441، الرسائل السياسيّة].
8) - اقامة الحجّه، شيخ محمّد عبد الحىّ حنفى: 90 [ص 80].
9) - روضة الناظرين: 21.
10) - مناقب أبي حنيفة، خوارزمى 1:236-240.
11) - الطبقات الكبرى 2:172[190/2، شمارۀ 87].
علاوه بر آنكه نخستين كسى كه نماز تراويح را سنّت نمود، عمر بن خطّاب در سال چهارده هجرى بود(1). و نخستين كسى كه مردم را براى نماز تروايح جمع نمود، عمر بود(2). و به جماعت خواندن نافلهها در ماه رمضان از ساختههاى وى بود، و اين بدعت خوبى بود(3)، و نخستين كسى كه براى شرب خمر هشتاد تازيانه زد، عمر بود(4). و امثال اين موارد كه عمر بن خطّاب آن را سنّت كرد و بدعتى نيكو و سنّتى متّبع گرديد، زياد است.
و همان گونه كه سنّت تبريك در عيدها از عمر بن عبد العزيز گرفته شد؛ بنا بر گفتۀ حافظ ابن عساكر در «تاريخش»(5).
و مگر از رسول خدا اين حديث صحيح را نقل نكردهاند: «عليكم بسنّتي وسنّة الخلفاء الراشدين المهديّين»(6)[بر شما باد به سنّت من و سنّت خلفاى راشيدنِ هدايت شده]. و شايد اين حديث صحيح است، ولى بين آن و بين امير المؤمنين على عليه السلام مانعى است كه حديث را ويژۀ غير او مىسازد!
و براى دفع پندار ابن تيميّه و كسانى كه به مانند وى بافتهاند، شيخ محمّد عبد الحىّ حنفى رسالهاى به نام «إقامة الحجّه على أنّ إكثار في التعبّد ليس ببدعة» نگاشته است، و گروهى از صحابه و تابعان كه عبادت فراوان كرده و عمر خود را در آن صرف نمودهاند، را نام مىبرد، اين رساله نكات فراوانى دارد و نبايد دست كم گرفته شود، و در سال (1311) در هند چاپ شده است. وى در اين كتاب مىنويسد(7):
چكيدۀ گفتار در اين مقام كه آن را به پيروى علماى بزرگوار اختيار كردهام، اين است: بيدارى در تمام شب، و يك يا چند ختم قرآن در شبانه روز، و انجام هزار ركعت يا بيشتر، و مجاهدات و رياضاتى از اين دست، بدعت نبوده و در شرع از آن نهى نشده است، بلكه امرى نيكو و پسنديده است....
و امّا ادّعاى اينكه اين كار امكان ندارد، منشأش سنگين شمردن اين عمل توسّط طبع و كسالت داشتن از عبادت زياد است؛ زيرا كسى كه در تمام عمرش نشاط اين كارها را نداشته است و از عمل عاملين و عادات عابدين به دور است، گمان مىكند اين كارها ناممكن است. لكن كسى كه شيرينى طاعت و لذّت عبادت را چشيده باشد، امثال اين كارها را امورى عادّى مىداند.
پژوهشگر در لابه لاى كتب و معاجم، اعمال طولانى و داراى مشقّتى كه بيشتر از هزار ركعت نماز وقت مىگيرد را مىيابد، كه به افرادى عادى نسبت داده شده و هيچ كس نه ابن تيميّه و نه ديگرى، آن اعمال را بر آن افراد و نه بر راويان آنها انكار نكرده و مُنْكَر نشمرده است؛ زيرا آنچه باعث انكار دربارۀ ائمّۀ اهل بيت عليهم السلام است، در اينجا يافت نمىشود! در ذيل به برخى از اين اعمال اشاره مىشود:
1 - ابوهريره دوسى صحابى، متوفّاى (57)، (58)، (59)؛ وى هر شب قبل از خواب دوازده هزار بار تسبيح مىگفت، و هر روز دوازده هزار بار «استغفر اللّه و أتوب إليه» مىگفت(8).
1) - محاضرات الأوائل: 149 چاپ سال (1311)؛ ص 98، چاپ سال (1300).
2) - محاضرات الأوائل: 98، چاپ سال (1300) [ص 149]؛ شرح المواهب، زرقانى 7:149.
3) - ر. ك: طرح التثريب 3:92.
4) - محاضرات الاوائل: 111، چاپ سال 1300 [ص 169].
5) - تاريخ مدينة دمشق 2:365[467/7، شمارۀ 581].
6) - مستدرك الحاكم 1:96[175/1، ح 329].
7) - رسالة اقامة الحجّة على أنّ الاكثار في التعبّد ليس ببدعة: 18.
8) - البداية والنهاية 8:110-112[120/8، حوادث سال 59 هجرى].
2 - ابوحنيفه پيشواى حنفيان، متوفّاى (150) در نماز جمعه حاضر مىشد و قبل از اداى آن، بيست ركعت نماز مىخواند و تمام قرآن را در آن ختم مىكرد(1).
و تو مىدانى هزار ركعت نماز هشتاد و سه هزار كلمه دارد كه پنج هزار و پنجاه و هفت كلمه از كلمات قرآن بيشتر است؛ حال اعمال ياد شده را با اين مقايسه كن، آن را بسيار بيشتر از اين مىيابى. لكن دوست داشتن صاحب اين اوراد باعث مىشود كه او بتواند آن را انجام دهد، ولى دشمنى با صاحب هزار ركعت نماز كه از عترت طاهره است، باعث مىشود كه او نتواند آن را انجام دهد.
امّا قرائت قرآن در يك ركعت توسّط عثمان كه در پايان سخن ابن تيميّه مطرح شد، خارج از موضوع بحث است، لكن او خوش داشته است كه اين فضيلت عثمان را مقابل آن فضيلت امير المؤمنين قرار دهد، غافل از آنكه ايرادى كه بر نماز ائمّه وارد كرده، در اينجا هم وارد است؛ و از اين رو اين كار عثمان بنا بر پندار ابن تيميّه اوّلاً: مخالف با سنّت است؛ زيرا قرائت قرآن در يك ركعت از پيامبر خدا ثابت نشده است. و ثانياً: اين كار ناممكن است؛ زيرا كلمات قرآن (77934) كلمه، و به گفته عطاء بن يسار (77439) كلمه است(2). و اين يك ركعت يا بايد در بين مغرب و عشا باشد يا بعد از نماز عشاء تا نماز صبح باشد، و در هر حال انجام دادن آن در يك ركعت ناممكن است.
علاوه بر اينكه بخارى و مسلم از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه به عبداللّه عمر فرمودند: «واقرأ في سبع ولا تزد على ذلك» [قرآن را در هفت روز بخوان و بر اين نيفزا!]. و از آن حضرت به سند صحيح وارد شده است: «من قرأ القرآن في أقّل من ثلاث لم يفقه» [كسى كه قرآن را در كمتر از سه روز بخواند، آن را نفهميده است].
علاوه بر آنكه، عثمان از صحابهاى شمرده شده است كه قرآن را در هر هفته ختم مىكردهاند(3).
و مشكل ختم قرآن در كتب اهل سنّت به صورت دروغى آشكار و بزرگ، و سنگينتر از كوه، كه منتهى به گمراهى و حماقت مىشود(4)، ذكر شده است؛ گفتهاند: گروهى از آنان قرآن را در يك ركعت ما بين ظهر و عصر و يا مغرب و عشاء يا غير آن ختم مىكردهاند؛ از جمله:
1 - عثمان بن عفّان اُموى؛ در شب قرآن را در يك ركعت ختم مىكرده است(5).
2 - ابوحنيفه نعمان بن ثابت - پيشواى حنفيان -؛ وى طى سى سال شب زندهدارى مىكرد و قرآن را در يك ركعت مىخواند(6).
گروهى در هر روز يك بار قرآن را ختم مىكردهاند؛ از جمله:
1 - احمد بن حنبل پيشواى حنبليان، متوفّاى (241)(7).
2 - بخارى صاحب صحيح، متوفّاى (256)(8).
3 - شافعى پيشواى شافعيان، متوفّاى (204)، در غير ماه رمضان(9).].
1) - مناقب أبي حنيفة، خوارزمى 1:240.
2) - تفسير القرطبى 1:57[47/1]؛ الإتقان، سيوطى 1:120[197/1].
3) - التذكار، قرطبى: 76؛ إحياء العلوم 1:261[246/1]؛ خزينة الأسرار: 77 [ص 55].
4) - [در متن عربى، نگارنده از سه عبارت: «جاءت باُذني عناق»، «أثقل من شمام»، و «تنتهي إلى شجنة من العَتَه» استفاده كرده است. توضيح عبارت اوّل درص 249 از اين كتاب گذشت، و در عبارت دوم «شمام» كوهى است دو سر، و در عبارت سوم «شجنة من العَتَه» يعنى: شعبة من الضلال والحمق؛ شعبهاى از گمراهى و حماقت].
5) - حلية الاولياء 1:57.
6) - مناقب أبي حنيفة، قارى: 494.
7) - مناقب أحمد، ابن جوزى: 287 [ص 384].
8) - تاريخ بغداد 2:12.
9) - الطبقات الكبرى 33:1[51/1، شمارۀ 91].
گروهى در هر شب يك بار قرآن را ختم مىكردهاند؛ از جمله:
1 - بخارى، صاحب صحيح، متوفّاى (256)؛ وى در ماه رمضان چنين مىكرده است(1).
2 - شافعى؛ وى در غير ماه رمضان اين كار را انجام مىداد(2).
گروهى در هر شبانه روز دو بار قرآن را ختم مىكردهاند؛ مانند:
1 - ابوحنيفه پيشواى حنفيان؛ وى در ماه رمضان اين كار را انجام مىداد(3).
2 - شافعى امام شافعيان؛ وى در ماه رمضان اين كار را انجام مىداد، و همه را در نماز مىخواند(4).
در «صفة الصفوة»(5)آمده است: «شافعى در ماه رمضان شصت بار قرآن را ختم مىكرده است، و اين غير از آن قرآنى بوده كه در نمازش مىخوانده است».
و برخى در هر شب دو بار قرآن را ختم مىكردهاند. و برخى در شبانه روز سه بار قرآن را ختم مىكردهاند. و برخى در روز چهار بار قرآن را ختم مىكردهاند. و برخى در بين مغرب و عشاء پنج بار قرآن را ختم مىكردهاند. و برخى در شبانه روز هشت بار يا بيشتر قرآن را ختم مىكردهاند.
نازلى در «خزينة الأسرار»(6)نوشته است:
دربارۀ شيخ موسى سدرانى كه از اصحاب ابى مدين مغربى است، نقل شده كه در شبانه روز هفتاد هزار بار قرآن را ختم مىكرد. و در موردش نقل شده: بعد از بوسيدن حجر الأسود شروع به خواندن كرد و هنگامى كه روبروى درِ كعبه رسيد قرآن را ختم نمود، به گونهاى كه برخى از اصحاب وى حرف به حرف آن را شنيدند. بنابر نقل «الإحياء»، و على قارى در «شرح مشكاة»(7).
و بخارى از ابوهريره نقل(8)كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خفّف على داود القرآن فكان يأمر بدابّته فتسرج فيقرأ القرآن قبل أن تسرج» [بر داود خواندن قرآن خفيف شد، پس امر مىكرد اسبش را زين كنند و قرآن مىخواند و قبل از اينكه اسبش زين شود، تمام قرآن را مىخواند].
قسطلانى در شرح اين حديث نوشته است(9):
از آن استفاده مىشود گاه زمانِ اندك، داراى بركت مىشود و عمل زياد در آن واقع مىشود، و اين حديث دلالت مىكند بر اينكه خداوند براى هر بندهاى كه بخواهد طىّ الزمان(10)قرار مىدهد، آنچنان كه طىّ المكان قرار مىدهد.
امينى مىگويد: اينها چيزى جز افسانهها و خرافهها و سخنان پوچ گذشتگان نيست كه دست اُوهام باطله آنها را نگاشته است. و اگر ابن تيميّه مىدانست كه چشمهاى تيزبين و موشكاف پس از گذشت مدّتها، از اين ننگ و عار پردهن.
1) - البداية و النهاية 11:26[32/11، حوادث سال 256 هجرى].
2) - تاريخ بغداد 2:63.
3) - مناقب أبي حنيفة، قارى: 493-494.
4) - المواهب اللدنيّة [201/4].
5) - صفة الصفوة 2:145[255/2، شمارۀ 220].
6) - خزينة الأسرار: 78 [ص 55].
7) - مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح [702/4، ح 2201].
8) - صحيح بخارى 1:101[1256/3، ح 3235] در كتاب التفسير، باب قوله تعالى: (وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً)؛ و 2:164[1747/4، ح 4436] درأحاديث الأنبياء.
9) - إرشاد الساري 8:398[412/10، ح 4713].
10) - بهتر بود مىنوشت «طىّ اللسان» يا بسط دادن زمان.
برمىدارد، سكوت اختيار مىكرد و دست از نماز امير المؤمنين و فرزندانش امام حسين و امام سجاد عليهم السلام برمىداشت، و پيرامون عار نمىچرخيد، البتّه اگر آنچه را درست است، بفهمد.
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اِسْمَعْ وَ اُنْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ )(1)
[واگر آنها (به جاى اين همه لجاجت) مىگفتند: «شنيديم و اطاعت كرديم؛ وسخنان ما را بشنو و به ما مهلت ده (تا حقايق را درك كنيم)»، براى آنان بهتر، و باواقعيّت سازگارتر بود].
امّت اسلام اتّفاق نظر دارند بر اينكه در اين امّت بسان امّتهاى گذشته، مردمى هستند كه «محدَّث» مىباشند و بنا بر آنچه كه در كتب صحيح و مسند از هر دو فرقه آمده است، پيامبر اعظم به اين امر خبر دادهاند.
«محدَّث» كسى است كه ملائكه با او سخن مىگويند، بدون آنكه نبى باشد و يا صورت فرشته را ببيند.
يا كسى است كه از مبدأ أعلى، علم به صورت الهام و مكاشفه، در ظرف وجودى او ريخته مىشود.
يا حقايقى كه بر ديگران پوشيده است به قلب او وارد مىشود.
پس همه مسلمين اجماع دارند كه مردانى با اين خصوصيّت در اين امّت وجود دارند، ولى اختلاف در تشخيص آنهاست؛ شيعه، امير المؤمنين و ائمّه عليهم السلام را محدَّث مىدانند، و اهل سنّت عمر بن خطّاب را از محدَّثين مىدانند.
اينك نمونه هايى از روايات دو فرقه ذكر مىشود:
بخارى در «صحيح» خود در باب مناقب عمر بن خطّاب(2)از ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: «لقد كان فيمن كان قبلكم من بني إسرائيل رجالٌ يُكلَّمون من غير أن يكونوا أنبياء، فإن يكن من اُمّتي منهم أحدٌ فعمر» [همانا در بنى اسرائيل مردانى بودند كه پيامبر نبودند، امّا ملائكه با آنها سخن مىگفتند و اگر در امّت من يكى از آنها باشد پس عمر است].
قسطلانى نوشته است(3):
سخن حضرت: «فإن يكن» [اگر در امّت من...] براى ترديد نيست بلكه براى تأكيد است؛ مثل سخن تو: «إن يكن لي صديقٌ ففلان» [اگر من رفيقى داشته باشم پس فلانى است]؛ زيرا منظور تو اين است كه آن شخص مختصّ به كمال صداقت است، نه اينكه بخواهى بگويى هيچ رفيقى ندارم. واگر ثابت شود اين افراد در امّتهاى سابق كه فضيلت آنها از اين امّت كمتر است، وجود داشتهاند، پس وجود اين افراد در اين امّت سزاوارتر است.
بخارى پس از حديث غار(4)به سند مرفوع از ابوهريره نقل كرده است: «أ نّه قد كان فيما مضى قبلكم من الاُمم محدَّثون، إن كان في اُمّتي هذه منهم فإنَّه عمر بن الخطّاب» [همانا در امّتهاى سابق افراد محدَّث بودند، و اگر در امّت من از آنها كسى باشد او عمر بن خطّاب است].
قسطلانى در شرح اين حديث نوشته است(5):
نگارنده مىگويد: [محدَّث] كسى است كه بدون اينكه پيامبر باشد ديدگاه درست بر زبانش جارى مىشود.
و خطابى گفته است: كسى است كه مطلب [علم] در ظرف وجودى او ريخته مىشود گويا با او سخن گفته مىشود، گمان مىكند و گمانش درست است، و چيزى به خاطرش مىرسد و همان مىشود، و اين منزلتى رفيع از منازل اولياست.
قسطلانى دربارۀ سخن حضرت: «إن كان في اُمّتي» [اگر در امّت من كسى باشد...] نوشته است:
آن حضرت اين سخن را به شكل توقّع و انتظار، بيان كرده است، و گويا اطّلاع نداشته(1)كه اين مطلب واقع شدنى است، ولى واقع شد و داستان يا سارية! الجبل(2)و موارد ديگر مشهور است.
مسلم در «صحيح»(3)خود در باب فضائل عمر از عايشه از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: در امّتهاى قبل از شما افراد محدَّث بودند، و اگر در امّت من از آن افراد كسى باشد، عمر بن خطّاب از آنهاست.
ابن وهب گفته است: محدَّث؛ يعنى كسى كه به او الهام مىشود.
واگر كسى لابه لاى كتابهاى تراجم احوال را جست وجو كند، جمعى را مىيابد كه ملائكه با آنها سخن گفتهاند؛ از جمله:
1 - عمران بن حصين خزاعى، متوفّاى سال (52)(4).
2 - ابوالمعالى صالح، متوفّاى (427)(5).
3 - ابوعثمان مغربى(6).
4 - و از همين قبيل است سخن گفتن حوريه با ابويحيى ناقد(7).
ثقة الاسلام كلينى در «اصول كافى»(8)در ذيل عنوان «باب الفرق بين الرسول والبني والمحدَّث» چهار حديث نقل كرده است.
از جمله آنهاست: حديثى با سند او از بُريد از امام باقر و صادق عليهما السلام دربارۀ سخن خداوند عزّوجلّ در سورۀ حجّ(9):
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ ) ولا مُحَدَّث [هيچ پيامبر ورسولى (ومحدّثى) را پيش از تو نفرستاديم]. بُريد مىگويد: گفتم فدايت شوم، ما اين گونه نمىخوانيم(10)، پس رسول و نبى و محدَّث كيست؟
فرمود: «الرسول الّذي يظهر له الملك فيكلّمه، والنبيّ هو الّذي يرى في منامه، وربّما اجتمعت النبوّة والرسالة لواحد، والمحدَّث الّذي يسمع الصوت ولا يرى الصورة» [رسول كسى است كه فرشته بر او ظاهر مىشود و با او سخن مىگويد، و نبى كسى است كه در خواب مىبيند، و چه بسا نبوّت و رسالت در يك شخص گرد آيد. و محدَّث كسى است كه صدا (ى فرشته) را مىشنود، ولى صورت او را نمىبيند].
گفتم: خداوند تو را به سلامت بدارد! چگونه مىفهمد آنچه در خواب ديده حقيقت و از جانب فرشته است؟
فرمود: «يوفّق لذلك حتّى يعرفه، ولقد ختم اللّه عزّ وجلّ بكتابكم الكتب، وختم بنبيّكم الأنبياء» [كمك مىشود (وخدا به او توفيق مىدهد) تا اين مطلب را بفهمد، و همانا خداوند عزّوجلّ كتابها را با كتاب شما، و انبيا را با پيامبر شما پايان بخشيد].
1) - ببين اين سخن او با سخن ديگرش كه گفت: «أن» براى تأكيد است نه ترديد چقدر تناقض دارد!
2) - در مناقب عمر [ص 734 از اين كتاب] خواهد آمد كه: داستان يا سارية! الجبل، جعلى و دروغ است.
3) - صحيح مسلم [16/5، ح 23] كتاب فضائل الصحابة.
4) - الاستيعاب 2:455 [القسم الثالث/ 1208، شمارۀ 1969].
5) - البداية و النهاية 12:163[200/12، حوادث سال 496 هجرى].
6) - نگاه كن: تاريخ بغداد [113/9].
7) - همان 8:462 [شمارۀ 4577].
8) - اُصول كافى: 84 [177/1].
9) - حجّ: 52.
10) - پيش از اين گذشت كه اين، قرائتِ ابن عبّاس است.
حديث ديگرى نيز با همين بيان بين رسول و نبىّ و محدَّث فرق گذاشته است. و در دو حديث ديگر همين فرق بيان شده است ولى به جاى محدَّث، امام آمده است(1).
و نيز كلينى در ذيل عنوان «باب أنّ الأئمّة محدَّثون مُفهَّمون» [ائمه محدَّث و مُفهَّم هستند] پنج حديث ذكر كرده است:
يكى از حمران بن أعين از امام باقر عليه السلام كه فرمود: «إنّ عليا كان محدَّثاً» [على محدّث بود].
و خلاصۀ حديث ديگر(2)اين است: «أنّ عليّاً - أمير المؤمنين - كان يعرف قاتله ويعرف الاُمور العظام الّتي كان يحدّث بها الناس بقول اللّه عزّ ذكره: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ ) ولا مُحَدَّث» [على - امير المؤمنين - قاتل خود را مىشناخت و نيز امور بزرگى كه با مردم دربارۀ آن سخن مىگفتند را مىدانستند، به دليل سخن خداوند: «هيچ پيامبر و رسولى (ومحدّثى) را پيش از تو نفرستاديم»].
و دو حديث ديگر(3)نيز يكى به اين بيان است: «أنّ أوصياء محمّد صلى الله عليه و آله محدَّثون» [اوصياى محمّد محدّث هستند].
و ديگرى به اين بيان است: «الأئمّة علماء صادقونَ مُفهَّمون محدَّثون» [امامان، عالم، صادق، تفهيم شده، ومحدَّث هستند].
و حديث پنجم در معناى محدَّث است كه او صدا [ى فرشته] را مىشنود ولى شخص [او را] را نمىبيند و در اين باب از كتاب كافى حديث ديگرى غير از آنچه كه نقل شد، وجود ندارد.
و شيخ الطائفه در كتاب «أمالى»(4)به سند خود از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: «كان علىّ عليه السلام محدَّثاً و كان سلمان محدَّثاً». قلت: فما آية المحدَّث؟ قال: «يأتيه ملك فينكت في قلبه كيت كيت» [على عليه السلام محدّث بود، و سلمان محدّث بود. راوى مىگويد: گفتم: نشانه محدَّث چيست؟ فرمود: فرشتهاى به سوى او مىآيد، و در قلب او الهام مىكند چنين و چنان].
اين، بخشى از روايات شيعه در اين باب است و روايات در اين باب، زياد و در كتب شيعه پراكنده است(5)و آنچه ذكر شد، رئوس روايات بود، و مضمون آنها، اعتقاد شيعه در گذشته و حال است.
و خلاصۀ آن اين است: در اين امّت افرادى محدَّث هستند، همان طور كه در امّتهاى گذشته بوده است، و اميرالمؤمنين و فرزندانش و امامان پاك عليهم السلام، علماى محدَّث هستند، هر چند پيامبر نبودهاند. و اين ويژگى از ويژگىهاى مخصوص منصب امامت نبوده، و منحصر به آنها نمىباشد، بلكه حضرت صدّيقه عليها السلام - كريمۀ پيامبر أعظم صلى الله عليه و آله - نيز محدَّثه بوده، و سلمان فارسى نيز محدَّث بوده است. آرى همۀ امامان از عترت طاهره محدَّث هستند، ولى هر محدَّثى امام نيست. و معناى محدَّث اين است: كسى كه علم به اشياء مختلف دارد، به واسطه يكى از راههاى سه گانهاى كه در احاديث گفته شده است.
اين، نهايتِ ديدگاه دو فرقه و روايات آنها دربارۀ محدَّث بود و همان طور كه مشاهده مىكنى هيچ اختلافى بين اين دو فرقه نيست و شيعه نسبت به ساير مذاهب اسلامى سخن شاذّ و نادرى در اين باره نگفته است، جز اينكه عمر بن خطّاب را از محدَّثين نشمرده است. و اين به خاطر سيرۀ علمى وى كه در صفحات تاريخ ثبت شده، مىباشد، و ما اكنون در مقام بحث پيرامون آن نيستيم(6).
پس آيا معقول است اين سخنِ موردِ قبولِ همه دربارۀ محدَّث، براى گروهى از قائلين به آن فضيلت حساب شود ود.
1) - اصول كافى [176/1 و 271].
2) - همان [ص 270].
3) - همان.
4) - أمالى طوسى: 260 [407-408، ح 914-916].
5) - علّامه مجلسى اين روايات را در بحارالأنوار [66/26، باب إنّهم عليهم السلام محدَّثون مفهّمون؛ و 140/40 و 142، ح 40 و 41 و 43 و 44] گردآورى كرده است.
6) - در ص 511-581 در اين زمينه بحث خواهيم كرد.
براى گروهى گمراهى و نقص؟! سوگند به خدا، خير. بيا از دروغگوى حجاز، و اصل و پايۀ نفاق، و مايۀ فساد در جامعه - عبداللّه قصيمى - بپرسيم: چگونه دركتابش - «الصراع بين الاسلام و الوثنيّة»(1)- نوشته است: نزد شيعه، ائمّه از اهل بيت، پيامبر هستند و به آنها وحى مىشود و ملائكه براى آنها وحى مىآورند و شيعيان براى فاطمه و امامان از فرزندان او همان چيزهايى را معتقد هستند كه براى انبيا اعتقاد دارند!
و در همۀ اين حرفها به مكاتبۀ حسن بن عبّاس به نقل از كافى(2)استناد مىكند.
آيا اين غفلتزدۀ نادان، نمىداند اين دروغها و تهمتها گروه بزرگى را نشانه مىرود كه ديدگاههاى بجا و صحيح آنها بر اطراف دنيا اشراف پيدا كرده است، اين دروغها چيزى جز برگرداندن قول به محدَّث كه در قرآن عزيز آمده، و ديدگاهِ سخن گفتن ملائكه با امامان از اهل بيت و مادر ايشان فاطمۀ بتول - چنان كه مقتضاى استدلال او اين است - نمىباشد در حالى كه همۀ مسلمين در اين باور يكسانند.
پس آيا شيعه نمىتواند بگويد: نزد اهل سنّت عمر بن خطّاب و ديگرانى كه محدّث هستند پيامبرند و ملائكه بر آنها وحى نازل مىكنند؟!
امّا شيعيان افرادى عالم و حكيم هستند و عواطف را با دروغ و بهتان و سخنان باطل، خدشه دار نمىكنند.
آيا اين روايات صريح شيعه كه مىگويد: أئمّه عالم هستند و پيامبر نيستند، نزد اين مرد نبودهاست؟! آيا در كافى - در بابى كه اين مرد آن را عليه شيعه واژگون كرده است - سخن امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيست كه فرمودهاند: «لقد ختم اللّه بكتابكم الكتب و ختم بنبيّكم الأنبياء» [همانا خداوند با كتاب شما به ديگر كتابها، و با پيامبر شما به پيامبران پايان بخشيد]؟!
(إِنَّما يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اَللّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ اَلْكاذِبُونَ )(3)
[تنها كسانى دروغ مىبندند كه به آيات خدا ايمان ندارند؛ (آرى،) دروغگويان واقعى آنها هستند].
قيل و قال در اطراف علم امامان از آل محمّد صلى الله عليه و آله از سوى كسانى كه كينۀ شيعه و ائمّه را در دل دارند، زياد و شايع است، و هر كدام كلام غريبى دارند و گفتهاى باطل را مىپرورانند، مانند شتر كور راه مىپيمايند، و برهان و دليلى بر جهل خود ارائه مىكنند، آنچنان كه گويا در ميان مذاهب اسلامى فقط شيعه اين نظر را دارد و ديگر مذاهب دربارۀ پيشوايان خود اين نظر را ندارند، و از اين رو شيعه مستحقّ هر ناسزا و تهمتى شده است!
تو را بس است آنچه قصيمى در «صراع» در صفحۀ (ب) به هم بافته است در ذيل اين عنوان:
نزد شيعه، امامان همه چيز را مىدانند و هرگاه اراده كنند چيزى را بدانند، خداوند به آنها مىفهماند، و مىدانند چه زمانى مىميرند، و با اختيار خود مىميرند، و به گذشته و آينده علم دارند، و هيچ چيز بر آنها مخفى نيست (ص125 و126 از كتاب كافى اثر كلينى).
سپس نوشته است:
در كتاب كافى روايات ديگرى در اين معنا وجود دارد؛ پس امامان در صفت عالمِ به غيب بودن و عالمِ به
گذشته و آينده بودن و اينكه چيزى بر آنها مخفى نيست، با خداوند شريك هستند، و همۀ مسلمانان مىدانند كه پيامبران در اين صفات شريك خداوند نيستند و آيات و روايات پيامبر و أئمّه، در اينكه غيب را فقط خدا مىداند، متواتر است به حدّى كه در اين كتاب نمىتوان همۀ آنها را بر شمرد....
پاسخ: علم به غيب - يعنى اطّلاع داشتن از ماوراى عالم شهود و عيان - و سخن گفتن از گذشته و آينده مانند علم به شهود، امرى است كه براى همۀ انسانها ممكن است، و در هر آنچه كه به انسان از گذشتهاى كه نديده، خبر داده مىشود و عالم آگاه كه آن را از مبدأ غيب يا از راه معقول ديگرى بدست آورده به او خبر دهد، تصوّر مىشود و هيچ مانعى از آن منع نمىكند و امّا خصوص مؤمنان، پس بيشتر معلوماتشان غيب است؛ مانند ايمان به خدا، ملائكه، كتابها و پيامبرانش، قيامت، بهشت، جهنّم، لقاء خداوند، زندگىِ بعد از مرگ وبرانگيخته شدن در قيامت، نفخِ صور، حساب، حور العين، قصرها و وِلدان [نوجوانان(1)]، آنچه در قيامت واقع مىشود و همۀ چيزهايى كه هر مؤمنى به آن ايمان دارد و تصديق مىكند، غيب هستند و در قرآن عزيز به آن «غيب» گفته شده است و خداوند در آيۀ: (اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ )(2)[(پرهيزكاران) كسانى هستند كه به غيب (آنچه از حسّ، پوشيده و پنهان است) ايمان مىآورند] مؤمنان را با همين ويژگى شناسانده است.
و نيز آيۀ: (اَلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ )(3)[همانان كه از پروردگارشان در نهان مىترسند، و از قيامت بيم دارند].
وآيۀ: (إِنَّما تُنْذِرُ اَلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ )(4)[تو فقط كسانى را بيممىدهى كه از پروردگار خود در پنهانى مىترسند] و....
و منصب نبوّت و رسالت مىطلبد كه پيامبر از چند ناحيه، علم به غيب داشته باشد، علاوه بر آنچه مؤمنان از آن مىدانند؛ و آيۀ: (وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ اَلرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ وَ جاءَكَ فِي هذِهِ اَلْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنِينَ )(5)[ما از هر يك از سرگذشتهاى انبيا براى تو بازگو كرديم، تا به وسيله آن، قلبت را آرامش بخشيم؛ و ارادهات قوى گردد. و در اين (اخبار و سرگذشتها)، براى تو حقّ، و براى مؤمنان موعظه و تذكّر آمده است] به همين مطلب اشاره دارد.
و به همين جهت خداوند داستانهايى را براى پيامبر بيان مىكند و بعد از خبر دادن از قصّۀ مريم مىفرمايد: (ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ اَلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ )(6)[اى پيامبر! اين، از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مىكنيم].
و بعد از قصّۀ نوح مىفرمايد: (تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ اَلْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ )(7)[اينها از خبرهاى غيب است كه به تو (اى پيامبر) وحى مىكنيم].
و بعد از قصّۀ برادران يوسف مىفرمايد: (ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ اَلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ )(8).
و خداوند به اين علم غيب كه مخصوص پيامبران است، در قرآن تصريح كرده است: (عالِمُ اَلْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ اِرْتَضى مِنْ رَسُولٍ )(9)[داناى غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد * مگر رسولانى كه آنان را برگزيده]؛ آرى: (وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ )(10)[و كسى از علم او آگاه نمىگردد؛ جز به مقدارى كه او بخواهد]. (وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً )(11)[و جز اندكى از دانش، به شما داده نشده است].5.
بنابراين به تصريح قرآن عزيز، همۀ انبيا و أوليا و مؤمنان علم غيب دارند، و هر كدام سهم مشخصّى دارند، فقط علم غيب آنها - هر اندازه كه باشد - از لحاظ كمّى و كيفى محدود بوده و عارضى است نه ذاتى، و مسبوق به عدم است نه ازلى، وابتدا و انتها دارد و سرمدى نيست و از خداوند سبحان گرفته شده است؛ (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ اَلْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ )(1)[كليدهاى غيب، تنها نزد اوست؛ و جز او، كسى آنها را نمىداند].
و پيامبر و كسانى از امّت كه وارث علم او هستند(2)، در عمل و رفتار بر اساس علم خود به غيب در بلاها، خوابها، رخدادها و فهماندن چيزى از غيب به مردم، نيازمند دستور و رخصت خداوند سبحان هستند. و علم، عمل به آن، و اعلامِ آن به مردم، سه مرحله است كه هر كدام ربطى به ديگرى ندارد؛ و علم به يك چيز مستلزم وجوب عمل بر طبق آن، و يا ضرورت اعلام آن به مردم نيست، و هر كدام از اين سه مرحله مقتضيات و موانعى دارد كه بايد رعايت شود، و اينطور نيست كه هر كس غيب بداند بر اساس آن رفتار كند يا به ديگران بگويد.
آيا خبر فرزند نوح، و خبرهاى قوم هود و عاد و ثمود، و قوم ابراهيم و لوط، و يادآورى ذو القرنين، و خبر پيامبران گذشته، از غيب نيست؟!
و آيا آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان راز به برخى از همسرانش فرمود و او آن را براى پدرش فاش نمود: (فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ اَلْعَلِيمُ اَلْخَبِيرُ )(3)[هنگامى كه پيامبر همسرش را از آن خبر داد، گفت: كسى تو را از اين راز آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند عالم و آگاه مرا با خبر ساخت]، از غيب نيست؟!
و آيا آنچه خضر به موسى دربارۀ چيزى كه موسى نتوانست صبر كند، خبر داد(4)، از غيب نيست؟!
و آيا آنچه عيسى به امّتش مىفرمود: (وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ )(5)[و از آنچه مىخوريد، و در خانههاى خود ذخيره مىكنيد، به شما خبر مىدهم]، از غيب نيست؟!
و آيا گفتۀ عيسى به بنى اسرائيل: (يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اَللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ اَلتَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اِسْمُهُ أَحْمَدُ )(6)[اى بنى اسرائيل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم در حالى كه تصديق كنندۀ كتابى كه قبل از من فرستاده شده (تورات) مىباشم، و بشارتدهنده به رسولى كه بعد از من مىآيد و نام او احمد است] جزء غيب نيست؟!
و آيا آنچه خداوند متعال به يوسف وحى نمود: (لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ )(7)[آنها را در آينده از اين كارشان با خبر خواهى ساخت؛ در حالى كه آنها نمىدانند] جزء غيب نيست؟
و آيا خبر دادن آدم به ملائكه از اسامى آنان، به دستور خداوند: (يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ )(8)[اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) اين موجودات آگاه كن]، از غيب نيست؟!
و آيا اين همه بشارتها كه از تورات و انجيل و كتابهاى گذشتگان دربارۀ نبوّت پيامبر اسلام و شمائل و تاريخ حيات و ذكر امّتش حكايت شده از غيب نيست؟!
و آيا اخبار صحيحى كه از كاهنان و راهبان و قسّيسين دربارۀ پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله قبل از ولادتشان نقل شده، از غيب نيست؟3.
هيچ مانعى ندارد كه خداوند از غيب مكتوم، از علم گذشته و آينده، علم آسمانها و زمينها، علم اوّلين و آخرين، و علم ملائكه و پيامبران، به هر كسى از خلايق كه بخواهد، بياموزد؛ چنان كه هيچ مانعى ندارد كه علم به شهود و آنچه را كه خلق كرده، به هر كه خواهد اعطا كند؛ آن گونه كه ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داد.
و در اين هنگام، هرگز شراكتى با خداوند در صفت علم به غيب و شهود، تصوّر نمىشود هر چند علم عالم زياد باشد. و چقدر اين دو علم از يكديگر فاصله دارند؛ زيرا قيود امكانى بشرى، هميشه در علم بشر اخذ شده و ملازم با آن است، خواه علم به غيب باشد يا علم به شهود. همان طور كه در علم الهى به غيب و شهود، قيود احديّت كه مخصوص ذات واجب الوجود، أحد أقدس سبحانه وتعالى است، اخذ مىشود.
در علم ملائكه هم همين سخن مىآيد؛ اگر مثلاً خداوند به اسرافيل كه لوح محفوظ - لوحى كه همه چيز در آن است - در برابر ديدگان اوست، اذن دهد كه آن را بخواند و از آن اطّلاع يابد، هرگز شريك خداوند در صفت عالم به غيب بودن نمىشود و لازمۀ آن شرك نيست.
بنابراين نبايد ميان علم ذاتى مطلق با علم عرضى محدود، علمى كه كيفيّت و محدوديّت ندارد با علم محدود و مقيّد، و علم ازلى ابدى با علم حادث موقّت، و علم اصيل با علم به دست آمدۀ از غير، مقايسه كرد.
همان طور كه علم پيامبر با علم بشر قابل مقايسه نيست؛ زيرا راههاى علم اين دو متفاوت است، و خصوصيّات و قيودى كه در علم هر يك اخذ شده متباين با ديگرى است؛ البتّه هر دو در ممكن بودن مشتركند.
بلكه علم مجتهد با علم مقلّد در احكام شرعيّه مقايسه نمىشود هر چند مقلّد به همۀ احكام علم داشته باشد؛ زيرا سرچشمۀ علمِ هر يك با ديگرى متفاوت است.
بنابراين علم به غيب به صورت اصيل و مطلق و بدون هيچ كمّ و كيفى مانند علم به شهادت با همين ويژگى، از صفات خداوند سبحان و ويژۀ اوست، نه مطلق علم به غيب و شهود. و در مثل آيات زير نفياً و اثباتاً همين مطلب منظور است: آيۀ: (قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ اَلْغَيْبَ إِلاَّ اَللّهُ )(1)[بگو: كسانى كه در آسمانها و زمين هستند غيب نمىدانند جز خدا، و نمىدانند كِىْ برانگيخته مىشوند]. و آيۀ: (إِنَّ اَللّهَ عالِمُ غَيْبِ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ اَلصُّدُورِ )(2)[خداوند از غيب آسمانها و زمين آگاه است، و آنچه را در درون دلهاست مىداند].
وهمچنين نگاه كن: سورۀ حجرات، 18؛ جمعه، 8؛ حشر، 22؛ سجده، 6؛ تغابن، 18؛ هود، 31؛ و أعراف، 188.
و از اين تفصيلى كه در وجوه و انواع علم گفتيم، دانسته مىشود كه ميان ادّلۀ اين مسأله در كتاب و سنّت هيچ تعارضى به لحاظ نفى و اثبات وجود ندارد و هر دليلى كه علم غيب را نفى يا اثبات مىكند، ناظر به يك جهت مسأله است، و موضوعى كه در لسان ادلّه، علم غيب از آن نفى شده، غير از موضوعى است كه علم غيب براى آن ثابت شده است، و همچنين است عكس آن.
و بقيّۀ صفاتى كه مخصوص خداوند عزيز متعال است، نيز همينطور است؛ يعنى اين صفات با قيود مخصوص، از صفات ديگران متمايز مىشوند؛ اگر عيسى - على نبيّنا وآله وعليه السلام - همۀ مردگان را به اذن خدا زنده كند، و يا به جاى پرندهاى كه خداوند در اين آيه از آن خبر داده: (أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ اَلطِّينِ كَهَيْئَةِ اَلطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اَللّهِ )(3)9.
[من از گل، چيزى به شكل پرنده مىسازم؛ سپس در آن مىدَمَم و به فرمان خدا، پرندهاى مىگردد]، انسانى را از گِل بيافريند، با خداوند سبحان در صفت إحياء وخَلقْ شريك نمىشود؛ زيرا تنها خداوند ولىّ است، و تنها او زنده كنندۀ مردگان و خلّاق عليم است.
و فرشتهاى كه در رحمها صورتگرى مىكند با اينكه بر اساس مشيّت و ارادۀ خداوند صورتگرى مىكند، و گوش و چشم و پوست و گوشت و استخوان خلق مىكند(1)، هرگز با پرودگارش در اين صفت شريك نيست؛ زيرا او خداوندى است خالق، آفرينندهاى بىسابقه، و صورتگرى بىنظير، و اوست كه در رحم مادران، آنچنان كه مىخواهد تصوير مىكند(2).
و فرشتهاى كه به سوى جنين مىرود و رزق، مرگ، عمل، مصيبتها، آنچه از خير و شرّ و بدبختى و خوشبختى را كه برايش مقدّر شده، مىنويسد، سپس در روح مىدمد(3)- سجده: 11.5 - زمر: 42.6 - نحل: 28.7 - نحل: 32.(4)، هرگز شريك خداوند نمىگردد و خداوند در پادشاهى شريك ندارد، اوست كه همه چيز را خلق كرده و تقديرى براى آن قرار داده است.
و با اينكه ملك الموت جانها را مىگيرد و خداوند اين آيه را نازل كرده: (قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ )(4) [بگو: فرشته مرگ كه بر شما مأمور شده، (روح) شما را مىگيرد]، ولى در عين حال حصر موجود در اين آيه نيز صحيح است: (اَللّهُ يَتَوَفَّى اَلْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها )(5)[خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند]؛ چرا كه تنها خداوند ميراننده است و ملك الموت در اين صفت با خداوند شريك نيست. و نيز نسبت دادن مرگ به فرشتگان در اين آيات نيز صحيح است: (اَلَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ اَلْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ )(6)[همانها كه فرشتگان (مرگ) روحشان را مىگيرند در حالى كه به خود ظلم كرده بودند]. و آيۀ: (اَلَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ اَلْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ )(7)[همانها كه فرشتگان (مرگ) روحشان را مىگيرند در حالى كه پاك و پاكيزهاند].
در هيچ يك از اين كلمات تعارضى نيست، و اگر ميراندن را به غير خداوند نسبت دهيم مرتكب گناه و فسقى نشدهايم.
و نيز بر اساس تقدير و جعل خداوند عزيز عليم، فرشته هيچ گاه نمىخوابد(8)و چرت نمىزند و با اين حال شريك خداوند در مدحى كه نسبت به خود كرده است: (لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ )(9)[هيچگاه خواب سَبُك و سنگينى او را فرانمىگيرد] نمىشود. و اگر خداوند سبحان كسى را قادر كند كه همۀ مردگان زمين را زنده كند، با خداوند شريك نمىشود؛ زيرا خداوند است كه زمين را پس از مرگ زنده مىكند.
حال بيا از قصيمى بپرسيم: شيعه كه مىگويد: ائمّه هر گاه اراده كنند چيزى را بفهمند، خداوند آن را به آنها مىفهماند، چگونه از آن استفاده مىشود كه ائمّه با خداوند در صفت علم به غيب شريكند؟! و پس از اين فرض كه علم9)
1) - از حذيفه به سند مرفوع نقل شده است: «هنگامى كه (42) شب بر نطفه گذشت خداوند ملكى را مىفرستد تا به آن صورت دهد، و گوش و چشم وپوست و گوشت و استخوانهايش را خلق كند. سپس مىگويد: پروردگارا! پسر است يا دختر؟ پس خداوند هر چه بخواهد حكم مىكند و فرشته مىنويسد. سپس مىگويد: پروردگارا! مرگش چه زمانى است؟ پس خداوند هر چه بخواهد حكم مىكند و فرشته مىنويسد. سپس مىگويد: پروردگارا! رزق و روزى اش چقدر است؟ پس خداوند هر چه بخواهد حكم مىكند و فرشته مىنويسد. سپس فرشته با صفحهاى كه در دست دارد خارج مىشود و چيزى كه بر آن نوشته هرگز زياد يا كم نمىشود». اين روايت را ابوالحسين مسلم در صحيح خود [202/5: ح 3، الكتاب قدر] آورده است.
2) - [خداوند در سورۀ حشر آيۀ 24 مىفرمايد: (هُوَ اَللّهُ اَلْخالِقُ اَلْبارِئُ اَلْمُصَوِّرُ)؛ «او خداوندى است خالق، آفرينندهاى بىسابقه، و صورتگر (بىنظير)». و در سورۀ آل عمران آيۀ 6 مىفرمايد: (هُوَ اَلَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي اَلْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ)؛ «او كسى است كه شما را در رحم (مادران)، آنچنان كه مىخواهد تصوير مىكند»].
3) - «از ابن مسعود به سند مرفوع نقل شده است: اگر كسى آفريده شود (40) روز در شكم مادرش جمع مىشود، سپس (40) روز علقه مىشود، سپس (40) روز مضغه مىشود، سپس خداوند فرشتهاى را با
4) كلمه نازل مىكند: رزق، مرگ، عمل، شقاوت يا سعادت او را مىنويسد، سپس در او روح مىدمد»؛ اين روايت را بخارى در صحيح خود در باب ذكر الملائكة [2713/6، ح 7016] آورده است.
8) - ر. ك: خطبۀ اوّل نهج البلاغة [ص 41] و شرحهاى آن [شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 91/1].9 - بقره: 255.
آنها با إخبار و إعلام خداوند تعالى است، چه نقطۀ اشتراكى خواهند داشت؟!
و از اين مرد مىپرسيم: چگونه اين شرك، بر پيشوايان قومش در اين روايتى كه از حذيفه نقل كردهاند، مخفى مانده است؟! «أعلمه رسول اللّه صلى الله عليه و آله بما كان وما يكون إلى يوم القيامة»(1)[پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را به گذشته و آينده تا روز قيامت خبر داده است].
و روايتى كه احمد - پيشواى مذهب قصيمى - در «مسند» خود(2)، از ابو ادريس نقل كرده است: از حذيفة بن يمان شنيدم كه مىگفت: «واللّه إنّي لأعلم الناس بكلِّ فتنة هي كائنةٌ فيما بيني وبين الساعة» [به خدا سوگند! من داناترين مردم به هر فتنهاى كه از حال تا قيامت واقع شود، هستم].
و قصيمى جاهل بوده است كه علم مؤمن به زمان مرگش، و انتخاب مرگ و ملاقات با خداوند - اگر ميان مرگ و زندگى مخيّر شود - محال نيست، و امر بزرگ و بعيدى نسبت به منزلت و جايگاه مؤمن نمىباشد، تا چه رسد به ائمّه مؤمنين از عترت طاهره.
آيا اين مرد به آنچه همكيشانش دربارۀ پيشوايان خود نقل كرده وآن را از فضايل آنها حساب كردهاند، آگاهى نداشته است؟:
احمد در «مسند»(3)، و طبرى در «رياض»(4)ذكر كردهاند كه عمر به سبب خوابى كه ديده بود از مرگ خود خبر داد، و بين خوابى كه ديده بود و روزى كه ضربه خورد، فقط جمعه فاصله شد.
و در «رياض»(5)از كعب الأحبار نقل شده كه به عمر گفت: اى اميرالمؤمنين! قسم مىخورم كه تا سه روز آينده مىميرى، و چون سه روز گذشت ابولؤلؤ ضربهاى به او زد. و چون مردم بر او وارد شدند - و كعب هم در ميان آنها بود - عمر گفت: «القول ما قال كعب» [سخن، همان سخن كعب است].
و روايت شده كه عيينة بن حصن فزارى به عمر گفت: احتياط را رعايت كن، يا عجم را از مدينه بيرون كن كه من ايمن نيستم كه مردى از آنها در اين موضع به تو ضربهاى بزند و دستش را بر موضعى گذاشت كه ابو لؤلؤ در همان موضع به او ضربه زد.
و اگر مىخواهى تعجب كنى، تعجّب كن از اينكه در زمان ابوبكر مردهاى در حال دفن از شهادت عمر خبر داد! بيهقى(6)از عبداللّه بن عبيداللّه انصارى روايت كرده است: من از كسانى بودم كه ثابت بن قيس كه در «يمامه»(7)، كشته شده بود، را دفن كردند. پس هنگامى كه او را در قبر مىگذاشتيم، شنيديم كه مىگفت: «محمّد رسول اللّه، ابوبكر الصدّيق، عمر الشهيد، عثمان البرّ الرحيم» [محمّد پيامبر خداست، ابوبكر راستگوست، عمر شهيد مىشود، عثمان نيكوكار و مهربان است]؛ پس نگاه كرديم، ديديم مرده است [و در عين حال سخن مىگويد و از آينده خبر مىدهد!].
و از عبداللّه سلام نقل شده كه گفت: من شب گذشته پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر را در خواب ديدم، به من گفتند:
صبر كن كه فردا شب، افطار نزد ما هستى.
و از ابن عمر نقل شده كه گفت: عثمان صبح هنگام با مردم سخن مىگفت و گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم كه فرمود: «يا عثمان أفطر عندنا غداً» [اى عثمان! فردا نزد ما افطار كن]. پس آن روز را روزه گرفت و همان روز كشته شد(8).].
1) - صحيح مسلم در كتاب الفتن [410/5، ح 22]؛ مسند أحمد 5:386[534/6: ح 22770].
2) - مسند أحمد 5:388[536/6، ح 22780].
3) - مسند أحمد 1:48 و 51 [79/1 و 82، ح 343 و 364].
4) - الرياض النضرة 2:74[354/2].
5) - الرياض النضرة 2:57 [ص 355].
6) - دلائل النبوّة [58/6].
7) - شهرى در يمن كه به فاصلۀ شانزده منزلى از مدينه قرار دارد. و جنگ يمامه در ربيع الأوّل سال (12) هجرى در زمان خلافت ابوبكر رخ داد.
8) - نگاه كن: الرياض النضرة 2:127[60/3].
در لابه لاى كتب حفّاظ و معاجم بزرگان اهل سنّت، قضاياى زيادى دربارۀ افراد بسيارى يافت مىشود كه آن را براى آنها فضيلت و كرامت مىشمارند و از علم آنها به غيب و آنچه سينهها مخفى دارند، حكايت مىكنند(1). و هيچ يك از آنها آن را شرك نمىدانند و از قصيمى و امثال او در اين موارد هيچ صدايى شنيده نمىشود. امّا امثال اين قضايا دربارۀ امامان شيعه، اهل سنّت را به فحص وا مىدارد، و بر آنها سنگين مىآيد، و دربارۀ آن هياهو و جار و جنجال راه مىاندازند.
و عجيبتر از همۀ اينها اين است كه مردى از اهل سنّت ادّعا مىكند، لوح محفوظ را مىبيند و مىخواند! و اين ادّعاهاى بزرگ از او پذيرفته مىشود، و در سلسلۀ فضايل ذكر مىشود، و در كتابهاى آنها به عنوان حقايقى ثابت و استوار شمرده مىشوند، بدون آنكه در آن مناقشهاى كنند.
ابن عماد در «شذرات الذهب»(2)در شرح حال مولى محيى الدين محمّد بن مصطفى قوجوى حنفى، متوفّاى (950)، صاحب حواشى بر بيضاوى و تأليفات ديگر، مىنويسد:
او مىگفت: اگر در آيهاى از قرآن شكّ كنم، متوجّه خداى متعال مىشوم، پس سينهام گشاد مىشود تا به اندازۀ دنيا شود و دو ماه در آن طلوع مىكند كه نمىدانم آن دو چيست؟ آنگاه نورى آشكار مىشود كه راهى به لوح محفوظ است و من معناى آيه را از آن استخراج مىكنم.
مقدار زيادى از اين اوهام خرافى در «طبقات شعرانى»، و «الكواكب الدرّيّة» اثر نَوَوى، و «روض الرياحين» اثر يافعى، و «روضة الناظرين» اثر شيخ احمد وترى، و كتابهايى از اين دست يافت مىشود.
(وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ )(3)
[و آنها كه آيات ما را تكذيب كردند، به تدريج از جايى كه نمىدانند، گرفتار مجازاتشان خواهيم كرد].
در اين باره جار و جنجال و سر و صداى زيادى از سوى جاهلانِ به جايگاه احكام، و غافلان از مصادر و منابع فتاوا، واقع شده است، و گمان كردهاند اين مسأله از اختصاصات شيعه است از اين رو تيرهاى طعن را به طرف آنها پرتاب كرده و از هر سو به آنها حمله كردهاند.
بر اين بيچارهها مخفى مانده كه مذاهب چهار گانۀ اهل سنّت در اين مطلب با شيعه موافقند كه انتقال ميّت براى هدفى صحيح به محلّى غير از جايى كه در آن مرده است، قبل يا بعد از دفن، جايز است، خواه ميّت وصيّت كرده باشد يا نه.
مالكيان گفتهاند: انتقال ميّت قبل و بعد از دفن به مكانى ديگر با سه شرط جايز است: اوّل: در حال نقل، متلاشى نشود. دوم: هتك حرمت نشود و جنازه به گونهاى حمل نشود كه تحقير او باشد. سوم: انتقال، براى مصلحتى باشد؛ مثلاً ترس آن باشد كه آب دريا قبرش را فراگيرد، يا بخواهيم ميّت را به جايى ببريم كه اميد بركت آن مىرود، يا به جايى
كه نزديك اهل و عيالش است، يا به خاطر اينكه اهلش او را زيارت كنند؛ و اگر يكى از اين سه شرط نباشد، انتقال حرام است(1).
حنبليان گفتهاند: انتقال ميّت از محلّى به مكانى دور از آنجا اشكال ندارد به شرط اينكه اين انتقال، غرض صحيحى داشته باشد؛ مثلاً به بقعۀ شريفى منتقل شود، يا براى دفن در نزديكى فرد صالحى باشد. و به شرط اينكه از تغيير بوى جنازه در امان باشيم. و در اين حكم فرقى ميان قبل از دفن و يا بعد از آن وجود ندارد(2).
و شافعيان گفتهاند: انتقال ميّت به شهرى ديگر براى دفن حرام است، و گفته شده: مكروه است، مگر اينكه اين انتقال به نزديكى مكّه يا مدينه يا بيت المَقْدِس يا قبر فرد صالحى باشد. و اگر ميّت به انتقال به يكى از اين مكانها وصيّت كند، بايد به آن عمل شود، البتّه اگر از تغيير جنازه در امان باشيم. و منظور از مكّه همۀ حرم است نه خود شهر(3).
و حنفيان گفتهاند: مستحبّ است ميّت در همان شهرى كه مرده است، دفن شود. و انتقال او از شهرى به شهر ديگر، قبل از دفن اگر از تغيير بوى جنازه در امان باشيم، اشكالى ندارد. امّا بعد از دفن، اخراج او از قبر حرام است، مگر اينكه زمينى كه در آن دفن شده غصبى باشد يا بعد از دفن به خاطر حقّ شركت (حقّ شفعه)، ديگرى مالك آن شده باشد(4).
اين كار در شريعتهاى سابق جايز بوده است؛ آدم عليه السلام در مكّه وفات كرد و در غار ابو قبيس دفن شد. سپس نوح عليه السلام تابوت او را در كشتى گذاشت و چون از كشتى خارج شد، او را در بيت المَقْدِس(5)دفن كرد، و در روايات شيعه آمده است كه او را در نجف اشرف دفن نمود. و يعقوب عليه السلام در مصر وفات كرد و در شام دفن شد(6).
و موسى جنازۀ يوسف عليه السلام را بعد از اينكه در مصر دفن شده بود به فلسطين كه محلّ دفن پدرانش بود منتقل كرد(7).
و يوسف جنازه پدرش يعقوب عليه السلام را از مصر منتقل كرد و او را نزد اهلش در حبرون در غارى كه براى آن خانوادۀ شريف مهيّا شده بود، دفن كرد(8).
امام حسن و امام حسين عليهما السلام بدن پاك پدرشان امير المؤمنين عليه السلام را از كوفه به بقعۀ كنونى آن حضرت در نجف اشرف منتقل كردند و اين، قبل از دفن آن حضرت بود؛ البتّه در «دلائل النبوّة»(9)آمده است:
اوّلين كسى كه از قبرى به قبر ديگر منتقل شد، على بن ابى طالب رضى الله عنه بود، او در روز جمعه نوزدهم رمضان ضربت خورد و دو روز بعد از دنيا رفت و فرزندش امام حسن رضى الله عنه بر او نماز گزارد، و در دارالامارۀ كوفه دفن شد و قبرش مخفى شد.
و به محلّى كه به آن «نجف» گفته مىشود منتقل شد، و هارون الرشيد آن را ظاهر كرد، و بناهايى در آنجا ساخت، و اين كار را هنگامى انجام داد كه ديد حيوانات وحشى به آن محل انس مىگيرند، و براى در امان ماندن از شكارچيان به آنجا پناه مىبرند، پس علّت آن را از اهل روستايى نزديك به آنجا پرسيد و پيرمردى گفت: قبر امير المؤمنين على رضى الله عنه و نوح عليه السلام در آنجاست(10).].
1) - الفقه على المذاهب الأربعة 1:421[537/1].
2) - الفقه على المذاهب الأربعة 1:422.
3) - المنهاج، چاپ شده در حاشيه شرح آن: المغني 1:357[365/1]، اثر محيى الدين نَوَوى شافعى.
4) - الفقه على المذاهب الأربعة 1:422[537/1].
5) - تاريخ طبرى 80:1[161/1].
6) - حاشية أبي الإخلاص الحنفي 1:168، اين كتاب در حاشيه درر الأحكام چاپ شده است.
7) - شرح الشمائل، اثر قارى 2:208؛ و شرح مناوى در حاشيه آن.
8) - تاريخ الاُمم و الملوك 1:161 و 169 [330/1 و 364].
9) - محاضرة الأوائل، اثر سكتوارى: 102، چاپ سال (1300) [ص 155]؛ و تمام المتون، صفدى: 151 [ص 200].
10) - اهل سنّت در محلّ دفن اميرالمومنين عليه السلام اختلاف شديدى دارند كه دستهاى سياست، براى دور كردن امّت از او و دور شدن از زيارت آن قبر شريف اين اختلاف را به وجود آورده است.
سپس علّامه امينى رحمه الله در الغدير تعدادى از جنازهها را كه منتقل شدهاند در ذيل دو عنوان ذكر مىكند:
1 - كسانى كه جنازۀ آنها قبل از دفن منتقل شد.
2 - كسانى كه از محلّ دفنى به محلّ دفن ديگر منتقل شدهاند(1).
و بحث را با اين آيه پايان بخشيده است: (مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ )(2).
[سرگذشت گروهى از آنان را براى تو بازگفته، و گروهى را براى تو بازگو نكردهايم].
سيرۀ همۀ مسلمين از صدر اسلام از عصر صحابه و تابعان بر زيارت قبور انبيا و امامان و اوليا و بزرگى از بزرگان و در رأس همه زيارت قبر پيامبر أقدس صلى الله عليه و آله بوده است.
و نماز و دعا در نزد قبر و تبرّك و توسّل به آن و طلب قرب به خدا با آمدن به آن مَشاهد، در بين همه مسلمانان مسلّم بوده است و با وجود اختلاف مذاهب هيچ كس آن را انكار نكرده است و هيچ طعنى دربارۀ آن نگفته است.
تا اينكه روزگار ابن تيميّه حرّانى را آورد و وى مانند فرد جاهل ابله كه از هوا و هوس تبعيت مىكند و هذيان مىگويد و از گفتۀ خود با كى ندارد، حرف باطلى زد و اين سنّت جاريه را انكار نمود. سنّتى خدايى كه براى آن تبديل و دگرگونى نيست. او با اين سيرۀ تبعيّت شده، مخالفت نمود و از اين آداب پسنديدۀ اسلامى روى گردان شد، و با زبان فحش و بيانى پست و دليلهايى خارج از دايرۀ عقل سليم و دور از ادب علم، ادب دين، ادب نگارش، و ادب عفّت به شدّت آن را انكار نمود و فتوا به حرمت مسافرت به قصد زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله داد و سفر براى آن را سفر معصيت كه در آن نبايد نماز را شكسته خواند، برشمرد!
از اين رو، بزرگان عصر وى و هم كيشان وى با او مخالفت كرده و با طعن و ردّ شديد به مقابلۀ با او برخاستند؛ برخى كتابى مفصّل عليه او نوشتند(3)، برخى در ضمن تأليفات با ارزش خود آراء و نظريّات او را ابطال كردند(4)، و برخى عيوب او را نوشتند و بدعتها و گمراهىهاى او را شناساندند.
و اهل شام فتوايى صادر كردند و برهان بن فركاخ فزارى بر آن فتوا نزديك به چهل سطر مطالبى نوشت تا بدانجا كه او را كافر دانست.
وشهاببنجهبل دراينمطلب با اوموافقت نمود و زير خط او نوشت: «كذلك المالكي»؛ يعنىمالكى نيز همين سخنرا مىگويد.
سپس اين فتوا بر بدر بن جماعه قاضى القضاة شافعيه در مصر، عرضه شد، وى در ابتداى فتوا نوشت: «الحمدللّه، آنچه در پايين نقل شده جواب از سؤال پيرامون سخن ابن تيميّه است كه گفته: زيارت پيامبران و صالحان بدعت است، و سخنانى از اين دست، و اينكه گفته: سفر براى زيارت پيامبران جايز نيست؛ تمام اين سخنان باطل و مردود است، و
1) - [ر. ك: الغدير 104/5-132].
2) - غافر: 78.
3) - مانند: «شفاء السقام فى زيارة خير الأنام» اثر تقى الدين سبكى؛ و «الدرّة المضيّة في الردّ على ابن تيميّة» اثر سبكى؛ و «المقالة المرضيّة» اثر قاضى القضاةمالكيه تقى الدين ابو عبداللّه اخنائى؛ و «نجم المهتديّ و رجم المقتدي» اثر فخر بن معلم قرشى؛ و «دفع الشبه» اثر تقى الدين حصنى؛ و «التحفة المختارة في الردّ على منكر الزيارة» اثر تاج الدين فاكهانى متوفّاى (834)؛ و تأليف ابو عبد اللّه محمّد بن عبد المجيد فاسى متوفّاى (1229).
4) - مانند: «الصواعق الإلهيّة في الردّ على الوهّابيّة» اثر شيخ سليمان بن عبد الوهّاب در ردّ بر برادرش محمّد بن عبد الوهّاب نجدي؛ و «الفتاوى الحديثيّة» اثر ابن حجر؛ و «المواهب اللدنيّة» اثر قسطلانى؛ و «شرح المواهب» اثر زرقانى؛ و كتابهاى فراوان ديگر.
جماعتى از علما نقل كردهاند كه زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله، داراى فضيلت بوده و سنّتى اجماعى است. و اين مفتى - يعنى ابن تيميّه - بايد نزد علما و حاكمان از مثل اين فتواهاى باطل نهى شود و از دادن فتاواى غريب منع گردد و اگر خوددارى نكرد، بايد حبس شود و نزد مردم رسوا شود (إشهار) تا مردم از اقتداى به او پرهيز كنند».
و محمّد بن ابراهيم بن سعد اللّه بن جماعۀ شافعى نيز همين را نوشت.
ومحمّد بن جريرى انصارى حنفى نوشت: «لكنْ يُحبس الآن جزماً مطلقاً» [وى هم اكنون بايد بىهيچ قيد وشرطى حبس شود].
و محمّد بن ابوبكر مالكى هم نوشت: «ويبالغ في زجره حسبما تندفع تلك المفسدة وغيرها من المفاسد» [و در زجر دادن او مبالغه شود تا جايى كه اين مفسده و ديگر مفسدهها دفع شود].
و احمد بن عمر مقدسى حنبلى نيز همين را مىگويد(1).
و اين چهار نفر، در مصر در سال (726) همان روزگارى كه اين فتنه واقع شد، هر كدام قاضى القضاة مذاهب چهارگانه بودند(2).
از اين رو بدعتى كه دست گناهكارش نوشته بود - يعنى همان مطالب بى پايه و اساس، نظريّات جديد و بدعتهاى مخالف كتاب و سنّت - را بر سر او خراب كردند، و در دمشق ندا دادند: «من اعتقد عقيدة ابن تيميّة حلَّ دمه وماله»(3)[هر كس عقيده ابن تيميّه را داشته باشد، خون و مالش حلال است].
و قصيمى صاحب «صراع» پا جاى پاى ابن تيميّه گذاشته، و روش او را در پيش گرفته و از هواى خود تبعيّت نموده، و در قرن بيستم مانند استادش در حقايق دست كارى كرده، آنها را پوشانده، و دروغ بافى كرده است.
وى در «صراع»(4)نوشته است:
و به خاطر همين غلوّى كه گروه شيعه، نسبت به امامانشان دارند، و به خاطر همين كه آنها على و فرزندانش را خدا مىدانند، قبرها و صاحبان آن را مىپرستند، و مشاهد آنان را بلند و مرتفع مىسازند و نامشان را بلند آوازه مىكنند. و از هر مكان دور و درّۀ عميق به سوى آن مَشاهد مىآيند و نذرها و هديّهها و قربانىها تقديم مىكنند، و در آنجا خونها و اشكها مىريزند، و خضوع و خشوعى خالص بروز مىدهند، و اين اعمال خالص را براى آنها - نه براى خداوند، پروردگار موحّدان - انجام مىدهند.
و نيز نوشته است(5):
در چيزهاى مشروع مانند صلوات و سلام بر پيامبر كريم، تفاوتى بين دور و نزديك نيست و در هر دو حال حاصل مىشود؛ امّا ديدن قبر شريف و ديدن سنگها فضيلتى ندارد، و بدون هيچ اختلافى بين علما ثوابى ندارد، بلكه مشاهدۀ آن حضرت وقتى زنده است، به خودى خود فضيلتى ندارد و فضيلت در ايمان به او، تعلّم از او و اقتداى به او و پيمودن راه او و يارى او است. و خلاصه هيچ كس نمىتواند براى زيارت قبر شريف، كوچكترين فضيلتى ثابت كند و اين به روشنى از سيرۀ مسلمانان صدر اسلام، استفاده مىشود....
تا آخر حرفهاى خرافى و مزخرف وى.8.
و خواننده خوب مىفهمد كه اين بيانِ نيش دار در شأن كسى نيست كه اسلام آورده و نيكوكار شده، و به پيامبر طاهر ايمان آورده و بر كتاب و سنتّى كه آورده، گردن نهاده است، و نيز اخلاق پسنديده و رفتار انسانى اين سخن را نمىپسندد، و ادب مقدّس اسلام آن را تحسين نمىكند؛ آيا بر مسلمانى جايز است كه ديدن سنگها و رؤيت پيامبر صلى الله عليه و آله در حال حيات ايشان را مساوى بداند؟!
آيا بر مسلمان جايز است، براى زيارت آن حضرت در حال حيات و مرگ ارزش و كرامتى قائل نشود و هيچ فضيلتى براى آن معتقد نباشد و اين را در يك جمع دينى بگويد؟! آيا سيرۀ همه انسانها اين نيست كه اهل هر دينى زيارت بزرگان و زعيمان خود را امرى بزرگ مىشمارند، و آن را فضل و شرف مىدانند، و براى زائر، مايۀ فخر و ستايش به حساب مىآورند؟! و افراد به خاطر كرامتى كه اين زيارت دارد به آن رغبت زيادى دارند. و سيرۀ همۀ عقلا از هر ملّت و دينى بر همين بوده و گروهها در دورههاى مختلف بر همين، اتّفاق نظر داشتهاند و در گذشته و حال، مردم، بزرگان دين را با زيارت و تبرّك جستن به آنها بزرگ شمردهاند.
و چقدر بين اين ديدگاه فاسد قصيمى و بين سخن شيخ تقى الدين سُبكى در «شفاء»(1)تفاوت است:
آنچه از دين و سيرۀ گذشتگان صالح بدست مىآيد، تبرّك جستن به برخى افراد صالحى كه مردهاند، مىباشد، تا چه رسد به پيامبران. و كسى كه ادّعا كند قبر پيامبران و ديگران برابرند، ادّعاى بزرگى كرده است و ما يقين داريم اين سخن باطل است، و آن مدّعى به خطا رفته است. اين سخن پايين آوردن درجۀ پيامبر صلى الله عليه و آله به درجۀ ساير مسلمين است واين يقيناً كفر است؛ زيرا كسى كه رتبۀ پيامبر را از آنچه هست پايين بياورد، كافر شده است.
پيشوايان و حفّاظ مذاهب چهار گانه در كتب صحيح و مُسند احاديث زيادى دربارۀ زيارت قبر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نقل كردهاند و ما تعدادى از آنها را ذكر مىكنيم:
از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «من زار قبري وجبت له شفاعتى» [هر كس قبر مرا زيارت كند، شفاعت من بر او واجب مىشود].
اين روايت را گروهى از حافظان و ائمّۀ حديث نقل كردهاند؛ از جمله:
1 - حافظ ابوالحسن على بن عمر دار قطنى، متوفّاى (385)، در «سنن» خود(2).
2 - أقضى القضاة ابوالحسن ماوردى، متوفّاى (450)، در «الأحكام السلطانيّة»(3).
3 - حافظ ابوبكر بيهقى، متوفّاى (458)، در «سنن» و غير آن(4).
4 - حافظ جلال الدين عبد الرحمن سيوطى، متوفّاى (911)، در «الجامع الكبير» همان طور كه در «ترتيب» آن آمده است(5).
5 - گروهى از فقهاى مذاهب چهار گانه در مصر در كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة»(6).
از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «من حجَّ فزار قبري بعد وفاتي كان كمن زارني في حياتي» [هر كس حجّ بجا آورد و قبر مرا بعد از وفات من زيارت كند، مانند كسى است كه مرا در زمان حياتم زيارت كرده است]. و در بسيارى از طرق روايت، واژۀ «وصحبني» [و مرا همراهى كرده و از اصحابم مىباشد] نيز وجود دارد.
گروهى از حافظان اين روايت را نقل كردهاند؛ از جمله(1):
1 - حافظ ابوالقاسم طبرانى، متوفّاى (360).
2 - حافظ ابوالحسن دار قطنى، متوفّاى (385)، در «سنن» خود و غير آن.
3 - حافظ ابوبكر بيهقى، متوفّاى (458)، در «سنن» خود.
4 - حافظ ابن عساكر دمشقى، متوفّاى (571)، در «تاريخ» خود.
5 - حافظ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911)، در «الجامع الكبير» بنا بر نقل «ترتيب» آن.
از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «من حجّ البيت ولم يزرني فقد جفاني» [هر كس حجّ بجا آورد و مرا زيارت نكند به من جفا كرده است].
گروهى اين روايت را نقل كردهاند از جمله(2):
1 - حافظ دار قطنى، متوفّاى (385)، در كتابش احاديث مالك كه در «الموطّأ» نيست.
2 - تقى الدين سبكى، متوفّاى (756)، با چند طريق در «شفاء السقام»؛ وى سخن ابن جوزى كه حديث را كذب دانسته، را ردّ كرده است.
3 - سيّد مرتضى زبيدى حنفى، متوفّاى (1205)، در «تاج العروس».
4 - شيخ محمّد شوكانى، متوفّاى (1250)، در «نيل الأوطار».
(فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا اَلْحَدِيثِ أَسَفاً )(3)
[گويى مىخواهى به خاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاك كنى اگر به اين گفتار ايمان نياورند].
(فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ )(4)[بعد از آن به كدام سخن ايمان خواهند آورد؟!].
1 - أقضى القضاة ابوالحسن ماوردى، متوفّاى (450)، در «الأحكام السلطانيّة»(5)مىنويسد:
و چون سرپرست حاجيان از حجّ برمىگشت، آنها رابراى زيارت قبر رسول به طرف مدينه مىبرد تا براى حاجيان بين حجّ خانۀ خداوند عزّوجلّ و زيارت قبر رسول خدا جمع نمايد، و اين كار به خاطر رعايت حرمت آن حضرت و اداى حقّ طاعت اوست. و اين اگر چه از واجبات حجّ نيست، ولى از مستحبّات شرعى و عبادات نيكوى حاجيان است.
2 - قاضى عياض مالكى، متوفّاى (544)، در «الشفاء»(1)نوشته است:
و زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله به اجماع همۀ مسلمين سنّت است، و فضيلتى است كه به آن ترغيب شده است.
سپس تعدادى از احاديث باب را ذكر مىكند و مىنويسد:
اسحاق بن ابراهيم فقيه گفته است: و پيوسته روش حاجيان اين بوده كه مدينه را زيارت، و قصد نماز در مسجد النبى را مىكنند، و با ديدن روضه و منبر و قبر و محلّ نشستن آن حضرت و محلّ لمس دستهاى او و محلّ گام برداشتن او وعمودى كه به آن تكيه مىكرده و جايگاهى كه جبرئيل بر آن حضرت وحى مىآورد، و ديدن جايى كه صحابه و امامان مسلمين آن را قصد مىكرده و با نماز و عبادت در آنجا، آن مكان را آباد مىساختهاند، تبرّك مىجويند و از همۀ اينها عبرت مىگيرند.
3 - ابن هبيره، متوفّاى (560)، در كتاب «اتّفاق الائمّة» نوشته است:
مالك و شافعى و ابوحنيفه و احمد بن حنبل اتّفاق نظر دارند كه زيارت پيامبر مستحب است(2).
4 - شيخ تقى الدين سُبكى شافعى، متوفّاى (756)، كتاب جامعى دربارۀ زيارت پيامبر اعظم در (187) صفحه در ردّ ابن تيميّه نوشته است و آن را «شفاء السقام في زيارة خير الأنام» ناميده است و بسيارى از اخبار اين موضوع را در آن ذكر كرده است. سپس بابى را در تصريح علماى مذاهب چهار گانه بر استحباب زيارت و اينكه اين عمل بين همۀ مسلمين اجماعى است، قرار داده است.
5 - قاضى القضاة شهاب الدين خفاجى حنفى مصرى، متوفّاى (1069)، در «شرح شفا»(3)نوشته است:
بدان اين همان حديث(4)است كه ابن تيميّه و پيروان او مثل ابن قيّم را وادار كرد، گفتار زشتى داشته باشند كه به واسطۀ آن تكفير شوند و سُبكى دربارۀ آن كتاب جداگانهاى بنويسد؛ آن گفتار، منع از زيارت قبر پيامبر و مسافرت به جهت آن است.
او مىپندارد با خرافاتى كه حتّى ذكر آن شايسته نيست از توحيد حمايت و دفاع كرده است، در حالى كه اين حرفها شايسته انسان عاقل نيست چه رسد به شخص فاضل؛ «سامحه اللّه تعالى» [خداوند او را ببخشد].
امّا فرمودۀ آن حضرت: «لا تتّخذوا قبرى عيداً» [قبر مرا عيد قرار ندهيد]: بعضى گفتهاند: منظور اين است كه جمع شدن نزد قبر در روز معيّن به هيأت مخصوص، مكروه است. و گفته شده: منظور اين است كه در طول سال فقط يكبار قبر مرا زيارت نكنيد، بلكه زياد زيارت كنيد(5).
6 - فقهاى مصرى مذاهب چهار گانه در كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة»(6)نوشتهاند:
زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله افضل مستحبّات است، و احاديثى دربارۀ آن وارد شده است.
(وَ هُدُوا إِلَى اَلطَّيِّبِ مِنَ اَلْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صِراطِ اَلْحَمِيدِ )(7)
[و به سوى سخنان پاكيزه هدايت مىشوند، و به راه خداوند شايستۀ ستايش، راهنمايى مىگردند].4.
ما نص ّ برخى از مصادر را كه بر آن اطّلاع يافتيم، ذكر مىكنيم(1):
1 - اخلاص نيّت و پاك بودن ضمير؛ زيرا اعمال بر اساس نيّتها پاداش داده مىشود [ إنّما الأعمالُ بالنيّات ](2)پس زائر با زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيّت تقرب به خداوند را داشته باشد، و مستحبّ است نيّت كند كه به مسجد النبى مسافرت مىكند و در آن نماز مىخواند قربةً إلى اللّه. اين مطلب را ابن صلاح ونَوَوى(3)از شافعيّه، گفتهاند، و شيخ حنفيّه كمال بن همام از مشايخ حنفيّه نقل كرده است.
2 - پيوسته شوق زيارت آن حبيب شفيع را داشته باشد.
3 - در طول مسير سلام و صلوات فراوان بر پيامبر صلى الله عليه و آله بفرستد، بلكه اوقات فراغت را در امور قربى صرف كند.
4 - براى داخل شدن در مدينه منوّره از چاه حرّه يا غير آن غسل كند و عطر بزند و بهترين لباسهايش را بپوشد.
5 - چون بارگاه را مشاهده نمود، خاضع و خاشع باشد و عظمت آن را به ياد آورد و در ذهن خود جاى پاهاىِ پيامبر خدا را مجسّم كند و بر جاى پاى آن حضرت، با هيبت و سكينه و وقار قدم گذارد.
6 - بهتر اين است كه زائر از درب جبرئيل وارد شود، و عادت گذشتگان اين بود كه از باب السلام وارد مىشدند.
7 - نزديكِ در، لحظهاى بايستد، مانند كسى كه مىخواهد بر بزرگى داخل شود و مىايستد تا اذن بگيرد؛ اين مطلب را فاكهى در «حسن الأدب»(4)و شيخ عبد المعطى سقا در «الارشادات السنيّة»(5)نوشتهاند.
8 - صدا را هنگام زيارت خيلى بلند و خيلى آهسته نكند، بلكه متعادل باشد و آهسته سخن گفتن نزد حضرت عليه السلام ادبِ براى همه است. قاضى عياض(6)با سند خود از ابن حميد نقل كرده است:
«ابو جعفر - امير المؤمنين - با مالك در مسجد النبى مناظره مىكرد. مالك گفت: اى امير المؤمنين! صدايت را در اين مسجد بالا نبر؛ زيرا خداى متعال گروهى را تأديب نمود و فرمود: (لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ اَلنَّبِيِّ... )(7)[صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد]، و گروهى را مدح نمود و فرمود: (إِنَّ اَلَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اَللّهِ... )(8)[آنها كه صداى خود را نزد رسول خدا كوتاه مىكنند...]، و گروهى را سرزنش كرد و فرمود: (إِنَّ اَلَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ اَلْحُجُراتِ... )(9)[كسانى كه تو را از پشت حجرهها بلند صدا مىزنند...] و حرمت او پس از مرگ، مانند حرمت او در حال حيات است؛ پس ابو جعفر منقلب گرديد وخاضع و فروتن شد وگفت: رو به قبله كنم و دعا بخوانم يا رو به رسول خدا صلى الله عليه و آله؟
مالك گفت: و چرا صورتت را از او بر گردانى در حالى كه او وسيلۀ تو و وسيلۀ پدرت آدم عليه السلام به سوى خدا در روز قيامت است؟! بلكه به او رو كن و او را شفيع قرار ده تا خداى متعال تو را بپذيرد. خداى تعالى مىفرمايد: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّهَ... )(10)[و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند)، به نزد تو مىآمدند؛ و از خدا طلب آمرزش مىكردند...].
1) - جمال الدين عبد اللّه فاكهى مكّى شافعى، متوفّاى (972) كتابى در آداب زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله نگاشته و آن را «حسن التوسّل في آداب زيارة أفضل الرسل» ناميده است و در آن (49) ادب از آداب زائر را جمع كرده است، ما از بسيارى از آنها چشم پوشيديم؛ زيرا ادب مسافر مخصوص به زائر نيست. اين كتاب در حاشيۀ الاتحاف، اثر شبراوى در مصر در سال 1318 [ص 29] چاپ شده است.
2) - [وسائل الشيعة 34/1، باب 5 از ابواب وجوب النيّة في العبادات، ح 6 و 1097؛ صحيح بخارى 2/1].
3) - شرح صحيح مسلم [168/9].
4) - حسن الادب: 56.
5) - الارشادات السنيّة: 26.
6) - الشفا بتعريف المصطفى [92/2].7 - حجرات: 2.
8) - حجرات: 3.9 - حجرات: 4.10 - نساء: 64.
9 - بزرگان مذاهب چهار گانه بر اين زيارت اتّفاق نظر دارند(1):
«السلام عليك يا نبيّ اللّه ورحمة اللّه وبركاته، أشهدُ أ نّك رسول اللّه، فقد بلّغت الرسالة، وأدّيت الأمانة، ونصحت الاُمّة، وجاهدت في أمر اللّه حتّى قبض اللّه روحك حميداً محموداً، فجزاك اللّه عن صغيرنا وكبيرنا خير الجزاء، وصلّى عليك أفضل الصلاة وأزكاها، وأتمَّ التحيّة وأنماها، أللّهمّ اجعل نبيّنا يوم القيامة أقرب النبيّين إليك، واسقنا من كأسه، وارزقنا من شفاعته، واجعلنا من رفقائه يوم القيامة، أللّهمّ لا تجعل هذا آخر العهد بقبر نبيّنا صلى الله عليه و آله، وارزقنا العود إليه، ياذا الجلال والإكرام».
[سلام بر تو اى پيامبر خدا! و رحمت و بركات خداوند بر تو باد. گواهى مىدهم كه تو پيامبر خدا هستى و پيام خدا را به مردم رساندى و امانت را ادا كردى و امّت را نصيحت نمودى و در امر خدا جهاد كردى، تا اينكه خداوند روح تو را كه حميد و محمود بود، گرفت (و نزد خود برد). پس خداوند به تو در مقابل كوچك و بزرگ ما بهترين جزا را بدهد، و با فضيلتترين و پاكيزهترين درودها و تمامترين و بيشترين تحيّتها را بر تو فرستد. خداوندا! پيامبر ما را در روز قيامت، نزديكترين پيامبران به خود قرار ده و ما را از كاسۀ او آب بنوشان و ما را از شفاعت او بهرهمند ساز، و ما را از همراهان او در روز قيامت قرار ده.
خداوندا! اين زيارت را آخرين زيارت قبر پيامبرمان قرار نده و برگشتن به سوى او را نصيب ما كن، اى صاحب جلال و اكرام!].
10 - نزد سر شريف مىايستد و مىگويد:
«أللّهمّ إنّك قلت وقولك الحقُّ: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّهَ تَوّاباً رَحِيماً )(2)وقد جئناك سامعين قولك، طائعين أمرك، مستشفعين بنبيِّك، ربَّنا اغفر لنا ولإخواننا الّذين سبقونا بالإيمان، ولاتجعل في قلوبنا غلّاً للّذين آمنوا، ربَّنا إنَّك رؤوف رحيم، ربَّنا آتنا في الدنيا حسنة وفي الآخرة حسنة وقنا عذاب النار، سبحان ربِّنا ربِّ العزّة عمّا يصفون، وسلام على المرسلين، والحمد للّهربِّ العالمين» [خدايا گفتى و گفتهات حقّ است: «اگر آنها موقعى كه به خود ظلم كردند، به سوى تو آيند و استغفار كنند و پيامبر براى آنها استغفار كند، آنها خدا را تواب رحيم مىيابند» و ما آمدهايم در حالى كه گفتهات را شنيديم و امرت را اطاعت كرديم و پيامبرت را شفيع قرار داديم. خدايا ما و برادرانمان كه از ما زودتر ايمان آوردهاند را بيامرز و در قلبهاى ما كينهاى نسبت به مؤمنان قرار نده. خدايا تو رؤوف و رحيم هستى. خدايا در دنيا و آخرت به ما حسنه عطا كن و ما را از عذاب آتش محافظت فرما. پروردگار با عزت ما، پاك و منزه است از آنچه وصف مىكنند. و سلام بر پيامبران باد و حمد و ستايش مخصوص پروردگار عالميان است].
و هر دعايى به ذهنش مىرسد، بخواند. اين مطلب را شرنبلالى حنفى در «مراقي الفلاح»(3)و ديگران در ديگر كتابها نوشتهاند.
11 - بخارى با سند خود به صورت مرفوع نقل كرده است: «من صلّى عليَّ عند قبري وكّل اللّه به ملكاً يبلّغني، وكفى أمر دنياه وآخرته، وكنتُ له شفيعاً - أو شهيداً - يوم القيامة»(4)[هر كس نزد قبر من بر من درود فرستد، خداوند فرشتهاى را موكّل مىكند كه درود او را به من برساند و امر دنيا و آخرتش را كفايت كند و من در روز قيامت شفيع او - يا شاهد او مىباشم].
12 - سپس زائر به جايگاه اوّل خود در مقابل صورت حضرت برمىگردد و در حقّ خود به او توسّل مىجويد و او را شفيع نزد خداوند سبحان قرار مىدهد. و زياد استغفار و تضرّع مىكند، بعد از اينكه مىگويد: اى بهترين پيامبران! خداوند آيۀ راستى در حقّ تو نازل كرده و فرموده است: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّهَ تَوّاباً رَحِيماً ) [من به سوى تو آمدهام در حالى كه از گناهانم استغفار مىكنم و تو را نزد پروردگارم شفيع قرار مىدهم].
و گروهى از حافظان و بزرگان اهل سنّت دربارۀ توسّل به تفصيل سخن گفته و نوشتهاند: توسّل به پيامبر در همۀ حالات جايز است، قبل و بعد از خلقت آن حضرت، و در حيات و پس از مرگ آن حضرت، و در برزخ و قيامت و بهشت، و توسّل را سه قسم كردهاند:
1 - طلب حاجت از خداوند به واسطۀ او، يا به جاه و مقام او، يا به بركت او. و گفتهاند توسّل به اين معنا در همه حالات ياد شده جايز است.
2 - توسّل به معناى طلب دعا از او؛ و گفتهاند اين هم در همۀ حالات ياد شده، جايز است.
3 - امرى كه قصد كردهايم، را از پيامبر طلب كنيم. به اين معنى كه او مىتواند از خداوند بخواهد و شفاعت كند و سبب بر آورده شدن آن حاجت شود؛ در حقيقت اين همان وجه دوم است كه با عبارتى ديگر بيان شده است.
و سُبكى در «شفاء السقام»(1)نوشته است:
و آثار در اين باره نيز زياد است.... و هيچ اشكالى ندارد كه آن را توسّل يا تشفّع يا استغاثه يا تجوّه (توجّه به جاه و منزلت و مقام پيامبر نزد خداوند) يا توجّه بنامى؛ زيرا معناى همه يكسان است.
13 - هيچ يك از بزرگان مذاهب چهارگانه كه خود آنها و نظرشان در اجتماع داراى ارزشى باشد، را نيافتيم كه اين كار را حرام بداند. و كسانى از آنها كه مىگويند از اين كار نهى شده، نهى را كراهتى مىدانند نه تحريمى؛ و به اين جهت آن را مكروه دانستهاند كه گمان كردهاند نزديك شدن به قبر شريف، با حسن ادب سازگار نيست و دور بودن بهتر است. و در شأن فقيه حاذق نيست كه در دين خدا با استناد به اين امور اعتبارى كه هيچ پايه و اساسى نداشته و با اختلاف نظرات و ديدگاهها مختلف مىشوند، فتوا دهد.
بله، گروهى(2)هستند كه از راه حقّ منحرف شدهاند، و بدون هيچ دليل و برهان و بيّنهاى حكم به حرمت كردهاند.
كسانى كه در ميان مردم، به شاذّ بودن آراء معروفند، لذا به آنها و نظراتشان نبايد توجّهى نمود. و ما اكنون آنچه حقيقت را بر خواننده روشن مىكند و ديدگاه درست را نشان مىدهد، پيش روى او مىنهيم:
1 - حافظ ابن عساكر در «التحفة» از طريق طاهر بن يحيى حسينى از پدرش از جدّش از جعفر بن محمّد از پدرش از على رضى الله عنه نقل كرده است: «لمّا رُمِس رسول اللّه صلى الله عليه و آله، جاءت فاطمة عليها السلام فوقفَتْ على قبره صلى الله عليه و آله وأخذت قبضةً من تراب القبر ووضعت على عينيها، وبكت وأنشأت تقول:
ماذا على من شمَّ تربةَ أحمدَ أن لا يشمَّ مدى الزمانِ غواليا
صُبَّتْ عليَّ مصائبُ لو أ نَّها صُبَّتْ على الأيّامِ عُدنَ لياليا(1)
[چون پيامبر خدا دفن شد، فاطمه آمد و در كنار قبر او ايستاد و مشتى از خاك بر چشم گذاشت و گريه كرد و فرمود: بر كسى كه تربت احمد را بوئيده چه شده است كه ديگر، بوهاى خوش را نمىبويد. بر من مصيبتهايى وارد شد كه اگر آن مصيبتها بر روزها وارد مىشد، شب مىشدند].
2 - از داود بن ابو صالح نقل شده است: روزى مروان مردى را ديد كه صورتش - پيشانىاش - را بر قبر گذاشته است.
مروان گردن او را گرفت و گفت: مىدانى چه مىكنى؟ مرد كه أيّوب انصارى بود به او نگاه كرد و گفت: بله، من براى [زيارت] سنگ نيامدهام، بلكه براى [زيارت] رسول خدا آمدهام، و براى [زيارت] سنگ نيامدهام، شيندم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «لا تبكوا على الدين إذا وليه أهله، ولكن ابكوا على الدين إذا وليه غير أهله»(2)[بر دين نگرييد وقتى اهل آن، متولّى آن شدند، ولكن بر دين بگرييد وقتى نا اهلان متولّى آن شدند].
امينى مىگويد: اين حديث به خوبى مىفهماند كه منع كردن از توسّل به قبور پاك، يكى از بدعتها و گمراهىهاى بنى اميّه از زمان صحابه است، و گوش دنيا هرگز از هيچ صحابهاى نشنيده كه توسّل را انكار كند، مگر از زادۀ بيت اميّه، مروانِ ظالمِ غاصب.
بله، [در عرب، ضرب المثلى است كه مىگويد]: «الثور يحمى أنفه بروقه»(3)[گاو با شاخ از خود دفاع مىكند].
[و همچنين ضرب المثل ديگرى مىگويد]: «بعلّةٍ الوَرَشان يأكُل رطب المشان»(4)[به خاطر علّتى است كه پرنده، نوع خاصّى از خرما را مىخورد].
آرى، بنى اميّه به نحو عموم و مروان به خصوص، كينۀ پيامبر خدا را در دل داشتهاند، از روزى كه در خانوادۀ اُموى هيچ حرمتى نبود مگر اينكه حضرت آن را هتك نمود، و هيچ رازى نبود مگر اين كه فاش نمود، و هيچ ركنى نبود مگر اين كه آن را خراب كرد. و اينها به واسطۀ گفتن عيب آنها توسّط پيامبر انجام شد و او كسى است كه خداوند دربارهاش مىفرمايد: (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ اَلْقُوى )(5)[و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست. آن كس كه قدرت عظيمى دارد (جبرئيل امين) او را تعليم داده است].
از آن حضرت به سند صحيح نقل شده است: «إذا بلغت بنواُميّة أربعين اتَّخذوا عباداللّه خولاً، ومال اللّه نحلاً، وكتاب اللّه دغلاً» [چون عدد بنىاميّه به چهل برسد، بندگان خدا را برده مىكنند، و مال خدا را بذل و بخشش مىكنند، و كتاب خدا را فاسد مىكنند].
و نيز به سند صحيح از آن حضرت صلى الله عليه و آله روايت شده است: «إذا بلغ بنو أبي العاص ثلاثين رجلاً اتّخذوا دين اللّه دغلاً، وعباد اللّه خولاً، ومال اللّه دولاً» [هنگامى كه فرزندان ابو العاص به سى مرد برسد، دين خدا را فاسد مىكنند، و بندگان خدا را برده مىكنند، و مال خدا را دست به دست مىچرخانند].
و نيز به سند صحيح از آن حضرت صلى الله عليه و آله روايت شده است: «إنّى اُريت في منامي كأنَّ بني الحكم بن أبي العاص ينزون على5)
1) - نگاه كن: الوفا في فضائل المصطفى، ابن الجوزي [ص 819، ح 1538]؛ أعلام النساء، عُمر رضا كحاله 3:1205[113/4].
2) - نگاه كن: المستدرك على الصحيحين 4:515[560/4، ح 8571]، اين حديث را او و ذهبى در تلخيص «صحيح» دانستهاند.
3) - «روق الثور»: يعنى شاخ گاو.
4) - «بعلّة الوَرَشان يأكل رطب المشان»؛ ضرب المثل است دربارۀ كسى كه چيزى را مىگويد و منظورش چيز ديگرى است. «وَرَشان» پرندهاى كوچكتر ازپرستو است. «مشان» نوعى خرماست؛ ر. ك: لسان العرب: [271/15].5 - نجم: 3-5.
منبري كما تنزو القردة» [در خواب ديدم، گويا فرزندان حكم بن أبى العاص، مانند ميمون از منبر من بالا مىرفتند]. راوى مىگويد: [پس از آن] پيامبر صلى الله عليه و آله در جمع، خندان ديده نشد تا رحلت كرد.
و نيز به سند صحيح از آن حضرت صلى الله عليه و آله روايت شده است: وقتى حكم بن أبى العاص از او اجازه خواست فرمود: «عليه لعنة اللّه وعلى من يخرج من صلبه إلّاالمؤمن منهم وقليل ما هم، يَشرُفون في الدنيا ويضعون في الآخرة، ذوو مكر وخديعة، يُعطَون في الدنيا وما لهم في الآخرة من خلاق» [بر او و بر هر كه از صلب او خارج مىشود، لعنت خدا باد، مگر نسل مؤمن از او كه كم هستند، آنها در دنيا شريف و در آخرت پست هستند. داراى مكر و خدعه هستند و در دنيا به آنها داده مىشود و در آخرت هيچ بهرهاى ندارند].
و نيز به سند صحيح از آن حضرت روايت شده است: چون مروان بن حكم را نزد او آوردند، فرمود: «هو الوزغ بن الوزغ، الملعون بن الملعون» [او وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است].
از عايشه به سند صحيح نقل شده است: «إنّ رسول اللّه قال: لعن اللّه أبا مروان، ومروان في صلبه؛ فمروان فضض من لعنة اللّه عزّ وجلّ» [پيامبر خدا فرمودند: خداوند پدر مروان را لعنت كند، و اين در حالى بود كه مروان در صلب او بود؛ پس مروان قطعهاى از لعنت خداى عزّوجلّ است].
پس شايسته نيست كه مسلمان جا پاى اين گروه ملعون بگذارد و سخن آنها را بگويد و رأى آنها را بپسندد و دنباله روى افرادى باشد كه دين خدا را فاسد كردند و بندگان خدا را بَرده نموده و كتاب خدا را دگرگون ساختند.
3 - عزّ بن جماعة حموى، متوفّاى (819) گفته است: در كتاب «العلل والسؤالات» عبداللّه بن احمد بن حنبل از پدرش، به روايت ابوعلى بن صوّاف(1)از عبداللّه، آمده است: عبداللّه مىگويد: از پدرم حُكم كسى كه منبر پيامبر خدا را لمس كند، و با لمس آن تبرّك جويد، و آن را ببوسد، و اين گونه كارها را به اميد ثواب خداى متعال انجام دهد، پرسيدم.
گفت: اشكالى ندارد(2).
4 - قاضى عياض مالكى در «الشفاء»(3)بعد از كلامى طولانى در تعظيم قبر پيامبر مىنويسد:
و شايسته است جايگاههايى كه با وحى و نازل شدن قرآن آباد شدهاند، و جبرئيل و ميكائيل در آن تردّد كردهاند و فرشتگان و «روح» از آنجا عروج نمودهاند و در جاى جاى آن با تقديس و تسبيح پرودگار ناله كردهاند، و خاك آن مكان، سيّد بشر را در خود جاى داده است، و از آنجا دين خدا و سنّت پيامبر منتشر شده است،.... جاى جايش تعظيم شود، و بوى خوش آن احساس و استشمام شود، و بر كوى و برزن و ديوارهاى آن بوسه زده شود [تُعظّم عرصاتها، وتنسّم نفحاتها، وتُقبَّل ربوعها وجدرانها].
(أُولئِكَ اَلَّذِينَ هَدَى اَللّهُ فَبِهُداهُمُ اِقْتَدِهْ )(4)[آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده؛ پس به هدايت آنان اقتدا كن!].
14 - و چون زائر از كارهايش فارغ شد و خواست از مدينه خارج شود، مستحبّ است نزد قبر شريف بيايد و زيارت ياد شده را بخواند و با پيامبر وداع كند و از خدا بخواهد دوباره او را برگرداند و سلامت سفرش را بخواهد و...
1) - [در نسخۀ موجود از الغدير، «ابوعلى بن صوف» ضبط شده، ولى درست همان است كه ما ثبت كرديم. كتاب «العلل ومعرفة الرجال» از ابوعلى محمّد بن أحمدابن حسن صوّاف از ابو عبدالرحمن عبداللّه بن أحمد بن حنبل، از پدرش روايت شده است و اين اسم را يا أحمد بن حنبل بر اين كتاب نهاده است يا فرزندش عبداللّه ويا شاگردِ عبداللّه: ابوعلى بن صوّاف؛ ر. ك: العلل ومعرفة الرجال 85/1].
2) - نگاه كن: وفاء الوفا 2:443[1404/4].
3) - الشفا بتعريف حقوق المصطفى [131/2-134].
4) - أنعام: 90.
15 - فاكهى نوشته است(1): مستحبّ است هر روز بعد از زيارت او صلى الله عليه و آله به بقيع رود، واستحباب روز جمعه تأكيد بيشترى دارد.
در «احياء العلوم»(2)آمده است: «مستحبّ است هر روز به بقيع رود».
و نَوَوى وفاخورى همين را گفتهاند، و فاخورى افزوده است: «و روز جمعه مخصوص اين است كه به مشاهد و مزارها بيايد. پس عبّاس را زيارت كند و همراه او حسن بن على و زين العابدين و فرزندش محمّد باقر و فرزند او جعفر صادق را نيز زيارت كند، و نيز امير المؤمنين آقاى ما عثمان را زيارت كند، و قبر ابراهيم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و گروهى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله، و عمّۀ آن حضرت: صفيّه، و گروه زيادى از صحابه و تابعان مخصوصاً آقاى ما مالك و آقاى ما نافع و... را زيارت كند».
امينى مىگويد: قبرهايى كه در بقيع غرقد(3)است قبل از چيره شدن دستهاى گناهكار فتنه وفساد برآن، قابل مشاهده بود؛ اين قبرها زياد است وسمهودى در «وفاء الوفا»(4)آنها را ذكر كرده وبه تفصيل پيرامون آن سخن گفته است كه فوايد مهمّى را دربردارد.
16 - مستحب است حاجى شهداى اُحد را زيارت كند. نَوَوى و شرنبلالى(5)و ديگران نوشتهاند: بهترين و نيكوترين روزها (براى زيارت) پنجشنبه است و به ويژه زيارت قبر آقاى ما حمزه.
و فاكهى در «حسن الأدب»(6)نوشته است:
روايت شده است: «زوروهم وسلِّموا عليهم، والّذي نفسي بيده لا يسلِّم عليهم أحد إلّاردّوا عليه إلى يوم القيامة» [آنها را زيارت كنيد و بر آنها سلام كنيد. سوگند به كسى كه جانم در دست اوست، هيچ كس بر آنها سلام نمىكند، مگر اينكه تا روز قيامت به او جواب مىدهند]. مخفى نيست كه جواب سلام آنها دعا براى سلامت است و دعاى آنها مستجاب است.
حمزاوى در «كنز المطالب»(7)نوشته است:
براى رسيدن به آرزوها آنها را وسيله به سوى خدا قرار دهد؛ زيرا آن مكان، محل نزول رحمتهاى ربّانىاست...
17 - آنگونه كه نَوَوى گفته است: مستحبِّ مؤكّد است كه به مسجد قبا برود و اين كار در روز شنبه سزاوارتر است.
و از رسول خدا صلى الله عليه و آله به سند صحيح نقل شده است: «من خرج حتّى يأتي هذا المسجد - يعني مسجد قباء - فيصلّي فيه، كان كعِدْل عمرة»(8)[هر كس به سوى اين مسجد - يعنى مسجد قبا - بيايد و در آن نماز گزارد، مانند اين است كه عمره به جا آورده باشد].
18 - تبرّك جستن به ديگر آثار نبوى و اماكن شريف ديگر؛ آنچنان كه در «مراقي الفلاح»(9)و ديگر كتب آمده است.
19 - فاخورى در «الكفاية لذوي العناية»(10)نوشته است: «مستحب است همراه خود هديهاى از خرماى مدينه و آبى از جويبارهاى آن بردارد، بدون اينكه مشقّتى داشته باشد، يا قصد فخر فروشى داشته باشد...».
1) - حسن الأدب [ص 83].
2) - إحياء علوم الدين [232/1].
3) - [«بقيع غرقد»: مقبرۀ مدينه؛ اين مكان به خاطر وجود درخت غرقد كه درختى بزرگ است، به اين نام ناميده شده است؛ معجم البلدان 4:194].
4) - وفاء الوفا 2:101-105[891/3-924].
5) - مراقي الفلاح [ص 151].
6) - حسن الأدب: 3.
7) - كنز المطالب: 230.
8) - المستدرك على الصحيحين 3:12[13/3، ح 4297].
9) - مراقي الفلاح [ص 152].
10) - الكفايه لذوي العناية: 130.
(فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ سُنَّتَ اَلْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَحْوِيلاً )(1)[آيا آنها چيزى جز سنّت پيشينيان و (عذابهاى دردناك آنان) را انتظار دارند؟! هرگز براى سنت خدا تبديل نخواهى يافت، و هرگز براى سنت الهى تغييرى نمىيابى].
در روايات صحيحِ مورد اتّفاق، به زيارت قبور دستور داده شده و تشويق شده است، و همۀ بزرگان مذاهب اسلامى فتوا به مفاد آن دادهاند و آن را مستحبّ دانستهاند. بلكه بنابر تصريح بسيارى، برخى از ظاهريّه(2)به خاطر وجود امر، آن را واجب دانستهاند. در ذيل تعدادى از روايات ذكر مىشود:
1 - از عبداللّه بن مسعود به سند مرفوع در حديثى نقل شده است: «ألا فزوروا القبورَ فإنّها تزهِّد في الدنيا و تذكِّر الآخرة»(3)[قبور را زيارت كنيد كه انسان را در دنيا زاهد مىكند و آخرت را به ياد مىآورد].
2 - از انس بن مالك به سند مرفوع روايت شده است: «إنّى نهيتكم عن زيارة القبور فمن شاء أن يزور قبراً فليزره؛ فإنّه يرقُّ القلب، ويدمع العين، ويذكِّر الآخرة، ولا تقولوا هُجْراً» [من در گذشته شما را از زيارت قبور نهى كردم؛ امّا اكنون هر كس مىخواهد، به زيارت قبور برود، كه رقّت قلب مىآورد و اشك چشم را سرازير مىكند و آخرت را به ياد مىآورد، و ناسزا نگوييد].
3 - ابو وليد محمّد بن عبداللّه أزرقى در «أخبار مكّة» نوشته است(4): ابن ابى مليكه براى من حديثى به سند مرفوع از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «ائتوا موتاكم فسلّموا عليهم - أو: صِلُوا، شكَّ الخزاعي - فإنَّ بكم عبرة» [به نزد اموات خود برويد و بر آنها سلام كنيد - يا ديدار كنيد، شكّ از خزاعى است - كه مايۀ عبرت شما مىشود].
4 - حضرت فاطمه عليها السلام هر جمعه قبر عموى خود، حمزه را زيارت مىكرد و نزد قبر نماز مىخواند و گريه مىكرد.
(فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ )(5)[اگر راست مىگويند سخنى همانند آن بياورند].
1 - زائر طهارت داشته باشد.
2 - از طرف پاهاى ميّت وارد شود نه سر او.
3 - هنگام زيارت روبه طرف ميّت كند.
4 - در حالت ايستاده زيارت كند و در اين حالت براى او دعا بخواند.
5 - هر مقدار مىتواند قرآن بخواند و خواندن سوره يس و توحيد مستحبّ است.
6 - در حالتى كه رو به قبله است، براى ميّت دعا كند.
7 - در هنگام قرائت قرآن، رو به قبله بنشيند.
8 - روى قبر آب پاك بپاشد.
9 - از طرف أموات صدقه دهد.
10 - زائر پا برهنه باشد و روى قبرها راه نرود.
1) - فاطر: 43.
2) - [«ظاهريّة»: آنان پيروان داود بن على بن خلف اصفهانى شافعى ظاهرى هستند، وى در كوفه سال (200) هجرى متولّد شد و در بغداد رشد كرد و در سال (270) از دنيا رفت. بدين جهت به وى لقب «ظاهرى» دادهاند كه مىگويد بايد به معنى قرآن و ظاهر حديث اخذ كرد نه باطن آن، و شعار وى نفى رأى و قياس در احكام شرعى و تمسّك به ظاهر نصوص و جمود بر ظواهر كتاب و سنّت بوده است. وى نسبت به مذهب شافعى تعصّب زيادى داشته است و بعداً مذهب مستقلّى پيدا كرد. و ابن حزم اُندلسى ظاهرى از بزرگترين ياران اين ديدگاه است؛ الفهرست، ابن نديم/ 271؛ ر. ك: معجم الفِرَق الإسلاميّة/ 165].
3) - سنن ابن ماجة 1:476[501/1، ح 1517]؛ المستدرك على الصحيحين 1:375[531/1، ح 1387].
4) - أخبار مكّة 2:170[211/2].
5) - طور: 34.
1 - از عايشه - رضى اللّه عنها - باسند مرفوع نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «جبرئيل به سوى من آمد و گفت:
پروردگارت امر كرده به بقيع بروى و براى اهل آن طلب آمرزش كنى». عايشه مىگويد: اى رسول خدا به آنها چه بگويم؟ فرمود: «قولي: السلام على أهل الديار من المؤمنين والمسلمين، يرحم اللّه المستقدمين منّا والمستأخرين، وإنّا إن شاء اللّه بكم لاحقون»(1)[بگو: سلام بر اهل اين ديار از مؤمنان و مسلمانان، خداوند گذشتگان و آيندگان ما را رحمت كند، و ما اگر خدا بخواهد به شما ملحق مىشويم].
2 - فيروز آبادى - صاحب «قاموس» - در «سفر السعادة»(2)نوشته است:
و از عادتهاى پيامبر، زيارت قبور و دعا و استغفار بود، و چنين زياراتى مستحبّ است.
الفاظ زيادى در زمينۀ زيارت قبور از پيشوايان و بزرگان مذاهب چهار گانه يافت مىشود، و مىرساند كه زائر مىتواند ميّت را زيارت كند، و براى او با هر لفظى كه خواست دعا كند، و مىتواند مناقب و فضايل او را بگويد و هر چه موجب عطوفت و رحمت خداوند سبحان نسبت به او مىشود را ذكر كند، و الفاظى كه در زيارت پيامبر أقدس ذكر شد، به خوبى بر اين مدّعا دلالت مىكند.
1 - ابن حاجّ ابو عبد اللّه عبدرى مالكى، متوفّاى (737) در «المدخل»(3)نوشته است:
و چگونگى سلام بر اموات اين است كه بگويد: «السلام عليكم أهل الديار من المؤمنين والمؤمنات، والمسلمين والمسلمات، رحم اللّه المستقدمين منّا والمستأخرين، وإنّا إن شاء اللّه بكم لاحقون، أسأل اللّه لنا ولكم العافية» [سلام بر شما اى اهل اين ديار، مردان و زنان مؤمن و مسلمان، خداوند گذشتگان و آيندگان ما را رحمت كند، و ما اگر خدا بخواهد به شما ملحق مىشويم، از خداوند براى خود و شما طلب عافيت مىكنم].
سپس بگويد: «أللّهمّ اغفرلنا ولهم» [خداوندا ما و آنها را بيامرز].
و هر چه زياد يا كم كنى، اشكال ندارد ومنظور، كوشش در دعاى براى آنهاست؛ زيرا به خاطر قطع شدن عملشان، محتاجترين مردم به دعا هستند.
سپس پشت به قبله و رو به ميّت مىنشيند و مخيّر است نزديك پا تا سر، هر كجا خواست بنشيند، و مىتواند روبه روى صورت ميّت بنشيند. سپس از حمد و ثناى پروردگار هر چه به ذهنش آمد، مىگويد. سپس بر پيامبر صلى الله عليه و آله صلوات مىفرستد و هر چه ممكن است، براى ميّت دعا مىكند. و نيز هر گاه بلايى به او يا مسلمانان رسيد، نزد اين قبور دعا كند و به خداوند متعال تضرّع كند تا آن بلا را از او و آنها برطرف كند؛ اين چگونگى زيارت قبور به نحو عموم است.
و اگر ميّت، كسى است كه بركت وى اميد مىرود [مانند پيامبر]، پس او را وسيلۀ نزد خداوند متعال قرار
دهد، و نيز هر كه را ميّت مايۀ بركت مىدانسته، وسيلۀ خود براى رسيدن به پيامبر صلى الله عليه و آله قرار دهد، بلكه ابتدا به پيامبر توسّل جويد؛ زيرا عمده و اصل و تشريع كنندۀ توسّل، آن حضرت است، پس به او و هر كه تا روز قيامت، تابع نيكو كار اوست، توسّل جويد.
2 - از ابن حجر مكّى هيتمى، متوفّاى (973) دربارۀ زيارت قبور اوليا، در زمانى معيّن و مسافرت به سوى آن قبور، پرسيده شد كه آيا اين كار جايز است با اينكه در نزد آن قبور مفاسد زيادى مانند اختلاط زن و مرد، و روشن كردن چراغهاى زياد، و ديگر مفاسد رخ مىدهد؟ وى در «الفتاوى الكبرى الفقهيّة»(1)پاسخ داده است:
زيارت قبور اوليا و نيز مسافرت به سوى آنها مايۀ تقرّب ومستحبّ است... و آن بدعتها و حرامهايى كه سؤال كننده به آن اشاره كرده است، نمىتواند بهانۀ ترك اعمال قربى باشند، بلكه انسان بايد اين اعمال را انجام دهد و از بدعتها نهى كند و اگر مىتواند آنها را از بين ببرد... و كسى كه به خاطر ترس از اين اختلاط از زيارت منع كند، بايد از طواف و رمى و وقوف در عرفه و مزدلفه [مشعر] و رمى جمرات نيز منع كند... و اين گمان كه زيارت اوليا، بدعت است و در زمان گذشتگان نبوده، باطل است و اگر هم بدعت باشد از هر بدعتى نهى نشده است، بلكه - آنگونه كه تصريح كردهاند - گاه واجب مىشود، تا چه رسد به اينكه مستحب باشد.
ابن تيميّه وامثال او در اين مسأله جار و جنجال به راه انداختهاند، و كلمات قبيح به كار بردهاند، و به مخالفان خود از فرقههاى مسلمانان با كلمات زشت حمله كردهاند. و از قصيمى نقل شد:
اين نذرها از شعاير شيعه و ناشى از غلوّ آنها دربارۀ ائمّۀ و خدا دانستن على و اولاد اوست.
اين جز خلط در كلام و دروغ نيست، و شيعه در اين مسأله از آنچه امّت اسلامى، در گذشته و حال بر آن اجماع كردهاند، خارج نشده است. خالدى در كتاب خود «صلح الإخوان» به تفصيل در اين زمينه سخن گفته است(2).
چكيدۀ آن سخن اين است: مسأله بر نيّتهاى نذر كنندهها دور مىزند و اعمال بر اساس نيّتها جزا داده مىشود؛ اگر نيّت نذر كننده، خود ميّت و تقرّب به اوست، به اتّفاق همه جايز نيست.
و اگر نيّت او خداوند و نفع بردن زندهها به وجهى از وجوه باشد، و ثواب آن براى ميّت باشد، خواه وجهى از وجوه نفع بردن را معيّن كند يا عبارت نذر را مطلق بگذارد، ولى چيزى باشد كه در عرف مردم، پول در آن صرف مىشود مانند تعمير قبر، يا خرج كردن در مصالح اهل شهر يا همسايگان يا فقرا يا نزديكان ميّت و مانند آن، در اين صورت وفاى به نذر واجب است. اين ديدگاه از أذرعى، زركشى، ابن حجر هيتمى مكّى، رملى شافعى، قبّاتى بصرى، رافعى، نَوَوى، علاء الدين حنفى، خير الدين رملى حنفى، شيخ محمّد غزّى، و شيخ قاسم حنفى حكايت شده است.
و اگر در آن زمينه، عرف حكمى نداشته باشد، دو وجه مخالف جارى است:
نخست: نذر صحيح نيست؛ زيرا شرع آن را امضا نكرده، به خلاف كعبه و حجرۀ شريف [كه نذر در آنجا شرعاً جايز است].
دوم: اگر مشهور به خير باشد، صحيح است؛ و بنابراين فقط بايد در مصلحتهاى ويژۀ ميّت صرف شود، و در غير آن مصرف نشود.
و عزّامى در «فرقان القرآن»(1)نوشته است:
ابن تيميّه گفته است: كسى كه چيزى را بر پيامبر صلى الله عليه و آله يا ديگر پيامبران و اولياى از اهل قبور نذر كند، يا حيوانى ذبح كند، مانند مشركان است كه براى بتهايشان قربانى كرده و نذر مىنمايند و چنين شخصى غير خدا را عبادت كرده است؛ از اين رو كافر مىشود. و در اين زمينه زياد سخن گفته است و با اين سخنان برخى از علماى متأخّر از او كه به هم صحبتى با او يا شاگردانش مبتلا بودهاند، فريب خوردهاند.
اين سخن او تلبيس در دين [تفسير اشتباه از دين و مشتبه ساختن آن بر ديگران] و برگرداندنِ به معنايى است كه هيچ مسلمانى آن را قصد نمىكند؛ زيرا هر كس از حال مسلمانى كه اين كار را مىكند، جست وجو نمايد، مىفهمد قصد او از كشتن حيوانات يا نذر براى ميّت - از انبيا و اوليا - فقط صدقۀ از طرف آنها، و قرار دادن ثواب براى آنهاست. و آنها مىدانند كه اهل سنّت اجماع دارند بر اينكه صدقه دادن زندگان براى اموات سودمند است و به آنها مىرسد. و روايات صحيح و مشهورى در اين زمينه وجود دارد....
پس به جهالت ابن تيميّه و امثال او نبايد اعتنا شود.
(أُولئِكَ اَلَّذِينَ طَبَعَ اَللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ اِتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ )(2)
[آنها كسانى هستند كه خداوند بر دلهايشان مهر نهاده و از هواى نفسشان پيروى كردهاند (از اينرو چيزى نمىفهمند)].
توسّل و تبّرك به آنها، دعا و نماز نزد آنها، ختم قرآن براى مدفون شدگان در آنها
قبورى كه قصد زيارت آنها مىشود، وجود دارد و در قرون اسلامى از روز نخست مورد توجّه بودهاند. و بزرگان مذاهب چهارگانه پيرامون اين قبور كلماتى دارند كه جست وجو كننده، از ناحيههاى مختلف از آن درسهاى عالى مىگيرد و بر فوايد گوناگون اطّلاع مىيابد؛ از جمله اينكه سيرۀ مسلمانان و شعار آنها در قرنهاى متمادى پيرامون زيارت قبور، و توسّل و تبّرك به آنها، دعا و نماز نزد آنها، و ختم قرآن براى مدفون شدگان در آنها، را مىشناسد. در ذيل نمونههايى از اين قبور ذكر مىشود:
1 - بلال بن حمامۀ حبشى، مؤذّن رسول اللّه، متوفّاى سال (20)؛ قبر او در دمشق است و در بالاى آن قبر مبارك، تاريخى به اسم اوست رضى الله عنه و دعا در اين موضع مبارك مستجاب است، و بسيارى از اوليا واهل خير كه به زيارت اهل قبور متبرّك مىشوند، اين مطلب را تجربه كردهاند(3).
2 - صحابى بزرگ، سلمان فارسى، متوفّاى (36)؛ خطيب بغدادى در «تاريخ»(4)خود نوشته است:
اكنون قبر او ظاهر و معروف است، و نزديك ايوان كسرى قرار دارد، بر روى آن بنايى ساخته شده است، و در آنجا خادمى اقامت كرده تا آنجا را حفظ و آباد كند و هر چه به مصلحت آن است انجام دهد، و من آن جا را ديده و چند بار زيارت كردهام.
3 - رأس الحسين - سر امام حسين سبط شهيد عليه السلام - در مصر؛ ابن جبير، متوفّاى (614)، در «رحلۀ»(5)خود نوشته است:
سر در تابوتى از فضّه در زير زمين مدفون است، و بر آن بناى زيبايى ساخته شده كه نمىتوان آن را وصف كرده و درك نمود... و ما ديدهايم كه مردم دست بر قبر مىكشند، و چشم بر آن مىگذارند، و خود را بر روى قبر مىاندازند و پارچهاى كه بر قبر است را به سر و صورت مىمالند و پيرامون آن ازدحام و طواف مىكنند، و در آن حالت دعا مىخوانند و گريه مىكنند. و به بركت آن تربت مقدّس به خداى سبحان و متعال متوسّل مىشوند و تضرّع مىكنند به گونهاى كه جگر انسان را كباب مىكند و جمادات را مىشكافد، و مطلب از اين بزرگتر، و ديدن آن حالت هولناكتر است؛ «نفعنا اللّه ببركة ذلك المشهد الكريم» [خداوند از بركات آن مشهد كريم ما را بهرهمند سازد]... گمان نمىكنم در تمام دنيا ساختمانى مجلّلتر و عجيبتر و بديعتر از آن باشد، «قدّس اللّه العضو الكريم الّذي فيه بمنِّه وكرمه» [خداوند به منّ و كَرَمش، عضو كريمى كه در آن است را پاك و مطهّر و مبارك بدارد].
شبراوى شيخ عبد اللّه شافعى، متوفّاى (1172)، در كتاب خود «الاتحاف بحبِّ الأشراف»(1)بابى را به آن مشهد اختصاص داده و زيارت آن، مقدارى از كرامات آن، و احياى روز سه شنبه با زيارت آنجا را ذكر كرده است؛ و نوشته است:
«والبركات في هذا المشهد مشاهدة مرئية، والنفحات العائدة على زائريه غير خفيّة، وهي بصحّة الدعوى مليّة، والأعمال بالنيّة» [بركتها در اين مشهد ديده و مشاهده شده است، و عطايايى كه به زائران آن مىرسد بر كسى پوشيده نيست، و شواهد فراوانى بر درستى اين كرامات و بركات وجود دارد، و اعمال بر اساس نيّت جزا داده مىشود].
و حمزاوى عدوى، متوفّاى (1303)، در «مشارق الأنوار»(2)پس از كلامى طولانى دربارۀ مشهد شريف امام حسين عليه السلام، مىنويسد:
بدان كه سزاوار است اين مشهد بزرگ، زياد زيارت شود، و بوسيلۀ آن متوسّل به خدا شد، و آنچه از اين امام در حال حيات او مىخواستيم، اكنون طلب كنيم؛ چرا كه او نسبت به سختىها باب فَرَج است، و با زيارت او مكروهات زايل مىشود، و هر قلب داراى حجاب، با انوار او و توسّل به او، به خداوند مىرسد.
«... أمدَّنا اللّه من فيض أمداده، ومتّعنا من فيض قربه، وتقبيل أعتابه» [خداوند ما را از درياى كمكهاى او، مدد كند و از درياى قربش، و بوسيدن عتباتش بهرهمند گرداند].
و در اينجا كلمات فراوانى پيرامون محلّ سر شريف وجود دارد كه اگر گردآورى شود، كتابى جامع مىشود. شيخ عبدالفتّاح بن ابىبكر مشهور به رسّام شافعى، در اين زمينه رسالهاى مستقلّ با نام «نورالعين في مدفن رأس الحسين» نگاشته است.
4 - ابوحنيفه نعمان بن ثابت، پيشواى حنفيّه، متوفّاى (150)؛ قبرش در اعظميّۀ بغداد زيارتگاهى معروف است(3).
5 - مالك بن انس، پيشواى مالكيّه، متوفّاى (197)؛ قبر او در بقيع در مدينه منوّره است. ابن جبير در «رحلۀ»(4)خود نوشته است:
بارگاهى كوچك با بنايى مختصر بر قبر او ساخته شده است. و فقها زيارت او را از آداب زيارت قبر پيامبر أقدس صلى الله عليه و آله دانستهاند.
6 - امام طاهر موسى بن جعفر عليه السلام كه در كاظميّه مدفون است و در سال (183) شهيد شد. خطيب بغدادى در «تاريخ»(5)خود با سند خود از احمد بن جعفر بن حمدان قطيعى نقل كرده است:
از حسن بن ابراهيم ابوعلى خلّال، بزرگ حنبلىها در زمان خود، شنيدم كه گفت: هر گاه چيزى مرا مهموم0.
و غمناك مىكند، قبر موسى بن جعفر را قصد مىكنم و به او متوسّل مىشوم و خداوند آنچه را دوست دارم، آسان مىگرداند.
7 - امام طاهر ابوالحسن على بن موسى الرضا عليهما السلام؛ ابوبكر محمّد بن مؤمّل مىگويد:
با پيشواى اهل حديث، ابوبكر بن خزيمه، و هم طراز او ابو على ثقفى و گروهى از مشايخ، براى زيارت على بن موسى الرضا در طوس خارج شديم، پس تعظيم ابن خزيمه نسبت به آن بارگاه و تواضع و تضرّع نزد قبر او، همۀ ما را متحيرّ كرد(1).
8 - ابوعبداللّه محمّد بن ادريس شافعى، پيشواى شافعيّه، متوفّاى (204)؛ او در قرافۀ صغرى دفن شد و قبرش نزديك مقطّم قرار دارد و زيارت مىشود(2). جزرى در «طبقات القرّاء»(3)مىنويسد:
دعا نزد قبر او مستجاب است و چون او را زيارت كردم، گفتم:
زرتُ الإمامَ الشافعي لأنّ ذلك نافعي
لأنال منه شفاعةً أكرمْ به من شافعِ
[من امام شافعى را زيارت كردم چون اين كار به نفع من بود. تا به شفاعت او نائل شوم و چه شفيع كريمى است].
9 - احمدبن حنبل، پيشواى حنبلىها، متوفّاى (241)؛ قبر او ظاهر و مشهور بوده و زيارت مىشود و به آن تبرّك مىجويند(4).
اين قطرهاى بود از آنچه بين مسلمانان از روزگاران گذشته و از زمان صحابه و تابعان و سپس در دورههاى بعد نسبت به زيارت قبر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و مرقد ائمّۀ و اوليا و صالحان و علما، و بار بستن و سفر كردن براى زيارت آنها، و توسّل به آنها، و شفيع قرار دادن آنها، متداول بوده است. و در ميان اين زائرين، علماى بزرگ و پيشوايانى بودهاند كه در هر يك از مذاهب به آنها اقتدا مىشود. علاوه بر اينكه ناقلان اين گفتارها، علما و بزرگانى بودهاند كه به اين اعمال رضايت داشتهاند؛ چون آن را در مقام فضيلت صاحبان قبور و مشاهد نقل كردهاند؛ بنابراين در اين زمينه ميان فرقههاى مسلمانان در طىّ قرون طولانى اتّفاق نظر بوده است، و اين از اجماع همۀ طبقات امّت اسلامى، بر نيكو بودن و سنَّت متبَّع بودن اين كار خبر مىدهد.
و سپس مىنويسد:
اين گفتار، نزد همۀ مسلمانان با تمام اختلاف مذهب و روشى كه دارند از سخنانى است كه مايۀ ارتداد و كفر واضح است؛ «نعوذ باللّه من الخذلان» [از خذلان و خوارى به خدا پناه مىبريم].
و اعتقاد به شفاء و اجابت دعا نزد قبر حسين عليه السلام را از آفات شيعه شمرده است.
(كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاّ كَذِباً )(1)
[سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود! آنها فقط دروغ مىگويند].
قيل و قال پيرامون احاديث شيعه از طرف كسانى كه بدون فكر سخن مىگويند(2)، زياد است و هر كدام ديدگاهى را برگزيده، و در دهان خود عيب و طعنى جويده است؛ گروهى گفتهاند: اين احاديث، نوشتههاى دروغينى است كه به امام غايب نسبت داده شده است، و گروهى گفتهاند: دروغهايى است كه بر امام باقر و صادق عليهما السلام جعل شده است(3).
نه گروه اوّل به عاقبت افترايش توجّه دارد، و نه گروه دوم از كشف عيبش هراس دارد. و در پايانِ اين افراد، فرد بسيار دروغگويى قرار دارد كه سر خود را از روى تكبّر بلند نموده و به شدّت اين احاديث را انكار كرده، و در ياوهگويى و سخنان زشت و فتنه و آشوب درست كردن مبالغه كرده و سخنانى عجيب و غريب بر زبان رانده است؛ و او عبداللّه قصيمى است.
وى در «الصراع»(4)نوشته است:
حقيقتاً اشخاص بسيار دروغگو و صاحبان هوى و هوس، ميان رجال شيعه فراوان است، و اين كار به خاطر طمع به دنيا و نزديكى به اهل آن يا به خاطر دشمنى با حديث و سنّت و كينه با اهل آن است. لكن علماى اهل سنّت آن را گفتهاند و به بهترين وجه بيان كردهاند... و در ميان رجال حديث از اهل سنّت كسى كه متّهم به جعل و دروغ باشد و به خاطر طمع به دنيا و نزديكى به اهل آن و كمك كردن به هواها و عقايدِ باطل، جعل و وضعى كرده باشد، وجود ندارد. بله، در ميان آنها كسانى كه حافظۀ خوبى نداشته يا فراموشكار بودهاند يا فريب تدليس گران ضعيف را خوردهاند، وجود دارد. ولى شرح حال نويسان و كسانى كه جرح و تعديل كردهاند، همۀ اين افراد رابيان كردهاند.
پاسخ: شايد جست وجوگر گمان مىكند اين ادّعاهاى صِرف و توخالى، ذرّهاى از صدق و حقّ در خود دارد، غافل از آن كه غالب قلمهايى كه امروزه اجير شدهاند، دروغ و بهتان مىنويسند، و آن كه ملاكِ پيشرفت و تمّدن امّتها، كذب و ظلم و پا از گليم درازتر كردن، گرديده است، و محور سياست در همۀ دنيا كذب و وارونه نشان دادن حقايق است، و بسيارى از ادّعاهايى كه در مبادى و نظرات و اعتقادات مطرح شده، سخنانى بدون دليل و بدعتهايى بىفايده است كه
سخنان دروغ و فريبنده پيرامون آن را فراگرفته است. و گروههايى در همۀ دنيا هستند كه حوايج آنها از متاع دنيا، جز با گفتارِ دروغِ آراسته شده، و حديث دروغ، و فريب دادن مردمان بىسواد، و كشاندن آنها به راههاى ظلمانى و تاريك، بر آورده نمىشود.
و اگر تهديد خداوند سبحان نسبت به بندگانش نبود كه فرمود: (ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ )(1)[انسان هيچ سخنى را بر زبان نمىآورد مگر اينكه همان دم، فرشتهاى مراقب و آماده براى انجام مأموريت (و ضبط آن) است]، و اگر انذارى كه در كتاب خدا نسبت به هر شخص دروغگوى بهتان زنِ گناهكارى، نازل شده است، نبود، هيچ يك از اين دروغگويان نمىتوانست دروغى بيش از آنچه گفته است بگويد، يا كارى را انجام دهد كه انجام نداده است!
هر يك از آنها دروغگوتر از خرافه(2)و حُجينه هستند؛ و اكنون مىخواهيم شما را بر حقيقت امر مطّلع كنيم و پرده از راز ادّعايى برداريم كه آن مرد دربارۀ رجال حديث اهل سنّت بيان نموده است. او گفته است: در ميان آنها كسى كه متّهم به جعل و دروغ باشد نيست. از اين رو گروهى كه به جعل و كذب شناخته شدهاند چه رسد به كسانى كه متّهم به جعل و كذب هستند، و مقدارى از جعليّاتى كه فقط براى طمع به دنيا و نزديك شدن به اهل آن، يا يارى هواها و عقايد باطل، وضع شده را پيش روى شما مىگذاريم تا با دست خود حساب دروغهايى كه اين دستهاى گناهكار خائن عليه قداست پيامبر و سنّت او جعل كردهاند، را لمس كنى، و حقيقت امر برايت آشكار شده، و فصل الخطاب اين سخنها باشد؛ البتّه اگر از هواى نفس پيروى نكنى تا از راه خدا گمراه شوى.].
1) - سوره ق: 18.
2) - [«خرافه»: نام مردى از قبيلۀ بنو عذره يا جحينه است، جنّيان وى را ربودند و پس از مدّتى كه به ميان قوم خود برگشت از جنّيان چيزهايى براى مردمنقل مىكرد كه مردم را شگفت زده مىكرد و از اين رو وى را تكذيب مىكردند، و از آن پس، اين در ميان مردم ضرب المثلى شد. و نيز «حُجينه» نام كسى است].
علّامه امينى رحمه الله(1)در الغدير (702) نفر از معروفين به كذب و جعل اخبار را ذكر كرده است كه برخى از آنان عبارتند از:
1 - أبان بن فيروز، ابو عيّاش، غلامِ آزاد شدۀ عبد القيس، ابو اسماعيل بصرى، متوفّاى (138).
شعبه [دربارۀ وى] گفته است: «اگر مرد زنا كند، بهتر است از اينكه از أبان روايت كند». و [همچنين] گفته است: «من نوشيدن ادرار اُلاغم را بيش از روايت كردن از أبان دوست دارم». شايد أبان از أنس بيشتر از هزار و پانصد حديث روايت كرده كه بسيارى از آنها اصل و اساسى ندارد(2).
2 - ابراهيم بن هدبة، ابو هدبۀ بصرى.
وى شخصى كذّاب و خبيث بوده است و مطالب باطلى روايت كرده و [رواياتى را] بر انس جعل كرده [و به دروغ به وى نسبت داده است]. وى در بصره رقّاص بوده و براى رقّاصى به مجالس عروسى دعوت مىشده و مىرقصيده و نيز شارب الخمر بوده است. او تا سال (200) عمر كرد(3).
3 - احمد بن حسن بن أبان مصرى. وى از بزرگان اساتيد طبرانى بوده است، شخصى كذّاب بوده كه احاديث را بر افراد ثقه جعل مىكرده است [و به دروغ به آنها نسبت مىداده است](4).
4 - احمد بن خليل نوفلى قُومَسِىّ، متوفّاى (310). وى شخصى كذّاب بوده و از كسانى نقل روايت مىكرده كه اصلاً وجود نداشتهاند(5).
5 - احمد بن محمّد بن صلت بن مغلِّس، ابو عبّاس حمّانى، متوفّاى (302 يا 308).
وى جعل كنندۀ حديث بوده و در ميان كذّابين، شخصى بىحياتر از او نبوده است. او در مناقب ابوحنيفه، احاديث باطلى كه همگى دروغند را نگاشته است. همچنين اخبارى را به افراد ثقه نسبت داده كه همگى دروغ است(6).
6 - احمد بن محمّد بن عمرو، ابو بشر كندى مروزى، ساكن بغداد، متوفّاى (323). وى فردى فقيه بوده كه در سنّت و همچنين در ردّ اهل بدعت مهارت داشته، همچنين حافظ قرآن و خوش لهجه بوده است، لكن احاديثى را به دروغ از پدر و جدّش و غير اين دو نقل كرده است. همچنين دروغ مىگفته و احاديث ساختگى را به افراد ثقه نسبت مىداده است. از وى نسخههاى ساختگى فراوانى به جاى مانده است(7). ابن حبّان [دربارۀ وى] گفته است(8):
وى از كسانى بوده كه متنها را جعل مىكردند و سندها را بر مىگرداندند، از اين رو بايد از وى پرهيز كرد.
1) - [ر. ك: الغدير 5/301-446].
2) - تهذيب التهذيب 1:99[1/86].
3) - تاريخ بغداد 6:201؛ ميزان الاعتدال [1/71، شمارۀ 242].
4) - ميزان الاعتدال 1:41[1/89، شمارۀ 330]؛ تذكرة الموضوعات: 65 و 108 [ص 36 و 76].
5) - لسان الميزان 1:167[1/177، 540]؛ الجرح والتعديل [2/50].
6) - المنتظم 6:157[13/195، شمارۀ 2167]؛ ميزان الاعتدال 1:66[1/140، شمارۀ 555].
7) - تاريخ بغداد 5:74.
8) - كتاب المجروحين [156/1، و در آنجا بجاى «ابن عمرو»، اسم جدّ وى را «مصعب» گفته است].
شايد بيشتر از ده هزار حديث را به افراد ثقه به دروغ نسبت داده است كه من بيشتر از سه هزار حديث از آنها را نوشتهام و شكّ ندارم كه وى آنها را برگردانده است.
در «شذرات الذهب»(1)آمده است:
وى با اينكه محدّث بوده و در سنّت و ردّ بدعت مرجع بوده است، يكى از جاعلان حديث و دروغ پردازان به شمار مىرود.
7 - احمد بن محمّد بن غالب باهلى، ابو عبداللّه، متوفّاى (257).
وى غلام خليل بوده و از بزرگان اهل زهد در بغداد بوده است، شخصى كذّاب و جاعل احاديث مىباشد.
حافظ ابن عدى [دربارۀ وى] گفته است(2):
من از ابو عبداللّه نهاوندى، در حرّان در مجلس ابو عروبه شنيدم كه مىگفت: از غلام خليل پرسيدم: اين رواياتى كه آراسته و نقل مىكنى چيست؟ پاسخ داد: اينها را جعل كردهايم تا به وسيلۀ آن، قلوب مردم عوام را نرم كنيم.
امينى مىگويد: عجيب است مردى كه سيره و شرح حالش اين بوده، به خاطر مرگش بازار مدينه بسته شد، و جنازهاش به بصره منتقل شد و در آنجا دفن شد وقبّهاى بر قبرش ساخته شد؛ بنا بر نقل: «تاريخ بغداد»؛ و «المنتظم» اثرِ ابن جوزى(3).
8 - أسد بن عمرو ابو منذر بجلى قاضى - مُصاحب ابو حنيفه - متوفّاى (190).
وى شخصى دروغگو و بىارزش بوده، و احاديث را بر اساس مذهب ابوحنيفه تنظيم مىكرده است. وى نزد اهلسنّت با باد يكسان است(4).
9 - اسماعيل بن يحيى تيمى نوۀ ابوبكر صدّيق.
وى شخصى كذّاب بوده و نقل روايت از او جايز نيست، يكى از اركان كذب بوده كه جعل حديث مىكرده و بيشتر روايات وى أباطيل است. وى رواياتى را به دروغ بر مالك و ثورى و ديگران نسبت داده است، و از افراد ثقه رواياتى نقل كرده كه غير از او ديگران نقل نكردهاند(5).
10 - حسين بن حميد بن ربيع كوفى خزّار، متوفّاى (282). او، پدر، و جدّش هر سه كذّاب بودهاند [كذّاب بن كذّاب بن كذّاب](6).
11 - حمّاد بن أبى حنيفه - پيشواى حنفيّان - نعمان بن ثابت كوفى.
جرير وى را دروغگو دانسته است و [نقل شده كه] به قتيبه گفت: به حمّاد بگو تو را به حديث چه كار! همانا عادت تو مجادله كردن و قيل و قال است(7).
12 - سليمان بن داود بصرى، ابو ايّوب، معروف به شاذكونى، متوفّاى (234).
وى يكى از حافظان است كه بسيار دروغگو و خبيث بوده و فى البداهه حديث جعل مىكرده است. [در مورى وى]].
1) - شذرات الذهب: 2:298.
2) - الكامل في ضعفاء الرجال [195/1، شمارۀ 38].
3) - تاريخ بغداد 5:79؛ المنتظم 5:95[265/12، شمارۀ 1806].
4) - تاريخ بغداد 7:17؛ ميزان الاعتدال 1:96[206/1، شمارۀ 814]؛ لسان لميزان 1:384[427/1، شمارۀ 1208].
5) - تاريخ بغداد 6:249؛ أسنى المطالب: 209 [ص 424، ح 1370]؛ ميزان الاعتدال 1:117[253/1، شمارۀ 965].
6) - تاريخ بغداد 8:38؛ ميزان الاعتدال 2:28[533/1، شمارۀ 1993].
7) - لسان الميزان 2:346[421/2، شمارۀ 2929].
گفته شده: شراب معامله مىكرده و در گفتار و كردارش بىمبالات بوده است(1).
13 - على بن جهم بن بدر سامى خراسانى. بعداً در بغداد ساكن شد و در سال (249) كشته شد.
او دروغگوترين خلق خدا بوده وبه ناصبى بودن شهرت داشته و عليه امير المؤمنين عليه السلام و اهل بيت [احاديث زيادى] جعل مىكرده است. گفته شده: وى پدرش را به خاطر اينكه اسمش را على گذاشته، لعن مىكرده است!
امينى مىگويد: اين خلاصۀ شرح حال وى است. حال به گفتۀ ابن كثير در «تاريخش»(2)، دربارۀ اين شخص توجّه كن:
وى [على بن جهم] يكى از شعراى مشهور و متديّن و صاحب اعتبار بوده است و نيز دشمن على بن ابى طالب رضى الله عنه بوده است!
گويا ستم وى دربارۀ على عليه السلام او را نزد ابن كثير، اهل ديانت قرار داده است! اين است مقدار فهم ابن كثير! بازگشت همه به سوى خداوند است: «إلى اللّه المنتهى» [و بايد در محضر عدل الهى پاسخگو باشند].
14 - عمر بن صُبيح خراسانى(3).
او بسيار دروغگو بوده و حديث جعل مىكرده است، و در بدعت و دروغگويى براى وى نظيرى در دنيا نبوده است(4).
15 - عمرو بن خليف ابو صالح خناوى(5).
ابن حبّان [در مورى وى] گفته است(6): وى حديث جعل مىكرده است. و از رواياتى كه [به دروغ] به ابن عبّاس نسبت داده، اين روايت است: پيامبر فرمودند: مرا داخل بهشت كردند، و در آن جا گرگى ديدم. گفتم: آيا گرگ داخل بهشت شده است؟! گفت: [بله زيرا] فرزند يك نظامى را خوردهام. ابن عبّاس ادامه داده است: اين گرگ فرزند نظامى را خورد، [و به اين مقام رسيده] و اگر خود نظامى را مىخورد [مقامش] به علّيّين مىرسيد.
امينى مىگويد: اى كاش ابن عبّاس روشن مىكرد كه اگر اين گرگ يك فرماندۀ نظامى را مىخورد، مقامش به كجا مىرسيد(7)؟!
16 - عوانة بن حكم كوفى، متوفّاى (158). وى عثمانى بوده و براى بنى اُميّه حديث جعل مىكرده است(8).
17 - نوح بن أبي مريم، يزيد ابو عصمه، متوفّاى (173). وى پيرمردى بسيار دروغگو بوده كه جعل حديث مىكرده، همان طور كه معلّى بن هلال جعل حديث مىكرده است. وى حديث طولانى فضايل قرآن را جعل كرده است.
حاكم [دربارۀ وى] گفته است:
او كسى بوده كه احاديث فضايل قرآن را جعل كرده، و احاديث فضيلت [قرائت] سورههاى قرآن، (114) عدد است كه همگى دروغ است(9).].
1) - تاريخ بغداد 9:47؛ ميزان الاعتدال 1:414[205/2، شمارۀ 3451].
2) - البداية و النهاية 11:4[11/8، حوادث سال 249 ه].
3) - در تهذيب التهذيب و برخى ديگر از كتب، اسم پدر وى «صبح» ضبط شده است.
4) - ميزان الاعتدال 2:262[206/3، شمارۀ 6147]؛ تذكرة الموضوعات: 77 [ص 54].
5) - [ظاهراً اسم او حتّاوى است نه خناوى، و ابن حبّان و ابن عدى در الكامل في ضعفاء الرجال 153/5، شمارۀ 1318، و ابن جوزى در كتاب الضعفاء والمتروكين 225/2، شمارۀ 2557 به همين صورت آوردهاند].
6) - كتاب المجروحين [80/2].
7) - تذكرة الموضوعات: 46 [ص 33]؛ ميزان الاعتدال 2:287[3/258، شمارۀ 6362].
8) - لسان الميزان 4:386[4/446، شمارۀ 6375].
9) - ميزان الاعتدال 3:187[279/4، شمارۀ 9143]؛ أسنى المطالب: 20 و 110 [ص 47 و 213، ح 56 و 675].
(إِنَّ هؤُلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فِيهِ وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ )(1)
[اينها (را كه مىبينيد)، سرانجام كارشان نابودى است؛ و آنچه انجام مىدهند؛ باطل (و بيهوده) است].
اين، قطرهاى از دريا بود و شايد خواننده، اينها را زياد شمرده يا بزرگ بداند، غافل از اينكه نزد بسيارى از اهل سنّت، وضع حديث و دروغ بستن بر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و بر اصحاب و تابعانِ به حقّ آنها، منافاتى با زهد و ورع و اتّصاف به تقوا ندارد، بلكه جعل حديث علامت ونشانۀ صالحان است و به وسيله آن به خداى متعال تقرّب مىجويند؛ از اين رو يحيى بن سعيد قطّان مىگويد:
من افراد صالح را نديدم كه در چيزى مثل حديث دروغگوتر باشند(2)!
و قرطبى در «تذكار»(3)مىنويسد:
به احاديث دروغ و باطلى كه دروغ پردازان در فضيلت [قرائت] سورههاى قرآن و فضايل اعمال جعل كردهاند، نبايد توجّه كرد، و چه بسيار افرادى كه به گمان خود براى تقرّب به خدا و به اميد ثواب حديث جعل مىكردهاند و بدين وسيله مردم را به فضايل اعمال تشويق مىكردهاند.
گويا دروغ و بهتان و قول زور [سخن باطل] از كارهاى زشت نبوده و هيچ نقص و عيبى ندارد و منافاتى با فضايل انسانى نداشته و كرامت صاحبان فضايل را خدشه دار نمىكند!
اين حرب بن ميمون است كه مجتهدى عابد بوده و در عين حال دروغگوترين خلق بوده است!
واين هيثم طايى است كه بيشتر شب را به نماز مىايستاده و چون صبح مىشده مىنشسته و دروغ پردازى مىكرده است!
و اين حافظ عبدالمغيث حنبلى است كه متّصف به زهد و وثاقت و دين و راستگويى و امانت دارى و صلاح و اجتهاد و پيروى از سنّت و آثار است، و در عين حال كتابى در فضايل يزيد بن معاويه از احاديث جعلى گردآورى كرده است!
و اين ابوعمر زاهد است كه كتابى در فضايل معاوية بن ابوسفيان از احاديث ساختگى گردآورى كرده است!
از اين رو بسيارى از دروغ پردازان ياد شده، يا امام و مقتداى مردم بودهاند، يا حافظِ مشهور، يا فقيهِ حجّت، يا استادِ روايت، يا سخنور ماهر! و گروهى از اين افراد به جهت بالا بردن يك طرز فكر، يا تعظيم يك امام پيشوا، و يا تأييد يك مذهب، عمداً دروغ مىگفتهاند. و به همين خاطر جعل حديث زياد شده، و در مناقب و مطاعنِ جعل شده تناقضهايى به چشم مىخورد.
گروهى از مردم رواياتى را در مناقب ابوحنيفه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به دروغ نسبت دادهاند؛ مثل روايت: «سيأتي من بعدي رجل يقال له النعمان بن ثابت، ويُكنّى أبا حنيفة، لَيُحيينّ دين اللّه وسنّتي على يديه»(4)[پس از من مردى مىآيد كه نامش نعمان بن ثابت است و كنيهاش ابوحنيفه، دين خدا و سنّت من به دست وى زنده مىشود].
و روايت: «إنَّ في اُمّتي رجلاً اسمه النعمان وكنيته أبو حنيفة، هو سراج اُمّتي، هو سراج اُمّتي، هو سراج اُمّتي»(5)[در امّت من
1) - أعراف: 139.
2) - مقدّمۀ صحيح مسلم [42/1]؛ تاريخ بغداد 2:98 [شمارۀ 493].
3) - التذكار: 155.
4) - اين حديث را خطيب بغدادى در تاريخ خود 2:289 [شمارۀ 768] از طريق محمّد بن يزيد مستملى كه فردى دروغگو و جاعل بوده نقل كرده ونوشته است: «اين حديث جعلى و باطل است».
5) - اين حديث را خطيب بغدادى در تاريخ خود 13:335 آورده و نوشته است: «اين حديث جعلى است».
مردى است با نام نعمان و كنيۀ ابوحنيفه، او چراغ (هدايت) امّت من است، او چراغ امّت من است، او چراغ امّت من است].
و روايت: «إنّ سائر الأنبياء تفتخر بي وأنا أفتخر بأبي حنيفة، وهو رجل تقيّ عند ربيّ، وكأنّه جبل من العلم، وكأنّه نبيّ من أنبياء بنيّ إسرائيل، فمن أحبّه فقد أحبّني، ومن أبغضه فقد أبغضني» [همۀ انبيا به من افتخار مىكنند و من به ابوحنيفه افتخار مىكنم. وى نزد پروردگارم مردى با تقوا است و گويا كوهى از علم و پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل است؛ پس هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است].
ابن جوزى [دربارۀ اين روايت] گفته است: «ساختگى است». و عجلونى گفته است: «[اين روايت] صحيح نيست گر چه طرق آن زياد است»(1).
همچنين روايت: «إنّ آدم افتخر بي، وأنا أفتخر برجل من اُمّتي اسمه نعمان، وكنيته أبو حنيفة، هو سراج اُمّتي» [آدم به من افتخار كرد، و من به مردى از امّتم كه اسمش نعمان و كنيهاش ابوحنيفه است افتخار مىكنم، وى چراغ (هدايت) امّت من است].
عجلونى اين روايت را جعلى دانسته است(2).
همچنين روايت: «لو كان في اُمّة موسى وعيسى مثل أبي حنيفة لما تهوّدوا وما تنصّروا»(3)[اگر در امّت موسى و عيسى مِثْل ابوحنيفه وجود داشت، آنها يهودى و نصرانى نمىشدند].
همچنين روايت ابوالبخترى كذّاب: ابوحنيفه بر جعفر بن محمّد صادق وارد شد و چون نگاه جعفر به وى افتاد گفت:
«كأنّي أنظر إليك وأنت تحيي سنّة جدّي صلى الله عليه و آله بعد ما اندرست، وتكون مفزعاً لكلّ ملهوف، وغياثاً لكلّ مهموم، بك يسلك المتحيّرون إذا وقفوا، و تهديهم الواضح من الطريق إذا تحيّروا، فلك من اللّه العون والتوفيق، حتّى يسلك الربّانيّون بك الطريق»(4)[من به تو نگاه مىكنم و مىبينم كه تو سنّت جدّ مرا پس از اين كه كهنه شده زنده مىكنى و پناهگاه هر محزون و فرياد رس هر گرفتارى هستى. كسانى كه متحيّر و درماندهاند به وسيله تو راه مىپيمايند و تو آنها را به راه آشكار هدايت مىكنى؛ پس كمك و توفيق الهى همراه تو باشد تا ربّانيّون به وسيلۀ تو طىّ طريق كنند].
و غلوّ گروهى از حنفيّه به حدّى رسيده كه گمان كردهاند وى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله أعلم بوده است؛ على بن جرير مىگويد: «من در كوفه زندگى مىكردم، [روزى] به بصره رفتم و عبداللّه بن مبارك در آنجا بود، به من گفت: مردم را در چه حالتى ترك كردى؟ گفتم: در كوفه گروهى را ترك كردم كه گمان مىكردند ابوحنيفه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اعلم است.
[گفت: اينها كافر شدهاند](5). گفتم: آنها تو را پيشواى خود در كفر قرار دادهاند. آنگاه عبداللّه آنقدر گريه كرد كه محاسنش خيس شد؛ منظورش اين بود كه وى از ابوحنيفه نقل حديث مىكند»(6).
و از فضيل بن عياض نقل شده است: «قلوب اين مردم با محبّت ابوحنيفه عجين شده، و در اين محبّت به حدّى افراط مىكنند كه كسى را أعلم از او نمىدانند»(7).
در مقابل اين گروه، دستهاى بر ابوحنيفه از هر سو طعن وارد كرده، و بر وى عيب نهاده، و عليه او حديث جعل8.
كردهاند. ما نمىتوانيم بيشترِ آنچه بر آن دست يافتهايم را ذكر كنيم چه رسد به كلّ آن، امّا اندكى از آن را ذكر مىكنيم:
عبدالبرّ گفته است(1):
از كسانى كه بر ابوحنيفه طعن وارد كرده ابو عبداللّه محمّد بن اسماعيل بخارى صاحب صحيح است؛ وى در كتابش در بحث ضعفا و متروكين مىگويد: نعيم از فزارى نقل كرده است: من نزد سفيان بن عيينه بودم كه خبر مرگ ابوحنيفه را آوردند، پس سفيان گفت: «لعنه اللّه كان يهدم الإسلام عروةً عروةً، وما ولد في الإسلام مولود أشرُّ منه» [خدا او را لعنت كند كه اسلام را پله پله خراب كرد، و در اسلام فرزندى شرورتر از او متولّد نشده است].
ابن جارود در كتابش پيرامون ضعفا و متروكين، مىگويد:
«النعمان بن ثابت أبو حنيفة، جلّ حديثه وَهْمٌ قد اختُلِفَ في إسلامه» [نعمان بن ثابت ابوحنيفه، بيشتر حديثش وَهْم بوده، و در مسلمان بودنش اختلاف است].
از مالك دربارۀ ابوحنيفه عبارتى شبيه عبارت سفيان نقل شده است:
«إنّه شرّ مولود وُلد في الإسلام، وإنّه لو خرج على هذه الاُمّة بالسيف كان أهون» [او بدترين مولودى است كه در اسلام متولّد شد، و اگر او با شمشير عليه اين امّت خروج مىكرد آسانتر بود (و ضررش كمتر بود)].
و از يوسف بن أسباط نقل شده است:
«ردّ أبو حنيفة على رسول اللّه صلى الله عليه و آله أربعمئة حديث أو أكثر» [ابوحنيفه چهار هزار حديث يا بيشتر از احاديث پيامبر اكرم را ردّ كرد (و نپذيرفت)].
و از مالك نقل شده است:
«ما ولد في الإسلام مولود أضرّ على أهل الإسلام من أبي حنيفة» [مولودى زيان بارتر از ابوحنيفه براى مسلمين متولّد نشده است].
و از عبدالرحمن بن مهدى نقل شده است:
«ما أعلم في الإسلام فتنةً بعد فتنة الدجّال أعظم من رأي أبي حنيفة» [من بعد از فتنه دجال فتنهاى بزرگتر از ديدگاه ابوحنيفه سراغ ندارم].
و از عبداللّه بن ادريس نقل شده است:
«أبو حنيفة ضالّ مضلّ» [ابوحنيفه گمراه و گمراه كننده است].
و از ابن أبى شيبه نقل شده كه دربارۀ ابوحنيفه مىگفت: «أراه كان يهوديّا» [من او را يهودى مىدانم].
و از احمد بن حنبل نقل شده است:
«كان أبو حنيفة يكذب. وقال: أصحاب أبي حنيفة ينبغي أن لا يروى عنهم شيء»(2)[ابو حنيفه دروغ مىگفته و نمىتوان از پيروان ابوحنيفه روايت نقل كرد].7.
در برابر اين گروه، گروهى ديگر به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين روايت را به دروغ نسبت مىدهند: «عالم قريش يملأ طباق الأرض علماً»(1)[عالمى از قريش طبقات زمين را از دانش پرمىكند] و منظور از اين روايت را محمّد بن ادريس امام شافعيان دانستهاند.
و مزنى پنداشته است: پيامبر را در خواب ديده و دربارۀ شافعى از آن حضرت پرسيده و او فرموده: «من أراد محبّتي وسنّتي فعليه بمحمّد بن إدريس الشافعي المطّلبي؛ فإنّه منّي وأنا منه»(2)[هر كس محبّت و سنّت مرا مىخواهد بايد به محمّد بن ادريس شافعى مُطّلبى رجوع كند؛ زيرا او از من است و من از اويم].
و احمد بن نصر گفته است: «پيامبر را در خواب ديدم، گفتم: اى رسول خدا! در اين زمان ما را به چه كسى از امّتت فرمان مىدهى تا به او اقتدا كرده و به گفتهاش اطمينان كنيم و به مذهبش درآييم؟ فرمود: «عليكم بمحمّد بن إدريس الشافعيّ، فإنّه منّي، وإنّ اللّه قد رضي عنه وعن جميع أصحابه ومن يصحبه و يعتقد مذهبه إلى يوم القيامة» [به محمّد بن ادريس شافعى كه او از من است، و خداوند از او و از همه پيروانش و كسانى كه به مذهب او معتقد باشند تا روز قيامت راضى شده است]. پرسيدم و (ديگر) به چه كسى (رجوع كنم)؟ فرمود: «بأحمد بن حنبل، فنعم الفقيه الورع الزاهد»(3)[به احمد بن حنبل كه چه خوب فقيه با ورع و زاهدى است].
مالكيّه نيز از اين دست خيالات، آوردهاند؛ به عنوان نمونه اين حديث را به پيامبر نسبت دادهاند: «يكاد الناس يضربون أكباد الإبل(4)فلا يجدون أعلم من عالم المدينة»(5)[نزديك است مردم شتران را پُر شتاب بِرانند و رنج سفر را تحمّل كنند، ولى فردى را دانشمندتر از عالم مدينه نمىيابند]، و منظور از اين روايت را مالك بن انس دانستهاند.
گويا مدينه مركز اسلام نبوده و در آنجا عالمى قبل و بعد از مالك وجود نداشته است. و گويا اهل بيت عليهم السلام كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را همراه قرآن به عنوان جانشين خود ذكر كرده و فرموده است: «إنّي مخلّف فيكم الثقلين: كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي» [من دو چيز گرانبها در ميان شما باقى مىگذارم كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم] علم پيامبر اعظم را به ارث نبرده بودند. و گويا صادق آل محمّد عليهم السلام - كه همۀ آل محمّد صادق هستند - در روزگار خود براى امامانِ دنيا تنها مرجع علمى نبوده است. و گويا مالك از شاگردان آن حضرت نبوده است.
و [به آنجا مىرسد كه] برخى(6)ادعاى اجماع مىكند - البتّه اجماعى كه مسلمين در آن نيستند - بر اين كه منظور از روايت جعلى ياد شده، مالك بن انس است، غافل از سخن محمّد بن عبدالرحمن:
احمد از مالك بن انس برتر است(7).
و غافل از سخن احمد پيشواى حنابله:
ابن ابى ذئب از مالك بن انس افضل است(8).8.
1) - ابن حوت در أسنى المطالب: 14 [ص 37، ح 31] نوشته است: «اين خبر صحيح نيست».
2) - تاريخ بغداد 2:69.
3) - تاريخ مدينة دمشق 2:48[341/5، شمارۀ 136].
4) - [«ضرب أكباد الأبل» يا «ضرب آباط الإبل»، كنايۀ از مسافرت كردن و تحمّل كردن رنج سفر است؛ چرا كه در قديم با شتر مسافرت مىكردهاند و شترسوار براى راه بردن و سريع راه بردن حيوان، با پاهاى خود به زير بغل حيوان يا كبد حيوان مىزده است؛ در حكمت 82 نهج البلاغة آمده است: «اُوصيكم بخمسٍ لو ضربتم إليها آباط الإبل لكانت لذلك أهلاً...»].
5) - اين حديث را ابن حوت در أسنى المطالب: 14 [ص 737، ح 31] جعلى دانسته و نوشته است: «آن را از پيروان مالك شنيدهام ولى جايى نديدهام».
6) - منظور، نگارندۀ كتاب الديباج المذهّب [ابراهيم بن عليّ بن فرحون مالكى، متوفّاى 799] است.
7) - تاريخ بغداد 2:298.
8) - همان 2:298.
و از سخن عطيّة بن أسباط:
«إنّ أبا حنيفة أفقه من ملء الأرض مثل مالك»(1)[اگر زمين از مثل مالك پر شود دانش ابوحنيفه بر آنها برترى دارد].
و از گفتۀ شافعى و ابن بكير:
ليث بن سعيد فهمى - بزرگ مصر - از مالك دانشمندتر است(2).
مالكيان دربارۀ پيشوايشان خوابهايى را نقل كردهاند و گفتهاند پيامبر اكرم در خواب بر مالك ثناگويى كرده است، پارهاى از اين خوابها [ى بىپايه و اساس] در كتاب «حلية الأولياء»(3)و ديگر كتب گرد آمده است.
حنبليان نيز براى دعوت به مذهب و پيشوايشان غايات و هدفهاى دور [از واقع و دور از دسترس] داشته و گامهايى بلند برداشتهاند و چنان دروغهايى جعل كردهاند كه گوشها از شنيدن آن كَر مىشود و هر غلوّى در برابر آن قاصر است [و كم مىآورد] كه گوشهاى از آنها را ياد آور شديم.
و غلوّ حنبليان دربارۀ پيشوايشان به حدّى رسيده كه مدينى گفته است: «إنّ اللّه أعزّ هذا الدين برجلين ليس لهما ثالث:
أبوبكر الصدّيق يوم الردّة، وأحمد بن حنبل يوم المحنة»(4)
الف) «أللّهمّ أعزّ الإسلام بعمر بن الخطّاب خاصّة» [خداوندا، اسلام را فقط بوسيله عمر بن خطّاب عزيز گردان].
ب) «أللّهمّ أيّد الدين بعمر» [پروردگارا دين را به وسيله عمر تأييد كن]؛ پس خداوند دعاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را دربارۀ عمر مستجاب نمود، و سلطنت اسلام را بر او بنا نهاده، و به وسيله او بتها را ويران كرد؛ مستدرك حاكم 2:83[89/3، ح 4486].
[خداوند اين دين را به وسيله دو مرد عزّت بخشيد كه نفر سومى وجود ندارد: ابوبكر صدّيق در روز ارتداد(5)، و احمد بن حنبل در روز محنت(6)]. و گفته است: «ما قام أحد بأمر الإسلام بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله ما قام به أحمد بن حنبل» [هيچ كس بعد از رسول خدا به اندازۀ احمد بن حنبل امر اسلام را بپا نداشته است].ميمونى مىگويد به مدينى گفتم: اى ابوالحسن! و نه ابوبكر صدّيق [او هم به اندازۀ احمد امر اسلام را بپا نداشته است]؟! گفت: و نه ابوبكر؛ زيرا ابوبكر صدّيق ياران و اصحابى داشت، ولى احمد هيچ يار و اصحابى نداشت(7).
ابن جوزى در «المنتظم»(8)دربارۀ تعصّب ابوبكر خطيب بغدادى نگارندۀ تارخ بغداد، نسبت به مذهب احمد و اصحابش سخنى دارد و به آنجا مىرساند كه او را به بىحيايى و كمى دين متّهم مىسازد.
و محمّد بن محمّد ابومظفّر بروى، متوفّاى (567) دربارۀ حنابله سخن گفته و عليه آنها تعصّب به خرج داده و در مذمّت آنها مبالغه كرده، و گفته است: «لو كان لي أمرٌ لوضعتُ عليهم الجزية» [اگر من قدرت داشتم، بر حنابله جزيه قرار مىدادم]؛ از اين رو حنبليان دسيسه كرده و او و همسر و فرزند كوچكش را با سمّ كشتند(9).].
1) - مناقب أبي حنيفة، اثر شيخ على قارى كه با كتاب الجواهر المضيّة في طبقات الحنفيّة منتشر شده است: ص 461.
2) - خلاصة الخزرجي: 275 [371/2، شمارۀ 6000]؛ تذكرة الحفّاظ 1:208[224/1، شمارۀ 210].
3) - حلية الأولياء 6:317.
4) - آيا بر ابن مدينى اين دو حديث كه حفّاظ آن را صحيح دانستهاند هر چند كذب بر رسول خدا صلى الله عليه و آله است، مخفى مانده است:
5) - [ظاهراً به داستان خالد بن وليد و مالك بن نويره اشاره دارد كه به زعم آنها گروهى مرتدّ شده بودند و زكات نمىدادند و... كه تفصيل آن در ص 640-644 خواهد آمد].
6) - [ظاهراً اشاره دارد به اين جريان كه احمد طرفدار قديم بودن قرآن بوده است و از آن دفاع مىكرده و مدّتى نيز به جهت مبارزه و جهاد در راه اين عقيده زندانى شده است، ولى بعداً برخى خلفاى وقت عقيدۀ او را پذيرفتند و...].
7) - تاريخ بغداد 4:418.
8) - المنتظم 8:267[178/18، شمارۀ 4269].
9) - همان 10:239[198/18، شمارۀ 4292]. و نگاه كن: شذرات الذهب [370/6]؛ العبر [52/2].
آرى، در اين ميان هم كسانى بودهاند كه هوا و هوسها، آنها را از راستى در كلام باز نداشته است؛ مانند فيروز آبادى صاحب قاموس و عجلونى؛ فيروز آبادى در خاتمۀ كتاب «سفر السعادة»(1)و عجلونى در «كشف الخفاء»(2)باب فضايل ابوحنيفه و شافعى گفتهاند:
دربارۀ ذمّ اينها نقل صحيحى نرسيده و هر چه ذكر مىشود جعلى و افتراست.
ابن درويش حوت در «أسنى المطالب»(3)گفته است:
«لم يرد في أحد من الأئمّة بعينه نصّ لا صحيح ولا ضعيف» [دربارۀ هيچ يك از پيشوايان (اهل سنت) نص صحيح يا ضعيفى وارد نشده است].
هر پژوهشگرى مىتواند از آنچه در سلسلۀ كذّابين ذكر شد، ليستى بدست آورد كه با آن مىتواند تا حدّى بر تعداد احاديث موضوع و مقلوب كه در لابه لاى كتب و مسانيد قوم آمده، آگاه شود، و البتّه شناخت بيشتر آنها برايش ممكن نيست تا چه رسد به شناخت همۀ آنها؛ زيرا دفترى كه جاعلان و دروغهاى آنها را ضبط و حصر كند وجود نداشته است و آنچه در ذكر حال گروه كمى از اين افراد زياد، يافت مىشود، از گمشدههاى تاريخ است كه به طور تصادفى و بدون قصد ذكر شدهاند.
سپس علّامه پس از ذكر ليست بعضى از اين رجال مىگويد:
مجموع احاديث ناصحيحى كه از اين گروه اندك نقل شده به (408684) مىرسد.
و بر شخص پژوهشگر پوشيده نيست كه اين عدد (نسبت به واقع) اندك است؛ زيرا دستهاى دروغ و جعل زياد بوده است، و براى بيشتر از جاعلان - اگر نگوييم براى همۀ آنها - تأليفاتى بوده كه در بردارندۀ دروغپردازىهاى فراوانِ خارج از حدّ شمارش بودهاند، و تاريخ اندكى از آنها را به اشاره، آن هم در زندگينامۀ جمعى از نگارندگان اين كتابهاى دروغين، حفظ كرده است.
شاهد بر اين مدّعا آن است كه ائمّه حديث، رواياتى را كه در كتب صحيح يا مسند خود ذكر كردهاند، از ميان انبوهى از احاديث برگزيدهاند و از بسيارى چشم پوشيدهاند؛ (مثلاً) در صحيح بخارى (2761) حديث بدون تكرار وجود دارد كه آنها را از ميان (600) هزار حديث برگزيده است(4)، و در صحيح مسلم (4000) حديث بدون تكرار وجود دارد كه از ميان (300) هزار حديث برگزيده است(5).
اين، داستان افراد غير موثّق بود، امّا [در بارۀ] كسانى كه متّصف به وثاقت هستند مشكل ديگرى است كه حل شدنى
1) - سفر السعادة [216/2].
2) - كشف الخفاء 2:420.
3) - أسنى المطالب: 14 [37، ح 31].
4) - تاريخ بغداد 2:8 [شمارۀ 424]؛ إرشاد الساري 1:28[50/1]؛ صفة الصفوة 4:143[169/4، شمارۀ 712].
5) - المنتظم، ابن جوزى 5:32[171/12، شمارۀ 1667]؛ طبقات الحفّاظ، ذهبى 2:151 و 157 [589/2، شمارۀ 613]؛ شرح صحيح مسلم نَوَوى 1:32[21/1].
نيست و خواننده را مبهوت مىسازد؛ زيرا هيچ تحصيل كردۀ روشنفكرى نمىفهمد ثقه و معناى آن چيست؟ و چه ملكهاى است؟ چه چيز از آن اراده مىشود؟ با چه چيز موجود مىشود؟ و چه صفت و خصلتى با آن متضادّ و متناقض است؟ پس همراه من باش تا تاريخ جمعى كه تصريح به وثاقت آنها شده را بخوانيم؛ بسان:
1 - زياد ابن ابيه؛ صاحب گناهان كبيره و جرايم سنگين. خليفة بن خيّاط [دربارۀ وى] گفته است: «وى از زهّاد به شمار مىرفت». و احمد بن صالح گفته است: «هيچ گاه متّهم به كذب نبوده است»(1).
2 - عمر بن سعد بن ابى وقّاص؛ قاتل سيّد الشهداء عليه السلام. عجلى [در بارۀ او] گفته است: «وى ثقه است»(2).
3 - عمران بن حطّان؛ فرماندۀ خوارج و همان كه اين شعر معروف را دربارۀ ابن ملجم مرادى سروده است:
يا ضربةً من تقيٍّ ما أراد بها إلّا ليبلغ من ذي العرش رضوانا
إنّي لأذكره حيناً فأحسبه أوفى البريّة عند اللّه ميزانا(3)
[ياد باد ضربهاى كه از شخص با تقوا صادر شد و او جز رسيدنِ به رضوانِ صاحب عرش چيز ديگرى اراده نكرده بود. من او را زمانى ياد كردم و دانستم كه نزد خداوند، ميزانِ اعمالِ وى از همۀ خلايق سنگينتر است].
عجلى وى را ثقه دانسته است(4)، و بخارى وى را از رجال كتابش قرار داده و از او روايت كرده است.
4 - حريز بن عثمان؛ وى هر روز در مسجد نماز مىخواند و خارج نمىشد مگر بعد از هفتاد لعن بر على.
اسماعيل ابن عيّاش مىگويد:
من در راه مصر به مكّه همراه حريز بودم، شروع به سبّ و لعنت بر على كرد و گفت: اينكه مردم روايت مىكنند و مىگويند: پيامبر صلى الله عليه و آله به على فرموده: «أنت منّى بمنزلة هارون من موسى» [تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى هستى] درست است امّا شنونده اشتباه شنيده است، گفتم: درست آن چيست؟ گفت: درستش اين است: «أنت منّى بمنزلة قارون من موسى» [تو نسبت به من به منزلۀ قارون نسبت به موسى هستى]! گفتم (اين را) از كه روايت مىكنى؟ گفت:
از وليد بن عبدالملك شنيدم كه بر منبر مىگفت(5). بخارى و ابو داود وترمذى و ديگران به حديث وى استناد كردهاند.
و در كتاب «الرياض النضرة»(6)آمده است: «ثقةٌ ولكن يبغض عليّاً، أبغضه اللّه عزّوجّل» [(حريز) ثقه است، ولى با على دشمن بود، خداى عزّوجّل با او دشمن باشد!].
5 - حافظ عبد المغيث حنبلى؛ وى كتابى در فضايل يزيد از احاديث جعلى نگاشته است، و در عين حال به زهد، ثقه، ديندارى، راستى، امانتدارى، صلاح و اجتهاد موصوف شده است(7)!].
1) - تاريخ مدينة دمشق 5:406-414[162/19، شمارۀ 2309؛ و در مختصر تاريخ دمشق 81/9].
2) - خلاصة الخزرجي: 140 [270/2، شمارۀ 5165].
3) - ر. ك: ص 90-91 از اين كتاب.
4) - تاريخ الثقات [373، شمارۀ 1300].
5) - تاريخ ابن عساكر 4:115[336/12، شمارۀ 1254؛ و در مختصر تاريخ دمشق 278/6]؛ تاريخ الخطيب 8:268 [شمارۀ 4365].
6) - الرياض النضرة 2:216[169/3].
7) - [سيرة أعلام النبلاء 160/21؛ شذرات الذهب 453/6، حوادث سال 583 هجرى].
بله، همان طور كه ابن ابى حاتم گفته است: شعبه وقتى شنيد از خانه منهال بن عمرو أسدى صداى قرائت با آواز طرب انگيز مىآيد، ديگر از او روايت نقل نكرد(1).
آرى، يزيد بن هارون گفته است: نقل روايت از ابو يوسف جايز نيست؛ زيرا اموال يتيمان را به عنوان مضاربه به ديگران مىداد و سودش را براى خود بر مىداشت(2).
آرى، آرى، بخارى نقل روايت از امام جعفر صادق عليه السلام را ترك كرده است. و يحيى بن سعيد (دربارۀ امام صادق عليه السلام) گفته است: «في نفسي منه شيء» [من در خود نسبت به او احساس بدى دارم]. و گفته است: «ماكان كذوباً» [فرد دروغگويى نبوده است](3). و شافعى(4)و ابن معين و ابن ابى خيثمه و ابو حاتم و ابن عدى و ابن حبّان و نسائى و ديگران او را موثّق دانستهاند.
آرى، ابو حاتم بن حبّان بستى(5)گفته است: «يروي عليُّ بن موسى الرضا - الإمام الطاهر - عن أبيه العجائب كأ نّه يهم ويُخطئ»(6)[على بن موسى الرضا - امام طاهر - از پدرش عجايبى نقل كرده است، گويا توهمّ و گمان غلط مىكند و به خطا مىرود].
آرى، ابن جوزى در «الموضوعات»(7)امام طاهر حسن بن على بن محمّد عسكرى عليهما السلام را تضعيف كرده است [و آن حضرت را ثقه ندانسته است].
(فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ )(8)
[پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مىآورند!].9.
1) - الجرح والتعديل [357/8]؛ خلاصة الخزرجي: 332 [59/3، شمارۀ 7223].
2) - تاريخ بغداد 14:258.
3) - تهذيب التهذيب 2:103[88/2].
4) - [معرفة الرجال 110/1، شمارۀ 514؛ الجرح و التعديل 487/2؛ الكامل في ضعفاء الرجال 134/2، شمارۀ 334؛ الثقات 131/6].
5) - كتاب المجروحين [106/2].
6) - الأنساب [74/3]؛ تهذيب التهذيب 7:388[338/7].
7) - لسان الميزان 2:240[298/2، شمارۀ 2531].
8) - بقره: 79.
خوب است در اينجا نمونههايى از احاديث دروغين كه توسط اين افراد بسيار دروغگو و جعل كننده حديث در باب فضايل [افراد] جعل شده را ذكر كنيم:
1 - از ابن عبّاس روايت شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ما في الجنّة شجرة إلّامكتوب على كلّ ورقة منها: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، أبو بكر الصدّيق، عمر الفاروق، عثمان ذو النورين» [در بهشت هيچ درختى نيست مگر اينكه روى برگ آن نوشته شده است: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، ابوبكر صدّيق، عمر فاروق، و عثمان ذوالنورين است].
اين حديث از جعليّات على بن جميل رقّى است كه طبرانى آن را ذكر كرده و گفته است(1):
اين حديث جعلى است، على بن جميل شخصى وضّاع (بسيار جعل كننده) بوده است.
2 - از انس، به سند مرفوع نقل شده است: [پيامبر فرمودند]: «ليلة اُسري بي دخلتُ الجنّة فإذا أنا بتفّاحة تعلَّقَتْ عن حوراء، قالت: أنا للمقتول ظلماً عثمان» [شب معراج داخل بهشت شدم و در آن جا سيبى ديدم كه از حوريّهاى آويزان بود، و گفت: من براى عثمان هستم كه به ظلم كشته مىشود].
ذهبى اين حديث را در «ميزان الاعتدال»(2)از طريق عبّاس بن محمّد عدوى(3)كه شخصى وضّاع بوده نقل كرده، و گفته است: اين روايت جعلى است.
3 - از جابر، به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ اللّه اختار أصحابي على جميع العالمين سوى النبيّين والمرسلين، واختار من أصحابي أربعة: أبا بكر، وعمر، وعثمان، وعليّاً؛ فجعلهم خير أصحابي، وأصحابي كلّهم خير» [خداوند اصحاب مرا بر همه عالميان برترى داده است، مگر بر پيامبران، و از اصحاب من چهار نفر را برگزيده است: ابوبكر و عمر و عثمان و على؛ اينها را بهترين اصحابم قرار داد و همۀ اصحاب من خوبند].
اين روايت از جعليّات عبداللّه بن صالح كاتب ليث است. ذهبى در «ميزان الاعتدال» گفته است:
«قد قامت القيامة بهذا الخبر» [به واسطه اين خبر، قيامت بر عبداللّه بن صالح بر پاشد].
و نسائى گفته است: اين روايت جعلى است.
4 - از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «لمّا وُلد أبو بكر في تلك الليلة، اطّلع اللّه على جنّة عدن، فقال: وعزّتي وجلالي لا اُدخلك إلّامن أحبّ هذا المولود» [چون ابوبكر در آن شب متولّد شد، خداوند به بهشت عدن نگريست و گفت: به عزّت و جلالم سوگند! تنها كسى را وارد تو مىكنم كه اين مولود را دوست داشته باشد].
ذهبى گفته است(4):
اين حديث جعلى است و آفتش احمد بن عصمة نيشابورى است.
و خطيب بغدادى در «تاريخ»(1)خود آن را آورده و گفته است:
اين حديث باطل است و در سند آن عدّهاى از كسانى كه حال آنها مجهول است، واقع شدهاند.
5 - از ابو هريره، به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ في السماء الدنيا ثمانين ألف ملك يستغفرون اللّه لمن أحبّ أبابكر وعمر، وفي السماء الثانية ثمانون ألف ملك يلعنون من أبغض أبا بكر وعمر» [در آسمان دنيا هشتاد هزار فرشته است كه براى كسانى كه ابوبكر و عمر را دوست دارند استغفار مىكنند، و در آسمان دوم هشتاد هزار فرشته است كه بر كسانى كه بغض ابوبكر و عمر را در دل دارند لعن مىفرستند].
اين حديث از جعليّات ابو سعيد حسن بن على عدوى بصرى است. و خطيب آن را در «تاريخ بغداد»(2)آورده وگفته است:
اين حديث را عدوى [به دروغ] به كامل بن طلحه نسبت داده است.
6 - از انس نقل شده است: چون پيامبر از غار ثور خارج شد، ابوبكر ركاب آن حضرت را گرفت(3)، حضرت به صورت وى نگاه كرد و فرمود: اى ابوبكر! آيا تو را بشارتى ندهم؟ گفت: بله، پدر و مادرم فدايت. فرمود: «إنّ اللّه يتجلّى يوم القيامة للخلائق عامّة ويتجلّى لك خاصّة» [خداوند در قيامت بر همۀ خلايق به طور عموم تجلّى مىكند و براى تو به طور خصوصى].
اين حديث از جعليّات محمّد بن عبد ابى بكر تميمى سمرقندى است. خطيب در «تاريخ»(4)خود گفته است:
تا آن جا كه مىدانم اين حديث نزد صاحبان معرفت اصل و اساسى ندارد، و محمّد بن عبد، هم سند و هم متن آن را جعل كرده است.
7 - از انس نقل شده است: پيامبر بين ابوبكر و عمر صيغه اخوّت جارى كرد(5). و فرمود: «أنتما وزيراي في الدنيا والآخرة...» [شما دو نفر وزير من در دنيا و آخرت هستيد...].
اين حديث از جعليّات زكريّا بن دُريد(6)كندى است. ابن حبّان آن را ذكر كرده و گفته است(7):
اين حديث جعلى است، و آفتش زكريّا است.
8 - از انس، به سند مرفوع نقل شده است: «إن للّهتعالى سيفاً مغموداً في غمده ما دام عثمان بن عفّان حيّاً، فإذا قُتل جُرّد ذلك السيف فلم يُغمَد إلى يوم القيامة» [خداوند تعالى شمشيرى دارد و تا زمانى كه عثمان بن عفّان زنده است، آن شمشير در غلاف است و وقتى عثمان كشته شد، آن شمشير از غلاف بيرون مىآيد و تا روز قيامت در غلاف نمىرود].
اين حديث را ابن عدى ذكر كرده و گفته است(8):
جعلى است و آفتش عمرو بن فائد است، و شيخ او موسى بن سيّار نيز كذّاب بوده است(9).
9 - از ابو هريره به سند مرفوع نقل شده است: «الاُمناء عنداللّه ثلاثة: أنا وجبريل ومعاوية» [اشخاص امين نزد خدا سه نفرند: من، و جبرئيل، و معاويه].
خطيب و نسائى و ابن حبّان گفتهاند(10): اين حديث جعلى و باطل است.].
1) - تاريخ بغداد 3:309.
2) - تاريخ بغداد [383/7، شمارۀ 3910].
3) - [كنايۀ از ملازمت و همراهى و عدم مخالفت و پيروى از قول و فعل او؛ بسان كسى كه ركاب راكبى را مىگيرد و با حركت او حركت مىكند].
4) - تاريخ بغداد 2:388.
5) - [اللآلئ المصنوعة 307/1].
6) - [اسم اين شخص در اللآلىء المصنوعة به همين صورت آمده است، و در ديگر كتب «دويد» ضبط شده است].
7) - كتاب المجروحين [314/1].
8) - الكامل في ضعفاء الرجال [148/5؛ شمارۀ 1312].
9) - اللآلي المصنوعة 1:64[316/1].
10) - كتاب المجروحين [146/1].
10 - از واثله به سند مرفوع نقل شده است: «إنّ اللّه ائتمن على وحيه جبريل وأنا ومعاوية، وكاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه وائتمانه على كلام ربّي، يغفر اللّه لمعاوية ذنوبه، ووقاه حسابه، وعلّمه كتابه، وجعله هادياً مهديّاً وهدى به» [خداوند جبرئيل و من و معاويه را براى وحى، امين دانست و نزديك بود معاويه به خاطر كثرت علم و امين بودنش بر كلام پروردگار، پيامبر شود. خداوند گناهان معاويه را مىآمرزد، و از حساب (قيامت) او را حفظ مىكند، و كتابش را به او تعليم داد و او را هدايت كننده و هدايت شده قرار داد و به وسيلۀ او (ديگران را) هدايت كرد]. اين حديث را ابن عساكر از مردى [عن رجلٍ] نقل كرده است(1).
حاكم گفته است: از احمد بن عمر دمشقى - كه فردى آگاه به حديث [رايجِ در] شام بود - دربارۀ اين حديث سؤال شد و او آن را با جدّيّت انكار كرد.
امينى مىگويد: گمان مىكنم راويان بد كردار خواستهاند از مقام نبوّت بكاهند، نه اين كه مقام معاويه را ترفيع دهند؛ زيرا مىدانيم كه فاصلۀ زيادى است بين مرتبۀ نبوّتى كه مسلمين به آن اعتقاد دارند، و بين اين شخصى كه بر مسند خلافت تكيه زده است. و از اين قوم مىپرسيم چه چيز موجب شده اين مقام شامخ را به وى نسبت دهيد؟! آيا اصل و ريشۀ وى؛ يعنى شجرۀ ملعونۀ در قرآن و زبان پيامبر؟!
يا ظلم و جورى كه مرتكب شده است؟!
يا كافر بودنش تا چند ماه قبل از وفات پيامبر؟!
يا جنگيدن با خليفۀ وقت خود كه فرمانبردارى از او بر وى واجب بوده و اهل حلّ عقد با وى بيعت كرده بودند و مسلمين به خلافت وى راضى شده بودند، [با اين حال] بر وى شمشير كشيد و خونها را به حرام ريخت؟!
يا گناهان بزرگى كه در ايّام تسلّطش انجام داد؛ مثل قتل ابرار اخيارى چون: حجر بن عدّى و اصحابش، و عمرو بن حمق خزاعى و بسيارى افراد ديگر؛ و لعن كردن امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السلام و گروهى از مؤمنان ممتاز در قنوت؛ و برانگيختن هوا وهوسها براى تهمت زدن به اهل بيت نبوّت؛ و به راه انداختن راويانى كه به اهل بيت خدشه وارد مىكردند، و جعل احاديث براى ستايش از امويان؛ و ملحق كردن زياد [به ابوسفيان] به رغم حديثى كه نزد همۀ مسلمين ثابت شده يعنى : «الولد للفراش وللعاهر الحجر» [فرزند از آن فراش است و بر شخص زانى حَد جارى مىشود]؛ و بيعت گرفتن براى يزيد خون ريز خائنِ دائم الخمر، و مسلّط كردن وى بر نواميس و خونها؛ و استمرار اين ناهنجارىها و عادات زشت و امثال آنها، كه صفحۀ تاريخ را سياه كرد تا آنگاه كه كاسۀ ظلمش لبريز شد و مرگش فرا رسيد؟!
و چه زمانى معاويه به علم و قرآن ربط داشته با اين كه حتّى يك آيه از آن را هم نمىدانسته است؟! مثل آيۀ:
(أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ )(2)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياى پيامبر) را!]. آيا امير المؤمنين على عليه السلام از جمله «اُولى الأمر» نيست بنابر هر تفسيرى كه از آيه شود؟!
و مانند آيۀ: (وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها )(3)[و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است].3.
و مانند آيۀ: (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(1)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند].
و آيات فراوان ديگرى كه با جرايم سنگينش، آنها را ضايع كرده است. و آيا كسى كه حتّى به يك آيۀ قرآن هم عمل نكرده و حدود آن را اقامه نكرده، امين بر قرآن مىشود؟! (وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ )(2)[و هر كس از حدود الهى تجاوز كند به خويشتن ستم كرده است].
(وَ مَنْ يَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِيها وَ لَهُ عَذابٌ مُهِينٌ )(3)[و آن كس كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند و از مرزهاى او تجاوز نمايد، او را در آتشى وارد مىكند كه جاودانه در آن خواهد ماند؛ و براى او مجازات خواركنندهاى است].
آيا علم زياد او كه نزديك بود او را به نبوّت مبعوث كند، او را بر دشمنى عترت طاهره بر انگيخته است؟! و آيا اين علم، او را بر اين گناهان بزرگ و فواحش آشكارى كه تاريخ از او و اين پيشانى سياهان، ثبت كرده، وادار كرده است؟! تاريخ براى ما، كشتن وى افراد زيادى از شيعيان امير المؤمنين عليه السلام در كوفه و ساير بلاد اسلامى را حفظ كرده است. و امّا اذيّت و آزار مكرّر وى نسبت به شيعيان مخلص آل اللّه، پس پيرامون آن سخن بگو و هر چه بگويى اغراق نكردهاى و اعتراضى بر تو وارد نيست، و ما در آينده معاويه را با ناهنجارىها و عيوبش به گونهاى كه سزاوار آن است، مىشناسانيم.
سپس از راويان، دربارۀ امانتدارى معاويه كه به واسطۀ آن مستحقّ شده كه نفر سوم در كنار پيامبر و جبرئيل گرديده، و از اُمناى خداوند حساب شود، مىپرسيم: آيا [منظور] امانتدارى وى نسبت به قرآن است؟! كه وى با آن مخالفت كرد.
يا امانتدارى نسبت به سنّت است؟! كه وى به آن عمل نكرده است. يا امانتدارى نسبت به خونها است؟! كه وى آنها را ريخته است. يا امانتدارى نسبت به اهل بيت است؟! كه او به آنها ستم كرده است. يا به خاطر ايجاد امنيّت بر امّت است؟! كه اين امنيّت را از بين برده است. يا به خاطر صدق و راستى وى است؟! كه از صدق و راستى جدا بوده است. يا بر دروغ گويى است؟! كه ديگران را بر آن بر انگيخته است. يا بر مؤمنان است؟ كه اعضاى آنها را قطع كرده است. يا بر اسلام است؟ كه آن را ضايع كرد. يا بر احكام است؟! كه آنها را تغيير داد. يا بر منابر است؟! كه آنها را با لعن اولياى خدا بر آنها، آلوده ساخت. و يا؟ و يا؟ و يا؟....
آيا به خاطر اين جنايات و امثال آنها، نزديك بود كه وى به نبوّت مبعوث شود، آنچنان كه راويانِ بدى به دروغ گفتند؟! خوشا به حال نبوّتى كه نزديك بود، چنين مردى بار آن را به دوش كشد!
قد خم، ريش سفيد، اشك دمادم يحيى تو به اين حالت اگر عشق نبازى چه شود
اى كاش راويان سوء، ديدگاهاى خود را بر حديث اُرُز [برنج] جمع مىكردند و از آن تجاوز نمىكردند و نبوّت را به مثل معاويه نمىبخشيدند، كه همين در شناخت نبوّت و فضيلت آن كفايت مىكند! و آن حديث اين است:
«لو كان الأَرُز حيواناً لكان آدميّاً، ولو كان آدميّاً لكان رجلاً صالحاً، ولو كان صالحاً لكان نبيّاً، ولو كان نبيّاً لكان مرسلاً، ولو كان مرسلاً لكان أنا» [اگر برنج حيوان بود (به صورت) انسان بود، و اگر انسان بود (به صورت) مرد صالحى بود، و اگر صالح بود (به صورت) نبى بود، و اگر نبى بود (به صورت) رسول بود، و اگر رسول بود (به صورت) من بود](4).ت.
11 - از ابوهريره نقل شده است: «خرج رسول اللّه صلى الله عليه و آله متّكئاً على عليّ بن أبي طالب، فاستقبله أبو بكر وعمر، فقال له: يا عليّ! أتحبُّ هذين الشيخين؟ قال: نعم يا رسول اللّه! قال: أحبّهما تدخل الجنّة» [پيامبر در حال تكيۀ بر على بن ابى طالب خارج شد، ابوبكر و عمر به استقبال آن حضرت رفتند، پيامبر فرمود: اى على! آيا اين دو شيخ را دوست دارى؟ فرمود: بله اى رسول خدا! فرمود: اين دو را دوست داشته باش تا داخل بهشت شوى].
اين حديث از ساختههاى محمّد بن عبداللّه أشنانى است كه ذهبى آن را در «ميزان الاعتدال»(1)ذكر كرده وگفته است:
«حديث باطلى است، امّا سند آن صحيح است». و ابن جوزى اين حديث را در كتاب «موضوعات» خود آورده است(2).
12 - از اُبىّ بن كعب به سند مرفوع نقل شده است: «قال جبريل: لو جلستُ معك مثل ما جلس نوح في قومه ما بلغت فضائل عمر. الحديث...» [جبرئيل (به پيامبر) گفت: اگر من با تو بنشينم به مقدارى كه نوح در ميان قوم خود بود، به (نقل همۀ) فضايل عمر نمىرسم].
ابن جوزى اين حديث را در كتاب «موضوعات» خود (كتابى كه احاديث جعلى را در آن گرد آورده) ذكر كرده است(3).
13 - از عبداللّه رضى الله عنه به سند مرفوع نقل شده است: «أبو بكر تاج الإسلام، وعمر حلّة الإسلام، وعثمان إكليل الإسلام، وعليُّ طيب الإسلام» [ابوبكر تاج اسلام، و عمر لباس آن، و عثمان نيم تاج آن، و على بوى خوش آن است].
ذهبى اين حديث را در «ميزان الاعتدال»(4)آورده و گفته است: «اين حديث دروغ است».
14 - از ابوهريره به سند مرفوع نقل شده است: «خلقني اللّه من نوره، وخلق أبا بكر من نوري، وخلق عمر من نور أبي بكر، وخلق عثمان من نور عمر، وعمر سراج أهل الجنّة» [خداوند مرا از نور خود خلق كرد، و ابوبكر را از نور من، و عمر را از نور ابوبكر، و عثمان را از نور عمر خلق كرد، و عمر چراغ بهشتيان است].
ذهبى در «ميزان الاعتدال» در شرح حال احمد بن يوسف منبجى گفته است(5): «اين حديث دروغ است».
15 - از على رضى الله عنه نقل شده است: «أوّل من يدخل من الاُمّة الجنّة أبو بكر وعمر، وإنّي لموقوف مع معاوية للحساب» [نخستين فرد امّت كه وارد بهشت مىشود، ابوبكر و عمر است، و من و معاويه براى حساب مىايستيم].
ذهبى در ذكر حال اصبغ شيبانى گفته است(6):
اين خبر درست نيست، و ابن جوزى آن را در واهيات [روايات سست] ذكر كرده است.
16 - به سند مرفوع نقل شده است: «لولماُبعث لبُعثتَ يا عمر»! [اگر من به نبوّت مبعوث نمىشدم، تو اى عمر مبعوث مىشدى].
صغانى نوشته است: «اين حديث جعلى است»(7).
17 - «كان صلى الله عليه و آله إذا اشتاق إلى الجنّة قبّل شيبة أبي بكر» [هر زمان پيامبر به بهشت مشتاق مىشد موهاى سفيد ابوبكر را مىبوسيد].
فيروز آبادى در خاتمۀ «سفر السعادة»(8)و عجلونى در «كشف الخفاء»(9)اين روايت را از مشهورترين احاديث مجعول و از روايات باطلى كه به بداهت عقل، بطلان آن معلوم است، بر شمردهاند.9.
18 - از ابن عبّاس به سند مرفوع نقل شده است: «أنا مع عمر وعمر معي حيث حللتُ، من أحبّه فقد أحبّني، ومن أبغضه فقد أبغضني» [من هر كجا باشم، با عمر هستم، و او هم با من است، هر كس او را دوست دارد مرا دوست داشته، و هركس بغض او را داشته باشد، بغض مرا دارد].
ذهبى در «ميزان الاعتدال» آن را كذب دانسته است(1).
19 - از ابن عبّاس به سند مرفوع نقل شده است: «أبو بكر منّي بمنزلة هارون من موسى» [ابوبكر نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى است].
اين حديث از ساختههاى على بن حسن كلبى است كه محمّد بن جرير طبرى آن را ذكر كرده است. و ذهبى در «ميزان الاعتدال»(2)گفته است: «اين روايت دروغ است، و كلبى متّهم به اين دروغ گويى است».
20 - از انس نقل شده است: چون مرگ ابوبكر صدّيق رسيد، از على بن ابى طالب شنيدم كه مىگفت: چهار نفر در بين مردم از فراست برخوردار بودند: دو زن و دو مرد؛ و صفرا دختر شعيب، و خديجه دختر خويلد، و عزيز مصر در زمان يوسف را برشمرد. آنگاه گفت: امّا مرد ديگر ابوبكر صدّيق است كه چون هنگام مرگش رسيد به من گفت: به اين نتيجه رسيدهام كه خلافت بعد از خود را به عمر واگذارم. گفتم: اگر به ديگرى واگذارى، راضى نمىشويم. گفت: مرا خوشحال كردى، به خدا سوگند من هم تو را با آنچه از رسول خدا شنيدهام خوشنود مىسازم. گفتم: آن چيست؟ گفت:
از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: «إنّ على الصراط لعقبة لا يجوزها أحد إلّابجواز من عليّ بن أبي طالب» [بر صراط گردنهاى است كه هيچ كس از آن ردّ نمىشود مگر با جواز على بن ابى طالب]. آنگاه على گفت: آيا من نيز تو را دربارۀ خودت و عمر با آنچه از رسول خدا شنيدهام خوشنود نسازم؟! گفت: آن چيست؟ گفتم: به من فرمود: «يا عليُّ! لا تكتب جوازاً لمن سبّ أبا بكر وعمر فإنّهما سيّدا كهول أهل الجنّة بعد النبيّين. فلمّا أفضت الخلافة إلى عمر، قال لي عليّ: يا أنس! إنّي طالعتُ مجاري القلم من اللّه تعالى في الكون فلم يكن لي أن أرضي بغير ما جرى في سابق علم اللّه وإرادته خوفاً من أن يكون منّي اعتراض على اللّه، وقدسمعتُ رسول اللّه يقول: أنا خاتم الأنبياء وأنت يا عليّ خاتم الأولياء» [اى على به كسى كه بر ابوبكر و عمر لعن مىفرستد، جواز عبور نده! كه اين دو آقاى پيران اهل بهشت، بعد از پيامبران هستند. و چون ابوبكر خلافت را به عمر واگذار كرد، على به من گفت: اى انس! من قضاى الهى را در جهان هستى بررسى كردم و نمىتوانم راضى شوم مگر به آنچه كه در علم و ارادۀ سابق خداوند جارى شده، تا مبادا از سوى من اعتراضى بر خداوند صورت گيرد، و از پيامبر خدا شنيدم كه مىفرمود: من خاتم انبيا هستم و تو اى على خاتم اوليا!].
اين حديث را خطيب در «تاريخ» خود آورده و گفته است:
اين حديث جعلى است و كار قصّه گويان است، و واضع آن عمر بن واصل است يا ديگرى به نام وى وضع كرده است، و اللّه أعلم(3).
21 - از ابن مسعود به سند مرفوع نقل شده است: «ما من مولود إلّاوفي سرّته من تربته الّتي تولّد منها، فإذا رُدَّ إلى أرذل عمره رُدَّ إلى تربته الّتي خُلق منها حتّى يُدفن فيها، وإنّي وأبا بكر وعمر خُلقنا من تربة واحدة، وفيها نُدفن» [هيچ مولودى نيست8.
مگر اينكه در نافش مقدارى از خاكى كه از آن متولّد شده، وجود دارد و وقتى به نامطلوبترين سنين بالاى عمرش رسيد به همان خاك بر مىگردد تا در آن دفن شود، و من و ابوبكر و عمر از يك تربت آفريده شدهايم و در همان دفن مىشويم].
خطيب اين روايت را در «تاريخ بغداد» از طريق موسى بن سهل از اسحاق بن أزرق آورده است(1)، و ذهبى در «ميزان الاعتدال» آن را در شرح حال موسى ذكر كرده و گفته است(2): «روايتِ باطلى است كه شخص مجهولى آن را از موسى كه او هم مجهول است، روايت كرده است».
22 - به سند مرفوع نقل شده است: «أنا مدينة العلم وعليّ بابها، وأبو بكر أساسها، وعمر حيطانها» [من شهر علم هستم، و على درِ آن، و ابوبكر پايه و اساس آن و عمر ديوارهاى آن].
ابن درويش حوت در «أسنى المطالب»(3)گفته است: «شايسته نيست اين خبر در كتب علمى ذكر شود».
23 - از انس به سند مرفوع نقل شده است: «سيّدا كهول أهل الجنّة أبو بكر وعمر، وأنّ أبا بكر في الجنّة مثل الثريّا في السماء» [دو آقاى پيران اهل بهشت ابوبكر و عمر هستند، و ابوبكر در بهشت مثل ثريّا در آسمان است].
اين روايت را يحيى بن عنبسه جعل كرده كه شخصى دروغگو و وضّاع است. ذهبى در «ميزان الاعتدال»(4)جملۀ اوّل روايت را نقل مىكند و مىگويد: يونس بن حبيب گفت: من نزد على بن مدينى، از محمّد بن كثير مصّيصى و اين روايتش ياد كردم. على [بن مدينى] گفت: قبلاً دوست داشتم اين شخص را ببينم، ولى الان دوست ندارم. همچنين ذهبى جملۀ اوّل را از طريق عبد الرحمن بن مالك بن مغول ذكر كرده است(5)كه او نيز شخصِ كذّابِ وضّاع و افترا زنى است.
24 - از جابر به سند مرفوع نقل شده است: «لا يبغض أبا بكر وعمر مؤمن ولا يحبّهما منافق» [هيچ مؤمنى ابوبكر و عمر را دشمن نمىدارد، و هيچ منافقى آن دو را دوست نمىدارد].
اين حديث را معلّى بن هلال طحّان جعل كرده است. احمد (درباره وى) گفته است: «همۀ احاديث وى جعلى است».
ذهبى در «تذكرة الحفّاظ» گفته است(6): «اين حديث صحيح نيست و معلّى متّهم به دروغگويى است».
25 - از عايشه نقل شده است: «شبى كه پيامبر نزد من بودند و ما در رخت خواب بوديم، نگاهم به آسمان افتاد كه ستارههاى زيادى داشت، گفتم: اى رسول خدا! آيا در اين دنيا مردى هست كه حسناتش به اندازۀ ستارههاى آسمان باشد؟ فرمود: بله. گفتم: كيست؟ فرمود: «عمر، وإنّه لحسنة من حسنات أبيك» [عمر، و او حسنهاى از حسنات پدرت است]».
خطيب بغدادى اين روايت را از مجهولات بُرَيه بن محمّد بيّع كه شخصى كذّاب بوده، بر شمرده است(7).
اين بود نمونههايى از مناقب جعلى و ساختگى. و اين گونه روايات به غايت، زياد است و به هزاران مىرسد، و در جزء دوم از كتاب ما «رياض الاُنس» چندين برابرِ [آنچه در اين جا بيان شد] ذكر شده است، احاديثى كه هيچ كدام در كتب صحاح و مسانيد، يافت نمىشود. و سند بسيارى از اين روايات مزخرف به امير المؤمنين على عليه السلام مىرسد و اين سخن عامر بن شراحيل را تصديق مىكند كه گفته است: «أكثر من كُذِبَ عليه من الاُمّة الإسلاميّة هو أميرالمؤمنين عليُّ بن أبي طالب» [در ميان امّت اسلامى بيشترين دروغ را به امير المؤمنين على بن ابى طالب نسبت دادهاند](8).ت.
1) - تاريخ بغداد 2:313.
2) - ميزان الاعتدال 3:211[206/4، شمارۀ 8873].
3) - أسنى المطالب: 73 [ص 137، ح 391].
4) - ميزان الاعتدال 3:126[18/4، شمارۀ 8100].
5) - همان [585/2، شمارۀ 4949].
6) - تذكرة الحفّاظ 3:112.
7) - نگاه كن: تاريخ بغداد 7:135.
8) - اين حديث را ذهبى در تذكرة الحفّاظ 1:77[82/1] ذكر كرده است.
و خوانندۀ محترم جايگاه اين احاديث را از كلام فيروز آبادى صاحب «القاموس»، در خاتمۀ كتاب «سفر السعادة»(1)، مىفهمد؛ آنجا كه مىگويد:
از مشهورترين احاديث جعلى، رواياتِ فضايل ابوبكر صدّيق رضى الله عنه است.
و مىنويسد:
در باب فضيلت معاويه، هيچ حديث صحيحى وجود ندارد.
بر همين مطلب قياس كن آنچه را كه بر رسول خدا دربارۀ [فضيلت] صحابه به اسم و شخص جعل كردهاند، و احاديث زيادى كه در فضايل و عيوب عبّاس عموى پيامبر و فرزندانش به شكل عامّ، و خلفاى بنى عبّاس به طور خاص ّ، جعل كردهاند.
(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرى عَلَى اَللّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ اَلنّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ )(2)
[پس چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مىبندد، تا مردم را از روى جهل گمراه سازد؟!].4.
مهمترين موضوعى كه هوا و هوسها و عواطف گمراه كننده، آن را به بازى گرفته است، موضوع خلافت در سنّت و حديث است. در اين باره احاديثى را به خدا و به امين وحى او پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به دروغ نسبت دادهاند و مىدانستهاند كه اين احاديث فضاحت بار، با مبادى اسلام نزد همۀ فرقههاى مسلمين، متضادّ است؛ نمونههايى از آنها از اين قرارند:
1 - از عايشه نقل شده است: «أوّل حجر حمله النبيّ صلى الله عليه و آله لبناء المسجد، ثمّ حمل أبوبكر حجراً آخر، ثمّ حمل عمر، ثمّ حمل عثمان حجراً آخر. فقلت: يا رسول اللّه! ألا ترى إلى هؤلاء كيف يساعدونك؟ فقال: يا عائشة! هؤلاء الخلفاء من بعدي» [اوّلين سنگ را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى ساخت مسجد حمل كرد، و دومين سنگ را ابوبكر و سومين سنگ را عمر و سنگ بعدى را عثمان حمل كرد. گفتم: اى رسول خدا! آيا نمىبينى اينها چگونه تو را كمك مىكنند؟ فرمود: اى عايشه! اينها خلفاى بعد از من هستند].
حاكم اين حديث را در «مستدرك» آورده و گفته است(1): اين حديث صحيح است ولى به خاطر اينكه با سندى سست و ضعيف از طريق محمّد بن فضل بن عطيّه مشهور شده، مهجور مانده است.
2 - از عبداللّه بن عمر نقل شده است: «قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: يا بلال أذِّن في الناس: أنّ الخليفة بعدي أبو بكر، يا بلال نادِ في الناس: أنّ الخليفة بعد أبي بكر عمر، يا بلال ناد في الناس: أنّ الخليفة من بعد عمر عثمان، يا بلال امض أبى اللّه إلّاذلك - ثلاث مرّات -» [پيامبر صلى الله عليه و آله به بلال فرمود: اى بلال در بين مردم اعلام كن: خليفۀ بعد از من ابوبكر است، اى بلال در بين مردم ندا بده: بعد از ابوبكر عمر است، اى بلال در بين مردم ندا بده: خليفۀ بعد از عمر عثمان است. اى بلال برو كه خداوند جز اين را نمىپذيرد و اين جمله را سه بار تكرار كرد]. ابونعيم اين روايت را در «فضائل الصحابة» آورده است، و خطيب آن را در كتاب «تاريخ» خود آورده(2)، بدون اينكه ايرادى به آن وارد كند. ابن عساكر هم آن را در «تاريخ شام» آورده(3)، و ذهبى آن را در «ميزان الاعتدال» با سند دارقطنى و عمرو بن شاهين آورده و گفته است(4): «اين حديث جعلى است».
3 - از ابوسعيد خدرى به سند مرفوع نقل شده است: «لمّا عُرج بي قلتُ: اللّهمّ اجعل الخليفة من بعدي عليّاً. قال:
فارتجّت السموات، وهتف بي الملائكة: يا محمّد! إقرأ: (وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اَللّهُ )(5)، وقد شاء اللّه أبابكر» [چون به آسمان عروج كردم، گفتم: خداوندا! خليفۀ بعد از من را على قرار ده. پس آسمانها لرزيد و ملائكه مرا ندا دادند: اى محمّد! بخوان: «و شما هيچ چيز را نمىخواهيد مگر اينكه خدا بخواهد»، و خداوند ابوبكر را خواسته است (كه خليفه شود)].
اين روايت از جعليّات يوسف بن جعفر خوارزمى است، و ذهبى آن را در «ميزان الاعتدال»(6)آورده و گفته است:
ابن جوزى گفته است: اين حديث از جعليّات يوسف است.
امينى مىگويد: من از جاعل اين حديث و ياران وى يعنى حفّاظ حديث - كه امين بر امانتهاى علم و دين هستند -
پس از فراغ از اين مطلب كه امر خلافت بسته به تعيين و مشيّت خداوند است (اَللّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ )، (وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اَللّهُ )، و اينكه خداوند [خلافت] ابوبكر را اراده نموده است، اين سؤال را دارم: دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله مبنى بر اينكه خداوند، خلافت را در على عليه السلام قرار دهد، قبل از اينكه بداند خداوند چه كسى را خليفه قرار داده است، چه جايى دارد؟! بر پيامبر واجب بود كه از خداوند دربارۀ شخص خليفه بپرسد، نه اينكه چيزى درخواست كند كه آسمانها و ملائكه را به لرزه در آورد، و اين لرزش تنها به خاطر اين بوده كه اين درخواست ناپسند بوده است؛ «نجلّ نبيّنا عن الإسفاف إلى هذه الضعة» [شأن پيامبر از نزديك شدن به چنين كار پستى اجلّ است].
و چگونه بر آن حضرت شخصى كه اهليّت خلافت را دارد، مخفى مىماند، و آن حضرت كسى را براى خلافت انتخاب مىكند كه خداوند و آسمانها و آنچه در آنها است و مؤمنان از آن إبا و امتناع مىكنند؟! «نعوذ باللّه من السفاسف» [پناه مىبريم به خدا از سخنان پست و بىارزش].
سپس [اين سؤال مطرح است كه] چطور شد علم پيدا كردن پيامبر اعظم نسبت به اين مسأله از علم ملائكه و آسمانها به تأخير افتاد، در حالى كه مورد احتياج آن حضرت و امّت او بوده است و او بايد [اين مسأله را] به امّت مىرساند و تبليغ مىكرد، و امّت بايد در اين باره خضوع مىكردند؟! و همۀ ملائكه و آسمانها، حاملان وحى براى پيامبر نبودهاند تا علم آنها مقدّم بر علم آن حضرت باشد(1).
و چه چيز آن حضرت را بر تأكيد و تكرار دعا فرا خواند، در حالى كه خداوند از اجابت وى إبا و امتناع كرد و خلاف اين دعا را اراده نمود؟!
و سؤالهاى فراوان ديگر. و اينها مشكلاتى هستند كه گمان نمىكنم كسى كه به اين روايت اعتماد مىكند، بتواند آنها را پاسخ داده و حلّ كند. افّ بر نويسندهاى كه مثل اين حديث دروغ را مىنويسد و آن را لطيف مىداند(2). و اُفّ و تُفّ بر نويسندۀ ديگرى كه آن را حديثى غريب مىداند و مىگويد: اين حديث با احاديث صحيح تقويت مىشود(3). «اللّهمّ إليك المشتكى» [خداوندا به تو شكايت مىكنيم].
4 - از جابر به سند مرفوع نقل شده است: «أبو بكر وزيري والقائم في اُمّتي من بعدي، وعمر حبيبي ينطق على لساني، وعثمان منّي، وعليّ أخي وصاحب لوائي» [ابوبكر وزير من است، و بعد از من در امّتم قائم [يعنى امام] است، و عمر حبيب من است و بر طبق گفتۀ من سخن مىگويد، و عثمان از من است، و على برادر من و صاحب لواى من است].
و در «كنز العمّال»(4)از انس نقل شده است: «أبو بكر وزيري يقوم مقامي، وعمر ينطق بلساني، وأنا من عثمان وعثمان منّي» [ابوبكر وزير و جانشين من است، و عمر بر طبق گفتۀ من سخن مىگويد، و من از عثمان و عثمان از من است].
اين روايت از جعليّات كادح بن رحمة كه شخصى كذّاب بوده است مىباشد. اين روايت را ذهبى در «ميزان الاعتدال»(5)از طريق كادح ذكر كرده و گفته است: ابن عدى گفته است(6): «بيشتر احاديث كادح صحيح نيست».
5 - حاكم از عبدالرحمن بن ابىبكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده(7)است: «ائتني بدواة وكتف أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا].
1) - اين سخن براى مماشات [همراهى با خصم] و جدل است؛ زيرا ما دربارۀ علم آن حضرت به وحى اعتقادى ديگر داريم، با اينكه اعتراف داريم كه جبرئيل در هر واقعهاى براى اذن در تبليغ و تثبيت قلوب امّت، نازل مىشده است.
2) - ر. ك: نزهة المجالس 2:186.
3) - ر. ك: الرياض النضرة 1:150[188/1].
4) - كنز العمّال 6:160[628/11، ح 63033].
5) - ميزان الاعتدال [399/3، شمارۀ 6927].
6) - الكامل في ضعفاء الرجال [83/6، شمارۀ 1616].
7) - مستدرك حاكم [542/3، ح 6016].
بعده أبداً. ثمّ قال: يأبى اللّه والمؤمنون إلّاأبابكر» [دوات و كاغذى(1)بياوريد تا نوشتهاى براى شما بنويسم تا بعد از آن گمراه نشويد. سپس فرمود: خدا و مؤمنين جز ابوبكر كسى را نمىپذيرند].
6 - از عايشه نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در بيمارىاى كه منجر به فوت آن حضرت شد، به من فرمود: «ادعي لي أباكِ وأخاكِ أكتب كتاباً، فإنّي أخاف أن يتمنّى متمنٍّ ويقول قائل: أنا أولى، ويأبى اللّه والمؤمنون إلّاأبابكر» [بگو پدر و برادرت پيش من بيايند تا نوشتهاى بنويسم؛ چون مىترسم شخصى كه آرزوى خلافت دارد آرزويى كند (و ادّعاى خلافت كند) وكسى بگويد:
من أولى و سزاوارتر به خلافت هستم، و خداوند و مؤمنان جز ابوبكر كسى را (براى خلافت) نمىپذيرند](2).
مسلم و احمد و ديگران اين روايت را از طُرُق گوناگون از عايشه نقل كردهاند(3). و در برخى از روايات آمده است: پيامبر در بيمارىاى كه به مرگ او منجرّ شد به من فرمود: «ادعي لي عبدالرحمن بن أبي بكر، أكتب لأبيبكر كتاباً لايختلف عليه أحد. ثمّ قال: دعيه معاذ اللّه أن يختلف المؤمنون في أبيبكر» [عبدالرحمن بن ابوبكر را نزد من بخوان تا براى ابوبكر نوشتهاى بنويسم كه هيچ كس دربارۀ وى اختلاف نكند. سپس فرمود: او را به حال خود واگذار. به خدا پناه مىبرم كه مؤمنان دربارۀ ابوبكر اختلاف كنند].
7 - از عايشه به سند مرفوع نقل شده است: «لقد هممتُ أن أرسل إلى أبي بكر وابنه (أراد به عبدالرحمن) وأعهد (أي:
أوصي أبا بكر بالخلافة بعدي)، أن يقول القائلون (أي: كراهة أن يقول قائل: أنا أحقّ منه بالخلافة) أو يتمنّى المتمنّون (أي: أو يتمنّى أحد أن يكون الخليفة غيره) ثمّ قلتُ: يأبى اللّه ويدفع المؤمنون (يعني تركت الإيصاء اعتماداً على أنّ اللّه تعالى يأبى عن كون غيره خليفة، وأن يدفع المؤمنون غيره) أو: يدفع اللّه ويأبى المؤمنون» [تصميم گرفتم كه به دنبال ابوبكر و پسرش (منظور عبدالرحمن است)، بفرستم و عهدى بنويسم (يعنى ابوبكر را به خلافت پس از خودم وصيّت كنم)، تا گويندگان نگويند (يعنى به خاطر اينكه دوست نمىداشتم كسى بگويد من بر خلافت شايستهترم) و آرزومندان آرزو نكنند (يعنى كسى آرزو نكند كه خليفه، فردى غير از ابوبكر باشد). سپس گفتم خداوند ابا و امتناع مىكند و مؤمنان نيز (غير ابوبكر را) قبول نمىكنند (يعنى وصيّت نكردم به خاطر اينكه مىدانستم خداوند إبا مىكند كه ديگرى خليفه شود و مؤمنان هم ديگرى را قبول نمىكنند) يا خداوند (ديگرى را) قبول نمىكند و مؤمنان إبا مىكنند].
اين حديث را صغانى در «مشارق الأنوار» از بخارى نقل مىكند(4)و در حاشيۀ آن نوشته شده است: اين حديث را در «صحيح بخارى» نيافتم، پس بايد دوباره مراجعه شود. و ابن ملك در شرح خود، حديث را به نحوى كه در پرانتز گفتيم، توضيح داده است و ابن حزم آن را در «الفِصَل» آورده(5)و گفته است:
اين، تصريحى آشكار از جانب پيامبر اكرم مبنى بر خليفه قرار دادن ابوبكر بعد از خود، در بين امّت است.
اين، شكل مسخ شده و تحريف شدۀ حديث كاغذ و دوات است، حديثى كه با سندهاى گوناگون در كتب صحيح و مسند - و در پيشاپيش همه، دو كتاب صحيح - روايت شده است، و آنان چون ديدهاند حديث صحيح به صلاحشان نيست آن را به اين شكل تغيير دادهاند لكن مصيبت همان است كه از ابن عباس در سند صحيح نقل شده است كه:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در آن هنگام از نوشتن وصيّتى كه اراده كرده بود بنويسد تا امّت به گمراهى نيفتد، منع شد و سر و8.
1) - [در عبارت عربى واژۀ «كتف» بكار رفته كه مراد استخوان كتف و شانه است؛ زيرا در قديم روى استخوان كتف مىنوشتهاند، و ما از آن به كاغذ تعبير كرديم].
2) - كنز العمّال 6:139[550/11، ح 32583].
3) - صحيح مسلم [10/5، ح 11، كتاب فضائل الصحابة؛ مسند احمد 153/7، ح 24230]؛ الصواعق المحرقة: 22 [ص 13].
4) - صحيح بخارى [2145/5، ح 5342].
5) - الفِصَل 4:108.
صداها در آن هنگام زياد شد و آن حضرت را به چيزهايى توصيف كردند كه لايق آن حضرت نبود، و شخصى گفت: «إنّ الرجل ليهجر، أو: إنّ الرجل غلبه الوجع» [اين مرد هذيان مىگويد، يا بيمارى بر اين مرد غلبه كرده است].
و پس از وفات آن حضرت، به خاطر نقشهاى از پيش تعيين شده، آن تاريخ صحيح را به اين كذب و افترا بر گرداندند.
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغة»(1)نوشته است:
اين حديث را مقابل حديثى كه در بيمارى آن حضرت روايت شده: «ائتوني بدواة وبياض أكتب لكم ما لا تضلّون بعده أبداً» [دوات و كاغذى بياوريد تا چيزى را براى شما بنويسم كه بعد از آن هيچ گاه گمراه نشويد]، جعل كردهاند. پس نزد آن حضرت اختلاف كردند و گروهى گفتند: «لقد غلبه الوجع، حسبنا كتاب اللّه» [بيمارى بر او غلبه كرده است و كتاب خدا ما را بس است].
امينى مىگويد: اين استعاذه(2)، دو معنا مىتواند داشته باشد: يا خبر مىدهد از اختلاف نداشتن مؤمنان، يا به معناى نهى از اختلاف است.
بنا بر معناى نخست: لازمۀ آن كذب است؛ زيرا بديهى است كه اختلاف - آن هم چه اختلافي! - رخ داد و اميرالمؤمنين، بنى هاشم، گروهى از بزرگان صحابه كه پيرو ايشان بودند، بزرگِ خزرج سعد بن عباده و بقيّۀ انصار مخالف بودند. اگر چه ظروف و احوال، اين گروه را كه از بيعت سرباز زده بودند، پس از مدّتى به زانو در آورد و آنان را در برابر خلافت منتخب، خاضع كرد ولى آنچه در دل پنهان داشتهاند تا پايان عمرشان، و تا روز قيامت در قلوب شيعيان، باقى ماند و مىماند، و امير المؤمنين و خاندان آن حضرت و شيعيانش در هر فرصتى كه بوجود مىآمد، فرياد زده ناله سر مىدادند و از حقّ غصب شده و خلافت ربوده شده، پرده بر مىداشتند.
و بنا بر معناى دوم: لازمۀ آن فاسق دانستن گروه زيادى از بزرگان صحابه است؛ زيرا با اين نهىِ پيامبر صلى الله عليه و آله، مخالفت كردند و به مخالفت با اين گروه پرداختند. و اين با حكمِ به عدالت همۀ صحابه نمىسازد، مگر اين كه حكم به عدالت را مخصوص به غير اميرالمؤمنين و ياران خاصّ آن حضرت كنند. پس روايت ياد شده به هر معنايى كه باشد باطل است.
و بيا از عايشه دربارۀ اين روايت بپرسيم كه چرا وى در روزى كه [دربارۀ خلافت] نزاع و اختلاف پيش آمد، از اين روايت سخنى به ميان نياورد، و به كسانى كه با پدرش به نزاع برخاستند، اين تصريح پيامبر امين را گوشزد نكرد، و بيان را از وقت حاجت به تأخير انداخت؟! و شايد پاسخ دهد: او هرگز اين خبر دروغ را از همسر كريمش نشنيده است، لكن راويان سياه روى، پس از وفات حضرت، كرامت وى را مراعات نكردند و اين دروغ را به وى نسبت دادند. شاهد اين پاسخ، روايت صحيحى است كه از طريق وى وارد شده و بر عدم استخلاف دلالت مىكند، اين روايت به زودى خواهد آمد.
(وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ ما جاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اَللّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا واقٍ )(3)
[و اگر از هوسهاى آنان - بعد از آنكه آگاهى براى تو آمده - پيروى كنى، هيچ كس در برابر خدا، از تو حمايت و جلوگيرى نخواهد كرد].7.
اين روايات ساختگى چيزهايى بود كه از اين قوم به يادگار مانده و نسل به نسل و سينه به سينه نقل شده و إفك و افتراى خود را بر پايۀ آن استوار نمودهاند، و دانستى كه بزرگان، شهادت دادهاند كه اين روايات همگى دروغ است و هيچ راهى براى تصحيح آن نيست.
مؤيّد اين معنا آن است كه تنها برهانى كه قوم در باب خلافت اقامه مىكنند، اجماع و انتخاب است و هيچ كس از ايشان - هر چند نادر - نيست كه در باب خلافت بر روايت تكيه و استناد كند، [بلكه بر عكس] دربارۀ ابطال نصّ و تصحيح اختيار و احكام آن به تفصيل سخن گفتهاند. خضرى در «المحاضرات»(1)نوشته است:
اصل در انتخابِ خليفه، رضايت امّت است و قوّت وى از همين راه است، و مسلمين هنگام وفات رسول خدا بر همين اساس رفتار كرده و ابوبكر صدّيق را انتخاب كردند و در اين انتخاب به نصّ يا امرى از جانب صاحب شريعت استناد نكردند و بعد از انتخاب وى با او بيعت كردند. و معناى بيعت اين است كه با او عهد بستند كه سخن او را در موردى كه رضايت خداوند سبحان در آن است، گوش كنند و اطاعت كنند، همانگونه كه وى با آنها عهد بسته كه در ميان آنها بر اساس احكام دين بدست آمدۀ از قرآن و سنّت پيامبر، رفتار كند. و اين عهد انجام شدۀ ميان خليفه و امّت، معناى بيعت است از باب تشبيه آن به كار بايع و مشترى كه هنگام اجراى عقد بيع با يكديگر دست مىدهند.
پس قوّت حقيقى خليفه از همين بيعت بدست مىآيد و همگى وفاى به اين بيعت را از لازمترين چيزهايى مىدانند كه دين آن را واجب كرده و شريعت آن را حتمى نموده است.
ابوبكر رضى الله عنه راه ديگرى را در انتخاب خليفه به يادگار گذاشت و آن انتخاب خليفه بعدى توسّط خود وى بود [وپس از آن] از همگى عهد گرفت كه از اين خليفه اطاعت كنند. و همۀ مسلمين اين روش را پذيرفتند و اطاعت از وى را در اين زمينه لازم شمردند و اين عمل ابوبكر همان ولايت عهدى است.
حال از اين عبارت روشن مىشود كه اين روايات پس از بيعت گرفتن و استقرار خلافت براى كسى [ابوبكر] كه آن را بر تن كرد، ساخته شده است؛ لذا هيچ كس نه در روز سقيفه و نه پس از آن از اين روايت سخنى به ميان نياورد، با اين كه بازار گفت وگو و احتجاج و تنازع، داغ بود.
اينك احاديثى را مىآوريم كه نزد قوم صحيح است و با روايات ياد شده، متضادّ بوده و آنها را تكذيب مىكنند:
1 - به سند صحيح از ابوبكر وارد شده كه در بيمارى منجرّ به مرگ گفت: «وددتُ أنّي سألتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله لمن هذا الأمر؟ فلاينازعه أحدٌ، ووددتُ أنّي كنتُ سألته هل للأنصار في هذا الأمر نصيب»(2)[دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيده بودم: امر (خلافت) براى كيست؟ تا هيچ كس با وى نزاع نكند، و دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيده بودم: آيا براى انصار در اين امر سهمى هست؟].
اگر ابوبكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى دربارۀ خلافت خودش شنيده بود - آن چنان كه در برخى روايات پيشين بود - ديگر مجالى براى اين آرزو نبود، مگر اينكه بيمارى بر وى غلبه كرده باشد يا هذيان بگويد، آنچنان كه اين معنا را [در مورد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله] در حديث كاغذ و دوات احتمال دادند!
2 - مالك از عايشه نقل كرده است: «لمّا احتضر أبو بكر رضى الله عنه دعا عمر فقال: إنّي مستخلفك على أصحاب رسول اللّه يا عمر! وكتب إلى اُمراء الأجناد: ولّيتُ عليكم عمر، ولم آل نفسي ولا المسلمين إلّاخيراً»(1)[چون ابوبكر به حالت احتضار افتاد، عمر را فراخواند و گفت: اى عمر! من تو را بر اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله خليفه قرار دادم و به سران لشكر نوشت: عمر را ولىّ شما قرار دادم و از هيچ خيرى براى خود و مسلمين دريغ نكردم].
حال اگر نصّى بر خلافت عمر وجود داشت، چه معنا دارد كه ابوبكر خليفه قرار دادنِ عمر را به خود نسبت دهد؟!
3 - اگر روايات پيشين صحيح است و خلافت، عهدى از جانب خداوند سبحان است، ابوبكر به چه مجوّزى گفته است: «إنّي وليتُ هذا الأمر وأنا له كاره، واللّه لوددتُ أنّ بعضكم كفانيه»(2)[من متولّى اين امر (خلافت) شدم در حالى كه از آن كراهت داشتم. به خدا سوگند! دوست دارم برخى از شما مرا در اين امر كفايت كند (و قبول خلافت كند)].
چگونه از چيزى كراهت دارد كه خداوند براى او قرار داده، و جبرئيل آن را آورده، و پيامبر طاهر صلى الله عليه و آله به او خبر داده است؟! و نيز چگونه دوست دارد ديگرى او را در اين امر كفايت كند، در حالى كه (بر اساس آن روايت ساختگى) بين پيامبر و آرزوى آن حضرت يعنى خليفه قرار دادن على، فاصله افتاد و خداوند براى ارادۀ آن حضرت ارزشى قائل نشد و خلافت هيچ كس جز ابوبكر را نپذيرفت؟!
4 - و مجوّز ابوبكر در اين كه از مردم مىخواست، خلافت را از او باز ستانند چيست؟ سخنانى از اين دست زياد از وى شنيده شده است: «أقيلوني أقيلوني لستُ بخيركم»(3)[مرا رها كنيد مرا رها كنيد، كه من بهترين شما نيستم]، نيز: «لاحاجة لي في بيعتكم، أقيلوني بيعتي»(4)[مرا حاجتى به بيعت شما نيست بيعتى كه با من بستهايد را پس گيريد]. و چگونه براى مردم نسبت به باز پسگيرى بيعت، اختيارى قائل بوده است، وچگونه رّد كردن مشيّت وعهد خداوند را جايز شمرده است؟!
5 - و چگونه عمر مرجع در امر خلافت را شوراى مسلمين مىدانست، و مىگفت: «من بايع أميراً من غير مشورة المسلمين فلا بيعة له، ولا بيعة للّذي بايعه تغرّة أن يقتلا»(5)[اگر كسى بدون مشورت با مسلمين با اميرى بيعت كرد، بيعتش باطل است و هيچ اثرى ندارد، غير از اينكه هر دو كشته شوند]؟!
6 - و چه چيز، على امير المومنين عليه السلام را از بيعت با عثمان در روز شورا - پس از اينكه عبد الرحمن بن عوف و ديگر اصحاب شورا با وى بيعت كردند - باز داشت؟! و آن حضرت ايستاده بود، پس نشست، و عبدالرحمن به آن حضرت گفت: «بايع وإلّا ضربتُ عنقك» [بيعت كن و إلّاگردنت را مىزنم]. و آن روز با هيچ يك از آنها جز عبدالرحمن شمشيرى نبود؛ پس گفته شده: على با خشم و غضب خارج شد و اصحاب شورا خود را به آن حضرت رساندند و گفتند: «بايع وإلّا جاهدناك» [بيعت كن و گرنه با تو مىجنگيم]. پس حضرت با آنها برگشت و با عثمان بيعت كرد(6).2.
طبرى در «تاريخ الاُمم»(1)مىنويسد:
مردم شروع به بيعت با عثمان نمودند و على درنگ نمود. عبد الرحمن گفت: (فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اَللّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً )(2)[پس هر كس پيمانشكنى كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است؛ و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند، بزودى پاداش عظيمى به او خواهد داد]؛ پس على برگشت و مردم را شكافت (و در ميان جمعيّت راهى به جلو باز كرد) و بيعت نمود، در حالى كه مىگفت: «خدعة وأيّما خدعة» [اين نيرنگ است و چه نيرنگى است!].
و در «الإمامة والسياسة»(3)آمده است:
عبد الرحمن گفت: «لا تجعل يا عليّ سبيلاً إلى نفسك، فإنّه السيف لا غيره» [اى على! راهى براى خودت باز نگذار كه تنها راه شمشير است].
و در «صحيح بخارى»(4)آمده است:
«لا يجعلنّ على نفسك سبيلاً» [راهى بر خودت قرار نده].
امينى مىگويد: كشتن كسى را كه از بيعت سر باز زند، توصيۀ عمر بن خطّاب بود؛ آنچنان كه طبرى در «تاريخ»(5)خود ذكر كرده است.
(أَ فَمِنْ هذَا اَلْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ * وَ تَضْحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ )(6)[آيا از اين سخن تعجّب مىكنيد، و مىخنديد و نمىگرييد].
اين روايات چيزى نيست جز هياهو و جار و جنجال در برابر حقيقت روشن و خلافت حقّى كه با نصوص صريح و صحيح براى امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام، ثابت شده، و پيامبر امين صلى الله عليه و آله آن را به صورت وحى از طرف خداوند، از روز شروع دعوت تا آخرين لحظۀ حيات دريافت كرد و آشكارا به مردم اعلام نمود. اين ها چيزى جز جار و جنجال و فتنه گرى در كارى كه خلق خدا در آن هيچ اختيارى ندارند، نيست و پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در شروع دعوت خود تصريح كردند كه زمام اين امر [خلافت] به دست خداست و هر كجا بخواهد قرار مىدهد: «الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء». و پيامبر صلى الله عليه و آله اين مطلب را روزى فرمودند كه خود را بر بنى عامر بن صعصعه عرضه كرد، و آنها را به سوى خدا دعوت نمود و يك نفر از آنها پرسيد: اگر ما از تو تبعيّت كنيم، و خداوند تو را بر مخالفان چيره كند، آيا پس از شما امر خلافت براى ما خواهد بود؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء»(7)[اختيار اين امر به دست خداست و هر كجا اراده كند قرار مىدهد].
آيا اهل بحث راهى براى نجات از اين وادىهاى تاريك مىيابد؟! آيا راه نجاتى از اين غُل و زنجيرهايى كه به طور ناخواسته دامنگير اين افراد شده، هست؟! كدام مصدر مطمئنى است كه شايستگى اطمينان را داشته باشد؟! كدام كتاب
يا سنّت است كه بتوان به آن اعتماد كرد؟! آيا اين كتابها، پر از دروغهايى كه تصريح به دروغ بودن آنها شده، نيست؟! آيا اين صدها هزاران حديث كذب در لابه لاى تأليفات و صفحات كتابها نيامده است؟!
چارۀ انسان چيست در حالى كه برخى نويسندگان را مىبيند كه اين احاديث را بسان احاديث مسلّم و صحيح ذكر كردهاند، و برخى ديگر براى آن سند تراشيدهاند و در كنار آنها چيزهايى ذكر مىكنند كه چهرۀ حقّ را پوشانده و نشانگر قوّت اين احاديث است؟! يا اشكال متنى يا سندى آن را ذكر نمىكنند؟! و همه اينها در مقام شمردن فضايل يا اثبات ادّعاهايى در مذاهب است كه هيچ دليلى ندارند.
انسان چه كند در حالى كه در پس اين نويسندگانِ دروغ پرداز، دروغ گوى قرن چهاردهم، قصيمى را مىبيند كه صداى خود را بالا برده و مىگويد: «در رجال حديث از اهل سنّت كسى كه متّهم به جعل و كذب باشد، وجود ندارد»(1)!
و در اين حال، گناهِ جاهلِ بيچاره در عدم شناختِ حقّ، چيست؟! و چه كسى سنّت صحيح را از باطل به او مىشناساند؟! و چه دستى او را از سخنهاى مَن در آوردى و دروغهاى آراسته نجات مىدهد؟! و آيا مُصْلحى كه عواطف دينى صادقى داشته باشد، وجود دارد تا او را از ورطههاى جهل و نادانى و گردابهاى دروغ نجات دهد؟!
بله؛ (وَ كَتَبْنا لَهُ فِي اَلْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ )(2)[و براى او در الواح، اندرزى از هر موضوعى نوشتيم؛ و بيانى از هر چيز كرديم]. (لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ )(3)[تا آنها كه هلاك (و گمراه) مىشوند، از روى اتمام حجّت باشد؛ و آنها كه زنده مىشوند (و هدايت مىيابند) از روى دليل روشن باشد]. (وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى عِلْمٍ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ )(4)[ما كتابى براى آنها آورديم كه (اسرار و رموز) آن را با آگاهى شرح داديم؛ (كتابى) كه مايۀ هدايت و رحمت براى جمعيّتى است كه ايمان مىآورند]. (وَ آتَيْناهُمْ بَيِّناتٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَمَا اِخْتَلَفُوا إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ * ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ اَلْأَمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ اَلَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ )(5)[و دلايل روشنى از امر نبوّت و شريعت در اختيارشان قرار داديم؛ آنها اختلاف نكردند مگر بعد از علم و آگاهى؛ و اين اختلاف به خاطر ستم و برترى جويى آنان بود؛ امّا پروردگارت روز قيامت در ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مىكند؛ سپس تو را بر شريعت و آيين حقّى قرار داديم؛ از آن پيروى كن و از هوسهاى كسانى كه آگاهى ندارند پيروى مكن!]. (فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَ اِتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى )(6)[پس مبادا كسى كه به آن ايمان ندارد و از هوسهاى خويش پيروى مىكند، تو را از آن بازدارد؛ كه هلاك خواهى شد!]. (وَ اَلسَّلامُ عَلى مَنِ اِتَّبَعَ اَلْهُدى )(7)[و درود بر آن كس باد كه از هدايت پيروى مىكند].
جلال الدين سيوطى در «تحذير الخواصّ»(8)نوشته است: «فايده: هيچ گناه كبيرهاى را نمىشناسم كه اهل سنّت مرتكب آن را كافر شمرده باشند، مگر كذب بر رسول خدا صلى الله عليه و آله را...».
حكم محدّثان و حفّاظ و ارباب سيره و تاريخ - در گذشته و حال - كه اين رواياتِ دروغِ منسوب به پيامبر بزرگ صلى الله عليه و آله را در كتب و معاجم گرد آوردهاند، از روايتى كه خطيب آن را ذكر كرده و ابن جوزى آن را صحيح دانسته است، روشن مىشود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند: «من روى عنّي حديثاً وهو يرى أ نّه كذب، فهو أحد الكذّابين» [كسى كه از من حديثى روايت كند در حالى كه مىداند دروغ است، او خود يكى از دروغگويان است](1).
خداوند مىفرمايد: (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ اَلْأَقاوِيلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ اَلْوَتِينَ * فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ * وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ * وَ إِنّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ )(2)[اگر او سخنى دروغ بر ما مىبست * ما او را با قدرت مىگرفتيم * سپس رگ قلبش را قطع مىكرديم * و هيچ كس از شما نمىتوانست از (مجازات) او مانع شود. * و آن مسلّماً تذكّرى براى پرهيزگاران است * و ما مىدانيم كه بعضى از شما (آن را) تكذيب مىكنيد].
آيا گمان مىكنى اين حفّاظ و تاريخ نگاران به اين دروغها علم دارند؟!
آنان گمراه شدهاند و گروه زيادى را گمراه كردهاند، و از راه راست منحرف شدهاند؛ (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرى عَلَى اَللّهِ كَذِباً أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ اَلْأَشْهادُ هؤُلاءِ اَلَّذِينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اَللّهِ عَلَى اَلظّالِمِينَ )(3)[چه كسى ستمكارتر است از كسانى كه بر خدا افترا مىبندند؟! آنان (روز رستاخيز) بر پروردگارشان عرضه مىشوند، در حالى كه شاهدان (پيامبران و فرشتگان) مىگويند: «اينها همانها هستند كه به پروردگارشان دروغ بستند. اى لعنت خدا بر ظالمان باد!].
يا گمان مىكنى به اين دروغها جاهل بوده و علم ندارند و در حال كرى و كورى دروغ پردازى كردهاند؛ (وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلى شَيْءٍ )(4)[گمان مىكنند كارى مىتوانند انجام دهند].
(وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ اَلْكِتابَ إِلاّ أَمانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ يَظُنُّونَ )(5)[و پارهاى از آنان عوامانى هستند كه كتاب خدا را جز يك مشت خيالات و آرزوها نمىدانند؛ و تنها به پندارهايشان دل بستهاند].
(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرى عَلَى اَللّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ اَلنّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ إِنَّ اَللّهَ لا يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلظّالِمِينَ )(6)[پس چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مىبندد، تا مردم را از روى جهل گمراه سازد؟! خداوند هيچ گاه ستمگران را هدايت نمىكند].
(فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ )(7)[پس واى بر آنها از آنچه بادست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مىآورند»!].
متوفّاى (573)
1 - بنو الزهراء آباءُ اليتامى إذا ما خوطبوا قالوا سلاما
2 - همُ حججُ الإلهِ على البرايا فمن ناواهمُ يلقَ الأثاما
3 - فكان نهارُهم أبداً صياماً وليلُهمُ كما تدري قياما
4 - ألم يجعلْ رسولُ اللّهِ يومَ ال - غديرِ عليّاً الأعلى إماما
5 - ألم يكُ حيدرٌ قَرماً هُماماً ألم يكُ حيدرٌ خيراً مقاما
[1 - فرزندان زهرا پدران يتيمان هستند، هنگامى كه مورد خطاب قرار گيرند (در جواب) سلام گويند. 2 - آنها حجّتهاى پروردگار بر خلايق هستند، و هر كس با آنها دشمنى كند، با گناهان ملاقات كرده است. 3 - روزها هميشه روزه دار بودند، و شبها - همان طور كه مىدانى - به قيام مشغول بودند. 4 - آيا پيامبر خدا در روز غدير علىِ أعلى را امام قرار نداد. 5 - آيا حيدر، بزرگوار و شجاع و سخى و بلند همّت نبود؟ آيا حيدر بهترين جانشين نبود؟].
قطب الدين ابوالحسين سعد(1)بن هبة اللّه بن حسن بن عيسى راوندى. وى رهبرى از رهبران مذهب، بزرگى از بزرگان شيعه، اوحدىِّ از اساتيد فقه و حديث، و در علم و ادب بىنظير بوده است، و در فضايل فراوانش نمىتوان به جايگاه و مكانت وى دست يافت، وهيچ غبارى بر فضايل و كوششهاى مشكور و خدمات دينى و اعمال نيك و كتب با ارزش وى نمىنشنيد(2).
وى از گروهى از حاملان علم و استادان مذهب، نقل روايت مىكند؛ از جمله:
1 - شيخ ابوالسعادات هبة اللّه بن على بغدادى، متوفّاى (522).
2 - شيخ عماد الدين محمّد بن ابوالقاسم طبرى، نگارندۀ كتاب «بشارة المصطفى لشيعة المرتضى».
3 - شيخ ابوعلى طبرسى، صاحب «مجمع البيان»، متوفّاى (548) بنا بر نقل كتاب «نقد الرجال»(3).
گروهى از اعلام شيعه نيز از وى نقل روايت مىكنند؛ از جمله:
1 - شيخ بابويه سعد بن محمّد بن حسن بن حسين بن بابويه.
2 - فرزند وى ابوالفرج عماد الدين على بن قطب الدين راوندى.
از جمله آنها است:
1 - قصص الأنبياء. 2 - آيات الأحكام.
3 - فقه القرآن(1). 4 - الآيات المشكلة.
وى در سال (573)(2)وفات كرد و قبرش در حرم حضرت معصومه عليها السلام در قم در صحن جديد است.
متولّد (519)
متوفّاى (584)
وتغسّلتُ واكتحلت ثلاثاً وطبخت الحبوبَ في عاشورِ
وطويتُ الأحزان فيه ولم اُب - دِ سروراً في يومِ عيدِ الغديرِ
وتبدّلتُ من مبيتيَ في مشهد موسى(3)بجامعِ المنصورِ(4)
[و غسل مىكردم و سرمه به چشم مىكشيدم سه بار، و در روز عاشورا پخت و پز مىكردم (يعنى از ترس، رسوم دشمنان اهل بيت را بجا مىآوردم). و حزن و اندوهم را در آن روز پنهان مىكردم و در روز عيد غدير شادى خود را ابراز نمىكردم. و به جاى زندگى در مشهد امام موسى كاظم، به ناچار در جوار جامع منصور مسكن گزيدم].
ابوالفتح محمّد بن عبيداللّه(5)بغدادى، معروف به ابن تعاويذى و سبط ابن تعاويذى.
وى در صدر شعراى شيعه، و در طليعۀ كاتبان بى نظير آنها قرار دارد و معاجم، از ثناى وى و ذكر فضايل و آثار فراوان او، پر است(6).
1 - ابوالحسن منصور باللّه. 2 - مجد الدين بن جميل.
3 - شوّاء كوفى حلبى. 4 - كمال الدين شافعى.
5 - ابومحمّد منصور باللّه. 6 - ابوالحسين جزّار.
7 - شمس الدين محفوظ. 8 - بهاء الدين إربلى.
متولّد (561)
متوفّاى (614)
1 - بني عمِّنا إنّ يومَ الغديرِ يشهدُ للفارسِ المعلمِ
2 - أبونا عليٌّ وصيُّ الرسولِ ومن خصّه باللوا الأعظمِ
3 - لكم حرمةٌ بانتسابٍ إليه وها نحن من لحمهِ والدمِ
4 - لئِن كان يجمعنا هاشمٌ فأين السنام من المَنْسِمِ
5 - وإن كنتم كنجومِ السماء فنحنُ الأهلّةُ للأنجمِ
6 - ونحن بنو بنته دونكمْ ونحن بنو عمِّه المسلمِ
[1 - اى عموزادگان، روز غدير گواهى مىدهد بر شخص زيرك دانا. 2 - پدر ما على، وصىّ رسول خدا است، و كسى است كه او را به لواى اعظم مخصوص گردانيد. 3 - شما به خاطر انتساب به وى حرمتى داريد، و ما از گوشت و خون وى هستيم. 4 - اگر هاشم ما را جمع كند، امّا كوهان شتر كجا و كف پاى او كجا؟! 5 - اگر شما مانند ستارگان آسمانيد، ما هلالهاى ستارگان هستيم. 6 - و ما فرزند دختر او هستيم ولى شما نه، و ما فرزندان عموى مسلمان او هستيم].
شاعر، اين ابيات را در جمادى الاُولى سال (602) در جواب قصيدۀ ميميّۀ ابن معتزّ سروده است؛ آغاز آن قصيده اين است:
بني عمّنا أرجعوا ودّنا وسيروا على السنن الأقومِ
لنا مفخرٌ ولكم مفخرٌ ومن يُؤثر الحقّ لم يندمِ
فأنتم بنو بنتِهِ دونَنا ونحن بنو عمّه المسلمِ
[اى عموزادگان! محبّت ما را باز گردانيد و بر سنّتهاى پايدار و محكم سير كنيد. ما مايۀ فخرى داريم و شما نيز مايۀ فخرى داريد، و كسى كه حقّ را انتخاب كند، پشيمان نمىشود. شما فرزندان دختر او هستيد ولى ما نه، و ما فرزندان عموى مسلمان وى هستيم].
منصور باللّه عبداللّه بن حمزة بن... بن الحسن بن امام على بن ابى طالب عليه السلام. وى يكى از پيشوايان زيديّه در يمن بوده است، نسب شريف و مجد مكتسب [عظمت اكتسابى و تحصيلى] را جمع كرده، و به شرافت درخشانش علمى فراوان افزوده است. كتابهاى با ارزشى در موضوعات گوناگون همچون فقه، اصول، كلام، حديث، مذهب و ادب نگاشته است. در كتاب «الحدائق الورديّة»(1)شصت صفحه دربارۀ وى توضيح داده شده است.
متوفّاى (616)
1 - ومَن أعطاه يومَ غديرِ خمٍّ صريحَ المجدِ والشرفَ القدامى
1) - الحدائق الورديّة [133/2-199].
2 - ومن رُدَّت ذكاءٌ له فصلّى أداءً بعد ما ثنت اللثاما(1)
3 - وآثرَ بالطعامِ وقد توالتْ ثلاثٌ لم يذُقْ فيها طعاما
4 - بقرصٍ من شعيرٍ ليس يرضى سوى الملحِ الجريشِ له إداما
5 - فردَّ عليه ذاك القرصُ قرصاً وزاد عليه ذاك القرص جاما
[1 - و كسى كه (پيامبر اكرم) صلى الله عليه و آله در روز غديرخم مجد صريح و شرف قديم را به او اعطا نمود. 2 - و كسى كه خورشيد بعد از غروب كردن براى او برگشت و او به صورت اداء نماز گذارد. 3 - و طعام را ايثار كرد در حالى كه سه روز پشت سر هم هيچ طعامى نخورده بود. 4 - راضى نمىشد همراه قرص نانى از گندم، چيزى غير از نمك جريش (نيمكوب شده وآرد نشده)، خورش آن باشد. 5 - و آن قرص (پيامبر)، قرصى (خورشيد) براى او برگرداند، و آن قرص (پيامبر) بر فضايل او (على) جامى ديگر افزود].
مجد الدين ابو عبداللّه محمّد بن منصور بن جميل جبايى - و «جبى» نيز گفته مىشود - معروف به ابن جميل فزارى.
وى نويسندهاى شاعر، و اديبى ماهر است كه در نحو و لغت و ادب و سرودن شعر گامهاى وسيعى برداشته است. و در كتابهايى كه پيرامون اديبان نگاشته شده صفحات درخشانى را به خود اختصاص داده، و در طبقات نحوىها نام و يادى ماندنى از خود به يادگار گذاشته است. گوشههايى از تاريخ اين شاعر توانا - كه به دست فراموشى سپرده شده - را دكتر مصطفى جواد بغدادى در شرح حال وى در «مجلّة الغري النجفيّة الغرّاء» شمارۀ (16) سال هفتم آورده است(2).
متولّد (562) تقريباً
متوفّاى (653)
1 - ضمنتُ لمن يخاف من العقابِ إذا والى الوصيّ أبا ترابِ
2 - يرى في حشره ربّاً غفوراً ومولىً شافعاً يوم الحسابِ
3 - فتىً فاق الورى كرماً وبأساً عزيزُ الجار مخضرُّ الجنابِ
4 - يُرى فى السلم منه غيثُ جودٍ وفي يوم الكريهة ليثُ غابِ
5 - إذا ما سلَّ صارمَه لحربٍ أراك البرقَ في متنِ السحابِ
6 - وصيُّ المصطفى وأبو بنيه وزوجُ الطهر من بين الصحابِ
7 - أخو النصِّ الجليِّ بيومِ خمٍّ وذو الفضل المرتَّل في الكتابِ(3)
[1 - ضمانت مىكنم براى كسى كه از عقاب مىترسد، اگر وصىِّ پيامبر ابوتراب را دوست بدارد. 2 - كه در روز محشر پروردگارى غفور، و در روز حساب مولاى شافعى مىبيند. 3 - جوانمردى كه كرم و شجاعتش دنيا را پر كرده است، همسايهاش عزيز و پيرامونش سر سبز است. 4 - در هنگام صلح از وى ابر جود و بخشش ديده مىشد، و در روز جنگ چون شير بيشه بود. 5 - هنگامى كه شمشيرش را براى جنگى حركت مىداد برقى را به تو نشان مىداد (كه) از لابه لاى ابرها
(بيرون مىجهيد). 6 - وصىّ مصطفى و پدر فرزندان اوست و از ميان اصحاب وى همسر طُهر - حضرت فاطمه - است.
7 - همراه تصريحى آشكار در روز غدير خم است، و داراى فضيلتى است كه در قرآن آمده است].
ابوالمحاسن يوسف بن اسماعيل بن على بن احمد بن حسين بن ابراهيم، معروف به شوّاء، و ملقّب به شهاب الدين كوفى حلبى است، كه در همانجا متولّد شد، و زندگى كرد و وفات نمود. وى از بزرگان شعر و ادب است كه فضيلت از هر طرف به سوى او آمده است، داراى عقيدهاى محكم، و ارادهاى پسنديده، و طبع شعرى روان و فائق بر ديگران با قافيههايى ناب و ساختارى محكم مىباشد.
در تاريخ ابن خلّكان آمده است(1):
درتشيّع غلوّ مىكرد... وتولّدش تقريباً درسال (562) بود و در روز جمعه (19) محرّم سال (635) در حلب وفات كرد.
متوفّاى (652)
وأنكحه الطهرَ البتولَ وزاده بأ نّك منّي يا عليُّ وآخاهُ
وشرّفه يومَ الغدير ِ فخصَّه بأ نّك مولى كلّ من كنت مولاهُ
ولو لم يكن إلّاقضيّةُ خيبرٍ كفت شرفاً في مأثراتِ سجاياهُ(2)
[و بتول پاك را به ازدواج وى درآورد، و بر آن افزود: اى على! تو از منى، و او را برادر خود قرار داد. در روز غدير به او شرافت داد و او را مخصوص گردانيد به اينكه تو مولاى هر كسى هستى كه من مولاى او هستم. و اگر نبود مگر قضيّۀ خيبر همين در شرافت سجايايى كه از او باقى مانده، كافى بود].
ابوسالم كمال الدين محمّد بن طلحة بن محمّد بن حسن قرشى عدوى نصيبينى شافعى. وى مفتى رحّال، و يكى از بزرگان بوده، و در فقه شافعى امام و مرجع، و در حديث و اصول و علم خلاف(3)، ماهر بوده است. او گوى سبقت را در قضاوت و خطابه از ديگران ربوده بود، در ادب و كتابت بسيار ماهر بوده و شخص زاهدى بوده است.
وى سال (582) متولّد شد و در (17) رجب (652) در حلب وفات نمود(4). مقدارى از أشعار وى دربارۀ اهل بيت در كتابش «مطالب السؤول» هست(5). از جمله اشعار اوست:
1 - هم العروةُ الوثقى لمعتصمٍ بها مناقبُهم جاءت بوحي وإنزالِ
2 - مناقبُ في الشورى وسورة هل أتى وفي سورة الأحزاب يعرفُها التالي
3 - وهم أهلُ بيت المصطفى فودادُهمْ على الناسِ مفروضٌ بحكمٍ وإسجالِ
1) - وفيات الأعيان [231/7، شمارۀ 850].
2) - مطالب السؤول اثر سرايندۀ اين اشعار [ص 20]؛ الصراط المستقيم، بياضى [297/1].
3) - [«علم خلاف»: علمى كه به سبب آن چگونگى آوردن ادلّۀ شرعيّه، و دفع شبههها با برهانهاى قطعى، شناخته مىشود؛ از اين رو علم خلاف همانجدل است كه يكى از انواع صناعات خمسِ مطرحِ در علم منطق مىباشد با اين ويژگى كه به مقاصد دينى اختصاص دارد. و روشن است كه اختلاف نظر در هر علمى امرى طبيعى است، و از جملۀ آن، اختلافِ ديدگاههاى فقها و فتاواى آنها در فقه و طُرُقِ اثبات حكم شرعى مىباشد].
4) - طبقات الشافعيّة الكبرى [63/8، شمارۀ 1076].
5) - مطالب السؤول [ص 91].
4 - فضائلُهمْ تعلو طريقةَ متنِها رواةٌ عَلَوا فيها بشدٍّ وترحالِ
[1 - آنها دستگيرهاى محكم هستند براى كسى كه به آنها پناه بَرَد، فضايل آنها از طريق وحى و إنزال رسيده است. 2 - فضايلى در سورههاى شورى وهل أتى وأحزاب كه خوانندۀ قرآن آنها رامىشناسد. 3 - آنها اهلبيت مصطفى هستند؛ لذا محبّت آنها بر مردم واجب شده است. 4 - فضايلى كه راويان، طريقه (وسند) متنِ آنها را بالا بردند، راويانى كه با تحمّل رنج سفر در سلسلۀ سند آنها قرار گرفته وبالا رفتهاند].
شاعر با اين ابيات به تعدادى از فضايل عترتطاهره كه در قرآن، سورههاى «شورى»، «هلأتى» و «أحزاب» آمدهاند، اشاره مىكند.
امّا درسورۀ شورى: اين آيه است: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً )(1)[بگو: «من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم (اهل بيتم)؛ و هر كس كار نيكى انجام دهد، بر نيكىاش مىافزاييم]. پيش از اين رواياتى كه دربارۀ آيه بود ودلالت مىكرد براينكه اين آيه دربارۀ عترت طاهره نازل شده، گذشت(2).
امّا در سورۀ هل أتى: اين آيات وجود دارد: (يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً * وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً )(3)[آنها به نذر خود وفا مىكنند، و از روزى كه شرّ و عذابش گسترده است مىترسند * و غذاى (خود) را با اينكه به آن علاقه (و نياز) دارند، به «مسكين» و «يتيم» و «اسير» مىدهند].
و پيش از اين، به تفصيل توضيح داديم كه اين آيات دربارۀ اهل بيت نازل شده است(4).
و امّا درسورۀ أحزاب: اين آيات است: (مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً )(5)[در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادهاند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند].
وآيۀ: (إِنَّما يُرِيدُ اَللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً )(6)[خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد].
پيش از اين گفتيم كه آيۀ نخست دربارۀ امير المؤمنين و حمزه و عبيده نازل شده(7)، و امّت اسلام همگى اتّفاق نظر دارند بر اينكه آيۀ تطهير دربارۀ پيامبر اكرم، امير المؤمنين، امام حسن، امام حسين و حضرت صدّيقۀ طاهره عليهم السلام نازل شده است، وحافظان وائمّه حديث دربارۀ اين آيه، احاديث صحيح متواترى را در كتب صحاح و مسند خود ذكر كردهاند.
متولّد (596)
متوفّاى (670)
1 - وقال فيه المصطفى أنت الولي ومثلُه أنت الوزيرُ والوصي
2 - وكم وكم قال له أنت أخي فأيّهم قال له مثلَ علي
3 - وهل سمعت بحديث مولى يومَ الغديرِ والصحيحُ أولى
4 - ألم يقل فيه الرسولُ قولا لم يبق للمخالفين حولا
[1 - مصطفى دربارۀ وى فرمود: تو ولىّ هستى، و همچنين فرمود: تو وزير و وصىّ (من) هستى. 2 - چقدر به او فرمود: تو برادرِ من هستى و دربارۀ كدام يك از اصحاب مانند على اينطور سخن گفت؟ 3 - آيا حديث مولى بودن را شنيدهاى در روز غدير، و (معنى) أولى (وسزاوار) بودن صحيح است. 4 - آيا پيامبر دربارۀ وى چيزى نگفتند كه براى مخالفان قوّه (وتوانى براى مقابله) باقى نمانَد].
ابومحمّد منصور باللّه امام حسن بن محمّد بن احمد بن يحيى بن يحيى بن يحيى الهادى الى الحقّ، يمنى. وى از پيشوايان زيديّه در يمن و از بزرگان درجۀ اوّل آن ديار بوده، او در علم حديث و فنونِ آن بسيار ماهر و در ادب و شعر گامهاى وسيع برداشته، در علم عروض قوّت فراوان، و در مناظره يد طولايى داشت. وى در سال (569) متولّد شد، و پس از قتل امام احمد بن حسين با او به عنوان امام بيعت شد، و دعوت وى در سال (657) بود، و در ماه محرّم سال (670) در شهر رغافه از شهرهاى صعده وفات نمود. شرح حال وى در «نسمة السحر»(1)آمده است.
متولّد (601)
متوفّاى (672)
1 - أنت المقدّمُ في الخلافِة ما لها عن نحو ما بك في الورى تبريزُ
2 - صبَّ الغدير على الاُلى جحدوا لظىً يوعى لها قبل القيام أزيزُ
3 - إن يهمزوا في قول أحمد أنت مو لىً للورى فالهامز المهموزُ
4 - لم يخشَ مولاك الجحيمَ فإنَّها عنه إلى غير الوليِّ تجوزُ
5 - تمرُّ به وحبُّك دونَه عوذٌ ممانعةٌ له وحروزُ
6 - أنت القسيم غداً فهذا يلتظي فيها وهذا في الجنان يفوزُ
[1 - تو در خلافت مقدّم هستى، و براى خلافت در ميان خلايق مانند آنچه به وسيله تو ابراز مىشود، نيست. 2 - غدير بر كسانى كه آن را انكار كردند آتش مىريزد، آتشى كه قبل از بر پاشدن آن صدايى هولناك براى آن محفوظ است. 3 - اگر دربارۀ سخن احمد كه تو مولاى خلايق هستى، طعن زنند، پس طعن زننده خود را مورد طعن قرار داده است. 4 - دوستدار تو از جحيم نمىهراسد چرا كه از او مىگذرد و به غير دوستدار مىرسد. 5 - بنگر كه جحيم بر دوستدار تو مرور مىكند و دوستى تو براى او پناهگاه و مانع و حرز است. 6 - تو فردا قسمت كنندهاى، و اين (دشمن على) در ميان شعلههاى آتش است، و آن (محبّ) در بهشت رستگار است].
اين قصيده در چند كتاب خطّى عتيق كه مجموعههاى شعرى را گردآورى كردهاند، يافت مىشود، و قصيدهاى طولانى است و ابيات آن در كتب ادبى پراكنده است.
يحيى بن عبد العظيم بن يحيى بن محمّد بن على، جمال الدين ابوالحسين جزّار مصرى. وى يكى از شعراى شيعىِ فراموش شده است.
1) - نسمة السحر [مج 7 / ج 194/1].
در كتاب «البداية و النهاية» ابن كثير، و «شذرات الذهب»(1)از وى به نيكى ياد شده، ولى مقام وى از آنچه در اين كتابها آمده بالاتر است. و سماوى براى او ديوانى از شعر جمع كرده كه به (1250) بيت مىرسد، و براى او ديوانى بوده است كه در كتب و معاجم پيشينيان آن را با شهرت توصيف مىكردهاند [يعنى مىگفتهاند: ديوانى مشهور دارد].
ابن حجّة در «خزانه»(2)نوشته است:
وى سال (601) متولّد، و در (672) در مصر وفات يافت.
متوفّاى (678)
1 - من لا يواليكمُ في اللّه لم يرَ من قيح اللظى وعذاب ِ القبر تسكينا
2 - لأجل جدِّكمُ الأفلاكُ قد خُلِقت لولاه ما اقتضت الأقدار تكوينا
3 - من ذا كمثل عليٍّ في ولايتِهِ ما مبغضيه أرى إلّامجانينا
4 - مهما تمسّك بالأخبارِ طائفةٌ فقولهُ والِ من والاه يكفينا
5 - يومَ الغديرِ جرى الوادي فطمّ على قويّ قومٍ همُ كانوا المعادينا
6 - شبلاه ريحانتا روضِ الجنانِ فقل في طيبِ أرضٍ نمت تلك الرياحينا
[1 - كسى كه براى خدا شما را دوست ندارد از آتش و عذاب قبر تسكينى (و نجاتى) نمىيابد. 2 - به خاطر جدّ شما افلاك خلق شده است، اگر او نبود قضا و قدرها مقتضى تكوين نبود. 3 - كيست كه مثل على در ولايتش باشد، كسانى كه بُغض وى در دل دارند، ديوانهاى بيش نيستند. 4 - هر گاه گروهى به أخبار و روايات تمسّك كنند، سخن پيامبر كه فرمود:
«خدايا دوستداران او را دوست بدار»، ما را كافى است. 5 - روز غدير همچون سيل به راه مىافتد و بر دشمنان قوى ما چيره مىشود (و دليلى عليه آنهاست). 6 - دو فرزندش دو ريحانۀ بهشتند، پس بگو: در زمين پاكيزه، اين گياهان خوشبو روييدهاند].
اين قصيده به (42) بيت مىرسد كه آن را قاضى مرعشى در «مجالس المؤمنين»(3)ذكر كرده است.
وى با بيت دوم اشاره دارد به روايتى كه حاكم ذكر كرده و در «مستدرك»(4)آن را صحيح دانسته است: از ابن عبّاس روايت شده است: «أوحى اللّه إلى عيسى عليه السلام: يا عيسى! آمِن بمحمّد وَأْمر من أدركه من اُمّتك أن يؤمنوا به، فلولا محمّد ما خلقتُ آدم، ولولا محمّد ما خلقتُ الجنّة والنار، ولقد خلقتُ العرش على الماء فاضطربَ فكتبتُ عليه: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، فسكن» [خداوند به عيسى وحى فرستاد: اى عيسى! به محمّد ايمان بياور و به هر كسى از امّتت كه او را درك مىكند وصيّت كن به او ايمان بياورند كه اگر محمّد نبود آدم و بهشت و جهنّم را خلق نمىكردم، و من عرش را بر روى آب خلق كردم و آب مضطرب شد، پس بر آن نوشتم: «لا إله إلّااللّه محمّد رسول اللّه»، آنگاه آرام گرفت].
حاكم پس از اين، حديث ديگرى را ذكر كرده و صحيح دانسته است(5)كه در آن اشارهاى به آنچه ذكر شد دارد؛ متن آن حديث از اين قرار است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «لمّا اقترف آدم الخطيئة قال: ياربّ! أسألك بحقِّ محمّد لمّا غفرت لي.
فقال اللّه: يا آدم، وكيف عرفت محمّداً ولم أخلقه؟ قال: ياربّ! لأنَّك لمّا خلقتني بيدك ونفخت فيّ من روحك، رفعتُ رأسي فرأيتُ على قوائم العرش مكتوباً: لا إله إلّااللّه محمّد رسول اللّه؛ فعلمتُ أ نَّك لم تضف إلى اسمك إلّاأحبّ الخلق إليك. فقال اللّه: صدقت يا آدم! إنّه لأحبُّ الخلق إليَّ، ادعني بحقّه فقد غفرتُ لك، ولولا محمّد ما خلقتك» [چون آدم مرتكب خطا شد، گفت: پروردگارا! تو را به حقّ محمّد مىخوانم تا مرا بيامرزى. خداوند فرمود: اى آدم! چگونه محمّد را شناختى در حالى كه او را خلق نكردهام؟ گفت: پروردگارا! وقتى مرا با دست خود خلق كردى و در من از روح خود دميدى، سرَم را بالا آوردم، پس ديدم بر ساقهاى عرش نوشته شده است: «لا اله إلّااللّه محمّد رسول اللّه» و دانستم تو نزديك اسم خود نمىآورى مگر كسى را كه محبوبترين خلق نزد تو باشد. خدا فرمود: اى آدم! راست گفتى، او محبوبترين خلق من است، مرا به حقّ او بخوان كه تو را آمرزيدم، و اگر محمّد نبود تو را خلق نمىكردم].
بيهقى اين حديث را در «دلائل النبوّة»(1)ذكر كرده، و اين همان كتابى است كه ذهبى دربارۀ آن گفته است: «عليك به فكلّه هدىً ونور» [تو را به آن كتاب توصيه مىكنم كه همۀ آن هدايت و نور است].
ما اين مختصر را نوشتيم تا خواننده را بر بطلان كلام بى معنايى كه از ابن تيميّه و پيروان وى - مثل قصيمى - نقل شده، مطّلع سازيم، تا به فضليت پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله آگاه شود.
نظام الدين محمّد بن قاضى القضاة اسحاق بن مظهر اصفهانى. او از بزرگان اُدباى شيعه، و أوحدىّ (بىنظير) در فنون و فضايل است، و در عراق قاضى القضاة بوده است. شرح حال وى در «مجالس المؤمنين»(2)و «تاريخ آداب اللغة»(3)آمده و گفته است: در سال (678) وفات كرده است.
متوفّاى حدود (690)
1 - الطيّبون الطاهرون الراكعو ن الساجدون السادة النجباءُ
2 - منهم عليُّ الأبطحيُّ الهاشميّ اللوذعيُّ(4)إذا بدت ضوضاءُ
3 - ذاك الأمير لدى الغدير أخو البشي - ر المستنير ومن له الأنباءُ
4 - طهرت له الأصلابُ من آبائه وكذاك قد طهرت له الأبناءُ
5 - أفهل يحيطُ الواصفون بمدحِهِ والذكرُ فيه مدائحُ وثناءُ
[1 - آنها طيّب و طاهر و ركوع كننده و سجده كننده و بزرگ و نجيب هستند. 2 - از جملۀ آنها على ابطحى هاشمى است همان كه زيرك، تيز ذهن و داراى لسان فصيح است هنگامى كه سرو صداها بلند شود. 3 - اوست امير (معرفى شدۀ) در غدير، و برادر بشارت دهندۀ نورانى (يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله)، و كسى است كه براى او خبرهايى است. 4 - أصلاب پدران وى طاهر و پاكاند، و همچنين فرزندان او طاهر و پاكيزهاند. 5 - آيا وصف كنندگان به مدح او احاطه پيدا مىكنند و حال آنكه ياد كردن او مدح و ثناى اوست].
شيخ شمس الدين محفوظ بن وشاح بن محمّد أبومحمّد حلّى اسدى. وى يكى از قطبهاى فقاهت بود، و در بلنداى علم و ادب قرار داشت. او زعيم دين، مرجع مردم در فتوا و حلّ مشكلات، پناهگاه بيچارگان، فيصله دهندۀ شكايات، از مشايخ اجازۀ روايت كنندۀ از شيخ نجم الدين محقّق حلّى متوفّاى (667) بود.
ما بر تاريخ ولادت و وفات وى دست نيافتيم، لكن يقين داريم تا سال (680) زنده بوده و علّامه سماوى سال وفات او را به سال (690) نزديك دانسته است. آل محفوظ در سوريه و عراق زندگى مىكنند، و شرح حال عمودها و ستونهاى اين بيت رفيع در «تكملة أمل الآمل» سيّد ما صدر كاظمى(1)، و «وفيات الأعلام»(2)شيخ ما رازى صاحب «ذريعه» به چشم مىخورد.
متوفّاى (692، 693)
واسأل بخمٍّ عن علاه فإنّها تقضي بمجدٍ واعتلاءِ منارِ
بولائه يرجو النجاةَ مقصِّرٌ وتُحَطُّ عنه عظائمُ الأوزارِ(3)
[در غدير خم سؤال كن از بلندى رتبۀ او؛ چرا كه آن به مجد و بلندى جايگاه او حكم مىكند. هر مقصّرى با ولايت او اميد نجات دارد، و گناهان بزرگ از او فرو مىريزد].
بهاء الدين ابوالحسن على بن فخر الدين عيسى بن ابوالفتح إربلى. وى ساكن در بغداد و مدفون در همانجاست. وى از افراد نادر وكمنظير امّت، و يگانهاى از منتقدان علماى امّت بوده، قرن هفتم با علم نافع و شعر و ادب خالص وى نورانى شد، او در زمرۀ بزرگان علما در زمينه شعر و ادب بوده و به وسيله وى مرواريدهاى كتابت مرتّب گرديد وبندهاى شعرى تنظيم شد. و پس از همۀ اينها او يكى از سياستمداران و زيركان عصر درخشان خود بود كه شانههاى وزارت به سوى او مايل شد و جامههاى وزارت با او نورانى گرديد(4)، همانگونه كه جاهاى خالى فقه و حديث و مذهب به وسيلۀ او پر شد، و كتاب ازرشمند وى «كشف الغمّة» بهترين كتابى است كه در تاريخ ائمّه و بر شمردن فضايل آنها و دفاع از آنها و دعوت به سوى آنها نگاشته شده است(5). برخى از مشايخ روايت او عبارتند از:
1 - سيّد ما رضى الدين جمال الملّة سيد على بن طاووس، متوفّاى (664).
2 - حافظ ابو عبداللّه محمّد بن يوسف بن محمّد كنجى شافعى، متوفّاى (658).
و گروهى از بزرگانِ شيعه و سنّى از او نقل روايت مىكنند؛ از جمله:
1 - جمال الدين علّامه حلّى حسن بن يوسف بن مطهّر.
2 - شيخ رضى الدين على بن مطهّر.
3 - شيخ شرف الدين احمد بن عثمان نصيبى، فقيهِ مدرّس، مالكى.
1) - تكملة أمل الآمل [ص 331].
2) - وفيات الأعلام [979/3، شمارۀ 6412].
3) - كشف الغمّة: 78 [274/1].
4) - [نگارندۀ كتاب «رياض الجنّة» در روضۀ چهارم دربارۀ اربلى نوشته است: «إنّه كان وزيراً لبعض الملوك وكان ذا ثروة وشوكة عظيمة فترك الوزارة واشتغلبالتأليف والتصنيف والعبادة والرياضة في آخر أمره»، و مرحوم علاّمۀ امينى رحمه الله نيز به پيروى از ايشان مدّعى شده كه اربلى داراى منصب وزارت بوده است، لكن برخى اشكال كردهاند كه وى چنين منصبى نداشته ودر كتب معتبر چنين منصبى به وى نسبت داده نشده است؛ ر. ك: مقدمۀ كتاب كشف الغمّة 7/1-8].
5) - شرح حال و توصيف وى در أمل الآمل [195/2، شمارۀ 588]؛ الكنى والألقاب [18/2]؛ روضات الجنّات [341/4] آمده است.
1 - ابو محمّد بن داود حلّى 2 - جمال الدين خلعى
3 - سريجى اُوالى 4 - صفىّ الدين حلّى
5 - امام شيبانى شافعى 6 - شمس الدين مالكى
7 - علاء الدين حلّى
متولّد (647)
وإذا نظرتَ إلى خطاب محمّد يوم الغدير إذ استقرَّ المنزلُ
من كنتُ مولاه فهذا حيدرٌ مولاه لا يرتابُ فيه محصِّلُ
لعرفتَ نصَّ المصطفى بخلافةٍ من بعدِه غرّاءَ لا يُتأوَّلُ(1)
[و چون نگاه كنى به خطاب محمّد صلى الله عليه و آله در روز غدير آنگاه كه در جايگاه خود مستقرّ شد: هر كس من مولاى او هستم پس اين حيدر مولاى اوست كه در آن هيچ صاحب علمى شكّ نمىكند. پس آن گاه تصريح مصطفى را به خلافت بعد از خود مىفهمى، آن تصريح غرّائى كه جاى تأويل و توجيه ندارد].
تقى الدين ابو محمّد حسن بن على بن داود حلّى. او در فقه و حديث و رجال و علوم عربى و علوم گوناگون ديگر نابغه بود، و اختلافى نيست كه او در اين فرقۀ ناجيه بىنظير، و از بزرگان علماى آنها بوده است. علما در كتب معاجم و اجازات خود او را بسيار ستودهاند، اگر چه برخى در مقدار اعتبار كتاب معروف وى در رجال سخنانى گفتهاند؛ برخى به آن اعتماد كردهاند(2)، و برخى از آن اعراض كردهاند(3)، لكن «خير الاُمور أوسطها» [بهترين روش، اعتدال و رعايت حدّ وسط است]. اين، ديدگاه بيشتر علماى ماست كه بر اين كتاب نيز مانند ديگر كتب علم رجال اعتماد مىشود و در برخى موارد انتقاداتى نيز بر آن وارد است.
و امّا شعر: اهدافى بلند، وى را آنْ به آنْ به سرودن شعر برمىانگيخت.
وى در (5) جمادى الثانى سال (647) متولّد شد، و دانش را نزد سيّد حجّت ابوالفضايل احمد بن طاووس حلّى، متوفّاى (673) فرا گرفت و از وى و گروهى ديگر از بزرگان طايفه روايت مىكند؛ از جمله:
1 - محقّق نجم الدين جعفر بن حسن حلّى، متوفّاى (676)، او يكى از اساتيد قرائت وى است.
2 - شيخ نجيب الدين ابو زكريّا يحيى بن سعيد حلّى، متوفّاى (698)، وى پسر عموى محقّق مذكور است.
3 - فيلسوف اكبر، خواجه نصير الدين طوسى، متوفّاى (672).
گروهى از مشايخ شيعه از او نقل روايت مىكنند؛ از جمله: شيخ رضى الدين ابوالحسن على بن احمد مزيدى حلّى، متوفّاى (757) و....
وى در كتاب رجالِ خود تأليفات با ارزشى را براى خود بر شمرده است(4).
ما بر تاريخ وفات وى دست نيافتيم، تنها مىدانيم از نوشتن كتاب رجالش در سال (707) فارغ شده، در حالى كه شصت سال داشته است. [همچنين مىدانيم] در سال (741) زنده بوده و در آن موقع (94) سال داشته است.
متوفّاى (750)
1 - حبّذا يومُ الغديرِ يومُ عيدٍ وسرورِ
2 - إذ أقامَ المصطفى من بعدِه خيرَ أميرِ
3 - قائلاً هذا وصيِّي في مغيبي وحضوري
4 - وظهيري ونصيري و وزيري ونظيري
5 - وهو الحاكمُ بعدي بالكتابِ المستنيرِ
6 - والّذي أظهرَهُ اللّهُ على علمِ الدهورِ
7 - والّذي طاعتُهُ فرضٌ على أهلِ العصورِ
8 - فأطيعوه تنالوا القصدَ من خيرِ ذخيرِ
9 - فأجابوه وقد أخفوا له غلَّ الصدورِ
10 - بقبولِ القولِ منه والتهاني والحبورِ
11 - يا أمير النحلِ يا من حُبُّه عقدُ ضميري
12 - والّذي ينقذني من حرِّ نيرانِ السعيرِ
13 - والّذي مِدحتُهُ ما عشت اُنسي وسميري
14 - والّذي يجعلُ في الحشر إلى الخلدِ مصيري
15 - لكَ أخلصتُ الولا يا صاحبَ العلمِ الغزيرِ
16 - ولمن عاداكَ منّي كلُّ لعنٍ ودحورِ
17 - نال مولاك «الخليعيُّ» الهنا يوم النشورِ
18 - بتبرِّيه إلى الرح - من من كلِّ كفورِ
[1 - چه روز خوبى است روز غدير روز عيد وسرور. 2 - چون مصطفى بعد از خود بهترين امير را برگزيد. 3 - در حالى كه مىگفت: او در غيبت و حضور من وصىّ من است. 4 - وپشتيبان ويارى كننده و وزير و همانند من است. 5 - و او حاكم بعد از من بر اساس كتاب نورانى (قرآن) است. 6 - و او كسى است كه خدا او را بر علم همۀ زمانها آگاه گردانيده است. 7 - و كسى است كه اطاعتش بر اهل عصرها واجب است. 8 - پس او را اطاعت كنيد تا به بهترين و معتدلترين ذخيره دست يابيد. 9 - پس به او جواب دادند، در حالى كه كينۀ سينهها را مخفى كردند. 10 - با قبول كردن گفتار او و تهنيت و تبريك گفتن. 11 - اى امير نحل(1)(سيّد ورئيس قوم)! و اى كسى كه دوستىاش با ضمير من گره خورده است! 12 - و كسى كه مرا از گرماى سوزان آتش نجات مىدهد. 13 - و كسى كه مدح و ثناى او تا آنگاه كه زندهام مايه اُنس و همنشينى من است. 14 - و كسى كه در روز حشر مرا به بهشت جاودان مىرساند. 15 - براى تو محبّت خود را خالص گرداندم، اى دارندۀ علم فراوان و ريزان! 16 - و براى كسى كه دشمن تو باشد از طرف من هر لعن و نفرينى باد. 17 - دوستدار تو: «خليعى» در روز بعث به آب گوارا برسد. 18 - به خاطر تبرّى جستن به سوى پروردگار از هر ناسپاسى].
1) - [اشاره دارد به لقب «يعسوب المؤمنين» و «امير النحل» كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام دادند. يعسوب يعنى امير نحل كه مجازاً به معناى سيّد زيرك ورئيس قوم نيز مىآيد. و امير نحل همان ملكۀ زنبورهاست كه زنبورهاى ديگر گرد او جمع مىشوند و به وى پناه مىبرند].
ابوالحسن جمال الدين على بن عبد العزيز ابو محمّد خلعى - خليعى - موصلى حلّى. او شاعر چيره دست اهل بيت بود و در مدح آنها شعر زيادى سروده و حقّ مطلب را ادا كرده است. مجموع شعرى كه از او به يادگار مانده، تنها مدح و رثاى اهل بيت است. وى شخصى فاضل، آشناى به فنون گوناگون، داراى بيانى نغز وقوى و شعرى رقيق وروان مىباشد.
وى ساكن حلّه بود و در سال (750) وفات نمود و در همانجا دفن شد و قبر وى در آن جا معروف است. او از پدر و مادرى ناصبى متولّد شد. قاضى شوشترى در «مجالس المؤمنين»(1)و زنوزى در «رياض الجنّة» در روضۀ اوّل مىنويسد:
مادرش نذر كرد اگر داراى فرزند شد او را براى راهزنى و قتل كسانى كه به زيارت سيّد الشهدا عليه السلام مىروند بفرستد، و چون داراى فرزند شد و به بلوغ رسيد، مادرش او را براى نذرى كه كرده بود فرستاد. و او وقتى به نواحى نزديك كربلا رسيد، منتظر آمدن زائران شد. ولى خوابش برد و قافلهها عبور كردند و گرد غبار آنها بر او نشست پس در خواب ديد قيامت بر پا شده و دستور مىدهند كه وى را به طرف جهنّم ببرند، ولى آتش به خاطر آن غبار طاهرى كه بر او نشسته به وى نمىرسد. و چون از خواب بيدار شد از نيّت بدِ خود برگشت و دوستدار اهل بيت شد، و زمانى طولانى ساكن كربلا شد.
و گفته شده: در آن هنگام دو بيت شعر سرود كه شاعر بديع حاج مهدى فلوجى حلّى، متوفّاى (1357) آن را مخمّس كرده است؛ آن دو بيت به همراه مخمّس آن اين است:
1 - أراك بحيرةٍ ملأتكَ رَينْا وشتَّتك الهوى بيناً فبينا
2 - فطب نفساً وقر باللّه عينا إذا شئت النجاة فزر حسينا
لكي تلقي الإلهَ قريرَ عينِ
3 - إذا علم الملائكُ منك عزما تروم مزارَه كتبوك رسما
4 - وحُرِّمَتِ الجحيمُ عليك حتما فإنّ النارَ ليس تمسُّ جسما
عليه غبار زوّار الحسينِ
[1 - تو را حيران مىبينم كه پليدى سراسر وجودت را فراگرفته و هوى و هوس تو را متشتّت گردانده است. 2 - پس خاطرت آسوده باد و چشمت روشن، و اگر مىخواهى نجات پيدا كنى حسين را زيارت كن، تا خداوند را با چشم روشن ملاقات كنى. 3 - اگر فرشتگان ببينند تو عزم و ارادۀ زيارت بارگاه آن حضرت را دارى، تو را (جزء زائرين) مىنويسند. 4 - و حتماً جهنّم بر تو حرام مىشود؛ زيرا آتش جهنّم به بدنى كه بر آن غبار زائران حسين نشسته باشد، نمىرسد].
او در محبّت اخلاص ورزيد تا جايى كه به عنايات ويژهاى از ناحيۀ اهل بيت عليهم السلام نائل شد. در «دارالسلام»(2)از «حبل المتين» از مولا محمّد گيلانى نقل شده است:
بين او و ابن حمّادِ(3)شاعر، فخرفروشى [دربارۀ شعر] واقع شد و هر كدام گمان مىكرد شعر او دربارۀ اميرالمؤمنين بهتر از شعر ديگرى است؛ از اين رو هر كدام قصيدهاى سرودند و به ضريح مقدّس علوى آويزان كردند تا خود امام حكم نمايد. پس قصيدۀ خليعى خارج شد در حالى كه با آب طلا بر آن نوشته شده بود
«احسنت»، و بر قصيدۀ ابن حمّاد همين كلمه با آب نقره نوشته شده بود. ابن حمّاد ناراحت شد و به اميرالمؤمنين خطاب كرد: من از قديم دوستدار شما بودهام و اين شخص، تازه مُحبّ شما شده است! بعداً امير المؤمنين را در خواب ديد كه فرمودند: «إنّك منّا وإنّه حديث عهد بأمرنا فمن اللازم رعايته» [تو از ما هستى، و او تازه در زمرۀ محبّان ما در آمده و لازم بود رعايت حال او بشود].
متوفّاى حدود (750)
1 - وفي «الغدير» وقد أبدى النبيُّ له مناقباً أرغمت ذا البغضةِ الشاني
2 - إذ قال من كنتُ مولاه فأنت له مولىً به اللّهُ يهدي كلَّ حيرانِ
3 - اُنزلت منّي كما هارون اُنزل من موسى ولم يك بعدي مرسلٌ ثاني
4 - من كان في حرم الرحمن مولدُهُ و حاطه اللّهُ من باسٍ و عدوانِ
[1 - و در «غدير» در حالى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى او فضايلى را آشكار ساخت كه دشمنِ تمسخر كننده را ذليل نمود.
2 - هنگامى كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم پس تو براى او مولايى هستى كه خداوند به وسيلۀ تو هر سرگشتهاى را هدايت مىكند. 3 - تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى هستى، ولى بعد از من رسول ديگرى نيست. 4 - او كسى است كه محلّ تولّدش در حرم خداى رحمان است و او را از هر گونه ترس و ضرر و دشمنى حفظ كرد].
شاعر با بيت آخر به داستان ولادت آن حضرت - صلوات اللّه عليه - در كعبه معظّمه، اشاره دارد؛ آنگاه كه ديوار كعبه براى مادرش فاطمۀ بنت اسد شكافت و داخل شد و ديوار بسته شد، و در كعبه بود تا آن حضرت متولّد شد، تولّدى كه باعث شرافت [بيش از پيش] كعبه شد، و از ميوههاى بهشتى خورد، و صدف كعبه از مرواريد با ارزش خود جدا نشد مگر اينكه جهان را با نور درخشانِ چهرۀ خود نورانى كرد و در فضا بوى خوش خود را پراكند.
اين، حقيقتى روشن است كه شيعه وسنّى بر اثبات آن اتّفاق دارند و احاديث كثيرى بر آن دلالت دارند و كتابها از آن پُر شده است؛ از اين رو پس از تصريح گروهى از بزرگان شيعه و سنّى بر تواتر حديثِ اين فضيلت، ديگر به سخن كسانى كه بدون تأمّل حرف مىزنند و براى آنها درست يا خطا بودن سخنشان تفاوتى ندارد، اهميّت نمىدهيم.
حاكم در «مستدرك»(1)نوشته است:
اخبار متواتر وجود دارد بر اين كه فاطمۀ بنت اسد، امير المؤمنين على بن ابى طالب - كرّم اللّه وجهه - را درون كعبه به دنيا آورد.
و حافظ كنجى شافعى در «كفاية الطالب»(2)از طريق ابن نجّار از حاكم نيشابورى حكايت كرده است:
امير المؤمنين على بن ابى طالب در كعبه شب جمعه (13) رجب در سال (30) عام الفيل به دنيا آمد، و غير از او كسى در كعبه به دنيا نيامده است، و اين به خاطر بزرگداشت آن حضرت و إكرام اوست.
شهاب الدين سيّد محمود آلوسى صاحب تفسير كبير در كتاب «سرح الخريدة الغيبيّة»(1)كه شرح قصيدۀ عبد الباقى افندى عمرى است در ذيل بيت:
أنت العليُّ الّذي فوق العلى رُفِعا ببطن مكّةَ عند البيتِ إذ وُضعا
[تو بلند مرتبهاى هستى كه تا بالا بلندىها بالا برده شدهاى، آنگاه كه در ميان مكّه نزد كعبه به دنيا آمدى].
مىنويسد:
ولادت امير - كرّم اللّه وجهه - در كعبه، در دنيا مشهور است، و در كتب شيعه و سنّى ذكر شده است. و به دنيا آمدن غير او در كعبه، آنگونه كه به دنيا آمدن او مشهور است، مشهور نمىباشد، بلكه بر هيچ فرد ديگرى اتّفاق نظر ندارند. و چقدر شايستۀ امام الائمّه است كه به دنيا آمدنش در قبلۀ مؤمنان باشد «وسبحان من يضع الأشياء في مواضعها وهو أحكم الحاكمين» [پاك و منزّه است خدايى كه اشياء را در جايگاههاى خود قرار مىدهد، و او از همۀ حكم كنندگان برتر است].
علّامه سيّد رضا هندى با اين دو بيت به همين معنا اشاره كرده است(2):
لمّا دعاكَ اللّهُ قدماً لأن تولد في البيت فلبّيته
شكرتَه بين قريشٍ بأن طهّرتَ من أصنامِهمْ بيته
[چون خداوند در قديم از تو دعوت كرد كه در كعبه متولّد شوى، پس به او لبيّك گفتى. و او را در بين قريش شكر كردى به اين صورت كه خانه خدا را از بتهاى آنها پاك نمودى].
و خواننده، اين فضيلت از فضايل امير المؤمنين صلوات اللّه عليه را در بسيارى از كتب اهل سنّت، اجماعى و مورد اتّفاق مىيابد(3). و امّا بزرگان شيعه، تعداد زيادى از آنها، اين واقعه را ذكر كردهاند(4). و گروهى از بزرگان شيعه و شعراى بىنظير آنها اين ماجرا را به نظم در آوردهاند.
سيّد عبد العزيز بن محمّد بن حسن بن ابى نصر حسينى سريجى اُوالى. علّامه سماوى شرح حال او را در «الطليعة من شعراء الشيعة» نوشته و گفته است:
او شخصى فاضل، اديب، جامع، وشاعرى ظريف وهنرمند بوده است كه در بصره در سال (750) وفات نمود.
متولّد (677)
متوفّاى (752)
1 - توالِ عليّاً وأبناءه تفُز في المعادِ وأهوالهِ
2 - إمامٌ له عقد يوم الغدير بنصِّ النبيِّ وأقوالهِ
1) - شرح الخريدة الغيبيّة: 15.
2) - [ديوان سيّد رضا هندى: 25].
3) - نگاه كن: مروج الذهب، مسعودى 2:2[366/2]؛ تذكرة الخواصّ، ابن جوزى حنفى: 7 [ص 10]؛ الفصول المهمّة، ابن صبّاغ مالكى: 14 [ص 29]؛ السيرة الحلبيّة 1:150[139/1]؛ مفتاح النجا في مناقب آل عبا، ميرزا محمّد بدخشى [ص 18، باب 3، فصل 1].
4) - نگاه كن: سفينة البحار 2:229[375/6-376].
3 - له في التشهّدِ بعد الصلاة مقامٌ يخبِّر عن حالهِ
4 - فهل بعد ذكرِ إلهِ السما وذكرِ النبيِّ سوى آلهِ(1)
[1 - على و فرزندانش را دوست بدار تا در روز معاد و مواضع هولناك آن نجات يابى. 2 - او امامى است كه در روز غدير براى او عهد بسته شد، با تصريح و گفتههاى پيامبر. 3 - براى او در تشهّد، در پايان نماز جايگاهى است كه از حال او خبر مىدهد. 4 - آيا پس از بردن نام خداى آسمانها و نام بردن پيامبر، كسى غير از آل او ذكر مىشود؟!].
صفىُّ الدين عبد العزيز بن سرايا بن على بن ابوالقاسم بن احمد بن نصر بن عبدالعزيز بن سرايا بن باقى عبد اللّه بن عريض حلّى طائى سنبسى، از قبيله بنى سنبس، يكى از تيرههاى طىّ. او از شعراى طراز اوّل عرب بود كه شعرش به خاطر استحكام لفظ، لطافت معنا، سَبْك زيبا، و منسجم بودن، بر ديگران برترى داشت. او با مهارت، زيبايىهاى لفظ را در كنار مزاياى معنوى به كار مىبرد از اين رو در فنون شعر بر ديگران پيشى گرفته و يكى از پيشوايان ادب مىباشد، چنانكه از علماى ذو فنون شيعه است(2). كتابهاى معاجم همگى اتّفاق دارند كه نامبرده در سال (677) در بغداد متولّد شده، ولى در تاريخ وفاتش بين سال (750) و (752) اختلاف است.
متولّد (703)
متوفّاى (777)
1 - ولا تنس صهرَ المصطفى وابنَ عمِّهِ فقد كان بحراً للعلوم مُسدَّدا
2 - وأفدى رسولَ اللّهِ حقّاً بنفسه عشيّةَ لمّا بالفراش توسَّدا
3 - ومن كان مولاه النبيُّ فقد غدا عليٌّ له بالحقّ مولىً ومنجدا
4 - ولا تنس باقي صحبِه واهل بيته وأنصاره والتابعين على الهدى
[1 - و داماد مصطفى و پسر عمويش را فراموش نكن كه درياى علوم و تأييد شدۀ از سوى خداوند بود. 2 - و خود را به حقّ، فداى رسول اللّه كرد شبى كه در رخت خواب (پيامبر) خوابيد. 3 - و هركس مولاى او پيامبر است پس على براى او مولا وكمك كارِ به حقّ شده است. 4 - و بقيّۀ اصحاب واهل بيت و ياران و پيروان هدايت شدۀ آن حضرت را فراموش نكن].
اين ابيات، منتخبى است از قصيدۀ بزرگى كه به هزار بيت مىرسد و چاپ شده است. و شاعر آن، امام ابو عبداللّه محمّد شيبانى شافعى است. صاحب كشف الظنون(3)اين قصيده را براى وى ذكر كرده است، و گروهى از بزرگان شافعيّه آن را شرح كردهاند.
محمّد بن احمد بن ابوبكر بن عرام بن ابراهيم بن ياسين بن ابوالقاسم بن محمّد ربعى شيبانى أسوانى اسكندرانى شافعى تقىّ الدين ابو عبداللّه، امام، محدّث، فقيه، و مفتى اهل سنّت. وى در سال (703) متولّد شد و در سال (777) وفات يافت. شرح حال وى در «شذرات الذهب»(1)موجود است.
متوفّاى (780)
1 - وإنّ عليّاً كان سيفَ رسوله وصاحبه السامي لمجدٍ مشيّدِ
2 - وصهر النبيِّ المجتبى وابن عمِّه أبو الحسنين المحتوي كلَّ سوددِ
3 - وزوَّجه ربُّ السما من سمائه وناهيك تزويجاً من العرش قد بُدي
4 - بخيرِ نساءِ الجنّة الغرِّ سؤدداً وحسبُك هذا سؤدداً لمسوّدِ
5 - فباتا وجلُّ الزهدِ خيرُ حلاهما وقد آثرا بالزاد من كان يجتدي
6 - فآثرت الجنّات من حللٍ ومن حليٍّ لها رعياً لذاك التزهّدِ
7 - وما ضرّ من قد بات والصوفُ لبسُهُ وفي السندسِ الغالي غداًسوفيغتدي
8 - وقال رسول اللّه إنّي مدينةٌ من العلمِ وهو البابُ والبابَ فاقصدِ
9 - ومن كنتُ مولاه عليٌّ وليُّهُ ومولاكَ فاقصد حبَّ مولاك ترشُدِ
10 - وإنّك منّي خالياً من نبوّةٍ كهارون من موسى وحسبُكَ فاحمدِ
11 - وكان من الصبيان أوّل سابق ٍ إلى الدين لم يسبق بطائع مرشدِ
12 - وجاء رسولُ اللّهِ مرتضياً له وكان عن الزهراء بالمتشرِّدِ
13 - فمسّحَ عنه التربَ إذ مسَّ جلدَهُ وقد قام منها آلفاً للتفرّدِ
14 - وقال له قولَ التلطّف قم أبا ترابٍ كلام المخلص المتودّدِ
15 - وفي ابنيه قال المصطفى ذانِ سيِّدا شبابِكمُ في دارِ عزٍّ وسوددِ
16 - وأرسله عنه الرسولُ مبلّغاً وخصَّ بهذا الأمرِ تخصيصَ مفردِ
17 - وقال هل التبليغ عنّىَ ينبغي لمن ليسَ من بيتي من القومِ فاقتدِ
18 - وقد قال عبداللّه للسائلِ الّذي أتى سائلاً عنهم سؤالَ مشدّدِ
19 - وأمّا عليٌّ فالتفت أين بيتُه وبيتُ رسولِ اللّه فاعرفه تشهدِ
20 - وما زال صوّاماً منيباً لربِّهِ على الحقِّ قوّاماً كثيرَ التعبّدِ
21 - قنوعاً من الدنيا بما نالَ معرضاً عن المالِ مهما جاءه المالُ يزهدِ
22 - لقد طلَّقَ الدنيا ثلاثاً وكلّما رآها وقد جاءت يقول لها ابعدي
23 - وأقربهم للحقِّ فيها وكلّهم اُولوا الحقِّ لكن كان أقرب مهتدي
1) - شذرات الذهب 6:252[436/8، حوادث سال 777 ه]؛ و نگاه كن: الدرر الكامنة، ابن حجر 3:373 [شمارۀ 986].
[1 - و همانا على، شمشير پيامبر بود، و همراه بلند مرتبۀ آن حضرت كه مجد و بزرگى به او بلندى يافت. 2 - و داماد و پسر عموى پيامبر برگزيده، و پدر حسن و حسين و داراى هر سيادتى بود. 3 - و پروردگار آسمان در آسمان به ازدواج او در آورد - و تو را ازدواجى كه از عرش آغاز شد بس است -: 4 - بهترين زنان اهل بهشت را، زنى سفيد روى و سيّده، و همين سيادت تو را از هر سيادت بخشى كفايت مىكند. 5 - و زندگى كردند در حالى كه بهترين زينتهاى آن دو، لباس زهد بود، و به هر كس كه درخواست جود وبخشش مىكرد توشۀ خود را ايثار مىكردند. 6 - و بهشتها به خاطر اين زهد، زينتهاى خود را نثار آن دو كردند. 7 - و ضرر نكرده كسى كه امروز با لباس پشمى مىخوابد و فرداى قيامت در لباس عالىِ گرانقيمت به سر مىبرد. 8 - و رسول اللّه فرمود: من شهرى از علم هستم و او درِ آن است و (هر كس طالبِ علم است) بايد در را قصد كند. 9 - و هركس من مولاى او هستم على ولىّ و مولاى اوست. پس محبّت مولايت را اراده كن تا هدايت شوى. 10 - و تو از من هستى در حالى كه از نبوّت خالى هستى مثل هارون كه از موسى بود، و همين تو را بس است، پس شكر كن. 11 - و او نخستين كودكى بود كه به دين گرويد(1)و هيچ مطيع و مرشدى بر او سبقت نگرفته است. 12 - و رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه از او ابراز رضايت مىكرد به سوى او آمد و او از زهرا جدا بود. 13 - پس خاكى را كه به لباس او بود پاك كرد، و از خاك برخاست در حالى كه تنهايى را دوست مىداشت. 14 - و باكلامى لطيف به او گفت: برخيز اى ابو تراب! و اين، كلام شخصى دوستدار و با اخلاص بود.
15 - و مصطفى دربارۀ دو فرزندش فرمود: اين دو، آقاى جوانان شما در خانه عزّت و سيادت هستند. 16 - پيامبر او را به عنوان مبلّغ مىفرستاد و تنها او را مخصوص به اين امر مىكرد. 17 - و فرمود: آيا تبليغ از جانب من سزاوار كسى از قوم است كه از اهلبيت من نباشد؟ پس اقتدا كن. 18 - و عبداللّه به سؤال كنندهاى كه دربارۀ (حقّانيّت) اهل بيت مكرّر سؤال مىكرد، گفت: 19 - متوجّه باش كه خانۀ على و خانۀ رسول اللّه كجاست؛ پس او را بشناس تا (به حقّانيّت او) شهادت دهى. 20 - على پيوسته روزه داشت و به ياد خدايش بود، قائم به حقّ وهمواره در حال عبادت بهسر مىبرد. 21 - او به بهرۀ خويش از دنيا قناعت مىكرد وآنگاه كه مال دنيا به سويش سرازير مىشد از آن دورى مىكرد وزهد مىورزيد. 22 - على دنيا را سه طلاقه كرده بود، و هر گاه مىديد كه دنيا به سوى او مىآيد، مىفرمود: اى دنيا (از على) دور شو. 23 - او در دنيا نزديكترين كس به حقّ بود وهمگى صاحبان حقّ هستند لكن او نزديكترين هدايت شده بود].
و پس از ذكر فضايل امير المؤمنين، امام حسن و امام حسين صلوات اللّه عليهما را ياد مىكند و مىگويد:
وبالحسنين السيّدينِ توسّلي بجدِّهما في الحشرِ عند تفرّدي
هما قُرَّتا عين الرسول وسيِّدا شبابِ الورى في جنّةٍ وتخلّدِ
وقال هما ريحانتاي اُحبُّ من أحبّهما فاصدقهما الحبَّ تسعدِ
[من در روز قيامت آنگاه كه تنها شوم، به سرورانم حسنين و به جدّ آن دو بزرگوار توسّل مىجويم. حسنين، نور چشمان رسول خدا، و سرور جوانان بهشت جاودانهاند. پيامبر مىفرمود: «حسن و حسين ريحانههاى زندگانى من هستند، من كسى را كه اين دو را دوست بدارد دوست دارم»؛ پس به راستى آن دو را دوست داشته باش تا رستگار شوى].
1 - وكان الحسينُ الصارمَ الحازمَ الّذي متى يقصرُ الأبطالُ في الحرب يشددِ
2 - شبيهُ رسولِ اللّهِ في البأسِ والندى وخيرُ شهيدٍ ذاقَ طعمَ المهنَّدِ
3 - لمصرعِهِ تبكى العيونُ وحقُّها فللّه من جرمٍ وعظمِ تودّدِ
4 - فبعداً وسحقاً لليزيدِ وشمرِهِ ومن سار مسرى ذلك المقصدِ الردي
1) - به ص 324-331 از اين كتاب مراجعه كن تا ارزش اين سخن را كه گويندۀ آن كودكى كرده است، دريابى [؛ چرا كه على عليه السلام نه فقط در بين كودكانبلكه نخستين انسانى بود كه به اسلام گرويد و هيچ كودك و بزرگسالى بر او سبقت نگرفت].
[1 - و حسين همان شخص شجاع و دليرى است كه هر گاه پهلوانان در جنگ خسته مىگرديدند، او حمله مىكرد.
2 - او شبيه رسول خدا در جنگ و سخاوت بود و بهترين شهيدى است كه طعم شمشير را چشيد. 3 - چشمها براى به خاك افتادنش مىگريند، و اداى حقّ اين چشمها به عهدۀ خداست به خاطر صفا و محبّت زياد آن. 4 - پس يزيد و شمر و هر كس اين راه پست را رفت از رحمت خدا دور باد].
شاعر ما شمسالدين مالكى در اين شعر به چند فضيلت از فضايل مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام كه پيشوايان وحفّاظ حديث اهل سنّت در كتب صحاح ومسند خود از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله روايت كردهاند، اشاره مىكند؛ آن چند فضيلت عبارتند از:
1 - حديث به ازدواج على عليه السلام درآوردن حضرت زهرا عليها السلام از سوى خداوند، و پراكنده شدن زينتها از بهشت به خاطر اين ازدواج مبارك؛ تفصيل اين حديث گذشت(1).
2 - حديث «أنا مدينة العلم و عليّ بابها» ؛ پيش از اين(2)دربارۀ علم امير المؤمنين سخن گفتيم، و در آنجا اشاره كرديم كه طبرى و ابن معين و حاكم و خطيب و سيوطى، اين حديث را صحيح دانستهاند. حال به تفصيل وارد بحث مىشويم و مىگوييم: اين حديث را جمع زيادى از حافظان و ائمّۀ حديث ذكر كردهاند.
مرحوم علّامه امينى در الغدير (143) نفر از راويان اين حديث را ذكر كرده كه كلمات بسيارى از آنها پيرامون حديث در جزء پنجم «عبقات الأنوار» مير حامد حسين موسوى كهنوى، متوفّاى (1306) وجود دارد؛ از جمله آن افراد است:
1 - پيشواى حنابله، احمد بن حنبل، متوفّاى (241)؛ وى اين حديث را در كتاب «فضائل علىّ» ذكر كرده است(3).
2 - حافظ ابو عيسى محمّد ترمذى، متوفّاى (279)؛ وى اين حديث را در كتاب «صحيح» خود ذكر كرده است(4).
3 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى، متوفّاى (310)؛ وى اين حديث را در «تهذيب الآثار»(5)ذكر كرده و آن را صحيح دانسته است، و بسيارى از بزرگان اهل سنّت از او اين روايت را حكايت مىكنند.
4 - ابوالقاسم زمخشرى، متوفّاى (538)؛ وى در «الفائق»(6)بابى را به نام «مدينة العلم» ناميده است.
5 - حافظ ابو عبد اللّه محمّد بن يوسف كنجى شافعى متوفّاى (658)؛ وى اين حديث را در «كفايه»(7)با چند طريق ذكر كرده و نوشته است:
مىگوييم: اين حديثى حسن و عالى است... و با اين حال، علماى صحابه و تابعان و اهل بيت او به برترى على عليه السلام، كثرت علم او، تيز فهمى و فراوانى حكمت وى، نيكو اداره كردن، و درستى فتواى او، قائل هستند.
و به تحقيق ابوبكر و عمر و عثمان و ديگر علماى صحابه در احكام با او مشورت مىكردند، و به سخن او در نقض [ردّ مطلبى] و ابرام [اثبات مطلبى] اخذ مىكردند، و اين به خاطر اعتراف آنها به علم او و كثرت فضل و رجحان عقل و فهم و درستى حكم او بوده است. و اين حديث در حقّ او زياد نيست؛ زيرا رتبۀ او نزد خدا و رسول خدا و بندگان مؤمن بالاتر و جليلتر از اين است.
1) - در ص 215-216 از اين كتاب.
2) - در ص 281-283 از اين كتاب.
3) - فضائل علىّ [ص 138، ح 203].
4) - سنن ترمذى [ص 596/5، ح 3723، به لفظ: «أنا دار الحكمة...»؛ و نيز نگاه كن: جامع الاُصول 473/9، ح 6489].
5) - تهذيب الآثار [ص 105، شمارۀ 173 از مسند على عليه السلام].
6) - الفائق 1:28[36/2].
7) - كفاية الطالب: 98-102 [ص 220 و 222 و 223، باب 58].
6 - شهاب الدين ابوالفضل احمد بن على، مشهور به ابن حجر عسقلانى، متوفّاى (852).
وى اين حديث را در تهذيب(1)ذكر كرده، و در لسان الميزان(2)گفته است:
اين حديث با طرق زيادى در مستدرك حاكم(3)روايت شده است، و دست كم بايد گفت حديث، اصل و اساس دارد و شايسته نيست آن را جعلى بدانيم.
7 - حافظ جلال الدين عبدالرحمن بن كمال الدين سيوطى، متوفّاى (911)؛ وى اين حديث را در «الجامع الصغير»(4)و در بسيارى از تأليفاتش ذكر كرده و در بيشتر آنها آن را حسن دانسته است، و در «جمع الجوامع» حكم به صحّت آن نموده است(5).
8 - شهاب الدين احمد بن محمّد بن حجر هيتمى مكّى، متوفّاى (974)؛ وى كه اين حديث را در «الصواعق» ذكر كرده است(6).
1 - از حرث و عاصم به سند مرفوع از على عليه السلام نقل شده است: «إنّ اللّه خلقني وعليّاً من شجرة أنا أصلها، وعليٌّ فرعها، والحسن والحسين ثمرتها، والشيعة ورقها، فهل يخرج من الطيّب إلّاالطيّب؟ وأنا مدينة العلم وعليٌّ بابها؛ فمن أراد المدينة فليأتِها من بابها» [خداوند من و على را از يك درخت آفريد، درختى كه من اصل آن، على فرع (شاخۀ) آن، حسن و حسين ثمره (ميوۀ) آن، و شيعه برگ آن است پس آيا از پاكيزه جز پاكيزه خارج مىشود؟ و من شهر علم و على درِ آن است پس هر كس اراده شهر را نموده بايد از در وارد شود].
در روايت حذيفه از على عليه السلام نقل شده است: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها، ولا تؤتى البيوت إلّامن أبوابها» [من شهر علم هستم، و على درِ آن است، و به شهرها وارد نمىشوند مگر از درهاى آن].
و در روايت ديگر از على عليه السلام نقل شده است: «أنا مدينة العلم وأنت بابها، كذب من زعم أ نّه يصل إلى المدينة إلّامن قِبَل الباب» [(پيامبر فرمودند:) من شهر علم هستم، و تو درِ آن هستى، دروغ مىگويد كسى كه گمان مىكند به شهر مىرسد جز از طرف در].
در روايت ديگر از على عليه السلام نقل شده است: «أنا مدينة العلم وأنت بابها، كذب من زعم أ نّه يدخل المدينة بغير الباب، قال اللّه عزّ وجلّ: (وَ أْتُوا اَلْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها )(7)» [من شهر علم هستم و تو درِ آن هستى، دروغ مىگويد كسى كه گمان مىكند داخل شهر مىشود از غير در. و خداوند مىفرمايد: «و از درِ خانهها وارد شويد»].
2 - از ابن عبّاس نقل شده است [پيامبر فرمودند]: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها، فمن أراد العلم فليأتِ بابه - الباب -» [من شهر علم هستم و على درر آن است، پس هر كس اراده علم كرده بايد از درِ علم بيايد].
در روايتى از سعيد بن جبير از ابن عبّاس نقل شده است: «يا عليٌّ أنا مدينة العلم وأنت بابها، ولن تؤتى المدينة إلّامن قِبَل الباب» [اى على من شهر علم هستم و تو درِ آن هستى، و به شهر نمىآيند مگر از جانب در].
3 - از جابر بن عبد اللّه نقل شده است:
در روز حديبيّه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم در حالى كه دست على عليه السلام را گرفته بود فرمود: «هذا أمير البررة، وقاتل الفجرة،
منصورٌ من نصره، مخذولٌ من خذله» [اين امير نيكوكاران و قاتل بدكاران است، هر كس او را يارى كند يارى مىشود، و هر كس او را وانهد وانهاده مىشود]. سپس صدا را بلند كرده و فرمودند: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها، فمن أراد العلم فليأتِ الباب» [من شهر علم هستم و على در آن است پس هر كس ارادۀ خانه كند بايد از درِ آن برود].
در روايتى ديگر از جابر آمده است: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها، فمن أراد العلم فليأتِ الباب» [من شهر علم هستم و على درِ آن است، پس هر كس اراده علم كند بايد به طرف در برود].
و احاديث ديگرى هم وجود دارد كه بزرگان در تأليفات گرانبهاى خود ذكر كردهاند و صحّت اين حديث را تقويت مىكنند؛ از جمله:
1 - «أنا دار الحكمة وعليّ بابها»(1)[من شهر حكمت هستم و على درِ آن است].
2 - «أنا دار العلم وعليّ بابها»(2)[من شهر علم هستم و على درِ آن است].
3 - «أنا ميزان العلم وعليّ كفّتاه»(3)[من ترازوى علم هستم و على دو كفّۀ آن است].
4 - «أنا ميزان الحكمة وعليّ لسانه»(4)[من ترازوى حكمت هستم و على زبانۀ ترازو است].
5 - «أنا المدينة وأنت الباب، ولايؤتى المدينة إلّامن بابها»(5)[من شهر علم هستم و تو درِ آن، وبه شهر نمىروند مگر از درِ آن].
6 - در روايتى است: «فهو باب مدينة علمي»(6)[او درِ شهر علم من است].
7 - «عليّ أخي ومنّي وأنا من عليّ فهو باب علمي ووصيّي» [على برادر من است و از من است و من از على هستم و او درِ علم من و وصىّ من است].
8 - «عليّ باب علمي ومبيّن لاُمّتي ما اُرسلت به من بعدي»(7)[على باب علم من است، و پس از من آنچه را كه براى آن مبعوث شدهام براى امّتم بيان مىكند].
9 - «أنت باب علمي» [تو باب علم من هستى]. اين سخن را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديثى به على عليه السلام فرمودند؛ آن حديث را خركوشى، ابونعيم، ديلمى، خوارزمى، ابوالعلاء همدانى، ابوحامد صالحات، ابوعبداللّه كنجى، سيّد شهاب الدين نگارندۀ «توضيح الدلائل»، و قندوزى ذكر كردهاند.
10 - «يا اُمّ سلمة اشهدي واسمعي هذا عليّ أمير المؤمنين وسيّد المسلمين وعيبة علمي - وعاء علمي - وبابي الّذي اُوتي منه» [اى ام سلمه! شاهد باش و گوش كن! اين على اميرالمؤمنين و آقاى مسلمين و صندوق و خزينۀ علم من، و درِ (دانشِ) من است كه بايد از جانب آن وارد شد].ت.
1) - اين حديث را ترمذى در جامع صحيح خود 2:214[596/5، ح 3723]، و گروهى از حفّاظ و ائمّه حديث كه شمار آنها بيش از شصت نفرند، آوردهاند.
2) - اين حديث را بغوى در مصابيح السنة آورده است، چنانكه طبرى در ذخائر العقبى: 77 و ديگران نيز آوردهاند.
3) - اين حديث را ديلمى به سند مرفوع از ابن عبّاس در فردوس الأخبار [44/1، ح 107] آورده است؛ و گروهى به پيروى از ديلمى اين حديث را آوردهاند؛ مانند عجلونى در كشف الخفاء 1:204 [ح 618] و ديگران.
4) - اين حديث را غزالى در الرسالة العقليّة آورده است؛ و ميبذى از وى در شرح ديوانى كه منسوب به اميرالمؤمنين [ص 3] است آن را حكايت كرده است.
5) - اين روايت را عاصمى ابو محمّد در كتابش «زين الفتى في شرح سورة هل أتى» آورده است.
6) - اين روايت را فقيه ابن مغازلى [در مناقب عليّ بن أبي طالب/ 50، ح 73]، و ابو المؤيّد خوارزمى [در المناقب/ 129، ح 143]، و قندوزى در ينابيع: 71 [69/1، باب 14] آوردهاند.
7) - كنز العمّال 6:156[614/11، ح 32981]؛ و كتاب القول الجلي في فضائل علىّ، سيوطى، وى آن را حديث 38 از اين كتاب قرار داده است.
اين حديث را از ابونعيم، خوارزمى در «مناقب»(1)، رافعى در «التدوين»(2)، كنجى در «مناقب»(3)، حموينى در «فرائد السمطين»(4)و... ذكر كردهاند.
شيخ محمّد حفنى در حاشيۀ شرح عزيزى نوشته است(5):
واژۀ «عيبة» در حديث، يعنى ظرف علم من كه (على) حافظ آن است؛ زيرا پيامبر اكرم شهر علم بود؛ از اين رو صحابه در مشكلات به او [حضرت على عليه السلام] احتياج داشتند، و لذا سيّدِ ما معاويه، پيوسته در زمان آن واقعه [احتمالاً جنگ صفّين] از مشكلات مىپرسيد و آن حضرت جواب مىداد؛ پس ياران على به او گفتند: چرا به دشمن ما جواب مىدهى؟! مىفرمود: «أما يكفيكم أ نّه يحتاج إلينا؟!» [آيا همين براى شما كافى نيست كه او به ما احتياج دارد؟!]. و در زمان سيّد ما عمر نيز مشكلاتى را حلّ نمود؛ پس عمر گفت: «ما أبقاني اللّه إلى أن اُدرك قوماً ليس فيهم أبو الحسن...» [خداوند مرا تا زمانى زنده نگه ندارد كه قومى را درك كنم كه ابوالحسن درميان آنها نباشد...].
و مناوى در «فيض القدير» نوشته است(6):
«علي عيبة علمي» يعنى در او گمان مىرود كه مشكلات سخن مرا (براى امّتم) برطرف سازد، و خاصّۀ من، و جايگاه سرّ من، و معدن چيزهاى با ارزش من است. و «عيبه» چيزى را گويند كه انسان اشياء با ارزش خود را در آن نگهدارى مىكند.
ابن دريد گفته است(7): و اين كلامى موجز و مختصر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است و چنين ضرب المثلى سابقه نداشته است. و اين ضرب المثل مىرساند على عليه السلام به امور باطنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اختصاص داشته كه ديگران بر آن اطلاعى نداشتهاند، و اين منتهاى مدح و ستايش على است. و به تحقيق كه ضمائر دشمنانش از اعتقاد به بزرگى او پُر بود.
و در «شرح الهمزيّة»(8)آمده است:
معاويه پيوسته پيك مىفرستاد و از على عليه السلام دربارۀ مشكلات سؤال مىنمود، و آن حضرت عليه السلام جواب مىداد؛ پس يكى از فرزندان آن حضرت عليه السلام گفت: به دشمنت جواب مىدهى؟! فرمود: «أما يكفينا أن احتاجنا وسألنا»؟ [آيا همين براى ما كافى نيست كه او به ما محتاج است و از ما مىپرسد].
11 - «أنا مدينة الفقه وعليّ بابها» [من شهر فقه هستم و على درب آن است]. اين حديث را ابومظفّر سبط ابن جوزى در «تذكره» آورده است(9).].
[هر چه بيشتر زندگى كنى، روزگار عجايب بيشترى به تو نشان مىدهد]
چه مىتوان گفت دربارۀ كسى كه خود را فقيهى از فقهاى اسلام مىداند و خود را با فرهنگ مىشمارد، و در برابرش احاديث فراوانى اعمّ از صحيح و حسن، و نيز كلمات صحابه، و نيز اتّفاق امّت اسلامى بر اينكه امير المؤمنين عليه السلام وارث علم پيامبر صلى الله عليه و آله است، قرار دارد و با اين همه او از تمامى اين نصوص چشم مىپوشد و بر اين باور است كه در امّت اسلامى از صحابه و حتّى در اين روزگار كسى هست كه از امير المؤمنين اعلم مىباشد!
چه بگويم دربارۀ كسى كه از مطالب زننده و زشت، كتابى مىنگارد و آن را «وشيعه» مىنامد، به عاقبت رفتار زشتش توجّه ندارد، و باكى ندارد كه رسوا شده و زشتى عملش آشكار گردد؟! بلكه نزد هم كيشانش به ردّ بر شيعه افتخار مىكند و اظهار خرسندى مىنمايد، و اين شخص نادان نمىداند كه چهرۀ آنان را نزد كسانى كه اين مطالب را مىشنوند خراب كرده، و صفحۀ تاريخ آنان را با نوشتن اين كتاب كه در حقيقت وشيعه و زشتى خود آنان است، سياه مىكند. و چه مىداند كه دانايان و نكته بينانى خواهند آمد و پرده از بافتهها و دروغهاى او بر مىدارند و داغ عار و ننگ را بر پيشانى او خواهند گذارد.
مىگويد:
كان عمر أفقه الصحابة وأعلم الصحابة في زمنه على الإطلاق، وإنّما كان أعرف الفقهاء بمواقع السنن والقرآن الكريم، وكان مدّة عمره في جميع اُموره يعمل بالكتاب والسنّة، وكان يعرف مواقع السنن ويفهم معاني الكتاب (ن ط).
[عمر، فقيهترين صحابه و داناترين آنان در زمان خودش بود. به مواقع سنّت و قرآن كريم از ديگر فقها آشناتر بود. و در تمامى كارهايش در همۀ عمر به كتاب و سنّت عمل كرد. و جايگاه سنن را مىدانست و معناى قرآن را مىفهميد].
اين چهار جمله را از سخنان نابخردانه و بىمعناى وى در بخشى كه عنوان آن «الخلافة الراشدة» است، انتخاب كرديم (از صفحۀ ون - ه س).
ولى آنچه در لابه لاى كتابها آمده است با اين گمان وى همراهى ندارد و تاريخ صحيح، ما را به موارد زيادى رهنمون مىشود كه اين شخص از آن روى برگردانده است. آنچه در اين تاريخها آمده، ما را از گمان وى به اندازۀ مشرق تا مغرب دور مىكند. تاريخ براى ما سخن خود خليفه را بازگو مىكند كه از پس پردهاى نازك مىگويد: «كلّ الناس أفقه من عمر حتّى ربّات الحجال»(1)[همۀ مردم حتّى زنان پرده نشين از عمر داناترند].
اكنون به كسانى كه جوياى حقيقت هستند آثار و شواهدى را تقديم مىكنيم تا حقيقت مطلب روشن شود.
1) - اين حديث در صفحه 516 خواهد آمد.
امام مسلم در «صحيح»(1)خود در باب تيمّم به چهار طريق از عبد الرحمن بن أبزى نقل كرده است:
شخصى پيش عمر آمد و گفت: من جنب شدم و آبى نيافتم، عمر گفت: نماز نخوان. عمّار گفت: اى امير مؤمنان به ياد ندارى كه من و تو در جنگى بوديم، جنب شديم و آبى نيافتيم و تو نماز نخواندى و من در خاك غلطيدم و نماز خواندم؛ آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همانا تو را كافى بود دو دستت را به زمين مىزدى و سپس بر آن پُف مىكردى و آنگاه با آن صورت و دو كفّت را مسح مىكردى. عمر گفت: اى عمّار از خدا بترس. عمّار گفت: اگر بخواهى ديگر اين حديث را نقل نمىكنم.
اين حديث را بخارى در «صحيح»(2)خود در باب «المتيمّم هل ينفخ فيهما» [آيا تيمّم كننده بايد پس از زدن دو دست به خاك در آن دو بدمد؟] و در ابواب پس از آن نقل كرده، ولى گويا خوش داشته كه آن را به جهت حفظ مقام خليفه تحريف كند و به همين جهت جواب عمر كه گفت: «لاتصلّ» [نماز نخوان] و يا جمله «أمّا اَنا فلم أكن لاُصلّي» [اگر من بودم، نماز نمىخواندم] را حذف كرده، غافل از اينكه در اين صورت كلام عمّار در ادامۀ حديث، بىربط خواهد بود.
همين حديث را ذهبى به صورت تحريف شده در كتاب «تذكرۀ» خودش نقل كرده(3)، و پس از آن مىگويد:
برخى گفتهاند: چگونه ممكن است كه عمّار چنين سخنى بگويد و براى او جايز باشد كه علم خود را كتمان كند؟
پاسخ اين سخن آن است كه: چنين سخنى مصداق كتمان علم نيست، چون اين حديث را سرانجام نقل كرده، و خدا را شكر به ما رسيده است، و اين حديث را در مجلس امير المؤمنين نقل كرده است. و عمّار با اين سخن با عمر ملاطفت كرده؛ چون مىدانست كه عمر از زياد نقل كردن حديث به جهت ترس از خطاى در نقل، و مشغول شدن مردم به حديث به جاى قرآن، نهى كرده است.
امينى مىگويد: در اينجا نكتهاى است و آن اينكه امثال اين سخنان مزخرف و مباحث بى ربط جهت راه گم كردن و پوشانيدن واقعيّات بر خوانندگان خالى الذهن، از آنچه در تاريخ صحيح آمده است، مىباشد. كاش مىدانستم چه چيز آنان را از كلام عمر غافل كرده كه مىگويد «نماز نخوان». و يا «من نماز نمىخوانم»؟! در حالى كه او خود را اميرالمؤمنين مىداند و جواب مسأله بسيار ساده است و اين مسأله از مسائل شايع و عامّ البلوى است! چه چيز آنان را غافل كرده از سخن وى كه به عمّار مىگويد: «اتق اللّه يا عمّار» ، و از نماز نخواندن او، روزى كه در جنگ جنب مىشود، آن هم پس از آنكه اسلام وضو، غسل و تيمم را آورده است؟! و چه چيز موجب غفلت آنان از جهل وى به آيۀ تيمّم، و حكم قرآن كريم، وچشم پوشى وى از تعليم پيامبر، كيفيّت تيمّم را به عمّار، شده است؟! چه باعث شده كه اينان از اين مسائل چشم پوشى كرده و به
سخن عمّار مشغول شوند! آرى افراط در محبّت به چيزى، انسان را كور و كر مىكند. [الحبّ يعمي ويصمّ].
(وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي اَلْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً )(1).
[امّا كسى كه در اين جهان (از ديدن چهره حق) نابينا بوده است، در آخرت نيز نابينا و گمراهتر است].
از كلمات عينى در «عمدة القاري»(2)و ابن حجر در «فتح الباري»(3)معلوم مىشود اين دو جملۀ عمر(4)جزء حديث بوده است، و به همين جهت آن را ديدگاه وى در اين مسأله قرار دادهاند؛ عينى مىگويد:
در حديث آمده است: عمر براى جنب، قائل به تيمّم نبود؛ زيرا عمّار به وى گفت: «امّا تو نماز نخواندى».
و عمر آيۀ تيمّم را مختصّ به حدث اصغر مىدانسته و نتيجۀ اجتهادش اين بوده كه جنب تيمّم ندارد.
و ابن حجر مىگويد:
اين ديدگاه از عمر مشهور است.
اين حديث پرده بر مىدارد از اين كه اين اجتهاد خليفه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است و اين از جمله عجايبى است كه روزگار شنيده و به خود ديده است! آيا اين شخص نبايد پس از مخالفت عماّر با وى، كه ديد وى در خاك مىغلطد از پيامبر صلى الله عليه و آله سوال مىكرد؟! و آيا آنچه بخارى در صحيح خود از عمران بن حصين نقل مىكند بر خليفه مخفى مانده است:
پيامبر اكرم شخصى را ديد كه كناره گرفته و نماز نمىخواند، به او فرمودند: فلانى چرا با جمعيّت نماز نخواندى؟! گفت: اى رسول خدا! جُنُب شدم وآبى نبود. حضرت فرمودند: «عليك بالصعيد فإنّه يكفيك»(5)[بر تو باد به زمين كه تو را كفايت مىكند].
قبل از هر چيزى دربارۀ تيمّم دو آيه در قرآن كريم آمده است يكى در سوره نساء آيۀ (43):
(يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاّ عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ اَلْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ اَلنِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اَللّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً ).
[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مىگوييد! و همچنين هنگامى كه جنب هستيد - مگر اينكه مسافر باشيد - تا غسل كنيد. و اگر بيماريد، يا مسافر، و يا «قضاى حاجت» كردهايد، و يا با زنان آميزش جنسى داشتهايد، و در اين حال، آب (براى وضو يا غسل) نيافتيد، با خاك پاكى تيمّم كنيد! (به اين طريق كه) صورتها و دستهايتان را با آن مسح نماييد. خداوند، بخشنده و آمرزنده است].
امير مؤمنان عليه السلام مىفرمايد: اين آيه دربارۀ مسافر نازل شده كه هر گاه آب نيابد تيمّم مىكند و نماز مىخواند تا زمانى كه آب بيابد، و وقتى به آب دست يافت غسل مىكند(6).
آيۀ دوم در سورۀ مائده آيۀ (6) است:
(يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى اَلصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى اَلْمَرافِقِ وَ اِمْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى6.
1) - اسراء: 72.
2) - عمدة القارى 2:172[18/4-19].
3) - فتح الباري 1:352[443/1].
4) - يعنى سخن عمر: «لاتصلّ» [نماز نخوان]، و سخن او: «أمّا أنا فلم أكن لاُصلّي حتّى أجد الماء» [امّامن اگر بودم نماز نمىخواندم تا آب پيدا كنم!].
5) - صحيح بخارى 1:129[134/1، ح 341]؛ صحيح مسلم [131/2، ح 312، كتاب المساجد].
6) - سنن البيهقي 1:216.
اَلْكَعْبَيْنِ وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ اَلْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ اَلنِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ ) [اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه به نماز مىايستيد، صورت و دستها را تا آرنج بشوييد! و سر و پاها را تا مفصل (برآمدگى پشت پا) مسح كنيد! و اگر جنب باشيد، خود را بشوييد (و غسل كنيد)! و اگر بيمار يا مسافر باشيد، يا يكى از شما از محلّ پستى آمده (قضاى حاجت كرده)، يا با آنان تماس گرفته (و آميزش جنسى كردهايد)، و آب (براى غسل يا وضو) نيابيد، با خاك پاكى تيمّم كنيد! و از آن، بر صورت (پيشانى) و دستها بكشيد!].
زيرا مراد از ملامسه در آيۀ شريفه قطعاً آميزش است؛ چنانكه اين معنى از امير مؤمنان، ابن عبّاس، و ابوموسى اشعرى نقل شده است. ودر اين ديدگاه حسن و عبيده و شعبى و ديگران از آنان پيروى كردهاند. و اين، ديدگاه تمام كسانى است كه قائل به لزوم وضو با لمس كردن زن، نمىباشند؛ مانند ابوحنيفه، ابو يوسف، محمّد، زفر، ثورى، اوزاعى و ديگران.
بنابراين با توجّه به مطالب ياد شده معلوم مىشود كه ديدگاه خليفه نسبت به كتاب خداوند و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و اجماع امّت، ديدگاهى شاذّ و نادر، و اجتهاد صرف در برابر نصوص مسلّم است؛ از اين رو تمامى امّت از روز نخست تا كنون با آن مخالف بودهاند، و بر وجوب تيمّم براى جنب فاقدِ آب اتّفاق نظر دارند.
امام حنبلىها احمد در كتاب «مسند» خود، به اسنادش از مكحول نقل مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«هر گاه يكى از شما نماز خواند و در نمازش شكّ كرد، پس اگر شكّ در يك و دو است، آن ركعت را ركعت اوّل قرار دهد، و اگر شكّ در دو و سه است آن را دوم قرار دهد، و اگر در سه و چهار است آن را سوم قرار دهد، تا وهم او در ركعت زياده باشد، سپس دو سجده قبل از سلام انجام مىدهد و آنگاه سلام مىدهد».
محمّد بن اسحاق مىگويد: حسين بن عبد اللّه به من گفت: آيا اين حديث را براى تو مسند كرد؟ گفتم: نه. پس گفت:
لكن مرا حديث كرد كه كريب بردۀ آزاد شدۀ ابن عبّاس، از ابن عبّاس براى او نقل كرده است:
من پيش عمر بن خطّاب نشسته بودم كه گفت: اى ابن عبّاس هر گاه نمازگزار شكّ كرد كه زياد خوانده يا كم [حكمش چيست]؟ گفتم: اى امير مؤمنان نمىدانم و در اين باره چيزى نشنيدهام. عمر گفت: «واللّه ما أدري» [به خدا سوگند من هم نمىدانم]. و در لفظ بيهقى اين گونه آمده: «لا واللّه ما سمعتُ منه صلى الله عليه و آله فيه شيئاً ولا سألت عنه» [نه، به خدا سوگند من چيزى در اين مورد از پيامبر صلى الله عليه و آله نشنيدهام و نه از او پرسيدهام].
ما در اين سخن بوديم كه عبد الرحمن بن عوف وارد شد و گفت: دربارۀ چه سخن مىگفتيد؟ عمر گفت: دربارۀ اين سخن مىگفتيم كه اگر شخصى در نماز شكّ كند چه بايد انجام دهد؟ عبد الرحمن گفت: شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله اين چنين مىفرمود....
آيا تعجّب نمىكنيد از خليفهاى كه حكم شكّيات نماز را نمىداند، در حالى كه مسألهاى مورد ابتلا است و در شبانه روز پنج بار انجام مىشود؟! چرا خليفه به اين مسأله اهتمام نداشته و حكم آن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله نپرسيده تا كار او به جايى نرسد كه از نوجوانى بپرسد كه او نيز نمىداند؟! تا اين كه عبدالرحمن بن عوف او را آگاه مىكند. من نمىدانم اگر خليفه با اين وصف در نمازى كه امامت مسلمين را مىكند، شكّ برايش رخ دهد چه مىكند؟ و به صورت طبيعى براى هر كسى در مدّت عمرش هر چند اندك، شكّ رخ مىدهد. و من در شگفتم از حكم قطعى به اعلميّت شخصى كه علم او اين مقدار
است، و وسعت اطّلاعات او در احكام الهى به اين اندازه است! خوشا به حال امّتى كه اعلم آنان اين گونه است!!
(كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاّ كَذِباً )(1)
[سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود! آنها فقط دروغ مىگويند!].
حافظ عبدالرزّاق(2)، عبد بن حميد و ابن منذر به اسناد خودشان از دؤلى نقل كردهاند: زنى را كه بچهاى شش ماهه به دنيا آورده بود پيش عمر آوردند، عمر خواست او را سنگسار كند. خواهرش پيش على بن ابى طالب عليه السلام رفت و گفت:
عمر مىخواهد خواهرم را سنگسار كند، تو را به خدا قسم مىدهم اگر مىشود براى او عذرى آورْد، به من بگو.
على عليه السلام فرمود: «انّ لها عذراً» [براى او عذرى است]. پس آن زن تكبيرى گفت كه عمر و حاضرانِ نزد او شنيدند. آنگاه پيش عمر رفت و گفت: على عليه السلام معتقد است كه براى خواهرم عذرى است. عمر به سوى على عليه السلام فرستاد و گفت عذر او چيست؟ على عليه السلام فرمود: خداوند مىفرمايد: (وَ اَلْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ )(3)[مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مىدهند].
و نيز مىفرمايد: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً )(4)[و دوران حمل و از شير بازگرفتنش سى ماه است].
و مىفرمايد: (وَ فِصالُهُ فِي عامَيْنِ )(5)[و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مىيابد].
حال از كنار هم قرار دادن اين آيات بدست مىآيد كه مدّت باردارى در آيۀ: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ) شش ماه فرض شده است [زيرا دوران شيرخوارگى 24 ماه است، و با كم كردن اين رقم از رقم 30 ماه، به رقم 6 ماه كه اقلّ حمل است دست مىيابيم].
در اين هنگام عمر آن زن را رها كرد. راوى مىگويد: پس از آن به ما خبر رسيد كه از آن زن فرزند شش ماهۀ ديگرى متولّد شد.
حافظان حديث از بعجة(6)بن عبد اللّه جهنى روايت كردهاند: مردى از ما با زنى از قبيله جهينه ازدواج كرد، پس از شش ماه براى او بچّهاى متولّد شد، شوهرش پيش عثمان رفت و عثمان دستور داد او را سنگسار كنند. خبر آن به على عليه السلام رسيد، پيش عثمان آمد و گفت: چه كار مىكنى؟ چنين مجازاتى [حكم سنگسار] بر او نيست؛ زيرا خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً ) [و دوران حمل و از شير بازگرفتنش سى ماه است].
و نيز مىفرمايد: (وَ اَلْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ ) [مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مىدهند].
بنابراين دوران شير خوارگى بيست و چهار ماه، و دوران باردارى شش ماه است. عثمان گفت: به خدا قسم من متوجّه چنين چيزى نشده بودم، پس عثمان دستور داد كه او را برگردانند، ولى او را يافتند كه سنگسار شده است. و از سخنان آن زن به خواهرش اين بود كه خواهرم نگران نباش، به خدا سوگند كسى جز شوهرم پوشش عورت من را كنار نزده است.
راوى مىگويد: آن كودك بزرگ شد، و پدرش به فرزندى او اعتراف كرد، و آن كودك شبيهترين فرد به او بود، و آن مرد
[پدر] را ديدم كه پس از آن در بستر بيمارى هر روز عضوى(1)از او مىافتاد.
آيا اين موجب ننگ نيست كه در نبود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گروهى جانشين وى شوند كه جايگاهشان در قضاوت اين گونه است؟! آيا از عدالت است كه اشخاصى بر جان و ناموس مسلمانان مسلّط شوند كه علمشان اين اندازه است؟! آيا از انصاف است كه نواميس اسلام، بيت المال مسلمانان و زمام آنان به دست كسانى بيفتد كه روش آنان اين گونه است؟! نه بخدا سوگند؛ (وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ سُبْحانَ اَللّهِ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ )(2)[پروردگار تو هر چه بخواهد مىآفريند، و هر چه بخواهد برمىگزيند؛ آنان (در برابر او) اختيارى ندارند؛ منزّه است خداوند، و برتر است از همتايانى كه براى او قائل مىشوند].
(وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ )(3)
[تو (هرگز) نزد آنها نبودى هنگامى كه تصميم مىگرفتند و نقشه مىكشيدند].
(فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(4)
[(آرى) آنها طعم كيفر گناهان بزرگ خود را چشيدند؛ و عذابى دردناك براى آنهاست].
[تمامى مردم از عمر داناترند]
بيهقى در سنن كبرى(5)از شعبى روايت كرده است: عمر بن خطّاب براى مردم خطبه خواند، پس حمد و ثناى الهى به جاى آورد و گفت: مهريّۀ زنان را زياد قرار ندهيد، و اگر به من خبر برسد كه زنى بيشتر از آنچه پيامبر به عنوان مهريّه پرداخته، مهريّه قرار دهد، من اضافۀ آن را گرفته و در بيت المال قرار مىدهم. سپس از منبر پايين آمد. زنى از قريش نزد او آمد و گفت: اى امير مؤمنان! كتاب خدا سزاوارتر است كه از آن پيروى شود يا سخن تو؟ گفت: بلكه كتاب خداوند، مطلب چيست؟ گفت: مردم را نهى كردى از اين كه مهريۀ بالا بگيرند، در حالى كه خداوند در قرآن مىفرمايد: (وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً )(6)[اگر مال فراوانى (بعنوان مهر) به او پرداختهايد، چيزى از آن را پس نگيريد].
عمر دو يا سه مرتبه گفت: «كلّ أحد أفقه من عمر» [هر كسى از عمر داناتر است]. و بنابه نقلى گفت: «كلُّ الناس أفقه من عمر حتّى ربّات الحجال ألا تعجبون من إمام أخطأ وامرأة أصابت»(7)[تمامى مردم از عمر داناترند حتّى زنان پرده نشين. آيا تعجّب نمىكنيد از امامى كه اشتباه مىكند و زنى كه درست مىفهمد]. و در لفظ خازن اين گونه آمده است: «إمراة أصابت و أمير أخطأ»(8)[زنى كه درست مىگويد و اميرى كه به خطا حكم مىكند]. و در لفظ رازى در كتاب أربعينش اين گونه آمده است(9): «كلُّ الناس أفقه من عمر حتّى المخدّارت في البيوت» [تمامى مردم از عمر داناترند حتّى پرده نشينان در خانه].
1) - اين حديث را مالك در موطّأ 2:176[825/2، ح 11]، بيهقى در السنن الكبرى 7:442، و ابن كثير در تفسيرش 4:157، و سيوطى در الدرّ المنثور 6:40[441/7] نقل كردهاند.
2) - قصص: 68.
3) - يوسف: 102.
4) - تغابن: 5.
5) - السنن الكبرى 7:233؛ كنز العمّال 8:298[536/16، ح 45796].
6) - نساء: 20.
7) - شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:61؛ و 3:96[182/1، خطبۀ 3:17/12].
8) - تفسير خازن 1:353[339/1].
9) - الأربعين، رازى: 467.
انس بن مالك مىگويد: عمر روى منبر اين آيه را خواند: (فَأَنْبَتْنا فِيها حَبًّا * وَ عِنَباً وَ قَضْباً * وَ زَيْتُوناً وَ نَخْلاً * وَ حَدائِقَ غُلْباً * وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا )(1)[و در آن دانههاى فراوانى رويانديم * و انگور و سبزى بسيار * و زيتون و نخل فراوان * و باغهاى پردرخت * و ميوه و چراگاه]. آن گاه گفت: معناى تمامى اين واژهها را مىدانيم ولى اين «أبّ» چيست؟ سپس عصايى را كه در دستش بود رها كرد و گفت: بخدا قسم اين تكلّف است، و چه اشكالى دارد كه معنى أبّ را ندانى؟ «اتّبعوا ما بُيِّن لكم هداه من الكتاب فاعملوا به وما لم تعرفوه فكِلوه إلى ربِّه» [پيروى كنيد آنچه را از (قرآن) كه براى شما هدايت آن مبيَّن است و به آن عمل كنيد، و آنچه را ندانستيد علم آن را به خداوند واگذار كنيد].
و از ثابت نقل شده است: شخصى از عمر دربارۀ معنى واژۀ «أبّ» در آيۀ (وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا ) پرسيد؟ عمر گفت:
«نهينا عن التعمّق والتكلّف» [ما از تكلّف و تعمّق نهى شدهايم]. اين حديث با الفاظ ديگرى نيز نقل شده است(2).
ابن حجر در «فتح الباري»(3)مىگويد:
گفته شده است: «أبّ» واژۀ عربى نمىباشد. مؤيّد اين مطلب مخفى بودن معناى آن بر مثل ابىبكر و عمر است.
امينى مىگويد: چگونه اين سخن كه ابن حجر با عنوان «قيل» از آن ياد كرده است، بر تمامى اهل لغت پوشيده مانده و تمامى آنان كلمه «أبّ» را در معجمهاى لغوى خود ذكر كردهاند بدون هيچ گونه اشارهاى به اين كه اين واژه، غير عربى و داخل شدۀ در لغت عرب است؟!
از ابن عبّاس نقل شده است: زن ديوانهاى را كه زنا كرده بود پيش عمر آوردند، پس با برخى در اين باره مشورت كرد و سپس دستور داد كه او را سنگسار كنند! على عليه السلام از آنجا گذشت و فرمود: «ماشأن هذه؟» [قضيّۀ اين زن چيست؟].
گفتند: زن ديوانهاى است از فلان قبيله كه زنا كرده است و عمر دستور داده كه او را سنگسار كنند. على عليه السلام فرمود:
«ارجعوابها» [او را برگردانيد]. بعد پيش عمر رفت و فرمود: «يا أميرالمؤمنين أما علمت؟! أما تذكر أنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال: رفع القلم عن ثلاثة: عن الصبيِّ حتّى يبلغ، وعن النائم حتّى يستيقظ، وعن المعتوه حتّى يبرأ؟! وأنّ هذه معتوهة بني فلان لعلّ الّذي أتاها أتاها وهي في بلائها» [اى امير مؤمنان آيا نمىدانى؟! و آيا يادت نيست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قلم تكليف از سه دسته برداشته شده است: از كودك تا وقتى بالغ شود، و از شخص خواب تا زمانى كه بيدار شود، و از ديوانه تا زمانى كه عاقل شود. و اين زن، ديوانۀ فلان قبيله است و شايد آن كسى كه با او زنا كرده در حال ديوانگى او با او زنا كرده باشد]. پس حضرت او را رها كرد، و عمر شروع كرد به تكبير گفتن(1).
بخارى اين حديث را در «صحيح»(2)خود آورده است. امّا بخارى در حديثى كه احساس كند خدشهاى به كرامت خليفه وارد مىكند، آغاز آن را به جهت حفظ جايگاه خليفه حذف مىكند و خوش ندارد كه امّت بر قضيّهاى كه از جهل خليفه به سنّت شايع يا فراموش كردن آن در هنگام قضاوت، پرده بر مىدارد، اطّلاع يابند. وى روايت را چنين نقل كرده است: «قال عليّ لعمر: أما علمت أنّ القلم رفع عن المجنون حتّى يفيق، وعن الصبيِّ حتّى يدرك، وعن النائم حتّى يستيقظ؟» [على عليه السلام به عمر گفت: «آيا نمىدانى كه قلم تكليف، از ديوانه تا زمانى كه به هوش نيامده، و از كودك تا زمان بلوغ، و از خواب تا بيدار شدنش برداشته شده است»].
از ابى سعيد خدرى نقل شده است: با عمر بن خطّاب حجّ به جاى مىآورديم، وقتى مشغول به طواف شد رو به حجر الأسود كرد و گفت: «إنّي أعلم أ نّك حجر لا تضرُّ ولا تنفع ولولا أنّي رأيت رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقبّلك ما قبّلتك» [من مىدانم كه تو سنگى هستى و نفع و ضررى ندارى، و اگر نديده بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تو را مىبوسد، تو را نمىبوسيدم] و سپس آن را بوسيد. على بن ابى طالب عليه السلام به او فرمود: «بل يا أميرالمؤمنين! يضرُّ وينفع ولو علمت ذلك من تأويل كتاب اللّه لعلمك أ نّه كما أقول؛ قال اللّه تعالى: (وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ )(3)فلمّا أقرّوا أ نّه الربّ عزّوجلّ وأنّهم العبيد، كتب ميثاقهم في رقّ وألقمه في هذا الحجر، وأنّه يبعث يوم القيامة وله عينان ولسان وشفتان يشهد لمن وافى بالموافاة، فهو أمين اللّه في هذا الكتاب» [بلكه او ضرر و نفع مىرساند، و اگر اين را از تأويل كتاب خداوند مىدانستى، هر آينه به تو مىآموخت كه همان گونه است كه من مىگويم؛ خداوند مىفرمايد: «و (به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذرّيّه آنها را برگرفت؛ و آنها را گواه بر خويشتن ساخت»؛ پس هنگامى كه اقرار كردند كه او پروردگار است و آنان بنده، ميثاق آنان را در
ورق سفيدى نوشت و آن را در دهان اين سنگ گذاشت، و همانا اين سنگ در روز قيامت، مبعوث مىشود و براى او دو چشم و زبان و لب است و گواهى مىدهد براى كسى كه كاملاً وفا كرده است؛ پس براساس قرآن، اين سنگ امين خداوند است].
در اين هنگام عمر به على عليه السلام گفت: «لا أبقاني اللّه بأرض لستَ فيها يا أبا الحسن!» [اى ابا الحسن! خداوند مرا در سرزمينى كه تو در آن نيستى باقى نگذارد!].
و در نقل ديگرى آمده است كه گفت: «أعوذ باللّه أن أعيش في قوم لستَ فيهم يا أبا الحسن!»(1)[اى ابا الحسن! به خدا پناه مىبرم كه در قومى زندگى كنم كه تو در آن نباشى].
[همۀ مردم از عمر داناترند]
روزى عمر به جوانى از جوانان انصار عبور كرد و در حالى كه تشنه بود از او آب خواست، او آبى را با عسل مخلوط كرد و نزد عمر آورد ولى عمر از آن نخورد و گفت: خداوند مىفرمايد: (أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ اَلدُّنْيا ) [از طيّبات و لذايذ در زندگى دنياى خود استفاده كرديد و از آن بهره گرفتيد]. جوان به او گفت: اى امير مؤمنان! اين آيه براى تو و براى هيچ يك از اهل قبله نيست، قبل آن را بخوان: (وَ يَوْمَ يُعْرَضُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى اَلنّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ اَلدُّنْيا وَ اِسْتَمْتَعْتُمْ بِها )(2)[آن روز كه كافران را بر آتش عرضه مىكنند (به آنها گفته مىشود:) از طيّبات و لذايذ در زندگى دنياى خود استفاده كرديد و از آن بهره گرفتيد]. عمر گفت: «كلّ الناس أفقه من عمر» [تمامى مردم داناتر از عمر هستند](3).
1 - از حذيفه بن يمان نقل شده است: وى عمر بن خطّاب را ديد، عمر به او گفت: چگونه صبح كردى، اى ابن يمان؟! گفت:
مىخواهى چگونه صبح كرده باشم؟! صبح كردهام درحالى كه حقّ را خوش ندارم، وفتنه را دوست دارم، وگواهى مىدهم به آنچه نديدهام، و غير مخلوق را حفظ مىكنم، و بدون وضو صلات انجام مىدهم، و در زمين چيزى دارم كه خداوند در آسمان ندارد.
عمر از اين سخنان خشمگين شد و به جهت كار مهمىّ كه برايش پيش آمده بود رفت ولى قصد كرد كه حذيفه را به جهت اين سخنانش مجازات كند [و به حسابش برسد]. در بين راه به على بن ابى طالب عليه السلام برخورد كرد، حضرت خشم را در چهرۀ او ديد، و به او فرمود: «ما أغضبك يا عمر»؟ چه چيز تو را خشمگين ساخته اى عمر؟ گفت: حذيفه بن يمان را ديدم از او پرسيدم چگونه صبح كردهاى؟ پاسخ داد: در حالى صبح كردهام كه حقّ را خوش ندارم. على عليه السلام فرمود:
راست گفته است؛ چون مرگ را خوش ندارد در حالى كه حقّ است.
آنگاه گفت: [مىگويد:] فتنه را دوست دارم. على عليه السلام فرمود: راست گفته است؛ چون مال و فرزند را دوست دارد و خداوند مىفرمايد: (أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ )(4)[و بدانيد اموال و اولاد شما، وسيلۀ آزمايش است].
عمر گفت: يا على! مىگويد: من گواهى مىدهم به چيزى كه نديدهام. على عليه السلام فرمود: راست مىگويد: چون به وحدانيّت خداوند گواهى مىدهد، و به مرگ و برانگيخته شدن در قيامت، و بهشت و دوزخ و صراط گواهى مىدهد
در حالى كه هيچ كدام را نديده است.
عمر گفت: يا على! مىگويد: من غير مخلوق را حفظ مىكنم. فرمود: راست مىگويد: او كتاب خدا قرآن را حفظ مىكند در حالى كه مخلوق نيست(1).
عمر گفت: و مىگويد: بدون وضو صلات انجام مىدهم. فرمود: راست مىگويد بر پسر عمويم رسول خدا بدون وضو صلوات مىفرستد، و صلوات بر او جايز است.
عمر گفت: بزرگتر از اين را نيز مىگويد! على عليه السلام فرمود: چه مىگويد؟ گفت: مىگويد: براى من در زمين چيزى است كه براى خداوند در آسمان نيست. على عليه السلام فرمود: راست مىگويد، او زن و فرزند دارد و خداوند از زن و فرزند منزّه است.
در اين هنگام عمر گفت: «كاد يهلك ابن الخطّاب لولا عليّ بن أبي طالب» [نزديك بود فرزند خطّاب هلاك شود اگر على بن ابى طالب نبود].
اين حديث را حافظ كنجى در «كفايه»(2)نقل كرده و مىگويد:
اين حديث نزد اهل نقل ثابت است و بسيارى از سيره نويسان آن را نقل كردهاند.
2 - حافظان ابن ابى شيبه، عبد بن حميد و ابن منذر از ابراهيم تميمى روايت كردهاند كه شخصى نزد عمر گفت: «أللّهمّ اجعلنى من القليل» [خداوندا مرا جزء اندك قرار بده]. عمر گفت: اين چه دعايى است؟! آن شخص گفت: شنيدم كه خداوند مىفرمايد: (وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ اَلشَّكُورُ )(3)[عدّۀ كمى از بندگان من شكرگزارند]، و من از خداوند خواستم مرا جزء آن گروه اندك قرار دهد. عمر گفت: «كلُّ الناس أفقه من عمر» [تمامى مردم از عمر داناترند].
و قرطبى اين گونه آورده است: «كلُّ الناس أعلم منك يا عمر!» [تمامى مردم از تو داناترند اى عمر!].
و زمخشرى اين گونه نقل كرده: «كلُّ الناس أعلم من عمر»(4)[تمامى مردم داناتر از عمرند].
1 - از عبدالرحمن بن حنظلة بن راهب نقل شده است: عمر بن خطّاب نماز مغرب خواند، و در ركعت اوّل قرائت نخواند، وقتى به ركعت دوم رسيد دو بار حمد خواند، و هنگامى كه از نماز فارغ شد و سلام داد دو سجدۀ سهو بهجاى آورد.
اين روايت را ابن حجر در «فتح الباري»(5)آورده و مىگويد:
رجال اين حديث ثقهاند و گويا اين روش، ديدگاه عمر بوده است.
2 - از ابوسلمة بن عبدالرحمن نقل شده است: عمر بن خطّاب براى مردم نماز مغرب مىخواند و در نماز قرائت نخواند، وقتى نماز تمام شد به او گفته شد: قرائت (حمد و سوره) نخواندى! گفت: ركوع و سجود نماز چگونه بود؟ گفتند: خوب بود. گفت: پس اشكالى ندارد(6).
1) - اين قسمت خرافهاى است كه توسّط طرفدارانِ ديدگاهِ باطل دربارۀ خلقت قرآن، درحديث افزوده شده است؛ زيرا بنابر ديدگاه حقّ، قرآن حادث است نه قديم.
2) - كفاية الطالب: 96 [ص 218]؛ الفصول المهمّة، ابن صبّاغ مالكى: 18 [ص 34].
3) - سبأ: 13.
4) - الجامع لأحكام القرآن 14:227[178/14]؛ تفسير كشّاف 2:445[573/3]؛ الدرّ المنثور 5:229[682/6].
5) - فتح الباري 3:69[90/3]، و بيهقى در السنن الكبرى 2:382 اين روايت را آورده است.
6) - السنن الكبرى 2:347 و 381؛ كنز العمّال 4:213[133/8، ح 22256].
3 - از شعبى نقل شده است: ابوموسى اشعرى به عمر بن خطّاب گفت: اى امير مؤمنان! آيا در دل خود [و آهسته] قرائت را خواندى؟ گفت: نه؛ پس دستور داد مؤذّنان اذان و اقامه گفتند و نماز را با قرائت اعاده كرد(1).
از اين موارد و تكرار داستان در آنها معلوم مىشود خليفه در نمازش به اصل مسلّمى استناد نمىكرده؛ گاه در ركعت اوّل قرائت نمىخوانده و قضاى آن را در ركعت دوم به جاى مىآورده، و قبل از سلام و يا بعد از آن سجدۀ سهو انجام مىداده، و گاه به نيكو بودن ركوع و سجود اكتفا مىكرده و نيازى به اعاده نماز يا سجده سهو نمىديده، و گاهى احتياط مىكرده و نماز را اعاده مىكرده، و يا نماز را باطل مىدانسته و به همين جهت خودش و مأمومين نماز را اعاده مىكردهاند. آيا اينها اجتهاداتِ وقتى و گاه و بيگاه است؟! و يا او در مسأله، ملاكى كه به آن مراجعه كند نمىشناخته است؟!
و از اين احاديث مقدار خضوع و خشوع خليفه در نماز نيز معلوم مىشود!!
از مسعود ثقفى نقل شده است: من شاهد بودم كه عمر بن الخطّاب برادران پدر و مادرى را با برادران مادرى در ثُلث (يك سوم) شريك كرد. شخصى به او گفت: در اين قضيّه در سال اوّل قضاوت ديگرى كردى! گفت: چگونه قضاوت كردم؟
گفت: آن را براى برادران مادرى قرار دادى، و براى برادران پدرى و مادرى چيزى قرار ندادى.
عمرگفت: «تلك على ماقضينا وهذا على ماقضينا» [آن، قضاوتى بود كه (آن زمان) كرديم، واين هم قضاوتى است كه (اكنون) كرديم].
و بنابر نقل ديگرى گفت: «تلك على ما قضينا يومئذٍ، وهذه على ما قضينا اليوم»(2)[آن براساس قضاوت آن روز بود، و اين براساس قضاوت امروز].
امينى مىگويد: گويا حكم مسائل دائر مدار ديدگاهى است كه از خليفه صادر مىشود، مىخواهد موافق شريعت باشد يا مخالف آن، و گويا خليفه حقّ دارد هر حكمى كه خواست و اراده كرد صادر كند و براى مساله، حكم و قانونى در اسلام نيست! و شايد اين ديدگاه از ديدگاه «تصويب»(3)
1 - تصويب اشعرى كه بدترين نوع آن است؛ و آن است كه گفته شود: خداوند در واقع و لوح محفوظ هيچ حكمى ندارد و لوح محفوظ سفيد است، و آنگاه كه مجتهدى به حكمى علم يا ظنّ پيدا كرد آن حكم در حقّ وى و مقلّدينش ثبت مىشود؛ و در نتيجه در حقّ انسانهاى جاهل، حكمى در واقع وجود ندارد.
2 - «تصويب معتزلى»؛ آن است كه گفته شود: خداوند در واقع و لوح محفوظ، در مرحلۀ اقتضاء وشأنيّت و نيز مرحلۀ انشاء احكامى دارد كه عالم و جاهل در آنها مشتركند، ولى احكام در مرحله فعليّت، براساس علم و ظنّ مجتهد و امارهاى كه بدست مكلّف رسيده تنظيم مىشود و حكم اللّه فعلى در حقّ هر مجتهدى همان است كه امارهاى بر آن قائم شده يا براساس علم و ظنّ خود به آن دست يافته است.
و انسان دقيق خوب مىداند كه سرچشمۀ اين سخنان كجاست؟ اين سخنان پوچ و بى اساس براى توجيه افكار و اعمال مجتهدان خيالى مطرح شدهاند تا جنايات خلفاى ناخلف را توجيه كنند و نه تنها رفتار او را حكم خداوند در حقّ او و وظيفۀ فعلى وى بدانند بلكه پيروان جاهل آنان را نيز موظّف به اطاعت از آنان معرّفى كنند].
كه با براهين قاطع ردّ شده، بدتر باشد.حافظ دارقطنى و حافظ ابن عساكر(4)نقل كردهاند: كه دو نفر پيش عمر آمدند و از طلاق كنيز سؤال كردند. عمر با آنان
1) - السنن الكبرى 2:382؛ كنز العمّال 4:213[133/8، ح 22256].
2) - السنن الكبرى 6:255؛ السنن الدارمي 1:154.
3) - [يكى از ديدگاههاى اهل سنّت «تصويب» است؛ تصويب آن است كه گفته شود: «كلّ مجتهد مصيب، وكلّ أمارة مصيبة»؛ فتواى هر مجتهدى درست است، و هر امارهاى مطابق واقع است. تصويب دو چهره دارد:
4) - [مختصر تاريخ دمشق 389/17؛ و در ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب از كتاب تاريخ ابن عساكر، طبع تحقيق شده، شمارۀ 871].
برخاست و رفت تا به حلقهاى در مسجد رسيد، كه در آن مرد اصلعى [كسى كه موى جلوى سرش ريخته است] بود.
عمر گفت: اى أصلع! نظر تو در بارۀ طلاق كنيز چيست؟ او سرش را بلند كرد و به او با انگشت سبّابه و وسطى اشاره كرد. پس عمر به آن دو جواب داد كه دو طلاق است. يكى از آن دو به عمر گفت: سبحان اللّه! ما پيش تو آمديم در حالى كه امير مؤمنان هستى و تو ما را پيش مردى آوردى و از او سؤال كردى و به اشارۀ او قانع شدى.... تا آخر حديث(1).
[اگر على نبود عمر هلاك مىشد]
زن باردارى را پيش عمر آوردند كه به زنا اعتراف كرده بود و عمر دستور داد او را سنگسار كنند. پس على عليه السلام با او برخورد كرد و پرسيد: «ما بال هذه؟» [قضيۀ اين زن چيست؟]. گفتند: عمر دستور داده او را سنگسار كنند. على عليه السلام او را برگردانيد و فرمود: تو بر خودش مسلّط هستى، ولى بر آنچه در شكم اوست چه تسلّطى دارى؟ شايد بر سر او فرياد زدهاى يا او را ترسانيدهاى [تا اقرار گرفتهاى]! عمر گفت: بله، اين گونه بوده. فرمود: «أَوَ ما سمعتَ رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال:
لا حدّ على معترف بعد بلاء، إنّه من قيّد أو حبس أو تهدّد فلا إقرار له» [آيا نشنيدهاى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند: حدّى نيست بر كسى كه بعد از شكنجه اعتراف كرده است، و كسى كه به زنجير كشيده شود يا زندان شود و يا تهديد شود اقرارش پذيرفته نيست]. عمر آن زن را رها كرد و گفت: «عجزت النساءُ أن تلدن مثل عليّ بن أبي طالب، لولا عليّ لهلك عمر» [زنان عاجزند كه مثل على بن ابى طالب را به دنيا آورند، اگر على نبود عمر هلاك مىشد](2).
ابن مبارك از اشعث از شعبى از مسروق نقل كرده است: عمر اطّلاع پيدا كرد كه مردى از ثقيف با زنى از قريش در حال عدّه ازدواج كرده است. پس عمر به سوى آن زن [پيكى] فرستاده و آن دو را از هم جدا كرده و مجازات كرد و به آن مرد گفت: هرگز با آن زن ازدواج نكن [آن زن بر تو حرام ابدى شده است]. و مهريۀ آن زن را از وى ستاند و در خزانۀ بيت المال ريخت.
خبر اين ماجرا بين مردم پخش شد. آنگاه كه اين خبر به حضرت على كرّم اللّه وجهه رسيد گفت: خداوند امير المؤمنين را بيامرزد، مهريّه را با بيت المال چكار؟! اين زن و مرد از روى نادانى در حال عدّه ازدواج كردهاند [و حكمشان آن گونه كه عمر عمل كرد نيست] امام بايد آن دو را به سنّت ارجاع دهد.
از حضرت سوال شد: يا على شما در اين ماجرا چگونه حكم مىكنى؟ فرمود: «به زن در برابر بهرهاى كه مرد از وى برده مهريّهاى تعلق مىگيرد، و آن دو بايد از يكديگر جدا شوند و [چون جاهل بودهاند] مجازات نمىشوند، زن بايد عدّه شوهر اوّلش را تمام كند و سپس عدّه شوهر دومى را نيز تمام كند؛ و آنگاه اين مرد مىتواند از او خواستگارى كند».
وقتى خبر قضاوت امير المؤمنين عليه السلام به عمر رسيد گفت: «يا أيّها الناس رُدّوا الجهالات إلى السنّة» [اى مردم! مسائلى را كه نمىدانيد به سنّت ارجاع دهيد](3).
امينى مىگويد: به چه دليل خليفه آن دو را شلّاق زد؟! و چرا مهريّه را از زن گرفت؟! و به استناد كدام آيه يا روايت مهر زن را در بيت المال قرار داد و آن را صدقه در راه خدا گرداند؟! چرا و به چه دليل حكم به حرمت ابدى اين زن بر آن مرد كرد؟!
من نمىدانم (فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ )(1)[اگر نمىدانيد، از آگاهان بپرسيد].
و اى كاش خليفه، خود را فراموش نمىكرد، و قبل از قضاوتِ بر خلاف كتاب و سنّت به سخن خود: «ردّوا الجهالات إلى السنّة» عمل مىكرد!
دارمى(2)در سننش از شعبى نقل مىكند: اوّلين جدّى كه در اسلام ارث برد عمر بود كه تمام آن مال را گرفت. آن گاه على عليه السلام و زيد به او اعتراض كردند كه تمام اين ارث براى تو نيست زيرا تو مانند يكى از دو برادر ارث مىبرى [كه در طبقه دوم ارث است].
از سعيد بن مسيّب نقل شده است كه عمر گفت: از پيامبر خدا دربارۀ سهم جدّ سؤال كردم. پيامبر فرمود: «ما سؤالك عن ذلك ياعمر؟! إنّي أظنّك أن تموت قبل أن تعلم ذلك» [براى چه در اين باره اين قدر سؤال مىكنى؟ من گمان مىكنم تو قبل از اينكه اين مطلب را بدانى مرگت فرا رسد]. سعيد بن مسيّب مىگويد: و عمر قبل از اينكه آن مسأله را بفهمد مُرد(3).
بيهقى نيز در «السنن الكبرى»(4)از عبيده نقل مىكند: من از عمر دربارۀ مسألۀ جدّ، صد قضيّه را حفظ هستم كه در تمام آن قضايا بعضى، برخى ديگر را نقض مىكند.
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه» نقل مىكند(5):
عمر خيلى اوقات در مسألهاى حكمى مىكرد ولى سپس آن را نقض كرده و بر خلاف آن فتوا مىداد.
دربارۀ [ارث] جدّ با برادر احكام فراوان گوناگونى صادر كرد، سپس از حكم كردن در اين مسأله ترسيد و گفت: «من أراد أن يقتحم جراثيم جهنّم فليقل في الجدّ برأيه» [هر كس مىخواهد در قعر جهنّم بيفتد در مسألۀ جدّ به رأى و نظر خويش عمل كند].
امينى مىگويد: من نمىدانم چگونه بر خليفۀ مسلمين رواست كه به آنچه پيامبر اسلام تشريع كرده، جهل داشته باشد تا آنكه جهلش او را در تناقض گويى بيندازد! در حالى كه نزد نگارندۀ كتاب «الوشيعة» او در زمان خويش دانشمندترين فرد در ميان صحابۀ پيامبر بوده است!
از حسن نقل شده است: عمر بن خطّاب به سراغ زن آوازه خوانى فرستاد كه مردان در مجلس او شركت مىكردند. پس عمر آن را مُنْكَر و ناپسند شمرد و كسى [پيكى] را به سراغ آن زن فرستاد. به او گفتند: عمر تو را نزد خود خوانده، به او جواب بده.
آن زن پس از شنيدن اين سخن متحيّر شد و گفت: واى بر من، عمر را چه شده؟! سپس راهى شد تا پيش عمر برود
ولى در بين راه از شدّت هول و هراس درد زايمان او را گرفت و داخل خانهاى شد. و فرزندى را كه در رحم داشت سقط كرد. كودك نيز گريهاى كرد و بعد از آن مُرد.
اين خبر به عمر رسيد و او در اين رابطه از اصحاب پيامبر مشورت خواست. بعضى از اصحاب به عمر گفتند: چيزى بر گردن تو نيست همانا تو راهنما، معلّم و ادب كننده هستى. در اين بين على عليه السلام ساكت بود. عمر رو به سوى او كرد و گفت: اى على تو چه مىگويى؟ على عليه السلام فرمود: «إن كانوا قالوا برأيهم فقد أخطأ رأيهم، وإن كانوا قالوا في هواك فلم ينصحوا لك، أرى أنّ ديته عليك؛ فإنّك أنت أفزعتها وألقت ولدها في سبيلك» [اگر ايشان بر اساس رأى و اجتهاد خودشان نظر مىدهند، همانا رأيشان اشتباه و خطاست. و اگر به خاطر رضايت و خشنودى تو نظر مىدهند بدان كه دلسوز تو نيستند و تو را نصيحت نمىكنند. نظر من اين است كه ديۀ آن فرزند بر گردن تو است؛ زيرا تو آن زن را ترساندى و او فرزندش را در راه آمدن به سوى تو سقط كرد].
آنگاه عمر به على عليه السلام گفت: ديۀ آن فرزند را بر قريش تقسيم كن يعنى ديه او را از قريش بگير؛ چون عمر از قريش است و خطا از جهت او بوده است [و ديۀ قتل خطا برگردن عاقلۀ قاتل يعنى خويشاوندان پدرى است].
عمر زنى را نزد خود خواند تا از او دربارۀ چيزى سؤال كند در حالى كه آن زن حامله بود. پس به خاطر شدّت هيبت عمر، آنچه [فرزندى] را كه در رحمش داشت انداخت و جنين را در حالى كه مرده بود سقط كرد. پس از اين جريان، عمر از بزرگان اصحاب پيامبر خواست كه در اين باره نظرشان را بگويند. آنان گفتند: اى عمر! چيزى بر گردن تو نيست، تو فقط تأديب كننده هستى.
امّا على عليه السلام به عمر گفت: «إن كانوا راقبوك فقد غشّوك، وإن كان هذا جهد رأيهم فقد أخطأوا، عليك غرّة - يعني عتق رقبة -» [اگر ايشان از تو بترسند همانا تو را فريب مىدهند، و اگر اين رأى را بر اثر تلاش و با آگاهى مىدهند بدان كه اشتباه كردهاند.
بر تو واجب است كه يك بندهاى را آزاد كنى]. پس عمر و صحابه نيز به فتواى على عليه السلام عمل كردند.
امينى مىگويد: اين چه خليفهاى است كه حامل علم نافعى در دين خدا نيست تا او را از افتادن در گودال هلاكت نجات داده، از قضاوتهاى نادرست باز دارد؟!
او به چه حقّى در هر مسألۀ آسان و سختى از احكام و آداب اسلامى و حتّى در مسائل مهمّى از قبيل فروج و دماء، بر ديدگاه افرادى اعتماد مىكند كه وى را به خاطر ترسى كه از او داشتهاند فريب مىدادهاند و نهايتِ تلاششان نيز ديدگاهى نادرست بوده است؟!
از عبدالرحمن سلمى نقل شده است: زنى را نزد عمر آوردند كه تشنگى بى طاقتش كرده بود، و در آن حال به چوپانى برخورد مىكند و از او آب مىطلبد، چوپان از دادن آب به او امتناع مىورزد مگر آنكه خود را در اختيار او بگذارد. زن هم (به ناچار) قبول مىكند. خليفه در سنگسار كردن زن با مردم مشورت كرد و على عليه السلام فرمود: اين زن در حالت اضطرار قرار داشته و به نظر من بايد او را آزاد گذاشت [و مجازاتى ندارد]؛ پس خليفه او را رها كرد(1).
1) - سنن البيهقي 8:236؛ الرياض النضرة 2:196[144/3].
شرح ماجرا: زنى را نزد عمر بن خطّاب آوردند كه زنا كرده و به آن اقرار نيز كرده بود پس عمر دستور داد كه او را سنگسار كنند. على عليه السلام فرمود: شايد عذرى داشته باشد. سپس به او فرمود: چه چيز تو را به زنا كشاند؟ زن گفت:
همسفرى داشتم كه در شترش آب و شير به همراه داشت و در شتر من آب و شير نبود. تشنگى مرا فرا گرفت، از او درخواست آب كردم، او از دادن آب به من امتناع كرد، مگر آن كه خود را در اختيارش بگذارم. سه بار به او التماس كردم (امّا آبى به من نداد) پس وقتى تشنگى بر من غلبه كرد و بر جان خود ترسيدم، خود را در اختيار او گذاردم، آنگاه به من آب داد.
پس على عليه السلام در مقام قضاوت فرمودند: «اللّه أكبر؛ (فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اَللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ )(1)(2)[اللّه أكبر؛ «ولى آن كس كه مجبور شود، در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست؛ خداوند آمرزنده و مهربان است»].
امينى مىگويد: اى كاش خليفه چيزى از كتاب و سنّت مىدانست تا به آنچه خداوند بر پيامبرش نازل كرده حكم مىكرد! واى كاش مىدانستم كه اگر در ميان امّت، على امير المؤمنين عليه السلام نبود، يا كج روىهاى او را اصلاح نمىكرد، چه بر سر او مىآمد، و پيامدهاى قضاوتهاى نادرستش، وى را به چه جايگاهى مىكشاند؟! و اين سخنش چه به جاست:
«لولا عليّ لهلك عمر» [اگر على نبود عمر هلاك مىشد].
زن و مرد سياهى نزد عمر بن خطّاب آمدند. مرد گفت: چنانكه مىبينى من مردى سياه پوستم و درخت سياه مىكارم و زنم نيز سياه پوست است، ولى براى من فرزند سرخ پوست آورده است!
زن گفت: اى امير المؤمنين! سوگند به خدا كه من به شوهرم خيانت نكردهام و اين، فرزند اوست. و عُمَر مانده بود كه چه بگويد؛ پس دربارۀ آن از على بن ابى طالب رضى الله عنه سؤال كرد. حضرت رو به مرد سياه كرد و گفت: «اگر از تو سؤالى بپرسم راستش را مىگويى؟». گفت: بله، به خدا سوگند! فرمود: «آيا در حال حيض با همسرت همبستر شدهاى؟».
گفت: بله. فرمود: «اللّه أكبر إنّ النطفة إذا خلطت بالدم فخلق اللّه عزّ وجلّ منها خلقاً كان أحمر؛ فلا تنكر ولدك فأنت جنيت على نفسك» [اللّه اكبر؛ نطفه با خون مخلوط شده است و خداوند عزّوجلّ از آن، فرزندى سرخ رنگ آفريده است؛ پس فرزند را انكار نكن كه تو خود بر خويش ستم روا داشتهاى](3).
1 - عمر بن خطّاب در كوچهها مىچرخيد و مشغول تجسّس از كارهاى مردم بود، از كنار خانهاى عبور كرد و از آن جا صدايى شنيد، شكّ كرد و از ديوار بالا رفت. مردى را ديد كه نزد زنى نشسته و شراب مىنوشد. گفت: «يا عدوّ اللّه! أظننت أنّ اللّه يسترك وأنت على معصيته» [اى دشمن خدا! فكر كردى اگر معصيت كنى خدا گناه تو را مىپوشاند؟!]. آن مرد گفت: اى اميرالمؤمنين! (در مجازات من) شتاب نكن! اگر من يك خطا كردم تو سه خطا كردى! خدا درقرآن مىفرمايد:
(وَ لا تَجَسَّسُوا )(4)[تجسّس نكن] وتو تجسّس كردى. و مىفرمايد: (وَ أْتُوا اَلْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها )(5)[و از درِ خانهها وارد شويد] و تو از ديوار، وارد
خانه شدى. و مىفرمايد: (فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا )(1)[وقتى وارد خانهاى مىشويد سلام كنيد] و تو سلام نكردى.
عمر وقتى اين جواب را شنيد گفت: آيا نزد تو كار نيكى هست تا به خاطر آن از گناهت بگذرم؟ گفت: بله به خدا سوگند اين كار را تكرار نخواهم كرد. عمر گفت: برو كه تو را بخشيدم.
2 - عمر بن خطّاب بر گروهى كه شراب مىنوشيدند و در كلبه، آتش روشن كرده بودند وارد شد و گفت: «نهيتكم عن معاقرة الشراب فعاقرتم، وعن الإيقاد في الأخصاص فأوقدتم» [شما را از نوشيدن شراب نهى كردم و نوشيديد، و از آتش افروختن در كلبهها نهى كردم و افروختيد]. و تصميم گرفت آنان را تأديب كند. گفتند: يا امير المؤمنين! خداوند تو را از تجسّس نهى كرده، و تجّسس كردى، و از ورود بدون اجازه نهى كرد و تو بدون اجازه وارد شدى! عمر گفت: آن دو خطاى شما در برابر اين دو خطاى من [آن دو به اين دو در]! و در حالى كه برمىگشت با خود مىگفت: «كلّ الناس أفقه منك يا عمر!»(2)[اى عمر! همۀ مردم از تو داناترند].
از انس بن مالك نقل شده است: مردى را كه شراب خورده بود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند و حضرت با دو چوبِ تر از درختى حدود چهل ضربه به او زدند. انس مىگويد: ابوبكر هم در زمان خلافت خود به همين صورت عمل مىكرد. امّا عمر در زمان خلافت خود در اين باره با مردم مشورت كرد و عبدالرحمن بن عوف گفت: كمترين حدّ، هشتاد ضربه است؛ و عمر بر اساس آن قضاوت كرد.
امينى مىگويد: عبدالرحمن و ديدگاه او در برابر دستور پيامبر اعظم چه ارزشى دارد؟! و عمر كه خود را خليفۀ مسلمين مىداند چه حقّى دارد كه در حكم قطعى ثابت شدۀ از پيامبر، مشورت مىكند و از مردم فتوا مىطلبد؟!
زنى را نزد عمر آوردند كه عاشق جوانى انصارى شده به او علاقه پيدا كرده بود و يقهاش را گرفته بود، و چون جوان تن به خواستۀ او نداد زن دست به حيلهاى زد به اين صورت كه تخم مرغى گرفت و شكست، زردۀ آن را دور ريخت و سفيدهاش را بر روى لباس و پاهاى خود پاشيد آنگاه فريادزنان نزد عمر آمد و گفت: اى اميرمؤمنان! اين جوان به زور به من تجاوز كرده و مرا ميان خانوادهام رسوا ساخته است و اين هم اثر عمل او! عمر به زنان دستور داد كه آن را بررسى كنند، آنان پس از بررسى گفتند اثر منى در بدن و لباس اين زن ديده مىشود. عمر تصميم گرفت جوان را عقوبت كند.
فرياد استغاثه جوان بلند شد و گفت: اى اميرمؤمنان! دست نگهدار به خدا سوگند من مرتكب چنين عملى نشده و قصد سوئى نكردهام، بلكه اين زن مرا به سوى خود فرا خواند و من خوددارى كردم. عمر (به اميرمؤمنان على عليه السلام) گفت: اى ابا الحسن نظر شما دربارۀ اين قضيّه چيست؟ حضرت به جامۀ زن نگاهى كرد و فرمود: آب داغِ در حال جوشيدن بياوريد! حضرت آب را روى لباس زن ريخت ناگهان سفيدۀ تخم مرغ بر روى لباس منجمد و بسته شد آنگاه بوى آن را استشمام كرد و از آن چشيد و طعم تخم مرغ مشخّص شد، در اين لحظه، حضرت زن را سرزنش كرد و وى اعتراف نمود(3).
1 - از معدان ابن ابوطلحه يعمرى نقل شده است: عمر روز جمعه خطبه خواند و يادى از پيامبر خدا و ابوبكر نمود، آنگاه گفت: هيچ مسألهاى نزد من مهمتر از كلاله نيست كه پس از خود باقى بگذارم؛ زيرا من دربارۀ هيچ مسألهاى به اندازۀ كلاله به پيامبر مراجعه ننمودم و حضرت نيز در هيچ مسألهاى به اندازه كلاله با من تندى نكرد تا جايى كه با انگشت بر سينه من كوبيد و فرمود: «يا عمر! ألا يكفيك آية الصيف الّتي في آخر سورة النساء»؟!(1)[اى عمر! آيۀ صيف در آخر سورۀ نساء، براى تو كافى نيست؟!].
2 - از مسروق نقل شده است: از عمر بن خطّاب از خويشانى كه به عنوان كلاله ارث مىبرند پرسيدم. او ريش خود را گرفته گفت: كلاله كلاله! اندكى بعد گفت: «واللّه لأن أعلمها أحبُّ إليّ من أن يكون لي ما على الأرض من شيء»(2)[اگر من آن را مىفهميدم از همۀ دارايى زمين برايم بهتر بود].
3 - بيهقى در «السنن الكبرى» از عمر بن خطّاب رضى الله عنه نقل كرده است: «ثلاث لأن يكون رسول اللّه صلى الله عليه و آله بيّنهنّ أحبُّ إليَّ من حمر النعم: الخلافة، والكلالة، والربا»(3)[اگر پيامبر سه مسئله مهمّ را براى من روشن مىكرد از شتران سرخ موى براى من محبوبتر بود: خلافت، كلاله، و ربا].
4 - طبرى در تفسيرش(4)از عمر نقل كرده كه گفته است: «لأن أكون أعلم الكلالة أحبّ إليَّ من أن يكون لي مثل قصور الشام» [اينكه من از حكم كلاله آگاهى پيدا كنم، برايم محبوبتر از آن است كه قصرهاى شام براى من باشد].
5 - از شعبى نقل شده است: از ابوبكر دربارۀ كلاله پرسيدند. او گفت: «إنّي سأقول فيها برأيي فإن يك صواباً فمن اللّه و إن يك خطأً فمنّي ومن الشيطان، أراه ما خلا الولد والوالد» [من اكنون نظر خود را دربارۀ كلاله مىگويم اگر درست بود از سوى خداست، و اگر اشتباه بود از سوى خودم و شيطان است؛ به نظر من كلاله وارثان غير از پدر و مادر و فرزند هستند]. و زمانى كه عمر بر مسند خلافت نشست گفت: «إنّي لأستحيي اللّه أن أردّ شيئاً قاله أبو بكر»(5)[من خجالت مىكشم حكم ابوبكر را ردّ كنم].
امينى مىگويد: چه چيزى مسأله كلاله را نزد خليفه به معضلى تبديل كرده، و معناى آن و حكمش را نزد وى مبهم ساخته؟! با اينكه اين مسأله، شايع و حكمش روشن است.
آيا هنگام پرسش فراوان خود از پيامبر دربارۀ اين مسأله، پيامبر پاسخ او را داده است يا نه؟ اگر پاسخ او را داده است پس چرا آن را حفظ نكرده است؟! وشايد هم فهمش از درك اين مسأله عاجز مانده است، مسألهاى كه براى او از شتران سرخ موى عزيزتر بوده است، يا از همۀ دنيا، و يا از قصرهاى زيباى شام محبوبتر بوده است!
و اگر بگويند پيامبر پاسخش را نداده است مىگوييم: پيامبرى كه مىداند او به همين زودى جانشينش مىشود و سؤالات و مسائل قضايى به سوى او سرازير مىشوند و از شايعترين آنها مسأله كلاله است، چگونه آن را تبيين نكرده و
1) - آيۀ كلاله آيه «صيف» نيز ناميده مىشود؛ زيرا در فصل تابستان در سال حجّة الوداع نازل شده است و آن اين آيه است: (يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اَللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي اَلْكَلالَةِ إِنِ اِمْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُها إِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌ فَإِنْ كانَتَا اِثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا اَلثُّلُثانِ مِمّا تَرَكَ وَ إِنْ كانُوا إِخْوَةً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اَللّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَ اَللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ)؛ نساء: 176.
2) - تفسير طبرى 6:30 [مج 4 /ج 44/6]؛ تفسير الدرّ المنثور 2:251[757/2].
3) - السنن الكبرى 6:225.
4) - جامع البيان [مج 4 /ج 43/6]؛ كنز العمّال 6:20[80/11، ح 30692].
5) - سنن الدارمي 2:365؛ السنن الكبرى 6:223.
بيان حكمش را از وقت حاجت به تأخير انداخته است! پبامبر خدا هرگز چنين خطايى نمىكند. لكن حقيقت، همان است كه پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به حفصه فرموده است: «ما أرى أباكِ يعلمها»(1)[به نظر من پدرت آن را ياد نخواهد گرفت]، يا «ما أراه يقيمها»(2)[به نظرم آن را اجرا نخواهد كرد]. اين كلام، حقيقت را كاملاً روشن ساخته و خواننده را به شرطى كه گرفتار هواى نفس نباشد، از واقعيّت آگاه خواهد ساخت. و رسوايى بزرگ آن است كه او پس از همۀ اينها و پس از گفتار خودش:
«إنّها لم تبيّن لي» [حقيقت كلاله براى من روشن نشده]، باز دست از صدور حكم برنداشته، بدون توجّه به فرمايش خداى تعالى: (وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً )(3)[از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن؛ چرا كه گوش و چشم و دل، همه مسؤولند]، و سخن خداوند: (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ اَلْأَقاوِيلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ اَلْوَتِينَ * فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ )(4)[اگر او سخنى دروغ بر ما مىبست * ما او را با قدرت مىگرفتيم * سپس رگ قلبش را قطع مىكرديم * و هيچ كس از شما نمىتوانست از (مجازات) او مانع شود]، بر اساس رأى خويش عمل مىكرد و آن را پيروى از ابوبكر مىدانست، در حالى كه او خود آگاه بود كه ابوبكر نيز همسنگ خود اوست و اين سخن را از او شنيده بود: «إنّي سأقول فيها برأيي فإن يك صواباً فمن اللّه، و إن يك خطأً فمنّي ومن الشيطان!» [من به زودى رأى خود را دربارۀ آن خواهم گفت، اگر صحيح بود از سوى خداست، و گرنه از خودم و شيطان است!].
(إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنَّ اَلظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ اَلْحَقِّ شَيْئاً )(5)
[تنها از گمان بىپايه، پيروى مىكنند با اينكه «گمان» هرگز انسان را از حقّ بىنياز نمىكند].
از ابن ابى حسين نقل شده است: مردى، سر مردى از اهل كتاب را شكست. عمربن خطّاب تصميم گرفت او را قصاص كند. معاذ بن جبل به او گفت: تو مىدانى كه حقِّ اين كار را ندارى و اين، از پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده است؛ پس عمر بن خطّاب به آن مرد به خاطر شكستگى سرش يك دينار داد و او راضى شد(6).
از مجاهد نقل شده است: عمر بن خطّاب وقتى وارد شام شد متوجّه شد كه مرد مسلمانى مردى از اهل كتاب را كشته است و تصميم گرفت او را قصاص كند. در اين هنگام زيد بن ثابت به او گفت: آيا مىخواهى به خاطر بردهات برادرت را قصاص كنى؟! پس عمر به جاى قصاص، به وى ديه پرداخت كرد(7).
سعيد بن مسيّب مىگويد: عمر بن خطّاب دربارۀ انگشت شصت 13% ديۀ كامل، سبّابه 12%، انگشت وسطى 10%، انگشت كنار آن 9%، و انگشت كوچك 6% حكم كرد.
از ابوغطفان نقل شده است: ابن عبّاس مىگفت: ديۀ هر انگشت يك دهمِ يك دهم است [يعنى ديۀ هر انگشت، يك دهمِ ديۀ كامل انسان است]. فتواى ابن عبّاس به گوش مروان رسيد او را خواست و گفت: اى ابن عبّاس! چرا دربارۀ انگشتان به تساوى فتوا مىدهى مگر تو فتواى عمر را نشيندهاى؟! ابن عبّاس گفت: «رحم اللّه عمر! قول رسول اللّه أحقّ أن يتّبع من قول عمر»(1)[خدا عمر را بيامرزد! سخن رسول خدا مقدّم بر سخن عمر است و پيروى از آن شايستهتر است].
امينى مىگويد: همان طور كه ابن عبّاس فتوا داده، در كتابهاى صحاح و مسانيد روايتى قطعى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه مىفرمايد: «ديۀ انگشتان يك دهمِ يك دهم است». و اين، سنّت ثابت پيامبر است و فتواى عمر نظر شخصى اوست و مطلب همان است كه ابن عبّاس گفته: «سخن پيامبر براى پيروى سزاوارتر از سخن عمر است». و من نمىدانم كه آيا خليفه از سخن پيامبر آگاهى داشته و مخالفت كرده است يا جاهل به آن بوده است.
فإن كان لا يدري فتلك مصيبة وإن كان يدري فالمصيبة أعظم
[اگر جاهل بوده پس اين مصيبت است، و اگر آگاه بود پس مصيبت بزرگتر است].
از عبدالرحمن بن عائذ نقل شده است: سارقى را كه يك دست و يك پايش قطع شده بود نزد عمر آوردند وى دستور داد پاى او را قطع كنند. در اين لحظه على عليه السلام فرمود: «خداى عزّوجلّ فرموده: (إِنَّما جَزاءُ اَلَّذِينَ يُحارِبُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ... )(2)[كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمىخيزند...]. حال يك دست و يك پاى او قطع شده، و سزاوار نيست پاى ديگرش كه با آن راه مىرود را نيز قطع كنيد و او را بدون پا رها سازيد اكنون وظيفه، آن است كه يا او را تعزير كنيد و يا به زندان بيندازيد». مىگويد: پس او را به زندان انداخت(3).
[همه حتّى پير زنان، از عمر داناترند!]
هنگامى كه عمر از شام به مدينه بازگشت به ميان مردم رفت تا از حال مردم باخبر شود، عبورش به خيمۀ پيرزنى افتاد و نزد او رفت. پيرزن خطاب به او گفت: اى مرد عمر چه كارى انجام داده است؟ عمر پاسخ داد: او تازه از شام برگشته است. پيرزن گفت: «لاجزاه اللّه عنّى خيراً» [خدا خيرش ندهد]. عمر گفت: واى بر تو چرا؟ گفت: براى اينكه من از وقتى كه وى بر مسند خلافت نشسته تا كنون به خدا سوگند از بخشش او دينارى يا درهمى نصيبم نشده است. عمر گفت: واى بر تو عمر از كجا مىتواند از حال تو كه در اينجا ساكن هستى باخبر شود؟ پيرزن گفت: «سبحان اللّه! ما ظننتُ أنّ أحداً يلي على الناس ولايدري ما بين مشرقها ومغربها» [سبحان اللّه باورم نمىشود كسى كه نمىداند بين شرق و غرب عالم چه مىگذرد سرنوشت مردم را در اختيار بگيرد]. مىگويد: عمر از نزد پيرزن بيرون آمد در حالى كه گريه مىكرد و مىگفت: «واعُمراه واخصوماه، كلّ واحد أفقه منك يا عمر!...» [دريغابر عمر، دريغا بر او از شكايتها، اى عمر همه از تو داناترند!] و در حديث ديگر آمده است: «كلّ واحد أفقه منك حتّى العجائز يا عمر»(4)[اى عمر همه از تو داناترند حتى پيرزنان].
امينى مىگويد: درسى كه ما از اين داستان مىآموزيم اين است كه ديدگاه لزوم احاطۀ علم امام به همۀ اشياء يا بيشتر آنها، چه رسد به احكام و قوانين شرع، اعتقادى روشن و قابل فهم براى عموم است به گونهاى كه همۀ مردان و زنان آن را مىدانند، و آن امرى فطرى است و بر كسى پوشيده نمىباشد. و خليفه، فاقدِ اين ويژگى است و بنابر اعتراف خودش همۀ مردم حتّى پيرزنان از او داناترند!
از نافع نقل شده است: مردم براى خواندن نماز و تبرّك كنار درخت بيعت رضوان كه مردم در زير آن با پيامبر بيعت كرده بودند، مىرفتند. عمر از آن مطّلع شد و مردم را تهديد كرد كه مبادا آنجا بروند، سپس دستور داد درخت را قطع كنند(1).
ابن ابى الحديد اين مطلب را در شرح(2)خود يادآور شده و مىگويد:
پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، مردم كنار درخت بيعت رضوان رفته در آنجا نماز مىخواندند. عمر گفت:
«أراكم أيّها الناس رجعتم إلى العزّى، ألا لا اُوتي منذ اليوم بأحدٍ عاد لمثلها إلّاقتلتُه بالسيف كما يقتل المرتدّ» [اى مردم مىبينم كه به پرستش بت عزّى رو آوردهايد، بدانيد كه از اين پس، از هر كسى چنين حركتى سر زند گردنش را همچون گردن مرتدّ با شمشير مىزنم] و بعد فرمان داد كه درخت را قطع كنند.
از معرور نقل شده است: با عمر، عازم زيارت خانۀ خدا شديم او در نماز صبح سورۀ فيل و ايلاف را خواند و وقتى نماز به پايان رسيد مردم مسجدى را مشاهده كرده و به سوى آن هجوم آوردند، عمر پرسيد: اينجا كجاست؟ گفتند: اينجا مسجدى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز خوانده است. عمر گفت: «هكذا هلك أهل الكتاب قبلكم، اتّخذوا آثار أنبيائهم بِيَعاً، من عرضت له صلاة فليصلّ ومن لم تعرض له صلاة فليمض»(3)[پيش از شما اهل كتاب همين كارها را كردند كه نابود شدند؛ زيرا آنها در جاى آثار و نشانههاى پيامبران كليسا بنا كردند، و شما هرگاه وقت نماز بود نماز خود را در آنجا بخوانيد وگرنه از آنجا بگذريد (و اين مسجد خصوصيّتى ندارد كه بخواهيد به آن تبرّك جوييد)!].
امينى مىگويد: من نمىدانم بزرگداشت آثار انبيا و پيشاپيش آنها سيّد اولاد آدم محمّد صلى الله عليه و آله اگر خارج از مرز توحيد مانند سجده در برابر مجسّمه و قبله قرار دادن آن، نباشد چه اشكالى دارد؟! (وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اَللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى اَلْقُلُوبِ )(4)[و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواى دلهاست].
چه زمانى امّتها به سبب ايجاد بناء بر روى آثار انبيا نابود شدهاند؟!
نماز خواندن در كدام مسجد، بيشتر از نماز در مسجد پيامبر، انسان را به خدا نزديكتر مىكند؟!
كدام مكان با شرافتتر از مكانى است كه پيامبر به آنجا وارد شده و در آنجا مردم با او بيعت كردهاند و شرافت رضايت الهى را كسب كردهاند؟!
آيا اينها موجب فضيلت مكان نمىشوند كه عبادت در آنجا باعث تقرّب بندگان خدا به او شود؟!
گناه درخت بيچاره چه بود كه ريشهاش زده شد، آيا آن درخت دادرس و مدافع نداشت؟!
آيا اين عملِ او توهين به محلّ و وارد شوندۀ به آن مكان [پيامبر صلى الله عليه و آله] نيست؟!
آيا ادب دينى به خليفه اجازه مىدهد كه بگويد: مىبينم كه شما به پرستش بت عزّى بازگشتهايد؟! زيرا كسانى به آن محلها و أماكن رفت و آمد مىكردند واز بين بردن آن آثار را حرام مىدانستند و آنها را تعظيم مىنمودند و در آنجا عبادت مىكردند، همگى اهل علم و از صحابۀ عادل پيامبر، و پاسخگوى مسائل شرعى و سؤالات مورد نياز خليفه بودند، و او هرگاه از پاسخ پرسشى باز مىماند به آنها مراجعه مىكرد و مىگفت: «كلّ الناس أفقه منك يا عمر!» [اى عمر همۀ مردم از تو داناترند!]. و از جمله اصحاب كه به اين اماكن تبرّك مىجستند و در آنجا نماز مىخواندند عبداللّه بن عمر است(1).
مراجعه كنندۀ به صحاح و مسانيد، انبوهى از اين نمونهها را مىيابد و مىفهمد كه ديدگاه خليفه نظر شخصى وى بوده و به خودش اختصاص داشته است و قابل پيروى نيست، و نشده و نمىشود.
ابن عساكر از عكرمة بن خالد نقل كرده است: يكى از پسران عمر بن خطّاب لباسى زيبا پوشيده، خود را آراست و نزد عمر رفت، وقتى عمر او را ديد ناگهان او را با تازيانه يا چوبدستى كتك زد و او را به گريه انداخت. دخترش حفصه به او گفت:
پدر چرا او را كتك زدى؟ عمر پاسخ داد: او را ديدم كه خود بين شده است و بدين وسيله خواستم نفس او را تحقير كنم(2).
امينى مىگويد: من دربارۀ اينكه چگونه خليفه از خودبينى فرزندش كه صفتى نفسانى و حالتى درونى است، اطّلاع يافت، و نيز دربارۀ اجتهاد او در تنبيه فرزندش، بحث نمىكنم، و پيرامون اين كه امكان ارشاد و راهنمايى عاقلانه در صورت وجود عُجب و خودبينى، وجود داشته و نيازى به تنبيه و زدن او نبوده است، نيز بحث نمىكنم، بلكه از آن دو محدّث بزرگ مىپرسم كه چگونه چنين داستانى را از مناقب خليفه و از نشانههاى سيرۀ حسنۀ او مىشمارند؟!
از ابن عبّاس نقل شده است: هنگامى كه زينب(3)دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ألحقوها بسلفنا الخيّر عثمان بن مظعون» [او را به سَلَف (گذشتۀ) نيكوكارمان، عثمان بن مظعون ملحق سازيد]. پس زنان به گريه افتادند، و عمر با تازيانه آنها را مىزد، ناگهان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دست او را گرفت و فرمود: «مهلاً يا عمر! دعهنّ يبكين، وإيّاكنّ ونعيق الشيطان» [اى عمر! دست از اين كردار بردار و بگذار گريه كنند و به زنان نيز فرمود: وقتى كه گريه مىكنيد مبادا فريادهاى شيطانى سر دهيد].
سپس ابن عبّاس مىگويد: پيامبر خدا همراه فاطمه كنار قبر نشسته گريه مىكردند و حضرت با مهربانى، جامۀ خود را بر چشمان حضرت فاطمه عليها السلام مىكشيد(4).
1) - صحيح بخارى، كتاب الصلاة، باب المساجد الّتي على طرق المدينة والمواضع الّتي صلّى فيها النبي صلى الله عليه و آله (باب مساجدى كه در راه مدينه قرار دارند و اماكنى كه پيامبر در آنجا نماز خوانده است) [183/1، ح 469].
2) - تاريخ الخلفاء: 96 [ص 133].
3) - زينب در سال هشتم هجرت وفات يافت، و پيامبر از مرگ او بسيار اندوهگين شد.
4) - مسند أحمد 1:237 و 335 [393/1؛ و 551، ح 2128 و 3093]؛ المستدرك على الصحيحين 3:190[210/3، ح 4869] و آن را صحيح دانسته است.
امينى مىگويد: نمىدانم در جايى كه صاحب شريعت حاضر بوده و خود از نزديك ناظر است عمر چگونه پيش دستى كرده به جان زنان عزادار و گريان افتاده و با تازيانه آنها را مورد ضرب قرار مىدهد؟! و اگر گريۀ آنان اشكال شرعى داشت پيامبر براى منع و نهى بر همه مقدّم بود (و با وجود پيامبر ديگران حقّ ندارند امر و نهى كنند) و با وجود مخالفت پيامبر با او، وى از كجا تشخيص داد كه گريۀ بانوان حرام است؟!
چرا پيش از تنبيه آنان، دربارۀ آنها به پيامبر مراجعه نكرد؟! و آن تندخويىاى كه او را به اين حركات وا مىدارد چيست؟! و چطور جرأت مىكرد به سوى زنان دست درازى كند تا جايى كه پيامبر اكرم جلوى او را گرفته و از زنان دفاع كند؟! مگر زنانى كه در آنجا گرد آمده بودند خويشان نزديك و همسران پيامبر نبودند؟! من نمىدانم آيا صدّيقۀ طاهره فاطمۀ زهرا عليها السلام كه آن روز در ميان بانوانِ گريه كننده بوده آيا تازيانه خورده است يا خير؟! و به هر حال او در كنار پدر نشسته بود و گريه مىكرد.
و در زمان حيات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و در برابر ديدگان حضرت بارها چنين حركات اشتباه و زنندهاى از عمر سر زده است.
از جمله آنهاست: روايتى كه حاكم از ابوهريره(1)نقل كرده و صحيح دانسته و ذهبى به آن اقرار كرده است كه روزى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با عمر در تشييع جنازهاى شركت كردند، عمر وقتى گريۀ زنان را شنيد آنان را از گريه باز داشت؛ و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: «يا عمر! دعهنّ فإنّ العين دامعة، والنفس مصابة، والعهد قريب» [عمر آنان را به حال خودشان واگذار! زيرا مصيبت زده هستند و داغ مرگ تازه است و از اين رو چشمان گريان است].
تاريخ، بيانگر آن است كه اين سخنان روشن پيامبر، او را اصلاح نكرد و او بر اجتهاد خود باقى مانده و دست از برداشتهاى شخصى خود برنداشت و به استناد سخن ساختگى مخالفِ عقل و عدل و طبيعت كه به دروغ به پيامبر نسبت داده شده است كه: «إنّ الميّت يعذّب ببكاء الحيّ» [گريۀ زندهها باعث عذاب ميّت مىشود]، هماره تازيانه به دست، مردم را از گريه باز مىداشت.
امّا حديث عمر كه مىگويد: «مرده به خاطر گريۀ زنده عذاب مىشود»، طبق نقل حاكم در «مستدرك»(2)مورد تكذيب عايشه قرار گرفته است.
حاكم مىگويد: شيخان (بخارى و مسلم) هر دو از ايّوب سختيانى از عبداللّه بن ابو مليكه نقل كردهاند:
ميان عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن عبّاس دربارۀ گريۀ بر ميّت بحثى در گرفت و آن دو به عايشه مراجعه كردند و عايشه گفت: به خدا سوگند هرگز پيامبر خدا نفرموده است كه ميّت به گريۀ كسى عذاب مىشود بلكه فرموده: «إنّ الكافر يزيده عند اللّه ببكاء أهله عذاباً شديداً» [وقتى كه خانوادۀ ميّت كافر براى او گريه مىكنند بر شدّت عذاب او افزوده مىشود]؛ زيرا «إنَّ اللّهَ هُوَ أَضْحَكُ وَ أَبْكَى»(3)[خدا خود مىگرياند و مىخنداند]، و نيز: (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى )(4)[و هيچ گنهكارى گناه ديگرى را متحمّل نمىشود].
و شافعى در «اختلاف الحديث»(5)مىگويد:
بر اساس دلالت قرآن و سنّت، نقل عايشه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از نقلهاى ديگر صحيحتر و محفوظتر است؛ زيرا خداوند مىفرمايد: (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى )(6)[و هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمىكشد].5.
(وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى )(1)[و اينكه براى انسان بهرهاى جز سعى و كوشش او نيست]. و (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ )(2)[پس هر كس هم وزن ذرّهاى كار خير انجام دهد آن را مىبيند! * و هر كس هم وزن ذرّهاى كار بد كرده آن را مىبيند]. و (لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى )(3)[تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود، جزا داده شود!].
و اگر بگويى كدام سنّت بر اين مطلب دلالت مىكند؟ پاسخ داده مىشود. پيامبر خدا از شخصى پرسيد اين فرد پسر توست؟ عرض كرد: بله. حضرت فرمود: «أما إنّه لا يجني عليك ولا تجني عليه» [جنايت او به حساب تو گذاشته نمىشود و جنايت تو نيز به حساب او گذاشته نمىشود]. رسول خدا با اين سخن مانند سخن خداوند تعالى اعلام كرد كه جنايت هر كسى به پاى خودش نوشته مىشود نه ديگرى، چنان كه ثواب كار نيك هر كسى براى خودش مىباشد نه ديگرى.
از همۀ اينها گذشته، گريۀ خود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ياران او و تابعان نيكوكار آنان، كه بر مردگانشان گريه كردند، بهترين دليل بر جواز گريه است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مرگ فرزند عزيزش ابراهيم گريست و فرمود: «العين تدمع و القلب يحزن و لا نقول إلّاما يرضى ربّنا و إنّا بك يا ابراهيم لمحزونون»(4)[چشم گريان است و دل بريان، امّا سخنى جز رضاى خدا نگوييم. همانا اى ابراهيم ما به خاطر تو غمگينيم].
و نيز براى فرزندش طاهر گريسته فرمود: «إنّ العين تذرف، وإنّ الدمع يغلب، وإنّ القلب يحزن، ولا نعصي اللّه عزّ وجلّ»(5)[ديدگان، اشك ريزان بوده، اشك غلبه كرده، و دل محزون است، ولى ما هرگز نافرمانى خداى عزّوجلّ را نمىكنيم].
و نيز در مصيبت حمزه هنگامى كه صفيّه دختر عبدالمطّلب (خواهر حضرت حمزه و عمّۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله) در جست وجوى حمزه بود و انصار ميان او و پيكر حمزه حائل شده بودند تا پيكر او را نبيند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به انصار فرمود:
صفيّه را رها كنيد (تا به نزد جنازه حمزه رود) و او رفت و در كنار جنازه نشسته، گريه مىكرد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز با گريۀ او مىگريست، و هرگاه صداى نالهاش را بلند مىكرد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله صداى گريهاش را بلند مىكرد، و از آن سو نيز حضرت فاطمه عليها السلام گريه مىكرد و با گريۀ او نيز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گريه مىكرد و مىفرمود: «لن اُصاب بمثلك أبداً»(6)[من هرگز به مصيبتى مانند مصيبت تو گرفتار نشدم].
و نيز وقتى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از جنگ اُحد بازگشت، بانوان انصار براى شهداى خود به گريه و زارى و عزادارى پرداختند. اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و حضرت فرمود: «لكن حمزة لا بواكي له» [ولى حمزه كسى ندارد كه برايش گريه كند].
وقتى انصار فرمايش حضرت را شنيدند، نزد زنان خود رفته، گفتند: «لا تبكين أحداً حتّى تبدأن بحمزة» [از اين پس شما حقّ نداريد گريه كنيد مگر اين كه نخست بر حمزه گريه كنيد، آنگاه براى عزيزان خود].
مىگويد: اين كار در ميان انصار رسم شد و تا به امروز ادامه دارد، و آنان هر گاه بخواهند بر ميّتى گريه كنند نخست براى حمزه عزادارى و گريه كرده آنگاه براى مردۀ خود گريه مىكنند(7).0.
و نيز حضرت هنگامى كه قبر مادرش را زيارت كرد گريست و به دنبال آن اطرافيان نيز گريستند(1). و همچنين حضرت وقتى عثمان بن مظعون از دنيا رفت او را مىبوسيد و اشك ديدگانش بر گونههاى مباركش روان مىشد(2).
و همچنين صدّيقۀ طاهره فاطمۀ زهرا عليها السلام براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىگريست و مىگفت: «يا أبتاه من ربّه ما أدناه، يا أبتاه أجاب ربّاً دعاه، يا أبتاه إلى جبريل ننعاه، يا أبتاه جنّة الفردوس مأواه»(3)[اى پدرى كه به خدا نزديك شدى! اى پدرى كه دعوت پروردگارت را لبّيك گفتى! اى پدرى كه ما شكايت خود را به جبرئيل مىكنيم! اى پدرى كه در بهشت فردوس جاى گرفتى!].
و نيز فاطمه عليها السلام بر سر قبر پاك او مىايستد و مشتى از خاك قبر برداشته، بر ديدگان نهاده، مىگريد و مىگويد:
ماذا على من شمّ تربةَ أحمدٍ أن لا يشمّ مدى الزمانِ غواليا
صُبّت عليّ مصائبٌ لو أ نّها صُبّت على الأيّامِ صرنَ لياليا(4)
[كسى كه خاك پيامبر صلى الله عليه و آله را ببويد چه حالى خواهد داشت آرى او ديگر تا ابد بوى خوش ديگرى را استشمام نخواهد كرد. مصيبتهايى بر من وارد شد كه اگر بر روزها وارد مىشد شب مىشدند].
اين سنّت پيامبر است كه اصحاب نيز از آن پيروى نمودهاند، ولى خليفه با حديث خود: «ميّت با گريۀ زندهها معذّب مىشود» به مخالفت و مبارزه با آنان پرداخته است؛ از اين رو، اين ديدگاه به وى و فرزندش عبداللّه اختصاص دارد، و پيروى از حقّ سزاوارتر است.
از حذيفه بن اُسيد نقل شده است: ابوبكر و عمر - رضى اللّه عنهما - از ترس اينكه مبادا قربانى از سوى ديگران رسم شود، از سوى خانوادۀ خود قربانى نمىكرد ولى خانوادۀ من بعداً از سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله آگاهى يافتند و مرا به زحمت انداخته مجبور نمودند كه از سوى همه آنها قربانى كنم(5).
شافعى در كتاب «الاُمّ»(6)مىگويد:
به ما رسيده است كه ابوبكر و عمر - رضى اللّه عنهما - از ترس اين كه مبادا مردم از آنان تقليد نموده گمان برند كه اين عمل واجب است، از قربانى كردن خودارى مىكردهاند.
از شعبى نقل شده است: ابوبكر و عمر در مراسم حجّ شركت كردند ولى قربانى نكردند(7).
امينى مىگويد: آيا آن دو، از حكمى خبر داشتند كه پيامبر از آن بى اطّلاع بوده است، و [به خاطر بى اطّلاعى] قربانى مىكرد و به ديگران نيز دستور مىداد قربانى كنند و آنان را بر اين كار تشويق مىكرد؟! و آيا اين نكته كه ممكن است مردم تصوّر كنند اين عمل واجب است، بر پيامبر پوشيده مانده ولى آن دو از آن آگاه بودهاند؟!
يا اين كه آنان نسبت به مردم مهربانتر از پيامبر بودهاند؟! وخواستهاند مردم به خاطر هزينۀ قربانى به رنج و زحمت نيفتند؟! يا اين كه آن دو ترسيدند كه بدعتى در دين بنا شود و مردم گمان وجوب پيدا كنند؟!
1) - سنن بيهقى 4:70؛ تاريخ خطيب بغدادى 7:289 [شمارۀ 3791].
2) - سنن أبي داود 2:63[201/3، ح 3163]؛ سنن ابن ماجه 1:445[468/1، ح 1456].
3) - صحيح بخارى [1619/4، ح 4193] باب مرض النبيّ ووفاته.
4) - ر. ك: 444-445 از همين كتاب.
5) - المعجم الكبير، طبرانى [182/3، ح 3058].
6) - كتاب الاُمّ 2:182[224/2].
7) - كنز العمّال 3:45[219/5، ح 12664].
لكن همۀ اين دلايل باطل است؛ زيرا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه به قربانى فرمان داد، عدم وجوب آن را نيز بيان كرد، و يارانش نيز آن را فهميدند، و بر همان اساس نيز رفتار كردند، و تابعان نيز از آنان به همين صورت دريافت كردهاند، و تا به امروز نيز اين مسأله به همان صورت است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود و انجام داد. و اگر برداشت ابوبكر و عمر صحيح باشد بايد همۀ مستحبّات ترك شوند.
وانگهى احتمالِ گمانِ وجوب بردن مردم، سزاوارتر است كه از عمل و سخن پيامبر حاصل شود؛ زيرا سنّت، سنّت اوست، و دين، دينى است كه وى مبلّغ آن بوده است، لكن از بيان حضرت كه همراه عمل او بوده چنين گمانى حاصل نشده است؛ پس چرا اين دو نفر كه خود را خليفۀ رسول خدا مىدانند مانند او رفتار نكردند.
و شگفت انگيزتر از همه اين است كه خليفۀ دوم در اينجا با گمان و ترس اين كه ممكن است برداشت وجوب شود، سنّت ثابت پيامبر صلى الله عليه و آله را نقض مىكند، و از سوى ديگر سنّتهايى را بنا مىگذارد كه هيچ اصل و ريشهاى ندارند؛ مانند زكات اسب، نماز تراويح، و صدها بدعت ديگر، و در هيچ يك از اينها نه ترسى دارد نه باكى و نه ملاحظهاى!
ابومليكه مىگويد: عمر دربارۀ حكم پسرى كه سرقت كرده بود به اهل عراق نوشت: «أن أشبروه فإن وجدتموه ستّة أشبار فاقطعوه» [او را با وجب اندازهگيرى كنيد اگر قد او به اندازه شش وجب بود دست او راقطع كنيد]. و آنها او را اندازهگيرى كردند و قد او به اندازه يك انگشت از شش وجب، كوتاهتر بود و از اين رو او را رها كردند(1).
امينى مىگويد: نشانههاى بلوغ براساس روايت صحيح پيامبر صلى الله عليه و آله يا احتلام است چنانچه حضرت دربارۀ افرادى كه قلم از آنان برداشته شده است مىفرمايد: «والغلام حتّى يحتلم» [از نوجوان تا پيش از احتلام قلم برداشته شده است]، و يا روييدن مو بر عانه [بالاى شرمگاه]، و يا رسيدن به سنّ مشخّص چنانچه در صحيحه عبداللّه بن عمر آمده است(2)، و نشان چهارمى براى بلوغ وجود ندارد. و امّا اندازهگيرى به وجب و امثال آن، از نوآوريهاى خليفه است و بس، و او خود فقاهتش را بهتر مىشناسد.
از ابورافع نقل شده است: شرابخوارى را نزد عمر آوردند، عمر گفت: اينك تو را نزد شخصى مىفرستم كه به تو آسان نگرفته و سختگيرى كند. او را نزد مطيع بن اسود عدوى فرستاده گفت: صبح فردا، حدّ را بر او جارى ساز. صبح آن روز وقتى مطيع مشغول اجراى حكم بود عمر وارد شد و ديد با شدّت بر او شلّاق مىزند، عمر به او خطاب كرد: او را كشتى مگر چند ضربه به او زدى گفت: شصت ضربه عمر گفت: بيست ضربه كم كن.
ابو عبيده مىگويد: معناى آن اين است كه شدّت ضربه به جاى بيست ضربۀ باقيمانده قرار داده شود(3).
امينى مىگويد: به خوبى در كار او دقّت كنيد و ببينيد وى چگونه در اجراى حكم رنگ عوض مىكند؛ زمانى حدّ
شرابخوار را كه نزد اهل سنّت چهل تازيانه است به هشتاد ضربه(1)افزايش مىدهد، و زمانى دلش به حال مجرم مىسوزد و بيست ضربه از آن كم مىكند آن هم پس از سپردن او به دست انسانى خشن و بى رحم كه از بىرحمى و خشونت او آگاه است. جالب اين است كه كيفيّت را با كميّت يعنى شدّت ضربات را با كاستن از تعداد ضربات تلافى مىكند كه همۀ اين كارها از آيين پاك الهى كه پيامبر آورده، خارج است.
در حديثى آمده است: «يؤتى بالرجل الّذي ضرب فوق الحدّ فيقول اللّه: لِمَ ضربْتَ فوق ما أمرتُك؟ فيقول: يا ربّ غضبتُ لك؛ فيقول: أكان لغضبك أن يكون أشدّ من غضبي؟ ويؤتى بالّذي قصّر فيقول: عبدي لم قصّرت؟ فيقول: رَحِمْتُه؛ فيقول: أكان لرحمتك أن تكون أشدّ من رحمتي؟»(2)[روز قيامت شخصى را مىآورند كه بيش از حدّ شرعى به مجرم شلّاق زده است.
خداوند به او مىفرمايد: چرا بيش از حدّى كه معيّن كرده بودم زدى؟ پاسخ مىدهد: خدايا به خاطر تو بر او خشمگين شدم.
خداوند مىفرمايد: آيا غضب تو از غضب من بالاتر است؟ و ديگرى را مىآورند كه كمتر از حدّ معيّن شده زده است خداوند به او مىفرمايد: چرا كمتر از حدّ معيّن زدى؟ جواب مىدهد: دلم به حال او سوخت. خداوند به او مىگويد: آيا رحم تو از رحمت من بيشتر است]. و اين روايت نظائر فراوانى دارد كه حفّاظ آن را نقل كردهاند(3).
[اى ابوالحسن! خدا مرا با گرفتاريهايى كه تو در آنها نيستى تنها نگذارد]
از ابن عبّاس نقل شده است: مسأله بُغرنجى براى عمر بن خطّاب پيش آمد، او بالا و پايين رفت، تغيير كرد و عصبانى شد، و خلاصه هر چه فكر كرد نتوانست حلّ كند، تا اين كه اصحاب را فرا خواند و مسأله را با آنان مطرح ساخت و گفت راه حلّ آن را بيان كنيد. آنها گفتند: «يا أميرالمؤمنين! أنت المفزع وأنت المنزع» [اى اميرمؤمنان تو پناهگاه و مرجع هستى]. عمر از اين سخن خشمگين شد و گفت: «اتّقوا اللّه وقولوا قولاً سديداً يصلح لكم أعمالكم» [از خدا بترسيد و سخنى بگوييد كه به حالتان سودمند باشد]. گفتند: اى اميرالمؤمنين! ما پاسخى براى پرسش شما نداريم. عمر گفت: «أما واللّه إنّي لأعرف أبا بجدتها وابن بجدتها، وأين مفزعها وأين منزعها» [امّا من به خدا كسى را مىشناسم كه چشمۀ دانش و حلّال مشكلات است (و زير و بم مسائل را مىداند) و پاسخ اين مسأله را به خوبى مىداند]. گفتند: شايد منظورتان فرزند ابوطالب است؟ گفت: «للّه هو، وهل طفحت حرّة بمثله وأبرعته؟! انهضوا بنا إليه» [آرى به خدا منظورم اوست آيا مادرِ آزادهاى، همچون او را به دنيا آورده و چنين انسان كاملى را به جامعه انسانى تحويل داده است؟! پس اينك برخيزيد به نزد او برويم]. آنان گفتند: آيا شما مىخواهيد نزد او برويد؟! بگذاريد او نزد شما بياييد. عمر گفت:
«هيهات هناك شجنة من بني هاشم، وشجنة من الرسول، وأثرة من علم يُؤتى لها ولا يأتي، في بيته يُؤتى الحكم، فاعطفوا نحوه» [هرگز! مگر نمىدانيد كه در آن مكان شاخه وشعبهاى از بنىهاشم، وشاخه وشعبهاى از پيامبر خدا، ونشانهاى از علم است كه بايد نزد آن رفت. او نزد كسى نمىآيد و حكمت در خانۀ او يافت مىشود پس به سوى او بشتابيد]. آنان همراه عمر نزد آن حضرت رفتند و ديدند كه او در كنار ديوارى قرار دارد و اين آيه را مىخواند: (أَ يَحْسَبُ اَلْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً )(4)[آيا انسان گمان مىكند بىهدف رها مىشود؟!]، و تكرار مىكند و گريه مىكند. عمر به شريح گفت: مطلبى را كه براى من نقل كردى براى اباالحسن نقل كن.
شريح گفت: من در دادگاه و در مسند قضاوت بودم كه اين مرد نزد من آمده گفت: شخصى يك زن آزاده با مهريّۀ
سنگين، و يك زن اُمّ الولد (كنيزى كه از مولاى خود فرزند دارد) را به من سپرده گفت: نفقه آنها را تا زمان بازگشت من تأمين نما. و در شب اوّل هر دو زن زايمان كردند يكى پسر و ديگرى دختر. و هر يك از آنها به خاطر ارثِ بيشتر ادّعا مىكند كه پسر از آن اوست و دختر را از خود نفى مىكند. اميرمؤ منان عليه السلام فرمود: چگونه ميان آن دو قضاوت كردى؟ شريح گفت: اگر مىتوانستم ميان آنها قضاوت كنم نزد شما نمىآمدم. امير مؤمنان عليه السلام برگ كاهى از زمين برداشته به شريح نشان داده فرمود: قضاوت دربارۀ اين قضيّه، از قضاوت دربارۀ اين كاه آسانتر است. آنگاه ظرفى را خواسته به يكى از زنان فرمود: شير خود را داخل ظرف بدوشد و پس از دوشيدن آن را وزن كرد، سپس به ديگرى گفت: او نيز شير خود را در ظرف دوشيد و حضرت آن را وزن كرد و ديد كه وزن شيرِ زن دوم، نصف شيرِ زن اوّل است. در اين هنگام حضرت به دوّمى فرمود: دخترت را بردار و به اولى نيز فرمود: تو نيز پسرت را. سپس به شريح فرمود: «أما علمت أنّ لبن الجارية على النصف من لبن الغلام؟ وأنّ ميراثها نصف ميراثه؟ وأنّ عقلها نصف عقله؟ وأنّ شهادتها نصف شهادته؟ وأنّ ديتها نصف ديته؟ وهي على النصف في كلّ شيء» [آيا نمىدانى كه وزن شير دختر نصف وزن شير پسر است؟ و ارث دختر نيز نصف ارث پسر است؟ وعقلش نصف عقل پسر است؟ و شهادتش نيز نصف شهادت اوست؟ و ديهاش نيز نصف ديۀ اوست؟ و در همه چيز نصف پسر است]. در اين هنگام تعجّب سراسر وجود عمر را فرا گرفته، گفت: «أبا حسن لا أبقاني اللّه لشدّة لستَ لها ولافي بلد لستَ فيه»(1)[اى ابا الحسن! خداوند هرگز مرا بدون تو در هيچ گرفتارى قرار ندهد و در شهرى كه تو نيستى تنها مگذارد].
از ابن عبّاس نقل شده است: سه طلاقه كردن زن (در يك مجلس) در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و دو سالِ اوّل از حكومت عمر رضى الله عنه يك طلاق محسوب مىشد، امّا عمر گفت: «إنّ الناس قد استعجلوا في أمر كانت لهم فيه أناة فلو أمضيناه عليهم»؛ فأمضاه عليهم(2)[«مردم در كارى كه مىبايست صبر پيشه كنند، عجله مىكنند و از ما تصويب و امضاى آن را درخواست دارند، اى كاش مىشد آن را برايشان امضا كنيم»؛ پس آن را براى آنها تصويب و امضا كرد].
امينى مىگويد: واقعاً جاى شگفتى است كه عجلۀ مردم مجوّز آن باشد كه انسان كتاب خدا را پشت سر اندازد و طبق خواسته مردم عمل كند! اين قرآن كريم است كه با صراحت مىگويد: (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسانٍ ) [طلاق، (طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است؛ (و در هر مرتبه)، بايد به طور شايسته همسر خود را نگاهدارى كند (و آشتى نمايد)، يا با نيكى او را رها سازد (و از او جدا شود)].
تا آن جا كه: (فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّى تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ )(3)[اگر (بعد از دو طلاق و رجوع، بار ديگر) او را طلاق داد، از آن به بعد، زن بر او حلال نخواهد بود؛ مگر اينكه همسر ديگرى انتخاب كند و با او، آميزش جنسى نمايد].
در اين آيه خداى تعالى تحقّق دو طلاق را ضرورى دانسته و حرمت را پس از تحقّق طلاق سوم قرار داده است، و اين با جمع كردن طلاقها با واژۀ «سه بار» (به اينكه كه مرد بگويد: سه بار تو را طلاق دادم) يا سه بار تكرار صيغۀ طلاق پشت سر هم و بدون فاصله شدن عقد ازواج ميان آنها، قابل جمع نيست.
امّا اوّلى: به خاطر اينكه يك طلاق بيش نيست و با آوردن واژۀ «سه بار» در صيغۀ طلاق، سه طلاق حاصل نمىشود؛ نظير اينكه در نماز شرط است در هر ركعت سورۀ فاتحه يك بار خوانده شود، حال اگر كسى آن را يك بار بخواند و پس از پايان آن، قيد «پنج بار» يا «ده بار» را بيفزايد، نمىگويند او خواندن سوره را تكرار كرده و پنج يا ده بار سوره را خوانده است.
و هر حكمى كه تكرار و عدد در آن شرط است نيز همين طور است؛ مانند رمى جمرات كه بايد هفت بار سنگ زده شود و يك بار زدن چند سنگ كفايت نمىكند، و يا شهادت چهارگانه در مسأله لعان كه يك بار شهادت دادن مقيّد به قيد «چهار» كفايت نمىكند بلكه بايد نفس شهادت چهار بار از طرف او تكرار شود. و مانند اذان كه بايد هر بخشى از آن دو بار تكرار شود و يك بار گفتن اللّه اكبر مقيّد به قيد «دو مرتبه» تكرار حساب نمىشود و كفايت نمىكند. و مانند تكبيرات پنج گانۀ نماز عيد فطر و قربان نزد ما، و هفت بار نزد اهل سنّت پيش از قرائت(1)، كه يك بار گفتن وافزودن واژۀ «پنج بار» يا «هفت بار» تكرار حساب نمىشود و نمىگويند كه پنج يا هفت بار تكبير گفته است.
و مانند نماز تسبيح(2)كه در آن، تسبيحات ده يا پانزده بار بايد گفته شود و يك بار تسبيح و اضافه كردن واژۀ «ده» يا «پانزده» به پايان آن كفايت نمىكند و نمىگويند نماز گزار تسبيح را ده يا پانزده بار تكرار كرده است. در آنچه گفته شد هيچ اختلافى وجود ندارد.
و امّا دومى (تكرار صيغه طلاق در يك مجلس): طلاق با لفظ نخست حاصل مىشود و عقد ازدواج گسسته مىشود و زن و مرد از هم جدا مىشوند و ديگر عقد ازدواجى باقى نمىماند تا صيغه طلاق در آن اثر كند پس خواندن صيغۀ طلاق براى بار دوم و سوم لغو خواهد بود؛ زيرا زنى كه مطلّقه شده است معنا ندارد كه دوبار طلاق داده شود، و پيوند گسسته شده دوباره گسسته نمىشود. و آن تكرارى كه در اينجا شرط است با اين روش تحقّق پيدا نمىكند بلكه طلاق وقتى تكرار مىشود كه هر طلاق پس از عقد ازدواجى صورت گيرد گر چه اين عقد ازدواج با رجوع مرد انجام گرفته باشد، وگرنه طلاق بعدى لغو خواهد بود؛ پس طبق فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله: «لاطلاق إلّابعد نكاح» [طلاق جز پس از ازدواج صحيح نيست و اثرى ندارد]، و «لاطلاق قبل نكاح» [پيش از ازدواج طلاقى نيست]، و «لا طلاق لمن لا يملك»(3)[كسى كه مالك (استمتاع از زن) نيست نمىتواند طلاق دهد](4)، تا زمانى كه عقد ازدواج و پيوند همسرى در ميان نباشد طلاق دوم لغو و بىمعنا خواهد بود.
جصّاص در «أحكام القرآن» مىگويد(5):
آيۀ: (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ ) [(طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است] اوّلاً دستور مىدهد كه بايد ميان طلاقها فاصله انداخت. و ثانياً در مقام بيان حكم رجوع در كمتر از سه طلاق است؛ به دليل اين كه مىفرمايد: (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ )، و مقتضاى (اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ ) آن است كه ميان طلاقها بايد فاصله انداخت؛ زيرا اگر كسى دو بار بدون فاصله، صيغۀ طلاق را جارى كند صحيح نيست كه گفته شود: دو بار طلاق واقع].
1) - السنن الكبرى، نسائى 3:285-291 [ص 554، ح 1804].
2) - نماز تسبيح نزد ما نماز جعفر ناميده مىشود، و در كيفيّت و كمّيّت و فضيلت آن شيعه و اهل سنّت اختلافى ندارند با اين تفاوت كه اهل سنّت درمسانيد و صحاح خود آن را از ابن عبّاس نقل كردهاند.
3) - سنن دارمى 2:161؛ سنن أبي داود 1:342[258/2، ح 2190].
4) - سنن دارمى 2:161؛ سنن أبي داود 1:342[258/2، ح 2190].
5) - أحكام القرآن 1:447[378/1].
شده است؛ نظير اينكه اگر به شخصى دو درهم داده شود نمىگويند دو بار به او پول دادند مگر اين كه دو بار به او بپردازد آرى در اين صورت است كه مىگويند دوبار پول داد.
اين بود حكم قرآن و هر حكم و نظرى غير از اين، بازى با قرآن و كتاب خدا است. وپيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روايت صحيحى كه نسائى در «سنن» از محمود بن لبيد نقل كرده، به اين مطلب تصريح كرده است؛ مىگويد:
به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خبر دادند كه مردى در يك مجلس، زن خود را سه طلاقه كرده است. حضرت خشمگين شد به پا ايستاد و فرمود: «أيُلعب بكتاب اللّه وأنا بين أظهركم؟!» [آيا با وجود من در ميان شما (و در برابر ديدگان من) با كتاب خدا بازى مىشود؟!] در اين لحظه مردى به پا خواسته عرض كرد يا رسول اللّه آيا او را بكشم؟
برخى از شخصيّتهاى اهل سنّت در اين زمينه بىمهابا و بدون واهمه به تفصيل سخن گفتهاند، و تعجّب آورتر از همه سخن «عينى» است كه در «عمدة القاري»(1)مىگويد:
طلاقى كه در قرآن آمده، نسخ شده است.
و اگر سؤال شود: با وجود اين كه عمر نمىتواند نسخ كند پس وجه اين نسخ چيست؟ و چگونه پس از پيامبر نسخ واقع مىشود؟!
در پاسخ مىگويم: همين كه عمر آن را با اصحاب مطرح نمود و آنان انكار نكردند، اجماع حاصل شده است. و طبق نظر برخى از مشايخ ما نسخ آيه به وسيلۀ اجماع جايز است؛ چون مىگويند اجماع مانند روايت قطعى است و موجب علم يقينى مىشود پس نسخ آيه با آن جايز است.
و اگر بگويى: اين اجماع صحيح نيست؛ زيرا آنها از پيش خود اين اجماع را ساخته و پرداختهاند.
مىگويم: احتمال دارد روايتى قطعى كه موجب نسخ مىشود به دست آنان رسيده بوده كه به ما نرسيده است.
خبر اين نسخ به گوش هيچ يك از گذشتگان نرسيده تا اين كه زمانه بستر را براى به وجود آمدن عينى آماده ساخت و او آمد و ادّعايى كرد كه احدى پيش از او نكرده بود، و كوركورانه راهى را پيش گرفته و با كتاب خدا به بازى پرداخته است و هيچ ارزش و كرامتى براى كتاب خدا و سنّت پيامبر قائل نيست.
و اگر اجماع، آيه را نسخ كرده است پس چرا ابوحنيفه و مالك و اوزاعى و ليث بر اين باورند كه جمع بين سه طلاق بدعت است؟! و چرا شافعى و احمد و ابو ثور مىگويند: حرام نيست ولى بهتر است كه جمع نشود و تفريق أولى است؟! و چرا سندى مىگويد: ظاهر حديث دلالت دارد كه جمع، حرام است(2)؟!
و مجرّد احتمال اين كه شايد اجماع مستند به رواياتى قطعى باشد كه به دست ما نرسيده، گزافه گويى و خرافهاى است كه رواياتِ صريحِ خودِ خليفه و ديگر اصحاب آن را تكذيب مىكند. علاوه بر آن كه، ديدگاه خليفه نظر شخصى و ديدگاه سياسى محض است.
و كلام شيخ صالح بن محمّد عمرى فلانى متوفّاى (1298) در كتاب «همم اُولى الأبصار»(3)چقدر زيباست؛ مىگويد:
معروف ميان اصحاب و تابعان و پيروان نيكوكار آنان تا روز قيامت و ميان ساير علماى اسلام آن است كه هرگاه حكم حاكم مجتهد با نصّ صريح كتاب خدا يا سنّت پيامبرش صلى الله عليه و آله مخالف باشد، نقض آن حكم و9.
جلوگيرى از اجراى آن واجب است. و با احتمالات عقلى و خيالات نفسانى و تعصّبات شيطانى نمىتوان با نصّ قرآن و سنّت مخالفت كرده و گفت: شايد اين مجتهد به اين نصّ دست يافته است ولى به دليلى كه براى او روشن بوده آن را رها كرده است، يا از دليل ديگرى آگاهى يافته، و سخنانى از اين دست كه گروهى از فقهاى متعصّب به زبان راندهاند و مقلّدان نادان نيز از آنان پيروى كردهاند.
مالك - امام مالكىها - از شخص ثقهاى نقل مىكند كه وى از سعيد بن مسيّب شنيده است: عمر بن خطّاب غير عرب را از ارث محروم كرد، مگر اين كه در ميان عرب متولّد شده باشد.
مالك مىگويد: «اگر زن حاملهاى از سرزمين دشمن به سرزمين عرب بيايد و در آنجا وضع حمل كند او فرزندش مىباشد و اگر بميرد فرزندش از او ارث مىبرد، و اگر فرزند بميرد مادر از او ارث مىبرد، و ارث او در كتاب خدا معيّن شده است»(1).
امينى مىگويد: اين حكم زاييدۀ عصبيّت محض است؛ زيرا از ضروريّات دين اسلام اين است كه ميان همۀ مسلمانان چه عرب باشند و چه عجم، و هر كجا كه متولّد شده باشند، و هر كجا كه ساكن باشند، توارث برقرار است، و نصوص قرآن و سنّت نيز بر همين مطلب دلالت مىكنند؛ و عمومات قرآن تخصيص نخوردهاند، و از شرائط ارث اين نيست كه عرب باشد و يا در ميان عرب متولد شده باشد، نه از شرائط ارث تولّد در ميان عرب است و نه از شرائط اسلام عرب بودن است. و اين گونه تعصّباتِ بىشمار است كه پيوند حلقههاى جامعه و اتّحاد مسلمانان را از هم مىپاشد. مگر نه اين است كه بر اساس فرمايش خداى سبحان: (إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ )(2)[مؤمنان برادر يكديگرند]، و: (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللّهِ أَتْقاكُمْ )(3)[گرامىترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست]، و: (وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِيًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آياتُهُ ءَ أَعْجَمِيٌّ وَ عَرَبِيٌّ )(4)[هرگاه آن را قرآنى عجمى قرار مىداديم حتما مىگفتند: «چرا آياتش روشن نيست؟! قرآن عجمى از پيغمبرى عربى؟!]، مسلمانان نسبت به هم مانند دندانههاى شانه بوده و بر يكديگر جز با تقوا برترى ندارند؟!
و اين پيام پيامبر بزرگوار است كه در آن حجّ با شكوه در برابر انبوهى از جمعيّت فرمود: «أيّها الناس إنّما المؤمنون إخوة، ولا يحلّ لامرىٍ مال أخيه إلّاعن طيب نفس منه... أيّها الناس إنّ ربّكم واحد، وإنّ أباكم واحد، كلُّكم لآدم، وآدم من تراب، أكرمكم عند اللّه أتقاكم، وليس لعربيّ على عجميّ فضل إلّابالتقوى...»(5)[اى مردم! مؤمنان با يكديگر برادرند و مال هيچ مؤمنى بر ديگرى حلال نيست مگر با رضايت باطنى وى... اى مردم! پروردگار شما يكى است، و پدر شما يكى است، همۀ شما از آدم هستيد، و آدم از خاك، گرامىترين شما نزد خدا كسى است كه از همه باتقواتر باشد، و هيچ عربى نسبت به غير عرب برترى ندارد مگر به تقواى الهى...].
و در روايت احمد آمده است(6): «ألا لا فضل لعربيّ على عجميّ، ولا لعجميّ على عربيّ، ولا أسود على أحمر، ولا أحمر على أسود إلّابالتقوى» [آگاه باشيد كه هيچ عربى بر عجمى، و هيچ عجمى بر عربى، و هيچ سياه پوستى بر سرخ پوستى، و هيچ سرخ پوستى بر سياه پوستى، برترى ندارد جز به تقوا].
هيثمى مىگويد(1): سند روايت صحيح است.
و آموزهها و تعليمات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و تقدير حضرت از شخصيّتهاى آراسته به فضايل از اقشار مختلف در برابر ديدگان همگان قرار دارد؛ مانند «سلمان منّا أهل البيت»(2)[سلمان از ما اهل بيت است]، و «لو كان العلم بالثريّا لتناوله ناس من أبناء فارس»(3)[اگر علم در ثريّا باشد، گروهى از فرزندان فارس به آن دست مىيابند]، و سخنان پاك فراوانى از اين دست.
بنابراين بر هر مسلمانى لازم است كه از اين آراء و نظرات متفرّقه پرهيز كند و فرمايش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را فراموش نكند كه مىفرمايد: «ليس منّا من دعا إلى عصبيّة، وليس منّا من قاتل على عصبيّة، وليس منّا من مات على عصبيّة»(4)[هر كس به سوى تعصّبات قومى فراخوانَد از ما نيست، و هر كس از روى تعصب مبارزه و نبرد كند از ما نيست، و هر كس با تعصّب بميرد از ما نيست]. و نيز «من قاتل تحت راية عميّة يغضب للعصبيّة أو يدعو إلى عصبيّة أو ينصر عصبيّة فقُتِل فقتلة جاهليّة»(5)[هر كس زير پرچمى كوركورانه به گونهاى بجنگد كه خشم و دعوت و يارى او از روى تعصّب باشد او بر عقيدۀ جاهليّت كشته شده است].
از عمرو بن ميمون نقل شده است: عمر بن خطّاب به فرزندش عبداللّه گفت: نزد امّ المؤمنين عايشه برو و بگو: عمر سلام مىرساند - و نگو: اميرالمؤمنين؛ چرا كه من امروز امير مؤمنان نيستم - و از شما اجازه مىخواهد كه در كنار پيامبر خدا و رفيقش ابوبكر به خاك سپرده شود. عبداللّه نزد عايشه رفته سلام كرد و اجازۀ ورود خواست، وقتى كه وارد شد ديد عايشه نشسته و گريه مىكند به او گفت: عمر خدمتتان سلام مىرساند و از شما مىخواهد كه اجازه بدهيد او را نزد پيامبر خدا و ابوبكر به خاك بسپارند.
عايشه گفت: آنجا را براى دفن خودم در نظر گرفته بودم ولى اكنون او را بر خود ترجيح مىدهم. عبداللّه برگشت. مردم وقتى او را ديدند گفتند: عبداللّه دارد مىآيد، عمر گفت: مرا بلند كنيد، مردى او را به خود تكيه داده و بلند كرد. عمر پرسيد: چه خبر؟ عبداللّه گفت: آنچه را كه امير المؤمنين مىخواست اجازه داد. عمر گفت: «الحمد للّهما كان شيء أهمّ إليّ من ذلك المضجع؛ فإذا أنا قضيت فاحملوني وإن ردّتني فردّوني إلى مقابر المسلمين»(6)[الحمدللّه، هيچ چيزى براى من مهمتر از اين آرامگاه نبود؛ پس هر گاه من از دنيا رفتم جنازهام را به سوى آن حمل كنيد و اگر عايشه از نظرش برگشت و مانع شد مرا به قبرستان مسلمانان برده در آنجا دفن نماييد].
امينى مىگويد: اى كاش خليفه دليل اجازهاش از عايشه را براى ما بيان مىكرد. آيا حجرۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به عايشه به ارث رسيده و او مالك آن شده بود؟! و اگر چنين است پس اين حديث خيالى و ساختگىِ منسوب به پيامبر صلى الله عليه و آله چه مىشود: «نحن معاشر الأنبياء لانورث ما تركناه صدقة» [ما پيامبران چيزى به ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بجا بماند صدقه است]؟! همان حديثى كه آنها با دست آويز قرار دادن آن، فدك را از صدّيقۀ طاهره عليها السلام غصب كردند، و ابوبكر، عايشه و ساير همسران پيامبر را كه آمده بودند يك هشتم خود را بگيرند، محروم ساخت(7).
1) - مجمع الزوائد 3:266.
2) - مستدرك حاكم 3:598[691/3، ح 6539].
3) - مسند أحمد 2:420 و 422 [149/3، ح 9153؛ و 153، ح 9177]. و ابن قانع با سند خود چنين نقل كرده است: «لو كان الدين متعلّقاً بالثريّا لتناوله قوم من أبناء فارس» [اگر علم برستاره ثُريّا آويزان باشد هر آينه افرادى از فارس بدان دست خواهند يافت]؛ الإصابة 3:459 [شمارۀ 8211].
4) - سنن أبي داود 2:332[332/4، ح 5121].
5) - سنن بيهقى 8:156.
6) - صحيح بخارى 2:263؛ و 5:226[469/1، ح 1328؛ و 1355/3، ح 3497].
7) - السيرة الحلبيّة 3:390[361/3].
و اگر عمر در آن هنگام فهميده بود كه اين روايت صحيح نيست و از ديدگاه پيشين خود برگشته بود، پس چرا از ورثۀ دختر پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه نگرفته است؛ زيرا اجازه گرفتن از آنان مقدّم بر ديگران است؛ چرا كه مالك حقيقى آنانند و عايشه فقط يك نهم از يك هشتم را ارث مىبرد؛ زيرا پيامبر هنگام رحلت داراى نه همسر بود و از اين رو يك نهم از يك هشتم حجرۀ مباركه به عايشه مىرسد و شايد سهم او از آن خانه يك وجب يا كمتر از دو وجب باشد و اين مقدار، گنجايش بدن خليفه را ندارد. و بر فرض كه سهم دخترش حفصه هم به آن افزوده شود باز هم گنجايش جنازۀ او را ندارد. بنابراين تصرّف در آن خانۀ شريف بدون اجازه مالكان آن كه عترت پاك پيامبر و مادران مؤمنان باشند، با قوانين شرع مقدّس سازگارى ندارد.
چه بسا در اينجا خواننده، كلام ابن بطّال را بخواند كه مىگويد:
عمر به اين دليل از عايشه اجازه گرفت كه آنجا خانه او بود و او در آن حقّ داشت(1).
و گمان كند عايشه در آن حجره حقّى داشته و از اين رو اجازۀ از او لازم بوده است. ولى بايد دانست كه عايشه تنها حقّ سكونت در آن خانه را داشته و خانه تنها به او منسوب بوده است، و اين موجب مالكيّت نمىشود.
ابن حجر در «فتح الباري»(2)مىگويد:
براى اثبات اينكه عايشه مالك حجره بوده، به سكونت وى در خانه و ارث بردن وى، و به اجازۀ عمر از او براى خاكسپارى در آنجا، استدلال كردهاند. ولى اين استدلال مردود است؛ چون حدّاكثر حقّى كه به سبب حقّ سكونت براى او ثابت مىباشد حقّ منفعت است و حقّ منفعت قابل ارث بردن نيست (تا او بخواهد آن را به ابوبكر واگذار كند) و حكم همسران پيامبر حكم زنان صاحب عدّه است؛ زيرا آنان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حقّ ازدواج ندارند. [و از اين رو آنان مانند زنان در حال عدّه تنها حقّ سكونت در خانۀ شوهر را دارند].
پس اُم المؤمنين همچون زنان صاحب عدّه، تنها حق سكونت در حجرۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را داشته و حقّ تصرّفات مالكانه را نداشته است.
مصيبت بزرگ آن است كه حفّاظ بدون توجّه به قانون عامّ اسلام در باب تصرّف در اموال مردم، اين اجازه گرفتن و دفن خليفه در آنجا را از مناقب عمر شمردهاند! و من نمىدانم فرزند پاك پيامبر، امام حسن - صلوات اللّه عليه - به كدام حقّ وصيّت كرد كه او را در آن حجرۀ شريف به خاك سپارند؟!
آيا عايشه مانع دفن آن حضرت در آنجا شد؟! يا نه، او اجازه داد ولى از او اطاعت نكردند و «لا رأي لمن لا يطاع» [كسى كه از او اطاعت نمىشود، نظر نمىدهد]؛ چرا كه بنى اميّه مسلّح شده گفتند: ما نمىگذاريم او را در كنار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دفن كنيد و نزديك بود كه فتنه بر پا شود(3)؟!
از على بن رباح لخمى نقل شده است: عمر براى مردم خطبهاى ايراد كرد و گفت: «من أراد أن يسأل عن القرآن فليأتِ اُبيّ بن كعب، ومن أراد أن يسأل عن الحلال والحرام فليأتِ معاذ بن جبل، ومن أراد أن يسأل عن الفرائض فليأتِ زيد بن ثابت،
ومن أراد أن يسأل عن المال فليأتني فإنّي له خازن. وفي لفظ: فإنّ اللّه تعالى جعلني خازناً وقاسماً»(1)[هر كس سؤال قرآنى دارد به ابىّ بن كعب، و هر كس سؤال از حلال و حرام دارد به معاذ بن جبل، و هر كس سؤال از فرائض (ارث) دارد به زيد بن ثابت، و هر كس سؤال از اموال دارد به من مراجعه نمايد؛ زيرا من خزينه دار اموالم. و در عبارت ديگر آمده است: زيرا خداى تعالى مرا نگهبان و مقسِّم اموال قرار داده است].
و در اين خطبۀ ثابت و منقول از خليفه كه با سند صحيح روايت شده و راويان آن همه ثقهاند، و حاكم و ذهبى نيز آن را صحيح دانستهاند، اعتراف به اين است كه در آن علوم سه گانه تنها آن سه نفرِ ياد شده، مرجع خليفه بودهاند و خليفه وظيفهاى جز نگهبانى اموال نداشته است. آيا عاقلانه است كه فاقد اين علوم سه گانه كه مرجعش گروهى از مردم بودهاند - آن گونه كه از سيرهاش بر مىآيد - در امور شرع و دين و مسائل مربوط به كتاب و سنّت و فروعات ارث، جانشين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گردد؟!
چقدر ميان گويندۀ اين سخن و كسى كه هميشه خود را در برابر مسائل پيچيده و مشكلات علوم قرار داده، بى درنگ آنها را حلّ مىكند فاصله است، كسى كه بالاى منبر با صداى بلند مىگويد: «سلوني قبل أن لا تسألوني، ولن تسألوا بعدي مثلي»(2)[پيش از آن كه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد كه پس از من كسى مثل من نخواهيد يافت كه از او بپرسيد].
و مىگويد: «لا تسألوني عن آية في كتاب اللّه تعالى ولا سنّة عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله إلّاأنبأتكم بذلك»(3)[از هيچ آيهاى از قرآن و از سنّتى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، از من نخواهيد پرسيد مگر اين كه پاسخ آن را مىدهم]. و مىگويد: «سلوني، واللّه لا تسألوني عن شيء يكون إلى يوم القيامة إلّاأخبرتُكم، وسلوني عن كتاب اللّه، فواللّه ما من آية إلّاوأنا أعلم أبليل نزلت أم بنهار في سهل أم في جبل»(4)[اى مردم از من بپرسيد، به خدا سوگند از اخبار آينده تا روز قيامت از من نمىپرسيد مگر اين كه پاسخ گويم، و از كتاب خدا بپرسيد، به خدا قسم آيهاى در آن نيست مگر اين كه من مىدانم كه آيا از شب نازل شده يا روز، در دشت نازل شده يا كوه]. و مىگويد: «ألا رجل يسأل فينتفع وينفع جلساءه»(5)[آيا كسى نيست كه از من سؤال كند تا خود و همنشينانش را بهرهمند سازد]. و مىگويد: «واللّه ما نزلت آية إلّاوقد علمتُ فيم اُنزلت، وأين اُنزلت، إنّ ربّي وهب لي قلباً عقولاً ولساناً سؤولاً»(6)[سوگند به خدا آيهاى نازل نشده مگر اين كه من مىدانم كه دربارۀ چه كسى و در كجا نازل شده است؛ زيرا پروردگارم به من قلب بسيار گيرا و زبان بسيار گويا عنايت كرده است]. و مىگويد: «سلوني قبل أن تفقدوني، سلوني عن كتاب اللّه، وما من آية إلّاوأنا أعلم حيث اُنزلت بحضيض جبل أو سهل أرض، وسلوني عن الفتن فما من فتنة إلّاوقد علمتُ من كسبها ومن يُقتل فيها» [پيش از آن كه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد، از كتاب خدا بپرسيد و آگاه باشيد كه آيهاى نيست مگر اين كه جاى نزول آن را مىدانم؛ در كوه يا سرزمين هموار. و از آشوبها و فتنهها بپرسيد كه فتنهاى نيست مگر اين كه من مىدانم كه چه كسى آن را به پا خواهد كرد و چه كسى در آن كشته خواهد شد].ت.
1) - كتاب الأموال، ابوعبيد (متوفّاى 224):223 [ص 285، ح 548]، با سندى كه راويان آن ثقهاند؛ المستدرك على الصحيحين 271:3 و 272 [305/3، ح 5187؛ و 306، ح 5191].
2) - اين روايت را حاكم در المستدرك على الصحيحين 2:466[506/2، ح 3736]، نقل كرده است، و او و ذهبى آن را صحيح دانستهاند.
3) - ابن كثير در تفسير خود 4:231 آن را با دو طريق نقل كرده و گفته است: «به طرق گوناگون نقل شده است».
4) - جامع بيان العلم، ابو عمر 1:114 [ص 137، ح 673]؛ الرياض النضرة، محبّ طبرى 2:198[147/3].
5) - أبو عُمر در جامع بيان العلم 1:114 [ص 137، ح 671]، [مختصر جامع بيان العلم/ 104، شمارۀ 82] آن را نقل كرده است.
6) - أبونعيم در حلية الأولياء 1:68 آن را نقل كرده است، و در مفتاح السعادة 1:400 نيز ذكر كرده است.
اين روايت را احمد امام حنبلىها نقل كرده و گفته است: از او مانند اين سخن زياد نقل شده است(1). و نيز آن حضرت در حالى كه زره پيامبر را به تن، شمشيرش را حمايل، و عمامۀ آن حضرت را به سر نهاده بود بالاى منبر كوفه نشسته و پيراهن خود را بالا زده و فرمود: «سلوني قبل أن تفقدوني؛ فإنّما بين الجوانح منّي علم جمّ، هذا سفط العلم، هذا لعاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله، هذا ما زقّني رسول اللّه صلى الله عليه و آله زقّاً زقّاً؛ فواللّه لو ثُنِيتْ لي وسادة فجلستُ عليها لأفتيتُ أهل التوراة بتوراتهم، وأهل الإنجيل بإنجيلهم، حتّى يُنطق اللّه التوراة والإنجيل فيقولان: صدق عليٌّ قد أفتاكم بما اُنزل فيَّ وأنتم تتلون الكتاب أفلا تعقلون» [از من بپرسيد پيش از آن كه مرا از دست بدهيد. همانا در سينهام دانش فراوان است، اين صندوقِ عطر دانش است، اين شيرۀ دانش پيامبر خداست، اين دانشى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دانه دانه در سينه من قرار داده است. به خدا سوگند! اگر كرسى دانش براى من نهاده شود و من بر آن تكيه زنم هر آينه پاسخ اهل تورات را با توراتشان و پاسخ اهل انجيل را با انجيلشان مىدهم تا اين كه خداوند تورات و انجيل را به سخن در آورد و آن دو بگويند: على راست مىگويد، همانا پاسخ شما را با آنچه در من نازل شده است داد، آيا شما كه كتاب را مىخوانيد تعقّل نمىكنيد]. اين حديث را شيخ الاسلام حموى در فرائد السمطين به نقل از ابو سعيد روايت كرده است(2).
وسعيد بن مسيّب گفته است: به جز على بن ابى طالب هيچ يك از اصحاب نگفته است: «سلوني»(3)[از من بپرسيد].
پيش از مولاى ما اميرمؤمنان عليه السلام به جز برادر او پيامبر بزرگوار كه بارها و بارها مىفرمود: «سلونى عمّا شئتم» [از هر چه مىخواهيد از من بپرسيد]، و سخن او: «سلوني سلوني» ، و سخن او: «سلوني ولا تسألوني عن شيء إلّاأنبأتُكم به»(4)[از من بپرسيد، شما از مسئلهاى نخواهيد پرسيد مگر اين كه پاسخش را مىگويم]، در تاريخ كسى را نديدهام كه خود را در معرض پيچيدهترين و سختترين مسائل و پرسشهاى فراوان قرار دهد، و در مجامع علمى با صداى بلند و شجاعانه بگويد: «سلوني» [از هر چه مىخواهيد بپرسيد].
و پس از آن حضرت، اَحدى اين سخن را بر زبان نراند مگر اين كه مفتضح شده، در گرداب رسوايى گرفتار گشته و در گِل، گير كرده و با دست خود پرده از جهل فراگيرش برداشته است؛ كسانى مانند:
1 - موسى بن هارون حمّال مىگويد: به من خبر رسيد كه قتاده وارد كوفه شده و مجلسى را براى خود تشكيل داده و گفته است: «سلوني عن سنن رسول اللّه صلى الله عليه و آله حتّى اُجيبكم» [از سنّتهاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از من بپرسيد تا پاسخ شما را بگويم]. گروهى به ابوحنيفه گفتند: برخيز و از او سؤالى بپرس. ابوحنيفه برخواسته پرسيد: اى ابوخطّاب! چه مىگويى دربارۀ مردى كه از خانوادهاش غايب شده و زنش با ديگرى ازدواج كرده سپس همسر اوّلش برگشته و به نزد او رفته وبه او گفته است اى زناكار با وجود اينكه من زندهام تو ازدواج كردهاى؟! آنگاه همسر دوّمش وارد مىشود و مىگويد: اى زناكار تو شوهر دارى و ازدواج مىكنى؟! حال بگو كه چگونه بايد برنامۀ لعان را اجرا كنند؟ قتاده پرسيد: آيا چنين چيزى اتّفاق افتاده است؟ ابوحنيفه گفت: و چنانچه اتّفاق نيفتاده باشد ما براى آينده آمادگى پيدا مىكنيم. قتاده گفت: من اين گونه سؤالات را پاسخ نمىدهم، پيرامون قرآن از من بپرسيد.
ابوحنيفه پرسيد: دربارۀ سخن خداى تعالى: (قالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ )(1)[امّا كسى كه دانشى از كتاب (آسمانى) داشت گفت: پيش از آنكه چشم بر هم زنى، آن را نزد تو خواهم آورد] چه مىگويى؟ و منظور از آن شخص كيست؟
قتاده گفت: او از عموزادگان سليمان بن داود بود كه اسم اعظم را مىدانست.
ابوحنيفه پرسيد: آيا سليمان نيز اسم اعظم را مىدانست؟ قتاده گفت: نه. ابوحنيفه گفت: سبحان اللّه! در حضور پيامبرى از پيامبران، شخص داناتر از او وجود داشته است.
قتاده گفت: من سؤالات تفسيرى را نيز پاسخ نمىدهم، از آنچه كه مردم در آن اختلاف دارند بپرسيد.
ابوحنيفه گفت: آيا تو مؤمن هستى؟ گفت: اميدوارم. ابوحنيفه گفت: پس چرا مانند حضرت ابراهيم پاسخ ندادى آن گونه كه خداوند در قرآن از او حكايت كرده است: (أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى )(2)[مگر ايمان نياوردهاى؟! عرض كرد: آرى].
قتاده گفت: دست مرا بگيريد و بلند كنيد كه به خدا ديگر هرگز به اين شهر باز نمىگردم(3)!
2 - از قتاده نقل شده است: او وارد كوفه شد و مردم دور او را گرفتند و او گفت: «سلوا عمّا شئتم» [از هر چه مىخواهيد بپرسيد]. ابوحنيفه كه در آن هنگام نوجوان بود و در آن مجلس حضور داشت، به مردم گفت: از او دربارۀ مورچۀ سليمان بپرسيد كه آيا نر بود يا ماده؟ مردم از او پرسيدند و قتاده از پاسخ درماند. ولى ابوحنيفه گفت: ماده بود.
پرسيدند به چه دليل؟ گفت: به دليل سخن خداى تعالى: (قالَتِ )؛ چون اگر نر بود، مىفرمود: «قال»؛ مانند حمامة وشاة كه با وجود تاى تأنيث در مذكّر و مؤنث هر دو استعمال مىشوند(4).
3 - عبيداللّه بن محمّد بن هارون مىگويد: از شافعى در مكّه شنيدم كه مىگفت: «سلوني عمّا شئتم اُحدّثكم من كتاب اللّه وسنّة نبيّه» [از هر چيز كه مىخواهيد بپرسيد تا از كتاب خدا و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ دهم]. به او گفتند: نظرت دربارۀ مُحرمى كه زنبورى را كشته است چيست؟ گفت: (وَ ما آتاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ )(5)(6)[آنچه رسول خدا براى شما آورده بگيريد]!
خطيب در «رواة مالك»، و بيهقى در «شعب الإيمان»(7)، و قرطبى در تفسيرش با سند صحيح از عبداللّه بن عمر نقل كردهاند: «تعلّم عمر سورة البقرة في اثنتي عشرة سنة، فلمّا ختمها نحر جزوراً» [دوازده سال طول كشيد تا عمر سورۀ بقره را حفظ كرد، و وقتى كه آن را تمام كرد شترى قربانى كرد](8).
قرطبى در تفسيرش مىگويد(9):
«تعلّمها عمر رضى الله عنه بفقهها وما تحتوي عليه في اثنتي عشرة سنة» [عمر در طول دوازده سال سورۀ بقره را با فقه آن و آنچه اين سوره در بردارد، آموخت].
1) - نمل: 40.
2) - بقره: 260.
3) - ر. ك: الانتفاء، ابوعمر: 156.
4) - حياة الحيوان 2:368[377/2].
5) - حشر: 7.
6) - تذكرة الحفّاظ، ذهبى 2:288[755/2، شمارۀ 756].
7) - شعب الإيمان [331/2، ح 1957].
8) - تفسير قرطبى 1:34[30/1؛ ودر ص 31 آمده است: او سورۀ بقره را در طول ده سال و اندى حفظ كرد]؛ سيرة عمر، ابن جوزى: 165 [ص 171]؛ شرح ابن أبي الحديد 3:111[66/12، خطبۀ 223]؛ الدرّ المنثور 1:21[54/1].
9) - الجامع لأحكام القرآن 1:132[107/1].
امينى مىگويد: اين نشان دهندۀ آن است كه او با قرآن كه مهمترين اصل إسلام و جامع علوم مورد نياز بشر است، انس والفتى نداشته و به آن توجّه و اهتمامى نداشته است تا جايى كه ياد گرفتن سورهاى از آن تا اين حدّ طول مىكشد.
شايد آن طور كه در بسيارى از آثار رسيده و خود او و برخى از اصحاب توجيه كردهاند، داد و ستد و اشتغال به تجارت در بازارها او را از آموختن قرآن بازداشته است.
و يا به خاطر كمى هوش و استعداد، و ضعف حافظه، نمىتوانسته مطالب را خوب ياد گرفته و حفظ كند و از اين رو نياز به تكرار و تمرين فراوان داشته تا آيات مورد نظر در حافظهاش نقش بندند.
و سخن پيشين(1)پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه خطاب به او فرمود: «إنّي أظنّك تموت قبل أن تعلم ذلك» [همانا من گمان مىكنم كه تو پيش از آموختن آن از دنيا بروى]، و سخن حضرت(2)دربارۀ او، خطاب به حفصه: «ما أرى أباك يعلمها» [در پدرت نمىبينم كه آن را بياموزد]، و سخن حضرت: «ما أراه يقيمها» [به نظر من آن را پياده نخواهد كرد]، همگى احتمال دوم را تأييد مىكنند. و مؤيّد ديگر اين مطلب منقول در كتب است: عمر أفقه و أعلم از عثمان بود ولى حفظ قرآن براى او مشكل بود(3).
به هر علّتى كه باشد، اين مدّت يادگيرى نمىتواند در زمان پيامبر تحقّق پيدا كرده باشد؛ زيرا سورۀ بقره به جز چند آيه از آن كه در حجّة الوداع نازل شده، طبق نظر همۀ مفسّران در مدينه نازل شده است، و عايشه مىگويد: سورۀ بقره و نساء نازل نشد مگر آن كه من نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بودم(4)، و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بنابر گفتۀ اهل سنّت در ماه ربيع الأوّل سال يازدهم هجرت رحلت فرموده است؛ و از اين رو او از خود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سورۀ بقره را نياموخته، بلكه از يك يا چند نفر از اصحاب آموخته است؛ و آنان همان افرادى هستند كه آن گوينده مىگويد: «خليفه أعلم صحابه على الاطلاق بوده است»!
و نيز اين نشان مىدهد كه او از اكثر علوم قرآن كه در سورههاى ديگر است، بى بهره مىباشد چون ياد گيرى قرآن به اين شيوه با در نظر گرفتن أجزاى آن حدّاقل (130) سال طول مىكشد.
پس با اين حساب خليفه براى آموختن همۀ قرآن نزديك به (150) سال وقت نياز داشته است. و مدّت عمر خليفه كفاف يادگيرى همۀ قرآن را نمىدهد به ويژه كه احكام و مسائل سورههاى ديگر بيشتر از سورۀ بقره است.
پس او هم خليفه بوده و هم دانشآموز، در حالى كه خليفه بايد معلّم باشد نه دانشآموز؛ و از اين رو وى بسيارى از احكام موجود در قرآن را نمىدانسته و سادهترين مسأله را پيچيدهترين و سختترين مسأله مىدانسته و ادّعا مىكرده: از [ورود و تفكّر در] اين مسائل نهى شده است(5)، و اين جمله را بسيار مىگفته است: «من أراد أن يسأل عن القرآن فليأتِ اُبيّ بن كعب» [هر كس مىخواهد از قرآن بپرسد نزد اُبىّ بن كعب برود]، تا آخر آنچه كه پيش از اين نقل شد(6).
اين بود وضعيّت خليفه پيش از آن كه گرفتار فراموشى شود. و امّا پس از فراموشكارى:
محمّد بن سيرين نقل مىكند: عمر در پايان عمرش گرفتار فراموشى شد تا جايى كه شمارۀ ركعات نماز را فراموش مىكرد؛ از اين رو مردى را در برابر خود قرار مىداد تا هنگام اشتباه به او تذكّر دهد پس هر گاه آن مرد به عمر اشاره مىكرد كه برخيز، برمىخواست و هرگاه اشاره مىكرد ركوع كن ركوع مىكرد(7).].
به راستى كه انسان بايد انگشت حيرت به دندان بگيرد كه او با همۀ اين احوال، و با وجود اشتباهات فراوانى كه از وى سرزده و آشكار مىگشته، چگونه دست از صدور حكم و فتوا بر نمىداشته است!
[آقاى عدى در جود و كرم به پدرش اقتدا كرده است]
مالك در «موطّأ»(1)نقل مىكند: عبداللّه بن عمر (8) سال مشغول آموختن سورۀ بقره بود!
و عينى در «عمدة القارى»(2)مىگويد: (12) سال طول كشيد تا عبداللّه بن عمر سوره بقره را حفظ كرد!
1 - از ابورجاء نقل شده است: عمران بن حصين گفته است: آيۀ حجّ تمتّع در قرآن نازل شد و به دنبال آن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ما دستور داد به آن عمل كنيم، و پس از آن نه آيهاى براى نسخ آن نازل گرديد و نه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تا زمانى كه از دنيا رفت از آن نهى كرد، بلكه شخصى به دلخواه خود درباره آن رأيى صادر كرد(3).
و در برخى از نسخههاى صحيح بخارى آمده است: محمّد بخارى گفته است: منظور از آن مرد، عمر است.
و قسطلانى در «إرشاد»(4)مىگويد:
به دليل اين كه او [عمر] بود كه از آن نهى كرد.
و ابن كثير در «تفسير»(5)خود به نقل از بخارى مىگويد:
اين مطلبى را كه بخارى در اين جا سربسته گفته، در جاى ديگر صريحاً گفته شده كه عمر مردم را از حجّ تمتّع منع كرده است.
2 - از ابوموسى نقل شده است: وى به حلال بودن حجّ تمتّع فتوا مىداد. مردى به او گفت: مواظب برخى از فتواهايت باش؛ زيرا خبر ندارى كه پس از تو اميرالمؤمنين دربارۀ مراسم حجّ چه تغييرى پديد آورده است. ابوموسى مىگويد: تا اين كه من با عمر ملاقات كرده از او دربارۀ اين مسأله پرسيدم. او پاسخ داد: من مىدانم كه پيامبر و يارانش حجّ تمتّع به جا مىآوردهاند ولى من دوست ندارم مردم در منطقۀ اراك نزديكى كرده و در حالى كه قطرات آب غسل از سر و صورت آنها مىچكد براى انجام اعمال حجّ به راه افتند(6).
3 - از سالم نقل شده است: من با ابن عمر در مسجد نشسته بودم كه مردى از اهل شام وارد شد و از حجّ تمتّع پرسيد.
1) - موطّأ مالك 1:162[205/1، ح 11]؛ الجامع لأحكام القرآن 1:34[30/1، 107].
2) - عمدة القاري 2:732[203/5].
3) - صحيح مسلم 1:474[71/3، ح 172، كتاب الحجّ]؛ و نيز ر. ك: صحيح مسلم [71/3، ح 169-171، كتاب الحجّ]. و قرطبى نيز آن را با همين لفظ در تفسير خود 2:365[258/2] روايت كرده است. و نيز نگاه كن: صحيح بخارى 3:151[569/2، ح 1496]، طبع سال 1272؛ و صحيح بخارى، كتاب التفسير، سورۀ بقره، 7:24[1642/4، ح 4246]، طبع سال 1277.
4) - إرشاد الساري [61/10، ح 4518].
5) - تفسير ابن كثير 1:223.
6) - صحيح مسلم 1:472[67/3، ح 157، كتاب الحجّ]؛ سنن ابن ماجه 2:229[992/2، ح 2979]؛ مسند أحمد 1:50[81/1، ح 353]؛ السنن الكبرى 5:153[348/2، ح 3715].
ابن عمر گفت: «حسنٌ جميل» [نيكو و زيباست]. مرد شامى گفت: پدرت از آن نهى مىكرد! ابن عمر گفت: «ويلك! فإن كان أبي نهى عنها وقد فعله رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأمر به أفبقول أبي آخذ أم بأمر رسول اللّه صلى الله عليه و آله؟! قم عنّي!»(1)[واى بر تو اگر پدرم از آن نهى كرده امّا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خود آن را انجام و بدان فرمان داده است، آيا به فرمان پدرم عمل كنم يا به فرمان پيامبر؟! برخيز از من دور شو!].
4 - از ابن عبّاس نقل شده است: وى به كسى كه با او دربارۀ حجّ تمتّع با استدلال به عمل ابوبكر و عمر بحث و مجادله مىكرد گفت: «يوشك أن ينزل عليكم حجارة من السماء؛ أقول: قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله، وتقولون: قال أبو بكر وعمر»(2)[نزديك است كه از آسمان بر سر شما سنگ ببارد؛ من مىگويم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين فرموده است، شما مىگوييد: ابوبكر و عمر چنان گفتهاند].
1 - از جابر بن عبداللّه نقل شده است: «ما در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر حتّى مدّتى از زمان عمر با يك مشت خرما يا آرد براى چند روزى زنى را صيغه مىكرديم تا اين كه عمر در ماجراى عمرو بن حريث آن را حرام كرد»(3).
2 - حَكَم مىگويد على عليه السلام فرمود: «لولا أنّ عمر رضى الله عنه نهى عن المتعة ما زنى إلّاشقي»(4)[اگر عمر ازدواج موقّت را حرام نمىكرد اَحدى زنا نمىكرد، مگر اين كه شَقى باشد].
3 - از ابن جريح از عطا نقل شده است: از ابن عبّاس شنيدم كه مىگفت: «رحم اللّه عُمر ما كانت المتعة إلّارحمة من اللّه تعالى رحم بها اُمّة محمّد، ولولا نهيه لما احتاج إلى الزنا إلّاشفيّ»(5)[خدا عمر را رحمت كند كه ازدواج موقّت جز رحمتى از سوى خدا براى امّت محمّد صلى الله عليه و آله نبود و چنانچه او آن را حرام نمىكرد اَحدى به جز افراد انگشت شمار زنا نمىكرد].
4 - عمر مىگفت: «واللّه لا اُؤتي برجل أباح المتعة إلّارجمتُه»(6)[به خدا سوگند به كسى كه متعه (ازدواج موقّت) را حلال شمارد برنخورم مگر اين كه او را سنگسار مىكنم].
و از نافع از عبداللّه بن عمر نقل شده است: از وى دربارۀ متعه سؤال شد؟ او پاسخ داد: حرام است، بدانيد كه اگر عمر بن خطّاب كسى را در اين باره مىگرفت هر آينه او را سنگسار مىكرد(7).
1 - از عمر نقل شده است: كه در خطبهاى گفت: «متعتان كانتا على عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عنهما واُعاقب عليهما:
متعة الحجّ، ومتعة النساء» [دو متعه در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وجود داشت و حلال بود ولى من آنها را حرام مىكنم و هر كس انجام دهد مجازاتش خواهم كرد: حجّ تمتّع، و ازدواج موقّت].
و در عبارت جصّاص آمده است: «لوتقدّمت فيها لرجمت»(8)[اگر پيش از اين آن را حرام كرده بودم، انجام دهندۀ آن را سنگسار مىكردم].
1) - تفسير قرطبى 2:365[258/2] به نقل از دار قطنى.
2) - زاد المعاد، ابن قيّم 1:215[209/1]؛ وحاشيۀ شرح المواهب 2:328.
3) - صحيح مسلم 1:395[194/3، ح 16، كتاب النكاح]؛ جامع الاُصول، ابن اثير [135/12، ح 8953]؛ كنز العمّال 8:294[523/16، ح 45732].
4) - تفسير طبرى 5:9 [جامع البيان مج 4 /ج 13/5]؛ التفسير الكبير 3:200[50/10]؛ الدرّ المنثور 2:140[486/2].
5) - أحكام القرآن، جصّاص 2:179[147/2]؛ الدرّ المنثور 2:140[487/2].
6) - اين روايت را سبط ابن جوزى در مرآة الزمان نقل كرده است.
7) - السنن الكبرى، بيهقى 7:206.
8) - البيان والتبيين، جاحظ 2:223[193/2]؛ أحكام القرآن، جصّاص 1:342 و 345؛ و 2:184[290/1 و 293؛ و 152/2]؛ التفسير الكبير 2:167؛ و 3:201 و 202 [153/5؛ و 52/10-53]؛ كنز العمّال 8:293[519/16، ح 45715؛ وص 521، ح 45722].
مأمون درباره حلال بودن آن به همين حديث استدلال نمود و تصميم گرفت كه حكم به حلال بودن آن را صادر كند(1).
و خطبۀ عمر دربارۀ اين دو متعه با الفاظ ياد شده، مورد اتّفاق همگان است.
2 - طبرى در كتاب المستبين از عمر نقل كرده است: «ثلاث كنَّ على عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله أنا محرّمهنَّ ومعاقب عليهنَّ: متعة الحجّ، ومتعة النساء، وحىَّ على خير العمل في الأذان» [سه چيز در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله حلال بود و من آنها را حرام اعلام مىكنم و هر كس انجام دهد، او را مجازات خواهم كرد: حجّ تمتّع، ازدواج موقّت، وحىّ على خير العمل در اذان].
اين گوشهاى از احاديث دو متعه است كه بر بيش از چهل حديث بالغ مىشود و برخى از آنها صحيحه و برخى حسن است، و همه دلالت بر اين دارند كه هر دو متعه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيات قرآن كه در اين باره نازل گرديده و طبق دلالت سنّت پيامبر، حلال بوده است و عمر نخستين كسى است كه آن را حرام كرده است.
اين بود پارهاى از احاديث كه درباره متعه حجّ و متعۀ زنان نقل شده است. و چنانچه ملاحظه مىفرماييد همين مقدار از جهت كتاب و سنّت براى اثبات حكم شارع به حلال بودن آن دو در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و عدم نسخشان كفايت مىكند.
لكن علاوه بر اينها، احاديث فراوان ديگرى نيز وجود دارد كه دلالت بر حلّيّت آن مىكنند ولى من به خاطر اين كه نهى عمر در آنها نيامده است از ذكرشان خودارى كردم. و بدون شكّ نهى عمر از اين دو متعه نظر شخصى محض و اجتهاد بى دليل در برابر نصّ روشن و صريح است.
تنها دليل نهى او اين است كه وى از حالت مردم - كه پس از پايان عمره در حالى كه آب غسل از سر و صورتشان روان بوده، براى اعمال حجّ به راه مىافتادند - خوشش نيامده است، غافل از اين كه خداى سبحان از حال مردم آگاهتر از او بوده است و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز - بنابر بر نص ّ احاديث ياد شده و احاديثى كه به زودى خواهد آمد - هنگام وضع اين حكم و قانون قطعى و هميشگى تا روز قيامت، از اين وضعيّت و حالت آگاه بوده است.
پس آنچه عمر آورده، تنها نوعى استحسان و حكمى بىپايه و دليل است و در برابر قرآن و سنّت به هيچ عنوان نمىتوان به آن تكيه كرد.
و آنچه تاكنون ذكر شد، نظر خود خليفه در بيان دليل و مستند حكمش بود، ولى در كتب اهل سنّت در تقويت و تأييد اين فتواى بىدليل و تثبيت ديدگاه خليفه يك سرى سخنان پوچ و بىربط به چشم مىخورد كه هيچ كدام با تعليل خود خليفه سازگار نيست، و همگى عذرها و بهانههايى ساختگى هستند كه نمىتوانند آن ديدگاه را ثابت كنند و اصلاً انسان را از حقّ بىنياز نمىكنند.
و شدّت سختگيرى عثمان بر كسى كه تمتّع مىكرد به حدّى رسيده بود كه نزديك بود به خاطر آن مولاى ما اميرمؤمنان عليه السلام را بكشد. و چنانكه كسى در پى اطّلاعات بيشترى است مىتواند به كتاب «زاد المعاد» ابن قيّم جوزى مراجعه نمايد(2).
از سخنان عمر برمىآيد كه ازدواج موقّت را زنا مىشمرده است؛ و از اين رو در حديثى گفته است: «بيّنوا حتّى يُعرف
النكاح من السفاح»(1)[حكم را بيان كنيد تا ازدواج حلال از زنا باز شناخته شود].
و در آن هنگام و در زمان اصحاب پيامبر هيچ نشانى از نسخ وجود نداشته است. و هرگاه ميان اصحاب در اين باره بحثى پيش مىآمد، قائلين به حلّيّت آن به قرآن و سنّت پيامبر استدلال مىنمودند، و قائلين به حرمت، تنها به گفتار و نهى عمر تمسّك مىجستند.
و خود سخن عمر: «أنا أنهى عنهما» [من از آن دو عمل نهى مىكنم] با صراحتِ تمام، وجود نسخ را نفى مىكند. و اميرمؤمنان عليه السلام و ابن عبّاس نيز صريحاً حرام بودن آن را ردّ كرده و حرام كردن آن را تنها به عمر نسبت مىدهند. و هر يك از اصحاب و تابعان كه آن را حلال مىدانستند نيز به همين استناد كردهاند.
علّامۀ امينى رحمه الله در الغدير(2)(20) نفر از اصحاب و تابعان كه آن را حلال مىدانستهاند، را نامبرده است؛ از آنهاست:
1 - جابر بن عبداللّه(3).
2 - عبداللّه بن مسعود. آلوسى در تفسير خود(4)حديث قرائت ابن مسعود درباره آيۀ: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل» را يادآور شده است، و ابن حزم در «المحلّى»(5)و زرقانى در «شرح الموطّأ»(6)، ابن مسعود را از قائلين به حلّيّت شمردهاند.
و حافظان حديث نيز از او نقل كردهاند:
«ما هنگامى كه با پيامبر در جنگى شركت مىكرديم زنان با ما نبودند به همين خاطر به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عرض كرديم كه آيا اجازه مىدهيد ما خود را خواجه كنيم؟ حضرت ما را از اين كار نهى فرمود، ولى به ما اجازه داد حتّى با يك دست لباس (و قرار دادن آن به عنوان مهريّه)، ازدواج [موقّت] كنيم. آنگاه فرمود: (لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اَللّهُ لَكُمْ )(7).
آنگاه جصّاص پس از يادآورى اين روايت مىگويد:
اين آيه: (لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اَللّهُ لَكُمْ )(8)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چيزهاى پاكيزه را كه خداوند براى شما حلال كرده است، حرام نكنيد!]، از آياتى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام اعلان مباح بودن ازدواج موقّت آن را تلاوت فرمود.
3 - عبداللّه بن عمر(9).
4 - اُبىّ بن كعب؛ قرائت وى: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل» خواهد آمد(10).
بله، بعداً گروهى پيدا شدند و دوست داشتند براى نهى عمر دليلى قوى بتراشند؛ از اينرو گاهى ادّعا كردهاند كه آيه با آيهاى ديگر نسخ شده است، و گاهى گفتهاند: آيه با سنّت نسخ شده است؛ بنابراين در اين باره برخورد آراء پيش آمد و يكديگر را تكذيب كردند و هر يك نظر مخالف خود را تضعيف نمود؛ دستهاى گفتهاند: آيه، به وسيلۀ آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ اَلنِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ )(11)[اى پيامبر! هر زمان خواستيد زنان را طلاق دهيد، در زمان عدّه، آنها را طلاق گوييد1.
1) - كنز العمّال 8:294[522/16، ح 45726] به نقل از طبرى.
2) - [ر. ك: الغدير 311/6-314].
3) - نگاه كن: عمدة القاري، عينى 8:310[246/17]؛ صحيح مسلم 1:395[194/3، ح 17، كتاب النكاح].
4) - تفسير آلوسى 5:5.
5) - المحلّى [519/9، مسألۀ 1854].
6) - شرح زرقانى بر موطّأ مالك [154/3، ح 1178، كتاب النكاح].
7) - صحيح بخارى 8:7[1953/5، ح 4787] كتاب النكاح؛ صحيح مسلم 1:354[192/3، ح 11، كتاب النكاح]؛ الدرّ المنثور 2:307[140/3] به نقل از نُه نفر از أئمّه و حفّاظ.
8) - مائده: 87.
9) - ر. ك: مسند احمد 2:95[225/2، ح 5661].
10) - در ص 553 همين كتاب.
11) - طلاق: 1.
(زمانى كه از عادت ماهانه پاك شده و با همسرشان نزديكى نكرده باشند)] نسخ شده است.
و گروهى گفتهاند: به وسيله آيۀ: (وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ * إِلاّ عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ )(1)[وآنها كه دامان خود را (از آلوده شدن به بىعفّتى) حفظ مىكنند * تنها آميزش جنسى با همسران و كنيزانشان دارند، كه در بهرهگيرى از آنان ملامت نمىشوند] نسخ شده است؛ زيرا زن صيغهاى نه همسر شرعى است و نه كنيز [ملك يمين].
عدّهاى نيز گفتهاند: اين آيه با آيۀ ارث نسخ شده است؛ زيرا زن متعهاى ارث نمىبرد.
اينها همه ادّعاهايى پوچ است؛ زيرا مگر مىشود باور كرد كه اين آيات، ناسخ آيۀ متعه باشند و اصحاب از آن بىخبر مانده باشند، آن هم با وجود قائلين به حلّيّت كه عظمت و مقام آنان بر كسى پوشيده نيست و در پيشاپيش آنان سرور ما اميرمؤمنان عليه السلام قرار دارد، كسى كه بر ظاهر و باطن، و فرع و اصل و بر همۀ جزئيّات قرآن آگاه است.
علاوه بر آن كه مقصود خداى سبحان در آيۀ نخست، جدايى به وسيله طلاق است نه هر جدايى و گرنه شامل ملك يمين نيز مىشود و آن را نيز نسخ مىكند در حالى كه احدى قائل به آن نيست و احدى آن را زنا نشمرده است.
و امّا آيۀ دوم: دليل قرار دادن آن براى نفى زوجيّت از متعه، مصادرۀ به مطلوب است؛ زيرا همۀ قائلين به حلّيّت ازدواج موقّت، آن را ازدواج شرعى مىدانند؛ بنابراين استدلال به اين آيه بر حلال بودن ازدواج موقّت، سزاوارتر از استدلال به آن براى نسخ آيۀ متعه است.
امّا آيۀ ارث: اصلاً ارتباطى با اين مسأله ندارد؛ زيرا روايات از خصوص ازدواج موقّت، ارث را نفى كرده است و اين ربطى به نفى عنوان زوجيّت و پيوند ازدواج ندارد؛ نظير آن كه در روايات، از فرزند قاتل يا كافر، ارث نفى شده است بدون اين كه فرزند بودن از آنان نفى شده باشد.
امّا ادّعاى نسخ آن به وسيله سنّت: بحث در اين باره بسيار پر دامنه است، و نظرات و آراء بى شمار است، و هيچ يك با ديگرى سازگارى ندارد. و خواننده نيز ناچار است با اين اقوال مختلف كه جاعلان براى هر يك از آنها رواياتى در مقابل روايات موجود و صحيح و تاريخ معتبر و استوار، وضع كردهاند آشنايى پيدا كند.
و جالب آن است كه هر يك از اين جاعلان كه براى نسخ، روايتى را جعل كرده، از جعل و وضع برادرانش غافل مانده است؛ از اين رو هر كدام طبق نظر و سليقۀ خود روايتى را اختراع نموده است.
مرحوم علّامۀ امينى رحمه الله در الغدير پانزده قول از اين اقوال را ذكر كرده است(2).
و زشتتر از همۀ اينها نعرههاى قرن بيستمىِ موسى جار اللّه نگارندۀ كتاب «الوشيعة» است كه بلايى بر سر قرآن و سنّت آورده است كه هيچ يك از بازيگران قرنهاى گذشته با قرآن و سنّت چنين كارى نكردهاند. او نظريۀ عقيم و دينِ ساختگى جديدى را به وجود آورده كه با نظر و عقيدۀ همۀ گذشتگان مخالف است، نه با قرآن سازگارى دارد نه با سنّت و نه با مبدئى از مبادى دين؛ وى مىگويد(3):
امّت دربارۀ ازدواج موقّت حرفهاى زيادى زدهاند، ولى به نظر من ازدواج موقّت از ازدواجهاى جاهليّت است وممكن است در صدر اسلام از برخى مردم چنين عملى سرزده باشد و شارع مقدّس نيز در همان مورد اجازه داده باشد و آيهاى نيز در همان مورد نازل شده باشد... و اين غير عادى نيست چون دربارۀ بدترين6.
محرّمات، آيه نازل شده و آنچه را پيش از نزول آيه انجام شده استثنا كرده است(1). و صيغۀ موقّت يك مسأله تاريخى است نه حكم شرعىِ با اجازۀ شارع مقدّس. و اگر كسى ادّعا كند كه با اجازه و امضاى شارع بوده و نزد شرع مطلقاً حلال بوده است. مىگويم: باشد، باكى نيست، و در ردّ آن نيز بحث نمىكنيم بلكه حرف ما اكنون اين است كه صيغۀ موقّت آيا در قرآن آمده است يا نه؟
كتابهاى شيعه مدّعى هستند كه سخن خداى عزّوجلّ: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ )(2)[و زنانى را كه متعه (ازدواج موقّت) مىكنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد]، دربارۀ متعه نازل شده، ولى به نظر من ادب بيان (سياق كلام)، و عربى بودنِ اين آيۀ كريمه، نمىپذيرد كه آيه دربارۀ ازدواج موقّت نازل شده باشد؛ زيرا در اين صورت، تركيب جمله به هم ريخته و نظم آيۀ كريمه مختلّ خواهد شد.
پس دربارۀ ازدواج موقت آيهاى در قرآن نازل نشده است. و براى روشن ساختن اين معناى با عظمت، ما اين باب را شكل داديم تا شايعۀ موجود در كتب شيعه را دفع كنيم كه مىگويند: آيۀ ياد شده دربارۀ متعه (ازدواج موقّت) نازل شده است. اساساً متعه در اسلام حلال نبوده است؛ بنابراين نسخ متعه، نسخ حكم شرعى نيست بلكه نسخ حكم جاهليّت و تحريم آن براى هميشه و تا ابد است.
و حديث متعه نيز از احاديث غير قابل قبول است كه عدّهاى از اصحاب به آن قائل شدهاند، حتّى برخى از تابعان مانند طاووس و عطا و سعيد بن جبير و گروهى از فقهاى مكّه نيز به حليّت آن قائل شدهاند... و فقيه مكّه ابن جريح در گفتار خود پيرامون اباحۀ متعه افراط و زياده روى كرده است، چنانكه در عمل به آن نيز زياده روى نموده است تا به جايى كه به فرزندانش دربارۀ هفتاد زن وصيّت كرد و گفت با اين زنان ازدواج نكنيد كه آنان مادران شمايند....
به نظر من واقعاً بعيد است كه كسى مؤمن و آشنا با واژههاى قرآن كريم و معتقد به اعجاز آن باشد و نظم آن را به درستى درك نمايد، آنگاه بگويد: آيۀ: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ) دربارۀ متعۀ زنان نازل شده است. حقيقتاً چنين سخنى جز از نادانى كه بدون فكر و تأمّل، سخن مىگويد، صادر نمىشود. و در كتابهاى شيعه حديثى را به باقر و صادق نسبت مىدهند و مىگويند كه آنها گفتهاند: اين آيه دربارۀ متعۀ زنان نازل شده است. و بهترين احتمال دربارۀ اين حديث آن است كه حديث، جعلى و ساختگى است وگرنه بايد گفت باقر و صادق (معاذاللّه) جاهلند.
در غير كتابهاى شيعه، شما كسى را پيدا نمىكنيد كه بگويد آيۀ ياد شده دربارۀ متعه نازل شده است، و امّت اسلام بر حرام بودن متعه اجماع دارند و كسى نيز نگفته است كه آيۀ: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ) نسخ شده است.
پاسخ: اينها جملاتى است كه ما از صفحات مختلف كتاب «الوشيعة» كه اين مرد دربارۀ متعه آنها را سياه كرده است، جمع آورى كردهايم. و اين صفحاتِ تاريك واقعاً از ادب دينى و علمى و عفّت اجتماعى و نويسندگى دور است، و ميان4.
1) - [در سورۀ نساء، آيۀ 22 و 23 آمده است: (وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ آباؤُكُمْ مِنَ اَلنِّساءِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ... وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ اَلْأُخْتَيْنِ إِلاّ ما قَدْ سَلَفَ) «با زنانى كه پدران شما با آنها ازدواج كردهاند، هرگز ازدواج نكنيد! مگر آنچه درگذشته (پيش از نزول اين حكم) انجام شده است... و (نيز حرام است بر شما) جمع ميان دو خواهر كنيد؛ مگر آنچه در گذشته واقع شده»].
2) - نساء: 24.
اين سخنان و دستور اسلام از زمين تا آسمان فاصله است و ما نيز جز با سلام با او مقابله نمىكنيم(1).
امّا دربارۀ متعه يا ازدواج موقّت با توجّه به تحقيقات صورت گرفته از سوى محققّان و زحمات انجام شده، به ويژه از سوى متأخّرين نيازى به بسط سخن نيست(2). گر چه او پس از اين مطالب، شيعه را به باد فحش و ناسزا گرفته، و با بدزبانى، آنان را هدف تيرهاى ناجوانمردانه قرار داده، و از خدا هراسى ندارد.
ولى آنچه براى ما اهميّت دارد اين است كه اذهان را متوجّه دروغ پردازىها و جنايات بزرگ وى، نسبت به علم و دانش و قرآن و اهل آن نموده، شعور اهل بحث و تحقيق را بيدار سازيم تا بدانند كه او چگونه حقيقت و ديدگاه گذشتگان را كتمان كرده، حقايق روشن را با مكر و حيله وارونه جلوه مىدهد، و مطالب ضدّ قرآن و سنّت را در جوامع علمى رواج مىدهد.
جالب اينجاست كه او با وجود چنين جهالتى نسبت به كتاب و سنّت، باز خود را از فقهاى اسلام مىداند؛ فعلى الإسلام السلام [با وجود چنين افرادى فاتحۀ اسلام خوانده است].
(فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ اَلْفَرِيضَةِ إِنَّ اَللّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً )(3)[زنانى را كه متعه (ازدواج موقّت) مىكنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد. و گناهى بر شما نيست در آنچه بعد از تعيينمهر، با يكديگر توافق كردهايد. (بعداً مىتوانيد با توافق، آن را كم يا زياد كنيد). خداوند، دانا و حكيم است].
به نظر موسى نگارندۀ كتاب «وشيعه» نزول آيه دربارۀ متعه ادّعايى مخصوص شيعه است، و در كتب غير شيعه چنين قولى يافت نمىشود و چنين ديدگاهى نشانۀ جهل و بىظرفيّتى گوينده آن است.
سپس علّامه امينى رحمه الله در الغدير(4)، (19) مطلب از كتب اهل سنّت را يادآور شده تا خواننده را متوجّه سازد كه سخنان گزنده و نامربوط اين مرد فحّاش و بد زبان متوجّه چه كسى است؛ از آن مطالب است:
1 - احمد امام حنبلىها در «مسند»(5)خود با سند صحيح كه همۀ راويان آن ثقه هستند، از عمران بن حصين نقل كرده است:
«آيه متعه در قرآن نازل شده است، و ما در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بدان عمل مىكرديم، و پس از آن آيهاى در نسخ آن نازل نشده است، و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز تا پايان عمرش از آن نهى نفرمود».
2 - ابوجعفر طبرى متوفّاى (310) در كتاب «تفسير»(6)خود با سند خود از ابو نضره نقل كرده است:
از ابن عبّاس دربارۀ ازدواج موقّت پرسيدم. او در جواب گفت: آيا سورۀ نساء را نخواندهاى؟ گفتم: چرا گفت:
آيۀ: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل مسمّى» را در آن نخواندهاى؟ گفتم: اگر اين چنين خوانده بودم كه نمىپرسيدم.
گفت: آيه همين طور است كه من خواندم.
و در روايتى آمده است كه ابن عبّاس سه بار گفت: «واللّه لأنزلها اللّه كذلك» [به خدا سوگند خدا چنين نازل كرده است].
و از قتاده نيز در قرائت اُبىّ ابن كعب چنين نقل كرده است: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل مسمّى» .
3 - حافظ ابوبكر بيهقى، متوفّاى (458) با سند خود در «السنن الكبرى»(7)از محمّد بن كعب از ابن عباس رضى الله عنه
1) - [خداوند مىفرمايد: (وَ إِذا خاطَبَهُمُ اَلْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً)؛ فرقان: 63].
2) - شخصيّتهاى بزرگى همچون سيد عبد الحسين شرف الدين؛ و سيّد محسن امين؛ و شيخ محمّد حسين كاشف الغطا؛ و استاد توفيق فكيكى در اين بارهكتابى مستقلّ نگاشته و انصافاً حقّ مطلب را ادا كرده است.
3) - نساء: 24.
4) - [ر. ك: الغدير 323/6-332].
5) - مسند أحمد 4:436[603/5، ح 19409].
6) - جامع البيان 5:9 [مج 4 / ج 5/12-13].
7) - السنن الكبرى 7:205.
روايت كرده است: «متعه در آغاز اسلام حلال بوده و رواج داشته است، و اين آيه را درباره آن و به اين صورت مىخواندند: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل مسمّى...» .
4 - ابوالقاسم جار اللّه زمخشرى معتزلى، متوفّاى (538) در «كشّاف»(1)مىگويد:
گفته شده است: آيه دربارۀ ازدواج موقّت نازل گريده است و از ابن عبّاس نقل است كه اين آيه از آيات محكم است و نسخ نشده است و اين چنين مىخوانده است: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجلٍ مسمّى».
5 - ابوبكر يحيى بن سعدون قرطبى(2)، متوفّاى (567)، در «تفسير»(3)خود هنگام بيان اختلاف آراء دربارۀ معنى آيه مىگويد:
همۀ مفسّران گفتهاند: منظور آيه، ازدواج موقّت مىباشد كه در صدر اسلام معمول بوده است، وابن عبّاس وسعيد بن جبير آيه را به اين صورت مىخواندهاند: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجلٍ مسمّى فآتوهنّ اُجورهنّ» .
6 - ابوعبداللّه فخر الدين رازى شافعى، متوفّاى (606)، در «تفسير كبير» خود(4)دو ديدگاه دربارۀ آيه نقل كرده ومىگويد:
اوّل: قول اكثر علما است، و دوم: قولى است كه مىگويد: منظور از آيه، حكم متعه است... و همگى اتّفاق نظر دارند كه متعه در صدر اسلام حلال بوده است و اختلافشان در اين است كه آيا آيه نسخ شده است يا نه؟
7 - حافظ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911)، در «الدرّ المنثور»(5)مىگويد:
طبرانى(6)، و بيهقى در «سنن»(7)خود، از ابن عبّاس نقل كردهاند: متعه در صدر اسلام حلال بود و آيه را به اين صورت تلاوت مىكرده است: «فما استمتعتم به منهنّ إلى أجل مسمّى...».
خوانندۀ محترم با من همراهى كن تا از موسى جار اللّه بپرسيم:
آيا اين كتابها در علوم قرآن مرجع اهل سنّت نيستند؟!
آيا اين افراد، شخصيّتها و امامان تفسير آنان نيستند؟!
آيا پيش از نقض و ابرام، و نقّادى و سنجش و ترجيح و بررسى، بر محقّق لازم نيست كه به اين كتابها مراجعه كند؟!
آيا اين سخنان دردناك و گزنده را متوجّه امثال ابن عبّاس زبانِ گوياى قرآن، اُبىّ ابن كعب آشناترين فرد به قرائت قرآن نزد اهل سنّت، عبداللّه بن مسعود آگاهِ به كتاب وسنّت، عمران بن حصين، حَكَم، حبيب بن ثابت، وسعيد بن جبير، قتاده، ومجاهد مىكند؟!
و آيا همه آنان را نادانِ بى فكر و مدّعى دروغين مىداند؟!
آيا اين، دشنامِ به اصحاب و سَلَفِ صالح - كه اهل سنّت، شيعه را بدان متهم مىسازند - نيست؟!
و يا اين كه او شخصيّتهاى خودشان را از شيعه شمرده، آنگاه آنان را با زبان تند به باد دشنام گرفته، و مىگزد؟!
و اگر امثال بخارى، مسلم، احمد، طبرى، محمّد بن كعب، عبد بن حميد، ابو داود، ابن جريح، جصّاص، ابن انبارى، بيهقى، حاكم، بغوى، زمخشرى، اندلسى، قرطبى، فخررازى، نَوَوى، بيضاوى، خازن و ابن جزّى، ابوحيّان، ابن كثير، ابوسعود، سيوطى، شوكانى، و آلوسى نزد او ارزش و قيمتى ندارند پس اسوه و الگوى او در دين و دانش كيست؟!
بله، ما غافل از اين نيستيم كه اين دروغها، و افسانههاى ساختگى، و نسبت دادنِ ديدگاه نزول آيه دربارۀ متعه، به شيعه، همه و همه مقدّمهاى است براى ناسزاگويى به امامان پاك امام باقر و امام صادق عليهما السلام در حالى كه خود او و هر انسان منصفى مىداند كه امامان چهار گانۀ اهل سنّت همگى خوشه چين دانش امام باقر و امام صادق عليهما السلام هستند، و اگر بهرهاى از علم و دانش نزد ائمۀ چهار گانه يافت مىشود به خاطر آن است كه از چشمۀ زلال دانش امام باقر و امام صادق عليهما السلام چشيدهاند. آرى امام باقر و امام صادق عليهما السلام، همان امام باقر و صادق هستند، و موسى الوشيعه نيز موسى الوشيعه است، «واللّه هو الحَكم العدل، وإلى اللّه المشتكى» [خدا خود حاكم است و شكوه ما نيز به سوى اوست].
و نيز بيا از او دربارۀ ادب بيانى كه او درك كرده، ولى شخصيّتهاى بزرگ و برجستۀ قرون گذشته آن را درك نكردهاند، و از اختلالى كه در آيه در صورتى كه دربارۀ متعه نازل شده باشد پيش مىآيد و او آن را فهميده و آنان نفهميدهاند، بپرسيم كه آن چيست؟! كجاست؟! چه كسى آن را گفته است؟! دليل و برهان آن چيست؟! از چه كسى گرفته است؟! چرا اوّلين و آخرين آن را كتمان كردهاند تا نوبت به او رسيده است؟! گمان نمىكنم او پاسخى بدهد كه دل را آرام سازد و عقل را راضى نمايد، و شايد او دشنامهاى گزندهاش را متوجّه گروه ديگر كند.
1 - اُجرت.
2 - مدّت.
3 - عقد كه شامل ايجاب و قبول است.
4 - جدايى با پايان مدّت، يا با بذل و گذشت از آن.
5 - نگه داشتن عدّه چه زن آزاده باشد چه كنيز، چه حامله و چه غير حامله.
6 - عدم ارث.
اينها شرايط و حدودى است كه همۀ فقها در كتابهاى فقهى خود، محدّثان در صحاح و مسانيد، و مفسّران در ذيل آيۀ مباركه بيان كردهاند. همۀ آنان، چه معتقدينِ به حلّيّت دائمى و چه قائلينِ به حلّيّت موقّت و پيش از نسخ آن، همگى اتّفاق نظر دارند كه اينها حدود شرعى و اسلامى هستند و چارهاى جز رعايت آنها نيست.
حال مىپرسيم پايه و اساس سخن او كجاست كه مىگويد: «متعه از ازدواجهاى جاهلى و تاريخى جاهليّت است و با اذن و اجازه شارع مقدّس نبوده است؟!
كِىْ در زمان جاهليّت ازدواجى با اين شرايط و چهار چوبها بوده است؟!
مگر نه اين است كه مورّخان و تاريخ نگاران، همۀ ازدواجها و عادات و رسوم جاهليّت را ثبت و ضبط كردهاند، ولى در ميان آن ازدواجى نديدهاند كه به متعه و ازدواج موقّت شباهت داشته باشد؟!
بله، او هر چه مىخواهد مىگويد، و توجّهى به گفتههاى خود ندارد. و ما پيش از اين(1)برخى از افرادى را كه حدود ازدواج موقّت را بيان كردهاند ذكر كرديم.
چرا ابن جريج در ارتكاب فحشايى كه به زعم موسى جزء بدترين محرّمات است، زياده روى نموده است؟!
و اگر ابن جريج دين را سبك شمرده و اهميّتى براى آن قائل نبوده، پس چرا ائمّۀ حديث - يعنى صاحبان صحاح شش گانه - همگى از او روايت كرده، مسانيدشان را پر از روايات و سندهاى او نمودهاند؟!
1) - در ص 357 همين كتاب.
و از او دوازده هزار حديث كه فقها به آن نيازمندند، شنيده و نقل نمودهاند(1)و اگر امثال او يا رواياتش فاسد باشد، بايد صفحات فراوان و بىشمارى از جوامع حديثى محو گردد و ديگر براى اين صحاح ارزشى باقى نمىماند. و اگر ابن جريج آن گونه كه موسى جار اللّه مىپندارد باشد، پس چرا ائمّۀ رجال به تمام معنا او را ستوده، و از وى تجليل نمودهاند؟! چگونه كتابهاى او را كتاب امانت مىنامند(2)؟!
قوشجى متوفّاى (879)، در «شرح تجريد»(3)در بحث امامت مىگويد: عمر در بالاى منبر گفت: «أيّها الناس ثلاث كنّ على عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عنهنّ و اُحرمهنّ واُعاقب عليهنّ: متعة النساء، ومتعة الحجّ، وحيّ على خير العمل» [مردم! سه چيز در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حلال بود و من آنها را حرام مىكنم، و هر كس آنها را انجام دهد او را مجازات خواهم كرد:
ازدواج موقّت، حجّ تمتّع، و حىّ على خير العمل]. آنگاه قوشجى كار او را چنين توجيه مىكند:
اين كار عمر، بر او خدشهاى وارد نمىسازد؛ زيرا مخالفت مجتهدى با مجتهد ديگر در مسائل اجتهادى امر تازهاى نيست؟!
ما هرگز فكر نمىكرديم كه فردى فرهيخته و وزنهاى علمى، روزى پيامبر بزرگوار را همتاى فردى از عموم مردم قرار داده، هر دو را مجتهد بشمارد! او كجا و پيامبر كجا! مگر نه اين است كه هر چه را پيامبر امين مىگويد عين آن چيزى است كه در لوح محفوظ ثبت مىباشد: (إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ اَلْقُوى )(4)[آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست * آن كس كه قدرت عظيمى دارد (جبرئيل امين) او را تعليم داده است]. اين، با اجتهاد كه حمل فرع بر اصل و به كار بردن حدس و گمان براى استخراج است، چه مناسبت و ارتباطى دارد؟!
مخالفت اجتهاديّهاى جايز است كه مجتهدى در برابر مجتهدى مثل خودش قرار بگيرد، نه اين كه اجتهاد در برابر نص ّ صريح قرار گرفته باشد و مجتهد در برابر قوانين صريح و روشن شرع مقدّس و بر خلاف آن فتوا صادر كرده و نظر بدهد.
از آن گذشته، چه عاملى و كدام منطقى، سرور خردمندان جهان را از حيث درك و فهم، با اين مرد در يك سطح قرار مىدهد تا آنگاه بتوان ميان نظراتشان تقابل برقرار كرد؟!
آراء و نظرات تك تك جهانيان آنگاه كه با قوانين شرع مقدّس مخالف باشد چه ارزش و بهايى دارد؟!
ولى من قوشجى را معذور مىدارم؛ زيرا او خود را ملزم ساخته است هر حجّت و دليلى كه خواجه نصيرالدين طوسى اقامه مىكند، را بكوبد تا مبادا نسبت عجز و ناتوانى در اقامۀ حجّت به او داده شود؛ از اين رو ناچار است هر چيزى كه به ذهنش مىآيد را مطرح كند، حال چه براى او حجّت و سودمند باشد، و چه وبال گردنش گردد.
(وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ اَلْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اَللّهِ اَلْكَذِبَ إِنَّ اَلَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اَللّهِ اَلْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ )(5)[به خاطر دروغى كه بر زبانتان جارى مىشود (و چيزى را مجاز و چيزى را ممنوع مىكنيد)، نگوييد: «اين حلال است و آن حرام»، تا بر خدا افترا ببنديد به يقين كسانى كه به خدا دروغ مىبندند، رستگار نخواهند شد].
1 - زمخشرى در «ربيع الأبرار»(1)در باب لهو و لعب و لذّات و برپايى مجالس خوشگذرانى(2)، و شهاب الدين أبشيهى در «المستطرف»(3)گفتهاند:
خداوند درباره شراب سه آيه نازل كرده است: نخست: سخن خداى تعالى: (يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ... )(4)[دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال مىكنند، بگو: «در آنها گناه و زيان بزرگى است؛ و منافعى (از نظر مادى) براى مردم در بردارد...]. پيش از نزول اين آيه، در ميان مسلمانان برخى شراب مىنوشيدند و برخى از آن دورى مىكردند تا اين كه مردى شراب خورده در حال مستى به نماز مشغول شده، سخنان بيهودهاى بر زبان جارى كرد، و در پى آن، آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ )(5)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مىگوييد!] نازل شد، و پس از نزول اين آيه دستهاى از مسلمانان شربخوارى را ترك كرده و برخى نيز آن را ادامه دادند، تا اين كه روزى عمر رضى الله عنه شراب خورد و استخوان آروارۀ شترى را برداشته با آن سر عبدالرحمن بن عوف را شكست و بعد با شعر اسود بن يعفر بر كشته شدگان كفّار در جنگ بدر، نوحه سرايى كرد؛ و آن شعر اين است:
1 - وكائنٍ بالقليبِ قليبِ بدرٍ من الفتيان والعربِ الكرامِ
2 - وكائنٍ بالقليبِ قليبِ بدرٍ من الشيزى المكلّل بالسنامِ(6)
3 - أيوعدني ابنُ كبشةَ أن سنحييوكيف حياة أصداءٍ وهامِ؟ 4 - أيعجز أن يردّ الموتَ عنّيوينشرني إذا بَلِيتْ عظامي؟
5 - ألا من مبلغُ الرحمن عنّيبأنّي تاركٌ شهر الصيامِ 6 - فقل للّهِ يمنعني شرابيوقل للّهِ يمنعني طعامي
[1 - در ميان چاه - چاه بدر - جوانان و كريمانى از عرب قرار دارند. 2 - در ميان چاه - چاه بدر - مردان سخاوتمندِ مزيّن به بزرگى خوابيدهاند. 3 - فرزند كبشه (پيامبر اسلام)(7)مرا از زنده شدن پس از مرگ مىترساند، چگونه بدن پوسيدهاى كه كرمها و حشرات آن را خوردهاند زنده مىشود؟! 4 - آيا توان اين را دارد كه مرگ را از من دور سازد، وپس از پوسيدنِ استخوانهايم، مرا زنده نمايد؟! 5 - آيا پيامآورى هست تا از سوى من به خدا برساند كه من روزۀ ماه رمضان
1) - ربيع الأبرار [51/4].
2) - ما در كتابخانههاى ايران و عراق به نسخههاى متعدّدى از اين كتاب دسترسى پيدا كرديم.
3) - المستطرف 2:291[260/2].
4) - بقره: 219.
5) - نساء: 43.
6) - اين بيت در «المستطرف» نيامده است.
7) - [مشركان، رسول خدا صلى الله عليه و آله را به ابوكبشه نسبت مىدادند. و ابوكبشه مردى از خزاعه بوده كه با قريش به خاطر بتپرستى آنها مخالفت مىكرده، وچون پيامبر نيز در بتپرستى با آنها مخالفت كرد، او را به ابوكبشه تشبيه كردند. و گفته شده: ابن ابى كبشه، منسوب به جدّ مادرى پيامبر است؛ زيرا كنيۀ وهب بن عبد مناف، جدّ مادرى پيامبر صلى الله عليه و آله ابوكبشه بوده است و مراد آنها اين بوده است كه چهرۀ حضرت به جدّ مادرى خود شباهت داشته است. برخى هم گفتهاند: ابوكبشه كنيۀ شوهرِ حليمۀ سعديه دايۀ رضاعى پيامبر يا كنيۀ برادر شوهر او بوده است. وگاه به جاى ابن ابى كبشه، ابن كبشه گفته مىشود كه يا مرخّم ابن ابى كبشه است، و يا مراد از كبشه، جدّ پيامبر عبدالمطّلب است كه رئيس قوم در مكّه بوده است و داراى عظمت و هيبت و جلالت بوده است. و گفته شده: ابن كبشه منسوب به جدّ پيامبر، حضرت اسماعيل است كه خداوند كبشى (قوچ) را فديۀ او قرار داد].
را ترك كردهام؟! 6 - به خدا بگو اگر مىتواند مرا از شربخوارى باز دارد! و به خدا بگو اگر مىتواند مرا از غذا محروم سازد!].
خبر شرابخوارى وشعر خواندن عمر به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله رسيد. حضرت غضبناك درحالى كه عبايش بر زمين كشيده مىشد آمد وبا چيزى كه در دست داشت برسر عمر كوبيد وعمر گفت: از غضب خدا ورسولش به خدا پناه مىبرم.
و در پى آن، خداوند آيۀ: (إِنَّما يُرِيدُ اَلشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ اَلْعَداوَةَ وَ اَلْبَغْضاءَ فِي اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّهِ وَ عَنِ اَلصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ )(1)[شيطان مىخواهد به وسيله شراب و قمار، در ميان شما عداوت و كينه ايجاد كند، و شما را از ياد خدا و از نماز بازدارد. آيا (با اين همه زيان و فساد، و با اين نهى اكيد)، خوددارى خواهيد كرد؟!]، را نازل كرد.
در اين لحظه عمر گفت: «انتهينا، انتهينا» [ما دست برداشتيم ما دست برداشتيم].
2 - از عمر بن خطّاب رضى الله عنه نقل شده است: وقتى آيۀ حرمت شراب نازل شد، عمر گفت: خدايا حكم شراب را كاملاً براى ما روشن ساز. به دنبال آن، آيۀ: (يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ ) [دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال مىكنند] كه در سورۀ بقره است نازل شد، و هنگامى كه آيه نازل شدۀ عمر را فرا خوانده برايش قرائت نمودند، او دوباره گفت: خدايا روشنتر ساز. و در پى آن، آيۀ سورۀ نساء: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى ) [اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مىگوييد!] نازل شد و پس از آن، منادى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هنگام نماز ندا مىداد كه اى مردم در حال مستى به نماز نزديك نشويد.
باز عمر فرا خوانده شد و آيه براى او خوانده شد و او دوباره دعاى خود را تكرار كرد، اين بار آيۀ: (إِنَّما يُرِيدُ اَلشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ اَلْعَداوَةَ وَ اَلْبَغْضاءَ فِي اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّهِ وَ عَنِ اَلصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ) نازل شد و در اينجا عمر گفت: «انتهينا، انتهينا»(2)[دست مىكشيم دست مىكشيم].
امينى مىگويد: هدف ما از ذكر اين احاديث اين نبوده كه بخواهيم شرابخوارى عمر را در زمان جاهليّت اثبات كنيم؛ زيرا اسلام اعمال گذشته را پاك مىكند: (لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا إِذا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اَللّهُ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ )(3)[بر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند، گناهى در آنچه خوردهاند نيست؛ (و نسبت به نوشيدن شراب، قبل از نزول حكم تحريم، مجازات نمىشوند)؛ اگر تقوا پيشه كنند، و ايمان بياورند، و اعمال صالح انجام دهند؛ سپس تقوا پيشه كنند و ايمان آورند؛ سپس تقوا پيشه كنند و نيكى نمايند. و خداوند، نيكوكاران را دوست مىدارد].
بلكه هدف، آگاه ساختن خواننده از مقدار اطّلاعات خليفه از قرآن، و مقدار شناخت او از معانى آيات خدا است به حدّى كه از سخن خداوند: (يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ ) [دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال مىكنند، بگو: «در آنها گناه و زيان بزرگى است»] منع را متوجّه نمىشده است در حالى كه آيه براى نهى از شرابخوارى نازل شده و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله نيز آن را فهميدند. عايشه مىگويد: هنگامى كه سورۀ بقره نازل شد حرمت شراب نيز در آن نازل شد، پس پيامبر از آن نهى فرمود(4). وقتى كه خوددارى كردن، بهتر از شرب خمر است، در مقام بيان نهى، نيازى به بيان كافىت.
1) - مائده: 91.
2) - سنن أبي داود 2:128[325/3، ح 3670]؛ مسند أحمد 2:53[86/1، ح 380]؛ السنن الكبرى، نسائى 8:287[202/3، ح 5049]؛ تفسير طبرى 7:22 [جامع البيان/مج 5 /ج 33/7]؛ المستدرك على الصحيحين 2:278[305/2، ح 3101].3 - مائده: 93.
4) - اين حديث را خطيب بغدادى در تاريخ خود: 8:358 [شمارۀ 4457] روايت كرده، وسيوطى نيز در الدرّ المنثور 1:252[606/1] از او نقل نموده است.
و شافى نخواهد بود. به ويژه با توجّه به آيات پيرامون «إثم» [گناه] از قبيل: (قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ اَلْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ اَلْإِثْمَ وَ اَلْبَغْيَ )(1)[بگو: «خداوند، تنها اعمال زشت را، چه آشكار باشد چه پنهان، حرام كرده است؛ و (همچنين) گناه و ستم بناحقّ را]، كه با صراحت تمام «أثم» موجود در خمر را كه آيۀ نخست بيانگر آن است، تحريم مىكند.
و «أثم» يعنى گناه، و «آثم» و «أثيم» يعنى گناهكار و فاجر. و گاهى به خود شراب «إثم» مىگويند؛ مانند سخن شاعر:
شربت الإثم حتّى ضلَّ عقلي كذاك الإثمُ تذهب بالعقولِ(2)
[آن قدر شراب نوشيدم تا عقلم زايل شد، آرى شراب اين چنين عقل را زايل مىسازد].
آن گونه كه در تفسير طبرى آمده است شراب پيش از تحريم، دو منفعت بيش نداشته است: يكى در آمدى كه از فروش آن به دست مىآمد، و ديگرى لذّتى كه از مِىْ گسارى به آنان دست مىداد(3).
و تنها علّتى كه باعث شد خليفه آيات را توجيه و مكرّراً درخواست بيان كافى كند و پيش از نهى و وعدۀ عذاب، دست از شرابخوارى بر ندارد، شدّت علاقۀ او به مِيْگسارى بوده است؛ چون در زمان جاهليّت در شرابخوارى، كسى به پاى او نمىرسيد و بيانگر اين واقعيّت سخن خود اوست كه بنابر نقل ابن هشام در «سيره»(4)مىگويد: «كنتُ للإسلام مباعداً، وكنتُ صاحب خمر في الجاهليّة اُحبّها وأشربها(5)، وكان لنا مجلس يجتمع فيه رجال من قريش بالحَزْوَرة(6)عند دور عمر بن عبد ابن عمران المخزومي، فخرجت ليلة اُريد جلسائي اُولئك في مجلسهم ذلك، فجئتُهم فلم أجد فيه منهم أحداً فقلت: لو أنّي جئتُ فلاناً الخمّار، وكان بمكّة يبيع الخمر لعلّي أجد عنده خمراً فأشرب منها...» [من از اسلام دور بودم و در دوران جاهليّت دائم الخمر بودم و آن را بسيار دوست داشتم و دائماً شراب مىخوردم. ما محفلى در حزوره كنار خانۀ عمر بن عبد بن عمران مخزومى داشتيم كه در آنجا مردانى از قريش جمع مىشدند. و شبى به قصد شركت در آن جلسه و ديدار همنشينانم از خانه بيرون آمدم ولى وقتى به آنجا رسيدم هيچ يك از آنان را نديدم، بنابراين با خود گفتم: اگر نزد فلان شراب فروش كه در مكّه شراب فروشى دارد بروم شايد شرابى به دست آورده از آن مقدارى سر كشم...].
و مؤيّد ديگر نقل بيهقى در «السنن الكبرى»(7)است كه از عبداللّه بن عمر دربارۀ گفتار پدرش در زمان خلافت نقل مىكند كه عمر مىگفت: «إنّي كنت لأشربُ الناس لها في الجاهليّة، وإنّها ليست كالزنا»(8)[من در زمان جاهليّت در شرابخوارى از همه پيشتاز بودم و شرابخوارى مانند زنا نيست].
و به همين علّت بود كه پيامبر بزرگوار، تنها وى را فراخواند و آيات مربوط به مِيْگسارى را براى او قرائت فرمود.
او از افرادى بود كه اين آيات را توجيه كرده، دست از شرابخوارى بر نمىداشت تا آنگاه كه آيۀ سورۀ مائده نازل شد و صريحاً از آن نهى كرد و به شرابخوار وعدۀ عذاب داد. و سورۀ مائده كه بخشى از آيات آن در حجّة الوداع(9)نازل شده، آخرين سورهاى است كه نازل گرديده است(10). و به خاطر اعتيادش به شراب از مدّتها پيش از نزول آيۀ سورۀ مائدهر.
1) - اعراف: 33.
2) - لسان العرب 14:272[75/1]؛ تاج العروس 8:179.
3) - جامع البيان 2:202 [مج 2 /ج 359/2].
4) - سيرۀ ابن هشام 1:368[371/1].
5) - [در مصدر به جاى «أشربها» جملۀ «اسرّ بها» يعنى آن را پنهان مىداشتم آمده است].
6) - «حزوره» يكى از بازارهاى مكّه بوده كه اكنون بخشى از مسجد است.
7) - السنن الكبرى 10:214.
8) - السنن الكبرى 10:214؛ و ر. ك: سيرۀ عمر نوشتۀ ابن جوزى: 98 [ص 122]؛ كنز العمّال 3:107[505/5، ح 13746]؛ منتخب الكنز - در حاشيۀ مسندأحمد - 2:428[500/2]؛ الخلفاء الراشدين، عبدالوهّاب نجّار: 238.
9) - تفسير قرطبى 6:30[22/6]؛ و إرشاد الساري 7:95[198/10].
10) - مستدرك الحاكم 2:311[340/2، ح 3211]؛ جامع الترمذي 2:178[243/5، ح 3063]؛ الدرّ المنثور 2:252[3/2]؛ به نقل از احمد، ترمذى، حاكم، ابن مردويه، بيهقى، سعيد بن منصور، وابن منذر.
در حجّة الوداع، پس از نزول آيه و وعدۀ عذاب و پس از سخن خودش «انتهينا انتهينا» [دست برداشتيم دست برداشتيم]، باز به نوشيدن نبيذِ (نوعى شراب) غليظ و پرمايه مىپرداخت ومىگفت: «إنّا نشرب هذا الشراب الشديد لنقطع به لحوم الإبل في بطوننا أن تؤذينا فمن رابه من شرابه شيء فليمزجه بالماء»(1)[ما اين شراب پرمايه وتند را به اين علّت مىنوشيم كه گوشتهاى شتر را در معدۀ ما هضم كند تا باعث رنجش ما نشود، و اگر شراب عقل را آشفته وپريشان مىكند، پس بايد مقدارى آب با آن مخلوط كند].
و مىگفت: «إنّي رجل معجار(2)البطن أو مسعار البطن، وأشرب هذا النبيذ الشديد فيسهل بطني»(3)[من مردى هستم با شكم بر آمده يا آتشى، اين شراب غليظ را مىنوشم تا شكمم نرم شود].
و مىگفت: «لا يقطع لحوم هذه الإبل في بطوننا إلّاالنبيذ الشديد»(4)[گوشت اين شترها در شكم ما هضم نمىشود مگر از اين نبيذ غليظ و پرمايه بنوشيم].
واو تا آخرين نفسهاى خود نبيذ غليظ مىنوشيد؛ عمرو بن ميمون مىگويد: «شهدتُ عمر حين طُعن اُتي بنبيذ شديد فشربه»(5)[هنگامى كه عمر مورد اصابت نيزه قرار گرفته ودر بستر افتاده بود من در آنجا حاضر بودم در آن لحظه برايش نبيذ آوردند واو آن را نوشيد].
و شراب او به اندازهاى تند و قوى بود، كه اگر كسى غير از خودش آن را مىنوشيد مست شده و حدّ شرابخوارى به او جارى مىشد، ولى چون خليفه اعتياد شديد داشته ويا قدرى آن را رقيق مىكرده وآنگاه مىنوشيده در او كارساز نبوده است.
شعبى مىگويد: عربى از ظرفهاى شراب عمر نوشيد و بى هوش شد و عمر بر او حدّ جارى كرد. سپس مىگويد: اين حدّ به خاطر مستى بر او جارى شده است نه به خاطر نوشيدن آن(6).
در عبارت جصّاص در «أحكام القرآن»(7)آمده است: عربى از شراب عمر نوشيد و عمر بر او حدّ جارى كرد. عرب گفت: من از شراب تو نوشيدهام! عمر آبى خواست و شرابش رابا آن رقيق كرد، آنگاه نوشيد و گفت: «من رابه من شرابه شيء فليكسره بالماء» [هركس كه شراب او را مست مىكند، آن را رقيق كند بعد بنوشد].
از ابورافع نقل شده است: عمر بن خطّاب رضى الله عنه گفته است: «إذا خشيتم من نبيذ شدّته فاكسروه بالماء» [هر گاه از تندى و غليظ بودن شراب نگران بوديد آن را با آب رقيق كنيد].
نسائى آن را در «سنن»(8)خود نقل كرده و گفته است: كسانى كه نوشيدن مسكر را حلال مىدانند به اين روايت استدلال كردهاند.
شگفتآور اين است: كسى كه از شراب عمر مىخورد و مست مىشود، حدّ بر او جارى مىشود؛ زيرا او يا از مسكر بودن مايع درون ظرف عمر آگاهى نداشته است و آن را نوشيده پس در اين صورت نبايد حد بر او جارى شود چنانچه ابوعمر در «جامع بيان العلم»(9)از خود خليفه نقل كرده است: «ما الحدّ إلّاعلى من علمه» [كسى كه بدون آگاهى شرابى را بنوشد بر او حد جارى نمىشود].
يا آگاهى داشته است؛ كه در اين صورت نيز نبايد بر او حدّ جارى شود؛ چون او در اين كار از خليفه پيروى كرده].
1) - السنن الكبرى 8:299؛ محاضرات الراغب 1:319 [مج 1 /ج 699/2]؛ كنز العمّال 3:109[514/5، ح 13772]؛ به نقل از ابن أبي شيبه.
2) - [شايد درست «مجعار البطن» باشد يعنى داراى يبوست آن گونه كه ابن اثير در نهايه 275/1 گفته است].
3) - كنز العمّال 3:109[514/5، ح 13773].
4) - جامع مسانيد أبي حنيفة 2:190 و 215.
5) - تاريخ بغداد، خطيب 6:156.
6) - العقد الفريد 3:416[278/6].
7) - أحكام القرآن 2:565[464/2].
8) - السنن الكبرى 8:326[237/3، ح 5214].
9) - جامع بيان العلم 2:86 [ص 308، ح 1548].
است. تنها فرقى كه ميان او و خليفه وجود دارد اين است كه او را مست كرد، ولى خليفه را به خاطر عادت و اعتياد هميشگى مست نمىكرده است. گويا ملاك حرمت و حلّيّت و جريان حدّ و عدمش نزد خليفه به مست كنندگى و عدم آن، آن هم نسبت به شخص هر شرابخوارى بستگى داشته است. مؤيّد اين سخن، گفتار خود اوست كه مىگويد: «الخمر ما خامر العقل»(1)[شراب آن است كه عقل را از كار بيندازد]. و حال آنكه حدّ و حرمت همۀ مسكرات مطلق است (نفس مسكر بودن، براى حرمت و ثبوت حدّ كافى است) گر چه با مانعى مانند مخلوط شدن با مايعى يا كم نوشيدن آن همراه شود؛ از اين رو ملاك، مسكر بودن نوشيدنى است نه مست شدن نوشنده؛ پس مشروب، ملاك است نه شارب و در نتيجه هر چيزى كه زيادش مسكر باشد كمش نيز حرام است.
و روايات صحيح بسيارى بر اين قاعده و معيار دلالت مىكند؛ مانند سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: «أنهاكم عن قليل ما أسكر كثيره»(2)[شما را از كمِ نوشيدنىهايى كه زيادى آن مست مىكند، نيز نهى كردم].
و نيز سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از طريق جابر، ابن عمر، و ابن عمرو نقل شده است: «ما أسكر كثيره فقليله حرام»(3)[هر چيزى كه زيادى آن مست كننده باشد اندكش نيز حرام است].
از ابن عبّاس نقل شده است: «عمر بن خطّاب اوّلين كسى است كه عول در فرائض را بنا نهاد، وى آنگاه كه تقسيم سهم ارث در فرائض (سهام قرآنى) بر او دشوار شد و ورثه با يكديگر اصطكاك پيدا كردند، گفت: «واللّه ما أدري أيّكم قدّم للّه ولا أيّكم أخّر» [به خدا سوگند نمىدانم خداوند كدام يك از شما را مقدّم و كدام يك را مؤخّر داشته است]. و مرد با ورعى بود ومىگفت: بهترين كار براى من اين است كه مال را طبق سهام تقسيم كنم و كسرى را ميان همه سهام داران ارث توزيع نمايم».
و از عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبة بن مسعود نقل شده است:
من و زفر بن أوس بن حدثان پس از اين كه ابن عبّاس چشمان خود را از دست داده بود به خدمت او رسيديم و دربارۀ ميراث گفتگو نموديم. ابن عبّاس گفت: «ترون الّذي أحصى رمل عالج عدداً لم يحص في مالٍ نصفاً ونصفاً وثلثاً إذا ذهب نصف ونصف فأين موضع الثلث؟!» [به نظر شما كسى كه شمار ريگهاى بيابان را مىداند درباره مال، نصف و نصف و ثُلث را حساب نكرده است، و اگر نصف و نصف برود پس جايگاه ثُلث كجاست؟(4)]. زفر از ابن عبّاس پرسيد: اى ابن عبّاس! چه كسى
1) - پنج نفر از شش نفر ائمّۀ صحاح اين روايت را نقل كردهاند هم چنان كه در تيسير الوصول 2:174[213/2، ح 2] آمده است.
2) - السنن الكبرى 8:301[216/3، ح 5118].
3) - سنن أبي داود 2:129[327/3، ح 3681]؛ سنن الترمذي 1:342[258/4، ح 1865].
4) - [يعنى اگر ورثۀ ميّت به گونهاى باشند كه سهم قرآنى يكى، يك دوم مال است، و سهم ديگرى نيز يك دوم است، و سهم سومى يك سوم است، آياخداوند نمىدانسته كه پس از كم كردن دو تا يك دوّم، ديگر مالى باقى نمىماند تا به سومى برسد؟! زيرا 86\26 + \ 3 + \ 3\13 + \ 12 + \ 12 و هرگز نمىتوان از مالى كه شش قسمت شده، هشت قسمت برداشت كرد. و اصطلاحاً «عول» در فرضى پيش مىآيد كه پس از جمع زدن سهام قرآنىِ هر يك از ورثه، صورت از مخرج بيشتر باشد، در برابر «تعصيب» كه بر عكس آن است و در فرضى مطرح مىشود كه صورت از مخرج كوچكتر باشد و پس از پرداخت سهام قرآنى ورثه، مقدارى از مال زياد بيايد كه به نظر اهل سنّت مقدار زايد تنها به عصبه (بستگان مذكّر ميّت) داده مىشود، ولى بنابر مذهب اهل بيت عليهم السلام مقدار زائد ميان همۀ فرض بران به نسبت سهامشان تقسيم مىشود].
براى اوّلين بار عول در فرائض را بنا نهاد [و نقص را بر همۀ وارثان وارد كرد؟]. ابن عبّاس گفت: عمر بن خطّاب. پرسيد:
چرا؟ پاسخ داد: آنگاه كه تقسيم ارث دچار مشكل شد وتقسيم سهام جور در نيامد و وارثان درگير شدند و از او قضاوت خواستند، گفت: به خدا نمىدانم چه كنم؟! به خدا نمىدانم كدام يك از شما را مقدّم و كدام يك را مؤخّر سازم؟! بنابراين گفت: پس بهتر است كه [نقص را] ميان همۀ ورّاث، برابر تقسيم كنم. آنگاه ابن عبّاس گفت: «وايم اللّه لو قدّم من قدّم اللّه، وأخّر من أخّر اللّه ما عالت فريضة» [به خدا قسم اگر كسى را كه خداوند مقدّم داشته بود مقدّم مىكرد، و كسى را كه موخّر ساخته بود مؤخّر مىنمود، هرگز فريضه عول پيدا نمىكرد]. زفر به او گفت: خداوند كدام يك را مقدّم و كدام يك را مؤخّر داشته است؟ ابن عبّاس پاسخ داد: هر فريضهاى كه از بين نمىرود بلكه به فريضه ديگر تبديل مىشود، همان است كه خداوند مقدّم داشته است و آن، فريضۀ (سهم قرآنى) شوهر است كه نصف تركه است و در صورت وجود فرزند به يك چهارم تبديل مىشود و از اين كمتر نمىگيرد؛ و نيز سهم زن كه يك چهارم است و در صورتى كه ميّت فرزند نداشته باشد تبديل به يك هشتم مىشود و از اين كمتر نمىگيرد، و سهم دو خواهر و بيشتر، دو سوم است و سهم يك خواهر، يك دوم. حال در صورت وجود دختران در كنار آنها، باقيمانده به آنها [دختران] مىرسد. و اين گروه [دختران] كسانى هستند كه خداوند مؤخّر داشته است؛ پس اگر ابتدا سهم كسى كه خداوند سهم او را مقدّم داشته [شوهر، زن، و خواهر]، پرداخت شود و سپس باقيمانده ميان كسانى كه خداوند سهامشان را مؤخّر كرده [دختران در مثال فوق] تقسيم شود هرگز نيازى به عول پيدا نمىشود.
زفر به ابن عبّاس گفت: پس چرا اين را به عمر نگفتى؟ ابن عبّاس پاسخ داد: «هبته واللّه»(1)[به خدا سوگند ترسيدم].
در «اوائل» سيوطى، و «تاريخ» وى، و «محاضرة السكتوارى» آمده است(2):
عمر اولّين كسى است كه در فرائض قائل به عول شد [و در صورت زياد شدن صورت از مخرج، نقص را بر همۀ وارثان به طور مساوى وارد كرد].
امينى مىگويد: من چه بگويم پس از قول خليفه كه گفت: «واللّه ما أدري كيف أصنع بكم؟! واللّه ما أدري أيّكم قدّم اللّه ولاأيّكم أخّر» [به خدا سوگند نمىدانم چه كنم؟ به خدا نمىدانم خداوند كدام يك از شما را مقدّم و كدام يك را مؤخّر داشته است؟]، و پس از قول ابن عبّاس كه گفت: «وايم اللّه لو قدّم من قدّم اللّه وأخّر من أخّر اللّه ما عالت فريضة» [به خدا سوگند اگر او را كه خدا مقدّم داشته مقدّم و او را كه مؤخّر داشته مؤخّر مىساختند هرگز نيازى به عول پيدا نمىشد].
حال با وجود اين كه وى خود اقرار مىكند كه حكم مسأله را نمىداند، چگونه براساس رأى ونظر شخصى خود فتوا مىدهد؟!
در حالى كه او خود در خطبهاى مىگويد: «ألا إنّ أصحاب الرأي أعداء السنن أعيتهم الأحاديث أن يحفظوها فأفتوا برأيهم فضلّوا وأضلّوا، ألا وإنّا نقتدي ولا نبتدي، ونتّبع ولا نبتدع، ما نضلّ ما تمسّكنا بالأثر»(3)[بدانيد كه اصحاب رأى، دشمنان سنّت هستند آنان از حفظِ احاديث ناتوان بودند از اين رو به رأى خود فتوا دادند و در نتيجه گمراه شده و ديگران را نيز گمراه كردند.
آگاه باشيد كه ما تقليد مىكنيم ولى به فتوا دادن آغاز نمىكنيم، و پيروى و تبعيّت مىكنيم ولى بدعت نمىنهيم، و تا زمانى كه به سنّت و روايات وارده تمسّك بجوييم، گمراه نخواهيم شد].
آيا اين اقتدا و اتّباع است، يا ابتدا و ابتداع (تقليد و پيروى است يا فتواى به رأى و بدعت گذارى)؟!].
چگونه براى مثل خليفه جايز است كه از فرائض بىاطّلاع باشد در حالى كه خودش مىگويد: «ليس جهل أبغض إلى اللّه ولا أعمّ ضرّاً من جهل إمام وخرقه»(1)[هيچ نادانى و جهلى نزد خدا مبغوضتر و پر ضررتر از نادانى و حماقت امام و خليفه نيست]؟!
چگونه پيش از كسب فقاهت در دين، بر مسند قضاوت نشسته حكم صادر مىكند، در حالى كه خودش مىگويد:
«تفقّهوا قبل أن تسودوا»(2)[پيش از پذيرش مسؤوليّت آگاهى و تخصّص آن را بدست آوريد]؟!
از سعيد بن مسيّب نقل شده است: مردى از عمر بن خطّاب اجازه گرفت كه به بيت المقدس برود، عمر به او گفت:
برو آماده شو و هنگامى كه آماده شدى به من خبر بده. آن مرد وقتى كه آماده شد نزد عمر آمد عمر به او گفت: به جاى سفر به آنجا، به مكّه برو و حجّ عمره به جا بياور.
و نيز مىگويد: در حالى كه عمر مشغول رسيدگى به امور شتران زكات بود دو مرد با او برخورد كردند، او از آنها پرسيد: از كجا مىآييد؟ گفتند: از بيت المقدس. عمر تازيانه يا چوب دستى خود را بلند كرده گفت: «أحجّ كحجّ البيت؟!» [مگر مانند حجِّ خانۀ خدا، حجّ ديگرى هم وجود دارد؟!] و آنها (از ترس) گفتند: «إنّا كنّا مجتازين» [ما از آنجا عبور مىكرديم](3).
امينى مىگويد: بيت المقدس يكى از مساجد سه گانهاى است كه بارها را براى سفر به آنجا مىبندند، و به قصد زيارت و نماز در آن به سوى آن مىروند.
وليكن خليفه از اين روايات پيامبر صلى الله عليه و آله غافل بوده و آنها را از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيده، يا نتوانسته حفظ كند، و يا فراموش كرده است؛ از اين رو آن مرد بخت برگشته را كه آمادۀ رفتن به زيارت آنجا بود از سفر به آنجا باز داشت، و تازيانه خود را بلند كرد تا بر سر آن دو نفر كه فكر مىكرد به زيارت آنجا رفتهاند بكوبد، ولى آن دو براى نجات خود اظهار داشتند كه تنها از آنجا عبور كردندهاند! واينك متن روايات واردۀ در اين باره، اين روايات را بخوان و تعجّب كن:
1 - ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «لاتشدّ الرحال إلّاإلى ثلاثة مساجد: المسجد الحرام، ومسجدي هذا، والمسجد الأقصى»(4)[بار سفر مبنديد مگر براى سفر به سه مسجد: مسجد الحرام، مسجد من (مسجد النبى)، و مسجد الأقصى].
2 - از عبداللّه بن عمرو بن عاص به سند مرفوع (از پيامبر صلى الله عليه و آله) نقل شده است:
«سليمان بن داود هنگامى كه بيت المقدس را بنا نهاد از خداى عزّوجلّ سه خصلت را در خواست نمود: 1 - از خداى عزّو جلّ خواست كه علم قضاوت به او عطا كند، و به او عطا شد. 2 - از خداى عزّوجلّ خواست كه مُلك و پادشاهى به او عطا كند كه پس از او اَحدى شايستگى آن را نداشته باشد، و به او داده شد. 3 - و در خواست كرد كه وقتى از بناى مسجد فارغ شد، كسى به آن نزديك نشود مگر اين كه در آنجا نماز بخواند و خداوند او را از گناه پاك گرداند مانند روزى كه از مادر زاده مىشود»(5).
1) - سيرة عمر، ابن جوزي: 100 و 102 و 161 [ص 108 و 111 و 166].
2) - صحيح بخارى، باب الاغتباط في العلم 1:38[39/1، باب 15].
3) - اين را ازرقى [در أخبار مكّه 63/2] نقل كرده، و در كنز العمّال 7:157[146/14، ح 38194] نيز آمده است.
4) - مسند أحمد 2:238 و 278 [473/2، ح 7208؛ وص 542، ح 7678]؛ صحيح بخارى [398/1، ح 1132]؛ صحيح مسلم [183/3، ح 511 و 513، كتاب الحجّ].
5) - سنن ابن ماجة 1:430[452/1، ح 1408]؛ السنن الكبرى 2:34[256/1، ح 772].
اين، گوشهاى از رواياتى است كه دربارۀ بيت المقدس و نماز در آن وارد شده است. و خداى سبحان بندۀ برگزيدهاش محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله را شبانه از مسجد الحرام به سوى مسجد الأقصى بُرد و اصحاب براى نماز به آنجا مىرفتند آن گونه كه در «مجمع الزوائد»(1)آمده است.
و حافظ ابن عساكر كتابى ويژه در اين باره نگاشته و آن را «المستقصى في فضائل المسجد الأقصى» ناميده است.
بر فرض كه از اين احاديث چشم پوشى كنيم، رفتن به هر مسجدى كه نهى از آن نشده، مباح است پس در اين صورت ترساندن با تازيانه يا چوب دستى در اين گونه موارد چه معنايى دارد؟!
بله گويا خليفه، رفتن به اين مساجد را باعث احياء آثار انبيا مىدانسته و او در اين باره همان ديدگاه شاذّ و خاصّ خودش را دارد كه پيش از اين گذشت(2).
يحيى بن سعيد به سند خودش از عمر بن خطّاب نقل كرده است: «ما أدري ما أصنع بالمجوس وليسوا أهل الكتاب؟» [من نمىدانم با مجوس كه اهل كتاب نيستند چگونه برخورد كنم]. و در عبارت ديگرى آمده است: «ما أدرى كيف اصنع فى امرهم؟» [من دربارۀ آنان نمىدانم چه كنم]. پس عبدالرحمن بن عوف گفت: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «سنّوا بهم سنّة أهل الكتاب» [با آنان مانند اهل كتاب برخورد كنيد].
از بجاله نقل شده است: عمر از مجوس جزيه نمىگرفت تا اين كه عبد الرحمن بن عوف گواهى داد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از مجوس هجر، جزيه گرفته است(3).
امينى مىگويد: آيا تعجّب نمىكنى از كسى كه مسؤوليّت خلافت عُظمى را به عهده مىگيرد واز ضرورىترين نيازهاى آن نا آگاه است؟! شناخت حكم مجوس از جهت امور مالى و سياسى و دينى از كارهاى ابتدايى يك حاكم اسلامى است.
آيا تعجّب نمىكنى كه چنين حكم مهمّى، چندين سال اجرا نشود تا اين كه عبد الرحمن بن عوف گواهى دهد و پس از گواهى او، تازه به اجرا در آيد؟! و آن هم فقط يك سال پيش از مرگ خليفه(4). و اگر او به اين قبيل مسائل دچار مىشد و عبدالرحمن و امثال او از وى دور بودند، در اين صورت او چگونه عمل مىكرده است؟! و اگر مادر عبدالرحمن او را به دنيا نياورده بود به چه كسى مراجعه مىكرد؟! چه كسى از علمش او را به فيض مىرساند؟! چگونه او متولّى اُمور مردم شده است در حالى كه در ميان مردم داناتر از او وجود داشته است؟!
او و ساير متوليّان امر خلافت، با اين سخن پيامبر چه مىكنند: «من تولّى من أمر المسلمين شيئاً فاستعمل عليهم رجلاً وهو يعلم أنّ فيهم من هو أولى بذلك وأعلم منه بكتاب اللّه وسنّة رسوله فقد خان اللّه ورسوله وجميع المؤمنين»(5)[هر كس متولّى امرى از امور مسلمانان گردد و كسى را بر آنان بگمارد در حالى كه مىداند در ميان آنان فرد شايستهتر و داناتر از او به كتاب خدا و سنّت پيامبر وجود دارد، به راستى كه به خدا و پيامبرش و همه مؤمنان خيانت كرده است]؟!
(فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً )(6)؟ [پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟!].
از خرشة بن حرّ نقل شده است: «ديدم عمر بن خطّاب بر دست گروهى به خاطر روزه گرفتن در ماه رجب آن قدر زد تا افطار كردند و مىگفت: «رجب وما رجب، إنّما رجب شهر كان يعظّمه أهل الجاهليّة فلمّا جاء الإسلام ترك»(1)[رجب! رجب چيست؟! رجب ماهى است كه مردمِ زمان جاهليّت آن را بزرگ مىشمردند و چون اسلام آمد، رها شد]».
امينى مىگويد: اين مسأله از جهات گوناگون مورد غفلت خليفه واقع شده است: جهت نخست: روايات وارده از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در خصوص روزۀ ماه رجب و ترغيب به آن و يادآورى ثوابهاى چشمگير آن(2).
جهت دوم: فرمايش حضرت صلى الله عليه و آله دربارۀ روزه سه روز از هر ماه كه شامل ماه رجب نيز مىشود(3).
جهت سوم: فرمايش حضرت در خصوص روزۀ ماههاى حرام كه رجب نيز يكى از آنهاست(4).
جهت چهارم: رواياتى است كه حضرت صلى الله عليه و آله مردم را در طول سال تشويق مىكند، كه يك روز در ميان، روزه بگيرند و ماه رجب نيز جزئى از سال است(5).
جهت پنجم: رواياتى است كه دربارۀ مستحبّ بودن روزۀ همه روزها وارد شده و مردم را به آن تشويق مىكند هر ماهى كه باشد(6).
همۀ فقهاى مذاهب چهار گانه روزۀ ماه رجب را مستحبّ شمردهاند، جز اينكه حنابله گفتهاند روزه بودن همۀ ماه رجب كراهت دارد مگر اينكه در ميان ماه روزى را روزه نگيرد كه در اين صورت كراهتش بر طرف مىشود(7). اين ديدگاه نيز شايد از كتاب «احياء العلوم»(8)گرفته شده باشد آنجا كه مىگويد:
برخى از اصحاب، روزه گرفتن همۀ ماه رجب را مكروه دانستهاند؛ براى اين كه شباهت به ماه رمضان پيدا نكند.
و گمان نمىكنم كه پس از ملاحظۀ اين روايات، براى روايت ابن ماجه كه به تنهايى آن را نقل كرده ارزشى قائل شوى؛ وى از ابن عبّاس نقل كرده است: «أنّ النبيّ صلى الله عليه و آله نهى عن صيام رجب» [پيامبر صلى الله عليه و آله از روزه ماه رجب نهى كرده است].
و اگر هم روايت ابن ماجه صحيح باشد با روايات متواتر معنوى يا متواتر اجمالى كه مشاهده كردى تعارض دارد، رواياتى كه صدورش قطعى است و روزۀ رجب را مستحبّ دانسته و به آن تشويق مىكند و علماى مذاهب چهار گانه نيز براساس آن فتوا دادهاند. و اين روايات صحيح و فراوان كجا، و روايت ابن ماجه كجا؟! روايتى كه به خاطر وجود داود بن عطاء ضعيف است. بخارى(9)وابوزرعه گفتهاند: «داود بن عطاء مُنكَر الحديث است» [احاديث ناشناخته وغيرمأنوس نقل مىكند، احاديثى كه در ظاهر، معنايش درست نيست]. وانگهى اين روايت را تنها ابن ماجه نقل كرده است، و حديث شناسان چنين حديثى را نمىپذيرند؛ و ابوالحجّاج مزّى مىگويد: «هر حديثى را كه ابن ماجه به تنهايى نقل كند ضعيف است»؛ منظورش آن است كه هر حديثى را كه او به تنهايى نقل كرده باشد، و پنج نفر ديگر از صاحبان صحاح ششگانه آنها را
1) - اين روايت را ابن أبي شيبه [در المصنّف 102/3]، و طبرانى در الأوسط نقل كردهاند؛ چنان كه در مجمع الزوائد 3:191، و كنز العمّال 4:341[635/8، ح 24580] نقل شده است.
2) - نگاه كن: مجمع الزوائد 3:191؛ كنز العمّال 4:341[653/8، ح 24582].
3) - نگاه كن: صحيح بخاري 3:219[698/2، ح 1877]؛ سنن ترمذي 1:146[135/3، ح 762].
4) - سنن أبي داود 1:381[322/2، ح 2428]؛ سنن ابن ماجة 1:530[554/1، ح 1741].
5) - صحيح بخاري 3:217[380/1، ح 1097]؛ صحيح مسلم 1:319-321[514/2-520، ح 181-183، و ح 186-193، كتاب الصيام].
6) - السنن الكبرى، نسائي 4:165[92/2، ح 2530-2533].
7) - الفقه على المذاهب الأربعة 1:439[557/1].
8) - إحياء علوم الدين 1:244[213/1].
9) - [التاريخ الكبير 243/3، شمارۀ 836].
نقل نكرده باشند(1). من نمىدانم پس از ملاحظۀ اينها، ديگر زدن به دستهاى روزه داران تا دست به غذا برده و افطار نمايند، چه توجيهى دارد؟! و سخن او چه معنايى دارد كه گفت: «رجب! رجب يعنى چه؟! آن، ماهى بود كه مردم زمان جاهليّت آن را بزرگ مىداشتند ولى وقتى اسلام آمد رها شد»؟!
1 - از أنس نقل شده است: «عمر بن خطّاب صبيغ كوفى را به سبب سؤال پيرامون حرفى از قرآن به اندازهاى تازيانه زد كه پشتش خونين شد».
از زهرى نقل شده است: «عمر صبيغ را به خاطر اين كه از حروف قرآن زياد سؤال مىكرد به اندازهاى تازيانه زد كه خون از پشتش جارى شد»(2).
و غزالى در «إحياء العلوم»(3)مىگويد: «عمر كسى است كه راه بحث و جدال و كلام را بست، و صبيغ را كه از او دربارۀ تعارض دو آيه از قرآن پرسيد تازيانه زد و از خود دور ساخت و به مردم نيز دستور داد به او نزديك نشوند».
2 - عبد الرحمن بن يزيد مىگويد: مردى از عمر دربارۀ آيۀ: (وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا ) پرسيد، و چون ديد در اين باره سخن مىگويند با شلّاق به سوى آنان رفت(4).
امينى مىگويد: گمان مىكنم پاسخ روشن همۀ مجهولات انسان در زبان چماق و چوب دستى و منطقِ تازيانه يافت مىشود، و سخن خليفه نيز به همين اشاره دارد كه مىگويد: «نهينا عن التكلّف» [ما از تكلّف نهى شدهايم] در پاسخ سادهترين پرسشى كه هر عرب خالصى آن را مىداند؛ و آن معناى واژۀ «أبّ» است كه در خود قرآن مبين با آيۀ:
(مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ )(5)[تا وسيلهاى براى بهرهگيرى شما و چهارپايانتان باشد] تفسير شده است.
و من نمىدانم سؤال كنندگان روى چه حسابى به محض سؤال از آيات مشكل قرآن كه پاسخش را نمىدانند، يا بر معناى لغت آن آگاهى ندارند، مستحقّ هستند كه خون بدنشان در اثر ضربات تازيانه ريخته شود و درد و رنج بكشند؟! زيرا اين پرسش دليلى بر الحاد و كفر آنها نيست. لكن داستان همان است كه مشاهده مىكنى.
از آن گذشته، گناه پاسخ دهندگان آگاه از معناى «أبّ» چيست؟! و چرا خليفه با تازيانه به آنان حمله ور شد؟! آيا با اين وجود، پايه و اساسى براى آموزش و پرورش و تعليم و تعلّم باقى مىماند؟!
شايد به بركت آن تازيانه بود كه مردم از پيشرفت و ترقّى در علم و دانش محروم شدند تا كار به جايى رسيد كه شخصيّتى همچون ابنعبّاس از ترس، نتوانست از خليفه دربارۀ آيۀ: (وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ )(6)سؤال كند. ابن عبّاس مىگويد: «مكثْتُ سنتين اُريد أن أسأل عمر بن الخطّاب عن حديثٍ ما منعني منه إلّاهيبته»(7)[دو سال بود تصميم داشتم از عمر بن خطّاب درباره حديثى سؤال كنم، ولى ترس از او مرا از پرسش باز مىداشت]. و نيز مىگويد: «مكثْتُ سنة وأنا اُريد أن .
1) - تهذيب التهذيب 9:531[469/9].
2) - سنن دارمي 1:54 و 55؛ تاريخ ابن عساكر 6:384[411/23، شمارۀ 2846؛ و در مختصر تاريخ دمشق 46/11]؛ سيرة عمر، ابن جوزى: 109 [ص 117]؛ الدرّ المنثور 6:111[614/7].
3) - إحياء علوم الدين 1:30[28/1].
4) - فتح الباري 13:230[271/13]؛ الدرّ المنثور 6:317[422/8].
5) - عبس: 32.
6) - تحريم 4:8؛ ر. ك: مجمع الزوائد، حافظ هيثمى 5:8 [ثعلبى در تفسير خود 348/9 به سندش از اسماء بنت عميس روايت كرده است: چون آيۀ: (وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اَللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ اَلْمُؤْمِنِينَ) «و اگر بر ضدّ او دست به دست هم دهيد، (كارى از پيش نخواهيد برد) زيرا خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و صالح مؤمنان پشتيبان اويند» نازل شد، از رسول خدا شنيدم كه فرمود: «صالح المؤمنين عليّ بن أبي طالب»؛ ر. ك: الغدير 684/1].
7) - كتاب العلم، أبوعمر: 56 [ص 135، ح 664].
أسأل عمر بن الخطّاب رضوان اللّه عليه عن آية فلا أستطيع أن أسأله هيبةً»(1)[يك سال بود كه قصد داشتم از عمر بن خطّاب رضوان اللّه عليه دربارۀ آيهاى سؤال كنم، ولى از ترس نمىتوانستم بپرسم].
به اجتهاد وى پيرامون پرسش از مشكلات قرآن، ديدگاه خاصّ وى دربارۀ پرسش از آينده را اضافه كن؛ زيرا او از سؤال در اين باره نيز منع مىكرد.
طاووس مىگويد: عمر بالاى منبر گفت: «اُحرِّج باللّه على رجل سأل عمّا لم يكن؛ فإنّ اللّه قد بيّن ما هو كائن»(2)[به خدا سوگند بر كسى كه از آينده بپرسد سخت مىگيرم؛ زيرا خداوند تنها آنچه را موجود است بيان كرده است]. و نيز مىگفت:
«لا يحلّ لأحد أن يسأل عمّا لم يكن؛ إنّ اللّه تبارك وتعالى قد قضى فيما هو كائن» [پرسش از آنچه كه هنوز به وجود نيامده حلال نيست؛ زيرا خداوند تبارك و تعالى فقط حكم آنچه را موجود است بيان و نازل كرده است]. و نيز مىگفت: «اُحرّج عليكم أن لا تسألوا عمّا لم يكن فإنّ لنا فيما كان شغلاً» [من سؤال از آينده را بر شما سخت مىگيرم و همين مقدار كه هست براى ما بس است و به اندازه كافى ما را مشغول ساخته است].
روزى مردى نزد ابن عمر آمده از چيزى سؤال كرد كه نمىدانم آن چيست. ابن عمر به او گفت: «لا تسأل عمّا لم يكن فإنّي سمعت عمر بن الخطّاب يلعن من سأل عمّا لم يكن»(3)[از پديدههايى كه هنوز به وجود نيامده نپرس؛ زيرا من از عمر بن خطّاب شنيدم كه سؤال كنندۀ از آينده را لعنت مىكرد].
به دو حادثه ياد شده يعنى منع سؤال از مشكلات قرآن و سؤال از آينده، حادثه سومى پيوست كه رسوايىاش بالاتر از آن دو است و آن، نهى خليفه از نقل كردن حديث از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يا زياده روى در آن، و ضرب و شتم و حبس ياران برجستۀ پيامبر به خاطر آن است.
در عبارت طبرى آمده است(4): عمر زياد مىگفت: «جرّدوا القرآن ولا تفسّروه، وأقلّوا الرواية عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأنا شريككم»(5)[قرآن را پوست كنده بخوانيد وتفسير نكنيد واز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كمتر حديث نقل كنيد تا وقتى كه من همراه وشريك شمايم].
و طبرانى از ابراهيم بن عبد الرحمن نقل مىكند: عمر سه نفر را زندانى كرد: ابن مسعود، ابودرداء و ابو مسعود انصارى و گفت: شما در نقل حديث از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زياده روى كرديد، و آنان را در مدينه در زندان نگه داشت تا به شهادت رسيدند(6).
ذهبى در «تذكره»(7)از ابوسلمه نقل كرده است: «به ابوهريره گفتم: آيا در زمان عمر نيز اين چنين نقل روايت
1) - سيرة عمر، ابن جوزى: 118 [ص 126].
2) - سنن دارمي 1:50؛ جامع بيان العلم 2:141 [ص 372، ح 1807].
3) - سنن دارمي 1:50؛ كتاب العلم، أبوعمر 2:143 [ص 369، ح 1794]؛ و در مختصر آن: 190 [ص 326، ح 232]؛ فتح الباري 13:225[226/13]؛ كنز العمّال 2:174[839/3، ح 8906].
4) - تاريخ الاُمم والملوك [204/4، حوادث سال 23 ه].
5) - شرح ابن أبي الحديد 3:120[93/12، خطبۀ 223].
6) - تذكرة الحفّاظ 1:7 [شمارۀ 2]؛ مجمع الزوائد 1:149. و حاشيه نويس بر اين كتاب آن را صحيح دانسته و گفته است: «اين مطلب از عمر از طرق صحيح فراوانى نقل شده است، و عمر نسبت به نقل حديث بسيار سخت گير بود».
7) - تذكرة الحفّاظ 1:7.
مىكردى؟ ابوهريره گفت: «لو كنتُ اُحدّثُ في زمان عمر مثل ما اُحدّثكم لضربني بمخفقته» [اگر در زمان عمر مثل حال نقل حديث مىكردم، قطعاً با تازيانه چوب دستى خود به جانم مىافتاد]».
و ابوهريره مىگويد: «ما كنّا نستطيع أن نقول: قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله حتّى قبض عمر»(1)[تا زمانى كه عمر زنده بود نمىتوانستيم بگوييم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود].
امينى مىگويد: آيا اين حقايق كه: ظاهر قرآن مردم را از سنّت بى نياز نمىسازد، و سنّت از كتاب هرگز جدا نمىشود تا در حوض كوثر بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شوند، و نياز مردم به سنّت كمتر از نياز به قرآن نيست، و نياز كتاب به سنّت بنابر گفته اوزاعى و مكحول بسيار بيشتر از نياز سنّت به كتاب است، بر خليفه پوشيده بوده است(2)؟!
و پس از اينكه خليفه، امّت مسلمان را از علم قرآن نهى كرد، و پس از دور ساختن آنان از معانى بسيار پر مغز و برنامههاى علمى و ادبى و دينى و سياسى و اجتماعى و اخلاقى و تاريخى بسيار عالى، و بستن راه آموزش و به كارگيرى احكام و شيوهها و روشهاى چيزهايى كه موضوعاتشان هنوز تحقق پيدا نكردهاند، و دور نمودن آنان از آمادگى براى عمل به دين خدا پيش از وقوع پديدهاى، و باز داشتن آنان از يادگيرى سنّت شريف و جلوگيرى از گسترش آن در ميان مردم و جامعه، اين امّت بيچاره و مسكين با كدامين علم سودمند و دانش نجات بخش و با كدامين حكم و حكمت و شيوههاى درست مىتواند بر امّتهاى ديگر برترى يافته و پيشروى آنان گردد؟! و ما با كدام كتاب و با كدام سنّت مىتوانيم سرورى و سيادت جهان را كه صاحب رسالت، پيامبر خاتم براى ما به ارمغان آورده و پايۀ آن را بنا نهاده، به دست آوريم؟! و اين شيوه و روش خليفه ضربۀ كمر شكنى بود كه بر پيكر اسلام و امّت اسلامى و تعاليم و شرف و پيشتازى آن فرود آمد.
حال او يا از اين واقعيّت آگاه بود و يا نا آگاه.
و از زاييدههاى اين شيوۀ نفرتانگيز، ماجراى نگاشتن سنّت است كه اينك به آن مىپردازيم:
از عروه نقل شده است: عمر تصميم گرفت روايات و سنّت پيامبر را بنويسد و ثبت كند، از ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اين باره نظر خواهى كرد آنان نظر دادند كه بنويسد، ولى عمر يك ماه مرتّب استخاره مىكرد [و از خدا مىخواست راه خير را به وى نشان دهد]، تا اين كه يك روز عزم خود را جزم كرده و گفت: «إنّي كنت اُريد أن أكتب السنن، و إنّي ذكرت قوماً كانوا قبلكم كتبوا كتاباً فأكبّوا عليها وتركوا كتاب اللّه، وإنّي واللّه لا أشوب كتاب اللّه بشيء أبداً»(3)[من تصميم داشتم روايات و سنّت پيامبر را ثبت كرده و بنويسم ولى وقتى كه سرنوشت اقوام گذشته را مرور كردم ديدم گروهى پيش از شما كتابى نوشته و سرگرم آن شدند و كتاب خدا را رها ساختند. به خدا سوگند من كتاب خدا را هرگز با چيز ديگرى مخلوط نمىكنم].
و گروهى نيز بر خلاف سنّت پيامبر بزرگوار، از روش خليفه پيروى كرده كتابت روايات و سنّت را منع كردند(4).
نظر و اجتهاد خليفه پيرامون كتابها و نويسندگان آنها را به آن حوادث چهار گانه - حادثۀ مشكلات قرآن، حادثۀ سؤال از آينده، حادثۀ نقل روايت از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، و حادثۀ نوشتن سنّت و روايات - اضافه كنيد.
مرد مسلمانى نزد خليفه آمده و گفت: ما وقتى كه مدائن را فتح كرديم به كتابى برخورد كرديم كه در بردارندۀ دانشى از دانشهاى فارس و سخنان شگفتانگيز است. ناگهان عمر تازيانه خود را خواست و مشغول زدن آن مرد شد. و بعد اين آيه را خواند: (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ )(1)[ما بهترين سرگذشتها را از طريق اين قرآن - كه به تو وحى كرديم - بر تو بازگو مىكنيم]. و گفت: «ويلك أقِصَصٌ أحسن من كتاب اللّه؟ إنّما هلك من كان قبلكم، لأنّهم اقبلوا على كتب علمائهم وأساقفتهم وتركوا التوراة والإنجيل حتّى درسا وذهب ما فيهما من العلم»(2)[واى بر تو آيا داستانى بهتر از داستانهاى قرآن مىتوان يافت؟! اقوام پيش از شما نابود شدند به خاطر اين كه به كتابهاى علما و اسقفهاى خود مشغول شدند و تورات و انجيل را رها كردند تا علمى كه در آن دو بود از بين رفت].
در «تاريخ مختصر الدول»(3)، اثر ابوالفرج ملطى، متوفّاى (684)، چاپ بوك در اوكسونيا در سال (1663 م) آمده است:
يحيى غراماطيقى تا زمان فتح شهر اسكندريّه به دست عمرو عاص، زنده بود و به حضور عمرو رسيد، و او جايگاه يحيى را شناخته او را مورد احترام قرار داد و چندى از مسائل فلسفى از او شنيد كه عرب با آن آشنايى نداشت و اين مسائل در نظر او بسيار مهمّ جلوه كرده، و شيفتهاش گرديد؛ زيرا او مردى خردمند، خوش مشرب و خوش فكر بود از اين رو ملازم او گرديد و از او جدا نشد.
سپس روزى يحيى به عمرو گفت: تو بر همۀ مناطق اسكندريّه مسلّط شده، همۀ گروهها را تحت اختيار خود درآوردهاى و هر چه براى شما سودمند است، ما دربارۀ آن هيچ حرفى نداريم و امّا چيزهايى كه براى شما سود ندارد پس ما بر آن سزاوارتريم. عمرو به او گفت: به چه نياز دارى؟ گفت: كتابهاى حكمت را كه در خزانههاى سلطنتى وجود دارد. عمرو گفت: اين، مسألهاى است كه من بدون اجازۀ امير المؤمنين عمر بن خطّاب نمىتوانم دربارهاش تصميمى بگيرم. از اين رو نامهاى به عُمَر نوشته و درخواست يحيى را براى او تشريح كرد. جواب نامه از سوى عُمر آمد و در آن چنين نوشته بود: «وأمّا الكُتُب الّتي ذكرتَها، فإن كان فيها ما وافق كتاب اللّه، ففي كتاب اللّه عنه غنى، و إن كان فيها ما يخالف كتاب اللّه فلاحاجه إليه؛ فتقدّم بإعدامها» [و امّا كتابهايى كه يادآور شدى اگر محتواى آنها با قرآن موافق است، پس با وجود قرآن ما از آنها بى نيازيم، و اگر مخالف قرآن است، نيازى به آنها نيست؛ پس آنها را نابود ساز]. عمرو نيز همۀ كتابهاى موجود را ميان حمّامهاى شهر اسكندريّه توزيع نمود و آنها را در كورههاى حمّام سوزاند وتا شش ماه حمّامهاى شهر اسكندريّه را با آنها گرم كرد. تو اين حادثه تلخ را بشنو و تعجّب كن.
جرجى زيدان در «تاريخ تمدّن اسلامى»(4)تمام اين بخش از كلام ملطى را نقل كرده و در تعليقهاى كه بر آن زده مىگويد:
همۀ اين بخش از كلام ملطى از نسخۀ چاپى چاپخانه الآباء اليسوعيينِ بيروت حذف شده است و ما علّت آن را نمىدانيم!].
و عبد اللطيف بغدادى، متوفّاى (629) هجرى، در كتاب «الإفادة والاعتبار»(1)مىگويد:
و نيز پيرامون عمود السوارى(2)، آثار به جا ماندهاى را مشاهده كردم كه برخى از آنها سالم و برخى ديگر شكسته بود و از آنها برمىآمد كه اين محلّ، مسقّف بوده و ستونها سقف را نگه مىداشته و بالاى عمود السوارى، گنبدى بوده كه عمود السوارى آن را نگه داشته است. و به نظرم اين همان رواقى است كه ارسطو و پس از وى شاگردانش در آنجا تدريس مىكردهاند و اين مكان همان خانۀ معلّم اوّل است كه اسكندر هنگام بناى شهر اسكندريّه آن را ساخته است، و خزانۀ سلطنتى كتابها و كتابخانه عظيم اسكندريّه كه عمرو عاص به دستور عمر آتش زد، در ميان همين خانه قرار داشته است.
و اين ديدگاه خليفه عموميّت داشته، و همۀ كتابها در هر نقطهاى كه به دست اسلام فتح شده، دچار اين مصيبت شدهاند. نگارندۀ «كشف الظنون»(3)مىگويد:
هنگامى كه مسلمانان شهرهاى فارس را فتح كردند و به كتابهاى آنان دسترسى پيدا نمودند، سعد بن ابى وقّاص به عمر بن خطّاب نامه نوشته و از او دربارۀ سرنوشت آنها و انتقالشان به مسلمانان كسب تكليف كرد. و عمر رضى الله عنه در پاسخ او نوشت: «اطرحوها في الماء؛ فإن يكن ما فيها هدىً فقد هدانا اللّه تعالى وإن يكن ضلالاً فقد كفانا اللّه تعالى» [همۀ آنها را داخل آب بريزيد؛ اگر در ميان آنها هدايت باشد خداوند، ما را به بهتر از آن هدايت كرده، و اگر مطالب گمراه كننده باشد خداوند، ما را از آن بى نياز كرده است]. به دنبال اين دستور، مردم آنها را داخل آب ريختند و يا سوزاندند و بدين وسيله دانش ايرانيان از بين رفت.
و در ميان سخنان خود، دربارۀ مسلمانان و دانش آنها مىگويد(4):
آنان در فتح شهرها و كشورها هر كتابى را كه يافتند سوزاندند.
و ابن خلدون در «تاريخ»(5)خود مىگويد:
دانشها بسيار و حكيمان در ميان ملّتها فراوانند، ودانشهايى كه به آنها دسترسى پيدا نكردهايم بسيار بيشتر از آن است كه به ما رسيده است. كجاست علوم ايرانيان كه عمر رضى الله عنه هنگام فتح ايران فرمان به نابودى آن داد؟!
امينى مىگويد: استفادۀ از كتب گذشتگان به طور مطلق حرام نيست، به ويژه اگر كتابى علمى، صنعتى، اخلاقى، پزشكى، دانش فضايى يا ستارهشناسى، رياضى و يا كتاب حكمت و مانند آن باشد. و بالاتر از آن اگر كتابى منسوب به پيامبرى از پيامبران مانند حضرت دانيال باشد به شرط اينكه انتساب آن صحيح بوده و تحريف در آن صورت نگرفته باشد.
بله، اگر از كتب ضالّه [گمراه كننده] باشد كه دعوت به باطل يا دين نسخ شده يا ايجاد شبهه در اساس اسلام مىكند، براى افراد كم سواد كه از پاسخگويى و نقد آن ناتوانند مطالعۀ آنها جايز نيست، ولى براى افرادى كه توانايى دفاع و قدرت استدلال دارند، براى باطل ساختن آن و سوق دادن مردم به سوى حقّ، ملاحظۀ آنها از بالاترين طاعات است.
ميان قرآن كه در بردارندۀ بهترين داستانها و درسهاست، و كتابهاى ياد شده كه در بردارندۀ علوم مفيد و حكمتهاى بالغه يا صنعت و فنون مفيدِ به حال جامعه و مورد استفاده بشر مىباشد، هيچ گونه منافاتى نيست، گر چه مطالب و معانى موجود در قرآن بسيار پر مغزتر و عميقتر و استوارتر از مطالبى است كه در آن كتب وجود دارد، لكن قاصر بودن فهم].
مردم از درك عمق معانى قرآن كريم با وجود اعتراف آنان به وجود همۀ علوم جهان آفرينش در قرآن كريم، باعث شده تا مردم به دست آوردن اين علوم را رها كنند؛ از اينرو جلوگيرى از مطالعۀ اين كتابها، جنايت بر جامعه و دور ساختن آنان از علوم است. و تازيانه زدن مطالعه كنندگان آن كتب از نظر قرآن و سنّت و قانون عمومى اسلام هيچ وجه قانونى ندارد.
خدا مىداند كه به سبب نابود كردن اين سرمايۀ علمى در اسكندريّه و از هم پاشيدن تمدّن پيشرفته و صنايع مترقّى ايرانيان چه خسارتى بر مسلمانان وارد شد!
و اين سرمايههاى كم نظير انسانى، نه ارتباطى با هدايت و ضلالت دارد آن گونه كه خليفه دربارۀ كتب ايرانيان پنداشته است، و نه مشروط به موافقت و يا مخالفت كتاب و سنّت مىباشند آن گونه كه دربارۀ كتابخانۀ آباد اسكندريّه گمان كرده است. و اگر مسلمانان از اين سرمايۀ علمى بهرمند مىشدند، هرگز دچار ضرر و زيان نمىشدند.
بله، اين عمل نفرتانگيز سبب عقب گرد در علم، فقر در دنيا، بدنامى عرب و اسلام شد. در ميان منتقدان، برخى اين عمل را توحّش، و برخى نيز عمل جاهلانه مىشمارند، و ما حكم اين عمل را به عقل سليم و منطق صحيح واگذار مىكنيم.
وانگهى خليفه مىتوانست كتابهايى را كه به حال جامعه بشرى سودمند و مفيدند را از ميان آنها انتخاب، و كتابهاى مشتمل بر كفر و الحاد و گمراهى را نابود سازد، ولى متأسّفانه چنين نكرد و تاريخ، ماجرا را آن گونه كه شنيديد ثبت كرده است.
1 - از زيد بن اسلم از پدرش نقل شده است: عمر بن خطاب پسر خود را به خاطر اين كه كنيهاش ابوعيسى بود، تنبيه كرد. و كنيۀ مغيرة بن شعبه نيز ابوعيسى بود، عمر به او گفت: چرا كنيۀ خود را ابو عبد اللّه نمىگذارى؟ پاسخ داد:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كنيۀ مرا ابوعيسى نهاد. عمر گفت: «إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله قد غفر له ما تقدّم من ذنبه وما تأخّر وإنّا في جلستنا»(1)[پيامبر خدا كسى است كه گناهان گذشته و آيندهاش بخشيده شده است(2)، ولى ما در جلسۀ خود هستيم]؛ پس از آن، هميشه او را ابوعبداللّه خطاب مىكرد تا اينكه به هلاكت رسيد(3).
2 - سو گُلى و معشوقۀ عبيداللّه بن عمر نزد عمر آمده از او شكايت كرده و گفت: اى امير المؤمنين! آيا مرا از دست ابوعيسى نجات نمىدهى؟ عمر گفت: ابوعيسى كيست؟ معشوقه گفت: فرزندت عبيد اللّه. عمر گفت: واى بر تو چگونه به او ابوعيسى مىگويى؟ و فرزندش را فراخواند و به او گفت: واى بر تو! كنيۀ خود را ابوعيسى گذاشتى؟ او را از اين كار برحذر داشته و ترساند وبعد دستش را دندان گرفت تا نالهاش بلند شد، سپس او را زد و به او گفت: واى بر تو مگر عيسى پدر داشت؟ تو از كنيههايى كه عرب انتخاب مىكند آگاهى ندارى؟ مانند ابوسلمه، ابوحنظله، ابوعرفطه، و ابو مرّه(4).
3 - عمر رضى الله عنه به اهل كوفه نوشته بود: «لا تسمّوا أحداً باسم نبيّ» [كسى را به نام پيامبرى نناميد]. و به گروهى از ساكنان مدينه دستور داد نام فرزندانشان كه محمّد بود، را تغيير دهند تا اين كه گروهى از ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفتند: خود پيامبر به آنان اجازه داده تا فرزندانشان را محمّد بنامند، در اين هنگام از آنان دست بر داشت(5).
1) - در عبارت ابوداود چنين آمده است: «جَلجَتِنا» [كه معنا چنين مىشود: «ما در ميان انبوه مسلمانان قرار داريم و نمىدانيم چه مىشود»].
2) - [درسورۀ فتح آيۀ 2 آمده است: (لِيَغْفِرَ لَكَ اَللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ...) «تا خداوند گناهان گذشته و آيندهاى را كه به تو نسبتمىدادند ببخشد...»].
3) - سنن أبي داود 2:309[291/4، ح 4963].
4) - شرح نهج البلاغة 3:104[44/12، خطبۀ 223].
5) - عمدة القاري 7:143[39/15].
4 - عمر از مردى شنيد كه مرد ديگرى را ذو القرنين مىخواند به او گفت: «أفرغتم من أسماء الأنبياء فارتفعتم إلى أسماء الملائكة»(1)[نام أنبيا را تمام كرديد حال نوبت به نام فرشتگان رسيد].
امينى مىگويد: اين روايات از چندين جهالت و نادانى پرده برمىدارند:
1 - خليفه از نامگذارى افراد به نام پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نهى كرده و به كسانى كه نامشان محمّد بود دستور داده كه نامشان را تغيير دهند، در حالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرموده: «من ولد له ثلاثة أولاد فلم يسمّ أحدهم محمّداً فقد جهل»(2)[هر كسى كه سه فرزند داشته باشد و نام يكى از آنها را محمّد نگذارد، جاهل است]. و نيز فرموده است: «إذا سمّيتم محمّداً فلا تضربوه ولاتحرموه»(3)[هرگاه فرزند خود را محمّد ناميديد او را نزنيد و از چيزى محروم نسازيد]. و مىفرمايد: «إنّ اللّه ليوقف العبد بين يديه يوم القيامة إسمه أحمد أو محمّد فيقول اللّه تعالى له: عبدي أما استحيتني وأنت تعصيني واسمك إسم حبيبي محمّد؟ فينكّس العبد رأسه حياءً ويقول: أللّهمّ إنّي قد فعلتُ. فيقول اللّه عزّ وجلّ: يا جبريل خذ بيد عبدي وأدخله الجنّة فإنّي أستحي أن اُعذِّب بالنار من اسمه اسم حبيبي»(4)[خداوند روز قيامت بندهاى را كه نامش احمد يا محمّد است در محضر خود نگه داشته و مىفرمايد: اى بنده من! تو كه نامت، نام حبيب من محمّد است چرا آنگاه كه گناه مىكردى شرم نكردى؟ او از شرم سر خود را پايين انداخته مىگويد: خدايا به راستى كه من مرتكب گناه شدم. خداى عز ّوجلّ مىفرمايد: اى جبرئيل! دست بندهام را بگير و او را داخل بهشت نما من بندهاى را كه نامش نام حبيبم مىباشد شرم دارم كه با آتش عذابش كنم].
و خود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله افراد زيادى از متولّدين عصرش را محمّد ناميد. به علاوه، شرع مقدّس مردم را براى انتخاب و نامگذارى نامهاى زيبا تشويق نموده و زيباترين نام «محمّد» است، و بهترين اسم، آن است كه به وسيلۀ آن عبادت و حمد خدا انجام گيرد؛ از اين رو از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيده است: «إنّكم تُدعون يوم القيامة بأسمائكم وأسماء آبائكم فأحسنوا أسماءكم»(5)[شما روز قيامت با نام خود و پدرانتان خوانده مىشويد پس نام نيك براى خود انتخاب كنيد].
و فرموده است: «من حقّ الولد على الوالد أن يحسن اسمه وأن يحسّن أدبه»(6)[از حقوق فرزند آن است كه نام نيك براى او انتخاب كرده و خوب او را تربيت نمايد].
2 - نهى وى از نامگذارى به نام پيامبران كه پس از نامهاى برگرفته شدۀ از اسماء حُسناى الهى يعنى محمّد و على و حسن و حسين، از زيباترين اسامى هستند.
در روايتى از پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آمده است: «ما من أهل بيت فيه اسم نبيّ إلّابعث اللّه تبارك وتعالى إليهم ملكاً يقدِّسهم بالغداوة والعشيِّ»(7)[هيچ خانهاى نيست كه در آن اسم پيامبرى باشد مگر اين كه خداى تبارك و تعالى فرشتهاى را بر انگيخته، صبح و شب آنان را تقديس نمايد]. و مىفرمايد: «سمّوا بأسماء الأنبياء، وأحبّ الأسماء إلى اللّه عبداللّه وعبدالرحمن، وأصدقها حارث وهمام، وأقبحها حرب ومرّة»(8)[نام خود را از نام پيامبران انتخاب كنيد و محبوبترين نام نزد خدا عبداللّه و عبدالرحمن، و صادقترين آنها حارث و همام، و زشتترين آنها حرب و مرّه است].
3 - مذّمت و سرزنش كردن وى، كسى را كه كنيهاش ابو عيسى بوده، به اين دليل كه آيا عيسى پدر داشت (تا «ابوعيسى» - پدر عيسى - صحيح باشد)؟!6.
1) - حياة الحيوان 2:21[556/1]؛ فتح الباري 6:295[383/6].
2) - اين روايت را طبرى [در المعجم الكبير 59/11، ح 11077]، و ابن عدي [در الكامل في ضعفاء الرجال 89/6، شمارۀ 1617]، و سيوطى در الجامعالصغير، در حرف ميم [653/2، ح 9084] نقل كردهاند.
3) - مجمع الزوائد 8:48؛ السيرة الحلبيّة 1:89[83/1].
4) - المدخل، ابن حاجّ 1:129.
5) - سنن أبي داود 2:307[287/4، ح 4948]؛ سنن بيهقي 9:306.
6) - مجمع الزوائد، حافظ هيثمي 8:47.
7) - المدخل، ابن حاجّ 1:128.
8) - سنن أبي داود 2:307[287/4، ح 4950]؛ سنن بيهقي 9:306.
آيا خليفه خيال كرده كه هر كس خود را ابو عيسى ناميد خود را پدر عيسى بن مريم مىداند تا به او اشكال شود كه:
مگر عيسى پدر داشت؟! يا وى براى عيسايى كه پدرش به واسطۀ او اين كنيه را پيدا كرده، پدرى نمىديد و گمان مىكرده كه كنيۀ پدران براساس نامهاى اولادشان مىباشد. و به همين دليل بود كه به صهيب گفت: چرا خود را أبو يحيى مىنامى، تو كه فرزند ندارى؟!
4 - و شگفتانگيزتر از همه آن است كه خليفه پس از شنيدن سخن مغيره كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله او را ابوعيسى ناميده، او را تصديق كرد، ولى باز از ديدگاه خود برنگشت و آن را از گناهان بخشيده شدۀ پيامبر شمرد! و خواست او و رفيقش مرتكب گناه نشوند؛ زيرا نمىداند كه عاقبتشان چه خواهد بود.
من نمىدانم آيا او با برهانى قاطع اثبات كرده كه آن، گناهى است كه عذاب يا مغفرت را در پى دارد؟! و آنگاه از كجا فهميد كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مرتكب گناه شده است تا با استدلال به آيۀ مباركه سورۀ فتح حكم كند كه گناهان پيامبر بخشيده شده است؟! خير، او برهانى ندارد، بلكه با اين دليل خيالى خود وسفسطه، چنين برداشتى كرده است: «آيا عيسى پدر داشت؟».
حال اگر اين سخن، برهان دارد - كه من هرگز چنين نمىگويم - پس معاذ اللّه آفرين به پيامبر غير معصوم! و اگر با سفسطه چنين سخنى رانده است پس واى به حال كسى كه ندانسته سخن مىگويد!
5 - او پس از اين كه اين دو كنيه را زشت پنداشت، تعزيرش اين بود كه پيش از زدن، دست او را دندان گرفت، و گوش زمانه چنين تعزير قساوت بارى را هرگز نشنيده است!
6 - از كنيههاى عرب كه خليفه انتخاب كرد «ابومرّه» است، در حالى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از نامگذارى به اين كنيه نهى فرموده است. افزون بر اين، آن گونه كه در كتب لغت آمده(1)، «ابومرّه» كنيۀ ابليس است، و گفته شده: بدين جهت كنيۀ ابليس ابومرّه [پدر مرّه] است كه دخترى به نام مرّه دارد. و پيامبر خدا از نامگذارى افراد به نام «حيات» نهى كرده و فرموده: «فإنّ الحيات الشيطان» [زيرا حيات شيطان است].
ابوداود در «سنن» خود(2)از مسروق نقل مىكند: به ديدار عمر بن خطّاب رفتم، پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: مسروق بن أجدع. عمر گفت: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: «أجدع» يعنى شيطان. گويا عمر دستور سابق خود را كه كنيۀ «ابومرّه» را انتخاب كنيد، فراموش كرده بود. آيا او نمىدانست «ابومرّه» كنيۀ ابليس است؟ يا او براى خود در برابر پيامبر رأى و نظرى دارد؟ واللّه اعلم. و همچنين است كنيۀ «ابوحنظله»؛ زيرا آن گونه كه در «زاد المعاد»(3)آمده، ابن قيّم «حنظله» را از زشتترين نامها شمرده است.
7 - پندار او كه «ذو القرنين» از اسامى فرشتگان است، در حالى كه نمىدانسته ذو القرنين - بنابه گفته طبرى(4)- جوانى رومى بوده كه پادشاهى و مُلك به او عنايت شده است.
و در روايت صحيحى از امير مومنان عليه السلام آمده است: «أ نّه كان رجلاً أحبّ اللّه فأحبّه، وناصح اللّه فناصحه، لم يكن نبيّاً ولاملكاً»(5)[ذو القرنين كسى بود كه به خدا مهر ورزيد و خدا نيز او را محبوب خود ساخت، و خالصانه براى خدا كار كرد و خداوند نيز به او خلوص و پاكى عنايت كرد، او نه پيامبر بود و نه فرشته].
در قرآن كريم آياتى چند دربارۀ «ذو القرنين» وجود دارد كه گويا خليفه از همۀ آنها غافل بوده است. و نيز بر او پوشيده مانده بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، امير مؤمنان على عليه السلام را ذو القرنين ناميده و در حضور مردم فرموده: «يا أيّها الناس].
اُوصيكم بحبِّ ذي قرنيها أخي وابن عمّي عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه لا يحبّه إلّامؤمن، ولا يبغضه إلّامنافق، من أحبّه فقد أحبّنى، ومن أبغضه فقد أبغضني»(1)[اى مردم به شما سفارش مىكنم كه ذو القرنين يعنى برادر و پسر عمويم على بن ابى طالب را دوست بداريد؛ زيرا فقط مؤمن او را دوست مىدارد وتنها منافق به او بغض مىورزد. هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كس به او بغض ورزد به من بغض ورزيده است].
و نيز خطاب به على عليه السلام فرمود: «إنّ لك في الجنّة بيتاً - ويروى: كنزاً - وأنت لذو قرنيها» [براى تو در بهشت خانهاى - و بنا به روايتى: گنجى - است و تو ذو القرنينِ بهشت هستى].
شارحان حديث گفتهاند: يعنى صاحب دو طرف بهشت، و ملك با عظمت آن، همۀ بهشت را در بر مىگيرد آن گونه كه همۀ زمين در اختيار ذوالقرنين قرار گرفت. يا به اين معناست: او ذو القرنين امّت است گر چه به جاى واژه امّت ضمير آمده بدون اينكه پيش از آن، نامى از امّت برده شده باشد؛ مانند سخن خداى تعالى: (حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ )(2)[تا خورشيد در پس پردۀ ظلمت و تاريكى پنهان شد و غروب كرد]، كه خداوند از ضمير مستتر در «توارت» خورشيد را اراده كرده(3)بدون اينكه پيش از آن، نامى از خورشيد به ميان آمده باشد. ابو عبيد مىگويد: من تفسير دوم را بر اوّلى ترجيح مىدهم. گفتهاند: از على رضى الله عنه درباره ذو القرنين روايت شده است: «دعا قومه إلى عبادة اللّه تعالى فضربوه على قرنه ضربتين وفيكم مثله» [او قوم خود را به پرستش خدا فرا خواند ولى آنان دو ضربه بر پيشانى او وارد آوردند، و در ميان شما نيز مانند ذو القرنين وجود دارد]. به نظر ما حضرت، خودش را اراده كرده است؛ يعنى من مردم را به سوى حقّ فرا مىخوانم تا اين كه دو ضربه بر سر من زده مىشود و به سبب آن كشته مىشوم. و از ثعلب نقل شده است: منظور اين است كه على پدر دو شخصيّت بسيار بزرگوار امّت، حسن و حسين - فرزندان پيامبر - رضى اللّه عنهما مىباشد (و ذوقرنيها يعنى: ذو جبليها).
و يا ذو القرنين بدين معناست: «ذو شجنتين في قرني رأسه» ؛ يعنى دو شكاف و شكستگى كه در سرش به وجود آمده بود يكى از ضربت عمرو بن عبدوُدّ در جنگ خندق، و ديگرى از ضربت ابن ملجم لعنة اللّه عليه. ابو عبيد مىگويد: و اين صحيح ترين قول است(4).
و هنگامى كه خليفه از مطالب موجود در قرآن و سنّت بىخبر است ديگر جا ندارد كه ما او را به خاطر جهلش به شعر شعراى جاهليّت مؤاخذه كنيم؛ چرا كه نام و ياد ذوالقرنين در شعر امرءالقيس و اوس بن حجر و طرفة بن عبد آمده است.
از آن گذشته نامگذارى به نام ملائكه چه مانعى دارد؟! و چه بسيارند افرادى كه به نام برترين فرشتگان همچون «جبرئيل»، «ميكائيل» و «اسرافيل» ناميده شدهاند، و اين سه اسم عبرانى هستند و بنابر نقل ابن حجر(5)معناى آنها به عربى چنين است: عبداللّه، عبيداللّه، عبد الرحمن.
و در صحيح بخارى از عكرمه نقل شده است: «أنّ جبر، وميك، وسراف: عبد، وإيل: اللّه»(6)[جبر، ميك و سراف يعنى بنده، و إيل يعنى اللّه].].
1) - الرياض النضرة 2:214[166/3]؛ تذكرة السبط: 17 [ص 28]؛ شرح ابن أبي الحديد 2:451[172/9، خطبۀ 154].2 - سورۀ ص: 32.
3) - [و حاصل معناى آيه اين است: حضرت سليمان مىگويد: من به قدرى اسبان را دوست داشتم، كه وقتى اسبان را بر من عرضه كردند، نماز از يادم رفت تا وقتشفوت شد و خورشيد غروب كرد. البتّه علاقۀ سليمان براى خدا بوده، و علاقۀ به خدا او را به اسبان علاقهمند مىكرد؛ چون مىخواست آنها را براى جهاد در راه خدا تربيت كند. البتّه برخى از مفسّران گفتهاند: ضمير در «توارت» به واژۀ «خيل» برمىگردد و معناى آيه اين است: سليمان از شدّت علاقهاى كه به اسبان داشت، پس از سان ديدن از آنها، همچنان به آنها نظر مىكرد، تا آنكه اسبها در پس پردۀ بُعد و دورى ناپديد شدند؛ ر. ك: تفسير الميزان 203/17].
4) - نوادر الاُصول، حكيم ترمذي: 307 [187/2، اصل 241]؛ مستدرك حاكم 3:123[133/3، ح 4623]؛ الرياض النضرة 2:210[161/3]؛ النهاية، ابن أثير 3:278[51/4]؛ لسان العرب 17:210[136/11]؛ كنز العمّال 1:254[456/2-457، ح 4491-4493].
5) - الإصابة [399/2، شمارۀ 5126].
6) - صحيح بخارى، باب من كان عدوّاً لجبريل [كسى كه دشمن جبرئيل است]، در كتاب التفسير [1628/4، ح 4210].
و در حديثى صحيح آمده است: «إنّ أحبّ الأسماء إلى اللّه تعالى عبداللّه وعبد الرحمن»(1)[محبوبترين نام نزد خداى تعالى عبداللّه و عبدالرحمن است]. و هيچ مانعى از نامگذارى به اين نامهاى عبرانى نيز وجود ندارد.
از عبيداللّه نقل شده است: عمر رضى الله عنه به قصد نماز روز عيد از خانه خود خارج شد و در پى ابوواقد ليثى فرستاد و از او پرسيد: پيامبر صلى الله عليه و آله در چنين روزى كدام سوره را مىخواند؟ ليث پاسخ داد: سورۀ قاف و اقتربت.
امينى مىگويد: اين، روايتى صحيح است كه امامان اهل سنّت در صحاح(2)نقل كردهاند. بنابراين مرسل دانستن آن به اين بهانه كه عبيداللّه بن عبداللّه، عمر را درك نكرده، مردود است؛ به خاطر اين كه در صحيح مسلم اين روايت را از عبيداللّه بن عبداللّه از ابوواقد نقل مىكند، و شكّى نيست كه عبيداللّه، ابوواقد را درك كرده است. و به همين دليل بيهقى، سندى، سيوطى و ديگران اين اشكال - مرسله بودن روايت ياد شده - را ردّ كردهاند.
بيا از خليفه بپرسيم: چرا از سورهاى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در نماز عيد فطر و قربان مىخوانده، غافل مانده است؟!
آيا فراموش كرده بود و مىخواست به يادش بيايد، آن گونه كه سيوطى در «تنوير الحوالك» توجيه كرده است؟!(3)و يا اشتغال او به داد و ستد در بازار، او را از آن باز داشته است، آن گونه كه خودش در موارد زيادى آن را عذر خود برشمرده است؟! و فراموش كردن او بعيد است؛ زيرا چنين حكم مرسومى كه هر سال در حضور مردم، و اجتماعى پر ازدحام، دوبار تكرار مىشود عادتاً فراموش نمىشود.
1 - از عمر نقل شده است كه در بالاى منبر گفت: برداشت شما از آيۀ: (أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلى تَخَوُّفٍ )(4)[يا بهطور تدريجى، با هشدارهاى خوفانگيز آنان را گرفتار سازد] چيست؟ همه سكوت كردند، پيرمردى از قبيله هذيل به پا خاسته گفت:
واژۀ «تخوّف» لغت ماست و به معنى «تنقّص» (كاستى) است. عمر گفت: آيا اين مطلب در شعر عرب آمده است؟ گفت: آرى، شاعر ما ابوكبير هذلى - زهير شترى را وصف مىكند كه راه رفتن، كوهانش را پس از چاقى و بلندى، لاغر كرده و مىكاهد، ومىگويد:
تخوّفَ الرحل منها تامكاً قرداً كما تخوّف عودَ النبعةِ السَفَنُ(5)
[سير وسفر از كوهان بلند وانباشته از گوشتِ آن شتر كاسته است، آن گونه كه سوهان از چوب درخت نبعه مىكاهد (و آن را براى درست شدن كمان مىتراشد)].
در اين لحظه عمر گفت: «أيّها الناس عليكم بديوانكم لا يضلّ» [مردم، مواظب ديوانهاى خود باشيد تا از دست نرود].
گفتند: ديوانهاى ما چيست؟ گفت: «شعر الجاهليّة؛ فإنّ فيه تفسير كتابكم ومعاني كلامكم»(6)[شعرهاى دوران جاهليّت؛ زيرا تفسير كتاب و معانى كلامتان در ميان آنهاست].
1) - اين روايت را أحمد [در مسند 456/5، ح 18553]، وابن حبّان در صحيح خود [142/13، ح 5828] نقل نمودهاند.
2) - صحيح مسلم 1:242[288/2، ح 14، كتاب العيدين]؛ سنن أبي داود 2:280[300/1، ح 1154]؛ سنن ابن ماجة 1:188[408/1، ح 1282]؛ سنن ترمذى 1:106[415/2، ح 534]؛ السنن الكبرى، نسائى 3:184[546/1، ح 1773]؛ سنن بيهقى 3:294.
3) - تنوير الحوالك 1:147[191/1].
4) - نحل: 47.
5) - «تمك السنام»: كوهان شتر، بلند و مرتفع شد. «القرد»: متراكم، و گوشت روى گوشت انباشته. «النبعة»: درختى كوهى كه از آن كمان مىسازند. «السَفَن»: سوهان، كه آهنى جهت تراشيدن و ساييدن است.
6) - الكشّاف 2:165[608/2-609]؛ الجامع لأحكام القرآن 10:110[73/10]؛ تفسير بيضاوى 1:667[545/1].
2 - از ابوصلت ثقفى نقل شده است: عمر بن خطّاب «راء» در واژۀ «حرج» در آيۀ: (وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي اَلسَّماءِ )(1)[و آن كس را كه به خاطر اعمال خلافش بخواهد گمراه سازد، سينهاش را آنچنان تنگ مىكند كه گويا مىخواهد به آسمان بالا برود] را با فتحه خواند، و برخى از ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه نزد او بودند باكسره خواندند (حَرِج). عمر گفت: مردى از كنانه را نزد من بياوريد كه از قبيله مدلج بوده و چوپان باشد. وقتى آوردند عمر به او گفت: اى جوان «حرجه» چيست؟ جوان گفت: «حرجه» نزد ما درختى است كه ميان درختان قرار گرفته و نه چارپايان اهلى، نه وحشى، و نه چيز ديگرى نمىتواند به آن دسترسى پيدا مىكند. در اين هنگام عمر گفت: «كذلك قلب المنافق لا يصل إليه شيء من الخير»(2)[قلب منافق نيز چنين است، هيچ خيرى بدان نمىرسد].
3 - عبداللّه بن عمر مىگويد: عمر بن خطّاب آيۀ: (وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ )(3)[و در دين (اسلام) كار سنگين و سختى بر شما قرار نداد] را خواند سپس گفت: مردى از طايفۀ مدلج را نزد من بياوريد. عمر به او گفت: «حَرَج» نزد شما چه معنايى دارد؟ گفت: ضيق و تنگى(4).
4 - حاكم از سعيد بن مسيّب نقل مىكند: عمر بن خطّاب تلاوت اين آيه را تمام كرد: (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ )(5)[(آرى)، آنها كه ايمان آوردند، و ايمان خود را با شرك و ستم نيالودند]، پس نزد اُبىّ بن كعب رفت و از او پرسيد: كدام يك از ما ظلم نكردهايم؟ اُبىّ گفت: اى اميرمؤمنان! منظور از آن شرك است؛ آيا سخن لقمان خطاب به فرزندش را نشنيدهاى: (يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللّهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ )(6)[پسرم! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است]؟!
من خليفه را معذور مىدانم در اين كه علم كتاب و سنّت از او پوشيده مانده يا از قضاوت و داورى ناتوان بوده است؛ زيرا اشتغال او به دلّالى جهت كرايۀ چارپايان(7)، و داد و ستد در بازار(8)، و خريد و فروش نخ و برگِ درخت سَلَم (كه با آن پوست را دبّاغى مىكنند)(9)در زمان فقر و ندارى كه نانِ بخور و نميرى به دست مىآوردهاند، او را از كسب علوم بازداشته بود. ولى وى را در عدم شناخت زبان و لغت خويش كه شبانه روز آن را در دهان مىغلطاند، معذور نمىدانم.
(إِنَّ هذا لَهُوَ اَلْقَصَصُ اَلْحَقُّ )(10)[اين همان سرگذشت واقعى است].
(وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى عِلْمٍ )(11)[ما كتابى براى آنها آورديم كه (اسرار و رموز) آن را با آگاهى شرح داديم].
(وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ يَظُنُّونَ )(12)[آنان به اين سخن كه مىگويند علمى ندارند، بلكه تنها حدس مىزنند].
(إِنَّ اَلظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ اَلْحَقِّ شَيْئاً )(13)[گمان، هرگز انسان را از حقّ بىنياز نمىسازد (و به حقّ نمىرساند)].6.
1) - أنعام: 125.
2) - الدرّ المنثور 3:45[356/3]؛ كنز العمّال 1:285[596/2، ح 4820].
3) - حجّ: 78.
4) - كنز العمّال 1:257[470/2، ح 4523].
5) - أنعام: 82.6 - المستدرك على الصحيحين 3:305[345/3، ح 5330]. وآيۀ: 13 از سورۀ لقمان.
7) - ر. ك: النهاية 1:78[119/1]؛ قاموس اللغة [القاموس المحيط/ 754]؛ تاج العروس 4:721، و مىگويد: «الامتهان بالبرطشة: كسى كه شتر و الاغبراى مردم كرايه مىكند و حقّ دلاّلى مىگيرد».
8) - نگاه كن: صحيح مسلم 2:234[361/4، ح 36]؛ كنز العمّال 1:278-279[567/2-569، ح 4741 و 4744 و 4746].
9) - ر. ك: صفحه 581 همين كتاب.
10) - آل عمران: 62.
11) - أعراف: 52.
12) - جاثيه: 24.
13) - يونس: 36.
اين بود گوشهاى از شاهكارهاى علمى عمر، و مشتى از خروار بود كه ما به آن دسترسى پيدا كردهايم. و چكيدۀ مطالب ياد شده چند نكته است:
1 - خليفه، مسائل خود را از گروهى از اصحاب مىآموخته است؛ زيرا فاقد علمى بوده كه نزد آنان بوده است، گروهى كه برخى از آنان به علم هم معروف نبودهاند. پيش از همه، مولاى ما امير مؤمنان على - صلوات اللّه عليه - قرار دارد كه وى از آن حضرت، بيشتر از ديگران علم و دانش دريافت كرده است كه پيش از اين با بخشى از آن آشنايى پيدا كردى؛ و به همين جهت مرتّب مىگفت: «لولا على لهلك عمر» [اگر على نبود عمر نابود مىشد].
و سخن او: لولا عليّ لضلّ عمر(1)[اگر على نبود عمر گمراه مىشد].
و سخن او: «أللّهمّ لا تُبقِني لمعضلة ليس لها ابن أبي طالب» [خدايا در جايى كه على بن ابى طالب نيست براى من گرفتارى پيش نياور].
و سخن او: «لا أبقاني اللّه بأرض لست فيها يا أبا الحسن» [اى ابا الحسن! خداوند مرا در جايى كه تو نيستى تنها مگذارد].
و سخن او: «أللّهمّ لا تنزل بي شديدة إلّاوأبو حسن إلى جنبي» [خدايا مگذار براى من مشكلى پيش بيايد مگر اين كه على در كنارم باشد].
و سخن او: «كاد يهلك ابن الخطّاب لولا عليّ بن أبي طالب» [اگر على بن ابى طالب نبود عمر هلاك مىشد].
و سخن او: «أعوذ باللّه من معضلة لا عليّ بها» [به خدا پناه مىبرم از مشكلى كه على در آن جا نباشد].
و سخن او: «عجزت النساء أن تلدن مثل عليِّ بن أبي طالب، لولا على لهلك عمر» [زنان از به دنيا آوردن مانند على بن ابى طالب عاجزند اگر على نبود عمر نابود مىشد].
و سخن او: «ردّوا قول عمر إلى عليّ، لولا عليّ لهلك عمر» [گفتههاى عمر را به على ارجاع دهيد، اگر على نبود عمر نابود مىشد].
و سخن او: «لا أبقاني اللّه بعد ابن أبي طالب» [خدا مرا پس از فرزند ابو طالب زنده نگذارد].
و سخن او: «يا أبا الحسن، أنت لكلِّ معضلة وشدّة تُدعى» [اى على تو براى حلّ هر مشكل و سختىاى خوانده مىشوى].
و سخن او: «هل طفحت حرّة بمثله وأبرعته» ؟! [آيا زن آزادهاى همچون او به دنيا آورد و پرورش داد]؟!
و سخن او: «هيهات هناك شجنة من بني هاشم، وشجنة من الرسول، وأثرة من علم يُؤتى لها ولا يأتي، في بيته يؤتى الحكم» [هيهات اينجا شاخه و فرعى از بنى هاشم و شاخه و فرعى از پيامبر و اثرى از علم كه همه نيازمند آنند و او نيازمند آن نيست، وجود دارد و حكمت در خانه او به دست مىآيد].
و سخن او: «أبا حسن! لا أبقاني اللّه لشدّة لست لها، ولا في بلد لست فيه» [اى على! خدا مرا با مشكلى كه تو در آنجا نيستى تنها نگذارد، و نه در شهرى كه تو در آن نيستى].
و سخن او: «يابن أبي طالب! فما زلتَ كاشف كلّ شبهة، وموضح كلِّ حكم» [اى فرزند ابو طالب! تو همواره برطرف كنندۀ هر شبهه و روشنگر هر حكمى هستى].
و سخن او: «لولاك لافتضحنا» [اگر تو نبودى ما رسوا مىشديم].
و سخن او: «أعوذ باللّه من معضلة ليس لها أبو الحسن» [از مشكلى كه در كنارش ابوالحسن نباشد به خدا پناه مىبرم].
1) - تمهيد باقلّاني: 199.
و سخن او در حالى كه به على عليه السلام اشاره مىكند: «هذا أعلم بنبيّنا وبكتاب نبيّنا» [اين شخص آگاهترين فرد به پيامبر ما و كتاب پيامبر ماست].
و به خاطر نياز شديدش به علم و راهنمايى اصحاب و برطرف كردن كجروىهاى وى توسّط آنان، خيلى اوقات در مسائل قضايى و فتوايى درمانده مىشد و به ناچار از بزرگان صحابه نظر خواهى نموده، به آنان مراجعه و با آنان مشورت مىكرد. و اين سخن او به روشنى پرده از روى حقيقت بر مىدارد: «كلّ أحد أفقه من عمر» [همۀ مردم از عمر داناترند].
و سخن او: «تسمعونني أقول مثل القول فلا تنكرونه حتّى تردَّ علىّ امرأة ليست من أعلم النساء» [و اين گونه سخنان مرا شنيده و انكار نمىكنيد، تا اينكه پيرزنى بى سواد آن را ردّ كند].
و سخن او: «كلّ أحد أعلم من عمر» [همه از عمر داناترند].
و سخن او: «كلّ أحد أفقه منك يا عمر» [اى عمر! همه از تو فقيهترند].
و سخن او: «كلّ الناس أفقه من عمر حتّى ربّات الحجال» [همۀ مردم حتّى زنان حجله نشين از عمر فقيه ترند].
و سخن او: «كلّ الناس أفقه من عمر حتّى المخدّرات في البيوت» [همۀ مردم حتّى زنان پرده نشين از عمر فقيه ترند].
و سخن او: «كلّ الناس أعلم منك يا عمر!» [اى عمر! همه از تو داناترند].
و سخن او: «كلّ واحد أفقه منك حتّى العجائز يا عمر!» [اى عمر! همه از تو داناترند حتّى پيرزنان].
و سخن او: «كلّ أحد أفقه منّي» [همه از من فقيهترند].
توجّه به احاديث ياد شده و صدها مثل آنها به ما اين آگاهى را مىبخشد كه خليفه به شرايط و ويژگيهايى كه بزرگان امّت درباره امامت بيان داشتهاند، آراسته نبوده است.
امام الحرمين جوينى در «إلارشاد إلى قواطع الأدلّة في اُصول الاعتقاد»(1)مىگويد:
از شرايط امام اين است كه اهل اجتهاد باشد به طورى كه در حوادث، نياز به استفتاء از ديگران نداشته باشد، و اين شرط اجماعى است.
با توجّه به اين شرط كه مورد اتّفاق امّت است، جايگاه كسى كه سادهترين مسألهها را نمىداند و بىنياز از مردم نمىباشد، كجاست؟ بلكه مردم از علم او بىنياز بودهاند، و داستان استفتائات و پرسشهاى او همۀ كتابهاى حديث و سنّت و تاريخ و سيره را پر كرده است؛ (فَما ذا بَعْدَ اَلْحَقِّ إِلاَّ اَلضَّلالُ )(2)[با اين حال، بعد از حق، چه چيزى جز گمراهى وجود دارد؟!].
با توجّه به مطالب ياد شده، ارزش سخن ابن حزم اندلسى در كتابش(3)را خواهى شناخت:
«عَلِمَ كلُّ ذي حسّ علماً ضرورياً، أنّ الّذي كان عند عمر من العلم أضعاف ما كان عند عليّ من العلم...» [هر صاحب حسّى علم ضرورى دارد كه علم عمر چند برابر علم على بوده است].
و ارزش سخن ابن تيميّه در «منهاج السنّة»(4):
مردم قضاوت و فتواهاى منقول از ابوبكر و عمر و عثمان و على را جمع كردهاند و ديدهاند كه صحيحترين و روشنترين آنها كه نشان دهندۀ علم صاحب آن است مسائلى است كه مربوط به ابوبكر و سپس عمر است.8.
و به همين دليل مسائلى كه روايت صريح با آنها مخالفت داشته باشد، از عمر بسيار كمتر از على ديده شده است و امّا از ابوبكر اصلاً ديده نشده است. ابوبكر و عمر و ديگر بزرگانِ اصحاب از على چيزى نياموختند بلكه معروف است كه على، علم خود را از ابوبكر آموخته است.
عجيب است كه اين آقا خودش را فريب داده، و تصوّر مىكند ديگران را نيز با اين سخنان مىتواند رنگ كند وفريب دهد.
چگونه باور كردنى است كه على عليه السلام، باب شهر علم پيامبر صلى الله عليه و آله - آن گونه كه گذشت(1)- و وارث علوم و حكمتهاى او باشد(2)، و علم خود را از ابوبكر دريافت كند! چنين چيزى ممكن نيست هر چند ابن تيميّه كه مدّعى شيخ الاسلامى است در اين ميدان بتازد. و بقيّۀ دروغهاى وى در عبارت ياد شده را نيز به اين كلامش قياس كن و پاسخ آن را به دست آور. و پس از ابن حزم و ابن تيميّه سخنان ياد شدۀ(3)نگارندۀ «وشيعه» قرار دارد.
2 - و نيز با توجّه به مطالب ياد شده ارزش توجيه و تأويلى را كه اهل سنّت براى اين روايت صحيح پيامبر خدا صلى الله عليه و آله انجام دادهاند خواهى شناخت: «عليكم بسنّتي وسنّة الخلفاء الراشدين المهديّين فتمسّكوا بها، وعضّوا عليها بالنواجذ، وإيّاكم ومحدثات الاُمور؛ فإنّ كلّ محدثة بدعة وكلّ بدعة ضلالة»(4)[مراقب سنّت من و خلفاى راشدين و مهدييّن باشيد و به آن تمسّك بجوييد، و با چنگ و دندان آن را حفظ كنيد، و از امور ساختگى (وبرخلاف كتاب و سنّت) دورى كنيد؛ زيرا هر امر ساختگى بدعت است وهر بدعتى گمراهى است]؛ چرا كه اهل سنّت اين حديث را بر كسانى كه با اختيارِ مردم يا به تعيين ابوبكر يا با تعيين شورا بر مسند خلافت تكيه زدند، حمل كردهاند، و ناچار شدند اميرمؤمنان على عليه السلام را نيز با آنان ذكر كنند.
زيرا معقول نيست كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور پيروى از سيره و روش كسى را صادر كند كه سيره و روش ندارد، و هر چه از فقه و كتاب و سنّت دارد همه را از دهان ديگران شنيده است و يا به رأى خود فتوا داده است، و مىگويد: «إنّي سأقول فيها برأيي فإن يك صواباً فمن اللّه، و إن يك خطأً فمنّي ومن الشيطان»(5)[من به زودى رأى و نظر خود را بيان مىكنم حال اگر درست بود از سوى خداست و اگر اشتباه بود از خودم و شيطان است].
پس در اين صورت پيامبر به پيروى از سيرۀ مردم و نظر شخصى در دين خدا دستور داده است. و اين شباهتى به فرمان پيروى از مجتهدين كه احكام و فتاواى خود را بر اساس آنچه از كتاب و سنّت و اجماع - يا بگو قياس - شناختهاند به دست مىآورند، ندارد؛ زيرا مجتهد از مطالبى كه شناخت پيدا كردۀ احكام را استخراج مىكند. حال كسى كه شناختى ندارد و از پاسخ روشنترين مسائل باز مىماند، و قسم مىخورد كه نمىداند چه مىكند(6)، و از مسائل روزمرّۀ مورد ابتلا مانند تيمّم و شكوك و غسل و فروع نماز و روزه و حجّ و امثال آن ناآگاه است، امكان ندارد كه بتواند امّت را رهبرى كرده، زمام خلافت را به دست گيرد.
و معناى صحيح حديث آن است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از خلفا جز كسانى كه همواره نامشان را تعيين فرموده و آنان را در اين سخن خود عِدْل و همسنگ قرآن كريم قرار داده است: «إنّي تارك فيكم الخليفتين، - أو مخلِّف فيكم الثقلين -: كتاب اللّهد.
1) - در ص 507-510 از اين كتاب.
2) - در ص 283 از همين كتاب.
3) - ص 511 همين كتاب.
4) - ر. ك: سنن ابن ماجة 1:20[15/1، ح 42]؛ سنن أبي داود 2:261[200/4، ح 4607].
5) - آن گونه كه در ص 527 و 528 همين كتاب گذشت، و تفصيل آن نيز در ص 615، 621، 622 خواهد آمد.
6) - چنان كه در بخش نوادر الأثر (شاهكارهاى علمى عمر) چندين بار ذكر شد.
وعترتي أهل بيتي لن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض»(1)، كس ديگرى را اراده نكرده است، چنانكه مقتضاى لام عهد است، كسانى كه آنان را به رشد و هدايت توصيف كرده است. و آنان انسانهايى هستند كه سيره و روششان مو به مو و بدون ذرّهاى اختلاف، مطابق با سيره و روش پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد. نه افرادى كه حضرت نه آنها رامعرّفى كرده، نه منصوب كرده، و نه به آنان وصيّت كرده و نه آنان را وصىّ قرار داده است، و نه عددى بيان كرده كه بر آنها انطباق پيدا كند، بلكه صفاتى را ذكر فرموده كه با أحدى جز خلفاى از اهل بيت معصومش مطابقت ندارد. و تمسّك به اين حديث براى اثبات خلافتى كه اهل سنّت به دنبال آن هستند، تمسّك به عام در شبهات مصداقيّه است (از اين رو ارزشى نداشته و باطل است).
3 - در كتب اهل سنّت احاديثى ساختگى وجود دارد كه فضايل عمر را بيان مىكنند كه با احاديث صحيح و محكمى كه ما بيان كرديم هيچ گونه سازگارى ندارند، و هر يك از اين احاديث صحيح، آن احاديث ساختگى را تكذيب مىكند؛ اينك برخى از رواياتى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله به دروغ نسبت داده شده است:
«لو لم اُبعث فيكم لبعث عمر»(2)[اگر من به پيامبرى مبعوث نمىشدم، عمر مبعوث مىشد].
«لو لم اُبعث لبُعِثْتَ يا عمر!»(3)[اى عمر! اگر من به پيامبرى برانگيخته نمىشدم هر آينه تو برانگيخته مىشدى].
«لو كان نبيّ بعدي لكان عمر بن الخطّاب»(4)[اگر پس از من پيامبرى مىبود، هر آينه او عمر بن خطّاب بود].
«قد كان في الاُمم محدّثون فإن يكن في اُمّتي أحد فهو عمر»(5)[در امّتهاى پيشين افرادى به عنوان محدَّث بودند، اگر در امّت من كسى به اين عنوان مىبود هر آينه او عمر بود].
«إنّ اللّه جعل الحقّ على لسان عمر وقلبه»(6)[خداوند حقّ را بر زبان و قلب عمر قرار داد].
«إنّ اللّه ضرب بالحقّ على لسان عمر وقلبه»(7)[خداوند حقّ را بر زبان و قلب عمر زده است].
و از آن دروغهاست: رواياتى كه از امير مؤمنان عليه السلام نقل مىكنند؛ بسان:
سخن او: «كنّا نتحدّث أنّ ملكاً ينطق على لسان عمر»(8)[ما با خود مىگفتيم فرشتهاى بر زبان عمر سخن مىگويد].].
1) - اين حديث از رواياتى است كه أئمّه و حافظان حديث همه بر صحّت آن اتّفاق نظر دارند.
2) - الموضوعات، ابن جوزى [320/1].
3) - ر. ك: ص 471 همين كتاب.
4) - الرياض النضرة 1:199[245/2].
5) - ر. ك: ص 426 همين كتاب.
6) - حلية الأولياء 1:42.
7) - الأموال، أبوعبيد: 543 [ص 652، ح 1702].
8) - حلية الأولياء 1:42.
برانگيخته شود، هرگز فاقد علم مسائل روشنى كه مورد ابتلاى او و مراجعين به اوست، نمىباشد و تا اين حدّ از يادگيرى ناتوان نخواهد بود كه در طول 12 سال يك سوره از قرآن را ياد بگيرد(1).
حقّ و فرشته وسكينه كجا بودند روزى كه به اساسىترين مسائل پى نبُرد، و پاسخ آنها بر زبانش جارى نشد، و حقّ در دلش جاى نگرفت؟!
چگونه انسانِ برخوردارِ از اين ويژگىها، همۀ مردم حتّى بانوان پرده نشين را از خودش داناتر مىداند؟!
چگونه دانش قرآن و سنّت را از زنان و از اراذل و اوباش كوچه و بازار مىآموزد تا چه رسد به مردان و بزرگان امّت؟!
و چگونه شناخت واژهاى كه قرآن، خود، معنايش را، بيان كرده را تكلّف مىداند و مىگويد: «هذا لعمر اللّه هو التكلّف، ما عليك يابن اُمّ عمر أن لا تدري ما الأبّ»(2)[به خدا سوگند اين تكلّف است، اى فرزند مادر عمر! بر تو چيزى نيست اگر ندانى «أبّ» چيست]؟!
چگونه علم خود را از آن گروه بى شمار اصحاب به دست مىآورد و در احكام از آنان نظر خواهى مىكند؟!
و چگونه از عدم آگاهيش از واضحترين روايت با اين سخن خود عذر مىآورد: «ألهاني عنه الصفق بالأسواق»(3)[داد و ستد بازار مرا از آن غافل ساخته است]؟!
چگونه از دانستن حكم كلاله و اجراى آن و صور ميراث جدّ ناتوان است و پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ او و آن مسأله مىفرمود: «ما أراه يعلمها» و «وما أراه يقيمها» [در او نمىبينم كه اين مسئله را ياد بگيرد يا نمىبينم كه آن را اجرا نمايد]. و نيز مىفرمود: «إنّي أظنّك تموت قبل أن تعلم ذلك»(4)[به نظرم پيش از آن كه آن را ياد بگيرى خواهى مُرد].
چگونه كسى همچون اُبىّ بن كعب بر او تندى مىكند و به نظرش معامله در بازار و خريد و فروش نخ و ريسمان و برگِ درخت سلم(5)او را از دانش قرآن باز داشته است؟!
و چگونه امير مؤمنان او را جاهل به تأويل قرآن و تفسير قرآن كريم مىدانست(6)؟! و چگونه؟! چگونه؟! و صدها چگونه؟!
(فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ اَلْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اَللّهِ )(7)
[پس در ميان مردم بحقّ داورى كن، و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد؛ كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند].6.
1) - ر. ك: ص 545 همين كتاب.
2) - ر. ك: ص 517 همين كتاب.
3) - ر. ك: ص 546 و 576 و 721 همين كتاب.
4) - ر. ك: ص 528 همين كتاب.
5) - اُبىّ به عمر گفت: «إنّه كان يلهيني القرآن ويلهيك الصفق بالأسواق» [مرا قرآن مشغول كرد و تو را بازار]؛ سنن بيهقي 7:69؛ و كنزالعمّال 1:279[569/2، ح 4746]. ونيز به او گفت: «ليس لك عملٌ إلّاالصفق بالبيع» [تو كارى جز معامله و داد و ستد ندارى]؛ كنز العمّال 1:278[567/2، ح 4741]. و نيز به او گفت: «واللّه أقرأنيها رسول اللّه وأنت تبيع الخيط» [به خدا سوگند آنگاه كه تو مشغول ريسمان فروشى بودى، پيامبر آن را براى من قرائت فرمود]. و در عبارتى: «أقرأنيه رسول اللّه وإنّك لتبيع القرظ بالبقيع» [آنگاه كه تو در بقيع برگ درخت سَلَم مىفروختى، پيامبر آن را به من آموخت]؛ ر. ك: جامع البيان 1:7 [مج 7 /ج 8/11]؛ المستدرك على الصحيحين 3:305[345/3، ح 5329]؛ الجامع لأحكام القرآن 8:238[151/8-152]؛ تفسير إبن كثير 2:383؛ الكشّاف 2:46[304/2]؛ الدرّ المنثور 3:269؛ كنزالعمّال 1:285 و 287 [605/2، ح 4858؛ ص 597، ح 4823]؛ فتح القدير 2:379[398/2]؛ روح المعاني، چاپ منيريّه 11:8.
6) - ر. ك: ص 518-519 همين كتاب.
7) - سورۀ ص: 26.
3 - از مناقب ديگر امير مؤمنان عليه السلام كه شاعر ما مالكى در شعرش به آن اشاره كرده، حديث ولايت يا حديث غدير است كه موضوع كتاب ماست.
4 - حديث منزلت: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي» [تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى هستى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست].
ما پيرامون اين حديث سابقاً بحث كرديم(1)و گفتيم كه اين حديث طبق تصريح ائمّۀ حديث و حفّاظ آن، صحيح و ثابت است.
5 - حديث پيشتاز بودن امير مؤمنان در اسلام؛ اين حديث مفصلاً بيان شد(2).
6 - حديث ابوتراب ناميدن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اميرمؤمنان عليه السلام را. انتخاب اين كنيه در غزوة العشيره بود كه در جمادى الاُولى يا جمادى الثانى سال دوم هجرت واقع شد. هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله امير مؤمنان على عليه السلام و عمّار را ديد كه در ميان خاكهاى نرم خوابيدهاند، بيدارشان كرد و على را تكان داده فرمود: «قم يا أبا تراب! ألا اُخبرك بأشقى الناس؟ رجلين: اُحيمر ثمود عاقر الناقة، والّذي يضربك على هذه - يعني قرنه - فيخضب هذه منها - يعني لحيته -» [برخيز اى ابوتراب! آيا مىخواهى از شقىترين افراد به تو خبر دهم؟ دو نفرند: احيمر ثمود كه پى كنندۀ ناقه است، و كسى كه بر اينجا ضربت مىزند - يعنى بر فَرْق او - و اينجا را - يعنى محاسن او را - با خون سرت خضاب مىكند].
سند اين حديث صحيح است و حاكم ابو عبداللّه نيشابورى آن را در «مستدرك» آورده و هيثمى آن را صحيح دانسته است. و اين افراد آن را نقل كردهاند: امام حنبلىها در «مسند» خود؛ حاكم در «مستدرك»؛ طبرى در «تاريخ» خود؛ ابن هشام در «السيرة النبويّة»؛ و ابن كثير در «تاريخ» و...(3).
بله، ابن اسحاق(4)از برخى اهل علم نقل كرده است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از اين رو على را ابوتراب ناميده است كه او هرگاه بر فاطمه ايرادى مىگرفت و از او خشمگين مىشد، با وى سخن نمىگفت و حرفى به او نمىزد كه ناراحت شود، فقط خاكى برداشته بر سر خود مىگذاشت. ابن اسحاق مىگويد: هر گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را مىديد كه خاك آلوده است متوجّه مىشد كه با فاطمه دعوا كرده پس به او مىفرمود: «ما لك يا أبا تراب»؟! [تو را چه شدهاى ابا تراب؟!].
امينى مىگويد: اين سخن از تراوشات سينههاى پر كينه است كه براى آلوده ساختن دامن پاك امير مؤمنان عليه السلام و تاريك جلوه دادن معاشرت زيباى آن حضرت با همسر پاك و مطهّرش، به هم بافتهاند و اين، سبب پايين آوردن مقام صدّيق اكبر و صدّيقۀ كبرى از جايگاه بلندشان در مكارم اخلاقى مىباشد؛ زيرا آن دو بزرگوار طبق تصريح قرآن با برخوردارى از عصمت از هر نوع بغض و كينهاى دور هستند. و بذرى كه ديروز، دستان كينه و عقده با سخنان جعلى در
1) - در ص 319 همين كتاب.
2) - در ص 324-329 همين كتاب.
3) - مسند أحمد 4:263 و 264 [326/5، ح 17857؛ ص 327، ح 17862]؛ المستدرك على الصحيحين 3:140[151/3، ح 4679]؛ تاريخ الاُمم والملوك 2:261[408/2، حوادث سال 2 ه]؛ السيرة النبويّة 2:236[249/2]؛ البداية والنهاية 3:247[303/3، حوادث سال 2 ه].
4) - ابن هشام آن را در السيرة النبويّة 2:237[250/2]، و عيني در عمده 7:630[214/22 و 263] ذكر كردهاند.
زمين خيانت كاشت امروز به بار نشسته و نويسندۀ عصر حاضر صفحات تاريخش(1)را با اين كلام، سياه كرده است:
على پس از هر نزاع و كشمكشى قهر مىكرد و مىرفت تا در مسجد بخوابد، و عمو زادهاش شانههاى او را گرفته موعظه مىكرد و براى مدّتى ميان آن دو صلح و صفا برقرار مىكرد. و از جمله ناراحتىهايى كه رخ داد اين بود كه روزى پيامبر به خانه آمد و ديد فاطمه در خانۀ اوست وبه خاطر كتكى كه از على خورده گريه مىكند.
و حاكم ابو عبداللّه نيشابورى مىگويد:
بنى اميّه اين اسم را كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى على تعيين كرده از عيب على مىشمردند، و در طول حكومتشان بر بالاى منبر پس از خطبه او را لعن مىكردند و او را به خاطر اين اسم مسخره مىكردند. آرى، آنان كسى را مسخره مىكردند كه اين نام را براى او انتخاب كرد؛ خداى تعالى مىفرمايد: (قُلْ أَ بِاللّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ * لا تَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ )(2)[بگو: «آيا خدا و آيات او و پيامبرش را مسخره مىكرديد»؟! * (بگو): عذر خواهى نكنيد (كه بيهوده است؛ چرا كه) شما پس از ايمان آوردن، كافر شديد].
شيخ علاء الدين سكتوارى در «محاضرة الاوائل»(3)مىگويد:
اوّلين كسى كه ابوتراب ناميده شد على بن ابى طالب بود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وقتى او را در خواب و خاك آلود مشاهده كرد با مهربانى به او فرمود: «قم يا أباتراب»! [برخيز اى ابوتراب]. و اين، محبوبترين لقب او بود و پس از آن به بركت نفس محمّدى، كرامتى براى او حاصل شد و خاك از حوادث آينده و گذشته، به او خبر مىداد؛ اين معنى را كه سرّى جلىّ است درك كن(4).
شاعر خوش قريحه، عبد الباقى افندى عمرى، سخنى زيبا و نكتهاى ظريف دارد؛ مىگويد: «خلق اللّه آدماً من ترابٍ فهو ابنٌ له وأنت أبوه» [خداوند آدم را از خاك آفريد پس آدم فرزند خاك است و تو پدر خاك هستى].
7 - و از ويژگىهاى امير مؤمنان كه شاعر ما مالكى بدان اشاره كرده، حديث برائت و تبليغ آن است.
و آن اين كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ابوبكر را همراه آياتى از اوّل سورۀ برائت به سوى مكّه اعزام كرد تا آن را براى اهل مكّه اعلان كند. در اين لحظه جبرئيل از طرف خدا آمده و گفت: «لن يؤدِّي عنك إلّاأنت أو رجل منك» [اين مأموريّت را جز خودت يا كسى كه از توست نبايد انجام دهد!]. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على را با شتر خود به نام عضباء يا جدعاء در پى ابوبكر فرستاده و فرمود: «أدركْه فحيثما لقيتَه فخُذ الكتاب منه واذهب إلى أهل مكّة فاقرأه عليهم» [او را درياب، و هر جا كه او را ديدى نامه را از او گرفته عازم مكّه شو و آن را براى اهل مكّه اعلان كن]. و على عليه السلام در عرج يا در ذوالحليفه يا در ضجنان و يا در جحفه به او رسيد، نامه را از او گرفت و عازم مكّه شد، حجّ را به جا آورد و آن را ابلاغ و اعلان نمود.
اين روايت را بسيارى از ائمّه و حفّاظ حديث به طرق گوناگون و سندهاى صحيح نقل كردهاند و به حدّى است كه نزد برخى از اهل سنّت با كمتر از آن نيز تواتر حاصل مىشود.
مرحوم علّامه امينى رحمه الله در الغدير(5)(73) نفر از كسانى كه اين روايت را ذكر كردهاند، بر شمرده است؛
و اينك برخى از آنها:
1 - حافظ ابومحمّد عبداللّه دارمى، صاحب سنن. متوفّاى (255)
2 - حافظ ابو عبداللّه ابن ماجه قزوينى، صاحب سنن. متوفّاى (273)
3 - حافظ ابو عيسى ترمذى، صاحب صحيح. متوفّاى (279)
4 - حافظ ابو عبد الرحمن احمد نسائى، صاحب سنن. متوفّاى (303)
5 - حافظ ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى. متوفّاى (310)
6 - حافظ ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، صاحب سنن. متوفّاى (458)
7 - حافظ ابوالقاسم جار اللّه زمخشرى شافعى. متوفّاى (538)
8 - حافظ ابو عبداللّه يحيى قرطبى، صاحب تفسير كبير. متوفّاى (567)
9 - حافظ عزّ الدين بن ابى الحديد معتزلى. متوفّاى (655)
10 - حافظ جلال الدين عبدالرحمن سيوطى شافعى. متوفّاى (911)
سندهاى اين بزرگان در قضيّۀ اعلان برائت به گروهى از اصحاب با سابقه مىرسد. علّامه امينى رحمه الله در الغدير(1)(13) نفر از آنان را ذكر كرده است؛ كه افراد ذيل از آنان مىباشند:
1 - امير مؤمنان على عليه السلام از طريق زيد بن يثيع؛ وى از آن حضرت نقل كرده است: «لمّا نزلت عشر آيات من براءة على النبيّ صلى الله عليه و آله دعا أبا بكر رضى الله عنه ليقرأها على أهل مكّة، ثمّ دعاني فقال لي: أدرك أبا بكر فحيثما لقيته فخُذ الكتاب منه، فاذهب به إلى أهل مكّة فاقرأه عليهم؛ فلحقتُه بالجحفة فأخذت الكتاب منه. ورجع أبو بكر رضى الله عنه فقال: يا رسول اللّه نزل فيَّ شيء؟ قال: لا، ولكنّ جبريل جاءني فقال: لن يؤدّي عنك إلّاأنت أو رجل منك» [هنگامى كه ده آيه از سورۀ برائت بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، پيامبر از ابوبكر خواست كه آن را براى اهل مكّه اعلان كند، سپس مرا خواسته فرمود: خود را به ابوبكر رسانده هر كجا او را ديدى نامه را از او بگير و به سوى اهل مكّه برو و آن را براى آنان اعلان كن. و من در جحفه به او رسيده نامه را گرفتم و او برگشت و به پيامبر عرض كرد: اى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آيا چيزى دربارۀ من نازل شده است؟ حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: نه، ولى جبرئيل نزد من آمده، گفت: اين نامه را جز خودت يا كسى كه از توست نبايد اعلان كند].
عبداللّه بن احمد در «زوائد المسند»، و حافظ ابوالشيخ، و ابن مردويه آن را نقل كردهاند. و همچنين سيوطى در «الدرّ المنثور» و «كنز العمّال» و شوكانى در «تفسير» خود آن را از آنان نقل نمودهاند. و در تفسير «المنار» و... نيز ديده مىشود(2).
2 - ابوبكر بن ابوقحافه؛ وى مىگويد: «پيامبر صلى الله عليه و آله او را براى اعلان برائت به سوى اهل مكّه اعزام كرد تا اعلان كند كه از سال آينده مشركان حقّ ندارند حجّ به جا آورند و كسى حقّ ندارد برهنه و عريان طواف كند، و به جز مسلمان كسى داخل بهشت نمىشود، و ميان پيامبر و هر كسى كه پيمانى هست تا پايان مدّت آن، بر حال خود باقى است، و خدا و رسولش از مشركان بيزارند. او سه روز در راه بود كه پيامبر به على فرمود: «ألحقه، فردَّ عَلَىَّ أبا بكر وبلّغها أنت» [خود را به او برسان، و ابوبكر را نزد من برگردان و خودت آن را اعلان كن]. مىگويد: على چنين كرد، و وقتى كه ابوبكر خدمت پيامبر رسيد7.
گريه كرد و گفت: اى پيامبر خدا! درباره من مشكلى پيش آمده؟ حضرت فرمود: «ما حدث فيك إلّاخير ولكن اُمرتُ أن لايبلّغه إلّا أنا أو رجل منّي» [دربارۀ تو جز خير اتّفاقى رخ نداده، لكن من مأمور شدهام كه آن را جز من يا مردى كه از من است تبليغ نكند].
اين حديث را احمد در «مسند»، و ابن كثير در «تاريخ» خود نقل كردهاند(1).
3 - ابن عبّاس.
ترمذى در «جامع»، و بيهقى در «سنن» و... اين روايت را از او نقل كردهاند(2).
4 - جابر بن عبد اللّه انصارى.
دارمى در «سنن» خود، و نسائى در «خصائص» و... اين روايت را از او نقل كردهاند(3).
چكيدۀ اين احاديث اين است كه: وقوع اصل داستان تواتر معنوى يا اجمالى دارد؛ يعنى اين كه آيات از ابوبكر گرفته شده، و امير مؤمنان عليه السلام آن را ابلاغ نموده، و وحى نازل شده كه به پيامبر دستور مىدهد جز او يا فردى كه از اوست نبايد آن را اعلان كند. و اين رخداد اشاره دارد به اين كه شخصى كه وحى مبين، وى را براى اعلان و تبليغ چند آيه از آيات قرآن شايسته نمىداند چگونه او را بر ترويج و تعليم همۀ دين، و تبليغ همۀ احكام و مصالح، امين قرار مىدهد؟!
ابوعبداللّه شمس الدين محمّد بن احمد بن على هوارى مالكى اُندلسى نحوى، معروف به ابن جابر أعمى، از اهالى مريّه(4). او يكى از مردان شعر و ادب، و مسلّط بر نحو و تاريخ و سيره و حديث است. در سال (698) متولّد شده و در سال (780) وفات يافته است. وى آثارى دارد از جمله: شرح الفيّۀ ابن مالك. سيوطى در «بغيه» مىگويد:
كتاب مفيدى است كه به اعراب گذارى ابيات پرداخته است، اين كتاب جدّاً گرانسنگ است و براى مبتديان سودمند مىباشد.
شرح حال وى در اين كتابها به چشم مىخورد: الدرر الكامنة؛ بغية الوعاة في طبقات النحاة؛ و شذرات الذهب(5).
1 - يا خالَ وجنتِها المخلّدَ في لظى ما خلتُ قبلك في الجحيمِ يخلّدُ
2 - إلّاالّذي جحد الوصيَّ وما حكى في فضلِهِ يومَ الغديرِ محمّدُ
3 - إذ قام يصدعُ خاطباً ويميُنه بيميِنه فوق الحدائجِ تعقدُ
4 - ويقول والأملاكُ مُحدِقةٌ به واللّه مطّلعٌ بذلك يشهدُ
5 - من كنتُ مولاه فهذا حيدرٌ مولاه من دون الأنامِ وسيّدُ
6 - يا ربّ والِ وليَّه واكبت مُعا ديه وعاند من لحيدر يعندُ
7 - واللّه ما يهواه إلّامؤمنٌ برٌّ ولا يقلوه إلّاملحدُ
1) - مسند أحمد 1:3[7/1، ح 4]؛ البداية والنهاية 7:357[394/7، حوادث سال 40 ه].
2) - سنن ترمذي 2:135[257/5، ح 3091]؛ السنن الكبرى، بيهقي 9:224-225.
3) - السنن الكبرى 2:67[129/5، ح 8463]؛ خصائص أمير المؤمنين: 20 [ص 93، ح 78].
4) - «مَرِيّه»: از شهرهاى بزرگ ناحيۀ بيرۀ اُندلس (اسپانيا) مىباشد [معجم البلدان 119/5].
5) - الدرر الكامنة 3:339؛ بغية الوعاة: 14 [34/1، شمارۀ 55]؛ شذرات الذهب 6:268[462/8، حوادث سال 780 ه].
8 - كونوا له عوناً ولا تتخاذلوا عن نصره واسترشدوه ترشدوا
9 - قالوا سمعنا ما تقول وما أتى الروحُ الأمين به عليكَ يؤكّدُ
10 - هذا عليٌّ إمامُنا ووليُّنا وبه إلى نهجِ الهدى نسترشدُ
11 - حتّى إذا قُبِضَ النبيُّ ولم يكن من بعده في وسط لحدٍ يلحدُ
12 - خانوا مواثيقَ النبيِّ وخالفوا ما قاله خيرُ البريّةِ أحمدُ
13 - واستبدلوا بالرشدِ غيّاً بعدما عرفوا الصوابَ وفي الضلالِ تردّدوا
14 - وغدا سليلُ أبي قحافةَ سيّداً لهمُ ولم يكُ قبلَ ذلك سيّدُ
[1 - اى خال صورت (آهو) كه در آتش صورت او جاودان هستى، گمان نمىكنم پيش از تو كسى در آتش جاودان بوده باشد. 2 - مگر كسى كه وصىّ و فضايل او را كه محمّد در روز غدير بيان كرد انكار كند. 3 - آنگاه كه او به پا خاسته و در حالى كه دست در دست او و در بالاى كجاوههاى به هم پيوسته قرار گرفته بود. 4 - و فرشتگان در اطرافش حلقه زده بودند و خداوند با آگاهى شاهد آن بود. 5 - حقّ را آشكار ساخته، گفت: هر كس من مولاى اويم اين حيدر مولا و سيّد اوست. 6 - پروردگارا دوست بدار دوستدار او را، و سرنگون ساز دشمن او را، و دشمن بدار كسى را كه با حيدر دشمنى ورزد. 7 - به خدا سوگند به جز مؤمن نيكوكار كسى به او مهر نمىورزد و به جز ملحد و كافر با او دشمنى نمىكند. 8 - اى مردم! يار او باشيد و او را خوار نسازيد و تنها نگذاريد و از او راهنمايى بخواهيد تا هدايت شويد. 9 - گفتند: فرمايش تو و فرمان روح الأمين جبرئيل را كه براى تو آورده و به آن تأكيد مىورزد، شنيديم. 10 - مىگوييم: على امام و ولىّ ماست، و از او طلب هدايت مىكنيم تا به وسيله او به راه راست هدايت شويم. 11 - تا اين كه پيامبر از دنيا رفت و يك نفر پس از رحلتش پيدا نشد كه او را تشييع كرده در ميان قبر بگذارد. 12 - آرى، آنان به سفارشهاى مؤكَّد پيامبر خيانت ورزيدند و با سخنان بهترين انسانها، احمد، مخالفت نمودند. 13 - و پس از آن كه راه درست را شناختند هدايت را با گمراهى مبادله كرده در گمراهى فرو رفتند. 14 - فرزند ابوقحافه كه پيش از اين كارهاى نبود، سيّد و سرور آنان شد].
ابوالحسن علاء الدين شيخ على بن حسين حلى شهيفى(1)معروف به ابن شهفيّه. عالمى فاضل و اديبى كامل است.
جامع علم و ادب، و داراى انديشهاى ژرف و نظرى راستين و نبوغى آشكار و فضيلتى چشمگير مىباشد. وى از پرچم داران شاعران اهل بيت عليهم السلام مىباشد و قصائدش طنينانداز گوشها، و پراكنده در ميان انسانهاست و مملوّ از دليل و برهان و پر از نكتههاى ظريف و درخشان، آميخته با اشارات دقيق، درخشنده با محسّنات علم بديع، با جملات فصيح و روان و معنى ژرف و عميق، و سبك و اسلوب استوار، و شيوۀ پايدار، و نظم زيبا، در مدح اميرمؤمنان عليه السلام و رثاء فرزند بزرگوارش امام حسين عليه السلام.
و اين چكامهها بهترين شاهد بر نبوغ و مهارت او، و تقدّمش در شعرهاى زيبا، و پاىبندىاش به قوانين مذهب، و پيروىاش از ائمۀ دين عليهم السلام است. و معاصر وى شهيد اوّل كه در سال (786) به شهادت رسيده، يكى از قصائد او را شرح كرده است، و هنگامى كه خبر شرح شهيد به او رسيد بدان افتخار نموده و با قطعهاى شهيد را مدح كرد. و قاضى در «المجالس»(2)، و شيخ حرّ عاملى در «أمل الآمل»(3)و ميرزا در «رياض العلماء»(4)و... شرح حال او را بيان كرده، او را به علم و فضل و ادب ستودهاند.
1 - ابن عرندس حلّى
2 - ابن داغر حلّى
3 - حافظ برسى حلّى
1 - ثمّ السلامُ من السلامِ على الّذي نُصبت له في خمّ راياتُ الولا
2 - تالي كتابِ اللّهِ أكرمِ من تلا وأجلِّ من للمصطفى الهادي تلا
3 - وصعودُ غاربِ أحمدٍ فضلٌ له دونَ القرابةِ والصحابةِ أفضلا
4 - هذا الّذي حاز العلومَ بأسرِها ما كان منها مجملاً ومفصّلا
5 - هذا الّذي بصَلاتِه وصِلاتِه للدينِ والدنيا أتمّ وأكملا
6 - هذا الّذي بحسامِه وقناتِه في خيبرٍ صعبُ الفتوحِ تسهّلا
[1 - سپس سلام از سلام (از نامهاى خداوند است) بر كسى كه در روز غدير خم پرچم ولايت به دست او سپرده شد. 2 - قارى كتاب خدا و بهترين قارى آن و بزرگتر جانشين پيامبر برگزيده و هدايت گر. 3 - رفتن بر بالاى دوش احمد غير از خويشاوندى و همراهى، براى او فضيلت بزرگ ديگرى است. 4 - او كسى است كه جامع همۀ علوم است چه مجمل و چه مفصّل آن. 5 - او به خاطر نماز و خدمتش به دين و دنيا كاملترين و برترين انسان است. 6 - او با نيزه و شمشير برّانش در خيبر سختترين فتح را آسان ساخت].
او در اين قصيده بخشى از مناقب امير مؤمنان عليه السلام را ياد آور شده است و ما در اينجا به آنچه كه در اين بيت:
وصعودُ غاربِ أحمدٍ فضلٌ له دون القرابة والصحابةِ أفضلا
اشاره كرده، بسنده مىكنيم.
از جابر بن عبداللّه نقل شده است: ما وقتى كه با پيامبر وارد مكّه شديم، پيرامون خانه خدا (360) بُت وجود داشت، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داد همه آنها را سرنگون كنند و بر بام كعبه بت بلندى به نام هُبل قرار داشت، حضرت به على عليه السلام نگاه كرده و به او فرمود: «يا عليُّ تركب عليَّ أو أركبُ عليك لاُلقي هبل عن ظهر الكعبة؟» [اى على! يا تو روى دوش من برو يا من بروم بر روى دوش تو تا بت هبل را از روى پشت بام كعبه بيندازيم]. على گفت: «يا رسولاللّه! بل تركبني» [اى پيامبر خدا! شما برويد بر روى دوش من]. هنگامى كه پيامبر بر دوش من قرار گرفت از سنگينى رسالت نتوانستم آن حضرت را تحمّل كنم. عرض كردم: يا رسول اللّه اجازه بدهيد من بالاى دوش شما بروم. حضرت خنديد و از دوش من پايين آمد و كمر خود را خم كرد و من بر دوش حضرت قرار گرفتم، و سوگند به خدايى كه دانه را شكافته و انسان را آفريده اگر مىخواستم بر آسمان چنگ بزنم هر آينه مىتوانستم، و من هُبل را از بالاى بام كعبه به زير انداختم و به دنبال آن خداى تعالى آيۀ: (وَ قُلْ جاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْباطِلُ إِنَّ اَلْباطِلَ كانَ زَهُوقاً )(1)[وبگو: «حقّ آمد، و باطل نابود شد»؛ يقيناً باطل نابود شدنى است] را نازل كرد.
اين روايت را گروهى از حافظان و ائمّۀ حديث و تاريخ نقل كردهاند و در قرون بعدى نويسندگان از آنان اخذ كرده و در كتابهاى خود آن را ذكر نمودهاند و بدون هيچ خدشهاى در سند آن، دربست آن را پذيرفتهاند.
علّامه امينى رحمه الله در الغدير (41)(2)نفر از كسانى كه اين روايت را نقل كردهاند، ياد آور شده است؛ از جمله:
1 - امام حنابله احمد، متوفّاى (241)، در «مسند»(3)خود با سند صحيح و راويان ثقه.
2 - ابو على احمد مازنى، متوفّاى (263)؛ و نسائى(4)از او نقل كرده است.
3 - حافظ شمس الدين ذهبى، متوفّاى (748)، در «تلخيص المستدرك»(1)وى مىگويد: «إسناده نظيفٌ والمتن منكرٌ» [سند آن سالم است، ولى متن آن غير قابل پذيرش و نادرست است].
امينى مىگويد: در قرون گذشته تا زمان ذهبى، حافظ و محدّثى ديده نشد كه متن آن را نادرست و غير قابل پذيرش بداند تا اينكه نوبت به ذهبى رسيد و حديث، داغى بر جگر او نهاده و آتش كينهاش را شعله ور ساخت، و خوشبختانه اين سنگ اندازى و انكار خيالى، با خود او دفن شد و هيچ محدّث و حديثشناسى با او در اين عقيده همراهى نكرد.
4 - حافظ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911)؛ وى اين روايت را در كتابهاى خود «الجامع الكبير»، و نيز در ترتيب آن(2)، و «الخصائص الكبرى»(3)نقل كرده است.
5 - نور الدين حلبى شافعى، متوفّاى (1044)، در «السيره الحلبيّة»(4).
6 - شيخ ابوبكر بن محمّد حنفى، متوفّاى (1270)، در «قرّة العيون المبصرة»(5).
شيخ صالح بن عبد الوهّاب بن عرندس حلّى، مشهور به ابن عرندس. از بزرگان شيعه و صاحب آثار در فقه و اصول است، و اشعار او در مدح و رثاى ائمّۀ اهل بيت عليهم السلام نشان دهندۀ عشق عميق او به اهل بيت عليهم السلام و بغض شديد او نسبت به دشمنان اهل بيت است. مرحوم طريحى در «المنتخب»(6)گوشهاى از اشعار او را آورده است، و بخشى از آن نيز در دائرة المعارف و فرهنگ نامهها و كتب ديگر به صورت پراكنده آمده است.
و علّامه سماوى در «الطليعة» شرح حالى براى او نگاشته و در آنجا او را به علم و فضل و تقوا و پارسايى و خود سازى و بهرمندى از علوم ستوده است، و به دنبال او خطيب فاضل يعقوبى در «البابليّات»(7)به شرح حال او پرداخته و او را بسيار ستوده است. و در «الطليعه» آمده است: او حدود سال (840) در حلّۀ فيحاء وفات يافت و در آنجا به خاك سپرده شد و قبر او زيارتگاه است و مردم از آن تبرّك مىجويند.
1 - عضَدَ النبيَّ الهاشمىَّ بسيفِهِ حتّى تقطّعَ في الوغى أعضادُها
2 - وأخاهُ دونهمُ وسدَّ دُوينَه أبوابَهمْ فتّاحُها سدّادُها
3 - وحباه في يومِ الغديرِ ولايةً عام الوداع وكلُّهم أشهادُها
4 - فغدا به يومَ الغدير مفضّلاً بركاتُه ما تنتهي أعدادُها
5 - قبلت وصيّة أحمد وبصدرها تخفى لآل محمّدٍ أحقادُها
6 - حتّى إذا مات النبيُّ فأظهرت أضغانها في ظلمِها أجنادُها
7 - منعوا خلافةَ ربِّها ووليِّها ببصائرٍ عميت وضلَّ رشادُها
8 - واعصوصبوا في منعِ فاطمَ حقَّها فقضتْ وقد شاب الحياةَ نكادُها
9 - وتوفّيت غصصاً وبعد وفاتِها قُتلَ الحسينُ وذُبِّحت أولادُها
[1 - با شمشير خود پيامبر هاشمى را يارى كرد تا در جنگ بازوانش پاره پاره شد. 2 - و تنها او را به برادرى خود برگزيد و جز درِ خانۀ او درهاى ديگر را كه به مسجد باز مىشد بست. 3 - و در سال حجّة الوداع در روز غدير؛ ولايت را به او ارزانى داشت و همۀ آنها حاضر بودند. 4 - و روز غدير بركات او به اندازهاى زياد گرديد كه قابل شمارش نمىباشد. 5 - به ظاهر سفارش پيامبر را پذيرفتند، ولى كينۀ خود نسبت به آل محمّد را در سينه پنهان كردند. 6 - هنگامى كه پيامبر از دنيا رفت پس حقد و كينههايشان را در ظلم و ستمشان آشكار ساختند. 7 - به سبب بىبصيرتى و كجروىها جلوى خلافت صاحب خلافت و ولىّ آن را سدّ كردند. 8 - ودسته دسته گرد آمدند تا فاطمه عليها السلام را از حقّش محروم ساختند و او كه زندگى برايش تيره وتار شده بود از دنيا رفت. 9 - فاطمه عليها السلام با آه واندوه جان به جان آفرين تسليم كرد و پس از وفاتِ او حسين كشته شده و فرزندانش ذبح شدند].
نام شيخ مغامس بن داغر حلّى در بسيارى از معجمهاى متأخّر مانند «الحصون المنيعة» اثر علّامه شيخ على آل كاشف الغطا، و «الطليعة» اثر سماوى، و «البابليّات»(1)اثر خطيب يعقوبى، همراه با محبّت وى به آل اللّه صلوات اللّه عليهم آمده است. و گوشهاى از اشعار او را مرحوم شيخ فخر الدين طريحى در «المنتخب»(2)ذكر كرده است.
او از شيفتگان و دلباختگان و از شعراى اهل بيت عليهم السلام است لكن زمانه نام ماندگار او را فراموش كرده است. شايد همين شيفتگى و دلباختگى او به اهل بيت عليهم السلام باعث شده ياد و نام او در فرهنگها و دائرة المعارفهاى مخالفان اهلبيت ذكر نشود. و اين، شيوۀ هميشگى اين گروه نسبت به بسيارى از محبّان اهل بيت است كه يا نام و شرح حال آنان را ضبط نكردهاند، و يا به صورت گذرا و تحقيرآميز متذكّر شدهاند و در مقابل، افرادى كه چندان از فضل و ادب بهرهاى ندارند، را با عظمت و بزرگى ياد كردهاند. آرى تاريخ در تحقير و تعظيم افراد چه جناياتى كه مرتكب نشده است!
1 - حبيبُ حبيبِ اللّهِ بل سرُّ سرِّه وجثمانُ أمرٍ للخلائقِ روحُ
2 - له النصُّ في يومِ الغديرِ ومدحُه من اللّهِ في الذكرِ المبينِ صريحُ
3 - إمامٌ إذا ما المرءُ جاءَ بحبِّه فميزانُه يومَ المعادِ رجيحُ
4 - له شيعةٌ مثلُ النجومِ زواهرٌ لها بين كلِّ العالمينَ وضوحُ
[1 - او حبيبِ حبيبِ خدا بلكه سرِّ سرِّ خداست، او پيكرۀ امرى است كه روح مخلوقات است. 2 - او كسى است كه حكم خلافت و مدح او در روز غدير از سوى خدا صادر شده و قرآن با صراحت گوياى آن است. 3 - او امامى است كه هر كس محبّ او باشد ميزان اعمالش روز قيامت سنگينى خواهد كرد. 4 - او شيعيانى دارد كه مانند ستارگان مىدرخشند و چشمان جهانيان را خيره مىسازند].
حافظ شيخ رضى الدين رجب بن محمّد بن رجب برسى حلّى. از عرفا و علما و فقهاى اماميّه، بهرهمند از فضل و دانش، آگاه به فنّ حديث، پيشتاز در ادبيات، برخوردارِ از قريحۀ زيباى شعر، مسلّطِ بر علم حروف و آگاه از رمز و رموز آن و روش به دست آوردن فوايد آن. و از اين رو كتابهاى او سرشار از تحقيق و ريز بينى و دقّت نظر است، و در عرفان و
علم حروف روش خاصّى دارد، همچنان كه در دوستى اهل بيت عليهم السلام نظريّات ويژهاى دارد كه گروهى آن را نمىپسندند و به همين علّت به وى نسبت غلوّ دادهاند، ولى حقّ آن است كه او سخن غلوّ آميز دربارۀ اهل بيت عليهم السلام نگفته است و هر چه گفته پايينتر از حدّ غلوّ و غير از درجۀ نبوّت است.
از اميرمؤمنان عليه السلام نقل شده كه حضرت فرموده است: «إيّاكم والغلوّ فينا، قولوا إنّا عبيد مربوبون، وقولوا في فضلنا ماشئتم»(1)[مبادا دربارۀ ما غلوّ كنيد، بلكه بگوييد ما بنده و پرورده خداييم در اين صورت هر چه دربارۀ فضيلت ما مىخواهيد بگوييد].
و امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «اجعل لنا ربّاً نؤوب إليه وقولوا فينا ما شئتم»(2)[براى ما پروردگارى قرار دهيد كه بازگشت ما به سوى اوست، آنگاه هر چه دربارۀ فضيلت ما مىخواهيد بگوييد].
و مىفرمايد: «اجعلونا مخلوقين وقولوا فينا ما شئتم فلن تبلغوا» [ما را مخلوق خدا بدانيد و دربارۀ (مناقب) ما هر چه مىخواهيد بگوييد كه به نهايت آن نخواهيد رسيد].
و چگونه ما مىتوانيم به نهايت آن فضايل و مناقبى كه خداوند در وجود شريف آنان نهاده برسيم؟!
چگونه ما مىتوانيم از آن صفات فاضله و ويژگىهاى نفسانى و روحيّات پاك و اخلاق كريمه و بزرگوارىها و محاسنى كه خداوند به آنان عنايت فرموده، آگاهى پيدا كنيم؟!
چه كسى مىتواند امام رابشناسد؟! چه كسى مىتواند او را انتخاب كند؟!
هيهات، هيهات به راستى كه عقلها در مانده، انديشهها سرگردان، خِرَدها حيران، چشمها خيره، بزرگان در برابر او كوچك، حكما متحيّر، حليمان درمانده، خطبا أ لكن، دانايان نادان، شعرا بازمانده، ادباء ناتوان، و بليغان عاجز از بيان شأنى از شؤون و فضيلتى از فضايل او، هستند، و همه بر عجز و ناتوانى خود اقرار دارند.
چگونه مىتوان همۀ وجود او را وصف كرد؟ يا كنه او را به تصوير كشيد؟ يا چيزى از ويژگىهاى او را دريافت؟ يا كسى را يافت كه جانشين او گردد و مردم را از او بىنياز سازد؟ نه، هرگز. وچگونه؟ و از كجا؟ او چون ستاره، دور از دست جويندگان و وصف كنندگان است. عقل كجا و امام كجا؟ اختيار كجا و امام كجا؟ كجا مىتوان مانند امام پيدا كرد(3)؟
و به همين جهت ملاحظه مىكنى كه بسيارى از علماى اهل تحقيق در معرفت و شناخت اسرار، صفات و شؤونى را براى امام اثبات مىكنند كه ديگران تحمّل آن را ندارند و در ميان علماى قم افرادى بودهاند كه به هر كسى كه از اين اسرار نقل مىكرد نسبت غلوّ مىدادند، تا به جايى كه برخى از آنان مىگفتند: اولين پايۀ غلو نفى سهو و خطا از پيامبر صلى الله عليه و آله است! تا اينكه پس از آنها پژوهشگران آمدند و حقيقت را شناختند و بعد از آن براى اين گونه تضعيفات ارزشى قائل نشدند. و اين بلايى است كه گريبان گير بسيارى از اهل حقّ و عرفان و از جمله شاعر مورد بحث، شده است. و هماره ميان دو گروه جنگ و نزاع وجود داشته و هميشه در برابر هم صف آرايى مىكردهاند، لكن صلح بهتر است.
جان كلام: افراد در دريافت حقايق از نظر توان و استعداد با هم تفاوت دارند، برخى ظرفيّت دريافت اسرار پيچيده و غامض را ندارند، و برخى كشش بالا و قابليّت دريافت اسرار و مسائل سنگين را دارند، طبيعتاً گروه اوّل مطلبى را كه از آن آگاهى ندارند نمىتوانند هضم كنند، همچنان كه گروه دوم معارفى را كه به دست آوردهاند نمىتوانند كنار بگذارند].
و اين، باعث نفرت و دو دستگى و كينه مىشود. ما از هر دو گروه به خاطر زحماتشان و به خاطر اطّلاعى كه از نيّات پاكشان براى رسيدن به حق داريم تقدير مىكنيم و مىگوييم:
على المرء أن يسعى بمقدار جهده وليس عليه أن يكون موفّقا
[هر كس بايد به اندازه توانش تلاش كند حال گر چه در اين راه به موفقيّت نرسد].
بدان كه مردم مانند معادن طلا ونقرهاند(1)، ودر روايت متواتر از اهلبيت عليهم السلام آمده است: «إنّ أمرنا - أو حديثنا - صعب مستصعب لايتحمّله إلّانبيٌّ مرسل أو ملك مقرّب، أو مؤمنٌ امتحن اللّه قلبه بالإيمان»(2)[امر ما - يا حديث ما - سخت و پيچيده است و جز پيامبر مرسل يا فرشتۀ مقرّب يا مؤمنى كه خداوند دلش را با ايمان آزموده است، نمىتواند آن را تحمّل كند].
بنابراين ما خدشهاى بر علماى دين وارد نمىكنيم و كرامت عارفان را نيز ردّ نمىكنيم، و بر هيچ فردى به خاطر اين كه نتوانسته به مرتبۀ كسى كه بالاتر از اوست برسد ايراد و خرده نمىگيريم؛ زيرا (لا يُكَلِّفُ اَللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها ) [خداوند هيچ كس را، جز به اندازه تواناييش، تكليف نمىكند].
اميرمؤمنان عليه السلام مىفرمايد: «لو جلست اُحدِّثكم ما سمعتُ من فم أبي القاسم صلى الله عليه و آله لخرجتم من عندي وأنتم تقولون: إنَّ عليّاً من أكذب الكاذبين»(3)[اگر من بر كرسى نقل حديث نشينم و آنچه را كه از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدهام براى شما نقل كنم از نزد من خارج شده خواهيد گفت: على دروغگوترين فرد است].
و امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: «لو علم أبو ذرّ ما في قلب سلمان لقتله، ولقد آخى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بينهما فما ظنّكم بسائر الخلق»(4)[اگر ابوذر از حقايقى كه در قلب سلمان است آگاهى يابد هر آينه او را به قتل خواهد رساند، با وجود اينكه پيامبر ميان او و سلمان عقد برادرى بست؛ پس ظنّ شما به ديگر خلايق چيست؟ (يعنى از ديگران چه توقّعى داريد)]. (وَ كُلاًّ وَعَدَ اَللّهُ اَلْحُسْنى وَ فَضَّلَ اَللّهُ اَلْمُجاهِدِينَ عَلَى اَلْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً )(5)[خداوند وعدۀ پاداش نيك داده، و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظيمى برترى بخشيده است]. و امام سجاد عليه السلام در اين ابيات به همين معنا اشاره دارد:
1 - إنِّي لأكتمُ من علمي جواهرَهُ كي لا يرى الحقَّ ذو جهلٍ فيفتتنا
2 - وقد تقدّم في هذا أبو حسنٍ إلى الحسينِ وأوصى قبله الحسنا
3 - فرُبَّ جوهر علمٍ لو أبوح به لقيل لي أنت ممّن يعبد الوثنا
4 - ولاستحلَّ رجال مسلمون دمي يرون أقبح ما يأتونه حسنا(6)
[1 - من جواهر علم خود را پنهان نگهمىدارم تا جاهل، حقّ را نبيند وعليه ما فتنه كند. 2 - وپيش از من اميرمؤمنان عليه السلام به امام حسين چنين سفارش كرد، و قبل از او به حضرت امام حسن عليه السلام نيز چنين سفارش كرد. 3 - چه بسيار از گوهرهاى دانش وجود دارد كه اگر ظاهر كنم خواهند گفت تو بتپرستى. 4 - ومردان مسلمان خون مرا حلال دانسته و زشتترين كار كه كشتن من باشد به نظر آنها بهترين كار خواهد بود].
و مرحوم سيّد امين در «أعيان الشيعه»(7)در شرح حال مرحوم برسى حلّى سخنانى شبيه سخنان ما دارد به جز اينكه از او انتقاد نموده كه چرا به حروف و اعداد كه قابل استدلال و اقامۀ برهان نيستند، اعتماد كرده است. و ما اگر چه در اين جهت با مرحوم سيّد موافق هستيم، ليكن بُرسى و همفكرانش - مانند ابن شهر آشوب و ديگران - را در طرح اين قبيل مسائل معذور مىدانيم؛ زيرا اين علوم بهترين وسيله براى مقابلۀ با متخصّصين در اين علوم همچون عبيدى، و مالكى در].
1) - اين حديث از طريق شيعه و اهل سنّت هر دو نقل شده است.
2) - بصائر الدرجات صفّار: 6 [ص 20]؛ اُصول كافى: 216 [401/1].
3) - منح المنّة، شعرانى: 14.4 - بصائر الدرجات صفّار: 7 [ص 25] آخر باب يازدهم از جزء اوّل؛ اُصول كافى، ثقة الاسلام كلينى: 216 [401/1].
5) - نساء: 95.
6) - تفسير آلوسي 6:190.
7) - أعيان الشيعة 31:193-205[465/6-468].
«عمدة التحقيق»(1)است. و ما منظور سيّد بزرگورمان امين را از اين كلام نفهميديم: «در طبع او نكاتى منفى، و در آثارش خبط(2)و خلط (درهم آميختگى) و اشتباهات و نشانههايى از غلوّ وجود دارد كه نه تنها نياز و انگيزهاى براى ذكر آنها وجود ندارد، بلكه طرح آنها ضرر هم دارد، گر چه ممكن است توجيه صحيحى داشته باشند». اى كاش سيّد به يكى از نكات منفى و برخلاف اصول و قواعدِ اين شاعر برجسته اشاره مىكرد تا سخنش داراى برهان و دليل باشد. و با وجود اين كه مىگويد مطالب مرحوم بُرسى قابل توجيه است، نمىدانم چرا آنها را بر اشتباه و غلط و فراموشكارى حمل مىكند؟! مگر نه اين است كه «ضع أمر أخيك على أحسنه» [كار برادرت را بر بهترين وجه حمل كن].
بُرسى در نوشته هايش همان شيوۀ شعر مقبولش را پيش گرفته است؛ پس خبط و خلط و غلوّ و ضررى كه سيّد نگارندۀ «أعيان الشيعه» تصوّر كرده كجاست؟!
و امّا سخن سيّد كه مىگويد:
آثار او چندان سودمند نيست و برخى مضّر است، و آفرينش خداوند حكمتى دارد، خداوند از ما و او بگذرد.
از لغرشهاى قلم است كه بدون غرض صادر شده است خداوند از اشتباهات ما و او بگذرد.
1 - مشارق أنوار اليقين في حقائق اسرار اميرالمؤمنين عليه السلام.
2 - رسالة في الصلوات على النبيّ و آله المعصومين عليهم السلام.
3 - الدرّ الثمين، في خمسمئة آية نزلت في مولانا أميرالمؤمنين عليه السلام باتّفاق أكثر المفسّرين من أهل الدين؛ مولى محمّد تقى زنجانى در كتاب «طريق النجاة» خود از او نقل مىكند.
4 - لوامع أنوار التمجيد و جوامع أسرار التوحيد في اُصول العقائد.
حافظ بُرسى شعرى زيبا، خيره كننده و جذّاب دارد كه بيشتر آنها بلكه همۀ آنها در مدح پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت طاهرين او - صلوات اللّه عليهم - است. و تخلّص او در شعر، «حافظ» است. شرح حال وى در اين كتابها به چشم مىخورد: «أمل الآمل»؛ «رياض العلماء»؛ «رياض الجنّة» در روضۀ چهارم؛ «روضات الجنّات»؛ «تتميم الأمل» سيّد بن ابى شبانه؛ «ألكُنى و الألقاب»؛ «أعيان الشيعة»؛ «الطليعة»؛ و «البابليّات»(3).
ما اطّلاعى از تاريخ ولادت و وفات شاعر پيدا نكرديم به جز تاريخى كه در برخى از آثارش بيان كرده، و گفته است:
«ميان ولادت حضرت مهدى عليه السلام و نگارش اين كتاب (518) سال فاصله است».
و اين، بنابر روايتى كه تاريخ تولّد حضرت را سال (255) ذكر مىكند، مىباشد؛ بنابراين مطابق با سال (773) است.
و در برخى از كتابهايش تاريخ (813) را ثبت كرده كه شايد وفاتش نزديك به آن بوده باشد؛ واللّه العالم.
چون عدّۀ زيادى از شعراى غدير مانند بُرسى هدف تيرهاى نقد و اعتراض قرار گرفته و به آنان نسبتِ غلوّ دادهاند، و گروهى از نويسندگان(1)از هر سو با تهمت و ناسزا و دشنامهاى گزنده به آنها تاختهاند، ما را بر آن داشت تا شما خوانندگان را از اين امر خطير آگاه سازيم تا مبادا تحت تأثير اين هياهوها و جار و جنجالها واقع شود و به اين فريادهاى نفرتانگيز گروهگرايى و سخنان ناحقّ گوش فرا دهد.
پس مىگويم: «غلوّ چيست»؟
بر اساس تصريح ائمّۀ لغت مانند جوهرى، فيّومى، راغب و ديگران(2)، غلوّ يعنى گذشتن از حدّ؛ مانند «غلا السعر يغلو غلاءً» [قيمت از حدّ خود گذشت و نرخ گران شد]، و يا «غلا الرجل غلوّاً» [مرد از حدّ خود گذشت]، و يا «غلا بالجارية لحمها وعظمها» [گوشت و استخوان دختر از حدّ خود گذشت] آنگاه كه جوانى به سرعت بيايد ورشد آن دختر از همسالانِ خود بيشتر باشد.
و به همين معناست سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: «لا تغالوا في النساء فإنَّما هنَّ سقيا اللّه»(3)[دربارۀ زنان زياده روى نكنيد؛ چون آنها چونان بارانى هستند كه از جانب خداوند بر شهرها و بندگان نازل مىشوند](4).
به هر حال غلوّ هر كجا و به هر شكل و در هر چيزى، نفرتانگيز است به ويژه در دين. و آن را در آيۀ كريمه: (يا أَهْلَ اَلْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ ) [اى اهل كتاب! در دين خود، غلوّ (و زياده روى) نكنيد!] كه در دو جاى قرآن آمده است(5)، به همين معنا گرفتهاند، و منظورِ آيه همان گونه كه مفسّران گفتهاند(6): غلوّ يهود دربارۀ عيسى است تا به جايى كه به مريم نسبت ناروا دادند، و غلوّ مسيحيان دربارۀ او كه او را خدا دانستند؛ بنابراين افراط و تفريط هر دو زشت و گناه است، و ثواب و حسنه ميان اين دو سيّئه است؛ چنانكه شاعر مىگويد:
وأوفِ ولا تستوفِ حقَّكَ كلَّهُ وصافحْ فلم يستوفِ قطُّ كريمُ
ولا تغلُ في شيءٍ من الأمرِ واقتصد كلا طرفي قصدِ الاُمور ذميمُ
[حقّ ديگران را كامل بده، و حقّ خود را به طور كامل طلب نكن، و از سر تقصيرات ديگران درگذريد و چشمپوشى كنيد، و انسان كريم هرگز تمام حقّ خود را مطالبه نمىكند. در هيچ كارى زيادهروى نكن و ميانهرو باش؛ زيرا هر دو طرف ميانهروى (افراط و تفريط) مذموم است].
1) - مانند ابن تيميّه، ابن كثير، قصيمى، موسى جاراللّه و همفكرانشان.
2) - صحاح اللغة [2448/6]؛ المصباح المنير [452/2]؛ المفردات [ص 364].3 - البيان والتبيين 2:21[19/2-20].
4) - [اين سخن پيامبر، استعاره است و اشاره دارد به اينكه سازگار بودن زنان و مطيع بودنشان از شوهران، به اين نيست كه مهريۀ آنان را زياد قرار دهيد، بلكه اين امر به دست خداوند است، و آنان بسان بهرهها و روزىهايى هستند كه از جانب خداوند به بندگان مىرسند؛ گاه مهريۀ زنى كم است ولى مطيع شوهر و مهربان با اوست، و گاه نامهربان و نافرمان است هر چند مهريهاش زياد است. و پيامبر صلى الله عليه و آله اين را به باران الهى تشبيه كرده است كه برخى را از آن بهرهمند مىسازد و برخى را محروم مىكند، به شهرى مىبارد و ديارى را از آن بىبهره مىسازد؛ ر. ك: المجازات النبويّة، سيّد رضى/ 183؛ بحار 353/100].
5) - نساء: 171، و مائده: 77.
6) - تفسير قرطبى 6:21[16/6 و 163].
و ديگرى گفته است:
عليكَ بأوساطِ الاُمور فإنَّها نجاةٌ ولا تركب ذلولاً ولا صعبا
[امور ميانه را برگزين؛ زيرا نجات، در آن است، و سوار بر مركب كندرو و نيز سركش مشو].
آنچه كه در اينجا لازم است تعيين حدّى است كه در دين از آن نبايد تجاوز كرد؛ چون پيامد غلوّ اولاً دروغ، ثانياً ترغيب وتشويق به جهل، و ثالثاً كوتاهى در اداى حقوق واجب است. (پس غلوّ اين است) نه آنچه كه عدّهاى به آن عادت دارند و آن اينكه سخن هر گويندهاى را كه خوش نداشته باشند، به غلوّ نسبت مىدهند و تعصّب كوركورانه، او را مجبور مىسازد تا در برابر هر نظرى كه با ذوق او سازگارى ندارد، ترشرويى كند.
و بيشتر غلوّى كه به شيعۀ اماميّه به خاطر اعتقاد به ائمّه اهل بيت عليهم السلام و نقل فضايل آنان، نسبت دادهاند، از اين باب است در حالى كه صحاح و مسانيد پر از رواياتِ فضايلِ اهل بيت عليهم السلام است و كتابها و نوشتههاى آنها لبريز از نقل آنهاست.
و كسى كه تأثير نيروهاى نفسانى مانند خواب مغناطيسى، هپنوتيزم يا احضار روح و به كار گرفتن آن براى آگاهى از مسائل و امور غيبى مورد نظر، را مىپذيرد، چگونه مىتواند برگرداندن ارواح به اجساد را كه با اذن پروردگار و با دعاى ولىّ خدا و يا با قدرت صدّيق كه موهبتى الهى و از سوى آفرينندۀ جهان هستى است، را انكار كند؟! و اين كار براى خدا سخت و دشوار نيست؛ (هُوَ اَلَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ فَإِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ )(1)[او كسى است كه زنده مىكند و مىميراند؛ و هنگامى كه كارى را مقرّر كند، تنها به آن مىگويد: «موجود باش»! بىدرنگ موجود مىشود].
و نيز كسى كه هواپيما را مشاهده مىكند كه هزاران كيلومتر را با سرعت سرسام آور در مدّتى بسيار كوتاه طى مىكند - مسيرى كه در گذشته براى پيمودن آن با چهار پايان ماهها وقت صرف مىشد - چگونه عقلش اجازه مىدهد كه طىّ الأرض كسى كه حامل نيروىِ افاضه شدۀ از سوى مبدأ حقّ سبحانه وتعالى است، را انكار كند؛ (وَ تَرَى اَلْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحابِ )(2)[كوهها را مىبينى، و آنها را ساكن و جامد مىپندارى، در حالى كه مانند ابر در حركتند].
و يا كسى كه راديو و تلويزيون را در برابر خود مىبيند كه از هزاران كيلومتر فاصله صدا و تصوير را براى او انتقال مىدهد، چگونه مىتواند مشابه آن را در وجود امام كه مؤيّد من عنداللّه است تكذيب و انكار كند: (إِنَّ اَللّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي اَلْقُبُورِ )(3)[خداوند پيام خود را به گوش هر كس بخواهد مىرساند، و تو نمىتوانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفتهاند برسانى].
و نظير آن است: گويندهاى كه تصوير مخاطبش را از نقاط دور دست مشاهده و با او گفت وگو مىكند و گويا در برابر او قرار گرفته است: (وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ )(4)[و اين چنين، ملكوت آسمانها و زمين (و حكومت مطلقۀ خداوند بر آنها) را به ابراهيم نشان داديم].
و أمثال اين اكتشافات و فنّ آورىهاى جديد كه از آثار نيروى برق و غير آن مىباشند، و بىشمارند، و عقلِ انسانهاى5.
سادۀ پيش از اين، از درك اين اكتشافات و فنّ آورىها عاجز بود، امّا امروز آنها معضلات غير قابل حلّ ديروز را حلّ كرده و غير ممكنها را ممكن ساخته است.
و شايد در آينده، علم و دانش بيش از اين پيشرفت كند؛ زيرا علم ايستايى ندارد و دليل و برهانى نيز وجود ندارد كه علم و دانش به حدّ پايانى رسيده است.
پس مانعى ندارد كه پيشرفتى كه امروز به دست آمده پيش از اين براى امام حاصل شده باشد؛ «جلّت قدرة بارئها» [قدرت خالقش بالاتر است]. من نمىخواهم كرامات و معجزات اولياى خداوند را از قبيل پيشرفتهاى طبيعى بشمارم - هر چند اگر طبق همين مسيرهاى طبيعى نيز واقع شده باشند، إعجاز بودن آنها ساقط نمىشود؛ زيرا در زمانى به وقوع پيوستهاند كه اثرى از اين پيشرفتها و فنّ آورىها نبوده است - لكن باور ما اين است كه ائمّه اهل بيت عليهم السلام پيوندى با مبدأ آفرينش دارند كه به واسطۀ آن از بيرون عالم طبيعت، خواستههاى آنان را بر آورده مىسازد و اين، لازمۀ لطف واجب الهى است كه بندگان خاصّ خود را تقويت كند.
جالب است كه برخى به خاطر اثبات اين امور به شيعه خرده گرفته، به آنان نسبت غلوّ و كفر و شرك مىدهند در حالى كه خود آنها همين امور را براى اولياى خود اثبات كرده، و چندين برابر فضايل منقول نزد شيعه كه آنها را غلوّ مىشمارند، فضايلى را در شأن افراد عادّى نقل مىكنند، و بدون هيچ گونه خدشه و انكارى در سند، و بدون هيچ تحقيق و نگرشى در متن، آنها را ميان جامعه رواج داده، و تاريخ صحيح و قطعى مىشمارند، و اينها همه به خاطر دلبستگى به اين افراد و بزرگ داشت آنان ساخته و پرداخته مىشوند؛ آرى «حبّ الشيء يعمي و يصمّ» [دلبستگى به چيزى آدمى را كور و كر مىسازد].
اين شيوه در ميان آنها از قرن اوّل تا به امروز رايج بوده است، و هيچ دانش پژوه و تحليل گرى جرأت نداشته و ندارد ضلالت و شرك و غلوّ و خروج از اجماع امّت اسلامى را كه به شيعه نسبت دادهاند، به اين نويسندگان و حافظان نسبت دهد!
علاوه بر آن، پژوهشگر و محقّق در ميان بافتههاى دست دعوت و نشر باطل، و منسوجات دست تجاوز و غلوِّ در فضايل، به عجايب و غرايب يا بگو: به حرفهايى پست و بى ارزش و دلايلى پوچ و باطل، برخورد مىكند كه دور از منطق و عقل سليم است چه رسد به اين كه مشروع يا نامشروع باشد؛ و اينك بيان نمونههايى از آنها:
براى انسان خيلى سخت نيست كه حدود و مشخّصات هر يك از صحابه را كه مىخواهد بفهمد؛ زيرا در تاريخ - با وجود تحريف و خلطى كه شده است - اشارهاى به حقيقت شده است و براى ناقد آگاه، خالص آن با ناخالص و صحيح و سالم آن باناسالم اشتباه نمىشود و مىتواند خالص را با مقدارى فكر به دست آورد و از آن، حقايق را برداشت كند و با آن، مشخّصات و ويژگىهاى افراد، و ميزانهايى كه گذشتگان (براى شناخت افراد) داشتهاند، و مقادير امّتهاى گذشته را درك كرده و بشناسد.
و بر ما لازم و حتمى است كه در شرح حال افراد بارز از بزرگان اسلام در گذشته و حال با چشم بزرگداشت نگاه كنيم نه با چشم تحقير و تنگ نظرانه، به ويژه آنها كه با خلافت راشده در بين اجتماع دينى شناخته شدهاند هر چند خلافتشان با انتخاب قانونى - كه البتّه در بازار اعتبار و ميزان عدل هيچ ارزش و قيمتى ندارد - صورت گرفته باشد: (وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ )(1)[پروردگار تو هر چه بخواهد مىآفريند، و هر چه بخواهد برمىگزيند؛ آنان (در برابر او) اختيارى ندارند]. (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اَللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ )(2)[هيچ مرد و زن با ايمانى حقّ ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد].
(لِلّهِ اَلْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ )(3)[همۀ كارها از آن خداست؛ چه قبل و چه بعد]. (وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ )(4)[و او، ولىّ و ياور آنهاست به خاطر اعمال (نيكى) كه انجام مىدادند]. (وَ كَذَّبُوا وَ اِتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ )(5)[آنها (آيات خدا را) تكذيب كردند و از هواى نفسشان پيروى نمودند؛ و هر اَمرى قرارگاهى دارد].
از اينرو بزرگداشت و تعظيم همراه و مصاحب نبى اعظم در غار، و تنها مهاجر همراه او در گروه اوّل از مهاجران كه در هجرت بر ديگران سبقت گرفتند، براى ما مهمّ است و كاستن از حقّ او، و كوتاهى در معرّفى خُلق و خوى راسخ وى، و خروج از حكم عدل دربارۀ آن و روى كرد به حكم عاطفه، از جنايتهاى بزرگ است.
و ما پيرامون موضوع خلافت - و اينكه چگونه تمام شد؟ چگونه شكل گرفت؟ چگونه به پا شد؟ و چگونه ادامه يافت؟ و اينكه آيا نظرات در بارۀ آن آزاد بود؟ و به وصيّتها و سفارشات پيامبر اعظم عمل شد؟ يا اينكه در آن روز هوى و هوسها حكومت و زورگويى مىكرد، همان بود كه خشونت مىكرد و در تنگنا قرار مىداد، بالا مىبرد و پايين مىآورد، زمام اُمور و رتق و فتق كارها را به دست داشت، نقض و ابرام مىكرد، و گرهها را باز مىكرد (گره گشايى مىكرد) و يا مىبست (حلّ و عقد مىكرد)؟ - نمىخواهيم سخن بگوييم.
بحث پيرامون اين همه، براى ما مهمّ نيست پس از آن كه گوش دنيا حديث سقيفه كه در آن افراد گوناگون گرد آمده بودند، را شنيد، و خبر آن بلاى بزرگ، و درگيرى و فريبكارى بزرگى كه بين مهاجرين و انصار روى داد را آويز گوش خود كرد؛ (إِذا وَقَعَتِ اَلْواقِعَةُ * لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ * خافِضَةٌ رافِعَةٌ )(6)[هنگامى كه واقعۀ عظيم واقع شود، هيچ كس
نمىتواند آن را انكار كند. (اين واقعه) گروهى را پايين مىآورد و گروهى را بالا مىبرد].
چه مىتوانم بگويم؟ در حالى كه تاريخ در برابر ديدگانِ پژوهشگر قرار دارد و به او مىآموزد كه در آن روز هر فرد از عامّۀ مردم رستگارى و سلامت خود را در اين مىديد كه در هيچ يك از آن گروهها داخل نشود و خود را در آن هيجانات آتشين وارد نكند؛ چرا كه اگر مخالفتى ابراز كند يا به گروهى بپيوندد تهديد به قتل مىشود.
پس از آن كه چشمانش شمشير بُرندۀ از نيام برآمده را ديد، و گوشش صداى آن مرد تندخو و خشن را شنيد كه مىگويد: «لا أسمع رجلاً يقول: مات رسول اللّه إلّاضربتُه بسيفي» [نمىشنوم از مردى كه بگويد رسول خدا مُرد مگر اينكه او را با شمشيرم مىزنم]. يا مىگفت: «من قال: إنَّه مات علوت رأسه بسيفي، وإنّما ارتفع إلى السماء»(1)[هر كس بگويد رسول خدا مُرده با شمشيرم سر از بدنش جدا مىكنم، همانا او به آسمان رفته است].
يصيح من قالَ نفسُ المصطفى قُبِضت عَلَوتُ هامته بالسيف أبريها(2)
[فرياد مىزد: هركس بگويد مصطفى قبض روح شده شمشيرم را بر فرق سرش بالا برده وسر از تنش جدا مىسازم].
[چه بگويم] بعد از اينكه امّت به هم خيره شدند و به زد و خورد پرداختند و سپس به سخن گفتن روى آوردند و آن دو پيرمرد بلند شدند و هر يك پيش از اينكه نظر كسى را بپرسد، بيعت را بر ديگرى عرضه مىكرد، گويا اين امر از قبل برنامه ريزى شده بود [ كأنّ الأمر دُبّر بليل ]؛ پس يكى به ديگرى مىگفت: «أبسط يدك فلأبايعك» [دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم]، و ديگرى مىگفت: «بل أنت» [بلكه تو (دستت را دراز كن تا من با تو بيعت كنم)]. و هر كدام مىخواست دست ديگرى را باز كند و با او بيعت كند. و ابوعبيدۀ جرّاح، گوركن مدينه(3)، با آن دو همراه شده بود و مردم را به آن دو دعوت مىكرد(4). و وصى مقدّس، و عترت هدايتگر، و بنى هاشم به پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله مشغول بودند در حالى كه پيكر آن حضرت در برابر آنها قرار داشت و اهلبيت او در را بسته بودند(5)و اصحاب، او و اهلش را تنها گذاشته بودند، و تنها آنها متوّلى دفن شدند(6)، و پيكر رسول خدا صلى الله عليه و آله تا سه روز(7)يا از روز دوشنبه تا روز چهارشنبه، يا شب آن(8)، روى زمين ماند و دفن نشد سپس اهلش او را دفن كردند، و فقط نزديكان او براى دفن حضور داشتند(9)و او را در شب يا اواخر شب دفن كردند(10)و آن قوم از دفن اطّلاع نيافتند مگر پس از شنيدن صداى بيلها در دل شب(11)، در حالى كه در].
1) - تاريخ طبرى 3:198[201/3، حوادث سال 11 ه]؛ شرح ابن أبي الحديد 128:1[40/2، خطبۀ 26]؛ تاريخ ابن كثير 242:5[263/5، حوادثسال 11 هجرى]؛ تاريخ أبي الفداء 1:156.
2) - از أبيات قصيدۀ عمريّه، حافظ ابراهيم [ديوان حافظ ابراهيم 81/1] شاعر مصر.
3) - گوركنى أهل مكّه بود كه در مدينه قبر مىكند، و در مكّه و مدينه دو گوركن وجود داشت: ابوعبيده، و ابوطلحه.
4) - تاريخ طبرى 3:199[203/3، حوادث سال 11 هجرى].
5) - سيرة ابن هشام 4:336[307/4]؛ الرياض النضرة 1:163[203/1].
6) - طبقات ابن سعد: 821؛ چاپ ليدن ج 2 از قسم دوّم: 76 [301/2].
7) - تاريخ ابن كثير 5:271[292/5، حوادث سال 11 ه]؛ تاريخ أبي الفداء 152/1.
8) - طبقات ابن سعد، چاپ ليدن 2:58 و 79 [273/2 و 305]؛ سيرة ابن هشام 4:343 و 344 [314/4]؛ مسند احمد 6:274[309/7، ح 25817]؛ سنن ابن ماجه 1:499[521/1، ح 1628]؛ تاريخ أبي الفداء 152/1 وى مىگويد: «صحيحتر آن است كه در شب چهارشنبه دفن شد»؛ تاريخ ابن كثير 5:271[291/5، حوادث سال 11 ه] وى مىگويد: «اين قول در بين أكثريّت مشهور است» و نيز مىگويد: «صحيح آن است كه در شب چهارشنبه دفن شد».
9) - طبقات ابن سعد: 824؛ چاپ ليدن ج 2 از قسم دوم: 78 [304/2].
10) - سنن ابن ماجه 1:499[521/1، ح 1628]؛ مسند أحمد 274/6[390/7، ح 25817].
11) - طبقات ابن سعد: 824؛ چاپ ليدن ج 2 از قسم دوّم: 78 [304/2]؛ مسند أحمد 6:274[390/7، ح 25817]؛ سيرة ابن هشام 4:344[314/4]؛ تاريخ ابن كثير 5:270[291/5، حوادث سال 11 ه].
خانههاى خود بودند، و ابوبكر و عمر در دفن او حاضر نبودند(1).
[چه بگويم] پس از اينكه مردم، عمر بن خطّاب را مىديدند كه نزد ابوبكر هروله كنان رفت و آمد مىكند و با صداى بلند و پرخاشگرانه سخن مىگويد تا دهانش كف برآورْد(2).
پس از اينكه صداى رزم آور بدر، صحابى بزرگ - حباب بن منذر - شنيده شد در حالى كه شمشيرش را به طرف ابوبكر گرفته بود و مىگفت: «واللّه لا يردُّ عليَّ أحدٌ ما أقول إلّاحطمت أنفه بالسيف، أنا جُذَيْلُها المحكّك(3)
و به همين معناست عبارت: «عذيقلها المرجّب». «عذق»: درخت خرماى باردار. و «ترجيب»: پايه گذاشتن در اطراف درخت خرما تا شاخههاى آن در اثر فراوانى بار آنها، نشكند.
وعذيقها المرجّب، أنا أبو شبل في عرينة الأسد يُعزى إلى الأسد» [سوگند به خدا هيچ كس گفته مرا ردّ نمىكند مگر اينكه بينىاش را با شمشير مىشكنم، من درختى هستم كه شتر بدن خود را با آن خارش مىدهد، من درخت خرمايى هستم كه در اطراف آن پايه گذاشتهاند (تا شاخههاى آن بهخاطر ميوۀ زيادى كه دارد نشكند)، من شير نرى هستم كه در بيشۀ شير پرورش يافته و به شير نسبت داده مىشود]. پس به او گفته شد: «إذن يقتلك اللّه» [در اين صورت خداوند تو را بكشد]. پس گفت: «بل إيّاك يقتل.أو: بل أراك تقتل»(4)[بلكه تو را بكشد، يا گفت: بلكه تو را مىبينم كه كشته مىشوى] پس او را گرفتند، لگد به شكمش زدند و در دهانش خاك ريختند(5).
[چه بگويم] پس از اينكه [دنيا] مقداد آن مرد بزرگ را ديد كه به سينهاش زده مىشود، يا به حباب بن منذر نگاه كرد كه بينىاش شكسته شده و به شدّت بر دستش مىزنند.
يا كسانى را ديد كه به خانۀ نبوّت، پناهگاه امّت، و خانۀ شرف آنها، خانۀ فاطمه و على عليه السلام پناه برده بودند در حالى كه ترس و وحشت آنهارا فرا گرفته بود(6). و ابوبكر عمر بن خطّاب را به سوى آنها فرستاد و گفت: «إن أبوا فقاتلهم» [اگر (از بيعت) خوددارى كردند با آنها جنگ كن]. و عمر با شعلهاى از آتش آمد تا خانۀ آنهارا آتش زده بر سرشان خراب كند، و فاطمه او را ديد و فرمود: «يابن الخطّاب أجئت لتحرق دارنا؟!» [اى پسر خطّاب آمدهاى تا خانۀ ما را آتش بزنى؟!]. گفت:
«نعم، أو تدخلوا فيما دخل فيه الاُمّة!»(7)[بله، مگر اينكه داخل شويد در آنچه امّت در آن داخل شدند!].
[چه بگويم] پس از آن كه [دنيا]، هجوم افراد آن گروه سياسى به خانۀ اهل وحى، و پرده برداشتن آنها از خانۀ فاطمه عليها السلام(8)، را مىبيند و صداى رهبر آن گروه، پس از اينكه هيزم مىطلبد، را مىشنود كه مىگويد: «واللّه لتحرقنَّ].
1) - اين مطلب را ابن أبي شيبه [در المصنَّف 568/14، ح 18892] آن چنان كه در كنز العمّال 3:140[652/5، ح 14139] آمده، نقل كرده است.
2) - طبقات ابن سعد: 787؛ چاپ لندن ج 2 از قسم دوّم: 53 [267/2]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:133[56/2، خطبۀ 26].
3) - «جِذَل»: ريشۀ درخت، و چوبى كه براى شترِ مبتلا به بيمارى پيسى نصب مىشود تا بدن خود را به آن بمالد و بهبودى يابد. «جُذيل» مصغَّر آن است وبراى افادۀ تعظيم، تصغير شده است. اين عبارت، ضرب المثل است براى كسى ديدگاهش شفابخش و قابل اعتماد است. [نگاه كن: مجمع الأمثال 52/1، شمارۀ 125].
4) - صحيح بخارى 10:45[2506/6، 6442]؛ مسند أحمد 1:56[90/1، ح 393]، سيرة ابن هشام 4:339[310/4]؛ تاريخ طبرى 3:209 و 210 [220/3 و 223، حوادث سال 11 ه]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:128[38/2، خطبۀ 26]؛ 2:4[9/6، خطبۀ 66].
5) - شرح ابن أبي الحديد 2:16[40/6، خطبۀ 66].
6) - تاريخ طبرى 3:210[223/3، حوادث سال 11 ه]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:58[174/1 خطبۀ 3].
7) - العقد الفريد 2:250[87/4]؛ تاريخ أبي الفداء 1:156؛ أعلام النساء 3:1207[114/4].
8) - الأموال، أبوعبيد: 131 [ص 174، ح 353]؛ الإمامة والسياسة، ابن قتيبه 1:18[19/1]؛ تاريخ طبرى 4:52[222/3، حوادث سال 11 ه]؛ مروج الذهب 1:414[137/2]؛ العقد الفريد 2:254[93/4]؛ تاريخ يعقوبى 2:105[317/2].
عليكم أو لتخرجنَّ إلى البيعة، أو لأحرقنّها على من فيها» [به خدا سوگند خانه را با شما مىسوزانم، مگر اينكه براى بيعت خارج شويد، يا گفت: خانه را با هر كه در آن است به آتش مىكشم].
به او گفته شد: «إنَّ فيها فاطمة» [در اين خانه فاطمه است]؛ گفت: «وإن!»(1)[اگر چه فاطمه باشد!].
[چه بگويم] پس از سخن ابن شحنه: «إنَّ عمر جاء إلى بيت عليٍّ ليحرقه على من فيه فلقيَتْه فاطمة فقال: ادخلوا فيما دخلَتْ فيه الاُمّة»(2)[عمر به سوى خانه على آمد تا آن و هر كه در آن است را به آتش بكشد كه فاطمه او را ديد و عمر به او گفت:
داخل شويد در آنچه امّت در آن داخل شدند].
و پس از آن كه ناله و شيون پارۀ تن مصطفى كه اندوهگين و غمگين بود را شنيد، و در حالى كه از خانه خارج شده بود و مىگريست، با صداى بلند ندا مىداد: «يا أبت يا رسول اللّه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة؟!»(3)[پدرم اى رسول خدا! چهها كه بعد از تو از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه كشيديم].
پس از آن كه حضرت فاطمه عليها السلام را ديد كه به همراه زنان هاشمى فرياد مىزند، صدايش به گريه بلند است و ندا مىدهد: «يا أبابكر! ما أسرع ما أغرتم على أهل بيت رسول اللّه، واللّه لا اُكلّم عمر حتّى ألقى اللّه»(4)[اى ابوبكر! چه زود بر اهلبيت رسول خدا هجوم آورديد، به خدا سوگند با عمر سخن نمىگويم تا اينكه خدا را ملاقات كنم].
پس از اينكه تنديس قداست و عظمت - اميرالمؤمنين عليه السلام - را ديد كه او را از جلو مانند شترى كه چوب در بينىاش گذاردهاند تامهار شود(5)، براى بيعت مىكشند (يُقاد إلى البيعة كما يُقاد الجمل المخشوش) ، و از عقب با شدّت و عتاب و در حالى كه مردم نظاره گر بودند، هُل مىدهند، و به او مىگويند: «بايع» [بيعت كن] و مىفرمايد: «إن أنا لم أفعل فمه» [اگر نكنم چه؟] پاسخ مىدهند: «إذن واللّه الّذي لا إله إلّاهو نضرب عنقك» [در اين صورت سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، گردنت را مىزنيم]. مىفرمايد: «إذن تقتلون عبداللّه وأخا رسوله»(6)[در اين صورت بندۀ خدا و برادر رسول خدا را مىكُشيد].
[چه بگويم] پس از اينكه [دنيا]، على عليه السلام را كه با مصطفى صلى الله عليه و آله در اصل و نسب يكى هستند، مىبيند كه به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله پناه برده، فرياد مىزند و مىگريد و مىفرمايد: «يا (اِبْنَ أُمَّ إِنَّ اَلْقَوْمَ اِسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي )»(7)(8)[اى فرزند مادرم! اين گروه، مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند؛ و نزديك بود مرا بكشند].
پس از اينكه ابوعبيدۀ جرّاح در روزى كه على عليه السلام براى بيعت برده مىشد به آن حضرت گفت: «يابن عمّ! إنَّك حديث السنِّ وهؤلاء مشيخة قومك ليس لك مثل تجربتهم ومعرفتهم بالاُمور، ولا أرى أبا بكر إلّاأقوى على هذا الأمر منك وأشدّ احتمالاً واضطلاعاً به؛ فسلّم لأبي بكر هذا الأمر؛ فإنَّك إن تعش ويَطُلْ بك بقاء فأنت لهذا الأمر خليقٌ وبه حقيقٌ في فضلك ودينك وعلمك وفهمك وسابقتك ونسبك وصهرك» [اى پسر عمو! تو جوان هستى و اينها پيران قوم تو هستند، و تو تجربه و شناخت].
1) - تاريخ طبرى 3:198[202/3، حوادث سال 11 ه]؛ الامامة والسياسة 1:13[19/1]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:134؛ 2:19[56/2، خطبۀ 26؛ و 48/6، خطبۀ 66]؛ أعلام النساء 3:1205[114/4].
2) - تاريخ ابن شحنة، حاشيۀ الكامل 7:164 [روضة المناظر 189/1، حوادث سال 11 ه].
3) - الإمامة والسياسة 1:13[20/1]؛ أعلام النساء 3:1206[115/4]؛ الإمام عليّ، عبدالفتّاح عبدالمقصود 1:255 [مج 1 /ج 191/1].
4) - شرح نهج البلاغة 1:134؛ 2:19[57/2، خطبۀ 26؛ و 49/6، خطبۀ 66].
5) - العقد الفريد 2:285[137/4]؛ صبح الأعشى 1:228[273/1]؛ شرح ابن أبي الحديد 3:407[74/15، نامۀ 9].
6) - الإمامة والسياسة 1:13[20/1]؛ شرح ابن أبي الحديد 2:8 و 19 [49/6، خطبۀ 66]؛ أعلام النساء 3:1206[115/4].
7) - اعراف: 150.
8) - الامامة والسياسة 1:14[20/1].
آنها نسبت به اُمور را ندارى، و من براى اين كار ابوبكر را قوىتر و با كفايتتر و با نيرويى بيشتر از تو مىبينم؛ پس اين امر را به ابوبكر واگذار كن. و اگر زنده ماندى و عمرت طولانى شد به خاطر فضل، دين، علم، فهم، سابقهات در اسلام، نَسَب، و اينكه داماد پيامبر هستى، براى اين امر شايستهاى و به آن سزاوار هستى](1).
پس از اينكه انصار در آن روز سخت و دشوار، با صداى بلند مىگفتند: «لانبايع إلّاعليّاً» [ما با كسى جز على بيعت نمىكنيم].
پس از اينكه ابوبكر به انصار گفت: «نحن الاُمراء وأنتم الوزراء، وهذا الأمر بيننا وبينكم نصفان كشقِّ الأبلمة - يعني الخوصة -»(2)[ما امير و حاكم هستيم و شما وزير مىباشيد و اين امر در بين ما و شما دو نيمه است مانند چاك برگ درخت خرما (آنگاه كه از طول گرفته شود و به دو نيمۀ مساوى تقسيم شود)].
مدّت لها الأوسُ كفّاً كي تناولها فمدّت الخزرجُ الأيدي تباريها
وظنَّ كلُّ فريق أنّ صاحبَهم أولى بها وأتى الشحناء آتيها(3)
[قبيلۀ اوس به سوى خلافت دستدراز كرد تا آن را به چنگ آورد، وقبيلۀ خزرج نيز دستهاى خود را دراز كردند، ودر اين زمينه با هم مسابقه گذاشتند. وهر گروهى گمان كرد كه رفيقش براى خلافت سزاوارتر است و اين حركت براى به چنگ آوردن خلافت، كينه و دشمنى بهبار آورد].
و دربارۀ آن خلافت چه بگويم پس از اينكه ابوبكر و عمر بن خطّاب آن را فلتهاى [امرى كه بدون فكر و رويّه روى داد] مانند فلتۀ جاهليّت مىدانند كه خداوند امّت را از شر آن حفظ كند [ فلتة كفلتة الجاهليّة وقى اللّه شرّها ](4).
پس از اينكه عمر حكم كرد: هر كه را مثل اين بيعت را تكرار كرد، بكشيد(5).
پس از اينكه در روز سقيفه گفت: «من بايع أميراً عن غير مشورة المسلمين فلا بيعة له ولا بيعة للّذي بايعه تغرّة أن يقتلا»(6)[هر كس با حاكمى بدون مشورت مسلمانان بيعت كند، بيعت هيچ كدام صحيح نيست و آن دو كشته مىشوند].
پس از اينكه عمر به ابن عبّاس گفت: «لقد كان عليٌّ فيكم أولى بهذا الأمر منّي ومن أبي بكر»(7)[همانا على در ميان شما از من و ابوبكر به اين امر شايستهتر است].
پس از اينكه عمر گفت: «إنّا واللّه ما فعلناه عن عداوة ولكن استصغرناه، وحسبنا أن لا يجتمع عليه العرب وقريش لما قد وترها» [به خدا سوگند ما اين كار را از روى عداوت نكرديم، بلكه على را كوچك (وكم سنّ و سال) يافتيم، و گمان مىكنيم كه عرب و قريش به خاطر خونهايى كه به گردن اوست پيرامون او جمع نمىشوند].
بعد از اينكه ابن عبّاس در جوابش گفت: «كان رسول اللّه صلى الله عليه و آله يبعثه فينطح كبشها فلم يستصغره، أفتستصغره أنت وصاحبك»(8)[پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را مىفرستاد و غائله را فرو مىنشاند و او را كوچك نمىشمُرْد آيا تو و رفيقت او را كوچك مىشماريد]؟
بعد از اينكه عمر به ابن عبّاس گفت: «يا بن عبّاس ما أظنُّ صاحبك إلّامظلوماً» [اى پسر عبّاس! من گمانى دربارۀ رفيق تو].
1) - الإمامة والسياسة 1:13[18/1]؛ شرح ابن أبي الحديد 2:5[12/6، خطبۀ 66].
2) - صحيح بخارى، در مناقب أبوبكر [1341/3، ح 3467]؛ البيان والتبيين 1:181[199/3]؛ عيون الأخبار، ابن قتيبه 2:234 [مج 1 / ج 233/5-234].
3) - از أبيات قصيدۀ عمريّه، حافظ ابراهيم، شاعر مصر [نگاه كن: ديوان حافظ ابراهيم 81/1].
4) - التمهيد، باقلّانى: 196؛ شرح ابن أبي الحديد 2:19[47/6، خطبۀ 66].
5) - التمهيد، باقلّانى: 196؛ شرح ابن أبي الحديد 1:123 و 124 [26/2، خطبۀ 26]؛ الصواعق المحرقة، ابن حجر: 21 [ص 36].
6) - صحيح بخارى 10:44[2507/6، ح 6442] باب رجم الحبلى من الزنا [سنگسار كردن زنى كه از زنا حامله شده است]؛ مسند أحمد 1:56[91/1، ح 393]؛ سيرة ابن هشام 4:338[309/4]؛ النهاية، ابن اثير 3:175[356/3]؛ تيسير الوصول 2:45[54/2، ح 4]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:128[40/2، خطبۀ 26]؛ تاريخ ابن كثير 5:246[267/5، حوادث سال 11 ه].
7) - شرح ابن أبي الحديد 1:132[57/2، خطبۀ 26]؛ 2:20[50/6، خطبۀ 66].
8) - كنز العمّال 6:391[109/13، ح 36357].
ندارم مگر اينكه او مظلوم است]. و ابن عبّاس گفت: «واللّه ما استصغره اللّه حين أمره أن يأخذ سورة براءة من أبي بكر»(1)[به خدا سوگند، خدا او را هنگامى كه به او فرمان داد سورۀ برائت را از ابوبكر بگيرد، كوچك (وكم سنّ و سال) نشمرد].
پس از اينكه پدرِ دو سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله، اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «أنا عبداللّه وأخو رسول اللّه، أنا أحقُّ بهذا الأمر منكم، لا اُبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي» [من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم، من بر اين امر از شما شايستهترم؛ با شما بيعت نمىكنم در حالى كه شما براى بيعت با من سزاوارتر هستيد]، و عمر مىگويد: «لستَ متروكاً حتّى تبايع» [تو رها نمىشوى تا بيعت كنى]، و على فرمود: «احلب يا عمر حلباً لك شطره»(2)[اى عمر شيرى را بدوش كه بخشى از آن براى تو است (يعنى تو به فكر تحكيم پايههاى حكومت خود در آيندۀ نزديك هستى)].
پس از اينكه على - كرّم اللّه وجهه - شبها در حالى كه فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر چهار پايى حمل مىكرد، به در خانه انصار مىرفت، و فاطمه از آنها كمك مىخواست و آنها مىگفتند: اى دختر رسول خدا! ما با اين مرد بيعت كردهايم، و اگر همسر و پسر عمويت قبل از ابوبكر پيش ما مىآمد ما با ابوبكر بيعت نمىكرديم. و على كرّم اللّه وجهه مىفرمود:
«أفكنتُ أدع رسول اللّه صلى الله عليه و آله في بيته لم أدفنه، وأخرج اُنازع سلطانه»؟! [آيا پيامبر را دفن نكرده در خانهاش مىگذاشتم و براى نزاع دربارۀ سلطنت او خارج مىشدم؟!]. و فاطمه مىفرمود: «ما صنع أبو الحسن إلّاما كان ينبغي له ولقد صنعوا ما اللّه حسيبهم وطالبهم»(3)[ابوالحسن جز آنچه سزاوار بود انجام نداد و آنهاكارى كردند كه خدا از آنها انتقام مىگيرد و حقّ ما را از آنها مطالبه مىكند].
پس از اينكه على عليه السلام مىفرمايد: «أما واللّه لقد تقمّصها ابن أبي قحافة، وإنَّه ليعلم أنَّ محلّي منها محلُّ القطب من الرحى، ينحدر عنّي السيل، ولا يرقى إليَّ الطير، فسدلْتُ دونها ثوباً، وطويتُ عنها كشحاً، وطَفِقْتُ أَرْتَئي بين أن أَصُولَ بِيَدٍ جذّاء، أو أَصْبِرَ على طِخْيَةٍ عمياء، يَهْرَمُ فيها الكبير، ويشيب فيها الصغير، ويَكْدَحُ فيها مؤمن حتّى يلقى ربَّه، فرأيتُ أنَّ الصبر على هاتا أحجى، فصبرتُ وفي العين قذى، وفي الحلق شجى، أرى تُراثي نَهْباً، حتّى مضى الأوّلُ لسبيله فأدلى بها إلى ابن الخطّاب بعده.
(ثمّ تمثّل بقول الأعشى):
شتّان ما يومي على كُورِها ويومُ حيّانَ أخي جابِرِ
فيا عجباً يستقيلها في حياته إذ عقدها لآخر بعد وفاته، لشَدَّ ما تشطّرا ضَرْعَيْها، فصيّرها في حوزة خَشْناء يغلُظُ(4)كلمها، ويَخْشُنُ مسُّها، ويكثر العثار فيها والاعتذار منها، فصاحبُها كراكِبِ الصَعْبة، إن أَشْنَقَ لها خَرَمَ، وإن أسْلَسَ لها تقحَّم، فمُنِيَ الناسُ - لَعَمْرُ اللّه - بِخَبْطٍ وشِمَاس، وتَلَوُّنٍ واعتراض، فصبرتُ على طول المدّة، وشدّةِ المحنة حتّى إذا مضى لسبيله جعلها في جماعة زعم أ نّي أحدهم فيا لِلّه ولِلشورى، متى اعْتَرَضَ الريبُ فِيَّ مع الأوّل منهم حتّى صرتُ اُقْرَنُ إلى هذه النظائر، لكنِّي أسْفَفْتَ إذْ أَسَفُّوا، وطِرْتُ إذا طاروا، فَصَغَى رجلٌ منهم لِضِغْنِه، ومَالَ الآخَرُ لِصِهْرِه مع هَنٍ وهَنٍ، إلى أن قام ثالث القوم نافجاً حِضْنَيْه بين نَثِيلِهِ ومُعْتَلَفِهِ، وقام معه بَنُو أبيه يَخْضِمُون مالَ اللّه خَضْمَةَ الإبل نِبْتَةَ الربيع، إلى أن انْتَكَثَ فَتْلُهُ، وأَجْهَزَ عليه عملُه، وكَبَتْ به بِطْنَتُه...».
[آگاه باشيد! به خدا سوگند پسر ابوقحافه (ابوبكر)(5)جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مىدانست جايگاه من نسبت به خلافت چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مىكند. او مىدانست كه سيل دانش از دامن كوهسار].
1) - شرح نهج البلاغه 6:45، خطبۀ 66.
2) - الإمامة والسياسة 1:12[18/1]؛ شرح إبن أبي الحديد 2:5[11/6، خطبۀ 66].
3) - الإمامة والسياسة 1:12[19/1]؛ شرح إبن أبي الحديد 1:131؛ 2:5[47/2، خطبۀ 26؛ و 13/6، خطبۀ 66].
4) - [در برخى از نسخههاى نهج البلاغة: «كُلامها» به ضمّ كاف آمده كه به معنى زمين سخت است. و «كَلْم» به معناى جراحت است؛ گويا آن حضرتمىفرمايد: خشونت او جراحت سختى به بار مىآورد؛ نگاه كن: شرح شيخ محمّد عبده بر نهج البلاغة 1:33].
5) - [نام ابوبكر در جاهليّت، عبدالعزّى بود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله آن را تغيير داده، عبداللّه ناميد].
من جارى است و مرغانِ دورْ پروازِ انديشهها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از آن كنارهگيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حقّ خود به پا خيزم؟ و يا در اين محيط خفقانزا و تاريكى كه به وجود آوردند، صبر پيشه سازم؟ و در آن وضعيّتى كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مىدارد! پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانهتر ديدم.
پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و مىديدم كه ميراث مرا به غارت مىبرند! تا اينكه خليفۀ اوّل به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد. (سپس امام، مَثَلى را با شعرى از أعشى عنوان كرد:) «چقدر فرق است ميان روزگار من با اين همه مشكلات و روزگار حيان برادر جابر كه در آسايش است» (من همۀ روزها را در گرماى سوزان كار كردم و او راحت و آسوده در خانه بود)!
شگفتا! ابوبكر كه در زمان حيات خود از مردم مىخواست عذرش را بپذيرند(1)، چگونه در هنگام مرگ خلافت را به عقد ديگرى درآورد؟! هر دو از شتر خلافت سخت دوشيدند و از حاصل آن بهرهمند گرديدند. سرانجام اوّلى حكومت را به راهى درآورد و به دست كسى (عمر) سپرد كه مجموعهاى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزشطلبى بود. عنان محكم زمامدار مانند كسى است كه بر شتر سركش سوار است، اگر عنان را محكم كشد، پردههاى بينى حيوان پاره مىشود، و اگر آزادش گذارد در پرتگاه سقوط مىكند. سوگند به خدا! مردم در حكومت دوّمى در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دورويىها و اعتراضها شدند و من در اين مدّت طولانىِ محنت زا و عذاب آور، چارهاى جز شكيبايى نداشتم، تا آنكه روزگار عمر هم سپرى شد(2). و او خلافت را در گروهى (شورا) قرار داد كه پنداشت من همسنگ آنان مىباشم! پناه بر خدا از اين شورا! در كدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد ترديد بودم، تا امروز با اعضاى شورا برابر شوم، مرا همانند آنها پندارند و در صف آنها قرارم دهند؟! ناچار باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم. در آنجا يكى از آنها(3)به خاطر كينهاى كه از من داشت روى برتافت (و به من رأى نداد)، و ديگرى(4)به دامادش متمايل شد (و وى را بر حقيقت برترى داد)، با آن دو نفر ديگر(5)كه زشت است آوردن نامشان، و تا اين كه سومى به خلافت رسيد. كسى كه دو پهلويش از پرخورى باد كرده، و همواره بين دستشويى و آشپزخانه سرگردان بود و خويشاوندان پدرى او (بنى اُميّه) به پا خاستند و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند، چون شتر گرسنهاى كه گياه تازۀ بهارى را با ولع مىخورد. عثمان آنقدر اسراف كرد كه ريسمان بافتۀ او باز شد و اعمال او مردم را بر انگيخت، و شكم بارگى او نابودش ساخت...].
اين خطبه موسوم به «شقشقيّه» است و پيرامون آن زياد سخن گفتهاند و ماهران فنّ از شيعه و سنّى آن را نقل كردهاند، و اعتقاد دارند كه از خطبههاى ثابت مولا امير المؤمنين عليه السلام است و هيچ طعنى در (سند) آن نيست؛ از اين رو سخن
1) - [ابوبكر بارها مىگفت: «أقيلوني فَلَستُ بخيركم»؛ مرا رها كنيد و از خلافت معذور داريد؛ زيرا من بهتر از شما نيستم].
2) - [ابوبكر در سال (11) هجرى به خلافت رسيد و در جمادى الآخر سال (13) هجرى در گذشت، و عمر در سال (13) هجرى به خلافت رسيد و درذى الحجّه سال (23) هجرى كشته شد].
3) - [سعد بن أبي وقّاص كه يكى از اعضاى شوراى شش نفره بود؛ وى از عمو زادگان عبدالرحمن بن عوف بود و هر دو از قبيلۀ بنى زهره بودند. و كينۀ سعد ازعلى به جهت دايى هايش بود؛ زيرا مادرش حمنة بنت سفيان بن اُميّة بن عبد شمس بود، و على بزرگان آنها را به قتل رسانده بود؛ نگاه كن: شرح نهج البلاغة، شيخ محمّد عبده 1:34].
4) - [عبدالرحمن بن عوف، شوهر خواهر عثمان، كه در شورا حقّ «وتو» داشت؛ زيرا عمر دستور داد اگر اختلافى در شورا پديد آمد، ملاك، رأى داماد عثمان است، با اينكه به تصريح دانشمندان اهل سنّت، عمر خود در دوران خلافتش بارها اعتراف كرده بود: «لولا عليّ لهلك عمر»].
5) - [طلحه و زبير كه از رذالت و پستى، بر امام عليه السلام شوريدند و جنگ جمل را به وجود آوردند].
نادانى كه آن را از كلام سيّد رضى دانسته شنيده نمىشود (و بىاهميّت است)؛ زيرا بسيارى در قرنهاى نخستين و پيش از آن كه نطفۀ سيّد رضى منعقد شود، آن را نقل كردهاند چنان كه معاصران و متأخّران از سيّد رضى اين خطبه را با سندى غير از سند سيّد رضى نقل كردهاند.
علّامه امينى رحمه الله در الغدير (28) نفر از آنها را نام مىبرد(1)كه برخى از آنها از اين قرارند:
1 - ابوجعفر دعبل خزاعى، متوفّاى (246)؛ آن گونه كه در «أمالى»(2)شيخ طوسى آمده است، دعبل اين خطبه را با سند خود از ابن عبّاس روايت مىكند، و برادر دعبل، ابوالحسن على از او روايت كرده است.
2 - ابوجعفر احمد بن محمّد برقى، متوفّاى (274، 280)؛ آن گونه كه در «علل الشرائع»(3)است.
3 - ابوعلى جبّائى، بزرگ معتزله، متوفّاى (303)؛ آن گونه كه در كتاب «الفرقة الناجية» اثر ابراهيم قطيفى، و «بحار»(4)علّامۀ مجلسى است.
4 - ابوالقاسم بلخى يكى از بزرگان معتزله، متوفّاى (317)؛ آن گونه كه در «شرح ابن ابى الحديد»(5)آمده است.
5 - ابوجعفر ابن قبه، شاگرد ابوالقاسم بلخى. آن گونه كه در «شرح ابن ابى الحديد»(6)و «شرح ابن ميثم»(7)آمده، وى اين خطبه را در كتاب خود «الإنصاف» نقل كرده است.
6 - قاضى عبدالجبّار معتزلى، متوفّاى (415). وى در كتاب خود «المغني»(8)برخى از جملات خطبه را توجيه مىكند و دلالت داشتن آن بر طعنِ در خلافت كسانى كه بر امير المؤمنين عليه السلام مقدّم شدهاند را منع مىكند، بدون اينكه در سند آن خدشهاى وارد كند.
7 - ابوالخير مصدّق بن شبيب صلحى نحوى، متوفّاى (605). وى خطبه را براى ابومحمّد بن خشّاب خوانده و گفته است:
چون خطبه را براى استادم ابومحمّد بن خشّاب خواندم و به سخن ابن عبّاس رسيدم كه گفته: «ما اسفْتُ على شيء قطّ كأسفي على هذا الكلام»(9)[بر هيچ چيزى مانند قطع شدن سخن امام اين گونه اندوهناك نشدم كه امام نتوانست تا آنجا كه دوست دارد به سخن ادامه دهد]. استاد گفت: اگر من آنجا بودم به ابن عبّاس مىگفتم:
آيا پسر عمويت چيزى در ذهن خود گذاشت كه در اين خطبه نگفته باشد، او هيچ كس از اوّلين و آخرين را فروننهاد. مصدّق كه فردى شوخ طبع بود مىگويد: به استاد گفتم: آقاى من! شايد اين سخن را به او نسبت دادهاند (و از آن حضرت نيست). گفت: نه، به خدا سوگند! من مىدانم اين خطبه كلام اوست، همان طور كه مىدانم تو مصدّق هستى. گفتم: مردم اين خطبه را به سيّد رضى نسبت مىدهند. گفت: نه، به خدا سوگند! از سيّد رضى نيست، و رضى كجا مىتواند اين كلام و اين اسلوب و سبك را داشته باشد، ما كلام او در شعر و نثر را ديدهايم و نزديك به اين كلام نبوده و در اين قالب نمىگنجد.].
1) - [الغدير 110/7-115].
2) - أمالى طوسى: 237 [ص 372-374، ح 803].
3) - علل الشرائع [181/1، ح 12].
4) - بحار الأنوار 8:161[155/8، چاپ سنگى].
5) - شرح نهج البلاغة 1:69[205/1، خطبۀ 3].
6) - شرح نهج البلاغة 1:69[206/1، خطبۀ 3].
7) - شرح نهج البلاغة، ابن ميثم [252/1، خطبۀ 3].
8) - المغني [ص 295].
9) - [گفتهاند: در اثناى سخنرانىِ امام عليه السلام مردى از أهالى عراق بلند شد و نامهاى به دست امام عليه السلام داد (گفته شده: مسائلى در آن بود كه مىبايست جوابمىداد) و امام آن را مطالعه فرمود. وقتى خواندن نامه به پايان رسيد، ابن عبّاس گفت: يا أميرالمؤمنين چه خوب بود سخن را از همان جا كه قطع شد آغاز مىكرديد؟ امام عليه السلام فرمود: «هيهات يابن عبّاس! تلك شقشقةٌ هَدَرَتْ ثمّ قَرَّت»؛ هرگز، اى پسر عبّاس! شعلهاى از آتش دل بود، زبانه كشيد و فرو نشست].
سپس گفت: سوگند به خدا من اين خطبه را در كتابهايى كه (200) سال قبل از به دنيا آمدن رضى نوشته شده بود، يافتهام و نيز آن را با خطوطى يافتهام كه آن خطوط و نويسندۀ آنها از علما و اهل ادبى هستند كه آنها را مىشناسم و قبل از اينكه ابواحمد پدر رضى به دنيا بيايد آن را نگاشته اند(1).
8 - عزّ الدين ابن ابى الحديد معتزلى، متوفّاى (655)؛ وى در «شرح نهج البلاغه»(2)مىنويسد:
مىگويم: من مقدار زيادى از اين خطبه را در تأليفات استادمان ابوالقاسم بلخى پيشواى معتزله در بغداد ديدهام، و وى در زمان حكومت مقتدر و خيلى پيش از آن كه رضى به دنيا بيايد، مىزيسته است.
آنگاه چه مىتوانم بگويم، پس از آن كه شاعر مصرى معاصر(3)عربده مىكشد، و آتشهاى خاموش را شعلهور مىكند، و آن جنايتهاى فراموش شده را تجديد خاطر مىكند - نه، سوگند به خدا! هرگز فراموش مباد - و آن را ثناى گذشتگان مىشمارد، و صدايش را بعد از گذشت قرنها به آن گناهها بلند مىكند، و از سخن خود در قصيدۀ عمريّه در ذيل عنوان عمر و على، خرسند شده و به آن مىبالد:
وقولةٍ لعلىٍّ قالها عُمرُ أكرم بسامعها أعظِم بملقيها
حرّقتُ دارَكَ لا اُبقي عليك بها إن لم تبايعْ وبنتُ المصطفى فيها
ما كان غيرُ أبي حفص ٍ يفوهُ بها أمامَ فارسِ عدنانٍ وحاميها
[وگفتارى به على كه آن را عمر گفت، گفتارى كه شنوندهاش چه كريم است و گويندهاش چه بزرگ: خانهات را مىسوزانم و تو را در آن زنده نمىگذارم، اگر بيعت نكنى، و اين در حالى بود كه دختر مصطفى در آن خانه بود. كسى غير از ابوحفص (عمر) نمىتوانست اين سخن را دربرابر تكسوارِ (اولادِ) عدنان (جدّ اعلاى پيامبر) وحامى آنان بگويد!].
چه بگويم پس از آنكه گروهى از مصريان در اوايل سال (1918) در جمع كثيرى به خواندن اين قصيدۀ عمريّه كه در بردارندۀ اين ابيات است پرداختند، و جرايد آن را در تمام دنيا منتشر كردند، و بزرگان مصر چون احمد امين، احمد زين، ابراهيم ابيارى(4)، على جارم، على امين(5)، خليل مطران(6)، مصطفى دمياطى بك(7)، و ديگران(8)مىآيند و به انتشار ديوانى با اين شعر، و تشكّر از شاعرى با اين شعور، مىپردازند و عواطف را در اين زمان، و در اين روزگارِ سخت، خدشه دار مىكنند و با اين نعرههاى قوى مذهبى صفاى اسلامى را كه مايۀ مباهات است، در جامعه اسلامى كدر كرده و جماعت مسلمانان را متفرّق مىكنند، و گمان مىكنند كار نيكويى انجام دادهاند.
و ديوان شاعر و به ويژه قصيدۀ عمريّۀ وى را چند بار تجديد چاپ مىكنند و شارح آن، دمياطى در ذيل بيت مىنويسد:
منظور اين است كه ساكن بودن دختر پيامبر در آن خانه باعث نمىشود كه على از دست عمر محفوظ بماند.ر.
1) - شرح نهج البلاغة، ابن ميثم [252/1، خطبۀ 3]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:69[205/1، خطبۀ 3].
2) - شرح نهج البلاغة 1:69[205/1-206، خطبۀ 3].
3) - محمّد حافظ ابراهيم، متوفّاى سال 1933 م، 1351 هجرى.
4) - اين سه نفر ديوانى كه در سال (1937 م) در دارالكتب در دو جلد چاپ شد را ضبط و تصحيح و شرح كردهاند وابيات ياد شده در آن موجود است 1:82.
5) - اين دو نفر و نفر سومى تصحيح ديوان در چاپى ديگر را به عهده گرفتهاند.
6) - وى مقدّمهاى بر ديوانِ چاپ مكتبة الهلال «سال 1935 م، 1353 ه» دارد، و اين ابيات در ص 184 است، تنها مصراع دوم از بيت دوم به اين صورت تحريف شده است: «ان لم تبالغ وبنت المصطفى فيها» [اگر در حالى كه دختر مصطفى در خانه است مبالغه نكنى].
7) - وى شارح قصيدۀ عمريّه كه در چاپخانۀ سعادت در مصر و در (90) صفحه چاپ شد، مىباشد. اين ابيات در ص 38 آن كتاب شرح داده شده است.
8) - در برخى چاپهاى ديگر.
و نيز مىنويسد(1):
و در روايت ابن جرير طبرى، از جرير، از مغيره از زياد بن كليب نقل شده است: عمر بن خطّاب به سوى خانۀ على رفت و در آن جا طلحه و زبير و گروهى از مهاجرين بودند، پس گفت: «واللّه لأحرقنَّ عليكم أو لتخرجنَّ إلى البيعة» [سوگند به خدا! خانه را با شما مىسوزانم، مگر آنكه براى بيعت خارج شويد]. پس زبير در حالى كه شمشير كشيده بود به او حمله كرد، ولى شمشير از دستش افتاد و به او حمله كردند و او را گرفتند.
اگر زياد در سند روايت، زياد حنظلى ابو معشر كوفى باشد، موثَّق است و ظاهراً طبرى رحمه الله بر اين روايت اعتماد كرده است.
و مىبينى كه در ثناگويى بر شاعر و اين قصيدهاش مبالغه مىكنند، گويا براى امّت علمى جامع، يا نظرى پسنديده و جديد آورده است، يا براى عمر فضيلت بزرگى كه امّت و پيامبر مقدّس را خوشنود مىسازد، برشمرده است.
بشارت و بلكه بشارتها باد بر پيامبر اعظم كه پارۀ تن او حضرت صدّيقه نزد كسى كه اين سخن را گفت هيچ حرمت و ارزشى ندارد، و سكونت داشتن او در خانهاى كه خداوند اهل آن را پاك گردانيده، آنها را از او و آتش زدن خانه بر سرشان باز نمىدارد. چه نيكوست انتخابى كه شأن آن چنين است! و مبارك است بيعتى كه با چنين ترس و وحشتى تمام شد و با اين عار و ننگها محكم گرديد!
اكنون نمىخواهيم در اين باره سخن بگوييم، بلكه مىخواهيم - پس از اينكه تاريخِ حيات خليفۀ اوّل را خوانديم، و او را قبل و بعد از اسلام آوردن در خُلق و خو مانند بقيۀ مردم عادّى يافتيم، و تنها انتخاب بود كه وى را بر كرسى خلافت نشاند - در دو موضوع سخن بگوييم: فضايل ابوبكر در پارهاى روايات، و ملكات نفسانى او.
آيا از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله حديث صحيحى در فضيلت او نقل شده است؟ و آيا ستايش زياد و فراوانى كه از وى مىكنند صحيح است؟ ما در اين جا مانند كسى كه كاملاً به دنبال حقيقت است عمل مىكنيم و در حكم كردن، غير از آنچه از پيشوايان فنّ حديث - كه بين حديث صحيح و غير صحيح فرق گذاشتهاند - نقل مىكنيم، كلمهاى نمىگوييم سپس به نقد علمى و بررسى عقلانى آن مىپردازيم.
فيروزآبادى در خاتمۀ كتاب چاپ شدهاش، «سفر السعادة»(2)نوشته است:
خاتمۀ كتاب در اشاره كردن به ابوابى است كه احاديثى در آن نقل شده كه هيچ كدام صحيح نيست، و نزد علماى آگاه به حديث و نقّادان اين علم چيزى از آنها ثابت نيست.
آنگاه پس از ذكر چند باب، مىنويسد(3):
باب فضايل ابوبكر صدّيق: مشهورترين احاديث جعلى اينها است: «أنّ اللّه يتجلّى للناس عامّة ولأبي بكر خاصّة» [خداوند به صورت عمومى بر مردم تجلّى مىكند و به صورت خصوصى براى ابوبكر].
و حديث: «ما صبَّ اللّه في صدري شيئاً إلّاوصبّه في صدر أبي بكر» [خداوند چيزى در سينۀ من نريخته است، مگر اينكه همان را در سينۀ ابوبكر ريخته است].
و حديث: «كان صلى الله عليه و آله إذا اشتاق الجنّة قبّل شيبة أبي بكر» [پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هرگاه مشتاق بهشت مىشد، ريش ابوبكر را مىبوسيد].
و حديث: «أنا وأبو بكر كفرسي رهان» [من و ابوبكر مانند دو اسب مسابقه (كه روى آنهاشرط بندى شده و هر دو از لحاظ سرعت يكى مىباشند) هستيم (و هر دو در برترى و فضيلت مانند يكديگريم)].
و حديث: «إنَّ اللّه لمّا اختار الأرواح اختار روح أبيبكر» [خداوند چون خواست أرواح رابرگزيند، روح ابوبكر را برگزيد].
و أمثال اين افتراها كه بطلانشان به بداهت و ضرورت عقلى، معلوم است.
و سيوطى در «اللآلئ المصنوعة»(1)، سى حديث از مشهورترين فضايل ابوبكر را بر شمرده است، رواياتى كه نويسندگان در قرنهاى اخير آنها را مسلّم و مورد توافق همه دانستهاند، و آنها را بسان روايات مسلّم به صورت مرسله و بدون سند و بدون هيچ گونه توجّه و مبالاتى ذكر كردهاند. سپس آنها را ردّ مىكند و به جعلى بودن آنها حكم مىكند و نظر حفّاظ دربارۀ آنها را مىنويسد.
آنچه ما پيش از اين توضيح داديم و گفتيم(2): به حكم پيشوايان و حافظان، صد فضيلت براى ابوبكر و همدستانش به دروغ به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت دادهاند، صحّت سخن فيروزآبادى را ثابت مىكند. و نيز چهل و پنج روايتى كه در موضوع خلافت جعل شده بود، و ما آنها را ردّ كرديم(3). و همۀ اينها به حكم بزرگان فنّ است افرادى مثل: ابن عدى، طبرانى، ابن حبّان، نسائى، حاكم، دارقطنى، عقيلى، ابن مدينى، ابو عمر، جوزقانى، محبّ طبرى، خطيب بغدادى، ابن جوزى، ابوزرعه، ابن عساكر، فيروزآبادى، اسحاق حنظلى، ابن كثير، ابن قيّم، ذهبى، ابن تيميّه، ابن ابى الحديد، ابن حجر هيثمى، ابن حجر عسقلانى، حافظ مقدسى، سيوطى، صغّانى، ملّاعلى قارى، عجلونى، ابن درويش حوت، و ديگران.
و خالى بودن صحاح شش گانۀ اهل سنّت و سُنن و كتابهاى مسند از اين روايات زياد دربارۀ فضيلت خليفۀ اوّل شاهد بطلان آنهاست، و به ما مىفهماند كه تاريخ صدور اين روايات پس از زمان صاحبان صحاح است و همين، براى پستى و بىارزشى آنها كافى است. همان طور كه مقدار كمى از فضايل كه در صحاح آمده، بعد از زمان پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله ساخته شده است.
وانگهى، اگر خود خليفه اطمينان داشت كه تعدادى از اين احاديث هر چند اندكى از آنها، از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شده، كسى مانند گوركن مدينه ابوعبيدۀ جرّاح را براى خلافت شايستهتر از خود نمىديد و او را بر خود مقدّم نمىداشت، و هرگز احتجاج به آن روايات را در روزى كه نياز شديدى به آنها داشت، ترك نمىكرد. روزى كه گفتگو دربارۀ خلافت به طور جدّى و با تمام وجود بر پا بود و هر صاحب فضلى دليلهاى خود را [براى خليفه شدن] ذكر مىكرد و جدال بالا گرفت و نزديك بود به جنگ كشيده شود، و مناظره شدّت يافت و به خصومت انجاميد.
ولى او و همدستانش دليلى [براى خلافت ابوبكر] نداشتند مگر اينكه وى همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله و نفر دوم در غار بود و اينكه مسنتر از همه است - و البتّه به ناچار پدر ابوبكر مسنتر از او بود - و آن جماعت او را انتخاب كرده و بيعت با او بعد از سرگردانى و حيرت و آشفتگى و هيجان وجنب و جوش فراوان به خاطر امثال اين دليلها منعقد شد، دليلهايى كه اصلاً قابل احتجاج نيست، هيچ صاحب عقلى در برابر آنها سر خَم نمىكند، شأن امّت را اصلاح نمىكنند، امر متفرّق را جمع نمىكنند و هيچ امرى به وسيله آنها تمام نمىشود. و اگر صحابۀ صدر اوّل، چيزى از اين احاديث جعلى را5.
مىدانستند، در آن روز كه روز آرام و خاضع كردن مردم بود به آنها احتجاج مىكردند و به ترساندن و تهديد روى نمىآوردند. و عمر بن خطّاب در روز سقيفه به اين گفته اكتفا نمىكرد: «إنَّ أولى الناس بأمر نبيّ اللّه ثاني اثنين إذ هما في الغار، وأبو بكر السبّاق المسنُّ»(1)[سزاوارترين مردم به امرِ (خلافتِ) پيامبر خدا، نفر دوم از دو نفرى است كه در غار بودند، و ابوبكر سبقت گيرنده (به اسلام) و مسنّ است].
و سلمان به صحابه نمىگفت: «أصبتم ذا السنّ منكم ولكنّكم أخطأتم أهل بيت نبيّكم»(2)[شما دربارۀ فرد مسنّ خود درست رفتار كرديد امّا دربارۀ اهل بيت پيامبر به خطا رفتيد].
و عثمان بن عفّان در دعوت به (خلافت) ابوبكر به اين گفته اكتفا نمىكرد: «إنَّ أبا بكر الصدّيق أحقّ الناس بها، إنّه لصدّيق وثاني اثنين وصاحب رسول اللّه صلى الله عليه و آله»(3)[همانا ابوبكر صدّيق، شايستهترين مردم به خلافت است، او صدّيق و نفر دوم در غار و همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله است].
و بزرگان مهاجرين و انصار از بيعت با او سر باز نمىزدند، كسانى مانند على و دو فرزندش، و عبّاس و پسرانش از بنى هاشم، و سعد بن عباده و فرزندان و خانوادهاش، و حباب بن منذر و ياران او، زبير، طلحه، سلمان، عمّار، ابوذر، مقداد، خالد بن سعيد، سعد بن أبي وقّاص، عتبة بن أبي لهب، براء بن عازب، اُبيّ بن كعب، ابوسفيان بن حرب و ديگران(4).
و ديگر مجالى براى سخن محمّد بن اسحاق نمىماند: «كان عامّة المهاجرين وجلّ الأنصار لا يشكّون أنَّ عليّاً صاحب الأمر بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله»(5)[بيشتر مهاجرين و انصار شك نداشتند كه بعد از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على، صاحب امر است].
و عتبة بن ابولهب در آن روز در جمع مدّعيان فضايل چنين نمىسرود:
1 - ما كنت أحسبُ أنّ الأمرَ منصرفٌ عن هاشمٍ ثمّ منهم عن أبي حسنِ
2 - عن أوّلِ الناس إيماناً وسابقةً وأعلمِ الناسِ بالقرآن والسننِ
3 - وآخر الناس عهداً بالنبيّ ومن جبريلُ عونٌ له في الغسل والكفنِ
4 - من فيه ما فيهمُ لا يمترون به وليس في القوم ما فيه من الحُسنِ
5 - ماذا الّذي ردّكم عنه فنعلمه ها إنَّ بيعتكم من أوّل الفتنِ(6)
[1 - گمان نمىكردم كه امر خلافت از بنى هاشم، و سپس از بين آنها از ابوالحسن برگردد. 2 - از نخستين كسى از مردم كه ايمان آورد، و سبقت گرفت، و داناترين مردم به قرآن و سنّتهاست. 3 - و آخرين كسى كه با پيامبر ديدار داشت (وپيامبر اسرار امامت و ولايت را به او منتقل كرد)، و كسى كه جبرئيل در غسل و كفن پيامبر به او كمك مىكرد. 4 - كسى كه همۀ فضيلتهاى آنها را دارد و آنها در اين شكّ ندارند، ولى حُسن و فضيلتى كه او دارد آن قوم ندارند. 5 - چه چيز شما را از او دور كرد؟! (بگوييد) تا بدانيم! بدانيد كه بيعت شما (با ابوبكر) از اوّلين فتنهها بود].8.
1) - سيرة ابن هشام 4:340[311/4]؛ الرياض النضرة 1:162 و 166 [203/2 و 206]؛ تاريخ ابن كثير 5:247 و 248 [267/5 و 268، حوادثسال 11 ه]؛ شرح ابن أبي الحديد 2:16[38/6، خطبۀ 66]؛ السيرة الحلبيّة 3:388[359/3].
2) - شرح ابن أبي الحديد 1:131؛ 2:17[49/2، خطبۀ 26؛ 43/6، خطبۀ 66].
3) - اين روايت را طرابلسى در فضائل الصحابة نقل كرده، آن چنان كه در كنز العمّال 3:140[653/5، شمارۀ 14142] آمده است.
4) - تاريخ يعقوبى 2:103[124/2]؛ الرياض النضرة 1:167[207/2]؛ تاريخ أبي الفداء 1:156؛ روضة المناظر، ابن شحنة [189/1، حوادث سال 11 ه]؛ حاشيه الكامل 7:164؛ شرح ابن أبي الحديد 1:134[56/2، خطبۀ 26].
5) - شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:8[21/6، خطبۀ 66].
6) - تاريخ يعقوبى 2:103[124/2]؛ شرح ابن أبي الحديد 3:259[232/13]، خطبۀ 238.
قصد داريم به ملكات خليفه و علوم و خُلق و خويى كه به آن متمايل بوده است، نظر بيندازيم تا بدانيم آيا راهى به فضيلت برايش باز مىكند؟ يا جايگاه او را به اهليّت پيدا كردن براى اين روايات نزديك مىكند؟ يا مرزى براى او معيّن مىكند تا كوتاهى از آن، ظلم به وى و ناچيز شمردن حقّ او و كاستن از مقام او باشد؟ و يا غلوّ و إفراط دربارۀ او شناخته شود؟
امّا وى پيش از اسلام آوردن: در اين باره سخنى نمىگوييم؛ زيرا اسلام ما قبلِ خود را قطع مىكند [ الإسلام يجبّ ما قبله ]؛ از اين رو به اين سخن عكرمه توجّهى نمىشود:
«كان أبو بكر رضى الله عنه يقامر اُبيّ بن خلف وغيره من المشركين وذلك قبل أن يحرّم القمار»(1)[ابوبكر با اُبىّ بن خلف و ديگر مشركان قمار بازى مىكرد و اين، پيش از تحريم قمار بود].
و امام ابوبكر جصّاص رازى حنفى، متوفّاى (370) در «أحكام القرآن»(2)نوشته است:
در بين اهل علم در حرمت قمار و اينكه شرط بندى نوعى قمار است، اختلافى نيست. ابن عبّاس گفته است:
شرط بندى قمار است و در زمان جاهليّت بر سر اموال و حتّى زنان خود شرطبندى وقمار مىكردند و اين، تا زمانى كه حرام نشده بود مباح بود. و ابوبكر صدّيق با مشركان هنگامى كه آيۀ: (الم * غُلِبَتِ اَلرُّومُ )(3)[الم * روميان مغلوب شدند] نازل شد، شرطبندى كرد (وابوبكر از جمله قماربازان آن دوره بوده است).
و نيز به روايتى كه فاكهى در كتاب «مكّه» با سندش از ابوالقموص نقل كرده توجهى نمىشود، او مىنويسد:
ابوبكر در جاهليّت(4)شراب نوشيد و چنين سرود:
تحيّي اُمَّ بكرٍ بالسلامِ وهل لي بعد قومك من سلامِ
[اى مادر بكر! درودى توأم با صلح وآرامش بر تو باد. آيا (مىپندارى) پس از (كشته شدنِ) بستگان تو براى من آسايشى مانده است؟!].
تا آخر ابيات
آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خبردار شد، در حالى كه جامهاش به زمين كشيده مىشد نزد ابوبكر رفت و او را با عمر يافت. چون نگاه ابوبكر به چهرۀ برافروخته و سرخ شدۀ پيامبر افتاد گفت: «نعوذ باللّه من غضب رسول اللّه صلى الله عليه و آله، واللّه لايليج لنا رأساً أبداً» [پناه به خدا از غضب رسول خدا صلى الله عليه و آله، و خداوند هر گز سر ما را نچرخاند (ومست نشويم)]. و او نخستين كسى بود كه شراب را بر خود حرام كرد.
طبرى اين حديث ابوالقموص را در تفسيرش ذكر كرده است(5).
و در چاپ (211) از ابن بشار(6)، از عبدالوهّاب(7)، از عوف(8)، از ابوالقموص زيد بن على(9)نقل كرده است:
1) - اين مطلب را امام شعرانى در كتاب خود، كشف الغُمّة 2:154 ذكر كرده است.
2) - أحكام القرآن 1:388[329/1].
3) - روم: 1 و 2.
4) - اين كلمه به روايت اضافه شده است، و ذيل روايت هم آن را تكذيب مىكند، و ما تاريخ صحيح را ذكر خواهيم كرد [فاكهى به قدرى ناشيانه، روايت را تحريف كرده است كه هركس آن را بخواند به راحتى مىتواند موارد تحريف را تشخيص دهد. در اين روايت ابوبكر پيامبر صلى الله عليه و آله را با عنوان «رسول خدا» مورد خطاب قرار مىدهد، چطور ممكن است كه اين واقعه در زمان جاهليّت اتّفاق افتاده باشد. ثانياً: وى از نقل بقيّۀ شعر خوددارى كرده است. در اين شعر ابوبكر براى مشركينى كه در جنگ بدر كشته شدهاند مرثيهسرايى كرده است. بقيّۀ شعر از تفسير طبرى خواهد آمد].
5) - جامع البيان 2:203 [مج 2 /ج 362/2].6 - حافظ ابوبكر محمّد بن بشار عبدى بصرى، از رجال صحاح شش گانه اهل سنّت.
7) - ابن عبدالمجيد بصرى، از رجال صحاح شش گانه اهل سنّت.
8) - ابن أبي جميله عبدى بصرى، از رجال صحاح شش گانۀ اهل سنّت.
9) - آن چنان كه در تهذيب التهذيب 3:420[363/3] آمده، وى فردى مورد اطمينان است.
خداوند دربارۀ شراب سه بار آيه نازل كرد؛ در اوّلين آيه فرمود: (يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما )(1)[دربارۀ شراب و قمار از تو سؤال مىكنند، بگو: در آنها گناه و زيان بزرگى است؛ و منافعى (از نظر مادى) براى مردم در بردارد؛ (ولى) گناه آنها از نفعشان بيشتر است]. پس با وجود اين آيه هر كدام از مسلمين كه خواست، شراب مىنوشيد حتّى آن دو مرد شراب نوشيدند و به نماز ايستادند و شروع به هذيان گويى كردند كه عوف معناى آن را نفهميد. پس خداى عزّوجلّ دربارۀ شراب اين آيه را نازل كرد: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ )(2)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مىگوييد]. و باز گروهى شراب نوشيدند، ولى در وقت نماز از آن پرهيز مىكردند تا جايى كه بنا به گفتۀ ابوالقموص مردى شراب نوشيد و شروع كرد به نوحهسرايى بر كشتگان بدر و گفت:
1 - تحيّي بالسلامة اُمّ عمرو وهل لك بعد رهطك من سلامِ
2 - ذريني أصطبح بكراً فإنّي رأيت الموتَ نقَّب عن هشامِ
3 - وودَّ بنو المغيرةِ لو فدوهُ بألفٍ من رجالٍ أو سَوامِ
4 - كأ نّي بالطويِّ طويِّ بدرٍ من الشيزى يكلّل بالسنامِ
5 - كأ نّي بالطويِّ طويِّ بدرٍ من الفتيان والحللِ الكرامِ
[1 - اى مادر عمرو! درودى توأم با صلح و آرامش بر تو باد آيا (مىپندارى) پس از (كشته شدنِ) بستگان تو براى تو آسايشى هست؟ 2 - مرا فرصتى ده تا بامدادان را با «بكر» بهسر آورم، چرا كه ديدم مرگ به تعقيب هشام برخاست (و او را از چنگ مادر ربود). 3 - فرزندان مغيره (وبستگان او) آرزو مىكردند كه اى كاش مىشد با دادن هزاران نفر از مردان يا چهارپايان (با ارزش خود) جان مغيره را بخرند.
4 - (امّا افسوس!) چه بسيار مىبينم (اشرافى را كه دارندۀ) ظروف پر از گوشتهاى لذيذِ (شتران) بودند و اينك (جسدشان) در چاه بدر افتاده است. 5 - چه بسيار مىبينم جوانانى را كه با جامههاى فاخر خود در چاه بدر سرنگون گشتهاند].
راوى مىگويد: اين شعر به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد، پس با ناراحتى به راه افتاد در حالى كه از ناراحتى رداى آن حضرت به زمين كشيده مىشد تا به آن مرد رسيد و چون مرد آن حضرت را ديد كه چيزى در دست دارد و بالا مىبرد تا او را بزند گفت: «أعوذ باللّه من غضب اللّه ورسوله، واللّه لا أطعمها أبداً» [پناه مىبرم به خدا از غضب خدا و رسولش، سوگند به خدا ديگر شراب نمىنوشم].
پس خداوند آيۀ تحريم شراب را نازل كرد: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصابُ وَ اَلْأَزْلامُ رِجْسٌ ) [اى كسانى كه ايمان آوردهايد! شراب و قمار و بتها و أزلام (نوعى بختآزمايى)، پليد و از عمل شيطان است]، تا سخن خداوند: (فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ )(3)[آيا (با اين همه زيان و فساد، و با اين نهى اكيد،) خوددارى خواهيد كرد؟!]، در اين هنگام بود كه عمر بن خطّاب گفت: «إنتهينا إنتهينا»(4)[(از اين كار) دست برداشتيم، دست برداشتيم].
و ابن حجر در «فتح الباري»(5)، و عينى در «عمدة القاري»(6)نوشتهاند:
يكى از روايات غريب و بعيد، روايتى است كه ابن مردويه در تفسيرش از طريق عيسى بن طهمان(7)از].
1) - بقره: 219.2 - نساء: 43.3 - مائده: 90 و 91.
4) - برخواننده مخفى نماند كه طبرى به خاطر حفظ كرامت ابوبكر اسم او را تحريف كرده و به جاى آن، «رجلٌ» قرار داده، و نيز در شعر به جاى «اُمّ بكر»، «اُمّ عمرو» قرار داده است.
5) - فتح الباري 10:30[37/10].
6) - عمدة القاري 20:84[168/21].
7) - اين شخص را احمد [در العلل و معرفة الرجال 456/3، شمارۀ 5942]، و ابن معين [در التاريخ 333/3، شمارۀ 1602]، و ابوحاتم [در الجرح و التعديل 280/6، شمارۀ 1552]، و يعقوب بن سفيان [در المعرفة والتاريخ 232/3]، و ابو داود، و حاكم، و دارقطنى ثقه دانستهاند؛ تهذيب التهذيب 8:216[193/8].
انس نقل كرده است: ابوبكر و عمر در ميان آنها [كه در خانۀ ابوطلحه شراب نوشيدند] بودند. اين روايت با اينكه سندش قوى است، امّا مورد انكار است و من آن را غلط مىپندارم. و ابو نعيم در «الحلية»(1)در شرح حال شعبه مقدارى از حديث عايشه را نقل كرده كه گفته: «حرّم أبو بكر الخمر على نفسه فلم يشربها في جاهليّة ولا إسلام» [ابوبكر شراب را برخود حرام كرد و در زمان جاهليّت و اسلام ننوشيد]. و احتمال دارد - اگر حديث ابن مردويه صحيح باشد - ابوبكر و عمر در آن روز ابوطلحه را ديدار كرده باشند، ولى با آن افراد شراب نخورده باشند(2). سپس اين روايت را نزد بزّاز از طريق ديگرى از انس يافتم؛ انس مىگويد: من ساقى آن افراد بودم و در ميان آنها مردى بود به نام ابوبكر و چون نوشيد اين شعر را سرود:
تحيّي بالسلامة اُمّ بكر ..........
پس مردى از مسلمين بر ما داخل شد و گفت: آيۀ تحريمِ شراب نازل شد، تا آخر حديث. و اين ابوبكر، كسى است كه به او ابن شغوب گفته مىشود؛ و برخى گمان كردهاند وى ابوبكر صدّيق است ولى چنين نيست. لكن به قرينۀ اينكه عمر ذكر شده است، غلط و اشتباهى در وصف آن شخص به صدّيق صورت نگرفته [و او همان ابوبكر معروف است] و ما اسم ده نفرى را [كه در آن مجلس مِىْ گسارى حاضر بودهاند] پيدا كردهايم.
امينى مىگويد: مىبينى كه ابن حجر در ذكر حديث توقّف كرده است، و حبّ خليفه مانع مىشود كه آن را قبول كند، ولى صحّت آن نمىگذارد از آن چشم بپوشد، پس ابتدا آن را غريب و بعيد مىشمارد، سپس آن را انكار مىكند با اينكه سند آن را بدون عيب مىداند، و گاه آن را غلط مىپندارد و گاه صحيح، و در پايان صحّت و راستى خبر او را رها نمىكند و با اين حكم خود را خلاص مىكند: كسى كه در روايت ذكر شده ابوبكر صدّيق است به قرينۀ اينكه عمر هم ذكر شده است، و اين دو نفر را از يازده نفرى كه در خانه ابوطلحه شراب مىخوردند، شمرده است.
و ابن حجر مىداند حديث عايشه كه ابونعيم آن را در «حليه» ذكر كرده با اين خبر ثابت كه با طرق صحيح و از رجال صحاح روايت شده تعارض نمىكند. ابونعيم در «حليه»(3)اين حديث را از طريق عباد بن زياد ساجى از ابن عدى از شعبه از محمّد بن عبدالرحمن ابوالرجال از مادر خود عمرة از عايشه نقل كرده و نوشته است:
اين حديث از شعبه غريب و بعيد است، و ما آن را فقط از طريق عباد ابن ابى عدى نقل كردهايم.
و ابن حجر و عينى نوشتهاند:
نزد عبدالرزّاق روايتى است از معمر بن ثابت و قتاده و ديگران از انس كه: آن گروه [كه در خانۀ ابو طلحه شراب خوردند] يازده نفر بودند(4).
اين مجلس شراب در سال فتح مكّه، (5)هجرى در مدينۀ مشرّفه در خانۀ ابوطلحه زيد بن سهل بر پا شده و ساقى آنها انس بوده است؛ آن گونه كه در صحيح بخارى(6)كتاب التفسير در سورۀ مائده در آيۀ خمر، و صحيح مسلم در كتاب الأشربة باب تحريم الخمر(7)، آمده است. و سيوطى در «الدرّ المنثور»(8)نوشته است:
عبدبن حميد، و ابويعلى(8)، و ابن منذر، و ابوالشيخ و ابن مردويه اين حديث را از انس نقل كردهاند.].
1) - حلية الأولياء [160/7].
2) - كلام عينى همين جا تمام مىشود و بقيّه، كلام ابن حجراست.
3) - الحلية 7:160.
4) - فتح الباري 10:30[37/10]؛ عمدة القاري 10:84[168/21].
5) - مسند أبي يعلى [101/6، ح 3362].
6) - صحيح بخارى [1688/4، ح 4341].
7) - صحيح مسلم [229/4-231، ح 3-7].
8) - الدرّ المنثور 2:321[172/3].
و أحمد در «مسند»(1)، طبرى در تفسيرش(2)، بيهقى در «السنن الكبرى»(3)، و ابن كثير در تفسيرش(4)آن را نقل كردهاند.
و تعداد حاضرين در آن مجلس چنانكه از معمر و قتاده گذشت، يازده مرد بوده كه ابن حجر در «فتح الباري»(5)ده نفر را نام برده و نوشته است: ما نام ده نفر را به دست آوردهايم كه عبارتند از:
1 - ابوبكر بن قحافه؛ وى در آن هنگام (58) سال داشت.
2 - عمر بن خطّاب؛ وى در آن هنگام (45) سال داشت.
3 - ابوعبيدۀ جرّاح؛ وى در آن هنگام (48) سال داشت.
4 - ابوطلحه زيد بن سهل؛ وى بانى مجلس بود، و (44) سال داشت.
5 - سهل بن بيضاء؛ وى بعد از اين قضيّه وفات كرد و سنّش زياد بود.
6 - اُبيّ بن كعب.
7 - ابودجانه سماك بن خرشه.
8 - ابوايّوب انصارى.
9 - ابوبكر بن شغوب(6).
10 - انس بن مالك كه ساقى آنهابود و بنابر قول صحيحتر در آن وقت (18) سال داشت.
و در «صحيح مسلم» در «أشربه» [نوشيدنىها] در باب تحريم شراب، و در «سنن بيهقى»(7)از انس نقل شده است: من به آنها شراب مىدادم، و كوچكترين آنهابودم.
و از ابن حجر، نفر يازدهم مخفى مانده، و او - آن گونه كه در حديث قتاده از انس نقل شده - معاذ بن جبل است.
ابن جرير در تفسيرش، هيثمى در «مجمع الزوائد»، عينى در «عمدة القاري»، و سيوطى در «الدرّ المنثور» اين حديث را نقل كردهاند(8).
و معاذ در آن روز (23) سال داشت؛ زيرا آن گونه كه ابن جوزى در «صفة الصفوة» ذكر كرده در سال (18) و در حالى كه (33) سال داشته وفات كرده است(9).
و اين افراد از كسانى بودهاند كه بعد از نازل شدن دو آيه دربارۀ شراب با توجيه آن دو آيه - آن گونه كه پيش از اين گذشت - شراب مىخوردند، تا اين كه آيۀ مائده در سال فتح مكّه نازل شد: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصابُ وَ اَلْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطانِ ) تا سخن خداوند: (فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ). و چون غضب رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدند و از آيات سه گانه، بر حذر داشتن و تهديد را فهميدند دست برداشتند و عمر گفت: «إنتهينا، إنتهينا» [دست برداشتيم، دست برداشتيم].].
1) - مسند أحمد 3:181 و 227 [25/4، ح 12458؛ و ص 102، ح 12963].
2) - جامع البيان 7:24 [مج 5 / ج 37/7].
3) - السنن الكبرى 8:286 و 290.
4) - تفسير ابن كثير 93:2 و 94.
5) - فتح الباري 10:30.
6) - در الإصابة 4:22، شمارۀ 142 آمده است: «اسم ابوبكر بن شغوف ليثى، شدّاد است، و برخى اسود و برخى شدّاد بن اسود گفتهاند. و شعوب اسم مادرش بوده است و پدرش از تيره بنى ليث بن بكر بن كنانه است. ابن شعوب بعد از جنگ اُحد اسلام آورد».
7) - سنن بيهقى 8:290.
8) - جامع البيان 7:24 [مج 5 / ج 37/7]؛ مجمع الزوائد 5:52؛ عمدة القاري 8:589[168/21]؛ الدرّ المنثور 2:321[172/3].
9) - شرح صحيح مسلم [150/13].
آلوسى در تفسيرش نوشته است(1):
بزرگان صحابه بعد از نزول آيۀ خمر در سورۀ بقره، شراب نوشيدند و گفتند ما چيزى را مىنوشيم كه برايمان نفع دارد، و از خوردن شراب امتناع نكردند تا اينكه آيۀ مائده نازل شد.
و امّا از ابوبكر در زمان مسلمانى، نبوغى در علم، پيش قدم شدنى در جهاد، بارز بودنِ در اخلاق، جدّيت در عبادت، و ثُبات بر مبدأ نمىشناسيم.
امّا نبوغ او در علم تفسير: در اين علم از او چيزى كه مورد توجّه قرار گيرد [و چشمگير باشد] وجود ندارد. كتب تفسير و حديث پيش روى توست، در آنها جست وجو كن چيزى از او نمىيابى كه تشنگى فرد تشنه را برطرف سازد يا حاجت حاجتمند را برآورد. بله، دربارۀ او و رفيقش عمر بن خطّاب روايت شده كه معناى واژۀ «أبّ»(2)- كه هر عرب خالص حتّى اعراب باديه نشين معناى آن را مىدانند - را نمىدانستهاند. و اگر از اين مطلب تعجّب مىكنى، تعجّب از كسانى است كه متمايل به او هستند(3)و برايش عذر تراشيدهاند كه وى در تفسير قرآن احتياط مىكرده و از اين رو از فرو رفتن در معناى واژۀ «ابّ» دست كشيده و ورع پيشه كرده است!
لكن هر صاحب فهمى مىفهمد كه احتياط در بيان مقصود قرآن كريم و تعيين منظور از آن و بيان و توضيح مجمل آن و تفسير متشابه آن، و چيزهايى از اين دست كه زود نظر دادن در آنها بدون اطّلاع و تحقيق ممنوع است، واجب مىباشد. و امّا معانى الفاظ عربى براى كسى كه در محيط عربْ زبان بزرگ شده، چه احتياطى جلوى او را مىگيرد تا آن را بفهمد با اينكه طبعاً و فطرتاً معناى آن را مىفهمد.
فرض كن اين مرد لغت قومش را به طور كامل نمىدانسته، امّا چرا در آيۀ بعد: (مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ )(4)[همه اينها براى بهرهگيرى شما و چهارپايانتان است] كه توضيح «فاكهه» و «أبّ» است، فكر نكرده تا بفهمد كه معناى آيه اين است: خداوند سبحان بر مردم منّت گذاشته با ميوه كه خود بخورند و با «أبّ» كه چهار پايان از آن استفاده كنند پس خوراكى آنها ميوه و خوراكى حيوانات علوفه است [و «أبّ» به معناى علوفه است].
و ابوعبيده از ابراهيم تيمى نقل كرده است: از ابوبكر دربارۀ سخن خداوند: (وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا ) سؤال شد. گفت:
«أيّ سماء تظلّني؟ وأيّ أرض تقلّني؟ وأين أذهب؟ وكيف أصنع؟ إذا قلتُ في حرف من كتاب اللّه بغير ما أراد تبارك وتعالى»(5)[كدام آسمان بر من سايه مىاندازد يا كدام زمين مرا حمل مىكند و كجا بروم و چه كنم اگر در حرفى از كتاب خدا سخنى برخلاف آنچه خدا اراده كرده بگويم].
و مىبينى كه خليفه مانند برادرش - عمر - معناى كلاله كه در آيۀ صيف [آيهاى كه در تابستانى نازل شده است] در
1) - تفسير آلوسى 2:115.
2) - در سخن خداوند در سورۀ عبس: (فَأَنْبَتْنا فِيها حَبًّا * وَ عِنَباً وَ قَضْباً * وَ زَيْتُوناً وَ نَخْلاً * وَ حَدائِقَ غُلْباً * وَ فاكِهَةً وَ أَبًّا).
3) - مانند قرطبى [در الجامع لأحكام القرآن 27/1 و 145/19]؛ و سيوطى [در الدرّ المنثور 421/8].
4) - نازعات: 33.
5) - نگاه كن: الجامع لأحكام القرآن، قرطبى 1:29[27/1 و 145/19]؛ مقدّمة في اُصول التفسير، ابن تيميّه: 30 [ص 47]؛ الكشّاف 3:253[704/4]؛ الدرّ المنثور 6:317[421/8].
پايان سورۀ نساء آمده را نمىداند(1): (يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اَللّهُ يُفْتِيكُمْ فِي اَلْكَلالَةِ إِنِ اِمْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ... ) [از تو (دربارۀ ارث خواهران و برادران) سؤال مىكنند، بگو: خداوند، حكم كلاله (خواهر و برادر) را براى شما بيان مىكند: اگر مردى از دنيا برود، كه فرزند نداشته باشد، و براى او خواهرى باشد، نصف اموالى را كه به جا گذاشته، از او (ارث) مىبرد...] ائمّۀ حديث با سند صحيحى كه همۀ رجال آن ثقه هستند از شعبى نقل كردهاند: از ابوبكر دربارۀ كلاله سؤال شد. گفت: «إنِّي سأقول فيها برأيي فإن يك صواباً فمن اللّه وإن يك خطأ فمنّي ومن الشيطان، واللّه ورسوله بريئان منه.
أراه ما خلا الولد والوالد» [من نظر خود را در اينباره مىگويم، اگر درست بود از جانب خداست، و اگر خطا بود از جانب من و شيطان است، و خدا و رسولش از آن برى هستند. كلاله به نظر من (وارثى) به غير از پدر و فرزند است]. و چون عمر خليفه شد گفت: «إنّي لأستحيي اللّه أن أردّ شيئاً قاله أبوبكر» [من از خدا شرم دارم چيزى را كه ابوبكر گفته ردّ كنم].
اين روايت را سعيد بن منصور، عبدالرزّاق، ابن أبي شيبه، دارمى در سنن خود، و ابن جرير طبرى در تفسيرش نقل كردهاند(2).
امينى مىگويد: اين، ديدگاه دوم ابوبكر است؛ زيرا ابتدا مىگفت: كلاله خصوص كسى است كه فرزند ندارد. و عمر هم همين ديدگاه را داشت، سپس ديدگاه دوم را ارائه كردند(3)، و بعداً در معناى آن اختلاف پيدا كردند.
من نمىدانم آن احتياط شديدى كه خليفۀ اوّل در معناى «أبّ» رعايت مىكرد كجا رفت؟! و كدام آسمان بر او سايه افكند؟! و كدام زمين او را حمل كرد؟! و كجا رفت؟! و چه كرد وقتى در دين خدا نظرى داد كه درستى و نادرستى اش را نمىدانست، و نمىدانست آيا از جانب خداست يا از جانب خودش و شيطان؟! و چگونه آيه صيف - كلاله - بر او مخفى مانده در حالى كه - آن گونه كه گذشت(4)- پيامبر صلى الله عليه و آله براى شناخت كلاله همين آيه را كافى مىدانست؟! وچگونه آيۀ:
(فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ )(5)[اگر نمىدانيد، از آگاهان بپرسيد] از او مخفى ماند؟! و چرا نپرسيد و ياد نگرفت و به اهل ذكر توجّهى نكرد با اينكه حتماً او را مىشناخت؟!
و گويا احكام الهى توقيفى [متوقّف بر بيان شارع مقدّس] نيستند، بلكه بسته به شانس و نصيب است و هر انسانى هر نظرى داشت همان است. و اگر اين خوابها درست باشد هر شخصى مىتواند وقتى از او دربارۀ كتاب و سنّت سؤال مىكنند، بر اساس رأى و نظر خود فتوا دهد و بگويد: اگر درست است از جانب خداست و اگر خطاست از من و شيطان است. بله، فتواى براساس رأى و نظر شخصى احتياج به جرأت بر خدا و رسولش دارد و البتّه اين از هركسى بر نمىآيد و مخصوص افراد خاصّى است! و گويا اين، معناى اجتهاد نزد اهل سنّت است نه [معناى صحيح اجتهاد يعنى:] استنباط احكام از ادلّۀ تفصيلى كه در كتاب و سنّت آمده است؛ از اين رو آنها اين افراد را مجتهد در دين خدا، تأويل كنندۀ در ديدگاههاى منحرف از حكم اسلام و راه حقّ، و داراى اجر و ثواب در آن ظلم و ستمهاى فراوان مىدانند؛ افرادى مانند:
عبدالرحمن بن ملجم، قاتل مولا اميرالمؤمنين عليه السلام(6).
ابوالغاديه، قاتل صحابى بزرگ عمّار بن ياسر - سلام اللّه عليه -(7).ب.
1) - [دربارۀ كلاله دو آيه نازل شده است: يكى در زمستان كه در آغاز سورۀ نساء است، و ديگرى در تابستان كه در پايان سورۀ نساء است].
2) - المصنَّف، عبدالرزّاق [304/10، ح 19191]؛ المصنَّف، ابن أبي شيبه [415/11، ح 11646]؛ جامع البيان 6:30 [مج 3 / ج 284/4]؛ كنزالعمّال [79/11، ح 30691].
3) - تفسير قرطبى 5:77[51/5].
4) - در ص 527 از اين كتاب.
5) - نحل: 43.
6) - ر. ك: ص 90-91 از اين كتاب.
7) - ر. ك: 93 از اين كتاب.
و معاوية بن ابوسفيان، قاتل هزاران فرد پاك و نيكوكار(1).
و عمرو بن نابغه، آن گناهكار فرزند گناهكار [العاصى بن العاصى](2).
خالد بن وليد، قاتل به ناحقّ مالك و زنا كنندۀ با همسر او(3).
و طلحه و زبير(4)كه بر امام به حقّ كه امامتش با نصّ پيامبر و انتخاب امّت ثابت شده بود، خروج كردند.
و يزيد شراب خوار و ظالم و به وجود آورندۀ مصيبتهاى فراوان و صفحات سياه در تاريخ(5).
ابن حجر در «إصابه»(6)نوشته است:
حُسن ظنّ و گمان نيكو به صحابه در آن جنگها اين است كه بايد عمل آنها توجيه شود و مجتهد خطا كار اجر و پاداش دارد. و اگر اين مطلب در حقّ افراد عادى ثابت شد دربارۀ صحابه به طريق أولى جارى مىشود.
آفرين و صد آفرين بر اين دين! و مبارك باد! چقدر مجتهدان امّت محمّد صلى الله عليه و آله زياد هستند تا جايى كه فرودستان و بىفرهنگان شام، افراد رذل و فرومايه واوباش امّت، اراذل عرب، فرومايگان و بىسر وپايان از احزاب (گروههاى شركت كنندۀ در جنگ احزاب عليه پيامبر)، و فرزندان آزاد شدگان [أبناء الطلقاء]، مجتهد و اهل تأويل هستند و اعمالشان توجيه مىشود! و خوشا به حال آنها كه به جامۀ اجتهاد زينت يافتهاند، جرثومههاى فساد، قاتلان نيكوكاران و خوبان، مهاجمان به شريعت اسلامو قداستپيامبر، خارجان از اطاعت كتاب و سنّت، گروه ظالم طغيانگر و عادت كردۀ به شرّ و فساد و دشمنى با عترت طاهره در زير پرچم آزاد شدۀ فرزند آزاد شده و لعن شدۀ فرزند لعن شدۀ با زبان پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله(7). پيامبر صلى الله عليه و آله چه خوب گفتهاست: «آفة الدين ثلاثة: فقيه فاجر، و إمام جائر، ومجتهد جاهل»(8)[آفت دين سه چيز است: فقيه ستمگر، پيشواى ظالم، و مجتهد جاهل].
و اين بزرگانِ داراى اين آراى گمراه كننده و قلمهاى مسموم كه دامان مجرمان را از چركى ظلم و نفاق پاك مىكنند، و نيكوكار و بدكار، باطل گرا و حقّگرا، و پاكيزه و ناپاك را در يك رديف قرار مىدهند، براى عيب و عار و ننگ اسلام كافى هستند. و امّت اسلام با امثال اين سخنان بيهوده و ادّعاهاى نابجا و ديدگاهها و نظرات بى ارزش، از راه راست گمراه مىشود و اين سخنان، آن جنايات بزرگ بر خدا و رسول و كتاب و سنت و خليفه و عترت او و دوستداران آنها را در چشم جامعۀ دينى كوچك مىكند.
(كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاّ كَذِباً )(9)[نه آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند، و نه پدرانشان.
سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود! آنها فقط دروغ مىگويند].
(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ )(10)[پس هر كس هموزن ذرّهاى كار خير انجام دهد آن را مىبيند * و هر كس هموزن ذرهاى كار بد كرده آن را مىبيند].
و نخستين كسى كه باب توجيه و اجتهاد را گشود، و دامان مجرمان را با اين دو پاك كرد، و به وسيله اين دو با صاحبان8.
1) - الفِصَل، ابن حزم 4:89؛ تاريخ ابن كثير 7:279[310/7، حوادث سال 37 ه].
2) - تاريخ ابن كثير 7:283[314/7، حوادث سال 37 ه].
3) - تاريخ ابن كثير 6:223[355/6، حوادث سال 11 ه]؛ روضة المناظر، ابن شحنة - حاشيۀ الكامل - 7:167[190/1-192، حوادث سال 11 ه]؛ تفصيل اين واقعه در ص 640-644 از اين كتاب خواهد آمد.
4) - التمهيد، باقلّانى: 232.
5) - تاريخ ابن كثير 8:223[245/8، حوادث سال 63 ه].
6) - الإصابة 4:151.
7) - ر. ك: ص 336 از اين كتاب.
8) - كنز العمّال 5:212[183/10، ح 28954].
9) - كهف: 5.
10) - زلزال: 7 و 8.
جرمها و گناهان مصالحه نمود، و آنها را يارى كرد، خليفۀ اوّل بود؛ آنگاه كه با اين عذر ساختگى دامان خالد بن وليد را از چرك گناهان بزرگش پاك نمود، و بر او حدّ جارى نكرد. تفصيل اين داستان ان شاءاللّه خواهد آمد(1).
اين بود نمونه هايى از پيشتاز بودن خليفه در علم تفسير! علاوه بر آنكه آنچه از او در اين باره روايت شده كم است.
حافظ جلال الدين سيوطى در «الإتقان»(2)نوشته است:
از ميان صحابه ده نفر در علم تفسير مشهور هستند: خلفاى چهارگانه، ابن مسعود، ابن عبّاس، اُبىّ بن كعب، زيد بن ثابت، ابوموسى اشعرى، عبداللّه بن زبير. امّا خلفا: كسى كه بيشترين روايت در اين باره از او نقل شده على بن أبي طالب است. و روايت از سه نفر ديگر بسيار كم است. و علت اين مطلب، زودتر بودن وفات آنهاست، چنان كه علّت كم بودن حديث از ابوبكر همين است. و من از ابوبكر دربارۀ تفسير مقدار بسيار كمى حفظ كردهام كه از ده عدد تجاوز نمىكند.
و امّا از على فراوان نقل شده است؛ معمّر، از وهب بن عبداللّه، از ابوطفيل نقل كرده است: «شهدت عليّاً يخطب وهو يقول: «سلوني فواللّه لا تسألون عن شيء إلّاأخبرتُكم، وسلوني عن كتاب اللّه، فواللّه ما من آية إلّاوأنا أعلم أبليل نزلت أم بنهار، أم في سهل أم في جبل» [على را ديدم كه خطبه مىخواند و مىگفت: «از من بپرسيد قسم به خدا از هيچ چيزى نمىپرسيد، مگر اينكه به شما اطّلاع دهم و بفهمانم، و از من پيرامون كتاب خدا بپرسيد كه سوگند به خدا هيچ آيهاى نيست مگر اينكه مىدانم در شب نازل شد يا در روز، در دشت نازل شد يا در كوه].
و ابونعيم در «حليه»(3)از ابن مسعود نقل كرده است: «إنّ القرآن اُنزل على سبعة أحرف ما منها حرف إلّاوله ظهر وبطن، وإنّ عليّ بن أبي طالب عنده منه الظاهر والباطن» [همانا قرآن بر هفت حرف نازل شده، و هيچ حرفى از قرآن نيست مگر آن كه براى آن ظاهر و باطنى است، و نزد على بن ابى طالب آن ظاهر و باطن وجود دارد].
و نيز از طريق ابوبكر بن عيّاش از نصير بن سليمان احمسى، از پدرش، از على نقل كرده(4)است: «واللّه ما نزلت آية إلّا وقد علمت فيم اُنزلت وأين اُنزلت، إنّ ربّي وهب لي قلباً عقولاً ولساناً سؤولاً» [به خدا سوگند هيچ آيهاى نازل نشده، مگر اينكه مىدانم در چه موردى و در كجا نازل شده. همانا خداوند به من قلبى انديشمند و زبانى بسيار سؤال كنندۀ (از خدا وپيامبر) بخشيده است].
امينى مىگويد: اين دوگانگى در كلام سيوطى چيست؟! آيا كسى نيست از او بپرسد چگونه كسى كه خود او - كه فردى متتبّع و ماهر است - از وى بيش از ده حديث در علم تفسير نيافته است، را جزء كسانى شمرده است كه از ميان صحابه در علم تفسير مشهور هستند؟! بله، خواسته است بين او و مولا امير المؤمنين عليه السلام كه آن روايت را دربارۀ او نقل كرده فرق نگذارد، ولى از اين آيه غفلت كرده است: (هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ )(5)[آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند يكسانند؟!].
امّا مقدّم بودن وى در نقل روايت: پس همۀ آنچه پيشواى حنابله أحمد در «مسند»(6)از او نقل كرده هشتاد حديث است كه احاديث تكرارى بيش از (20) عدد است و فقط (60) حديث باقى مىماند، واين در حالى است كه احمد احاديثى كه در
مسند خود آورده است را از بين (750) هزار حديث جمع كرده، و خود او يك ميليون حديث از حفظ داشته است(1).
و ابن كثير بعد از كوشش طاقت فرسا، روايات نقل شدۀ از ابوبكر را در (72) حديث جمع كرده و مجموعه آن را «مسند الصدّيق» نام نهاده است(2). و سيوطى پس از تأمّل و بالا و پايين كردن و برانداز نمودن و با وجود مهارت و احاطهاى كه به حديث دارد، بر آنچه ابن كثير جمع كرده افزوده و احاديث را به (104) عدد رسانده و همه را در «تاريخ الخلفاء»(3)ذكر كرده است. و روايت شده كه وى (142) حديث دارد، كه تنها شش حديث از آنها را بخارى و مسلم هر دو نقل كردهاند، و بخارى به تنهايى يازده حديث ديگر، و مسلم به تنهايى يك حديث ديگر نقل كردهاند(4).
و پژوهشگر مىتواند در تعدادى از اين احاديث به لحاظ سند و متن اشكال كند؛ زيرا برخى از آنها: حديث نيست بلكه سخن خود اوست؛ از جمله آنهاست: وى به امام حسن - سلام اللّه عليه - گفت: «بأبي شبيه بالنبيّ ليس شبيهاً بعليّ» [پدرم فداى كسى كه به پيامبر شبيه است وبه على شبيه نيست]. و گفته است: «شاور رسولاللّه صلى الله عليه و آله في أمر الحرب» [رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ جنگ مشورت مىكرد]. و گفته است: «إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله أهدى جملاً لأبي جهل» [رسول خدا صلى الله عليه و آله شترى به ابوجهل هديه داد].
و برخى ديگر: يا جعلى است، و يا مخالف كتاب و سنّت است، و عقل و منطق و طبع آن را تكذيب مىكند؛ مانند:
1 - «لو لم اُبعث فيكم لبُعث عمر» [اگر من در ميان شما (به پيامبرى) مبعوث نشده بودم، حتماً عمر مبعوث مىشد].
2 - «ما طلعَتِ الشمسُ على رجل خير من عمر» [خورشيد بر مردى بهتر از عمر طلوع نكرده است].
3 - «إنّ الميّت يُنضح عليه الحميم ببكاء الحيّ» [همانا بر روى ميّت بهخاطر گريۀ فرد زنده، مايع سوزان پاشيده مىشود].
4 - «إنّما حرّ جهنّم على اُمّتي مثل الحمّام» [همانا گرماى جهنّم بر اُمّت من مانند (گرماى) حمام است].
به چند طريق نقل شده كه هيچ كدام از آنها صحيح نيستند(5).
حاكم در «مستدرك»(6)با سند خود از عبداللّه بن داود واسطى تمّار، از عبدالرحمن برادر زادۀ محمّد بن منكدر، از محمّد بن منكدر، از جابر نقل كرده است: روزى عمر به ابوبكر صدّيق گفت: «يا خير الناس بعد رسول اللّه!» [اى بهترين مردم بعد از رسول خدا!]. پس ابوبكر گفت: اگر تو اين را مىگويى من هم از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىگفت: «ماطلعَتِ الشمسُ على رجل خير من عمر» [خورشيد بر مردى بهتر از عمر طلوع نكرده است].
ذهبى در «تلخيص المستدرك» بعد از اين حديث نوشته است:
مىگويم: عبداللّه را ضعيف دانستهاند، و دربارۀ عبدالرحمن صحبت است [كه آيا ثقه است يا نه]؟ و اين حديثشبيه حديث جعلى است.
جعلى بودن وغيرقابل پذيرش بودن آن روشن است. و مانند روايتى است كه پيش از اين(7)از عمر نقل شد: «إنّ الميّت يعذّب ببكاء الحيِّ» [ميّت با گريه كردن زندگان عذاب مىشود]. و عايشه اين حديث را از وى نپذيرفت، و اين سخن مخالف
1) - طبقات الحفّاظ، ذهبى 2:17[431/2، شماره 438]؛ شرح حال أحمد در آخر جزء اوّل از مسند او.
2) - تاريخ الخلفاء، سيوطى: 62 [ص 86].
3) - همان: 59-64 [ص 81-88].
4) - شرح رياض الصالحين، صدّيقى 2:23.
5) - [نگاه كن: الغدير 146/7-150].
6) - المستدرك على الصحيحين 90:3[96/3، ح 4508؛ و همچنين است در تلخيص آن].
7) - در ص 531-534 از اين كتاب.
قرآن مجيد است كه مىفرمايد: (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى )(1).
و آياتى از اين دست. ما پيش از اين به تفصيل دربارۀ اين حديث بحث كرديم(2).
و نيز مخالف عدالت است؛ زيرا عذاب كردن كسى در مقابل گناهى كه ديگرى مرتكب شده - البتّه اگر بپذيريم كه گريۀ بر ميت گناه است - را عدل الهى ردّ مىكند، و عقلهاى سالم آن را به دور مىاندازد، و هر صاحب عقلى گويندۀ اين سخن را ملامت مىكند؛ «تعالى اللّه عمّا يقولون علوّاً كبيراً» [خداوند از آنچه مىگويند بسيار برتر است].
اين سخن شبيهترين چيز است به دروغهاى كم عقلان، يا كسى كه مىخواهد از عظمت امر خداوند سبحان بكاهد، يا مىخواهد ضعيفان امّت را بر ارتكاب جنايات برانگيزد به اين گمان كه گرماى شديد جهنّم كه خداوندِ منتقمِ جبّار براى همه گناهكاران آماده كرده، به اين امّت نمىرسد و تنها به امّتهاى پيشين و كسانى از اين امّت كه اسلام نياوردهاند، مىرسد.
و تو اگر در اين آيات تأمّل كنى:
(نارُ اَللّهِ اَلْمُوقَدَةُ * اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ )(3)[آتش برافروخته الهى است، * آتشى كه از دلها سرمىزند].
(اَلَّتِي وَقُودُهَا اَلنّاسُ وَ اَلْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ )(4)[آتشى كه هيزم آن، بدنهاى مردم (گنهكار) و سنگها (بتها) است، و براى كافران، آماده شده است].
(يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ )(5)[در آن روز كه آن را در آتش جهنم، گرم و سوزان كرده، و با آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مىكنند].
(وَ إِذَا اَلْجَحِيمُ سُعِّرَتْ )(6)[و در آن هنگام كه دوزخ شعلهور گردد].
(وَ بُرِّزَتِ اَلْجَحِيمُ لِمَنْ يَرى )(7)[و جهنّم براى هر بينندهاى آشكار مىگردد].
(تَرْمِي بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ * كَأَنَّهُ جِمالَتٌ صُفْرٌ )(8)[شرارههايى از خود پرتاب مىكند مانند يك كاخ! * گويى (در سرعت و كثرت) همچون شتران زردرنگى هستند (كه به هر سو پراكنده مىشوند)].
(كَلاّ إِنَّها لَظى * نَزّاعَةً لِلشَّوى )(9)[امّا هرگز چنين نيست (كه با اينها بتوان نجات يافت، آرى) شعلههاى سوزان آتش است، دست و پاو پوست سر را مىكند و مىبرد].
(يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي اَلنّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ )(10)[در آن روز كه در آتش دوزخ به صورتشان كشيده مىشوند (و به آنها گفته مىشود): بچشيد آتش دوزخ را].
(وَ ما أَدْراكَ ما سَقَرُ * لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ * لَوّاحَةٌ لِلْبَشَرِ * عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ )(11)[و تو نمىدانى «سقر» چيست؟! * (آتشى است كه) نه چيزى را باقى مىگذارد و نه چيزى را رها مىسازد * پوست تن را به كلّى دگرگون مىكند. * نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده شدهاند].
(ما سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ * قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ * وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ اَلْمِسْكِينَ * وَ كُنّا نَخُوضُ مَعَ اَلْخائِضِينَ )(1)[چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت؟! «مىگويند»: ما از نمازگزاران نبوديم * و اطعام مستمند نمىكرديم * و پيوسته با اهل باطل همنشين و همصدا بوديم].
(إِنَّ شَجَرَةَ اَلزَّقُّومِ * طَعامُ اَلْأَثِيمِ * كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي اَلْبُطُونِ * كَغَلْيِ اَلْحَمِيمِ )(2)[مُسلّماً درخت زقّوم * غذاى گنهكاران است * همانند فلز گداخته در شكمها مىجوشد * جوششى همچون آب سوزان].
يا تأمّل و دقّت كنى در آيهاى كه خداوند سبحان در آن كسانى كه به بهانۀ گرماى هوا از رفتن به جنگ سرباز مىزنند، را تهديد مىكند: (قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ )(3)[بگو: «آتش دوزخ از اين هم گرمتر است»! اگر مىدانستند!].
و نيز آيهاى كه كسانى را كه اموال يتيمان را مىخورند تهديد مىكند: (إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ اَلْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً )(4)[كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم و ستم مىخورند، (در حقيقت)، تنها آتش مىخورند؛ و بزودى در شعلههاى آتش (دوزخ) مىسوزند]، و آيات زيادى از اين دست.
شكّ نمىكنى كه همۀ امّتها نسبت به اين عذاب مساوى هستند، بلكه متوجّه كردن اين خطابات به امّت مرحومه كه تهذيب و دور شدن او از معصيت به وسيله تهديد، مورد عنايت است، سزاوارتر است از متوجّه كردن آن به امّتهايى كه هلاك شدهاند، و عاقبت طاعت و معصيت را چشيدهاند، و در گرو اعمال خود از اين دنيا رفتهاند، و به واسطۀ اين، لطف تمام مىشود و تربيت، نيكو انجام مىگيرد، و اين است كه افراد صالح را به گريه وامىدارد، و با تقوايان را نگران مىكند، و قطرههاى اشك اوليا را به راه مىاندازد، و آقاى همۀ آنها امير المؤمنين عليه السلام را به اين حال در مىآورد كه در دل شب تيره مانند مار گزيده به خود مىپيچد و در حالى كه محاسن خود را گرفته و مانند گريه كردن فرد اندوهگين گريه مىكند، مىگويد: «يا ربّنا! يا ربّنا! - يتضرّع إليه ثمّ يقول للدنيا: - إليّ تغرّرت؟ إليّ تشوّقت؟ هيهات هيهات، غُرّي غيري، قد بتتُّكِ ثلاثاً، فعمركِ قصير، ومجلسكِ حقير، وخطركِ يسير، آهٍ آهٍ من قلّة الزاد، وبُعد السفر، ووحشة الطريق»(5)[اى پروردگار ما! اى پروردگار ما! - و به سوى او تضرّع مىكند، سپس به دنيا مىگويد: - به سوى من آمدهاى؟! به من مشتاق شدهاى؟! هرگز! هرگز! غير مرا فريب ده، تو را سه بار طلاق دادهام، عُمْر تو كوتاه است، و مجلس تو پست، و ارزش تو كم است، آه آه از كمى زاد و دورى سفر و وحشت راه].
وانگهى، چه شباهتى بين اين زبانۀ آتش بيچاره كننده، و بين حمّامى كه گرما در آن براى صحّت است و چركها به وسيلۀ آن زدوده مىشود و بدنها عرق مىكند و دردها و سختيها رفع مىشود و جسمها نشاط مىيابد، وجود دارد؟! و آياانسانهاى گناهكارى كه ظالم، جاهل، و سوار بر هوى و هوس آفريده شدهاند، اين گونه (و با گرمايى مانند گرماى حمّام) تهديد مىشوند، بشرى كه اين است عقل و هدايت و حديثش؟!
اين منتهاى كوشش كسى است كه از علم خليفه به سنّت، و وسعتِ اطّلاعِ وى در اين زمينه جست وجو كند. و ما اگر مجموع آنچه از خليفه نقل شده - اعمّ از صحيح و جعلى، و در موضوع تفسير و احكام و فوايد ديگر، كه (104) يا (142) حديث
مىشود - را با سنّت شريفى كه از پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله نقل شده مقايسه كنيم، آن را مانند قطرهاى نسبت به درياى طوفانى مىيابيم كه به وسيلۀ آن هيچ تكيه گاهى براى اسلام درست نمىشود، و هيچ عمودى براى دين برپا نمىشود، و تشنگى هيچ تشنهاى را سيراب نمىكند، و گره هيچ مشكلى را باز نمىكند. اينها ابوهريره، انس بن مالك، عبداللّه بن عمر، عبداللّه ابن عبّاس، عبداللّه بن عمرو بن عاص، عبداللّه بن مسعود و... هستند كه هزاران حديث از سنّت نبوى نقل كردهاند.
تقى بن مخلّد در «مسند» خود فقط از حديث ابوهريره پنج هزار و سيصد و اندى(1)نقل كرده، و اين در حالى است كه ابوهريره فقط سه سال مصاحب پيامبر بوده است. و اين احمد بن فرات است كه يك ميليون و پانصد هزار حديث نوشته، و سيصد هزار در تفسير و احكام و فوايد از ميان آنها برگزيده است(2).
و اين حرملة بن يحيى ابوحفص مصرى، مصاحب شافعى است، كه تنها از طريق ابن وهب صد هزار حديث نقل كرده است؛ خلاصه التهذيب(3).
و اين حافظ مسلم نگارندۀ كتاب صحيح است كه نزد او سيصد هزار حديث شنيده شده، وجود دارد(4).
و اين حافظ ابن عقده است كه در مورد سيصد هزار حديث از احاديث اهل بيت عليهم السلام و بنى هاشم پاسخ مىداد، و دار قطنى آنها را از او روايت كرده است(5).
و اين حافظ ابوداود سجستانى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله پانصد هزار حديث نوشته است(6).
و اين عبداللّه فرزند احمد پيشواى حنابله است كه از پدرش صد هزار و اندى حديث شنيده است(7).
و اين پيشواى حنابله احمد است كه نزد او بيش از هفتصد و پنجاه هزار حديث بوده است(8).
پس با من بيا تا ببينيم اسلامى كه وسعت دامنۀ علم و كثرت شعائر، آداب و سنّتهاى آن، و فراوانى فنون و علومش اين اندازه است، و پيامبرى كه حديث و سنّتش اين است، و اينها امانتهاى او هستند كه امّتش را اصلاح مىكنند، و اين شأن بزرگان و اُمَناى بر امانتهاى علم و دين است، و اين سيره و روش حافظان اين سنّت شريف است، خليفۀ اين پيامبر اقدس چگونه بايد به جامههاى علوم كتاب و سنّت زينت يافته باشد؟! و چگونه بايد بارِ علوم و معالم كسى كه او را جانشين خود كرده، حمل كند؟! و وارث آثار و مآثر او باشد؟ آيا از اين همه بر (104) حديث اكتفا مىشود؟!
چه ارتباطى بين كوتاهى عمر پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و كمى روايت است؛ زيرا راويان احاديث در زمان پيامبر هيچ منعى نداشتند، و زبان آنها از نقل احاديث بسته نشده بود، و بر دهانها از پراكندن علم كتاب و سنّت در زمان حيات پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله بند نبوده است. و آنها كه زياد روايت نقل كردهاند نقل احاديث را منحصر به بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نكردهاند؛ پس نقل اندك شخص تنها به خاطر كمى دريافت و كوتاهى در حفظ است. همانا ظرفها از آنچه دارند ترواش مىكنند، و آنگاه كه پر شوند جريان پيدا مىكنند: «إنّما الإناء ينضح بما فيه، والأوعية إذا طفحت فاضت» .
سپس چگونه بر خليفه جايز است كه بار خلافت بر دوش او سنگينى كند و مسائل مشكل او را ناتوان سازد، و مثل اين سخن: «أيّ سماء تظلّني...» [كدام آسمان بر من سايه مىافكند...]، يا «سأقول فيها برأيي...» [من نظر خود را مىگويم...] را سپر خود قرار دهد؟!د.
1) - الإصابة 4:205 [شمارۀ 1190].
2) - خلاصة الخزرجي: 9 [27/1، شمارۀ 104].
3) - همان: 63 [203/1، شمارۀ 1284].
4) - تذكرة الحفّاظ 2:151[589/2، شمارۀ 613].
5) - تذكرة الحفّاظ 3:56[840/3، شمارۀ 820].
6) - تذكرة الحفّاظ 2:154[593/2، شمارۀ 615].
7) - تذكرة الحفّاظ 2:214[665/2، شمارۀ 685 و در آن آمده است: و «دهها هزار و اندى حديث»].
8) - ر. ك: جزء اوّل از مسند أحمد.
يا اينكه پس از مدّت كمى كه از خلافتش گذشته، و جايگاههاى مختلف او را به سختى انداخته، براى رهايى از آنها بگويد: «لوددتُ أنّ هذا كفانيه غيري، ولئن أخذتموني بسنّة نبيّكم صلى الله عليه و آله لا اُطيقها، إن كان لمعصوماً من الشيطان، وإن كان لينزل عليه الوحي من السماء»(1)[دوست داشتم غير از من، مرا در اين امر كفايت مىكرد (و خلافت را به عهده مىگرفت) و اگر بخواهيد مرا در سنّت پيامبرتان صلى الله عليه و آله نگه داريد طاقت ندارم؛ زيرا او از شيطان در امان بود و از آسمان بر او وحى نازل مىشد].
يا بگويد: «أما واللّه ما أنا بخيركم، ولقد كنتُ لمقامي هذا كارهاً، ولوددتُ أنّ فيكم من يكفيني، أفتظنّون أنّي أعمل فيكم بسنّة رسول اللّه صلى الله عليه و آله؟ إذن لا أقوم بها. إنّ رسول اللّه كان يُعصم بالوحي، وكان معه ملك، وإنّ لي شيطاناً يعتريني، فإذا غضبت فاجتنبوني أن لا اُؤثّر في أشعاركم وأبشاركم، ألا فراعوني فإن استقمتُ فأعينوني وإن زغتُ فقوِّموني»(2)[به خدا! سوگند من بهترين شما نيستم، و از اين جايگاه كراهت داشتم، و دوست دارم كسى از شما مرا كفايت كند. آيا گمان مىكنيد من در ميان شما به سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله عمل مىكنم؟ در اين صورت نمىتوانم به آن قيام كنم؛ زيرا رسول خدا به وسيلۀ وحى نگه داشته مىشد و همراه او فرشتهاى بود، و من شيطانى دارم كه مرا فريب مىدهد پس چون غضب كردم از من دور شويد تا مبادا در موها و پوست بدنتان تأثير بگذارم (و در اثر عصبانيّت بلند شوم و به شما چنگ بزنم و موهايتان را بكَنم). همانا مواظب و مراقب من باشيد، پس اگر در راه راست بودم كمك كنيد، و اگر كج رفتم كجى مرا زايل كنيد].
و خليفه به خاطر بهرۀ كمى كه از علوم كتاب و سنّت داشت هر دو لنگۀ باب سخن گفتن بر اساس رأى شخصى را گشود، پس از آن كه نبىّ اعظم صلى الله عليه و آله اين درب را بر امّت بست، ولى خليفه چارهاى جز آن نداشت.
ابن سعد در «طبقات»(3)، و ابوعمر در «كتاب العلم»(4)، و ابن قيّم در «أعلام الموقّعين»(5)نوشتهاند:
در زمان ابوبكر قضيّهاى رخ داد كه در كتاب خدا دليلى بر آن، و در سنّت پيامبر اثرى از آن نيافت، پس اجتهاد نمود و گفت: «هذا رأيي فإن يكن صواباً فمن اللّه، وإن يكن خطأً فمنّي وأستغفر اللّه» [اين ديدگاه شخصى من است اگر درست است از خداست و اگر خطاست از من است و من استغفار مىكنم].
و قضاياى ديگرى غير از آنچه گفتيم، براى ابوبكر رخ داده است، كه با وجود اندك بودن، در شناخت مقدار علمش كافى است؛ برخى از آنها از اين قرارند:
از قبيصة بن ذؤيب نقل شده است: «مادر بزرگى نزد ابوبكر صدّيق آمد و از او دربارۀ ارثش سؤال كرد. ابوبكر گفت:
«ما لكِ في كتاب اللّه شيء، وما علمتُ لكِ في سنّة رسول اللّه صلى الله عليه و آله شيئاً فارجعي حتّى أسأل الناس» [در كتاب خدا براى تو چيزى معيّن نشده، و در سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز چيزى براى تو نمىدانم، برگرد تا از مردم بپرسم]. پس مغيرة بن شعبه گفت: من نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه يك ششم به جدّه داد. ابوبكر گفت: آيا با تو كسى ديگر هم بود؟ پس محمّد بن مسلمه
1) - مسند أحمد 1:14[24/1، ح 81]؛ الرياض النضرة 1:177[219/2]؛ كنز العمّال 3:126[588/5، ح 14046].
2) - طبقات ابن سعد 3:151[212/3]؛ الإمامة والسياسة 1:16[22/1]؛ تاريخ طبرى 210:3[224/3، حوادث سال 11 ه]؛ صفة الصفوة 1:99[261/1، شمارۀ 2]؛ شرح نهج البلاغة 3:8؛ 4:167[20/6، خطبۀ 66؛ و 156/17، نامۀ 62]؛ كنز العمّال 3:126[589/5، ح 14050].
3) - الطبقات الكبرى [178/3]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 71 [ص 98].
4) - جامع بيان العلم 2:51 [ص 270، ح 1398].
5) - أعلام الموقّعين: 19 [54/1].
انصارى بلند شد و آنچه مغيره گفته بود را تكرار كرد. پس ابوبكر همان يك ششم را براى او معيّن كرد...»(1).
نگاه كن كه خليفه چگونه به مسألهاى كه مورد ابتلاست و حكمِ آن شايع است، علم ندارد، تا جايى كه از روى ناچارى به روايت كسى مانند مغيره كه زناكارترين فرد قبيلۀ ثقيف و دروغگوترين فرد امّت است(2)، اعتماد مىكند. و از جمله مواردى كه مغيره سنّت را تغيير داد و با آن بازى كرد، اين بود كه نماز عيد قربان سال (40) هجرى را به خاطر اينكه مىترسيد عزل شود در روز عرفه خواند(3)، و پيشاپيش ِ مردمى بود كه به امير المؤمنين عليه السلام دشنام مىدادند، و هرگاه بالاى منبر مىرفت به آن حضرت دشنام مىداد(4).
از قاسم بن محمّد نقل شده است: دو جدّه يكى پدرى و يكى مادرى نزد ابوبكر آمدند، به مادربزرگ مادرى ارث داد ولى به پدرى ارث نداد. عبدالرحمن بن سهيل - سهل - از قبيلۀ بنى حارثه گفت: اى خليفۀ رسول خدا! تو ارث را به كسى دادى كه اگر مىمرد [و ميّت زنده بود] از او ارث نمىبرد، پس ابوبكر يك ششم را بين آن دو تقسيم كرد(5).
امينى مىگويد: آيا از جهل اين مرد به حكم ارث مادر بزرگ، و سرعت وى در تغيير ديدگاه، با انتقاد مردى از انصار يا از قبيلۀ بنى حارثه تعجّب نمىكنى؟!
و اين انتقاد، مقتضى اين است كه مادر بزرگ مادرى از ارث محروم شود، امّا وى هر دو را در ارث شريك كرد! و فقهاى اهل سنّت همين را مصدر حكم خود قرار دادهاند، در حالى كه اصل حكم، از روايت مغيره كه دربارۀ يك مادر بزرگ بود، گرفته شده است!
و امّا ديدگاه مرد انصارى دربارۀ مادربزرگ كه خليفه را از رأيش برگرداند، به خاطر پيروى از قرآن و سنّت نبود، بلكه مخالف هر دو و موافق با قول شاعر است كه مىگويد:
بنونا بنو أبنائنا وبناتُنا بنوهنّ أبناء الرجال الأباعدِ
[فرزندان ما، فرزندان پسران ما هستند، و فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بيگانهاند].
و اهل سنّت با توجّه به اين شعر، آيۀ: (يُوصِيكُمُ اَللّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَيَيْنِ )(6)[خداوند دربارۀ فرزندانتان به شما سفارش مىكند كه سهم (ميراث) پسر، به اندازۀ سهم دو دختر باشد] را مخصوص فرزندان پسر قرار دادهاند، نه فرزندان دختر، و گفتهاند: احكامى كه دربارۀ اولاد بيان شده مانند سهم ارث و غيره، شامل نوۀ دخترى نمىشود و دليل آنها همين سخن شاعر است. بغدادى در «خزانة الأدب»(7)نوشته است:
اين شعر با اينكه در كتب نحوىها و ديگران خيلى نقل مىشود، سرايندهاش معلوم نيست.
1) - موطّأ مالك 1:335[513/2، ح 4]؛ سنن الدارمي 2:359؛ سنن أبي داود 2:17[121/3، ح 2894]؛ سنن ابن ماجة 3:163[909/2، 2724]؛ مسند أحمد 4:224[265/5، ح 17519]؛ سنن البيهقي 6:234؛ بداية المجتهد 2:344؛ مصابيح السنّة 2:22[391/2، ح 2273].
2) - نگاه كن: شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 3:163[241/12، خطبۀ 223].3 - الأغاني 14:142[96/16].
4) - نگاه كن: مسند أحمد 4:369[496/5، ح 18802]؛ 1:188[307/1، ح 1634؛ ص 308، ح 1640 و 1641].
5) - موطّأ مالك 1:335[513/2، ح 5]؛ سنن بيهقى 6:235؛ بداية المجتهد 2:344[348/2]؛ الاستيعاب 2:400؛ الإصابة 2:402، وى گفته است: «رجال اين حديث ثقه هستند»؛ [836/2، شمارۀ 1424] كنز العمّال 6:6[22/11، ح 30466].
6) - نساء: 11.
7) - خزانة الأدب 1:300[445/1].
پاك و منزّهى اى خدا! چه چيز به آنها جرأت داده كه در دين خدا، براى خارج كردن آل اللّه از فرزندى ِ رسول خدا صلى الله عليه و آله، اين رأى و ديدگاه سياسى را مطرح كنند؟!
سخن شاعر در مقابل اين سخن خداوند چه ارزشى دارد: (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ )(1)[بگو: «بياييد ما فرزندان خود را دعوت مىكنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت مىنماييم، شما هم زنان خود را»]؟!
اين آيه به صراحت مىگويد: امام حسن و امام حسين عليهما السلام دو فرزند پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله هستند.
و خداوند سبحان، نوادگان نوح را ذريّۀ او ناميده است، و آن گونه كه در «قاموس»(2)آمده است «ذرّيّه» به معناى فرزند است؛ خداوند مىفرمايد: (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ * وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ اَلصّالِحِينَ )(3)[واسحاق و يعقوب را به او (ابراهيم) بخشيديم؛ و هر دو را هدايت كرديم؛ و نوح را (نيز) پيش از آن هدايت نموديم؛ و از فرزندان او، داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون را (هدايت كرديم)؛ اينگونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم! * و (همچنين) زكريّا و يحيى و عيسى و الياس را؛ همه از صالحان بودند]. خداوند در اين آيه، عيسى را از ذريّۀ نوح قرار داده است با اينكه وى فرزندِ دختر او مريم مىباشد.
رازى در تفسير خود(4)مىنويسد:
آيۀ مباهله دلالت مىكند بر اينكه حسن و حسين دو فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند؛ زيرا آن حضرت وعده داد، فرزندانش را [براى مباهله] بخواند، و حسن و حسين را آورد، پس اين دو فرزندان او هستند. و يكى از مواردى كه اين مطلب [نوۀ دخترى فرزند انسان محسوب مىشود] را تأكيد مىكند سخن خداوند در سورۀ أنعام است:
(وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ ) تا آنجا كه خداوند مىفرمايد: (وَ يَحْيى وَ عِيسى )(5)زيرا معلوم است كه نسبت عيسى به ابراهيم بهوسيلۀ مادر است؛ پس ثابت شد كه گاهى نوۀ دخترى، فرزند ناميده مىشود؛ واللّهاعلم.
بنابراين، پس از اينكه ذرّيّۀ مرد، حقيقتاً فرزند او حساب مىشوند، و فرزندان دختر نيز ذرّيّۀ انسان هستند، نبايد در احكام، ميان ذرّيّه و اولاد تفاوت نهاد، و هيچ كس نمىتواند نوههاى دخترى را فرزندانِ مردانِ بيگانه قرار دهد و آنها را فرزندان پدر دختر نشمارد، و در عين حال صحيح باشد آنها را ذرّيّۀ مرد (پدر دختر) به حساب آورد، در حالى كه ذرّيّه چيزى جز فرزندان مرد نيست.
و شاهد بر اين لغتِ قرآن مجيد و اينكه نوۀ دخترى حقيقتاً فرزندِ پدرِ دختر است، اين سخنان است:
1 - «أخبرني جبريل: أنّ ابني هذا - يعني الحسين - يُقتل» [جبرئيل به من خبر داد كه اين فرزندم - يعنى حسين - كشته مىشود]. و در روايتى ديگر آمده است: «إنّ اُمّتي ستقتل ابني هذا»(6)[اُمّت من اين فرزندم را مىكشند].
2 - دربارۀ امام حسن عليه السلام فرمودند: «ابني هذا سيّد»(7)[ا ين فرزندم آقا و سرور است].5.
1) - آل عمران: 61.
2) - القاموس المحيط 2:34 [ص 507].
3) - أنعام: 84-85.
4) - التفسير الكبير 2:488[81/8]؛ و نيز نگاه كن: الجامع لأحكام القرآن، قرطبى 4:104؛ و 7:31[67/4؛ و 22/7-23].
5) - أنعام: 84 و 85.
6) - [ترجمة الإمام الحسين عليه السلام از طبقات ابن سعد، كه چاپ نشده است: 44، ح 268]؛ المستدرك على الصحيحين 3:177[194/3، ح 4818]؛ أعلام النبوّة، ماوردى: 83 [ص 137]؛ الصواعق المحرقة: 115 [ص 192].
7) - المستدرك على الصحيحين 3:175[191/3، ح 4809]؛ أعلام النبوّة، ماوردى: 83 [ص 137]؛ تفسير ابن كثير 2:155.
3 - به على عليه السلام فرمودند: «أنت أخي وأبو وُلدي»(1)[تو برادر و پدر فرزندانم هستى].
4 - «إنّ جبريل أخبرني أنّ اللّه عزّوجلّ قتل بدم يحيى بن زكريّا سبعين ألفاً وهو قاتل بدم ولدك الحسين سبعين ألفاً»(2)[جبرئيل به من خبر داد كه خداى عزّوجلّ در مقابل خون يحيى بن زكريّا هفتاد هزار نفر را كشت و در مقابل خون فرزندت حسين نيز هفتاد هزار نفر را مىكشد].
5 - و سخن او صلى الله عليه و آله: «المهديّ من ولدي وجهه كالكوكب الدرّيّ»(3)[مهدى از فرزندان من است و صورتش مانند ستاره درخشان است].
6 - و سخن او صلى الله عليه و آله: «هذان ابناي من أحبّهما فقد أحبّني»(4)[اين دو - يعنى حسن و حسين - دو فرزند من هستند، هركس آنها را دوست بدارد مرا دوست داشته است].
7 - فرمود: «ادعوا إبني»(5)[فرزندم را صدا كنيد]؛ پس حسن بن على عليهما السلام آمد.
8 - سخن او صلى الله عليه و آله: «أللّهمّ إنّ هذا إبني - الحسن - وأنا اُحبّه فأحبّه وأحبّ من يحبّه»(6)[خدايا اين فرزند من است - يعنى حسن - و او را دوست دارم، پس او را و هر كه او را دوست مىدارد دوست بدار].
9 - و به على عليه السلام فرمود: «أيّ شيء سمّيتَ إبني؟ قال: ما كنتُ لأسبقك بذلك. فقال: وما أنا السابق ربّي فهبط جبريل، فقال: يا محمّد! إنّ ربّك يقرئك السلام ويقول لك: عليّ منك بمنزلة هارون من موسى لكن لا نبيّ بعدك، فسمّ ابنك هذا باسم ولد هارون»(7)[فرزندم را چه نام نهادى؟ گفت: من در اين كار بر شما سبقت نمىگيرم. سپس پيامبر فرمود: من هم از پروردگارم سبقت نمىگيرم؛ پس جبرئيل فرود آمد و گفت: اى محمّد! پروردگارت سلام مىرساند و مىگويد: على نسبت به تو مانند هارون نسبت به موسى است، امّا پيامبرى بعد از تو نيست پس اين فرزندت را به اسم فرزند هارون نامگذارى كن].
10 - و چون حسن و حسين عليهما السلام گم شدند فرمود: «اطلبوا ابنيَّ»(8)[دو فرزندم را پيدا كنيد].
11 - سخن او صلى الله عليه و آله: «إنّ إبنيَّ هذين ريحانتاي من الدنيا»(9)[اين دو فرزندم - يعنى حسن و حسين - دو ريحانۀ من از دنيا هستند].
12 - سخن او صلى الله عليه و آله: «سمّيت إبنيَّ هذين باسم ابني هارون شبّر وشبير»(10)[اين دو فرزندم (امام حسن و امام حسين عليهما السلام) را به نام دو فرزند هارون شبّر و شبير نام نهادم].
13 - سخن او صلى الله عليه و آله: «لو لم يبقَ من الدنيا إلّايوم واحد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يبعث رجلاً من وُلدي إسمه كاسمي» [اگر از دنيا فقط يك روز باقيمانده باشد خداوند آن روز را طولانى مىكند تا مردى از فرزندان من را برانگيزد كه اسم او اسم من است]. سلمان گفت: اى رسول خدا! از كدام فرزندت؟
فرمود: «من ولدي هذا»(11)[از اين فرزندم]، و با دستش بر حسين زد.6.
1) - ذخائر العقبى: 66.2 - همان: 150.3 - همان: 136.
4) - المستدرك على الصحيحين 3:166[181/3، ح 4776]؛ تاريخ مدينة دمشق 4:204[199/13، شمارۀ 1383؛ و در مختصر تاريخ دمشق 12/7]؛ كنز العمّال 6:221[120/12]، ح 34286.
5) - ذخائر العقبى: 122.
6) - تاريخ مدينة دمشق 4:203[197/13، شمارۀ 1383؛ و مختصر تاريخ دمشق 10/7].
7) - ذخائر العقبى: 120.
8) - كنز العمّال 5:108[662/13]، ح 37685.
9) - الصواعق المحرقة: 114 [ص 191]؛ كنز العمّال 6:220؛ 7:109[113/12، ح 34252؛ 667/13، ح 37699].
10) - الصواعق المحرقة: 115 [ص 192]؛ كنز العمّال 6:222[118/12، ح 34275].
11) - ذخائر العقبى: 136.
14 - و سخن امام حسن عليه السلام به ابوبكر وقتى بر منبر جدّش بود: «إنزل عن مجلس أبي» [از جايگاه پدرم پايين بيا].
ابوبكر گفت: «صدقت إنّه مجلس أبيك» [راست گفتى اينجا جايگاه پدرت است].
و در روايتى آمده است: «إنزل عن منبر أبي»(1)[از منبر پدرم پايين بيا]. و ابوبكر گفت: «منبر أبيك لا منبر أبي» [اين منبر پدرت است نه منبر پدر من].
15 - و سخن آن حضرت در وصيّت خود: «ادفنوني عند أبي»(2)[مرا در نزد پدرم - يعنى مصطفى - دفن كنيد].
16 - و سخن امام حسين عليه السلام به عمر: «إنزل عن منبر أبي» [از منبر پدرم پايين بيا]. پس عمر گفت: «منبر أبيك لا منبر أبي مَنْ أمرك بهذا؟!»(3)[اين منبر پدرت است نه منبر پدر من، چه كسى به تو امر كرده كه چنين بگويى؟!].
17 - و سخن امام حسن عليه السلام بنا بر نقل شبرواى در «الإتحاف»(4):
خيرةُ اللّهِ من الخلقِ أبي بعد جدّي وأنا ابن الخيرتين
فضّةٌ قد صُيغت من ذهب فأنا الفضّة إبن الذهبين
[برگزيدۀ خدا از ميان مخلوقات بعد از جدّم، پدرم است، و من فرزند دو برگزيده هستم. نقرهاى از طلا قالب ريزى شده و شكل گرفته است؛ پس من نقرهاى هستم فرزند دو طلا].
18 - و نيز سخن آن حضرت عليه السلام بنابر نقل «الإتحاف»(5):
أنا ابن الّذي قد تعلمون مكانَه وليس على الحقّ المبينِ طحاءُ
أليس رسولُ اللّهِ جدّي ووالدي أنا البدرُ إن حلّ النجومَ خفاءُ
[من كسى هستم كه منزلت او را مىدانيد، و حقّ آشكار نابودى ندارد. آيا رسول خدا جدّ و پدر من نيست، من ماه شب چهارده هستم كه اگر درآيد، ستارگان پنهان مىشوند].
19 - و سخن شاعر:
بني أحمدٍ قلبي بكم يتقطّعُ بمثل مصابي فيكمُ ليس يُسمعُ
[اى فرزندان احمد! قلبم براى شما قطعه قطعه مىشود، و مانند مصيبت زده بودن و سوگوار بودن من براى شما شنيده نشده است].
20 - و سخن صاحب بن عبّاد:
أيُجَزُّ رأسُ ابنِ النبيّ وفي الورى حيٌّ أمام ركابِه لم يقتلِ
[آيا سزاوار است سر فرزند پيامبر جدا شود در حالى كه در ميان مردم، فرد زندهاى باشد در ركاب آن حضرت كشته نشده است؟!].
[اينها همه شاهدند بر اين كه نوۀ دخترى، فرزند محسوب مىشود] و در اين صورت خليفه چه انگيزهاى براى چشم پوشى از آنچه در قرآن و سنّت پيامبر است، و پذيرش سخن مردى انصارى كه از كتاب و سنّت منحرف است، دارد؟!
و فقيه و حافظى كه ديدگاه مردى انصارى را دين خود قرار داده، و به سخن شاعرى كه شناخته شده نيست، احتجاج مىكند، در حالى كه قرآن و حديث و ادبيّات پيش رويش قرار دارد، چه عذرى دارد؟!].
1) - الرياض النضرة 1:139[175/1]؛ شرح نهج البلاغة 2:17[42/6، خطبۀ 66]؛ الصواعق المحرقة: 108 [ص 177]؛ تاريخ الخفاء، سيوطى: 54 [ص 75]؛ كنز العمّال 3:132[616/5، ح 14084 و 14085].
2) - الإتحاف بحبّ الأشراف، اثر شبراوى: 11 [ص 38].
3) - تاريخ مدينة دمشق 4:321[175/14، شمارۀ 1566؛ و در مختصر تاريخ دمشق 127/7].
4) - الإتحاف بحبّ الأشراف: 49 [ص 136].
5) - همان: 57 [ص 193].
از صفيّه دختر ابوعبيد نقل شده است: مردى كه دست و پايش قطع شده بود در زمان ابوبكر دزدى كرد، ابوبكر خواست پايش را قطع كند و دستش را باقى بگذارد تا بتواند با آن خود را خوشبو كرده، و وضو بگيرد و كارهايش را انجام دهد. پس عمر گفت: نه، سوگند به كسى كه جانم در دست اوست بايد دست ديگرش را قطع كنى. پس ابوبكر به همين امر كرد و دستش قطع شد.
از قاسم بن محمّد نقل شده است: ابوبكر خواست پاى كسى كه دست و پايش قطع بود را قطع كند. پس عمر گفت: سنّت اين است كه دست قطع شود(1).
شگفتا! كه خليفه حدّ سارق را نمىداند، حكمى كه از مهمترين چيزهايى است كه بايد براى حفظ امنيّت عمومى و آرامش جامعه و قطع ريشه فساد بداند. و نيز از موارد حيرتآور اين است كه پيش از رجوع به كتاب و سنّت، و سپس پرسيدن از صحابه، و سپس مشورت كردن كه پيش از اين به او نسبت داده شد(2)، زود حكم كرد! وانگهى، كسى كه خليفه را در اين قضيّه به راه درست كشاند، چرا اين حكم را در زمان خلافتش از ياد برد و همين را اراده كرد كه رفيقش اراده كرده بود(3)؟!
حلبى در «السيرة النبويّة»(4)نوشته است:
ابوبكر بر اين باور بود كه شخص مفضول مىتواند ولىّ كسى كه از او أفضل است باشد. و همين نزد اهل سنّت حقّ و صحيح است؛ زيرا چه بسا قدرت او در قيام به مصالح دين بيش از فرد أفضل باشد، و وى به تدبير اُمور و آنچه به حال رعيّت سر و سامان مىدهد، آگاهتر باشد.
حلبى همين سخن را در جواب اين پرسش كه چرا ابوبكر عمر بن خطّاب و ابو عبيده جرّاح را در خلافت، بر خود ترجيح داد و گفت: «بايعوا أيّ الرجلين إن شئتم» [با هر كدام از اين دو نفر كه مىخواهيد بيعت كنيد] مطرح كرده است.
و باقلانى در «تمهيد»(5)در جواب از اين سؤال كه چرا ابوبكر گفت: «ولّيتكم ولستُ بخيركم» [من سرپرست شما شدم ولى بهترين شما نيستم]، نوشته است:
ممكن است وى بر اين باور بوده كه در ميان امّت كسى هست كه افضل از او مىباشد، لكن امّت، يك صدا بر خلافت او نظر دادند وامّت با نظر او اصلاح مىشد، [واين سخن را گفت] تا به امّت بفهماند كه امامتِ مفضول بهخاطر وجود مانع در نصب فاضل براى امامت، جايز است؛ و از اينرو به انصار و ديگران گفت: «قد رضيتُ لكم أحد هذين الرجلين فبايعوا أحدهما: عمر بن الخطّاب وأبا عبيدة الجرّاح» [من به يكى از اين دو مرد براى حكومت بر شما راضى شدم و با هر كدام خواستيد بيعت كنيد يكى عمر بن خطّاب و ديگرى ابوعبيدۀ جرّاح]. و ابوبكر مىدانست كه ابوعبيده به لحاظ فضيلت، پايين تر از او و عثمان و على است، لكن بر اين باور بود كه مردم بر او وحدت كلمه پيدا كردهاند، وفتنه با نظر او از بين مىرود، و اين از مواردى است كه آنها جوابى برايش ندارند.
امينى مىگويد: باور ما دربارۀ خلافت اين است كه خلافت، ولايتى الهى مانند نبوّت است، اگر چه تشريع وحى الهى مخصوص پيامبر است. و كار خليفه چند چيز است: تبليغ و بيان، تفصيل مجمل و تفسير معضلات، و تطبيق دادن كلمات بر مصاديق و جزئيّات، و جنگ بر اساس تأويل(1)
گروهى از حفّاظ اين روايت را نقل كردهاند، و حاكم و ذهبى [در المستدرك على الصحيحين 132/3، ح 4621، و همين طور در تلخيص آن] و نيز هيثمى [در مجمع الزوائد 133/9] آن را صحيح دانستهاند. و نگاه كن: ص 219 از اين كتاب.
- همان گونه كه پيامبر بر اساس تنزيل مىجنگيد - و اظهار آنچه پيامبر نتوانسته است به مردم بشناساند، حال يا به خاطر اينكه هنوز وقت عمل به آن نرسيده بود، يا مردم ظرفيت آن را نداشتند، و يا علّتهاى ديگر؛ پس هر يك از نصب پيامبر و خليفه، لطفى از جانب خداست و اين لطف كه به معناى نزديك كردن بندگان به طاعت و دور ساختن آنها از معصيت است بر او واجب مىباشد؛ و براى همين آنها را خلق كرد و به عبادت و بندگى خود فرا خواند و آنچه نمىدانستند را به آنها آموخت، و انسانها را مانند چهارپايان رها نكرد تا بخورند و بهرهمند شوند و آرزوها آنها را مشغول كند، بلكه آنها را آفريد تا او را بشناسند و به آنها قدرت داد تا رضاى او را به دست آورند، و راه آن را براى آنها با فرستادن پيامبران و نازل كردن كتابها و پشت سر هم فرستادن وحى در زمانهاى مختلف، آسان گردانيد.و چون هر پيامبرى عمرش به درازاى دنيا نيست و زندگىِ تا ابد برايش مقدّر نشده، و شريعتها ظرف عمل طولانى دارند همان طور كه ظرف عمل شريعت خاتم انتها ندارد، پس هر گاه پيامبرى وفات كند و شريعتش يكى از دو مدّت را داشته باشد، ودر هر يك از آن دو، جانهايى باشد كه هنوز تكميل نشده، و احكامى باشد كه به مردم تبليغ نشده هرچند تشريع شده باشند، يا احكامى باشد كه وقت عمل به آنها نرسيده باشد، و احكام جديدى باشد كه به وجود آمدن آن به تأخير افتاده باشد، در اين صورت معقول نيست كه امّت در چنين شرايطى [بدون سرپرست] رها شوند؛ زيرا همۀ مردم در مشمول لطف الهى شدن - آن لطفى كه بر خدا واجب است - يكسان هستند. از اينرو بر خداوند - جلّت عظمته - واجب است كسى را بر آنها بگمارد تا دين را با بيانش تكميل، و شبهههاى كافران را با برهانش زايل نمايد، و با شناختش تاريكىهاى جهل را برطرف، با شمشيرش حملۀ دشمنان دين را دفع، و با دست و زبانش كج روىها و ضعفها را اصلاح نمايد.
چون خداوند - جلّت مننه [منّتها ونعمتهايش بزرگ باد] - عنايت و توجّهى به بندگان دارد، و بر خود لازم دانسته كه به آنها نيكى كند، و براى آنها جز خير و سعادت انتخاب نكند، پس بايد كسى را براى پيشوايى آنها انتخاب كند كه از عهدۀ اين كار سنگين برآيد، و در همۀ وظايف مانند پيامبرى كه وى خليفۀ او شده، عمل كند، و با زبان آن پيامبر بر آن خليفه تصريح كند، و جايز نيست راه آنها را قطع كرده و آنها را بيهوده رها سازد.
آيا نمىبينى عبداللّه بنعمر به پدرش گفت: «إنّ الناس يتحدّثون أ نّك غير مستخلف، ولو كان لك راعي إبل أو راعي غنم ثمّ جاء وترك رعيّته رأيتَ أن قدفرّط - لرأيت أن قدضيّع - ورعيّة الناس أشدّ من رعيّة الإبل والغنم، ماذا تقول للّهعزّوجلّ إذ لقيتَه ولمتستخلف على عباده»؟!(2)[مردم دربارۀ تو مىگويند كسى را خليفۀ بعد از خود قرار نمىدهى. و اگر تو چوپانى براى چراندن شتر يا گوسفند داشتى و او آنها را بهحال خود مىگذاشت، مىگويى او كوتاهى كرد - مىگويى او حقّ مرا ضايع كرد - وامر سرپرستى مردم شديدتر از چوپانىِ شتر و گوسفند است، چه جوابى به خداى عزّوجلّ مىدهى اگر او را ملاقات كنى و براى بندگانش خليفه قرار نداده باشى؟!].].
1) - و پيامبر صلى الله عليه و آله مولا اميرالمؤمنين را با همين مطلب شناساند و فرمود: «إنّ فيكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلتُ على تنزيله» [در ميان شماكسى است كه به خاطر تأويل قرآن مىجنگد همان طور كه من به خاطر تنزيل آن جنگيدم]. ابوبكر گفت: اى رسول خدا! آن شخص من هستم؟ فرمود: نه. عمر گفت: اى رسول خدا! آن شخص منم؟ فرمود: «لا، ولكن خاصف النعل» [نه، بلكه آن شخص، كسى است كه كفشهاى مرا پينه مىكند]، و كفشهاى خود را به على مىداد و او آنها را پينه مىكرد.
2) - سنن بيهقى 8:149 به نقل از صحيح مسلم [102/4، ح 12، كتاب الإمارة].
و عايشه به ابن عمر گفت: «يا بنيّ أبلغ سلامي وقل له: لا تدع اُمّه محمّد بلا راع، إستخلف عليهم ولا تدعهم بعدك هملاً؛ فإنّي أخشى عليهم الفتنة...»(1)[فرزند عزيزم! سلام مرا برسان و بگو امّت محمّد را بدون سرپرست نگذار؛ خليفهاى بر آنها معيّن كن، و آنها را بعد از خود رها نكن، و من بر آنها از فتنه مىترسم...]
و اين معاوية بن ابوسفيان است كه در خليفه قرار دادن يزيد، به اين حكم عقلى مسلّم تمسّك مىكند و مىگويد: «إنّي أرهب أن أدع اُمّة محمّد بعدي كالضأن لاراعي لها»(2)[من مىترسم كه امّت محمّد را پس از خود، مانند كلّۀ گوسفندى كه چوپان ندارند رها كنم].
كاش مىدانستم چرا امّت دربارۀ تعيين خليفه بعد از پيامبر اعظم از اين دليل عقلى مورد توافق همه غافل شدهاند، و آن حضرت را به چشم پوشى از آن متّهم كردند؟!
و سپردن اين امر [تعيين خليفه] به افراد امّت، يا به اهل حلّ و عقد [افراد خُبره] جايز نيست؛ زيرا عقل سليم در امام، شرايطى را واجب مىداند كه برخى از آنها از نفسيّات و ملكات مخفى هستند و فقط عالم به سرائر از آن آگاه است(3)مانند عصمت و قداست روحى و پاكى نفس، تا از هوى و هوسها باز داشته شود، و مانند علم تا در هيچ كدام از احكام گمراه نشود، و ديگر اوصافى كه بر نفس و روح عارض مىشوند و در خارج، تنها جزئيّاتى از آنها ظاهر مىشود كه با استقراء و جست وجوى آنها، حكم به ثبوت كلّيّات آنها مشكل است.
(وَ رَبُّكَ يَعْلَمُ ما تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما يُعْلِنُونَ )(4)[و پروردگار تو مىداند آنچه را كه سينههايشان پنهان مىدارد و آنچه را آشكار مىسازند]. (اَللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ )(5)[خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد].
پس اُمّتى كه علم به غيب ندارد نمىتواند تشخيص دهد چه كسى به اين اوصاف آراسته است، و خوبان در غالب موارد اشتباه مىكنند، و اگر پيامبرى مانند موسى - على نبيّنا و آله و عليه السلام - نتيجه انتخابش از ميان هزاران نفر، هفتاد نفر است و چون آنهابه ميقات رسيدند گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده، پس چه گمانى به افراد عادى و مردمان مادّى و انتخاب آنها بايد داشت؟! و چگونه مىتوانند غير از همانندهاى خود را كه مانند دندانههاى شانه در احتياج به پايه و مسدِّد، با هم برابرند، را انتخاب كنند. و ايمن نيستيم كه فرد مفسدى را انتخاب نكنند، يا به فردى منحرف و شرور روى نياورند، يا پشتسر كسى جمع نشوند كه در واقع و باطن خير و خوبى امّت را نمىخواهد بلكه به دنبال منافع شخصى است(6)، يا جاهلى را انتخاب نكنند كه در احكام فرو رود و مرتكب اشتباهات بزرگ شود، و جرمها انجام دهد و گناهانى را به خاطر جهل مرتكب شود، يا اينكه مىداند ولى باكى ندارد كه باطل و كذب بگويد يا حكم فريبكارانه دهد، و به اين ترتيب از همان راهى كه اراده صلاح كردهاند مايۀ فساد شوند، و از جايى كه نمىفهمند به هلاكت بيفتند، چنانكه امثال آن در بيعت با معاويه و يزيد و خلفاى اموى اتّفاق افتاد. پس بر خداوند كه اين اتّفاقات را در بندگانش دوست ندارد، واجب است كه در اين امر، اختيار را به عهدۀ خلايقى كه ظلوم و جهول(7)آفريده شدهاند نگذارد؛ (أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ )(8)4.
1) - الإمامة والسياسة 1:22[28/1].
2) - تاريخ طبرى 6:170[304/5، حوادث سال 56 ه]؛ الإمامة والسياسة 1:151[159/1].
3) - و ما در جاى خود به تفصيل دربارۀ دليلِ بر لزومِ اين ملكات پسنديده در امام، سخن گفتهايم.
4) - قصص: 169.
5) - أنعام: 124.
6) - [در عبارت متن، ضرب المثل: «يُسِرُّ حَسْواً في ارتغاءٍ» به كار رفته است؛ «حَسْو» يعنى قُلُپ قُلپ و جرعه جرعه خوردن شير و مانند آن، «ارتغاء» يعنىنوشيدن كفِ روى شير، و معناى كلام اين است: قُلُپ قُلُپ و جرعه جرعه نوشيدن شير را در نوشيدن كف روى شير پنهان مىكند، بدين معنا كه اظهار مىكند كف روى شير را مىخورد نه شير را، ولى در واقع هدف اصلى او نوشيدن خود شير است نه كف روى آن. اين ضرب المثل دربارۀ انسانى به كار مىرود كه چنين نشان مىدهد كه مىخواهد به تو كمك كند ولى هدفش سود رساندن به خودش مىباشد؛ ر. ك: مجمع الأمثال 525/3، شمارۀ 4680].
7) - ر. ك: أحزاب: 72.
8) - مُلك: 14.
[آيا آن كسى كه موجودات را آفريده از حال آنها آگاه نيست؟! در حالى كه او (از اسرار دقيق) باخبر و آگاه است]. (وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ )(1)في الأمر. [پروردگار تو هر چه بخواهد مىآفريند، و هر چه بخواهد برمىگزيند؛ آنان (در برابر او) اختيارى (در اين امر) ندارند]. (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اَللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً )(2)[هيچ مرد و زن با ايمانى حقّ ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر كس نافرمانى خدا و رسولش را كند، به گمراهى آشكارى گرفتار شده است].
و پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله از روز نخست، از اين مطلب خبر داد؛ آنگاه كه دعوت خود را بر قبايل عرضه كرد، و قبيلۀ بنى عامر بن صعصعه را به سوى خدا دعوت كرد، و يكى از آنها گفت: اگر ما از تو پيروى كرديم، و سپس خداوند تو را بر مخالفان پيروز كرد آيا بعد از تو ولايت، از آنِ ما مىشود؟ و حضرت فرمود: «إنّ الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء»(3)[اين امر موكول به خداست و او هر كجا كه بخواهد قرار مىدهد].
چگونه ممكن است مردم در اين امر [انتخاب خليفه] اختيارى داشته باشند با وجود كثرت هدفها و غرضها و ادّعاها و ميلها و خواستههايى كه پيرامون انتخاب دارند، و با وجود اختلاف و چندگانه بودن نظرات و اعتقادات در تحليل ملكات رجال جامعه و شخصيّتهاى بارز، و با وجود كثرت گروهها و فرقهها و قومها و طايفههاى مخالف، و با وجود تفرقههاى قومى و طايفهاى و قبيلهاى كه در فرزند بيچارۀ آدم از روز اوّل بوده است.
و انتخاب از نخستين روز پيدايش با خشونت، زد و خورد، مجروح شدن، خشم و غضب، داد و فرياد، دشمنى شديد، همراه بوده است. و با اين انتخاب چقدر حرمتها كه هتك شد، و به مقدّسات اهانت شد، و حقيقتها ضايع، و حقوقِ ثابت باطل شد، و افراد صالح و عالِم لگدكوب شدند، و توافقها و ملائمتها از بين رفت، و سلامتى و آرامش به اضطراب و آشفتگى تبديل شد، و خونهاى پاكيزه بر زمين ريخته شد، و پيكرۀ اسلامِ راستين از هم پاشيد، و كسانى در امر خلافت طمع كردند كه هيچ بهره و نصيب و شايستگىاى نسبت به آن نداشتند اعمّ از بازارى لباس فروش، يا دلّالى كه معاملۀ در بازارها او را به خود مشغول كرده و از ديگر كارها (مانند آموختن كتاب و سنّت) بازداشته بود، يا پارچهفروشى كه دودمان پدريش را بر مردم مسلّط كرد، يا گوركنى كه عرض و طول آن را از هم تشخيص نمىداد، يا آزاد شدۀ ظالم و غاصب، يا شراب نوش هميشه مست، يا بىشرمى كه هر كارى دوست دارد انجام مىدهد، و انسانهاى شرور، فتنهگر و آشوبگرى كه بندگان خدا را بردۀ خويش ساختند، و اموال خدا را به يكديگر بخشيدند، و كتاب خدا را به فساد كشاندند، و دين خدا را وارونه جلوه دادند.
نتيجه: نتيجۀ اين بيان تامّ اين است كه خليفه بايد افضل خليقه (برترين بندگان) باشد؛ زيرا اگر در آن زمان كسى كه در فضيلت مساوى با او يا برتر از اوست وجود داشته باشد، خلافتِ وى مستلزم ترجيح يك طرف بدون هيچ مرجّحى يا كاستن از كفّۀ رجحان است.
وانگهى، اگر امام در يكى از صفات، ناقص باشد نيازش در موردى كه علمش از آن قاصر است و بصيرتش نسبت به آن كم است و قوّتش نسبت به آن ضعيف است - و مصيبت بزرگ اينجاست - با يكى از دو روش بر طرف مىشود: فتواى بدون علم و رأى بدون دليل، يا پرسيدن از كسى كه او را به راه راست بكشاند. راه نخست مايۀ فساد و ضعف، و راه دوم].
مايۀ سقوط منزلت او است. و اين در حالى است كه از امام، مانند پيامبر بايد اطاعت شود: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اَللّهِ )(1)[ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى اين كه به فرمان خدا، از وى اطاعت شود]. و در قرآن، اطاعت از امام در كنار اطاعت از خدا و رسولش قرار گرفته: (أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ )(2)[اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياى پيامبر) را!]. و اين بدين خاطر است كه به او قدرت دهد تا حدود الهى را بر پا كند، و اباطيل را زايل نمايد. و چه بسا اگر مايۀ قوام دين و بزرگ آن كه مردم را به دين فرامىخواند، از دفاع كردن و برطرف كردن شكّهاى متوجّه به آن، ناتوان باشد، آن شبهات بر اصل دعوت پيامبر و حقيقت دين متوجّه شود.
و اينها همه مىطلبد كه امام در تمام صفات كماليّه كامل باشد و بر همۀ امّت برترى داشته باشد؛ (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ )(3)[بگو: آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند يكسانند؟!]. (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمى وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُماتُ وَ اَلنُّورُ )(4)[بگو: آيا نابينا و بينا يكسانند؟! يا ظلمتها و نور برابرند؟!]. (أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ )(5)[آيا كسى كه به سوى حقّ هدايت مىكند براى پيروى شايستهتر است، يا آن كس كه خود هدايت نمىشود مگر هدايتش كنند؟ شما را چه مىشود، چگونه داورى مىكنيد؟!].
بله، خلافتى كه اهل سنّت به آن معتقدند، هيچ يك از مطالب ياد شده را نمىطلبد؛ زيرا به گمان آنها خليفه هر كسى است كه بر امّت غلبه كرده و چيره شود و دست دزد را قطع كند، قاتل را قصاص نمايد، مرزها را حفظ كند، امنيّت عمومى ايجاد كند و مواردى از اين دست. و اگر مرتكب فسقى شود بر كنار نمىشود، به خاطر گناه آشكار مورد انتقاد قرار نمىگيرد، اگر جهل داشت بر او عيبى نيست، اگر لغزشى داشت مؤاخذه نمىشود، و وجود هيچ يك از ملكات پسنديده در او شرط نيست، و وى در همۀ اين موارد حقّ مجازات و سرزنش ديگران را دارد ولى خود براى انجام آنها هرگز سرزنش نمىشود!
باقلانى در «تمهيد»(6)در باب سخن دربارۀ صفت امامى كه عقد بيعتِ با او لازم است، مىنويسد:
اگر كسى بپرسد: نزد شما شرط امامى كه با او بيعت مىشود چيست؟
پاسخ مىدهيم: بايد شرايطى داشته باشد؛ از جمله اينكه: قريشى اصيل باشد.
به اندازۀ كسى كه صلاحيّت قاضى شدن در ميان مسلمانان را دارد، داراى علم باشد.
در جنگ و تدبير لشكر و گروهها و بستن مرزها و حمايت از اصل اسلام و حفظ امّت و انتقام از ستمگران و گرفتن حقّ مظلوم و هر مصلحتى كه متعلّق به امّت اسلام است داراى بصيرت باشد.
از كسانى نباشد كه در اقامۀ حدود الهى رقّت و مدارا كرده و براى قطع گردنها و شلّاق زدن (به مجرمان) بىقرارى و بىتابى مىكند.
در علم و ساير صفاتى كه برترى در آن امكان دارد، برتر از همه باشد مگر امامتِ افضل، دچار مانعى باشد كه در اين صورت نصب مفضول جايز است.
و معصوم بودن و عالم به غيب بودن، شجاعترين فرد امّت بودن، فقط از بنى هاشم بودن نه از ساير قبايل قريش، شرط نيست.
و نيز نوشته است(1):
بزرگان اهل عرفان و اصحاب حديث گفتهاند: امام با انجام فسق و گناهانى مثل غصب اموال، شلّاق زدن، قتل به ناحقّ، ضايع كردن حقوق، و تعطيل كردن حدود الهى، بركنار نمىشود و خروج عليه او واجب نمىشود بلكه بايد او را نصيحت كرده و ترساند، و در معاصى خدا از اوامر او اطاعت نكرد. و در اين مبنا به روايات فراوانى از پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه كه دربارۀ وجوب اطاعت از حاكمان است اگر چه ستم كنند و اموال را براى خود بردارند، استناد كردهاند. از جمله آن كه حضرت فرمودهاند: «إسمعوا وأطيعوا ولو لعبد أجدع، ولو لعبد حبشيّ، وصلّوا وراء كلّ برّ وفاجر» [بشنويد و اطاعت كنيد هر چند از بَردهاى كه بينىاش بريده شده است، و هر چند از بَردۀ حبشى، و پشت سر هر انسان نيكوكار و بدكارى نماز بخوانيد]. و روايت شده كه فرموده است: «أطعهم و إن أكلوا مالك، وضربوا ظهرك، وأطيعوهم ما أقاموا الصلاة» [از آنها اطاعت كنيد هر چند به ناحقّ مال شما را بخورند و به شما شلّاق بزنند، و از آنها اطاعت كنيد مادامى كه نماز را به پاى دارند].
امينى مىگويد: يكى از رواياتى كه بر وجوب اطاعت از حاكمان دلالت مىكند اگر چه ظلم كنند و اموال را به خود اختصاص دهند، و اينكه حاكم با ارتكاب فسق بركنار نمىشود آن گونه كه باقلانى به آن اشاره كرد، روايتى است كه از حذيفة بن يمان نقل شده است؛ مىگويد: گفتم: اى رسول خدا! ما در شرّ و بدى به سر مىبرديم و خدا براى ما خير آورد، و اكنون در خير و خوبى هستيم آيا پس از اين خوبى، شرّى هست؟ فرمود: بله. گفتم: چگونه؟ فرمود: «يكون بعدي أئمّة لا يهتدون بهداي ولا يستنّون بسنّتي، وسيقوم فيهم رجال قلوبهم قلوب الشياطين في جثمان إنس» [بعد از اين حاكمانى هستند كه با هدايت من هدايت نشدهاند، و به سنّت من عمل نمىكنند، و در ميان آنها مردانى هستد كه قلبهايشان قلبهاى شياطين در پيكرۀ انسان است]. گفتم: اگر در آن زمان بودم چه كنم؟ فرمود: «تسمع وتطيع للأمير وإن ضرب ظهرك وأخذ مالك فاسمع وأطع»(2)[به حاكم گوش مىدهى و از او اطاعت مىكنى اگر چه شلّاقت بزد و اموالت را بگيرد، پس بشنو و اطاعت كن].
و بيشتر اهل سنّت به خاطر عمل به اين احاديث گفتهاند: اگر امام مرتكب فسق شود بركنار نمىشود.
نَوَوى در شرح «صحيح مسلم»(3)در حاشيۀ «إرشاد الساري» در ذيل اين احاديثى كه از صحيح مسلم ذكر شده، مىنويسد:
بزرگان فقها و محدّثان و متكلّمان از اهل سنّت گفتهاند: خليفه با فسق و ظلم و تعطيل كردن حقوق، خود به خود عزل نمىشود و نيز بركنار نمىگردد و خروج بر او واجب نيست بلكه بايد او را موعظه كرد و ترساند.
امينى مىگويد: پس عايشه و طلحه و زبير و عهد شكنانى كه از آنها پيروى كردند، و خوارج، چه عذرى براى خروج بر مولا امير المؤمنين عليه السلام داشتهاند؟! به فرض كه او - صلوات اللّه عليه - قاتلان عثمان را پناه داد، و معاذ اللّه حدود الهى را تعطيل كرد، امّا عمل به اين احاديثى كه امّت بيچاره آن را سنّت ثابت و مشروع مىداند، چه شد؟!].
تفتازانى در «شرح المقاصد»(1)نوشته است:
در امام شرط نيست كه هاشمى و معصوم و برتر از ديگران باشد.
و نوشته است(2):
اگر حاكم بميرد و كسى كه شرايط امامت را دارد بدون بيعت و معرّفى شدن توسّط خليفه قبل و به زور متصدّى امامت شود، خلافت او منعقد مىشود. و نيز اگر فاسق يا جاهل باشد، لكن در اين صورت از او اطاعت نمىشود، و اطاعت از امر امام تا جايى كه مخالف حكم شرع نباشد واجب است، خواه امام عادل باشد يا ظالم.
وى در «المواقف»(3)مىنويسد:
بزرگان بر اين باورند كه امام بايد:
در اصول و فروع دين مجتهد باشد تا به امور مربوط به دين قيام كند.
صاحب رأى باشد تا به امور مملكت رسيدگى كند.
شجاع باشد تا بتواند از اساس دين و مملكت دفاع كند.
عادل باشد تا ظلم نكند.
عاقل باشد تا براى تصرّفات صلاحيّت داشته باشد.
بالغ باشد؛ زيرا عقل نابالغ، ناقص است.
مرد باشد؛ زيرا عقل و دين زن، ناقص است.
آزاد باشد تا نوكرى او را مشغول نكند، و حقير شمرده نشود تا نافرمانى شود. اين صفات به اتّفاق، شرط است، و صفاتى است كه در شرط بودن آنها اختلاف است:
1 - اينكه قريشى باشد.
2 - از بنى هاشم باشد؛ اين شرط را شيعه گذاشته است.
3 - عالم به جميع مسائل دين باشد؛ اين شرط را اماميّه گذاشتهاند.
4 - معجزهاى به دست او روى دهد؛ زيرا راستگويى وى در ادّعاى امامت و عصمت به وسيله معجزه ثابت مىشود؛ اين شرط را غلاة [آنان كه زياده روى مىكنند] گذاشتهاند.
و سه شرط اخير باطل است؛ زيرا ابوبكر خليفه شد و آن سه شرط را نداشت(4).
5 - معصوم باشد؛ اين شرط را اماميّه و اسماعيليّه گذاشتهاند. اين شرط هم باطل است؛ زيرا به اتّفاق همه، عصمت ابوبكر واجب نيست(5).
قاضى عضد ايجى در «مواقف»(1)نوشته است:
مقصد سوم در توضيح چيزهايى است كه امامت به وسيله آنها ثابت مىشود: امامت به اتّفاق همه، با نصّ و تصريح پيامبر و امام سابق منعقد مىشود، و با بيعت اهل حلّ و عقد [افراد خبره] نيز امامت ثابت مىشود، ولى شيعه در اين مطلب با ما مخالف است. و دليل ما بر اين ادّعا، ثبوت امامت ابوبكر با بيعت است(2).
و نيز نوشته است:
بدان اگر امامت با انتخاب و بيعت انجام شد نيازى به اتّفاقنظر اهل حلّ و عقد نيست؛ زيرا دليل عقلى و نقلى بر آن نداريم، بلكه يك يا دو نفر از اهل حلّ و عقد [براى ثبوت امامت] كافى است؛ زيرا مىدانيم صحابه با وجود صلابتى كه در دين داشتند به همين اكتفا كردند؛ مانند انتخاب ابوبكر توسّط عمر، و انتخاب عثمان توسّط عبدالرحمن بن عوف. و اجتماع اهل مدينه را شرط نكردند تا چه رسد به اجماع همۀ امّت. و هيچ كس بر اين كار آنها اشكال نگرفته، و دورههاى مختلف تا زمان ما بر همين منوال بوده است.
و شارحان كتاب يعنى سيّد شريف جرجانى، ملّا حسن چلپى، و شيخ مسعود شيروانى نيز اين سخن را تأييد كردهاند(3).
و امام ابن عربى مالكى در «شرح صحيح ترمذى»(4)نوشته است:
در عقد بيعت براى امام، لازم نيست از طرف همۀ مردم باشد بلكه دو يا يك نفر كافى است، البتّه اين مسأله اختلافى است.
قرطبى در كتاب «تفسير»(5)خود نوشته است:
اگر يك نفر از اهل حلّ و عقد، امامت را براى كسى منعقد كرد، امامت او ثابت مىشود و بر ديگران پذيرش آن لازم مىشود. و برخى با اين ديدگاه مخالفند و گفتهاند: امامت جز با گروهى از اهل حلّ و عقد منعقد نمىشود. دليل ما اين است كه عمر، بيعتِ با ابوبكر را منعقد كرد و هيچ كس از صحابه آن را انكار نكرد...(6).
امينى مىگويد: در اين صورت تخلّف عبداللّه بن عمر، اسامة بن زيد، سعد بن ابى وقّاص، ابوموسى اشعرى، ابومسعود انصارى، حسّان بن ثابت، مغيرة بن شعبه، محمّد بن مسلمه، و برخى كه عثمان آنها را بر جمع كردن صدقات و غيره گمارده بود، از بيعت با مولا امير المؤمنين عليه السلام بعد از اجماع امّت بر آن چه عذرى داشت؟ و آنها براى كوتاهى خود از اطاعت وى در جنگها چه عذرى مىآورند، كسانى كه در بين صحابه به معتزله مشهور بودند؛ زيرا از بيعت با على كناره گرفته بودند(7)؟!
1) - المواقف [ص 399].
2) - نگاه كن به اين دستگاه بافندگى كه در بافتن بر آن شبيه هم عمل مىكنند [انظر إلى هذا النول الّذي تشابهوا في النسج عليه].
3) - شرح المواقف 3:265-267[352/8].
4) - شرح الصحيح الترمذي، ابن عربى 13:229.
5) - الجامع لأحكام القرآن 1:230[186/1].
6) - گويا همۀ بنى هاشم، همۀ انصار جز دو نفر، زبير، عمّار، سلمان، مقداد، ابوذر و افراد زيادى از مهاجرين كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده و آن را انكار نمودند - آن گونه كه در جاى خود به تفصيل گذشت - نزد قرطبى جزء صحابه نبودهاند، وگرنه براى مفسّر جايز نيست دروغ بگويد در حالى كه مىداند تاريخِ صحيح پرده از دروغش برمىدارد.
7) - المستدرك، حاكم 3:115[124/3، ح 4596]؛ تاريخ طبرى 5:155[431/4، حوادث سال 35 ه]؛ الكامل، ابن اثير 3:80[303/2، حوادث سال 35 ه]؛ تاريخ أبي الفداء 1:115 و 171.
امينى مىگويد: اين است خلافت اسلامى و امامت عامّى كه اهل سنّت آوردهاند. امامت نزد آنها تنها رياستى عمومى براى تدبير لشكريان، بستن و حفظ مرزها، جلوگيرى از ظلم ظالم و گرفتن حقّ مظلوم، برپايى حدود، تقسيم غنايم ميان مسلمين، و پرداخت آن به آنها براى هزينه كردن در حجّ و جهاد، مىباشد. و نبوغ وى در علم و داشتن علمى بيشتر از مردم شرط نيست، بلكه او و ساير امّت در داشتن علم دين برابرند، و مقدار علمى كه يك قاضى بايد دارا باشد كافى است. و اين قاضيان پيش روى تو هستند و به خوبى علم آنها را مىدانى و مىتوانى از نزديك نظاره كنى! و نيز امام با ارتكاب فسق و ظلم و جور و ستم بركنار نمىشود، و به هر حال بر امّت اطاعت از او واجب است، نيكوكار باشد يا بدكار. و هيچ كس نمىتواند با او مخالفت كند و عليه او قيام كند و با او نزاع نمايد. و بر همين اساس بود كه خلفاى انتخاب قانونى، در هنگام قضاوت و فتوا دادن از حكم كتاب و سنّت عدول مىكردند و هيچ مانعى نداشتند و كسى پيدا نمىشد كه امر به معروف و نهى از منكر كند. و بر همين اساس بود كه معاوية بن ابو سفيان توانست در كوفه براى بيعت گرفتن بنشيند و مردم بر بيزارى از على بن أبي طالب با او بيعت كردند(1)؟!
و بر همين اساس بود كه عبداللّه بن عمر به بيعت با يزيد شراب خوار اقرار كرد(2).
و بر همين اساس بود سخنى كه عايشه گفت؛ اسود بن يزيد مىگويد: به عايشه گفتم: آيا تعجّب نمىكنى از مردى كه جزء طلقاء (آزاد شدگان) است، با اصحاب محمّد در خلافت به نزاع برخاسته است؟! گفت: «وما تعجب من ذلك؟ هو سلطان اللّه يؤتيه البرّ والفاجر، وقد ملك فرعون أهل مصر أربعمئة سنة»(3)[تعجّبى ندارد، اين سلطنت خداست و به نيكوكار و بدكار مىدهد، همانا فرعون بر اهل مصر چهار صد سال حكومت كرد].
و بر همين اساس سخن مروان بن حكم توجيه مىشود كه گفت: «ما كان أحد أدفع عن عثمان من عليّ»(4)[هيچ كس بيشتر از على از عثمان دفاع نكرد]. به او گفته شد: پس چرا روى منابر او را دشنام مىدهيد؟ گفت: «إنّه لا يستقيم لنا الأمر بذلك» [حكومت جز با اين كار براى ما باقى نمىماند].
و بر اين اساس است كه عذر آوردن شمر بن ذى الجوشن قاتل امام حسين عليه السلام تمام و كامل شمرده مىشود؛ ابواسحاق مىگويد: شمر بن ذى الجوشن با ما نماز مىخواند، سپس مىگفت: «أللّهمّ إنّك شريف تحبّ الشرف، وإنّك تعلم أنّي شريف فاغفر لي» [خدايا تو شريف هستى و شرف را دوست دارى و مىدانى كه من شريف هستم، پس مرا بيامرز]. گفتم: خداوند چگونه تو را بيامرزد در حالى كه بر كشتن فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله كمك كردهاى؟ گفت: «ويحك فكيف نصنع؟ إنّ اُمراءنا هؤلاء أمرونا بأمر فلم نخالفهم، ولو خالفناهم كنّا شرّاً من هذه الحمر الشقاة(5)»(6)[واى بر تو چه بايد مىكردم؟! اين اميران ما بودند كه دستور دادند و ما مخالفت نكرديم، و اگر مخالفت مىكرديم بدتر از اين الاغهاى بدبخت بوديم].
1) - البيان والتبيين 2:85[72/2].
2) - صحيح بخارى 1:166[2603/6، ح 6694]؛ سنن بيهقى 8:159 و 160؛ مسند احمد 2:96[228/2، ح 5676].
3) - اين حديث را ابن أبي حاتم نقل كرده است بنا بر نقل الدرّ المنثور 6:19[383/7].
4) - الصواعق المحرقة: 33 [ص 55].
5) - در سه كتابى كه در حاشيه پيشين گذشت، به جاى واژۀ «شقاة»، «سقاة» آمده است كه به معناى «آبكش» است.
6) - تاريخ ابن عساكر 6:338[189/23، شمارۀ 2762؛ مختصر تاريخ دمشق 332/10]؛ ميزان الاعتدال، ذهبى 1:449[280/2، شمارۀ 3742].
و بر همين اساس بود كه حرمت آل اللّه هتك شد، و مقدّسات عترتِ هدايتگر، ضايع گرديد، و خون نيكوكاران و خوبان شيعۀ اهل بيت ريخته شد، و لعن سيّد عترت و جان پيامبر اقدس و مطَهَّر ِ در لسان خداوند، بر بالاى منابر شايع شد، و خلفاى بنى اُميّه آن را سنّتى پيروى شده در تمام عالم اسلامى قرار دادند تا جايى كه معاويه، سعد بن ابى وقاص را به خاطر سكوت و دشنام ندادن به مولا على، پدر دو سبط پيامبر صلى الله عليه و آله، امير المؤمنين عليه السلام توبيخ كرد(1)!
و بر اين اساس از معناى خلافت، هيچ گونه نسنجيدگى و اشكالى در صحّت انتخاب مفضول [براى امامت] با وجود فاضل، و مقدّم داشتن متأخّر [مأموم] بر متقدّم [امام]، كه ديدگاه خليفه اوّل و پيروان او بود، وجود ندارد، و دليل آن، عذرها و خيالهاى ساختگى، و مرجّحات واهى و سست، و سياست آن روز مىباشد.
و اكثريّت، در مقدّم داشتن مفضول بر فاضل از خليفه پيروى كردهاند.
قاضى در «مواقف»(2)مىنويسد:
اكثريّت، امامت مفضول با وجود فاضل را جايز دانستهاند؛ زيرا شايد براى امامت، شايستهتر از فاضل باشد؛ چرا كه آنچه در ولايتِ در هر امرى معتبر است شناخت مصالح و مفاسد آن، و توانايى داشتن بر انجام لوازم آن است، و چه بسا كسى كه در علم و عمل داراى فضيلت كمتر است، به سرپرستى آگاهتر باشد و شرايط آن را بيشتر از ديگران دارا باشد. و گروهى تفصيل دادهاند و گفتهاند: اگر نصب افضل باعث فتنه مىشود واجب نيست، و گرنه واجب است.
و شريف جرجانى نوشته است:
مانند اينكه لشكريان و مردم، گوش به فرمان شخص فاضل نباشند، بلكه مطيع و فرمانبر مفضول باشند(3)[كه در اينجا نصب افضل باعث فتنه مىشود].
امينى مىگويد: منظور ما از افضل كسى است كه همۀ صفات كمال كه بشر مىتواند داشته باشد، را دارا است نه افضل بودن در صفتى و افضل نبودن در صفتى ديگر؛ از اين رو مثلاً «أفقه» كسى است كه به شؤون سياست بصيرتر، و به مصالح و مفاسد امور آگاهتر، و در ادارۀ كردن جامعه با ثباتتر، در جنگها شجاعتر و در دعواها قضاوتش درستتر، و دربارۀ حقوق خدا خشنتر، نسبت به ضعيفان امّت مهربانتر، در نيازهاى جامعۀ دينى بخشندهتر باشد، و ويژگىهايى ديگر از اين دست؛ بنابر اين گمان آنها كه گاه مفضول با قدرتتر، آگاهتر و استوارتر است، تصوّر نمىشود.
و بر خداى سبحان واجب است كه هر زمانى را از انسانى كه اين گونه باشد خالى نگذارد، بعد از آن كه ثابت كرديم به وجود آوردن آن، لطفى است كه بر خداوند واجب مىباشد، و آن شخص نيز همسنگ قرآن كريم است و از يكديگر جدا نمىشوند تا در حوض كوثر بر پيامبر وارد شوند. و هر كه از لشكريان و ديگران از او اطاعت نكند مانند كسى است كه از پيامبر اطاعت نكرده، و صاحب امر با اطاعت نكردن ديگران، از ولايت كبرى كه خداوند برايش مقدّر كرده دور و سرنگون نمىشود، بلكه بر بقيّه واجب است كه آن افراد را خاضع و مطيع گردانند، همان طور كه مرتدّان يا كسانى كه گمان كردند جزء آنها هستند (مانند مالك بن نويره و همراهان او)، را به اطاعت او وا داشتند! و اينكه پيكان جنّيان را به سوى او نشانه بگيرند؛ چنانكه به طرف سعد بن عباده سرپرست خزرج نشانه گرفتند(4).].
1) - ر. ك: ص 319-320 از اين كتاب.
2) - المواقف في علم الكلام [ص 413].
3) - شرح المواقف 3:279[373/8].
4) - [وى با ابوبكر بيعت نكرد، و پس از هلاكت وى، با عمر نيز بيعت نكرد تا آنكه سرانجام به دستور عمر به قتل رسيد، ولى به دروغ ادّعا كردند كه توسّط جنّيان كشته شده؛ زيرا شب در صحرا ايستاده ادرار كرده است!؛ ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 39/2؛ و 111/10].
و خليفه چارهاى جز ديدگاه خود پيرامونِ تقديم مفضول نداشته است، و اين ديدگاه را مطرح نكرد جز براى تصحيح خلافت خود، و مقدّم شدن بر كسى كه خداوند سبحان در كتاب عزيزش او را تقديس كرده، و جان پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله قرارداده، و طاعت و ولايت او را در كنار طاعت و ولايت پيامبر آورده است، و با او دين را تكميل و نعمت را تمام كرد، و پيامبرش را به رساندن اين مطلب امر كرد، و ضامن حفظ او از مردم شد، و پيك وحى به ولايت او و سزاوارتر بودن او به مؤمنان از خود آنها در اجتماعى با شكوه بين صد هزار نفر يا بيشتر ندا داد و گفت: «يا أيّها الناس إنّ اللّه مولاي، وأنا مولىالمؤمنين، وأنا أولى بهم من أنفسهم من كنت مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه» [اى مردم خداوند مولاى من است و من مولاى مؤمنان و من به آنها از خود آنها سزاوارترم، هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا هر كه او را دوست دارد دوست بدار، و هر كه با او دشمنى مىكند دشمن بدار].
و فضايل پدر دو سبط پيامبر خدا، ملكات و روحيّات او، پاك نهادى، طهارت اصل و نَسَب، قداست زادگاه (كعبه)، عظمت شأن او، دست نيافتنى بودن او در تدبير و دورانديشى، جدّيّت و قاطعيّت و سبقت در اسلام، و فانى بودن او در ذات خدا، و افضل بودن او در علم و همۀ فضايل، بر كسى پوشيده نيست. و كسى نيست كه گمان كند يا بگويد ابوبكر و عمر از مولا اميرالمؤمنين عليه السلام افضل هستند؛ اين ابوبكر است كه بر بالاى منابر مىگويد: «ولّيتُ ولستُ بخيركم، ولي شيطان يعتريني» [من ولىّ شما شدم و بهترين شما نيستم، من شيطانى دارم كه گمراهم مىكند]. و از امّت مىخواهد او را بر نَفْسش يارى كنند و كجى و ضعف او را بر طرف نمايند(1).
و اين عمر بن خطّاب است و تصريحات وى پيش روى تو است آنجا كه مىگويد: امر حكومت براى على بود لكن به خاطر جوان بودن و خونهايى كه ريخته بود(2)، از او ستادند. يا به بهانهاى كه خود عمر هنگام تعيين جانشين مطرح كرد: «للّه أبوك(3)لولا دعابة فيك»(4)[شگفتا از عظمت و شرافت تو! اگر شوخ طبعى در تو نبود (تو را خليفه مىكرديم)].
وى هميشه خداوند را مىخوانْد و از او مىخواست او را در مشكلى كه ابوالحسن در آن نيست، تنها نگذارد و عقيده داشت اگر على نبود او گمراه(5)و هلاك و مفتضح مىشد، و زنها عقيم هستند كه همچون على را به دنيا آورند، و روايات فراوان ديگرى كه در «شاهكارهاى علمى عمر» گذشت. و هيچ گاه در خيالش خطور نكرد كه او در يكى از فضايل مانند مولا على است، يا نزديك به اوست، يا كمى از او دور است.
پس از آن كه معناى خلافت نزد اهل سنّت را فهميدى و نظر گذشتگانِ آنها و در رأس همه خليفۀ اوّل را دانستى، بيا و دوگانگى و اختلاف بين آن كلمات، با كلمات و پندارهاى گروهى ديگر را نظاره كن؛ (وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اَللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اِخْتِلافاً كَثِيراً )(6)[اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مىيافتند].
احمد بن محمّد وترى بغدادى در «روضة الناظرين»(7)نوشته است:
بدان: اكثريّتِ اهل سنّت و جماعت براين باورند كه افضل مردم پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، ابوبكر، سپس عمر، سپس عثمان، و سپس على - رضى اللّه تعالى عنهم - است. و هر كه در خلافت مقدّم بوده، در فضيلت هم2.
1) - ر. ك: ص 621-622 از اين كتاب.
2) - ر. ك: محاضرات الاُدباء، راغب 2:213 [مج 2 / ج 478/4]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:20 و 115 [50/6، خطبۀ 66؛ 82/12، خطبۀ 223].
3) - [هرگاه چيزى به موجودى عظيم و شريف (مانند اللّه) اضافه شود، لباس عظمت و شرف برتن مىكند؛ مثل اينكه گفته مىشود: بيت اللّه، ناقة اللّه. و اگر در فرزند خصوصيّتى باشد كه جايگاه وى را نيكو كرده و مورد ستايش ديگران قرار داده است، عرب در مقام مدح و تعجّب مىگويد: «للّه أبوك»؛ يعنى ابوك للّهخالصاً حيث أنجب بك و أتى بمثلك: پدر تو تنها براى خداست چرا كه مثل تويى را به بار آورد؛ ر. ك: نهايه اين اثير 19/1؛ لسان العرب 12/14-13؛ مجمع البحرين 28/1].
4) - الغيث المنسجم، صفدى 1:168[276/1].
5) - التمهيد، باقلانى: 119.
6) - نساء: 82.
7) - روضة الناظرين: 2.
مقدّم است؛ زيرا تقديم مفضول بر فاضل محال است، و صحابه در امر حكومت مراعات افضليّت را مىكردند.
و دليل اين مطلب اين است: آنگاه كه ابوبكر تصريح به خلافت عمر پس از خود كرد، طلحه ايستاد و گفت: «ما تقول لربّك وقد ولّيت علينا فظّاً غليظاً» [به پروردگارت چه جواب مىدهى كه بر ما درشت خوى بداخلاقى را سرپرست كردى؟!]، ابوبكر گفت: «فركت لي عينيك، ودلكت لي عقبيك، وجئتني تكفّني عن رأيي، وتصدّني عن ديني، أقول له إذا سألني: خلّفتُ عليهم خير أهلك» [چشم غرّه مىروى، و پاشنه پايت را به زمين مىكوبى، و آمدهاى مرا از نظر و دينم برگردانى؟! وقتى از من پرسيد، مىگويم: بهترين اهل تو را بر آنها خليفه كردم]؛ و اين سخن ابوبكر بر اين دلالت مىكند كه آنها مراعات افضليّت را مىكردهاند.
و تو مىبينى كه اين سخن، دروغى براى فريب ضعيفانِ اين امّت بيچاره است، سخنى كه با ديدگاه اكثريّت، و با عقايد علماى كلام، و رفتار و گفتار صحابه، و پيش از همه با ديدگاه خودِ خليفه (ابوبكر) مخالف است. و گويا اين محال بودنى [تقديم مفضول بر فاضل] كه پنداشته، بر خليفه و كسانى كه او را در كارش كمك كردهاند، و امامت وى را بر امّتها و گروههاى پس از او، تحميل كردهاند، پوشيده مانده است.
و گويا تاريخ و «نوادر الأثر في علم عمر» (شاهكارىهاى علمى عمر)، پيش روى وَتَرى نيست تا مقدار ارزش ابوبكر را بفهمد و در آن غلوّ نكند، و بداند كه اگر عمر با اين سيره و شاهكارها، بهترين فرد امّت است، پس بايد با اسلام وداع كرد.
بله، اينها هواى و هوسها و شهوتهاست كه هر كدام به گوشهاى از آن چسبيدهاند، و فتواهايى بدون دليل است كه هركسى به حسب ميلش در پى آن مىرود. و ما عقل سليم تو را در بين دو امام ميزان قرار مىدهيم: امامى كه ما توصيفش كرديم، و امامى كه اهل سنّت مىگويند؛ پس عقلت را به هر كدام كه متمايل است رجوع ده، هر كدام كه وسيلۀ بين او و خداى سبحان مىشود، و هر كدام كه شايستگى چيره شدن بر نفوس و نواميس و احكام مسلمين در دنيا و آخرت را دارد. البتّه اگر ترازوى انصافش ناميزان نباشد؛ فَ (وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ )(1)[واى بر كمفروشان!].
لالكايى در «السنّة» از عبداللّه بن عمر نقل كرده است: مردى نزد ابوبكر آمد و گفت: آيا عقيده دارى زنا با قضا و قدر است؟ گفت: آرى. گفت: چگونه خداوند آن را براى من مقدّر كرده، سپس مرا عذاب مىكند؟ گفت: «يابن اللخناء! أما واللّه لو كان عندي إنسان أمرتُ أن يجأ أنفك»(2)[بله، اى پسر زن بدبو! به خدا سوگند اگر كسى نزد من بود امر مىكردم كه دماغت را بشكند].
امينى مىگويد: آيا گمان مىكنى خليفه معناى صحيح قَدَر را بداند كه بدين معناست: ثبوت و حتميّت امرى كه در علم ازلى الهى است، با قدرت بخشيدن بر انجام و ترك آن، و شناساندن خوبى و بدى و روشن كردن عاقبت اين دو.
(إِنّا هَدَيْناهُ اَلسَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً )(3)[ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس].
(وَ هَدَيْناهُ اَلنَّجْدَيْنِ )(4)[و او را به راه خير و شرّ هدايت كرديم].
(وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ )(5)[و هر كس شكر كند، به نفع خود شكر مىكند؛ و هر كس كفران نمايد (به زيان خويش نموده است، كه) پروردگار من، غنى و كريم است].
و آن كس كه كفران كند، (زيانى به خدا نمىرساند)؛ چرا كه خداوند بىنياز و ستوده است].
همۀ اينها با رودر رويى عقل و شهوت در انسان، و آفريدن عوامل پيروزى در مقابل نفس امّاره است، كه برخى با حسن انتخاب اطاعت مىكنند و برخى با سوء اختيار خود گرد معصيت مىچرخند.
(فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ )(1)[از ميان آنها عدّهاى بر خود ستم كردند، و عدّهاى ميانه رو بودند، و گروهى به اذن خدا در نيكيها (از همه) پيشى گرفتند].
(مَنِ اِهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها )(2)[هر كس هدايت شود، براى خود هدايت يافته؛ و آن كس كه گمراه گردد، به زيان خود گمراه شده است].
(فَمَنِ اِهْتَدى فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها )(3)[هر كس هدايت را پذيرد به نفع خود اوست؛ و هر كس گمراهى را برگزيند، تنها به زيان خود گمراه مىگردد].
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ )(4)[هر كس كار شايستهاى بجا آورد، براى خود بجا آورده است؛ و كسى كه كار بد مىكند، به زيان خود اوست؛ سپس همۀ شما به سوى پروردگارتان بازگردانده مىشويد].
(فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها )(5)[كسى كه (به وسيله آن، حقّ را) ببيند، به سود خود اوست؛ و كسى كه از ديدن آن چشم بپوشد، به زيان خودش مىباشد].
(قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّما أَضِلُّ عَلى نَفْسِي وَ إِنِ اِهْتَدَيْتُ فَبِما يُوحِي إِلَيَّ رَبِّي )(6)[بگو: «اگر من گمراه شوم، از ناحيۀ خود گمراه مىشوم؛ و اگر هدايت يابم، به وسيلۀ آنچه پروردگارم به من وحى مىكند هدايت مىيابم].
(إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها )(7)[اگر نيكى كنيد، به خودتان نيكى مىكنيد؛ و اگر بدى كنيد باز هم به خود مىكنيد].
(إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اِهْتَدى )(8)[پروردگار تو كسانى را كه از راه او گمراه شدهاند بهتر مىشناسد، و (همچنين) هدايتيافتگان را از همه بهتر مىشناسد].
(رَبِّي أَعْلَمُ مَنْ جاءَ بِالْهُدى وَ مَنْ هُوَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ )(9)[پروردگار من از همه بهتر مىداند چه كسى (برنامه) هدايت آورده، و چه كسى در گمراهىِ آشكار است].
پس قَدَر، مستلزم جبر نيست و علم خداوند سبحان به مقدار خير و شرّى كه بندگان انتخاب كرده و انجام مىدهند منافاتى با تكليف ندارد؛ همان طور كه اثرى در اختيار مكلّفين ندارد و با وجود اين علم، مجازات بر معصيت قبيح نيست و ثواب بر اطاعت نيز ساقط نمىشود.
(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ )(10)[پس هر كس هموزن ذرّهاى كار خير انجام دهد آن را مىبيند * و هر كس هموزن ذرّهاى كار بد كرده آن را مىبيند].8.
(وَ نَضَعُ اَلْمَوازِينَ اَلْقِسْطَ لِيَوْمِ اَلْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ كَفى بِنا حاسِبِينَ )(1)[ما ترازوهاى عدل را در روز قيامت برپا مىكنيم؛ پس به هيچ كس كمترين ستمى نمىشود؛ و اگر بمقدار سنگينى يك دانه خردل (كار نيك و بدى) باشد، ما آن را حاضر مىكنيم؛ و كافى است كه ما حسابكننده باشيم].
(اَلْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ لا ظُلْمَ اَلْيَوْمَ )(2)[امروز هر كس در برابر كارى كه انجام داده است پاداش داده مىشود؛ امروز هيچ ظلمى نيست].
(فَكَيْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ )(3)[پس چگونه خواهند بود هنگامى كه آنها را براى روزى كه شكّى در آن نيست (روز رستاخيز) جمع كنيم، و به هر كس، آنچه (از اعمال براى خود) فراهم كرده، بطور كامل داده شود؟ و به آنها ستم نخواهد شد (زيرا محصول اعمال خود را مىچينند)].
آيا خليفه اين معنا را از قَدَر مىدانست و آن جواب را داد، ولى سؤال كننده منظور او را نفهميد و انتقاد كرد؟ لكن اگر منظورش اين بود، در پاسخ آن منتقد ناسزا نمىگفت و آرزو نمىكرد كسى نزد او بود تا بينىاش را بشكند، بلكه ابتدا منظورش را مىگفت تا آن مرد به حقّ باز گردد.
يا اينكه خليفه از قَدَر چيزى نمىفهميد مگر آفريدن أعمال بندگان كه اكثريّتِ پيروان وى گفتهاند؟ در اين صورت آنچه منتقد گفت صحيح است، خليفه به او دشنام بدهد يا نه. و آنچه از دخترش عايشه فهميده مىشود ميلِ به معناى دوّم است؛ وى پس از اينكه به خاطر قيام عليه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام و كنار گذاشتن پردهنشينى و ظاهر شدن در ميان مردم همچون دوران جاهليّت نخستين(4)، مورد ملامت و سرزنش قرار گرفت، گفت: «أ نّها كانت قدَراً مقدوراً وللقدَر أسباب»(5)[اين كارها مقدّر شده بود، و قضا و قدر اسبابى دارد].
خالد بن وليد به قصد بطاح(6)حركت كرد و چون به آنجا رسيد كسى را نديد. و مالك بن نويره قبلاً آنها را متفرّق كرده و از اجتماع نهى كرده و گفته بود: اى قبيله بنى يربوع! ما به اين امر دعوت شديم و كوتاهى كرديم و به مطلوب خود نرسيديم و من در اين امر فكر كردم و ديدم اين امر بدون هيچ سياستى براى آنها مهيّا شده است، در اين صورت مردم در اين امر هيچ قدرتى ندارند، پس از دشمنى با گروهى كه براى آنها كار مىكنند بپرهيزيد، و متفرّق شويد و در اين امر داخل شويد؛ و لذا آنها متفرّق شدند. و چون خالد به آن سرزمين رسيد گروههايى را فرستاد و به آنها دستور داد اذان و اقامه بگويند و هر كس را كه اجابت نكرد، بياورند، و اگر امتناع ورزيد او را بكشند. و قبلاً ابوبكر به آنها سفارش كرده بود كه هر كجا فرود آمدند، اذان و اقامه بگويند و اگر آن گروه هم اذان و اقامه گفتند كارى به آنها نداشته باشند، و گرنه بر آنها بتازند و آنها را بكشند يا آتش بزنند. و اگر به اذان و اقامه شما جواب مثبت دادند از آنها [دربارۀ زكات] بپرسيد اگر به آن اقرار كردند از آنها قبول كنيد و اگر قبول نكردند بر آنها بتازيد، و سخنى نگوييد. پس لشكريان، مالك بن نويره، عاصم، عبيد، عرين، و جعفر فرزندان ثعلبة بن يربوع را نزد خالد آوردند و دربارۀ آنها اختلاف شد، ابوقتاده كه در ميان لشكر بود شهادت داد كه آنها اذان و اقامه گفتند و نماز خواندند، و چون دربارۀ آنها اختلاف شد دستور داد آنها را در شب سردى
1) - أنبياء: 47.2 - غافر: 17.3 - آل عمران: 25.
4) - [در حالى كه خداوند در سورۀ أحزاب، آيۀ 33 به زنان پيامبر فرمان مىدهد: (وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجاهِلِيَّةِ اَلْأُولى) «و همچون دورانجاهليّت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد»].
5) - اين سخن را بغدادى با سند خود در تاريخش 1:160 نقل كرده است.
6) - [آبى در ديار بنى اسد بن خزيمه؛ معجم البلدان 445/1].
كه هيچ چيزى را باقى نمىگذاشت و سرما رو به زيادت مىرفت، زندانى كردند. پس خالد به منادى دستور داد و او ندا داد: «ادفئوا اسراكم» [اسيران را گرم كنيد ولباس گرم به آنان بپوشانيد]. و در لغت كنانه واژۀ «دفء» به معناى كشتن بود. و آنها گمان كردند خالد ارادۀ قتل آنها را كرده است پس آنها را كشتند، و ضرار بن أزور، مالك را كشت و خالد تا صداى ناله شنيد از چادر خود خارج شد ولى كار از كار گذشته بود. پس خالد گفت: چون خدا امرى را اراده كند به آن مىرسد. و خالد با اُمّ تميم همسر مالك ازدواج كرد، پس قتاده گفت: اين است كار تو؟ پس خالد او را با تندخويى از خود راند و او خشمگين شد و رفت.
و در تاريخ ابوالفداء آمده است: عبداللّه بن عمرو و أبوقتاده أنصارى حاضر بودند، و با خالد دربارۀ مالك صحبت كردند ولى او سخن آن دو را نپسنديد. پس مالك گفت: اى خالد! ما را به سوى ابوبكر بفرست تا دربارۀ ما حكم كند.
خالد گفت: خداوند از من نگذرد اگر من از تو بگذرم، و به ضرار بن أزور دستور داد گردنش را بزند.
و عمر به ابوبكر گفت: شمشير خالد دربارۀ مالك مرتكب ظلم شده است و اين سخن را دائماً تكرار كرد. و ابوبكر پاسخ داد: «يا عمر! تأوّلَ فأخطأ فارفع لسانك عن خالد فإنّي لا أشيم سيفاً سلّه اللّه على الكافرين»(1)[اى عمر! او اجتهاد كرد و خطا نمود، پس دربارۀ او سخن مگو كه من شمشيرى را كه خداوند بر كافران كشيده است در غلاف نمىكنم].
امينى مىگويد: شايسته است كه پژوهشگر در اين رويداد از دو جهت كاملاً دقّت كند:
جهت نخست: گناهان و جرايم بزرگى كه خالد بن وليد مرتكب شد و دامان هر مسلمانى از آنها برى و پاك است، و با نداى قرآن كريم و سنّت شريف منافات دارند، و هر كس به خدا و رسول او و آخرت ايمان دارد از آنها بيزارى مىجويد.
(أَ يَحْسَبُ اَلْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً )(2)[آيا انسان گمان مىكند بىهدف رها مىشود؟!].
(أَ يَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ )(3)[آيا او گمان مىكند كه هيچ كس نمىتواند بر او دست يابد؟!].
(أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ )(4)[آيا كسانى كه اعمال بد انجام مىدهند گمان كردند بر قدرت ما چيره خواهند شد؟! چه بد داورى مىكنند!].
به حكم كدام كتاب يا سنّت، ريختن خون پاك كسانى كه به خدا و رسولش ايمان آوردهاند جايز است؟! كسانى كه از راه حقّ تبعيّت كردند، راه نيكو را تصديق نمودند، اذان و اقامه گفتند، نماز خواندند، صدايشان بلند بود كه ما مسلمانيم، چرا اسلحه به همراه داريد؟!
(لا تَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ اَلْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(5)[گمان مبر آنها كه از اعمال (زشت) خود خوشحال مىشوند، و دوست دارند در برابر كار (نيكى) كه انجام ندادهاند مورد ستايش قرار گيرند، از عذاب (الهى) بركنارند! (بلكه) براى آنها، عذاب دردناكى است].
عذر خالد در كشتن كسانى مانند مالك كه با پيامبر اعظم معاشرت كرده بود و صحابى خوبى بود، و آن حضرت او را براى جمع آورى صدقات قومش گمارده بود، و از بزرگان زمان جاهليّت و اسلام و همنشين شاهان(6)بود، چيست؟!
(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ اَلنّاسَ جَمِيعاً )(7)[هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته است].
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها )(1)[و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مىماند].
و چه چيز بر آن مرد، تاختن بر اهل و عيال پاك آن مقتولين، و اذيّت و آزار و به اسارت گرفتن آنها را، بدون اينكه مرتكب گناه و معصيتى شده باشند، يا از آنها در مجتمع دينى فسادى ظاهر شود، حلال كرد؟!
(وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(2)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند].
اين قساوت، بدرفتارى، خشونت، دورى از شعائر و آداب اسلامى و عذاب دادن سرهاى گروهى از مسلمان، و آنها را پايۀ ديگ قراردادن و سوزاندن آنها با آتش، چيست؟!
(فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ )(3)[واى بر آنان كه قلبهايى سخت در برابر ذكر خدا دارند!].
(فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذابِ يَوْمٍ أَلِيمٍ )(4)[واى بر كسانى كه ستم كردند از عذاب روزى دردناك!].
خالد كيست و چه ارزشى دارد پس از اينكه هوى و هوس خود را خداى خود قرار داد، نفسش او را فريب داد، شهوتش او را گمراه كرد، و غلبۀ شهوت او را مست نمود؟! و در نتيجه حرمتهاى الهى را هتك كرد، اسلام مقدّس را بدنام نمود، و همان شب با همسر مالك كه به ناحقّ او را كشته بود زنا كرد(5)(إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ ساءَ سَبِيلاً )(6)[اين كار، عملى زشت و تنفّرآور و راه نادرستى است]. و كشتن مالك فقط براى اين كار زشت بود، و اين، امرى عيان، و سرّى پنهان نشده بود، و خود مالك آن را مىدانست و به همسرش پيش از اين واقعه خبر داد و گفت: تو مرا در معرض كشته شدن قرار دادى.
پس مالك با مظلوميّت و به خاطر غيرت و حمايت از ناموس خود كشته شد، و در خبر متواتر وارد شده است : «من قُتل دون أهله فهو شهيد»(7)[هر كس در راه (حمايت از) خانوادهاش كشته شود، شهيد است]. و در روايتى صحيح آمده است: «من قُتل دون مظلمته فهو شهيد»(8)[كسى كه بهخاطر ايستادگى در برابر ظلمى كه به وى شده، كشته شود، شهيد است].
و اين بهانۀ ساختگى كه مالك زكات نداده بود، به خالد اجازۀ انجام چنين جنايتهايى را نمىدهد. آيا اگر مرد مسلمانِ موحّدِ مؤمنِ به خدا و كتابش تنها از پرداخت زكات امتناع ورزد موجب ارتدادش مىشود، در حالى كه مُنْكِر اصل زكات و وجوب آن نيست؟! و آيا در اين هنگام بايد كشته شود در حالى كه در روايت صحيحى از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله آمده است: «لايحلّ دم رجل يشهد أن لا إله إلّااللّه، وأنّي رسول اللّه، إلّابإحدى ثلاثة: النفس بالنفس، والثيّب الزاني، والتارك لدينه المفارق للجماعة»(9)[ريختن خون مردى كه شهادتين مىگويد حلال نيست مگر به يكى از سه علت: كسى را بكشد و او را قصاص كنند، همسر داشته باشد و با اين حال زنا كند، از دين دست برداشته و از جماعت مسلمين كناره بگيرد]؟!].
1) - نساء: 93.
2) - أحزاب: 58.
3) - زمر: 22.
4) - زخرف: 65.
5) - الصواعق: 21 [ص 26]؛ تاريخ الخميس 2:333[209/2].
6) - نساء: 22.
7) - مسند أحمد 1:191[311/1، ح 1655]. مناوى در الفيض القدير 6:195 [ح 8917] تصريح به متواتر بودن اين روايت كرده است.
8) - نسائى [در السنن الكبرى 311/2، ح 3559] و ضياء مقدسى در الجامع الصغير [631/2، ح 8918] اين روايت را ذكر كردهاند و سيوطى آن را صحيح دانسته است؛ ر. ك: الفيض القدير 6:195 [ح 8918].
9) - صحيح بخارى 10:63[2521/6] كتاب الديات، باب سخن خداوند متعال: (أَنَّ اَلنَّفْسَ بِالنَّفْسِ)؛ صحيح مسلم 37:2[506/3، ح 25، كتابالقسامة والمحاربين].
اين چه حالتى در گذشتگان بوده است كه مستى شهوت، آنها را فريب داده و نداى هوى و هوس آنها را به هلاكت انداخت، و دربارۀ هيچ مؤمنى عهد و پيمان و امان و حرمتى را مراعات ننمودند و هيچ ظلم و تجاوزى را فرو گذار نكردند.
از اين رو خالد را مىبينى كه شخصيّتى چون مالك را مىكشد و آن معصيتها را انجام مىدهد به خاطر كاميابى از همسرش امّ تميم. و ديگرى را مىبينى كه به خاطر شهوت كاميابى از قطام، سيّد عترت امير المؤمنين عليه السلام را مىكشد. و ديگرى(1)را مىبينى كه بر گروهى از قبيلۀ بنى اسد مىتازد، و زنى زيبا روى را مىگيرد و يارانش آن زن را به او مىبخشند و با او زنا مىكند، سپس داستان را براى خالد ذكر مىكند و او مىگويد: آن را به تو بخشيدم - گويا اين سربازان جمع شده بودند براى زنا كردن و شكستن حرمت ناموس مردان آزاد - پس خالد ماجرا را براى عمر نوشت و او پاسخ داد: سنگسارش كنند(2).
و اين يزيد بن معاويه است كه دسيسه ونيرنگ بهكار مىبرد وبراى همسر امام حسن زكىّ عليه السلام ريحانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله، سمّ كشندهاى مىفرستد تا او را بكشد و بعداً با او ازدواج كند(3)، و يا اين كار را معاويه بهخاطر هدفى كه داشت انجام داد، چنانكه خواهد آمد(4).
و پشت سر اين ظالمين، گروهى هستند كه دامان آنها را با عذرهاى ساختگى و دروغين مانند تأويل و اجتهاد - و اى كاش اين دو نبودند! - پاك مىكنند و خداوند به آنچه قلبهايشان مخفى مىكند يا آشكار مىسازد عالم است؛ (وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ )(5)[و اگر ميان آنها داورى كنى، با عدالت داورى كن، كه خدا عادلان را دوست دارد].
جهت دوم: جهت دومى كه مىخواهيم پيرامون آن بحث كنيم اوّلاً: مسلّط كردن خليفه است افرادى مانند خالد و ضرار بن ازور شراب نوش و ظالم(6)را بر جانها و خونها و أعراض و ناموسهاى اسلام، و سفارش به لشكريانش كه مرتدّان را بسوزانند، در حالى كه در سنّت شريفه از آن نهى شده است(7).
و ثانياً: چشم پوشى او از اين مصيبتها و جنايات قبيح، گويا اصلاً چيز قابل ذكرى نيست؛ چرا كه گوش دنيا از او پيرامون اين رخدادها صدايى نشنيد، و در مذمّت كردن و عيب گرفتن بر آن كارها سخنى از او حكايت نشده، و هيچ كس از او تحرّكى نديده است.
چرا خليفه به جاى دفاع و حمايت از خالد، وى را به خاطر قتل مالك و ياران مسلمان و نيكوكار او مؤاخذه نكرد؟! در حالى كه قتل، نزد او ثابت شده بود.
چرا او را به خاطر قتل قصاص نكرد؟! و حدّ زنا بر او جارى نكرد؟! و به خاطر افترا و دروغ بستن او را تازيانه نزد؟! و بهخاطر ظلم و تعدّى بر ناموس و اموال مسلمين تعزير نكرد؟! چرا خالد را بر كنار نكرد در حالى كه از كردۀ او ناراحت بود، و ديه را به عهده متمّم بن نويره برادر مالك گذاشت، و به خالد دستور داد كه همسر مالك را طلاق دهد چنانكه در «اصابه» آمده است(8). همۀ اينها به كنار، دست كم امر به معروف و نهى از منكر مىكرد، و او را به خاطر آن5.
1) - وى ضرار بن ازور هم رديف و شبيه خالد بن وليد در زنا كردن با زنان است.
2) - تاريخ ابن عساكر 7:31[388/24-389، شمارۀ 2931؛ مختصر تاريخ دمشق 154/11]؛ خزانة الأدب 2:8[326/3]؛ الإصابة 2:209 [شمارۀ 4172].
3) - تاريخ ابن عساكر 4:226[284/13، شمارۀ 1383؛ مختصر تاريخ دمشق 39/7].
4) - [در ص 1097 از اين كتاب].
5) - مائده: 42.
6) - تاريخ ابن عساكر 30:7[389/24-390، شمارۀ 2931؛ مختصر تاريخ دمشق 154/11]؛ خزانة الادب 8:2[326/3]؛ الإصابة 2:209 [شمارۀ 4172].
7) - از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: «لايُعذّب بالنار إلّاربّ النار» كسى جز پروردگار آتش، با آتش عذاب نمىكند؛ نگاه كن: صحيح بخارى 4:325[1098/3، ح 2853].
8) - الإصابة 1:415.
جرمها توبيخ و عتاب مىكرد، و آن چنان كه امير المؤمنين عليه السلام فرمودهاند كمترين انكار اين است كه با صورت عبوس و درهم كشيده، اهل معصيت را ملاقات كنى: «أدنى الإنكار أن تلقى أهل المعاصي بوجوه مكفهرّة»(1).
چرا خليفه در دفاع از خالد و جناياتش توقّف و مكث كرد [و او را به سزايش نرساند]؟! و گاه مىگويد: او اجتهاد نموده و خطا كرده است، و گاه عذر مىتراشد و مىگويد او شمشيرى از شمشيرهاى خداست و عمر را از بدگويى نسبت به او نهى مىكند و به او فرمان مىدهد كه از او دست بردارد و با او مجادله نكند، و چنانكه در شرح ابن ابى الحديد آمده است(2)بر قتاده به خاطر اينكه فعل خالد را زشت شمرد خشمگين شد.
و ما در بحث از اين جهت، بر توجّه دادن خواننده به آن اكتفا مىكنيم، و به عمق مطلب و منتهاى آن نمىپردازيم؛ زيرا كسى نيست كه نفهمد هيچ يك از اين دو بهانه صحيح نبوده و قابل پذيرش نيست. آيا يك مسلمان نمىداند توجيه گرى و اجتهاد در اين جرمها و جناياتِ سنگين، راه ندارد؟! و بر هيچ فاعل و تاركى جايز نيست كه اين دو را در عيبها و كجروىهايش سپر خود قرار دهد، و حدود را به بهانۀ آنها دفع كند، و خونها را به ناحقّ بر زمين بريزد، و حرمت زنان آزاد را بشكند، و حكم خدا دربارۀ جانها و ناموسها و اموال را به دور اندازد، و حاكم نيز با كسى كه ادّعاى توجيه و اجتهاد مىكرد موافقت نمىنمود(3)چنانكه قدامة بن مظعون شراب خورد و ادّعا كرد اجتهاد نموده است ولى عمر، عذر او را نپذيرفت و بر او حدّ جارى كرده و شلّاق زد؛ آن گونه كه در «سنن بيهقى»(4)و غير آن آمده است.
و ابن أبي شيبه(5)و ابن منذر از محارب بن دثار نقل كردهاند: گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در شهر شام شراب خوردند و گفتند ما به خاطر سخن خداوند: (لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا )(6)[بر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند، گناهى در آنچه خوردهاند نيست؛ (و نسبت به نوشيدن شراب، قبل از نزول حكم تحريم، مجازات نمىشوند)]، شراب خورديم پس عمر بر آنها حدّ جارى كرد(7).
و ابوعبيده بر ابوجندل عاصى بن سهيل كه شراب خورده بود و آيۀ قبل را توجيه كرده بود، حدّ جارى كرد(8).
و آيا كسى در اين شكّ دارد كه در شمشيرى كه خداى سبحان از نيام بيرون كشيده هيچ گاه ظلم و شرّ و فتنه و آشوب راه ندارد، و خونهايى كه ريختن آن حرام است به وسيله آن ريخته نمىشود، و حرمتهاى الهى هتك نمىشود، و وسيلهاى براى رسيدن به شهوات نمىگردد، و به خاطر غلبۀ شهوات از نيام بيرون نمىآيد، و ناموس اسلام به وسيله آن از بين نمىرود، و آن را جز مردان پاك و آنها كه از قبيح و فساد به دورند به دست نمىگيرند؟ خالد كيست و چه ارزشى دارد كه خليفه اين فضيلت بزرگ را به او بدهد، و او را شمشيرى كه خداوند بر دشمنانش از غلاف بيرون آورده، بداند:
«سيفٌ اللّه سلّه على أعدائه» ، در حالى كه چندين بار پيامبر اعظم از خالد اعلام بيزارى كرد(9)؟! آيا اينها سخنان بدون دليل، زياده گويى، دروغگويى، فضايل در دين خدا را به مسخره گرفتن، و خود را به نادانى زدن دربارۀ آنها، نيست؟! چگونه مىتوانيم خالد را شمشيرى از شمشيرهايى كه خدا بر دشمنانش از نيام برآورده بدانيم در حالى كه در شرح حال].
1) - [وسائل الشيعة (آل البيت) 16:143، باب 6 از ابواب كتاب الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر، ح 1؛ و در كنز العمّال 3:79 آمده است: «تقرّبوا إلى اللّه تعالى ببغض أهل المعاصي، وألقوهم بوجوه مكفهرّة»].
2) - شرح نهج البلاغة 4:187[213/17، نامۀ 62].
3) - [در متن، عبارت: «لم يُضْح الحاكم لمدّعيها» وجود دارد كه ظاهراً به اين معناست: «لم يُصبح (اي لم يصر) الحاكم موافقاً لمدّعيها»].
4) - سنن بيهقى 8:316.
5) - المصنّف في الأحاديث و الآثار [546/9، ح 8458].
6) - مائده: 93.
7) - الدرّ المنثور 2:321[174/3].
8) - الروض الاُنُف، سهيلى 2:231[489/6].
9) - نگاه كن: الاستيعاب 1:153 [قسم دوّم/ 428، شمارۀ 603]؛ السيرة النبويّة، ابن هشام [72/4].
وى كه در پيش روى ما قرار دارد آمده است: «أ نّه كان جبّاراً فاتكاً، لايراقب الدين فيما يحمله عليه الغضب وهوى نفسه»(1)[وى شخصى بسيار ستمگر بود، و از پشت خنجر مىزد، و هر گاه غضب و هواى نفس به او روى مىآورد، مراعات دين را نمىكرد].
اين بود گوشهاى از فتواها و نظرات ابوبكر كه به آن دست يافتيم، كه هر چند اندكند ولى تو را به جايگاه واقعى او در علم به كتاب و شناختن سنّت و فهميدن شريعت و احكام دين رهنمون مىشوند. حال آيا غلوّ نيست كه گفته شود: «عَلِم كلّ ذي حظّ من العلم أنّ الّذي كان عند أبي بكر من العلم أضعاف ما كان عند عليّ منه»(2)[هر كس بهرهاى از علم دارد مىداند علمى كه ابوبكر داشته چندين برابر علم على بوده است]. و آيا غلوّ نيست كه گفته شود: «مشهور اين است كه مردم قضاوتها و فتواهايى كه از ابوبكر و عمر و عثمان و على نقل شده را جمع كردهاند و صحيحترين و بهترين آنها كه دليل بر علم صاحبش باشد را در افعال ابوبكر و سپس عمر يافتند؛ و لذا كارهايى از عمر كه نصّى از قرآن يا پيامبر مخالف آن باشد كمتر از كارهاى على است، و امّا در كارهاى ابوبكر نصّى مخالف با آنها پيدا نمىشود»؟!
و آيا غلوّ نيست كه گفته شود: «ابوبكر و عمر و ديگر بزرگان صحابه هيچگاه از على سؤالى نپرسيدهاند و مشهور آن است كه على علم را از ابوبكر گرفته است»(3)؟!
آيا غلوّ نيست كه گفته شود: «إنّ أبا بكر من أكابر المجتهدين بل هو أعلم الصحابة على الإطلاق»(4)[ابوبكر از بزرگان مجتهدين، و بلكه بدون استثنا داناترين اصحاب است]؟!
آيا غلوّ نيست كه گفته شود: «ابوبكر داناترين و با ذكاوتترين اصحاب است، و در عين حال داناتر از همه به سنّت پيامبر بوده است، و صحابه در جاهاى مختلف به او رجوع مىكردند و او سنّتهايى از پيامبر صلى الله عليه و آله را كه در حفظ داشت و آنها نمىدانستند، به هنگام نياز نقل مىكرد و چگونه چنين نباشد در حالى كه از آغاز بعثت تا وفات پيامبر هم صحبت آن حضرت بود»(5)؟!
آيا آنچه به پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله نسبت دادهاند كه: «ما صبّ اللّه في صدري شيئاً إلّاصببتُه في صدر أبي بكر»(6)[خداوند چيزى در سينه من نريخته است مگر اينكه من آن را در سينه ابوبكر ريختهام] غلوّ به حساب نمىآيد؟!
آيا روايتى كه ابن سعد(7)از ابن عمر نقل كرده كه: از فرزند عمر سؤال شد چه كسانى در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله فتوا مىدادند؟ گفت: «أبو بكر وعمر ولا أعلم غيرهما» [ابوبكر و عمر و كس ديگرى را نمىشناسم] غلوّ نيست؟!
ر. ك: اُسد الغابة؛ الصواعق؛ و تاريخ الخلفاء، سيوطى(8).
امينى مىگويد: اى كاش من و قومم مىدانستيم انگيزۀ اهل سنّت در تراشيدن اين ادّعاهاى توخالى، و بافتن اين دروغهاى زشت، و كشاندن ضعيفان امّت به ورطههاى سقوط و ظلمت، و باز داشتن آنها از راه روشن و راست و حقّ، در شناخت افراد و قدر و اندازۀ گذشتگان، چيست؟!
1) - شرح ابن أبي الحديد 4:187[214/17، نامۀ 32].
2) - اين سخن را ابن حزم در الفِصَل 4:136 گفته است؛ نگاه كن: ص 281 از اين كتاب.
3) - منهاج السنّة، ابن تيميّه 3:128؛ ر. ك: ص 605 از اين كتاب.
4) - اين سخن را ابن حجر در الصواعق المحرقة: 19 [ص 33] گفته است.
5) - تاريخ الخفاء، سيوطى: 29 [ص 39].
6) - ر. ك: ص 607 از اين كتاب.
7) - الطبقات الكبرى [334/2-335].
8) - اُسد الغابة 3:216[324/3، شمارۀ 3064]؛ الصواعق المحرقة 10-20[18-34]؛ تاريخ الخلفاء: 35 [ص 48].
آيا اين ديدگاهها با نداى پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله و سخن آن حضرت به فاطمه عليها السلام سازگارى دارد: «أما ترضين أ نّي زوّجتكِ أوّل المسلمين إسلاماً وأعلمهم علماً؟!» [آيا راضى نمىشوى كه تو را به ازدواج نخستين مسلمان كه از همۀ مسلمانان عالمتر است درآورم؟!]؟!
و سخن او صلى الله عليه و آله: «زوّجتك خير اُمّتي أعلمهم علماً» [تو را به ازدواج بهترين و داناترين فرد از امّتم در آوردم]؟!
و نيز: آيا با اين سخنان متضادّ نيست: «إنّ عليّا لأوّل أصحابى إسلاماً وأكثرهم علماً» [همانا على نخستين كسى است كه در ميان اصحابم اسلام آورد و دانش او از همۀ آنها بيشتر است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «أعلم اُمّتي من بعدي عليّ» [بعد از من داناترين فرد امّتم، على است].
«أنا مدينة العلم وعليّ بابها» [من شهر علم هستم، و على درب آن است].
«عليّ وعاء علمي» [على ظرف دانش من است].
«عليّ باب علمي» [على درِ دانش من است].
«عليّ خازن علمي» [على خزانه دار دانش من است].
«عليّ عيبة علمي» [على صندوقچۀ علم من است].
«أنا دار الحكمة وعليّ بابها» [من خانۀ حكمت هستم و على درب آن است].
«أنا دار العلم وعليّ بابها» [من خانۀ علم هستم و على درب آن است].
«أنا ميزان العلم وعليّ كفّتاه» [من ترازوى علم هستم و على دو كفّۀ آن است].
«أنا ميزان الحكمة وعليّ لسانه» [من ترازوى حكمت هستم و على زبانۀ آن است].
«أقضى اُمّتي عليّ» [حكم كنندهترين امّت من على است].
«أقضاكم عليّ»(1)[حكم كنندهترين شما على است]. و سخنانى از اين دست.
چگونه مىتوان گفت در امّت اسلامى كسى غير از امير المؤمنين على عليه السلام داناترين است، پس از اينكه قبلاً گفتيم(2):
اهل علم اتّفاق دارند كه تنها على عليه السلام وارث علم پيامبر صلى الله عليه و آله است نه ديگران.
وانگهى؛ كدام دانش اندكى، نشانۀ فضيلت ابوبكر است؟! آيا گفتارش در معناى «ابّ»، يا ديدگاهش در «كلاله»، و ارث مادر بزرگ، و ارث دو مادر بزرگ، و خلافت، و ديگر موارد، نشانۀ فضيلت اوست؟! آيا او و رفيقش در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله اين گونه فتوا مىدادند؟!
و تو خوب مىدانى قبول همۀ اين اخبار صحيحى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده، و سخنان صحابه و تابعان دربارۀ علم اميرالمؤمنين عليه السلام، و جمع آنها با آن نظراتى كه دربارۀ علم ابوبكر وجود دارد، مستلزم اين است كه بگوييم ابوبكر از رسول خدا هم داناتر است؛ زيرا پيامبر و على - صلّى اللّه عليهما و آلهما - هر دو فرع يك اصل هستند، و على در فضايل هم رديف با برادر اقدس خود و جان اوست، و وارث علم او و درب آن و صندوقچه و ظرف و خزانه دار آن است، و گمان نمىكنم همه يا بيشتر اهل سنّت چنين سخنى [داناتر بودن ابوبكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله] را بر زبان جارى كنند.
بله، كسى كه از غلوّ دربارۀ ابوحنيفه و داناتر دانستن وى از رسول خدا صلى الله عليه و آله در قضاوت باكى ندارد(3)، مبالاتى ندارد كه همين مطلب را دربارۀ ابوبكر كه از ابوحنيفه افضل است، بگويد.ب.
اى پيروان ابن حزم و ابن تيميّه و ابن كثير و ابن جوزيه! اين همان غلوّ مبغوضى است كه گوشها را كر مىكند، نه آنچه كه شيعيان مىگويند.
بر اساس ديدگاه باقلّانى - از قدما - در «التمهيد»(1)، و سيّد احمد زينى دحلان - از متأخّران - در كتاب سيرهاش در حاشيۀ «سيرۀ حلبيّه»(2)، نخستين جايى كه علم خليفه بروز كرد و ظاهر شد، زمانى بود كه وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله را به مردم اعلام كرد و با سخن خداوند عزيز حكيم: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ )(3)[محمّد صلى الله عليه و آله فقط فرستاده خداست؛ و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند؛ آيا اگر او بميرد و يا كشتهشود، شما به عقب برمىگرديد؟ (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليّت و كفر بازگشت خواهيد نمود)؟] عليه عمر بن خطّاب احتجاج نمود.
چقدر اين دو غافلند كه وفات پيامبر بر هيچ يك از صحابه مشكل نشده بود، و آنها بالاترند از اينكه علمشان اين اندازه باشد، و همۀ حاملان قرآن كريم مىدانستند كه آن حضرت مىميرد به خاطر سنّتى كه مىدانستند خداوند در بين بشر قرارداده است و (قَضى أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى )(4)[مدّتى مقرّر داشت (تا انسان تكامل يابد)؛ و اجل حتمى نزد اوست (و فقط او از آن آگاه است)].
(وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اَللّهِ كِتاباً مُؤَجَّلاً )(5)[هيچكس، جز به فرمان خدا، نمىميرد؛ سرنوشتى است تعيين شده].
(لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ )(6)[براى هر قوم و ملّتى، سرآمدى است هنگامى كه اجل آنها فرا رسد، (و فرمان مجازات يا مرگشان صادر شود)، نه ساعتى تأخير مىكنند، و نه پيشى مىگيرند].
و بهخاطر تمسّك به قرآن، و نصوص زيادى كه آن حضرت در موارد فراوانى در اين باره فرمودهاند، به ويژه در حجّة الوداع؛ و از اين رو آن حجّ حجّة الوداع ناميده شد.
و اينكه عمر، وفات آن حضرت را انكار كرد بهخاطر جهلش نبود؛ زيرا عمرو بن زائده آيهاى كه ابوبكر تلاوت كرد را پيش از او براى عمر و ديگر صحابه در مسجد النبىّ خواند و اين آيه را نيز اضافه كرد: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ )(7)(8)[تو مىميرى و آنها نيز خواهند مرد].
امّا عمر به آيه و قارى آن توجّهى نكرد و عمرو بن زائده صحابى بزرگى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در جنگها سيزده بار جانشين خود در مدينه قرار داده بود(9).
و انكار عمر و ترساندن مردم بهخاطر سياستى از قبل تعيين شده بود؛ و آن، برگرداندن فكر مردم از جست وجو دربارۀ خليفه بود تا اينكه ابوبكر كه در خارج مدينه(10)در محلّۀ سُنح(11)بود بيايد؛ و اين نقشهاى از پيش طرّاحى شده بود [كان الأمر دُبّر بليل].
1) - التمهيد: 191.
2) - السيرة النبويّة 3:376[306/2].
3) - آل عمران: 144.
4) - أنعام: 2.
5) - آل عمران: 145.
6) - يونس: 49.
7) - زمر: 30.
8) - ر. ك: تاريخ ابن كثير 5:243[262/5-263، حوادث سال 11 ه]؛ شرح المواهب، زرقانى 8:281.
9) - الإصابة 2:523.
10) - تاريخ طبرى 3:197[200/3، حوادث سال 11 ه]؛ طبقات ابن سعد، چاپ مصر شمارۀ مسلسل: 786 [265/2]؛ تفسير قرطبى 4:223[143/4]؛ عيون الأثر 2:339[433/2].
11) - [«سُنح»: يكى از محلّههاى مدينه بود كه منزل ابوبكر در آن قرار داشت؛ معجم البلدان 256/3].
آيا نمىبينى گروهى از بزرگان اهل سنّت دليل اين انكار عمر را چيزهايى غير از جهل او گفتهاند؛ برخى گفتهاند: اين امر به خاطر درهم ريختگى ذهن و مضطرب شدن و غفلت از حقايق امور است(1). و برخى عذر تراشيده و گفتهاند: عمر در وفات پيامبر عقلش را از دست داده بود و مىگفت: «إنّه واللّه ما مات ولكنّه ذهب إلى ربّه»(2)[به خدا سوگند! او نمرده است، بلكه به سوى پروردگارش رفته است].
مظهر دوّم از مظاهر علم خليفه: نزد ابن حجر يكى از دليلهاى واضح بر اينكه خليفه، على الاطلاق داناترين صحابه مىباشد، روايتى است كه در «صواعق»(3)به صورت مرسل از عايشه نقل مىكند كه گفته است: «لمّا توفّي رسول اللّه صلى الله عليه و آله ... قالوا: أين ندفن رسول اللّه صلى الله عليه و آله؟ فما وجدنا عند أحد في ذلك علماً؛ فقال أبو بكر: سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: ما من نبيّ يقبض إلّادفن تحت مضجعه الّذي مات فيه. واختلفوا في ميراثه؛ فما وجدنا عند أحد في ذلك علماً؛ فقال أبو بكر: سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: إنّا معشر الأنبياء لا نُورث، ما تركنا صدقة» [چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات نمود... گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله را كجا دفن كنيم؟ و هيچ كس جوابى نداشت، پس ابوبكر گفت: من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «هيچ پيامبرى نمىميرد مگر اينكه در زير بسترى كه در آن وفات كرده دفن مىشود». و دربارۀ ارث آن حضرت اختلاف كردند و هيچ كس در اين باره علمى نداشت، پس ابوبكر گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «ما پيامبران ارث نمىگذاريم و آنچه از ما به جا مىماند صدقه است»].
امينى مىگويد: نهايت چيزى كه اين دو روايت مرسل مىرساند اين است كه: ابوبكر دو حديث از پيامبر روايت مىكند، و ديگران كه در اين دو جايگاه [دفن و تقسيم ارث] حاضر بودند اين دو روايت را نقل نكردهاند. حال اگر ابوبكر به خاطر نقل اين دو روايت، داناتر از همۀ صحابه بدون استثنا حتّى از كسى كه در آن دو جايگاه حضور نداشته، هرچند بهگونۀ تهجّم (به سختى برچيزى درآمدن) و رجم به غيب [تيرى در تاريكى انداختن] باشد، پس كسى كه هزاران حديث را جمع كرده و ابوبكر همه آنها يا اكثر آنها را نقل نكرده چگونه است؟! با اين حال هيچ كس او را داناتر از صحابه يا دست كم داناتر از ابوبكر نمىداند! آيا ابوبكر، صاحب سخنان نادر در معناى «ابّ» و «كلاله» و ارث مادر بزرگ و دو مادر بزرگ و مواردى از اين دست نيست؟!
آيا او نبود كه سنّت شريف را از امثال مغيرة بن شعبه، و محمّد بن مسلمه، و عبدالرحمن بن سهيل، و ديگر مردم عادّى مىگرفت؟
گويا ابن حجر مردم را با خود مقايسه كرده و گمان كرده آنها فرزندان سنگ هستند كه هيچ نمىفهمند و فقط مىشنوند.
آيا او با خود نمىگويد صحابه از اين سخنان رسول خدا صلى الله عليه و آله چه مىفهميدند:
1 - «مابين قبري ومنبري روضة من رياض الجنّة»(4)[مابين قبر من و منبر من باغى از باغهاى بهشت است].
2 - «مابين بيتي ومنبري روضة من رياض الجنّة»(5)[مابين خانۀ من و منبر من باغى از باغهاى بهشت است].
3 - «مابين حُجرتي إلى منبري روضة من رياض الجنّة»(6)[مابين حجرۀ من تا منبر من باغى از باغهاى بهشت است].
4 - «مابين المنبر وبيت عائشة روضة من رياض الجنّة»(7)[مابين منبر و خانۀ عايشه باغى از باغهاى بهشت است].].
1) - شرح المقاصد، تفتازانى 2:294[282/5].
2) - عيون الأثر، ابن سيّد الناس 2:339[433/2].
3) - الصواعق المحرقة: 19 [ص 34].
4) - مسند أحمد [472/3، ح 11216].
5) - صحيح بخارى: كتاب الصلاة، باب فضل ما بين القبر و المنبر؛ و كتاب الحجّ [399/1، ح 1137 و 1138؛ و 667/2، ح 1789].
6) - مسند أحمد [352/3، ح 10525]؛ كنز العمّال [260/12، ح 34948].
7) - إرشاد الساري 4:413[429/4، ح 1888]؛ وفاء الوفا 1:303[427/2].
5 - «من سرّه أن يصلّي في روضة من رياض الجنّة فليصلّ بين قبري ومنبري»(1)[هر كه را نماز خواندن در باغى از باغهاى بهشت خشنود مىسازد، بين قبر و منبر من نماز بخواند].
و ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است(2):
مىگويم: چگونه در محلّ دفن آن حضرت اختلاف كردند در حالى كه به آنها فرموده بود: «فضعوني على سريري في بيتي هذا على شفير قبري»(3)[مرا بر روى تختم در اين خانه در جانب بالاى قبرم قرار دهيد]. و اين تصريحى است بر اينكه او در خانۀ عايشه كه اصحاب را در آن جمع كرده بود، دفن مىشود.
آيا ابن حجر گمان كرده صحابه پس از اين احاديث، آن روضۀ مقدّسه كه پيامبر به آنها خبر داده بود و امر كرده بود در آنجا نماز بخوانند، را نمىشناختند؟! يا گمان كرده آنها قبر و منبر و روضهاى كه بين آن دو است را مىشناختند، و از نزديك با دريافت از پيامبر حدود آن را فهميده بودند، سپس در محلّ دفن اختلاف كردند و ابوبكر محل دفن را ظاهر كرد و با اين كار داناتر از همۀ صحابه شد؟!
وانگهى، اگر روايت دفن صحيح باشد، بايد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله محلّ دفن را به كسى كه او را به غسل و دفن خود وصيّت كرده بود(4)، و او متولّى غسل و كفن و دفن آن حضرت شد(5)، و به كسى كه مىدانست او آن حضرت را در نيمۀ شب بدون حضور كسى غير از نزديكان پيامبر(6)دفن مىكند، بگويد نه به كسى كه در آن زمان غايب است و خواب بر پلكهايش غلبه كرده است، و تعيين جايگاه دفن نزد همه - تا چه رسد به سيّد و آقاى بشر - از مهمترين چيزهايى است كه به آن وصيّت مىشود.
مظهر سوم: امّا روايت ارث: ابن حجر چه به سرعت سخن خود را دربارۀ آن نقض كرده و دچار تناقضگويى شده است(7). وى در صفحه (19) نقل اين روايت را ويژۀ ابوبكر مىداند و آن را از دليلهاى روشن بر اعلم بودن او مىشمارد، و در صفحه (21) معتقد شده است: على و عباس و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و زبير و سعد و همسران پيامبر اين روايت را نقل كردهاند و نوشته است: همگى مىدانستند پيامبر صلى الله عليه و آله اين مطلب را فرمودهاند، منتها ابوبكر اوّل از همه به ياد آورد و سپس بقيّه آن را به ياد آوردند. اين تناقضگويى چيست؟!
و چه چيز وى را در پايان كلامش از آنچه در آغاز كلامش گفته، غافل كرده است؟! و آيا اعلم بودن بستگى به زودتر به ياد آوردن يا زودتر صحبت كردن دارد؟! هر يك از اين دو مورد - همان طور كه مىدانى - هيچ مزيّتى ندارند مگر در حفظ نه در علم.
ثانياً: اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله اين مطلب را فرموده باشد بايد آن را براى اهل و نزديكانى كه ادّعاى وراثت داشتند افشا مىكرد تا دليل آنها كه تمسّك به عمومات ارث از آيات قرآن و روايات است، باطل شود و در اين صورت جار و جنجالى كه محنتها و كينهها را به دنبال دارد به وجود نمىآمد، و پارۀ تن طاهر او در حالى كه از اصحاب پدرش خشمگين است(8)از دنيا نمىرفت تا همۀ اينها دشمنى و بغض را در زمانهاى بعد ميان پيروان هر يك از دو فرقه به وجود آورد،ب.
1) - كنز العمّال 6:254[260/12، ح 34950].
2) - شرح نهج البلاغة 3:193[39/13، خطبۀ 230].
3) - الطبقات الكبرى [257/2]؛ المستدرك على الصحيحين [62/3، ح 3499].
4) - طبقات ابن سعد، شمارۀ مسلسل: 798 و 801 [278/2 و 280-281]؛ الخصائص الكبرى 2:276 و 277 [482/2 و 483].
5) - طبقات ابن سعد: 798 [278/2].
6) - ر. ك: ص 599 از اين كتاب.
7) - الصواعق: 19 و 21 [34 و 39].
8) - تفصيل اين مطلب در ص 661-667 خواهد آمد؛ و نيز نگاه كن: ص 600-601، و ص 956 از اين كتاب.
و اين در حالى است كه آن حضرت براى از بين بردن اين فسادها و ايجاد برادرى ميان امّتها و افراد، مبعوث شدهاند.
آيا آن حضرت به اين فتنهها كه پس از او به وجود آمدند و ناشى از عدم اطّلاع اهل و عيالش از اين حكمى كه ويژۀ اوست و حكم ارث را تخصيص مىزند مىباشد، علم و آگاهى نداشتند؟ او بالاتر از اين است، چرا كه او به مرگها، بلايا، رخدادها، فتنهها، و جنگها عالم بوده است.
و آيا گمان مىكنى ادّعاى صدّيق اكبر اميرالمؤمنين و همسرش صدّيقۀ كبرى صلوات اللّه عليهما و آلهما نسبت به مال پيامبر كه از خود باقى گذاشته بود و ابوبكر دست بر آن گذاشت، در حالى بوده كه مىدانسته پيامبر اين روايت را گفته ولى براى رسيدن به مال دنيا از آن چشمپوشى كرده، يا نمىدانسته كه پيامبر اين روايت را فرموده است؟!
ما با استفادۀ از كتاب و سنّت، دامانِ آن دو را از علم به سنّت ثابت و مقبول و چشم پوشى از آن، و نيز از جهلى كه عارض بر آن دو شود پاك مىدانيم. و چرا ابوبكر در اين ادّعا كه منحرف از كتاب و سنّت است - و در موردى است كه علم و يقين به آن تنها از سوى وارثان پيامبر صلى الله عليه و آله و وصىّ او كه از آغاز دعوت در مجالس و اجتماعات(1)به وصىّ بودن او تصريح كرده، پيدا مىشود - تصديق شود، ولى گوشهاى شنوايى نباشد كه به ادّعاى صدّيقه و همسر طاهر او كه مىگويند فدك هبهاى از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله به حضرت فاطمه است، گوش دهد، و اين در حالى است كه صحّت اين ادّعا تنها از جانب آن دو بزرگوار فهميده مىشود. مالك بن جعونه از پدرش نقل كرده است: فاطمه به ابوبكر گفت: «إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله جعل لي فدك فأعطني إيّاها» [رسول خدا صلى الله عليه و آله فدك را براى من قرار داد پس آن را به من بده!]. و على بن ابىطالب به نفع آن حضرت [زهرا] شهادت داد، و ابوبكر شاهد ديگر خواست و امّ أيمن شهادت داد. آنگاه ابوبكر گفت: «قد علمتِ يا بنت رسول اللّه أ نّه لا تجوز إلّاشهادة رجلين أو رجل وامرأتين» [اى دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله مىدانى كه جايز نيست مگر شهادت دو مرد يا يك مرد و دو زن]، پس آن حضرت منصرف شد و برگشت(2).
ثالثاً: علّت خشم صدّيقۀ طاهره سلام اللّه عليها - كه دربارۀ او از پدر بزرگوارش روايت شده است: «إنّ اللّه يرضى لرضاها ويغضب لغضبها»(3)[همانا خدا براى رضايت او راضى مىشود و براى خشم او خشم مىگيرد] - چيست؟ آيا بهخاطر حكمى بود كه پدرش بيان كرده بود؟! پدرى كه: (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى )(4)[و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد * آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست]، و او از چنين كارى به دور است.
يا به اين خاطر بود كه اين حكم قاطع را فردى صدّيق و امين، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده و مىخواهد حكم شريعت را نشر دهد و محكم كند، و آن حضرت نيز او را تصديق مىكند (ولى در عين حال به مخالفت با آن پرداخته است)؟!
ما دامان پارۀ تن رسول خدا حضرت صدّيقۀ طاهره را به نص ّ آيۀ تطهير از اين ننگ پاك مىدانيم.
پس تنها صورت سوّم مىماند و آن اينكه راوى را متّهم به كذب مىداند يا معتقد است خللى در روايت است، و آن را حكمى بر خلاف كتاب و سنّت مىداند. و همين بود كه آن حضرت را وادار كرد روسرى بر سر بيندازد و چادر بپوشد و در ميان گروه زيادى از خادمان و زنان بنىهاشم به طرف مسجد برود در حالى كه دامان حضرت به زمين كشيده مىشد(5)، و راه رفتن او بدون كم وكاست مانند راه رفتن رسول خدا بود، تا بر ابوبكر كه در ميان جمعى از مهاجران و].
1) - ر. ك: ص 170-173 از اين كتاب.
2) - فتوح البلدان، بلاذرى: 38 [ص 44].
3) - ر. ك: ص 252 از اين كتاب.
4) - نجم: 3 و 4.
5) - [عبارت: «تطأ ذيولها» بدين معناست: لباسهاى حضرت زهرا بلند بود به گونهاى كه روى پاهاى حضرت را مىپوشاند و هنگام راه رفتن، بر آنها گاممىگذاشت. و صيغۀ جمع آوردن واژۀ «ذيول» (دامنها) يا به اعتبار اجزاءِلباس است و يا به جهت تعدّد لباس؛ بحار 248/29].
انصار و ديگران بود وارد شد، سپس براى او پردهاى آويزان كردند، آنگاه نالهاى زد كه مردم به خاطر آن آماده گريه شدند و مجلس مضطرب شد. پس مدّتى مهلت داد تا صداى هق هق مردم فرو نشيند و سر و صداها بخوابد، و آنگاه سخن را با حمد و ثناى خداى عزّوجلّ و درود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع كرد وخطبهاى خواند و در ميان آن خطبه اين سخن بهچشم مىخورد: «أنتم الآن تزعمون أن لا إرث لنا؛ (أَ فَحُكْمَ اَلْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ )(1)؟ يابن أبي قحافة! أترث أباك ولا أرِث أبي؟! لقد جئت شيئاً فريّاً؛ فدونكها مخطومة مرحولة تلقاك يوم حشرك، فنعم الحَكَم اللّه، والزعيم(2)محمّد، والوعد القيامة، وعند الساعة يخسر المبطلون» [شما اكنون مىگوييد ما ارث نمىبريم «آيا آنها حكم جاهليّت را (از تو) مىخواهند؟! و چه كسى بهتر از خدا، براى قومى كه اهل يقين هستند، حكم مىكند؟!». اى ابوقحافه! آيا تو از پدرت ارث مىبرى و من از پدرم ارث نمىبرم؟! هرآينه دروغ بزرگى آوردهاى، فدك را كه براى تو چون مركبى افسار شده و زين شده مهيّا و آمادۀ سوارى است، بگير(3)تا تو را در روز محشر ملاقات كند، كه بهترين حاكم خداست، و بهترين سرپرست محمّد، و بهترين وعدهگاه قيامت است، و هنگام قيامت باطل گرايان زيان مىبينند].
و همين مطلب بود كه او را بر كسى كه با او مخالفت كرد خشمگين نمود و بعد از هر نماز او را نفرين مىنمود تا زمانى كه وفات كرد؛ تفصيل آن خواهد آمد(4).
و آيا اين حكم ميان همه انبيا مشترك بوده يا ويژۀ پيامبر ما صلى الله عليه و آله است؟
احتمال نخست را قرآن نقض مىكند؛ آنجا كه مىگويد: (وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ )(5)[و سليمان وارث داود شد].
و سخن خداوند به نقل از زكريّا: (فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا * يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ )(6)[تو از نزد خود جانشينى به من ببخش * كه وارث من و دودمان يعقوب باشد].
و روشن است كه حقيقت ارث، انتقال ملك پس از مرگ، به وارثان، به حكم خداى سبحان است؛ از اينرو حمل اين آيۀ كريمه بر علم و نبوّت - آنچنان كه اهل سنّت ادّعا كردهاند - خلاف ظاهر است؛ زيرا نبوّت و علم موروثى نيست، و نبوّت تابع مصحلت عامّ است و براى اهلش از روز اوّل، نزد آفريدگار مقدّر شده، و خدا مىداند رسالتش را در كجا قرار دهد، و اصل و نسب در آن نقشى ندارد، و دعا و درخواست اينكه خداوند كسى را پيامبر قرار دهد اثرى ندارد. و علم نيز به كسى داده مىشود كه به دنبال آن برود و تعليم ببيند.
علاوه بر آن، زكريّا عليه السلام وليّى از ميان اولادش درخواست كرد تا مانع ارث بردن موالى يعنى فرزندان عمو و خويشان پدرى شود، و اين تنها با مال سازگارى دارد، و محجوب و ممنوع شدن موالى از نبوّت يا دانش، معنايى ندارد.
وانگهى، شرط كردن اينكه ولىّ وارث، مورد رضايت باشد با سخن خود: (وَ اِجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا )(7)[و او را مورد رضايتت قرار ده!] با نبوّت نمىسازد؛ زيرا عصمت و قداستِ در خُلق و خو و ملكات از پيامبران جدا نيست، و از اينرو هيچ معناى صحيحى براى درخواست آن وجود ندارد. بله، اين مطلب در مال و كسى كه آن را به ارث مىبرد تمام است؛ زيرا وارثِ مال، گاه رضىّ و پسنديده است و گاه نه.
و امّا احتمال دوم و اينكه اين حكم از خصوصيّات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله باشد: اين احتمال مستلزم تخصيص عموم آيات6.
1) - مائده: 50.2 - [در برخى نسخهها چنين آمده است: «الغريم»؛ يعنى: بهترين طلبكنندۀ حقّ، پيامبر است].
3) - [امر حضرت به معناى تهديد است؛ بدين معنا كه: فدك را كه همچون شترى افسار شده و زين شده، مهيّا و آمادۀ براى سوارى است بگير و در آن بهحرام تصرّف كن تا خدا در روز قيامت به حسابت برسد؛ ر. ك: بحار 280/29-281].
4) - نگاه كن: 661-667 از اين كتاب.
5) - نمل: 16.
6) - مريم: 5 و 6.
7) - مريم: 6.
ارث است؛ آياتى مانند:
(يُوصِيكُمُ اَللّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَيَيْنِ )(1)
[خداوند دربارۀ فرزندانتان به شما سفارش مىكند كه سهم (ميراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد].
(وَ أُولُوا اَلْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اَللّهِ )(2)
[و خويشاوندان نسبت به يكديگر، در احكامى كه خدا مقرر داشته، (از ديگران) سزاوارترند].
(إِنْ تَرَكَ خَيْراً اَلْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ اَلْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ )(3)
[اگر چيز خوبى (مالى) از خود به جاى گذارده، براى پدر و مادر و نزديكان، بطور شايسته وصيت كند!].
و تخصيص قرآن تنها با دليل ثابت قطعى جايز است نه با خبر واحدى كه نمىتوان عموم آن را به خاطر مخالفت آن با سيرۀ انبياى گذشته، پذيرفت. نه با خبر واحدى كه صدّيقۀ اين امّت و صدّيق آن كه وارث علم پيامبر اقدس است، و خداوند سبحان در قرآن او را جان پيامبر شمرده است، آن را نپذيرفت. نه با خبر واحدى كه همۀ اين محنتها و كينهها را بر امّت تحميل كرد، و باب دشمنى شديد را كاملاً گشود، و آتشهاى بغض و دشمنى را در قرنهاى بعد در ميان آنها شعلهور ساخت، و اجتماع مسلمين را از روز نخست از هم گسست، و سلامتى و ملايمت و وحدت كلمۀ آنها را نابود ساخت. خداوند روايت كنندۀ آن را جزاى خير دهد!
علاوه بر آنكه اگر ابوبكر به حديثش اطمينان داشت چرا آن را با نامهاى كه براى فاطمه صدّيقه دربارۀ فدك نوشت نقض نمود؟! هر چند عمر بن خطّاب بر وى وارد شد و گفت: اين چيست؟ جواب داد: «كتاب كتبتُه لفاطمة بميراثها من أبيها» [نامهاى است براى ارث بردن فاطمه از پدرش]. عمر گفت: «ممّاذا تُنفق على المسلمين، وقد حاربتك العرب كما ترى؟ ثمّ أخذ عمر الكتاب فشقّه»(4)[پس از كجا بر مسلمانان انفاق مىكنى و همان طور كه مىبينى عرب با تو به جنگ برخاسته، سپس عمر نامه را گرفت و پاره كرد].
(فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً )(5)[پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟!].
تعجّبِ فراوان از اين سخن ابن حجر در «صواعق»(6)است:
گفته نشود: على از ابوبكر داناتر است به خاطر روايتى كه در فضايل او آمده است: «أنا مدينة العلم و عليّ بابها» [من شهر دانش هستم و على درب آن است].
چون پاسخ مىدهيم: خواهد آمد كه اين حديث صحيح نيست، و اگر بپذيريم صحيح يا حسن است پس ابوبكر محراب آن [سر در شهر يا بهترين مواضع شهر] است.
و روايت «من أراد العلم فليأت الباب» [هر كس علم مىخواهد بايد از درب وارد شود] نمىرساند كه على داناتر است؛ زيرا گاه كسى كه أعلم نيست مورد توجّه واقع مىشود چون توضيح و بيان بيشترى در مسائل دارد، و وقت خالى بيشترى براى مردم دارد، ولى أعلم چنين نيست. علاوه بر آنكه اين روايت با خبر فردوس معارض است: «أنا مدينة العلم، وأبو بكر أساسها، وعمر حيطانها، وعثمان سقفها، وعليّ بابها» [من شهر علم
هستم، و ابوبكر زيربنا، پِىْ و شالودۀ آن، و عمر ديوارهاى آن، و عثمان سقف آن و على درب آن است]. و اين روايت تصريح مىكند كه ابوبكر از همه داناتر بوده است پس امر به اينكه از جانب درب وارد شويد به خاطر نكتهاى است كه گفتيم، نه بهخاطر زيادتر بودن شرافت وى بر خلفاى پيش از خود؛ زيرا بديهى است كه پايهها، و ديوارها و سقف بالاتر از درب هستند.
امينى مىگويد: صحيح ندانستن حديث: «أنا مدينة العلم...» تنها از ابن جوزى و هر كس مانند او سخن بدون دليل مىگويد، صادر شده است و پيش از اين گفتيم(1): گروهى از علما به صحّت آن تصريح كردهاند، و گروهى آن را حَسَن دانستهاند، و گروهى نيز سخن دو دستۀ اوّل را تقرير و امضاء كردهاند. و نيز عقيده ابن جوزى را باطل كرديم.
و امّا روايت فردوس كه از آن ياد كرده، هيچ دو نفرى در ضعف آن، و ضعف روايات شبيه به آن، كه در زمانهاى پس از زمان پيامبر در برابر فضيلت علم فراوان مولا اميرالمؤمنين عليه السلام كه كلام پيامبر اعظم به آن گويا است، تراشيده شده، اختلاف ندارد.
و خودِ ابن حجر از كسانى است كه اين حديث را مردود شمرده و آن را ضعيف دانسته است؛ وى در «الفتاوى الحديثيّة»(2)نوشته است:
اين حديث ضعيف است، وروايت: «معاوية حلقتها» [معاويه حلقۀ آن درب است] نيز ضعيف است.
لكن لجاجتِ در احتجاج، او را از اين حكم غافل كرده و همين روايتى را كه ضعيف دانسته، نصِّ بر اعلم بودن ابوبكر شمرده است. و سيّد محمّد درويش حوت در «أسنى المطالب»(3)نوشته است:
روايت «أنا مدينة العلم وأبوبكر أساسها» شايسته نيست در كتب علمى ذكر شود، به ويژه از مثل ابن حجر هيثمى كه اين روايت را در دو كتاب «صواعق»(4)و «زواجر» نقل كرده، و اين، از مثلِ او خوب نيست.
از اين رو مجالى براى اين مناقشه كه براى مولا تعبير به «باب» شده، و براى ديگران تعبير به اساس و ديوار و سقف شده، باقى نمىماند، و از ابنحجر پوشيده مانده كه منظورِ پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه: تنها سبب براى استفادۀ از علوم نبوّت، خليفۀ او مولا امير المؤمنين عليه السلام است همان طور كه تنها محلِّ ورود به شهر، درب آن است؛ پس اين، معنايى كنايى است و براى رساندن مطلب ياد شده، ذكر شده است.
وانگهى، روشن است كه منظور از تعبيرِ به درب، ورود و خروجِ تنها نيست، بلكه در اينجا فقط به معناى استفاده و دريافت است، و اين تمام نخواهد بود مگر اينكه نزد على همۀ علم نبوّت كه پيامبر مىخواهد امّت به سوى آن كشيده شوند، وجود داشته باشد و پيامبر تنها راهِ استفادۀ از اين علوم را كسى دانستهاند كه از او به «درب شهر» تعبير كردهاند، و اين براى تأكيدِ حصر است. سپس بر اين تأكيد افزوده و فرموده است: «فمن أراد المدينة فليأت الباب» .
بنابراين على اميرالمؤمنين عليه السلام درى است كه مردم به آن مبتلا هستند، و نزد او همۀ علم نبوّت و هر چه بشر به آن نياز دارد اعمّ از فقه، موعظه، اخلاق، احكام، حكمتها، سياست، تدبير و دور انديشى، و قاطعيّت و جدّيّت، وجود دارد، پس به ناچار او داناترين مردم است و اين انسان همسنگ و در عَرْض قرآن عزيز است و اين دو، دو وجود گرانبها و جانشين پيامبراقدس صلى الله عليه و آله هستند كه از هم جدا نمىشوند تا در حوض كوثر بر آن حضرت وارد شوند؛ (فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ )(5)[هركس مىخواهد ايمان بياورد (و اين حقيقت را پذيرا شود)، و هر كس ميخواهد كافر گردد].9.
از خليفه، پيش از اسلام واقعهاى كه دلالت بر شجاعت او كند نقل نشده است، چنانكه در جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله با اينكه زياد است و او در آنها حاضر بوده، چيزى كه شجاعت او را برساند، يا نام او را در تاريخ ماندگار سازد، يا گامى كوتاه در آن ميدانهاى جنگ شديد باشد كه پرده از اين امر مهمّ بردارد، نمىيابيم؛ غير از آنچه در جنگ خيبر روى داد و آن فرار او و رفيقش عمر بن خطّاب از رويارويى با مرحب يهودى است. على و ابن عبّاس نقل كردهاند: رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوبكر را به سوى قلعه خيبر فرستاد، پس او و هر كه با او بود شكست خورده و برگشتند، و چون فردا شد عمر را فرستاد و او هم شكست خورد و برگشت، و او همراهانش را به ترس متّهم مىكرد و آنها او را(1).
و سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله پرده از فرار آن دو بر مىدارد؛ آن حضرت پس از فرار آن دو فرمودند: «لاُعطينّ الراية غداً رجلاً يحبّ اللّه ورسوله، ويحبّه اللّه ورسوله، يفتح اللّه على يديه ليس بفرّار» [فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند، خداوند او را پيروز مىكند، او فرار كنندۀ از جنگ نيست]. در روايتى عبارت: «كرّار غير فرّار» [او بسيار حمله كننده است و از جنگ فرار نمىكند] آمده است، و به اين لفظ نيز روايت شده است: «والّذي كرّم وجه محمّد لاُعطينّها رجلاً لا يفرّ» [سوگند به كسى كه چهرۀ جانِ محمّد را گرامى داشته، پرچم را به كسى مىدهم كه فرار نمىكند].
و در لفظى ديگر آمده است: «لأدفعنّ إلى رجل لن يرجع حتّى يفتح اللّه له» [پرچم را به مردى مىدهم كه بر نمىگردد تا خدا او را پيروز كند]. و به اين لفظ نيز روايت شده است: «لايولّي الدبر»(2)[پشت به دشمن نمىكند].
بله، ابن حزم در كتاب «المفاضلة بين الصحابة»(3)و امثال او، ابوبكر را شجاعترين صحابه مىدانند، و حديثى را به دروغ به اميرالمؤمنين نسبت دادهاند كه فرموده است: به من خبر دهيد چه كسى شجاعترين مردم است؟ گفتند: شما.
فرمود: همانا من با كسى مبارزه نكردم مگر اين كه از او انتقام گرفته وتمام حقّ خود را از او ستاندم، لكن به من خبر دهيد شجاعترين مردم كيست؟ گفتند: نمىدانيم خود بگو او كيست؟ فرمود: «أبوبكر؛ إنّه لمّا كان يوم بدر فجعلنا لرسولاللّه صلى الله عليه و آله عريشاً فقلنا: من يكون مع رسولاللّه صلى الله عليه و آله لئلّا يهوي إليه أحدٌ من المشركين؟ فواللّه ما دنا منّا أحد إلّاأبا بكر شاهراً بالسيف على رأس رسول اللّه لا يهوي إليه أحد إلّاهوى إليه؛ فهو أشجع الناس...»(4)[او ابوبكر است همانا چون روز جنگ بدر شد براى رسول خدا صلى الله عليه و آله خيمه وسايبانى (با برگ درخت خرما ومانند آن) درست كرديم و گفتيم: چه كسى همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىماند تا هيچ يك از مشركان به او حمله نكند؟ پس به خدا سوگند هيچ يك از ما نزديك نشد مگر ابوبكر در حالى كه شمشيرش را بر سر پيامبر خدا گرفته بود، و هيچ كس به او حمله نمىكرد مگر اينكه به او يورش مىآورد؛ پس او شجاعترين مردم است...].
اى كاش اهل سنّت سند اين داستان دروغ را حذف نمىكردند، و با سند روايت مىكردند تا كسى كه آن را ساخته به
1) - اين روايت را طبرانى و بزّار نقل كردهاند؛ چنانكه در مجمع الزوائد 9:124 آمده است. قاضى عضدالدين إيجى در المواقف [ص 410] شكست اين دو نفر را ذكر كرده است؛ و شارحان كتاب نيز به آن اقرار كردهاند، چنانكه در شرح المواقف، جرجانى 3:276[269/8] آمده است.
2) - صحيح بخارى 6:191[1357/3، ح 3498 و 3499]؛ صحيح مسلم 2:324[87/4، ح 132، كتاب الجهاد والسير]؛ طبقات ابن سعد: 618 و 630 شمارۀ مسلسل چاپ مصر [110/2-111]؛ مسند أحمد 1:184 و 185 و 353 و 358 [302/1، ح 1611؛ و 391/3، ح 10738؛ و 455/6، ح 22314؛ و 492، ح 22522]؛ خصائص نسائى: 4-8 [ص 42، ح 17]؛ سيرة ابن هشام 3:386[349/3]؛ مستدرك حاكم 3:109[117/3، ح 4575].
3) - الفِصَل [143/4].
4) - الرياض النضرة 1:92[120/1]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 25 [ص 34].
جامعۀ علمى معرّفى كنيم. و همين براى ما كافى است كه حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد»(1)آن را بدون سند ذكر كرده و ضعيف مىشمرد و مىنويسد: «در سند حديث كسانى هستند كه نمىشناسم». و حديث ابن اسحاق اين روايت را تكذيب مىكند؛ در اين صحيحه آمده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز جنگ بدر در خيمه بود و سعد بن معاذ شمشير بهدست، بر در خيمه ايستاده بود و با گروهى از انصار از رسول خدا صلى الله عليه و آله محافظت مىكردند تا مبادا دشمن به آن حضرت حمله كند»(2). وانگهى، نگهبانى از پيامبر صلى الله عليه و آله منحصر به روز بدر و ابوبكر نبود بلكه در هر واقعهاى يكى از اصحاب، عهده دار نگهبانى از او صلى الله عليه و آله بود؛ مثلاً نگهبانى در شب بدر به عهدۀ سعد بن معاذ بود، و در روز بدر به عهدۀ ابوبكر چنانكه حلبى در سيره(3)ذكر كرده، و در روز اُحد به عهدۀ محمّد بن مسلمه و...(4). و اين روش در نگهبانى ادامه داشت تا در حجّة الوداع اين آيه نازل شد: (وَ اَللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّاسِ )(5)[خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، نگاه مىدارد].
آنگاه نگهبانىترك شد(6)از اينرو ابوبكر - اگر نگهبان بودنش در آن داستان را بپذيريم - در رديف ديگر نگهبانان خواهد بود.
و اگر اين خبر راست باشد و در روز بدر ابوبكر اين امر مهمّ و بزرگ را انجام داده باشد، او اولويّت داشته و شايستهتر است كه آيۀ قرآن دربارهاش نازل شود، نه على و حمزه و عبيده كه اين دو آيه دربارۀ آنها نازل شد: (هذانِ خَصْمانِ اِخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ )(7)(8)[اينان دو گروهند كه دربارۀ پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند].
(مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَيْهِ )(9)(10)[در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادهاند].
و دربارۀ على امير المؤمنين عليه السلام اين آيه نازل نمىشد: (هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ )(11)[او همان كسى است كه تو را، با يارى خود و مؤمنان، تقويت كرد...].
و دربارۀ اين آيه روايتى كه پيش از اين گذشت(12)، از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله صادر نمىشد.
و آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ )(13)[بعضى از مردم (با ايمان و فداكار، همچون على عليه السلام در «ليلة المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله)، جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند] به على اختصاص نمىيافت؛ چنانكه قرطبى در تفسيرش(14)اين اختصاص را ذكر كرده، و ما به تفصيل به آن پرداختيم(15).
و حقّ اين بود كه فرشتۀ رضوان كه در روز بدر چنين ندا داد:
لا سيف إلّاذوالفقار ولا فتى إلّاعليّ
[شمشيرى جز ذوالفقار، و جوانمردى جز على نيست]
نام ابوبكر و شمشيرش را كه بر سر رسول خدا صلى الله عليه و آله كشيده بود، مىبُرد(16).ب.
1) - مجمع الزوائد 9:46.
2) - عيون الأثر، ابن سيّد الناس 1:258[326/1].
3) - السيرة الحلبيّة 3:353[327/3].
4) - عيون الأثر 2:316[402/2]؛ السيرة الحلبيّة 3:354[327/3].
5) - مائده: 67.
6) - مستدرك حاكم 2:313[342/2، ح 3221]؛ تفسير قرطبى 6:244[158/6].
7) - حجّ: 19.
8) - صحيح بخارى 6:98، كتاب تفسير [1769/4، ح 4467]؛ صحيح مسلم 2:550[528/5، ح 34، كتاب التفسير].
9) - أحزاب: 23.
10) الصواعق المحرقة: 80 [134]؛ و ر. ك: ص 154 از اين كتاب.
11) - أنفال: 62.
12) - در ص 153-154 از اين كتاب.
13) - بقره: 207.
14) - الجامع لأحكام القرآن 3:16.
15) - در ص 152-153 از اين كتاب.
16) - ر. ك: ص 158 از كتاب.
علاوه بر آنكه: آيا غزوهها و جنگهاى شديد پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله منحصر به بدر بود؟! و آيا خيمه وسايبان تنها در جنگ بدر نصب شد، نه در ساير جنگها؟! و آيا بزرگِ خيمه، پيامبر اعظم، هميشه در خيمه بود و هيچگاه در ميدانهاى جنگ حاضر نمىشد؟! يا اينكه در معركههاى جنگ وارد مىشد و همراهش را در خيمه تنها مىگذاشت؟! چرا پيامبراعظم صلى الله عليه و آله در روز خيبر به مجاهد جنگجويى كه هرگز فرار نمىكرد و پشت به دشمن نمىنمود، نياز داشت، درحالى كه خليفهاى كه شجاعترين است با او بود؟! آيا او، بسيار فرار كنندۀ از جنگ، و غير كرّار بوده است؟!
آيا اين شجاعترين فرد، در خيمه بود آنگاه كه نداى جبرئيل فضا را پر كرد:
لا سيف إلّاذوالفقار ولا فتى إلّاعليّ
آيا اين شجاعترين فرد، در روز حنين در خيمه بود؟! آن هنگام كه جنگ، شديد شد و همه از نزد پيامبر صلى الله عليه و آله فرار كردند و تنها چهار نفر با او ماندند؛ سه نفر از بنى هاشم، و يكى از غير بنى هاشم كه عبارتند از: على بن أبي طالب عليه السلام و عبّاس كه در جلوى حضرت بودند، و ابوسفيان بن حارث كه افسار را به دست داشت، و ابن مسعود كه در طرف چپ قرار داشت. و هيچ يك از مشركان به سوى آن حضرت نمىآمد مگر اينكه كشته مىشد(1).
آيا اين شجاعترين فرد، در خيمه بود آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «لضربة عليّ خير من عبادة الثقلين» [همانا ضربۀ على بهتر از عبادت انس و جنّ است]؟! و در لفظ ديگر: «قتل عليّ لعمرو أفضل من عبادة الثقلين» [كشتن على عمرو (بن عبدوُدّ) را بهتر از عبادت انس و جنّ است]. و در لفظ ديگر: «لمبارزة عليّ لعمرو بن ودّ أفضل من أعمال اُمّتي إلى يوم القيامة»(2)[مبارزۀ على با عمرو بن ودّ بهتر از أعمال امّت من تا روز قيامت است].
[كسى كه در حال غرق شدن است، به هر علف خشكى چنگ مىزند]
شجاعت خليفه، اهل سنّت را ناتوان و درمانده كرده و آنها را در شدّت و سختى قرار داده، و آنان را بر الاكلنگى سوار كرده كه پايين و بالايشان مىبرد، و چون در لابه لاى تاريخ چيزى نيافتند كه بتوانند به آن تكيه كنند و در شجاعت خليفه به آن احتجاج كنند وآن را ثابت كنند، از اينرو به فلسفهبافى روى آوردهاند؛ پس يكى براى برپايى خيمه، فلسفهبافى كرده، و ديگرى مانند عنكبوت تار تنيده و ثابت قدم بودن خليفه در مرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله و نلرزيدن او در آن رخداد سخت را دليل بر كمال شجاعت او مىداند. قرطبى در تفسير خود(3)در ذيل آيۀ: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ اِنْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اَللّهَ شَيْئاً )(4)[محمّد صلى الله عليه و آله فقط فرستاده خداست؛ و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند؛ آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب برمىگرديد؟ (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليّت و كفر بازگشت خواهيد نمود؟) و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمىزند] مىنويسد:
اين آيه بهترين دليل بر شجاعت و جسارت (ابوبكر) صدّيق است؛ زيرا شجاعت و جرأت، يعنى نلرزيدن قلب هنگام روى آوردن مصيبتها، و مصيبتى بزرگتر از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله نيست، و در آن هنگام،
1) - السيرة الحلبيّة 3:123[109/3].
2) - مستدرك حاكم 3:32[34/3، ح 4327]؛ المواقف، قاضى ايجى 3:276 [ص 412]؛ كنز العمّال 6:158[623/11، ح 33035]؛ السيرة الحلبيّة 2:349[320/2] و در اينجا سخن ابن تيميّه كه اين حديث را مردود دانسته، ردّ شده است؛ هداية المرتاب في فضائل الأصحاب: 148.
3) - الجامع لأحكام القرآن 4:222[143/4].
4) - آل عمران: 144.
شجاعت و علم خليفه ظاهر شد و مردم و از جمله آنها عمر مىگفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله نمرده است، و عثمان لال شده بود، و على پنهان شده بود، و همه در اضطراب بودند، و صدّيق هنگامى كه از خانه خود در سُنح(1)بازگشت حقيقت مطلب را با اين آيه بازگو كرد.
امينى مىگويد: قرطبى گمان كرده اين آيه دلالت بر شجاعت و علم خليفه مىكند در حالى كه نهايت چيزى كه مىرساند اين است كه ابوبكر با اين آيه در آن روز بر وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله استدلال كرده است، و اين چه ربطى به شجاعت او دارد؟! و با كدام يك از دلالتهاى سهگانۀ مطابقى و تضمّنى و التزامى بر شجاعت او دلالت دارد، تا چه رسد به اينكه بهترين دليل باشد؟! و اگر دلالتى باشد - كجا و چطور؟ - در ثبات قلب و تمسّك به آيه كريمه است نه در خود آيه.
وانگهى، چگونه بر قرطبى وپيروان وى تفاوت ميان ملكۀ شجاعت وقساوت قلب پوشيده مانده است؟! ونيز پوشيده مانده است كه اين بافتهاى كه سستتر از خانه عنكبوت است، را دست سياست به خاطر دفع مشكلاتى كه در آنجا بوده بافته است؛ پس گفتند عمر بن خطّاب عقلش را از دست داده - و او از ديوانگى به دور است - تا انكار وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله توسّط وى را تصحيح كنند و بگويند اين انكار به خاطر آن پريشانى و تشويش خاطر بوده است چنانكه گذشت(2)، و على را زمين گير كردند تا در تخلّف وى از بيعت عذرى درست كنند، و عثمان را لال كردند؛ زيرا او در آن موقعيّت هيچ سخنى نگفت.
افزون بر اينها، معيارى كه قرطبى در شجاعت نقل كرده، مستلزم اين است كه خليفه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز شجاعتر باشد؛ زيرا در مصيبت وفات رسول خدا، از ابوبكر بيش از اين نقل نشده كه پارچه را از صورت آن حضرت برداشت و صورت او را بوسيد و گريه كرد و گفت: «طبْتَ حيّاً وميتاً»(3)[تو در حال زندگى و مرگ پاكيزه هستى].
در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مرگ عثمان بن مظعون بيشتر از اين انجام داد و سه بار پشت سر هم روى جنازه افتاد و او را بوسيد و گريه كرد و چشمانش پر از اشك شد و اشكها بر گونههايش مىريخت و فرياد مىزد(4). و چقدر ميان عثمان بن مظعون، و سيّد و آقاى بشريّت و روح مخلوقات و علّت ايجاد همه عوالم، تفاوت است! و چقدر ميان اين دو مصيبت فاصله است!
و نيز معيار قرطبى مستلزم اين است كه عمر بن خطّاب از پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله شجاعتر باشد؛ زيرا آن حضرت در مرگ زينب سخت ناراحت شد و گريه كرد، ولى در آن روز عمر - چنانكه گذشت(5)- با تازيانه به زنانى كه بر زينب گريه مىكردند مىزد تا چه رسد به اينكه از آن مصيبت متأ ثّر شود!
و پيش از همۀ اينها بايد به روايتى كه بزرگان اهل سنّت در مرگ ابوبكر از طريق ابن عمر ذكر كردهاند توجّه كرد؛ او مىگويد: «كان سبب موت أبي بكر موت رسول اللّه صلى الله عليه و آله؛ ما زال جسمه يجري حتّى مات» [سبب مرگ ابوبكر وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه پيوسته جسمش آب مىشد تا مرد]. و در لفظ قرمانى آمده است: «ما زال جسمه ينقص حتّى مات»(6)[پيوسته لاغر مىشد تا مرد].].
1) - «سُنح» يا «سُنُح»: موضعى در خارج مدينه كه تا خانه پيامبر يك ميل فاصله داشته است [در معجم البلدان 265/3 آمده است: يكى از محلّههاى مدينه بوده است].
2) - ص 647-648 از اين كتاب.
3) - صحيح بخارى 6:281[1618/4، ح 4187] كتاب المغازى؛ سيرة ابن هشام 4:334[306/4].
4) - سنن بيهقى 3:407؛ حلية الأولياء 1:105؛ الاستيعاب 2:495 [القسم الثالث/ 1055، شمارۀ 1779].
5) - نگاه كن: ص 531 از اين كتاب.
6) - ر. ك: المستدرك على الصحيحين 3:63[66/3، ح 4410]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 55 [ص 76].
گويا اين حديث از قرطبى و حلبى مخفى مانده است. حال با توجّه به اين روايت و سخن اين دو در شجاعت ابوبكر نتيجه مىگيريم: ابوبكر مانند عبداللّه بن انيس بوده كه هر دو به خاطر ناراحتى و غصّۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله مُردند، و هيچ فرد خبيرى خبر نداده كه كسى بهخاطر وفات آن حضرت بميرد مگر اين دو نفر، و اين، دليل بر ضعف قلب آنها در هنگام روى آوردن مصيبتها است؛ پس اين دو، اگر با ترازوى قرطبى سنجيده شوند و آن ترازو زبانه داشته باشد، ترسوترينِ صحابه هستند.
و در پسِ اين غلوّ دربارۀ شجاعت خليفه، و شجاعترينِ صحابه شمردن او، روايتى است كه اهل سنّت به ابن مسعود نسبت دادهاند: «أوّل من أظهر الإسلام بسيفه محمّد صلى الله عليه و آله وأبو بكر والزبير ابن العوام رضي اللّه عنهما»(1)[نخستين كسانى كه اسلام را با شمشير يارى دادند محمّد صلى الله عليه و آله و ابوبكر و زبير بن عوام بودند]. و نيز روايتى كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است: «لولا أبوبكر الصدّيق لذهب الإسلام»(2)[اگر ابوبكر صدّيق نبود اسلام از بين مىرفت].
امينى مىگويد: چشمها از ديدن اين شمشيرى كه به دست خليفه بوده، در پردهاند (و آن را نديدهاند)!
و من نمىدانم با كدام ويژگى خليفه، اسلام باقى مانده است؛ آيا با اين شجاعتش؟! يا با علم او كه مقدارش را دانستى؟! پس گمان نيكو داشته باش و از اين خبر سؤال نكن!
از خليفه در زمان پيامبر يا پس از آن، عادتى بر عبادت نقل نشده مگر چيزهايى كه با تكلّف فراوان يا فلسفه بافى - اگر فلسفه براى چيزى كه نبوده فايدهاى داشته باشد - ثابت شده است. محبّ طبرى در «الرياض النضرة»(3)نقل كرده است: عمر بن خطّاب پس از مرگ ابوبكر پيش همسر وى آمد و از اعمالى كه ابوبكر در خانه انجام مىداد پرسيد. پس به او از شب زنده دارى و اعمالى كه انجام مىداد، خبر داد، سپس گفت: «إلّا إنّه كان في كلّ ليلة جمعة يتوضّأ ويصلّي [ العشاء ](4)ثمّ يجلس مستقبل القبلة رأسه على ركبتيه، فإذا كان وقت السحر رفع رأسه وتنفّس الصعداء، فيشمّ في البيت روائح كبدٍ مشويٍّ [لكن در هر شب جمعه وضو مىگرفت و نماز عشا مىخواند، سپس در حالى كه سرش بين دو زانويش بود به طرف قبله مىنشست و چون سحر مىشد سرش را بلند مىكرد و نفس بلندى مىكشيد پس در خانه بوى جگر كباب شده استشمام مىشد].
پس عمر گريه كرد و گفت: «أ نّى لابن الخطّاب بكبدٍ مشويّ؟!» [پسر خطّاب چگونه مىتواند جگر كباب شده داشته باشد؟!].
و در «مرآة الجنان»(5)آمده است: (در روايتى) آمده است: «وقتى ابوبكر نفس مىكشيد، بوى جگر كباب شده از آن به مشام مىرسيد».
و در «عمدة التحقيق»(6)، اثر عبيدى مالكى آمده است:
چون ابوبكر صدّيق مُرد و عمر خليفه شد به دنبال آثار صدّيق مىگشت و شبيه او انجام مىداد، پس هر از چند گاهى پيش عايشه و أسماء مىآمد و مىگفت: وقتى صدّيق به خانه مىآمد هنگام شب چه عملى انجام مىداد. به او گفته مىشد: ما نماز و شب زنده دارى زيادى در شب از او نديديم، فقط هنگام سحر برمىخاست و چمباتمه مىزد و سرش را روى دو زانو مىگذاشت، سپس سر را به طرف آسمان بلند مىكرد
و نفس بلندى مىكشيد و مىگفت: آخ! آنگاه دودى از دهانش بيرون مىآمد. پس عمر گريه كرد و گفت: «كلّ شيء يقدر عليه عمر إلّاالدخان» [هر كارى را عمر مىتواند انجام دهد مگر دود را].
سپس عبيدى ادامه مىدهد:
دليل مطلب اين است كه شدّت ترس از خداى متعال موجب آتش گرفتن قلبش شده بود، و كسى كه نزديك وى نشسته بود از او بوى جگر كباب شده به مشامش مىرسيد. و سبب آن، اين بود كه صدّيق تحمّل أسرار نبوّت كه به او داده شده بود را نداشت. و در حديثى آمده است: «أنا أعلمكم باللّه وأخوفكم منه» [من داناترين شما به خدا هستم، و از همۀ شما ترس بيشترى از خدا دارم].
پس معرفت تامّ، پرده از جلال و جمال معروف وشناخته شده (خداوند) برمىدارد، و هر دو (جلال و جمال الهى) امرى، بسيار بزرگ هستند كه طاقتها در آن به سر مىآيد و هر كسى به آن دست نمىيابد، و اگر تثبيت و تقويت خداوند متعال نسبت به كسى كه ثبات و قوّت او را اراده كرده نباشد، كسى نمىتواند ذرّهاى از جلال و جمال اطّلاع يابد، و ابوبكر صدّيق طاقت هر دو طرف را پيدا كرده بود؛ زيرا روايت شده است: «ما صُبّ في صدري شيء إلّاصببته في صدر أبيبكر» [چيزى در سينه من ريخته نشد مگر اينكه آن را در سينۀ ابوبكر ريختم]. و اگر جبرئيل آن را در سينۀ ابوبكر مىريخت طاقت نمىآورد چون از طرف هم جنس نبود، لكن چون در سينۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه از جنس بشر بود ريخته شد پس در چشمهاى كه مثل صدّيق بود جارى شد، و با اين واسطه طاقت حمل آن را پيدا كرد، ولى با اين حال قلبش آتش مىگرفت.
و حكيم ترمذى در «نوادر الاُصول»(1)از بكر بن عبداللّه مزنى نقل كرده است:
ابوبكر با نماز و روزۀ فراوان بر مردم برترى نيافت، بلكه برترى او به چيزى بود كه در قلبش بود.
امينى مىگويد: اگر حديث جگر كباب شده درست باشد، بايد در پيامبران و در رأس همه در سيّد المرسلين محمّد صلى الله عليه و آله وجود داشته باشد؛ زيرا آنها نسبت به ابوبكر ترس بيشترى از خدا دارند، و خاتم پيامبران نسبت به ديگران ترس بيشترى از خدا دارد، و نيز بايد اين بوى جگر كباب شده در آنها بيشتر باشد و بيشتر منتشر شود؛ زيرا ترس، نتيجۀ هيبتى است كه از دركِ عظمت و قهر و غلبه و بزرگى و عزّت، براى انسان پديد مىآيد، و آيۀ: (إِنَّما يَخْشَى اَللّهَ مِنْ عِبادِهِ اَلْعُلَماءُ )(2)[از ميان بندگان خدا، تنها دانشمندان از او مىترسند]، بر همين مطلب دلالت دارد. و در حديثى آمده است:
«أعلمكم باللّه أشدّكم له خشية»(3)[داناترين شما به خدا كسى است كه از او ترس بيشترى داشته باشد]. و به همين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودهاند: «إنّي أعلمكم باللّه وأخشاكم للّه»(4)[من داناترين شما به خدا هستم و ترس بيشترى از او دارم].
و به همين جهت مىبينى نزديكترين مردم به پادشاه، بيشتر از ديگران از او مىترسند؛ پس وزير را مىبينى كه بيشتر از ديگران پادشاه را بزرگ مىشمارد و از او مىترسد، و امر بر همين منوال است تا مثلاً به سرباز برسيم و سپس به افراد عادى برسيم.
و بيا اوليا و مقرّبان و كسانى كه در ترسِ از خدا جدّيّت دارند و در عبادت و بندگى فانى شدهاند را ببينيم، كه در پيشاپيش همه سيّد آنها مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام قرار دارد كه در تاريكى شديد همچون مار گزيده به خود مىپيچد و].
مانند محزون گريه مىكند و ناله سر مىدهد و سخن مىگويد به گونهاى كه از نهايت ترس و خشيت بر مىخيزد، و اين در حالى است كه او به تصريح پيامبر امين - چنانكه گذشت - قسمت كنندۀ بهشت و جهنّم است، و در هر شب چندين بار بيهوش مىشد، ولى هيچ كس از او و از ديگر اوليا و مقرّبان بوى جگر كباب شده به مشامش نرسيده است. و اگر آنچه گمان كردهاند، همگانى باشد مىبايست هوا از زمان آدم تا زمان خليفه آكنده از بوى جگرهاى كباب شده باشد، و دنيا با آن دودى كه از جگرهاى آتش گرفته بالا مىآيد تاريك و سياه مىشود.
آيا راوى اين روايت تمسخرآميز گمان كرده بر جگر كسى كه مىترسد، آتشى نصب شده كه زبانه مىكشد، و از آن دود به وجود مىآيد؟! اگر اين طور است پس چرا آنچه را در درون آدمى است نمىسوزاند و پختن آن منحصر به جگر است؟!
و آيا جگر، حالت كسانى كه عذاب مىشوند را دارد كه هرگاه پوستهايشان كاملاً مىسوزد به پوستهاى ديگرى تبديل مىشود؟! و گرنه عادتاً جگر با اين آتش هميشگى، بايد از بين برود.
و اگر شگفت زده مىشوى از انسانى در شگفت باش كه پس از فانى شدن جگرش هنوز باقى است و زندگى مىكند! و شايد اگر از راوى در اين پرسشها اصرار ورزى، به تو پاسخ دهد كه اينها همگى از معجزات خليفه است.
و گمان مىكنم كه سازندۀ اين پندارها از كسانى باشد كه تازه به علوم عربى روى آورده است؛ زيرا عربِ خالص به خوبى مىداند كه در لغت عرب، كنايه و استعاره، فراوان به كار مىرود؛ پس اگر بگويند: «آتشِ ترس، فلانى را سوزاند» منظورشان اين نيست كه آتشى كه زبانه مىكشد و از آن دود بر مىخيزد، يا بوى كباب شدن جگر از آن به مشام مىرسد، وجود دارد، بلكه منظورشان حزن و حسرت شديد و آتش گرفتن معنوى كه شبيه آتش ظاهرى است، مىباشد.
و امّا فلسفۀ اين آتش سوزى در جگر خليفه كه عبيدى سرهم كرد، ادّعاهايى توخالى است كه غُلوّ فراوان دارد.
و آن سخن خرافهاى كه به روايت نسبت داد: «ما صبّ اللّه في صدري شيئاً إلّاوصببتُه في صدر أبي بكر» علاوه بر اينكه علما بر جعلى بودن آن تصريح كردهاند(1)، براى طرف مقابل (خصم) إلزام آور نيست [چون مورد قبول طرف مقابل نيست]، و ادّعاى وى با آن ثابت نمىشود.
ما از خلق و خوى خليفه بر چيزى كه او را از اين ناحيه رفعت دهد، اطّلاع پيدا نكرديم مگر دو روايت يكى در صحيح بخارى در كتاب تفسير از طريق ابن ابى مليكه از عبداللّه بن زبير كه مىگويد: چند سواره نظام از بنى تميم بر پيامبر صلى الله عليه و آله گسيل شدند. ابوبكر گفت: قعقاع بن معبد را امير آنها كن. و عمر گفت: اقرع بن حابس(2)را امير آنها كن. پس ابوبكر گفت: تو هدفى جز مخالفت با من نداشتى و عمر گفت: هدف من مخالفت با تو نبود؛ پس به جدل پرداختند تا صدايشان بلند شد و آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اِتَّقُوا اَللّهَ إِنَّ اَللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ )(3)
1) - فيروز آبادى در خاتمۀ سفر السعادة [211/2] و عجلونى در كشف الخفاء 2:419، اين روايت را از مشهورترين روايات جعلى و دروغهايى كه بهبداهتِ عقل بطلان آن معلوم است، دانستهاند.
2) - أقرع بن حابس همان اعرابى است كه پيامبر 9 او را در حال ادرار كردن در مسجد ديد و حديث آن را بخارى در صحيح خود [1834/4، ح 4566] نقل كردهاست؛ ر. ك: ارشاد الساري 1:284[520/1].
3) - حجرات: 1.
[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چيزى را بر خدا و رسولش مقدّم نشمريد (و پيشى مگيريد)، و تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند شنوا و داناست] نازل شد.
امينى مىگويد: آيا از اين دو نفر تعجّب نمىكنى كه در طول مصاحبت با اين پيامبر معظّم صلى الله عليه و آله، تأثير پذيرى از اخلاق كريمانۀ او، آن دو را به مؤدّب بودن در محضر بزرگان و ايستادن در پيشگاه آنها و به ويژه اين بزرگوار كه به نصّ قرآن حكيم، خُلق و خويش بزرگ است، نكشانده است، و نفهميدهاند كه براى بزرگداشت مقام و مرتبۀ او بايد در پيشگاه او آهسته سخن بگويند، و هيچكس قبل از او سخن نگويد مگر اينكه اين سخن جواب پرسشى باشد، يا ناشى از امتثال و انجام امر آن حضرت باشد، يا خبردادن از رخدادى مهمّ باشد، يا سؤال از حكمى باشد. لكن آن دو پيش از او سخن گفتند و آن سخن هيچ يك از اين موارد چهارگانه نبود، بلكه جدل كردند و گفت و گو بين آن دو شدّت گرفت و صدايشان بلند شد و نزديك بود اين دو فردِ خيرخواه هلاك شوند و اعمالشان حبط شود كه آيۀ كريمه نازل شد.
و روايت دوم را ابن عساكر(1)از مقدام نقل كرده است كه مىگويد: «استبّ عقيل بن أبي طالب وأبو بكر وكان أبو بكر سبّاباً» [عقيل بن ابى طالب و ابوبكر به يكديگر ناسزا گفتند، و ابوبكر فردى بسيار ناسزا گو بود]. و آن چنانكه در «الخصائص الكبرى»(2)آمده از لفظ حديث استفاده مىشود كه: «أنّ السباب بين أبي بكر وعقيل كان بمحضر من رسول اللّه صلى الله عليه و آله، وكان ذلك في اُخريات أيّامه صلى الله عليه و آله» [اين ناسزا گويى بين ابوبكر و عقيل در محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و در آخرين روزهاى حيات آن حضرت بود]. و شاهد بر اينكه ابوبكر فردى ناسزاگو بوده - و ناسزاگويى مسلمان فسق است(3)- دشنام «يابن اللخناء» [اى پسر زن بدبو] است به فردى كه از قَدَر سؤال كرده بود و پيش از اين گذشت(4).
و چون عمر به ابوبكر گفت انصار خواستهاند كسى را امير آنها گردانى كه سنّش از اُسامه بيشتر باشد پس ابوبكر ريشش را گرفت و گفت: «ثكلتك اُمّك وعدمتك يابن الخطّاب، استعمله رسول اللّه صلى الله عليه و آله وتأمرني أن أنزعه»(5)[مادرت به عزايت بنشيند و تو را از دست بدهد اى پسر خطّاب! رسول خدا صلى الله عليه و آله اُسامه را امير كرد و تو به من امر مىكنى او را بركنار كنم؟!].
و اگر خليفه بردبارترين فرد قريش بود يا چيزى از خُلق و خوى بزرگ پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله را به ارث برده بود، پارۀ تن پاك آن حضرت در حال خشم و غضب بر ابوبكر از دنيا نمىرفت؛ خشمى كه به دليل غلظت و شدّت وى در باز كردن درِ خانۀ آن حضرت بود و ابوبكر به هنگام مرگ خود آرزو مىكرد اى كاش آن كار را نكرده بود و دستور نداده بود با كسانى كه داخل آن خانه هستند بجنگند(6)و....
بخارى در باب وجوب خمس(7)از عايشه نقل مىكند: «أنّ فاطمة عليها السلام ابنة رسول اللّه صلى الله عليه و آله سألت أبا بكر الصدّيق رضى الله عنه بعد وفاة رسول اللّه صلى الله عليه و آله أن يقسم لها ميراثها، ما ترك رسول اللّه صلى الله عليه و آله ممّا أفاء اللّه عليه. فقال لها أبو بكر: إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال: لا نُورث، ما تركنا صدقة. فغضبت فاطمة بنت رسول اللّه صلى الله عليه و آله فهجرت أبا بكر، فلم تزل مهاجرتُه حتّى توفّيت» [فاطمه دختر رسولخدا صلى الله عليه و آله بعد از وفات آن حضرت از ابوبكر خواست ميراثش را و آنچه خدا به پيامبر داده و آن حضرت باقى گذاشتهاند را تقسيم كند.
ابوبكر گفت: همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند: ما از خود ارث بجا نمىگذاريم. آنچه باقى مىگذاريم صدقه است. پس فاطمه].
1) - تاريخ مدينة دمشق [582/9].
2) - الخصائص الكبرى [145/2].
3) - مسند أحمد 1:411[679/1، ح 3893].
4) - در ص 638 از همين كتاب.
5) - التمهيد، باقّلانى: 193؛ تاريخ طبرى 3:212[226/3، حوادث سال 11 ه]؛ تاريخ ابن عساكر 1:117[50/2]؛ مختصر تاريخ دمشق [171/1].
6) - ر. ك: ص 600-601 از اين كتاب.
7) - صحيح بخارى 5:5[1126/3، ح 2926].
دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله غضبناك شد و از ابوبكر دورى گزيد و پيوسته از او اعراض مىكرد تا وفات نمود].
و نيز در غزوات، باب جنگ خيبر(1)، از عايشه نقل كرده است: «إنّ فاطمة... إلى أن قالت: فأبى أبو بكر أن يدفع إلى فاطمة منها شيئاً، فوجدت فاطمة على أبي بكر في ذلك، فهجرته فلم تكلّمه حتّى توفّيت، وعاشت بعد النبيّ صلى الله عليه و آله ستّة أشهر، فلمّا توفّيت دفنها زوجها عليّ ليلاً، ولم يؤذِن بها أبا بكر، وصلّى عليها» [همانا فاطمه... تا آنجا كه مىگويد: پس ابوبكر از اينكه چيزى به فاطمه بدهد خوددارى كرد. پس فاطمه بهخاطر اين، بر ابوبكر غضبناك شد و از او إعراض كرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود. و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله شش ماه زنده بود و چون وفات نمود همسرش على او را در شب دفن نمود و به ابوبكر خبر نداد و خود بر او نماز گذارد].
ولأيّ الاُمورِ تُدفنُ ليلاً بَضعةُ المصطفى ويُعفى ثراها؟!
[و به چه دليل پارۀ تن مصطفى در شب دفن مىشود و قبر او محو و مخفى شد؟!].
غضب آن حضرت به حدّى مىرسد كه وصيّت مىكند در شب دفن شود و هيچ كس بر او وارد نشود و ابوبكر بر او نماز نخواند؛ پس شبانه دفن شد و ابوبكر از آن اطّلاع نيافت، و على بر او نماز گذارد، و آن حضرت با اسماء بنت عميس او را غسل دادند(2).
و بنا بر نقل «السيرة الحلبيّة»(3)، واقدى گفته است: «ثبت عندنا أنّ عليّاً - كرّم اللّه وجهه - دفنها رضي اللّه عنهما ليلاً وصلّى عليها ومعه العبّاس والفضل ولم يُعلموا بها أحداً» [براى ما ثابت شده است كه على كرّم اللّه وجهه حضرت فاطمه را شبانه دفن كرد و بر او نماز گذارد و عبّاس و فضل همراه او بودند و به هيچ كس خبر ندادند].
وابن حجر در «إصابه»(4)و زرقانى در «شرح المواهب»(5)نوشتهاند: «واقدى از طريق شعبى روايت كرده است: ابوبكر بر فاطمه نماز گزارد؛ ولى سند اين روايت ضعيف و مقطوع است. و برخى از كسانى كه روايات آنها مقبول نيست از مالك از جعفر بن محمّد از پدرش مانند اين روايت را نقل كردهاند. و دارقطنى و ابن عدى آن را ضعيف شمردهاند(6). و بخارى از عايشه روايت كرده است: چون فاطمه وفات كرد همسرش على او را شبانه دفن كرد و به ابوبكر خبر نداد و خود بر او نماز گزارد».
امينى مىگويد: حديث مالك از جعفر بن محمّد - امام صادق عليه السلام - از پدرشان از جدّشان اين است: «توفّيت فاطمة ليلاً، فجاء أبو بكر وعمر وجماعة كثيرة. فقال أبو بكر لعليّ: تقدّم فصلِّ. قال: لاواللّه لا تقدّمتُ وأنت خليفة رسول اللّه، فتقدّم أبوبكر فصلّى أربعاً» [فاطمه در شب وفات كرد پس ابوبكر و عمر و جمعيّت زيادى گرد آمدند، ابوبكر به على گفت: جلو برو و نماز بخوان. فرمود: نه به خدا سوگند من جلو نمىروم در حالى تو خليفۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله هستى. پس ابوبكر جلو رفت و با چهار تكبير نماز خواند]. اين حديث را عبداللّه بن محمّد قدامى مصّيصى جعل كرده است، و ذهبى در «ميزان الاعتدال»(7)اين حديث را از مصيبتهاى وى شمرده است.
و به خاطر همين غضب، اجازه نداد كه عايشه دختر ابوبكر بر او وارد شود تا چه رسد به خود ابوبكر، آنگاه كه عايشه آمد تا].
1) - صحيح بخارى 6:196[1549/4، ح 3998]؛ صحيح مسلم 2:72[29/4، ح 52]؛ مسند أحمد 1:6 و 9 [13/1، ح 26؛ ص 18، ح 56].
2) - طبقات ابن سعد 8:29-30؛ مستدرك حاكم 3:163[178/3، ح 4764 و 4769]؛ مقتل خوارزمى 1:83.
3) - السيرة الحلبيّة 3:390[361/3].
4) - الإصابة 4:379.
5) - شرح المواهب 3:207.
6) - الكامل في ضعفاء الرجال [258/4، شمارۀ 1092].
7) - ميزان الاعتدال 2:70[488/2، شمارۀ 4544].
وارد شود ولى أسماء مانع او شد و گفت: داخل نشو. عايشه به پدرش شكايت كرد و گفت: اين زن خثعمى [از قبيلۀ خثعم] بين ما و دختر رسول خدا مانع مىشود. پس ابوبكر بر درب خانه ايستاد و گفت: اى أسماء! چه چيز تو را بر آن داشته كه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را از داخل شدن بر دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله منع مىكنى، و براى او هودج عروس و حجله درست كنى؟! گفت: او خود به من فرمان داده كه كسى بر او وارد نشود، و به من دستور داد آن را برايش درست كنم (وكسى وارد نشود)(1).
همۀ اين رواياتى كه آورديم و برخى ديگر كه نياورديم، سخن كسانى را كه بدون دليل و بىتوجّه سخن مىگويند و اين روايت را از شعبى نقل مىكنند، تكذيب مىكند. از وى نقل كردهاند: «جاء أبو بكر إلى فاطمة وقد اشتدّ مرضها فاستأذن عليها فقال لها عليّ: هذا أبو بكر على الباب يستأذن فإن شئتِ أن تأذني له؟ قالت: أوَذاك أحبّ إليك؟ قال: نعم؛ فدخل فاعتذر إليها وكلّمها فرضيت عنه» [ابوبكر هنگامى كه مريضى فاطمه شدّت گرفته بود اذن ورود خواست. پس على به فاطمه گفت: ابوبكر پشتِ در ايستاده و إذن ورود مىخواهد، اگر مىخواهى به او إذن بده. گفت: آيا اذن دادن من را دوست دارى؟ گفت: بله. پس ابوبكر داخل شد و معذرت خواهى نمود و با او سخن گفت و آن حضرت از او راضى شد].
و از اوزاعى نقل شده است: «بلغني أنّ فاطمة بنت رسول اللّه صلى الله عليه و آله غضبت على أبي بكر فخرج أبو بكر حتّى قام على بابها في يوم حارّ، ثمّ قال: لا أبرح مكاني حتّى ترضى عنّي بنت رسول اللّه صلى الله عليه و آله فدخل عليها عليٌّ فأقسم عليها لترضى، فرضيت»(2)[به من خبر رسيده كه فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بر ابوبكر غضب كرد، پس ابوبكر در روز گرمى از خانه خارج شد و پشت درِ خانۀ آن حضرت ايستاد و گفت: از اينجا نمىروم تا دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله از من راضى شود. پس على بر فاطمه وارد شد و او را قسم داد تا راضى شود و او هم راضى شد].
اين روايت چه ارزشى در برابر آن روايات صحيح دارد، روايتى كه اثرى از آن در هيچ يك از اصول حديث و مُسندهاى حفّاظ نيست، و فقط به أوزاعى كه متوفّاى (157) است رسيده، و شعبى كه متوفّاى (104 يا 107 يا 109 يا 110) است آن را به صورت مرسل نقل كرده است، و نمىدانيم چه كسى آن را به وى رسانده، و چه كسى آن را روايت كرده، و چه كسى آن را به اين دو وحى كرده است؟!
بله، روايتى كه ابن قتيبه نقل كرده با روايات صحاح همخوانى دارد: وى نقل كرده است: «إنّ عمر قال لأبي بكر رضي اللّه عنهما: انطلق بنا إلى فاطمة؛ فإنّا قد أغضبناها؛ فانطلقا جميعاً فاستأذنا على فاطمة فلم تأذن لهما فأتيا عليّاً فكلّماه، فأدخلهما عليها، فلمّا قعدا عندها حوّلت وجهها إلى الحائط، فسلّما عليها، فلم تردّ عليهما السلام. فتكلّم أبو بكر فقال: يا حبيبة رسول اللّه! واللّه إنّ قرابة رسول اللّه أحبّ إليّ من قرابتي، وإنّكِ لأحبّ إليّ من عائشة ابنتي، ولوددتُ يوم مات أبوكِ أنّي متّ ولا أبقى بعده، أفتُراني أعرفكِ وأعرف فضلكِ وشرفكِ وأمنعكِ حقّكِ وميراثكِ من رسول اللّه؟ إلّاأنّي سمعتُ أباك رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: لا نُورث، ما تركنا فهو صدقة. فقالت: «أرأيتكما إن حدّثتكما حديثاً عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله تعرفانه وتفعلان به؟». فقالا: نعم. فقالت: «نشدتكما اللّه ألم تسمعا رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: رضا فاطمة من رضاي، وسخط فاطمة من سخطي، فمن أحبّ فاطمة ابنتي فقد أحبّني، ومن أرضى فاطمة فقد أرضاني، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني؟!». قالا: نعم، سمعناه من رسول اللّه صلى الله عليه و آله. قالت: «فإنّي اُشهدُ اللّه
وملائكته أ نّكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيتُ النبيّ لأشكونّكما إليه». فقال أبو بكر: أنا عائذٌ باللّه تعالى من سخطه وسخطكِ يا فاطمة! ثمّ انتحب أبو بكر يبكي حتّى كادت نفسه أن تزهق، وهي تقول: «واللّه لأدعونّ عليك في كلّ صلاة اُصلّيها»، ثمّ خرج باكياً فاجتمع الناس إليه، فقال لهم: يبيتُ كلُّ رجل [منكم ](1)معانقاً حليلته مسروراً بأهله وتركتموني وما أنا فيه، لا حاجة لي في بيعتكم، أقيلوني بيعتي»(2)[عمر به ابوبكر گفت: بيا با هم پيش فاطمه برويم؛ زيرا ما او را غضبناك كردهايم. پس به راه افتادند و از فاطمه اذن ورود خواستند، ولى او اجازه نداد. پيش على رفتند و با او سخن گفتند و او آنها را به داخل خانه آورد و چون نزد فاطمه نشستند او صورتش را به ديوار برگرداند، و آن دو سلام كردند، ولى او جواب سلام نداد. پس ابوبكر گفت:
اى محبوب رسول خدا! به خدا سوگند خويشاوندى رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد من دوست داشتنىتر از خويشاوندى خودم مىباشد، و من تو را از عايشه دخترم بيشتر دوست دارم، و دوست داشتم روزى كه پدرت وفات كرد من هم مىمُردم تا بعد از او باقى نمانم، آيا گمان مىكنى من با اينكه تو را مىشناسم و فضل و شرف تو را مىدانم، تو را از حقّ و ميراثت از رسول خدا منع كردم؟ لكن از پدرت رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىگفت: ما ارث بجا نمىگذاريم و هر چه باقى بگذاريم صدقه است. و فاطمه فرمود: به من خبر دهيد: اگر حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله بگويم آيا آن را مىشناسيد و به آن عمل مىكنيد؟ گفتند: آرى.
فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيديد كه فرمود: «رضايت فاطمه از رضايت من است، و غضب فاطمه از غضب من است، پس هر كه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كس فاطمه را راضى كند مرا راضى كرده، و هر كس فاطمه را به خشم آورد مرا به خشم آورده است». گفتند: بله، ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سخن را شنيديم. فرمود: من خدا و ملائكه را شاهد مىگيرم كه شما مرا به خشم آورديد و مرا راضى نكرديد و اگر پيامبر را ملاقات كنم شكايت شما را نزد او مىبرم. ابوبكر گفت: من از خشم او و خشم تو اى فاطمه به خداى متعال پناه مىبرم. سپس ابوبكر به شدّت گريه كرد و نزديك بود جانش در آيد و فاطمه مىگفت: سوگند به خدا پس از هر نمازى كه مىخوانم تو را نفرين مىكنم. سپس ابوبكر در حالى كه گريه مىكرد خارج شد. مردم گرد او آمدند و او به آنها گفت: هر مردى از شما در حالى كه دست در گردن همسرش انداخته و با اهل و عيالش مسرور است شب را به صبح مىرساند و مرا با آنچه در آن گرفتار شدهام واگذاشتهايد من احتياجى به بيعت شما ندارم بيعت مرا پس بگيريد].
ما نمىتوانيم در دفاع از خليفه كلامى مانند آنچه ابن كثير در تاريخش گفته است را بگوييم؛ وى مىنويسد(3):
«أنّ فاطمة حصل لها - وهي امرأة من البشر ليست بواجبة العصمة - عتب وتغضّب، ولم تكلّم الصدّيق حتّى ماتت» [براى فاطمه - و او زنى از جنس بشر است و معصوم نيست - عتاب و غضبى حاصل شد و با صدّيق سخن نگفت تا اينكه وفات كرد].
و نوشته است(4):
«وهي امرأة من بنات آدم تأسف كما يأسفون، وليست بواجبة العصمة، مع وجود نصّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله ومخالفة أبيبكر الصدّيق رضياللّه عنهما» [و او زنى از دختران آدم است و مانند آنها خشمگين مىشود، و با توجّه به تصريح
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله (بر ارث نبردن كسى از وى) ومخالفت ابوبكر صدّيق (با ارث بردن فاطمه) عصمتِ وى واجب نيست!].
چگونه مىتوانيم در برابر آيۀ تطهير در كتاب خدا كه دربارۀ آن حضرت و پدر و شوهر و دو فرزندش نازل شده اين گونه از حدّ گذشته، زياده روى كرده و گزافه گويى نماييم؟! چگونه مىتوانيم اين گونه سخن بگوييم در حالى كه سخن پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله در پيش روى ما است: «فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني» [فاطمه پارۀ تن من است، هر كس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است]؟!
و در لفظى ديگر آمده است: «فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها، ويغضبني ما أغضبها» [فاطمه پارۀ تن من است هر كه او را اذيت كند مرا اذيت كرده و هر كه او را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است].
و در لفظى ديگر: «فاطمة بضعة منّي يقبضني ما يقبضها، ويبسطني ما يبسطها» [فاطمه پاره تن من است هر كه او را ناراحت كند مرا ناراحت كرده، و هر كه او را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است].
و در لفظى ديگر: «فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها، وينصبني ما أنصبها» ؛ و در «تاج العروس»(1)آمده است: «أي يتعبني ما أتعبها» [فاطمه پارۀ تن من است هر كه او را اذيت كند مرا اذيت كرده و هر كه او را رنجور سازد مرا رنجور ساخته است].
و در لفظى ديگر: «فاطمة بضعة منّي يريبني ما رابها، ويؤذيني ما آذاها» [فاطمه پارۀ تن من است هر كس به او كمك كند و از او دستگيرى نمايد به من كمك كرده ومرا دستگيرى كرده ومرا دستگيرى كرده است، وهر كس كار او را سروسامان دهد كار مرا سروسامان داده است].
و در لفظى ديگر: «فاطمة بضعة منّي يسعفني ما يسعفها» ؛ و در «تاج العروس»(2)اين گونه معنا كرده است: «أي ينالني ما ينالها، ويلمّ بي ما يلمّ بها» [فاطمه پاره تن من است، هر كس به او كمك كند و از او دستگيرى نمايد به من كمك كرده و مرا دستگيرى كرده است، و هر كس كار او را سر و سامان دهد كار مرا سر و سامان داده است].
و در لفظى ديگر: «فاطمة شجنة منّي يبسطني ما يبسطها، ويقبضني ما يقبضها» [فاطمه شاخه و شعبهاى از من است، هر كه او را به وجد آورد مرا به وجد آورده و هر كه او را ناراحت كند مرا ناراحت كرده است].
و در لفظى ديگر: «فاطمة مضغة منّي فمن آذاها فقد آذاني» [فاطمه پارۀ تن من است هر كس او را آزرده كند مرا آزرده است].
و در لفظى ديگر: «فاطمة مضغة منّي يقبضني ما قبضها، ويبسطني ما بسطها» [فاطمه پارۀ تن من است هر كس او را ناراحت كند مرا ناراحت كرده و هر كه او را خوشحال كند مرا خوشحال كرده است].
و در لفظى ديگر: «فاطمة مضغة منّي يسرّني ما يسرّها» [فاطمه پارۀ تن من است هر كه او را مسرور كند مرا مسرور كرده است].
اين روايات را با اختلاف لفظى كه دارند، صاحبان صحاح شش گانه و گروه ديگرى از بزرگان حديث در كتابهاى سنن و مسانيد و معاجم نقل كردهاند. مرحوم علّامه در كتاب الغدير(3)(59) نفر از راويان اين روايات را نام مىبرد؛ برخى از آنها از اين قرارند:
1 - ابن أبي مليكه، متوفّاى (117)؛ آن گونه كه در روايت بخارى و مسلم و ابن ماجه و ابو داود و احمد وحاكم است(4).
2 - عمرو بن دينار مكّى، متوفّاى (125 يا 126)؛ چنانكه در صحيح بخارى و مسلم است(5).].
1) - تاج العروس [485/1].2 - تاج العروس 6:139.3 - [ر. ك: الغدير 311/7-318].
4) - صحيح بخارى [1374/3، ح 3556]؛ صحيح مسلم [53/5-54، ح 93 و 94، كتاب فضائل الصحابة]؛ سنن ابن ماجة [643/1-644، ح 1998]؛ سنن أبي داود [226/2، ح 2071]؛ مسند أحمد [430/5، ح 18447]؛ مستدرك حاكم [173/3، ح 4751].
5) - صحيح بخارى [1374/3، ح 3556]؛ صحيح مسلم [54/5، ح 94، كتاب فضائل الصحابة].
3 - پيشواى حنابله احمد، متوفّاى (241)، در «مسند» خود(1).
4 - حافظ بخارى ابوعبداللّه، متوفّاى (256)، در «صحيح» خود در مناقب(2).
5 - حافظ ابوعبداللّه ابن ماجه، متوفّاى (272)، در «سنن» خود(3).
6 - حافظ ابوداود سجستانى، متوفّاى (275)، در «سنن» خود(4).
7 - حافظ ابوعبدالرحمن نسائى، متوفّاى (303)، در «خصائص» خود(5).
8 - ابوالقاسم سهيلى، متوفّاى (581)، در «الروض الاُنُف»(6).
وى نوشته است:
ابولبابه رفاعة بن منذر، هنگام توبهاش خود را بست، و هنگامى كه پذيرش ِ توبۀ او نازل شد فاطمه خواست او را باز كند، رفاعه گفت: قسم خوردهام كسى مرا باز نكند مگر رسول خدا صلى الله عليه و آله. پس پيامبر فرمودند: «إنّ فاطمة مضغة منّي» [فاطمه پارۀ تن من است]؛ پس خداوند بر پيامبر و فاطمه درود فرستاده است؛ و اين حديث دلالت مىكند بر اينكه هر كس به فاطمه ناسزا گويد كافر است و هر كس بر او درود فرستد بر پدرش صلى الله عليه و آله درود فرستاده است.
9 - ابن ابى الحديد معتزلى، متوفّاى (586)، در «شرح نهج البلاغه»(7).
10 - حافظ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911)، در «الجامع الصغير» و «الكبير»(8).
11 - زين الدين مناوى، متوفّاى (1031 يا 1035)، در «كنوزالدقائق»(9). وى در «شرح الجامع الصغير»(10)نوشته است:
سهيلى با اين روايت استدلال كرده كه هر كس به فاطمه ناسزا گويد كافر است؛ زيرا با اين كار او را به خشم آورده است. و نيز گفته است: «إنهّا [فاطمة] أفضل من الشيخين» [فاطمه از ابوبكر و عمر افضل است]. و شريف سمهودى گفته است: و روشن است كه اولاد فاطمه پارۀ تن او هستند، و به واسطۀ او پارۀ تن پيامبر مىشوند، و به همين خاطر چون اُمّ الفضل در خواب ديد قطعهاى از تن آن حضرت در اتاق او گذاشته شد، پيامبر صلى الله عليه و آله تعبير كردند كه فاطمه فرزندى به دنيا مىآورد كه در اتاق او گذاشته مىشود، پس فاطمه حسن را به دنيا آورد و در اتاق او قرار داده شد؛ پس هر كه از ذرّيّۀ آن حضرت اكنون مشاهده مىشود قطعهاى از آن قطعه است، هر چند واسطهها زياد باشند. و هر كه در اين مطلب بينديشد از درون قلبش انگيزهاى براى بزرگداشت آنها و دورى از بغض آنها - بر هر حالى كه باشند - مىجوشد.
ابن حجر گفته است: از اين خبر استفاده مىشود: اذيت كردن كسى كه مصطفى صلى الله عليه و آله با اذيت كردن او اذيت مىشود، حرام است؛ پس به شهادت اين خبر هر كس در حقّ فاطمه كارى كند كه او اذيت شود،1.
1) - مسند أحمد 323:4 و 328 [423/5، ح 18428؛ و ص 430، ح 18447].
2) - صحيح بخارى [1374/3، ح 3556].
3) - سنن ابن ماجه 1:216[643/1، ح 1998].
4) - سنن أبي داود 1:324[226/2، ح 2071].
5) - السنن الكبرى [147/5، ح 8518-8522]؛ كتاب الخصائص: 35.
6) - الروض الاُنُف 2:196[430/2].
7) - شرح نهج البلاغة 2:458[193/9، خطبۀ 156].
8) - جامع الأحاديث [258/5، ح 14724 و 14725].
9) - كنوز الدقائق: 96 [24/2].
10) - شرح الجامع الصغير 4:421.
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين كار اذيّت مىشود، و هيچ چيزى بزرگتر از اذيت كردن فاطمه از جهت فرزندانش نيست؛ از اين رو افراد زيادى را سراغ داريم كه فرزندان او را اذيت كردهاند و زود در اين دنيا عقوبت شدهاند و عذاب آخرت شديدتر است.
حال چگونه مىتوانيم سخن ابن كثير را بگوييم در حالى كه گوشها از سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله پر است كه فرمود: «فاطمة قلبي وروحي الّتي بين جنبيّ فمن آذاها فقد آذاني»(1)[فاطمه قلب من و روح من كه بين دو پهلوى من است، مىباشد و هر كه او را آزرده كند مرا آزرده است].
و سخن حضرت: «إنّ اللّه يغضب لغضب فاطمة ويرضى لرضاها» [همانا خدا از خشم فاطمه به خشم مىآيد و از رضايت او راضى مىشود]. يا سخن حضرت به فاطمه: «إنّ اللّه يغضب لغضبكِ ويرضى لرضاكِ»(2)[همانا خدا با غضب تو غضبناك مىشود و با رضايت تو راضى مىشود].
آن گونه كه قسطلانى و حمزاوى در شرح بخارى نوشتهاند: اين روايات مطلق است و همۀ چيزهايى كه موجب رضايت و غضب صدّيقه مىشود - حتّى چيزهاى مباح - را در برمىگيرد و او در اينها مانند پدر بزرگوارش است؛ و اين كاشف از اين است كه آن حضرت خرسند نمىشود مگر به چيزى كه خرسندى خداى سبحان در آن است و غضب نمىكند مگر بر چيزى كه خدا بر آن غضب مىكند. حتّى اگر آن حضرت از امر مباحى راضى يا خشمگين شدند جهتى شرعى پيدا مىشود كه آن امر مباح را در امور راجح [مستحبّ و واجب] يا در مرجوحات [مكروه و حرام] قرار مىدهد؛ پس در رضايت و غضبِ آن حضرت هيچ جهت نفسانى يا رنگ شهوانى وجود ندارد و اين معناى عصمتى است كه فردِ پر مدّعا - ابن كثير - آن را نفى مىكند پس از اينكه خود را به كرى و كورى زده تا دلالت آيۀ تطهير كه دربارۀ فاطمه و پدر و شوهر و فرزندانش نازل شده را نفهمد:
(إِنَّما يُرِيدُ اَللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً )(3)
[خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد].3.
اين بود بحثهايى اجمالى كه خُلق و خو، و ملكات با ارزش خليفه را براى ما به تصوير كشيد، و ما در اين فرصت اندك به همين مقدار بسنده مىكنيم، اگر چه ما را به عمق مطلب نمىرساند، ولى براى مطّلع كردن پژوهشگر از قدر و اندازۀ خليفه كافى است، و معيارى است كه به وسيلۀ آن دشمن او از كسى كه دربارۀ او غلوّ مىكند، و كسى كه دربارۀ او به اعتدال سخن مىگويد از كسى كه دربارۀ او ظلم مىكند شناخته مىشود، و به وسيله آن زياده گويى در ستايش وى از گزافهگويى در ستايش او جدا مىشود؛ و فعلاً قصد داريم مقدار كمى از فضايل ابوبكر كه اهل سنّت بافتهاند و در آنها غلوّ زيادى است كه بر هيچ كس پوشيده نمىماند، را برشماريم، سپس به موارد ديگرى كه دربارۀ غير او آمده است اشاره كنيم تا كسانى كه در فضايل غلوّ مىكنند شناخته شوند.
يافعى در «روض الرياحين»(1)از ابوبكر صدّيق نقل كرده است:
روزى در مسجد نشسته بوديم كه مردى كور داخل شد و سلام كرد و ما جواب داديم و او را در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله نشانديم. آن مرد گفت: چه كسى به خاطر دوستى با پيامبر صلى الله عليه و آله حاجت مرا برآورده مىكند؟ ابوبكر رضى الله عنه گفت: اى پيرمرد حاجت تو چيست؟ گفت: من اهل و عيالى دارم ولى چيزى كه قوت روزانه قرار دهيم، ندارم و مىخواهم كسى در راه دوستى رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى به ما بدهد تا قوت خود قرار دهيم. پس ابوبكر برخاست رضى الله عنه و گفت: بله من در راه دوستى رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى به تو مىدهم كه زندگىات را به پا دارد. سپس گفت: آيا حاجت ديگرى دارى؟ گفت: بله من دخترى دارم و مىخواهم كسى در راه دوستى محمّد صلى الله عليه و آله در زمان حياتم با او ازدواج كند. ابوبكر گفت: من در راه دوستى رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان حيات تو با او ازدواج مىكنم. آيا حاجت ديگر دارى؟ گفت: بله مىخواهم در راه دوستى محمّد صلى الله عليه و آله دستم را در ميان ريش ابوبكر صدّيق رضى اللّه تعالى عنه قرار دهم. پس ابوبكر برخواست و ريشش را در دست مرد كور قرار داد و گفت: در راه دوستى محمّد صلى الله عليه و آله ريشم را بگير. پس مرد كور ريش ابوبكر صدّيق را گرفت و گفت: پروردگارا به حرمت ريش سفيد ابوبكر از تو مىخواهم بينايى را به من برگردانى. پس همان وقت بينايىاش را خدا به او برگرداند، و جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و گفت: اى محمّد خداوند سلام و تحيّت و اكرام مىفرستد، و مىگويد: سوگند به عزّت و جلالم اگر هر فرد كورى مرا به ريش سفيد ابوبكر صدّيق قسم دهد، بينايىاش را برمىگردانم، و هيچ كورى را روى زمين باقى نمىگذارم، و اين همه به خاطر بركت و علوّ شأن و مقام تو نزد پروردگارت است.
امينى مىگويد: همانا چشمها كور نيستند، بلكه قلبهايى كه در سينههاست كورند. حقيقتاً قلب اين فرد كور پيش از چشمش نابينا شده، و نفهميده است كه سوگند به محاسن رسول خدا صلى الله عليه و آله سزاوارتر از سوگند به ريش ابوبكر است، و اين محاسن از لحاظ قداست و شَرَف و قُرب به خداى سبحان مقدّم است، و آن حضرت صلى الله عليه و آله مسنتر از ابوبكر است و
1) - چاپ شده در مصر در چاپخانه سعيديّه در حاشيۀ «العرائس» اثر ثعلبى، و روايت در ص 443 است. قسطلانى در مواهب [28/2] از او نقل مىكند.
محاسن سفيد بيشترى دارند، و اين مرد اگر مىخواهد خداوند را سوگندى دهد كه به واسطۀ آن حاجتش را برآورد چقدر ديدگانش از ديدن اين محاسن شريف ناتوان بوده است؟! وشايد در ريش ابوبكر به دنبال هدفى بوده كه ما آن را نمىدانيم!
وانگهى، چرا افرادِ كور اهل سنّت نسبت به اين ريش سفيد بىتوجّهند؟! و چقدر از وحيى كه دربارۀ آن نازل شده غافلند؟! كه خدا را به آن قسم دهند و كورى آنها برطرف شود. و چرا حافظان و بزرگان حديث نشر اين روايت را تا قرن هشتم، زمان يافعى به تأخير انداختند. آيا بر افراد كور امّت، چنين حاجت روا كنِ بزرگى را بخل ورزيدند در حالى كه در آن وحى دروغين آمده بود: «قسم به عزّت و جلالم اگر هر كورى مرا به آن قسم دهد...»؟! يا اينكه صدور اين حديث را پس از زمان خود يافتند از اين رو آن را ذكر نكردند؟! يا در اين روايت به خاطر مقدّم شدن ريش ابوبكر بر محاسن رسول خدا صلى الله عليه و آله غلوّ زيادى ديدند، از اين رو از نقل آن شانه خالى كردند؟! يا در آن مسخره كردن خدا و وحى و امين وحى و پيامبر او را ديدند و از آن چشم پوشيده و روى گرداندند؟!
1 - روايتى كه پيش از اين گذشت(1): «كان إذا اشتاق إلى الجنّة قبّل شيبة أبىبكر» [هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله مشتاق بهشت مىشد ريش ابوبكر را مىبوسيد].
و گفتيم همان طور كه فيروز آبادى و عجلونى گفتهاند(2)اين روايت از مشهورترين روايات جعلى است و از دروغهايى است كه به بداهت عقل بطلان آن معلوم است.
2 - روايتى كه عجلونى در «كشف الخفاء»(3)ذكر كرده است: «لإبراهيم الخليل وأبي بكر الصدّيق شيبة في الجنّة» [ابراهيم خليل و ابوبكر صدّيق ريش سفيدى در بهشت دارند].
سپس در «المقاصد»(4)به نقل از استادش ابن حجر مىنويسد:
اين روايت كه مىگويد: خليل و صدّيق در بهشت ريشى دارند صحيح نيست، و من آن را در هيچ يك از كتابهاى مشهور حديث و نيز در نوشته جات متفرّقه نديدهام!
سپس مىنويسد:
و بر فرض كه اين روايت از پيامبر صادر شده باشد به نظر من حكمتى دارد: امّا حكمت آن دربارۀ خليل اين است كه او براى مسلمين به منزلۀ پدر است، و او آنها را مسلمان ناميد، و آنها امر شدهاند از دين او تبعيّت كنند. و امّا حكمت آن دربارۀ صدّيق اين است كه او مانند پدر دوم براى مسلمانان است؛ زيرا او بود كه درِ اسلام آوردن را به روى آنها باز كرد.
امينى مىگويد: امّت مسلمان پدرى تنزيلى و روحانى دارند كه از خليل عليه السلام به پدر بودن شايستهتر است و او پيامبر اقدس محمّد صلى الله عليه و آله است. چنانكه از آن حضرت روايت شده است: «إنّما أنا لكم كالوالد، أو مثل الوالد»(5)[همانا من براى شما مانند پدر هستم]. و حيات حقيقى امّت به همين ابوّت است و اوست كه آنها را به تعاليم حيات بخش دعوت مىكند، و بودن
هميشگى، و عزّت دائمى امّت از اوست؛ پس آن حضرت از پدر خليل خود و همراهش ابوبكر، سزاوارتر است كه محاسنش در بهشت باشد.
و شگفتى فراوان از اين است كه وى ابوبكر را پدر دوم امّت شمرده است، به اين دليل كه درِ اسلام آوردن را براى امّت باز كرد، در حالى كه آن كسى كه با دعوت كريمانۀ خود، برهانهاى راستين، معجزههاى معلوم، وحىهاى مقدّس، خُلق و خوى پسنديده، و جنگهاى شديد، درب اسلام را براى ورود امّتها در آن كاملاً گشود، رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. پس او شايستهتر است كه محاسنى در بهشت داشته باشد. وانگهى، امّت هرگز درى كه خليفه براى ورود به اسلام گشوده باشد را نمىشناسد، و هيچ كس نمىداند وى چه موقع آن را باز كرد؟! و كجا و براى چه باز كرد؟! وآن كدام در بود؟!
بله، بر همۀ امّت پوشيده نيست كه او درى را به روى امّت بست و او را از بهترين مسلمان، و علم و رشد و هدايت او محروم ساخت و او بنا بر نصّ متواتر، باب شهر علم پيامبر، مولا امير المؤمنين عليه السلام است، و او درى است كه از آنجا به سوى خدا مىروند و اوليا متوجّه آن درب هستند.
و اگر امامت از او گرفته نمىشد علومش منتشر مىشد، و آثارش شكوفا مىگشت، و سخنان حكمت آميزش به همگان مىرسيد، و به احكامش عمل مىشد و مردم در ناز و نعمت فرو مىرفتند، گروهى از آنها ميانه رو، و گروه زيادى از آنها بد عمل مىكنند، لكن آن حضرت عليه السلام از حقّ خود منع شد پس بندگان جاهل شدند و در شهرها قحطى شد و بارانهاى بهارى خشك شد، و به خاطر اعمال مردم در خشكى و دريا فساد ظاهر گشت، و «إلى اللّه المشتكى» [به خدا شكايت مىكنيم].
و اگر منظور عجلونى از فتح باب، كشور گشايىهايى است كه در ايّام خليفه انجام شد، بايد گفت خليفۀ دوم شايستهتر است كه ريشش در بهشت باشد؛ زيرا عمدۀ كشور گشايىها در ايّام خلافت او بود.
بله، اگر كسى شايستگى اين را داشته باشد كه پس از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به منزلۀ پدر دوم امّت باشد او مولا امير المؤمنين عليه السلام است كه دعوت پيامبر به وسيلۀ او كامل گرديد و پيروزى در جنگها به دست او انجام مىشد، و او نَفْس قُدسى پيامبر و بنابه تصريح پيامبر خليفۀ اوست؛ و از اينرو از طريق انس بن مالك از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شدهاست: «حقّ عليّ على هذه الاُمّة كحقّ الوالد على الولد» [حقّ على بر اين امّت مانند حقّ پدر بر پسر است]. و از طريق عمّار و ابو ايّوب انصارى نقل شده است: «حقّ عليّ على كلّ مسلم حقّ الوالد على ولده»(1)[حقّ على بر هر مسلمانى همان حقّ پدر بر فرزندش است].
ابن عساكر در تاريخ خود نوشته است(2): «روايت شده كه ابوبكر چون زمان مرگش فرا رسيد به اطرفيان گفت: وقتى من مُردم و از غسل و كفن فارغ شديد جنازه را تا نزديك درب خانهاى كه در آن قبر پيامبر صلى الله عليه و آله قرار دارد حمل كنيد و آنجا بايستيد و بگوييد: سلام بر تو اى رسول خدا! ابوبكر اجازه دخول مىخواهد؛ پس اگر اجازه داد و درب كه با قفلى بسته شده باز شد، مرا داخل كنيد و دفن كنيد، و اگر درب باز نشد مرا به بقيع ببريد و در آنجا دفن كنيد. پس چون اين كار را
1) - الرياض النضرة 2:172[117/3] به نقل از حاكمى؛ كنوز الدقائق: 64 [119/1] به نقل از ديلمى [الفردوس بمأثور الخطاب 132/2، ح 2674]؛ مناقب خوارزمى: 224 و 254 [309-310، ح 306؛ ص 320 و 327]؛ فرائد السمطين، شيخ الإسلام حموينى [296/1-297، ح 234 و 235]؛ نزهة المجالس 2:212.
2) - تاريخ مدينه دمشق [436/30، شمارۀ 3398؛ مختصر تاريخ دمشق 125/13].
كردند قفل افتاد و درب باز شد و هاتفى از قبر ندا داد: «أدخلوا الحبيب إلى الحبيب؛ فإنّ الحبيب إلى الحبيب مشتاق» [حبيب را بر حبيب داخل كنيد؛ زيرا حبيب مشتاق ديدار حبيب است].
و رازى در «تفسير»(1)خود، و حلبى در «السيرة النبويّة» اين روايت را ذكر كردهاند.
امينى مىگويد: راويانِ اين روايت خواستهاند عمل گروهى را كه خليفه را در اتاق پيامبر صلى الله عليه و آله - آن جايگاه پاك - دفن كردند، تصحيح كنند پس از اينكه اين مشكل، آنها را ناتوان كرد و از جواب آن عاجز شدند؛ زيرا آن حجرۀ شريف يا در ملك حضرت صلى الله عليه و آله باقى ماند - و همين صحيح و حقّ است - و يا صدقه شد و امر آن موكول به نظر همۀ مسلمانان است.
اگر در ملك حضرت باقى مانده، پس در دفن خليفه رضايت فرزندانِ تنها وارث پيامبر، يعنى امام حسن و امام حسين و خواهران اين دو، شرط است و هيچ يك از آنها اجازه ندادند.
و اگر صدقه است، پس خليفۀ اوّل يا كسى كه پس از او خليفه مىشود بايد از جامعۀ اسلامى اجازه بگيرد و هيچ كدام، اين كار را نكردند؛ از اين رو دفن خليفه در آن مكان بيرون از شريعت است.
و اگر گفته شود: به خاطر حقّى كه دخترش داشت در آنجا دفن شد.
[مىگوييم]: دخترش چه حقّى در آنجا دارد بعد از اينكه پدرش اين روايت را نقل كرده است: «ما پيامبران از خود ارث بجا نمىگذاريم، آنچه از ما باقى مىماند صدقه است»؟!
علاوه بر اينكه پيش از اين گفتيم(2): همسران پيامبر مانند زنان در عدّه هستند كه فقط مىتوانند در حجرههايشان سكونت داشته باشند، ولى نمىتوانند آثار ملكيّت را بر آن بار كنند [و مثلاً آن را بفروشند يا ببخشند و...].
و نيز گفتيم: بر فرض كه همسران پيامبر ارث ببرند، و بر فرض كه از زمين ارث ببرند، عايشه يك هفتاد و دومِ از حجرهاش را به ارث مىبرد؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه نُه زن داشت از دنيا رفت [و سهم ارث زن در صورتى كه ميّت فرزند داشته باشد يك هشتم است و يك هشتمِ از يك نهم مساوى است با يك هفتاد و دوم] و هر چه اين حجره بزرگ باشد يك هفتاد ودوم آن به اندازۀ جسد يك انسان نمىشود.
افزون بر اين، حقّ عايشه نسبت به حجره، مشاع است و نمىتواند بدون اذن ديگر زنانى كه در ارث بردن با او شريك هستند تصرّف كند.
اهل سنّت براى رهايى از اين مشكلات اين روايت را ساختهاند كه مشكلى بر مشكلات آنها افزوده است؛ و آن اينكه: آيا خليفه اين سخن را چون از پيامبر شنيده بود گفت، يا علم غيب داشت؟
اگر مدّعى علم غيب او باشى مىگويم: گمان نمىكنم كسى اين مطلب را ادّعا كند پس از اينكه كاملاً به فضايلى كه براى او گفتهاند احاطه پيدا كرديم، و پس از اينكه ما اندازۀ علمش را در مشهودات بيان كرديم؛ پس او كجا و علم غيب كجا؟!
و اگر از زبان پيامبر شنيده، پس چرا به صورت ترديد بيان كرد و گفت: اگر قفل افتاد و در باز شد در حجره دفن كنيد، و اگر اين چنين نشد به بقيع ببريد. اين ترديد بىمعناست؛ زيرا آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله به آن خبر مىدهد حتماً رخ مىدهد.
بله، احتمال دارد پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را به خود ابوبكر نگفته باشد، بلكه كسى از آن حضرت نقل كرده كه خليفه به وى اطمينان ندارد و لذا اين سخن را با ترديد گفت، يا اينكه روايت صحيح نيست؛ و به همين جهت در كتب صحاح وب.
مسانيد تا زمان حافظ ابن عساكر نيامده است. و اگر فرض كنيم اين روايت صحيح است، كرامت بزرگى را مىرساند كه در حضور صحابه و انبوه جمعيّت مهاجرين و انصار در روزى كه خليفه را تا قبرش تشييع كردند رخ داد، و در اين حالت بايد اين واقعه و ندايى كه از قبر شريف شنيده شد تا ابد دهان به دهان بچرخد، و آن روز بر چشمها پرده، و در گوشها پنبه نبود، و زبانها لال نبودند. لكن جاى بسى تأسّف است كه هيچ كس كلمهاى در اين باره نگفته است؛ و اين نيست مگر بدينجهت كه اين كرامت روى نداد، قفل نيفتاد، در باز نشد، و ندايى شنيده نشد. و «حبيب را بر حبيب داخل كنيد زيرا حبيب مشتاق حبيب است»، كلام مسخرهاى است كه از غلوّ در فضايل ناشى مىشود و از روح تصوّف در جاعلِ روايت خبر مىدهد.
و اين روايت را تنها ابن عساكر(1)از طريق ابو طاهر موسى بن محمّد بن عطاء مقدسى از عبد الجليل مدنى از حبّه عرنى نقل كرده، و نوشته است: «اين حديث ناشناخته بوده و معنايش درست نيست، و ابو طاهر فردى بسيار دروغگو بوده، و عبد الجليل مجهول است». و در لسان الميزان آمده است(2): «اين خبر باطل و دروغ است».
از انس بن مالك نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى مدينه آمد، و ابوبكر پيرمردى بود معروف و پيامبر صلى الله عليه و آله جوانى بود ناشناس؛ پس مردى به ابوبكر برخورد و گفت: اى ابوبكر اين كيست كه در پيشاپيش توست؟ گفت: «يهديني السبيل» [او مرا به راه هدايت مىكند]، و آن مرد گمان كرد او راه مدينه را به ابوبكر نشان مىدهد در حالى كه منظورِ ابوبكر هدايت كردن به راه خير بود.
و در روايتى آمده است: ابوبكر در پشت پيامبر صلى الله عليه و آله بر شتر سوار بود و راه مدينه را بهتر مىدانست؛ پس مردى كه او را مىشناخت، وى را ديد و گفت: اى ابوبكر! اين جوانى كه جلوى توست كيست؟ و در روايت احمد آمده است:
مىگفتند: اى ابوبكر اين جوانى كه جلوى تو است كيست؟ گفت: «هذا يهديني السبيل» [او راه را به من نشان مىدهد].
و در روايتى آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله در پشت ابوبكر بر شتر سوار بود...(3).
امينى مىگويد: چقدر زمانه پيامبر اسلام را پايين آورده تا جايى كه گفته مىشود: او جوانى ناشناس و غير معروف بوده است. گويا وى جوان ناشناسى است و پيرمردى كه آوازه و نام نيكويش در ميان مردم پخش شده او را به عنوان راهنما در مسيرش برداشته، گاه پشت سر او بر شتر مىنشيند، و گاه او را جلوى خود راه مىاندازد، و هر گاه از او سؤال شود مىگويد: اين شخص مرا به راه هدايت مىكند و او راه را از من بهتر مىداند. گويا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن كسى نبود كه در هر موسم حجّ، خود را بر قبايل عرضه مىكرد و همگىِ آنها چه كسانى كه ايمان مىآوردند و چه كسانى كه ايمان نمىآوردند او را مىشناختند، به ويژه انصار كه از مدينه مىآمدند و در ميان آنها بزرگان اوس و خزرج بودند، كسانى كه بار اوّل در عقبه اُولى بيعت كردند، و در بار دوم در عقبه ثانيه هفتاد و سه مرد و دو زن با او بيعت كردند.
و گويا مدينه خانۀ بنى نجّار كه اقوام مادرى پيامبر اقدس بودهاند، نيست.
و گويا آن حضرت صلى الله عليه و آله مدينه را پايتخت امارت و حكومت خود، و محلّ تجمّع براى دفاع از نهضتش قرار نداده بود؛
و مردان و خاصّان از اهل خود و مهاجرين را به آنجا نفرستاده بود.
و كِىْ ابوبكر پيرمرد بوده و پيامبر جوان، در حالى كه آن حضرت صلى الله عليه و آله دو سال و چند ماه از او بزرگتر بوده است.
از يزيدبن أصم نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوبكر گفت: من بزرگترم يا تو؟ گفت: «بل أنت أكبر منّي وأكرم وخير منّي، وأنا أسنّ منك» [بلكه شما بزرگتر و گرامىتر و بهتر از من هستى و من مسنتر از شما هستم](1).
امينى مىگويد: آيا از اين دروغى كه كرامت شمرده شده تعجّب نمىكنى؟! كِىْ روايت يزيد بن أصمّ از پيامبر صلى الله عليه و آله صحيح است در حالى كه آن حضرت را درك نكرده است؛ اين مرد در سال (101 يا 103 يا 104) و در سنّ هفتاد و سه سالگى مرده است، پس ولادت او پس از گذشت مدّتى طولانى از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله است.
وانگهى، كِىْ ابوبكر مسنتر از پيامبر بوده است، آن حضرت صلى الله عليه و آله در عام الفيل به دنيا آمدند و ابوبكر سه سال پس از عام الفيل به دنيا آمد. و سعيد بن مسيّب نوشته است: ابوبكر با خلافتش به سنّ رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و مانند پيامبر در سنّ شصت و سه سالگى از دنيا رفت.
ابن قتيبه در «المعارف»(2)نوشته است:
تاريخ نگاران اتّفاق نظر دارند كه ابوبكر شصت و سه سال عمر كرده است؛ بنابراين رسول خدا صلى الله عليه و آله به مقدار دو سال خلافت ابوبكر از او بزرگتر بودهاند.
و در صحيح ترمذى(3)آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در سنّ شصت و پنج سالگى وفات كرده است(4).
از شبابه از فرات بن سائب نقل شده است: به ميمون بن مهران گفتم: آيا ابوبكر صدّيق زودتر به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورد يا على بن ابى طالب؟ گفت: سوگند به خدا همانا ابوبكر در زمان بحيراى راهب به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورد، و بين آن حضرت و خديجه رفت و آمد كرد تا خديجه را به ازدواج آن حضرت درآورد، و همۀ اينها پيش از ولادت على بن ابى طالب بود.
و امام نَوَوى نوشته است: «ابوبكر زودتر از همۀ مردم اسلام آورد، او در سنّ بيست سالگى و گفته شده پانزده سالگى اسلام آورد»(5).
امينى مىگويد: بيا به اين روايتهاى مرسل نگاه كنيم كه آيا اثرى از راستى دارند؟!
امّا سند روايت ابن مهران:
1 - شبابة بن سوار(6)ابو عمرو مدائنى: از روايت ابو على مدائنى به دست مىآيد: وى دشمن اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله
1) - تاريخ مدينة دمشق [25/30، شمارۀ 3398]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 72 [ص 99].
2) - المعارف: 75 [ص 172].
3) - سنن ترمذى 2:288[564/5، ح 3650 و 3651].
4) - و نيز نگاه كن: سيرة ابن هشام 1:205؛ تاريخ الاُمم والملوك 2:125؛ و 4:47[155/2؛ 216/3، حوادث سال 13 ه].
5) - ر. ك: البداية والنهاية 9:319[348/9، حوادث سال 13 ه]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى [ص 32].
6) - در ميزان الاعتدال: «سواد» ضبط شده است [260/2، شمارۀ 3653؛ و در چاپى كه نزد ماست «سوار» ضبط شده است].
بود، و كسى او را نفرين كرد و گفت: خداوندا! اگر شبابه دشمن اهل بيت پيامبرت مىباشد همين الآن او را فلج كن، و او همان روز فلج شد و مُرد(1).
2 - فرات بن سائب جزرى: بخارى نوشته است: «حديث او مقبول نيست». و نسائى نوشته است: «حديث او متروك است»(2).
3 - ميمون بن مهران: عجلى نوشته است: او كينۀ على را در دل داشت؛ چنانچه در تهذيب ابن حجر است(3)پس او و حديثش چه ارزشى دارند وقتى با على امير المؤمنين عليه السلام دشمن است.
وانگهى، ميمون در حديثش دو مطلب آورده است: اسلام ابوبكر در زمان بحيرا، و رفت و آمد وى براى ازدواج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با خديجه.
امّا رفت و آمد ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و خديجه را هيچ فرد آگاهى خبر نداده است. و ممكن نيست واسطۀ در به هم رسيدن مرد بزرگى چون محمّد و زنى از خانواده مجد و سيادت و رياست چون خديجه، جوانى كم سن و سال و بيست و سه ساله باشد، در حالى كه آن مرد عموهاى شريف و بزرگى چون عبّاس و حمزه و ابوطالب دارد كه در ميان آنها و در خانه آنها زندگى كرده است، و چنانكه خواهد آمد عمويش ابوطالب او را بسيار دوست مىداشت و فرزندان خود را به اندازۀ او دوست نمىداشت، و هميشه در كنار او مىخوابيد، و هر گاه از خانه خارج مىشد با او خارج مىشد(4)، و همو بود كه با خديجه سخن گفت تا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را وكيل خود در تجارت نمود(5).
و آنچه در كتب سيره و تاريخ دربارۀ اين ازدواج آمده اين است كه خديجه كسى را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاد و به خاطر قرابت و امانت و خوش اخلاقى و راستگويى آن حضرت، مايل بود با آن حضرت ازدواج كند، و خود را بر آن حضرت صلى الله عليه و آله عرضه كرد. پس رسول خدا صلى الله عليه و آله براى عموها بازگو كردند و عموى او حمزه به همراه او آمد - و در روايت ابن اثير آمده است: حمزه و ابوطالب و ديگر عموهاى آن حضرت آمدند - تا بر خويلد بن أسد، يا بر عمرو بن أسد عموى خديجه وارد شدند و از او خواستگارى كردند و آن حضرت صلى الله عليه و آله با او ازداوج كردند، و ابوطالب خطبۀ ازدواج را خواند(6).
پس پندار باطل ابن مهران از كجاى اين تاريخ صحيح متواتر بيرون آمده است؟!
و امّا اسلام ابوبكر قبل از ولادت على امير المؤمنين و در زمان بحيراى راهب، از روايتى كه ابن منده(7)از طريق عبدالغنى بن سعيد ثقفى از ابن عبّاس نقل كرده، گرفته شده است.
اين روايت را تعدادى از حافظان ضعيف دانستهاند؛ ذهبى در ميزان الاعتدال نوشته است(8): «ابن يونس، عبدالغنى را ضعيف دانسته است». و ابن حجر در كتاب «لسان»(9)خود به ضعف وى اقرار كرده است. و در «إصابه» نوشته است(10): «از كسانى است كه در نقل روايت ضعيف است و حديثش مقبول نيست».7.
1) - ميزان الاعتدال 1:440؛ تهذيب التهذيب 4:302[264/4].
2) - ميزان الاعتدال 2:325[341/3، شمارۀ 6689]؛ لسان الميزان 4:430[503/4، شمارۀ 6522].
3) - تهذيب التهذيب 10:391[349/10].
4) - تفصيل اين مطلب در بحث پيرامون ابوطالب عليه السلام خواهد آمد.
5) - آن گونه كه در الامتاع، مقريزى: 8 آمده است.
6) - ر. ك: الطبقات الكبرى 1:113[131/1]؛ تاريخ الاُمم والملوك 2:127[281/2]؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير 2:15[471/1].
7) - ابو عبداللّه محمّد بن اسحاق اصفهانى حافظ رحّال، متوفّاى 355.
8) - ميزان الاعتدال 2:243[642/2، شمارۀ 5051].
9) - لسان الميزان 4:45[53/4، شمارۀ 5236].
10) - الإصابة 1:177.
و اگر ابوبكر نخستين كسى است كه اسلام آورد پس تا انتهاى سال هفتم از بعثت كجا بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ آن فرمودهاند: «لقد صلّت الملائكة عليَّ وعلى عليٍّ سبع سنين؛ لأنّا كنّا نصلّي وليس معنا أحد يصلّي غيرنا»(1)[همانا ملائكه بر من و على هفت سال درود فرستادند؛ زيرا ما نماز مىخوانديم و كسى با ما نبود كه نماز بخواند].
و در اينكه امير المؤمنين نخستين مسلمان بوده احاديث صحيحى از پيامبر صلى الله عليه و آله و از مولا امير المؤمنين عليه السلام نقل شده كه ما پيش از اين ياد آور شديم(2)، و گفتيم كه بيش از شصت روايت از صحابه و تابعان در بارۀ اينكه على اوّل كسى از مردم بود كه اسلام آورد و اوّل مردى بود كه نماز خواند و ايمان آورد، وجود دارد.
و روايت صحيح طبرى ذكر شد كه: ابوبكر پس از اينكه بيش از پنجاه مرد اسلام آوردند، اسلام آورد، و اگر ابوبكر اوّلين مسلمان بود و قبل از ولادت على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورده است پس او كجا بود روزى كه عبّاس به عبداللّه بن مسعود گفت: «ما على وجه الأرض أحد يعبد اللّه بهذا الدين إلّاهؤلاء الثلاثة: محمّد وعليّ وخديجة» [بر روى زمين كسى كه خدا را به اين دين عبادت كند نيست مگر اين سه نفر: محمّد و على و خديجه](3)؟!
ابن سعد(4)و بزّار با سندى حَسَن، از انس نقل كردهاند: «مسنترين اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوبكر صدّيق و سهيل ابن عمرو بن بيضاء بودند».
امينى مىگويد: ما بر اين باور بوديم كه غلوّ ممكن است در خُلق و خو و ملكاتى كه با حواسّ ظاهرى درك نمىشوند - مانند علم و تقوا - واقع شود، و امّا هيچ منطقى غلوّ (از حدّ گذشتن) در امور مشهود، را جايز نمىشمرد؛ زيرا در اين امور، دروغ غلوّ كننده زود آشكار مىشود، و دروغگو فوراً رسوا مىشود، ولى وقتى به اين گونه سخنان رسيديم، ديديم برخى با اطيمنان و جرأت و به ضرس قاطع مىگويند: ابوبكر مسنترين اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، در حالى كه در كتابهايى كه دربارۀ صحابه نگاشته شده گروه زيادى را مىيابد كه سنِّ آنها بسيار بيشتر از ابوبكر بوده است؛ كه برخى از آنها را نام مىبريم:
1 - أمد بن أبد حضرمى؛ وى هاشم بن عبد مناف و اُميّة بن عبد شمس را درك كرده است و گفته مىشود: در زمان معاويه سيصد سال داشته است(5).
2 - حسّان بن ثابت أنصارى؛ وى شصت سال در زمان جاهليّت، و شصت سال در زمان اسلام زندگى كرد(6).
3 - حمزة بن عبد المطّلب عموى پيامبر اعظم؛ وى دو يا چهار سال پيش از پيامبر صلى الله عليه و آله به دنيا آمده است(7).
4 - سلمان ابو عبداللّه فارسى؛ وى در سال (32 يا 33 يا 36) از دنيا رفته است. ابو الشيخ از عبّاس بن يزيد نقل كرده است: اهل علم مىگويند: سلمان سيصد و پنجاه سال عمر كرده است، و امّا در دويست و پنجاه سال شكّى ندارند(8).
5 - ابو سفيان قرشى اُموى؛ وى دوازده سال و چند ماه از ابوبكر مسنتر بوده است(9).
6 - عبّاس بن عبدالمطّلب عموى پيامبر اعظم؛ وى دو يا سه سال پيش از پيامبر صلى الله عليه و آله به دنيا آمده است(1).
7 - نوفل بن حرث بن عبدالمطّلب هاشمى پسر عموى پيامبر طاهر؛ وى مسنترين كسى بود كه از بنى هاشم اسلام آورد و حتّى از دو عمويش حمزه و عبّاس مسنتر بود(2).
و پيش از همۀ اينها ابو قحافه، پدر خليفه قرار دارد كه قطعاً مسنتر از خليفه است، البتّه اگر معجزهها او را از پسرش كوچكتر نكند همان طور كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را كم سنتر از ابوبكر كرد و او را در برابر ابوبكر جوانى ناشناس و غير معروف قرار داد، و ابوبكر را مسنتر از او نمود!
در شرح حال اين افراد و ديگران، به اين كتابها مراجعه كن: المعارف، ابن قتيبه؛ معجم الشعراء، مرزبانى؛ الاستيعاب، ابوعمر؛ اُسد الغابة، ابن اثير؛ تاريخ ابن كثير؛ الإصابة، ابن حجر؛ مرآة الجنان، يافعى؛ شذرات الذهب، ابن عماد حنبلى.
اينها گروهى از صحابه صدر اوّل اسلام بودند كه سنّ آنها از ابوبكر بيشتر بود و ما به اسامى آنها دست يافتيم.
و بر فرض كه از اينها چشم پوشى كنيم آيا جا ندارد كه از اهل سنّت بپرسيم بزرگسالى چه فضيلتى دارد؟! آيا در ميان امّتها و گروهها كسانى نبودند كه زياد عمر كردند و به كهنسالى رسيدند، و در ميان آنها كسانى بودند به فضايل آراسته، و كسانى هم از فضايل پيراسته. و اگر يكى از آنها مورد ستايش قرار گيرد، به خاطر مكارم اخلاقى اوست نه به خاطر طول عمرش؟!
و هر چه عمر خليفه طولانى باشد همانا بيشتر آن در جاهليّت سپرى شده است؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه خليفه سى و هشت سال داشت مبعوث شد، و گفتيم آن حضرت صلى الله عليه و آله هفت سال نماز خواند و كسى جز على امير المؤمنين با او نماز نخواند؛ پس ابوبكر در هنگام اسلام آوردن چهل و پنج سال داشته و در سنّ شصت و سه سالگى مرده است؛ و از اين رو هيجده سال از عمر خود را در اسلام سپرى كرده است و در اين مدّت است كه امكان دارد به منقبت يا فضيلتى آراسته گردد، و آيا آراسته شد يا نه؟!
و در پايان، گمان مىكنم اهل سنّت هدف قابل توجّهى در بزرگسالى و با اهميّت جلوه دادن آن ندارند، غير از اينكه سنگ زير بناى خلافت راشده را چيزهايى قرار دادند؛ از جمله اينكه: ابوبكر بر امير المؤمنين مقدّم شد؛ زيرا او پيرمردى بود كه سنّ و سال، او را پخته كرده بود و هيچ كس را نكشته بود تا مورد بغض و عداوت واقع شود؛ و بر همين اساس گاه او را مسنتر از پيامبر صلى الله عليه و آله قرار دادهاند كه صحّت و سُقم آن را دانستى، و گاه او را پيرمردى معروف و سرشناس و پيامبر را جوانى ناشناس قرار دادهاند و ما تو را بر حقيقت اين مطلب آگاه ساختيم، و گاه او را مسنترينِ صحابه قرار دادهاند تا اين نقض را - كه در ميان صحابه پيرمردانى بودند كه از امام امير المؤمنين عليه السلام مسنتر بودند و در ميان آنها رؤساى قبايل و بزرگان قرار داشتند [پس چرا فقط ابوبكر مقدّم شد] - به طور كامل باطل كنند. ولى نمىدانستند آيندهاى كه پرده از حقايق برمىدارد پژوهشگران را از مردانى مطّلع مىسازد كه آنها از خليفه مسنتر، داراى علم فراوانتر، پختهتر، و شريفتر هستند، و زودتر اسلام آوردهاند.
از انس بن مالك نقل شده است: «ما نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه مردى از اصحاب وارد شد و از دو ساقش
خون مىآمد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: موضوع چيست؟! گفت: اى رسول خدا! من از كنار سگ مادۀ [نزديك خانۀ] فلان منافق، عبور كردم كه مرا گاز گرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بنشين. و او كنار پيامبر صلى الله عليه و آله نشست، و چون ساعتى گذشت مردى ديگر آمد كه مثل مرد اوّل از دو ساقش خون مىآمد، پيامبر فرمود: موضوع چيست؟! او هم همان سخن را گفت. پس پيامبر برخاست و به اصحاب فرمود: بياييد برويم و اين سگ را بكشيم. همگى برخاستند و هر كدام شمشيرش رابرداشت وچون به آن سگ رسيدند و خواستند او را بكشند سگ نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و با زبان فصيح گفت: اى رسول خدا! مرا نكش كه من به خدا و رسولش ايمان دارم. رسول خدا فرمود: چرا اين دو مرد را گاز گرفتى؟ گفت: اى رسول خدا! من سگى از طايفۀ جنّ هستم و مأموريّت دارم هر كسى را كه به ابوبكر و عمر دشنام دهد، گاز بگيرم. پيامبر صلى الله عليه و آله به آن دو فرمود: آيا آنچه اين سگ گفت را شنيديد؟ گفتند: بله اى رسول خدا! همانا ما به سوى خداى عزّوجلّ توبه كرديم(1).
امينى مىگويد: چقدر مقام اين سگ بلند است و چقدر شجاع است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى جنگ با او مجهّز شده و اصحاب را در حالى كه شمشيرها را از نيام بركشيدهاند براى او بسيج مىكند! آيا سگى ماده بود يا شيرى كه به ديگران حمله مىكرد؟! يا شيرى شجاع بود؟! يا حيوان شجاعى بود كه هر چيزى را از سر راه خود برداشته و از بين مىبرد؟! گمان مىكنم آن دو نفر در ميان صحابه بسيار ترسو بودهاند؛ زيرا انسانهاى شجاع از شيرها نمىترسند تا چه رسد به سگها. و اين سگ كجا بود تا در زمان پيامبر و پس از آن، كسانى غير از آن دو مرد را كه به ابوبكر ناسزا مىگويند، گاز بگيرد؟! پس گاز گرفتنى از او ديده نشد و صدايى شنيده نشد.
و نگارندۀ «عمدة التحقيق» براى تحليل و پاسخِ اين پرسش، خود را آماده كند، البتّه اين اشكالات پس از چشمپوشى از سند بى ارزش آن است.
وانگهى، چه چيزى زبانهاى صحابهاى را كه در آن روزى كه خداوند زبان آن سگ فصيح را باز كرد، حاضر بودند، از منتشر كردن اين فضيلت بلند و مهم، لال كرد در حالى كه براى نقل اين گونه وقايع انگيزههاى فراوانى وجود دارد؟! و چرا حافظان، بزرگان حديث و تاريخ نگاران از نقل آن غافل شدهاند؟ و پژوهشگر، اين واقعه را در كتابهاى مسند و صحاح و كتابهايى كه دربارۀ فضيلتها و سيرهها و نشانهها و دلايل نبوّت نوشته شده، نمىيابد. تا اينكه عبيدى آل صدّيق (از خاندان ابوبكر) پس از زمانى طولانى به اين خبر بشارت مىدهد و اين دروغ را به انس بن مالك نسبت مىدهد.
آيا غلوّ در فضايل اين گونه است؟... شايد اين گونه باشد.
آرى خداوند سگهاى شكارى و شيرهاى درّندهاى دارد كه با دعاى پيامبر اعظم يا يكى از اولاد صادق وى بر دشمنانش مسلّط مىكند.
از جمله: سگى كه خداوند با دعاى پيامبر اقدس بر لهب بن ابولهب مسلّط نمود(2).
و از جمله: سگى كه با دعاى رسول خدا صلى الله عليه و آله سر عتبه را گرفت(3)[و او را كشت].
حلبى در «السيرة النبويّة» مىنويسد(4):
و مانند اين، براى جعفر صادق روى داد؛ به آن حضرت گفته شد: فلانى در كوفه، شما اهل بيت را با شعر].
هجو كرده و دشنام مىدهد. به آن شخص فرمود: «آيا چيزى از سخنان او را مىدانى»؟ گفت: آرى.
فرمود: بخوان. گفت:
صلبنا لكم زيداً على جذعِ نخلةٍ ولم أرَ مهديّاً على الجذع يصلبُ
وقستم بعثمان عليّاً سفاهةً وعثمانُ خيرٌ من عليّ وأطيبُ
[ما براى شما زيد را بر شاخۀ درخت خرما به صليب كشيديم، و من نديدهام مهدى (هدايت شدهاى از اين امّت) بر شاخهاى به صليب كشيده شود. از روى كم خردى على را با عثمان مقايسه كرديد، در حالى كه عثمان برتر و پاكيزهتر از على است].
پس جعفر دستها را بلند كرد و فرمود: «أ لّلهمّ إن كان كاذباً فسلّط عليه كلباً من كلابك» [خدايا اگر دروغ مىگويد، كلبى از كلاب را بر او مسلّط كن]؛ پس آن مرد از خانه خارج شد و شيرى او را دريد. و به شير، «كلب» گفته مىشود؛ زيرا مانند سگ، هنگام بول پايش را بالا مىبرد.
امينى مىگويد: شاعرى كه توسّط شير دريده شد، حكيم اعور يكى از شعرايى است كه به بنى اميّه در دمشق پيوست، و رخ دادن اين ماجرا دربارۀ وى، مورد اتّفاق است؛ فقط در «معجم الاُدباء»(1)آمده است: عبداللّه بن جعفر آن شاعر را نفرين كرد، و گمان مىكنم صحيح، ابو عبداللّه جعفر است كه تحريف شده و به صورت عبداللّه بن جعفر در آمده است.
از ابن عبّاس نقل شده است: ابوبكر همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در غار بود كه به شدّت تشنه شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: جلوى غار برو و بنوش. ابوبكر مىگويد: جلوى غار رفتم و آبى نوشيدم كه شيرينتر از عسل و سفيدتر از شير و خوشبوتر از مشك بود، سپس به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله برگشتم. فرمود: نوشيدى؟ گفتم: آرى. فرمود: اى ابوبكر! آيا تو را بشارتى بدهم؟ گفتم: آرى اى رسول خدا! فرمود: خداوند تبارك و تعالى به فرشتۀ عهدهدارِ نهرهاى بهشت فرمان داد كه نهرى از بهشت فردوس را جلوى غار جارى سازد تا ابوبكر از آن بنوشد. گفتم: اى رسول خدا! من نزد خدا اين قدر منزلت دارم؟! پيامبر فرمود: آرى، و بيشتر از اين دارى، سوگند به كسى كه مرا به حقّ به پيامبرى مبعوث كرد كسى كه بغض تو را داشته باشد به بهشت داخل نمىشود هر چند عمل هفتاد پيامبر را دارا باشد(2).
امينى مىگويد: چگونه اين روايت صحيح است در حالى كه حافظان حديث و تاريخ و سيره نويسان از آن إعراض كردهاند؟! با اينكه خبرى بزرگ و كرامتى مهمّ در آن نهفته است و در جلوى چشم آنها بوده است و آنها به جمع كردن دليلهاى نبوّت و معجزات رسالت اهتمام داشتهاند، ولى در هيچ اصل روايى نقل نشده، و در هيچ كتاب سيرهاى ذكر نشده است، تنها سيوطى آن را در «خصائص»(3)ذكر كرده و نوشته است: «ابن عساكر(4)آن را با سندى ضعيف و بىارزش نقل كرده است».
و چرا فقط ابن عبّاس اين واقعه را نقل كرده در حالى كه وى در شِعب ابوطالب و كمى پيش از هجرتِ به مدينه، به دنيا آمده، و در روزى كه پيامبر در غار ثور بوده وى يك يا دو ساله بوده و او اين واقعه را به كسى هم اسناد نداده است و در غار هم كسى جز پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر نبوده است؟ و آيا از اين دو نفر در جايى اين واقعه نقل شده است؟! و چرا
هيچ يك از صحابه اين واقعه را نقل نكرده است؟! آيا شايسته است حكيم يا حافظى در شمردن فضايل، روايتى مانند اين روايت ضعيف را همچون روايت مُسَلّم نقل كند؟
آرى، اهل سنّت به خاطر محبّت ابوبكر و عمر رواياتى شبيهِ داستانهاى تخيّلى دارند كه دست غلوّ، آنها را در فضايل آن دو بافته است؛ برخى از آنها عبارتند از:
1 - از عبداللّه بن عمر به سند مرفوع نقل شده است: «لمّا ولد أبو بكر في تلك الليلة اطّلع اللّه على جنّة عدن فقال: وعزّتي وجلالي لا أدخلك إلّامن أحبّ هذا المولود» [چون ابوبكر در آن شب متولّد شد، خداوند به بهشت عدن(1)(و آن وسط بهشت است) نظر كرد و گفت: به عزّت و جلالم سوگند كه وارد تو نمىكنم مگر كسى كه اين مولود را دوست داشته باشد].
اين روايت از ساختههاى احمد بن عصمة نيشابورى است، چنانكه گذشت(2).
2 - به سند مرفوع از ابوهريره نقل شدهاست: «إنّ في السماء الدنيا ثمانين ألف ملك يستغفرون اللّه لمن أحبّ أبا بكر وعمر، وفي السماء الثانية ثمانون ألف ملك يلعنون من أبغض أبا بكر وعمر» [در آسمان دنيا هشتاد هزار فرشته هستند و براى كسانى كه ابوبكر و عمر را دوست دارند استغفار مىكنند، و در آسمان دوم هشتاد هزار فرشته هستند و كسانى كه بغض ابوبكر و عمر را دارند لعنت مىكنند]. گذشت كه(3)اين روايت از بافتههاى ابو سعيد حسن بن على بصرى است.
3 - از جابر به سند مرفوع نقل شدهاست: «لا يبغض أبا بكر وعمر مؤمنٌ ولا يحبّهما منافق» [هيچ مؤمنى با ابوبكر و عمر دشمنى نمىكند و هيچ منافقى آن دو را دوست ندارد]. اين روايت از دروغهاى معلّى طحان است(4).
4 - از ابوهريره به سند مرفوع نقل شده: «هذا جبريل يخبرني عن اللّه: ما أحبّ أبا بكر وعمر إلّامؤمن تقيّ، ولا أبغضهما إلّا منافق شقيّ»(5)[اين جبرئيل است و از طرف خدا به من خبر مىدهد: فقط مؤمنِ با تقوا ابوبكر و عمر را دوست دارد، و فقط منافق بدبخت با آن دو دشمن است]. اين روايت از بافتههاى ابراهيم انصارى است(6).
از انس بن مالك نقل شده است: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «جبرئيل به من خبر داد چون خداوند آدم را آفريد و روح را در جسدش دميد به من دستور داد سيبى از بهشت بردارم و عصارۀ آن را در گلويش بريزم. پس عصارۀ آن را در دهانش ريختم و خداوند تو را اى محمّد! از قطرۀ اوّل آفريد، و ابوبكر را از قطرۀ دوم، و عمر را از قطرۀ سوم، و عثمان را از قطرۀ چهارم، و على را از قطرۀ پنجم آفريد؛ پس آدم گفت: اينها كه گراميشان داشتى كيستند؟ خداوند تعالى فرمود: اينها پنج نفر از اولاد تو هستند. و فرمود اينها: از همۀ مخلوقاتم نزد من گرامىتر هستند. و چون آدم پروردگارش را
1) - [در برخى روايات، «جنّة عدن» چنين معنا شده است: «هي في وسط الجنان»؛ ر. ك: تفسير نور الثقلين، حويزى 499/2. و در تفسير فرات كوفى/ 211 درمعناى جنّة عدن آمده است: «وهي قصر من لؤلؤة واحدة ليس فيها صرع و لاوصل، لو اجتمع اهل الاسلام كلّها في ذلك القصر لهم فيه سعة، لها ألف ألف باب، وفي كلّ باب مصراعين، من زبرجد و ياقوت، عرضها اثنى عشر ميلاً، لايدخلها إلّانبيّ أو صدّيق أو شهيد أو متحاب في اللّه أو ضيف (ضعيف؛ صنف) من المؤمنين، تلك منازلهم وهي جنّة عدن». و در ذيل آيۀ: (وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ) «و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشتى است» (الرحمن، 46) آمده است: يعنى جنّت عدن و جنّت نعيم، يا روحانى و جسمانى؛ تفسير مجمع البيان 346/9؛ تفسير شُبّر/ 498].
2) - در ص 467 از اين كتاب.
3) - در ص 468 از اين كتاب.
4) - ر. ك: ص 473 از اين كتاب. 5 - اين روايت را ابن عساكر در تاريخ خود 4:286[29/14، شمارۀ 1501] نقل كرده است.
6) - خطيب بغدادى در تاريخ خود 9:354 نوشته است: «اين حديث كاملاً ضعيف است و مورد قبول نيست و كسى جز ضرار بن سهل كه با اين سند آن را نقل كرده باشد، نمىشناسم». و ذهبى در ميزان الاعتدال 1:472[327/2، شمارۀ 3950] نوشته است: «اين روايت باطل است و نمىدانيم اين جاندار - ضرار بن سهل - كيست».
عصيان كرد گفت: «ربّ بحرمة اُولئك الأشباح الخمسة الّذين فضّلتهم إلّاتُبْتَ عليّ فتاب اللّه عليه»(1)[پروردگارا به حرمت اين پنج شَبَحى كه گراميشان داشتى توبۀ مرا بپذير و خداوند توبهاش را پذيرفت].
امينى مىگويد: چقدر مسافت بين كسى كه توسّل آدم - اوّلين پيامبر - به مردانى عادى در كنار توسّل به افضل پيامبران و آقاى اوصياء عليهما و آلهما السلام را جايز مىداند، و بين كسى كه توسّل براى هر كسى و به هر كسى را جايز نمىداند، و براى توسّل آدم به پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله هيچ ارزشى و كرامتى قائل نيست، زياد است. اوّلى گمان مىكند اين روايت صحيح است با اينكه سيوطى آن را دروغ و جعلى دانسته است، و آنچنانكه در «كشف الخفاء» آمده ابن حجر اين سخن سيوطى را نقل كرده و آن را پسنديده است، اگر چه در «صواعق» آن را از جملۀ فضايل شمرده است؛ در «كشف الخفاء» آمده است(2): «ابن حجر هيثمى به نقل از سيوطى گفته است: اين روايت دروغ و جعلى است».
متن روايت واضحترين شاهد بر دروغ بودن آن است؛ تنها غلوّ در فضايل، اين روايت را براى معارضه با روايتى كه در تفسير آيۀ: (فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ )(3)[سپس آدم از پروردگارش كلماتى دريافت داشت؛ (و با آنها توبه كرد)، و خداوند توبه او را پذيرفت] آمده، ساخته و پرداخته است.
ابن نجّار از ابن عبّاس نقل كرده است: از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ كلماتى كه آدم از پروردگارش دريافت كرد و خداوند [به بركت آنها] توبۀ او را پذيرفت، پرسيدم؟
فرمود: «سأل بحقّ محمّد وعليّ وفاطمة والحسن والحسين إلّاتُبْتَ عليّ، فتاب عليه»(4)[از خدا خواست به حقّ محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين توبۀ او را بپذيرد، پس خداوند توبۀ او را پذيرفت].
و براى اين مرد [كه توسّل را جايز مىداند] با سند صحيح روايت شده است: عمر - يكى از أشباح خيالى - در طلب باران به عبّاس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله متوسّل شد(5)!
پس چرا در حديث اشباح - كه دروغ است - اين فرد مورد توسّل واقع شده و در رديف پيامبر و سيّد الاوصياء صلى اللّه عليهما و آلهما قرار گرفته، و به اعتراف خداوند او و همراهانش گرامىترينِ مخلوقات نزد خدا هستند و اين در حالى است كه در ميان مخلوقات، انبيا و پيامبران اولوا العزم و اوصيا و ملائكه و مقرّبين قرار دارند؟!
پس چرا اين مرد خدا را به حقّ خودش قسم نداد؟! و او كه نزد خدا از عبّاس و آدم و فرزندانش گرامىتر است چرا به عبّاس متوسّل شد؟! يا اينكه تنها عبّاس را مستثنا يافت، و او از عمر و هر كه عمر از او گرامىتر است، در نزد خدا ارزشش بيشتر است؟!
و چگونه افرادى كه در حديث ذكر شدند - غير از محمّد و على - نزد خدا از همۀ مخلوقات گرامىتر هستند، درحالى كه گفتيم در ميان مخلوقات، پيامبران، اوصيا، اوليا و ملائكه قرار دارند؟! و چگونه آدم ابو البشر كه پيامبر و معصوم است به كسانى مانند ابوبكر و عمر و عثمان متوسّل مىشود، كسانى كه سيرۀ آنها در برابر ديدگانت قرار دارد؟!
و امّا دومى [كه توسّل را جايز نمىداند] و تفريط، او را در گل فرو برده و به پرتگاه جهل و نادانى سوق داده است، شخصى مانند قصيمى است كه به پيروى از ابن تيميّه كه اين روايتِ صحيح نبوى را ردّ كرده، در «صراع» مىنويسد:].
1) - الرياض النضرة 1:30[44/1]؛ الصواعق المحرقة: 50 [ص 83] به نقل از كتاب رياض، اثر محبّ طبرى، و نوشته است: «اين روايت به عهدۀ خوداوست و من درستى آن را ضمانت نمىكنم».
2) - كشف الخفاء 1:233[249/1، ح 762].
3) - بقره: 37.
4) - الدرّ المنثور 1:60[147/1].
5) - صحيح بخارى، كتاب الصلاة، باب سؤال الناس الإمام الاستسقاءَ (درخواست مردم از امام كه باران بيايد) [342/1، ح 964].
در خواست از خداوند به حقِّ پيامبر يا به حقّ ديگر پيامبران و صالحان هيچ ارزش عملى دينى ندارد تا موجب شود اين توسّل، عملى صالح و نيكو گردد، چه رسد به اينكه موجب غفران و عفو كامل شود. و اين سخن: «خدايا به حق فلان مرد يا فلان زن از تو درخواست مىكنم»، چه عمل صالحى است كه گوينده را شايستۀ آمرزش كند؟! و خداوند فقط كسى كه استغفار مىكند را مىآمرزد. ولى اين الفاظ هيچ ارزشى نزد خدا ندارند و به آنها توجّهى نمىكند تا چه رسد به اينكه عملى باشد كه گناهان و خطاهاى بزرگ را پاك كند....
ما در پاسخ اين فرد سادهلوحِ نادان كه از هوى و هوس پيروى مىكند و توجّهى به آنچه انجام مىدهد ندارد و ناسزا مىگويد، فقط سلام مىكنيم(1). او در اين هذيان گويى به دنبال استادش ابن تيميّه به راه افتاده است، و گروهى از بزرگان علم حديث و حافظان با جوابهايى مناسب، او را ردّ كردهاند كه ما از ميان آنها به كلام «سُبكى» بسنده مىكنيم؛ وى در «شفاء السقام» نوشته است(2):
ابن تيميّه گفته است: آنچه در داستان آدم ذكر مىشود كه وى توسّل پيدا كرد، هيچ اصل و سندى ندارد، و هيچ كس آن را از پيامبر صلى الله عليه و آله با سندى كه قابل اعتماد يا استدلال يا شاهد آوردن باشد، نقل نكرده است.
سپس ابن تيميّه ادعا كرده كه اين روايت دروغ است و در اين باره فراوان، سخنان بىفايده و موهوم و از روى حدس و تخمين نوشته است و اگر مىدانست حاكم، اين حديث را صحيح دانسته اين سخن را نمىگفت... و بر مسلمان چگونه جايز است كه جسارت به خرج دهد و اين امر بزرگى كه عقل و شرع آن را ردّ نمىكنند، و اين حديث دربارۀ آن صادر شده را منع كند؟! و امّا رواياتِ مربوط به توسّل نوح و ابراهيم و ديگر انبيا را مفسّران ذكر كردهاند و ما آنها را ذكر نكرديم و به خاطر نيكو بودن اين حديث و صحيح دانستن آن توسّط حاكم به همين اكتفا كرديم. و در اين رابطه فرقى ندارد كه چه تعبيرى به كار ببريم؛ توسّل بگوييم، يا استعانت، يا تشفّع [شفيع قرار دادن]، يا تجوّه [توسّل به جاه و منزلت]. و كسى كه با دعاى ياد شده و مانند آن دعا مىكند، متوسّل به پيامبر صلى الله عليه و آله شده است؛ زيرا آن حضرت را وسيلهاى براى اينكه خداوند دعايش را اجابت كند قرار مىدهد يا به آن حضرت استغاثه كرده است؛ يعنى از خداوند مىخواهد به واسطۀ آن حضرت او را در كارش يارى دهد.
و ما پيش از اين پيرامون اين موضوع سخن گفتيم(3).
از ابوهريره نقل شده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «أبو بكر وعمر خير أهل السموات والأرض، وخير الأوّلين والآخرين، إلّاالنبيّين والمرسلين» [ابوبكر و عمر بهترينِ اهل آسمانها و زمين، و بهترينِ اوّلين و آخرين هستند مگر انبيا و مرسلين].
ابن حجر اين روايت را در «صواعق»(4)به نقل از حاكم و ابن عدى ذكر كرده است(5). و خطيب آن را در تاريخش نقل كرده(6)و طبق عادت هميشگى كه در نقل فضايل ابوبكر و عمر دارد پيرامون اشكالات سندِ اين روايت، سخنى نگفته است.
1) - [(وَ عِبادُ اَلرَّحْمنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ اَلْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً) «بندگان (خاصّ خداوند) رحمان، كسانىهستند كه با آرامش و بىتكبّر بر زمين راه مىروند؛ و هنگامى كه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام مىگويند»؛ فرقان/ 63].
2) - شفاء السقام: 121 [ص 162].
3) - نگاه كن: 444-445 از اين كتاب.
4) - الصواعق المحرقة: 45 [ص 76].
5) - الكامل في ضعفاء الرجل [180/2، شمارۀ 368].
6) - تاريخ بغدادى 5:253.
و درسند آن جبرون بن واقد إفريقى قرار دارد و محمّد بن داود قنطرى از او روايت مىكند. ذهبى در «ميزان الاعتدال» نوشته است(1):
جبرون متّهم به دروغگويى است؛ وى با بىشرمى از سفيان روايت مىكند. و محمّد بن داود قنطرى از جبرون از ابوهريره به سند مرفوع نقل كرده است: «أبوبكر وعمر خير الأوّلين...» [ابوبكر و عمر بهترند از اوّلين...] و اين حديث و حديث قبل را تنها او نقل كرده و هر دو جعلى و دروغ است.
امينى مىگويد: من نمىدانم كه آنها با چه چيز بر فرشتگان مقرّب و معصوم كه اهل آسمانها هستند و در ميان آنها سيّد ملائكه، امين وحى، جبرئيل قرار دارد، برترى يافتهاند؟! آيا با علم فراوان خود؟! كه مقدار آن را فهميدى، يا با عصمت از خطاها و گناهان؟! و تو چنين سخنى نمىگويى [و چنين باورى ندارى].
آن گونه كه در «مرقاة الوصول»(2)آمده است: حكيم ترمذى از رزق اللّه بن موسى باجى بصرى، از مؤمل بن اسماعيل - عدوى بصرى - از حماد بن سلمه، از سعيد بن جمهان بصرى، از سفينه غلام اُمّ سلمه نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه نماز صبح مىخواند رو به اصحاب مىكرد و مىفرمود: كدام يك از شما ديشب خوابى ديده است؟ روزى پس از نماز صبح رو به اصحاب كرد و گفت: كدام يك ديشب خوابى ديده است؟ مردى گفت: اى رسول خدا من خواب ديدم گويا ترازويى از آسمان آويزان است و شما در يك كفّه، و ابوبكر در كفّۀ ديگر قرار داريد و شما سنگينتر از ابوبكر بوديد. پس برداشته شديد و ابوبكر همانجا ماند. سپس عمر در كفّۀ ديگر قرار گرفت و با ابوبكر مقايسه شد و ابوبكر سنگينتر از عمر شد. پس ابوبكر برداشته شد و عمر همانجا ماند، سپس عثمان در كفّۀ ديگر قرار گرفت و عمر از او سنگينتر شد. پس عمر برداشته شد و عثمان همانجا ماند سپس على در كفّۀ ديگر قرار گرفت و عثمان از او سنگينتر بود و ترازو برداشته شد. پس صورت رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرد، سپس فرمود: «خلافة نبوّة ثلاثين عاماً ثمّ تكون مُلكاً» [جانشينى پيامبر سى سال است، سپس پادشاهى مىشود].
1 - رزق اللّه بصرى، متوفّاى (256 يا 260)؛ اندلسى دربارۀ وى گفته است: «احاديث غير قابل قبولى را نقل كرده ولى فرد صالحى است و مشكلى ندارد»(3).
2 - مؤمّل عدوى بصرى، متوفّاى (206)؛ ابوحاتم(4)دربارۀ وى نوشته است: «وى در نقل سنّت بسيار راستگو و با خطاى فراوان بوده است». و بخارى نوشته است(5): «حديث وى مقبول نيست».
3 - سعيد بن جمهان بصرى، متوفّاى (136)؛ ابوحاتم(6)در بارۀ وى نوشته است: «حديثش نوشته مىشود امّا قابل احتجاج نيست». و ساجى نوشته است(7): «در احاديث وى كسى با او موافق نيست».
1) - ميزان الاعتدال [387/1، شمارۀ 1435].
2) - مرقاة الوصول: 112.
3) - تهذيب التهذيب 3:273[235/3].
4) - الجرح والتعديل [374/8، شمارۀ 179].
5) - ميزان الاعتدال 2:221[228/4، شمارۀ 8949]؛ تهذيب التهذيب 10:381[339/10].
6) - الجرح والتعديل [10/4، شمارۀ 30].
7) - ميزان الاعتدال 1:377[131/2، شمارۀ 3149]؛ تهذيب التهذيب 4:14[13/4].
امينى مىگويد: (وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ * اَلَّذِينَ إِذَا اِكْتالُوا عَلَى اَلنّاسِ يَسْتَوْفُونَ * وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ * أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ * لِيَوْمٍ عَظِيمٍ * يَوْمَ يَقُومُ اَلنّاسُ لِرَبِّ اَلْعالَمِينَ )(1)[واى بر كمفروشان! * آنان كه وقتى براى خود پيمانه مىكنند، حقّ خود را بطور كامل مىگيرند؛ * امّا هنگامى كه مىخواهند براى ديگران پيمانه يا وزن كنند، كم مىگذارند! * آيا آنها گمان نمىكنند كه برانگيخته مىشوند، * در روزى بزرگ؛ * روزى كه مردم در پيشگاه پروردگار جهانيان مىايستند].
اين ترازويى كه اهل بصره آوردهاند و از آسمان بصره آويزان شده شاهينش(2)ناميزان است، يكى از دو كفّهاش سبكتر از كفّۀ ديگر است، و زبانهاش كج است؛ (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ )(3)[بگو: «آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند يكسانند؟! تنها خردمندان متذكّر مىشوند]. (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمى وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُماتُ وَ اَلنُّورُ )(4)[بگو: آيا نابينا و بينا يكسانند؟! يا ظلمتها و نور برابرند؟!].
چگونه در ترازوى عدل و انصاف، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با اين عظمت با پسر ابوقحافه كه فقط ابوبكر است مقايسه مىشود؟! كدام طبع كريمانه و كدام خلق و خوى خوش در كفّهاى كه ابوبكر در آن قرار دارد گذاشته مىشود؟! و كدام ملكات با ارزش؟! و كدام حكمتهاى علمى يا عملى؟! و كدام كارهاى معروف و معرفتهاى رفيع؟! و كدام بصيرت نافذ؟! و كدام علم؟! و كدام شجاعت؟! و كدام عصمت؟! و كدام قداست؟! و كدام عظمت؟! و كدام عزم؟! و كدام حزم [محكم كارى]؟! و كدام و كدام...؟! آيا وجدان و منطق اين موازنه را قبول مىكند تا سپس گفته شود يكى از دو كفّۀ ترازو سنگينتر از ديگرى شد؟! (فَما لِهؤُلاءِ اَلْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً )(5)[پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟!].
وانگهى، چگونه ابوبكر سنگينتر از عمر شده در حالى كه آن دو در همۀ فضايل در طول زندگى مساوى هستند، و تنها كشور گشايى عمر و احسانهاى وى در پراكندن اسلام در گوشه و كنار دنيا فراموش نمىشود، و هميشه در صفحات تاريخ نوشته مىشود؛ و اگر در ترازويى كه معيوب نيست با ابوبكر سنجيده شود از او سنگينتر مىشود.
و چگونه در اين ترازو بين پيامبر اعظم و امير المؤمنين جدايى افتاد؟! در حالى كه او به نصّ قرآن كريم جان پيامبر است، و به حكم كتاب عزيز داراى عصمت است، و وارث علم پيامبر، و باب حكمت او، و هم پايۀ قرآن است، و براساس سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «إنّي مخلّف فيكم اثنين: كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي» [من دو چيز ميان شما جانشين خود مىكنم:
كتاب خدا، و عترت و اهل بيتم را] خليفۀ پيامبراسلام صلى الله عليه و آله است.
و عثمان كدام فضيلت بزرگ و مهمّى را دارد كه در كفّه ترازو گذاشته شود و به واسطه آن از على كه در فضايل مانند رسول خدا صلى الله عليه و آله است برترى يابد؟! من نمىدانم.
افزون بر اينها، اگر اين تعبيرى كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت دادهاند حقّ باشد، پس به ناچار با تقديرى از جانب خداى متعال و خواست او و به جهت حفظ نظام أصلح بوده است؛ پس چرا چهرۀ آن حضرت از آنچه خدا مقدّر كرده و خواسته است و دوست دارد، تغيير كرد؟! و آن حضرت هدفى نداشتند جز حصول رضايت خدا و دعوت به آن و رساندن امّت به آن. آيا اين با عصمت آن حضرت منافات ندارد و با مقام بلند او در تضادّ نيست؟!
لكن غلوّ در فضايل گاه اين گونه سخنان را تصحيح مىكند. فإنّا للّهوإنّا إليه راجعون.8.
ابن منده و ابن عساكر(1)از عايشه رضى الله عنه نقل كردهاند: «پدر هيچ يك از مهاجرين اسلام نياورد مگر ابوبكر»(2).
و محبّ طبرى در «رياض» خود(3)از واحدى به صورت مرسل و بدون سند از على بن ابى طالب عليه السلام نقل كرده كه دربارۀ ابوبكر گفته است: «پدر و مادرش هر دو اسلام آوردند، و پدر و مادر هيچ يك از مهاجرين - غير از او - اسلام نياوردند».
و گروهى از متأخّران مانند شبلنجى و هم قطاران او، اين دو حديث را نقل كردهاند و از فضايل ابوبكر كه همه بر آن اتّفاق دارند، برشمردهاند.
امينى مىگويد: ما دامان على و عايشه را از مثل اين دروغ بزرگى كه تاريخ بر خلاف آن گواهى مىدهد، و سيرۀ مهاجرين آن را تكذيب مىكند، پاك مىدانيم. و محبّت پنهان، راويان اين روايت دروغ را از آنچه در لابه لاى كتابهاست كور و كر كرده است، از اين رو زياده گويى كردهاند و در نقل، غلوّ نمودهاند و به عاقبتِ سخن خود توجّهى نكردهاند. آيا اين، نهايتِ علم آنهاست؟! يا در حالى كه علم دارند بر خدا دروغ مىبندند؟!
آن گونه كه در سيرۀ ابن هشام آمده است(4): اولاد مظعون كه از طايفۀ بنى جمح بودند، و اولاد جحش بن رئاب كه با بنى اميّه هم قسم بودند، و اولاد بكير كه از طايفۀ بنى سعد بن ليث و با بنى عدىّ بن كعب هم قسم بودند، همگى با خانواده و اموال خود از مكّه مهاجرت كردند، و خانههايشان بسته شد، چنان هجرتى كه كسى در مكّه ساكن نبود.
آيا زنان اين خانوادههاى بزرگ و پر جمعيّت، بدون شوهر يا نازا بودند؟! يا پسرانشان بدون پدر و مادر (يتيم) و بدون همسر بودند؟! يا پدران آنها بدون اولاد بودند؟! خداوند محبّت (بىجا) را بكُشد كه اين گونه آدمى را كور وكر مىكند.
بيا با هم صفحهاى از شرح حال مهاجران را بخوانيم:
اين عمّار بن ياسر است، كه مهاجرى بزرگ بود و پدر و مادرش پيشاپيش ِ كسانى بودند كه به خاطر اسلام شكنجه شدند.
آن گونه كه در «تهذيب التهذيب»(5)آمده، مسدّد گفته است:
در ميان مهاجران كسى كه پدر و مادرش مسلمان باشند نبود مگر عمّار بن ياسر.
حال اين سخن، اسلام آوردنِ پدر و مادر ابوبكر را نفى مىكند و اين دروغ را تكذيب مىكند.
و اين عبد اللّه بن جعفر است، كه پدرش به همراه دو برادرش محمّد وعون، به همراه مادرشان اسماء بنت عميس هجرت كردند و...(6).
و شايد پژوهشگر در لابه لاى كتابهاى سيره و تاريخ، و كتابهايى كه در شرح حال افراد نوشته شده، بسيارى از اين مهاجرين را پيدا كند كه پدران آنها، يا پدران و مادران آنها اسلام آورده باشند؛ پس فضيلتى كه محبّ طبرى و سيوطى ونظير اين دو فقط براى پدر ابوبكر يا پدر و مادر او ذكر كردهاند نه ديگر صحابه، و آن را به مولا امير المؤمنين عليه السلام نسبت دادهاند، چيزى نيست جز جهل و دروغى كه از غلوّ زياد در فضايل ناشى مىشود.
1) - تاريخ مدينة دمشق [24/30، شماره 3398].
2) - تاريخ الخلفاء، سيوطى: 73 [ص 100].
3) - الرياض النضرة 1:47[68/1]؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى 16:194[129/16].
4) - السيرة النبويّة 2:79 و 117 [2/144-145].
5) - تهذيب التهذيب 7:408[357/7].
6) - ر. ك: سيرة ابن هشام: 21 [112/2-117]؛ الطبقات الكبرى [34/4 و 142 و 203 و 294]؛ تاريخ الاُمم والملوك [369/2]؛ الاستيعاب [ص 95، شمارۀ 1612]؛ اُسد الغابة [198/3، شمارۀ 2862]؛ الكامل في التاريخ [366/2]؛ البداية والنهاية [209/3]؛ عيون الأثر [227/1].
بيا با هم اسلام پدر و مادر ابوبكر را بررسى كنيم كه آيا واقعاً آن دو اسلام آوردند؟ تا چه رسد به اينكه در ميان پدران و مادران مهاجران تنها مسلمان باشند. و يا اينكه فرد خبير و آگاهى از آن مطّلع نشده است [و آن دو اسلام نياوردهاند] بلكه اين خبر نيز مانند خبر اسلام آوردن پدر و مادرِ ديگر مهاجران است كه قابل مناقشه بوده و غلوّ در فضايل آن را به وجود آورده است؟
امّا اسلام ابوقحافه: گفته شده وى در روز فتح مكّه مسلمان شد، و ابوبكر او را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد و در مدّت حياتش فقط همين يكبار پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد. و ما برخى روايات مربوط به آمدن او نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله را ذكر مىكنيم، و اين روايات را دو بخش مىكنيم: اوّل رواياتى كه اشارهاى به اسلام آوردن او نمىكند. و دوم رواياتى كه به اسلام آوردن وى اشاره مىكند.
1 - حاكم در «مستدرك»(1)از ابوعبداللّه محمّد بن احمد قاضى بن قاضى [پدر و پسر هر دو قاضى بودهاند]، از پدرش، از محمّد بن شجاع، از حسين(2)بن زياد، از ابوحنيفه، از يزيد بن ابوخالد، از انس رضى الله عنه نقل كرده است:
من به ريش ابوقحافه نگاه كردم كه از شدّت قرمزى گويا شعلههاى گياه عرفج(3)بود. پس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «لو أقررت الشيخ في بيته لأتيناه تكرمةً لأبيبكر» [اگر اين پيرمرد را در خانهاش مىگذاشتى ما به جهت گرامى داشت ابوبكر، خود پيش او مىرفتيم].
حاكم براساس عادتى كه در كتابش دارد، هر چند اين روايت را صحيح نمىداند ولى از اشكال سندى آن سخنى نگفته است، و ذهبى نيز در «تلخيص» خود(4)به پيروى از حاكم، چنين كرده است؛ و همۀ اينها به خاطر بزرگداشت ابوبكر است، اگر چه حقّ و حقيقت را بى ارزش كردهاند. در سند روايت، اين افراد وجود دارند:
1 -محمّد بن شجاع بغدادى ابو عبداللّه بن ثلجى فقيه؛ احمد پيشواى حنابله دربارۀ وى گفته است: «بدعت گذار در دين، و از هوى و هوس پيروى مىكرد».
و ازدى گفته است: «وى بسيار دروغگو بود، و بهخاطر اعتقاد بدى كه داشت و از دين منحرف بود، نقل روايت از او جايز نيست».
2 - حسن بن لؤلؤى كوفى: يحيى بن معين گفته است: «وى بسيار دروغگو بود». و ابوداود گفته است: «وى بسيار دروغگو بوده، و ثقه نمىباشد». و احمد بن سليمان گفته است: «روزى ديدم وى نماز مىخواند و جوانى كه هنوز ريش در نياورده بود در صف نماز كنار او بود؛ و چون سجده كرد دستش را به طرف صورت جوان برد و نيشگون گرفت؛ و از اين رو از وى روايت نقل نمىكنم».
و نسائى(5)نوشته است: «فرد ثقه و امينى نيست»(6).
بخوان و حكم كن. آيا اين سخنان همگى بر فردى مثل حاكم و ذهبى پوشيده مانده است؟! نه به خدا سوگند.
1) - المستدرك على الصحيحين 3:245[273/3، ح 5070].
2) - صحيح «حسن بن زياد» است.
3) - [گياهى كه در بيابان مىرويد و زود آتش مىگيرد؛ در مورد خود ابوبكر نيز وارد شده است: «كان يخرج إلينا وكأنّ لحيته ضرام عرفج»، گفته شده: اينتشبيه بدين جهت انجام شده كه وى ريشهاى خود را با حنا خضاب مىكرده است؛ نهايۀ ابن اثير 86/3].
4) - المستدرك على الصحيحين [273/3، ح 5070].
5) - كتاب الضعفاء والمتروكين [ص 89، شمارۀ 158].
6) - ميزان الاعتدال 1:228[491/1، شمارۀ 1849]؛ لسان الميزان 2:208[260/2، شمارۀ 2449].
2 - حاكم در «مستدرك»(1)از ابوالعبّاس محمّد بن يعقوب، از محمّد بن اسحاق صغانى، از حسين بن محمّد مروزى، از عبداللّه بن عبد الملك فهرى، از قاسم بن محمّد بن ابوبكر، از پدرش، از ابوبكر رضى الله عنه نقل كرده است: «ابوقحافه را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بردم. فرمود: چرا پيرمرد را در خانه نگذاشتى تا من نزد او بيايم. گفتم: بلكه او سزاوار است كه نزد شما بيايد. فرمود: «إنّا لنحفظه لأيادي ابنه عندنا» [ما به خاطر نيكىهاى فرزندش به ما، حقّ او را محفوظ مىداريم].
و حافظ هيثمى اين روايت را در «مجمع الزوائد»(2)ذكر كرده و نوشته است: «بزّار اين روايت را نقل كرده و در سند آن عبد اللّه بن عبد الملك فهرى است كه من او را نمىشناسم».
و ذهبى در «تلخيص المستدرك»(3)نوشته است: «حديث عبداللّه مقبول نيست».
و نيز ذهبى در «تلخيص المستدرك» به دنبال اين روايت نوشته است: «قاسم نه پدرش را ديده است، نه پدر بزرگش ابوبكر را [پس نمىتواند از اين دو، روايت نقل كند](4)».
در كتب حديثى و كتبى كه در بارۀ شرح حال نوشته شده، چيزى كه بر اسلام ابوقحافه دلالت كند وجود ندارد، مگر روايتى كه احمد در «مسند»(5)خود از طريق ابن اسحاق از اسماء دختر ابوبكر نقل كرده است.
امينى مىگويد: اين روايت صحيح نيست؛ زيرا در سند آن محمّد بن اسحاق بن يسار بن خيار مدنى كه ساكن عراق بوده، وجود دارد، و اين روايت از بافتههاى اوست. سليمان تيمى گفته است: «ابن اسحاق بسيار دروغگو بود». هشام بن عروه گفته است: «او بسيار دروغگو بود».
و مالك گفته است: «او در زمرۀ دروغگويان و بسيار دروغگو بود».
و يحيى قطّان نوشته است: «گواهى مىدهم كه محمّد بن اسحاق بسيار دروغگو بود».
و از خود روايت احمد استفاده مىشود كه آمدن او نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله - بر فرض كه آمده باشد - تنها براى گرفتن گردنبند دخترش كه مسلمانان از او گرفته بودند، بوده است. و اگر مسلمان شده بود و اين آمدنش براى اسلام آوردن بود، دائماً به زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله مىشتافت، و در ايّام اقامت آن حضرت در مكّه فرصت را مغتنم مىشمرد و از علم زياد آن حضرت استفاده مىكرد، و دستورات دينش را از آن حضرت مىگرفت، و بر او لازم بود كه آن حضرت را در حجّة الوداع زيارت كند. و اگر مسلمان بود بايد از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل روايت مىكرد، هر چند يك حديث، و يا از اصحاب آن حضرت نقل روايت مىكرد، هر چند از يك نفرِ آنها. و اگر اسلام آورده بود بايد كلمهاى دربارۀ اسلام، يا گفتارى در دفاع از آن، يا سخنى در دعوت به آن از او نقل مىشد، و يا در تاريخ يادى از روزهاى مسلمانيش، و خبرى از آثار ايمان او به خدا و رسولش به چشم مىخورد، و دست كم خودش ماجراى اسلام آوردنش را نقل مىكرد.
مسلمانى اُمّ خير مادر ابوبكر مانند اسلام پدرش ابوقحافه است، كه هيچ دليل و برهانى ندارد.
روايت اسلام آوردن وى را تنها عبيداللّه بن محمّد عمرى نقل كرده است(1). و نسائى او را به دروغ گويى متّهم كرده است. و ذهبى و ابن حجر(2)اين سخن نسائى را ذكر كردهاند. و دارقطنى در روايت ديگرى كه آن را نيز فقط عمرى نقل كرده، نوشته است: «اين حديث صحيح نيست، و فقط عمرى آن را ذكر كرده و او فرد ضعيفى است». و بقيّۀ افرادى كه در سند اين روايت آمدهاند، همگى از قبيله تَيْم هستند.
و در خود روايت شواهدى است كه آن را از جوانب مختلف تكذيب مىكند(3).
و باقى بودن اُمّ خير - مادر ابوبكر - در عقد ازدواج ابوقحافه در مكّه مطلب را كاملاً روشن مىكند؛ زيرا اسلام وى بنابر گفتۀ كسانى كه مىگويند مسلمان شده، در سال ششم بعثت بوده است، و ابوقحافه در سال هشتم هجرى سال فتح مكّه مسلمان شده است؛ پس بين اسلام اين دو سيزده سال فاصله شده است؛ و به حكم كدام كتاب يا روايت، اين زنِ مسلمان كه مادر فردى مثل ابوبكر است، در اين ساليان دراز در عقد ازدواج ابوقحافه كه مسلمان نبوده، باقى مانده است؟! و چه چيز ميان آن دو را جمع كرده است، در حالى كه جدايى ميان آن دو اوّلين علامت مسلمانى است؟! پس مسلمانى او كجاست؟! و در اين حال با چه چيزى مسلمانى او ثابت مىشود؟!
دستهاى هوى و هوس با قرآن بازى كرده، و كلمات را از جايگاههاى اصليِشان تحريف كرده است، و كسانى تفسير نوشتهاند كه محبّت [بى جا] كور و كرشان كرده است، و مانند شتر كور به راه افتادهاند [و درست و غلط را مخلوط كردهاند]، و مانند كسى كه در شب، هيزم جمع مىكند در كتابهاى خود افسانههايى كه دروغگويان در زمانهاى گذشته به هم بافتهاند را روايت مىكنند و بدون هيچ تحقيق و درنگى آن روايات را مانند مُسَلّمات مىدانند، و گمان مىكنند خوب كارى مىكنند، و با اين حال خود را امام و پيشوا در علوم قرآنِ عزيز مىدانند، تا جايى كه گفتهاند: آيۀ: (وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً حَتّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ اَلَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَ إِنِّي مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ )(4)[ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند، مادرش او را با ناراحتى حمل مىكند و با ناراحتى بر زمين مىگذارد؛ و دوران حمل و از شير بازگرفتنش سى ماه است؛ تا زمانى كه به كمال قدرت و رشد برسد و به چهل سالگى بالغ گردد مىگويد: «پروردگارا! مرا توفيق ده تا شكر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم دادى بجا آورم و كار شايستهاى انجام دهم كه از آن خشنود باشى، و فرزندان مرا صالح گردان؛ من به سوى تو بازمىگردم و توبه مىكنم، و من از مسلمانانم»] دربارۀ ابوبكر نازل شده است.
از على امير المؤمنين عليه السلام و ابن عبّاس روايت كردهاند: اين آيه در بارۀ ابوبكر صدّيق نازل شده، و مدّت حمل او و از شير گرفتنش سى ماه بوده است، كه مادرش نُه ماه به او باردار بود و بيست و يك ماه به او شير داد، پدر و مادرش هر دو مسلمان شدند و پدر و مادر هيچ يك از مهاجرين - غير از او - مسلمان نشدند، پس خداوند او را به [نيكى كردنِ به] آن دو
سفارش كرد و او پس از اين سفارش همين كار را كرد. و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله در سنّ چهل سالگى به پيامبرى رسيد، ابوبكر كه سى و هشت سال داشت آن حضرت را تصديق كرد و چون به سنّ چهل سالگى رسيد گفت: (رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ اَلَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ )(1)[پروردگارا! شكر نعمتهايى را كه بر من و پدر و ماردم ارزانى داشتهاى به من الهام كن]؛ و خداوند دعاى او را مستجاب كرد و پدر و مادر و همۀ فرزندانش مسلمان شدند.
آيا كسى نيست از اين بزرگانِ ساده لوحِ غفلت زده بپرسد آيا سى ماه بودن مدّت باردارى و شير دادن، اختصاصِ به ابوبكر دارد تا تنها او نام برده شود؟! يا اين مدّت در همۀ مخلوقات خدا است، به اين صورت كه يا مدّت باردارى شش ماه و مدّت شير دادن بيست و چهار ماه است، و يا مدّت باردارى نُه ماه و مدت شير دادن بيست و يك ماه. و اگر كسى شايستگى نامبردن را داشته باشد فرد نخست است چون براساس عادت طبيعى نيست.
وانگهى، اگر اين، ويژۀ ابوبكر و براى حكايت مدّت حمل و از شير بازگرفتن اوست چگونه صحيح است كه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام و ابن عبّاس با اين آيه و آيهاى كه در سورۀ لقمان است، بر اين استدلال كنند كه كمترين زمان باردارى شش ماه است؟! آن گونه كه اين استدلال پيش از اين گذشت(2).
در ذيل آيه: (لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها رَضِيَ اَللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اَللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اَللّهِ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ )(3)[هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمىيابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند، هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند؛ آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت فرموده، و آنها را در باغهايى از بهشت وارد مىكند كه نهرها از زير (درختانش) جارى است، جاودانه در آن مىمانند؛ خدا از آنها خشنود است، و آنان نيز از خدا خشنودند؛ آنها «حزب اللّه» اند؛ بدانيد «حزب اللّه» پيروزان و رستگارانند].
از طريق ابن جريج روايت شده است: ابوقحافه به پيامبر صلى الله عليه و آله دشنام داد، پس پسرش ابوبكر ضربه شديدى به صورتش زد كه به خاطر آن با صورت به زمين خورد، سپس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و ماجرا را تعريف كرد. پيامبر فرمود: آيا اين كار را كردى؟ ديگر اين كار را نكن. گفت: سوگند به كسى كه تو را به نبوّت مبعوث كرد اگر شمشيرى نزديك من بود او را كشته بودم؛ پس اين آيه نازل شد (لا تَجِدُ قَوْماً... )(4).
امينى مىگويد: مفسّران اتّفاق نظر دارند كه سورۀ أحقاف - كه آيۀ نخستِ ياد شده از آن سوره بود - در مكّه نازل شده، و سورۀ مجادله در مدينه نازل شده، و اين آيه پس از مدّتى طولانى كه از نزول سورۀ احقاف گذشته بود نازل شد.
و از تفسير قرطبى و ابن كثير(5)و رازى(6)استفاده مىشود كه اين آيه پس از جنگ بدر و اُحد نازل شده است؛ بنابراين نزول آن تقريباً در سال چهارم هجرى است. حال اگر بپذيريم هر دو آيه دربارۀ ابوبكر نازل شده، چگونه ميان اين دو آيه را جمع كنيم؟
آيۀ نخست تصريح دارد كه ابوقحافه در روزى كه ابوبكر چهل سال داشت، مشمول نعمت الهى قرار گرفت، و چون نيرومند و كامل شد و به سنّ چهل سالگى رسيد گفت: (رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ اَلَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى والِدَيَّ ) [پروردگارا! شكر نعمتهايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشتهاى به من الهام كن]، و آيۀ دوم - آنگونه كه مىبينى - تصريح دارد كه ابوقحافه در روز نزول آن - كه ابوبكر در آن روز تقريباً پنجاه و سه سال داشته است - از جمله كسانى بوده كه با خدا و رسول، دشمنى داشته است.
و آنچه مطلب را آسان مىكند اين است كه متن روايت - مانند روايت قبل كه در ذيل آيۀ اوّل نقل شده بود - خود را تكذيب مىكند؛ زيرا آن گونه كه گفتيم اين آيه در مدينه نازل شده، و ظاهر روايت اين است كه اين واقعه در مدينه اتّفاق افتاده است، و در آن روز ابوقحافه در مكّه بوده؛ پس كجا و چگونه ابوبكر با پدرش رو به رو شده و او را زده است؟!
وانگهى، آيا در وجوب قتل كسى كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله دشنام دهد، نزديك بودن شمشير به كسى كه آن دشنام را شنيده، شرط است؟! يا اين حكم [وجوب قتل] پس از اين ماجرا تشريع شد؟! يا ابوقحافه به دليل خاصّ از اين حكم استثنا شده است؟! از كسانى كه با كورى و كرى، در فضايل غلوّ مىكنند بپرس؛ (إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ اَلْقَوْلِ وَ زُوراً )(1)[آنها سخنى زشت و باطل مىگويند]. (وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّهِ وَ يَقُولُونَ عَلَى اَللّهِ اَلْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ )(2)[مىگويند: «آن از طرف خداست»! با اينكه از طرف خدا نيست، و به خدا دروغ مىبندند در حالى كه مىدانند].
گمان مىكنم اهل سنّت اين دروغ را تنها به خاطر ندانستن شرح حال افراد نبافتهاند، و نيز به خاطر اين نبوده كه دربارۀ پدران مهاجرين حاجتى داشتهاند خواه مسلمان شده باشند يا نه، يا اينكه هدفى در اسلام آوردن پدر و مادر ابوبكر دنبال مىكردهاند، لكن آنها براى آنچه كه هماره پيرامون آن سوت و كف مىزنند يعنى كافر دانستن سيّد الأباطح(3)، شيخ الأئمّه، ابوطالب، پدر مولا امير المؤمنين سلام اللّه عليهما، نى نواختهاند؛ و اين بدان جهت بود كه نتوانستهاند به فرزند هيچ تهمتى بزنند، لذا تهمت را متوجّه پدر يا پدر و مادر او كردهاند، آن گونه كه حافظ عاصمى در «زين الفتى» چنين كرده است.
و از كارهاى بزرگ و قبيحى كه براى تخفيف اين پايمال كردن انجام دادهاند اين است كه دامنۀ اين مطلب را به پدر و مادر پيامبر معظّم صلى الله عليه و آله نيز كشاندهاند، تا جايى كه عاصمى در «زين الفتى» هنگام بيان وجه شباهت ميانِ پيامبر و مرتضى صلّى اللّه عليهما و آلهما مىنويسد:
امّا شباهت پدر و مادر آن دو در حكم و نامگذارى: همانا پيامبر با وجود نعمتهاى زيادى كه خدا به او داد و احسان فراوانى كه به وى نمود، اسلام آوردن پدر و مادرش را روزى او نكرد، و جمهور مسلمانان بر همين باورند(4)، مگر گروه اندكى كه توجّهى به آنها نمىشود. و نيز مرتضى با وجود خُلق و خو و خصلتها و انواع نعمتها و كارها كه خداوند به واسطه آن او را گرامى داشت، اسلام آوردن پدر و مادرش را روزى او نكرد.
1) - مجادله: 2.
2) - آل عمران: 78.
3) - [«أباطح»: جمع ابطح است و آن عبارت است از: بستر پهناور سيل كه داراى شن و ماسه است، و در مكّه هم وجود دارد. اين واژه از القاب پيامبرگرامى اسلام و اهل بيت اوست].
4) - اين مرد بر جمهور مسلمين دروغ بسته است؛ زيرا همۀ اماميّه و زيديّه و محقّقان اهل سنّت عقيده دارند كه پدر و مادر پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله مسلمانبودهاند، و هر كه ديدگاهى غير از اين دارد ارزشى نداشته و به آن توجّهى نمىشود.
پس پيوسته در اين موضوع سرو صدا و جار و جنجال و هياهو راه انداختهاند، تا در اين هياهو سيره و روش بزرگِ مكّه [شيخ الأبطح]، و سرپرستى او نسبت به پيامبر، و دور كردن وى هرگونه بدى و دشمنى را از آن حضرت، و ستايش دين معتدلِ آن حضرت توسّط او، و خضوع و فروتنى وى در برابر شريعت الهى آن حضرت در گفتار و رفتار و شعر و نثر، و دفاع او از آن حضرت با همۀ توان و با هر وسيله ممكن، را انكار كنند.
ولولا أبو طالبٍ وابنه لما مَثُلَ الدينُ شخصاً وقاما
فذاك بمكّةَ آوى وحامى وهذا بيثرب جسَّ الحماما(1)
[اگر ابوطالب و فرزندش نبودند، دين اسلام نمونه و برپا نمىشد. پس او در مكّه پناه داد و حمايت كرد، و اين در مدينه با مرگ دست و پنجه نرم مىكرد].
و براى رسيدن به خُلق و خوى درونى فرد و اطّلاع از آن، تنها چند راه وجود دارد كه عبارتند از:
1 - استنباط اين خُلق و خو از گفتار وى.
2 - استنباط آن از رفتار وى.
3 - استنباط آن از آنچه خانواده و نزديكانش از او نقل مىكنند؛ زيرا اهل خانه داناترند كه در خانه چه مىگذرد [أهل البيت أدرى بما في البيت].
4 - استنباط آن از چيزهايى كه ملازم وهمراهِ وى و اقرار كنندۀ به حقّ وى، به او نسبت داده است.
براى تو بندهايى طلايى از شعر زلال، زيبا و شگفت انگيز او كه در كتب سيره و تاريخ و حديث ثبت شده، را ذكر مىكنيم. حاكم در «مستدرك»(2)با سندش از ابن اسحاق نقل كرده است: ابوطالب ابياتى براى نجاشى فرستاد كه او را بر رفتار نيك با مسلمانانى كه به حبشه هجرت كرده بودند، و دفاع از آنها، تشويق مىكرد:
ليعلمْ خيارُ الناسِ أنّ محمّداً وزيرٌ لموسى والمسيحِ ابنِ مريمِ
أتانا بهديٍ مثل ما أَتيا بهِ فكلٌّ بأمرِ اللّهِ يهدي ويعصم(3)
[خوبانِ از مردم بدانند كه محمّد وزير موسى و عيسى بن مريم است. براى ما سيره و روشى مانند آنچه آن دو آوردند، آورد، و همگى به امر خدا هدايت مىكنند و انسان را (از گمراهى و انحرافات) حفظ مىنمايند].
و از جمله اشعار وى اين است:
ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّداً رسولاً كموسى خُطَّ في أوّل الكتب
وأنَّ عليه في العباد محبّةً ولا حيفَ فيمن خصَّه اللّهُ بالحبّ(4)
[آيا نمىدانيد كه ما محمّد را پيامبرى مانند موسى يافتيم كه در آغاز كتابها نوشته شده بود. و اينكه براى او در ميان بندگان محبّتى است، و ظلم و جور در كسى كه خداوند او را به محبوب بودن اختصاص داده، راه ندارد].
1) - ابن أبي الحديد در شرح خود 3:317[84/14، نامۀ 9] اين بيت را از سرودههاى خود شمرده است.
2) - المستدرك على الصحيحين 2:623[680/2، ح 4247].
3) - [در اين دو بيت «اقواء» به كار رفته است؛ يعنى يك بيت با علامت رفع تمام مىشود، و بيت ديگر با علامت جرّ].
4) - ر. ك: السيرة النبويّة 1:373[377/1-379]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد 3:313[72/14، نامۀ 9]؛ خزانة الأدب، بغدادى 1:261[76/2]؛ الروض الاُنُف 1:220[283/3]؛ البداية والنهاية 3:87[108/3].
و با اين شعر، پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله را مخاطب قرار داد:
1 - واللّه لن يصلوا إليك بجمعهم حتّى اُوَسَّد في التراب دفينا
2 - فاصدعْ بأمرِكَ ما عليك غضاضةٌ وابشر بذاك وقرّ منك عيونا
3 - ودعوتني وعلمتُ أ نَّك ناصحي ولقد دعوتَ كنتَ ثمّ أمينا
4 - ولقد علمتُ بأنَّ دينَ محمّدٍ من خير أديانِ البريّة دينا
[1 - به خدا سوگند با تمام توان و جمعيّت خويش به تو دست پيدا نمىكنند، تا من در خاك دفن شوم. 2 - پس امرت را آشكار كن كه هيچ نقصى ندارى، و از اين خوشحال باش و چشمت روشن باد. 3 - و مرا دعوت كردى و دانستم كه تو خير و خوبىِ مرا مىخواهى، و همانا دعوت كردى در حالى كه در اين دعوت امين بودى. 4 - و همانا من مىدانستم كه دين محمّد از بهترين دينهاى مخلوقات است].
اين ابيات را ثعلبى در تفسير خود نقل كرده و نوشته است: «مقاتل، عبداللّه بن عبّاس، قسم بن محضرة، و عطاء بن دينار اتّفاق نظر دارند كه نقل اين ابيات از ابوطالب صحيح است(1)[و شاعرِ آن، خود ابوطالب بوده است]».
و بنابر نقل ابن ابى الحديد در شرح خود(2)، از اشعار مشهور وى اين شعر است:
أنت النبيُّ محمّدُ قرمٌ أغرُّ مسوَّدُ
لمسوّدينَ أكارمٍ طابوا وطاب المولدُ
نعم الاُرومةُ أصلُها عمرو الخضمّ الأوحدُ
[تو پيامبر خدا محمّد هستى و تو بزرگوار، درخشان، و آقا و مهتر هستى. براى مهتران و كريمانى كه پاكند، و تو از نسل پاكان هستى. خوب اصل و نَسَبى است نَسَب تو كه از عمرو (\ هاشم) بسيار بخشنده و بىنظير است].
ابن ابى الحديد در شرح خود(3)نوشته است:
گفتهاند: از عبداللّه مأمون رحمه الله مشهور است كه مىگفت: سوگند به خدا ابوطالب با اين شعرش اسلام آورده است:
1 - نصرتُ الرسولَ رسول المليكِ ببيضٍ تلألا كلمعِ البروقِ
2 - أذبُّ وأحمي رسولا الإلهِ حمايةَ حامٍ عليه شفيقِ
3 - وما إن أدبّ لأعدائِهِ دبيبَ البكار حذار الفنيقِ
4 - ولكن أزير لهم سامياً كما زار ليث بغيل مضيقِ
[1 - من پيامبر، فرستادۀ خداوندِ مالكِ مقتدر را يارى نمودم، در مقابل شمشيرهايى كه مانند درخشش برقها مىدرخشيد. 2 - از رسول خدا دفاع كردم و او را حمايت كردم مانند حمايت كردن فردى كه بر او مهربان و دلسوز است. 3 - و من در مقابل دشمنان او آهسته و با نرمى حركت نكردم مانند آهسته حركت كردن شتران ماده از ترس شتر نر فنيق(4). 4 - و لكن من براى آنها چون نعرۀ شير بيشه كه عرصه بر او تنگ آمده، به شدّت نعره مىكشم].د.
1) - ر. ك: خزانة الأدب، بغدادى 1:261[76/2]؛ البداية و النهاية 3:42[56/3]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 3:306[55/14، نامۀ 9]؛ فتح الباري 7:153 و 155 [94/7 و 196]؛ المواهب اللدنيّة 1:61[223/1]؛ السيرة الحلبيّة 1:305[278/1]؛ ديوان أبي طالب: 12 [ص 41]؛ السيرة النبويّة، زينى دحلان حاشيۀ حلبيّه 1:91 و 211 [45/1]؛ أسنى المطالب: 6 [ص 10].
2) - شرح نهج البلاغة 3:315[77/14، نامۀ 9].
3) - شرح نهج البلاغة 3:314[74/4، نامۀ 9].
4) - «فنيق» حيوان نرى است كه به خاطر گرامى بودن آن مورد اذيت واقع نمىشود و بر آن سوار نمىشوند.
و اين ابيات با يك بيت بيشتر در ديوان ابوطالب وجود دارد(1).
ابن ابى الحديد در شرح خود(2)پس از ذكر بخشى از اشعار ابوطالب مىنويسد:
همۀ اين اشعار متواتر است؛ زيرا اگر تك تك اشعار، متواتر نباشد امّا مجموع اشعار دلالت بر يك امر مشترك مىكند و آن تصديق محمّد صلى الله عليه و آله است، و مجموع اشعار متواتر است؛ همان طور كه تك تك قتلهايى كه على عليه السلام انجام داده و شجاعان را كشته است با خبر واحد نقل شده، امّا مجموع اين خبرهاىِ واحد متواتر است و براى ما علم ضرورى به شجاعت آن حضرت حاصل مىكنند....
علّامۀ بىنظير ابن شهر آشوب مازندرانى در كتاب خود «متشابهات القرآن» در ذيل آيۀ: (وَ لَيَنْصُرَنَّ اَللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ )(3)[و خداوند كسانى را كه يارى او كنند (و از آيينش دفاع نمايند) يارى مىكند] مىنويسد:
اشعار ابوطالب كه ايمان او را مىرسانند بيشتر از سه هزار بيت است كه در آن با كسى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله دشمن است، اظهار دشمنى مىكند و آن حضرت را پيامبر مىداند.
سپس انبوهى از اشعار او را ذكر مىكند؛ از جمله آنها شعر او در وصيّتش مىباشد:
اُوصي بنصرِ نبيّ الخيرِ أربعةً إبني عليّاً وشيخَ القوم عبّاسا
وحمزةَ الأَسدَ الحامي حقيقتَهُ وجعفراً أن تذودا دونه الناسا
كونوا فداءًلكم اُمّي وما ولدت في نصرِ أحمدَ دون الناس أتراسا(4)
[چهار نفر را به يارى پيامبرِ خوبى، سفارش مىكنم: فرزندم على و بزرگ قوم عبّاس. و حمزۀ شجاع حامىِ حقيقت نبوى، و جعفر را، (سفارش مىكنم) در مقابل مردم از او دفاع كنيد. مادرم و اولادش فداى شما باد! در يارى رساندن به احمد، در مقابل مردم سپر باشيد].
امّا عمل نيكو و سعى مشكورى كه بزرگِ مكّه ابوطالب سلام اللّه عليه در راه يارى رساندن به پيامبر صلى الله عليه و آله، و حفظ آن حضرت، و دفاع از او، و دعوت كردن به سوى او و دين حنيف او از ابتداى بعثت تا روزى كه وفات كرد، انجام داده، و در خلال اينها سخنانى گفته است كه همگى تصريح بر اسلام صحيح وى، ايمان خالص او، و فروتنى او در برابر رسالت الهى مىباشد، و به پيشگاه شما تقديم مىشود. اهل سنّت روايت كردهاند:
ابن عساكر در تاريخ خود(5)از جلهمة بن عرفطه نقل كرده است:
من به مكّه آمدم و در آنجا قحطى بود. قريش گفت: اى ابوطالب سرزمين ما خشك شده و آبى براى خوردن نداريم، بشتاب و طلب باران كن. ابوطالب بيرون آمد و همراه او جوانى بود كه گويا خورشيدِ پشت ابر است كه ابرى سياه از
جلوى آن كنار مىرود و در اطراف او نوجوانانى بودند. پس ابوطالب آن جوان را گرفت و پشت او را به كعبه چسباند و با انگشت به آن جوان پناه برد و در آسمان ابرى نبود، ناگاه ابرها از اين سو و آن سو آمدند و باريدند و بسيار باريدند و آب جارى شد و دشت و بيابان سرسبز گرديد. و در اين باره ابوطالب مىگويد:
وأبيض يُستسقى الغمام بوجهه ثمالُ اليتامى عصمةٌ للأراملِ
يلوذ به الهلّاكُ(1)من آلِ هاشمٍ فهم عنده في نعمةٍ وفواضلِ
وميزان عدلٍ لا يخيس شعيرةً ووزان صدقٍ وزنُه غيرُ هائلِ
[و شخص نورانى و درخشانى كه به آبروى او از ابرها درخواست باران مىشود، او كه دادرس يتيمان و پناه وحافظِ بيوه زنان است. فقراى از آل هاشم به او پناه بردند و نزد او در ناز و نعمت و زيادتى فرو رفتند. و او ترازوى عدل است كه به اندازۀ يك مو خطا نمىكند و وزنۀ راستينى است كه در وزن آن ادّعاى گزاف نشده است].
شهرستانى در «ملل و نحل»(2)در حاشيۀ كتاب «الفَصِل»، سيّد ما عبد المطّلب را ذكر كرده و نوشته است:
از چيزهايى كه دلالت مىكند او به مكان رسالت و شرف نبوّت معرفت داشت اين است كه چون آن خشكسالى بزرگ به اهل مكّه رسيد و دو سال باران بر آنها نباريد، به فرزندش ابوطالب دستور داد مصطفى صلى الله عليه و آله كه شير خوار و پيچيده در قنداق بود، را بياورد. پس او را روى دو دست خود نهاد و به سوى كعبه آمد و او را به طرف آسمان انداخت و گفت: پروردگارا به حقّ اين نوزاد، و براى بار دوم و سوم او را به سوى آسمان انداخت و مىگفت: به حقّ اين نوزاد، بارانِ فراوان و پيوسته و با قطرههاى درشت بر ما فرو ريز. پس ساعتى نگذشت كه ابرها، آسمان را پر كردند و باران باريد تا جايى كه از خراب شدن مسجد ترسيدند و ابوطالب آن شعر لامى [شعرى كه در آخر ابيات آن حرف لام است] خود را سرود كه ابتداى آن اين است:
وأبيض يستسقى الغمامُ بوجههِ ثمالُ اليتامى عصمةٌ للأرامل
سپس ابياتى از اين قصيده را ذكر مىكند. و آن گونه كه گذشت(3)بر پژوهشگر پوشيده نيست كه ابوطالب اين قصيده را در روزهايى كه در شِعْب بوده، سروده است. پس طلب باران توسّط عبدالمطّلب و فرزندش [ابوطالب] بزرگِ مكّه، به واسطۀ پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در روزى كه آن حضرت شيرخوار و جوان بوده، از توحيد خالص آن دو و ايمان آن دو به خدا و شناخت رسالت خاتم و قداست و پاكى صاحب اين رسالت از روز نخست، خبر مىدهد. و اگر اين دو، تنها همين دو واقعه را داشتند كفايت مىكرد، چنانكه همين دو واقعه براى پژوهشگر كافى است و لازم نيست به دنبال دليلى ديگر بر ايمان آوردن آنها باشد.
فقيه حنابله ابراهيم بن على بن محمّد دينورى در كتاب «نهاية الطلب» و «غاية السؤول في مناقب آل الرسول»(4)با سند خود از طاووس از ابن عبّاس در حديثى طولانى نقل مىكند: «پيامبر صلى الله عليه و آله به عبّاس فرمود: «إنّ اللّه قد أمرني بإظهار أمري وقد أنبأني واستنبأني فما عندك»؟ [همانا خدا به من دستور داده دعوتم را آشكار كنم، و به من خبر داده و از من خبر
مىخواهد، نظر تو چيست؟]. عبّاس گفت: اى برادر زاده! مىدانى مردم حسادت زيادى به فرزندان جدّت دارند، حال كه اين فضيلت نيز افزوده شده، مصيبت زياد و بزرگى آغاز شده و همگى از يك كمان مورد هدف قرار مىگيريم و ما را از ريشه بر مىكنند، لكن به عمويت ابوطالب نزديك شو؛ زيرا او عموى بزرگ تو است، و اگر تو را يارى نكند وانمىگذارد و تو را تسليم نمىكند. پس هر دو نزد ابوطالب آمدند و چون ابوطالب آن دو را ديد گفت حتماً چيزى مىدانيد و خبرى شده، چه چيز شما را در اين موقع به اينجا آورده است؟! عبّاس سخن پيامبر و پاسخ خود را بيان كرد. ابوطالب به پيامبر نگاه كرد و گفت: «اُخرج يابن أخي فإنّك الرفيع كعباً، والمنيع حزباً، والأعلى أباً، واللّه لا يسلقك لسان إلّاسلقته ألسن حداد، واجتذبته سيوف حداد، واللّه لتذلّنّ لك العرب ذلّ البهم لحاضنها، ولقد كان أبي يقرأ الكتاب جميعاً، ولقد قال: إنّ من صلبي لنبيّاً، لوددتُ أنّي أدركتُ ذلك الزمان فآمنتُ به، فمن أدركه من وُلدي فليؤمن به» [اى برادر زاده خارج شو (و دعوت خود را آشكار كن!) كه تو از لحاظ مجد و شرف، بلند مرتبه هستى و طايفهات از تو حمايت مىكند و پدرت بلند مرتبهتر است. و به خدا سوگند! هيچ زبانى تو را اذيّت نكند مگر اينكه با زبانهاى تيز او را اذيّت مىكنم، و با شمشيرهاى تيز به سويش مىروم. و به خدا سوگند! عرب براى تو ذليل مىشود مانند ذلّت بزغاله براى مادرش، و همانا پدرم همۀ كتاب را مىخواند و مىگفت: از صلب من پيامبرى خارج مىشود و دوست دارم آن زمان را درك كنم و به او ايمان بياورم، پس هر كدام از فرزندانم كه او را درك كرد به او ايمان بياورد]».
امينى مىگويد: آيا گمان مىكنى ابوطالب با اطمينان اين سخن را از پدرش نقل مىكند، و از روز نخست به رسول خدا صلى الله عليه و آله اين گونه دلگرمى مىدهد، و به او امر مىكند كه دعوتش را آشكار كند، و ذكر خدا را افشا سازد، و مطمئن است او همان پيامبرى است كه پدرش و كتابهاى پيشين وعده دادهاند، و خبر غيبى مىدهد كه عرب در مقابل او كُرنش مىكنند، و با وجود همۀ اينها به او ايمان نمىآورد؟! اين جز دروغ پردازى نيست.
ابن اسحاق گفته است: برخى از اهل علم ذكر كرده است: چون وقت نماز مىشد رسول خدا صلى الله عليه و آله به درّههاى اطراف مكّه مىرفت و على بن ابىطالب به دور از چشم پدرش ابوطالب و عموها و قومش با او مىرفت و نماز مىخواندند، و چون عصر مىشد برمى گشتند و مدّتى بر همين منوال گذشت، تا اينكه روزى ابوطالب آن دو را در حال نماز ديد، پس به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: اى برادر زاده! اين چه دينى است كه مىبينم براى خود قرار دادهاى؟ فرمود: «أي عمّ هذا دين اللّه ودين ملائكته ودين رسله ودين أبينا إبراهيم» [اى عمو! اين دين خدا و دين ملائكه و دين انبيا و دين پدر ما ابراهيم است].
و گفتهاند كه ابوطالب به على گفت: «أي بُنيّ ما هذا الدين الّذي أنت عليه؟» [پسر عزيزم! اين چه دينى است كه تو دارى؟].
پاسخ داد: «يا أبت آمنتُ باللّه وبرسولاللّه وصدّقتُه بما جاء به، وصلّيتُ معه للّهواتّبعتُه» [اى پدرم! به خدا ورسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آوردهام و هر چه را او آورده تصديق كردهام و با او براى خدا نماز مىگذارم و از او پيروى مىكنم]. وگفتهاند: ابوطالب به او گفت: «أما إنّه لم يدعُك إلّاإلى خير، فالزمه» [آگاه باش همانا او تو را جز به خير و خوبى دعوت نمىكند پس ملازم و همراه او باش]. ودر لفظى ديگر از على عليه السلام نقل شده است: چون اسلام آورد ابوطالب بهوى گفت: «إلزم ابن عمّك» [ملازم وهمراه پسر عمويت باش](1).
و در شرح ابن ابى الحديد آمده است(2):
از على روايت شده كه فرمود: پدرم به من گفت: «يا بنيّ! إلزم ابن عمّك، فإنّك تسلم به من كلّ بأس عاجل وآجل» [پسرم! ملازم پسر عمويت باش، كه به واسطۀ او از هر ضرر دنيوى و اخروى سالم مىمانى]. سپس به من گفت:
إنّ الوثيقةَ في لزوم محمّدٍ فاشدد بصحبته على أيديكا
[همانا محكم كارى در ملازمت با محمّد است، پس با همراهى با او خود را تقويت كن].
و نيز نوشته است:
از اشعار وى كه با معناى اين شعر مناسبت دارد اين شعر است:
إنّ عليّاً وجعفراً ثقتي عند ملمّ الزمان والنوبِ
لا تخذلا وانصرا ابنعمّكما أخي لاُمّي من بينهم وأبي
واللّه لا أخذل النبيّ ولا يخذله من بنيّ ذو حسبِ
[همانا على و جعفر در مصيبتها و شدائدِ روزگار، مورد اطمينان من هستند. پسر عمويتان را وانگذاريد و او را يارى كنيد، كه عموى شما از بين ديگران برادر پدر و مادرى من است. و به خدا سوگند! من پيامبر را وانمىگذارم و از فرزندانم هر كه داراى حَسَب و نَسَب است او را وا نمىگذارد].
اين سه بيت در ديوان ابوطالب نيز هست(1).
ابن اثير نقل كرده است: ابوطالب، پيامبر صلى الله عليه و آله و على را در حال نماز ديد و على در طرف راست آن حضرت بود، پس به جعفر گفت: «صِلْ(2)جناح ابن عمّك، وصلّ عن يساره» [بال پسر عمويت را كامل و تمام كن و در جانب چپ او نماز بخوان]. و اسلام جعفر كمى پس از اسلام برادرش على بود. و ابوطالب گفت:
1 - فصبراً أبا يعلى على دين أحمدَ وكن مظهراً للدين وُفِّقت صابراً
2 - وحُطْ من أتى بالحقِّ من عند ربِّه بصدقٍ عزمٍ لا تكن حمزُ كافرا
3 - فقد سرّني إذ قلت إنّك مؤمنٌ فكن لرسول اللّه في اللّه ناصرا
4 - وبادِ قريشاً بالّذي قد أتيته جهاراً وقل ما كان أحمد ساحرا(3)
[1 - اى ابويعلى (\ حمزه) بر دين احمد صبر كن و دينت را آشكار ساز، خداوند به صبر موفّقت كند! 2 - و كسى را كه از جانب پروردگارش حقّ و حقيقت را آورده با عزمى راستين حفظ كن، اى حمزه كافر نباش! 3 - همانا مرا خوشحال كردى كه گفتى ايمان آوردهاى، پس در راه خدا يارى رسانندۀ به رسول خدا باش. 4 - ايمان خود را براى قريش آشكار ساز و بگو كه احمد ساحر نيست!].
در «أسنى المطالب»(4)آمده است:
برزنجى گفته است: روايات در اين كه ابوطالب پيامبر صلى الله عليه و آله را دوست مىداشت، متواتر است، و او را حفظ مىكرد و يارى مىنمود و در تبليغ دينش كمك مىكرد و آنچه را مىگفت تصديق مىنمود و فرزندانش مانند جعفر و على را به پيروى از او و يارى او امر مىكرد.
و نوشته است:
برزنجى گفته است: همه اين اخبار صريح هستند در اين كه قلب او مملوّ از ايمان به پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
1) - ديوان أبي طالب: 36 [ص 94-95].
2) - [واژۀ «صِلْ» به تخفيف لام صيغۀ امر از فعل تصل مىباشد و بدين معناست: تمّم جناحه بال پسر عمويت را كامل و تمام كن؛ زيرا اميرالمؤمنين عليه السلام يكى از دو بالرسول خدا بود و با جعفر هر دو بال فراهم مىشود. و شايد واژۀ «صَلّ» به تشديد لام باشد و جناح به معناى جانب و ناحيه بوده و معنا چنين باشد: در جانب پسر عمويت نماز بخوان. معناى نخست أبلغ و أظهر است؛ ر. ك: بحار 69/35].
3) - اُسد الغابة 1:287[341/1، شمارۀ 759]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 3:315[76/14، نامۀ 9]؛ السيرة الحلبيّة 1:286[269/1].
4) - أسنى المطالب: 6 و 10 [ص 10 و 17].
ابن سعد در «الطبقات الكبرى»(1)نقل كرده است:
چون زمان وفات ابوطالب رسيد، فرزندان عبدالمطّلب را جمع كرد و گفت: «لن تزالوا بخير ما سمعتم من محمّد، وما اتّبعتم أمره، فاتّبعوه وأعينوه ترشدوا» [مادامى كه سخن محمّد را گوش دهيد و امر او را تبعيّت كنيد، در خير و خوبى هستيد؛ پس از او پيروى كنيد و او را كمك كنيد تا هدايت شويد].
و در لفظى ديگر آمده است: «يا معشر بني هاشم أطيعوا محمّداً وصدّقوه تفلحوا وترشدوا» [اى فرزندان هاشم! از محمّد اطاعت كنيد و او را تصديق نماييد تا رستگار و هدايت شويد].
و برزنجى عقيده دارد كه اين حديث دليلِ بر ايمان ابوطالب است عليه السلام، و چه عقيدۀ خوب و بجايى است؛ وى گفته است:
مىگويم: جدّاً بعيد است كه ابوطالب بداند هدايت در پيروى از آن حضرت است، و ديگران را به تبعيّت از او امر كند و خودش آن را ترك كند.
ابن حجر در «إصابه»(2)از طريق اسحاق بن عيسى هاشمى، از ابو رافع نقل كرده است: از ابوطالب شنيدم كه مىگفت: «سمعت ابن أخي محمّد بن عبداللّه يقول: إنّ ربّه بعثه بصلة الأرحام، وأن يعبد اللّه وحده ولا يعبد معه غيره، ومحمّد الصدوق الأمين» [از برادر زادهام محمّد بن عبداللّه شنيدم كه مىگفت: پروردگارش او را براى صلۀ ارحام، و براى اينكه تنها خداوند را پرستش كند و شريكى براى او قرار ندهد، مبعوث كرده است، و محمّد بسيار راستگو و امانتدار است].
امّا از مردان آل هاشم و فرزندان عبد المطّلب و ابوطالب، تنها خبر ايمان استوار او، و اين كه كارهاى او در راه يارى رساندن به پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله به خاطر تديّن او به دين آن حضرت صلى الله عليه و آله بوده، به ما رسيده است؛ و اهل خانه از آنچه در خانه است، بيشتر اطّلاع دارند [أهل البيت أدري بما في البيت].
ابن اثير در «جامع الاُصول» نوشته است:
به عقيدۀ اهل بيت عليهم السلام، از عموهاى پيامبر صلى الله عليه و آله كسى جز حمزه و عبّاس و ابوطالب مسلمان نشد.
بله، اهل بيت در زمانها و دورههاى خود با تأكيد و با صراحت تمام، اسلامِ ابوطالب عليه السلام را ندا دادند و در مقابل كسى كه در اين باور با آنها مخالفت مىكرد، جبهه مىگرفتند.
إذا قالت حذامِ فصدِّقوها فإنَّ القول ما قالت حذامِ
[اگر حذام (اسم زنى است) چيزى گفت او را تصديق كنيد؛ زيرا سخن درست همان است كه حذام مىگويد].
1 - ابن ابى الحديد در شرح خود(3)مىنويسد:
با سندهاى فراوان كه برخى از عبّاس بن عبدالمطّلب و برخى از ابوبكر بن ابى قحافه است، روايت شده است: ابوطالب وفات نكرد تا اينكه شهادتين را گفت، و اين خبر مشهور است كه: ابوطالب هنگام وفات،
سخن آهستهاى گفت، و برادرش عبّاس به آن گوش فرا داد(1). و از على روايت شده است: «ما مات أبو طالب حتّى أعطى رسول اللّه صلى الله عليه و آله من نفسه الرضا» [ابوطالب وفات نكرد تا اينكه به رسول خدا صلى الله عليه و آله از جانب خود رضايت داد (واسلام آورد)].
امينى مىگويد: ما اين حديث را به خاطر همراهى با اهل سنّت ذكر كرديم، وگرنه او هنگام مرگ نيازى به گفتن اين دو كلمه نداشت؛ دو كلمهاى كه عُمْر با ارزش خود را براى گفتن مفاد آن دو در شعر و نثر، و دعوت به آن دو و دفاع از بيان كنندۀ آن دو و تحمّل هول و ترس در راه آن دو، سپرى كرد. پس او كِىْ كافر شده و كِىْ گمراه بوده تا ايمان بياورد و با اين دو كلمه هدايت شود؟!
2 - ابن سعد در «طبقات» خود(2)از عبيداللّه بن ابو رافع از على عليه السلام نقل كرده است: «أخبرتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله بموت أبي طالب، فبكى ثمّ قال: اذهب فاغسله وكفّنه وواره غفر اللّه له ورحمه» [رسول خدا صلى الله عليه و آله را از مرگ ابوطالب آگاه كردم، پس گريست و سپس فرمود: برو و او را غسل ده و كفن كن و دفن نما، خداوند او را بيامرزد و رحمت كند].
و در لفظ واقدى آمده است: «پس گريه شديدى كرد سپس فرمود...».
3 - از اسحاق بن عبداللّه بن حارث نقل شده است: عبّاس گفت: «يا رسول اللّه! أترجو لأبي طالب؟» [اى رسول خدا! آيا براى ابوطالب اميدوارى؟]. فرمود: «كلّ الخير أرجو من ربّي» [همه خيرات را از پروردگارم اميد دارم].
ابن سعد اين روايت را در «طبقات»(3)با سندى صحيح كه همۀ افراد آن ثقه هستند، نقل كرده است.
4 - از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه به عقيل بن ابىطالب فرمود: «يا أبا يزيد! إنّي اُحبّك حبّين حبّاً لقرابتك منّي، وحبّاً لما كنتُ أعلم من حبّ عمّي أبي طالب إيّاك»(4)[اى ابويزيد! من تو را به دو جهت دوست دارم؛ يكى به خاطر خويشاوندى با من، و ديگرى به خاطر اينكه مىدانم عمويم ابوطالب تو را دوست مىداشت].
اين، گواه راستينى است بر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله معتقد به ايمان عموى خود بودند وگرنه دوست داشتن كافر چه ارزشى دارد تا سبب شود آن حضرت صلى الله عليه و آله فرزندان او را دوست بدارد؟
و جمال الدين أشخر يمنى در «شرح البهجة» در شرح اين حديث مىنويسد: «ومن شأن المحبّ محبّة حبيب الحبيب» [و از شأن دوستدار اين است كه به دوستِ دوست خود محبّت بورزد].
اگر ابوطالب ايمان نداشت - پناه بر خدا - آيا از محبّت رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت به او، و آنگونه سخن گفتن پس از وفات او، و محبّت به عقيل به خاطر اينكه پدرش او را دوست مىداشت، تعجّب نمىكنى؟!
5 - ابونعيم(5)و ديگران از ابن عبّاس و ديگران نقل كردهاند: ابوطالب بسيار پيامبر صلى الله عليه و آله را دوست داشت، و هيچ يك از فرزندانش را مانند او دوست نداشت، و او را بر فرزندانش مقدّم مىكرد؛ از اين رو هميشه در كنار او مىخوابيد، و هر گاه از خانه خارج مىشد او را با خود مىبرد. و چون ابوطالب وفات كرد، قريش چنان اذيتى به پيامبر كردند كه خواب].
1) - ر. ك: سيرۀ ابن هشام 2:27[59/2]؛ دلائل النبوّة، بيهقى [346/2]؛ تاريخ ابن كثير 3:123[152/3]؛ السيرة الحلبيّة 1:372[350/1].
2) - الطبقات الكبرى 1:105[123/1]؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 3:314[76/14، نامۀ 9]؛ السيرة الحلبيّة 1:373[351/1].
3) - الطبقات الكبرى 1:106[124/1]؛ مختصر تاريخ مدينة دمشق [32/29]؛ الخصائص الكبرى 1:87[147/1].
4) - الاستيعاب، ابو عُمر 2:509 [القسم الثالث/ 1078، شمارۀ 1834]؛ المعجم الكبير [191/17، ح 510]؛ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد 3:312[70/14، نامۀ 9] و نوشته است: «گفتهاند اين حديث مشهور و مستفيض است».
5) - دلائل النبوّة [209/1 و 212].
آن را در زمان ابوطالب نمىديدند تا جايى كه احمقى جلوى او را گرفت و بر سرش خاك پاشيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله درحالى كه هنوز بر سرش خاك بود به خانه آمد، يكى از دخترانش بلند شد و در حالى كه مىگريست خاك را شست، و رسول خدا صلى الله عليه و آله به او گفت: «يا بنيّة! لا تبكي فإنّ اللّه مانع أباك، ما نالت منّي قريشٌ شيئاً أكرهُهُ حتّى مات أبو طالب» [دخترم! گريه نكن همانا خداوند پدرت را حفظ مىكند، قريش كارى كه مورد پسند من نباشد دربارۀ من انجام نداد تا اينكه ابوطالب وفات نمود].
و در لفظى ديگر آمده است: «ما زالت قريش كاعّين - أي جبناء - حتّى مات أبو طالب» [پيوسته قريش مىترسيد تا اينكه ابوطالب وفات كرد]. و در لفظى ديگر آمده است: «ما زالت قريش كاعّة حتّى مات أبو طالب»(1)[پيوسته قريش مىترسيد تا اينكه ابوطالب وفات كرد].
تمام رازى(2)در «فوائد» خود با سندش از عبداللّه بن عمر نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إذا كان يوم القيامة شفعت لأبي واُمّي وعمّي أبي طالب وأخٍ لي كان في الجاهليّة»(3)[در روز قيامت پدر و مادر و عمويم ابوطالب و برادرم كه در زمان جاهليّت بود را شفاعت مىكنم].
سبط ابن جوزى در كتاب «تذكره»(4)خود ذكر كرده است:
على عليه السلام در رثاى ابوطالب اين شعر را سرود:
أبا طالبٍ عصمةَ المستجيرِ وغيثَ المحولِ ونور الظُلَمْ
لقد هدَّ فقدُك أهل الحفاظِ فصلّى عليك وليُّ النعمْ
ولقّاك ربُّك رضوانه فقد كنت للطهر من خير عمْ
[اى ابوطالب! اى پناهِ پناهجويان! و اى باران خشكسالىها! و اى نور تاريكىها!. از دست دادن تو (دلِ) آنها كه اهل شكيبايى بودند را لرزاند، پس ولىّ نعمتها بر تو درود فرستد. و پروردگارت رضوانش را به تو دهد، تو براى پيامبرِ طاهر، بهترين عمو بودى].
ابن ابى الحديد در «شرح»(5)خود مىنويسد:
روايت شده است: از على بن حسين عليهما السلام دربارۀ ايمان ابوطالب سؤال شد، فرمود: «واعجبا إنّ اللّه تعالى نهى رسوله أن يقرّ مسلمة على نكاح كافر وقد كانت فاطمة بنت أسد من السابقات إلى الإسلام ولم تزل تحت أبي طالب حتّى مات» [تعجّب مىكنم، خداوند تعالى پيامبرش را نهى كرد از اينكه زن مسلمانى را در عقد ازدواج مرد كافر باقى گذارد، و فاطمه بنت اسد از زنانى بود كه به اسلام سبقت گرفت و تا زمان وفات ابوطالب همسر او بود].
1) - تاريخ الاُمم والملوك 2:229[344/2]؛ تاريخ ابن عساكر 1:284 [مختصر تاريخ دمشق 33/29]؛ المستدرك على الصحيحين 2:622[679/2، ح 4243]؛ البداية والنهاية 3:122 و 134 [106/3 و 151]؛ صفة الصفوة ابن جوزى 1:21[66/1 و 105، شمارۀ 1].
2) - [تمام بن محمّد بن عبداللّه رازى بجلى، متوفّاى 414].
3) - ذخائر العقبى: 7؛ تاريخ يعقوبى 2:26[35/2].
4) - تذكرة الخواصّ: 6 [ص 9].
5) - شرح نهج البلاغة 3:312[68/14 و 69، نامۀ 9].
از آن حضرت دربارۀ اينكه مردم مىگويند ابوطالب در گودالى از آتش است، سؤال شد، فرمود: «لو وضع إيمان أبيطالب في كفّة ميزان وإيمان هذا الخلق في الكفّة الاُخرى لرجح إيمانه» [اگر ايمان ابوطالب در يك كفّه ترازو و ايمان اين مردم در كفّه ديگر قرار گيرد، ايمان او سنگينتر است].
سپس فرمود: «ألم تعلموا أنّ أميرالمؤمنين عليّاً عليه السلام كان يأمر أن يحجّ عن عبداللّه وابنه وأبي طالب في حياته ثمّ أوصى في وصيّته بالحجّ عنهم»(1)[آيا نمىدانيد امير المؤمنين على عليه السلام در زمان حياتش دستور مىداد كه به نيابت از عبداللّه و فرزندش(2)و ابوطالب حجّ به جا آورند، سپس در وصيّت خود، به حجِّ از سوى آنها سفارش نمود].
از ابوعبداللّه جعفر بن محمّد عليه السلام روايت شده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «إنّ أصحاب الكهف أسرّوا الإيمان وأظهروا الكفر فآتاهم اللّه أجره مرّتين، وإنّ أبا طالب أسرّ الإيمان وأظهر الشرك فآتاه اللّه أجرهُ مرّتين»(3)[همانا اصحاب كهف ايمان خود را مخفى كردند و اظهار كفر كردند پس خدا به آنها دو پاداش داد، و همانا ابوطالب نيز ايمان خود را مخفى و اظهار شرك كرد پس خداوند به او دو پاداش داد (پاداش ايمان و پاداش كتمان و تقيّه)].
امينى مىگويد: اين حديث را ثقة الاسلام كلينى به سند خود در «اُصول كافى»(4)از امام صادق عليه السلام به صورت غيرمرفوعه و مسند بدين صورت نقل كرده است: «إنّ مَثَلَ أبي طالب مَثَلُ أصحاب الكهف أسرّوا الإيمان وأظهروا الشرك فآتاهم اللّه أجرهم مرّتين» [همانا مَثَل ابوطالب مَثَل اصحاب كهف است كه ايمان خود را مخفى كردند و اظهار شرك نمودند پس خدا به آنها دو پاداش داد].
و سيّد ابن معد در كتاب خود «الحجّة»(5)از طريق حسين بن احمد مالكى روايتى را كه ابن ابى الحديد ذكر كرده، نقل مىكند و اين عبارت را مىافزايد: «وما خرج من الدنيا حتّى أتته البشارة من اللّه تعالى بالجنّة» [و از دنيا خارج نشد تا اينكه از سوى خداى متعال بشارت به بهشت برايش آمد].
ابان بن محمود به على بن موسى الرضا عليه السلام نوشت: فدايت شوم، من در اسلام ابوطالب شكّ دارم. و امام در پاسخ وى نوشت: (وَ مَنْ يُشاقِقِ اَلرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ اَلْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ اَلْمُؤْمِنِينَ... )(6)[كسى كه بعد از آشكار شدن حقّ، با پيامبر مخالفت كند، و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد...]. و پس از اين آيه نوشت: «إنّك إن لم تقرّ بإيمان أبيطالب كان مصيرك إلى النار»(7)[همانا اگر به ايمان ابوطالب اقرار نكنى جايگاه تو در آتش است].
شيعيان اهل بيت عليهم السلام هيچ كدام در ايمان ابوطالب عليه السلام شكّ ندارند، و بر اين باورند كه او در بالاترين درجات و
1) - شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 3:311[68/14، نامۀ 9].
2) - [در چاپى از شرح نهج البلاغة كه علّامه بر آن اعتماد كرده اين گونه آمده است، ولى در چاپ تحقيق شده كلمه «فرزندش» نيست].
3) - شرح نهج البلاغة 3:312[70/14، نامۀ 9].
4) - اصول كافى: 244 [448/1، ح 28].
5) - الحجّة على الذاهب إلى تكفير أبي طالب: 17 [ص 84].
6) - نساء: 115.
7) - شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 3:311[68/14، نامۀ 9].
پلّههاى ايمان قرار دارد، و اين مطلب را دست به دست از صحابه و تابعان شيعى مذهب دريافت كردهاند و به خاطر روايات ائمّۀ خود به آن اقرار نمودهاند؛ پس از اينكه از جدّ اقدّس آنها رسول خدا صلى الله عليه و آله اين مطلب ثابت شده است.
معلّم اكبر شيخ مفيد در «أوائل المقالات»(1)مىنويسد:
اماميّه اتّفاقنظر دارند كه پدران رسول خدا صلى الله عليه و آله از آدم تا عبداللّه همگى به خداى عزّوجلّ ايمان داشته و مُوحّد بودهاند، و اجماع دارند كه ابوطالب در حال ايمان وفات نمود و آمنه بنت وهب دين توحيدى داشت....
و علّامه مجلسى در «بحار»(2)مىنويسد:
شيعيان اجماع دارند كه ابوطالب مسلمان بود، و از همان ابتدا به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورد، و هيچ گاه بُتى را نپرستيد، بلكه او از اوصياى ابراهيم عليه السلام بود، و در مذهب شيعه، اسلام او مشهور است تا جايى كه همۀ مخالفان آن را به شيعيان نسبت مىدهند، و أخبار از طريق شيعه و سنّى بر اسلام وى متواتر است، و گروه زيادى از علما و محدّثين ما كتابى جداگانه در اين موضوع نگاشتهاند(3)كه بر تتبّع كنندۀ در كتب رجالى پوشيده نمىماند.
و مستند اين اجماعها رواياتى است كه ائمّه اهل بيت عليهم السلام دربارۀ بزرگ مكّه [سيّد الأبطح] گفتهاند.
سپس علّامه رحمه الله در الغدير (40) حديث ذكر مىكند؛ برخى از آنها از اين قرارند:
1 - از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه به عقيل بن ابىطالب فرمودند: «أنا أحبّك يا عقيل حبّين: حبّاً لك وحبّاً لأبي طالب لأ نّه كان يحبّك»(4)(5)[اى عقيل من تو را به دو جهت دوست دارم: يكى به خاطر خودت، و يكى به خاطر ابوطالب؛ زيرا او تو را دوست مىداشت].].
1) - أوائل المقالات: 45 [ص 51].
2) - بحار الأنوار 9:29[138/35، ح 84].
3) - تعدادى از كسانى كه كتابى جداگانه پيرامون ايمان ابوطالب عليه السلام نوشتهاند، را ذكر خواهيم كرد.
4) - ر. ك: ص 697 از اين كتاب.
5) - نگاه كن: علل الشرائع، صدوق [162/1]؛ الحجّة على الذاهب إلى تكفير أبي طالب: 34 [ص 179]؛ بحار الأنوار 9:16[75/35].
5 - ثقة الاسلام كلينى در «كافى»(1)با سند خود از اسحاق بن جعفر از پدرش نقل مىكند كه به آن حضرت گفته شد:
مردم گمان مىكنند ابوطالب كافر بود. فرمود: «كذبوا؛ كيف وهو يقول:
ألم تعلموا أنّا وجدنا محمّداً نبيّاً كموسى خُطّ في أوّل الكتب»
[دروغ مىگويند، چگونه كافر بود در حالى كه مىگفت: آيا نمىدانيد كه ما محمّد را پيامبرى مانند موسى يافتيم كه در آغاز كتابها نوشته شده بود].
و گروهى از بزرگان حديث رضوان اللّه عليهم أجمعين در تأليفات خود اين حديث را ذكر كردهاند.
6 - از يونس بن نباته از امام صادق عليه السلام نقل شده است: «يا يونس! ما يقول الناس في أبي طالب؟» [اى يونس! مردم دربارۀ ابوطالب چه مىگويند؟] گفتم: فدايت شوم مىگويند: او در گودالى از آتش است كه مغز او از آن به جوش مىآيد. فرمود:
«كذب أعداء اللّه، إنّ أبا طالب من رفقاء النبيّين والصدّيقين والشهداء والصالحين وحسن اُولئك رفيقاً»(2)[دشمنان خدا دروغ مىگويند همانا ابوطالب از هم نشينان پيامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان است و اينها خوب هم نشينانى هستند].
7 - ثقه الاسلام كلينى در «كافى»(3)با سند خود از درست بن ابومنصور نقل كرده كه وى از ابوالحسن اوّل - امام كاظم عليه السلام - پرسيد: آيا ابوطالب، حجّت بر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود؟ فرمود: «نه، لكن وصيّتهايى به امانت داشت كه به آن حضرت داد»(4). گفتم: آيا آن وصيّتها را داد براى اينكه آن حضرت محجوج، و او حجّت بود؟ فرمود: «اگر حضرت محجوج و او حجّت بود وصيّت را به او نمىداد». گفتم: پس حالِ ابوطالب چگونه بود؟ فرمود: «أقرّ بالنبيّ وبما جاء به ودفع إليه الوصايا ومات من يومه» [به پيامبر و آنچه آورده بود اقرار كرد و وصيّتها را به او داد و همان روز وفات نمود].
امينى مىگويد: اين، مرتبهاى بالاتر از مرتبۀ ايمان است؛ زيرا با كنار هم گذاشتن اين روايت و روايتى كه از مولا امير المومنين عليه السلام نقل كرديم، براى ابوطالب مرتبۀ وصىّ و حجّت بودن در زمان خودش ثابت مىشود تا چه رسد به ايمان تنها. و ثبوت اين مطلب به حدّى رسيده بود كه سؤال كنندۀ در اين روايت گمان كرد ابوطالب پيش از بعثتِ رسول خدا صلى الله عليه و آله، بر آن حضرت حجّت بود، ولى امام عليه السلام اين مطلب را نفى كرد لكن وصىّ بودن او را امضا كرد و فرمود: او بر دين حنيف ابراهيمى بود سپس به دين نورانى محمّدى گرويد و وصيّتها را به بيان كنندۀ اين دين تسليم نمود، و ايمانش با قبول ولايت علوى كه فرزند نيكوكارش عليه السلام اقامه كنندۀ آن بود، برترى يافت.
8 - شيخ ما مفسّر كبير ابوالفتوح در «تفسير»(5)خود از امام رضا عليه السلام نقل كرده است: حضرت از پدرانش با چند طريق روايت است: «نقش انگشتر ابوطالب عليه السلام اين بود: «رضيت باللّه ربّا، وبابن أخي محمّد نبيّاً وبابني عليّ له وصيّاً» [من به ربوبيّت خدا و نبوّت برادر زدهام محمّد و وصىّ بودن فرزندم على رضايت دادم].
وگروهى از بزرگان شيعه پيرامون اين ادلّه به تفصيل سخن گفتهاند؛ مثل شيخ ما علّامۀ حجّت، مجلسى در «بحار الانوار»(6)و شيخ ما العَلَم القُدوة ابوالحسن شريف فتونى در جزء دوم از كتاب با ارزش و مفيدش «ضياء العالمين» - و اين كتاب نزد ما].
1) - اُصول كافى: 244 [448/1].
2) - كنز الفوائد، كراجكى: 80؛ الحّجة على الذاهب إلى تكفير أبي طالب: 17.
3) - اُصول كافى: 242 [445/1].
4) - [يعنى ابوطالب عليه السلام امانتدار وصايا بوده كه به رسول خدا رسانده است، نه اينكه ابوطالب به پيامبر اسلام وصيّت كرده باشد و او را خليفۀ خود قرارداده باشد تا حجّت و امامِ او باشد بلكه تنها مانند امانتدارى بوده كه امانت را به صاحبش رسانده است. سؤال كننده اين مطلب را نفهميد و دوباره پرسيد: آيا دادن وصايا مستلزم آن است كه ابوطالب حجّت و امامِ پيامبر باشد؟ حضرت پاسخ داد: دادن وصايا به گونۀ ياد شده بوده است و اين مستلزم حجّت بودن نيست بلكه با آن متفاوت است؛ ر. ك: بحار 73/35-74].
5) - تفسير أبي الفتوح 4:211[471/8]؛ الدرجات الرفيعة [ص 60]؛ محبوب القلوب [319/2].
6) - بحار الأنوار 9:14-33[74/35-131].
موجود است - و بهترين كتابى است كه در اين موضوع نگارش يافته است؛ چنان كه آنچه سيّد برزنجى نگاشته، و سيّد احمد زينى دحلان آن را خلاصه كرده، بهترين كتابى است كه از طرف بزرگان اهل سنّت در اين موضوع نگارش يافته است.
و گروه ديگرى نيز كتاب جداگانهاى در اين زمينه نگاشتهاند؛ از جمله:
1 - شيخنا الاكبر ابو عبداللّه مفيد محمّد بن محمّد بن نعمان، متوفّاى (413)؛ آن گونه كه در «فهرست» نجاشى(1)است. وى كتاب «إيمان أبي طالب» را نگاشته است.
2 - سيّدنا الحجّة ابوالفضائل احمد بن طاووس، متوفّاى (673)؛ وى كتاب «إيمان أبي طالب» را نگاشته است. از اين كتاب، در كتاب خود «بناء المقالة العلويّة لنقض الرسالة العثمانيّة» - كه كتابى در موضوع امامت است و در ردّ رسالۀ ابوعثمان جاحظ نگاشته است - نام برده است.
اهل سنّت در تهمت زدن و دشمنى با پهلوان اسلام و كسى كه پس از فرزند نيكوكارش اوّلين مسلمان است، و تنها يارى دهندۀ دين خداست، بسيار مبالغه كردهاند؛ از اين رو داستانهايى كه بافتهاند آنها را قانع نكرده و به قرآن روى آورده و كلمات را از جايگاههاى اصلىاش تحريف كردهاند؛ در اين راستا دربارۀ سه آيه از آيات قرآن گفتههايى بافتهاند كه به اندازۀ دورى مشرق و مغرب، از صدق و راستى و حقيقت به دورند. و اين سه آيه عمدهترين و مهمترين دليل اهل سنّت بر ايمان نياوردن ابوطالب است؛ آن آيات از اين قرارند:
سخن خداوند: (وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ )(2)[آنها ديگران را از آن بازمىدارند؛ و خود نيز از آن دورى مىكنند؛ آنها جز خود را هلاك نمىكنند، ولى نمىفهمند].
طبرى و ديگران از طريق سفيان ثورى از حبيب بن أبي ثابت از كسى كه او از ابن عبّاس شنيده نقل كردهاند كه ابن عبّاس گفته است: اين آيه دربارۀ ابوطالب نازل شده كه ديگران را از اذيت كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله نهى مىكرد ولى خود از ورود به اسلام دورى مىجست(3).
امينى مىگويد: نزول اين آيه دربارۀ ابوطالب از چند جهت صحيح نيست:
1 - حديث، مرسل است و راوىِ بين حبيب و ابن عبّاس مشخّص نيست، و افراد غير ثقۀ بى شمارى از ابن عبّاس روايت كردهاند و شايد اين شخص مجهول نيز يكى از آنها باشد.
2 - اين حديث را تنها حبيب بن ابى ثابت نقل كرده است، و اگر فرض كنيم او في نفسه ثقه است، ولى نمىتوانيم در روايات وى موافق او باشيم؛ زيرا ابن حبّان گفته است(4): «او مدلِّس بود» [يعنى اگر در روايت عيب و ضعفى بود آن را مخفى مىكرد].
و عقيلى نوشته است(5): «ابن عون به او طعن زده است، و از عطاء احاديثى نقل كرده كه نبايد از او نقل شود».
و ما در سند اين روايت به خاطر وجود سفيان ثورى مناقشه نمىكنيم و او را با اين سخن: «سفيان تدليس مىكرد و از افراد بسيار دروغگو روايت نقل مىكرد»(6)مورد مؤاخذه قرار نمىدهيم.
3 - آنچه با چندين طريقِ سند دار از ابن عبّاس نقل شده با اين روايت مخالف است؛ در روايتى كه طبرى و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه از طريق على بن ابى طلحه و عوفى از ابن عبّاس نقل كردهاند آمده است: آيه، دربارۀ مشركان است كه مردم را از ايمان آوردن به محمّد نهى مىكردند و خود از او دورى مىگزيدند(1). و در اين روايات هيچ نامى از ابوطالب نيست.
4 - آنچه از سياق آيۀ كريمه به دست مىآيد اين است كه خداوند متعال مردمى كه زنده هستند و از پيروى پيامبر نهى مىكنند و از او دورى مىگزينند را سرزنش مىكند، و نيز استفاده مىشود سيره و عمل بد آنها كه با آن با رسول خدا صلى الله عليه و آله مقابله كردهاند همين بوده است، و آنها در هنگام نزول آيه اين روش را داشتهاند.
لكن با توجّه به دو روايتى كه خواهد آمد و اهل سنّت آن دو را صحيح دانستهاند - و در آن دو روايت آمده است: آيۀ سورۀ قصص: (إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اَللّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ )(2)[تو نمىتوانى كسى را كه دوست دارى هدايت كنى؛ ولى خداوند هر كس را بخواهد هدايت مىكند؛ و او به هدايت يافتگان آگاهتر است] بعد از وفات ابوطالب و دربارۀ او نازل شده است - نمىتوان گفت آيۀ: (وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ ) [آنها ديگران را از آن بازمىدارند؛ و خود نيز از آن دورى مىكنند؛ آنها جز خود را هلاك نمىكنند، ولى نمىفهمند] كه دربارۀ مردمان زنده نازل شده، دربارۀ ابوطالب باشد؛ زيرا طبق آنچه در «الاتقان»(3)آمده است سورۀ أنعام كه اين آيه در آن است، يكجا(4)و پس از اينكه پنج سوره بعد از سورۀ قصص نازل شده بود، نازل شد و چگونه مىتوان آن را بر ابوطالب تطبيق داد در حالى كه او در گرو طبقات خاك بوده و مدّت زمانى طولانى قبل از نزول اين آيه وفات كرده بود؟
5 - سياق آيات كريمه اين است: (وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها حَتّى إِذا جاؤُكَ يُجادِلُونَكَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ أَساطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ * وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ )(5)[پارهاى از آنها به (سخنان) تو، گوش فرامىدهند؛ ولى بر دلهاى آنان پردهها افكندهايم تا آن را نفهمند؛ و در گوش آنها، سنگينى قرار دادهايم. و (آنها بقدرى لجوجند كه) اگر تمام نشانههاى حقّ را ببينند، ايمان نمىآورند؛ تا آنجا كه وقتى به سراغ تو مىآيند كه با تو پرخاشگرى كنند، كافران مىگويند: «اينها فقط افسانههاى پيشينيان است»! * آنها ديگران را از آن بازمىدارند؛ و خود نيز از آن دورى مىكنند؛ آنها جز خود را هلاك نمىكنند، ولى نمىفهمند].
و آن گونه كه مىبينى سياق آيات صريح است در اينكه منظور از آيات، كفّارى هستند كه نزد پيامبر آمدند و با او مجادله كردند، و به قرآن مبين نسبت دادند كه افسانههاى اقوام گذشته است، و همين افراد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و قرآن نهى كردند، از او دورى گزيدند. و اينها چه ربطى به ابوطالب كه در طول حياتش اين كارها را نكرده، دارد و او هر گاه نزد پيامبر مىآمد براى حفظ و دفاع از او بود و مىگفت:
واللّه لن يصلوا إليك بجمعهم حتّى اُوسَّد في التراب دفينا
[سوگند به خدا هرگز دستشان به تو نمىرسد تا اينكه من در خاك دفن شوم].6.
و اگر از او نام مىبُرد با صداى بلند، پيامبرى او را ندا مىداد و مىگفت:
ألم تعلموا أ نّا وجدنا محمّداً رسولاً كموسى خطّ في أوّل الكتب
[آيا نمىدانيد كه ما محمّد را پيامبرى مانند موسى يافتيم كه در اوّل كتابها نوشته شده بود].
و اگر دربارۀ كتابش قرآن سخن مىگفت، ندا مىداد:
أو يؤمنوا بكتاب منزل عجب على نبيٍّ كموسى أو كذي النونِ
[يا اينكه ايمان بياورند به كتاب شگفتى كه بر پيامبرى مانند موسى يا يونس نازل شده است].
و مفسّران، مطالبى را كه گفتيم فهميدهاند و ارزشى براى اين سخن كه آيه در بارۀ ابوطالب نازل شده، قائل نشدهاند؛ و برخى اين سخن را با عبارت «قيل» [گفته شده؛ كه دلالت بر ضعف آن مىكند] مطرح كردهاند، برخى خلاف اين سخن را أظهر دانستهاند، و برخى خلاف آن را أشبه [شبيهتر به واقع و حقّ] دانستهاند. به برخى عبارات توجّه كنيد: رازى در تفسير خود(1)دربارۀ اين آيه، دو ديدگاه ذكر كرده است: نزول آن دربارۀ مشركان كه مردم را از پيروى پيامبر و اقرار به رسالت او نهى مىكردند، و نزول آيه دربارۀ ابوطالب فقط؛ سپس نوشته است: «والقول الأوّل أشبه؛ لوجهين...» [ديدگاه نخست به دو دليل، اشبه است...].
و زمخشرى در «كشّاف»(2)، و شوكانى در «تفسير»(3)خود، و ديگران، ديدگاه نخست را ذكر كردهاند و ديدگاه دوم را با عبارت «قيل» مطرح كردهاند.
1 - آيۀ: (ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كانُوا أُولِي قُرْبى مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ اَلْجَحِيمِ )(4)[براى پيامبر و مؤمنان، شايسته نبود كه براى مشركان (از خداوند) طلب آمرزش كنند، هر چند از نزديكانشان باشند؛ (آن هم) پس از آنكه براى آنها روشن شد كه اين گروه، اهل دوزخند].
2 - آيۀ: (إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اَللّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ )(5)[تو نمىتوانى كسى را كه دوست دارى هدايت كنى؛ ولى خداوند هر كس را بخواهد هدايت مىكند؛ و او به هدايت يافتگان آگاهتر است].
بخارى در «صحيح»(6)خود در كتاب تفسير، در قصص، از ابواليمان، از شعيب، از زهرى، از سعيد بن مسيّب، از پدرش نقل كرده است: چون زمان وفات ابوطالب رسيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد او آمد، و ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميّة بن مغيره را نزد او يافت، پس فرمود: اى عمو! بگو: لا إله إلّااللّه، و اين كلمهاى است كه من با آن نزد خدا [بر ايمان تو] احتجاج مىكنم، پس ابو جهل و عبداللّه بن ابى اُميّه گفتند: آيا از دين عبد المطّلب بر مىگردى؟ و پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله آن كلمه را بر او عرضه كرد و آن دو سخن خود را تكرار كردند. تا اينكه ابوطالب سخن آخر خود را اين گونه گفت(7): بر دين عبد المطّلب [مىمانم]، و از گفتن لا إله إلّااللّه خود دارى كرد. پس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به خدا مادامى كه از تو نهى نشوم برايت استغفار مىكنم؛ آنگاه خداوند آيۀ: (ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ ) [براى
پيامبر و مؤمنان، شايسته نبود كه براى مشركان (از خداوند) طلب آمرزش كنند] را نازل كرد. و دربارۀ ابوطالب آيه نازل شد و به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: (إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اَللّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ ) [تو نمىتوانى كسى را كه دوست دارى هدايت كنى؛ ولى خداوند هر كس را بخواهد هدايت مىكند؛ و او به هدايت يافتگان آگاهتر است].
و مسلم نيز در «صحيح»(1)خود از طريق سعيد بن مسيّب اين روايت را نقل كرده است، و بيشتر مفسّران به خاطر حسن ظنّ به بخارى و مسلم و كتابشان، از اين دو پيروى كردهاند.
1 - سعيد كه تنها او اين روايت را نقل كرده، از كسانى است كه دشمنى خود با امير المؤمنين على عليه السلام را اظهار مىكرد؛ از اين رو به گفته يا بافتۀ او دربارۀ آن حضرت و پدر و آل و نزديكانش نمىتوان احتجاج كرد؛ زيرا تهمت زدن به آنها بهترين خوراك او است(2). و آنچه ابن حزم در «المحلّى»(3)از قتاده نقل كرده، سعيد بن مسيّب و اندازۀ احتياط وى در دين خدا، را به تو مىشناساند؛ قتاده مىگويد: به سعيد گفتم: آيا پشت سر حجّاج نماز بخوانيم؟ گفت: «إنّا لنصلّي خلف من هو شرّ منه» [همانا ما پشت سر كسى بدتر از او نماز مىخوانيم].
2 - ظاهر روايت بخارى مانند ديگر روايات اين است كه آن دو آيه به دنبال هم و هنگام وفات ابو طالب عليه السلام نازل شدهاند، چنانكه صريح روايتى كه دربارۀ هر يك از دو آيه نقل شد، نزول هر دو آيه در آن هنگام است. و اين صحيح نيست؛ زيرا آيۀ دوم در مكّه نازل شده، و آيه اوّل به اتّفاق همه مفسّران در مدينه و پس از فتح مكّه نازل شده، و اين آيه در سورۀ توبه است و سوره توبه مدنى است و آخرين سورهاى است كه نازل شده است(4)پس بين نزول دو آيه ده سال يا بيشتر فاصله است.
3 - آيهاى كه از استغفار براى مشركان نهى مىكند در مدينه و بيش از هشت سال پس از وفات ابوطالب نازل شده، و آيا بر اساس گفتۀ آن حضرت در اين روايت: «سوگند به خدا مادامى كه نهى نشوم براى تو استغفار مىكنم»، در خلال اين مدّت براى ابوطالب عليه السلام استغفار مىكرد؟! و چگونه براى او استغفار مىكرد در حالى كه او و مؤمنان از مدّتها قبل با آيۀ: (لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ اَلْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ )(5)[هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمىيابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند، هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند؛ آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته و با روحى از ناحيۀ خودش آنها را تقويت فرموده] از دوستى و موالات با مشركان و منافقان و استغفار براى آنها - كه از آشكارترين مصاديق دوستى و موالات است - ممنوع شده بودند؟! اين، آيۀ بيست و دوّم سورۀ مجادله است، و بر اساس آنچه در «الإتقان»(6)آمده سورۀ مجادله در مدينه، و پيش از هفت سوره كه قبل از سورۀ توبه نازل شده بودند، نازل شده است.
و ابن ابى حاتم(1)، طبرانى، حاكم، ابونعيم، بيهقى، ابن كثير(2)، شوكانى(3)، و آلوسى(4)نقل كردهاند: اين آيه در روز بدر و در سال دوم هجرى نازل شد، يا بر اساس آنچه در برخى تفاسير آمده است در روز اُحد نازل شد و آن گونه كه حلبى در «سيره»(5)نوشته است اين جنگ به اتّفاق همه در سال سوم هجرى رخ داد؛ پس اين آيه چند سال قبل از آيۀ استغفار نازل شده است.
و نيز پيامبر و مؤمنان با آيات (144) و (139) نساء، و (28) آل عمران، و (6)منافقون، و (23) و (81) توبه، از دوستى با مشركان و منافقان ممنوع شدند.
و با وجود اين آياتى كه پيش از آيۀ استغفار نازل شدهاند، آيا گمان مىكنى پيامبر صلى الله عليه و آله چندين سال براى عموى خود استغفار كردند در حالى كه [بر اساس اين روايت] در جلوى چشم آن حضرت - العياذ باللّه - كافر از دنيا رفت؟ نه، به خدا سوگند كه چنين نيست و پيامبر عظيم از اين كار به دور است.
و شايد به خاطر اين مطالب، حسين بن فضل نزول آيه دربارۀ ابوطالب را بعيد شمرده و نوشته است: «اين بعيد است؛ زيرا سورۀ توبه از آخرين سورههاى قرآن بود كه نازل شد، و ابوطالب در اوايل اسلام و زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مكّه بود وفات نمود». و قرطبى اين سخن را در «تفسير»(6) خود آورده و پذيرفته است.
4 - دربارۀ شأن نزول آيۀ استغفار از سورۀ توبه رواياتى وجود دارد كه با اين روايت متضادّند؛ از جمله: روايتى كه مسلم در «صحيح» خود، و احمد در «مسند» خود، و ابوداود در «سنن» خود، و نسائى و ابن ماجه(7)، در سبب نزول آيۀ استغفار، از ابوهريره نقل كردهاند: «رسول خدا صلى الله عليه و آله بر سر قبر مادرش آمد و گريه كرد و هر كه اطراف او بود را گرياند، آنگاه فرمود: «استأذنتُ ربّي في أن أستغفر لها فلم يأذن لي، واستأذنتُه أن أزور قبرها فأذن لي؛ فزوروا القبور فإنّها تذكرة الآخرة»(8)[من از پروردگارم خواستم اجازه دهد كه براى او استغفار كنم پس اجازه نداد، و از او اذن خواستم كه قبرش را زيارت كنم و اجازه داد؛ پس قبرها را زيارت كنيد كه آخرت را به ياد مىآورد].
و زمخشرى در «كشّاف»(9)حديث نزول آيه دربارۀ ابوطالب را نقل مىكند سپس اين حديث را در سبب نزول آيه ذكر مىكند و مىنويسد:
و اين صحيحتر است؛ زيرا وفات ابوطالب پيش از هجرت بود، و اين سوره آخرين سورهاى بود كه در مدينه نازل شد.
و قسطلانى در «إرشاد الساري»(10)نوشته است:
اين روايت ثابت شده كه چون پيامبر صلى الله عليه و آله عُمره انجام داد بر سر قبر مادرش آمد و از پروردگار خود خواست].
1) - المعجم الكبير [154/1، ح 360]؛ المستدرك على الصحيحين [296/3، ح 5152]؛ حلية الأولياء [101/1 شماره 10]؛ السنن الكبرى، بيهقى [27/9]؛ فتح القدير [194/5].
2) - تفسير ابن كثير 4:329.
3) - تفسير شوكانى 5:189.
4) - تفسير آلوسى 28:37.
5) - صحيح مسلم [82/1، ح 39، كتاب ايمان].
6) - الجامع لأحكام القرآن 8:273[173/8].
7) - صحيح مسلم [365/2، ح 106، كتاب الجنائز]؛ مسند احمد [186/3، ح 9395]؛ سنن أبي داود [218/3، ح 3234]؛ السنن الكبرى [654/1، ح 2161]؛ سنن ابن ماجة [501/1، ح 1572].
8) - إرشاد الساري في شرح صحيح البخاري 151:7[314/10، ح 4675].
9) - الكشّاف 2:49[315/2].
10) - إرشاد الساري 7:270[560/10-561، ح 4772].
به او اجازه دهد كه براى او استغفار كند، پس اين آيه نازل شد. اين روايت را حاكم(1)، و ابن أبي حاتم از ابن مسعود، و طبرانى(2)از ابن عبّاس نقل كردهاند. و اين روايت دلالت مىكند بر اين كه نزول آيه پس از وفات ابوطالب بوده است، و اصل اين است كه نزول آيه تكرار نشده است.
امينى مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله تا روز جنگ تبوك و پس از نزول آياتى كه گفتيم مىدانست استغفار و شفاعت براى مشركان براى او و ديگر مؤمنان جايز نيست، پس چرا از خداوند اذن مىخواهد كه براى مادرش استغفار كند و او را شفاعت نمايد؟! آيا گمان مىكرد مادرش حسابى غير از بقيّۀ مردم دارد؟! يا اينكه اين روايت ساختگى است و كرامت پيامبر اقدس را زير سؤال مىبرد، و پاكى مادر طاهرش از شرك را لكّهدار مىكند؟!
پس از همۀ اينها، ارزش سخن زجّاج براى تو مشخّص مىشود؛ وى گفته است:
مسلمانان اتّفاق نظر دارند كه اين آيه دربارۀ ابوطالب نازل شد.
و نيز ارزش سخن قرطبى مشخص مىشود كه پس از نقل سخن زجّاج نوشته است:
صحيح اين است كه گفته شود: بيشتر مفسّران اتّفاق نظر دارند كه اين آيه در شأن ابوطالب نازل شد(3).
(اُنْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اَللّهِ اَلْكَذِبَ وَ كَفى بِهِ إِثْماً مُبِيناً )(4)
[ببين چگونه بر خدا دروغ مىبندند! و همين گناه آشكار، (براى مجازات آنان) كافى است].
تا اين جا همۀ تيرهايى كه توسّط تيردانِ كينهها حمل شده بود، يا در ظرفهاى كينه ذخيره شده بود، و اهل سنّت آنها را به سوى ابوطالب پرتاب كردند، تمام شد و ما همه را هيچ و پوچ كرديم و تنها روايت ضحضاح و سوت و كفى كه دشمنان ابو طالب پيرامون آن زدهاند، مانده است؛ و آن روايت اين است: بخارى و مسلم از طريق سفيان ثورى، از عبدالملك بن عمير، از عبداللّه بن حارث، از عبّاس بن عبدالمطّلب نقل كردهاند: به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتم: چه چيز را از عمويت دور كردى [و چه نفعى براى او داشتى] زيرا او تو را حفظ كرد و به خاطر تو غضب نمود؟ فرمود: «هو في ضحضاح من نار، ولولا أنا لكان في الدرك الأسفل» [او در گودالى از آتش است و اگر من نبودم در پايينترين جاى جهنّم بود]. و در لفظى ديگر آمده است: گفتم: اى رسول خدا! ابوطالب تو را حفظ كرد و يارى رساند، آيا اين سودى برايش داشت؟ فرمود: «نعم، وجدتُه في غمرات من النار فأخرجتُه إلى ضحضاح»(5)[بله، او را در گردابهايى از آتش يافتم پس به گودالى منتقل كردم].
امينى مىگويد: ما نمىخواهيم به خاطر وجود سفيان ثورى و عبدالملك بن عميرلخمى كوفى در سندهاى اين روايت مناقشه كنيم؛ دربارۀ سفيان پيش از اين گفتيم: او از ضعيفان نقل مىكرد و از افراد بسيار درغگو روايت مىنوشت. و عبد الملك به خاطر سنّ زياد، حافظهاش ضعيف بود؛ ابوحاتم(6)نوشته است: «حافظ نبود و قوّه حفظش تغيير كرده بود». و احمد نوشته است(7): «او ضعيف بود».
1) - المستدرك على الصحيحين [366/2، ح 3292].
2) - المعجم الكبير [296/11، ح 12049].
3) - تفسير قرطبى 13:299[198/13].
4) - نساء: 50.
5) - صحيح بخارى 6:33-34، ابواب المناقب، باب قصّة أبي طالب؛ 9:92، كتاب الأدب، باب كنية المشرك [1408/3، ح 3670؛ ص 1409، ح 3672؛ 2293/5، ح 5855؛ ص 2400-2401، ح 6196]؛ صحيح مسلم [247/1، ح 357، كتاب الإيمان].
6) - الجرح و التعديل [361/5، شمارۀ 1700].
7) - العلل و معرفة الرجال [249/1، شمارۀ 339].
لكن يك كلمه مىگوييم و آن اينكه: رسول خدا صلى الله عليه و آله در هنگام وفات ابوطالب، شفاعت خود را منوط به گفتن كلمۀ اخلاص كرد و فرمود: «يا عمّ! قل لا إله إلّااللّه كلمة استحلّ لك بها الشفاعة يوم القيامة»(1)[اى عمو! بگو لا إله الّا اللّه كلمهاى كه به واسطه آن مىتوانم در روز قيامت تو را شفاعت كنم]، چنانكه آن حضرت شفاعت از ديگران را منوط به گفتن اين كلمه كرد، و اين مطلب در أخبار زيادى آمده كه حافظ منذرى تعدادى از آن را در «الترغيب و الترهيب»(2)جمع كرده است. از جملۀ آن روايات است: از ابوذر غفارى با سند مرفوع در ضمن حديثى نقل شده است: «اُعطيت الشفاعة وهي نائلة من اُمّتي من لا يشرك باللّه شيئاً» [مقام شفاعت به من داده شده و به كسى از اُمتّم مىرسد كه به خدا شرك نورزد].
و در حديثى از انس نقل شده است: «أوحى اللّه إلى جبريل عليه السلام أن اذهب إلى محمّد فقل له: ارفع رأسك سل تُعط واشفع تُشفّع أدخل من اُمّتك مِنْ خَلْق اللّه مَنْ شَهِدَ أن لا إله إلّااللّه يوماً واحداً مخلصاً ومات على ذلك» [خداوند به جبرئيل عليه السلام وحى نمود كه به سوى محمّد برو وبگو: سرت را بلند كن و بخواه كه به تو داده مىشود و شفاعت كن كه شفاعت تو قبول مىشود.
از امّت تو كسى كه يك روز از روى اخلاص بگويد «لا إله إلّااللّه» و بر همين عقيده بميرد را داخل بهشت مىكنم].
سپس منذرى(3)نوشته است: «احمد اين روايت را نقل كرده(4)و راويان آن در كتب صحاح قابل احتجاج هستند [يعنى همۀ راويان آن از كسانى هستند كه نگارندگان كتب روائى موسوم به «صحيح» به روايات آنها اعتماد مىكنند]».
پس اگر شهادت به توحيد منتفى شد، جنس شفاعت نيز منتفى مىشود، يعنى به كلى ساقط مىشود؛ زيرا كافر اهليّت آن را حتّى در برخى از مراتب و درجات عذاب ندارد؛ پس شفاعت كردن براى كاستن از عذاب كافر از مراتب منتفى شدۀ شفاعت است. چنانكه شفاعت به همين صورت در آيات قرآن نفى شده است: (وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا يُقْضى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا وَ لا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها كَذلِكَ نَجْزِي كُلَّ كَفُورٍ )(5)[و كسانى كه كافر شدند، آتش دوزخ براى آنهاست؛ هرگز فرمان مرگشان صادر نمىشود تا بميرند، و نه چيزى از عذابش از آنان تخفيف داده مىشود؛ اينگونه هر كفران كنندهاى را كيفر مىدهيم]. و (وَ إِذا رَأَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا اَلْعَذابَ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ )(6)[و هنگامى كه ظالمان عذاب را ببينند، نه به آنها تخفيف داده مىشود، و نه مهلت].
و نيز نگاه كن: غافر، 18 و 49-50؛ بقره، 86؛ أنعام، 70؛ مدّثّر، 38-48؛ مريم، 86-87.
پس بر فرض كه ابوطالب عليه السلام مشرك از دنيا رفته باشد - پناه بر خدا روايت ضحضاح و مطلبى كه در آن آمده يعنى شفاعت براى تخفيف عذاب او و قرار دادن او در گودال آتش، با آيات و احاديثى كه ذكر كرديم منافات دارد، و حديثى كه مخالف قرآن و سنّتِ ثابت باشد بايد به سينۀ ديوار زده شود. و به شكل مرفوع در حديث صحيحى نقل شده است:
«تكثر لكم الأحاديث من بعدي فإذا روي لكم حديث فأعرضوه على كتاب اللّه تعالى، فما وافق كتاب اللّه فاقبلوه وما خالفه فردّوه»(7)[پس از من احاديث زيادى براى شما نقل مىشود و چون حديثى براى شما نقل شد آن را بر كتاب خداى تعالى عرضه كنيد، آنچه موافق كتاب خدا بود بپذيريد و آنچه مخالف آن بود را ردّ كنيد].].
1) - مستدرك الحاكم 2:336[366/2، ح 3291، و نيز ذهبى در تلخيص آن]، او و نيز ذهبى در تلخيص، حديث را صحيح دانستهاند؛ كنز العمّال 7:128[37/14، ح 37874].2 - الترغيب و الترهيب 4:150-158[432/4-437، ح 91 و 93 و 94 و 96 و 98].
3) - الترغيب و الترهيب [436/4، ح 96].
4) - مسند احمد [561/3، ح 11743].
5) - فاطر: 36.
6) - نحل: 85.
7) - روايت را بخارى در صحيح خود نقل كرده است و نگاه كن: سنن دار قطنى [208/4-209، ح 17-20]: المعجم الكبير، طبرانى [97/2، ح 1429]؛ مجمع الزوائد [170/1]؛ كنز العمّال [179/1 و 196، ح 907 و 992-994 با الفاظ متفاوت].
و نقل اين روايت توسّط بخارى تورا فريب ندهد؛ زيرا كتاب وى كه از آن با نام «صحيح» ياد مىشود محلّ جمع روايات بى ارزش و معيوب و ساقط است. و ما اين مطلب را إن شاءاللّه هنگام بحث دربارۀ آن براى تو روشن خواهيم ساخت(1).
ما بحث از ايمان سيّد و آقايمان ابوطالب سلام اللّه عليه را با قصيدۀ استاد فقه و فلسفه و اخلاق، استاد بزرگمان آيت اللّه شيخ محمّد حسين اصفهانى نجفى(2)پايان مىدهيم؛ وى سروده است:
1 - نورُ الهدى في قلبِ عمِّ المصطفى في غايةِ الظهور في عين الخفا
2 - في سرِّه حقيقةُ الإيمانِ سرٌّ تعالى شأنه عن شانِ
3 - إيمانُه يمثِّلُ الواجبَ في مقامِ غيبِ الذاتِ والكنزِ الخفي
4 - إيمانه المكنون سام اسمه إلّا المطهّرون لا يمسّه
5 - إيمانه بالغيب غيب ذاته له التجلّي التامُ في آياته
6 - آياتُه عند اُولي الأبصارِ أجلى من الشمسِ ضحى النهارِ
7 - وهو كفيلُ خاتمِ النبوّة وعنه قد حامى بكلِّ قوّة
8 - ناصرُه الوحيدُ في زمانِه وركنُه الشديدُ في أوانِه
9 - عميدُ أهلِه زعيمُ اُسرتِه وكهفُه الحصينُ يومَ عسرتِه
10 - حجابهُ العزيز عن أعدائِه وحرزُه الحريزُ في ضرّائِه
11 - فما أجلّ شرفاً وجاها من حرزِ ياسينَ وكهفِ طه
12 - قام بنصرةِ النبيّ السامي حتّى استوت قواعدُ الإسلامِ
13 - جاهد عنه أعظمَ الجهادِ حتّى علا أمرُ النبيِّ الهادي
14 - حماه عن أذى قريشِ الكفره بصولةٍ ذلّت لها الجبابره
15 - صابرَ كلَّ محنةٍ وكربه والشَّعبُ من تلك الكروبِ شُعبه
16 - أكرم به من ناصرٍ وحامي وكافلٍ لسيّدِ الأنامِ
17 - كفاه فخراً شرفُ الكفالة لصاحبِ الدعوةِ والرسالة
18 - لسانُه البليغُ في ثنائِه أمضى من السيفِ على أعدائه
19 - له من المنظومِ والمنثورِ ما جعل العالم ملء النورِ
20 - ينبئ عن إيمانِه بقلبِه وأنَّه على هدىً من ربِّه
21 - وأشرقت اُمُّ القرى بنوره وكلُّ نورٍ هو نورُ طورِه
22 - وكيف لا وهو أبو الأنوارِ ومطلعُ الشموسِ والأقمارِ
23 - مبدأ كلِّ نيّرٍ وشارقِ وكيف وهو مشرقُ المشارق
24 - بل هو بيضاءُ سماءِ المجدِ مليكُ عرشِه أباً عن جدِّ].
1) - [در يازده جلدى كه تا كنون از موسوعۀ الغدير منتشر شده چنين بحثى مطرح نشده است، و ظاهراً اين بحث در «مسند المناقب و مرسلها» كه مجلّدات پايانى موسوعۀ الغدير را تشكيل مىدهد و تا كنون به دلايل نامعلوم منتشر نشده، مطرح شده است].
2) - وى يكى از شعراى غدير در قرن چهاردهم است كه شرح حال وى ان شاء اللّه تعالى خواهد آمد [اين شاعر در مجلّداتى كه تا كنون از الغدير منتشر شدهاند، مطرح نشده است و اين سخن، قرينهاى است بر اينكه شعراى مطرح شده در الغدير بيش از صد و پنج شاعر است].
25 - له السموّ كابراً عن كابرِ فهو تراثُه من الأكابرِ
26 - أزكى فروع ِ دوحةِ الخليلِ فيا له من شرفٍ أصيلِ
27 - بل شرفُ الأشراف من عدنانِ ملاذُها في نوبِ الزمانِ
28 - له من السموِّ ما يسمو على ذرى الصراحِ والسماوات العلى
29 - وكيف لا وهو كفيل المصطفى أبو الميامينِ الهداةِ الخلفا
30 - ووالدُ الوصيِّ والطيّارِ وهو لعمري منتهى الفخارِ
31 - بضوئِهِ أضاءتِ البطحاءُ لا بل به أضاءتِ السماءُ
32 - والنيِّر الأعظمُ في سمائه مثلُ السها في النور من سيمائه
33 - كيف ومن غرّته تجلّى لأهله نورُ العلىِّ الأعلى
34 - ساد الورى بمكّةَ المكرّمه فحاز بالسؤددِ كلَّ مكرمه
35 - بل هو فخرُ البلدِ الحرامِ بل شرفُ المشاعرِ العظامِ
36 - وقبلةُ الآمال والأماني بل مستجارُ كعبةِ الإيمانِ
37 - وفي حمى سؤددِه وهيبتِه تمَّ لداع الحقِّ أمرُ دعوتِه
38 - ما تمّتِ الدعوةُ للمختارِ لولاه فهو أصلُ دينِ الباري
39 - كيف وظلُّ اللّهِ في الأنامِ في ظلّهِ دعا إلى الإسلام
40 - وانتشر الإسلامُ في حماهُ مكرمةٌ ما نالها سواهُ
41 - رايتُه علت بعالي همّتِه كفاه هذا في علوِّ رتبتِه
42 - مفاخرٌ يعلو بها الفخارُ مآثرُ تحلو بها الآثارُ
43 - ذاك أبو طالبٍ المنعوتُ من قَصُرتْ عن شأنِه النعوتُ
44 - يجلُّ عن أيِّ مديحٍ قدرُهُ لكنَّه يُحيي القلوبَ ذكرُهُ
[1 - نور هدايت در سينۀ عموى مصطفى در عين اينكه مخفى است در نهايت ظهور و آشكارى است. 2 - در باطن او حقيقت ايمان نهفته است، و اين (خفاى ايمان) سرّى است كه از درك ما دور است. 3 - ايمان او، واجب الوجود را در مقام مخفى ذات وگنجنهان(1)به تصوير مىكشد. 4 - ايمان درونى، او را در جايگاهى قرار داده كه جز مطهّرون به آن دسترسى ندارند. 5 - ايمان او به غيب، يعنى غيب ذات خدا، تجلّى و ظهورى تامّ در آيات و نشانههاى ايمان او دارد. 6 - نشانههاى آن (ايمان ابوطالب) نزد بينايان روشنتر از خورشيد در هنگام ظهر است. 7 - و او سرپرست خاتم نبوّت است و با همۀ توان از او حمايت كرد. 8 - تنها ياور او در زمانش بود و محكمترين تكيهگاه در زمان او بود. 9 - تكيهگاه اهل او و سرپرست خانوادۀ او و پناهگاه نفوذناپذير او در روز سختىاش بود. 10 - مانع شكستناپذير در برابر دشمنان او، و سنگر مستحكم او در سختىهاى او بود. 11 - چقدر از لحاظ شرف و جاه و منزلت بزرگ است كسى كه حفظ كنندۀ ياسين و پناهگاه طه بود. 12 - براى يارى پيامبرِ بلند مرتبه به پا خواست تا اينكه پايههاى اسلام بر پا شد. 13 - بزرگترين دفاع را از او نمود تا اينكه كار پيامبر هدايتگر بالا گرفت. 14 - از او در مقابل آزار قريشيانِ كافر حمايت كرد، با چنان محكمى و شدّتى كه ظالمين بخاطر آن ذليل مىشدند. 15 - در مقابل هر محنت و شدّتى صبر كرد در حالى كه جمعيّتها از اين].
1) - [اشاره دارد به حديث قدسى معروف: «كنتُ كنزاً مخفيّاً فأحببتُ أن أعرف فخلقتُ الخلقَ لِكي أعرف»؛ ر. ك: بحار الأنوار 199/84؛ شرحنهج البلاغة، ابن أبي الحديد 163/5؛ الفتوحات المكّيّة، ابن عربى 267/3].
سختىها و شدّتها متفرّق مىشوند. 16 - چقدر كريم است يارى دهنده و حمايت كننده و سرپرست آقا و بزرگ مخلوقات.
17 - همين افتخار براى او بس كه شرف سرپرستى صاحب دعوت و رسالت را داشت. 18 - زبان بليغ او در ستايش از او با نفوذتر از شمشير كشيدن عليه دشمنانش بود. 19 - او شعرها و نثرهايى دارد كه جهان را پر از نور مىكند. 20 - و (اين شعرها و نثرها) از ايمان قلبى او و هدايتش از جانب پروردگار خبر مىدهد. 21 - و اُمّ القرى (مكّه) با نور او نورانى شد، و هر نورى نور كوه طور وجود اوست. 22 - و چرا كه نباشد در حالى كه او پدر نورها و محل طلوع خورشيدها و ماهها است. 23 - مبدأ هر نور دهنده و روشن كننده است و چگونه نباشد در حالى كه او نور دهندۀ مشرقهاست. 24 - بلكه او ستارۀ درخشان آسمان مجد و سرافرازى، و نسل در نسل مالك تخت و سرير آن است. 25 - او علوّ و بزرگى دارد، كه بزرگى را از بزرگ ديگر به ارث مىبرد، پس ميراث او از بزرگان برايش جمع شده است. 26 - پاكيزهترين شاخههاى درخت بزرگ خليل است، وَه كه چه شرافت اصيلى دارد. 27 - بلكه شرف همۀ بزرگان از عدنان (جدّ اعلاى پيامبر) است و پناهگاه آنها در مصيبتهاى روزگار است. 28 - او چنان علوّى دارد كه از آستان كاخهاى بزرگ و آسمانهاى بلند برتر است. 29 - چرا نباشد در حالى كه او سرپرست مصطفى و پدر اشخاص مبارك و هدايتگر و خلفاى پيامبر است. 30 - پدر وصىّ و جعفر طيّار است و به جانم سوگند اين نهايت افتخار است. 31 - سرزمين مكّه با نور او نورانى شد، نه، بلكه آسمان با نور او نورانى گشت.
32 - و خورشيد در آسمان او در مقابل نور سيماى او مثل ستارۀ كم نور «سُها» است. 33 - چرا نباشد و حال آن كه از صورت او براى اهلش نور علىّ أعلى تجلّى و ظهور كرد. 34 - بزرگ خلايق در مكّۀ مكرّمه بود، و با سيادتش هر كرامتى را بدست آورد. 35 - بلكه او مايۀ افتخار شهر حرام (\مكّه) است، بلكه مايۀ شرف همۀ مشاعر عظام (مكّه و عرفات و منى و...) است. 36 - و قبلۀ آمال و آرزوها است، بلكه مستجارِ(1)كعبۀ ايمان است. 37 - و در زير چتر آقايى و هيبت او، كار دعوت كنندۀ به حقّ، تامّ و كامل شد (و به سامان رسيد). 38 - اگر او نبود دعوت پيامبر برگزيده، تمام نمىشد؛ پس او اصل و ريشۀ دين خداست. 39 - و چگونه نباشد و حال آنكه سايۀ خدا در ميان خلايق در زير سايۀ حمايت او، به اسلام دعوت نمود. 40 - و به خاطر حمايت او اسلام منتشر شد، و اين فضيلتى است كه غير او به آن نرسيد. 41 - رايت (\پرچم) اسلام با همّت بلندش به اهتزاز درآمد و همين در بلندى رتبهاش كفايت مىكند. 42 - اينها مفاخرى است كه فخر با آنها بزرگى مىيابد و فضيلتهايى است كه به وسيلۀ آنها آثار زينت مىيابد. 43 - و او، ابوطالب است كه برايت توصيفش كردم، كسى كه وصفها از بيان شأن او قاصر است. 44 - قدر او از هر مدحى برتر است، لكن ياد او دلها را زنده مىكند].
اين، ابوطالب بزرگ مكّه است و اينها گوشهاى از نشانههاى ايمان خالص او است.
(ما كَتَبْناها عَلَيْهِمْ إِلاَّ اِبْتِغاءَ رِضْوانِ اَللّهِ )(2)[ما آن را بر آنان مقرّر نداشته بوديم؛ گرچه هدفشان جلب خشنودى خدا بود].
(لِيَسْتَيْقِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتابَ وَ يَزْدادَ اَلَّذِينَ آمَنُوا إِيماناً وَ لا يَرْتابَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتابَ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ )(3)
[تا اهل كتاب (يهود و نصارى) يقين پيدا كنند و بر ايمانِ مؤمنان بيفزايد، و اهل كتاب و مؤمنان (در حقّانيت اين كتاب آسمانى) ترديد به خود راه ندهند].
(وَ اَلَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ )(4)
[(همچنين) كسانى كه بعد از آنها (بعد از مهاجران و انصار) آمدند و مىگويند: «پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، و در دلهايمان حسد و كينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده! پروردگارا، تو مهربان و رحيمى»].0.
بازگشت به اصل مطلب:
بخارى(1)در مناقب، در باب سخن پيامبر: «سدّوا الأبواب إلّاباب أبي بكر» [همه درها را ببنديد مگر درِ خانۀ ابوبكر را]، و در باب هجرت، از طريق ابو سعيد خدرى نقل كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله براى مردم خطبه خواند و فرمود: همانا خدا بندهاى را بين دنيا و بين آنچه نزد خود است مخيّر كرد، و آن بنده آنچه نزد خدا بود را برگزيد. پس ابوبكر گريه كرد، و ما از اينكه او به خاطر خبر دادن رسول خدا صلى الله عليه و آله از بندۀ مخيّر شده، گريه كرد، تعجّب كرديم. و رسول خدا صلى الله عليه و آله همان بندهاى بود كه مخيّر شده بود، و ابوبكر داناترين ما بود. پس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ أمنّ الناس عليّ في صحبته وماله أبو بكر، ولو كنتُ متّخذاً خليلاً غير ربّي لاتّخذتُ أبا بكر، ولكن اُخوّة الإسلام ومودّته، لا يبقين في المسجد باب إلّاسُدّ إلّاباب أبي بكر» [كسى كه بيشترين منّت را در همراهى كردن و انفاق مال برمن دارد، ابوبكر است و اگر كسى غير از پروردگارم را خليل قرار مىدادم، همانا ابوبكر را قرار مىدادم، لكن برادرى و مودّت اسلامى. در مسجد درى نمىماند مگر اينكه بسته مىشود، جز درِ خانۀ ابوبكر].
امينى مىگويد: به ص 295-300 از اين كتاب رجوع كن تا به آنچه اين روايت از حديث دروغ دَرها و بستن آنها در بردارد، و سوت و كفى كه ابن تيميّه زده است، وثوق بيشترى پيدا كنى.
و امّا بقيّۀ حديث: آنجا كه ابوسعيد مىگويد: «ابوبكر داناترين مابود»: اين علم مخصوص ابوبكر نبود، و هر كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيده بود و به سخنان آن حضرت در حجّة الوداع گوش داده بود كه: «يوشك أن اُدعى فاُجيب» [نزديك است فراخوانده شوم و بپذيرم] و عباراتى نزديك به اين عبارت كه پيش از اين گذشت(2)، به آن علم داشته است.
و فرض كن فقط خليفه آن را مىدانست لكن اين چه علمى است كه به آن مباهات كند؟! آيا حلّ مشكلى از فقه است؟! يا توضيح مسألهاى مشكل از فلسفه است؟! يا شرح مسائل سختِ علوم دين است؟! ياكشف يكى از اسرار پنهان طبيعت است؟!
در اين علم هيچ يك از اينها نيست. و بر فرض صحّت آن، تنها گوشزد كردن او است به اينكه آن حضرت صلى الله عليه و آله خود را در نظر دارد، و شايد اين مطلب را قبلاً شنيده باشد و در آن هنگام به ياد آورده باشد. و ما پيش از اين، در هنگام بحث از اعلم بودن ابوبكر، در اين باره به اندازه كافى سخن گفتيم(3).
وامّا اينكه در حديث آمده بود: «كسى كه بيشترين منّت را در همراهى كردن و انفاق مالش بر من دارد، ابوبكر است»: افراد چه منّتى در همراهى كردن آن حضرت و انفاق مال خود در راه دعوت او دارند!؟ (مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها )(4)[كسى كه عمل صالحى انجام دهد، سودش براى خود اوست؛ و هر كس بدى كند، به خويشتن بدى كرده است].
(إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها )(1)[اگر نيكى كنيد، به خودتان نيكى مىكنيد؛ و اگر بدى كنيد باز هم به خود مىكنيد].
و رسول خدا است كه به خاطر دعوت و هدايت و تهذيب، بر همۀ انسانها منّت دارد و اگر كسى با او همراهى نمود و او را يارى كرد، پس براى خود كرده و به خود نظر داشته است؛ (يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اَللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ )(2)[آنها بر تو منّت مىنهند كه اسلام آوردهاند؛ بگو: «اسلام آوردن خود را بر من منّت نگذاريد، بلكه خداوند بر شما منّت مىنهد كه شما را به سوى ايمان هدايت كرده است، اگر (در ادّعاى ايمان) راستگو هستيد]. (لَقَدْ مَنَّ اَللّهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ )(3)[خداوند بر مؤمنان منّت نهاد (نعمت بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از خودشان برانگيخت؛ كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد؛ هر چند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند].
علاوه بر اينكه منّت انفاق مال براى ابوبكر، سالبۀ به انتفاى موضوع است و او مالى انفاق نكرده است، و ما براى تو اين مطلب را آشكار خواهيم ساخت(4).
و قصّۀ رفاقت و خليل خدا بودن كه در ذيل روايت مطرح شده است، قبلاً تو را بر آن مطلّع كرديم(5)و گفتيم جعلى است.
و پش از همۀ اين اشكالات، عيبى است كه در سند روايت است؛ به خاطر وجود اسماعيل بن عبداللّه ابو عبداللّه بن ابى اويس، خواهر زادۀ مالك و هم شأن او و راوى از او.
ابن ابى خيثمه نوشته است: «راستگو و كم عقل بود و در حديث سر رشتهاى نداشت؛ يعنى حديث را خوب نمىدانست، و نمىتوانست آن را منتقل كند، و نمىتوانست از غير كتاب خودش بخواند».
و ابن معين نوشته است(6): «او و پدرش احاديث را مىدزديدند [و به خود نسبت مىدادند]».
و ابن عدى نوشته است(7): «از دايى خود احاديث غريبى نقل كرده كه هيچ كس در آن احاديث با او موافقت نكرده است [و از او نقل نكردهاست]».
امينى مىگويد: اين روايتى كه از دايىاش نقل كرده از همان احاديث غريب است.
و عقيلى در «الضعفاء»(8)از يحيى بن معين نقل كرده است: «ابن ابى اويس دو پول سياه هم ارزش ندارد»(9).
و اسماعيلى در «المدخل» او را ياد كرده و نوشته است: «در كم عقلى، بىخردى، سبك سرى و جلف بازى او را به چيزهايى نسبت مىدهند كه دوست ندارم آن را ذكر كنم».
آيا گزافه گويى و دروغ نيست كه نَوَوى در مقدّمۀ شرح صحيح مسلم بنويسد(10): «همۀ علما اتّفاق نظر دارند كه صحيحترين كتابها بعد از قرآن عزيز، صحيح بخارى و صحيح مسلم است».].
1) - إسراء: 7.
2) - حجرات: 17.
3) - آل عمران: 164.
4) - نگاه كن: ص 715-720 از اين كتاب.
5) - نگاه كن: ص 287-290 از اين كتاب.
6) - معرفة الرجال [65/1، شمارۀ 121].
7) - الكامل في ضعفاء الرجال [323/1، شمارۀ 151].
8) - الضعفاء الكبير [87/1، شمارۀ 100].
9) - [در الضعفاء الكبير آمده است: «يك پول سياه مىارزد». و در تهذيب التهذيب آمده است: «دو پول سياه ارزش دارد»].
10) - شرح صحيح مسلم [14/1].
آيا كتابى كه اين حديثش است و اين شرح حال افرادى است كه در سندهاى آن آمدهاند - و اين كمترين و كوچكترين مصيبتى است كه در آن وجود دارد - صلاحيّت دارد كه پس از قرآن صحيحترين كتابها شمرده شود؟! چه كلمۀ بزرگى از دهان آنها خارج مىشود! و اگر اين شأن صحيحترين كتابى است كه همه بر آن اتّفاق نظر دارند، پس بقيّۀ كتابها در بازار سنجش چه قيمتى دارند؟!
ابن جوزى در «صفة الصفوة»(1)از طريق حسن نقل كرده است: على عليه السلام فرمود: «لمّا قبض رسول اللّه صلى الله عليه و آله نظرنا في أمرنا فوجدنا النبيّ صلى الله عليه و آله قد قدّم أبا بكر في الصلاة؛ فرضينا لدنيانا مَنْ رضي رسول اللّه صلى الله عليه و آله لديننا؛ فقدّمنا أبابكر» [چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرد در امر خود انديشيديم، پس پيامبر صلى الله عليه و آله را به ياد آورديم كه ابوبكر را در نماز مقدّم كرده بود؛ پس براى دنياى خود رضايت داديم آنچه را رسول خدا براى دين ما رضايت داده بود، و ابوبكر را مقدّم كرديم].
امينى مىگويد: چقدر حافظان بر نقل اين دروغهاى بزرگ و فريب ضعفيان امّت كه با جهل خود ضعيف شدهاند، و پرده كشيدن بر حقيقتها با اين گونه دروغها، جرأت دارند و اين در حالى است كه آنها ماهران در اين فنّ هستند و بر هيچ كدام از آنها شناختِ عيب و سقمى كه در اين رواياتِ دروغ وجود دارد، پوشيده نمانده است.
بله، پژوهشگر در لابه لاى اجزاى كتاب ما چه بسيار نقل تاريخى مورد توافق همه، و حديث صحيح و روايات صريح از كلمات مولا امير المؤمنين مىيابد كه اين دروغ را تكذيب مىكند. و چقدر بين اين كلام و كلمات حافظان و تاريخ نگاران پيرامون تخلّف على عليه السلام از بيعت با ابوبكر فاصله است؛ مانند سخن قرطبى در «المفهم شرح صحيح مسلم» كه در شرح حديثى از صحيح مسلم، و در ذيل اين عبارت: «كان لعلّي من الناس جهةٌ حياة فاطمة» نوشته است:
«جهة» يعنى جاه و احترام. مردم در زمان حيات فاطمه به خاطر كرامت او، به على احترام مىگذاشتند، گويا فاطمه پارۀ تن رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و على نزديك و مباشر فاطمه بود؛ و چون فاطمه وفات كرد وعلى با ابوبكر بيعت نكرد مردم از آن احترام دست برداشتند تا او نيز در آنچه مردم داخل شدند، داخل شود و جماعت آنها را متفرّق نكند.
بله، جاعلان احاديث در دروغ بستن بر سيّد عترت امير المؤمنين عليه السلام زياده روى كردهاند، و اين در جامعه آشكار شد تا جايى كه عامر بن شراحيل مىنويسد(2): «أكثر من كُذِب عليه من الاُمّة الإسلاميّة هو أمير المؤمنين عليه السلام»(3)[از ميان امّت اسلامى كسى كه بيشترين دروغ را به او نسبت دادهاند اميرالمؤمنين عليه السلام است]. اينك نمونههايى از آنچه به او نسبت داده شده و او سلام اللّه عليه از آنها مبرّا است، ذكر مىشود؛ آنها را به احاديث غلوّ در فضايل ابوبكر اضافه كن:
از على عليه السلام نقل شده است: «أوّل من يدخل من الاُمّة الجنّة أبو بكر وعمر، وإنّي لموقوفٌ مع معاوية للحساب» [نخستين كسى از امّت كه داخل بهشت مىشود ابوبكر و عمر است، و من با معاويه براى حسابرسى نگه داشته مىشويم].
از على به سند مرفوع نقل شده است: «يا عليّ! لا تكتب جوازاً لمن سبّ أبا بكر وعمر فإنّهما سيّدا كهول أهل الجنّة بعد النبيّين» [اى على! براى كسى كه به ابوبكر و عمر دشنام مىدهد جواز (عبور از صراط) ننويس همانا آن دو بعد از پيامبران آقاى پيرمردان بهشت هستند].
از على به سند مرفوع نقل شده: «أعزّ أصحابي إليّ، وخيرهم عندي، وأكرمهم على اللّه، وأفضلهم في الدنيا والآخرة: أبو بكر الصدّيق...» [عزيزترين اصحاب براى من و بهترين آنها نزد من و گرامىترين آنها براى خدا و با فضيلتترين آنها در دنيا و آخرت ابوبكر صدّيق است...].
به على گفته شد: اى امير المؤمنين! بهترين مردم پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله كيست؟ فرمود: ابو بكر. گفته شد: سپس چه كسى؟ فرمود: عمر. گفته شد: سپس چه كسى؟ فرمود: عثمان. گفته شد: سپس چه كسى؟ فرمود: من.
از على نقل شده است: او به خدا سوگند مىخورد كه خداى متعال اسم صدّيق را از آسمان براى ابوبكر نازل كرد.
از على به سند مرفوع نقل شده است: «ما طلعت شمس ولا غربت على أحد بعد النبيّين والمرسلين أفضل من أبي بكر» [بعد از انبيا و مرسلين خورشيد بر كسى بافضيلتتر از ابوبكر طلوع و غروب نكرده است].
ابوبكر به على گفت: مىدانى كه من در اين امر (خلافت) قبل از تو هستم؟ فرمود: «صدقْتَ يا خليفة رسول اللّه! فمدّ يده فبايعه» [اى خليفه رسول خدا! راست گفتى، پس على دستش را دراز كرد و با او بيعت نمود].
از على به سند مرفوع نقل شده: «خير اُمّتي بعدي أبو بكر وعمر» [بهترين امّتم پس از من ابوبكر و عمر هستند].
اينها ظلمتها وتاريكيهاى دروغ و كينه، وپردههاى پنهان كردن حقايق و تحريف و دروغ پردازى است، ظلمتهايى كه برخى مافوق برخى ديگر است.
يا بگو: اينها افسانههاى اقوام اوّليّه است كه نوشتهاند، احاديث غلّو و داستانهايى خرافى كه دست خيانتكار در امانت، به دروغ به مولا اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت داده و به سنّت نبوى ملحق كرده است. ما در لابه لاى اين كتاب دربارۀ آنها به تفصيل سخن گفتهايم(1)(وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ اَلْقَوْلِ وَ زُوراً )(2)[آنها سخنى زشت و باطل مىگويند].
عبيدى مالكى در «عمدة التحقيق»(3)از شيخ زين العابدين بكرى نقل كرده است:
چون قصيدۀ جدّش محمّد بكرى و از جمله بيت ذيل را برايش خواندم:
لئن كان مدح الأوّلين صحائفاً فإنّا لآيات الكتاب فواتحُ
[اگر مدح و ستايش اوّلينها كتابها شود، همانا ما اوايل آيات قرآن هستيم].
گفت: منظور از اوّل كتاب (الم * ذلِكَ اَلْكِتابُ ) است؛ كه الف ابوبكر، و لام اللّه، و ميم محمّد است.
و بغوى گفته است(1):
مراد از آيۀ: (وَ اِتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلَيَّ )(2)[و از راه كسانى پيروى كن كه توبهكنان به سوى من آمدهاند]، ابوبكر است.
و مفسّران گفتهاند منظور از آيۀ: (وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا اَلْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ اَلسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي اَلْقُرْبى وَ اَلْمَساكِينَ وَ اَلْمُهاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اَللّهِ )(3)[آنها كه از ميان شما داراى برترى (مالى) و وسعت زندگى هستند نبايد سوگند ياد كنند كه از انفاق نسبت به نزديكان و مستمندان و مهاجران در راه خدا دريغ نمايند]، ابوبكر است. شيخ محمّد زين العابدين نوشته است:
صدّيق سيصد و شصت تخت داشت و بر روى هر تخت لباسى بود كه هزار دينار ارزش داشت.
امينى مىگويد: اينجا بحث دربارۀ فضايل ابوبكر را پايان مىدهيم. و نمىتوانيم پيرامون آياتى كه اهل سنّت به دروغ گفتهاند دربارۀ ابوبكر نازل شده، سخن بگوييم. و آنها آيات زيادى را تحريف كردهاند، و پيرامون كتاب خدا هرگونه كه ميلها و خواستهها برايشان زينت كرده سخن گفتهاند و غلوّ در فضايل آنها را به بىشرمىها، ذلّتها و پستيهايى از قبيل آنچه گذشت كشانده است.
و نيز دربارۀ غلوّ زيادى كه با شعر دربارۀ وى شده سخن نمىگوييم؛ مثل شعر علّامه ملّاحسن أفندى بزّاز موصلى در ديوانش(4). بله، ما حقّ داريم در ثروت ابوبكر كه آنها به او بخشيدهاند نظر اندازيم، ثروتى كه به خاطر آن بر رسول خدا و دين و مسلمانان منّت دارد، آن ثروت زيادى كه برايش يك ميليون اوقيه(5)مهيّا كرده است؛ چنان كه در نقلى كه نسائى(6)از عايشه كرده، آمده است: در زمان جاهليّت به مال پدرم كه يك ميليون اوقيه بود افتخار مىكردم.
ثروتى كه در خانهاش سيصد و شصت تخت برايش جمع كرده و روى هر تختى لباسى به ارزش هزار دينار قرار داده است؛ چنانكه از شيخ محمّد زين العابدين بكرى نقل شد.
و تو مىدانى اين تجمّل چه لوازم و آثار و اثاث و لباسهاى فاخر و ميزها و ظرفها و فرشهايى كه در قيمت كمتر از آنها نمىباشند، و خادمان و قصرهاى مرتفع و اتاقهاى بزرگ و اسبها و شتران و گوسفندان و چهار پايان و زمينهاى كشاورزى و چيزهايى از اين دست كه از توابع جاه و مال است، را به دنبال دارد.
من نمىدانم كدام زمين همۀ اينها را حمل كرده است كه هيچ يك از پادشاهان تا به امروز مانند اينها را نداشته است.
و آيا آن تختها در يك اتاق جمع شده بود؟! چه اتاق بزرگى كه به اندازه ميدان جنگ و بيابانهاى خشك است! و خانهاى كه اين، يكى از اتاقهايش مىباشد چقدر بزرگ است، و چه روزى است روز پذيرش مهمانان توسّط ابوبكر، روزى كه بيايند و بر آن تختها بنشينند؟! و چرا از كتابهاى سيره و تاريخ، صدايى از آن روز نمىشنويم؟! آيا دهان آنها كه بر تختها نشستند از نقل گوشهاى از خبر آن بسته بود؟! و طبيعت حال اقتضا مىكند در اين مجلس بزرگى كه هر هفته يا دست كم].
هر ماه و يا لااقل هر سال و يا لااقل يكبار در تمام عمر وى برگزار مىشد خبرهايى باشد كه تاريخ از ذكر آن غافل نشود، و تاريخ نگار نقل نكردن آن را كوچك نشمارد، لكن به رغم اينها خبرى از آن نمىيابى مگر صداىِ ضعيفى كه از عبيدى بعد از گذشت مدت زمانى طولانى بلند شده است. و اين مرد از كدام حرفه يا عمل يا صنعت يا شغلى به يك ميليون اوقيه دست يافته است؟! در حالى كه آن روز، روز فقر قريش بود و آن گونه بودند كه صدّيقۀ طاهره در خطبۀ خود خطاب به ابوبكر و همراهان وى فرمودند: «كنتم تشربون الطَّرَق(1)، وتقتاتون الورق، أذلّة خاشعين تخافون أن يتخطّفكم الناس من حولكم فأنقذكم اللّه برسوله»(2)[شما طَرَق مىنوشيديد، و برگ درختان را مىخورديد، ذليل و خاضع بوديد و مىترسيديد مردمِ پيرامونتان اموالتان را بربايند، پس خدا شما را به وسيلۀ رسولش نجات داد].
و شايد وى در آن روز آن گونه بوده كه ماوردى در «أعلام النبوّة»(3)از طريق مالك بن انس نقل مىكند:
«رسول خدا صلى الله عليه و آله داخل مسجد شد و ابوبكر و عمر را ديد، پرسيد: چه چيز شما را از خانه خارج كرده است؟ گفتند: گرسنگى. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من را نيز گرسنگى خارج كرده است؛ پس نزد ابوالهيثم بن تيهان رفتند و به او امر كرد با گندم يا جويى كه نزدش بود، نان درست كند...».
وانگهى، كِىْ عايشه زمان جاهليّت را درك كرد در حالى كه در سال چهارم يا پنجم بعثت متولّد شده(4)؟! و آيا در دورۀ اسلام به ثروتى كه در جاهليّت تمام شده و دارندۀ آن در حال حاضر گرسنه است، افتخار مىكند؟!
و نمىدانم چه اتّفاقى بر آن ثروت هنگفت افتاد و چه چيز آن را تمام كرد و دارندهاش را فقير نمود تا جايى كه مالكِ هيچ چيزى نباشد؟! و اگر كسى يك صدم اين مال را انفاق كند، آوازۀ او در سراسر دنيا مىپيچيد و در آن روزگار در صف اوّلِ بخشندگانِ دنيا شمرده مىشد، ولى در صحفات تاريخ نامى از اين هزاران [اوقيه] و تختها و لباسها نيست.
فرض كن ذهبى دربارۀ حديث عايشه بگويد: «هزار اوقيه صحيح است نه يك ميليون [و در عبارت: «أ لْف أ لْف»، «ألْف» دوم باطل است و به اشتباه ثبت شده است]؛ زيرا يك ميليون براى پادشاه زمانه نيز مهيّا نمىشود». و ابن حجر در «تهذيب التهذيب»(5)سخن ذهبى را مىپذيرد؛ ولى به هر حال داستان هزار اوقيه كه صحيح است، در كدام صفحات تاريخ ذكر شده است؟!
و اگر اين خوابها درست باشد، و اين داستانهاى خيالى تصديق شود، و ابوبكر آن مال فراوان خيالى را داشت، پدرش ابوقحافه اجير عبداللّه بن جدعان نمىشد كه براى فروش خوراكىهاى وى جار بزند، و با اين عمل پست و حقير اندكى آذوقه فراهم كند؛ چنانكه كلبى در «المثالب» نوشته است.
و چنانكه بعداً مىآيد(6)روايت شده است: روزى كه ابوبكر به مدينه هجرت كرد، تمام دارائيش كه به همراه داشت، چهار يا پنج يا شش هزار درهم بود؛ و اين كجا و يك ميليون اوقيه و آن تختها و لباسهايى كه ارزش آن سيصد و شصت هزار دينار بود و ديگر موارد، كجا؟! و چه نسبتى بين دارندۀ اين ثروت و بين كسى كه تنها اين درهمهاى كم را دارد؛ وجود دارد؟! و چه نسبتى است بين اين ثروت و ايّامى كه او و پدرش در مكّه بودند، و بين آن وقتى كه در مدينه شغل حقير و پستب.
1) - «طَرَق»: بركهاى كه درآن داخل شوند و در آن ادرار شود و سرگين حيوانات در آن ريخته شود و كدر شود؛ لسان العرب [151/8].
2) - بلاغات النساء: 13 [ص 24]؛ أعلام النساء 3:1208[117/4].
3) - أعلام النبوّة: 146 [ص 220، باب 20].
4) - الإصابة 4:359 [شمارۀ 704]؛ تاريخ ابن عساكر 1:304[197/3].
5) - ميزان الاعتدال، ذهبى 2:341[375/3، شمارۀ 6823]؛ تهذيب التهذيب 8:325[291/8].
6) - در ص 718 از اين كتاب.
پارچه فروشى در كوچه و بازار را داشت و آنها را بر دوش خود حمل مىكرد بدون اينكه در محلّ تجارت يا دكّانى مستقرّ باشد.
ابن سعد از طريق عطاء نقل كرده است: «چون ابوبكر خليفه شد، صبح در حالى كه بر دوشش لباسهايى براى فروش بود به طرف بازار رفت، پس عمر بن خطّاب و ابوعبيدۀ جرّاح با او برخورد كردند و گفتند: اى خليفۀ رسول خدا! كجا مىروى؟ گفت: به بازار. گفتند: حال كه امر مسلمانان را به دست گرفتهاى اين چه كارى است؟ گفت: پس از كجا به اهل و عيالم غذا بدهم؟! گفتند: بيا تا براى تو چيزى قرار دهيم. پس با آنها رفت و براى او در هر روز نصف گوسفند معيّن كردند و آنچه كه سر و شكمش را بپوشاند».
و از طريق عمير بن اسحاق نقل شده است: «مردى بر گردن ابوبكر صدّيق عبايى ديد و گفت: اين چيست؟ آن را به من بده و من تو را از اين كار بىنياز مىكنم. ابوبكر گفت: «إليك عنّي لا تغرّني أنت وابن الخطّاب من عيالي» [دور شو، تو و پسر خطّاب مرا نسبت به اهل و عيالم فريب ندهيد]».
و در لفظ ديگرى از ابن سعد نقل شده است: «چون ابوبكر خليفه شد، در حالى كه پارچههايى براى فروش حمل مىكرد به بازار رفت و گفت: «لا تغرّوني من عيالي» [مرا نسبت به اهل و عيالم فريب ندهيد و از آنان غافل نسازيد]».
و در لفظ حلبى آمده است: «چون بر خلافت ابوبكر بيعت شد، صبح هنگام در حالى كه روى دستش پارچه بود به بازار رفت. پس عمر به وى گفت: كجا مىروى؟... تا آخر»(1).
سپس، چه زمانى اين ثروت فراوان را بر پيامبر صلى الله عليه و آله و در راه خواستهها ومصالح او انفاق كرد تا به واسطۀ اين انفاق بيشترين منّت را در ميان مردم بر آن حضرت داشته باشد؟! و چگونه انفاق كرد كه كسى او را نديد و هيچ فردى نقل نكرد؟! و چرا تاريخ يك مورد از موارد نفقات او را ذكر نكرده است، در حالى كه اين قضيّه در تاريخ براى ابوبكر حفظ شده كه وى مركبى را به پيامبر صلى الله عليه و آله تقديم كرد و پيامبر آن را به وى برگرداند ولى در عين حال ابوبكر بهاى آن را از پيامبر گرفت!(2)چنان كه هر كسى چيزى در امور مهمّ پيامبر صلى الله عليه و آله و جنگها و مصالح اسلام و مسلمين انفاق كرده برايش ذكر شده است. و رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكّه و قبل از هجرت و در امور شخصى، احتياجى به آن نداشتند؛ زيرا عمويش ابوطالب سلام اللّه عليه پيش از ازدواج با خديجه متكفّل اين امور بود، و پس از اين ازدواج، اموال خديجه در دست حضرت بود و خديجه مطيع او بود. و حاجت و نياز، پس از هجرت بود كه محدودۀ اسلام توسعه يافت، و كار او گسترش يافت، و احتياج به مجهّز كردن لشكريان و سرپرستى آنها داشت، و اينها مردان قبيلۀ بنى سالم بن عوف، و بنى بياضه، و مردان بنى ساعده كه سعد بن عباده پيشاپيش آنها بود، و بنى حرث بن خزرج، و مردان بنى عدى دايىهاى گرامى رسول خدا، بودند كه همگى در روز ورود او به مدينه با صداى بلند مىگفتند: «هلّم إلينا إلى العَدد والعُدّة والمنعة» [به سوى ما بيا، به سوى افراد ما، و امكانت ما، و قوّت و عزّت ما](3). و در آن روز ابوبكر به جز چهار يا پنج يا شش هزار درهمى كه از مكّه آورده بود - اگر آورده باشد و چگونه مىتوانى ثابت كنى؟ - مال ديگرى نداشت و اگر همۀ آن را هم انفاق مىكرد، سودى نداشت و اين مقدار چه ارزشى در مقابل اين سلطنت بزرگ دارد؟!
لكن ما با چشم پوشى از اين مطلب از كسى كه مدّعى انفاق است مىپرسيم: او كِىْ اموالش را انفاق كرد؟! و به چهمصرفىرساند؟! و در چه امرى بذل كرد؟! و براى رفع كدام نياز بخشيد؟! و چرا اين انفاق از ديد صحابه و تاريخ نگاران].
مخفى مانده و در صفحات تاريخ ننوشتهاند و در فضايل خليفه يادآور نشدهاند؟! و آيا عمود اسلام با اين درهمهاى اندك كه مصرف آن مجهول است، بر پا شد و امر اسلام كامل گرديد؟! و ابوبكر كسى شد كه در ميان مردم بيشترين منّت مالى را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله دارد؟!
و تعجّب فراوان از اين است كه امير المؤمنين على عليه السلام چهار درهم داشت و يك درهم را شبانه، يكى را در روز، يكى را مخفيانه، و يكى را آشكارا صدقه داد، و خداوند دربارۀ آن، اين آيه را نازل كرد: (اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ )(1)(2)[آنها كه اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مىكنند، مزدشان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مىشوند].
و نيز او - سلام اللّه عليه - انگشترش را به گدايى صدقه داد و خداوند متعال آن را در قرآن عزيز يادآور شد و فرمود: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ )(3)(4)[سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند].
و او و اهلش به مسكين و يتيم و اسير طعام دادند و خداوند دربارۀ آنها در سورۀ انسان فرمود: (وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً... )(5)[و غذاى (خود) را با اينكه به آن علاقه (و نياز) دارند، به «مسكين» و «يتيم» و «اسير» مىدهند]، ولى ابوبكر همۀ مالش را در راه خدا انفاق مىكند و پيامبر اعظم او را كسى مىداند كه در بين مردم بيشترين منّت مالى و يارى رسانى به آن حضرت را دارد، و با همۀ اين احوال هيچ يادى از او در قرآن عزيز نيست! اين براى چيست؟! تو خود مىدانى.
و عجيبتر اين است كه ابوبكر با انفاق چهار يا پنج يا شش هزار درهم - اگر اين مقدار را داشته است - بيشترين منّت را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله پيدا كرده، ولى عثمان اين گونه نشده است، در حالى كه بر اساس آنچه در روايت دروغين ابويعلى(6)آمده چند برابر آنچه ابوبكر انفاق كرد را بخشيد و در يكى از جنگها ده هزار دينار آورد و نزد پيامبر گذاشت و آن حضرت صلى الله عليه و آله آنها را زير و رو مىكرد و دربارۀ او دعا كرد: «غفر اللّه لك يا عثمان ما أسررت وما أعلنت وما أخفيت وما هو كائن إلى يوم القيامة»(7)[اى عثمان خداوند آنچه را مستور داشتى و آنچه را آشكار نمودى و آنچه را مخفى كردى و هر چه تا روز قيامت واقع مىشود را بر تو ببخشد]، و عثمان پس از اين، نسبت به اعمالش مبالاتى نداشت (از انجام هيچ كارى باكى نداشت).
و به نظر من براى مدّعى بهتر است كه سخن خود را به اينجا بكشاند و بگويد: به هيچ يك از اينها علم ندارم، و چيزى از آنها را ثابت نمىكنم، و همانا غلوّ در فضايل اينها را ساخته و بافته است.
و شايد پژوهشگر بر كلام بيضاوى و زمخشرى مطّلع شود و آن را بپسندد و نيكو شمارد و از من راه خروج و جواب بخواهد؛ بيضاوى در «تفسير»(8)خود و زمخشرى در «كشّاف»(9)گفتهاند: «آيۀ: (اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهارِ سِرًّا].
1) - بقره: 274.
2) - اين روايت را عبدالرزاق وعبد بن حميد وابن منذر وابن ابى حاتم و طبرانى [در المعجم الكبير 80/11، ح 11164] وابن عساكر [در ترجمة الإمام عليّ ابن أبي طالب: شمارۀ 918 و 919؛ ودر مختصر تاريخ دمشق 9/18] وابن جرير آوردهاند؛ ر. ك: تفسير القرطبي 3:347[225/3]؛ تفسير البيضاوي 1:185[141/1]؛ تفسير الزمخشري 1:286[319/1]؛ تفسير الرازي 2:369[83/7]؛ تفسير ابن كثير 1:326؛ تفسير الدرّ المنثور 1:363[100/2-101]؛ تفسير الخازن 1:208[201/1]؛ تفسير الشوكاني 1:265[294/1]؛ تفسير الآلوسي 3:48.
3) - مائده: 55.
4) - ر. ك: ص 152-153، و ص 299-303 از اين كتاب.
5) - ر. ك: ص 285-287 از اين كتاب.
6) - وى اين روايت را با سندى ضعيف نقل كرده است، و ابن كثير آن را در تاريخ خود 7:212[238/7، حوادث سال 35 ه] ذكر كرده است.
7) - اين جمله، متن روايت را ضعيف و سست مىكند و مىفهماند كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله دروغ بسته شده است.
8) - تفسير بيضاوى 1:185[141/1].
9) - الكشّاف 1:286[319/1].
وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ )(1)[آنها كه اموال خود را، شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مىكنند، مزدشان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسى بر آنهاست، و نه غمگين مىشوند]، دربارۀ ابوبكر نازل شده آنگاه كه چهل هزار دينار صدقه داد؛ ده هزار در شب، ده هزار در روز، ده هزار مخفيانه، و ده هزار آشكارا».
اين روايتِ مرسله كه براى آن گويندهاى از اصحاب و تابعان سراغ ندارم، و در كتب اهل سنّت نديدهام كه به كسى از گذشتگان نسبت داده شود، مگر به سعيد بن مسيّب كه به انحراف از امير المؤمنين على عليه السلام معروف است، را دستهاى جعل، در برابر آنچه حافظان نقل كردهاند - كه آيه دربارۀ امير المؤمنين على عليه السلام نازل شده - ساخته و پرداخته است، و به ابوبكر چهل هزار دينار بخشيده است تا به فهم ضعيفان امّت اين مطلب را نزديك كند كه آيه دربارۀ كسى نازل شده كه مقدار زيادى مال انفاق كرده، نه كسى كه چهار دينار انفاق كرده است. غافل از اينكه ميان اهل سنّت مسلّم است كه ابوبكر هنگام هجرت به مدينه چهار يا پنج يا شش هزار درهم داشت، و اين، همۀ اموال او بود، و از سوى ديگر، بزرگان حديث و تفسير اتّفاق نظر دارند كه آيۀ ياد شده در مدينه و در اوايل هجرت نازل شد(2)ابن كثير در تفسير خود نوشته است: «گروهى از بزرگان و علما و مفسّران چنين گفتهاند، و خلافى در آن نيست»؛ بنابراين ابوبكر در هنگام نزول آيه از كجا چهل هزار دينار داشت تا صدقه بدهد يا ندهد؟! و تنها درهمهاى اندكى داشت، البتّه اگر حديث آن نيز صحيح باشد.
و سيوطى به دنبال اين روايت مرسل نوشته است(3): «دربارۀ اينكه اين روايت دربارۀ ابوبكر نازل شده باشد، روايتى پيدا نكردم». و دروغگوى ديگرى(4)از سعيد بن مسيّب روايتى كه از دو جهت مرسل است [راويان ما بين اين دروغگو تا سعيد بن مسيّب، و نيز راويان ما بين سعيد تا راوى اصلى ذكر نشدهاند] را نقل مىكند و آن اين كه: «اين آيه دربارۀ عثمان ابن عفّان و عبدالرحمن بن عوف نازل شد كه به لشكرِ سختى(5)، در روز غزوۀ تبوك انفاق كردند».
و محبّت، چشمهاى اهل سنّت را كور كرده و كلمات را از جايگاههاى خود تحريف كردهاند، و هر چه شيطان براى آنها تزيين مىكند را دربارۀ كتاب خدا مىگويند. بر اين غافلان پوشيده مانده كه اين دو آيه در سورۀ بقره قرار دارند، و براساس گفته مفسّران اين سوره اوّلين سورهاى است كه در مدينه نازل شد(6)پس چندين سال پيش از غزوۀ تبوك ولشكر آن - لشكر سختى كه در ماه رجب سال نهم هجرى واقع شد - بوده است و نزول هيچ كدام از دو آيه دربارۀ عثمان صحيح نيست.
(وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ اَلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ) [ما آيات قرآن را يكى پس از ديگرى براى آنان آورديم شايد متذكّر شوند].
(وَ إِذا سَمِعُوا اَللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِي اَلْجاهِلِينَ )(7).
[و هرگاه سخن لغو و بيهوده بشنوند، از آن روى مىگردانند و مىگويند: «اعمال ما از آن ماست و اعمال شما از آن خودتان؛ سلام بر شما (سلام وداع)؛ ما خواهان جاهلان نيستيم»].5.
1) - بقره: 274.2 - تفسير قرطبى 1:132[107/1]؛ تفسير ابن كثير 1:35؛ تفسير خازن 1:91[19/1].
3) - الدرّ المنثور [101/2].4 - ر. ك: تفسير شوكانى 1:265[294/1]؛ تفسير آلوسى 3:48؛ التفسير الكبير 7:45.
5) - [به آن لشكر «جيش العُسْرة» مىگفتند؛ چون در گرماى شديد به سوى آن فرا خوانده شدند و در سختى تشنگى و كمبود آب به سر مىبردند. واژۀ «عُسر» از آيۀ 117 سورۀ توبۀ گرفته شده است: (لَقَدْ تابَ اَللّهُ عَلَى اَلنَّبِيِّ وَ اَلْمُهاجِرِينَ وَ اَلْأَنْصارِ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوهُ فِي ساعَةِ اَلْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) «مسلّماً خداوند رحمت خود را شامل حال پيامبر و مهاجران و انصار، كه در زمان عسرت و شدّت (در جنگ تبوك) از او پيروى كردند، نمود؛ بعد از آنكه نزديك بود دلهاى گروهى از آنها، از حقّ منحرف شود (و از ميدان جنگ بازگردند)؛ سپس خدا توبه آنها را پذيرفت، كه او نسبت به آنان مهربان و رحيم است»؛ ر. ك: فتح الباري 84/8].
6) - ر. ك: تفسير قرطبى 1:132[107/1]؛ تفسير خازن 1:19؛ تفسير شوكانى 1:16[27/1].
7) - قصص: 51 و 55.
ما پيش از اين دربارۀ خُلق و خو و ملكات خليفۀ دوم اعمّ از فهم، علم، عمل، و گامهاى بلند او در جوانب مختلف سخنانى گفتيم كه تو را بر اين حقيقت آگاه مىسازد كه هر چه در اينجا ذكر مىشود مولود غلوّ در فضايل است، و به دست آوردن اندكى طعام كه قوت خود قرار دهد حيات روحى او را از روز اوّل تا آن هنگام كه خليفه اوّل خلافت را به او واگذار كرد و او بر تخت خلافت تكيه زد، از بين بُرد.
زمانى طولانى در گردنۀ ضجنان(1)شتر مىچراند، و پيوسته با ترس و درماندگى كار مىكرد، و در صورت كوتاهى كتك مىخورد (و در شرايط روانى سالمى قرار نداشت)(2).
و مدّتى هيزم جمع مىكرد و به همراه پدرش خطّاب، بستهاى هيزم بر روى سر حمل مىكرد و لباسى پشمى كه كنيزان مىپوشيدند به تن داشتند و به قدرى كوتاه بود كه به آرنج دستشان و به قوزك پا نمىرسيد.
و زمانى در بازار عُكاظ مىايستاد و عصايى داشت كه با آن كودكان را ساكت مىكرد(3)و در آن روز «عُمَيْر» [عُمَر كوچك] ناميده مىشد(4).
و زمانى از ايّام اسلامش به شغل كرايه دادن شتر و الاغ مشغول بود، و خريد وفروش در بازارها او را از آموختن كتاب و سنّت باز مىداشت(5).
و زمانى طولانى در بقيع پارچه و برگ درخت مىفروخت.
من نمىدانم در كدام يك از اين روزها شايستگى آنچه ابن جوزى در «سيره عمر»(6)خبر داده را پيدا كرد؛ وى مىنويسد: «ميانجى گرى در جاهليّت بر عهدۀ عمر بود؛ اگر جنگى بين قريش و ديگران در مىگرفت او را براى ميانجىگرى مىفرستادند». و ابو عمر در «استيعاب»(7)اضافه كرده است: «و اگر كسى در حَسَب و نَسَب با آنها مفاخرت مىكرد يا كسى به آنها فخر فروشى مىنمود به عمر رضايت مىدادند و او را براى مفاخرت و فخر فروشى (و برشمردن مفاخر وبرترىهاى خويش) مىفرستادند»(8).
آيا همۀ قريش از اين طبقه پست بودند؟! و براى پا در ميانى و مفاخره، جوانى با چنين شأنى را مىفرستادند در حالى كه در بين آنها شجاعان، بزرگان، رؤسا، شعرا و سخنوران بودند؟!
يا به كسى كه مىفرستادند توجّهى نداشتند در حالى كه فرستاده شده، نشانۀ عقل فرستنده است. نه اين بود و نه آن،
1) - كوهى در اطراف مكّه.
2) - الاستيعاب 2:428 [القسم الثالث/ 1157، شمارۀ 1878]: الرياض النضرة 2:50[324/2-325].
3) - [در الاستيعاب آمده است: «گوسفند مىچراند»].
4) - الاستيعاب [القسم الرابع/ 1831، شمارۀ 3320]؛ حاشيۀ الإصابة 4:291؛ الإصابة 4:290 [شمارۀ 361]؛ الفتوحات الاسلاميّة 2:413[272/2] و در آن تحريفى است كه گوشزد مىكنيم.
5) - نگاه كن: ص 576 از اين كتاب.
6) - سيرة عمر: 6 [ص 9، باب 5].
7) - الاستيعاب [1145، شمارۀ 1878].
8) - وابن عساكر روايت ابو عمر و ابن جوزى را در تاريخ خود 6:432 [المنتظم 118/24، شمارۀ 2883] ذكر كرده است.
ولكن محبّت (بى جا) آدمى را كور و كر مىكند و تو نظاير اين را زياد مىبينى. و افزون بر مواردى كه پيش از اين بر شمرديم، گوشهاى از آنها را كه ساخته و پرداختۀ دست غلوّ است، برمىشمريم:
1 - از ابن مسعود دربارۀ علم او روايت شده است: «لو وضع علم أحياء العرب في كفّة ميزان ووضع علم عمر في كفّة لرجح علم عمر(1)، ولقد كانوا يرون أ نّه ذهب بتسعة أعشار العلم» [اگر دانش همۀ عرب در يك كفۀ ترازو، و دانش عمر در كفۀ ديگر قرار گيرد، دانش عمر سنگينتر است و همانا آنها بر اين باور بودند كه وى نُه دهم دانش را دارا مىباشد].
و در لفظ محبّ طبرى آمده است: «لو وُضع علم عمر في كفّة وعلم أهل الأرض في كفّة، لرجح علم عمر» [اگر دانش عمر در يك كفّه، و دانش اهل زمين در كفّۀ ديگر قرار گيرد، دانش عمر سنگينتر است].
2 - و حذيفه گفته است: «كان علم الناس كلّهم قد درس في حجر عمر مع علم عمر»(2)[دانش همۀ مردم در حجرۀ محلّ دفن عمر با دانش وى محو شد (و با وى دفن گرديد)].
3 - ابن مسيّب گفته است: «ما أعلم أحداً بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله أعلم من عمر بن الخطّاب»(3)[پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى را داناتر از عمر بن خطّاب نمىدانم].
در اينجا كلام را طولانى نمىكنيم و تو را به ص 511-581 از اين كتاب ارجاع مىدهيم؛ همانا مطالب آنجا، محقّق را از اطالۀ كلام در اينجا بىنياز مىكند. و تو اى كسى كه به اين گفتهها عقيده دارى، آيا چيزى از آنچه قبلاً نوشتهايم مىدانى، و نتيجۀ آن بحث زياد را فهميدهاى يا نه؟!
فإن كنتَ لا تدري فتلك مصيبةٌ وإن كنتَ تدري فالمصيبة أعظمُ
[اگر نمىدانى اين ندانستن مصيبت است، و اگر مىدانى، مصيبت بزرگتر است].
و تو خوب مىدانى اين سخنان دروغ با شاهكارهاى علمى عمر كه در تاريخ ضبط شده، همخوانى ندارد و آنچه شايسته است قبول سخنان خود او دربارۀ علمش مىباشد كه پيش از اين(4)ياد آور شديم و با آن سخنان، حققيقت مطلب كاملاً آشكار مىگردد، و انسان از وضع خود آگاه است. (اَلْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ )(5).
از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: «اُمرت أن أقرأ القرآن على عمر»(6)[مأمور شدهام كه قرآن را بر عمر بخوانم]. و از ابن مسعود نقل شده است: «كان عمر أتقانا للربّ، وأقرأنا لكتاب اللّه»(7)[عمر پرهيزگارترين ما نسبت به خدا و از همۀ ما به قرائت قرآن داناتر بود].
1) - المستدرك على الصحيحين 3:86[92/3، ح 4497]؛ الرياض النضرة 2:8[274/2].
2) - الاستيعاب 2:420[1149، شمارۀ 1878] و در آن آمده است: «كان علم الناس كلّهم قد درس في علم عمر»؛ [علم همۀ مردم در دانش عمرمحو مىشود]؛ أعلام الموقّعين: 6 و در آن آمده است: «كأنّ علم الناس مع علم عمر دُسّ في حجر» [گويا دانش مردم با دانش عمر در يك حجره دفن شده است].
3) - أعلام الموقّعين: 7 [20/1].
4) - نگاه كن: ص 577-578 از اين كتاب.
5) - قيامت: 14.
6) - حكيم ترمذى اين روايت را در نوادر الاُصول: 58 [142/1، اصل 43] ذكر كرده است.
7) - المستدرك على الصحيحين 3:86[92/1، ح 4498].
و محبّ طبرى به نقل از على بن حرب طائى، از طريق ابن مسعود ذكر كرده است: ابن مسعود به زيد بن وهب گفت: «إقرأ بما أقرأكه عمر؛ إنّ عمر أعلمنا بكتاب اللّه وأفقهنا في دين اللّه»(1)[آنچنان كه عمر بر تو مىخواند و به خواندن وا مىدارد، بخوان؛ همانا عمر داناترين ما به قرآن و فقيهترين فرد در دين خداست].
اينها روايات مرسلى است كه سند ندارند. و گمان مىكنم باطل بودن اين روايات احتياجى به باطل كردن سند آنها ندارد؛ همانا اگر عنايت الهى خليفه را در بر گرفته بود به گونهاى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىداد كه قرآن را بر او بخواند، بايد اين عنايت شامل حال وى شود و بتواند قرآن را تلقّى، ضبط و حفظ كند و بفهمد و معانى آن را درك كند و به آن عمل كند و بايد بيشتر از صحابه قرآن بخواند آن گونه كه در روايت حاكم بود، يا داناترين و فقيهترين باشد آن گونه كه در روايت طائى بود؛ و دراين هنگام، پس تلاش سخت و خسته كنندۀ وى براى يادگيرى تنها سورۀ بقره، در طى 12 سال چيست؟! آن گونه كه گذشت(2). و اين احكامى كه منحرف از قرآن كريم است چيست؟! احكامى مانند:
1 - حكم به اينكه جُنُب در صورتى كه آب براى غسل كردن ندارد، نماز را ترك كند؛ غافل از سخن خداوند در سورۀ نساء(3)و مائده(4).
2 - حكم به سنگسار زنى كه شش ماهه زاييد، در حالى كه در برابرش آيۀ: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً )(5)[ودوران حمل و از شير بازگرفتنش سى ماه است]، و آيۀ (وَ اَلْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ )(6)[مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مىدهند]، قرار دارد.
3 - نهى كردن از زياد قرار دادن مهريۀ زنان، در حالى كه در برابرش سخن خداوند قرار دارد كه مىفرمايد: (وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً )(7)[و مال فراوانى (بعنوان مهر) به او پرداختهايد].
4 - ندانستن معناى «أبّ» در حالى كه اين آيه را مىخواند: (مَتاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعامِكُمْ )(8)[همۀ اينها براى بهرهگيرى شما و چهارپايانتان است].
5 - گمان كردن اينكه حجر الأسود ضرر و نفعى نمىرساند، به خاطر جهل به معناى سخن خداوند: (وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ... )(9)[و (به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذرّيّۀ آنها را برگرفت...].
6 - نهى كردن از استفادۀ از طيّبات در زندگى دنيا به خاطر تمسّك به آيۀ: (أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ اَلدُّنْيا )(10)[از طيّبات و لذائذ در زندگى دنياى خود استفاده كرديد و از آن بهره گرفتيد].
ولى از ما قبل آيه غفلت كرده و نيز توجّهى به آيۀ ديگر نكرده است كه مىفرمايد: (قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اَللّهِ اَلَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ اَلطَّيِّباتِ مِنَ اَلرِّزْقِ... )(11)[بگو: «چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفريده، و روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است»؟!].
7 - ندانستن معانى و مرادات واژهها و سخنانِ كنايى و غير صريح گرفته شدۀ از قرآن.2.
8 - دستور به سنگسار زنى كه از روى ناچارى و در حال اضطرار زنا كرده بود، در حالى كه در قرآن آمده است:
(فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ )(1)[آن كس كه مجبور شود، در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست].
9 - تجسّس دربارۀ صدايى كه او را به شكّ انداخت و روى ديوار رفت و وارد خانه شد و سلام نكرد و توجّهى به اين سه آيه نداشت: (وَ لا تَجَسَّسُوا )(2)[و هرگز (در كار ديگران) تجسّس نكنيد].
(وَ أْتُوا اَلْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها )(3)[و از درب خانهها وارد شويد].
(فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا )(4)[و هنگامى كه داخل خانهاى شديد، سلام كنيد].
10 - ندانستن معناى كلاله در حالى كه آيۀ آخر سورۀ نساء كه در تابستان نازل شده بود را شنيده بود.
11 - گفتن اينكه شخص ميّت با گريۀ فرد زنده عذاب مىشود، و گويا اين آيه را نخوانده است: (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى )(5)[و هيچ گنهكارى گناه ديگرى را متحمّل نمىشود].
12 - و نظر منحرف او دربارۀ طلاق [سه طلاق در يك مجلس جايز است] به خاطر كوتاهى در فهم آيۀ:
(اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ )(6)[طلاق، (طلاقى كه رجوع و بازگشت دارد)، دو مرتبه است].
13 - نهى كردن از حجّ تمتّع در حالى كه اين آيه را مىخواند: (وَ أَتِمُّوا اَلْحَجَّ وَ اَلْعُمْرَةَ لِلّهِ )(7)[و حجّ و عمره را براى خدا به اتمام برسانيد].
14 - حرام كردن ازدواج موقت، به خاطر غفلت از سخن خداوند: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ... )(8)[و زنانى را كه متعه (ازدواج موقت) مىكنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد...].
تفصيل اين موارد را در اين كتاب بحث «شاهكارهاى علمى عمر» مىيابى. و موارد زيادى از قرآن است كه آنها را نمىدانست و گوشهاى از آنها را در لابه لاى اين كتاب پيدا مىكنى. حال آيا در شريعتِ عقل، جايز است كسى كه بيشترين قرائت را دارد و داناترين و فقيهترين است، اين مقدار از آيات قرآن و مقاصد با ارزش آن به دور باشد؟ و اگر او آن گونه است كه گفتهاند، پس اين سخن وى در خطبۀ او كه با سند صحيحى كه همۀ رجال آن ثقه هستند، ثابت شده، چيست: «من أراد أن يسأل عن القرآن فليأت اُبيّ بن كعب، ومن أراد أن يسأل عن الحلال والحرام فليأت معاذ بن جبل، ومن أراد أن يسأل عن الفرائض فليأت زيد ابن ثابت»(9)[كسى كه مىخواهد دربارۀ قرآن سؤال كند نزد اُبىّ بن كعب برود، و كسى كه مىخواهد دربارۀ حلال و حرام بپرسد نزد معاذ بن جبل برود، و هر كه مىخواهد از سهام ارث بپرسد نزد زيد بن ثابت برود].
1 - از بريده نقل شده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله براى يكى از جنگها از مدينه خارج شد و چون بازگشت كنيزى سياه آمد و گفت: اى رسول خدا! من نذر كردهام اگر خدا تو را به سلامت باز گرداند در حضور شما دفّ بزنم و آواز خوانى كنم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إن كنتَ نذرتَ فاضربي و إلّافلا» [اگر نذر كردهاى، دف بزن وگرنه خير]. پس شروع به دف زدن
كرد، و ابوبكر داخل شد و او هنوز دف مىزد، سپس على داخل شد و او هنوز دفّ مىزد، سپس عثمان داخل شد و او دفّ مىزد، ولى تا عمر داخل شد كنيز دفّ را زير پايش گذاشت و روى آن نشست. در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«إنّ الشيطان ليخاف منك يا عمر! إنّي كنتُ جالساً وهي تضرب، فدخل أبو بكر وهي تضرب، ثمّ دخل عليّ وهي تضرب، ثمّ دخل عثمان وهي تضرب، فلمّا دخلْتَ أنت يا عمر ألقت الدفّ!» [اى عمر! همانا شيطان از تو مىترسد، من نشسته بودم و او دفّ مىزد، و ابوبكر آمد و او مىزد، سپس على آمد و او مىزد، سپس عثمان آمد و او مىزد، و چون تو وارد شدى دفّ را انداخت].
و در لفظ احمد آمده است: «إنّ الشيطان ليفرَق منك يا عمر!»(1)[اى عمر! همانا شيطان از تو جدا مىشود و دور مىگردد].
2 - از عايشه نقل شده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بودند، پس سر و صداى كودكان را شنيديم. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله بلند شد و كنيز حبشى را ديد كه مىرقصد و كودكان پيرامون او هستند؛ فرمود: «يا عائشة تعالي فانظري» [اى عايشه بيا و نگاه كن]. من آمدم و چانۀ خود را بر شانه رسول خدا صلى الله عليه و آله گذاشتم و از بين شانه و سر پيامبر به آن كنيز نگاه كردم، پيامبر به من گفت: «أما شبعتِ؟ أما شبعتِ؟» [سير نشدى؟ سير نشدى؟]. و من مىگفتم: نه، تا منزلت خود را نزد پيامبر بفهمم [كه چقدر براى من ارزش قائل است]. ناگاه عمر آمد و مردم از اطراف كنيز پراكنده شدند، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّي لأنظر شياطين الجنّ والإنس قد فرّوا من عمر» [همانا من شيطانهاى جنّ و انس را مىبينم كه از عمر فرار كردند]. عايشه مىگويد: در اين هنگام من بازگشتم»(2).
3 - ابونصر طوسى در «اللمع»(3)نقل كرده است: «پيامبر صلى الله عليه و آله داخل خانه عايشه شد، پس دو كنيز را ديد كه آواز مىخوانند و دفّ مىزنند و آنها را از اين كار نهى نكرد و عمر بن خطّاب چون خشمگين شد، گفت: آيا آلت لهو شيطان در خانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد؟ پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «دعهما يا عمر؛ فإنّ لكلّ قوم عيداً» [اى عمر آن دو را واگذار؛ همانا براى هر گروهى عيدى است].
امينى مىگويد: ما نيازى به بحث از سند اين روايات نداريم؛ زيرا در متن آنها آن قدر كلمات پست و ذلّت آور وجود دارد كه ما را از بحث سندى بى نياز مىكند. پس ترمذى را واگذار كه سند روايت را حسن و صحيح دانسته است، و حافظان را به حال خود واگذار كه عياب (ظرفهاى) علم خود را با عيوبى مثل اين روايات پر مىكنند. بر اين بيچارهها پوشيده مانده است كه آنچه به دنبالش هستند يعنى اثبات فضيلتى براى خليفۀ دوم، رسوائيهايى را به جانب پيامبر صلى الله عليه و آله متوجّه مىكند، كه آن حضرت از اين رسوائيها به دور است. اين چه پيامبرى است كه دوست دارد به زنان رقّاص نگاه كند، و به صداى غناى آنها گوش كند، و در مجالس لهو حاضر باشد؟! و اينها او را قانع نمىكند تا اينكه همسرش عايشه را به آنجا بياورد در حالى كه مردم از نزديك به آن دو نظاره مىكنند و او به همسرش مىگويد: سير شدى؟! سير شدى؟! و او جواب مىدهد: خير، تا منزلتش را نزد پيامبر بفهمد! و ابّهت پيامبرى مانع نمىشود كه همراه با كودكان براى ديدن مجالس لهو و لعب بايستد بسان اراذل و اوباش و انسانهاى پيرو هواى نفس و بىشرم و بىحيا، در حالى كه شريعت مقدّسِ او تحريم همۀ اين موارد را در كتاب و سنّت گوشزد كرده است:
1 - اين، سخن خداوند متعال است: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اَللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَها هُزُواً].
أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ )(1)[و بعضى از مردم سخنان بيهوده را مىخرند تا مردم را از روى نادانى، از راه خدا گمراه سازند و آيات الهى را به استهزا گيرند؛ براى آنان عذابى خواركننده است].
و ابن ابى دنيا و ابن مردويه از طريق عايشه به صورت مرفوع نقل كردهاند: «إنّ اللّه تعالى حرّم القينة وبيعها وثمنها وتعليمها والاستماع إليها» [همانا خداى متعال كنيز آواز خوان و فروش آن و بهاى آن و تعليم دادن به او وگوش كردن به او را حرام كرده است]، سپس اين آيه راخواندند: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ )(2)[وبعضى از مردم سخنان بيهوده را مىخرند].
و از ابن مسعود نقل شده است:
از پيامبر دربارۀ آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ اَلْحَدِيثِ ) سؤال شد. گفت: «هو واللّه الغناء»(3)[به خدا سوگند منظور، غناء است].
2 - خداوند متعال امّت محمّد صلى الله عليه و آله را در قرآن با آيۀ: (وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ )(4)[و پيوسته در غفلت و هوسرانى به سرمىبريد]،
مىترساند؛ عكرمه از ابن عباس نقل كرده است: «سمد به زبان قبيله حِمْيَر همان غناء است؛ «سَمِّدْ لَنا» يعنى براى ما غناء بخوان، و به كنيز گفته مىشود: «اسمدينا»؛ يعنى ما را باغناء مشغول كن»(5).
3 - در قرآن عزيز سخن خداوند به ابليس وجود دارد كه فرمود: (وَ اِسْتَفْزِزْ مَنِ اِسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ )(6)[هر كدام از آنها را مىتوانى با صدايت تحريك كن].
ابن عبّاس و مجاهد گفتهاند: «منظور از صداى شيطان، غناء، نىها و لهو و لعب است»(7).
1 - از عمر بن خطّاب در حديث مرفوعى نقل شده است: «ثمن القينة سحت، وغناؤها حرام، والنظر إليها حرام، وثمنها من ثمن الكلب، وثمن الكلب سحت»(8)[پولى كه در قبال كنيز آواز خوان داده مىشود سُحت (حرام و خبيث) است، و آوازخوانى او حرام، و نگاه به او حرام است، و بهاى آن از بهاى سگ است، و بهاى سگ سُحت است].
2 - به پيامبرنسبت داده شده است: «ليكوننّ في اُمّتي قوم يستحلّون الخزّ والخمر والمعازف» [در امّت من گروهى مىآيند كه پوشيدن حرير و خوردن شراب و آلات موسيقى را حلال مىدانند](9)(,10).
3 - از انس و ابو امامه حديثى نقل شده كه به پيامبر نسبت داده شده است: «بعثني اللّه رحمة وهدى للعالمين، وبعثني بمَحْق المعازف والمزامير وأمر الجاهليّة»(10)[خداوند مرا رحمت و هدايت براى عالميان مبعوث نمود، و براى محو آلات موسيقى و نىها و امر جاهليّت مبعوث كرده است].
1) - لقمان: 6.
2) - الدرّ المنثور 5:159[504/6]؛ تفسير آلوسى 21:68.
3) - راجع جامع البيان 21:39 و 40 [مج 11 /ج 61/21]؛ المستدرك على الصحيحين 2:441[455/2، ح 3542].
4) - نجم: 61.
5) - جامع البيان 28:48 [مج 13 / ج 82/27]؛ الجامع لأحكام القرآن 17:122[80/17].6 - إسراء: 64.
7) - جامع البيان 15:81 [مج 9 / ج 118/15؛ 187/10]: الجامع لأحكام القرآن 10:288.
8) - المعجم الكبير [73/1، ح 87]؛ ارشاد الساري، قسطلانى 9:163[351/13].
9) - در حواشى دمياطى آمده است: «معازف» به معناى دفّ و دُمبك است. و بر غنا و هر نوع بازى نيز اطلاق مىشود؛ نيل الأوطار 8:261[109/8].
10) - جامع بيان العلم، ابن عبد البرّ 1:153 [ص 183، ح 937]؛ الدرّ المنثور 2:323[178/3].
4 - از انس بن مالك اين حديث مرفوع نقل شده است: «من جلس إلى قينة يسمع منها صُبّ في اُذنه الآنك يوم القيامة»(1)[كسى كه كنار كنيز آواز خوان بنشيند و گوش دهد در روز قيامت در گوشش سرب ريخته مىشود].
5 - رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكّه فرمود: «إنّما بُعثت بكسر الدفّ والمزمار» [من براى شكستن دفّ و نى مبعوث شدهام] پس صحابه خارج شدند و آنها را از دست جوانان گرفتند و شكستند(2).
1 - پيشواى حنفيّه، غناء را حرام كرده، و آن و نيز گوش دادن به آن را از گناهان شمرده است؛ و بزرگان اهل كوفه مانند سفيان و حمّاد و ابراهيم و شعبى و عكرمه بر همين باورند.
2 - از مالك پيشواى مالكيّه نقل شده كه از غناء و گوش دادن به آن نهى كرد؛ و ساير اهل مدينه جز ابراهيم بن سعد نيز بر همين باورند.
3 - بر اساس آنچه شارح «المقنع» حكايت كرده، از گروهى از حنابله تحريم غناء نقل شده است. و از عبداللّه بن احمد حنبل نقل شده است: «از پدرم دربارۀ غناء پرسيدم گفت: نفاق را در قلب مىروياند، و آن را دوست ندارم. سپس سخن مالك را ذكر كرد كه گفته است: نزد ما، فقط فاسقان آن را انجام مىدهند».
4 - و اصحاب شافعى كه آشناى به مذهب او هستند به تحريم غنا تصريح كردهاند، و سخن كسانى كه حلال بودن آن را به وى نسبت دادهاند - مانند قاضى ابوطيّب كه خود، كتابى در مذمّت غناء و منع از آن نگاشته است، و مانند طبرى، و شيخ ابواسحاق در «التنبيه»(3)- را ردّ كردهاند. و در «مفتاح السعادة»(4)آمده است: «گفته شده: لذّت بردن با غناء و نواختن آلات لهو، كفر است».
امينى مىگويد: شايد گويندۀ اين سخن به اين حديث مرفوع ابوهريره كه ابويعقوب نيشابورى نقل كرده، استناد كرده باشد: «استماع الملاهي معصية، والجلوس عليها فسق، والتلذّذ بها كفر»(5)[گوش دادن به آلات لهو معصيت است، و نشستن براى آن فسق است، و لذّت بردن از آن كفر است].
اين است جايگاه غناء و آلات لهو، و اين است چيزى كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است؛ آيا در اين صورت معقول است چنين مسامحهاى كه عصمت آن حضرت را معيوب مىسازد، و مقام او را پايين مىآورد، و او را در پرتگاه جهل مىاندازد، به وى نسبت داده شود؟! سپس گمان شود تنها كسى كه از غناء و آلات لهو نهى كرد و در برابر باطل ترش روى شد و اخم كرد، و آن را در هم كوبيد و بى اثر ساخت، عمر بود نه رسول خدا صلى الله عليه و آله! و اين چه شيطانى است كه از عمر مىترسد ولى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نمىترسد.
اين چه پيامبرى است كه صداى آلات لهو را مىشنود، و زنِ رقّاصِ نامحرم در حضور او مىرقصد و دفّ مىزند و
1) - الجامع لأحكام القرآن 14:53[37/14]؛ نيل الأوطار 8:264[113/8].
2) - بهجة النفوس شرح مختصر صحيح بخارى، ابو محمّد ابن ابى جمرۀ أزدى 2:74.
3) - تلبيس إبليس، ابن جوزى (نقد العلم و العلماء): 242-246[228-231]؛ الجامع لأحكام القرآن 14:51 و 52 و 55 و 56 [36/14-39]؛ الدرّ المنثور 5:59[504/6-507].
4) - مفتاح السعادة 1:334[376/1].
5) - نيل الأوطار 8:264[113/8].
مىخواند، و او همسرش را در اين جايگاههاى پست نگه مىدارد، سپس مىگويد: «لستُ من ددٍ ولا الدد منّي» يا «لستُ من ددٍ ولا ددٌ منّي» [من از لهو و لعب نيستم، ولهو ولعب از من نيست]. يا مىگويد: «لستُ من الباطل ولا الباطل منّي»(1)[من از باطل نيستم و باطل از من نيست].
اين چه بزرگى است كه در خانهاش آواز كنيزان و دفّ زدن آنها رامىبيند و هيچ نمىگويد، و تنها عمر به خشم مىآيد و مىگويد: آيا آلت لهوِ شيطان در خانۀ رسول خدا است؟! آيا اين پيامبر همان كسى نيست كه وقتى صداى آلت لهو را شنيد دو انگشت خود را در گوشهايش كرد و از آن راه دور شد؟!
نافع مىگويد: عبداللّه بن عمر صداى آلت لهو را شنيد پس دو انگشت خود را در گوشهايش فرو برد و از آن راه دور شد، و به من گفت: اى نافع آيا چيزى مىشنوى؟! گفتم: نه؛ پس انگشتش را از گوش در آورد و گفت: من با رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم كه چنين صدايى را شنيد و همين كار را كرد(2).
آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله تعجّب نمىكنى كه كنيزان حبشى در مسجد شريف او كه شريفترين مكانهاى دنياست بازى مىكنند و مىرقصند و غنا مىخوانند و او و همسرش به آنها نظاره مىكنند، و عمر آنها را نهى مىكند، و پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: اى عمر! آنها را واگذار؟!
آيا اين روايت كه از نبىّ اقدس صلى الله عليه و آله با چندين طريق نقل شده، صحيح است: «جنّبوا مساجدكم صبيانكم، ومجانينكم، وشراءكم، وبيعكم، وخصوماتكم، ورفع أصواتكم، و إقامة حدودكم» [در مساجد خود از ورود بچهها، ديوانهها، از خريد و فروش، دشمنىها ودعواها، بلند كردن صدا، و اقامۀ حدود اجتناب كنيد]. و فرمود: «من سمع رجلاً ينشد ضالّة في المسجد فليقل: لاردّها اللّه عليك؛ فإنّ المساجد لم تبن لهذا» [اگر كسى شنيد مردى در مسجد دربارۀ گمشدهاى كمك مىخواهد، بايد بگويد:
خداوند آن را به تو باز نگرداند؛ زيرا مساجد براى اين، بنا نشدهاند]. اين روايت را مسلم و ابو داود و ابن ماجه و ترمذى نقل كردهاند(3).
و مسلم و نسائى و ابن ماجه از بريده نقل كردهاند(4): مردى در مسجد براى پيدا شدن شترش كمك مىخواست، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «لاوجدْتَ، إنّما بنيت المساجد لِما بنيت له» [پيدا نكنى، همانا مساجد براى كارهاى مهمّ بنا شده است].
و فرمود: «سيكون في آخر الزمان قوم يكون حديثهم في مساجدهم ليس للّهفيهم حاجة» [در آخر الزمان گروهى مىآيند كه سخن گفتن آنها در مساجدشان است و براى خداوند در آنها هيچ حاجتى نيست]. ابن حبّان اين حديث را در صحيح خود نقل كرده است(5).
و نيز فرمود: «لا تتّخذوا المساجد طرقاً إلّالذكر أو صلاة»(6)[مساجد را محلّ رفت و آمد قرار ندهيد مگر براى ذكر يا نماز].
و چه گمانى به پيامبر عصمت دارى كه خداوند سبحان پيش از بعثت(7)او به خاطر شرافت دادن و بزرگداشت].
1) - بخارى اين روايت را در الأدب [الأدب المفرد/ 216، ح 806] و بيهقى [در سنن خود 217/10]، و خطيب و ابن عساكر نقل كردهاند؛ ر. ك: كنز العمّال 7:333[219/15، ح 40664]؛ فيض القدير 5:265 [ح 7241].
2) - سنن أبي داود 2:304[281/4، ح 4924]؛ سنن بيهقى 10:222؛ تاريخ ابن عساكر 7:206 و 284 [169/26، شمارۀ 3068؛ 35/27، شمارۀ 3153].
3) - صحيح مسلم [39/2، ح 79، كتاب المساجد]؛ سنن أبي داود [128/1؛ 473] سنن ابن ماجه [252/1، ح 767]؛ سنن ترمذى [139/2، ح 322].
4) - صحيح مسلم [39/2، ح 80، ص 40، ح 81 كتاب المساجد]؛ السنن الكبرى [263/1، ح 796]؛ سنن ابن ماجة [252/1، ح 765].
5) - الإحسان فى صحيح ابن حبّان [162/15، ح 6761].
6) - اين احاديث و امثال آن را حافظ منذرى در الترغيب و الترهيب 1:89-92[196/1-225] گردآورى كرده است.
7) - دلائل النبوّة، أبو نعيم 1:58[236/1 ح 128]؛ أعلام النبوّة، ماوردى: 140 [ص 211، باب 19]؛ تاريخ طبرى 2:196[279/2]؛ الكامل، ابنأثير 2:14[471/1]؛ عيون الأثر، ابن سيّد الناس 1:44[65/1]؛ تاريخ ابن كثير 2:287[350/2]؛ الخصائص الكبرى 1:88[149/1]؛ السيرة الحلبيّة 1:132[122/1].
قداست جايگاهش، ميان آن حضرت و گوش دادن به غنا و آلات لهوى كه قصد كرده بود، فاصله مىاندازد، امّا پس از مبعث شريف او، راه را بر او باز مىگذارد تا با خاطرى آسوده غناى زنان اجنبيّه را در حال رقص آنها بشنود؟!
بيا به مصيبت ديگرى از زركشى در «الإجابة»(1)گوش دهيم كه در آنجا از ويژگيهاى عايشه اين را برشمرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله از رضايت عايشه پيروى مىكرد مثل بازى كردن عايشه (كه دخترى كم سنّ و سال بوده) با وسائل بازى، و ايستادن حضرت در مقابل عايشه به گونهاى كه بتواند به حبشىها كه مىرقصيدند نگاه كند. و علما از اين، احكام زيادى استنباط كردهاند و چقدر او [عايشه] با بركت است.
آيا اين مرد مىخواهد كرامتى را براى عايشه ثابت كند يا لغزشى براى شوهرش ذكر كند؟!
و آيا پيامبر صلى الله عليه و آله از رضايت عايشه در امور مشروع پيروى مىكرد، يا اعمّ از مشروع و غير مشروع؟! پناه بر خدا.
و آيا ممكن است به دنبال رضايت او باشد حتّى در نقض كردن شريعت الهى كه آورده بود؟!
و كدام حكمى از مثل اين مدرك بىارزش استنباط مىشود؟!
مرحبا به نويسندگان و علمايى كه استنباط مىكنند! و خداوند امثال اين بركات را زياد كند! و بلكه زياد نكند!
وانگهى آيا نذر، كارِ ممنوع را مباح مىكند؟! و در حديث شريفى، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «لانذر في معصية ولانذر فيما لا يملك ابن آدم»(2)[نذر در معصيت و در چيزى كه فرزند آدم مالك آن نيست صحيح نمىباشد].
و فرمود: «لا نذر إلّافيما يُبتغى به وجه اللّه تعالى»(3)[نذر صحيح نيست مگر در چيزى كه با آن وجه خداى تعالى (و تقرّب به او) طلب شود].
حال با توجّه به اين احاديث، آيا شرط انعقاد نذر اين نيست كه متعلَّق آن رجحان داشته باشد و به گونهاى باشد كه با آن وجه خداوند طلب شود تا باعث تقرّب انسان به خداى سبحان شود، و صحيح باشد كه نذر كننده بگويد: «للّه عليَّ كذا» [براى خدا بر عهدۀ من است...]؟! پس دفّ زدنِ زن نامحرم در حضور مرد نامحرم و آوازهخوانى و رقص او در حضور وى چه رجحانى دارد؟!
مگر اينكه كسى بگويد: آن كنيز يا مسجدِ پيامبر اعظم، اين امور ممنوعه را مباح كرده، يا غلوّ در فضايل خليفه مباح كرده كه جايز شمرده شوند!
اگر تعجّب مىكنى تعجّب كن از اين كه اين كلمات تمسخرآميز مىفهمانند كه عمر از غناء كراهت داشت، در حالى كه عينى در «عمدة القاري شرح صحيح بخارى»(4)به نقل از كتاب «التمهيد» اثر ابوعمر نگارندۀ كتاب «الاستيعاب»، عمر را جزء كسانى مىشمارد كه غناء را مباح مىدانند، و او را در شمار عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابى وقّاص، عبداللّه بن عمر، معاويه، عمرو عاص، نعمان بن بشير، و حسّان بن ثابت قرار داده است.
و شوكانى در «نيل الأوطار» نوشته است(5): «[جواز] غنا و گوش دادن به آن از گروهى از صحابه و تابعان روايت شده
1) - الإجابة: 67 [63، باب 1].
2) - صحيح مسلم 2:17[462/3، ح 8، كتاب النذر]؛ سنن أبي داود 2:81[228/3، ح 3274]؛ سنن ابن ماجة 1:652[686/1، ح 2124]؛ سنن نسائى 7:19 و 29 [136/3، ح 4754].
3) - اين روايت را ابو داود [در سنن خود 258/2، ح 2192] نقل كرده، چنانكه در تيسير الوصول 4:281[337/4] آمده است؛ و نيز بيهقى درالسنن الكبرى 10:75 نقل كرده است.
4) - عمدة القاري 5:160[272/6].
5) - نيل الأوطار 8:226[115/8].
است و از جملۀ صحابه، عمر است»؛ چنانكه ابن عبد البرّ(1)و ديگران روايت كردهاند.
و آن گونه كه در «نيل الأوطار»(2)آمده است، مبرّد و بيهقى در «المعرفة» دربارۀ عمر نقل كردهاند: «أ نّه إذا كان داخلاً في بيته ترنّم بالبيت والبيتين» [عمر هرگاه داخل خانهاش مىشد يك يا دو بيت را ترنّم مىكرد].
و شوكانى با اين روايت بر مباح بودن غنا در بعضى مواقع استدلال كرده است، و اين مىرساند كه منظور از ترنّم، غناء است.
و ابن منظور در لسان العرب(3)نوشته است: «قد رخّص عمر رضى الله عنه في غناء الأعراب» [عمر، غناى اعراب را اجازه داده بود].
و حديث خوات بن جبير صحابى مطلب را روشن مىكند؛ مىگويد: «ما براى حجّ با عمر خارج شديم، و با سوارانى به راه افتاديم كه در ميان آنها ابوعبيدة بن جرّاح و عبدالرحمن بن عوف بودند، پس گفتند: از شعر ضرار براى ما با غناء بخوان. عمر گفت: ابوعبداللّه را واگذاريد تا اشعار خود را با غناء بخواند؛ پس پيوسته براى آنها غناء خواندم تا سحر شد و آنگاه عمر گفت: «إرفع لسانك يا خوات فقد أسحرنا» [اى خوات زبان بازگير كه شب را به سحر رسانديم](4).
و از سائب بن يزيد نقل شده است: هنگامى كه با عبدالرحمن بن عوف در راه مكّه بوديم به رباح گفت: براى ما غنا بخوان پس عمر به او گفت: «إن كنت آخذاً فعليك بشعر ضرار بن الخطّاب» [اگر مىخواهى بخوانى، از شعر ضرار بن خطّاب بخوان](5).
و در روايت ابن عساكر در تاريخش(6)آمده است: «پس عمر گفت: اين چيست؟ عبدالرحمن گفت: اين لهو اشكالى ندارد و بدين وسيله سفرمان را كوتاه مىكنيم. پس عمر گفت: اگر مىخواهى بخوانى... تا آخر حديث».
اين عمر است، و اين ديدگاهش مىباشد، و اين سيرۀ وى دربارۀ غناء است؛ حال آيا معقول است كه آواز خوانان از او بترسند و از كار خود دست بكشند و به سرعت فرار كنند، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله به آن گوش دهد واز آن دورى نكند؟! و بر اين باور باشد كه شيطان از عمر فرار مىكند ولى از او فرار نمىكند؟! پناه بر تو اى خدا! [المستعاذ بك يا اللّه].
و احمد در «مسند»(7)خود از طريق ابن ابى أوفى همين فضيلت موهوم را براى عثمان نيز نقل كرده است؛ مىنويسد: «ابوبكر از پيامبر اذن دخول خواست و كنيزكى دفّ مىزد پس ابوبكر داخل شد، سپس عمر اذن دخول خواست و داخل شد، سپس عثمان اذن دخول خواست در اين هنگام كنيز از دفّ زدن دست برداشت، پس رسولخدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إن عثمان رجل حيي» [همانا عثمان مرد باحيايى است].
سپس بايد روى سخن را به شاعر نيل، متوجّه كنيم كه شلاّق عمر را به عصاى موسى كه معجزهاى غالب براى پيامبرى معصوم بوده، و با آن باطل را ابطال، و حقّ را بر پاداشت، تشبيه كرده است، و آن گونه كه گذشت چنين سروده است:
أغنتْ عن الصارمِ المصقولِ درّتُه فكم أخافت غويَّ النفسِ عاتيها
كانت له كعصا موسى لصاحبِها لا ينزلُ البُطْلُ مجتازاً بواديها(8)
[تازيانه، او را از شمشير تيز صيقلى شده بىنياز مىكرد، و چقدر اشخاص گمراه و مستكبر را ترساند. اين تازيانه براى او مانند عصاى موسى براى صاحبش بود كه باطل و كذب، عبور كنندهاى را به سرزمين آن فرو نمىآورد].د.
1) - الاستيعاب [ص 457، شمارۀ 686].
2) - نيل الأوطار 8:272[120/8].
3) - لسان العرب 19:374[135/10].
4) - سنن بيهقى 10:224؛ الاستيعاب 1:170 [القسم الثاني: 457، شمارۀ 686]؛ الإصابة 1:457 [شمارۀ 2298]؛ كنز العمّال 7:335[228/15، ح 40697].
5) - الإصابة 2:209.
6) - تاريخ مدينة دمشق 7:35[400/24، شمارۀ 2932].
7) - مسند أحمد 4:353[470/5، ح 18634؛ ص 471، ح 18638].
8) - اين ابيات بخشى از قصيدۀ مشهور عمريّه اثر شاعر مصر محمّد حافظ ابراهيم [ديوان حافظ ابراهيم 94/1] مىباشد. در ص 606 از اين كتاب به آن اشاره شد.
ما از اين مرد مىپرسيم چه شباهتى بين آن عصا و اين تازيانهاى است كه دربارۀ آن گفته شده است: «لعلّ دِرَّته لم يسلم من خفقتها إلّاالقلائل من كبار الصحابة، وكانت الدرّة في يده على الدوام أنّى سار، وكان الناس يهابونها أكثر ممّا تخيفهم السيوف» [شايد كسى از ضربۀ آن در امان نمانده باشد مگر افراد كمى از بزرگان صحابه، و اين تازيانه هميشه وهركجا مىرفت در دستش بود، و مردم از اين تازيانه بيشتر از شمشير مىترسيدند]. و پيوسته مىگفت: «أصبحتُ أضربُ الناس ليس فوقي أحد إلّا ربّ العالمين»(1)[صبح كردم در حالى مردم را مىزنم و كسى ما فوق من نيست مگر پروردگارعالميان]؛ و پس از او گفته شد: «لدرّة عمر أهيب من سيف الحجّاج» [همانا تازيانه عمر ترسناكتر از شمشير حجّاج بود]؛ آن گونه كه در «محاضرة السكتواري»(2)آمده است.
چه شباهتى است بين عصاى پيامبرى معصوم، و تازيانۀ انسانى كه كسى از آن در امان نمانده مگر افراد كمى از بزرگان صحابه؟! آيا اين تازيانه شبيه آن عصا است، هنگامى كه دارندۀ آن، زنانى كه بر دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله گريه مىكردند را زد و آن حضرت دستش را گرفت و فرمود: «مه يا عمر!»(3)[اى عمر! بس است]؟!
يا وقتى اُمّ فروه دختر ابوقحافه را كه بر پدرش گريه مىكرد، زد(4)
(5و6) - نگاه كن: صحيح مسلم 1:310[274/2، ح 302، كتاب صلاة المسافرين]؛ مسند احمد 4:102 و 115 [71/5، ح 16496؛ ص 91، ح 16588]؛ موطّأمالك 1:90[221/1، ح 50، كتاب القرآن] و....
؟!يا وقتى «تميم دارى» را زد به خاطر اينكه پس از نماز عصر، نماز خواند در حالى كه اين سنّت است(5)؟!
يا وقتى منكدر و زيد جهنى و ديگران را زد بهخاطر اينكه بعد از نماز عصر، نماز خواندند(6)؟!
يا هنگامى كه در قصّابى، هر كه براى اهل خود دو روز پشت سرهم گوشت مىخريد را زد(5)؟!
يا وقتى مردى كه به بيت المقدس رفته بود را زد در حالى كه رفتن به آنجا سنّت است(6)؟!
يا وقتى روزه داران در رجب را زد در حالى كه روزۀ آن مستحبّ موكّد است(7)؟!
يا آن هنگام كه سؤال كنندۀ دربارۀ آيهاى از قرآن كه معنايش را نمىدانست، را زد(8)؟!
يا آن هنگام كه مسلمانى را زد كه كتابى پيدا كرده بود و در آن دانش بود(9)؟!
يا وقتى مسلمانى را زد كه كتابى از دانيال پيدا كرد(10)؟!
يا وقتى كسى كه كنيهاش ابو عيسى بود، را زد(11)؟! يا وقتى بزرگ ربيعه را بدون هيچ گناهى زد(12)؟!
يا بنا بر نقل تاريخ ابن كثير، وقتى معاويه را بدون اينكه گناهى انجام داده باشد، زد(13)؟!
يا وقتى ابوهريره را به خاطر اينكه از مال خود اسبهايى خريده بود، زد(14)؟!].
1) - محاضرات الخضري [15/2]؛ الخلفاء، نجّار [ص 113-239].
2) - محاضرات السكتواري: 169.
3) - نگاه كن: ص 553 از اين كتاب.
4) - ابن أبي الحديد در شرح نهج البلاغة 1:60[181/1، خطبۀ 3] نوشته است: «اولين كسى كه عمر وى را با تازيانه زد، اُمّ فروه دختر ابوقحافه بود هنگامى كه ابوبكر مُرد».
5) - نگاه كن: سيرة عمر، ابن جوزى: 68 [ص 73].
6) - نگاه كن: ص 563-564 از اين كتاب.
7) - نگاه كن: 565-566 ازاين كتاب.
8) - نگاه كن: ص 566 از اين كتاب.
9) - نگاه كن: ص 568-571 از اين كتاب.
10) - نگاه كن: المصنّف، عبدا لرزّاق [114/6، ح 10116].
11) - نگاه كن: ص 571 از اين كتاب.
12) - نگاه كن: سيرة عمر، ابن جوزى: 178 [ص 183].
13) - البداية و النهاية 8:125[134/8، حوادث سال 60 ه].
14) - نگاه كن: سيرة عمر، ابن جوزى: 44 [ص 58]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:58؛ و 3:104 و... [نگاه كن: الغدير 382/6-390].
يا وقتى كسى كه مدّت زمانى طولانى روزه گرفته بود، را زد(1)؟!
و جايگاههاى ديگرى كه قابل شمارش نيست؛ پس بنگر كلام دردناك اين مرد كه گفت: «چقدر اشخاص گمراه و مستكبر را ترساند» به چه كسى متوجه است؟!
(وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اَللّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصامِ )(2)
[و از مردم، كسانى هستند كه گفتار آنان، در زندگى دنيا مايۀ اعجاب تو مىشود؛ (در ظاهر، اظهار محبّت شديد مىكنند) و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مىگيرند. (اين در حالى است كه) آنان، سرسختترين دشمنانند].
1 - چون عمر مصر را فتح كرد اهالى آن هنگامى كه ماه «بونه»(3)كه از ماههاى عجم بود داخل شد نزد عمرو عاص آمدند و گفتند: اى امير! اين رود نيل سنّتى دارد و هميشه بر طبق آن جارى است. گفت: آن سنّت چيست؟ گفتند: چون سيزده شب از اين ماه گذشت پيش دختر بكرى كه با پدر و مادرش زندگى مىكند مىرويم و پدرش را راضى مىكنيم و بهترين زينت و لباس را براى او مىآوريم، سپس او را در نيل مىاندازيم. عمرو به آنها گفت: اين در اسلام نيست و اسلام ما قبل خود را منهدم مىكند [و آداب و رسومات جاهلى را برنمىتابد]. پس سه ماهِ: بونه وابيب و مسرى(4)را دستنگهداشتند و نيل جارى نشد، نه كم نه زياد. پس به عمر بن خطّاب نامه نوشت و عمر پاسخ داد: آنچه انجام دادى درست بود، همانا اسلام ما قبل خود را منهدم مىكند، و به عمرو نوشت: من در داخل اين نامه رقعۀ كوچكى گذاشتهام و چون نامهام به دست تو رسيد رقعه را به نيل بينداز. پس چون نامۀ عمر به عمرو عاص رسيد در آن رقعه نوشته شده بود: «من عبداللّه عمر أمير المؤمنين إلى نيل مصر: أمّا بعد: فإن كنتَ إنّما تجري من قِبَلك فلا تجرِ، وإن كان اللّه الواحد القهّار هو مجريك فنسأل اللّه الواحد القهّار أن يجريك» [از عبداللّه عمر اميرالمؤمنين به نيل مصر: امّا بعد: اگر تاكنون از جانب خود جارى شدهاى جارى نشو، و اگر خداى واحد قهّار تو را جارى ساخته است ما از خداى واحد قهّار مىخواهيم تو را جارى كند].
و در لفظ واقدى آمده است: «فإن كنتَ مخلوقاً لا تملك ضرّاً ولا نفعاً وأنت تجري من قِبَل نفسك وبأمرك فانقطع ولاحاجة لنا بك، و إن كنتَ تجري بحول اللّه وقوّته فاجر كما كنت، والسلام» [اگر مخلوق هستى و مالك ضرر و نفعى نيستى و تو از جانب خود و به امر خود جارى مىشوى پس خشك شو، و ما احتياجى به تو نداريم، و اگر به حول و قّوۀ خدا جارى بودهاى، پس آن گونه كه تاكنون جارى بودهاى جارى شو، و السلام].
پس آن رقعه را قبل از روز صليب در نيل انداخت، و اهل مصر براى ترك وطن و خروج آماده شده بودند؛ زيرا مصالح آنها در آن شهر به نيل وابسته بود. پس چون رقعه را انداخت شب رابه صبح روز صليب رساندند و خداوند در يك شب نيل را [به عرض] شانزده ذراع جارى كرد، و خداوند آن سنّت را تا امروز از اهل مصر برداشت.
2 - رازى در تفسير خود نوشته است:
در مدينه زلزله شد پس عمر تازيانه را بر زمين زد و گفت: «اسكني بإذن اللّه» [به اذن خدا آرام بگير]؛ پس آرام گرفت و بعد از آن در مدينه زلزلهاى روى نداد.
1) - سيرة عمر، ابن جوزى: 174 [ص 179].
2) - بقره: 204.
3) - [قبط: كوهى از نصارا در مصر است، و لغت قبطى لغتِ قديم مصر است، و ماههاى قبطى دوازده تاست كه عبارتند از: توت، بابه، هاتور، كيهك، طوبه، امشير، برمهات، برموده، بشنس، بونه، ابيب، مسرى؛ ر. ك: تذكرة اُولى الألباب، شيخ داود أنطاكى 108/3-110؛ تاريخ يعقوبى 189/1].
4) - اسامى ماههاى قبطى.
3 - در تفسير رازى آمده است:
آتشى در برخى خانههاى مدينه روى داد پس عمر روى قطعه پارچهاى نوشت: «يا نار اسكني بإذن اللّه» [اى آتش به اذن خدا آرام بگير]؛ پس آن پارچه را در آتش انداختند و همان لحظه خاموش شد.
4 - در «محاضرة الأوائل» سكتوارى آمده است:
اوّلين زلزلهاى كه در اسلام روى داد سال بيستم هجرى و در زمان خلافت عمر بود، پس اميرالمؤمنين [عمر] نيزهاش را به زمين زد و گفت: «يا أرض اسكني! ألم أعدل عليك» [اى زمين آرام بگير! آيا بر روى تو عدالت را اجرا نمىكنم]؟ پس آرام گرفت، و اين از جمله كرامات وى بود؛ پس چهار كرامت در عناصر چهارگانه براى او ظاهر شد: در عنصر خاك تصرّف كرد، و در عنصر آب در داستان نامۀ به رود نيل تصرّف كرد، و در عنصر هوا در داستان سارية الجبل تصرّف كرد، و در عنصر آتش در داستان آتش گرفتن روستاى مردى كه او را مكلّف كرد اسمش را تغيير دهد و او امتناع ورزيد تصرّف كرد، و اسم آن مرد مرتبط با آتش بود مثل «شهاب»، «قبس» و «ثاقب»؛ آن گونه كه در «تبصرة الأدلّة» و «دلائل النبوّة» ذكر شده است(1).
امينى مىگويد: امّا روايت نيل: تنها راوى آن عبداللّه بن صالح مصرى است كه يكى از افراد بسيار دروغگو و جاعل بوده است. احمد بن حنبل نوشته است(2): «در اوّلِ امر، خود را نگه داشت ولى در آخر عمر فاسد شد». و نسائى نوشته است(3): «ثقه نيست».
و امّا حديث زلزله كه رازى ذكر كرد: در حوادث زمان عمر، نه به صورت مسند و نه به صورت مرسل يافت نمىشود و هيچ تاريخ نگار ماهرى آن را ذكر نكرده است، و حافظان آن را نقل نكردهاند تا در سند آن دقّت كنيم. و اينكه گفت: بعد از آن، زلزلهاى در مدينه اتّفاق نيفتاد، كرامتى است كه تاريخ آن را تكذيب مىكند؛ چرا كه پس از آن چند بار زلزله رخ داد؛ همانا زلزلهاى بزرگ در سال (515) در حجاز رخ داد كه به سبب آن ركن يمانى به زمين افتاد و برخى از آن خراب شد و مقدارى از مسجد النبى صلى الله عليه و آله نيز خراب شد، آن گونه كه ابن كثير در «تاريخ» خود ذكر كرده است(4). و در سال (654) در مدينه هنگام شب، زلزلهاى روى داد كه چند روز ادامه يافت و هر روز و شب ده بار زلزله مىشد و داستان آن طولانى است و در تاريخ ابن كثير وجود دارد(5).
و سخن سكتوارى را بر سخن رازى عطف كن كه گفت: «اولين زلزلهاى كه در اسلام روى داد سال بيستم هجرى بود»؛ زيرا آن گونه كه در «تاريخ الخميس»(6)آمده است: زلزلهاى در سال ششم هجرى روى داد وپيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ اللّه عزّوجلّ يستعتبكم فاعتبوه» [همانا خداى عزّوجلّ از شما مىخواهد رضايت او را به دست آوريد پس رضايت او را به دست آوريد].
و امّا حديث سخن عمر: «يا سارية! الجبل، الجبل» [اى ساريه! كوه، كوه]، سيّد محمّد بن درويش حوت در «أسنى المطالب»(7)نوشته است:
اين، سخن عمر بر بالاى منبر است، آنگاه كه برايش مكاشفه روى داد و ساريه(8)را كه در نهاوند در].
1) - فتوح الشام، واقدى [69/2]؛ التفسير الكبير 5:478[88/21]؛ سيرة عمر، ابن جوزى: 150 [ص 155-157، باب 66]؛ الرياض النضرة 2:12[278/2]؛ البداية و النهاية 7:100[114/7، حوادث سال 19 ه]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 86 [ص 117-119]؛ خزانة الأسرار: 132 [ص 93]؛ أخبار الدول و آثار الاُول 1:288؛ الفتوحات الإسلاميّة 2:437[282/2]؛ نور الأبصار: 62 [127-128]؛ محاضرة الأوائل، سكتوارى: 168.
2) - العلل و معرفة الرجال [212/3، شمارۀ 4919].
3) - كتاب الضعفاء و المتروكين [ص 149، شمارۀ 351].
4) - البداية و النهاية 12:188[233/12، حوادث سال 515 ه].
5) - همان 13:188 و 190 و 191 و 192 [220/13، حوادث سال 654 ه].
6) - تاريخ الخميس 1:565[502/1].
7) - أسنى المطالب: 265 [ص 553، ح 1764].
8) - [اسم فرماندۀ لشكر].
سرزمين فارس بود، ديد(1). واحدى و بيهقى اين داستان را با سندى ضعيف نقل كردهاند، و علما در ميان فضايل، توسعه قائل شدهاند [و با هر سند ضعيفى فضيلت را ثابت مىكنند].
ما پيش از اين بر اين باور بوديم كه ابن حوت در اين حكمِ به ضعف حديث، انصاف را رعايت نكرده و بايد مىگفت: اين حديث جعلى است. تا اينكه مطّلع شديم ابن بدران متوفّاى (1346) پس از ذكر حديث از طريق سيف بن عمر در تعليقهاى كه بر «تاريخ ابن عساكر»(2)زده، آن را صحيح دانسته است! و در آن هنگام فهميديم ابن حوت در آن حكمش مصيبتى را آورده است(3). چقدر ابن بدران در اين دروغ و پردهكشى بر حقيقت، جرأت و جسارت به خرج داده است! آيا گفتههاى بزرگان قومش پيرامون سيف بن عمر در برابر ديدگانش قرار ندارد؟! يا اينكه آن حافظان اهليّت جرح و تعديل در هر سندى را ندارند؟! ابن حبّان(4)نوشته است:
سيف بن عمر احاديث جعلى را از افراد ثقه روايت مىكرد. گفتهاند: او حديث جعل مىكرد و به كفر متّهم است.
و ابن عدى نوشته است(5):
برخى از احاديثش مشهور است و بيشتر آنها مورد قبول نيست و كسى با او در نقل آنها همراهى نكرده است.
و امّا آتش گرفتن روستا به خاطر اينكه مرد از تغيير دادن اسمش خوددارى كرد: خرافهاى است كه شرع و عقل و منطق از [پذيرش] آن خوددارى مىكند. ديدگاههاى منحصر به فرد خليفه دربارۀ اسمها و كنيهها كه گذشت(6)- و بهخاطر همين ديدگاهها كنيه و اسم افرادى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را به آن كنيه و اسم ناميده بود تغيير داد، با اين دليل پوچ كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرده و آمرزيده شده است و ما نمىدانيم چه رفتارى با ما مىشود - مىطلبد كه در امثال اين موارد امتثال نشود، نه اينكه خداوند روستايى كه اهل آن در آرامش و اطمينان در آن زندگى مىكنند، را به خاطر اينكه يكى از اهالىاش در يك امر مباح از خليفه اطاعت نكرده، عذاب كند در حالى كه اين عذاب ظلم فاحش است؛ زيرا خوبان در آنجا مىسوزند، و اموال زيادى تلف مىشود. و اگر تو بر بلندى مشرّف بر آن روستاى سوخته شده بايستى حتماً بر اطفال شير خوار و حيوانات (بىگناه)، مانند زنِ بچّه مرده گريه مىكنى. ما پروردگار حكيم عادل را از اين گونه كارها به دور مىدانيم، و نيز بزرگان امّت را از پذيرش اين دروغهاى ذلّتبار به دور مىدانيم. خداوند محبّت (بىجا) را بكشد كه چه مىكند و چه مىسازد و مىبافد.
واقدى نوشته است: «ابوحمزه(7)يعقوب بن مجاهد از محمّد بن ابراهيم از ابو عمرو نقل كرده است: به عايشه گفتم:
چه كسى عمر فاروق را اميرالمؤمنين ناميد؟ گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: امير المؤمنين او است»(8).
1) - [مىگويند: عمر روز جمعه بالاى منبر خطبه مىخواند، كه به ذهنش خطور كرد و اين مكاشفه برايش رخ داد كه لشگرى كه با ساريه (نام شخصىاست) به نهاوندِ فارس فرستاده در درّهاى با دشمن برخورد كردهاند و در حال شكست خوردن هستند در حالى كه در نزديكى آنها كوهى قرار دارد و اگر به آنجا پناه آورند، از شكست نجات پيدا مىكنند، از اين رو عمر در اثناى خطبه فرياد زد و ساريه را متوجّه آن كوه كرد و خداوند صداى او را به گوش ساريه كه در فارس بود رساند و او لشكر را متوجّه كوه كرد و در آنجا با دشمن جنگيد و پيروز شد؛ ر. ك: كشف الخفاء، عجلونى 380/2-381].
2) - تاريخ ابن عساكر 6:46.
3) - [در متن، عبارت: «جاء بإحدى بنات طبق» بكار رفته است. «بنات طبق»: مارها، بلاها و گرفتارىها و مصيبتها. زمانى كه شخصى در گرفتارى وامرى شديد واقع شود عرب مىگويد: «وقع فلان في بنات طبق»، يا «إحدى بنات طبق». گفته شده: اصل اين واژه دربارۀ مارها بكار مىرفته؛ زيرا مار - به ويژه افعى - در خود جمع و گرد شده و چنبر وار و دايرهوار مىگردد و مانند طَبَق مىشود؛ ر. ك: لسان العرب 211/10-214].
4) - كتاب المجروحين [345/1].
5) - الكامل في ضعفاء الرجال [435/3، شمارۀ 851].
6) - در ص 571 از اين كتاب.
7) - در تاريخ ابن كثير به همين صورت آمده ولى صحيح «أبوحَزْرَه» است.
8) - البداية والنهاية 7:137[154/7، حوادث سال 23 ه].
امينى مىگويد: ابو حزره قصّهگو بوده است، و دوست داشته به رسول خدا صلى الله عليه و آله و همسرش اُمّ المؤمنين دروغى نسبت دهد تا مستمعين خود را با تراشيدن فضيلتى براى عمر خوشنود سازد، غافل از اين كه هر چند پس از مدّتى طولانى، تاريخ او را تكذيب مىكند و پرده از عمل زشت او برمىدارد.
سيوطى در «شرح شواهد مغنى» مىنويسد(1):
ما با سند صحيح روايت كردهايم: لبيد بن ربيعه و عدىّ بن حاتم بودند كه وقتى از عراق بر عمر وارد شدند او را اميرالمؤمنين ناميدند.
و طبرى در «تاريخ»(2)خود با سند خود از حسّان كوفى نقل كرده است: چون عمر كار را به دست گرفت گفته شد: «يا خليفة خليفة رسول اللّه!» [اى جانشينِ جانشينِ رسول خدا]؛ پس عمر گفت: «هذا أمر يطول، كلّ ما جاء خليفة قالوا: يا خليفة خليفة خليفة رسول اللّه، بل أنتم المؤمنون وأنا أميركم؛ فسُمّي أميرالمؤمنين»؛ [اين، سخنى است كه به درازا مىكشد كه هرگاه خليفهاى بر سر كار آيد بگويند: اى جانشينِ جانشينِ جانشينِ رسول خدا، بلكه شما مؤمن هستيد و من امير شما هستم؛ پس اميرالمؤمنين ناميده شد].
و ابن خلدون در مقدّمۀ «تاريخ»(3)خود نوشته است:
به طور اتّفاقى برخى صحابه به عمر گفتند: اى اميرالمؤمنين! پس مردم آن را پسنديدند و سخنى بجا شمردند و او را با همين لفظ صدا زدند.
پس صريح روايت طبرى اين است كه خودِ عمر اين نام را براى خويش قرار داد. بله، كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را اميرالمؤمنين ناميد مولا على عليه السلام است؛ حافظ ابوالعلا حسن بن احمد عطّار از طريق ابن عبّاس در حديثى نقل كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «يا اُمّ سلمة! اشهدي واسمعي هذا عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين» [اى اُمّ سلمه! شاهد باش و بشنو كه اين على بن ابى طالب اميرالمؤمنين است](4).
و طبرانى در «معجم» خود(5)از طريق عبداللّه بن عليم جهنى در حديث مرفوعى نقل كرده است: «إنّ اللّه عزّ وجلّ أوحى إليّ في عليّ ثلاثة أشياء ليلة أسرى بي: أ نّه سيّد المؤمنين، وإمام المتّقين، وقائد الغرّ المحجّلين» [همانا خداى عزّوجلّ در شب معراج دربارۀ على سه چيز به من وحى نمود: او آقاى مؤمنان، امام متّقيان، و پيشواى بهشتيانى است كه دست و پا و پيشانى آنها (مواضع سجده و وضو) سفيد و نورانى است].
از جمله: روايتى كه ابونعيم در «حلية الأولياء» از طريق ابن عبّاس نقل كرده است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ما أنزل اللّه آية فيها يا أيّها الّذين آمنوا إلّاوعليّ رأسها وأميرها» [خداوند آيهاى كه «يا ايّها الذين آمنوا» دارد را نازل نكرده مگر اينكه على در رأس آن و امير آن است](6).
و از جمله: روايتى كه خطيب و حاكم از طريق جابر بن عبداللّه نقل كردهاند، و حاكم آن را صحيح دانسته است؛ مىگويد: در روز حديبيّه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم در حالى كه دست على را گرفته بود فرمود: «هذا أمير البررة، وقاتل
1) - شرح شواهد المغني: 57 [155/1، شمارۀ 59].
2) - تاريخ الاُمم والملوك 5:22[208/4].
3) - مقدّمۀ ابن خلدون: 227 [283/1، فصل 32].
4) - تمام اين حديث در ص 509-510 از اين كتاب نقل شد.
5) - المعجم الصغير [88/2].
6) - ر. ك: حلية الأولياء 1:64 [شمارۀ 4]؛ الرياض النضرة 2:206[158/3]؛ كفاية الكنجي: 54 [ص 140، باب 31]؛ تذكرة السبط: 8 [ص 13]؛ دررالسمطين، جمالالدين زرندى [ص 89]؛ الصواعق، ابنحجر: 76 [ص 127]؛ كنز العمّال 6:291[604/11، ح 32920]؛ تاريخ الخلفاء: 115 [ص 160].
الفجرة، منصورٌ من نصره، مخذولٌ من خذله» [اين، امير نيكوكاران و كشندۀ ستمكاران است، هر كه او را يارى كند يارى مىشود و هر كه او را واگذارد واگذاشته مىشود](1).
و از جمله: روايتى كه ابن عدى در «كامل» خود(2)از طريق على عليه السلام نقل كرده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «عليّ يعسوب المؤمنين، والمال يعسوب المنافقين» [على امير مؤمنان است و مال، امير منافقان است].
و در روايتى آمده است: «يعسوب الظلمة» [مال، امير ظالمان است].
و در روايتى آمده است: «يعسوب الكفّار» [مال، امير كافران است](3).
و دميرى گفته است: «به همين جهت به اميرالمؤمنين على كرّم اللّه وجهه «امير النحل» [ملكۀ زنبورها كه ديگر زنبورها پيرامون او گرد مىآيند و به او پناه مىبرند] گفته مىشود».
حسن و حسين بر عمر بن خطّاب وارد شدند و او مشغول انجام كارى بود، وقتى متوجّه آنها شد، بلند شد و آنها را بوسيد و به هر يك هزار [درهم يا دينار] داد پس برگشتند و به پدر خود خبر دادند و او گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «عمر نور الإسلام في الدنيا وسراج أهل الجنّة في الجنّة» [عمر در دنيا نور اسلام و در بهشت چراغ اهل بهشت است].
پس آندو به سوى عمر برگشتند و آن حديث را براى او نقل كردند. آنگاه عمر كاغذ و قلمى طلبيد و چنين نوشت:
«حدّثني سيّدا شباب أهل الجنّة عن أبيهما عن رسول اللّه أ نّه قال كذا وكذا» [دو آقاى جوانان اهل بهشت از پدرشان از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردند كه...]، و وصيّت كرد آن را در كفنش بگذارند، پس همين كار را كردند و چون صبح شد كاغذى روى قبر بود و در آن نوشته بود: «صدق الحسن والحسين وصدق رسول اللّه» [حسن و حسين راست گفتند و رسول خدا راست گفت].
امينى مىگويد: اين داستان خيالى به حدّى از خرافه و كذب رسيده است كه ابن جوزى آن را در احاديث جعلى ذكر كرده است؛ چنانكه در «تحذير الخواصّ» سيوطى(4)آمده است؛ وى نوشته است:
تعجّب از اين فرد است كه بىحيايى، او را به جايى رسانده كه مثل چنين حديثى را نگاشته است و به اين اندازه هم بسنده نكرده و آن را بر بزرگان فقها عرضه كرده و آنها اين نوشته را درست دانسته وتأييد كردهاند.
خداوند غلوّ در فضايل را بكُشد كه گوش بزرگان فقها را چركين كرده، چنانكه روى تاريخ را سياه كرده، و روى تأليف را كريه و زشت نموده است. به اين دروغها آنچه كه در سلسله احاديث جعلى ذكر كرديم و دست غلوّ در فضايل عمر جعل كرده بود، را بيفزا(5).
(كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ آتَيْناكَ مِنْ لَدُنّا ذِكْراً * مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُ يَحْمِلُ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ وِزْراً )(6).
[اينگونه بخشى از اخبار پيشين را براى تو بازگو مىكنيم؛ و ما از نزد خود، ذكر (و قرآنى) به تو داديم * هر كس از آن روىگردان شود، روز قيامت بار سنگينى (از گناه و مسؤوليت) بر دوش خواهد داشت].
1) - تاريخ خطيب بغدادى 2:377 [شمارۀ 887]، و 4:219 [شمارۀ 1915]؛ مستدرك حاكم 3:129[140/3، ح 4644].
2) - الكامل في ضعفاء الرجال [224/5، شمارۀ 1389].
3) - روايت را دميرى در حياة الحيوان 2:412[441/2]، و ابن حجر در الصواعق المحرقة: 75 [ص 125] نقل كردهاند.
4) - تحذير الخواصّ: 53 [ص 207].
5) - نگاه كن: ص 467-478 از اين كتاب.
6) - طه: 99 و 100.
پيش از شروع در شمردن فضايل، تو را بر مسايلى آگاه مىكنيم كه مقدار علم خليفه، خلق و خوى و ملكات فاضلۀ او، و جايگاهش نسبت به تقوا و ايمان را به تو نشان مىدهد، تا نگاه تو به فضايل او نگاه كسى كه او و فضايلش را مىشناسد، باشد.
حافظان از بعجة بن عبداللّه جهنى نقل كردهاند: «مردى از ما با زنى از جهينه ازدواج كرد، و زن پس از شش ماه بچّهاى به دنيا آورد؛ همسرش پيش عثمان رفت، و او دستور داد زن را سنگسار كنند. اين خبر به على عليه السلام رسيد، پس آمد و فرمود: چه مىكنى؟ نبايد سنگسار شود؛ خداوند فرموده است: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً )(1)[و دوران حمل و از شير بازگرفتنش سى ماه است]، و (وَ اَلْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ )(2)[مادران، فرزندان خود را دو سال تمام، شير مىدهند]؛ و مدّت شير دادن بيست و چهار ماه، و مدّت باردارى شش ماه است. عثمان گفت: به خدا سوگند اين را نفهميده بودم؛ و دستور داد آن زن برگردانده شود امّا او را در حالى كه سنگسار شده بود يافتند. و از جمله سخنانى كه آن زن به خواهرش گفته بود اين است: خواهرم! ناراحت نباش كه به خدا سوگند كسى غير از آن مرد (شوهرش) با من عمل زناشويى انجام نداده است. راوى مىگويد: آن كودك بزرگ شد و آن مرد اعتراف كرد كه فرزندش است و شبيهترين مردم به او بود، و ديدم آن مرد عضو عضو بدنش روى رخت خوابش مىافتاد».
اين روايت را مالك، ابن منذر، ابن أبى حاتم، بيهقى، ابو عمر، ابن كثير، ابن ديبع، عينى و سيوطى - آن گونه كه گذشت(3)- نقل كردهاند(4).
امينى مىگويد: اگر تعجّب مىكنى تعجّب از اين است كه پيشواى مسلمانان چيزى را كه در قرآن است و در موارد گوناگون به آن نياز دارد، نمىداند، سپس به خاطر اين نادانى، زنى مؤمنه بىگناه كشته و به زنا متّهم مىشود، و سرّ او در بين اجتماع دينى و در مقابل چشم افراد هتك مىشود!
و چرا وقتى جواب اين مسأله را نمىدانست با يكى از صحابه كه آن را مىداند مشورت نكرد تا مرتكب گناه قتل و آن رسوايى نشود؟! و چرا مانند اين قضيّه را كه چندين بار در زمان عمر اتّفاق افتاده بود به ياد نياورد؟! كه مىخواست زنانى را كه شش ماهه زاييده بودند سنگسار كند ولى اميرالمؤمنين - آنگونه كه گذشت(5)- و ابن عبّاس(6)جلوى او را گرفتند؟!
وانگهى، فرض كن او از آن دو آيۀ كريمه غافل شده و آنچه در زمان عمر اتّفاق افتاده را فراموش كرده، امّا مدرك او در حكمِ به سنگسار آن ضعيفه چه بود؟ آيا مدركش قرآن بود؟ از كجاى قرآن؟ آيا مدركش سنّت بود؟ چه كسى آن را روايت كرده است؟ آيا مدركش برداشت شخصى و قياس بود؟ مدرك اين برداشت كجاست؟ و ترتيب قياس چگونه است؟
و اگر فتواى بدون دليل است خداوند اين فتوا دهنده را زنده نگه دارد، و أحسنت بر اين فتوا، و مرحبا به اين خلافت و اين خليفه!
آرى، خانۀ اميّه عالىتر از اين بشر تربيت نمىكند، و از آن درخت، ميوهاى مرغوبتر از اين چيده نمىشود.
بخارى و مسلم و ديگران با سند خود از عبداللّه بن عمر نقل كردهاند: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در منى نماز جماعت را شكسته خواند، و پس از او ابوبكر، و پس از او عمر، و پس از او عثمان در آغاز خلافتش رضى اللّه عنهم [نماز را شكسته خواندند]، تا آنكه عثمان نماز را تمام خواند. و ابن عمر وقتى با امام [عثمان] نماز مىخواند تمام مىخواند، و وقتى فرادا مىخواند شكسته به جا مىآورد»(1).
و ابوداود و ديگران از زهرى نقل كردهاند: «عثمان بن عفّان رضى الله عنه نماز را در منى به خاطر أعراب باديه نشين تمام خواند؛ زيرا آنان در آن سال زياد بودند و او نماز را تمام خواند تا به آنها بفهماند، نماز، چهار ركعت است»(2).
و ابن حزم در «المحلّى»(3)از طريق سفيان بن عيينه از جعفر بن محمّد از پدرش نقل كرده است: «عثمان وقتى در منى بود بيمار شد؛ پس على آمد و به او گفته شد: با مردم نماز بخوان. فرمود: «إن شئتم صلّيتُ بكم صلاة رسول اللّه صلى الله عليه و آله - يعني ركعتين -» [اگر مىخواهيد (نماز بخوانم) من نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله - يعنى دو ركعت - را براى شما مىخوانم]. گفتند: خير، مگر اينكه نماز امير المؤمنين - يعنى عثمان - كه چهار ركعت است را بخوانى؛ پس آن حضرت امتناع ورزيد».
و از عبد الملك بن عمرو بن ابى سفيان ثقفى از عمويش نقل شده است: «عثمان نماز جماعت را در منى چهار ركعت خواند. شخصى نزد عبدالرحمن بن عوف آمد و گفت: آيا با برادرت موافقى كه نماز را بر مردم چهار ركعتى خواند؟ پس عبدالرحمن به همراه اصحابش نماز را دو ركعتى خواند؛ سپس نزد عثمان رفت و گفت: آيا در اين مكان با رسولخدا صلى الله عليه و آله نماز را دو ركعتى نخواندى؟ گفت: آرى. گفت: آيا با ابوبكر دو ركعتى نخواندى؟ گفت: آرى. گفت: آيا با عمر دو ركعتى نخواندى؟ گفت: آرى. گفت: آيا در ابتداى خلافت دو ركعتى نخواندى؟ گفت: آرى. و ادامه داد: «فاسمع منّي يا أبا محمّد! إنّي اُخبرت أنّ بعض من حجّ من أهل اليمن وجفاة الناس قد قالوا في عامنا الماضي: إنّ الصلاة للمقيم ركعتان هذا إمامكم عثمان يصلّي ركعتين. وقد اتّخذتُ بمكّة أهلاً فرأيتُ أن اُصلّي أربعاً لخوف ما أخاف على الناس، واُخرى قد اتّخذتُ بها زوجة، ولي بالطائف مالٌ، فربّما اطلعتُه فأقمتُ فيه بعد الصَدَر» [اى ابومحمّد! به من گوش كن! به من خبر رسيده برخى از حاجيان از اهل يمن و درشت خويان در سال گذشته گفتهاند: نماز براى كسى كه مسافر نيست دو ركعتى است، و اين پيشواى شما عثمان است كه دو ركعتى مىخواند. و من در مكّه همسرى گرفتهام و به خاطر آنچه بر مردم مىترسيدم بهتر
ديدم كه چهار ركعت بخوانم، و ديگر بار نيز از مكّه همسرى گرفتهام، و در طائف اموالى دارم، و چه بسا به آنجا رفتهام و پس از بازگشت از منى و اتمام اعمال حجّ در آنجا ماندهام].
عبدالرحمن بن عوف گفت: اينها كه گفتى دليلى براى تو نمىشود؛ امّا اينكه گفتى: «همسرى از مكّه گرفتهام» همسر تو در مدينه است و هر وقت بخواهى از آنجا خارج مىشود و هر وقت بخواهى به آنجا مىآيد، و هر جا ساكن شوى ساكن مىشود.
و امّا اينكه گفتى: «در طائف اموالى دارم» بين تو و طائف سه شبانه روز راه است و تو از اهل طائف نيستى.
و امّا اينكه گفتى: «حاجيان اهل يمن و ديگران باز مىگردند و مىگويند: اين پيشواى شما عثمان است كه نماز را با اينكه مقيم مكّه است دو ركعتى مىخواند» همانا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وحى نازل مىشد و در آن روز مردم اندكى، مسلمان شده بودند، در زمان ابوبكر نيز همينطور بود، سپس در زمان عمر، اسلام مستقرّ شد و او تا زمان مرگ، نماز را دو ركعتى خواند. پس عثمان گفت: «هذا رأيٌ رأيتُه...»(1)[اين نظرى است كه پسنديدهام...].
امينى مىگويد: تو مىدانى آنچه اين مرد مرتكب شده نظرى بدون برهان و بدون دليل از قرآن و سنّت است، و چيزى نداشت تا سپر خود قرار دهد مگر دليلهاى سه گانهاى كه وقتى عثمان آنها را مطرح كرد، عبدالرحمن بن عوف از آنها به بهترين وجه پاسخ داد و ردّ كرد، پس از اينكه انتقاد، او را در گل فرو برد و چنگ زدنِ به اين دليلها از سوى او بسانِ چنگ زدن فرد در حال غرق شدن است [كه به هر چيز سستى چنگ مىزند]. و كسى كه در آن دليلها خوب دقّت كند، شكّ نمىكند فردى كه در فقاهت داراى شأنى باشد چنين دليلهايى نمىآورد تا چه رسد به پيشواى مسلمانان.
و اگر اهل مكّه بودن همسرش، باعث مىشود نمازش تمام باشد، كدام مهاجرى از صحابه اين گونه نبود؟! پس در اين صورت همه بايد نماز را تمام مىخواندند، لكن دين، شكسته خواندن را مطلقاً بر مسافر واجب كرده است، و زن، تحتِ تسلّط مرد است و در سفر و حَضَر تابع شوهر خود است؛ و شوهر به خاطر اينكه نزديك منزل اصلى و پدرى زن كه هر دو از آن هجرت كردهاند مىباشد، از حكم مسافر خارج نمىشود.
ابن حجر در «فتح الباري» نوشته است(2):
احمد و بيهقى از حديث عثمان و اينكه چون در منى نماز را چهار ركعتى خواند و مردم اين عمل او را مُنْكَر و ناپسند شمردند، نقل كردهاند كه گفت: چون به مكّه آمدم در همين جا متأهّل شدم و از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: هر كس در شهرى متأهّل شد مثل كسى كه مقيم است، نماز مىگذارد. اين حديث مقطوع است [تعدادى از راويان آن حذف شدهاند] و صحيح نيست، و در ميان راويانش افراد غير ثقه هستند، و اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله با همسرانش مسافرت مىكرد و نماز را شكسته مىخواند، اين حديث را ردّ مىكند.
و ابن قيّم(3)هنگام شمردن دليلهاى خليفه مىنويسد:
او در منى متأهّل شد، و مسافر اگر در جايى اقامت كرد و در آنجا ازدواج نمود، يا در آنجا همسرى داشت
بايد نماز را تمام بخواند. و در اين رابطه حديثى مرفوع از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است؛ عكرمة بن ابراهيم أزدى از ابوذئاب از پدرش نقل كرده است: عثمان نماز را با اهل منى چهار ركعت خواند و گفت: اى مردم وقتى آمدم در اينجا متأهّل شدم، و از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه گفت: هر گاه مرد در شهرى متأهّل شود، در آنجا مثل مقيم نماز مىخواند. اين روايت را احمد رحمه الله در مسند خود(1)، و عبداللّه بن زبير حميدى نيز در مسند خود(2)نقل كردهاند، و بيهقى آن را به خاطر مقطوع بودنش، و ضعيف دانستن عكرمة بن ابراهيم، ضعيف شمرده است.
ابوالبركات بن تيميّه گفته است: مىتوان سبب ضعف عكرمه را از بيهقى مطالبه كرد [و بهخاطر ضعيف دانستن عكرمه به وى انتقاد كرد]؛ زيرا بخارى وى را در تاريخ خود ذكر كرده(3)، و با اينكه عادت وى ذكر عيب و معيوبين است بر او عيبى نگرفته است. و ابن عبّاس و احمد پيش از او تصريح كردهاند: مسافر اگر ازدواج كرد بايد نماز را [در شهرى كه ازدواج كرده] تمام بخواند. و اين، گفتار ابوحنيفه رحمه الله و مالك و پيروان آن دو است؛ و اين بهترين دليلى است كه مىتوان براى عثمان آورد.
امينى مىگويد: اگر عثمان در آن هنگام و در برابر همۀ حاضران اين دليل را مىآورد، و در اسلام مسلّم بود كه ازدواج، قطع كنندۀ سفر است [و باعث مىشود نماز مسافر تمام باشد] - كه چنين نيست - هيچ سخنى زير پردههاى خفا باقى نمىماند، تا اين شخصى كه به دنبال حديث است و خود را به تكلّف مىاندازد آن را كشف كند، يا كسى كه بدون دليل و بىتوجّه سخن مىگويد، آن را براى او ببافد.
وانگهى، اگر مطلب از اين قرار است، چرا صحابه به او انتقاد كردند؟! آيا صداى او را وقتى براى گفتن دليلِ موجَّهش، بلند كرد نشنيدند؟ يا شنيدند ولى ارزشى براى آن قائل نشدند؟ يا اينكه اين خطاب از زاييدههاى كذب پس از به پايان رسيدن دوران اوست؟
به علاوه، نزد اهل سنّت ازدواج فقط با دو شاهد عادل تمام مىشود، و از ابن عبّاس نقل شده است: «ازدواجى صورت نمىگيرد مگر با حضور چهار نفر: ولىّ، دو شاهد، و عقد كننده»(4)و اركان ازدواج خليفه در روزى كه انتقادات متوجّه او شد كجا بود تا در برابر اين سر و صدا و جار و جنجال از او دفاع كنند؟!
و چه وقت اين مرد با اين زنِ خيالى كه قطع كنندۀ سفر اوست ازدواج كرد؟! و چه چيزى اين كار را براى او جايز كرد در حالى كه با حالت احرام داخل مكّه شده بود؟! و چگونه مُنْكَر را رواج مىدهد و مىگويد: وقتى به مكّه آمدم ازدواج كردم؟! و عمرۀ تمتّع هم انجام نمىداده - زيرا چنانكه تفصيل آن خواهد آمد وى به خاطر پذيرش ديدگاه كسى كه عمره تمتّع را حرام كرد، آن را مباح نمىدانست - تا گفته شود: در بين احرام عمره و حجّ و پس از انجام مناسك عمره ازدواج كرده؛ از اين رو او از مسجد شجره تا وقتى در منى تمام مناسك را انجام دهد واز احرام بيرون آيد محرم است؛ پس واجب است تمام خواندن نماز - البتّه اگر ازدواج، سبب تمام خواندنِ نماز باشد، امّا به چه دليل؟! - از جايى باشد كه جامۀ احرام را از تن در آورده و ازدواج كرده است، در حالى كه وى در منى و عرفات با حاجيان در حال احرام بوده و نماز را تمام خوانده است؛ و اين مشكل ديگرى است كه حلّ شدنى نيست؛ زيرا از طريق خود عثمان از رسول خدا صلى الله عليه و آله در].
روايتى صحيح وارد شده است: «لا يَنكِحُ المحرمُ ولا يُنكِحُ ولا يخطب»(1)[شخص محرم نبايد ازدواج كند، يا عقد ازدواج براى كسى بخواند، و نبايد خواستگارى كند].
و اى كاش مىدانستم طبق كدام آيه يا روايت، ابوحنيفه و مالك گفتهاند و احمد تصريح كرده است - چنانكه ابن قيّم گمان كرده است(2)-: مسافر اگر در شهرى ازدواج كرد بايد نماز را تمام بخواند؟! در حالى كه سنّت ثابت رسول خدا صلى الله عليه و آله برخلاف اين است. و تنها دليل آنها روايت عكرمة بن ابراهيم است كه بيهقى آن را ضعيف شمرده، و نيز از ابن حجر نقل شد(3)كه اين روايت صحيح نيست.
و يحيى(4)و ابوداود گفتهاند: «عكرمة ليس بشيء» [عكرمه چيز قابل ذكرى نيست]. و نسائى نوشته است(5): «ضعيف است و مورد اطمينان نمىباشد».
آرى، اين بزرگان خواستهاند كرامت خليفه را حفظ كنند هر چند فتوايى بر خلاف آنچه خدا نازل كرده بدهند، و چقدر اين كار نظير و مانند دارد! و ما در آينده تو را بر بخش مهمّى از فتاواى خلاف قرآن و سنّت، آگاه مىكنيم.
و تعجّب فراوان از اين است كه ابن قيّم اين دليل ساختگى را بهترين دليلى مىداند كه مىتوان با آن از عثمان دفاع كرد! و اين در حالى است كه اين انتقادات و ضعفهايى كه گفتيم آن را فرا گرفته است؛ اين، شأنِ بهترين دليل است، و چه گمانى به بقيّۀ دليلها دارى؟!
و امّا بودن اموال او در طائف: اين مرد اهل مكّه است كه از آن هجرت كرده نه اهل طائف، و بين او و طائف چند روز راه است. فرض كن در مكّه يا در خود منى و عرفه كه نماز را در اين دو جا تمام خواند مالى داشته باشد، امّا بودن مال در مكانى، مادامى كه در آنجا اقامت نكند سفر را قطع نمىكند، و چنانكه شافعى در كتاب «الاُمّ»(6)نقل كرده است:
اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه او در سال فتح مكّه، و در حجّى كه با ابوبكر انجام دادند نماز را شكسته خواندند و اين در حالى بود كه گروهى از آنها در مكّه يك يا چند خانه و خويشاوند داشتند.
و امّا ترس از حاجيانِ اهل يمن و درشت خويانى كه به احكام عادت نكردهاند، كه مبادا بگويند: وظيفۀ مُقيم اين است كه نماز را دو ركعت بخواند و اين پيشواى مسلمين است كه به اين صورت مىخواند: همانا رعايت اين ترس در زمان پيامبر در حالى كه مردم، تازه مسلمان بودند، و مقدارى از احكام به گوش آنها نرسيده بود، و نيز در زمان ابوبكر و عمر، أولى و شايستهتر بود، امّا رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از بيان حكم حاضر و مسافر اين ترس را رعايت نكرد، و نيز كسانى كه پس از او، از وى پيروى كردند، و همانا پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهايى كه در مكّه اقامت داشتند نماز را دو ركعتى خواندند سپس فرمودند: «أتمّوا الصلاة يا أهل مكّة فإنّا سفر»(7)[اى اهل مكّه شما نماز را تمام بخوانيد، ما مسافر هستيم]، يا فرمود:
«يا أهل البلد صلّوا أربعاً؛ فإنّا سفر» [اى اهل اين شهر نماز را چهار ركعت بخوانيد؛ زيرا ما مسافريم].
وانگهى، اگر خليفه مىخواست آن مردم ضعيف را از ندانستن اينكه نماز، به شكل چهار ركعتى تشريع شده، نجات دهد، همانا آنها را در جهل به حكم نماز مسافر افكنده است؛ و از اينرو، اين تعليم عملى او، خود نوعى فروبردن در جهل بهشمار مىرود.0.
1) - الموطّأ، مالك 1:321؛ و در چاپى ديگر: 254 [348/1، ح 70]؛ الاُمّ، شافعى 5:160[178/5]؛ مسند احمد 1:57 و 64 و 65 و 68 و 73 [92/1، ح 403؛ ص 104، ح 464؛ ص 105، ح 468؛ ص 110، ح 494؛ ص 117، ح 535]؛ صحيح مسلم 1:935[201/3، ح 41، كتاب النكاح]؛ سنن دارمى 2:38[141/2]؛ سنن أبي داود 1:290[169/2، ح 1841]؛ سنن ابن ماجة 1:606[632/1، ح 1966]؛ سنن نسائى 5:192[376/2، ح 3825]؛ سنن بيهقى 5:65 و 66.
2) - زاد المعاد [130/1].
3) - در ص 739 از اين كتاب.
4) - التاريخ [171/4، شمارۀ 3770].
5) - كتاب الضعفاء والمتروكين [ص 194، شمارۀ 506].
6) - كتاب الاُمّ 1:165[187/1].
7) - سنن بيهقى 3:136 و 157؛ سنن أبي داود 1:191[9/2، ح 1229]؛ أحكام القرآن، جصّاص 2:310.
اين بود دليلهاى خليفه هنگامى كه عبدالرحمن بن عوف او را در منگنه قرار داد (و از وى براى فتوايش مطالبۀ دليل كرد). لكن اين دليلها در حضور خود او ردّ شد، و عبدالرحمن با نقد دليلهاى وى، او را به گِل نشاند و ديگر چيزى نداشت جز اينكه بگويد:
«هذا رأي رأيتُه» [اين نظر من است كه به آن معتقدم]، چنانكه وقتى مولا اميرالمؤمنين عليه السلام بر او وارد شد و با دليلهاى خود بر او غلبه كرد و فرمود: «واللّه ما حدث أمر ولا قدم عهد، ولقد عهدت نبيّك يصلّي ركعتين، ثمّ أبابكر، ثمّ عمر، وأنت صدراً من ولايتك؛ فما أدري ماترجع إليه»(1)[به خدا سوگند! نه چيز تازهاى روى داده، و نه در گذشته چنين چيزى معهود بوده است، من با پيامبر بودهام و ديدهام كه در سفر نماز را دو ركعتى مىخواند، و پس از او عمر و ابوبكر نيز چنين كردند، و خود تو نيز در آغاز حكومتت چنين رفتار مىكردى، وبا آنچه بدان عدول كردهاى (اتمام در سفر) آشنايى ندارم]، و او از جواب درماند، گفت: «رأي رأيتُه» [اين نظر من است].
اين تمام دليلهايى بود كه در نيكو جلوه دادن بدعت عثمان گفته شده، و افتضاح و رسوايى وى چيزى جز اين سخن را برايش بجا نگذاشته است: «رأي رأيته» [اين نظر من است]، ولى پس از خود يارانى پيدا كرده كه دليلهاى ديگرى كه از خانۀ عنكبوت سستترند برايش تراشيدهاند، و خودِ خليفه به اين دليلها راه نيافته بود تا با آنها غبارى بر چهرۀ منتقدان بپاشد و بر آنان چيره گردد، لكن چقدر پيشينيان براى آيندگان جاى سخن باقى مىگذارند(2)از جملۀ آن دليلهاست:
1 - او پيشواى مردم بود و پيشوا هر جا فرود آيد آن، عمل و كار او و محلّ حكمرانى اوست و گويا وطن او مىباشد.
امينى مىگويد: ملاك حكم شريعت از جانب دين مقرّر مىشود نه از اعتبارات تراشيده شدۀ بىاصل و اساس، و پيشوا و مردم در احكام الهى يكسانند، بلكه پيشوا بر پيروى از احكام دين سزاوارتر است تا مردم به او اقتدا كرده و او اسوۀ آنها باشد. و رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشواى على الإطلاق همۀ مخلوقات بودند، و با اين حال، در سفرها نماز را شكسته مىخواند، و كسى به او نسبت نداده كه در مكّه يا منى يا عرفه يا جاى ديگر نماز را چهار ركعتى خوانده است، و تنها از آنچه كه او براى همۀ امّت سنّت كرده، پيروى مىشود.
و ابن قيّم در «زاد المعاد» و ابن حجر در «فتح البارى»(3)اين دليل را به همين صورت ردّ كردهاند.
2 - شكسته خواندن مسافر رخصت است نه عزيمت [به وى اجازه داده شده شكسته بخواند نه اينكه واجب باشد شكسته بخواند]؛ اين دليل را گروهى ذكر كردهاند، و محبّ طبرى در «رياض» نوشته است(4):
دليل او در تمام خواندن نماز آشكار است؛ زيرا او از كسانى بوده كه شكسته خواندن نماز در سفر را واجب نمىدانسته است.
و اين، با تصريحات شريعت، و روايات نقل شدۀ از پيامبر، و سنّت ثابت پيامبر اقدس، و سخنان صحابه، مخالف است؛ به نمونههايى از آن توجّه كنيد:
1 - از عمر نقل شده است: «صلاة السفر ركعتان... على لسان محمّد» [نماز مسافر دو ركعت است... بنابر گفتۀ محمّد]. و در لفظى آمده است: «على لسان النبيّ صلى الله عليه و آله»(5)[بنابر گفتۀ پيامبر صلى الله عليه و آله].
2 - از عبداللّه بن عمر نقل شده است: «كان رسول اللّه صلى الله عليه و آله إذا خرج من هذه المدينة لم يزد على ركعتين حتّى يرجع إليها»(6)].
1) - تاريخ الاُمم والملوك 267/4، حوادث سال 29 ه.
2) - [در متن كتاب، ضرب المثل: «كم تَرَكَ الأوّلُ للآخَر» به كار رفته است. «كم» خبريّه و به معناى تكثير است و مفعول «ترك» مىباشد. مراد از «الأوّل» و «الآخر» جنسِ كسى است كه از نظر زمانى مقدّم و مؤخّر باشد. اين كلام هم معناى اين سخن ابن مالك در خطبۀ كتاب التسهيل مىباشد: «وإذا كانت العلوم منحاً إلهيّة، و مواهب اختصاصيّة، فغير مستبعد أن يدّخر لبعض المتأخّرين ما عسر على كثير من المتقدّمين»؛ از آنجا كه علوم عطيّهاى الهى هستند كه خداوند به برخى عنايت مىكند، بعيد نيست كه خداوند به برخى متأخّران آنچه را كه دستيابى به آن براى بسيارى از قدما مشكل بوده، عنايت كند].
3) - فتح الباري 2:456[570/2].
4) - الرياض النضرة 2:151[89/3] و شارحان بخارى در اين مطلب از او پيروى كردهاند.
5) - مسند احمد 1:37[62/1، ح 259]؛ سنن ابن ماجه 1:329[338/1، ح 1036].
6) - مسند احمد 2:45[137/2، ح 5022]؛ سنن ابن ماجه 1:330[339/1، ح 1067].
[رسول خدا صلى الله عليه و آله هر گاه از مدينه خارج مىشد بر دو ركعت نمىافزود، تا به مدينه برگردد].
3 - از انس بن مالك نقل شده است: «خرجنا مع رسول اللّه صلى الله عليه و آله من المدينة إلى مكّة، فكان يصلّي ركعتين ركعتين حتّى رجعنا إلى المدينة»(1)[ما به همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه به مكّه رفتيم، پس همواره نماز را دو ركعت دو ركعت مىخواند تا به مدينه بازگشتيم].
4 - از عبداللّه بن عمر نقل شده است: «إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله أتانا ونحن في ضلال فعلّمنا؛ فكان فيما علّمنا: أنّ اللّه عزّ وجلّ أمرنا أن نصلّي ركعتين في السفر»(2)[همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى ما آمد در حالى كه ما در گمراهى بوديم و به ما تعليم داد؛ و در ميان آنچه به ما ياد داد اين بود: خداوند عزّوجلّ به ما امر كرده كه در سفر نماز را دو ركعت بخوانيم].
و اگر در اين زمينه از پيامبر ترخيص و تجويزى رسيده بود، بر بزرگان صحابه پوشيده نمىماند تا از عثمان به شدّت انتقاد كنند و دليلهايش را تضعيف و تكذيب كنند، و در ميان آنها مولا امير المؤمنين عليه السلام بود كه باب شهر علم پيامبر، و پس از آن حضرت جايگاه دريافت احكام دين بود، و پيش از همۀ اصحاب موارد رخصت و جواز را از موارد وجوب مىشناخت؛ و آيا حكم نماز از او پوشيده مىمانَد در حالى كه از ميان مردان نخستين كسى بود كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز خواند؟!
حتّى خود خليفه اين دليل ضعيف و سست را نياورده، و اگر چيزى از اين سخنان را مىدانست، بيان آن را به اين كسانى كه از او دفاع مىكنند واگذار نمىكرد و به تأخير نمىانداخت، و وقتى دليلهايش تمام شد و نياز به دليلى داشت نمىگفت: «اين، نظر من است»، و كسانى كه با او در اين فتوا موافقت كردهاند، تنها دليلِ خود را دفع شرّ اختلاف، ذكر نمىكردند بدون اينكه اشارهاى به مسألۀ رخصت كنند.
و تو پس از اين احاديث، ارزش سخن محبّ طبرى در «الرياض النضرة» را مىفهمى(3):
اين يك مسألۀ اجتهادى است؛ و به همين جهت علما دربارۀ آن اختلاف كردهاند؛ و ديدگاه عثمان دربارۀ آن، سبب نمىشود كه او را كافر يا فاسق بدانيم.
بر اين سادهلوح غفلتزده پوشيده مانده كه اجتهاد در مقابل نصّ جايز نيست، و در اين مسأله تا زمان بدعت عثمان، اختلافى نبوده است، بلكه سنّت ثابت نزد همۀ صحابه اين بود كه مسافر بايد نمازش را شكسته بخواند، و عمل خليفه تنها رأى و نظرى بود كه بر خلاف سنّت ابوالقاسم صلى الله عليه و آله بر زبان جارى كرد.
اين رواياتى كه دربارۀ نماز خليفه نقل شده درس خوب و كاملى به ما مىدهد كه تتبّع موارد زيادى با آن موافق است و آن اين كه: دين، مانع گروه زيادى از صحابه نمىشد كه با تعليمات مقرّر در آن مخالفت نكنند بلكه آنها اقتضاى زمان را بر آن تعاليم مقدّم مىكردند؛ و گرنه وجهى براى چهار ركعت خواندن نماز به اين بهانه كه اختلاف، شرّ است، نمىماند، در حالى كه همگى مىدانستند آنچه تشريع شده خلاف آن است، و آنها يا كسى كه از آنها دفاع كرده و حكم به عدالت همۀ آنها كرده است تقيّه را جايز نمىدانند؛ از اينرو، عبداللّه بن عمر از خليفه در بدعتش پيروى مىكند، و وقتى نماز را به جماعت مىخواند تمام مىخواند، لكن وقتى فرادا مىخواند شكسته مىخواند، در حالى كه بر زبانش اين روايت جارى است: «الصلاة في السفر ركعتان من خالف السنّة فقد كفر»(4)[نماز در سفر دو ركعت است و هر كه با اين سنّت مخالفت
كند كافر است]. و در گوش او اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله وجود دارد: «إنّ اللّه لا يقبل عمل امرئٍ حتّى يُتقنه». قيل: وما إتقانه؟ قال: «يخلصه من الرياء والبدعة»(1)[همانا خداوند عمل كسى را قبول نمىكند تا آن را محكم كند. گفته شد: محكم كردن آن به چيست؟ فرمود: آن را از ريا و بدعت پيراسته نمايد].
و نيز سخن آن حضرت صلى الله عليه و آله: «من عمل عملاً ليس عليه أمرنا فهو ردٌّ»(2)[كسى كه عملى انجام دهد كه امر ما دربارۀ آن نيست (و به فرمان و اجازۀ ما نمىباشد) آن عمل، مردود است].
و اين عبداللّه بن مسعود است كه در سفر، دو ركعت را سنّت مىداند، و آن را روايت مىكند، سپس تمام مىخواند به اين دليل كه عثمان پيشواست و من با او مخالفت نمىكنم و مخالفت، شرّ است!
و اين عبدالرحمن بن عوف است كه براى خليفه در تمام خواندن نماز در سفر، هيچ عذرى را نمىپذيرد، و در پاسخ دليلهايش مىگويد: «ما من هذا شيء لك فيه عذر» [اينها براى تو دليل نمىشود]، و از خليفه مىشنود كه بر خلاف سنّت ثابت مىگويد: «إنّه رأي رأيتُه» [اين رأى من است]، ولى با همۀ اينها وقتى از ابن مسعود مىشنود كه مخالفت، شرّ است، نماز را تمام مىخواند(3)!
چرا مخالفت با عثمان، شرّ است، ولى مخالفت او و آنها با حكم شريعت و پيامبر، شرّ نيست؟! مرا واگذار و از صحابه صدر اوّل بپرس.
و اين على اميرالمؤمنين است، تنها كسى كه پا جاى پاى پيامبر اعظم گذاشته است و از حكمى كه براى نماز آورده پيروى كرده، و آن گونه كه گذشت(4)براى خواندن نماز آورده مىشود ولى مىگويد: «اگر مىخواهيد [با شما نماز بخوانم] نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه دو ركعت است مىخوانم»؛ و به او گفته مىشود: نه، تنها نماز اميرالمؤمنين عثمان كه چهار ركعت است [را بخوان]؛ و او امتناع مىكند و آنها توجّهى نمىكنند!
بله، احكام نزد اين خلفايى كه نظرات منحرف خود را در دين خدا داخل كردند، و نيز نزد كسانى كه از آنها پيروى كردند، چيزى جز سياست و مصلحت روز (و مقطعى و گذرا) كه امر و نهى، دائر مدار آن مىباشد، نبوده است. و با تغيير اين سياست، نظرات نيز وقت به وقت تغيير مىكند؛ از اين رو، اوّلى را مىبينى كه در حضور همه مىگويد: «لئن أخذتموني بسنّة نبيّكم لااُطيقها» [اگر مرا با سنّت پيامبرتان باز خواست كنيد طاقت آن را ندارم]، در حالى كه پيامبر اعظم، سنّتى آسان و سهل آورده است.
و مىگويد: «إنّي أقول برأيي إن يك صواباً فمن اللّه، وإن يك خطأً فمنّي ومن الشيطان»(5)[من نظر خود را مىگويم اگر درست بود از خداست، و اگر خطا بود از من و شيطان است].
و كسى بعد از او مىآيد و بىباكانه فتوا مىدهد: كسى كه جنب شده و آب براى غسل ندارد، نماز نخواند، در حالى كه پيامبر أعظم تيمّم را به شخص او ياد داده است، تا چه رسد به اينكه اين حكم در قرآن و سنّت وجود دارد(6).
وگاه سورۀ حمد را در ركعت اوّل نمىخواند و در ركعت دوم دوبار مىخواند، و گاه آن را در ركعتهاى نماز نمىخواند و به نيكو انجام دادن ركوع و سجود اكتفا مىكند، و گاه آن را ترك مىكند و چيزى نمىخواند سپس نماز را اعاده مىكند(7).ب.
و از خواندن نماز مستحبّى پس از نماز عصر نهى مىكند، و هر كسى را كه نماز نافله بخواند با تازيانه مىزند، و مردم به او مىگويند: اين، سنّت محمّد صلى الله عليه و آله است، ولى او گوش نمىدهد(1).
و او را مىبينى كه دربارۀ [ارث] جدّ، صد جور حكم مىكند كه برخى با برخى ديگر متناقض است(2).
و از او اين گفتار ثابت شده است: «متعتان كانتا على عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عنهما واُعاقب عليهما» [دو متعه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و من از آن نهى مىكنم و بر آنها مجازات مىكنم] چنانكه پيش از اين به تفصيل دربارۀ آن سخن گفتيم(3).
و اين گفته از او نقل شده است: «أيّها الناس ثلاث كنّ على عهد رسول اللّه وأنا أنهى عنهنّ وأحرّمهنّ وأعاقب عليهنّ: متعة النساء، ومتعة الحجّ، وحيّ على خير العمل» [اى مردم! سه چيز در عهد رسول خدا بود و من از آنها نهى مىكنم و آنها را حرام مىكنم و بر انجام آنها مجازات مىكنم: متعۀ زنان، متعۀ حجّ، و گفتن حىّ على خير العمل (در اذان)](4).
و قضايايى از اين دست كه در بحث «شاهكارهاى علمى عمر» گذشت(5).
و اين عثمان است كه با سنّت ثابت در نماز كه عمود دين است مخالفت مىكند، و چنين دليل مىآورد: «إنّه رأي رأيتُه» [اين نظر من است].
و گفتن اذان پس از اذان و اقامه را بدعت مىگذارد، و جامعه اسلامى آن را به عنوان سنّتى در جوامع اسلامى قرار مىدهد.
و على امير المؤمنين را از حجّ تمتّع نهى مىكند، و از او مىشنود كه مىفرمايد: «لم أكن لأدع سنّة رسول اللّه لقول أحد من الناس» [من سنّت رسول خدا را به خاطر گفتۀ اَحدى از مردم ترك نمىكنم].
و براى اسب، زكات مىگيرد، در حالى كه خداوند با زبان پيامبر اقدس از زكاتِ اسب عفو كرده است.
و بر خلاف سنّت مسلّم در عيد قربان و فطر، خطبه را بر نماز مقدّم مىكند. و قرائت حمد را در دو ركعت اوّل ترك مىكند، و در دو ركعت بعد قضا مىكند.
و در عدّۀ طلاق خلع، بر خلاف سنّت مورد موافقت همه، نظر مىدهد.
و در اموال و صدقات سيرهاى غير از آنچه كتاب و سنّت مقرّر كرده، در پيش مىگيرد.
و نظرات زياد ديگرى كه از مقرّرات اسلام مقدّس منحرف است، و تفصيل آن را تمام و كمال ذكر مىكنيم.
و اين معاويه است - و چه مىدانى معاويه كيست؟! - كه در نماز ظهرش پا جاى پاى پيامبر مىگذارد، لكن مروان و فرزند عثمان پيش او مىروند و او را از روشش دور مىكنند، و او به خاطر پيروى از سياست و مصلحت روز، و زنده كردن بدعت پسر عمويش، و ميراندن شريعت مصطفى، و تقرّب به فردى مثل مروان و فرزند عثمان، با اين سنّت ثابت - به اعتراف خودش - مخالفت مىكند.
و او را مىبينى كه به جواز عمل زناشويى با دو خواهرى كه كنيز يك نفر هستند، حكم مىكند، و مردم به او اعتراض مىكنند ولى توجّهى نمىكند(6).
و ربا را حلال مىكند، در حالى كه در قرآن عزيز آمده است: (وَ أَحَلَّ اَللّهُ اَلْبَيْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبا )(7)[و خدا بيع را حلال5.
كرده، و ربا را حرام]؛ ابودرداء به او خبر مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اين فروشى كه انجام دادى نهى كرده است، لكن معاويه مىگويد: «ما أرى بهذا بأساً» [من اشكالى در آن نمىبينم]. ابودرداء مىگويد: «من يعذرني من معاوية، أخبره عن رسول اللّه، ويخبرني عن رأيه، لا أساكنك بأرض» [چه كسى براى من رفتار معاويه را توجيه مىكند، به او از رسول خدا خبر مىدهم، ولى او از رأيش سخن مىگويد، من با تو در يك جا نمىمانم]؛ آنگاه از بلادى كه تحت تسلّط معاويه بود خارج شد(1).
و هزار دينار ديۀ ذمّى را گرفت، و پانصد دينار را در بيتالمال گذاشت و پانصد دينار را به بازماندگان مقتول داد، و اين بدعتى مسلّم و برخلاف سنّت خدا بود(2).
و دستور داد براى نماز عيد فطر و قربان اذان بگويند، در حالى كه اذان در اينجا مشروع نيست و تنها در نماز واجب مشروع است(3).
بر هديّهها زكات قرار داد، و چنانكه در كتاب «الاُمّ» آمده است او نخستين كسى بود كه اين بدعت را نهاد(4).
و چنانكه ابن ابى شيبه نقل كرده، او نخستين كسى بود كه تكبير را ناقص گفت.
وچنانچه ماوردى در «الأحكام السلطانيّة»(5)، وابن كثير در «تاريخ» خود(6)ذكر كردهاند: دزدانى را نزد او آوردند، پس دست آنها را قطع كرد، به جز يك نفر كه از او و مادرش كلامى شنيد كه خوشش آمد و از اين رو دست او را قطع نكرد!
و در روز عيد فطر و قربان خطبه را بر نماز مقدّم كرد چنانكه تفصيل آن خواهد آمد(7)، در حالى كه سنّت برخلاف آن بود.
و لعن امير المؤمنين عليه السلام را سنّت كرد، و خطيبان و امامان جمعه و جماعت در همۀ جوامع اسلامى را به آن امر كرد.
پس به امر خود آگاه باش (وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ اَلَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ )(8)[و از هوسهاى كسانى كه آگاهى ندارند پيروى مكن]. (وَ اِحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ )(9)[و از آنها برحذر باش، مبادا تو را از بعض احكامى كه خدا بر تو نازل كرده، منحرف سازند]. (أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ )(10)[آيا كسانى كه مرتكب بديها و گناهان شدند گمان كردند كه ما آنها را همچون كسانى قرارمىدهيم كه ايمان آورده و اعمالصالح انجام دادهاند كه حيات و مرگشان يكسان باشد؟! چه بد داورى مىكنند].
بلاذرى در «الأنساب»(11)از طريق محمّد بن سعد، با سند خود از ابواسحاق همدانى نقل كرده است: «وليد بن عقبه(12)شراب خورد و مست شد و نماز صبح را بر مردم دو ركعت خواند(13)سپس متوجّه آنها شد و گفت: بيشتر بخوانم؟ گفتند: خير نمازمان را خوانديم. سپس ابو زينب و جندب بن زهير أزدى در حالى كه او مست بود بر او وارد
1) - اختلاف الحديث، اثر شافعى در پاورقى كتاب الاُمّ 7:23 [اختلاف الحديث/ 480].
2) - كتاب الديات، أبو عاصم ضحّاك: 50.
3) - كتاب الاُمّ 1:208[235/1].
4) - كتاب الاُمّ 2:14[17/2].
5) - الأحكام السلطانيّة: 219 [228/1].
6) - البداية والنهاية 8:136[145/8، حوادث سال 60 ه].
7) - نگاه كن: ص 554-557 از اين كتاب.
8) - جاثيه: 18.
9) - مائده: 49.
10) - جاثيه: 21.
11) - الأنساب، بلاذرى 5:33.
12) - وليد، برادرِ مادرى عثمان بود؛ مادرشان أروى دختر كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس بود.
13) - در الأنساب و صحيح مسلم [539/3، ح 38، كتاب الحدود] اين گونه ذكر شده است، امّا در بقيّۀ منابع چهار ركعت ذكر شده است، و إن شاء اللّه به زودى در اين باره حقّ مطلب را ادا مىكنيم.
شدند و انگشترش را از دستش در آوردند و او كه مست بود نفهميد...».
و واقدى نوشته است: گفته شده: عثمان برخى شهود را تازيانه زد، پس پيش على آمدند و شكايت كردند؛ و او پيش عثمان آمد و گفت: «عطّلْتَ الحدود وضربْتَ قوماً شهدوا على أخيك فقلّبْتَ الحكم، وقد قال عمر: لا تحمل بني اُميّة وآل أبيمعيط خاصّة على رقاب الناس» [حدود را تعطيل كردى و گروهى كه عليه برادرت شهادت دادند را تازيانه زدى و حكم را برگرداندى، در حالى كه عمر گفت: بنى اُميّه و آل ابو معيط را بر مردم مسلّط نكن]. عثمان گفت: چه نظرى دارى؟ گفت: «أرى أن تعزله ولا تولّيه شيئاً من اُمور المسلمين، وأن تسأل عن الشهود فإن لم يكونوا أهل ظنّة ولا عداوة أقمْتَ على صاحبك الحدّ» [به نظر من او را عزل كن و چيزى از امور مسلمين را به او نسپار، و از شهود سؤال كن و اگر اهل بدگمانى و دشمنى نيستند بر رفيقت حدّ جارى كن].
و واقدى مىگويد: «و گفته شده: عايشه بر عثمان درشتى كرد و او بر عايشه درشتى كرد، و گفت: تو را به اين كار چه؟! تو امر شدهاى در خانهات بمانى. و گروهى همين سخن عثمان را تكرار كردند. و ديگران گفتند: چه كسى از عايشه به اين سخن شايستهتر است؛ و با كفش يكديگر را زدند؛ و اين اوّلين جنگى بود كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در بين مسلمين در افتاد».
و واقدى از چندين طريق نقل كرده است: «طلحه و زبير پيش عثمان آمدند و گفتند: ما تو را نهى كرديم كه چيزى از امور مسلمين را به وليد بسپارى و تو امتناع كردى، و حال عليه او شهادت دادهاند كه شراب خورده و مست شده است پس او را عزل كن...».
و ابوعمر در «استيعاب»(1)نوشته است: «و خبر نماز وليد با مردم در حال مستى، و اينكه پس از چهار ركعت خواندنِ نماز صبح به آنها گفت: بيشتر بخوانم؟ مشهور است و افراد ثقه آن را روايت كردهاند و اهل حديث و أخبار نقل نمودهاند»(2).
و در تاريخ يعقوبى آمده است: «وليد در محراب استفراغ كرد».
و در «اُسد الغابة» آمده است: «سخن وليد به مردم: برايتان بيشتر بخوانم؟ پس از اينكه نماز صبح را چهار ركعت خوانده مشهور است، و افراد ثقه از اهل حديث روايت كردهاند»(3).
و در «السيرة الحلبيّة» آمده است(4): «نماز را بر اهل كوفه چهار ركعت خواند و در ركوع و سجودش مىگفت: «إشرب واسقني» [مِىْ را بنوش و به ما هم بنوشان]. سپس در محراب قى كرد (و شرابى كه خورده بود بالا آورد). آنگاه نماز را سلام داد و گفت: برايتان زيادتر بخوانم؟ ابن مسعود رضى الله عنه به او گفت: خدا خيرش را بر تو و كسى كه تو را به سوى ما فرستاد زياد نكند، و لنگه چكمهاش را برداشت و به صورت وليد زد و مردم او را سنگباران كردند، و او داخل قصر شد، در حالى كه سنگها به سوى او پرتاب مىشد و او به خاطر مستى، افتان و خيزان راه مىرفت و تلو تلو مىخورد...».
و ابوالفرج در «الأغانى»(5)از ابوعبيد و كلبى و أصمعى نقل كرده است: «وليد بن عقبه، زنا كار و بسيار شراب خوار بود. روزى در كوفه شراب خورد و ايستاد تا در مسجد جامع، نماز صبح را بر مردم بخواند، پس چهار ركعت خواند سپس].
1) - الاستيعاب [القسم الرابع / 1555، شمارۀ 2721].
2) - به همين صورت در مسند احمد 1:144[233/1، ح 1234]؛ تاريخ يعقوبى 2:142[165/2]؛ الكامل في التاريخ، ابن أثير 3:42[246/2، حوادث سال 30 ه]؛ اُسد الغابة 5:91، 92 [452/5، شمارۀ 5468]؛ وسنن بيهقى 8:318؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 104 [ص 144].
3) - اُسد الغابة 5:91-92.
4) - السيرة الحلبيّة 2:314[284/2].
5) - الأغاني 4:178[139/5 و 141 و 143].
متوجّه آنها شد و [با تمسخر] گفت: اگر مىخواهيد باز هم برايتان بخوانم؟ و در محراب بالا آورد و در نماز فرياد مىكشيد:
علقَ القلبُ الربابا بعد ما شابت و شابا».
[قلب من به رباب (خانم) دل بسته است، هر چند كه هر دو پير شدهايم].
و از طريق مطر ورّاق نقل كرده است: «مردى به مدينه آمد و به عثمان رضى الله عنه گفت: من نماز صبح را پشت سر وليد بن عقبه خواندم، پس از نماز متوجّه ما شد و گفت: برايتان زيادتر بخوانم؟ من امروز با نشاط هستم، و من از او بوى شراب استشمام كردم؛ پس عثمان آن مرد را زد. و مردم گفتند: «عطّلت الحدود، وضربت الشهود» [حدود را تعطيل كردى و شهود را زدى].
و در صحيح بخارى(1)در مناقب عثمان در حديثى آمده است: «قد أكثر الناس فيه» [مردم دربارۀ رفتار وى با وليد، زياد سخن گفتند]. و ابن حجر در «فتح الباري»(2)در شرح اين جمله نوشته است:
و در روايت معمر آمده است: و مردم دربارۀ رفتار وى با وليد فراوان سخن مىگفتند؛ كه چرا بر وليد حدّ جارى نكرد، و عزل سعد بن ابى وقّاص را بر وى اشكال مىگرفتند.
امينى مىگويد: وليد كسى است كه حديثش را شنيدى و ان شاء اللّه تو را بر حقيقت او آگاه مىكنيم به گونهاى كه گويا از نزديك بر او اشراف دارى. او را مىبينى كه شراب مىخورد، و در محرابش قى مىكند، و به خاطر مستى زياد، بر ركعات نماز مىافزايد، و انگشترش از دستش بيرون كشيده مىشود و او به خاطر شدّت مستى نمىفهمد، و خداوند وى را پيش از اين، با اين دو آيه شناسانده است: آيۀ: (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ )(3)(4)[آيا كسى كه با ايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند]، و آيۀ: (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا )(5)[اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، دربارۀ آن تحقيق كنيد!].
و ابن عبد البرّ در «الاستيعاب» نوشته است(6):
تا آنجا كه من مىدانم بين كسانى كه به تأويل و تفسير قرآن علم دارند، اختلافى نيست كه آيۀ: (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا ) [اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد!]، دربارۀ وليد نازل شده است.
حال آيا ممكن است چنين كسى زمام حكومت را از پيشواى مسلمين بگيرد؟! و بر نفوس و اموال استيلا يابد، و بر نواميس و أعراض مسلمين چيره گردد، و احكام از او دريافت شود، و زمام رتق و فتق امور جامعۀ مسلمين به او سپرده شود، و امام جمعه و جماعتِ آنها شود؟! آيا چنين چيزى در شريعت وجود دارد؟!
از من دور شو! و از خليفهاى كه او را ولىّ قرار داده، و كسانى كه عليه او شهادت دادند را از خود رانده و تهديد كرده يا با تازيانهاش آنها را زده است، بپرس!
و فرض كن ولايت دادن به وليد، پيش از اين فسق و فجورها بوده [و در زمان گرفتن مسؤوليّت آلوده نبوده و بعداً آلوده شده است] امّا حدّى كه سبب آن ثابت شده، و او بر تعطيل كردن آن سرزنش شد، چه دليلى داشت آن را تا هنگام داخل شدن وليد به خانه و پوشيدن جامۀ حبر به خاطر حفظ شدن از درد تازيانه، به تأخير اندازد؟!].
و آيا حدّ، پس از ثبوتِ سبب آن، تعطيل مىشود؟! تا اينكه با او جدالها شود، و گفت وگو شدّت گيرد و جدال لفظى به زد و خُورد با شمشير، و گفت وگو به زد و خورد تبديل شود، و نعلها و كفشها بالا رود، و اوّلين جنگ پس از رسولخدا صلى الله عليه و آله در بين مسلمين شكل گيرد، و صداى اُمّ المؤمنين بالا رود كه: عثمان حدود را تعطيل كرد و شاهدها را تهديد نمود، و سرور عترت - صلوات اللّه عليه - او را بر اين كار توبيخ كند و بگويد: «حدود را تعطيل كردى و گروهى را كه عليه برادرت شهادت دادند، زدى».
و پس از همۀ اينها آيا چنين فاسقى كه با زبان قرآن عزيز رسوا شده است، اهليّت دارد كه براى جمع آورى اموال فرستاده شود؟! كه عثمان چنين كرد و او را پس از اقامۀ حدّ بر او، براى جمع آورى صدقات قبيله كلب و بلقين فرستاد(1). آيا عطوفت برادرى همۀ اينها را مباح مىكند؟
پاسخ اين پرسشها بر عهدۀ من نيست، و تنها وظيفه دارم داستان را با تعليل و تحليل آن ذكر كنم، و امّا پاسخ به عهدۀ ياران خليفه است، يا خوانندۀ گرامى خود بايد حكم كند.
بخارى در «صحيح» خود با سند از مروان بن حكم نقل مىكند: از عثمان و على رضى اللّه عنهما در بين راه مكّه و مدينه شنيدم(2)كه عثمان از متعۀ حجّ و از جمع بين عمره و حجّ نهى مىكرد، و چون على اين را ديد با صداى بلند براى حجّ و عمره تلبيه گفت، و فرمود: «لبّيك عمرة وحجّة معاً» [خدايا دعوت تو را براى حجّ و عمره لبّيك مىگويم (واحرام مىبندم)]. پس عثمان گفت: مىبينى مرا كه مردم را از چيزى نهى مىكنم و تو آن را انجام مىدهى؟! فرمود: «لم أكن لأدع سنّة رسول اللّه صلى الله عليه و آله لقول أحد من الناس» [من سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خاطر گفتۀ هيچ يك از مردم ترك نمىكنم].
و بخارى و مسلم با سند از سعيد بن مسيّب نقل كردهاند: «على و عثمان رضى اللّه عنهما در عسفان [نام مكانى] بودند، و عثمان از متعۀ حجّ نهى مىكرد، پس على به او فرمود: «ما تريد إلى أمر فعله رسول اللّه صلى الله عليه و آله تنهى عنه؟» [تو كه نمىخواهى از كارى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام داد نهى كنى؟!]. گفت: ما را راحت بگذار [و دست از سر ما بردار]. گفت:
«من نمىتوانم تو را به حال خود واگذارم»؛ و چون على اين را ديد براى حجّ و عمره هر دو لبّيك گفت».
و مسلم از طريق عبداللّه بن شقيق نقل كردهاست: «عثمان رضى الله عنه پيوسته از متعۀ حجّ نهى مىكرد و على رضى الله عنه به آن امر مىكرد. پس عثمان كلامى به على گفت، سپس على گفت: «لقد علمتَ أنّا قد تمتّعنا مع رسول اللّه صلى الله عليه و آله» [تو خوب مىدانى كه ما با رسول خدا صلى الله عليه و آله حجّ تمتّع بجا آورديم]. گفت: «أجل، ولكنّا كنّا خائفين» [آرى، لكن (در آن موقع) ما مىترسيديم](3).
امينى مىگويد: ما پيرامون اين مسأله در نوادر الأثر (شاهكارهاى علمى عمر) به تفصيل سخن گفتيم(4)، و در آنجا احاديث زيادى برشمرديم كه متعۀ حجّ با قرآن و سنّت ثابت شده است، و آيهاى كه آن را نسخ كند نازل نشده، و رسولخدا صلى الله عليه و آله تا زمان وفات از آن نهى نكردند، و چنانكه بخارى و مسلم و گروهى از بزرگان حديث از طريقهاى زيادى نقل كردهاند نهى از آن تنها
1) - تاريخ يعقوبى 2:142[165/2].
2) - [در منبع اصلى اين گونه آمده است: عثمان وعلى را... ديدم].
3) - ر. ك: صحيح بخارى 3:69 و 71 [567/2، ح 1488؛ ص 569، ح 1494]؛ صحيح مسلم 1:349[68/3، ح 158، كتاب الحجّ]؛ مسند احمد 1:61 و 95 [98/1، ح 433؛ ص 153، ح 735]؛ السنن الكبرى 5:148 و 152 [345/2، ح 3703]؛ المستدرك على الصحيحين 1:472[644، ح 1735].
4) - نگاه كن: 547-550 از اين كتاب.
ديدگاه خليفۀ دوم بوده است. و عثمان آن وقايع و گفت وگوها و انكار صحابه بر كسى كه از آن نهى كرد را مشاهده كرده بود.
و همۀ دليلش اين بود كه: اگر اجازۀ متعه را به آنها بدهم، زنانِ خود را در اراك [نام منطقهاى] ساكن مىكنند سپس در حالى كه احرام حجّ بستهاند، نزد آنها مىروند.
مىبينى كه اين دليل ضعيف چيزى جز يك ديدگاه بىارزشِ بدون برهان نيست، و بلكه با قرآن و سنّت نقض شده است، و رسول خدا صلى الله عليه و آله از دارندۀ اين ديدگاه به اين نكتۀ دقيقى كه وى آن را با عينك ذرّه بينى خود كشف كرده است، عارفتر است، و پيش از آن حضرت، خداوند سبحان همۀ اينها را مىداند؛ با اين حال از متعه حجّ نهى نكردند، بلكه آن را اثبات نمودند.
ما العلمُ إلّاكتابُ اللّهِ والأثرُ وما سوى ذلك لا عينٌ ولا أثرُ
إلّا هوىً وخصوماتٌ ملفّقةٌ فلا يغرّنّكَ من أربابِها هدَرُ(1)
[علم جز كتاب خدا و روايت پيامبر نيست، و غير از اين دو نه علم است و نه اثرى از آن. مگر هوا و هوسها و جدالهايى كه به هم بافته شدهاند؛ پس سخنان بيهودۀ هواپرستان تو را فريب ندهد!].
آرى، عثمان همۀ اينها را ديد، لكن به هيچ كدام توجّهى نكرد، و پا را جاى پاى فرد پيش از خود گذاشت، در حالى كه بر او واجب بود از كتاب خدا و سنّت پيامبر پيروى كند و حقّ و حقيقت شايستهتر است كه پيروى شود.
و اينها او را قانع نكرد تا اينكه اميرالمؤمنين على عليه السلام - كه جان پيامبر، باب شهر علم او، آشناترين فرد به قضاوت، و داناترين فرد امّت اوست - را به خاطر موافقت نكردن با او در اين ديدگاهِ بدون دليل و منحرف از حكم خدا، مورد عتاب و سرزنش قرار داد، تا به جايى كه ميان آن دو در «عسفان» و «جحفه» در حالى كه امير المؤمنين عليه السلام حجّ تمتّع انجام مىداد، گفت وگويى پيش آمد و نزديك بود به خاطر آن، على سلام اللّه عليه كشته شود(2).
و ما معناى پاسخ اين مرد به مولا على عليه السلام را نمىفهميم كه وقتى به او فرمود: «تو خوب مىدانى كه ما با رسول خدا تمتّع به جا آورديم [بين حجّ و عمره جمع كرديم]»، او پاسخ داد: «بله، ولى ما مىترسيديم»!
چه ترسى در سنّتِ حجّ تمتّع با رسول خدا صلى الله عليه و آله بود؟! در حالى كه آن، حجّة الوداع بود و همراه پيامبر صد هزار يا بيشتر آمده بودند. و تو بزرگان امّت را نيز مىيابى كه اين دليل بى ارزش دروغ را نفهميدهاند. و احمد پيشواى حنابله در «مسند» خود پس از ذكر اين حديث(3)مىنويسد: «شعبه به قتاده گفت: ترس آنها چه بود؟ گفت: نمىدانم».
من نيز نمىدانم. اين است مقدارِ علم خليفه، يا نهايت انديشۀ او، يا مقدار اصرار او براى تثبيت آنچه اراده كرده، يا نهايت پيروى او از كتاب خدا و سنّت پيامبر، يا مقدار امانتدارى او بر امانتهاى دين، و اين در حالى است كه او خليفۀ مسلمين است؟! (فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ )(4)[اگر نمىدانيد، از آگاهان بپرسيد!].
با اين حال، آيا آنچه بلاذرى در «الأنساب»(5)از قول ابن سيرين نوشته است غلوِّ آشكارِ نفرت انگيز نيست؟! وى مىنويسد:
عثمان نسبت به مناسك حجّ داناترين آنها بود، و پس از او ابن عمر بود.
اگر داناترين امّت، سيره و حديثش اين است، پس بايد با اسلام وداع كرد [فعلى الإسلام السلام].4.
مسلم در «صحيح» خود با سند خود از عطاء بن يسار نقل كرده است: «زيد بن خالد جهنى به عطاء خبر داد كه از عثمان بن عفّان پرسيدم: به من خبر ده اگر مردى با همسر خود نزديكى كند ولى منى از او بيرون نيايد [چه حكمى دارد]؟ عثمان گفت: آن گونه كه براى نمازش وضو مىگرفت، وضو مىگيرد و آلت خود را مىشويد. عثمان گفت: اين را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم»(1). و احمد در «مسند» خود(2)همين روايت را نقل كرده و در آن آمده است: «آنگاه از على بن ابى طالب رضى الله عنه، و زبير بن عوام، و طلحة بن عبيداللّه، و اُبىّ بن كعب در اين باره سؤال كردم و آنان نيز راوى را به همين كار امر كردند».
امينى مىگويد: اين، مقدارِ فقه خليفه در زمان خلافتش است در حالى كه در برابر ديدگانش اين آيه قرار دارد:
(لا تَقْرَبُوا اَلصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاّ عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا )(3)[در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مىگوييد! و همچنين هنگامى كه جنب هستيد - مگر اينكه مسافر باشيد - تا غسل كنيد].
شافعى در كتاب «الاُمّ» نوشته است(4):
خداوند عزّوجلّ به خاطر جنابت، غسل را واجب كرد؛ و در زبان عرب معروف اين بود كه جنابت يعنى نزديكى اگر چه منى خارج نشود، و در ثبوت حدّ زنا و واجب شدن مهريه و احكام ديگر، مطلب از همين قرار است....
و سنّت دلالت مىكند بر اين كه جنابت وقتى حاصل مىشود كه مرد با زن عمل زناشويى انجام دهد و به اندازه ختنه گاه داخل كند، يا اينكه منى از او بيرون آيد اگر چه نزديكى نكرده باشد.
و در تفسير «قرطبى» آمده است(5):
جنابت يعنى درآميختن مرد با زن. و همه امّت بر اين باورند كه جنب كسى است كه به خاطر بيرون آمدن منى از او يا داخل كردن به اندازۀ ختنهگاه، طاهر نيست.
وانگهى، چگونه حكم اين مسأله بر خليفه پوشيده مانده است، در حالى كه سؤالها او را تمرين داده، و پاسخهاى پيامبر به او تعليم داده است، و مذاكرات صحابه نسبت به آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دريافت كرده بودند به گونهاى بوده كه او مىشنيده است؛ كه گوشهاى از آنها از اين قرار است:
1 - از ابوهريره به سند مرفوع نقل شده است: «إذا قعد بين شعبها الأربع وألزق الختان بالختان فقد وجب الغسل» [هنگامى كه مرد بين چهار دست و پاى زن نشست و ختنه گاه خود را به ختنه گاه او چسباند، غسل واجب مىشود](6).
و در روايتى آمده است: «إذا التقى الختان بالختان وجب الغسل أنزل أو لم يُنزل» [وقتى ختنه گاه به ختنه گاه رسيد، غسل واجب مىشود، منى خارج بشود يا نه].
1) - صحيح مسلم 1:142[3443/1، ح 86، كتاب الحيض]. و نيز نگاه كن: صحيح بخارى 1:109[111/1، ح 288].
2) - مسند احمد 1:63، 64 [101/1، ح 450؛ ص 103، ح 460].
3) - نساء: 43.
4) - كتاب الاُمّ 1:31[36/1].
5) - الجامع لأحكام القرآن 5:204[133/5].
6) - صحيح بخارى 1:108[110/1، ح 287]؛ صحيح مسلم 1:142[344/1، ح 87، كتاب الحيض]؛ مسند احمد 2:234 و 347 و 393 [466/2، ح 7157؛ 23/3، ح 8369؛ ص 102، ح 8863].
و در روايت احمد آمده است: «إذا جلس بين شعبها الأربع، ثمّ جهد، فقد وجب الغسل» [وقتى مرد بين چهار دست و پاى زن بنشيند، سپس كوشش خود را انجام دهد، غسل واجب مىشود].
2 - از عايشه نقل شده است: «إذا التقى الختانان فقد وجب الغسل، فَعَلْتُه أنا ورسول اللّه فاغتسلنا» [وقتى دو ختنه گاه به هم رسيد غسل واجب مىشود، من و رسول خدا اين كار را انجام داديم و سپس غسل كرديم].
و در روايتى آمده است: «إذا قعد بين الشعب الأربع، ثمّ ألزق الختان بالختان فقد وجب الغسل»(1)[وقتى بين چهار دست و پا نشست، و ختنهگاه را به ختنهگاه چسباند غسل واجب مىشود].
و گويا خليفه در مكانى دور نسبت به اين احاديث بوده است و آنها را نشنيده و حفظ نكرده است، يا اينكه شنيده است ولى در اين مسأله در مقابل سنّت ثابت، نظرى داده است.
و امّا موافقت مولا امير المؤمنين على عليه السلام و اُبىّ بن كعب و ديگران با عثمان در اين فتوا كه در روايات آغاز بحث آمده بود، دروغى عليه آنهاست تا پردهاى بر عار و ننگِ جهلِ خليفه به حكم مسألهاى اين چنين آسان، بكشند. و امام عليه السلام در همين مسأله، خليفۀ دوم را تخطئه كردند و فرمودند: «إذا جاوز الختان الختان فقد وجب الغسل»(2)[وقتى ختنهگاه از ختنهگاه گذشت غسل واجب مىشود].
و در آن روز هر جاهلى حكم مسأله را فهميد، و اختلافِ در آن برداشته شد؛ قرطبى در تفسير خود مىنويسد(3):
همۀ علماى از صحابه و تابعان و فقهاى شهرها بر همين عقيدهاند كه غسل با به هم رسيدن دو ختنه گاه واجب مىشود، و در اين مسأله بين صحابه اختلاف بود سپس به روايت عايشه از پيامبر صلى الله عليه و آله رجوع كردند.
و امّا اُبىّ بن كعب، همانا از او به طريقهاى صحيح نقل شده است: «فتوايى كه مىگفت: غسل وقتى واجب است كه منى خارج شود، رخصت و (تخفيفى) بوده كه رسول خدا در ابتداى اسلام قرار دادند، سپس به غسل كردن امر كرد»(4).
و امّا غير اين دو: در «فتح الباري»(5)از احمد نقل شده است: «از اين پنج نفر، فتوايى برخلاف آنچه در اين حديث آمده، ثابت شده است».
پس نسبت دادن اين سخن به اين پنج نفر كه غسل در به هم رسيدن دو ختنهگاه واجب نيست، بهتان و دروغ است، و خلاف اين سخن، از آنها ثابت شده است. و اهل سنّت براى تخفيف مؤاخذۀ خليفه، اين سخن دروغ را به آنها نسبت دادهاند، و به همين منظور احاديثى را نيز جعل كردهاند(6).
و اگر تعجب مىكنى تعجّب از سخن بخارى است(7):
غسل كردن احوط است؛ و اين قول اخير را بهخاطر اختلاف آنها بيان كرديم.
اين سخن را پس از نقل روايت ابوهريره كه ذكر كرديم و غسل را واجب كرد، و فتواى عثمان كه ذكر شد، و حديث اُبىّ كه با عثمان موافق بود، گفته است، و به نظر عثمان متمايل شده است، و از آنچه پيامبر اسلام آورده و صحابه و].
1) - سنن ابن ماجه [199/1، ح 608]؛ مسند احمد 6:47 و 112 و 161 [72/7، ح 23686؛ ص 163، ح 24296؛ ص 231، ح 24753].
2) - اين روايت را احمد امام حنابله در مسند خود 5:115[133/6، ح 20593] نقل كرده است.
3) - الجامع لأحكام القرآن 5:205[134/5].
4) - سنن دارمى 1:194؛ سنن ابن ماجه 1:212[200/1، ح 609]؛ سنن بيهقى 1:165؛ الاعتبار، ابن حازم: 33 [ص 124].
5) - فتح الباري 1:315[397/1].
6) - نگاه كن: المدوّنة الكبرى [30/1]؛ والمحلّى، ابن حزم [14/2].
7) - صحيح بخارى [111/1، ح 289].
تابعان و علما بر آن اتّفاق نظر دارند - چنانكه از قرطبى شنيدى - روى گردان شده است.
و نَوَوى در «شرح مسلم»(1)در حاشيۀ «إرشاد الساري» نوشته است:
امّت اسلام در حال حاضر اتّفاقنظر دارند كه غسل با دو چيز واجب مىشود: نزديكى اگر چه منى بيرون نيايد، و بيرون آمدن منى.
از اين رو از بخارى تعجّب نكن كه در فتوا دادن ديدگاه كسى مانند عثمان را بر آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده و امّت بر آن اتّفاق نظر دارند، مقدّم مىكند، و در نقل روايت افرادى مانند عمران بن حطّان كه از خوارج بوده را بر امام صادق جعفر بن محمّد عليهما السلام مقدّم مىكند؛ (وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ اَلْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ اَلظّالِمِينَ )(2)
[و اگر تو، پس از اين آگاهى، متابعت هوسهاى آنها كنى، مسلّماً از ستمگران خواهى بود].
بلاذرى در الأنساب(3)از طريق زهرى نقل كرده است: «عثمان براى اسبها زكات مىگرفت؛ پس اين كار او را مُنْكَر شمردند و گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «عفوتُ لكم عن صدقة الخيل والرقيق» [شما را از زكات اسب و برده عفو كردم].
امينى مىگويد: اى كاش اين فتواى بىدليلِ خليفه، مستند به آيهاى از قرآن يا روايتى از سنّت بود، لكن جاى تأسّف است كه قرآن كريم از نام بردن زكات اسبها خالى است، و سنّت شريفه در طرف مقابل فتواى اوست، و در آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ فرائض نوشتهاند آمده است: «ليس في عبد مسلم ولا في فرسه شيء» [در بردۀ مسلمان و در اسبش چيزى واجب نيست].
و اين روايت از آن حضرت نقل شده است: «عفوتُ لكم عن صدقة الخيل والرقيق» [شما را از زكات اسب و برده عفو كردم].
و در لفظ ابن ماجه آمده است: «قد تجوّزتُ لكم عن صدقة الخيل والرقيق» [براى شما از زكات اسب و برده گذشتم].
ودر روايت بخارى آمده است: «ليس على المسلم في فرسه وغلامه صدقة» [برمسلمان در اسب وبردهاش زكات واجب نيست](4).
و ابن حزم گفته است:
جمهور مردم بر اين باورند كه در اسب زكاتى نيست. و مالك، شافعى، احمد، ابو يوسف، محمّد و همۀ علما گفتهاند: در اسب در هيچ حالى زكات واجب نيست.
آرى، حنفيّه در اينجا تفصيلى بدون هيچگونه دليل و برهان دارند كه امّت اسلام از آن روى گردانده است؛ گفتهاند:
«در اسبهاى نر زكاتى نيست اگر چه زياد باشند و به هزار اسب برسد. و اگر ماده، يا نر و ماده باشند، و از علف بيابان بچرند و از علف چيده شده نخورده باشند، زكات واجب است. و صاحب اسبها مىتواند در مقابل هر اسب، يك دينار يا ده درهم زكات دهد، يا اسبها را قيمت گذارى كند و از هر دويست درهم پنج درهم [140] زكات دهد»(5).
1) - شرح صحيح مسلم حاشيه إرشاد الساري 2:425[36/4].
2) - بقره: 145.
3) - أنساب الأشراف 5:26[26/5].
4) - ر. ك: صحيح بخارى 3:30 و 31 [532/2، ح 1394 و 1395]؛ صحيح مسلم 1:361[371/2، ح 8-9، كتاب الزكاة]؛ سنن ترمذى 1:80[23/3، ح 128]؛ سنن أبي داود 1:253[108/2، ح 1594-1595]؛ سنن ابن ماجه 1:555 و 556 [579/1، ح 1813].
5) - اين سخن را به همين شكل ابن حزم در المحلّى 5:288، و ابوزرعه در طرح التثريب 4:14، و ملك العلما در بدائع الصنائع 2:34، و نَوَوى در شرح مسلم [55/7] ذكر كردهاند.
از اين تفصيل، صحابه و تابعان بىخبرند؛ زيرا اثرى از آن در قرآن يا سنّت نيافتهاند. و اگر اين حكم، مدرك قابل اعتمادى داشت، شايسته بود آن را مىشناختند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را در نامۀ خود مىآوردند، و نيز ابوبكر پس از آن حضرت آن مدرك را مىگفت، و همين در سقوط و ضعف اين ديدگاه كافى است؛ و به همين خاطر ابو يوسف و محمّد در اين مسأله با ابوحنيفه مخالفت كردهاند و گفتهاند: زكات در اسب راه ندارد؛ آن گونه كه جصّاص در «أحكام القرآن»(1)و ملك العلماء در «البدائع»(2)، و عينى در «عمده»(3)ذكر كردهاند.
و نهايتِ كوششِ اصحاب ابوحنيفه، در بنا نهادن فتواى او بر دليل و حجّت، احاديثى است كه در هيچ يك از آنها آن ديدگاهِ بدون دليلى كه آورده، وجود ندارد(4).
ابن حجر در «فتح الباري»(5)نوشته است: ابن منذر دربارۀ عثمان با سندى صحيح كه به حسن بصرى مىرسد نقل كرده است: «نخستين كسى كه خطبه را پيش از نماز خواند عثمان بود. وى ابتدا نماز مىخواند سپس خطبه ايراد مىكرد(6)، منتها ديد برخى نماز را درك نمىكنند، آنگاه اين كار را كرد؛ يعنى خطبه را پيش از نماز ايراد كرد. و اين دليل غير از دليلى است كه مروان آورده است؛ زيرا عثمان مصلحت جماعت را در اين مىديد كه نماز را درك كنند، و امّا مروان مصلحت آنها را در گوش دادن به خطبه [ديد و آن را] مراعات كرد.
لكن گفته شده: مردم در زمان مروان از روى عمد به خطبه او گوش نمىدادند؛ زيرا وى كسانى را كه مستحقّ دشنام نبودند، در خطبه دشنام مىداد، و در ستايش و مدح برخى افراد از حدّ مىگذشت؛ از اينرو او تنها، مصلحت خود را رعايت مىكرد. و احتمال دارد عثمان اين كار را در برخى زمانها انجام مىداده، برخلاف مروان كه بر اين كار مواظبت مىنمود».
امينى مىگويد: آنچه در سنّت شريفه ثابت است اين است كه خطبۀ نماز عيد فطر و قربان پس از نماز است. ترمذى در «الصحيح»(7)نوشته است:
آنچه را كه اهل علم از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و غير ايشان عمل مىكردند اين بود كه نماز عيد فطر و قربان را پيش از خطبه مىخواندند. و گفته مىشود: نخستين كسى كه خطبه را پيش از نماز ايراد كرد مروان بن حكم بود.
و اينك تعدادى از رواياتى كه در اين باره وارد شده است:
1 - از ابن عبّاس نقل شده است: «گواهى مىدهم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فطر و قربان، پيش از خطبه، نماز خواند سپس خطبه را ايراد كرد»(8).
1) - أحكام القرآن 3:188[153/3].
2) - البدائع 2:34.
3) - عمدة القاري 4:383[36/9].
4) - آن روايات عبارتند از: 1 - روايتى كه بخارى در صحيح خود [1332/3، ح 3446]، ومسلم در صحيح خود [376/2، ح 24، كتاب الزكاة] نقل كردهاند. 2 - روايتى كه بيهقى در السنن الكبرى 4:119 نقل كرده است. 3 - حديث مرفوعى كه ابن ابى شيبه در مسند خود از طريق عمر نقل كرده است. وابن تركمانى ماردينى در الجوهر النقيّ - ذيل سنن بيهقى - 4:120، به اين حديث بر وجوب زكات در اسب استدلال كرده است.
5) - فتح الباري 2:361[451/2]؛ نيل الأوطار، شوكانى 3:362[334/3 و 345].
6) - پژوهشگر مىتواند در اين كلام مناقشه كند.
7) - سنن ترمذى 1:70[411/12، ح 531].
8) - صحيح بخارى 2:116[525/2، ح 1381]؛ صحيح مسلم 325 [283/2، ح 2، كتاب صلاة العيدين].
2 - از عبداللّه بن عمر نقل شده است: «پيامبر صلى الله عليه و آله و پس از او ابوبكر و سپس عمر، پيوسته نماز عيد فطر و قربان را پيش از خطبه مىخواندند»(1).
و اى كاش مىدانستم چگونه با نمازى كه سنّت تغييرناپذير خدا را در آن تغيير دادهاند، به خداوند سبحان تقرّب جسته مىشود؟!
شوكانى در «نيل الأوطار»(2)نوشته است:
دربارۀ صحّت نماز عيد فطر و قربان اگر خطبه بر آن مقدّم شود، اختلاف شده است؛ در مختصر مزنى(3)از شافعى كلامى نقل شده كه مىرساند به اين نماز توجّهى نمىشود [و باطل است]. و نَوَوى در شرح المهذّب اينطور گفته است: ظاهر كلام شافعى اين است كه به اين نماز توجّهى نمىشود. و ديدگاه صحيح همين است.
سپس اُمويان كه پس از عثمان بر اوضاع مسلّط شدند با وى همراهى كرده و با سنّتِ پيروى شده، مخالفت كردند و خطبه را پيش از نماز ايراد كردند؛ ولى اين كار عثمان دليلى داشت و كار پيروان وى دليلى ديگر.
امّا او سخن گفتن برايش سخت بود، و نمازگزاران تركيب غير منسجمى كه با تكلّف و زحمت به كار مىبرد را خوش نداشتند و از پيرامون او پراكنده مىشدند؛ از اين رو خطبه را مقدّم كرد تا در حالى كه منتظر اقامه نماز هستند به او گوش دهند و پيش از خطبه نتوانند متفرّق شوند.
جاحظ نوشته است:
چون عثمان بن عفّان رضى الله عنه از منبر بالا رفت در سخنرانى درماند و گير كرد (و بلد نبود خطبه بخواند) و گفت:
«إنّ أبا بكر وعمر كانا يعدّان لهذا المقام مقالاً، وأنتم إلى إمام عادل أحوج منكم إلى إمام خطيب، وستأتيكم الخطب على وجهها وتعلمون إن شاء اللّه» [همانا ابوبكر و عمر براى اين جايگاه كلامى آماده مىكردند، و شما بيشتر به امام عادل محتاجيد تا به امام خطيب، و به زودى خطبهها بهگونهاى شايسته براىشما ايراد خواهد شد و ان شاء اللّه خواهيد فهميد](4).
و بلاذرى در «الأنساب» نوشته است(5):
چون با عثمان بيعت شد به سوى مردم آمد، و خطبه خواند و خدا را حمد و ثنا كرد سپس گفت: «أيّها الناس إنّ أوّل مَرْكَبٍ صَعْبٌ، وإنّ بعد اليوم أيّاماً، وإن أعش تأتكم الخطبة على وجهها، فما كنّا خطباء وسيعلّمنا اللّه» [اى مردم ابتداى (سوار شدن بر) مركب سخت است، و بعد از امروز روزهايى است، و اگر زنده باشم به زودى خطبهاى شايسته براى شما ايراد خواهم كرد، و ما خطيب نبودهايم و خدا به ما تعليم مىدهد].
و آن گونه كه در «أنساب» بلاذرى آمده است، أبومخنف نقل كرده است:
چون عثمان بالاى منبر رفت گفت: «أيّها الناس إنّ هذا مقام لم أزوّر له خطبة ولا أعددت له كلاماً، وسنعود فنقول إن شاء اللّه» [اى مردم اين جايگاهى است كه براى آن خطبه مهيّا نكردهام و كلامى آماده ننمودهام، و ان شاء اللّه برمىگرديم و سخن مىگوييم].].
و در روايت ملك العلماء در «بدائع الصنائع» آمده است(1):
عثمان چون به خلافت رسيد در نخستين جمعه خطبه خواند، و چون الحمد للّهگفت سخن گفتن برايش سخت شد، پس گفت: «أنتم إلى إمام فعّال أحوج منكم إلى إمام قوّال، وإنّ أبا بكر وعمر كانا يعدّان لهذا المكان مقالاً وستأتيكم الخطب من بعد، وأستغفر اللّه لي ولكم» [شما به پيشوايى كه زياد كار كند بيشتر احتياج داريد تا پيشوايى كه زياد سخن بگويد، و همانا ابوبكر و عمر براى اين جايگاه سخنى آماده مىكردند، و پس از اين خطبهها ايراد خواهد شد، و براى خود و شما طلب غفران مىكنم]. و از منبر پايين آمد و نماز جمعه را خواند.
و شايد به خاطر سخت بودن آن جايگاه براى او، در حالى كه روى منبر بود با خبر گرفتن از مردم و سؤال از أخبار و قيمتها خطبه را طولانى مىكرد؛ آن گونه كه احمد در «مسند» خود(2)از طريق موسى بن طلحه نقل كرده است. و هيثمى در «مجمع الزوائد»(3)اين مطلب را ذكر كرده و نوشته است: «همۀ رجال اين حديث، ثقه هستند».
و دليل ياد شدۀ ابن حجر در «فتح الباري» كه: «عثمان مصلحت جماعت را در اين ديد كه نماز را درك كنند...»، عمل خليفه را توجيه نمىكند؛ زيرا اين مصلحتِ موهوم، در زمان پيامبر نيز مورد نظر بوده ولى او آن را مراعات نكرده است؛ زيرا رعايت نكردن آن را به مصحلت تشريع كه قوىتر از اين موهومات است، ديده است؛ پس اين ديدگاه در برابر سنّت ثابت مانند اجتهاد در برابر نصّ است. و اگر جايز بدانيم كه احكام و آنچه را شرع اقدس مقرّر كرده، با نظرات افراد تغيير كند، در اين صورت هيچ پايه و اساسى براى اسلام باقى نمىماند؛ از اين رو تفاوتى ميان اين ديدگاه عثمان و ديدگاه مروان وجود ندارد و هر دو بدعتى است كه ايجاد كردهاند، اگر چه مروان رسوايى ديگرى به آن ضميمه كرد و آن دشنام به كسى است كه دشنام به وى جايز نمىباشد.
اين بود اجمال سخن در بدعت خليفه.
و امّا غير او از آل اُميّه، در خطبههاى خود بر منابر، مولا امير المؤمنين على - صلوات اللّه عليه - را دشنام مىدادند و لعن مىكردند؛ از اين رو مردم براى گوش دادن به آنها نمىنشستند و متفرّق مىشدند، و آنها خطبه را پيش از نماز ايراد مىكردند تا مردم على رغم اينكه اين گفتار ناپسند را جايز نمىشمردند، مجبور به گوش كردن باشند؛ به خاطر شنيدن حديثى صحيح از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از طريق ابن عبّاس و اُمّ سلمه نقل شده است: «من سبّ عليّاً فقد سبّني، ومن سبّني فقد سبّ اللّه تعالى»(4)[هر كه به على دشنام دهد همانا به من دشنام داده و هر كه به من دشنام دهد همانا به خداى تعالى دشنام داده است].
ابن حزم در «المحلّى» نوشته است(5):
بنى اُميّه مقدّم شدن خطبه بر نماز را بدعت نهادند و دليل آوردند كه مردم وقتى نماز مىخوانند آنها را ترك مىكنند و براى خطبه نمىمانند؛ و اين بدين خاطر بود كه آنها على بن ابى طالب رضى الله عنه را لعن مىكردند، و از اين رو مسلمانان فرار مىكردند، و حقّ داشتند، و چگونه حقّ نداشتند در حالى كه نشستن براى استماع خطبه واجب نيست؟!6.
و شوكانى در «نيل الأوطار» نوشته است(1):
در صحيح مسلم(2)روايت طارق بن شهاب از ابوسعيد نقل شده كه گفت: نخستين كسى كه در روز عيد خطبه را پيش از نماز خواند مروان بود. و گفته شده: نخستين كسى كه اين كار را كرد معاويه بود؛ قاضى عياض اين مطلب را نقل كرده است... و گفته شده: اوّلين كسى كه اين كار را كرد زياد در بصره و در زمان خلافت معاويه بود؛ قاضى عياض اين را نيز نقل كرده است. و ابن منذر از ابن سيرين نقل كرده است: نخستين كسى كه اين كار را كرد زياد در بصره بود؛ مىگويد: بين اين دو نقل و نقل مروان تضادّى نيست؛ زيرا مروان و زياد هر دو گماشتۀ معاويه بودند، و بين اين سه نقل بدين صورت جمع مىشود كه معاويه اين كار را شروع كرد و عاملان وى از او پيروى كردند.
شافعى در كتاب «الاُمّ»(3)از طريق وهب بن كيسان نقل كرده است: «ديدم كه ابن زبير نماز را پيش از خطبه خواند.
سپس گفت: «كلّ سنن رسول اللّه صلى الله عليه و آله قد غُيّرت حتّى الصلاة» [همۀ سنّتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرده است حتّى نماز].
پس اگر بر خليفه از اين جهت يك عيب گرفته شود، ديگر اُمويان دو عيب دارند: مخالفت با سنّت، و بدعت نهادن دشنام به امير المؤمنين؛ و آنها مصداق اين ضرب المثل معروف هستند: «أَحَشَفاً و سوء كيلة»(4)[آيا هم خرماى پست و هم پيمانۀ بد]؟!
اگر اين سه نفر بدعتهايى را ايجاد كنند من تعجب نمىكنم؛ زيرا بقيّۀ اعمالشان با اين خصلت همگون است؛ چرا كه انجام فحشا و منكرات و بىشرمى و بىآبرويى با خُلق و خو و روحيّات آنها آميخته است، و گناهان انجام شده، تمام وجود آنها را فرا گرفته است؛ و اگر همه سنّت را تغيير دهند تعجّبى ندارد.
و تعجّبى نيست اگر خطبهاى كه براى موعظه و تهذيب نفوس قرار داده شده را به چيزى كه از لحاظ شرع به شدّت ممنوع است، تبديل كنند و آن، تهمت و ناسزا به اميرالمؤمنين است؛ نخستين مسلمان، حمايت كنندۀ از دين، امام معصومى كه به نصّ قرآن عزيز تطهير شده، و به تصريح آن، جانِ پيامبر اقدس است، و در حديث ثقلين در رديف ثقل اكبر قرار گرفته است، صلوات اللّه عليه.
و شايد شما پس از اينكه تاريخ زندگى خليفه و سيرۀ او كه كاشف از ملكات و خلق و خوى اوست، را مرور كرديد از او نيز به خاطر تغيير دادن سنّت خدا و رسول تعجّب نكنيد؛ چرا كه او و آنها همگى از يك درخت هستند، درختى كه از روى زمين كنده شده و هيچ ثباتى ندارد.
لكن تعجّب از كسانى است كه اينها و امثال اينها كه در شهوات و خواستهها غوطهورند، را عادل مىدانند به اين خاطر كه از صحابه هستند، و همۀ صحابه نزد آنها عادل هستند!].
1) - نيل الأوطار 3:363[335/3].
2) - صحيح مسلم [100/1، ح 78، كتاب الإيمان].
3) - كتاب الاُمّ 1:208[235/1].
4) - اين ضرب المثل براى كسى به كار مىرود كه دو ويژگى بد در او گرد آمده باشد و از دو سو ستم مىكند و اصل داستان چنين بوده: مردى از مرد ديگرىخرمايى خريد پس آن خرما پست و پيمانهاش كم بود، آنگاه مشترى اين سخن را گفت؛ يعنى هم خرماى بد مىدهى و هم كم فروشى مىكنى!؛ المستقصى في أمثال العرب [259/1].
ملك العلماء در «بدائع الصنائع»(1)نوشته است:
عمر رضى الله عنه در نماز مغرب در ركعت اوّل حمد را نخواند و در ركعت دوم با صداى بلند قضا كرد، و عثمان در نماز عشاء در ركعت اوّل و دوم حمد را نخواند و در ركعت سوم و چهارم با صداى بلند قضا كرد.
امينى مىگويد: آنچه دو خليفه مرتكب شدهاند از دو جهت با سنّت مخالف است:
1 - اكتفا به ركعتى كه حمد در آن خوانده نشده است.
2 - براى قضاى آنچه فوت شده، در ركعت دوم يا سوم و چهارم به همراه آنچه در اين سه ركعت بايد خوانده شود حمد را خواندند.
امّا جهت نخست: تعدادى از رواياتى كه در اين باره وارد شده را براى شما نقل مىكنيم:
1 - از عبادة بن صامت در حديث مرفوعى نقل شده است: «لا صلاة لمن لم يقرأ باُمّ القرآن فصاعداً» [كسى كه اُمّ القرآن (سورۀ حمد) و بيشتر از آن را نخواند نمازش صحيح نيست].
و در روايتى آمده است: «لا صلاة لمن لم يقرأ بفاتحة الكتاب إمام أو غير إمام»(2)[كسى كه فاتحة الكتاب را نخواند نمازش صحيح نيست امام باشد يا غير امام].
2 - از ابو سعيد خدرى در حديث مرفوعى نقل شده است: «لا صلاة لمن لم يقرأ في كلّ ركعة الحمد وسورة في فريضة أو غيرها»(3)[كسى كه در هر ركعت از نماز واجب يا غير آن حمد و سوره نخواند نمازش صحيح نيست].
پيشواى شافعيان در كتاب «الاُمّ»(4)نوشته است:
رسول خدا صلى الله عليه و آله سنّت قرار داد كه قرائت كننده در نماز، اُمّ القرآن (سورۀ حمد) را بخواند، و رهنمون شد كه خواندن آن بر نمازگزار اگر مىتواند آن را بخواند، واجب است.
آنگاه تعدادى از احاديث را برمىشمرد و مىنويسد:
پس بر كسى كه فُرادى نماز مىخواند يا امام جماعت است واجب است در هر ركعت اُمّ القرآن را بخواند و غير آن كافى نيست. و اگر يك حرف از اُمّ القرآن را از روى فراموشى يا سهو نخواند به آن ركعت اعتنا نمىشود؛ زيرا كسى كه يك حرف را ترك كند نمىگويند او اُمّ القرآن را كامل خواند.
آن گونه كه در «المدوّنة الكبرى»(5)آمده، پيشواى مالكيّه گفته است:
ما به اين سخن عمر عمل نمىكنيم كه وقتى قرائت را ترك كرد(6)و به او گفتند: قرائت را نخواندى؟
1) - بدائع الصنائع 1:111.
2) - صحيح بخارى 1:302[263/1، ح 723]؛ صحيح مسلم 1:155[375/1، ح 34، كتاب الصلاة].
3) - سنن ترمذى 1:32[3/2، ح 238]؛ سنن ابن ماجة 1:277[274/1، ح 839]؛ كنز العمّال 5:95[437/7، ح 19666].
4) - كتاب الاُمّ 1:93[107/1 و 102-103].
5) - المدوّنة الكبرى 1:68[65/1، 66].
6) - حديث آن در ص 520-521 از اين كتاب گذشت.
گفت: ركوع و سجود چطور بود؟ گفتند: نيكو. گفت: در اين صورت اشكالى ندارد. و ديدگاه من اين است كه هر كس چنين كند بايد نماز را اعاده كند اگر چه وقت تمام شده باشد.
و دربارۀ مردى كه قرائت را در دو ركعت از نماز ظهر يا عصر يا عشاء ترك كند مىگويد:
نمازش مُجزى نيست و بايد دوباره بخواند. و كسى كه قرائت را در همۀ اينها ترك كند بايد دوباره بخواند.
و اگر در يك ركعت خواند و در ركعت ديگر ترك كرد نيز بايد دوباره بخواند. و اگر در دو ركعت خواند و در دو ركعت ترك كرد، هر نمازى كه باشد بايد نماز را دوباره بخواند.
ابن حزم در «المحلّى»(1)نوشته است:
قرائت حمد در هر ركعت از هر نمازى براى امام و مأموم و كسى كه فُرادى مىخواند واجب است، و نماز واجب و مستحبّ و زن و مرد در اين حكم يكسان هستند.
و كار عمر(2)و آنچه به على نسبت داده شده - و او از اين نسبت به دور است - را ذكر كرده و مىنويسد:
پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن هيچ كس دليل نمىشود.
و از سخنان ياد شده، حكم جهت دوم فهميده مىشود كه همۀ امّت اتّفاق نظر دارند بر اينكه تدارك و جبران قرائتِ فوت شدۀ يك ركعت، در ركعت ديگر، در سنّت نبوى نيامده است، و ديدگاه اين دو مرد دليلى ندارد، و نبايد بر اساس آن عمل كرده، و بر آن تكيه كرد، و هيچ يك از رجال فتوا از اين سنّت پيروى نكردهاند، و شايسته آن است كه از حقّ و حقيقت پيروى شود.
ابوعبيد در «الغريب»(3)، عبد الرزّاق(4)، طحاوى، و ابن حزم از ابوالمهلّب نقل كردهاند: عثمان نوشت: «أ نّه بلغني أنّ قوماً يخرجون إمّا لتجارة أو لجباية أو لحشريّة يقصرون الصلاة وإنّما يقصر الصلاة من كان شاخصاً أو بحضرة عدوّ» [به من خبر رسيده گروهى براى تجارت يا جمعآورى اموال حكومتى همچون خراج و ماليات يا گرفتن جزيه(5)خارج مىشوند و نماز را شكسته مىخوانند، و تنها كسى نماز را شكسته بخواند كه شاخص (مسافر) يا نزديك دشمن است].
و از طريق قتاده از عيّاش مخزومى نقل شده است: عثمان به برخى از كارگزاران خود نوشت: «أ نّه لا يصلّي الركعتين المقيم ولا البادي ولا التاجر، إنّما يصلّي الركعتين من معه الزاد والمزاد» [مقيم و باديه نشين و تاجر نماز را دو ركعتى (و به صورت قصر) نمىخوانند، فقط كسى كه توشه و توبره (و چمدان سفر) به همراه دارد نماز را دو ركعتى مىخواند].
و در روايت ابن حزم آمده است: عثمان به كارگزاران خود نوشت: «لا يصلّي الركعتين جابٍ ولا تاجر ولا تان(6)، إنّما يصلّي الركعتين...» [كسى كه خراج جمع آورى مىكند و كسى كه تاجر و كشاورز است نماز را دو ركعتى نمىخواند، تنها كسى نماز را دو ركعتى مىخواند كه...].
و در «لسان العرب» آمده است:
در حديث عثمان رضى الله عنه آمده است: «لا يغرّنكم جشركم من صلاتكم فإنّما يقصر الصلاة من كان شاخصاً أو يحضره عدوّ» [چوپانى شما را از نمازتان (غافل نكند و) فريب ندهد همانا تنها كسى نماز را شكسته مىخواند كه شاخص (مسافر) باشد يا دشمن در نزديكى او باشد]. ابوعبيد گفته است: «جشر» يعنى بردن چهارپايان به چرا گاه، و درهمان جا ماندن و به خانه برنگشتن(1).
و در حاشيۀ «سنن بيهقى»(2)آمده است:
«شاخص» يعنى كسى كه به دنبال حاجتى فرستاده شده است.
و در «نهايه»(3)آمده است:
«شاخص» يعنى مسافر، و حديث ابو ايّوب به همين معنا است: «فلم يزل شاخصاً في سبيل اللّه» [پيوسته در راه خدا سفر مىكرد].
امينى مىگويد: عثمان از كجا اين قيد را در سفر افزود؟ و چنانكه تو را آگاه كرديم(4)احاديثى كه دربارۀ نماز مسافر نقل شده همگى مطلق و بدون قيد هستند، و قبل از اين روايات، آيۀ (وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي اَلْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ اَلصَّلاةِ )(5)[هنگامى كه سفر مىكنيد، گناهى بر شما نيست كه نماز را كوتاه كنيد] عامّ است.
وابوحنيفه و اصحاب وى و ثورى و ابوثور دربارۀ عموميّت آيه، ديدگاه وسيعى دارند وحكم آن را مخصوص به سفر مباح نمىكنند، بلكه گفتهاند آيه شامل سفر معصيت نيز مىشود مثل سفر براى دزدى و خروج بر حكومت (بغى)(6).
و حضور دشمن هيچ دخالتى در قصر و اتمام ندارد، و ترس و حضور دشمن در نمازها تأثير خاصّى داشته، و احكامى مخصوص و معيّن دارند كه از آن تجاوز نمىكنند.
پس آنچه ادلّه بر آن دلالت دارد - چنانكه همۀ امّت اين عقيده را دارند - اين است كه: تاجر و جمع كنندۀ خراج و كشاورز و چوپان و ديگران اگر به مقدار سفر برسند بايد نمازشان شكسته بخوانند، و آنها و بقيّه مسافران يكسان هستند، و اگر به مقدار سفر نرسند همگى در حكم غير مسافر هستند و نماز را تمام مىخوانند، و در اين جهت فرقى بين اصناف مختلف نيست. و تفصيل خليفه، چيزى نيست جز فتواى بدون دليل و ديدگاه مخصوص وى، سخن دروغى كه در مقابل روايات پيامبر، و اجماع و اتّفاقنظر صحابه و امّت، و اعتماد و تكيه كردن پيشوايان و علما، به آن توجّهى نمىشود.
و ما اين را تنها بدين جهت يادآور شديم كه تو را بر مقدار فقاهت اين مرد، يا سريع فتوا دادن بدون فحص از دليل آن، يا دانستن دليل ولى بىتوجّهى به آن، و سخن گفتن وى در برابر سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله، آگاه كنيم.
كناطحٍ صخرةً يوماً ليوهنها فلم يضرّها و أوهى قرنه الوعل
[مثل حيوانى كه يك روز به صخرهاى شاخ مىزند تا آن را سست كند، ولى ضررى به آن نمىزند بلكه آنسنگ سخت شاخ او را سست مىكند].].
1) - سنن بيهقى 3:137؛ المحلّى، ابن حزم 5:1 [مسألۀ 513]؛ نهاية ابن أثير 2:325[273/1]؛ لسان العرب 5:207[287/2]؛ كنز العمّال 4:239[235/8، ح 22704]؛ تاج العروس 3:100؛ و 4:401.
2) - سنن بيهقى 3:137.
3) - النهاية في غريب الحديث والأثر [451/2].
4) - در ص 742-743 از اين كتاب.
5) - نساء: 101.
6) - اين سخن را اين افراد ذكر كردهاند: ابن حزم در المحلّى 4:264؛ و جصّاص در أحكام القرآن 2:312[255/2]؛ وابن رشد در بداية المجتهد 1:163[172/1] وملك العلماء در البدائع 1:93؛ و خازن در تفسير خود 1:413[396/1].
بيهقى در «السنن الكبرى»(1)با سند خود از ابوعبيده نقل كرده است: «عثمان رضى الله عنه كسى را نزد اُبىّ فرستاد تا از او دربارۀ مردى كه همسرش را طلاق داده، سپس هنگامى كه زن در حيض سوم داخل شده رجوع كرده است، بپرسد.
اُبىّ گفت: به نظر من تا وقتى زن از حيض سوم غسل نكرده و نماز خواندن برايش جايز نشده، حقّ مرد است. راوى مىگويد: عثمان رضى الله عنه را نديدم مگر اينكه به اين سخن اخذ كرد و آن را پذيرفت.
امينى مىگويد: صريح روايت، اين است كه خليفه اين حكم را نمىدانست تا اينكه از اُبىّ ياد گرفت و به فتواى او اخذ نمود.
و بىشكّ نيست كسى كه اين حكم را به او ياد داده بهتر از او است؛ پس چرا اين جايگاه را براى او يا كسى كه مافوق اوست وانگذاشت؟! و مافوق هر صاحب علمى، عليمى است.
و اگر اين امر را براى كسى مىگذاشت كه در هيچ يك از مسائل شريعت از ديگرى سؤال نمىكند، همانا به شهر علم از جانب درب آن وارد شده بود.
و سخن عينى در «عمدة القاري»(2)دربارۀ مقدار علم خليفه، كافى است؛ وى مىنويسد:
همانا عمر داناتر و فقيهتر از عثمان بود.
و ما تو را بر علم عمر آگاه كرديم(3)و شاهكارهاى علمى او را برشمرديم، پس نگاه كن چه مىبينى؟!
همانا اسلام سبزهزارى را كه از باران روييده و علفزارها را در صورتى كه مالك مخصوصى نداشته باشند، ميان همۀ مسلمين به طور مساوى قرار داده است؛ چنانكه در چيزهايى كه در اصل مباح هستند (مباحات اصليّه) مانند صحراهاى وسيع و اطراف و اكناف خشكىها، نيز، اصل همين است؛ و چهارپايان، شتران و اسبان، بدون هيچ مزاحمتى در آنجا مىچرند، و هيچ كس نمىتواند براى خود مرزى قرار دهد و مردم را از آن منع كند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «المسلمون شركاء في ثلاث: في الكلأ والماء والنار» [مسلمانان در سه چيز شريك هستند: در سبزهزار و آب و آتش].
و نيز: «من منع فضل الماء ليمنع به فضل الكلأ منعه اللّه فضله يوم القيامة»(4)[كسى كه از زيادى آب منع كند تا به اين وسيله زيادى سبزه را منع كند خداوند فضل خود را در روز قيامت از او دريغ مىكند].
بله در جاهليّت، بزرگان قطعههايى از زمين را كه دوست داشتند براى گاو و گوسفندان و شترهاى خود برمىگزيدند و هيچ كس در آن زمينها با آنها شريك نبود ولى آنها در مراتع ديگران شريك بودند، و اين از مظاهر تكبّرِ اختناقآور در آن زمان بود؛ و از جمله عاداتِ طاغوتها و رسومات جبّاران كه رسول خدا صلى الله عليه و آله جاروب كرده و به دور انداختند، همين عادت بود؛ از اينرو فرمودند: «لاحمى إلّاللّهولرسوله» [هيچ قرقگاهى نيست مگر براى خدا و رسولش](5).
1) - السنن الكبرى 7:417.
2) - عمدة القاري 2:733[203/5].
3) - در ص 511-581 از اين كتاب.
4) - اين احاديث در اين كتابها آمده است: صحيح بخارى 3:110[830/2، ح 2226 و 2227]؛ سنن أبي داود 2:101[277/3 و 278، ح 3473 و 3477]؛ سنن ابن ماجه 2:94[828/2، ح 2478].
5) - صحيح بخارى 3:113[835/2، ح 2241]؛ الأموال، أبو عبيد: 294 [ص 372، ح 728]؛ كتاب الاُمّ، شافعى 3:207[47/4] و در دو كتاب اخير، تفصيل خوبى پيرامون اين مسأله آمده است.
اين حكم در بين مسلمين مورد اتّفاق نظر بود تا اينكه عثمان، خلافت را بهعهده گرفت و غير از شتران صدقه، براى خود قرقگاهى قرار داد؛ آن گونه كه در «أنساب» بلاذرى(1)، و «السيرة الحلبيّة»(2)آمده است. يا براى خود و حَكَم بن ابى عاص قرار داد؛ آن گونه كه در روايت واقدى آمده است.
يا براى خود و حَكَم و همۀ بنى اميّه قرار داد؛ آن گونه كه در شرح ابن ابى الحديد(3)آمده است؛ وى مىنويسد:
عثمان همۀ چراگاههايى كه پيرامون مدينه بود را از چهار پايان مسلمين منع كرد مگر از چهارپايان بنىاُميّه.
مسلمانان يكى از عيبهايى كه بر او گرفتند همين بود، و عايشه اين مورد را از مواردى كه بر او عيب گرفتهاند شمرده و مىگويد: «وإنّا عتبنا عليه كذا وموضع الغمامة المحماة(4)، وضربه بالسوط والعصا، فعمدوا إليه حتّى إذا ماصوه كما يماص الثوب» [ما بر او دربارۀ چراگاهى كه براى خود قُرُق كرده بود، و زدن با تازيانه و عصا، عيب گرفتيم، و مردم به سوى او هجوم بردند تا اينكه او را مانند لباسى كه فشار داده مىشود، فشردند](5).
ابن منظور در ذيل حديث نوشته است:
مردم در سبزهزارى كه آسمان آبيارى كرده و ملك كسى نيست شريك هستند؛ و از اينرو بر وى عيب گرفتند.
قُرقگاه قراردادن خليفه براى خويش، تجديد و اعادۀ عادات جاهليّت قديم بود كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن را از بين برد و مسلمانان را در سبزهزار شريك قرار داد و فرمود: «ثلاثة يبغضهم اللّه» [سه چيز را خدا دشمن مىدارد] و كسى را كه در اسلام سنّت جاهليّت را زنده كند(6)، از جملۀ آنان برشمرده است.
و بر اين مرد واجب بود از مرز اسلام، قبل از مرز سبزه زار دفاع كند، و آنچه را رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده، سنّتِ تبعيّت شده قرار دهد، نه اينكه سنّت جاهليّت را زنده كند؛ (فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اَللّهِ تَحْوِيلاً )(7)[هرگز براى سنّت خدا تبديل نخواهى يافت، و هرگز براى سنّت الهى تغييرى نمىيابى].
ابن قتيبه در «المعارف»(8)، و ابوالفداء در «تاريخ» خود(9)از جمله مواردى كه مردم به عثمان عيب گرفتند، را واگذارى فدك به مروان - كه صدقۀ رسول خدا بود - شمردهاند. ابوالفداء نوشته است:
فدك كه صدقۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و فاطمه به عنوان ميراث طلب كرد، و ابوبكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرد: «ما پيامبران چيزى به ارث نمىگذاريم، هر چه باقى بگذاريم صدقه است»، را به مروان بن حكم داد [و به وى إقطاع كرد]. و پيوسته فدك در دست مروان و فرزندانش بود تا اينكه عمر بن عبدالعزيز متولّى امر شد و آن را گرفت و صدقه قرار داد.
1) - الأنساب، بلاذرى 5:37.
2) - السيرة الحلبيّة 2:87[78/2].
3) - شرح نهج البلاغة 1:67[199/1، خطبۀ 3].
4) - [همانطور كه مجازاً به علف و سبزى واژۀ «سماء» (آسمان) اطلاق مىشود، همچنين مجازاً واژۀ «غمامة» (ابر) نيز اطلاق مىشود؛ و مراد از غمامة دراين حديث، علف و سبزى است. و «محماة» يعنى قُرُق شده؛ از اينرو «موضع الغمامة المحماة» يعنى چرا گاهِ قُرُق شده].
5) - ر. ك: الفائق، زمخشرى 2:117[77/3]؛ نهاية ابن اثير 1:298؛ 4:121[447/1؛ و 372/4]؛ لسان العرب 8:363؛ و 8:217[349/3؛ و 223/13]؛ تاج العروس 10:99.
6) - بهجة النفوس، حافظ أزدى ابن أبي جمره [197/4].
7) - فاطر: 43.
8) - المعارف: 84 [ص 194-195].
9) - تاريخ أبي الفداء 1:168.
و بيهقى در «السنن الكبرى»(1)از طريق مغيره حديثى دربارۀ فدك نقل كرده كه در آن آمده است: «چون عمر مُرد عثمان فدك را به مروان داد. و مىگويد: شيخ گفته است: فدك در ايّام عثمان بن عفّان رضى الله عنه به مروان واگذار شد و گويا عثمان در اين مورد روايتى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده را تفسير نمود: «إذا أطعم اللّه نبيّاً طعمة فهي للّذي يقوم من بعده، وكان مستغنياً عنها بماله فجعلها لأقربائه ووصل بها رحمهم...» [هرگاه خدا به پيامبرى رزقى دهد، آن رزق براى كسى است كه پس از او به اين امر قيام كند، و اگر با مال خود از آن رزق بىنياز است آن را براى نزديكان خود قرار مىدهد و با آن صله رحم مىكند...].
و ابن ابى الحديد در شرح خود(2)نوشته است:
و عثمان فدك را به مروان واگذار كرد، و فاطمه عليها السلام پس از وفات پدرش - صلوات اللّه عليه - گاه به عنوان ميراث و گاه به عنوان بخشش، آن را طلب كرد ولى از او دفع شد [و به وى داده نشد].
امينى مىگويد: من كُنه و حقيقت اين واگذارى را نمىفهمم؛ زيرا اگر فدك غنيمت مسلمين است - چنانكه ابوبكر ادّعا كرد - به چه دليل به مروان اختصاص مىيابد؟!
و اگر ارث خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله است - چنانكه صدّيقۀ طاهره در خطبۀ خود براى آن دليل آورد، و ائمّۀ هدى از عترت طاهره و در پيشاپيش همه، آقاى آنها اميرالمؤمنين عليه و عليهم السلام دليل آوردند - پس مروان در زمرۀ اين خاندان نيست، و خليفه حقّ ندارد دربارۀ آن حكمى دهد.
و اگر بخششى از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله به پارۀ تن خود، فاطمۀ زهرا طاهرۀ معصومه - صلوات اللّه عليها - صورت گرفته است - چنانكه آن حضرت چنين ادّعايى كرد و اميرالمؤمنين و دو فرزندش دو امام پاك و دو سبط پيامبر، و اُمّ ايمن كه براى او بهشت تضمين شده، به نفع او گواهى دادند، و گواهى آنها با چيزى كه خدا و رسولش را راضى نمىكند ردّ شد، و اگر گواهى كسانى كه آيۀ تطهير دربارۀ آنها نازل شده ردّ شود، به چه چيزى مىتوان اطمينان كرد؟! و به چه دليلى مىتوان تكيه نمود؟!
إن دام هذا ولم يحدثْ به غِيَرٌ لم يُبك ميتٌ ولم يُفرحْ بمولودِ
[اگر اين ادامه پيدا كند و حوادث روزگار چيزى از آن نقل نكند براى هيچ مردهاى گريه نمىشود و براى هيچ مولودى خوشحالى به وجود نمىآيد] - پس چه ربطى به مروان دارد؟! و عثمان چه سلطهاى بر آن دارد تا به كسى واگذار كند؟!
و همانا كارهاى سه خليفه، دربارۀ فدك برخلاف يكديگر بود، ابوبكر آن را از اهل بيت گرفت، و عمر آن را به آنها برگرداند، و عثمان آن را به مروان واگذار كرد، سپس در دورههاى كسانى كه بر امر حكومت مسلّط شدند، از زمان معاويه به بعد، فدك از خاندان پيامبر گرفته مىشد و مجدّداً به آنها برگردانده مىشد و به حكم شهوات هر چه مىخواستند دربارۀ آن انجام دادند(3).
فدك نزد خليفه حكمى جداى از بقيّۀ اموال مانند فىء (غنائمى كه بدون جنگ و خونريزى از كفّار گرفته شده) و ديگر غنائم و صدقات، نداشت، بلكه او دربارۀ آنها و مستحقّين آنها ديدگاهى آزاد داشت، مال را مال خدا مىدانست و خودش را سرپرست مسلمين مىپنداشت، و آن را هر كجا مىخواست قرار مىداد و هرچه را اراده مىكرد انجام مىداد؛
پس چنانكه مولا اميرالمؤمنين مىفرمايد: «إلى أن قام ثالثٌ نافجاً حِضْنَيْه بين نثيله ومُعْتَلَفِه، وقام معه بنو أبيه يَخْضَمون مال اللّه خِضْمَةَ الإبل نِبْتَةَ الربيع»(1)[تا آن كه سوّمى به خلافت رسيد، دو پهلويش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشويى سرگردان بود، و دودمان پدرى او از بنى اميّه به پاخاستند و همراه او بيت المال را خوردند و برباد دادند، چون شتر گرسنهاى كه به جان گياه بهارى بيفتد].
صلۀ رحم مىكرد با مالى كه همۀ مسلمين در آن مساوى بودند، مالى كه هر فردى از جامعۀ دينى و هر سائل و محرومى در آن حقّ معلومى دارد، و در شريعتِ حقّ و احكام اسلام مقدّس محروم كردن كسى از بهرهاش و دادن حقّ او به ديگرى بدون رضايت او جايز نيست.
دربارۀ غنيمتها از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: «للّه خُمسه، وأربعة أخماس للجيش، وما أحد أولى به من أحد، ولا السهم تستخرجه من جنبك، ليس أنت أحقّ به من أخيك المسلم» [يك پنجم آن مال خدا، و چهار پنجم مال لشكريان است، و هيچ كس نسبت به آن سزاوارتر از ديگرى نيست، و تيرى كه از پهلوى خود در آوردهاى، نسبت به آن از برادر مسلمانت اولويّت ندارى](2).
وهرگاه غنيمتى به دست رسولخدا صلى الله عليه و آله مىرسيد همان روز تقسيم مىكرد وبه متأهّل دوسهم وبه مجرّد يك سهم مىداد(3).
و سنّت ثابت دربارۀ صدقات اين بود كه اهل هر منزلى مادامى كه شخص حاجتمندى در ميان آنها باشد، به صدقۀ خود اولويّت دارند. و ولايتى كه براى صدقات به افراد واگذار مىشد، براى جمع كردن و انتقال آن به پايتختِ خلافت نبود، بلكه تنها براى گرفتن از ثروتمندان و مصرف كردن در فقيران همان محلها بود.
و در سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله به معاذ هنگامى كه او را به يمن فرستاد تا آنها را به اسلام و نماز دعوت كند، آمده است: «فإذا أقرُّوا لك بذلك فقل لهم: إنّ اللّه قد فرض عليكم صدقة أموالكم تُؤخذ من أغنيائكم فتردّ في فقرائكم»(4)[و چون به آن اقرار كردند بگو: همانا خداوند صدقۀ اموالتان را بر شما واجب كرده كه از ثروتمندانتان گرفته شود و به فقيرانتان داده شود].
و در نامۀ مولا اميرالمؤمنين به قثم بن عبّاس هنگامى كه عامل حضرت در مكّه بود، آمده است: «وانظر إلى ما اجتمع عندك من مال اللّه فاصرفه إلى من قبلك من ذوي العيال والمجاعة مصيباً به مواضع الفاقة والخلّات، وما فضل عن ذلك فاحمله إلينا لنقسّمه فيمن قِبلنا»(5)[و به مال خدا كه نزد تو جمع شده نظاره كن و آن را در صاحبان عيال و گرسنههايى كه پيرامون تو هستند مصرف كن و آن را درست در جايگاههاى احتياج و فقر استفاده كن، و هر چه از آن زياد آمد به سوى ما بفرست تا ميان كسانى كه پيرامون ما هستند تقسيم كنيم].
و چون عبداللّه بن زمعه در هنگام خلافت حضرت به سوى او آمد و مالى طلب كرد، فرمود: «إنّ هذا المال ليس لي ولا لك، وإنّما هو فيء للمسلمين وجلب أسيافهم؛ فإن شَرَكْتَهُم في حربهم كان لك مثل حظّهم، وإلّا فجناة أيديهم لا تكون لغير أفواههم»(6)[اين اموال براى من و تو نيست، و تنها غنيمت مسلمين و دستاورد شمشيرهاى آنهاست؛ پس اگر در جنگ با آنها شريك بودهاى براى تو نصيبى مانند نصيب آنهاست، وگرنه آنچه را دستهاى آنها چيده است تنها براى دهانهاى آنهاست].
ومالى از اصفهان نزد على اميرالمؤمنين عليه السلام آورده شد پس آن را هفت قسمت كرد و يك نان زياد آمد پس آن را هفت تكّه كرد و در هر قسم يك تكّه نان قرار داد، سپس بين مردم قرعه انداخت كه كداميك ابتدا سهم خود را بگيرد(7).].
1) - نهج البلاغة 1:35 [ص 49، خطبۀ 3].
2) - سنن بيهقى [324/6 و 336].
3) - سنن أبي داود 2:25[136/3، ح 2953]؛ مسند احمد 6:29[45/7، ح 23484]؛ سنن بيهقى 6:346.
4) - صحيح بخارى 3:215[505/2، ح 1331].
5) - نهج البلاغة 2:128 [ص 457، نامۀ 67].
6) - نهج البلاغة: 4611 [ص 353، شمارۀ 232].
7) - سنن بيهقى [348/6].
و پيش از همۀ اينها سنّت خدا در قرآن حكيم پيرامون اموال است؛ مانند سخن خداى متعال:
1 - (وَ اِعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبى وَ اَلْيَتامى وَ اَلْمَساكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ )(1)[بدانيد هرگونه غنيمتى بهدست آوريد، خمس آن براى خدا، وبراى پيامبر، وبراى ذىالقربى ويتيمان ومسكينان و واماندگان در راه (از آنها) است].
2 - (إِنَّمَا اَلصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ اَلْمَساكِينِ وَ اَلْعامِلِينَ عَلَيْها وَ اَلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي اَلرِّقابِ وَ اَلْغارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اَللّهِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اَللّهِ وَ اَللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ )(2)[زكاتها مخصوص فقرا و مساكين و كاركنانى است كه براى (جمع آورى) آن زحمت مىكشند، و كسانى كه براى جلب محبّتشان اقدام مىشود، و براى (آزادى) بردگان، و (اداى دين) بدهكاران، و در راه (تقويت آيين) خدا، و واماندگان در راه؛ اين، يك فريضه (مهمّ) الهى است؛ و خداوند دانا و حكيم است].
3 - (وَ ما أَفاءَ اَللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لكِنَّ اَللّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اَللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * ما أَفاءَ اَللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُرى فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبى وَ اَلْيَتامى وَ اَلْمَساكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ )(3)[و آنچه را خدا از آنان (يهود) به رسولش بازگردانده (و بخشيده) چيزى است كه شما براى به دست آوردن آن (زحمتى نكشيديد)، نه اسبى تاختيد و نه شترى؛ ولى خداوند رسولان خود را بر هر كس بخواهد مسلّط مىسازد؛ و خدا بر هر چيز توانا است * آنچه را خداوند از اهل اين آباديها به رسولش بازگرداند، از آنِ خدا و رسول و خويشاوندان او، و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است].
اين، سنّت خدا و رسولش مىباشد امّا خليفه - عثمان - آنچه را در قرآن عزيز بود فراموش كرد، و از آنچه پيامبر اقدس دربارۀ اموال گفته، منحرف شد، و با روش دو نفرى كه پيش از او بودند مخالفت كرد، و از عدل و انصاف دور شد، و فرزندان خاندان پست خود را مقدّم كرد، آنها كه ثمرههاى درخت ملعونِ در كتاب خدا هستند، سر كردههاى فساد و بيهودگى، و شراب خوارى و ستمگرى، از فاسق گرفته تا ملعون و كسى كه بسيار سوگند ياد مىكند و پست است، كسى كه بسيار عيبجوست و به سخن چينى آمد و شد مىكند(4)، و آنها را بر تك تك صحابه و بزرگان و صالحان امّت برترى داد، و از مال مسلمانان قنطارهايى(5)از طلا و نقره بدون هيچگونه پيمانه و وزن كردنى به فرد فرد خويشاوندان خود مىداد، و آنها را بر ديگران، از خويشاوند رسول خدا صلى الله عليه و آله و غير آنها، برمىگزيد. و هيچ كس جرأت امر به معروف و نهى از منكر نداشت؛ چون روش خشن او با كسانى كه به اين واجب قيام كردند را ديده بودند، و هتك و تبعيد و تازيانه خوردن آنها را مشاهده كرده بودند، تازيانهاى كه از تازيانه عمر شديدتر بود(6)و با شلّاق و عصا همراه بود(7)به نمونههايى از روش خليفه دربارۀ اموال توجّه كن:
عثمان صدقات قضاعه [قبيلهاى در يمن] را به عمويش حَكَم بن ابى العاص، طرد شدۀ پيامبر، بخشيد، پس از اينكه او را به خود نزديك كرد و پوشاند، در روزى كه به مدينه آمد در حالى كه لباس كهنه و پارهاى پوشيده بود و بُزى را مىراند و مردم به
1) - أنفال: 41.2 - توبه: 60.3 - حشر: 6 و 7.
4) - [در سورۀ قلم، آيۀ 10 و 11 آمده است: (وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاّفٍ مَهِينٍ * هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِيمٍ)؛ «و از كسى كه بسيار سوگند ياد مىكند وپست است اطاعت مكن * كسى كه بسيار عيبجوست و به سخن چينى آمد و شد مىكند»].
5) - [«قنطار»: وزنى است كه در زمانهاى گوناگون، متفاوت بوده است؛ مال بسيار زياد].
6) - ر. ك: محاضرة الأوائل، سكتوارى: 169.
7) - حديث آن به زودى مىآيد.
بدحالى او وهمراهانش نگاه مىكردند، تا اينكه وارد دار الخلافه شد وپس از خروج، جامه ابريشمى وطيلسان(1)پوشيده بود(2).
و بلاذرى در «الأنساب»(3)از ابن عبّاس نقل كرده است: «از جمله مواردى كه بر عثمان عيب گرفتند اين بود كه حَكَم بن ابى العاص را متولّى جمع آورى صدقات قضاعه(4)كرد؛ [صدقات جمع آورى شده] به سيصد هزار درهم رسيد و چون آنها را آورد به وى بخشيد».
واز عبدالرحمن بن يسار نقل شده است: «مسئول صدقات بازار مدينه را ديدم كه هنگام عصر، عثمان پيش او آمد و گفت: صدقات را به حَكَم بن ابى العاص بده. و عثمان هر گاه به يكى از اهل بيت خود جايزهاى مىداد آن را از سهم بيت المال مىپرداخت. و خزانهدار، او را سر مىدوانيد و امروز و فردا مىكرد و مىگفت مالى مىرسد و ان شاء اللّه به تو مىدهيم؛ ولى عثمان اصرار كرد، و سرانجام گفت: «إنّما أنت خازن لنا، فإذا أعطيناك فخذ، و إذا سكتنا عنك فاسكت» [تو تنها خزانه دار ما هستى وقتى به تو داديم بگير و وقتى ساكت شديم ساكت شو]. خزانهدار گفت: دروغ گفتى به خدا سوگند من خزانهدار تو و اهل بيت تو نيستم، من تنها خزانه دار مسلمين هستم. و روز جمعه وقتى عثمان خطبه مىخواند كليدها را آورد وگفت: اى مردم! عثمان مىپندارد من خزانهدار او و خويشاوندانش هستم، من فقط خزانهدار مسلمين هستم، بگيريد اين هم كليدهاى بيت المال شما، سپس كليدها را به طرف عثمان پرت كرد، عثمان آنها را گرفت و به زيد بن ثابت داد»(5).
امينى مىگويد: چنانكه خواهد آمد شبيه اين ماجرا براى زيد بن ارقم و عبداللّه بن مسعود نقل شده است، و شايد چنين ماجرايى براى بقيّۀ كسانى كه متولّى صدقات شده بودند نيز واقع شده باشد؛ واللّه العالم.
آنگونه كه ابن هشام در «سيره»(6)خود نوشته است، وى بيضۀ گوسفندان را مىكشيد(7)، ويكى از همسايگان رسولخدا صلى الله عليه و آله در مكّه بود، كه مانند ابولهب بر آن حضرت سخت مىگرفت و در آزار و اذيت او از هيچ كوششى فروگذارى نمىكرد.
و طبرانى(8)از حديث عبدالرحمن بن ابىبكر نقل كرده است: «حَكَم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مىنشست و چون آن حضرت سخن مىگفت، چشمك مىزد و ابرو تكان مىداد؛ پس پيامبر صلى الله عليه و آله او را ديد و فرمود: «كُن كذلك» [همينطور باش] و پيوسته چشم و ابرويش تكان مىخورد تا مُرد».
و در روايت مالك بن دينار آمده است: «پيامبر صلى الله عليه و آله بر حَكَم عبور كردند و حَكَم شروع كرد با انگشت به پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره كرد [و ادا درمىآورد]؛ و پيامبر چون متوجّه او شد و او را ديد فرمود: «اللّهمّ اجعل به وزغاً» [خدايا وى را به لرزه و رعشۀ بدن گرفتار كن]! پس همان جا لرزيد و رعشه بر اندامش افتاد.
و حلبى افزوده است: «پس از اينكه يك ماه بيهوش شد»(9).
بلاذرى در «الأنساب» نقل كرده است: «حَكَم بن أبي العاص همسايۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان جاهليّت بود، و در
1) - [نوعى شنل سبز با كلاه كه خواصّ و مشايخ بر دوش مىاندازند، در فارسى به آن طالسان و تالسان و تالشان هم گفتهاند؛ فرهنگ فارسى عميد/ 850].
2) - تاريخ يعقوبى 2:41[164/2].
3) - أنساب بلاذرى 5:28.
4) - پدر قبيلهاى در يمن.
5) - تاريخ يعقوبى 2:145[168/2].
6) - السيرة النبويّة 2:25[57/2].
7) - حياة الحيوان، دميرى 1:194[276/1].
8) - المعجم الكبير [214/3، ح 3167].
9) - الإصابة 1:345 و 346 [شمارۀ 1781]؛ السيرة الحلبيّة 1:337[317/1]؛ الفائق، زمخشرى 2:305[57/4-58]؛ تاج العروس 6:35؛ و نيز نگاه كن: المستدرك على الصحيحين [678/3، ح 4241]؛ دلائل النبوّة [239/6 و 240].
زمان اسلام از ميان همسايگان، بيشترين اذيّت را مىكرد، و پس از فتح مكّه به مدينه آمد و در دينش معيوب بود، و پيوسته پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله راه مىرفت و با چشم به او اشاره مىكرد و ادا در مىآورد و بينى و دهانش را حركت مىداد، و چون نماز مىخواند پشت سر او مىايستاد و با انگشت اشاره مىكرد، تا آنكه حركت چشم و ابرويش باقى ماند و شَل و چُلاغ شد. و يك روز كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجرۀ يكى از زنان خود بود بر آن حضرت ظاهر شد، پس او را شناخت و با عصايى به طرف او آمد و گفت: «من عذيري من هذا الوزغة اللعين؟» [چه كسى مرا در مقابل اين وزغِ ملعون يارى مىدهد؟]. سپس فرمود: او و فرزندش با من در يك جا ساكن نشوند و آنها را به طائف تبعيد كرد. و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات نمود عثمان با ابوبكر دربارۀ آنها سخن گفت و از او خواست آنها را برگرداند ولى او امتناع ورزيد و گفت: من كسانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را طرد كرده پناه نمىدهم. و چون عمر خليفه شد دربارۀ آنها با او سخن گفت و او مانند ابوبكر گفت. و چون عثمان خليفه شد آنها را به مدينه آورد و گفت: من دربارۀ آنها با رسول خدا صحبت كردم و از او خواستم آنها را برگرداند و به من وعده داد كه به آنها اجازه خواهد داد ولى پيش از اينكه اجازه دهد وفات نمود.
پس مسلمانان وارد كردن آنها به مدينه را بر او عيب گرفتند».
و واقدى نوشته است: و حكم بن ابى العاص در زمان خلافت عثمان در مدينه مُرد پس بر او نمازگزارد و خيمهاى بر قبرش برپا كرد.
و از سعيد بن مسيّب نقل شده است: عثمان خطبه خواند و دستور داد كبوتران را ذبح كنند و گفت: كبوتران در خانههاى شما زياد شدهاند و تيراندازى زياد شده و برخى تيرها به ما اصابت كرده است؛ مردم گفتند: فرمان مىدهد كبوتران ذبح شوند در حالى كه مطرودين رسول خدا صلى الله عليه و آله را پناه داده است.
و بلاذرى در «الأنساب»(1)، و حاكم در «مستدرك»(2)- وى آن را صحيح دانسته است - و واقدى آن گونه كه در «السيرة الحلبيّة»(3)آمده است، با سند خود از عمرو بن مرّه روايت كردهاند: «حَكَم از رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازۀ ورود خواست، پيامبر صداى او را شناخت و فرمود: «ائذنوا له لعنة اللّه عليه وعلى من يخرج من صلبه إلّاالمؤمنين وقليل ما هم، ذوو مكر وخديعة يُعطَون الدنيا وما لهم في الآخرة من خلاق»(4)[به او اجازه دهيد، لعنت خدا بر او و بر هر كه از صُلب او خارج مىشود مگر مؤمنان (از آنها) و آنها كم هستند، اينها صاحبان مكر و خدعه هستند، دنيا به آنها داده مىشود ولى در آخرت بهرهاى ندارند].
ابن مردويه از حسين بن على نقل كرده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله شب را به صبح رساند در حالى كه غمناك بود، گفته شد: اى رسول خدا چه شده؟ فرمود: «إنّي اُريت في المنام كأنّ بني اُميّة يتعاورون منبري هذا» [در خواب به من نشان داده شد گويا بنى اُميّه از اين منبر من بالا و پايين مىروند]. گفته شد: اى رسول خدا! غمناك مباش اين دنيايى است كه به آنها مىرسد؛ و خداوند آيۀ: (وَ ما جَعَلْنَا اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي... )(5)[و ما آن رؤيايى را كه به تو نشان داديم، فقط براى آزمايش مردم بود...] را نازل كرد».
1) - الأنساب، بلاذرى 5:126.
2) - المستدرك على الصحيحين 4:481[528/4، ح 8484].
3) - السيرة الحلبيّة 1:337[317/1].
4) - اين روايت را دميرى در حياة الحيوان 2:299[422/2]، و ابن حجر در الصواعق: 108 [ص 181]، و سيوطى در جمع الجوامع آن گونه كه در ترتيبآن 6:90 [كنز العمّال 11/357، ح 31729] آمده است، ذكر كردهاند.
5) - إسراء: 60.
و طبرى و قرطبى و ديگران از طريق سهل بن سعد نقل كردهاند: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در خواب ديد بنى اُميّه مانند ميمونها روى منبرش مىرفتند و اين مطلب او را ناراحت كرد؛ و از آن پس در هيچ جمعى نخنديد تا وفات نمود، و خداوند متعال اين آيه را نازل كرد: (وَ ما جَعَلْنَا اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ اَلشَّجَرَةَ اَلْمَلْعُونَةَ فِي اَلْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلاّ طُغْياناً كَبِيراً ) [و ما آن رؤيايى را كه به تو نشان داديم، فقط براى آزمايش مردم بود؛ همچنين شجره ملعونه (درخت نفرين شده) را كه در قرآن ذكر كردهايم. ما آنها را بيم داده (و انذار مىكنيم)؛ امّا جز طغيان عظيم، چيزى بر آنها نمىافزايد].
و قرطبى و نيشابورى از ابن عبّاس نقل كردهاند: «شجره ملعونه، بنى اُميّه هستند»(1).
آلوسى نوشته است(2):
معنى اينكه اين خواب فتنۀ مردم قرار داده شد اين است كه اين خواب براى ابتلاء و آزمايش آنهاست، و ابن مسيّب چنين تفسير كرده است. و اين آزمايش نسبت به خلفاى از بنى اميّه بود كه كردند آنچه كه كردند، و از راه حقّ عدول كردند و به عدالت رفتار نكردند و پس از آنها نسبت به غير خلفاى از آنان بود كه كارگزار آنان بودند و اعمال خبيث انجام مىدادند يا كسانى كه به هر صورتى به آنها كمك مىكردند. و احتمال دارد منظور اين باشد: ما خلافت آنها و خود آنها را قرار نداديم مگر فتنهاى. و بر اساس اين معنا، در مذمّت آنها مبالغه شده است. و بر اساس اين معنا ضمير «نخوّفهم» به آنچه از ابتدا براى آن بود برمىگردد، يا به درخت برمىگردد به اين اعتبار كه منظور از آن بنى اُميّه است. و آنها را لعن كرد به خاطر آنچه از آنها صادر شد مانند مباح شمردن خونهاى محترم و زنهاى شوهردار، و گرفتن اموال بدون اينكه حلال باشد، و ندادن حقوق به اهل آن، و تغيير احكام، و حكم كردن به غير آنچه خداى تبارك و تعالى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرده، و اعمال زشت و رسوائيهاى بزرگى كه تا شب و روز باقى است فراموش نمىشود. و لعن و نفرين بر آنها در قرآن آمده است يا به طور خاصّ چنانكه شيعه گمان كرده است، و يا به طور عامّ چنانكه عقيده ما است؛ خداوند سبحان مىفرمايد: (إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّهُ فِي اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةِ )(3)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته است]. و مىفرمايد:
(فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ * أُولئِكَ اَلَّذِينَ لَعَنَهُمُ اَللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ )(4)[اگر (از اين دستورها) روى گردان شويد، جز اين انتظار مىرود كه در زمين فساد و قطع پيوند خويشاوندى كنيد؟! * آنها كسانى هستند كه خداوند از رحمت خويش دورشان ساخته، گوشهايشان را كر و چشمهايشان را كور كرده است!]، و آياتى ديگر. و دخول آنها در عموم آيات، دخولِ به عنوان اوّلى است....
1 - طبرى پس از اينكه حديث رؤيا را نقل مىكند مىنويسد: «عثمان و عمر بن عبدالعزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند».
1) - منابع اين روايت: جامع البيان 15:77 [مج 9 /ج 112/15-113]؛ تاريخ الاُمم والملوك 11:356[58/10، حوادث سال 284 ه]؛ المستدرك على الصحيحين 4:48[527/4، ح 8481]؛ الجامع لأحكام القرآن 10:283 و 286 [183/10-185]؛ تاريخ خطيب 8:28؛ 9:44؛ الخصائص الكبرى، سيوطى 2:118[200/2]؛ الدرّ المنثور: 231 [309/5]؛ كنز العمّال 6:90[358/11، ح 31736].
2) - تفسير آلوسى 15:107.3 - أحزاب: 57.4 - محمّد: 22 و 23.
ما نمىخواهيم پيرامون اين تخصيص، دامنۀ كلام را گسترش دهيم، و در عموميّت داشتن احاديث ياد شده و امثال آنها كه دربارۀ بنى اُميّه به طور عموم و دربارۀ فرزندان ابوالعاص جدّ عثمان به طور خصوص وارد شده، كلمهاى نمىگوييم؛ احاديثى مانند سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در حديثى صحيح از طريق ابوسعيد خدرى: «إنّ أهل بيتي سيلقون من بعدي من اُمّتي قتلاً وتشريداً، وإنّ أشدّ قومنا لنا بغضاً بنو اُميّة وبنو المغيرة وبنو مخزوم» [همانا اهل بيت من پس از من از امّتم كشته شدن و طرد شدن را مىبيند و كسانى از قوم ما كه بيشترين بغض را با ما دارند فرزندان اُميّه و فرزندان مغيره و فرزندان مخزوم هستند](1).
و سخن او كه از طريق ابوذر نقل شده است: «إذا بلغت بنو اُميّة أربعين اتّخذوا عباد اللّه خولاً، ومال اللّه نحلاً، وكتاب اللّه دغلاً» [هنگامى كه بنى اُميّه چهل نفر شدند بندگان خدا را برده مىكنند، مال خدا را مىبخشند(2)، و كتاب خدا را مايۀ خيانت قرار مىدهند](3).
و سخن او كه از طريق ابوذر نقل شده است: «إذا بلغ بنو أبي العاص ثلاثين رجلاً اتّخذوا مال اللّه دولاً، وعباد اللّه خولاً، ودين اللّه دغلاً» [وقتى فرزندان ابوالعاص به سى مرد رسيد، مال خدا را در ميان خود دستگردان مىكنند، و بندگان خدا را برده، و دين خدا را مايۀ خيانت قرار مىدهند]. حلام بن جفال مىگويد(4): بر اين روايت ابوذر عيب گرفتند؛ پس على بن ابى طالب رضى الله عنه شهادت داد: «إنّي سمعتُ رسول اللّه يقول: ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء على ذي لهجة أصدق من أبي ذرّ، وأشهد أنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله قاله» [همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: آسمان بر گويندهاى سايه نينداخته و زمين كسى را حمل نكرده كه راستگوتر از ابوذر باشد و شهادت مىدهم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را فرمود].
حاكم اين روايت را از چند طريق نقل كرده و چنانچه در «مستدرك» آمده است او و ذهبى اين روايت را صحيح دانستهاند(5).
و ابن حجر در «تطهير الجنان»(6)در حاشيۀ «صواعق» با سندى كه آن را حَسَن دانسته نقل مىكند: «مروان به خاطر حاجتى بر معاويه وارد شد و گفت: مؤونه و خرج من زياد است من پدرِ ده نفر، و برادرِ ده نفر، و عموىِ ده نفر شدهام، و رفت. معاويه به ابن عبّاس كه در كنار او روى تخت نشسته بود گفت: اى ابن عبّاس تو را به خدا سوگند آيا نمىدانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إذا بلغ بنو أبي الحكم ثلاثين رجلاً اتّخذوا آيات اللّه بينهم دولاً، وعباد اللّه خولاً، وكتابه دخلاً؛ فإذا بلغوا سبعة وأربعمئة كان هلاكهم أسرع من كذا» [هنگامى كه پسران ابوالحكم به سى مرد رسيدند آيات خدا را در بين خود دستگردان مىكنند، و بندگان خدا را برده قرار مىدهند، و كتاب خدا را فاسد مىكنند؛ و چون تعداد آنها به چهار صد و هفت رسيد هلاكت آنها سريعتر از فلان است]؟ «ابن عبّاس گفت: به خدا آرى (شنيدم)».
و سخن مولا امير المؤمنين عليه السلام: «لكلّ اُمّة آفة وآفة هذه الاُمّة بنو اُميّة» [هر امّتى آفتى دارد و آفت اين امّت بنى اُميّه است](7).].
1) - مستدرك الحاكم 4:487[534/4، ح 8500]، و حاكم اين روايت را صحيح دانسته است.
2) - [در كنز العمّال به جاى «نحلاً» كه به معناى بخشش است، «دخلاً» آمده كه به معناى فساد است].
3) - مستدرك الحاكم 4:479[526/4، ح 8476]؛ وابن عساكر آنگونه كه در كنز العمّال 6:39[165/11، ح 31058] آمده، اين روايت را نقل كرده است.
4) - [در المستدرك: «حلام بن جذل» ضبط شده، و در شرح نهج البلاغة 257/8: «جلّام بن جندل» ضبط شده است].
5) - المستدرك على الصحيحين 4:480[527/4، ح 8478].
6) - تطهير الجنان: 147 [ص 64، و در آن به جاى «دخلاً» كه به معنى فساد است، «دغلاً» كه به معناى خيانت مىباشد، آمده است].
7) - كنز العمّال 6:91[364/11، ح 31755].
پس اى خواننده گرامى، كسى كه دربارۀ اين عمومات حكم مىكند - به ويژه پس از ملاحظۀ آنچه كتابهاى سيره و تاريخ و غير آن به ثبت رسانده، و پس از احاطۀ به احوال اين اشخاص وآنچه مرتكب شدند و آنچه در آن فرو رفتند - تو و وجدانت هستى.
2 - ابن حجر در «صواعق» نوشته است(1):
ابن ظفر گفته است: حَكَم و نيز ابوجهل به درد بىدرمانى دچار شدند؛ دميرى در حياة الحيوان چنين ذكر كرده است(2).
و لعنت پيامبر صلى الله عليه و آله بر حَكَم و فرزندش ضررى به آن دو نمىرساند؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله اين لعن را با سخن خود در حديثى ديگر تدارك نموده است: «إنّه بشرٌ يغضب كما يغضب البشر، وإنّه سأل ربّه أنّ من سبّه أو لعنه أو دعا عليه أن يكون [ذلك] رحمةً وزكاةً وكفّارةً وطهارةً. [همانا پيامبر بشرى است كه مانند ديگر انسانها غضب مىكند و از پروردگارش خواست هر كه را دشنام داده يا لعن كرده يا نفرين نموده، اينها مايۀ رحمت و تزكيه و كفّارۀ گناهان آنها و پاك شدن آنها باشد]. و آنچه را دميرى از ابن ظفر دربارۀ ابوجهل نقل كرده تأويل و توجيهى ندارد، بر خلاف نقلى كه دربارۀ حَكَم شده است؛ زيرا او صحابى است، و خيلى زشت است كه يك صحابى به چنين بلايى گرفتار شود؛ از اين رو اگر اين روايت صحيح باشد بايد حمل شود بر اينكه پيش از اسلام دچار آن بلا شده است.
من نمىدانم آيا ابن حجر مىداند چه سخنانى را بر زبانش جارى كرده و از دهان خارج مىكند؟! آيا در اين سخن، جِدّى است يا شوخى مىكند؟! امّا آن دليلى كه آورد و گفت: «لعن پيامبر صلى الله عليه و آله به حال حَكَم و پسرش ضرر ندارد...» اين را از روايتى كه بخارى و مسلم در «صحيح» خود(3)از طريق ابوهريره نقل كردهاند، برداشت كرده است، فقط كلماتى از آن را حذف كرده و كلمات ديگرى بر آن افزوده است؛ لفظ حديث از اين قرار است: «اللّهمّ إنّما محمّدٌ بشر يغضب كما يغضب البشر، وإنّي قد اتّخذت عندك عهداً لم تخلفنيه فأ يّما مؤمن آذيتُه أو سببتُه أو لعنتُه أو جلدتُه فاجعلها له كفارةً وقربةً تقرّبه بها إليك» [خدايا محمّد انسانى است كه مانند ديگر انسانها غضب مىكند، و من نزد تو عهدى بستهام كه هرگز تو برخلاف آن نسبت به من عمل نمىكنى؛ پس هر مؤمنى كه آزردهام يا دشنام دادهام يا لعنش كردهام يا تازيانه زدهام اينها را كفّاره او و مايۀ تقرّب او به خودت قرار ده].
اين، كاستن از مقام نبوّت به خاطر يك اُموى بىارزش است، و پنداشته است اين لعنت كننده مانند انسان عادى است كه هر چه ديگران را برمىانگيزاند او را نيز برمىانگيزاند، و دربارۀ آنچه شايستۀ غضب نيست غضب مىكند، و مخالف اين آيۀ قرآن عزيز است: (وَ ما يَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوى إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى )(4)[و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست].
آرى، پيامبر صلى الله عليه و آله انسان است امّا او آن چنان است كه در قرآن حكيم آمده است: (قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ )(5)[بگو: من فقط بشرى هستم مثل شما؛ (امتيازم اين است كه) به من وحى مىشود]؛ پس اگر پيامبر بر اساس وحىِ الهى آن مطرود و فرزندانش را لعن كرده، چه چيز او را از لعن نجات مىدهد؟!0.
مگر اينكه ابن حجر گمان كند وحى نيز از شهوات تبعيّت مىكند! چه بزرگ است كلمهاى كه از دهان آنها خارج مىشود.
و چگونه لعن، رحمت و تزكيه و پاكى و كفّاره مىشود در حالى كه به امر خداى سبحان به جايگاه خود اصابت كرده [و لعنى به جا بوده] است؟!
و ابن حجر با روايت صحيح متضافرى كه مىگويد دشنام مسلمان فسق است(1)چه مىكند؟!
و چگونه ايمان او جايز مىشمارد كه رسول خدا دشنامگو يا لعن كننده يا اذيت كننده به كسى باشد و مسلمانى را به نا حقّ تازيانه بزند؟! و همۀ اينها با عصمت منافات دارد و خداى سبحان مىگويد: (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(2)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند]. و در حديث صحيحى وارد شده است: «أ نّه صلى الله عليه و آله لم يكن سبّاباً ولافحّاشاً ولا لعّاناً» [پيامبر صلى الله عليه و آله ناسزاگو و فحش دهنده و لعن كننده نبود]. و رسول خدا صلى الله عليه و آله از نفرين مشركان امتناع كرد و فرمود: «إنّي لم اُبعث لعّاناً وإنّما بُعثت رحمة» [من براى لعن مبعوث نشدهام، و تنها براى رحمت مبعوث شدهام](3).
پس او صلى الله عليه و آله دربارۀ آن مشركان اميد هدايت داشت و آنها را لعن و نفرين نكرد، ولى چون در حَكَم و فرزندش اميد هيچ خيرى را نداشت آنها را چنان لعنى كرد كه ذلّت ابدى را برايشان باقى گذاشت.
آرى، روايتى كه در دو كتاب «صحيح» آمده و با عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله منافات دارد را دستهاى هوى و هوس در زمان معاويه به خاطر نزديكى به وى و به طمع عطاى او، و اظهار محبّت به آل ابو العاص كه نزد معاويه مقّرب بودند، ساخته و پرداخته است. و هر كه مىخواهد بر بيش از آنچه در اينجا ذكر كرديم آگاه شود به كتاب «ابوهريرة» اثر سيّدنا الآيه سيّد عبد الحسين شرف الدين عاملى(4)مراجعه كند.
فرض كن كه ما - پناه بر خدا - با ابن حجر در افسانههايش دربارۀ پيامبرِ عصمت و قداست، همراه شديم، امّا اين غفلت زدۀ ساده لوح دربارۀ آياتى كه دربارۀ حَكَم و فرزندانش نازل شده چه تدبيرى دارد؟! آيا در اين آيات ضررى براى او هست؟! يا اين آيات را نيز رحمت و تزكيه و كفّاره و پاكى مىداند؟!
و چقدر بين ديدگاه ابن حجر درباره حَكَم، و بين سخن ابوبكر به عثمان دربارۀ حَكَم كه خواهد آمد، و سخن عمر به عثمان فاصله است؛ ابوبكر دربارۀ وى به عثمان گفته است: «عمّك إلى النار» [عموى تو به سوى جهنّم مىرود]، و عمر گفته است: «ويحك يا عثمان! تتكلّم في لعين رسول اللّه وطريده وعدوّ اللّه وعدّو رسوله؟!» [واى بر تو اى عثمان! دربارۀ كسى كه لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا است و دشمن خدا و رسولش مىباشد صحبت مىكنى؟!].
بيا با هم از خليفه دربارۀ پناه دادن به لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا - حَكَم - بپرسيم در حالى كه نزول آيه دربارۀ او و لعن پى در پى از جانب پيامبر بر او و نسل او غير از مؤمنانِ آنها كه كم هستند، در برابر چشم و گوش او بود؟! چه چيز اين پناه دادن به او و برگرداندن او به مدينۀ پيامبر را توجيه مىكند، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او و فرزندانش را به خاطر پاك نگه داشتن مدينه از آن ناپاكان و كثيفان اُموى، از آنجا طرد كرد؟!
و عثمان از ابوبكر و پس از او از عمر درخواست كرد او را برگردانند؛ و هر كدام گفتند: «لا أحلُّ عقدة عقدها رسول اللّه صلى الله عليه و آله»(1)[گرهاى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله زده است را باز نمىكنم].
و حلبى در «سيره» نوشته است(2):
به او، طريد و لعين رسول خدا صلى الله عليه و آله گفته مىشد. و آن حضرت صلى الله عليه و آله او را به طائف راند و در آنجا در مدّت حيات رسول خدا ماند و در زمان ابوبكر، عثمان از او خواست كه حَكَم را به مدينه داخل كند و او امتناع ورزيد. و عثمان گفت: او عموى من است، و ابوبكر گفت: «عموى تو به سوى جهنّم مىرود، و هرگز چيزى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام داده تغيير نمىدهم، و سوگند به خدا هرگز او را برنمىگردانم». و چون ابوبكر مُرد و عمر خليفه شد عثمان در اين باره با او سخن گفت و عمر گفت: «واى بر تو اى عثمان! دربارۀ لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و دشمن خدا و رسولش صحبت مىكنى»؟! و چون عثمان خليفه شد او را به مدينه بازگرداند، و اين بر مهاجران و انصار سخت آمد و بزرگان صحابه بر اين كار او عيب گرفتند، و اين از بزرگترين اسباب قيام عليه او بود.
آيا رسول خدا اُسوۀ خليفه نبود، در حالى كه خدا مىفرمايد: (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اَللّهَ وَ اَلْيَوْمَ اَلْآخِرَ وَ ذَكَرَ اَللّهَ كَثِيراً )(3)[مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند].
يا بستگان و حاميانش را بيشتر از خدا و رسولش دوست دارد در حالى كه در برابرش قرآن حكيم است: (قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اِقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اَللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اَللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اَللّهُ لا يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفاسِقِينَ )(4)[بگو: «اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما، و اموالى كه به دست آوردهايد، و تجارتى كه از كساد شدنش مىترسيد، و خانه هايى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند؛ و خداوند جمعيّت نافرمانبردار را هدايت نمىكند؟!].
مطلبِ بعد اينكه: اختصاص دادن اين بخشش زياد از حقوق و أرزاق مسلمين به آن مرد، پس از اينكه او را براى گرفتن صدقات امين كرد، در حالى كه در گرفتن صدقات ثقه بودن و امانت دارى شرط است، و ملعون هرگز ثقه و امانت دار نيست، چه توجيهى دارد؟!
و بخشيدن صدقات به آن حاكمان از آشكارترين مصاديق كمك كردن بر گناه و عدوان است در حالى كه خداوند متعال مىفرمايد: (وَ تَعاوَنُوا عَلَى اَلْبِرِّ وَ اَلتَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى اَلْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوانِ )(5)[در راه نيكى و پرهيزگارى با هم تعاون كنيد! و (هرگز) در راه گناه و تعدّى همكارى ننماييد! و از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد كه مجازات خدا شديد است].
مطلب بعد اينكه: خليفه ادّعا مىكند(6)كه پس از صحبت با رسول خدا صلى الله عليه و آله، او وعده داد كه حَكَم را برگرداند، اگر اين وعده صحيح است چرا هيچ كس غير از او نمىدانست، و ابوبكر و عمر نمىدانستند؟!].
1) - الأنساب، بلاذرى 5:27؛ الرياض النضرة 2:143[80/3]؛ اُسد الغابة 2:35[38/2، شمارۀ 1217]، السيرة الحلبيّة 1:337[317/1]؛ الإصابة 1:345 [شمارۀ 1718].
2) - السيرة الحلبيّة 2:58[76/2-77].
3) - أحزاب: 21.4 - توبه: 24.5 - مائده: 2.
6) - الأنساب، بلاذرى 5:27؛ الرياض النضرة 2:143[80/3]؛ مرآة الجنان، يافعى 1:85؛ الصواعق: 68 [ص 113]؛ السيرة الحلبيّة 2:86[77/2].
و چرا وقتى با آن دو دربارۀ برگرداندن او صحبت كرد و آن دو با آن جوابى كه دانستى با او مواجه شدند، اين روايت را نقل نكرد؟! يا اينكه آن دو به اين روايت اطمينان نداشتند؟!
و خليفه دليل و عذرى ديگر دارد؛ ابن عبدربّه در «العقد الفريد» نوشته است(1):
چون عثمان، حَكَم كه مطرود پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر بود را به مدينه بازگرداند مردم در اين زمينه سخن گفتند، عثمان گفت: «ما ينقم الناس منّي؟! إنّي وصلْتُ رحماً وقرَّيْتُ عيناً» [مردم از من چه عيبى مىگيرند؟! من صلۀ رحم انجام دادم و چشمى را روشن كردم].
و ما عواطف را با تحليل اين كلمۀ خليفه خدشه دار نمىكنيم، و به تفصيل دربارۀ معناى آن نمىپردازيم و با بزرگوارى از كنار آن مىگذريم. و تو آنگاه كه حَكَم و فرزندانش را شناختى، مىفهمى كه برگرداندن آنها به مدينۀ مشرّفه و آنها را متولّى امور قرار دادن، و مسلّط كردن آنها بر شريعت اسلام، و قرار دادن مرز و قرقگاه براى آنها آن گونه كه گذشت، جنايت بزرگى بر امّت بوده كه بخشودنى نيست، و هرگز مايۀ چشم روشنى نمىشود.
خليفه به مروان بن حكم بن ابى العاص پسر عمو و دامادش يعنى شوهر دخترش اُمّ ابان، يك پنجم غنيمتهاى آفريقا كه پانصد هزار دينار مىشد، را بخشيد(2).
و بلاذرى و ابنسعد نقل كردهاند: «عثمان براى مروان خُمس مصر را نوشت و به نزديكانش اموالى عطا كرد، و اين كار را با صلۀ رحمى كه خدا به آن امر كرده توجيه كرد، و اموال را گرفت و از بيت المال قرض كرد و گفت: همانا ابوبكر و عمر چيزى را كه حقّ آن دو بود باقى گذاشتند، و من آن را گرفتم و ميان خويشاوندانم تقسيم كردم؛ پس مردم اين كار را بر او عيب گرفتند»(3).
و بلاذرى در «الأنساب»(4)از طريق واقدى از اُمّ بكر دختر مسور نقل كرده است:
چون مروان خانهاش را در مدينه ساخت مردم را براى غذا دعوت كرد و مسور جزء دعوت شدگان بود.
مروان به آنها گفت: به خدا سوگند در اين خانهام يك درهم يا بيشتر از مال مسلمين مصرف نكردهام.
مسور گفت: اگر غذايت را مىخوردى و ساكت بودى برايت بهتر بود، همانا تو همراه ما در جنگ آفريقا بودى و تو نسبت به ما مال و برده و خدمتكاران كمترى داشتى و بار تو سبكتر از ما بود، پس ابن عفّان خُمس آفريقا را به تو داد و تو عامل صدقات شدى و اموال مسلمين را گرفتى. مروان شكايت او را به عروه كرد و گفت: من او را گرامى داشته و احترامش را نگه مىدارم ولى او با من درشتى مىكند.
و حلبى در «السيرة» نوشته است(5):
از جمله مواردى كه بر عثمان عيب گرفته شد اين بود كه به پسر عمويش مروان بن حكم صد هزار و پنجاه اوقيه(6)عطا كرد.
روايت صحيح از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه پدر وى و هر كه از صلبش خارج مىشود را لعن كرد، گذشت(1). و سخن عايشه به مروان كه به سند صحيح نقل شده نيز گذشت(2): «لعن رسول اللّه صلى الله عليه و آله أباك فأنت فضض من لعنة اللّه» [رسول خدا صلى الله عليه و آله پدرت را لعن كرد پس تو قطعهاى از لعن خدا هستى].
و حاكم در «مستدرك»(3)از طريق عبدالرحمن بن عوف اين روايت را نقل كرده و آن را صحيح دانسته است: در مدينه براى هيچ كس كودكى متولّد نمىشد مگر اينكه پيش پيامبر صلى الله عليه و آله آورده مىشد [و براى او دعا مىكرد] پس مروان بن حَكَم براى او آورده شد و حضرت فرمود: «هو الوزغ ابن الوزغ، الملعون ابن الملعون» [او وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است].
و شايد معاويه به همين حديث اشاره كرده آنگاه كه به مروان مىگويد: «يابن الوزغ لست هناك»(4)[اى فرزند وزغ تو در آن حدّ و اندازه نيستى و اين حرفها به تو نيامده].
و ابن نجيب از طريق جبير بن مطعم نقل كرده است: ما همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم كه حكم بن ابى العاص گذشت پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ويلٌ لاُمّتي ممّا في صلب هذا»(5)[واى بر امّت من از آنچه در صلب اين است].
و در شرح ابن ابى الحديد(6)به نقل از «الاستيعاب»(7)آمده است:
روزى على عليه السلام به مروان نگاه كرد و گفت: «ويل لك وويل لاُمّة محمّد منك ومن بيتك إذا شاب صدغاك» [واى بر تو و واى بر امّت محمّد از تو و از بيت تو هنگامى كه موهاى بين چشم و گوشت سفيد شود].
بلاذرى در «الأنساب» نوشته است(8):
به مروان لقب خيطِ باطل(9)[رشته باطل] داده بودند؛ بهخاطر باريك بودن و قدِّ بلند وى مانند رشتۀ باريك نور سفيدى كه در خورشيد ديده مىشود.
آنچه از سيره و اعمال مروان براى جست وجوگر روشن مىشود اين است كه او براى احكام دين حنيف ارزشى قائل نمىشد، و آن را مانند سياستها و مصلحت انديشىهاى زمانى و روزانه ملاحظه مىكرد؛ از اين رو از باطل كردن آن، يا تبديل آن به حكم ديگر بر اساس آنچه كه ظرف زمان و احوال اقتضا مىكرد، باكى نداشت؛ و شواهدى از اين گناهان بزرگ براى تو ذكر مىشود، و چيزهايى كه ذكر نمىكنيم را بر اينها قياس كن:
1 - بخارى(10)از طريق ابوسعيد خدرى نقل كرده است: «من با مروان كه حاكم مدينه بود در عيد قربان يا فطر خارج شديم، و چون به مكان نماز رسيديم منبرى كه كثير بن صلت آن را ساخته بود ديديم، و مروان خواست پيش از اينكه نماز بخواند بالاى منبر برود كه لباس او را گرفتم و او لباس مرا گرفت و بالا رفت و پيش از نماز، خطبه خواند. به او گفتم:
1) - در ص 767 از اين كتاب.
2) - در ص 446 از اين كتاب.
3) - المستدرك على الصحيحين 4:479[526/4، ح 8477. و ما بين دو قلّاب در همين كتاب است]. و اين روايت را دميرى در حياة الحيوان 2:399[422/2]، وابن حجر در الصواعق: 108 [ص 181]، و حلبى در السيرة 1:337[317/1] نقل كردهاند.
4) - در روايتى كه ابن أبي الحديد در شرح نهج البلاغة 2:56[155/6، خطبۀ 72] نقل كرده است.
5) - اُسد الغابة 2:34[37/2، شمارۀ 1217]؛ الإصابة 1:346 [شمارۀ 1781]؛ السيرة الحلبيّة 1:237[317/1]؛ كنز العمّال 6:40[167/11، ح 31066].
6) - شرح نهج البلاغة 2:55[150/6، خطبۀ 72].
7) - الاستيعاب [ص 1388، شمارۀ 2370].
8) - الأنساب، بلاذرى 5:126.
9) - نگاه كن: ثمار القلوب [ص 76، شمارۀ 103].
10) - صحيح بخارى [326/1، ح 913].
به خدا سوگند سنّت را تغيير داديد. گفت: «أبا سعيد! قد ذهب ماتعلم» [اى ابوسعيد! آنچه مىدانستى تمام شد و از بين رفت].
گفتم: به خدا سوگند آنچه مىدانم بهتر از آنچه نمىدانم مىباشد. گفت: «إنّ الناس لم يكونوا يجلسون لنا بعد الصلاة فجعلتها قبل الصلاة» [مردم پس از نماز براى ما نمىنشينند از اين رو خطبه را پيش از نماز قرار دادم].
آيا مىبينى مروان چگونه سنّت را تغيير مىدهد؟! و چگونه با جرأت و اطمينان سخنى مىگويد كه گفتن آن براى مسلمان روا نيست.
آرى، در اين جا مروان دو هدف را دنبال مىكند: يكى پا را جاى پاى پسر عمويش عثمان گذاشتن، و ديگرى اينكه وى در خطبۀ نماز بر مولا اميرالمؤمنين عليه السلام عيب مىگرفت و او را دشنام مىداد و لعن مىكرد و مردم به همين خاطر متفرّق مىشدند، و او خطبه را بر نماز مقدّم كرد تا متفرّق نشوند و اين سخنان بزرگ را بشنوند و به سخنان هلاكت بار و گناهان كبيرهاش گوش دهند؛ به تفصليى كه پيش از اين گذشت، رجوع كن(1).
و از سخن عبداللّه بن زبير كه پيش از اين گذشت(2): «همۀ سنّتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرده حتّى نماز» آشكار مىشود كه: داخل شدن تغيير در سنّتها، و بازى هوى و هوسها با آنها، به خطبۀ پيش از نماز اختصاص ندارد، و به بسيارى از احكام راه پيدا كرده است.
2 - دشنام دادن به مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام. وچنانكه اُسام بن زيد گفته است وى فردى بد زبان و دشنام دهنده بوده است(3).
زير بناى اصلى در اين زمينه عثمان بود كه اين وزغ ملعون را بر اقدام عليه امير المؤمنين جرأت داد در روزى كه به او گفت: بگذار مروان تو را قصاص كند. فرمود: «براى چه؟». گفت: به خاطر ناسزا گفتن تو به او و كشيدن افسار مركب او.
و به آن حضرت گفت: «لِمَ لا يشتمك؟ كأ نّك خير منه!»(4)[چرا به تو دشنام ندهد؟ گويا تو بهتر از او هستى!].
و معاويه با تمام توان و امكانات، بر اين بنا بالا رفت، ولى مروان بدترين پيروى را از او نمود، و هرگاه بالاى منبر مىرفت، يا بر كرسى خطابه قرار مىگرفت از هيچ كوششى در تثبيت آن فرو گذار نمىكرد. و پيوسته بر اين كار جدّيّت داشت و به آن تشويق مىكرد حتّى پيوسته پس از هر جمعه و جماعتى و در هر جمعى كه متولّى آن بود، و در بين كارگزاران خود در روزى كه متولّى خلافت شد اين كار را انجام داد. آن خلافتى كه نُه ماه طول كشيد و مولا امير المؤمنين آن را چنين توصيف كرد كه مثل اين است كه سگ بينىاش را ليس بزند. و اين سيره و روش ناپسند تنها به خاطر سياست و مصلحت روز بود.
و روايتى كه دار قطنى از طريق مروان دربارۀ او نقل كرده پرده از درون او برمىدارد، مىگويد: «ما كان أحد أدفع عن عثمان من عليّ» [هيچ كس بيشتر از على از عثمان دفاع نكرد]. گفته شد: شما را چه مىشود كه او را بالاى منابر دشنام مىدهيد؟ گفت: «إنّه لايستقيم لنا الأمر إلّابذلك»(5)[امر حكومت جز از اين راه براى ما برپا نمىشود].
و در بين مسلمانان دو نفر نيز اختلاف ندارند كه دشنام به امام و لعن او از گناهان كبيره است.
و اگر آنچه كه ابن حجر در «تهذيب التهذيب»(6)از ابن معين نقل كرده، صحيح باشد كه(7): «هر كس به عثمان يا طلحه يا يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله دشنام دهد دروغگو است و نبايد سخن او نوشته شود و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او است»، پس مروان چه ارزشى دارد؟!].
و ما هر چه پايين بياييم، از اين پايينتر نمىآييم كه مولا امير المؤمنين مانند يكى از صحابه است و حكم دشنام دهنده يا لعن كنندۀ به آنها شامل او نيز مىشود، و چگونه چنين نباشد در حالى كه ما معتقديم او على الاطلاق سيّد الصحابه، و سيّد و آقاى اوصياء، و آقاى همۀ گذشتگان و آيندگان به غير از پسر عمويش صلى الله عليه و آله مىباشد، و او به تصريح قرآن حكيم جان پيامبر اقدس است؟! پس لعن و دشنام به او لعن و دشنام به پيامبر است و آن حضرت فرموده است: «من سبّ عليّاً فقد سبّني ومن سبّني فقد سبّ اللّه»(1)[هر كس على را دشنام دهد مرا دشنام داده، و هر كس مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است].
و مروان دربارۀ اهل بيت عصمت و قداست انتظارِ مصيبتها و بلاها را مىكشيد و فرصتها را براى اذيّت و آزار آنها مغتنم مىشمرد. ابن عساكر در تاريخ خود مىنويسد(2):
مروان نگذاشت كه امام حسن در حجرۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن شود، و گفت: من نمىگذارم فرزند ابوتراب با رسول خدا دفن شود در حالى كه عثمان در بقيع دفن شده است. و مروان در آن روز عزل شده بود و مىخواست با اين كار معاويه را راضى كند؛ پس پيوسته دشمن بنى هاشم بود تا مُرد.
اين چه خليفهاى است كه رضايت او با اذيت كردنِ عترت رسول خدا جلب مىشود؟! و چه كسى نسبت به دفن شدن در آن حجرۀ شريفه از امام پاك، سبط رسول خدا امام حسن عليه السلام سزاوارتر است؟! و به حكم كدام كتاب يا سنّت و به كدامين حقّ ثابتى عثمان مىتوانست در آن جا دفن شود؟!
بيا با هم نزد خليفه برويم و از او دربارۀ اين وزغى كه در صُلب پدرش و پس از تولّد، لعن شده است، بپرسيم و زياد بپرسيم كه به چه دليل پناه دادن به او و امين قرار دادن او بر صدقات و اطمينان به او براى مشورت با وى در مصالح عمومى را مباح شمرد؟! و چرا او را كاتب خود كرد و به خود نزديك نمود تا بر او چيره گردد(3)، در حالى كه در برابر ديدگانش كلام پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله قرار داشت؟!
و بر خليفه واجب بود صالحان از مؤمنان را مقدّم دارد و به خاطر تشكّر از اعمالشان آنها را بزرگ بدارد، نه اينكه كسانى مانند مروان كه اهل بىشرمى و بىحيايى و انجام فحشا و منكرات هستند را پيرامون خود جمع كند.
و فرض كن خليفه اجتهاد كرد و به خطا رفت امّا اين كمال خوشرويى با او و نزديك كردن او چيست در حالى كه او از كسانى است كه بايد دور شود؟! و پناه دادن به او يعنى چه در حالى كه او از كسانى است كه مستحقّ طرد است؟! و امين دانستن او چيست درحالى كه او شايستۀ اين است كه متّهم گردد؟! وبهترين بخششها از مال مسلمين به او يعنى چه، در حالى كه بايد از او منع مىكرد؟! و مسلّط كردن او بر ارزاق مسلمين چيست در حالى كه بايد دستش را از آن قطع مىكرد؟!
من هيچ يك از عذرهاى خليفه را در اين پرسشها نمىدانم، لكن مسلمانان در آن روز كه از نزديك بر اين امر واقف بودند و حقايق را مىديدند و در آن دقّت مىكردند عذر او را نپذيرفتند؛ و آنان چگونه عذر او را مىپذيرفتند در حالى كه در برابر ديدگانشان اين سخنِ خداوند قرار دارد: (وَ اِعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبى
1) - مستدرك الحاكم 3:121[131/3، ح 4616]؛ مسند احمد 6:323[455/7، ح 26208]، و دربارۀ طرق اين روايت به تفصيل سخن مىگوييم.
2) - تاريخ مدينة دمشق 4:27[287/13]؛ و مختصر تاريخ دمشق [41/7].
3) - چنانكه ابوعمر در الاستيعاب [القسم الثالث/ 1387، شمارۀ 2370]، و ابن اثير در اُسد الغابة 4:348[144/5-145، شمارۀ 4841] ذكر كردهاند.
وَ اَلْيَتامى وَ اَلْمَساكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ )(1)[بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آوريد، خُمس آن براى خدا، و براى پيامبر، و براى ذىالقربى و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه (از آنها) است].
آيا دادن خمس به مروانِ ملعون خروج از حكم قرآن نيست؟! آيا عثمان آن كسى نبود كه به همراه جبير بن مطعم با رسول خدا صلى الله عليه و آله صحبت كرد تا بهرهاى از خُمس را براى بستگان او قرار دهد ولى آن حضرت قرار نداد و تصريح فرمود كه فرزندان عبد شمس و نوفل بهرهاى از خُمس ندارند؟!
جبيربن مطعم مىگويد:
چون رسول خدا سهم ذوى القربى [خويشاوندان] را ميان بنى هاشم و بنى مطّلب(2)تقسيم كرد من و عثمان پيش او رفتيم و من گفتم: اى رسول خدا! اينها فرزندان هاشم هستند كه فضيلت آنها به خاطر اينكه خدا شما را از آنها قرار داده انكار نمىشود، [امّا] آيا به فرزندان مطّلب عطا مىكنى ولى از ما منع مىكنى، در حالى كه ما و آنها نسبت به تو يك منزلت داريم؟! فرمود: «إنّهم لم يفارقوني - أو: لم يفارقونا - في جاهليّة ولا إسلام وإنّما هم بنوهاشم وبنوالمطّلب شيء واحد» [آنها در زمان جاهليّت و اسلام از من - يا از ما - جدا نشدند و آنها يعنى فرزندان هاشم و فرزندان مطّلب يك چيز (و از يك ريشه) هستند] و انگشتها را درهم فرو برد. و رسول خدا از آن خمس چيزى بر فرزندان عبد شمس و فرزندان نوفل قسمت نكردند چنانچه بر بنى هاشم و بنى مطّلب قسمت كرد(3).
و بر خدا و رسولش سخت است كه سهم خويشاوندان پيامبر صلى الله عليه و آله به مطرود و لعن شدۀ او، داده شود، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او و قومش را از خُمس منع كردند؛ پس عذر خليفه در دور شدن از حكم كتاب و سنّت، و برترى دادن خويشاوندان خود، فرزندان درخت ملعونِ در قرآن، بر خويشان رسول خدا صلى الله عليه و آله كه خداوند در قرآن حكيم مودّت آنها را واجب كرده، چيست؟! من نمىدانم. و خدا از پس آنها به حسابشان رسيدگى مىكند.
خليفه به حارث بن حَكَم بن أبى العاص - برادر مروان و داماد خليفه از دخترش عايشه - سيصد هزار درهم داد؛ چنانكه در «أنساب» بلاذرى آمده است(4). و نوشته است(5): «شتران صدقه به عثمان رسيد پس آنها را به حارث بن حَكَم بخشيد». و ابن قتيبه در «المعارف»(6)، و ابن عبد ربّه در «العقد الفريد»(7)و ابن ابى الحديد در «شرح»(8)خود، و راغب در «المحاضرات»(9)نوشتهاند: «رسول خدا صلى الله عليه و آله جايى از بازار مدينه كه مهزون(10)ناميده مىشد را براى مسلمين وقف كرد، پس عثمان آن را به حارث بن حكم واگذار كرد».
1) - أنفال: 41.
2) - مطّلب برادر پدرى و مادرى هاشم است، و مادر اين دو «عاتكه» دختر مرّه است.
3) - صحيح بخارى 5:28[1143/3، ح 2971]؛ سنن بيهقى 6:340 و 342؛ سنن أبي داود 2:31[145/3-146، ح 2978-2980].
4) - الأنساب، بلاذرى 5:52.
5) - همان 5:28.
6) - المعارف: 84 [ص 195].
7) - العقد الفريد 2:261[103/4].
8) - شرح نهج البلاغة 1:67[198/1، خطبۀ 3].
9) - محاضرات الاُدباء 2:212 [مج 2 /ح 4، ص 476].
10) - در المعارف «مهزوز» ضبط شده، و در شرح ابن أبي الحديد «تهروز» ضبط شده، و در محاضرات راغب «مهزور» ضبط شده است [در چاپى از كتاب المعارف و شرح نهج البلاغة كه مورد اعتماد ما است «مهزور» ضبط شده است].
و حلبى در «السيرة»(1)نوشته است: «به حارث يك دهم آنچه در بازار مدينه فروخته مىشد، عطا شد».
من نمىدانم اين مرد از كجا مستحقّ اين عطاياى فراوان شد؟! و چگونه آنچه را رسول خدا صلى الله عليه و آله براى همۀ مسلمين وقف كرده مخصوص او گرداند، و ديگران را از آن محروم كرد؟!
واگر خليفه همۀ اين مقدار را از مال پدرش مىداد هرآينه زيادهروى بود، چرا كه مسلمين و لشكريان ومرزداران به آنها احتياج داشتند، و حال كه مال مسلمين و وقفيّات و صدقاتى كه مالك آن نيست را بخشيده چگونه است؟!
و آن مرد [حارث] به چيزى از اعمال نيكو و تلاشهاى مشكور در راه دعوت الهى و خدمت به جامعۀ دينى، شناخته شده نبود تا احتمال برود استحقاق اين بخشش فراوان را دارد.
و هيچ توجيهى براى اين كارها بلكه اين فجايع باقى نمىماند مگر اينكه او داماد خليفه و خويشاوند نسبى - پسر عمو - اوست.
و تو در كار هر يك از اين دو خليفه خوب نظاره كن:
1 - عثمان؛ و آنچه را در اينجا و جاهاى ديگر مرتكب شد دانستى.
2 - مولا على عليه السلام؛ روزى كه عقيل پيش او آمد و يك صاع [سه كيلو گرم] از گندمى كه برايش مقدّر شده بود را براى وسعت دادن به زندگى خود و عيالش درخواست كرد، و آن حضرت حقّ برادرى و تربيت را انجام داد، و به ويژه دربارۀ شخصيّتى مثل عقيل كه از اشراف و بزرگانى بود كه تهذيب در آنها بايد بيشتر از ديگران باشد، پس قطعه آهنى كه داغ شده بود را به او نزديك كرد و چون ناله كرد آن حضرت به او فرمود: «تجزع من هذه وتعرّضني لنار جهنّم؟!»(2)[از اين، ناله مىكنى و مرا در معرض آتش جهنّم قرار مىدهى؟!].
(فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ اَلْهَوى )(3)
[پس در ميان مردم به حقّ داورى كن، و از هواى نفس پيروى مكن!].
خليفه به سعيد بن عاص بن سعيد بن عاص بن اميّه صد هزار درهم داد.
ابومخنف و واقدى نوشتهاند: «مردم بر عثمان عيب گرفتند كه به سعيد بن عاص صد هزار درهم داد، و على، زبير، طلحه، سعد، عبدالرحمن بن عوف در اين زمينه با او صحبت كردند. وى گفت: او خويشاوندى و نزديكى با ما دارد.
گفتند: آيا ابوبكر و عمر خويشاوند و نزديك نداشتند؟ گفت: همانا ابوبكر و عمر كار درست را در منع نزديكان مىديدند، و من كار درست را در بخشش به نزديكان مىبينم. گفتند: به خدا سوگند ما سيره و روش آنها را بيشتر از سيره و روش تو دوست داريم. گفت: لا حول ولا قوّة إلّاباللّه»(4).
امينى مىگويد: عاص پدر سعيد از همسايههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه او را اذيّت مىكرد، و مولا امير المؤمنين او را در روز جنگ بدر در حالى كه مشرك بود كشت(5).
و امّا فرزند او سعيد آن گونه كه در روايت ابن سعد(6)آمده، جوانى خوشگذران بود. وى بدون هيچ سابقهاى از
سوى عثمان بعد از اينكه وليد را عزل كرد والى كوفه شد و هيچ تجربهاى نداشت، و از روز نخست چنان صحبت مىكرد كه عواطف را برمىانگيخت و دلها را مضطرب مىكرد، و آنها را به دشمنى ومخالفت كشاند و گفت: «إنّ هذا السواد بستان لأغيلمة من قريش» [اين سواد (كوفه و پيرامون آن، يا كلّ عراق) بوستان جوانانِ قريش است(1)].
خليفه مىخواست با بخشيدن اين مقدار به اين جوان مجرم كه زيادتر از حدّ و حقّ او از بيت المال بود، با نزديكانش پيوند برقرار كند؛ البتّه اگر اين جوان بهرهاى از بيت المال داشت، و اگر اين بخشش به حقّ بود، هرگز بزرگان صحابه و در رأس آنها مولا اميرالمؤمنين - سلام اللّه عليه - بر او انتقاد نمىكردند.
و امّا تحصيل رضايت خداوند با صلۀ رحم كه سپر خود قرار داد - چنانكه دو خليفۀ قبلى [ابوبكر و عمر] با منع خويشان خود از زيادى بر سهم آنها از بيت المال، به دنبال جلب رضايت خداوند بودند - دليلى ضعيف است؛ زيرا صله، وقتى از انسان نيكو است كه انفاق از مال خاصِّ خودش باشد نه مالى كه بين آحاد مسلمانان مشترك است.
خليفه به وليد بن عقبة بن أبى معيط بن أبى عمرو بن اُميّه برادر مادرى خود، آنچه را از بيت المال مسلمين از عبداللّه بن مسعود قرض گرفته بود، بخشيد.
بلاذرى در «الأنساب» نوشته است(2): «چون وليد به كوفه آمد عبداللّه بن مسعود را گماشته شدۀ بر بيت المال يافت و از او مالى قرض كرد، و حاكمان اين كار را مىكردند سپس آنچه را گرفته بودند برمىگرداندند؛ پس عبداللّه به او هر چه را درخواست كرده بود، قرض داد، سپس آن پول را از او درخواست كرد، منتها وليد در اين زمينه به عثمان نامه نوشت، و عثمان به عبداللّه بن مسعود نوشت: «إنّما أنت خازن لنا فلا تعرض للوليد فيما أخذ من المال» [تو تنها خزانه دار ما هستى پس به خاطر مالى كه وليد گرفته است متعرّض او نشو]؛ پس ابن مسعود كليدها را انداخت و گفت: من گمان مىكردم خزانهدار مسلمين هستم، و امّا اگر خزانه دار شما هستم احتياجى به آن ندارم، و بعد از پس دادن كليدهاى بيت المال، در كوفه اقامت گزيد».
امّا پدرش عقبة بن ابى معيط در بين همسايگان رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى بود كه بيشترين اذيّت را در حقّ او روا داشت.
ابن سعد با سند خود از طريق هشام بن عروه از پدرش از عايشه نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «كنتُ بين شرّ جارين؛ بين أبي لهب وعقبة بن أبي معيط. إن كانا ليأتيان بالفروث فيطرحانها على بابي، حتّى إنّهم ليأتون ببعض ما يطرحون من الأذى فيطرحونه على بابي» [من در بين بدترين همسايهها بودم؛ بين ابولهب و عقبة ابن ابى معيط. اگر سرگين مىآوردند نزديك در خانه من مىريختند، حتّى آنها برخى كثافتها را كه مىآوردند بر در خانه من مىريختند](3).
و ضحّاك گفته است: «چون عقبه به رسول خدا صلى الله عليه و آله آب دهان پرت كرد آب دهانش به صورت خودش برگشت، خدا او را لعنت كند، و به آنجا كه اراده كرده بود نرسيد، وگونههايش را سوزاند و اثر آن در گونههايش بود تا اينكه [مُرد و] به جهنّم رفت».
و از ابن عبّاس نقل شده است: «اُبىّ ابن خلف به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله مىرسيد و عقبة بن أبى معيط او را
نهى مىكرد؛ پس آيۀ: (وَ يَوْمَ يَعَضُّ اَلظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ... )(1)[و (به خاطر آور) روزى را كه ستمكار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان مىگزد...] نازل شد، و «ظالم» عقبه است، و «فلان» اُبىّ است». و مانند اين روايت از شعبى، قتاده، عثمان و مجاهد نقل شده است(2).
امّا وليدِ، وى فاسق در لسان وحى مبين، زناكار، فاجر، هميشه مست، دائم الخمر، هتك كنندۀ احكام و تعاليم دين، و هتك شدۀ در حضور شاهدان با تازيانه خوردن مىباشد؛ از او در بارۀ سخن خداوند بپرس كه مىفرمايد: (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا )(3)[اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد]؛ زيرا كسانى كه به تأويل و تفسير قرآن علم دارند اتّفاق نظر دارند كه اين آيه در بارۀ او نازل شده؛ آن گونه كه گذشت(4).
و از او در بارۀ اين آيه بپرس: (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ )(5)[آيا كسى كه باايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند]؟! و اين آيه مانند آيۀ قبل دربارۀ او نازل شده و به او نسبت فاسق مىدهد؛ آن گونه كه گذشت(6). و از او دربارۀ محراب مسجد جامع كوفه بپرس در روزى كه به خاطر مستى، در آن قى كرد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و با صداى بلند اين شعر را زمزمه كرد:
علِقَ القلب الربابا بعدما شابت وشابا
[قلب من به رباب (خانم) دل بسته است، هر چند كه هر دو پير شدهايم].
و گفت: آيا برايتان بيشتر بخوانم؟! پس ابن مسعود او را با لنگه چكمهاش زد، و سنگها از سوى نمازگزاران به سوى او پرتاب شد، و او فرار كرد تا داخل خانهاش شد و سنگها از پشتسر او همچنان به سويش حواله مىشد؛ به تفصيلى كه گذشت(7).
و از او دربارۀ تازيانۀ عبداللّه بن جعفر بپرس كه به امر مولا امير المؤمنين به او حدّ شراب خوارى زد، و او در حضور عثمان به آن حضرت دشنام مىداد پس از آنكه سر و صداى مسلمين به خاطر تأخير حدّ بلند شده بود(8).
و از او دربارۀ پسر عمويش سعيد بن عاص بپرس، آنگاه كه منبرِ مسجد جامع كوفه و محراب آن را به خاطر تطهير كثافتهاى اين فاسق شسست، آنگاه كه عثمان وى را پس از وليد والى كوفه كرده بود.
و از او دربارۀ سبط پيامبر خدا امام حسن مجتبى بپرس روزى كه در مجلس معاويه عليه او سخن گفت، و حضرت در پاسخ فرمود: «وأمّا أنت يا وليد! فواللّه ما ألومك على بغض عليّ وقد جلدك ثمانين في الخمر وقتل أباك بين يدي رسول اللّه صبراً، وأنت الّذي سمّاه اللّه الفاسق، وسمّى عليّاً المؤمن حيث تفاخرتما فقلتَ له: اسكت يا عليّ! فأنا أشجع منك جناناً، وأطول منك لساناً؛ فقال لك علي: اسكت يا وليد! فأنا مؤمن، وأنت فاسق؛ فأنزل اللّه تعالى في موافقته قوله: (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ ) . ثمّ أنزل فيك على موافقة قوله أيضاً: (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا ) ... وما أنت وقريش؟ إنّما أنت علج من أهل
1) - فرقان: 27.
2) - ر. ك: جامع البيان 19:6 [مج 11 /ج 7/19-8]؛ تفسير بيضاوى 2:161[139/2-140]؛ الجامع لأحكام القرآن 13:15[19/13]؛ الكشّاف 2:326[276/3]؛ التفسير الكبير 6:369[75/24]؛ الدرّ المنثور 5:68[250/6-253].
3) - حجرات: 6.
4) - در ص 748 از اين كتاب.
5) - سجده: 18.
6) - در ص 153 از اين كتاب.
7) - نگاه كن: ص 798-799 از اين كتاب.
8) - نگاه كن: صحيح مسلم، جزء دوم: ص 52 [539/3، ح 38، كتاب الحدود]؛ الأغاني [142/5؛ و الغدير 181/8].
صفوريّة، وأقسم باللّه لأنت أكبر في الميلاد وأسنّ ممّن تُدعى إليه»(1)[و امّا تو اى وليد! پس به خدا سوگند تو را بر دشمنى با على ملامت نمىكنم در حالى كه تو را به خاطر شراب خوارى هشتاد تازيانه زد، و پدرت را در برابر ديدگان رسول خدا به قتل صبر كشت (با قطع دست و پا زجركش كرد)، و تو همان هستى كه خدا او را فاسق ناميد، و على را مؤمن ناميد آنگاه كه بر يكديگر مفاخره نموديد و تو گفتى: اى على! ساكت باش كه من از لحاظ قلبى از تو شجاعتر، و از لحاظ سخن گفتن از تو تواناتر هستم؛ و على به تو فرمود: اى وليد! ساكت باش كه من مؤمن هستم، و تو فاسق هستى؛ پس خداوند تعالى در موافقت با او اين آيه را نازل كرد: «آيا كسى كه باايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند». و نيز در توافق با سخن او نازل كرد: «اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، دربارۀ آن تحقيق كنيد»... تو را با قريش چه كار؟! همانا تو كافرى از اهل صفوريّه هستى. و به خدا سوگند تو در ولادت بزرگتر و مسنتر از كسى هستى كه به او نسبت داده مىشوى].
و اگر خواستى از خليفه، عثمان دربارۀ اهليّت دادن به او براى ولايتِ بر صدقاتِ بنى تغلب، و سپس براى حكومت بر كوفه، و امين شمردن او بر احكام دين و ناموس مسلمين، و تهذيب مردم و دعوت آنها به دين حنيف، و اسقاطِ بدهى او به بيت المال مسلمين، و برى كردن ذمّه او از مال فقرا كه بر عهدهاش بود، بپرس.
در «تهذيب التهذيب» نوشته است(2): «قد ثبتت صحبتُه، وله ذنوبٌ أمرها إلى اللّه تعالى، والصواب السكوت» [صحابى بودن او ثابت است، و او گناهانى دارد كه امر آن موكول به خداى تعالى است و صحيح اين است كه سكوت كنيم].
امّا ما سكوت را صحيح نمىدانيم پس از اينكه قرآن حكيم دربارۀ او ساكت نشده و او را در دو جا فاسق ناميده است؛ (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ ) [آيا كسى كه باايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند].
و اگر دربارۀ آنچه كه بين او و بين خداى سبحان است سكوت كنيم، امّا جايز نيست از مرتّب كردن آثار عدالت بر او و نقل روايت از او سكوت كنيم در حالى كه او در قرآن فاسق نام گرفته است، در ملأ عام فسق و فجور مىكند، و از حدود خدا تعدّى مىكند؛ (وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّهِ فَأُولئِكَ هُمُ اَلظّالِمُونَ )(3)[و هركس از حدود و مرزهاى الهى تجاوز كند، ستمگر است].
خليفه در روزى كه دستور داد به مروان بن حكم صد هزار از بيت المال بدهند، به ابوسفيان بن حرب دويست هزار از بيت المال داد(4).
امينى مىگويد: من براى ابوسفيان كه مستحقّ است از هر چيزى منع شود، چيزى كه موجب اين عطاى زياد از بيت المال مسلمين شود سراغ ندارم، و او - آن گونه كه در «الاستيعاب» اثر ابوعمر از گروهى نقل شده - از وقتى اسلام آورد پناهگاه منافقان بود و در زمان جاهليّت به او نسبت زندقه و كفر داده مىشد، [ كان كهفاً للمنافقين منذ أسلم وكان في الجاهليّة ينسب إلى الزندقة ]. زبير در روز يرموك(5)[مكانى در ناحيۀ شام] - آنگاه كه پسرش گفت: ابوسفيان مىگويد: «ايه بنيالأصفر»(6)
1) - شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:103[292/6-293، خطبۀ 83].
2) - تهذيب التهذيب 11:144[127/11].
3) - بقره: 229.
4) - اين مطلب را ابن أبي الحديد در شرح نهج البلاغة 1:67[199/1، خطبۀ 3] گفته است.
5) - [جنگ يرموك در زمان خلافت عمر ميان مسلمانان و روم رخ داد. مورّخان نوشتهاند: در لشكرى كه هرقل گردآورده بود حدود دويست هزار جنگجو بود، در حالى كهلشكر اسلام از بيست وچهار هزار نفر تجاوز نمىكرد، و عجيبتر آنكه مورّخان گفتهاند: در آن جنگ از لشكر روم بيش از هفتاد هزار نفر كشته شدند].
6) - [«إيه»: اسم فعل به معناى طلب زياد كردن گفتار يا كار. «بنى أصفر»: روميان؛ دليل اين نامگذارى يا اين است كه: جدّ اعلاى آنها - روم بن عيصو بن اسحاق بن ابراهيم عليهما السلام - زردپوست بوده است، يا اين استكه: نام جدّ آنها اصفر بوده است: اصفر بن روم بن عيصو؛ ر. ك: شرح مسلم نَوَوى 11/12؛ تاج العروس 100/7].
[خدا روميان را زياد كند] - گفت: «قاتله اللّه يأبى إلّانفاقاً أوَ لسنا خيراً له من بني الأصفر» [خداوند او را بكشد، امتناع مىورزد مگر از نفاق، آيا ما براى او از مُلوك روم بهتر نيستيم؟!]. و على عليه السلام به او فرمود: «ما زِلْت عدوّاً للاسلام وأهله» [پيوسته دشمن اسلام و اهل آن بودهاى]. و از طريق ابن مبارك از حسن نقل شده است: وقتى عثمان خليفه شد ابوسفيان بر او وارد شد و گفت: «صارت إليك بعد تيم وعدي فأدرها كالكرة، واجعل أوتادها بني اُميّة، فإنّما هو الملك ولا أدري ما جنّة ولانار» [حال كه پس از قبيلۀ تيم و عدى خلافت به تو رسيده، همچون گوى (توپ) با آن بازى كن، و بنى اميّه را ميخها (وستونهاى استوار) خلافت گردان، اين (خلافت) چيزى جز پادشاهى نيست، و من نمىدانم بهشت و جهنّم چيست]. پس عثمان بر او فرياد زد و گفت: از پيش من بلند شو خدا دربارۀ تو انجام دهد و انجام داد(1).
و در «تاريخ طبرى»(2)آمده است: [ابوسفيان گفت]: «يا بني عبد مناف تلقّفوها تلقّف الكرة، فما هناك جنّة ولانار» [اى پسران عبد مناف! به سرعت خلافت را بگيريد مانند گرفتن توپ كه بهشت و جهنّمى در كار نيست].
و در روايت مسعودى آمده است: «يا بني اُميّة تلقّفوها تلقّف الكرة، فوالّذي يحلف به أبوسفيان ما زلت أرجوها لكم ولتصيرنّ إلى صبيانكم وراثة»(3)[اى بنى اميّه! خلافت را به سرعت بگيريد مانند گرفتن توپ، پس سوگند به آن كسى كه ابوسفيان به او سوگند مىخورد پيوسته حكومت را براى شما اميد داشتم و به صورت ارث به فرزندان شما منتقل مىشود].
و ابن عساكر در «تاريخ»(4)خود از انس نقل كرده است: ابوسفيان پس از اينكه كور شد بر عثمان وارد شد و گفت: آيا كسى اينجاست؟ گفتند: نه. گفت: «اللّهمّ اجعل الأمر أمر جاهليّة، والملك ملك غاصبيّة، واجعل أوتاد الأرض لبني اُميّة» [خدايا كار را به همان وضع جاهليّت برگردان، و پادشاهى را پادشاهى غاصبانه قرار ده، و ميخها (وستونهاى استوار) زمين را براى بنى اميّه قرارده].
و ابن حجر نوشته است: او در جنگ احد و احزاب رئيس مشركان بود.
و اگر از مولا امير المؤمنين دربارۀ اين مرد سؤال كنى به فردِ آگاهى روى آوردهاى؛ در حديثى مىفرمايد: «معاوية طليق ابن طليق، حزب من هذه الأحزاب، لم يزل للّهعزّ وجلّ ولرسوله صلى الله عليه و آله وللمسلمين عدوّاً هو وأبوه حتّى دخلا في الإسلام كارهين»(5)[معاويه آزاد شدۀ فرزند آزاد شده، و حزبى از اين احزاب (كه در جنگ احزاب به مقابله با پيامبر برخاستند) مىباشد، پيوسته او و پدرش دشمن خداى عزّوجلّ و رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمين بودند تا اينكه از روى اكراه اسلام آوردند].
و اين كلام حضرت كه در نامهاى به معاوية بن ابوسفيان نوشت براى تو بس است: «يابن صخر يابن اللعين»(6)[اى پسر صخر! اى پسر ملعون!].
و شايد امام عليه السلام با اين سخن به روايتى كه نقل كرديم اشاره مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او و دو فرزندش معاويه و يزيد را لعن كرد و چون او را سواره ديد و يكى از دو فرزندش از جلو و ديگرى از پشت سر مىرفت فرمود: «اللّهمّ العن الراكب والقائد والسائق»(7)[خدايا سواره و آنكه از جلو حيوان را هدايت مىكند و آنكه از پشت سر آن را مىراند، را لعن كن].
و ابن ابى الحديد در «شرح»(8)خود از نامهاى كه امام عليه السلام به معاويه نوشت اين سخن را ذكر كرده است: «فلقد سلكْتَ].
1) - الاستيعاب 2:690 [القسم الرابع/ 1678-1679، شمارۀ 3005].
2) - تاريخ الاُمم والملوك 11:357[58/10، حوادث سال 284 ه].
3) - مروج الذهب 1:440[360/2].
4) - تاريخ مدينة دمشق 407:6[471/23، شمارۀ 2849؛ مختصر تاريخ دمشق 67/11].
5) - تاريخ طبرى 6:4[8/5، حوادث سال 37 ه].
6) - شرح ابن أبي الحديد 3:411 و 4:51[82/15، نامۀ 10؛ و 135/16، نامۀ 32].
7) - ر. ك: آنچه كه در ص 336 گذشت [نگاه كن: تاريخ الاُمم والملوك 58/10، سال 284 ه].
8) - شرح نهج البلاغة 4:220[23/18، نامۀ 65].
طرائق أبي سفيان أبيك وعتبة جدّك وأمثالهما من أهلك ذوي الكفر والشقاق والأباطيل»(1)[همانا راههاى ابوسفيان پدرت، و عتبه جدّت، و امثال اين دو از خويشانت، صاحبانِ كفر و تفرقه و باطل را پيمودى].
و سخن ابوذر به معاويه - وقتى معاويه به او گفت: اى دشمن خدا و رسولش - ابوسفيان را به تو مىشناسد: «ما أنا بعدوّ اللّه ولا لرسوله بل أنت وأبوك عدوّان للّهولرسوله، أظهرتما الإسلام وأبطنتما الكفر...»(2)[من دشمن خدا و رسولش نيستم بلكه تو و پدرت دشمنان خدا و رسولش هستيد، اسلام خود را ظاهر كرديد ولى كفر خود را مخفى نموديد...].
اين بود حال اين مرد در زمان كفر و اسلامش. و هر رفتار و عقيدهاى داشت تغيير نكرد تا مُرد. حال آيا او در اموال مسلمين به اندازۀ پوست نازكى كه بر هسته خرماست حقّى دارد تا چه رسد به هزاران؟! و براى خليفه مهمّ نيست كه بخششهاى فراوانش از اموال مسلمين به ابوسفيان موافق سنّت باشد يا مخالف، مهمّ نَسَب اُموى اوست كه فراهم است.
گروهى از افرادى كه طبق سياست و مصلحت روز عمل مىكردند، و با فتنهها و هيجانات همراه بودند، از پرتو چپاول بيت المال، زمينهاى آباد، خانههاى گرانبها، قصرهاى برافراشته، و ثروت فراوان اندوختند، و به بركت اين سياست مالى اُموى كه بر خلاف كتاب و سنّت شريف و سيرۀ گذشتگان بود، ثروتى فراوان از مال مسلمين اندوختند، و آن را به شدّت و با ولع خوردند.
و از جمله آنها: زُبَيْر بن عوام است؛ وى - آن گونه كه در صحيح بخارى در كتاب جهاد، باب بركت جنگجو در مالش [باب بركة الغازي في ماله]، آمده است(3)- يازده خانه در مدينه، و دو خانه در بصره، و يك خانه در كوفه، و يك خانه در مصر، از خود بجا گذاشت، و چهار زن داشت كه پس از برداشتن يك سوم از مالش به هر كدام يك ميليون و دويست هزار [درهم يا دينار] رسيد.
بخارى نوشته است: «بنابراين جميع اموال وى پنجاه ميليون و دويست هزار بوده است».
و ابن هائم نوشته است(4): «بلكه صحيح اين است كه بر اساس آنچه كه مشخّص و معيّن شده جميع مالش پنجاه و نه ميليون و هشتصد هزار بوده است».
و ابن بطّال و قاضى عياض و ديگران تصريح كردهاند: قول صحيح همان است كه ابن هائم گفته است، و بخارى در حساب كردن اشتباه كرده است.
در صحيح بخارى و ديگر منابع اين مقدار را به همين صورت يافتيم و مقيّد به درهم يا دينار نشده بود؛ تنها در تاريخ ابن كثير(5)آن را مقيّد به درهم كرده است.
و از جمله آنها: طلحة بن عبيداللّه تيمى است؛ وى خانهاى در كوفه ساخت كه در منطقۀ كناس كوفه به دار الطلحتين
1) - [سخن آن حضرت عليه السلام به معاويه اين است: «فلقد سلكت مدارج أسلافك بادّعائك الأباطيل»؛ (همانا با ادّعاهاى باطل بر اساس باورها وروش گذشتگانت راه پيمودى). و امّا سخنى كه علّامه قدس سره نقل كرده است از ابن أبي الحديد در شرح سخن امير المؤمنين عليه السلام مىباشد].
2) - نگاه كن: شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد [255/8، خطبۀ 130].
3) - صحيح بخارى 5:21[1138/3، و 1139، ح 2961].
4) - شارحين بخارى آن را ذكر كردهاند؛ ر. ك: فتح الباري [233/6]؛ إرشاد الساري [50/7]؛ عمدة القاري [53/15، ح 37]؛ شذرات الذهب 1:43[208/1، حوادث سال 36 ه].
5) - البداية والنهاية 7:249[278/7، حوادث سال 35 ه].
شده است. و در ناحيه سراة(1)بيش از مقدار ياد شده، داشت. و خانهاى در مدينه با آجر و گچ و چوب درخت ساج بنا كرد.
و ابن جوزى نوشته است: «طلحه پس از خود سيصد شتر طلا باقى گذاشت».
و بلاذرى از طريق موسى بن طلحه نقل كرده است: «عثمان در زمان خلافتش دويست هزار دينار به طلحه داد»(2).
و از جملۀ آنها: عبدالرحمن بن عوف زهرى است؛ ابن سعد نوشته است: «عبدالرحمن از خود هزار شتر، سه هزار گوسفند، و صد اسب كه در بقيع مىچريدند باقى گذاشت، و در حاشيۀ نهر با بيست شتر آب كش كشاورزى مىكرد».
و مسعودى نوشته است: «خانهاش را ساخت و آن را وسعت داد و صد اسب در اسطبل خود داشت، و هزار شتر، و ده هزار گوسفند داشت، و پس از مردن يك هشتم مالش هشتاد و چهار هزار شد»(3).
و از جملۀ آنها: سعد بن أبى وقّاص بود؛ ابن سعد نوشته است: «سعد در روزى كه مُرد دويست و پنجاه هزار درهم باقى گذاشت، و در قصر خود در عقيق مُرد»(4).
و از جملۀ آنها: يعلى بن اُميّه(5)بود؛ وى از خود پانصد هزار دينار، و طلبهايى از مردم و زمينها و ديگر چيزها كه قيمت آن صد هزار دينار(6)مىشد باقى گذاشت.
و از جملۀ آنها: زيد بن ثابت، تنها مدافع عثمان بود؛ مسعودى نوشته است: «آن قدر طلا و نقره باقى گذاشت كه با تبرها شكسته مىشد و اين غير از اموال و زمينهايى بود كه قيمت آن صد هزار دينار بود»(7).
اين، گوشهاى است از زيادهروى و تفريط مالى در زمان عثمان. و روشن است كه تاريخ، مانند عملكردى كه در بيشتر حوادث و فتنهها دارد همۀ اين امور بزرگ را گرد نياورده است به ويژه آنها كه به تدريج حاصل شده است.
و امّا دربارۀ آنچه كه خليفه براى خود گرد آورد هر چه بگويى اغراق نكردهاى و كسى به تو اعتراض نمىكند، وى دندانهايش را با طلا مرتّب و منظّم مىكرد و جامۀ پادشاهان را مىپوشيد.
محمّد بن ربيعه گفته است: ديدم عثمان ردائى از خزّ پوشيده است كه قيمت آن صد دينار بود؛ پس گفت: اين، مال نائله [همسر عثمان و دختر فرافصه] است كه به او پوشاندهام، و من مىپوشم و او را با اين كار خوشحال مىكنم.
و ابوعامر سليم گفته است: ديدم بر دوش عثمان بُردى يمانى است كه قيمت آن صد دينار بود(8).
بلاذرى نوشته است:
در بيت المالِ مدينه سبدى بود كه در آن زينت آلات و جواهر بود و عثمان برخى از آن را براى زينت اهل خود برداشت؛ و مردم در اين زمينه بر او عيب نهادند و كلامى تند به او گفتند كه او را غضبناك كرد و گفت: «هذا مال اللّه اُعطيه من شئت وأمنعه من شئت فأرغم اللّه أنف من رغم» [اين، مال خداست به هر كه بخواهم].
1) - ناحيهاى در بين تهامه و نجد كه از يك سو به طائف و از سوى ديگر تا نزديكى صنعاء است [معجم البلدان 205/3].
2) - ر. ك: الطبقات الكبرى 3:158، چاپ ليدن [221/3-222]؛ مروج الذهب 1:434[350/2]؛ العقد الفريد 2:279[129/4]؛ الرياض النضرة 2:258[227/3-228]؛ دول الإسلام [ص 22 و 23، حوادث سال 35 ه]؛ خلاصة الخزرجي [12/2، شمارۀ 3195]؛ الأنساب، بلاذرى 5:7.
3) - الطبقات الكبرى، چاپ ليدن 3:96[136/3]؛ مروج الذهب 1:434[350/2].
4) - الطبقات الكبرى 3:105[148/3-149]؛ مروج الذهب 1:434[350/2].
5) - [در منبع اصلى «يعلى بن منيه» ضبط شده است].
6) - [در منبع «سيصد هزار» ضبط شده است].
7) - مروج الذهب 1:434[351/2].
8) - طبقات ابن سعد 3:40، چاپ ليدن [58/3]؛ الأنساب، بلاذرى: 3، 4 [48/5]؛ الاستيعاب، در ترجمة عثمان 2:476 [القسم الثالث/ 1042، شمارۀ 1778].
مىدهم و از هر كه بخواهم منع مىكنم، خداوند هر كه از اين كار كراهت دارد را خوار و ذليل كرده وبينىاش را به خاك بمالد]. و در روايتى آمده است: «لنأخذنّ حاجتنا من هذا الفيء وإن رغمت أنوف أقوام» [ما حاجت خود را از اين غنيمت برمىداريم اگر چه گروههايى اين كار را نپسندند وبينيشان بر خاك ماليده شود]. پس على به او گفت:
«إذاً تُمنع من ذلك ويُحال بينك وبينه...» [در اين صورت از اين كار منع مىشوى و بين تو و آن فاصله مىافتد...].
و ابن سعد در «طبقات»(1)نوشته است:
عثمان در روزى كه كشته شد نزد خزانهدارش سى ميليون و پانصد هزار درهم، و صد و پنجاه هزار دينار داشت كه غارت شد و به تاراج رفت.
و هزار شتر در ربذه، و وقفيّاتى در براديس و خيبر و وادى القرى(2)به قيمت دويست هزار دينار باقى گذاشت.
و مسعودى در مروج الذهب نوشته است(3):
خانهاش را در مدينه با سنگ و آهك ساخت و درهايش را از درخت ساج و عرعر(4)قرار داد، و اموال و باغها و چشمههايى در مدينه اندوخت.
و ذهبى در «دول الإسلام» نوشته است(5): «براى او رضى الله عنه اموال زيادى جمع شد و هزار بَرده داشت».
دينار اشخاص
500000
مروان
100000
ابن أبى سرح
200000
طلحه
2560000
عبدالرحمن
500000
يعلى بن اُميّه
100000
زيد بن ثابت
150000
خود خليفه
200000
خود خليفه
4/310/000 جمع آن چهار ميليون و سيصد و ده هزار دينار مىشود.
بخوان و سخن مولا امير المؤمنين دربارۀ عثمان را فراموش نكن: «قام نافجاً حضنيه بين نثيله ومعتلفه، وقام معه بنو أبيه يخضمون مال اللّه خضمة الإبل نبتة الربيع»(6)[سومى به حكومت رسيد و برنامهاش انباشتن شكم و تخليه آن بود، و دودمان پدرى او به همراهى او بر خواستند و چون شترى كه گياه تازۀ بهارى را با ولع مىخورد به غارت بيت المال دست زدند].
و سخن او كه به زودى مىآيد [را فراموش نكن]: «ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاه من مال اللّه فهو مردود في بيت المال» [همانا هر زمينى كه عثمان واگذار كرد و هر مالى كه از مال خدا بخشيده است به بيت المال برگردانده مىشود].
درهم
اشخاص
300000
حَكَم
2020000
آل حَكَم
300000
حارث
100000
سعيد
100000
وليد
300000
عبداللّه
600000
عبداللّه
200000
ابوسفيان
100000
مروان
2200000
طلحه
30000000
طلحه
59800000
زُبَيْر
250000
ابن أبى وقّاص
30500000
خود خليفه
126/770/000 جمع آن صد و بيست و شش ميليون و هفتصد و هفتاد هزار درهم مىشود.
در اينجا اين سؤال باقى ماند كه چرا خليفه اين بخششها را به افراد ياد شده و كسانى از سربازان وى كه مانند آنها بودند، اختصاص داد؟! آيا دنيا براى آنها خلق شده بود؟! يا اينكه دين از صلهها و دادن صدقات به صالحان و نيكوكاران امّت محمّد صلى الله عليه و آله مانند ابوذر غفارى، عمّار بن ياسر، عبداللّه بن مسعود و نظاير اينها منع كرده است؟! و اينها بايد سختيها تحمّل كنند، و بلاها ببينند، و منع شوند، برخى تبعيد شود، برخى زده شوند، و به برخى اهانت شود. و اين آقا و بزرگ آنها امير المؤمنين است كه مىفرمايد: «إنّ بني اُميّة ليُفوّقُونني تراث محمّد صلى الله عليه و آله تفويقاً»(1)[همانا بنى اُميّه ارث محمّد صلى الله عليه و آله را اندك اندك و مثل يك بار شير دوشيدن از شتر به من دادند].
و حكم اين عطاها و زمينهايى كه واگذار شد - و بيشتر زمينهاى بيت المال را واگذار كرد(2)- از خطبۀ مولا امير المؤمنين فهميده مىشود، و اين خطبه كه به ابن عبّاس نسبت داده شده است را كلبى ذكر كرده و مىگويد: «على عليه السلام در روز دوم بيعتِ با او، در مدينه خطبه خواند و فرمود: «ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاه من مال اللّه، فهو مردودٌ في بيت المال؛ فإنّ الحقّ القديم لا يبطله شيء. ولو وجدتُه قد تزوّج به النساء، وفرّق في البلدان، لرددتُه إلى حاله؛ فإنّ في العدل سعة، ومن ضاق عنه الحقّ فالجور عنه أضيق» [آگاه باشيد هر زمينى كه عثمان واگذار كرده، و هر مالى از مال خدا كه بخشيده، به بيت المال برگردانده مىشود؛ زيرا حقّ قديمى را چيزى ضايع نمىكند. و اگر ببينم مهر زنان شده، و در شهرها پراكنده شده، به حال خود بازمىگردانم؛ زيرا در عدالت گشايش و راحتى است، و آن كس كه حقّ بر او گران آيد، تحمّل ستم براى او سختتر است](3).].
كلبى مىنويسد: «سپس دستور داد هر سلاحى كه در خانۀ عثمان يافت مىشود و مسلمين به وسيله آن تقويت مىشوند، گرفته شود. و فرمان داد شتران صدقه كه در خانهاش وجود دارند، گرفته شود، و امر نمود شمشير و زرهاش گرفته شود، و امر نمود متعرّض سلاحى كه از او يافت مىشود و بوسيله آن با مسلمين جنگ نشده، نشوند، و از همه اموال او كه در خانۀ وى و جاهاى ديگر است دست بردارند، و امر نمود اموالى كه عثمان اجازۀ مصرف آنها را داده بود از هر كجا و از نزد صاحبان آنها به بيت المال برگردانده شود...»(1).
جان خليفه، با حبّ فرزندان پدرش آل اميّه، همان شجرهاى كه در قرآن لعن و نفرين شده است، آميخته بود و آنها را بر مردم برترى مىداد. و اين محبّت قلبى او را فرا گرفته بود و از روز نخست از او شناخته شده بود، و هر كس او را مىشناخت با اين خصلت مىشناخت.
عمر بن خطّاب به ابن عبّاس گفت: «لو وليها عثمان لحمل بني أبي معيط على رقاب الناس ولو فعلها لقتلوه»(2)[اگر عثمان حكومت را به دست گيرد فرزندان ابومعيط را برگُردۀ مردم سوار مىكند، و اگر چنين كند او را مىكشند].
و چون عثمان، وليد بن عقبه را والى كوفه كرد على و طلحه و زبير او را با همين سفارش مؤاخذه كردند و گفتند:
«ألم يوصك عمر ألّاتحمل آل أبي معيط وبني اُميّة على رقاب الناس؟!» [آيا عمر به تو سفارش نكرد كه آل ابومعيط و فرزندان اميّه را بر گُردۀ مردم سوار نكنى؟!]، و او به آنان جوابى نداد(3).
تمام كوشش خود را بر تأسيس حكومت اُموى مقتدر در جوامع اسلامى كه بر ديگران غلبه كند، و در قرنهاى بعدى نام ديگران را به فراموشى سپارد، گمارد؛ لكن قضا و قَدَر حتمى، او را در اين اهداف ناكام گذاشت و ذكر زيباى هميشگى، و خوبيها و فضيلتهاى پىدر پى در همۀ زمانها را براى آل على عليه و عليهم السلام قرار داد، و امّا از آل حرب كسى را پيدا نمىكنى كه به آنها منسوب باشد و از اين انتساب فرارى نباشد، و هنگام ذكر نَسَبش هراسان نباشد؛ و گويا آنها داستان گذشتۀ فراموش شده هستند، و يادى از آنها نمىبينى، و از هيچ كدامِ آنها صدايى نمىشنوى.
خليفه، جوانان مرفّه و سركش بنى اُميّه كه در عنفوان و آغاز جوانى بوده وغرور جوانى داشتند و با تكبّر و خودپسندى راه مىرفتند، را در مراكز حسّاس و شهرهاى بزرگ، گماشت.
جوانانى كه توجّه و مبالاتى به گفتار و كردار خود نداشتند، و خليفه دربارۀ آنها به شكايت و ملامت هيچكس گوش نمىداد.
و اين جوانكها همانهايى بودند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنها خبر داده بود و فرموده بود: «إنّ فساد اُمّتي على يدي غلمة سفهاء من قريش»(4)[همانا فساد امّت من به دست جوانان سفيهى از قريش است].
و اينها منظور و مقصود اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله هستند: «سيكون اُمراء بعدي يقولون ما لا يفعلون، ويفعلون ما لا يُؤمرون»(5)[بعد از من حاكمانى مىآيند كه چيزهايى كه انجام نمىدهند مىگويند، و آنچه را به آن امر نشدهاند انجام مىدهند].
عثمان در حالى آنها را به كار مىگماشت كه از هر فردى به آنها آشناتر بود، و اين در حالى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله
1) - شرح ابن أبي الحديد 1:90[270/1-271].
2) - الأنساب، بلاذرى [16/5].
3) - الأنساب، بلاذرى 5:30.
4) - اين روايت را بخارى در صحيح خود در كتاب الفتن 10:146[1319/3، ح 3410؛ و 2589/6، ح 6649]. و حاكم در مستدرك 4:470[517/4، ح 8450] نقل كردهاند و حاكم و ذهبى آن را صحيح دانستهاند.
5) - مسند احمد 1:456[41/2، ح 4350].
نقل شده است: «من استعمل عاملاً من المسلمين وهو يعلم أنّ فيهم أولى بذلك منه وأعلم بكتاب اللّه وسنّة نبيّه فقد خان اللّه ورسوله وجميع المسلمين»(1)[كسى كه از ميان مسلمين كسى را به كار گمارد در حالى كه مىداند در ميان آنها كسى هست كه از او سزاوارتر و داناتر به كتاب خدا و سنّت پيامبرش مىباشد، همانا به خدا و رسولش و همۀ مسلمانان خيانت كرده است].
و در «تمهيد» باقلّانى(2)نقل شده است: «من تقدّم على قوم من المسلمين وهو يرى أنّ فيهم من هو أفضل منه خان اللّه ورسوله والمسلمين» [كسى كه بر گروهى از مسلمين پيشى گيرد در حالى كه مىداند در ميان آنها با فضليتتر از او هست همانا به خدا و رسولش و مسلمانان خيانت كرده است].
پس زمان اين جوانكها زمان هلاكت امّت محمّد و فساد آن بود، فتنهها از آنها شروع مىشد و به آنها برمىگشت، و مىبينى واليان در آن روزگار را از طرد شدۀ لعن شده، تا وزغ ملعون، و از فاسقى كه با قرآن حكيم هتك شد، تا آزاد شدۀ منافق، و از جوان در ناز و نعمت تا جوانكهاى سفيه.
و خليفه در پس همۀ اينها آرزو داشت كه اى كاش كليدهاى بهشت در دست او بود تا آنها را به بنى اميّه بدهد و همگى داخل بهشت شوند؛ احمد در مسند خود(3)از طريق سالم بن ابى جعد نقل كرده است: «عثمان رضى الله عنه گروهى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را دعوت كرد كه در ميان آنها عمّار بن ياسر بود و گفت: من از شما مىپرسم و دوست دارم مرا تصديق كنيد. شما را به خدا سوگند! آيا مىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله قريش را بر بقيّۀ مردم، و بنى هاشم را بر بقيّۀ قريش برگزيد؟ آن گروه ساكت شدند. عثمان گفت: «لو أنّ بيدي مفاتيح الجنّة لأعطيْتُها بني اُميّة حتّى يدخلوا من عند آخرهم» [اگر كليدهاى بهشت در دست من بود آن را به بنى اُميّه مىدادم تا همگى داخل آن شوند].
سند اين روايت، صحيح و همۀ رجال آن ثقه و رجالِ روايتِ صحيح هستند.
گويا خليفه گمان كرده است اين هرج و مرجى كه در بخشش او وجود دارد، با او تا درب بهشت همراه مىشود تا قومش را به نعمتهاى بهشت اختصاص دهد آن گونه كه در دنيا به اموال فراوان اختصاص داد؛ (أَ يَطْمَعُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ )(4)[آيا هر يك از آنها (با اين اعمال زشتش) طمع دارد كه او را در بهشت پر نعمت الهى وارد كنند؟!].
(أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَواءً )(5)[آيا كسانى كه مرتكب بديها و گناهان شدند گمان كردند كه ما آنها را همچون كسانى قرارمىدهيم كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند].
(إِنَّ اَلْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ * وَ إِنَّ اَلْفُجّارَ لَفِي جَحِيمٍ * يَصْلَوْنَها يَوْمَ اَلدِّينِ )(6)[به يقين نيكان در نعمتى فراوانند. * و بدكاران در دوزخند، * روز جزا وارد آن مىشوند و مىسوزند].
(كَلاّ إِنَّ كِتابَ اَلفُجّارِ لَفِي سِجِّينٍ )(7)[چنين نيست كه آنها (دربارۀ قيامت) مىپندارند، به يقين نامۀ اعمال بدكاران در «سجّين» است].
(كَلاّ لَيُنْبَذَنَّ فِي اَلْحُطَمَةِ * وَ ما أَدْراكَ مَا اَلْحُطَمَةُ * نارُ اَللّهِ اَلْمُوقَدَةُ * اَلَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى اَلْأَفْئِدَةِ )(8)[چنين نيست كه مىپندارد؛ بزودى در «حطمه» (آتشى خردكننده) پرتاب مىشود. * و تو چه مىدانى «حطمه» چيست؟! * آتش برافروخته الهى است، * آتشى كه از دلها سرمىزند].7.
(وَ أُزْلِفَتِ اَلْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ * وَ بُرِّزَتِ اَلْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ )(1)[(در آن روز)، بهشت براى پرهيزكاران نزديك مىشود، * و دوزخ براى گمراهان آشكار مىگردد].
(إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى رَبِّهِمْ أُولئِكَ أَصْحابُ اَلْجَنَّةِ )(2)[كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند و در برابر پروردگارشان خضوع و خشوع كردند، آنها اهل بهشتند].
آيا از اين خليفه تعجّب نمىكنى كه برگزيدن بنى هاشم بر بقيّۀ قريش توسّط پيامبرش را دوست ندارد، و تعصّب نابجا و كور، او را برمىانگيزد تا با چنين سخن پست و ذلّت بارى با سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه احمد(3)آن را نقل كرده، معارضه كند: «يا معشر بني هاشم! والّذي بعثني بالحقّ نبيّاً لو أخذتُ بحلقة الجنّة ما بدأتُ إلّابكم»(4)[اى گروه بنى هاشم! سوگند به كسى كه مرا به حقّ مبعوث به نبوّت كرده است اگر حلقۀ بهشت را بگيرم شروع نمىكنم مگر با شما].
بلاذرى نقل كرده است(5): چون عثمان آن عطا را به مروان بن حكم داد، و به حارث بن حَكَم بن ابى العاص سيصد هزار درهم، و به زيد بن ثابت أنصارى صد هزار درهم داد، ابوذر گفت: «بشّر الكانزين بعذاب أليم» [كسانى را كه اموال را جمع مىكنند به عذاب دردناك بشارت ده]. و اين آيه را مىخواند: (وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اَللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ )(6)[و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مىسازند، و در راه خدا انفاق نمىكنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!].
پس مروان بن حكم اين سخن را به عثمان رساند، و او غلامش ناتل را پيش ابوذر فرستاد و گفت: از آنچه كه خبرش به من رسيده است دست بردار.
ابوذر گفت: آيا عثمان مرا از خواندن كتاب خدا، و گفتن عيب كسى كه امر خدا را ترك كرده نهى مىكند؟! به خدا سوگند راضى كردن خدا با غضبِ عثمان را بيشتر دوست دارم و براى من بهتر است از اينكه خدا را با رضايتِ عثمان غضبناك كنم.
اين سخن، عثمان را به خشم آورد امّا صبر كرد و چيزى نگفت.
و روزى عثمان گفت: آيا حاكم مىتواند از بيت المال بگيرد و چون غنى شد بر گرداند؟
كعب الأحبار گفت: اشكالى ندارد.
ابوذر گفت: اى فرزند زن و مرد يهودى آيا دين ما را به ما مىآموزى؟
عثمان گفت: چقدر مرا اذيّت مىكنى و دربارۀ اصحاب من لجاجت مىكنى! به مكتب خود (محلّ تجمّع يك دسته از لشكريان) ملحق شو. و محل مكتب او در شام بود، و تنها هنگامى كه براى حجّ مىآمد از عثمان اجازه مىگرفت كه در مجاورت قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد و او اجازه مىداد. و محلّ تعليم او به شام منتقل شد؛ زيرا وقتى ديد ساختمانهاى شهر به سلع [كوهى نزديك مدينه] رسيد به عثمان گفت: همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «إذا بلغ البناء
سلعاً فالهرب» [وقتى بناها به سلع رسيد بايد گريخت و به سرزمينهاى دور رفت] پس به من اجازه بده به شام بروم و در آنجا بجنگم و او اجازه داد.
و ابوذر پيوسته از كارهاى معاويه عيب مىگرفت، و معاويه سيصد دينار برايش فرستاد؛ ابوذر گفت: اگر از سهم امسال من است كه مرا از آن محروم كرديد، مىپذيرم، و اگر بخشش است احتياجى به آن ندارم.
و حبيب بن مسلمۀ فهرى را با دويست دينار به سوى او فرستاد؛ پس ابوذر گفت: آيا وقتى را مالى براى من مىفرستى، كسى ضعيفتر و بيچارهتر از من نزد خود پيدا نمىكنى؟ و مال را برگرداند.
و معاويه كاخ خضراء را در دمشق ساخت؛ ابوذر گفت: «إن كانت هذه الدار من مال اللّه فهي الخيانة، وإن كانت من مالك فهذا الإسراف» [اى معاويه! اگر اين خانه از مال خداست اين خيانت است، و اگر از مال خودت مىباشد اسراف است]؛ پس معاويه ساكت شد.
و ابوذر مىگفت: «واللّه لقد حدثت أعمال ما أعرفها، واللّه ما هي في كتاب اللّه ولا سنّة نبيّه، واللّه إنّي لأرى حقّاً يُطفأ، وباطلاً يُحيى، وصادقاً يُكذّب، وأثرةً بغير تقى، وصالحاً مستأثراً عليه» [به خدا سوگند اعمالى روى داده كه من آنها را نمىشناسم سوگند به خدا اين رفتارها در كتاب خدا و سنّت پيامبرش نيست، و به خدا سوگند مىبينم كه حقّ خاموش مىشود و باطل زنده مىشود، و راستگويى تكذيب مىشود، و كرامت، بدون تقوا حاصل مىشود، و فرد صالحى كه بر او غلبه كردهاند].
پس حبيب بن مسلمه به معاويه گفت: همانا ابوذر، شام را براى تو فاسد مىكند و اگر به شام احتياج داريد اهل آن را درياب. پس معاويه دربارۀ ابوذر به عثمان نامه نوشت. و عثمان به معاويه نوشت: امّا بعد، جندب را بر خشنترين و سختترين مركب سوار كن و به سوى من بفرست، پس معاويه كسى را فرستاد تا ابوذر را شب و روز حركت دهد. و چون ابوذر به مدينه رسيد گفت: كودكان را بر كار گماشتهاى، و بر مرزها قرار دادهاى، و فرزندانِ آزاد شدگان را به خود نزديك كردهاى. عثمان به او پيغام داد: به هر مكانى خواستى برو. ابوذر گفت: به مكّه؟ گفت: نه. گفت: به بيت المقدس؟ گفت: نه. گفت: به يكى از دو شهر كوفه و بصره؟ گفت: نه، ولى تو را به ربذه مىفرستم. پس او را به ربذه تبعيد كرد و در آنجا بود تا از دنيا رفت.
و از طريق أعمش از ابراهيم تيمى از پدرش نقل شده است: «به ابوذر گفتم: چه چيز تو را به ربذه آورد؟ گفت: عثمان و معاويه را نصيحت كردم».
مسعودى نوشته است: «... عثمان گفت: من تو را به ربذه مىفرستم. گفت: اللّه اكبر! رسول خدا صلى الله عليه و آله راست گفت، همانا او مرا به هر چه ملاقات مىكنم خبر داد. عثمان گفت: چه به تو گفت؟ گفت: به من خبر داد كه از رفتن به مكّه و مدينه منع مىشوم و در ربذه وفات مىكنم، و دفن مرا گروهى به عهده مىگيرند كه از عراق به حجاز مىروند. و ابوذر فرستاد شترش را بياورند پس همسرش و گفته شده دخترش، آن را برايش آورد. و عثمان دستور داد مردم از او دور شوند تا به ربذه برود. و چون از مدينه خارج شد، و مروان او را مىبرد، ناگاه على بن ابى طالب رضى الله عنه به همراه دو فرزندش و برادرش عقيل و عبداللّه بن جعفر و عمّار بن ياسر ظاهر شدند.
پس مروان اعتراض كرد و گفت: اى على! امير المؤمنين مردم را نهى كرد كه ابوذر را در مسيرش همراهى و مشايعت كنند، و اگر تو نمىدانستى من به تو خبر دادم.
پس على بن ابى طالب با تازيانه به سوى او رفت و بين دو گوش شترش زد و فرمود: «تنحّ نحّاك اللّه إلى النار» [دور شو! خداوند تو را به جهنّم بفرستد]. و با ابوذر حركت كرد و او را مشايعت نمود و سپس با او وداع كرد و برگشت.
و چون آن دو خواستند برگردند ابوذر گريه كرد و گفت: «رحمكم اللّه أهل البيت إذا رأيتُك يا أبا الحسن وولدك ذكرتُ بكم رسول اللّه صلى الله عليه و آله» [خداوند شما اهل بيت را مورد رحمت قرار دهد، اى ابا الحسن! هر گاه تو و فرزندانت را مىبينم به ياد رسول خدا صلى الله عليه و آله مىافتم].
پس مروان از رفتار على بن ابى طالب به عثمان شكايت كرد. و عثمان گفت: «يا معشر المسلمين من يعذرني من عليّ؟ ردّ رسولي عمّا وجّهتُه له وفعل كذا واللّه لنعطينّه حقّه» [اى جماعت مسلمين! چه كسى در مقابل على مرا يارى مىكند؟ فرستادۀ مرا از آن كارى كه براى آن فرستاده بودم منع كرده و فلان كار را انجام داده است، و سوگند به خدا حقّش را كف دستش مىگذاريم].
و چون على بازگشت مردم به استقبال او رفتند(1)و گفتند: همانا امير المؤمنين به خاطر اينكه ابوذر را مشايعت كردهاى بر تو خشم گرفته است. على عليه السلام گفت: «غضب الخيل على اللجم»(2)[اسبها بر لگامهاى خود خشم مىگيرند].
سپس آمد. و چون عصر شد پيش عثمان رفت، عثمان گفت: چرا آن رفتار را با مروان انجام دادى و بر من جرأت پيدا كردهاى و فرستاده و فرمان مرا ردّ مىكنى؟!
فرمود: «أمّا مروان فإنّه استقبلني يردُّني فرددْتُه عن ردّي وأمّا أمرك فلم أردُّه» [امّا مروان همانا او پيش من آمد تا مرا برگرداند و او را از برگرداندن خود مانع شدم، و امّا امر تو را ردّ نكردم].
عثمان گفت: آيا اين خبر به تو نرسيده كه من مردم را از ابوذر و مشايعت او نهى كردهام؟!
على عليه السلام فرمود: «أوَ كُلّ ما أمرتَنا به من شيء يرى طاعة للّهوالحقّ في خلافه اتّبعنا فيه أمرك؟ باللّه لا نفعل» [آيا هر چه گمان مىكنى طاعت خداست وما را به آن امر مىكنى ولى حقّ برخلاف آن است امر تو را در آن تبعيّت كنيم؟ سوگند به خدا اين كار را نمىكنيم].
عثمان گفت: بگذار مروان تو را قصاص كند.
فرمود: «وما أقيده» [براى چه خود را در اختيار او بگذارم؟]. گفت: بين دو گوش شترش زدهاى(3).
على عليه السلام فرمود: «أمّا راحلتي فهي تلك فإن أراد أن يضربها كما ضربْتُ راحلته فليفعل. وأمّا أنا فواللّه لئن شتمني لأشتمنّك أنت مثلها بما لا أكذب فيه ولا أقول إلّاحقّاً» [اما شتر من اين است و اگر مىخواهد آن را بزند چنانكه شترش را زدم پس بزند. و امّا من سوگند به خدا اگر مرا دشنام دهد تو را چنان ناسزايى گويم كه در آن دروغ نمىگويم و جز حقّ چيزى نمىگويم].
عثمان گفت: «ولِمَ لا يشتمك إذا شتمْتَه فواللّه ما أنت عندي بأفضل منه» [چرا تو را دشنام ندهد وقتى دشنامش دادهاى، به خدا سوگند! تو نزد من برتر از او نيستى].
پس على بن ابى طالب خشمگين شد و فرمود: «إليّ تقول هذا القول؟! وبمروان تعدلني؟! فأنا واللّه أفضل منك، وأبي أفضل من أبيك، واُمّي أفضل من اُمّك، وهذه نبلي قد نثلتها وهلمّ فأقبل بنبلك» [اين سخن را به من مىگويى؟! و مرا با مروان مساوى قرار مىدهى؟! به خدا سوگند! من از تو برتر هستم، و پدرم از پدر تو، و مادرم از مادر تو برتر است، و اين فضل و نجابت من است كه پراكندم، و بشتاب و فضل و نجابت خود را بياور].د.
1) - اين جمله مىرساند امام عليه السلام در مشايعت ابوذر چند روز در مدينه مشرّفه حضور نداشت. و گفتۀ استاد عبدالحميد جودت سحّار مصرى در كتابخود الاشتراكيّ الزاهد: 192 را به واقعيّت نزديك مىكند؛ وى مىنويسد: «على و همراهانش با ابوذر رفتند تا به ربذه رسيدند و از شترها پياده شدند و نشستند و صحبت كردند».
2) - [مجمع الأمثال 412/2، شمارۀ 2662. اين ضرب المثل دربارۀ كسى به كار مىرود كه در موردى غضب مىكند كه نفعى به حالش ندارد. و «لُجم» جمع «لجام» به معناى آهنى است كه در دهان اسب قرار مىگيرد. در اين جمله دندان گرفتن اسب از لگام خود، كنايۀ از عصبانيّت و غضب وى قرار داده شده، گويا به خاطر عصبانيّت، لگام خود را دندان مىگيرد؛ ر. ك: لسان العرب 649/1].
3) - از عبارت چيزى افتاده است كه در جواب آشكار مىشود، و ان شاء اللّه كمى پس از اين صحيح آن ذكر مىشود.
پس عثمان خشمگين شد و چهرهاش برافروخته و سرخ شد و برخاست و داخل خانهاش رفت و على بازگشت و اهل بيت او و مردانى از مهاجرين و انصار پيرامون او گرد آمدند. و چون فردا شد و مردم پيرامون عثمان جمع شدند از على به آنها شكايت كرد و گفت: او بر من عيب مىگيرد، و از هر كه بر من عيب مىگيرد پشتيبانى مىكند، و مىخواهد ابوذر و عمّار بن ياسر و ديگران را خوشنود سازد، پس مردم [براى صلح دادن] بين آن دو وارد شدند، و على به او گفت:
«واللّه ما أردتُ تشييع أبي ذرّ إلّاللّه»(1)[به خدا سوگند! من ابوذر را مشايعت نكردم مگر براى خدا].
«يا أبا ذر إنّك غضبت للّهفارجُ من غضبت له، إنّ القوم خافوك على دنياهم وخفتهم على دينك، فاترك في أيديهم ما خافوك عليه، واهرب منهم بما خفتهم عليه، فما أحوجهم إلى ما منعتهم، وما أغناك عمّا منعوك، وستعلم مَن الرابح غداً، والأكثر حسداً.
ولو أنّ السماوات والأرضين كانتا على عبد رتقاً ثمّ اتّقى اللّه لجعل اللّه له منهما مخرجاً، لا يؤنسنّك إلّاالحقّ، ولا يوحشنّك إلّا الباطل، فلو قبلت دنياهم لأحبّوك، ولو قرضتَ منها لأمّنوك»(2)[اى ابوذر! همانا تو براى خدا به خشم آمدى، پس اميد به كسى داشته باش كه به خاطر او غضب كردى. همانا اين مردم براى دنياى خويش از تو ترسيدند، و تو براى دين خويش از آنان ترسيدى، پس دنيا را كه به خاطر آن از تو ترسيدند در دستهاى آنها رها كن، و با دين خود كه براى آن ترسيدى، از اين حرام بگريز. اين دنيا پرستان چه محتاجند به آنچه كه تو آنان را از آن ترساندى و چه بى نيازى از آنچه آنان تو را منع كردند. و به زودى خواهى يافت كه چه كسى فردا سود مىبرد، و چه كسى بر او بيشتر حسد مىورزند؟! اگر آسمانها و زمينها بر بندهاى تنگ شوند (و درهاى خود را بر روى او ببندند) و او تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى از ميان آن دو براى او خواهد گشود. هيچ چيزى جز حقّ مونس تو نشود، و جز باطل چيزى تو را به وحشت نيندازد. اگر تو دنياى اين مردم را مىپذيرفتى تو را دوست داشتند، و اگر سهمى از آن برمىگرفتى به تو امنيّت داده و دست از تو برمىداشتند].
ابن ابى الحديد در «شرح»(3)خود تفصيل داستان ابوذر را ذكر كرده و آن را مشهور و متضافر دانسته و نوشته است:
«واقعۀ ابوذر و اخراج او به ربذه يكى از رويدادهايى بود كه بر عثمان عيب گرفته شد...».
امينى مىگويد: آيا جايگاه ابوذر غفارى از ايمان، و ثبات قدمش در راه خدا، و محلّ او از فضيلت، و مكان او نسبت به علم، و جايگاه او از صدق و راستى، و منزلت او نسبت به زهد، و مكان بلند او از عظمت، و خشونت و درشتخويى او در راه خدا، و جايگاه رفيع او نزد پيامبر خاتم را مىدانى؟ اگر نمىدانى پس به اين سخنان دقّت كن:
1 - ابن سعد در «طبقات»(4)از طريق عبداللّه بن صامت نقل كرده است: «ابوذر گفت: پيش از اسلام و پيش از اينكه
1) - ر. ك: الأنساب 5:52-54؛ صحيح بخارى، كتاب الزكاة والتفسير [509/2، ح 1341؛ 1711/4، ح 4383]؛ الطبقات الكبرى 4:168[229/4]؛ مروج الذهب 1:438[357/2-360]؛ تاريخ يعقوبى 2:148[171/2-172]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:240-242[52/3-59، خطبۀ 43]؛ فتح الباري 3:213[274/3]؛ عمدة القاري 4:291[262/8، ح 11].
2) - نهج البلاغة 1:247 [ص 188، خطبۀ 130].
3) - شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:375-387[252/8-262، خطبۀ 130].
4) - الطبقات الكبرى 4:161[220/4. و در اين كتاب آمده است: «اى برادر زاده پيش از آنكه رسول خدا را ملاقات كنم نماز خواندم...»].
رسول خدا صلى الله عليه و آله را ملاقات كنم سه سال نماز خواندم. گفتم: براى كه؟ گفت: براى خدا. گفتم: به كدام سو متوجّه مىشدى؟ گفت: به هر طرف كه خدا مرا متوجّه مىكرد متوجّه مىشدم».
2 - ابن سعد در «طبقات»(1)از طريق ابوذر نقل كرده است كه گفت: «من پنجمين نفرى بودم كه اسلام آوردم».
و در روايت ابن سعد از طريق ابن ابى وضّاح بصرى آمده است: «ابوذر چهارمين يا پنجمين مسلمان بود»(2).
و ابونعيم در «حليه»(3)از طريق ابن عبّاس از ابوذر نقل كرده است: «من همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكّه ماندم و او اسلام را به من تعليم داد و مقدارى از قرآن را خواندم. پس گفتم: اى رسول خدا! من مىخواهم دين خود را آشكار كنم.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مىترسم كشته شوى». گفتم: چارهاى از آن نيست هر چند كشته شوم. پس سخنى نگفت؛ و من آمدم و قريش در مسجد حلقه زده بودند و صحبت مىكردند؛ گفتم: أشهد أن لا إله إلّااللّه، وأنّ محمّداً رسول اللّه؛ پس آن حلقهها از هم پاشيد، و بلند شدند و مرا زدند و وقتى مرا رها كردند گويا بُتى قرمز رنگ بودم، و گمان مىكردند مرا كشتهاند. پس به هوش آمدم و پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدم و چون حال مرا ديد فرمود: «آيا تو را نهى نكردم؟». گفتم: اى رسول خدا! حاجتى در درون خود داشتم كه آن را برآوردم، پس با رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاستم و او فرمود: «به قوم خود ملحق شو و وقتى خبر ظهور من به تو رسيد پيش من بيا».
1 - ابن سعد در «الطبقات الكبرى»(4)از طريق زاذان نقل كرده است: از على دربارۀ ابوذر سؤال شد، او فرمود: «وعى علماً عجز فيه، وكان شحيحاً حريصاً، [شحيحاً] على دينه، حريصاً على العلم، وكان يكثر السؤال فيُعطى ويُمنَع، أما أن قد ملئ له في وعائه حتّى امتلأ» [علمى را در خود جاى داده بود كه در آن (و از تحمّل آن) عاجز بود، و بخيل و حريص بود، (بخيل) نسبت به دينش، و حريص نسبت به علم، و زياد سؤال مىپرسيد كه گاه جواب داده مىشد و گاه منع مىشد، همانا در ظرف او ريخته شد تا پر شد].
2 - محاملى در أمالى خود و طبرانى از طريق ابوذر نقل كردهاند(5)كه گفت: «ما ترك رسول اللّه صلى الله عليه و آله شيئاً ممّا صبّه جبرئيل وميكائيل في صدره إلّاوقد صبّه في صدري...» [رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى از آنچه جبرئيل و ميكائيل در سينهاش ريختند را باقى نگذاشت مگر اينكه آن را در سينه من ريخت...».
1 - ابن سعد و ترمذى از طريق عبداللّه بن عمرو بن عاص، و عبداللّه بن عمر، و ابودرداء در حديث مرفوعى نقل كردهاند: «ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء أصدق من أبي ذر» [آسمان بر سر كسى سايه نيفكنده، و زمين كسى را حمل نكرده كه راستگوتر از ابوذر باشد].
اين روايت را با اختلاف الفاظ آن، ابن سعد، ترمذى، ابن ماجه، احمد، ابن ابى شيبه(6)، ابن جرير(7)، ابو عمر،
1) - الطبقات الكبرى 4:161[224/4].
2) - ر. ك: المستدرك على الصحيحين 3:342[385/3، ح 5459]؛ الاستيعاب 1:83؛ و 2:664 [القسم الأوّل/ 252، شمارۀ 339؛ والقسمالرابع/ 1653، شمارۀ 2944]؛ اُسد الغابة 5:186[357/1، شمارۀ 800].
3) - حلية الأولياء 1:158.
4) - الطبقات الكبرى، چاپ ليدن 5:170[232/4، و ما بين دو قلّاب از همين كتاب است].
5) - أمالى المحاملي [ص 100-101]؛ المعجم الكبير [149/2، ح 1624]؛ مجمع الزوائد 9:330؛ والإصابة 3:484.
6) - مصنّف ابن أبي شيبه [124/12، ح 2315-231/7].
7) - تهذيب الآثار [ص 158، ح 18 از مسند عليّ بن أبي طالب عليه السلام].
ابونعيم، بغوى، حاكم، ابن عساكر(1)، طبرانى(2)، و ابن جوزى(3)نقل كردهاند.
2 - ترمذى در «صحيح»(4)خود اين حديث مرفوع را نقل كرده است: «أبوذر يمشي في الأرض بزهد عيسى بن مريم عليه السلام» [ابوذر در زمين با زهد عيسى بن مريم عليه السلام راه مىرود].
1 - از بريده، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «إنّ اللّه عزّ وجلّ أمرني بحبّ أربعة وأخبرني أ نّه يحبّهم: عليّ وأبوذر والمقداد وسلمان»(5)[همانا خدا مرا به دوست داشتن چهار نفر امر كرده و به من خبر داده كه آنها را دوست دارد: على، ابوذر، مقداد و سلمان].
2 - ابن هشام در «السيرة»(6)حديث مرفوعى نقل كرده است: «رحم اللّه أباذر يمشي وحده، ويموت وحده، ويُبَعث وحده»(7)[خداوند ابوذر را رحمت كند به تنهايى راه مىرود (و زندگى مىكند)، و به تنهايى مىميرد، و به تنهايى برانگيخته مىشود].
3 - بزّار از طريق أنس بن مالك در حديث مرفوعى نقل كرده است: «الجنّة تشتاق إلى ثلاثة: عليّ وعمّار وأبي ذر» [بهشت مشتاق سه نفر است: على، عمّار و ابوذر].
هيثمى اين روايت را در «مجمع الزوائد»(8)ذكر كرده و نوشته است: «سند آن حسن است».
1 - حاكم در «مستدرك»(9)از طريقى كه آن را صحيح مىداند، از ابوذر نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«يا أباذر! كيف أنت إذا كنت في حثالة؟» وشبّك بين أصابعه. قلتُ: يا رسول اللّه فما تأمرني؟ قال: «اصبر اصبر اصبر، خالقوا الناس بأخلاقهم، وخالفوهم في أعمالهم» [«اى ابوذر! وقتى در ميان افراد رذل هستى چگونهاى؟» و انگشتهاى خود را در هم فرو برد. گفتم: اى رسول خدا مرا به چه فرمان مىدهى؟ فرمود: «صبر كن صبر كن صبر كن، با خلق و خوى مردم با آنها رفتار كنيد، و در كردارشان با آنها مخالفت كنيد].
2 - ابونعيم در «حليه»(10)از طريق سلمة بن أكوع از ابوذر رضى الله عنه نقل كرده است: هنگامى كه من با رسول خدا صلى الله عليه و آله ايستاده بودم به من فرمود: «يا أباذر! أنت رجل صالح وسيصيبك بلاء بعدي» [اى ابوذر! تو مرد صالحى هستى و به زودى پس از من بلايى به تو مىرسد]. گفتم: در راه خدا؟ فرمود: «در راه خدا». گفتم: مرحبا به امر خدا.
3 - ابن سعد در «الطبقات الكبرى»(11)از طريق ابوذر نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا أباذر! كيف أنت إذا كانت عليك اُمراء يستأثرون بالفيء؟» [اى ابوذر! وقتى حاكمانى بر تو حكمرانى مىكنند كه غنيمتها را براى خود برمىگزينند چگونهاى؟].
1) - مختصر تاريخ دمشق [290/28].
2) - المعجم الكبير [149/2، ح 1625].
3) - ر. ك: الطبقات الكبرى 4:168 و 167 [228/4]؛ سنن ترمذى 2:221[628/5، ح 3801-3802]؛ سنن ابن ماجه 1:68[55/1، ح 156]؛ مسند احمد 2:163 و 175 و 223؛ و 5:197؛ و 6:442[347/2، ح 6483؛ ص 366، ح 6593؛ ص 446، ح 7038؛ 6:255، ح 21217؛ و 7:595، ح 26947] و....
4) - سنن ترمذى 2:221[629/5، ح 3802].
5) - سنن ترمذى 2:213[594/5، ح 3718]؛ سنن ابن ماجة 1:66[53/1، ح 149]؛ المستدرك على الصحيحين 3:130[141/3، ح 4649]؛ الاستيعاب 2:557 [القسم الثاني/ 636، شمارۀ 1014]؛ الجامع الصغير [258/1، ح 1692].
6) - السيرة النبويّة 4:179[167/4].
7) - اين روايت را ابوعُمر در الاستيعاب 1:83 [ص 253، شمارۀ 339]، وابن الأثير در اُسد الغابة 5:188[101/6، شمارۀ 5862] ذكر كردهاند.
8) - مجمع الزوائد 9:330.
9) - المستدرك على الصحيحين 3:343[386/3، ح 5464].
10) - الحلية 1:162.
11) - الطبقات الكبرى 4:166[226/4]؛ و نگاه كن: مسند احمد 5:180[228/6-229، ح 21048 و 21049]؛ سنن أبي داود 2:282[241/4، ح 4759].
گفتم: دراين صورت سوگند به كسى كه تو را به حقّ مبعوث كرد با شمشيرم مىجنگم تا به خدا ملحق شوم. فرمود: «أفلا أدلّك على ماهو خير من ذلك؟! إصبر حتّى تلقاني» [آيا تو را راهنمايى نكنم بر چيزى كه براى تو بهتر از اين است؟! صبر كن تا مرا ملاقات كنى].
و اين فضايل، احسانها، علم، تقوا، اسلام، ايمان، مكارم، كرامتها، خلق و خو، ملكات فاضله، گذشته و آينده، و ابتداى امر او و منتهاى آن است، و خليفه كدام يك از اينها را بر او عيب گرفت(1)؟! و او را مجازات كرد و هماره از زندان و بازداشتگاهى به تبعيدگاهى اخراج و تبعيد مىنمود، و بر شتر بدون جهاز سوار مىكرد و از جايى به جاى ديگر مىبرد و پنج نفر از صقالبۀ(2)پر زور مَرْكب او را مىراندند تا او را به مدينه رساندند و گوشتهاى رانهايش جدا شد و نزديك بود بميرد، و پيوسته او را به بدترين شكل شكنجه مىكرد تا اينكه در آخرين تبعيدگاه - ربذه - بدون آب و غذا وفات كرد، و گرماى شديد بدن او را مىسوزاند، و دوست شفيقى نداشت كه او را مداوا كند، و كسى از قومش نبود تا جسد طاهر او را دفن كند. او - خدايش بيامرزد - تنها مُرد، و تنها محشور مىشود؛ آن گونه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه اين فضايل را به او عطا كرد، به وى خبر داد و خداوند سبحان از فوق آن دو خوب مدافعى براى مظلوم است، پس نگاه كن پيروزى و رستگارى در آن روز براى كيست.
همانا خليفه در بخشش به اهل خود و كسانى كه به او نزديك بودند و مانند اهل او بودند، با باد مسابقه گذاشته بود [بسيار بخشش مىكرد]، و به خاطر عطاهاى او مالك ميليونها شدند، و كسى در ميان آنها نبود كه به درجۀ ابوذر در سوابق و فضايل برسد، و در هيچ كرامتى از كرامتهاى وى ذرّهاى غبار [و ترديد] وارد كند، پس چه چيز ابوذر را از آنها به تأخير انداخت تا جايى كه سهم او از بيت المال را قطع كردند، و او را از بهرهمند شدن از كمى آسايش و زندگى راحت محروم كردند، و از ميان خانهاش و جوار پيامبر اعظم كوچ دادند، و زمين با گستردگى اش بر او تنگ آمد؟!
و چرا در شام عليه او ندا دادند كه كسى همنشين او نشود(3)؟! و چرا مردم در مدينه از او فرار مىكردند؟!
و چرا عثمان مردم را منع كرد كه با او بنشينند و صحبت كنند؟! و چرا خليفه از مشايعت او منع مىكند و به مروان دستور مىدهد نگذارد كسى با او صبحت كند؟! آرى، ابوذر بر آنچه در آن زمان شايع بود عيب مىگرفت؛ مانند اسراف در بخشش بدون اينكه كسى كه به او بخشيده مىشود شايستگى آن را داشته باشد، و مانند مخالفت با رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين بخششها و در هر چه مخالف سنّت شريفه بود، و مانند اذيّت و آزارِ سابقهدارانِ امّت اسلام توسّط حاكمان بيت اُموى كه مردان فساد و بيهودگى بودند، و گمان مىكردند تخت سلطنت در آن روز بر آن اعمال استقرار يافته است؛ و بر اين باور بودند كه گوش دادن به گفتههاى ابوذر و نظاير او از صلحاى صحابه، دور كردن اين تخت از مكان استقرارش مىباشد، يا آن افرادى كه به سرعت و با حرص فراوان به آن ثروتهاى انبوه دست يافته بودند ترسيدند اگر كسى به سخن او گوش دهد آنچه گرد آوردهاند از آنان گرفته شود، پس عليه او جمع شدند و خليفۀ وقت را با تسويلات و فريبهاى گوناگون عليه او برانگيختند تا واقع شد آنچه واقع شد، و خليفه اسير هوى و هوس قوم خود بود، و با شهوات آنان
1) - التاريخ الكبير [231/3، شمارۀ 780].
2) - [«صقابله»: قومى كه در شمال بلاد بلغار زندگى مىكنند و در بسيارى از بلاد شرق اروپا منتشر شدهاند، و اكنون «سلاف» ناميده مىشوند؛ ر. ك: المعجم الوسيط. و گفته شده است: آنان روسىها و يوگسلاوىها هستند؛ ر. ك: أعلام المنجد. و نيز برخى گفتهاند: گروهى سرخ پوست هستند، با موهاى متمايل به قرمزى كه در اطراف خزر و برخى كوههاى روم زندگى مىكنند. و به مطلق مرد سرخ پوست نيز از باب تشبيه به آنها، صقلاب مىگويند؛ ر. ك: لسان العرب 526/1].
3) - اين روايت را ابن سعد در الطبقات 4:168[229/4] نقل كرده است.
حركت مىكرد، و دلش آكنده از محبّت فرزندان پدرش بود اگر چه از شجرۀ ملعونۀ در قرآن باشند.
و ابوذر آنان را از جمع كردن ثروت از راه درست منع نمىكرد، و نمىخواست سلطه را از كسى كه از راه مشروع مالك چيزى شده سلب كند، بلكه غصب كردن حقوق مسلمين و غارت مال خدا مانند شترى كه گياه تازۀ بهارى مىخورد را بر آنها كه اموال را به خود اختصاص داده بودند و ديگران را از آن محروم كرده بودند، عيب مىگرفت، و چيزى نمىخواست مگر آنچه خداى سبحان با اين سخن خود اراده كرده بود: (وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اَللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ )(1)[و كسانى را كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مىسازند، و در راه خدا انفاق نمىكنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!]، و آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله در جهات مالى آورده بود.
احمد در «مسند»(2)خود، از طريق أحنف بن قيس نقل كرده است: «من در مدينه بودم و مردى را ديدم كه هرگاه مردم او را مىديدند فرار مىكردند. گفتم: تو كيستى؟ گفت: من ابوذر صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم. گفتم: چرا مردم از تو فرار مىكنند؟ گفت: من آنها را از اموالى كه جمع مىكنند نهى مىكنم آنچنان كه رسول خدا آنها را از آن نهى مىكرد».
و در «فتح الباري»(3)به نقل از شخصى آمده است: «صحيح اين است كه عيب گرفتن ابوذر، بر سلاطينى بود كه اموال را براى خود جمع مىكردند و در راه صحيح آن انفاق نمىكردند».
و نَوَوى پس از ذكر اين سخن، آن را باطل دانسته است؛ زيرا پادشاهان در آن هنگام افرادى مثل ابوبكر و عمر و عثمان بودند و اينها خيانت نكردهاند.
اين سخنِ نَوَوى دروغى آشكار است؛ زيرا روزى كه ابوذر نيّتهاى خود را بر زبان آورد، زمان ابوبكر و عمر نبود، بلكه زمان عثمان بود كه مخالفتى آشكار با سيرۀ آن دو داشت، و با سيرۀ نبوى در تمام آنچه گذشت، مباين بود؛ و به همين خاطر ابوذر سلام اللّه عليه در زمان ابوبكر و عمر ساكت بود و به عثمان مىگفت: «ويحك يا عثمان! أما رأيت رسول اللّه و رأيت أبا بكر وعمر؟ هل رأيت هذا هديهم؟ إنّك تبطش بي بطش جبّار» [واى بر تو اى عثمان! آيا رسول خدا و ابوبكر و عمر را نديدى؟ آيا گمان مىكنى اين، روش آنها است؟ تو مرا قهرآميز مجازات مىكنى و در شدّت مىنهى مانند در شدّت نهادن ستمگر].
و مىگفت: «اتّبع سنّة صاحبيك لا يكن لأحد عليك كلام» [از سنّت و روش دو رفيقت (ابوبكر و عمر) پيروى كن تا كسى عليه تو سخنى نگويد].
و علاوه بر آن، بر معاويه كه با فرو رفتن در نعمت و وسعت دادن به زندگى و اختصاص اموال به خود، خُلق و خوى كسراها و قيصرها را برگزيده بود، عيب مىگرفت و اين در حالى بود كه معاويه در زمان پيامبر فقير بود و مالى نداشت و رسول خدا صلى الله عليه و آله از او با همين ويژگى ياد كرده بود [ صعلوكاً لا مال له ](4)و در لفظى آمده است: «إنّ معاوية تَرِب خفيف الحال»(5)[همانا معاويه، فقير، خاك نشين، و اموالش اندك بود].
در اين هنگام ابوذر چه بايد مىكرد در حالى كه پيامبر اعظم در حديثى كه او را به هفت چيز سفارش كرد(6)، به وىن]
1) - توبه: 34.
2) - مسند احمد 5:164 و 176 [206/6، ح 20940؛ ص 224، ح 21024].
3) - فتح الباري 3:213[275/3].
4) - صحيح مسلم، كتاب النكاح و الطلاق 4:195[290/3، ح 36]؛ سنن نسائى 6:75[274/3، ح 5352]؛ سنن بيهقى 7:135.
5) - صحيح مسلم 4:199[295/3، ح 48].
6) - اين روايت را ابن سعد در الطبقات: 164 [229/4] از طريق عبداللّه بن صامت از ابوذر نقل كرده كه گفت: «أوصاني خليلى بسبع: [أمرني] بحبّالمساكين والدنوّ منهم، وأمرني أن أنظر إلى من هو دوني ولا أنظر إلى من هو فوقي، وأمرني أن لا أسأل أحداً شيئاً، وأمرني أن أصل الرحم وإن]
دستور داده بود كه حقّ را بگويد اگر چه تلخ باشد و در راه خدا از ملامت هيچ ملامت كنندهاى نترسد.
و سخن عثمان چه فايدهاى براى او داشت كه گفت: «مالك وذلك؟ لا اُمّ لك!» [تو را به اين كار چه؟ اى بى مادر!].
و ابوذر مىتوانست به او اين سخن را كه گفت، بگويد: «واللّه ما وجدْتُ لي عذراً إلّاالأمر بالمعروف والنهي عن المنكر» [به خدا سوگند هيچ عذرى براى خودم نمىيابم مگر اينكه امر به معروف و نهى از منكر كنم].
و آنچه ابوذر فرياد آن را بر آورده بود چيز جديدى كه گذشتهاى از زمان پيامبر نداشته باشد، نبود؛ و ندا نداد مگر به چيزى كه از كتاب و سنّت فراگرفته بود، و از بين دو لب پيامبر كريمى كه دعوت خويش را آشكار كرده بود، دريافت كرده بود. و پيامبر صلى الله عليه و آله ثروت هيچ يك از اصحابش را كه در ميان آنها تاجران و صاحبان املاك و ثروتمندان بودند، به زور نگرفت و از آنها بيش از حقوق واجب الهى دريافت نكرد، و ابوذر در دعوت و تبليغ همان روش را پيش گرفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او از بلا و سختى و رنجى كه به او مىرسد، و از طرد او از جوامع اسلامى: مكّه، مدينه، شام، بصره و كوفه خبر داده بود. و او را در آن هنگام صالح خواند و به او دستور داد كه صبر كند، و آنچه به او مىرسد در راه خداست؛ و ابوذر گفت: مرحبا به امر خدا. پس صالح بودن ابوذر مانع مىشود كه او بر خلاف سنّت و به چيزى كه نظام جامعه را مختلّ مىكند، امر نمايد. و اينكه اين بلا و مصيبت او در راه خداست، پذيراى اين نيست كه آنچه اين بلا را به سوى او كشانده مشروع و جايز نباشد. و اگر اين كار او خلاف مصلحت عمومى بود و رضايت خدا و رسولش در آن نبود بايد پيامبر او را از آن عيب گيرى و انكارى كه با سختى ومشقّت به آن قيام مىكند، نهى مىكرد در حالى كه آن حضرت مىدانست اين دعوت، اذيت و آزار و بلاى سنگينى را براى او در پى دارد و آوازۀ خليفۀ مسلمين را زشت و روى تاريخ وى را سياه مىكند و عار و عيب را تا ابد براى او باقى مىگذارد. و شريعت آسان، اين حكم سختى كه ابوذر به آن متّهم شده را نياورده و او هرگز آن را قصد نكرده چرا كه او در امّت محمّد صلى الله عليه و آله از لحاظ زهد، عبادت، نيكوكارى، سيره، راستگويى، بلندپايگى و محبوبيّت، و اخلاق، مانند عيسى است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را چنين توصيف نموده است و تنها عثمان آنگاه كه بر او خشم گرفت گفت: «أشيروا عليّ في هذا الشيخ الكذّاب، إمّا أن اضربه أو أحبسه أو اقتله» [به من دربارۀ اين پيرمرد بسيار دروغگو مشورت دهيد كه او را بزنم يا حبس كنم يا بكشم]، و آنگاه كه ابوذر از رسول خدا صلى الله عليه و آله حديث فرزندان عاص را نقل كرد، عثمان او را تكذيب نمود.
شگفتا! اين جزاى كسى است كه به خاطر خدا و رسولش نصيحت كرد و از جانب آنها كلام راستى را رساند؟ نه، به خدا سوگند، اين ادبى است كه ويژۀ خليفه است!
و عجيبتر از اين، پاسخى است كه عثمان به مولا امير المؤمنين داد كه چون آن حضرت از ابوذر دفاع كرد و فرمود: «اُشير عليك بما قال مؤمن آل فرعون»(1)[به تو مشورت مىدهم به آنچه كه مؤمن آل فرعون گفت]، عثمان كلام درشتى گفت كه واقدى آن را مخفى كرده و دوست ندارد كه ذكر شود! و ما اگر چه از طريقى ديگر بر آن آگاه شدهايم لكن اين كتاب را از ذكر آن پاك و منزّه مىداريم.].
1) - نگاه كن: شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:375-387[252/8-262، خطبۀ 130] [الغدير 430/8].
و عثمان بار ديگر نيز با كلامى درشت و خشن با امير المؤمنين عليه السلام برخورد كرد و آن هنگامى بود كه او و دو فرزندش دو سبط پيامبر، ابوذر را در راهش به سوى تبعيدگاه مشايعت كردند، و مروان مراقب او بود و تفصيل آن گذشت(1)و در آن واقعه عثمان به على عليه السلام گفت: «ما أنت بأفضل عندي من مروان» [تو نزد من از مروان برتر نيستى!].
همانا به خاطر حقارت و پستى دنيا نزد خداست كه بين على و مروان آن وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون، فخر فروشى و تفاضل واقع شود. من نمىدانم آيا خليفه از سخنان پيامبر دربارۀ مروان به دور بود؟! آيا مروان و هوى و هوس هاى باطل او در برابر چشم و گوش او نبود؟! يا نزديكى و خويشاوندى موجب شد از آن چشم پوشى كند و فرزند حَكَم را مساوى و نظير كسى كه خداوندِ جليل او را تطهير كرده و او را در قرآن حكيم جان پيامبر اعظم دانسته ببيند؟! چه بزرگ است كلامى كه از دهانهاى آنها خارج مىشود....
(أَ فَحُكْمَ اَلْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ )(2)
[آيا آنها حكم جاهليّت را (از تو) مىخواهند؟! و چه كسى بهتر از خدا، براى قومى كه اهل يقين هستند، حكم مىكند؟!].
چقدر جنايت تاريخ بر دارندگان فضايل وافتخارات، زياد است، آنها كه اين امّت از تاريخ زندگى آنان، اخلاق كريمانۀ آنها، و نتايج فضايل و كارهاى مثبت آنها، و خُلق و خوى كامل آنها، و اصول سخنان آنها، و موعظههاى بليغ آنها، و حكمتهاى دُرر بار آنها، و موارد اقدام و امتناع آنها را استفاده كرده است!
در اينجا تاريخ را مىبينى كه به سرعت مىگذرد و ياد آنها را فراموش كرده و فضلشان را انكار مىكند، يا گفتارى مجمل در قالبى تحقير شده مىآورد، يا سخن را در حالى مىآورد كه خبرى دروغ يا روايتى كه عيبى وارد مىكند با آن همراه است، همۀ اينها به خاطر تأييد يك مبدا فكرى، و پيروى و تقليد از يارى دهندۀ هوى و هوس، و پوشاندن واقعيّت بر گروههاى ديگرى كه روش شدن حقيقت به آنان و كرامتشان لطمه وارد مىكند و نيز به خاطر پيروى از هوى و هوس هاى سياستمدران وقت يا رهبران زمان بوده است.
پس به خاطر همۀ اين جهات، تاريخ از بحث گسترده پيرامون زندگى ابوذر كه لبريز از فضيلتها و احسانها است و با نبوغ و خلّاقيّت و كمالات امتياز يافته، غفلت كرده است، فضيلتهايى كه بايد در سلوك و تهذيب مورد اقتدا واقع شود، و در تقوا و مبدأ براى امّت الگو باشد.
پس بلاذرى را مىبينى كه حديث اخراج ابوذر به ربذه را از چند طريق ذكر مىكند و قول ابوذر به حوشب فزارى - و ابوذر همان كسى است كه آسمان سايه نيفكند و زمين... - را نقل مىكند كه گفت: «اُخرجت كارهاً» [من به زور اخراج شدم]. سپس به دنبال آن كلام دروغ سعيد بن مسيّب - كه از دشمنان عترت طاهره و شيعيان آنها است - را مىآورد كه اخراج ابوذر توسّط عثمان را انكار مىكند و مىگويد: خود ابوذر به خاطر رغبت به سكونت در آنجا خارج شد.
و اين ساده لوح نمىداند كه اين سخن، تكذيب رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه به ابوذر خبر داد از مدينه اخراج مىشود(3).
و نيز تكذيب مولا امير المؤمنين عليه السلام است كه پس از وفات ابوذر در تبعيدگاه و تصميم عثمان براى اخراج عمّار به
عثمان فرمود: «يا عثمان! إتّق اللّه فإنّك سيّرت رجلاً صالحاً من المسلمين فهلك في تسييرك»(1)[اى عثمان! تقواى الهى پيشه كن همانا تو مرد صالحى از مسلمين (ابوذر) را تبعيد كردى و بهخاطر تبعيد تو وفات نمود].
و تكذيب سخن ابوذر است كه خودِ بلاذرى از طريقى صحيح نقل كرده است: «ردّني عثمان بعد الهجرة أعرابيّاً» [عثمان مرا پس از هجرت، به عرب باديه نشين مبدّل كرد (و به تعرّب بعد از هجرت گرفتار كرد(2)].
و تكذيب عثمان است كه بلاذرى از او نيز روايت كرده كه چون خبر وفات ابوذر به او رسيد گفت: خدا او را رحمت كند. پس عمّار گفت: بله، از ته دل و با تمام وجودمان براى او طلب آمرزش مىكنيم. آنگاه عثمان گفت: «يا عاضّ أير أبيه أتراني ندمْتُ على تسييره؟...» [اى آلت پدرت در دهانت باد! آيا گمان مىكنى من از تبعيد او پشيمان هستم؟...]. تمام اين حديث در بحث برخوردهاى خليفه با عمّار مىآيد(3).
و از امانتدارى بلاذرى در نقل است كه پس از نقل داستان ابوذر و مشايعت مولا امير المؤمنين، مىنويسد: «بين على و عثمان در اين رابطه كلامى ردّ و بدل شد». و آنچه ردّ و بدل شد را ذكر نمىكند؛ زيرا در آن كلام، عيب صاحبش [عثمان] نهفته است!
و طبرى را مىبينى كه در كتاب تاريخ خود(4)وقتى به تاريخ ابوذر مىرسد مىنويسد: «در سال (30) آنچه از امر ابوذر و معاويه، و راندن ابوذر از شام به مدينه توسّط معاويه كه ذكر مىشود، اتّفاق افتاد. و در سبب راندن وى از شام امور زيادى گفته شده كه ذكر بيشتر آنها را دوست ندارم. و امّا كسانى كه معاويه را در اين باره بىتقصير و او را داراى عذرِ موجّه مىدانند در اين رابطه قصّهاى ذكر كردهاند».
چرا طبرى آن امور فراوان را ترك كرد و از ميان آنها فقط داستان آنها كه براى معاويه عذر تراشيدهاند و عمل خليفه را توجيه كردهاند ذكر مىكند؟ سپس داستان را به شكل دروغ و ساختگى كه هيچ چيز آن صحيح نيست، ذكر مىكند، داستانى كه تاريخ صحيح يا حديثى كه صحّت آن مورد توافق همه است، آن را تكذيب مىكند. و ضعف سند اين داستان براى اثبات بىپايه بودن آن كفايت مىكند؛ رجال اين سند از اين قرارند:
1 - سرىّ؛ اين اسم مشترك بين دو نفر است كه هر دو معروف به دروغگويى و جعل بودهاند.
2 - شعيب بن ابراهيم اسدى كوفى؛ وى مجهول است و شناخته شده نيست. ابن عدى نوشته است: «او شناخته شده نيست»(5).
3 - سيف بن عمر تميمى كوفى؛ ما پيش از اين اقوال حافظان و بزرگان جرح و تعديل را پيرامون اين مرد ذكر كرديم(6):
او ضعيف است، و حديثش نقل نمىشود، از درجه اعتبار ساقط است، بسيار جعل مىكرد، عموم احاديش نامأنوس و نادرست است، احاديث جعلى را از افراد ثقه نقل مىكند، حديث جعل مىكرد، و به زندقه و كفر متّهم بود.
1) - ان شاء اللّه در ص 817-818 اين حديث به طور كامل ذكر مىشود.
2) - [يعنى پس از هجرت و آمدن من به مدينة الرسول و انس با پيامبر و احكام نورانى اسلام، مرا از مدينه منبع احكام نورانى اسلام دور كرد و به تعرّب بعد الهجرة گرفتار كرد؛ نگاه كن ص 121 از اين كتاب].
3) - نگاه كن: ص 818 از اين كتاب.
4) - تاريخ الاُمم والملوك [283/4، حوادث سال 30 ه].
5) - ميزان الاعتدال 1:448[275/2، شمارۀ 3704].
6) - در ص 734 از اين كتاب. و نيز نگاه كن: الاستيعاب (شرح حال قعقاع) 2:535 [القسم الثالث/ 1283، شمارۀ 2121]؛ الإصابة 3:239.
4 - عطيّة بن سعد عوفى كوفى؛ اهل سنّت دربارۀ او نظريّات متضادّى دارند؛ برخى او را ثقه، و برخى ضعيف مىدانند(1).
5 - يزيد فقعسى؛ او را نمىشناسم و نامى از او در كتابهايى كه شرح حال افراد را نوشتهاند، نيافتهام.
طبرى تاريخ خود را با نوشتههاى سرىّ بسيار دروغگو و جاعل، از شعيب كه مجهول است، از سيف كه بسيار جعل كننده و متروك و از درجه اعتبار ساقط و متّهم به كفر و زندقه است، سياه و چركين كرده است.
و در صفحات اين كتاب با اين سند قبيح (701) روايت ذكر شده كه براى پرده كشيدن بر حقايق روشن در حوادثى كه از سال (11) تا (37) يعنى زمان خلفاى سهگانه، واقع شده، جعل شدهاند. و چيزى از اين طريق ناهموار در هيچ يك از اجزاى كتاب يافت نمىشود به جز يك حديث كه در سال (10) ذكر كرده است، و نقل اين روايات جعلى را از سال وفات پيامبر اقدس شروع كرده و در جزء سوم و چهارم و پنجم پراكنده است، و با انتهاى جزء پنجم اين روايات نيز تمام مىشود.
و مطلب قابل توجّه اين كه: طبرى در جزء سوم از صفحه (210) تا صفحۀ (241)(2)از سرىّ با اين عبارت نقل روايت مىكند: «حدّثني» [براى من حديث كرد] كه اين عبارت مىرساند او خود از سرىّ شنيده است، و از صحفۀ (241) تا آخرين روايتى كه از او نقل كرده مىنويسد(3): «كتب الىّ السريّ» [سرىّ به من نوشت]، به جز يك حديث در جزء چهارم (صفحه 82)(4)كه مىنويسد: «حدّثنا» [براى ما حديث كرده است]. و هر كسى در اين روايات دقّت كند آنها را بافتۀ يك دست، و به وجود آمدۀ توسّط يك شخص مىيابد و گمان نمىكنم همۀ اينها بر فردى مثل طبرى پوشيده مانده باشد لكن محبّت، انسان را كور و كر مىكند. و اين دروغهاى ساخته شده صفحات تاريخ ابن عساكر، كامل ابن اثير، بدايۀ ابن كثير، تاريخ ابن خلدون، تاريخ ابو الفداء و كتابهاى نويسندگان ديگرى كه چشم و گوش بسته به دنبال طبرى راه افتادهاند، را سياه كرده است و گمان كردهاند آنچه را طبرى در تاريخ خود به هم بافته اصلى است كه بايد از آن پيروى كرد و هيچ عيبى در آن وجود ندارد، با اينكه علماى علم رجال اختلاف ندارند در اين كه اگر در حديثى، يكى از رجال اين سند يافت شود آن حديث ضعيف و باطل است تا چه رسد به اينكه همۀ اين افراد در سند روايتى جمع شوند. و تأليفات متأخّرى كه امروز نوشته مىشود و پر از سخنان ضعيف و باطل است و هوى و هوسها آنها را به وجود آورده، همگى از همين اقوال ضعيف و پست گرفته شده كه ماهيّت آنها را شناختى و ما تو را بر نمونههايى از آن آگاه مىكنيم:
و ابن اثير را در كتاب «الكامل» - كه در حقيقت «الناقص» است - مىبينى كه در اين قضيّه، در ذكر كردن و مهمل گذاشتن، مانند طبرى عمل كرده چنانكه در هر قضيّه تاريخىاى كه با هم توافق دارند به همين شكل عمل كرده است، لكن وى خاشاكى بر بار هيزم و بلايى بر بلا افزوده(5)و نوشته است(6):
در اين سال آنچه كه پيرامون ابوذر و راندن او از شام به مدينه توسّط معاويه كه نقل شده، رخ داده است و
1) - ر. ك: الطبقات الكبرى، ابن سعد [304/6]؛ وتهذيب التهذيب، ابن حجر 7:227[200/7-201].
2) - تاريخ الاُمم والملوك [223/3-276، حوادث سال 11 ه].
3) - همان [ص 276، حوادث سال 11 ه].
4) - همان [ص 478، حوادث سال 13 ه].
5) - [در اينجا نگارنده از ضرب المثل: «زاد ضغثاً على إبّالة» استفاده كرده كه معناى آن در ص 68 از اين كتاب گذشت].
6) - الكامل في التاريخ [251/2، حوادث سال 30 ه].
دربارۀ علّت آن امور زيادى گفته شده كه نوشتن آن را دوست ندارم؛ مانند دشنام معاويه به او، و تهديد او به قتل، و فرستادن او از شام به مدينه برروى شتر بىجهاز، و تبعيد او از مدينه به شكلى شنيع و ناپسند كه نقل آن صحيح نيست. و اگر روايت آن صحيح باشد بايد از عثمان دفاع شود و براى او عذرى موجّه ذكر شود؛ زيرا حاكم مىتواند رعيّت خود را تأديب كند، و عذرهايى از اين دست، نه اينكه اين كار وى سبب طعن و عيب گرفتن بر او شود!
آنچه را كه اين مرد نقل آن را صحيح ندانسته، ديگران قبل و بعد از او صحيح دانستهاند، و اين بيچاره به آنچه اراده كرده نرسيده است، و گمان كرده اگر حقايق را با دست امانتش بپوشاند، بر مردم پوشيده مىماند.
فرض كن او تاريخ را با مجمل گويى پوشاند امّا با محدّثينى كه حديث اخراج ابوذر از مدينه و طرد او از مكّه و شام را در باب فتنهها و در باب نشانههاى نبوّت(1)نقل كردهاند چه مىكند؟
مطلب بعد اينكه: تأديب رعيّت توسّط خليفه دربارۀ كسى است كه آداب دينى را رعايت نكند و سرگشتگىهاى جهل و نادانى، او را به پرتگاههاى پستى و خوارى سقوط دهد، و امّا شخصيّتى چون ابوذر كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وى را به گونهاى ستوده كه ديگرى را چنان ستايشى نكرده، و او را به خود نزديك كرده، و به او تعليم داده و هرگاه غايب مىشد از او سراغ مىگرفت، و شهادت داده كه او از جهت سيره، هيئت و شكل ظاهرى، اخلاق، نيكوكارى، راستگويى، عبادت و زهد مانند عيسى بن مريم است، به چه چيز ادب مىشود؟! و براى چه؟! و اين چه تأديبى است كه پيامبر اعظم آن را آزمايشى در راه خدا مىداند؟! و به ابوذر دستور مىدهد كه صبر كند و او مىگويد: «مرحبا به امر خدا». و براى چه و به چه خاطر ابوذر مستحقّ تأديب شد در حالى كه عمل او نيكو و نزد خداى سبحان مشكور بود و مولا امير المؤمنين آن را غضب در راه خدا دانست و به ابوذر فرمود: «فارج من غضبت له»(2)[به كسى اميد داشته باش كه براى او غضب كردى]؟!
آرى، ابوذر بايد مردم را به خاطر علم نبوّت و احكام و حكمتهاى دين كه مىدانست، و خُلق و خوى كريمانهاى كه داشت، و ملكات فاضلهاى كه او را در امّت محمّد صلى الله عليه و آله شبيه عيسى بن مريم كرده بود ادب كند. خليفه را چه شده كه به دنبال ادب كردن شخصيّتى مانند ابوذر است، امّا ادب كردن وليد بن عقبۀ هميشه مست، به جرم شراب خوارى و بازيچه قرار دادن نماز واجب، بر خليفه سنگين است؟!
و نيز تأديب عبيداللّه بن عمر به خاطر كشتن انسانهاى بىگناه بر وى گران است!
و تأديب مروان كه او را به نامهاى كه به دروغ به او نسبت داده شده متّهم مىكرد، گران آمد!
و تأديب بىحياى متهتّك، مغيرة بن أخنس - كه به او گفت: «أنا أكفيك عليّ بن أبي طالب» [من تو را از على بن ابى طالب كفايت مىكنم (شرّ او را دفع مىكنم)]؛ و امام در پاسخ او گفت: «يابن اللعين الأبتر والشجرة الّتي لا أصل لها ولا فرع، أنت تكفيني؟! فواللّه ما أعَزَّ اللّهُ مَنْ أنت ناصره...»(3)[اى پسر ملعون بىتبار، و درختى كه نه ريشه دارد و نه شاخه! تو مرا كفايت مىكنى؟! به خدا سوگند، خداوند كسى كه تو يارش باشى را عزّت نمىدهد...] - بر وى گران آمد!
و خليفه را چه مىشود كه امور مهمّ جامعه را به مروان مىسپارد و كليدهاى مصالح عمومى را به او مىدهد و به سخن فرد صالح اين امّت مولا امير المؤمنين گوش نمىدهد كه فرمود: «أما رضيت من مروان ولا رضي منك إلّابتحرّفك عن].
دينك وعن عقلك مثل جمل الظعينة يُقاد حيث يُسار به؟ واللّه ما مروان بذي رأي في دينه ولا في نفسه، وأيم اللّه إنّي لأراه سيوردك ثمّ لا يُصدرك، وما أنا بعائد بعد مقامي هذا لمعاتبتك، أذهبت شرفك، وغُلِبت على أمرك...»(1)[آگاه باش تو به مروان راضى نشدى و او به تو رضايت نداد جز با منحرف شدن تو از دين و عقلت، مانند شترى كه هودج بر آن گذاشتهاند و به هر كجا كشيده شود مىرود؟ به خدا سوگند مروان دربارۀ دينش و دربارۀ خودش صاحب رأى و نظر نيست، و به خدا سوگند او را مىبينم كه تو را در اين امر وارد مىكند ولى تو را سيراب نمىكند، و من پس از اين مجلس به عتاب تو روى نمىآورم، شرف خود را بردى و بر امر خود ناتوان و مغلوب شدى...]؟! به صلاح خليفه بود كه ابوذر را به خود نزديك كند و از علم و اخلاق و عبادت و امانت و وثاقت و تقوا و زهد او بهرهمند شود، لكن اين كار را نكرد.
اينها همه از ابن اثير فوت شده و آن را درك نكرده است؛ و از اين رو براى اين مرد عذر تراشيده كه خليفه رعيّت خود را ادب كرده است!
ابن كثير دمشقى در «البداية والنهاية»(2)سخنان خود را بر همان پايه و اساسى كه افراد قبل از او بالا بردهاند، بنا كرده است و رخدادهاى زشت را حذف كرده و در طنبور نغمههايى را افزوده است [و سخنان باطلى نگاشته است]؛ آنجا كه مىگويد:
ابوذر بر ثروتمندانى كه مالى جمع مىكردند عيب مىگرفت و از اين كه بيشتر از قوت چيزى ذخيره شود منع مىكرد و واجب مىدانست كه مقدار زائد و اضافى صدقه داده شود و آيۀ: (وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اَللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ )(3)[و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مىسازند، و در راه خدا انفاق نمىكنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!]، را تأويل مىكرد، و معاويه او را از اشاعۀ اين عقيده نهى مىكرد ولى او نمىپذيرفت و از عقيده و سخنان خود دست بر نمىداشت، پس كسى را فرستاد و پيش عثمان از او شكايت كرد و عثمان به ابوذر نوشت به مدينه بيايد و او آمد، آنگاه عثمان او را بر برخى از كارهايش ملامت كرد و از او خواست از اين كارها دست بردارد و توبه كند ولى او دست برنداشت؛ از اين رو به او امر نمود در ربذه كه در طرف شرق مدينه بود اقامت كند، و گفته مىشود:
اين، همۀ دروغهايى است كه ابن كثير در اين مقام در ظرف خود دارد. و در آن چند اشكال وجود دارد:
1 - متّهم كردن ابوذر به اينكه او جمع آورى مال را بر ثروتمندان عيب مىگرفت....
از قديم اين ديدگاه را به دروغ به اين صحابى بزرگ نسبت مىدادند و در دوره هاى اخير به شكل زشت ديگرى تغيير كرده است و آن نسبت سوسياليسم به اوست و ما به تفصيل پيرامون آن سخن خواهيم گفت.
2 - ابن كثير ساكن بودن ابوذر در شام و رفتن به ربذه را به انتخاب خود او مىداند پس از اينكه اشاره مىكند كه عثمان به او امر كرد در ربذه اقامت كند. امّا حديث ربذه: ما كمى پيشتر، تو(1)را آگاه كرديم كه ابوذر به آنجا رانده شد، و از مدينة النبى با وضع بدى اخراج شد، و آن اتّفاقات بين على عليه السلام و مروان و عثمان، و بين عثمان و عمّار در گرفت و عثمان به تبعيد او اعتراف كرد و على اميرالمؤمنين عليه السلام اين مطلب را عليه او اثبات نمود، و عدّهاى از خود ابوذرِ راستگو، حديث او را و اينكه عثمان او را به تعرّب بعد از هجرت گرفتار مىكند، شنيدند. و اين مقتضاى خبر دادن رسولخدا صلى الله عليه و آله به ابوذر است كه به زودى از مدينه اخراج، و از مكّه و شام طرد مىشود.
و امّا خبر شام: گذشت(2)كه از آنجا اخراج شد و اين رفتن نيز به اختيار او نبود.
3 - و امّا حديث رسيدن بناها به سلع، دروغ و افتراى بر امّذر است. اين حديث در «مستدرك حاكم»(3)آمده است و چنانكه گذشت(4)بلاذرى آن را ذكر كرده است. و آنگونه كه در حديث طبرى آمده است وى اين حديث را سبب خروج ابوذر به سوى شام با اذن عثمان مىداند نه سبب خروج او به ربذه.
علاوه بر آنكه ابن كثير اين حديث را از تاريخ طبرى گرفته است و بيشتر آنچه نوشته است، خلاصۀ مطالبى است كه در تاريخ طبرى آمده است البتّه با تصرّف در آن به گونهاى كه دوست دارد، و چنانكه گذشت(5)رجال سند اين روايت در تاريخ طبرى يا دروغگوى جاعل هستند، يا مجهول و ناشناس، و يا ضعيف و متّهم به زندقه و كفر؛ و آنها عبارتند از: 1 - سرىّ.
2 - شعيب. 3 - سيف. 4 - عطيّه. 5 - يزيد فقعسى.
و اگر يكى از اين افراد در سند حديثى باشد به آن توجّه نمىشود [تا چه رسد به روايتى كه همۀ آنها در سندش وجود داشته باشند]. و بر فرض كه اين حديث معتبر باشد، امّا در برابر اخبار صحيحى كه با اين حديث معارض است و دلالت مىكنند براينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر دادند كه ابوذر از مكّه و مدينه و شام اخراج و طرد مىشود، تاب مقاومت ندارد. و اين اخبار صحيح با سخنانى كه از ابوذر و عثمان و ديگران در تبعيد ابوذر توسّط عثمان، گذشت، تقويت مىشوند.
و عذرها و دليلهاى ضعيفى كه بزرگان اهل سنّت در توجيه اين گناه زشت عثمان گفتهاند را نيز به اين پاسخها اضافه كن [و همين توجيهات و عذر تراشىها خود بهترين دليل است بر اينكه خروج ابوذر به فرمان عثمان بوده است نه به اختيار خودش].
4 - و امّا آنچه ذكر كرد كه عثمان به ابوذر دستور داده به مدينه سركشى نمايد تا به عرب باديه نشين و جاهل تبديل نشود، اين از جملۀ همان روايت دروغى است كه حديث سلع را دربرداشت. و از طريق بلاذرى به سند صحيح نقل شده كه ابوذر گفت: «ردّني عثمان بعد الهجرة أعرابيّاً» [عثمان مرا بعد از هجرت باديه نشين نمود]. علاوه بر آنكه كسى نقل نكرده كه ابوذر در خلال ايّام تبعيدش از سال (30) تا زمان وفاتش سال (32)، به مدينه آمده باشد تا امر عثمان به سركشى كردن را امتثال كرده باشد.ب.
5 - آنجا كه گفت: دربارۀ فضيلت ابوذر احاديث زيادى وارد شده كه مشهورترين آنها....
همانا عادت ابن كثير در [ذكر] فضايل اين است كه هرگاه به نوشتن تاريخ كسانى كه به آنها علاقه دارد يعنى اُمويان و شكمپرستانى كه به آنها پيوستهاند مىپردازد، زياد سخن پراكنى مىكند و احاديث بىارزش و جعلى را به شكل احاديث صحيح ذكر مىكند بدون اينكه سند آنها را بياورد يا در نقد مضامين آنها چيزى بگويد، و از سرهم بندى كردن اين مطالب ملول نمىشود اگر چه بستههايى از كاغذ را سياه كند.
لكن هنگامى كه نوبت به ذكر فضيلت يكى از اهل بيت عليهم السلام يا شيعيان و نزديكان آنها از بزرگان و صالحان امّت مثل ابوذر مىرسد، زمين با وجود گستردگىاش بر او تنگ مىشود و درنگ و توقّف مىكند، گويى زبانش بند مىآيد و لبانش باز مىايستد و يا گوش وى از شنيدن اين فضايل كر شده و اين فضايل به او نمىرسد. و اگر ناچار به ذكر چيزى از اين فضايل شود در شكل وقالبى كوچك و بىمقدار شده، مىآورد، چنانكه در اينجا نيز همين روش را پياده كرده و مشهورترين فضايل ابوذر را ضعيف مىشمارد، در حالى كه مىداند طريق اين سند منحصر به طريق ابن عمرو كه ابن سعد و ترمذى و ابن ماجه و حاكم نقل كردهاند و خود او ذكر كرده، نيست و از طريق على اميرالمؤمنين، ابوذر، ابودرداء، جابر بن عبداللّه، عبداللّه بن عمر و ابو هريره نيز نقل شده است. و ترمذى در صحيح خود تعدادى از طُرُق آن را حَسَن دانسته است(1).
(لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ )(2)
[(به او خطاب مىشود): تو از اين صحنه (و دادگاه بزرگ) غافل بودى و ما پرده را از چشم تو كنار زديم،
وامروز چشمت كاملاً تيزبين است!].
انكار و منع آقاى ما ابوذر، متوجّه امثال افراد ياد شده بود؛ افرادى چون معاويه كه ابوذر هر روز در كنار خانۀ او صدايش را بلند مىكرد و اين آيه را مىخواند: (وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اَللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ )(3)[و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مىسازند، و در راه خدا انفاق نمىكنند، به مجازات دردناكى بشارت ده!].
و [وقتى] مىديد اموال براى او جمع آورى شده است مىگفت: «جاءت القطار تحمل النار» [شتران آمدند در حالى كه آتش حمل مىكنند].
و مثل مروان كه يكى از بخششهاى عثمان به او خُمس آفريقا بود كه به پانصد هزار دينار مىرسيد.
و مثل عبدالرحمن بن عوف، زيد بن ثابت مخلّف، طلحه و... و امثال اين افراد كه نسبت به جامعۀ دينى بخيل بودند.
و ابوذر مىديد ابوموسى با پيمانهاى از طلا و نقره نزد خليفۀ وقت آمد و او آنها را بين زنان و دخترانش تقسيم كرد بدون اينكه به مخالفت با سنّت شريف اهميّتى دهد، و او مقدار طلا و نقرهاى كه ذخيره شده بود و در روزى كه به خانهاش هجوم آوردند غارت گرديد، را مىدانست؛ (زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ اَلشَّهَواتِ مِنَ اَلنِّساءِ وَ اَلْبَنِينَ وَ اَلْقَناطِيرِ اَلْمُقَنْطَرَةِ مِنَ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ وَ اَلْخَيْلِ اَلْمُسَوَّمَةِ وَ اَلْأَنْعامِ وَ اَلْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا وَ اَللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ اَلْمَآبِ )(4)[محبّت امور مادّى، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپايان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است؛ (تا در پرتو آن، آزمايش و تربيت شوند؛ ولى) اينها (در صورتى كه هدف نهايى آدمى را تشكيل دهند)، سرمايۀ زندگى پست (مادّى) است؛ و سرانجام نيك (و زندگى والا و جاويدان)، نزد خداست].
به همين خاطر انكارش را متوجّه معاصران و رفقا و همراهان ثروتمند خود نمىكرد؛ كسانى چون قيس بن سعد بن عباده انصارى كه غير از حقوق مالى كه بر او واجب بود هزاران هزار مىبخشيد و گوشهاى از ثروت او را دانستى(1).
و مانند ابوسعيد خدرى كه مىگفت: من اهل خانهاى از انصار را نمىشناسم كه بيشتر از ما اموال داشته باشند(2).
و مانند عبداللّه بن جعفر طيّار كه ذكر ثروت و بخششهاى او فضاها را پر كرده است، و ابن عساكر در تاريخ خود(3)و ديگران به تفصيل دربارۀ آن سخن گفتهاند.
و مانند عبداللّه بن مسعود كه چنانكه در «صفة الصفوة» آمده نود هزار از خود به ارث گذاشت و....
و گوش دنيا نشنيده كه ابوذر اين ثروتمندان را سرزنش كند؛ زيرا وى مىدانست آنها اين ثروتها را از راههاى شرعى به دست آوردهاند و حقوق واجب و بلكه بيش از آن را ادا كردهاند، و حقوق مروّت و جوانمردى را به خوبى رعايت كردهاند، و او از مردم تنها همين را مىخواست.
چرا ابوذر آنگاه كه كاخ خضراءِ معاويه در دمشق را مىديد، و به وى مىگفت: «يا معاوية! إن كانت هذه الدار من مال اللّه فهي الخيانة، وإن كانت من مالك فهذا الإسراف» [اى معاويه! اگر اين خانه از مال خدا ساخته شده خيانت است و اگر از مال خودت ساخته شده اسراف است]؛ و معاويه ساكت ماند.
و ابوذر مىگفت: «واللّه لقد حدثت أعمال ما أعرفها، واللّه ما هي في كتاب اللّه ولا سنّة نبيّه، واللّه إنّي لأرى حقّاً يطفأ، وباطلاً يُحيى، وصادقاً يكذّب، وأثرة بغير تقى، وصالحاً مستأثراً عليه»(4)[سوگند به خدا همانا اعمالى انجام مىشود كه آن را نمىفهمم، و سوگند به خدا اين اعمال در كتاب خدا و سنّت پيامبرش نيست، و سوگند به خدا من حقّى را مىبينم كه خاموش مىشود، و باطلى كه زنده مىشود، و فرد صادقى كه تكذيب مىشود، و كرامتى كه از راه غير تقوا به دست آمده، و فرد صالحى كه به او زور گفته مىشود].
و مىبيند كه مقداد خانهاش را در مدينه با گِل بنا مىكند و داخل و بيرون آن را با گچ سفيد مىكند - بنا بر نقل مروج الذهب(5)- ولى بر او عيب نمىگيرد، و او را از اين كار نهى نمىكند، و كلمهاى سخن نمىگويد؛ و اين نيست مگر به خاطر اينكه بين دو مال و دو خانه و صاحب اين دو خانه تفاوت آشكارى مشاهده مىكرد.
و امّا آنچه دروغگويان به آقاى ما ابوذر نسبت دادهاند كه بايد همۀ اموال زائد بر قوت را انفاق كرد، از دروغها و افتراهاى آنهاست كه ابوذر آن را ادّعا نكرده و مردم را به آن دعوت نكرده است؛ و چگونه چنين باشد در حالى كه ابوذر از شريعت حقّ، وجوب زكات را مىشنيد، و زكات آنها امكان ندارد مگر پس از فراخى و اموال زائد بر مؤونه. و خداوند سبحان مىفرمايد: (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ )(6)[از اموال آنها صدقهاى (بعنوان زكات) بگير، تا بهوسيله آن، آنها را پاك سازى و پرورش دهى].
و اينكه صدقه به صورت نكره آمده و «مِنْ» تبعيضيّه به كار رفته، مىرساند آنچه گرفته مىشود بخشى از مال است نه همۀ آن. علاوه بر آن، نصابهايى كه براى طلا و نقره و حيوانات و غلّات معيّن شده همگى نصّ در اين مطلب است كه بقيّۀ مال براى صاحبان آن مباح است. و خود ابوذر دربارۀ آداب زكات، احاديثى دارد كه بخارى و مسلم و ديگر كسانى3.
كه كتاب صحيح دارند و نيز احمد و بيهقى و ديگران نقل كردهاند. و اگر پس از دادن زكات، انفاقى واجب باشد پس معناى محدود كردن زكات به نصابها و خارج كردن نصاب از آنها چيست؟ و اين، مطلب آشكارى است كه بر هيچ مسلمانى پوشيده نيست تا چه رسد به ابوذر كه ظرف علم است و به سنّت شريفه احاطه دارد.
و اگر بر عهدۀ مكلّف پس از دادن زكات، انفاق واجبى است كه ادا نكرده، پس معناى رستگارىاى كه خداوند متعال، مؤمنان را به آن توصيف نموده و فرموده: (قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ * اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ * وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ )(1)[مؤمنان رستگار شدند؛ * آنها كه در نمازشان خشوع دارند؛ * و آنها كه از لغو و بيهودگى روى گردانند؛ * و آنها كه زكات را انجام مىدهند] چيست؟!
و اگر ابوذر در حكم الهى كوچكترين انحرافى از راه و روش برتر و نزديكتر و شبيهتر به حقّ داشت، انحرافى كه نظام جامعه را مختلّ مىكرد و سلامتى و امنيت آن را به هم مىزد، و پيرامون اين انحراف داد و فريادى راه مىانداخت كه برانگيختن عواطف و اخلال به امنيّت يا دور شدن از اصل اسلام را به دنبال داشت، همانا مولا اميرالمؤمنين عليه السلام نخستين كسى بود كه او را نهى مىكرد و از نيّت سوئى كه داشت برمىگرداند، و ابوذر نسبت به آن حضرت از سايه نسبت به صاحب آن مطيعتر بود؛ لكن آن حضرت به جاى نهى وى فرمود: «غضبتَ للّهفارجُ من غضبت له» [تو براى خدا غضب كردى پس اميد به كسى داشته باش كه براى او غضب كردى]. و فرمود: «واللّه ما أردتُ تشييع أبي ذر إلّاللّه» [به خدا سوگند من ابوذر را فقط براى خدا مشايعت نمودم]. و به عثمان فرمود: «اتّق اللّه فإنّك سيّرت رجلاً صالحاً من المسلمين فهلك في تسييرك» [تقواى الهى را پيشه كن همانا تو مرد صالحى از مسلمين را تبعيد كردى و به خاطر اين تبعيد هلاك شد]. و اميرالمؤمنين همان كسى است كه او را به خشم و خشونت در ذات خدا مىشناسى، كسى كه در راه خدا از ملامت هيچ ملامت كنندهاى نمىهراسد، و در هر چه مىگويد و انجام مىدهد به همراه حقّ است و حقّ به همراه اوست.
و آيا گمان مىكنى رسول خدا صلى الله عليه و آله با اينكه مىدانست ابوذر در اواخر عمر خود با چنين دعوتِ باطلى از دين دور مىشود، او را مدح مىنمود، و او را در جامعه با صفات فاضله مىشناساند، و مقامش را بزرگ جلوه مىداد، و نزد جامعۀ اسلامى جايگاه او را بزرگ مىنمود و او را در قلبهاى صالح جاى مىداد؟! و با اين كار تأييد كنندۀ او در زندگى، و به وجود آورندۀ سخن باطل او، و معرّفى كنندۀ گمراهى او مىشد. پيامبر اعظم از چنين كارى به دور است.
(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرى عَلَى اَللّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ اَلنّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ )(2)[پس چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه بر خدا دروغ مىبندد، تا مردم را از روى جهل گمراه سازد؟! خداوند هيچ گاه ستمگران را هدايت نمىكند].
(قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا )(3)[بگو: آيا دليل روشنى (بر اين موضوع) داريد؟ پس آن را به ما نشان دهيد؟].
(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ )(4)[به خاطر بياوريد زمانى را كه اين شايعه را از زبان يكديگر مىگرفتيد، و با دهان خود سخنى مىگفتيد كه به آن يقين نداشتيد].
(ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ )(5)[نه آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند، و نه پدرانشان].
(إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ يَخْرُصُونَ )(6)[آنها تنها از گمان پيروى مىنمايند، و تخمين و حدس (واهى) مىزنند].6.
همانا همۀ تيرهايى كه در تيردان گذشتگان بود و به بندۀ صالح خدا كه در امّت محمّد صلى الله عليه و آله مانند عيسى است، پرتاب شده را دانستى. پس بيا در اينجا به كلام مضطرب متأخّران كه [كوركورانه] تقليد كرده و بدون هيچ بصيرتى به راه افتادهاند و به ابوذر نسبت سوسياليسم و كمونيسم مىدهند - و من او را از اين عيب منزّه مىدانم - بپردازيم. گمان نمىكنم اينها چيزى از اين معانى را بفهمند تا چه رسد به اينكه حدود اسلام را بفهمند. و شخصيّتى بزرگ مانند ابوذر، كمونيسم يا سوسياليسم قرار داده مىشود، در حالى كه بيشتر صحابهاى كه خود و ديدگاهشان اهميّت دارد - اگر نگوييم همۀ صحابه - در آنچه ابوذر گفت و به وسيلۀ آن بر آنها كه با او دشمنى كردند و او را مورد اذيت قرار دادند عيب نهاد، با او موافق بودند و از بلا و مصيبتى كه به خاطر اين گفتار به وى رسيد ناراحت و اذيت شدند، و در پيشاپيش آنها مولا اميرالمؤمنين عليه السلام و دو فرزندش - دو شخصيّتى كه امامند چه قيام كنند و چه بنشينند - و عمّار كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ او فرمود: «إنّ عمّاراً مع الحقّ والحقّ معه يدور عمّار مع الحقّ أينما دار»(1)[همانا عمّار باحقّ است و حقّ با اوست و هر كجا حقّ باشد عمّار همانجاست]، و افراد زياد ديگرى، قرار داشتند كه با اين افراد در عيب نهادن و ناراحت شدن به خاطر مصيبت ابوذر، موافق بودند؛ پس ابوذر در اين ديدگاه منحرف نبود، و اين خبر به ما نرسيده كه يكى از صحابه با او مخالفت كرده باشد؛ پس به صفحات تاريخ و كتابهاى حديثى مراجعه كن.
آرى، كسانى كه مىخواستند مانند شترى كه به گياه بهارى رسيده اموال خدا را غارت كنند، و طلا و نقره گرد مىآوردند، و انفاقى كه بر آنها واجب بود را از اين اموال نمىپرداختند، و امّت را از عطاهاى خويش و فوائد آنها محروم مىكردند، و مىخواستند كه ضعيفان در زير آتشهاى غلبه و چيرگى باقى بمانند و در قيد و بندهاى فقر و بيچارگى زندانى شوند و در مقابل آنها فروتن و برده باشند، و آنها از اموال خود قصرهاى محكم و بالشها و پشتيهاى در كنار هم چيده شده و فرشهاى فاخرِ گسترده، داشته باشند و مال خدا را به سرعت بخورند و با علاقۀ فراوان جمع آورى كنند، با او مخالفت كردند.
همۀ اين سخنان را واگذار، و با من بيا تا در ريشههاى كمونيسم و گروههاى سوسياليستها نظرى بيفكنيم؛ اين افراد على رغم فرقههاى متعدّدى كه دارند مانند: سوسياليسم دموكراتيك، و سوسياليسم ميهنى نازى [حزب ناسيونال سوسياليست كارگران آلمان كه نازيسم مخفّف آن است]، و كمونيسم، و ماركسيسم(2)- اشتراك در سرمايه - و على رغم اينكه در ناحيههاى گوناگون تضادّ فراوان دارند امّا در سه مادّه اختلاف ندارند كه جمع آشفته و پريشان آنها را سر و سامان داده است - خداوند جمعشان را از هم به پاشد -:
1 - به هم زدن نظام موجود و درست كردن نظامى جديد كه ضامن توزيع عادلانه ثروت در بين افراد باشد.
2 - از بين بردن مالكيّت خصوصى - ثروتهاى بازده دار - مثل رأس المال (سرمايه) و زمين و كارخانهها، تا دولت همۀ اين ملكيّتها را به دست گيرد و آنها را به عنوان مالكيّت عمومى براى مصلحت عمومى اداره كند.
1) - به خواست خداى متعال در ص 821-822 كاملاً پيرامون آن بحث مىكنيم.
2) - [«سوسياليسم»: مكتبى كه هدف آن تعديل ثروت، و درآوردن عوامل و وسائل توليد به مالكيّت عمومى و تسلّط دولت بر مؤسّسات بزرگ اقتصادى و صنعتىومنابع ملّى به نفع همۀ مردم و جلوگيرى از جمع شدن سرمايه در دست اشخاص معدود است. «ماركسيسم»: مسلكى است در سياست و اقتصاد كه مؤسّس آن كارل ماركس بوده و اصول سوسياليسم علمى را تشريح مىكند. «كمونيسم»: مرام و مسلكى كه هدف آن الغاء مالكيّت شخصى و از بين بردن اصول سرمايهدارى (كاپيتاليسم) است. «دموكراسى»: حكومت ملّى، حكومت مردم بر مردم، طرز حكومتى كه اختيار مملكت و تعيين هيئت دولت در دست نمايندگانى است كه مردم انتخاب مىكنند، و نظام دموكراتيك حكومت مردم بر مردم است. آزادى بيان و آزادى مطبوعات از مشخّصات دموكراسى است].
3 - افراد براى دولت مشغول به كار شوند و در مقابل آن، مزدهاى مساوى و براساس ارزش كارى كه هر كدام انجام مىدهد دريافت كنند، و در نتيجه افراد هيچ در آمدى ندارند مگر مزدهايى كه مىگيرند. و كمونيسم نسبت به بقيّۀ فرقههاى سوسياليسم دو ويژگى دارد:
1 - از بين بردن كامل مالكيّت خصوصى، بدون اينكه بين ثروتهاى بازده دار و غير بازدهدار تفاوتى باشد.
2 - دولت مال را بين افراد و بر اساس نياز آنها تقسيم كند و هر كدام را بر حسب قدرت وى استخدام كند؛ پس هر كارگرى را به اندازۀ توانائيش مكلّف به كارى مىكند، و به اندازهاى كه نيازش برآورده شود معاش او تأمين مىشود.
پس بر ما است كه در اينجا به يادآورى آنچه ابوذر در جايگاههاى گوناگون ندا داد، و آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله در باب اموال نقل كرده است، و ستايشى كه بزرگان صحابه در حقّ او گفتهاند، و دفاعى كه پس از اين ندا از او كردهاند، و ستايش و ثناى زيبايى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ او رسيده، و ميثاق پيامبر با او دربارۀ بلاهايى كه به او مىرسد، بپردازيم؛ و در اين موارد مانند كسى كه به دنبال حقيقت است نظر بيفكنيم و ببينيم آيا چيزى از آنها بر اصول كمونيستى و سوسياليستى منطبق مىشود؟ يا اين دروغ و افترا از او دور مىگردد و به پرتگاه بهتان و افترا طرد مىشود؟
برخى از سخنان ابوذر به عثمان اين است: «ويحك يا عثمان أما رأيت رسول اللّه صلى الله عليه و آله ورأيت أبا بكر وعمر؟! هل رأيت هذا هديهم؟! إنّك لتبطش بي بطش الجبّار» [واى بر تو اى عثمان! آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر را نديدى؟ آيا سيره و روش آنها اين بود؟ همانا تو مرا مانند گرفتن فرد ستمگر به سختى گرفتهاى]. و نيز گفت: «اتّبع سنّة صاحبيك لا يكن لأحد عليك كلام» [از سنّت دو رفيقت تبعيّت كن تا كسى عليه تو سخنى نگويد].
عثمان گفت: «مالك وذلك؟ لا اُمّ لك»! [تو را به اين كار چه؟ اى بى مادر!].
ابوذر گفت: «واللّه ما وجدتُ لي عذراً إلّاالأمر بالمعروف والنهي عن المنكر» [به خدا سوگند من هيچ عذرى براى خود نمىيابم جز آنكه امر به معروف و نهى از منكر كنم].
در اين جا ابوذر را مىيابى كه توجّه عثمان را به زمان پيامبر، و سپس به زمان ابوبكر و عمر جلب مىكند و از او مىخواهد كه از اين روشها پيروى كند، و شايع بودن مالكيّت خصوصى در اين سه دوره به خوبى آشكار است و ثروتمندانى از مالكان و تاجران وجود داشتهاند كه در توليد و مصرف آزاد بودهاند و هر مالى اعمّ از طلا، نقره، خانهها، زمينهاى كشاورزى، آباديها، و خوراكيها به صاحبان آنها اختصاص داشته است. و از احكام مسلّمِ نزد پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه تصرّف در مال هيچ كسى جايز نيست مگر با رضايت خاطر وى، و در قرآن حكيم آمده است: (لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ )(1)[اموال يكديگر را به باطل (و از طرق نامشروع) نخوريد مگر اينكه تجارتى با رضايت شما انجام گيرد]. اين آيه، اموال را به صاحبانش نسبت مىدهد و تصرّف در آنها از راههاى باطل ونامشروع را حرام مىداند مگر اينكه با تجارت شرعى كه به دنبال رضايت مالك خاصّ آن باشد، اين تصرّف، مباح شود. و در بيش از پنجاه آيۀ كريمه، اموال به مالكان آنها نسبت داده شده است(2). پس ابوذر در اين جايگاه به ضدّ سوسياليسم كه مالكيّت خصوصى را از بين مىبرد، دعوت مىكند، و مخالفت با اين مكتب [ضدّ سوسياليستى] را مُنْكَرى مىداند كه بايد از آن نهى كرد؛ و اين سخن عثمان به وى: «تو را به اين كار چه؟ اى بىمادر!» او را از اين كار باز نداشت. و از سخنوى به معاويه آنگاه كه كاخ خضراء را ساخت اين بود: «إن كانت هذه الدار من مال اللّه فهي الخيانة، و إن كانت من مالك فهذا الإسراف» [اين كاخ سبزى كه تو براى خويش0.
ساختهاى يا از پولهاى بيتالمال است كه در آن صورت خيانت كردهاى، و يا از پولهاى خودت مىباشد كه اين كار نيز اسراف است].
در اين سخن، ابوذر مال را دو قسم كرده است: مال خدا و مال انسان، و بر قسم نخست، خيانت و بر قسم دوم اسراف را مترتّب نمود. و تصرّف معاويه در مال را عيب ندانست بلكه خيانت يا اسراف را عيب دانست، و اگر مالكيّت را مُلغى مىدانست بايد از اصل تصرّف وى در آن اموال انتقاد مىكرد و بر آن عيب مىگرفت. و او را مىبينى كه مال مسلمانان مثل غنيمتهايى كه بدون جنگ به دست مسلمين مىافتد [فيء] و صدقات و غنيمتهايى كه با جنگ به دست مسلمين مىرسد را «مال خدا» مىنامد. و اين نامگذارى را از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز براى عثمان نقل كرد وگفت: «أشهد أنّي سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: إذا بلغ بنو أبي العاص ثلاثين رجلاً جعلوا مال اللّه دولاً وعباده خولاً ودينه دخلا» [گواهى مىدهم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «وقتى فرزندان ابوالعاص به سى مرد برسند مال خدا را دست به دست در بين خود مىچرخانند و بندگان خدا را برده و دين خدا را مايۀ نيرنگ قرار مىدهند].
و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام او را در اين حديث تصديق نمود. و اين نامگذارى منحصر به زمان ابوذر و معاويه نبود بلكه قبل و بعد از آن رايج بود. هرگاه عمر بر خالد مىگذشت مىگفت: «يا خالد! اُخرج مال اللّه من تحت استك»(1)[اى خالد! «مال خدا» را از زير نشيمنگاهت خارج كن]. و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمود: «لو كان المال لي لسوّيت بينهم، فكيف و [إنّما] المال مال اللّه؟ ألا وإنّ إعطاء المال في غير حقّه تبذير وإسراف»(2)[اگر اين اموال، مال خود من بود بين آنها مساوى تقسيم مىكردم، پس چگونه است هنگامى كه «مال خدا» باشد؟ همانا دادن مال در غير آنچه حقّ آن است، تبذير و اسراف است].
چنانكه ناميدن به «مال مسلمين» نيز قبل و بعد از اين زمان شايع بود. عمر بن خطّاب به عبداللّه بن ارقم گفت: «اُقسم بيت مال المسلمين في كلّ شهر مرّة...»(3)[بيت المال مسلمانان را در هر ماهى يك بار تقسيم مىكنم...]. و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «إنّ هذا المال ليس لي ولا لك وإنّما هو فيء للمسلمين»(4)[همانا اين مال از آنِ من و تو نيست و تنها غنيمت مسلمانان است].
و از نامۀ او به زياد بن ابيه است: «وإنّي اُقسم باللّه قَسَماً صادقاً لئن بلغني أ نّك خُنْتَ من فيء المسلمين شيئاً صغيراً أو كبيراً لأشدنّ عليك شدّة»(5)[همانا من به راستى خدا سوگند مىخورم! اگر به من گزارش كنند كه در اموال عمومى خيانت كردى، كم يا زياد، به شدّت بر تو سخت مىگيرم].
و هر كدام از اين دو نامگذارى وجهى معقول دارد؛ امّا «مال خدا» ناميدن آن به خاطر اين است كه مال خداوند سبحان است و او به خارج كردن آن از اموال دستور داده و نصابها را معيّن كرده و مقدارى كه بايد خارج شود و مصرف آنها و مستحقّين آن را مشخّص كرده است.
و امّا «مال مسلمانان» ناميدن آن به خاطر اين است كه آنها مصرف كننده و محلّ جريان آن اموال هستند؛ پس هيچ عيبى بر ابوذر نيست اگر هر يك از اين دو نام را ببرد، و هيچ يك از اين دو نام، پرده از تفكّرى بد برنمىدارد.
و از كلمات ابوذر است: سخن وى به معاويه آنگاه كه سيصد دينار به سوى او فرستاد: «إن كانت من عطائي الّذي حرّمتمونيه عامى هذا قبلْتُها، و إن كانت صلة فلا حاجة لي فيها» [اگر از سهميۀ من است كه امسال مرا از آن محروم كردهايد].
مىپذيريم، و اگر بخشش است احتياجى به آن ندارم].
تو در اين جا شاهد هستى كه ابوذر، مال را دو قسم كرد: عطاى واجبى كه در آن سال از او منع شد - به خاطر امر به معروف و نهى از منكر - و مالى كه مملوك يك شخص است و با رضايت و رغبت او از آن بخشش مىشود؛ زيرا بخشش، جوانمردى است و تنها از مال خالص انسان صورت مىگيرد نه از حقوق الهى و اموال دزدى؛ و اين چه ربطى به از بين بردن مالكيّت كه زير بناى اساسى ديدگاه سوسياليستها است، دارد؟! علاوه بر آنكه آنها چيزى بنام بخشش و ديگر حقوق انسانى ندارند، و تنها مزدهايى دارند به قيمت كارهاى كارگران.
و امّا آنچه ابوذر در باب اموال از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده هيچ مناسبتى با سوسياليسم ندارد؛ برخى از روايات از اين قرارند:
1 - «ما من مسلم ينفق من كلّ مال له زوجين في سبيل اللّه عزّ وجلّ إلّااستقبلته حجبة الجنّة كلّهم يدعوه إلى ما عنده» قلت: وكيف ذلك؟ قال صلى الله عليه و آله: «إن كانت رجالاً فرجلين، وإن كانت إبلاً فبعيرين، وإن كانت بقراً فبقرتين»(1)[هيچ مسلمانى نيست كه از مال خود دو چيز را در راه خداى عزّوجلّ انفاق كند مگر اينكه دربانهاى بهشت به استقبال او مىآيند و هر يك او را به آنچه نزدش مىباشد فرا مىخواند. گفتم: و اين چگونه است؟ فرمود: «اگر آنچه انفاق مىكند مرد (برده) است دو مرد را انفاق كند، و اگر شتر است دو شتر، و اگر گاو است دو گاو انفاق كند].
در اين روايت برخلاف اصل سوسياليستى براى هر انسانى مالى ثابت شده و انسان تشويق شده است كه در راه خدا از هر حيوانى يك نر و يك ماده را انفاق مستحبّ نمايد.
2 - «في الإبل صدقَتُها، وفي الغنم صدقتها، وفي البقر صدقتها، وفي البرّ صدقته» [شتر، صدقه و زكات مخصوص به خود دارد، و گوسفند و گاو زكات مخصوص به خود دارند، و نيكوكارى صدقۀ خود را دارد].
3 - «ما من رجل يموت فيترك غنماً أو إبلاً أو بقراً لم يؤدّ زكاته إلّاجاءت يوم القيامة أعظم ما تكون وأسمن حتّى تطأه بأظلافها وتنطحه بقرونها»(2)[هيچ مردى نيست كه بميرد و گوسفند يا شتر يا گاوى كه زكات آن را نداده باشد از خود بجا گذارد مگر اينكه آن چهارپا در روز قيامت به بزرگترين و چاقترين شكل درمىآيد تا او را با سُمهايش لگد مال كند، و با شاخهايش به وى شاخ بزند].
اين روايت ماليّت را ثابت مىكند و مىرساند آنچه در مال انسان واجب است، تنها زكات است كه از مقدارى از مال داده مىشود و بقيّه، براى صاحبش است، سوسياليسم راضى باشد يا به خشم آيد.
4 - «ثلاثة يبغضهم اللّه: الشيخ الزاني، والفقير المختال، والغنيّ الظلوم» [سه نفر مورد نفرت خداوند هستند: پيرمرد زناكار، فقيرى كه با ناز و تكبّر راه مىرود، و بى نيازى كه ستم مىكند].
و در لفظى آمده است: «إنّ اللّه يبغض الشيخ الزاني، والفقير المختال، والمكثر البخيل» [همانا پيرمرد زناكار، و فقيرى كه با ناز و تكبّر راه مىرود، و ثروتمندى كه بخيل است، مورد نفرت خداوند هستند].
و در لفظى ديگر آمده است: «إنّ اللّه لا يحبّ كلّ مختال فخور، والبخيل المنّان، والتاجر الحلاّف»(1)[همانا خداوند هيچ متكبّر فخر فروش، و بخيل منّت گذار، و تاجرى كه بسيار قسم مىخورد را دوست ندارد].
در اين روايات اختلاف طبقاتى مردم و مرزهاى ميان آنها به خاطر آنچه مالك آن هستند، ذكر شده و به فقير و بىنياز، و ثروتمند و تاجرى كه تجارت وى مبتنى بر سرمايه است، تقسيم شدهاند، در حالى كه سوسياليست عقيده دارد مردم نسبت به اموال يكسان هستند.
5 - أمرني خليلي صلى الله عليه و آله بسبع: «أمرني بحبّ المساكين والدنوّ منهم، وأمرني أن أنظر إلى من هو دوني ولا أنظر إلى من هو فوقي...»(2)[خليل و دوست من، مرا به هفت چيز فرمان داده است: «مرا به دوست داشتن نيازمندان و نزديك شدن به آنها امر نمود، و به من امر كرد (از لحاظ مالى) به كسى كه در سطح پايينتر از من قرارا دارد نگاه كنم و به كسى كه در سطح بالاتر از من است نگاه نكنم...].
و شكّى نيست كه مراد از «دون» و «تحت» در اين حديث، كسى است كه از لحاظ مالى در سطحى پايينتر قرار دارد تا خداوند سبحان را به خاطر برترى دادن بر آنها شكر كند، و به مافوق خود نگاه نكند تا ناراحتى يا حسادت بهخاطر برترى دادن ديگران بر او، وى را از ذكر و شكر و نشاط در عبادت باز ندارد. و امّا در اعمال و عبادات و ملكات فاضله شايسته است انسان به مافوق خود نگاه كند تا بر انجام اين گونه اعمال نشاط پيدا كند و به نهايتِ آن دست پيدا كند و به كسى كه در سطح پايينتر قرار دارد نگاه نكند تا از عمل خسته شود و از كسب فضيلتها و انجام بخششها باز بماند وچه بسا عُجب و خودبينى او را فرا گيرد. در اين حديث برخلاف تفكّر كمونيستى، ماليّت و برترىِ افراد در آن نسبت به يكديگر، ثابت شده است.
اين بود گوشهاى از روايات ابوذر كه راستگو و تصديق شده است، و به صراحت با آن فكر نفرت بارى كه او را به آن متّهم كردهاند، متضادّ است و اين روايات چيزى نيست مگر نداى قرآن كريم و آنچه پيامبر امين آن را آشكار كردهاند.
(اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ اَلَّذِينَ هَداهُمُ اَللّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبابِ )(3)
[همان كسانى كه سخنان را مىشنوند واز نيكوترين آنها پيروى مىكنند؛ آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند].
(فَأَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ اِبْتِغاءَ اَلْفِتْنَةِ وَ اِبْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ )(4)
[امّا آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنهانگيزى كنند (و مردم را گمراه سازند)].
امّا در ستايش صحابه از او پس از اينكه تبعيد شد و بر ندايش پا فشارى و جديّت نمود، سخن مولا اميرالمؤمنين عليه السلام تو را بس است: «إنّك غضبت للّهفارجُ من غضبت له، إنّ القوم خافوك على دنياهم وخفتهم على دينك...» [همانا تو براى خدا غضب كردى پس اميد به كسى (خدا) كه برايش غضب كردى داشته باش، همانا اين گروه از تو بر دنيايشان ترسيدند و تو از آنها بر دينت ترسيدى...] تا پايان حديثى كه پيش از اين گذشت(5).
1) - مسند أحمد 5:153 و 176 [190/6، ح 20848-20849؛ ص 223، ح 21020]. واين حديث را ابو داود، و نيز ابن خزيمه در صحيح خود [104/4، ح 2456]، ونسائى [در السنن الكبرى 269/4، ح 7137]، وترمذى در باب كلام الحور العين [601/4، ح 2568] ذكر كردهاند، و ترمذى آن را صحيح دانسته است. 2 - مسند أحمد 5:159 و 173 [199/6، ح 20906؛ ص 219، ح 21006].
3) - زمر: 18.
4) - آل عمران: 7.
5) - در ص 792 از اين كتاب.
در اين كلام تصريح شده كه خشم ابوذر براى خدا بوده، و بايد به همان كه برايش غضب كرده اميد داشته باشد، و اين، فرع رضايت خداوند سبحان از آنچه ابوذر به آن قيام كرده و مردم را به سوى آن فرا خوانده، مىباشد، [و نيز تصريح شده كه] آنچه ابوذر بر زبان جارى كرد و آن گروه را به خشم آورد، كلام دينى محض در مقابل دنياپرستى محض است كه ابوذر از اين دنياپرستى بر دين خود ترسيد، و آن گروه از آن كلام دينى بر دنياى خود ترسيدند، پس او را با دشمنى و خشم بر وى آزمودند و به بيابان خشك ربذه تبعيد نمودند، و [نيز تصريح شده كه] ابوذر در روز قيامت سود مىبرد و آن گروه به او حسد مىورزند. و كدام يك از اين موارد با كمونيسم كه دنياپرستى محض بوده و هيچ ارتباطى با رضايت خداوند متعال ندارد، مناسبتى دارد؟
آيا گمان مىكنى كه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام به اين شكل نيكو ابوذر را مىستايد - و در كلام ديگرى به عثمان مىفرمايد: «اتّق اللّه سيّرت رجلاً صالحاً من المسلمين فهلك في تسييرك» [از خدا بترس مرد صالحى از مسلمانان را تبعيد كردى و به خاطر تبعيد تو هلاك شد]؛ و ابوذر را فردى صالح مىداند، و هلاك او در اين تبعيد را گناهى مىداند كه از فرد باتقوا صادر نمىشود - ولى تأمّلى نسبت به ديدگاه او نكرده است؟! و روحيّات و خُلق و خوى او را كه مانند روحِ بين دو پهلوى حضرت است نمىداند؟! يا اينكه آن حضرت موافق با عقيدۀ كمونيستى و ماركسيستى اوست؟! يا با اينكه مىداند سخن ابوذر باطل است امّا به خاطر دشمنى با دشمنان وى اين سخن را مىفرمايد؟!
به اين كلام امام، سخن فرزندش امام پاك ابومحمّد حسن مجتبى سبط رسول خدا به ابوذر را اضافه كن كه فرمود: «قد أتى من القوم إليك ما ترى فضع عنك الدنيا بتذكّر فراغها، واصبر حتّى تلقى نبيّك وهو عنك راض»(1)[آنچه مىبينى از اين گروه به تو رسيد پس با ياد آورى اينكه دنيا از تو جدا مىشود آن را از خود دور كن و صبر كن تا پيامبرت را در حالى كه از تو راضى است ملاقات كنى].
پس مىبينى كه امام معصوم آن گروه را به خاطر آنچه به ابوذر رسيده است ملامت مىكند و او را به صبرى كه در مقابل آن، اجر فراوان است فرمان مىدهد، و اينكه به زودى رسول خدا صلى الله عليه و آله را در حالى كه از او راضى است ملاقات مىكند.
و آيا بين اين رضايت پيامبر و اعتقاد امام مجتبى و بين كمونيسم موافقت و مناسبتى مىيابى؟
و اين دو كلام را در كنار سخن سيّد الشهداء سبط پيامبر اكرم امام ابو عبداللّه حسين عليه السلام به ابوذر قرار بده كه فرمود:
«قد منعك القوم دنياهم ومنعتهم دينك؛ فاسأل اللّه الصبر والنصر»(2)[اين گروه، دنياى خود را از تو دريغ كردند و تو دين خود را از آنها دريغ كردى؛ پس از خداوند صبر و يارى را بخواه].
و همۀ صحابه اعمّ از مهاجران و انصار نسبت به تبعيد و شكنجه ابوذر انتقاد مىكردند، و در روزى كه سركشى كردند و به خانه عثمان حمله كردند اين انتقاد و عيب را مىگفتند و در خطابات خود بيان مىكردند و در درون قلب آنها بود. و اين انتقادِ همگانى كه از مودّت قوم نسبت به ابوذر ناشى مىشد مودّتى از روى اخلاص، و براى دين و برادرى ايمانى، و دوست داشتن در راه و روش برتر و شبيهترِ به حقّ، همه به خاطر چيزى بود كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ ابوذر و راه و روش و هيئت و شكل ظاهرى و عبادات و تقوا و ايمان و صداقت او شنيده بودند، و اينها با عقيدۀ كمونيسم كه به ابوذر نسبت داده شده مناسبتى ندارد مگر اينكه بگويى: همۀ صحابه كمونيسم بودند!ن.
گوشهاى از آنچه از پيامبر اسلام در اين زمينه به يادگار مانده را نقل كرديم و چارهاى نداريم كه بگوييم: پيامبر اعظم با علم وسيع نبوّت به خوبى مىدانست كه ابوذر در اواخر عمرش گفتار و كردارى دارد كه دشمنانش را به خشم مىآورد، و نيز مىدانست كه امّت او سخنان ابوذر را به عنوان اصول مقبول و تبعيّت شده قرار مىدهند؛ پس اگر در ابوذر انحرافى سراغ داشت امّت را با اين كلمات دُرَر بار در جهل فرو نمىبرد تا با ابوذر موافقت كنند. علاوه بر آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله به او خبر دادند كه آن غم و غصّه و بلاها كه به خاطر دعوت او به وى مىرسد در راه خدا است و خدا آن را مىبيند؛ پس معقول نيست كه در ديدگاه وى انحرافى از طريقه و روش دين وجود داشته باشد [كه در اين صورت] بر پيامبر صلى الله عليه و آله واجب بود ابوذر را متوجّه اشتباه در عقيده و دعوتش كند.
(فَأَيَّدْنَا اَلَّذِينَ آمَنُوا عَلى عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظاهِرِينَ )(1)
[ما كسانى را كه ايمان آورده بودند در برابر دشمنانشان تأييد كرديم و سرانجام بر آنان پيروز شدند].
بلاذرى در «أنساب»(2)از عبّاس بن هشام از پدر وى از ابو مخنف و عوانه در سندى كه اين دو ذكر كردهاند، نقل كرده است:
وقتى عبداللّه بن مسعود كليدهاى بيت المال را به سوى وليد بن عقبه انداخت گفت: كسى كه [آنچه را در خودش هست] تغيير دهد خداوند سرنوشت او را تغيير مىدهد(3)، و كسى كه [حكمى را] تبديل كند خداوند بر او خشم مىگيرد، و من دربارۀ صاحب شما [عثمان] عقيدهاى ندارم جز اينكه وى تغيير و تبديل به وجود آورده است، آيا شخصى مثل سعد بن ابى وقّاص بركنار شود و وليد (زنا كار شارب الخمر) والى شود؟! و پيوسته كلامى را مىگفت و آن را رها نمىكرد؛ مىگفت: «إنّ أصدق القول كتاب اللّه، وأحسن الهدى هدى محمّد صلى الله عليه و آله، وشرّ الاُمور مُحدَثاتها، وكلّ مُحدَث بدعة، وكلّ بدعة ضلالة، وكلّ ضلالة في النار» [راستترين سخن، كتاب خداست و نيكوترين راه و روش، راه و روش محمّد صلى الله عليه و آله است، و بدترين امور تازههاى آن است، و هر تازهاى بدعت است، و هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش است](4).
وليد ماجرا را براى عثمان نوشت و گفت: او بر تو عيب مىگيرد و تو را سرزنش مىكند. پس عثمان به وليد نامهاى نوشت و به او امر نمود ابن مسعود را به مدينه بفرستد؛ پس مردم جمع شدند و گفتند: برخيز و ما نمىگذاريم به تو چيزى كه دوست ندارى برسد. ابن مسعود گفت: عثمان بر من حقّ اطاعت دارد و دوست ندارم اوّلين كسى باشم كه باب فتنهها را مىگشايد. و مردم را برگردانْد و به سوى عثمان رفت(5).
بلاذرى نوشته است: كوفيان او را مشايعت كردند و او به آنها گفت: «تقوا پيشه كنيد و از قرآن جدا نشويد». كوفيان گفتند: «اى ابن مسعود! خدا تو را جزاى خير بدهد، تو جاهلانِ ما را دانش آموختى و عالمان ما را ثابت قدم و استوار ساختى، اين تو بودى كه ما را با قرآن و دين خدا آشنا كردى، تو برادر و دوستِ مسلمانِ خوب ما بودى». سپس با او وداع كردند و برگشتند. هنگامى كه ابن مسعود به مدينه رسيد عثمان بر فراز منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و خطبه مىخواند.
1) - صف: 14.
2) - أنساب الأشراف 5:36[146/6].
3) - [در سورۀ رعد، آيۀ 11 آمده است: (إِنَّ اَللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ) «خداوند سرنوشت هيچ قوم (و ملّتى) را تغييرنمىدهد مگر آنكه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند»].
4) - اين، بخشى از كلام ابن مسعود است كه ابونعيم همۀ آن را در حلية الأولياء 1:138 [شمارۀ 21] نقل كرده است و آن، سخن با ارزشى است كه فوايد زيادى دارد.
5) - الاستيعاب 1:373 [القسم الثالث/ 993، شمارۀ 1659].
وى به مجرّد اينكه چشمش به اين مسعود افتاد از همان بالاى منبر به او ناسزا گفت و اظهار داشت: «ألا إنّه قد قدمَتْ عليكم دُويبة سوء، من يمشي على طعامه يقيء ويسلح» [همانا جنبندۀ حقير وبدى برشما وارد شد كه بر غذاى هركس راه رود بر آن قى مىكند وغائط مىنمايد (يعنى همان گونه كه اگر جانورى در غذايى بيفتد، آن غذا را با قى كردن وغائط نمودن فاسد مىكند، ابن مسعود نيز با سخنان خود افكار ديگران را فاسد مىكند)]. ابن مسعود گفت: من چنين نيستم بلكه همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز بدر و روز بيعت رضوان بودم.
و عايشه ندا داد: اى عثمان آيا اين سخن را به مصاحب رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگويى؟
سپس عثمان دستور داد كه ابن مسعود به زور از مسجد اخراج شود و عبداللّه بن زمعه(1)او را به زمين زد. و گفته مىشود: بلكه يحموم غلام عثمان او را در حالى كه پاهايش تكان مىخورد (تا از دست او رهايى يابد) به دوش گرفت و چنان او را به زمين زد كه دندههايش خرد شد. در اين هنگام على فرمود: «يا عثمان! أتفعل هذا بصاحب رسول اللّه صلى الله عليه و آله بقول الوليد بن عقبة؟» [اى عثمان! آيا به خاطر گفتۀ وليد بن عقبه، با مصاحب رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين رفتار مىكنى؟]. عثمان گفت: من به خاطر گفتۀ وليد اين رفتار را نكردم، بلكه زبيد بن صلت كندى را به كوفه فرستادم و ابن مسعود به او گفته است: خون عثمان حلال است؛ پس على فرمود: «أحلت عن زبيد على غير ثقة» [اين سخن را از زبيد گرفتهاى در حالى كه اطمينانى به او نيست].
و گروهى گفتهاند: ابن مسعود مهمان سعد بن ابى وقّاص شد، و چون به بيمارى مرگ گرفتار شد، عثمان به عيادت او آمد و گفت: آيا از چيزى شكايت دارى؟ گفت: از گناهانم. پرسيد: چه مىخواهى؟ گفت: رحمت پرودگارم را. پرسيد:
آيا طبيبى را برايت نخوانم؟ گفت: «الطبيب أمرضني» [طبيب مرا مريض كرد]. گفت: آيا دستور ندهم سهم تو را بدهند؟(2)گفت: وقتى به آن محتاج بودم از من دريغ كردى و حال كه از آن بى نياز هستم مىدهى؟! گفت: براى فرزندانت خواهد بود. گفت:
روزى آنها بر عهدۀ خداست. گفت: اى ابو عبدالرحمن! بر من استغفار كن. گفت: «أسأل اللّه أن يأخذ لي منك بحقّي» [از خدا مىخواهم كه حقّ مرا از تو بگيرد]. و وصيّت كرد كه عثمان بر او نماز نخواند. پس بدون اطّلاع عثمان در بقيع دفن شد. و چون عثمان فهميد خشمگين شد و گفت: از من بر او سبقت گرفتيد؟ عمّار بن ياسر گفت: همانا او وصيّت كرد كه تو بر او نماز نخوانى.
و محمّد بن اسحاق بن محمّد بن كعب قرظى نقل كرده است: «عثمان به ابن مسعود به خاطر اينكه ابوذر را دفن كرد چهل تازيانه زد(3)».
و در «السيرة الحلبيّة»(4)آمده است: «از جمله انتقادات و عيبهايى كه بر عثمان گرفتند اين بود كه عبداللّه بن مسعود را زندانى كرد و با او قطع رابطه كرد، و سهم اُبىّ بن كعب را نداد، و عبادة بن صامت را، چون معاويه از او شكايت كرد از شام فراخواند، و عمّار بن ياسر را زد، و به كعب بن عبده بيست تازيانه زد و او را به برخى كوهها تبعيد نمود، و به عبد الرحمن بن عوف گفت: تو منافق هستى...».
امينى مىگويد: شايد تو به كُنه و ماهيّت اين جرأت و جسارت پى نمىبرى مگر اينكه بدانى ابن مسعود كيست؟ و آنگاه مطمئن مىشوى كه چنين رفتارى دربارۀ او گناه بزرگى است كه هيچ عذر و دليل معقولى كردۀ مرتكب آن را توجيه نمىكند تا چه رسد به دليلهاى ضعيف و بىارزش:
1 - مسلم و ابن ماجه از طريق سعد بن أبى وقّاص نقل كردهاند(5): سخن خداوند متعال: (وَ لا تَطْرُدِ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ].
1) - [وى عبداللّه بن زمعة بن اسود قرشى اسدى است، و در روزى كه به خانۀ عثمان هجوم بردند به همراه عثمان كشته شد].
2) - ابن كثير در تاريخ خود 7:163[183/7، حوادث سال 32 ه] نوشته است: «دو سال سهم او را نداد».
3) - شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:237[44/3، خطبۀ 43].
4) - السيرة الحلبيّة 2:87[78/2].
5) - صحيح مسلم [31/5، ح 45، كتاب فضائل الصحابة]؛ سنن ابن ماجة [1383/2، ح 4128]؛ جامع البيان 7:128 [مج 5 / ج 202/7]؛ الدرّ المنثور 3:13[274/3].
رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ اَلْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ اَلظّالِمِينَ )(1)[و كسانى را كه صبح و شام خدا را مىخوانند، و جز ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن! نه چيزى از حساب آنها بر توست، و نه چيزى از حساب تو بر آنها، اگر آنها را طرد كنى، از ستمگران خواهى بود]، دربارۀ شش نفر نازل شده كه عبداللّه بن مسعود از جملۀ آنهاست.
2 - ابن سعد در «الطبقات الكبرى»(2)از طريق عبداللّه بن مسعود نقل كرده است: سخن خداوند متعال: (اَلَّذِينَ اِسْتَجابُوا لِلّهِ وَ اَلرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ اَلْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اِتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ )(3)[آنها كه دعوت خدا و پيامبر را، پس از آن همه جراحاتى كه به ايشان رسيد، اجابت كردند؛ (و هنوز زخمهاى ميدان احد التيام نيافته بود، به سوى ميدان «حمرار الاسد» حركت نمودند)؛ براى كسانى از آنها، كه نيكى كردند و تقوا پيش گرفتند، پاداش بزرگى است]، دربارۀ دوازده مرد نازل شده كه او از جملۀ آنهاست.
3 - شَربينى و خازن(4)ذكر كردهاند: كه سخن خداى متعال: (أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اَللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ اَلْآخِرَةَ )(5)[(آيا چنين كسى با ارزش است) يا كسى كه در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قيام، از عذاب آخرت مىترسد؟!]، دربارۀ ابن مسعود، عمّار و سلمان نازل شده است.
4 - از على عليه السلام به صورت مرفوع نقل شده است: «عبداللّه يوم القيامة في الميزان أثقل من اُحد» [عبداللّه در روز قيامت در ميزان، سنگينتر از كوه اُحد است](6).
5 - حاكم در «مستدرك»(7)از طريق حبّۀ عرنى نقل كرده است: گروهى نزد على آمدند و عبداللّه بن مسعود را ستايش كردند؛ پس فرمود: «من قرأ القرآن وأحلّ حلاله، وحرّم حرامه، فقيه في الدين، عالم بالسنّة» [من دربارۀ او مثل آنچه گفتند و بهتر از آن را مىگويم: او كسى است كه قرآن قرائت مىكند و حلال آن را حلال وحرامش را حرام مىداند، فقيه در دين و عالم به سنّت است].
6 - ترمذى(8)با سندى كه رجال آن ثقه هستند از طريق حذيفة بن يمان نقل كرده است: «أنّ أشبه الناس هدياً ودلّاً وسمتاً بمحمّد صلى الله عليه و آله عبداللّه» [همانا شبيهترين مردم به محمّد صلى الله عليه و آله از لحاظ سيرت، آرامش و وقار، هيئت و شكل ظاهرى عبداللّه (بن مسعود) است].
ودر روايت بخارى آمده است: «ما أعرف أحداً أقرب سمتاً وهدياً ودلّاً برسول اللّه صلى الله عليه و آله من ابن اُمّ عبد» [كسى را نمىشناسم كه از لحاظ هيئت و شكل ظاهرى، راه و روش، و آرامش و وقار، نزديكتر از ابن امّ عبد به رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد].
و اين علم، سيرت، هيئت و شكل ظاهرى، شايستگى، و نزديكى او به پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله است. به همۀ اينها سابقۀ او در اسلام كه ششمين نفر از شش نفر بود، هجرت او به حبشه و سپس به مدينه، و حضور در جنگ بدر و همۀ جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله را اضافه كن، و او آن گونه كه در روايت ابوعمر در «الاستيعاب» آمده است يكى از ده نفرى است كه بشارت به بهشت داده شدند. و شايد تو پس از سير سريع در لابه لاى كتب سيره و تاريخ شكّ نمىكنى كه وى عادتى نداشت جز پراكندن علوم قرآن، سنّتِ پيامبر، تعليم به جاهل، گوشزد و هشدار به غافل، تثبيت قلوب، و محكم كردن كمر دين،
1) - أنعام: 52.
2) - الطبقات الكبرى، چاپ ليدن 108:3[152/3-153].
3) - آل عمران: 172.4 - تفسير خازن 4:50.5 - زمر: 9.
6) - ر. ك: المستدرك على الصحيحين 3:317[358/3، ح 5385]؛ كنزالعمّال 6:180 و 181؛ 7:55[709/11، ح 33456 و 33457؛ و 466/13، ح 37212].
7) - المستدرك على الصحيحين 3:315[357/3، ح 5380].
8) - سنن ترمذى [631/5، ح 3807]؛ صحيح بخارى [1373/3، ح 3551].
و در همۀ اينها او در سيره، هيئت و شكل ظاهرى، و آرامش و وقار شبيه رسول خدا صلى الله عليه و آله بود؛ پس در او نقطۀ ضعف و عيبى براى عيب جو، و جايى براى طعنۀ طعنه زننده نمىيابى.
و عمر او را به كوفه فرستاد تا امور دين را به آنها بياموزد، و عمّار را به عنوان امير فرستاد و به كوفيان نوشت: «إنّهما من النجباء من أصحاب محمّد من أهل بدر؛ فاقتدوا بهما واسمعوا من قولهما، وقد آثرتُكم بعبداللّه بن مسعود على نفسي»(1)[اين دو، از نجباء اصحاب محمّد و از اهل بدر هستند؛ پس به اين دو اقتدا كنيد و سخن آن دو را بشنويد و همانا شما را برخودم به عبداللّه بن مسعود برگزيدم]. و ستايش اهل كوفه بر او را شنيدى كه گفتند: «جُزيت خيراً، فلقد علّمت جاهلنا وثبّتّ عالمنا، وأقرأتنا القرآن، وفقّهتنا في الدين، فنعم أخو الاسلام أنت ونعم الخليل» [اى ابن مسعود! خدا به تو جزاى خير بدهد، تو جاهلان ما را دانش آموختى و عالمان ما را ثابت قدم و استوار ساختى، اين تو بودى كه ما را با قرآن و دين خدا آشنا كردى، تو برادر و دوست مسلمانِ خوب ما بودى].
ابن مسعود نخستين كسى بود كه در مكّه آشكارا قرآن خواند(2).
پس چرا اين بدرىِ بزرگ، چند سال از سهمش محروم مىشود؟! سپس كسى كه او را به بدترين شكل شكنجه داد و پشيمان شده بود ولى زمان پشيمانى نبود، نزد او آمد، در حالى كه تظاهر به بخشش مىكرد ولى ابن مسعود كه در پايان عمر بود آن را نپذيرفت و از پروردگارش خواست حقّش را از او بگيرد، سپس از مال فانى دنيا إعراض نمود و متوجّه نعمت جاودانى آخرت شد و وصيّت كرد كسى كه از او با اين روش دردناك و فاجعهآميز به كام خود رسيده و انتقام گرفته است بر او نماز نخواند.
چرا با او اين گونه رفتار شد؟! و چرا در ملأ عام به او ناسزا گفتند؟! و چرا با اهانت و به زور از مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله اخراج شد؟! و چرا به زمين زده شد تا دندههايش شكست؟! و چرا چون ستمگران او را در سختى نهادند؟!
همۀ اينها به خاطر اين بود كه وى در روزى كه بايد از وليد بن عقبۀ پيروِ هواى نفس و بىشرم، اطاعت مىكرد، از مباح كردن چيزى از بيت المال كوفه بر وى خوددارى كرد. و چون از قرآن و سنّتى كه مىشناخت مجوّزى براى اين بخشش و برگزيدنِ امر كنندۀ به آن [وليد] نيافت، كليدهاى بيت المال را به سوى او افكند.
و آن گروه، ظلم ديگرى در حقّ ابن مسعود روا داشتند؛ و آن زدن چهل تازيانه به او در جايى ديگر بود. چرا؟ زيرا وقتى ابوذر از دنيا رفت او را دفن كرد. در ر بذه آن بيابان خشك و بى آب و علف و وحشت آور، مردهاى را يافت كه در اوج و قلّۀ علم و ايمان قرار داشت.
صحابى بزرگى را يافت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به خود نزديك مىكرد و اكنون از دنيا رفته است.
عالمى از علماى مسلمانان را يافت كه زندگى، او را ترك كرده بود. نمونۀ پاكى و تقوا را يافت، و در برابر ديدگانش آن صورت بزرگى كه در زمان پيامبر مشاهده كرده بود نمايان و مجسّم شد.
كسى كه در اين امّت رحمت شده، از لحاظ سيره، هيئت و شكل ظاهرى، عبادتها، زهد، و خلق و خو مانند عيسى بن مريم بود، را پيدا كرد كه خليفۀ وقت او را از پايتخت اسلام رانده بود.
عزيزى از صحابه كه براى خدا و رسول خدا و مؤمنان عزيز بود را يافت كه از روى ظلم و ستم در جايگاهِ پست و زمينِ ناهموارِ تبعيدگاه هلاك شده بود.].
در قسمت اصلى راه (كه روندگان پا بر آن مىگذارند و مىروند) جسدى پاك و پاكيزه و غريب و تنها كه از وطن خود دور شده بود و خورشيد آن را سوزانده بود و بادها بر آن مىوزيد، را يافت و اين سخن رسول خدا را به ياد آورد: «رحم اللّه أباذر يمشي وحده، ويموت وحده، ويُحشر وحده» [خداوند ابوذر را رحمت كند كه تنها راه مىرود و تنها مىميرد و تنها محشور مىشود].
پس علم و دين، ابن مسعود و مؤمنانى كه همراه او بودند را رها نكرد كه بر آن منظرۀ فجيع عبور كنند و از حكم شريعت به تعجيل دفن جسد هر مسلمانى پيروى نكنند، تا چه رسد به ابوذر كه رسول خدا صلى الله عليه و آله صالحان از مؤمنان را به دفن او بشارت داده بود. و چون به مدينه آمدند آنها كه بر ابوذر عيب گرفته بودند بر ابن مسعود نيز عيب گرفتند، و اين امر واجبى كه او انجام داده بود را گناه بزرگى به حساب آوردند تا جايى كه دستور داده شد چهل تازيانه به وى زده شود؛ و اين كارى بود كه دربارۀ كسى كه كافرى را به خاطر از بين بردن بوى گندش دفن كند، انجام نمىشد تا چه رسد به دفن مسلمانى كه از لحاظ بزرگى و علم و تقوا و تقرّب به ابوذر نرسيده باشد، و چگونه دربارۀ دفن شخصيّتى چون ابوذر انجام شد؟!
اين چه خليفهاى است كه حرمت و كرامت صالحان امّت و بزرگان صحابه كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، و قرآن دربارۀ آنها نازل شده و پيامبر اعظم آنها را ستايش نموده، را مراعات نمىكند در حالى كه آن حضرت وقتى عمر دربارۀ مجرمى كه در جنگ بدر شركت كرده بود(1)گفت: اى رسول خدا! به من اجازه ده تا گردن او را بزنم؛ فرمود: «مهلاً يابن الخطّاب! إنّه قد شهد بدراً، وما يدريك لعلّ اللّه قد اطّلع على أهل بدر فقال: اعملوا ما شئتم فإنّي غافر لكم»(2)[اى پسر خطّاب! صبر كن، او در جنگ بدر شركت داشته، و تو چه مىدانى شايد خداوند از نيّت و هدف اهل بدر آگاه شده و گفته است: هر چه خواهيد انجام دهيد همانا من آمرزندۀ شما هستم]. و به خاطر فضيلتى كه رزمآوران بدر نزد همۀ امّت دارند اهل سنّت حديثى را براى داخل كردن عثمان در ميان آنها جعل كردهاند.
و كسى كه دفاع و حمايت مىكند اگر دليل و عذرى نيابد به جُلبك چنگ مىزند و مىگويد(3): اجتهاد، عثمان را به اينجا كشاند؛ اين، عذرى هميشگى است كه تصحيح كنندۀ سخنها و رفتارهاى باطل، و توجيه كنندۀ كارهاى ناپسند، و وسيلهاى براى فريب ساده لوحان امّت است. و اين گفتار آنهاست كه از دهانشان خارج مىشود؛ (وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَعْلَمُ ما تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما يُعْلِنُونَ )(4)[و پروردگارت آنچه را در سينههايشان پنهان مىدارند و آنچه را آشكار مىكنند بخوبى مىداند].
(بَلِ اَلْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَ لَوْ أَلْقى مَعاذِيرَهُ )(5)
[بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است، * هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهايى بتراشد].
1 - آن گونه كه در «أنساب» بلاذرى است(6)، در روايت زهرى آمده است:
در خزانه، سبدى بود كه جواهراتى در ميان آن بود و عثمان مقدارى از آن را برداشت و با آن بعضى زنانش را زينت
كرد؛ در اين هنگام از او عيبجويى كردند و اين مطلب به گوش وى رسيد، پس خطبه خواند و گفت: «هذا مال اللّه اُعطيه من شئت وأمنعه من شئت فأرغم اللّه أنف من رغم» [اين، مال خداست به هر كه بخواهم مىدهم و از هر كه بخواهم دريغ مىكنم و خداوند هر كه را از اين كار بدش مىآيد دماغش را به خاك بمالد (و خوار و ذليل گرداند)].
عمّار گفت: «أنا واللّه أوّل من رغم أنفه من ذلك» [سوگند به خدا من اوّلين كسى هستم كه از اين كار بدم مىآيد و دماغم به خاك ماليده مىشود]. عثمان گفت: اى پسر سميّه! بر من جسور شدهاى، و او را زد تا اينكه غش كرد. پس عمّار گفت: «ما هذا بأوّل ما اُوذيتُ في اللّه» [اين اوّلين بارى نيست كه در راه خدا اذيّت مىشوم]. و عايشه يك تار مو، كفش و لباسى از لباسهاى پيامبر صلى الله عليه و آله - آن گونه كه وهب پنداشته است - را آورد و گفت: «ما أسرع ما تركتم سنّة نبيّكم!» [چه زود سنّت پيامبرتان را وانهاديد!] و عمرو عاص گفت: «هذا منبر نبيّكم وهذه ثيابه وهذا شَعْره لم يبلَ فيكم وقد بدّلتم وغيّرتم» [اين منبر پيامبرتان، و اين لباس او، و اين موى اوست كه در ميان شما كهنه نشده و شما (سنّت او را) تبديل كرده و تغيير داديد]؛ پس عثمان خشمگين شد تا جايى كه نمىفهميد چه مىگويد.
2 - بلاذرى در «أنساب» مىنويسد(1): «مقداد بن عمرو، عمّار بن ياسر، طلحه، زبير و تعدادى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نامهاى نوشتند و در آن بدعتهاى عثمان را شمردند، و او را از پروردگارش ترساندند و به او اعلام كردند اگر دست برندارد در برابر او مىايستند، پس عمّار نامه را گرفت و نزد عثمان آورد و بخشى از آن را خواند. عثمان گفت: آيا تو از بين آنها بر من دلير شدهاى؟! عمّار گفت: [آرى] زيرا من خير خواهترين آنها نسبت به تو هستم. عثمان گفت: اى پسر سميّه! دروغ مىگويى. گفت: سوگند به خدا من فرزند سميّه و ياسر هستم؛ پس عثمان به غلامش دستور داد تا دستها و پاهايش را بكِشند، سپس عثمان در حالى كه چكمه پوشيده بود با پاهايش به بيضههاى او زد پس مبتلا به باد فتق شد و چون ناتوان و سالخورده بود غش كرد».
و ابن ابى الحديد اين داستان را در شرح(2)خود به نقل از سيّد مرتضى آورده است بدون اينكه عيبى بر آن وارد كند.
3 - بلاذرى در «أنساب»(3)نوشته است: «و نيز روايت شده است: چون خبر وفات ابوذر در ربذه به عثمان رسيد گفت: خدا او را رحمت كند. پس عمّار بن ياسر گفت: «نعم فرحمه اللّه من كُلِّ أنفسنا» [بله، از ته دل و با تمام وجودمان براى او از خداوند طلب آمرزش مىكنيم (كنايۀ به عثمان كه طلب آمرزش تو زبانى و ظاهرى است نه از ته دل)]. پس عثمان گفت: «يا عاضّ أير أبيه! أتراني ندمتُ على تسييره؟!» [اى آلت پدرت در دهانت باد! آيا گمان مىكنى از تبعيد او پشيمان شدهام؟!]. و دستور داد به پشت گردنش زدند و گفت: تو نيز به مكان او ملحق شو پس چون مهيّاى خروج شد بنى مخزوم نزد على آمدند و از او خواستند دربارۀ عمّار با عثمان سخن گويد. پس على به عثمان فرمود: «يا عثمان! اتّق اللّه؛ فإنّك سيّرت رجلاً صالحاً من المسلمين فهلك في تسييرك، ثمّ أنت الآن تريد أن تنفي نظيره» [اى عثمان! از خدا بترس؛ همانا تو مردى صالح(4)از مسلمانان را تبعيد كردى و به خاطر تبعيد تو هلاك شد، و اكنون مىخواهى شخصيّتى چون او را تبعيد كنى]. و سخنانى بين آن دو ردّ و بدل شد تا اينكه عثمان گفت:
«أنت أحقّ بالنفي منه» [تو از عمّار براى تبعيد شايستهتر هستى]؛ پس على فرمود: «رُم ذلك إن شئت» [اگر خواستى، اين كار را بكن].
و مهاجران جمع شدند و گفتند: اگر هرگاه مردى با تو سخن بگويد او را تبعيد كنى كه نمىشود؛ پس از عمّار، دست برداشت».
و در «طبقات» ابن سعد آمده است(5): «عقبة بن عامر همان بود كه عمّار را كشت، و او بود كه وقتى عثمان بن عفّان دستور داد، عمّار را زد».].
امينى مىگويد: اين است رفتار خليفه با كسى كه آياتى از قرآن دربارۀ او نازل شده، و قرآن گواهى داده است كه قلب او با ايمان و رضايت آرام يافته است، و نيز گواهى داده كه وى در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قيام از عذاب آخرت مىترسد (و همين منشأ اطمينان و آرامش قلبى اوست). با مردى كه نخستين مسلمانى بود كه در خانهاش جايى را مسجد قرار داد و در آنجا عبادت مىكرد(1). با مردى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله ستايش ِ بر او زياد نقل شده و اين ستايشها با نهى اكيد از دشمنى با وى و خشم بر وى و دشنام به او و تحقير و كوچك شمردن او و عيبجويى بر او و پايمال كردن حقّ او همراه است، و ان شاء اللّه بر الفاظ اين روايات آگاه مىشوى.
و صحابه صدر اسلام عمّار را بزرگ شمردهاند و بر كسى كه او را اذيّت كند و دشمن بدارد و خشمگين سازد عيب گرفتهاند، و همۀ اين كارهايى كه از آن نهى شده بود، بر سر عمّار آورده شد. و از عمّار چيزى جز رضايت به آنچه خدا و رسولش به آن رضايت دادند، و غضب براى خدا و رسول، و گفتن حقّ و موضع گيرى دربرابر باطل، چه مردم راضى باشند و چه خشم بگيرند، نقل نشده است. و از همان ابتداى امر كه او و پدر و مادرش مورد اذيّت و آزار واقع شدند به همين صورت بود؛ و ايمان و خضوع آنها مورد رضايت خدا بود، و خدا ناظر آن محنتها و رنجها كه تحمّل مىكردند بود، و نام آنها وِرد زبان پيامبر اسلام بود، و پيوسته آنها را ياد مىكرد و براى آنها دعا مىكرد و مىفرمود: «اصبروا آل ياسر موعدكم الجنّة» [اى خاندان ياسر! صبر كنيد كه وعدهگاه شما بهشت است]؛ اين روايت از طريق عثمان بن عفّان نقل شده است(2).
و مىفرمود: «أبشروا آل ياسر موعدكم الجنّة» [اى خانوادۀ ياسر! بشارت باد بر شما كه وعدگاه شما بهشت است]؛ كه از طريق جابر نقل شده است(3).
و مىفرمود: «اللّهمّ اغفر لآل ياسر وقد فعلتَ» [خدايا خانوادۀ ياسر را بيامرز و اين كار را كردهاى]؛ اين روايت را نيز عثمان نقل كرده است(4). آرى، عمّار از ابتداى حيات دينى خود (ايمان آوردن) تا انتهاى عمرش كه گروه ستمكار او را كشت، چنين بود. و پيامبر صلى الله عليه و آله با اين سخن خود از آن خبر داد: «ويحك يابن سميّة! تقتلك الفئة الباغية» [واى، اى فرزند سميّه! گروه ستمكار تو را مىكشد].
و در لفظ معاويه آمده است: «تقتل عمّاراً الفئة الباغية» [گروه ستمكار، عمّار را مىكشد].
و در نقل عثمان آمده است: «تقتلك الفئة الباغية، قاتل عمّار في النار» [گروه ستمكار تو را مىكشند، قاتل عمّار در آتش است].
اين حديث از راههاى فراوان نقل شده كه از حدّ تواتر بالاتر است(5).
در «الاستيعاب» نوشته است:
روايات متواترى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه: «تقتل عمّاراً الفئة الباغية» [گروه ستمكار، عمّار را مىكشند]؛ و اين از اخبار غيبى و نشانههاى نبوّت آن حضرت و از صحيحترين احاديث است.د.
1) - طبقات ابن سعد 3:178، چاپ ليدن [250/3]؛ وابن كثير در تاريخ خود 7:311[345/7، حوادث سال 37 ه؛ وحاكم در المستدرك 434/3، ح 5655 و 5656] اين مطلب را نقل كردهاند.
2) - اين روايت را طبرانى [در المعجم الكبير 303/24، ح 769] و... نقل كردهاند.
3) - مجمع الزوائد 9:293، به نقل از طبرانى [در المعجم الأوسط 305/2، ح 1531] و نوشته است: «روايان اين روايت، راويان روايت صحيح هستند مگر ابراهيم كه ثقه است [و از اين ناحيه روايت موثّقه مىشود]».
4) - مسند احمد 1:62[100/1، ح 441] و....
5) - ر. ك: الطبقات الكبرى، ابن سعد 3:180[251/3]؛ السيرة النبويّة، ابن هشام 2:114[142/2]؛ المستدرك على الصحيحين 3:386 و 387 و 391 [435/3، ح 5657؛ وص 436، ح 5659؛ وص 442، ح 5676]؛ الاستيعاب 2:436 [القسم الثالث / 1140، شمارۀ 1863]؛ و بخارى در صحيح خود [172/1، ح 436]، ومسلم در صحيح خود [431/5، ح 73، كتاب الفتن]، و أحمد در مسند خود [281/6، ح 21366] و... اين روايت را نقل كردهاند.
اين بود زندگى عمّار از آغاز تا انجام كه سراسر مورد مدح و ستايش بوده است. و او در عمر خود آنچنان بود كه قرآن حكيم او را ستايش كرده است: (أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اَللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ اَلْآخِرَةَ )(1)[(آيا چنين كسى با ارزش است) يا كسى كه در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قيام، از عذاب آخرت مىترسد؟!].
ابن سعد در «طبقات»(2)، و ابن مردويه، و ابن عساكر، از ابن عبّاس نقل كردهاند: اين آيه دربارۀ عمّار بن ياسر نازل شده است. و زمخشرى در تفسير خود(3)گفته است: اين آيه دربارۀ عمّار و ابو حذيفة بن مغيره مخزومى نازل شده است.
آيۀ دوم: ابن ماجه(4)دربارۀ سخن خداوند متعال: (وَ لا تَطْرُدِ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ اَلْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ )(5)[و كسانى را كه صبح و شام خدا را مىخوانند، و جز ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن! چيزى از حساب آنها بر تو نيست]، نقل كرده كه دربارۀ عمّار و صهيب و بلال و خبّاب نازل شده است(6).
آيۀ سوم: گروهى از حافظان نقل كردهاند: آيۀ: (إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ )(7)[بجز آنها كه تحت فشار واقع شدهاند در حالى كه قلبشان آرام و با ايمان است] دربارۀ عمّار نازل شده است. و ابو عمر در «استيعاب» نوشته است:
«اين [نزول آيه دربارۀ عمّار] از مطالبى است كه مفسّران بر آن اتّفاق نظر دارند». و قرطبى نوشته است: «از ديد مفسّران، اين آيه دربارۀ عمّار نازل شده است».
و ابن حجر در «إصابة» نوشته است: «مفسّران اتّفاق نظر دارند كه اين آيه دربارۀ عمّار نازل شده است»(8).
آيۀ چهارم: واحدى از طريق سدى ذكر كرده است: سخن خداى متعال: (أَ فَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقِيهِ كَمَنْ مَتَّعْناهُ مَتاعَ اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا ثُمَّ هُوَ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ مِنَ اَلْمُحْضَرِينَ )(9)[آيا كسى كه به او وعده نيكو دادهايم و به آن خواهد رسيد، همانند كسى است كه متاع زندگى دنيا به او دادهايم سپس روز قيامت (براى حساب و جزا) از احضارشدگان خواهد بود؟!]، دربارۀ عمّار و وليد بن مغيره نازل شده است(10).
آيۀ پنجم: ابو عمر از طريق ابن عبّاس در تفسير سخن خداى متعال: (أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي اَلنّاسِ )(11)[آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود ...]، نقل كرده كه اين شخص عمّار بن ياسر است(12).
1) - زمر: 9.
2) - الطبقات الكبرى 3:187، چاپ ليدن [250/3؛ مختصر تاريخ دمشق 210/18].
3) - الكشّاف 3:22[117/4].
4) - سنن ابن ماجة [1383/2، ح 4128].
5) - أنعام: 52.
6) - ر. ك: جامع البيان 7:127 و 128 [مج 5 / ج 200/7-201]؛ الجامع لأحكام القرآن 16:432[278/6]؛ الكشّاف 1:453[27/2]؛ التفسير الكبير 4:50[234/12]؛ الدرّ المنثور 3:14[273/3].
7) - نحل: 106.
8) - ر. ك: الطبقات الكبرى، ابن سعد 3:178[249/3]؛ جامع البيان 14:122 [مج 8 / ج 181/14]؛ اسباب النزول، واحدى: 212 [ص 190]؛ المستدرك على الصحيحين 2:357[389/2، ح 3362]؛ الاستيعاب 2:435 [قسم سوم / 1136، شمارۀ 1863]؛ الجامع لأحكام القرآن 10:180[118/10]؛ الكشّاف 2:176[636/2]؛ الدرّ المنثور [169/5-170].
9) - قصص: 61.
10) - ر. ك: أسباب النزول، واحدى: 255 [ص 229]؛ الجامع لأحكام القرآن 13:303[200/13]؛ الكشّاف 2:386[425/3].
11) - أنعام: 122.
12) - الاستيعاب 2:435 [القسم الثالث/ 1137، شمارۀ 1863]؛ الدرّ المنثور 3:43[352/3].
امّا احاديثى كه در ستايش او وارد شده، هرچه دربارۀ آنها سخن بگويى اغراق نكردهاى و كسى به تو اعتراض نمىكند؛ اينك گوشهاى از آن احاديث:
1 - از ابن عبّاس از رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديثى نقل شده است: «إنّ عمّاراً مُلئ إيماناً من قرنه إلى قدمه، واختلط الإيمان بلحمه و دمه»(1)[همانا عمّار از سر تا پا لبريز از ايمان است، و ايمان با گوشت و خونش مخلوط است].
2 - ابن عساكر(2)از طريق على نقل كرده است: «عمّار خلط اللّه الإيمان ما بين قرنه إلى قدمه، وخلط الإيمان بلحمه و دمه، يزول مع الحقّ حيث زال، وليس ينبغي للنار أن تأكل منه شيئاً»(3)[خداوند ايمان را ما بين سر تا پاى عمّار مخلوط كرده، و ايمان را با گوشت و خونش در هم آميخته است، هر كجا حقّ رخت بربندد به همراه آن رخت بر مىبندد، و شايسته نيست كه آتش قسمتى از بدن او را بخورد و بسوزاند].
3 - ابن ماجه و ابو نعيم از طريق هانى بن هانى نقل كردهاند: ما نزد على بوديم كه عمّار بر او داخل شد پس فرمود: «مرحباً بالطيّب المطيّب؛ سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: عمّار مُلئ إيماناً إلى مُشاشه»(4)[مرحبا به پاكيزۀ پاك شده؛ از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: عمّار تا نوكِ استخوانش لبريز ايمان است].
4 - ابن سعد در «طبقات»(5)در حديث مرفوعى نقل كرده است: «إنّ عمّاراً مع الحقّ والحقّ معه، يدور عمّار مع الحقّ أينما دار، وقاتل عمّار في النار» [همانا عمّار با حقّ و حقّ با اوست، و حقّ هر كجا باشد عمّار به دور آن مىچرخد و قاتل عمّار در آتش است].
5 - از انس بن مالك در حديث مرفوعى نقل شده است: «إنّ الجنّة تشتاق إلى أربعة: عليّ بن أبي طالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [همانا بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن ابى طالب، عمّار بن ياسر، سلمان فارسى و مقداد].
و در لفظ ترمذى و حاكم و ابن عساكر آمده است: «اشتاقت الجنّة إلى ثلاثة: عليّ وعمّار وسلمان» [بهشت مشتاقِ سه نفر است: على، عمّار و سلمان]. و در لفظ ابن عساكر آمده است: «اشتاقت الجنّة إلى ثلاثة: إلى عليّ وعمّار وبلال»(6)[بهشت مشتاقِ سه نفر است: على، عمّار و بلال].
6 - احمد(7)از طريق خالد بن وليد در حديث مرفوعى نقل كرده است: «من عادى عمّاراً عاداه اللّه، ومن أبغض عمّاراً أبغضه اللّه» [هر كس با عمّار دشمنى كند خدا با او دشمنى مىكند، و هر كس بغض عمّار را داشته باشد، مبغوض خداوند است].
حاكم(8)وذهبى اين روايت را به دو طريق صحيح دانستهاند، وهيثمى(9)نيز آن را صحيح دانسته است. ودر لفظى آمده است:
«من يسبّ عمّاراً يسبّه اللّه، ومن يبغض عمّاراً يبغضه اللّه، ومن يسفّه عمّاراً يسفّهه اللّه» [هر كس به عمّار دشنام دهد خدا به او دشنام مىدهد، و هر كس با عمّار دشمنى كند خدا با او دشمنى مىكند، و هر كس نسبت سفاهت به عمّار دهد خداوند او را سفيه مىگرداند].
حاكم(10)و ذهبى اين روايت را صحيح دانستهاند. اين حديث را با اختلاف نقلهايى كه دارد گروه زيادى از حافظان
1) - حلية الأولياء 1:139؛ الكشّاف 2:176[636/2]؛ التفسير الكبير 5:365[121/20]؛ كنز العمّال 6:184؛ 7:75[724/11، ح 33541].
2) - مختصر تاريخ دمشق [213/18].
3) - كنز العمّال 6:183[720/11، ح 33520].
4) - سنن ابن ماجة 1:65[52/1، ح 147]؛ حلية الأولياء 1:139.
5) - الطبقات الكبرى، ابن سعد 3:187، چاپ ليدن [262/3].
6) - المستدرك على الصحيحين 3:137[148/3، ح 4666]؛ سنن ترمذى [626/5، ح 3797]؛ تاريخ مدينة دمشق 3:306؛ 6:198 و 199 [451/10، شمارۀ 974؛ و 410/21-411، شمارۀ 2599].
7) - مسند أحمد [50/5، ح 16373].
8) - المستدرك على الصحيحين [441/3، ح 5674].
9) - مجمع الزوائد [293/9].
10) - المستدرك على الصحيحين [439/3، ح 5667].
و بزرگان فنّ حديث نقل كردهاند(1).
7 - از حذيفه نقل شده كه به او گفته شد: همانا عثمان كشته شد پس ما را به چه امر مىكنى؟ گفت: «إلزموا عمّاراً» [ملازم با عمّار باشيد]. گفته شد: «إنّ عمّاراً لايفارق عليّاً» [عمّار از على جدا نمىشود]. گفت: «إنّ الحسد هو أهلك للجسد، وإنّما ينفّركم من عمّار قربه من عليّ. فواللّه لعليّ أفضل من عمّار أبعد ما بين التراب والسحاب، وإنّ عمّاراً من الأخيار»(2)[همانا حسد نسبت به جسد هلاك كنندهترين است، و نزديكى عمّار به على شما را از عمّار دور مىكند. پس سوگند به خدا فضيلت على نسبت به عمّار از فاصلۀ ما بين خاك و ابر بيشتر است و همانا عمّار از خوبان است].
8 - از عبداللّه بن جعفر نقل شده است: «ما رأيت مثل عمّار بن ياسر و محمّد بن أبيبكر كانا لا يحبّان أن يعصيا اللّه طرفة عين، ولا يخالفان الحقّ قيد شعرة»(3)[من كسى مثل عمّار بن ياسر و محمّد بن ابوبكر را نديدم، آن دو دوست نداشتند كه به اندازۀ يك چشم به هم زدن خدا را معصيت كنند و به اندازه يك مو با حقّ مخالفت نمى كردند].
وقتى همۀ اينها را بخوانى آيا مىپندارى كه اين درشتخوئيها يكى پس از ديگرى نسبت به او شايسته و سزاوار است؟! و آيا براى يكى از آن درشتخوئيها توجيهى مىيابى؟! و اگر مىپندارى اينها براى ادب كردن از جانب خليفه وقت بود، [بايد گفت] تأديب جايز نيست مگر به خاطر اسائۀ ادب، گفتار دروغ و باطل، مخالفت با حقّ، و ضدّيت با شريعت، و عمّار از انجام چنين كارهايى به دور است؛ و از او غير از دعوت به حقّ، اعلام حقيقت، به ستوه آمدن و بىقرارى از ظلمى كه به مظلوم شده، عمل به وصيّتى كه عمل به آن واجب بود، و آوردن نامه از سوى مؤمنانى كه امر به معروف و نهى از منكر كردند، سر نزد؛ پس آيا اسلام چيزى از اينها را منع كرده و خليفه مىخواست عمّار را به اصل و ريشۀ حقّ برگرداند؟! يا اينكه خليفه آن گونه كه خود را دربارۀ اموال، صاحب اختيار مىدانست و عموم مسلمين را با راضى كردن مردمانى كه هيچ بهره و نصيبى نداشتند و خوار و ذليل كردن آنها واجب بود، خشمگين مىكرد، دربارۀ افراد و اشخاص، نيز صاحب اختيار بود و با آنها مانند افراد مستبدّ و ديكتاتور و آنچه پادشاهى بسيار سختگيرانه اقتضا مىكرد رفتار مىنمود.
و اگر خليفه خود را براى تأديب ديگران گمارده بود آيا امثال عبيداللّه بن عمر، حكم بن أبى العاص، مروان بن حكم، وليد بن عقبه، سعيد بن عاص و مانند اينها از فاسدان كه هر آن مستحقّ تأديب بودند و او از نزديك اعمال آنها را مىديد، را تاديب نمود؟!
لكن از او چيزى صادر نشد مگر راضى كردن آنها، بخشش زياد به آنها، حمايت از آنها، و مسلّط كردن آنها بر جانها و اموال تا اينكه او را به وادى هلاكت كشاندند. و تأديب خود را براى صالحان امّت مثل عمّار، ابوذر، ابن مسعود و هر كه در راه آنها بود ذخيره كرد؛ پس شكايت به نزد خدا مىبريم.
و اگر خوب در اعمال و رفتار او دقّت كنى مىفهمى كه هيچ ارزشى براى هيچ فرد صالحى از امّت قائل نبود، و از اين هم بالاتر رفت يا پايينتر آمد تا جايى كه چند بار با سخنان دردناك خود با مولا امير المؤمنين برخورد كرد، و از جمله مواردى كه به آن حضرت گفت و پيش از اين گذشت(4)اين بود: «أنت أحقّ بالنفي منه» [تو از عمّار براى تبعيد شايستهتر
1) - ر. ك: مسند أحمد 4:89[50/5، ح 16373]؛ المستدرك على الصحيحين 3:390 و 391 [440/3، ح 5670؛ وص 441، ح 5673]؛ كنز العمّال 6:185؛ 7:71-75[722/11، ح 33534؛ 532/13، ح 37387].
2) - كنز العمّال 7:73[532/13، ح 37385].
3) - چنانكه در مجمع الزوائد 9:292 آمده اين حديث را طبرانى نقل كرده است.
4) - در ص 818 از اين كتاب.
هستى]. و نيز: «لئن بقيتُ لا أعدم طاغياً يتّخذك سلّماً وعضداً وكهفاً وملجأً» [اگر زنده بمانم هيچ طغيانگرى از دست من به در نخواهد شد تا تو را نردبان و كمك كار و پناهگاه خود قرار دهد]؛ و منظورش از طغيانگر ابوذر و عمّار و امثال اين دو است، و امام عليه السلام را نردبان و كمك كار و پناهگاه كسانى كه طغيانگر ناميده، قرار داده است!
(كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ )(1)[سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود!].
گويا اين مرد با پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله همراه نبوده است، يا به نداى آن حضرت دربارۀ فضايل مولا اميرالمؤمنين عليه السلام كه از روز نخست در شب و روز، در سفر و حضر، و در كوچ و اقامتش، نزد افرادى از اصحاب يا در جمع آنها، در هنگام حوادث و وقايع، در هر مناسبتى، و در جنگها و غزوات گفته بودند، گوش نداده است.
و گويا او بلاها و رنجهاى مولاى ما امام عليه السلام را در وضعيّتهاى بحرانى و سخت اسلام نديده بود و جنگها و حملات او و فرار ديگران، و تا سر حدّ نابودى رفتن او در راه دعوت [به دين] در هنگام شانه خالى كردن ديگران، و فرو رفتن وى در مهلكهها براى مصلحت اسلام در هنگامى كه ديگران به آسايش زندگى مىپرداختند، و تفرّق و چند دستگى، آنها را به عقب برگردانده و از انجام كارها باز داشته بود، را مشاهده نكرده است.
اهل سنّت گمان كردهاند كه خليفه حافظ قرآن بود و هر شب كلّ آن را در يك ركعت مىخوانده است؛ اگر اين گفته صحيح است پس چرا به آيۀ تطهير گذر نكرده كه مولا امام عليه السلام يكى از پنج نفرى است كه منظورِ آيه است، و به آيۀ مباهله كه در آن، جان پيامبر شمرده شده است و آيات ديگرى كه دربارۀ او نازل شده، و بنابر گفتۀ دانشمند اين امّت عبداللّه بن عبّاس(2)به سيصد آيه مىرسد؟! يا اينكه در حال غفلت از معناى اين آيات بر آنها گذر مىكرد؟! يا به خاطر خستگى زيادِ ناشى از تلاوت زياد، توجّهى به معناى آنها نداشت؟! يا آيات را مىخواند و به معانيش توجّه داشت امّا...؟
من نمىدانم ابن حجر، ابن كثير و امثال اين دو كه گفتار و كردار خليفه دربارۀ ابوذر، ابن مسعود و مالك اشتر را توجيه كردهاند و [گفتهاند] مصلحت باقى ماندن آنها در ميان جامعه اسلامى و آزادى بيان آنها با مفسدۀ مترتّب بر آن كه از بين رفتن اُبّهت خلافت بوده، مساوى نبوده، چگونه كلمات دردناك خليفه به على عليه السلام را توجيه مىكنند؟! وانگهى، آن گروه، كارى جز امر به معروف و نهى از منكر نكردند. آيا دوست داشتنى كه باعث كورى و كرى مىشود اينها را وادار مىكند دربارۀ بزرگِ دنيا و دين، مولا اميرالمؤمنين عليه السلام چنين سخنى را بگويند؟! آيا در اقامت امام در مدينه مفسدهاى بود تا جايى كه تبعيد او از آنجا سزاوار باشد؟! و آيا او چيزى جز همۀ صلاح و مصلحت بود؟! و آيا مصلحتهاى نوعى و فردى از كسى غير از او سرچشمه مىگيرد؟! و سوگند به حقّ، آن ابّهتى كه به خاطر جايگاه اميرالمؤمنين عليه السلام و فضيلت، پاكى، علم و اصلاح او ساقط مىشود، شايستۀ سقوط است. و به خدا سوگند كسانى كه از اين جرايم بزرگ دفاع مىكنند اگر مىتوانستند، ساحت قدسى امام را با اين دروغهاى زشت، چركين مىكردند و او را متّهم مىكردند به اتّهاماتى كه بر صالحان امّت و بزرگان صحابه و خوبانى كه امر به معروف و نهى از منكر مىكردند، وارد كردند و لكن....
(لا جَرَمَ أَنَّ اَللّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ )(3)[قطعا خداوند از آنچه پنهان مىدارند و آنچه آشكار مىسازند با خبر است]
(إِنَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ اَلْعاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَراءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلاً )(4)
[آنها زندگى زودگذر دنيا را دوست دارند، در حالى كه روز سختى را پشت سر خود رها مىكنند].7.
بلاذرى از عبّاس بن هشام از پدرش از ابومخنف، در سندى كه ذكر كرده نقل كرده است: «چون عثمان، وليد بن عُقبه را از حكمرانى در كوفه بركنار كرد سعيد بن عاص را امير قرار داد و به او دستور داد با اهل كوفه مدارا كند؛ پس او با قاريان و افراد شاخص آنجا مجالست و شبنشينى مىكرد، و گروهى نزد او مىآمدند از جمله: مالك بن حارث اشتر نخعى، زيد و صعصعه دو فرزند صوحان كه هر دو ملقّب به عبدى بودند، حرقوص بن زهير سعدى، جندب بن زهير ازدى، شريح بن اوفى بن يزيد بن زاهر عبسى، كعب بن عبده نهدى، عدىّ بن حاتم بخشندۀ طائى كه كنيۀ او ابو طريف بود، كدام بن حضرى بن عامر، مالك بن حبيب بن خراش، قيس بن عطارد بن حاجب، زياد بن خصفة بن ثقف، يزيد بن قيس ارحبى، و ديگران؛ روزى پس از نماز عصر كه نزد او بودند سخن از سرزمين عراق و سرزمين كوهستانى [احتمالاً شام] و مقايسۀ بين آن دو به ميان آمد پس آنها عراق را برترى دادند و گفتند: آنچه در كوهستان مىرويد در عراق نيز مىرويد، به علاوه كه در عراق درخت خرما نيز مىرويد، و حسّان بن محدوج ذهلى كسى بود كه سخن در اين زمينه را آغاز كرد. پس عبدالرحمن بن خنيس اسدى فرماندۀ سپاه او گفت: دوست دارم اين سرزمين (عراق) مال امير بود و شما بهتر از آن را داشتيد. اشتر گفت: همان بهتر را براى امير آرزو كن، و اموال ما را براى او آرزو نكن. عبدالرحمن گفت: هر كس آرزويى كند به تو ضرر نمىرسد تا مابين دو چشمت را جمع كنى [اخم كنى]، به خدا سوگند اگر امير بخواهد مال اوست. اشتر گفت: به خدا سوگند اگر اين را بخواهد بر آن قدرت ندارد [و نمىتواند]. پس سعيد خشمگين شد و گفت:
سرزمين عراق بوستان قريش است. اشتر گفت: آيا محلّ فرو رفتن نيزههاى ما و آنچه خدا غنيمت ما گرداند را بوستان خود و قومت قرار مىدهى؟! به خدا سوگند اگر كسى آن را بخواهد، تيرى به سوى او افكنده مىشود كه بترسد. و به ابن خنيس حملهور شد ولى جلوى او را گرفتند. سعيد بن عاص ماجرا را براى عثمان نوشت و گفت: من در كوفه با وجود اشتر و يارانش كه قاريان را دعوت مىكنند و همگى سفيه هستند، مالك چيزى نيستم. پس عثمان نوشت آنها را به شام تبعيد كن. و به اشتر نوشت: من مىبينم چيزى در ذهن دارى كه اگر آن را آشكار كنى خونت حلال مىشود، و من گمان نمىكنم تو دست بردارى مگر اينكه بلاى سختى به تو برسد كه پس از آن زنده نمانى، پس چون نامهام به تو رسيد به شام برو؛ زيرا تو اطرافيان خود را فاسد كردهاى و در تباهى آنها تلاش فراوان نمودهاى. پس سعيد، اشتر و هر كه به همراه او حملهور شده بود را تبعيد كرد و آنها زيد و صعصعه دو فرزند صوحان، عائذ حمله طُهوى از بنى تميم، كميل بن زياد نخعى، جندب بن زهير ازدى، حارث بن عبداللّه اعور همدانى، يزيد بن مكفف نخعى، ثابت ابن قيس بن منقع نخعى، اصعر(1)بن قيس بن حارث حارثى بودند.
پس قاريان اهل كوفه كه تبعيد شدند در دمشق گرد آمدند و مهمان عمرو بن زراره شدند و معاويه به آنها احسان كرد و آنها را گرامى داشت سپس بين معاويه و اشتر كلامى در گرفت و با خشونت صحبت كردند و معاويه او را حبس نمود. پس عمرو بن زراره برخاست و گفت: اگر او را حبس كنى كسانى را مىيابى كه از او دفاع مىكنند. پس دستور داد عمرو را نيز حبس كنند. آنگاه بقيّه گروه گفتند: اى معاويه! با ما خوب رفتار كن، سپس ساكت شدند. پس معاويه گفت: شما را چه شده كه صحبت نمىكنيد؟ زيد بن صوحان گفت: چه سخنى بگوييم؟ اگر ظالم هستيم به سوى خدا توبه مىكنيم و
1) - در أنساب الأشراف «أصعر» با عين آمده است، و در إصابه با غين آمده است.
اگر مظلوم واقع شدهايم از خدا طلب عافيت و نصرت مىكنيم. معاويه گفت: اى ابو عايشه! تو مرد راستگويى هستى و به او اجازه داد به كوفه برود و به سعيد بن عاص نامه نوشت: امّا بعد، من چون فضيلت و اعتدال و خوش سيرتى زيد بن صوحان را ديدم به او اجازه دادم به منزلش در كوفه برود، پس با او خوب رفتار كن و او را اذيّت نكن و با خوشرويى و محبّت با او رفتار كن زيرا او با من عهد بسته كه تو كار ناپسندى از او نبينى. پس زيد از معاويه تشكّر كرد و در هنگام وداع از او خواست كسانى را كه حبس كرده آزاد كند و او اين كار را كرد.
و به معاويه خبر رسيد گروهى از اهل دمشق با اشتر و يارانش همنشين مىشوند پس به عثمان نامه نوشت: تو به سوى من گروهى را فرستادى كه شهر خود را فاسد و تباه كردند، و من ايمن نيستم كه فرمانبردارى اطرافيان مرا از بين ببرند و آنچه را نمىدانند به آنها تعليم دهند و تسليم بودن آنها را تباه كنند و درستى و راستى آنها را تبديل به انحراف كنند.
پس عثمان به معاويه نامه نوشت و به او دستور داد آنها را به حمص تبعيد كند و او اين كار را كرد و حاكم حمص عبدالرحمن بن خالد بن وليد بن مغيره بود.
و گفته مىشود: عثمان به معاويه نامه نوشت كه آنها را به كوفه برگرداند، پس سعيد براى بار دوم از آنها شكايت كرد، پس عثمان نامه نوشت آنها را به حمص تبعيد كند، پس آنها در ساحل ساكن شدند»(1).
امينى مىگويد: بزرگىِ بيشتر اين گروه و صالح بودن آنها كه مسلّم بود، و تقواى آنها كه مورد گواهى ديگران بود، بايد مانع اذيّت و آزار آنها و راندن آنها از جايگاه عزّت و محلّ اقامت آنها و تبعيد كردن از يك تبعيدگاه به تبعيدگاه ديگر و گوش دادن به سخن چينى آن جوان لا ابالى مىشد و خداوند سبحان مىفرمايد: (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ)(2)[اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد].
و خليفه بايد او را ملامت مىكرد، بلكه او را به خاطر كوتاهى دربارۀ اولياى خدا و سفيه ناميدن آنها - در حالى كه آنان قاريان شهر، بزرگان قوم، عبادت كنندگان آن خطّه، فقيهان آن سرزمين، و پيشوايانِ در تقوا و عبادات، و نمونه و اسوۀ در فقه و اخلاق بودند - مجازات مىكرد، و آنها هيچ گناهى نداشتند مگر اينكه در مقابل خواستههاى آن جوان متكبّر كوتاه نيامدند و با او در شهوتها و پندارهايش موافقت نكردند.
و چرا خليفه دربارۀ حقيقت مشاجرهاى كه بين او و آن گروه رخ داد تحقيق نكرد تا در اين باره به حقّ حكم كند، لكن به جاى اينكه اين راهِ نزديكتر و شبيهتر به حقّ را در اين قضيّه بپيمايد، آن جوان فرو رفته در ناز و نعمت، عقل را از سر او ربود، و به كلّى مايل به او شد، و به آن گروه آن مصيبتها رسيد، و آنچه را محبّتِ كور و كر كننده مىپسنديد دربارۀ آنها اجرا كرد.
لكن دين و بزرگان آن، او اين رفتار را بر او عيب گرفتند، و تاريخ، آن را به عنوان يكى از مواردى كه بر عثمان انتقاد شد حفظ نمود.
به همراه ملامت و سرزنش اين گروه توسّط معاويه، رفتارى نرم البتّه نه از روى حلم وبردبارى، وخشونتى غيرمستمر، وجود داشت و اينها براى يارى حقّ و اصلاح طلبى نبود، بلكه براى جلب رضايت خليفه، با آن گروه دشمنى كرد، و با آنها آشتى نمود چون در ذهنش هوى و هوس خلافتِ در آينده دور مىزد، و آنها را به قوّت و6.
نيرومندى و تبعيّت نكردن مىشناخت، و نمىخواست وقتى به هدف مورد انتظارش مىرسيد راه برگشت بين او و آنها قطع شده باشد، و اين خواستهها پيوسته با او بود و دقيقهها و ثانيهها را براى رسيدن به آن حساب مىكرد و محبوبترين چيزها براى او از بين بردن موانع اين خواستهها بود، به همين خاطر وقتى عثمان از او كمك خواست دست و بال آن افراد را آزاد گذاشت و در يارى رساندن به عثمان درنگ كرد - آن گونه كه به تفصيل خواهد آمد - تا اينكه عثمان كشته شد و معاويه از جمله كسانى بود كه او را وا نهادند.
و امّا ابن خالد در تندخويى و درشت كلامى مانند پدرش بود و از اين رو با آنها با حماقت و قساوت و شدّت رفتار كرد، و از هر ظرفى آنچه در آن است تراوش مىكند [كلّ إناء بالّذي فيه ينضح]. و ما در اينجا تو را بر گوشهاى از حالات اين افراد نيكوكار كه تبعيد شدند و آگاهى بر حيات با ارزش آنها براى تو داراى اهمّيت است، آگاه مىسازيم تا بدانى آنچه به آنها نسبت دادهاند و دربارۀ آنها انجام دادهاند از آنها بعيد و از روى ظلم و دشمنى بوده است، و بدانى ابن حجر كه مالك اشتر را بيرون رفتۀ از دين و خارجى(1)توصيف مىكند دروغ مىگويد و در اين نسبت دادن، واقعيّت را نگفته است و در دفاع از عثمان كه مىگويد: «در امور اجتهادى و استنباطى نبايد بر مجتهد اعتراض كرد، و اين ملعونها و اعتراض كنندگان فهم نداشتند و بلكه عقل نداشتند»(2)به سوى گناه متمايل شده است.
وى پيامبر اعظم را درك كرد و هر كه از او نام برده وى را ستوده است و كسى را نيافتهام كه بر او عيبى نهاده باشد.
عجلى او را ثقه دانسته(3)، و ابن حبّان در «الثقات»(4)از او نام برده است. و روايت نكردن پيشوايان مذاهب از او حمل بر ضعيف دانستن وى نمىشود؛ ابن حجر در «تهذيب التهذيب» نوشته است(5):
مهنّا گفت: از احمد دربارۀ اشتر پرسيدم كه آيا حديثى از او نقل مى كند؟ گفت: نه. مهنّا مىگويد: احمد با اين كار نمىخواست او را تضعيف كند بلكه روايت داشتن او را نفى مىكرد.
و در فضيلت و ارجمندى او سخنان مولا امير المؤمنين در ستايش او در حال حيات و پس از مرگ وى بس است؛ برخى از سخنان دربارۀ اين پهلوان بزرگ از اين قرار است:
1 - در بخشى از نامۀ امير المؤمنين عليه السلام آنگاه كه اشتر را والى و حاكم اهل مصر گرداند، آمده است: «أمّا بعد: فقد بعثْتُ إليكم عبداً من عباد اللّه لا ينام أيّام الخوف، ولا ينكل عن الأعداء ساعات الروع، أشدّ على الفجّار من حريق النار؛ وهو مالك بن الحارث أخو مذحج؛ فاسمعوا له وأطيعوا أمره فيما طابق الحقّ؛ فإنّه سيف من سيوف اللّه، لا كليل الظُبة ولا نابي الضريبة؛ فإن أمَرَكم أن تنفروا فانفروا، وإن أمَرَكم أن تقيموا فأقيموا، فإنّه لا يُقدم ولا يُحجم، ولا يؤخّر ولا يُقدّم إلّاعن أمري، وقد آثرتُكم به على نفسي لنصيحته لكم، وشدّة شكيمته على عدوّكم» [پس از ستايش پروردگار! همانا بندهاى از بندگان خدا را بهسوى شما فرستادم كه در روزهاى وحشت، نمىخوابد، و در لحظههاى ترس، از دشمنان نمىهراسد، بر بدكاران از شعلههاى آتش تندتر است، او مالك پسر حارث مَزْحَجَى(6)است. آنجا كه با حقّ است، سخن او را بشنويد، و از او اطاعت كنيد، همانا او شمشيرى از شمشيرهاى خداست، كه نه تيزى آن كُند مىشود، و نه ضربت آن بىاثر بوده و خطا مىرود؛ پس اگر شما را فرمان كوچ كردن داد، كوچ كنيد، و اگر گفت بايستيد، بايستيد؛
زيرا او در پيشروى و عقب نشينى و حمله، بدون فرمان من اقدام نمىكند. مردم مصر! من شما را برخود برگزيدم كه او را براى شما فرستادم (او را به سوى شما فرستادم با اينكه به وى نياز داشتم)؛ زيرا او را خيرخواه شما ديدم و سرسختى او را دربرابر دشمنتان پسنديدم](1).
2 - بخشى از نامۀ امير المؤمنين به دوتن(2)از فرماندهان لشكرش چنين است: «وقد أمّرت عليكما وعلى من في حيّزكما مالك بن الحارث الأشتر؛ فاسمعا له وأطيعا واجعلاه درعاً ومجنّاً؛ فإنّه ممّن لا يُخاف وهنه ولا سقطته، ولا بطؤه عمّا الإسراع إليه أحزم، ولا إسراعه إلى ما البطء عنه أمثل» [همانا مالك اشتر پسر حارث را بر شما و سپاهيانى كه تحت امر شما هستند، فرماندهى دادم.
گفتۀ او را بشنويد و از فرمان او اطاعت كنيد، و او را چونان زره و سپر نگهبان خود برگزينيد؛ زيرا او نه سُستى به خرج داده و نه دچار لغزش مىشود. نه در آنجايى كه شتاب لازم است كُندى دارد، و نه آنجا كه كندى پسنديده است شتاب مىگيرد].
ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است(3):
ستايش امير المؤمنين عليه السلام از او در اين بخش با اينكه كوتاه است، به حدّى رسيده است كه با كلامى طولانى به آن حدّ نمىرسد. و به جانم سوگند اشتر اهليّت اين را دارد، وى بسيار شجاع، بخشنده، رئيسى پر جذبه، داراى حلم فراوان، فصيح و شاعر بود، و بين نرمى و زور را جمع كرده بود، در جايگاه قهر و غلبه قاهر بود و در جايى كه بايد مدارا كند مدارا مى كرد....
3 - از گروهى از بزرگان قبيلۀ نخع نقل شده است: وقتى خبر مرگ اشتر به امير المؤمنين على عليه السلام رسيد، بر او وارد شديم و ديديم بر وى دريغ و افسوس و تأسّف مىخورد سپس فرمود: «للّه درّ مالك، وما مالك؟! لو كان من جبل لكان فنداً، ولو كان من حجر لكان صلداً، أما واللّه ليهدّنّ موتك عالَماً، وليُفرحنّ عالماً، على مثل مالك فليبكِ البواكي، وهل موجود كمالك؟!» [براى خداست نيكى مالك، و مالك كيست؟! اگر از كوه بود قطعه بزرگى از آن بود، و اگر از سنگ بود بسيار سخت بود، همانا به خدا سوگند مرگ تو دنيايى را مىلرزاند، و دنيايى را خوشنود مىسازد، گريه كنندگان بايد براى شخصيّتى مانند مالك گريه كنند، و آيا كسى مانند مالك هست؟!].
و علقمة بن قيس نخعى مىگويد: «و پيوسته على، دريغ و افسوس مىخورد تا جايى كه گمان كرديم مصيبت بر او وارد شده نه بر ما، و تا چند روز اين ناراحتى در چهرهاش پيدا بود»(4).
4 - ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است(5):
وى اسب سوارى شجاع، رئيسى پرجذبه، از بزرگان شيعه، داراى يقينى بسيار نسبت به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بود، و هماره به شدّت او را يارى مىكرد، و پس از مرگش دربارۀ او فرمود: «رحم اللّه مالكاً، فلقد كان لي كما كنْتُ لرسولاللّه صلى الله عليه و آله» [خداوند مالك را بيامرزد! همانا او براى من همانگونه بود كه من براى رسولخدا صلى الله عليه و آله بودم].
5 - معاويه بن ابى سفيان به وسيله بندهاى از آل عمر براى اشتر نيرنگ به كار برد و شربتى از سويقِ [آرد نرم گندم و جو] مسموم را به او خوراند و او كشته شد؛ پس چون خبر مرگ وى به معاويه رسيد برخاست و در ميان مردم خطبه خواند و بعد از حمد وثناى الهى گفت: «أمّا بعد: فإنّه كانت لعليّ بن أبي طالب يدان يمينان، قطعتُ إحداهما يوم صفّين وهو].
1) - تاريخ الاُمم والملوك 9:55[96/5، حوادث سال 38 ه]؛ نهج البلاغة 2:61 [ص 410، نامۀ 38]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:30[77/6، خطبۀ 66].
2) - [در يكى از مانورهاى نظامى، وقتى ميان دو تن از فرماندهان: زياد بن نضر و شريح بن هانى، اختلاف بالا گرفت امير المؤمنين عليه السلام مالك اشتر را بهسِمَت فرماندهى كلّ برگزيده، به سوى آنان فرستاد].
3) - شرح نهج البلاغة 3:417[101/15، نامۀ 13].
4) - نهج البلاغة 2:239 [ص 544، خطبۀ 443]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:30[77/6، خطبۀ 67]؛ لسان العرب 4:336[333/10]؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير 3:154[410/2].
5) - شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 3:416[98/15، نامۀ 13].
عمّار بن ياسر، و قطعتُ الاُخرى اليوم وهو مالك الأشتر»(1)[امّا بعد، همانا على بن ابى طالب دو دست راست داشت كه يكى را در صفّين قطع كردم و آن عمّار بن ياسر بود، و ديگرى را امروز قطع كردم و او مالك اشتر بود].
امينى مىگويد: اين آزاد شدۀ طغيانگر، فرزند آزاد شده، چقدر بر خوشحالى و سرور بر مرگ خوبان و نيكوكاران پس از كشتن آنها و قطع ريشههاى بركاتشان از روى زمين، جرأت و جسارت دارد، و امّتِ خود، آن گروه متجاوز و طغيانگر را به اين خبر بشارت مىدهد و به آنها فرمان مىدهد كه خوبان را لعن كنند.
(أُوْلئِكَ اَلَّذِينَ لَهُمْ سُوءُ اَلْعَذابِ وَ هُمْ فِي اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْأَخْسَرُونَ )(2)
[آنان كسانى هستند كه عذاب بد (و دردناك) براى آنهاست؛ و آنها در آخرت، زيانكارترين مردمند!].
(وَ سَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ اَلْعَذابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلاً )(3)
[امّا هنگامى كه عذاب الهى را ببينند، بزودى مىفهمند چه كسى گمراهتر بوده است].
6 - و پيش از همۀ اينها روايتى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله در دفن ابوذر، بزرگِ غِفار، در نقل حاكم و ابونعيم و ابو عمر آمده است كه فرمود: «ليموتنّ أحدكم بفلاة من الأرض يشهده عصابة من المؤمنين» [همانا يكى از شما در بيابانى از (بيابانهاى) زمين مىميرد كه گروهى از مؤمنان در آنجا حضور مىيابند].
و در لفظ بلاذرى آمده است: «يلي دفنه رهط صالحون» [گروه صالحى عهدهدار دفن او مىشوند]. و مالك اشتر و ياران كوفى او، ابوذر را دفن كردند(4).
ابن ابى الحديد در شرح خود نوشته است:
اين حديث بر فضيلتى بزرگ براى اشتر دلالت مىكند و گواهى آشكارى از پيامبر صلى الله عليه و آله بر مؤمن بودن وى است.
امينى مىگويد: چقدر مسافت بين اين گواهى و بين توصيف مالك به خارجى و نداشتن فهم و عقل ولعن او و ياران صالح وى توسّط ابن حجر در «صواعق»(5)، زياد است، و از ابن حجر مخفى مانده كه: (ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ )(6)[انسان هيچ سخنى را بر زبان نمىآورد مگر اينكه همان دم، فرشتهاى مراقب و آماده براى انجام مأموريت (وضبط آن) است].
ما اكنون در صدد زياد سخن گفتن پيرامون فضايل مالك و تحليل خُلق و خوى كريمانه و كرامات فراوان وى نيستيم وگرنه كتابى پر حجم به تو مىنمايانديم. و دو فاضل بزرگ سيّد محمّد رضا آل سيّد جعفر حكيم نجفى، و پسر عمويش سيّد محمّد تقى فرزند سيّد سعيد حكيم نجفى در دو كتاب چاپ شدۀ خود دربارۀ مالك، به بخش مهمّى از فضايل وى دست يازيدهاند. و برخى از علماى گذشته، بر اين دو در اين بارۀ پيشى گرفتهاند، و كتاب خطّى وى در كتابخانۀ مولا امام رضا عليه السلام در خراسان است، خداوند بر حاملان علم در گذشته و حال تحيّت و درود فرستد.
وى صحابى بزرگى است كه در سال (7)نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و هيچ كس در ثقه بودن وى اختلاف ندارد.
نگارندگان صحاح ششگانه حديث او را نقل كردهاند. و عمر بن خطّاب او را ستايش كرده است(7).
1) - تاريخ الاُمم والملوك 6:255[96/5، حوادث سال 38 ه]؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير 3:153[410/2]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:29[76/6، خطبۀ 67].
2) - نمل: 5.
3) - فرقان: 42.
4) - چنانكه در أنساب الأشراف بلاذرى 5:55[171/6]، المستدرك على الصحيحين 3:337[388/3، ح 5470]، الاستيعاب ابو عمر 1:83 [القسم الأوّل/ 254، شمارۀ 339]، شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 3:416[99/15، نامۀ 13] آمده است.
5) - الصواعق المحرقة: 68 [ص 115].
6) - سورۀ ق: 18.
7) - نگاه كن: مسند احمد: 45 [74/1، ح 318]؛ صحيح مسلم [111/5، ح 196، كتاب فضائل الصحابة].
و در «اُسد الغابة» اثر ابن اثير آمده است: «وى از عثمان منحرف [و مخالف وى] بود».
و عجيبترين تحريفى كه در «تاريخ خطيب»(1)يافتم سخنى است كه با سند خود از مغيره نقل مى كند كه گفته است:
عدىّ بن حاتم و جرير بن عبداللّه بجلى و حنظلۀ كاتب از كوفه خارج شدند و در قرقيسياء(2)ساكن شدند و گفتند: در شهرى كه به عثمان دشنام داده مىشود نمىمانيم.
و صحيح اين است: «در شهرى كه به على دشنام داده مى شود...»، و دست تحريف، على را تبديل به عثمان نموده است.
و ابن حجر آن را با همان تحريف در «تهذيب التهذيب»(3)ذكر كرده است.
شرح حال عدىّ در اين كتابها يافت مىشود: الاستيعاب؛ تاريخ بغداد؛ اُسد الغابة؛ الإصابة؛ و تهذيب التهذيب(4).
وى در ميان قوم خود انسان بزرگى بود و حجّاج او را در سال (82) كشت.
ابن سعد و ابن معين و عجلى و ابن عمّار او را ثقه دانستند(5). و ابن حبّان او را در «الثقات» نامبرده است(6).
شايد بحث گسترده پيرامون آنچه ميان عثمان در روزگار خلافتش و على اميرالمؤمنين رخ داد، عواطف را خدشهدار كند و به پايانى ناخوشايند انجامد، و تاريخ اگر چه از آن جز مقدار ناچيز و اندكى را ضبط نكرده ولى همين مقدار اندك، بس است و واقعيّت را آشكار مىسازد و ما با بزرگوارى از كنار آن مىگذريم و پيرامون سخنان دردناك وى به على عليه السلام نمىچرخيم؛ سخنانى كه از ساحت قدسى وى و از جايگاه رفيع او كه پايان آن درك نمىشود و بيان به كُنه آن نمىرسد، دور و بعيد است.
آيا كسى كه چهرۀ جان خود را تسليم خدا كرده و نيكوكار است، و به قرآن و آيات آن كه دربارۀ سيّد عترت نازل شده ايمان دارد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و آنچه دربارۀ فضايل على عليه السلام گفته را تصديق مىكند، و علاوه بر اينها سالها خانه به خانه مجاور او بوده است، و بر خُلق و خوى كريمانۀ او آگاه بوده، و بر كارهايى كه انجام مىداده و كارهايى كه ترك مىكرده آگاهى كامل داشته، و جايگاههاى نيكو و سعى و تلاشهاى مشكور وى در راه محكم كردن دين حنيف را مشاهده كرده است، [آيا چنين مسلمانى] مىتواند برادر پيامبر و آنكه بر اساس سخن خداوند، مطهَّر است را اين گونه مورد خطاب قرار دهد؟!:
«لم لا يشتمك - مروان - إذا شتمْتَه؛ فواللّه ما أنت عندي بأفضل منه» [چرا وقتى به مروان دشنام دادهاى او به تو دشنام ندهد؟! به خدا سوگند تو نزد من برتر از او نيستى](7). در حالى كه مروان و پدرش طرد شده و لعن شدۀ رسول خدا بودند.
يا بگويد: «واللّه يا أبا الحسن! ما أدري أشتهي موتك؟ أم أشتهي حياتك؟ فواللّه لئن متّ ما اُحبّ أن أبقى بعدك لغيرك لأنّي لا أجد منك خلفاً، ولئن بقيت لا أعدم طاغياً يتّخذك سلّماً وعضداً، ويعدّك كهفاً وملجأ، لا يمنعني منه إلّامكانه منك ومكانك منه، فأنا منك كالابن العاقّ من أبيه إن مات فجعه وإن عاش عقّه؛ فإمّا سلم فنسالم وإمّا حرب فنحارب؛ فلا تجعلني بين السماء والأرض؛
1) - تاريخ بغداد: 191.
2) - [«قرقيسياء» شهرى در كنار نهر خابور كه در محّل اتّصال نهر خابور به فرات قرار دارد؛ از اين رو اين شهر مثلّثى بين خابور و فرات است].
3) - تهذيب التهذيب 7:167[151/7].
4) - الاستيعاب [القسم الثالث/ 1057، شمارۀ 1781]؛ تاريخ بغداد [189/1، شمارۀ 29]؛ اُسد الغابة [8/4، شمارۀ 3906]؛ الإصابة [468/2، شمارۀ 5475].
5) - الطبقات الكبرى 6:179؛ تاريخ الثقات، عجلى: 398، شمارۀ 1423؛ كتاب الثقات 5:341.
6) - تهذيب التهذيب 8:447[402/8].
7) - ر. ك: ص 791 از اين كتاب.
فإنّك واللّه إن قتلتني لا تجد منّي خلفاً، ولئن قتلتك لا أجد منك خلفاً، ولن يلي أمر هذه الاُمّة بادئ فتنةٍ» [به خدا سوگند اى ابو الحسن! نمىدانم مرگت را مى خواهم يا زندگيت را؟ سوگند به خدا اگر مُردى دوست ندارم پس از تو براى غير تو زنده بمانم؛ زيرا جانشينى براى تو نمىيابم، و اگر زنده بمانى طغيانگرانى خواهم داشت كه تو را نردبان و كمك كار و پناهگاه و ملجأ قرار مىدهند، ومرا چيزى از او منع نمىكند مگر نزديكى او به تو و نزديكى تو به او. و من نسبت به تو مثل فرزندى هستم كه عاقّ پدرش شده است كه اگر بميرد پدرش ناله مىكند و اگر زنده بماند او را عاقّ مىكند، يا با ما صلح كن تا ما هم صلح كنيم يا با ما جنگ كن تا ما هم بجنگيم و مرا معلّق در بين آسمان و زمين قرار نده، همانا به خدا سوگند اگر مرا بكشى جانشينى براى من نمىيابى و اگر من تو را بكشم جانشينى براى تو نمىيابم، و امر اين امّت را كسى كه شروع كنندۀ فتنه است در دست نمىگيرد]. پس على عليه السلام فرمود: «إنّ فيما تكلّمتَ به لجواباً، ولكنّي عن جوابك مشغولٌ بوجعي؛ فأنا أقول كما قال العبد الصالح: (فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اَللّهُ اَلْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ )(1)[همانا آنچه دربارۀ آن سخن گفتى پاسخى دارد، و لكن من مشغول به درد خود هستم و پاسخ تو را نمىدهم، و مىگويم آن گونه كه عبد صالح گفت: «من صبر جميل (و شكيبايى خالى از ناسپاسى) خواهم داشت؛ و در برابر آنچه مىگوييد، از خداوند يارى مىطلبم»](2).
يابگويد: «ما أنت بأفضل من عمّار، وما أنت أقلّ استحقاقاً للنفي منه» [تو برتر از عمّار نيستى، و استحقاق تو براى تبعيد كمتر از او نيست](3). يا بگويد: «أنت أحقّ بالنفيّ من عمّار» [تو براى تبعيد سزاوار از عمّار هستى](4).
يا آن سخن خشن و درشت را بگويد كه تاريخنگاران ذكر آن را دوست ندارند و ما نيز از پرده برداشتن از آن سكوت كرديم(5).
و پس از همۀ اينها او را از شهر پيامبر صلى الله عليه و آله دور مى كند و از محلّ سكونتش حركت مىدهد و چندين بار به «ينبُع» تبعيد مىكند و به ابن عبّاس مىگويد: «قل له فليخرج إلى ماله بينبُع، فلا أغتمّ به ولا يغتمّ بي» [به او بگو بايد به سوى ملك خود در ينبُع برود، و من از رفتن او اندوهگين نمىشوم و او نيز از نديدن من اندوهگين نمىشود].
آيا كسى نيست از اين مرد بپرسد چه چيز موجب شده امام طاهرِ منزّهِ از خطا و معصومِ از لغزش، بر تبعيد سزاوارتر از گروه صالحى كه تبعيد كرد، باشد؟! آيا به گمان او، على عليه السلام مانند ابوذرِ راستگو و تصديق شده، كمونيسم و سوسياليسم و پيرمردى دروغگو بود؟! يا نزد او جنبندۀ كوچك بدى بود مثل ابن مسعود كه از لحاظ سيرت، آرامش و وقار، و هيئت و شكل ظاهرى شبيهترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله است؟!
يا اين مرد آن حضرت را مانند عمّار، كه پوست بين دو چشم پيامبر صلى الله عليه و آله(6)بوده، فرزند زن ختنه نشده(7)، وكسى كه آلت پدرش را در دهان دارد، و طغيانگر و بسيار دروغگو كه خود بر او جسارت به خرج مىداد و مردم را عليه او جسور مىكرد، مىپنداشت؟!
برادر پيامبر اقدس به دور است از اينكه به وى لغزش در گفتار يا كردار نسبت داده شود پس از اينكه خداى جليل او را تطهير نمود، و وى را جان پيامبر قرار داد، و آن دو را از بين مخلوقات به عنوان پيامبر و وصىّ انتخاب نمود. و آن].
1) - يوسف: 18.
2) - الإمامة والسياسة 1:35.
3) - الفتنة الكبرى: 165 [المجموعة الكاملة لمؤلّفات طه حسين - الفتنة الكبرى -: مج 360/4].
4) - ر. ك: ص 818 از اين كتاب.
5) - ر. ك: الأنساب، بلاذرى 5:52-54؛ مروج الذهب 1:438[357/2-360]؛ شرح ابن أبي الحديد [255/8، خطبۀ 130]؛ و نگاه كن: ص 797 از اين كتاب.
6) - [رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إنّ عمّار جلدة بين عينيّ» و يا «جلدة ما بين عيني وأنفي» كه هر دو عبارت، كنايۀ از نهايت اختصاص و شدّت اتّصالاست. روشن است كه براى انسان، صورت از ساير اعضا محترمتر است، و در صورت نيز مابين دو چشم يا مابين چشم و بينى عزيزتر است، و پوست بدن بيشترين اتّصال را به بدن دارد؛ پس اين تعبير هم بر اتّصال و اختصاص دلالت دارد و هم بر عزّت و قُرب و كرامت. برخى گفتهاند: «جلدة بين العينين» كنايۀ از بينى است و گويا حضرت، عمّار را در عزّت و قُربِ به خود مانند بينى قرار داده كه براى صاحبش عزيز است و نبود آن بر او سخت است؛ ر. ك: بحار 17/33؛ أعيان الشيعة 377/1؛ المجازات النبويّة، سيّد رضى/ 336].
7) - [«ابن مَتْكاء»: مَتْكاء به زنى مىگويند كه ختنه نشده باشد. عرب هنگام ناسزاگويى و سرزنش كسى به او مىگويد: «يابن مَتْكاء»].
تبعيد شدگان كه از صحابۀ نيكوكار صدر اسلام و تابعان آنها بودند از آن بلاها و دروغها و نسبتهاى دروغين به دور بودند.
آرى، اين مرد همۀ آن برگزيدگان نيكوكار كه امر به معروف و نهى از منكر مىكردند را طغيانگرانى مىپنداشت كه على عليه السلام را نردبان و پناهگاه و ملجأ خود قرار داده بودند و او از آنها در هنگام خشم خليفه دفاع مىكرد، و بين آنها و بين مجازاتى كه خليفه براى اين گروه صالح كه از او به خاطر انجام امور مُهلكه انتقاد مىكردند، درنظر مىگرفت، حائل و مانع مىشد؛ از اين رو از ميان برداشتن و تبعيد او كه تنها مانعِ تحقّق افكار اين مرد بود از تبعيد آن تبعيد شدگان سزاوارتر بود، و اگر او نبود حقد و كينه خود را بر سر آنها خالى مىكرد [و از آنها انتقام مىگرفت تا دلش خنك شود]، و آن ظلم و ستمى كه مىخواست عليه آنها روا دارد آسان و ميسّر مىشد، و خداوند از كسانى كه ايمان آوردهاند دفاع مىكند و او بر يارىِ آنها توانا است.
وانگهى، معقول نيست كسى كه به مولا اميرالمؤمنين پناهنده مىشود و آن حضرت او را پناه مىدهد، طغيانگر باشد آن گونه كه اين خليفه پنداشته است؛ زيرا كسى به مثل او پناه نمىآورد مگر مظلومى كه صالح و هدايت شده است، و او از كسى حمايت نمىكند مگر اين گونه باشد، و او ولىّ و سرپرست مؤمنان، امير نيكوكاران، و رهبر بهشتيانى كه پيشانىها و دستها و پاهايشان (مواضع سجده و وضو) سفيد و نورانى است (قائد الغرّ المحجّلين(1)، امام متّقيان، و سيّد و آقاى مسلمانان مىباشد؛ همۀ اينها به تصريح پيامبر راستگو و امين است.
و اى كاش مىدانستم چرا عثمان از حضور امير المؤمنين عليه السلام در مدينه غمگين مىشود؟! در حالى كه وجود آن حضرت رحمت ولطفى از جانب خداى سبحان و متعال براى همۀ امّت و به ويژه براى محيطى كه زندگى مىكند، مىباشد، از ساكنان آنها فساد را مىزدايد، و سركشى و چموشى افراد غالب و چيره را از بين مىبرد، و در مقابل تكبّر و خود برتربينى افراد سبك عقل مىايستد، و مردم را در راهى واضح و آشكار و به شكلى صحيح حركت مىدهد.
بله، دلّالان پرخورى و حرص با وجود او غمگين بودند پس دور بودن او آنها را خشنود مىساخت تا هر كدام از آنها به سرعت(2)به هدفهاى خود برسد. و صدا زدن او توسّط مردم در آن روز، تنها براى اين بود كه كج روى جامعه را برطرف سازد، و راه كج و معوّج را صاف كند، و آنها را بر سر راه واضح و آشكار نگهدارد، امّا كسانى كه اينها را نمىخواستند اين ندا را خوش نداشتند؛ پس افسرده شدن به خاطر وجود او جنايتى عليه جامعه دينى و ايستادن در برابر حركتى همگانى و شايسته است. و به خدا سوگند اين كلماتِ دردناك بود كه باب جسارت بر اميرالمؤمنين را در طول زندگيش كاملاً گشود، و پردۀ حرمت و كرامت او را دريد و زبانهاى فحش و تهمت به او را عليه او دراز كرد.
و عثمان آن كسى است كه امام را در جامعۀ دينى بى ارزش كرد، و او را در چشم مردم كوچك گرداند، و اوباش امويان و اراذل اعراب را عليه او جسور گرداند، و فرزندان اميّه به او دشنام دادند و آنها مانند خليفۀ خود بودند و او را در ناسزا گويى و فحشِ به اميرالمؤمنين رهبر و الگوى خود قرار دادند، و پيامبرِ خود را دربارۀ برادرش كه نشانۀ هدايت بود].
1) - [نگاه كن: پانوشت 3 از ص 256 از همين كتاب].
2) - [در متن، عبارت: «ليهملج كلّ منهم إلى غاياته قلق الوضين» به كار رفته است. «وضين»: تسمۀ پهن چرمى، يا بندِ پهن و عريضى كه براى باربندى يابستن پالان به كار مىرود. و «قَلِقَ الوضين»: يعنى تسمه و بندِ پالان شتر شُل است، و زمانى كه بند پالان شل باشد، پالان هم شُل است و شتر نمىتواند درست راه برود و حركت كند و حركتش مضطربانه است؛ اين عبارت، كنايۀ از آشفتگى ذهن، اضطراب، ترديد، شكّ، و ضعف رأى و عقيده است. و سخن امام عليه السلام به برخى اصحاب خود: «إنّك لقَلِق الوضين» كنايۀ از ضعف رأى و باور است؛ ر. ك: مجمع البحرين 517/4؛ نهايۀ ابن اثير 199/5].
آزردند؛ (إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّهُ فِي اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً )(1)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركنندهاى آماده كرده است].
(وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(2)[و آنها كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناكى دارند].
(وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(3)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند].
واحدى و ثعلبى از طريق ابن عبّاس و سرىّ و كلبى و مسيب بن شريك نقل كردهاند: سخن خداى متعال در سورۀ نجم: (أَ فَرَأَيْتَ اَلَّذِي تَوَلّى * وَ أَعْطى قَلِيلاً وَ أَكْدى * أَ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْغَيْبِ فَهُوَ يَرى )(4)[آيا ديدى آن كس را كه (از اسلام - يا انفاق -) روى گردان شد؟! * و كمى عطا كرد، و از بيشتر امساك نمود! * آيا نزد او علم غيب است و مىبيند (كه ديگران مىتوانند گناهان او را بر دوش گيرند)؟!]، دربارۀ عثمان نازل شده كه در راه خير صدقه مىداد و انفاق مىنمود، پس برادر رضاعى او عبداللّه بن أبى سرح به او گفت: اين چه كارى است كه انجام مىدهى؟ نزديك است كه براى تو چيزى باقى نگذارد. عثمان گفت: همانا من گناهان و خطاهايى دارم و با اين كار رضاى خداى تعالى را مىطلبم و به بخشش او اميد دارم. عبداللّه به وى گفت: شتر خود و پالان آن را به من بده و من همۀ گناهان تو را به گردن مىگيرم پس به او داد و او را شاهد گرفت و از برخى صدقههايى كه مىداد دست برداشت؛ پس خداى تعالى نازل كرد: (أَ فَرَأَيْتَ اَلَّذِي تَوَلّى... )؛ پس عثمان برگشت و بهتر و زيباتر از آن كارها را انجام داد.
و گروهى از مفسّران اين روايت را ذكر كردهاند(5).
امينى مىگويد: از ابن أبى سرح كه حالات او در روزگار كفر و اسلام آوردن و مرتدّ شدن و نزديكى او به عثمان در زمان خلافتش يكسان و شبيه است، بعيد نيست اين سخن واهى و سست را بگويد كه با هيچ يك از نواميس عدل مناسبتى ندارد. و اگر تعجّب مىكنى تعجّب از اين است كه عثمان اين سخن بيهوده را از او مىپذيرد و شتر و پالان آن را به وى مىبخشد تا متحمّل گناهان وى شود در حالى كه (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى )(6)[و هيچ گنهكارى گناه ديگرى را متحمّل نمىشود]، و او را شاهد و گواه بر اين كار قرار مىدهد و از دادن صدقات دست برمىدارد و گمان مىكند آنچه اين مسخره مىگويد حتماً واقع مىشود، گويا سر رشتههاى حساب در دست ابن ابى سرح و كليدهاى روز قيامت نزد اوست و او خبر دارد در آن روز چه رخ مىدهد و به او خبر داد كه گناهان او به خاطر اين مبادله از بين رفت، يا اينكه خود عثمان علم غيب داشت و مىدانست آنچه را رفيقش مىگويد حقّ است، و گويا سخنان خداوند متعال را فراموش كرده كه مىگويد:
(وَ قالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّبِعُوا سَبِيلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطاياكُمْ وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ خَطاياهُمْ مِنْ شَيْءٍ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ عَمّا كانُوا يَفْتَرُونَ )(7)[و كافران به مؤمنان گفتند: «شما از راه ما
پيروى كنيد، (و اگر گناهى داريد) ما گناهانتان را برعهده خواهيم گرفت». آنان هرگز چيزى از گناهان اينها را بر دوش نخواهند گرفت؛ آنان به يقين دروغگو هستند! * آنها بار سنگين (گناهان) خويش را بر دوش مىكشند، و (همچنين) بارهاى سنگين ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خود؛ و روز قيامت به يقين از تهمتهايى كه مىبستند سؤال خواهند شد].
و مىگويد: (مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ وَ لا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اَللّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً )(1)[هر كس عمل بدى انجام دهد، كيفر داده مىشود؛ و كسى را جز خدا، ولىّ و ياور خود نخواهد يافت].
و مىفرمايد: (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ )(2)[پس هر كس هموزن ذرّهاى كار خير انجام دهد آن را مىبيند * و هر كس هموزن ذرّهاى كار بد كرده آن را مىبيند].
و نيز: (كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ )(3)[هر كس در گرو اعمال خويش است].
(وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْماً فَإِنَّما يَكْسِبُهُ عَلى نَفْسِهِ )(4)[و كسى كه گناهى مرتكب شود، به زيان خود مرتكب شده].
(اَلْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ لا ظُلْمَ اَلْيَوْمَ )(5)[امروز هر كس در برابر كارى كه انجام داده است پاداش داده مىشود؛ امروز هيچ ظلمى نيست].
(وَ لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ )(6)[هر كس در برابر اعمالى كه انجام داده است جزا داده مىشود؛ و به آنها ستمى نخواهد شد].
و آيات فراوانى از اين دست، كه همگى اين حكم عقل به قبح مجازات كسى به خاطر جرم ديگرى را تأييد مىكنند.
و عدل حكم مىكند اگر ابن ابى سرح كه نمونۀ كامل گناهان و خصلتهاى زشت است به خاطر اين گفتهاش متحمّل گناهى شود، همانا به دليل جرأت وى بر خداى متعال و كوچك شمردن بزرگى آتشهاى عدل الهى و نهى كردن از صدقه است، نه به دليل اينكه گناهانى را كه عثمان قبلاً كسب كرده متحمّل شده است، لكن با من بيا كم خردى كسى را ببينيم كه اين سخن مسخره را تصديق مىكند و بر آن، آثارى عملى مترتّب مىكند تا اينكه قرآن حكيم آن را برملا مىكند.
احمد با سند خود از مطرف از عمران بن حصين نقل كرده است:
«پشت سر على نماز خواندم و به ياد نمازى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر خوانده بودم افتادم. پس رفتم و با ابونجيد نماز خواندم و ديدم هرگاه سجده مىكند و هرگاه سر از ركوع برمىدارد تكبير مىگويد. گفتم: اى ابو نجيد اوّلين كسى كه تكبير را ترك كرد، كه بود؟ گفت: عثمان بود كه وقتى پير شد و صدايش ضعيف گشت آن را ترك كرد»(7).
امينى مىگويد: به زودى(8)پيرامون تكبير در هر نشست و برخاستِ نماز، بحثى كامل مطرح مىكنيم و خواهيم گفت كه تكبير، سنّت ثابت رسول خدا صلى الله عليه و آله است، سنّتى كه همۀ امّت بر آن اتّفاق نظر دارند و صحابه به آن عمل كردهاند و پيشوايان مذاهب دربارۀ آن اجماع دارند.
و اين حديث به ما خبر مىدهد كه اوّلين كسى كه آن را ترك كرد عثمان بود و معاويه و بنى اميّه از او پيروى كردند و پيوسته مردم بر اين وضعيّت بودند و امّت از روى خواست خود يا به اجبار به همين صورت عادت كردند تا اينكه سنّت ثابت ضايع و فراموش شد، و هر كه اين سنّت را انجام مىداد احمق شمرده مىشد به گونهاى كه گويا كارى برخلاف شرع مقدّس انجام داده است.
و پىآمد و نتيجۀ همۀ اينها برعهدۀ خليفه است كه ترك سنّت الهى و تغييرناپذير را آغاز كرد.
و اينكه كار عثمان را توجيه كرده و بگوييم وى تكبير را آهسته مىگفته است [نه اينكه به كلّى ترك كرده باشد]، نادرست است؛ زيرا با واژۀ «تَرَك» [ترك كرد] صريح در اين است كه وى تكبير را به كلّى ترك كرده است. و ابن حصين از تكبير گفتن اميرالمؤمنين هنگام خم شدن و بلند شدن خبر مىدهد نه از بلند گفتن تكبير، و نيز از نخستين كسى كه تكبير گفتن را ترك كرد مىپرسد نه از كسى كه نخستين بار تكبير را آهسته گفت.
اين بود اندكى از آنچه كه دست جنايتكار تاريخ نشر داده است، پس از اينكه از ذكر مسائل مهمّى كه در آن زمان روى داده دست كشيده است، زمانى كه پر از هياهو و سر و صدا، و لبريز از فتنهها و بلاها و مصيبتها بود.
و ما تاريخ را جنايتكار خوانديم؛ زيرا اين حقيقتها را به خاطر ميل به عاطفۀ شخصى و حركت بر طبق خواستههاى درونى مخفى كرده است، در حالى كه تاريخ آزاد است و بايد با واقع حركت كند، و به خاطر تعصّبِ براى يك شخص يا موافقت با يك گروه خاصّ واقعيّت را عمداً نپوشاند، لكن اهل سنّت در نقل تاريخ آنچنانكه بر آنها واجب بود سير نكردند و شروع به تحريف كلمات از جايگاههاى اصلى آنها كردند، و آنچه را موافق هوى و هوس آنها بوده باقى گذاشته و آنچه را دوست نداشتند رها كردهاند.
طبرى در تاريخ خود مىنويسد:
همانا ما بخش زيادى از علّتهايى كه قاتلان عثمان دستاويز قرار دادند واو را كشتند را يادآور شديم واز ذكر بخش زيادى از آنها صرف نظر كرديم، و اين به خاطر سببهايى بود كه ما را به صرف نظر كردن از آنها وامىداشت(1).
و نوشته است(2):
محمّد بن ابوبكر وقتى والى مصر شد به معاويه نامه نوشت، و گفته شده نامههايى بين آن دو ردّ و بدل شده كه من ذكر آنها را خوش ندارم؛ زيرا مطالبى دارد كه تودۀ مردم تحمّل شنيدن آن را ندارند.
واقدى دربارۀ ماجرايى كه بين على عليه السلام و عثمان رخ داده مىنويسد(3):
عثمان با كلامى درشت جواب او را داد كه نوشتن آن را دوست ندارم، و على نيز مثل همان جواب را گفت.
و ابن كثير در «البداية و النهاية» مىنويسد(4):
و در اين سال - يعنى (33) - عثمان برخى از اهل بصره را به شام و به مصر تبعيد كرد به خاطر علّتهايى كه اين رفتار او را جايز مىنمود؛ زيرا آن گروه به جان او افتادند و به دشمنان در پايين آوردن [شأن عثمان] و سخن گفتن دربارۀ وى كمك مىكردند، و آنها در اين باره ظلم كردند، و عثمان رضى الله عنه نيكوكار و راشد بود [كسى بود كهدر راه حقّ و دين صلابت به خرج مىداد].
و دكتر احمد فريد رفاعى در كتاب «عصر المأمون» نوشته است(1):
از ما نخواهيد كه ديدگاه خود را دربارۀ عثمان بگوييم؛ زيرا او صحابى بزرگى بود، و اثر ماندگارى در گردآورى قرآن و غير آن دارد، و دينى آسان گير كه هيچ عيبى در آن راه ندارد، داشت. و دين بر همۀ مردم حتمى نكرده است كه در زندگى دنيا فقيرانه و زاهدانه زندگى كنند. و ما موظّف نيستيم كه ضعف حكومت عثمانى را ثابت كنيم، بلكه تنها موظّفيم كه حوادث را خلاصه و گذرا بازگو كنيم. و ما در ذكر حوادث مربوط به زمان عثمان و بررسى آنها و ثبت مسائل آنها به مقدارى كه هنگام بررسى حوادث عصر مورد بحثمان (عصر مأمون) و عصر پس آن ايجاب مىكند، يادآور مىشويم.
سپس اشارۀ يعقوبى به برخى از كارهايى كه بر عثمان عيب گرفته شده را يادآور مىشود، و با ذكر روايتِ طبرى از سرىّ دروغگو، از شعيب مجهول، از سيف متروك و بىارزش و متّهم به زندقه و كفر، يا از افرادى ديگر كه مانند اينها هستند، خود را از بحث پيرامون انتقادات وارد بر عثمان نجات داده و خلاص كرده است.
به اين كتابها، تعداد زيادى از كتابهاى تاريخ كه در گذشته و حال نگاشته شدهاند را اضافه كن؛ كتابهايى كه با دست خيانتكارِ به امانتهاى علم و دين نوشته شدهاند. و شايد در مقدار اندكى كه در اين كتاب يادآور شديم، براى علم پيدا كردن به خُلق و خوى خليفه در جوانب مختلف و مقدار علم و تقواى وى كافى باشد.
و هر كه هم عصر او بوده و با او معاشرت كرده همۀ اينها را مىدانسته است؛ از اين رو كلمات آنها در حقّ وى يكسان است، و رفتارهايى كه دربارۀ او انجام دادهاند شبيه يكديگر است. و ما نمونههايى از سخنها و رفتارهايى كه در آن دوره رخ داد را ذكر مىكنيم؛ دورهاى كه به وسيله بلاهاى بزرگ و كارهاى بسيار زشت سياه شد؛ از جمله:
1 - بخشى از خطبۀ حضرت در معناى قتل عثمان چنين است: «لو أمرتُ به لكنتُ قاتلاً، أو نهيتُ عنه لكنتُ ناصراً، غير أنّ من نصره لا يستطيع أن يقول: خذله من أنا خير منه، و من خذله لا يستطيع أن يقول: نصره من هو خير منّي، وأنا جامع لكم أمره، استأثر فأساء الأثرة، وجزعتم فأسأتم الجزع، وللّه حكمٌ واقعٌ في المستأثر والجازع»(2)[اگر به كشتن او (عثمان) فرمان داده بودم، قاتل بودم، و اگر از آن باز مىداشتم از ياوران او به شمار مىآمدم، با اين همه، كسى كه او را يارى كرد، نمىتواند بگويد كه از كسانى كه دست از يارىاش برداشتند بهترم(3)، و كسانى كه دست از يارىاش برداشتند نمىتوانند بگويند ياورانش از ما بهترند. من جريان عثمان را برايتان خلاصه مىكنم: عثمان استبداد و خود كامگى پيشه كرد، و شما بىتابى كرديد و از حدّ گذرانديد، و خدا در خودكامگى، و در بىتابى و تندروى، حكمى دارد كه تحقّق خواهد يافت].
ابن ابى الحديد در شرح خود مىنويسد(4):
سخن او: «كسى كه او را يارى كرد...» معنايش اين است كه آنها كه او را يارى نكردند بهتر از يارى دهندگان او بودند؛ زيرا بيشتر آنها كه او را يارى كردند فاسق بودند مثل مروان بن حكم و امثال وى، و مهاجران و انصار او را وا نهادند.
2 - ابن سعد(1)از طريق عمّار بن ياسر نقل كرده است: وقتى عثمان كشته شد على را بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله ديدم كه فرمود: «ما أحببْتُ قتلَه ولا كرهتُه، ولا أمرتُ به ولانهيتُ عنه»(2)[نه كشته شدن او را دوست داشتم و نه از آن بدم مىآمد، و نه به آن امر كردم و نه از آن نهى نمودم].
3 - بلاذرى در «أنساب»(3)در حديثى اين سخن على عليه السلام به عثمان را ذكر كرده است: «يا عثمان! إنّ الحقّ مَريء، وإنّ الباطل خفيف وبيء، وإنّك متى تُصدَق تسخطْ ومتى تُكذب ترض» [اى عثمان! همانا حقّ (هرچند به ظاهر سنگين باشد) گواراست (به دل نشسته و عاقبت خوبى دارد) و باطل، سبك ولى همراه با وباست (نابود كننده بوده و عاقبت خوشى ندارد)، هرگاه به تو راست گفته شود خشمگين مىشوى و هرگاه به تو دروغ گفته شود راضى گردى].
4 - هرگاه مردم دربارۀ كار عثمان به على شكايت مىكردند فرزندش حسن را به سوى او مىفرستاد و چون اين كار را زياد انجام داد عثمان به امام حسن گفت: «إنّ أباك يرى أنّ أحداً لا يعلم ما يعلم، ونحن أعلم بما نفعل، فكفّ عنّا»(4)[همانا پدرت گمان مىكند آنچه را مىداند هيچ كس نمىداند، و ما به آنچه انجام مىدهيم داناتريم پس دست از ما بردار]، پس از آن ديگر على فرزندش را به سوى او نفرستاد.
5 - اعمش از حكم بن عتيبه از قيس بن ابو حازم نقل كرده است: از على عليه السلام كه روى منبر كوفه بود شنيدم كه فرمود:
«يا أبناء المهاجرين انفروا إلى أئمّة الكفر، وبقيّة الأحزاب، وأولياء الشيطان، انفروا إلى من يقاتل على دم حمّال الخطايا؛ فواللّه الّذي فلق الحبّة، وبرأ النسمة إنّه ليحمل خطاياهم إلى يوم القيامة لاينقص من أوزارهم شيئاً»(5)[اى فرزندان مهاجران به سوى پيشوايان كفر و باقيماندۀ احزاب (\ گروههاى شركت كننده در جنگ احزاب) و دوستان شيطان كوچ كنيد! به سوى كسى كه به بهانۀ خون آن فردى كه خطاهاى فراوانى را به دوش مىكشد، مىجنگد كوچ كنيد! پس سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جانداران را آفريد او خطاهاى آنها تا روز قيامت را به دوش مىكشد بدون اينكه چيزى از گناهان آنها كم شود].
6 - بخشى از نامهاى كه آن حضرت وقتى اشتر را والى مصر قرار داد، به اهل مصر نوشت، چنين است: «من عبداللّه عليّ أمير المؤمنين إلى القوم الّذين غضبوا للّهحين عُصي في أرضه وذُهب بحقّه، فضرب الجور سرادقه على البرّ والفاجر، والمقيم والظاعن، فلا معروف يُستراح إليه، ولا منكر يُتناهى عنه»(6)[از بندۀ خدا، على اميرمؤمنان، به گروهى كه براى خدا به خشم آمدند، آن هنگام كه خدا در زمينش نافرمانى شد و حقّ او نابود گشت؛ هنگامى كه ظلم و ستم خيمۀ خود را بر نيك و بد، وحاضر و مسافر (بر سر همگان) برافراشت، نه معروفى ماند كه در پناه آن آرامش يابند و نه منكرى كه از آن دست نگه داشته و باز ايستند (يا: نه كسى از زشتىها نهى مىكرد)].
ابن ابى الحديد در شرح خود مىنويسد(7):
تأويل و تفسير اين بخش از نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام براى من سخت است؛ زيرا اهل مصر بودند كه عثمان را كشتند، و وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام گواهى دهد آنگاه كه در زمين نافرمانى خدا شد آنها براى خدا خشمگين شدند، اين عبارت گواهى آشكارى عليه عثمان است كه وى معصيت كرده و مُنْكَر انجام داده است.].
1) - الطبقات الكبرى 3:82.
2) - أنساب الأشراف 5:101[224/6].
3) - همان 5:44[156/6].
4) - العقد الفريد 2:274[120/4]؛ الإمامة و السياسة 1:30[36/1].
5) - شرح ابن أبي الحديد 1:179[194/2، خطبۀ 34].
6) - تاريخ طبرى 6:55[96/5، حوادث سال 38 ه]؛ نهج البلاغة 2:63 [ص 410، خطبۀ 38]؛ شرح ابن أبي الحديد 2:29[77/6، خطبۀ 38].
7) - شرح نهج البلاغة 4:58[156/16، نامۀ 38].
سپس سخن امام عليه السلام را به گونهاى توجيه مىكند كه خود آن را نسنجيده و خلاف ظاهر مىداند، و چنين توجيهى انسان را از حقّ بىنياز نمىكند، و حجّت و دليل با آن كامل و تمام نمىشود.
فرض كن ابن ابى الحديد در اينجا كلام را بر خلاف ظاهر حمل كرده و آن را توجيه و تأويل كند، امّا با بقيّۀ كلمات مولا اميرالمؤمنين و سخنان بقيّۀ صحابه كه هماهنگ با اين سخن بوده و بيش از صدها سخن است چه مىكند؟! آيا مىتوانيم همۀ اين سخنان را بر خلاف ظاهر حمل كنيم؟! براى آگاه شدن، از او سؤال كن!
7 - در بخشى از خطبۀ شقشقيّۀ مولا اميرالمؤمنين آمده است: «إلى أن قام ثالث القوم نافجاً حضنيه بين نثيله ومعتلفه، وقام معه بنو أبيه يخضمون مال اللّه خضمة الإبل نبتة الربيع، إلى أن انتكث فتله، وأجهز عليه عمله، وكبت به بطنته»(1)[تا آن كه سومى به حكومت رسيد، كسى كه دو پهلويش از پرخورى باد كرده، همواره بين آشپزخانه و دستشويى سرگردان بود (برنامهاش جز انباشتن شكم و تخليه آن نبود) و دودمان پدرى او از بنى اميّه به همراهى او برخاستند و چون شتر گرسنهاى كه گياه تازۀ بهارى را با ولع مىخورد، بيت المال را خوردند و بر باد دادند، عثمان آن قدر اسراف كرد كه ريسمان بافتۀ او باز شد و اعمال او مردم را برانگيخت، و شكم بارگى نابودش ساخت].
8 - بلاذرى در «أنساب»(2)از طريق صهيب غلام عبّاس نقل مىكند:
عبّاس به عثمان گفت: تو را در كار پسر عمو، پسر دايى، دامادت و آنكه با رسول خدا صلى الله عليه و آله مصاحب و همراه تو بود، به ياد خدا مىاندازم، همانا به من خبر رسيده كه مىخواهى در برابر او و يارانش بايستى.
پس عثمان گفت: «أوّل ما اُجيبك به أنّي قد شفّعتك، أنّ عليّاً لو شاء لم يكن أحد عندي إلّادونه ولكنّه أبى إلّارأيه» [نخستين پاسخ من به تو اين است كه تو را ميانجى قرار مىدهم، اگر على مىخواست كسى غير از او نزد من نبود (يعنى نزديكترين فرد به من بود و نزد من از همه برتر بود)، امّا او از هر چيزى جز ديدگاه خود امتناع مىورزد].
سپس عبّاس آنچه را به عثمان گفته بود به على گفت؛ پس على فرمود: «لو أمرني عثمان أن أخرج من داري لخرجتُ» [اگر عثمان به من فرمان دهد كه از خانهام خارج شوم حتماً خارج مىشوم].
9 - بخشى از نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به معاويه اين است: «أمّا بعد: فواللّه ما قَتَل ابن عمّك غيرك، وإنّي لأرجو أن ألحقك به على مثل ذنبه وأعظم من خطيئته»(3)[امّا بعد، به خدا سوگند كسى غير از تو عموزادهات را نكشت، و من اميد دارم تو را با مثل گناهان وى و بزرگتر از خطاهاى وى به او ملحق كنم].
امينى مىگويد: بررسى اين احاديث به ما مىفهماند كه امام عليه السلام خليفه را امام عادلى كه كشته شدنش او را ناراحت كند، يا ماجراى او برايش مهمّ باشد، يا حمله كردن به وى او را غضبناك كند، نمىدانست، بلكه از كار وى كناره گرفت و مىترسيد اگر اقدام به دفاع از وى كند گناهكار باشد، و آنها كه عليه او برخاستند را در اين قيام گناهكار نمىدانست وگرنه اين قيام او را ناراحت مىكرد تا چه رسد به اينكه ساكت بماند يا آنها را ستايش كند آن گونه كه در نامۀ آن حضرت به اهل مصر آمده بود، يا آنها كه او را وا نهادند را بهتر از كسانى كه او را يارى كردند بداند.
و اگر او را امامى عادل مىدانست كمترين مراتب آن اين بود كه بگويد: يارى دهندۀ به او بهتر از كسى است كه او را وانهد؛ چرا كه دربارۀ فردى عادل از تودۀ مردم مسلمان چنين است تا چه رسد به امام مسلمين.].
و حديث شكايت عثمان به عمويش عبّاس كه در سال (32) از دنيا رفته، به ما مىفهماند كه اختلاف و مشاجرۀ بين آن دو پيش از يورش بردن انقلابيون به او و در اواسط ايّام خلافت وى و چند سال پيش از كشته شدنش بوده است. و اينكه اميرالمؤمنين به عبّاس فرمود: «اگر عثمان به من فرمان دهد كه از خانهام خارج شوم حتماً خارج مىشوم» اشاره دارد به اين كه انكار و عيب گرفتن آن حضرت عليه السلام بر آن مرد هرگز در سلطنت وى نبوده و راضى نمىشده با مخالفت در امر وى، جماعت مسلمين از هم بهپاشد بلكه تنها براى امر به معروف و نهى از منكر بوده و براى خود چارهاى جز اين نمىديده است.
در بخشى از خطبهاى كه در روز دوم بيعت ايراد كرد آمده است: «ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاه من مال اللّه فهو مردود في بيت المال» [آگاه باشيد همانا هر زمينى كه عثمان واگذار كرده و هر مالى از مال خدا كه بخشيده، به بيت المال برگردانده مىشود]؛ و اگر اين مرد نزد امام عليه السلام، امامى عادل بود حتماً گرفتن و دادن و واگذار كردن و بخشش وى بر ديگران حجّتى بود كه ردّ كردن در آن راه نداشت، لكن....
1 - ابن سعد نوشته است(1): «چون عثمان محاصره شد مروان نزد وى به شدّت مىجنگيد، و عايشه در آن حالت كه عثمان در محاصره بود، عزم سفر حجّ كرد، پس مروان و زيد بن ثابت و عبدالرحمن بن عتاب نزد او آمده و گفتند: اى اُمّ المؤمنين كاش مىماندى؛ زيرا آن گونه كه مىبينى اميرالمؤمنين در محاصره است و ماندن تو از چيزهايى است كه خداوند به وسيله آن از او دفع بلا مىكند.
عايشه گفت: «قد حلبتُ ظهري، وعرّيتُ غرائري، ولست أقدر على المقام» [من مركب خود را دوشيده، و كيسهام را گره زدهام (چمدان سفر را بستهام)(2)، و نمىتوانم بمانم]؛ پس دوباره همان سخن را گفتند، و او نيز سخن خود را تكرار كرد؛ آنگاه مروان بلند شد و گفت:
وحرَّق قيسٌ عليَّ البلاد حتّى إذا استعرت أجذما(3)
[قيس شهرها را عليه من به آتش كشيد و آنگاه كه شعلهور شد رها كرد].
پس عايشه گفت: «أيّها المتمثّل عَلَيَّ بالأشعار وددتُ واللّه إنّك وصاحبك هذا الّذي يعنيك أمره في رِجْل كُلِّ واحدٍ منكما رحاً وأ نّكما في البحر» [اى كسى كه عليه من به أشعار متمثّل مىشوى، به خدا سوگند دوست داشتم تو و رفيقت كه كار او مورد عنايت توست در پاى هر كدام از شما آسيابى بود (تا شما را به قعر دريا كشيده نابود سازد) و شما در دريا بوديد]، و به سوى مكّه بيرون رفت».
2 - عبداللّه بن عبّاس بر عايشه گذر كرد، و عثمان توليت موسم حجّ را به او واگذار كرده بود، و عايشه در منزلى از منازل طريق مكّه بود پس عايشه گفت: «يابن عبّاس! إنّ اللّه قد آتاك عقلاً وفهماً وبياناً فإيّاك أن تردّ الناس عن هذا الطاغية»(4)[اى فرزند عبّاس! همانا خدا به تو عقل و فهم و بيان نيكو داده است پس به دور باش از اينكه مردم را از اين طغيانگر (\ عثمان) باز گردانى].
3 - و در نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به طلحه و زبير و عايشه، آنگاه كه نزديك بصره شد، آمده است: «وأنتِ يا عائشة فإنّكِ
1) - الطبقات الكبرى [36/5].
2) - [اين دو جمله، كنايۀ از آماده بودن جهت سفر مىباشند].
3) - [اين بيت سرودۀ ربيع بن زياد بن عبداللّه عبسى، شاعر زمان جاهليّت است كه با نعمان بن منذر ديدار كرده و در سال (30) قبل از هجرت از دنيا رفته است؛ ر. ك: لسان العرب 224/2، و در آن به جاى «استعرت»، «اضطرمت» آمده كه هر دو واژه به معناى شعلهور شدن است؛ الاعلام 14/3].
4) - اين روايت را بلاذرى در أنساب الأشراف [193/6] نقل كرده است.
خرجْتِ من بيتكِ عاصية للّهولرسوله تطلبين أمراً كان عنكِ موضوعاً، ثمّ تزعمين أنّك تريدين الإصلاح بين المسلمين، فخبّريني ما للنساء وقود الجيوش والبروز للرجال، والوقوع بين أهل القبلة وسفك الدماء المحرّمة؟! ثمّ إنّكِ طلبت على زعمك دم عثمان، وما أنت وذاك؟! عثمان رجل من بني اُميّة وأنت من تيم. ثمّ بالأمس تقولين في ملأ من أصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله: اقتلوا نعثلاً قتله اللّه فقد كفر، ثمّ تطلبين اليوم بدمه؟! فاتّقي اللّه وارجعي إلى بيتك، واسبلي عليك سترك، والسلام»(1)[و تو اى عايشه همانا از خانهات خارج شدهاى در حالى كه معصيتِ خدا و رسولش مىكنى و امرى را مىطلبى كه از تو برداشته شده است، سپس گمان مىكنى اصلاح بين مسلمانان را مىخواهى پس به من خبر بده زنان را چه به لشكركشى وظاهر شدن براى مردان وقرار گرفتن دربين اهل قبله وريختن خونهايى كه ريختن آنها حرام است؟! سپس گمان كردهاى كه خونخواه عثمان هستى و تو را به اين كار چه؟! عثمان مردى از بنى اُميّه بود و تو از قبيله تيم هستى. سپس تا ديروز در ميان گروهى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگفتى: اين پيرمرد احمق را بكشيد، خداوند او را بكشد همانا كافر شده است، و امروز خونخواه او شدهاى؟! پس، از خدا بترس و به خانهات برگرد و پردهات را بر روى خود بكش. با درود].
4 - ابن ابى الحديد نوشته است(2):
هر كس كتابى دربارۀ سيرهها و اخبار تصنيف كرده، نوشته است: همانا عايشه از سختگيرترين افراد بر عثمان بود تا جايى كه لباسى از لباسهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را بيرون آورد و در منزل خود آويزان كرد، و به كسانى كه داخل مىشدند مىگفت: «هذا ثوب رسول اللّه لم يبل وعثمان قد أبلى سنّته» [اين، لباس رسولخدا صلى الله عليه و آله است كه هنوز كهنه نشده ولى عثمان سنّت او را كهنه كرد].
نوشتهاند: نخستين كسى كه عثمان را پيرمرد احمق ناميد عايشه بود و مىگفت: «اقتلوا نعثلاً، قتل اللّه نعثلاً» [اين پيرمرد احمق را بكشيد خداوند او را بكشد].
5 - مداينى در كتاب «الجمل» نقل كرده است: «چون عثمان كشته شد عايشه در مكّه بود، و خبر كشته شدن وى در حالى كه در «شراف» بود به او رسيد و شكّ نكرد كه طلحه خليفه مىشود و گفت: «بُعداً لنعثل وسحقاً، إيه ذا الإصبع! إيه أبا شبل! إيه يابن عمّ! لكأنّي أنظر إلى إصبعه وهو يُبايَع له، حثوا الإبل ودعدعوها» [اين پيرمرد احمق از رحمت خدا به دور باد، اى ذا الإصبع(3)كار و گفتار خود را ادامه بده! اى ابو شبل ادامه بده! اى پسر عمو (مراد طلحه است) ادامه بده! گويا من به انگشت او نگاه مىكنم در حالى كه با او بيعت مىشود، شترها را حركت دهيد و برانيد].
مداينى مىگويد: وقتى عثمان كشته شد طلحه كليدهاى بيت المال و اسبهايى كه براى عثمان و در خانهاش بود را برداشت سپس امر او فاسد شد [خليفه نشد] و آنها را به على بن ابى طالب داد»(4).
6 - و از طريقهاى گوناگون نقل شده است: «وقتى خبر كشته شدن عثمان به عايشه كه در مكّه بود رسيد گفت: «أبعده اللّه، ذلك بما قدّمت يداه وما اللّه بظلاّم للعبيد»(5)[خدا او را از رحمت خود دور كند، اين به خاطر كارهايى بود كه انجام داد و خداوند بر بندگان ظلم نمىكند].
7 - ابن اثير و فيروزآبادى و ابن منظور و زبيدى نوشتهاند(6): «نعثل يعنى پيرمرد احمق... و نعثل مردى از اهل مصر].
1) - تذكرة الخواصّ [ص 69].
2) - شرح نهج البلاغة [215/6، خطبۀ 79].
3) - [يكى از القاب طلحه «ذا الإصبع» بوده است؛ زيرا گفته شده در جنگ اُحد يكى از انگشتان دست چپ وى قطع شد و بقيۀ انگشتان آن دستش نيز شل وفلج بوده است؛ ر. ك: السيرة الحلبيّة 2:552].
4) - شرح نهج البلاغة [215/6، خطبۀ 79].
5) - همان [215/6، خطبۀ 79].
6) - النهاية 4:166[80/5]؛ القاموس المحيط 4:59 [ص 1374]؛ لسان العرب 14:193[198/14]؛ تاج العروس 8:141؛ حياة الحيوان 2:359[365/2].
بود كه ريش بلندى داشت، ابو عبيد گفته است: وى شبيه عثمان بود و مردم به عثمان دشنام مىدادند و او را نعثل مىناميدند. و در حديث عايشه آمده است: «اقتلوا نعثلاً قتل اللّه نعثلاً» [اين پيرمرد احمق را بكشيد، خدا او را بكشد]، و منظورش عثمان بود...».
8 - بلاذرى در «أنساب»(1)نقل كرده است: «عايشه در حالى كه گريه مىكرد و مىگفت: عثمان كشته شد، از خانه خارج شد؛ پس عمّار بن ياسر به او گفت: «أنت بالأمس تحرّضين عليه ثمّ أنت اليوم تبكينه!» [تو ديروز عليه او تحريك مىكردى و امروز براى او گريه مىكنى!].
امينى مىگويد: اين روايات درس كاملى در نگاه عايشه نسبت به عثمان به ما مىدهند و اينكه وى براى عثمان لياقتى نمىديده كه وى را بر تخت سلطنت بالا برد.
و در اين ديدگاه به قدرى مبالغه مىكرد كه دوست داشت و آرزو مىكرد عثمان از پهنۀ هستى نابود شود. و دربارۀ او دوست داشت در حالى كه به پايش آسياب است در دريا بيفتد تا وى را به اعماق آن فرو برد، يا اينكه در جوالى(2)از جوالهاى او (عايشه) قرار داده شود و طناب پيچ شده و در ميان امواج دريا افكنده شود تا جنازهاش در دريا رسوب كند و خارج نشود، يا اينكه نيزههاى يورش برندگان به وى او را هلاك كنند و ننگ و عار بدعتهاى وى از جامعه زدوده شود.
و از اين رو با خارج كردن مو و لباس و كفش رسول خدا صلى الله عليه و آله مردم را عليه او مى شوراند، و پيوسته در سفر و حضر جامعۀ دينى را به جان وى مىانداخت و مردم را براى دشمنى با وى تحريك مىكرد و آنها را از يارى وى باز مىداشت، و عايشه از اين ديدگاه برنگشت حتّى پس از اينكه عثمان كشته شد، مگر آنگاه كه دانست امر خلافت از طلحه ربوده شد، كسى كه عايشه براى امير شدن وى بسيار كوشش مىكرد و از وقتى عليه عثمان گرد و غبار به راه انداخت و امّت را براى كشتن وى تهييج كرد، مقدّم شدن طلحه را در نيّت داشت.
و مىخواست حكومت بار ديگر به قبيلۀ تيم برسد، و شايد عايشه براى پراكندن و تبليغ اين هدف در راه مكّه و در محلّ اجتماع حاجيان در مكّه، به حجّ رفت، و شنيده مىشد كه دربارۀ طلحه مىگفت: «إيه ذا الإصبع! إيه أبا شبل! إيه يابن عمّ! لكأ نّي أنظر إلى إصبعه وهو يبايَع له» [اى ذا الإصبع ادامه بده! اى ابو شبل و اى پسر عمو ادامه بده! گويا من به انگشتش نگاه مىكنم در حالى كه با او بيعت مىشود]. و مىگفت: «إيه ذا الإصبع! للّهأبوك، أما إنّهم وجدوا طلحة لها كفواً» [اى ذا الإصبع ادامه بده! مرحبا! آگاه باشيد آنها طلحه را همتاى خلافت يافتند].
و دربارۀ عثمان مىگفت: «اقتلوا نعثلاً قتله اللّه فقد كفر» [اين پيرمرد احمق را بكشيد خداوند او را بكشد كه كافر شده است]، و به ابن عبّاس گفت: «إيّاك أن تردّ الناس عن هذا الطاغية» [به دور باش از اينكه مردم را از اين طغيانگر برانى]، و در مكّه گفت: «بُعداً لنعثل وسحقاً» [پيرمرد احمق از رحمت خدا به دور باد]، و وقتى خبر كشته شدن وى به گوشش رسيد گفت: «أبعده اللّه، ذلك ما قدّمت يداه وما اللّه بظلّام للعبيد» [خدا او را از رحمت خود دور كند، اين به خاطر كارهايش بود و خداوند بر بندگان ظلم نمىكند].
لكن آنگاه كه دانست خلافت بزرگ خداوند، علوى شد و در جايگاه شايستهاش قرار گرفت - و او علاقهاى به اميرالمؤمنين عليه السلام نداشت - دوستى با خلافت را كنار گذاشت و مىگفت: «لوددْتُ أنّ السماء انطبقت على الأرض إن تمّ هذا»(3)[دوست دارم اگر اين امر تمام و كامل شود آسمان بر زمين فرود آيد].
و به خاطر كشته شدن عثمان اظهار تأسّف كرد، و دوباره به مكّه برگشت و لشكرى براى خونخواهى عثمان برپا كرد].
تا شايد از اين طريق حكومت را به طلحه بازگرداند، وگرنه او از اولياى خون عثمان نبود، و لشكركشى و شركت در جنگها از او برداشته شده بود؛ زيرا او زن است و خدا او را براى پرده نشينى آفريده است، و مانند ديگر زنان پيامبر صلى الله عليه و آله، به طور خاصّ از ظاهر كردن زينتها و نشان دادن صورت و موى خود به نامحرمان نهى شده بود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله او را از خصوص واقعۀ جمل ترسانده و برحذر داشته بود امّا وى از همۀ اينها صرفنظر كرد؛ به خاطر اينكه تأييد امر طلحه در نظرش ترجيح داشت. و نسبت به پارس كردن سگان حوأب، خود را به كرى زد؛ در حالى كه پيامبر صادق امين در هنگام ترساندن و برحذر داشتن وى، اين پارس كردن را برايش گفته بود، و پيوسته اميد و آرزو او را در پىِ خود مىكشاند تا اينكه طلحه كشته شد و نا اميدى به او روى آورد، و امر خدا در حالى كه وى آن را خوش نداشت، غالب گشت.
1 - بلاذرى از سعد نقل كرده است: «وقتى ابوذر در ربذه از دنيا رفت على و عبدالرحمن بن عوف دربارۀ رفتار عثمان گفتگو كردند.
پس على گفت: «اين، كار توست [تو وامثال تو باعث شديد كه عثمان، حكومت را به دست گيرد واين فجايع را بهبار آورد]».
عبدالرحمن گفت: اگر مىخواهى شمشير بكش و من نيز شمشير مىكشم، همانا او به تعهّدات خود با من عمل نكرده است».
2 - ابو الفدا مىگويد: «وقتى عثمان ولايت شهرها را به جوانان خويشاوند خود داد، نقل شده كه به عبدالرحمن بن عوف گفته شد: همۀ اينها كار توست. گفت: من گمان نمىكردم اين كار را انجام دهد، لكن نذر مىكنم هرگز با او سخن نگويم. و عبدالرحمن در حالى كه با عثمان قطع رابطه كرده بود مُرد، و عثمان در بيمارى وى به عيادت او آمد ولى عبدالرحمن رو به ديوار كرد و با او سخن نگفت».
3 - از سعد نقل شده است: «عبدالرحمن وصيّت كرد عثمان بر او نماز نخواند از اين رو زبير يا سعد بن ابى وقّاص بر او نماز خواندند، وى در سال (32) از دنيا رفته است»(1).
1 - در بخشى از سخن مولا اميرالمؤمنين دربارۀ اين دو نفر آمده است: «واللّه ما أنكروا علَيَّ مُنكراً ولا جعلوا بيني وبينهم نَصَفاً، وإنّهم ليطلُبُون حقّاً هم تركوه، ودماً هم سفكوه. فإن كنتُ شريكهم فيه فإنّ لهم نصيبهم منه، وإن كانوا وَلُوهُ دوني فما الطَلِبَةُ إلّا قِبَلَهُم. وإنّ أوَّلَ عَدْلِهِمْ لَلْحُكْمُ على أنفسهم. وإنّ معي لبصيرتي ما لَبَسْتُ ولا لُبِسَ علَيَّ، وإنّها للفئة الباغية فيها الحَمَأُ والحُمَّة»(2)(3)[به خدا سوگند! آنان (طلحه و زبير و پيروانشان) نه منكرى در كارهاى من سراغ دارند كه برابر آن بايستند، و نه ميان من و خودشان راه انصاف پيمودند. آنها حقّى را مىطلبند كه خود ترك كردهاند، و انتقام خونى را مىخواهند كه خود ريختهاند. اگر من در ريختن اين خون شريكشان بودم، آنها نيز از آن سهمى دارند، و اگر خودشان تنها اين خون را ريختهاند، بايد از خود انتقام بگيرند. اوّلين مرحله عدالت، آن كه خود را محكوم كنند. همانا آگاهى و حقيقتبينى با من همراه است، نه حقّ را از خود پوشيده داشتهام و نه بر من پوشيده بود. همانا ناكثين (اصحاب جَمَل) گروهى سركش و ستمگرند، خشم و كينه، و زهر عقرب، در دلهايشان وجود دارد].
1) - ر. ك: أنساب الأشراف بلاذرى 5:57[171/6 و 172]؛ العقد الفريد 2:258 و 261 و 272 [101/4 و 108]؛ تاريخ أبي الفدا 1:166.
2) - ابن أبي الحديد [33/9، خطبۀ 137]: على عليه السلام واژۀ «حمّه» به معناى سمّ عقرب را كنايۀ از زوجه قرار داده است. و «حمأ»: براى غير طيّب و ناخالص مَثَلآورده مىشود، و مراد از آن زبير پسر عمّۀ پيامبر است. پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام خبر داده بود كه گروهى از مسلمانان كه در ميان آنها برخى زنان پيامبر وبرخى بستگان حضرت (أحماء) وجود دارند، با او مىجنگند.
3) - نهج البلاغة 1:254 [ص 194، خطبۀ 137].
2 - و در نامهاى كه ابن عبّاس در پاسخ معاويه نوشته آمده است: «وأمّا طلحة والزبير، فإنّهما أجلبا عليه وضيّقا خناقه، ثمّ خرجا ينقضان البيعة، ويطلبان الملك، فقاتلناهما على النكث، كما قاتلناك على البغي»(1)[و امّا طلحه و زبير پس آن دو عليه او سپاهى گرد آوردند و گلوى او را تنگ كردند سپس خارج شدند و بيعت را شكستند و خواهان پادشاهى شدند پس ما با آن دو به خاطر پيمان شكنى جنگيديم چنانكه با تو به خاطر تجاوز جنگ كرديم].
3 - حاكم در «مستدرك»(2)با سند خود از اسرائيل بن موسى نقل كرده است: از حسن شنيدم كه گفت: «طلحه و زبير به بصره آمدند پس مردم به آنها گفتند: چه چيزى شما را به اينجا آورد؟! گفتند: ما خونخواه عثمان هستيم. حسن گفت: سبحان اللّه! شگفتا! آيا آن گروه عقل نداشتند كه بگويند: سوگند به خدا عثمان را كسى غير از شما نكشت».
4 - در بخشى از سخن مالك اشتر آمده است: «لعمري يا أمير المؤمنين! ما أمر طلحة والزبير وعائشة علينا بمخيّل، ولقد دخل الرجلان فيما دخلا فيه، وفارقا على غير حدث أحدثت، ولا جور صنعت، فإن زعما أنّهما يطلبان بدم عثمان فليقيدا من أنفسهما، فإنّهما أوّل من ألبّ عليه وأغرى الناس بدمه. وأشهد اللّه لئن لم يدخلا فيما خرجا منه لنلحقنّهما بعثمان، فإنّ سيوفنا في عواتقنا، وقلوبنا في صدورنا، ونحن اليوم كما كنّا أمس»(3)[اى اميرالمؤمنين! به جان خودم سوگند! امر طلحه و زبير و عايشه بر ما مشتبه نيست، و همانا اين دو مرد داخل شدند در آنچه داخل شدند، و جدا شدند بدون اينكه بدعتى ايجاد كنى يا ظلمى انجام دهى، پس اگر گمان مىكنند خونخواه عثمان هستند خود را قصاص كنند؛ زيرا آن دو نخستين كسانى بودند كه مردم را به جان وى انداختند و براى ريختن خون وى آنها را فريب دادند. و خدا را گواه مىگيرم اگر در آنچه از آن خارج شدند، داخل نشده بودند حتماً آن دو را به عثمان ملحق مىكرديم، همانا شمشيرهاى ما بر دوش ماست، و قلبهاى ما در سينههاى ماست، و ما امروز آن گونه هستيم كه ديروز بوديم].
امينى مىگويد: بررسى اين اخبار كه بالغ بر پنجاه حديث است به ما مىآموزد كه اين دو مرد در داستان عثمان پايه و اساس قيام بودند، و اين دو بودند كه آتش فتنه را عليه او به پا كردند، و اين دو هيچ حَرَج و گناهى در ريختن خون وى نمىديدند، و در آن هنگام آنچه را ارتكاب آن در بين مسلمانان حرام بود مگر اينكه به علّتى از علّتها شخصى مهدور الدم شود، مباح مى شمردند، پس عثمان را رها نكردند تا اينكه هلاكش نمودند. و طلحه در آن زمان به طور مشهود كارهايى انجام داد؛ آبى كه همه مسلمانان در آن مشتركند را از عثمان دريغ كرد، و وقتى عثمان به وى سلام كرد جواب او را نداد در حالى كه جواب سلام بر هر مسلمانى واجب است، و سه روز از دفن وى در مقبره مسلمانان جلوگيرى كرد در حالى كه شريعت اسلام واجب كرده كه به دفن مسلمان مبادرت ورزند، و دستور داد جنازه و كسانى كه مىخواستند آن را دفن كنند را سنگباران كنند، در حالى كه حرمت ميّت مسلمان مانند حرمت وى در زمان زنده بودن است، و در پايان طلحه راضى نشد مگر اينكه عثمان در مقبرۀ يهود در حشّ كوكب دفن شود.
و آيا پس از حفظ كرامت صحابى بودن اين دو، و عادل دانستن همۀ صحابه، و پذيرش روايتى كه دربارۀ اين دو مرد نقل شده مبنى بر اينكه اين دو جزء ده نفرى هستند كه به بهشت بشارت داده شدهاند، اين اعمال دليل و وجهى دارد؟!
مگر اينكه گفته شود: اين دو، عثمان را مسلمان نمىدانستند، وگرنه صحابى بودن، عدالت، و بشارت به بهشت، آن دو را از ارتكاب اين اعمال دربارۀ هر يك از افراد مسلمان بازمىداشت، تا چه رسد به خليفۀ مسلمانان.].
و امّا آن توبهاى كه پس از شكستن بيعتى كه صحيح و مشروع بود، اظهار كردند(1): اگر اين توبه صحيح بود و آن مقتول از نفوس محترمه بود، جا داشت خود را به اولياى مقتول يا امام وقت تسليم كنند تا آنها را قصاص كند، نه اينكه فتنه بزرگى را شعلهور كنند كه در آن خونهايى كه از ريختن خون عثمان مبرّا بودند، ريخته شود. همانا گناهى را بعد از گناهى انجام دادند، نه توبهاى كه به گمانشان - اگر راست گفته باشند - گناه نخست را محو مىسازد، بلكه گناه بعدى نزد خدا بزرگتر بود؛ زيرا در واقعۀ جمل از هر دو طرف، خون هزاران انسان كه همگى از ريختن خون عثمان مبرّا بودند، ريخته شد.
و حرمت رسول خدا صلى الله عليه و آله را با خارج كردن زنى از زنهاى او از پردهاش، شكستند در حالى كه آن حضرت صلى الله عليه و آله زنانش را از اين كار نهى كرده بود، و آن زن را در محلّ جمع شدن لشكريان و جبهه جنگ شديد نگه داشتند، و خواستند امام وقت را كه اطاعت و حفظش واجب بود، بكشند؛ (يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ )(2)[به زبان خود چيزى مىگويند كه در دلهايشان نيست]. (وَ اَللّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِيطٌ )(3)[و خداوند به همۀ آنها احاطه دارد].
گوشهاى از احاديث وى گذشت(4)، سخنانى كه از رأى محكم وى دربارۀ عثمان پرده مىداشت، و اينكه در درون خود بر او غضبناك بود، و او از جمله منتقدان وى بود كه بر او عيب مىگرفت و به او طعنه مىزد، وعراق را با ذكر بدعتهايش عليه او شوراند، و از اين رو عثمان به شدّت او را مجازات كرد، او را حبس نمود، با او قطع رابطه كرده، سهم او را چند سال نداد، و دستور داد به زور از مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله اخراج شود، و به زمين زده شد و دندهاش شكست، و چهل تازيانه به وى زد.
و ابن مسعود با ديد بدى كه دربارۀ عثمان داشت، بر او خشمگين بود تا اينكه از دنيا رفت و وصيّت كرد عثمان بر او نماز نخواند.
در «الفتنة الكبرى» آمده است(5):
نقل شده: ابن مسعود در ايّامى كه در كوفه بود، ريختن خون عثمان را حلال مىدانست و براى مردم خطبه مىخواند و مىگفت: «إنّ شرّ الاُمور محدثاتها، وكلّ محدث بدعة، وكلّ بدعة ضلالة، وكلّ ضلالة في النار»(6)[همانا بدترين امور تازههاى آن است و هر تازهاى بدعت و هر بدعتى گمراهى و هر گمراهى در آتش است]؛ و با اين سخن به عثمان و عامل وى وليد كنايه مىزد.
اين، ديدگاه آن صحابى بزرگ دربارۀ اين مرد است؛ و پس از اينكه شخصيّتى مثل ابن مسعود - كه از لحاظ سيرت، آرامش و وقار، و هيئت و شكل ظاهرى، شبيهترين مردم به پيامبر اعظم محمّد صلى الله عليه و آله است - خون وى را حلال مىشمارد يا به شدّت بر او عيب مىگيرد، پژوهشگر با چه حيلهاى مىتواند عثمان را تقديس كند؟!
1 - در بخشى از خطبهاى كه عمّار در روز صفّين ايراد كرد آمده است: «امضوا معي عباد اللّه إلى قوم يطلبون فيما يزعمون
1) - از طلحه نقل شده كه گفت: «[همانا از من دربارۀ عثمان كارى سرزد كه توبۀ من جز اين نيست كه خونم در خونخواهى او ريخته شود]»؛ نگاه كن: تاريخ الاُممو الملوك 5:183[476/4، حوادث سال 36 ه].
2) - آل عمران: 167.
3) - بروج: 20.
4) - در ص 813-814 از اين كتاب.
5) - الفتنة الكبرى: 171 [المجموعة الكاملة لمؤلّفات طه حسين/مج 366/4].
6) - ر. ك: ص 813 از اين كتاب.
بدم الظالم لنفسه، الحاكم على عباد اللّه بغير ما في كتاب اللّه، إنّما قتله الصالحون المنكرون للعدوان...» [اى بندگان خدا! با من بياييد به سوى گروهى برويم كه گمان مىكنند (و مدّعى هستند) خونخواه كسى هستند كه به خود ظلم كرد، و به غير آنچه در كتاب خدا بود بر بندگان حكم مىراند، و او را افراد صالحى كه منكر عدوان بودند كشتند...].
و در لفظ طبرى در تاريخش آمده است: «أيّها الناس اقصدوا بنا نحو هؤلاء الّذين يبغون دم ابن عفّان، ويزعمون أنّه قُتل مظلوماً»(1)[اى مردم! با ما بياييد به سوى اينها كه خونخواه پسر عفّان هستند و گمان مىكنند مظلوم كشته شده، برويم].
2 - ابو مخنف، از موسى بن عبدالرحمن بن ابو ليلى، از پدرش نقل كرده است: «ما به همراه حسن و عمّار بن ياسر به طرف ذى قار رفتيم تا در قادسيه فرود آمديم، پس حسن و عمّار فرود آمدند و ما نيز با آن دو فرود آمديم، پس عمّار كمر خود را با بندهاى شمشيرش بست، سپس از مردم دربارۀ اهل كوفه و حال آنها سؤال نمود، آنگاه شنيدم كه مىگفت:
«ما تركتُ في نفسي حزّة أهمّ إليّ من ألّانكون نبشنا عثمان من قبره ثمّ أحرقناه بالنار»(2)[هيچ چيز قلب مرا به درد نياورد كه برايم با اهمّيتتر از اين باشد كه عثمان را از قبرش بيرون نياورديم و او را آتش نزديم].
امينى مىگويد: اين صحابى پهلوان - كه او را پيش از اين شناختى - عمّار بن ياسر است كه در تعدادى از آيات كريمه قرآنِ حكيم مورد نظر است و محلّ ريزش ستايشهاى زيبا و مكرّر و فراوان از جانب پيامبراست؛ از آن ستايشهاست(3):
او سر تا پا مملوّ از ايمان است، با حقّ است و حقّ با اوست، هر كجا حقّ باشد او به دور آن مىچرخد، و دو چيز بر او عرضه نمىشود مگر اينكه بهترينِ آن دو را انتخاب مىكند، او از گروهى است كه بهشت مشتاق آنها است، و او پوست بين دو چشم پيامبر صلى الله عليه و آله است، و گروه ستمكار او را مىكشد. و اعتقاد اين مرد بزرگ كه داراى همۀ اين فضايل است، دربارۀ خليفه همان است كه تكرار مىكند؛ يعنى: عثمان به خود ظلم كرد، و به غير آنچه خدا نازل كرد حكم داد، و مىخواست دين خدا را تغيير دهد، تغييرى كه كشتن او را مباح كرد، و اينكه افرادى صالح كه منكر عدوان بوده و امر به احسان مىكردند، او را كشتند، و باورهايى از اين دست كه او را به آنچه مىگفت داراى يقين قرار مىداد، و بر آنچه انجام داده بود اصرار داشت، و اعتراف مىكرد كه با كسانى بوده كه كار او را يك سره كرده و وى را كشتهاند و از اينكه چرا نتوانسته او را نبش قبر كرده و جنازهاش را به آتش بكشد، اظهار تأسّف مىكرد و پيوسته اينگونه بود تا با كسانى كه به همراه قاتلان و خوار كنندگان عثمان به خونخواهى او برخواسته بودند، جنگيد، و يقين داشت و اذعان مىكرد كه خونخواهان او در راه باطل هستند و بايد با آنها جنگيد و پيوسته بر همين عقيده بود تا آن گروه ستمگر يعنى اصحاب معاويه او را كشتند، و به تصريح پيامبر مختار صلى الله عليه و آله قاتل او، كسى كه سلاحها و لباسهاى او را از تنش به درآورد، و دشمن او همگى در آتش هستند.
يعقوبى در «تاريخ» خود(4)دربارۀ بيعت وى با عثمان و خليفه قرار دادن او مىنويسد: «گروهى به على بن ابى طالب تمايل پيدا كردند و در سخن گفتن بر عثمان سخت گرفتند؛ پس برخى از آنها روايت كرده است: به مسجد رسول خدا
1) - وقعة صفّين: 361 و 369، چاپ مصر [ص 319 و 326]؛ تاريخ الاُمم و الملوك 7:21[39/5، حوادث سال 137 ه]؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير 3:123[380/2، حوادث سال 37 ه]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:504[252/5، خطبۀ 65].
2) - شرح نهج البلاغة 3:292[11/14، خطبۀ 1].
3) - نگاه كن: ص 821-822 از اين كتاب.
4) - تاريخ يعقوبى 2:140[163/2].
آمدم و ديدم مردى بر زانوانش نشسته (سرپا نشسته) و چنان تأسّفى مىخورد كه گويا دنيا براى او بوده و از او گرفته شده است، و مىگفت: «واعجباً لقريش! ودفعهم هذا الأمر على أهل بيت نبيّهم، وفيهم أوّل المؤمنين، وابن عمّ رسول اللّه، أعلم الناس وأفقههم في دين اللّه، وأعظمهم غناءً في الإسلام، وأبصرهم بالطريق، وأهداهم للصراط المستقيم، واللّه لقد زووها عن الهادي المهتدي الطاهر النقيّ، وما أرادوا إصلاحاً للاُمّة، ولا صواباً في المذهب، ولكنّهم آثروا الدنيا على الآخرة، فبُعداً وسحقاً للقوم الظالمين» [شگفتا از قريش! كه اين امر را از اهل بيت پيامبرشان دور كردند در حالى كه در ميان آنها نخستين مؤمن، عموزادۀ رسول خدا، داناترين و فقيهترين مردم در دين خدا، و بىنيازترينِ آنان در اسلام، بصيرترين آنها به راه، و هدايت شدهترين آنها به راه راست قرار دارد، به خدا سوگند خلافت را از هدايتگر هدايت شدۀ پاكِ نقى، منحرف كردند، و اصلاح امّت و كار صحيحى دربارۀ مذهب را نمىخواستند، لكن دنيا را بر آخرت برگزيدند. پس اين گروه ظالم از رحمت خدا به دور باد].
پس نزديك وى شدم و گفتم: خدا تو را رحمت كند! تو كيستى؟ و اين مرد كيست؟! گفت: من مقداد بن عمرو هستم، و اين مرد على بن ابى طالب است. گفتم: آيا تو به همراه اين مرد براى اين كار، قيام نمىكنى تا تو را كمك كنم؟!
گفت: اى برادرزاده! همانا در اين امر يك مرد و دو مرد كافى نيست. سپس خارج شدم و ابوذر را ديدم و ماجرا را گفتم، گفت: برادرم مقداد راست گفت. سپس نزد عبداللّه بن مسعود آمدم و ماجرا را گفتم، گفت: همانا به ما خبر داد و ما در اين مورد كوتاهى نكردهايم».
و در لفظ مسعودى در «مروج» آمده است(1): پس عمّار در مسجد برخاست و گفت: «يا معشر قريش! أما إذا صرفتم هذا الأمر عن أهل بيت نبيّكم ها هنا مرّة وها هنا مرّة فما أنا بآمن أن ينزعه اللّه منكم فيضعه في غيركم كما نزعتموه من أهله ووضعتموه في غير أهله» [اى گروه قريش! آگاه باشيد هنگامى كه اين امر را از اهل بيت پيامبرتان يك بار اينجا و يك بار آنجا برگردانديد، من ايمن نيستم كه خدا آن را از شما بگيرد و در غير شما قرار دهد چنانكه آن را از اهل آن گرفتيد و در غير اهل آن قرار داديد]. و مقداد ايستاد و گفت: «ما رأيتُ مثل ما أوذي به أهل هذا البيت بعد نبيّهم» [من نديدم كسى را كه مانند اهل اين خانه پس از پيامبرشان اذيّت شوند]. پس عبدالرحمن بن عوف به او گفت: اى مقداد بن عمرو تو را چه به اين كارها؟!
گفت: «إنّي واللّه لاُحبّهم بحبّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأنّ الحقّ معهم وفيهم. يا عبدالرحمن! أعجب من قريش - و إنّما تطوّلهم على الناس أهل هذا البيت - قد اجتمعوا على نزع سلطان رسول اللّه صلى الله عليه و آله بعده من أيديهم. أما و أيم اللّه يا عبدالرحمن! لو أجد على قريش أنصاراً لقاتلتُهم كقتالي إيّاهم مع رسول اللّه صلى الله عليه و آله يوم بدر» [همانا به خدا سوگند! من به خاطر دوست داشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را دوست دارم و حقّ با آنها و در ميان آنهاست. اى عبدالرحمن! از قريش - و اهل اين خانه بودند كه آنها را بر مردم برترى دادند - در شگفتم كه پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله براى جدا كردن ولايت او از دستهاى اهل بيت او جمع شدند. اى عبدالرحمن! آگاه باش به خدا سوگند! اگر يارانى بر ضدّ قريش مىيافتم با آنها مىجنگيدم، آن گونه كه به همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز بدر با آنها جنگيدم].
و گذشت(2): مقداد يكى از آن گروهى بود كه نامهاى نوشتند، و بدعتهاى عثمان را در آن برشمردند، و او را از پروردگارش ترساندند، و اعلام كردند اگر دست برندارد در برابر او مىايستند.
امينى مىگويد: شايد تو مقداد و مقدار عظمت او و جايگاه او نسبت به دين و فضيلت را بدانى. ابو عمر نوشته است: «وى از فاضلان، پاكان، بزرگان، و خوبان بود. دو بار هجرت كرد [به حبشه و سپس به مدينه] و در جنگ بدر و همۀ جنگها حاضر بود. در اسلام نخستين كسى بود كه سوار بر اسب مىجنگيد.
در جنگ بدر سوار بر اسب مىجنگيد، و ثابت نشده كه در جنگ بدر كسى غير از او سوار بر اسب باشد. و او نزدب.
مسلمين يكى از هفت نفرى است كه اسلام خود را آشكار كردند، و يكى از نجباء (بزرگان) چهاردهگانه بود كه وزير و رفيق(1)رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند و رسول خدا صلى الله عليه و آله او را اوّاب [\ بسيار توبه كننده] ناميد»؛ چنانكه اين مطلب در حديثى كه ابو عمر در «الاستيعاب» نقل كرده، آمده است.
و كاوشگر چگونه مىتواند به كُنه فضايل اين صحابى بزرگوار پىببرد يا منتهاى آن را درك كند، در حالى كه دربرابر او سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله در ستايش او قرار دارد كه فرمود: «إنّ اللّه أمرني بحبّ أربعة، وأخبرني أنّه يحبّهم: عليّ، والمقداد، وأبوذر، و سلمان»(2)[همانا خدا مرا به دوست داشتن چهار نفر امر نمود و به من خبر داد كه آنها را دوست دارد: على، مقداد، ابوذر، و سلمان].
و اين مرد ديندارى كه خدا او را دوست دارد، و پيامبرش صلى الله عليه و آله را به دوست داشتن او امر مىكند، بر خليفه ايراد مىگرفت و از روز نخست برخلافت او غضبناك بود، و به خاطر خليفه شدن وى مانند كسى افسوس مىخورد كه گويا دنيا براى او بوده و از دست داده است، و پيوسته مردم را از يارى و نصرت عثمان باز مىداشت و منع مىكرد، و امير بودن او را امرى عجيب، زشت و ناهنجار مىدانست، و آن را ظلم بر اهل بيت عصمت مىشمرد، و به دنبال يارانى مىگشت كه به كمك آنها با كسانى كه او را خليفه كردهاند بجنگد چنانكه در روز بدر با آنها جنگيد. اين، ديدگاه او دربارۀ عثمان از روز شورا و پيش از مصيبتها و بديهاى وى بود، و چگونه بود پس از اينكه آن امور را از او مشاهده كرد؟!
معاوية بن ابو سفيان چون مغيرة بن شعبه را در جمادى سال (41) والى كوفه كرد او را فرا خواند و پس از حمد و ثناى الهى گفت: «أمّا بعد فإنّ لذي الحلم قبل اليوم ما تُقرَع العصا، وقد قال المتلمّس:
لذي الحلم قبل اليوم ما تُقرع العصا وما عُلّم الإنسان إلّاليعلما
وقد يجزي عنك الحكيم بغير التعليم، وقد أردت إيصاءك بأشياء كثيرة فأنا تاركها اعتماداً على بصرك بما يرضيني، ويسعد سلطاني، ويصلح به رعيّتي، ولست تاركاً إيصاءك بخصلة: لا تتحمّ عن شتم عليٍّ وذمّه، والترحّم على عثمان والاستغفار له والعيب على أصحاب عليٍّ والإقصاء لهم وترك الإسماع منهم، وبإطراء شيعة عثمان رضوان اللّه عليه، والإدناء لهم والاستماع منهم» [امّا بعد همانا براى انسان داراى درايت و عقل، پيش از اين عصا به زمين كوبيده نمىشد و نيازمند تنبّه نبود(3)
اصل اين عبارت اين بوده است كه: حاكمى از حكّام عرب در اثر پيرى خرفت و كم عقل شد، به فرزند خود گفت: اگر هنگام حكم كردن، در فهم من ايرادى مشاهده كردى با عصا به سپر بكوب تا من متوجّه اشتباه خود شوم؛ ر. ك: الفروق اللغويّة، ابوهلال عسكرى/ 200؛ صحاح اللغة 1261/3؛ لسان العرب 264/8. و گاه اين جمله با ما يا لاى نافيه استعمال مىشود به اين صورت: «فلانٌ لاتقرع له العصاء» يعنى براى فلانى عصا كوبيده نمىشود؛ كه اين عبارت براى كسى به كار مىرود كه صاحب تجربه و حكيم بوده و نيازمند تنبّه نباشد؛ نگاه كن: فرائد الأدب في الأمثال و الأقوال السائرة عند العرب، چاپ شده در پايان المنجد/ 1005].
، و متلمّس(4)سروده است:«به انسان بردبار و فهميده پيش از امروز آگاهى داده شده و آگاه گرديده است، و انسان تعليم نمىبيند مگر براى اينكه بداند»، و
1) - مستدرك حاكم 3:348 و 349 [391/3، ح 5484؛ وص 392، ح 5487]؛ الاستيعاب 1:289 [قسم چهارم/ 1481، شمارۀ 2561].
2) - اين روايت را ترمذى در جامع خود [594/5، ح 3781]، و ابو عمر در الاستيعاب 1:290 [قسم چهارم/ 1482، شمارۀ 2561] نقل كردهاند.
3) - [در متن، عبارت: «فإنّ لذي الحلم قبل اليوم ما تقرع العصا» به كار رفته است. در عبارت: «إنّ العصا قرعت لذي الحلم»، «قرع» يعنى كوبيدن و در اينجا مراد اين است كه انسان، رفيق خود را هنگام اشتباه كردن متوجّه نمايد. «ذي الحلم» يعنى حليم و بردبار، انسان داراى معرفت و تمييز. و معناى اين عبارت اين است: «الحليم إذا نُبّه انتبه»؛ انسان بردبار و فهميده، آنگاه كه متوجّه اشتباهش گردد، متنبّه شده و از آن دست برمىدارد.
4) - وى جرير بن عبد المسيح از قبيلۀ بنى ضبيعه است، شرح حال وى در الشعر والشعراء، ابن قتيبه: 52 [ص 99] والمؤتلف والمختلف: 71 و 202 و 207، يافت مىشود.
خداى حكيم بدون اينكه تعليم ببينى تو را كفايت كرده است، و من مى خواستم سفارشات زيادى به تو بكنم ولى به خاطر اعتماد به آگاهى تو به آنچه مرا راضى مىكند و به سلطنت من كمك مىكند و رعيّت مرا اصلاح مىكند، از آنها صرف نظر مىكنم ولى از سفارش به يك خصلت صرف نظر نمىكنم: از دشنام به على و مذمّت وى، و رحمت فرستادن بر عثمان و استغفار براى او، و عيب گرفتن بر ياران على و دور كردن آنها و گوش نكردن به آنها، و ستايش شيعۀ عثمان و نزديك كردن آنها و گوش دادن به آنها، پرهيز نكن].
پس مغيره گفت: تجربه كردهام و آزموده شدهام و قبل از تو براى غير تو كار كردهام، پس دفع (دور كردن، كسى را در حكومت راه ندادن، پرداخت اموال و...) و رفع (بالا بردن) و وضع (پايين آوردن، و خوار نمودن) من باعث مذمّت من نشده است (و در يك كلام عزل و نصبها و تدبيرهايم شايسته و بجا بوده)، و تو به زودى امتحان مىكنى، و ستايش مىكنى يا مذمّت مىنمايى. سپس معاويه گفت: بلكه إن شاء اللّه ستايش مىكنيم.
پس مغيره هفت سال و چند ماه عامل معاويه در كوفه بود و از مذمّت و بدگويى نسبت به على، و عيب نهادن بر قاتلان عثمان و لعن آنها، و رحمت فرستادن بر عثمان و استغفار براى او و پاك و مزكّى دانستن ياران او، دست برنداشت.
و حجر بن عدىّ وقتى اين را شنيد گفت: «بل إيّاكم فذمّم اللّه ولعن» [بلكه خداوند شما را بسيار مذمّت و لعنت كرده است]. سپس ايستاد و گفت: «إنّ اللّه عزّ وجلّ يقول: (كُونُوا قَوّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ )(1)وأنا أشهد أنّ من تذمّون وتعيّرون لأحقُّ بالفضل، وأنّ من تزكّون وتُطرون أولى بالذمّ» [همانا خداى عزّوجل مىفرمايد: «كاملاً قيام به عدالت كنيد! براى خدا شهادت دهيد» و من گواهى مىدهم آنها كه مذمّت و سرزنش مىكنيد به فضيلت سزاوارتر، و آنها كه پاك مىكنيد و ستايش مىنماييد به مذمّت سزاوارترند]. پس مغيره به او مىگفت: اى حجر! وقتى من حاكم بر تو بودم به وسيلۀ تير تو به كسانى تير انداخته شد، اى حجر! واى بر تو از سلطان بترس، از خشم و قهر او بترس، همانا يكبار خشمگين شدن سلطان در برخى زمانها، تعداد زيادى از امثال تو را هلاك مىكند، سپس از او دست بر مىداشت و چشم پوشى مىكرد.
و پيوسته به همين منوال بود تا اينكه در پايان دوران حكمرانى وى، مغيره برخاست و هر آنچه دربارۀ على و عثمان مىگفت را گفت، و سخن او اين بود: «اللّهمّ ارحم عثمان بن عفّان وتجاوز عنه واجزه بأحسن عمله فإنّه عمل بكتابك واتّبع سنّة نبيّك صلى الله عليه و آله وجمع كلمتنا وحقن دماءنا وقُتل مظلوماً، الّلهمّ فارحم أنصاره وأولياءه ومحبّيه والطالبين بدمه» [خدايا عثمان بن عفّان را رحمت كن و از او درگذر و با بهترين اعمالش به او جزا ده، همانا او به كتاب تو عمل كرد و از سنّت پيامبرت صلى الله عليه و آله پيروى نمود و سخن ما را يكى كرد و خونهاى ما را محفوظ داشت و مظلوم كشته شد، خدايا ياران و نزديكان و دوستداران و خونخواهان او را رحمت كن]، و قاتلان او را نفرين مىكرد.
پس حجر بن عدىّ برخاست و بر سر مغيره چنان فريادى زد كه همۀ آنها كه در مسجد و خارج آن بودند شنيدند و گفت: «إنّك لا تدري بمن تولّع من هرمك أيّها الإنسان، مُر لنا بأرزاقنا واُعطياتنا فإنّك قد حبستها عنّا وليس ذلك لك، ولم يكن يطمع في ذلك من كان قبلك، وقد أصبحت بذمّ أمير المؤمنين وتقريظ المجرمين» [اى انسان! تو به خاطر پيرى نمىدانى شيفتۀ چه كسى شدهاى، فرمان بده روزى و سهم ما را بدهند كه تو آن را از ما دريغ داشتهاى و چنين حقّى ندارى، و كسانى كه پيش از تو بودند در اين كار طمع نمىكردند، و امروز اميرالمؤمنين را مذمّت مىكنى و مجرمان را مىستايى].
پس بيش از دو سوّمِ مردم بلند شدند و گفتند: به خدا سوگند حُجر راست مىگويد و نيكو مىگويد، فرمان بده روزى و سهم ما را بدهند؛ زيرا ما از اين سخن تو سودى نمىبريم و به ما فايدهاى نمىرساند. و مانند اين سخن را زياد گفتند.
تا اينكه مغيره در سال (51) هلاك شد و كوفه و بصره براى زياد بن ابوسفيان جمع شد [والى هر دو شهر شد] پس به طرف كوفه آمد تا داخل قصر شد سپس بالاى منبر رفت و خطبه خواند، سپس عثمان و يارانش را نام برد و ستود، و5.
1) - نساء: 135.
قاتلان وى را نام برد و لعن كرد، پس حجر برخاست و مانند كارى كه با مغيره مىكرد انجام داد.
محمّد بن سيرين مىگويد: روزى زياد در نماز جمعه خطبه خواند و خطبه را طولانى كرد و نماز را به تأخير انداخت، پس حجر بن عدىّ گفت: وقت نماز است. و او به ايراد خطبه ادامه داد. سپس حجر گفت: وقت نماز است. و او به ايراد خطبه ادامه داد. و چون حجر از گذشتن وقت نماز ترسيد [از شدّت عصبانيّت] دستش را در مقدارى از ريگ مشت كرد و براى نماز برخاست و مردم به همراه او برخاستند. و چون زياد اين را ديد فرود آمد و با مردم نماز خواند و چون از نماز فارغ شد به معاويه دربارۀ رفتار حجر نامه نوشت و عليه او بسيار نوشت. پس معاويه نامه نوشت: او را با آهن ببندد و به سوى او بفرستد. و چون نامه معاويه رسيد، قومِ حُجر خواستند مانع شوند، او گفت: نه، بلكه گوش مىكنم و اطاعت مىنمايم [و با آنها مىروم]. پس با آهن بسته شد و به سوى معاويه فرستاده شد سپس او و يارانش حركت داده شدند. و آنها را بردند تا به مرج عذراء - كه دوازده ميل تا دمشق فاصله داشت - رسيدند و در آنجا حبس شدند آنگاه فرستادۀ معاويه، با حكم آزادى شش نفر و كشتن هشت نفر آمد؛ فرستادۀ معاويه به آنها گفت: به ما دستور داده شده تبرّى جستن از على و لعن بر او را بر شما عرضه كنيم، اگر انجام داديد شما را رها مىكنيم و اگر سر باز زديد شما را مىكشيم، و همانا اميرالمؤمنين عقيده دارد ريختن خونهاى شما به خاطر گواهى اهل شهرتان عليه شما حلال شده است، لكن از اين مطلب در گذشته است؛ پس از اين مرد تبرّى بجوييد تا شما را آزاد كنيم. گفتند: خدايا! ما اين كار را نمىكنيم. فرستادۀ معاويه، دستور داد قبرهاى آنها كنده شد و كفنهاى آنها نزديك آنها گذاشته شد و آنها تمامِ شب را به نماز ايستادند.].
داشت. گفتند: عمر چگونه مردى بود؟ گفت: مثل پرندۀ محتاطى بود كه مىپنداشت در هر راهى دامى برايش گذاشته شده است. گفتند: عثمان چگونه مردى بود؟ گفت: مردى بود كه خوابش او را از بيدار شدن و به خود آمدن مشغول كرده بود. گفتند: على چگونه مردى بود؟ گفت: درونش از حكمتها، علم، شجاعت و نيرومندى پر بود، و با رسول خدا صلى الله عليه و آله خويشاوندى داشت و مىدانست كه دستش رابه سوى چيزى دراز نمىكند مگر اينكه آن را به دست مىآورد و دستش را به سوى چيزى دراز نكرد مگر اينكه آن را به دست آورد».
2 - در نامهاى كه معاويه به ابن عبّاس نوشته، آمده است: به جان خودم سوگند! اگر تو را به خاطر عثمان مىكشتم اميد دارم مورد رضايت خدا بوده و ديدگاه درستى باشد؛ زيرا تو از او بدگويى كردى و او را يارى نكردى و خون او را ريختى و بين من و تو آشتى برقرار نشده كه مانعِ دست يافتن من به تو شود و در دست تو امان نامهاى نيست(1).
پس ابن عبّاس جوابى طولانى براى او نوشت كه در آن آمده است: «وأمّا قولك: إنّي من الساعين على عثمان والخاذلين له، والسافكين له، وما جرى بيني وبينك صلح فيمنعك منّي؛ فاُقسم باللّه لأنت المتربّص بقتله، والمحبّ لهلاكه، والحابس الناس قبلك عنه على بصيرة من أمره، ولقد أتاك كتابه وصريخه يستغيث بك ويستصرخ، فما حفلت به، حتّى بعثت إليه معذراً بأجرة، أنت تعلم أنّهم لن يتركوه حتّى يُقتل، فقُتِلَ كما كنتَ أردت، ثمّ علمت عند ذلك أنّ الناس لن يعدلوا بيننا وبينك، فطفقت تنعي عثمان وتُلزمنا دمه، وتقول قُتل مظلوماً، فإن يك قُتل مظلوماً فأنت أظلم الظالمين، ثمّ لم تزل مصوّباً ومصعّداً وجاثماً ورابضاً، تستغوي الجهّال، وتنازعنا حقّنا بالسفهاء، حتّى أدركت ما طلبت، (وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ )(2)» [و امّا اينكه گفتى: «من از عثمان بدگويى كردم و او را يارى ندادم و خون او را ريختم و بين من و تو آشتى برقرار نشده كه مانع دستيافتن من به تو شود»، به خدا سوگند! كه تو منتظر قتل او بودى، و دوست داشتى هلاك شود، و مردم پيرامون خود را از يارى او باز داشتى با اينكه بر امر او بصيرت داشتى، و همانا نامه و فرياد استغاثه وكمك خواهى او به تو رسيد ولى تو به آن اهمّيّت ندادى تا جايى كه به عنوان عذرخواهى اجرتى براى او فرستادى، تو مىدانستى كه آنها او را رها نمىكنند تا اينكه كشته شود، پس همان طور كه مىخواستى كشته شد، سپس در اين هنگام دانستى كه مردم ما را همسنگ تو قرار نمىدهند، پس شروع به خونخواهى عثمان كردى و خون او را به گردن ما انداختى و گفتى: مظلوم كشته شده است، پس اگر مظلوم كشته شده باشد تو ظالمترين ظالمان هستى، سپس پيوسته - چه آنگاه كه بالا رفتى و چه آنگاه كه پايين آمدى، چه آنگاه كه ملازم خانهات بودى و چه آنگاه كه به اين و آن پناه بردى - نادانان را فريب دادى و با كمك سفيهان، دربارۀ حقِّ ما با ما نزاع كردى تا به آنچه مىخواستى رسيدى؛ «و من نمىدانم شايد اين آزمايشى براى شماست؛ و مايۀ بهرهگيرى تا مدّتى معيّن»].
امينى مىگويد: دانشمند اين امّت اگر چه هيچ دخالتى در واقعۀ حمله به خانۀ عثمان نداشت و در آن سال سرپرست حاجيان بود، لكن او را مىبينى كه در ديدگاه خود پيرامون خليفه از صحابه جدا و تنها نيست، و براى او ارزشى قائل نيست و منزلتى نمىبيند، و به همين خاطر در جواب كسى كه از خلفا سؤال كرد حقّ مقام را ادا كرد، و عثمان را توصيف نكرد مگر به چيزى كه خبر از بىكفايتى وى مىدهد؛ يعنى خواب طولانى و عميقى كه پرده بر توجّه و بيداريش انداخته است.
و به خاطر اين ديدگاه از لعن قاتلان عثمان ساكت ماند. و وقتى معاويه به او نامه نوشت كه: به مسجد برو و قاتلان عثمان را لعن كن، پاسخ داد: «لعثمان ولد وخاصّة وقرابة، هم أحقّ بلعنهم منّي؛ فإن شاؤوا أن يلعنوا فليلعنوا، وإن شاؤوا أن يمسكوا فليمسكوا»(3)[عثمان، فرزند و خاصّان و خويشاوندانى دارد كه از من به لعن قاتلان وى سزاوارتر هستند؛ پس اگر مىخواهند لعن كنند، لعن كنند، و اگر مىخواهند دست نگهدارند، پس دست نگهدارند].].
1 - پيش از اين در حديثى طولانى سخن امام حسن نوۀ پاك پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به عمرو بن عاص را نقل كرديم كه فرمود:
«وأمّا ما ذكرت من أمر عثمان فأنت سعّرت عليه الدنيا ناراً ثمّ لحقت بفلسطين، فلمّا أتاك قتله قلتَ: أنا أبو عبداللّه إذ نكأت - أي قشرت - قرحة أدميتها، ثمّ حبست نفسك إلى معاوية، وبِعْتَ دينك بدنياه، فلسنا نلومك على بغض، ولانعاتبك على ودّ، وباللّه ما نصرت عثمان حيّاً، ولاغضبت له مقتولاً» [و امّا ماجراى عثمان را كه يادآور شدى پس تو بودى كه در دنيا براى او آتشى به پا كردى سپس به فلسطين رفتى و چون خبر مرگش به تو رسيد گفتى: من ابو عبداللّه هستم كه وقتى زخمى ايجاد كنم آن را خون مىاندازم، سپس خود را وقف معاويه كردى و دين خود را به دنياى او فروختى، پس ما تو را به خاطر دشمنى ملامت نمىكنيم، و به خاطر دوستى عتاب نمىكنيم، و به خدا سوگند وقتى عثمان زنده بود او را يارى نكردى، و وقتى كشته شد خشمگين نشدى].
ابو عمر در «استيعاب»(1)در شرح حال عبداللّه بن سعد بن ابى سرح مىنويسد: «عمرو بن عاص بر عثمان طعنه مىزد و مردم را به جان او مىانداخت و براى فاسد كردن كار او تلاش مىكرد؛ و چون خبر كشته شدن عثمان به وى كه در فلسطين اعتزال گزيده بود، رسيد، گفت: همانا من وقتى پوست زخمى را بكَنم آن را خون مىاندازم، و يا سخنى شبيه اين».
و در شرح حال محمّد بن ابو حذيفه نوشته است(2): «عمرو بن عاص از وقتى كه عثمان او را از حكومت مصر عزل كرد، براى انداختن مردم به جان عثمان و طعنه زدن بر او چاره مىانديشيد».
امينى مىگويد: وى نزد اهل سنّت از بزرگان صحابه بوده و عادل شمرده مىشود و دربارۀ خليفه چنين ديدگاهى دارد!
بلاذرى در «أنساب»(3)نقل كرده است: عثمان به اشتر و ياران او و عبدالرحمن بن ابوبكر و مسور بن مخرمه نامه نوشت و آنها را به اطاعت فراخواند و اعلام كرد كه آنها اوّلين كسانى هستند كه ايجاد تفرقه كردهاند، و آنها را به تقواى الهى و بازگشت به حقّ و اينكه در نامهاى هر آنچه دوست دارند را براى او بنويسند، فرمان داد.
پس اشتر براى او در نامهاى نوشت: «من مالك الحارث إلى الخليفة المبتلى الخاطئ الحائد عن سنّة نبيّه، النابذ لحكم القرآن وراء ظهره: أمّا بعد، فقد قرأنا كتابك فانْهَ نفسك وعمّالك عن الظلم والعدوان وتسيير الصالحين نسمح له بطاعتنا. وزعمْتَ أنّا قد ظلمنا أنفسنا، وذلك ظنّك الّذي أرداك، فأراك الجور عدلاً، والباطل حقّاً...» [از مالك حارث به خليفۀ مصيبت زدۀ خطا كار كه از سنّت پيامبرش كناره گرفته و حكم قرآن را پشت سر انداخته است: امّا بعد، همانا نامۀ تو را خوانديم پس خود و دست اندركاران خود را از ظلم و عدوان و تبعيد افراد صالح بازدار تا ما اطاعت كنيم. و گفتى ما به خود ظلم كرديم، و اين همان گمانى است كه تو را هلاك كرد و ستم را براى تو عدالت و باطل را حقّ جلوه داد].
1 - در نامهاى كه اميرالمؤمنين به معاويه نوشتند آمده است: «فسبحان اللّه ما أشدّ لزومك للأهواء المبتدعة والحيرة
المتّبعة، مع تضييع الحقائق واطّراح الوثائق الّتي هي للّهطلبة، وعلى عباده حجّة، فأمّا إكثارك الحجاج في عثمان وقتله، فإنّك إنّما نصرت عثمان حيث كان النصر لك، وخذلته حيث كان النصر له» [خداى را سپاس! اى معاويه! چه سخت به هوسهاى بدعتزا، و سرگردانى پايدار، وابسته هستى! حقيقتها را تباه كرده، و پيمانها را شكستهاى، پيمانهايى كه خواستۀ خدا و حجّت خدا بر بندگان او بود. امّا جواب پرگويى تو نسبت به عثمان و كشندگان او آن است كه تو عثمان را هنگامى يارى دادى كه انتظار پيروزى او را داشتى، و آنگاه كه يارى تو به سود او بود او را خوار گذاشتى](1).
2 - و در نامهاى كه امام عليه السلام به معاويه نوشته آمده است: «فواللّه ما قتل ابن عمّك غيرك» [پس به خدا سوگند كسى غير از تو عمو زادهات را نكشت](2).
3 - در نامهاى كه ابن عبّاس به معاويه نوشته آمده است: «وأمّا قولك: إنّي من الساعين على عثمان والخاذلين له والسافكين دمه، وما جرى بيني وبينك صلح فيمنعك منّي، فاُقسم باللّه لأنت المتربّص بقتله، والمحبّ لهلاكه...» [و امّا اينكه گفتى: «من از «من از عثمان بدگويى كردم و او را يارى ندادم و خون او را ريختم و بين من و تو آشتى برقرار نشده كه مانع دست يافتن من به تو شود»، پس به خدا سوگند كه تو منتظر قتل او بودى و دوست داشتى هلاك شود...](3).
4 - وقتى خبر مرگ عثمان و بيعت مردم با على عليه السلام به معاويه رسيد از آنچه انجام داده بود سينهاش تنگ شد و به خاطر يارى نكردن عثمان، اظهار پشيمانى كرد(4).
بسم اللّه الرحمن الرحيم
من المهاجرين الأوّلين وبقيّة الشورى إلى من بمصر من الصحابة والتابعين: أمّا بعد، أن تعالوا إلينا وتداركوا خلافة رسول اللّه قبل أن يُسْلَبَها أهلها؛ فإنّ كتاب اللّه قد بُدّل، وسنّة رسول اللّه قد غيّرت، وأحكام الخليفتين قد بُدّلت... وكانت الخلافة بعد نبيّنا خلافة نبوّة ورحمة، وهي اليوم ملك عضوض من غلب على شيء أكله» [به نام خداوند بخشندۀ مهربان، از مهاجرين صدر اسلام و باقيماندۀ شورا، به صحابه و تابعانى كه در مصر هستند: امّا بعد، نزد ما بياييد و پيش از اينكه جانشينى رسول خدا از اهل آن ربوده شود آن را دريابيد، همانا كتاب خدا تبديل شده و سنّت رسول خدا تغيير كرده و احكام دو خليفۀ پيشين تبديل و تحريف شده... وخلافت پس از پيامبرمان خلافتِ نبوّت و رحمت بود ولى امروز به پادشاهى مستبدّانه در آمده و هر كس بر چيزى غلبه پيدا كند آن را مىخورد](5).
طبرى در «تاريخ» خود(6)از طريق عبداللّه بن زبير از پدرش نقل كرده است: «اهل مدينه به عثمان نامه نوشتند و او را به توبه فرا خواندند و احتجاج كردند و سوگند ياد كردند كه دست از او برنمىدارند تا او را بكشند مگر اينكه حقّ خدا را كه بر او لازم است، به آنها بدهد و چون از كشته شدن ترسيد با خير خواهان و اهل بيت خود مشورت كرد...».
اين احاديث فراوان كه از تك تك صحابه از مهاجرين و انصار يا همۀ افراد اين دو گروه يا از گروهى از صحابه وارد
شده و به دويست حديث مىرسد، به ما مىفهماند كه غير از چهار نفر، بقيّه از عيب جويى بر عثمان كناره نگرفتند؛ و آن چهار نفر زيد بن ثابت، حسّان بن ثابت، كعب بن مالك، و اُسيد ساعدى بودند؛ پس برخى كار او را يكسره كرده و وى را به قتل رساندند، برخى اين كار را نيكو دانستند، برخى بر كشتن او تهييج مىكردند، برخى بدعتهاى او را بازگو مىكردند، برخى مردم را به جان او مىانداختند، و در فاسد كردن كار او سعى و تلاش مىكردند، برخى بر او جسور شده و از او عيب جويى مىكردند، برخى از كارهاى وى انتقاد مىكردند و او را امر به معروف و نهى از منكر مىنمودند، و برخى با يارى نكردن، وى را خوار نمودند.
و در جانب منتقدانى كه عليه او قيام كرده بودند مُنكَرى نمىديدند كه از آن نهى كنند، و در جانب خليفه حقّى نمىديدند كه به سوى آن بروند. و آن گونه كه از مولا اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شد: «ما كان اللّه ليجمعهم على ضلال، ولا ليضربهم بالعمى» [خداوند آنها را بر گمراهى گرد نياورد، و آنها را كور نكرد]؛ پس اين كار آنها اجماع و اتّفاق نظرى از سوى آنها بود، كه از اجماع آنها بر نصب خليفه در صدر اسلام با ثُباتتر بود؛ و اگر اجماع، حجّت و دليل است در هر دو جا حجّت است، اگر پيروى از اين اجماع در مقام دوم سزاوارتر نباشد.
و چگونه سزاوارتر به پيروى نباشد در حالى كه در ميان آنها افرادى بودند كه ستون و ركن صحابه، بزرگ و كمك كار اين دين، و صاحب رأى و تقوا و شايستگى و از رزم آوران بدر و غير آنها بودند، و در ميان آنها اُمّ المؤمنين و تعدادى از ده نفرى كه بشارت به بهشت داده شدهاند و نيز افراد شورا حضور داشتند. و اگر اين اجماع حجّت نباشد هيچ اجماعى حجّت نيست.
و اگر از يكى از اين افراد كلمهاى در ستايش يا سرزنش هر انسانى وارد شده باشد آن را دليلى كوبنده قرار مىدهند پس چگونه است وقتى همگى بر يك كلمه اتّفاق نظر دارند؟!
و از همۀ اينها ارزش سخنان پوچى كه اهل سنّت براى فرو بردن تودۀ مردم در جهل گفتهاند، روشن مىشود؛ بسان سخن ابن كثير در تاريخ خود(1): «قال أيّوب والدارقطني: من قدّم عليّاً على عثمان فقد أزرى بالمهاجرين والأنصار. وهذا الكلام حقٌّ وصدقٌ وصحيحٌ ومليح» [ايّوب و دارقطنى گفتهاند: هر كس على را بر عثمان برترى دهد مهاجرين و انصار را تحقير كرده است. و اين سخن، حقّ، راست، صحيح، و نمكين است].
بخوان و بخند يا گريه كن. پس با توجّه به اين اجماع كه مورد توافق همه و مسلّم است هر كس عثمان را بر هر موحّدى كه تسليم خدا شده و ايمان آورده است برترى دهد، تا چه رسد به اينكه بر مولاى مؤمنان على صلوات اللّه عليه برترى دهد، همانا مهاجرين و انصار و صحابۀ صدر اوّل و تابعان نيكوكار آنها را تحقير كرده است.
(لَقَدْ جاءَكَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ اَلمُمْتَرِينَ )(2)
[به يقين، حقّ از طرف پروردگارت به تو رسيده است؛ بنابراين، هرگز از ترديدكنندگان مباش]
بلاذرى و غير او با سند نقل كردهاند: «اهل شهرهاى كوفه، بصره و مصر يك سال پيش از كشته شدن عثمان در مسجدالحرام ديدار كردند و دربارۀ سيرۀ عثمان و تبديل و تحريف وى و وفا نكردن او به قولى كه داده بود و عهدى كه با خدا بسته بود گفتگو كردند و گفتند: نمىتوانيم به اين رضايت دهيم، پس نظرشان بر اين قرار گرفت كه هر كدام از آن سه به شهر خود بازگردد و خبر شورش عليه عثمان در مكّه را به همفكران از همشهريان آنها برساند و در سال آينده نزد
عثمان بيايند و در خانۀ او گرد آيند و از او بخواهند كه آنها را راضى كند، و اگر راضى كرد كه هيچ، وگرنه تصميمى بگيرند؛ پس همين كار را كردند و چون موعد فرا رسيد اشتر با دويست نفر از اهل كوفه به طرف مدينه به راه افتاد، و حكيم بن جبلۀ عبدى با صد نفر از اهل بصره كه بعداً پنجاه نفر به آنها ملحق شدند حركت كرد، و اهل مصر نيز كه چهارصد نفر بودند و در ميان آنها محمّد بن ابوبكر بود به راه افتادند.
و چون به مدينه رسيدند به خانۀ عثمان آمدند و گروهى از اهل مدينه از مهاجرين و انصار به همراه آنها راه افتادند كه در ميان آنها عمّار بن ياسر عبسى كه در جنگ بدر حضور داشت، به چشم مىخورد».
و در نقل مسعودى آمده است: «و در ميان آنها قبيلۀ بنى زهره به خاطر عبداللّه بن مسعود حضور داشتند؛ زيرا او با آنها هم قَسم بود. و قبيله هذيل نيز بودند؛ زيرا او جزء آنها نيز بود. و نيز قبيلۀ بنى مخزوم و هم قَسمهاى آنان به خاطر عمّار، و قبيلۀ غفار و هم قسمهاى آنان به خاطر ابوذر، و قبيلۀ تيم بن مرّه به همراه محمّد بن ابوبكر، و غير آنها كه كتاب ما گنجايش ذكر آنها را ندارد، حضور داشتند؛ پس براى اوّلين بار عثمان را محاصره كردند»(1).
طبرى در «تاريخ» خود(2)از طريق عبداللّه بن زبير از پدرش نقل كرده است: اهل مصر در سقيا(3)يا ذى خشب(4)نامهاى براى عثمان نوشتند، و مردى از آنها نامه را آورد تا بر او وارد شد و عثمان جوابى نداد و دستور داد او را از خانه اخراج كنند.
و در نامۀ آنها آمده بود: «بسم اللّه الرحمن الرحيم أمّا بعد، فاعلم أنّ اللّه لا يغيّر ما بقوم حتّى يغيّروا ما بأنفسهم، فاللّه اللّه ثمّ اللّه اللّه، فإنّك على دنيا فاستتمّ إليها معها آخرة، ولا تلبس نصيبك من الآخرة، فلا تسوغ لك الدنيا. واعلم أنّا واللّه للّهنغضب وفي اللّه نرضي، وإنّا لن نضع سيوفنا عن عواتقنا حتّى تأتينا منك توبة مصرّحة أو ضلالة مجلّحة مبلجة، فهذه مقالتنا لك وقضيّتنا إليك، واللّه عذيرنا منك. والسلام» [بنام خداوند بخشندۀ مهربان، امّا بعد، بدان خداوند دربارۀ هيچ قومى تغيير نمىدهد مگر اينكه آنها خود را تغيير دهند پس خدا را، خدا را، سپس خدا را خدا را (به ياد آور)، همانا تو حاكم بر دنيا هستى پس طالب تكميل شدن آن با آخرت شو و بهره خود از آخرت را از ياد نبر و دنيا براى تو روا نيست. و بدان به خدا سوگند كه ما براى خدا غضب مىكنيم و در راه خدا راضى مىشويم، و همانا ما شمشيرهايمان را از دوشمان برنمىداريم مگر اينكه از جانب تو توبهاى صريح يا گمراهى و ضلالتى واضح و آشكار به ما برسد يا مصمّم بر گمراهى شوى. اين، سخن ما با تو و حكم ما به سوى توست، و خداوند در برابر تو يار و ياور ماست. با درود].
بلاذرى برخى از روايت ابو مخنف را در «أنساب»(5)به اين صورت نقل مىكند: «اهل مصر به مدينه آمدند و آنها و ديگران براى بار نخست خانۀ عثمان را محاصره كردند... و مغيرة بن شعبه نزد عثمان آمد و عثمان گفت: مرا واگذار، به سوى اين قوم برو و ببين چه مىخواهند. پس به طرف آنها رفت و چون نزديك آنها شد فرياد زدند: «يا أعور! وراءك، يا فاجر وراءك، يا فاسق وراءك» [اى اعور (يك چشم)! برگرد، اى ستمكار برگرد، اى فاسق برگرد]؛ پس او برگشت. و عثمان عمرو عاص را فراخواند و گفت: نزد اين قوم برو و آنها را به كتاب خدا و راضى شدن نسبت به آنچه آنها را اذيّت
1) - ر. ك: طبقات ابن سعد، چاپ ليدن 3:49[66/3]؛ الأنساب، بلاذرى 5:26 و 59 [ص 134 و 173]؛ تاريخ طبرى 5:116[369/4، حوادث سال 35 ه]؛ مروج الذهب 1:441[362/2]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 106 [ص 148].
2) - تاريخ الاُمم و الملوك 5:116[369/4، حوادث سال 35 ه].
3) - از پايينترين درّههاى سرزمين مكّه [معجم البلدان 228/3].
4) - درّهاى با فاصلۀ يك شب از مدينه.
5) - أنساب الأشراف 5:62[179/6].
كرده دعوت كن. پس چون نزديك آنها شد سلام كرد، و آنها پاسخ دادند: «لا سلّم اللّه عليك، ارجع يا عدوّ اللّه! راجع يابن النابغة! فلستَ عندنا بأمين ولامأمون» [خداوند بر تو درود نفرستد، اى دشمن خدا! برگرد اى فرزند نابغه! برگرد كه تو نزد ما امانتدار و مورد اعتماد نيستى].
پس پسر عمر و غير او گفتند: براى [سخن گفتن با] آنها كسى جز على بن ابى طالب نيست. [پس عثمان به دنبال على فرستاد] و چون آمد گفت: اى ابوالحسن! به سوى اين قوم برو و آنها را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش دعوت كن.
فرمود: «نعم، إن أعطيتني عهد اللّه وميثاقه على أنّك تفي لهم بكلّ ما أضمنه عنك» [بله، به شرطى كه نزد من با خدا عهد و ميثاق ببندى كه به هر چه از سوى تو ضامن مىشوم وفا كنى]. گفت: آرى. پس على عهد و ميثاق خداوند را با بيشترين تاكيد و شديدترين وجه از او گرفت و به سوى آن قوم رفت پس گفتند: برگرد. فرمود: «لا، بل أمامي، تُعطون كتاب اللّه وتُعتبون من كلّ ما سخطتم» [نه، بلكه جلو مىآيم، (عمل بر طبق) كتاب خدا به شما داده مىشود، و نسبت به هر چه غضبناك شدهايد راضى مىشويد]، پس آنچه را عثمان قول داده بود بر آنها عرضه كرد، گفتند: آيا اين را از طرف او ضمانت مىكنى؟ فرمود: بله.
گفتند: راضى شديم. و بزرگان و اشراف آنها با على به راه افتادند تا بر عثمان وارد شدند و وى را سرزنش كرده و علّت ناراحتى خود از او را برايش شرح دادند و او آنها را از هر چيزى راضى كرد، پس گفتند: نامهاى در اين زمينه بنويس؛ پس نوشت: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، هذا كتاب من عبداللّه عثمان أمير المؤمنين لمن نقم عليه من المؤمنين والمسلمين. إنّ لكم أن أعمل فيكم بكتاب اللّه وسنّة نبيّه، يُعطى المحروم، ويُؤمن الخائف، ويردّ المنفيّ، ولا تجمّر البعوث، ويُوفّر الفيء، وعليّ بن أبي طالب ضمين المؤمنين والمسلمين على عثمان بالوفاء بما في هذا الكتاب» [بنام خداوند بخشندۀ مهربان، اين نامهاى از بندۀ خدا عثمان اميرالمؤمنين به مؤمنان و مسلمانانى است كه بر او عيب گرفتهاند. همانا شما حقّ داريد كه من در ميان شما به كتاب خدا و سنّت پيامبرش رفتار كنم، به محروم شده سهمش داده مىشود، و آنكه ترسيده ايمن مىگردد، و آنكه تبعيد شده برگردانده مىشود، و لشكريان در سرزمين دشمن محاصره نشوند، و اموال بيت المال زياد شود، و على بن ابى طالب به مؤمنان و مسلمانان ضمانت داد كه عثمان به آنچه در اين نامه است وفا كند].
و اين نامه در ذوالقعده سال (35) نوشته شد. پس هر گروهى نامهاى گرفتند و برگشتند و على بن ابى طالب به عثمان گفت: «اُخرج فتكلّم كلاماً يسمعه الناس ويحملونه عنك وأَشهِد اللّهَ ما في قلبك؛ فإنّ البلاد قد تمخّضت عليك، ولا تأمن أن يأتي ركب آخر من الكوفة أو من البصرة أو من مصر فتقول: يا عليّ اركب إليهم. فإن لم أفعل قلتَ: قطع رحمي، واستخفّ بحقّي» [بيرون رو و كلامى بگو كه مردم بشنوند و از طرف تو حامل آن باشند و خدا را بر آنچه در قلبت است شاهد بگير؛ زيرا شهرها عليه تو آبستن فتنه شده است، و ايمن نيستى كه سواران ديگرى از كوفه يا بصره يا مصر بيايند و بگويى: اى على به سوى آنها برو. و اگر من آن كار را نكنم مىگويى: رعايت خويشاوندى مرا نكرد و حقّ مرا سبك و بىمقدار كرد]؛ پس عثمان خارج شد و براى مردم خطبه خواند و به آنچه انجام داده بود اقرار كرد و از آن استغفار نمود و گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «من زلّ فليُنب» [هر كس دچار لغزش شد بايد توبه كند]؛ پس من نخستين كسى هستم كه اين موعظه را مىپذيرم، پس چون پايين آمدم بزرگان شما نزد من بيايند و رأى خود را به من بگويند، به خدا سوگند اگر بندهاى مرا به حقّ برگرداند از او پيروى مىكنم، و راه فرارى از خدا نيست مگر به سوى او. و مردم با اين خطبه خوشحال شدند، و در حالى كه از اين كار او مسرور بودند نزديك خانۀ وى گرد آمدند.
از طريق ابو عون نقل شده است: از عبدالرحمن بن اسود بن عبد بن يغوث كه مروان بن حكم را ياد مىكرد شنيدم كه گفت: «خداوند مروان را از خير و نيكى دور كند، عثمان به طرف مردم رفت و آنها را راضى كرد و روى منبر گريه كرد و مردم نيز گريه كردند تا جايى كه ديدم ريش عثمان با اشكهايش خيس شد و مىگفت: خدايا من به سوى تو توبه مىكنم، خدايا به سوى تو توبه مىكنم، خدايا به سوى تو توبه مىكنم، و به خدا سوگند اگر حقّ، مرا به اين برگرداند كه بَرده شوم به آن راضى هستم، وقتى وارد منزلم شدم شما بر من وارد شويد كه به خدا سوگند از شما مخفى نمىشوم و شما را راضى مىكنم و بر رضايت شما مىافزايم و مروان و امثال او را دور مىكنم».
طبرى از طريق عبداللّه بن زبير از پدرش نقل كرده است: اهل مدينه نامهاى به عثمان نوشتند و او را به توبه فرا خواندند و احتجاج كردند و به خدا قسم خوردند دست از او برنمىدارند تا اينكه او را بكشند، مگر اينكه حقّ خدا كه بر او لازم است را به آنها بدهد. و عثمان چون از كشته شدن ترسيد با خيرخواهان و اهل بيت خود مشورت كرد و گفت: اين قوم، كارى را كه مىبينيد انجام دادهاند پس راه خروج چيست؟ به او گفتند: به دنبال على بن ابى طالب بفرستد و از او بخواهد آنها را از او دور كند و آنچه آنها را راضى مىكند به آنها بدهد و آنها را سر بدواند تا نيروهاى كمكى وى برسند.
عثمان گفت: اين قوم تعلّل را قبول نمىكنند و عهدى را بر من تحميل مىكنند، و براى اوّلين بار كه آمدند آن كار را انجام دادم، پس هرگاه تعهّدى به آنها بدهم از من وفاى به آن را مىخواهند.
پس مروان بن حَكَم گفت: اى اميرمؤمنان! سخن گفتن دوستانه با آنها تا زمانى كه تقويت شوى بهتر از اين است كه از نزديك با آنها منازعه كرده و درگير شوى، پس آنچه را مىخواهند بده، و تا وقتى تو را معطّل مىكنند آنها را سر بدوان، همانا آنها بر تو ظلم كردهاند و هيچ عهدى ندارند.
پس عثمان به نزد على فرستاد و او را فراخواند و چون آمد گفت: اى ابوالحسن! همانا قبلاً ديدى مردم چه كردند و دانستى كه من چه كردم، و من از اينكه توسّط آنان كشته شوم در امان نيستم، پس آنها را از من برگردان و من براى آنها به خداى عزّوجلّ سوگند مىخورم كه آنها را نسبت به هر چه دوست ندارند راضى كنم، و حقّ آنها را از خودم و غير خودم بدهم اگر چه خونم ريخته شود.
پس على به او فرمود: «الناس إلى عدلك أحوج منهم إلى قتلك، وإنّي لأرى قوماً لايرضون إلّابالرضا، وقدكنت أعطيهم فيقدمتهم الاُولى عهداً من اللّه لترجعنّ عن جميع ما نقموا، فرددتُهم عنك، ثمّ لم تفِ لهم بشيء من ذلك، فلا تغرّني هذه المرّة من شيء، فإنّي معطيهم عليك(1)الحقّ» [مردم به عدالت تو بيشتر نياز دارند تا به كشتن تو، و من قومى را مىبينم كه جز به عملى شدن خواستههايشان رضايت نمىدهند، و من بار اوّل كه آمدند به آنها عهدى از جانب خدا دادم كه از همۀ آنچه عيب گرفتهاند برگردند، و آنها را از تو برگرداندم، سپس به هيچ يك از اين موارد وفا نكردى، پس اين بار مرا به چيزى فريب نده همانا من از جانب تو به آنها در اجراى حقّ تضمين مىدهم].
عثمان گفت: آرى به آنها حقّ بده كه به خدا سوگند به وعدههايم به آنها وفا مىكنم. پس على به سوى مردم رفت وفرمود: أيّها الناس إنّكم إنّما طلبتم الحقّ فقد اُعطِيتموه، إنّ عثمان قد زعم أ نّه منصفكم من نفسه ومن غيره، وراجع عن جميع ما تكرهون، فاقبلوا منه ووكّدوا عليه» [اى مردم! همانا شما حقّ را مىخواهيد و به شما داده شد، عثمان مىگويد دربارۀ شما از جانب خود و ديگران انصاف را
1) - [در برخى نسخهها به جاى «عليك»، «عنك» آمده است].
رعايت مىكند، و از همۀ آنچه دوست نداريد برگشته است، پس از او بپذيريد و بر او تأكيد كنيد (از او تعهّد سفت و سخت بگيريد)].
مردم گفتند: پذيرفتيم، پس براى ما از او تعهّد بگير؛ همانا به خدا سوگند ما به گفتار بدون عمل راضى نمىشويم.
پس على به آنها فرمود: اين، حقّ شماست. سپس بر عثمان وارد شد و آنچه را اتّفاق افتاده بود، تعريف كرد. عثمان گفت: بين من و آنها مدّت زمانى را معيّن كن كه مهلت داشته باشم؛ زيرا در يك روز نمىتوانم آنچه را دوست ندارند برگردانم و تغيير دهم.
على به او فرمود: «ما حضر بالمدينة فلا أجل فيه، وما غاب فأجله وصول أمرك» [آنچه در مدينه است، پس زمانى در آن نيست (فوراً مىتوانى مشكلات را بر طرف كنى)، و آنچه دور است، زمان آن رسيدن امر تو (به آنجا) است]. گفت: آرى، ولى ضرب الأجل آنچه در مدينه است را سه روز قرار بده.
على فرمود: بله. پس به سوى مردم رفت و به آنها خبر داد و نوشتهاى ميان آنها و عثمان نوشت و در آن سه روز به وى مهلت داد كه همۀ ظلمها را برگرداند و هر عاملى را كه دوست ندارند عزل نمايد.
سپس در آن نوشته، بزرگترين عهد و ميثاقى كه خداوند از بندگانش مىگيرد را از عثمان گرفت و گروهى از بزرگان مهاجرين و انصار را بر آن گواه قرار داد.
پس مسلمانان از او دست برداشتند و برگشتند تا به تعهّدى كه از جانب خود به آنها داده بود وفا كند.
ولى او شروع كرد به آماده شدن براى جنگ، و تهيّۀ سلاح، و لشكر بزرگى از بردگانى كه به عنوان خمس دريافت شده بودند [و جزء بيت المال بودند] گرد آورد. و چون سه روز گذشت و او به حالت خود بود و چيزى از آنچه را دوست نمىداشتند تغيير نداد، و عاملى را عزل نكرد، مردم عليه او شوريدند و عمرو بن حزم انصارى از مدينه خارج شد تا به اهل مصر كه در ذى خشب بودند رسيد و خبر را به آنها رساند و با آنها راه افتاد تا به مدينه وارد شدند، پس پيكى به سوى عثمان فرستادند كه: آيا ما از تو جدا نشديم، در حالى كه مىگفتى از بدعتها و كارهاى خود توبه كردهاى، و از آنچه ما خوش نداريم كه از تو سر بزند برگشتهاى، و بر اين مطلب عهد و ميثاقى الهى به ما دادى؟!
گفت: آرى، من بر همان عهد و ميثاق هستم. گفت: پس اين نامهاى كه ما با فرستادۀ تو پيدا كردهايم چيست؟ تا آخر حديث(1).
بلاذرى از طريق ابو مخنف نقل كرده است: چون اهل مصر پس از نامهاى كه عثمان نوشت حركت كردند و به أيله(2)يا يك منزل پيش از آن رسيدند، سوارى را پشت سر خود ديدند كه مىخواست به مصر برود پس به او گفتند: تو كيستى؟ گفت: من فرستادۀ اميرالمؤمنين به سوى عبداللّه بن سعد هستم و من برده اميرالمؤمنين مىباشم، و او سياه پوست بود.
پس برخى به برخى ديگر گفتند: بهتر است او را پياده كرده و تفتيش كنيم تا مبادا صاحبش [عثمان] دربارۀ ما چيزى نوشته باشد؛ همين كار را كردند و چيزى نيافتند. پس برخى به برخى ديگر گفت: راه او را باز بگذاريد. ولى كنانة بن بشر گفت: آگاه باشيد به خدا سوگند پيش از اينكه ظرف آبش را نگاه كنم نمىشود. گفتند: سبحان اللّه! آيا نامه را در آب
مىگذارند؟ كنانه گفت: مردم حيلههاى مختلفى به كار مىبرند. سپس ظرف آب را باز كرد و در آن شيشهاى جاسازى شده بود كه درِ آن مهر و موم شده بود - يا راوى گفت: در آن بسته شده بود - و درون آن نامهاى بود كه در ورقۀ لوله شدهاى از سرب نوشته شده بود، پس آن را خارج كرد و خواند و در آن نوشته شده بود: امّا بعد، پس چون عمرو بن بديل بر تو وارد شد گردنش را بزن و دو دست ابن عديس و كنانه و عروه را قطع كن و بگذار در خون خود غَلْط بخورند تا بميرند، سپس آنها را به تنۀ درخت خرما ببند. و گفته مىشود: مروان بدون اطّلاع عثمان اين نامه را نوشت.
پس چون از محتواى نامۀ عثمان اطّلاع يافتند گفتند: خون عثمان حلال است. سپس برگشتند تا به مدينه داخل شدند و نامه را به على نشان دادند و مهر عثمان از سرب بود؛ پس على نامه را براى عثمان آورد و عثمان به خدا سوگند خورد كه نامۀ او نيست و آن را نمىشناسد و گفت: خطّ آن، خطّ كاتب من و مهر آن مثل مهر من است. على گفت: چه كسى را متّهم مىكنى؟
گفت: تو و كاتبم را متّهم مىكنم؛ پس على در حالى كه غضبناك بود بيرون آمد و مىگفت: بلكه اين نامه به امر توست.
ابو مخنف مىگويد: و مهر عثمان در ابتدا پيش حمران بن ابان بود و وقتى وى به بصره رفت مروان آن را از او گرفت و همراه او بود.
و در نقل جهيم فهرى آمده است: من در ماجراى عثمان حاضر بودم پس كلامى دربارۀ ماجراى عمّار گفت. و آن قوم با رضايت برگشتند سپس نامهاى به عاملش در مصر را يافتند كه [در آن آمده بود:] گردنهاى سركردههاى اهل مصر را بزند. پس برگشتند و نامه را به على دادند، و او نامه را نزد عثمان آورد و عثمان قسم خورد كه او ننوشته و اطّلاعى از آن ندارد. على گفت: چه كسى را دربارۀ آن متّهم مىكنى؟ گفت: «أتّهم كاتبي وأتّهمك يا عليّ! لأنّك مُطاع عند القوم ولم تردّهم عنّي» [كاتب خود و تو را اى على متّهم مىكنم؛ زيرا اين قوم مطيع تو هستند و آنها را از من دور نكردهاى].
و اهل مصر به خانه عثمان آمدند و آن را محاصره كردند و به عثمان كه به آنها مُشْرف بود گفتند: اى عثمان! اين، نامۀ تو است؟ پس انكار كرد و قسم خورد؛ گفتند: اين بدتر است، از جانب تو چيزى را كه نمىدانى نوشته مىشود، مثل تويى نبايد متولّى امور مسلمين شود، از خلافت كنار برو.
عثمان گفت: «ما كنتُ لأنزع قميصاً قمّصنيه اللّه، أو قال: سربلنيه اللّه» [پيراهنى را كه خدا به من پوشانده درنمىآورم]. وبنى اميّه گفتند: اى على! كار ما را بر ما فاسد كردى و نيرنگ زدى و مردم را به جان ما انداختى؛ پس فرمود: «يا سفهاء! إنّكم لتعلمون أنّه لاناقة لي في هذا ولا جمل، وأنّي رددت أهل مصر عن عثمان ثمّ أصلحت أمره مرّة بعد اُخرى فما حيلتي؟» [اى احمقها! همانا شما مىدانيد كه براى من در اين ماجرا نه شتر مادهاى است و نه شتر نرى (كنايه از اينكه منفعتى نمىبرم)، و من اهل مصر را از عثمان دور كردم و كار او را يك بار پس از بار ديگر اصلاح نمودم، پس چارۀ من چيست؟]. و برگشت در حالى كه مىگفت: «اللّهمّ إنّي بريء ممّا يقولون ومن دمه إن حدث به حدث» [خدايا من از آنچه مىگويند و از خون او اگر حادثهاى براى او پيش آمد مبرّا هستم].
راوى مىگويد: و وقتى عثمان در محاصره بود نامهاى نوشت كه فرزند زبير آن را براى مردم خواند و در آن نوشته بود: به خدا سوگند من اين نامه را ننوشتم و به نوشتن آن امر نكردم و ماجراى آن را نمىدانم و شما نسبت به هر چه ناراحتتان كرده راضى مىشويد، پس هر كه را دوست داريد بر شهر خود حاكم كنيد و اين كليدهاى بيت المال شماست به هر كه مىخواهيد بدهيد.
پس گفتند: ما تو را به اين نامه متّهم مىكنيم پس از ما كناره بگير.
نخستين چيزى كه از ميان اين احاديث توجّه انسان را جلب مىكند اين است: آنها كه عليه او بسيج شدند مهاجران و انصار از صحابه بودند، و تنها چهار نفر از آنها كناره گرفتند كه نام آنها گذشت(1)و اينها با اهل مصر و كوفه و بصره، براى دشمنى با خليفه و كشتن وى پس از اينكه چارههاى آنها كارگر نشد و كوشش آنها در توبه دادن وى و جلوگيرى از بدعتها و دست برداشتن از جرمهايى كه انجام مىداد به جايى نرسيد، هم صدا شدند و در ميان آنها كه از آن شهرها آمده بودند گروههايى از بزرگان صحابه و افراد با فضيلت و فقيه و با تقوا وجود داشتند كه نمىتوان آنها را دست كم گرفته و در دينشان ايرادى وارد كرد، و آنان سر كردههاى آن گروهها بودند و كسانى بودند كه مردم را به جان عثمان انداختند.
و كشمكش، فرياد و گفتگويى كه در لابه لاى اين فتنهها و در ميان اين جار و جنجال رخ داد همگى از صلاحيّت و تقواى آن قوم سرچشمه مىگرفت، و اينكه آنها فقط براى خدا خشم گرفتند، و تنها به امر او دعوت كردند، و تنها براى برطرف كردن ضعفها و راست كردن كجىها، و به پا داشتن دين خدا، و پاك كردن آن از ننگها و بدعتها قيام كردند، و طمعِ در إمارت يا رفتن به سوى حكومت و منصب يا علاقۀ به مال دنيا آنها را به آن جايگاه نكشانده بود؛ و به همين خاطر هرگاه خليفه اظهار مىكرد كه به خواستههاى آنها تن داده و از كارهاى خود دست برداشته و از عيبهايى كه آنها بر او گرفتهاند رجوع كرده است، راضى مىشدند ولى در هر بار پس از بار ديگر، باقيماندن بر آن كارها و نقض عهد پى در پى، آنها را عليه او برمىانگيخت تا اينكه مطمئن شدند اين مرد از گناهانى كه انجام مىدهد دستبردار نيست و از كردار خود كوتاه نمىآيد، از اين رو مطمئن شدند كه تكليف آنها به قيام باقى است پس با آن شدّت ايستادند و مقاومت كردند براى آنكه آنچه را مُنْكَر مىدانستند از بين ببرند، تا آنچه مقدّر بود اتّفاق افتاد.
و اگر اين قوم هدفى غير از آنچه گفتيم داشتند مولا امير المؤمنين عليه السلام اهل مصر را در نامهاى كه به آنها نوشت مورد ستايش قرار نمىداد كه: «إلى القوم الّذين غضبوا للّهحين عُصي في أرضه، وذُهب بحقّه...» [به قومى كه وقتى در زمين خدا معصيت شد و حقّ او از بين رفت براى خدا غضب كردند...]، و در كتابهاى معجم و ديگر كتابها، پس از اين موضع گيريها و عملكردهاى شفّاف و روشن، از آنها با ستايش زيبا ياد نمىشد، و اگر از هر فردى كمتر از آنچه از اين انقلابيون عليه عثمان صادر شد، در حقّ يكى از مسلمانان - تا چه رسد به خليفه - صادر مىشد همانا جنايت و گناهى به شمار مىرفت كه بخشودنى و توجيه بردار نبود و انجام دهندۀ آن به درّه پستى سقوط مىكرد و بعد از آن هيچ حرمت و ارزشى برايش باقى نمىماند لكن...
دوم چيزى كه در اين احاديث به چشم مىخورد اينكه: خليفه جرمهايى داشت كه مسلمانان آن را منكَر و زشت مىشمردند و او را از آن منع و نهى مىكردند و او به آنها اعتراف كرد و از آن توبه نمود؛ سپس از توبۀ خود كناره گرفت و به انجام آن جرمها بازگشت و نمىدانم در كدام حالت صادقتر بود؟ آيا وقتى به بدعتها اعتراف كرد و توبه نمود؟ يا وقتى مروان او را به بازى گرفت و بر فراز منبر رفت و گفت: به اين گروه از مصريان دربارۀ امامشان خبرى رسيده بود و وقتى فهميدند آنچه به آنها رسيده درست نيست به شهرهاى خود برگشتند؟!
سوم: وى عهدها و پيمانهاى اكيدى داد كه از آنچه مرتكب مىشد و آنها بر او عيب گرفتند، دست بردارد و آن را در
1) - در ص 851 از اين كتاب.
نامههايى نوشت كه به دست آنها كه عليه او قيام كرده بودند در شهرها منتشر ساخت؛ زيرا آن گونه كه در كلام مولا اميرالمؤمنين عليه السلام گذشت(1)، مىدانست شهرها عليه او آبستن فتنه شدهاند، سپس مدّتى نگذشت تا اينكه پس از آنكه مثل مولا اميرالمؤمنين و محمّد بن مسلمه آن صحابى بزرگ، ضامن عمل وى بر طبق آن عهد و پيمان شدند، آن عهد را شكست و اين در حالى بود كه گروه زيادى از صحابه شاهد آن ضمان بودند؛ پس گويا عهد و پيمان را لازم الإجرا نمىديد و براى ضمانت حرمتى قائل نبود، و براى آن دو كه ضامن شده بودند منزلتى نمىديد، و شكستن پيمان را ننگ و عار نمىدانست، و شايد براى اين امور زشت و رسواييها توجيهى داشت؟!
به هر حال مسلمانان - و در پيشاپيش آنها صحابۀ عادل - اين توجيه را خوش نداشتند و به آن اعتراف نكردند، و به سوى كارى كه انجام دادند رفتند بدون اينكه اندوهگين شوند و احساس گناه كنند.
چهارم: التزام وى به عمل كردن بر طبق كتاب و سنّت در نامهاى كه در محاصره اوّل نوشت - و اين در حالى بود كه وى در جايگاه دست برداشتن از آنچه قبلاً مرتكب مىشد بود، و هجوم آورندگان به وى و عيبگيرندگان بر بدعتهاى برخلاف كتاب و سنّت وى، او را بر همين عتاب مىكردند (كه چرا برخلاف كتاب و سنّت رفتار مىكند) - ما را ارشاد مىكند كه وى در رفتار خود پيش از اين التزام، از كتاب و سنّت دور بوده است، و براى پستى هر انسانى همين بس كه كردارش از كتاب و سنّت دور باشد.
پنجم: رانده شده فرزند رانده شده، يا از زبان پيامبر امين(2)بگو: «وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون» يعنى مروان ابن حَكَم، در اخلاق و صفات خليفه تأثير مىگذاشت و آن گونه كه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: وى را از دين و عقلش برگرداند و او را مثل شتر راهوارى (شتر سوارى، داراى هودج) كرد كه هر جا كشيده شود مىرود، و پيوسته با او بود تا هنگام نقض عهدها و شكستن پيمانها او را در گل و لاى فرو برد و به هلاكت انداخت.
و تعجّب از خليفه است كه تحت تأثير اغواگرىهاى او قرار مىگرفت، در حالى كه منزلت او نسبت به دين و جايگاه او نسبت به ايمان و راستى و امانت را مىدانست، و مىدانست او و امثال او هستند كه اين مصيبتها را بر سر او مىآورند، و بر نابودىها سوار مىكنند، و اينكه او را بر لب آب مىبرند ولى تشنه برمىگردانند، همۀ اينها را مىدانست در حالى كه بين چنگ و دندان و در پايان عمر بود و با همۀ اينها پيوسته به آن وسوسههايى كه از سوى مروان القا مىشد گوش مىداد، و اين جاى بسى شگفتى است!
و عجيبتر اين است كه وى با اين اثر پذيرى، نصيحت خير خواهانى مثل مولا اميرالمؤمنين عليه السلام و بسيارى از صحابۀ عادل - كه او را دربارۀ عتابهاى مردم و دور انداختن دروغهاى مروان كه او را به هلاكت مىانداخت، نصيحت مىكردند - را پشت گوش مىانداخت و پس از تمام شدن حجّت و قطع راههاى عذر، به آنها گوش نمىداد در حالى كه مىدانست آنها از امر به معروف و نهى از منكر نمىگذرند و او را به چيزى دعوت مىكنند كه نجات وى و رستگارى امّت در آن است.
ابن سعد در «طبقات»(3)از طريق ابو حفصه غلام مروان نقل مىكند:
مروان بن حكم در آن روز در حالى كه رجز مىخواند و مىگفت: چه كسى به مبارزه من مىآيد؟ از خانه خارج شد.
پس عروة بن شييم بن بياع ليثى به سوى او رفت و با شمشير به پشت گردنش زد و مروان با صورت به زمين افتاد، پس عبيد بن رفاعة بن رافع زرقى با چاقويى كه در دست داشت بلند شد تا سرش را جدا كند، ولى مادر رضاعى مروان به سوى او آمد و گفت: اگر مىخواهى او را بكشى، عروه او را كشت، با گوشت او كه تكّه تكّه مىكنى چه كار دارى؟ پس عبيد بن رفاعه از آن زن حيا كرد و مروان را رها نمود.
راوى مىگويد: و مردم به سوى عثمان رفتند و از خانۀ بنى حزم انصارى بر روى ديوار او رفتند، پس سه نفر از قريش در دفاع از عثمان كشته شدند: عبداللّه بن وهب بن زمعة بن اسود، عبداللّه بن عوف بن سبّاق، و عبداللّه بن عبدالرحمن بن عوام؛ پس عبدالرحمن بن عبداللّه جمحى به عبداللّه بن عبدالرحمن بن عوام حمله كرد و او را كشت و گروهى از مردم بر دو نفر ديگر حمله كردند و آن دو را در كنار خانه كشتند. مالك اشتر آمد تا به عثمان رسيد و كسى را نزد او نيافت پس برگشت، مسلم بن كريب قابضى كه از همدان بود گفت: اى اشتر! ما را به كشتن مردى فرا خواندى و ما پاسخ مثبت داديم و وقتى نگاهت به او افتاد به عقب برگشتى؟! اشتر گفت: مرحبا، آيا او را نمىبينى كه مانع و مدافعى ندارد؟
امينى مىگويد: اين احاديث را ذكر كردم تا با آنها و أخبارى كه پيش از اين گذشت، اشاره كنم به اينكه همراه عثمان كسى كه از او دفاع كند، نبود به جز اُمويان و دوستداران آنها و مردمان پست و فرومايهاى كه پيرو اُمويان بودند.
و اينها در برابر حملۀ مهاجرين و انصار قرار گرفتند كه گروهى كشته شدند، و گروهى را پستوى خانۀ امّ حبيبه در خود جاى داد، و اندكى از آنها به كوچههاى تنگ مدينه فرار كرده و متفرّق شدند، و كسى باقى نماند مگر عثمان و اهلش تا اينكه نوبت به كشتن وى رسيد بدون اينكه هيچ مدافعى داشته باشد.
بلاذرى و ديگران نقل كردهاند: چون نامهاى كه عثمان به ابن عامر و معاويه نوشته بود به دست اهل مصر و كسانى كه با آنها وى را محاصره كرده بودند، افتاد، باعث شد كه حملات آنها بر او بيشتر شود و جدّيّت بيشترى در محاصرۀ او داشته باشند، و حرص بيشترى بر درمان او با قتل پيدا كردند. و طلحه در محاصره كردن، سرپرست مردم بود و به آنها امر نمود ممانعت كنند از اينكه كسى داخل يا خارج شود و آب براى عثمان برده شود، و اُمّ حبيبه دختر ابوسفيان با ظرف كوچكى از آب آمد ولى محاصره او تنگتر شده بود و مانع ورود او شدند. وى گفت: عثمان متولّى وصيّتها و كارهاى يتيمان ما است و من مىخواهم در اين رابطه با او صحبت كنم پس به او اجازه ورود دادند و ظرف آب را به عثمان داد.
و جبير بن مطعم مىگويد: عثمان محاصره شد و حتّى آب خود را از چاه كم آبى كه در خانهاش بود مىنوشيد پس بر على وارد شدم و گفتم: آيا به اين راضى مىشوى كه پسر عمّهات(1)محاصره شود تا جايى كه به خدا سوگند آب نمىنوشد مگر از چاه كم آب داخل خانهاش؟
فرمود: سبحان اللّه! آيا او را به اين حال رساندهاند؟ گفتم: آرى؛ پس ظرفهايى از آب برداشت و به او رساند و وى را سيراب نمود.
و چون آن واقعه رخ داد، و جنگ درگرفت، و در معركۀ جنگ زياد بن نعيم فهرى و گروهى از ياران عثمان كشته شدند، پيوسته مردم يكديگر را مىكشتند تا اينكه عمرو بن حزم انصارى درِ خانهاش را كه چسبيده به خانۀ عثمان بن عفّان بود، باز كرد و مردم را صدا زد. پس از خانۀ او به سوى آنها يورش بردند و با آنها در داخل خانه جنگيدند تا اينكه
1) - [نسب عثمان: عثمان بن عفّان بن أبي العاص بن اُميّة بن عبد شمس بن عبد مناف بن قصى، و مادرش أروى بنت كريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمسبن عبد مناف بن قصى است. و مادر أروى، اُمّ حكيم نام دارد و او بيضاء بنت عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى، عمّۀ رسولاللّه صلى الله عليه و آله است؛ پس مادرِ مادر عثمان، عمّۀ پيامبر است و از اين جهت در اين عبارت به او پسر عمۀ اميرالمؤمنين عليه السلام اطلاق شده است؛ ر. ك: تاريخ مدينة دمشق 9/39].
شكست خوردند و از قسمت درِ خانه كه براى آنها باز گذارده شده بود، به كوچههاى مدينه فرار كردند.
و عثمان در ميان گروهى از اهل بيت و يارانش باقى ماند كه همگى و از جمله عثمان كشته شدند.
ابن سعد و طبرى از طريق عبدالرحمن بن محمّد نقل كردهاند:
محمّد بن ابوبكر به همراه كنانة بن بشر بن عتاب و سودان بن حمران و عمرو بن حمق از ديوار خانه عمرو بن حزم وارد خانۀ عثمان شدند، پس او را ديدند كه نزد همسرش نائله است و سورۀ بقره را از روى قرآن مىخواند؛ پس محمّد بن ابوبكر جلو افتاد و ريش عثمان را گرفت و گفت: «قد أخزاك اللّه يا نعثل» [اى پير مرد احمق! خدا تو را خوار و ذليل كرد]. عثمان گفت: من پير مرد احمق نيستم، بلكه بندۀ خدا و امير مؤمنان هستم. محمّد گفت: معاويه و فلانى و فلانى به درد تو نخوردند. عثمان گفت: «يابن أخي دع عنك لحيتي، فما كان أبوك ليقبض على ما قبضْتَ عليه» [اى برادر زاده! ريش مرا رها كن كه پدرت اينجا را كه تو گرفتهاى، نمىگرفت]. محمّد گفت: آنچه من دربارۀ تو قصد كردهام شديدتر از گرفتن ريش تو است.
عثمان گفت: از خدا در مقابل تو يارى مىطلبم و از او كمك مىخواهم. سپس با تيرى داراى پيكان عريض كه در دست داشت به پيشانى عثمان زد.
ابن سعد و طبرى نوشتهاند: و كنانة بن بشر تيرهائى را كه در دست داشت بالا برد و در گوش عثمان زد، پس فرو رفت تا اينكه در حلق او داخل شد، سپس او را با شمشير زد تا او را كشت.
و در روايت ابن ابى عون آمده است: كنانة بن بشر تجيبى با گرز آهنين بر پيشانى و جلوى سر عثمان زد و او به پهلو افتاد. و سودان بن حمران مرادى پس از اينكه عثمان به پهلو افتاد او را زد و كشت.
و امّا عمرو بن حمق، بر عثمان جهيد و در حالى كه عثمان هنوز رمقى داشت بر سينهاش نشست و نُه نيزه به او زد و گفت: سه تا را براى خدا زدم، و شش تا را به خاطر نفرتى كه در سينه داشتم زدم. و عمير بن ضابى به عثمان يورش برد و دندهاى از دندههايش را شكست(1).
طبرى از طريق ابو بشير عابدى نقل كرده است: عثمان سه روز رها شد و دفن نشد، سپس حكيم بن حزام قرشى به همراه يكى از بنى أسد بن عبد العزّى و جُبَير بن مطعم با على دربارۀ دفن او سخن گفتند، و از او درخواست كردند به خانوادۀ او اجازه دهد كه او را دفن كنند، على اين كار را كرد و اجازه داد. چون اين خبر به گوش مردم رسيد در راه با سنگ منتظر ماندند، و گروه كمى از خانوادۀ وى او را بيرون آوردند و مىخواستند او را به طرف ديوارى در مدينه ببرند كه به آن حُشّ كوكب(2)مىگفتند. و يهود مردگان خود را در آنجا دفن مىكردند، پس چون جنازه را خارج كردند، مردم تابوتش را سنگباران كردند و خواستند جنازه را دور بيندازند پس خبر به على رسيد و او كسى را فرستاد و آنها را سوگند داد كه دست از او بردارند و مردم دست برداشتند و جنازه برده شد و در حشّ كوكب دفن شد. پس چون معاوية بن ابوسفيان فرمانرواى مردم شد دستور داد آن ديوار را خراب كنند تا به بقيع وصل شود و به مردم دستور داد مردگان خود را پيرامون قبر عثمان دفن كنند و از آن پس آنجا به مقبرۀ مسلمانان متّصل شد.
و صفدى در «تمام المتون»(3)از مالك نقل كرده است: «جنازۀ عثمان تا سه روز در زباله دانى افكنده شد».
1) - ر. ك: الطبقات الكبرى، ابن سعد 3:51، چاپ ليدن [73/3]؛ أنساب الأشراف 5:72 و 82 و 83 و 92 و 97 و 98 [189/6 و 202 و 213 و 220]؛ الإمامة والسياسة 1:39[44/1]؛ تاريخ الاُمم والملوك 5:125 و 131 و 132 [382/4 و 383 و 395، حوادث سال 35 ه]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:166 و 168 [155/2، خطبۀ 30].
2) - أبو عمر در الاستيعاب [القسم الثالث/ 1048، شمارۀ 1778]، و ياقوت در المعجم [262/2]، و محبّ طبرى در الرياض [65/3] نوشتهاند: «كوكبمردى از انصار بود و حُشّ به معناى باغ و بوستان است».
3) - تمام المتون: 79 [ص 191].
و ابن ابى الحديد و ابن اثير و دميرى ذكر كردهاند: جنازۀ عثمان سه روز روى زمين ماند و دفن نشد و بر او نماز خوانده نشد، و گفته شده: غسل و كفن نشد، و گفته شده: جُبَير بن مطعم بر او نماز خواند و شبانه دفن شد(1).
امينى مىگويد: اينجا صفحۀ مشكلى است كه دربرابر آن سرگردان هستم، و در اين زمينه دو احتمال به ذهن خطور مىكند كه روح و روان من براى اعتماد و تكيۀ بر هر كدام از آن دو، با من همراهى نمىكند؛ و آن اينكه: آن سختگيرى كه دربارۀ خليفه انجام شد، و كشتن او به اين صورتهاى وحشتناك و سپس ممانعت از كفن كردن و غسل دادن و دفن و نماز خواندن بر وى، و دشنام دادن به او و تحقير كردن او با سنگباران كردن جنازه و شكستن برخى از دندههاى وى، مقتضى يكى از دو چيز است:
1 - يا همۀ صحابه فاسق باشند؛ زيرا گروهى از آنها خود اين امور هولناك را انجام دادند، گروهى هلاك كنندگان او را يارى كردند، گروهى مردم را به جان او انداختند، گروهى عقب نشسته و درنگ كردند، گروهى به رفتار اينها راضى بودند، و گروهى اين امور هولناك را مىپسنديدند، و اين در حالى بود كه اين سخنان خداوند در گوش آنها طنين مىانداخت: (وَ لا تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ )(2)[و انسانى را كه خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانيد! مگر بحقّ (و از روى استحقاق)].
و نيز: (مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ اَلنّاسَ جَمِيعاً )(3)[هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همۀ انسانها را كشته].
و نيز: (وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اَللّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً )(4)[و هر كس، فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مىماند؛ و خداوند بر او غضب مىكند؛ و او را از رحمتش دور مىسازد؛ و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است].
و رواياتى كه در اين زمينه وارد شده، بيش از آيات است. و دربارۀ وجوب دفن اموات مؤمنين و غسل دادن و كفن كردن و نماز خواندن بر آنها، و اينكه حرمت ميّت مؤمن مانند حرمت زندۀ اوست، از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله روايات فراوانى رسيده است؛ پس اين گروه اگر به عمد با اين نصوص مخالفت كردهاند فاسق هستند، اگر نگوييم به خاطر خروج بر امامى كه اطاعتش واجب بود از دين خارج شدهاند.
2 - و يا اينكه خليفه از راه حقّ منحرف شده، و آن گروه بر اين باور بودهاند كه خليفه از مصاديق آن امر و نهىهايى كه در قرآن و سنّت آمده، نيست.
و آسان نيست كه يكى از دو طرف ترديد را بپذيريم و به آن اقرار كنيم؛ امّا صحابه نزد اهل سنّت همگى عادل هستند، و به آنها اعتماد مىشود، و به گفتار و كردار آنها احتجاج مىشود، و ايمان آنها مورد وثوق است، و همراهى و مصاحبت با پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را برق انداخته، و جلا داده، و چرك وجودى آنها را خارج كرده است، و در آن پيكار شديد باقيماندۀ ده نفرى كه به بهشت بشارت داده شدهاند مانند طلحه و زبير حضور داشتند، و به ويژه طلحه در آن درگيرى درشتخويىها و تندروىهايى دارد، و ديگر مردمانى كه صاحب كرامت بودند مانند عمّار بن ياسر، مالك اشتر، عبداللّه بن بديل، حضور داشتند و در ميان آنها امام مسلمانان و اميرمؤمنان على عليه السلام وجود داشت، كسى كه در آن روز3.
1) - ر. ك: الطبقات الكبرى، ابن سعد 3:55، چاپ ليدن [78/3]؛ أنساب الأشراف، بلاذرى 5:83-86 - و 99 [203/6 و 205 و 223]؛ الإمامة و السياسة 1:40[46/1]؛ تاريخ الاُمم والملوك 5:143 و 144 [412/4 و 413 و 414، حوادث سال 35 ه]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:168[158/2، خطبۀ 30].
2) - أنعام: 151.
3) - مائده: 32.
4) - نساء: 93.
نگاهها براى خلافت به او دوخته شده بود وانگشتهاى كوچك [براى بيعت] به سوى او خم شده بود و امّت، نسبت به او از سايه، نسبت به صاحبش مطيعتر بودند.
آيا گمان مىكنى او در اين حالت، نسبت به آن كارهاى بسيار زشت ساكت ماند در حالى كه از نزديك مُشْرف بر آن كارها بود و او داناترين مردم به احكام شريعت و هدايت كنندهترين مردم به شاهراه شريعت بود، و مىدانست كه ارتكاب آن كارها ممنوع است؟! نه، به خدا سوگند. يا اينكه در آن تنگناى سخت بىطرف ماند و بىطرفى يا رفتار آنها نسبت به عثمان را مباح مىدانست؟! من نمىدانم.
و نمىتوان گفت بيشتر صحابه اين رخدادها را نمىدانستند، يا گمان نمىكردند كه به اين حدّ برسد، يا راضى به اين واقعه نبودند؛ زيرا اين واقعه به طور ناگهانى و از روى فريب و نيرنگ نبود تا كسى به آن آگاهى نداشته باشد؛ زيرا جار و جنجال بيش از دو ماه ادامه داشت و در طول اين مدّت، اجتماع كنندگان هيچ در خواستى از خليفه نداشتند مگر اينكه از بدعتهاى خود دست بردارد، يا از كرسى خلافت پايين بيايد، و او را تهديد به قتل مىكردند اگر يكى از دو در خواست را انجام ندهد، و داد و فريادهاى آن قوم در اين زمينه فضا را پر كرده بود، و گاه صداى عثمان در توبه كردن، و گاه نداى او در پايين نيامدن از كرسى خلافت، و گاه فرياد او در ترساندن آنها از عواقب قتل، فضا را پر كرده بود؛ و اگر بيشتر صحابه به اين رأى مايل نبودند، مىتوانستند آن جمع را با زور يا موعظه متفرّق كنند، لكن به رغم آنچه دربارۀ آنها گمان برده مىشود، از هيچ يك از آنها سخن يا كارى كه اين مطلب را ثابت كند يا احتمال آن را قريب به واقع كند، نقل نشده است.
و احاديث زيادى كه پيش از اين يادآور شديم(1)و كاشف از اعتقادات صحابه دربارۀ خليفه و دربارۀ يورش و حملۀ به او بود، اين گمانِ صِرْف و بدون دليل را نابود مىسازد، البتّه اگر نگوييم اين احاديث، اجماع بر دشمنى با خليفه، و اتّفاق نظر بر عيبهايى كه بر او گرفتند، و رضايت به آنچه به او رسيد، مىباشد تا جايى كه از هيچ كس نقل نشده صداى قاتل عثمان كه سه روز در مدينه مىگشت و مىگفت: «أنا قاتل نعثل» [من قاتل پير مرد احمق هستم](2)او را ناراحت كرده باشد.
و امّا احتمال دوم: بسيار مشكل است كه سوء ظنّ به خليفه به اين حدّ برسد، اگر چه صحابه به اين مطلب [انحراف خليفه از طريق حقّ] يقين داشتند، و شخص حاضر چيزى را مىبيند كه فرد غايب نمىبيند، و ما تو را بر سخنان عايشه آگاه كرديم(3)كه گفت: «اقتلوا نعثلاً قتله اللّه وقد كفر» [اين پير مرد احمق را بكشيد، خدا او را بكشد كه كافر شده است].
و به مروان گفت: «وددتُ واللّه أنّه في غرارة من غرائري هذه وأنّي طوّقت حمله حتّى ألقيه في البحر» [به خدا سوگند دوست دارم او در جوالى (كيسهاى) از جوالهاى من بود و من مىتوانستم او را حمل كنم تا او را به دريا بيندازم].
و به ابن عبّاس گفت: «إيّاك أن تردّ الناس عن هذا الطاغية» [به دور باش از اينكه مردم را از اين طغيانگر برانى].
و عبدالرحمن بن عوف به امام اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: «إذا شئت فخذ سيفك وآخذ سيفي، إنّه قد خالف ما أعطاني» [اگر مىخواهى شمشيرت را بردار و من نيز شمشيرم را بر مىدارم، او با قولى كه به من داد مخالفت كرد].
و گذشت: طلحه در روز قتل عثمان هنگام هجوم به خانۀ وى سختگيرتر از همه نسبت به عثمان بود، و به خونخواهى عثمان كشته شد!
و زبير گفت: «اقتلوه فقد بدّل دينكم» [او را بكشيد كه دينتان را تغيير داده است].ب.
و گفت: «إنّ عثمان لجيفة على الصراط غداً»(1)[همانا عثمان فرداى قيامت به صورت لاشۀ گنديدهاى بر صراط است].
و عمّار در روز جنگ صفّين گفت: «امضوا معي عباد اللّه إلى قوم يطلبون فيما يزعمون بدم الظالم لنفسه الحاكم على عباد اللّه بغير ما في كتاب اللّه» [اى بندگان خدا! با من بياييد به سوى قومى برويم كه به زعم خود خونخواه كسى هستند كه به خود ظلم كرد و بر بندگان خدا به غير آنچه در كتاب خداست حكم نمود].
و نيز گفت: «أراد أن يغيّر ديننا فقتلناه» [مىخواست دين ما را تغيير دهد پس او را كشتيم].
و حجر بن عدى و يارانش گفتند: «هو أوّل من جار في الحكم وعمل بغير الحقّ» [او نخستين كسى بود كه در حكم كردن ظلم كرد و به غير حقّ عمل كرد].
و عبدالرحمن بن حسّان عنزى كوفى گفت: «هو أوّل من فتح أبواب الظلم، وأرْتَجَ أبواب الحقّ»(2)[او نخستين كسى بود كه درهاى ظلم را باز كرد و درهاى حقّ را محكم بست].
و هاشم مرقال گفت: «إنّما قتله أصحاب محمّد وقرّاء الناس حين أحدث أحداثاً وخالف حكم الكتاب، وأصحاب محمّد هم أصحاب الدين، وأولى بالنظر في اُمور المسلمين»(3)[همانا اصحاب محمّد و قاريان مردم، عثمان را آنگاه كه بدعتهايى ايجاد كرد و با حكم قرآن مخالفت كرد، كشتند و اصحاب محمّد اصحاب دين هستند و به نظر دادن در اُمور مسلمانان سزاوارترند].
و مالك اشتر گفت: «إلى الخليفة المبتلى الخاطئ الحائد عن سنّة نبيّه، النابذ لحكم القرآن وراء ظهره» [به خليفۀ آزموده شدۀ خطا كار كه از سنّت پيامبرش فاصله گرفته و حكم قرآن را پشت سر انداخته است].
و حجاج بن غزيّه انصارى گفت: «واللّه لو لم يبق من عمره إلّابين الظهر والعصر لتقرّبنا إلى اللّه بدمه»(4)[به خدا سوگند اگر از عُمْر او فقط فاصلۀ ما بين نماز ظهر و عصر باقى مانده بود، همانا با ريختن خون او به خدا تقرّب مىجستيم].
و محمّد بن ابو بكر به عثمان گفت: «على أيّ دين أنت يا نعثل؟ غيّرت كتاب اللّه» [اى پيرمرد احمق! تو بر چه دينى هستى؟! كتاب خدا را تغيير دادى].
در اين تنگناى سخت چارهاى نداريم كه يكى از دو امر مشكل را انتخاب كنيم، و هرگاه امر دائر شد بر اينكه يك انسان پوشيده با بدعتها را خطا كار بدانيم، يا هزاران هزار را گمراه بدانيم كه در ميان آنها پيشوايان، علما، حكيمان و افراد صالح هستند و دربارۀ فضيلت آنها رواياتى وارد شده چنانكه باور ما همين است، يا همۀ آنها عادل هستند و به گفتار و كردارشان احتجاج مىشود چنانكه اهل سنّت بر اين عقيدهاند، داور، فطرتِ سالم است.
و اگر اجتهادى در بين باشد - آن گونه كه اهل سنّت در امثال اين مورد عقيده دارند - در هر دو طرف است.
و حكم كردن به اينكه يك انسان در اجتهاد خود به واقع رسيد ولى آن گروه زياد به خطا رفتند، گستاخى و بىپروايى صِرف، و به تكلّف و سختى انداختن خويش است، تكلّفى كه هيچ كس پذيراى آن نيست.
(وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ )(5)
[و اگر ميان آنها داورى كنى، با عدالت داورى كن، كه خدا عادلان را دوست دارد].2.
1) - ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:404[35/9-36 خطبۀ 137].
2) - ر. ك: الأغاني، ابوالفرج 16:10[156/17]؛ تاريخ الاُمم والملوك 6:155[276/5، حوادث سال 51 ه].
3) - ر. ك: كتاب صفّين، ابن مزاحم، چاپ مصر: 402 [ص 354]؛ تاريخ طبرى 6:23[43/5، حوادث سال 37 ه]؛ شرح ابن أبي الحديد 2:278[35/8، خطبۀ 124].
4) - ر. ك: أنساب الأشراف، بلاذرى 5:78[197/6].
5) - مائده: 42.
شما نيست و تنها بر عهدۀ اهل بدر است، و اهل بدر به هر كه رضايت دهند او خليفه است.
وكسى از اهل بدر نمانده بود مگر اينكه گفت: كسى كه به خلافت سزاوارتر از تو باشد، نمىشناسيم. و چون على اين را ديد به مسجد آمد و بالاى منبر رفت و نخستين كسانى كه به سوى او از منبر بالا رفتند و با او بيعت كردند طلحه و زبير و سعد و اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله بودند، و مروان را طلبيد پس گريخت، و تعدادى از فرزندان مروان - فرزندان ابومعيط - را طلبيد كه آنها نيز گريختند»(1).
سپس شيخ ما علّامه امينى مىفرمايد: اين احاديث جعلى در برابر تاريخ صحيح كه مورد توافق همۀ و مسلّم است و از صدها اثر ثابت كه برخى، برخى ديگر را تقويت مىكند، گرفته شدهاند، جعل شدهاند.
و آنچه ما پيش از اين هنگام بحث از نظرات بزرگان صحابه دربارۀ عثمان نقل كرديم و آن سخنان و كردارهاى بدى كه بين آنها و او در گرفت، با اين روايات ساختگى متضادّ و مخالف است و در ميان اين صحابه، بقيّۀ اصحاب شورا و تعدادى از آن ده نفرى كه به بهشت بشارت داده شدند، و تعدادى از آنها كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، حاضر بودند، و بيش از صد و پنجاه حديث در اين باره وارد شده است.
و نيز احاديث فراوانى اين روايات را تكذيب مىكنند؛ يعنى احاديثِ دربردارندۀ سخنان مهاجران و انصار، و نيز احاديثى كه مىرساند آنها قاتلين عثمان بودند، و حديث كشته شدن عثمان و كفن و دفن او در حشّ كوكب نزديك دير سلع در قبرستان يهود.
و نيز احاديثى كه احوال اين افرادى كه گمان شده فرزندان خود را براى دفاع از عثمان فرستادهاند، را بيان مىكند، و اينكه آنها پيوسته دشمن او بودند تا كشته شد، و پس از كشته شدن تا آنگاه كه در بدترين حالات دفن شد.
امّا على اميرالمؤمنين عليه السلام، مسلّم است كه در هنگام قتل عثمان در مدينه نبوده تا چه رسد به اينكه كمى پيش از كشته شدن عثمان بر وى داخل شود و براى دفاع از او اجازه بگيرد و بعد از كشته شدن بر او داخل شود و بر او بگريد و به صورت و سينۀ حسن و حسين بزند و دشنام دهد و لعن كند و پيرامون واقعه سخن بگويد.
هيثمى در «مجمع الزوائد»(2)در رّد حديث طبرى مىنويسد:
ظاهراً اين حديث ضعيف است؛ زيرا وقتى عثمان محاصره شد على در مدينه نبود و در هنگام كشته شدن وى حاضر نبود.
و على عليه السلام همان كسى است كه ديدگاهش دربارۀ عثمان گذشت پس مراجعه كن تا يقين كنى او - صلوات اللّه عليه - مانند فرد سر گشتۀ غمناك نبود، و در روز هجوم به خانۀ عثمان، عقل از سرش نپريده بود، و آن حضرت را به اين دروغ زشت متّهم نمىكند جز كسى كه دچار تكّبر و خود پسندى شده، و بر اثر تماسّ شيطان ديوانه شده (و نمىتواند تعادل خود را حفظ كند؛ گاهى زمين مىخورد، گاهى به پا مىخيزد)، و دوستى آل اُميّه قلب او را تباه و فاسد كرده است، و به آنچه مىگويد توجّه نمىكند، و به آنچه مىبافد مبالاتى ندارد.
و از چيزهايى كه جدّاً خندهدار است سخنى است كه بلاذرى در «أنساب»(3)از ابن سيرين نقل كرده است:
عثمان كشته شد و در خانۀ وى هفتصد نفر بودند كه حسن و فرزند زبير از جملۀ آنها بودند؛ و اگر به آنها اجازه مىداد قاتلان را از اطراف مدينه بيرون مىكردند.].
و از حسن بصرى(1)نقل شده كه گفت:
انصار نزد عثمان آمدند و گفتند: اى اميرمؤمنان! ما خدا را دوبار يارى مىكنيم، رسول خدا صلى الله عليه و آله را يارى كرديم و تو را نيز يارى مىكنيم. عثمان گفت: من نيازى به اين ندارم برگرديد. حسن بصرى مىگويد: به خدا سوگند اگر مىخواستند با عباهاى خود او را حفظ كنند همانا مىتوانستند او را حفظ كنند.
اين چه عذر عقلى يا شرعى است؟! خليفۀ مسلمين در ميان خانهاش و در بين هفتصد صحابى عادل كشته مىشود و آنها به او نظاره مىكنند، و محمّد بن ابوبكر ريش او را مىگيرد و بالا مىآورد تا جايى كه صداى روى هم قرار گرفتن دندانهايش شنيده شد و او را از داخل خانه به درِ خانه مىكشد، و عمرو بن حمق مىپرد و روى سينهاش مىنشيند، و عمير بن ضابى دندههايش را مى شكند، و پيشانيش با تير كنانة بن بشر ضربه مىخورد، و سرش با گرز تجيبى چاك مىخورد، و غافقى با آهنى به دهانش مىزند، و در حالى كه هنوز زنده است چند نيزه به او زده مىشود تا آنكه جراحتها او را سست و بىرمق مىسازند؛ پس خواستند سر او را جدا كنند ولى دو همسرش خود را روى او انداختند.
همۀ اينها در حضور اين صدها نفر عادل كه ياران خليفه بودند انجام شد ولى آنها تا به امروز منتظرند كه اجازۀ جنگ به آنها داده شود و گرنه آن قاتلان را از اطراف مدينه اخراج مىكردند و اگر مىخواستند او را با عباهاى خود حفظ كنند حتماً حفظ مىكردند! جايگاه اين سخن خنده دار نسبت به اسلام، قرآن، سنّت، عقل، عاطفه، منطق، اجماع، و تاريخ صحيح چيست؟!
آنچه تا كنون دربارۀ عثمان نوشتيم پايه و اساس آن چيزى است كه شالودۀ فضل وى، و پاك كردن ساحت وى از چركى كردهها و ناكردهها، و دليل تراشى و دفاع از او در مهلكههايى كه انجام داده، را بر آن بنا كردهاند، و ما تو را بر اخبار صحيح و ثابتى كه دربارۀ او وارد شده، و نيز بر اخبار دروغ و باطلى كه دربارۀ او جعل شده آگاه كرديم.
و از جنايات تاريخ نگاران اين است كه از دستۀ نخست چشم پوشيدهاند و به دسته دوم از روايات تكيه كردهاند، و آنچه بالا بردهاند را بر كنار پرتگاه سستى بنا كردهاند، و هر كدام كه در عقيده، عثمانى است و ميلى به اُمويان دارد غير از اين دسته روايات، روايات ديگر را نياورده است. دست بر هر كتابى از آنها كه در زمينۀ تاريخ و حديث نوشته شده بگذارى - مانند تاريخ الاُمم و الملوك اثر طبرى، و التمهيد اثر باقلّانى، و الكامل اثر ابن اثير، و الرياض النضرة اثر محبّ طبرى، و تاريخ ابوالفداء، و تاريخ ابن خلدون، و البداية و النهاية اثر ابن كثير، و الصواعق اثر ابن حجر، و تاريخ الخلفاء اثر سيوطى، و روضة المناظر اثر ابن شحنه حنفى، و تاريخ أخبار الدول اثر قرمانى، و تاريخ الخميس اثر ديار بكرى، و نزهة المجالس اثر صفورى، و نور الأبصار اثر شبلنجى - مىيابى كه پر از اين احاديث جعلى و سلسله وار است و اين روايات را مسلّم دانستهاند، و پس از سياه كردن صفحات كتاب خود، روى تاريخ را چركين كردهاند و به وسيله اين روايات، حقايق ثابت و محكم را پوشانده و وارونه جلوه دادند.
سپس شيخ ما علّامه امينى رحمه الله(2)كتابهاى ديگرى را يادآور شده وصفحاتى از آنها را به نقد مىكشد؛ آن كتابها عبارتند از:
1 - الفتوحات الإسلاميّة؛ تأليف مفتى مكّه سيّد احمد زينى دحلان.
2 - الفتنة الكبرى؛ اثر دكتر طه حسين.
3 - عثمان بن عفان؛ اثر استاد دانشكدۀ لغت عرب در مصر، استاد صادق ابراهيم عرجون.
4 - إنصاف عثمان؛ تأليف استاد محمّد احمد جاد مولى بك.
سپس نوشته است(1): و كتاب «تاريخ الخلفاء» تأليف استاد عبدالوهّاب نجّار كه صفحات آن پر از روايات دروغ و تاريخِ ناصحيح است، را بر اين كتابها قياس كن. و نيز كتاب «عثمان» اثر استاد عمر ابونصر كه در آن چيزى جز تكرار خُلق و خو و روحيّات اموى فراوانِ شيخ محمّد خضرى كه پيش از او مطرح كرده، نمىباشد؛ از اين رو پژوهشگر به هر موضعى از كتاب خضرى اشكال كرده و ايراد بگيرد، همان ايراد در سخنان پوچ و بىارزش ابونصر در كتابش نيز جارى است.
و نيز كتاب «تاريخ الخلفاء الراشدين» اثر استاد سيّد على فكرى، كه اين كتاب جلد سوم از كتاب وى «أحسن القصص» است. اين كتاب معتدلترين كتابى است كه در اين موضوع نگاشته شده و از روح سالم نگارنده و قلم پاكش حكايت مىكند، و او اگر چه اين كتاب را بر اساس آن احاديث جعلىِ سلسله وارِ سخت و دشوار نگاشته است، امّا به بحثهاى خطرناك نپرداخته و در گردابهاى تيره و ظلمانى فرو نرفته است؛ مثل مصيبتها و بدعتهايى كه بر خليفه عيب گرفته شده، و آنچه در مبرّا بودن او از چرك اين بدعتها گفته شده است. و گويا شرح حال خليفهاى را آورده است كه گردنها در برابر عظمت او خم شده، و امّت از همۀ اطراف و جوانب با او سازش و آشتى دارند، و گفتگو، كشمكش و انتقاد و دفاعى كه رخ داده به گوشش نخورده، و گويا آنچه دربارۀ فضيلت خليفه و كريم الطبع بودن وى و سلامت نفس وى نوشته اصول موضوعهاى هستند كه هيچ عيب و انتقادى متوجّه آنها نمىشود. و تو به زودى حال اين سخنان و جايگاهشان از اعتبار را خواهى دانست؛ پس (وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ )(2)[نسبت به (تلاوت) قرآن عجله مكن، پيش از آنكه وحى آن بر تو تمام شود].
تا اينجا به عمق صفحهاى از زندگى عثمان پى برديم و نمىدانم آيا اين صفحه سفيد است يا سياه؟ لكن پژوهشگرى كه خوب در اين صفحه دقّت كند، جست وجو و بررسى، او را بر خُلق و خو و روحيّات عثمان و قدر و ارزش وى آگاه مىكند، و هدف از اين اطالۀ سخن آن است كه نتيجۀ اين بررسى و بحث را در امر وى وسيلۀ اندازهگيرى قرار دهيم، و آنچه دربارۀ وى نقل شده را با آن بسنجيم، اگر مساوى با اين مقياس بود بپذيريم، و اگر طولانىتر يا كوتاهتر از آن بود مىفهميم كه از غلوّ و زياده روى در فضايل ناشى شده است.
و آنچه تا به اينجا برشمردهايم - مانند فرومايگى و گژخلقى و تندخويى در اخلاق، اذيّت و آزار و شرارت ذاتى و طبعى، كجخويى نهفته در سرشت، شرّ و بدى غريزهها، سختگيرى در أعمال، نسنجيدگى و ظلم در حكم دادن، تبعيّت و پيروى از شهوات، انحراف از حقّ، پستى و رذالت در نَفْس، لغزش در رأى، زيادهروى در گفتار، و نمونههاى زيادى از اين دست كه فعليّت آنها و نتيجۀ آنها مورد ستايش نيست - پژوهشگر را رها نمىكند كه به چيزى از فضايلى كه دربارۀ عثمان گفته شده يا به دروغ نسبت داده شده، مايل شود، سندهاى آن قوى باشد يا ضعيف.
چنانكه نظرات صحابۀ صدر اوّل كه در معرض ديدگانت قرار داديم(3)، مجالى براى بحث پيرامون صحّت اين دروغها نمىگذارد تا چه رسد به اينكه مجالى براى اثبات آن بگذارد.
و تو در ميان كسانى كه اين احاديث را بدون سند يا با سند نقل كردهاند گروه زيادى از صاحبان شهوت و هوى و هوس، از بصرى گرفته تا شامى، را مىيابى كه در بيشتر موارد سندهاى خود را به دوستداران عثمان يا يكى از اهل بيت بىارزش او منتهى مىكنند؛ و اين به ما مىفهماند كه اين احاديث از ساختههاى معاويه براى خليفۀ مقتول است كه ماجراى او را نردبانى براى رسيدن به بلندىهايى كه آرزو داشت قرار داد، و معاويه پولهاى زيادى براى جعل احاديث در فضايل فرزندان خاندانش، درخت ملعونِ در قرآن - بنى اميه به طور عموم و آل ابو عاص به خصوص - مىبخشيد.
افزون بر آن، اغلب آن متون مشتمل بر امور سست و بىپايه واساسى است كه براى تصحيح آن راه هرگونه توجيهى بسته است.
1 -مسلم و احمد از طريق عُقيل اُموى، از ليث عثمانى(1)، از يحيى بن سعيد اموى، از سعيد بن عاص پسر عموى عثمان، از عايشه و عثمان نقل كردهاند: ابوبكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله اذن ورود خواست و آن حضرت روى رخت خواب خود به پهلو دراز كشيده بود و لباس پشمى يا كتانى عايشه را پوشيده بود پس در همان حال به ابوبكر اجازه فرمود و او حاجتش را برآورد و رفت. سپس عمر اجازۀ ورود خواست و در همان حال به او اجازه داد و او نيز حاجتش را برآورد و رفت. عثمان مىگويد: سپس من اجازه ورود خواستم پس آن حضرت نشست و به عايشه گفت: «اجمعي عليكِ ثيابك» [لباست را بر خود جمع كن] پس حاجتم را گفتم(2)و بر گشتم.
در اين هنگام عايشه گفت: اى رسول خدا! چه شد كه نديدم خود را به خاطر (ورود) ابوبكر و عمر مهيّا و آماده كنى آن چنان كه خود را براى (ورود) عثمان آماده و مهيّا كردى! رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ عثمان رجل حيي وإنّي خشيت إن أذنت له على تلك الحال أن لا يبلغ إليّ في حاجته»(3)[همانا عثمان مرد با حيايى(4)است و من ترسيدم اگر با آن حال به او اجازۀ ورود بدهم، در آن حاجتى كه دارد به سوى من نيايد].
2 - مسلم و غير او در طريق عايشه نقل كردهاند: رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ من به پهلو خوابيده بود و رانهاى خود يا ساقهاى خود را نمايان كرده بود. پس ابوبكر اجازه ورود خواست و با همان حال به او اجازه داد و او سخن گفت. سپس عمر اجازۀ ورود خواست و با همان حال به او اجازه داد و او نيز سخن گفت. سپس عثمان اجازۀ ورود خواست پس رسول خدا صلى الله عليه و آله نشست و لباسهايش را مرتّب كرد. و آنگاه كه بيرون رفت عايشه گفت: «دخل أبو بكر فلم تهتش له ولم تُباله، ثمّ دخل عمر فلم تهتش له ولم تُباله، ثمّ دخل عثمان فجلست وسوّيت ثيابك» [ابوبكر وارد شد و براى او حركتى نكردى و توجّهى به او نكردى، سپس عمر وارد شد و براى او حركتى نكردى و توجّهى به او ننمودى، ولى عثمان كه وارد شد، نشستى و لباسهايت را مرتّب كردى!]. فرمود: «ألا أستحيي من رجل تستحي منه الملائكة»(5)[آيا از مردى كه ملائكه از او حيا مىكنند حيا نكنم؟!].
امينى مىگويد: حياء يعنى دورى نفس از هر چه به لحاظ دينى و انسانى با شرافت و بزرگى مناسبتى ندارد. و اصل آن فطرى انسان است و كامل شدن آن اكتسابى و به وسيلۀ ايمان است؛ و با بالا رفتن ايمان و معرفت، حيا نيز بالا مىرود
1) - [سند اين حديث در صحيح مسلم و مسند احمد به اين صورت آمده است: از ليث، از عقيل، از ابن شهاب، از يحيى بن سعيد بن عاص...].
2) - [در يكى از نقلهاى احمد اين عبارت به اين صورت آمده است: «پس حاجت مرا بر طرف نمود»].
3) - صحيح مسلم 7:117[18/5، ح 27، كتاب فضائل الصحابة]؛ مسند احمد 1:71 و 6:155 و 167 [114/1، ح 516، 222/7، ح 24690 وص 239، ح 24811].
4) - «حيي» بر وزن غني به معناى باحيا مىباشد. و در شرح مسلم اين واژه به اين صورت ترجمه شده: «مرد بسيار باحيا».
5) - مسند احمد 6:62[92/7، ح 23809]؛ صحيح مسلم 7:116[18/5، ح 26، كتاب فضائل الصحابة].
و به ملكۀ راسخ در نفس منتهى مىشود كه صاحب ايمان و معرفت را از فرو رفتن در همۀ امورى كه باعث خوارى و بىمقدارى مىشود باز مىدارد؛ از اين رو انسان به وسيلۀ آن در افعال و امورى كه ترك مىكند و شهوتها و خواستهها، محدود و داراى حدّ و مرز مىشود، و آن حدّ و مرزها بر اعضا و جوارح و بر نفس و عقل گسترده و پخش مىشود و هيچ كدام از آنها نمىتواند از حدّ و مرز خود خارج شود.
رسولخدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «الاستحياء من اللّه حقّ الحياء أن تحفظ الرأس وما وعى، والبطن وماحوى، وتذكر الموت والبلى»(1)[حياى واقعى از خدا اين است كه سر و هر چه در آن است، و شكم و محتويات آن را حفظ كنى، و مرگ و پوسيدگى را به ياد آورى].
پس هر عملى كه از حدود دين و انسانيّت بيرون باشد با حياء منافات دارد، و حياء تنها باز دارندۀ از امور زشت و قبيح، و هر گناه صغيره يا كبيرهاى كه دامن انسانيّت و عفّت و ايمان را چركين كند، مىباشد و هر كه حياء نكند مىتواند هر چه بخواهد انجام دهد؛ در روايتى نبوى - كه بر گوينده آن و بر آل او سلام باد - آمده است: «إذا لم تستح فاصنع - فافعل - ماشئت»(2)[اگر حياء نمىكنى هر چه مىخواهى انجام بده!].
بنابراين هر يك از فحش، بد زبانى، دروغ، خيانت، پيمان شكنى، مكر و حيله، عهد شكنى، پيروى هواى نفس، بىشرمى در گفتار و كردار، و كارهايى از اين دست، در مقابل حياء و ضدّ آن است.
و اين صفات در لسان پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در مقابل حياء قرار گرفتهاند؛ آنجا كه مىفرمايد: «الحياء من الإيمان والإيمان في الجنّة، والبذاء من الجفاء والجفاء في النار»(3)[حياء از ايمان ناشى مىشود، و ايمان در بهشت است، و بد زبانى از جفا و ظلم ناشى مىشود، و جفا در آتش است].
و مىفرمايد: «ما كان الفحش في شيء إلّاشانه، وما كان الحياء في شيء إلّازانه»(4)[فحش در چيزى راه نمىيابد مگر اينكه آن را قبيح و زشت مىسازد، و حياء در چيزى راه نمىيابد مگر اينكه آن را زينت مىبخشد].
حال با من بيا تا به عمق زندگى خليفه - عثمان - برويم شايد چيزى پيدا كنيم كه بتواند دليلى بر ثبوت اين ملكه براى او باشد، البتّه اگر نا اميدى از اين برهان ما را به علاقه و اشتياق پنهانى برنگرداند؛ از اين رو در كردهها و نكردهها و گفتگوها و سخنان خليفه كه پيش از اين گذشت، دوباره دقّت كن، سپس ببين در گوشهاى از آنها چيزى مىيابى كه اين ادّعا را سرِ پا كند، تا چه رسد به اينكه او با حياترين مردم يا باحياترين فرد امّت باشد يا ملائكه از او حيا كنند؟!
آيا اينكه به مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام گفت: «واللّه ما أنت عندي أفضل من مروان» [به خدا سوگند تو نزد من برتر از مروان نيستى] مىتواند شاهدى بر حياى او باشد؟!
آيا نمىدانست خداوند على را در كتابش جان پيامبر اقدس شمرده و او را به تصريح قرآن حكيم تطهير كرده است و مروان، رانده شدۀ فرزند رانده شده و وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است؟!
يا سخن وى آنگاه كه آن حضرت دربارۀ عمّار و تبعيد وى با عثمان صحبت كرد: «أنت أحقّ بالنفي منه» [تو براى تبعيد شدن از او سزاوارتر هستى]؟!
يا سخن وى آنگاه كه از ياران خود يعنى مروان و امثال او دربارۀ ابوذر مشورت خواست: «أشيروا عليّ في هذا الشيخ].
1) - اين روايت را ترمذى در الجامع الصحيح [550/4، ح 2458]، و منذرى در الترغيب و الترهيب 3:166[400/3، ح 13] ذكر كردهاند.
2) - اين روايت را بخارى در كتاب الأدب از صحيح خود [2268/5، ح 5769] نقل كرده است.
3) - اين روايت را احمد [در مسند خود 294/3، ح 10134] نقل كرده است.
4) - سنن ابن ماجة 2:546[1400/2، ح 4185]؛ سنن ترمذى [307/4، ح 1974].
الكذّاب إمّا أن أضربه أو أحبسه أو أقتله» [دربارۀ اين پير مرد بسيار دروغگو به من مشورت دهيد كه آيا او را بزنم يا حبس كنم يا بكشم]؟! در حالى كه گوشهاى صحابه از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله پر است كه فرمود: «ما أظلّت الخضراء، وما أقلّت الغبراء على ذي لهجة أصدق من أبيذر» [آسمان سايه نيفكنده و زمين حمل نكرده صاحب لهجهاى را كه راستگوتر از ابوذر باشد].
يا سخن وى به عمّار - آنگاه كه از او شنيد كه مىگويد: «رحم اللّه أبا ذر من كُلّ أنفسنا» [از ته دل و با تمام وجودمان از خداوند براى ابوذر طلب آمرزش مىكنيم] -: «يا عاضّ أير أبيه أتراني ندمتُ على تسييره» [اى عورت پدرت در دهانت باد! آيا گمان مىكنى از تبعيد او پشيمانم]؟! و دستور داد به پشت گردن عمّار زدند. در حالى عمّار چنانكه او را شناختى(1)پوست ما بين دو چشم رسول خدا و بينى او بود، و او پاك و پاكيزه بود، و سر تا پا مملوّ از ايمان بود، و ايمان با گوشت و خونش آميخته بود، و هر جا حقّ بود گرد آن مىچرخيد، و در قرآن حكيم مورد ستايش واقع شده است.
اگر آنچه عثمان براى خود ادّعا كرده(2)- كه از وقتى با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت نمود به خاطر بزرگداشت دست كريم پيامبر، با دست راست خويش عورت خود را لمس نكرده است - راست باشد اى كاش مىدانستم چرا با زبان خود اسم عورت ياسر پدر عمّار را مىبرد؟! و چه بسيار كه با اين زبان، احاديث پيامبر را نقل كرد و كتاب خدا را تلاوت نمود.
آيا او نبايد زبانش را به خاطر كرامت و ارزش قرآن و سنّت از بد گويى و فحش باز دارد، چنانكه ادّعا كرد كه به خاطر كرامت و ارزش دست پيامبر، عورت خود را لمس نكرد؟! البتّه اگر كسى كه ادّعاى او دربارۀ دست نزدن به عورت را به خاطر مقايسه آن با بد زبانى پى در پى وى، انكار مىكند سخن ما را به شدّت ردّ نكند.
يا نزديكى با همسرش در شب وفات ام كلثوم دختر گرامى پيامبر اقدس [شاهد بر حياى اوست]؟! و رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين كار به شدت متنفّر بودند تا جايى كه به او كنايه زدند و گفتند: «هل فيكم من أحد لم يقارف الليلة؟» [آيا در ميان شما كسى هست كه امشب با همسرش نزديكى نكرده باشد؟]، و حضرت با اين سخن عثمان را از دفن حبيبهاش منع كرد، و خوارى و ذلّت ابدى را بر پيشانى او زد.
يا چهار زانو نشستن بر بالاى منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله آنگاه كه خليفه شد [شاهد بر حياى اوست]؟! و ابو بكر يك پله پايينتر از جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله مىنشست و سپس عمر يك پله پايينتر از جايگاه ابوبكر مىنشست و سزاوار بود عثمان كه از دو رفيقش با حياتر بود روى منبر نرود و دست كم از روش ابوبكر و عمر، در حياء و ادب پيروى كند، لكن وى....
يا مخالفت او با قرآن و سنّت [شاهد بر حياى اوست]؟!
چنانكه مهاجران صدر اوّل و باقيماندگان شورا به صحابه و تابعانى كه در مصر بودند در نامهاى نوشتند: «أن تعالوا إلينا وتداركوا خلافة رسول اللّه قبل أن يُسلبَها أهلُها؛ فإنّ كتاب اللّه قد بُدّل، وسنّة رسوله قد غُيّرت»(3)[به سوى ما بياييد و پيش از اينكه خلافت رسول خدا از اهلش ربوده شود آن را دريابيد؛ زيرا كتاب خدا تبديل شده و سنّت پيامبرش تغيير يافته است].
و عايشه كفش رسول خدا صلى الله عليه و آله را بالا برد و گفت: «تركت سنّة رسول اللّه صاحب هذا النعل» [سنّت رسول خدا صاحب اين كفش، رها شده است]. و مىگفت: «اقتلوا نعثلاً، قتل اللّه نعثلاً إنّه قد كفر» [پير مرد احمق را بكشيد، خدا او را بكشد، همانا او كافر شده است]. و سخنان ديگرى از او [عايشه] و ديگران كه دربارۀ مخالفت عثمان با قرآن و سنّت وارد شده است.ت.
يا آشكار كردن آن ديدگاههاى منحرف از قرآن و سنّت دربارۀ نماز و صدقهها و بخششها و خمس و زكات و حجّ و ازدواج و حدود وديات با لحنى شديد [شاهد بر حياى اوست]؟! كلماتى چون: «هذا رأي رأيتُه» [اين نظر من است]، يا «لنأخذنّ حاجتنا من هذا الفيء وإن رغمت اُنوف أقوام، هذا مال اللّه اُعطيه من شئت وأمنعه من شئت فأرغم اللّه أنف من رغم» [ما احتياج خود را از اين غنيمت برمىداريم اگر چه گروهى دماغشان به خاك ماليده شود، اين مال خداست به هر كه بخواهم مىدهم و از هر كه بخواهم دريغ مىكنم، و خداوند دماغ هر كه را نمىتواند ببيند به خاك بمالد]. پس على به او فرمود: «إذن تُمنع من ذلك ويحال بينك وبينه» [در اين صورت از اين كار منع مىشوى، و بين تو و بين آن فاصله انداخته مىشود]. و عمّار گفت: «اُشهد اللّه أنّ أنفي أوّل راغم من ذلك» [خدا را شاهد مىگيرم كه من نخستين كسى هستم كه اين را نمىپذيرم و بينىام به خاك ماليده مىشود]. يا گفت: «أنا واللّه أوّل من رغم أنفه من ذلك»(1)[به خدا سوگند من نخستين كسى هستم كه از اين كار بينىام به خاك ماليده مىشود].
يا تشويق مردم به عمل بر طبق آن نظراتى كه از شريعت اسلام مقدّس دور و منحرف بود [شاهد بر حياى اوست]؟! تا بدانجا كه وقتى عثمان به اميرالمؤمنين گفت: «لا تراني أنهى الناس عن شيء وتفعله أنت» [نبينم كه مردم را از چيزى نهى كنم و تو آن را انجام دهى]، آن حضرت فرمود: «ولم أكن لأدع سنّة رسول اللّه صلى الله عليه و آله لقول أحد من الناس» [من اين گونه نيستم كه سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خاطر سخن يكى از مردم ترك كنم]. يا فرمود: «لم أكن لأدع قول رسول اللّه صلى الله عليه و آله لقولك» [من اين گونه نيستم كه فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خاطر گفتۀ تو ترك كنم]. و نزديك بود اميرالمؤمنين بهخاطر مخالفت با اين بدعت كشته شود.
و عثمان با اين كار، درِ جرأت و جسارت بر خدا ونسبت دروغ دادنِ به او را كاملاً گشود، و پس از او معاويه و مروان و ديگر فرزندان پدرش با دين خدا بازى كردند، آن چنان كه كودكان با فرفره [دُوّامه(2)] بازى مىكنند.
يا پناه دادن به عبيداللّه بن عمر و قصاص نكردن وى آنگاه كه چند نفر بىگناه را كشت و [شاهد بر حياى اوست]؟! و اين در حالى بود كه بيشتر صحابه - اگر نگوييم همۀ آنها - كه خود و ديدگاهشان مورد توجّه بوده و با اهميّت است، به خاطر اين كار بر او عيب گرفتند.
و يا اجرا نكردن حدّ بر وليد بن عُقبه به خاطر اينكه رَحِم و خويشاوند وى بود [شاهد بر حياى اوست]؟! و اين در حالى بود كه وليد شراب خورد و در محراب مسجد اعظم كوفه شرابهايى را كه خورده بود بالا آورد تا جايى كه بين مسلمانان بحث و گفتگو درگرفت و به جان هم افتادند و گفتگو و بحث بالا گرفت و با كفشها به زد و خورد پرداختند.
يا مسلّط كردن بنى اميّه آن مردان فساد و تباهى و فرزندان شجره ملعونۀ در قرآن، بر گردنهاى مردم و احكام اسلام مقدّس، و استوار كردن پادشاهى سخت گيرانه و آزار دهنده براى آنها، و تأسيس حكومت اُموى ظالم و ستمگر در جوامع اسلامى با كمك آنها [دليل بر حياى اوست]؟!
يا باز گرداندن عمو و عموزادههايش به مدينه و پناه دادن به آنها در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را به خاطر پاك نگهداشتن آن زمين مقدّس از آن چركهاى كثافت رانده بود [شاهد بر حياى اوست]؟!
يا واگذارى مصالح عمومى جامعه به دست مروان كه پرده از كارهاى زشتش برداشته شده بود، و دگرگونى تدريجى عثمان در تدبير بندگان بر طبق دخل و تصرّفات مروان [شاهد بر حياى اوست]؟!
گويا كليدهاى امور امّت به دست مروان است تا جايى كه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام به عثمان فرمودند: «أما رضيت من].
مروان ولا رضي منك إلّابتحويلك عن دينك وعقلك مثل جمل الظعينة يُقاد حيث يُسار به؟» [تو به مروان راضى نمىشوى و او به تو راضى نمىشود مگر اينكه تو را از دين و عقلت برگرداند مثل شتر راهوارى كه هر كجا كشيده شود مىرود].
و فرمود: «ما رضيت من مروان ولا رضي منك إلّابإفساد دينك وخديعتك عن عقلك، وإنّي لأراه سيوردك ثمّ لا يصدرك» [تو به مروان راضى نمىشوى و او به تو راضى نمىشود مگر اينكه دينت را تباه سازد و نسبت به حكم عقلت تو را فريب دهد، و من او را مىبينم كه تو را بر سر آب مىبرد و تشنه بر مىگرداند].
يا نوشتن نامه به عاملانش مبنى بر اينكه افراد صالح امّت را كشته، به زندان افكنده، و عذاب و شكنجه كنند [شاهد بر حياى اوست]؟!
يا تبعيد بندگان صالح خدا از صحابه صدر اوّل و تابعان نيكوكار آنها از تبعيدگاهى به تبعيدگاه ديگر، و دور كردن آنها از خانههايشان در مدينه و بصره و كوفه، و اذيّت و آزار آنها به هر شكلى كه مىتوانست مثل زدن، دشنام، تهمت، و شكنجه [دليل بر حياى اوست]؟!
مشرّدين نفوا عن عقر دارِهمُ كأنّهم قد جَنوا ما ليس يغتفرُ
[افراد در بندى كه از ميان خانههايشان تبعيد شدند گويا جنايتى انجام داده بودند كه بخشودنى نبود].
تا جايى كه بزرگ غِفار ابوذر آن راستگوى تصديق شده - پس از اينكه گوشتهاى رانهايش به خاطر سختى در راه تبعيدش ريخته شد - در تبعيدگاه هلاك شد.
اين، مقدار كمى بود كه در صفحۀ حياى خليفه نوشتيم تا پژوهشگرى كه خوب در آن دقّت مىكند حقّ انصاف را رعايت كند و در جوابش به سؤال كننده، راست بگويد؛ آيا پژوهشگر در يكى از اينها دلالتى بر پوشيده شدن بدن اين مرد با يكى از لباسهاى حياء پيدا مىكند؟! يا اينها را دليلهاى روشنى بر نداشتن اين ملكۀ فاضله مىيابد، و عثمان را مىيابد كه در همۀ اين حالات ردايى بر ضدّ اين غريزه پوشيده [و بر خلاف حياء عمل كرده است]؟! و بقيّۀ حالات وى را بر حالات ياد شده قياس كرده و بسنج.
به علاوه، اگر روايتى كه مىگويد خدا از ابوبكر حياء كرد و پيامبرش را به خاطر حياى از ابوبكر تكذيب نمود(1)، صحيح باشد پس ابوبكر سزاوارتر از عثمان است كه در حضور او رعايت حياء شود؛ پس چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله براى ابوبكر حركتى نمىكند و توجّهى به او ندارد ولى براى عثمان حركت مىكند؟!
بازگشتى دوباره به روايت حياء از ناحيهاى ديگر: همانا دوست داشتنى كه كور و كر مىكند، سازندۀ اين دروغ را كور كرده است؛ زيرا مىخواسته فضيلت زيادى را براى خليفه ثابت كند در حالى كه غافل شده يا خود را به غفلت زده از اينكه لازمۀ اين اثبات فضيلت، سلبِ فضيلتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله - پناه بر خدا است؛ زيرا به آن حضرت صلى الله عليه و آله نسبت مىدهد كه رانهاى خود را در حضور صحابه، نمايان كرده و توجّه و مبالاتى به حضور آنها نداشته و پس از ورود كسى كه ملائكه از او حياء مىكنند، از او حياء كرد و رانهاى خود را پوشاند!
ما در پاسخ مىگوييم: اولاً: اين كار از كارهايى است كه بزرگان مردم و رجال امّتها مرتكب نمىشوند و تنها طبقات پايين و اراذل اعراب آن را انجام مىدهند؛ پس پيامبر اعظم - كه در وقار و متانت، كوه بسيار بزرگ را به ريشخند مىگيرد و در معارفش، دريا را تحقير مىكند [كوه در مقابل وقار او و دريا دربرابر معارف او ناچيز است] و چنان بود كه ابوسعيد].
1) - [حديثى است بىارزش، شرم آور و جعلى كه در نزهة المجالس 184/2 ذكر شده است؛ ر. ك: الغدير 334/7-335].
خدرى او را توصيف كرده كه: حيايش از دختر بكر پشت پرده بيشتر بود(1)، و هرگاه از چيزى خوشش نمىآمد آثار آن را در چهرهاش مىديديم، و خداوند تعالى او را تأديب كرده و هيچ صفت زشتى در او باقى نگذاشته و او را تهذيب نموده تا جايى كه اخلاق كريمانۀ او را بزرگ شمرده و فرموده است: (وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ )(2)[و تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى] - هيچ صاحب فكرى كه به آن حضرت و فضيلت او ايمان دارد به خود اجازه نمىدهد مثل اين بىحيايى زشت را به او نسبت دهد.
وانگهى، شريعتى كه آن حضرت آورده رانها را عورت قرار داده و به پوشاندن آنها فرمان داده است:
1 - احمد پيشواى حنابله در «مسند»(3)خود با سند از محمّد بن جحش برادر زن پيامبر صلى الله عليه و آله (يكى از همسران پيامبر زينب بنت جحش بوده است) نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله بر معمّر(4)كه در درگاه مسجد روى باسن خود نشسته بود و زانوها را به شكم چسبانده بود و مقدارى از رانش نمايان بود، گذر كرد، پس پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمودند: «خمّر فخذك يا معمّر؛ فإنّ الفخذ عورة» [اى معمّر رانت را بپوشان، همانا ران از عورت است].
2 - دارقطنى در «سنن»(5)خود از طريق عبد اللّه بن عمر نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مروا صبيانكم بالصلاة في سبع سنين، واضربوهم عليها في عشر، وفرّقوا بينهم في المضاجع، وإذا زوّج أحدكم أمته عبده أو أجيره فلا ينظر إلى ما دون السرّة وفوق الركبة، فإنّ ما تحت السرّة إلى الركبة من العورة» [به بچه هايتان امر كنيد كه در هفت سالگى نماز بخوانند، و آنها را در ده سالگى براى نماز خواندن بزنيد، و بين آنها در رخت خوابشان جدايى بيندازيد، و هر گاه يكى از شما كنيزش را به ازدواج بنده يا اجيرش در آورد ما بين ناف و زانويش را نگاه نكند؛ زيرا ما بين ناف و زانو از عورت است].
اين احاديث را بزرگان و پيشوايان فقه و فتوا پذيرفته و بر اين باورند كه ران عورت است، و چنانكه نَوَوى(6)نوشته ديدگاه بيشتر علماست، و آنگونه كه قسطلانى و شوكانى(7)نوشتهاند ديدگاه تمام علما مىباشد.
و در كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة»(8)آمده است: «أمّا عورة الرجل خارج الصلاة فهي ما بين سرّته وركبته، فيحلّ النظر إلى ما عدا ذلك من بدنه مطلقاً عند أمن الفتنة» [اما عورت مرد در حالتى كه نماز نمىخواند، ما بين ناف و زانوست، و در صورت ايمن بودن از فتنه، نگاه به غير اين مورد از تمام بدنش جايز است].
فرض كن نهى از نمايان كردن رانها كراهتى است، امّا شكّى نيست كه پوشاندن آن يكى از آداب شريعت و از لازمههاى وقار ومقارنات ابهت است، و رسول خدا صلى الله عليه و آله به رعايت اين وارستگى كه خود بدان سفارش كرده، سزاوارتر است.
و وجود اين روايت در دو كتاب صحيح بخارى و مسلم بر تو گران نيايد؛ زيرا اين دو كتاب - چنانكه دربارۀ آن دو گفتيم - ظرف بزرگ سخنان پست و بىارزش و خزينۀ خطاها و لغزشهاست، و در اين دو كتاب آنقدر مطالب شرم آور، بىارزش و دروغ هست كه آوازۀ تأليف را زشت و بد تركيب كرده، و بازوى علمِ حديث را ضعيف و ناتوان كرده است.].
1) - اين روايت را بخارى در صحيح خود، باب صفة النبيّ 5:203[1306/3، ح 3369]، و مسلم در صحيح خود 7:78[488/4، ح 67، كتابالفضائل] نقل كردهاند.
2) - قلم: 4.
3) - مسند أحمد 5:290[392/6، ح 21988 و 21989]؛ صحيح بخارى 1:138، باب ما يذكر في الفخذ [145/1، باب 11].
4) - [وى معمّر بن عبداللّه بن نضله قرشى عدوى است].
5) - سنن دارقطنى [2301/1، ح 2]؛ مسند احمد 2:187[387/2، ح 6717]؛ سنن أبي داود [133/1، ح 495].
6) - فتح الباري 1:382[481/1]؛ نيل الأوطار 2:49[70/2]. [و نگاه كن: شرح صحيح مسلم، نَوَوى 219/9].
7) - إرشاد الساري 1:389[33/2]؛ نيل الأوطار 2:50[71/2].
8) - الفقه على المذاهب الأربعة 1:142[192/1].
و اى كاش اين دو كتاب در اين بى شرمى تنها بر روايتِ نمايان كردن ران اكتفا مىكردند و عريان شدن آن حضرت صلى الله عليه و آله در بين مردم را نقل نمىكردند؛ بخارى در «صحيح»(1)خود در باب ساختن كعبه و مسلم در «صحيح»(2)خود از طريق جابر بن عبداللّه نقل كردهاند:
«چون كعبه ساخته شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و عبّاس رفتند تا سنگى را منتقل كنند پس عبّاس به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: پوششت را بر دوشت بينداز تا تو را از [تيزى] سنگ حفظ كند؛ پس آن حضرت اين كار را كرد، و بر زمين افتاد و ديدهاش به سوى آسمان خيره شد سپس بلند شد و گفت: لباسم، لباسم؛ پس لباس به دور او پيچيده شد».
و در لفظ مسلم(3)آمده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله با آنها براى ساختن كعبه سنگ حمل مىكرد و لباسى پوشيده بود پس عمويش عبّاس به او گفت: اى برادر زاده كاش لباست را باز مىكردى و روى دوش خود و زير سنگ قرار مىدادى.
راوى مىگويد: پس آن حضرت لباس خود را باز كرد و روى دوشش گذاشت و بعد غش كرد و افتاد. راوى مىگويد: و پس از آن روز ديگر هرگز لخت و عريان ديده نشد».
و در داستانى كه ابن هشام در كتاب «سيره»(4)آورده، آمده است: «در روايتى كه براى من نقل شده، رسول خدا پيرامون مواردى كه خداوند در زمان كودكى و جاهليّت او را حفظ كرده بود سخن مىگفت و فرمود: «لقد رأيتُني في غلمان قريش ننقل حجارة لبعض ما يلعب به الغلمان، كلّنا قد تعرّى وأخذ إزاره فجعله على رقبته يحمل عليه الحجارة، فإنّي لاُقبل معهم كذلك واُدبر، إذ لكمني لاكم ما أراه، لكمةً وجيعة ثمّ قال: شدّ عليك إزارك. قال: فأخذتُه وشددتُه عليّ، ثمّ جعلتُ أحمل الحجارة على رقبتي، وإزاري عليّ من بين أصحابي» [خود را در ميان كودكان قريش يافتم كه براى بازى كودكانه سنگ حمل مىكرديم و همگى لخت بوديم و لباس خود را كنده و بر دوش خود گذاشته بوديم و روى آن سنگ قرار مىداديم و حمل مىكرديم و من با آنها به همين صورت رفتم و برگشتم كه ناگاه كسى كه او را نمىديدم مشت محكمى به من زد و گفت: لباست را بر خود بپيچ. پس لباس را گرفته و بر خود پيچيدم سپس سنگ را بر دوش خود حمل كردم و در بين اصحاب من، على لباس و پوشش من است].
اى مسلمانان همگى با من بياييد تا از اين دو مرد - نگارندۀ دو كتاب صحيح - بپرسيم آيا اين، مزد زحمتهاى پيامبر اعظم و تشكّر واقعى از اصلاحات اوست؟! آيا اين، بزرگداشت و ارجمند نمودن اوست؟! آيا صحيح است كه گفته شود محمّد صلى الله عليه و آله بين كارگران به صورت لخت و عريان و در حالى كه لباسش را درآورده و لُنگ خود را كنده و عورت خود را از حاضران نپوشانده، راه مىرود؟! و چنانكه ابن اسحاق(5)گفته، حضرت در آن روز سى و پنج سال داشته است.
فرض كن راويان پست، اين حديث را براى هدفى مشخّص، ساختهاند امّا توجيه اين دو مرد چيست كه آن را صحيح بدانند و مانند روايت ثابت و صحيح در كتاب صحيح خود ذكر كنند؟! آيا گمان كردهاند اين عمل فضاحت بار از مصاديق روايت صحيحى است كه دربارۀ او نقل كردهاند كه حياى آن حضرت صلى الله عليه و آله از دختر بكر بيشتر بوده است(6)؟! و آيا در دختران بكر كسى را مىيابى كه اين بى شرمى را مباح بداند؟! به خدا سوگند نه، به خدا سوگند نه.
با من بيا بين آنچه دو كتاب صحيح دربارۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند و بين آنچه احمد در «مسند»(7)خود از حسن].
بصرى نقل كرده مقايسه كنيم؛ حسن بصرى، عثمان و حياى زياد او را يادآور شد و گفت:
اگر در خانه بود، و درِ خانه بسته بود براى ريختن آب بر روى خود، لباسش را در نمىآورد و حيا مانع او مىشد كه كمر خود را راست كند(1).
به حياى پيامبر عصمت و قداست و حياى مولود شجرۀ ملعونۀ در قرآن بنگر، و چقدر بين اين دو فاصله است! آيا اين پيامبر اعظم همان نيست كه معاوية بن حيده از او پرسيد: اى رسول خدا! عورتهاى خود را به كه نشان دهيم و از كه بپوشانيم؟ فرمود: «إحفظ عورتك إلّامن زوجتك أو ما ملكت يمينك» [عورت خود را حفظ كن مگر از همسر و كنيزت].
گفت: اگر در ميان جمعيّت بوديم؟ فرمود: «إن استطعت أن لا يراها أحد فلا يرينّها» [اگر مىتوانى كه كسى آن را نبيند پس نبايد ببيند]. گفت: اگر يكى از ما تنها باشد؟ فرمود: «فاللّه تبارك وتعالى أحقّ أن يُستحيا منه» [خداى تبارك و تعالى سزاوارتر است كه از او حيا شود](2).
آن حضرت صلى الله عليه و آله دربارۀ پوشاندن عورت آنقدر مبالغه كردهاند كه به خاطر حياى از خداى متعال راضى نشدند مردى كه تنهاست عورت خود را نمايان كند، و كسانى كه گفتهاند: لخت شدن در حال تنهايى به هيچ عنوان جايز نيست، به همين روايت استدلال كردهاند(3). امّا چه كسى مىتواند براى نگارندۀ صحيحين كه گمان كردهاند آن حضرت صلى الله عليه و آله عورت خود را در حضور جمعى نمايان كرده، عذرى بياورد؟ و خدا از بالاى آنها مراقب آنهاست.
و عجيبتر از همه اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى عورت كودك حرمت قائل بود، چنانكه در روايت صحيحى كه حاكم در «مستدرك»(4)از طريق محمّد بن عياض نقل كرده آمده است:
در زمان كودكى نزد رسول خدا برده شدم و بر من پارچهاى بود و عورتم نمايان بود، پس فرمود: «غطّوا حرمة عورته فإنّ حرمة عورة الصغير كحرمة عورة الكبير، ولا ينظر اللّه إلى كاشف عورة» [حرمت عورت او را نگهداريد و بپوشانيد همانا حرمت عورت كودك مانند حرمت عورت بزرگ است، و خداوند به كسى كه عورت خود را نمايان كند نگاه نمىكند].
اگر روايتى كه ابن هشام نقل كرده صحيح باشد - يعنى داستان بازى آن حضرت در كودكى با كودكان وباز كردن پوشش خود و قرار دادن آن بر دوش و اينكه كسى به او چنان مشتى زد كه بدن او را به درد آورد و ندا داد پوششت را برخودبپيچ - پس چگونه حديث بخارى و مسلم صحيح است؟! آيا پس از آن مشت و ندا، وقتى بزرگ و مرد شد همان كارى كه از آن نهى شده بود را تكرار كرد؟! و چگونه حديث بخارى و مسلم با روايت بزّار از طريق ابن عبّاس هماهنگ است: «كان صلى الله عليه و آله يغتسل وراء الحجرات وما رأى أحد عورته قطّ» [پيامبر صلى الله عليه و آله در پشت اتاقها غسل مىكرد و هرگز كسى عورت او را نديد].
بزّار گفته است: «سند اين روايت حسن است»(5). و رساتر از اين، روايتى است كه قاضى عياض در «الشفا»(6)از طريق عايشه نقل كرده است: «ما رأيت فرج رسول اللّه صلى الله عليه و آله قطّ» [من هرگز عورت رسول خدا صلى الله عليه و آله را نديدم].].
1) - اين روايت را ابن جوزى در صفة الصفوة 1:177[304/1، شمارۀ 4]، و محبّ طبري در رياض 2:88[12/3] نقل كردهاند.
2) - ابن تيميّه در المنتقى نوشته است: «اين روايت را پنج نفر از نگارندگان صحاح ششگانه نقل كردهاند به جز نسائى» [صحيح بخارى 107/1، باب 20؛ سنن ابن ماجة 618/1، ح 1920؛ سنن ترمذى 90/5، ح 2769؛ سنن أبي داود 41/4، ح 4017].
3) - ر. ك: نيل الأوطار 2:47[69/2].
4) - المستدرك على الصحيحين 3:257[288/3، ح 5119].
5) - ر. ك: فتح الباري 6:450[577/6]؛ شرح المواهب، زرقانى 4:284.
6) - الشفا بتعريف حقوق المصطفى 1:91[159/1].
اى اُمّ المؤمنين! تو در بين ما و راويان روايات بى ارزش داورى عادل باش، و قضاوتى عادلانه نما پيرامون كسانى كه به شوهر مقدّست آنچه را كه هر فرد پست و بىمنزلتى خود را از آن برتر و منزّه مىداند، نسبت مىدهند و مىگويند:
مردى كه هرگز كسى حتّى همسرش كه مطلعترينِ افراد بر خلوتها و امور مخفى اوست، عورت او را نديده، در حالى كه لخت بوده و پوشش خود را باز كرده و روى دوشش قرار داده بود، در بين كارگران سنگ حمل مىكرد!
اى امّ المؤمنين! كداميك از اين دو روايتى كه از تو نقل كردهاند صحيح است؟! آيا اين حديث تو صحيح است؟! يا حديث حياى عثمان كه نقل كردهاى - اگر نقل كرده باشى - در كنار آنچه از شوهرت نقل شده كه: ران عورت است؟!
توجّه: دقّت در تاريخ و حديث به ما مىفهماند كه روش هميشگى جاعلان و دروغگويان در عادت سخن پردازى و فضيلت بافى اين است كه عنايت خاصّى به ملكاتى داشتهاند كه فرد مورد ستايش، به كلّى فاقد آن است، و در هر غريزه وسرشتى كه از تاريخ زندگى وى و از سيرۀ ثابت ومشهور وى خلاف آن ثابت شده، مبالغۀ و زياده روى مىكنند؛ از اينرو آنها را مىيابيم كه دربارۀ شجاعت ابوبكر مبالغۀ فراوانى مىكنند تا جايى كه او را شجاعترين صحابه مىدانند در حالى كه وى شاهدِ همۀ جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود ولى يك شمشير نكشيد، و در معركۀ جنگى وارد نشد، و براى مبارزۀ با هيچ شمشيرزنى اقدام نكرد، و هرگز به صورت تير انداز ديده نشد، و هيچ روزى در ميدانهاى جنگ به صورت رزمنده مشاهده نشد؛ از اين رو دربارۀ شجاعت وى زياد سخنپردازى كرده، و احاديث بيهوده و خنده دارى پيرامون شجاعت او نقل كردهاند به اين اميد كه براى او مقدارى از آنها در برابر آنچه با حسّ و مشاهده ثابت و معلوم است، ثابت گردد(1).
و در زهد و تقواى او مبالغه مىكنند و كبد او را به خاطر ترس از خدا كباب شده قرار مىدهند به گونهاى كه هرگاه تنفّس مىكرد دود از دهانش به آسمان بالا مىرفت، در حالى كه وى هيچ امتيازى در عبادت ندارد و زياد روزه گرفتن و نماز خواندن و انجام هر چه او را به خدا نزديك مىكند دربارۀ او نقل نشده است(2).
و در علم عمر مبالغه مىكنند، و او را در روزگار خود داناترين صحابه به نحو مطلق و فقيهترين آنها در دين خدا قرار مىدهند، و نُه دهم دانش را به او مىبخشند، و در كفۀ ترازو دانش او را از دانش اهل زمين و از دانش قبيلههاى عرب سنگينتر مىدانند، و دربارۀ اين خرافات، روايات زيادى آوردهاند(3)، در حالى كه معاملۀ در بازار، اين مرد را از آموختن قرآن و سنّت غافل كرده است، و بنابه گفتۀ خودش - سخنى كه در آن، راستگو و تصديق شده است - همۀ مردم حتّى زنان در حجله از او داناترند(4).
و در انكار باطل توسّط وى، و بُغض وى نسبت به غناء و انكار شديد آن مبالغه مىكنند، در حالى كه ثابت شده كه از عادات وى اين بوده كه باطل را انجام مىداد و غناء را جايز مىدانست(5).
و چون يافتند كه تاريخ صحيح و آنچه از سيرۀ عثمان ثابت شده، ملكۀ حياء را از او نفى مىكند و او را به صفتى برخلاف حياء به جامعه نشان مىدهد، براى او بافتهاى محكم را بافتند، و رواياتى شرم آور را نقل كردند، و دست دروغ بافى آن دروغهايى را كه شنيدى در سيره و روش او قرار داد تا جايى كه او را با حياترين امّت محمّد، و بزرگوارترين آنها، و شخص با حيايى كه ملائكه از او حيا مىكنند، قرار دادند.ب.
پس حياى عثمان مثل شجاعت ابوبكر و دانش عمر، سالبۀ به انتفاى موضوع است. و اين صفات در آنها مانند امانت دارى و دانش معاويه است كه در روايتى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده شده آمده است: «كاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه وائتمانه على كلام ربّي» [نزديك بود معاويه به خاطر دانش زياد و امانتدارى بر سخن پروردگارم، به پيامبرى مبعوث شود]. و نيز: «الاُمناء سبعة: اللوح والقلم وإسرافيل وميكائيل وجبريل ومحمّد ومعاوية»(1)[امانتداران هفت نفرند: لوح، قلم، اسرافيل، ميكائيل، جبرئيل، محمّد، و معاويه].
و روايتى كه ابوبكر هذلى نقل كرده، پرده از امانتدارى معاويه و جايگاه او نسبت به اين ملكۀ فاضله بر مىدارد؛ وى مىگويد: روزى ابو الأسود دؤلى با معاويه سخن مىگفت، كه حركتى كرد و باد معدهاى از او خارج شد. به معاويه گفت:
«استرها عليّ» [اين مطلب را مخفى كن، و جايى نقل نكن]. معاويه گفت: آرى. و چون ابو الأسود بيرون رفت معاويه اين ماجرا را براى عمرو عاص و مروان بن حَكَم نقل كرد. و چون فردا ابوالأسود نزد معاويه آمد، عمرو گفت: «ما فعلت ضرطتك يا أبا الأسود بالأمس» [اى ابو الاسود ديروز باد معدهات چه كردى؟]. گفت: «ذهبت كما تذهب الريح مقبلة ومدبرة من شيخٍ ألان الدهر أعصابه ولحمه عن إمساكها، وكلّ أجوف ضروط» [چنانكه باد مىآيد و مىرود آن نيز از پيرمردى كه روزگار، اعصاب و گوشتش را از نگهداشتن آن سست كرده، در رفت، و هر چيز ميان تهى مانند شكم باد خارج مىكند]. پس رو به معاويه كرد و گفت: «إنّ امرأً ضعفت أمانته ومروءته عن كتمان ضرطة لحقيقٌ بأن لا يؤمن على اُمور المسلمين»(2)[مردى كه امانتدارى و مروّت او نسبت به مخفى كردن يك باد معده ضعيف است، سزاوار است كه بر امور مسلمانان امين شمرده نشود].
3 - ابن ماجه در «سنن»(3)خود از ابو مروان محمّد بن عثمان اُموى عثمانى از پدرش عثمان بن خالد نوۀ عثمان بن عفّان از عبد الرحمن بن ابو زناد - غلام عايشه دختر عثمان - از اعرج از ابو هريره نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«لكلّ نبيّ رفيق في الجنّة ورفيقي فيها عثمان بن عفّان» [هر پيامبرى در بهشت رفيقى دارد و رفيق من در بهشت عثمان بن عفّان است].
1 - ابو مروان؛ صالح اسدى نوشته است: «وى از پدرش روايات مُنْكَر (خلاف واقع، نامأنوس و نادرست) نقل مىكند». و ابن حبّان نوشته است: «خطا مىكند و مخالفت مىنمايد (احاديثش با احاديث موجود نزد ما و... مخالف است)»(4).
2 - عثمان بن خالد؛ بخارى نوشته است: «نزد او رواياتى مُنْكَر وجود دارد». و نسائى نوشته است: «ثقه نيست». و ابن عدى نوشته است: «هيچ يك از احاديثش (توسّط راويان ثقه و از طريق صحيح) نقل و حفظ نشده است»(5).
3 - عبدالرحمن بن ابوزناد؛ يحيى بن معين نوشته است(6): «وى از كسانى نيست كه اصحاب حديث به او احتجاج كنند، و ارزشى ندارد». و نسائى نوشته است(7): «به حديثش احتجاج نمىشود».
و پس از همۀ اينها من اين رفاقت را غريب و دور از واقع مىدانم؛ زيرا اين پرسش وجود دارد كه اين مرد به چه دليل دليل به آن اختصاص يافته و ديگر صحابه كه مقدّم بر او و داراى فضايل و كرامات فراوان بودهاند به اين خصوصيّت دست نيافتهاند و در پيشاپيش صحابه برادر پيامبر صلى الله عليه و آله، امير المؤمنين على صلوات اللّه عليه قرار دارد كه در قرآن كريم
1) - ر. ك: ص 469-470 از اين كتاب.
2) - الأغاني 11:113[360/12]؛ حياة الحيوان، دميرى 1:351[500/1]؛ محاضرات الاُدباء، راغب 2:125[275/3].
3) - سنن ابن ماجة 1:53[40/1، ح 109].
4) - الثقات [94/9]؛ تهذيب التهذيب 9:336[299/9].
5) - التاريخ الكبير [مج 220/6، شمارۀ 2221]؛ الكامل في ضعفاء الرجال [175/5، شمارۀ 1335].
6) - التاريخ [258/3، شمارۀ 1211].
7) - كتاب الضعفاء والمتروكين [ص 160، شمارۀ 387].
جان پيامبر شمرده شده است و بر اساس حديثِ پيوند اخوّت و برادرى كه كاشف از مشابهت و هم جنس بودن آنها در خلق و خوهاست، تنها على برادر پيامبر است، و در جنگها و غزوات، على تنها مدافع پيامبر است و به تصريح آيۀ تطهير، نمونه أعلاى پيامبر در عصمت و قداست است، و در حديثى متواتر وى درِ شهر علم او معرّفى شده است.
پس به چه دليل عثمان به اين رفاقت اختصاص يابد نه امير المؤمنين على عليه السلام؟! آيا به خاطر شباهت عثمان با پيامبر اعظم در نَسَب و حَسَب و علم و تقوا و ملكات فاضله است؟! يا به خاطر پيروى او از قرآن، و سنّتى كه پيامبر آورده است؟! و تو هرگاه در چگونگى ورود و خروج او در مسائل، و كيفيّت تعامل او، و كردهها و نكردههايش كه در اين كتاب پيش از اين آورديم، دقّت كنى، جايگاه او نسبت به اين فضايل را مىفهمى و آنچه را اين روايتِ سست با اين سند ضعيف براى او ثابت كرده محال مىيابى. پيامبر اعظم پاك و برتر است از آنچه آنها مىگويند؛ بسيار برتر و منزّهتر!
و من نمىدانم چرا خداوند دعاى پيامبر اعظم را دربارۀ ابوبكر اجابت نكرد، دعايى كه در روايت ابن عدى(1)از طريق زبير بن عوام آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اللّهمّ إنّك جعلت أبا بكر رفيقي في الغار فاجعله رفيقي في الجنّة»(2)[خداوندا تو ابوبكر را رفيق من در غار قرار دادى پس او را رفيق من در بهشت قرار ده].
بله، اين حديث مانند حديث ابن ماجه باطل است؛ زيرا در سند آن اين افراد قرار دارند: محمّد بن وليد قلانسى بغدادى كه فردى بسيار دروغگو و جاعل احاديث بوده(3)و مصعب بن سعيد كه از افراد ثقه روايات مُنْكر و نادرست را نقل و روايات را تحريف مىكرده(4)، و تدليس(5)مىكرده، و نمىدانسته چه مىگويد؛ و عيسىبن يونس كه فردى است مجهول و ناشناس(6).
4 - ابويعلى و ابونعيم و ابن عساكر در تاريخ خود، و حاكم در مستدرك از طريق شيبان بن فروخ، از طلحة بن زيد دمشقى، از عبيدة(7)بن حسان، از عطاء كيخارانى، از جابر بن عبداللّه نقل كردهاند(8): «بينما نحن في بيت ابن حشفة في نفر من المهاجرين فيهم: أبو بكر، وعمر، وعثمان، وعليّ، وطلحة، والزبير، وعبدالرحمن بن عوف، وسعد بن أبي وقّاص رضي اللّه عنهم، فقال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: لينهض كلّ رجل منكم إلى كفئه، فنهض النبيّ صلى الله عليه و آله إلى عثمان فاعتنقه، وقال: أنت وليّي في الدنيا والآخرة» [وقتى ما با گروهى از مهاجران از جمله: ابوبكر، عثمان، على، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف، و سعد بن ابى وقّاص در خانۀ ابن حشفه بوديم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كدام از شما به سوى همانند خود برود، و پيامبر صلى الله عليه و آله به طرف عثمان رفت و او را در آغوش گرفت و فرمود: تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى].
حاكم، اين حديث را صحيح دانسته و ذهبى در «تلخيص» خود پس از ذكر حديث نوشته است: «مىگويم: بلكه روايت ضعيف است؛ زيرا در سند آن طلحة بن زيد كه مردى سست عقيده بوده قرار دارد، و او از عبيدة بن حسان كه نمىتوان او را از مشايخ حديث به شمار آورد و كم حديث است نقل مىكند، و او از عطاء نقل كرده است».].
1) - الكامل في ضعفاء الرجال [286/6، شمارۀ 1771].
2) - لسان الميزان 5:418[473/5، شمارۀ 8160].
3) - ميزان الاعتدال 3:145[59/4، شمارۀ 8293].
4) - لسان الميزان [51/6، شمارۀ 8404].
5) - [تدليس در روايت اين است كه راوى از معاصر خود روايتى را كه از او نشنيده روايت كند تا گمان ديگران را به اين سو ببرد كه او از معاصر خود شنيده است؛ مثل اين كه راوى با اين الفاظ روايت كند: «سمعتُ فلاناً»، «قال لي فلان» بدون اينكه از او شنيده باشد يا او را ديده باشد. و شكّى نيست كه تدليس به كذب وإغراء برمى گردد].
6) - همان [474/4، رقم 6460].
7) - در نسخۀ كتاب در اينجا و روايتى كه ذكر مىشود: «عبيد» ضبط شده است، و درست آن است كه ما ذكر كرديم.
8) - مسند أبو يعلى [44/4، ح 2051]؛ تاريخ مدينة دمشق 7:65[25/25، شمارۀ 2978]؛ و در مختصر تاريخ دمشق [184/11]؛ المستدرك على الصحيحين 3:97[104/3، ح 4536 و نيز در تلخيص آن].
و سيوطى در «اللآلى»(1)نوشته است: «اين روايت جعلى است، و به طلحه احتجاج نمىشود، و عبيده احاديث جعلى را به افراد ثقه نسبت مىداده و از آنها روايت مىكرده است».
و محبّ طبرى اين روايت را در «الرياض النضرة» و ابن كثير در تاريخ خود ذكر كردهاند(2)، و از بيان عيب سند آن ساكت ماندهاند، آن گونه كه روش آنها در بيان فضايل كسانى كه آنها را دوست داشته و نسبت به آنها موالات دارند، همين است.
دور از واقع بودن و غرابتى كه در اين همانندى، و ولايتِ در دنيا و آخرت كه از آن سرچشمه مىگيرد، وجود دارد، كمتر از رفاقتى كه كمى پيش از اين دربارۀ آن سخن گفتيم، نيست. و جاى افسوس فراوان است كه تقارن برقرار شود بين پيامبر اعظم و بين كسى كه صحابۀ صدر اسلام - كه بر اساس باور اهل سنّت همگى عادلند - هيچ ارزشى برايش قائل نبودند، و ارزشى براى زندگيش نمىديدند، و او را شايستۀ بالا رفتن از كرسى خلافت نمىدانستند، و پيوسته مبغوض آنها بود تا اينكه بنابر گفتۀ مولا اميرالمؤمنين عليه السلام شكمبارگى سرنگونش كرد و رفتارش كارش را تمام ساخت، و پيوسته صحابه بر دشمنى با او اصرار مىورزيدند تا او را كشتند، و پيوسته اعمالش، باورهاى جامعۀ دينى در عيب و ايراد گرفتن بر وى را تأكيد مىكرد تا واقع شد آنچه واقع شد. و هيچ دانشمندى نمىتواند دليل هم كفو بودن پيامبر اعظم و عثمان را بفهمد؛ زيرا اين همانندى اگر از ناحيۀ نَسَب است پس اين همانندى از كجاست؟! آن حضرت از درخت پاكى كه ريشه آن محكم و شاخه آن در آسمان است مىباشد، و او از درختِ ملعون در قرآن.
و اگر همانندى از ناحيۀ حَسَب است، پس بدون إغراق بين آن دو به اندازۀ فاصله مشرق و مغرب فرق است؛ آن حضرت داراى حَسَبى نيك است، و او داراى حَسَبى پليد است.
و اگر همانندى از جهت ملكات فاضله و خُلق و خوى كريمانه است، پس همانندى منتفى است و آن دو در مقابل يكديگر قرار دارند؛ آن حضرت، صادق، امين، پاك دل، بسيار كريم، و داراى خلق و خويى بزرگ بود، و عثمان از ميان ملكات و خُلق و خوها آنچه را به تو فهمانديم و دربارۀ آن سخن گفتيم، دارد. و اگر ما روايات خُلق و خوى راسخ عثمان كه اهل سنّت نقل كردهاند را بپذيريم نيز فاصلۀ بين اين دو زياد است؛ زيرا به عنوان نمونه پيامبر اقدس چنانكه گذشت نزد اهل سنّت در ميان جمع، زانو و ران و ما بين زانو و ناف را نمايان مىكرد و توجّه و مبالاتى نداشت، ولى عثمان در خانۀ در بسته نيز لباس خود را در نمىآورد تا بر آن آب بريزد و حياء مانع او مىشد كه كمر خود را راست كند(3)!
و اگر همانندى به جهت ديندارى و عمل به بايدها و نبايدهاى آن است، پس تضادّ و مخالفت بين اين دو - و چه تضادّى! - آشكار است؛ (ضَرَبَ اَللّهُ مَثَلاً رَجُلاً فِيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَماً لِرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً )(4)[خداوند مثالى زده است: مردى را كه مملوك شريكانى است كه دربارۀ او پيوسته با هم به مشاجره مشغولند، و مردى كه تنها تسليم يك نفر است؛ آيا اين دو يكسانند؟!].
اين، پيامبر توحيد است كه تسليم خدا شده و نيكوكار است، و پررودگارش را در حالى كه دينش را براى او خالص گردانده و زير پرچم لا اله إلّااللّه، عبادت مىكند، و آويزه گوشش اين سخن خداى متعال است: (قُلِ اَللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ )(5)، و ورد زبانش آيۀ: (وَ ما تَوْفِيقِي إِلاّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ )(6)[و توفيق من، جز به خدا نيست! بر او توكّل كردم] مىباشد.
و امّا عثمان، اسير هوى و هوسهاى مروان، معاويه، سعيد، و فرزندان خاندانش كه مانند اين سه هستند، مىباشد و8.
با خواستهها و شهوتهاى آنها قدم بر مىدارد تا جايى كه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «ما رضيتَ من مروان ولا رضي منك إلّا بتحويلك عن دينك وعقلك، وإنّ مَثَلَك مَثَلُ جمل الظعينة سار حيث يُسار به»(1)[از مروان راضى نشدى و او از تو راضى نشد مگر به برگرداندن تو از دين و عقلت، و همانا مَثَل تو مَثَل شتر راهوارى است كه هر كجا كشيده شود مىرود]. و درحالى كه عمل شايسته و ناشايسته را مخلوط كرده ومرتكب گناه شده و خطاها و اشتباهاتش او را فراگرفته، به سوى پروردگارش رفت.
اى پيامبر اعظم! زمانه تو را آنقدر پايين آورد تا جايى كه همسان عثمان قرار داد، پس از اينكه پرودگارت تو را از ميان بندگانش انتخاب كرده و برگزيد، و تو را پيامبر و داراى زبانى راستگو قرار داد! اين، پاداش بدى است از جانب امّت در برابر احسانى كه به آنها كردى، بسان پاداش دادن به سنمّار(2)
جزتنا بنو سعد بحسن فعالنا جزاء سنمّار وما كان ذا ذنب
ر. ك: صحاح اللغة، جوهرى 689/2].
(وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ )(3).[آنها كه ستم كردند به زودى مىدانند كه بازگشتشان به كجاست].
دست امانتى كه به امانتهاى اسلام مقدّس خيانت كرده اين روايت را در برابر روايت طولانى صحيحى كه از پيامبر اقدس دربارۀ برادر طاهرش امير المؤمنين عليه السلام از ابن عبّاس نقل شده، جعل كرده است؛ در آن حديث پيامبر صلى الله عليه و آله به على مىفرمايد: «أنت وليّي في الدنيا والآخرة» [تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى].
اين روايت را احمد در «مسند»(4)خود با سند صحيحى كه همۀ رجال آن ثقه هستند، نقل كرده است، آن گونه كه پيش از اين به آن اشاره شد(5).
و گروهى از حافظان و تعدادى از مؤلّفين آن را نقل كردهاند؛ از جمله(6):
1 - حافظ ابوعبدالرحمن نسائى، متوفّاى (303)، در «الخصائص».
2 - حافظ ابوالقاسم طبرانى، متوفّاى (360)، آن گونه كه در «الفرائد» و «المجمع» و غير اين دو كتاب آمده است.
3 - حافظ ابوعبداللّه حاكم، متوفّاى (405)، در «المستدرك»؛ وى روايت را صحيح دانسته است.
4 - حافظ ابوبكر بيهقى، متوفّاى (458) آن گونه كه در «المناقب» اثر خوارزمى آمده است.
5 - حافظ ابوالقاسم بن عساكر، متوفّاى (571)، در «الأربعين الطوال» و «الموافقات».
6 - حافظ محبّ طبرى، متوفّاى (694)، در «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى».
7 - حافظ ابن كثير دمشقى، متوفّاى (774)، در «البداية و النهاية».
8 - حافظ ابن حجر عسقلانى، متوفّاى (852)، در «الإصابة».
1) - ر. ك: تاريخ ابن كثير 7:172[193/7، حوادث سال 35 ه].
2) - [نام مردى رومى است كه ساختمان مجلّلى براى نعمان بن امرئ القيس ساخت، و چون ساخت آن را به پايان رساند، وى را از بالاى آن ساختمان پايين انداخت و كشت تا مبادا چنين ساختمانى براى شخص ديگرى بسازد؛ آنگاه عبارت «جزاء السنمّار» در عرب ضرب المثل گرديده براى كسى كه خوبى اش با بدى پاسخ داده شده است. شاعر عرب مىگويد:
3) - شعراء: 227.
4) - مسند أحمد 1:331[544/1، ح 3052].
5) - نگاه كن: ص 322 از اين كتاب.
6) - خصائص امير المؤمنين: 7 [ص 45، ح 23]؛ المعجم الكبير [77/12، ح 12592]؛ المستدرك على الصحيحين 3:132[145/3، ح 4655]؛ المناقب [125؛ ح 140]؛ ترجمة الإمام عليّ بن أبي طالب از تاريخ ابن عساكر، چاپ تحقيق شده [شمارۀ 249-251]؛ و در مختصر تاريخ دمشق [329/17]؛ الرياض النضرة 2:203[153/3]؛ ذخائر العقبى: 87؛ البداية والنهاية [374/7، حوادث سال 40 ه]؛ الإصابة 2:509.
5 -ابن سعد در «الطبقات»(1)از محمّد بن عمر، از عمرو بن عبداللّه بن عنبسة بن عمرو بن عثمان، از محمّد بن عبداللّه ابن عمرو بن عثمان از ابن لبيبه نقل كرده است: «إنّ عثمان بن عفّان لمّا حُصر أشرف عليهم من كوّة في الطمار فقال: أفيكم طلحة؟ قالوا: نعم. قال: أَنشدك اللّه هل تعلم أنّه لمّا آخى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بين المهاجرين والأنصار آخى بينه وبين نفسه؟ فقال طلحة: اللّهمّ نعم. فقيل لطلحة في ذلك، فقال: نشدني، وأمرٌ رأيته ألا أشهد به؟» [وقتى عثمان محاصره شد از روزنهاى در بالاى خانهاش به آنها نگاه كرد و گفت: آيا طلحه در ميان شماست؟ گفتند آرى. گفت: تو را به خدا سوگند آيا مىدانى وقتى رسول خدا بين مهاجرين و انصار عقد اخوّت بست، بين من وخودش عقد اخوّت بست؟ طلحه گفت: بار خدايا آرى. پس به طلحه در اين باره گفته شد (اعتراض شد كه اگر چنين سخنى از رسول خدا شنيده پس چرا براى كشتن او آمده است؟!). گفت: مرا سوگند داد، و آيا به امرى كه ديدهام گواهى ندهم؟!].
اشكال اين روايت: ابن لبيبه خود محاصره شدن عثمان را نديده، و از صحابهاى نيز روايت نكرده است پس روايت مرسله است. و ابن سعد به خوبى مىداند كه بطلان چنين دروغى بر كسى پوشيده نيست خواه آن را بدون سند ذكر كند يا با سند. و آيا سازندۀ اين روايت خنده دار نمىداند كه بزرگان و حافظان حديث و تاريخ نگاران اتّفاق نظر دارند كه رسول خدا در روزى كه بين مهاجرين و انصار عقد اخوّت خواندند براى خود كسى غير از پسر عمويش على بن ابى طالب را برادر قرار نداد؟ و اين مطلب كه اعتبار عقلى، مقتضى آن است، پس از تصريح قرآن است به اين كه على سلام اللّه عليه جان پيامبر اقدس است، و آن دو از اهل خانهاى هستند كه خداوند پليدى را از آنها دور كرده و پاكشان گردانده است، و ولايت على مقرونِ ولايت خدا و رسولش مىباشد. و پس از ثبوت اين مطلب است كه: على سلام اللّه عليه در فضايل مانند پيامبر اعظم، و در خُلق و خو شبيه او، و در ملكات فاضله همرديف او، و نظير او از اُمّتش مىباشد آن گونه كه از پيامبر روايت شده است(2). و به تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله، على نسبت به پيامبر به منزلۀ سر آن حضرت از بدنش است(3). و آن گونه كه از ابوبكر به صورت مرفوع نقل شده، على نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله به منزلۀ پيامبر نسبت به پروردگارش مىباشد(4).
و آن گونه كه از آن حضرت نقل شده: آن دو از يك درخت و ريشه، و بقيّۀ مردم از درختهاى گوناگون هستند(5).
و على كسى است كه اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ او ثابت است: «أنت منّي وأنا منك»(6)[تو از من هستى و من از تو هستم].
و آن حضرت صلى الله عليه و آله على را نسبت به خود به منزلۀ هارون از موسى قرار داد، و چيزى از آنچه خدا به او اختصاص داده است را استثنا نكرد مگر نبوّت را(7).
ما پيش از اين، حقّ بحث را نسبت به حديث برادرى ادا كرديم(8)، و در اين رابطه پنجاه حديث(9)از احاديث اخوّت و برادرى ميان پيامبر اعظم و برادرش امير المؤمنين عليهما السلام را بر شمرديم. و به سند صحيح از طريق عمر و انس و ابن ابى أوفى و ابن عبّاس و محدوج بن زيد ذهلى و جابر بن عبداللّه و عامر بن ربيعه و ابوذر و ديگران از آن حضرت نقل شده].
1) - الطبقات الكبرى 3:47، چاپ ليدن [68/3].
2) - الرياض النضرة 2:164[107/3].
3) - تاريخ خطيب بغدادى 7:12 [شمارۀ 3475]؛ الرياض النضرة 2:162[105/3]؛ مصباح الظلام، دمياطى 2:56[135/2].
4) - الرياض النضرة 2:163[106/3].
5) - نگاه كن: ص 244 از اين كتاب.
6) - صحيح بخارى، كتاب مناقب 5:219[1357/3، باب 9]؛ مسند احمد 5:204 و 356 [265/6، ح 21270؛ وص 489، ح 22503]؛ صحيح ترمذى در مناقب 2:213[593/5، ح 3716]؛ خصائص نسائي: 20 و 24 و 36 [ص 86-87، ح 68-70؛ و در السنن الكبرى 127/5، ح 8455؛ وص 148، ح 8523؛ وص 169، ح 8579].
7) - حديث منزلت را بزرگان حديث با طريقهاى صحيح در كتابهاى صحيح و مسند نقل كردهاند. 7 - در ص 287-290 از اين كتاب.
9) - [علّامۀ امينى رحمه الله در الغدير 164/3-181، پنجاه حديث ذكر كرده و ما پنج حديث از آنها را انتخاب كرديم].
است: «أنت أخي في الدنيا والآخرة» [تو برادر من در دنيا و آخرت هستى]. اين كرامت مانند بقيّۀ كرامتهاى امام صلوات اللّه عليه بر هوا پرستان گران آمده و در مقابل آن، سخن دروغى جعل كردهاند؛ گاه دربارۀ ابوبكر و اينكه او برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله است(1)، و گاه دربارۀ عثمان و اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله بين او و بين خود عقد اخوّت خواند، و گاه دربارۀ على عليه السلام و اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله بين او و عثمان پيوند برادرى ايجاد كرد(2).
و راويان پست و بد مىدانند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در پيوند برادرىِ اوّل در مكّه بين ابوبكر و عمر پيوند برادرى ايجاد كرد(3)، و وقتى بين مهاجرين و انصار در مدينه پيوند برادرى ايجاد كرد بين ابوبكر و خارجة بن زيد انصارى عقد اخوّت خواند(4)، و در پيوند برادرى در مكّه بين عثمان و عبدالرحمن بن عوف(5)ودر مدينه بين عثمان و اوس بن ثابت(6)عقد اخوّت خواند.
پس عثمان هرگز سوگند دروغ ياد نمىكند، و طلحه چيزى را كه نديده، ادّعا نمىكند كه ديده است، و برخلاف آنچه مشاهده كرده و ديده است گواهى نمىدهد، البتّه اگر به راستى جزء صحابۀ عادل، و واقعاً از كسانى كه به بهشت بشارت داده شدهاند، باشند.
و تو حكم اين ادّعاها را از روايت صحيح و ثابتى كه از مولا امير المؤمنين عليه السلام نقل شده مىفهمى؛ آن حضرت مىفرمايد: «أنا عبداللّه وأخو رسوله لا يقولها أحد غيري إلّاكذّاب» [من بندۀ خدا و برادر پيامبرش هستم و هيچ كس جز فرد بسيار دروغگو چنين ادّعايى نمىكند]. ابن كثير در تاريخش(7)نوشته است: «اين حديث از راههاى متعدّد نقل شده است». و ابن حجر نوشته است(8): «اين روايت را از راههاى متعدّد روايت مىكنيم». و اين سخن امير المؤمنين عليه السلام مستفاد از سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به او است كه فرمود: «أنت أخي وأنا أخوك فإن ناكرك أحدٌ - وفي لفظ: فإن حاجّك أحدٌ - فقل:
أنا عبداللّه وأخو رسول اللّه لا يدّعيها بعدك إلّاكذّاب». [تو برادر من هستى و من برادر تو هستم پس اگر كسى با تو پيكار كرد - و در نقلى ديگر آمده است: پس اگر كسى با تو ستيزه نمود - بگو: من بندۀ خدا و برادر رسول خدا هستم و اين را پس از تو كسى جز فرد بسيار دروغگو ادّعا نمىكند].
و نخستين كسى كه درِ جرأت پيدا كردن بر اين فضيلت بلند را كاملاً گشود، عمر بن خطاب بود، روزى كه صاحب اين فضيلت را - مانند شترى كه چوب در بينىاش كردهاند تا به آن افسار بسته شود و مهار گردد - براى بيعت مىكشاندند. و فرمود: «إن أنا لم أفعل فمه؟!» [اگر اين كار را نكنم چه مىشود]. گفتند: «إذن واللّه الّذي لا إله إلّاهو نضرب عنقك» [در اين صورت سوگند به خدايى كه خدايى جز او نيست گردنت را مىزنيم]. فرمود: «إذن تقتلون عبداللّه وأخا رسوله» [در اين هنگام بندۀ خداب.
1) - ر. ك: ص 287 از اين كتاب؛ والإصابة 1:357 [شمارۀ 189] وى اين حديث را ضعيف دانسته است.
2) - الرياض النضرة 1:17[43/1].
3) - ر. ك: تاريخ ابن عساكر 6:90[94/30، شمارۀ 3398؛ و در مختصر تاريخ دمشق 57/13]؛ اُسد الغابة 2:221[277/2، شمارۀ 1822]؛ عيون الأثر 1:199[264/1]؛ الرياض النضرة 1:15 و 17 [23/1 و 24]؛ فتح الباري 7:217[271/7].
4) - ر. ك: سيرة ابن هشام 1:124[151/2]؛ تاريخ ابن كثير 3:226[277/3، حوادث سال اوّل هجرى]؛ عيون الأثر 1:201[266/1]؛ الرياض النضرة 1:16[23/1]؛ فتح الباري 7:216 و 218 [271/7].
5) - ر. ك: تاريخ ابن عساكر 6:90[254/35، شمارۀ 3911؛ و در مختصر تاريخ دمشق 347/14]؛ عيون الأثر 1:199[264/1]؛ الرياض النضرة 1:15 و 17 [23/1 و 24]؛ فتح الباري 7:218[271/7].
6) - ر. ك: سيرة ابن هشام 5:125[151/2]؛ تاريخ ابن كثير 3:227[278/3، حوادث سال اوّل هجرى]؛ عيون الأثر 1:201[266/1]؛ الرياض النضرة 1:16[23/1].
7) - البداية والنهاية 7:335[371/7، حوادث سال 40 ه].
8) - تهذيب التهذيب 7:337[296/7]؛ و ر. ك: ص 289 از اين كتاب.
و برادر پيامبرش رامى كشيد]. عمر گفت: «أمّا عبداللّه فَنَعَمْ وأمّا أخو رسوله فلا» [امّا بندۀ خدا آرى، ولى برادر پيامبر خدا نه].
من عواطف را با پرده برداشتن از حكم انكار عمر اين برادرى و اُخوّتى را كه با آن روايات صريح و مؤكّد ثابت بوده و خود عمر از پيامبر كريم در آن روز معروف شنيده بود، خدشه دار نمىكنم. تنها به خوبى مىدانم كه احتجاج و استدلال مولا اميرالمؤمنين بر اساسِ سخنى بود كه كمى پيش تر از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شد: «فإن ناكرك أحدٌ فقل: أنا عبداللّه وأخو رسول اللّه» [اگر كسى با تو پيكار كرد بگو: من بندۀ خدا و برادر رسول خدا هستم]. و آيا گوش عمر نيز اين سخن را شنيده بود و با اين حال با اين شدّت به او پاسخ مىدهد و برادرى را انكار مىكند؟! من نمىدانم؛ (فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ )(1)[اگر نزد تو آمدند، در ميان آنان داورى كن، يا (اگر صلاح دانستى) آنها را به حال خود واگذار! و اگر از آنان صرفنظر كنى، به تو هيچ زيانى نمىرسانند؛ و اگر ميان آنها داورى كنى، با عدالت داورى كن، كه خدا عادلان را دوست دارد].
6 -خطيب بغدادى در تاريخ خود(2)از طريق حسين بن حميد بن موسى عكّى، از حمّاد بن مبارك بغدادى، از عبداللّه بن ميمون بغدادى، از اسماعيل بن اُمّيه، از ابن جريج، از عطاء، از جابر نقل كرده است: «ما صعد النبيّ صلى الله عليه و آله المنبر قطّ إلّاقال: عثمان في الجنّة» [پيامبر هرگز بالاى منبر نرفت مگر اينكه فرمود: عثمان در بهشت است].
ذهبى در ميزان(3)نوشته است: «اين خبر صحيح نيست».
امينى مىگويد: آيا از خطيب تعجّب نمىكنى كه چنين سفسطهاى را با اين سند عجيب و غريب و ناپسند ذكر مىكند و كلمهاى نمىگويد و از حال راويان آن پرده بر نمىدارد؟! اين، عادت او در شمردن فضيلتهاى كسانى است كه محبّت آنها او را كر و كور كرده است. و تو نقض كردن و ثابت كردن، و عيب نهادن و عادل دانستن، و بالا و پايين رفتنش را تنها در فضايل آل اللّه صلوات اللّه عليهم مىيابى.
آيا بر كسى مانند خطيب سخن مسلمة بن قاسم دربارۀ حسين عكّى: «همانا او مجهول است» مخفى مانده است؟! يا وجود حمّاد بن مبارك در سند كه فردى مجهول بوده و شناخته شده نمىباشد، مهمّ نيست؟(4)يا سخن بخارى(5)دربارۀ عبداللّه بن ميمون: «همانا او در حديث ضعيف است»، و سخن نسائى(6): «همانا او ضعيف است»، بر او مخفىمانده است؟! يا اينكه خطيب دوست ندارد اسماعيل بن امّيه عبشمى اُموى كه پسر عموى عثمان است و اين روايت را دربارۀ پسر عمويش خليفه جعل كرده، مورد عيب جويى قرار گيرد؟!
آرى، همۀ اين سخنان در برابر ديدگان خطيب بوده منتها غلوّ و زياده روى در فضيلتها او را لال كرد و او لال شد.
و اگر اين پندار، جايگاهى از صحّت و درستى داشته باشد مستلزم آن است كه بودن عثمان در بهشت كه بر اساس اين حديث جعل شده، مهمتر از همۀ معارف و احكام و حكمتهايى باشد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنها بانگ زده است؛ زيرا ما چيزى پيدا نمىكنيم و هيچ جويندهاى چيزى را پيدا نمىكند كه آن حضرت صلى الله عليه و آله به آن، چنين اهميّتى داده باشد و در هر منبرى آن را تبيين كرده باشد، بله برخى از مطالب را براى پرده برداشتن از اهميّتش چند بار تكرار كرده است امّا آنها كم و انگشت شمار است، حتى نمازى كه عمود دين است را به اين صورتِ خسته كننده تكرار نكرده است.].
و كاش مىدانستم آيا بودن عثمان در بهشت، از اصول دين و پايههاى اسلام است كه شريعت تنها با آن كامل و تمام مىشود تا پيامبر صلى الله عليه و آله در هر زمانى براى رساندن آن اين گونه مبالغه كرده باشد؟! آيا حكمى شرعى است؟! يا حكمتى بالغه است؟! يا ملكهاى فاضله است؟! يا ناموسى الهى است كه مستحقّ اين همه تأكيد و اصرار است؟!
وانگهى اگر عثمان از مؤمنان بوده، هر آينه شهادت آيات كريمه و احاديث شريفۀ فراوان بر داخل شدن آنها به بهشت كافى است و چه احتياجى به اين همه كوشش در نامبردن خصوصى وى است آن هم كوششى كه در آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى پروردگارش آورده نظيرى ندارد؟!
و نيز اگر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين كارى كرده باشد بايد همۀ صحابه حتّى كسى كه تنها يك بار از گوش دادن به سخن وى بهره برده اين مطلب را از او مىشنيدند، و مىبايست اين حديث به صورت متواتر از آن حضرت نقل مىشد، و تنها جابر به اين نسبت ساختگى اختصاص نمىيافت، و تنها مردمان دروغگو اين سخن را به جابر نسبت نمىدادند و از او نقل نمىكردند. و همانا از مهمترينِ آن منبرها منبر روز غدير است كه صد هزار يا بيشتر در آنجا حاضر بودند آيا يكى از آنان چه آنها كه در جلو بودند و چه آنها كه دنبالۀ آن جمعيت بودند، شنيد كه بگويد پيامبر صلى الله عليه و آله ندا داد كه عثمان در بهشت است؟! و اين خطبههاى پيامبر اعظم است آيا در يكى از آنها صداى پنهانى و آهستهاى نسبت به اين سخن جعلى مىيابى يا مىشنوى؟! و آيا اين صحابهاى كه به صدها هزار مىرسيدند و اين سخن را از پيامبر شنيده و به خاطر سپردهاند در روزى كه به خانه عثمان حمله كردند آن را پشت سر انداختند؟! در آن روزى كه به او گفتند: «واللّه أحلّ اللّه دمك»(1)[به خدا سوگند، خدا خون تو را حلال كرد]. روزى كه به او نامه نوشتند و او را به توبه دعوت كردند و با او ستيزه كردند و شديدترين سوگندها به خداوند را ياد كردند كه از او دست برندارند تا او را بكشند(2)، در روزى كه به آنها سلام مىكرد و از هيچ كدام از مردم نشنيد كه جواب سلامش را بدهند، و در ميان آنها بزرگانى از صحابه حضور داشتند(3)، در روزى كه مادر آنها صدايش را بلند كرد و گفت: «پير مرد احمق را بكشيد خدا او را بكشد همانا كافر شده است»، و روزهايى كه حوادث آن را برايت گفتيم.
يا اينكه همگى آن سخن را فراموش كردند، و از او به آنچه مىخواستند رسيدند؟!
و آيا كسى از آنها اين حديث را ياد آور شد ولى هيچ يك از آنها با وى در شنيدن اين حديث از پيامبر توافق نكرد؟! يا گوشهاى شنوا را به او عاريه ندادند؟! اين در حالى است كه آنها عادل هستند.
و طبيعت حال اين است كه خود عثمان از كسانى باشد كه اين سخن را شنيده باشد؛ پس چرا از بازگشت به مكّه مىترسيد تا مبادا او همان كسى باشد كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ او اين سخن را شنيده است(4): «يُلحد بمكّة رجل عليه عذاب نصف أهل الأرض» [در مكّه مردى ملحد و كافر مىشود كه عذاب نيمى از اهل زمين بر او است]؟!
7 -ابن عدى(5)از طريق عمّار بن هارون ابوياسر مستملى(6)از اسحاق بن ابراهيم مستملى از ابووائل از حذيفه نقل كرده است: «أن رسول اللّه صلى الله عليه و آله بعث إلى عثمان يستعينه في غزاة غزاها، فبعث إليه عثمان بعشرة آلاف دينار فوضعها بين يديهم.
1) - تاريخ الخميس 2:260.
2) - ر. ك: آنچه در ص 851 گذشت.
3) - ر. ك: أنساب الأشراف، بلاذرى 5:76[195/6]؛ تاريخ الخميس 2:260.
4) - نگاه كن: مسند أحمد 1:67[107/1، ح 483].
5) - الكامل في ضعفاء الرجال [340/1، شمارۀ 169].
6) - در تاريخ ابن كثير [238/7، حوادث سال 35 ه] آمده است: «عمّار بن ياسر مستملى»، و درست همان است كه ما ذكر كرديم.
فجعل يقلّبها بين يديه ويدعو له: غفر اللّه لك يا عثمان! ما أسررت وما أعلنت وما أخفيت وما هو كائن إلى يوم القيامة، ما يبالي عثمان ما فعل بعدها» [رسول خدا صلى الله عليه و آله به دنبال عثمان فرستاد و براى جنگى از او كمك خواست، پس عثمان ده هزار دينار براى آن حضرت فرستاد، حضرت پولها را جلوى خود گذاشت و آنها را زير و رو مىكرد و براى عثمان چنين دعا مىكرد: اى عثمان! خداوند آنچه را پنهان كردى و آشكار كردى و مخفى كردى و آنچه تا روز قيامت واقع مىشود را بر تو ببخشد، و عثمان پس از اين، ديگر توجّه و مبالاتى به رفتار خود نداشت].
ابن كثير در «تاريخ»(1)خود اين حديث را ذكر كرده و طبق عادتش در شمردن فضايل كسانى كه محبّت آنها وجود او را فرا گرفته، از ضعفهايى كه در سند اين روايت است ساكت مانده است. ابن حجر اين روايت را در «فتح الباري»(2)آورده و نوشته است: «سند اين روايت بسيار ضيعف است». و نوشته است(3): «سند آن واهى و سست است».
امينى مىگويد: اگر در سند اين خبرِ دروغ و مرسل كسى نبود جز محمّد بن قاسم كه بنا بر گفتۀ عجلى(4)عثمانى است، همين براى سستى و ضعف آن كافى بود؛ آيا بر ابن كثير كه به اين روايت احتجاج كرده سخن نسائى(5)دربارۀ محمّد بن قاسم: «همانا او ثقه نيست و احمد او را كاذب دانسته است»، يا سخن ترمذى: «احمد دربارۀ او سخن گفته و او را ضعيف دانسته است»، يا سخن ابوحاتم(6): «او قوى نيست، و از حديثش خوشم نمىآيد»، يا سخن ابو داود: «همانا او ثقه و امين نيست و احاديثش جعلى است»، پوشيده مانده است؟!
و همين در سستى و بطلان سند كافى است اگر چه از بقيّۀ اهل شام كه در سند اين روايت هستند و آنها دشمن حقّ و مخالفان عترت طاهره صلوات اللّه عليهم هستند، و از مرسل و بدون سند بودن حديث كه روايت را سست مىكند، چشم پوشى كنيم.
و رخصت دادن به معصيت تا روز قيامت كه در متن اين حديث آمده و مخالف اصول مسلّم است، را رها كن؛ زيرا اين ترخيص موجب جرأت پيدا كردن بر انجام گناهان در روزهاى آينده است و كدام انسان غير معصومى است كه به او گفته شود: همانا هر گناهى در آينده مرتكب شوى بخشيده مىشوى، و شهوتهايش او را به سبك و آسان شمردن انجام آن گناهان نراند؟ و شهوت غريزهاى در انسان است كه او را در هر زمانى به پرتگاههاى هلاكت مىكشاند و كسى كه خداى تعالى او را حفظ كند مصون مىماند.
آرى، چه بجا گفته شده است: سيرۀ عثمان اين روايت را تصديق مىكند؛ زيرا سيرهاش تنها به كسى شباهت دارد كه اجازۀ انجام گناهان و فرورفتن در بلاهاى بزرگ و كارهاى نابود كننده و هلاكت بار به او داده شده، و بشارت داده شده كه گناهان و لغزشهايش بخشيده مىشود، و از اين رو به عاقبت كردار و زشتى گفتارش توجّه و مبالاتى ندارد.
و فرض كن كه كارهاى نيكو، گناهانى كه انسان در گذشته انجام داده را از بين برده و محو مىسازد - البتّه گناهانى كه از حقّ الناس و گناهان كبيرهاى كه انسان را از دين خارج مىكنند نباشد - امّا كدام عمل نيكويى در شريعت است - و من نمىگويم فقط عمل نيكويى از اعمال عثمان - كه براى مكلّف انجام گناهان را در بقيّۀ عمر تا روز قيامت مباح مىكند و او را به آمرزش همۀ آنها بشارت مىدهد؟! و در ترازوى اعمال چيزى سنگينتر از ايمان نيست و با اين حال ايمان امتيازى].
نسبت به بقيّۀ اعمال ندارد كه باعث آمرزش گناهان در آينده شود بلكه تنها ما قبل خود را قطع كرده و مىبُرد [ الاسلام يجبّ ما قبله ]: (وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ هُوَ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ )(1)[و كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند و به آنچه بر محمّد صلى الله عليه و آله نازل شده - و همه حقّ است و از سوى پروردگارشان - نيز ايمان آوردند، خداوند گناهانشان را مىبخشد و كارشان را اصلاح مىكند]، و گرنه همۀ تهديدها و عقابهايى كه خطاب آنها متوجّه همۀ مومنان است، باطل مىشود.
و ما در اعمال عثمان عمل نيكويى كه خواهان اين زياده روى و غلوِّ خارج از اصول اسلام باشد، نمىيابيم؛ غير از انفاقى كه بر لشكر تبوك نمود البتّه اگر چنين انفاقى رخ داده باشد، و غير از آنچه براى حفر چاه در باديه خسارت ديد. و غير از او كسانى بودند كه بيش از او بر لشكر تبوك [جيش العسرة] انفاق كردند(2)، و چقدر زياد هستند كسانى كه چاهها حفر كردهاند و نهرها و جويها كشيدهاند و آبهاى آنها را براى مسلمين وقف نمودهاند؛ و اگر اين كار عثمان موجب آمرزش او تا روز قيامت شود هر آينه واجب است كه گناههاى آن گروهها و اقوام تا زمان زيادى پس از قيامت آمرزيده شود، امّا شانس با عثمان همراهى كرد ولى با آنها همراهى نكرد. پس بنگر و به شگفت آى!
و آيا صحابه اين آمرزش را مىدانستند، و سپس بر آن كارهاى زشت كه از او سر زد از او عيب و ايراد گرفتند، و در حالى كه عادل هستند با خدا و رسولش مخالفت كردند و او را به خاطر آن كارها نبخشيدند؟! يا اينكه اين دروغ را شنيدند امّا در صندوق افسانهها قرار دادند؟!
به گمان من به وجود آمدن اين دروغ، پس از ماجراى حمله به خانۀ عثمان بود، و اين دروغ هنگام دو محاصره، و در حشّ كوكب، و در مقبرۀ يهود، هنوز در صُلب سازندگان روايت بود و مادر نازايش، آن را به دنيا نياورده بود، تا اينكه مجال براى تولّد آن به دست قابلههاى زمان معاويه و پس از آن، فراهم شد.
8 -ابونعيم در «حلية الأولياء»(3)از طريق ابراهيم بن سعدان، از بكر بن بكار بصرى، از عيسى بن مسيّب، از ابوزرعه، از ابوهريره نقل كرده است: «اشترى عثمان بن عفّان من رسول اللّه صلى الله عليه و آله الجنّة مرّتين بيع الخلق: حين حفر بئر رومة، وحين جهّز جيش العسرة» [عثمان بن عفّان بهشت را از رسول خدا صلى الله عليه و آله دو بار خريد، مانند خريد و فروشى كه مردم انجام مىدهند: وقتى چاه باديه را حفر كرد، و آنگاه كه لشكر تبوك را مجهزّ نمود].
1 - بكر بن بكار ابوعمرو بصرى؛ ابن ابى حاتم نوشته است(4): «حديث وى ضعيف، و داراى حافظهاى بد است و درست و اشتباه را مخلوط مىكرد». و ابن معين نوشته است(5): «چيزى به حساب نمىآيد».
2 - عيسى بن مسيب؛ يحيى و نسائى و دارقطنى(6)نوشتهاند: «وى ضعيف است(7)».
1) - محمّد: 2.
2) - و از جملۀ تجهيز كنندگان لشكر، عبّاس بن عبدالمطّلب است كه مالى را به سوى لشكر فرستاد كه گفته مىشود نود هزار بود؛ نگاه كن: الإمتاع، مقريزى: 446.
3) - حلية الأولياء 1:58.
4) - الجرح والتعديل [70/3، شمارۀ 318].
5) - التاريخ [209/4، شمارۀ 3997].
6) - التاريخ [342/3، شمارۀ 1657]؛ كتاب الضعفاء والمتروكين [ص 176، شمارۀ 445]؛ الضعفاء والمتروكون [ص 317، شمارۀ 417].
7) - لسان الميزان 4:405[468/4، شمارۀ 6445].
وپژوهشگر، خوب مىداند كه صحابه به اين معاملۀ خيالى يقين نداشتند وگرنه براى دشمنى وخواركردن وى جمع نمىشدند، و خود عثمان نيز به آن اطمينان نداشت و گرنه بيم نداشت كه مبادا او كافر مكّه كه نيم عذاب اهل زمين بر دوش اوست، باشد.
9 -بلاذرى در «الأنساب»(1)از حسين بن على بن اسود از عبدالرحمن نقل كرده است: «در حِجْر اسماعيل ايستاده بودم و گفتم: امشب هيچ كس براى گرفتن جايى كه ايستادهام بر من غلبه نمىكند [مزاحم من نمىشود و جاى مرا نمىتواند بگيرد] پس مردى از پشت سر من آمد و با دست بدن مرا فشار داد و زور آورد (و مرا هُل داد) ولى توجّهى نكردم، دوباره مرا هُل دادو توجّهى نكردم، براى بار سوم مرا هُل داد وقتى توجّه كردم ديدم عثمان است پس از حِجْر فاصله گرفتم و او قرآن را در يك ركعت خواند سپس رفت».
امينى مىگويد: از حافظ ابن عدى(2)دربارۀ راوى اين فضيلت بپرس كه مىگويد: «حسين بن على حديث مىدزديد، و در احاديثش كسى با وى موافق و همراه نيست». و از احمد پيشواى حنابله دربارۀ وى بپرس؛ همانا از او چيزى را مىشنوى كه ابوبكر مروزى هنگامى كه از او دربارۀ راوى پرسيد شنيد؛ آنجا كه گفته: «او را نمىشناسم»(3).
سپس با من بيا از عبدالرحمن تيمى بپرسيم آيا واجب نبود پسر عمويش طلحة بن عبيداللّه تيمى را از اين سيره و روش شايسته در روزى كه گلوى صاحب اين سيره را گرفت و تنگ كرد و زمين با وجود وسعتى كه دارد بر او تنگ شد، در روزى كه حرمتش را دريد و خونش را مباح دانست و او را به سوى مرگ كشاند و مانع شد كه جنازهاش در مقبرۀ مسلمانان دفن شود، با اطّلاع مىكرد؟!
وبر ماست كه از ستايش شدۀ در اين روايت - عثمان - بپرسيم آيا در حِجْر اسماعيل جايى براى او نبود جز جاى عبد الرحمن؟!
و آيا بر وى جايز بود كسى را كه در محراب عبادت است چند بار هُل دهد؟! يا او را از جايش دور كند در حالى كه ايستادن، حقّ كسى است كه زودتر آمده است؟! و در سنّت شريفه آمده است: «لا يقيمنّ أحدكم الرجل من مجلسه ثمّ يجلس فيه»(4)[هيچ يك از شما كسى را از جاى نشستنش بلند نكند تا در جاى او بنشيند].
وانگهى، آيا يك شب گنجايش يك ختم قرآن را دارد؟! و شايد با تكلّف و سختى گنجايش آن را داشته باشد به اين صورت كه آن شب از شبهاى طولانى زمستان باشد و عثمان بلافاصله پس از نماز عشاء به حِجْر اسماعيل آمده باشد و زبانش روان و فرز باشد، هر چند ما به هيچ يك از اين موارد علم نداريم.
آيا اين عثمان همان كسى نيست كه بالاى منبر رفت و نتوانست صحبت كند و مدّت زمانى صحبت نكرد و آنگاه گفت: «إنّ أبا بكر وعمر كانا يعدّان لهذا المقام مقالاً وإنّي لم اُزوّر له خطبة ولا أعددتُ له كلاماً وسنعود فنقول» [همانا ابوبكر و عمر براى اين جايگاه سخنى را آماده مىكردند، و من خطبه و كلامى مهيّا نكردهام، و به زودى بر مىگرديم و مىگوييم]؟!
كدام خطيب است كه قرآن مجيد را حفظ باشد ولى توان سخن گفتن نداشته باشد ونيازمند مهيّا كردن سخنرانى باشد؟! در حالى كه قرآن انسان را از هر آب و رنگ دادن و آراستن، راست و دروغ را به هم بافتن، و درآميختن سخن با باطل و سرهم كردن مطالب، بى نياز مىكند.
و آيا بر اين مرد واجب نبود به قرآنى كه در نمازش ختم مىكرد عمل كند؟! آيا در قرآنش آيۀ: (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(5)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه8.
انجام ندادهاند آزار مىدهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند] نبود؟! آيا ابوذر، عمّار، ابن مسعود و صالحانى چون آنها، مؤمن نبودند كه آنان را با تبعيد، زدن، مجازات و با هر چه امكان داشت مورد اذيّت قرار داد؟!
آيا در قرآنش آيۀ: (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(1)[و آنها كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناكى دارند] نبود؟! همانا او پيامبر را دربارۀ دختر ارجمندش اذيت كرد و در شب وفاتش با همسرش نزديكى كرد، و با پناه دادن به كسانى كه پيامبر آنها را طرد و لعن كرد، و با تحقير كردن صحابۀ گرامى پيامبر و پيشاپيش همه پسر عموى طاهر او، و با تحريف سنّت او و دورى از راه و روش روشن او پيامبر را آزرد.
آيا در قرآنش آيۀ: (أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ )(2)[اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياى پيامبر) را] نبود؟! و همانا او با خدا و رسولش مخالفت كرد و از آنها اطاعت نكرد و قرآن و سنّت را در مواردى گوناگون مانند اموال، صدقات، زكات، بخششها، نماز، زمينها و جيره و مواجب، وقفها، حجّ، ازدواج، حدود، و ديات، پشت سر انداخت!
آيا در قرآن وى نامى از حدود خدا برده نشده نبود؟! آيا آيۀ: (وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّهِ فَأُولئِكَ هُمُ اَلظّالِمُونَ )(3)[و هر كس از حدود و مرزهاى الهى تجاوز كند، ستمگر است] در آن نبود؟! همانا او از مرزها تعدّى كرد، تعهّدها را فراموش نمود، توبۀ خود را نقض كرد، عهد و پيمانها را شكست، و كارهايى انجام داد كه عاقبتش پسنديده نبود، و امور هلاك كنندهاى انجام داد كه او را به كشته شدن فجيع و بى رحمانه كشانيد و بلاهايى را بر سر او آورد، كه امّت اسلامى تا به امروز گرفتار آن بلاها و مصيبتهاست!
آيا در قرآن وى آيۀ مباهله يا تطهير نبود؟! و خداوند در آيۀ مباهله على را جان پيامبر اعظم شمرد، و در آيۀ تطهير او را از پليدى پاك دانسته چنانكه پيامبرش را پاك دانسته است. و عثمان عقيده داشت مروان كه لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله است از على عليه السلام برتر مىباشد(4)!
و اى كاش اين مرد آن تلاوت خسته كننده را رها مىكرد و خود را به عمل به قرآن كريم ملتزم مىدانست و حدود آن را بر پا مىداشت، و از قرآن خواندن به اندازهاى كه برايش ميسّر بود اكتفا مىكرد.
10 - ابن عساكر(5)آنگونه كه در «تاريخ الخلفاء»(6)سيوطى آمده است، از يزيد بن ابوحبيب نقل كرده است: «بلغني أنّ عامّة الركب الّذين ساروا إلى عثمان عامّتهم جُنّوا» [به من خبر رسيد بيشتر سواركارانى كه به طرف عثمان حركت كردند ديوانه شدند].
و در لفظ قرمانى در «أخبار الدول» در حاشيۀ كامل ابن اثير(7)آمده است: «إنّ عامّة من أشار إلى قتل عثمان جُنّوا» [همانا بيشتر كسانى كه به كشتن عثمان اشاره كردند ديوانه شدند].
امينى مىگويد: آيا اين سخن مسخره يكى از انواع ديوانگى نيست؟! به عقل كسى كه اين سخن را آورده و نقل كرده نگاه كن، ابتدا يزيد بن ابو حبيب، و آنگاه به عقل اين حافظانى كه چنين سخن بىارزشِ بُنجلى را از فضيلتها وكرامتهاى عثمان شمردهاند، نگاه كن! و من گمان مىكنم ابن سعد كه در شرح حال يزيد بن ابوحبيب نوشته: «او بسيار بردبار و عاقل بود» به خاطر دفع آن چيزى است كه به خاطر نقل اين روايت به ذهن خواننده، مىرسد؛ لكن پس از آنچه كه تاريخ].
براى او حفظ كرده عقلى برايش ثابت نمىشود؛ چگونه صاحب عقل و درك اين سخن باطل را تصديق مىكند در حالى كه سوارانى كه به سوى عثمان حركت كردند هزاران مرد از جوامع اسلامى بودند كه همگى معروف و مشهور بودند و يكى از آنها با نسبتى كه ابن حبيب به آنها داد شناخته نشده است؟! چه چيزى اين مطلبى را كه اين مرد دربارۀ آنها فهميده است، از همۀ صحابه و تابعانى كه در آن ميان بودند مخفى كرد و كسى به آن آگاه نشد جز از اين مرد؟
وانگهى ما بيشتر آن قوم را مىشناسيم و شك نداريم و هيچ عاقلى شك ندارد كه كمال عقل را تا زمان مرگ يا شهادت داشتند؛ مانند آقاى ما عمّار ياسر، مالك اشتر، كعب بن عبده، زيد بن صوحان، صعصعة بن صوحان، عمرو بن بديل بن ورقاء، محمّد بن ابوبكر، عمر و بن حمق، و مانند اينها كه زيادند و بيشتر آنها از راويان كتب صحيح و مسند هستند، و بزرگان حديث از طريق آنها احاديث فراوان نقل كرده و آنها را صحيح دانستهاند، و هيچ يك از آنها در هيچ يك از اين روايات به خاطر اينكه نمىدانسته پيش از ديوانگى اين روايت را گفتهاند يا پس از آن، درنگ نكرده است.
و اگر ما نقل قرمانى را بپذيريم پس بيشتر صحابه اعمّ از مهاجرين و انصار - اگر نگوييم همۀ آنها - از ديوانگى دور نبودهاند؛ زيرا همگى بر كشتن آن مرد اتفاق نظر داشتند و پيشاپيش آنها طلحه، زبير، عمرو عاص، عايشه امّ المؤمنين قرار داشتند. و به حقيقت سوگند، ديوانه كسى است كه صفحات تاريخ را به خاطر غلوّ و زيادهروى در فضايلِ مردى كه از شجرۀ ملعونه در قرآن بوده، با اين كلمات سبك و بى مقدار سياه و چركين كند. و خداوند حكم كنندهاى عادل است.
11 - ابن عساكر(1)آنگونه كه در «تاريخ الخلفاء» اثر سيوطى آمده(2)، از ابن عبّاس نقل كرده است: «لو لم يطلب الناس بدم عثمان لرموا بالحجارة من السماء» [اگر مردم خونخواه عثمان نمىشدند هر آينه از آسمان سنگباران مىشدند].
امينى مىگويد: پژوهشگر، حقّ دارد از راوىِ اين سخنِ بدون سند كه به دانشمند امّت نسبت داده شده، بپرسد كه آيا خونخواهى عثمان امرى مشروع و مورد رضايت خدا و رسولش بود يا امرى غير مشروع بود؟ اگر مشروع و مورد رضايت بود پس چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله به على اميرالمؤمنين سفارش كرد كه با ناكثين و قاسطين كه خونخواه عثمان بودند بجنگد، وبزرگان اصحاب خود را بر يارى على عليه السلام هنگامى كه آن گروه به او يورش بردند تشويق مىكرد، و دشمنانش را در هر دو مقام مىترساند و بيم مىداد و آنها را از جنگ با على عليه السلام نهى مىكرد، و آنها را در صورت انجام اين كار ظالم مىدانست(3)؟!
و چرا مولا اميرالمؤمنين با آنها جنگيد - تا چه رسد به اينكه در خونخواهى شريك آنها شود - و قاتلان عثمان را به آنها تسليم نكرد و آنها را پناه داد؟! و او كسى است كه هر كجا باشد حقّ به گرد او مىچرخد، و او با قرآن و قرآن با اوست، و از يكديگر جدا نمىشوند تا در حوض كوثر بر پيامبر وارد شوند(4). و چگونه صحابهاى كه عادل هستند به همراه على عليه السلام با خونخواهان عثمان جنگيدند؟! و در روز جمل در زير پرچم او بزرگان صحابه و آبروداران امّت گرد آمده بودند، و در صفّين چنانكه در «مستدرك»(5)حاكم آمده است به همراه او دو امام و دو نوۀ پيامبر حسن و حسين و دويست و پنجاه نفر از آنها كه در زير درخت با پيامبر بيعت رضوان را انجام دادند حاضر بودند، و بر اساس روايت ديزيل و حاكم(6)هشتاد نفر از رزم آوران بدر با او بودند. سپس شيخ علّامۀ ما رحمه الله در الغدير(7)(145) نفر از آن صحابه را نام مىبرد.].
و امام اميرالمؤمنين عليه السلام در روز جنگ جمل حجّت را به بيانى كه گذشت بر طلحه(1)و زبير(2)تمام كرد، و با آن دو نجنگيد مگر پس از دليل آوردن عليه آنها و باطل كردن دليلهاى ساختگى آنان. پس خون شش هزار نفر يا بيشتر كه در آن جنگ خونين كشته شدند بر گردن اين دو مرد و مادرشان است؛ (وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها )(3)[وهر كس، فرد با ايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مىماند].
(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ اَلنّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا اَلنّاسَ جَمِيعاً )(4)[هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همۀ انسانها را كشته؛ و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همۀ مردم را زنده كرده است]. و پيرامون شتر، كسى نبود مگر فرومايگان از طبقۀ پايين مردم كه شكم پرست و اهل باطل بودند - از بنو ضبّه و رجالى از أزد(5)- كسانى كه پشكل شتر را بر مىداشتند و با انگشت خرد مىكردند و آن را مىبوييدند و مىگفتند: «بعر جمل اُمّنا ريحه ريح المسك» [بوى پشكلِ شترِ مادرمان، بوى مُشك است!].
چنانكه در لشكر معاويه جز مردم عادى و چوپانان شركت نداشتند، كسانى كه مولا امير المؤمنين آنها را در آن روز چنين توصيف كرد: «انفروا إلى بقيّة الأحزاب، انفروا بنا إلى ما قال اللّه ورسوله إنّا نقول: صدق اللّه ورسوله، ويقولون: كذب اللّه ورسوله»(6)[براى پيكار با بقياياى احزاب بشتابيد، به همراه ما به سوى آنچه خدا و رسول گفتند بشتابيد، همانا ما مىگوييم:
خدا و رسولش راست گفتند، و آنها مىگويند: خدا و رسولش دروغ گفتند].
و آقاى ما قيس بن سعد در سخنى به على عليه السلام گفت: «هل ترى مع معاوية إلّاطليقاً أعرابيّاً أو يمانيّاً مستدرجاً» [آيا با معاويه كسى جز أعرابى آزاد شده و يمنى فريب خورده مىبينى؟!].
و هدفهاى معاويه از جنگ، بر كسى حتّى بر زنان در ميان سرا پردهها مخفى نبود؛ اين انگيزهها همان بود كه اُمّ خير بنت حريش گفت: «إنّها إحَنٌ بدريّة، وأحقاد جاهليّة، وضغائن اُحديّة، وثب بها معاوية حين الغفلة ليدرك ثارات بني عبد شمس، (فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ اَلْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ )(7)»(8)[آنها كينههاى جنگ بدر، و دشمنى هاى زمان جاهليّت، و حِقدهاى جنگ اُحد بود كه معاويه در هنگام غفلت ديگران به خاطر آنها (بر على) يورش برد تا خونهاى فرزندان عبد شمس را تلافى كند؛ «با پيشوايان كفر پيكار كنيد؛ چرا كه آنها پيمانى ندارند، شايد (با شدّت) دست بردارند»].
و چگونه اين خونخواهى مشروع است در حالى كه ظلم كنندگان به عثمان همگى صحابۀ عادل بودند؟! تا جايى كه طلحه سخت گيرترين مردم بر او بود، و مروان [كه در جنگ جمل طلحه را كشت] گمان كرد انتقام خون عثمان را از او به خاطر تيرى كه به وى زد و مرگ را جرعه جرعه به او خوراند گرفته، و معاويه از يارى رساندن به او درنگ كرد تا اينكه او را كشتند!
و اگر قيام براى انتقام عثمان غير مشروع بود و خدا و رسولش صلى الله عليه و آله آن را دشمن مىداشتند - چنانكه نزد بزرگان قدما همين مسلّم بوده است - پس چگونه به وسيلۀ اين قيام، عذاب از قيام كنندگان دفع مىشود؟!
و اگر اين خوابها راست باشد، بايد اصحاب جمل از هر گونه گزندى در امان مىبودند لكن در عوض، عذاب از ناحيههاى مختلف به آنها رسيد و به بدترين شكل كشته شدند، و خداوند دست كسانى كه افسار شتر را گرفتند قطع كرد تا اينكه با حقارت و كوچكى هلاك شدند.].
1) - ر. ك: آنچه در ص 59 از اين كتاب گذشت.
2) - ر. ك: ص 315 از اين كتاب.
3) - نساء: 93.
4) - مائده: 32.
5) - [«أزد»: مجموع قبايل و آبادىهايى در يمن].
6) - اين روايت را بزّار با دو سند نقل كرده است، آن گونه كه در مجمع الزوائد حافظ هيثمى 7:239 آمده است. 7 - توبه: 12.
8) - بلاغات النساء: 36 [ص 57]؛ العقد الفريد 1:132[224/1]؛ نهاية الأرب 7:241؛ صبح الأعشى 1:248[297/1].
و امّا معاويه، از او دربارۀ ليلة الهرير(1)و روز آن بپرس؛ همانا در آن شب و روز هفتاد هزار نفر كشته شدند؛ چهل و پنج هزار نفر از اهل شام و بيست و پنج هزار نفر از اهل عراق(2). و آيا وقتى كرسى سلطنت برايش مهيّا شد خونخواهى را ادامه داد؟! يا به دستيابى بر سلطنتِ ظالمانه و پادشاهى مستبدّانه قناعت كرد؟!
آرى، تعقيب خود را منحصر به نيكوكاران و شيعيان امير المؤمنين عليه السلام كرد و هر كجا بر آنها دست يافت در زير هر سنگ و درختى آنها را كشت، و پس از آن دربارۀ خون عثمان ديگر سخنى نگفت تا چه رسد به اينكه انتقام آن را بگيرد و سنگى پرتاب نكرد؛ پس به تاريخ معاويه رجوع كن و بخوان و حكم نما.
12 -خطيب در «تاريخ»(3)خود از طريق احمد بن محمّد بن مغلس حمانى، از ابوسهل فضل بن ابى طالب، از عبدالكريم بن روح بزّاز، از پدرش روح بن عنبسة بن سعيد بن ابى عياش بصرى اُموى (يعنى وى جزء بنى اميّه نبوده بلكه بين او و امويان رابطۀ ولاء بوده)، از پدرش عنبسه(4)، از مادربزرگ پدريش امّ عياش كه كنيز رقيّه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، نقل كرده است: «سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: ما زوّجتُ عثمانَ اُمَّ كلثوم إلّابوحي من السماء» [از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: اُمّ كلثوم را به ازدواج عثمان در نياوردم مگر با وحيى از آسمان].
امينى مىگويد: از نقل اين حديث دروغ توسّط خطيب و ساكت ماندن وى از ضعفهاى آن تعجّب نكن؛ زيرا او اسير شيدايى و عشق جانسوز خود به آل اُميّه است. و اين شيدايى او را از نظرات بزرگان جرح و تعديل نسبت به احمد ابن محمّد كور كرده و از يادش برده آنچه را كه خود وى در شرح حال وى ذكر كرده است؛ ابن عدى نوشته است(5): «در ميان دروغگويان كسى بىحياتر از او نديدهام». و ابن قانع نوشته است: «وى ثقه نيست».
و دار قطنى نوشته است(6): «مناقبى كه براى ابوحنيفه ذكر شده همگى جعلى است، و احمد بن مغلّس حمانى آن را جعل كرده است و من چند بار آن را خواندهام».
و در سند آن، عبدالكريم بن روح ابوسعيد بصرى قرار دارد؛ ابوحاتم نوشته است(7): «وى مجهول است». و ابنحبّان نوشته است(8): «خطا مىكرد و مخالفت مىنمود».
بله، من شكّ ندارم كه هر كارى كه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله انجام داد يا هر سخنى كه گفت، تنها از روى وحيى بود كه از آسمان نازل شده بود؛ زيرا او از روى هوى و هوس سخن نمىگفت، و تنها وحيى بود كه به او مىشد؛ و تنها با اختلاف موارد، مصلحت وحى مختلف مىشود؛ از اين رو هر ارتباط بر قرار كردن يا نيكى كردن از جانب آن حضرت صلى الله عليه و آله، دلالت بر فضيلتى در آنكه با وى ارتباط برقرار شده يا به او نيكى شده نمىكند؛ زيرا گاه اين امور براى اتمام حجّت بر آن شخص است، چنانكه اين كار در اينجا براى آگاه كردن جامعه دينى بر اين مطلب است كه دشمنى موجود در سينههاى عبشمىها نسبت به بنى هاشم، را هيچ عطوفت و ارتباطى دور نمىكند و از بين نمىبرد؛ زيرا هيچ مهربانى و ملاطفتى پيوند دهندهتر از رابطۀ دامادى نيست، به ويژه شوهرِ پارۀ تن پيامبر بودن. امّا آيا همسر امّ الكلثوم [عثمان] از اين كار].
1) - ر. ك: ص 967 از اين كتاب.
2) - كتاب صفّين، ابن مزاحم: 543 [ص 475]؛ تاريخ ابن كثير 7:274 و 312 [304/7، حوادث سال 36 ه؛ وص 346، حوادث سال 37 ه]؛ فتح الباري 13:73[84/13].
3) - تاريخ بغداد 12:364.
4) - در نسخه كتاب آمده است: «از پدرش از عنبسه...»، و درست آن است كه ما ذكر كرديم.
5) - الكامل في ضعفاء الرجال [199/1، شمارۀ 44].
6) - الضعفاء والمتروكون [ص 123، شمارۀ 59].
7) - الجرح والتعديل [61/6، شمارۀ 325].
8) - الثقات [423/8].
تقدير كرد؟! يا در شب وفات او با همسرش نزديكى كرد(1)و جدا شدن از شرافت نبوّت برايش اهمّيّتى نداشت؟! تا جايى كه رسول اعظم صلى الله عليه و آله در حضور حاضران او را سبك و ناچيز شمرد و بر او ورود در قبر همسرش را حرام نمود، درحالى كه وى در ظاهر پس از پدرش شايستهترين مردم به او بود! و شايد هر پيوند دامادى يا ارتباطى كه بين بنى هاشم و اُمويان واقع شد از همين باب باشد؛ بنىهاشم و پيشاپيش آنها شرافت بخشِ آنان پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواستند آتش كينهها را كم و حقد و دشمنى را از دلها بزدايند. امّا آيا به اين هدفى كه انتظار داشتند رسيدند؟! يا نتيجهاى واژگون گرفتند بسان سخن شاعر:
لقد نفختُ في جُذىً مشبوبةٍ وقد ضربتُ في حديد باردِ
[همانا من در آتشهاى شعله ور و بر افروخته دميدم و در آهن سرد كوفتم].
و اگر اين پيوند دامادى و امثال آن نبود زبانها عليه بنى هاشم دراز مىشد به خاطر اينكه از قبل، اين دو گروه از يكديگر كناره گرفته و دورى كرده بودند، و مردم هر چه بين آن دو اتفاق مىافتاد را بر پيشينۀ آنها حمل مىكردند، امّا گروه صالح كه خواهان اصلاح بودند با لبۀ تيز اينگونه ارتباطها، اين شبههها را از خود دور كردند و به مردم فهماندند كه نيش زدن در ذات عقربهاست و هيچ نرمى و نزديكىاى فايده بخش نيست.
و شايد تو در اينجا تفاوت بين دو داماد يعنى مولا امير المؤمنين عليه السلام و شوهر سيّدۀ ما اُمّ كلثوم [عثمان] را بفهمى، و سيره و روش و رفتار امام با صدّيقۀ طاهره را بدانى تا آنجا كه حضرت زهرا وفات كرد در حالى كه از امام راضى بود، چنانكه امام از او جدا شد در حالى كه از او راضى بود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله دنيا را ترك كرد در حالى كه از هر دو راضى بود.
و به آخرين روز اين دو نفر نگاه كن؛ يكى در شب وفات اُمّ كلثوم با همسرش نزديكى مىكند كه خدا و رسولش از آن راضى نيستند و جدايى و فراق او برايش مهمّ نيست و غم مصيبت و قطع داماديش نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله او را از نزديكى كردن باز نمىدارد.
و ديگرى بر صدّيقۀ طاهره ندبه مىكند و گريهاش را بر او طول مىدهد و مىفرمايد: «السلام عليك يا رسول اللّه! عنّي وعن ابنتك النازلة في جوارك والسريعة اللحاق بك. قلّ يا رسول اللّه عن صفيّتك صبري، ورقّ عنها تجلّدي، إلّاأنّ لي في التأسّي بعظيم فرقتك وفادح مصيبتك موضع تعزّ، فلقد وسّدتك في ملحودة قبرك، وفاضت بين نحري وصدري نفسك، فإنّا للّهوإنا إليه راجعون، فقد استُرجِعَتِ الوديعة، واُخِذَتِ الرهينة، أمّا حُزني فَسَرْمَدٌ، وأمّا ليلي فَمُسَهَّدٌ، إلى أن يختار اللّه لي دارك الّتي أنتَ بها مقيم، وسَتُنَبِّئُكَ ابنتُك بتضافر اُمّتك على هضمها، فأَحْفِها السؤال، واستخبرها الحال، هذا ولم يطُلِ العهد، ولم يَخْلُ منك الذكر، والسلام عليكما، سلام مُوَدِّعٍ لا قالٍ ولا سَئِمٍ، فإن أنصرف فلا عن ملامة(2)، وإن اُقِمْ فلا عن سوء ظنّ بما وعد اللّه الصابرين» [سلام بر تو اى رسول خدا! سلامى از طرف من و دخترت كه در جوارت فرود آمده و شتابان به شما رسيده است! اى پيامبر خدا! صبر و بردبارى من با از دست دادن فاطمه كم شده، و توان خويشتن دارى ندارم، امّا براى من كه سختىِ جدايى تو را ديده، و سنگينى مصيبت تو را كشيدم، شكيبايى ممكن است. اين من بودم كه با دست خود تو را در ميان قبر نهادم، و هنگام رحلت، جان گرامى تو ميان سينه و گردنم پرواز كرد. پس همۀ ما از خداييم و به خدا باز مىگرديم. پس امانتى كه به من سپرده بودى برگردانده شد، و به صاحبش رسيد، از اين پس اندوه من جاودانه، و شبهايم، شب زنده دارى است. تا آن روز كه خدا خانۀ زندگى تو را براى من برگزيند. به زودى دخترت تو را آگاه خواهد ساخت كه امّت تو چگونه در سمتكارى بر او].
اجتماع كردند. پس در پرسش از او پافشارى كن، و حالِ (اندوهناك) ما را از او خبر گير، كه هنوز روزگار سپرى نشده، و ياد تو فراموش نشده است. و سلامِ من بر هر دوى شما سلام وداع كنندهاى كه از روى خشنودى يا خسته دلى سلام نمىكند. پس اگر باز مىگردم از روى ملامت و سرزنش نيست، و اگر در كنار قبرت مىنشينم از بد گمانى به آنچه خدا صابران را وعده داده نمىباشد]. سپس نزد قبر فاطمه اين شعر را خواند:
لكلّ اجتماعٍ من خليلين فرقةٌ وكلُّ الّذي دون الممات قليلُ
وإنّ افتقادي واحداً بعد واحدٍ(1)دليلٌ على أن لا يدوم خليلُ(2)
[هر جمعى از دو رفيق، جدايى دارد، و اجتماعى كه تا نزديك مرگ ادامه يابد كم است. و همانا از دست دادن من يكى پس از ديگرى را، دليل بر اين است كه هيچ رفاقتى دوام نمىيابد].
جردانى در «مصباح الظلام»(3)نوشته است:
فايده: كسى كه اين نامها را بنويسد و صورتش را با آن بشويد كور نمىشود، و هر كسى آنها را بنويسد و با آب دهان بنوشد دچار فراموشى نمىشود، و هركسى بنويسد و بنوشد از نزديكىِ با زنان عاجز نمىشود؛ آن نامها اين است: عثمان بن عفان، معاذ بن جبل، عبدالرحمن بن عوف، زيد بن ثابت، اُبىّ بن كعب، طلحة بن عبدالرحمن، تميم دارى رضى اللّه عنهم.
امينى مىگويد: پس هر كه از كورى، فراموشى و عنن [ناتوانى از نزديكى] نمىترسد، امتحان كند!
فضايلى كه براى خصوص عثمان جعل شده و پيش از اين گذشت(4)، را به اين افسانهها يا سخنان سبك و بىمقدار اضافه كن.
سخن پيرامون فضيلتهاى عثمان كه خيز گيرندگان به سوى شكمبارگى و به سرعت دوندگان به سوى مطامع دنيا و شهوتها، در عصرهاى اُموى به طمع رسيدن به مال اندكى از جانب آنها كه بر ويرانههاى تخت پادشاهى تكيه زده بودند، ساخته و پرداختهاند را در اينجا پايان مىدهيم. و بيشتر اين افراد، اهل شام يا بصره هستند كه سرشت آنها با محبّت به عبشمىها و دشمنى با بزرگان و سران مجد و عظمت يعنى عترت طاهره صلوات اللّه عليهم آميخته است.
(وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ )(5)[و (به ياد آور) هنگامى را كه شيطان، اعمال آنها (مشركان) را در نظرشان جلوه داد].
(فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً )(6)[آنها (با اين سخن،) ظلم و دروغ بزرگى را مرتكب شدند].
(وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ اَلْحَقَّ )(7)[و براى محو حقّ به مجادله باطل دست زدند].
(وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلى شَيْءٍ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكاذِبُونَ )(8).
[و گمان مىكنند كارى مىتوانند انجام دهند؛ بدانيد آنها دروغگويانند].
(اُنْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ اَلْآياتِ ثُمَّ اُنْظُرْ أَنّى يُؤْفَكُونَ )(9).
[بنگر چگونه نشانه را براى آنها آشكار مىسازيم! سپس بنگر چگونه از حق بازگردانده مىشوند].
ما تو را بر گوشهاى از غلوّ و زيادهروى بيش از حدّ دربارۀ هر يك از اين سه، آگاه كرديم، و به تو فهمانديم: فضايلى كه اهل سنّت بافتهاند و سخنانى كه با باطل آراستهاند، دروغپردازىهايى است كه خُلق و خو، روحيّات و ملكات شناخته شدۀ آن افراد با آنها سازگار نيست، و كردهها و نكردههاى آنها كه در تاريخ براى آنان ثبت شده با آن فضايل ساختگى موافق نيست. و اكنون به سوى شكل ديگرى از فضائل بشتاب كه دست جعل آن را ساخته و هر سه خليفه را شامل مىشود، و از آن فضايل ساختگى تنها آنچه كه به صورت روايت آمده - نه سخنان و كلمات افراد عادى - براى ما اهمّيّت دارد؛ زيرا سخن نسنجيده گفتن، نهايتى ندارد و آنچه هوى و هوسها دنبال مىكنند بر حدّ و مرزى متوقّف نمىشود؛ از اين رو ما با بزرگوارى از كنار سخنان امثال ابن حزم، ابن تيميّه، ابن جوزى، ابن جوزيّه، ابن كثير، ابن حجر، و گذشتگان و كنونىهاى وابسته به آنها، مىگذريم.
ما چگونه مىتوانيم در راستاى سخن افرادى مانند تفتازانى به تفصيل سخن بگوييم؛ وى در «شرح مقاصد» مىنويسد(1):
اصحاب ما بر واجب نبودن عصمت چنين استدلال كردهاند: كه امامت ابوبكر و عمر و عثمان رضى اللّه عنهم اجماعى بود، و اجماع داريم بر اينكه عصمت آنها واجب نبوده است، اگر چه معصوم بودند؛ يعنى از وقتى ايمان آوردند ملكۀ اجتناب از گناهان را داشتند با اينكه مىتوانستند گناه كنند.
و ما صفحاتى از كتابهاى اعمال اين معصومين كه بيشتر آنها را بر اساس عادات جاهليّت انجام دادهاند، را در پيش روى تو مىگذاريم و تو را آگاه مىسازيم كه آنچه از اين اعمال در زمان اسلام روى داده، ممكن نيست از انسان عادل سر بزند، تا چه رسد به اينكه معصوم شمرده شود. و اكنون خواستهاى بيش از دقّت خواننده در اين صفحات نداريم(2)و در اين باره به بحث گسترده نمىپردازيم؛ زيرا آن مصيبتها، جنايتها، بدعتها، امور بسيار زشت و قبيح، و امورى كه راه و روش اسلام آنها را امضاء نمىكند و از راههاى قرآن و سنّت منحرفند و پيش از اين گذشت، كافى است و ما را از گسترش بحث بىنياز مىكند.
و امّا نتيجهاى كه تفتازانى از دو اجماع ياد شده، گرفت، از آشكارترين اشتباهات وى مىباشد:
اولاً: وجود اجماع بر امامت هر يك از آن سه نفر (ابوبكر، عمر و عثمان) را قبول نداريم؛ زيرا خلافت ابوبكر پس از عار و ننگهايى كه صفحات تاريخ را سياه كرد، و ننگ ابدى براى امّت باقى گذاشت - ننگى كه هرگز با گذشت شب و روز و تكرار آنها فراموش نمىشود - استوار گرديد. همانا اين امامت تنها با بيعت يك يا دو يا پنج مرد تمام شد؛ و از همين جا گمان كردهاند كه خلافت با يك يا دو يا پنج مرد منعقد مىشود با اينكه جمع كثيرى از بزرگان و أعيان صحابه از اين بيعت باز نشستند، به تفصيلى كه گذشت(3). وانگهى چيزى آنها را گِرد آن قوم جمع نكرد مگر تهديد، ترساندن، تشكيل مجالس و محافل و برقهاى شمشيرها. و از جمله لشكر فراوان آنها كه گويا همه چيز را مىبلعند مردانى از جنّ بودند كه سعد بن عباده امير خزرج را با تير زدند!
و امّا خلافت عمر، با تصريح ابوبكر بود كه صحابه اين كار را بر او عيب گرفتند و از او انتقاد كردند و مردان زيادى با طلحه در اين سخنش به ابوبكر مشاركت داشتند كه گفت: «ما تقول لربّك وقد ولّيت علينا فظّاً غليظاً» [به پروردگارت چه
پاسخى خواهى داد كه انسانى خشن و سنگدل (عمر) را حاكمِ ما قرار دادى](1).
امّا خلافت عثمان با نصب شورا انجام شد با اتّفاقات زشتى كه بين مردان شورا رخ داد، و عبدالرحمن بن عوف عقد خلافت را برايش بست. و بنابر گفتۀ ايجى(2)، اجماع ساكنان مدينه را شرط ندانستند تا چه رسد به اجماع همۀ امّت.
آرى عبدالرحمن بيعت را براى رفيقش به سرانجام رساند در حالى كه شمشيرش بر سر امام على بن ابى طالب كشيده شده بود و مىگفت: «بايع وإلّا ضربْتُ عنقك» [بيعت كن و گرنه گردنت را مىزنم]. و اصحاب شورا به وى پيوستند و گفتند:
«بايع وإلّا جاهدناك» [بيعت كن و گرنه با تو جهاد مىكنيم](3).
وچاره جويى و اين توجيه كه اجماع پس از آن و به صورت تدريجى حاصل شد، نفعى به حال آنها ندارد؛ زيرا نزد آنها خلافت با بيعت نخست ثابت شده وانسانهاى بعدى، تمام كنندگان اجماعِ تثبيت شده واستوار گرديده، و تقويت كنندگان آن هستند.
ثانياً: بر فرض كوتاه آمدن و همراه شدن با تفتازانى، ممكن است اجماع آنها بر خلافت آن سه نفر به خاطر اين بوده كه آنها معصوم بودهاند آنگونه كه تفتازانى به آن تصريح كرد، ولى اجماعى كه از آنها مبنى بر واجب نبودن عصمت نقل شده، هيچ راهى براى به دست آوردن آن از نظرات صحابه وجود ندارد؛ چه زمانى تفتازانى نظرات گذشتگان را كه صدها هزار بودهاند آزموده است و از خُلق و خو و روحيّات آنها فهميده كه آنها عصمت را در خلفاى خود واجب نمىدانند در حالى كه آنها در گرو طبقههاى زمين هستند (و اسير خروارها خاك مىباشند)؟! و چه كسى مىتواند نظرات آنها را تا زمان صحابه بفهمد و به تفتازانى برساند؟! و كِىْ آنها به طرح مسائل كلامى پرداخته و دربارۀ آنها گفتگو و تبادل نظر مىكردند تا نفر اوّل خبر را به نفر دوم برساند و او به نفر سوم منتقل كند تا نقلها سلسلهوار و پشت سر هم قرار گيرد و شيوع پيدا كند؟!
و كسى كه در عمق صفحات دورۀ خلافت نخست از روز سقيفه تا روز شورا دقّت كند، در مجالس قوم يادى از عصمت نمىيابد و صداى ضعيفى از آن نمىشنود، و مىيابد كه آنها خلافت را تنها مانند فرمانروايى و سلطنتى قرار دادند كه به وسيله آن دستيابى بر امنيت شهرها و حفظ مرزها و قطع دست دزد و قصاص از قاتل و امثال اينها امكانپذير مىگردد به تفصيلى كه گذشت(4). و علما و متكلّمين بر همين اساس حركت كردهاند و از اين رو پيرامون امور نفسانى مانند علم و تقوا و قداست سخن نگفتهاند، مگر كلماتى كه در شرط نبودن آنها مطرح كردهاند. و كِىْ خلافت نزد گذشتگان حكومت دينى بوده تا از حدود آن بحث كنند؟! و خلافت نزد آنان چيزى جز سياست روز و تدبير گذرا نبود.
ثالثاً: ما به اجماع احتجاج نمىكنيم مگر پس از اينكه حجّيت داشتن آن ثابت شود، و وقتى حجّيت آن ثابت شود ديگر به موردى خاصّ اختصاص ندارد؛ از اين رو واجب است هم در خلافت ابوبكر و هم در مباح دانستن قتل عثمان حجّت باشد. و اگر خروج سه يا چهار نفر از گروه امويان يا از كسانى كه با آنها نسبت دارند و شوق آنها را در دل مىپروراندند، از اجماع دوّم، نقض بر اجماع عليه عثمان حساب شود، پس خروج گروهى صالح از بزرگان صحابه - كه در رأس آنها اصحاب كسا يعنى آقاى عترت و امام امّت اميرالمؤمنين على عليه السلام و امام حسن و امام حسين و صدّيقۀ طاهره عليهم السلام قرار داشتند، كسانى كه خداوند پليدى و گناه را از آنها دور كرده و كاملاً پاك گردانده است، و ديگرانى از بنىهاشم، و بزرگان و پايههاى اسلام از مهاجرين و انصار - از اجماع اوّل، نيز نقضِ آن به شمار مىرود. و موافقت بعدى آنها كه آميخته با ترس بوده موافقت به حساب نمىآيد و نمىتواند تمام كنندۀ اجماع باشد؛ زيرا آنها بر نظرات خودب.
پا برجا بودند اگر چه موقعيّتها و ترس از اينكه اگر شمشير بكشند و پيكار نمايند تفرقه ايجاد مىشود، آنها را مجبور كرد از حقّ آشكار خود چشم بپوشند، و با آن قوم در رفتارشان كنار بيايند؛ پس اين مولا اميرالمؤمنين عليه السلام است كه پس از گذشت روزگار آن سه خليفه، در رحبۀ كوفه مىفرمايد: «أما واللّه لقد تقمّصها ابن أبي قحافة، وإنّه ليعلم أنّ محلّي منها محلُّ القطب من الرحى، ينحدرُ عنّي السيل، ولا يرقى إليّ الطير، فَسَدَلْتُ دونها ثوباً، وطَوَيْتُ عنها كَشْحاً، وطَفِقْتُ أَرْتَئِي بين أن أَصُول بيد جذّاء أو أَصْبِرَ على طَخْيَةٍ عمياء، يَهْرَم فيها الكبير، ويَشِيبُ فيها الصغير، ويَكْدَحُ فيها مؤمن حتّى يلقى ربّه، فرأيتُ أنّ الصبر على هاتا أحجى، فصبرتُ وفي العين قذى، وفي الحلق شجى، أرى تُراثي نَهْباً، حتّى مضى الأوّلُ لسبيله فأدلى بها إلى ابن الخطّاب بعده. ثمّ تمثّل بقول الأعشى:
شَتَّانَ ما يَوْمي على كُورِها ويومُ حيّانَ أخي جابِرِ
فيا عجباً!! بينا هو يستقيلها في حياته إذ عقدها لآخَرَ بعد وفاته، لَشَدَّ ما تشطّرا ضرعيها! فصيّرها في حَوْزةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا، ويَخْشُنُ مَسُّها، ويَكْثُرُ العِثار فيها والاعتذار منها، فصاحبها كراكب الصَعْبَة، إن أشنق لها خَرَمَ، وإن أسلس لها تقحّم، فَمُني الناس - لَعَمْرُ اللّه - بِخَبْطٍ وشِمَاسٍ، وتَلَوُّنٍ واعتراض، فَصَبَرْتُ على طول المدّة، وشدّة المحنة، حتّى إذا مضى لسبيله جعلها في جماعة زعم أنّي أحدهم، فيا للّهو لِلشُورى، متى اعترض الريبُ فيّ مع الأوّل منهم حتّى صرتُ اُقرِنُ إلى هذه النظائر، لكنّي أسْفَفْتُ إذْ اَسَفُّوا وطِرْتُ إذْ طَارُوا، فصغا رجُلٌ منهم لِضِغْنِهِ، ومالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ، مع هَنٍ وهَنٍ، إلى أن قام ثالث القوم نافجاً حِضْنَيْه بين نَثِيلِهِ ومُعْتَلَفِهِ، وقام معه بنو أبيه يَخْضَمُون مال اللّه خِضْمَةَ الإبل نِبْتَةَ الربيع، إلى أن انتَكَثَ فَتْلُهُ، وأجهز عليه عملُه، وكَبَتْ به بَطْنَتُهُ»(1).
اين خطبۀ شريف، پرده از ديدگاه آن حضرت عليه السلام دربارۀ خلافت برمىدارد، و هر جملۀ آن بر عدم عصمتى كه گمان شده، گواهى مىدهد، و آن معصومين را با تمام عيبهاى ظاهرى و باطنيشان براى جامعه به تصوير مىكشد.
و سخن آن حضرت عليه السلام را در نامهاى كه به معاويه نوشت به اين خطبه اضافه كن: «ذكرْتَ إبطائي عن الخلفاء، وحسدي إيّاهم، والبغي عليهم؛ فأمّا البغي فمعاذ اللّه أن يكون، وأمّا الكراهة لهم فواللّه ما اعتذر للناس من ذلك، وذكرْتَ بغيي على عثمان وقطعي رحمه فقد عمل عثمان بما قد عَلِمْتَ و عمل به الناس ما قد بلغك»(2)[درنگ من نسبت به خلفاء و حسادت من به آنها و تجاوز و ظلم بر آنها را يادآور شدى؛ و امّا تجاوز و ستم، پس پناه بر خدا كه ستمى بوده باشد. و امّا كراهت از آنها، پس به خدا سوگند از اين مطلب براى مردم عذر نمىآورم. و ستم من بر عثمان و قطع ارتباط با او را ذكر كردى همانا عثمان كارى كه مىدانى انجام داد و مردم كارى كه خبرش به تو رسيده با او انجام دادند].
پس كجاست عصمتى كه گمان شده است؟! سپس از كجاست اجماعى كه بر اين عصمت ادّعا شده است؟! و چه زمانى اجماع بر خلافت حاصل شده است؟! و چه زمانى محقّق شده است؟! و اگر اجماع تمام باشد بايد در هر دو خلافت و صاحب آن دو، به آن احتجاج شود، و اگر اجماع را باطل بدانيم، پس در هر دو جا باطل خواهد بود.
و ما اگر به باطل كردن اين سخنان بيهوده كه ناشى از غلوّ در فضايل است كشانده شويم، مجال حركت در موضوعات كتاب را از دست مىدهيم و عرصه بر ما تنگ مىشود. علاوه بر آنكه، اين سخنان بر اساسهاى محكمى بنا نشدهاند كه مستحقّ قبول يا ردّ باشند، و ما تنها اين سخن بىپايه را ذكر كرديم تا نمونهاى باشد از سخنانى كه بدون هيچ انديشه و تدبّرى نوشته مىشوند. اينك گوشهاى از فضايل اين سه نفر كه به روايات نسبت دادهاند برايت ذكر مىشود:].
1 -بلاذرى در «أنساب»(1)از خلف بزّار، از ابوشهاب حنّاط(2)، از خالد حذّاء بصرى، از ابوقلابه بصرى، از انس نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «أرحمكم أبو بكر، وأشدّكم في الدين عمر، وأقرؤكم اُبيّ، وأصدقكم حياءً عثمان، وأعلمكم بالحلال والحرام معاذ بن جبل، وأفرضكم زيد بن ثابت، وإنّ لكلّ اُمّة أميناً وأمين هذه الاُمّة أبو عبيدة الجرّاح» [دل رحمترينِ شما ابوبكر، و سخت گيرترين شما در دين عمر، و داناترين فرد به قرائت قرآن از ميان شما اُبىّ، و راستگوترين شما از لحاظ حيا عثمان، و داناترين شما به حلال و حرام معاذ بن جبل، و داناترين شما به احكام ارث زيد بن ثابت است، و همانا هر امّتى امينى دارد و امين اين امّت ابو عبيدۀ جرّاح است].
امينى مىگويد: آيا از سخن بىپايهاى كه خلف بزّار كه فردى ثقه، امين، عابد، فاضل و در عين حال بسيار معتاد به شراب بوده، تعجّب نمىكنى؟! ابوجعفر نفيلى مىگويد: «وى از اصحاب سنّت [راويان حديث] بوده، اگر آن بلا و مصيبت يعنى شرابخوارى در او نبود». و خلف نزد احمد - پيشواى حنابله - نام برده شد، پس گفته شد: اى ابا عبداللّه او شراب مىخورد. گفت: «قد انتهى إلينا علم هذا عنه، ولكن هو واللّه عندنا الثقة الأمين شرب أو لم يشرب»(3)[خبر آن به ما رسيده است لكن به خدا سوگند او نزد ما ثقه و امين است، شراب بخورد يا نه].
و خود اين روايت گواه راستينى است بر خبرى كه پيرامون شراب خوار بودن خلف بزّار به امام حنابله رسيده است، و كسانى كه اين روايت را از او گرفته و نقل كردهاند تنها مستىِ عشق و علاقه، آنها را بىباكانه و بدون انديشه به نقل اين روايت واداشته نه مستى شراب ناب (خلف بزّاز اين روايت را در اثر مستى شراب ساخته است و ناقلان آن را در اثر مستى عشق بىجانقل كردهاند).
و خطيب بغدادى(4)براى پاك كردن دامان اين ثقۀ امانتدار از پليدى شراب، روايتى را از محمّد بن احمد بن رزق، از محمّد بن حسن بن زياد نقّاش نقل كرده كه گفت: از ادريس بن عبدالكريم حدّاد شنيدم كه گفت: خلف بن هشام شراب را مىنوشيد و توجيه مىكرد، پس خواهر زادهاش روزى سورۀ انفال را برايش مىخواند تا به اين آيه رسيد: (لِيَمِيزَ اَللّهُ اَلْخَبِيثَ مِنَ اَلطَّيِّبِ )(5)[خداوند مىخواهد ناپاك را از پاك جدا سازد]. پس گفت: اى دايى! وقتى خدا ناپاك را از پاك جدا كند شراب كجا قرار مىگيرد؟ پس خلف سرش را مدّت زمانى طولانى به زير انداخت سپس گفت: با ناپاك. گفت:
پس راضى مىشوى كه جزء اصحاب خبيث [ناپاكى] باشى؟ گفت: پسر جان به منزل برو و هر چه شراب در آن است را دور بريز، و شراب خوردن را ترك كرد؛ از اين رو خدا روزه گرفتن را به عنوان پاداش نيكو به او عنايت كرد، و تمام عمر را روزه بود تا مرد.
اگر خوابها راست باشد، اين پاك كردن و منزّه نمودن چه خوب است، و اين اگر چه معقول است و از ديدگاه امام احمد كه گفت: «او ثقه و امانتدار است، شراب بنوشد يا نه» بهتر است؛ زيرا اين ديدگاه، ديدگاهى بىارزش است كه برهان با آن مساعد نيست، و شرع و عقل و منطق با آن موافقت نمىكند؛ چرا كه خداوند مىفرمايد: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا )(6)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد].
امّا جاى تأسّف است كه سند آن به خاطر وجود محمّد بن حسن نقّاش باطل و ضعيف است؛ زيرا طلحة بن محمّد او را دروغگو دانسته، و دارقطنى او را سست و ضعيف شمرده، و ابوبكر او را تدليسگر(7)(ناقلِ حديثِ دروغى و غير معتبر) مىداند. و برقانى گفته است: همۀ احاديثش مُنكَر (خلاف واقع و مورد انكار) است.].
و من از كسى كه جعل اين خبر دروغ به او منتهى مىشود تشكّر مىكنم كه با اين گروه، مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام كه از همۀ آنها در تمام صفاتى كه در اين حديث جعلى ذكر شده بالاتر است را ذكر نكرد؛ زيرا او بلندتر از اين است كه هماوردى برايش ذكر شود چنانكه فضيلتهايش بالاتر از اين است كه فضيلتى همراه آن ياد شود. و در اينجا دربارۀ متن روايت و دربارۀ اوصافى كه به اين گروه بخشيده است مناقشه نمىكنيم؛ چرا كه شايد در اين روايت چيزى باشد كه با برهان و دليل بنا شده است؛ پس چند گواه بر اينكه ابوبكر دل رحمترين فرد امّت است وجود دارد: آتش زدن فجاءه(1)(,2)؛ و چشم پوشى از عمل زشت خالد بن وليد نسبت به بنى حنيفه و عمل خفّتبارش با مالك بن نويره و همسرش؛ توجّه نكردن به ادّعاى حضرت صدّيقۀ طاهره با اينكه راه چارهاى داشت كه در برابر او جبهه نگيرد به اين صورت كه مسلمانان را راضى كند و از هر يك از آنها بخواهد از سهمى كه در فدك دارد صرفنظر كند، البتّه اگر دربارۀ فتواى باطل آن قوم و روايت دروغى كه - بر خلاف آياتِ مطلقِ ارث و آياتى كه خصوص ارث انبيا را يادآور مىشود - ارث نگذاشتن انبيا را مطرح مىكند، خود را به بىخبرى بزنيم و چشم خود را بر آن ببنديم. وانگهى فاطمه سلام اللّه عليها و پسر عمويش جاهل نبودند به روايتى كه تنها ابوبكر نقل كرد، و دلّالان و مزد گيران او يعنى سياستمداران و اجرا كنندگان نقشۀ از پيش تعيين شده، با وى همراهى كردند، و اميرالمؤمنين عليه السلام، حكم كنندهترين امّت و درِ شهر علم پيامبر بود، وحضرت فاطمۀ صدّيقه پارۀ تن پيامبر بود و پيامبر صلى الله عليه و آله از ريختن و افاضۀ علم و به ويژه علم احكام و دست كم علومى كه متعلّق به او بود، در ظرف وجودى او بخل نمىورزيد، و پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانست كه فاطمه به زودى عليه صحابهاش كه بر فدك چيره شدهاند، اقامۀ دعوا مىكند و او از فدك منع مىشود و مشاجره بين او و آنها بالا مىگيرد، و اين باعث مىشود كه در بين امّت تا روز قيامت شكاف ايجاد شود، برخى به پارۀ تن پيامبر روى مىآورند، و برخى به كسانى كه او را از حقّش منع كردند ميل پيدا مىكنند؛ از اين رو واجب بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله تفصيل و توضيح چنين حكم مهمّى را پيش از ابوبكر به دخترش بياموزد.
آيا ابوبكر دستش باز نبود تا فدك را به فاطمه واگذار كند و به او برگرداند تا درِ فتنه را بر امّت باز نكند؟! چنانكه عمر آن را به وارثان پيامبر اقدس برگرداند، و عثمان آن را به مروان واگذار كرد، و معاويه آن را به مروان و عمرو بن عثمان و يزيد بن معاويه هر كدام يك سوم واگذار كرد، و ديگر تصرّفاتى كه خلفاى پس از آنها در آن كردند مانند تصرّفى كه مالكان در ملك خود مىكنند.
دربارۀ اين صفت ابوبكر از فاطمه كه صدّيقه [بسيار راستگو] است بپرس در روزى كه از سرا پردۀ خود خارج شد و در حالى كه گريه مىكرد با صداى بلند ندا مىداد: «يا أبت! يا رسول اللّه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة!!»(2)[پدرم اى رسول خدا! بعد از تو چهها از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه ديديم!].
و دربارۀ اين صفت وى از فاطمه بپرس در روزى كه روسرى به سر كرد و چادر پوشيد و با عدّۀ زيادى از خادمان و زنان بنى هاشم بيرون آمد در حالى كه دامان لباسش به زمين كشيده مىشد، و راه رفتنش بسان راه رفتن رسول خدا بود، تا اينكه بر ابوبكر كه در ميان جمعى از مهاجرين و انصار و غير آنها بود، وارد شد، پس پردهاى برايش انداخته شد، آنگاه نالهاى زد كه آن قوم را آمادۀ گريه كرد و مجلس آشفته شد(3).ب.
1) - [ابوبكر دستور داد فجائۀ سلمى را به اتّهام سرقت و حمله و يورش به جماعتى از مسلمين و چپاول و غارت اموال آنها، به آتش بكشند تا درس عبرتى براى ديگرانباشد؛ پس او را آتش زدند تا زغال شد. و اين در حالى است كه او مسلمان بوده و شهادتين را بر زبان جارى كرده، و در اسلام مجازات آتش زدن وجود ندارد!].
2) - نگاه كن: ص 601 از اين كتاب.
3) - ر. ك: ص 650-651 از اين كتاب.
و دربارۀ اين صفت از او بپرس در روزى كه به ابوبكر فرمود: «واللّه لأدعونّ عليك بعد كلّ صلاة اُصلّيها» [به خدا سوگند پس از هر نمازى كه مىخوانم تو را نفرين مىكنم]. و دربارۀ اين صفت از او بپرس در روزى كه وفات نمود در حالى كه بر ابوبكر خشمگين بود، و او كسى بود كه خداوند جليل با آيۀ تطهير او را پاك دانسته، و در حديث صحيحى از پدرش صلى الله عليه و آله وارد شده است: «فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني، يؤذيني ما آذاها، ويغضبني ما أغضبها» [فاطمه پارۀ تن من است پس هر كه او را خشمناك كند مرا به خشم آورده است، هر كه او را بيازارد مرا آزرده، و هر چه او را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است].
و فرموده: «فاطمة قلبي و روحى الّتي بين جنبىّ فمن آذاها فقد آذاني» [فاطمه قلب من و روحِ بينِ دو پهلوى من است، پس هر كه او را بيازارد مرا آزرده است].
و فرمود: «إنّ اللّه يغضب لغضب فاطمة ويرضى لرضاها» [همانا خدا به خاطر غضب فاطمه غضب مىكند و به خاطر رضايت او راضى مىشود].
و دربارۀ اين صفتِ ابوبكر از اميرالمؤمنين عليه السلام كه صدّيق اكبر است بپرس در روزى كه او را بسان كشاندنِ جَمَل مخشوش [شترى كه در بينىاش چوب گذاردهاند تا به آن افسار بسته و او را مهار كنند] براى بيعتى كشاندند كه شومى و نامباركى آن اسلام را فراگرفت(1)، و گناهان را در دلهاى اهل آن بيعت كاشت، سلمانِ آن را آزرد، مقدادش را راند، ابوذرش را تبعيد كرد، شكم عمّارش را شكافت، قرآن را تحريف كرد، احكام را دگركون نمود، مقام و جايگاه را تغيير داد، خمس را براى آزاد شدگان حلال كرد، فرزندان لعن شدهها را بر ناموسها و خونها مسلّط كرد، و حلال را با حرام آميخت، ايمان و اسلام را سبك شمرد، كعبه را ويران ساخت(2)، در روز حرّه(3)به دار الهجره [مدينه] يورش برد، دختران مهاجرين و].
1) - [اين عبارت ترجمۀ بخشى از زيارت جامعۀ ائمّة المؤمنين است: «بيعة عمَّ شؤمها الإسلام، وزرعت في قلوب أهلها الآثام، وعنّفت سلمانها، وطردتمقدادها، ونفت جندبها، وفتقت بطن عمّارها، وحرّفت القرآن، وبدّلت الأحكام، وغيّرت المقام، وأباحت الخمس للطلقاء، وسلّطت أولاد اللعناء على الفروج والدماء، وخلطت الحلال بالحرام، واستخفّت بالإيمان والإسلام، وهدمت الكعبة، وأغارت على دار الهجرة يوم الحرّة، وأبرزت بنات المهاجرين والأنصار للنكال والسوأة، وألبستهنّ ثوب العار والفضيحة، ورخّصت لأهل الشبهة في قتل أهل بيت الصفوة وإبادة نسله، واستيصال شأفته، وسبي حرمه، وقتل أنصاره، وكسر منبره، وإخفاء دينه، وقطع ذِكْره»؛ ر. ك: بحار 166/99؛ و ملحقات مفاتيح الجنان].
2) - [يزيد ملعون سه سال حكومت كرد؛ در سال نخست اولاد پيامبر صلى الله عليه و آله را به شهادت رساند، در سال دوم به مدينه حمله كرد و واقعه حرّه را رقم زد، ودر سال سوّم كعبه را ويران كرد و آن را به آتش كشيد، آنگاه كه عبداللّه بن زبير در حجاز قيام كرد و افرادى با او بيعت كردند، و يزيد آنها را در مكّه محاصره كرد و در اثر پرتاب منجنيق كعبه ويران شد؛ نگاه كن: السيرة الحلبيّة 290/1].
3) - [«واقعۀ حرّه» را شيعه و سنّى در كتابهاى خود نقل كردهاند، اين واقعه در بيست و هفتم ذى الحجّۀ سال شصت و سوم هجرى، دو ماه و نيم به مرگ يزيد ملعون مانده، رخ داد. و اجمال ماجرا از اين قرار است: چون ظلم و طغيان يزيد و كارگزاران او، دنيا را فرا گرفت و فسق و فجور او براى مردم آشكار گشت، و نيز پس از شهادت امام حسين عليه السلام در سال شصت، جمعى از اهل مدينه به شام رفتند و با چشم خود ديدند كه يزيد لعين پيوسته مشغول شراب خوارى، سگ بازى، قمار بازى، لهو و لعب و ساز و آواز است، و هنگام بازگشت، مردم مدينه را از اين رفتار يزيد آگاه ساختند، مردم مدينه كارگزار يزيد، عثمان بن محمّد بن أبي سفيان را با مروان بن حَكَم و ديگر اُموىها از مدينه بيرون كردند و آشكارا به نفرين و ناسزاگويى به يزيد پرداختند و اظهار داشتند: كسى كه قاتل اولاد رسول خدا صلى الله عليه و آله و نكاح كنندۀ با محارم و تارك صلات و شارب خمر است، لياقت خلافت ندارد؛ پس با عبداللّه بن حنظله غسيل الملائكه بيعت كردند. چون اين خبر به گوش يزيد پليد رسيد، مسلم بن عقبۀ مرّى را كه از او با عنوان «مجرم» و «مُسْرِف» ياد مىكنند، با لشكر فراوان از شام به سوى مدينه گسيل داشت. لشكر به نزديك مدينه رسيد، در سنگستان مدينه كه معروف به «حرّه واقم» است و يك ميل با مسجد النبىّ فاصله دارد، با اهل مدينه جنگ شديدى انجام دادند و بسيارى از مردم مدينه كشته شدند، و پيوسته مروان بن حَكَم لعين، مُسْرِف را بر كشتن مردم مدينه تحريك مىكرد تا اينكه براى آنان تاب مقاومت نماند و به مدينه گريختند و به روضۀ نبوى پناه بردند ولى لشكر مسرف احترام روضۀ نبوى را نگه نداشتند و با اسبهاى خود داخل روضۀ منوّره شدند و به قدرى از مردم كشتند كه روضه و مسجد پر از خون شد و تا قبر مطهّر خون رسيد، و اسبهاى آنها در روضۀ نبوى (مابين قبر پيامبر و منبر او كه باغى از باغهاى بهشت است) ادرار كردند و پشكل ريختند و به قدرى از مردم مدينه كشت كه مداينى از زهرى نقل كرده كه هفتصد نفر از بزرگان قريش و انصار و مهاجر و موالى كشته شدند و از ساير مردمان غير معروف از زن و مرد و كودك، و آزاد و برده، ده هزار نفر كشته شدند؛ نگاه كن: منتهى الآمال 83/2-85، باب ششم از ابواب تاريخ امام سجّاد عليه السلام].
انصار را براى مجازات و كيفر، و زشتى و بىعفّتىها بيرون آورد، و بر آنها لباس ننگ و رسوايى پوشاند، به اهل شبهه اجازه داد كه اهل بيت برگزيده را بكُشد، نسل او را از بين ببرد، بنيادش را بركند، حَرَمش را اسير كند، يارانش را بكُشد، منبرش را بشكند، دينش را مخفى كند، و ياد و نامش را قطع كند. (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ) [ما از آنِ خداييم، و به سوى او بازمىگرديم].
و دربارۀ اين صفتِ ابوبكر از اميرالمؤمنين عليه السلام بپرس در روزى كه به قبر برادرش رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه گريه مىكرد پناه برده بود و مىگفت: «يابن اُمّ إنّ القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني»(1).
و دليلهاى ديگرى كه دلالت مىكنند بر اينكه ابوبكر دلرحمترين فرد امّت است.
و امّا اينكه عمر سختگيرترين آنها در دين است: روشن است كه نيرومندى در دين، تنها خشونت و سنگدلى نيست بلكه كوشش در چنگ زدن به دو ريسمان قرآن و سنّت، و عمل به آن دو، و گرفتن و به پا داشتن حدودى كه در آن دو آمده است، مىباشد. و اين مرد چه فراوان با آن دو مخالفت كرد و آن دو را پشت سر انداخت و بر اساس ديدگاه خود كه منحرف از آن دو بود رفتار كرد! و آنچه از قرآن و سنّت كه به آن جاهل بود را رها كن! و سختگيرىِ بدون علم چه ارزشى دارد؟! و سختگيرى با وجود كنارهگيرى و دورى از اصول دين، و خروج از شعائر و آداب اسلام، و چنگ زدن به هواها و هوسها چه ارزشى دارد؟! به بحث «شاهكارهاى علمى عمر» كه پيش از اين گذشت مراجعه كن(2)همانا در آنجا دليلهايى قوى براى اثبات اين صفت پيدا مىكنى پس آن را بخوان و بينا شو!
و امّا اينكه عثمان راستگوترين آنها از لحاظ حياست: جلد هشتم و نهم الغدير(3)در دلالت بر آن كافى است، وهر صفحه از صفحات اين دو جلد نشانهاى از نشانههاى اين صفت عثمان است. افزون بر بحث ويژهاى كه دربارۀ حياى وى گذشت(4).
وامّا سه نفر باقيمانده: پيرامون آنچه براى آنها ذكر شده بحث نمىكنيم، كه ضايع كردن وقت و بازماندن از مطالب مهمتر است. و هر كس اين كتاب ما را با دقّت و عميق مطالعه كند داناترين امّت، و داناترين آنها به فرائض و ارث، و امين آنها را مىشناسد و مىفهمد كه او كسى غير از اين چند نفر است، و ساحت امّت را با امثال اين چند نفر چركين نمىسازد، و ديگر در مورد او جاى نگرانى نيست، همان نگرانى و ترسى كه پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله براى امّت خود داشتند؛ آنجا كه مىفرمايد: «أخاف على اُمّتي من بعدي ضلالة الأهواء، واتّباع الشهوات، والغفلة بعد المعرفة»(5)[پس از خود، بر امّتم از گمراهى هوا و هوسها، و پيروى از شهوتها، و غفلتِ پس از شناخت، مىترسم].
2 - در كتاب مناقب از «صحيح بخارى»(6)از محمّد بن حنفيّه نقل شده است: «قلت لأبي: أيّ الناس خيرٌ بعد رسولاللّه صلى الله عليه و آله؟ قال: أبو بكر. قلت: ثمّ من؟! قال: ثمّ عمر. وخشيتُ أن يقول: ثمّ عثمان. قلت: ثمّ أنت؟ قال: ما أنا إلّارجل من المسلمين» [به پدرم گفتم: بهترينِ مردم پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله چه كسى است؟ گفت: ابوبكر. گفتم: سپس چه كسى؟ گفت:
سپس عمر. و ترسيدم كه بگويد: سپس عثمان. گفتم: سپس تو بهترين فرد هستى؟ گفت: من نيستم مگر مردى از مسلمانان].
در نقل خطيب در تاريخش(7)آمده است: «قلت: يا أبت! من خير الناس بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله؟ قال: يا بُنيّ أو ما تعلم؟ قال:
قلتُ: لا. قال: أبو بكر. قال: قلتُ: ثمّ مَن؟ قال: يا بنيّ أو ما تعلم؟ قال: قلت: لا. قال: ثمّ عمر. قال: ثمّ بَدَرْتُه فقلت: يا أبت ثمّ أنت الثالث. قال: فقال لي: يا بنيّ أبوك رجل من المسلمين له ما لهم وعليه ما عليهم» [گفتم: پدر جان! بهترين مردم پس از رسولخدا صلى الله عليه و آله كيست؟ فرمود: پسر جان! آيا نمىدانى؟ گفتم: نه. فرمود: ابوبكر است. گفتم: سپس چه كسى است؟ فرمود: پسر جان! آيا نمىدانى؟2.
گفتم: نه. فرمود: سپس عمر است. محمّد حنفيّه مىگويد: سپس من بر او پيشى گرفتم و گفتم: پدر جان سپس شما نفر سوم هستيد. پس به من فرمود: پسر جان! پدرت مردى از مسلمانان است هر چه به نفع آنهاست به نفع او و هر چه به ضرر آنهاست به ضرر اوست].
امينى مىگويد: اين نخستين لغزش از لغزشهاى بخارى نيست. و كسى كه اعتقاد اميرالمؤمنين على عليه السلام را دربارۀ كسانى كه بر او پيشى گرفتند، و عادت آن حضرت كه گاه تصريح به اين اعتقاد و گاه اشارۀ به آن بود، را بداند شكّ نمىكند كه آنچه به او نسبت داده شد بهتانى بزرگ است. و ابن حنفيّه كسى نيست كه بعد از اين همه، پدرش و ديدگاه او دربارۀ اين افراد را نداند تا جايى كه از او دربارۀ آنها بپرسد، سپس بترسد از اينكه در مرتبۀ سوم عثمان را نام ببرد، و او حتماً عثمان را با تمام عيوب ظاهرى و باطنيش مىشناسد و مىداند كه او يكى از سى تن از اولادِ ابوالعاص است كه در حديثى صحيح از رسولخدا صلى الله عليه و آله دربارۀ آنها وارد شده است: «إذا بلغ بنو أبي العاص ثلاثين رجلاً جعلوا مال اللّه دولا، وعباده خولا، ودينه دخلا»(1)[وقتى فرزندان ابوالعاص به سى مرد رسيدند مال خدا را در بين خود دستگردان مىكنند، و بندگان خدا را بَرده، و دين خدا را مايۀ نيرنگ قرار مىدهند].
چرا اميرالمؤمنين عليه السلام اين ديدگاه خود را در روز كشته شدن عثمان از ابن حنفيّه كتمان كرد آنگاه كه امام عليه السلام خواست به سوى آن مرد برود و او را يارى كند ولى ابن حنفيّه بازوان او يا دو كف او يا دو طرف كمر او را گرفت و او را از اين كار بازداشت(2)؟!
ابن حنفيّه از جهل به آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ پدر طاهرش وارد شده به دور است، آنجا كه فرموده است: «إنّه خيرالبريّة، و إنّه خير البشر، و إنّه خير من أتركه بعدي، و إنّه خير الناس، و إنّه خير الرجال، و إنّه أحد الخيرتين»(3)[همانا او بهترين آفريدگان، و بهترين انسانها، و بهترين كسانى است كه پس از خود باقى مىگذارم، و بهترين مردان، و يكى از دو انتخاب شده است].
و محمّد بن حنفيّه همان كسى است كه شاعرش - كثير عزّه - نزد او اين شعر را مىخواند:
أنت ابنُ خيرِ الناسِ من بعد النبيّ يابن عليٍّ سرْ ومَنْ مثلُ عليّ(4)
[تو فرزند بهترين مردم پس از پيامبر هستى، اى پسر على حركت كن و چه كسى مانند على است؟].
و چگونه نسبت دادن اين سخن به على عليه السلام صحيح است در حالى كه از چند طريق از او روايت شده كه فرمود:
رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه او را به سينهام تكيه داده بودم فرمود: «أي عليّ! ألم تسمع قوله اللّه تعالى: (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ )(5)؟ أنت وشيعتك» [اى على! آيا سخن خداوند متعال: «كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات خدايند» را نشنيدى؟ (منظورِ آيه) تو و شيعيانت هستيد].
و از جابر نقل شده است: «إنّ أصحاب النبيّ صلى الله عليه و آله كانوا إذا أقبل عليّ قالوا: قد جاء خير البريّة»(6)[همانا هرگاه على مىآمد اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله مىگفتند: بهترين آفريدگان آمد].
و اگر اميرالمؤمنين بر اين باور بود كه ابوبكر بهترين مردم است پس چرا تا زمان وفات سرور زنان - فاطمه - با او بيعت نكرد؟ و چنانكه خود بخارى(7)نقل كرده در زمان حيات فاطمه، على نزد مردم عزّت و احترامى داشت، و بنى هاشم و ديگران از عزيزان امّت و بزرگان صحابه با او در اين كار موافق بودند، آيا در ميان آنها كسى نبود كه اين منزلت صدّيق را بداند؟! و چگونه على اميرالمؤمنين عليه السلام شبها صدّيقۀ طاهره را بر چهارپايى سوار مىكرد و در مجالس انصار مىگرداند و حضرت زهرا از آنها براى يارىِ بهترين انسانها كمك مىخواست(8)؟! و چرا در سخن كسانى كه در روز سقيفه و پس از آن مردم را به سوى ابوبكر دعوت كردند، اشارهاى به اينكه او بهترين انسانها است نشد؟! بلكه وِرد زبانشان اين بود كه].
او سبقت گيرنده، و مُسنّ، و نفر دوم از دو نفرى است كه در غار بودند، و همۀ اينها با ترساندن و تهديد همراه بود؛ (أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا اَلْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ اَلْأَوَّلِينَ )(1)[آيا آنها در اين گفتار نينديشيدند، يا اينكه چيزى براى آنان آمده كه براى نياكانشان نيامده است؟!].
فرض كن صحابه در آن روز منزلت اين مرد را نمىدانستند، پس چرا اميرالمؤمنين آنها را متوجّه آن نكرد و دستور نداد كه از بهترين مردم تبعيّت كنند، در حالى كه در ميان آنها كسانى بودند كه از سايه نسبت به صاحبش، نسبت به او مطيعتر بودند، و با اين كار سرچشمهها و ريشههاى فتنه را از بيخ بر كَنَد و اختلاف ميان مسلمين را از بين ببرد، و آن را به صورت فتنهاى تاريك و كور كه كينهها را شعلهور مىكند و محنتها را به دنبال دارد رها نكند؟!
مولا اميرالمؤمنين عليه السلام از همۀ اينها به دور است. لكن او حديث بهترين مردم كه به او نسبت داده شده را نمىداند، و در يك چشم برهم زدن به مضمون آن اعتراف نمىكند، بلكه او صلوات اللّه عليه در بالاى منابر و در بين جامعۀ دينى صدايش را به خلاف اين گفتار بلند مىكرد و گوشهاى از اين كلمات گذشت.
ما در اينجا در صدد اثبات اينكه على پس از برادر طاهرش - درود خدا بر آن دو و بر آل آن دو باد - بهترين انسانهاست، نيستيم. هرگز، هرگز.
و در راه بيان مفاضلۀ بين او سلام اللّه عليه، و خلفاى انتخاب قانونى نيستيم. هرگز، هرگز.
و تنها همين اندازه كه منزلت يكى از مسلمانانِ جامعۀ دينى را براى اين انسان كامل قرار دهيم ما را شاد مىسازد، و آن را سخنى كه ميان ما و اهل سنّت يكسان است قرار مىدهيم، و تنها بر همين مقدار توافق مىكنيم. خداوندا آمرزش تو را خواهانيم و فرجام، به سوى توست.
چه خوب بود پس از اينكه اهل سنّت اين سخن كه به او صلوات اللّه عليه نسبت داده شده: «من نيستم مگر مردى از مسلمانان» يا سخن حضرت به پسرش: «پسرم! پدرت مردى از مسلمانان است، و به نفع او است هر چه به نفع آنهاست، و به ضرر او است هر چه به ضرر آنهاست» را تصديق كردند، او را مردى از مسلمانان مىشمردند، و احكام كسى كه به خدا ايمان آورده و مسلمان شده را بر او جارى مىكردند، و به نفع او بود هر چه به نفع آنهاست و به ضرر او بود هر چه به ضرر آنهاست! بلكه اى كاش از ديدگاه عثمان دربارۀ او پيروى مىكردند و مروان بن حكمِ لعن شدۀ فرزند لعن شدۀ به زبان پيامبر اقدس را برتر از او مىدانستند! و اى كاش او را با طبقات پايين اعراب و طبقه پايين و فرومايۀ از صحابه مساوى مىدانستند. امّا كجا چنين شد؟! سپس كجا چنين شد؟! تو را به پروردگارت سوگند مىدهم به من بگو كدام مسلمان شريف يا حقيرى است كه ديگرى را در هجده هزار منبر لعن كند و هيچ كس يك كلمه در دفاع از او سخن نگويد؟!
تو را به پروردگارت سوگند، به من بگو غير از آقاى عترت كدام مسلمانِ شريف و مهتر يا رعيّتى است كه دشنام به او در همۀ جوامع اسلامى در نمازهاى جمعه و جماعت سنّت باشد، و مجالس وعظ و خطابه به لعن او ختم شود، و هر كس از آن نهى كند از محلّ سكونت و وسط خانهاش تبعيد گردد؟!
جنيد بن عبدالرحمن بن عمرو مىگويد: «از حوران به دمشق آمدم تا سهم خود را بگيرم، پس نماز جمعه را خواندم و از باب الدرج خارج شدم كه در آنجا پيرمردى بود و به او ابوشيبۀ داستان گو مىگفتند كه براى مردم داستان مىگفت، پس ما را مشتاق مىكرد و ما مشتاق مىشديم، و ما را مىترساند و ما گريه مىكرديم، پس چون سخنش تمام شد گفت:8.
1) - مؤمنون: 68.
مجلس را با لعن ابوتراب خاتمه دهيد؛ پس ابوتراب را لعن كردند. آنگاه من متوجّه كسى كه طرف راستم بود شدم و گفتم: ابوتراب كيست؟ گفت: على بن ابى طالب پسر عموى رسول خدا و همسر دختر او، و كسى كه پيش از همه مسلمان شد، و پدر حسن و حسين - تا آخر آنچه در تاريخ ابن عساكر(1)آمده است و در آنجا آمده است: - جنيد اين امر را مُنْكَر و ناپسند شمرد و به صورت آن مرد زد، پس او به هشام بن عبدالملك شكايت كرد و او جنيد را به سند تبعيد نمود و پيوسته در آنجا بود تا مرد».
تو را به پروردگارت سوگند! بگو كدام عزيزِ در زير سايۀ نبوّت غير از عزيز ما كه فدايش شوم آتشهاى ذلّت و ننگ به او ستم كرد، و مورد ستم هر كسى قرار گرفت، و دستهاى كينه كاسههاى محنت و رنج را جرعه جرعه به او خوراند تا جايى كه از زندگى خسته شد و صبر كرد در حالى كه در چشمش خار و در گلويش استخوان بود، و ميراثش را مىديد كه به غارت مىرود؟!
تو را به پروردگارت سوگند! بگو غير از على عليه السلام كدام صحابى است كه كار امّت محمّد بر پا نمىشود مگر با دشنام به او؟! به مروان گفته مىشود: چرا على را در منبرها دشنام مىدهيد؟ و او با جرئت مىگويد: امر [حكومت] ما پا برجا نمىماند مگر با اين كار(2).
تو را به پروردگارت سوگند! بگو از كدام موحّد مسلمانى در جامعۀ دينى در هنگام بيعت با خليفۀ مسلمانان كه در واقع بيعت با خدا و رسولش مىباشد، بيزارى جسته مىشود غير از على عليه السلام؟! و معاويه در بيعت خود بيزارى جستن از على عليه السلام را شرط كرد(3).
تو را به پرودگارت سوگند! بگو كدام انسانى غير از على صلوات اللّه عليه نامش بر مردم سنگين و گران است؟! اين عايشه است كه او را نام نمىبرد و نمىتواند او را به خوبى ياد كند و از او خوشش نمىآيد. و معاويه يا عبدالملك بن مروان يا هر دو به ابن عبّاس امر مىكنند كه نام و كنيۀ فرزندش على را تغيير دهد(4). و على بن جهم سلمى پدرش را به خاطر اينكه او را على ناميده، لعن مىكرد(5).
تو را به پروردگارت سوگند! بگو غير از نخستين مسلمان كدام مردى است كه اسلام مىآورد و نيكوكار مىشود و لعن كنندگان و دشنام دهندگان و دشمنان و قاتلان و خوار كنندگان وى توجيه شده و مجتهدينى شمرده مىشوند كه مستحقّ خشم و غضب و دشمنى، مجازات، ذلّت و خوارى، وعذاب نيستند؟!
تو را به پروردگارت سوگند! بگو غير از مولود كعبه، فرزند فاطمۀ بنت اسد، فرزند كدام مادرى از فرزندان اسلام است كه شيعيان و دوستداران و اهل و عيال او در جامعه مستحقّ دشنام، لعن، كشته شدن، اسارت، تحقير و بىارزش شمردن، كتك، شكنجه، بدى رساندن، و زندانى شدن در تاريكىهاى سياهچالها و قعر زندانها شدند و زمين با وجود وسعتى كه داشت بر آنها تنگ شد؟!
منتهاى ظلم و ستم اين است كه ابن حجر از شخصى چون حَكَم بن ابوالعاص رانده شده و لعن شدۀ پيامبر، و از عيب گرفتن بر او به خاطر كارهايى كه كرده و عمل زشتى كه انجام داده، دفاع نمايد و به اين بهانه كه او صحابى است از او دفاعكند(6).
نهايت ظلم و ستم اين است كه ابن حزم از عبدالرحمن بن ملجم قاتل اميرالمؤمنين دفاع كند و لعن او را جايز نداند وب.
1) - تاريخ مدينة دمشق 3:407[290/11-291، شمارۀ 1085، و مختصر تاريخ دمشق 117/6].
2) - الصواعق، ابن حجر: 33 [ص 55].
3) - البيان والتبيين، جاحظ 2:85[72/2].
4) - تاريخ طبرى 8:230[111/7، حوادث سال 118 ه]؛ حلية الأولياء 3:207 [شمارۀ 243].
5) - لسان الميزان 3:210[242/4، شمارۀ 5766].
6) - نگاه كن: ص 770 از اين كتاب.
عملش را نيكو شمارد، به اين بهانه كه او مجتهدى بوده كه در ديدگاهش خطا كرده است(1).
نهايت ظلم و ستم اين است كه قاضى حسين شافعى، عمران بن حطّان كه ستايش كنندۀ ابن ملجم قاتل امام طاهر است - و گفته:
يا ضربة من تقيّ ما أراد بها إلّا ليبلغ من ذي العرش رضوانا
إنّي لأذكره حيناً فأحسبه أوفى البريّة عند اللّه ميزانات.
1) - ر. ك: آنچه در ص 90-91 گذشت.
و فرمود: «عليّ خير البشر فمن أبى فقد كفر» [على بهترين انسان است پس هر كه نپذيرد همانا كافر شده است].
و فرمود: «من لم يقل عليّ خير الناس فقد كفر» [هركه نگويد على بهترين مردم است همانا كافر شده است].
و به فاطمه سلام اللّه عليها فرمود: «إنّ اللّه اطّلع على أهل الأرض فاختار منهم أباك فبعثه نبيّاً، ثمّ اطّلع الثانية فاختار بعلك» [همانا خدا بر اهل زمين نگاه كرد، پس پدرت را از ميان آنها انتخاب كرد و به پيامبرى برگزيد، سپس دوباره نگاه كرد و شوهرت را انتخاب نمود].
و به فاطمه فرمود: «إنّ اللّه اختار من أهل الأرض رجلين أحدهما أبوك والآخر زوجك»(1)[همانا خدا از اهل زمين دو مرد را برگزيد، يكى پدرت و ديگرى همسرت]. و كاش مىدانستم چگونه اين مفاضله از سوى او صحيح است در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را جان خود قرار داد آن گونه كه در قرآن حكيم آمده است، و خداى جليل او را با آيۀ تطهير پاك دانست، و در آيهاى صريح از قرآن كريم ولايت خود و ولايت رسولش را با ولايت على قرين و همراه كرده است، و پيامبر صلى الله عليه و آله او را نسبت به خود به منزلۀ هارون نسبت به موسى قرار داد و چيزى غير از نبوّت را براى خود استثنا نكرد، و در روز پيوند برادرى كه بر اساس هم شكلى و شباهت در ملكات و خُلق و خوها صورت پذيرفت او را برادر خود قرار داد؟! پس چگونه همۀ اينها تمام مىشود در حالى كه در ميان امّت كسى است كه شايستهتر از او مىباشد؟!
و نمىدانم چگونه على اميرالمؤمنين عليه السلام محبوبترين خلق نزد خدا و رسول صلى الله عليه و آله است در حالى كه در ميان امّت كسى است كه برتر از او مىباشد؟! و در حديثِ صحيح طير مشوىّ [مرغ بريان] از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «اللّهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك ليأكل معي هذا الطير»(2)[خداوندا محبوبترين خلق نزد خودت را به سوى من بياور تا اين مرغ را به همراه من بخورد]؛ پس على عليه السلام به سوى او آمد.
و پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه فرمود: «إنّ عليّاً أحبّ الرجال إليّ وأكرمهم عليّ فاعرفي له حقّه وأكرمي مثواه» [همانا على محبوبترين مردم نزد من و گرامىترين آنها نزد من است، پس حقّ او را بشناس و گراميش بدار].
و فرمود: «أحبّ الناس إليّ من الرجال عليّ» [از ميان مردان محبوبترين مردم نزد من على است].
و فرمود: «عليّ أحبّهم إليّ وأحبّهم إلى اللّه» [على محبوبترين آنها نزد من، و محبوبترين آنها نزد خداست].
و در اين باره سخن عايشه را فراموش نكن: «واللّه ما رأيتُ أحداً أحبّ إلى رسول اللّه من عليّ» [به خدا سوگند! كسى را نديدم كه نزد رسول خدا از على محبوبتر باشد].
و نيز سخن بريده و اُبىّ را كه گفتند: «أحبّ الناس إلى رسول اللّه صلى الله عليه و آله من النساء فاطمة ومن الرجال عليّ» [محبوبترين مردم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از ميان زنان فاطمه و از ميان مردان على بود].
مطلب بعد اينكه: چگونه فاطمۀ صدّيقه وفات مىكند در حالى كه بر ابوبكر و عمر كه بهترين انسانها هستند خشمگين است؟! چگونه است كه نداى او در گوشهاى امّت مرحومه مىپيچد كه گريهكنان به قبر پدرش پناه مىآورد و مىگويد: «يا أبت يا رسول اللّه ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة» [اى پدرم! اى رسول خدا! پس از تو چهها كه از پسر خطّاب و پسر ابى قحافه ديديم]؟!
چگونه است كه به دو فرد برتر و برگزيده مىگويد: «إنّي اُشهد اللّه وملائكته إنّكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيتُ].
النبيّ لأشكونّكما إليه» [همانا من، خدا و ملائكه را شاهد مىگيرم كه شما مرا خشمگين كرديد و راضى نكرديد و اگر پيامبر را ملاقات كنم شكايت شما را نزد او مىبرم]؟! و حديث آه و نالۀ وى هنوز ميان تاريخ نگاران معروف بوده و نقل مىشود.
و چگونه است كه وصيّت مىكند شبانه دفن شود و ابوبكر بر او نماز نخواند و آن دو فرد برتر در كفن و دفن و تشييع او حاضر نشوند؟! و اين خبر بزرگ هنوز در محافل و مجالس مردم نقل مىشود.
آرى، راز اين مطلب آن است كه حضرت صدّيقه مانند پسر عمويش اميرالمؤمنين چيزى از آن سخن باطل و دروغ را نمىشناخت، و شايد كسى كه بر جلد ششم و هفتم الغدير(1)اطّلاع يابد بهتر و نزديكتر از اين، بر اينكه آن دو، بهترين انسانها بودند مشرف و مسلّط شود.
و ما بر اين باوريم كه پژوهشگر هوشيار آزاد انديش، پس از آگاهى از آنچه در لابه لاى پنج جلد اخير از ده جلد اوّلِ موسوعۀ الغدير وجود دارد(2)، هرگز شكّ نمىكند كه راويان اين سخنان بى پايه و ساختگى، و كسانى كه به معناى آن پاى بند هستند، و كسانى كه از روى كورى و كرى در مقابل اين سخنان خضوع مىكنند، حقيقتاً غلوّ كنندگان در فضيلتها هستند.
(فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً )(3)[آنها ظلم و دروغ بزرگى را مرتكب شدند].
(وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ )(4)[جمعى از آنان، حقّ را آگاهانه كتمان مىكنند].
(فَبَدَّلَ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ اَلَّذِي قِيلَ لَهُمْ )(5)[امّا افراد ستمگر، اين سخن را كه به آنها گفته شده بود، تغيير دادند].
(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اَللّهِ وَ كَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جاءَهُ )(6)[پس چه كسى ستمكارتر است از آن كسى كه بر خدا دروغ ببندد و سخن راست را هنگامى كه به سراغ او آمده تكذيب كند؟!].
(فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ )(7)[پس از آنان روى برگردان و بگو: سلام بر شما، امّا بزودى خواهند دانست].
3 -بخارى در كتاب مناقب از كتاب «صحيح» خود(8)در باب «فضل أبيبكر بعد النبيّ» [فضيلت ابوبكر پس از پيامبر] از طريق عبداللّه بن عمر نقل كرده است:
«كنّا نخيّر بين الناس في زمن النبيّ صلى الله عليه و آله فنخيّر أبابكر، ثمّ عمر بن الخطّاب، ثمّ عثمان بن عفّان رضى الله عنه» [در زمان پيامبر، انتخاب بهترين فرد در بين مردم به ما واگذار شد، پس ابوبكر را انتخاب كرديم، سپس عمر بن خطّاب، سپس عثمان بن عفّان].
و ابن داود و طبرانى از ابن عمر نقل كردهاند(9): «كنّا نقول ورسول اللّه صلى الله عليه و آله حيّ: أفضل اُمّة النبيّ صلى الله عليه و آله بعده أبو بكر، ثمّ عمر، ثمّ عثمان، فيسمع رسول اللّه صلى الله عليه و آله ذلك فلا ينكره»(10)[ما هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله زنده بود مىگفتيم: با فضيلتترين امّت پيامبر صلى الله عليه و آله پس از او ابوبكر، سپس عمر، سپس عثمان است و رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را مىشنيد و انكار نمىكرد].
و در نقل بخارى در تاريخش(11)آمده است: «كنّا نقول في زمن النبيّ صلى الله عليه و آله: من يلي هذا الأمر بعد النبيّ صلى الله عليه و آله؟! فيقال:
أبوبكر، ثمّ عمر، ثمّ عثمان، ثمّ نسكت» [ما در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مىگفتيم: چه كسى اين امر (خلافت) را پس از پيامبر صلى الله عليه و آله به عهده مىگيرد؟ پس گفته مىشد: ابوبكر، سپس عمر، سپس عثمان، سپس ساكت مىشديم].
1) - [كه چكيدۀ آن در ص 511-688 از اين كتاب گذشت].
2) - [كه چكيدۀ آن در ص 595-1157 از اين كتاب گذشت].
3) - فرقان: 4.
4) - بقره: 146.
5) - بقره: 59.
6) - زمر: 32.
7) - زخرف: 89.
8) - صحيح بخارى 5:243[1337/3، ح 3455].
9) - مسند أبي داود [206/4، ح 4628]؛ المعجم الكبير [220/12، ح 13132].
10) - فتح الباري 7:13[16/7]؛ طرح التريث 1:82.
11) - تاريخ بخارى: [1 / قسم 491/1].
امينى مىگويد: اين روايت، عمده روايتى است كه اهل سنّت در انتخاب قانونى كه در اسلام واقع شد، به آن تمسّك كردهاند، و متكلّمين هنگام بحث از امامت آن را حجّت و دليل قرار دادهاند، و محدّثين پا جاى پاى آنها گذاشتهاند. و آنها در هنگام نقل آن، بالا و پايين رفتهاند، و مباهات و افتخار كرده و خوشحال شدهاند، و افراد زيادى آمدهاند و در شرح آن، سخن را به درازا كشانده و اطالۀ كلام كردهاند، و آن را مانند سنگ زير بنا قرار داده، و خلافت راشده را بر آن بالا بردهاند، و با اين روايت بر درستى بيعتى احتجاج كردهاند كه شومى آن اسلام را فرا گرفته، و با اتّفاقات زشت و ناهنجار و عار و ننگهاى فراوان پوشيده شده، و جمعيّت مسلمانان را متفرّق كرد، و بازوى دين را سست و ضعيف گرداند، و دستگيرههاى آن را قطع كرد، و صدمات و مصيبتهايى را تا به امروز بر امّت محمّد وارد ساخت؛ از اين رو بر ماست كه به تفصيل در اينباره سخن بگوييم و خواننده را بر حقيقت مطلب آگاه سازيم (لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ )(1)[تا آنها كه هلاك (و گمراه) مىشوند، از روى اتمام حجّت باشد؛ و آنها كه زنده مىشوند (و هدايت مىيابند)، از روى دليل روشن باشد]. و خداوند ولىّ توفيق است.
عبداللّه بن عمر در زمان پيامبر كه ادّعا كرده در آن هنگام مخيّر مىشد و انتخاب مىكرد، در آغاز جوانى بود حتّى در برخى سالها هنوز به سنّ بلوغ نيز نرسيده بود؛ و به همين خاطر رسول خدا صلى الله عليه و آله او را از جهاد در روز بدر و احد باز گرداند و او را كوچك دانست، و چنانكه در روايتى صحيح آمده در روز خندق كه پانزده سال داشت به او اجازۀ نبرد داد(2). و او بر اساس همۀ اقوال در ولادت و هجرت و وفاتش، در روز وفات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيش از بيست سال نداشته، و عادتاً به وى در چنين سنّ و سالى با وجود پيران صحابه و شخصيّتهاى محترم امّت، اختيار انتخاب فرد برتر سپرده نمىشود، و به عنوان داورى كه رأيش در انتخاب نافذ است قرار داده نمىشود؛ زيرا حكم نهايى در چنين مطلب مهمّى، خواهانِ اين امور است: تمرين طولانى، آگاهى بر تجربههاىِ پى در پى همراه با فكر پخته و استوار، شناخت آنچه مقتضى فضيلت است، شناخت خلق و خوى مردمان، و قوّت و صلابت نفس تا به هوى و هوس ميل پيدا نكند، و پسر عمر فاقد همۀ اين ويژگىها بود؛ زيرا گفتيم در آن روزگار كم سنّ و سال بود و چنين شخصى فاقد مشخّصات فوق است، و خود همين روايتش قوىترين گواه است بر اينكه وى فاقد اين ملكات فاضله بوده است.
ابوغسان دورى مىگويد: «من نزد على بن جعد بودم پس حديث پسر عمر را نزد او ذكر كردند كه گفته: «ما در زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله مردم را بر يكديگر برترى مىداديم پس مىگفتيم: بهترين اين امّت پس از پيامبر ابوبكر و عمر و عثمان هستند، و اين سخن به پيامبر صلى الله عليه و آله مىرسيد و انكار نمىكرد»؛ پس علىّ بن جعد گفت: «انظروا إلى هذا الصبيّ هو لم يحسن أن يطلّق امرأته يقول: كنّا نفاضل!»(3)[به اين بچّه نگاه كنيد كه بلد نيست زنش را طلاق دهد و مىگويد: ما مردم را بر يكديگر برترى مىداديم!].
و هر كس پسر عمر را بشناسد و صفحۀ سياه تاريخش را بخواند او را با سستى و ضعف رأى، و پيروى از هوى و هوس، و فاقد بودن همۀ اين خصلتها در هنگامى كه به سنّ رشد و بلوغ و پيرى رسيد - تا چه رسد به آغاز جوانىاش! - خواهد شناخت. و گوشهاى از نظرات سبك و بى مقدار وى خواهد آمد. پسر عمر و هر كه مانند او انتخاب مىكند و سخن دروغ مىبافد، را واگذار؛ (وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ )(4)[پروردگار تو هر چه بخواهد8.
مىآفريند، و هر چه بخواهد برمىگزيند؛ آنان (در برابر او) اختيارى ندارند]. (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اَللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ )(1)[هيچ مرد و زن با ايمانى حقّ ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد].
و بخارى و هر كه پا جاى پايش مىگذارد و از او پيروى مىكند و سخن باطل را صحيح دانسته و حقّ را از باطل تشخيص نمىدهد، را واگذار و سخنان لغو و بيهوده آنها را بشنو و از طغيان و سركشى آنها نترس؛ (وَ لَوِ اِتَّبَعَ اَلْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ اَلسَّماواتُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ )(2)[و اگر حقّ از هوسهاى آنها پيروى كند، آسمانها و زمين و همۀ كسانى كه در آنها هستند تباه مىشوند]. (قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَ اَلسَّلامُ عَلى مَنِ اِتَّبَعَ اَلْهُدى )(3)[ما نشانه روشنى از سوى پروردگارت براى تو آوردهايم؛ و درود بر آن كس باد كه از هدايت پيروى مىكند!].
ابوعمر در «استيعاب»(4)در شرح حال على عليه السلام مىنويسد:
اگر كسى حديث پسر عمر را مطرح كند كه: «ما در زمان رسول خدا مىگفتيم: ابوبكر، سپس عمر، سپس عثمان، و آنگاه ساكت مىشديم - يعنى كسى را برتر نمىدانستيم -»، مىگوييم: اين سخن را ابن معين به شدّت انكار كرده و پيرامون آن با كلامى خشن و درشت سخن گفته است؛ زيرا كسى كه اين سخن را بگويد برخلاف اجماع اهل سنّت از گذشته و حال و از فقيه و محدّث، بر اينكه على پس از عثمان بافضيلتترين مردم است، سخن گفته است، و در اين هيچ اختلافى ندارند، و تنها در برتر بودن على يا عثمان اختلاف دارند، و نيز گذشتگان در برتر بودن على و ابوبكر اختلاف كردهاند. و در اين اجماع همگانى ياد شده، دليل روشنى است بر اينكه حديث پسر عمر اشتباه و غلط است و معنايش صحيح نيست اگر چه سند آن صحيح است.
و ابن حجر پس از ذكر خلاصۀ اين كلامِ ابوعمر نوشته است(5):
و بر سخن ابوعمر نيز انتقاد شده است: لازمۀ سكوت آنها در آن زمان از برتر بودن على، برتر نبودن او به طور دائم نيست. و اجماع ياد شده، پس از زمانى كه پسر عمر آن را مشخّص كرد حادث شده است؛ پس حديث وى غلط نيست.
از ابن حجر و هر كسى كه سخن ابوعمر را نقد كرده، مخفى مانده است كه: اجماع حادثِ ياد شده، تنها به خاطر آن سوابقى بوده كه مولا اميرالمؤمنين در روزى كه پسر عمر از انتخاب وى ساكت شد، حائز آنها بوده است، سوابقى كه تازه و نو نبودند و قرآن و سنّت ثناى گوى آنها هستند؛ پس لازمۀ سكوت آنها در آن هنگام از برترى دادن او پس از آن سه نفر، برتر نبودن او به طور دائم است؛ زيرا اگر ملاك اجماع آنها بر انتخاب او عليه السلام در روزى كه او را انتخاب كردند، ملكات و خلق و خوهاى او و پيشى گرفتن او بر فضيلتها و احسانهايى كه در قرآن و سنّت به تفصيل آمدهاند، باشد پس اين خصلتها هرگز از او جدا نشدهاند و بهخاطر همين خصلتها وى در تمام دوران حياتش و از روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دنيا را ترك كرد تا هميشۀ تاريخ، بر همگان برترى دارد و او مختار است.
و اگر ملاكِ اجماع، چيزى غير از اين خصلتهاست مثل پيرى و مسنّ بودن و امثال آن، مىگوييم ما اين امور را ملاك7.
برترى نمىدانيم، و ميان على عليه السلام و ديگران با اين امور بى ارزشى كه دام اهل سنّت است و با آن، ساده لوحان امّت محمّد صلى الله عليه و آله را روز بيعت با ابوبكر تا كنون به دام انداختهاند، مفاضله و رقابت برقرارى نمىكنيم.
و اى كاش كسى كه به كلام ابن عبدالبرّ، انتقاد كرده، اگر همۀ آنچه دربارۀ على اميرالمؤمنين در قرآن و سنّتِ صحيحِ ثابت، آمده است را قبول نمىكند، دست كم آنچه را كه قومش از انس نقل كردهاند مىپذيرفت، و سپس دربارۀ روايت پسر عمر حكم مىنمود؛ انس مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «إنّ اللّه افترض عليكم حبّ أبي بكر، وعمر، و عثمان، وعليّ، كما افترض الصلاة والزكاة والصوم والحجّ؛ فمن أنكر فضلهم فلا تقبل منه الصلاة ولا الزكاة ولا الصوم ولا الحجّ(1)»(2)[همانا خدا دوستى ابوبكر و عمر و عثمان و على را بر شما واجب كرد چنانكه نماز و زكات و روزه و حجّ را واجب نمود؛ پس هر كه فضيلت آنها را انكار كند نماز و زكات و روزه و حجّ او قبول نمىشود].
و چقدر فاصله است بين ديدگاه پسر عمر و سخن پدرش دربارۀ على عليه السلام كه گفت: «هذا مولاي ومولى كلّ مؤمن، من لم يكن مولاه فليس بمؤمن»(3)[اين مولاى من و مولاى هر مؤمنى است، هر كس على مولايش نباشد مؤمن نيست].
و شايد اهل سنّت براى پوشاندن عيب و نقص انتخابِ پسر عمر، و به خاطر نجات از انتقاد ابوعمر كه ذكر شد، روايتى را از طريق جعدبة(4)بن يحيى از علاء بن بشير عبشمى از ابن ابى اويس از مالك از نافع از پسر عمر جعل كردهاند كه گفت: «كنّا على عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله نفاضل فنقول: أبوبكر، وعمر، وعثمان، وعليّ» [ما در زمان رسول خدا بين افراد برترى مىداديم و مىگفتيم: ابوبكر و عمر و عثمان و على].
و نيز از طريق محمّد ابوالبلاط(5)از زهد بن ابى عتاب، از پسر عمر جعل كردهاند: كنّا نقول في زمن النبيّ صلى الله عليه و آله: «يلي الأمر بعده أبو بكر، ثمّ عمر، ثمّ عثمان، ثمّ عليّ، ثمّ نسكت» [ما در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مىگفتيم: امر حكومت را بعد از او ابوبكر، سپس عمر، سپس عثمان، سپس على به عهده مىگيرند، و آنگاه ساكت مىشديم].
و شايد كسى كه بر مطالب ياد شده آگاهى يافته، در مىيابد كه انتخاب پسر عمر و هر كه با او موافق است، باطل و در نهايت سبكى و بى ارزشى است. و اگر بيشتر صحابه در زمان پيامبرشان كسى را مساوى با ابوبكر نمىدانستند پس چه چيز آنها را در روز سقيفه از اين ديدگاه دور كرد؟! و چه چيز آنها را از بيعت با او به درنگ واداشت؟! و از كجا آن اختلاف شديدى كه بدىها و فتنههاى زيادى را تا به امروز براى امّت درپى داشته، به سراغ آنها آمد؟! همانا بزرگان صحابه اعمّ از مهاجرين و انصار در روزى كه ابوبكر رداى خلافت را پوشيد، چون برايش فضيلتى نمىيافتند كه مستحقّ خلافت شود، و حجّت و دليلِ مردم در بيعت با او باشد، از بيعت عقب نشستند، و دستى از آنها براى بيعت دراز نشد، و كسى از آنان براى بيعت گامى برنداشت، و در روز نخستِ بيعت تنها دو يا چهار يا پنج مرد با او بيعت كردند و آنگاه دعوتِ همراه باترساندن و ايجاد رعب و وحشت، امّت را به سوى بيعت سوق داد، و در دهان آنها كه به بيعت دعوت مىكردند چيزى جز تهديد مردم به قتل].
1) - در جاى خودش ثابت كردهايم كه اين فضيلت دربارۀ غير على عليه السلام صحيح نيست، و در غير او مخالف با قرآن، سنّت، عقل و منطق است، و سيره و روشِ آنهادر طول زندگى در دنيا با اين فضيلت همخوانى ندارد.
2) - الرياض النضرة 1:29[43/1].
3) - ر. ك: آنچه در ص 122.
4) - جعدبه: متروك است و از علاء احاديث مُنْكَر و خلاف واقعى نقل مىكند، و علاء ضعيف است و حديثش صحيح نيست؛ ر. ك: لسان الميزان 2:105؛ 4:183[134/2، شمارۀ 1949؛ 212/4، شمارۀ 5686].
5) - وى شناخته شده نيست، و بزرگانِ جرح و تعديل نمىدانند او كيست؛ لسان الميزان 5:96[109/5، شمارۀ 7107].
و زدن و به آتش كشيدن نبود، يا اين سخن: «إنّ أبابكر السبّاق المسنّ، صاحب رسولاللّه في الغار» [همانا ابوبكرِ سبقت گيرندۀ مسنّ، همراه رسول خدا در غار بود]. و اين، نهايتِ كوشش آنها در شمردن فضايل ابوبكر بود؛ ابن حجر در «فتح الباري»(1)نوشته است:
وآن - يعنى فضيلت نفر دوم بودن در غار - بزرگترين فضيلتهاى او بود كه بهواسطۀ آن مستحقّ شد كه خليفۀ پيامبر شود؛ وبههمين خاطر عمر بن خطّاب گفت: «إنّ أبابكر صاحب رسول اللّه في الغار، ثاني اثنين؛ فإنّه أولى المسلمين باُموركم» [همانا ابوبكر رفيق رسول خدا، و نفر دوم (در غار) است؛ پس او شايستهترين مسلمانان به امور شماست].
آيا كسى نيست از ابن حجر بپرسد كه همراهى دو روز در غار كه به انواع مختلف تصوّر مىشود، و مجال وسيعى براى گفتار پيرامون آن وجود دارد، همراهى و مصاحبتى كه به اين مرد امكان نداد رفيقش [پيامبر] را توصيف كند آنگاه كه يهود پيش او آمدند و گفتند: «صف لنا صاحبك» [رفيقت را براى ما توصيف كن]؛ و او گفت: «معشر اليهود! لقد كنتُ معه في الغار كإصبعيّ هاتين، ولقد صعدْتُ معه جبل حراء وأنّ خنصري لفي خنصره، ولكنّ الحديث عنه صلى الله عليه و آله شديد، وهذا عليّ بن أبي طالب» [اى گروه يهود! همانا من با او در غار بودم مانند اين دو انگشت، و من با او از كوه حراء بالا رفتم و انگشت كوچكم در انگشت كوچك او بود ولكن سخن درباره او صلى الله عليه و آله سخت است، و اين على بن ابى طالب است]؛ پس پيش على آمدند و گفتند: اى ابوالحسن! پسر عمويت را براى ما توصيف كن، و او توصيف كرد... تا پايان حديث(2).
چگونه اين مرد با چنين همراهى و مصاحبتى مستحقّ خلافت و شايستهترين مردم به امور آنها شد، ولى همراهى على عليه السلام با پيامبر كه از زمان نرم بودن ناخنهايش (\ كنايۀ از كودكى) تا آخرين نَفَس پيامبر صلى الله عليه و آله ادامه داشت - تا جايى كه نسبت به او مانند سايه نسبت به صاحب سايه شد، و در قرآن عزيز جان او شمرده شد، و ولايت او با ولايت خدا و ولايت پيامبرش قرين گشت، و مودّت و محبّت او مزد رسالت قرار گرفت - موجب نشد كه او مستحقّ خلافت و سزاوارترين شخص به امور مردم شود پس از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» ؟! شگفتا از اين سخن!
و من نمىدانم اين مفاضلهاى كه در زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان صحابه، مسلّم و اجماعى بوده، چرا اين افراد عادل با وفات پيامبر صلى الله عليه و آله آن را فراموش كردند؟! و چرا بر آن انتخابى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىشنيد و انكار نمىكرد اتّفاق نظر نداشتند؟! و اختلاف و كشمكش و مشت زنى و دشنام گويى و نزاع در گرفت، تا جايى كه نزديك بود برادر پيامبر اعظم در آن هياهو و فتنه كشته شود و پارۀ تن او صدّيقۀ طاهره ديد آنچه را ديد، و عيب و ننگهايى روى داد كه در طول زندگى دنيا فراموش نمىشود، و دفن رسول خدا صلى الله عليه و آله تا سه روز به تأخير افتاد، و صحابه از او صلى الله عليه و آله و از دفن او دور و بر كنار بودند، و ابوبكر و عمر در دفن او حاضر نشدند. نَوَوى در «شرح صحيح مسلم» مىنويسد(3):
عذر ابوبكر و عمر و ديگر صحابه روشن است؛ زيرا آنها عقيده داشتند مبادرت ورزيدن به بيعت از بزرگترين مصالح مسلمانان است، و از تأخير آن ترس به وجود آمدن اختلاف و نزاعى را داشتند كه مفاسد بزرگى بر آن مترتّب مىشد؛ و از اين رو دفن پيامبر صلى الله عليه و آله را به تاخير انداختند تا اينكه بيعت را تمام كردند؛ زيرا بيعت از مهمترين كارها بود تا نزاعى در دفن يا كفن يا غسل پيامبر يا نماز بر او يا ديگر موارد، روى ندهد.].
1) - فتح الباري 13:178[209/13].
2) - الرياض النضرة 2:195[143/3].
3) - [شرح صحيح مسلم 78/12] در كتاب الجهاد، باب سخن پيامبر: «لا نُورث ما تركنا فهو صدقة» [ما از خود ارث به جا نمىگذاريم آنچه باقى مىگذاريم صدقه است] در ذيل سخن على به ابوبكر: «لكنّك استبددت علينا بالأمر وكنّا نحن نرى لنا حقّاً لقرابتنا من رسول اللّه» [لكن تو در اين امر بر ما استبداد به خرج دادى، و ما براى خود حقّى مىدانيم زيرا خويشاوند رسول خدا هستيم].
مطلب بعد اينكه: اگر اين امر بر اساس همان انتخابى است كه پسر عمر گمان كرد پس چرا ابوبكر در روز سقيفه عمر و ابوعبيده را بر خود مقدّم داشت و گفت: «بايعوا أحد الرجلين» [با يكى از اين دو مرد بيعت كنيد]، يا گفت: «قد رضيتُ لكم أحد هذين الرجلين: فبايعوا أيّهما شئتم» [همانا من براى شما به يكى از اين دو مرد رضايت دادم پس با هر كدام مىخواهيد بيعت كنيد]؟!
و چرا ابوبكر به آن گور كن - ابوعبيدۀ جرّاح - گفت: «هلمّ اُبايعك فإنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: إنّك أمين هذه الاُمّة»(1)[بيا تا با تو بيعت كنم همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: تو امين اين امّت هستى]؟!
و چرا ابوبكر در خطبهاش گفت: «أما واللّه ما أنا بخيركم، ولقد كنت لمقامي هذا كارها» [به خدا سوگند! من بهترين شما نيستم، و همانا من از اين جايگاهم كراهت دارم]؟! يا گفت: «ألا وإنّما أنا بشر ولستُ بخير من أحد منكم فراعوني» [آگاه باشيد من تنها انسانى هستم، و بر هيچ يك از شما برترى ندارم پس مراقب من باشيد]؟!
يا گفت: «إنّي ولّيتُ عليكم ولستُ بخيركم» [من سرپرست شما شدم ولى بهترينِ شما نيستم]؟!
يا گفت: «أقيلوني أقيلوني لست بخيركم»(2)[مرا رها كنيد! مرا رها كنيد و از خلافت معذور داريد! من بهترينِ شما نيستم]؟!
و چرا در روزى كه ابوبكر، عمر را براى پس از خود برگزيد همۀ صحابه عصبانى شدند وهر كدام از آنها مىخواست كه حكومت براى او باشد نه عمر(3)؟!
و چرا طلحة بن عبيداللّه - يكى از ده نفرى كه به بهشت بشارت داده شدهاند! - در روزى كه ابوبكر، عمر را خليفۀ پس از خود قرار داد، با ابوبكر برخورد كرد و گفت: «ما تقول لربّك وقد ولّيت عليها فظّاً غليظاً» [به پروردگارت چه مىگويى كه انسان خشن سنگدلى را سرپرست جامعه قرار دادى]؟!
و چرا ابوبكر در اواخر حياتش از خلافتش پشيمان بود و مىگفت: «وددْتُ أنّي يوم سقيفة بني ساعدة كنتُ قذفت الأمر في عنق أحد الرجلين - يريد عُمَر وأبا عبيدة - فكان أحدهما أميراً وكنت وزيراً»(4)[دوست داشتم در روز سقيفۀ بنى ساعده، امر خلافت را به گردن يكى از دو مرد - يعنى عمر و ابوعبيده - مىانداختم و يكى از آنها امير مىشد و من وزير مىشدم]؟!
و چه چيزى عمر را بر آن داشت كه به ابن عبّاس بگويد: «أما واللّه يا بني عبد المطّلب، لقد كان عليٌّ فيكم أولى بهذا الأمر منّي ومن أبيبكر»(5)[به خدا سوگند اى فرزندان عبدالمطّلب! همانا على در ميان شما به اين امر سزاوارتر از من و ابوبكر است]؟!
و چرا عبدالرحمن بن عوف در روز شورا ابتدا بيعتِ با على عليه السلام را آغاز كرد و او را بر عثمان مقدّم داشت منتها با آن حضرت صلوات اللّه عليه شرط كرد كه به سيرۀ ابوبكر و عمر رفتار كند ولى او نپذيرفت و عثمان پذيرفت پس با او بر اين شرط بيعت كرد(6)؟!
و چرا معاويه گفت: «إنّما كان هذا الأمر لبني عبد مناف؛ لأنّهم أهل رسول اللّه صلى الله عليه و آله؛ فلمّا مضى رسول اللّه صلى الله عليه و آله ولّى الناس أبابكر وعمر من غير معدن الملك والخلافة» [اين امر (امر خلافت و حكومت) تنها براى فرزندان عبد مناف بود؛ زيرا آنها اهل رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند؛ ولى آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات نمود مردم ابوبكر و عمر را سرپرست كردند بدون اينكه معدن پادشاهى و خلافت در آنها باشد].].
1) - تاريخ مدينة دمشق 7:160[463/25، شمارۀ 3051؛ و مختصر تاريخ دمشق 269/11].
2) - ر. ك: آنچه در ص 622 گذشت.
3) - ر. ك: تاريخ طبرى 4:52[429/3].
4) - اين سخن را ابوعبيد در الأموال: 131 [ص 174، ح 353]؛ و طبرى در تاريخ خود 4:52[429/3، حوادث سال 13 ه] نقل كردهاند.
5) - اين سخن را راغب در محاضرات الاُدباء 2:213 [مج 2 /ج 478/4] ذكر كرده است.
6) - مسند أحمد 1:75[120/1، ح 558]؛ تمهيد باقلاّنى: 209؛ تاريخ طبرى 5:40[238/4]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 104 [ص 144]؛ الصواعق: 63 [ص 106]؛ فتح الباري 13:168[197/13].
و چرا عبّاس عموى پيامبر در روزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله قبض روح شد به على عليه السلام گفت: «أبسط يدك فلنبايعك»(1)[دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنيم]؟!
و سخن على اميرالمؤمنين عليه السلام در بالاى منبر كجا واقع مىشود: «أما واللّه لقد تقمّصها ابن أبي قحافة وإنّه ليعلم أنّ محلّي منها محلّ القطب من الرحى» [آگاه باشيد به خدا سوگند! پسر ابوقحافه جامۀ خلافت را به تن كرد در حالى كه مىدانست جايگاه من در خلافت چون محور آسياب است به آسياب] تا پايان خطبۀ شقشقيّه و سخنان ديگرى كه با اين مفاضله (برترىدادن ابن عمر آن سه نفر را بر على عليه السلام) مخالف است؟!
و چقدر فاصله است بين انتخاب پسر عمر و بين آنچه از ابن ابى مليكه نقل شده است:
به عايشه گفته شد: اگر رسول خدا كسى را جانشين خود قرار مىداد چه كسى بود؟! گفت: ابوبكر. گفته شد: سپس چه كسى؟ گفت: عمر. گفته شد: سپس چه كسى؟ گفت: ابوعبيده، ولى عاقبتِ خلافت اين شد(2).
پسر عمر نسبت به مردمى كه بلال حبشى را بر ابوبكر برترى مىدادند در چه جايگاهى قرار دارد؟! تا جايى كه ابوبكر گفت:
«كيف تفضّلوني عليه وإنّما أنا حسنة من حسناته»(3)[چگونه مرا بر بلال برترى مىدهيد و همانا من حسنهاى از حسنات او هستم].
و تو مىبينى كه به خاطر اين انتخاب باطلى كه پسر عمر ساخته و پرداخته است، سياست عوض شد و انتخاب، به نص ّ و تصريح تبديل شد، و دموكراسى - اگر باشد - به ديكتاتورى محض بدل گشت، امّت راضى باشد يا خشمگين.
سپس امر، شورايى شد و خدايا چه شورايى! و شمشير عبدالرحمن بن عوف تنها عامل در آن روز بود. تا اينكه خلافت، به پادشاهى مستبدّانه تبديل شد و نوبت به آزاد شدگان و فرزندان آنها آن مردان بيهودگى و فساد و فرزندان مستى و فحشاء و معصيت، رسيد. تا اينكه معاويۀ شراب خوارِ ربا خوار توانست يزيد فتنه و شرارت و شكمپرستى را خليفۀ خود قرار دهد و بگويد: «من أحقّ منه بالخلافة في فضله وعقله وموضعه؟! وما أظنّ قوماً بمنتهين حتّى تصيبهم بوائق تجتثّ اُصولهم، وقد أنذرت إن أغنت النذر» [چه كسى شايستهتر از او به خلافت، و سزاوارتر از او در فضيلت و عقل و موقعيّتِ او است؟! و گمان نمىكنم گروهى از مخالفت با اين انتخاب دستبردارند مگر اينكه عذابها بر آنها نازل شود كه ريشۀ آنها را بركند، و من بيم دادم اگر بيم دادن فايده داشته باشد].
بزرگان امّت و ارجمندان صحابه و صالحان دين و خوبان مردم در امرِ آن دورههاى سياه هيچ حلّ و عقدى (باز كردن و بستنى) نداشتند، بلكه مورد ستم و قهر و غلبه و چپاول بودند و مىديدند كه حكم خدا تبديل مىشود، و كتاب او بىاهميّت انگاشته شده ودور انداخته مىشود، و فرائض و واجبات آن از جهتهايى كه تشريع شدهاند تحريف مىگردد، و سنّتهاى پيامبرش رها مىشود.
خدايا پاك و منزّهى! چقدر جرأت و جسارتِ آنها بر خداى رحمان، و از بين بردن احترام پيامبر و كتابش، با انتخابى كه نداى قران كريم با آن مخالف است، زياد است؛ (كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ )(4)[كتابى كه آياتش هر مطلبى را در جاى خود بازگو كرده، در حالى كه فصيح و گوياست براى جمعيتى كه آگاهند]؟!
با انتخابى كه نصوص نقل شدۀ از پيامبر اقدس آن را تكذيب مىكند؛ رواياتى كه مىگويد: خدا على را انتخاب كرد، و او يكى از دو برگزيده است، و بهترين انسانها پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و محبوبترين مردم نزد خدا و رسول صلى الله عليه و آله است، و3.
نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله به منزلۀ پيامبر نسبت به خدا، و به منزلۀ سر از بدنش، و به منزلۀ هارون نسبت به موسى است مگر اينكه پس از او پيامبرى نيست، و گوشت على گوشت پيامبر، و خون على خون او، و حقّ با او است، و اطاعت از على اطاعت از پيامبر، و معصيتش معصيت اوست، و پيامبر آشتى است با كسى كه با على آشتى است، و دشمن است با كسى كه با او دشمن است(1)، و او شيفتۀ خدا و فانى در ذات اوست(2)، و روايات فراوان ديگرى كه با انتخاب پسر عمر و هر كسى كه با وى در جعل آن حديث موافقت و همراهى كرده، مخالف مىباشد. آيا اين حديثها و امثال آنها كه به صدها مىرسد انكارى از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله بر اين سخن آنها - اگر سخنى باشد - نيست: «إذا ذهب أبو بكر وعمر وعثمان استوى الناس» [وقتى ابوبكر و عمر و عثمان رفتند مردم مساوى شدند]؟!
آيا آيات مباهله و تطهير و ولايت و مانند آنها و سيصد آيهاى كه دربارۀ على عليه السلام نازل شده(3)، با اين كلام نيشدار و دردناك مخالف نيست؟!
(هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمى وَ اَلْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي اَلظُّلُماتُ وَ اَلنُّورُ )(4)[آيا نابينا و بينا يكسانند؟! يا ظلمتها و نور برابرند؟!].
(هَلْ يَسْتَوِي اَلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ اَلَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ )(5)[آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند يكسانند؟!].
(أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ )(6).
[آيا كسى كه باايمان باشد همچون كسى است كه فاسق است؟! نه، هرگز اين دو برابر نيستند].
(مَثَلُ اَلْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمى وَ اَلْأَصَمِّ وَ اَلْبَصِيرِ وَ اَلسَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً )(7).
[حال اين دو گروه (مؤمنان و منكران)، حال نابينا و كر و بينا و شنوا است؛ آيا اين دو، همانند يكديگرند؟!].
(أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ كَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ )(8).
[آيا كسى كه دليل روشنى از سوى پروردگارش دارد، همانند كسى است كه زشتى اعمالش در نظرش آراسته شده].
(أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ )(9).
[آيا كسى كه به رو افتاده حركت مىكند به هدايت نزديكتر است يا كسى كه راستقامت در صراط مستقيم گام برمىدارد؟!].
(قُلْ لا يَسْتَوِي اَلْخَبِيثُ وَ اَلطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ اَلْخَبِيثِ )(10).
[بگو: (هيچگاه) ناپاك و پاك مساوى نيستند؛ هر چند فزونى ناپاكها، تو را به شگفتى اندازد!].
(لا يَسْتَوِي اَلْقاعِدُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي اَلضَّرَرِ وَ اَلْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اَللّهِ )(11)[(هرگز) افراد باايمانى كه بدون بيمارى و ناراحتى، از جهاد بازنشستند، با مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردند، يكسان نيستند].5.
1) - همۀ اين احاديث پيش از اين گذشت.
2) - حلية الأولياء، حافظ ابونعيم اصفهانى 1:68 [شمارۀ 4] [كعب بن عجره از پدرش از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «لا تسبّوا عليّاً فإنّه ممسوسٌ في ذات اللّه» (على را دشنام ندهيد همانا او ممسوس در ذات خداست)؛ يعنى اذيّت و سختى در راه رضاى خداى تعالى و قرب او به وى مىرسد. يا او به خاطر حبّ شديد به خدا و تبعيّت از رضاى او گويا ممسوس يعنى مجنون است. و احتمال دارد مجازاً منظور از ممسوس، مخلوط و ممزوج باشد يعنى محبت خداى تعالى با گوشت و خونش مخلوط شده است؛ نگاه كن: بحار الانوار 313/39. و «رجل ممسوس» يعنى مرد مجنون؛ آن گونه كه ديوانه توجهى به گفتۀ ديگران دربارۀ خود ندارد على عليه السلام نيز به سخنان ديگران دربارۀ خود به خاطر ذات خداى متعال توجّهى ندارد؛ نگاه كن: الامام على، احمد رحمانى همدانى: 131. و اين روايت با اين الفاظ نيز نقل شده است: «علىٌّ ممسوسٌ بذات اللّه» و نيز «علىّ ممسوسٌ من ذات اللّه»].
3) - تاريخ الخطيب 6:221 [شمارۀ 3275]؛ السيرة الحلبيّة 2:230[207/2].
4) - رعد: 16.
5) - زمر: 9.
6) - سجده: 18.
7) - هود: 24.
8) - محمّد: 14.
9) - ملك: 22.
10) - مائده: 100.
11) - نساء: 95.
(لا يَسْتَوِي أَصْحابُ اَلنّارِ وَ أَصْحابُ اَلْجَنَّةِ )(1)[هرگز دوزخيان و بهشتيان يكسان نيستند].
(وَ ما يَسْتَوِي اَلْأَعْمى وَ اَلْبَصِيرُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ )(2).
[هرگز نابينا و بينا يكسان نيستند؛ همچنين كسانى كه ايمان آورده، و اعمال صالح انجام دادهاند با بدكاران يكسان نخواهند بود].
(أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها )(3)[آيا آنها در قرآن تدبّر نمىكنند، يا بر دلهايشان قفل نهاده شده است؟!].
آيا مىدانى چه چيزى پسر عمر را به اين سخن نسنجيده فراخوانده است؟! به نسبت دادن اين سخن ساختگى به صحابه، و نسبت دادن اين انتخاب نابودكننده و تباهىآفرين به آنها و اينكه آنها پس از آن سه نفر، مفاضله و برترى دادن را رها كردند، و اينكه گفتهاند: پس از آن سه نفر اصحاب پيامبر را رها مىكنيم و كسى را برترى نمىدهيم، و گفتهاند: ما مىگفتيم:
وقتى ابوبكر و عمر و عثمان رفتند مردم مساوى مىشوند و پيامبر اين سخن را مىشنيد و انكار نمىكرد [فراخوانده است]؟!
و آيا مىدانى برترى دادن و انتخاب به چه چيزى تصوّر مىشود؟! و با چه چيزى تمام مىشود؟! و چگونه صحيح مىشود؟! پس از ثبوت آنچه در كتابهاى صحيح و مسند به صورت مرفوع نقل شده كه على بزرگترين صحابه از لحاظ بردبارى، خوش خلقترين آنها، و داناترين آنها به قرآن و سنّت مىباشد، زودتر از همه اسلام آورد، نخستين كسى بود كه با رسول خدا نماز خواند، و با وفاترين آنها به عهد و پيمان خدا، قيام كنندهتر از همه به امر خدا، خشنترين آنها در ذات خدا، يكسان تقسيم كنندهترين آنها، عادلترين آنها در ميان رعيّت، بيناترين آنها در رخدادها، بزرگترين آنها نزد خدا به لحاظ مزيّت، با فضيلتترين آنها در قضاوت، نخستين فرد از ميان آنها كه در حوض بر پيامبر وارد مىشود، بزرگترين آنها از جهت بىنيازى، محبوبترين آنها نزد خدا و رسولش، مخصوصترين آنها نزد او از لحاظ منزلت و جايگاه، نزديكترين آنها به لحاظ خويشاوندى، سزاوارترين آنها به آنها از خود آنها آن گونه كه رسول خدا بود، و نزديكترين آنها از لحاظ عهد و پيمان با پيامبر صلى الله عليه و آله(4)و كسى كه جبرئيل دربارۀ او ندا داد: «لافتى إلّاعليّ لاسيف إلّا ذو الفقار»(5)[جوانمردى جز على نيست، و شمشيرى جز ذوالفقار نيست]؛ پس آيا در اينجا پس از همۀ اينها موضوعى براى مفاضله [برترى دادن ديگران بر على عليه السلام] باقى مىماند تا اختيار به دست آن بچه يعنى پسر عمر يا غير او داده شود و كسى غير از على را انتخاب كنند؟! خدايا آمرزش تو را خواهانيم، و فرجام به سوى تو است.
جاحظ نوشته است:
هرگاه سبقت و تقدّم در اسلام ذكر شود، و وقتى شجاعت و دلاورى و دفاع از اسلام ياد شود، و زمانى كه فقه و فهمِ در دين نامبرده شود، و آنگاه كه زهد و بىرغبتى در اموالى كه مردم به خاطر آن مىجنگند يادآورى گردد، و هرگاه بخشش در وسائل ضرورى زندگى مطرح شود، مردى در زمين شناخته نمىشود كه در همۀ اين خصلتها نام برده شود جز على عليه السلام(6).
نمىدانم چگونه آن انتخابگران، اصحاب محمّد را پس از آن سه نفر رها كردند و ميان آنان كسى را برترى ندادند؟! و به چه دليل مردم مساوى شدند در حالى كه در ميان آنها ده نفرِ بشارت داده شدۀ به بهشت، بودند؟! و در ميان آنها كسى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در امّت خود از لحاظ خوش سيرتى، نيكوكارى، عبادت، زهد، راستگويى، كوشش و
جدّيّت، خلقت، و خُلق و خو شبيه عيسى مىدانست(1)؟!
و در ميان آنها كسى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را پوست ما بين دو چشم و بينى خود، و پاك و پاكيزه شده (طيّب و مطيّب) مىدانست كه تا مغز استخوانش لبريز از ايمان است و هر جا حقّ باشد پيرامون آن مىگردد(2)؟!
و در ميان آنها كسى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را در ترازو سنگينتر از كوه اُحد مىدانست، و صحابه او را از لحاظ خوش سيرتى، آرامش و وقار، و نيكو بودنِ شكل ظاهرى، شبيهترين مردم به محمّد صلى الله عليه و آله مىدانستند(3)؟!
و در ميان آنها كسى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را به خود نزديك كرد و دانشِ گذشته و آينده را به او آموخت(4)؟!
و در ميان آنها كسى بود كه دربارۀ او از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «من أراد أن ينظر إلى رجل نُوِّر قلبه فلينظر إلى سلمان» [هر كس مىخواهد به مردى نگاه كند كه قلبش نورانى شده پس به سلمان نگاه كند]. و فرمود: «إنّ اللّه عزّ وجلّ يحبّ من أصحابي أربعة، أخبرني أنّه يحبّهم، وأمرني أن أحبّهم: عليّ، أبوذر، سلمان، المقداد» [همانا خداى عز و جل چهار نفر از اصحابم را دوست دارد، به من خبر داد كه آنها را دوست دارد، و به من دستور داد آنها را دوست بدارم: على و ابوذر و سلمان و مقداد].
و در حديث صحيحى فرمود: «سلمان منّا أهل البيت» [سلمان از ما اهل بيت است]. و على اميرالمؤمنين فرمود:
«سلمان رجلّ منّا أهل البيت، أدرك علم الأوّلين والآخرين، من لكم بلقمان الحكيم كان بحراً لاينزف»(5)[سلمان مردى از ما اهل بيت است، دانش اولين و آخرين را درك كرد، چه كسى است براى شما مانند لقمان حكيم است؟! درياى بىكرانى كه تمامى ندارد].
و مردمان ديگرى كه در صف نخست از بزرگان فضايل و فواضل در امّت محمّد صلى الله عليه و آله حساب مىشوند؛ پس آيا پسر عمر اين مردان و اندازۀ بزرگى آنها و ستايشهاى زيبايى كه از پيامبر دربارۀ آنها نقل شده را مىدانست سپس بين آنها و بين كسانى چون فرزندان هند و نابغه و زرقاء تساوى برقرار مىكرد؟!
فإن كان لا يدري فتلك مصيبةٌ وإن كان يدري فالمصيبة أعظم
[پس اگر نمىدانست، اين مصيبتى است، و اگر مىدانست پس مصيبت بزرگتر است].
آرى، پسر عمر راضى نمىشود كه على اميرالمؤمنين حتّى پس از عثمان فرزند خاندان اُميّه، و كشته شده و خوار شدۀ توسّط صحابۀ عادل، با فضيلتتر از يكى از اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله باشد! و خوش ندارد كه ميان على عليه السلام و فرزند هند حكم به مفاضله كند، اگر چه فرزند هند برترى طلب و از اسراف كاران است، كسى كه آيات خدا را مىشنود، و هنگامى كه آيات الهى بر او خوانده مىشود مستكبرانه روى برمىگرداند گويى آن را نشنيده است؛ گويى اصلاً گوشهايش سنگين است(6). و نه ميان على و فرزند نابغه، آن بدونِ تبار فرزند بدون تبار! و ميان على و مغيرة بن شعبه آنزناكارترين فرد قبيلۀ ثقيف! و ميان على و فرزندان اُميّه، آن ميوههاى درخت ملعونِ در قرآن، از وزغِ رانده شده گرفته تا لعن شدهاى مثل او، تا فاسق لا اُبالى، تا بد زبان دشنام گو! و ميان على و سلسلۀ شرابخواران، آن مردان شراب نوش اهل فحشاء ومعصيت در زمان جاهليّت يا اسلام؛ مانند: ابوعبيدۀ جرّاح(7)، اُبىّ بن كعب(8)، انس بن مالك(9)، حسّان بن ثابت(10)، سعد بن ابىوقّاص(11)،5.
1) - او آقاى ما ابوذر است؛ ر. ك: ص 792-795 از اين كتاب.
2) - او آقاى ما عمّار بن ياسر است؛ ر. ك: ص 821 از اين كتاب.
3) - او آقاى ما ابن مسعود است؛ ر. ك: ص 815 از اين كتاب.
4) - او آقاى ما حذيفة بن يمان است.
5) - تاريخ ابن عساكر 6:198-203[408/21-422، شمارۀ 2599؛ و مختصر تاريخ دمشق 40/10-45].
6) - [(وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِ آياتُنا وَلّى مُسْتَكْبِراً كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْراً)؛ لقمان/ 7].
7) - مسند أحمد 3:181[25/4، ح 12458]؛ شرح صحيح مسلم، نَوَوى 8:223 [صحيح مسلم 231/4، ح 9، كتاب الأشربة].
8) - مسند أحمد 3:181[25/4، ح 12458]؛ سنن بيهقى 8:286.
9) - نگاه كن: ص 610-613 از اين كتاب.
10) - الجامع لأحكام القرآن 3:56[39/3].
11) - سنن بيهقى 8:285.
ضرار بن خطّاب(1)، عبدالرحمن بن عمر(2)، عمرو بن عاص(3)، معاذ بن جبل(4)، نعيم بن مسعود اشجعى(5)، وليد بن عقبه برادر مادرى عثمان(6).
اين است عقل و فهم پسر عمر، كه از درك حقيقتها به دور است، و همين بود كه او را نسبت به بيعت با مولا اميرالمؤمنين عليه السلام به تأخير و درنگ واداشت و به سوى بيعت با عثمان سوق داد، و از او كناره نگرفت و ملازم او بود حتّى در روزى كه عثمان كشته شد، پس از آن كه همۀ صحابه به جز افرادى انگشت شمار بر او عيب گرفتند، بلكه او كسى بود كه عثمان را دربارۀ جانش فريب داد تا اينكه كشته شد؛ چنانكه در «الأنساب» بلاذرى(7)از نافع نقل شده كه گفت:
عبدالرحمن بن عمر برايم نقل كرد: «قال عثمان وهو محصور: ما تقول فيما أشار به عليّ المغيرة بن الأخنس؟! قال: قلت: وما هو؟! قال: قال: إنّ هؤلاء القوم يريدون خلعك فإن فعلْتَ وإلّا قتلوك فدع أمرهم إليهم. قال: فقلتُ: أرأيت إن لم تخلع هل يزيدون على قتلك؟! قال: لا. قال: فقلتُ: فلا أرى أن تسنّ هذه السنّة في الإسلام، فكلّما سخط قوم على أميرهم خلعوه، لا تخلع قميصاً قمّصكه اللّه» [آنگاه كه عثمان در محاصره بود به من گفت: نظر تو دربارۀ آنچه مغيرة بن اخنس به من اشاره كرد (وگفت) چيست؟ گفتم: آن چيست؟ گفت: مغيره مىگويد: اين قوم مىخواهند تو را خلع كنند پس اگر انجام دادى كه هيچ، و گرنه تو را مىكشند پس امر آنها را به آنها واگذار. گفتم: به من خبر بده اگر كنار نروى آيا كارى افزون بر كشتن تو انجام مىدهند؟ گفت: نه. گفتم: جايز نمىدانم كه اين سنّت را در اسلام بگذارى كه هر گاه گروهى بر حاكم خود خشمگين شدند بتوانند او را خلع كنند، پيراهنى را كه خدا به تو پوشانده در نياور!].
و در پى اين، در روايتى آمده است: چون عثمان بر مردم مُشرف شد و شنيد كه برخى مىگويند: او را نمىكشيم بلكه او را عزل مىكنيم. عثمان گفت: «أمّا عزلي فلا وأمّا قتلي فعسى» [امّا عزل من خير، و امّا كشتن من پس بيم آن مىرود].
و اين از نابخردانهترين ديدگاههاى پسر عمر بود؛ زيرا امر وى به عثمان كه خود را از خلافت بركنار نكند تا مبادا اين كار شايع و عمومى شود، در صورت كنار نرفتن وى كه به قتل او مىانجامد و از بركنار كردن خويش سختتر و ناپسندتر است، نيز جارى است و هيبت سلطان و اُبّهت خلافت در هر دو صورت از بين مىرود و ساقط مىشود، فقط خلع شدن و زنده ماندن رنجشش كمتر و از برانگيختن فتنهها دورتر بود، و يكى از اجتماعات مردم فتنههايى بود كه پس از قتل عثمان از سوى قاتلان و تشويق كنندگان عليه او و خوار كنندگان او برانگيخته شد. و به خاطر اين هياهوها و فتنهها گروههايى از صحابه و تابعان و ارجمندان شهرها و رؤساى قبيلهها و صالحان مسلمانان به طور وحشيانه قتل عام شدند.
و آيا اين مفسدهها چيزى جز نتيجۀ آن ديدگاه نسنجيده كه پسر عمر به خليفۀ مقتول پيشنهاد كرد، مىباشد؟! و اگر با آن گروه صلح مىكرد چنانكه مغيرة بن اخنس به او اشاره كرد و آنها او را بركنار مىكردند، خانهنشين مىشد و خونخواه و آشوبگرى نبود، و خانههاى مسلمانان آباد باقى مىماند و فتنهها در شهرها منتشر نمىگشت.
ابن حجر در «فتح الباري» مىنويسد(8):
فتنهها در شهرها منتشر شد؛ زيرا جنگ جمل و صفيّن به علّت كشته شدن عثمان بود و جنگ نهروان
1) - تهذيب تاريخ دمشق 7:133[303/25، شمارۀ 3030؛ و مختصر تاريخ دمشق 224/11].
2) - المعارف، ابن قتيبه [ص 188].
3) - نگاه كن: ص 169-176 از اين كتاب.
4) - شرح صحيح مسلم، نَوَوى 8:223، حاشيه [صحيح مسلم 231/4، ح 7، كتاب الأشربة].
5) - الإمتاع، مقريزى: 112.
6) - نگاه كن: ص 779-781 از اين كتاب.
7) - أنساب الأشراف 5:76[194/6].
8) - فتح الباري 13:10[13/13 و 51].
به خاطر حَكَمّيت در صفيّن بود، و هر جنگى كه در آن زمان روى داد به علّت كشته شدن عثمان بود يا چيزى كه زادگاهش آن بود.
و ما براى پسر عمر دليلى بر بيعت كردن و سپس عقب نشستن از آن نمىدانيم مگر آنچه ابن حجر در «فتح الباري» براى وى تراشيده و نوشته است(1):
پسر عمر خلافت على را نام نبرد؛ زيرا او با على بيعت نكرد به خاطر اينكه دربارۀ او اختلاف واقع شد، چنانكه اين امر مشهور و در اخبار صحيح آمده است. و ديدگاه پسر عمر اين بود كه با كسى كه مردم بر او اجتماع نكردند بيعت نمىكرد و از اين رو با پسر زبير و عبدالملك هنگامى كه با هم اختلاف داشتند بيعت نكرد، و با يزيد بيعت كرد، و پس از اينكه پسر زبير كشته شد با عبدالملك بن مروان بيعت نمود.
و نيز در «فتح الباري» مىنويسد(2):
عبداللّه بن عمر در آن مدّت از بيعت با پسر زبير يا عبدالملك خوددارى كرد، چنانكه از بيعت با على يا معاويه خود دارى مىكرد پس بعد از آنكه معاويه با حسن بن على صلح كرد و مردم گرد معاويه اجتماع كردند با او بيعت كرد، و پس از مرگ معاويه به خاطر اجتماع مردم بر يزيد با وى بيعت نمود، سپس در حال اختلاف و كشمكش با هيچ كس بيعت نكرد تا اينكه پسر زبير كشته شد و پادشاهى براى عبدالملك سر و سامان يافت پس در آن هنگام با او بيعت كرد.
اين، دليلى پوچ است كه ابن حجر با آن براى فريب دادن امّت نادان، حقيقتهاى ثابت و استوار را پوشانده است و شايد آن را از اين حديث گرفته باشد: چون عبداللّه بن عمر از بيعت با على عليه السلام تخلّف كرد امر نمود او را احضار كنند پس احضار شد و به او فرمود: «بايع» [بيعت كن]. گفت: «لا اُبايع حتّى تبايع جميع الناس» [من بيعت نمىكنم تا اينكه همۀ مردم بيعت كنند]. على عليه السلام به او فرمود: «فأعطني حميلاً أن لا تبرح» [پس ضامنى بياور كه اينجا را ترك نكنى]. گفت: «ولااُعطيك حَميلاً» [من ضامنى نمىآورم]. اشتر گفت: «يا أمير المؤمنين! إنّ هذا قد أمن سوطك وسيفك، فدعني أضرب عنقه» [اى اميرالمؤمنين! همانا اين فرد از تازيانه و شمشيرت ايمن شده است پس مرا واگذار تا گردنش را بزنم]. فرمود: «لستُ اُريد ذلك منه على كُره خَلُّوا سبيله» [بيعت از روى اجبار را از او نمىخواهم رهايش كنيد]. پس چون رفت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:
«لقد كان صغيراً وهو سيّئ الخُلق وهو في كبره أسوأ خلقاً» [وى در كودكى بد اخلاق بود، و در بزرگسالى بد اخلاقتر است].
و نقل شده: وى در روز دوم نزد على آمد و گفت: «إنّي لك ناصح؛ إنّ بيعتك لم يرضَ بها الناس كلُّهم، فلو نظرْتَ لدينك ورددْتَ الأمر شورى بين المسلمين» [همانا من خيرخواه تو هستم؛ همه مردم به بيعت با تو راضى نشدند پس اى كاش به دينت نظرى مىانداختى و امر خلافت را به شوراى مسلمانان مىسپردى]. پس على عليه السلام فرمود: «ويحك وهل ما كان عن طلب منّي؟! ألم يبلغْك صنيعُهم بي؟! قم يا أحمق! ما أنت و هذا الكلام؟!» [واى بر تو و آيا اين بيعت از روى درخواست از من نبود؟! آيا كار آنها با من به تو نرسيده است؟! اى احمق! بلند شو! به تو اين حرفها نيامده].
پس بيرون رفت، سپس در روز سوم كسى نزد على عليه السلام آمد و گفت: همانا پسر عمر به سوى مكّه خارج شده و مردم را عليه تو مىشوراند، پس دستور داد در پى او بفرستند. آنگاه دخترش اُمّ كلثوم آمد و از او درخواست نمود، و در برابر او دربارۀ پسر عمر زارى و تضرّع كرد و گفت: اى اميرالمؤمنين! به سوى مكّه خارج شده تا در آنجا اقامت كند، و همانا او].
داراى قدرت نبوده، و از مردان اين كار نيست، و از او خواست پا در ميانى او دربارۀ پسر عمر را قبول كند؛ زيرا او پسر شوهرش مىباشد. پس او را اجابت كرد و از فرستادن به دنبال وى دست برداشت و فرمود: «دعوه وما أراد»(1)[او را با آنچه اراده كرده واگذاريد].
اى امّت محمّد! با من همراه شويد تا از پسر عمر بپرسيم چرا وى با ابوبكر بيعت كرد در حالى كه مردم بر او اجتماع نكرده بودند و بيعتش با دو يا چهار يا پنج نفر منعقد شد؟! آن گونه كه گذشت(2). و امّا امر پدرش تنها با تعيين وى توسّط ابوبكر ثابت شد(3)، و مردم ابوبكر را سرزنش كردند و با عصبانيّت(4)به او گفتند: «ما تقول لربّك وقد ولّيت علينا فظّاً غليظاً» [به وردگارت چه مىگويى كه انسان خشنِ سنگدلى را سرپرست ما كردى]؟! سپس عوامل ياد شده، مردم را به او ملحق نمود.
و امّا داستان شورا: و چه مىدانى كه داستان شورا چيست؟! پس دربارۀ آن از شمشير عبدالرحمن بن عوف بپرس كه در آن روز شمشيرى غير از آن همراه كسى نبود و سخنش به على را ياد كن: «بايع وإلّا ضربتُ عنقك» [بيعت كن وگرنه گردنت را مىزنم]، يا گفت: «لا تجعلنّ على نفسك سبيلاً» [براى ما بر جان خودت راه باز نكن (كارى نكن كه دست ما به روى تو باز شود)]، چنانكه اين سخن را بخارى و طبرى و غير اين دو ذكر كردهاند(5). به ياد آور سخن اصحاب شورا را وقتى على با عصبانيّت خارج شد و آنها به او رسيدند و گفتند: «بايع و إلّاجاهدناك»(6)[بيعت كن و گرنه با تو مىجنگيم]. يا سخن اميرالمؤمنين عليه السلام: «متى اعترض الريب فيّ مع الأوّل منهم حتّى صرت اُقرن إلى هذه النظائر، لكنّي أسففت إذْ أسفّوا، وطِرتُ إذْ طاروا؛ فَصَغَى رجل منهم لِضِغْنِه، ومال آخر لصِهْره مع هنٍ وهنٍ...»(7)[در كدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد ترديد بودم، تا امروز با اعضاى شورا برابر شوم؟ كه هم اكنون مرا همانند آنها پندارند؟ و در صَف آنها قرارم دهند؟ ناچار باز هم كوتاه آمدم، و با آنان هماهنگ گرديدم. يكى از آنها (سعد ابن أبى وقّاص) با كينهاى كه از من داشت روى برتافت، و ديگرى (عبد الرحمن بن عوف، شوهر خواهر عثمان) دامادش را بر حقيقت برترى داد، و آن دو نفر ديگر (طلحه و زبير) كه زشت است آوردن نامشان...]. لكن پسر عمر - بر اساس پندار ابن حجر - همۀ اينها را اختلاف در خلافت آنها نمىديد، و نيز در خلافت معاويه اختلافى نمىديد، كسى كه خواستۀ وى پس از اميرالمؤمنين على عليه السلام با زور شمشير و زر دنيا بر آورده شد، و خدا مىداند كه در دلها نسبت به آن خلافت چه مىگذشت تا اينكه معاويه مُرد. اين، سعد بن ابى وقّاص يكى از ده نفرِ بشارت داده شدۀ به بهشت، و از مردان شورا است كه از بيعت با او تخلّف كرد(8). و اين ابن عبّاس است كه با معاويه برخورد بدى مىكند و دليلش را باطل مىسازد(9). و عايشه ادّعاى].
1) - نگاه كن: جواهر الأخبار، صعدى، چاپ شده در ذيل كتاب البحر الزخّار 6:71.
2) - نگاه كن: ص 634 از اين كتاب.
3) - نگاه كن: نهج البلاغة: 48، خطبۀ 3.
4) - [نگارنده در اينجا عبارت «كلّهم ورم أنفه من ذلك، قائلين: ما تقول لربّك وقد ولّيت علينا فظّاً غليظاً» را به كار برده است؛ به شخص عصبانى گفته مىشود: «ورم أنفه»؛ يعنى بينى او از عصبانيّت پر از باد شد، و دليل اينكه در اين جايگاه از بينى استفاده شده است اين است كه بينى موضع كبر و غرور است؛ پس «ورم أنفه» كنايۀ از عصبانيّت است؛ زيرا انسان عصبانى بينى اش باد كرده و قرمز مىشود. ر. ك: بحار الأنوار 30:137؛ و 33:638؛ معجم مقائيس اللغة 1:146؛ نهايۀ ابن اثير 1:76].
5) - صحيح بخارى 10:208، باب كيف يبايع الإمام [2635/6، ح 6781]؛ تاريخ طبرى 5:37 و 40 [233/4 و 238، حوادث سال 23 ه]؛ تاريخالخلفاء، سيوطى: 102 [ص 143].
6) - الأنساب، بلاذرى 5:22[128/6].
7) - نگاه كن: ص 603-604 از اين كتاب.
8) - نگاه كن: تاريخ ابن عساكر 5:251؛ و 6:106[359/20، شمارۀ 2426؛ و مختصر تاريخ دمشق 9:269].
9) - نگاه كن: تاريخ ابن عساكر 6:107[360/20، شمارۀ 2426؛ و مختصر تاريخ دمشق 9:269-270].
خلافت معاويه را بر او ايراد مىگرفت و وى را از آن نهى و منع مىكرد، وقتى اين خبر به گوش معاويه رسيد گفت: «عجباً لعائشة تزعم أنّي في غير ما أنا أهله، وأنّ الّذي أصبحتُ فيه ليس لي بحقّ، ما لها ولهذا يغفر اللّه لها، إنّما كان ينازعني في هذا الأمر أبو هذا الجالس وقد استأثر اللّه به» [از عايشه در شگفتم، گمان مىكند من در جايگاهى هستم كه اهل آن نيستم، و آنچه در آن قرار گرفتهام حقّ من نيست، او را به اين كار چه، خدا او را بيامرزد، همانا با من در اين امر، پدر اين فردى كه اينجا نشسته، نزاع كرد، كه خدا او را كشت]. پس حسن بن على فرمود: «أَوَ عَجَبٌ ذلك يا معاوية؟» [اى معاويه آيا اين تعجّب دارد؟]. گفت: «أي واللّه» [آرى، به خدا سوگند].
فرمود: «أفلا اُخبرك بما هو أعجب من هذا؟!» [آيا تو را خبر ندهم از چيزى كه عجيبتر از اين است؟!]. گفت: «ما هو؟» [آن چيست؟]. فرمود: «جلوسك في صدر المجلس وأنا عند رجليك»(1)[اينكه تو در صدر مجلس نشستهاى و من پايين پاى تو نشستهام].
و به همين ترتيب، بزرگان صحابه در مدينۀ طيّبه دشمن او بودند، و خشم خود را به گوش او مىرساندند و سخنان زشت وناهنجار مىشنيدند. و كارهاى زشتى از او ديدند، و بدعتهايى در دين حنيف كه تا ابد باقى مىماند از او مشاهده كردند، و جناياتى از او عليه امّت اسلامى و صالحان و بزرگان آن از قبيل: حرمت شكنى، زندان كردن، فحش، دشنام بسيار زشت، كتك، شكنجه، عذاب، كشتن، جناياتى كه هرگز بر او بخشيده نمىشود، را با چشم خود ديدند. و صالحان امّت محمّد صلى الله عليه و آله او را تهديد و با او بد برخورد مىكردند؛ زيرا دربارۀ او از پيامبر صلى الله عليه و آله لعن وى، و باز داشتن ديگران از يارى وى، و دستور به صحابه براى جنگ با او، و توصيف گروه او به «قاسطين» [ستمگران] و «فئۀ باغيه» [گروه متجاوز]، وارد شده بود، و اين سخن از آن حضرت مشهور بود: «إذا رأيتم معاوية على منبري فاقتلوه»(2)[هرگاه معاويه را بر منبر من ديديد وى را بكشيد]، و نيز: «الخلافة بالمدينة، والمُلك بالشام»(3)[خلافت در مدينه است، و سلطنت در شام است].
كاش مىدانستم پسر عمر نسبت به همۀ اينها چه موقعيتى داشت؟ و نسبت به اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه موضوع نزاع را از بين مىبرد: «ستكون خلفاء فتكثر» [خلفايى مىآيند و زياد هستند]. گفتند: به ما چه دستور مىدهى؟ فرمود: «فُوا ببيعة الأوّل فالأوّل»(4)[به بيعت با نفر اوّل، و پس از او با نفر بعدى، وفا كنيد].
و اين سخن: «إذا بويع لخليفتين فاقتلوا الآخر منهما»(5)[وقتى براى دو خليفه بيعت گرفته شد، نفر دوم را بكشيد].
و اين سخن كه از طريق عبداللّه بن عمرو بن عاص نقل شده است: «من بايع إماماً فأعطاه صفقة يده وثمرة قلبه فليعطه إن استطاع، فإن جاء آخر ينازعه فاضربوا عنق الآخر» [هر كس با امامى بيعت كرد و با او دست داد و عهد بست اگر توانست به عهد خود وفا كند، پس اگر ديگرى آمد و با او كشمش نمود گردن آن ديگرى را بزنيد].
نَوَوى در «شرح مسلم»(6)حاشيۀ «إرشاد الساري» نوشته است:
معناى سخن حضرت: «اگر ديگرى آمد و با او كشمكش نمود گردن آن ديگرى را بزنيد» اين است كه دوّمى را دفع كنيد؛ زيرا بر امام خروج كرده است؛ از اين رو اگر دست بر نمىدارد جز با جنگ، پس با او].
1) - شرح ابن أبى الحديد 4:5[12/16].
2) - كنوز الدقائق، مناوى: 10 [19/1]؛ ابن عدى اين روايت را [در الكامل في ضعفاء الرجال 146/2، شمارۀ 343] از ابو سعيد و عقيلى از طريق حسن وسفيان بن محمّد از طريق جابر و ديگران نقل كرده است. و بحث پيرامون سند آن به خواست خدا به زودى در ص 964-966 خواهد آمد.
3) - تاريخ ابن كثير 6:221[247/6، حوادث سال 11 ه].
4) - صحيح مسلم 6:17[119/4، ح 44، كتاب الإمارة]؛ سنن ابن ماجة 2:204[958/2، ح 2871]؛ سنن بيهقى 8:144، به نقل از ابوبكر و عمر.
5) - صحيح مسلم 6:23[128/4، ح 61، كتاب الإمارة]؛ مستدرك حاكم 2:156[169/2، ح 2665]؛ سنن بيهقى 8:144.
6) - شرح مسلم حاشيه إرشاد الساري 8:43[234/12].
بجنگيد، و اگر جنگ منجرّ به كشته شدن او شد كشتن او جايز است و كسى ضامن نيست؛ زيرا او ظالم است و در جنگ خود متجاوزگر است.
پس با توجّه به اين روايات بر پسر عمر واجب بود كه با على بيعت كند و از بيعت او عقب ننشيند، در حالى همۀ مهاجران و انصار و آنها كه در جنگ بدر شركت داشتند و آنها كه بيعت رضوان را انجام دادند با او بيعت كرده بودند.
ابن حجر در «فتح الباري»(1)مىنويسد:
بيعت با على بر خلافت در پى قتل عثمان در اوائل ذى الحجّۀ سال (35) روى داد، و مهاجران و انصار و هر كه حاضر بود با او بيعت كردند و بيعت با او به شهرهاى ديگر نوشته شد پس همگى به آن اذعان كردند جز معاويه در ميان اهل شام، و بعداً روى داد آنچه روى داد.
و اگر اين مرد كمك كار و بازوى دين بود و روش اسلام را در پيش گرفته بود، و تابع سنّتهاى واضح و آشكار آن بود، و به آنچه پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله آورده ايمان داشت، بايد با معاويه كه بر امام طاهر خروج كرده بود مىجنگيد.
بلكه مطلب آن گونه است كه عبد اللّه بن هاشم مرقال گفته است:
«فلو لم يكن ثواب ولا عقاب، ولا جنّة ولا نار، لكان القتال مع عليّ أفضل من القتال مع معاوية بن أكّالة الأكباد»(2)[اگر ثواب و عقاب و بهشت و جهنّمى هم نباشد، جنگ به همراه على بهتر از جنگ به همراه معاويه فرزند هند جگر خوار است].
كِىْ دو نفر از افراد خبره و آگاه از صالحان امّت در بيعت با على اميرالمؤمنين اختلاف كردند؟! و از آن هنگام كه انتخاب قانونى تأسيس شد كِىْ امّت در بيعت با خليفهاى يك صدا شدند، آن گونه كه براى على يك صدا شدند؟ و آن گونه كه گذشت(3)كسى از بيعت با او سلام اللّه عليه عقب ننشست جز گروه اندكى از عثمانيها كه كناره گرفتند، و آنها هفت نفر بودند كه پسر عمر هشتمينِ آنها بود؛ پس چه چيز بيعت گروه اندكى از مردم كه تعداد آنها به ده نفر نمىرسيد را اجماع و اتّفاق نظر در بيعت با ابوبكر قرار داد و پيروى از آنها را بر پسر عمر واجب كرد و دورى از آنها را بر وى حرام ساخت، امّا اجماع امّت از مهاجران و انصار و مردمان شهرها بر بيعت با امير المؤمنين على و تخلّف عدّهاى انگشت شمار از آن را اختلاف و تفرقه قرار داد؟!
و اى كاش پسر عمر اگر در تعيين خليفه حكم قرآن و سنّت را نپذيرفت، ديدگاه پدرش در تعيين خليفه را مىپذيرفت كه از او شنيده بود: «هذا الأمر في أهل بدر ما بقي منهم أحد، ثمّ في أهل أحد، ثمّ في كذا وكذا، وليس فيها لطليق ولالولد طليق ولا لمسلمة الفتح شيء»(4)[اين امر در اهل بدر قرار مىگيرد تا آنگاه كه يكى از آنها باقى است، سپس در اهل اُحد، سپس در فلان و فلان، و آزاد شده يا فرزند آزاد شده يا كسانى كه پس از فتح مسلمان شدهاند، بهرهاى از خلافت ندارد].
و در سخنى به او گفت: «لا تختلفوا؛ فإنّكم إن اختلفتم جاءكم معاوية من الشام وعبداللّه بن أبي ربيعة من اليمن، فلا يريان لكم فضلاً لسابقتكم، وإنّ هذا الأمر لا يصلح للطلقاء ولا لأبناء الطلقاء»(5)[اختلاف نكنيد؛ همانا اگر اختلاف كرديد معاويه از].
شام و عبداللّه بن ابى ربيعه از يمن به سوى شما مىآيند و براى شما فضيلتى به خاطر سابقۀ شما نمىبينند، و همانا اين امر براى آزاد شدگان و فرزندان آنها شايسته نيست].
شايد اين ديدگاه ميان گذشتگان، مسلّم و مورد اتّفاق بوده است؛ و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام در نامهاى كه به معاويه نوشت به همين احتجاج كرد: «واعلم أنّك من الطلقاء الّذين لاتحلّ لهم الخلافة، ولاتعقد معهم الإمامة، ولايدخلون في الشورى»(1)[و بدان كه تو از آزاد شدگان هستى كه خلافت بر آنها جايز نيست، و عقد امامت با آنها بسته نمىشود، و در شورا داخل نمىشوند].
مطلب بعد اينكه: كدام اجماع صحيح از بزرگان دين بيعت با يزيد را براى پسر عمر تصحيح مىكرد؛ يزيدى كه مورد نفرت صحابه و تابعان، و نزد صالحان امّت طرد شده، و مشهور به پيروى از هواى نفس، بىشرمى و بىحيايى، شرابخوارى، و فحشاء و معصيت بود و آنچنان بود كه شاعرِ القُضاة استاد بُولِس سلامت در «ملحمة الغدير»(2)گفته است:
1 - رافع الصوت داعياً للفلاحِ إخفضِ الصوتَ في أذانِ الصباحِ
2 - وترفَّق بصاحبِ العرشِ مشغو لاً عن اللّهِ بالقيانِ الملاحِ
3 - ألف «اللّه أكبر» لا يساوي بين كفّي يزيدٍ نهلةَ راحِ
4 - عنست في الدنان بكراً فلم تدنس بلثمٍ ولا بماءِ قراحِ
[1 - اى كسى كه صدايت را بالا بردهاى و دعوت به رستگارى مىكنى، در اذان صبح صدايت را آهسته كن. 2 - و با صاحب سلطنت كه با زنان آوازه خوانِ نمكين از خدا مشغول شده است، رفق و مدارا كن. 3 - هزار «اللّه اكبر» در برابر يزيد با يك جرعه شراب برابرى نمىكند. 4 - شراب بكر و دست نخوردهاى كه در خمره، كهنه شده و لب كسى به آن نرسيده و با آب خالص مخلوط نشده است (خالص و دست نخورده است)].
و اين در حالى است كه همه امّت بر شرط بودن عدالت در امامت اجماع دارند.
قرطبى در «تفسير» خود(3)نوشته است:
يازدهم از شروط امامت اين است كه عادل باشد؛ زيرا ميان امّت در اين اختلافى نيست كه انعقاد امامت براى فاسق جايز نمىباشد. و بايد از با فضيلتترين آنها در علم و دانش باشد؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «أئمّتكم شفعاؤكم فانظروا بمن تستشفعون» [امامان شما شفيعان شما هستندپس بنگريد چه كسى را شفيع قرار مىدهيد]. و در قرآن در وصف طالوت آمده است: (إِنَّ اَللّهَ اِصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي اَلْعِلْمِ وَ اَلْجِسْمِ )(4)[خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است]؛ پس ابتدا علم را ذكر كرد سپس آنچه كه دلالت بر قوّت و نيرومندى دارد.
و نوشته است(5):
اگر امام نصب شد، و بعد از اينكه عقد امامتش محكم شد فاسق گشت، اكثريّت گفتهاند: امامت او خود
به خود فسخ مىشود، و با فسق آشكار و معلوم بر كنار مىشود؛ زيرا ثابت شده كه امام براى برپايى حدود، و استيفاى حقوق، و حفظ اموال يتيمان و ديوانگان، و نظارت در امور آنها، و ساير مواردى كه پيش از اين گذشت، برپا مىشود، و فسق موجود در او، وى را از قيام به اين امور و به پاخواستن براى آنها باز مىدارد؛ پس اگر فاسق بودن او را جايز شماريم منجر به از بين رفتن و باطل شدن آنچه امامت به خاطر آن برپا شده، مىشود. آيا نمىبينى كه در ابتدا جايز نيست عقد امامت براى فاسق بسته شود؛ زيرا منجر به باطل شدن آنچه امامت به خاطر آن بر پا مىشود، و اين نيز مثل همان است.
آرى، صد هزارى كه براى آن بيعت ظالمانه و بىرحمانه از معاويه دريافت شد(1)، تفرقه و اختلاف را براى پسر عمر اجماع و اتّفاق قرار داد! چنانكه دلّالان حرص و آز و شكمپرستى غير از پسر عمر نيز مانند او عمل كردند پس نفس زنان به سوى بيعت دويدند، و عبداللّه پيشاپيش آنها بود و پس از پدرش با او بيعت كرد و نامهاى دربارۀ بيعتش نوشت، در حالى كه در برابر ديدگانش قيام كنندۀ بزرگوار و فداكار، و جان بر كف اقدس، امام حسين سبط پيامبر سلام اللّه عليه قرار داشت، كسى كه زينت يافته بود به خويشاوندى نبوّت، و بزرگى امامت، و دانش شريعت، و خُلق و خوى پيامبران، و فضيلتهاى مورد حسد قرار گرفته، آقاى همۀ جوانان اهل بهشت كه دلها به سوى او پر مىكشيد، و قلبها به سوى او افكنده مىشد، در حالى كه از شكستن دروازۀ ظلم خوشحال بودند و بقيّه را كنار مىزدند (و ياران امام در طول تاريخ زير بار ظلم نمىروند).
لكن هيچ كدام از اينها در اين مرد اثرى نداشت و آن را اختلاف نمىديد، و سفارش پيامبر بزرگوارش را پشت سر انداخت و به سخن آن حضرت صلى الله عليه و آله توجّهى نكرد كه فرمود: «إنّ ابني هذا - يعني الحسين - يُقتل بأرض يقال لها كربلاء فمن شهد ذلك منكم فلينصره»(2)[همانا اين پسرم يعنى حسين در زمينى به نام كربلا كشته مىشود پس هر كس از شما در آنجا حاضر بود بايد او را يارى كند].
آرى، آن مظلوم و روشنىِ چشم رسول خدا صلى الله عليه و آله را با امضاى بيعت يزيد و گمان اينكه بيعت صحيحى است يارى كرد! وى هنگام بازگشت نمايندگان مردم مدينه از شام، از شكستن آن پيمان نهى مىكرد در حالى كه آنها از او شرور و بدىها، و گناهان هلاكتبار مشاهده كرده بودند وبر اين باور بودند كه او از حدود اسلام خارج شده ومىگفتند: «إنّا قدمنا من عند رجل ليس له دين، يشرب الخمر، ويعزف بالطنابير، ويضرب عنده القيان، ويلعب بالكلاب، ويسامر الحُرّاب والفتيان، وإنّا نُشِهدُكم أنّا قد خلعناه» [ما از نزد مردى آمدهايم كه دين ندارد، شراب مىنوشد، تنبور مىنوازد، كنيزان نزد او (دمبك) مىزنند، با سگان بازى مىكند، با جنگجويان و جوانان شبنشينى مىنمايد، و ما شما را شاهد مىگيريم كه او را بركنار كرديم]؛ پس مردم از آنها پيروى كردند(3).
و ابن فليح نوشته است: ابو عمرو بن حفص به عنوان نماينده و فرستاده، بر يزيد وارد شد پس او را اكرام كرد و جايزۀ خوبى به او داد پس چون به مدينه آمد در كنار منبر ايستاد - و وى فردى شايسته و مورد رضايت بود - پس گفت: «ألم اُحَبّ؟! ألم اُكْرَم؟! واللّه لرأيتُ يزيد بن معاوية يترك الصلاة سكراً»(4)[آيا به من محبّت نشد؟! آيا اكرام نشدم؟! به خدا سوگند يزيد بن معاويه را ديدم كه در حال مستى نماز را ترك كرد]؛ پس مردم مدينه بر خلع وى متفّق شدند.
و مسور بن مخرمه صحابى از كسانى بود كه به عنوان نماينده بر يزيد وارد شد پس چون برگشت عليه او به فسق و].
شرابخوارى گواهى داد پس اين مطلب به يزيد نوشته شد، و او به عاملش نامه نوشت و دستور داد بر مسور حدّ اجرا كند؛ پس ابو حرّه گفت:
أيشرَبُها صهباءَ كالمسك ريحُها أبو خالدٍ والحدّ يُضرَبُ مسورُ(1)
أيشرَبها صهباءَ كالمسكِ ريحُها أبو خالدٍ ويُضرَبُ الحدَّ مِسْوَرُ].
[آيا ابوخالد شراب سرخى كه بويش مانند مشك است بخورد، و حدّ به مسور زده شود؟!].
و پسر عمر با روايتى كه خودش از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده آنها را از خواستۀ خويش بازگردانيد و مانع انجام آن شد، وى اهلبيت و خادمان و غلامانش را جمع كرد و گفت: «لا يخعلنّ أحدٌ منكم يزيد، ولا يشرفنّ أحدٌ منكم في هذا الأمر فيكون صيلماً بيني وبينه»(2)[هيچ يك از شما يزيد را بركنار نكند و هيچ يك از شما در اين امر نزديك نشود كه بين من و او شمشير خواهد بود].
و در لفظ بخارى آمده است: «إنّي لا أعلم أحداً منكم خلعه ولا بايع في هذا الأمر إلّاكانت الفيصل بيني وبينه» [همانا من نمىفهم كه يكى از شما يزيد را خلع كرده و در اين امر بيعت نموده مگر اينكه تيغ تيز بين من و او قرار مىگيرد].
و در امضاى آن بيعتِ لعن شده به روايتى كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت داد استناد كرد: «إنّ الغادر ينصب له لواء يوم القيامة فيقال: هذه غدرة فلان» [همانا براى پيمان شكن در روز قيامت بيرقى قرار مىدهند و گفته مىشود: اين، پيمان شكنى فلانى است].
و اين، نادانى وى به اسلوبهاى كلام است؛ زيرا معلوم است كه مصداق اين حكم كلّى كسى است كه اهليّت بيعت دينى يعنى بيعت خدا و پيامبرش را داشته باشد، نه كسى مثل يزيد طغيانگر و پدر متجاوز و ظالمش كه از خداى سبحان و از رسولش دور است.
و هر چه را فراموش كنيم مبدأ و سرچشمۀ بيعت با يزيد را فراموش نمىكنيم كه در زمان فرزند هند جگرخوار، در بين شمشير كشيده شده و عطاى فراوان، انجام شد، واين دو هر كس را كه يزيد را لايق خلافت نمىدانست سر جايش نشاند، و دلّالان شهوتها اين بيعت را پراكندند، و بيعت كنندگان يا سينههاى كينه دار بودند و يا دلهايى كه بيعت با وى را تنها يك چيز مسخره مىدانستند. و كسانى كه براى دينشان فرار كرده بودند در سرزمينهاى دور دست و در حومههاى بيابانها به سر مىبردند، كسانى كه از گناه اين بيعت ظالمانه و بىرحمانه به خدا پناه مىبردند.
و خود عبداللّه از كسانى بود كه در اولين وهله و پيش از اينكه مزۀ آن مال اندك - صد هزار - را بچشد از بيعت خودارى كرد(3).
و مىگفت: «إنّ هذه الخلافة ليست بهرقليّة ولا قيصريّة ولا كسرويّة يتوارثها الأبناء على الآباء»(4)[همانا خلافت مثل حكومت هرقل و قيصر و كسرى(5)نيست كه فرزندان از پدران ارث ببرند].
و پس از اينكه مزۀ آن مال را چشيد پيوسته در بين دو چيز بود يكى رسوايى برگشتن از ديدگاه اوّلش دربارۀ يزيد، و ديگرى ترس از عاقبتِ بدِ نافرمانى و سركشى از يزيد، به ويژه پس از اينكه آن بخشش را پذيرفت؛ پس پيوسته].
1) - أنساب الأشراف بلاذرى 4:31[338/5، و در آن آمده است: پس ابو حُزّه گفت:
2) - ر. ك: صحيح بخارى 1:166[2603/6، ح 6694]؛ سنن بيهقى 8:159-160.
3) - الإمامة والسياسة 1:143[150/1]؛ تاريخ طبرى 6:170[303/5]؛ تاريخ ابن كثير 79:8[86/8، حوادث سال 56 ه]؛ لسان الميزان 6:293[360/6، شمارۀ 9288].
4) - الإمامة والسياسة 1:143[150/1].
5) - [«هرقل»: اسم پادشاه روم بوده كه اولاد او سلطنت را از يكديگر به ارث بردند و از اين رو براى اين معنا ضرب المثل شدهاند. «قيصر»: لقب هرقل پادشاه روم است، و هر يك از سلاطين روم نيز به اين لقب خوانده مىشوند. «كسرى»: لقب پادشاهان ايران است؛ ر. ك: لسان العرب 104/5؛ مجمع البحرين 575/3].
ظاهرسازى و مدارا مىكرد تا اينكه پس از پدرش با او بيعت كرد و چون بيعت كرد گفت: «إن كان خيراً رضينا، وإن كان بلاءً صبرنا»(1)[اگر خير است راضى شديم، و اگر بلا و مصيبتى است صبر مىكنيم]. و براى اين درنگ و كندى دليل بىارزشى تراشيد و آن اينكه آنچه مانع بيعت شد وجود پدرش بود. و يزيد مىتوانست در اين دليل او مناقشه كرده و بگويد:
پدرش بيعت براى او را در عرض بيعت خود [و براى زمان خود] نگرفته بود بلكه اين بيعت در طول بيعت او و براى زمان پس از او بود، لكن چون به هدفش رسيده بود، بر او سخت نگرفت.
اين، چگونگى بيعت با يزيد از روز نخست بود. وچون پدرش هلاك شد جويندگان مطامع دنيا مانند پسر عمر با فريادى احمقانه وكوركورانه و صدايى از روى درماندگى وذلّت، به او نزديك شدند و آن تهديد و تطميع را تكرار كردند؛ وبه خاطر اينكه اين افراد بيعت با آن مجرم لاابالى را امضاء كردند، و آنان را بر گناه و تعدّى يارى كردند - در حالى كه خداوند مىفرمايد:
(وَ تَعاوَنُوا عَلَى اَلْبِرِّ وَ اَلتَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى اَلْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوانِ )(2)[(همواره) در راه نيكى وپرهيزگارى با هم تعاون كنيد! و (هرگز) در راه گناه و تعدّى همكارى ننماييد] - و اجتماع مسلمانان را پراكنده ساختند و در ميان آنان اختلاف درست كرد، و با امّت شايسته اعمّ از صحابه و تابعان نيكوكارِ آنها مخالفت كردند، يزيد لشكر مسلم بن عقبه را مجهّز نمود و خونها و اموال مجاورين رسولخدا صلى الله عليه و آله را بر وى مباح كرد؛ از اينرو او قتل وغارت را تا سهروز مباح نمود ودر آن روز هفتصد نفر از حافظان قرآن را كشت.
و بلاذرى نقل كرده است: «در ماجراى حرّه از ارجمندان قريش بيش از هفتصد مرد كشته شدند، و اين غير از افرادى از انصار بود كه كشته شدند، و در ميان آنها گروهى بودند كه صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند، و برخى از صحابهاى كه به قتل صبر كشته شدند عبارتند از: عبداللّه بن حنظله غسيل الملائكة [ملائكه حنظله را غسل دادند]، و هشت نفر از پسرانش، معقل بن سنان اشجعى، عبداللّه بن زيد، فضل بن عبّاس بن ربيعه، اسماعيل بن خالد، يحيى بن نافع، و عبداللّه(3)ابن عتبه، مغيرة بن عبداللّه، عياض بن حمير، محمّد بن عمرو بن حزم، عبداللّه بن ابى عمرو، عبيداللّه و سليمان دو پسر عاصم. و خدا ابوسعيد و جابر و سهل بن سعد را نجات داد(4).
و از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ كشته شدگان در واقعۀ حَرّه نقل شده است: «أنّهم خيار اُمّتي بعد أصحابي»(5)[آنها پس از اصحاب من بهترينِ امّتم هستند]. سپس هر كه باقى ماند بيعت كرد بر اينكه بندۀ يزيد باشد، و هر كه خود دارى كرد كشته شد(6). و در آن روز جرايم و فجايع و مصيبتهاى فراوانى روى داد تا جايى كه گفته شده: در آن روزها نزديك به ده هزار نفر غير از زنان و بچّهها كشته شدند، و نزديك به هزار دختر بكر، بكارت خود را از دست داد، و هزار زن از غير شوهر خود آبستن شدند(7). و چون خبر آن واقعه خوار كننده به يزيد رسيد گفت:
ليت أشياخي ببدرٍ شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل(8)
[اى كاش پيران و بزرگان من در جنگ بدر بىتابى خزرج از صداى برخورد نيزهها و تيغها را مشاهده مىكردند].].
1) - لسان الميزان 6:294[360/6، شمارۀ 9288].
2) - مائده: 2.
3) - در أنساب الأشراف «عبيد اللّه» ضبط شده است.
4) - أنساب بلاذرى: 42/4[350/5]؛ الاستيعاب 1:258 [القسم الثاني/ 665، شمارۀ 1089]؛ تاريخ ابن كثير 8:221[242/8، حوادث سال 63 ه]؛ الإصابة 3:473 [شمارۀ 8295]؛ وفاء الوفا 1:93[132/1].
5) - الروض الاُنُف 5:185[255/6].
6) - لسان الميزان 6:294[360/6، شمارۀ 9288].
7) - تاريخ ابن كثير 8:221[241/8، حوادث سال 63 ه]؛ الاتحاف: 22 [ص 66]؛ وفاء الوفا 1:88[134/1].
8) - أنساب الأشراف، بلاذرى 4:42[351/5] [اين بيت سرودۀ عبداللّه بن زبعرى در روز جنگ اُحد است كه يزيد ملعون به آن استشهاد كرده است].
پس پسر عمر در بيعت با يزيد از اجماع و اتّفاق آن اوباش و اراذل و باقيماندگان جنگ احزاب تبعيّت كرد. و به اجماعِ افراد خبره از فرزندان مهاجران و انصار و خلف شايستۀ گذشتگانِ صالح كه در ميان آنها بزرگانى بودند، توجّهى نكرد؛ پس وى با يزيد و گروه ستمگرش در خونِ نوۀ پيامبر، شهيدِ پاك، و هر كسى كه در واقعه حَرّه كشته شد، و در همۀ آن گناهانى كه دست گناهكار يزيد انجام داد، سهم و نصيبى دارد، و خداوند بازگشت آنها و جايگاهشان را مىداند.
آيا از پسر عمر تعجّب نمىكنى كه يزيد كافر ملحد، و پدر جاهل و ستمگرش، و هر كه در فسق و گناه پيرو آنهاست، را افراد شايستهاى كه مثل آنها يافت نمىشود، مىداند؟!
ابن عساكر(1)- چنانكه ذهبى(2)گفته، و سيوطى در «تاريخ الخلفاء»(3)ذكر كرده - از چندين طريق از پسر عمر نقل كرده است: «أبو بكر الصدّيق أصبتم اسمه، عمر الفاروق قرْنٌ من حديد أصبتم إسمه، ابن عفّان ذو النورين قُتل مظلوماً يؤتى كفلين من الرحمة، ومعاوية وابنه ملكا الأرض المقدّسة، والسفّاح، وسلام، ومنصور، وجابر، والمهدي، والأمين، وأمير العصب، كلّهم من بني كعب بن لؤي، كلّهم صالح لا يوجد مثله» [ابوبكر صدّيق است و در اين نامگذارى به حقّ و واقع رسيديد، و عمرِ فاروق شمشيرى تيز بود و در اين نامگذارى به حقّ و واقع رسيديد، پسر عفّان داراى ذوالنورين بود و مظلوم كشته شد و دو سهم از رحمت به او داده مىشود، و معاويه و پسرش دو پادشاه زمين مقدّس هستند و سفاح، سلام، منصور، جابر، مهدى، امين، و امير العصب، همگى از فرزندان كعب بن لؤى هستند، و همگى افرادى شايسته هستند كه مثل آنها يافت نمىشود].
و به خاطر اين ديدگاه باطل، صحابى فرزند صحابى، محمّد بن ابى جهم، كشته شد؛ چون عليه يزيد به شرابخوارى گواهى داد؛ آن گونه در «إصابه»(4)آمده است.
اين بود تفكّر و فهم پسر عمر در باب خلافت؛ پس نظر و گفتار و انتخاب وى دربارۀ خلافت و غير خلافت چه ارزشى دارد؟! و او رواياتى دارد كه از حقارت و پستى انديشه، و افكار واهى و سست وى حكايت مىكند، و اخبارى دارد كه بر دشمنى وى با امير المؤمنين عليه السلام، و فاصله گرفتن از او و نزديك شدن و گرويدن به گروه متجاوز اُموى دلالت دارد؛ از اين رو ديدگاههاى وى در هر كدام از اين دو گروه حجّت و دليل نخواهد بود.
[
و از نمونههاى روايات وى در گروه اوّل اين است: «ما اُعطي أحدٌ بعد رسول اللّه صلى الله عليه و آله من الجماع ما اُعطيتُ أنا»(5)[هيچ كس پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله نصيب و بهرهاى از جماع به او داده نشده آنچنانكه به من داده شده است].
اين روايت به ما مىفهماند كه وى مردى شهوت ران بوده و تنها به فكر شهوت رانى بوده است. و از نشانههاى ضعف عقيده و نظراتش اين است كه پنداشته رسول خدا صلى الله عليه و آله در نزديكى كردن مانند او و بلكه بالاتر از اوست، و اين به خاطر جهل او به اين مطلب است كه همۀ ملكات و نيرهاى درونى پيامبر متعادل بوده و در نقطۀ مركزى دايره كه نسبت خطوط به آن نقطه مساوى است، قرار دارند و وقتى آن حضرت صلى الله عليه و آله افتخار كند، به همگى اين ويژگىها در يك اندازه افتخار مىكند، نه مثل پسر عمر كه داراى شهوت قوى و هلاك كننده، و عقل ضعيف است و به نزديكى كردن افتخار
مىكند و ديگر صفات را رها كرده است. و همين شهوت وى بود كه پدرش را بر حذر داشت از اينكه وقتى از او اجازه جهاد خواست، به او اجازه دهد و گفت: «أي بُنيّ إنّي أخاف عليك الزنا»(1)[پسرم! همانا من براى تو از زنا مىترسم]؛ پس در جامعۀ دينى ارزش چنين مردى كه به خاطر ترس از عيب و عار شهوتِ غالبش، و لغزشهاى فتنه و شهوترانىاش، از حضور در جهاد منع شود، چيست؟!
آرى، بر پسر عمر بود كه خود را به پدرش تشبيه كند - «ومن يشابه أبه فما ظلم» [و كسى كه شبيه پدرش باشد ظلم و ستم نكرده است] - زيرا وى سخن با ارزشى دربارۀ نكاح دارد كه از زيادى شهوت وى حكايت مىكند. محمّد بن سيرين مىگويد: «قال عمر بن الخطّاب: ما بقي فيّ شئ من أمر الجاهليّة إلّاأنّي لست اُبالي أيّالناس نكحت وأيّهم أنكحت»(2)[عمر بن خطّاب گفت: چيزى از عادات جاهليّت در من نمانده جز اينكه من توجّهى ندارم كه با كدام يك از مردم نزديكى مىكنم و كدام يك را به ازدواج خود درمىآورم]. و به خاطر باقى بودن اين خصلت جاهليّت در او، در گناهانى فرو رفت كه تاريخ برايش ضبط كرده است؛ از اونقل شده است: به نزد كنيزى كه داشت رفت، كنيز گفت: من حائض هستم، ولى با او نزديكى كرد و او را حائض يافت؛ پس به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و ماجرا را تعريف كرد. پيامبر فرمود: «يغفر اللّه لك يا أبا حفص، تصدّق بنصف دينار»(3)[اى ابوحفص! خدا تو را مىآمرزد، نصف دينار صدقه بده!].
و نَفْس وى در شب ماه رمضان پيش از اينكه نزديكى در آن حلال شود، او را فريب داد و با همسرش نزديكى كرد؛ پس صبح هنگام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: «اعتذر إلى اللّه وإليك، فإنّ نفسي زيّنت لي فواقعْتُ أهلي، فهل تجد لي من رخصة» [از خدا و از تو عذرخواهى مىكنم و پوزش مىطلبم همانا نفسم برايم زيبا جلوه داد پس با اهل خود نزديكى كردم، آيا اجازه و تخفيفى برايم مىيابى؟] فرمود: «لم تكن حقيقاً بذلك يا عمر!» [اى عمر! شايسته نبود كه اين كار را انجام دهى]؛ پس آيۀ (عَلِمَ اَللّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ... )(4)(5)[خداوند مىدانست كه شما به خود خيانت مىكرديد؛ و اين كار ممنوع را انجام مىداديد؛ پس توبه شما را پذيرفت و شما را بخشيد. اكنون با آنها آميزش كنيد] نازل شد.
و ابن سعد در «الطبقات الكبرى» از على بن زيد نقل كرده است: «عاتكه دختر زيد، همسر عبداللّه بن ابوبكر بود، پس عبداللّه مرد، و بر او شرط كرده بود كه پس از وى ازدواج نكند؛ از اين رو دل از دنيا كنده بود و ازدواج نمىكرد و مردان از او خواستگارى مىكردند ولى او خوددارى مىكرد. تا اينكه عمر به ولىّ آن زن گفت: مرا براى او نام ببر [و از او براى من خواستگارى كن]، و او عمر را نام برد، و آن زن خواستگارى عمر را نيز ردّ كرد. منتها عمر گفت: او را به ازدواج من درآور، و او آن زن را به ازدواج عمر درآورد، آنگاه عمر نزد آن زن آمد و بر او داخل شد و با او درگير شد تا اينكه بر او غلبه كرد و با او نزديكى نمود و چون فارغ شد گفت: اف، اف، اف، و به خاطر انضجار و به ستوه آمدن اف بر او گفت. سپس از نزد او خارج شد و ديگر پيش او نمىرفت تا اينكه آن زن، كنيز خود را نزد عمر فرستاد كه بيا همانا من براى تو آماده مىشوم(6)».].
1) - سيرة عمر بن خطّاب، ابن جوزى: 115؛ و در چاپى ديگر ص 138 [ص 144].
2) - اين روايت را ابن سعد در الطبقات الكبرى 3:208[289/3]، وعبد الرزّاق در المصنّف [152/6، ح 10321]، نقل كردهاند؛ آنگونه كه در كنز العمّال 8:297[534/16، ح 45787] آمده است.
3) - المحلّى، ابن حزم 2:188 [مسألۀ 263]؛ سنن بيهقى 1:316؛ كنز العمّال 8:305[566/16، ح 45889] به نقل از ابن ماجه [در سنن وى 213/1، ح 650] و اين لفظ از اوست.
4) - بقره: 187.
5) - تفسير طبرى 2:96[165/2]؛ تفسير ابن كثير 1:220؛ تفسير قرطبى 2:294، [210/2]؛ وتفاسير ديگر.
6) - طبقات ابن سعد [265/8]؛ كنز العمّال 7:100[633/13، ح 37604]؛ منتخب الكنز، حاشيۀ مسند احمد 5:279[270/5].
آيا صحيح است نسبت به مردى كه تا اين اندازه شهوى است آنچه زمخشرى در «ربيع الأبرار»(1)به وى نسبت داده را گفت، كه عمر گفته است: «إني لاُكره نفسي على الجماع رجاء أن يخرج اللّه نسمة تسبّحه وتذكره» [همانا من خودم را مجبور به نزديكى مىكنم به اين اميد كه خدا انسانى را خارج كند كه او را تسبيح گفته و ياد كند؟!].
و از روايات پسر عمر است: از هيثم از پسر عمر نقل شده است: «مردى نزد او آمد و گفت: من نذر كردهام يك روز تا شب، لخت بر كوه حراء بمانم. گفت: به نذرت وفا كن. سپس مرد نزد ابن عبّاس آمد و ابن عبّاس به او گفت: آيا نماز نمىخوانى؟ مرد گفت: آرى. گفت: آيا لخت نماز مىگذارى؟ گفت: نه. گفت: آيا نذر خود را نشكستى؟ همانا شيطان و جنودش اراده كردهاند تو را مسخره كنند و بر تو بخندند، برو و يك روز در آن جا بمان و به خاطر سوگندت كفّاره بده.
مرد جلو آمد تا نزد پسر عمر ايستاد و سخن ابن عبّاس را به وى خبر داد. پسر عمر گفت: چه كسى از ما قدرت استنباطِ ابن عبّاس را دارد(2)؟!
تا بدين جا بررسى انجام شده ما را بر اندازۀ دانش وى به احكام آگاه مىسازد. اين چه فقيهى است كه حكم نذر را نمىداند، و نمىداند كه متعلَّق نذر بايد رجحان داشته باشد و نذر كارهاى بيهوده و كارهايى كه عقل منكر آن است هرگز منعقد نمىشود؟! و آيا چنين مسألهاى از مشكلات شمرده مىشود تا اينكه كسى غير از ابن عبّاس ياراى شناخت آن را نداشته باشد؟!
و همين، بر نادانى اين مرد بس كه چگونگى طلاق همسرش را نمىدانست و آن گونه كه در «صحيح مسلم»(3)آمده است از انجام آن ناتوان شد و حكم آن را بلد نبود، و نمىدانست كه طلاق تنها در طُهر غير مواقعه [پاكى از حيض كه در آن، نزديكى انجام نشده باشد] واقع مىشود(4)، و در لفظ مسلم در صحيح خود آمده است(5): «وى همسر خود را سه بار در حالى كه حائض بود طلاق داد».
و به همين خاطر پدرش او را پس از اينكه بزرگسال و پير شد براى خلافت مناسب نمىديد و آنگاه كه مردى به وى گفت:
عبداللّه بن عمر را خليفه كن. گفت: «قاتلك اللّه واللّه ما أردت اللّه بها، أستخلفُ من لم يُحسن أن يطلّق امرأته؟!»(6)[خدا تو را بكشد، به خدا سوگند، با اين خلافت (خلافت پسرم) خدا را در نظر نگرفتهام، كسى را خليفه قرار دهم كه چگونگى طلاق همسرش را نمىداند؟!].
و من نمىدانم پسر عمر كدام مرتبۀ بالاى از جهل را حائز بوده تا جايى كه پدرش كه خود در جامعۀ دينى به نوادر الأثر [سخنان و فتاواى نادر و شاذّ] ممتاز(7)است، جهل او را فهميده است؟! پس هر كه را عمر جاهل بداند، مرتبۀ جهل او اندازه ندارد!
و از مواردى كه ما را بر فقاهت اين مرد، يا اندازۀ پيروى او از هوى و هوس و زنده نگهداشتن بدعتها، يا پشتسر انداختن سنّت خدا و رسولش رهنمون مىشود، اين است كه نماز را در سفر به همراه امام تمام مىخواند و در منزل خود به صورت شكسته اعاده مىكرد، آن گونه كه در «مؤطّأ»(8)مالك آمده است. و اين، امضاى بدعتى بود كه عثمان].
1) - ربيع الأبرار [540/3، باب 68].
2) - كتاب الآثار: 168، در متن و در حاشيه.
3) - صحيح مسلم 4:181[273/3، ح 7، كتاب الطلاق].
4) - صحيح بخارى 8:76[2011/5، ح 4953]؛ صحيح مسلم 4:179-183[271/3-276، ح 1-14، كتاب الطلاق].
5) - صحيح مسلم 4:181.
6) - تاريخ طبرى 5:34[228/4]؛ كامل ابن اثير 3:27[219/2، حوادث سال 23 ه]؛ الصواعق: 62 [ص 104]؛ فتح الباري 7:54[67/7] و نگارندۀفتح الباري اين حديث را صحيح دانسته است.
7) - گوشهاى از آنها را در ص 511-581 ياد آور شديم.
8) - موطّأ مالك 1:126[149/1، ح 20].
در شريعت محمّد صلى الله عليه و آله ايجاد كرد، و مردان شكمپرستى و حرص و آز، و كارهاى باطل، و شيفتگان خاندان اميّه، مثل پسر عمر و فرزندان بيت اُموى از او در اين بدعت پيروى كردند چنانكه به تفصيل پيرامون آن سخن گفتيم(1). و احمد در «مسند»(2)خود از پسر عمر نقل كرده است: «من نماز را با پيامبر صلى الله عليه و آله، ابوبكر، عمر و با عثمان در آغاز خلافتش شكسته خواندم، سپس عثمان تمام خواند».
و از عجايب و غرايب فقهِ او روايتى است كه ابوداود در «سنن»(3)خود از طريق سالم نقل كرده است: «عبداللّه بن عمر كفش را براى زن مُحرم مىبريد، سپس صفيّه دختر ابو عبيد برايش نقل كرد: عايشه براى او روايت كرده است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله پوشيدن كفش را به زنان اجازه داد؛ پس پسر عمر اين كار را ترك كرد».
و پيشواى شافعيّه در كتاب «الاُمّ»(4)نقل كرده است: «پسر عمر به زنان فتوا مىداد كه وقتى مُحرم شدند كفشهايشان را ببرند، تا اينكه صفيّه از عاشيه به او خبر داد كه: او به زنان فتوا مىداد كه نبرند؛ پس پسر عمر از اين كار دست برداشت».
و چنانكه زركشى در «الإجابة»(5)نقل كرده است: «همۀ امّت اسلام اجماع دارند كه منظور از خطابى كه دربارۀ لباس وجود دارد مردان هستند نه زنان، و پوشيدن لباس دوخته شده و كفش براى زنان [در حال احرام] جايز است».
و از روايات پسر عمر است: بخارى و مسلم نقل كردهاند: «پسر عمر مزرعههايش را در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و در زمان حكومت ابوبكر و عمر و عثمان و آغاز خلافت معاويه كرايه مىداد، تا اينكه در پايان خلافت معاويه به او خبر رسيد كه رافع بن خديج حديثى پيرامون نهى رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين كار نقل مىكند؛ پس بر او وارد شد و از او در اينباره پرسيد، و او گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله از كرايه دادن مزرعهها نهى مىكرد، و پسر عمر پس از آن، اين كار را رها كرد. و از آن پس هرگاه از او در اين باره سؤال مىشد مىگفت: رافع بن خديج گفته است كه رسولخدا صلى الله عليه و آله از اين كار نهى كرده است»(6).
و در حاشيۀ «صحيح مسلم» آمده است(7):
اينكه گفت: «و در آغاز خلافت معاويه» كار عجيبى كرد كه براى معاويه تعبير «خلافت» را آورد، پس از اينكه براى خلفاى سه گانه تعبير «حكومت» را آورد، و نفر چهارم را از قلم انداخت، با اينكه خلافتِ كامل ويژۀ آنهاست. و عبارت بخارى اين است: «پسر عمر مزارعش را در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر و عثمان و آغاز حكومت معاويه كرايه مىداد».
و چنانكه قسطانى(8)در باب روزۀ عاشورا نقل كرده، معاويه مىگفت: «أنا أوّل الملوك» [من نخستين پادشاه هستم].
و مناوى در «شرح الجامع الصغير»(9)نوشته است: «الخلافة بالمدينة والمُلك بالشام» [خلافت در مدينه، و حكومت در شام بود]، و اين از معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله است كه آنچه خبر داده بود واقع شد.
ومناوى - در شرح حديث او: «الخلافة بعدي في اُمّتي ثلاثون سنة» [خلافت پس از من در ميان امّتم سى سال است] - نوشته است: گفتهاند: در مدّت سى سال، فقط خلفاى چهارگانه و ايّام خلافت حسن بود (و سپس].
1) - نگاه كن: ص 738-743 از اين كتاب.
2) - مسند احمد 2:16[86/2، ح 4638].
3) - سنن أبي داود 1:289[166/2، ح 1831].
4) - كتاب الاُمّ [147/2].
5) - الإجابة: 118 [ص 106، ح 5].
6) - صحيح بخارى 4:47[825/2، ح 2218]؛ صحيح مسلم 5:21[362/3، ح 109، كتاب البيوع]؛ سنن نسائى 7:46 و 47 [102/3، ح 4640 و 4641].
7) - ر. ك: صحيح مسلم 5:22[362/3، ح 109، كتاب البيوع] از چاپ محمّد على صبيح و فرزندانش.
8) - إرشاد الساري [648/4، ح 2003].
9) - فيض القدير [509/3، ح 4147].
پادشاهى جاى آن را گرفت)؛ زيرا نام خلافت براى كسى شايسته است كه با عمل خود به سنّت، اين نام را تصديق كند و مخالفان سنّت، پادشاهانى هستند كه خود را خليفه ناميدهاند.
امينى مىگويد: آيا از پسر خليفه تعجّب نمىكنى كه در پايتخت دين رشد و نمو يافت و جوان و پير شد، در محيط وحى و خانه نبوّت و رسالت، در مدرسۀ بزرگ اسلام، و ميان جوانان صحابه و در حجرههاى بزرگان صحابه، ميان امّتى كه همۀ عالم از دانش سرشار آنها سيراب شد، و آفريدگان با نور هدايت آنها هدايت شدند، ولى تا اواخر حكومت معاويه در ظلمت نادانى باقى ماند، و پنجاه سال با اجارۀ حرام زندگى كرد، و با آن پول استخوان و عقل خود را رشد داد، و گوشت و پوستش را روياند، تا اينكه رافع بن خديج كه از بزرگان صحابه هم نبود و رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در روز بدر كوچك شمرده بود، وى را به سنّت رهنمون شد؟! در حالى كه سنّت دربارۀ «محاقله» و «مخابره»(1)در زبان صحابه روايت مىشد، و در برخى نقلها سخت گرفته شده و تهديد شده است؛ مانند سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث جابر:
«من لم يذر المخابرة فليؤذن بحرب من اللّه ورسوله»(2)[هر كسى مخابره را كنار نگذارد پس اعلام جنگ با خدا ورسولش نموده است].
و اين سنّت در كتابهاى صحيح و مسند با سندهايى كه به جابر بن عبداللّه، سعد بن ابى وقّاص، ابو هريره، ابو سعيد خدرى، و زيد بن ثابت منتهى مىشود، نقل شده است(3).
و اى كاش پسر عمر پس از اينكه دانست آنچه در طول زندگيش حرص و رغبت خود را با آن سير كرده و برآورده، ممنوع و حرام بوده است - و طبيعت حال اين بوده كه او اين كار را به ديگران ياد مىداده و آنها را ارشاد و هدايت مىكرده يا هلاك مىنموده و فريب مىداده است، و ديگران به خاطر اينكه او پسر فقيه صحابه و خليفۀ آنان بود از او پيروى مىكردند، كسى كه ما به گوشه هايى از فقه و دانش او در نوادر الأثر اشاره كرديم - از فقيهان امّت يا از خليفۀ خود معاويه، دربارۀ حكم مالى كه با عقد باطل گرفته و خورده، سؤال مىنمود.
آيا غلوّ آشكار يا جنايتى بزرگ بر جامعۀ دينى به شمار نمىرود كه چنين انسانى از مراجع امّت، فقها، بزرگان، و سرچشمۀ علم و دانش آنها، و از كسانى كه به گفتار و كردارش احتجاج مىشود، شمرده شود؟! و آيا او جايگاه قدمش در فقه را مىدانست (حدّ و اندازه و جايگاه خود را در فقه مىشناخت)؟! من نمىدانم.
و از روايات پسر عمر است: روايتى كه دار قطنى در «سنن»(4)خود از طريق عروه از عايشه نقل كرده است: اين سخن پسر عمر به عايشه رسيد كه: «في القُبلة الوضوء» [با بوسيدن، وضو واجب مىشود]. پس عايشه گفت: «كان رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقبّل وهو صائم ثمّ لا يتوضّأ»(5)[رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه روزه داشت مىبوسيد سپس وضو نمىگرفت].
و از روايات پسر عمر است: سخن او دربارۀ ازدواج موقّت، و گريۀ بر مرده، و طواف وداع بر حائض، و استعمال بوى خوش در حال احرام، كه اخبار آن به زودى مىآيد(6).
و آنچه ابن حجر در «فتح الباري»(7)از او نقل مىكند پرده از مقدار شناخت اين مرد نسبت به اسلام بر مىدارد:].
1) - [«محاقله» يعنى: زراعت نرسيده را بفروشد. وگفته شده: زراعت نرسيده را درخوشۀ آن دربرابر گندم بفروشد؛ مثلاً بگويد: اين خوشهها را در مقابل هزاركيلوگندم فروختم، كه مستلزم ربا مىباشد. وگفته شده: مزارعه وكاشتن دربرابر سهم معيّن يك سوم يا يك چهارم يا كمتر يا بيشتر، و اين مثل «مخابره» است].
2) - سنن بيهقى 6:128.
3) 3 - ر. ك: سنن نسائى 3:52[104/3، ح 4650]؛ سنن بيهقى 6:128-133.
4) - سنن دارقطنى 1:136، ح 10.
5) - الإجابة، زركشى: 118 [107، ح 6].
6) - ر. ك: ص 940-942 از اين كتاب.
7) - فتح الباري 8:209[260/8].
از مروان نقل شده است: وقتى خلافت را طلب كرد، پسر عمر را برايش ياد آور شدند، و او گفت: پسر عمر فقيهتر از من نيست لكن مسّنتر از من است و صحابى پيامبر بود.
و مردى كه مروان فقيهتر از اوست چه جايگاهى دارد؟!
و شايد با توجّه به اين روايات و روايات عجيب و نامأنوس يا سخنان از روى شتاب و بدون انديشهاى كه براى اين مرد (نوادر الرجل أو بوادره) در فقه ذكر مىشود، مىبينى كه ابراهيم نخعى آنگاه كه نزد وى پسر عمر و اينكه وى در حال احرام عطر مىزند، ياد مىشود مىگويد: «ما تصنع بقوله»(1)[چه كار به گفتۀ او دارى؟!].
و شعبى آن گونه كه ابن سعد در «الطبقات الكبرى»(2)نقل كرده، گفته است: «كان ابن عمر جيّد الحديث ولم يكن جيّد الفقه» [پسر عمر حديث خوب مىگفت، امّا خوب نمىفهميد (اهل روايت بود نه درايت)].
اين، ديدگاه شعبى است ولى ما ميان فهم اين مرد و حديث وى تفاوتى نمىگذاريم، و هر دو يكسان و بد هستند، بلكه حديثش بدتر و تباهتر از فهمش مىباشد و بد فهمىاش ناشى از بدى و تباهى حديثش مىباشد.
و گويا شعبى بر شواهد حافظۀ بد وى يا تحريف حديث توسّط وى آگاه نشده است؛ از اين رو نمونههايى از آن را ياد آور مىشويم:
1 - طبرانى(3)از طريق موسى بن طلحه نقل كرده است: به عايشه خبر رسيد كه پسر عمر مىگويد: «إنّ موت الفجأة سَخَطَةٌ على المؤمنين» [مرگ ناگهانى خشمى بر مؤمنان است]. پس عايشه گفت: «يغفر اللّه لابن عمر، إنّما قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله:
«موت الفجأة تخفيفٌ على المؤمنين وسَخَطَةٌ على الكافرين»(4)» [خدا پسر عمر را بيامرزد همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است:
مرگ ناگهانى تخفيف (گناهان) بر مؤمنان و خشمى بر كافران است].
2 - بخارى(5)از طريق پسر عمر نقل كرده است: پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر چاه بدر ايستاد و فرمود: «هل وجدتم ما وعدكم ربّكم حقّاً؟!» [آيا آنچه را پروردگارتان وعده داد، حقّ يافتيد؟!]. سپس فرمود: «إنّهم الآن يسمعون ما أقول» [همانا آنها اكنون آنچه را مىگويم مىشنوند]؛ سپس اين سخن براى عايشه نقل شد، او گفت: «قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنّهم الآن ليعلمون أنّ ما كنتُ أقول لهم حقّ» [رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: همانا آنها اكنون مىفهمند كه آنچه به آنها مىگفتم حقّ بود].
و در لفظ احمد در «مسند»(6)خود آمده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز بدر بر سر چاه نشست و فرمود: «يا فلان! يافلان! هل وجدتم ما وعدكم ربّكم حقاً؟! أما واللّه إنّهم الآن ليسمعون كلامي» [اى فلانى! اى فلانى! آيا آنچه را پرودگارتان وعده داد حقّ يافتيد؟ به خدا سوگند! اكنون سخن مرا مىشنوند]. يحيى مىگويد: پس عايشه گفت: «غفر اللّه لأبي عبد الرحمن إنّه وهمٌ، إنّما قال رسول صلى الله عليه و آله: «واللّه إنّهم ليعلمون الآن أنّ الّذي كنتُ أقول لهم حقّاً»، وأنّ اللّهتعالى يقول: (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ اَلْمَوْتى ) (وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي اَلْقُبُورِ )(7)» [خدا ابو عبدالرحمن را بيامرزد، اين اشتباه است، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «سوگند به خدا اكنون مىفهمند آنچه من مىگفتم حقّ بود» و خداوند متعال مىفرمايد: «مسلّما تو نمىتوانى سخنت را به گوش مردگان برسانى» * «و تو نمىتوانى سخن خود را به گوش آنان كه در گور خفتهاند برسانى»].2.
3 - در كتاب «إنصاف» اثر شاه صاحب آمده است: پسر عمر از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده است: «أنّ الميّت يعذّب ببكاء أهله عليه» [مرده با گريه كردن اهلش براى او، عذاب مىشود]؛ پس عايشه بر او حكم نمود كه حديث را بر وجه صحيحش اخذ نكرده است، رسول خدا صلى الله عليه و آله بر زنى يهودى گذر كرد كه اهل او برايش گريه مىكردند پس فرمود: «إنّهم يبكون عليها، وإنّها تعذّب في قبرها» [همانا اينها بر او گريه مىكنند و او در قبرش عذاب مىشود]. و پسر عمر پنداشته است گريه، علّت عذاب ميّت است، و پنداشته اين حكم هر ميتى را در بر مىگيرد.
ما قبلاً، اين حديث را به نقل از چند كتاب صحيح و مسند نقل كرديم(1)، و در آنجا پيرامون اين مسأله به تفصيل سخن گفتيم.
4 - بخارى در باب اذانِ كتاب «صحيح»(2)خود از عبداللّه بن عمر نقل كرده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «بلالاً يؤذّن بليل فكلوا واشربوا حتّى ينادي ابن اُمّ مكتوم» [همانا بلال در شب اذان مىگويد پس بخوريد و بياشاميد تا ابن امّ مكتوم اذان بگويد]. اين حديث از مواردى است كه عايشه سخن پسر عمر را خطا شمرده و مىگفت: پسر عمر اشتباه كرده، درستش اين است: «إنّ ابن اُمّ مكتوم ينادى بليل فكلوا واشربوا حتّى يؤذّن بلال» [همانا ابن ام مكتوم در شب اذان مىگويد پس بخوريد و بياشاميد تا بلال اذان بگويد].
و در لفظ بيهقى در «سننش»(3)آمده است: عايشه گفت: «قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: إنّ ابن مكتوم رجل أعمى فإذا أذّن فكلوا واشربوا حتّى يؤذّن بلال» [رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: همانا ابن مكتوم كور است پس هرگاه اذان گفت بخوريد و بياشاميد تا اينكه بلال اذان گويد]. عايشه مىگويد: و بلال طلوع فجر را مىفهميد، و عايشه مىگفت: پسر عمر اشتباه كرده است.
5 - احمد در «مسندِ»(4)خود از طريق يحيى بن عبدالرحمن بن حاطب از عبداللّه بن عمر نقل كرده است: «قال رسولاللّه صلى الله عليه و آله: الشهر تسع وعشرون وصفق بيديه مرّتين، ثمّ صفق الثالثة وقبض إبهامه» [رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ماه بيست و نه روز است و دو بار دو دستش را به هم زد سپس بار سوم نيز چنين كرد و انگشت شصت خود را جمع كرد]. پس عايشه گفت:
«غفر اللّه لأبي عبد الرحمن إنّه وَهَل، إنّما هجر رسول اللّه صلى الله عليه و آله نساءه شهراً، فنزل لتسع وعشرين فقالوا: يا رسول اللّه! إنّك نزلْتَ لتسع وعشرين؟! فقال: إنّ الشهر يكون تسعاً وعشرين» [خدا ابو عبدالرحمن را بيامرزد او اشتباه كرد، همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله از زنانش يك ماه دورى گزيد پس روز بيست و نهم آمد، آنها گفتند: اى رسول خدا در روز بيست و نهم آمدى؟ فرمود: اين ماه بيست و نه روز است].
و در (ص 56) آمده است: «فقيل له، فقال صلى الله عليه و آله: إنّ الشهر قد يكون تسعاً وعشرين» [پس به او گفته شد، و او فرمود: همانا ماه گاهى بيست و نه روز مىشود].
پسر عمر به اين اشتباه و وهم خود عمل مىكرد و عقيده داشت هر ماه بيست و نه روز است و مىگفت: رسول خدا فرموده: ماه بيست و نه روز است، و وقتى شبِ بيست ونهم بود و در آسمان ابر يا غبار بود صبح روز بعد را روزه مىگرفت(5).
و شايد پژوهشگر آنگاه كه بر اين روايات و امثال آن دست يابد شك نكند كه روايت پسر عمر در بدى و تباهى كمتر از فقاهتش نيست. و كسى كه جايگاهش در فقه و حديث اين است، به او و ديدگاهش توجّهى نمىشود و نمىتوان به حديثش اطمينان كرد.].
و از روايات پسر عمر است: ابن سعد در «الطبقات الكبرى»(1)از پسر عمر نقل كرده است: «لا اُقاتل في الفتنة، واُصلّي وراء من غلب» [در فتنه نمىجنگم، و پشت سر هر كه پيروز شود و غالب گردد نماز مىخوانم].
و ابن حجر در «فتح الباري»(2)نوشته است:
«كان رأي ابن عمر ترك القتال في الفتنة ولو ظهر أنّ إحدى الطائفتين محقّة والاُخرى مبطلة» [ديدگاه پسر عمر اين بود كه در فتنه جنگ را ترك مىكرد، هر چند ظاهر شود كه يكى از دو طرف بر حقّ و ديگرى بر باطل است].
و ابن كثير در تاريخ خود نوشته است(3):
«كان في مدّة الفتنة لا يأتي أميراً إلّاصلّى خلفه، وأدّى إليه زكاة ماله» [در مدّت فتنه حاكمى نمىآمد مگر اينكه پشت سر او نماز مىخواند و زكات مال خود را به او مىپرداخت].
در اينجا از پس پردهاى نازك به وضوح نمايان است كه پسر عمر اين ديدگاه گمراهكنندهاش را سپرى در برابر عار و ننگ عقبنشينى خود از همراهى مولا اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ جمل و صفيّن قرار داده، غافل از اينكه اين خود جنايت ديگرى است كه چركى آن گناه بزرگ به وسيله آن پاك نمىشود.
كِىْ آن جنگها فتنه بود تا پسر عمر در مقابل آنها براى شكار كردن و گول زدن احمقها تظاهر به خشك مقدّسى كند، در حالى كه امر چنان بود كه آن صحابى بزرگ، حذيفة بن يمان گفت: «لا تضرّك الفتنة ما عرفْتَ دينك، إنّما الفتنة إذا اشتبه عليك الحقّ والباطل»(4)[تا وقتى دينت را بشناسى فتنه ضررى بر تو ندارد، همانا فتنه وقتى است كه حقّ و باطل بر تو مشتبه شود]؟!
آيا پسر عمر از شناخت دينش دور بود، يا نمونه اين آيه بود: (يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اَللّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها )(5)[آنها نعمت خدا را مىشناسند، سپس آن را انكار مىكنند]؟!
و آيا پسر عمر آيۀ: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى اَلْأُخْرى فَقاتِلُوا اَلَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اَللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اَللّهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ )(6)[و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد؛ و هرگاه بازگشت و زمينه صلح فراهم شد، در ميان آن دو به عدالت صلح برقرار سازيد؛ و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مىدارد] را نشنيده بود؟!
و مردى عراقى او را با اين آيه محكوم و متحيّر ساخت، و پسر عمر پاسخى نداد و تنها از آن با اين سخن رهايى يافت: «مالك ولذلك؟! إنصرف عنّي»(7)[تو را به اين كارها چه؟ از من دور شو].
چرا براى پسر عمر رشد و هدايت از گمراهى آشكار نشده بود، و حقّ را از باطل تشخيص نمىداد؟! و چرا گروه متجاوز و طغيانگر را از ميان آن دو گروه نمىشناخت؟!
و آيا گمان مىكرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از فتنههاى پس از خود و اينكه امّتش را مانند پارههاى شب ظلمانى در
برمىگيرد(1)، خبر داد، و امّت را رها كرد كه در تاريكيهاى آن فرو رود و در گردابهاى آن هلاك شود، و راه نجات را براى امّت صاف و هموار نكرد، و او را به راه وسيع حقّ رهنمون نگشت، و هيچ كلمهاى دربارۀ آنچه امّت را نجات مىدهد نگفت؟!
پيامبر رحمت از اين مطلب به دور است و او صلى الله عليه و آله عذرى براى هيچ كس در قبال شناخت گروه متجاوز و طغيانگرِ از آن دو گروه در آن جنگها باقى نگذاشت، و حكم آن جنگها بر هيچ متديّنى پوشيده نبود.
مولا امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «لقد أهمّني هذا الأمر وأسهرني، وضربت أنفه وعينيه فلم أجد إلّاالقتال أو الكفر بما أنزل اللّه على محمّد صلى الله عليه و آله. إن اللّه تبارك وتعالى لم يرضَ من أوليائه أن يُعصى في الأرض وهم سكوت مذعنون، لا يأمرون بالمعروف ولاينهون عن المنكر؛ فوجدت القتال أهون عليّ من معالجة الأغلال في جهنّم»(2)[اين امر مرا بىتاب كرد و به شب بيدارى كشاند، و آن را سر و سامان دادم پس ديدم دو راه بيشتر ندارم: يا اينكه جنگ كنم و يا به آنچه خدا بر محمّد صلى الله عليه و آله نازل كرده كفر ورزم. همانا خداى تبارك و تعالى راضى نشده كه از جانب اوليايش در زمين سرپيچى شود و آنها ساكت بمانند و تواضع كنند، و امر به معروف و نهى از منكر نكنند؛ پس ديدم جنگ براى من آسانتر از ممارست با غل و زنجيرها در جهنّم است].
آيا گوش پسر عمر سنگين بود و آن نداى قدسى پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه را نشيند: «كأنّيبك تنبحك كلاب الحوأب، تقاتلين عليّاً و أنتِ له ظالمة» [گويا من تو را مىبينم كه سگهاى حوأب بر تو پارس مىكنند و تو با على مىجنگى در حالى كه بر او ظلم مىكنى]؟!
و سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به زبير: «إنّك تقاتل عليّاً وأنتَ ظالم له» [تو با على مىجنگى در حالى كه بر او ظلم مىكنى]؟!
و سخن او: «سيكون بعدي قوم يقاتلون عليّاً على اللّه جهادهم، فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه، فمن لم يستطع بلسانه فبقلبه، ليس وراء ذلك شيء»؟! [پس از من گروهى هستند كه با على مىجنگند، جهاد با آنها در راه خدا واجب است، پس هر كه نمىتواند با دستش با آنها بجنگد پس با زبانش با آنها بجنگد، و هر كسى نمىتواند با زبانش با آنها بجنگد با قلبش بجنگد، و در وراى آن چيزى وجود ندارد]؟!
حقيقتاً پسر عمر در مخالفت با اين سخن رسول خدا، با زبان و قلبش تا آنجا كه مىتوانست جنگيد!
و سخن او صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «يا عليّ ستقاتل الفئة الباغية وأنت على الحقّ، فمن لم ينصرك يومئذ فليس منّي» [اى على به زودى با گروه متجاوز مىجنگى در حالى كه بر حقّ هستى، پس هر كه تو را در آن روز يارى ندهد از من نيست]؟!
و سخن او صلى الله عليه و آله: «ستقاتل بعدي الناكثين والقاسطين والمارقين» [به زودى پس از من با ناكثان (عهد شكنان) و قاسطان (ظالمان) و مارقان (خارج شوندگان) مىجنگى]؟!
و سخن او صلى الله عليه و آله: «أنت فارس العرب و قاتل الناكثين والمارقين والقاسطين» [تو شجاع عرب و قاتل ناكثان و مارقان و قاسطان هستى]؟!
و سخن او صلى الله عليه و آله به عمّار بن ياسر: «تقتلك الفئة الباغية» [تو را گروه متجاوز مىكشد]. و گروه معاويه او را كشت.
و احاديث ديگرى كه پيش از اين گذشت(3).
فرض كن پسر عمر خود چيزى از اين احاديث ثابت شده را از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيده بود، امّاآيا بعداً هم نشنيده بود؟! آيا آن تعداد فراوان از رزم آوران بدر كه از بزرگان صحابۀ صدر اوّل بودند و با ناكثان و قاسطان جنگيدند، و گوش آنها پر بودم.
از عهد و پيمان رسول خدا صلى الله عليه و آله با آنان، و فرمان او به آنها كه با آن گروههاى خروج كنندۀ عليه امام بر حقّ و طاهر بجنگند، را تصديق نمىكرد؟!
پس كدام دروغ بزرگتر از دروغى است كه پسر عمر در نامهاى به معاويه نوشت: «أحْدَثَ علىٌّ أمراً لم يكن إلينا فيه من رسول اللّه صلى الله عليه و آله عهدٌ، ففزعتُ إلى الوقوف وقلتُ: إن كان هذا هدىً ففَضْلٌ تركْتُه، وإن كان ضلالة فشرٌّ منه نجوتُ»(1)[على امرى را بدعت نهاد كه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن امر سفارشى به ما نرسيده است، پس به توقّف و درنگ پناه بردم و گفتم: اگر اين، هدايت است پس فضيلتى است كه ترك كردهام، و اگر گمراهى است پس شرّى است كه از آن نجات يافتهام]؟!
و آيا بر پسر عمر نداى پيامبر كريم مخفى مانده بود: «عليٌّ مع الحقّ والحقّ مع عليّ، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض يوم القيامة» [على با حقّ و حقّ با على است و از هم جدا نمىشوند تا در روز قيامت در حوض (كوثر) بر من وارد شوند].
يا سخن او صلى الله عليه و آله: «عليّ مع الحقّ والحقّ معه وعلى لسانه، والحقّ يدور حيثما دار عليّ» [على با حقّ و حقّ با اوست و بر زبانش جارى است، و هر كجا على است حقّ به گرد او مىچرخد]؟!
يا سخن او صلى الله عليه و آله: «لحمك لحمي، ودمك دمي، والحقّ معك» [گوشت تو گوشت من، وخون تو خون من، وحقّ با تو است]؟!
يا سخن او صلى الله عليه و آله: «ستكون بعدي فتنة فإذا كان ذلك فالزموا عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه أوّل من يصافحني يوم القيامة، وهو الصدّيق الأكبر، وهو فاروق هذه الاُمّة، يفرق بين الحقّ والباطل، وهو يعسوب المؤمنين، والمال يعسوب المنافقين»(2)[پس از من فتنهاى رخ مىدهد پس در آن هنگام ملازم و همراه على بن ابى طالب باشيد؛ زيرا او نخستين كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه مىكند، و او صدّيق اكبر وفاروق اين امّت است كه حقّ وباطل را از يكديگر جدا مىكند، و او امير مؤمنان است ومال امير منافقان است]؟!
يا سخن او صلى الله عليه و آله: به على و همسر و دو فرزندش: «أنا حربٌ لمن حاربتم وسلمٌ لمن سالمتم» [من با كسى كه شما بجنگيد مىجنگم و با كسى كه آشتى كنيد آشتى هستم]؟!
يا سخن او صلى الله عليه و آله: «أنا حربٌ لمن حاربكم وسلمٌ لمن سالمكم» [من مىجنگم با كسى كه با شما مىجنگد و آشتى هستم با كسى كه با شما آشتى است]؟!
يا سخن او در حجّة الوداع در حضور صد هزار يا بيشتر: «من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه، وعادِ من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله وأحبّ من أحبّه، وأبغض من أبغضه، وأدر الحقّ معه حيث دار»(3)[هر كه من مولاى او هستم اين على مولاى اوست، خدا يا هر كه او را دوست دارد دوست بدار، و دشمن بدار هر كه او را دشمن مىدارد، و يارى كن هر كه او را يارى مىكند، و خوار گردان هر كه او را خوار مىسازد، و دوست بدار هر كه او را دوست مىدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن مىدارد و هر كجا هست حقّ را گرد او بچرخان (و او را محور حقّ قرار بده)].
و جاى تأسّف است كه اين مرد در روزى كه پشيمانى سودى نداشت از يارى نكردن على امير المؤمنين در آن جنگها پشيمان شد، و مىگفت: «ما أجدني آسى على شيء من أمر الدنيا إلّاأنّي لم اُقاتل الفئة الباغية» [خود را نمىيابم كه بر چيزى از امر دنيا تأسّف بخورم مگر بر اينكه با گروه متجاوز و طغيانگر نجنگيدم].
و در لفظى آمده است: «ما آسى على شيء إلّاأنّي لم اُقاتل مع عليّ الفئة الباغية» [بر چيزى تأسّف نمىخورم جز بر اينكه به همراه على با گروه متجاوز نجنگيدم].ت.
و در لفظى ديگر آمده است: هنگامى كه مرگش رسيد گفت: «ما أجد في نفسي من أمر الدنيا شيئاً إلّاأنّي لم اُقاتل الفئة الباغية مع عليّ بن أبي طالب عليه السلام»(1)[در خودم چيزى از امر دنيا را نمىيابم مگر اينكه من به همراه على بن ابى طالب عليه السلام با گروه متجاوز نجنگيدم].
و امّا نماز گزاردن او با هر كه پيروز مىشد و غلبه پيدا مىكرد و امير مىشد، خود از شواهد نادانى او به شأن و جايگاه عبادات، و سبك شمردن دين حنيف، و بازى كردن با شعائر الهى و شعائر اسلام مقدّس است، همانا شيطان بر او چيره شد و ذكر خدا را از ياد او برد. اين مرد اين سخن شرم آور را عذر و بهانۀ خود در ترك نماز پشت سر بهترين انسانها و يكى از دو انتخاب شده، و محبوبترين مردم نزد خدا و رسولش، على اميرالمؤمنين كه در زبان خداى عزيز معصوم خوانده شده است، و بهانۀ خود براى اقامه نماز پشت سر حجّاجِ خبيثِ لا اُبالى قرار داد.
از طريق سفيان ثورى از سلمة بن كهيل نقل شده است: من و ذر مرهبى(2)دربارۀ حجّاج سخن مىگفتيم؛ پس او گفت: حجّاج مؤمن است. و من گفتم: كافر است.
حاكم نوشته است: و درستى اين سخن را گفتارى از مجاهد بن جبر در آنچه از طريق ابوسهل احمد قطان از اعمش روايت كردهايم، آشكار مىسازد و مىگويد: به خدا سوگند! از حجّاج بن يوسف شنيدم كه گفت: «يا عجباً من عبد هذيل - يعني عبداللّه بن مسعود - يزعم أنّه يقرأ قرآناً من عند اللّه، واللّه ما هو إلّارَجَزٌ من رَجَز الأعراب، واللّه لو أدركْتُ عبد هذيل لضربْتُ عنقه»(3)[از بنده هذيل - يعنى عبداللّه بن مسعود - در شگفتم كه گمان مىكند قرآنى از جانب خدا مىخواند، و به خدا سوگند! چيزى جز رَجَزى از رَجَزهاى اعراب نيست، و به خدا سوگند! اگر بندۀ هذيل را درك مىكردم گردنش را مىزدم].
و ابن عساكر اضافه كرده است: «ولاُخْلِيَنَّ منها المصحف ولو بضلع خنزير» [و قرآن را از آن رَجَزها خالى مىكردم هر چند با استخوان دندۀ يك خوك].
و ابن عساكر(4)در «تاريخ» خود اين سخن را از خطبه او نقل كرده است: «اتّقوا اللّه ما استطعتم فليس فيها مثوبة، واسمعوا وأطيعوا لأمير المؤمنين عبد الملك فإنّها المثوبة. واللّه لو أمرتُ الناس أن يخرجوا من باب من أبواب المسجد فخرجوا من باب آخر لحلّت لي دمائهم و أموالهم» [هر چه تقواى الهى را پيشه سازيد ثوابى در آن نيست، و به امير المؤمنين عبدالملك گوش دهيد و از او اطاعت كنيد كه ثواب در اين است. و به خدا سوگند! اگر به مردم فرمان دهم كه از درى از درهاى مسجد خارج شوند و آنها از در ديگر خارج شوند همانا خونها و اموال آنها بر من حلال مىشود].
وانگهى، پسر عمر كسى است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «في ثقيفٍ كذّابٌ ومبير» [در ميان قبيلۀ ثقيف فردى بسيار دروغگو و هلاك كننده وجود دارد]، و سخن او: «إنّ في ثقيف كذّاباً ومبيراً»(5)[همانا در ميان ثقيف فرد بسيار دروغگو و هلاك كننده وجود دارد]. و مردم در گذشته و حال اجماع دارند كه آن هلاك كننده، حجّاج است.
1) - الطبقات الكبرى، چاپ ليدن 4:136 و 137 [187/4]؛ الاستيعاب 1:369 و 370 [القسم الثالث/ 953، شمارۀ 1612]؛ اُسد الغابة 3:229[342/3، شمارۀ 3080]؛ الرياض النضرة 2:242[201/3].
2) - وى يكى از عابدان اهل كوفه و از راويان صحاح ستّه است.
3) - مستدرك حاكم 3:556[641/3، ح 6352]؛ تاريخ ابن عساكر 4:69[159/12-160، شمارۀ 1217؛ مختصر تاريخ دمشق 6:215].
4) - تاريخ مدينه دمشق 4:69[159/12، شمارۀ 1217؛ مختصر تاريخ دمشق 214/6].
5) - صحيح ترمذى 9:64؛ و 13:294[432/4، ح 2220؛ 686/5، ح 3944]؛ مسند احمد 2:91 و 92 [218/2، ح 5612؛ ص 221، ح 5632]؛ تاريخ ابن عساكر 4:50[121/12-122، شمارۀ 1217].
جاحظ نوشته است: حجّاج در كوفه خطبه خواند پس كسانى كه قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه را زيارت مىكنند ياد آور شد و گفت: «تبّاً لهم إنّما يطوفون بأعواد ورمّة بالية هلاّ طافوا بقصر أمير المؤمنين عبد الملك؟! ألا يعلمون أنّ خليفة المرء خيرٌ من رسوله؟!»(1)[مرگ بر آنها! همانا بر چوبها و استخوان پوسيده طواف مىكنند چرا بر قصر اميرالمؤمنين عبدالملك طواف نمىكنند؟! آيا نمىدانند كه خليفۀ مرد بهتر از رسولش مىباشد؟!].
و حافظ ابن عساكر در «تاريخ»(2)خود مىنويسد: «دو مرد اختلاف كردند: يكى گفت: حجّاج كافر است، و ديگرى گفت: او مؤمنِ گمراه است. پس از شعبى پرسيدند او گفت: «إنّه مؤمن بالجبت والطاغوت، كافر باللّه العظيم» [او مؤمن به بت و طاغوت، و كافرِ به خداى عظيم است].
همۀ اينها را رها كن و آنچه كه ترمذى و ابن عساكر از طريق هشام بن حسّان نقل كردهاند، را بگير كه گفت: «افرادى كه حجّاج زندانى نمود و سپس كشت شمرده شدند پس صد و بيست هزار بودند(3). و در زندانش هشتاد هزار زندانى بود كه سى هزار آنها زن بودند»(4).
و اين قتل عام وحشيانه و گسترده و آن زندان عمومى، در برابر ديدگان پسر عمر قرار داشت و از نزديك به آن مىنگريست، او همۀ ايّام حجّاج را درك كرد، و پسر عمر مُرد در حالى كه حجّاج زنده بود و قتل عام مىكرد و جسورانه و بىباكانه از هيچ جنايتى فروگذار نمىكرد.
آيا مثل چنين ستمگرِ پيمانشكنِ گناهكارى شايستۀ اقتدا كردن است، امّا آقاى عرب و تنديس قداست و كرامت، شايسته نيست؟! و آيا پسر عمر روزى كه با حجّاج بيعت كرد عذرى را كه براى امتناع از بيعت با پسر زبير آورد فراموش كرده بود، آنگاه كه به او گفته شد: چه چيز مانع تو شد كه با اميرالمؤمنين پسر زبير بيعت كنى در حالى كه اهل مكّه و مدينه و بيشتر اهل شام با او بيعت كردهاند؟! و او پاسخ داد: «واللّه لا اُبايعكم وأنتم واضعوا سيوفكم على عواتقكم، تصيب أيديكم من دماء المسلمين» [به خدا سوگند! با شما بيعت نمىكنم در حالى كه شمشيرهاى خود را بر دوش خود گذاشتهايد و از دستان شما خون مسلمانان مىچكد](5).
چرا و چگونه پسر عمر در حالى كه در برابر ديدگانش دستهاى حَجّاج و مأموران شكنجۀ وى - كه از آنها خونهاى مسلمانان، خونهاى گروه بزرگى از بندگان شايسته خدا، و جانهايى پاك از شيعه آل اللّه، مىچكيد - قرار داشت، به او اقتدا مىكرد و با او بيعت نمود؟!
و به حكم كدام كتاب يا سنّتى براى او شكستن سوگندش جايز شد در روزى كه با ابن زبير بيعت كرد، و دستش را در حالى كه از ضعف مىلرزيد براى بيعت با او دراز كرد، پس از اينكه سركردههاى خوارج و دشمنان اسلام و خارج شدگان از دين يعنى نافع بن ازرق و عطيّه بن اسود و نجدة بن عامر، با او بيعت كردند(6)؟!
كاش من و قومم مىدانستيم كه آيا در شريعت اسلام حكمى براى غلبه و چيرگى وجود دارد تا مسلمان در نمازى كه پايۀ دين و با فضيلتترين اعمال امّت محمّد صلى الله عليه و آله است به آن تكيه كند؟!3.
1) - النصائح، ابن عقيل: 81، چاپ دوم [ص 106].
2) - تاريخ مدينة دمشق 4:81[187/12-188، شمارۀ 1217؛ مختصر تاريخ دمشق 228/6].
3) - صحيح ترمذى 9:64[433/4، ح 2220]؛ تاريخ ابن عساكر 4:80[184/12، شمارۀ 1217؛ مختصر تاريخ دمشق 226/6]؛ تيسير الوصول 4:36[41/4].
4) - تاريخ ابن عساكر 4:80[185/12، شمارۀ 1217]؛ المستطرف 1:66[53/1].
5) - سنن بيهقى 8:192.
6) - سنن بيهقى 8:193.
ابن حزم در «المحلّى» نوشته است(1):
پسر عمر پشت سر حجّاج ونجده(2)نماز مىخواند، كه دوّمى خارج شده از دين، و اوّلى فاسقترين خلق بود.
آيا سزوارترين مردم به امامت كسى نيست كه در قرائت قرآن فصيحتر و داناترين مردم به سنّت باشد؟!
آيا اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله از سنّت صحيح و ثابت نيست: «يؤمّ القوم أقرؤهم لكتاب اللّه، فإن كانوا في القراءة سواء فأعلمهم بالسنّة، فإن كانوا في السنّة سواء فأقدمهم هجرة، فإن كانوا في الهجرة سواءً فأقدمهم سلماً»(3)[كسى كه فصيحتر قرآن مىخواند امام قوم مىشود، و اگر در خواندن مساوى هستند پس آنكه داناترين آنها به سنّت است، و اگر در دانايى به سنّت مساوى هستند پس آنكه زودتر هجرت كرده، و اگر در هجرت مساوى هستند پس آنكه زودتر مسلمان شده امام قوم مىشود]؟!
آيا پسر عمر را خوشحال نمىكرد كه نمازش قبول شود؟! يا از نماز حجّاج خوشش مىآمد كه او و خطيبانش على و پسر زبير را لعن مىكردند(4)؟! يا اينكه مىدانست كه نماز و ساير عبادات براى مسلمانان فايدهاى ندارد مگر اينكه با ولايت آقاى عترت سلام اللّه عليه همراه باشد(5)، و پسر عمر خود را مىشناخت و مىدانست كه فاقد اين ولايت و به دور از آن است پس در اين صورت اقتدايش به امام عادل يا امام ستمگرِ لا اُبالى يكسان است؟!
اگر اين مرد غلبه را ملاك اقتدا مىدانست پس چرا به اميرالمؤمنين عليه السلام كه در جنگ جمل و نهروان غالب شد اقتدا نكرد؟!
و در جنگ صفين نيز مغلوب نشد و تنها پسر عاصى در آن جنگ حقّه بازى كرد، و امر بر فريب خوردگان و بىتجربهها مشتبه شد، امّا اهل بصيرت آن نيرنگ را فهميدند و از باور خود به اندازۀ يك چشم برهم زدن دور نشدند.
و پيش از اين جنگها، بيعت با خليفۀ حقّ بدون اينكه معارض و مزاحمى باشد تا چيره از مغلوب شناخته شود، منعقد گشت و امام عدل عليه السلام بر كرسى خلافت چيره شد وبر بالش آن تكيه داد؛ پس چرا پسر عمر او را رها كرد و با اينكه تمام شرايط بيعت و ملاك اقتدا براساس ديدگاه خود ابن عمر، در امام على عليه السلام فراهم بود، به آن حضرت اقتدا نكرد؟!
و نجده كه از خوارج بود كيست؟! و كِىْ بر همۀ جوامع اسلامى غلبه كرد؟! و اقتدا به وى چه ارزشى دارد در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خوارج را با خروج از دين شناساند و فرمود: «يخرج قوم من اُمّتي يقرؤون القرآن ليست قراءتكم إلى قراءتهم بشيء، ولا صلاتكم إلى صلاتهم بشيء، ولا صيامكم إلى صيامهم بشيء، يقرؤون القرآن يحسبون أنّه لهم، وهو عليهم، لا تجاوز صلاتهم تراقيهم، يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرميّة»(6)[قومى از امّت من خروج مىكنند كه قرآن مىخوانند و قرائت شما در مقايسه با قرائت آنها چيزى نيست، و نماز شما در مقايسه با نماز آنها چيزى نيست، و روزۀ شما در مقابل روزۀ آنها چيزى نيست (يعنى كمّيّت قرآن خواندن و نماز و روزۀ آنها بيشتر از شماست)، قرآن را مىخوانند و گمان مىكنند به نفع آنهاست در حالى كه به ضرر آنهاست، نماز آنها از ترقوههاى آنها بالاتر نمىرود؛ از دين خارج مىشوند آن گونه كه تير به سرعت به هدف مىخورد وآنرا پاره كرده و از جانب ديگر خارج مىشود]؟!ت.
1) - المحلّى 4:213.
2) - نجدة بن عامر - عمير - يمانى از سران خوارج، و منحرف از حقّ بود، وى در يمامه و بعد از مرگ يزيد بن معاويه خروج كرد و به مكّه آمد، و او سخنان مشهورى دارد، و يارانى داشت كه منقرض شدند، و در سال 70 كشته شد؛ لسان الميزان 6:148[177/6، شمارۀ 8757].
3) - صحيح مسلم: 2:133[119/2، ح 290 كتاب المساجد]؛ صحيح ترمذى 6:34[495/1، ح 235]؛ سنن ابي داود 1:96[159/1، ح 582 و 584].
4) - نصب الراية 26:2.
5) - ر. ك: المحلّى، ابن حزم 5:64 [مسالۀ 528].
6) - صحيح ترمذى 9:37[417/4، ح 2188]؛ سنن بيهقى 8:170؛ و مسلم [443/2، ح 156، كتاب الزكاة]، وابو داود [244/4، ح 4768] اينروايت را نقل كردهاند آن گونه كه در تيسير الوصول 4:31[36/4] آمده است.
و فرمود: «الخوارج كلاب النار»(1)[خوارج سگان جهنّم هستند]. اين روايت از طريقى وارد شده كه سيوطى در «الجامع الصغير» آن را صحيح دانسته است(2).
پس فردى از صحابه كه از روايات صحيح رسيده از پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله دربارۀ ناكثان و قاسطان و مارقان بهرهمند نمىشود و بر اساس آنها رفتار نمىكند چه ارزشى دارد؟! همانا پسر عمر فرجام بدِ تركِ بيعت واجب با مولا اميرالمؤمنين عليه السلام، و تبرّك جستن به دست بزرگوار او كه دست رسول خدا صلى الله عليه و آله و خليفۀ بدون منازع او بود، و ترك اقتدا به او و داخل شدن در گروه او كه جان پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و بقيّۀ او بود (كسى بود كه پيامبر از خود باقى گذارد)، را با ذلّتِ بيعت با مثل حجّاجِ ستمكار چشيد، و خداوند او را در آنجا دچار ذلّت و خوارى نمود تا جايى كه آن ستمگرِ دروغگوىِ هلاك كننده، براى پسر عمر ارزشى نديد كه دستش را به او بدهد پس پايش را به سوى او دراز كرد و پسر عمر با او بيعت كرد! و خداوند او را با نماز خواندن پشت سر حجّاجِ خارج شدۀ از دين، خوار و ذليل كرد و همين دو مورد براى خوارى و ذلت او در دنيا كافى است، و همانا عذاب آخرت سختتر و ماندنىتر است.
و از موارد خوار شدن وى توسّط خداى سبحان اين بود كه حجّاج را بر او مسلّط نمود و او را كشت و بر او نماز خواند(3)، و چقدر اين نماز و دعا از آن ظالم بيدادگر، سنگدل و بى رحم مقبول و مستجاب است!
پسر عمر عذرى ديگر دارد: ابو نعيم در «الحلية»(4)از طريق نافع از پسر عمر نقل كرده است: «مردى نزد او آمد و گفت: اى ابو عبدالرحمن! تو پسر عمر و صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله هستى پس چه چيز تو را از اين امر بازداشت؟ گفت:
«يمنعني أنّ اللّه تعالى حرّم عليّ دم المسلم» [خداوند تعالى خون مسلمان را بر من حرام كرده و اين مرا بازداشت].
گفت: «خداى عزّوجلّ مىفرمايد: (وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ اَلدِّينُ لِلّهِ )(5)[و با آنها پيكار كنيد! تا فتنه (و بت پرستى، و سلب آزادى از مردم،) باقى نماند؛ و دين، مخصوص خدا گردد].
پسر عمر گفت: «قد فعلنا وقد قاتلناهم حتّى كان الدين للّه، فأنتم تريدون أن تقاتلوا حتّى يكون الدين لغير اللّه» [ما اين كار را كرديم و با آنها جنگيديم تا دين براى خدا شد، و شما مىخواهيد بجنگيد تا دين براى غير خدا شود].
پسر عمر را واگذار كه خودش را فقيهتر از همۀ صحابه اعمّ از مهاجران صدر اسلام و انصار كه به همراه اميرالمؤمنين عليه السلام در آن هياهوها و جنگها جنگيدند مىپندارد ولى آيا خود را از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز فقيهتر مىداند كه اصحاب خود را به يارى مولا اميرالمؤمنين عليه السلام در آن جنگها فرمان داد، و به جنگيدن در آن جنگهاى خونين امر كرد، و از عقب نشستن و تأخير و درنگ نهى نمود؟!
و آيا پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانست كه پيكار گران از هر دو گروه از اهل لا اله إلّااللّه هستند و با اين حال دستور داد به همراه على عليه السلام بجنگند؟! يا آن را نمىدانست و به ريختن خون مسلمانان امر نمود؟! خدايا ما را بيامرز.
و آيا پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانست كه نتيجۀ آن جنگ اين است كه دين براى غير خدا مىشود، و در عين حال بر آن تشويق نمود؟!
آيا آن حضرت به اين مطلب علم نداشت، امّا پسر عمر دانست و از آن اجتناب كرد؟! پناه مىبرم به خدا از بىعدالتىِ در گفتار.
و چقدر اين عذر و بهانۀ پسر عمر شبيه عذر و بهانۀ پدرش است كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به كشتن ذوالثديه(1)سركردۀ خوارج فرمان داد، او را نكشت و عذر آورد كه او را در حال تضرّع و زارى و در حالى كه صورتش را براى خدا بر زمين گذاشته، يافته است(2).
وانگهى، بودن دين براى غير خدا آيا از ناحيۀ مولا امير المؤمنين علىّ بود و او و اصحابش آن را مىخواستند؟! يا از ناحيۀ دشمنان و گروه متجاوز و طغيانگرِ بر او بود؟!
احتمال نخست با آنچه در قرآن كريم و سنّت شريفه در حقّ او عليه السلام و در حقّ دوستداران و تابعان و دشمنانش، و در خصوص آن سه جنگ آمده - چنانكه در اين كتاب ما پراكندهاند - سازگارى ندارد اگر چه پسر عمر از آن غفلت كرد يا خود را به غفلت زد.
واگر احتمال دوم را اراده كرده، پس چرا پس از اينكه از بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام كناره گرفت، با معاويه بيعت نمود؟!
اينها پرسشهايى است كه نمىدانم آيا پسر عمر پاسخى براى آنها در محكمۀ عدل الهى دارد؟! گمان نمىكنم. و شايد از اين پرسشها به دليل كم عقلىِ ساقط كنندۀ تكليف، رهايى يابد.
بررسى اخبار پسر عمر، ما را بر موارد پيروى وى از بدعتهاى پدرش، و گرفتن ديدگاههاى منحرف از قرآن و سنّت وى را به عنوان دين خدا، پس از اينكه راه رشد و هدايت از گمراهى آشكار شده، آگاه مىسازد. گناه آنان چيست كه وقتى كار زشتى انجام مىدهند مىگويند: «پدران خود را بر اين عمل يافتيم و خداوند ما را به آن دستور داده است»(3)؟!
از جمله بدعتهاى پسر عمر: حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد»(4)از پسر عمر نقل كرده است: چون دربارۀ ازدواج موقّت از او سؤال شد گفت: «حرام است». پس گفته شد: ابن عبّاس آن را جايز مىداند. گفت: «واللّه لقد علم ابن عبّاس أنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله نهى عنها يوم خيبر وما كنّا مسافحين» [به خدا سوگند! ابن عبّاس مىداند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز خيبر از آن نهى كرد، و ما زناكار نيستيم].
و بيهقى در «السنن الكبرى»(5)از عبداللّه بن عمر نقل كرده است: از او دربارۀ ازدواج موقّت با زنان سوال شد پس گفت: «حرام؛ أما إنّ عمر بن الخطّاب رضى الله عنه لو أخذ فيها أحداً لرجمه بالحجارة» [حرام است، همانا عمر بن خطّاب اگر كسى را دربارۀ آن مىگرفت او را سنگسار مىكرد].
اين مرد با اين حكم قطعى خود به حرام بودن متعه، به خدا و رسولش نسبت دروغ داده است، سؤال كننده تنها از دين خدا از او پرسيد نه از بدعت پدرش. و او در اين سخن خود پدرش را نيزتكذيب كرده آنجا كه مىگويد: «متعتان كانتا على عهد رسولاللّه صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عنهما واُعاقب عليهما» [دو متعه در زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله وجود داشت ومن از آن نهى مىكنم وبر انجام آن مجازات مىنمايم].
و مىگويد: «ثلاث كنّ على عهد رسول اللّه أنا محرّمهنّ ومعاقب عليهنّ: متعة الحجّ، ومتعة النساء، وحيّ على خير العمل» [سه چيز در زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله وجود داشت ومن آن را حرام مىكنم وبه خاطر آن مجازات مىنمايم: حجّ تمتع، ازدواج موقّت با زنان، (گفتن) حىّ على خير العمل]، و از آن زمان چيزى را استثناء نكرد (پس اطلاق كلام عمر مىرساند كه در تمام مدّت زندگى پيامبر،
1) - وى سركرده فتنه در روز نهروان بود كه اميرالمؤمنين امام على عليه السلام در آن روز وى را كشت، آنگونه كه در صحيح مسلم [443/2، ح 156 كتاب الزكاة] آمده است.
2) - نگاه كن: مسند احمد 3:15[390/3، ح 10734]؛ تاريخ ابن كثير 7:298[330/7، حوادث سال 37 ه] [ر. ك: الغدير 291/7-294].
3) - [خداوند در سورۀ اعراف، آيۀ 28 مىفرمايد: (وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اَللّهُ أَمَرَنا بِها)].
4) - مجمع الزوائد 4:265.
5) - السنن الكبرى 7:206.
آن دو متعه حلال بودهاند)، و تحريم را به خود نسبت داد، و اساساً اين حكم از اوّليّات و نو آورىهاى عمر شمرده شده است.
و پسر عمر ابن عبّاس را نيز تكذيب نمود و به اوتهمت زد كه حكم خدا را مىداند و بر خلاف آن فتوا مىدهد، و در اين سخن زشتش به خدا سوگند ياد مىكند، در حالى دانشمند امّت از اين مصيبت بزرگ به دور است.
و نيز آقاى عترت اميرالمؤمنين عليه السلام را در نسبت دادن نهى از ازدواج موقّت به عمر در اين سخن: «لولا نهيه عنها ما زنى إلّا شقيّ» [اگر نهى عمر نبود كسى جز بدبخت زنا نمىكرد] تكذيب نمود.
وانگهى، اجماع حافظان و شرح دهندگان صحيح بخارى بر نهى نشدن از متعه در روز خيبر، اين سخن را تكذيب مىكند.
و از سهيلى و ابو عمر و زرقانى گذشت كه اين سخن توهّم و اشتباه است و هيچ كدام از سيره نويسان و راويان اخبار آن را نمىشناسد. ما پيرامون اين بحث به تفصيل سخن گفتيم(1).
و از جمله بدعتهاى پسر عمر: نهى وى از گريه كردن بر اموات به خاطر پيروى از سيرۀ پدرش بود، و اين برخلاف كردار و گفتار و امضاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه در روايات آمده است، و اين سخن آنگونه كه گذشت پس از اقامۀ دليل بر آن دو بود(2).
و اين مرد مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله به قبرى مرور كرد پس فرمود: «إنّ هذا ليُعذَّب الآن ببكاء أهله عليه» [اين شخص اكنون به خاطر گريه كردن اهلش بر او عذاب مىشود]. پس عايشه گفت: «غفر اللّه لأبي عبد الرحمن، إنّه وهم، إنّ اللّه تعالى يقول: (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى )(3)إنّما قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: «إنّ هذا ليعذّب الآن وأهله يبكون عليه»(4)[خدا ابو عبدالرحمن را بيامرزد اين سخن، توهّمى بيش نيست خداى تعالى مىفرمايد: «و هيچ گنهكارى گناه ديگرى را متحمّل نمىشود»، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده: اين شخص اكنون عذاب مىشود و اهلش بر او گريه مىكنند]. ما به تفصيل پيرامون اين مسأله سخن گفتيم(5).
واز جمله بدعتهاى پسر عمر: خوددارى كردن وى از نقل حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله است به خاطر پذيرش ديدگاه پدرش كه پيش از اين گذشت(6). شعبى مىگويد: «قعدْتُ مع ابن عمر سنتين أو سنة ونصفاً فما سمعتُه يحدّث عن رسولاللّه صلى الله عليه و آله إلّا حديثاً»(7)[با پسر عمر دو سال يا يكسال و نيم نشستم پس نشنيدم كه جز يك حديث، حديث ديگرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كند].
و از جمله بدعتهاى او: سخن اوست در (وجوب) طواف وداع بر زن حائضى كه (پس از اتمام اعمال حجّ و پيش از طواف وداع، از مكّه) كوچ كرده است(8)، به پيروى از ديدگاه پدرش كه بر خلاف سنّت شريفه است(9). و مدّتى بر اين باور بود سپس چون كسى را موافق با ديدگاه خود نديد چارهاى نديد كه حقّ را بپذيرد پس به آن گرويد.
و از جملۀ اين موارد: تشويق مردم است به اينكه دربارۀ آنچه واقع نشده سؤال نكنند كه اين هم از بدعتهاى پدرش است(10). ومىگفت: «يا أيّها الناس لا تسألوا عمّا لم يكن، فإنّي سمعتُ عمر بن الخطّاب يلعن من سأل عمّا لم يكن»(11)[اى].
1) - نگاه كن: آنچه در ص 548-556 ذكر كرديم.
2) - نگاه كن: آنچه در ص 532 گذشت.
3) - أنعام: 164.
4) - مسند احمد 2:31 و 38 [113/2، ح 4850؛ ص 125، ح 4939].
5) - نگاه كن: آنچه در ص 531-534 گذشت.
6) - نگاه كن: آنچه در ص 567-568 ذكر كرديم.
7) - سنن دارمى 1:84؛ سنن ابن ماجة 1:15[11/1، ح 26]؛ مسند احمد 2:157[335/2، ح 6429] ولفظ احمد اين است: «دو سال با پسر عمر نشست و بر خاست كردم و نشنيدم كه چيزى از رسول خدا روايت كند».
8) - [جمهور اهل سنّت مىگويند: پس از اتمام اعمال حجّ، طواف وداع واجب است. حال اگر زنى پس از اتمام أعمال و قبل از طواف وداع حائض شود از دوحال خارج نيست: يا در مكّه مىماند كه در اين صورت پس از پاك شدن طواف وداع بر وى واجب است، و يا كوچ مىكند و از مكّه مىرود كه در اين صورت ديگر طواف وداع بر وى واجب نيست، بر خلاف عمر و پسرش كه مىگويند واجب است].
9) - [ابن منذر نوشته است: «بيشتر فقيهانِ شهرهاى مختلف گفتهاند: بر زن حائضى كه از مكه كوچ كرده طواف وداع واجب نيست. و از عمر بن خطّاب و پسرش و زيد بن ثابت روايت شده كه آنها به حائض امر مىكردند بماند تا طواف وداع را انجام دهد...» ر. ك: الغدير 159/6-161].
10) - بحث از آن در ص 567 گذشت.
11) - كتاب العلم، اثر ابو عمر 2:143 [ص 369، 1794]، مختصر كتاب العلم: 190 [ص 326، شمارۀ 232].
مردم دربارۀ آنچه واقع نشده نپرسيد همانا من از عمر بن خطّاب شنيدم كسى را كه از آنچه واقع نشده بپرسد، لعن مىكرد].
آيا از بدبختى امّت محمّد صلى الله عليه و آله تعجّب نمىكنى كه بدعت، با دشنام ولعن بنا نهاده مىشود، و با فسق از معروف نهى مىشود؟!
و از جملۀ اين موارد: سخن اوست دربارۀ كسى كه در حال احرام بوى خوش استعمال مىكند، به خاطر اقتدا به بدعت پدرش كه بر خلاف سنّت ثابت است. بخارى و مسلم از طريق ابراهيم بن محمّد بن منتشر از پدرش نقل كردهاند:
از پسر عمر شنيدم كه مىگفت: «لئن أصبح مطليّاً بقطران أحبّ إليّ من أن أصبح محرماً أنضخ»(1)[اگر صبح كنم در حالى كه قَطِران (\ مادّۀ چسبندۀ بدبوى قابل اشتعال) بر من ماليده شده، نزد من دوست داشتنىتر است از اينكه صبح كنم در حالى كه محرم هستم و اثرى از عطر بر روى لباسم مانده است].
رواى مىگويد: بر عايشه وارد شدم و چون گفتۀ ابن عمر را به وى خبر دادم گفت: «طيّبْتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله فطاف على نسائه ثمّ أصبح محرماً»(2)[رسول خدا صلى الله عليه و آله را خوشبو نمودم پس نزد زنانش رفت و به آنها سر زد آنگاه صبح كرد در حالى كه محرم بود].
و از جملۀ اين موارد: بخارى و مسلم(3)از طريق مجاهد نقل كردهاند: من و عروة بن زبير وارد مسجد شديم و ديديم عبداللّه بن عمر در سمت اتاق عايشه نشسته است و مردم در مسجد نماز ظهر مىخوانند، از او دربارۀ نماز آنها پرسيديم، و او پاسخ داد: بدعت است. عروه به او گفت: اى ابو عبدالرحمن! رسول خدا صلى الله عليه و آله چند بار عمره انجام داد؟ گفت: چهار عمره كه يكى در رجب بود؛ پس ما كراهت داشتيم او را تكذيب كرده و ردّ نماييم. و شنيديم عايشه در اتاق خود دندانهايش را تميز مىكند؛ پس عروه گفت: اى مادر مؤمنان! آيا نمىشنوى كه ابوعبدالرحمن چه مىگويد؟ گفت: چه مىگويد؟ گفت: مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله چهار عمره انجام داده كه يكى در رجب بود. عايشه گفت: «يرحم اللّه أبا عبدالرحمن، ما اعتمر رسول اللّه صلى الله عليه و آله إلّاوهو معه، وما اعتمر في رجب قطّ» [خدا ابو عبدالرحمن را رحمت كند، رسول خدا صلى الله عليه و آله عمرهاى انجام نداد مگر اينكه وى با او بود و هرگز در رجب عمره نكرد].
ظاهر روايت اين است كه پسر عمر عمداً عمرهاى را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله در رجب جعل كرده است، اگر چه مجاهد و عروه كراهت داشتند كه او را تكذيب كنند. و هدف وى از اين دروغ پردازى اين بوده كه سخنى را كه با آن، ديدگاه منحرف پدرش دربارۀ متعۀ حجّ را توجيه كرد، محكم نمايد؛ احمد در «مسند»(4)خود نقل كرده است: «إنّ عُمَرَ لم يقل لكم إنّ العمرة في أشهر الحجّ حرام، ولكنّه قال: إنّ أتمّ العمرة أن تفردوها من أشهر الحجّ» [عمر به شما نگفت كه عمره در ماههاى حجّ حرام است لكن گفت: كاملترين عمره آن است كه از ماههاى حجّ جدا كنيد (و در غير آن ماهها به جا آوريد)].
و پسر عمر با نسبت دادن عمرۀ رجب به رسول خدا صلى الله عليه و آله كه خود ساخته بود، مىخواست تأييدى براى توجيه خود بتراشد و البتّه اين توجيه با صريح سخن پدرش مخالف است كه گفت: «إنّي اُحرّمها واُعاقب عليها» [من آن را حرام مىكنم و به خاطر انجام آن مجازات مىنمايم]. و ما به تفصيل در اين زمينه سخن گفتيم(5).
و رسول خدا صلى الله عليه و آله هرگز در رجب عمره انجام نداد؛ چنانكه در حديث انس نيز آمده است كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله چهار عمره انجام داد كه همگى در ذوالقعده(6)بود». و ابن ماجه در «سنن»(7)خود از طريق ابن عبّاس نقل كرده است:].
1) - [«نَضْخ»: به معناى اثرى است كه از عطر بر لباس و مانند آن باقى مىماند؛ عرب مىگويد: «نضخ ثوبه بالطيب». و «نصح» در عطرى بهكار مىرود كهمانند آب رقيق است].
2) - صحيح بخارى 1:102 و 103 [104/1، ح 264].
3) - صحيح بخارى 3:144[630/2، ح 1685]؛ صحيح مسلم 4:61[89/3، ح 220، كتاب الحجّ].
4) - مسند احمد 2:95[226/2، ح 5667].
5) - نگاه كن: آنچه در ص 548-549 گفتيم.
6) - صحيح بخارى 3:145[631/2، ح 1688].
7) - سنن ابن ماجة 2:233[997/2، ح 2996].
«رسول خدا صلى الله عليه و آله جز در ذى قعده عمرهاى انجام نداد».
و شايد پژوهشگر با دقّت در روايتى كه ابن عساكر از طريق پيشواى حنابله(1)از ابن ابزى نقل كرده، حقيقت پسر عمر را بشناسد، وى مىگويد: «أنّ عبداللّه بن الزبير قال لعثمان يوم حُصِر: إنّ عندي نجائب قد أعددتها لك، فهل لك أن تتحوّل إلى مكّة فيأتيك من أراد أن يأتيك؟! قال: لا، إنّي سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: «يُلحد بمكّة كبش من قريش اسمه عبداللّه عليه نصف أوزار الناس»، ولا أراك إلّاإيّاه أو عبداللّه بن عمر»(2)[عبداللّه بن زبير در روزى كه عثمان محاصره شد به او گفت: من اسبهاى گرانبهايى دارم كه براى تو آماده كردهام پس آيا مىخواهى به مكّه بروى و هر كه مىخواهد به نزد تو بيايد؟ گفت: نه همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «در مكّه رئيسى از قريش كافر مىشود كه نامش عبداللّه است و نيمى از گناهان مردم بر او است» و از ديد من آن شخص يا تو هستى يا عبداللّه بن عمر].
و احمد در «مسند»(3)خود نقل كرده است: «أتى عبداللّه بن عمر عبداللّه بن الزبير فقال: يا ابن الزبير! إيّاك والإلحاد في حرم اللّه تبارك وتعالى؛ فإنّي سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: «إنّه سيلحد فيه رجل من قريش لو وُزِنت ذنوبه بذنوب الثقلين لرجحت».
قال: فانظر لا تكونه» [عبداللّه بن عمر نزد عبداللّه بن زبير آمد و گفت: اى پسر زبير! تو را بر حذر مىدارم كه در حرم خداى تبارك و تعالى كافر شوى؛ همانا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «همانا مردى از قريش در حرم خدا كافر مىشود كه اگر گناهانش با گناهان جنّ و انس سنجيده شود، گناهان وى سنگينتر است»؛ پس نگاه كن كه اين شخص نباشى].
پيرامون اين گروه از اخبار پسر عمر هر چه سخن بگويى كم گفتهاى. او را مىبينى كه دشمنى شديد او، و خشم او بر اميرالمؤمنين، يا دوست داشتن كور و كر كنندۀ وى نسبت به خاندان عبشمى، وى را وا نمىگذارد كه بر زبانش نام على را ببرد و يادى از ايّام خلافتش كند تا چه رسد به اينكه با او بيعت كند!
سخن ابن حجر پيرامون حديثى كه پيش از اين ذكر كرديم(4)، گذشت كه گفت: «پسر عمر خلافت على را ذكر نكرد؛ زيرا به خاطر وقوع اختلاف در آن، با او بيعت نكرده بود...».
و از طريق حافظ ابن عساكر نقل شد(5): پسر عمر خلافت اسلامى را ذكر كرد و خلفاى دوازده گانۀ آن را از قريش نام برد: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، يزيد، سفّاح، منصور، جابر، امين، سلام، مهدى، امير العصب، و دربارۀ آنها گفت:
«إنّ كلّهم صالح لا يوجد مثله» [همۀ آنها شايسته هستند، و مانند آنها يافت نمىشود!].
اين چه خلق و خوى پست يا تفكّر بىارزشى است كه اين مرد را به اين تعصّب - تعصّبِ جاهليّت نخستين - وا مىدارد؟! فرض كن خلافت اميرالمؤمنين - پناه بر خدا - مشروع نباشد، لكن آيا به درجهاى از سقوط بوده كه وضعيّت آن از ايّام يزيد طغيانگر و ستمگر و پادشاهى مستبدّانه او بدتر بوده به حدّى كه سخن دربارۀ آن را بر اين مرد گران كرده، و از سخن گفتن دربارۀ زمان اميرالمؤمنين و خلافتش خوددارى نموده است؟!
و آيا هنگام نقل تاريخِ داستان يا قضيّهاى، نامْ بردن ايّام فرعونها و ستمگران جايز است، در حالى كه نزد اهل سنّت از
رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است: خلافت پس از او سى سال است، سپس پادشاهى مستبدّانه است، و آنگاه سركشى و زور و فساد، در امّت روى مىدهد، و فحشاء و شرابخوارى را حلال مىشمارند(1)؟!
آيا بر زبان اين مرد، زبان بند وجود داشت كه او را از گفتن فضايل اميرالمؤمنين ناتوان كرد، و بر او راه سخن گفتن پيرامون فضايلى كه شرق و غرب عالم را پركرده، بسته شد؟! در حالى كه دربارۀ او سيصد آيه نازل شده، و در ستايش او هزاران حديث رسيده كه تنها تعداد انگشت شمارى از آن توسّط پسر عمر نقل شده است، و آن نيز با صورتى كوچك شده و زشت، و با تركيبى بد كه ديدگاههاى پست و بىارزش خود را به آن ضميمه كرده است؛ مثل آنچه كه احمد در «مسند»(2)خود از پسر عمر نقل كرده است: «كنّا نقول في زمن النبيّ صلى الله عليه و آله: رسول اللّه خير الناس، ثمّ أبو بكر، ثمّ عمر. ولقد اُوتي ابن أبي طالب ثلاث خصال لَأَن تكونَ لي واحدة منهنّ أحبّ إليّ من حمر النعم! زوّجه رسول اللّه ابنته وولدت له، وسدّت الأبواب إلّابابه في المسجد، وأعطاه الراية يوم خيبر» [ما در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مىگفتيم: رسول خدا بهترين مردم است، سپس ابوبكر، و سپس عمر است. و همانا به پسر ابوطالب سه خصلت داده شد، و اين را كه يكى از آن خصلتها براى من باشد، بيشتر از شتران سرخ موى دوست دارم! رسول خدا دخترش را به ازدواج او در آورد و براى او بچّه آورد، و در مسجد همۀ درها را جز در او بست، و در روز خيبر پرچم را به دست او داد].
و در حديثى آمده است: «به پسر عمر گفته شد: دربارۀ على و عثمان چه نظرى دارى؟ پسر عمر گفت: «وأمّا عثمان فقد عفى اللّه عنه فكرهتم أن تعفوا، وأمّا عليّ فابن عمّ رسول اللّه وختنه»(3)[امّا عثمان پس همانا خدا او را عفو كرد، و شما دوست نداشتيد عفو كنيد، و امّا على پس پسر عمو و داماد رسول خدا بود].
و او را مىبينى كه ابوبكر و عمر و عثمان را با رسول خدا هم وزن مىكند و آنها را با ترازوى عدل خود كه هزار عيب و انحراف دارد، وزن مىكند، سپس آن ترازو را بالا مىبرد و على را به اين وزن كردن ملحق نمىكند.
احمد در «مسند»(4)خود از طريق پسر عمر نقل كرده است: «خرج علينا رسول اللّه ذات غداة بعد طلوع الشمس، فقال:
رأيت قُبيل الفجر كأنّي اُعطيت المقاليد والموازين؛ فأمّا المقاليد فهذه المفاتيح. وأمّا الموازين فهي الّتي تَزِنون بها؛ فوُضعتُ في كفّة ووُضعَتْ اُمّتي في كفّة، فوُزنت بهم فرجَحتُ. ثمّ جيء بأبي بكر فوزن بهم فوزن. ثمّ جيء بعمر فوزن [فوزن]، ثمّ جيء بعثمان فوزن بهم، ثمّ رفعت» [روزى پس از طلوع خورشيد، رسول خدا بيرون آمد و فرمود: كمى پيش از طلوع فجر خواب ديدم گويا كليدها و ترازوها به من داده شده است؛ امّا كليدها پس همين كليدهاست، و امّا ترازوها پس همان است كه با آن وزن مىكنيد؛ پس من در كفهاى قرار داده شدم و امّتم در كفۀ ديگر، پس با آنها وزن شدم و من سنگينتر شدم. سپس ابوبكر آورده شد و با آنها وزن شد پس او سنگين شد. سپس عمر آورده شد و كشيده شد و سنگين شد. سپس عثمان آورده شد و با آنها وزن شد، و آنگاه ترازو جمع شد (و شخص ديگرى كه همتاى آنان باشد وجود نداشت)].
پسر عمر با اين سخن بى پايه، ديدگاه خود دربارۀ مفاضلۀ بين صحابه، و اينكه پس از ابوبكر و عمر و عثمان هيچ كس در بين آنها برتر نيست، و آنگاه كه اين سه بروند همۀ مردم مساوى مىشوند، را تأييد مىكند.].
آرى، بر پسر عمر سنگين است كه از على به خوبى ياد كند، و چيزى از فضايل فراوان او را آشكار نمايد، درحالى كه خود او دربارۀ غير على سخنانى مىگويد كه هيچ انسان انديشمند و خردمندى هرگز آنها را نمىپذيرد و در آنها عقل و منطق با او موافق نيست؛ مثل اين روايت مرفوع: «لو وُزِن إيمان أبي بكر بإيمان أهل الأرض لرجح»(1)[اگر ايمان ابوبكر با ايمان اهل زمين وزن شود ايمان ابوبكر سنگينتر مىشود].
و اين روايت مرفوع: «هبط جبريل فقال: إنّ ربّ العرش يقول لك: لمّا أخذتُ ميثاق النبيّين أخذتُ ميثاقك، وجعلتُك سيّدهم، وجعلتُ وزيرك أبا بكر وعمر» [جبرئيل فرود آمد و گفت: پروردگار عرش به تو مىگويد: چون عهد و پيمان پيامبران را گرفتم، عهد و پيمان تو را گرفتم و تو را آقاى آنها قرار دادم، و وزير تو را ابوبكر و عمر قرار دادم].
و اين روايت مرفوع: «لمّا اُسري بي إلى السماء فصرتُ إلى السماء الرابعة سقطَتْ في حجري تفّاحة فأخذتُها بيدي فانفلقْتُ فخرج منها حوراء تقهقه؛ فقلتُ لها: تكلّمي لمن أنتِ؟! قالت: للمقتول شهيداً عثمان بن عفّان» [چون به آسمان بالا برده شدم و به آسمان چهارم رسيدم در دامانم سيبى افتاد پس با دستم آن را گرفتم و شكافتم پس حوريهاى كه قهقهه مىزد از آن خارج شد؛ به او گفتم: سخن بگو تو از آنِ كيستى؟ گفت: براى شهيد، عثمان بن عفّان].
و اين روايت مرفوع: «أما إنّ معاوية يبعث يوم القيامة عليه رداء من نور الإيمان» [آگاه باش! همانا معاويه در روز قيامت برانگيخته مىشود در حالى كه ردايى از نور ايمان بر اوست].
و اين روايت مرفوع: «إنّه اُوحي إليّ أن اُشاور ابن أبي سفيان في بعض أمري» [همانا به من وحى شد كه در برخى كارهايم با پسر ابوسفيان مشورت كنم].
و اين روايت: «لمّا نزلت آية الكرسي قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله لمعاوية: اُكتبها فقال لي: ما لي بكتبها إن كتبتُها؟! قال: لا يقرؤها أحد إلّا كُتب لك أجرها» [چون آية الكرسى نازل شد رسول خدا صلى الله عليه و آله به معاويه فرمود: آن را بنويس. پس به من گفت: اگر بنويسم چه بدست مىآورم؟ فرمود: هيچ كس آن را نمىخواند مگر اينگه اجر آن براى تو نوشته مىشود].
و اين روايت مرفوع: «الآن يطلع عليكم رجل من أهل الجنّة. فطلع معاوية؛ فقال: أنت يا معاوية منّي وأنا منك، لَتزاحمني على باب الجنّة كهاتين. وأشار بإصبعيه» [اكنون مردى از اهل بهشت بر شما نمودار مىشود. پس معاويه آمد؛ آنگاه فرمود: تو اى معاويه از من هستى و من از تو هستم، تو بر درِ بهشت جا را برمن تنگ مىكنى و به من فشار مىآورى مثل اين دو انگشت. وبه دو انگشتش، اشاره كرد].
و روايات ديگرى كه برخى از آنها را در سلسلۀ روايات جعلى و دروغين ذكر كرديم(2).
و او در تراشيدن عذر و بهانه براى اُمويانى كه دل در گرو آنها دارد، قدمى راسخ و سابقهاى طولانى دارد، كه بخشى از آنها گذشت.
و از جملۀ آنها روايتى است كه احمد در «مسند»(3)خود از طريق عثمان بن عبداللّه بن موهب نقل كرده كه گفت: «مردى از مصر براى حجّ آمد، پس گروهى را ديد كه نشستهاند گفت: اينها كيانند؟ گفتند: قريش هستند. گفت: پير آنها كيست؟ گفتند: عبداللّه بن عمر. گفت: اى پسر عمر از تو سؤالى دارم، تو را به حرمت اين خانه سوگند، آيا مىدانى كه عثمان در روز اُحد فرار كرد؟ گفت: آرى. گفت: مىدانى در بدر غايب بود و حاضر نشد؟ گفت: آرى. گفت مىدانى كه از بيعت رضوان غايب بود؟ گفت: آرى. پس مرد مصرى تكبير گفت. آنگاه پسر عمر گفت: بيا تا آنچه را پرسيدى برايت روشن كنم؛ امّا فرار او در روز احد: پس گواهى مىدهم كه خدا او را عفو كرد و آمرزيد. و امّا غايب بودن در جنگ بدر:].
پس همانا همسرش كه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود مريض بود. پس رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: «لك اجر رجل شهد بدر أو سهمه» براى تو پاداش مردى است كه در بدر حاضر است يا (فرمود:) براى تو سهم اوست. و امّا غايب بودن از بيعت رضوان: پس اگر كسى در سرزمين مكّه عزيزتر از عثمان بود، او را مىفرستاد، رسول خدا صلى الله عليه و آله عثمان را فرستاد، و بيعتِ رضوان پس از رفتن عثمان بود، و پيامبر دستش را به عنوان بيعت به دست ديگرش زد و گفت: اين (بيعت) از طرف عثمان! مىگويد: پسر عمر گفت: اكنون اين سخنان را با خود ببر (و به ديگران برسان)(1).
پسر عمر را واگذار كه فرستادن عثمان به مكّه را بزرگ جلوه مىدهد و مىگويد: آن حضرت او را نفرستاد مگر به اين خاطر كه او عزيزترينِ اهل مكّه بود؛ زيرا كسى كه به آن داستان آگاه است به خوبى مىداند كه آن فرستادن ربطى به عزّت و ذلّت نداشت؛ زيرا حضرت وى را به سوى ابوسفيان فرستاد و مىخواست از گام برداشتن وى براى ترغيب قريش بكاهد و او را از تحريك آنها عليه رسول خدا صلى الله عليه و آله آرام كند. و طبيعت حال مقتضى بود كه مردى از خويشان او را بفرستد تا از خشونت وى در امان باشد، و به خاطر خويشاوندى و نزديكى چند جانبهاى كه ميان آن دو وجود دارد كوتاه آمدن او در برابر وى مورد اميد باشد؛ و به همين خاطر براى اين كار عثمان را انتخاب كرد. البتّه اگر كسى نگويد: آن حضرت صلى الله عليه و آله عثمان را تنها براى اين فرستاد كه از بيعت رضوان و درك فضيلت آن محروم شود تا فردا گفته نشود: عادلان از صحابه بركشتن مردى از اهل بيعت رضوان اجماع كردند.
بحث از حديث مفاضله - كه پسر عمر آورده و بخارى آن را صحيح دانسته(2)- و اينكه اين حديث باطل است و به آن اعتماد نمىشود، و مخالف با قرآن و سنّت و عقل و قياس و اجماع و منطق است را همين جا پايان مىدهيم، و به نقل ديگر رواياتى كه پيرامون مناقب وارد شده بازمىگرديم.
4 - دارقطنى در «سنن» خود(3)از اسماعيل بن عبّاس ورّاق از عباد بن وليد ابوبدر، از وليد بن فضل، از عبدالجبّار بن حجّاج خراسانى، از مكرم بن حكيم، از سيف بن منير، از ابو درداء نقل كرده است: «أربع سمعتُهنّ عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله:
لاتكفّروا أحداً من أهل قبلتي بذنب وإن عملوا الكبائر، وصلّوا خلف كلّ إمام، وجاهدوا أو قال: قاتلوا، ولا تقولوا في أبيبكر وعمر وعثمان وعليّ إلّاخيراً؛ قولوا: (تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ ) (وَ عَلَيْها مَا اِكْتَسَبَتْ )(4)» [چهار چيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم: هيچ كدام از اهل قبلۀ مرا به خاطر انجام گناهى كافر ندانيد اگر چه گناهان كبيره انجام دهند، و پشت سر هر امامى نماز بخوانيد، و جهاد كنيد - يا گفت بجنگيد - و دربارۀ ابوبكر و عمر و عثمان و على جز خوبى نگوييد؛ بگوييد:
«آنها امّتى بودند كه درگذشتند؛ هر كار (نيكى) انجام دادند، براى خود انجام دادند» «و هر كار (بدى) انجام دادند، به زيان خود انجام دادند»](5).
1 - وليد بن فضل مقبرى؛ ابن حبّان نوشته است(6): «احاديث جعلى را روايت مىكند، و به هيچ عنوان احتجاج به روايات او جايز نيست».
2 - عبدالجبّار بن حجّاج خراسانى؛ ابن حجر او را در «لسان الميزان»(7)نام برده و بخشى از اين حديث را با سند آن
ذكر كرده و نوشته است: «اين حديث حفظ و نقل نشده است، و براى اين متن، سند ثبت شدهاى وجود ندارد». و دارقطنى او را ضعيف دانسته است(1).
3 - مكرم بن حكيم خثعمى؛ ذهبى در «ميزان الاعتدال» نوشته است: «خبر باطلى را روايت كرده است - و منظورش همين حديث است - ازدى نوشته است: حديث او چيزى به حساب نمىآيد»(2).
4 - سيف بن منير؛ ذهبى نوشته است(3): «مجهول است». و دارقطنى او را ضعيف دانسته است(4).
5 -ابن عساكر در تاريخ خود(5)از ابن عبّاس اين حديث مرفوع را نقل كرده است: «إنّ أحبّ أصهاري إليّ، وأعظمهم عندي منزلة، وأقربهم من اللّه وسيلة، وأنجح أهل الجنّة أبو بكر. والثاني عمر يعطيه اللّه قصراً من لؤلؤة ألف فرسخ في ألف فرسخ، قصورها ودورها ومجانبها وجهاتها وسررها وأكوابها وطيرها من هذه اللؤلؤة الواحدة، وله الرضا بعد الرضا. والثالث عثمان بن عفّان وله في الجنّة ما لا أقدر على وصفه، يعطيه اللّه ثواب عبادة الملائكة أوّلهم وآخرهم. والرابع عليّ بن أبي طالب، بخٍّ بخٍّ من مثل عليّ! وزيري عند وأنيسي عند كربتي، وخليفتي في اُمّتي، وهو منّي على دعاي. ومن مثل أبي سفيان؟! لم يزل الدين به مؤيّداً قبل أن يسلم وبعد ما أسلم، ومن مثل أبي سفيان؟! إذا أقبلتُ من عند ذي العرش اُريد الحساب، فإذا أنا بأبي سفيان معه كأس من ياقوتة حمراء يقول: اشرب يا خليلي، أعار بأبي سفيان، وله الرضا بعد الرضا» [همانا محبوبترين خويشاوندان من، و با منزلتترين آنها نزد من، و نزديكترين آنها به خداوند از حيث وسيله بودن، و كاميابترينِ اهل بهشت، ابوبكر است. و دوم عمر است كه خدا به او قصرى از مرواريد مىدهد كه هزار فرسنگ در هزار فرسنگ است و قصرها، خانهها، پردهها، جهات، تختها، قدحها و پرندههايش همه از اين يك مرواريد است، و او راضى مىشود پس از راضى شدن. و سوم عثمان بن عفّان است كه در بهشتى است كه من بر توصيف آن قادر نيستم و خداوند ثواب عبادت ملائكه از اوّلين تا آخرين را به او مىدهد. و چهارم على ابن ابى طالب است، زهى و آفرين بر شخصى چون على! او وزير من در(6)، و مونس من هنگام شدّت، و خليفۀ من در ميان امّتم است، و او از من است واين بنا بر دعاى من است. و چه كسى مثل ابوسفيان است! همواره دين پيش از اينكه مسلمان شود و پس از مسلمانيش با او تأييد شد، و چه كسى مثل ابوسفيان است! هنگامى كه از نزد صاحب عرش مىآيم و مىخواهم به حساب خلايق رسيدگى كنم، ناگاه ابوسفيان را مىبينم كه با او كاسهاى از ياقوت قرمز است و مىگويد: اى رفيق من بنوش، آيا عار و ننگى بر ابوسفيان است(7)؟ و او راضى مىشود پس از راضى شدن].
امينى مىگويد: خود ابن عساكر از برخى از حقايق پرده برداشته ونوشته است: «اين حديث مُنْكَر و خلاف واقع است».
اين چه حديث مُنْكَرى است كه ابوسفيان را از كسانى مىشمارد كه دين هماره پيش از اسلام وى و پس از آن با او تأييد شد؟! گويا او در روز اُحد سركردۀ مشركان نبود، و لشكر احزاب را مجهّز نكرد، و به رسول خدا صلى الله عليه و آله براى جنگ رو نياورد وصدايش را بلند نكرد و رجز نخواند كه: «اُعلُ هبل، اُعلُ هُبل» [هبل بلند مرتبه است، هبل بلندمرتبه است]. و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ألا تجيبونه»؟ [آيا پاسخ او را نمىدهيد]؟ گفتند: اى رسول خدا چه بگوييم؟ فرمود: بگوييد: «اللّه أعلى وأجلّ» [خدا بلند مرتبهتر و جليلتر است]. پس ابوسفيان گفت: «إنّ لنا العزّى لا عزّى لكم» [ما عُزّى داريم وشما عُزّىت.
1) - سنن دارقطنى [55/2، ح 2].
2) - ميزان الاعتدال 3:198[177/4، شمارۀ 8748].
3) - ميزان الاعتدال 1:439[258/2، ح 3641].
4) - سنن دارقطنى [55/2، ح 2].
5) - تاريخ مدينة دمشق 6:405[464/23، شمارۀ 2849؛ تهذيب تاريخ دمشق 407/6].
6) - در منبع اصلى اين قسمت سفيد است و چيزى نوشته نشده است.
7) - اين چنين در منبع اصلى آمده است.
نداريد]؛ و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «آيا پاسخ او را نمىدهيد»؟ گفتند: اى رسول خدا چه بگوييم؟ فرمود: «قولوا: اللّه مولانا ولامولى لكم» [بگوييد خدا مولاى ماست و شما مولايى نداريد](1).
و گويا ابوسفيان از پيشوايان كفر كه اين سخن خداى متعال دربارۀ آنها نازل شده نبوده: (فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ اَلْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ )(2)(3)[با پيشوايان كفر پيكار كنيد؛ چرا كه آنها پيمانى ندارند؛ شايد (با شدّت عمل) دست بردارند].
و گويا وى منظور آيۀ: (إِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اَللّهِ )(4)(5)[آنها كه كافر شدند، اموالشان را براى بازداشتن مردم از راه خدا خرج مىكنند] نبوده است.
و گويا او و يارانش منظور آيۀ: (قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ اَلْأَوَّلِينَ )(6)(7)[به آنها كه كافر شدند بگو: چنانكه از مخالفت باز ايستند، (و ايمان آورند،) گذشتۀ آنها بخشوده خواهد شد؛ و اگر به اعمال سابق بازگردند، سنّت (خداوند در) گذشتگان، دربارۀ آنها جارى مىشود (؛ و حكم نابودى آنان صادر مىگردد)] نبودند.
و گويا او به همراه گروهى از قريش نبود كه نزد ابوطالب آمدند و گفتند: «إنّ ابن أخيك قد سبّ آلهتنا، وعاب ديننا، وسفّه أحلامنا، وضلّل آباءنا، فإمّا أن تكفّه عنّا، و إمّا أن تخلّي بيننا وبينه...»(8)[همانا برادر زادهات خدايان ما را دشنام مىدهد، و بر دين ما عيب مىگيرد، و عاقلان ما را سفيه مىداند، و پدران ما را گمراه مىپندارد؛ پس يا او را از ما بازدار و يا ما و او را تنها بگذار...].
و گويا او همان كسى نبود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در هفت موضع او را لعن كرد و امام حسن نوۀ پيامبر آن هفت موضع را شمرده است(9).
و گويا او كسى نبود كه با تيزىِ تهِ نيزه به گونۀ حمزه مىزد و مىگفت: «ذُق عقق(10)»(11)[بچش اى آزار دهنده].
و گويا او نبود كه وقتى عثمان بر كرسى خلافت بالا رفت به او گفت: «صارت إليك بعد تيم وعدي فأدرها كالكرة، واجعل أوتادها بني اُميّة، فإنّما هو المُلك، ولا أدري ما جنّة ولانار»(12)[حال كه خلافت پس از قبيلۀ تيم وعدى به دست تو رسيده، همچون گوى (توپ) با آن بازى كن، و بنى اميّه را ميخها (و ستونهاى استوار) خلافت گردان، و اين خلافت چيزى جز پادشاهى نيست و من چيزى از بهشت و جهنّم نمىدانم].
و گويا او همان نبود كه پس از كورشدن بر عثمان وارد شد و گفت: آيا كسى (به جز من و تو) اينجا هست؟ عثمان گفت: نه. گفت: «اللّهمّ اجعل الأمر أمر جاهليّة، والملك ملك غاصبيّة، واجعل أوتاد الأرض لبني اُميّة»(13)[خدايا كار را به همان وضع جاهليّت بر گردان، و پادشاهى را پادشاهى غصب كننده قرار ده، و ميخها (و ستونهاى استوار) زمين را براى بنىاميّه قرار ده].].
1) - سيرۀ ابن هشام 3:45[99/3]؛ تاريخ ابن عساكر 6:396[444/23، شمارۀ 2849؛ مختصر تاريخ دمشق 53/11-54]؛ عيون الأثر 2:18[424/1] تفسير قرطبى 4:234[151/4].
2) - توبه: 12.
3) - تفسير طبرى 10:262 [مج 6 /ج 87/10]؛ تاريخ ابن عساكر 6:393[438/23، شمارۀ 849؛ مختصر تاريخ دمشق 51/11]؛ تفسير سيوطى [136/4]؛ تفسير آلوسى 10:59.
4) - أنفال: 36.
5) - تفسير طبرى 9:159 [مج 6 /ج 244/9]؛ تاريخ ابن عساكر 6:393[438/23، شمارۀ 849؛ مختصر تاريخ دمشق 51/11]؛ كشّاف 2:13[219/2]؛ تفسير رازى 4:379[160/15].
6) - أنفال: 38.
7) - تفسير نسفى حاشيۀ تفسير خازن 2:193[103/2]؛ تفسير آلوسى 9:206.
8) - سيرۀ ابن هشام 1:277؛ 2:26[283/1؛ 58/2].
9) - ر. ك: شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 2:102 و 103 [290/6-291، خطبۀ 83].
10) - يعنى يا عقق، و مرادش يا عاقّ است.
11) - السيرة النبويّة، ابن هاشم 3:44[99/3].
12) - ر. ك: آنچه در ص 782 گذشت.
13) - تاريخ مدينة دمشق 6:407[471/23، شمارۀ 2849؛ مختصر تاريخ دمشق 67/11] [و نگاه كن: ص 782 از اين كتاب].
و گويا او همان نبود كه اميرالمؤمنين عليه السلام در نامهاى به معاويه او را شناساند و نوشت: «منّا النبيّ، ومنكم المكذّب» [پيامبر از ما، و تكذيب كننده از شماست]؛ ابن ابى الحديد در شرح(1)خود نوشته است: «منظور، ابوسفيان بن حرب است كه دشمن رسول خدا، و تكذيب كنندۀ او، و گرد آورندۀ لشكر عليه او بود».
و گويا او همان نبود كه اميرالمؤمنين عليه السلام در نامهاى به محمّد بن ابوبكر دربارۀ او نوشته است: «قد قرأت كتاب الفاجر ابن الفاجر معاوية» [همانا نامۀ تبهكار و بدكار، فرزند تبهكار و بدكار يعنى معاويه را خواندم].
و گويا او همان نبود كه اميرالمؤمنين در نامهاى به پسرش معاويه او را ياد كرد و نوشت: «يا بن صخر يا بن اللعين» [اى پسر صخر! اى پسر فرد لعن شده!].
وامام طاهر عليه السلام در لعن اين مرد از پيامبر اعظم پيروى كرده؛ چرا كه از آن حضرت شنيده كه در چند موضع او را لعن كرده است.
و گويا او همان نبود كه عمر بن خطّاب دربارهاش گفت: «أبو سفيان عدوّ اللّه، قد أمكن اللّه منه بغير عهد ولا عقد، فدعني يا رسول اللّه أضرب عنقه» [ابوسفيان دشمن خداست كه خداوند ما را بر او مسلّط كرده، بدون اينكه عهد و پيمانى داشته باشد، پس اى رسول خدا مرا واگذار تا گردنش را بزنم](2).
و گويا او همان نبود كه شرح حالش پيش از اين گذشت(3).
اين، خلاصۀ وضعيّت اين مرد در دوران جاهليّت و اسلام بود؛ حال آيا دين با چنين فردى پيش از اسلامش و پس از آن تأييد مىشود؟! آيا چنين كسى عهدهدار سيراب كردن رسولخدا صلى الله عليه و آله در روز محشر هنگامى كه از نزد صاحب عرش مىآيد مىشود؟! و آيا صحنۀ عرش جايگاهِ اين ابوسفيان و امثال اوست؟! در اين صورت با عرش و هر كه در آن بارگاه است بايد وداع كرد!
6 -ابن عساكر از طريق ابراهيم بن محمّد بن احمد قرميسينى، از انس بن مالك در حديث مرفوعى نقل كرده است:
«من أحبّ أن ينظر إلى إبراهيم عليه السلام في خلّته فلينظر إلى أبي بكر في سماحته، ومن أحبّ أن ينظر إلى نوح في شدّته فلينظر إلى عمر ابن الخطّاب في شجاعته، ومن أحبّ أن ينظر إلى إدريس في رفعته فلينظر إلى عثمان في رحمته، ومن أحبّ أن ينظر إلى يحيي بن زكريّا في جهادته فلينظر إلى عليّ بن أبي طالب في طهارته» [هر كس دوست دارد به ابراهيم عليه السلام در رفاقتش نگاه كند پس به ابوبكر در بخشندگىاش نگاه كند، و هر كه دوست دارد به نوح در نيرومندىاش نگاه كند پس به عمر بن خطّاب در شجاعتش نگاه كند، و هر كه دوست دارد به ادريس در بلند مرتبه بودنش نگاه كند پس به عثمان در عطوفتش نگاه كند، و هر كه دوست دارد به يحيى بن زكريّا در كوشش و پيكارش نگاه كند پس به على بن ابى طالب در پاكىاش نگاه كند](4).
ابن عساكر نوشته است:
تمام اين حديث، شاذّ (غريب و نامأنوس) است، و در سند آن گروهى هستند كه مجهولند و وضعيّت آنها شناخته شده نيست، پس به آنها اطمينان نمىشود، و اين حديث به جعلى بودن نزديكتر است تا به ضعيف بودن.
عجيب اين است كه اين روايت و امثال آن كه در فضايل آن سه نفر يا چهار نفر جعل شدهاند وقتى در كنار هم چيده
1) - شرح نهج البلاغة 3:425[196/15، كتاب 28].
2) - تاريخ مدينة دمشق 6:399[449/23، شمارۀ 2849؛ مختصر تاريخ دمشق 43/11].
3) - نگاه كن: آنچه در ص 336-337، و ص 781-783 گفتيم.
4) - تاريخ مدينة دمشق 2:251[112/7، شمارۀ 480. و در اين كتاب به جاى يونس، يوسف بن حسن بغدادى و به جاى ابن ابى ثابت: أبي عن ثابت (پدرم از ثابت...) آمده است؛ تهذيب تاريخ دمشق 254/2].
مىشوند، گويى بنايى آهنيناند كه هيچ اختلافى در آن نيست؛ پس هرگز غير از ابوبكر، اوّل آورده نمىشود، و دوم عمر، و سوم عثمان آورده مىشود، و اگر چهارمى ذكر شود على عليه السلام ذكر مىشود. سبحان اللّه! گويا جاعلان بر اين ترتيب تبانى كردهاند پس هيچ كس يكى از اينها را مقدّم يا مؤخّر نمىكند.
آيا اين، حكم قضا و قدر الهى است كه اين چهار نفر را به اين صورت پشت سرهم مىآورد؟! يا قضيّۀ تبانى در طول زندگى پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله است كه مردم جز با اين ترتيب قبول نمىكنند؟! آيا اين، حكمِ طبيعت است كه اختلاف و تخلّفبردار نمىباشد؟! يا زاييدۀ اتّفاق و تصادف است كه اتّفاقاً در هيچ موردى باهم متفاوت نيستند؟! يا از خواستههاى جاعلان است كه مىخواستند فضيلت به اين صورت مرتّب شود؟! و شايد تنها مورد آخر صحيح و متعيّن باشد.
7 - ابن عساكر در تاريخ خود(1)از طريق ابوعمر و زاهد(2)، از على بن محمّد از پدرش نقل كرده است: «رأيت الحسين وقد وفد على معاوية زائراً، فأتاه في يوم جمعة وهو قائم على المنبر خطيباً، فقال له رجل من القوم: يا أمير المؤمنين ائذن للحسين يصعد المنبر. فقال له: معاوية: ويلك دعني أفتخر، فحمد اللّه وأثنى عليه، ثمّ قال: سألتُك باللّه يا أبا عبداللّه! أليس أنا ابن بطحاء مكّة؛ فقال: إيوالّذي بعث جدّي بالحقّ بشيراً. ثمّ قال: سألتك باللّه يا أبا عبداللّه! أليس أنا خال المؤمنين؟! فقال إيوالّذي بعث جدّي نبيّاً. ثمّ قال: سألتُك باللّه يا أبا عبداللّه أليس أنا كاتب الوحي؟ فقال: إيوالّذي بعث جدّي نذيراً. ثمّ نزل معاوية وصعد الحسين بن عليّ فحمد اللّه بمحامد لم يحمده الأوّلون والآخرون بمثلها، ثمّ قال: حدّثني أبي، عن جديّ، عن جبرئيل، عن اللّه تعالى، أنّ تحت قائمة كرسيّ العرش ورقة آسٍ خضراء مكتوب عليها: لا إله إلّااللّه محمّد رسول اللّه، يا شيعة آل محمّد لا يأتي أحدكم يوم القيامة يقول: لا إله إلّااللّه أدخله اللّه الجنّة. فقال له معاوية: سألتُك باللّه يا أبا عبداللّه من شيعة آل محمّد؟! فقال: الّذين لايشتمون الشيخين أبا بكر وعمر، ولا يشتمون عثمان، ولا يشتمون أبي، ولا يشتمونك يا معاوية» [حسين را ديدم كه به ملاقات معاويه آمده بود، پس در روز جمعهاى در حالى كه بر منبر ايستاده بود و خطبه مىخواند نزد او آمد، پس مردى از آن قوم گفت: اى امير المؤمنين به حسين اجازه بده تا بالاى منبر رود. معاويه به او گفت: واى بر تو مرا واگذار تا افتخار كنم، پس حمد و ثناى الهى بجا آورد آنگاه گفت: اى ابا عبداللّه! تو را به خدا سوگند! از تو مىپرسم آيا من فرزند بطحاء مكّه نيستم؟ گفت: آرى، سوگند به آنكه جدّم را به حقّ، بشارت دهنده مبعوث نمود! سپس گفت: اى ابا عبداللّه! تو را به خدا سوگند! از تو سؤال مىكنم آيا من دايى مؤمنان نيستم؟ گفت: آرى، سوگند به آنكه جدّ مرا به پيامبرى مبعوث نمود. سپس گفت: اى اباعبداللّه! تو را به خدا سوگند! از تو سؤال مىكنم آيا من نويسندۀ وحى نيستم؟ گفت: آرى، سوگند به آنكه جدّ مرا بيم دهنده مبعوث نمود. سپس معاويه فرود آمد و حسين بن على بالاى منبر رفت و خدا را چنان ستايش كرد كه اوّلين و آخرين چنينن ستايشى نكردهاند، سپس گفت: پدرم از جدّم از جبرئيل از خداى تعالى نقل كرده است: در زير پايههاى كرسى عرش، برگ سبزِ درخت آس(3)است كه بر روى آن نوشته شده است: لا اله إلّااللّه محمّد رسول اللّه، اى شيعه آل محمّد! هيچ يك از شما در روز قيامت در حال گفتن لا اله إلّااللّه نمىآيد مگر اينكه خدا او را وارد بهشت مىكند. آنگاه معاويه گفت: اى ابا عبداللّه! تو را به خدا سوگند! از تو سؤال مىكنم شيعۀ آل محمّد كيست؟ گفت: كسانى كه به ابوبكر و عمر و عثمان و پدرم و به تو اى معاويه دشنام نمىدهند].].
امينى مىگويد: ابن عساكر نوشته است:
اين حديث مُنْكَر و خلاف واقع است، و سند آن را متّصلِ به حسين نمىدانم.
و ما مىگوييم: اين حديث، دروغى خالص است و گرههاى سند آن باز شده و حلقههاى آن سست و ضعيف است؛ امّا ابو عمرو زاهد، دروغگو و صاحب مصيبتها و بلاهاست، و كتابى از احاديث جعلى در فضايل معاويه نگاشته است(1)و در سال (345) از دنيا رفته است.
و امّا شيخ او، على صائغ، جدّاً ضعيف است، و خطيب در تاريخ خود او را به همين ضعف توصيف كرده است(2)، و دارقطنى نيز آن گونه كه در «لسان الميزان» آمده او را ضعيف دانسته است(3).
و امّا پدرش، مجهول است و يادى از او نشده است، و در طبقۀ كسانى است كه از مالك، متوفّاى سال (179) روايت مىكنند.
پس او كجا و چگونه آقاى ما حسين عليه السلام كه در سال (61) هجرى شهيد شده، را ديده است؟! و چگونه معاويه كه در سال (60) هلاك شده را درك كرده است؟! و آيا ديدن و درك كردن او در خواب بوده يا در بيدارى؟!
وانگهى، اگر اين خوابها را تصديق كرده و راست بدانيم، همانا مقتضاى اين افسانه و سخن بىپايه اين است كه معاويه در زمرۀ شيعيان آل محمّد كه خدا آنان را داخل بهشت مىكند، نباشد؛ زيرا او على اميرالمؤمنين عليه السلام و دو فرزندش دو امام و دو آقاى جوانان اهل بهشت و گروهى از صالحان نيكوكار را لعن و نفرين مىكرد. و همين خوارى و ذلّت، او را بس است. و اين امر، دربارۀ او و اوباش بنى اُميّه و پيروان وى كه همگى به دنبال او راه افتادند و از او تبعيّت كردند، يكسان است.
و نيز مقتضاى اين حديث آن است كه مولا امير المؤمنين عليه السلام از اين گروهى كه رحمت شدهاند خارج باشد؛ زيرا او در قنوت نمازش معاويه و فرومايگانى از ياران سركش او را لعن و نفرين مىكرد؛ (كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ )(4)[سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود].
و لازمۀ اين كلام بافته شده اين است كه آنها كه به عثمان دشنام دادند - تا چه رسد به آنها كه كار او را يكسره كردند و وى را به قتل رساندند - از زمرۀ شيعيان آل محمّد خارج باشند، در حالى كه آنها بزرگان صحابه و ارجمندان مهاجرين و انصار بودند كه نزد اهل سنّت همگى عادل هستند تا چه رسد به اينكه از تشيّع خارج باشند. و آيا كسى بر اين ستم جسارت دارد؟!
و كوتاه سخن اينكه: راستترين كلام، پيرامونِ اين سخنِ مسخره اين است كه حديثى دروغ است، و هيچ جايگاهى از صحّت ندارد، و اعتماد به آن جايز نيست.
8 -احمد در «مسند»(5)خود با سندش از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش عبدالرحمن بن عوف نقل كرده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «أبو بكر في الجنّة، وعمر في الجنّة، و عليّ في الجنّة، وعثمان في الجنّة، وطلحة في الجنّة، والزبير في الجنّة، وعبد الرحمن بن عوف في الجنّة، وسعد بن أبي وقاص في الجنّة، وسعيد بن زيد في الجنّة، وأبو عبيدة بن الجرّاح في الجنّة» [ابوبكر و عمر و على و عثمان و طلحه و زبير و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقّاص و سعيد بن زيد و ابوعبيدة بن جرّاح در بهشت هستند].].
امينى مىگويد: پس از اينكه در قرآن عزيز براى هر كسى كه به خدا ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، بشارتهاى راستينى آمده وبه وى بشارت بهشت داده شده، ما ديگر در اين روايت چندان اهميّت بزرگى نمىبينيم كه براى اين ده نفرى كه به بهشت بشارت داده شدهاند فضيلت بلند و بزرگى درست كند به گونهاى كه آنها مخصوص به اين فضيلت شوند و ديگر مؤمنان محروم گردند.
(وَ بَشِّرِ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهارُ )(1)[به كسانى كه ايمان آورده، و كارهاى شايسته انجام دادهاند، بشارت ده كه باغهايى از بهشت براى آنهاست كه نهرها از زير درختانش جاريست].
(إِنَّ اَللّهَ اِشْتَرى مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ اَلْجَنَّةَ )(2)[خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را خريدارى كرده، كه در برابرش بهشت براى آنان باشد].
(إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلى رَبِّهِمْ أُولئِكَ أَصْحابُ اَلْجَنَّةِ )(3)[كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند و در برابر پروردگارشان خضوع و خشوع كردند، آنها اهل بهشتند].
(إِنَّ اَللّهَ يُدْخِلُ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهارُ )(4)[خداوند كسانى را كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند، در باغهايى از بهشت وارد مىكند كه نهرها زير درختانش جارى است].
(أَمَّا اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنّاتُ اَلْمَأْوى )(5)[امّا كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند، باغهاى بهشت جاويدان از آنِ آنها خواهد بود].
(وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ اَلصّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ )(6)[و كسى كه چيزى از اعمال صالح را انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه ايمان داشته باشد، چنان كسانى داخل بهشت مىشوند].
(وَ مَنْ يُطِعِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهارُ )(7)[و هر كس خدا و رسولش را اطاعت نمايد، او را در باغهايى از بهشت وارد مىكند كه نهرها از زير درختانش جارى است].
(وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهارُ )(8)[و هر كس به خدا ايمان آورده و اعمال صالح انجام دهد، او را در باغهايى از بهشت وارد سازد كه از زير (درختان) آن نهرها جارى است].
(وَعَدَ اَللّهُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهارُ )(9)[خداوند به مردان و زنان باايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است].
و چقدر زيادند آنان كه از امّت محمّد صلى الله عليه و آله وارد بهشت مىشوند، و از پيامبر كريم در روايتى صحيح نقل شده است:
«أنّ عليّاً وشيعته هم في الجنّة» [على و شيعيانش در بهشت هستند]، و آن حضرت صلى الله عليه و آله على عليه السلام را با اين مطلب بشارت داد(10).
و اين روايت صحيح از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «أتاني جبريل فقال: بشّر اُمّتك أ نّه من مات لا يُشرك باللّه شيئاً دخل الجنّة. قلتُ: يا جبريل وإن سرق وإن زنى؟! قال: نعم. قلتُ: وإن سرق وإن زنى؟! قال: نعم. قلتُ: وإن سرق وإن زنى؟! قال: نعم و إن شرب الخمر»(11)[جبرئيل نزد من آمد و گفت: به امّت خود بشارت ده كه هر كس وفات كند و شركى به خدا نورزيدهد.
1) - بقره: 25.2 - توبه: 111.3 - هود: 23.
4) - حجّ: 14.5 - سجده: 19.6 - نساء: 124.
7) - فتح: 17.8 - طلاق: 11.9 - توبه: 72.
10) - نگاه كن: آنچه در ص 269 گذشت.
11) - اين روايت را أحمد [در مسند خود 209/6، ح 20955؛ وص 203، ح 20923]، و ترمذى [در سنن خود 27/5، ح 2644]، و نسائى [در عمل اليوموالليلة: ص 319، ح 1128] نقل كردهاند.
باشد، داخل بهشت مىشود. گفتم: اى جبرئيل اگر چه دزدى و زنا كرده باشد؟ گفت: آرى. گفتم: اگر چه دزدى و زنا كرده باشد؟ گفت: آرى. گفتم: اگر چه دزدى و زنا كرده باشد؟ گفت: آرى، اگر چه شراب خورده باشد].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث صحيحى نقل شده است: «ابشروا وبشّروا من وراءكم: أنّه من شهد أن لا إله إلّااللّه صادقاً بها دخل الجنّة»(1)[بر شما بشارت باد، و پس از خود را بشارت دهيد كه: هر كس به راستى گواهى دهد كه خدايى جز اللّه نيست داخل بهشت مىشود].
پس اين ده نفرى كه بشارت داده شدهاند، اگر واقعاً مؤمن بوده و به دامان قرآن و سنّت چنگ زده باشند، حتماً مانند ديگر افراد مسلمان و نيكوكار يكى از اهل بهشت هستند.
و در اينجا گروهى از صحابه غير از اين ده نفر هستند كه دربارۀ خصوص آنان نيز بشارتِ به بهشت وارد شده، و پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله با زبان خود آنان را به بهشت بشارت داده است؛ از جمله آنها عمّار بن ياسر است؛ از رسول خدا صلى الله عليه و آله از جبرئيل نقل شده است: «بشّره بالجنّة حُرّمت النار على عمّار» [او را به بهشت بشارت ده! آتش بر عمّار حرام شده است]. و فرمود: «دم عمّار ولحمه حرامٌ على النار تأكله أو تمسّه» [بر آتش حرام است كه خون و گوشت عمّار را بخورد يا لمس كند](2).
و از پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث صحيح نقل شده است: «أبشروا آل ياسر موعدكم الجنّة» [اى آل ياسر بر شما بشارت باد، وعدهگاه شما بهشت است].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث صحيح نقل شده است: «إنّ الجنّة مشتاق إلى أربعة: عليّ بن أبي طالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن ابى طالب، عمّار بن ياسر، سلمان فارسى، و مقداد].
و در روايتى آمده است: «اشتاقت الجنّة إلى ثلاثة إلى عليّ، وعمّار، وبلال» [بهشت به سه نفر مشتاق است: علىّ، عمّار و بلال].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث صحيح نقل شده است: «الحسن والحسين سيّدا شباب أهل الجنّة» [حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند](3)، و همه بر صحّت اين حديث اتّفاق نظر دارند.
و از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «الحسن والحسين جدّهما في الجنّة، وأبوهما في الجنّة، واُمّهما في الجنّة، وعمّهما في الجنّة، وعمّتهما في الجنّة، وخالاتهما في الجنّة، وهما في الجنّة، ومن أحبّهما في الجنّة» [حسن و حسين و جدّشان و پدرشان و مادرشان و عموى آن دو و عمّۀ آن دو و خالههاى آن دو و خود آن دو و هر كه آن دو را دوست بدارد همگى در بهشت هستند](4).
و اين حديث صحيح از پيامبر نقل شده است: «إنّ جعفر بن أبي طالب في الجنّة له جناحان يطير بهما حيث شاء» [همانا جعفر بن ابى طالب در بهشت است و دو بال دارد كه هر كجا بخواهد پرواز مىكند](5).
پس اين سوت و كفزدن و بالا و پايين رفتن پيرامون حديث ده نفرى كه به بهشت بشارت داده شدهاند [عشرۀ مبشّره]، و اينكه اين روايت عنوان هر كرامتى براى اين مردان شود، و اين روايت مورد توجّه ويژه قرار گيرد، و هنگامى كه نام يكى از اين ده نفر برده مىشود اين مطلب كه وى جزء عشرۀ مبشّره است يادآورى گردد، و بشارت به بهشت تنها بر اين گروه منحصر شود، و از2.
1) - اين روايت را احمد [548/5، ح 19100] و طبرانى از طريق ابو موسى اشعرى نقل كردهاند.
2) - [المستطرف، ابشيهى 137/1؛ تاريخ مدينة دمشق 626/12؛ مختصر تاريخ دمشق 215/18؛ كنز العمّال 721/11، ح 33521؛ و 539/12، ح 37412].
3) - الصواعق المحرقة [ص 191].
4) - اين روايت را طبرانى در المعجمالكبير [35/3-40، ح 2598-2618؛ و ص 66، ح 2681] والمعجم الأوسط [238/1، ح 368] نقل كرده است.
5) - المعجم الأوسط [473/7، ح 6932]؛ ر. ك: مجمع الزوائد 9:272.
رواياتى كه دربارۀ غير آنها يعنى: (اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ * لَهُمُ اَلْبُشْرى فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا وَ فِي اَلْآخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اَللّهِ ذلِكَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ )(1)[همانها كه ايمان آوردند، و از مخالفت فرمان خدا پرهيز مىكردند * در زندگى دنيا و در آخرت، شاد و مسرورند؛ وعدههاى الهى تخلّف ناپذير است! اين است آن رستگارى بزرگ] وارد شده چشمپوشى شود، چيست؟!
پس چرا بشارت، به اين ده نفر منحصر شود؟! و اعتقاد به آن لازم شمرده شود؟! چنانكه احمد - پيشواى حنابله - در نامهاى به مسدّد بن مسرهد نوشت:
و اينكه گواهى دهيم كه اين ده نفر: ابوبكر، عمر، عثمان، على، طلحه، زبير، سعد، سعيد، عبدالرحمن و ابوعبيده، در بهشت هستند؛ پس هر كسى كه پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى داد در بهشت است، ما گواهى مىدهيم كه در بهشت است. و نمىتوان گفت: فلانى در بهشت، و فلانى در آتش است، مگر آن ده نفرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى داده كه در بهشت هستند(2).
اينها همه براى چيست؟! شايد تو مىدانى براى چيست، و ما نيز مىدانيم.
امّا سند: چنانكه مىبينى به عبدالرحمن بن عوف و سعيد بن زيد منتهى مىشود و غير اين دو آن را نقل نكردهاند. و طريق عبدالرحمن منحصر به عبدالرحمن بن حميد بن عبدالرحمن زهرى از پدرش كه گاه از عبدالرحمن بن عوف و گاه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند، مىباشد؛ و اين سند با توجّه به سال وفات حميد بن عبدالرحمن باطل بوده و تمام نيست؛ زيرا او صحابى نبوده، بلكه تابعى بوده، و عبدالرحمن بن عوف را درك نكرده است؛ زيرا وى در سال (105)(3)و در سن هفتاد و سه سالگى مرده؛ پس متولّد سال (32) يعنى سال مرگ عبدالرحمن بن عوف يا يكسال پس از آن مىباشد؛ و از اين رو حجر عقيده دارد روايت حميد از عمر و عثمان حتماً مقطوع است(4)، و عثمان پس از عبدالرحمن ابن عوف مرده؛ پس اين سند صحيح نيست.
لذا طريق روايت به سعيد بن زيد منحصر مىشود كه خود او از جملۀ ده نفرِ بشارت داده شده، شمرده شده است، و اين روايت را در كوفه در ايّام معاويه نقل كرد چنانكه در ابتداى حديث بر اين مطلب تصريح شد، و اين روايت تا آن زمان كه پر از بلاها و مصيبتها بود، از او شنيده نشده و از او پيش از آن زمان نقل نشده است؛ پس آيا كسى نيست كه از اين صحابى دربارۀ راز به تأخير انداختن اين روايت تا زمان معاويه، و ذكر نكردن آن در آن سالهاى طولانى، و در زمان خلفاى راشدين، بپرسد، و خلفاى راشدين و ديگر صحابه براى بنا نهادن حجّت و حفظ خونها و حفظ حرمتها در آن ايّامِ سپرى شده و تاريكِ اختلاف، بيشترين نياز را به چنين روايتى داشتهاند؛ پس گويا اين روايت در روزى كه معاويه بر كرسى پادشاهى مستبدّانه بالا رفت، به سعيد بن زيد وحى شد!
و گمان قوى دارم كه سعيد بن زيد تحمّل تهمت و بدگويى و دشمنى نسبت به على اميرالمؤمنين عليه السلام را از سوى دشمنانش نداشت و در اين زمينه با هر كس كه معاويه بر كوفه مىگمارد جبههگيرى مىكرد، و از بيعت يزيد هنگامى كه پدرش او را خليفه كرد سر باز زد، و در اين زمينه به مروان كلام نيشدارى گفت(5)، از اين رو از مجازاتهاى معاويه بر جان
خويش ترسيد، و با ساختن اين روايت سپرى درست كرد تا او را از اتّهام به دوستدارى على عليه السلام حفظ كند. و كسى كه در آن روز به اين ميل متّهم مىشد با انواع عذابها مجازات مىشد، زندانى مىشد، شكنجه مىشد، و به بدترين شكل كشته مىشد؛ پس خليفۀ وقت را با بخشيدن بهشت به مخالفان على عليه السلام، و كسانى كه از بيعت با او سر باز زدند، و عليه او خروج كردند، راضى كرد و سران آنها را در يك صف قرار داد، صفى كه ديگران با آنها شريك نيستند و گويا بهشت تنها براى آنها آفريده شده است، و هيچ كس از دوستداران و شيعيان على با آنها نام برده نشده است، در حالى كه در ميان آنها سادات اهل بهشت قرار دارند، كسانى چون سلمان، ابوذر، عمّار و مقداد؛ پس وى با جعل اين حديث به رضايت خليفه دست يافت، خليفهاى كه براى هر سخن باطل و دروغى، انبوهى از طلا و نقره مىبخشيد.
و اگر شمشيرهاى بركشيده در ميان نبود، و در آن روز او حاكم نهايى بود، هرگز بر هيچ خوشبخت و بدبختى پوشيده نمىماند كه متن روايت از مقبول بودن آن امتناع دارد و على هرگز با كسانى كه با اومخالفت و دشمنى كرده و او را آزردهاند در بهشت جمع نمىشود، و دو ضدّ هرگز گرد هم نمىآيند، و سيره و رفتار على عليه السلام با سيرۀ آن گروه متفاوت بود، و در روز شورا هنگامى كه شرط بيعتِ با او پيروى از سيرۀ ابوبكر و عمر عنوان شد، به خاطر دورى از آن، از خلافت كوتاه آمد و با جرأت و به ضرس قاطع، آن را انكار كرد و پس از آن دو نفر آن اتّفاقات ميان او و عثمان رخ داد و كشته شدن عثمان، او را ناراحت نكرد و گواهى نداد كه مظلوم كشته شده، و خطبۀ شقشقيّه با سند صحيح از او نقل شده و در ميان بزرگان قوم ندا داد: «ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاه من مال اللّه، فهو مردودٌ في بيت المال» [آگاه باشيد! همانا هر زمينى كه عثمان واگذار كرده و هر مالى از اموال خدا را كه بخشيده، به بيت المال برگردانده مىشود](1).
و پس از اين ماجرا، دو عهد شكن (طلحه و زبير) با او جنگيدند و به خاطر دشمنى با او كشته شدند؛ پس چگونه بهشت، آنها و على را دور هم جمع مىكند؟! من نمىدانم؛ (أَ يَطْمَعُ كُلُّ اِمْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ * كَلاّ )(2)[آيا هر يك از آنها با اين اعمال زشتش طمع دارد كه او را در بهشت پر نعمت الهى وارد كنند؟! * هرگز چنين نيست].
و ما در متن روايت اشكالات و ابهاماتى داريم كه ما را از تواضع در برابر صحّت آن باز داشته و دور مىكند.
آيا عبدالرحمن بن عوف كه اين روايت به او نسبت داده شده و او يكى از ده نفرِ بشارت داده شده، مىباشد، خود اين روايت را باور داشت و آن را تصديق مىكرد و با اين حال در روز شورا شمشيرش را بر على كشيد و گفت: «بايع وإلّا تُقتل» [بيعت كن وگرنه كشته مىشوى].
و بعد از اينكه شهرها عليه عثمان آبستن حوادث شد به على عليه السلام گفت: «إذا شئتَ فخذ سيفك وآخذ سيفي، إنّه قد خالف ما أعطاني» [اگر مىخواهى شمشيرت را بگير، و من نيز شمشيرم را مىگيرم، همانا او با تعهّدى كه به من داده مخالفت نمود]. و سوگند ياد كرد كه در زندگى هرگز با عثمان سخن نگويد و از بيعت با او به خدا پناه بُرد. و وصيّت كرد كه عثمان بر او نماز نخواند، و مُرد در حالى كه با عثمان قهر بود. و عثمان به او نسبت نفاق مىداد و او را منافق مىشمرد(3). پس آيا همۀ اينها با صحّت آن روايت، و اعتقاد اين دو مرد به آن سازگارى دارد؟!
و آيا ابوبكر و عمر كه به بهشت بشارت داده شدهاند، همان دو نفرى بودند كه حضرت صدّيقۀ طاهره پارۀ تن مصطفى در حال خشمِ بر آن دو، وفات نمود؟!
و آيا اين دو، همان دو نفرى هستند كه فاطمه به آنها فرمود: «إنّي اُشهد اللّه وملائكته أ نّكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيت النبيّ لأشكونّكما إليه» [همانا من خدا و ملائكهاش را شاهد مىگيرم كه شما دو نفر مرا به خشم آورديد و مرا راضى نكرديد و اگر پيامبر را ملاقات كنم شكايت شما را به او مىكنم]؟!
و آيا اين دو، همان دو نفرى هستند كه مادرِ دو نوۀ پيامبر در حالى كه شكايت مىكرد، و ندبه مىخواند، و گريه مىكرد با صداى بلند دربارۀ آن دو فرمود: «يا أبت! يا رسول اللّه! ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة»؟! [پدرم! اى رسول خدا! پس از تو چهها كه از پسر خطّاب و پسر ابى قحافه كشيديم]؟!
و آيا اين دو، همان دو نفرى هستند كه ارث عترت را غارت كردند و دربارۀ آنها اين سخن اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت شده است: «صبرتُ وفي العين قذى وفي الحلق شجى، أرى تراثي نهبا» [صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلويم مانده بود، و با ديدگان خود مىنگريستم كه ميراث مرا به غارت مىبرند]؟!
و آيا ابوبكر همان است كه فاطمه عليها السلام وصيّت كرد كه بر او نماز نخواند، و بر جنازهاش حاضر نشود، و او و رفيقش بر جنازۀ آن حضرت حاضر نشدند؟!
و آيا او همان است كه دختر گرامى پيامبر اقدس، طاهرۀ مطهّره، به او گفت: «لأدعونّ عليك في كلّ صلاة اُصلّيها»؟! [در هر نمازى كه مىخوانم تو را نفرين مىكنم]؟!
و آيا او همان است كه پرده از خانۀ فاطمه برداشت و رسول خدا را دربارۀ او آزرد(1)؟! (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(2)[و آنها كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناكى دارند]. و آيا؟! و آيا؟! تا نَفَس قطع شود.
و آيا عمر اين روايت را تصديق مىكرد و آن را باور داشت و با اين حال حذيفۀ يمانى كه نامهاى منافقان را مىدانست، را سوگند مىداد و از او مىپرسيد آيا او از آنها هست؟! و آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در زمرۀ آنها نام برده است(3)؟!
چرا به اين بشارت يقين نداشت در روزى كه در ايّام خلافتش از گذاشتن كنيۀ «ابو عيسى» نهى كرد، و مغيره گفت:
همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او اين كنيه را قرار داده است، پس عمر گفت: «إنّ النبيّ غُفِر له وإنّا لا ندري ما يُفعل بنا» [همانا پيامبر آمرزيده شده و ما نمىدانيم با ما چه مىكنند] و كنيۀ آن شخص را تغيير داد و ابو عبداللّه گذاشت(4)؟! و اگر اين بشارت راست است چگونه نمىدانست با او چه مىكنند؟!
و چرا او على را مانند جمل مخشوش [شترى كه در بينىاش چوب گذاردهاند تا به آن افسار بسته و او را مهار كنند] براى بيعت با ابوبكر مىكشيد و مىگفت: «بايع و إلّاتُقتل» [بيعت كن وگرنه كشته مىشوى]؟!
و چرا او در آن روز برادرى على با رسول خدا صلى الله عليه و آله را انكار كرد در حالى كه اين برادرى با روايت صحيح و مورد توافق و مسلّم ثابت شده بود؟! چنانكه وى مطالب فراوانى از سنّت كه از شمارش بيرون است، را انكار كرد.
و چرا او وصيّت كرد هر كس با بيعت در روز شورا مخالفت كرد كشته شود؟! و او خوب مىدانست كه تنها مخالفِب.
اين انتخابِ تقلّبى، على اميرالمؤمنين است - اين را واگذار - يا غير از على يكى ديگر از ده نفرِ بشارت داده شده، مىباشد؟! (وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اَللّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً )(1)[و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مىماند؛ و خداوند بر او غضب مىكند؛ و او را از رحمتش دور مىسازد؛ و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است].
و آيا عثمان دربرابر صحّت اين روايت تواضع مىنمود و آن را باور داشت و با اين حال وقتى محاصره شد و مغيرة بن شعبه بر او تكليف كرد كه از مدينه به مكّه برود، به او گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «يلحد بمكّة رجل من قريش عليه نصف عذاب هذه الاُمّة» [در مكّه مردى از قريش كافر مىشود كه نيمى از عذاب اين امّت بر اوست] و من هرگز آن مرد نخواهم بود(2)[و به مكّه نمىروم]؟!
و چگونه على را با فضيلتتر از مروان نمىديد؟! در حالى كه مروان در زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله لعن شده بود، و على عليه السلام به بهشت بشارت داده شده بود؛ (لا يَسْتَوِي أَصْحابُ اَلنّارِ وَ أَصْحابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحابُ اَلْجَنَّةِ هُمُ اَلْفائِزُونَ )(3)[هرگز دوزخيان و بهشتيان يكسان نيستند؛ اصحاب بهشت رستگار و پيروزند].
و آيا طلحه و زبير همان دو نفرى بودند كه عثمان را كشتند و بر او سخت گرفتند و آن چنان بودند كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «أهون سيرهما فيه الوجيف، وأرفق حدائهما العنيف، فأجلبا عليه وضيّقا خناقه، وهما يريدان الأمر لأنفسهما، وكانا أوّل من طعن وآخر من أمر، حتّى أراقا دمه»(4)[طلحه و زبير آسانترين كارشان آن بود كه بر عثمان يورش برند و او را برنجانند و ناتوانش سازند. پس مردم را عليه او جمع كردند و راه نفسش را تنگ نمودند، و آن دو خلافت را براى خود مىخواستند، و آن دو نخستين كسانى بودند كه بر او عيب گرفتند و آخرين كسانى بودند كه امر نمودند، تا اينكه خونش را ريختند]؟!
و آيا آن دو، همان دو نفرى بودند كه بر امام وقت كه اطاعتش بر آنها واجب بود خروج كردند، پيمانش را شكستند، آتش ظلم را عليه او برافروختند، و با او جنگيدند تا كشته شدند؟! و اين دو روشنترين مصداق براى سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند كه فرمود: «من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهليّة»(5)[كسى كه بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليّت مرده است].
و آيا آن دو، همان دو نفرى بودند كه لشكر پيمان شكن را براى جنگ با آقاى عترت رهبرى كردند، و همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله را از ميان خانهاش بيرون آوردند، و سركردۀ پيمان شكنانى شدند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على و صحابۀ عادلِ خود را بر جنگ با آنها برانگيخت، و آنها را بر مخالفت با آنهاتشويق و تحريك نمود؟!
پس آيا پيامبر اعظم كسى را كه به جنگ و جهاد با او اذن مىدهد و آن جهاد را از واجبات اسلام مىداند، هرگز از اهل بهشت مىشمارد؟! (إِنَّما جَزاءُ اَلَّذِينَ يُحارِبُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي اَلدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ )(6)[كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمىخيزند، و اقدام به فساد در روى زمين مىكنند، (و با تهديد اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله مىبرند)، فقط اين است كه اعدام شوند؛ يا به دار آويخته گردند؛ يا چهار انگشت از دست راست و پاى چپ آنها، به عكس يكديگر، بريده شود؛ و يا از سرزمين خود تبعيد گردند. اين رسوايى آنها در دنياست؛ و در آخرت، مجازات عظيمى دارند].3.
و آيا اين زبير همان كسى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديث صحيحى به وى فرمود: «تحارب عليّاً و أنت ظالم» [تو با على مىجنگى در حالى كه ظالم هستى](1)؟
و آيا كسى كه به على ظلم مىكند و با او مىجنگد جايگاهش بهشت است؟! در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديثى صحيح و ثابت فرموده است: «أنا حربٌ لمن حاربه، وسلمٌ لمن سالمه» [من مىجنگم با كسى كه با على مىجنگد، و آشتى هستم با كسى كه با على آشتى است]؛ (فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاّ خِزْيٌ فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا وَ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ اَلْعَذابِ وَ مَا اَللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ )(2)[براى كسى از شما كه اين عمل (تبعيض در ميان احكام و قوانين الهى) را انجام دهد، جز رسوايى در اين جهان، چيزى نخواهد بود، و روز رستاخيز به شديدترين عذابها گرفتار مىشوند. و خداوند از آنچه انجام مىدهيد غافل نيست].
و عمر روزى كه نيزه خورد به زبير گفت: «أمّا أنت يا زبير! فَوَعِق لقس مؤمن الرضا، كافر الغضب، يوماً إنسان، ويوماً شيطان، ولعلّها لو أفْضَتْ إليك ظَلْت يومك تلاطم بالبطحاء على مُدّ من شعير، أفرأيت إن أفْضَت إليك فليت شعري من يكون للناس يوم تكون شيطاناً؟! ومن يكون يوم تغضب؟ وما كان اللّه ليجمع لك أمر هذه الاُمّة وأنت على هذه الصفة»(3)[امّا تو اى زبير! پس بد اخلاق، و آزمند و حريص هستى، در حال خرسندى مؤمنى، و هنگام غضب كافرى، و روزى انسان و ديگر روز شيطان هستى، و شايد اگر خلافت به تو برسد آن روز تو اينگونه مىشود كه در بطحاء (مكّه) به خاطر يك مُدّ جو به ديگران سيلى مىزنى، به من خبر ده اگر خلافت را به تو واگذار شود كاش مىدانستم روزى كه شيطان هستى و غضب مىكنى چه كسى به داد مردم مىرسد؟! و خداوند تا وقتى اين گونه هستى امر اين امّت را بر تو جمع نمىكند].
و نيز به او گفت: «أمّا أنت يا زبير فواللّه ما لان قلبك يوماً ولا ليلة، وما زلت جلفاً جافياً»(4)[امّا تو اى زبير! پس به خدا سوگند يك روز يا يك شب دلت نرم نشده است، و همواره احمق، و خشن و تندخوى هستى].
و آيا اين طلحه همان است كه عثمان را كشت، و نگذاشت آب به او برسد، و مانع شد كه در قبرستان مسلمانان دفن شود، و مروان به خونخواهى عثمان او را كشت، و با اين همه اين دو، از ده نفرِ بشارت داده شده، هستند؟! خدايا آمرزش تو را مىطلبيم و فرجام، به سوى توست.
و آيا اين طلحه همان است كه اميرالمؤمنين على عليه السلام در روز جمل بر او اقامۀ حجّت كرد و وى را به حديث ولايت:
«من كنت مولاه فعليّ مولاه» سوگند داد و او عذر آورد كه حديث را فراموش كرده است، لكن پس از آن از گمراهى خود دست بر نداشت و با اينكه با اميرالمؤمنين بيعت بسته بود او را يارى نكرد، و حقّ را به اهلش واگذار نكرد تا اينكه تير مروان به او خورد و مرگ را جرعه جرعه به او خوراند در حالى كه بر امام زمان خود خروج كرده بود؟! آيا عقيده دارى امام و كسى كه بر او خروج كرد هر دو در بهشت هستند؟!
و آيا اين طلحه همان است كه آيۀ: (وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللّهِ وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اَللّهِ عَظِيماً )(5)[و شما حقّ نداريد رسول خدا را آزار دهيد، و نه هرگز همسران او را بعد از او به همسرى خود درآوريد كه اين كار نزد خدا بزرگ است] دربارۀ او نازل شده است؟!
وقتى طلحه گفت: «أيحجبنا محمّد عن بنات عمّنا، ويتزوّج نساءنا من بعدنا؟! فإن حدث به حدث لنزوّجنّ نساءه من بعده»3.
[آيا محمّد ما را از دختران عمويمان منع مىكند ولى پس از ما با زنان ما ازدواج مىكند؟ پس اگر حادثهاى برايش پيش آيد با همسرانش پس از او ازدواج مىكنيم]. و گفت: «إن مات رسول اللّه صلى الله عليه و آله لتزوّجتُ عائشة وهي بنت عمّي» [اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرد با دختر عمويم عايشه ازدواج مىكنم]؛ پس اين سخن به رسول خدا رسيد وآزرده شد، وآنگاه اين آيه نازل شد(1).
و آيا سعد بن ابى وقّاص كه يكى از ده نفرِ بشارت داده شده، مىباشد اين روايت را باور دارد و آن را تصديق مىكند، و با اين حال او كسى است كه چون دربارۀ عثمان و قاتلان وى و كسى كه بيشترين سهم را در قتل او داشت، از او پرسيده شد، گفت: «إنّي اُخبرك أ نّه قُتل بسيف سلّته عائشة، وصقله طلحة، وسمّه ابن أبي طالب، وسكت الزبير وأشار بيده، وأمسكنا نحن ولو شئنا دفعناه عنه»؟! [به تو خبر مىدهم كه او با شمشيرى كشته شد كه عايشه بيرون كشيد، طلحه تيزش كرد، پسر ابوطالب مسمومش نمود، و زبير ساكت ماند و با دست خود اشاره كرد، و ما دست نگه داشتيم و اگر مىخواستيم از او دفاع مىكرديم]؟! آيا اينها همه با تصديق اين روايت جمع مىشود؟! پاك و منزّه است آن كسى كه در بهشت خود، ظالم و مظلوم، قاتل و مقتول، و خليفه و خروج كنندگانِ بر او را گرد هم مىآورد، اين، چيزى جز دروغ نيست.
و آيا اين روايت دربارۀ سعد تصديق مىشود، در حالى كه او از بيعت با امام زمانش تخلّف كرد، و از يارى او دست برداشت پس از اينكه بيعت با او تمام شد، و امّت بر آن اجماع كردند، و رزم آوران جنگ بدر و مهاجران و انصار بر او اتّفاق نظر پيدا كردند، و كلمۀ عذاب بر كسى كه بيعت را از گردن خود ساقط كند شايسته شد؟! آيا دربارۀ سعد نوشتهاى از جانب خدا نازل شده كه او را از محكمات اسلام خارج كرده و به او بشارت بهشت دهد؟!
وآيا براى تو از لابه لاى تاريخ و در پسِ صفحات اعمال ابوعبيدۀ جرّاح - گوركنِ مدينه - چيزى نمايان شده كه او را سزاوار اين بشارت گرداند؟! و فضيلتى قابل ذكر برايش درست كند غير از اين فضيلت كه در روز سقيفه ولايتِ كبراى خدا را باطل كرد، و براى انتخاب قانونى تلاش كرد، و در آن بلاهايى كه شومىاش اسلام را فرا گرفت فرو رفت، وپايههاى سازگارى و موافقت را ويران نمود، و مصيبتهاى فراوانى را تا به امروز بر امّت محمّد صلى الله عليه و آله كشاند، و حرمت مصطفى با ظلم به دخترش پارۀ تن و جگرگوشهاش، و ظلم به خليفه و برادرش كه نشانۀ هدايت بود، شكسته شد؟! گويا همۀ اينها عباداتى است كه بهشت را بر ابن جرّاح واجب مىكند؛ (أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ )(2)[آيا كسانى كه مرتكب بديها و گناهان شدند گمان كردند كه ما آنها را همچون كسانى قرار مىدهيم كه ايمان آورده واعمال صالح انجام دادهاند كه حيات ومرگشان يكسان باشد؟! چه بد داورى مىكنند!].
9 -قرطبى در «تفسير» خود نوشته است(3): اُبىّ بن كعب گفته است: سورۀ عصر را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله خواندم، سپس گفتم: اى پيامبر خدا تفسير آن چيست؟
فرمود: (وَ اَلْعَصْرِ ) [به عصر سوگند] سوگندى از خداست كه به پايان روز سوگند ياد كرده است (إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ ) [كه انسانها همه در زيانند]: منظور، ابوجهل است (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا ) [مگر كسانى كه ايمان آورده]:
يعنى ابوبكر، (وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ ) [و اعمال صالح انجام دادهاند]: يعنى عمر، (وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ ) [و يكديگر را به حقّ سفارش كرده]:د.
1) - الجامع لأحكام القرآن 14:228[147/14]؛ فتح القدير 4:290[299/4]؛ تفسير ابن كثير 3:506؛ تفسير بغوى 5:225[541/3]؛ تفسير خازن 5:225[476/3]؛ تفسير آلوسى 22:74.
2) - جاثيه: 21.
3) - الجامع لأحكام القرآن 20:180[123/20]؛ و روايت را محبّ طبرى در الرياض النضرة 1:34[49/1]، و شربينى در تفسير خود 4:561[585/4] نقل كردهاند.
يعنى عثمان، (وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ ) [و يكديگر را به شكيبايى و استقامت توصيه نمودهاند]: يعنى على. و ابن عبّاس اين چنين بر منبر خطبه خواند. اين حديث موقوف بر ابن عبّاس است (و آن را به پيامبر نسبت نداده است)(1).
امينى مىگويد: آيا با چنين سخن مسخره و بدون سندى جايز است مطلبى به خدا و رسولش نسبت داده شود، و سخنان از جايگاهشان تحريف شوند؟ و آيا شايسته است كسى كه در تفسير يا حديث، كتاب مىنويسد روى خود يا صفحۀ كتابش را سياه كند؟!
و آيا ما در چنين مقام و جايگاهى از او سند بخواهيم، و به خاطر سند نداشتن در آن مناقشه كنيم؟! و آيا آنچه در متن روايت است ما را از بحث پيرامون رجال سند - اگر سندى داشته باشد - بىنياز نمىكند؟! و آيا در صفحات اعمال اين مردان، و رفتار و سيرۀ ثابت آنها، و در آنچه تاريخ صحيح براى آنها حفظ كرده است، چيزى يافت مىشود كه اين كلام به هم پيچيده و آراسته شده را تصديق كند؟! آرى، ما يقين داريم كه پژوهشگر در لابهلاى كتاب ما شواهد زيادى مىيابد كه به وسيلۀ آنها مىتواند حقِّ كتمان شده را آشكار نمايد.
و آيا هيچ عاقلى تصديق مىكند كه ابن عبّاس دانشمند امّت با چنين سخن دروغى خطبه بخواند و ساحت پاك پيامبر خاتم را چركين و لكّهدار كند؟!
وانگهى آنچه از ابن عبّاس از طريق ابن مردويه دربارۀ آيۀ: (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ )(2)[مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند] نقل شده اين است كه وى گفته است: «ابن عبّاس على و سلمان را نام برد(3)».
و مويّد اين روايت سخن ابن عبّاس دربارۀ آيۀ: (أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ )(4)است كه گفته است: «نزلت في عليّ يوم بدر، فالّذين اجترحوا السيّئات: عتبة، وشيبة، والوليد، والّذين آمنوا وعملوا الصالحات عليّ عليه السلام»(5)[دربارۀ على در روز بدر نازل شد، پس كسانى كه مرتكب گناهان شدند: عتبه و شيبه و وليد بودند، و آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند على عليه السلام بود].
و از طريق ابن عبّاس اين سخن وى گذشت(6): چون آيۀ: (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ )(7)[(امّا) كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترين مخلوقات (خدا) هستند] نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله به على فرمود: «هو أنت و شيعتك» [او تو و شيعيانت هستيد].
پس روايت اُبىّ بن كعب در مقابل اين اخبارى كه عقل و منطق و اعتبار موافق با آنها مىباشد، جعل شده است.
10 -واحدى در «أسباب النزول»(8)از عبدالرحمن بن حمدان عدل، از احمد بن جعفر بن مالك، از عبداللّه بن احمد بن حنبل، از محمّد بن سليمان بن خالد فحّام، از على بن هاشم، از كثير النواء نقل كرده است: به ابوجعفر گفتم: فلانى از على بن حسين رضى اللّه عنهما برايم نقل كرده است: آيۀ: (وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ )(9)[هر گونه غل حسد و كينه و دشمنى را از سينۀ آنها برمىكنيم و روحشان را پاك مىسازيم؛ در حالى كه همه برابرند، و بر تختها رو بروى يكديگر قرار دارند] دربارۀ ابوبكر و عمر و على نازل شده است. گفت: «واللّه إنّها لفيهم نزلت، وفيهم نزلت الآية» [به خدا سوگند! دربارۀ آنها نازل شده، و تنها دربارۀ آنها نازل شده است]. گفتم: و اين چه كينهاى است؟ گفت: «غلّ7.
الجاهليّة؛ إنّ بني تيم، وبني عدي، وبني هاشم، كان بينهم في الجاهليّة، فلمّا أسلم هؤلاء القوم وأجابوا أخذت أبا بكر الخاصرة، فجعل عليّ رضى الله عنه يسخن يده فيضمخ(1)بها خاصرة أبي بكر، فنزلت هذه الآية» [كينۀ جاهليّت؛ همانا در بين فرزندان تيم و عدى و هاشم كينهاى در جاهليّت بود و چون آنها مسلمان شدند و اجابت كردند درد كمر ابوبكر را فرا گرفت، و على عليه السلام دستش را گرم مىكرد و با آن كمر ابوبكر را مىماليد؛ پس اين آيه نازل شد].
امينى مىگويد: هيچ كرامتى با چنين سندى ثابت نمىشود؛ سندى كه مركّب است از فردى مجهول چون عبدالرحمن عدل، و محمّد فحّام، و كسى كه در آخر عمرش خِرِف شد(2)تا جايى كه بنا به گفتۀ ابوالحسن بن فرات(3)، چيزى از آنچه برايش خوانده مىشد نمىفهميد.
و خطيب بغدادى در تاريخ خود(4)از عبداللّه احمد بن احمد قصرى نقل كرده است:
من و برادرم از قصر به بغداد آمديم و ابوبكر - احمد بن جعفر - بن مالك قطبى زنده بود، و هدف ما فرا گرفتن فقه و واجبات بود، پس خواستيم از ابن مالك فرا گيريم و بشنويم، پس ابن لبان فرضى به ما گفت: به سوى او نرويد او ضعيف شده و عقلش آشفته گشته است و من مانع شدهام كه پسرم از او فراگيرد.
مىگويد: پس ما به سوى او نرفتيم.
و ابن حجر وى را در «لسان»(5)نام برده و نوشته است(6): «او شيخ است ولى مُتقن و قوى نيست».
و در تفسير آيۀ: (وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ... )(7)نزد اهل سنّت احاديث بىارزشى وجود دارد كه از روايت واحدى عجيبتر است(8).
اين چنين كلمات را از جايگاهشان تحريف مىكنند. و آيا كسى نيست كه از راويان اين سخن پست و بىمعنى دربارۀ كينهاى كه از سينههاى اين افراد كنده شده بپرسد كه چه زمانى كنده شد؟! و كجا رفت؟! و اين حديث و تاريخ به ما مىفهمانند آن كينهاى كه پس از اسلامِ آنها از آنها كنده شد، از روز وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله، و آن سخنان و مشاجراتى كه در آنجا درگرفت، تا حوادثى كه پيرامون واقعۀ حمله به خانۀ عثمان، و تا اجتماع خونينِ روز جنگ جمل، هماره ميان آنها استقرار داشت. آيا سرچشمۀ همۀ اينها كينۀ آتشين و برافروخته، حِقْدِ سينهها، نفرتِ دلها، و دشمنىِ تحريك كننده نبود؟! آيا اينكه انسان ريختن خون رفيقش و هتك حرمتهاى او و بدگويى دربارۀ شرافت و مقام او را مباح بداند، از مصاديق كينه و دشمنى نيست؟! و آيا با وجود همۀ اينها صحيح است كه گفته شود كينۀ سينههاى آنها كنده شد؟!
و آياتى از اين دست كه تحريف شدهاند جدّاً زيادند و اگر گردآورى شوند كتابى قطور فراهم مىشود؛ هر چند ما خوش نداريم پيرامون آنها بحث كنيم؛ زيرا طول دادن كلام است بدون اينكه فايدهاى داشته باشد؛ چرا كه خود آن روايات و نسنجيدگى و سبكى و نابخردى موجود در آنها براى باطل كردن آنها كافى است.
چه مىتوانم بگويم دربارۀ روايتى كه در ذيل آيۀ: (وَ حَمَلْناهُ عَلى ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ * تَجْرِي بِأَعْيُنِنا )(9)[و او را بر مركبى از الواح و ميخهايى ساخته شده سوار كرديم * مركبى كه زير نظر ما حركت مىكرد] نقل كردهاند: «أنّ نوحاً عليه السلام لمّا4.
1) - در الدرّ المنثور به جاى «فيضمخ»، «فيكوى» [كمر ابوبكر را داغ مىكرد] آمده است.
2) - وى احمد بن جعفر بن مالك ابوبكر قطيعى است.
3) - ميزان الاعتدال 1:41[87/1، شمارۀ 320].
4) - تاريخ بغداد 4:4.
5) - لسان الميزان 1:145[151/1، شمارۀ 464].
6) - همان 2:237[293/2، شمارۀ 2526].
7) - أعراف: 43.
8) - نگاه كن: نزهة المجالس، صفورى 2:217.
9) - قمر: 13 و 14.
عمل السفينة جاءه جبريل عليه السلام بأربعة مسامير، مكتوب على كلّ مسمار عين: عين عبداللّه وهو أبو بكر، وعين عمر، وعين عثمان، وعين علي رضى الله عنه فجرت السفينة ببركتهم»(1)[وقتى نوح عليه السلام كشتى را ساخت، جبرئيل عليه السلام چهار ميخ برايش آورد كه بر هر ميخى حرف عينى نوشته شده بود: عين عبداللّه كه ابوبكر است، عين عمر، عين عثمان، عين على؛ پس به بركت آنها كشتى حركت كرد].
و اهل سنّت در تحريف قرآن معركههايى خونين دارند؛ از جملۀ آنها حادثۀ سال (317) در بغداد، ميان ياران ابوبكر مروزى حنبلى و گروه ديگرى از اهل سنّت است كه در تفسير آيۀ (عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً )(2)[اميد است پروردگارت تو را به مقامى در خور ستايش برانگيزد] اختلاف داشتند؛ حنابله مىگفتند: او را به همراه خود بر عرش مىنشاند، و ديگران مىگفتند: مراد از آن شفاعتِ عُظمى است؛ پس به خاطر اين با هم جنگيدند و كشتهها دادند(3).
و آنچه گفتيم را مقياسى براى سنجيدن صدها سخن بىارزش ِ مانند اين سخن قرار بده كه زبانهاى غلوّ كنندگانِ در فضايل به خدا نسبت دادهاند و آيات خدا را به مسخره گرفتهاند، و مجادلۀ به باطل مىكنند، تا (به گمان خود،) حقّ را بهوسيلۀ آن از ميان بردارند.
(وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اَللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ )(4)
[عدّهاى از آنان، سخنان خدا را مىشنيدند و پس از فهميدن، آن را تحريف مىكردند، در حالى كه علم و اطلاع داشتند].
اين، نمونههايى از دروغهاى افرادى بود كه در فضايل افراد، روايت جعل كردهاند، و فريب خوردندگان، آنها را حقيقت پنداشته و صفحات تفسير و حديث و تاريخ را با آن سياه كردهاند و با آنها، حقيقتهاى ثابت را پوشاندهاند. و در اينجا صدها مثل اينها وجود دارد كه از آن چشم پوشيديم تا از شكافتنِ گورِ سخنان دروغ و انتشارِ سخنانِ شرمآور دورى كرده باشيم. و پژوهشگر بر اين مدّعاى ما شواهد راستينى در لابه لاى اين كتابها مىيابد: كتاب «الرياضالنضرة» كه ظرف سخنان بُنجل، بىارزش و خرافات است؛ و كتاب «الصواعق المحرقة» كه ظرف تهمتها و سخنان دروغ است؛ و كتاب «السيرة الحلبيّة» كه پر از احاديث جعلى است؛ و كتاب «نزهة المجالس» كه دائرة المعارف سخنان باطل و ياوه است؛ و كتاب «مصباح الظلام» كه جايگاه گرد آمدن هر حديث دروغ و جعلى است؛ و تأليفات فراوان ديگر از قديم و جديد.
(فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ )(5)
[پس واى بر آنها از آنچه بادست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مىآورند].
(فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ اَلْأَنْباءُ يَوْمَئِذٍ فَهُمْ لا يَتَساءَلُونَ )(6)
[در آن روز، همۀ اخبار بر آنان پوشيده مىماند، (حتّى نمىتوانند) از يكديگر سؤالى كنند].
(وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ اَلْقِيامَةِ عَمّا كانُوا يَفْتَرُونَ )(7)
[و روز قيامت به يقين از تهمتهايى كه مىبستند سؤال خواهند شد].
(وَ اَللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ )(8)
[و خداوند مىداند آنها دروغگو هستند].
چنين به نظر مىرسيد: با شناختى كه امّت اسلام از ذات پليد، اعمال ناروا، و جرايم سنگين، و فسادهاى بىشمار، و نسب ننگين، و ريشه و نژاد پست معاويه دارد، و اينكه هر كسى براى او فضيلتى جعل كند از قرار دادن فضايل براى چنين شخصى پشيمان و شرمگين خواهد شد، ديگر نيازى به شرح و توضيح پيرامون فضايل دروغينش نيست، امّا دريافتيم كه اين آرزو جامۀ عمل نپوشيده، و اين گمان ناكام مانده، و بىشرمى و گزافهگويى براى جعل كنندگان، حدّ و نهايتى كه بر آن توقّف كنند قرار نداده است؛ از اين رو اندكى از خصوصيّات او را برمىشمريم تا حقيقت فضايل منسوب به وى براى پژوهشگر روشن گردد؛ بدون آنكه به خواب آشفته و پريشان وسخن خيالى ابن كثير، و آن ندايى كه برخى از سَلَف در كوهى از شام شنيده - كه شايد منادى آن شيطان بوده است -: «مَنْ أبغض معاوية سحبته الزبانية إلى جهنّم الحامية، يرمي به في الحامية الهاوية» [هر كه دشمن معاويه باشد موكّلان جهنّم او را به سوى جهنّمِ سوزان كشانده، و در آتش هولناك و سوزان مىاندازند]، توجّهى شود.
بى آنكه به ديدگاه سعيد بن مسيّب: «من مات محبّاً لأبي بكر، وعمر، وعثمان، وعليّ، وشهد للعشرة بالجنّة، وترحّم على معاوية، كان حقّاً على اللّه أن لا يناقشه الحساب»(1)[هر كس با محبّت ابوبكر، عمر، عثمان و على بميرد و براى عشره مُبشّره به بهشت گواهى دهد (ده نفرى كه بر اساس نقل اهل سنّت، پيامبر به آنان بشارتِ بهشت داده است) و براى معاويه طلب رحمت كند، بر خدا لازم است كه در حساب رسى به او سخت نگيرد] اعتنايى شود.
و نه به خوابهاى پريشانى كه از عمر بن عبد العزيز، حكايت شده كه در آنها از قول معاويه آمده: «غُفِر لي وربّ الكعبة» [به خداى كعبه سوگند، بخشيده شدم].
و بى آنكه به كلام احمد بن حنبل اعتنا كنيم كه مىگويد: «ما لهم ولمعاوية؟! نسأل اللّه العافية» [آنها را با معاويه چه كار؟! (نبايد دربارۀ او سخنى گفت) از خدا درخواست عافيت داريم].
و ما براى امثال اين سخنان پوچ و بىمعنا ارزشى قائل نيستيم، سخنانى كه يا يك نظريّۀ بدون دليل است، يا يك خيال واهى، يا استدلال به يك منادى مجهول، يا تمسّك به يك خواب خيالى، در مقابل رواياتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ معاويه وارد شده، و كلمات ارزندۀ بزرگان صحابه كه ناظر اعمال او از نزديك بودهاند، و نواقص و عيوبِ ظاهرى و باطنى او را مىدانستند، و به شرمىهاى او را مىشناختند، و بر او إشراف كامل داشتند، و اهداف و نيّات او را در دوران جاهليّت و اسلام مىدانستند؛ به چند نمونه از اين سخنان توجّه كنيد:
1 - از على بن أقمر، از عبداللّه بن عمر نقل شده است: رسول خدا از درّهاى خارج شد پس ابوسفيان را سوار بر مركب همراه معاويه و برادرش ديدند كه يكى افسار حيوان را به دست دارد و ديگرى آن را از پشت مىراند، تا آنها را ديد فرمود: «اللّهمّ العن القائد والسائق والراكب» [خدايا آنكه افسار حيوان را به دست دارد، و آنكه مركب را از پشت مىراند، و كسى كه سوار بر حيوان است را لعنت كن]. از او پرسيدم تو خودت از رسول اللّه شنيدى؟ گفت: آرى، وگرنه گوشهايم كر باد آن گونه كه چشمانم كور است(2).
و در تاريخ طبرى آمده است(3): پيامبر صلى الله عليه و آله ابوسفيان را سوار بر الاغى ديدند كه معاويه افسار آن را بدست دارد و
فرزندش يزيد آن را از عقب مىراند، فرمود: «لعن اللّه القائد والراكب والسائق».
امام حسن عليه السلام نيز خطاب به معاويه به همين حديث اشاره مىكند آنجا كه مىفرمايد: «أنشدك اللّه يا معاوية! أتذكر يوم جاء أبوك على جمل أحمر وأنت تسوقه وأخوك عتبة هذا يقوده، فرآكم رسول اللّه صلى الله عليه و آله فقال: اللّهمّ العن الراكب والقائد والسائق؟»(1)[معاويه تو را به خدا سوگند! به ياد دارى آن روزى را كه پدرت سوار بر شترى سرخ مو بود و تو آن را از عقب مىراندى و برادرت عتبه افسار آن را بدست داشت، و رسول خدا شما را ديد و فرمود: «خدايا آنكه سوار مركب است، و آنكه افسار آن را بدست دارد، و آنكه حيوان را از پشت مىراند، لعنت كن!»].
و محمّد بن ابوبكر نيز در نامهاى به معاويه به اين حديث اشاره كرده است: «وأنت اللعين ابن اللعين»(2)[تو ملعون، پسر ملعون هستى] كه متن كامل نامه به زودى خواهد آمد(3).
2 - احمد بن حنبل در مسند، و ابويعلى، و نصر بن مزاحم در كتاب صفّين از ابو برزۀ أسلمى، و طبرانى در «التاريخ الكبير» از ابن عبّاس نقل كردهاند: در سفرى همراه رسول خدا عليه السلام بوديم، كه صداى آواز دو مرد را شنيديم و يكى در جواب ديگرى گفت:
يزالُ حواريٌّ تلوحُ عظامه زوى الحرب عنه أن يجنّ فيقبرا
[هماره استخوانهاى يار شفيق آشكار مىشود و جنگ، مانعِ كفن و دفنِ او مىشود].
و در لفظ ابن عبّاس آمده است:
ولا يزال جوادي تلوح عظامه ..........
[هماره استخوانهاى اسب من آشكار مىشود و جنگ، مانعِ دفنِ او مىشود].
پيامبر فرمود: «ببينيد كيستند؟». گفتند: معاويه و عمرو عاص؛ حضرت دستها را بالا برد و فرمود: «اللّهمّ اركسهما ركساً، ودعّهما إلى النار دعّاً(4)» [خدايا آنها را كاملاً وارونه گردان و به حالات گذشته برگردان، و به زور در آتش دوزخ در افكن].
و در لفظ ابن عبّاس آمده است: «اللّهم اركسهما في الفتنة ركساً» [خدايا آنها را با سر در فتنه فرو ببر].
امينى مىگويد: چون نتوانستند به سند اين حديث اشكالى وارد كنند، و چون بر دوستداران معاويه اين حديث گران آمده، لذا احمد بن حنبل نام آن دو را حذف كرده و به جاى آن فلان و فلان قرار داده است.
3 - روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «يطلع من هذا الفجّ رجلٌ من اُمّتي يحشر على غير ملّتي» [از اين درّه مردى از امّتم بالا مىآيد كه در قيامت بر غير دين من محشور خواهد شد]؛ و ناگهان معاويه ظاهر شد(5).
4 - از ابوذر نقل شده كه به معاويه گفت: «سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول وقد مررتُ به: «اللّهمّ العنه ولاتشبعه إلّابالتراب»(6)» [از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه دربارۀ تو فرمود: «خدايا او را لعنت كن و شكم او را جز با خاك سير مكن (تا دم مرگ او را سير مكن)].
5 - از ابوذر نقل شده كه به معاويه گفت: «سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: «إست معاوية في النار»» [از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىگفت: «مقعد معاويه در آتش جهنّم است»]؛ معاويه خنديد و دستور داد او را حبس كنند(7).
6 - نصر بن مزاحم در كتاب صفّين، و ابن عدى(8)، عقيلى، خطيب، و مناوى از ابو سعيد خدرى، و عبداللّه بن مسعود به سند مرفوع نقل كردهاند: «إذا رأيتم معاوية على منبري فاقتلوه» [هرگاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد].].
1) - نگاه كن: سخن امام حسن عليه السلام در ص 1048 از همين كتاب.
2) - نگاه كنيد: ص 970 از اين كتاب.
3) - نگاه كن: ص 970-971 از اين كتاب.
4) - [نگاه كن: نساء/ 88 و 91؛ وطور/ 13].
5) - تارخ طبرى 11:357[58/1، حوادث سال 284 ه].
6) - نگاه كن: شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد [255/8، خطبۀ 130].
7) - همان.
8) - الكامل في ضعفاء الرجال [146/2، شمارۀ 343].
ودر لفظىديگرآمده است: «يخطب علىمنبري فاضربوا عنقه» [هرگاه معاويه را ديديدكه برمنبرمن خطبه مىخواند گردنش را بزنيد].
اهل سنّت براى توجيه حديثِ: «إذا رأيتم معاوية على منبري فاقتلوه» ، آن را بالا و پايين كرده و جار و جنجال و هياهو به پا كرده و ياوه سرايى كردهاند.
برخى تاء را به باء تبديل كرده و واژۀ «فاقتلوه» را به «فاقبلوه» تغيير دادهاند و عبارتى را نيز بر حديث افزودهاند؛ خطيب بغدادى از جابر به سند مرفوع نقل كرده است: «إذا رأيتم معاوية يخطب على منبري فاقبلوه؛ فإنّه أمين مأمون» [هرگاه ديديد معاويه بر منبر من خطبه مىخواند او را بپذيريد، او امين و مورد اعتماد است].
خطيب مىنويسد: اين حديث را تنها از همين طريق يافتم، و راويان آن از محمّد بن اسحاق تا ابو زبير تماماً مجهول هستند(1).
و عبارتِ افزوده شدۀ «فإنّه أمين مأمون» قوىترين دليل بر بطلان حديث و جعلى بودن آن است، و تفصيل كلام در امين بودن معاويه گذشت(2).
و ديگرى كه تحريف فوق (تبديل «فاقتلوه» به «فاقبلوه») را نمىدانسته يا آن را نپسنديده، روايتى جعل كرده كه معاويۀ مذكور، معاوية ابن ابوسفيان نيست؛ حافظ ابن عساكر(3)به سند خود به نقل از ابوبكر بن ابى داود وقتى حديث «اذا رأيتم معاوية على منبري فاقتلوه» را نقل مىكرد، مىگويد: اين، معاوية بن تابوت سر كردۀ منافقان است كه قسم خورده بود بر منبر پيامبر بول و غائط كند و معاويه ابن ابوسفيان نيست.
سيوطى در كتاب «اللآلي»(4)پس از ذكر روايت فوق مىنويسد:
مؤلّف مىگويد: اين ادّعا نياز به نقل دارد، و چه كسى آن را نقل كرده است؟! مىگويم ابن عساكر گفته است: چنين تأويلى بسيار بعيد است، واللّه اعلم.
امينى مىگويد: تا به حال نامى از معاوية بن تابوت شنيدهاى؟! و او چه كسى است؟! كِىْ و كجا از مادر روزگار متولّد شده؟! چه كسى او را ديده؟! و چه كسى از او خبرى شنيده؟! چه كسى خبر او را به ابوبكر بن ابى داود وحى كرده؟! و آيا به سوگند خود عمل كرد يا آن را شكست؟! آيا ياران پيامبر صلى الله عليه و آله او را بر منبر ديدند و كشتند؟! يا هنوز ديده نشده، و تا ابد هم ديده نخواهد شد؟!
حديث فاطمة بنت قيس را نيز همينطور تأويل كردهاند: وى به پيامبر گفت: معاويه و ابوجهم از من خواستگارى كردهاند [چه كنم؟]؛ پيامبر فرمود: «معاوية صعلوك لا مال له» [معاويه آدم فقير و بى پولى است]. رافعى گفته است: اين معاويه، معاويه ابن ابوسفيان خليفۀ مسلمين نيست، بلكه معاويۀ ديگرى است(5).
آرى رافعى به خاطر محبّت به فرزند هند اين سخن را گفته و نَوَوى مىنويسد:
اين، اشتباهى فاحش است؛ زيرا در «صحيح مسلم» درمتن اين حديث به معاوية بن ابوسفيان تصريح شده است.
امينى مىگويد: علاوه بر «صحيح مسلم» در «سنن ابو داود»، و «نسائى»، «مسند طيالسى»، «السنن الكبرى» بيهقى(6)نيز از وى با عنوانِ «ابن أبي سفيان» ياد شده است.1.
1) - در كتاب چاپ شدۀ از تاريخ بغداد چنين يافتم [259/1، شمارۀ 88].
2) - نگاه كن: آنچه در ص 469-470، و ص 878 گذشت.
3) - مختصر تاريخ دمشق [46/25].
4) - اللآلي 1:425.
5) - الإصابة 3:498.
6) - صحيح مسلم 4:195[291/3، ح 36، كتاب الطلاق]، سنن أبي داود 1:359[285/2، ح 2284]؛ السنن الكبرى 6:208[274/3، ح 5352]؛ مسند طيالسى 228؛ السنن الكبرى 7:471.
پس آن گونه كه نَوَوى(1)گفته، تأويل به غير معاوية بن ابى سفيان خطايى روشن است.
وابن كثير وابن حجر براى باطل كردن حديثِ «فاقتلوه» راه ديگرى را پيمودهاند؛ ابن كثير در كتاب «تاريخ»(2)خود مىنويسد:
اين روايت بدون شكّ دروغ است، وگرنه صحابه آن را انجام مىدادند [و معاويه را مىكشتند]؛ چون آنها كسانى بودند كه در راه خدا از سرزنش هيچ ملامتگرى هراسى ندارند.
و ابن حجر در «تطهير الجنان» مىنويسد(3):
بر فرضِ صحّت اين روايت يا بايد تمام صحابه كه آن را شنيدند - البتّه اگر اين حديث به آنها رسيده باشد - يا كسانى كه آن را كتمان كردند، را خطا كار بدانيم؛ زيرا بر آنان واجب بود كه چنين حديثى را به امّت ابلاغ كنند تا بدان عمل شود؛ ولى فرض دوم صحيح نيست چون اگر كتمان مىكردند به تابعان و افراد پس از صحابه نمىرسيد، پس فقط فرض نخست مىماند كه صحابه آن را شنيدند ولى عمل نكردند، و آن هم شرعاً غير قابل تصوّر نيست؛ چون اگر اين احتمال در حقّ آنان روا باشد، هر آينه اين احتمال نيز دربارۀ آنان جايز خواهد بود كه بخشى از قرآن را كتمان كرده باشند يا بدان عمل نكرده باشند، و چنين چيزى شرعاً بر صحابه محال است، به ويژه با توجّه به سخن پيامبر اكرم: «تركتكم على الواضحة البيضاء...» [از شما جدا مىشوم در حالى كه راهى آشكار و درخشان برايتان قرار دادم...].
شگفتا از حسن ظنّ اهل سنّت به صحابه! و چه زيبا بود اگر منطق آن را همراهى مىكرد! و اگر تاريخ صحيح، و سيره و عملكرد ثابت شدۀ صحابه، و سخنانى كه از پيامبر اكرم نقل شده و امّت اسلام آنها را پذيرفتهاند، و امامان حديث آنها را در كتب صحاح و مسندها روايت كردهاند - كه برخى از آنها گذشت(4)- با چنين حسن ظنّى مخالف نبود!
آيا صحابه و يا بزرگان ايشان دستور پيامبر به كشتن ذو الثُّديّة را عملى كردند، با آنكه حضرت او را براى ايشان معرّفى كرد، و افكار و مقاصد كفر آميزش را براى آنها اعلام كرد، و خود او هم اعتراف نمود؟! يا اينكه مخالفت كرده و فرمان حضرت را ضايع كردند و با اينكه ذو الثُّديّة در ميان آنها بود دستور حضرت را پشت گوش انداختند(5)؟!
و آيا به اين روايت صحيح كه نزد اهل سنّت ثابت است: «إذا بويع لخليفتين فاقتلوا الآخر منهما» [اگر در يك زمان براى دو خليفه بيعت گرفته شد دوّمى را بكشيد]، و به اين حديث: «من أراد أن يفرق أمر هذه الاُمّة وهي جميع فاضربوه بالسيف كائناً من كان» [هر كسى بخواهد بين امّت متحّد تفرقه اندازد، هر كه باشد او را بكشيد]، و به حديثِ: «فإن جاء آخر ينازعه - الإمام - فاضربوا عنق الآخر» [اگر فرد ديگرى با امام در خلافت نزاع كرد گردنش را بزنيد]، و به احاديث صحيح ديگرى كه برخى از آنها گذشت، را عمل كردند(6)؟!ب.
1) - شرح صحيح مسلم [98/10].
2) - البداية و النهاية 8:133[141/8، حوادث سال 60 ه].
3) - حاشيه كتاب الصواعق المحرقة: 60 [ص 29].
4) - صفحه 350 از اين كتاب.
5) - ر. ك: حلية الأولياء: 317؛ 3:227 [شمارۀ 245]. ذو الثُّديّة محور فتنه در جنگ نهروان بود كه على عليه السلام او را كشت. آن گونه كه در صحيح مسلم [443/2، حديث 156، كتاب الزكاة] آمده است. ثعالبى در كتاب ثمار القلوب: 232 [ص 290، شمارۀ 437] مىنويسد: «ذو الثُّديّة بزرگ خوارج و ريئس آنان بود كه آنان را به گمراهى كشاند، و پيامبر در حالى كه او نماز مىخواند دستور داد وى را بكشند ولى ابوبكر و عمر از انجام آن ترسيدند، و آنگاه كه على عليه السلام قصد كشتن او را كرد، او را نديد. پيامبر به او گفت: «أما إنّك لو قتلته لكان أوّل فتنة وآخرها» [همانا اگر او را مىكشتى اولين و آخرين فتنه بود]. و چون در جنگ نهروان جسد او ميان كشتهها پيدا شد على عليه السلام فرمود: «ائتوني بيده المخدجة» [دست ناقص او را بياوريد] چون آنرا آوردند دستور داد كه آن را آويزان كنند.
6) - ر. ك: ص 920 از اين كتاب.
7 - از طريق زيد بن ارقم و عبادة بن صامت در روايتى مرفوع آمده است: «إذا رأيتم معاوية وعمرو بن العاص مجمتمعَين ففرّقوا بينهما؛ فإنّهما لن يجتمعا على خير»(1)[هر گاه معاويه و عمرو بن عاص را با هم ديديد، ميان آنها جدايى اندازيد كه آنها هرگز بر كار خير جمع نخواهند شد].
8 - در نامهاى كه مولايمان امير المؤمنين عليه السلام براى معاويه نوشته، آمده است: «فاقلع عمّا أنت عليه من الغيّ والضلال على كبر سنّك وفناء عمرك، فإنّ حالك اليوم كحال الثوب المهيل الّذي لا يُصلح من جانب إلّافسد من آخر، وقد أرديت جيلاً من الناس كثيراً، خدعتهم بغيّك، وألقيتهم في موج بحرك، تغشاهم الظلمات، وتتلاطم بهم الشبهات، فجاروا عن وجهتهم، ونكصوا على أعقابهم، وتولّوا على أدبارهم، وعوّلوا على أحسابهم، إلّامن فاء من أهل البصائر، فإنّهم فارقوك بعد معرفتك، وهربوا إلى اللّه من موازرتك، إذ حملتهم على الصعب، وعدلت بهم عن القصد»(2)[با اين سنّ زياد و نزديكى مرگت، از گمراهى و ضلالت دست بردار كه حال تو مانند لباس كهنهاى است كه هرگاه يك طرف آن را اصلاح كنى طرف ديگر پاره مىشود، گروه زيادى از مردم را به هلاكت كشاندى، و با گمراهى خود فريبشان دادى، و در امواج سركش درياى جهالت خود غرقشان كردى، كه تاريكىها آنان را فراگرفت، و در امواج شبهات غوطه ور گرديدند، و از راه حقّ به بيراهه رفتند، و به دوران جاهليّت گذشتگانشان روى آورده و از ايشان پيروى نمودند، و به ويژگىهاى جاهلى خاندانشان نازيدند، جز اندكى از آگاهان كه پس از شناخت تو مسيرشان را تغيير داده و از تو جدا شدند و از يارى كردن تو به سوى خدا گريختند؛ زيرا تو آنها را به كار دشوارى واداشتى، و از راه راست منحرفشان ساختى].
9 - در نامۀ امير المؤمنين عليه السلام به معاويه آنگاه كه حضرت را به حَكَميّت فرا خواند، آمده است: «ثّم إنّك قد دعوتني إلى حكم القرآن، ولقد علمت أ نّك لست من أهل القرآن ولا حكمه تريد، واللّه المستعان»(3)[تو مرا به داورى قرآن خواندى(4)در حالى كه مىدانى، تو اهل قرآن نيستى و داورى آن را نمىخواهى، و اللّه المستعان].
10 - در نامهاى كه حضرت در پاسخ معاويه نوشتند آمده است: «وعندي السيف الّذي أعضضته بجدّك وخالك وأخيك في مقام واحد،.... فما أبعد قولك من فعلك! وقريبٌ ما أشبهت من أعمام وأخوال حملتهم الشقاوة...»(5)[و نزد من همان شمشيرى است كه در يك زمان (جنگ بدر) بر پيكر جدّ و دايى و برادرت نواختم... چقدر گفتارت با كردارت فاصله دارد! و چقدر به عموها و دايىهاى كافرت شباهت دارى...].
11 - و در جواب نامۀ معاويه مىفرمايد: «وأمّا قولك: إنّا بنو عبد مناف ليس لبعضنا على بعض فضل، فلعمري إنّا بنو أب واحد، ولكن ليس اُميّة كهاشم، ولا حرب كعبد المطّلب، ولا أبو سفيان كأبي طالب، ولا المهاجر كالطليق، ولا الصريح كاللصيق(6)، ولا المحقّ كالمبطل، ولا المؤمن كالمدغل، ولبئس الخلف خلف يتّبع سلفاً هوى في نار جهنّم» [اينكه ادّعا كردى].
1) - ر. ك: ص 173 از اين كتاب.
2) - نهج البلاغة 2:41 [ص 406، نامۀ 32]؛ شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد 4:50[132/16 و 133، نامۀ 32].
3) - كتاب وقعة صفيّن ص 556 [ص 494]؛ نهج البلاغة 56:2[423، نامۀ 48]؛ شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد 118:1[226/2، خطبۀ 35].
4) - [وقتى جنگ بين دو سپاه امام و شاميان گسترده شد و در شب ليلة الهرير، لشكر امام ضربههاى كارى و نهايى را بر سپاهيان شام وارد ساختند و معاويه قصد فرار داشت، به دستور عمرو عاص قرآن بر سر نيزه زدند تا كوفيان را از پيشروى باز دارند كه با اين حيله، جان سالم به در بردند].
5) - نهج البلاغة 2:124 [ص 454، نامۀ 64].
6) - [در سال هشتم كه مكّه فتح گرديد، رسول خدا صلى الله عليه و آله همۀ آنانكه با او جنگيدند را آزاد كرد و فرمود: برويد، همۀ شما را آزاد كردم، از آن پس خاندانابوسفيان را «أبناء الطُلَقاء» ناميدند].
ما همه، فرزندان «عبد مناف» هستيم و بر يكديگر برترى نداريم، آرى به جانم سوگند چنين است، ما فرزند يك جدّ هستيم اما جدّ شما «اُميّه» همانند جدّ ما «هاشم»، «حرب» همانند «عبد المطّلب»، و ابوسفيان همتاى ابوطالب نخواهد بود، و هرگز ارزش مهاجران چون اسيران آزاد شده نيست، و حلال زاده همانند حرام زاده نمىباشد. و پيرو حقّ را با آنكه بر باطل است نمىتوان مقايسه كرد، و مؤمن چون مفسد نخواهد بود، و چه زشتند فرزندانى كه پدرانشان را در ورود به آتش پيروى مىكنند](1).
ابن ابى الحديد در شرح فراز پايانى اين حديث مىنويسد(2):
آيا رواست مسلمانى را به خاطر كافر بودن پدرانش توبيخ نمود؟! آرى، در صورتى كه پيرو آنها بوده و به راه آنها برود. و اميرالمؤمنين عليه السلام در اين نامه معاويه را تنها به خاطر كافر بودن پدرانش سرزنش نكرده، بلكه بهخاطر آنكه او پيرو آنها بوده سرزنش كرده است.
12 - در نامۀ حضرت به عمرو عاص آمده است: «لا تجارِينّ(3)معاوية في باطله، فإنّ معاوية غمص الناس، وسفه الحقّ»(4)[با معاويه در كارهاى باطلش همراه نشو چون او مردم را حقير شمرده و به حساب نمىآورد و حقّ را ناديده مىانگارد].
13 - در نامۀ ديگرى كه به عمر عاص نوشته، مىفرمايد: «أمّا بعد: فإنّك تركت مروءتك لامرئ فاسق مَهْتُوكٍ سِتْرُهُ، يشين الكريمَ بمجلسه، ويُسَفِّهُ الحليمَ بخلطته؛ فصار قلبك لقلبه تبعاً كما قيل: وافق شنّ طبقة؛ فسلبك دينك وأمانتك ودنياك وآخرتك»(5)[تو جوانمردىات را به خاطر مردى فاسق و پردهدريده رها كردى، كسى كه افراد بزرگوار در همنشينى با او لكّه دار، و در معاشرت با او به سبك مغزى متهم مىگردند. و عقل و دلت را پيرو عقل و دل او گردانيدى آن گونه كه مىگويند:
«وافق شنّ طبقة»(6)تا اينكه او دين، و امانت الهىِ نزدِ تو، و دنيا و آخرتت را از تو گرفت].
14 - در نامۀ حضرت به محمّد بن ابوبكر و مردم مصر آمده است: «إيّاكم ودعوة الكذّاب ابن هند، وتأمّلوا واعلموا أنّه لا سواء إمام الهدى وإمام الردى، ووصيّ النبيّ وعدوّ النبيّ، جعلنا اللّه وإيّاكم ممّن يحبّ ويرضى»(7)[هان! مبادا به دعوت كذّاب زادۀ هند پاسخ دهيد! بينديشيد و بدانيد پيشواى هدايت با پيشواى رذالت يكى نيست، و وصىّ پيامبر با دشمن پيامبر يكسان نيست، خداوند ما و شما را جزء كسانى كه دوست دارد و از آنان راضى است قرار دهد].
15 - در نامۀ حضرت به محمّد بن ابوبكر، هنگامى كه او نامههايى كه معاويه و عمرو بن عاص برايش نوشته بودند را براى حضرت فرستاد، آمده است: «قد قرأتُ كتاب الفاجر بن الفاجر معاوية، والفاجر بن الكافر عمرو، المتحابّين في عمل المعصية، والمتوافقين المرتشيين في الحكومة، المنكَرَين في الدنيا، قد استمتعوا بخلاقهم كما استمتع الّذين من قبلهم بخلاقهم، فلا يضرّنك إرعادهما وإبراقهما»(8)[نامۀ زنا كار، زادۀ زنا كار معاويه، و زناكار، زادۀ كافر عمرو كه در انجام گناه با هم رفيق، و در حكومت با يكديگر توافق كرده و رشوه مىگيرند، و در امور دنيوى زيركند را خواندم، اينان بر لذّات دنيوى خود مانند گذشتگانشان دل مشغولند و مغرور، پس از تهديدها و وعيدهايشان خوف نداشته باش].
16 - در نامۀ حضرت به زياد بن ابيه آمده است: «إنّ معاوية كالشيطان الرجيم، يأتي المرء منبين يديه ومن خلفه، وعن].
1) - كتاب صفيّن، ابن مزاحم: 538 و 539 [ص 471]؛ نهج البلاغة 2:12[375، نامۀ 17].
2) - شرح نهج البلاغة 3:423[119/15، نامۀ 17].
3) - در شرح نهج البلاغة به جاى «تجارِينّ»، «لا تشرك» آمده است.
4) - كتاب وقعة صفّين 124 [ص 110]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:189؛ 4:114[227/2، خطبۀ 35؛ 15/17، اصل 49].
5) - نهج البلاغة: 411، نامۀ 39؛ ر. ك: 173-174 از اين كتاب.
6) - [«شنّ» اسم مردى و طبقه اسم زنى مىباشد كه با هم سازگار و جور در آمدند و ازدواج كردند؛ ر. ك: مجمع الأمثال 2:423؛ و ص 174 از اين كتاب].
7) - شرح نهج البلاغة 2:16[71/6، خطبۀ 67]؛ جمهرة الرسائل 1:541.
8) - تاريخ الاُمم والملوك 6:58[102/5، حوادث سال 38 ه]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد 2:32[84/6].
يمينه وعن شماله، فاحذره ثمّ احذره ثمّ احذره، والسلام»(1)[معاويه همانند شيطان رجيم است، از پيش رو و پشت سر، و از راست و چپ به سوى انسان مىآيد، از او بترس و بر حذر باش و دروى كن والسلام].
17 - در خطبهاى كه حضرت اصحابش را به جنگ با معاويه دستور داده، آمده است: «سيروا إلى أعداء اللّه، سيروا إلى أعداء السنن والقرآن، سيروا إلى بقيّة الأحزاب، قتلة المهاجرين والأنصار»(2)[برويد به سوى دشمنان خدا، بشتابيد به سوى دشمنان قرآن و سنّت، به سوى باقى مانده احزاب، قاتلان مهاجران و انصار].
18 - در خطبهاى كه در صفيّن ايراد فرموده آمده است: «وقد عهد إليّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله عهداً، فلستُ أحيد عنه، وقد حضرتم عدوّكم، وعلمتم أنّ رئيسهم منافق بن منافق، يدعوهم إلى النار، وابن عمّ نبيّكم معكم وبين أظهركم، يدعوكم إلى الجنّة وإلى طاعة ربّكم، والعمل بسنّة نبيّكم. ولا سواء من صلّى قبل كلّ ذكر، لا يسبقني الصلاة مع رسول اللّه أحد، وأنا من أهل بدر، ومعاوية طليق ابن طليق. واللّه إنّا على الحقّ وإنّهم على الباطل؛ فلا يجتمعُنَّ على باطلهم، وتتفرّقوا عن حقّكم حتّى يغلب باطلهم حقّكم، قاتلوهم يعذّبهم اللّه بأيديكم، فإن لم تفعلوا يعذّبهم بأيدي غيركم»(3)[با رسول خدا پيمانى بستهام كه هرگز از آن عدول نمىكنم، و دشمنانتان را ديديد، و دانستيد كه سركردۀ آنها منافق زادۀ منافق است، و آنها را به سوى جهنّم فرا مىخواند، در حالى كه پسر عموى پيامبرتان با شما و در بين شماست و شمارا به بهشت و طاعت پروردگار و عمل به سنّت پيامبر فرا مىخواند، هرگز يكسان نيست او با كسى كه پيش از همه به نماز ايستاد، هيچ كسى در نماز با رسول خدا بر من پيشى نگرفت، من از اهل بدر هستم و معاويه اسير آزاد شده فرزند اسير آزاد شده است. به خدا سوگند ما حقّ هستيم و آنها بر باطل. مبادا آنها بر باطل خويش اجتماع كنند و شما در راه حقّ خويش تفرقه كنيد تا باطلِ آنها بر حقّ شما پيروز شود، بجنگيد با آنها كه خداوند به دستان شما آنها را عذاب كند، وگرنه با دستان ديگران عذابشان خواهد كرد].].
في الإسلام كرهاً، وخرجت منه طوعاً، لم يقدم إيمانك، ولم يحدث نفاقك»(1)[تو و پدرت بت هستيد، به اكراه و اجبار اسلام آوردى و با اختيار از آن خارج شدى، اساساً ايمان نداشتهاى و نفاق تو چيز تازهاى نيست].
و مىنويسد: «ونحن أنصار الدين الّذي خرجت منه، وأعداء الدين الّذي دخلت فيه» [ما ياوران آن دينى هستيم كه تو از آن خارج شدى، و دشمنان آن دينى هستيم كه تو دارى].
21 - محمّد بن ابى بكر به معاويه مىنويسد: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. من محمّد بن أبي بكر إلى الغاوي معاوية بن صخر.
سلامٌ على أهل طاعة اللّه ممّن هو مسلم لأهل ولاية اللّه.
أمّا بعد: فإنّ اللّه بجلاله، وعظمته، وسلطانه، وقدرته، خلق خلقاً بلا عنت ولا ضعف في قوّته، ولا حاجة به إلى خلقهم، ولكنّه خلقهم عبيداً، وجعل منهم شقيّاً وسعيداً، و غويّاً ورشيداً. ثمّ اختارهم على علمه، فاصطفى وانتخب منهم محمّداً صلى الله عليه و آله فاختصّه برسالته، واختاره لوحيه، وائتمنه على أمره، وبعثه رسولاً مصدّقاً لما بين يديه من الكتب، ودليلاً على الشرائع، فدعا إلى سبيل ربّه بالحكمة والموعظة الحسنة؛ فكان أوّل من أجاب وأناب، وصدّق ووافق، وأسلم وسلّم، أخوه وابن عمّه عليّ بن أبي طالب عليه السلام، فصدّقه بالغيب المكتوم، وآثره على كلّ حميم، فوقاه كلّ هول، وواساه بنفسه في كلّ خوف، فحارب حربه، وسالم سلمه، فلم يبرح مبتذلاً لنفسه في ساعات الأزل، ومقامات الروع، حتّى برز سابقاً لا نظير له في جهاده، ولا مقارب له في فعله. وقد رأيتك تساميه وأنت أنت، وهو هو، المبرّز السابق في كلّ خير، أوّل الناس إسلاماً، وأصدق الناس نيّة، وأطيب الناس ذرّية، وأفضل الناس زوجة، وخير الناس ابن عمّ، وأنت اللعين ابن اللعين.
ثمّ لم تزل أنت وأبوك تبغيان الغوائل لدين اللّه، وتجهدان على إطفاء نور اللّه، وتجمعان على ذلك الجموع، وتبذلان فيه المال، وتحالفان فيه القبائل، على ذلك مات أبوك، و على ذلك خلفته. والشاهد عليك بذلك من يأوي ويلجأ إليك من بقيّة الأحزاب، ورؤوس النفاق والشقاق لرسول اللّه صلى الله عليه و آله. والشاهد لعليّ مع فضله المبين، وسبقه القديم، أنصاره الّذين ذكروا بفضلهم في القرآن، فأثنى اللّه عليهم من المهاجرين والأنصار، فهم معه عصائب وكتائب حوله، يُجالدون بأسيافهم ويُهريقون دماءهم دونه، يرون الفضل في اتّباعه، والشقاء في خلافه؛ فكيف - يا لك الويل - تعدل نفسك بعليّ، وهو وارث رسول اللّه ووصيّه وأبو ولده، وأوّل الناس [له ] اتّباعا، وآخرهم به عهداً، يخبره بسرّه، و يُشركه في أمره، وأنت عدوّه وابن عدوّه؟!
فتمتّع ما استطعت بباطلك، وليمدد لك ابن العاصي في غوايتك، فكأنّ أجلك قد انقضى، وكيدك قد وهى، وسوف يستبين لمن تكون العاقبة العليا. واعلم أ نّك إنّما تكايد ربّك الّذي قد أمنت كيده، وأيست من روحه، وهو لك بالمرصاد، وأنت منه في غرور.
وباللّه وأهل رسوله عنك الغناء، والسلام على من اتّبع الهدى»(2)[به نام خداوند بخشندۀ مهربان، از محمّد بن ابوبكر، به فاسدِ گمراه، معاويه فرزند صخر؛ سلام بر اهل اطاعت خدا از سوى كسى خود را تسليمِ اهل ولايت خدا كرده است. امّا بعد:
خداوند، با جلال و عظمت و سلطنت و قدرت خود موجودات را آفريد بى آنكه در قدرت او ضعفى و خللى حادث شود، و بدون نياز به خلق آنها را بندۀ خود آفريد، و از آنها شقّى و سعيد، گمراه و هدايت شده قرار داد، سپس با علمش از ميان آنها انتخاب نمود، و محمّد صلى الله عليه و آله را برگزيد، او را مخصوص رسالت خويش گردانيد، و براى وحى انتخاب نمود، و امين امر خويش قرار داد، و به رسالت برگزيد، رسولى كه تصديق كنندۀ كتاب پيامبران پيشين و راهنماى بر شريعتها بود. پس او2.
مردم را با حكمت و اندرز نيكو به سوى خدا دعوت نمود؛ پس نخستين اجابت كننده و توبه كننده و تصديق كننده و موافق، و اسلام آورنده و تسليم شونده، برادر و پسر عموى او على بن ابى طالب عليه السلام بود كه او را بر غيب مكتوم تصديق نمود، و او را بر هر دوست گرم و پر محبّتى مقدّم دانست، از خطرات او را محافظت نمود، و در تمام مهلكهها جانش را فداى او كرد، با دشمن او دشمنى و با دوست او دوستى نمود، در تمام لحظات سختى و شدّت در مقامهاى هراسانگيز و مخوف، جانش را فدا كرد تا بدان جا كه بر همه سبقت گرفت و نظيرى در جهاد و همانندى در افعالش ندارد، حال مىبينم تو با او مجادله مىكنى و تو تو هستى و او او، همان شجاعى كه در تمام نيكىها سبقت گرفت، نخستين مسلمان، خالصترين مردم در نيّت، و پاكترين آنها در نسل و ذريّه، برترين آنها در همسر، و بهترين ايشان در پسر عمو، و تو همان ملعون فرزند ملعونى، هميشه و همواره تو و پدرت به دنبال شرّ و فساد در دين خدا بوديد، و سعى در خاموشى نور خدا داشته و تمام تلاش خود را به كار برديد، و براى آن هزينهها كرديد، و با قبايل هم پيمان شديد، تا بر همين سيره پدرت از دنيا رفت، و تو بر همين روش جانشين او گشتى. و باقى ماندۀ احزاب و سران نفاق و دشمنى با رسول خدا كه گرد تو جمع شده و به تو پناه آوردهاند، خود گواه اين مدّعاست. و گواه حقّانيّت على عليه السلام، علاوه بر فضايل روشن و سبقت او در اسلام، ياران اويند همان مهاجران و انصارى كه قرآن فضليت آنان را ياد آور شده و خداوند از آنان به نيكى ياد كرده است. آنان سربازان او و همواره گرداگرد اويند، و شمشير مىزنند و در راه او خون خود را ريخته و جان فشانى مىكنند، فضيلت را در پيروى او، و شقاوت را در مخالفت با او مىبينند. واى بر تو! چگونه خود را با على عليه السلام مىسنجى، در حالى كه او وارث رسول خدا صلى الله عليه و آله و وصىّ او و پدر فرزندان اوست، نخستين مردم در تبعيّت از او و آخرين ايشان در هم پيمانى با اوست، همراز و آگاه به اسرار و شريك در امور اوست، و تو دشمن و فرزند دشمن او هستى، هر چه مىتوانى در باطل خود غرق شو، و از عمرو بن عاص در گمراهيت كمك بگير، اجلت سر آمده، و مكرت سست گشته، و به زودى روشن مىشود كه عاقبتِ بالا و خير از آن كيست. بدان كه تو در واقع با خدا دشمنى مىكنى، از مكر او خود را ايمن دانستى، و از رحمت او مأيوس گشتهاى(1)، ولى او در كمين توست و تو از او در غفلت، و خدا و رسول از تو بى نيازند. و سلام بر پيروان هدايت].
22 - معاويه به مدينه آمد و سخنرانى كرد و گفت: «من ابن عليّ؟! ومن عليّ؟!» [فرزند على ديگر كيست؟! على كه باشد؟!]. امام حسن عليه السلام برخاست و پس از حمد و ثناى خداوند فرمود: «إنّ اللّه عزّ وجل لم يبعث بعثاً إلّاجعل له عدوّاً من المجرمين، فأنا بن علي وأنت بن صخر، واُمّك هند واُمّي فاطمة، وجدّتك قتيلة وجدّتي خديجة، فلعن اللّه ألأَمُنا حسباً، وأخملنا ذكراً، وأعظمنا كفراً، وأشدّنا نفاقاً» [خداوند براى هر پيامبرى كه مبعوث كرد دشمنانى خيانتكار قرار داد، من پسر على و تو پسر صخر، مادر تو هند است و مادر من فاطمه، جدّۀ تو قتيله(2)است و جدّۀ من خديجه است، پس خدا پستترين ما در اصل و نسب، و خوارترين ما در ياد مردم، و آنكه كفر او عظيمتر و نفاق او شديدتر است، را لعنت كند]؛ و تمام حاضران در مسجد آمين گفتند؛ (و من و همۀ همكاران نيز از صميم قلب امين مىگوييم) پس معاويه سخنش را قطع كرد و به منزلش رفت(3).
23 - معاويه به امام حسن عليه السلام پيام فرستاد كه او را در جنگ با خوارج همراهى كند، امام فرمود: «سبحان اللّه! تركتُ قتالك وهو لي حلال لصلاح الاُمّة واُلفتهم، أفتراني اُقاتل معك؟»(4)[سبحان اللّه! جنگ با تو را با آنكه برايم حلال بود به خاطر مصلحت امّت و انس و الفت با آنان ترك نمودم، حال مىخواهى كه من همراه تو با خوارج بجنگم؟!].].
24 - ابن عبّاس در سخنرانى خود در بصره، گفت: «أيّها الناس! استعدّوا للمسير إلى إمامكم، وانفروا في سبيل اللّه خفافاً وثقالاً، وجاهدوا بأموالكم وأنفسكم، فإنّكم تقاتلون المحلّين(1)القاسطين الّذين لا يقرؤون القرآن، ولا يعرفون حكم الكتاب، ولايدينون دين الحقّ مع أمير المؤمنين»(2)[اى مردم! آمادۀ شتافتن به سوى امامتان شويد، و در راه خدا با سرعت يا كندى كوچ كنيد، و با جان و مالتان جهاد كنيد، كه شما همراه اميرالمؤمنين با كسانى كه جنگ و ريختن خون مؤمنان را جايز و حلال مىدانند، قاسطان (و ظالمانى) كه نه قرآن مىخوانند و نه حكم آن را مىشناسند و نه پيرو دين حقّ هستند، مىجنگيد].
25 - عمّار در سخنرانى خود در صفيّن گفت: «يا أهل الإسلام! أتريدون أن تنظروا إلى من عادى اللّه ورسوله وجاهدهما، وبغى على المسلمين، وظاهر المشركين، فلمّا أراد اللّه أن يظهر دينه وينصر رسوله، أتى النبيّ صلى الله عليه و آله فأسلم، وهو واللّه فيما يرى راهب غير راغب، وقبض اللّه رسوله صلى الله عليه و آله انّا واللّه لنعرفه بعداوة المسلم ومودّة المجرم. ألا و إنّه معاوية، فالعنوه لعنه اللّه، وقاتلوه فإنّه ممّن يطفئ نور اللّه، ويظاهر أعداء اللّه»(3)[اى مسلمانان! آيا مىخواهيد به آنكه با خدا و رسول دشمنى كرد و به جنگ برخاست، و به مسلمانان تجاوز كرد، و به كمك مشركان شتافت، نگاه كنيد، كسى كه چون خداوند دينش را غالب كرد و رسولش را پيروز ساخت نزد پيامبر آمد و اسلام آورد در حالى كه به خدا سوگند نه از روى ميل، بلكه از ترس ايمان آورد، و پيامبر از دنيا رفت در حالى كه به خدا سوگند ما او را به دشمنى با مسلمانان و دوستى گنهكاران مىشناختيم. بدانيد او معاويه است، او را لعنت كنيد كه خدا او را لعنت كرده، و با او بجنگيد كه او مىخواهد نور خدا را خاموش كند و پشتيبان دشمنان خداست].
26 - در سخنان مالك اشتر در صفيّن آمده است: «واعلموا أ نّكم على الحقّ، وأنّ القوم على الباطل، يقاتلون مع معاوية، وأنتم مع البدريّين قريب من مئة بدريّ، ومن سوى ذلك من أصحاب محمّد صلّى اللّه عليه. أكثر ما معكم رايات قد كانت مع رسول اللّه صلى اللّه عليه، ومع معاوية رايات قد كانت مع المشركين على رسول اللّه صلى اللّه عليه؛ فما يشكّ في قتال هؤلاء إلّاميّت القلب، فإنّما أنتم على إحدى الحُسنيين: إمّا الفتح، وإمّا الشهادة»(4)[بدانيد كه شما بر حقّيد و آنها بر باطل، آنها همراه معاويه مىجنگند، و شما همراه رزم آوران بدر كه نزديك به يكصد نفر از آنان در ميان شمايند و همراه ساير اصحاب پيامبر مىجنگيد. بيشتر پرچمهاى شما در ركاب رسولخدا بوده است، و پرچمهاى معاويه همراه مشركان در جنگ عليه رسولخدا بودهاند؛ پس هرگز در جنگ با آنها جز آنكه مرده دل است شكّ نمىكند. شما بر يكى از دو نيكى هستيد: يا شهادت يا پيروزى].
27 - امام حسن عليه السلام خطاب به معاويه فرمود: «... وكنت يوم بدر، واُحد، والخندق، والمشاهد كلّها تقاتل رسول اللّه صلى الله عليه و آله، وقد علمتُ الفراش الّذي وُلدت عليه»(5)[تو در بدر و احد و خندق و ساير جنگها با پيامبر در جنگ بودى، و دامنى كه در آن متولّد شدهاى را مىدانم...].
سبط بن جوزى در «تذكرة الخواصّ»(6)مىنويسد:
اصمعى و كلبى در كتاب مثالب نوشتهاند: معناى سخن حسن عليه السلام: «دامنى كه در آن متولّد شدهاى را مىدانم» اين است كه گفته مىشود معاويه از چهار نفر از قريش زاده شده: عمّار بن وليد بن مغيره مخزومى،].
1) - [«المحلّين»: الّذين يحلّلون القتال ويجوّزونه].
2) - وقعة صفّين: 130 و 131 [ص 116 و 117].
3) - تاريخ الاُمم والملوك 6:7[12/5]؛ وقعة صفّين: 240 [ص 214]؛ الكامل في التاريخ ابن أثير 3:136[371/2، حوادث سال 37 ه].
4) - وقعة صفّين: 268 [ص 238]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد 1:484[191/5]؛ جمهرة خُطَب العرب 1:183[359/1، شمارۀ 247].
5) - نگاه كن: تذكرة الخواصّ، سبط بن جوزى: 200 و 201 [ص 115]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد 2:102[288/6، خطبۀ 83].
6) - تذكرة الخواصّ: 116 [ص 202].
مسافر ابن ابى عمرو، ابوسفيان، عبّاس بن عبدالمطّلب، كه اينان رفقاى ابوسفيان و مظنون به ارتباط با هند هستند؛ زيرا عمارة بن وليد از زيباترين مردان قريش بود. و كلبى دربارۀ مسافر بن ابى عمرو مىگويد: بيشتر مردم بر اين باورند كه معاويه از نطفۀ اوست؛ چون او عاشق هند بود، زمانى كه هند به معاويه باردار شد، مسافر از ترس اينكه فاش نشود اين فرزند از اوست به حيره فرار كرد و نزد پادشاه آنجا اقامت گزيد تا آنكه ابوسفيان به حيره آمد و مسافر او را ديد در حالى كه از عشق هند مريض و لاغر شده بود و شكمش آب آورده بود(1)، مسافر اخبار اهلِ مكّه را از ابوسفيان كه گفته شده پس از رفتن مسافر از مكّه با هند ازدواج كرده بود، پرسيد، وابوسفيان خبر ازدواج با هند را به او داد، و بيمارى مسافر با شنيدن اين خبر شدّت گرفت و لاغرتر گشت، و او را به معالجه از طريق داغ نهادن توصيه كردند، پس حجّام و كسى كه از طريق داغ نهادن معالجه مىكرد را حاضر كردند، و هنگامى كه حجّام بر او داغ مىنهاد از حجّام باد معدهاى خارج شد و مسافر گفت: «قد يحبق العَيْر، والمكواة في النار»(2)[دراز گوش ضرطه مىدهد، و آهنى كه وسيلۀ داغ نهادن است در آتش مىباشد (الاغ وقتى آهن گداخته را كه براى داغ نهادنِ بر او آماده مىكنند، مىبيند از ترس ضرطه مىدهد)] كه ضرب المثل شد. تا آنكه مسافر از عشق هند مُرد.
كلبى مىگويد: هند بسيار شهوانى بود و به مردان سودانى خيلى مايل بود، زمانى كه بچّۀ سياهى به دنيا مىآورد او را مىكشت. و همچنين مىگويد: بين يزيد بن معاويه و اسحاق بن طابه نزد معاويه در زمانى كه خليفه بود، جدالى لفظى پيش آمد، يزيد گفت: براى تو خوب است كه همۀ بنى حرب به بهشت بروند، اشاره داشت به اينكه مادر اسحاق با برخى از بنى حرب ارتباط داشته، اسحاق در پاسخش گفت: براى تو خوب است كه همۀ بنى عبّاس به بهشت بروند، يزيد مقصود او را نفهميد ولى معاويه دانست. پس از رفتن اسحاق، معاويه به يزيد گفت: چرا پيش از اينكه بدانى مردم دربارۀ تو چه مىگويند به ناسزاگويى مىپردازى؟! يزيد گفت: من با آن سخن مىخواستم بر او عيب نهم. معاويه گفت: او نيز همين هدف را داشت. پرسيد: چگونه؟ معاويه گفت: مگر نمىدانى كه در جاهليّت برخى از قريش مىپنداشتند كه من از نطفۀ عبّاس هستم. پس حقيقت براى يزيد آشكار شد و از سخنش پشيمان گشت(3).
شعبى مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در فتح مكّه به بخشى از همين مطلب به هند اشارهاى كردند؛ زمانى كه هند پس از آنكه حضرت خونش را مباح دانسته بود، براى بيعت آمد، پرسيد: «على ما اُبايعك؟!» [بر چه چيزى با تو بيعت كنم؟!]. حضرت فرمود: «على أن لا تزنين» [بر اين شرط كه زنا نكنى]. هند گفت: «وهل تزني الحرّة؟!» [مگر زن آزادهاى مثل من زنا مىكند؟!]. پس حضرت او را شناخت و نگاهى به عمر كرد(4)و تبسّم فرمود.].
1) - [«سُقِىَ بطنُه»: اجتمع فيه السِقى، و سِقى آبى است كه بهخاطر بيمارى در شكم جمع مىشود].
2) - ر. ك: مجمع الأمثال [480/2، شمارۀ 2850].
3) - [«فسُقِطَ بين يدي يزيد»: در سورۀ اعراف آيۀ 149 آمده است: (وَ لَمّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا...)؛ «و هنگامى كه حقيقت به دستشان افتاد، و ديدند گمراه شدهاند...». بيضاوى در تفسير اين آيه گفته است: «أي اشتدّ ندمهم؛ فإنّ النادم المتحسّر يعضّ يده غمّاً فتصير يده مسقوطاً فيها؛ تفسير بيضاوى 60/3؛ بحار 204/13].
4) - [بر اساس برخى روايات، بين عمر و هند در جاهليّت روابطى بوده است و از اين رو پيامبر به عمر نگاه كرده است؛ ر. ك: نور الثقلين 5/309؛ مستدرك الوسائل 14/279].
و ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه»(1)مىنويسد:
هند در مكّه مشهور به زنا و فسق بود.
و زياد بن أبيه در پاسخ معاويه كه او را به خاطر مادرش سميّه سرزنش كرده بود، مىنويسد: «وأمّا تعييرك لي بسميّة فإن كنتُ ابن سُميّة فأنت ابن جماعةٍ»(2)[اينكه مرا به مادرم سميّه سرزنش مىكنى، اگر من فرزند سميّهام تو فرزند يك گروه از مردم هستى].
28 - ابن عساكر در «مختصر تاريخ دمشق»(3)از عبد الملك بن عمير نقل مىكند: جارية بن قدامۀ سعدى نزد معاويه آمد، معاويه پرسيد كيستى؟ گفت: جارية بن قدامه. معاويه مسخره اش كرد و گفت: «وما عسيت أن تكون هل أنت إلّانحلة» [فكر نمىكنم جاريه باشى، تو زنبورى بيش نيستى]. او پاسخ داد: «لا تقل فقد شبّهتني بها حامية اللسعة حلوة البصاق، واللّه ما معاوية إلّاكلبة تعاوي الكلاب، وما اُميّة إلّاتصغير أمة» [اين طور مگو، مرا تشبيه به زنبور كردى كه نيش او سوزان و بزاقش شيرين است، امّا به خدا معاويه (در لغت عرب به معناى) سگ مادهاى است كه با سگان زوزه مىكشد، و اُميّه (كنيز) تصغير أمه (كنيزك) است].
و از فضل بن سويد نقل مىكند: جارية بن قدامه بر معاويه وارد شد، معاويه به او گفت: «أنت الساعي مع عليّ بن أبي طالب، والموقد النار في شعلك، تجوس قرى عربيّة تسفك دماءهم» [تو همانى كه همراه و كمككار على ابن ابى طالب هستى، و آتش افروزى مىكنى، و در ميان بلاد و قبايل عرب فتنه و فساد به پا مىكنى و خونشان را به هدر مىدهى]. جاريه گفت: «يا معاوية! دع عنك عليّاً فما أبغضنا عليّاً منذ أحببناه، ولا غششناه منذ صحبناه» [اى معاويه! از على دست بردار، از وقتى كه محبّت او را به دل راه داديم ديگر بغض او را به دل راه نداديم، و از زمان مصاحبت و همراهى با او، به وى خيانت نكردهايم]. معاويه گفت: «ويحك يا جارية! ما كان أهونك على أهلك إذ سمّوك جارية» [واى بر تو اى جاريه! چقدر نزد خاندانت خار بودى كه تو را جاريه (كنيز) ناميدند]. گفت: «أنت يا معاوية كنت أهون على أهلك إذ سمّوك معاوية...» [تو نزد خاندانت خوارتر بودى كه نامت را معاويه (سگِ ماده) نهادند...].
سيوطى اين ماجرا را به تفصيل در «تاريخ الخلفاء»(4)آورده است.
ابن عبد ربّه در «العقد الفريد» مىنويسد: معاويه به جاريه گفت: «ما كان أهونك على أهلك إذ سمّوك جارية»! [چقدر نزد خاندانت خوارى كه تو را جاريه (كنيز) ناميدند]. او گفت: «ما كان أهونك على أهلك إذ سمّوك معاوية وهي الاُنثى من الكلاب»(5)[تو چقدر خوار بودى كه تو را معاويه نام نهادند كه به معناى سگ ماده است].
29 - شريك بن اعور كه مردى زشت رو بود بر معاويه وارد شد. معاويه به او گفت: «إنّك لدميم والجميل خيرٌ من الدميم، وإنّك لشريك وما للّهمن شريك، وإنّ أباك لأعور والصحيح خيرٌ من الأعور؛ فكيف سُدْت قومك» [تو دميم (زشت رو) هستى و جميل بهتر از دميم است، و نامت شريك است ولى خدا شريكى ندارد، و نام پدرت أعور (يك چشم) است و صحيح بهتر از أعور است؛ پس تو چگونه رئيس قومت شدهاى]. شريك پاسخ داد: «إنّك معاوية وما معاوية إلّاكلبة عوت فاستعوت الكلاب، وإنّك لابن صخر والسهل خير من الصخر، وإنّك لابن حرب والسلم خير من الحرب، وإنّك لابن اُميّة وما اُميّة إلّا أمَة صُغِّرت؛ فكيف صرت أمير المؤمنين» [تو نامت معاويه است، و آن سگ مادهاى است كه از صداى زوزۀ او سگان به صدا در مىآيند، و پدرت صخر (تكّه سنگ) نام دارد و سهل (زمين هموار) برتر از صخر است، و تو فرزند حرب (جنگ)].
هستى و سِلْم (صلح) برتر از حرب است، و جدّت اُميّه (كنيزك) است كه تصغير أمه (كنيز) است، پس تو چگونه امير مؤمنان شدى؟!]. سپس خارج شد در حالى كه اين اشعار را زمزمه مىكرد:
أيشتمني معاويةُ بنُ حربٍ وسيفي صارمٌ ومعي لساني
وحولي من ذوي يزنٍ ليوثٌ ضراغمةٌ تهشُّ إلى الطعانِ
يعيّر بالدمامة من سفاهٍ وربّات الجمال من الغواني(1)
[آيا معاويه فرزند حرب مىتواند به من ناسزا گويد، در حالى كه شمشيرم برّنده است و زبان تيزم همراهم مىباشد. و پيرامون من از صاحبان هيبت، شيران خشمگينى وجود دارند كه با نيزه زدن رضايت و آرامش پيدا مىكنند. از نادانى، مرا به زشت رويى سرزنش مىكند، در حالى كه زنان زيبا رو، آوازه خوان هستند].
امينى مىگويد: از آنجا كه معاويه اين سخنان دردناك را به خاطر نام خود مىشنيد، و چه بسا هر زمان نامش برده مىشد معنايش را به ذهن مىآورد، و از سويى چارهاى هم نداشت چون اين نام را مادرش هند بر او نهاده بود، و نمىتوانست مادرش را خطا كار بشمرد، لذا يك ميليون درهم به عبد اللّه بن جعفر طيّار داد تا يكى از فرزندانش را معاويه نام نهد(2)، به اين خيال كه اگر در بنى هاشم همنام داشته باشد از فشار اين ننگ رهايى مىيابد. ولى بر اين جاهل ساده لوح پوشيده مانده كه درگاه بنى هاشم از درگاه اصحاب كهف كمتر نيست كه سگ آنها ساحتشان را آلوده نكرد، پس چگونه چنين نامهايى مىتواند آن ساحت مقدّس و آن جايگاه رفيع، خانههايى كه خدا اذن داده در آنها نامش ياد شود، را آلوده نمايد؟!
30 - مولا امير المؤمنين عليه السلام در خطبهاى مىفرمايد: «واللّه ما معاوية بأدهى منّي، ولكنّه يغدر ويفجر، ولولا كراهية الغدر لكنت من أدهى الناس، ولكن كلّ غدرة فجرة، ولكلّ فجرة كفرة، ولكلّ غادر لواء يُعرف به يوم القيامة» [به خدا! سوگند معاويه از من سياستمدارتر نيست، بلكه او حيله گر و جنايتكار است، اگر نيرنگ ناپسند نبود من زيركترين افراد بودم، ولى هر نيرنگى گناه، و هر گناهى نوعى كفر و انكار است، و روز رستاخيز در دست هر حيله گرى پرچمى است كه با آن شناخته مىشود].
ابن ابى الحديد در شرح خود(3)بر اين خطبه كلام گهر بارى دارد كه مشتمل بر فوايد بسيارى است كه يكى از آنها سخن حافظ ابو عثمان و ابو جعفر نقيب دربارۀ معاويه است:
إنّ معاوية من أهل النار، لا لمخافته عليّاً ولا بمحاربته إيّاه، ولكن عقيدته لم تكن صحيحة ولا إيمانه حقّاً، وكان من رؤوس المنافقين هو وأبوه، ولم يسلم قلبه قطّ، وإنّما أسلم لسانه، وكان يُذكر من حديث معاوية ومن فلتات قوله، وما حفظ عنه من كلام يقتضي فساد العقيدة، شيئاً كثيراً...» [معاويه اهل جهنّم است، نه براى مخالفت او با على عليه السلام و نه براى جنگ با او، بلكه چون عقيدۀ درستى نداشت و ايمانش به حقّ نبود، او و پدرش سر كردۀ منافقين بودند، و يك لحظه قلبش اسلام نياورد بلكه به زبان اسلام آورد، و از معاويه سخنان نابخردانه و كلمات زيادى نقل شده كه همگى بر فاسد بودن عقيدۀ وى دلالت مىكنند...].].
حقيقتاً تنها يكى از اين گواهىها براى درهم شكستن منزلت اين مرد، و سقوط جايگاه او به پايينترين حدّ رذالت كافى است، چه رسد به تمام آنها! زيرا اين سخنان نه تنها از بزرگان صحابه - كه اهل سنّت همۀ آنها را عادل مىدانند - صادر شده، بلكه از كسانى صادر شده كه در تقوا و مصون بودن آنها از خطاى در گفتار و كردار احدى شك ندارد، به ويژه كه در ميان اين گواهىها، گواهى امام معصوم و خليفۀ بر حقّ وجود دارد، كسى كه به تصريح قرآن از تمام پليدىها پاك و منزّه است، و حقّ همواره بر محور اوست، هميشه همراه قرآن و قرآن همواره همراه اوست و از هم جدا نخواهند شد تا بر حوض كوثر وارد شوند. و مقدّمِ بر تمام آنها، گواهىهايى است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ او ذكر كرديم.
بنابراين با عنايت به جمع بندى گواهىهاى بزرگان گذشتگان، بدون هيچ گونه تحريف و تغييرى از ناحيۀ ما، معاويه به تصريح سخنان ايشان محكوم است به اينكه:
1 - انسانى كور دل، بدون راهنما و دليل، و مطيع هواى نفس خود است.
2 - پيشواى او ضلالت و گمراهى است، و او پيرو آن است.
3 - فسادها و فتنههاى او كمتر از فسادهاى خاندان مشرك و كافرش نيست.
4 - بازگشت و سرانجام او جهنّم است، و اقامتگاه او آتش.
5 - ملعون فرزند ملعون، زناكار فرزند زناكار، منافق فرزند منافق، آزاد شده فرزند آزاد شده، بت فرزند بت، بد خوىِ منافق، بر دلش پرده افكنده شده (و حقايق را درك نمىكند)، كم عقل، و ترسوى پست است.
6 - باشتاب به سوى گمراهى روان است، و در بيابان ضلالت سرگردان.
7 - شديداً به بدعتها و ضلالتهاى پيشينيان پايبند است.
8 - نه اهل قرآن است و نه داورى آن را خواهان.
9 - به سوى خسران و منزلگاه كفر، روان است.
10 - ذات پليدش او را در شرّ و فساد افكنده، و متهوّرانه و بدون انديشه به سوى ضلالت و گمراهى رانده، و به مواطن هلاكت انداخته، و راههاى نجات را بر او بسته است.
11 - او مردم را خوار شمرد، و حقّ را پايمال كرد.
12 - فاسقى بى آبرو و پرده دريده است كه هر بزرگوارى از مجالست با او ننگ دارد، و هر صاحب عقلى با همنشينى او نادان شمرده مىشود.
13 - فرزند هند جگر خوار، دروغگوى ظالم، پيشواى رذالت، و دشمن پيامبر است.
14 - همواره دشمن خدا و سنّت و قرآن و مسلمانان بوده، و پيشواى بدعت گزاران است.
15 - مرد بدعتها كه همه از شرّ طغيان او در هراس بودند، و براى اسلام همواره خطرناك و هراسانگيز بود.
16 - خيانتكار فاسقى كه همانند شيطان از پيش رو و پشت سر و چپ و راست انسان مىآيد تا او را گمراه كند.
17 - خدا براى او هيچ سابقهاى در دين و هيچ گذشتۀ راستينى در اسلام قرار نداد.
18 - پيمان شكنى كه قرآن، كتاب خدا را پشت سر انداخت.
19 - در كودكى بدترين كودكان، و در بزرگسالى بدترين مردان بود.
20 - پشت و پناه منافقان بود.
21 - به اكراه و اجبار ايمان آورد، و با اختيار از آن خارج شد، از اوّل ايمانى نداشت، و نفاق او امر جديدى نيست.
22 - همواره در جنگ با خدا و رسول، و حزبى از احزاب مشركان، و دشمن خدا و پيامبر و مؤمنان بوده است.
23 - دروغگوترين و گمراهترين مردم است، و دورترين فرد از رسول خدا از نظر مقام و موقعيّت مىباشد.
24 - گمراه كنندۀ ملعونى كه هيچ امتياز معلومى در دين و هيچ گونه ردّپاى شايسته و قابل تحسينى در اسلام ندارد.
25 - عليه خدا و رسول به جنگ برخواست و دشمن آنها بود و به مسلمانان خيانت كرد و از مشركان حمايت.
26 - زمانى كه خدا دينش را برترى داد و رسولش را نصرت عطا فرمود او اسلام آورد كه به خدا سوگند از روى ترس بود نه از روى ميل، و هنگامى كه رسول خدا رحلت كرد او به دشمنى با مسلمانان و دوستى با مجرمان و جنايتكاران، معروف بود.
27 - ارادۀ خاموشى نور خدا را داشت و حامى دشمنان خدا بود.
28 - عدّۀ بىشمارى را گمراه كرد، آنها را به جهنّم كشاند، و ننگ ابدى برايشان باقى گذاشت.
29 - زمان اسلامش با زمان شرك و بت پرستىاش هيچ تفاوتى در تقوا و نيكى و هدايت و پيروى از راه راست نداشت.
اين است تصوير و نماى معاويه از ديد بزرگان دين و صلحاى بزرگوار اسلام، و برگى از تاريخ سياه اوست. و جرايم و جنايات و مفاسدى كه دربارۀ او نقل شده مؤيّد اين سخنان با ارزش است، و تك تك اين مفاسد برهانى محكم براى سقوط او از مقام و منزلت صلحاست؛ چرا كه اين اعمال تنها از روى بىاعتنايى به اوامر و نواهى خداوند و ناديده گرفتن حدّ و مرزهاى دين و شريعت و دور شدن از سنّت خدا و تجاوز از حدود الهى نشأت مىگيرد؛ (وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّهِ فَأُولئِكَ هُمُ اَلظّالِمُونَ )(1)[و هر كس از حدود و مرزهاى الهى تجاوز كند، ستمگر است].
اينك نمونههايى از آنها را برمىشمريم:
پيشواى حنبلىها احمد بن حنبل در «مسند»(2)خود از عبداللّه بن بريده نقل مىكند: «با پدرم نزد معاويه رفتيم، پس از خوردن غذا، شراب آوردند معاويه نوشيد و به پدرم تعارف كرد. پدرم گفت: از زمانى كه پيامبر حرام كرده هنوز ننوشيدهام. معاويه گفت: «كنت أجمل شباب قريش، وأجودهم ثغراً، وما شيء كنت أجد له لذّة كما كنت أجده وأنا شابّ، غير اللبن أو إنسان حسن الحديث يحدّثني» [من در جوانى از زيباترين جوانان قريش و با سعادتترين آنها بودم و از هيچ چيزى به اندازۀ شير و صحبت با انسان خوش سخن بيشتر لذّت نمىبردم].
ابن عساكر در كتاب «تاريخ مدينة دمشق»(3)از عمرو بن قيس نقل مىكند: زمانى كه معاويه در أنطرطوس(4)به سر
مىبُرد عباده نزد او آمد و پشت به حجرۀ معاويه رو به مردم كرد و گفت: با رسول خدا بيعت كردم كه در راه خدا از سرزنش هيچ ملامت كنندهاى هراس نداشته باشم، بدانيد مقداد بن اسود ديروز الاغى را پنهانى بار زده است، در اين هنگام چند محموله را آوردند و مردم به آنها اشاره كردند. عباده گفت: بدانيد بار آن الاغ شراب است و به خدا سوگند! نه بر صاحب اين حجره جايز است از آن به شما چيزى دهد و نه بر شما رواست كه از او بخواهيد هر چند نيزه بر پهلوى شما گذارند و اجبارتان كنند. سپس يك نفر از مردم نزد مقداد آمد در حالى كه در دست او رواندازى بود، پس او الاغ را با آن به دنبال خود مىكشيد و مىگفت: اى معاويه اين الاغ مال خودت هر چه خواهى با آن بكن تا آنكه آن را داخل حجره كرد.
امينى مىگويد: ممكن است برخى گمان كنند كه سر سلسلۀ شرابخوارى و ميگسارى و دائم الخمرى، يزيد بن معاويه است، هر چند هيچ عقل آزاد انديشى نمىپذيرد كه از پدر و مادرى صالح و در خانهاى كه بر پايههاى ايمان و تقوا استوار باشد و از شرابخوارى و زناكارى به دور باشد، فرزندى لاابالى مثل يزيد طغيانگر و متخصّصِ در همۀ فنونِ تباهىو فساد به وجود آيد، ولى اين روايات به ما نشان مىدهد كه اين رذالت را يزيد از پدر بىحيايش به ارث برده كه علناً و در حضور شهود و در برابر چشم مسلمانان با حمل شراب يك بار به وسيلۀ قطار شتران (شترانى كه پشت سر هم قرار دارند) و بار ديگر بر روى الاغ خود و آوردن آن به شهر خويش، و پخش اين خبر ميان مردم، فحشاء را ميان مؤمنان رواج مىدهد و با اين حال با مكر و حيله اجازه نمىدهد هيچ كس به او انتقاد كند و بر كارش ايراد بگيرد و عملش را تقبيح كند، و نظير اين بسيار است و به شمارش نمىآيد و انتهايى ندارد.
بنابراين معاويه و فرزند او يزيد در شرابخوارى و فحشاء و بىحيايى، يكسانند، و همين است كه معاويه را نزد صالحان امّت از درجۀ اعتبار ساقط كرده و از چشم ايشان انداخته، و هيچ حرمت و كرامت و ارزشى براى او نمىبينند.
و معاويه در اين گناه بزرگ شرابخوارى، پيرو پدرش ابوسفيان است كه او هم دائم الخمر بوده و شرابخوارى از بارزترين گناهان و فجايع او بوده است. در حديث ابو مريم سلولى، شراب فروشِ طائف آمده است: ابوسفيان نزد او آمد و شراب نوشيد و مست كرد و با سميّه مادر زياد بن ابيه زنا كرد(1).
بنابراين خانۀ معاويه از ابتدا دكّان شراب، و دكّۀ زنا، و منزل فحشا و منكر بوده است، و شرابخوارى سيره و شعار اين خاندان بوده است، و هيچ پند و اندرزى در آنها اثر نكرد و از اين سخن رسول اكرم صلى الله عليه و آله: «لعنْتُ الخمر وشاربها، وساقيها، وبائعها، ومبتاعها، وحاملها، والمحمولة إليه، وعاصرها، ومعتصرها، وآكل ثمنها»(2)[شراب، خورندۀ آن، ساقى آن، فروشندۀ آن، خريدار آن، حامل آن، آنكه برايش برده مىشود، آنكه خودْ آب انگور مىگيرد (براى خود يا ديگرى)، و آنكه گرفتن آب انگور را (براى خود يا ديگرى) درخواست مىكند، و آنكه پول آن را مصرف مىكند همه را لعن كردم]، نه تنها جدا نيستند بلكه شايسته و سزاوار و اهل آنند.
و نيز از اين سخن حضرت: «ثلاثة حرّم اللّه تبارك وتعالى عليهم الجنّة: مدمن الخمر، والعاق، والديّوث الّذي يقرّ في أهله الخبث»(3)[خداوند بهشت را بر سه نفر حرام فرمود: دائم الخمر، عاق والدين، ديوث كه زنش را به زنا وا مىدارد].
و اين سخن حضرت: «إنّ عند اللّه عهداً لمن يشرب المسكر أن يسقيه من طينة الخبال». قالوا: يا رسول اللّه! وما طينة الخبال؟! قال: «عرق أهل النار. أو: عصارة أهل النار»(4)[خداوند عهد كرده است كه شرابخوار را از «طينة الخبال» سيراب كند.
پرسيدند: اى رسول خدا! طينة الخبال چيست؟ فرمود: عرق جهنّميان، يا فرمود: عصارۀ آنان].].
1) - شرح ابن ابى الحديد 4:70[187/16] العقد الفريد 3:3[5/5].
2) - سنن أبي داود 2:161[326/3، ح 3674]؛ سنن ابن ماجة 2:174[1122/2، ح 3380 و 3381]؛ جامع ترمذى 1:167[589/3، ح 1295].
3) - مسند احمد [181/2، ح 5349]؛ سنن نسائى [42/2، ح 2343].
4) - الترغيب والترهيب 3:101-110[248/3-267؛ السنن الكبرى، نسائى 186/4، ح 6818؛ و معجم الاُوسط، طبرانى 226/1، شمارۀ 343].
و احاديث فراوان ديگرى كهپيرامون ترساندن و بيم دادن مردم از عذابهاى شراب خوارى وجود دارد، و معاويه و پدر و فرزندش همواره آن را مىنوشيدند و مشمول تمام اين روايات هستند.
1 - مالك بن انس و نسائى و ديگران از عطاء بن يسار نقل كردهاند: «معاويه يك ظرف پر از طلا يا درهم را در برابر بيشتر از وزنش فروخت. ابودرداء به او گفت: از رسول خدا شنيدم كه از چنين كارى نهى فرمود، بايد در برابر هم وزنش فروخته شود. معاويه گفت: من در آن اشكالى نمىبينم. ابودرداء گفت: «من يعذرني من معاوية؟! أنا اُخبره عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله وهو يخبرني عن رأيه، لا أساكنك بأرض أنت بها» [چه كسى مىتواند كار معاويه را براى من توجيه كند؟ من نظر رسول خدا را به او مىگويم و او به من نظر خودش را مىگويد! ديگر در منطقهاى كه تو در آن باشى نخواهم ماند]. سپس به مدينه نزد عمر بن خطّاب آمد و داستان را برايش نقل كرد. عمر به معاويه نوشت: «لا تبع ذلك إلّامثلاً بمثل، وزناً بوزن»(1)[آن را فقط مثل در برابر مثل و وزن در برابر وزن (بدون زيادتى) بفروش].
2 - بيهقى و ديگران از حكيم بن جابر از عبادة بن صامت نقل كردهاند: از رسول خدا شنيدم: طلا بايد در برابر هم وزنش از طلا معامله شود، نقره بايد در برابر هم وزنش از نقره معامله شود، تا جايى كه نمك را نيز ذكر كرد و فرمود:
نمك در برابر نمك. معاويه گفت: «إنّ هذا لايقول شيئاً» [سخن او حرف بدردخورى نيست و چيز مهمّى نمىگويد]. عباده گفت: خدا را شاهد مىگيريم كه خودم از رسول خدا آن را شنيدم.
نسائى در «السنن الكبرى» مىافزايد: عباده گفت: «إنّي واللّه ما اُبالي أن لا أكون بأرض يكون بها معاوية» [به خدا سوگند! برايم اهمّيتى ندارد در جايى كه معاويه هست نباشم].
و در لفظ ابن عساكر آمده است: عباده گفت: «إنّي واللّه ما اُبالي [إلّا] أن أكون بأرضكم هذه»(2)[به خدا سوگند! هيچ اهمّيتى برايم ندارد كه در منطقۀ شما نباشم].
امينى مىگويد: حرمت رباخوارى و اينكه از بزرگترين گناهان كبيره است ضرورى دين حنيف اسلام و ثابت شدۀ در قرآن و سنّت و اجماع است؛ خداوند مىفرمايد: (اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ اَلرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاّ كَما يَقُومُ اَلَّذِي يَتَخَبَّطُهُ اَلشَّيْطانُ مِنَ اَلْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا اَلْبَيْعُ مِثْلُ اَلرِّبا وَ أَحَلَّ اَللّهُ اَلْبَيْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبا )(3)[كسانى كه ربا مىخورند، (در قيامت) برنمىخيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماسّ شيطان، ديوانه شده (و نمىتواند تعادل خود را حفظ كند؛ گاهى زمين مىخورد، گاهى بهپا مىخيزد). اين، به خاطر آن است كه گفتند: داد و ستد هم مانند ربا است (و تفاوتى ميان آن دو نيست). در حالى كه خدا بيع را حلال كرده، و ربا را حرام! (زيرا فرق ميان اين دو، بسيار است)].
و مىفرمايد: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ اَلرِّبا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ * فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّهِ وَ رَسُولِهِ )(4)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد، و آنچه از (مطالبات) ربا باقى مانده، رها كنيد؛ اگر ايمان داريد! * اگر چنين نمىكنيد، بدانيد خدا و رسولش، با شما پيكار خواهند كرد!].
و روايات متواتر زيادى پيرامون حرمت آن وارد شده، به حدّى كه هيچ مسلمانى و لو بيابانى و روستايى باشد نمىتواند ادّعا كند آنها را نمىداند چه رسد به كسى كه ادعاى امارت مؤمنان را دارد؛ از جمله آنهاست:
1 - از طرق زيادى از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است: حضرت ربا خورنده ودهنده وشاهد بر آن ونويسندۀ آن را لعنت فرمودند(1).
2 - حاكم حسكانى در «مستدرك»(2)با سند صحيح از ابو هريره به طريق مرفوع نقل كرده است: «أربعة، حقّ على اللّه أن لا يدخلهم الجنّة ولايذيقهم نعيمها: مدمن الخمر، وآكل الربا، وآكل مال اليتيم بغير حقّ، والعاقّ لوالديه» [بر خدا لازم است كه چهار نفر را به بهشت وارد نكند و از نعمتهاى آن محرومشان سازد: دائم الخمر، رباخوار، خورندۀ مال يتيم به ناحقّ، و عاقّ والدين].
3 - بزّار در «مسند»(3)خود با سندى صحيح به طريق مرفوع نقل مىكند: «الربا بضع وسبعون باباً، والشرك مثل ذلك» [ربا هفتاد و چند قسم دارد، و شرك نيز چنين است].
4 - بيهقى با سندى بدون اشكال(4)از ابو هريره در روايت مرفوعى نقل مىكند: «الربا سبعون باباً، أدناها كالّذي يقع على اُمّه» [ربا هفتاد نوع است كمترين آن مانند آن است كه با مادرش زنا كرده باشد].
5 - ابن ابى الدنيا و بيهقى(5)از انس بن مالك نقل كردهاند: رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ما دربارۀ ربا سخن مىگفت و گناه آن را خيلى بزرگ شمرد و فرمود: «إنّ الدرهم يصيبه الرجل من الربا أعظم عند اللّه في الخطيئة من ستّ وثلاثين زنية يزنيها الرجل» [يك درهم كه از ربا بدست آيد گناهش نزد خدا از سى و شش زنا بالاتر است].
اينها نمونههايى از احاديث ربا هستند كه منذرى در كتاب «الترغيب والترهيب»(6)آنها ونيز روايات ديگر را گردآورى كرده است.
6 - بزرگان اهل حديث از ابوسعيد خدرى به طريق مرفوع نقل كردهاند - اين لفظ از صحيح مسلم است -: «الذهب بالذهب، والفضّة بالفضّة، والبُرّ بالبُرّ، والشعير بالشعير، والتمر بالتمر، والملح بالملح مِثْلاً بمثل، يداً بيد؛ فمن زاد واستزاد فقد أربى، والآخذ والمطعي فيه سواء»(7)[طلا در مقابل طلا، و نقره با نقره، و گندم با گندم، جو با جو، و خرما با خرما، و نمك با نمك، مثل در مقابل مثل وبه يك اندازه معامله مىشود؛ پس هركه زياد كند يا درخواست زيادى كند مرتكب ربا شده است، ودهنده وگيرنده يكسان هستند].
7 - و همچنين از طريق ابو سعيد خدرى در روايتى مرفوع نقل شده است: «لا تبيعوا الذهب بالذهب إلّامثلاً بمثل، ولا تشفوا(8)بعضها على بعض، ولا تبيعوا الورِق بالورِق إلّامِثْلاً بمثل...»(9)[طلا در برابر طلا را فقط مثل در مقابل مثل معامله كنيد، و يكى را از ديگرى زيادتر نكنيد، و درهم در برابر درهم را فقط مثل در مقابل مثل معامله كنيد و...].
فقها نيز بر اساس همين سنّت قطعى، فتوا دادهاند: در كتاب «الفقه على المذاهب الأربعة»(10)آمده است:
«لاخلاف بين أئمّة المسلمين في تحريم ربا النسيئة؛ فهو كبيرةٌ من كبائر بلا نزاع، وقد ثبت [ذلك] بكتاب اللّه تعالى، وسنّة رسوله، وإجماع المسلمين..» [در بين بزرگان دين و امامان مسلمين هيچ اختلافى در حرمت رباى نسيئه(11)نيست، و آن بدون هيچ ترديدى گناه كبيره است، و به دليل قرآن و سنّت و اجماع مسلمانان اثبات شده است].
همچنين در آن كتاب آمده است:].
1) - صحيح مسلم 5:50[407/3، ح 105 و 106]؛ سنن أبى داود 2:83[244/3، ح 3333].
2) - المستدرك على الصحيحين [43/2، ح 2260].
3) - مسند بزّاز (البحر الزخّار) [318/5، ح 1935].
4) - شعب الإيمان [394/4، ح 5520].
5) - شعب الإيمان [395/4، ح 5523].
6) - الترغيب والترهيب 2:247-251[3/3-14].
7) - صحيح مسلم 5:44[399/3، ح 82، كتاب المساقاة]؛ السنن الكبرى 7:277-278[28/4 و 29، ح 6157 و 6158].
8) - [«لا تشفوا»: لا تفضّلوا].
9) - صحيح مسلم 5:42[395/3، ح 75]؛ صحيح بخارى 3:288[762/2، ح 2068].
10) - الفقه على المذاهب الأربعة 2:245.
11) - [ربا بر دو قسم است: رباى نسيئه، و رباى فضل. نسيئه يعنى تأجيل و تأخير. و واژۀ «ربا النسيئة» يعنى: الربا الّذي يكون بسبب التأجيل. و رباىنسيئه عبارت است از: هر گونه زيادتى كه قرض دهنده از قرض گيرنده به خاطر تأخير در پرداخت قرض دريافت مىكند].
«أمّا ربا الفضل وهو أن يبيع أحد الجنسين بمثله بدون تأخير في القبض، فهو حرام في المذاهب الأربعة» [امّا رباى به زياده - كه دو چيز هم جنس را به زيادتر معامله كنند بدون آنكه نسيه باشد بلكه همان وقت قبض و اقباض انجام شود - به اتّفاق تمام مذاهب چهار گانه حرام است].
اين دينى است كه نزد خدا و رسول و تمام مسلمانان وجود دارد، ولى معاويه آن قدر خود را بالا مىداند كه مىگويد:
«خدا و رسول چنان گفتند و من چنين مىگويم»، خدا و رسول با شديدترين الفاظ ربا را حرام كردهاند و معاويه آن را حلال مىداند، و از نقل روايتى كه دربارۀ ربا وارد شده جلوگيرى مىكند و به شدّت آن را و ناقل آن را انكار مىكند، تا جايى كه به اين خاطر، صحابى بزرگوارِ پيامبر محلّ سكونتش را ترك مىكند و مىرود؛ پس چه مىتوان گفت دربارۀ كسى كه با خدا و رسول دشمنى مىكند، و حرام آنها را حلال مىكند، و از حدود آنها تجاوز مىكند؟! و چه مىتوان گفت دربارۀ كسى كه آيات قرآن بر او خوانده مىشود و او متكبّرانه بر گناه خود اصرار دارد گويا اصلاً آن را نشنيده است. اگر جاحظ به خاطر مخالفت معاويه با سنّت قطعى در ماجراى ملحق كردن زياد به ابوسفيان كه شرحش خواهد آمد(1)، مىتواند معاويه را كافر بشمارد پس او به خاطر آنچه در اينجا ذكر شد و موارد فراوان ديگر، كافرترين كافرها خواهد بود.
طبرانى و احمد(2)با سند صحيح از عباد بن عبدا للّهبن زبير نقل كردهاند: «هنگامى كه معاويه براى انجام حجّ نزد ما آمد با او وارد مكّه شديم نماز ظهر را با او دو ركعتى خوانديم بعد به دار الندوة رفت.
مىگويد: در آن هنگام عثمان نماز را تمام مىخواند، وى هرگاه به مكّه مىآمد نمازهاى ظهر و عصر و عشاء را چهار ركعتى مىخواند، و هنگامى كه به سوى عرفات و منى مىرفت شكسته مىخواند، و پس از اتمام اعمال حجّ كه در منى اقامت مىگزيد تا هنگام خروج از مكّه تمام مىخواند. وقتى معاويه نماز ظهر را دو ركعتى خواند و به درا الندوة رفت، مروان بن حكم و عمرو بن عثمان بر او شوريدند كه هيچ كس به زشتتر از آنچه به پسر عمويت ايراد گرفتى ايراد وارد نكرد. معاويه گفت:
مگر چه كردهام؟! گفتند: مگر نمىدانى كه او در مكّه نماز را تمام مىخواند. معاويه گفت: واى بر شما آيا غير از اين بايد مىكردم؟! خودم با رسول خدا و ابوبكر و عمر نماز را دو ركعتى خواندم. گفتند: همانا پسر عمويت آن را تمام مىخواند، و مخالفت تو با او برايش عيب است. از آن پس معاويه نماز عصر را با ما چهار ركعتى مىخواند.
امينى مىگويد: بنگر كه بهره و نصيب فرزندان خاندان اميّه از دين چه اندازه است، و چگونه با احكام وشعائر دين بازى مىكنند، و چقدر بر خدا و تغيير سنّت او جرأت پيدا كردهاند، و چطور در نماز كه پر فضيلتترين اركان دين حنيف اسلام است بدعت مىنهند. و بنگر به فرزند هند آن ملازمِ شراب و ربا، كه چگونه سنّت پيامبر را كه خودِ او حضرت را در عمل به آن ديده، و ابوبكر و عمر هم به آن عمل كردهاند، را ترك مىكند، و تنها به خاطر اينكه پسر عمويش عثمان حكم الهى را تغيير داده، و مروان بن حكم رانده شدۀ رسول خدا و فرزند رانده شده، وزغ فرزند وزغ، و ملعون فرزند لعنت شدۀ از زبان پيامبر اكرم، و رفيق او عمرو بن عثمان، پيروى او از سنّت را خوش ندارند، از آن عدول مىكند و به راحتى به جاى آنكه به پسر عمويش اشكال بگيرد با سنّت خدا مخالفت مىكند، و بدعت خويشانش را زنده مىكند، و
سنّت محمّد صلى الله عليه و آله را مىميراند و هيچ اعتنايى به آنچه كه تمام دنيا آن را از ابن عمر شنيدهاند: «الصلاة في السفر ركعتان من خالف السنّة فقد كفر»(1)[نماز در سفر دو ركعت است و هر كه با سنّت مخالفت كند كافر شده است] ندارد. پس آفرين به اين خليفۀ مسلمانان و هزار آفرين!!
شافعى در كتاب «الاُمّ»(2)از طريق زهرى نقل كرده است: در زمان پيامبر و ابوبكر و عمر و عثمان در نماز عيد اذان گفته نشد، تا آنكه معاويه در شام آن را بدعت گزارد، و پس از آن حجّاج وقتى والى مدينه شد در مدينه آن را بدعت نهاد.
ابن حزم در كتاب «المحلّى»(3)مىنويسد: «بنى اميّه دير بيرون رفتن براى نماز عيد، و مقدّم كردن خطبه بر نماز، و اذان و اقامه در نماز عيد را بدعت نهادند».
امينى مىگويد: اينكه اذان و اقامه تنها براى نمازهاى واجب يوميّه مستحبّ است نزد تمام پيشوايان مذاهب مورد اتّفاق است.
شافعى در كتاب «الاُمّ»(4)مىنويسد:
اذان فقط براى نماز يوميّه مستحبّ است؛ چون نقل نشده كه براى رسول خدا در غير از نماز يوميّه اذان گفته شده باشد.
شوكانى در كتاب «نيل الأوطار»(5)مىگويد:
از روايات اين باب بدست مىآيد كه اذان و اقامه در نماز عيد فطر و قربان مشروعيّت ندارد. عراقى مىگويد: همگى علما چنين عمل كردهاند. ابن قدامه در «المغني»(6)مىنويسد: در اين باره هيچ مخالفت قابل اعتنايى سراغ ندارم.
و روايات بسيارى دربارۀ نماز عيد پيامبر و كيفيّت آن و اينكه حضرت آن را بدون اذان و اقامه انجام دادهاند وجود دارد كه نمونههايى از آن را يادآور مىشويم:
1 - از جابر بن عبداللّه نقل شده است: «شهدتُ مع النبيّ صلى الله عليه و آله يوم العيد فبدأ بالصلاة قبل الخطبة بغير أذان ولا إقامة...»(7)[روز عيد همراه پيامبر بودم، او نماز را قبل از خطبهها و بدون اذان و اقامه خواند].
2 - از جابر بن سمره نقل شده است: «صلّيتُ مع النبيّ صلى الله عليه و آله العيد غير مرّة ولا مرّتين بغير أذان ولا إقامة...»(8)[نماز عيد را نه يك بار و دوبار، بلكه چندين مرتبه با پيامبر بدون اذان و اقامه خوانديم].
اين شريعتى است كه خداوند در نماز عيد قرار داده و در زمان پيامبر بر همين اساس رفتار مىشد. و در زمان ابوبكر و عمر هم پيروى شد تا آنكه سركردۀ نفاق آن بدعت قبيح را ايجاد كرد و چيزى كه از دين نبود را در آن وارد كرد، و
1) - نگاه كن: سنن بيهقى 3:140.
2) - كتاب الاُمّ 1:208[235/1].
3) - المحلّى: 5:82.
4) - كتاب الاُمّ 1:208[235/1].
5) - نيل الأوطار 3:364[336/3].
6) - المغني [235/2].
7) - صحيح بخارى، به شكل خلاصه 2:111[332/1، ح 935]؛ صحيح مسلم 3:18[284/2، ح 4، كتاب صلاة العيدين].
8) - صحيح مسلم 3:29[285/2، ح 7]؛ سنن أبي داود 1:179[298/1، ح 1148].
سرانجامِ او و بدعت او و هر كه به آن عمل كند به سوى آتش است، و امّت به خاطر او در هنگامۀ حشر و قيامت روز سياهى خواهد داشت آن گونه كه در دنيا به خاطر او روزهاى خونينى داشت؛ پس اين چه خليفهاى است كه در هر دو جهان امّت را به بدبختى كشانده است؟!
اين بدعت معاويه و امثال آن از حقير شمردن امر دين و عدم پايبندى وى به واجبات و مستحبّات آن سرچشمه مىگيرد، و او هر چه را به نظرش مىرسيد و موافق ميلش بود، بدون آنكه به مخالفت آن با دين اعتنايى كند، هرگاه كه در آن راهى باريك براى شهوتهايش و دروازهاى براى هواهايش بود، انجام مىداد؛ مثلاً گمان كرد كه گفتن اذان پيش از نماز عيدين دعوتِ مردم به اجتماع است و باعث مىشود ديدهها به شكوه و عظمت آن دوخته شود، و ديگر توجّهى نداشت كه دين خدا جاى قياس كردن نيست، بلكه ناشى از مصلحتهايى است كه فقط خدا به آنها عالم است. و اگر اين پندار جايگاهى از حقيقت داشت قطعاً پيامبر اعظم آن را بيان مىفرمود؛ پس او را واگذار تا در منجلاب گناهان و خطاهايش غوطهور گردد و شتابان به سوى گمراهى و ضلالت خود رهسپار گردد كه خدا به عاقبت و منزلگاه او داناست.
يك نفر از اهل كوفه در بازگشت از صفّين سوار بر شترش وارد دمشق شد؛ يكى از اهالى دمشق مدّعى شد كه آن ناقه (ماده شتر) از اوست و در صفّين از او گرفته شده، براى حلّ نزاع نزد معاويه آمدند و مرد دمشقى پنجاه نفر شاهد آورد كه اين ناقه (ماده شتر) مال اوست، و معاويه هم به نفع او حكم صادر كرد و به مرد كوفى فرمان داد كه شتر را به او بدهد، مرد كوفى گفت: خدا خيرت دهد، اين شتر نر است نه ماده. معاويه گفت: ديگر حكم صادر شده است. و با او مكر كرد و پس از رفتن آنها او را احضار كرد و قيمت شترش را پرسيد و دو برابر آن را به او داد و به او احسان كرد و به وى گفت: به على عليه السلام بگو كه من با صد هزار نفر كه فرق شتر نر و ماده را نمىدانند به جنگ با تو برخاستهام. آنها آنقدر مطيع معاويه بودند كه وقتى در راه صفّين در چهارشنبه نماز جمعه خواند هيچ اعتراضى نكردند، و هنگام جنگ سرهايشان را فداى او كرده و او را بر روى سرشان جا داده بودند و به راحتى سخن عمرو عاص را پذيرفتند كه: قاتل عمّار بن ياسر، على است چون او عمّار را براى ياريش آورده بود، و آنقدر مطيع او بودند كه به دستور او لعن بر على عليه السلام را سنّت قرار دادند، سنّتى كه كودكان بر آن بزرگ شده و بزرگسالان با آن مىمردند(1).
امينى مىگويد: اين صفحۀ سياه از تاريخ معاويه در بردارندۀ مواردى است كه برخى از آنها در لابه لاى مباحث اين كتاب مطرح شده است.
مثل آنكه لعن بر على عليه السلام را سنّتى مداوم قرار داد.
و عمرو عاص سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله به عمّار: «تقتلك الفئة الباغية» [تو را گروهى طغيانگر خواهند كشت] را تأويل و توجيه كرد كه چون على عليه السلام عمّار را به ميان شمشيرها و نيزههاى آنان آورده او قاتل عمّار است.
و در اين داستان به خوبى حال ياران معاويه و مقدار عقل و دين آنها روشن مىشود، سخن معاويه دربارۀ آنها و عقيدۀ او نسبت به اصحابش پيش روى ماست او به درستى آنها را مىشناخت، و از اين انسانهاى فرومايه و احمق به خاطر كم عقلى و ضعيف النفس بودنشان و آگاهى نداشتن از دستورات شرع و مطالب والاى دين، به راحتى سوء
1) - مروج الذهب 2:72[42/3].
استفاده مىكرد؛ گاهى آنها را به جنگ با امام حقّ مىكشاند، و گاهى براى گواهى دادن بر اينكه على عليه السلام قاتل عثمان است، و گاهى براى گواهىهاى باطل زيادى كه آنها را براى آن فريب مىداد؛ مثل قضيه حجر بن عدى و امثال آن.
آنچه براى ما اكنون مهمّ است: نخست: قضاوت باطل او بر شتر مادهاى كه اصلاً وجود نداشت و آنچه موجود بود شتر نرى بود كه معاويه آن را ديد و دانست كه نر است و اينكه آن از موضوع گواهى بيرون نيست؛ ولى قضاوت باطلش را به خاطر گواهى پنجاه نفر كه همۀ آنها دروغ بود، تنفيذ كرد آن گاه با پر رويى و با جرأت تمام مىگويد: «ديگر حكم صادر شده است و جاى بازگشت نيست»، در حالى كه حقيقت را مىدانست، و مباهات مىكند كه با صد هزار نفر از اين چهار پايان رمنده به جنگ امام حقّ آمده است. البتّه نه تنها با كمك اين انسانهاى احمق و ترسو به جنگ امام آمد، بلكه با پيامبر اعظم و دين مقدّس او و كتاب عزيز او به مقابله برخواست.
نكتۀ دومى كه اهميّت دارد: تغيير دادن وقت نماز جمعه در مسير صفّين - آن سفر حرامى كه بر خلاف رضايت خدا و رسول صورت گرفت - از جمعه به چهار شنبه است. و هنوز راز اين تغيير برايم روشن نشده كه آيا روز جمعه را گم كرده بود و خيال مىكرد كه چهار شنبه جمعه است؟! و عجيب است كه هيچ كس از آن لشكر انبوه نفهميد كه جمعه نيست و هيچ كدام به او ياد آورى نكردند.
يا اينكه سنّت رسول خدا در روز جمعه و فضايلى كه از حضرت دربارۀ جمعه و اعمال آن نقل شده، و اينكه حضرت و مسلمانانِ پس از او آن را عيد قرار دادند و بوسيلۀ آن از ساير اديان جدا شدند، برايش سخت و ناگوار بود؟!
و پسر هند به راحتى اجازه نمىداد كه سنّتى از پيامبر بماند و بدان عمل شود و او در آن دست نبرد و آن را خراب نكند؛ و از اين رو به خاطر دشمنىاش اين تغيير را انجام داد. و چه بسيار دين خدا را به بازى گرفت و به مسلمانان ظلم كرد.
و شايد هم چون روايت شده است كه چهار شنبه سنگينترين روز هفته و روز نحس ابدى است(1)، نماز جمعه را در چهارشنبه خواند تا نحسى آن را برطرف كند، و اعتنايى نداشت كه اين باعث تغيير سنّت خداست، سنّتى كه هرگز قابل تغيير نيست، و جمعه آقاى روزها، و بهترين روزى كه خورشيد بر آن طلوع كرده مىباشد(2).
و با چنين توجيهاتى است كه جلو آوردن وقت نماز جمعه از زوال (رسيدن خورشيد به وسط آسمان) به ضحى (هنگام ارتفاع خورشيد پيش از زوال)، توسّط معاويه(3)آسان گرفته مىشود در حالى كه وقت شرعى كه در اسلام براى آن معيّن شده زوال است نه غير آن؛ چون نماز جمعه به جاى نماز ظهر است، و وقت آن هم همان وقت نماز ظهر است و سنّت پيامبر اعظم نيز چنين بوده است.
از سلمة بن اكوع نقل شده است: «كنّا نُجمعُ مع النبيّ صلى الله عليه و آله إذا زالت الشمس، ثمّ نرجع نتّبع الفيء»(4)[ما با پيامبر نماز جمعه را در هنگام زوال مىخوانديم و وقتى از نماز به خانه برمىگشتيم به دنبال سايه راه مىرفتيم (سايه پيش رويمان بود)].
همچنين مىگويد: «كنّا نصلّي مع النبيّ صلى الله عليه و آله يوم الجمعة ومانجد للحيطان فيئاً يُستظلّ به»(5)[با پيامبر نماز جمعه را وقتى كه ديوارها هيچ سايهاى نداشتند مىخوانديم].1.
1) - ر. ك: ثمار القلوب: 521 و 522 [ص 649 و 650، شمارۀ 1094].
2) - حاكم [در المستدرك على الصحيحين 413/1، ح 1030]، وترمذى [در سنن ترمذى 359/2، ح 488]، ونسائى [در سنن 517/1، ح 1663]، وابوداود [در سنن 274/1، ح 1046 و 1047] آن را نقل كردهاند.
3) - فتح الباري 2:309[387/2]؛ نيل الأوطار 3:319 و 320 [295/3-296].
4) - صحيح مسلم 3:9[266/2، ح 31، كتاب الجمعة]؛ سنن بيهقى 3:190.
5) - صحيح مسلم 3:9[266/2، ح 32]؛ سنن بيهقى 3:191.
از انس بن مالك نقل شده است: «إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله كان يصلّي الجمعة حين تميل الشمس»(1)[رسول خدا زمانى كه خورشيد از وسط آسمان به سمت غرب مايل مىشد، نماز جمعه را مىخواند].
و در كتاب «صحيح بخارى»(2)بابى با اين عنوان آمده است: «باب وقت الجمعة إذا زالت الشمس» [باب وقت نماز جمعه هنگام زوال خورشيد].
و ابن رشد در كتاب «بداية المجتهد»(3)مىنويسد:
جمهور علما وقت نماز جمعه را دقيقاً همان وقت نماز ظهر يعنى زوال مىدانند و قبل از زوال آن را جايز نمىدانند ولى برخى آن را جايز مىدانند و اين، ديدگاه احمد بن حنبل مىباشد.
و قسطلانى مىگويد:
عقيدۀ عموم علما آن است كه نماز جمعه قبل از زوال صحيح نيست، ولى احمد بن حنبل با استناد به روايتى كه سندش ثابت شده نيست مبنى بر اينكه ابوبكر و عمر و عثمان، نماز جمعه را پيش از زوال مىخواندند، آن را پيش از زوال صحيح دانسته است(4).
سند اين روايت به عبداللّه بن سيدان سلمى مىرسد كه به خاطر او آن را مخدوش دانستهاند(5).
بنابراين سنّت و سيرۀ ثابت شدۀ در وقت نماز جمعه، همان سنّت در وقت نماز ظهر است، و اقامۀ آن در ضُحى توسّط معاويه پشت كردن به سنّت رسول خدا و خروج از روش اوست، و تك روى و جدا شدن از سيرۀ بزرگان گذشته است، چنانكه ساير افعال و تروك او چنين است.
ابن منذر از قاسم بن محمّد نقل مىكند: عدّهاى از معاويه دربارۀ دو خواهر كه كنيز يك نفر باشند و با هر دو همبستر شود سؤال كردند. گفت: «ليس بذلك بأس» [اشكالى در آن نيست]. نعمان بن بشير اين را شنيد و از معاويه پرسيد: تو اين طور فتوا دادهاى؟! گفت: آرى. گفت: پس فكر مىكنى كه اگر خواهر خودش هم كنيز او شود جايز است با او نزديكى كند؟! گفت: «أما واللّه لربما وددتني أدرك، فقل لهم: اجتنبوا ذلك، فإنّه لا ينبغي لهم، فقال: إنّما [هي] الرحم من العتاقة وغيرها»(6)[به خدا دوست داشتم كه اين را مىفهميدم. به آنها بگو اين كار را نكنند كه جايز نيست. آنگاه گفت: همانا خويشاوندى، خويشاوندى است، و فرقى بين آزادى و غير آن نيست (يعنى همچنان كه در انسانهاى آزاد ازدواج با دو خواهر در يك زمان جايز نيست، در بردهها نيز وطى دو خواهر در يك زمان براى مولا جايز نيست)].
امينى مىگويد: اين درِ مَخُوف را عثمان باز كرد و از بدعتهاى او محسوب مىشود و هيچ يك از بزرگان گذشته كه نظر او قابل اعتنا باشد، با آن موافق نبوده است.
تا اينكه معاويه آمد و از اين بناى سست بالا رفت و با عمل به بدعت پسر عمويش عثمان و پشت كردن به كتاب خدا و سنّت پيامبر، اين كارِ مخالفِ دين حنيف را ادامه داد. در بخش بدعتهاى عثمان بطلان آن را به تفصيل توضيح داديم، تا جاى هيچ شكّى نماند.
ضحّاك در كتاب «الديات»(1)از محمّد بن اسحاق نقل مىكند: «به زهرى گفتم: دربارۀ ديۀ كافر ذمّى برايم بگو كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله چقدر بوده است؟ چرا كه دربارۀ آن اختلاف پيدا كردهايم. گفت: مابين مشرق و مغرب هيچ كس داناتر به آن از من نيست، در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و زمان ابوبكر و عمر و عثمان هزار دينار بود تا آنكه معاويه به خانوادۀ مقتول پانصد دينار داد و پانصد دينار را براى بيت المال قرار داد».
ابن كثير در «البداية والنهاية»(2)مىنويسد:
زهرى مىگويد: سنّت بر اين بود كه ديۀ ذمّى مثل ديۀ مسلمان است و معاويه نخستين كسى بود كه آن را نصف كرد، و نصف ديگر را [براى خودش](3)برداشت.
امينى مىگويد: ديۀ كافر ذمّى در زمان پيامبر آن گونه كه زهرى گمان كرده، هزار دينار نبوده است و غير از ابوحنيفه هيچ كدام از پيشوايان مذاهب آن را هزار دينار نگفتهاند؛ و نخستين كسى كه آن را هزار دينار قرار داد عثمان بود(4). به هر حال در اين كار معاويه سه بدعت وجود دارد:
1 - اينكه ديه را هزار دينار قرار داد.
2 - آن را بين ورثۀ مقتول و بيت المال تقسيم كرد.
3 - اينكه سهم بيت المال را نصف آن قرار داد، بر فرض كه هزار دينار سنّت بوده باشد و بيت المال در آن حقّى داشته باشد.
پس آفرين به خليفهاى كه يك حكم از احكام شريعت را از چند ناحيۀ مختلف نمىداند! يا شايد مىداند ولى هر طور كه دلش مىخواهد با آن بازى مىكند! و براى حكم خدا هيچ ارزشى قائل نيست و حدّ و مرزى براى خدا نمىبيند تا از آنها تجاوز نكند و به راحتى مىگويد: «به نظر ما...». و هيچ باكى ندارد از آنچه به خدا نسبت مىدهد، و هيچ اعتنايى به عاقبت بدعتهايش در دين ندارد. و خداوند مىفرمايد: (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ اَلْأَقاوِيلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ اَلْوَتِينَ )(5)[اگر او سخنى دروغ بر ما مىبست * ما او را با قدرت مىگرفتيم * سپس رگ قلبش را قطع مىكرديم].
طبرانى - و در كتاب «شرح الموطّأ» چنين آمده است: طبرى - از ابو هريره نقل مىكند: «نخستين كسى كه تكبيرهاى نماز را ترك كرد معاويه بود. و ابو عبيد روايت كرده است: نخستين فرد، زياد بود.
ابن حجر در «فتح الباري»(6)مىنويسد:
اين دو با هم منافات ندارد؛ چون زياد به پيروى از معاويه، تكبيرها را نگفت، و معاويه هم به پيروى از عثمان آنها را ترك كرد(7). ولى گروهى از علما اين را بر آهسته گفتن حمل كردهاند.
1) - الديات: 50.
2) - البداية والنهاية 8:139[148/8، حوادث سال 60 ه].
3) - [قسمت داخل كروشه از منبع اصلى آورده شده است].
4) - نگاه كن: الاُمّ، شافعى 7:293[7/321؛ ر. ك: الغدير 240/8-248].
5) - حاقّه: 44 و 45 و 46.
6) - فتح الباري 2:215.
7) - احمد در مسند [597/5، ح 19380] از عمران اين روايت را نقل مىكند كه به زودى در متن خواهد آمد.
و در كتاب «الوسائل إلى مسامرة الأوائل»(1)آمده است:
نخستين كسى كه تكبيرها را نگفت معاويه بود، او وقتى «سمع اللّه لمن حمده» را مىگفت بدون آنكه تكبير بگويد به سجده مىرفت.
شافعى در كتاب «الاُمّ»(2)از عبيد بن رفاعه نقل مىكند: معاويه به مدينه آمد و در نمازش بسم اللّه را نگفت و در حركات نماز تكبيرها را نگفت. بعد از سلام نماز، مهاجر و انصار بر او فرياد زدند: «يا معاوية! سرقْتَ صلاتك، أين بسم اللّه الرحمن الرحيم؟! وأين التكبير إذا خفضت وإذا رفعت؟!» [اى معاويه از نمازت دزديدى. بسم اللّه چه شد؟! تكبيرها را هنگام خم و راست شدن چه كردى؟!]. او دوباره نماز خواند و آنچه را بر او ايراد گرفته بودند، گفت.
امينى مىگويد: اين روايات دلالت مىكند بر اين كه بسم اللّه از زمان نزول قرآن تا آن زمان هنوز جزء سوره بوده، و امّت به آن عادت كرده، و نهاد همه بر آن استوار، و معتقد به آن شده بودند؛ و از اين رو وقتى معاويه بسم اللّه را نگفت مهاجر وانصار به او گفتند دزدى كردى. و معاويه نتوانست عذر بياورد كه بسم اللّه جزء سوره نيست بلكه نمازش را با گفتن بسم اللّه در آغاز سوره اعاده كرد يا در ديگر نمازها به آن ملتزم گشت. و اگر در آن زمان نظريّۀ عدمِ جزئيّت بسماللّه وجود داشت، معاويه به آن استدلال مىكرد، لكن اين، نظريّهاى جديد و بدعتى است كه براى توجيه كار معاويه و امثال او از بنى اميّه كه پس از روشن شدن راه هدايت از راه ضلالت هنوز پيرو اويند، درست شده است.
و امّا گفتن تكبير در هر خم و راست شدنِ نماز، اين هم سنّت قطعى رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده كه تمام اصحاب آن را مىدانستند و از اين رو نگفتن آنها را به معاويه اشكال كردند، و چهار خليفه همينطور عمل مىكردند، و اجماع علما هم بر گفتن آنهاست، اين تكبيرات نزد آنها مستحبّ است، غير از احمد بن حنبل در يكى از دو قول منقول از او، و همچنين برخى از اهل حديث كه آنها را واجب مىدانند. پارهاى از روايات آن ذكر مىشود:
1 - مطرف بن عبداللّه مىگويد: «صلّيت خلف عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه أنا وعمران بن حصين، فكان إذا سجد كبّر، وإذا رفع رأسه كبّر، وإذا نهض من الركعتين كبّر. فلمّا قضى الصلاة أخذ بيدي عمرانُ بن حصين، فقال: قد ذكّرني هذا صلاة محمّد، أو قال:
لقد صلّى بنا صلاة محمّد صلى الله عليه و آله» [من و عمران بن حصين پشت سر على بن ابى طالب رضى الله عنه نماز خوانديم، وقتى سجده مىرفت تكبير مىگفت، وقتى از سجده بلند مىشد تكبير مىگفت، و وقتى برمىخواست تكبير مىگفت. عمران بن حصين پس از نماز دستم را گرفت و گفت: اين نماز، مرا به ياد نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله انداخت، يا گفت: نماز محمّد را برايمان خواند].
در نقل ديگرى مطرف از عمران نقل مىكند: «صلّيتُ خلف عليّ صلاةً ذكّرني صلاةً صلّيتُها مع رسول اللّه صلى الله عليه و آله والخليفتين. قال: فانطلقتُ فصلّيتُ معه، فإذا هو يكبّر كلّما سجد وكلّما رفع رأسه من الركوع. فقلتُ: يا أبا نجيد مَن أوّل مَن تركه؟! قال: عثمان بن عفّان رضى الله عنه حين كبر وضعف صوته تركه»(3)[پشت سر على عليه السلام نمازى خواندم كه مرا به ياد نمازى كه با رسول خدا و دو خليفه خوانده بودم انداخت. مطرف مىگويد: من هم رفتم و با او نماز خواندم ديدم كه در هر سجود و ركوعى تكبير مىگويد. آنگاه از عمران پرسيدم: اى ابا نجيد نخستين كسى كه تكبيرها را نگفت كه بود؟ گفت: عثمان بن عفّان كه وقتى پير شده بود و صدايش ضعيف شده بود آنها را ترك كرد].].
2 - عكرمه مىگويد: «رأيتُ رجلاً عند المقام يكبّر في كلّ خفض ورفع وإذا قام وإذا وضع؛ فأخبرت ابن عبّاس رضى الله عنه قال: أو ليس تلك صلاة النبيّ صلى الله عليه و آله لا اُمّ لك؟!» [نزد مقام ابراهيم كسى را ديدم كه در هر ركوع و سجود و بلند شدن و نشستنى تكبير مىگفت. به ابن عبّاس خبر دادم او گفت: «مادرت بميرد آيا اين همان نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست»].
در نقل ديگرى از عكرمه آمده است: «صلّيتُ خلف شيخ بمكّة، فكبّر ثنتين وعشرين تكبيرة، فقلت لابن عبّاس: إنّه أحمق؛ فقال: ثكلتك اُمّك سنّة أبي القاسم صلى الله عليه و آله»(1)[در مكّه پشت سر شيخى نماز خواندم، در نمازش بيست و دو تكبير گفت، به ابن عبّاس گفتم: اين مرد احمق است. گفت: مادرت به عزايت بنشيند اين، سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله است].
امينى مىگويد: از اين روايت بر مىآيد كه تغيير اين سنّت شريف توسّط بنى اميّه و در رأس آنها معاويه، آنقدر بين مردم شايع شده بود كه كم كم سنّت را فراموش كرده بودند و كسى كه آن را انجام مىداد احمق مىدانستند و از آن تعجّب مىكردند گويا چيزى كه جزء دين نيست را در آن وارد كرده است، تمام اينها بر اثر كارهاى ننگينى است كه توسّط دستان گناه آلود معاويه و حزب او انجام شد، و هر چه را كه دلشان خواست و ميلشان كشيد و مطابق هوى و هوسشان بود، انجام دادند. پس دور باد (از رحمت خدا) آنان كه از سنّت پيامبر دور گشتهاند [ فبُعداً لاُولئك القصيّين عمّا جاء به محمّد صلى الله عليه و آله ].
3 - از على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام روايت شده است: «كان رسول اللّه صلى الله عليه و آله يكبّر كلّما خفض ورفع، فلم تزل تلك صلاته حتّى قبضه اللّه»(2)[رسول خدا صلى الله عليه و آله در نماز هر بار كه مىنشست و بلند مىشد (در هر حركتى از حركات نماز) تكبير مىگفت و هماره چنين نماز مىخواند تا رحلت فرمود].
اين است سنّت خدا و رسول صلى الله عليه و آله در تكبيرهاى نماز در هر خم و راست شدنى، كه خلفا هم به آن عمل مىكردند، و پيشوايان مذاهب نيز همين ديدگاه را دارند، و اجماع امّت بر آن استوار گشته است، ولى معاويه برخلاف آن عمل مىكند و به ديد خودش آن را تغيير مىدهد و اُموىها نيز آن را سنّتى در برابر آنچه پيامبر فرموده است، قرار مىدهند.
ابن حجر در «فتح الباري»(3)مىنويسد:
مشروعيّت تكبير در هر حركتى از حركات نماز براى هر نمازگزارى اجماعى است؛ چون جمهور علما آنها را به غير از تكبيرة الاحرام مستحبّ مىدانند، و از احمد بن حنبل و بعضى از اهل حديث نقل شده كه تمام تكبيرات را واجب مىدانند.
و همچنين مىنويسد(4):
طحاوى گفته: هر كه آنها را نگويد به اجماع نمازش باطل نبوده و تمام است(5)، ولى اين سخن وى درست نيست؛ چون گذشت كه احمد بن حنبل آنها را واجب مىداند، و در مذهب مالكى در بطلان نماز به خاطر ترك آنها اختلاف نظر وجود دارد؛ پس اجماعى وجود ندارد، مگر آنكه منظورش اجماع علماى گذشته باشد.
نسائى در «سنن»(6)خود، و بيهقى در «السنن الكبرى»(7)از سعيد بن جبير نقل كردهاند: «ابن عبّاس در عرفات بود به من گفت: اى سعيد! چرا مردم تلبيه نمىگويند؟! گفتم: از معاويه مىترسند. ابن عبّاس از خيمهاش خارج شد و گفت:
1) - صحيح بخارى 2:57 و 58 [272/1، ح 754 و 755]؛ مسند احمد 1:218[361/1، ح 1889].
2) - المدوّنة الكبرى 1:73[71/1]؛ نصب الراية 1:372.
3) - فتح الباري 2:215[270/2 و 271].
4) - فتح الباري 2:216.
5) - شرح معاني الآثار [228/1، ح 1366].
6) - السنن الكبرى 5:253[419/2، ح 3993].
7) - السنن الكبرى، بيهقى: 5:113.
«لبّيك اللّهمّ لبّيك، و إن رغم أنف معاوية، اللّهمّ العنهم فقد تركوا السنّة من بُغض عليّ» [لبّيك اللّهمّ لبّيك هر چند بر خلاف ميل معاويه باشد، خدايا آنها را لعنت كن كه به خاطر بغض على عليه السلام سنّت رسول خدا را ترك مىكنند].
سندى در حاشيۀ «سنن نسائى» مىنويسد:
«من بغض عليّ» [به خاطر بغض على ترك كردند] يعنى چون او مقيّد بود كه به سنّت عمل كند، آنها به خاطر بُغض او سنّت را ترك كردند.
و در تاريخ ابن كثير(1)با سند صحيح، از سفيان، از حبيب، از سعيد، از ابن عبّاس نقل شده است:
او معاويه را يادآور شد، و اينكه وى در غروب روز عرفه تلبيه مىگفت و در انجام آن بسيار تأكيد مىكرد ولى پس از آنكه شنيد على عليه السلام در آن هنگام تلبيه مىگويد آن را ترك كرد.
امينى مىگويد: سنّت قطعى و ثابت شدۀ نزد اهل سنّت آن است كه تكبير را تا رمى جمرۀ عَقَبه - حال يا آغاز رمى يا پايان آن بنابر اختلافي كه در آن وجود دارد - ادامه دهند. به پارهاى از رواياتى كه در كتب اهل سنّت آمده، توجّه كنيد:
1 - از فضل نقل شده است: «أَفَضْتُ مع النبيّ صلى الله عليه و آله من عرفات، فلم يزل يلبّي حتّى رمى جمرة العقبة، ويكبّر مع كلّ حصاة، ثمّ قطع التلبية مع آخر حصاة»(2)[از عرفات همراه پيامبر حركت كرديم، همواره تلبيه مىگفت تا رمى جمرۀ عقبه كه با هر سنگى تكبيرى مىگفت و با زدن آخرين سنگ تلبيه را قطع كرد].
ترمذى(3)مىگويد: «والعمل على هذا عند أهل العلم من أصحاب النبيّ صلى الله عليه و آله وغيرهم» [اهل علم چه اصحاب پيامبر و چه غير ايشان بدين صورت عمل كردهاند].
2 - از جابر بن عبداللّه و اسامه و ابن عبّاس نقل شده است: «أنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله لزم التلبية ولم يقطعها حتّى رمى جمرة العقبة»(4)[رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره تلبيه مىگفت و تا رمى جمرۀ عقبه آن را قطع نمىكرد].
3 - ابن ابى شيبه از عكرمه(5)نقل مىكند: «أهلّ(6)رسول اللّه صلى الله عليه و آله حتّى رمى الجمرة، وأبو بكر، وعمر» [رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر تا رمى جمره تلبيه مىگفتند].
4 - از مولا اميرالمؤمنين هم نقل شده است: «تا رمى جمرۀ عقبه لبيّك مىگفت»(7).
اين، سنّتِ مورد توافق اهل سنّت است، و پيشوايان فقه و فتوا براساس آن حكم كردهاند.
ابن حزم در «المحلّى»(8)مىنويسد:
تلبيه تا رمى آخرين سنگ جمرۀ عقبه قطع نمىشود.
و در كتاب «نيل الأوطار»(9)آمده است:
تلبيه تا رمى جهرۀ عقبه ادامه دارد و اين، ديدگاه جمهور علماست.
اين مطلب مورد اتّفاق همۀ مسلمانان گذشته و حال است، ولى معاويه سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را فقط به خاطر آنكه].
1) - البداية والنهاية 8:130[139/8، حوادث سال 60 ه].
2) - صحيح بخارى 3:109[605/2، ح 1601]؛ صحيح مسلم 4:71[104/3، ح 266-267، كتاب الحجّ].
3) - سنن ترمذى [260/3، ح 3552].
4) - صحيح بخارى 3:114[605/2، ح 1602]؛ سنن ابن ماجه 2:244[1011/2، ح 3039].
5) - المصنّف [342/4، ح 14]؛ المحلّى 7:136.
6) - [«إهلال»: در لغت به معناى بلند كردن صدا است؛ ليكن در فقه در باب حجّ و عمره - به تبع روايات - در معناى تلبيه و احرام استعمال شده است؛ زيرا حاجى و عمره گزار هنگام احرام كه مشتمل بر تلبيه است، صداى خود را به لبّيك گفتن بلند مىكنند؛ ر. ك: فرهنگ فقه 761/1-762].
7) - المحلّى 7:136.
8) - المحلّى 7:135.
9) - نيل الأوطار 5:55[361/4].
على عليه السلام به آن پايبند بوده زير پا مىگذارد، بغض على عليه السلام او را به ضدّيّت با او كشانده هر چند مستلزم ضدّيّت با سنّت رسول خدا و از بين بردن شعار و زينت حجّ گردد. اين، عقيدۀ كسى است كه اهل سنّت او را خليفۀ مسلمانان مىپندارند و اين، درجۀ ديندارى او و جايگاه او در عمل به سنّت پيامبر است، تأسّف مىخورم بر مسلمانانى كه چنين كسى به اسم خلافت بر آنها چيره شده و رهبريشان را بدست گرفته است.
براى من جاى سؤال است كه آيا براى ابن عبّاس در حال احرام و در صحراى عرفات در روز عرفه جايز است معاويه دشمن على عليه السلام و مبغض او و تارك سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله را لعن كند؟! مگر دانشمند بزرگ اسلام نمىداند كه اصحاب تمامشان عادل هستند؟! و لعن و دشنام به صحابى هر كه باشد، جايز نيست؟! مگر نمىداند كه معاويه مجتهد است و مجتهد خطا كار يك اجر دارد؟! من نمىدانم ولى ابن عبّاس حرف گزاف نمىزند و خرافه سرايى نمىكند.
اين معاويۀ نادان چقدر به احكام خدا ظلم كرد؟! اينجا با على عليه السلام مخالفت مىكند در حالى كه تمام وجودش محتاج و نيازمند علم امام است.
سعيد بن مسيّب مىگويد: «در شام مردى، كسى را همبستر با زنش ديده بود و هر دو را كشته بود، معاويه حكم آن را ندانست به ابوموسى اشعرى نامه نوشت كه از على بن ابى طالب بپرسد، وقتى او از حضرت پرسيد نگفت كه معاويه از او خواسته است. حضرت فرمود: «هذا شيء ما وقع بأرضي عزمت عليك لتخبرنّي» [اين مسأله در حيطۀ حكومت من رخ نداده، قَسَمَت مىدهم اصل قضيّه را به من بگو].
ابوموسى گفت: معاويه از من خواسته تا از شما بپرسم. آنگاه حضرت فرمود: «أنا أبو الحسن إن لم يأتِ بأربعة شهداء فليعط برمّته»(1)(2)[به عقيدۀ من اگر چهار شاهد نياورد بايد به مجازات برسد]».
نكتۀ قابل توجّه: اين شيوۀ دشمنانۀ اُموى ميان پيروان معاويه نسل به نسل به ارث رسيده است؛ لذا صرفاً به خاطر مخالفت با شيعيان اميرالمؤمنين و يا براى زنده كردن سنّتهايى كه از روى هوى و هوس در مقابل دين حنيف جعل شده است، از سنّت قطعى دست مىكشند و آن را رها مىسازند. آن گونه كه معاويه گاهى براى زنده كردن سنّت خليفۀ معزول اُموى مثل تمام خواندن نماز در سفر كه بحث آن گذشت(3)و موارد ديگر، و گاهى تنها براى ضدّيت و مخالفت با على عليه السلام مثل تلبيه، چنين مىكرد.
شيخ محمّد بن عبدالرحمن دمشقى در كتاب «رحمة الاُمّة في اختلاف الائمّة» كه در حاشيۀ كتاب «الميزان» نوشتۀ شعرانى چاپ شده مىنويسد(4):
سنّت در قبر آن است كه هم سطح زمين باشد، به باور شافعى اين ديدگاه ارجح است، و ابوحنيفه و مالك و احمد بن حنبل مىگويند: تسنيم [بالا بردن قبر] أولى است چون هم سطح كردن قبر شعار شيعه شده است!
و غزالى و ماوردى مىگويند:
آنچه مشروع است مسطّح بودن قبر است ولى چونكه رافضه آن را شعار و علامت خود كردهاند ما تسنيم (\ بلند و برجسته قرار دادن روى قبر) را برگزيدهايم.8.
1) - موطّأ، مالك 2:117[737/2، ح 18]؛ تيسير الوصول 4:73[86/4]؛ سنن بيهقى 8:231.
2) - [«رمّة»: ريسمانى كه اسير يا قاتل را با آن به بند مىكشند تا وى را براى قتل به منظور قصاص ببرند. و معناى اين سخن امام عليه السلام اين است: «اگر آن مرد نتواند بيّنه اقامه كند وى را با طناب مىبندند و به منظور قصاص به سوى اولياى مقتول مىبرند؛ ر. ك: لسان العرب 252/12].
3) - نگاه كن: 1057 و 1058 از اين كتاب.
4) - رحمة الاُمة في اختلاف الأئمّة، چاپ شده در حاشيۀ الميزان شعرانى: 1:88.
نگارندۀ كتاب «الهداية» - از حنفيان - مىنويسد(1):
مشروع وسنّت آن است كه انگشتر در دست راست باشد ولى چون رافضه چنين عمل مىكنند ما در دست چپ مىكنيم!
نخستين كسى كه برخلاف سنّت رسول خدا انگشتر را در دست چپ كرد معاويه بود آن گونه كه در «ربيع الأبرار» زمخشرى(2)آمده است.
حافظ عراقى در توضيح كيفيّت رها كردن تحت الحنك عمّامه(3)[إسدال] مىنويسد:
آيا رها كردن از سمت چپ كه عادت ماست سنّت است يا از طرف راست كه شرافت دارد؟ دليلى بر اينكه طرف راست متعيّن باشد غير از يك روايت كه طبرانى آن را ضعيف دانسته، پيدا نكردم و بر فرض صحّتِ اين روايت ممكن است حضرت آن را از طرف راست مىآورده و از سمت چپ بالا مىبرده است. ولى اين كار شعار اماميّه شده است، پس شايسته است به خاطر دورى از تشبّه به آنها از آن اجتناب شود!
ابن تيميّه در «منهاج السنّة» دربارۀ تشبّه به رافضىها مىگويد(4):
از اين رو برخى از فقها گفتهاند: اگر عمل مستحبّى شعار آنها بشود بايد آن را ترك كرد، اگر چه ترك آن واجب نيست ولى چون عمل به آن باعث شباهت به رافضىها مىشود، و سنّى و رافضى معلوم نمىشود، و مصلحتى كه در تمييز از آنها به خاطر دورى از آنها و مخالفت با ايشان وجود دارد، از مصلحت آن عمل مستحبّ بيشتر است از اين رو آن عمل ترك مىشود!
سپس اين تشبّه را مثل تشبّه به كفّار قرار داده كه اجتناب از شعار و علامت آنها واجب است!
شيخ اسماعيل بروسوى در تفسير «روح البيان»(5)مىنويسد:
نگارندۀ كتابِ «عقد الدرر واللآلي»(6)مىگويد: در روز عاشورا انجام كارهاى خير مثل صدقه و روزه و ذكر خدا و كارهايى از اين دست مستحبّ است، و شايسته نيست مؤمن در آن روز به يزيد ملعون و نيز به شيعه و رافضىها وخوارج با برخى كارها تشبّه كند؛ يعنى آن را روز عيد و يا ماتم قرار ندهد؛ چون هركه در عاشورا سرمه به چشم بكشد به يزيد ملعون و خويشانش تشبّه كرده است، اگر چه بر استحباب سرمه كشيدن در عاشورا روايت صحيحى وجود دارد، ولى اگر سنّتى شعار اهل بدعت شود ترك آن مستحبّ خواهد بود؛ مثل انگشتر به دست راست كردن كه در اصل مستحبّ وسنّت است ولى چون شعار اهل بدعت وظلمت شده، در زمان ما سنّت برآن شده كه انگشتر در انگشت كوچك دستچپ قرار داده شود آنگونه كه در شرح قهستانى آمده است. و هر كه در روز عاشورا و دهۀ اوّل محرّم مقتل حسين عليه السلام را بخواند به رافضىها تشبّه كرده است به ويژه اگر از الفاظى كه منافى عظمت و عزّت است و براى گرياندن شنوندگان به كار مىرود، استفاده كند.
در كراهيّة القهستانى آمده است: اگر بخواهد مقتل حسين عليه السلام را بخواند شايسته است كه ابتدا مقتل ساير اصحاب را يادآور شود تا تشبّه به رافضىها نكرده باشد.م.
1) - [ر. ك: الصراط المستقيم، بياضى 206/3؛ شرح المواهب، زرقاني 13/5؛ منهاج السنّة، ابن تيميّة 143/2؛ تفسير فخر رازى 1/212؛ فتح الباري 142/11].
2) - ربيع الأبرار [24/4].
3) - شرح المواهب، زرقانى 5:13.
4) - منهاج السنّة 2:143[147/2].
5) - روح البيان 4:142.
6) - كتاب عقد الدرر واللآلي في فضل الشهور والأيّام والليالي، شيخ شهاب الدين احمد بن أبى بكر حموى، مشهور به رسّام.
و حجّة الإسلام غزالى مىگويد: بر واعظ و هر فرد ديگرى حرام است كه مقتل حسين عليه السلام و داستان او و درگيريها و مشاجراتى كه ميان اصحاب رخ داده، را روايت كند؛ چون باعث بغض و كينه نسبت به صحابه و مذمّت آنها مىشود در حالى كه آنها بزرگان دين هستند و بايد نزاعها و جنگهايشان را حمل بر صحّت نمود، شايد به خاطر اشتباه در اجتهادشان بوده، نه براى طلب دنيا و رياست طلبى.
عبدالرزّاق، از ابن جريج، از زهرى نقل كرده است(1): «نخستين كسى كه خطبۀ نماز عيد را پيش از نماز خواند معاويه بود. و ابن منذر از ابن سيرين نقل كرده است: اوّلين فرد زياد بود كه در بصره اين بدعت را نهاد. عياض مىگويد:
بين اين دو نقل و نقلى كه مىگويد مروان بوده است تعارضى نيست، چون مروان و زياد از كارگزاران معاويه بودهاند؛ پس ابتدا معاويه اين كار را آغاز كرد و آنها از او پيروى كردند».
امينى مىگويد: گذشت(2)كه سنّت پيامبر در نماز عيد آن است كه خطبه پس از نماز باشد، و ابوبكر و عمر هم اينگونه عمل مىكردند، و عثمان نيز اوايل خلافتش آن را پس از نماز مىخواند، ولى عجز و ناتوانى او باعث مىشد كه نتواند خطبهاى شايسته و مقبول ارائه دهد؛ از اين رو مردم پس از نماز متفرّق مىشدند و براى شنيدن خطبه صبر نمىكردند؛ لذا مجبور شد كه خطبهها را مقدّم كند تا مردم به خاطر درك نماز صبر كنند، و پس از او كارگزاران او و بنى اميّه كه زمام امور مردم را بدست گرفته بودند اين گونه عمل كردند، هر چند دليل آنها متفاوت بود؛ چون آنها در خطبهها على عليه السلام را لعن مىكردند و حضّار چون آن را جايز نمىدانستند براى خطبهها نمىماندند و از اين رو آن را مقدّم كردند تا مردم مجبور باشند خطبهها را گوش كنند.
و اوّلين كسى كه سبّ و لعن را بدعت نهاد، معاويه بود؛ پس قباحت كار او از عثمان كه سنّت را تغيير داد بيشتر است؛ زيرا او اگر چه پيرو مشروع كنندۀ بدعت يعنى عثمان است، ولى آن را با بدعتى قبيحتر و زشتتر همراه كرد.
پس نيك بينديش كه چگونه اين بدعت با روايت صحيحى كه از پيامبر نقل شده است: «من سبّ عليّاً فقد سبّني ومن سبّني فقد سبّ اللّه»(3)[هر كه به على دشنام دهد مرا دشنام داده و هر كه به من دشنام دهد به خدا دشنام داده است]، و اين سخن حضرت: «لاتسبّوا عليّاً؛ فإنّه ممسوس في ذات اللّه»(4)[به على دشنام ندهيد كه او غرقِ در ذات خداست]، همخوانى دارد؟!
سپس دوباره بينديش كه آيا براى هيچ مسلمانى جايز است كه در برابر نصوص قرآن كريم دربارۀ تطهير حضرت على عليه السلام و ولايت و محبّت حضرت و اينكه او به منزلۀ جان نبى اكرم است، و اين روايت صريح و آشكارِ ويژۀ حضرت، و رواياتى كه به طور عموم دربارۀ دشنام مؤمن وارد شده مثل سخن حضرت: «سباب المسلم فسوق»(5)[دشنام دادن به مسلمان فسق است]، اجتهاد نمايد و سبّ و دشنام به مولا را جايز شمارد؟! و آيا هيچ مسلمانى شكّ دارد كه على عليه السلام نخستين مسلمان، و از خود مسلمانان بر ايشان شايستهتر، و امير و آقاى آنهاست؟!
1) - المصنّف [3/284، ح 5646].
2) - در ص 754-757.
3) - اين روايت را راويان با سندى كه تمام روات آن ثقهاند نقل كردهاند، و حاكم و ذهبى آن را صحيح دانستهاند [المستدرك على الصحيحين 130/3، ح 4615 و 4616].
4) - حلية الأولياء: 1:68.
5) - صحيح بخارى [27/1، ح 48]؛ صحيح مسلم [114/1، ح 116، كتاب الإيمان]؛ صحيح ترمذى [311/4، ح 1983]؛ سنن ابن ماجة [1299/2، ح 3939]؛ سنن نسائى [313/2، ح 3567-3578]؛ وحاكم و دارقطنى و ديگران در كتب صحاح و مسندها آن را ذكر كردهاند.
ماوردى و ديگران نقل كردهاند: «چند دزد را نزد معاويه آوردند، دستور به قطع دست آنها داد تا اينكه آخرين نفر آنها گفت:
يميني أميرَ المؤمنين اُعيذُها بعفوِك أن تلقى نكالاً يُبينها
يدي كانت الحسناءَ لو تمّ سترُها ولا تعدمُ الحسناءُ عيناً يشينها
فلا خير في الدنيا وكانت حبيبةً إذا ما شمالي فارقتها يمينها
[اى امير مؤمنان دست راستم را به بخشش تو پناه مىدهم، تا مبادا عقوبتى به آن برسد كه آن را از بدنم جدا سازد. دست من زيبا بود اگر مستور مىماند و چشم كسى به آن نمىافتاد (يا دست به خيانت نمىزد)، و هر زيبايى خالى از چشمزخمى كه باعث زشتى آن شود نيست. ديگر هيچ خيرى در دنيايى كه دوستش دارم، وجود ندارد، اگر دست راستم از دست چپم جدا گردد].
معاويه گفت: با تو چه كنم وقتى دست رفقايت را قطع كردهام. مادرِ آن دزد گفت: اى اميرمؤمنان! اين را هم جزء گناهانى كه از آن توبه خواهى كرد قرار ده و او را رها كن؛ پس معاويه رهايش كرد و اين نخستين حدّ از حدود بود كه در اسلام ترك مىشد(1).
امينى مىگويد: آيا معاويه در اين دزد خصوصيّتى يافت كه او را از اين حكم قطعى عمومى قرآن استثنا مىكرد:
(وَ اَلسّارِقُ وَ اَلسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما )(2)[دست مرد دزد و زن دزد را، به كيفر عملى كه انجام دادهاند، به عنوان يك مجازات الهى، قطع كنيد!].
يا اينكه شفقت و مهربانى بر مادر او باعث ترك اين حدّ الهى شد، در حالى كه خداوند مىفرمايد: (وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ )(3)[و هر كس از حدود الهى تجاوز كند به خويشتن ستم كرده].
(تِلْكَ حُدُودُ اَللّهِ فَلا تَعْتَدُوها وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّهِ فَأُولئِكَ هُمُ اَلظّالِمُونَ )(4)[اينها حدود و مرزهاى الهى است، از آن تجاوز نكنيد! و هر كس از آن تجاوز كند، ستمگر است].
(وَ مَنْ يَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِيها )(5)[و آن كس كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كند و از مرزهاى او تجاوز نمايد، او را در آتشى وارد مىكند كه جاودانه در آن خواهد ماند].
و يا اينكه معاويه از عذاب قيامت در امان است هر چند حدّ الهى را عمداً ترك كند؟! و آيا نيّت توبه داشتن انجام گناه را مباح مىكند؟! اين چيز عجيبى است!
و چه كسى به او اطمينان مىدهد كه موفّق به توبۀ از آن گناه خواهد شد و گناهان او مانع توبهاش نخواهد شد و يا گناهان بزرگ او ايمانش را سلب نخواهد كرد و سبك شمردن شرع او را به آتش ابدى نخواهد كشاند؟!
و از اين داستان معلوم مىشود كه ارتكاب عمدى گناه به اميد توبه، براى معاويه امرى عادى و شايع بوده است.
درحالى كه چنين باورى نظامهاى شريعت و ناموسهاى دين و شعائر و آداب اسلام را تباه مىسازد؛ چون انسانهاى شرور و بد ذات، بيشتر گناهان را فقط به خاطر ترس از مجازات فعليّه (مجازات مسلّم و حتمى كه شكّ در آن راه ندارد) ترك
مىكنند، پس اگر با چنين اباطيلى از آن هم رهايى پيدا كنند ديگر هيچ كار حرامى كه باعث فساد انسانها و از بين رفتن آرامش و امنيت و كدر كردن آب زلال و خالص اسلام مىشود، را ترك نمىكنند، و اين مستلزم آن است كه هدف خداوند از تشريع احكام و اقامۀ حدود - كه ترمزى در برابر سركشى و طغيان جرأتِ بر خدا و رسول مىباشند - نقض شود.
مىپذيريم كه توبه در برخى موارد باعث آمرزش گناه است، ولى چه كسى به او خبر داده كه آن توبه پذيرفته مىشود؟! (إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَى اَللّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولئِكَ يَتُوبُ اَللّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اَللّهُ عَلِيماً حَكِيماً * وَ لَيْسَتِ اَلتَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلسَّيِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ اَلْآنَ وَ لاَ اَلَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً )(1)[پذيرش توبه از سوى خدا، تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام مىدهند، سپس زود توبه مىكنند. خداوند توبه چنين اشخاصى را مىپذيرد؛ و خدا دانا و حكيم است * براى كسانى كه كارهاى بد را انجام مىدهند، و هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا مىرسد مىگويد: «الآن توبه كردم»، توبه نيست؛ و نه براى كسانى كه در حال كفر از دنيا مىروند؛ اينها كسانى هستند كه عذاب دردناكى برايشان فراهم كردهايم].
ابو داود از طريق خالد نقل مىكند: مقدام بن معدى كرب، و عمرو بن اسود، و شخصى از بنى اسد از اهالى قنسرين نزد معاويه آمدند. معاويه به مقدام گفت: خبر دارى كه حسن بن على عليه السلام وفات كرده؟
مقدام گفت: «إنّا للّه و إنّا إليه راجعون». شخصى به(2)او گفت: مگر آن را مصيبت مىدانى؟ مقدام گفت: «ولِمَ لا أراها مصيبة، وقد وضعه رسول اللّه صلى الله عليه و آله في حِجره، فقال: «هذا منّي وحسين من عليّ» [چطور مصيبت نشمارم در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در آغوش مىگرفت و مىفرمود: اين از من است و حسين از على است]. مردى كه از بنى اسد بود گفت: «جمرة أطفأها اللّه عزّ وجلّ» [آتش برافروختهاى بود كه خدا آن را خاموش نمود]. مقدام گفت: امروز از اينجا نمىروم مگر آنكه تو را خشمگين سازم و چيزى بگويم كه خوشت نيايد، آنگاه گفت: اى معاويه! اگر راست گفتم مرا تصديق كن و اگر دروغ گفتم مرا تكذيب كن. گفت: باشد. گفت: تو را به خدا سوگند! مگر نمىدانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از پوشيدن حرير نهى فرمود؟ گفت: آرى. گفت: تو را به خدا سوگند! نشنيدى كه رسول خدا از پوشيدن طلا نهى فرمود؟ گفت: آرى. گفت: به خدا سوگند! مگر نمىدانى كه رسول خدا از پوشيدن پوست حيوانات وحشى و سوار شدن بر آن نهى فرمود؟ گفت: آرى. گفت: به خدا سوگند اى معاويه! تمام اينها را در خانهات ديدم. معاويه گفت: مىدانم كه هرگز از دست تو نمىتوانم خلاص شوم(3).
امينى مىگويد: هيچ اميدى به خير چنين كسى نيست كه به تمام اين محرّماتى كه به او گفته مىشود مرتكب شدى، اعتراف مىكند، ولى به راستى چرا از آنها دست برنمىدارد كه اگر حكم آن را فراموش كرده بود به او تذكّر دادند؟! بلكه اصلاً او اعتنايى به حكمش ندارد كه او طاغوتى است پيرو فراعنه كه هيچ اعتنايى به عاقبت كارهايش ندارد و هيچ باكى از مخالفت با سنّت قطعيّه ندارد؛ پس آفرين به اين خليفه كه بدون رضايت امّت زمام امور را بدست گرفته و بدون هيچ
علم و دانشى امارت آنها را غصب كرده است.
در نامۀ اميرالمؤمنين على عليه السلام به عمرو عاص آمده است: «فإنّك قد جعلت دينك تبعاً لدنيا امرئ ظاهرٍ غيّه، مهتوك ستره...» [تو دينت را پيرو دنياى فردى كه گمراهيش آشكار و پرده دريده و بى آبروست قرار دادى...].
ابن حديد در «شرح نهج البلاغه»(1)مىنويسد:
اينكه حضرت مىفرمايد: «ظاهرٌ غيّه» [گمراهيش آشكار است]، از اين روست كه شكّى در آشكار بودن گمراهى و ستمگرى و متجاوز بودن او وجود ندارد، و هر ستمگر متجاوزى گمراه وگمراه كننده است. و سخن حضرت: «مهتوكٌ ستره» [بىآبرو و پرده دريده است] از اين روست كه او بسيار مزاح و شوخى مىكرده و در فساد و فحشا غوطهور بوده است، او رفيقباز بود و بزم شبانه برپا مىكرد، معاويه هيچ گونه آدابى را رعايت نمىكرد و به قانون و لوازم رياست ملتزم نبود تا آنكه بر اميرالمؤمنين عليه السلام خروج كرد و نيازمندِ وقار و احترام و حرمت گرديد و گرنه در زمان عثمان بسيار بى آبرو و مشهور به انجام قبايح بود، و در زمان عمر به خاطر ترس از او كمى خود را حفظ مىكرد ولى با اين حال حرير و ابريشم مىپوشيد و از ظروف طلا و نقره مىنوشيد و بر مركبهايى كه زينهاى تزيين شدۀ با طلا و نقره داشت، و بر آنها پارچههاى ابريشم و نگارين (داراى نقش و نگار) افكنده بودند، سوار مىشد، و در آن زمان جوان بود و جلفى و سبكى كودكى و آثار جوانى را همراه داشت و سرمست قدرت و حكومت بود. و در كتابهاى سيره نقل كردهاند: در زمان عثمان در شام شرابخوارى مىكرد.
ولى پس از وفات امير المؤمنين عليه السلام و استقرار حكومت او برخى مىگويند شراب مىخورد، ولى پنهانى، وبرخى مىگويند شراب نمىخورد. وهمه متّفقند كه به غناء گوش مىداد و شادى مىكرد و بر آن عطاء وصله مىداد.
بخوان و بينا شو.
حرمت استلحاق يكى از ضروريات اسلام تا سال (44) بود، تا روز قبيح و زشتى كه فرزند هند جگر خوار آن بدعت دروغينش را ايجاد كرد، و اين سخن صريح رسول خدا صلى الله عليه و آله كه امّت اسلام در باب نسب، آن را اصلى مسلّم دانستهاند، را زير پا گذاشت: «الولد للفراش وللعاهر الحجر» [فرزند، متعلّق به شوهر است(2)، و نصيب زناكار سنگ است]. اين حديث از ابو هريره در تمام «صحاح ستّه» آمده است(3). و همۀ آنها غير از ترمذى آن را از عايشه نيز نقل كردهاند، آن گونه كه در كتاب «نصب الراية» نوشتۀ زيلعى آمده است(4).
و اين حديث را همۀ امّت صحيح مىدانند: «من ادّعى أباً في الإسلام غير أبيه فالجنّة عليه حرام»(5)[هر كه در اسلام پدرى را غير از پدر خود ادّعا كند بهشت بر او حرام خواهد بود]. و اين سخن حضرت: «لعن اللّه من ادّعى إلى غير أبيه، أو تولّى غير مواليه، الولد للفراش وللعاهر الحجر» [خدا لعنت كند كسى را كه غير از پدر خودش را ادّعا كند يا غير از مولاى خود را سرپرست خويش
1) - شرح نهج البلاغة 4:60[160/16، نامۀ 39].
2) - [مراد از «فراش» شوهر است، و ممكن است مراد از «فراش» زن باشد كه در اين صورت واژۀ «ذي» مقدّر خواهد بود و مراد از «ذي الفراش» شوهر است؛ در هر حال معناى روايت اين است كه فرزندِ زن به شوهر او ملحق مىشود؛ ر. ك: جواهر الكلام 229/31].
3) - صحيح بخارى 2:199[2499/6، ح 6432]؛ صحيح مسلم 1:471[256/3، ح 37، كتاب الرضاع]؛ سنن ترمذى 1:150؛ 2:34[463/3، ح 1157]؛ سنن نسائى 2:110[378/3، ح 5676 و 5677]؛ سنن ابي داود 1:310[282/2، ح 2273]؛ سنن بيهقى 7:402 و 412.
4) - نصب الراية 3:236.5 - مسند أحمد 5:38 و 46 [17/6، ح 19883؛ ص 29، ح 19953]؛ سنن بيهقى 7:403.
قرار دهد، فرزند براى شوهر است و براى زنا كار سنگ است]. و اين حديث: «من ادّعى إلى غير أبيه وهو يعلم أنّه غير أبيه، فالجنّة عليه حرامٌ»(1)[هر كه خود را به غير از پدرش منتسب كند در حالى كه مىداند او پدرش نيست، بهشت بر او حرام است].
ولى سياست مقابله و برخورد معاويه با سيره و روش پيامبر او را از شنيدن اين نداها و فريادهاى صريح نبوى كر كرد و تمامِ نصيب را براى زناكار قرار داد، و زياد را به ابوسفيانِ زناكار بخشيد. آن هم زمانى كه او به حدّ رشد رسيده بود و در وجود او رگههاى دشمنى با دوستان على عليه السلام را يافت. زياد از عبيد كه از بردگان ثقيف بود زاده شد، و در بدترين دامن متولّد، و نزد خبيثترين مربّى تربيت يافت و پيش از ملحق شدن به ابوسفيان به او زياد بن عبيد ثقفى مىگفتند، و پس از آن زياد بن ابوسفيان نام گرفت. خود معاويه در زمان امام حسن عليه السلام به او در نامهاى مىنويسد: «من أميرالمؤمنين معاوية بن أبي سفيان إلى زياد بن عُبيد. أمّا بعد: فإنّك عبد قد كفرت النعمة، واستدعيت النقمة، ولقد كان الشكر أولى بك من الكفر، وإنّ الشجرة لتضرب بعرقها، وتتفرّع من أصلها، إنّك لا اُمّ لك، بل لا أب لك.
[ و] يقول فيه: أمس عبد واليوم أمير. خطّة ما ارتقاها مثلك يابن سميّة. وإذا أتاك كتابي هذا فخذ الناس بالطاعة والبيعة وأسرع الإجابة؛ فإنّك إن تفعل فدمك حقنت، ونفسك تداركت، وإلّا اختطفتك بأضعف ريش، ونلتك بأهون سعي. واُقسم قسماً مبروراً أن لا أوتى بك إلّافي زمارة تمشي حافياً من أرض فارس إلى الشام، حتّى اُقيمك في السوق وأبيعك عبداً، وأردّك إلى حيث كنت فيه وخرجت منه. والسلام»(2)[از اميرالمؤمنين معاوية بن ابى سفيان به زياد بن عبيد، امّا بعد: همانا تو بندهاى هستى كه كفران نعمت كردى، و مجازات را براى خود فرا خواندى، ولى شكرگذارى برايت برتر از كفران است، هر درختى به ريشۀ خود متّصل است و از آن نشأت مىگيرد و از ساقهاش شاخه شاخه مىشود، ولى تو مادر ندارى بلكه پدر هم ندارى. تو همانى كه به او گفته مىشود: ديروز برده بوده و امروز امير گشته. حكومت امرى است كه مثل تويى اى فرزند سميّه! هرگز از پلّههاى آن بالا نرفته است، وقتى نامهام بدستت رسيد مردم را به اطاعت و بيعت بكشان و سريعاً دستورم را اجرا كن، كه اگر چنين كنى خونت را حفظ كرده و جانت را نگه داشتهاى، و گرنه تو را با اندك پر زدنى به سرعت خواهم گرفت و با كمترين تلاشى به تو دست خواهم يافت. سوگند مىخورم و آن را نخواهم شكست كه تو را با نهايتِ خوارى و پستى با پاى پياده و برهنه از فارس تا شام خواهم كشاند و به بازار بُرده و به عنوان بَرده خواهم فروخت، و تو را به آنچه بودى و از آن در آمدى باز خواهم گرداند. با درود].
و چون دولت اُموى منقرض شد به او: «زياد بن ابيه» [زياد پسر پدرش]، و «زياد بن اُمّه» [زياد پسر مادرش]، و «زياد بن سميّه» مىگفتند. سميّه مادر او براى يك دهقان فارس در «زند رودِ» كسكر بود كه دهقان بيمار شد و حارث بن كلده طبيب ثقفى او را درمان كرد و خوب شد، و او سميّه را به طبيب بخشيد و او هم سميّه را به بردۀ رومى خود كه عبيد نام داشت تزويج نمود كه زياد از او متولّد شد، و وقتى بزرگ شد پدرش عبيد را به هزار درهم از مالكش خريد و آزاد كرد. و مادر او در طائف از زنان زناكارِ صاحب پرچم(3)(و مشهور به زنا) بود.
در كتاب «العقد الفريد»(4)آمده است:
عمر به زياد دستور داد كه سخنرانى كند او خطبهاى نيكو خواند و خوب سخنرانى كرد و در كنار منبر، ابوسفيان و على بن ابى طالب عليه السلام نشسته بودند، ابوسفيان به على عليه السلام گفت: آيا از سخنرانى اين جوان تعجّب مىكنى؟! گفت: آرى. ابوسفيان گفت: او پسر عموى توست [فرزند من است]. پرسيد: چگونه؟!].
گفت: من او را در رحم مادرش سميّه نهادم. گفت: پس چرا او را فرزند خود نمىخوانى؟! گفت: از اين شخصى كه بر منبر نشسته - يعنى عمر - مىترسم كه مرا بىآبرو كند. و معاويه به استناد همين سخنِ ابوسفيان، زياد را به او ملحق كرد و چند شاهد آن را براى او گواهى كردند، ولى اين بر خلاف حكم رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه فرمود: «الولد للفراش وللعاهر الحجر» .
امينى مىگويد: اگر معاويه با اين سخن ابوسفيان زياد را به او ملحق كرد، پس ملحق كردن عمرو عاص به او سزاوارتر است؛ چون ابوسفيان همان روز ولادتش او را فرزند خود دانسته بود و گفته بود: «أما إنّي لا أشكّ أنّي وضعته في رحم اُمّه» [هيچ شكّى ندارم كه من او را در رحم مادرش نهادم]. وعاص با ابوسفيان بر سر او نزاع كردند، ولى مادرش نابغه چون ابوسفيان را بخيل مىدانست، عاص را پدر او دانست؛ حسّان بن ثابت در اين باره سروده است:
أبوك أبو سفيانَ لا شكّ قد بدت لنا فيك منه بيّناتُ الدلائلِ
ففاخر به إمّا فخرتَ ولا تكن تفاخرُ بالعاص الهجينِ بن وائلِ(1)
[بدون شكّ پدر تو ابوسفيان است كه به دلايل روشنى براى ما آشكار شده است. پس اگر خواستى فخر كنى به او افتخار كن و به عاص بن وائل فرومايه فخر نكن].
آرى هر زناكارى مىتوانست با سميّه مادر زياد، و نابغه مادر عمرو، و هند مادر معاويه، و حمامه مادر ابوسفيان، و زرقاء مادر مروان و امثال آنها از زنان مشهور به زنا ارتباط برقرار كند، و سپس دربارۀ فرزندان آنها به نزاع برخيزد.
در كتاب «العقد الفريد»(2)آمده است:
مىگويند روزى ابوسفيان در حالى كه خمار و مست بود، نزد يكى از زنان صاحب پرچم رفت و به او گفت: زنى سراغ دارى؟ او گفت: فقط سميّه است. ابوسفيان گفت: با اينكه زير بغلهايش بد بوست بياورش. پس با او زنا كرد و زياد را در فراش عبيد به دنيا آورد.
زياد پس از آنكه عمرى طولانى نزديك به پنجاه سال اين اصل و نسب پست و فرومايه را داشت، و پدر معلوم و مشخّصى نداشت، و به او زياد بن ابيه مىگفتند، ناگهان خود را برادر خليفۀ وقت و فرزند كسى كه گمان مىشد جزء شريفترين افراد خاندانش مىباشد، يافت و دانست كه فرصتى براى رسيدن به منزلتى بالا بدست آورده؛ از اين رو تمام توان خود را به كار گرفت تا رضايت معاويه را كه او را به اين مرتبه رسانده بود بهدست آورد، و خود معاويه را نيز مادرش هند از ميان پنج يا شش نفر از زناكاران به اين مقام [فرزند ابوسفيان بودن] رسانيد كه به خاطر شكل ظاهرى و شباهتِ معاويه به ابوسفيان او را ملحق به وى كرد؛ پس زياد، شروع به ريختن خون شيعيان كرد و معاويه از او حمايت و پشتيبانى مىكرد.
زياده روى و غلوّ اين مرد گنهكار او را از زشتى نسبت زنا به پدرش كور كرد؛ چون داشتن برادرى مثل زياد - كه قوى و تنومند و مطيع امر او بود و هر شرّ و فسادى كه او مىخواست را انجام مىداد - را بسيار به نفعش مىدانست؛ از اين رو به حكم شرع بر حرام بودن اين الحاق و بزرگ شمردن اين حرام، اعتنايى نكرد و به فرمايش نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله گوش نداد:
يونس بن ابى عبيد ثقفى به معاويه گفت: اى معاويه رسول خدا حكم فرموده كه: «الولد للفراش وللعاهر الحجر» ولى تو آن را معكوس كردى و با سنّت رسول خدا مخالفت كردى. معاويه گفت: سخنت را تكرار كن. يونس كلامش را بازگو كرد.
معاويه گفت: «يا يونس! واللّه لتنتهينّ أو لأطيرنّ بك طيراً بطيئاً وقوعها»(3)[اى يونس! به خدا سوگند يا اين حرفها را تمام مىكنى يا تو را در جايى مىاندازم كه عرب نى انداخت].].
نگاه كن به ايمان اين مرد به پيامبر صلى الله عليه و آله و خضوع او در برابر سخن آن حضرت پس از آنكه آن را چند بار شنيد، و بنگر كه چقدر به فرمايش حضرت اهميّت مىدهد و حرمت آن را نگه مىدارد. قضاوت در اين كار ننگين بر عهدۀ علماى صاحب نظر و فهيم امّت و مؤلّفين و نويسندگان مىباشد.
سعيد بن مسيّب مىگويد: «أوّل قضيّة ردّت من قضاء رسول اللّه صلى الله عليه و آله علانية، قضاء فلان؛ يعني: معاوية في زياد» [نخستين حكم(1)از احكام رسول خدا صلى الله عليه و آله كه علناً ردّ شد، حكم فلانى يعنى معاويه دربارۀ زياد است].
و ابن يحيى مىگويد: «أوّل حكم ردّ من أحكام رسول اللّه صلى الله عليه و آله، الحكم في زياد» [نخستين حكم از احكام رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مخالفت شد، حكم دربارۀ زياد است].
ابن بعجة مىگويد: «أوّل داء دخل على العرب قتل الحسن سبط النبيّ صلى الله عليه و آله وادّعاء زياد»(2)[اوّلين مصيبتى كه بر عرب نازل شد كشتن سبط پيامبر حسن عليه السلام(3)، و ادّعاى زياد بود (يعنى اينكه معاويه زياد را به ابوسفيان ملحق كرد و ادّعا كرد فرزند اوست)].
و حسن [بصرى] مىگويد: «أربع خصال كنّ في معاوية لو لم يكن فيه منهنّ إلّاواحدة لكانت موبقة: انتزاؤه على هذه الاُمّة بالسفهاء حتّى ابتزّها أمرها بغير مشورة منهم، وفيهم بقايا الصحابة وذوو الفضيلة. واستخلافه ابنه بعده سكّيراً خمّيراً يلبس الحرير ويضرب بالطنابير. وادّعاؤه زياداً؛ وقد قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: «الولد للفراش وللعاهر الحجر». وقتله حُجراً؛ ويلاً له من حُجر وأصحاب حُجر» [چهار خصلت در معاويه بود كه اگر يكى از آنها را داشت براى هلاكتش كافى بود: خود را به كمك سفيهان بر دوش امّت سوار كرد تا آنكه بدون مشورتى از امّت با آنكه در ميان امّت اصحاب پيامبر و صاحبان فضيلت بودند، بر آنها استيلا يافت. و پس از خود پسر هميشه مست و دائم الخمرش كه حرير مىپوشيد و موسيقى مىنواخت را خليفه قرار داد. و زياد را فرزند ابوسفيان دانست با آنكه پيامبر فرموده است: «الولد للفراش وللعاهر الحجر». و حُجر بن عدى را كشت، واى بر او از كشتن حجر و اصحابش] اين را دو بار گفت(4).
امام حسن عليه السلام سبط پيامبر در حضور معاويه و عمرو عاص و مروان بن حكم خطاب به زياد فرمود: «وما أنت يا زياد وقريشاً؟! لا أعرف لك فيها أديماً صحيحاً ولا فرعاً نابتاً، ولا قديماً ثابتاً، ولا منبتاً كريماً، بل كانت اُمّك بغيّاً تداولها رجال قريش وفجّار العرب؛ فلمّا وُلِدْتَ لم تعرف لك العرب والداً، فادّعاك هذا - يعني معاوية - بعد ممات أبيه. ما لك افتخار. تكفيك سميّة ويكفينا رسول اللّه صلى الله عليه و آله، وأبي عليّ بن أبي طالب سيّد المؤمنين الّذي لم يردّ على عقبيه، وعمّي حمزة سيّد الشهداء، وجعفر الطيّار، وأنا وأخي سيّدا شباب أهل الجنّة»(5)[اى زياد تو كجا و قريش كجا؟! هيچ خويشاوندى صحيحى، و هيچ شاخۀ رويندهاى از قريش، و هيچ پيشينۀ ثابتى، و ريشه و نژاد محترمى برايت سراغ ندارم، بلكه مادرت زناكارى بود كه مردان قريش و زناكاران عرب او را دست به دست ميان خود مىچرخاندند، وقتى به دنيا آمدى عرب براى تو پدرى نمىشناخت تا آنكه معاويه پس از فوت پدرش تو را برادر خود خواند. هيچ افتخارى برايت نيست. تو را همان سميّه كافى است و ما را رسول خدا صلى الله عليه و آله كافى است، پدر من على ابن ابى طالب آقا و سرور مؤمنان است كه لحظهاى به دشمن پشت نكرد، و عمويم حمزه سيّد الشهدا و جعفر طيّار است، و من و برادرم آقاى جوانان بهشت هستيم].].
1) - اين نخستين كوزهاى نبود كه در اسلام شكسته شد «ليست بأوّل قارورة كسرت في الإسلام» [اوّلين حكمى كه نقض گرديد و زير پا گذاشته شد نبود]؛ بلكه از روز سقيفه تا كنون احكام و دستورات زيادى از پيامبر نقض گرديد و زير پا گذاشته شد.
2) - تاريخ ابن عساكر 5:412[179/19، شمارۀ 2309؛ و در مختصر تاريخ دمشق 78/9]؛ تاريخ الخلفاء، سيوطى: 131 [ص 182]؛ الأوائل، سيوطى: 51.
3) - [در كتاب تاريخ مدينه دمشق و مختصر آن به جاى «حسن»، «حسين» آمده است].
4) - تاريخ ابن عساكر 2:381؛ تاريخ طبرى 6:157[279/5]؛ كامل ابن اثير 4:209[499/2، حوادث سال 59 ه]؛ تاريخ ابن كثير 8:130[139/8، حوادث سال 60 ه].
5) - المحاسن والمساوي، بيهقى 1:58 [ص 79].
زياد بر معاويه وارد شد و همراه خود هداياى بسيار و اموال زياد و كيسههايى پر از جواهرات گرانقيمت و كمياب آورد، معاويه بسيار خوشنود گشت وقتى زياد خوشحالى معاويه را ديد بر منبر رفت و گفت: «أنا واللّه يا أمير المؤمنين أقمْتُ لك معر العراق، وجبيْتُ لك مالها، وألفظْتُ إليك بحرها» [به خدا سوگند اى امير مؤمنان! من سرزمينهاى بى آب و گياه عراق را براى تو آباد كردم، و اموال آن را براى تو گرد آوردم. و جواهرات و دريايش را برايت استخراج كردم]. يزيد بن معاويه برخواست و گفت: «إن تفعل ذلك يا زياد فنحن نقلناك من ولاء ثقيف إلى قريش، ومن القلم إلى المنابر، ومن زياد بن عُبيد إلى حرب بن اُميّة» [اگر چنين كنى تو را از خويشاوندى ثقيف به خويشى قريش، و از نوشتن نامهها به خطبه خوانى بر منبرها، و از فرزند عبيد به فرزند حرب بن اميّه منتقل خواهيم كرد]. معاويه گفت: «اجلس فداك أبي واُمّي»(1)[پدر و مادرم فدايت بنشين].
سكتوارى در «محاضرة الأوائل» مىنويسد(2):
نخستين حكم از احكام رسول خدا كه علناً نقض شد ادّعاى معاويه دربارۀ زياد بود، با آنكه ابوسفيان از او بيزارى جسته بود و او را فرزند خود نداسته بود و او را بدون نسب دانسته بود، ولى پس از آنكه معاويه به حكومت رسيد او را نزديك و محرم خود قرار داد و به او امارت عطا كرد، و زياد بن ابيه - يعنى پسر پدرش يعنى پسر زن زناكار - در حقّ اهل بيت پيامبر آن جنايات و اذيّتها و طغيانها را انجام داد.
گمان ندارم هيچ يك از بزرگان دين، گفتار جاحظ در رسالهاى كه دربارۀ بنى اميّه نوشته(3)، را قبول نداشته باشد:
در آن هنگام معاويه حكومت را به دست گرفت، و در آن سال كه عام الجماعة [سال اجتماع] ناميدند بر بقيّۀ اهل شورا و ساير مسلمانان از مهاجر و انصار غلبه پيدا كرد، ولى سال اجتماع نبود بلكه سال تفرقه و زورگويى و ظلم و سال چيرهشدن وغلبه بود، سالى كه در آن امامت تبديل به پادشاهى كسروى، و خلافت تبديل به منصبى قيصرى، و همچون پادشاهى روم گرديد، و در ضلالت و فسق كار را از حدّ گذراندند. و همواره از اين دست گناهان و جرايم را انجام مىداد تا آنكه علناً و آشكارا حكم رسول خدا صلى الله عليه و آله را ردّ كرد، و در قضيّۀ «الولد للفراش وللعاهر الحجر» حكم حضرت را صريحاً انكار كرد با آنكه همۀ امّت اتّفاق دارند كه سميّه همسر ابوسفيان نبوده و او با سميّه زنا كرده است، و معاويه با اين كار از فاجر به كافر تبديل شد.
اگر جرايم معاويه كه باعث كفر اوست را بررسى كنيم درمىيابيم كه اين از كوچكترينِ آنهاست، چون بيشتر كارهاى او - اگر تمام آنها نباشد - برخلاف كتاب خدا و سنّت قطعى نبوى است؛ پس منحصر به مخالفت با روايت ياد شده نيست.
يكى از جرايم و جنايات معاويه - كه او تمام وجودش جنايت بود - آن است كه بر خلاف رضايت بزرگان دين، و به رغم نارضايتى مهاجر و انصار، و با وجود انكار باقيماندۀ بزرگان صحابه، با زور شمشير و ارهاب و تهديد، در كنار برق مطامع دنيا براى شكمپرستان و شهوت رانان، براى پسرش يزيد بيعت گرفت.
از زمانى كه پادشاهى براى معاويه استقرار يافت و حكومت خبيث او ثابت گرديد در انديشه داشت كه پسرش را وليعهد خود گرداند و برايش بيعت بگيرد و در خاندانش حكومتِ پايدارِ اُموى را تأسيس كند؛ از اين رو پيوسته رضايت
مردم را در طول هفت سال براى بيعت با يزيد تربيت و رام مىكرد، به نزديكان عطا و دور دستان را به خود نزديك مىكرد(1)، گاهى آن را مسكوت مىگذاشت، و گاهى آن را ابراز مىكرد، و بدين ترتيب راه را آماده مىكرد و ناهمواريهاى آن را هموار مىساخت (زمينهسازى مىكرد و موانع را برطرف مىنمود). و وقتى زياد كه مخالف اين بيعت بود در سال (53) مُرد، معاويه عهدنامهاى جعلى با زياد را مطرح كرد و براى مردم خواند كه در آن رسيدن حكومت به يزيد پس از معاويه آمده بود، و از اين راه مىخواست بيعت گرفتن براى يزيد را هموار سازد؛ آن گونه كه مدائنى گفته است(2).
ابوعمر در «الاستيعاب» مىنويسد(3):
«معاويه در زمان حيات حسن عليه السلام به بيعت براى يزيد اشارهاى كرده بود و به آن گوشهاى زده بود، ولى آن را تا زمان رحلت حسن عليه السلام علنى نكرد و تصميم بر عملى كردن آن نگرفت.
ابن كثير در «البداية والنهاية» مىنويسد(4):
در سال (56) معاويه مردم را به بيعت با يزيد به عنوان وليعهد او فراخواند، ولى اين تصميم را پيش از آن در زمان حيات مغيرة بن شعبه گرفته بود(5).
پس از آنكه گروهها و جماعات به دستور معاويه از شهرهاى گوناگون در دمشق گرد آمدند، و در ميان آنها احنف بن قيس هم بود، معاويه ضحّاك بن قيس فهرى را فرا خواند و به او گفت: «إذا جلستُ على المنبر وفرغتُ من بعض موعظتي وكلامي فاستأذنّي للقيام، فإذا أذنتُ لك فاحمد اللّه تعالى واذكر يزيد، وقل فيه الّذي يحقّ له عليك من حسن الثناء عليه، ثمّ ادعني إلى توليته من بعدي، فإنّي قد رأيت وأجمعت على توليته، فأسأل اللّه في ذلك وفي غيره الخيرة وحسن القضاء» [وقتى من بر منبر رفتم و بخشى از مواعظ و سخنانم را بيان كردم تو از من براى سخن گفتن اجازه بگير، وقتى اجازه دادم حمد خدا كن و يزيد را ياد كن و دربارۀ او مدح و ثنايى كه حقّ او بر تو است را بيان كن و از من بخواه كه او را پس از خودم خليفه قرار دهم؛ زيرا من تصميم بر وليعهدى او گرفتهام و از خدا در آن و در غير آن طلب خير و قضايى نيك دارم].
سپس عبدالرحمن بن عثمان ثقفى، و عبداللّه بن مسعدة فزارى، و ثور بن معن سلمى، و عبداللّه بن عصام اشعرى، را خواند و به آنها دستور داد همين كه ضحّاك حرفش تمام شد شما بلند شويد وحرف او را تصديق كنيد و او را به بيعت با يزيد دعوت كنيد.
آنگاه معاويه خطبه خواند و آنها طبق دستور او براى دعوت به بيعت يزيد سخن گفتند....
سپس معاويه ضحّاك را والى كوفه و عبدالرحمن را والى الجزيره قرار داد. در اين هنگام احنف بن قيس ايستاد و گفت: اى اميرمؤمنان تو از همۀ ما نسبت به يزيد در شب و روزش و باطن و ظاهرش و رفت و آمدش آگاهترى؛ پس اگر به عقيدۀ تو يزيد مورد رضاى خدا و به صلاح امّت است پس ديگر با مردم مشورت نكن، و اگر غير اين را مىدانى پس او را مالك دنيا نكن در حالى كه به سوى آخرت در حركتى كه در آن دنيا فقط كارهاى نيك برايت مىماند، بدان كه اگر يزيد را
1) - العقد الفريد 2:302[4/161].
2) - العقد الفريد 2:302[161/4]؛ تاريخ طبرى 6:170[303/5، حوادث سال 56 ه].
3) - الاستيعاب 1:142 [القسم الأوّل/ 391، شمارۀ 555].
4) - البداية والنهاية 8:86، حوادث سال 56 ه.
5) - مغيره درسال 50 مُرد ودر سال 45 نزد معاويه آمد واز امارت استعفا داد، وهمان سال فكر بيعت يزيد با اشاره مغيره در ذهن معاويه خطور كرده وشكل گرفت.
بر حسن و حسين عليهما السلام مقدّم كنى با آنكه مىدانى آنها چه شخصيّتهايى هستند و چه عقيدهاى دارند، نزد خدا عذرى نخواهى داشت ما فقط بايد بگوييم: «سمعنا وأطعنا، غفرانك ربّنا وإليك المصير»(1).
امينى مىگويد: چون معاويه از همان آغاز كه مىخواست بيعت يزيد را مطرح كند مىدانست مادامى كه حسن عليه السلام سبط گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله - كه آن حضرت عهد و پيمان مؤكّد داده بود كه پس از معاويه حكومت براى او باشد و حقّ ندارد به احدى واگذار كند - در قيد حيات باشد صالحان امّت هرگز زير بار اين بيعت ننگين نخواهند رفت، لذا زمينه سازى كرد تا راهى را براى كشتن آن امام طاهر بيابد و آن عهد و پيمان را زير پايش نهاد.
ابوالفرج مىگويد(2):
معاويه تصميم به گرفتن بيعت براى يزيد گرفت و هيچ مانعى بزرگتر از حسن بن على عليه السلام و سعد بن ابى وقّاص نداشت، لذا توطئه كرد و آن دو را مسموم نمود و به قتل رساند.
به زودى(3)به تفصيل، بيان خواهد شد كه معاويه همان كسى است كه امام حسن عليه السلام را به قتل رسانيد.
معاويه در خطبهاى خطاب به مردم شام گفت: اى اهل شام! همانا سنّ و سالَم زياد گشته و مرگم نزديك است، لذا تصميم دارم كسى را وليعهد كنم تا جلوى اختلافتان را بگيرد و من از خود شما هستم، پس نظرتان را اعلام كنيد و رأى دهيد و بر يك نفر اجتماع كنيد. مردم گفتند: ما عبدالرحمن بن خالد بن وليد را انتخاب كرديم. اين گفتار بر معاويه بسيار گران آمد ولى آن را در دل نهان كرد تا آنكه عبدالرحمن بيمار شد، و معاويه به طبيبى يهودى به نام ابن أثال كه نزد معاويه داراى منزلت بود، دستور داد او را مسموم كند تا كشته شود؛ پس او را مسموم كرد و شكمش بزرگ شد و مُرد.
امينى مىگويد: اين قضيّه در سال (46) - دوّمين سالى كه براى يزيد بيعت مىگرفت - رخ داد.
سعيد بن عثمان بن عفّان از معاويه درخواست امارت خراسان را كرد. معاويه گفت: عبيداللّه بن زياد امير آنجاست(4).
او گفت: «أما لقد اصطنعك أبي ورفاك حتّى بلغْتَ باصطناعه المدى الّذي لا يُجارى إليه ولا يُسامى؛ فما شكرْتَ بلاءه ولاجازيْتَه بآلائه، وقدّمْتَ عليّ هذا - يعني يزيد بن معاوية - وبايعت له، وواللّه لأنا خير منه أباً واُمّاً ونفساً» [پدر من بود كه تو را تربيت كرد و پرورش و آموزش كامل داد، و به تو منزلت بخشيد تا آنكه به وسيلۀ عنايات و توجّه او به جايى رسيدى كه به وصف نگنجد و به مقامى نايل گشتى كه نمىتوان با آن رقابت و مفاخرت كرد؛ امّا تو سپاس او را بجا نياوردى و احسانهاى او را نيكو پاسخ ندادى و يزيد را بر من مقدّم مىدارى و براى او بيعت مىگيرى، به خدا سوگند من از او هم در پدر و هم در مادر و هم از جهت خودم برتر هستم].
معاويه گفت: «... أمّا أن تكون خيراً من يزيد، فواللّه ما اُحبّ أنّ داري مملوءة رجالاً مثلك بيزيد. ولكن دعني من هذا القول وسلني اُعطك» [... امّا برترى تو بر يزيد، به خدا سوگند دوست ندارم به جاى يزيد خانهام پر از مردانى چون تو باشد، امّا اين گفتار را رها
كن و خواستهات را بگو تا عطايت كنم]. سعيد گفت: اى اميرمؤمنان! مادامى كه تو مدافع يزيد باشى او هيچ رشد دهنده و فزونى بخشى را از دست نخواهد داد، و من هم به بعضى از آنچه حقّم مىباشد راضى نخواهم شد، امّا حال كه خوددارى مىكنى، از آنچه خدا به تو عطا كرده، چيزى به من عطا كن. معاويه گفت: امارت خراسان برايت باشد. سعيد گفت: خراسان چه ارزشى دارد؟! معاويه گفت: تنها سفرهاى براى تو و صلۀ رحم است. سعيد خرسند خارج شد در حالى كه مىگفت:
1 - ذكرتُ أميرَ المؤمنين وفضلَهُ فقلت: جزاه اللّهُ خيراً بما وصلْ
2 - وقد سبقت منّي إليه بوادرٌ من القول فيه آية العقل والزللْ
3 - فعاد أمير المؤمنين بفضلهِ وقد كان فيه قبلَ عودته ميَلْ
4 - وقال خراسان لك اليومَ طعمةٌ فجوزي أميرُ المؤمنين بما فعلْ
5 - فلو كان عثمانُ الغداةَ مكانه لما نالني من ملكه فوق ما بذلْ
[1 - ياد كردم امير مؤمنان و فضل او را، پس گفتم خدا جزاى خيرش دهد به خاطر آنچه عطا كرد. 2 - پيش از اين به او سخنانى از خشم گفته بودم كه در آن نشانههاى تدبير و اضطراب بود. 3 - پس امير مؤمنان فضلش را به من عطا كرد درحالى كه پيش از عطاى آن، از پرداخت آن روىگردان بود (و به آن مايل نبود). 4 - و به من گفت: خراسان برايت طعمهاى است، خدا اميرمؤمنان را بر اين كارش پاداش دهد. 5 - اگر عثمان امروز جاى او بود، مرا از ملكش بيش از اين بهرهمند نمىساخت].
وقتى اين اشعار را به معاويه رساندند، دستور داد يزيد به مشايعت او برود و به او لباسى عطا كند و يزيد او را يك فرسخ مشايعت كرد(1).
معاويه به مروان بن حكم نوشت: «إنّي قد كبرت سنّي، ودقّ عظمي، وخشيت الاختلاف على الاُمّة بعدي. وقد رأيتُ أن أتخيّر لهم من يقوم بعدي، وكرهت أن أقطع أمراً دون مشورة من عندك، فأعرض ذلك عليهم وأعلمني بالّذي يردّون عليك» [همانا سنّ من زياد شده، و استخوانهايم سست گشته، و از اختلاف امّت پس از خودم ترس دارم؛ لذا تصميم گرفتم پس از خودم كسى را معيّن كنم و دوست ندارم كارى را بدون مشورت تو انجام دهم، پس مردم را مطّلع كن و آنچه مىگويند را برايم بيان كن].
مروان در جمع مردم اين مطلب را به آنان خبر داد، آنها گفتند: درست پنداشته و تصميم درستى گرفته است و ما راضى هستيم تا كسى را براى ما معيّن كند پس كوتاهى نكند.
مروان خبر را به معاويه رساند، معاويه در پاسخ وى نوشت كه يزيد را انتخاب كرده است. مروان در جمع مردم گفت: امير مؤمنان براى شما كسى را انتخاب كرده و ترديد نكرده و يزيد پسرش را جانشين خود قرار داده است. عبدالرحمن بن ابوبكر ايستاد و گفت: «كذبت واللّه يا مروان وكذب معاوية، ما الخيار أردتما لاُمّة محمّد، ولكنّكم تريدون أن تجعلوها هرقليّة كلّما مات هرقل قام هرقل» [اى مروان! به خدا سوگند دروغ مىگويى، و معاويه هم دروغ مىگويد، هرگز براى امّت خير نخواستهايد، بلكه تصميم داريد خلافت را مانند پادشاهان كسرى موروثى كنيد، هرگاه پادشاهى از دنيا رفت پادشاهى ديگر جاى او نشيند].
حسين بن على عليه السلام برخواست و آن را ردّ كرد، و ابن عمر و ابن زبير هم آن را ردّ كردند.
مروان خبر را به معاويه رساند. و معاويه به كارگزاران خود دستور داده بود كه يزيد را به مردم معرفى كرده و برايش بيعت بگيرند و هيأتها و گروهها را از شهرها براى بيعت با او بفرستد.
1) - الإمامة والسياسة 1:157[164/1].
مىگويند: پس از وفات امام حسن عليه السلام معاويه جز اندكى صبر نكرد و براى يزيد در شام بيعت گرفت، و به تمام شهرها بيعت يزيد را اعلام كرد. كارگزار او در مدينه، مروان بن حكم بود كه براى او هم نامه نوشت، و در آن نامه امرى كه خدا بر زبان او جارى كرده - يعنى بيعت يزيد - را يادآور شد، و به او دستور داد تا اهل مدينه از قريش و بقيّه را جمع كرده و براى يزيد بيعت گيرد. مروان وقتى نامۀ معاويه را خواند آن را خوش نداشت و قريش هم از آن امتناع كردند و به معاويه نوشت: قوم تو از اجابت تو براى بيعت يزيد امتناع كردند، رأيت را برايم بنويس. معاويه كه از قبل اين را مىدانست وقتى نامۀ مروان به دستش رسد براى او نوشت: از امارت مدينه كناره بگير، و به او خبر داد كه سعيد بن عاص را والى مدينه كرده است. مروان پس از خواندن نامۀ معاويه بسيار غضبناك شد و به همراه خانواده و گروه كثيرى از قوم و اهل بيتش به سوى شام رهسپار شد تا به دمشق رسيد، و به همراه آن گروه وارد منزل معاويه شد تا نزديك معاويه آمد به طورى كه دستش به او مىرسيد، پس از سلام كردن به معاويه با عنوان خليفه، گفت: «... وايم اللّه لولا عهود مؤكّدة ومواثيق معقّدة لأقمت أَوَد وليِّها، فأقم الأمر يابن أبي سفيان، واهدأ من تأميرك الصبيان، واعلم أنّ لك في قومك نظراً، وأنّ لهم على مناوأتك وزراً» [... به خدا سوگند! اگر پيمانهاى مؤكّد و عهدهاى بسته شده نبود، مسألۀ خلافت را حلّ و فصل مىكردم، پس اى پسر ابوسفيان! تو آن را استوار كن، و از دادن امارت به بچّهها دست بردار، بدانكه تو نزد قومت جايگاهى دارى و ايشان مخالفت با تو را خوش ندارند].
معاويه از سخن مروان بسيار غضبناك شد ولى خشم خود را فرو برد و دست مروان را گرفت و گفت: «إنّ اللّه قد جعل لكلّ شيء أصلاً، وجعل لكلّ خير أهلاً، ثمّ جعلك في الكرم منّي محتداً، والعزيز منّي والداً، اخترت من قروم قادة، ثمّ استلك سيّد سادة، فأنت ابن ينابيع الكرم، فمرحباً بك وأهلاً من ابن عمّ. ذكرت خلفاء مفقود شهداء صدّيقين، كانوا كما نعتّ، وكنت لهم كما ذكرت، وقد أصبحنا في اُمور مستخيرة(1)ذات وجوه مستديرة، وبك واللّه يابن العمّ نرجو استقامة أودها، وذلولة صعوبتها، وسفور ظلمتها، حتّى يتطأطأ جسيمها، ويركب بك عظيمها، فأنت نظير أمير المؤمنين بعده وفي كلّ شيء عضده، وإليك بعد عهده، فقد ولّيتك قومك، وأعظمنا في الخراج سهمك، وأنا مجيز وفدك، ومحسن رفدك، وعلى أمير المؤمنين غناك، والنزول عند رضاك» [خدا براى هر چيزى اصلى و براى هر خيرى اهلى قرار داده، و تو را در كَرَم پيرو من و چون پدر عزيز من قرار داد، از ميان رهبران بزرگ انتخاب شدى، و آنگاه سيّد و آقاى بزرگان گشتى، پس تو فرزند چشمههاى كَرَم هستى(2)، آفرين بر تو و مرحبا به چنين پسر عمويى. خلفاى شهيد و صدّيق را ياد كردى، حقّاً همان طور كه توصيف كردى بودند، و تو براى ايشان آن چنان كه گفتى بودى، ما در اُمورى هستيم كه داراى وجوه مختلفى است و يكى از آنها را بايد انتخاب كنيم، و به خدا سوگند! از تو توقّع حلّ و فصل آنها و آسان كردن سختىها و روشن كردن تاريكىهاى آنها را داريم، تا آنكه سختى و سنگينى آن آسان شود و به كمك تو بر مشكلات آن سوار گرديم، پس تو بعد از امير مؤمنان، همتاى اويى و در همۀ امور بازوان او هستى، و هنوز پيمان او با توست، تو را بر قومت امارت دادم و سهمت را از بيت المال مضاعف كردم، من مقدمت را گرامى مىدارم، و در عطاى به تو كوتاهى نمىكنم، و بر امير مؤمنان است كه تو را بىنياز گرداند و تو را راضى نمايد].
سپس براى او در هر ماه هزار دينار و براى افراد خانوادهاش هر كدام صد دينار مقرّر كرد.
1) - [در برخى نقلها «مستحيرة» وارد شده كه معنا چنين مىشود: «ما در امورى هستيم كه داراى وجوه گوناگونى است و در بين آنها حيران و سرگردانيم].
2) - مقايسه كنيد بين اين تعريفهاى بىدليل و دروغ و بين سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ آن رانده شده فرزند رانده شده، و وزغ فرزند وزغ، و ملعون فرزندملعون. و ما اگر بخواهيم دربارۀ سخن معاويه حقّ مطلب را ادا كنيم بايد بگوييم: «مُكْرَهٌ أخوك لابَطَلٌ» [يعنى وى بر انجام آن وادار شده است نه اينكه شجاع است، اين ضرب المثل دربارۀ كسى به كار مىرود كه بر انجام آنچه كه لايق آن نيست وادار شود؛ مجمع الأمثال 141/3، شمارۀ 4117].
معاويه به سعيد بن عاص والى مدينه نامهاى نوشت و به او دستور داد كه مردم مدينه را به بيعت فراخواند، و كسانى كه مىپذيرند و يا سر باز مىزنند را براى او گزارش دهد. سعيد بن عاص مردم را به بيعت فراخواند، و در آن شدّت نشان داد، و بر مردم بسيار سخت گرفت، و هر كه در آن كُندى نمود را توبيخ كرد. ولى بسيارى از مردم به ويژه بنى هاشم كه هيچ كدام اجابت نكردند، از آن امتناع ورزيدند. و ابن زبير از همه بيشتر، آن را انكار كرد. سعيد بن عاص به معاويه نوشت: «امّا بعد، به من دستور دادى كه مردم را به بيعت با يزيد پسر اميرالمؤمنين دعوت كرده و آنكه پاسخ داد و يا امتناع نمود را برايت بنويسم، حال تو را خبر مىدهم كه مردم به ويژه اهل بيت از بنى هاشم كه هيچ كدام اجابت نكردند، در اين امر سستى مىكنند و چيزهايى گفتهاند كه مرا خوش نيامده است، و كسى كه دشمنى و مخالفتش را علناً ابراز كرده عبداللّه بن زبير است، و بر آنها غالب نخواهم شد مگر آنكه سپاهى به كمك آيد يا آنكه خودت بيايى و در اين باره تصميمى بگيرى. با درود».
آنگاه معاويه به عبداللّه بن عبّاس و عبداللّه بن زبير و عبداللّه بن جعفر و حسين بن على عليه السلام نامههايى نوشت، و به سعيد بن عاص دستور داد كه به آنها برساند، و جوابشان را براى او بفرستد. و به سعيد بن عاص نوشت: «أمّا بعد: فقد أتاني كتابك وفهمتُ ما ذكرتَ فيه من إبطاء الناس عن البيعة ولا سيّما بني هاشم وما ذكر ابن الزبير. وقد كتبتُ إلى رؤسائهم كتباً فسلّمها إليهم، وتنجّز جواباتها، وابعث بها حتّى أرى في ذلك رأيي، ولتشتد عزيمتك، ولتصلب شكيمتك، وتحسن نيّتك، وعليك بالرفق، وإيّاك والخرق، فإنّ الرفق رشد، والخرق نكد. وانظر حسيناً خاصّة فلا يناله منك مكروه؛ فإنّ له قرابة وحقّاً عظيماً لا ينكره مسلم ولا مسلمة، وهو ليث عرين، ولست آمنك إن شاورته أن لا تقوى عليه. فأمّا من يرد مع السباع إذا وردت، ويكنس إذا كنست، فذلك عبداللّه بن الزبير، فاحذره أشدّ الحذر، ولا قوّة إلّاباللّه، وأنا قادم عليك إن شاء اللّه. والسلام»(1)[نامهات به دستم رسيد، و آنچه برايم نوشته بودى كه مردم و به ويژه بنى هاشم و ابن زبير در بيعت سستى مىكنند، را دريافتم. نامههايى را به سركردههاى آنان نوشتهام، آنها را به ايشان برسان و جوابشان را بخواه و برايم بفرست تا تصميم بگيرم. بايد ارادهات قوى، و سختگيريت بيشتر، و نيّتت نيكو گردد، با ايشان مدارا كن، و از خشونت و بدرفتارى بپرهيز كه مدارا سبب اصلاح امور، و بدرفتارى و ناهنجارى سبب سختى امور مىگردد. به ويژه مراقب حسين باش كه مبادا از تو بدى به او برسد كه او حقّ خويشاوندى و حقّ عظيمى دارد كه هيچ زن و مرد مسلمانى آن را منكر نيست، و او شيرى خشمگين است و نمىپندارم كه اگر با او مشورت كنى بر او غالب شوى. امّا كسى كه هرگاه به صحنه بيايد به مانند وحشيان مىآيد، و هرگاه پنهان شود به مانند آنان پنهان مىشود - يعنى ابن زبير - پس از او برحذر باش و به شدّت از او بترس، و هيچ نيرويى غير از خدا نيست و به خواست خدا به زودى به سويت خواهم آمد. با درود].
امينى مىگويد: به زبانشان جارى مىشود آنچه در دلهايشان نيست. آرى، حقيقت آن است كه حسين و پدر و برادرش حقّ خويشاوندى دارند و حقّ عظيمى دارند كه هيچ زن و مرد مسلمانى آن را انكار نمىكند مگر معاويه و اطرافيانش كه پس از اين اعترافى كه به آن يقين دارند، و پس از آنكه روزگار جواهراتش را برايشان آشكار كرد، آن را انكار كردند و به دشمنى با اهل بيت پرداختند، و آن خويشاوندى را ضايع كردند، و آن حقّ عظيم را انكار نمودند، و پيوند خويشاوندى نزديك
1) - الإمامة والسياسة، ابن قتيبه: 1:144-146[153/1-154].
خويش را گسستند. البتّه اگر ميان طُلقا (بردگان آزاد شدۀ پيامبر) و سادات و بزرگان امّت، خويشاوندى وجود داشته باشد:
هيهات لا قرّبت قربى ولا رحم يوماً إذا أقصت الأخلاق والشيمُ
كانت مودّةُ سلمانٍ له رحماً ولم يكن بين نوحٍ وابنه رحمُ(1)
[دور باد، هرگز قرابت و خويشاوندى نخواهد بود زمانى كه اخلاق و رفتار بسيار فرق داشته باشد. چرا كه سلمان به خاطر محبّتش جزء اهل بيت و خويشان شد و پسر نوح خويشاونديش قطع گرديد].
«أمّا بعد: فقد انتهت إليّ منك اُمور لم أكن أظنّك بها رغبة عنها، وإنّ أحقّ الناس بالوفاء لمن أعطى بيعته من كان مثلك في خطرك وشرفك ومنزلتك الّتي أنزلك اللّه بها، فلا تنازع إلى قطيعتك، واتّق اللّه، ولا تردنّ هذه الاُمّة في فتنة، وانظر لنفسك ودينك واُمّة محمّد، ولا يستخفنّك الّذين لا يوقنون» [امّا بعد، از جانب تو به من اخبارى رسيده كه گمان نمىكردم تو به آنها مايل باشى، كسى مثل تو با اين شأن و مقام و منزلتى كه خدا به تو عطا كرده سزاوارترين مردم در وفادارى به خليفهاى كه با او بيعت شده است، مىباشد. پس با خويشانت نزاع مكن و از خدا بترس و اين امّت را گرفتار فتنه نكن و به فكر خودت و دينت وپيامبر باش تا كسانى كه ايمانشان كامل نيست مايۀ خوارى تو نگردند].
«أمّا بعد: فقد جاءني كتابك، تذكر فيه أ نّه انتهت إليك عنّي اُمور لم تكن تظنّني بها رغبة بي عنها. وإنّ الحسنات لا يهدي لها ولايسدّد إليها إلّااللّه تعالى، وأمّا ما ذكرت أنّه رُقي إليك عنّي فإنّما رقاه الملّاقون المشّاؤون بالنميمة المفرّقون بين الجمع، وكذب الغاوون المارقون، ما أردتُ حرباً ولا خلافاً، وإنّي لأخشى اللّه في ترك ذلك منك ومن حزبك القاسطين المحلّين، حزب الظالم، وأعوان الشيطان الرجيم.
ألست قاتل حُجر وأصحابه العابدين المخبتين الّذين كانوا يستفظعون البدع، ويأمرون بالمعروف وينهون عن المنكر، فقتلتهم ظلماً وعدواناً من بعد ما أعطيتهم المواثيق الغليظة، والعهود المؤكّدة جرأة على اللّه واستخفافاً بعهده؟!
أولست بقاتل عمرو بن الحمق، الّذي أخلقت وأبلت وجهه العبادة، فقتلته من بعد ما أعطيته من العهود ما لو فهمته العُصْم(2)نزلت من سقف الجبال؟!
أولست المدّعى زياداً في الإسلام، فزعمت أنّه ابن أبي سفيان، وقد قضى رسول اللّه صلى الله عليه و آله أنّ الولد للفراش وللعاهر الحجر، ثمّ سلّطته على أهل الإسلام يقتلهم ويقطّع أيديهم وأرجلهم من خلاف، ويصلّبهم على جذوع النخل؟!
سبحان اللّه يا معاوية! لكأ نّك لست من هذه الاُمّة، وليسوا منك.
أولست قاتل الحضرمي، الّذي كتب إليك فيه زياد أنّه على دين عليّ عليه السلام، ودين عليّ هو دين ابن عمّه صلى الله عليه و آله الّذي أجلسك مجلسك الّذي أنت فيه، ولولا ذلك كان أفضل شرفك وشرف آبائك تجشّم الرحلتين: رحلة الشتاء والصيف، فوضعها اللّه عنكم، بنا منّة عليكم؟ وقلت فيما قلت: لا تردنّ هذه الاُمّة في فتنة، وإنّي لا أعلم لها فتنة أعظم من إمارتك عليها. وقلت فيما قلت: انظر لنفسك ولدينك ولاُمّة محمّد، وإنّي واللّه ما أعرف أفضل من جهادك، فإن أفعل فإنّه قربة إلى ربّي، وإن لم أفعله فاستغفر اللّه لديني، وأسأله التوفيق لما يحبّ ويرضى. وقلت فيما قلت: متى تكِدْني أَكِدْك، فكِدْني يا معاوية ما بدا لك، فلعمري لقديماً يُكاد الصالحون، وإنّي لأرجو أن لا تضرّ إلّانفسك، ولا تمحق إلّاعملك، فَكِدْني ما بدا لك. واتّق اللّه يا معاوية! واعلم أنّ للّهكتاباً لا يغادر صغيرة ولا كبيرة
إلّا أحصاها، واعلم أنّ اللّه ليس بناس لك قتلك بالظنّة، وأخذك بالتهمة، وإمارتك صبيّاً يشرب الشراب، ويلعب بالكلاب، ما أراك إلّا قد أوبقت نفسك، وأهلكت دينك، وأضعت الرعيّة. والسلام»(1)[امّا بعد، نامهات به دستم رسيد، در آن نوشتهاى: از جانب من امورى به تو رسيده كه گمان نداشتى كه من به آنها مايل باشم، بدان كه كسى جز خدا به كارهاى نيك هدايت نمىكند و سبب آنها را فراهم نمىآورد. امّا آنكه از من برايت خبرهايى نوشتهاند، آنها را چاپلوسانى خبر كِش كه قصدشان تفرقۀ بين جماعت است نوشتهاند، و خيانتكارانِ پيمان شكن دروغ مىگويند، هرگز قصد جنگ و اختلاف نداشتهام، و به خاطر ترك جنگ با تو و حزب پيمان شكن و حرمت شكنت، حزب ظالم و انصار شيطان، از عذاب خدا مىترسم. مگر تو همان قاتل حُجر بن عدى و ياران خاشع او مخالفان بدعتها و آمران به معروف ونهى كنندگان از منكر نيستى؟! كه پس از دادن امانها و پيمانهاى محكم و ميثاقهاى مؤكّد با جرأت بر خدا و تحقير عهد او، به ظلم و عدوان آنها را كشتى. مگر تو عمرو بن حمق آن عابد وارستهاى را كه عبادت شادابى چهرهاش را زدوده بود، پس از بستن آن عهد و پيمانى كه اگر بزهاى كوهى (كه كوه را پناهگاه خود قرار مىدهند) مىفهميدند از فراز قلّۀ كوهها پايين مىآمدند، نكشتى؟! آيا تو نبودى كه زياد را بر خلاف حكم رسول خدا: «الولد للفراش وللعاهر الحجر» فرزند ابوسفيان و برادر خود خواندى، و او را بر مسلمانان مسلّط كردى تا آنها را كشته و دست و پاى آنها را به شكل مخالف، قطع كرده و بر شاخههاى نخل آويزانشان كند؟! سبحان اللّه! اى معاويه گويا تو از اين امّت نيستى، و آنها از تو نيستند.
مگر تو قاتل حضرمى(2)نيستى كه برايت نامهاى نوشت كه در آن تنها گفته بود كه او بر دين على عليه السلام است، و دين على عليه السلام همان دين پسر عمويش رسول خدا صلى الله عليه و آله است، و تو از همان دين به اين جاه و مقام رسيدى وگرنه بالاترين شرف تو و پدرانت همان كوچ كردنهاى زمستان و تابستان بود كه خدا به واسطۀ ما بر شما منّت نهاد و آن را از شما برداشت.
نوشته بودى: امّت را دچار فتنه نكن. ولى من هيچ فتنهاى را بزرگتر از حكومت تو بر اين امّت نمىدانم. نوشته بودى: به فكر خودت و دينت و امّت پيامبر صلى الله عليه و آله باش، به خدا سوگند هيچ كارى را برتر از جهاد با تو نمىدانم كه اگر انجامش دهم باعث تقرّب به پروردگارم مىباشد، و اگر تَركش كنم از خدا طلب آمرزش دارم، و از او توفيق انجام آنچه خوشنودش مىسازد، را خواهانم. گفته بودى: هر گونه با من مكر كنى با تو مكر خواهم كرد، اى معاويه! هر گونه مىخواهى با من مكر كن كه هميشه با صالحان مكر شده است و من مطمئنّم كه تو تنها به خود ضرر خواهى زد و تنها كار خودت را باطل خواهى كرد، پس آنچه خواهى مكر كن. اى معاويه! از خدا بترس و بدان كه خدا را نويسندگانى است كه هيج كوچك و بزرگى را رها نكرده و ثبت مىكنند و بدان خداوند فراموشت نمىكند كه به صرف گمانى كُشتى، و به صرف اتّهامى زندانى كردى، و بچّهاى شرابخوار و سگ باز را امير گرداندى، از ديد من تو تنها با خود دشمنى مىكنى و دين را از بين مىبرى و مردم را گمراه مىسازى. با درود].
معاويه در سال (50) حجّ، و در (56) عمره انجام داد و در هر دو سفر در پى بيعت گرفتن براى يزيد بود، و اقدامات زيادى كرد، و مذاكرات و گفت وگوهاى زيادى با ساير اصحاب و بزرگان امّت داشت، ولى تاريخ نگاران اخبار اين دو سفر را با هم در آميختهاند و آن را به تفصيل بيان نكردهاند.
ابن قتيبه(3)مىنويسد: «مىگويند: معاويه از خدا طلب خير كرد و بيعت يزيد را به زبان نياورد تا آنكه در سال (50)
به مدينه آمد و مردم به استقبالش آمدند. چون در منزلش مستقرّ شد عبداللّه بن عبّاس، و عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب، و عبداللّه بن عمر، و عبداللّه بن زبير را دعوت كرد، و به دربانش فرمان داد كه تا قبل از رفتن آنها كسى داخل نشود. وقتى جلسه شكل گرفت معاويه چنين سخن گفت: «الحمد للّهالّذي أمرنا بحمده، ووعدنا عليه ثوابه، نحمده كثيراً كما أنعم علينا كثيراً، وأشهد أن لا إله إلّااللّه وحده لا شريك له، وأنّ محمّداً عبده ورسوله. أمّا بعد: فإنّي قد كبر سنّي ووهن عظمي، وقرُب أجلي، وأوشكت أن اُدعى فاُجيب، وقد رأيت أن استخلف عليكم بعدي يزيد، ورأيته لكم رضا، وأنتم عبادلة قريش وخيارها وأبناء خيارها، ولم يمنعني أن اُحضر حسناً وحسيناً إلّاأ نّهما أولاد أبيهما [عليٍّ]، على حسن رأيي فيهما وشديد محبّتي لهما، فردّوا على أمير المؤمنين خيراً يرحمكم اللّه» [سپاس خدايى را كه ما را به ستايش فرمان داد، و بر آن وعدۀ پاداش داد، بسيار سپاس مىگويم كه بسيار نعمتمان عطا كرد، و بر وحدانيّت خدا و رسالت پيامبر گواهى مىدهم. امّا بعد، همانا سنّ من زياد گشته و پير شدهام و مرگم نزديك است و چه بسا دعوت حقّ را لبيك گويم، تصميم گرفتم كه پس از خود يزيد را خليفۀ شما قرار دهم و او را به صلاح شما مىدانم (و شما را خواستم چون) شما بزرگان قريش و بهترين آنها و فرزند بهترينشان هستيد، و حسن و حسين را با آنكه عقيدهام به ايشان نيكوست و بسيار دوستشان دارم، دعوت نكردم چون آنها زادۀ على عليه السلام هستند، خدا رحمتتان كند به اميرمؤمنان پاسخ خوب و مثبت بدهيد].
آنگاه عبداللّه بن عبّاس و عبداللّه بن جعفر و عبداللّه بن زبير پسر عمّۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و عبداللّه بن عمر سخن گفتند [و خلافت يزيد را ردّ كردند].
سپس معاويه گفت: «قد قلتُ وقلتم، وإنّه قد ذهبت الآباء وبقيت الأبناء، فابني أحبّ إليّ من أبنائهم، مع أنّ ابني إن قاولتموه وجد مقالاً، وإنّما كان هذا الأمر لبني عبد مناف، لأنّهم أهل رسول اللّه صلى الله عليه و آله، فلمّا مضى رسول اللّه صلى الله عليه و آله ولّى الناس أبا بكر وعمر، من غير معدن المُلك والخلافة، غير أنّهما سارا بسيرة جميلة، ثمّ رجع الملك إلى بني عبد مناف، فلا يزال فيهم إلى يوم القيامة، وقد أخرجك اللّه يابن الزبير وأنت يابن عمر منها، فأمّا ابنا عمّي هذان فليسا بخارجين من الرأي إن شاء اللّه» [من سخنم را گفتم و شما نيز حرفتان را زديد، همانا پدران رفتهاند و فرزندان ماندهاند، و پسرم نزد من از پسران آنها محبوبتر است، البتّه اگر با پسرم مجادله كنيد او جواب شما را دارد، از ابتدا مُلك براى فرزندان عبد مناف بود كه خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند، پس از رسول خدا تنها ابوبكر و عمر كه از معدن مُلك و خلافت نبودند، خلافت را بدست گرفتند ولى آن دو سيرهاى نيكو داشتند، پس از آن مُلك به فرزندان عبد مناف برگشت و تا روز قيامت در ميان آنها خواهد بود، پس اى ابن زبير و ابن عمر! خدا شما را از آن خارج كرده است، ولى اين دو پسر عمويم (ابن عبّاس و ابن جعفر) خارج از مشورت نيستند (و حقّ رأى دادن و اظهار نظر را دارند)].
سپس بدون آنكه از بيعت يزيد سخنى بگويد از مدينه بازگشت، و چيزى از عطايا و صلههاى ايشان كم نكرد، و به شام برگشت و تا سال (51) ديگر از بيعت يزيد سخنى نگفت(1).
معاويه در راه حجّ(2)به مدينه آمد و دستور داد تا ندا دهند كه براى امرى مهمّ در مسجد جمع شوند. مردم در مسجد گرد آمدند و مخالفان بيعت اطراف منبر نشستند، معاويه حمد خدا و ثناى او كرد و از فضل يزيد و قرآن خواندن او ياد كرد و گفت: «يا أهل المدينة! لقد هممتُ بيعة يزيد، وما تركت قرية ولا مدرة إلّابعثتُ إليها بيعتَه، فبايع الناس جميعاً وسلّموا
وأخّرت المدينة بيعته، وقلت: بيضته وأصله ومن لا أخافهم عليه، وكان الّذين أبوا البيعة منهم من كان أجدر أن يصله، واللّه لو علمتُ مكان أحد هو خير للمسلمين من يزيد، لبايعتُ له» [اى اهل مدينه! تصميم بر بيعت يزيد گرفتهام، و هيچ شهر و روستايى نيست مگر آنكه براى بيعت گرفتن كسى به سوى آنها فرستادهام، و همۀ مردم بيعت كردند و پذيرفتند، و مدينه را به تأخير انداختم چون مىگفتم مدينه اصل و ريشۀ اسلام است و از مردم آن بر اين امر خوفى ندارم، و كسانى كه از بيعت امتناع نمودند سزاوارتر از همه به آن بودند، به خدا سوگند! اگر براى مسلمانان كسى بهتر از يزيد سراغ داشتم براى او بيعت مىگرفتم].
در اين هنگام حسين عليه السلام ايستاد و گفت: «واللّه لقد تركتَ من هو خيرٌ منه أباً واُمّاً ونفساً» [به خدا سوگند كسى كه از او از جهت پدر و مادر و خودش برتر است را رها كردهاى]. معاويه گفت: گمانم خودت را مىگويى. حسين عليه السلام گفت: «نعم، أصلحك اللّه» [آرى، خدا تو را هدايت كند]. معاويه گفت: «إذاً اُخبرك؛ أمّا قولك خير منه اُمّاً فلعمري اُمّك خير من اُمّه، ولو لميكن إلّاأنّها امرأة من قريش لكان لنساء قريش فضلهنّ، فكيف وهي ابنة رسول اللّه صلى الله عليه و آله؟! ثمّ فاطمة في دينها وسابقتها؛ فاُمّك لعمر اللّه خير من اُمّه. وأمّا أبوك فقد حاكم أباه إلى اللّه فقضى لأبيه على أبيك» [پس جوابت را مىگويم: امّا اينكه در مادر از او برترى، آرى به جانم سوگند! مادر تو از مادر او برتر است، و اگر همين نبود كه او زنى از قريش است، همان كافى بود چه رسد به آنكه او دختر رسول خداست، و دين و سابقۀ فاطمه عليها السلام بر كسى پوشيده نيست؛ پس به خدا سوگند! مادر تو از مادر او برتر است. امّا پدرت پس با پدر او حكم را به خدا سپردند (حكميّت را به خدا سپردند) و خدا پدر او را بر پدرت مقدّم داشت (و ماجراى تحكيم به نفع او تمام شد)].
حسين عليه السلام گفت: «حسبك جهلك، آثرت العاجل على الآجل» [جهالت ونادانيت تو را كافى است كه دنيا را بر آخرت مقدّم كردى].
معاويه گفت: «وأمّا ما ذكرْتَ من أنّك خير من يزيد نفساً فيزيد واللّه خير لاُمّة محمّد منك» [امّا اينكه گفتى تو از يزيد برترى، به خدا سوگند! يزيد براى امّت محمّد صلى الله عليه و آله از تو برتر است].
حسين عليه السلام گفت: «هذا هو الإفك والزور، يزيد شارب الخمر ومشتري اللهو، خير منّي؟!» [اين سخن، باطل و دروغ است، يزيد شرابخوار و دوست دار لهو و لعب از من برتر است؟!].
معاويه گفت: «مهلاً عن شتم ابن عمّك، فإنّك لو ذُكِرت عنده بسوء لم يشتمك» [از دشنام دادن به پسر عمويت دست بردار! كه اگر نزد او از تو به بدى ياد شود او تو را دشنام نخواهد داد].
سپس معاويه رو به مردم كرد و گفت: «أيّها الناس قد علمتم أنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله قُبض ولم يستخلف أحداً، فرأى المسلمون أن يستخلفوا أبا بكر، وكانت بيعته بيعة هدى، فعمل بكتاب اللّه وسنّة نبيّه. فلما حضرته الوفاة رأى أن [يستخلف عمر، فعمل عمر بكتاب اللّه وسنّة نبيّه. فلما حضرته الوفاة رأى أن] يجعلها شورى بين ستّة نفر اختارهم من المسلمين، فصنع أبوبكر ما لم يصنعه رسول اللّه، وصنع عمر ما لم يصنعه أبو بكر، كلّ ذلك يصنعون نظراً للمسلمين؛ فلذلك رأيت أن اُبايع ليزيد لما وقع الناس فيه من الاختلاف، ونظراً لهم بعين الإنصاف»(1)[اى مردم! همه مىدانيد كه رسول خدا وقتى رحلت كرد أحدى را به عنوان خليفه معرّفى نكرد، و مسلمانان به اين نتيجه رسيدند كه ابوبكر را خليفه كنند، و بيعت او هدايت بود، و او نيز به كتاب خدا و سنّت پيامبر عمل كرد، و هنگام وفات تصميم گرفت كه عمر را خليفه كند، و عمر هم به كتاب خدا و سنّت پيامبر عمل كرد و هنگام وفات تصميم گرفت كه خلافت را بين شش نفرى كه از ميان مسلمانان انتخاب كرده بود به شور گذارد؛ پس ابوبكر كارى كرد كه رسول خدا نكرد، و عمر كارى كرد كه ابوبكر نكرده بود، و هر كدام به صلاح مسلمين عمل كردند؛ به همين دليل من نيز تصميم گرفتهام به خاطر اختلافى كه بين مردم هست و براى مصلحت و خيرخواهى ايشان، براى يزيد بيعت بگيرم].
ابن اثير مىنويسد: پس از بيعت مردم عراق و شام با يزيد، معاويه با هزار سوار به سمت حجاز آمد و در نزديكى
1) - الإمامة والسياسة 1:149-155[157/1-163]؛ تاريخ طبرى 6:170[303/5، حوادث سال 56 ه] و لفظ ياد شده از ابن قتيبه است.
مدينه نخستين كسى كه با او ملاقات كرد حسين بن على عليهما السلام بود كه معاويه تا حضرت را ديد به او گفت: «لامرحباً ولا أهلاً، بدنة يترقرق دمها واللّه مهريقه» [آفرين مباد بر تو و خوش نيامدى كه مانند شترى هستى كه خونش مىجوشد و مىريزد و خدا آن را جارى كرده است]. حسين عليه السلام گفت: «مهلاً فإنّي واللّه لست بأهل لهذه المقالة» [دست نگهدار، من اينگونه كه مىگويى نيستم]. معاويه گفت: «بلى ولشرّ منها» [بلكه لايقِ بدتر از آن هستى].
و چون ابن زبير با او برخورد كرد به وى نيز گفت: «لامرحباً ولا أهلاً، خبّ ضب تلعة(1)، يدخل رأسه ويضرب بذنبه، ويوشك واللّه أن يوخذ بذنبه، ويدقّ ظهره، نحيّاه عنّي» [آفرين مباد وخوش نيامدى كه مكّار وخبيث و ذليل و حقيرى، وچون حيوانى كه سر در لانه كرده و با دُم خود مىزند، مىباشى، كه به خدا سوگند! به زودى دُمش را مىگيرند وكمرش را مىشكنند. او را از من دور كنيد!]. سپس به صورت مركبش زدند و حركت كرد.
و عبدالرحمن بن ابى بكر او را ديد و معاويه به او گفت: «لا أهلاً ولا مرحباً، شيخ قد خرف وذهب عقله» [خوش نيامدى و آفرين بر تو مباد، شيخى هستى كه خرفت گشته و عقلش كم شده است]. سپس فرمان داد به صورت مركبش زدند و حركت كرد. و با ابن عمر نيز همين برخورد را كرد. و آنها همراه او داخل مدينه شدند و او به آنها اعتنايى نمىكرد. پس آنها جلوى خانه او جمع شدند ولى با تمام آن منزلت و مقامى كه داشتند به آنها اجازۀ ورود داده نشد، و آن احترامى كه توقّع داشتند را از معاويه نديدند؛ از اين رو به سمت مكّه خارج شدند و در آنجا ماندند. معاويه در مدينه خطبه خواند و يزيد را ستايش كرد و گفت: «من أحقّ منه بالخلافة في فضله وعقله وموضعه؟! وما أظنّ قوماً بمنتهين حتّى تصيبهم بوائق تجتثّ اُصولهم، وقد أنذرت إن أغنت النذر» [با وجود فضل و عقل وموقعيّت او چه كسى براى خلافت سزاوارتر از اوست؟! گمان ندارم برخى از شما از مخالفت دست بردارند تا آنكه بلايى بر سرشان آيد كه ريشۀ آنها را بركند، همانا من اندرز دادم اگر فايده داشته باشد].
سپس نزد عايشه آمد، و او شنيده بود كه معاويه از حسين عليه السلام و يارانش سخن گفته و تهديد كرده كه اگر بيعت نكنند آنها را خواهد كشت. معاويه به عايشه از آنها شكايت كرد، عايشه او را نصيحت كرد و گفت: شنيدهام آنها را تهديد به قتل كردهاى.
گفت: «يا اُمّ المؤمنين! هم أعزّ من ذلك، ولكنّي بايعت ليزيد وبايعه غيرُهم، أفترين أن أنقض بيعة قد تمّت؟!» [اى اُمّ المؤمنين! ايشان نزد من عزيزتر از آن هستند، ولى من براى يزيد بيعت گرفتهام، و همه غير از آنها بيعت كردهاند، حال توقّع داريد بيعتى را كه تمام گشته نقض كرده و بشكنم؟!]. عايشه گفت: «فارفق بهم فإنّهم يصيرون إلى ما تحبّ إن شاء اللّه» [با ايشان مدارا كن كه ان شاءاللّه به آنچه خواهى تن خواهند داد]. گفت: چنين خواهم كرد. عايشه در ميان سخنانش به معاويه گفت: «ما يؤمنك أن اُقعِد لك رجلاً يقتلك وقد فعلْتَ بأخي ما فعلت - تعني أخاها محمّداً -» [چطور نمىترسى كه يك نفر را مأمور كنم تا تو را به خاطر آنچه با برادرم (محمّد بن ابوبكر) كردى، به قتل برساند]. معاويه گفت: هرگز خوف ندارم اى اُمّ المؤمنين! چون در خانهاى أمن هستم. عايشه گفت: بله.
معاويه مدّتى در مدينه ماند سپس به سمت مكّه حركت كرد و گروهى با وى ملاقات مىكردند. آن چند نفر گفتند: با او ملاقات مىكنيم شايد از آنچه دنبال مىكند پشيمان شده باشد؛ لذا در وادى «بطن مَرّ(2)» با او ملاقات كردند، و نخستين كسى].
1) - [«خبّ»: فساد، مكر و حيله. «ضبّ»: غيظ و كينه و عداوت. گفته مىشود: «فلانٌ خبٌّ ضبٌّ»، آنگاه كه او مردى فاسد و مفسد و نيرنگباز و دغلبازباشد؛ يعنى مردم را با مكر و حيله به فساد مىكشاند. در ضرب المثلى عربى مىگويند: «أَخَبُّ من ضبّ»؛ يعنى مكّارتر از سوسمار است؛ ر. ك: لسان العرب 342/1 و 540؛ مجمع البحرين 616/1؛ مجمع الأمثال 457/1، شمارۀ 1369. و «تلعه»: مجراى آب و سيل از زمينهاى بلند ومرتفع به زمينهاى پست و گود. و «ذَنَب تلعة»: پايينترين قسمت آن را مىگويند. در ضرب المثلى عربى مىگويند: «فلان لايَمْنَعُ ذَنَبَ تَلْعَةٍ» يعنى: يذلّه اللّه حتّى لايقدر على أن يمنع ذيل تلعة (به قدرى ذليل و ناتوان است كه نمىتواند مانع جريان آبى كه در پايين وادى وجود دارد بشود)، اين ضرب المثل دربارۀ انسان ذليل و حقير بكار مىرود؛ ر. ك: الفائق، زمخشرى 246/3؛ لسان العرب 36/8].
2) - [«بطن مَرّ»: مكانى نزديك مكّه از طريق شام. بَطن مَرّ، موضعى در «مَرُّ الظَهران» است كه به آن نام نيز خوانده مىشود. امروزه به آن «وادى فاطمه» مىگويند؛ ر. ك: مجمع البحرين، واژۀ مرّ؛ كلمة التقوى 237/3؛ فرهنگ فقه فارسى 115/2].
كه با او ملاقات كرد حسين عليه السلام بود، معاويه به او گفت: «مرحباً وأهلاً يابن رسول اللّه وسيّد شباب المسلمين» [خوش آمدى و آفرين بر شما اى پسر رسول خدا و سرور جوانان مسلمين!]. پس مركبى به او داد و او سوار شد و همراه او ادامۀ مسير داد.
و با بقيّه نيز همين كار را كرد، و همواره با آنها مسير را طى مىكرد نه با ديگران، تا به مكّه رسيدند و نخستين كسانى بودند كه وارد شدند، و آخرين كسانى بودند كه خارج شدند، و هر روز به آنها عطايى مىداد و چيزى نمىگفت تا اينكه مناسك تمام شد و بارها را بستند و زمان بازگشت فرا رسيد. آن مخالفان به يكديگر گفتند: فريب نخوريد، اين كارها را به خاطرِ محبّتِ شما انجام نداد، بلكه حتماً منظورى دارد، پس جوابش را آماده كنيد. و اتّفاق كردند كه ابن زبير با او سخن بگويد. معاويه آنها را احضار كرد و گفت: «قد علمتم سيرتي فيكم، وصلتي لأرحامكم، وحملي ما كان منكم، ويزيد أخوكم وابن عمّكم، وأردتُ أن تقدّموه باسم الخلافة، وتكونوا أنتم تعزلون وتؤمرون وتجبون المال وتقسمونه، لا يعارضكم في شيء من ذلك» [رفتارم را با شما، و صلۀ رحم من با شما، و تحمّل آنچه با من كرديد را ديديد، و مىدانيد يزيد برادر و پسر عموى شماست، و من مىخواهم كه او را به اسم خليفه مقدّم كنيد، ولى شما عزل و نصب كنيد و اموال را جمع و تقسيم كنيد، و هيچ كس معارض شما نخواهد بود]. آنها ساكت ماندند. معاويه دو بار گفت: چرا پاسخ نمىدهيد؟! سپس به ابن زبير گفت: تو جواب بده كه به گمانم تو سخنگوى ايشان باشى. ابن زبير گفت: آرى. ما تو را بين سه چيز مخيّر مىكنيم.
گفت: بيان كن. او گفت: «تصنع كما صنع رسول اللّه صلى الله عليه و آله أو كما صنع أبو بكر، أو كما صنع عمر» [يا مانند رسول خدا عمل كن، يا مانند ابوبكر، و يا بسان عمر]. معاويه گفت: آنها چه كردند؟! گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، و أحدى را خليفه نكرد و مردم خودشان ابوبكر را پسنديدند. معاويه گفت: در ميان شما همانند ابوبكر نيست، و من از اختلافتان مىترسم. گفتند: راست مىگويى؛ پس مثل ابوبكر عمل كن كه يك نفر از غير قريش كه از بنى اُميّه هم نبود را خليفه كرد.
و اگر خواستى مثل عمر عمل كن كه خلافت را بين شش نفر كه هيچ كدام از فرزندانش و از بنى اُميّه نبودند به شور گذاشت. معاويه گفت: حرف ديگرى ندارى؟ گفت: نه. گفت: شما چطور؟ گفتند: سخن ما همان است كه او گفت.
معاويه گفت: «فإنّي قد أحببْتُ أن أتقدّم إليكم إنّه قد أعذر من أنذر، إنّي كنت أخطب منكم فيقوم إليّ القائم منكم فيكذّبني على رؤس الناس فأحمل ذلك وأصفح، وإنّي قائم بمقالة فاُقسم باللّه لئن ردّ عليّ أحدكم كلمة في مقامي هذا، لا ترجع إليه كلمة غيرها حتّى يسبقها السيف إلى رأسه، فلا يُبقِيَنَّ رجل إلّاعلى نفسه. ثمّ دعا صاحب حرسه بحضرتهم، فقال: أقم على رأس كلّ رجل من هؤلاء رجلين، ومع كلّ واحد سيف، فإن ذهب رجلٌ منهم يردّ عليّ كلمة بتصديق أو تكذيب فليضرباه بسيفهما» [مىخواستم به شما بفهمانم كه عذر كسى كه انذار كرده پذيرفته است، من در ميان مردم خطبه مىخواندم و يكى از شما برمىخواست و در حضور مردم مرا تكذيب مىكرد ولى من تحمّل كرده و مدارا كردم، ولى اكنون سخنرانى خواهم كرد و به خدا سوگند! اگر احدى از شما كلمهاى در ردّ سخنم بگويد هنوز كلمۀ دوم را نگفته شمشير گردنش را مىزند؛ پس هر كس به فكر جان خويش باشد. آنگاه در مقابل آنها رئيس پاسبانانش را صدا كرد و دستور داد بر هر يك از آنها دو نفر را با شمشير بگمارد و هر كدام خواست كلمهاى بگويد چه تصديق كند يا تكذيب، گردنش را بزنند]. سپس با آنها به مسجد رفتند، و معاويه بر منبر رفت و حمد و ثناى خدا كرد و گفت: «إنّ هؤلاء الرهط سادة المسلمين وخيارهم، لا يُبتَزّ أمر دونهم، ولا يقضى إلّاعن مشورتهم، وإنّهم قد رضوا وبايعوا ليزيد، فبايعوا على اسم اللّه» [اين گروه، سرور مسلمين و برگزيدۀ آنهايند، هيچ مسألهاى بدون ايشان قطعى نمىگردد، و هيچ امرى بدون مشورت ايشان عملى نمىشود، آنها به بيعت راضى گشته و با يزيد بيعت كردهاند، شما هم به نام خدا بيعت كنيد]. مردم بيعت كردند و منتظر بيعت آن گروه بودند تا معاويه به سمت مدينه حركت كرد، مردم به آنها گفتند: خيال مىكرديم كه بيعت نخواهيد كرد؟! چرا راضى شديد و بيعت كرديد؟! گفتند: به خدا سوگند بيعت نكرديم. پرسيدند: پس چرا سخن او را انكار نكرديد؟ گفتند: مىخواستيم، ولى ترسيديم كشته شويم. و مردم مدينه هم بيعت كردند. سپس معاويه به شام برگشت، و از بنىهاشم كنارهگيرى كرد،
ابن عبّاس نزد او آمد و گفت: چه شده است كه از ما كنارهگيرى مىكنى؟! گفت: سركردۀ شما - ومنظورش حسين عليه السلام بود - با يزيد بيعت نكرد، وشما كارش را ردّ نكرديد. گفت: «يامعاوية! إنّي لخليق أن أنحاز إلى بعض السواحل فاُقيم به. ثمّ أنطق بما تعلم حتّى أدع الناس كلّهم خوارج عليك» [اى معاويه! من قدرت دارم كه به يكى از مناطق ساحلى رفته و آنچه تو مىدانى را به مردم بگويم، و همه آنها را براى شورش عليه تو دعوت كنم]. معاويه گفت: «يا أبا العبّاس تعطون، وترضون، وترادون»(1)[اى پدر عبّاس! بلكه حتماً راضى مىشويد و بيعت مىكنيد و لباس اطاعت مىپوشيد].
امينى مىگويد: آنكه طالب حقيقت دربارۀ اين بيعت ننگين است به خوبى مىداند كه اين بيعت با صاعقههاى ترس و ابرهاى سخاوتمند تطميع و به كمك افتراء و تهمت به سرانجام رسيد؛ معاويه را مىبينى كه يكى را وعده مىداد، و ديگرى را مىكشت، و آن يكى را ولايت و امارت مىداد، و براى ديگرى سفرهاى قرار مىداد، و به آدمهاى پستِ داراى صفات رذيله، بخششهاى بىارزشى را اعطا مىكرد. ولى در ميان مردم كسى بود كه هيچ كدام از اينها در او اثر نداشت ولى كلام او را نشنيدند، و از او پيروى نكردند و «لا رأى لمن لا يطاع». ولى رهبر هدايت، و سبط نبوّت، و رمز شهادت و شرافت، پس از همۀ اينها و با وجود آن ظلمات و تيرگيهاى شديد، همواره حقيقت را اظهار و به حقّ تصريح مىكرد و باطل را انكار مىكرد، كسى به او گوش بدهد يا نه، احدى از او پيروى بكند يا نه، به وظيفهاش عمل مىكرد، و صدايش را بر اساس مصلحت مسلمين و اقتضاى حال بلند مىنمود و تهمتهاى معاويه به او و پيروانش در هيچ امرى او را مُنعطف نكرد، و تهديدها و ارعابهاى معاويه در او اثرى نداشت، در راه خدا از هيچ سرزنشى بيم نداشت، تا آنكه معاويه در حالى كه رمز خوارى و ننگ بود آخرين نَفَسش را كشيد، ولى حسين عليه السلام در حالى به ملاقات خدا رفت كه وظيفهاش را ادا كرد و رمز جاودانگى بود، و از آن بالاتر به زيور رضوان بزرگ خدا نايل گشت. آرى، حسين عليه السلام در حالى به ملاقات خدا رفت كه قربانى اين بيعت بود، چنانكه برادرش امام حسن عليه السلام به خاطر همين بيعت، مسموم از دنيا رفت. بيعت ملعونى كه بلاهاى بسيارى را بر امّت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد كرد؛ خراب شدن كعبه، و غارت كردن دار الهجرة (مدينه) در جنگ حرّه را در پى داشت، و دختران مهاجران و انصار را در معرض بلايى عظيم و بدبختى قرار داد، و از همۀ آنها فاجعه آميزتر، واقعه كربلاست كه دل اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله را خون كرد، و از خانههاى رسالت صداى شيون همواره بلند است، و نالهها بر پاست، و چشمها مجروح، و اشكها جارى است؛ (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ )(2)، (وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ )(3)[آنها كه ستم كردند به زودى مىدانند كه بازگشتشان به كجاست].
آرى، اين بيعت ننگين بى آنكه در يزيد كمترين لياقت و تجربهاى باشد به اتمام رسيد، و موجب شد يزيد با وجود لباسهاى رسوايى و علائم خوارى و ننگ كه بر تن كرده بر كرسى خلافت تكيه زند، از شراب خوارى و فسق و فجور و همنشينى با آواز خوانان مطرب و سگ بازى گرفته، تا همۀ اعمال ننگينِ بى انتهايى كه مرتكب مىشد. و مردم از همان ابتدا او را به اين كارها مىشناختند، و او را به ديگران معرّفى مىكردند، تنها گواهى گروهى كه مردم مدينه به سوى يزيد گسيل داشتند كافى است، و در ميان آنهاعبداللّه بن حنظله غسيل الملائكة، وعبداللّه بن أبي عمرو مخزومي، ومنذر بن زبير، و ساير اشراف مدينه بودند، كه بر يزيد وارد شدند، او ايشان را گرامى داشت و احسان كرد و عطايا و جوايز زيادى عطا كرد، و ايشان كارهاى يزيد را ديدند وهمگى غير از منذر به مدينه برگشتند وبديها ومفاسد او را اظهار كردند وگفتند:
«إنّا قدمنا من عند رجل ليس له دين، يشرب الخمر، ويعزف بالطنابير، ويضرب عنده القيان، ويلعب بالكلاب، ويُسامر الحُرّاب7.
وهم اللصوص والفتيان - وإنّا نُشهدكم أنّا قد خلعناه، فتابعهم الناس» [ما از نزد انسان بىدين شرابخوارى كه دَفّ مىزند، و آوازخوانان نزدش آواز مىخوانند، سگ بازى مىكند، و با غارتگران و دزدان شب نشينى مىكند، برگشتهايم، شما را گواه مىگيريم كه او را از خلافت كنار گذاشتيم و بيعتمان را پس گرفتيم]؛ و مردم هم از ايشان پيروى كردند(1).
عبداللّه بن حنظله، صحابى والا مقامى كه از كثرت عبادت او را راهب مىگفتند و در جنگ حرّه شهيد گشت، گفت:
«يا قوم! اتّقوا اللّه وحده لا شريك له، فواللّه ما خرجنا على يزيد حتّى خفنا أن نرمى بالحجارة من السماء، إنّ رجلاً ينكح الاُمّهات والبنات والأخوات، ويشرب الخمر، ويدع الصلاة، واللّه لو لم يكن معي أحد من الناس لأبليت للّهفيه بلاءً حسناً»(2)[اى قوم! از خداى واحد بىشريك بترسيد! به خدا سوگند! از نزد او نيامديم مگر آنكه هر لحظه ترس فرو افتادن سنگ از آسمان را داشتيم، كسى كه نكاح با مادران و دختران و خواهران را حلال مىداند، شراب مىخورد و نماز نمىخواند، به خدا سوگند! اگر هيچ كس همراهم نباشد در راه خدا براى مقابله با او كشته خواهم شد].
و هنگامى كه او به مدينه برگشت مردم به او گفتند: چه خبر دارى؟ گفت: «أتيتكم من عند رجل، واللّه لو لم أجد إلّابني هؤلاء لجاهدته بهم»(3)[از نزد كسى آمدم كه به خدا سوگند! اگر هيچ يارى جز فرزندان آنها نداشته باشم، با او به جنگ برخواهم خواست].
منذر بن زبير وقتى به مدينه برگشت گفت: «إنّ يزيد قد أجازني بمئة ألف، ولا يمنعني ما صنع بي أن اُخبركم خبره: واللّه إنّه ليشرب الخمر، واللّه إنّه ليسكر حتّى يدع الصلاة»(4)[يزيد به من صد هزار جايزه داد، ولى اين مانع نمىشود كه شما را آگاه نكنم، به خدا سوگند! او شراب مىخورد و مست مىشود تا آنكه نماز را ترك مىكند].
عتبة بن مسعود به ابن عبّاس گفت: «أتبايع يزيد وهو يشرب الخمر، ويلهو بالقيان، ويستهتر بالفواحش؟!» [آيا با يزيد شرابخوارى كه با آواز خوانان لهو مىكند و علناً گناه مىكند بيعت مىكنى؟!]. گفت: «مه فأين ما قلت لكم؟! وكم بعده من آتٍ ممّن يشرب الخمر، أو هو شرّ من شاربها، أنتم إلى بيعته سراع. أما واللّه إنّي لأنهاكم وأنا أعلم أ نّكم فاعلون، حتّى يصلب مصلوب قريش بمكّة - يعني عبداللّه بن الزبير -»(5)[دست نگه دار، چه شد سخنانى كه به شما گفتم؟! و چه بسا پس از او كسانى مىآيند كه شراب مىخورند يا از شرابخوار بدترند، و شما به بيعت با او سبقت مىگيريد، و به خدا سوگند! من شما را منع مىكنم و مىدانم كه شما آن را انجام مىدهيد تا آنكه مقتول قريش - يعنى عبداللّه بن زبير - كشته گردد].
آرى، از ابتدا هيچ پردهاى بر اعمال ننگين يزيد وجود نداشت كه آنها را از آشنا و غريبه مخفى نمايد، جز آنكه نزديكترين مردم به او يعنى پدرش معاويه از همۀ آنها چشم پوشى نمود، و گمان كرد كه بر مسلمانان مخفى خواهد ماند، و همواره فضل و سياستمدارى يزيد را ياد آور مىشد، ولى زبان گوياى حقّ، و انسان كامل، حسين عظمت عليه السلام با سخنان ياد شده او را رسوا نمود. و خود معاويه در نامهاى كه به يزيد نوشت به عُيوبش تصريح مىكند آنجا كه مىگويد:
«اعلم يا يزيد! إنّ أوّل ما سلبكه السكر معرفة مواطن الشكر للّهعلى نعمه المتظاهرة، وآلائه المتواترة، وهي الجرحة العظمى، والفجعة الكبرى: ترك الصلوات المفروضات في أوقاتها، وهو من أعظم ما يحدث من آفاتها، ثمّ استحسان العيوب، وركوب الذنوب، وإظهار العورة، وإباحة السرّ، فلا تأمن نفسك على سرّك، ولا تعتقد على فعلك»(6)[بدان اى يزيد! نخستين چيزى را كه].
1) - تاريخ طبرى 7:4[480/5، حوادث سال 62 ه]؛ الكامل، ابن اثير 4:45[588/2، حوادث سال 61 ه]؛ تاريخ ابن كثير 8:216[235/8، حوادث سال 62 ه]؛ فتح الباري 13:59[70/13].2 - تاريخ ابن عساكر 7:372[429/27، شمارۀ 3270؛ و مختصر تاريخ دمشق 127/12].
3) - تاريخ ابن عساكر 7:372[427/27، شمارۀ 3270؛ و در مختصر تاريخ دمشق 127/12]؛ الكامل، ابن أثير 4:45[588/2، سال 62 ه]؛ الإصابة 2:299 [شمارۀ 4637].4 - الكامل، ابن أثير 4:45[588/2، حوادث سال 62 ه]؛ تاريخ ابن كثير 8:216[236/8، حوادث سال 62 ه].
5) - الإمامة والسياسة 1:167[174/1].
6) - صبح الأعشى 6:387[374/6].
مستى از تو مىستاند شناختِ زمانِ شُكرِ خدا بر نعمتهاى بىانتها و عطاياى بى حسابش مىباشد، و ترك نمازهاى واجب در اوقات آن بلايى بزرگ و فاجعهاى عظيم است. اين بزرگترين آفت مستى است، سپس بديها را خوب دانستن، و ارتكاب گناهان و پرده درى و بىآبرويى، از آثار آن است؛ پس ايمن مباش كه رازت را فاش سازى و كارهايت را صحيح مپندار].
پس با توجّه به اين اعمال ننگين و صفات رذيلهاى كه امّت از يزيد شناخته بود، حسن بصرى خليفه قرار دادن او توسّط معاويه را يكى از چهار گناه بزرگ معاويه شمرد، كه حديث آن گذشت(1).
اندكى از جنايات و فجايع بى شمار او كه به شمارش نمىآيند، و ذكر همۀ آنها چندين جلد كتاب خواهد شد، را به عنوان نمونه بر مىشمريم: يكى از آنها عادت او بر لعن مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام است، وى در قنوت نمازهايش او را لعن مىكرد كه تفصيلش گذشت(2). و اين كار را سنّتى جارى در خطبههاى جمعه و أعياد قرار داد، و سنّت پيامبر را كه خطبهها را پس از نماز مىخواند، تغيير داد و پيش از نماز قرار داد تا مردم لعن بر على عليه السلام را بشنوند، كه تفصيلش گذشت. و همواره به كارگزارانش اين بدعت ننگين را دستور مىداد و مردم را به آن ترغيب مىكرد، و كسانى كه خود دارى مىكردند را توبيخ مىكرد، و به سخن هيچ نصيحت كنندهاى گوش نمىداد.
1 - مسلم و ترمذى از عامر بن سعد بن ابى وقّاص نقل كردهاند: «أمر معاوية سعداً فقال: ما منعك أن تسبّ أبا تراب؟! فقال: أمّا ما ذكرت ثلاثاً قالهنّ له رسول اللّه صلى الله عليه و آله فلن أسبّه، لَأَن تكون لي واحدة منهنّ أحبّ إليّ من حمر النعم؛ فذكر حديث المنزلة، والراية، والمباهلة»(3)[معاويه به سعد دستور داد على را لعن كند و گفت: چرا ابوتراب را لعن نمىكنى؟! گفت:
مادامى كه سه فضيلتى را كه پيامبر به او گفته - كه اگر يكى از آنها را داشتم از شتران سرخ مو برايم محبوبتر بود - به ياد دارم، هرگز او را دشنام نخواهم داد. سپس حديث منزلت، و پرچم روز خيبر، و مباهله را ذكر مىكند].
طبرى از ابن ابى فصيح اين گونه نقل مىكند: «لمّا حجّ معاوية طاف بالبيت ومعه سعد، فلمّا فرغ إنصرف معاوية إلى دار الندوة فأجلسه معه على سريره، ووقع معاوية في عليّ، وشرع في سبّه، فزحف سعد. ثمّ قال: أجلستني معك على سريرك ثمّ شرعت في سبّ عليّ، واللّه لَأَن يكون لي خصلة واحدة من خصال كانت لعليّ أحبّ إليّ من أن يكون لي ما طلعت عليه الشمس...» [وقتى معاويه براى انجام مناسك حجّ رفته بود، طواف خانه خدا مىكرد و سعد همراه او بود. پس از تمام شدن أعمال به دار الندوه رفت و او را در كنار خود بر تختش نشانيد و شروع به سبّ و لعن على عليه السلام كرد. سعد برخواست و گفت: مرا بر تخت خود نشاندهاى و شروع به لعن على كردهاى، به خدا سوگند! اگر من يك خصلت از خصلتهاى على عليه السلام را داشتم، از آنچه خورشيد بر آن مىتابد برايم بهتر بود....]. و در آن مىگويد: «وأيم اللّه لا دخلت لك داراً ما بقيت» [به خدا سوگند! تا زنده هستم ديگر در خانهاى كه تو در آن باشى پا نخواهم گذاشت] و برخاست و رفت.
مسعودى پس از ذكر حديث طبرى مىگويد: در كتاب على بن محمّد بن سليمان نوفلى كه دربارۀ روايات است، از ابن عايشه و ديگران بيان ديگرى را از اين روايت يافتم: «أنّ سعداً لمّا قال هذه المقالة لمعاوية ونهض ليقوم ضرط له معاوية وقال له: اقعد حتّى تسمع جواب ما قلتَ، ما كنتُ عندي قطّ ألأم منك الآن، فهلاّ نصرته؟! ولم قعدت عن بيعته؟! فإنّي لو سمعتُ من
النبيّ صلى الله عليه و آله مثل الّذي سمعت فيه لكنتُ خادماً لعليّ ما عشت. فقال سعد: واللّه إنّي لأحقّ بموضعك منك. فقال معاوية: يأبى عليك [ ذلك] بنو عذرة. وكان سعد فيما يقال لرجل من بني عذرة»(1)[وقتى سعد اين سخنان را گفت و بلند شد كه برود، معاويه براى او باد معدهاى داد و گفت: بنشين تا جوابت را بشنوى، اكنون احدى نزد من پستتر از تو نيست، اگر چنين است كه گفتى پس چرا على عليه السلام را يارى نكردى؟! چرا با او بيعت نكردى؟! اگر من آنچه تو از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى را مىشنيدم تا آخر عمر خادم على عليه السلام مىبودم. سعد گفت: به خدا سوگند! من از تو بر اين مقام سزاوارترم. معاويه گفت: بنو عذره هم تو را نمىپذيرد (چه رسد به ديگران). و به گفته برخى سعد از نطفه مردى از بنى عذره بود].
امينى مىگويد: معاويه كه ادّعا مىكند آن احاديث متواتر و شايع را نمىدانسته، دروغ مىگويد؛ چون آنها از اسرار نبودهاند كه فقط خواصّ از آنها مطلع باشند، بلكه حضرت رسول صلى الله عليه و آله آنها را در ملأ عام با صداى بلند بيان كرده است.
امّا حديث رايت: اين ماجرا در جنگ خيبر بوده كه على عليه السلام در آن، جايگاه ممتاز و برجستهاى دارد؛ زيرا پيامبر فرموده است: «لاُعطينّ الراية غداً رجلاً يحبّ اللّه ورسوله، ويحبّه اللّه ورسوله...» [فردا پرچم را بدست كسى كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسول نيز او را دوست دارند، خواهم داد...].
فاستطالت أعناقُ كلّ فريق ليروا أيّ ماجدٍ يُعطاها
[همگان گردن كشيدند تا ببينند پرچم به كدام بزرگ داده مىشود].
از آن پس همه گردن مىكشيدند و نگاه مىكردند كه منظور حضرت چه كسى است، تا آنكه اميرالمؤمنين على عليه السلام آمد و از ساحت مقدّس نبوى پرچم فتح و پيروزى را گرفت، و فرمايش حضرت بر او منطبق شد، و كرامت حضرت بارز گرديد، و همۀ افراد لشكر فهميدند كه حضرت رسول غير از على عليه السلام را اراده نكرده است.
فرض كن كه در جنگ خيبر معاويه جزء سپاه مشركان بوده، و در جايگاه دشمنان خدا و رسول قرار داشته، ولى مگر پس از آن كه ترس و وحشت او را به اطاعت و فرمانبردارى وادار كرد، آن را نشنيده بود؟! و اين خبر در ميان افراد لشكر و ساير مسلمين كه برخى ديده بودند و برخى آن را مىدانستند، شايع بود.
امّا حديث منزلت: اين حديث را پيامبر در جاهاى متعدّدى فرمودهاند؛ از جملۀ آنها: جنگ تبوك است كه شرحش گذشت(2). در آن جنگ بزرگان صحابه و سران آنها شركت كرده بودند و تمام آنها اين فضيلت روشن و واضح را دانستند. و اگر براى معاويه عذر آورده شود كه در آن روز مشرك بوده، پاسخش همان است كه در جنگ خيبر گفتيم.
و از جمله موارد ديگر اين حديث: روز غدير است كه معاويه نيز در آن جا حاضر بوده و به همراه صد هزار نفر يا بيشتر آن را از پيامبر شنيد، ولى نسبت به آن گوش شنوا نداشت؛ چون به آن ايمان نياورده بود؛ از اين رو پس از آن با على عليه السلام جنگيد و با او دشمنى ورزيد و به لعن او فرمان داد؛ چون كه او دشمن خدا و رسول خدا بود. و طنين صداى رسول خدا كه دربارۀ على ندا داد: «اللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله» [خدايا دوست او را دوست و دشمنش را دشمن بدار، و يارى كنندۀ او را يارى كن، و خوار كنندهاش را خوار ساز]، هنوز در گوش دنيا مىپيچد و طنين انداز است.
از ديگر موارد اين حديث: روز اخوّت و برادرى است؛ چنانكه احمد بن حنبل(3)با سندش از محدوج بن زيد باهلى نقل مىكند: «آخى رسول اللّه صلى الله عليه و آله بين المهاجرين والأنصار، فبكى عليّ عليه السلام فقال رسول اللّه: ما يبكيك. فقال: لم تؤاخِ بيني وبين].
أحد. فقال: إنّما ادّخرتُك لنفسي، ثمّ قال: أنت منّي بمنزلة هارون من موسى»(1)[رسول خدا صلى الله عليه و آله بين مهاجران و انصار عقد اخوّت ايجاد كرد، و على عليه السلام گريست. رسول خدا پرسيد: علّت گريهات چيست؟ گفت: ميان من و كسى اُخّوت ايجاد نكردى. فرمود: تو را براى خودم نگه داشتهام، سپس فرمود: تو براى من به منزلۀ هارون براى موسى هستى].
مورد ديگر: روزى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ اُمّ سلمه بود، كه على اجازۀ ورود گرفت، حضرت فرمود: «يا اُمّ سلمة هل تعرفين هذا؟! قالت: نعم. فقال: «هذا عليّ سيط لحمه بلحمي ودمه بدمي، وهو منّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه لانبيّ بعدي» [امّ سلمه! آيا او را مىشناسى؟ گفت: آرى. حضرت فرمود: اين على است كه گوشتش با گوشتم و خونش با خونم مخلوط گشته، و او براى من به منزلۀ هارون براى موسى است جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد آمد].
افزون بر اينها: اصلاً خود معاويه راوى اين حديث است و آن را در زمان حيات على عليه السلام روايت كرده است و احمد ابن حنبل در كتاب «مناقب» خود از طريق ابوحازم آن را نقل كرده، آن گونه كه در «الرياض النضرة»(2)آمده است.
امّا داستان مباهله: درست است كه معاويه آن را درك نكرده چون كافر بودنش در آن زمان مانع شنيدن آن بوده، ولى قرآن كريم اين واقعۀ عظيم را به وضوح بيان كرده، اگر فرزند حرب از قرآن و سنّت جدا نباشد. علاوه بر آنكه اين ماجرا از قضاياى جهانى است و احدى نمىتواند ادّعا كند كه آن را نمىداند. حال با فرزند صخر همراهى مىكنيم و فرض مىكنيم كه تا زمان سخن سعد از اين فضايل اطّلاعى نداشته، ولى چگونه مىتواند عذر بياورد آنگاه كه در قرآن مىخواند: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما... )(3)[و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد...]؟!
و چه بهانهاى دارد پس از آنكه سخن حضرت رسول صلى الله عليه و آله به عمّار را پيش از صفّين روايت كرده است كه: «تقتلك الفئة الباغية» [گروه طغيانگر تو را خواهند كشت]؟!
و چگونه عذر مىآورد پس از آن كه آن فضايل را از زبان آن صحابى كه نزد ايشان از عشرۀ مبشّره است مىشنود، و پس از اقامۀ شهود، در آن جاى شكّى برايش نمىماند؟!
از اين مطالب روشن مىشود: وى بار ديگر دروغ مىگويد كه: «اگر من اين فضايل را كه تو از رسول خدا دربارۀ على شنيدهاى مىشنيدم تا آخر عمرم خادم او بودم»؛ چون او تا زنده بود دست از ضلالتش برنداشت، و در زمان حيات على عليه السلام و پس از شهادت حضرت، با او دشمنى ورزيد و لعن بر آن حضرت و دستور دادن به ديگران بر انجام آن را سيرهاى دائمى قرار داد تا آنگاه كه اعمال ننگينش كار او را يكسره كرد و پرخوريش او را به دَرَك واصل نمود.
آرى، او بر گناهش اصرار ورزيد و پاسخ حديث سعد را با باد معده داد، و آيا اين عمل، مسخره كردن گويندۀ آن روايت مقدّس بود؟! يا اطاعت سعد از آن روايات را مسخره كرد؟! يا بهخاطر اين بود كه سعد با او در ظلمهايش همراه نبود؟! من نمىدانم. ولى كفر پنهانى معاويه هيچ يك از اين احتمالات را نفى نمىكند. چگونه از اين كار شرمناك با آنكه پادشاه بود و طبعاً مجلس پر از بزرگان و مقامات بود خجالت نكشيد؟!
من أين تخجلُ أوجهٌ اُمويّةٌ سكبت بلذّات الفجور حياءها
[از كجا چهرههاى بنى اُميّه شرمگين شود، كه لذّت گناهان پردۀ حيا را از صورتشان برداشته است].
2 - پس از رحلت حسن بنعلى عليهما السلام معاويه براى حجّ حركت كرد وبه مدينه وارد شد، و قصد كرد كه بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله9.
على عليه السلام را لعن كند. به او گفتند: در مدينه سعد بن ابى وقّاص حضور دارد كه گمان نداريم به آن راضى شود، كسى را نزدش بفرست و نظرش را بخواه. كسى را فرستاد و نظرش را خواست. سعد گفت: «إن فعلتَ لاُخرجنّ من المسجد، ثمّ لا أعود إليه» [اگر چنين كند از مسجد بيرون خواهم رفت و ديگر بر نخواهم گشت]. معاويه از لعن خوددارى كرد تا اينكه سعد مرد؛ پس از مردن سعد على را بر منبر لعن مىكرد و به كار گزارانش دستور داد او را بر منبرها لعن كنند. اُمّ سلمه همسر پيامبر به معاويه نوشت: «إنّكم تلعنون اللّه ورسوله على منابركم، وذلك أ نّكم تلعنون عليّ بن أبي طالب ومن أحبّه، وأنا أشهد أنّ اللّه أحبّه ورسوله»(1)[شما بر منبرهايتان خدا و رسول خدا را لعن مىكنيد؛ چون على بن ابى طالب عليه السلام و محبّان او را لعن مىكنيد، و من گواهى مىدهم كه خدا و رسول خدا محبّ على عليه السلام هستند]؛ ولى معاويه به سخن او اعتنايى نكرد.
3 - «قال معاوية لعقيل بن أبي طالب: إنّ عليّاً قدقطعك وأنا وصلتُك، ولايرضيني منك إلّاأن تلعنه على المنبر. قال: أفعل. فصعد المنبر، ثمّ قال بعد أن حمد اللّه وأثنى عليه وصلّى على نبيّه صلى الله عليه و آله: أيّها الناس إنّ معاوية بن أبي سفيان قد أمرني أن ألعن عليّ بن أبي طالب، فالعنوه، فعليه لعنة اللّه والملائكة والناس أجمعين. ثمّ نزل فقال له معاوية: إنّك لم تبيّن من لعنت منهما، بيّنه. فقال: واللّه لازدت حرفاً ولانقصت حرفاً، والكلام إلى نيّة المتكلّم»(2)[معاويه به عقيل بن ابى طالب گفت: على پيوند خويشاوندى را رعايتنكرد وتو را از خود راند ولى من رعايت كردم وبه توعطا نمودم، واز تو راضى نمىشوم مگر آنكه او را برمنبر لعن كنى. عقيل گفت: انجام مىدهم.
وبر منبر رفت و پس از حمد و ثناى خدا و صلوات بر پيامبر گفت: اى مردم! معاوية بن ابوسفيان به من دستور داده كه على بن ابى طالب را لعن كنم؛ پس او را لعن كنيد كه لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد، و از منبر پايين آمد. معاويه گفت: مشخّص نكردى كه كدام يك از آن دو را لعن كردى، برو و بيان كن. گفت: به خدا سوگند! يك حرف كم يا زياد نگفتم، وكلام به نيّت گوينده باز گردانده مىشود].
4 - مغيرة بن شعبه در ايّامى كه والى كوفه بود هميشه بر منبر پس از خطبه از على عليه السلام بدگويى مىكرد و او و شيعيانش را لعن مىكرد. و مسلّم است كه او بر منبر كوفه بى شمار على عليه السلام را لعن كرده است و هميشه مىگفت: «إنّ عليّاً لم ينكحه رسول اللّه صلى الله عليه و آله ابنته حبّاً ولكنّه أراد أن يكافئ بذلك إحسان أبي طالب إليه»(3)[پيامبر دخترش را به خاطر محبّت على عليه السلام به او نداد، بلكه به خاطر پاسخ خوبيهاى ابوطالب در حقّ او اين كار را كرد].
5 - ابن سعد از عمير بن اسحاق روايت مىكند: «كان مروان أميراً علينا - يعني بالمدينة - فكان يسبّ عليّاً كلّ جمعة على المنبر، وحسن بن عليّ يسمع فلا يردّ شيئاً. ثمّ أرسل إليه رجلاً يقول له: بعليّ وبعليّ وبعليّ وبك وبك وبك، وما وجدت مثلك إلّا مثل البغلة يقال لها: من أبوك؟! فتقول: اُمّي الفرس. فقال له الحسن: «إرجع إليه فقل له: إنّي واللّه لا أمحو عنك شيئاً ممّا قلت بأن أسبّك، ولكن موعدي وموعدك اللّه، فإن كنت صادقاً جزاك اللّه بصدقك، وإن كنت كاذباً فاللّه أشدّ نقمة»(4)[مروان در مدينه امير ما بود و هر جمعه روى منبر على عليه السلام را لعن مىكرد، و حسن بن على عليه السلام مىشنيد ولى چيزى نمىگفت. سپس مروان كسى را فرستاد تا به حسن عليه السلام بگويد: با على و با على و با على، و با تو و با تو و با تو هستيم (يعنى مخاطب اين دشنامها تو وپدرت هستيد)، و مَثَل تو مانند قاطرى است كه چون از او بپرسند پدرت كيست؟ مىگويد: مادرم اسب است. امام حسن عليه السلام به او گفت: «از طرف من بهمروان بگو: به خدا سوگند! هيچ يك از اين حرفهايى كه مىگويى را با دشنام دادن به تو از بين نمىبرم (نگه مىدارم تا روز قيامت)، و وعدهگاه من و تو نزد خداست، اگر راست گفتى خدا پاداشت دهد، و اگر دروغ مىگويى انتقام خدا سختتر است].
و وقتى به اين وزغ فرزند وزغ مىگفتند: چرا على عليه السلام را بر منابر لعن مىكنيد؟! مىگفت: «إنّه لايستقيم لنا الأمر إلّابذلك»(5)].
[حكومت براى ما بدون آن استوار نمىگردد].
امينى مىگويد: معاويه و كارگزارانش همواره بر اين سيره بودند تا آنكه كودكان با آن بزرگ شدند و پيران با آن از دنيا رفتند. و شايد در آغازِ اين عمل ننگين كسانى بودند كه به آن عمل نمىكردند، و برخى از انسانهاى شريف از آن خوددارى مىكردند، ولى سختگيرى معاويه كه با صبر و حوصله اين بدعتش را اجرا مىكرد، و زور و اجبار كار گزارانى كه دشمنان لجوج اهل بيت بودند، و شيفتگى و حرص آنها در استوار كردن و تقويت اين حكومت ظالم و بيدادگر، و در اجراى اين بدعت ملعونه، موجب شد تا اين بدعت در همۀ بلاد حاكم شود، و بلايى عمومى گردد، و همه به آن گردن نهند، و دستهاى خيانتكار زير شعلههاى خوارى و پستى آن را به ثمر نشاندند، و اين عادت از زمان شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام تا زمانى كه عمر بن عبدالعزيز از آن نهى كرد در طول (40) سال بر عرصههاى منبرها و در تمام جوامع اسلامى از شام تارى و كوفه و بصره و مدينه پايتخت اسلام، و در حرم امن الهى مكّۀ معظّمه، و در شرق و غرب اسلام و تمام اجتماعات مسلمين، استمرار داشت.
ياقوت حموى در «معجم البلدان»(1)مىنويسد: «لُعن عليّ بن أبي طالب رضى الله عنه على منابر الشرق والغرب، ولم يُلعن على منبر سجستان إلّامرّة، وامتنعوا على بني اُميّة حتّى زادوا في عهدهم: وأن لا يُلعن على منبرهم أحدٌ. وأيّ شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخي رسول اللّه صلى الله عليه و آله على منبرهم وهو يُلعن على منابر الحرمين: مكّة والمدينة» [بر فراز همۀ منبرهاى شرق و غرب، على عليه السلام را لعن كردند ولى در سجستان فقط يك بار لعن شد و از آن امتناع كردند تا جايى كه در پيمانشان اضافه كردند: هيچ كسى بر منبرشان لعن نشود. و چه شرافتى از اين بالاتر كه از لعن برادر رسول خدا كه بر فراز منبر حرمين: مكّه و مدينه هم لعن مىشد، خود دارى كردند].
و لعنِ بر حضرت سنّتى جارى گرديد، و در دوران بنى اميّه هفتاد هزار منبر برافراشته بودند كه در آنها اميرالمؤمنين عليه السلام لعن مىشد، و آن را چون عقيدهاى محكم يا واجبى قطعى، يا سنّتى لازم الاجرا دانسته، و با تمام شوق و ذوق به آن عمل مىكردند. حتّى وقتى عمر بن عبدالعزيز به خاطر مصلحت يا سياست روز، آن را ممنوع كرد، به گونهاى برخورد كردند كه گويا او بلايى بزرگ برايشان آورده يا گناهى بزرگ مرتكب شده است.
آنچه از كلام مسعودى در «مروج الذهب»(2)و از «تاريخ يعقوبى»(3)و «كامل ابن اثير»(4)و «تاريخ الخلفاء»(5)سيوطى، و ديگران بر مىآيد آن است كه: عمر بن عبدالعزيز تنها لعن حضرت را در خطبهها ممنوع كرد، و به كارگزارانش دستور داد به جاى آن بگويند: (رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ... )(6)[پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز!].
و برخى گفتهاند: به جاى آن، اين آيه را قرار داد: (إِنَّ اَللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسانِ... )(7)[خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مىدهد].
و برخى مىگويند: هر دو را قرار داد، و از آن پس در خطبهها چنين گفتند.
امّا اينكه او به طور مطلق از بدگويى امير المؤمنين و دشنام به او نهى كند، و كسانى كه فحش و ناسزا به حضرت مىگويند را توبيخ نمايد، و مرتكبين آن عمل ننگين را مجازات كند، هيچ يك درباره او نقل نشده است. ولى در صفحات تاريخ مىبينيم كه وى كسانى كه عثمان و معاويه را سبّ مىكردند را شلاق مىزد، آن گونه كه ابن تيميّه در كتاب0.
«الصارمالمسلول»(1)گفته است، ولى دست نيافتهايم بر اينكه كسى را به خاطر سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام شلاق زده باشد.
صرف نظر كن از جايگاه اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت خلافت بزرگ الهى، و سوابق او در دفاع از اسلام و استوار كردن آن، و در نشر عدالت و انصاف، و تثبيت پايههاى واجبات و مستحبّات دين، و فراخوانى مردم به سوى خدا و پيامبر و دين حنيف اسلام، و شيفتگى او در راه همۀ اينها، تا آنكه پروردگارش را در حالى كه در راه خدا رنجهاى فراوانى تحمّل كرده بود، ملاقات نمود.
و فضايل و مكارم اخلاق او، و آياتى كه در شأن او نازل گشته، و روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مناقب او را كنار بگذار، ولى آيا او جدا از مسلمينى بود كه لعن و دشنام آنها بر اساس احاديث متواتر و فتاواى مشهور حرام است؟! همين يك حديث پيامبر كافى است: «سباب المسلم فسوق»(2)[دشنام دادن به مسلمان فسق است]. علاوه بر آنكه اگر از آن ولادت طاهر و پاك، و از اصل و ريشۀ مقدّس، و حَسَب شريف و فضايل نفسانى و اكتسابى و ملكات كريمانۀ على عليه السلام چشم پوشى كنيم، ولى به عقيدۀ خود آنها، حضرت يكى از عشرۀ مبشّره و ده نفرى است كه پيامبر به آنها بشارتِ بهشت داده، يا دست كم يكى از صحابه است كه تمام آنها را عادل مىدانند(3)، و به گفتار و كردار آنها احتجاج مىكنند، و بدگويى از آنها را جايز نمىدانند، و شيعه را به شدّت توبيخ مىكنند چون گمان دارند كه شيعه دربارۀ برخى از صحابه بدگويى مىكند، و احكامى را براى آن بيان كردهاند؛ يحيى بن معين مىگويد:
«كلّ من شتم عثمان، أو طلحة، أو أحداً من أصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله دجّالٌ لا يُكتب عنه، وعليه لعنة اللّه والملائكة والناس أجمعين»(4)[هر كه به عثمان يا طلحه يا يكى از اصحاب رسول خدا ناسزا گويد، دجّال است و روايات او مردود است، و لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد].
و از احمد بن حنبل(5)پيشواى حنبلىها نقل شده است:
«خير الاُمّة بعد النبيّ صلى الله عليه و آله أبو بكر، وعمر بعد أبي بكر، وعثمان بعد عمر، وعليّ بعد عثمان، ووقف قوم، وهم خلفاء راشدون مهديّون. ثمّ أصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله بعد هؤلاء الأربعة خير الناس، لا يجوز لأحد أن يذكر شيئاً من مساوئهم، ولا يطعن على أحد منهم بعيب ولا نقص؛ فمن فعل ذلك فقد وجب تأديبه وعقوبته، ليس له أن يعفو عنه، بل يعاقبه ويستتيبه، فإن تاب قبل منه، وإن ثبت أعاد عليه العقوبة، وخلّده في الحبس حتّى يموت أو يراجع» [بهترين فرد امّت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر است و پس از او عمر، و پس از عمر، عثمان و پس از او على است، و برخى توقّف كرده و تا عثمان ذكر كردهاند، اينها خلفاى هدايت شده و هدايتگرند. و پس از آنها اصحاب رسول خدا بهترين امّتند، و بر هيچ كس روا نيست كه بدى هاى آنها را ذكر كند، و بر آنها نقص و عيبى وارد كند، و هر كه چنين كند تأديب و مجازات او واجب است، و حاكم حقّ ندارد او را عفو كند بلكه بايد او را مجازات كند و توبه دهد. اگر توبه كرد بپذيرد وگرنه دوباره او را مجازات كند و او را زندانى كند تا بميرد يا توبه كند].].
1) - الصارم المسلول: 272 [ص 574].
2) - صحيح بخارى [27/1، ح 48]؛ صحيح مسلم [114/1، ح 116، كتاب الإيمان]؛ سنن ترمذى [311/4، ح 1983]؛ السنن الكبرى، نسائى [313/2، ح 3568-3571].
3) - نَوَوى در شرح مسلم در حاشيۀ الإرشاد 8:22[216/12] مىنويسد: «إنّ الصحابة - رضي اللّه عنهم - كلّهم هم صفوة الناس، وسادات الاُمّة، وأفضلممّن بعدهم، وكلّهم عدول قدوة لا نخالة فيهم، وإنّما جاء التخليط ممّن بعدهم، وفيمن بعدهم كانت النخالة» [همۀ صحابه برگزيدگان مردم، بزرگان امّت، و برتر از افراد پس از خودشان بودند، همگى عادل و پيشوا بوده و هيچ فاسقى ميانشان نيست، و افراد پس از آنها تخليط كردهاند (خوب و بد را در هم آميختهاند) و در آنها فاسق وجود دارد].
4) - تهذيب التهذيب 1:509[447/1].
5) - مسند احمد [186/1، ح 936].
و از او نقل شده است: «ما لهم ولمعاوية نسأل اللّه العافية» [آنها را با معاويه چه كار؟ از خدا عافيت مىخواهيم] و مىگويد: «إذا رأيت أحداً يذكر أصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله بسوء فاتّهمه على الإسلام» [اگر كسى را ديدى كه اصحاب رسول خدا را به بدى ياد مىكند در اسلام او شكّ كن].
و ابوبكر بن عبدالعزيز در «المقنع» مىنويسد:
«فأمّا الرافضي فإن كان يسبّ فقدكفر، فلايُزوّج»(1)[رافضى اگر به صحابه دشنام دهد كافر است، وازدواج با او جايز نيست].
و اهل سنّت دربارۀ دشنام به ابوبكر و عمر هياهو و جار و جنجال زيادى به راه انداختهاند؛ جردانى در «مصباح الظلام»(2)مىنويسد:
بيشتر علما بر اين باورند كه دشنام دهندۀ به ابوبكر و عمر كافر است.
و ابن تيميّه در «السارم المسلول(3)» مىنويسد:
ابراهيم نخعى مىگويد: گفته مىشود دشنام دادن به ابوبكر و عمر گناه كبيره است.
فرض مىكنيم اين فتاواى بدون دليل از مسلّمات فقه باشد، و هيچ پژوهشگرى حق نداشته باشد با فتوا دهندگان بحث كند، و مدرك آنها را از قرآن و سنّت يا اصول و قواعد يا قياس و استحسان مطالبه كند، به ويژه مدرك بعضى از خصوصيّات عجيب آن كه در شرع اسلام نادر است، ولى آيا اين احكام ويژۀ غير اهل بيت است و شامل ايشان نمىشود؟!
و شايد در بين آنها كسى باشد كه برخلاف ادب و احترام رفتار كرده و با تندخويى و بداخلاقى در پاسخ اين پرسش بگويد: بله، اين احكام شامل على عليه السلام و دو فرزندش حسن و حسين عليهما السلام سرور جوانان بهشت نمىگردد؛ چون فرزند هند هميشه از آنها بد مىگفت، و آنها را لعن مىكرد، و مردم را با انواع تهديد و تشويق به آن وادار مىكرد، و از طرفى ممكن نيست آن احكام را بر او منطبق كرد؛ چون او كاتب وحى است اگر چه در طول ايام مسلمانيش غير از چند نامه به سران قبايل در اواخر عمر پيامبر چيز ديگرى ننوشت. وچون خال المؤمنين است زيرا برادر اُمّ حبيبه همسر رسولخدا صلى الله عليه و آله بود، ولى غير از او ديگر برادر زنهاى پيامبر - بسان محمّد بن ابوبكر - را به اين نام نمىخوانند، و اين هيچ توجيهى ندارد جز آنكه وى در سپاه علوى بود و معاويه دشمن او بود؛ پس در واقع اينها كينههايى قديمى است كه چشمههاى آنها در هنگامۀ انتشار و بروز كينهها و شدّت يافتن بغضها و حقدها جوشيدن گرفت؛ (قَدْ بَدَتِ اَلْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنّا لَكُمُ اَلْآياتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ )(4)[نشانههاى دشمنى از دهان و كلامشان آشكار شده؛ و آنچه در دلهايشان پنهان مىدارند، از آن مهمتر است. ما آيات و راههاى پيشگيرى از شرّ آنها را براى شما بيان كرديم اگر انديشه كنيد].
و به تمام اينها بيفزا كه اميرالمؤمنين على عليه السلام نزد اهل سنّت و به اجماع مورد اتّفاق همۀ فرقههاى اسلام، يكى از خلفاى راشدين است كه احكام و فتاواى بسيار شديدى براى ناسزاگوى به آنها دارند. و چنانكه شنيدى برخى دشنام دهندۀ به ابوبكر و عمر را كافر، و دشنام دهندۀ به عثمان را زنديق شمردهاند، و همچنين در حديث صحيحِ موردِ اتّفاق همۀ آنها آمده است: «عليكم بسنّتي وسنّة الخلفاء الراشدين المهديّين من بعدي» [بر شما باد عمل به سنّت من و سنّت خلفاى راشدين هدايت شدۀ پس از من].
با من بيا تا از آنها بپرسيم چه مجوّز و توجيهى براى معاويه و اُموىها و پيروانشان در ارتكاب اين گناه ننگين وجود دارد؟! و بپرسيم كه چرا از آنان كه حضرت را از حكم خليفه و صحابه و حتّى حكم اسلام خارج كردند، چشمپوشى8.
نمودند (و در برابر آنان سكوت كردند)، و بدگويى به او را در ملأعام و در هر اجتماع و محفلى مباح دانستند بىآنكه احدى جلوى آنها را بگيرد؟! و شأن و مقام امام طاهر را به چه جايگاه پايينى تنزّل دادند كه احكام هر سه مقام: خلافت، صحابى بودن، و اسلام را از او گرفته و ربودند؟! هيچ ارزشى برايش قائل نشدند، و هيچ حقّى را رعايت نكردند، و هيچگونه كرامتى برايش باقى نگذاشتند! با آنكه او جان پيامبر، و همسر دختر او، و پدر نوههاى او، و نخستين مسلمان است، كسى كه اسلام با شمشير او استوار، و با بيان او برهان حقّ تمام گشت، و با زبان شمشيرش غبار از چهرۀ دين زايل گرديد، كسى كه همواره همراه حقّ و حقّ همراه اوست، و همواره با قرآن بوده و قرآن با اوست، و از هم جدا نمىشوند تا نزد حوض كوثر بر پيامبر وارد شوند، و كسى كه تا لحظۀ اجابت دعوت حقّ اندك تغيير و تبديلى نكرد. در صورتى كه آنها از لعن كردن زناكاران گنهكار جهنّمى منع مىكنند، و از بدگويى اهل فسق و فجور و گناه و شرابخوارى اعمّ از رانده شدۀ رسول خدا، و لعن شدۀ حضرت، و مسخره كنندۀ شريعت، و باطل كنندۀ احكام، و تغيير دهندۀ سنّت و مخالف قرآن و پيرو هواى نفس و...، جلوگيرى مىكنند؛ (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ )(1).
آرى، حقيقتاً مطلب همان است كه عامر بن عبداللّه بن زبير به فرزندش كه از على عليه السلام بدگويى مىكرد، گفت: «يا بنيّ إيّاك وذكر عليّ رضى الله عنه؛ فإنّ بني اُميّة تنقّصته ستّين عاماً فما زاده اللّه بذلك إلّارفعة»(2)[پسرم! از بدگويى على عليها السلام دورى كن كه بنى اُميّه شصت سال به او اهانت كردند و مقامش را پايين آوردند ولى خدا مقام او را بالاتر برد].
(يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اَللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اَللّهُ إِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ )(3)
[آنها مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند؛ ولى خدا جز اين نمىخواهد كه نور خود را كامل كند، هر چند كافران ناخشنود باشند].
در زمينۀ تاريخ سياه زندگى معاويه از هر چه چشم پوشى كنيم نمىتوانيم اين حقيقت عيان را ناديده انگاريم كه مولا اميرالمؤمنين قطعاً مسلمان و مؤمنى بىنظير است كه به نصّ قرآن اذيّت كردن وى و پيكار با او حرام است؛ (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(4)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند].
و همۀ امّت اسلامى بر اين سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «سباب المسلم - المؤمن - فسوق، وقتاله كفر»(5)[كسى كه مسلمانى - مؤمنى - را دشنام دهد فاسق است، و كسى كه با او پيكار كند كافر است] اجماع دارند. و معاويه مرتكب هر دو گناه شده است؛ او هم به على سرور مسلمانان دشنام مىداد، و هم با او نبرد كرده است. او نخستين مسلمان از امّت مرحومه را آزرد و از اين جهت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را اذيّت نمود، و به گفتۀ قرآن كريم دچار عذاب دردناك الهى خواهد شد؛ (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(6)[و آنها كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناكى دارند]. و كسى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله را اذيّت كند خداوند را اذيّت كرده است و خداوند در دنيا و آخرت او را لعنت مىنمايد: (إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّهُ فِي اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةِ )(7)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته].
علاوه بر اينكه على بنا بر تمام نظريّات و تمام توجيهاتى كه در امر خلافت وجود دارد، در آن زمان خليفۀ مسلمين بوده است؛ زيرا هم به نصّ پيامبر متصدّى امر شده است، و هم اهل حلّ و عقد بر خلافت او اجماع كردهاند، و هم مهاجران و انصار با او بيعت نمودهاند و تمامى صحابه جز تعداد انگشت شمارى با آن موافق بودهاند، و آن تعداد بسيار كم نيز كه از راه راست منحرف گشتهاند نمىتوانند بازوى جماعت را سست و تضعيف نموده و با ديدگاه جميع مسلمينمقابله كنند، و اثرى در انعقاد پيمان حكومت و استقرارش ندارد، بعضى به خاطر كينه توزى بيعت نكردند، و بعضى ديگر را جاهطلبى و طمع وادار به اين كار كرد، و برخى ديگر از روى منيّت و به دليل مشخّصات و انگيزههاى فردى به سوى هواهايى كه در سر داشتند رفتند و از او كناره گرفتند.
به هر حال اميرالمؤمنين على عليه السلام در آن زمان خليفۀ بر حقّ مسلمين بود و هر كس با او مخالفت كرده و عليه او قيامكند قتلش واجب است، و بند اسلام را از گردنش در آورده، و به حكومت خداوند اهانت نموده، و در برابر خداوند هيچ دليل و حجّتى ندارد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به صراحت مىفرمايد: «ستكون هنات وهنات، فمن أراد أن يفرّق أمر هذه الاُمّة وهم جميع فاضربوا رأسه بالسيف كائناً من كان» [پيش آمدهاى ناگوارى در پيش است، اگر كسى خواست در حالى كه امّت متّحد است در كار آنان تفرقه ايجاد كند، گردنش را با شمشير بزنيد، هر كه مىخواهد باشد].
و در عبارتى ديگر آمده است: «فمن رأيتموه يمشي إلى اُمّة محمّد فيفرّق جماعتهم فاقتلوه» [هر كسى را ديديد كه راه برهم زدن اتحاد امّت محمّد را مىپيمايد، پس وى را بكشيد].
همچنين فرموده است: «من أتاكم وأمرُكم جمعٌ على رجل واحد يريد أن يشقّ عصاكم أو يفرّق جماعتكم، فاقتلوه»(1)[اگر همۀ امّت بر يك فرد اتّفاق نظر داشتيد و فردى آمد و خواست نظام شما را بر هم زند يا در ميان شما تفرقه ايجاد كند، او را بكشيد].
و در جاى ديگر مىفرمايد: «مَنْ خرج مِن الطاعة وفارق الجماعة فمات، مات ميتة الجاهليّة»(2)[كسى كه از اطاعت ولّى بر حقّ خارج شده و از جماعت مسلمين دور شود و بميرد، به مرگ جاهلى مرده است].
و مىفرمايد: «من أهان سلطان اللّه في الأرض أهانه اللّه»(3)[كسى كه حكومت خدا در زمين را سبك شمارد، خداوند او را خوار مىكند].
و خود معاويه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «من فارق الجماعة شبراً دخل النار»(4)[هر كس يك وجب از جماعتِ مسلمين دور شود، داخل آتش مىشود].
و مىفرمايد: «اسمعوا وأطيعوا وإن استُعمل عليكم عبد حبشيّ كأنّ رأسه زبيبة»(5)[اگر چه بندهاى حبشى كه سر او مثل مويز سياه است فرماندۀ شما باشد، فرمانش را گوش داده و از او اطاعت كنيد].
روايات صريح پيامبر دربارۀ معاويه هيچ توجيهى را نمىپذيرند و به وضوح مىگويند كه او سردمدار متجاوزان و ستم پيشگان است، چنانكه وقتى بت پرست بود در رأس أحزاب (گروههاى مخالف اسلام) قرار داشت، و چقدر انجامش به آغازش شباهت دارد؛ و از اين روست كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را به جنگ با معاويه فراخواند، وفرمود: قاتل عمّار همان گروه ستمكار و متجاوز است، و هيچ كس اختلاف ندارد كه عمّار به دست لشكر معاويه بهت.
1) - ر. ك: صحيح مسلم 6:23[127/4، ح 60، كتاب الإجارة].
2) - تيسير الوصول 2:39[47/2] به نقل از خليفه اوّل و دوم.
3) - صحيح ترمذى 9:69[435/4، ح 2224]؛ تيسيرالوصول 2:39[47/2].
4) - مستدرك حاكم 1:118[205/1، ح 407].
5) - صحيح بخارى، باب السمع والطاعة [2612/6، ح 6723]؛ صحيح مسلم 6:15[116/4، ح 47، كتاب الإمارة] ولفظ ياد شده از صحيح بخارى است.
شهادت رسيد، امّا معاويه كسى نبود كه با اين سخنان تأثير پذيرد و قتل عمار و صالحان و پاكانى چون او كه سر به خوردن خونشان فرو برده بود، معاويه را از ظلم و فساد باز نداشت.
افزون بر اينها، بر فرض كه بيعت ناچيز مردم پست و فرومايۀ اهل شام با معاويه كه در شريعت اسلام بى ارزش است، موجب شود كه او خليفۀ آخر باشد، باز به استناد فرمودۀ پيامبراكرم صلى الله عليه و آله چون او خليفۀ دوم و بعدى است به طور قطع بايد اعدام شود؛ زيرا ايشان فرمودهاند: «إذا بويع لخليفتين فاقتلوا الآخِر منهما» [اگر مردم با دو خليفه بيعت كردند، نفر دوّم را بكشيد].
و فرمودهاند: «ستكون خلفاء فتكثر» [پس از من خلفايى خواهند بود و زياد خواهند شد]. از ايشان پرسيدند: در آن صورت به ما چه امر مىفرماييد؟ فرمود: «فُوا ببيعة الأوّل فالأوّل، وأعطوهم حقّهم» [به بيعت نخستين فرد وفا كنيد، و اگر او نبود نفر بعدى، و حقّ آنهارا بدهيد].
اين روايات صحيحِ قطعى(1)، حديثى را كه دربارۀ شخص معاويه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وارد شده تأييد مىكند هر چند كه سند آن نزد برخى از علما ضعيف است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودهاند: «إذا رأيتم معاوية على منبري فاقتلوه»(2)[اگر معاويه را بر منبر من ديديد، او را بكشيد]. اين روايت با روايتى كه مناوى در «كنوز الدقائق»(3)ذكر كرده است تقويت مىشود: «من قاتل عليّاً على الخلافة فاقتلوه كائناً من كان» [كسى را كه با على عليه السلام در امر خلافت مبارزه كرد بكشيد، هر كسى كه مىخواهد باشد].
از سوى ديگر پس از آنكه دو گروه: اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام و دار و دستۀ فرومايه و اوباش معاويه در برابر يكديگر قرار گرفتند، قرآن كريم دربارۀ آنها چنين حكم كرده است: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى اَلْأُخْرى فَقاتِلُوا اَلَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اَللّهِ )(4)[و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد].].
الباغية» [تو را گروه متجاوزان مىكشند]، و اختلافى نيست در اينكه او با على عليه السلام بوده و ياران معاويه او را كشتهاند. امام الحرمين در كتاب ارشاد مىگويد: على عليه السلام امامى است كه به حق داراى ولايت است، و كسانى كه با او جنگيدند متجاوزند، و اگر بخواهيم با خوش بينى و خيرانديشى نسبت به آنها سخن بگوييم، مىگوييم كه گمان مىرود قصد خير داشتهاند و اشتباه كردهاند. و علما اجماع دارند كه على عليه السلام در مسئله جنگ با اصحاب جمل (طلحه و زبير و عايشه و يارانشان) و اهل صفّين (معاويه و لشكرش) كار درستى كرده و بر حقّ بوده است، و عايشه از درگيرى با على عليه السلام اظهار پشيمانى كرده است(1).
عايشه درست گفته است كه: «ما رأيتُ مثل ما رغبت عنه هذه الاُمّة من هذه الآية: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا... ) [به نظر من امّت اسلامى از هيچ آيهاى مثل آيۀ: «و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند...» روى گردان نبودهاند]. و او خود نخستين كسى است كه به اين آيه پشت كرد و حكم آن را ضايع كرده و با آن مخالفت نمود.
از خانۀ خود خارج شد و جامۀ محفوظ خويش را به كنارى نهاد و به خود نمايى جاهليّت گونه پرداخت و با امام زمانش جنگ كرد، و شايد بعدها پشيمان شده و گريسته باشد تا آنجا كه چارقدش خيس شده باشد، امّا چه سود....
و به همين دلايل بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام نبرد با اهل شام را واجب مىدانستند و مىفرمودند: «لم أجد بدّاً من قتالهم، أو الكفر بما اُنزل على محمّد صلى الله عليه و آله»(2)[چاره نبود يا بايد با آنها مىجنگيدم و يا به قرآنى كه بر محمّد صلى الله عليه و آله نازل شده كافر مىشدم].
رسول خدا صلى الله عليه و آله اصحاب ممتاز خود چون اميرالمؤمنين عليه السلام و أبى ايوب انصارى و عمار بن ياسر را به جنگ با سه گروه ناكثان (پيمان شكنان)، قاسطان (ستمكاران) و مارقان (خوارج) امر مىكردند كه قبلاً روايات آن را ذكر كرديم(3).
و همۀ گذشتگان اتّفاق نظر دارند كه قاسطان همان گروه معاويه و يارانش هستند.
پس معاويه كه جنگ با او و كشتنش واجب است به كدام دليل و بهانۀ هر چند واهى مىتواند جدال و نبرد با اميرالمؤمنين على عليه السلام را جايز بشمارد، در حالى كه اگر او كسى بود كه پيرو كتاب خدا و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله است، كتاب و سنّت در برابر چشمان او بودند و بايد پيش از جنگ به آنها مراجعه مىكرد.
خداوند سبحان در قرآن كريم مىفرمايد: (فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ )(4)[هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داورى بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد]. (وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اَللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ اَلْكافِرُونَ )(5)[و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمىكنند، كافرند]. (وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اَللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ اَلظّالِمُونَ )(6)[و هر كس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است]. (وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اَللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ اَلْفاسِقُونَ )(7)[و كسانى كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حكم نمىكنند، فاسقند].
بنابراين جنگ نمىتواند نخستين راه حلّ نزاع ميان امّت اسلامى پيش از رجوع به آيات متقن الهى و سنّت روشنگر و7.
1) - زيلعى مطلب را همين گونه از ارشاد نقل كرده، امّا اگر به ارشاد مراجعه كنى مىبينى كه مطلب را تحريف كرده در چاپ آن دست بردهاند؛ ر. ك: إلارشاد: 433 [ص 365].
2) - نهج البلاغة 1:94 [ص 84، خطبۀ 43]؛ كتاب صفّين: 542 [ص 474]؛ مستدرك حاكم 3:115[124/3، ح 4597]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:183[208/2، خطبۀ 35].
3) - در ص 314-316 از اين كتاب.
4) - نساء: 59.
5) - مائده: 44.
6) - مائده: 45.
7) - مائده: 47.
مبارك پيامبراكرم صلى الله عليه و آله باشد؛ از اين رو مولا اميرالمؤمنين عليه السلام از آغاز امر با بيان و بنان خويش حجّت را بر آنها تمام نموده، نزاع را به قرآن كريم كه عِدل و همتاى او بود ارجاع مىداد، و خطاب به گروه معاويه مىفرمود: «ألا إنّي أدعوكم إلى كتاب اللّه عزّ وجلّ وسنّة نبيّه»(1)[بدانيد كه من شما را به كتاب خداوند عزّوجّل و سنّت پيامبرش صلى الله عليه و آله دعوت مىكنم].
و در نامهاى به معاويه و قريشيانى كه نزد او بودند نوشت: «ألا وإنّي أدعوكم إلى كتاب اللّه وسنّة نبيّه، وحقن دماء هذه الاُمّة»(2)[من شما را به كتاب خدا وسنت پيامبرش و به جلوگيرى از ريخته شدن خون اين امّت دعوت مىكنم].
امّا آنها به سخن امام عليه السلام اعتنايى نكردند تا اينكه ناچار شدند از ترس شكست در جنگ در پشت قرآن خود را پنهان كنند. امام عليه السلام اين جريان را پيش از جنگ در نامهاى به معاويه خبر داده و فرموده بودند: «وكأنّي بك غداً وأنت تضجّ من الحرب ضجيج الجمال من الأثقال، وستدعوني أنت وأصحابي إلى كتاب تعظّمونه بألسنتكم، وتجحدونه بقلوبكم»(3)[گويا تو را در روز جنگ مىبينم كه چون شتران زير بار سنگين مانده، فرياد و ناله سر مىدهى، و تو به همراه برخى ياران من مرا به كتابى دعوت مىكنيد كه تنها با زبان آن را بزرگ مىداريد و با قلبهايتان انكارش مىكنيد].
اين پيشگويى حضرت روزى به حقيقت پيوست كه لشكريان معاويه با مكر و نيرنگ قرآنها را بر سر نيزه زدند، و كتاب خدا را سپر بلاى خود قرار دادند. آن روز اميرالمؤمنين عليه السلام دربارۀ آنها فرمود: «عباد اللّه إنّي أحقّ من أجاب إلى كتاب اللّه، ولكنّ معاوية، وعمرو بن العاص، وابن أبي معيط، وحبيب بن مسلمة، وابن أبي سرح، ليسوا بأصحاب دين ولا قرآن، إنّي أعرف بهم منكم، صحبتهم أطفالاً، وصحبتهم رجالاً، فكانوا شرّ أطفال وشرّ رجال، إنّها كلمة حقّ يُراد بها الباطل. إنّهم واللّه ما رفعوها أنّهم يعرفونها ويعملون بها، ولكنّها الخديعة والوهن والمكيدة»(4)[اى بندگان خدا! من سزاوارترين كسى هستم كه دعوت كتاب خدا را اجابت كردهام، امّا معاويه، و عمرو بن عاص، و ابن ابى معيط، و حبيب بن مسلمه، و ابن ابى سرح، ديندار نيستند و با قرآن كارى ندارند. من بهتر از شما آنها را مىشناسم، در كودكى و بزرگسالى همراه آنها بودهام. اينها بدترين كودكان و بدترين مردان بودند، سخن آنها كلام حقّى است كه مقصودى باطل از آن دنبال مىشود. به خدا سوگند اينها قرآن را به اين خاطر كه آن را مىشناسند و به آن عمل مىكنند، بالا نبردهاند. اين كارشان همه نيرنگ و فريب است و مىخواهند در شما تزلزل و سستى ايجاد كنند].
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله از هيچ تلاشى براى ممانعت مسلمين از فرو رفتن در فتنهها بخصوص اين فتنۀ جاهلانه و ظلمانى، دريغ نورزيده بود. ايشان در طول دعوتشان بارها جلالت مقام اميرالمؤمنين عليه السلام را به مردم شناساندند و به آنها فهماندند كه هر اذيّت و آزارى نسبت به على عليه السلام چه جنگ كردن باشد و چه ناسزا گويى يا لعن و كينه و يارى نكردن او عملى ناشايسته است. او مردم را به پذيرش ولايت على عليه السلام و تبعيّت و پيروى از او دعوت و تحريك مىنمود و آنها را به همراهى او فرا مىخواند. و اينها همه پس از آن بود كه خداوند متعال ولايت على و اطاعتش را در قرآن كريم همراه ولايت و اطاعت خداوند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرار داده و مىفرمايد: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ )(5)[سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند، و در حال ركوع، زكات مىدهند]، و مىفرمايد: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِم.
1) - تاريخ الاُمم والملوك 6:4[8/5، حوادث سال 37 ه ق].
2) - شرح نهج البلاغة 1:19[210/3، خطبۀ 48].
3) - همان 3:411؛ 4:50[83/15، نامۀ 10؛ 134/16، نامۀ 32].
4) - ر. ك: سخنانى كه از امام عليه السلام پيش از اين گذشت [ص 967-969 و 975 از اين كتاب]؛ زيرا كسى كه طالب حقيقت است با آنها قانع مىشود.
5) - مائده: 54؛ ر. ك: مطالبى كه به طور مشروح در ص 153-157 و ص 299-303 از اين كتاب بيان كرديم.
مِنْكُمْ )(1)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر (اوصياى پيامبر) را!](2).
امّا كتاب خدا و سنّت پيامبر معاويه را قانع نكرد و مرتكب آن همه جرايم و گناهان نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام شد و تمام آن احكام و وظايف واجب را كنار گذارد و يكى از ستمكاران بلكه رئيس آنها گشت؛ (وَ أَمَّا اَلْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً )(3)[و امّا ظالمان آتشگيره و هيزم دوزخند].
آرى، سخنان زير از رسول خدا صلى الله عليه و آله معاويه را قانع نكرد:
[1 -] سخن پيامبر صلى الله عليه و آله «عليّ منّي بمنزلة هارون من موسى إلّاأ نّه لا نبيّ بعدي» [على نسبت به من منزلتى را دارد كه هارون با موسى داشت با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست].
«من كنت مولاه فعليّ مولاه، اللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله» [هر كس من مولاى او بودهام پس على مولاى اوست، خداوندا دوست دارِ دوستانش، و دشمن دشمنانش باش، و هر كس او را يارى مىكند يارى فرما، و هر كس كه او را خوار مىكند پست و ذليل گردان].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «من أطاعني فقد أطاع اللّه، ومن عصاني فقد عصى اللّه، ومن أطاع عليّاً فقد أطاعني، ومن عصى عليّاً فقد عصاني» [هر كس از من اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كه مرا نافرمانى كند خدا را نافرمانى كرده است، و هر كس از على اطاعت كند از من اطاعت كرده و هر كه او را نافرمانى كند از فرمان من سرپيچى كرده است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «إنّي تارك فيكم الثقلين: كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي، إنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض، فانظروني، بم تخلفوني فيهما» [من در ميان شما دو گوهر گرانبها به يادگار مىگذارم: كتاب خدا، و خويشان و اهل بيتم را، و اين دو از هم جدا نمىشوند تا وقتى كه در قيامت در حوض كوثر بر من وارد شوند، پس نشانم دهيد كه با ايشان پس از من چگونه رفتار مىكنيد].
[5 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «من يريد أن يحيى حياتي، ويموت مماتي، ويسكن جنّة الخلد الّتي وعدني ربّي فليتولَّ عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه لن يخرجكم من هدى، ولن يدخلكم في ضلالة» [كسى كه مىخواهد به روش، و بر دين من زندگى كند، و همانند من و بر دين من بميرد، و در آن بهشت جاودان كه پروردگارم مرا وعده داده است سُكنى گزيند، بايد پيرو على بن ابى طالب باشد؛ زيرا او شما را از راه هدايت خارج نخواهد كرد و در گمراهى داخل نمىنمايد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «إنّ ربّ العالمين عهد إليّ عهداً في عليّ بن أبي طالب، فقال: إنّه راية الهدى، ومنار الإيمان، وإمام أوليائي، ونور جميع من أطاعني» [پروردگار جهانيان دربارۀ على بن ابى طالب با من پيمانى بسته است و فرموده: او پرچم هدايت، و منار(4)(و علامت نشان دهندۀ) ايمان، و پيشواى دوستان من، و نور تمام كسانى است كه از من اطاعت مىكنند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «عنوان صحيفة المؤمن حبّ عليّ بن أبي طالب» [عنوان صحيفه و نامۀ عمل مؤمن، محبّت و دوستى على بن ابى طالب عليه السلام است].
و پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه به على و فاطمه و حسن و حسين نگاه كرد، فرمود: «أنا حربٌ لمن حاربكم، وسلمٌ لمن سالمكم» [من دشمن دشمنان شما هستم، و آشتى و دوست كسى هستم كه با شما دوست و آشتى باشد].].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي وأنا منه، وهو وليّ كلّ مؤمن بعدي» [على از من است و من از او هستم و او مولاى تمام مؤمنان پس از من است].
[10 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «أنت ولييّ في كلّ مؤمن بعدي» [تو از طرف من بر تمام مؤمنان پس از من ولىّ و سرپرست هستى].
و سخن حضرت صلى الله عليه و آله در حديثى: «عليّ أمير المؤمنين، إمام المتّقين، وقائد الغرّ المحجّلين إلى جنّات ربّ العالمين، أفلح من صدّقه، وخاب من كذّبه. ولو أنّ عبداً عَبَدَ اللّه بين الركن والمقام ألف عام وألف عام، حتّى يكون كالشنّ البالي، ولقي اللّه مبغضاً لآل محمّد، أكبّه اللّه على منخره في نار جهنّم» [على امير مؤمنان، پيشواى متّقيان، و راهبر سفيد رويان بسوى بهشتِ پروردگارِ جهانيان است. هركس او را تصديق كند رستگار مىشود، و هر كس او را تكذيب كند زيان مىكند. اگر بندهاى خداوند را بين ركن و مقام دو هزار سال عبادت كند تا مانند مَشك و خيك كوچك و كهنه و فرسوده، گردد، امّا در حالى كه كينۀ آل محمّد را در دل دارد خداوند را ملاقات كند، خداوند او را بر بينيش (به رو) در آتش جهنّم مىافكند].
و سخن او صلى الله عليه و آله به على: «لا يحبّك إلّامؤمن، ولا يبغضك إلّامنافق» [محبّت تو تنها در قلب مؤمنان، و كينۀ تو تنها در قلب منافقان است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: در حالى كه دست حسن و حسين عليه السلام را گرفته بود: «من أحبّني وأحبّ هذين وأباهما واُمّهما، كان معي في درجتي يوم القيامة» [كسى كه مرا و ايندو و پدرشان را دوست داشته باشد روز قيامت همراه من و در درجۀ من خواهد بود].
و فرمود: «عليّ منّي بمنزلة رأسي من بدني» [على نسبت به من به منزلۀ سر من نسبت به بدنم است].
[15 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «والّذي نفسي بيده لا يبغضنا أهل البيت أحدٌ إلّاأدخله اللّه النار» [به خداوندى كه جانم در دست قدرت او است سوگند مىخورم كه هر كس بُغض اهل بيت را در دل داشته باشد خداوند او را در آتش جهنّم داخل مىكند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «يا عليّ طوبى لمن أحبّك وصدق فيك، وويل لمن أبغضك وكذب فيك» [اى على! خوشا به حال آن كس كه تو را دوست بدارد و دربارۀ تو راست بگويد، و واى بر كسى كه بُغض تو را در دل داشته باشد و دربارۀ تو دروغ بگويد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «من أحبّني فليحبّ عليّاً، ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني، ومن أبغضني فقد أبغض اللّه عزّ وجلّ، ومن أبغض اللّه أدخله النار» [هر كس مرا دوست دارد بايد على را دوست داشته باشد، و هر كس كينۀ على را دارد بُغض مرا در دل دارد، و هر كس بغض مرا در دل داشته باشد بغض خدا را در دل دارد و كسى كه بغض خدا را در دل دارد خداوند او را در آتش افكند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «لا تسبّوا عليّاً فإنّه ممسوس بذات اللّه» [على را دشنام ندهيد كه او واله و شيفتۀ ذات الهى است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «هذا أمير البررة، قاتل الفجرة، منصورٌ من نصره، مخذولٌ من خذله» [اين، امير نيكان، و كشندۀ فاسقان و گنهكاران است، كسى كه او را يارى كند مورد يارى خدا است، و كسى كه او را خوار كند خداوند او را ذليل مىگرداند].
[20 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «من آذى عليّاً فقد آذاني» [هر كس على را اذيّت كند مرا اذيّت كرده است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «من أحبّ عليّاً فقد أحبّني، ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني» [هر كس على را دوست بدارد مرا دوست دارد، و هر كس بُغض على را داشته باشد بُغض مرا دارد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «أوحي إليّ في عليّ ثلاث: أنّه سيّد المسلمين، وإمام المتّقين، وقائد الغرّ المحجّلين» [دربارۀ على سه خصلت از طرف خداوند بر من نازل شده است: او سرور و آقاى مسلمانان، و پيشواى متّقيان، و راهبر سفيدرويان است].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «من سبّ عليّاً فقد سبّني، ومن سبّني فقد سبّ اللّه عزّ وجلّ، ومن سبّ اللّه كبّه اللّه على منخريه في النار» [هر كس به على دشنام دهد به من دشنام داده است، و هر كس به من دشنام دهد به خداوند عزوّجلّ دشنام داده، و هر كس
به خدا دشنام دهد خداوند او را بر بينيش (به رو) در آتش جهنّم مىافكند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «لو أنّ عبداً عَبَدَ اللّه سبعة آلاف سنة، ثمّ أتى اللّه عزّ وجلّ ببغض عليّ بن أبي طالب، جاحداً لحقّه، ناكثاً لولايته، لأتعس اللّه خيره، وجدع أنفه» [اگر بندهاى خداوند را هفت هزار سال پرستش كند، سپس در روز قيامت با بغض على ابن ابى طالب و انكار حقّ او و بى وفايى به ولايت او، نزد خداوند حاضر شود، خداوند او را بيچاره و بدبخت خواهد كرد و ذليل خواهد نمود].
[25 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «سجيّته سجيّتي، ودمه دمي، وهو عيبة علمي، لو أنّ عبداً من عباد اللّه عزّ وجلّ عَبَدَ اللّه ألف عام بين الركن والمقام، ثمّ لقي اللّه عزّ وجلّ مبغضاً لعليّ بن أبي طالب وعترتي، أكبّه اللّه على منخره يوم القيامة في نار جهنّم» [خلق و خوى او خلق و خوى من، و خون او خون من است، و او گنجينۀ علم من است، اگر بندهاى از بندگان خداوند عزّوجلّ، خداوند را هزار سال بين ركن و مقام عبادت كند و سپس با بغض على بن ابى طالب و خاندان من به ديدار خداوند برود، خداوند در قيامت او را به رو در آتش خواهد افكند].
«يا عليّ! لو أنّ اُمّتي صاموا حتّى يكونوا كالحنايا، وصلّوا حتّى يكونوا كالأوتار، ثمّ أبغضوك لَأكبّهم اللّه في النار» [اى على اگر امّت من آن قدر روزه بگيرند كه چون كمان گردند، و آن قدر نماز بخوانند كه چون زه و چلّۀ كمان شوند، ولى بغض تو را به دل داشته باشند خداوند آنها را به رو در آتش جهنّم مىاندازد].
«لايجوز أحد الصراط إلّامن كتب له عليّ الجواز» [هيچ كس از پل صراط نخواهد گذشت مگر آنكه على برايش اجازۀ عبور نوشته باشد].
«لا يجوز أحد الصراط إلّاومعه براءة بولايته وولاية أهل بيته، يشرف على الجنّة، فيدخل محبّيه الجنّة، ومبغضيه النار» [هيچ كس نمىتواند از پل صراط عبور كند مگر اينكه با ولايت او و اهل بيتش نشان رهايى از آتش را گرفته باشد، او بر بهشت نظارت دارد و دوست دارانش را داخل بهشت و دشمنانش را وارد جهنّم مىكند].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «معرفة آل محمّد براءة من النار، وحبّ آل محمّد جواز على الصراط، والولاية لآل محمّد أمان من العذاب» [شناخت آل محمّد سند آزادى از آتش جهنّم است، و دوستى آل محمّد مجوّز عبور از روى پل صراط است، و ولايت آل محمّد امان از عذاب الهى است].
[30 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «يا أيّها الناس اُوصيكم بحبّ ذي قرنيها أخي وابن عمّي عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه لا يحبّه إلّامؤمن، ولا يبغضه إلّامنافق» [اى مردم! به شما سفارش مىكنم كه برادرم و پسرعمويم را دوست بداريد؛ زيرا تنها فرد مؤمن او را دوست دارد، و تنها فرد منافق بغض او را در دل دارد].
«سيكون بعدي قوم يقاتلون عليّاً، على اللّه جهادهم، فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه، فمن لم يستطع بلسانه فبقلبه، ليس وراء ذلك شيء» [پس از من گروهى با على خواهند جنگيد، خداوند عهده دار جهاد آنها است، پس هر كس نتوانست با دست با آنها بجنگد با زبان اين كار را انجام دهد، و اگر با زبان هم نتوانست با قلب و دلش با آنها مبارزه كند، و از اين پايينتر و كمتر چيزى نيست].
و سخن او صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «أنت وشيعتك تأتي يوم القيامة، أنت وهم، راضين مرضيّين، ويأتي أعداؤك غضاباً مقمحين.
قال: ومن عدوّي؟! وقال: من تبرّأ منك ولعنك» [اى على تو و شيعيانت در روز قيامت حاضر مىشويد در حالى كه شما از خداوند راضى هستيد و او از شما خشنود است، و دشمنانت در حالى كه خشمگين هستند و سرهاى آنها با غل و زنجير به بالا نگه داشته شدهاند، وارد مىشوند(1). على عرض كرد: دشمن من كيست؟ فرمود: هر كس از تو بيزارى بجويد و تو را لعن كند].].
1) - (إِنّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى اَلْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ)؛ [ما در گردنهاى آنان غلهايى قرار داديم كه تا چانهها ادامه دارد و سرهاى آنان را به بالا نگه داشته است؛ ياسين/ 8].
«مَثَلُ أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق» [موقعيّت خاندان من در ميان شما مثل كشتى نوح است براى خلايق، كه هر كس بر آن سوار شود نجات يابد و هر كه از آن روى گرداند غرق شود].
«إلزموا مودّتنا أهل البيت؛ فإنّه من لقي اللّه عزّ وجلّ وهو يودّنا دخل الجنّة بشفاعتنا، والّذى نفسى بيده لا ينفع عبداً عمله إلّا بمعرفة حقّنا» [دوستى ما اهل بيت را هميشه در قلب خود نگاه داريد؛ زيرا هر كس خدا را در حالى ملاقات كند كه ما را دوست مىدارد با شفاعت ما داخل بهشت مىشود، سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست، اعمال بنده بدون شناخت حقّ ما نفعى به وى نمىرساند].
[35 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «لو أنّ رجلاً صفن بين الركن والمقام، فصلّى وصام، ثمّ لقي اللّه وهو مبغض لأهل بيت محمّد، دخل النار» [اگر مردى بين ركن و مقام بايستد و نماز بگذارد و روزه بگيرد و سپس خدا را در حالى ملاقات كند كه بدخواه اهل بيت محمّد صلى الله عليه و آله است در آتش دوزخ داخل مىشود].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «إنّ اللّه جعل أجري عليكم المودّة في أهل بيتي، وإنّي سائلكم غداً عنهم» [خداوند مزد رسالت مرا بر گردن شما، دوستى خاندانم قرار داده است، و من فرداى قيامت از شما دربارۀ ايشان خواهم پرسيد].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «وقفوهم إنّهم مسئولون عن ولاية عليّ» [مجرمان را نگاه داريد تا از آنها دربارۀ ولايت على پرسيده شود].
و سخن او صلى الله عليه و آله: «أنا وأهل بيتي شجرة في الجنّة وأغصانها في الدنيا، فمن تمسّك بنا اتّخذ إلى ربّه سبيلاً» [من و اهل بيتم درختى در بهشت هستيم كه شاخههاى آن در دنياست، پس كسى كه بر ما چنگ زند و از ما اطاعت كند راهى به پروردگارش يافته است].
و سخن پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه خيمهاى بهپا داشته بودند كه على و فاطمه و حسن و حسين در آن بودند:
«معشر المسلمين! أنا سلمٌ من سالم أهل الخيمة، حربٌ لمن حاربهم، وليّ لمن والاهم، لا يحبّهم إلّاسعيد الجدّ، طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديء المولد» [اى مسلمانان! من با هر كس كه خير خواه و آشتى با اهل خيمه باشد، آشتى هستم، و دشمنِ دشمنان ايشان هستم، و دوست آنها را دوست مىدارم، جز نيكبختِ پاك سرشت و حلال زاده كسى آنها را دوست ندارد، و جز بدبخت حرام زاده كسى بدخواه آنها نيست].
[40 -] و سخن او صلى الله عليه و آله: «إذا جمع اللّه الأوّلين والآخرين يوم القيامة، ونصب الصراط على جسر جهنّم، ما جازها أحدٌ حتّى كانت معه براءة بولاية عليّ بن أبي طالب» [آن هنگام كه در قيامت خداوند متعال از اوّلين انسان تا آخرين آنها را جمع كند، و پل صراط را بر روى جهنّم نصب نمايد، هيچ كس از آن عبور نمىكند مگر آنكه گواهى آزادى از آتش را به واسطۀ ولايت على بن ابى طالب كسب كرده باشد].
اين است مولا اميرالمؤمنين، و اينها قطرهاى از درياى سخنانى است كه دربارۀ دوستى و دشمنى او از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ما رسيده است. حال كدامين صحابى عادل است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله را درك كرده و چنين سخنان گهربارى را از ايشان شنيده باشد، و ديده باشد كه شخصيّت و رفتار اميرالمؤمنين عليه السلام به تمام معنا بر آن كلمات منطبق مىباشد، آنگاه از او كناره گرفته و طريقى جز پيروى او را انتخاب كند و مصيبت و سختى كشيدن او را بخواهد، و منتظر ادبار زمان و رسيدن بلا به او باشد، و با قلب و زبان در صدد بدخواهى و بدگويى از او برآيد، و او را هدف آماج كينه توزيها و دشمنىهاى خود قرار دهد؟!
شايد نتوان هيچ مسلمانى را جز كسى كه تعصبّات كور او را از هدايت باز داشته و به پرتگاه شهوات ويرانگر افكنده باشد، اين چنين يافت، و شايد جز معاوية بن ابوسفيان فردى چنين بيچاره را نيابى. او همان كسى است كه ابتدا قرآن و
سنّت نبوى را با قلب خويش به سخره گرفت و با زبان استهزاء نمود، و آنگاه در عمل در برابر آن جبهه گرفت. و اين كارى است كه نافرمانان زمان و گردنكشان امّت اسلامى انجام دادند؛ از اين روست كه مشاهده مىكنيم وقتى سعد بن ابى وقّاص - يكى از ده نفرى كه مىگويند مژده بهشت به آنها داده شده است - احاديث نبوى دربارۀ اميرالمؤمنين را براى معاويه نقل مىكند و بر مىخيزد كه برود، معاويه با باد معده او را به تمسخر مىگيرد، چنانكه حديث آن پيش از اين گذشت(1).
و هنگامى كه ابوذر غفارى آن مرد راستگو كه پيامبر صداقتش را تأييد فرموده، كلام رسول خدا را براى معاويه نقل مىكند كه: «إست معاوية في النار» [جايگاه معاويه در آتش است] او در برابر ابوذر با خنده جبهه مىگيرد و دستور مىدهد كه ابوذر را زندانى كنند(2).
و هنگامى كه عبدالرحمن بن سهل انصارى مشكهاى شراب متعلّق به معاويه را پاره كرد، و به شراب خوارى او اعتراض مىكند، و اين خبر به گوش معاويه مىرسد، معاويه مىگويد: «دعوه فإنّه شيخ قد ذهب عقله» [رهايش كنيد، او پيرمردى است كه عقلش را از دست داده است](3)، و با اين سخن نهى از منكر او نسبت به اين گناه كبيره را به مسخره مىگيرد. اى كاش مىدانستم او چه چيزى را مسخره مىكند؟! آيا آن صحابى عادل را؟! يا آن كس كه عبدالرحمن در حرام دانستن شراب به او استناد كرده است؟! يا دينى كه اين حكم را آورده است؟! هيچ يك از اينها از پسر هند جگر خوار بعيد نيست. شايد هم در آن حكم قطعى، تسليم دين خدا نبوده است.
و روزى كه عمرو عاص سخن رسول خدا به عمّار: «تقتلك الفئة الباغية» [اى عمّار تو را گروه متجاوز وطغيانگر مىكشند] را براى معاويه نقل مىكند، معاويه با شنيدن آن به عمرو مىگويد: «إنّك شيخ أخرق، ولا تزال تحدّث بالحديث، وأنت ترحض(4)في بولك. أنحن قتلناه؟! إنّما قتله عليّ وأصحابه، جاؤوا به حتّى ألقوه بين رماحنا!» [تو پيرمردى احمق هستى، مرتّب حديث مىخوانى، و تو بر خودت ادرار كرده و خود را خيس مىكنى. آيا ما عمّار را كشتيم؟! نه، او را على و يارانش كشتند، آنها او را آوردند و بين نيزههاى ما انداختند!]. سپس گفت: «أفسدْتَ علَيَّ أهلَ الشام، أكلّ ما سمعت من رسول اللّه تقوله؟!» [اهل شام را بر من شوراندى، مگر هر چه را كه از رسول خدا شنيدهاى بايد بگويى؟!](5).
آيا معاويه با عمّرو شوخى كرده و او را دست انداخته است؟! يا آنكه كم خردى او به جايى رسيده است كه مىپندارد اميرالمؤمنين قاتل عمّار است؟! اگر چنين است، دربارۀ حمزۀ سيد الشهداء و جعفر طيّار(6)چه مىگويد؟! آيا آنها را هم رسول خدا كشت چون آنها را به جنگ در برابر نيزه و شمشير مشركان فرستاد؟! از معاندى كه در برابر خدا طغيان و نافرمانى مىكند بعيد ندانيد كه باز سخن باطل خود را تكرار كند و بگويد: رسول خدا آن دو را كشته است.
يا معاويه پيروان خود و اهل شام را چون دراز گوشانى رميده ديده است، و آنها و مقاصدشان را به وسيلۀ اين فريبكاريها لگام زده و به هر سو مىخواهد مىكشد؟! با بررسى رفتار و كارهايى كه معاويه انجام داده است، درمىيابيم كه همۀ احتمالهاى ياد شده معقول و پذيرفتنى است.
وانگهى، مراد او از اين سخن «اهل شام را بر من شوراندهاى...» چيست؟ آيا اگر نقل حديث موجب نارضايتى مردم از كسى مىشود بايد در برابر جريانِ سنّتِ شريفۀ پيامبر ايستاد و مانع آن شد؟! يا اينكه معاويه مىخواهد پردهاى بر].
1) - اين روايت در ص 1013-1014 از اين كتاب گذشت.
2) - ر. ك: شرح نهج البلاغة ابن أبى الحديد [255/8، خطبۀ 130].
3) - ابن حجر در الإصابة 2:401 آن را ذكر كرده است.
4) - [در برخى نقلها «تدحض» روايت شده است يعنى: در ادرارت سُر مىخورى و مىلغزى. و نيز روايت شده: «تدحص»: يعنى پاى خود را در ادرارت بهزمين مىكشى؛ ر. ك: نهايۀ ابن اثير 105/2].
5) - اين ماجرا به تفصيل در ص 94 از اين كتاب گذشت.
6) - [همين جواب را اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ به اين سخن معاويه بيان كردهاند آن گونه كه در تاريخ الخمس 277/2 ذكر شده است].
جلوهها و مظاهر سنّتِ شريف بيندازد؟! يا اينكه چون سنّت نبوى و مفاهيم بلند آن با خط مشى سياسى و كردار ناشايست او همخوانى ندارد بايد از آن إعراض نمود؟! مقصود معاويه كه كينه توزترين دشمن دين است و خداوند بر دل او مهر زده است، همۀ اينها مىتواند باشد.
در جريانى ديگر وقتى عبادة بن صامت حديث حرمت ربا(1)كه قرآن به صراحت دربارۀ آن سخن گفته است، را مطرح مىكند، معاويه به او مىگويد: «اسكت عن هذا الحديث ولا تذكره» [دربارۀ اين حديث ساكت باش و سخنى به ميان نياور]. و او پاسخ مىدهد: «بلى وإن رغم أنف معاوية» [از آن سخن مىگويم هر چند كه به مذاق معاويه خوش نيايد].
بارى ديگر كه عباده از پيامبر اكرم حديثى را نقل مىكند، معاويه مىگويد: «إنّ هذا لا يقول شيئاً» [سخن او حرف بدرد خورى نيست و چيز مهمّى نمىگويد]؛ پس او كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله را چيزى كه به آن اعتنا بشود، و به آن پرداخته شده و بر آن تكيه شود، نمىداند.
با وجود اين بى دينىها، آيا ممكن است معاويه به آياتى از قرآن كه دربارۀ على عليه السلام نازل شده است، اعتراف كند؟! يا اينكه در برابر يك جمله از آن همه كلمات پاكيزۀ رسول خدا در مدح و ستايش على عليه السلام سر فرود آوَرَد؟! وقتى كه او به دشمنى با امير المؤمنين برمىخيزد و بغض او را در دل دارد، وقتى كه او راتنقيص كرده و دشنام مىدهد، و نسبت به او پرده درى مىكند، او را اذيّت كرده و مورد تهمتهاى بزرگ قرار مىدهد، به جنگ و نبرد با او مىرود و از بيعتش روى بر گردانده و بر او خروج مىكند، روشن است كه هيچگاه به مقام و منزلت على عليه السلام اعتراف نخواهدكرد!
آيا امكان دارد مسلمانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را هر چند در برخى از آن روايات و كلمات ياد شده، تصديق مىكند، چنين اراجيفى را كه پسر هند در نامهاى به اميرالمؤمنين عليه السلام نوشته است ابراز كند؟! او در نامهاى به حضرت على عليه السلام نوشته است: «ثمّ تركك دار الهجرة الّتي قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله عنها: إنّ المدينة لتنفي خبثها، كما ينفي الكير خبث الحديد؛ فلعمري لقد صحّ وعده، وصدق قوله، ولقد نفت خبثها وطردت عنها من ليس بأهل أن يستوطنها؛ فأقمْتَ بين المصرين، وبعدْتَ عن بركة الحرمين، ورضيت بالكوفة بدلاً من المدينة، وبمجاورة الخورنق والحيرة عوضاً عن مجاورة خاتم النبوّة.
ومن قبل ذلك ما عيّبت خليفتي رسول اللّه صلى الله عليه و آله أيّام حياتهما فقعدت عنهما، وألّبت عليهما، وامتنعت من بيعتهما، ورُمتَ أمراً لم يرك اللّه تعالى له أهلاً، ورقيت سلّماً وعراً، وحاولت مقاماً دحضاً، وادّعيت ما لم تجد عليه ناصراً، ولعمري لو ولّيتها حينئذ لما ازدادت إلّافساداً واضطراباً، ولا أعقبت ولايتكها إلّاانتشاراً وارتداداً، لأنّك الشامخ بأنفه، الذاهب بنفسه، المستطيل على الناس بلسانه ويده.
وها أنا سائر إليك في جمع من المهاجرين والأنصار، تحفّهم سيوف شاميّة، ورماح قحطانيّة، حتّى يحاكموك إلى اللّه، فانظر لنفسك وللمسلمين، وادفع إليّ قتلة عثمان فإنّهم خاصّتك وخلصاؤك المحدقون بك، فإن أبيت إلّاسلوك سبيل اللجاج والإصرار على الغيّ والضلال، فاعلم أنّ هذه الآية إنّما نزلت فيك وفي أهل العراق معك (وَ ضَرَبَ اَللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّهِ فَأَذاقَهَا اَللّهُ لِباسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ )(2)!!» [سپس مدينه شهر هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه در بارهاش گفته است: «مدينه پليديهايش را بيرون مىريزد آن گونه كه كوره ناخالصىهاى آهن را مىزدايد(3)»، ترك كردى. به جانم سوگند سخن او راست و وعدهاش صادق بود، و مدينه ناپاكيش را از خود جدا كرد، و].
كسى را كه شايستۀ منزل كردن در آن نبود دور ساخت؛ پس تو در عراق اقامت كردى و از بركت حرمين محروم شدى، و به جاى مدينه كوفه را برگزيدى و هم جوارى پيامبر خاتم را با مجاورت «خورنق» و «حيره» عوض كردى.
و پيش از آن، دو خليفۀ رسول خدا را در زمان حياتشان به باد انتقاد گرفتى، و ياريشان نكردى، و مردم را بر آنها شوراندى، و با آنها بيعت نكردى، و امرى را طلب كردى كه خدا تو را شايستۀ آن نمىدانست، و مىخواستى از نردبان سخت و دشوار حكومت بالا بروى و براى رسيدن به مقامى لغزنده كه توان ايستادن بر آن را ندارى تلاش كردى. چيزى را ادّعا كردى كه براى آن يارى نداشتى، و به جانم سوگند اگر در آن هنگام حكومت را بدست مىگرفتى فساد و آشوب در جامعۀ اسلامى زياد مىشد، و ولايتِ تو جز تفرقه بين مسلمين و ارتداد نتيجهاى نداشت؛ زيرا تو خود را از ديگران برتر مىبينى و انسانى مغرور هستى كه دست و زبانت به تعدّى و تجاوز بر سر مردم دراز است. هان من در ميان جمعى از مهاجران و انصار كه همه مسلّح به شمشيرهاى شامى و نيزههاى قحطانى هستند به جنگ با تو مىآيم، تا به همراه ايشان تو را به پاى ميز محاكمۀ الهى بكشانند و از تو نزد خداوند شكايت كنند. پس به مصلحت خودت و مسلمانان بينديش و قاتلان عثمان را به من تحويل بده؛ زيرا آنان اطرافيان و ياران نزديك تو هستند. امّا اگر نپذيرى و همچنان راه لجاجت و گمراهى را پيش بگيرى بايد بدانى كه اين آيه دربارۀ تو و مردم عراق كه همراه تو هستند، نازل شده است: «خداوند (براى آنان كه كفران نعمت مىكنند)، مَثَلى زده است: منطقۀ آبادى كه امن و آرام و مطمئن بود؛ و همواره روزيش از هر جا مىرسيد؛ امّا نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند؛ و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مىدادند، لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد»]!!
در نامهاى ديگر به حضرت نوشته است: «وإن كنت موائلاً فازدد غيّاً إلى غيّك، فطالما خفّ عقلك، ومنّيت نفسك ما ليس لك، والتويت على من هو خير منك، ثمّ كانت العاقبة لغيرك، واحتملت الوزر بما أحاط بك من خطيئتك!!» [و اگر پشت كردى و نپذيرفتى، بر گمراهيت افزودهاى؛ زيرا مدّتى طولانى است كه عقلت سست گشته، و خود را آرزومند چيزى كردى كه حقّ تو نبود، و با كسى كه بهتر از توست كج خلقى و گردنكشى كردى، و سرانجام ديگران پيروز شدند، و چيزى جز سنگينى بار اشتباههايت نصيبت نشد]!!
باز در نامهاى خطاب به ايشان نوشته است: «فدعني من أساطيرك، واكفف عنّي من أحاديثك، وأقصر عن تقوّلك على رسول اللّه صلى الله عليه و آله، وافترائك من الكذب ما لم يقُل، وغرور من معك والخداع لهم، فقد استغويتهم ويوشك أمرك أن ينكشف لهم فيعتزلوك، ويعلموا أنّ ما جئت به باطل مضمحلّ!!» [افسانه هايت را كنار بگذار، و اينقدر نقل حديث نكن، و ديگر از زبان رسول خدا حديث نساز و سخن دروغ به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت نده، و دست از فريب دادن اطرافيانت و نيرنگ نمودن با ايشان بردار. تو ايشان را فريب دادهاى، و چيزى نمانده كه حقيقت امر بر ايشان روشن شود و از تو كناره بگيرند، و بفهمند آنچه برايشان نقل مىكنى باطل و پوشالى است]!!
و در نامهاى ديگر مىنويسد: «فما أعظم الرين على قلبك! والغطاء على بصرك! الشره من شيمتك، والحسد من خليقتك!!» [چه بسيار آلودگى كه بر قلبت چيره گشته و پردهها كه در برابر ديدگانت افتاده! حرص و طمع، خوىِ تو گشته، و حسادت از اخلاق توست]!!
همچنين در نامهاى خطاب به حضرت مىنويسد: «فدع الحسد؛ فإنّك طالما لم تنتفع به، ولا تفسد سابقة جهادك بشرّة نخوتك؛ فإنّ الأعمال بخواتيمها. ولا تُمحّص سابقتك بقتال من لا حقّ لك في حقّه؛ فإنّك إن تفعل لا تضرّ بذلك إلّانفسك، ولا تمحق إلّاعملك، ولا تبطل إلّاحجّتك. ولعمري إنّ ما مضى لك من السابقات لشبيهٌ أن يكون ممحوقاً لا اجترأت عليه من سفك الدماء، وخلاف أهل الحقّ، فاقرأ السورة الّتي يذكر فيها الفلق، وتعوّذ من نفسك، فإنّك الحاسد إذا حسد!!» [حسادت را كنار بگذار؛ زيرا اين همه مدّت كه حسادت ورزيدى سودى نبردى. و سابقۀ درخشان جهادت را با خودخواهيت خراب نكن؛ زيرا
كارها به سرانجام و عاقبتش بستگى دارد. سابقهات را به وسيلۀ پيكار با كسى كه در حقّ او حقّى ندارى از بين نبر. اگر اين كار را انجام دهى ضررش تنها متوجّه خودت است، و فقط اعمال نيك گذشتهات را خراب مىكنى، و حجّتت را سست و باطل مىنمايى. به جانم سوگند گويا سوابق درخشان تو همه از بين رفته است و اين، به خاطر خونهايى است كه ريختى و مخالفتى كه با اهل حقّ كردى، پس سورهاى را كه در آن از «فلق» ياد شده بخوان و از شرّ خودت به خدا پناه ببر چرا كه تو همان حسود هستى آنگاه كه حسد مىورزد]!!
و در نامهاى به حضرت مىنويسد: «فلمّا استوثق الإسلام وضرب بِجِرانه(1)، عدوت عليه، فبغيته الغوائل، ونصبت له المكائد، وضربت له بطن الأمر وظهره، ودسست عليه وأغريت به، وقعدت - حين استنصرك - عن نصره، وسألك أن تدركه قبل أن يمزّق، فما أدركته، وما يوم المسلمين منك بواحد، لقد حسدت أبابكر والتويت عليه، ورمت إفساد أمره، وقعدت في بيتك، واستغويت عصابة من الناس حتّى تأخّروا عن بيعته، ثمّ كرهت خلافة عمر وحسدته، واستطالت مدّته وسُررت بقتله، وأظهرت الشماتة بمصابه، حتّى أنّك حاولت قتل ولده لأنّه قتل قاتل أبيه، ثمّ لم تكن أشدّ منك حسداً لابن عمّك عثمان...» [چون پايههاى اسلام محكم گشت و ثابت گرديد و استقرار يافت، به دشمنى با آن برخاستى، پس به ستم، فتنهها در آن برپا كردى، و برايش توطئه چينى كردى، و از درون و برون به آن ضربه زدى، و عليه آن دسيسه نمودى، و مردم را تحريك كردى، و هنگامى كه از تو يارى خواست كوتاهى كردى، و از تو خواست قبل از آنكه از هم بهپاشد او را در يابى امّا تو رهايش كردى. روزهاى زيادى است كه مسلمين از تو بد مىبينند. به ابوبكر حسد ورزيدى، و عليه او كارشكنى كردى، و قصد ويران نمودن حكومتش را كردى، در خانهات نشستى و گروهى از مردم را فريب دادى تا آنكه در بيعتش تأخير كردند، سپس از خلافت عمر ناراضى بودى و به او حسد مىورزيدى. او مدّتى طولانى حكومت كرد و تو از قتل او خوشحال شدى، و با مرگش شماتت كرده و اظهار شادى نمودى تا آنجا كه تلاش كردى تا پسرش را كه قاتل پدرش را كشته بود، بكشى. و پس از آن، حسودتر از تو نسبت به پسر عمويت عثمان كسى نبود...].
و يا در نامهاى ديگر به حضرت عليه السلام چنين گستاخى مىكند: «أمّا بعد: فإنّا كنّا نحن وإيّاكم يداً جامعة، وإلفة أليفة، حتّى طمعت يابن أبي طالب، فتغيّرت وأصبحت تعدّ نفسك قويّاً على من عاداك بطغام أهل الحجاز، وأوباش أهل العراق، وحمقى الفسطاط، وغوغاء السواد، وايم اللّه لَينجَلينّ عنك حمقاها، ولَينقِشعنّ عنك غوغاؤها انقشاع السحاب عن السماء.
قتلْتَ عثمان بن عفّان، ورقيت سلّماً أطلعك اللّه عليه مطلع سوء، عليك لا لك. وقتلْتَ الزبير وطلحة، وشرّدت اُمّك عائشة، ونزلت بين المصرين فمنّيت وتمنّيت، وخُيّل لك أنّ الدنيا قد سُخِّرت لك بخيلها ورجلها، وإنّما تعرف اُمنيّتك، لو قد زرتك في المهاجرين من الشام بقيّة الإسلام، فيحيطون بك من ورائك، ثمّ يقضي اللّه علمه فيك، والسلام على أولياء اللّه» [امّا بعد: ما و شما قدرت واحد و دوستانى متّحد بوديم، تا وقتى كه تو اى پسر ابى طالب در خلافت طمع كردى، آنگاه تغيير رفتار دادى، و چون افراد پست و فرومايۀ حجاز و اوباش عراق و احمقهاى مصر و بىفرهنگان و هوچىگران جنوب عراق دورت را گرفتند خود را نيرومندتر از دشمنانت شمردى. به خدا سوگند آن احمقها در هنگام نبرد از اطرافت پراكنده مىشوند، و هوچى گران مانند پراكنده شدن ابرها در آسمان متلاشى شده تو را تنها مىگذارند. عثمان بن عفّان را كشتى. بر نردبان سلطه جويى چنان بالا رفتى كه خداوند عاقبت اين صعود را به ضرر تو به شرّ و بدى رقم زد. و عاقبت اين كار به ضرر تو بود نه به سودت. زبير و طلحه را كشتى و مادرت عايشه را گريزاندى و در عراق منزل نمودى. به ديگران و خودت اميد واهى دادى و گمان كردى كه دنيا همۀ سپاهيان و مردان جنگيش را به خدمت تو آورده است. تو فقط آرزوى خويش را مىشناسى، امّا آنگاه كه در ميان مهاجران از شام كه باقيماندۀ نسل اوّل اسلامند تو را زيارت كنم، و ايشان تو را از هر سو به محاصره در].
1) - [«جِران»: جلوى گردن شتر، مىگويند: «ألقى البعيرُ جِرانَه» يعنى شتر سينه بر زمين زد و خوابيد و جلوى گردن خود را بر زمين گذاشت. و «ضربالإسلام بِجِرانه»: اسلام قوى شد و استقرار يافت].
آورند، علم و تقدير خداوند دربارۀ تو محقّق خواهد شد، و سلام بر اولياى خدا](1).
كدام انسان پست و بىفرهنگ، و عامى جاهل و بىسوادى از اين امّت، مىتواند براى نويسندۀ اين سخنان شرمآور كمترين ايمان دينى تصور كند؟! يا به اندازۀ يك تار مو حيا و خوددارى در اين شخص ببيند؟! يا نسبت به كتاب خدا كه همۀ اهلبيت را از هر پليدى طاهر مىداند وعلى آقاى عترتِ پيامبر است، و او را نَفْس پيامبراكرم صلى الله عليه و آله معرّفى مىنمايد، و ولايت واطاعت از على را به همراه ولايت و اطاعت از خدا و رسولش ذكر مىنمايد، ذرّهاى فروتنى در وجود اين شخص مىيابد؟!
آرى، از كسى كه از پستان هند جگر خوار شيرخورده، و در دامان «حمامه» تربيت شده، و زير پرچم فحشاء و زنا (و در فاحشه خانههاى حجاز) بزرگ شده، و مولود خاندان اميّه و ميوۀ آن درخت ملعونِ در قرآن، باشد جز اين انتظارى نيست. او بايد هم اين چنين بى پروا سخن بگويد و در تهمت زدن و دروغ بستن به مولا اميرالمؤمنين زياده روى كند؛ (ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ )(2)[انسان هيچ سخنى را بر زبان نمىآورد مگر اينكه همان دم، فرشتهاى مراقب و آماده براى انجام مأموريّت و ضبط آن است].
معاويه فردى غافل و ناآگاه است و هيچ اعتنايى به اين سخن پيامبر دربارۀ على عليه السلام ندارد، سخنى كه تمام امّت اسلام آن را مسلّم مىدانند: «أنت الصدّيق الأكبر، أنت الفاروق الّذي تفرق بين الحقّ والباطل، وأنت يعسوب الدين»(3)[اى على! تو صدّيق اكبر، و آن ميزان و فاروقى هستى كه حق را از باطل جدا مىكند، و تو رئيس و امير دين اسلام هستى].
و سخن حضرت صلى الله عليه و آله: «عليّ مع القرآن والقرآن معه، لا يفترقان حتّى يردا عليّ الحوض» [على با قرآن، و قرآن با على است، و از هم جدا نمىشوند تا زمانى كه در حوض كوثر بر من وارد شوند].
و سخن حضرت صلى الله عليه و آله: «عليّ مع الحقّ والحقّ مع عليّ، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض يوم القيامة»(4)[على باحق، و حق با على است، و اين دو از هم جدا نمىشوند تا زمانى كه در روز قيامت و نزد حوض كوثر بر من وارد شوند].
و صدها و هزاران روايت ديگر كه در شأن على عليه السلام بر زبان مبارك سرور عالميان رسول اكرم صلى الله عليه و آله جارى گشته است.
آن طغيان گرِ بىدين، دشمنى با اميرالمؤمنين را به جايى رسانده بود كه طاقت نداشت نام ايشان را بشنود و از بردن نام او نهى مىكرد. روايت شده كه على بن ابى طالب عليه السلام از نبود عبداللّه بن عبّاس سؤال كرد و گفت: «ما بال أبي العبّاس لم يحضر؟!»(5)[چه شده ابى العبّاس نيامده است؟!]. پاسخ دادند: براى او فرزندى به دنيا آمده است. وقتى على عليه السلام نماز را اقامه كردند فرمودند: «امضوا بنا إليه» [بياييد پيش او برويم]. به نزد او رفته و قدم نو رسيده را تبريك گفته و فرمود:
«شكرت الواهب وبورك لك في الموهوب، ما سمّيته؟» [شكر گزار خداوند بخشنده باش و فرزند بخشيده شده بر تو مبارك باشد. نامش را چه گذاشتى؟]. عرضه داشت: «أوَ يجوز لي أن أسمّيه حتّى تسمّيه؟!» [آيا مىتوانم قبل از شما نامى بر او بگذارم؟!]. پس فرمود كه بچه را آوردند و آن را گرفته و كامش را برداشت و برايش دعا فرمود. سپس او را به پدرش داد و فرمود: «خذه إليك أبا الأملاك، قد سمّيته عليّاً وكنّيته أبا الحسن» [بگيرش اى أبا الأملاك! او را على ناميدم، و كنيهاش را أبا الحسن قرار دادم]. وقتى كه معاويه بر مسند قدرت نشست به ابن عبّاس گفت: «ليس لكم اسمه وكنيته، قد كنّيتُه أبا محمّد؛].
1) - تفصيل اين نامهها در شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد يافت مىشود؛ شرح نهج البلاغة 3:41 و 412 و 448؛ و 4:50 و 51 و 201 [82/15 و 87 و 186؛ و 134/6-135؛ و 252/17-253]. وبه طور پراكنده در جمهرة الرسائل 1:398-483 به چشم مىخورد.
2) - سورۀ ق: 18.
3) - الحاوي الفتاوى، سيوطى [196/2].
4) - ر. ك: ص 310-311 از اين كتاب.
5) - [كنيۀ عبداللّه بن عبّاس: «أبو العبّاس» بوده است].
فجرت عليه» [حقّ نداريد او را با آن اسم و لقب بخوانيد، من كنيۀ او را ابو محمّد مىگذارم]. و همين كنيه برايش ماند(1).
اين گونه بود كه بنى اميه هر گاه مىشنيدند نام بچهاى على است او را مىكشتند(2)، و از اين رو مردم نام فرزندانشان را عوض مىكردند. زين الدين عراقى(3)اين مطلب را بيان كرده است.
1 - وقتى كه نعيم بن صهيب بن عَلِيّه، به شهادت رسيد، پسر عموى او با هم نام او نعيم بن حارث بن عَلِيّه، نزد معاويه آمد و پيكر او نزد معاويه بود و گفت: اين كشته، پسر عموى من است، پس او را به من ببخش تا دفنش كنم. معاويه پاسخ داد:
ما اجساد آنها را دفن نمىكنيم زيرا شايستۀ تدفين نيستند. به خدا سوگند آنها نگذاشتند ما جسد عثمان را دفن كنيم تا سرانجام مخفيانه اين كار را كرديم. نعيم گفت: به خدا سوگند اگر اجازه ندهى او را دفن كنم تو را رها كرده و به آنها مىپيوندم. معاويه گفت: «ويحك ترى أشياخ العرب لا نواريهم وأنت تسألني دفن ابن عمّك»؟! [واى بر تو، مىبينى كه ما بدن بزرگان عرب را دفن نمىكنيم آن وقت از من مىخواهى اجازه دهم پسر عمويت را دفن كنى]؟! سپس به او گفت: اگر خواستى دفنش كن، و اگر خواستى رهايش كن. آن گاه جسد پسر عمويش را به او داد و او هم آن را دفن كرد(4).
2 - وقتى عبد اللّه بن بديل به شهادت رسيد معاويه و عبداللّه بن عامر بر سر او حاضر شدند، آنگاه عبداللّه كه رفيق او بود عمّامۀ وى را بر صورتش گذارد و برايش دلسوزى نمود. معاويه گفت: آن را از روى صورتش بردار. عبداللّه پاسخ داد: به خدا سوگند تا زندهام نمىگذارم او را مُثله كنيد. معاويه گفت: «اكشف عن وجهه فإنّا لانمثّل به فقد وهبته لك»(5)[عمّامه را از روى صورتش بردار، او را به تو بخشيدم و صورتش را مُثله نمىكنيم].
نسب شناس معروف ابو جعفر بغدادى در كتاب «المحبّر»(6)از يكى از نامههاى معاويه به زياد بن سلمه چنين نقل مىكند: «من كان على دين عليّ ورأيه فاقتله وامثل به» [هر كس به دين و اعتقاد على عليه السلام است او را بكشيد و مُثله كنيد].
3 - در جنگ صفّين معاويه نذر كرده بود كه زنان قبيله ربيعه را به اسارت بگيرد، و زنهايى را كه جنگيدهاند بكشد(7).
4 - باوردى نقل مىكند: عمير بن قرّه ليثى يكى از اصحاب رسول خداست كه در صفيّن حاضر بود و به شدّت با معاويه و اهل شام مىجنگيد، تا آن جا كه معاويه سوگند ياد كرد اگر به او دست يابد در گوشهايش سرب مذابّ مىريزد(8).
اين جنايات هولناك و محرّمات قطعى، بخشى از زشتيهاى پسر هند است كه در صفيّن يا مرتكب آنها شده و يا تصميم بر آن داشته است. آيا اين از اسلام است كه از دفن كسى كه زير پرچم حقّ به همراه اميرالمؤمنين عليه السلام به شهادت مىرسد جلوگيرى مىشود، در حالى كه اسلام مىگويد: جنازۀ مؤمن بايد به سرعت دفن شود؟! آيا ياران نيكوكار و پيشگام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و پس از آن تابعانى كه به نيكى در راهشان گام برداشتند نزد معاويه همه خارج از دين هستند؟! يا اينكه معاويه دربارۀ ايشان از هواى نفس فرومايه و مُهلكۀ خويش تبعيّت كرد و با اين كار بر زخم كهنهاى كه از آنها
1) - كامل مبرّد 2:157[497/1].
2) - تهذيب التهذيب 7:319[281/7].
3) - اين شخص عبدالرحيم بن الحسين، ابوالفضل زين الدين، معروف به حافظ مىباشد كه در سال (806) ه ق در گذشته است.
4) - كتاب صفّين، ابن مزاحم: 293، چاپ مصر [ص 259]؛ تاريخ طبرى 6:14[26/5، حوادث سال 37 ه]؛ شرح ابن أبى الحديد 1:489[207/5، خطبۀ 65].
5) - كتاب صفّين: 277، چاپ مصر [ص 246]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد 1:486[197/5، خطبۀ 65].
6) - المحبّر: 479.
7) - كتاب صفّين: 231، چاپ مصر [ص 294].
8) - الإصابة، ابن حجر 3:35 [شمارۀ 6052].
به خاطر يارى حقّ در دل داشت، مرهم گذاشت. و كارهاى ذلّت بارى از اين دست كه هيچ مناسبتى با اسلام ندارد از معاويه بسيار سرزده است! آيا مُثله نمودن مسلمانى كه افكار او با هواهاى نفسانى فرزند هند جگر خوار مخالف باشد جايز است؟! در حالى كه حتّى مُثله نمودن حيواناتى چون سگ هار و وحشى(1)در اسلام حرام است، چه رسد به شايستهترين مؤمنان، و پيامبر اسلام كسى را كه حيوانى را مُثله كند لعن كرده است؟!(2). پس چه شده كه پسر هند مُثله نمودن هر كسى كه بر دين و اعتقاد على عليه السلام است، را جايز مىداند در حالى كه دين على عليه السلام همان دين رسول خدا و اسلام مقدّسى است كه محمّد آن را آورده است!؟
معاويه نذر كرده است كه اگر بر قبيلۀ ربيعه پيروز شد زنان آنان را به خاطر آنكه شوهرانشان دوستدار على عليه السلام هستند به اسارت ببرد، آيا چنين نذرى منعقد مىشود؟! اينكار در اسلام شرعاً حرام است و نذر تنها در موارد اطاعت الهى و دست كم مواردى كه رجحان داشته باشد منعقد مىشود، به بيانى كه پيش از اين گذشت(3). كدام كتاب و سنّت به كسى كه خود را پيرو آن دو مىداند اجازۀ چنين نذرى را مىدهد؟! و او را مجاز مىداند كه بر اين كار صيغۀ نذر جارى كرده و «للّه عَلَيّ كذا» بگويد؟
آيا در شريعت اسلام جايز است كسى سوگند بخورد كه سرب مذاب در گوشهاى فردى مسلمان بريزد، شخصى كه از اصحاب عادل پيامبر است و تابع هواى نفس معاويه نبوده و در برابر گمراهى او خاضع نشده و سر فرود نياورده است؟! اصلاً امكان دارد كسى به خداى محمّد و على سوگند بخورد در حالى كه آنها و خدايشان از چنين سوگندى و گويندۀ آن بيزارند؟!
يا شايد معاويه به خداى پدرانش سوگند خورده است، همانها كه اركان شرك و بت پرستى و بندگان هُبل بودند و گناهان سنگينى كه آنها را شايستۀ آتش دوزخ مىسازد، را به دوش مىكشند.
(وَ سَيَعْلَمُ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ )(4)[آنها كه ستم كردند به زودى مىدانند كه بازگشتشان به كجاست].
تا اينجا دانستيم كه معاويه كيست و چه اعمال بيگانۀ از اسلام و پليدى دارد؟! امّا آيا او ذرّهاى عمل خير و شايسته دارد تا كمى كفّۀ نيكيها را در ترازوى اعمالش سنگين كند، يا آنكه هر چه مىتوانسته است با اعمال زشت و ويرانگر كفّۀ بديهايش را سنگين و طرف خوبيها را سبك نموده است؟! و هر گونه وزن و پيمانه كنيم باز وزن و پيمانه كمتر از جرايم سنگينش مىباشد و تطفيف رخ داده است. كاش پسر هند براى جنگيدن با اميرالمؤمنين عليه السلام ايرادات و بهانههايى مىتراشيد تا در آنها به دقّت نظر مىكرديم و اعمال زشتى را كه در پسِ آنها قرار دارند كمى توجيه مىكرديم. امّا آن بيچارۀ ذليل نتواسته چيزى را به عنوان بهانه و دليل بياورد كه برهانهاى فراوان بر ضدّ آن نباشد، و منطق روشن آن را باطل نسازد. او در اين راه دو تهمت سنگين بر مولا اميرالمؤمنين عليه السلام زده است تا ساحت مقدّس آن حضرت را به گمان خود به پليدى بيالايد و حال آنكه با معلوم شدن دروغ او نزد مردم، بيش از پيش زشتىهاى خود را آشكار ساخته است:
1) - طبرانى اين روايت را [در المعجم الكبير 100/1، ح 168] به سند صحيح از طريق اميرالمؤمنين على عليه السلام نقل كرده است. همينطور «زيلعى» در نصبالراية 3:120؛ و سرخسى در شرح السير الكبير 1:78.
2) - بخارى در صحيح آن را نقل كرده است [2100/5، ح 5196] در باب ما يكره من المثلة، از طريق ابن عمر.
3) - ر. ك: ص 729 از اين كتاب.
4) - شعراء: 227.
تهمت نخست: معاويه به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت الحاد و نامسلمانى مىدهد و مىگويد او نماز نمىخواند. اين درحالى است كه اسلام به وسيلۀ شمشير او رشد كرد و آشكار گرديد، و نماز به دست او بر پا شد. و او با اين نيرنگ تودۀ مردمان فرومايۀ شام را مىفريبد.
جاحظ در كتاب «الردّ على الاماميّة» مىنويسد:
معاويه در پايان سخنرانى هايش مىگفت: «اللّهمّ إنّ أبا تراب، ألحد في دينك، وصدّ عن سبيلك، فالعنه لعناً وبيلاً، وعذّبه عذاباً أليماً» [خدايا أبوتراب كافر شد و انسانها را از طريق هدايت بازداشت، پس او را به شدّت لعنت كن و به عذابى دردناك گرفتار نما]. و اين را به همه جا نوشت تا انجام دهند. و به اين ترتيب، گفتنِ اين كلمات بر منبرها رايج شد، و اين تا زمان عمر بن عبد العزيز ادامه داشت(1).
اين فرد خوار و ذليل تلاش مىكرد اميرالمؤمنين عليه السلام را در دوران حياتش با چنين تهمتهاى ناروايى بدنام كند، و پس از شهادت حضرت نيز دست از گمراهى و ستمكاريش بر نداشت تا آنجا كه امّت نادان و عوام گمان كردند كه اين دشمنى شديد او با امام عليه السلام براساس ديانت او و براى خداست. به همين جهت پس از شهادت مولا او براى كارگزارانش چنين نوشت: «سلام عليكم، فإنّي أحمد إليكم اللّه الّذي لا إله إلّاهو. أمّا بعد: فالحمد للّهالّذي كفاكم مؤنة عدوّكم، وقتلة خليفتكم، إنّ اللّه بلطفه وحُسن صنعه أتاح لعليّ بن أبي طالب رجلاً من عباده فاغتاله فقتله، فترك أصحابه متفرّقين مختلفين، وقد جاءتنا كُتُبُ أشرافهم وقادتهم يلتمسون الأمان لأنفسهم وعشائرهم، فأقبلوا إليّ حين يأتيكم كتابي هذا بجهدكم وجندكم، وحسن عدّتكم، فقد أصبتم بحمد اللّه الثأر، وبلغتم الأمل، وأهلك اللّه أهل البغي والعدوان»(2)[سلام بر شما، سپاس و ستايش خويش را از خداوند كه جز او شايستۀ پرستش نيست، بر شما ابراز مىكنم. امّا بعد: خدا را شكر كه بار زحمت نابودى دشمن شما و قاتل خليفۀ شما را از دوشتان برداشت. خداوند با لطف و حسن تدبيرش مردى از بندگانش را مقدّر و مهيّا نمود تا در كمين على بن ابى طالب بنشيند و او را غافلگير كرده و بكشد. پس اصحابش پراكنده شده و به اختلاف پرداختهاند، و نامههاى بزرگان و رهبرانشان به ما رسيده است كه براى خود و قبيله خويش از ما امان خواستهاند. پس بلافاصله پس از اينكه نامهام به دست شما رسيد با تمام توان و سپاه خود و آمادگى كامل به سوى من بياييد. شكر خدا كه انتقام خون شما گرفته شد و به آرزويتان رسيديد و خداوند ستمكاران و متجاوزان را هلاك نمود].
وقتى كه عبداللّه بن عبّاس پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام نزد معاويه رفت، معاويه به او گفت: «الحمد للّهالّذي أمات عليّاً»(3)[سپاس خدايى را كه على را كشت].
حجابهاى غفلت و معصيت آن چنان قلب اين مرد را فرا گرفته است كه عبدالرحمن بن ملجم را از بندگان خدا مىشمارد كه خداوند سبحان او را براى آسيب رساندن به پيشواى هدايت مقدّر و مهيّا كرده است! و اين را از لطف و حُسن تدبير خدا مىشمارد! در حالى كه ابن ملجم، فرد بدبخت، سنگدل و رسوايى است كه عليه خليفه و امام وقت برخاسته و در حقّ امّت اسلامى جنايت كرده است، و با كشتن پيشواى امّت و جان رسول اكرم صلى الله عليه و آله لطمه و زيانى سهمگين و ابدى را بر پيكر امّت اسلامى وارد نموده است.].
او در زبان نبى اكرم صلى الله عليه و آله «أشقى الآخرين» [بدبختترين و گمراهترين فرد در امّت آخر الزمان]، و يا در حديث ديگر: «أشقى الاُمّة» [بدبختترين فرد امّت]، و «أشدّ الناس عذاباً يوم القيامة» [كسى كه در قيامت عذابش از همه شديدتر است] خوانده شده است. و فرمايش حضرت رسول صلى الله عليه و آله كه به او لقب «أشقى» (بدبختترين) دادند موجب شد كه به لقب «أشقى مراد» (بدبختترين فرد قبيلۀ مراد) معروف شود، به طورى كه اين لقب برايش شايع شده و از او در موارد زيادى از كتب تاريخ و حديث با اين لقب ياد شده است.
كاش مىدانستم معاويه براى اظهار خوشحالى از شهادت اميرالمؤمنين على عليه السلام كدام خدا را سپاس مىگويد و شكر مىگذارد؟! همان خدايى كه در قرآن خود، مزد رسالت نبى اكرم صلى الله عليه و آله را دوست داشتن على عليه السلام قرار داده است؟!
و در جريان مباهله على عليه السلام را جان و نَفْس پيامبر قرار مىدهد؟!
و پيامبرش را مأمور مىكند كه ولايت على عليه السلام را تبليغ كند و به او مىگويد كه اگر اين كار را نكند رسالتش را در هدايت مردم انجام نداده است؟!
آن خدايى كه اكمال دين و اتمام نعمت و رضايتش را به ولايت على عليه السلام مىداند؟!
و سه خصيصه را براى على عليه السلام به پيامبرش صلى الله عليه و آله وحى مىنمايد: «إنّه سيّد المسلمين، وإمام المتّقين، وقائد الغرّ المحجّلين» [او سرور مسلمين، پيشواى پرهيزگاران، و راهبر سفيد رويان است]؟!
خدايى كه دربارۀ على عليه السلام با فرستادهاش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پيمان مىبندد كه او پرچم هدايت، مشعل ايمان، امام اولياى من، و نور هر كس كه فرمانم برد، مىباشد؟!
خدايى كه على برايش پس از پيامبرش دوست داشتنىترين فرد است آن گونه كه در حديث «طير» آمده است؟!
خدايى كه در حديث خيبر آمده است كه على را دوست دارد و على هم او را دوست دارد؟!
خدايى كه پس از آنكه محمّد صلى الله عليه و آله را پيامبر خويش قرار داده، على را به عنوان وصىّ او انتخاب نموده است و بنا بر فرمايش صريح پيامبر او يكى از دو نفرى است كه برگزيدۀ خدا هستند؟!
خدايى كه خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله در حضور يكصد هزار نفر يا بيشتر، از او خواست كه دوستان على را دوست بدارد و دشمنانش را دشمن و فرموده: «من كنت مولاه فعليّ مولاه، أللّهمّ والِ من والاه، وعادِ من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله» [هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدايا! هر كه را دوستش مىدارد دوست بدار، و هر كه را دشمن اوست، دشمن بدار، و هر كس را كه ياريش مىكند، يارى كن و هر كس را كه على را خوار مىخواهد، خوار گردان]؟!
آيا كسى كه به خداى يگانه و روز جزا ايمان آورده، و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را باور داشته و گفتار و قرآنش را راست مىشمارد، از كشته شدن اميرالمؤمنين خوشحال شده و خدا را سپاس مىگويد؟! آيا مىتوان تصوّر كرد كه چنين حمد و سپاسى خطاب به خداى محمّد و على باشد، در حالى كه دين خدا با محمّد و على عليهما السلام بر قرار گشته و ستونهايش برافراشته شده است، و با تلاش آن دو، امّت اسلام به سعادت جاويدان رسيدهاند؟!
آرى، در يك صورت سپاس معاويه معقول است و آن اينكه سپاس و شكر را به درگاه «هبل» برده باشد، خداى پدران او و خداى خودش تا آخرين روزهاى دوران نبوّت كه اسلام آورد، البتّه اگر نگوييم خداى خود معاويه تا آخرين لحظۀ زندگيش؛ زيرا تا زمانى كه اين اراجيف بر زبانش جارى بود بت پرستى در اعماق جان او جاى داشت و با گوشت و پوست او آميخته بود.
وانگهى كدام مسلمان با شهادت پيشواى بر حقّ و به خاك رفتن طريق هدايت، به آرزويش مىرسد، جز كسى كه در منجلاب گمراهى فرو رفته باشد و در درياى كفر و الحاد به سختى شناور باشد؟!
و امّا سخن معاويه دربارۀ شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام كه گفت: «وأهلك اللّه أهل البغي والعدوان» [خداوند متجاوزان و ستمكاران را هلاك نمود]، را ببين و اين آيۀ كريمه را بخوان: (كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ )(1)[سخن بزرگى از دهانشان خارج مىشود!]. او چنان با پررويى اين حرف را مىزند كه گويى خودش از گروه متجاوزان و ستمكاران نيست - در حالى كه خودش و گروهش به فرمايش صريح پيامبر اكرم گروه تجاوز گران داخلى هستند - و كسانى را كه به گمانش لباس تجاوز و ستم پوشيدهاند به باد تقبيح و انتقاد مىگيرد! آرى، تدبيرى است كه ساز ناهمگون بر مىآورد(2). آيا تجاوز كار كسى است كه عليه امام زمانش قيام مسلّحانه كرده و به جنگ برخاسته، يا امام وقت - كه به نصّ قرآن معصوم است - تجاوز كار است؟! پناه بر خدا. اگر آن جماعت، دشمنِ حضرت امير عليه السلام بودهاند، و او دشمن آنها بوده است، پس بنابر احاديث فراوان، آنها دشمن خدا و دشمن پيامبرش به شمار مىروند، و اين دعاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله - كه به تواتر نقل شده است -: «وعادِ من عاداه، واخذل من خذله» [خدايا دشمنش را دشمن بدار، و هر كس او را خوار مىخواهد خوار گردان] شامل حال آنها خواهد شد.
تهمت دوّم: تهمت بزرگى كه معاويه به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت داده، و بهانهاى كه پسر هند جگرخوار آن را دستاويز خود قرار داده تا مردم را از يارى امام عليه السلام باز دارد وبراى جنگ با حضرت بسيج كند، اين است كه معاويه خونخواه عثمان است و خون او بر گردن على عليه السلام است. كسى كه مىخواهد دربارۀ اين ادّعاى معاويه داورى كند بايد چند حقيقت را مدّ نظر قرار دهد:
نخست: خود معاويه شاهد واقعۀ قتل عثمان نبوده تا ببيند چه كسى مستقيماً او را كشته است. و نه تنها در يارى عثمان درنگ نمود، بلكه دوست داشت عثمان كشته شود تا خون او را بهانهاى واهى قرار داده و پس از او به حكومت برسد.
دوم: اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان قتل عثمان يا خارج از مدينه منوّره بوده است كه در اين صورت غير ممكن است او خود، قاتلِ عثمان يا برپا كنندۀ واقعه باشد. يا در مدينه در خانهاش نشسته بوده و به نفع يا ضرر عثمان كارى نكرده است.
سوم: بر اساس توطئههاى معاويه و با اشارۀ عمرو عاص گواهىهاى دروغ(3)فراوانى عليه على عليه السلام كه پاكترين مردم نسبت به خون عثمان بود، شكل گرفت. و مىتوان گفت عمرو عاص با مكر و حيلهاش تنها عامل اصلى قتل عثمان بود به طورى كه فرياد او گوش دنيا را پر كرده است كه گفت: «أنا أبو عبداللّه قتلتُه وأنا بوادي السباع» [من عمرو عاص ملقب به
1) - كهف: 5.
2) - [در عبارت متن ضرب المثل «حَنَّ قِدْحٌ ليس منها» بكار رفته است. «حنّ» يعنى بانگ بر آورد و صدا كرد، و «قدح» به يكى از تيرهاى ميسر و قمارمىگويند. هنگامى كه يكى از تيرهاى قمار از جنس تيرهاى ديگر نباشد و بازيگر آن را به گردش در آورد صدايى از او در مىآيد كه با صداى تيرهاى ديگر تفاوت دارد و معلوم مىشود كه اين تير از جمله تيرهاى ديگر قمار نيست. اين ضرب المثل جايى استفاده مىشود كه شخصى خود را داخل قبيله و در گروهى معرّفى مىكند در حالى كه از آنان نيست، يا خود را مدح و ستايشى مىكند كه اهل آن نيست. در اينجا معاويه خود را در زمرۀ مخالفان تجاوز وستم و مبارزين با آن معرفى مىكند و پر واضح است كه از آنان نمىباشد و به قول ما، او اين كاره نيست و لاف دروغين مىزند، و بلكه خود سركردۀ متجاوزان و ستمكاران مىباشد؛ ر. ك: امثال العرب 3:591؛ مجمع الأمثال، ميدانى 1:251، شمارۀ 1018].
3) - ر. ك: وقعة صفّين: 49-57 [ص 44-51]؛ الاستيعاب، سرگذشت شُرحبيل 1:589 [القسم الثاني/ 700، شمارۀ 1168]؛ اُسد الغابة 2:392[514/2، شمارۀ 2410]؛ الكامل في التاريخ، ابن أثير 3:119[360/2، حوادث سال 36 ه]؛ شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد 1:139 و 249 و 250 [71/2-73، خطبۀ 26؛ و 79/3-83، خطبۀ 43].
ابوعبداللّه هستم كه عثمان را در حالى كه در «وادى السباع»(1)بودم كشتم].
چهارم: عثمان را مهاجران و انصار و برجستهترين اصحاب عادل محمّد صلى الله عليه و آله و مردان مجتهدى كشتند كه نخست، حجّت را بر وى تمام كردند، و براى او اثبات نمودند كه از قرآن و سنّت منحرف گشته است، و به حكم قرآن(2)خونش هدر است؛ بنابراين نمىتوان از قاتلان او انتقام گرفت يا آنها را قصاص كرد. اميرالمؤمنين هم يكى از مهاجران بود و مانند آنان آمد و شد كرد و ورود و خروجش در امور بسان آنان بود، و نمىتوان گفت خداوند همۀ ايشان را بر گمراهى همداستان كرده و همۀ آنها را كور و چشم بسته قرار داده است.
اين حقيقت را اميرالمؤمنين عليه السلام در نامههايش به معاويه(3)ياد آور شده، و تنى چند از اصحاب به آن استدلال نمودهاند. از آن جمله مىتوان كلام صحابى بزرگ هاشم مرقال(4)، و عمّار ياسر(5)، كه قبلاً گفتيم وى در كتاب و سنّت ستايش شده است، و أبو طفيل(6)آن پير و صحابى بزرگ، و عبدالرحمن بن عثمان(7)، را برشمرد. بنابراين، اگر على عليه السلام آنان را پناه داده و كمك كرده و نگذاشته باشد بدخواهان به آنان تعدّى نمايند چه گناهى مرتكب شده است.
پنجم: همۀ كسانى كه در سپاه اميرالمؤمنين عليه السلام بودند و يا ديگرانى كه بين آنها و على رشتۀ محكم مودّت و محبّت كشيده شده بود، قاتلان عثمان نبودند و بسيارى از آنان هيچ نقشى در قتل او نداشتند، و در جريان قتل عثمان نه سخنى گفته و نه حكمى صادر كردهاند. در ميان ايشان افرادى شناخته شده از اصحاب عادل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وجود داشتند كه تنها امام بر حقّ خود را شناخته و تحت پرچم ولايت او جاى گرفته و به او پناه آورده بودند؛ پس پسر صخر (معاويه) به كدام دليل و حجّت شرعى قتل تمامى ايشان را جايز مىداند؟! و پس از شهادت مولا اميرالمؤمنين عليه السلام و پيش از آن، يك به يك آنها را در سرزمينهاى مختلف دنبال كرده و به طرزى فجيع همگان را به شهادت مىرساند؟!
ششم: اصلاً ولىّ دَم و صاحب خون عثمان فرزندان او بودهاند نه معاويه تا بخواهد آن را بهانۀ جنگ قرار دهد. و اگر هم آنان حقّ قصاص داشته و ناتوان از استيفاى آن بودهاند بايد در كارشان به خليفۀ وقت يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام رجوع مىكردند تا او مسأله را بررسى كرده و حكم قطعى الهى را بيان نمايد؛ زيرا او به گفتۀ صريح رسول اكرم صلى الله عليه و آله بهترين قاضى و داور در ميان امّت اسلام است.
بله، خونهايى از خويشان معاويه بر عهدۀ اميرالمؤمنين عليه السلام مىباشد: برادرش حنظلة بن ابى سفيان، جدّ مادريش عتبة بن ربيعه، دائيش وليد بن عتبة بن ربيعه، و پسر عموهايش عاص بن سعيد بن عاص بن اُميّه، و عقبة بن أبى معيط بن أبى عمرو بن اُميّه، كه همگى با شمشير با كفايت اميرالمؤمنين عليه السلام بقتل رسيدهاند. امّا هيچ گاه از آنها سخنى بر لب نراند؛ زيرا مىدانست مسلمانان با او همراهى نمىكنند؛ چرا كه آن بت پرستان به جنگ با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برخاستند و به سرانجام بد كردار خود رسيدند. او براى توجيه تجاوزكاريش به مسألۀ خون عثمان پناه برد، آن هم به شيوۀ جاهليّت كه هر يك از افراد قبيله، خود را براى خونخواهى كشتۀ قبيله ذىحقّ مىشمرد، هر چند كه با آن كشته نسبت خويشاوندى].
1) - [«وادي السباع»: سباع جمع سَبُع (درّنده) است، مكانى است بين بصره و مكّه كه از آنجا تا بصره پنج ميل فاصله است، زبير بن عوام در اين مكان به قتل رسيد؛ معجم البلدان 343/5].
2) - ر. ك: آنچه در ص 852-859 از اين كتاب گذشت.
3) - ر. ك: أنساب الأشراف، بلاذرى 5:195 و 372 [350/6 و 134].
4) - نگاه كن: تاريخ طبرى 6:23[43/5، حوادث سال 37 ه]؛ شرح ابن أبى الحديد 2:278[35/8، خطبۀ 124].
5) - نگاه كن: ص 843-844 از اين كتاب.
6) - ر. ك: الإمامة والسياسة 1:158[165/1]؛ تاريخ ابن عساكر 7:201[116/26-117، شمارۀ 3064؛ و در مختصر تاريخ دمشق: 293/11].
7) - نگاه كن: الإمامة والسياسة 1:92[96/1].
دورى مىداشت. اين شيوۀ جاهلى و نامشروع در گوش مردم شام كه از اصول و تعاليم و آداب اسلام بيگانه بودند، اثر مىگذاشت و معاويه از همين طريق آنان را فريب داد و با دروغگويى و زبان بازى بر آنها دست يافت؛ بنابراين جنگ سختى كه معاويه راه انداخت چيزى جز اثر عُقدههاى جاهليّت و كينههاى «بدر» و «اُحد» نبود. جنگى كه معاويه آن را برپا كرد تا انتقام خون مشركان بنى عبد شمس را بگيرد، و اين حقيقت بر همگان حتّى دختران خانه نشين كه از جريانات سياسى بىخبرند آشكار بود(1).
هفتم: نخستين وظيفۀ معاويه اين بود كه در برابر بيعتى كه به درستى انجام گرفته بود سر فرود آورد، و با طفره رفتن و ترديد در بيعت، وحدتِ مسلمين را از بين نبرد، سپس نزاع را نزد صاحب بيعت برده و دعوايش را اقامه كند، و از ديدگاه او در اين مسأله متابعت نمايد؛ چنانكه در نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به معاويه آمده است: «وأمّا قولك: ادفع إليّ قتلة عثمان.
فما أنت وذاك؟! وها هنا بنو عثمان وهم أولى بذلك منك(2)فإن زعمت أ نّك أقوى على طلب دم عثمان منهم، فارجع(3)إلى البيعة الّتي لزمتك لأنّها بيعة شاملة لا يستثنى فيها الخيار، ولا يستأنف فيها النظر وحاكم القوم إليّ»(4)[امّا اينكه گفتى: «قاتلان عثمان را به من تسليم كن»، اين مسئله به تو چه ربطى دارد؟! پسران عثمان هستند، در اين امر آنها بر تو تقدّم دارند؛ اگر فكر مىكنى كه تو براى خونخواهى عثمان از آنها قوىترى، بايد به بيعتى كه برگردن توست سر فرود آورى؛ زيرا اين، بيعتى عمومى است كه شامل تو نيز مىشود و قابل تجديد نظر نيست، و آنگاه عليه قاتلان عثمان نزد من داد خواهى كن].
آن حضرت عليه السلام در نامۀ ديگرى به معاويه نوشتهاند: «وقد أكثرت في قتلة عثمان، فإن أنت رجعت عن رأيك وخلافك، ودخلْتَ فيما دخل فيه المسلمون، ثمّ حاكمت القوم إليّ حملتك وإيّاهم على كتاب اللّه، وأمّا تلك الّتي تريدها فهي خدعة الصبيّ عن اللبن.
ولعمري يا معاوية! لئن نظرت بعقلك دون هواك لتجدنّني أبرأ الناس من دم عثمان، ولتعلمنّ أنّي كنت في عزلة عنه، إلّاأن تتجنّى فتجنَّ(5)ما بدا لك»(6)[دربارۀ قاتلان عثمان فراوان حرف زدى. اگر ديدگاهت را تغيير داده و دست از مخالفت بردارى و چون ديگر مسلمانان با من بيعت كنى، و سپس دربارۀ قاتلان عثمان از من داورى طلب كنى، آنگاه شما و مسلمانان را به پذيرفتن دستورات قرآن وامىدارم، امّا آنچه را كه تو مىخواهى، چنان است كه به هنگام گرفتن كودك از شير، او را بفريبند. به جانم سوگند اى معاويه! اگر دور از هواى نفْس، به ديدۀ عقل بنگرى، خواهى ديد كه من نسبت به خون عثمان پاكترين افرادم، و مىدانى كه من از آن ماجرا دور بودهام، جز اينكه از راه خيانت مرا متّهم كنى، وحقيقت آشكارى را بپوشانى].].
1) - ر. ك: سخن اُمّ الخير دربارۀ جنگهاى معاويه كه در ص 891 گذشت.
2) - در نقل مبرّد آمده است: «وبعد: فما أنت وعثمان؟! إنّما أنت رجل من بني اُميّة، وبنو عثمان أولى بمطالبة دمه» [تو را چه به خون عثمان؟! توفقط مردى از قبيلۀ بنى اميّه هستى، و فرزندان عثمان حقّ خونخواهى او را دارند].
3) - در نقل مبرّد آمده است: «فادخل فيما دخل فيه المسلمون ثمّ حاكم القوم إليّ» [نظر عموم مسلمين را بپذير و در بيعت داخل شو، سپس از قاتلان عثمان نزد من دادخواهى كن].
4) - الإمامة والسياسة 1:88[92/1]؛ الكامل مبرّد 1:225[271/1]؛ العقد الفريد 2:284، 285 [137/4]؛ شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد 1:252[89/3، خطبۀ 43].
5) - «تجنّى عليه»: به او گناهى كه انجام نداده بود نسبت داد. «فُتجّن»: آن را مىپوشانى و مخفى مىكنى [در چاپى از شرح نهج البلاغة كه نگارندۀ الغدير برآن اعتماد كرده، «فتُجن» به ضمّ تاء آمده است، امّا در چاپى كه ما بر آن اعتماد كردهايم «فَتَجنّ» - به فتح تاء - آمده و معنا چنين مىشود: پس هر چه مىخواهى عليه من ادّعا كن، و ظاهراً اين ضبط با سياق نامه هماهنگتر است].
6) - الإمامة والسياسة 1:81[85/1]؛ العقد الفريد 2:284[136/4]؛ نهج البلاغة 2:7 و 124 [ص 367، نامۀ 6]؛ شرح ابن أبى الحديد 1:248؛ و 3:300[75/3، خطبۀ 43؛ و 35/14، نامۀ 6].
هشتم: طلحه و زبير پيش از معاويه و با همان هدفى كه او در نظر داشت عليه اميرالمؤمنين عليه السلام شورش كردند، و همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله را از سرا پردۀ خود خارج كردند، و امام عليه السلام پس از آنكه حجّت را بر آن دو تمام كرد با آنها جنگيد و در نامهاى به آنها چنين نگاشت: «وقد زعمتما أن(1)قتلت عثمان، فبيني وبينكما من تخلّف عنّي وعنكما من أهل المدينة(2)، ثمّ يُلزم كلّ امرئ بقدر ما احتمل، وزعمتما أنّي آويت قتلة عثمان، فهؤلاء بنو عثمان فليدخلوا في طاعتي، ثمّ يُخاصموا إليّ قتلة أبيهم. وما أنتما وعثمان إن كان قُتل ظالماً أو مظلوماً؟! وقد بايعتماني وأنتما بين خصلتين قبيحتين: نكث بيعتكما، وإخراجكما اُمّكما»(3)[شما پنداشتيد كه من عثمان را كشتهام، پس بياييد تا بين من و شما كسانى از اهل مدينه كه نه از من طرفدارى كردهاند و نه به يارى شما برخاستهاند داورى كنند، سپس هر كدام از ما به اندازۀ جرمى كه در آن حادثه داشته مسؤوليّت آن را پذيرا باشد. و گمان كردهايد كه من قاتلان عثمان را پناه دادهام، فرزندان عثمان موجودند، آنها از من اطاعت كنند آنگاه از قاتلان پدرشان نزد من دادخواهى كنند. عثمان را به حقّ كشته باشند يا به باطل به شما دو نفر چه ربطى دارد؟! حال آنكه شما با من بيعت كردهايد، و اينك مرتكب دو كار زشت شدهايد: پيمان بيعت را شكستهايد، و مادرتان را از خانه بيرون آوردهايد].
و به معاويه نوشت: «إنّ طلحة والزبير بايعاني، ثمّ نقضا بيعتهما، وكان نقضهما كردّتهما، فجاهدتهما بعد ما أعذرت إليهما، حتّى جاء الحقّ وظهر أمر اللّه وهم كارهون، فادْخُل فيما دخل فيه المسلمون»(4)[طلحه و زبير با من بيعت كردند و سپس بيعتشان را شكستند، و اين پيمان شكنى آنها همچون ارتداد بود، پس من هم پس از اتمام حجّت با آنها جنگيدم تا اينكه حق پيروز شد و امر خدا على رغم كراهت آنها چيره گشت؛ پس تو نيز چون ديگر مسلمانان با من بيعت كن].
آيا از نظر معاويه اين اتمام حجّتها كافى نبود؟! و همۀ دنيا شنيده بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده: «ما هو إلّاالكفر، أو قتال القوم» [دو راه بيشتر ندارم: يا اينكه به خدا كافر بشوم، و يا اينكه با اينها بجنگم].
آيا معاويه سرانجام ناگوار كار اصحاب جمل و پايان آن همه تكبّر و خودخواهى و هواپرستى و شهوت رانى را نديد كه چگونه هزاران فرد نيكوكار و بدكار از اهل حقّ و باطل كشته شدند و هيچ فايدهاى نصيب آنها نشد؟
بنابراين جنگ افروزى معاويه و شمشير كشيدنش كه منجر به كشته شدن هزاران انسان بيگناه يا گناه كار گشت، و مردان و زنان و كودكان بسيارى را بخاك و خون افكند، آن هم به بهانۀ خونخواهى يك نفر (عثمان) كه مجتهدانِ عادلِ امّت محمّد صلى الله عليه و آله پس از اتمام حجّت او را به قتل رسانده بودند، قطعاً از نظر شريعت ممنوع و حرام است و هيچ گونه مجوّز دينى ندارد.
و پسر هند جگر خوار در اين جريان هيچ حجّت شرعى نداشت آن گونه كه اميرالمؤمنين عليه السلام به او نوشت: «لست تقول فيه بأمر بيّن يُعرف له أثر، ولا عليك منه شاهد، ولست متعلّقاً بآية من كتاب اللّه، ولا عهد من رسول اللّه»(5)[تو در اين موضوع رأى درست و روشنى كه متّكى به سنّت پيامبر باشد ندارى، و نه شاهدى دربارۀ اين قضيّه دارى، و نه به آيهاى از قرآن يا سفارشى از رسول خدا صلى الله عليه و آله اشاره مىكنى].].
1) - [در هر دو مصدر بجاى «أن قتلتُ»، «أنّي قتلتُ» آمده است].
2) - افرادى مانند سعد بن أبى وقّاص، عبداللّه بن عمر، و محمّد بن مسلمه.
3) - نهج البلاغة 2:112 [ص 446، نامۀ 54]؛ الإمامة والسياسة 1:62[66/1].
4) - كتاب صفّين، نصر بن مزاحم: 34، چاپ مصر [ص 29]؛ العقد الفريد 2:284[136/4]؛ الإمامة والسياسة 1:81[85/1]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:248؛ و 3:300[75/3، خطبۀ 43؛ و 36/14].
5) - كتاب صفيّن، نصر بن مزاحم: 122 [ص 109]؛ شرح ابن أبي الحديد 3:412[86/15].
نهم: دستورات خليفۀ وقت بايد حتماً پيروى و اطاعت شود و سرپيچى از آن جايز نيست، و على عليه السلام دربارۀ قاتلان عثمان وظيفۀ همه را به خوبى روشن نمودند و در نامهاى به معاويه فرمودند: «وأمّا ما ذكرت من أمر قتلة عثمان، فإنّي نظرت في هذا الأمر، وضربت أنفه وعينه فلم أره يسعني دفعهم إليك ولا إلى غيرك، ولعمري لئن لم تنزع عن غيّك وشقاقك لتعرفنّهم عمّا قليل يطلبونك، لا يكلّفونك أن تطلبهم في برّ ولا بحر»(1)[امّا آنچه كه دربارۀ قاتلان عثمان ياد آور شدى، من در اين موضوع به خوبى انديشيدهام و تمام زوايا و مصالح و مفاسد آن را بررسى كردهام. وضعيت اين امر بگونهاى است كه نمىتوانم آنها را به تو يا ديگرى تحويل بدهم. بجانم سوگند اگر از گمراهى و بدخواهىات دست برندارى مىبينى كه آنها خودشان در پى تو برخواهند خاست و احتياجى نيست در خشكى و يا دريا دنبالشان بگردى].
آيا اين كلام امام عليه السلام به صراحت نشان نمىدهد كه او نمىتواند قاتلان عثمان را به هيچ فرد شورشى و خونخواهى، تحويل بدهد و درخواست تسليم قاتلان از او، از روى گمراهى و ضلالت، و دشمنى و ستيزهجويى است؟! آيا معاويه گمان مىكرد كه اميرالمؤمنين عليه السلام از ديدگاه خود به آنچه خوشايند معاويه است، فرود مىآيد؟! و از حقّ مىگذرد و مطابق هواى نفس او عمل مىكند؟! اين محال است. آيا بر معاويه واجب نبود كه در مقابل امر امامى كه قرآن او را پاك و منزّه معرّفى مىنمايد، گردن نهد و در برابر نظر او كه از قرآن جدا نمىشود تسليم و پذيرا باشد؟!
گوش بفرمان اميرالمؤمنين بودن قطعاً بر او واجب بوده است، حتّى اگر او على عليه السلام را بر حقّ نداند؛ زيرا خود اهل سنّت از رسول خدا صلى الله عليه و آله رواياتى را نقل كردهاند و به آن روايات براى تبعيّت از امثال معاويه و يزيد تمسّك مىكنند، كسانى كه پيشوايان ضلالت و گمراهى و حاكمانى جائر و ستمكار بودهاند. براى مثال به اين روايت كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است توجّه نماييد: «يكون بعدي أئمّة لا يهتدون بهداي، ولا يستنّون بسنّتي، وسيقوم فيهم رجال قلوبهم قلوب الشياطين في جثمان إنس» [پس از من پيشوايانى خواهيد داشت كه از هدايت من پيروى نمىكنند، و به سنّت من عمل نمىكنند، و در ميان ايشان مردانى خواهد بود كه دلهايشان قلوب شياطين است كه در بدن انسانى قرار گرفته است]. حذيفه با شنيدن اين سخن از حضرت مىپرسد: اى رسول خدا! اگر من آن زمان زنده بودم وظيفهام چيست؟ فرمودند: «تسمع وتطيع للأمير، وإن ضُرب ظهرُك، واُخذ مالك، فاسمع وأطع»(2)[گوش بفرمان و مطيع حاكم باش هرچند كه پشتت تازيانه بخورد و مالت گرفته شود، پس امر او را بشنو و اطاعت كن].
ديدگاه اهل سنّت دربارۀ حكّام ظالم و مُفسد اين است، تا چه رسد به امامى عادل كه تمامى شرايط و كمالات لازم براى خلافت را داراست، و دنيا پر است از رواياتى كه مىگويند پيروى از او واجب است، و موافقت با آراء و نظريّاتش كه همواره مطابق با حقيقت و دين خداست، لازم مىباشد.
دهم: اينكه چه كسى مستقيماً عثمان را به قتل رسانده مورد اختلاف است، آن گونه كه پيش از اين به تفصيل گذشت(3). از ميان متّهمان به قتل عثمان برخى در همان وقت كشته شدند، و آنها هم كه باقى بودند در سپاه اميرالمؤمنين عليه السلام شركت نداشتند و اميرالمؤمنين عليه السلام به هيچ يك از آنها پناه نداد. بنابراين هيچ كس نمىتواند از غير اين افراد - لشكريان على عليه السلام - خونخواهى كند و انتقام بگيرد. آنهايى را كه امام پناه دادند مباشر قتل عثمان نبودهاند بلكهت.
مسبّب آن بودهاند و عبارتند از مهاجران و انصار يا صحابۀ عدول كه مردم را عليه خليفه بسيج كردهاند، و همگى به استثناى عدّهاى انگشت شمار در اين كار شركت داشتهاند.
از اينها گذشته، آيا اينكه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام شخصاً خود را از شركت در قتل عثمان برى مىدانست - و اين را به طلحه و زبير و معاويه نوشت - و برجستهترين اصحاب پيامبر نيز گواهى مىدادند كه حضرتش در آن قتل دستى نداشته، و اين گواهى را از زمان قتل عثمان تا آغاز جنگ صفيّن تكرار مىكردند، و به طلحه و زبير و معاويه و همدستان آنها نوشتند، اينها همه در ديد معاويه به اندازۀ گواهىهاى دروغ و بهتان آميزى كه عناصرى بىسروپا و فرومايه سر هم بندى كردند، و خود معاويه با حقّه بازى و دسيسه ترتيب داد، و با تطميع و تهديد برگذارش كرد، ارزش نداشت؟! در حالى كه اوخوب مىدانست اميرالمؤمنين عليه السلام چه شخصيّتى است، و اصحاب شايسته رسول خدا كه برائت حضرتش را تأييد و تصديق مىكردند چه مقامى دارند؟ و همينطور مىدانست كه آن افراد پست و فرو مايۀ شورشى، كه عليه او جمع شده بودند چه كسانى هستند؟ آرى، معاويه همه اينها را مىدانست ولى فريفتۀ پادشاهى و حكومت بود و اين دو، براى فردى كه عطش و حرص و ولع حكومت كورش نموده، ارتكاب هر شرّ و گناهى را توجيه مىكنند.
حال كه با معاويه و بهانههاى بىارزش او دربارۀ جنگ افروزى در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام آشنا شديد، با ما همراه شويد تا دفاعيّۀ آخرين هواخواه و پشتيبان او - ابن حجر - را بررسى كنيم كه چون خويش را از يارى معاويه با تيغ و سنان محروم ديده، در بخشى از نگاشتههاى نامباركش در كتاب «الصواعق المحرقة» به آوردن بهانههايى بىاساس براى كارهاى معاويه پرداخته است. و چنان با اين مطالب عرض اندام مىكند كه گويا براهين قاطعى اقامه كرده و حجّت هايى استوار آورده است. هر چند ابن حجر نخستين كسى نيست كه به اين توجيهات تمسّك كرده، و ديگرانى چون ابن حزم و ابن تيميّه و ابن كثير بر او پيشى گرفتهاند، امّا او مطالب مختلفى را كه علماى پيشين اهل تسنّن در دفاع از معاويه آوردهاند جمع آورى كرده، و مقدارى بر آن افزوده و آب و رنگى نو به آنها داده است.
او در «صواعق»(1)مىنويسد:
از باورهاى اهل سنّت اين است كه جنگهايى كه ميان معاويه و على - رضى اللّه عنهما - در گرفته است از آن جهت نبوده كه معاويه بر سر خلافت با على كشمكش داشته است؛ زيرا چنانچه گفتيم(2)همه متّفقند كه خلافت، حقّ على بوده است؛ بنابراين خلافت موجب اين آشوب داخلى نبوده است. آنچه موجب برافروخته شدن آتش جنگ گرديد اين بود كه معاويه و همراهانش از على تقاضا داشتند كه قاتلان عثمان را به آنها تسليم كند؛ زيرا معاويه پسر عموى عثمان بود، امّا على از تسليم آنها به معاويه امتناع كرد؛ زيرا گمان داشت كه با توجّه به زيادى عشايرِ قاتل عثمان و آميخته بودن آنان با لشكر على، تسليم فورى قاتلان عثمان به معاويه موجب پيدايش اختلاف و اغتشاش در ميان امّت اسلامى مىشود، و امر خلافت را كه وحدت و انسجام مسلمين به آن وابسته است متزلزل خواهد كرد، به ويژه آنكه خلافتش در آغاز كار مستحكم و استوار نگشته بود؛ بدين لحاظ على رضى الله عنه فكر مىكرد تأخير در تسليم آنان به معاويه به اصلاح امر نزديكتر
است تا زمانى كه گامهايش را در خلافت محكم كند و آن گونه كه بايد و شايد بر امور مسلّط شود و پراكندگى جامعه را به انتظام رسانده و مسلمانان را متّحد نمايد، آنگاه قاتلان را يكايك دستگير نموده و به معاويه تحويل دهد. دليل ما بر اين مطلب آن است كه هنگامى كه در جنگ جمل على ندا داد كه قاتلان عثمان از ميان لشكرش خارج شوند برخى از آنان تصميم گرفتند بر على خروج كرده و با او به جنگ برآيند.
همچنين كسانى كه يكديگر را بر كشتن عثمان يارى كردند جمعى بسيار بودهاند كه اين مطلب را در جريان محاصرۀ عثمان تا قتل او بيان كرديم؛ جمع زيادى از اهالى مصر كه بنا بر اختلاف اقوال هفتصد و يا هزار و يا پانصد نفر بودهاند، جمعى از كوفه، و عدّهاى از بصره، و همينطور افراد ديگر كه همه به مدينه آمده بودند، و همۀ اين افراد سبب به وجود آمدن آن جريانات شدند. بلكه برخى نقل كردهاند كه اين افراد با عشايرشان حدود ده هزار نفر بودند، و همين، على رضى الله عنه را مجبور كرد كه از تسليم آنها خوددارى نمايد؛ زيرا اين كار براى او ممكن نبوده است.
و نيز احتمال دارد كه از نظر على رضى الله عنه قاتلان عثمان تجاوز كاران داخلى بودهاند؛ زيرا آنها اجتهادى نادُرست دربارۀ عثمان كردهاند كه موجب شده كشتن او را جايز بدانند و آنان را به قتل او واداشته است. آنها كارهايى را از عثمان ديدند كه به نظرشان كاملاً ناروا بوده است؛ مثل اينكه عثمان پسر عمويش مروان را كه پيامبر به خارج از مدينه تبعيد نموده بود به مدينه باز گرداند و او را كاتب خود كرد، خويشاوندانش را در حكمرانى بر مناطق و سرزمينها بر ديگران مقدّم داشت، و جريان محمّد بن ابوبكر را به وجود آورد. بدين ترتيب آنها به جهل و خطا گمان كردند كه اين امور ريختن خون عثمان را جايز مىكند و آن كار را كردند.
تجاوز كار داخلى هم هرگاه به اطاعت از پيشواى عادل در آيد ديگر او به خاطر خونى كه در حال شورش ريخته و يا مالى كه به هدر داده است - و اين كارها را با اجتهاد غلط كرده است - مورد تعقيب قرار نمىگيرد. چنان كه از كلمات شافعى رضى الله عنه همين فتوا استفاده مىشود، و ديدگاه عدّهاى ديگر از علما نيز همين است. اين احتمال هر چند ممكن است امّا احتمال قبلى بيشتر قابل اعتماد است....
امينى مىگويد: فرض كنيد عثمان بنا حقّ و از روى ظلم و تجاوز كشته شده باشد، و مرتكب كارى كه ريختن خونش را حلال كند نشده باشد.
و قاتلانش پيش از كشتنش با او اتمام حجّت نكرده و در حقّ وى حكم قرآن را اجرا نكرده باشند.
و قتلش در گرماگرم اجتماع هزاران نفر كه دسته دسته از اهل مدينه و مصر و كوفه و بصره گرد آمده بودند، صورت نگرفته باشد.
و سراسر شهرها بر او نشوريده، و بندگان شايسته خداوند انتقادات و اعتراضات بىشمار بر او نكرده باشند و وى را به پيروى از سنّت فرا نخوانده باشند.
و قاتلش هم از روز اوّل نامعلوم نباشد، بلكه فردى مشخص و انگشت نما باشد. و همه بدانند قاتل او كيست كه اگر قاتلش مجهول باشد ديۀ او از بيت المال داده مىشود.
و مباشران قتل وى نيز هنوز كشته نشده باشند و افرادى از آنها باقى مانده باشند كه بتوان آنها را قصاص نمود.
و مهاجران و انصار در قتلش همداستان نباشند، و آن مجتهدان عادل، دستى در قتل او نداشته باشند. و برجستهترين اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در خون او شريك نباشند.
و مردم مدينه به اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در سراسر سرزمين اسلامى ننوشته باشند كه: شما به جهاد در راه خداى عزّوجل و براى احياى دين محمّد صلى الله عليه و آله برخاستهايد؛ زيرا دين محمّد صلى الله عليه و آله را كسى كه در غيابتان عهدهدار امور شماست تباه كرد، پس بشتابيد و دين محمّد صلى الله عليه و آله را برقرار سازيد.
و مهاجران براى صحابه و تابعان مصر نامه ننوشته باشند كه: «أن تعالوا إلينا وتداركوا خلافة رسول اللّه قبل أن يسلبها أهلها؛ فإنّ كتاب اللّه قد بُدّل، وسنّة رسول اللّه قد غُيّرت، وأحكام الخليفتين قد بُدّلت» [بياييد و براى امر خلافت پيش از آنكه از دست شايستگان برود و بدست نااهلان بيفتد كارى بكنيد؛ زيرا متولّيان امر، كتاب خدا را تبديل كردهاند، و سنّت رسول خدا را تغيير دادهاند، و احكام دو خليفۀ پيشين عوض شده است].
و طلحه و زبير و اُمّ المؤمنين عايشه و عمرو عاص دشمنترين افراد با عثمان نبوده باشند، و از اين انقلاب هيچ پشتيبانى نكرده باشند.
و اين نداى عثمان گوش عالميان را پر نكرده باشد كه: «ويلي على ابن الحضرميّة - يعني طلحة - أعطيتُه كذا وكذا بهاراً ذهباً وهو يروم دمي، يحرّض على نفسي» [واى از دست طلحه! آن همه ثروت و زر و سيم به او دادهام و حالا قصد ريختن خون مرا دارد و مردم را بر كشتنم تحريك مىكند].
و طلحه نگفته باشد: چه مىشود اگر عثمان كشته شود، او كه نه فرشتۀ مقرّب است نه نبىّ مرسل، و او مردم را از رساندن آب به عثمان باز نداشته باشد.
و مروان طلحه را به خونخواهى عثمان نكشته باشد، و آن روز اين سخن از وى ثبت نشده باشد كه: «لا أطلب بثأري بعد اليوم» [پس از كشتن طلحه ديگر در پى خونخواهى عثمان نخواهم رفت].
و زبير آشكارا نگفته باشد: «اقتلوه فإنّه غيّر دينكم، وأنّ عثمان لجيفة على الصراط غدا» [عثمان را بكشيد كه دينتان را تغيير داده، و او فرداى قيامت لاشهاى بر صراط خواهد بود].
و عايشه با صداى بلند بانگ نزده باشد: «اقتلوا نعثلاً قتله اللّه فقد كفر» [نعثل (پير خرفت) را بكشيد كه خدا او را بكشد چون كافر شده است]. و به مروان نگفته باشد: «وددتُ واللّه إنّك وصاحبك هذا الّذي يعنيك أمره، في رِجْل كلّ واحد منكما رحاً وأ نّكما في البحر» [به خدا دوست دارم تو و اين رفيقت كه كارش اين قدر مورد توجّه توست، به پاى هر كدامتان يك سنگ آسياب بسته باشد و به دريا افكنده شويد]. و به ابن عبّاس نگفته باشد: «إيّاك أن تردّ الناس عن هذا الطاغية» [مبادا كه مردم را از (كشتن) اين مرد متكبّرِ سركش و ياغى دور سازى].
و عمرو عاص نگفته باشد: «أنا أبو عبداللّه قتلْتُه وأنا بوادي السباع، إن كنت لاُحرّض عليه حتّى أنّي لاُحرّض عليه الراعي في غنمه في رأس الجبل» [من ابو عبداللّه هستم كه عثمان را در حالى كه در وادى سباع بودم به قتل رساندم، وقتى مىخواستم مردم را عليه او تحريك كنم، اين كار را طورى انجام مىدادم كه حتّى چوپانى كه در بالاى كوه مشغول چراندن گوسفندانش هست، تحريك بشود].
و سعد بن ابى وقّاص آشكارا اظهار نكرده باشد: «أمسكنا نحن ولو شئنا دفعناه عنه» [ما سكوت كرديم و دست باز داشتيم و اگر مىخواستم مىتوانستيم از او دفاع كنيم].
و فرض كنيم كه جسد عثمان سه روز در مزبله نمانده باشد به طورى كه هيچ يك از مهاجران و انصار و اصحاب عادل رسول خدا صلى الله عليه و آله به او اهميّتى ندهند. و طلحه مانع از غسل و كفن و دفن او در قبرستان مسلمين نشده باشد، و او را پس از ذلّت و خوارى و تحقير، در گورستان يهود - در حشّ (باغ) كوكب - دفن نكرده باشند.
و هر آنچه قبلاً(1)از زبان جمع بسيارى از صحابۀ پيامبر - كه در ميانشان رجال برجسه و اساطين اسلام وجود داشتند - نقل كرديم، درست نباشد.
و فرض كنيم كه امام و خليفۀ وقت نتواند از قصاص قاتل عثمان در گذرد؛ آن گونه كه عثمان از قصاص عبيداللّه بن عمر كه هرمزان و جُفينه دختر ابولولؤه را بدون گناه به قتل رسانده بود، در گذشت.
و معاويه در يارى عثمان عمداً درنگ و تأخير نكرده، و منتظر اين فرصت كه بلاى ناگوار بر سر عثمان فرود آيد، نمانده باشد، و تنى چند از برجستهترين اصحاب گواهى نداده باشند كه ريخته شدن خون عثمان به گردن معاويه است و قصاص آن را از كسى جز معاويه نبايد گرفت.
و عثمان بازماندهاى جز معاويه نداشته باشد كه عهده دار خونخواهى او شود.
و على عليه السلام همان كسى باشد كه عثمان را كشته و يا قاتلان او را پناه داده است.
و معاويه در آن جريان غايب نبوده و از نزديك شاهد كسى كه عثمان را كشته است، باشد و دقيقاً مىدانسته كه چه كسى او را كشته و چه كسى از اين ماجرا دور بوده است، و ادّعاى معاويه تهمت و بهتان و دروغ نبوده و بر مبناى گواهى دروغ و ساختگى نباشد.
و دعواى خونخواهى عثمان وضعيّت ويژهاى داشته است كه مانند بقيّۀ مرافعات و دعاوى به امام وقت ارجاع نمىشده است.
و جنگ معاويه تنها براى بدست آوردن قاتلان عثمان باشد نه كسب خلافت. و او با اين جنگ هرگز نمىخواسته به خلافت برسد؛ چون مىدانسته كه او در حدّ و اندازۀ خلافت نيست و آزاد شدۀ فرزند آزاد شده است، نه رزم آوران بدر است و نه سابقهاى درخشان در اسلام داشته است، و حائز شرائط خلافت نمىباشد، نه برگزيدگان اسلامى به او اهليت خلافت دادهاند، نه اجماعى براى خلافتش صورت گرفته، و نه كسى او را برگزيده است.
حال اى ابن حجر! فرض مىكنيم كه واقع اين گونه رخ داده است و چشمهايمان را بر حقايقى كه دقيقاً بر عكس سطرهاى فوق در تاريخ ثابت شده است، مىبنديم. با اين همه آيا مىتوان انكار كرد كه مخالفت و دشمنى معاويه با خليفۀ زمان و پيشوايى كه هم پيامبر اكرم او را امام قرار دادند و هم امّت اسلامى بر امامتش اجماع نمودهاند، خروج و قيام مسلّحانه عليه اوست؟! آيا حزب ابوسفيان با اين جنگ افروزى از زمرۀ تجاوزكاران داخلى بشمار نمىآيند؟! آيا سلطنت الهى را خوار و بىمقدار نشمردهاند، و حكومت حقّ را سبك و بىارزش نكردهاند، و با اين كار بند اسلام را از گردنشان نگسستهاند؟! و از اين رو مستوجب شدهاند كه خداوند آنان را ذليل كند و جنگ با آنها و طردشان از حوزۀ ايمان واجب گردد و به راستى مصداق احاديثى هستند كه در ابتداى اين بحث مطرح نموديم.
معاويه نه خليفه بود و نه بيعتى با او شده بود، و تنها استاندار افرادى بود كه دوران خلافت آنها به پايان رسيده بود.
بنابراين بيعت با اميرالمؤمنين شامل او كه در شام بود نيز مىشد، همان طور كه امام عليه السلام اين مطلب را در نامهاى به او تذكّر دادند، و تصدّى امور مردم به عنوان والى و استاندار آن ناحيه نيازمند امر جديد يا تقرير و امضايى بر استانداريش از طرف خليفۀ وقت يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام بود. امّا او عليه السلام نه امر كرد و نه ولايت قبلى معاويه را تثبيت نمود، بلكه او را از ولايت شام عزل نمود و هئيتهايى را به سمت او گسيل داشت تا دستور فرمانبرى و پيوستن به مسلمين در بيعت را از طرف ايشان به او برسانند، چنانكه فرمانى كتبى به همين مضمون براى او فرستاد.ب.
1) - در ص 835 تا 853 از اين كتاب.
امام عليه السلام در اوّل ذى حجّۀ سال (36) ه ق گروهى را شامل بشير بن عمرو بن محصن انصارى، سعيد بن قيس همدانى، و شبث بن ربعى تميمى به سوى معاويه فرستاد و فرمود: «ائتوا هذا الرجل فادعوه إلى اللّه، وإلى الطاعة والجماعة» [نزد اين مرد رفته او را به سوى خداوند و اطاعت از خليفه و همراه شدن باجماعت مسلمين دعوت كنيد].
آنان نزد او رفته و با او ملاقات كردند و بشير بن عمرو سخن را آغاز كرد و حمد و سپاس گفت و ادامه داد: «يا معاوية! إنّ الدنيا عنك زائلة، وإنّك راجع إلى الآخرة، وإنّ اللّه عزّ وجلّ محاسبك بعملك، وجازيك بما قدّمت يداك، وإنّي اُنشدك اللّه عزّ وجلّ أن تفرّق جماعة هذه الاُمّة، وأن تسفك دماءها بينها» [معاويه! بدان كه تو از دنيا جدا خواهى شد و به سوى آخرت بازخواهى گشت، و آنگاه خداوند تو را به خاطر أعمالت مورد حساب قرار خواهد داد، و تو را به سبب اعمالى كه پيش فرستادهاى مجازات خواهد نمود، و تو را به خداوند عزّوجلّ سوگند مىدهم كه در جماعت مسلمين تفرقه ايجاد نكنى و در ميان ايشان خونريزى راه نيندازى].
معاويه كلام بشير را قطع كرده و گفت: «هلّا أوصيت بذلك صاحبك؟» [چرا اين سفارشها را به رهبرت نكردى؟].
بشير پاسخ داد: «إنّ صاحبي ليس مثلك، إنّ صاحبي أحقّ البريّة كلّها بهذا الأمر في الفضل، والدين، والسابقة في الإسلام والقرابة من رسول اللّه صلى الله عليه و آله» [رهبر من همانند تو نيست، او بهخاطر كمالات و دين داريش و سابقهاى كه در اسلام دارد و نسبت خويشاوندى كه با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دارد، شايستهترين انسان براى تصدّى امر خلافت است].
معاويه پرسيد: او چه مىگويد؟ و بشير پاسخ داد: «يأمرك بتقوى اللّه عزّ وجلّ، و إجابة ابن عمّك إلى ما يدعوك إليه من الحقّ، فإنّه أسلم لك في دنياك، وخيرٌ لك في عاقبة أمرك» [تو را به تقواى الهى مىخواند، و اينكه دعوت بر حقّ پسر عمويت را بپذيرى؛ زيرا اين امر هم در دنيا برايت عافيت بيشترى دارد و هم در عاقبت كارت براى تو بهتر خواهد بود].
معاويه گفت: «ونُطلّ دم عثمان رضى الله عنه؟! لا واللّه لا أفعل ذلك أبداً» [آيا از خون عثمان درگذريم و انتقام آن را نگيريم؟! به خدا هرگز چنين كارى نمىكنم].
سپس شبث بن ربعى سخن گفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت: «... فاتّق اللّه يا معاوية ودع ما أنت عليه، ولا تنازع الأمر أهله» [... اى معاويه! از خدا بترس و فريب دادن مردم و دست اندازى به سوى خلافت را رها كن و در امر خلافت با كسى كه شايستۀ آن است جدال نكن].
در اين هنگام معاويه شروع به سخن كرد و در بخشى از سخنانش گفت: «فقد كذبت ولؤُمت أيّها الأعرابيّ الجلف الجافي في كلّ ما ذكرت ووصفت، انصرفوا من عندي، فإنّه ليس بيني وبينكم إلّاالسيف» [اى اعرابىِ بدخوىِ خشن و بىادب! در تمام آنچه گفتى و مطالبى كه بيان كردى دروغ گفتى و پستى نمودى، حال از نزد من بيرون برويد چرا كه ميان من و شما تنها شمشير حكومت خواهد كرد]. و معاويه به شدّت خشمگين شد، و گروه اعزامى از آنجا خارج شدند، و نزد على عليه السلام آمدند و هر آنچه را گفته بود به ايشان خبر دادند(1).
1) - تاريخ طبرى 5:242[573/4، حوادث سال 36 ه]؛ الكامل، ابن اثير 3:122[365/2، حوادث سال 36 ه]؛ تاريخ ابن كثير 7:256[285/7، حوادث سال 36 ه].
با فرا رسيدن محرم سال (37) هجرى طرفينِ جنگِ صفيّن تا پايان محرّم اعلام ترك مخاصمه كردند تا شايد كار به صلح انجامد. در اين اثنا سفيرانى بين دو طرف رفت و آمد كردند كه فايدهاى نبخشيد. على عليه السلام گروهى شامل عدى بن حاتم، يزيد بن قيس، شبث بن ربعى، و زياد بن حنظله(1)را به سمت معاويه اعزام نمود. چون اين گروه به معاويه رسيدند عدى بن حاتم سخن گفت و خدا را ستايش نموده و بيان داشت: «أمّا بعد: فإنّا أتيناك ندعوك إلى أمر يجمع اللّه عزّوجلّ به كلمتنا واُمّتنا، ويحقن به الدماء، ويؤمن به السبل، ويُصلح به ذات البين، إنّ ابن عمّك سيّد المسلمين، أفضلها سابقة، وأحسنها في الإسلام أثراً، وقد استجمع له الناس، وقد أرشدهم اللّه عزّ وجلّ بالّذي رأوا، فلم يبق أحد غيرك وغير من معك، فانتِه يا معاوية لا يصبك اللّه وأصحابك بيوم مثل يوم الجمل» [امّا بعد: ما آمدهايم تا تو را به كارى دعوت كنيم كه خداوند متعال به وسيله آن نظراتِ ما و امّت ما را وحدت مىبخشد، و از خونريزى جلوگيرى مىنمايد، و مايه امنيّت راهها و اصلاح و رفع منازعه ميان ما و شماست. پسر عمويت سرور مسلمانان است و درخشانترين سابقه را در اسلام دارد و بهترين تأثيرات را در رشد اسلام داشته است، و اكنون تمام مردم بر خلافت او اتّفاق نظر دارند، و خداوند هدايتشان نموده كه اين رأى درست را انتخاب نمودهاند، و كسى جز تو و هوادارانت نمانده است. بنابراين اى معاويه! دست از كارت بردار تا خداوند متعال براى تو و همراهانت روزى چون روز جنگ جمل را پيش نياورد].
معاويه در پاسخ گفت: «كأ نّك إنّما جئت متهدّداً، لم تأت مصلحاً، هيهات يا عديّ، كلّا واللّه، إنّي لابنُ حرب ما يُقَعْقَعُ لي بالشنان(2)، أما واللّه إنّك لمن المجلبين على ابن عفّان رضى الله عنه، وإنّك لمن قتلته، وإنّي لأرجو أن تكون ممّن يقتل اللّه عزّ وجلّ به.
هيهات يا عديّ بن حاتم قد حلبت بالساعد الأشدّ»(3)[گويا آمدهاى تهديد كنى و پيام آور صلح نيستى، اى عدى! به خدا سوگند! هرگز دست از جنگ بر نمىدارم. من پسر حربم، كسى نيستم كه مثل شتر با صداى مَشك كهنه رم كنم و مرا با تهديدات تو خالى نمىتوان ترساند. به خدا سوگند! تو خود از كسانى هستى كه در حقّ عثمان بن عفّان جنايت كردند و او را كشتند، و من آرزو مىكنم كه خداوند عزّوجلّ تو را به خاطر آن كار به قتل برساند. اى پسر حاتم! هرگز دست از جنگ نمىكشم، با بازويى قوى شير مىدوشم و حقّ خود را به زور مىگيرم].
شبث بن ربعى و زياد بن حنظله به او گفتند: «أتيناك فيما يصلحنا وإيّاك، فأقبلت تضرب الأمثال، دع ما لا ينتفع به من القول والفعل، وأجبنا فيما يعمّنا وإيّاك نفعه» [ما آمدهايم كه با طرح اين پيشنهاد امر جنگ را به صلاح برسانيم، و تو شروع كردهاى به مَثَل گفتن، كار و گفتارى را كه برايت سودى ندارد رها كن و جواب اين پيشنهاد ما را بده كه نفعش هم به ما مىرسد و هم به خودت].
آنگاه يزيد بن قيس گفت: «إنّا لم نأتك إلّالنبلغك ما بُعثنا به إليك، ولنؤدّي عنك ما سمعنا منك، ونحن - على ذلك - لن ندع
1) - [در هر سه مصدر فوق بجاى «زياد بن حنظله»، «زياد بن خصفه» ذكر شده است].
2) - [معاويه از ضرب المثل «ما يقعقع لي بالشنان» استفاده كرده است. «القعقعة» به معناى به حركت در آوردن شىء خشك و سفت همراه با صدا است. و «الشنان» جمع شَنّ به معناى مَشك كهنه مىباشد. وقتى كه با اين مَشك براى شتر صدا در مىآوردند مىترسيد و رم مىكرد. اين ضرب المثل براى افرادى به كار مىرود كه با مواجهۀ امرى غير حقيقى دچار ترس نمىشوند].
3) - [معاويه از ضرب المثل «حلبت بالساعد الأشّد» استفاده كرده است كه دو گونه استعمال براى آن ذكر شده است: 1 - براى فردى كه حق خود را با غلبه وزور مىستاند. در اين صورت «حلبتُ» به صيغه متكلم است و معاويه مىخواهد بگويد كه با جنگ، قاتلان عثمان را بدست مىآورم. 2 - براى افرادى بكار مىرود كه از فرد ديگرى كه كار آنان را سامان مىدهد و به حاجتشان توجّه مىكند، كمك مىخواهند. در اين صورت «حلبتَ» به صيغه مخاطب است و معاويه به عدى بن حاتم مىگويد تو خودت از قاتلان هستى و رفتهاى از على كمك گرفته و به او پناهنده شدهاى؛ ر. ك: موسوعة أمثال العرب، اميل بديل يعقوب 576/3].
أن ننصح لك، وأن نذكر ما ظننّا أنّ لنا عليك به حجّة، وأ نّك راجع به إلى الألفة والجماعة. إنّ صاحبنا من قد عرفت وعرف المسلمون فضله، ولا أظنّه يخفى عليك، إنّ أهل الدين والفضل لم يعدلوا بعليّ، ولن يميّلوا بينك وبينه فاتّق اللّه يا معاوية ولاتخالف عليّاً؛ فإنّا واللّه ما رأينا رجلاً قطّ أعمل بالتقوى، ولا أزهد في الدنيا، ولا أجمع لخصال الخير كلّها منه» [ما تنها مأموريم كه اين پيام خاصّ را به تو برسانيم و جوابى را كه از تو مىشنويم بازگردانيم. با اين حال از نصيحت و خيرخواهى فرو گذار نخواهيم كرد و هر حجّت و دليلى كه گمان كنيم مىتوانيم با آنها تو را راضى كنيم، ياد آور مىشويم تا تو به همبستگى و اتّفاق نظر و اتحاد مسلمين بازگردى. برترى و فضيلت رهبرِ ما را، هم تو و هم تمام مسلمانان خوب مىدانند، و گمان نمىكنم بر تو پوشيده باشد كه اهل ايمان و فضيلت كسى را هم طراز و مساوى على نمىدانند، و هرگز در برترى على بر تو شكّ و ترديد نمىكنند. پس اى معاويه! از خدا بترس و از مخالفت با على دست بردار. به خدا سوگند! كه ما هيچ انسانى را چون على نديدهايم كه به تقواى الهى عمل كند، و نسبت به دنيا زاهد باشد، و اين چنين تمامى صفات خير و كمال در او جمع باشد. و او در تمام خوبيها برتر از ديگران است].
در اين هنگام معاويه پاسخ داد: «أمّا بعد: فإنّكم دعوتم إلى الطاعة والجماعة؛ فأمّا الجماعة الّتي دعوتم إليها فمعنا هي. وأمّا الطاعة لصاحبكم فإنّا لا نراها، إنّ صاحبكم قتل خليفتنا، وفرّق جماعتنا، وآوى ثأرنا وقتلتنا، وصاحبكم يزعم أ نّه لم يقتله، فنحن لا نردّ ذلك عليه، أرأيتم قتلة صاحبنا؟! ألستم تعلمون أ نّهم أصحاب صاحبكم؟! فليدفعهم إلينا فلنقتلهم به، ثمّ نحن نجيبكم إلى الطاعة والجماعة» [پس از ستايش و سپاس، شما مرا به اطاعت و پيوستن به جماعت مسلمين فراخوانديد، امّا جماعت و وحدت مسلمين كه مرا به آن دعوت مىكنيد در طرف ما حاصل شده است. و امّا اينكه ما بايد از على اطاعت كنيم را امرى درست نمىدانيم؛ زيرا او خليفۀ ما را كشته، و در ميان مسلمين تفرقه ايجاد كرده، و قاتلان و موجبان خون ما را پناه داده است. حال رهبر شما ادّعا مىكند كه خليفه را نكشته است، ما هم حرفش را تكذيب نمىكنيم، امّا آيا شما قاتلان خليفۀ ما را نديدهايد و نمىدانيد كه آنها ياران و دوروبرىهاى رهبر شما هستند؟! پس آنها را به ما تحويل دهيد تا در مقابل خون عثمان مجازاتشان كنيم، بعد ما هم دربارۀ اطاعت و پيوستن به جماعت مسلمين به شما پاسخ خواهيم داد].
شبث به او گفت: «أيسرّك يا معاوية أ نّك اُمِكنت من عمّار تقتله» [معاويه! آيا تو از اينكه عمّار را به تو تسليم كنند تا او را بكشى خشنود و خوشحال مىشوى؟].
معاويه پاسخ داد: «وما يمنعني من ذلك؟! واللّه لو اُمِكنتُ من ابن سميّة ما قتلته بعثمان رضى الله عنه، ولكن كنت قاتله بناتل مولى عثمان...» [چه مانعى دارد؟! به خدا سوگند اگر به پسر سميّه دست يابم او را به خاطر قتل عثمان نمىكشم بلكه وى را بهخاطر قتل «ناتل» غلام آزاد شدۀ عثمان خواهم كشت...].
مىبينيد كه اين تجاوزكارِ گردنكش در برابر اين دعوت حقّ روى درهم مىكشد، گويا سرنوشت كار مسلمين را به تنهايى يا همراه افراد پست و فرو مايۀ شام و نادانهايى كه اطرافش را گرفتهاند، بدست گرفته است. و گره كار امّت به اراده آنها باز و بسته مىشود، و مهاجران و انصار و ياران جنگ بدر در ديد وى هيچ ارزش و مقامى ندارند، و بيعت و اتّفاق نظرشان براى او اعتبارى ندارد. مىگويد: اتّفاق نظر مسلمين همه به همراه اوست، و اطاعت از خليفه را نمىپذيرد، در حالى كه هم مسلمين بر محور على عليه السلام گرد آمدهاند، و هم لزوم اطاعت از او ثابت شده است، فرزند هند راضى باشد يا خير.
و جماعتى كه پيرامون على عليه السلام بوده و با او بيعت كردهاند بزرگان و مهتران شرافت هستند، و همگى اهل حلّ و عقد و از مهاجران و انصار و افراد برجسته كشورها و سرزمينهاى مختلف مىباشند، بگونهاى كه اتفاق نظرى كه دربارۀ خلافت آن حضرت حاصل شد در اسلام بىسابقه بود. امّا افرادى كه بنابر ادّعاى معاويه با او بيعت كردند بىسرو پاهاى
شام و افرادى فتنه جو و دلّالهاى مقاصد نفسانى بودند، و همان طور كه سرور ما قيس بن سعد بن عباده گفته است:
كسانى نبودند جز اعرابىهايى كه از طُلقا بودند (بيابانگردانى كه به اسارت مسلمين درآمدند و بعد توسّط پيامبر آزاد شدند)، و يمنىهاى نادانى كه گول خورده بودند و به آن ماجرا كشانده شده بودند، و همراه او صد هزار نفر افراد نفهم بودند كه شتر نر را از ماده تشخيص نمىدادند؛ به راستى رأى و نظر اين افراد چه اعتبارى دارد؟! و پس از آنكه از حقّ منحرف شده و آن را پشت سرشان پرت كردهاند، ديگر بيعتشان چه ارزشى دارد؟!
پسر هند جگر خوار و آدمهاى سركش و متمرّد وى چه كسانى هستند كه حقّ اظهار نظر دربارۀ خليفه را داشته باشند، و از اميرالمؤمنين بخواهند كه حكومت را واگذارد و امر آن را به شوراى مسلمين بسپارد؟! آنهم پس از آنكه اساطين و اركان مسلمين همه به بيعت با على عليه السلام رضايت دادند و با امام برحقّ پيمان خلافت را محكم نمودند، و اين در حالى بود كه امام عليه السلام خود تمايل به خلافت نداشت، امّا جمعيت چنان به سوى امام على عليه السلام هجوم آورد و مانند يال اسب در اطراف او براى بيعت جمع شدند كه حسن و حسين عليه السلام زير دست و پا ماندند و رداى حضرت از دو طرف پاره شد(1). بنابراين دخالت خود سرانه و بدون صلاحيّت اين بردۀ آزاد شده و پسر بردۀ آزاده شده، در امرى چنين مهمّ كه صاحبنظران جامعه بر آن اتّفاق نظر يافتهاند نه تنها دخالتى بىجا و بىمورد، بلكه خروج و قيام عليه امام و خليفۀ زمان بوده است. امامى كه جماعت مسلمين همراه او بودهاند و اطاعت او بر ايشان لازم گرديده است. پس مرگ بر آن كسى كه در بين ايشان اختلاف افكند و در اركان نظم و حكومت آنان خلل وارد كرد، و توانشان را تضعيف نمود.
اگر آن طور كه ابن حجر گمان مىكند پسر هند براى كسب خلافت به كشمكش برنخاسته، پس آن همه بذل عنايت به اين و آن و فريب دادن اعيان مردم و رجال انقلابها و شورشها با وعدۀ حكومت بر فلان منطقه و فلان ديار، براى چه بود؟! چگونه است كه معاويه كشور مصر را طعمۀ عمرو عاص قرار مىدهد و در حالى كه همو طرّاح نيرنگهاى گسترده براى به ثمر رسيدن قتل عثمان بود. و با زياد تميمى پيمان مىبندد كه در صورت پيروزى، هر كدام از دو شهر (كوفه و بصره) را كه بخواهد به او مىدهد، امّا زياد كه در ارادت به على عليه السلام و ولايت خود دلايلى ربّانى دارد همراه و پشتيبان مجرمانى چون معاويه نمىشود.
همچنين معاويه در نامهاى به قيس بن سعد انصارى وعدۀ حكومت بر عراق عرب و عراق عجم را در صورت پيروزى مىدهد، علاوه بر اين وعده مىدهد كه تا وقتى زنده است حكومت حجاز را به هر كس كه قيس مىپسندد واگذار خواهد كرد(2). امّا قيس، رئيس و شيخ و بزرگ انصار است، همان كسانى كه در جنگ جمل در حالى كه جامۀ آهنين به تن كرده بودند فرياد برآوردند كه ما قاتلان عثمان هستيم.
معاويه به شبث بن ربعى سخنى گفت كه بجاست آن را بررسى كنيم: او دربارۀ عمّار گفت: «چه مانعى دارد، به خدا سوگند! اگر به عمّار دست يابم او را به خاطر قتل عثمان نمىكشم بلكه...».
معاويه كه در روز قتل در شام بود از كجا فهميد كه عثمان و مستخدمش ناتل را، عمّار كشته است؟! او به كدامين دليل و شاهد چنين حكمى بر عمّار مىكند. شايد شاهدانى دروغين كه معاويه در امثال اين موارد جعل مىكند بر اين جريان شهادت دادهاند.
اگر ادّعاى معاويه درست بوده و واقعاً عثمان را عمّار كشته باشد، باز هم عمّار قابل قصاص و كيفر نيست؛ زيرا او].
1) - [امير المؤمنين عليه السلام در خطبۀ سوم نهج البلاغه، معروف به خطبۀ شقشقيّه دربارۀ بيعت عمومى مردم با خود مىفرمايد: «فما راعني إلّاوالناسكعُرْفِ الضَبُعِ إليّ، يَنْثالون عَلَيَّ من كلّ جانبٍ، حتّى لَقَد وُطِئَ الحَسَنان، وَشُقَّ عِطْفَايَ، مجتمعين حَولي كَرَبيضةِ الغَنَم...»؛ روز بيعت، فراوانى مردم چون يالهاى پرپشت كفتار بود، از هر طرف مرا احاطه كردند، تا آنكه نزديك بود حسن و حسين لگدمال گردند و رداى من از دو طرف پاره شد. مردم چون گلّههاى انبوه گوسفند مرا در ميان گرفتند].
2) - تاريخ طبرى 5:228[550/4، حوادث سال 36 ه].
خود از مجتهدان عادلى است كه تنها انسانى را مىكشد كه اسلام خونش را هدر مىداند. و عمّار از كسانى است كه مىتوان از او پيروى كرد و حكمش قابل نقض نيست. چرا كردار او حجّت نباشد در حالى كه خداوند متعال در پنج آيه از قرآن او را ستايش مىكند - اين مطلب را پيش از اين به تفصيل بيان كرديم(1)- و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ او مىفرمايد: «إنّ عمارا مُلئ إيماناً من قرنه إلى قدمه، وخلط الإيمان بلحمه ودمه» [عمّار از سر تا پايش مالامال از ايمان است و ايمان با گوشت و پوست او آميخته گشته است]. و نيز مىفرمايد: «إنّ عماراً مع الحقّ والحقّ معه، يدور عمّار مع الحقّ أينما دار، وقاتل عمّار في النار» [عمّار با حقّ و حقّ با عمّار است، عمّار هر جا كه حق باشد به دنبال حقّ روان است و كسى كه عمّار را بكشد در آتش جهّنم است].
و مىفرمايد: «إذا اختلف الناس كان ابن سميّة مع الحقّ» [هنگامى كه مردم اختلاف نظر دارند، عمّار در طرف حقّ است].
با ما همراه شويد تا بخشى از نامههاى معاويه را بررسى كنيم، نامه هايى كه هدف اصلى وى را كه براى رسيدن به آن تلاش مىكرد هويدا مىكند. آيا در ميان اين نامهها اشاره و إشعار يا تصريح بر تنها هدف و مقصود او از جنگ با اميرالمؤمنين عليه السلام وجود دارد و اين مطلب بدست مىآيد كه او قصد خلافت داشته و پيرامون آن مىگردد، و بر سر خلافت با كسى كه شايستۀ آن است منازعه مىكند، درست بر خلاف ديدگاه ابن حجر كه براى يارى معاويه اين مطلب را به طور قطعى انكار مىكند؟
نعمان بن بشير نامۀ همسر عثمان را به معاويه رساند. در اين نامه اخبارى مبنى بر شورش مردم عليه عثمان و ريختن بر سر او و اينكه محمّد بن ابى بكر ريش او را كنده است، وجود داشت. اين نامه چنان رقّت انگيز نوشته شده بود كه هر كس مىشنيد اشك از چشمانش جارى مىشد و قلبش مىشكست. او همچنين لباس پاره پارۀ عثمان را كه به خون او رنگين بود، و تارهايى از موى ريش عثمان كه به دكمهاش گره خورده بود را براى معاويه فرستاد. نعمان مىگويد: معاويه در شام بالاى منبر رفت و مردم را گرد آورد و لباس عثمان را در برابرشان گشود. و آنچه را مردم با عثمان كرده بودند براى آنان بازگو كرد، آنها هم به سختى مىگريستند و ناله و فرياد مىزدند چنانكه گويى جانشان مىخواهد از بدن خارج شود.
سپس از آنها خواست كه انتقام خون عثمان را بگيرند. مردم شام همه بسوى او برخاستند و گفتند: تو پسر عمو و ولىّ خون او هستى و ما به همراه تو به خونخواهى عثمان برمىخيزيم و به اين ترتيب با او به عنوان فرمانده بيعت كردند.
معاويه هم نامه هايى را نوشته و به شهرها و دهات شام روانه داشت.
و به شرحبيل بن سمط كندى در حمص نوشت كه از مردم آنجا برايش بيعت بگيرد، همانگونه كه مردم شام بيعت كردند.
وقتى شُرحبيل نامۀ معاويه را خواند برخى از اشراف حمص را گرد آورد و به ايشان گفت: جرم و جنايت كسى كه عثمان را كشته بيشتر از كسى نيست كه با معاويه به عنوان فرمانده بيعت كند، اين خطا است، ما بايد با او به عنوان خليفه بيعت كنيم، و با غير خليفه خونخواهى عثمان نخواهيم كرد؛ بنابراين او و اهل حمص با معاويه به عنوان خليفه بيعت كردند. بعد به معاويه نامه نوشت كه: تو اشتباه بزرگى كردى كه به ما نامه نوشتى تا به عنوان فرمانده با تو بيعت كنيم، و در حالى كه خليفه نيستى مىخواهى به خوانخواهى عثمان برخيزى. من و كسانى كه اينجا هستند با تو به عنوان خليفه بيعت كردهايم.
وقتى معاويه نامۀ شرحبيل را خواند به شدّت خوشحال شد و مردم را خبر كرده و بر منبر بالا رفت و گفتۀ شرحبيل را به اطّلاع آنها رسانيد و از آنها دعوت كرد تا به عنوان خليفه با او بيعت كنند. آنان هم همگى پذيرفتند و احدى مخالفت
1) - ر. ك: ص 820 از اين كتاب.
نكرد. وقتى كه مردم با او چنين بيعتى بستند و كار خلافتش براى شاميان به سامان رسيد به على عليه السلام نامه نوشت.
بين امام عليه السلام و معاويه نامههايى ردّ و بدل شده كه از ميان آنها آنچه را مربوط به موضوع بحث ماست، برگزيده و مىآوريم.
امام عليه السلام بلافاصله پس از اينكه مردم با ايشان بيعت كردند براى معاويه چنين نوشت: «أمّا بعد: فإنّ الناس قتلوا عثمان عن غير مشورة منّى، وبايعوني عن مشورة منهم واجتماع، فإذا أتاك كتابي فبايع لي، وأوفد إليّ أشراف أهل الشام قبلك» [پس از سپاس الهى، بدان كه مردم بدون مشورت با من عثمان را كشتند، و از روى مشورت با يكديگر و اتفاق نظر با من بيعت كردند. بنابراين به محض دريافت نامه برايم بيعت گرفته و گروهى از أشراف اهل شام را از طرف خودت بسوى من اعزام كن].
معاويه در پاسخ نوشت: پس از سپاس خداوند، همانا:
ليس بيني وبين قيس عتاب غير طعن الكلى وضرب الرقاب
[ميان من و «قيس» هيچ ملامت و سرزنشى جز ضربات نيزهها به كليهها (و پهلوها) و زدن گردنها وجود ندارد].
و در بخشى از نامۀ امام عليه السلام كه توسّط جرير بجلى براى معاويه فرستاد، آمده است: «فإنّ بيعتي بالمدينة لزمتك وأنت بالشام؛ لأنّه بايعني القوم الّذين بايعوا أبابكر وعمر وعثمان على ما بايعوهم عليه؛ فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يردّ، وإنّما الشورى للمهاجرين والأنصار، فإذا اجتمعوا على رجل وسمّوه إماماً، كان ذلك للّهرضاً، وإن خرج عن أمرهم خارج بطعن أو بدعة(1)ردّوه إلى ما خرج منه، فإن أبى قاتلوه على اتّباعه غير سبيل المؤمنين، وولّاه اللّه ما تولّى، وأصلاه جهنّم وساءت مصيراً.
فادخل فيما دخل فيه المسلمون، فإنّ أحبّ الاُمور إليّ قبولك العافية(2)، إلّاأن تتعرّض للبلاء، فإن تعرّضت له قاتلتُك، واستعنتُ باللّه عليك، وقد أكثرت في قتلة عثمان، فإن أنت رجعت عن رأيك وخلافك، ودخلت فيما دخل فيه المسلمون، ثمّ حاكمت القوم إليّ، حملتُك وإيّاهم على كتاب اللّه، وأمّا تلك الّتي تريدها فهي خُدعة الصبيّ عن اللبن.
واعلم أ نّك من الطلقاء الّذين لا تحلّ لهم الخلافة، ولا تُعقد معهم الإمامة، ولا يدخلون في الشورى. وقد بعثت إليك وإلى من قبلك جرير بن عبداللّه البجلي، وهو من أهل الإيمان والهجرة، فبايعه، ولا قوّة إلّاباللّه» [بيعتى كه در مدينه با من صورت گرفته براى تو كه در شام هستى الزام آور است؛ زيرا همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با من پيمان بيعت بستند و همان تعهدّات را نمودند؛ بنابراين حاضران حقّ ندارند كس ديگرى را برگزينند، و غايبان نمىتوانند اين بيعت را ردّ كنند. و تنها مهاجران و انصار حقّ دارند شورا تشكيل بدهند، و هرگاه بر مردى اتّفاق نظر يافتند و او را امام ناميدند مايۀ خشنودى خدا خواهد بود، و اگر كسى با اعتراض يا بدعت از نظر ايشان سرپيچى كند او را به اطاعت باز مىگردانند، و اگر باز نپذيرفت به خاطر رفتن در راهى جز اسلام با او مىجنگند، و خداوند عهدهدار كيفرش خواهد بود و او را به جهنّم مىاندازد كه عاقبتى بسيار ناگوار است. بنابراين مانند مسلمانان در بيعت حقّ داخل شو؛ زيرا از همه چيز برايم خوشايندتر اين است كه تو راه سلامت در پيشگيرى، مگر آنكه خودت را در معرض بلا قرار دهى و از پذيرش اين امر سرباز زنى در اين صورت با تو مىجنگم و در نبرد با تو از خداوند متعال يارى مىجويم. امّا دربارۀ كشته شدن عثمان هم زياد سخن گفته بودى، اگر از ديدگاه خود و مخالفت كردن برگردى و در اطاعت و بيعت مسلمين داخل شوى، و سپس از قاتلان او نزد من داد خواهى كنى، بين تو و ايشان بر مبناى قرآن قضاوت خواهم نمود. امّا آنچه را كه تو مىخواهى و پيشنهاد مىكنى چنان است كه].
به هنگام گرفتن كودك از شير، او را بفريبند. بدان كه تو از اسيران آزاد شده هستى كه خلافت براى آنها روا نيست، و نمىتوان با آنها پيمان امامت بست، و در شورا هم نمىتوانند داخل شوند.
اكنون جرير بن عبداللّه بجلى را نزد تو و مردم آنجا فرستادهام و او از اهل ايمان و از مهاجران است پس با او بيعت كن، و قوّت (و نيرويى) جز از ناحيۀ خدا نيست].
معاويه در پاسخ جرير گفت: همانا ديدگاه و نظرى دارم. جرير گفت: بگو چيست؟ گفت: «اُكتب إلى عليّ أن يجعل لي الشام ومصر جباية؛ فإن حضرته الوفاة لم يجعل لأحد من بعده في عنقي بيعة، واُسلّم إليه هذا الأمر، وأكتب إليه بالخلافة» [از قول من براى على بنويس كه ماليات شام و مصر را براى من قرار دهد، و اگر هم او از دنيا رفت پس از خود بيعت هيچ كس را بر گردن من ننهد، در اين صورت خلافت را به او مىسپارم، و به او خواهم نوشت كه خليفه است].
جرير گفت: هر چه مىخواهى بنويس. و او هم نامهاى به على عليه السلام نوشته و آن مطلب را از او خواست. هنگامى كه نامه به دست على عليه السلام رسيد، دانست كه اين، نيرنگِ معاويه است و به جرير بن عبداللّه در نامهاى نوشت: «أمّا بعد: فإنّ معاوية إنّما أراد بما طلب ألّايكون لي في عنقه بيعة، وأن يختار من أمره ما أحبّ، وأراد أن يريّثك ويبطّئك حتّى يذوق أهل الشام، وقد كان المغيرة بن شعبة أشار عليّ وأنا بالمدينة أن أستعمله على الشام، فأبيت ذلك عليه، ولم يكن اللّه ليراني أن اتّخذ المضلّين عضدا، فإن بايعك الرجل وإلّا فأقبل. والسلام»(1)[هدف معاويه از اين پيشنهاد آن است كه بيعت را در گردن نداشته باشد، و آن مقدار كه از حكومت مايل است را بگيرد، و مىخواهد تو را آنقدر معطّل كرده و نگاهدارد تا اهل شام را بيازمايد. قبلاً وقتى در مدينه بودم مغيرة بن شعبه به من پيشنهاد كرد كه معاويه را به استاندارى شام بگمارم، امّا من نپذيرفتم و خدا نمىخواست كه گمراهان را به عنوان ياور برگزينم. اگر با تو بيعت كرد كه خوب وگرنه بيا. با درود].
معاويه پس از صلح با امام مجتبى عليه السلام و ورود به كوفه در سخنرانيش مىگويد: «يا أهل الكوفة! أتراني قاتلتكم على الصلاة والزكاة والحجّ؟ وقد علمتُ أنّكم تصلّون وتزكّون وتحجّون، ولكنّني قاتلتكم لأتأمّر عليكم وعلى رقابكم، وقد آتاني اللّه ذلك وأنتم كارهون، ألا إنّ كلّ مال أو دم اُصيب في هذه الفتنة فمطلول، وكلّ شرط شرطته فتحت قدميّ هاتين»(2)[اى مردم كوفه! آيا گمان مىكنيد كه من به خاطر نماز و زكات و حجّ با شما جنگيدم؟! حال آنكه مىدانستم شما نماز مىخوانيد و زكات مىدهيد و حجّ بجا مىآوريد. نه، من با شما جنگيدم كه بر شما حكومت كرده و بر گُردههايتان سوار شوم، و خدا به من اين حكومت را داد هر چند كه شما كراهت داريد. بدانيد هر مال و خونى كه در اين شورش از بين رفته هدر است و بدون بازخواست خواهد ماند و هر چه را كه (در پيمان با امام حسن) شرط كردهام همه را زير اين دو پايم مىگذارم].
معروف بن خربوذ مكّى مىگويد: در حالى كه عبداللّه بن عبّاس در مسجد نشسته بود و ما پيش رويش بوديم معاويه وارد شد و به سمت او نشست. ابن عبّاس از او روى برگرداند. معاويه به او گفت: چرا از من روى برگرداندى؟! آيا نمىدانى كه من براى حكومت از پسر عمويت شايستهترم؟! ابن عبّاس پاسخ داد: «لِم؟! لأنّه كان مسلماً وكنت كافراً» [چرا؟! چون او مسلمان است و تو كافرى؟!]. معاويه گفت: «لا، ولكنّي ابن عمّ عثمان» [نه، به خاطر اينكه من پسر عموى عثمان هستم]. ابن عبّاس گفت: «فابن عمّي خير من ابن عمّك» [پسر عموى من از پسر عمويت عثمان بهتر است]. معاويه گفت:].
عثمان بناحقّ كشته شد. در آن حال پسر عمر حضور داشت و ابن عبّاس به او اشاره كرد و گفت: اگر اينطور است اين سزاوارتر از تو براى تصدّى حكومت است. معاويه گفت: عمر را كافر كشته، ولى عثمان را يك مسلمان كشته است. ابن عبّاس گفت: اين مطلب كه بيشتر برهان و دليل تو را ردّ مىكند(1).
امينى مىگويد: اين سخنان براى خوانندۀ گرامى كاملاً ثابت مىكند كه معاويه از ابتدا در تلاش براى بدست آوردن خلافت بوده و هدف ديگرى نداشته است. پسر هند جگرخوار نمىتوانسته استدلالات امام عليه السلام يا ابن عبّاس را ردّ كند و لذا بر فرض عدم امكان دستيابى به حكومت بر سراسر بلاد مسلمين، مىخواسته حدّاقل بر بخشى از آن سلطنت داشته باشد و امام دست كم پادشاهى بر شام و مصر را به طور كامل در اختيار او قرار دهد و ساير مناطق اسلامى را در تصرّف امام عليه السلام بگذارد تا در فرصت مناسب باقيماندۀ آرزويش را نيز تحقّق بخشد.
اين تقسيمى كه او پيشنهاد نموده خود بدعتى در اسلام و مايۀ تفرّق و تجزيه است و در تاريخ اسلام هيچ سابقهاى نداشته است و در هيچ دورهاى از تاريخ، اهل اسلام آن را به اجرا نگذاشتهاند. اين تقسيم تنها موجب از هم پاشيدن مسلمين و تفرقۀ در اطاعت از امام است و سرزمين اسلام را تفكيك كرده و نيروى آن را تضعيف مىنمايد.
بيعت امرى عمومى است و همۀ مسلمين را شامل مىشود و هيچ نسلى از آن مستثنا نيست و هيچ دستهاى از مردم نمىتوانند از آن سرباز زنند، و اگر معاويه بخواهد در كنار خليفۀ اوّل مسلمين حكومتى جدا داشته باشد، مصداق خليفۀ دوم در سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله شده و بنابر احاديث مسلّم، كشتن او واجب است، و اين حديث پيش از اين گذشت(2). و در جريان بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام، معاويه همان خليفۀ دوم است. بنابراين در چنين شرايطى بر امام عليه السلام واجب است كه با اين گردنكش و نافرمان، نبرد نمايد تا اينكه به امر و حكم الهى باز گردد.
همانا انديشۀ معاويه در خلافت امام على عليه السلام مولود يك روز يا يك شب او نبود، بلكه از وقتى اسلام بين آن دو جدايى انداخت و در يك روز برادرش حنظله و جدّش عتبه و دايىاش وليد با شمشير على عليه السلام كشته شدند، دشمن آن حضرت بود و پيوسته از روزى كه عثمان كشته شد در دور كردن مردم از يارى آن حضرت - صلوات اللّه عليه - با شيفتگى تمام سخن مىگفت و مىتاخت.
و تو مىدانى كه خونخواهى عثمان پل كشمكش در پادشاهى و وسيلۀ رسيدن به آرزوهاى وى از خلافت باطل بود.
و فرزند هند كه خويش را نمىشناخت - و هر انسانى به خود آگاه است - خود را از عمر به خلافت سزاوارتر مىديد؛ چنانكه در روايت بخارى در «صحيح»(3)خود از عبداللّه بن عمر آمده است: «دخلتُ على حفصة ونَسْواتها تنطف(4). قلت:
قد كان من أمر الناس ما ترين فلم يجعل لي من الأمر شيء. فقالت: إلحق فإنّهم ينتظرونك وأخشى أن يكون في احتباسك عنهم فرقة؛ فلم تدعه حتّى ذهب.
فلمّا تفرّق الناس خطب معاوية، قال: من يريد أن يتكلّم في هذا الأمر فليطلع لنا قرنه، فلنحن أحقّ به منه ومن أبيه. قال حبيب ابن مسلمة: فهلّا أجبته؟ قال عبداللّه: فحللت حبوتي وهممتُ أن أقول: أحقّ بهذا الأمر منك من قاتَلَك وأباك على الإسلام. فخشيتُ
أن أقول كلمة تفرّق بين الجمع، وتسفك الدم، ويحمل عنّي غير ذلك، فذكرت ما أعدّ اللّه في الجنان. قال خبيب: حُفظت وعُصمت» [من بر حفصه وارد شدم در حالى كه از گيسوانش آب مىچكيد. گفتم: از امر مردم آنچه مىدانى روى داد و از حكومت چيزى براى من قرار داده نشد. پس گفت: به آنها ملحق شو كه منتظر تو هستند و مىترسم كه در نبود تو دچار تفرقه شوند؛ و او را رها نكرد تا رفت. و چون مردم متفرّق شدند معاويه خطبه خواند و گفت: كسى كه مىخواهد دربارۀ حكومت صحبت كند بايد شاخش را براى ما بلند كند، و همانا ما از او و پدرش به اين امر سزاوارتر هستيم. حبيب بن مسلمه گفت: چرا جوابش را نمىدهى؟ عبداللّه گفت:
جامهاى را كه به خود پيچيده بودم را باز كردم و خواستم بگويم: كسى كه با تو و پدرت براى اسلام جنگيد از تو به اين امر سزاوارتر است، ولى ترسيدم سخنى بگويم كه بين جمع تفرقه اندازد و خونها را بريزد، و از سخن من برداشت ديگرى شود (وسخنم بازتاب ديگرى داشته باشد)، پس آنچه خداوند در بهشت مهيّا كرده را به ياد آوردم. حبيب گفت: حفظ شدى و در امان ماندى].
اين فكر پسر عمر كه به وسيلۀ آن حفظ شد و در امان ماند كجا بود در روزى كه از بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام امام برحقّ، پس از اينكه امّت مسلمان بر آن اجماع كردند، سرباز زد، و نترسيد كه سخنى بگويد كه باعث تفرقه جمع و ريختن خونها شود؟! پس جمع را متفرّق كرد، و اجتماع مسلمانان را برهم زد، و خونهاى پاكى ريخته شد، و خداوند از پس آنها حسابرس آنهاست.
و خلافت تنها هدف نهايى مورد انتظار معاويه نبود، بلكه تاريخ به ما خبر مىدهد كه: باكى نداشت كه مردم وى را با رسالت بشناسند، و پس از پيامبر اعظم او را به عنوان پيامبر قبول كنند.
ابن جرير طبرى با سند نقل كرده است: عمرو عاص با اهل مصر به نزد معاويه رفت، پس عمرو به آنها گفت: نگاه كنيد وقتى بر پسر هند وارد شديد، پس به او به عنوان خليفه سلام نكنيد و نگوييد: [السلام عليك يا خليفة رسول اللّه]؛ زيرا او در چشم خود بر شما بزرگ مىشود و هر چه مىتوانيد او را كوچك كنيد. پس چون بر معاويه وارد شدند، معاويه به دربانان خود گفت: همانا من گويا پسر نابغه را مىشناسم، و شأن مرا در نزد آن قوم كوچك كرده است، پس نگاه كنيد وقتى آن گروه داخل شدند به شدّت و هر چه مىتوانيد بر آنها سخت بگيريد و آنها را مضطرب و دستپاچه كنيد تا مردى از آنها به من نرسد مگر اينكه نزديك به تلف شدن باشد. پس نخستين كسى كه بر او وارد شد مردى از اهل مصر بود كه به او ابن خيّاط مىگفتند؛ و داخل شد در حالى كه قبلاً بر او سخت گرفته بودند؛ گفت: سلام بر تو اى رسول خدا! پس آن گروه يكى پس از ديگرى در اين سخن از او پيروى كردند؛ و چون خارج شدند عمرو به آنها گفت: خدا شما را لعنت كند، شما را نهى كردم كه به عنوان خليفه به او سلام كنيد، ولى شما به عنوان پيامبر به او سلام كرديد(1)!
و شايد اين ماجرا بذر آن ديدگاه فاسدى است كه گروهى از دوستداران معاويه پس از مرگش داشتند(2).
فرض كن ترس آن گروه را فرا گرفته بود و متوجّه نبودند چه مىگويند، امّا اين كسى كه با پادشاهى مستبدّانهاش ادّعاى خلافت رسول خدا را دارد، آيا بر او نبود كه آنها را از آن سلام دادنِ حرام منع كند يا ترس آنها را فرو نشاند تا آنان را به آنچه كه شايستۀ مقام بود باز گرداند؟! البتّه چون معاويه در آن جايگاه گمشدهاى نداشت جز به دست آوردن سلطنت ستمگرانه كه غاصبانه نام خلافت بر آن نهاده بود - زيرا او به آرزويش نمىرسيد مگر با اين سلطنت - پس برايش يكسان بود كه با ربوبيّت به او سلام داده شود يا نبوّت يا حكومت بر مؤمنان. و مىخواست دماغ فرزند نابغه را در آنچه با فراست6.
از او دريافته بود، در آن زيركى و فراستى كه نشان داده بود به خاك بمالد، و به آنچه خواسته بود رسيد، و مستى غلبۀ بر ابن نابغه مانع از آن بود كه معاويه براى امر زشت و احمقانۀ خودش حدّاقل صورت و ظاهر آبرومندانهاى درست كند.
پسر هند با اين خطاب باطل مأنوس بود، و كار كسى كه با رسالت و پيامبرى بر وى سلام مىكرد را شنيع و زشت نمىشمرد، و خوش نداشت كه از پيامبر اسلام با عنوان «پيامبر» ياد شود و از حضرت به گونهاى سبك و حقارتآميز ياد مىكرد، در حالى كه مىدانست بزرگى از آن حضرت جدا نمىشود، و رسالت و پيامبرى ملازم و همراه اوست. و بنا بر نقل حفّاظ گوشهاى از گفتگويى كه بين معاويه و امد بن ابد حضرمى(1)واقع شده اين است كه معاويه گفت: آيا هاشم را ديدهاى؟ گفت: آرى، به خدا سوگند! قدْ بلند و زيبا روى بود، گفته مىشود: بين دو چشمش (و در چهرهاش) سعادت و نيكبختى بود. معاويه گفت: آيا اُميّه را ديدهاى؟ گفت: آرى، او را ديدم كه قدِ كوتاهى داشت و كور بود، گفته مىشود:
در چهرهاش بدى يا شومى بود. گفت: آيا محمّد را ديدهاى؟ گفت: محمّد كيست؟ گفت: رسول خداست. گفت: چرا او را آن گونه كه خدا تعظيم و تجليل كرده، تجليل نكردى و تنها با عنوان رسول خدا از او ياد كردى(2)؟!
ماجراى حَكَميّت آخرين بذرى بود كه پسر نابغه براى خلافت معاويه كاشت، و از آغاز اين ماجرا، اين خلافت مورد نظر بود، اگر چه گاه آن را بر كودنها مخفى مىكرد، و گاه در بين قوم براى رسيدن به اين آرزو خون خواهى عثمان را سپر خود قرار مىداد، و اين از هنگامى بود كه نَفْس شيطانى وى چيره شدن بر حكومت مسلمانان را با نيرنگها و دسيسهها آراست؛ پس نخستين بذر يا اوّلين پل، خونخواهى عثمان بود، و در آخرين نيرنگ و چاره انديشى دعوت به حَكَم قراردادن قرآن و قاضى قرار دادن آن در ماجرا بود، پس از اينكه آن را پشت سرانداختند.
و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام از آغازِ به وجود آمدن اختلاف بين او و پسر هند، و از هنگام درگرفتن آن جنگِ ويرانگر، آنها را به حَكَميّت صحيحى كه از محكمات و نصوص قرآن تجاوز نكند فراخواند، البتّه اگر پسر نابغه و رفيقش بر خلاف حَكَم قراردادن قرآن كه به آن تظاهر مىكردند، بر امّت حيله و نيرنگ و بر امام به حقّ خيانت و ستم روا نمىداشتند. پس در آنجا نشانههاى فتنه و مظاهر عدوان در ميان زرنگى پسر عاص و حماقت اشعرى واقع شد، آنگاه كه ابوموسى به پسر عاص گفت: «لا وفّقك اللّه غدرت وفجرت، إنّما مَثَلُك كمَثَل الكلب إن تحمل عليه يلهث أو تتركه يلهث» [خدا تو را موفّق نكند نيرنگ زدى و ستم كردى، همانا مَثَل تو مَثَل سگى است كه اگر به او حمله كنى زبان خود را بيرون مىآورد، و اگر او را رها كنى نيز همين كار را مىكند]. و پسر عاص به ابوموسى گفت: «وإنّما مَثَلك مَثَل الحمار يحمل أسفاراً»(3)[همانا مَثَل تو مَثَل الاغى است كه كتابهايى حمل مىكند]؛ پس حقّ زنده به گور شد، و حقيقت در بين شيطان و كودن نابود گرديد. و آنچه در بين هر دو گروه مسلّم بود اينكه خلافت خواستۀ هر دو بود و به همين خاطر حَكَميّت منعقد شد، و خطيبان و اميران عراق هنگام نصيحت اشعرى، و ياران شام كه از نور حقّ و روشنايىِ اصلاح به دور بودند، دربارۀ اين مطلب سخن
1) - وى يكى از معمّرين و كسانى است كه عمر طولانى داشت و روزى كه معاويه او را خواست (360) سال داشت؛ ابن عساكر در تاريخ شام، و كسانى كهشرح حال صحابه را نوشتهاند در فرهنگهاى خود شرح حال وى را نوشتهاند.
2) - تاريخ ابن عساكر 3:103[90/3؛ مختصر تاريخ دمشق 31/5]؛ اُسد الغابة 1:115[136/1، شمارۀ 223].
3) - الإمامة والسياسة 1:115[118/1]؛ كتاب صفيّن: 628، چاپ مصر [ص 546]؛ العقد الفريد 291:2[146/4]؛ تاريخ طبرى 6:40[71/5، حوادث سال 37 ه]؛ مروج الذهب 2:22[417/2 و 418]؛ كامل ابن اثير 3:144[397/2، حوادث سال 37 ه]؛ شرح ابن ابى الحديد 1:198[255/2-256، خطبۀ 35].
مىگفتند؛ از جمله سخنان ابن عبّاس به اشعرى اين است: «إنّه قد ضُمّ إليك داهية العرب، وليس في معاوية خلّة يستحقّ بها الخلافة، فإن تقذف بحقّك على باطله تُدرك حاجتك منه، وإن يطمع باطله في حقّك يُدرك حاجته منك. واعلم يا أبا موسى! أنّ معاوية طليق الإسلام، وأنّ أباه رأس الأحزاب، وأ نّه يدّعي الخلافة من غير مشورة ولا بيعة، فإن زعم لك أنّ عمر وعثمان استعملاه فلقد صدق، استعمله عمر وهو الوالي عليه بمنزلة الطبيب يحميه ما يشتهي، ويوجره ما يكره، ثمّ استعمله عثمان برأي عمر، وما أكثر من استعملا ممّن لم يدّع الخلافة. واعلم أنّ لعمرو مع كلّ شيء يسرّك خبأً يسوؤك، ومهما نسيت فلا تنسَ أنّ عليّاً بايعه القوم الّذين بايعوا أبابكر وعمر وعثمان، وأ نّها بيعة هدى، وأ نّه لم يقاتل إلّاالعاصين والناكثين»(1)[همانا مكّار و زيركِ عرب به سوى تو آمده است، و معاويه خصلتى ندارد كه با آن مستحقّ خلافت شود، پس اگر حقّ خود را بر باطل وى افكنى حاجت خود را از او به دست مىآورى، و اگر باطل خود را در حقّ تو طمع كند حاجت خود را از تو به دست مىآورد، و اى ابوموسى! بدان كه معاويه آزاد شدۀ اسلام و پدرش سركردۀ احزاب است و او بدون مشورت و بدون بيعت مدّعى خلافت است، پس اگر به تو گفت كه عمر و عثمان او را عامل خود قرار دادهاند راست مىگويد، عمر او را عامل خود قرارداد و بر او مسلّط بود و به منزلۀ پزشكى بود كه او را از آنچه مىخواست منع مىكرد و دوايى را كه دوست نداشت در دهانش مىريخت و به او طعنه مىزد و بر او عيب مىگرفت، سپس عثمان با نظر عمر او را عامل خود كرد و چقدر از كسانى كه مدّعى خلافت نبودند را اين دو نفر عامل خود قرار دادند. و بدان كه عمرو به همراه هر چه كه تو را خشنود سازد چيزى پنهانى دارد كه تو را ناراحت مىكند، و هر چه را فراموش كردى، اين را فراموش نكن كه گروهى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با على بيعت كردند، و اين بيعت هدايت بود، و او با كسى نجنگيد جز با گناهكاران و پيمان شكنان].
و بخشى از سخنان احنف بن قيس به او اين است: «ادع القوم إلى طاعة عليّ، فإن أبوا فادعهم أن يختار أهل الشام من قريش العراق من أحبّوا، ويختار من قريش الشام من أحبّوا»(2)[آن قوم را به اطاعت از على دعوت كن، پس اگر خوددارى كردند از آنها بخواه كه اهل شام از قريشِ عراق هر كه را دوست دارند، و از قريش شام هر كه را دوست دارند، انتخاب كنند].
امينى مىگويد: اين بود چگونگى ماجرا، و گزيدۀ حقيقت. همانا هدف عراقيان و شاميان، طلب خلافت و اثبات آن براى دوست و رفيق خودشان بود، و بر همين اساس تحكيم، و خَلع و تثبيت - حقّ يا باطل - صورت گرفت. و در اين ماجرا هيچ اثرى و صداى پايى از خون عثمان ديده و شنيده نمىشود و از خونخواهى او حرفى درميان نيست. و نفوس آنان تنها براى به دست آوردن خلافت استقرار و آرامش يافته بود، و به خاطر اينكه درگيرى آنها با امير مؤمنان تنها براى به دست آوردن خلافت بود، لقب «اميرالمؤمنين» هنگام بردن نام مولا على عليه السلام، از صفحۀ صلح نامه محو شد.
پس از دقّت و مطالعۀ اين چهار عنوان ياد شده، به خوبى به هدف واقعى معاويه دست مىيابى:
1 - ماجراى فرستادن نمايندگان.
2 - نامههايى كه به روشنى از هدف حقيقى معاويه پرده برمىدارند.
3 - انديشۀ معاويه پيشينه داشت.
4 - ماجراى حَكَميّت براى چه بود؟
پس كلام ابن حجر و حكم قطعى وى به اينكه كشمكش بين امام عليه السلام و پسر هند تنها براى خونخواهى عثمان بوده نه].
خلافت، با كدام يك از اين عناوين همخوانى دارد؟! و او اين سخن را تنها براى نيكو جلوه دادن عمل سخت و دشوار اين مرد كه به خاطر شهوتها و طمعهايش نزديك به هفتاد هزار نفر كشته شدند، بر زبان رانده است. و او گمان مىكند هيچ حسابرس سختگير يا كسى كه صفحات تاريخ را به دقّت و عميق و باحوصلۀ تمام بررسى و كاوش مىكند، به نقد سخنان او نمىپردازد. و گويا خجالت نمىكشد اگر پژوهشگرى زانو به زانوى او بنشيند يا بحث كنندهاى در كنار او قرار گيرد. چنانكه از جايگاه حساب در روز قيامت و اينكه خداوند سبحان در كمين است نمىترسد.
ابن حجر به پيروى از اثر گذشتگانش در نيكو جلوه دادن اعمال معاويۀ سنگدل، و عذر آوردن براى گناهانى كه مرتكب شده، و صحيح دانستن خلافت وى، در كتاب «صواعق»(1)آنچه به ذهنش رسيده را بر ورّاجى كردن و سخنان طولانى بى فايده بنا نهاده، و دامنۀ سخن را گسترش داده است، و خلاصۀ آنچه به هم پيچيده و آراسته است به دو چيز برمىگردد:
نخست: اعتقاد به اجتهاد معاويه در همۀ آنچه انجام داده و به گناه آن اقرار كرده است؛ مانند جنگهاى خونين، و درگيرى با خليفۀ وقت، و خشونتها و هلاكتهايى كه به دنبال اين دو پيش آمد؛ مثل از بين رفتن انسانهاى بىگناهى كه به هزاران نفر مىرسند(2)و در ميان آنها بيش از سيصد نفر از اهل بيعت رضوان، و گروهى از رزمآوران جنگ بدر، و جمعى از مهاجران و انصار، و تعداد قابل توجّهى از صحابۀ عادل يا تابعان نيكوكار آنها بودند. و ابن حجر گمان مىكند چيزى از اين سخنان به هم پيچيده، آنچه شريعت در نصوص آشكارش در قرآن و سنّت حرام كرده است، را نيكو مىكند، و اجتهاد خيالى معاويه به دور وى سيم خاردارى مىكشد تا هيچ گناه بزرگى به او ملحق نشود، و پردههايى براى پوشاندن گناهانى كه وى در برابر تصريحات پيامبر انجام داد، بر روى او مىاندازد. و نمىداند اجتهادى كه شأنش چنين است و در مقابل نصّ، ترشرويى مىكند و بر احكام قطعى دين و راه و روشهاى نهايى آن هجوم مىبرد، ارزشى ندارد.
به اين مرد خبر رسيده كه اجتهاد ممكن است بر خلاف اجتهاد ديگر مجتهدان باشد امّا نفهميده كه ممكن نيست بر خلاف خدا و رسولش باشد.
و نهايت گفتار اينكه: در نزد ابن حجر و كسانى كه اين سخن را پيش از وى يا پس از او(3)مطرح كردهاند، ضابطهاى كه حدود اجتهاد را مشخّص كند و جامع افراد و مانع اغيار باشد، وجود ندارد؛ بلكه با شهوتها و هوى و هوسها كشيده شده ووسعت پيدا مىكند؛ پس خالد بن وليد در كارهاى زشتش عليه بنى حنيفه و مالك بن نويره بزرگ شايسته و رئيس نيكوكار آن قبيله، و در رسوايى هايش مانند كشتن نيكوكاران و نزديكى با همسر آن كسى كه با حيله و نيرنگ كشته شد، به بهانۀ اجتهاد معذور شمرده مىشود(4).
و ابن ملجم مرادى كه به تصريح پيامبر امين صلى الله عليه و آله شقىترين فرد اين امّت است به بهانۀ اجتهاد، بر شكستن حرمت اسلام و كشتن خليفۀ حقّ و امام هدايت در محراب طاعت و عبادت خدا، معذور شمرده مىشود(5)، آن امامى كه فضايل
1) - الصواعق: 129-131 [ص 216-218].
2) - ابن مزاحم نوشته است: «در جنگ صفّين (45) هزار نفر از اهل شام، و (25) هزار نفر از اهل عراق كشته شدند»؛ كتاب صفّين: 643 [ص 558]. و ابنكثير اين سخن را در تاريخ خود 7:274[304/7، حوادث سال 36 ه] ذكر كرده و نوشته است: «تعدادى اين سخن را نوشتهاند».
3) - مانند هر يك از شيخ على قارى [687/1] و خفاجى در شرح خود بر الشفاء 3:166.
4) - ر. ك: ص 640-642 از اين كتاب.
5) - ر. ك: ص 90-92 از اين كتاب.
و فواضل از همه سو او را فرا گرفته بود، و همۀ خُلق و خوها و روحيّات كريمانۀ او را پوشانده بود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ او سخنان پاكى فرموده كه از حدّ شمارش بيرون است، و بررسى و جست وجوى همۀ آنها امكان ندارد، و او قبل از همۀ اينها در قرآن حكيم نَفْس پاك پيامبر شمرده شده است.
محمّد بن جرير طبرى در «تهذيب»(1)مىنويسد:
سيره نگاران نمىتوانند نپذيرند كه على فرمان داد قاتلش قصاص شود، و از مُثله كردن وى نهى كرد. و هيچ اختلافى در بين امّت نيست كه ابن ملجم، على را با توجيه و از روى اجتهاد و با اين فرض كه كار درست انجام مىدهد، كشت. و عمران بن حطّان در اين باره مىگويد:
يا ضربةً من تقيٍّ ما أراد بها إلّا ليبلغَ من ذي العرش رضوانا
إنّي اُفكّر فيه ثمّ أحسبُه أوفى البريّةِ عندَ اللّهِ ميزانا.
[وه چه ضربهاى از آن فرد با تقوا صادر شد كه هدفى از آن نداشت جز اينكه به رضايت صاحب عرش برسد. من دربارۀ آن فكر مىكنم، سپس گمان مىكنم كه او نزد خدا سنگينترين ترازو را در ميان آفريدگان دارد].
و به بهانۀ اجتهاد، عمل ابوالغاديه فزارى(2)قاتل عمّار كه با زبان خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله مورد ستايش بود و آن حضرت در حديث صحيح و ثابتى به وى فرموده است: «تقتلك الفئة الباغية» [گروه ستمكار تو را مىكشد]، توجيه و نيكو جلوه داده مىشود!
و با اجتهاد، ساحت عمرو عاص از عار و ننگ حيلۀ حَكَميّت كه در آن به امّت محمّد صلى الله عليه و آله خيانت كرد، و شوكت آن را درهم شكست، مبرّا مىشود(3)! و مولا اميرالمؤمنين - صلوات اللّه عليه - دربارۀ او و رفيق او آن پير خرفت، فرموده است: «ألا إنّ هذين الرجلين الّلذين اخترتموهما حَكَمين، قد نبذا حكم القرآن وراء ظهورهما، وأحييا ما أمات القرآن، واتّبع كلّ واحد منهما هواه، بغير هدى من اللّه، فحكما بغير حجّة بيّنة، ولاسنّة ماضية، واختلفا في حكمهما، وكلاهما لم يرشد، فبرئ اللّه منهما ورسوله وصالح المؤمنين»(4)[آگاه باشيد اين دو مردى كه به عنوان حَكَم برگزيدهايد حُكم قرآن را پشت سرانداختند و آنچه را قرآن ميرانده، زنده كردند و هركدام از آن دو از هواى نفس خود تبعيّت كرد بدون هدايتى از جانب خدا، پس بدون حجّتى آشكار و سنّتى پيشينه دار حُكم كردند، و در حكم خود اختلاف كردند، و هر دو هدايت نشدند، پس خدا و رسولش و مؤمنان شايسته از آن دو برى هستند].
و با اجتهاد، گناهان و مصيبتهايى كه يزيد طغيانگر(5)مرتكب شد - مانند كندن ريشه نبوّت و كشتن ذرّيّه و اسير كردن زنان بزرگوار و پرده نشين پيامبر، كه براى جست وجوگر از صفحه سياه زندگيش چيزى جز لعن و تبرّى جستن از وى باقى نمىگذارد - نيكو شمرده مىشود!
و دامنهاى آنان كه از بيعت امام اميرالمؤمنين عليه السلام در هنگامى كه شرايط وجوبِ بيعت با او فراهم شد، سرباز زدند(6)،].
1) - تهذيب الآثار [ص 71، ح 6، از مسند على عليه السلام]؛ سنن بيهقى 8:58 و 59.
2) - ر. ك: ص 93 از اين كتاب.
3) - ر. ك: تاريخ ابن كثير 7:283[314/7، حوادث سال 36 ه].
4) - نگاه كن: الإمامة والسياسة [123/1]؛ شرح ابن ابى الحديد [259/2، خطبۀ 35].
5) - ر. ك: تاريخ ابن كثير 8:223 و 13:10[245/8، سال 63؛ 13/13، حوادث سال 590 ه] و در آن، سخن ابوالخير قزوينى آمده است كه: «إنّه إماممجتهد» [وى امامى مجتهد بود].
6) - ر. ك: مستدرك حاكم 3:115-118[3/124-127، ح 4596-4605].
و با مرگ جاهليّت از دنيا رفتند و امام زمان خود را نشناختند، به بهانۀ اجتهاد پاك و تقديس مىشود!
و به بهانۀ اجتهاد، آن كسانى كه پيش از اين به لغزشهايشان در دين و شريعت اشاره كرديم(1)، منزّه مىشوند و عذرهايى براى آنها تراشيده مىشود كه بدتر از جرمهاى آنهاست! و مواردى از اين دست كه به شماره نمىآيند.
آرى، موارد زيادى هست كه اجتهاد كارگر نمىافتد، و به خاطر اينكه ميلها و شهوتها سدّى در برابر اجتهاد هستند، به نتيجۀ آن گوش داده نمىشود؛ پس به وسيلۀ اجتهاد، تهمت از آنها كه به جان عثمان افتادند، دفع نمىشود در حالى كه آنها صحابۀ عادل، و مهاجران و انصار ارجمند، و مجتهدان بزرگى بودند كه قرآن و سنّت را از خود رسول خدا صلى الله عليه و آله فرا گرفته بودند.
وقاتلان عثمان نزد ابن حزم - كه ترور وكشتن غافلگيرانۀ بدبختترين فرد قبيلۀ مراد، را با اجتهاد نامباركش توجيه كرده و نيكو جلوه مىدهد - افرادى فاسق، ملعون، و محارب هستند كه عمداً خونى كه ريختنش حرام است را ريختهاند(2)!
و نزد ابن تيميّه: قومى هستند كه از دين خارج شده و در زمين فساد كردهاند، و تنها گروه اندكى كه ظالم و ستمگرند او را كشتهاند، و امّا كسانى كه در كشتن وى كوشيدهاند همگى خطاكار بلكه ظالم و ستمگر و تجاوز كننده هستند(3).
و نزد ابن كثير: مردمانى احمق و از طبقۀ پايين جامعه بودهاند، و شكّى نيست كه آنها از جمله مفسدان در زمين، و ستمگران و خروج كنندگان بر امام، و جاهلان، و انسانهاى سختگير، و خائنان، و ظالمان و دروغگويان بودهاند(4).
و نزد ابن حجر: متجاوزان و ستمگران، دروغگويان، لعن شدگان، خردهگيران، كه فهم و بلكه عقل ندارند، بودهاند(5).
و اگر اجتهاد نتيجهاى ثابت و هميشگى دارد، پس چرا وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام امر كسانى كه متّهم به قتل عثمان بودند را تا آنگاه كه مصلحتى بينديشد، و بر اساس قرآن و سنّت دربارۀ آن قضاوت كند، به تأخير انداخت، از آن (اجتهاد) پيروى نشد، و در روز جمل و واقعۀ صفيّن كه در پى آن واقعۀ خوارج رخ داد، به او حمله ور شدند؛ پس اجتهاد خليفۀ وقت كه درِ شهر علم پيامبر، و به تصريح پيامبرِ راستگو و تصديق شده، حكم كنندهترين فرد امّت (أقضى الاُمّة) بود، تبعيّت و پيروى نشد، امّا اجتهاد عثمان در عفو عبيداللّه بن عمر كه هرمزان و دختر ابولؤلؤه را كشت، و هدر كردن آن خونى كه ريختنش حرام بود بدون اينكه دليلى قاطع يا برهانى صحيح در اين هدر كردن داشته باشد، تبعيّت و پيروى شد! پس اگر خليفه، حقِّ چنين عفوى را دارد پس چرا حكم آن دربارۀ كسانى كه عليه عثمان گِرد آمدند و به مولا اميرالمؤمنين عليه السلام پناه آوردند، جارى نشد؟!
و در آن روز قضاوت امام و حكم قطعى وى در آينده، معلوم نبود؛ كه آيا ديۀ مقتول را از بيت المال مىپردازد؛ زيرا عثمان در بين گروهى از مسلمانان كشته شد و قاتلش معلوم نبود، چنانكه همين كار را دربارۀ أربد فزارى كرد(6)؟
و يا آنها را مجتهدانى مىداند - و واقعاً مجتهد بودند - كه اجتهاد كردند حال يا درست يا خطا؟
و يا امام مصلحت خلافت و استقرار پايههاى آن را در اين مىبيند كه امر آنها را تا پشت سرگذاشتن آن مشكلات و بلاهايى كه پى در پى براى او پيش مىآمد، و آن اخلالگرىها و فتنهانگيزىها و تاخت و تازهايى كه صلح و سازگارى را از بين مىبرند، به تأخير اندازد، تا بتواند كرسى حكومتِ به حقّ و مشروعش را استوار سازد؟].
و امام عليه السلام براساس هر يك از اين احكام صحيح رفتار كرده باشد، هيچ ايراد و نكوهشى بر او وارد نيست، امّا شمشير تجاوز و ستمى كه به روى او كشيدند، براى قوم تنها اين راه را باز گذاشت كه حقّ از هواها و هوسهاى آنها تبعيّت كند. و از احتمالات ياد شده چه عيبى بر آن حضرت - صلوات اللّه عليه - گرفتند تا براى آنها جايز شود جنگ بسيار سختى را برانگيزند كه بهخاطر آنها سرها از بدنها جدا شد، دستها بريده شد، جانهاى بىگناه گرفته شد، وخونهاى محترم ريخته شد؟! پس با كدام اجتهادى به تفرقه انداختن مبادرت كردند و وزر و و بال آن را متحمّل شدند و حقيقت امر و حقّ ناب و خالص براى آنها آشكار نشد؟ ولى آنها در پى فتنهانگيزى بودند، و كارها را بر او دگرگون ساختند (و به هم ريختند)، آگاه باشيد آنها در گناه سقوط كردهاند(1).
و از عجيبترين نتايج اجتهاد در قرنهاى گذشته: اين است كه دشنام به اميرالمؤمنين على عليه السلام و هر صحابى كه به او اقتدا كرده، را مباح مىكند، و براى هر شخصى هر گونه كه بخواهد لعن آنان و بدگويى و دشمنى با آنها، در خطبههاى نمازهاى جمعه و جماعات، و بر بالاى منابر، و در قنوت نماز، و علنى كردن آن در مجالس و اجتماعات و در خلوت و جلوت، را جايز مىكند، و براى انجام دهندۀ آن هيچ گونه مذمّت و پىآمدى را در پى ندارد؛ بلكه به خاطر اجتهاد نادرستش يك اجر و پاداش هم دارد، اگر چه از مردمان فرومايه و اراذل اعراب و باقيماندگان احزاب باشد كه از علوم و معارف به دور است.
و امّا على و شيعيانش حقّ ندارند ظلمى را كه از دشمنانشان به آنها رسيده، بيان كنند و دربارۀ دشمنانشان بدگويى نمايند، و مقدار سقوط آنها به پرتگاه گمراهى را روشن كنند، كه همۀ اينها بر اساس آيۀ: (لا يُحِبُّ اَللّهُ اَلْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ اَلْقَوْلِ إِلاّ مَنْ ظُلِمَ )(2)[خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود، بديها (ى ديگران) را اظهار كند؛ مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد] است، و هيچ كدام نصيب و بهرهاى در اجتهاد ندارند هر چند در همۀ علوم ماهر باشند؛ پس اگر يكى از آنها بدگويى يكى از اين ستمگران را نمايد، زدن و ادب كردن، يا شكنجه و تبعيد، يا شكنجه و قتل وى شايسته و رواست و به اجتهاد وى كه درست يا اشتباه، به اين مطلب منجرّ شده است، توجّهى نمىشود. و اهل سنّت از روز اوّلى كه پايههاى ظلم و ستم بنا نهاده شد تا به امروز به همين شيوه عمل كردهاند.
به فرهنگهاى سيره و تاريخ مراجعه كن؛ زيرا اين كتابها داور نهايى خوبى هستند. و در مقابل تو حكم ابن حجر در «صواعق»(3)قرار دارد كه دربارۀ لعن معاويه مىنويسد:
و امّا دشنام به معاويه ولعن وى كه برخى از اهل بدعت آن را مباح مىدانند، براى او (معاويه) در اين كار اسوه مىباشد يعنى اسوۀ به ابوبكر و عمر و عثمان و بيشتر صحابه (بدين معنا كه به آنان نيز لعن و دشنام روا داشته شده است و اختصاص به معاويه ندارد)، پس توجّهى به اين سخنان نمىشود و بر آنها تكيه و اعتماد نمىشود؛ زيرا اين عمل، جز از گروهى احمق و نادان و كودن و طغيانگر كه خدا توجّهى به آنها ندارد كه در كدام وادى هلاك شوند، صادر نمىشود؛ پس خدا آنها را به شدّت لعن كند، و به بدترين ذلّت و خوارى گرفتار نمايد، و شمشيرهاى اهل سنّت را بر سر آنها بلند كند. و حجّتهاى اهل سنّت كه با واضحترين دليلها و برهانها تأييد مىشود، آنها را از فرو رفتن در كاستن مقام آن پيشوايان بزرگ بازمىدارد.
آيا ابن حجر مىداند چه كسى را لعن كرد؟! و اين سخنان نيش دار را به چه كسى متوجّه كرد؟! به حديث لعن معاويه توسّط رسول خدا صلى الله عليه و آله، و احاديث لعن اميرالمؤمنين على عليه السلام، و قنوت او با اين لعن در نمازهايش، ولعن ابن عبّاس و عمّار و محمّد بن ابوبكر، و نفرين وى توسّط اُمّ المؤمنين عايشه پس از هر نماز، و ديگر صحابه نگاه كن، بخوان و حكم كن!].
و از چيزهايى كه در اين مقام بايد بررسى شود اين است كه معناى اجتهاد فهميده شود، اجتهادى كه دامنۀ آن را به قدرى وسعت دادهاند كه به خاطر آن خونهاى زيادى ريخته و مباح شد، و به زنان تجاوز شد، و محارم الهى هتك گرديد، و به بهانۀ آن، احكام تغيير كرد، و نزديك بود وسعتى كه به آن دادهاند شريعت را به عقب برگرداند، و دستگيرۀ دين را ببُرد و طناب آن را قطع كند.
سپس بنگريم آيا اجتهاد، استعداد و توان اين را دارد كه سنّتهاى تبعيّت شدهاى كه تغييرناپذيرند، را تغيير دهد؟!
و آيا اجتهاد از عطاهاى خداى سبحان به مردم فرومايه و احمق است تا هرگونه كه هوى و هوس خواست، بدون انديشه و با دشوارى و متهوّرانه، خود را در آن بيفكنند؟
يا اينكه اجتهاد اصول و قواعد مشخّصى دارد كه مجتهد در آن اصول از كتاب و سنّت يا توجيه و اجتهاد صحيح - اگر با اهل سنّت كنار بياييم و اجتهاد در مقابل نصّ را امضاء كنيم - نبايد پا را فراتر نهد؟!
يا جا در آن به قدرى وسيع و گشاد است كه هر خرگوش و روباهى بر آن مىجهد، و هر بول كنندۀ بر دو پاشنۀ پايش، يا اعرابىِ احمقِ خشن و تندخويى خواستار آن مىشود؟!
من براى عالمان روا نمىدانم كه چنين اجتهادى را صحيح بدانند و آنچه ميان آنها مورد اتّفاق است در ذيل مىآيد:
آمدى در «الإحكام في اُصول الأحكام»(1)نوشته است:
امّا اجتهاد در لغت: عبارت است از به كار بردن تمام توان در انجام دادن كارى كه زحمت و مشقّت دارد؛ لذا گفته مىشود: فلانى در حمل كردن سنگ هاون اجتهاد كرد، و گفته نمىشود: در حمل دانه خردل اجتهاد نمود.
و امّا در اصطلاح علماى اصول: عبارت است از به كار بردن تمام توان براى گمان پيدا كردن به احكام شرعيّه به گونهاى كه احساس كند توانِ بيش از آن را ندارد. و مجتهد كسى است كه داراى صفت اجتهاد باشد، و بايد دو شرط داشته باشد:
شرط نخست: به وجود پروردگار متعال، و صفات واجب او، و كمالاتى كه مستحقّ آن است، و اينكه او واجب الوجود لذاته، زنده، عالم، قادر، اراده كننده، و متكلّم است، علم داشته باشد تا توجّه تكليف به وى تصوّر شود. و پيامبر، و شريعتى كه آورده و براى ما نقل شده است را به دليل معجزات و نشانههاى برتر و آشكارى كه بر دستش ظاهر شد، تصديق كرده باشد تا احكامى را كه به پيامبر نسبت مىدهد از روى تحقيق باشد. و شرط نيست كه ريزه كارىهاى علم كلام را بداند، و مانند متكلّمينِ مشهورِ در علم كلام ماهر باشد، و حتّى لازم نيست كه با دليل تفصيلى به موارد ياد شده علم داشته باشد به گونهاى كه قدرت تقرير و نوشتن آن و جواب به شبهات را داشته باشد مثل عادتى كه بزرگان از اهل اصول دارند، بلكه مىتواند با دليل اجمالى به اين موارد علم داشته باشد نه با ادلّۀ تفصيلى.
شرط دوم: مدارك احكام و اقسام آنها، و راههاى اثبات آنها، و انواع دلالت آنها بر مطلوب، و اختلاف مراتب آنها، و شرايطى كه در آنها معتبر است را آنگونه كه گفتيم، بداند، و به جهات ترجيح آنها هنگام
1) - الإحكام في اُصول الأحكام 4:169.
تعارض و چگونگى بدست آوردن احكام از آنها علم داشته باشد، و بتواند آنها را تحرير و تقرير نمايد. و اين آگاهىها در صورتى فراهم مىشود كه راويان، و راههاى جرح و تعديل، و روايات صحيح و ناصحيح را بشناسد؛ مثل احمد بن حنبل و يحيى بن معين. و نيز اسباب نزول، و ناسخ و منسوخ را در آيات و روايات مربوط به احكام بشناسد، و به علم لغت و نحو آگاهى داشته باشد. و شرط نيست كه در لغت مانند اصمعى، و در نحو مانند سيبويه وخليل باشد، بلكه بايد آنقدر بداند كه اوضاع عرب و عادات آنها در محاورات را بشناسد به گونهاى كه بتواند دلالتهاى الفاظ يعنى دلالت مطابقى، وتضمّنى و التزامى، مفرد و مركّب، كلّى و جزئى، حقيقت و مجاز، تواطؤ و اشتراك، ترادف و تباين، نصّ و ظاهر، عامّ و خاصّ، مطلق و مقيّد، منطوق و مفهوم، دلالت اقتضاء و اشاره و تنبيه و ايماء، و مانند اينها از آنچه كه به تفصيل گذشت و به دست آوردن حكم از دليلش متوقّف بر آن است، را از يكديگر تمييز دهد.
و همۀ اينها نيز در مجتهد مطلق كه عهدهدار حكم و فتوا در همۀ مسائل فقه است، شرط مىباشد. ولى در اجتهادِ در حكم برخى مسائل، شناخت آنچه كه متعلّق به آن مسأله بوده و بايد در آن مسأله از آنها آگاهى داشته باشد، كافى است و ندانستن آنچه متعلّق به آن مسأله نيست بلكه متعلّق به بقيّۀ مسائل فقهى است ضرر ندارد؛ چنانكه مجتهد مطلق ممكن است در مسائل زيادى مجتهد باشد و در آن مسائل به درجۀ اجتهاد رسيده باشد ولى به برخى مسائلِ خارج از آنها، جاهل باشد؛ زيرا شرط فتوا دهنده اين نيست كه به همۀ احكام مسائل و مدركهاى آنها عالم باشد؛ زيرا اين در طاقت و قوّت بشر نيست؛ از اين رو از مالك نقل شده كه دربارۀ چهل مسأله از او پرسيده شد و در سى و شش مورد گفت: نمىدانم.
و امّا آنچه اجتهاد در آن راه دارد: عبارت است از احكام شرعيّهاى است كه دليل آنها ظنّى است؛ و اينكه مىگوييم: «احكام شرعى»، براى خارج كردن قضيّههاى عقلى و لغوى و مانند آن است. و اينكه مىگوييم: «دليل آن ظنّى باشد»، براى جدا كردن احكامى است كه دليلش قطعى است مانند عبادات پنجگانه و مانند آنها؛ زيرا اين موارد محلّ اجتهاد نيستند؛ چون خطاكار در آنها گناهكار شمرده مىشود، و مسائل اجتهادى مسائلى است كه خطاكار در آنها در صورتى كه خطايش ناشى از اجتهاد باشد، گناهكار شمرده نمىشود.
اين است اجتهاد نزد علماى اصول. و امّا اجتهاد نزد فقها، مرتبهاى بلند از فقه است كه فقيه به كمك آن مىتواند هر فرعى را به اصل خود برگرداند و حكم آن فرع را از آن اصل استنباط كند و مىتواند هر گونه نقد و ردّ، و اثبات و نقض، و شبهه و توهّمى در آن زمينه را دفع كند.
آمدى در «الإحكام»(1)نوشته است:
فقه در عرف متشّرعه، ويژۀ علم به پارهاى از احكام شرعى فرعى از روى نظر و استدلال، مىباشد.
و ابن رشد در مقدّمۀ «المدوّنة الكبرى»(2)نوشته است:
فصلى پيرامون راه شناخت احكام شريعتها: و احكام دين از چهار راه به دست مىآيد:
1 -قرآن؛ كه از پيشرو و پشت سر، باطل در آن راه ندارد، و از سوى خداى حكيمِ حميد نازل شده است.
2 -سنّت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله؛ كه خداوند طاعت او را با طاعت خود همراه كرده، و مارا به تبعيّت از سنّت او8.
امر نموده، و فرموده است: (وَ أَطِيعُوا اَللّهَ وَ اَلرَّسُولَ )(1)[و خدا و پيامبر را اطاعت كنيد]. و فرموده:
(مَنْ يُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اَللّهَ )(2)[كسى كه از پيامبر اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده]. و فرموده:
(وَ ما آتاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا )(3)[آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد (و اجرا كنيد)، و از آنچه نهى كرده خوددارى نماييد]. و فرموده: (وَ اُذْكُرْنَ ما يُتْلى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اَللّهِ وَ اَلْحِكْمَةِ )(4)[آنچه را در خانههاى شما از آيات خداوند وحكمت ودانش خوانده مىشود ياد كنيد]، وحكمت همان سنّت است. و فرموده: (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ )(5)[مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود].
3 -اجماع؛ كه خداى تعالى آن را صحيح دانسته و فرموده: (وَ مَنْ يُشاقِقِ اَلرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ اَلْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ اَلْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً )(6)[كسى كه بعد از آشكار شدن حقّ، با پيامبر مخالفت كند، و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد، ما او را به همان راه كه مىرود مىبريم؛ و به دوزخ داخل مىكنيم؛ و جايگاه بدى دارد]؛ زيرا خداى عزّوجلّ در اين آيه بر تبعيّت از راهى غير از راه مؤمنان، تهديد كرده، و اين به معناى وجوب تبعيّت از راه آنهاست. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «لا تجتمع اُمّتي على ضلالة» [امّت من بر گمراهى جمع نمىشوند].
4 -استنباط؛ كه عبارت است از قياس كردن بر اين اصول سه گانه؛ يعنى قرآن و سنّت و اجماع؛ زيرا خداى تعالى آنچه از اين اصول سه گانه استنباط شده را علم قرار داده، و حكم به آن را واجب و فرض گردانده و فرموده: (وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى اَلرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ اَلَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ )(7)[اگر آن را به پيامبر و پيشوايان - كه قدرت تشخيص كافى دارند - بازگردانند، از ريشههاى مسائل آگاه خواهند شد].
و فرموده: (إِنّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ اَلْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ اَلنّاسِ بِما أَراكَ اَللّهُ )(8)[ما اين كتاب را به حقّ بر تو نازل كرديم؛ تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در ميان مردم قضاوت كنى]؛ يعنى آن استنباط و قياسى كه به تو آموخته؛ زيرا آن استنباط و قياسى كه به او آموخته از جمله چيزهايى است كه بر او نازل كرده و به او فرمان داده كه به وسيلۀ آن حكم نمايد؛ آنجا كه مىفرمايد: (وَ أَنِ اُحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اَللّهُ )(9)[و در ميان آنها (اهل كتاب) طبق آنچه خداوند نازل كرده، داورى كن!].
اكنون بر ما است كه پرده از اجتهاد معاويه كنار بزنيم، و سخن كسانى را كه در كارهاى وى قائل به اجتهاد او هستند، به دقّت بررسى كنيم؛ آيا واقعاً كارهاى وى بر اساس يكى از ناموسهاى چهارگانه يعنى كتاب و سنّت و اجماع و قياس، بوده است؟! و آيا معاويه به قرآن علم داشت؟! و نزد چه كسى آن را آموخت؟! و چه زمانى در صدد كسب وجستجوى
آن بوده است؟! در حالى كه شناخت او از قرآن از دو سال پيش از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است(1)؟!
و آيا محكم و متشابه آن را از يكديگر تشخيص مىداد؟! يا مجمل و مبيّن آن را از هم تشخيص مىداد؟! يا مىتوانست در عموم و خصوص آن حكم كند؟! يا آگاهى كامل به مطلق و مقيّد آن داشت؟! يا ناسخ و منسوخ آن را مىشناخت؟! و ديگر انواع آيات كريمه و مزيّتهاى قرآن شريف كه علم به آنها در استنباط احكام از قرآن دخيل است.
همانا ظرف زمانى زندگى پس از اسلام معاويه، گنجايش هيچ يك از اينها را نداشته، بهويژه كه فراگيرى اين علوم فرصت و زمان زيادى مىخواهد كه با سالهاى طولانى نيز تمام نمىشود تا چه رسد به اين ايّام كوتاه كه در اكثر آنها معاويه در تضارب افكار آيين سابق خود - بتپرستى - و آيين جديدش بوده كه افكار سابقش را گسسته و از بين برده بود، و پس از آن نيز اسلام آن گونه كه شايسته است در مخيّله و ذهن او متمركز و جايگير نشد.
و گروهى بر او به اسلام و قرآن پيشى گرفتند، و در بين حكمتها و محكمات، و افاضات و تعليمات پيامبر بودند، و پيوسته در مجالس پيامبر حاضر بودند، و نداى آن مجالس، تنزيل قرآن و تفسير صحيح و ثابت آن بود، و سالهاى طولانى و زيادى بر همين منوال گذراندند و نتوانستند بيشتر آن مقدّمات را به دست آورند، و دست و پيمانۀ آنها از آن مقدّمات خالى بود.
نگاه كن به آن كسى كه سورۀ بقره را در دوازده سال حفظ كرد، و پس از اينكه توانست در آن مدّت، سوره را حفظ كند به خاطر شكر اين نعمتى كه پس از كوششهاى فراوان به او داده شد شترى قربانى كرد، و خدا مىداند در طول اين مدّت چه سختى و مشقّتى را متحمّل شد! و اين مرد نزد اهل سنّت نفر دوم امّت در علم و فضيلت است.
و از جمله موارد علم وى به قرآن اين بود كه تصريح قرآن به وفات پيامبر صلى الله عليه و آله را نشنيده بود؛ و چون آيۀ: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ )(2)[تو مىميرى و آنها نيز خواهند مرد]، را شنيد شمشير از كف انداخت و شدّت خشمش فرو نشست، و به وفات آن حضرت صلى الله عليه و آله يقين كرد؛ بسان كسى كه اين آيۀ كريمه را تا آن زمان نخوانده است. و اگر موارد علم وى به قرآن و نصوص آن را اندازهگيرى كنى، از آن تعجّب مىكنى، و تفكّر پيرامون اندازۀ فهمش تو را ناتوان مىسازد، و واقعاً چه چيزى او را از آگاهى به اصول اسلام و قرآن مشغول كرد؟! و اگر به آنچه ما در اين كتاب پيرامون اين جايگاه (علم عمر) مطرح كردهايم مراجعه كنى، عجايب و غرايب فراوانى مىبينى(3)!
و نخستين مرد در اسلام نزد اهل سنّت (ابوبكر)، دور از اين شخص (عمر) نيست؛ مردى كه در نارسايى و جهل به مقدّمات، و خاتمهها، و شكلهاى قياس و برهان، و نتيجهها، به حدّى رسيده است كه علم تودۀ مردم و مردمان عادى و معمولى كه نورهاى نبوّت از زمان طلوعش بر آنها تابيده، كمتر از علم او نيست. و شايد تو در مطالب ياد شده، چيزهايى را بيابى كه گوشهاى از اين حقايق را براى تو آشكار سازد(4).
و تو در اين هنگام از بررسى اخبار بسيارى از اين نخستينها (وپيش تازان) كه خبرهاى آنها در فقه و حديث و قرآن و سنّت، بر تو پوشيده نيست، بىنياز هستى؛ پس چگونه است معاويه كه در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان ملحق شد؟!م.
و تربيت او در خانهاى بود كه محفل دوگانه پرستى، و فرو رفتۀ در ظلم و ستم، و فانى شدۀ در عادتهاى جاهليّت بود، و بيرقها و نشانههاى زنا و بىعفّتى بر آن آويخته بود، و اگر گوش يكى از آنها دعوت به وحى يا نداى قرآن را مىشنيد انگشتش را در گوشش قرار مىداد، و از اين آيات، در ذهن او مطلب جديدى نقش مىبست كه از زمان پدران او تا آن زمان در ذهنش نقش نبسته بود.
آرى، آنها كه در زمان صحابه مشهور به دانش كتاب بودند، مشخّص بودند، كسانى كه مرجع امّت در مشكلات و مرادات قرآن، و تنزيل و تفسيرش بودند؛ مانند عبداللّه بن مسعود، عبداللّه بن عبّاس، اُبىّ بن كعب، و زيد بن ثابت.
و امّا مولا اميرالمؤمنين عليه السلام همسان قرآن، و عالم به اسرار و مشكلات آن بود، چنانكه دانش صحيح به هر مشكلى، و حكم قطعى در هر قضيّهاى، و جواب گوارا و مفيد در هر مسأله پيچيدهاى نزد او بود، و در حديث صحيحِ نزد همه امّت اين فرمودۀ صادق مصدَّق (على عليه السلام) نقل شده است: «سلوني قبل أن لا تسألوني، لا تسألوني عن آية في كتاب اللّه ولا سنّة عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله إلّاأنبأتكم بذلك»(1)[از من بپرسيد پيش از اينكه نتوانيد از من بپرسيد، از آيهاى در كتاب خدا و سنّتى از رسولخدا صلى الله عليه و آله نمىپرسيد مگر اينكه شما را به آن آگاه مىسازم].
و گمان مىكنى كه بهرۀ معاويه از علم حديث كه سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله، يعنى سخن، عمل و تقرير آن حضرت است، چقدر مىباشد؟! و سخن خود او كه احمد در «مسند»(2)خود از طريق عبداللّه بن عامر نقل كرده، جايگاه او نسبت به سنّت را به ما مىشناساند؛ عبداللّه مىگويد: از معاويه شنيدم كه حديث مىخواند و مىگفت: «إيّاكم وأحاديث رسول اللّه صلى الله عليه و آله إلّاحديثاً كان على عهد عمر» [احاديث رسول خدا صلى الله عليه و آله را نقل نكنيد، مگر احاديثى كه در زمان عمر نقل شده است].
اين برحذر داشتن مردم از احاديثِ پس از ايّام عمر، براى چه بوده است؟! و زمان عمر چه خصوصيّتى در قبول يا ردّ روايت دارد؟!
و شايد اين سخن معاويه دربارۀ سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله در كم توجّهى وى به آن كافى باشد، يا مىرساند كه او با ديدۀ استخفاف و اهانت به آن مىنگريسته، و گاه گويندۀ آن را مسخره مىكرد، و گاه وقتى آن را مىشنيد باد معده خارج مىكرد، و گاه به راويان آن سخنان نيشدار مىگفت، و با دشنام و شدّت و سختى راويان آن را از نقل روايت منع مىكرد، و انواع ديگر مسخره كردن و ريشخند نمودن(3)پس گمان تو به كسى كه رفتارش با سنّت شريفه چنين است، چه مىباشد؟! آيا مىتوانى باور كنى كه به آن توجّه دارد، و در موارد نياز به آن احتجاج مىكند، و آن را مدرك و سند رفتار خود قرار مىدهد؟! يا آن را پشت سر مىاندازد، چنانكه در همۀ كارهايش چنين كرد؟!
و پس از همۀ اينها، دير اسلام آوردن معاويه، و تازه كار بودن وى در دريافت روايات، و نيز نامه نگارى و حكومت و پادشاهى كه در طول حياتش او را از گوش دادن به روايات باز مىداشت، وجود دارد، و همۀ زندگى او در دورۀ اسلام با انواع سياستها، و ادارۀ شئون مملكت، و نزاع و درگيرى به خاطر آن، پُر شده بود؛ از اين رو چه زمانى براى دريافت روايات و آموختن تعاليم اسلام وقتِ خالى داشت؟!
مطلب بعد اينكه: چه كسى سنّت را از او دريافت كرده است؟! در حالى كه همۀ صحابه از منزل او - شام - دور بودند،
و كسى با او نبود جز اعرابى آزاد شده يا يمنى فريب خورده، و او به همۀ صحابهاى كه اهل مدينه و حاملان احكام و ناقلان احاديث نبوى بودند بدگمان بود و با جرأت مىگفت: «إنّما كان الحجازيّون هم الحكّام على الناس والحقّ فيهم، فلمّا فارقوه كان الحكّام على الناس أهل الشام»(1)[همانا اهل حجاز حاكمان بر مردم بودند و حقّ در ميان آنها بود، و چون از آن جدا شدند حاكم بر مردم اهل شام هستند].
و به خاطر همين بدگمانى و گفتار گناهش، او و اميرانش از نقل حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله منع مىكردند؛ اين مطلب از روايتى كه حاكم در «مستدرك»(2)نقل كرده بر مىآيد؛ نوف به عبداللّه بن عمرو بن عاص گفت: تو به نقل حديث سزاوارتر از من هستى تو صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله هستى، عبداللّه پاسخ داد: «إنّ هؤلاء قد منعونا عن الحديث» [اينها - يعنى حاكمان - ما را از نقل حديث منع كردهاند].
و در حديثى آمده است: «إنّ معاوية أرسل إلى عبداللّه بن عمر فقال: لئن بلغني أنّك تحدّث لأضربنّ عنقك»(3)[معاويه كسى را نزد عبداللّه بن عمر فرستاد و گفت: اگر به من خبر برسد كه حديث مىگويى گردنت را مىزنم].
و به خاطر همين گمانِ بد، خونهاى باقيماندگان از گذشتگانِ شايسته را هدر كرد، و بُسر بن أرطات را به مدينۀ طيّبه فرستاد، و او بر آنها حملهور شد، و انسانهاى بىگناه را كشت، و خونهاى پاكى را ريخت، و پس از او تُولهاش يزيد در واقعۀ حرّه پا جاى پاى او گذاشت. وكسى كه شبيه پدرش شده ظلم نكرده است [ و من يُشابه أَبَهُ فما ظلم ].
بر ماست كه در جوانب مختلف روايات وى به دقّت بنگريم. احمد در «مسند» خود در جزء چهارم(4)از او صد و شش حديث نقل كرده است.
برخى از آن احاديث تكرارى است، و احاديث غير تكرارى چهل و هفت عدد است. و آيا اين مقدار، شكاف و جاى خالى استنباط در احكام دين را براى مجتهد پُر مىكند؟!
علاوه بر آنكه، برخى از روايات وى، از احكام نيست؛ مانند اين روايت: «أنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأبابكر وعمر توفّي كلّ منهم وهو ابن ثلاث وستّين» [رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر هر كدام در سنّ شصت وسه سالگى وقات كردند]. و مانند اين سخن وى: «رأيتُ النبيّ صلى الله عليه و آله يمصّ لسان الحسن» [پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدم در حالى كه زبان حسن را مىمكيد]، و رواياتى از اين دست.
و اكنون زمان آن رسيده كه در متن تعدادى از احاديث وى نگاهى دوباره بيندازيم؛ از جمله:
1 - «أنّ معاوية دخل على عائشة، فقالت له: أما خفت أن اُقعد لك رجلاً يقتلك؟! فقال: ما كنتِ لتفعليه وأنا في بيت أمان، وقد سمعتُ النبيّ صلى الله عليه و آله يقول. - يعني: الإيمان قيد الفتك - كيف أنا في الّذي بيني وبينك وفي حوائجك؟! قالت: صالح. قال: فدعينا و إيّاهم حتّى نلقى ربّنا عزّ وجلّ»(5)[معاويه بر عايشه وارد شد. پس عايشه به وى گفت: آيا نترسيدى كه مردى را در كمين تو بگذارم تا تو را بكشد (و انتقام برادم محمّد بن ابوبكر را از تو بگيرد)؟! معاويه گفت: حال كه من در خانۀ امان هستم، تو اين كار را نمىكنى، و از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: ايمان، مانع ترور و قتل غافلگيرانه مىشود. و من در روابطم با تو و برآوردن حوايج تو چگونه بودهام؟ عايشه گفت: خوب. معاويه گفت: پس ما و آنها را واگذار تا پروردگار عزّوجلِّ خود را ملاقات كنيم].
امينى مىگويد: اين روايت حكايت مىكند از اينكه اُمّ المؤمنين خون اين مرد (معاويه) را به خاطر جرمها و گناهانى كه انجام داده، و خونهاى پاكى كه ريخته، و جانهاى بىگناهى كه گرفته، مباح مىشمرده و تا جايى مباح و معقول مىدانسته كه مردى را در كمين او قرار دهد تا او را بكشد، و معاويه او را قانع كرد كه در خانۀ امان و داخل در ذمّۀ عايشه است و آنچه ما بين آن دو رخ داده است شايسته مىباشد، و جزاى كامل دادن را تا روز ملاقات او با مردم به تأخير انداخت.
و از اين روايت به خوبى برمىآيد كه معاويه جوابى براى ايراد و انتقام اُمّ المؤمنين نداشت وگرنه اين مرد در نيكو جلوه دادن اعمال خود و مبرّا كردن خويش، به آن چنگ مىزد نه به سخنان بىارزش.
و اگر تعجّب مىكنى، از اُمّ المؤمنين تعجّب كن كه به خاطر اينكه روابط ميان آن دو شايسته و خوب بوده از معاويه راضى مىشود و به آن قانع مىگردد، اگر چه بين معاويه و خدا، و نيز بين معاويه و عايشه شايسته نباشد؛ زيرا معاويه قاتل برادر عايشه، محمّد ابن ابوبكر بود، و آن خون پاك بر گردن و عهدۀ معاويه بود. و اگر چه خواهرش از آن چشم پوشيد زيرا رابطۀ بين او و معاويه خوب بود، چنانكه از خون حُجر و اصحابش چشم پوشيد، در حالى كه اين كار از گناهان بزرگ فرزند هند جگرخوار بود و عايشه پيوسته از او به خاطر اين كار عيب مىگرفت و او را توبيخ مىنمود، لكن آن رابطۀ خوب بدون هيچ قصاص وديهاى، عمل او را نيكو كرد. و امّا خون عثمان، پس اُمّ المؤمنين به خاطر اينكه رابطۀ خوبى با على عليه السلام نداشت، از آن چشم پوشى نكرد، و آيا معاويه در روز قيامت در جايگاه عدل الهى آن هنگام كه محمّد و حُجر و اصحاب او و هزاران فرد صالح نيكوكارى كه خون آنها را ريخته، با او جدال كردند، مىتواند احتجاج كند كه بين او و عايشه رابطۀ خوبى بود؟ و آيا اين احتجاج فايدهاى برايش دارد؟ من نمىدانم.
آيا نبايد عايشه اين مرد را با اين دليل محكوم مىكرد كه اگر ايمان جلوى قتل غافلگيرانه را مىگيرد - و همين طور است - پس چرا جلوى او را نگرفت كه هزاران مؤمن ارجمند و بزرگان امّت مسلمان را كشت، و اهل حرم امن الهى يعنى مكّه، و مجاوران خانۀ امان وى يعنى اهل مدينه، از قتل غافلگيرانۀ او در امان نبودند، و شايد اُمّ المؤمنين از پشت پردهاى نازك به ايمان اين مرد مىنگريست، و آن را ايمان مستقرّى نمىيافت - اگر نگوييم كه آن را ايمان عاريهاى يافت - كه جلوى صاحبش را بگيرد و به خاطر آن ايمان، مسلمانان از دست و زبانش در امان باشند، و در حديث صحيحى از رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شده است: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه ويده، والمؤمن من أمنه الناس على دمائهم وأموالهم»(1)[مسلمان كسى است كه مسلمانان از زبان و دستش در امان باشند، ومؤمن كسى است كه مردم بر خونها واموال خود از او ايمن باشند].
2 - از عباد بن عبداللّه بن زبير نقل شده است: وقتى معاويه به حجّ آمد ما به همراه او به مكّه آمديم، پس نماز ظهر را براى ما دو ركعت خواند سپس به دار الندوه رفت. و عثمان وقتى نماز را تمام مىخواند و به مكّه مىآمد نماز ظهر و عصر و عشا را چهار ركعتى مىخواند، و وقتى به منى و عرفات مىرفت نماز را شكسته مىخواند، و چون از أعمال حجّ فارغ مىشد و در منى اقامت مىكرد نماز را تمام مىخواند تا از مكّه خارج شود. پس چون معاويه نماز را دو ركعتى خواند مروان بن حكم و عمرو بن عثمان به طرف او رفتند و گفتند: هيچ كس بر پسر عمويت عيبى بدتر از عيبى كه تو گرفتى نگرفته است. معاويه گفت: آن چه عيبى است؟ گفتند: آيا نمىدانى كه وى نماز را در مكّه تمام مىخواند؟ معاويه گفت:
«ويحكما وهل كان غير ما صنعت؟ قد صلّيتهما مع رسول اللّه صلى الله عليه و آله ومع أبيبكر وعمر رضي اللّه عنهما» [واى بر شما، آيا درست غير از آن چيزى است كه من انجام دادم؟ من با رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر نماز را دو ركعتى خواندم]. گفتند: همانا پسرد.
1) - اين دو روايت را بخارى [13/1، ح 10] و مسلم [96/1، ح 65، كتاب الإيمان] نقل كردهاند.
عمويت نماز را تمام مىخواند، و مخالفتِ تو با او عيب و ايراد بر اوست. راوى مىگويد: پس معاويه براى نماز عصر خارج شد و آن را براى ما چهار ركعت خواند(1).
امينى مىگويد: من نمىدانم در اينجا عيب و نقص بر فهم معاويه وارد است يا بر دينش؟! چون در جايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز را شكسته خوانده او تمام خواند، در حالى كه امّت - كه در ميان آنها ابوبكر وعمر قرار دارند - شكسته خواندن را سنّت تبعيّت شده قرار دادهاند، و در حديث مرفوع صحيحى از عبداللّه نقل شده است: «الصلاة في السفر ركعتان، من خالف السنّة فقد كفر» [نماز در سفر دو ركعت است، هركس با سنّت مخالفت كند همانا كافر شده است]. لكن اين مرد با همه مخالفت كرد، و بهخاطر تن دادن به خواست مروان كه رانده شدۀ فرزند رانده شده بود، و عمرو بن عثمان، و به خاطر حفظ نام نيكوى پسر عمويش عثمان كه اين بدعت را نهاد، حكم پيامبر صلى الله عليه و آله را ردّ كرد؛ پس اگر فقه و فهم اين مرد در حديث، اين مقدار است پس مرحبا به اين فقاهت! و اگر مقدار دين او اين است، پس در اين جايگاهِ ديندارى از رحمت خدا به دور باد!
3 - از هنائى نقل شده است: من در جمعى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد معاويه بودم، پس معاويه گفت: شما را به خدا سوگند! آيا مىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از پوشيدن لباس حرير نهى كرد؟ گفتند: بار خدايا، آرى. تا جايى كه مىگويد: معاويه گفت: شما را به خداى متعال سوگند! آيا مىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از جمع بين حجّ و عمره (در يك احرام) نهى كرد؟! گفتند: اين را نمىدانيم. معاويه گفت: «أما إنّها معهنّ» [همانا اين مطلب نيز جزء آنهاست (يعنى جزء موارد نهى شدۀ توسّط پيامبر است ولى شما فراموش كردهايد)(2)].
و در نقلى ديگر آمده است: معاويه گفت: و مىدانيد كه پيامبر از متعه - يعنى متعه حجّ - نهى كرد؟! گفتند: بار خدايا، نه(3).
امينى مىگويد: اين سخن وى را عطفِ به سخن پيشين او كن؛ زيرا حرص و ولع اين مرد براى زنده كردن بدعتها، در مقابل سنّت ثابت پيامبر، او را در اينجا در جايگاهِ معارض و معاند قرار داد. و پيش از اين گفتيم(4)كه قرآن كريم حجّ تمتّع را آورد و تا زمان وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله نسخ نشد، و در روزگار ابوبكر و اوائل خلافت عمر بر اساس آن عمل مىشود، تا اينكه عمر از آن منع نمود. از اين رو، اينكه معاويه پايش را جاى پاى آن شخص حرام كننده (عمر) قرار داد، موجب طعن و عيب بر فقاهت او، و جهل وى به سنّت، يا عيب بر دين او مىشود، و جمع بين اين دو [جهل و بىدينى] سزاوارتر است، و دومى به او نزديكتر است.
4 - از طريق حمران كه از معاويه نقل حديث مىكند، نقل شده كه معاويه گفت: «إنّكم لتصلّون صلاة، لقد صحبنا رسول اللّه صلى الله عليه و آله فما رأيناه يصلّيها، ولقد نهى عنهما؛ يعني الركعتين بعد العصر»(5)[شما نمازى مىخوانيد و ما كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم نديديم اين نماز را بخواند، و هر آينه او از اين دو ركعت نهى كرد؛ يعنى دو ركعت پس از نماز عصر].
امينى مىگويد: نماز پس از نماز عصر در زمان پيامبر شايع بود(6)، و آن حضرت صلى الله عليه و آله آن را به صورت نهان و آشكار مىخواند و تا آنگاه كه خداى متعال را ملاقات نمود، آن را ترك نكرد و اصحاب او نيز مىخواندند تا اينكه عمر از آن نهى كرد. و صحابه عليه او احتجاج كردند كه اين نماز، سنّتى ثابت و پا برجا است، و سنّت خدا تغيير نمىپذيرد، ولى آن مرد به سخن آنها گوش نكرد و در پى بدعت خود حركت مىكرد. و معاويه آمد و در تنبور نغمهاى افزود و پا را فراتر].
1) - مسند احمد 4:94[58/5، ح 16415].
2) - [نزد اماميّة قارن كسى است كه هنگام احرامِ به حجّ، قربانى همراه داشته باشد، ولى نزد اهل سنّت قارن كسى است كه بين حجّ و عمره در يك احرام جمع كرده است. اين روايت معاويه مؤيّد ديدگاه اماميّه است؛ ر. ك: تذكرة الفقهاء 178/7].
3) - مسند احمد 4:92 و 95 و 99 [54/5، ح 16391؛ ص 59، ح 16422؛ ص 66، ح 16466].
4) - در ص 547 از اين كتاب.
5) - مسند احمد 4:99 و 100 [ص 66، ح 16465؛ ص 67، ح 16469].
6) - ر. ك: صحيح بخارى [213/1، ح 565-568]؛ صحيح مسلم 1:309-310[246/2-247، ح 298-301].
گذاشت و به رسول خدا نسبت داد كه از آن نهى كرده است. و آيا اين، مقتضاى جهل وى به سنّت است يا مقدار فقاهت و ديندارى او؟! اين سخنان را بشنو و به حقّ قضاوت كن، به سودت باشد يا به زيانت.
5 - از چندين طريق، اين حديث مرفوع از معاويه نقل شده است: «من شرب الخمر فاجلدوه، فإن عاد فاجلدوه، فإن عاد فاجلدوه، فإن عاد الرابعة فاقتلوه»(1)[هر كس شراب خورد تازيانهاش بزنيد، و اگر تكرار كرد تازيانهاش بزنيد، و اگر تكرار كرد تازيانهاش بزنيد، و اگر بار چهارم تكرار كرد او را بكشيد].
امينى مىگويد: من در اينجا متحيّر هستم و نمىدانم آيا معاويه به مفاد اين حديث در يك روز از روزهاى خلافت و حكومت و پيش از آن عمل كرد، يا اينكه مانند بسيارى از احكام كه نقض نمود، اين را نيز نقض كرد؟!
و اگر در برابر حكم قطعىِ اين روايت، خاضع و فروتن بود، ظرفهاى شراب بر دوش شتران به طرف او قطار نمىشد، و شراب سازى كه مصاحب او بود شراب را به سوى او حمل نمىكرد، و او شراب را در اتاقش ذخيره نمىنمود، و بازارى براى فروش آن قرار نمىداد، و خود او نمىنوشيد و در حال مستى شعر خود پيرامون شراب را عربده نمىكشيد، و به مهمانان خود تقديم نمىكرد، و تولۀ خود كه در برابر ديدگانش دائماً مست بود را خليفۀ خود قرار نمىداد، و حدّ خدا دربارۀ كسى كه شراب خورد و به خاطر خوردن آن مست شد، را ضايع نمىكرد.
و اين حديث معاويه با اينكه سندش خوب است، و كسانى چون احمد، و ترمذى و ابوداود آن را نقل كردهاند، لكن هيچ يك از بزرگان فقه به آن و به مفادش اخذ نكرده و از آن إعراض كردهاند؛ زيرا تنها معاويه آن را روايت كرده، و او در حديثش امانتدار نيست.
اين است جايگاه او در مقدار اندكى كه او از رسول خدا صلى الله عليه و آله دريافت كرده است؛ پس گمانت به بخش زيادى از سنّت، كه به او نرسيده چيست؟!
6 - از ابو ادريس نقل شده است: از معاويه كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله كم حديث نقل مىكرد، شنيدم كه گفت: «سمعت رسولاللّه صلى الله عليه و آله وهو يقول: «كلّ ذنب عسى اللّه أن يغفره إلّاالرجل يموت كافراً، أو الرجل يقتل مؤمناً متعمدّاً»(2)[از رسولخدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «هر گناهى اميد است كه خدا آن را ببخشد، جز مردى كه در حال كفر بميرد يا عمداً مؤمنى را بكشد»].
و در نامهاى كه به اميرالمؤمنين على عليه السلام نوشته، آمده است: «وإنّي سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: «لو تمالأ أهل صنعاء وعدن على قتل رجل واحد من المسلمين، لأكبّهم اللّه على مناخرهم في النار» [و من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «اگر اهل صنعاء و عدن بر كشتن يك مرد مسلمان جمع شوند، همانا خدا آنها را بر روى بينى در آتش مىاندازد»].
امينى مىگويد: آيا اين دو حديثى كه معاويه روايت كرده، دليلى به نفع او است يا به ضرر وى؟! و حقيقت، آشكار است و پردهها آن را نمىپوشاند؛ همانا تو كسى را كه گناه خونهاى ريخته شدۀ در روز صفّين و پس از آن هرگاه فرصتى برايش فراهم مىشد را به دوش مىكشد به خوبى مىشناسى. با وزيدن باد، و در زير هر سنگ و گِل، و بر هر تپه و گردنه، و به اندازۀ ريگها و سنگريزهها، در نزد هر كدام از اينها، خونى ريخته شده، و جانى گرفته شده، و اعضايى جدا شده، و حرمتهايى هتك شده، قرار دارد!
و آيا يكى از اين گناهان بزرگ با آيهاى از قرآن مباح مىشود؟! يا با سنّت صحيحى نيكو مىشود؟! يا با يكى از].
اجماعات مسلمانان پسنديده مىگردد؟! و آيا قياسى وجود دارد كه به يكى از اين مقدّماتِ اجتهادى منتهى شود؟! و آيا معاويه چيزى از اين موارد را مىدانست يا مُتْقَن نموده بود؟! و از كجا و چگونه نظر و اجتهاد داشت؟!
يا اينكه او مجرمى نادان، و ظالمى ستمكار بود، و دوّمينِ از دو خليفهاى بود كه در يك زمان با هر دو بيعت شده بود و بر اساس روايات صريح پيامبر جنگ با او و كشتنش واجب است و هيچ پيمان، و عهد و امانى دربارۀ او رعايت نمىشود؛ پس كسى كه خونش هدر است هيچ گونه عهد و امانى ندارد، و كسى كه نابود كردنش در شريعت واجب است حرمتى ندارد؟
او كجا و خلافت كجا؟! تا به خاطر شهوتها و طمعهايش خونهاى پاك را مباح كند. و آيا مىدانى كدام خونها را ريخت و كدام حرمتها را هتك نمود؟!
آرى، به واسطه خلافت، به ريختن خونهاى مهاجران و انصار كه از صحابۀ عادل بودند، و تابعان نيكوكار آنها، دست زد، و گناه ريختن خونهاى رزم آوران بدر و صدها نفر از اهل بيعت رضوان كه خدا از آنها راضى شد و آنها از او راضى شدند را مرتكب شد، و در ميان آنها كسانى مانند عمّار بود كه گروه متجاوز يعنى گروه معاويه او را كشت، و نيز خزيمة ابن ثابت ذو الشهادتين، و ثابت بن عبيد انصارى، و ابو هيثم مالك بن تيّهان، و ابو عمرة بشر انصارى، و ابو فضاله انصارى كه همگى بدرى بودند، و حُجر بن عدى كه عابد اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله، و سپس پهلوان مجاهد مالك بن حارث اشتر نخعى، و عابد شايسته محمّد بن ابوبكر.
و پيش از همۀ اينها خوشحالى و سرور او به خاطر ريخته شدن خون امام پاك، قرار دارد، كسى كه خليفۀ او و همۀ امّت بود؛ يعنى مولا اميرالمؤمنين عليه السلام. و اين قتل را از أعمال لطيف خدا شمرده است.
و گمان تو، به مجرمى كه خون امام زكىّ ابو محمّد امام حسن عليه السلام، نوۀ پيامبر صلى الله عليه و آله به گردن اوست، به خاطر سمّى كه مخفيانه فرستاد، چيست؟! و چون به اين گناه گرفتار شد و كمرش زير بار اين جرم سنگين خم شد خوشحال و دلشاد گشت!
و در همۀ اينها، به استناد روايتى كه خود او از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده مؤاخذه خواهد شد.
7 - از طريق ابو صالح از معاويه در حديث مرفوعى نقل شده است: «من مات بغير إمام مات ميتة جاهليّة»(1)[هركس بدون امام بميرد به مرگ جاهليّت مرده است].
امينى مىگويد: در اينجا از ياران و دوستان معاويه مىپرسم كه وى به چه مرگى مرد؟! و با اعتقاد به كدام امامى كه بيعت او در گردنش باشد، مُرد؟! و ولايت چه كسى بر گردن اين مرد بود آنگاه كه هلاك شد؟! و آيا در روزى كه با مولا امير المؤمنين عليه السلام مبارزه و دشمنى كرد و به خاطر عداوت با او جنگ شديدى راه انداخت، و با او در امر خلافت كشمكش نمود، و طناب اسلام را از گردنش درآورد، كسى غير از على وجود داشت كه طاعت و بيعتش با روايت و اجماع واجب باشد؟! يا در روزى كه با كشته شدن امام عليه السلام دلشاد شد، در حالى كه مصيبتى بزرگ بود، و صاحب مصيبت خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله بود؟! يا روزى كه صدّيقه كبرى فاطمۀ زهرا داغدارِ پارۀ قلبش امام مجتبى، نوه پيامبر، شد كه با دسيسۀ معاويه به وسيلۀ سمّ به شهادت رسيد؟!
پس آيا در آن روز كه او به خاطر شايستگىهاى خود و روايت و اجماعى فراگير از باقيماندگانِ افراد خبره (اهل حلّ و عقد)، خليفۀ وقت شده بود، با او بيعت كرد؟!
يا اينكه در خلافت، با او دشمنى كرد، و از درِ مكر و حليه وارد شد آنگاه كه از سپاهيان امام سستى و ضعف آشكار شد، و به].
1) - مسند احمد 4:96[61/5، ح 16434].
حضرت خيانت كردند(1)، و طمعها و خواستهها، آنها را به اينجا كشاند كه اگر جنگ بر شدّت خود باقى بماند امام عليه السلام را به معاويه تسليم كنند، و حضرت ناچار شد براى حفظ خون شيعيان، و زنده نگهداشتن اهل خود، تن به صلح دهد؟!
اين حديث معاويه: «من مات بغير إمام، مات ميتة جاهليّة» [كسى كه بدون امام بميرد، به مرگ جاهليّت مرده است] را حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد»(2)، و ابو داود طيالسى در «مسند»(3)خود، از طريق عبداللّه بن عمر نقل كردهاند.
و اين حديث با الفاظى ديگر كه از طرق مختلف نقل شده تأييد مىشود؛ از جمله:
سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «من مات وليس في عنقه بيعة، مات متية جاهليّة»(4)[هر كس بميرد و در گردنش بيعتى نباشد، به مرگ جاهلى مرده است].
و سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «من مات وليس عليه طاعة، مات ميتة جاهليّة»(5)[هر كس بميرد و طاعتى بر او نباشد، به مرگ جاهلى مرده است].
و سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهليّة»(6)[هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلى مرده است].
و سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «من خرج من الطاعة وفارق الجماعة فمات مات ميتة جاهليّة»(7)[كسى كه از طاعت خارج و از جماعت جدا شود و بميرد به مرگ جاهلى مرده است].
و سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «من فارق الجماعة شبراً، فمات، فميتة جاهليّة»(8)[هر كس به اندازۀ يك وجب از جماعت جدا شود و بميرد، به مرگ جاهلى مرده است].
اين، حقيقت ثابتى است كه كتابهاى صحيح و مسند آن را ثابت كردهاند، پس چارهاى از پذيرفتن مفاد آن نيست، و اسلام هيچ مسلمانى جز با پذيرش مفاد آن كامل نمىشود، و هيچ دو نفرى در اين زمينه اختلاف ندارند، و هيچ كس در آن شك ندارد.
و اين تعبير، پرده از اين برمىدارد كه هر كس بدون امام بميرد عاقبتش بد است، و از كاميابى و رستگارى به دور است؛ زيرا مرگ جاهلى بدترين مردن است، مرگ در حال كفر و الحاد.
لكن در اينجا نكتۀ دقيقى است كه بايد پيرامون آن بحث كرد: و آن اينكه صدّيقۀ طاهره كه به تصريح قرآن كريم پاك شده (مطهّره) است، و خدا و رسولش به خاطر خشم او خشمگين مىشوند، و به خاطر رضايت او راضى مىشوند، و آنچه او را آزار دهد به آنها آزار مىرساند، وفات كرد در حالى كه در گردنش بيعتى از آن كسى گمان كردهاند خليفۀ وقت است، نبود، و مانند او است شوهرش در طول شش ماه زنده بودن همسرش؛ چنانكه در صحيح بخارى و مسلم آمده است: «كان لعليّ من الناس وجه حياة فاطمة، فلمّا توفّيت استنكر عليّ وجوه الناس»(9)[على هنگام حيات فاطمه نزد مردم مقام و احترامى داشت، و چون فاطمه وفات نمود على چهرۀ مردم را از خود روىگردان ديد].
1) - [در متن، عبارت «قلبوا على إمام الحقّ ظهر المجنّ» بكار رفته كه براى توضيح آن به ص 115 از اين كتاب مراجعه كنيد].
2) - مجمع الزوائد 5:218.
3) - مسند طيالسى: 259.
4) - نگاه كن: صحيح مسلم 6:22[126/4، ح 58، كتاب الإمارة].
5) - مسند احمد 3:446[476/4، ح 15269].
6) - شرح المقاصد، تفتازانى 2:275[239/5].
7) - صحيح مسلم 6:21[124/4، ح 53، كتاب الإمارة].
8) - صحيح مسلم 6:21[125/4، ح 55، كتاب الإمارة].
9) - صحيح بخارى، كتاب المغازي 6:197[1549/4، ح 3998]؛ صحيح مسلم، كتاب الجهاد 5:154[30/4، ح 52].
قرطبى در «المفهم» نوشته است:
«كان الناس يحترمون عليّاً في حياتها كرامة لها؛ لأنّها بضعة من رسول اللّه وهو مباشر لها؛ فلمّا ماتت وهو لم يبايع أبابكر، انصرف الناس عن ذلك الاحترام، ليدخل فيما دخل فيه الناس ولا يفرّق جماعتهم» [مردم به خاطر بزرگداشت فاطمه در زمان حياتش به على احترام مىگذاشتند؛ زيرا او پارۀ تن پيامبر خدا و على همسر او بود.
ولى چون فاطمه وفات نمود، و على با ابوبكر بيعت نكرد، مردم از آن احترام برگشتند، تا على در آنچه كه مردم داخل شدهاند داخل شود و جماعت آنها را متفرّق نسازد].
پس حقيقت در اينجا مردّد است بين اينكه از حضرت صدّيقه - سلام اللّه عليها - امرى ضرورى از ضروريّات دينِ پدرش كه سزاوارترين و بزرگترين ضرورى بود پوشيده مانده باشد، در حالى كه همۀ امّت شهر نشين و باديه نشين آن را حفظ كردهاند، و آن حضرت - پناه بر خدا - بر غير سنّت پدرش از دنيا رفته باشد؟
يا اينكه اين حديث صحيح نباشد، در حالى كه حافظانِ داراى قوّۀ ثبت و ضبط از شيعه و سنّى آن را نقل كردهاند، و امّت آن را پذيرفته است؟
يا اينكه آن حضرت - سلام اللّه عليها - به آن كسى كه رداى خلافت را پوشيده بود، اعتراف نداشت، و با ادّعاى او موافق نبود و او را شايستۀ خلافت نمىديد؟
و وضعيّت دربارۀ مولا اميرالمؤمنين عليه السلام نيز به همين شكل است [يعنى دربارۀ حضرت نيز كه در طول شش ماه، بيعت ابوبكر را نپذيرفته بود، بايد يكى از سه احتمال ياد شده را پذيرفت].
آيا مسلمانى مىتواند احتمال نخست را انتخاب كند، و براى پارۀ تن پيامبر و همسرش كه جان پيامبر امين و وصىّ او با تعيين اوست، آنچه را كه عقل و منطق نمىپذيرد، و خدا و رسولش از آن بيزار هستند، را باور داشته باشد؟! خير، كسى نمىتواند اين را بگويد.
و امّا احتمال دوم: گمان نمىكنم هيچ فرد جاهلى پس از اينكه شرايط صحّت و قبول حديث كامل است، و بزرگان حديث و ماهران سخن در برابر مفاد آن خاضع شدهاند، و امّتهاى اسلامى بر معناى آن اجماع كردهاند، به چنين احتمالى نزديك شود.
پس تنها احتمال سوم مىماند؛ بنابراين خلافتى كه صدّيقۀ طاهرۀ به آن اعتراف ندارد، و وفات نمود در حالى كه بر آن و بر صاحب آن غضبناك بود، و مولا اميرالمؤمنين تأخير نسبت به آن را هر چند در زمان كمى جايز مىداند، و به همسرش امر نمىكند كه به بيعت مبادرت ورزد، و خودِ او بيعت نمىكند در حالى كه مىداند هر كس بميرد و امام زمانش را نشناخته باشد و در گردنش بيعتى نباشد به مرگ جاهلى مرده است، چنين خلافتى شايسته است كه از آن إعراض كرده و از اقرار به صاحب آن خوددارى نمود.
8 - از طريق ابو اُميّه عمرو بن يحيى بن سعيد، از جدّش نقل شده است: «أنّ معاوية أخذ الأداوة بعد أبي هريرة يتبع رسول اللّه صلى الله عليه و آله بها، واشتكى أبو هريرة، فبينا هو يوضّئ رسول اللّه صلى الله عليه و آله، رفع رأسه [إليه] مرّة أو مرّتين، فقال: «يا معاوية! إن ولّيت أمراً فاتّق اللّه عزّ وجلّ وأعدل». قال: فما زلت أظنّ أنّي مبتلى بعمل، لقول رسول اللّه صلى الله عليه و آله حتّى ابتليت»(1)[معاويه ظرف آب را پس از ابوهريره گرفت و با آن به دنبال رسول خدا صلى الله عليه و آله مىرفت، و ابوهريره شكايت كرد، پس زمانى كه رسول خدا را وضو].
1) - مسند احمد 4:101[69/5، ح 16486].
مىداد پيامبر سر خود را يك يا دو بار به سوى او بلند كرد و فرمود: «اى معاويه! اگر متولّى امر شدى، پس تقواى الهى پيشه كن و به عدالت رفتار نما». معاويه مىگويد: پيوسته به خاطر سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله گمان مىكردم كه مبتلا به عملى مىشوم تا اينكه مبتلا شدم].
امينى مىگويد: جاى تأسّف است كه اين مرد اين وصيّت پيامبر را در زمان خلافت و پادشاهى مستبدّانۀ خويش فراموش كرد يا به ياد داشت ولى توجّهى به آن نكرد، و همۀ مظاهر عدل و تقوا را رها كرد، و همۀ موجبات گناه و ظلم را انجام داد، و اين بحث، از شمردن آن گناهان و جرمها بىنياز است، و برخى از آنها را در اين كتاب تكرار كردهايم، و پژوهشگر مىتواند به همۀ آنها آگاهى پيدا كند.
پس كاش اين وصيّت جاودانه را در روزى كه از يارى عثمان دست كشيد تا اينكه هلاك شد، به ياد مىآورد، و نيز در روزى كه با امام وقت امير المؤمنين عليه السلام با آن جنگهاى ويرانگر مقابله و دشمنى نمود، و با هر چه در توانِ دشمنى و حيلههايش بود با ولايت بزرگ الهى مقابله نمود، و با صحابۀ عادل، با قتل و تعقيب آنها، دشمنى نمود، و با آنچه در توان داشت - از قبيل ترساندن، لرزاندن، كشتارِ وحشيانه، و دستگير كردن افراد بر اساس گمانها و تهمتها - به صالحان امّت ستم نمود.
آيا هيچ يك از اينها بر اساس عدل و تقوا هست؟! يا خريد و فروش شراب، رباخوارى، ملحق كردن زياد به ابوسفيان، و خليفه كردن يزيد، از عدل و تقواست؟! و شايد تو يزيد را بيش از ديگران مىشناسى، چنانكه پدرش او را بيش از همه مىشناخت.
و شايد از آشكارترين مظاهر عدل و تقواى وى عادتِ او بر دشنام به امام طاهر، و لعن او بر بالاى منابر، و در قنوت نمازهايى كه در آنها وى را لعن مىكرد، و وادار كردن مردم در ميان جوامع اسلامى بر اين كار در طول زندگيش، باشد تا اينكه اين كار در تمام زمان حكومت اُمويان و پس از اينكه وى مُرد به صورت بدعتى ننگآور و مستمرّ در آمد.
و كاش مىدانستم اگر وصيّت و سفارش رسول خدا صلى الله عليه و آله به او نبود، چه كارهايى مىكرد كه مخالف عدل و تقوا بود؟! و پناه بر خدا! اگر پيامبر صلى الله عليه و آله وى را به خلاف آنچه كه شنيده سفارش مىكرد آيا بيشتر و زشتتر از آنچه كرد مىتوانست؟!
9 - از چند طريق از معاويه نقل شده است: «سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: «إذا أراد اللّه بعبد خيراً فقّهه في الدين» [از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «وقتى خدا خوبى را براى بندهاى اراده كند، او را در دين فقيه مىسازد»]. و در نقلى ديگر آمده است: «من يُرد اللّه به خيراً يفقّهه في الدين» [هر كس كه خدا خوبىِ او را اراده كند، او را در دين فقيه مىسازد]. و در برخى از نقلها آمده است: «وكان معاوية قلّما خطب إلّاذكر هذا الحديث في خطبته»(1)[معاويه كمتر خطبهاى مىخواند كه اين حديث را در آن يادآور نشود].
امينى مىگويد: مقتضاى شنيدن اين حديث، و حفظ آن، و روايت زياد آن - تا جايى كه در مسند احمد شانزده بار تكرار شده است و معاويه خطبهاى نمىخواند مگر اينكه اين روايت را ذكر مىكرد - اين بود كه از مفاد آن اثر پذيرد، و پيرامون تفقّه در دين كوشش فراوان كند، و بر آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ مقدّمات و هدفهاى فقه شنيده و تبليغ كرده، حريص باشد؛ پس اين چيست كه او را از حفظ حكمتها و احكامى كه وجود داشت به عقب راند؟! و او را تا اين حدّ از آبشخور سنّت دور ساخت كه نادانترين خلق خدا به احكامش قرار داد؟! و اين غير از احاديثى است كه با آن مخالفت كرد، و عليه او حجّت بود، و از اهداف و اعمالش به دور بود، و غير از مقدار اندكى است كه شخص دانشمند].
1) - مسند احمد [65/5، ح 16460].
هرگز به وسيلۀ آنها، فقيه در دين و بيناى در امرش نمىشود. و همۀ اينها مىرساند كه خداوند خوبىِ اين مرد را نخواست، و او را در دينش فقيه نگرداند، و اين از پسر هند بعيد نيست.
10 - از طريق محمّد بن جبير بن مطعم نقل شده است: وقتى وى به همراه جمعى از قريش نزد معاويه بود به وى خبر رسيد كه عبداللّه بن عمرو بن عاص حديث خوانده كه: به زودى پادشاهى از قحطان مىآيد. پس معاويه خشمگين شد و بلند شد و خدا را آنگونه كه شايسته بود حمد و ثنا نمود، سپس گفت: «أمّا بعد: فإنّه بلغني أنّ رجالاً منكم يحدّثون أحاديث ليست في كتاب اللّه ولا تؤثر عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله، اُولئك جهّالكم، فإيّاكم والأمانيّ الّتي تضلّ أهلها؛ فإنّي سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: «إنّ هذا الأمر في قريش لا ينازعهم أحد إلّاأكبّه اللّه على وجهه ما أقاموا الدين» [امّا بعد، همانا به من خبر رسيده كه مردانى از شما احاديثى را مىگويند كه در كتاب خدا نيست، و از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل نشده است، اينها نادانان شما هستند، پس از آرزوهايى كه اهلش را گمراه مىكند به دور باشيد؛ همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «همانا اين امر در قريش است و هيچ كس با آنها كشمكش نمىكند مگر اينكه خدا او را به رو در خاك (يا در آتش) مىافكند، مادامى كه دين را به پا دارند»].
امينى مىگويد: بر فرضِ صحيح بودن اين حديث، معاويه در فهم آن اشتباه كرده است؛ زيرا آنچه عبد اللّه بن عمرو ذكر كرد اين است كه آنكه در آينده مىآيد پادشاهى (از قحطان) است، و تصريح نكرد كه او خليفه است. و چقدر پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله پادشاهانى از غير قريش بودند و امكان دارد آن پادشاهىِ وعده داده شده، از جملۀ پادشاهى صاحبان استبداد باشد؛ از اينرو سخن معاويه در ردّ او كه گفت: «كسانى كه واجب است از قريش باشند، امامانى هستند كه تا وقتى دين را بر پا دارند در امر حكومت خود مورد كشمكش قرار نمىگيرند»، پس همانا معاويه و همانندهاى او - يعنى كسانى كه دين را بر پا نداشتند بلكه با آن دشمنى و مخالفت كردند - از اين امامان خارج هستند. و در اينجا طمعها و آرزوهاى معاويه كه او را گمراه كردهاند، وى را از انطباق اين روايت بر او و همانندهايش، ساقط مىنمايد، اگرچه قحطانى نباشند؛ پس شايستهتر آن است كه به جاى اينكه از تخلّفِ نسبتِ قحطان از خود پرهيز نمايد، از موانع خلافت كه پيوسته با او بودند چارهاى مىجست و پرهيز مىنمود؛ آيا خلافت در ميان آزاد شدگان [طُلقاء] بود؟! آيا در ميان غير رزمآوران بدر بود؟! آيا در خلافت، نداشتن عدالت و تقواى خليفه شرط بود؟! آيا براى هند جگر خوار و پرچم او بهرهاى از خلافت خدا وجود داشت؟!
و اگر تعجّب مىكنى تعجّب از اين است كه معاويه، عبداللّه بن عمرو را از نادانان مىشمرد در حالى كه دربارۀ وى از ابوهريره نقل شده است: در ميان مردم بيشترين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده، و حديث را مىنوشت، و در نقل ابو عمر آمده است: حافظترين مردم نسبت به حديث بود و گفته است: «وى شخصى با فضل، حافظ، عالم و قارى قرآن بود، و از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه گرفت كه حديث آن حضرت را بنويسد و او اجازه داد»، و او همان است كه ابن حجر وى را به فراوانى علم و كوشش در عبادت ستوده است(1).
آرى، معاويه مانند كسى كه ظرفش پر از علم است، و صفحات و سطرها را از فقه و حديث پر كرده است، دربارۀ اين مرد بد گويى مىكند و از اين نكته غفلت كرده است كه امّتِ كاوشگر سخن عبادة بن صامت به او را حفظ كرده كه گفت: «إنّ اُمّك هند أعلم منك»(2)[همانا مادرت هند از تو داناتر است]. اين است معاويه و مقدار علم وى به سنّت.].
كمى پيش از اين دانستى كه يكى از مدارك و مبادى اجتهادِ در احكام شرعيّه، اجماع است. و شايد بهترين تعريف اجماع همان است كه آمدى در «الإحكام»(1)نوشته است:
اجماع يعنى اتّفاق نظر گروهى از افراد خبره از امّت محمّد در زمانى از زمانها بر حكم واقعهاى از وقايع.
پس بيا به معاويه و سخنان وى، و دروغهاى او، و أعمال و جرايم او، و فقه و اجتهاد وى نظاره كنيم كه آيا بر چيزى از آنها اجماعى وجود دارد؟!
و اين فقيهان و خبرگان در فقه و دين كه بر بدعتها و سخنان بىارزش معاويه با وى اتّفاق نظر داشتهاند، كجايند؟!
و چه كسى از آنها در آن زمان حاضر بود تا لغزشهاى معاويه و ديدگاههاى شاذّ او را با اجماع بپوشاند؟! و آيا محلّ زندگى فقيهان از صحابۀ صدر اوّل و تابعان نيكوكار آنها در آن زمان جايى غير از مدينه منوّره بود؟! و فقيهان شهرهاى ديگر نيز از مدينه به آنجا گسيل مىشدند، و همگى از فرزند هند و نظراتش به دور بودند، و او پيوسته دشمن آنها بود، و در گفتار و كردار با آنها مخالفت مىكرد، و از آنها بدگويى مىكرد.
آرى، فرومايگانى از مردمان پست شام كه حرص و ولع آنها را سوق داده بود، و طمعها و شهوتها آنها را به آن سو كشانده بود، در حماقتهاى وى با او همراه بودند؛ پس اجتهادى كه اين يكى از مقدّمات آن است چه ارزشى دارد؟!
قياسى نزد پيشوايان اهل سنّت معتبر است كه بر ملاك، در قرآن و سنّت تصريح شده باشد، و نوع آن ملاك يا خود آن ملاك به وسيلۀ بحث و استنباط، از قرآن و سنّت برداشت شود(2).
و ما در كارهاى معاويه چيزى از اين ملاك را در مَقيسٌ عليه [آنچه بر آن قياس مىشود] كه به آن تصريح شده باشد يا استنباط شود، نمىيابيم تا قياس را در مَقيس [آنچه كه قياس شده] تصحيح كند و اعتماد بر آن جايز باشد. آرى، قياسهاى جاهليّت نزد او فراهم بود و مىخواست احكام اسلام را بر آن تطبيق دهد.
شايد تا به اينجا معناى صحيح اجتهاد، و حقيقت و مبانى آن را نزد بزرگان فقه و اصول و پيشوايان اسلام شناخته باشى و دريافته باشى كه معاويه از همۀ اينها به اندازۀ فاصلۀ مشرق و مغرب فاصله دارد. پس با من بيا صفحهاى مكرّر از افعال اين مجتهد طغيانگر، و ناكردههايى (تروك) كه در آنها اجتهاد كرد را بخوانيم تا ابن حزم و ابن تيميّه و ابن كثير و ابن حجر و افرادى از اين قماش مشاهده كنند كه از اين همه لغزشها هيچ مذمّت و پىآمدى متوجّه معاويه نيست، بلكه به گمان آنها او در اين موارد داراى اجر و پاداش است؛ زيرا مجتهدى خطا كار است!
آيا نمىگويى كه كدام اجتهاد براى اين مجتهد و بر هر مسلمانى به امر وى - چه راضى باشد و چه راضى نباشد - جايز يا واجب كرده كه شخصى بسان مولا اميرالمؤمنين على - صلوات اللّه عليه - را دشنام دهد و در نمازها با لعن وى و نفرين بر او و بر دو امام و دو نوۀ پيامبر و صالحان و خوبان همراه وى قنوت بخواند؟!
آيا اين بدعت را از آيۀ تطهير و مباهله يا از صدها آيۀ ديگر كه دربارۀ على عليه السلام نازل شده اجتهاد و استنباط كرده است؟!
يا از هزاران روايت شريفه كه از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ فضايل و مناقب وى نقل شده بود [استنباط كرده است]؟!
يا از اجماعى كه بر بيعت او و قرار دادن او به عنوان خليفهاى كه طاعتش واجب است، منعقد شد [استنباط كرده است]؟!
و اگر از خلافت وى صرف نظر كنيم آيا اجماعى بر مسلمان نبودن و از بزرگان و عادلان صحابه نبودن او وجود دارد تا اين مجتهد كه از پستان هند شير خورده و در زير پرچم او به سر برده، دربارۀ آن حضرت عيبجويى و بد گويى كند؟!
وآيا قياسى وجود دارد كه ملاك آن از مقدّمات سهگانۀ اجتهاد - كه با شمشير على عليه السلام به پا شدند، وامّت بهخاطر سختكوشى وى آنها را پذيرفتند و با بيان او شناختند - به دست آيد و براى اين مرد آنچه را متهوّرانه و بىباكانه انجام داده، جايز گرداند؟!
آرى، از زمان جاهليّت حقد و كينههايى بين دو قبيله - فرزندان هاشم و اُميّه - وجود داشت، و از جمله عادات و رسومات آن زمان اين بود كه هر كدام از دو گروه متخاصم از ديگرى بدگويى مىكرد، و به هر شكل ممكن و در هر زمان و مكانى فرصت را براى انتقام مغتنم مىشمردند خواه آن كسى كه براى او گرفتارى و مصيبت به وجود مىآمد ستم كار باشد يا نه، پس كسى كه قاتل نبود كشته مىشد، و كسى كه مجرم نبود شكنجه مىشد، و كسى كه جنايتكار نبود مؤاخذه مىشد. و اين عادت جاهلى بود كه نادانان بر آن مداومت داشتند و حتّى پس از مسلمان شدن نيز به اين عادت ادامه دادند، و معاويه كه در اعمال و اجتهادش مجتهد بود به چنين قياسى نظر داشت.
چه اجتهادى براى وى لعن امام - به فدايش شوم - را بر بالاى منابر و در تعقيب نمازها جايز كرد تا جايى كه سنّت الهى را تغيير داد و خطبه نماز عيد فطر و قربان را بر نماز مقدّم كرد تا دشنام به وى را به گوش مردم برساند، و كسانى كه از لعن وى ساكت بودند را با جرأت تمام و بىپرده و صريح توبيخ مىنمود؟!
پس با كدام كتاب يا سنّت يا اجماع يا قياسى، اين مجتهد گناهكار، اصرارش بر اين بدعتهاى ننگ آور را استنباط مىكرد؟!
كدام اجتهادى بر او حتمى كرد كه در شهرها به دنبال هر كه امير المؤمنين على عليه السلام را دوست دارد بگردد و آنها را بكشد، و تحت تعقيب قرار داده و در مجازات، آنها را مايۀ عبرت ديگران قرار دهد، و به بدترين شكل آنها را شكنجه و عذاب كند، و عهد و پيمان اسلام و حرمت و احترام صحابى بودن را دربارۀ آنها رعايت نكند؟!
آيا آيهاى از قرآن يا حديثى از سنّت شريفه يا اجماعى از اهل دين موافق اين كارهاى او بود؟! و اهل دين كجا بودند در حالى كه همگى دشمن معاويه و مخالف ديدگاههاى وى بودند؟!
يا اينكه در اينجا قياسى وجود دارد كه ملاك آن از اين حجّتهاى سه گانه به دست آيد؟!
كدام اجتهاد براى او مباح كرد كه به على عليه السلام، كفر و گمراهى و ظلم و ستم و خباثت و حسد و ديگر صفات رذيله را به دروغ نسبت دهد؟!
آيا گمان مىكنى بر يكى از اين موارد از لابه لاى قرآن كريم يا سنّت شريفه يا اجماعات امّت، دليلى مىيابى؟! همۀ امّت مىداند كه چيزى از اين افتراها و نسبتهاى دروغين، از اين امّت جز با بيان و بنان (سرانگشتان) امام و شمشير و زبان او دور نشده است، و اگر براى دين مثال شاخصى بر پا شود حتماً به صورت على عليه السلام و به شكل او خواهد بود.
كدام اجتهادى خوشحالى و مسرور شدن به خاطر كشته شدن امير المؤمنين و فرزند پاكش حسن كه دو امام هدايتگر بودند - صلوات اللّه عليهما - و تظاهر كردن به خوشحالى و شادى بر مصيبت سخت و كمرشكنى كه بخاطر فقدان آن دو وجود گرانقدر بر پيكر دين وارد شد، را نيكو مىنمايد، و كشته شدن على عليه السلام را براى صاحب اين اجتهاد (ابن ملجم) از لطف خدا و كار نيكوى او مىداند، و قاتل او كه بدبختترين فرد قبيلۀ مراد است را از بندگان خدا مىپندارد؟!
و تو خوب مىدانى كه فقه قرآن كريم از اين شقاوت به دور است، چنانكه سنّت كريمه از مثل اين سنگدلى به دور مىباشد.
و موارد اجماع امّت كه از اين خشونت و سنگدلى به دور است، و ملاكهاى شريعت - چه آنها كه مورد تصريح واقع شدهاند، و چه آنها كه استنباط گرديدهاند - كه با اين گزافه گويى مباين است را واگذار.
آرى، قياس جاهليّتِ نخستين بر تار خود مىنوازد، و به روش خويش آواز سر مىدهد و مىخواند!
(3) - در ص 977-999 از اين كتاب.
(4) - ر. ك: آنچه در ص 988-992 از اين كتاب گذشت.
كدامين اجتهاد است كه به وسيله آن، گواهىهاى ساختگى، افترا، تهمت، دروغ، سخنان باطل، نسبتهاى دروغين، و مكر و فريب و حيله براى رسيدن به آرزوهاى بدفرجام و شرّ آفرين، بنا مىشود؟!
كدام اجتهاد است كه اذيّت كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ اهل بيت و عترتش، و اذيّت كردن اولياى خدا و بندگان شايسته او از صحابه صدر اوّل و تابعان نيكوكار آنها و در پيشاپيش آنها آقاى آنها را، جايز مىكند در حالى كه در قرآن كريم آمده است: (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(1)[و آنها كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناكى دارند]. (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(2)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند]. واز پيامبر كريم صلى الله عليه و آله نقل شده است: «من آذى مسلماً فقد آذاني، ومن آذاني فقد آذى اللّه عزّ وجلّ» [هر كس مسلمانى را بيازارد مرا آزرده است، و هر كس مرا بيازارد همانا خداى عزّوجّل را آزرده است](3). و پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرئيل از خداى متعال نقل كرده است: «من أهان لي وليّاً فقد بارزني بالمحاربة، ومن عادى لي وليّاً فقد آذنْتُه بالحرب»(4)[هر كس به ولىّ من اهانت كند همانا به جنگ با من روى آورده است، و هر كس با ولىّ من دشمنى ورزد همانا من با او اعلان جنگ كردهام]؟!
كدامين اجتهاد است كه شكستن عهد و پيمان را در همۀ موارد، آسان و راحت جلوه مىدهد؟!
كدامين اجتهاد است كه به وسيله آن، سنّت رسول خدا و آنچه از آن حضرت نقل شده با مسخره كردن و حقير شمردن و خارج كردن باد معده، پاسخ داده مىشود؟! چنانچه كمى پيش از اين گفته شد(5).
كدامين اجتهاد است كه شهرها را ويران، و بندگان را گمراه، و جمعيّت مسلمين را با انحراف از جماعت آنها، و باز كردن حلقۀ طناب اسلام از بيعت به جا و به حقّ، و جنگيدن با امام وقت پس از اينكه خبرگان از مهاجران و انصار بر بيعت وى اجماع كردند، متفرّق و پراكنده مىسازد؟!
و ديگر اجتهادات باطل و ديدگاههاى پست و بىارزشى كه صحيح نبوده و در دين معتبر نيستند و صاحبش معذور نمىباشد و همگى مخالف و مباين با قرآن و سنّت صحيح ثابت بوده، و نقض اجماع صحيح و مسلّم، و نيز نقض قياسى هستند كه در قرآن و سنّت به ملاك حكم در مَقيسٌ عليه تصريح شده، يا آن ملاك با اجتهاد و تفكّر در قرآن و سنّت استنباط شده است.
و آيا پژوهشگر در همۀ احكام و علّتهايى كه بررسى نموده، به اجتهادى دست يافته است كه بهرۀ آن، از حقّ خواهى اين گونه باشد؟!
بار خدايا! اينها ميلها و هواها و طمعها و شهوتهايى هستند كه صاحب خود را به پرتگاههاى هلاكت مىكشاندند. و آيا اين، به اجتهاد مجتهدان شباهتى دارد؟!
وانگهى، اجتهاد و رأى و استنباط در بسيارى از موارد ياد شده راه ندارد؛ زيرا حكم آنها ملحق به ضروريّات دين است و اختلاف بردار نيست؛ پس هر كس در پى حكمى از اين احكام باشد، همانا حكمى ضرورى از ضروريّات دين را ردّ كرده، و آنچه در شريعت ممنوع است را مباح شمرده است؛ مانند كسى كه كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله را با اجتهادش مباحم.
شمارد، يا بخواهد حرامى در شريعت را حلال كند كه گسستن ريسمانهاى محكم و درهم پيچيده، و جرعه جرعه نوشيدن مرگِ هلاكت بار از آن آسانتر است.
آيا او فرزند هند جگر خوار - خداوند پرچمش را سرنگون سازد - است، كسى كه حرمتهاى الهى را شكست، و از حدود او تجاوز نمود، و مجرم و جنايتكار است؟!
ابن حزم و ابن تيميّه و ابن كثير و پيروان آنها، گمان مىكنند وى مجتهدى داراى اجر و پاداش است، و ابن حجر مىنويسد: «همانا او خليفۀ حقّ و امام راستى است»!
اينها چنين مىگويند، ولى ما اجتهاد آنها (معاويه و پيروانش) را باور نداريم، بلكه سخن مقبلى(1)در كتابش: «العلم الشامخ في ايثار الحقّ على الآباء المشايخ»(2)را مىگوييم كه نوشته است:
على - كه خداوند از او راضى باشد، و او را راضى كرد (رضي اللّه عنه و أرضاه) - نبود مگر امام هدايت، ولكن هم خودش در معرض آزمايش و امتحان الهى قرار گرفت و هم ديگران به وسيلۀ او مورد آزمايش و امتحان قرار گرفتند(3)، و از دنيا رفت در حالى كه مورد ستايش بود، و كسانى به خاطر او هلاك شدند.
يكى در دوستدارى يا ادّعاى دوستدارى وى به خاطر غرضى كه دارد، غلوّ مىكند؛ و گمراهترين آنها كسى است كه او را بر پيامبران برترى مىدهد يا زياده بر اين مىگويد، و نزديكترين آنها [به گمراهى] كسى است كه به آنچه خود وى به آن راضى شده يعنى مقدّم داشتن برادران و دوستانش - رضي اللّه عنهم جميعاً - بر وى در حكومت، راضى نمىشود.
و ديگرى از قدر رفيع وى مىكاهد؛ گمراهترين آنها خوارج هستند، كسانى كه او را بر بالاى منابر لعن كرده، و از عمل ابن ملجم كه بدبخت اين امّت است، و از مروانيان - كه خدا نسل آنها را قطع كرد - خوشنود هستند. و نزديكترين آنها به گمراهى كسانى هستند كه در جنگ با ناكثان، وى را اشتباه كار دانستند، در حالى كه خداى سبحان مىفرمايد: (فَقاتِلُوا اَلَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اَللّهِ )(4)[با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد]. و اگر اين آيه دربارۀ اميرالمؤمنين صدق نكند پس دربارۀ چه كسى صدق مىكند؟
با اينكه آنها پس از اينكه امر حكومت براى وى مستقرّ شد ظلم آشكارى در حقّ وى نمودند، و هيچ عذرى نداشتند و شبههاى براى آنها نبود مگر خونخواهى عثمان، و او رضى الله عنه بر اساس شريعت پاسخ داد و گفت: «يحضر وارث عثمان ويدّعي ما شاء، وأحكم بينهم بكتاب اللّه تعالى وسنّة رسوله صلى الله عليه و آله» [وارثان عثمان حاضر شوند و هر چه مىخواهند ادّعا كنند و من ميان آنها براساس كتاب خداى تعالى و سنّت پيامبرش صلى الله عليه و آله حكم مىكنم]....
و امّا نيّتهاى معاويه و خوارج روشن است؛ و اگر على با آنها جنگ نكند پس با چه كسى جنگ كند؟
امّا در گمراهى خوارج كسى غير از فرد گمراه شكّ نمىكند. و امّا معاويه پس طالب پادشاهى بود، و به خاطر آن در هر مصيبتى فرو رفت، و آن را با بيعت براى يزيد پايان بخشيد؛ پس كسى كه گمان مىكند وى
1) - شيخ صالح بن مهدى، متوفّاى 1108.
2) - العلم الشامخ في إيثار الحقّ على الآباء المشايخ: 365.
3) - [چون آيۀ: (أَ حَسِبَ اَلنّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ) (عنكبوت/ 2) نازل شد، على عليه السلام از رسول خدا پرسيد اين فتنه چيست؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يا علي إنّك مبتلى ومبتلى بك»؛ شواهد التنزيل 565/1؛ مناقب عليّ بن أبي طالب و مانزل من القرآن في عليّ، ابن مردويۀ اصفهاني/ 296؛ مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب 7/3؛ بحار 228/24].
4) - حجرات: 9.
مجتهد بوده و اشتباه كرده، ما نمىگوييم او اجتهاد كرد و اشتباه نمود، بلكه به باور ما او يا به حقيقت حال جاهل است و مقلّد مىباشد، و يا انسانى گمراه است كه از هواى نفس خود پيروى كرده است، بار خدايا! ما به اين مطلب گواهى مىدهيم.
و من در مكّه رسالهاى از برخى متاخّران طبرستان ديدم كه در آن كلامى را به ابن عساكر(1)نسبت داده بود؛ و آن اينكه: پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داده كه معاويه امر اين امّت را به دست مىگيرد و هرگز مغلوب نمىشود، و على كرّم اللّه وجهه در روز صفّين گفته است: اگر اين حديث را به ياد آورده بودم يا به من رسيده بود با او نمىجنگيدم.
و چنين سخنى از كسى [\ابن عساكر] كه بر على و حسن و حسين و ذريّۀ اين دو شمشير كشيده، بعيد نيست، و بنا به تصريح سنّت نبوى كسى كه به كارى راضى است مانند انجام دهندۀ آن كار است. ما به خاطر اجماع جماعتى كه اهل سنّت نام دارند، مبنى بر اينكه معاويه متجاوز بوده، و حقّ با على است، صدور چنين سخنى از اميرمؤمنان را غريب و بعيد مىدانيم. و من نمىدانم نظر اين فرد [\ابن عساكر] دربارۀ خاتمۀ امر على پس از آنكه آن سخن پيامبر (كه در حديث ابن عساكر مطرح بود) را ياد آور شد چيست؟! و نيز ديدگاه وى دربارۀ عملكرد حسن نوادۀ پيامبر رضى اللّه عنهما با معاويه چيست؟! [يعنى اگر روايت ابن عساكر درست است پس چرا وقتى امام آن سخن پيامبر را به ياد آورد، او و فرزندش امام حسن همچنان به جنگ با معاويه ادامه دادند]. و مشاهده مىكنى اين افرادى كه على را به خاطر جنگ با متجاوزان و طاغيان مورد نكوهش قرار مىدهند، آن كسى كه لعن وى را بر فراز منابر در همۀ جوامع اسلامى از زمان خود تا زمان عمر بن عبد العزيز كه ملحق به خلفاى راشدين چهارگانه - رضى اللّه عنه و عنهم - است، سنّت كرد، را مورد ستايش قرار مىدهند! با اينكه گناهان بزرگ در برابر دشنام به على بر فراز منابر و سنّت كردن آن، كوچك است. و در جامع المسانيد در مسند اُمّ سلمه رضى اللّه عنها آمده است: «أيسبّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله فيكم؟! قلت: معاذ اللّه. قالت: سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: «من سبّ عليّاً فقد سبّني...» [آيا به رسول خدا صلى الله عليه و آله در ميان شما دشنام داده مىشود؟! گفتم: پناه بر خدا.
گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «هر كس على را دشنام دهد همانا به من دشنام داده است...»].
و شايد اگر به سيرۀ اين مجتهدِ نادانِ گمراه كه ما يادآور شديم، نظر كنى مقياسى براى مقدار علم وى و بهرۀ ناچيز وى از اجتهاد در احكام خدا پيدا كنى و دريابى كه وى از اجتهاد گريزان و به دور است، و ظرفش از هر علم مفيد يا عمل نافعى تهى، و دستش از آن خالى است، و از فهم قرآن و تفقّه در سنّت و درك ادلّۀ اجتهاد به دور است.
آرى، معاويه در جهل به مقدّمات و غايات اجتهاد تنها نيست، و همانندهايى دارد كه در نظرات بىارزش و اجتهادات دروغين پيش از وى بر او پيشى گرفتهاند يا پس از او به وى ملحق شدهاند، و آنها كسانى هستند كه اهل سنّت بدعتهاى آنها و نظرات منحرف آنها از قرآن و سنّت را به بهانۀ اجتهاد آنها تصحيح مىكنند، و مجتهد بودنِ آنها را سپر مصيبتهايى كه انجام دادهاند، قرار مىدهند(2).
و شايد منزلت اين مجتهد - خليفه حقّ و امام راستى! - را از اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله او و پدر و برادرش را لعن كرده، و نيز از لعن وى توسّط اميرالمؤمنين در قنوت نمازش، و از نفرين اُمّ المؤمنين عايشه پس از نمازش، بشناسى.
و نيز از اشارۀ امام اميرالمؤمنين عليه السلام، و فرزند پاكش ابومحمّد امام حسن عليه السلام نوۀ پيامبر سلام اللّه عليه، و بندۀ شايسته خدا محمّد بن ابوبكر، به لعن وى توسّط رسول خدا صلى الله عليه و آله كه براى وى ننگآور است، منزلت او را بشناسى.د.
و نيز از لعن وى توسّط ابن عبّاس و عمّار.
و از اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله كه وقتى غنايى شنيد و خبر دادند كه معاويه و عمرو عاص آن را به پا كردهاند، فرمود:
«اللّهمّ أركسهم في الفتنة ركساً، أللّهمّ دعّهم إلى النار دعّاً» [خداوندا! آنها را به شدّت در فتنه واژگون ساز، خداوندا آنها را به زور و با شدّت به سوى آتش دوزخ بران].
و از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه وقتى ديد معاويه با ابن عاص نشستهاند، فرمود: «إذا رأيتم معاوية وعمرو بن العاص مجتمعين ففرّقوا بينهما؛ فإنّهما لا يجتمعان على خير» [وقتى معاويه و عمرو بن عاص را در كنار هم يافتيد، بين آن دو جدايى اندازيد؛ زيرا آن دو براى خير گردد هم نمىآيند].
و از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «إذا رأيتم معاوية على منبري فاقتلوه» [وقتى معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد]. اين حديث با حديث صحيح ثابت ديگرى تقويت مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «إذا بويع لخليفتين فاقتلوا الآخرمنهما» [وقتى براى دو خليفه بيعت شد، ديگرى از آن دو را بكُشيد]. و در حديث صحيحى آمده است: «فإن جاء أحد ينازعه فاضربوا الآخر» [پس اگر كسى آمد و با خليفۀ اوّل درگير شد آن ديگرى را بكُشيد].
و از سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «يطلع عليكم من هذا الفجّ رجل يموت وهو على غير سنّتي» [از اين راه كسى بر شما نمودار مىشود كه بر غير سنّت من مىميرد]؛ پس ناگاه معاويه نمودار شد(1).
و از سخن اميرالمؤمنين عليه السلام به وى: «طالما دعوت أنت وأولياؤك أولياء الشيطان الرجيم الحقّ أساطير الأوّلين ونبذتموه وراء ظهوركم، وحاولتم إطفاء نور اللّه بأيديكم وأفواهكم، واللّه متمّ نوره ولو كره الكافرون» [تو و هوادارانت كه اولياى شيطانِ رانده شده هستيد، حقّ را افسانۀ اقوام نخستين خوانديد، و آن را پشت سر انداختيد، و خواستيد نور خدا را با دست و دهان خود خاموش سازيد، ولى خداوند نور خود را كامل مىكند، هر چند كافران خوش نداشته باشند].
و از سخن على عليه السلام: «إنّك دعوتني إلى حكم القرآن، ولقد علمت أ نّك لست من أهل القرآن، ولا حكمه تريد» [همانا تو مرا به حكم قرآن دعوت كردى و همانا مىدانى كه تو اهل قرآن نيستى و حكم آن را نمىخواهى].
و از سخن على عليه السلام: «إنّه الجلف المنافق، الأغلف القلب، المقارب العقل» [همانا او احمق، منافق، دلتاريك، وبىخرد است].
و از سخن على عليه السلام: «إنّه فاسق مَهْتُوك سِتْرُه» [همانا وى فاسقى است كه پردهاش دريده است].
و از سخن على عليه السلام: «إنّه الكذّاب إمام الردي، وعدوّ النبيّ، وإنّه الفاجر ابن الفاجر، وإنّه منافق ابن منافق، يدعو الناس إلى النار» [همانا او بسيار دروغگو، و امام هلاكت، و دشمن پيامبر، و زناكار فرزند زناكار، و منافق فرزند منافق است كه مردم را به آتش فرا مىخواند].
و سخنان ديگرى كه در اين كتاب گذشت.
و از سخن ابو ايّوب انصارى: «إنّ معاوية كهف المنافقين» [همانا معاويه پناهگاه منافقين است].
و از سخن قيس بن سعد انصارى: «إنّه وثن ابن وثن، دخل في الإسلام كرهاً وخرج منه طوعاً، لم يقدُم إيمانه، ولم يحدُث نفاقه» [همانا او بت فرزند بت است، كه از روى اجبار مسلمان شد و از روى رضايت از اسلام خارج شد، ايمانش قديمى نيست و نفاقش جديد نيست].].
1) - كتاب صفّين نصر بن مزاحم: 247 [ص 220].
و از سخن معن سلمى صحابى كه در جنگ بدر حاضر بوده است: «ما ولدت قرشيّة من قرشيّ شرّاً منك» [هيچ زن قريشى از هيچ مرد قريشى، فرزندى شرورتر از تو را نزاييده است].
و از سخنان امام حسن و امام حسين - صلوات اللّه عليهما -، و از سخنان عمّار بن ياسر، و عبداللّه بديل، و سعيد بن قيس، و عبداللّه بن عبّاس، و هاشم بن عتبۀ مرقال، و جارية بن قدامه، و محمّد بن ابوبكر، و مالك بن حارث اشتر [منزلت وى را مىشناسى].
اين است مجتهد آزاد شدۀ ما نزد اين پاكان، و نزد بزرگان از صحابۀ صدر اوّل كه عارف بر خفا و آشكار وى، و مطّلع از دوران زندگى وى از طفوليّت و جوانى و ميانسالى و پيرمردى او بودهاند.
و تو مخيّر هستى هر يك از اين دو ديدگاه را برگزينى: ديدگاهِ خدا و رسولش و خلفاى وى و اصحاب مجتهد و عادل وى، و ديدگاه ابن حزم و ابن تيميّه و ابن كثير و ابن حجر و مانند آنها كه بر خلاف واقع سخن گفته، و براى اين مرد عذرهايى تراشيدهاند كه از جرمهايش سنگينتر و فجيعتر است.
امر دوم: دوّمين دفاع ابن حجر از معاويه(1)سخن وى در «صواعق»(2)است؛ آنجا كه مىگويد:
پس حقّ اين است كه از آن هنگام خلافت براى معاويه ثابت شد، و پس از آن، خليفۀ حقّ و امام راستى بود؛ چگونه چنين نباشد در حالى كه ترمذى(3)از عبدالرحمن بن ابوعميرۀ صحابى، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه به معاويه فرمود: «ألّلهمّ اجعله هادياً مهدياً»؟! [خداوندا او را هدايتگر و هدايت شده قرار ده]، و ترمذى اين حديث را صحيح دانسته است؟!
و احمد در «مسند»(4)خود از عرباض بن ساريه نقل كرده است: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «أللّهمّ علّم معاوية الكتاب والحساب وقِهِ العذاب» [خداوندا به معاويه قرآن وحساب را بياموز و او را از عذاب حفظ كن!].
و ابن ابى شيبه در «المصنّف»(5)، و طبرانى در «الكبير»، از عبدالملك بن عمير(6)نقل كردهاند: معاويه گفت: «ما زِلْتُ أطمع في الخلافة مذ قال لي رسول اللّه صلى الله عليه و آله: يا معاوية إذا مَلِكْتَ فأحسن» [از وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: اى معاويه! وقتى پادشاه شدى خوب رفتار كن، من بر خلافت چشم طمع دارم].
پس در دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث اوّل دقت كن كه خدا او را هدايتگر و هدايت شده قرار مىدهد، و چنانكه دانستى اين حديث حسن است؛ از اين رو با اين حديث بر فضيلت معاويه احتجاج مىشود، و اينكه به خاطر آن جنگها مذمّتى بر وى وارد نيست؛ چون دانستى كه آن جنگها به خاطر اجتهاد بود، و تنها يك اجر دارد؛ زيرا در مجتهد خطا كار ملامت و مذمّتى به خاطر اشتباهش نيست چون معذور است و به همين خاطر برايش اجر نوشته مىشود.
و از چيزهايى كه دليل بر فضيلت وى مىباشد، دعايى است كه در حديث دوم آمده است كه كتاب و حساب آموخته شود و از عذاب حفظ شود. و شكّى نيست كه دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله مستجاب است؛ پس، از اين].
1) - مورد نخست در ص 1058 گذشت.
2) - الصواعق المحرقة: 130 [ص 218-219].
3) - سنن ترمذى [645/5، ح 3842].
4) - مسند أحمد [111/5، ح 16702].
5) - المصنّف، أبى شيبه [148/11، ح 10764]؛ المعجم الكبير [361/19، ح 850].
6) - [در نخسۀ اصلى «عمر» آمده است، و ما براساس معجم طبرانى، و المصنّف ابن ابى شيبه، و چند منبع ديگر آن را تصحيح كرديم و شرح حال وى در ص 1091 مىآيد].
دعا مىفهميم كه معاويه به خاطر آن جنگها عقابى ندارد، بلكه چنانكه ثابت شد داراى اجر و پاداش نيز هست. و همانا پيامبر صلى الله عليه و آله گروه او را مسلمان ناميد، و آنها را در مسلمان بودن با گروه [امام] حسن يكسان قرار داد، و اين، دليل آن است كه احترام اسلامِ هر دو گروه باقى مانده، و با آن جنگها از اسلام خارج نشدهاند، و همگى به طور مساوى در اسلام باقى هستند، و هيچ فسق و نقصى متوجه هيچ كدام نيست؛ زيرا ثابت كرديم كه هر دو اجتهادى نمودند كه بطلان آن قطعى نبود. و گروه معاويه اگر چه متجاوز بودند، لكن تجاوزى است كه به دنبال آن فسق نيست؛ زيرا به خاطر اجتهادى روى داد كه اصحاب اين اجتهاد معذورند.
و در اين خبر تأمّل كن كه پيامبر صلى الله عليه و آله به معاويه خبر مىدهد كه پادشاه مىشود و او را امر به احسان مىكند؛ در اين حديث اشارهاى به درستى خلافت وى مىيابى، و اينكه اين خلافت پس از تمام شدن آن براى وى و فرود آمدن [امام] حسن از آن، حقّ شد؛ زيرا امر كردن به احسانى كه مترتّب بر پادشاهى است، بر حقّ بودن اين پادشاهى و خلافت، و درستى تصرّفات وى، و نافذ بودن كارهايش از اين جهت كه خلافتش درست است، دلالت مىكند نه از اين جهت كه به زور غلبه كرده است؛ زيرا كسى كه به زور غلبه كند فاسق و مورد عتاب است و مستحقّ بشارت نيست، و نبايد در آن موردى كه غلبه كرده به وى امر كنند كه احسان كن، بلكه مستحقّ نهى و بازداشتن، و دشمنى، و خبر دادن از كارهاى زشت وحالات فاسد وى است؛ پس اگر معاويه به زور غلبه كرده بود حتماً پيامبر صلى الله عليه و آله به آن اشاره مىفرمود، يا به آن تصريح مىكرد، و چون به چيزى اشاره نكرده - تا چه رسد به اينكه تصريحى كرده باشد - جز به آنچه كه دليل بر حقّانيّت خلافت معاويه است، پس مىفهميمكه او پس از كنار آمدن [امام] حسن عليه السلام با وى، خليفۀ حقّ وامام راستى است؟!
اين، نهايت تلاش ابن حجر در دفاع از معاويه است!
امينى مىگويد: سخن پيرامون اين روايات از چند جهت است:
1 - نگاه به شخصيّت معاويه و تأمّل در كتاب زندگى وى كه پر از كارهاى ننگين و شرمآور است، و آنگاه دقّت كنيم كه آيا اين صفحات سياه مناسبت دارد كه صاحب آن داراى كمترين فضيلتى باشد كه آن فضيلت به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت داده شود تا چه رسد به اين نسبتهايى كه گفته شده است، يا خير؟
و همانا ما تو را بر زندگى وى كه آميخته با خلاف عادات بود و امكان ندارد كه با كمترين مدح و ستايش همراه باشد، يا كار خوبى به وى نسبت داده شود، آگاه ساختيم. و گمان نمىكنم روزى از روزهاى زندگيش را بيابى كه از گناهان بزرگ خالى باشد، گناهانى چون ريختن خونهاى پاك، ترساندن مؤمنان نيكوكار، تحت تعقيب قرار دادن شايستگانى كه جرم و گناهى مرتكب نشدهاند، دشمنى با حقّ آشكار و اطاعت نكردن از امام زمان و ستم بر وى و جنگ با او، و جرمهاى بزرگ ديگرى كه دين و شريعت آن را بزرگ مىشمارد، و قرآن و سنت آن را مُنْكَر مىداند، و چنانكه توضيح داديم در هيچ يك از آنها، اجتهاد راه ندارد.
2 - از اين جهت كه اين فضيلتهاى تراشيده شده با روايات صحيح از رسول خدا صلى الله عليه و آله و آنچه از مولااميرالمؤمنين عليه السلام و جمعى از صحابۀ عادل نقل شده مناسبت و موافقتى ندارد.
همانا تو اگر در آنچه گفتيم دقّت كنى، و به حقايق آن پى ببرى، تو را رهنمون مىشود كه اين مردِ بد يعنى معاويه، محلّ جمع شدن گناهان و جرمها بوده، و او مورد دشمنى پيامبر صلى الله عليه و آله، و هر كدام از خلفاى راشدين و اصحاب سابقين صدر اوّل وى - كه واقعاً مجتهد بودهاند و در اجتهاد خود راه درست را پيمودهاند - بوده است.
3 - اگر ما به پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله و روايات صحيح ثابتى كه از آن حضرت دربارۀ طغيانگر شام، و دستور به جنگ با وى، و تحريك بر دشمنى با او، و شناساندن ياران وى با عنوان گروه متجاوز و عهد شكن، و سفارش به خليفۀ خود اميرالمؤمنين عليه السلام كه با او بجنگد و شرّ او را از بين برده و او را از سركشى باز دارد، نگاه كنيم - و اين در حالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانست وى به زودى خليفهاى مىشود كه با او بيعت مىشود و كشتن وى واجب است، و به زودى خونهاى افراد شايسته و نيكوكارى كه ريختن آن را هيچ اجتهادى مباح نمىكند بر گردن وى مىباشد، صالحانى چون حجر بن عدى و عمرو بن حمق و ياران آن دو و تعداد زيادى از رزمآوران بدر و اهل بيعت رضوان كه رضوان خدا بر آنها باد - پس آيا معقول است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين حال حتّى فضيلتى اندك را براى معاويه معتقد باشد؟! حسنه و كار خيرى به اندازۀ حسنات خوبان؟! و امّت را در سردر گمى بين اين كلماتى كه به او نسبت داده شده است، و بين آنچه ما به او نسبت داديم و پيامبر به آن تصريح كرده و با سند صحيح از آن حضرت صلى الله عليه و آله نقل شده است، قرار دهد؟!
جان كلام اينكه: پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ اين فضايل ساختگى سخنى نگفته است، ولى اهل سنّت اين فضايل را تراشيدهاند تا جسم تقلّبى خود را به ضعيفان و نادانان قالب كنند (و واقعيّت را پوشانده و آنان را بفريبند).
4 - آنچه حافظان از پيشوايان حديث و حاملان سنّت گفتهاند كه: هيچ فضيلتى براى معاويه صحيح نيست. و به زودى هنگام بحث از فضايل ساختگى معاويه عين عبارات آنها آورده مىشود(1).
5 - دقّت در سند و متن روايات ابن حجر كه پايههاى پوشاندن حقايق را بر آنها بنا كرد، و به وسيلۀ آنها معاويه را خليفۀ حقّ و امام راستى دانست.
امّا روايت مرفوعى كه ترمذى از عبدالرحمن بن ابو عميره نقل كرد و آن را حسن دانست كه: «أللّهمّ اجعله هادياً مهديّاً واهد به»(2)[خدايا او را هدايتگر و هدايت شده قرار ده و به وسيلۀ او هدايت كن]: اينكه ابن ابوعميره صحابى باشد جاى شكّ است؛ چرا كه صحابى بودن وى از طريقِ صحيحى وارد نشده است، چنانكه اين حديثش نيز ثابت نشده است.
ابوعمر در «استيعاب»(3)پس از ذكر اين حديث نوشته است:
حديث عبدالرحمن مضطرب است، و نام وى جزء صحابه ثبت نشده است، و او اهل شام است. و برخى از علما اين حديث وى راموقوف دانسته و مرفوع نمىدانند، و به عنوان مرفوع نزد آنان ثابت نيست. و گفته است: احاديث وى ثابت نيست و صحابى بودن وى صحيح نمىباشد.
و رجال سند همگى شامى هستند.
و اين روايت را تنها ابن ابى عميره نقل كرده و كسى غير از او نقل نكرده است؛ به همين خاطر ترمذى پس از اينكه روايت را حَسَن مىداند حكم به غرابت و نامأنوسى آن مىكند. و ابن حجر به خاطر حرص بر اثبات باطل، كلام ترمذى را تحريف كرده است؛ پس چه اطمينانى به روايتى است كه تنها چند نفر شامى نقل كردهاند، و ديگر حاملان سنّت، از آن خبر ندارند؟! وانگهى، اين شخصى كه گمان شده آدم خوبى است، دربرابر ديدگان بخارى قرار داشته، و او در كتاب
صحيح خود، خوددارى كرده كه بنويسد: «باب مناقب و فضايل معاويه» بلكه از آن چنين تعبير كرده است: «باب ذكر معاويه»(1).
و نيز استاد وى اسحاق بن راهويه تصريح مىكند: روايتى از روايات فضايل معاويه صحيح نيست. و حافظانى چون نسائى و حاكم نيشابورى و حنظلى و فيروز آبادى و ابن تيميّه و عجلونى و ديگران همگى بر اين عقيده متّفقند كه حديثى از احاديث فضايل معاويه صحيح نيست.
و همانا مفاد حديث راه چاره را بر خواننده مىبندد و او را از سختى دقّت در سند آن بى نياز مىكند؛ زيرا چنانكه ابن حجر گفت دعاى پيامبر حتماً مستجاب است، و ما در بحث و فحص كامل از أعمال معاويه به اين نتيجه مىرسيم كه وى در هيچ يك از آنها هدايتگر و هدايت شده نبود. و شايد ابن حجر با ما در اين ادّعا همراه باشد، و چيزى نزد او نباشد مگر اينكه معاويه در هر كارى كه انجام داد و ترك كرد مجتهدى خطا كار بود، و به گمان ابن حجر داراى يك اجر است و مذمّت و پى آمد اجتهاد وى گريبانگيرش نمىشود. و ما تو را آگاه كرديم كه بيشتر خطاها و جرمهايش اجتهاد بردار نبود.
وانگهى گفتيم كه امكان ندارد معاويه مجتهد باشد؛ زيرا به مقدّمات استنباطِ از قرآن و سنّت آگاه نبوده، و از اجماع و قياس صحيح نيز به دور بوده است.
آيا گمان مىكنى هدف از دعاى مستجابى مثل اين دعا، اين نوع از اجتهاد است كه تمام اشتباهاتِ در گفتار و كردار اين مرد را در بر مىگيرد تا جايى كه حتّى يكى از آنها درست نبوده است؟! و آيا انجام چنين اجتهادى نيازمند دعاى پيامبر است؟! پس مرحبا به چنين اجتهادى كه عذر و بهانۀ انسان مىگردد، و هدايتى كه پيوسته همراه گمراهى است!
مطلب بعد اينكه: معاويه در طول زندگيش چه كسى را هدايت كرد و از چنگالهاى هلاكت نجات داد؟! آيا ابن حجر از جملۀ اين افراد بسر بن ارطات را مىشمارد كه به دستور معاويه به مكّه و مدينه حمله كرد و آن جرايم سنگين را در آنجا مرتكب شد؟!
يا ضحّاك بن قيس را مىشمارد كه معاويه به او دستور داد به هر عربِ تحت امر على عليه السلام حمله كند، و فجايعى انجام داد كه تاريخ به ياد ندارد؟!
يا زياد فرزند پدر يا مادرش را مىشمارد كه بر عراق مسلّط شد، و زمينها و نسلها را تباه ساخت، و با انسانهاى باتقوا را ذبح نمود، و اوليا را نابود كرد، و مرتكب گناهان بىشمارى گشت؟!
يا عمرو عاص را مىشمارد كه حكومت مصر را به او واگذار كرد و او دين خود را در مقابل اين كار به دنيايش فروخت و آن جنايات را انجام داد؟!
يا مروان بن حَكَم را مىشمارد كه او و پدرش مطرود و ملعون بودند و يكى از مصيبتهاى وى اين بود كه چندين سال بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله، اميرالمؤمنين على را لعن مىكرد؟!
يا عمرو بن سعيد أشدق آن ستمگر طغيانگر را مىشمارد كه در دشنام به اميرالمؤمنين على - صلوات اللّه عليه - و دشمنى با آن حضرت كوشش و مبالغۀ زيادى مىكرد؟!
يا مغيرة بن شعبه آن زناكارترين فرد قبيلۀ ثقيف را مىشمارد كه بر منبر كوفه به على عليه السلام دشنام مىداد و او را لعن مىكرد؟!
يا كثير بن شهاب حاكم رى را مىشمارد كه در دشنام به اميرالمؤمنين على عليه السلام و بدگويى نسبت به وى زيادهروى مىكرد؟!
يا سفيان بن عوف را مىشمارد كه به وى دستور داد به هيت و انبار و مدائن برود و او در آن جا افرادى را كُشت و اموالى را غارت كرد و سپس به سوى معاويه بازگشت؟!].
1) - صحيح بخارى [1373/3، باب 28].
يا عبداللّه فزازى را مىشمارد كه دشمنترين مردم نسبت به على عليه السلام بود، و معاويه او را به سوى باديه نشينان فرستاد و او مرتكب مصيبتهايى بزرگ شد؟!
يا سمرة بن جندب را مىشمارد كه براى رضايت معاويه قرآن را تحريف مىكرد، و به خواست معاويه افراد زيادى را كُشت؟!
يا فرومايگان و طغيانگران شام را مىشمارد كه به دنبال هر صدايى راه مىافتادند و معاويه آنان را از هر صدايى كفايت كرد و در مهلكههاى فراوانى افكند؟!
آيا همۀ اينها از نتايج آن دعاى مستجاب است؟! بار خدايا، خير.
و اگر به جاى اين دعا از رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده بود - پناه بر خدا -: «خدايا او را گمراه و گمراه كننده قرار ده»، بيش از اين بدعتها و گمراهيها از او سر نمىزد.
و اگر اين دعاى ادّعايى بهرهاى از راستى داشت، علم به آن از كسانى چون مولا اميرالمؤمنين، و دو فرزندش دو امام عليهم السلام پاك، و بزرگان صحابه كه پيوسته با حقّ بودند كسانى چون ابو ايّوب انصارى و عمّار بن ياسر و خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، مخفى نمىماند و رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنها سفارش نمىكرد با معاويه بجنگند و گروه او را به تجاوز، و ظلم و بى عدالتى نمىشناساند.
و اگر گذشتگانِ شايسته در اثر اين دعاى مستجاب اندكى از هدايت كردن و هدايت شدن اين مرد مىديدند، او را آشكارا در نامهها و خطابههاى خود با نفاق و گمراه شدن و گمراه كردن نمىشناساندند.
«أللّهمّ علّمه الكتاب والحساب وقهِ العذاب» [بار خدايا به او قرآن و حساب بياموز و او را از عذاب نگهدارى كن].
در سند اين روايت حارث بن زياد وجود دارد، و آن گونه كه ابن ابى حاتم از پدرش نقل كرده(1)، و ابن عبد البرّ و ذهبى گفتهاند - چنانكه در «ميزان الاعتدال»(2)، و «تهذيب التهذيب»(3)، و «لسان الميزان»(4)، آمده است - وى فردى ضعيف و مجهول است. او اهل شام بوده و در روايت كردنِ احاديث جعلى دربارۀ طغيانگر شام مبالاتى نداشته است.
و همانا متن حديث ما را از هر تضعيف و ردّى بىنياز مىكند؛ زيرا منظور از آن يا علم به همۀ قرآن است يا به بعض آن. و ما نزد او چيزى از دانش قرآن نيافتيم تا چه رسد به كلّ آن؛ زيرا همۀ كردهها و ناكردههاى وى با محكمات قرآن حكيم متضادّ است:
مانند اذيّت كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله، با اذيّت كردن اهل بيت و شايستگان از امّتش و به ويژه با اذيّت كردن برادر و خليفۀ پيامبر كه طاعتش واجب بوده، ودر آياتى از قرآن عزيز جان پيامبر و پاك شدۀ از هرگونه پليدى شمرده شده است.
و اذيّت كردن مردان و زنان مؤمنى كه گناهى نداشتند، و تنها به جرم اينكه كسى را كه خداوند ولايتش را همراه ولايت خود و رسولش قرار داده بود، دوست داشتند.
و كشتار وحشيانۀ افراد شايسته و نيكوكار به خاطر همراهى نكردن با رغبتهاى باطل و ميلها و هوسهاى وى.
و مانند دروغ آشكار و هر افترا و بهتان و دروغ و سخن باطلى كه قرآن آكنده از حكم تحريم قطعى و ابدى آنهاست.
و واگذار خريد شراب و خوردن آن را، و خوردن ربا، و تغييرِ سنّتِ الهىِ تغيير ناپذير هر زمانى كه با خط مشى باطل
او مخالف باشد، و تجاوز از حدود الهى كه هر كس از آنها تجاوز كند ظالم است، و مصيبتهاى فراوان ديگرى را كه ضرورت دين بر ممنوع بودن آنها، با قرآن همراه است.
پس اعتقاد به جهل وى در همۀ اين موارد و مانند آنها، بهتر است از اينكه بگوييم به آنها علم داشت و از آنها خارج شد و از حكم قرآن سرباز زد و آن را پشت سر انداخت، چنانكه مولا اميرالمؤمنين و گروه صالحى از صحابه همين باور را داشتند؛ پس دعايى كه دربارۀ معاويه ادّعا شده، در هيچ يك از كارهاى او مستجاب نشده است.
و امّا علم به بعض قرآن، پس چه نفعى به حال وى دارد كه به برخى از قرآن ايمان آورده و به برخى كافر شود؟!
و اگر از قرآن، آيۀ (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى اَلْأُخْرى فَقاتِلُوا اَلَّتِي تَبْغِي )(1)[و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد].
و آيۀ: (وَ اَلَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اَللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي اَلْأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّارِ )(2)[آنها كه عهد الهى را پس از محكم كردن مىشكنند، و پيوندهايى را كه خدا دستور به برقرارى آن داده قطع مىكنند، و در روى زمين فساد مىنمايند، لعنت براى آنهاست؛ و بدى (و مجازات) سراى آخرت!].
و آيۀ: (إِنَّما جَزاءُ اَلَّذِينَ يُحارِبُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي اَلدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ )(3)[كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمىخيزند، و اقدام به فساد در روى زمين مىكنند، و با تهديد اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله مىبرند، فقط اين است كه اعدام شوند؛ يا به دار آويخته گردند؛ يا چهار انگشت از دست راست و پاى چپ آنها، به عكس يكديگر، بريده شود؛ و يا از سرزمين خود تبعيد گردند. اين رسوايى آنها در دنياست؛ و در آخرت، مجازات عظيمى دارند].
و آيۀ: (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(4)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند].
و آياتى از اين دست را مىشناخت، همانا حدود آن را مىفهميد و از آنها تجاوز نمىكرد.
وما شكّ نداريم ابن حجر كه مىگويد: «ترديدى نيست كه دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله مستجاب است» روايت را چنين توجيه و تفسير نمىكند كه منظور از آن، دانشِ كتاب است نه عمل به آن. و اگر كسى روايت را اين گونه معنا كند پس اى كاش زنانِ بچه مرده به عزايش بنشينند(5)!
و معناى حساب و علم به آن را - كه در اين روايت بر قرآن عطف شده - نمىدانيم؛ چرا كه منظور از آن يا تطبيق كردهها و ناكردهها بر احكام مقرّر در شرع است، يا علم داشتن به همۀ آنچه خداوند بندگان را بر آنها محاسبه مىكند، و خارج شدن از عهدۀ حساب بدون هيچ پيامدى، مىباشد.
يا منظور اين است كه پيش از اينكه مورد حسابرسى قرار گيرد گفتار و كردار خويش را محاسبه مىكند.
يا اينكه يكسان تقسيم مىكند و هر حقّى را به صاحبش مىدهد، و مال خدا را حيف و ميل نمىكند و در دادن سهمهاى مردم منحرف نمىشود كه به يكى ببخشد و از ديگرى منع كند، و از راه حقّ تخطّى نمىكند.].
يا منظور اين است كه راه و روشهاى حساب كردن ارثها را مىداند.
يا اينكه قواعد عددى حساب، يعنى جمع و ضرب وتقسيم و تفريق و جبر ومقابله و ديگر اصول علم حساب را مىداند.
امّا مواردِ پيش از دو مورد اخير: پس همانا اين مرد بدون حساب گناه مىكرد و مىكُشت و دروغ مىگفت و حيف و ميل مىكرد، و غير قابل حساب به معالم دين جاهل بود، و اشتباهات وى در اجتهاد ادّعايى وى، بدون حساب است، و عطا و منعش بدون دليل و بدون حساب مىباشد؛ پس شگفتا از دعايى كه در هيچ موردى مقرون به اجابت نشد!
و امّا قواعد علم حساب و راه و روشهاى حساب ارثها: پس در بين معلومات و فتواهاى معاويه چه چيزى از قواعد علم حساب و راه و روشهاى آن سر زده است، به جز جهل عيب آور و زشتى كه هر واجب و مستحبّى از او را در بر گرفته است؟! و خواندنِ درس اين علوم و قواعد از او معهود و معروف نيست، تا به وسيلۀ اين درس خواندن اجابت دعا با توفيق الهى محقّق شود.
وامّا جمله: «وقه العذاب» [و او را از عذاب حفظ كن]، اگر اين روايت صحيح باشد شبيه اين است كه به مردى مثل معاويه كه در گناهان و مهلكهها و جنايات فرو مىرود، اجازۀ معصيت داده شود؛ چرا كه كردهها و ناكردههاى وى را كه بررسى كرده و بر شمرديم، چيزى نبودند جز جناياتى نسبت به عامّۀ افراد، و ميلها و شهوتهايى نسبت به خواصّ، و حيف و ميل دربارۀ حقوق، وبسط وقبض و دور كردن و نزديك كردنِ به ناحقّ؛ پس آنچه را انجام داد خالى نبود از گناهانى كه خداوند انجام دهندۀ آن را به آتش تهديد كرده است، يا آنچه در شريعت ممنوع است و انجام دهندۀ آن مورد نفرت است، يا عمل مبغوضى كه حقّ، آن را به دور انداخته و از آن نفرت دارد و درستى از آن متمايل است، يا بدعتهايى كه از رضايت خدا و تشريع رسول خدا صلى الله عليه و آله به دورند؛ حال اگر چنين انسانى از عذاب حفظ شود و باعث جرأت وى بر انجام كارهاى هلاكت بار شود، پس تهديد كسى كه نافرمانى خدا و رسولش را مىكند چه جايى دارد و كجا مصداق پيدا مىكند؟! همانا خدا خلف وعده نمىكند؛ (أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ )(1)[آيا كسانى كه مرتكب بديها و گناهان شدند گمان كردند كه ما آنها را همچون كسانى قرارمىدهيم كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند كه حيات و مرگشان يكسان باشد؟! چه بد داورى مىكنند!].
پس پذيرش اين روايت، درست در نقطۀ مقابلِ مسلّمات دين است كه آنچه را معاويه مباح مىشمرد حرام كرده است؛ و به همين خاطر مولا اميرالمؤمنين و بزرگان صحابۀ صدر نخست، معاويه را اهل جهنّم مىدانستند، با اينكه طبيعتاً اين روايت جعلى را مىديدند و مىشنيدند، مگر اينكه تاريخِ جعل آن پس از صادر شدن آن كلمات ارزشمند باشد.
و اگر از كسى چون معاويه عذاب دفع شود، و براى سلامتى او از عذاب دعا شود، و وضعيّت او همان است كه دانستى، و رسول خدا صلى الله عليه و آله از تو و از هر كسى به او داناتر است، و نزد معاويه آن قدر از حقوق الناس وجود دارد كه شفاعت هيچ معصومى به وى نمىرسد مانند خونهاى ريخته شده، و اموال غارت شده، و ناموسهاى هتك شده، و حرمتهاى ضايع شده، پس وضعيّت كسانى كه با وى در فساد و فحشا برابر هستند يا كسانى كه نفاق و گمراهى كمترى نسبت به وى دارند چگونه است؟! و در اين صورت براى تهديدهاى دين چه ارزش و قيمتى باقى مىماند؟!
نه، به خدا سوگند! اينها خواب و خيال و آرزوهايى هستند كه هرگز عملى نمىشوند، مگر اينكه اين بخشش به خاطر بزرگداشت پسر ابوسفيان بر ضايع كردن احكام الهى و خروج از حكم قرآن و سنّت، و به خاطر گراميداشت پرچم هند و منزلت حمامه باشد، كه در اين صورت بايد فاتحه اسلام را خواند.1.
1) - جاثيه: 21.
پس آيا كسى كه كمترين بهرهاى از علم و حديث دارد شايسته است كه به امثال اين روايات بىارزش اعتماد كند، و به اين نيز بسنده نكرده، و با اين روايت برحقّ بودن امامت معاويه و راستى خلافت وى احتجاج كند؟! چنانكه ابن حجر در «صواعق»(1)چنين گفته، و نيز در كتاب «تطهير الجنان» در حاشيۀ آن نيز چنين آمده است(2).
و گويا ابن حجر از هر حديث و سيره و تاريخى كه دربارۀ اين مرد وارد شده، و نيز از اصول مسلّم اسلام وحرمتهاى دينى كه نزد وى ثابت مىباشند و به آنها علم دارد (و معاويه بر خلاف آنها رفتار كرده)، چشم پوشى كرده است.
«إذا ملكت فَأَحِسن» [وقتى پادشاه شدى، خوبى كن].
اين روايت و آنچه در اين معنا وارد شده، از جمله روايت: «إن ولّيت فاتّق اللّه واعدل» [اگر والى شدى از خدا پرهيز كن و عادل باش](3)، و روايت: «أمّا إنّك ستلي أمر اُمّتي بعدي فإذا كان ذلك فاقبل من محسنهم، واعفُ عن مسيئهم» [همانا تو پس از من سرپرست امر امّت من مىشوى، و چون چنين شد از نيكوكار آنها بپذير و گناهكار آنها را ببخش]، طُرُق همگى به خود معاويه برمىگردد، و هيچ يك از صحابه در روايت آن با وى شريك نيستند؛ پس استناد به اين روايت براى اثبات فضيلتى براى وى از قبيل اين است كه روباه دم خود را به عنوان شاهد بياورد.
وانگهى معاويه كسى است كه رواياتش پذيرفته نمىشوند و مورد رضايت نمىباشند؛ زيرا بنا بر گواهى كسانى كه با او معاشرت و نزديكى داشته و عمق زندگى او را بررسى كرده و به روحيّات او واقف بودهاند - مثل اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه و ديگر صحابۀ عادل كه عين كلمات آنها گذشت - وى مردى فاسق، فاجر، منافق، بسيار دروغگو و پردهدريده بوده است. و گواهى يكى از اين گواهان كه خود را از هر لغزشى در گفتار و عمل حفظ مىكردهاند، در عيب نهادن بر معاويه كافى است، پس چگونه است آنگاه كه همگى گواهى دهند؟!
و اين گواهىها با گناهانى كه اين مرد مرتكب شده، و جرمهايى كه دست گناهكارش كسب كرده، و گواهىهاى دروغ و نامههايى كه عليه گروهى از صحابه جعل كرده، و نسبتهاى دروغى كه به وسيلۀ آنها مىخواست آوازۀ امام صلوات اللّه عليه را زشت نمايد - و چگونه مىتوانست اين كار را انجام دهد - و ديگر كارهايى كه همه را در راه شهوتهاى خود انجام داد و ما تو را بر آنها آگاه ساختيم، تأييد مىشود.
واگر معاويه را با آنچه ابن حجر در «تهذيب التهذيب»(4)از يحيى بن معين نقل كرده - كه: «كلّ من شتم عثمان أو طلحة أو أحداً من أصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله دجّال لا يُكتب عنه، وعليه لعنة اللّه والملائكة والناس أجمعين» [هر كس عثمان يا طلحه يا يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را دشنام دهد بسيار دروغگوست، و حديثى از او نقل نمىشود، و لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد]، وكلمات ديگرى كه گذشت - مؤاخذه كنيم، پس وى در صف نخستِ دروغگويانى قرار دارد كه حديثى از آنها نقل نمىشود و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر آنهاست؛ زيرا او بود كه اين دشنامِ ممنوع را دربارۀ مولا اميرالمؤمنين، و دو فرزندش دو امام پاك، و دانشمند امّت عبداللّه بن عبّاس، و قيس بن سعد انجام داد. و همۀ اينها بزرگان و ارجمندان صحابه هستند كه هر فضيلتى به ديگر صحابه سبقت مىگرفت، آنان دارا بودند، و از هر كرامتى كه به يكى از آنان مىرسيد، به دور نبودند، و معاويه دشنام به آنها را مباح مىشمرد و دربارۀ آنها و هر صحابىاى كه مانند آنها
ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را باور داشته باشد، بدگويى مىكرد. و به اين بسنده نكرد تا جايى كه در قنوت نمازهايش و بر بالاى منابر آنها را لعن مىكرد، و ديگران را به لعن آنان دستور مىداد تا اينكه اين بلا همۀ شهرها وبندگان را فرا گرفت و براساس آن بدعت ننگين وشرمآور رفتار مىكردند تا اينكه معاويه مُرد و پس از او تا وقتى آل حرب دولتى داشت و تا آنگاه كه ننگ آنها از صفحۀ زمين پاك شد، اين بلاى ننگ آور و هلاك كننده انجام مىشد.
آيا روايت كردن از چنين دشنام دهندۀ بدزبانِ فحّاشى جايز است، وآنچه را دربارۀ دين يا دنيا روايت مىكند پذيرفته مىشود؟!
وانگهى، در سند روايتِ: «إن ملكت فأحسن» [اگر پادشاه شدى، خوبى كن]، عبدالملك بن عمر قرار داد كه دربارۀ وى از احمد(1)نقل شدهاست:
او با اينكه روايت كمى دارد ولى واقعاً حديثش مضطرب است، تصوّر نمىكنم پانصد حديث نقل كرده باشد، و در بسيارى از آنها اشتباه كرده است.
و ابن منصور نوشته است: «احمد وى را جدّاً ضعيف دانسته است». و از ابن معين نقل شده است: «وى در احاديثش تخليط مىكرده است (يعنى باكى نداشته كه روايت را از چه كسى مىگيرد، وبين صحيح و باطل جمع مىكرده است)». و ابن حبّان نوشته است: «وى تدليس مىكرده است»(2).
و نيز در سند آن اسماعيل بن ابراهيم مهاجر قرار دارد، كه ابن معين(3)و نسائى(4)و ابن جارود او را ضعيف دانستهاند، و ابو داود نوشته است: «او بسيار ضعيف است، و من حديثش را نمىنويسم».
و به خاطر وجود اين دو نفر، حافظ بيهقى به ضعيف بودن روايت تصريح كرده است، و خفاجى در «شرح الشفا»(5)، و نيز على قارى در شرح خود كه در حاشيه شرح خفاجى است اين سخن را امضا كردهاند.
و امّا معناى اين روايات سه گانه مانند بقيّۀ اخبار غيبى است كه مدح يا عيبى را براى صاحبش ثابت نمىكنند مگر زمانى كه آنها را با أعمال معاويه كه در خارج مباين با آن روايات است، و مخالفِ سفارشى است كه در آنها آمده است، مقايسه كنيم؛ و در اين صورت، مشاهده مىكنيم كه وى از كسانى نبوده كه در پادشاهى خود خوب رفتار نمايد، و در حكومت و زمامدارى تقواى الهى را رعايت كند و عادل باشد، و از نيكوكار بپذيرد و از گناهكار درگذرد؛ پس چنين بشارتهايى - كه بشارت نيست بلكه اقامۀ حجّت عليه اوست - چه نفعى براى او دارد در حالى كه وى به آنچه امر شده متّصف نبوده، و هر چه انجام داده از احسان و عدل و تقوا به دور است؟!
و پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانسته كه او به هيچ كدام از سفارشات عمل نمىكند ولى مىخواسته بر او اتمام حجّت كند، علاوه بر اينكه حجّت با عمومات و اطلاقات شريعت بر وى تمام بوده است. پس اين روايات كجا بشارت است به اينكه آن پادشاهى مستبدّانه، پادشاهى شايسته است، تا چه رسد به اينكه جانشينى و خلافت از سوى خدا و پيامبرش باشد؟! و دربارۀ اين پادشاهى از پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده است: «إنّ فيه هنات وهنات وهنات»(6)[در آن پادشاهى كارهاى زشت غير قابل ذكرى انجام مىشود]. و نيز فرموده: «يا معاوية! إنّك إن اتّبعت عورات الناس أفسدتهم أو كِدْتَ أن تفسدهم»(7)[اى معاويه! اگر تو زشتىها و لغزشهاى مردم را دنبال و پىگيرى كنى آنها را فاسد مىكنى يا نزديك است كه آنها را فاسد كنى] و سخنان ديگرى كه دربارۀ وى و پادشاهى او وارد شده است.].
و اگر ابن حجر از كسانى است كه لحن كلام و مرادات و مفاهيم سخنان را مىشناسد، و گوش وى كر و چشمش كور نيست، حتماً مىداند كه روايات ياد شده، به خاطر آنچه گفتيم سزاوارتر اين است كه مذمّت معاويه باشند نه مدح و ستايش وى؛ وگرنه پيامبر دستور نمىداد وقتى معاويه بر منبرش ديده شد او را بكشند، و مردم را آگاه نمىساخت كه او و فرومايگان همراه او، گروه متجاوز و طغيانگرى هستند كه عمّار را به قتل مىرسانند، و او و يارانش را از ستمگرانى كه جنگ با آنها واجب است نمىدانست، و خليفۀ به حقِّ خود امام اميرالمؤمنين عليه السلام را به مبارزه و رو در رويى با وى فرمان نمىداد، و صحابۀ عادل خود را به جنگ و دشمنى با معاويه برنمىانگيخت و....
و اگر اين روايات راست بوده و بشارت دهنده هستند و صحابۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنها به همين صورت اطّلاع داشتهاند پس چرا وقتى به فكر بالارفتن از كرسى خلافت و نشستن بر بالاى آن افتاد، بزرگان صحابه او را آن گونه ملامت و سرزنش كردند؟! اين نبود مگر به خاطر اينكه چيزى را ادّعا كرد كه برايش نبود، و در چيزى طمع كرد كه حقّ وى نبود، و در امرى به نزاع پرداخت كه طُلقا [آزاد شدگان] در آن بهرهاى نداشتند.
آنچه گذشت، عمدهترين دفاع ابن حجر از معاويه بود. و امّا از كنار بقيۀ سخنانش كه با بد زبانى و فحش و ناسزا، زشت و بد تركيب شده است، با بزرگوارى مىگذريم. بخوان و حكم كن.
فرزند هند جگر خوار با نوۀ پيامبر امام حسن مجتبى عليه السلام رفتارهايى دارد كه بدن انسان را به لرزه در مىآورد، و موى را بر بدن راست مىكند، و بر پيشانى انسانيّت عرق شرم مىنشاند، وهر فرد ديندار و با غيرتى از آنها به دور است، و عدالت و احسان آنها را به دور مىافكند، و كرامت و پاكى اصل و نسب آنها را انكار مىكند، ولى معاويه همۀ اينها را سهل و آسان مىشُمرد، و نسبت به امر دين و مروّت بىتوجّه بود.
امام حسن سلام اللّه عليه دست كم يكى از مسلمانان كم نظير، و يكى از حاملان و حافظان قرآن، و يكى از كسانى كه ايمان آورده و نيكوكار است، مىباشد، كسى كه در سينهاش علوم شريعت، و معانى و مرادات قرآن و سنّت را حمل مىكند، و داراى همۀ ملكات فاضله بوده، و در كرامتهاى اخلاقى و نشانههاى اسلام مقدّس اُسوه و مقتدا مىباشد؛ پس در دين حنيف دشمنى با وى، بد گويى و اذيّت و جنگ با او، ممنوع است و اين بر اساس حدودى است كه براى نوع مسلمانان در دين خدا قرار داده شده است؛ پس آنچه به نفع مسلمين است به نفع او، وهر چه به ضرر آنهاست به ضرر اوست.
به اين مطلب اضافه كن كه او صحابى گرامى و ارجمندى است كه در بزرگان صحابه پس از پدر پاكش كسى مانند و شبيه او وجود ندارد، و عدالت و مقام بلندى كه صحابه نزد اهل سنّت دارند، پايينتر از مقام رفيع وى مىباشد.
و بزرگترين فضايل وى اين است كه: آن حضرت به خاطر فضيلت و قرابتى كه داشت، در آن زمان در دنيا كسى غير از او كه مستحقّ امامت و اقتداى به وى و پيروى از او باشد وجود نداشت؛ پس او سزاوارترين صحابهاى است كه داراى احكامى مىباشد كه براى صحابه ثابت كردهاند؛ و از اين رو دشمنى با او و رويگردانى از او و ديدگاهها و سخنانش، و مخالفت با او و دشنام به وى و شكستن حرمت و مقام وى و حقير شمردن امر وى كه باعث اذيّت و آزار او مىشود جايز نيست.
اضافه كن كه او نوۀ پيامبر خدا، و پارۀ تن آن حضرت از دختر او كه سيّدۀ زنان عالم است، مىباشد، و گوشت او از
گوشت پيامبر، و خون او از خون پيامبر است؛ پس بر كسى كه به پيروى از اين پيامبر خاتم گردن نهاده، واجب است كه حرمت پيامبر را دربارۀ امام حسن حفظ كند، و رضايت او را به دست آورد، و آن حضرت تنها به حقّ آشكار و دين خالص راضى مىشود.
و امام حسن عليه السلام پيش از همۀ اينها يكى از اصحاب كساء است كه خدا پليدى را از آنها دور كرده و آنها را پاك قرار داده است.
و او يكى از كسانى است كه خداوند در سورۀ «هل أتى» آنها را چنين ستايش كرده كه به خاطر محبّت به خداوند، به مسكين و يتيم و اسيرى غذا دادند.
و او از خويشاوندان رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه خدا مودّت آنها را واجب كرده و اين مودّت را مزد رسالت قرار داده است.
و او يكى از كسانى است كه رسول خدا با آنها عليه مسيحيان نجران مباهله كرد چنانكه در قرآن حكيم آمده است.
و او يكى از دو وجود گرانبهايى است كه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله جانشين خود در بين امّت قرار دارد تا به آنها اقتدا شود و فرمود: «ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا أبداً» [تا وقتى به آن دو چنگ زنيد هرگز گمراه نمىشويد].
و او از اهل بيتى است كه مَثَل آنها در امّت مَثَل كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار شود نجات يابد، و هر كس از آن تخلّف كند غرق مىشود.
و او از كسانى است كه خداوند درود وصلوات بر آنها را در نمازها واجب كرده و هر كس بر آنها درود نفرستد نمازش صحيح نيست.
و او از كسانى است كه پيامبر به آنها خطاب كرد و فرمود: «أنا حربٌ لمن حاربتم، وسلمٌ لمن سالمتم» [من با كسى كه با شما مىجنگد در جنگ هستم، و با كسى كه با شما آشتى است آشتى و صلح هستم].
و او يكى از اهل خيمهاى است كه رسول خدا آن را برپاداشت و فرمود: «معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالم أهل الخيمة، حربٌ لمن حاربهم، وليّ لمن والاهم، لا يحبّهم إلّاسعيد الجدّ طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديء الولادة» [اى گروه مسلمانان! من با كسى كه با اهل اين خيمه آشتى است آشتى هستم، و با كسى كه با آنها مىجنگد در جنگ هستم، و با دوستدار آنها دوست هستم، آنها را دوست ندارد جز فرد خوشبختِ داراى تولدى پاك، و آنها را دشمن نمىدارد مگر فرد بدبختِ داراى تولدى پست].
و او يكى از دو ريحانۀ رسول خدا بود كه آن دو را مىبوييد و به خود مىچسباند.
و او و برادر پاكش: «سيّدا شباب أهل الجنّة» [دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند].
و او محبوب رسول خدا بود كه پيامبر به محبّت او فرمان مىداد و مىفرمود: «اللّهمّ إنّي اُحبّه فأحبّه، وأحبّ من يحبّه» [خدايا من او را دوست دارم پس تو او و هر كس او را دوست دارد، دوست بدار].
و او يكى از دو نوۀ پيامبراست كه جدّشان صلى الله عليه و آله آن دو را بر دوش خود مىگذاشت و مىفرمود: «من أحبّهما فقد أحبّني، ومن أبغضهما فقد أبغضني» [هر كه اين دو را دوست بدارد همانا مرا دوست داشته است، و هر كه با آن دو دشمنى كند با من دشمنى كرده است].
و او يكى از دو نفرى است كه رسول خدا دست آن دو را گرفت و فرمود: «من أحبّني وأحبّ هذين وأباهما واُمّهما كان معي في درجتي يوم القيامة» [هر كس من و اين دو، و پدر و مادر اين دو، را دوست بدارد در روز قيامت با من و در درجه من است].
و او يكى از دو فرزند رسول خدا بود كه مىفرمود: «الحسن والحسين ابناي من أحبّهما أحبّني، ومن أحبّني أحبّه اللّه، ومن أحبّه اللّه أدخله الجنّة، ومن أبغضهما أبغضني ومن أبغضني أبغضه اللّه، ومن أبغضه اللّه أدخله النار»(1)[حسن و حسين دو فرزند من هستند، هر كه آن دو را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه مرا دوست بدارد خدا او را دوست دارد، و هر كس كه محبوب خدا باشد خدا او را داخل بهشت مىكند، و هر كه با آن دو دشمنى كند با من دشمنى كرده، و هر كه با من دشمنى كند خدا او را دشمن مىدارد و هر كه را خدا دشمن بدارد داخل در جهنّمش مىكند].
اين است امام حسن مجتبى عليه السلام. و امّا معاويه، فرزند هند جگر خوار، صاحب آن صفحۀ سياهى است كه برايت گفته شد(2). و امّا جنايات معاويه بر اين امام مطهّر مشهور است، و تاريخ، از آن جنايات صفحاتى با نماى زشت و سرتا پا سياهى و تاريكى را حفظ كرده است؛ پس او كسى است كه با آن حضرت دشمنى و جنگ كرد، و حقّ او كه با نصّ پيامبر و به دليل شايستگى او، براى آن حضرت ثابت شده بود، را گرفت، و به پيمانهايى كه در هنگام كنار آمدن امام عليه السلام با او بهوسيلۀ صلح متّعهد شده بود، خيانت كرد، صلحى كه براى حفظ خون شيعيان، و حفظ كرامت اهل بيت خود، و حفظ شرف خود كه شرف دين بود، انجام داد. و نيز به جهت برحذر بودن از آنچه كه معاويه به آن نظر داشت و بدان چشم دوخته بود، و امام عليه السلام با علم وسيع خود آن را مىدانست و آن اينكه: اين ياغىِ سركش كسى نيست كه اگر بر آن حضرت مسلّط شود او را بكشد، بلكه او را زنده مىگذارد تا بر او منّت نهد سپس او را آزاد مىگذارد در حالى كه در بين دندانهاو چنگالهاى معاويه باشد، و با اين كار با آنچه در روز فتح مكّه براى وى و پيشينيانش كه طاغوتهاى قريش بودند اتّفاق افتاد، مقابله كند، چرا كه در آن روزگار رسول خدا مالك آنها، و آنها بَرده او شدند، سپس حضرت بر آنها منّت گذاشت و آزادشان كرد و از اينرو «طلقاء» [آزاد شدگان] ناميده شدند، و اين كار، ننگى بر آنها تا پايان روزگار شد. و سياستمدار اُمويان خوش داشت كه اين ننگ و عار را به دروغ به بنى هاشم بچسباند، امّا ناكام ماند و موفّق نشد، و با اين صلح آنچه انديشيده بود پنبه شد؛ چرا كه از نتايج اين صلح باقيماندن شرف و بزرگى بيت هاشمى، و دفع ننگ وعار از آنها، و نتايج مهمّ ديگر بود و هر يك از اين نتيجهها امام را ملزم مىكرد كه در هر حالى متعهّد به صلح باشد، اگر چه معاويه در عهدها و پيمانهايش خيانت كرد و حيله و نيرنگ به كار برد؛ چون با امام پيمان بست كه بر منابر مسلمانان به پدرش دشنام ندهد، در حالى كه دشنام داد و آن را به عنوان سنّتى تبعيّت شده در همۀ جوامع اسلامى قرار داد.
و پيمان بست كه متعرّض شيعيانِ پدر طاهرش نشود و به آنها بدى نكند، در حالى كه آنها را كشت، و در همۀ شهرها و در زير هر سنگ و گلى آنها را جست وجو كرد و در همۀ نواحى و جوانب ترس را بر آنها مسلّط نمود به گونهاى كه اگر به شيعهاى تهمت يهوديّت زده مىشد سالمتر مىماند از اينكه منتسب به ابو تراب سلام اللّه عليه باشد.
و پيمان بست كه پس از خود خليفهاى تعيين نكند، و به آن حضرت سلام اللّه عليه نوشت: «إن أنت أعرضت عمّا أنت فيه وبايعتني وفيت لك بما وعدت، وأجريت لك ما شرطت، وأكون في ذلك كما قال أعشى بني قيس:
وإن أحدٌ أسدى إليك أمانةً فأوف بها تدعى إذا متَّ وافيا
ولا تحسد المولى إذا كان ذا غنى ولا تجفه إن كان في المال فانيا].
امانت وفا كن تا وقتى مُردى وفادار خوانده شوى. و به دوست خود اگر ثروتمند است حسد مورز، و اگر فانى در مال و فقير است از او دورى نكن». سپس بعد از من، خلافت از آن توست و تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى].
و با اين حال تولۀ خود، آن لاابالى بى شرم و حيا را پس از اينكه امام حسن عليه السلام را كشت تا موقعيّت آماده شود، خليفه وجانشين خويش قرار داد. و چون صلح كردند امام حسن نامهاى به اين صورت به معاويه نوشتند:
«بسم اللّه الرحمن الحيم
هذا ما صالح عليه الحسن بن علي رضي اللّه عنهما معاوية بن أبي سفيان. صالحه على أن يسلّم إليه ولاية المسلمين، على أن يعمل فيها بكتاب اللّه تعالى وسنَّة رسول اللّه وسيرة الخلفاء الراشدين المهديّين، وليس لمعاوية بن أبي سفيان أن يعهد إلى أحد من بعده عهداً، بل يكون الأمر من بعده شورى بين المسلمين، وعلى أنّ الناس آمنون حيث كانوا من أرض اللّه تعالى في شامهم وعراقهم وحجازهم ويَمَنِهم، وعلى أنّ أصحاب عليّ وشيعته آمنون على أنفسهم وأموالهم ونسائهم وأولادهم حيث كانوا، وعلى معاوية بن أبيسفيان بذلك عهد اللّه وميثاقه، وأن لا يبتغي للحسن بن عليّ ولا لأخيه الحسين ولا لأحد من بيت رسول اللّه صلى الله عليه و آله غائلة سرّاً وجهراً، ولا يخيف أحداً منهم في اُفق من الآفاق، أشهد عليه فلان ابن فلان وكفى باللّه شهيداً»(1)[به نام خداوند بخشندۀ مهربان، اين، صلح نامه حسن بن على رضى اللّه عنهما و معاويه بن ابوسفيان است: با او صلح كرد بر اينكه سرپرستى مسلمانان را به او واگذارد، و او به كتاب خداى تعالى و سنّت رسول خدا و سيره خلفاى راشدِ هدايت شده عمل كند، و معاوية بن ابوسفيان نبايد پس از خود كسى را خليفه قرار دهد، بلكه پس از او اين امر به شكل شورا بين مسلمانان خواهد بود، (و با او صلح مىكند) بر اينكه مردم در هر كجا هستند در شام و عراق و حجاز و يمن در امان باشند، و بر اينكه اصحاب و شيعيان على هر كجا هستند بر مال و جان و زنان و فرزندانشان ايمن باشند، و عهد و ميثاق الهى در اين باره بر عهدۀ معاويه است، و بر اينكه عليه حسن بن على و برادرش حسين و هيچ يك از خاندان رسول خدا به صورت پنهان و آشكار در پى فتنهاى نباشد، و هيچ يك از آنها را در هيچ كجا نترساند، فلان بن فلان عليه او گواهى داد، و شاهد بودن خدا كافى است].
پس چون حكومتش استقرار يافت و وارد كوفه شد و براى اهالى آن خطبه خواند گفت: «يا أهل الكوفة! أتراني قاتلتُكم على الصلاة والزكاة والحجِّ، وقد علمتُ أ نَّكم تصلّون وتزكّون وتحجّون؟ ولكنّني قاتلتُكم لأتأمّر عليكم وعلى رقابكم - إلى أن قال -: وكلُّ شرطٍ شرطتُه فَتَحْتَ قدميَّ هاتين» [اى اهل كوفه! شما پنداشتيد من به خاطر نماز و زكات و حجّ با شما جنگيدم؟ من خودم مىدانستم كه شما نماز مىخوانيد و زكات مىدهيد و حجّ بجا مىآوريد، بلكه من با شما به اين دليل جنگيدم كه خليفۀ شما بشوم و بر گردنهايتان سوار شوم - تا اينكه گفت -: تمام شرطهايى كه (در معاهده) پذيرفتم، زير پا خواهم گذارد].
و ابواسحاق سبيعى نوشته است: «إنَّ معاوية قال في خطبته بالنخيلة: ألا إنَّ كلّ شيء أعطيتُه الحسن بن عليّ تحت قدميّ هاتين لا أفي به»(2)[معاويه در خطبهاش در نخيله گفت: همانا هر پيمانى كه به حسن بن على دادهام زير پا خواهم گذارد و به آن وفا نمىكنم]. ابواسحاق مىگويد: «وكان واللّه غدّاراً» [به خدا سوگند! معاويه بسيار پيمان شكن بود].
و معاويه دشمنترين دشمنان سبط پيامبر امام حسن عليه السلام - به فدايش شوم - بود، و عهد و پيمان او را شكست و به او خيانت كرد، و امر او را كوچك و پست شمرد در حالى كه او امامى بزرگ بود، و پيوند خويشاوندى خود با او را قطع نمود، و دربارۀ او مراعات جدّش پيامبر بزرگ، و پدرش وصىّ مقدّم، و مادرش صدّيقۀ طاهره را نكرد، و مراعات خود او را كه از همۀ جهت با فضيلتها و احسانها پوشيده شده بود، را ننمود، و دربارۀ او به عهد و پيمان اسلام و حرمت صحابى بودن و مقتضاى خويشاوندى و].
تصريحات رسول خدا توجّه نكرد. و سوگند به حقّ! اگر به قطع رَحِم و دشمنى و جنگ با او مأمور بود، نمىتوانست بيش از آنچه انجام داده وسنگينى آن را به دوش كشيده، و به گناه آن گرفتار شده، انجام دهد؛ همانا در قنوت نمازهايى كه على را لعن مىكرد، حسن را نيز لعن مىكرد؛ ابوالفرج نوشته است: «ابوعبيد محمّد بن احمد، از فضل بن حسن مصرى، از يحيى بن معين، از ابوحفص لبّان، از عبد الرحمن بن شريك، از اسماعيل بن ابو خالد، از حبيب بن ابوثابت نقل كرده است: معاويه وقتى داخل كوفه شد خطبه خواند در حالى كه حسن وحسين پاى منبر نشسته بودند پس نام على را برد و او را دشنام داد، سپس حسن را دشنام داد پس حسين بلند شد تا او را باز دارد ولى حسن با دستش او را گرفت و نشانيد سپس خود او برخاست و گفت: «أيّها الذاكر عليّاً! أنا الحسن وأبي عليّ، وأنت معاوية وأبوك صخر، واُمّي فاطمة واُمّك هند، وجدّي رسول اللّه وجدّك عتبة بن ربيعة، وجدّتي خديجة وجدّتك قتيلة؛ فلعن اللّه أخملنا ذكراً، وألأمنا حسباً، وشرّنا قديماً وحديثاً، وأقدمنا كفراً ونفاقاً» [اى كسى كه على را نام بردى! من حسن و پدرم على است، و تو معاويه هستى و پدرت صخر، و مادر من فاطمه و مادر تو هند، و جدّ من رسول خدا و جدّ تو عتبه بن ربيعه، و مادر بزرگ من خديجه و مادر بزرگ تو قتيله است؛ پس خدا ناشناسترين وگمنامترين از ما، و پستترين از ما از لحاظ حَسَب و نَسَب، و شرورترين و بدترين ما در قديم و جديد، و پيش قدمترين ما در كفر و نفاق را لعنت كند].
پس گروهى از اهل مسجد آمين گفتند. فضل مىگويد: يحيى بن معين نوشته است: و من نيز آمين مىگويم. ابوالفرج مىگويد: ابوعبيد نوشته است كه فضل گفت: و من نيز آمين مىگويم. و على بن حسين اصفهانى مىگويد: آمين. و مىگويم: و عبدالحميد بن ابى الحديد مصنّف اين كتاب مىگويد: آمين»(1).
امينى مىگويد: و من نيز آمين مىگويم [مترجم كتاب مىگويد: من و همكاران نيز آمين مىگوييم].
و آخرين تيرى كه تيردان پيمان شكنى اين مرد پرتاب كرد اين بود كه با دسيسه، سمّى كشنده به امام داد، و امام با شهادت و رنگ پريده خدا را ملاقات نمود در حالى كه آن سمّ أحشاء او (اعضاء درون بدن: دل، جگر، شُش، كليه و...) را تكّه تكّه كرده بود.
ابن سعد در «طبقات» نوشته است(2):
«سمّه معاوية مراراً؛ لأنّه كان يقدم عليه الشام هو وأخوه الحسين» [معاويه بارها او را مسموم كرد؛ زيرا او و برادرش حسين، شام را عليه او مىشوراندند].
و واقدى نوشته است: «إنّه سُقي سمّاً ثمّ أفلت، ثمّ سُقي فأفلت، ثمّ كانت الآخرة توفّي فيها، فلمّا حضرته الوفاة قال الطبيب وهو يختلف إليه: هذا رجلٌ قطع السمّ أمعاءه؛ فقال الحسين: «يا أبا محمّد! أخبرني من سقاك؟». قال: «ولِمَ يا أخي؟». قال: «أقتله واللّه قبل أن أدفنك، وإن لا أقدر عليه أو يكون بأرض أتكلّف الشخوص إليه». فقال: «يا أخي إنّما هذه الدنيا ليالٍ فانية، دعه حتّى ألتقي أنا وهو عند اللّه، وأبى أن يسمّيه». وقد سمعتُ بعض من يقول: كان معاوية قد تلطّف لبعض خدمه أن يسقيه سمّاً»(3)[سمّى به آن حضرت داده شد سپس نجات يافت، سپس سمّى داده شد و نجات يافت، سپس در مرتبۀ سوم وفات كرد، و چون مرگش نزديك شد طبيب كه نزد او آمده بود گفت: اين، مردى است كه سمّ رودهايش را تكّه تكّه كرده است، پس حسين گفت: «اى ابومحمّد! به من خبر بده چه كسى به تو سمّ داد»؟ گفت: «برادرم براى چه»؟ گفت: «به خدا سوگند! قاتل تو را قبل از دفن تو خواهم كشت، هر چند بر او قدرت نداشته باشم يا در سرزمينى باشد كه رفتن به سوى او برايم سخت باشد». پس فرمود: «اى برادر! اين دنيا شبهايى فانى است، او را واگذار تا من او را نزد خدا ملاقات كنم، و از نام بردن او خوددارى كرد. و من از].
برخى شنيدهام كه: معاويه با حيله از برخى خدمتكاران آن حضرت خواست به او سمّ دهند].
و گفته شده: همسرش جعده دختر اشعث بن قيس كندى به او سمّ داد، و معاويه او را فريب داد كه اگر در كشتن حسن حيلهاى به كار ببرى صد هزار درهم برايت مىفرستم و تو را به ازدواج يزيد درمىآورم؛ و اين موجب شد كه آن حضرت را مسموم كند؛ و چون حسن وفات نمود معاويه مال را به او داد و پيغام فرستاد: «إنّا نحبُّ حياة يزيد ولولا ذلك لوفينا لكِ بتزويجه» [ما زندگى يزيد را دوست داريم و اگر چنين نبود دربارۀ ازدواج با وى به قول خود وفا مىكرديم].
و گفته شده: امام حسن عليه السلام هنگام مرگش فرمود: «لقد حاقت شربته، وبلغ اُمنيّته، واللّه ما وفى بما وعد، ولا صدق فيما قال» [همانا شربتش كارگر افتاد و به آرزويش رسيد، به خدا سوگند! به آنچه وعده داد وفا نكرد و در آنچه گفت راستگو نبود].
و نوشته است: حصين بن منذر رقاشى مىگويد: «واللّه ما وفى معاوية للحسن بشيء ممّا أعطاه؛ قَتَل حُجراً وأصحاب حُجر، وبايع لابنه يزيد، وسمَّ الحسن»(1)[به خدا سوگند! معاويه به هيچ يك از پيمانهايى كه به حسن داد وفا نكرد؛ حُجر و ياران او را كشت، براى پسرش يزيد بيعت گرفت، و حسن را مسموم كرد].
و زمخشرى در «ربيع الأبرار»(2)در باب هشتاد و يكم مىنويسد:
معاويه براى جعده دختر اشعث، همسر [امام] حسن صد هزار درهم قرار داد تا او را مسموم نمود، و دو ماه زنده بود، تشتى از خون از جلوى او برداشته مىشد و مىگفت: «سُقيت السمّ مراراً ما أصابني فيها ما أصابني في هذه المرّة، لقد لفظت كبدي» [بارها به من زهر دادند ولى در هيچ كدام مثل اين بار صدمه نديدم، (ديگر) جگرم پاره پاره شده است].
معاويه وجود سبط رسول خدا امام حسن عليه السلام را مانع لغزانندهاى در راه آرزوى ناپاكش يعنى بيعت يزيد مىديد، و خود را از دو ناحيه در خطر مىديد: از طرفى در عهدنامۀ صلح با حضرت عليه السلام عهد كرده بود كسى را خليفۀ خود نكند، و از طرف ديگر ابو محمّد زكى امام حسن عليه السلام مردى شايسته بود و مردم او را قبول داشتند؛ لذا با مسموم كردن امام، خود را از اين مهلكه نجات داد، و چون خبر وفات آن حضرت را شنيد اظهار خوشحالى و سرور نمود و با همراهان خود سجده [شكر] به جا آورد.
و در «حياة الحيوان»(3)و «تاريخ الخميس»(4)آمده است: ابن خلّكان(5)نوشته است:
چون [امام] حسن مريض شد مروان بن حَكَم به معاويه در اين باره نامه نوشت، و معاويه به او نوشت: خبر حسن را براى من بفرست، و چون خبر وفات او به معاويه رسيد صداى تكبيرى از كاخ خضراء بلند شد كه اهل شام به خاطر آن تكبير گفتند. پس فاخته دختر قريظه به معاويه گفت: خدا چشمت را روشن كند براى چه تكبير گفتى؟ گفت: حسن وفات كرد. فاخته گفت: «أعَلَى موت ابن فاطمة تكبّر؟» [آيا بر وفات فرزند فاطمه تكبير مىگويى؟]. معاويه پاسخ داد: «ما كبّرتُ شماتةً بموته، ولكن استراح قلبي»(6)[به خاطر شادى كردن در مرگ او تكبير نگفتم، ولكن قلب من راحت شد]. و ابن عبّاس بر او وارد شد، معاويه گفت: اى پسر عبّاس آيا مىدانى در اهلبيت تو چه روى داد؟ گفت: نمىدانم چه روى داده است لكن تو را خوشحالد.
1) - شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد 4:7[17/16، نامۀ 31].
2) - ربيع الأبرار [208/4].
3) - حياة الحيوان 1:58[83/1-84].
4) - تاريخ الخميس 2:294؛ و در چاپى ديگر: 328.
5) - وفيات الأعيان [66/2-67].
6) - تا اين جا را زمخشرى در ربيع الأبرار [209/4] در باب 81، و بدخشى در نزل الأبرار [ص 147-148] نيز ذكر كردهاند.
مىبينم و صداى تكبيرت به من رسيده است. معاويه گفت: حسن وفات نمود. ابن عبّاس گفت: «رحم اللّه أبامحمّد - ثلاثاً - واللّه يا معاوية! لا تسدّ حفرته حفرتك، ولا يزيد عمره في عمرك، ولئن كنّا اُصبنا بالحسن فلقد اُصبنا بإمام المتّقين وخاتم النبيّين، فجبر اللّه تلك الصدعة، وسكّن تلك العبرة، وكان الخلف علينا من بعده» [خدا ابومحمّد را رحمت كند - سه بار اين جمله را تكرار كرد - به خدا سوگند اى معاويه! قبر او قبر تو را پر نمىكند، و عمر او عمر تو را زياد نمىكند، و اگر مصيبت حسن بر ما وارد شد همانا مصيبت امام متّقيان و خاتم پيامبران بر ما وارد شده است، پس خداوند اين شكاف را پر كند، و اين اشك را تسكين دهد، و پس از او جانشين او بر ما باشد].
و پسر هند پيش از سبط پيامبر خدا امام حسن عليه السلام با مرگ امام اميرالمؤمنين عليه السلام خوشحال و مسرور شده بود.
و براى جلب رضايت معاويه مانع شدند كه امام حسين نوۀ پيامبر، وصيّت امام زكىّ امام حسن عليه السلام را عملى كند و او را در حجرۀ پدرش كه مال او بود دفن كند، در حالى كه او سزاوارترين فرد براى دفن در آنجا بود.
ابن عساكر نوشته است(1): «قال مروان: «ما كنتُ لأدع ابن أبي تراب يدفن مع رسول اللّه، وقد دفن عثمان بالبقيع». ومروان يومئذٍ معزولٌ يريد أن يرضي معاوية بذلك، فلم يزل عدوّاً لبني هاشم حتّى مات» [مروان گفت: «من نمىگذارم فرزند ابوتراب در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن شود در حالى كه عثمان در بقيع دفن شده است. و مروان در آن روز عزل شده بود و بدين وسيله مىخواست معاويه را راضى كند، و پيوسته دشمن بنى هاشم بود تا اينكه مُرد].
اين نمونههايى از جنايات معاويه بر ريحانۀ پيامبر صلى الله عليه و آله است، و شايد تاريخ چند برابر آن را فراموش كرده باشد. و آيا كسى هست كه از پسر حرب بپرسد سبط پيامبر خدا امام مجتبى سلام اللّه عليه چه گناهى انجام داده بود كه به خاطر آن مستحّق اين بلاها و مصيبتها شد؟! و آيا فرزند هند جگرخوار چيزى در جواب دارد؟! غير از اينكه آن حضرت عليه السلام نوۀ محمّد صلى الله عليه و آله بود كه دين پدران معاويه را تعطيل كرد، و معاويه از روى اجبار از آن دين دست كشيد، و تنها از روى ترس مسلمان شد، و غير از اينكه آن حضرت فرزند على عليه السلام بود كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله خليفۀ خدا در زمين بود، و او همان بود كه نياكانِ مشركِ وى را با شمشير كشت و مادران خاندان اُموى را عزادار تُولههايشان كرد.
و اندوه معاويه بر آن فرومايگان تمام نشد مگر اينكه با انواع اذيّتها بر امام مجتبى دلش خنك شد تا اينكه او را با سمّ كشنده كشت، و از خوشحالى نتوانست خود را كنترل كند تا اينكه با شنيدن خبر وفات او اظهار شادمانى كرد و سجدۀ شكر بجا آورد! و من نمىدانم آيا براى بت لات سجده كرد يا براى خداى سبحان؟! و زبان حالش همان شعرى بود كه پسر فاسد و حرامزادهاش يزيد آشكارا خواند:
قد قتلْتُ القِرْمَ من ساداتهم وعدلنا ميل بدرٍ فاعتدلْ
ليت أشياخي ببدرٍ شهدوا جَزَعَ الخزرجِ من وقع الأسلْ
لعبت هاشمُ بالمُلكِ فلا خبرٌ جاء ولا وحيٌ نزلْ
[همانا ما بزرگان آنها را كشتم و انتقام جنگ بدر را از آنها گرفتيم و اكنون در كشتههاى بدر با آنان برابر و همسنگ شديم.
اى كاش بزرگان من كه در جنگ بدر حضور داشتند، اكنون بودند و ناله و فرياد خزرج را از ضربۀ نيزهها مىشنيدند. خاندان هاشم با پادشاهى بازى كردند، نه خبرى وجود دارد و نه وحيى نازل شده است].].
1) - تاريخ مدينة دمشق 4:226[287/13 و 288، شمارۀ 1383]؛ و در مختصر تاريخ دمشق [42/7]؛ و نيز نگاه كن: البداية والنهاية، ابن كثير [48/8، حوادث سال 49 ه].
و غير از اينكه آن حضرت پارۀ تن فاطمۀ زهرا صدّيقۀ طاهره و محبوبۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، و از حضرت زهرا نسل پيامبر منتشر مىشد، ذرّيهاى كه دنيا را با حَسَب و نَسَبِ نورانى، و بزرگى و شرافت بلند، و دين حنيف، پرنور و روشن ساختهاند، و همۀ اينها با خواستههاى معاويه در تضادّ بود، و آيات و بيم دهندهها براى او فايدهاى نداشت.
و در قرآن حكيم آمده است: (سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ اَلَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ اَلرُّشْدِ لا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ اَلغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلِينَ )(1)[بهزودى كسانى را كه در روى زمين بناحقّ تكبّر مىورزند، از (ايمان به) آيات خود، منصرف مىسازم. آنها چنانند كه اگر هرآيه و نشانهاى را ببينند، به آن ايمان نمىآورند؛ اگر راه هدايت را ببينند، آن را راه خود انتخاب نمىكنند؛ و اگر طريق گمراهى را ببينند، آن را راه خود انتخاب مىكنند. (همۀ اينها) بهخاطر آن است كه آيات ما را تكذيب كردند، و از آن غافل بودند].
معاويه پيوسته هر گناه و كار بزرگى را براى تثبيت و تقويت سلطنتش كوچك مىشمرد، و هر كار مشكلى را آسان مىدانست، و در اين راستا انجام هر گناه هلاك كنندهاى برايش سهل بود. و از اين موارد، عادت وى برريختن خونهاى شيعيان امام طاهر در سرتاسر حكومت و در جميع مناطق تحت نفوذش، و مباح كردن اموال و ناموسهاى آنها و ريشه كنى آنها باكشتن ذريّه و اطفال آنها بود، و زنان آنها را نيز استثنا نمىكرد، در حالى كه آنان منظور ستايش پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، كه احاديث آن پيش از اين گذشت(2).
و فرض كن اين ستايش از پيامبر صادر نشده بود، يا روايت آن به فرزند هند جگرخوار نرسيده بود، امّا آيا آنها از اسلام كه به حكم قرآن و سنّت پيامبرش به جانها و مالها و ناموسها حرمت مىدهد، خارج شدهاند؟! و آيا گناهى نابخشودنى انجام دادهاند يا لغزشى غير قابل بخشش مرتكب شدهاند غير از اينكه امامى را دوست دارند كه همۀ مسلمانان برخلافت او اجماع كردهاند و پيامبر صلى الله عليه و آله در پى نزول آيۀ ولايت در قرآن، امّتش را بر بيعت با او و دوست داشتن او برانگيخت؟! يا اينكه پسر صخر به حكمى دست يافته بود كه مسلمانان آن را نمىدانستند و با همۀ احكام موجود در قرآن و سنّت معارض است؟! يا اينكه او از انجام گناهان بزرگ هيچ پروايى ندارد وبه خونخوارى مىپردازد؟!
معاويه پس از ماجراى حَكَميّت و در حالى كه اميرالمؤمنين عليه السلام زنده بود، بُسربن أرطات را به همراه سپاهى، و مردى از قبيله عامر، و ضحّاك بن قيس فهرى، هر كدام را به همراه سپاهى روانه كرد و به آنها دستور داد در شهرها بگردند و هر شيعهاى از شيعيان على بن ابى طالب عليه السلام و اصحاب او را كه يافتند بكشند و بر ساير كارگزاران وى بتازند و اصحابش را بكشند و از زنان و كودكان نيز دست برندارند؛ پس بُسر حركت كرد تا به مدينه رسيد و گروهى از اصحاب و هواخواهان على عليه السلام را قتل عام كرد و خانههايى را ويران نمود، و به مكّه رفت و گروهى از آل ابولهب را كشت. سپس به «سرات» آمد و ياران امام را كه در آنجا بودند، كشت. و به نجران رفت و عبداللّه بن عبدالمدان حارثى و پسرش كه از دامادهاى بنى العبّاس كارگزار على عليه السلام بودند را كشت. سپس آهنگ يمن كرد كه عبيداللّه بن عبّاس - عامل على بن ابى طالب - حاكمِ آنجا بود و در آن روز غايب بود و گفته شده: چون خبر بُسر به او رسيد فرار كرد و بُسر با او برخورد
نكرد ولى دو پسر بچۀ او را يافت پس بُسر - خدا او را لعنت كند(1)- آن دو را گرفت و با چاقويى كه داشت آنها را سر بريد سپس به سوى معاويه بازگشت. و ديگرانى كه معاويه فرستاده بود نيز همين كار را كردند؛ پس مرد عامرى به انبار رفت و ابن حسّان بكرى و مردان و زنانى از شيعيان را كشت. ابو صادقه نوشته است(2):
سوارانى از معاويه بر انبار حمله كردند پس عامل على عليه السلام كه به وى حسّان بن حسّان گفته مىشد، و نيز مردان و زنان زيادى را كشتند؛ و چون خبر آن به على بن ابى طالب صلوات اللّه عليه رسيد، از خانه خارج شد و بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «إنَّ الجهاد بابٌ من أبواب الجنّة، فمن تركه ألبسه اللّه ثوب الذلّة، وشمله البلاء، وريب بالصغار وسيم الخسف. وقد قلتُ لكم: أغزوهم قبل أن يغزوكم فإنَّه لم يُغْزَ قومٌ قطُّ في عُقر دارهم إلّاذلّوا؛ فتواكلتم وتخاذلتم وتركتم قولي وراءكم ظهريّاً، حتّى شنّت عليكم الغارات. هذا أخو عامِدٍ قد جاء الأنبار فقتل عاملها حسّان بن حسّان وقتل رجالاً كثيراً ونساءً، واللّه بلغني أنّه كان يأتي المرأة المسلمة والاُخرى المعاهَدَة فينزع حجلها ورعاثها ثمّ ينصرفون موفورين لم يكلم أحدٌ منهم كلماً، فلو أنَّ امرأً مسلماً مات دون هذا أسفاً لم يكن عليه ملوماً بل كان به جديراً...»(3)[به درستى جهاد درى از درهاى بهشت است، كسى كه آن را ترك كند خدا لباس خوارى به او مىپوشاند، و دچار بلا مىشود، و كوچك مىگردد، و به خوارى محكوم مىشود. و به شما گفتم: پيش از آنكه آنها با شما بجنگند با آنان نبرد كنيد، پس همانا هر ملتى كه درون خانه خود مورد هجوم قرار گيرد ذليل خواهد شد؛ امّا شما سستى كرديد و خوارى پذيرفتيد و گفتۀ مرا پشت سر انداختيد تا آنجا كه دشمن پى در پى به شما حمله كرد. و اينك مرد عامرى وارد انبار شده و فرماندار آن حسّان بن حسّان و مردان و زنان زيادى را كشته است؛ به خدا سوگند! به من خبر رسيده او به خانۀ زنى مسلمان و زنى غير مسلمان كه در پناه حكومت اسلام بوده وارد شده و خلخال و گوشوارههاى او را به غارت برده است سپس لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند و يك نفر از آنها زخمى برنداشت، اگر مسلمانى بهخاطر اين حادثه از روى تأسّف بميرد، ملامت و سرزنش نخواهد شد، بلكه به اين مرگ سزاوار است...].
گفتهاند: و چون خبر كشته شدن آن دو كودك توسّط بُسر، به على بن ابى طالب عليه السلام رسيد بسيار ناراحت شد و بُسر - خدا او را لعنت كند - را نفرين كرد و فرمود: «اللّهمّ اسلبه دينه، ولا تخرجه من الدنيا حتّى تسلبه عقله» [خدايا دين او را بگير، و او را از دنيا خارج نكن مگر اينكه عقلش را بگيرى]؛ پس اين نفرين بر او كارگر شد و عقلش را از دست داد، و با شمشير بازى مىكرد و آن را طلب مىكرد پس شمشيرى چوبى به او مىدادند و جلوى او مشك باد شدهاى قرار داده مىشد و پيوسته به آن مىزد تا خسته مىشد(4).
بُسر بن ارطات(5)شخصى سنگدل، خشن و بسيار خونريز بود، و رأفت و مهربانى نداشت، معاويه به او دستور داد راه حجاز و مدينه و مكّه را برود تا به يمن برسد و گفت: «لا تنزل على بلدٍ أهله على طاعة عليّ إلّابسطت عليهم لسانك حتّى يروا أنّهم لا نجاء لهم، وأ نّك محيطٌ بهم، ثمّ اكفف عنهم وادعهم إلى البيعة لي، فمن أبى فاقتله، واقتل شيعة عليّ حيث».
1) - در چند موضع از لفظ حديث به همين شكل آمده است.
2) - ابوالفرج اين روايت را با سند ذكر كرده است كه ما براى اختصار سند آن را حذف كرديم [الأغانى 286/16، و در آنجا آمده است: «ابو صادق»].
3) - نهج البلاغة [ص 69، خطبۀ 27].
4) - الأغانى 15:44-47[285/16-292]؛ تاريخ ابن عساكر 3:223[152/10-153؛ مختصر تاريخ دمشق 184/5]؛ الاستيعاب 1:65 [القسم الأوّل/ 160، شمارۀ 174]؛ النزاع والتخاصم: 13 [ص 28]؛ تهذيب التهذيب 1:435 و 436 [381/1-382].
5) - و گفته مىشود: «ابن ابى أرطاة».
كانوا» [در هيچ شهرى فرود نمىآيى كه اهل آن بر اطاعت على هستند مگر اينكه زبان خود را بر آنها مىگشايى تا گمان كنند راه نجاتى ندارند، و تو بر آنها احاطه دارى، سپس از آنها دست بردار و به بيعت با من فراخوان، و هر كس را امتناع ورزيد بكُش، و شيعيان على را هر كجا بودند بكُش].
و در شرح ابن ابى الحديد آمده است(1): «... كتب [معاوية] إلى عمّاله: إنَّ الحديث في عثمان قد كثر وفشا في كلّ مصر وفي كلّ وجه وناحية فإذا جاءكم كتابي هذا فادعوا الناس إلى الرواية في فضائل الصحابة والخلفاء الأوّلين ولا تتركوا خبراً يرويه أحدٌ من المسلمين في أبي تراب إلّاوتأتوني بمناقض له في الصحابة مفتعلة؛ فإنَّ هذا أحبُّ إليَّ، وأقرُّ لعيني، وأدحض لحجّة أبي تراب وشيعته، وأشدُّ إليهم من مناقب عثمان وفضله.
ثمّ كتب إلى عمّاله نسخة واحدةً إلى جميع البلدان: انظروا إلى من قامت عليه البيّنة أنّه يحبُّ عليّاً وأهل بيته فامحوه من الديوان وأسقطوا عطاءه ورزقه. وشفّع ذلك بنسخة اُخرى: من اتّهمتُموه بموالاة هؤلاء القوم فنكّلوا به واهدموا داره...» [... معاويه به فرماندارانش نوشت: همانا حديث دربارۀ عثمان در هر شهر و ناحيهاى زياد گرديده و منتشر شده است، پس چون نامهام به شما رسيد مردم را به نقل روايت دربارۀ فضايل صحابه و خلفاى صدر اوّل فرا خوانيد، و روايتى كه يكى از مسلمين دربارۀ ابو تراب نقل مىكند را وا نگذاريد مگر اينكه روايتى در مقابل آن دربارۀ صحابه درست كنيد؛ زيرا اين را بيشتر دوست دارم، و بيشتر چشم مرا روشن مىكند، و دليل ابوتراب و شيعيانش را بيشتر باطل مىكند، و از فضايل و مناقب عثمان بر آنها سختتر است.
سپس يك نامه براى همۀ فرمانداران خود در همۀ شهرها فرستاد كه: دربارۀ كسى كه بيّنه عليه او اقامه شده است دقّت كنيد كه اگر على و اهل بيت او را دوست دارد اسم او را از ديوان محو كنيد و عطا ورزقش را قطع كنيد.
و نامه ديگرى فرستاد كه: هر كه را به دوست داشتن اين قوم متّهم كرديد شكنجه كنيد و خانهاش را ويران سازيد...].
وقتى معاويه به زياد نامه نوشت كه وى حاكم كوفه و بصره است، زياد در بصره سمرة بن جندب را جانشين خود گذاشت، و زياد شش ماه در كوفه و شش ماه در بصره بود، و سمره از كسانى بود كه با اطّلاع معاويه و بلكه با دستور او قتلهاى زيادى انجام داد.
طبرى از طريق محمّد بن سليم نقل كرده است(2): «از انس بن سيرين پرسيدم: آيا سمره كسى را كشت؟! گفت: و آيا كشته شدههاى سمره شمارش مىشود؟! زياد او را جانشين خود در بصره كرد و به كوفه آمد پس سمره آمد و هشت هزار از مردم را كشت؛ پس معاويه به او گفت: نمىترسى كه شخص بىگناهى را كشته باشى؟ گفت: اگر دو برابر آنها را كشته بودم نمىترسيدم؟ ابو سوار عدوى مىگويد: سمره از قوم من در صبح هنگامى چهل و هفت مرد حافظ قرآن را كشت».
معاويه به سمرة بن جندب از بيت المال چهار هزار درهم داد تا براى اهل شام خطبه بخواند و بگويد آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اَللّهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصامِ * وَ إِذا تَوَلّى سَعى فِي اَلْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَ يُهْلِكَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ وَ اَللّهُ لا يُحِبُّ اَلْفَسادَ )(3)[و از مردم، كسانى هستند كه گفتار آنان، در زندگى دنيا مايۀ اعجاب تو مىشود؛ در ظاهر، اظهار محبّت شديد مىكنند و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مىگيرند. اين در حالى است كه آنان، سرسختترين دشمنانند. نشانۀ آن، اين است كه هنگامى كه روى برمىگردانند و از نزد تو خارج مىشوند، در راه فساد در5.
زمين، كوشش مىكنند، و زراعتها و چهارپايان را نابود مىسازند؛ با اينكه مىدانند خدا فساد را دوست نمىدارد]، دربارۀ على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است. و آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ )(1)[بعضى (از مردم با ايمان و فداكار، همچون على عليه السلام در ليلة المبيت به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله،) جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند] دربارۀ ابن ملجم(2)، بدبختِ قبيله مراد نازل شده است.
و در پيشاپيش فرمانداران معاويه كه دشمن آقاى عترت بود و با هر قواى ممكن بر شيعيان آل اللّه هجوم مىبرد، زياد ابن سميّه قرار داشت. و واقعاً بحث پيرامون جرمهاى سنگينى كه تاريخ براى او حفظ كرده، و صفحات تاريخ به وسيلۀ آنها سياه شده، زايد است، و اين چيز جديدى نيست؛ زيرا او مولود فحشاء، و از حرامزادگان مشهور، و پروردۀ دامان سميّۀ زنا كار است، و از ظرف همان تراود كه در اوست، و خار انگور نمىروياند: «والإناء إنّما يترشّح بما فيه، والشوك لايثمر العنب» . و پيامبر كريم صلى الله عليه و آله در سخن خود دربارۀ دو نوۀ خود و پدر و مادرش راست گفت كه فرمود: «لا يحبّهم إلّا سعيد الجدّ طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقي الجدّ رديّ المولد» [آنها را جز فرد خوشبخت و داراى ولادت پاك دوست ندارد، و دشمن نمىدارد مگر فرد بدبخت و داراى ولادت پست]. و گذشتگان فرزندان خود را با محبّت على عليه السلام مىآموزند و هر كه او را دوست نداشت مىفهميدند حلال زاده نيست(3)بنابراين از اين زنازاده و نامۀ نيش دار او به نوۀ پيامبر امام حسن زكى عليه السلام كه توسّط مردى از شيعيانش به دست او رساند، تعجّب نكن.
ابن عساكر نوشته است:
«كان سعد بن سرح مولى حبيب بن عبد شمس من شيعة عليّ بن أبي طالب، فلمّا قدم زياد الكوفة والياً عليها أخافه وطلبه زياد فأتي الحسن بن عليّ فوثب زياد على أخيه وولده وامرأته وحبسهم وأخذ ماله وهدم داره؛ فكتب الحسن إلى زياد: «من الحسن بن عليّ إلى زياد. أمّا بعد: فإنَّك عمدت إلى رجل من المسلمين له ما لهم وعليه ما عليهم، فهدمت داره، وأخذت ماله وعياله فحبستهم، فإذا أتاك كتابي هذا فابن له داره، واردد عليه عياله وماله، فإنّي قد أجرته فشفِّعني فيه». فكتب إليه زياد:
من زياد بن أبي سفيان إلى الحسن بن فاطمة. أمّا بعد: فقد أتاني كتابك تبدأ فيه بنفسك قبلي وأنت طالب حاجة وأنا سلطان، وأنت سوقة كتبتَ إليَّ في فاسق لا يؤبه به، وشرٌّ من ذلك تولّيه أباك وإيّاك، وقد علمتُ أ نّك أدنيته إقامةً منك على سوء الرأي ورضى منك بذلك، وايم اللّه لا تسبقني به، ولو كان بين جلدك ولحمك، وإن نلت بعضك فغير رفيق بك ولا مرع عليك، فإنَّ أحبَّ لحم إليَّ أن آكل منه اللحم الّذي أنت منه، فسلّمه بجريرته إلى من هو أولى به منك، فإن عفوتُ عنه لم أكن شفّعتك فيه، وإن قتلته لم أقتله إلّالحبّه أباك الفاسق، والسلام»(4)[سعد بن مسرح غلام حبيب بن عبد شمس از شيعيان على بن ابى طالب بود، و چون زياد والى كوفه شد او را ترساند و طلب كرد و او به نزد حسن بن على رفت پس زياد بر برادر و پسر و همسرش هجوم برد و آنها را زندانى كرد و مالش را گرفت و خانهاش را خراب كرد؛ پس [امام] حسن به زياد چنين نامه نوشت: «از حسن بن على به زياد. امّا بعد: تو آهنگ].
1) - بقره: 207.
2) - شرح ابن ابى الحديد 1:361[73/4، خطبۀ 56].
3) - اين احاديث [در ص 258 و 405-407 و در چندين جاى ديگر] گذشت، و در بخش مسند المناقب و مرسلها نيز خواهد آمد.
4) - تاريخ ابن عساكر 5:418[198/19، شمارۀ 2309؛ مختصر تاريخ دمشق 86/9]؛ شرح ابن ابى الحديد 4:7 و 72 [18/16، نامۀ 31؛ ص 194، نامۀ 44].
مردى از مسلمين را كردهاى كه هر چه به نفع و ضرر آنهاست به نفع و ضرر اوست، خانهاش را خراب كردى و مال و عيالش را گرفتى و آنهارا زندانى كردى پس چون نامهام به دست تو رسيد خانهاش را درست كن و عيال و مالش را به او برگردان همانا من او را امان دادم پس تو شفاعت من دربارۀ او را قبول كن». و زياد در پاسخ (امام) حسن نوشت:
از زياد بن ابوسفيان به حسن بن فاطمه. امّا بعد: همانا نامۀ تو به دستم رسيد كه خود را پيش از من ذكر كرده بودى، در حالى كه تو به من نياز دارى و من سلطان هستم، و تو رعيّتى هستى كه دربارۀ فاسقى كه مورد توجّه نيست به من نامه نوشتهاى، و بدتر از اين، آنكه او پدرت و تو را دوست دارد، و من مىدانم او را به خود نزديك كردهاى تا افكار بد خود را به پا دارى و رضايت خود از آن را اعلام كنى، و به خدا سوگند! تو از من به او پيشى نمىگيرى اگر چه ما بين پوست و گوشتت باشد، و اگر به بخشى از تو دست يابم هيچگونه مدارايى با تو نمىكنم و مراعات تو را نخواهم كرد. همانا محبوبترين گوشت در نزد من كه از آن بخورم گوشتى است كه تو از آن هستى، پس او و گناهش را به كسى كه از تو سزاوارتر است واگذار، پس اگر او را عفو كردم تو را شفيع وى قرار ندادهام و اگر او را كشتم تنها به اين خاطر است كه پدر فاسقت را دوست دارد. والسلام].
و چون خبر مرگ زياد به پسر عمر رسيد گفت: «يابن سميّة لا الآخرة أدركت ولا الدنيا بقيت عليك» [اى پسر سميّه! نه آخرت را درك كردى و نه دنيا برايت باقى ماند].
زياد، مردم را در كوفه بر درِ قصر خود جمع مىكرد و آنها را بر لعن على عليه السلام تشويق مىكرد.
و در نقل بيهقى آمده است: «يحرّضهم على البراءة من عليّ كرّم اللّه وجهه؛ فملأ منهم المسجد والرحبة فمن أبي ذلك عرضه على السيف» [آنها را بر تبرّى جستن از على كرّم اللّه وجهه تشويق مىكرد؛ و مسجد و محراب را از آنها پر مىكرد و هر كه خوددارى مىكرد شمشير بر او عرضه مىكرد].
امينى مىگويد: با من بيا اين صفحات سياه شرآور و ننگين كه پر از گناهان بزرگ و سنگين است را بخوانيم؛ و دقّت كنيم آيا در شريعت نورانى يا در نواميس بشريّت يا در راه و روشهاى عدالت، جوازى براى يكى از اين كارها وجود دارد؟!
همه اينها را واگذار، آيا در عادت جاهليّت توجيهى براى يكى از اين وحشىگرىها مىيابى؟! و آيا آن سنگدلان و سرسختان در روزگاران تاريك خود كارى انجام دادهاند كه بيش از خشونتها و ناهنجاريهاى پسر هند باشد؟!
هرگز. و تو از كسى كه عواطف انسانى دارد - و نمىگويم تنها كسى كه معتقد به دين حنيف است - نمىشنوى كه كارى از اين كارها را مباح بداند، يا كارى ننگين از اين كارها را نيكو شمارد. و آيا معاويه كه اينها جناياتش مىباشد، را از مصاديق آيۀ: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللّهِ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى اَلْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اَللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ اَلسُّجُودِ... )(1)[محمّد صلى الله عليه و آله فرستاده خداست؛ و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد، و در ميان خود مهربانند؛ پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مىبينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند؛ نشانۀ آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است]، مىيابى؟! و آيا پسر ابوسفيان را خارج از آنها مىدانى؟! پس9.
1) - فتح: 29.
او از رسول خدا صلى الله عليه و آله و از كسانى كه با آن حضرت هستند نيست و با آنها مهربان نمىباشد.
يا گمان مىكنى كسانى كه معاويه با آنها معارضه و دشمنى كرد، و دشنام داد و آزرد، و كُشت و هتك حرمت نمود، از اسلام خارج بودهاند؟!
پس او بر آنها سخت گرفت در حالى كه آنها از بهترين مسلمانان امّت محمّد بودند، و آنها را در حال ركوع و سجده مىبينى كه فضل و رضوان خدا را مىجويند. پس تنها داور، انصاف و عدالت است نه غير آن.
گويا در اينجا انتقام خواهى خون عثمان فراموش شد و تنها جرمِ اين مظلومان ولايت اميرالمؤمنين على عليه السلام - كه خدا ولايت او را با ولايت خود و رسولش همراه كرده، و دوست داشتن كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند، و اطاعت از كسى كه خدا اطاعتش را واجب كرده، و دوست داشتن كسى كه خدا دوست داشتن او را اجر و پاداش رسالت قرار داده - بوده است. پس معاويه و كارگزارانش نيّت سوء به كسى غير از اينها نداشتند، و دربارۀ آنها مرتكب اعمالى شدند كه تنها دربارۀ مرتدّان و جنگ كنندگان با خدا و رسولش مرتكب مىشوند؛ پس مطرود ملعون، فرزندِ مطرود ملعون، يعنى مروان، و زناكارِ قبيلۀ ثقيف مغيرة بن شعبه، و جوانكهاى فاسق قريش، در امان و آرامش خاطر بودند. و فرومايگان زناكار و دشمنان اهل بيت وحى، يعنى بُسر بن أرطاة، و مروان بن حَكَم، و مغيرة بن شعبه، و زياد بن أبيه، و عبداللّه فزارى، و سفيان بن عوف، و نعمان بن بشير، و ضحّاك بن قيس، و سمرة بن جندب، و مانند آنها عهده دار كارهاى او مىشدند. آنها را حاكم بر بندگان خدا مىكرد در حالى كه آنها را به خوبى مىشناخت و به اين سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله توجّهى نداشت: «من تولّى من أمر المسلمين شيئاً فاستعمل عليهم رجلاً وهو يعلم أنّ فيهم من هو أولى بذلك وأعلم بكتاب اللّه وسنّة رسوله فقد خان اللّه ورسوله وجميع المؤمنين»(1)[كسى كه متولّى امرى از مسلمين شود و مردى را بر آنها بگمارد در حالى كه مىداند در ميان آنها سزاوارتر از او و داناتر به قرآن و سنّت رسول خدا وجود دارد، همانا به خدا و رسولش و همۀ مؤمنان خيانت كرده است].
پس آنها با دستور و رغبت وى مرتكب گناهان و جرمهاى فراوانى مىشدند، و نزد او مانعى از دين نبود تا او را از آن جرمها باز دارد؛ پس دستور داد به مكّۀ مكرّمه هجوم ببرند در حالى كه خداوند آنجا را شهر أمن قرار داده، شهرى كه هر كس در آن زندگى كند ايمن است اگر چه كافر باشد، و اهل آن و پرندهها و حيوانات وحشى و گياهان آن نزد خداوند حرمت دارند، و آن شهرى بود كه خون ابوسفيان و امثال او از حاملان پرچمهاى كفر و الحاد را حفظ كرد و رسول خدا صلى الله عليه و آله حرمت آن را در روز فتح و غير آن به طور كامل حفظ كرد، و او و لشكريان پيروزش با نهايت خوشرفتارى با اهل آن رفتار كردند و آن حضرت صلى الله عليه و آله مىفرمود: «إنّ هذا بلد حرم اللّه يوم خلق السموات والأرض، وهو حرام بحرمة اللّه إلى يوم القيامة، وأ نّه لم يحلّ القتال فيه لأحد قبلي، ولم يحلّ لي إلّاساعة من نهار، فهو حرامٌ بحرمة اللّه إلى يوم القيامة، لايعضد شوكه، ولا ينفر صيده، ولا يلتقط لقطته إلّامن عرفها ولا يختلى خلاها»(2)[اين، شهرى است كه خدا آن را در روزى كه آسمانها و زمين را خلق كرد حرام نمود، و به خاطر حرمت الهى تا روز قيامت حرام است، و براى هيچ كس قبل از من جنگ در آن].
حلال نبوده و براى من نيز حلال نيست مگر ساعتى از روز، پس اين شهر تا روز قيامت به خاطر حرمت الهى حرام است، خار آن قطع نمىشود، و صيد آن كوچ داده نمىشود، و پيدا شدۀ در آن برداشته نمىشود مگر كسى بردارد كه آن را مىشناسد، و علف آن چيده نمىشود].
و پسر هند دستور داد بر شهر مدينه مسلّط شوند و اهل آن را بترسانند و به آنها بد بگويند و هر چه از شيعيان اميرالمؤمنين على عليه السلام در آنجا هست را پيدا كنند، در حالى كه مدينۀ منوّره در اسلام حرمت و كرامتى ثابت شده دارد و پيامبر صلى الله عليه و آله در سخن راست خود دربارۀ مدينه فرموده است: «المدينة حرم ما بين عائر إلى كذا، من أحدث فيها حدثاً(1)أو آوى محدثاً فعليه لعنة اللّه والملائكة والناس أجمعين، لا يقبل منه صرفٌ ولا عدل، ذمّة المسلمين واحدة، فمن أخفر مسلماً فعليه لعنة اللّه والملائكة والناس أجمعين، لا يقبل منه صرفٌ ولاعدلٌ»(2)[مدينه حرمى است كه ما بين عائر تا فلان جا مىباشد، هر كس در آن بدعتى ايجاد كند يا بدعت گذارى را مأوا دهد (يا هر كس در آن گناهى مرتكب شود يا مرتكب گناهى را مأوا دهد) پس لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد و از او هيچ توبه و عوضى پذيرفته نمىشود، عهد و پيمان همۀ مسلمين يكى است پس هر كه عهدش را با مسلمانى شكست لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد و از او هيچ توبه و عوضى پذيرفته نمىشود].
و مىفرمايد: «لا يريد أحدٌ أهل المدينة بسوء إلّاأذابه اللّه في النار ذوب الرصاص أو ذوب الملح في الماء»(3)[هيچ كس با نيّت بد، اهل مدينه را قصد نمىكند مگر اينكه خداوند او را در آتش به مانند ذوب شدن سرب يا ذوب شدن نمك در آب، ذوب مىكند].
آرى، بُسر به چيزى از اين سخنان توجّهى نداشت و تنها هتك حرمتها وكارهاى زشتى را كه معاويه در نظر او زيبا جلوه داده بود، انجام داد؛ كارهايى چون قتل مردان، اسير كردن زنان، سر بريدن كودكان، ويران كردن شهرها، و دشنام وناسزاگويى. و به خاطر رسول خدا صلى الله عليه و آله عهد و پيمانى كه مجاوران حرم امن او و ساكنان در ظلّ حمايت منيع او داشتند را رعايت نكرد، و به عهد و پيمان آن حضرت خيانت كرد، چنانكه حرمت او را شكست و هم جوارى با او را كوچك شمرد و او را با مباح كردن حرمت حرم خداى متعال آزرد؛ (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(4)[و آنها كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناكى دارند]. (إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّهُ فِي اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةِ )(5)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركنندهاى آماده كرده است]؛ پس شگفتا از اين جسارتى كه دارندۀ آن را به جنگ و دشمنى با خدا و رسولش صلى الله عليه و آله و دين استوار او مىكشاند.
چنانكه يزيد نيز از پدرش در جرمهاى سنگين وى و تاختن بر اهل مدينۀ مشرّفه پيروى كرد، و مسلم بن عقبه كه هتّاك و قاتل بود را به خاطر وصيّت پدر گناهكارش براى هتك آن مكان مقدّس فرستاد(6).].
1) - قاضى عياض گفته است: معناى عبارت «من أحدث فيها حدثاً أو آوى محدثاً...» اين است: «من أتى فيها إثماً أو آوى من أتاه».
2) - صحيح بخارى 3:179[661/2، ح 1771]؛ صحيح مسلم 4:114 و 115 و 116 [167/3-169، ح 463-470، كتاب الحجّ].
3) - صحيح مسلم 4:113[166/3، ح 460، كتاب الحجّ].
4) - توبه: 61.
5) - أحزاب: 57.
6) - نگاه كن: وفاء الوفا 1:91[130/1، باب 2]؛ أنساب الأشراف 5:43[337/5].
معاويه در سال چهل و يك، مغيرة بن شعبه را حاكم كوفه كرد، و چون او را امير كرد فراخواند و گفت: «أمّا بعد: فإنَّ لذي الحلم قبل اليوم ما تقرع العصا(1). وقد قال المتلمّس:
لذي الحلم قبل اليوم ما تقرع العصا وما علّم الإنسان إلّاليعلما
وقد يجزي عنك الحكيم بغير التعليم، وقد أردتُ إيصاءك بأشياء كثيرة فأنا تاركها اعتماداً على بصرك بما يرضيني، ويسعد سلطاني، ويصلح رعيّتي، ولست تارك إيصائك بخصلة: لا تقهم عن شتم عليّ وذمِّه، والترحّم على عثمان والاستغفار له، والعيب على أصحاب عليّ والإقصاء لهم، وترك الاستماع منهم، وإطراء شيعة عثمان رضوان اللّه عليه والإدناء لهم، والاستماع منهم» [امّا بعد: همانا براى انسان داراى درايت و عقل پيش از اين عصا كوبيده نمىشد و نيازمند تنبّه نبود. و متلمّس سروده است: «براى انسان بردبار و فهميده پيش از اين عصا كوبيده نمىشد و نيازمند تنبّه نبود، و انسان تعليم نمىبيند مگر براى اينكه بداند». و خداى حكيم بدون اينكه تعليم ببينى، تو را كفايت كرده است، و من مىخواستم سفارشات زيادى به تو بكنم ولى به خاطر اعتماد به آگاهى تو به آنچه مرا راضى مىكند و به سلطنت من كمك مىكند و رعيّت مرا اصلاح مىنمايد، از آنها صرف نظر مىكنم ولى از سفارش به يك خصلت صرفنظر نمىكنم: از دشنام به على و مذمّت وى، و رحمت فرستادن بر عثمان و استغفار براى او، و عيب گرفتن بر ياران على و دور كردن آنها، و گوش ندادن به آنها، و ستايش شيعيان عثمان و نزديك كردن آنها به خود، و گوش كردن به سخن آنها، پرهيز نكن].
پس مغيره گفت: «قد جرَّبت وجُرِّبت وعملتُ قبلك لغيرك، فلم يذمم بي رفع ولا وضع، فستبلو فتحمد أو تذمّ» [تجربه كردهام و آزموده شدهام، و قبل از تو براى غير تو كار كردهام، پس هيچ رفع (بالا بردن) و دفعى (دور كردن، كسى را در حكومت راه ندادن و...) از جانب من مورد مذمّت قرار نگرفته است، پس تو هم آزمايش مىكنى و مىستايى يا مذمّت مىكنى].
و معاويه گفت: «بل نحمد إن شاء اللّه» [بلكه ان شاءاللّه مىستاييم]. پس مغيره هفت سال و چند ماه حاكم كوفه بود و بهترين سيره را داشت، و عافيت را بسيار دوست داشت، لكن دشنام و بدگويى به على، و عيب گرفتن بر قاتلان عثمان و لعن بر آنها، و دعا براى عثمان و درخواست رحمت و غفران براى او، و پاك دانستن يارانش را ترك نمىكرد. و حُجر بن عدى وقتى اين را مىشنيد مىگفت: «بل إيّاكم فذمّ اللّه ولعن» [بلكه خدا شما را مذمّت و لعنت كند]. سپس بلند شد و گفت:
«إنّ اللّه عزّ وجلّ يقول: (كُونُوا قَوّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ )(2)وأنا أشهد أنّ من تذمُّون وتعيّرون لأحقّ بالفضل، وأنَّ من تزكّون وتطرون أولى بالذمّ» [خداوند عزّوجلّ مىگويد: «كاملاً قيام به عدالت كنيد! براى خدا شهادت دهيد». و من گواهى مىدهم آن كه را مذمّت و سرزنش مىكنيد سزاوارتر به فضيلت است، و آن كه را پاك مىدانيد و ستايش مىنماييد سزاوارتر به مذمّت است].
و مغيره به او مىگفت: اى حجر! تيرت را پرت كردهاى و ديگر تيرى در كمان ندارى (درها به روى تو بسته شده و هيچ چارهاى ندارى) زيرا من حاكم بر تو هستم، اى حجر! واى بر تو، از سلطان بپرهيز، از خشم و غضب او پرهيز كن؛ همانا غضب سلطان از چيزهايى است كه احياناً امثال تو را زياد هلاك مىكند. سپس دست از او برمىداشت و روى گردان مىشد. پس پيوسته بر همين منوال بود تا مغيره در آخر حكومتش برخواست و دربارۀ على و عثمان همان سخنان پيشين را تكرار كرد و سخنش اين بود: «اللّهمّ ارحم عثمان بن عفّان، وتجاوز عنه واجزه بأحسن عمله، فإنّه عمل بكتابك واتّبع سنّة نبيّك صلى الله عليه و آله، وجمع كلمتنا، وحقن دماءنا، وقُتل مظلوماً(3)، اللّهمّ فارحم أنصاره وأولياءه ومحبّيه والطالبين بدمه» [خدايا
عثمان بن عفّان را بيامرز و از او در گذر، و او را در مقابل بهترين عملش جزا بده، همانا او به كتابت عمل كرد و از سنّت پيامبرت صلى الله عليه و آله پيروى نمود، و ما را جمع كرد، و خونهاى ما را حفظ كرد، و مظلوم كشته شد، خدايا ياران و اوليا و دوستداران و خونخواهان او را بيامرز]. و به على بن ابى طالب عليه السلام دشنام داد و او و شيعيانش را لعن كرد.
پس حُجر از جا پريد و نعرهاى زد كه هر كه در مسجد و خارج آن بود شنيد و گفت: «إنّك لا تدري بمن تولع من هرمك أيّها الإنسان مُر لنا بأرزاقنا واُعطياتنا فإنّك قد حبستها عنّا ولم يكن ذلك لك، ولم يكن يطمع في ذلك من كان قبلك، وقد أصبحْتَ مولعاً بذمِّ أمير المؤمنين، وتقريظ المجرمين» [تو به خاطر پيرى نمىدانى شيفتۀ چه كسى شدهاى. اى انسان! دستور بده رزق و سهم ما را بدهند كه تو آن را از ما دريغ كردهاى و حقّ اين كار را نداشتى، و كسانى كه قبل از تو بودند در اين كار طمع نكردند، و تو شيفتۀ مذمّت اميرالمؤمنين و ستودن مجرمين شدهاى]؛ پس بيش از دو سوم مردم برخواستند و گفتند: به خدا سوگند! حُجر راست مىگويد و نيكو مىگويد فرمان بده رزق و سهم ما را بدهند؛ همانا ما از اين گفتۀ تو نفعى نمىبريم و چيزى به ما نمىرسد. و مانند اين گفتار را زياد گفتند.
پس مغيره از منبر فرود آمد و داخل قصر شد، آنگاه قومش اجازۀ ورود خواستند و اجازه داد و آنها گفتند: چرا اين مرد را رها مىكنى تا اين چنين بگويد و اين گونه در سلطنت تو جسارت پيدا كند، و سلطنت تو را سست نمايد، و اميرالمؤمنين معاويه را بر تو خشمگين سازد؟! و عبداللّه بن ابو عقيل ثقفى شديدترين گفتار را دربارۀ حجر و بزرگ نمايى كار وى داشت.
پس مغيره به آنها گفت: همانا من او را كشتهام؛ زيرا پس از من حاكمى مىآيد، و او را مانند من مىپندارد و هر چه با من مىكند با او انجام مىدهد، پس او را در نخستين وهله مىگيرد و به شكل بدى مىكُشد، همانا مرگ من نزديك است و عمل من ضعيف مىباشد و دوست ندارم كه به قتل خوبان اين شهر و ريختن خون آنها دست بزنم تا آنها سعادتمند شوند و من بدبخت شوم و معاويه در دنيا عزيز شود و در روز قيامت مغيره ذليل و خوار شود.
پس مغيره در سال (51) هلاك شد، و كوفه و بصره براى زياد فرزند سميّه قرار گرفت، پس زياد به سوى آنجا آمد تا وارد قصر كوفه شد، و در پى حُجر فرستاد و او را آورد، و پيش از اين با وى دوست بود پس به او گفت: «قد بلغني ما كنْتَ تفعله بالمغيرة فيحتمله منك وإنّي واللّه لا أحتملك على مثل ذلك أبداً، أرأيت ما كنت تعرفني به من حبّ عليّ وودّه، فإنّ اللّه قد سلخه من صدري فصيّره بغضاً وعداوة، وما كنت تعرفني به من بغض معاوية وعداوته فإنّ اللّه قد سلخه من صدري وحوّله حبّاً ومودّة، وإنّي أخوك الّذي تعهد، إذا أتيتني وأنا جالسٌ للناس فاجلس معي على مجلسي، وإذا أتيت ولم أجلس للناس فاجلس حتّى أخرج إليك، ولك عندي في كلِّ يوم حاجتان: حاجة غدوة، وحاجة عشية، إنّك إن تستقم تسلم لك دنياك ودينك، وإن تأخذ يميناً وشمالاً تهلك نفسك، وتشطُّ عندي دمك، إنّي لا اُحبُّ التنكيل قبل التقدمة، ولا آخذ بغير حجّة، اللّهمّ اشهد» [خبر آنچه با مغيره انجام دادهاى به من رسيده است و او از تو تحمّل مىكرد، و به خدا سوگند! من هرگز اين را تحمّل نمىكنم، محبّت و مودّت من نسبت به على كه مرا به آن مىشناختى، را خدا از سينۀ من زدوده و آن را به بغض و دشمنى تبديل كرده، و دشمنى و عداوت من نسبت به معاويه كه مرا به آن مىشناختى، را خدا از سينۀ من زدوده، و به محبّت و مودّت تبديل كرده است، و من برادر تو هستم كه مىشناختى، وقتى به سوى من آمدى و من به جهت امور مردم نشسته بودم به همراه من در مجلس من بنشين، و وقتى آمدى و من براى مردم ننشسته بودم پس بنشين تا به سوى تو بيايم، و تو نزد من در هر روز دو حاجت دارى:
حاجتى در صبحگاه و حاجتى در شامگاه، همانا اگر در راه راست باشى دنيا و دينت سالم مىماند، و اگر به راست و چپ بروى
خودت را هلاك كردهاى و خون خود را نزد من بىارزش مىكنى، همانا من شكنجۀ قبل از اقدام را دوست ندارم، و بدون دليل كسى را مجازات نمىكنم، خدايا شاهد باش].
پس حُجر گفت: «لن يرى الأمير منّي إلّاما يُحبّ وقد نصح وأنا قابلٌ نصيحته» [امير هرگز از من چيزى جز آنچه را دوست دارد نمىبيند، و نصيحت كرد و من نصيحتش را پذيرفتم]. سپس از نزد او بيرون آمد.
و چون زياد حاكم شد، اهل كوفه را گردآورد و مسجد و محراب و قصر را از آنها پر كرد تا تبرّى جستن از على را بر آنها عرضهكند(1). پس در ميان مردم ايستاد و خطبه خواند، سپس براى عثمان طلب رحمت كرد، و ياران او را ستود و قاتلان او را لعن كرد؛ پس حجر ايستاد و همان كارى را انجام داد كه با مغيره انجام مىداد...
زياد، حُجر بن عدى و يارانش را به وائل بن حُجر حضرمى و كثير بن شهاب سپرد و به آن دو فرمان داد آنها را به شام ببرند پس شامگاه خارج شدند و فرماندۀ نظاميان با آنها حركت كرد تا آنها را از كوفه خارج كرد.
و حركت كردند تا به مرج عذراء در نزديك دمشق رسيدند و آنها دوازده مرد بودند:
حُجر بن عدى، ارقم بن عبداللّه، شريك بن شدّاد، صيفى بن فسيل، قبيصه بن ضبيعه، كريم بن عفيف، عاصم بن عوف، ورقاء بن سمى، كدام بن حيّان، عبدالرحمن بن حسّان، محرز بن شهاب، عبداللّه بن حويّه. و زياد آنها را با دو مرد از قبيلۀ عامر بن اسود همراه نمود كه چهارده مرد شدند. و در مرج عذراء زندانى شدند....
پس پيك معاويه آمد و پيغام آورد كه شش نفر از آنها آزاد شوند و هشت نفر كشته شوند(2). پس پيكهاى معاويه به آنها گفتند: «ثمّ إنّا قد اُمرنا أن نعرض عليكم البراءة من عليّ واللعن له، فإن فعلتم هذا تركناكم وإن أبيتم قتلناكم، وإنَّ أميرالمؤمنين يزعم أنَّ دماءكم قد حلّت له بشهادة أهل مصركم عليكم، غير أنّه قد عفا عن ذلك فابرؤوا من هذا الرجل نخلِّ سبيلكم» [ما فرمان داريم كه تبرّى جستن از على و لعن وى را بر شما عرضه كنيم پس اگر آن را انجام داديد شما را رها مىكنيم، و اگر خوددارى كرديد شما را مىكشيم، و اميرالمؤمنين گفته است خونهاى شما به خاطر گواهى اهل شهرتان عليه شما حلال شده است، لكن از اين چشم پوشى كرده است پس، از اين مرد (على عليه السلام) تبرّى بجوييد تا شما را آزاد كنيم]. گفتند: اين كار را نمىكنيم؛ آنگاه غل و زنجير آنها گشوده شد، و قبرهاى آنان را حفر كردند، و كفنهاى آنها نزديك آنها گذاشته شد، و همۀ شب را برخواستند و نماز خواندند و چون صبح شد اصحاب معاويه گفتند: شما را ديديم كه ديشب نماز را طولانى كرديد و خوب دعا كرديد پس عقيدۀ خود را دربارۀ عثمان بگوييد. گفتند: «هو أوّل من جار في الحكم، وعمل بغير الحقِّ» [او نخستين كسى بود كه در حكم كردن ستم كرد و به غير حقّ عمل نمود]. پس اصحاب معاويه گفتند: اميرالمؤمنين به شما داناتر است. سپس برخواستند و گفتند: «تبرؤون من هذا الرجل؟» [از اين مرد تبرّى مىجوييد؟]. گفتند: «بل نتولّاه» [بلكه ما او را دوست داريم]. پس هر كدام يكى را گرفت تا او را بكشد. و قبيصة بن ضبيعه در دستان ابو شريف بدّى افتاد و قبيصه به او گفت: بين قوم من و تو شرّ و نزاعى نيست پس كسى غير از تو مرا بكشد. ابوشريف گفت: حقّ رَحِم را بجا آوردى وخوب نصيحتى كردى. پس حضرمى قبيصه را گرفت وكشت، و قصاعى رفيق او (\حجر) را كشت.
حُجر به آنها گفت: مرا رها كنيد تا دو ركعت نماز بخوانم كه به خدا سوگند هرگز وضو نگرفتهام مگر اينكه دو ركعت نماز خواندهام. به او گفتند: نماز بخوان؛ پس نماز گذارد و سپس دست كشيد. و گفت: «واللّه ما صلّيْتُ صلاةً قطّ أقصر منها، ولولا أن تروا أنّ ما بي جزع من الموت لأحببْتُ أن أستكثر منها. ثمّ قال: اللّهمّ إنّا نستعديك على اُمّتنا فإنّ أهل الكوفة شهدوا علينا، وإنَّ أهل الشام يقتلوننا، أما واللّه لئن قتلتموني بها إنّي لأوّل فارس من المسلمين سلك في واديها، وأوّل رجل من المسلمين نبحته كلابها» [به خدا سوگند! هرگز نمازى كوتاهتر از اين نخواندهام، و اگر گمان نمىكرديد از مرگ مىترسم دوست داشتم زياد نماز بخوانم. سپس گفت: خدايا ما از تو عليه امّت خود كمك مىخواهيم همانا اهل كوفه عليه ما گواهى دادند و اهل شام ما را مىكشند. به خدا سوگند! اگر مرا در شام بكشيد اوّلين اسب سوار از مسلمين هستم كه در بيابان آن راه پيمود، و نخستين مرد از مسلمانان هستم كه سگهاى آن بر او پارس كردند]؛ پس هدبه أعور با شمشير به سوى او رفت و شاهرگهاى او را زد و گفت: نه چنين است، گمان مىكردى كه از مرگ نمىترسى، من تو را رها مىكنم پس از صاحب خود [على عليه السلام] تبرّى بجوى. پس حُجر گفت: «مالي لا أجزع وأنا أرى قبراً محفوراً، وكفناً منشوراً، وسيفاً مشهوراً، وإنّي واللّه إن جزعتُ لا أقول ما يسخط الربّ» [چرا نترسم در حالى كه مىبينم قبرى حفر شده و كفنى پهن شده و شمشيرى كشيده شده است، و به خدا سوگند! اگر هم بترسم و جزع و فزع كنم هرگز چيزى كه خدا را خشمگين سازد بر زبان جارى نمىكنم]. به او گفته شد:
گردنت را دراز كن. گفت: اين قتل نفس است و من هرگز بر انجام آن كمك نمىكنم (و گردنم را دراز نمىكنم). پس جلو انداخته شد و گردنش زده شد، و يكى يكى آنها را كشتند تا اينكه شش نفر از آنان به قتل رسيدند.
و از ياران حجر كه با او كشته شدند عبارتند از: شريك بن شدّاد حضرمى، و صيفى بن فسيل شيبانى، قبيصه بن عبسى، محرز بن شهاب منقرى، كدام بن حيّان عنزى، وعبدالرحمن بن حسّان عنزى.
و نجات يافتگان از آنها از اين قرارند: كريم بن عفيف خثعمى، عبداللّه بن حويّه تميمى، عاصم بن عوف بجلى، ورقاء بن سمىّ بجلى، أرقم بن عبداللّه كندى، عتبة بن أخنس سعدى، سعد بن نمران همدانى(1).
امينى مىگويد: حُجربن عدى كيست؟ و همراهان او چه كسانى بودند؟ و هدف آنها در اين جايگاههاى هولناك چه بود؟ و چه گناهى كرده بودند كه به بدترين شكل كشته شدند؟ و چرا حرمتهاى آنها شكسته شد و رگهاى حياتشان قطع شد با اينكه گروهى مسلمان بودند؟ حُجر بن عدى از عادلانِ صحابه يا يكى از صحابۀ عادل بود.
چنانكه حاكم نوشته است. راهبِ اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله بود(2).
آن گونه كه در «استيعاب» آمده است: از فاضلان صحابه، با وجود سنّكم از بزرگان آنها، و مستجاب الدعوه بود(3).
و چنانكه ابن سعد نوشته است: فردى ثقه و مشهور بوده است(4).
و مرزبانى نوشته است: از ديار خود به عنوان مهمانى گرامى بر پيامبر وارد مىشد، از بندگان خدا و زاهدان بود، و به].
1) - آنچه در اين فصل است را از اين كتابها برگرفتهايم: الأغانى 16:2-11[137/17-158]؛ عيون الأخبار 1:147؛ تاريخ الاُمم والملوك 6:141-156[253/5-279، حوادث سال 51 ه]؛ المستدرك على الصحيحين 3:468[531/3-534]؛ تاريخ مدينة دمشق 4:84؛ 6:459[207/12، شمارۀ 1221؛ و 258/24، شمارۀ 2908؛ مختصر تاريخ دمشق 238/4؛ و 125/11]؛ الكامل في التاريخ، ابن اثير 3:202-208[488/2-498، حوادث سال 51 ه]؛ البداية والنهاية 8:49-55[54/8-60، حوادث سال 51 ه].
2) - مستدرك حاكم 3:468[531/3].
3) - الاستيعاب 1:135 [القسم الأوّل/ 329-331، شمارۀ 487].
4) - طبقات ابن سعد [220/6]؛ تاريخ ابن عساكر 4:85[210/12، شماره 1221؛ مختصر تاريخ دمشق 236/6]؛ تاريخ ابن كثير 8:50[54/8، حوادث سال 51 ه].
مادرش بسيار نيكو كارى مىكرد، و زياد نماز و روزه انجام مىداد(1).
و ابو معشر نوشته است: عابد بود، و وضويش باطل نمىشد مگر اينكه وضو مىگرفت، و وضو نمىگرفت مگر اينكه نماز مىخواند(2).
و چنانكه در «الشذرات» آمده است وى صحابى پيامبر بود، و از ديار خود به عنوان مهمانى گرامى بر پيامبر وارد مىشد، و مجاهد و عابد بود(3). و داراى كرامت و مستجاب الدعوه و تسليم خدا بود؛ ابن جنيد در «كتاب الأولياء» نقل كرده است: «حُجر بن عدى جنب شد پس به نگهبان خود گفت: نوشيدنى مرا بده تا غسل كنم و فردا چيزى به من نده.
گفت: مىترسم از عطش بميرى و معاويه مرا بكشد. مىگويد: پس خدا را خواند و آبى بر او ريخته شد و از آن هر چه را نياز داشت برداشت؛ پس يارانش گفتند: خدا را بخوان تا ما را رها كند. گفت: «اللّهمَّ خِرْ لنا»(4)[خدايا براى ما خير قرار ده]».
و عايشه به معاويه گفت: «قتلْتَ حُجراً وأصحابه، أما واللّه لقد بلغني أنّه سيُقتل بعذراء سبعة رجال - وفي لفظ: اُناس - يغضب اللّه وأهل السماء لهم»(5)[حُجر و يارانش را كشتى، به خدا سوگند به من خبر رسيده كه هفت مرد در عذراء كشته مىشوند كه خدا و اهل آسمان براى آنها خشم مىگيرند].
و مولا اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد: «يا أهل الكوفة سيُقتل فيكم سبعة نفر هم من خياركم بعذراء مَثَلُهم كمثل أصحاب الاُخدود»(6)[اى اهل كوفه! به زودى هفت نفر از برگزيدگان شما در عذراء كشته مىشوند كه مَثَل آنها مَثَل اصحاب اُخدود است].
و در نامۀ امام حسين عليه السلام به معاويه آمده است: «ألستَ قاتل حُجر وأصحابه العابدين المخبتين الّذين كانوا يستفظعون البدع، ويأمرون بالمعروف وينهون عن المنكر؟! فقتلتهم ظلماً وعدواناً من بعد ما أعطيتهم المواثيق الغليظة والعهود المؤكّدة جرأةً على اللّه واستخفافاً بعهده» [آيا تو قاتل حُجر و ياران او نيستى، كسانى كه عابد و متواضع بودند، و بدعتها را بسيار ناخوشايند مىديدند، و امر به معروف و نهى از منكر مىكردند؟! و تو آنها را از روى ظلم و ستم و پس از اينكه عهد و پيمانهاى محكم و مؤكّد به آنها دادى، و از روى جسارت بر خدا و خفيف و كوچك شمردن عهد و پيمان او، كشتى].
اين است حُجر و ياران او. و امّا هدف اين بندۀ شايسته و تابعان نيكوكار او در تمام موضعگيرىهايشان، نهى از گناه هلاكت بار يعنى لعن مولا اميرالمؤمنين عليه السلام بر فراز منابر بود؛ آنان هماره به چهره كارگزاران و همكاران سرسخت معاويه كه اين جرم بزرگ را دربارۀ امام حقّ و اوليايش مرتكب مىشدند، گرد و غبار مىپاشيدند (و با آنان برخورد مىكردند).
شايستگى اين مرد و ياران او بر هيچ كس پوشيده نبود حتّى بر مثل مغيره كه از گروه معاويه و دشمن سرسخت شيعيان اميرالمؤمنين على عليه السلام بود؛ از اين وقتى به مغيره اشاره شد كه حُجر و يارانش را شكنجه كند گفت: «لا اُحبُّ أن أبتدئ أهل هذا المصر بقتل خيارهم وسفك دمائهم، فيسعدوا بذلك وأشقى، ويعزّ في الدنيا معاوية ويذلّ يوم القيامة المغيرة»].
1) - تاريخ ابن كثير 8:50[55/8، حوادث سال 51 ه].
2) - تاريخ ابن عساكر 4:85؛ 5:420[212/12، شمارۀ 1221؛ و 19/202، شمارۀ 2309؛ مختصر تاريخ دمشق 236/6؛ و 88/9]؛ تاريخ ابن كثير 8:50[55/8، حوادث سال 51 ه].
3) - شذرات الذهب 1:57[247/1، حوادث سال 51 ه].
4) - الإصابة 1:315 [شمارۀ 1629].
5) - تاريخ ابن عساكر 4:86[227/12، شمارۀ 1221؛ مختصر تاريخ دمشق 241/6]؛ تاريخ ابن كثير 8:55[60/8، حوادث سال 51 ه]؛ الإصابة 1:315 [شمارۀ 1629].
6) - تاريخ ابن عساكر 4:86[227/12، شماره 1221؛ مختصر تاريخ دمشق 241/6]؛ تاريخ ابن كثير 8:55[60/8، حوادث سال 51 ه]؛ شذرات الذهب 1:57[247/1، حوادث سال 51 ه].
[دوست ندارم به قتل خوبان اين شهر و ريختن خون آنها دست بزنم تا آنها سعادتمند شوند و من بدبخت شوم، و معاويه در دنيا عزيز شود و مغيره در روز قيامت خوار و ذليل شود]. و ياران معاويه در آخرين شب حيات آنها در عذراء، خوب به جا آوردن نماز و دعا را از آنها ديدند، و از عبادت آنها تعجّب كردند، و اطاعت آنها از خدا را بزرگ شمردند، لكن به امر معاويه تبرّى جستن از اميرالمؤمنين على عليه السلام را بر آنها عرضه كردند تا در امان و سالم بمانند و اين كار را نكردند و از اينرو در راه دوستى على عليه السلام كشته شدند، آن گونه كه حاكم در «مستدرك» نوشته است.
و ما نمىدانيم آيا اين جزء شريعت است كه بيزارى جستن از امام هدايت و لعن او باعث ايمنى مىشود، در عين اينكه آن مرد مستحقّ اعدام است؟! يا خود اين تبرّى جستن يك واجب ثابت و از ضروريّات دين است و كسى كه آن را ترك كند خونش هدر مىشود و معاويه كشتن او را بيش از همه چيز دوست دارد؛ چنانكه در روايت ابن كثير در تاريخش(1)آمده است: عبدالرحمن بن حارث به معاويه گفت: «أقتلتَ حُجر بن الأدبر؟ فقال معاوية: «قتله أحبُّ إليَّ من أن أقتل معه مئة ألف» [آيا حُجر بن ادبر را كشتى؟ معاويه گفت: «كشتن او را از اينكه به همراه او صد هزار نفر را بكشم بيشتر دوست دارم].
آرى، ما نمىدانيم امّا فقه معاويه و شهوتهاى او اين كار را جايز مىشمارد.
و گناه حُجر و ياران شايسته او و امثال آنها از شايستگان و حاملان اسلام صحيح، وقتى بر حكومت سفيهان ترشرويى كردند چه بود؟ حكومت وزغ فرزند وزغ، تا حكومت مغيره زناكارترين فرد قبيلۀ ثقيف، تا آزاد شدۀ نشيمنگاهش بُسر ابن أرطات(2)، تا حكومت پسر پدرش زياد، و تا حكومت خليفۀ ستمگر آنها فرزند هند.
و حُجر و يارانش همانها بودند كه به عهد الهى وفا كردند و در مقابل آنچه پيامبر اسلام آورده خاضع و فروتن شدند؛ در روايت صحيحى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه به جابر بن عبداللّه فرمود: «أعاذك اللّه من إمارة السفهاء» [خدا تو را از حكومت سفيهان در امان دارد]. جابر گفت: حكومت سفيهان كدام است؟ فرمود: «اُمراء يكونون بعدي لا يقتدون بهديي، ولا يستنّون بسنّتي؛ فمن صدّقهم بكذبهم، وأعانهم على ظلمهم فاُولئك ليسوا منّي ولست منهم، ولا يردوا عليَّ حوضي. ومن لم يصدّقهم بكذبهم، ولم يعنهم على ظلمهم فاُولئك منّي وأنا منهم، وسيردوا عليَّ حوضي» [حاكمانى كه پس از من مىآيند، و به سيره و روش من اقتدا نمىكنند، و به سنّت من عمل نمىكنند؛ پس هر كه دروغ آنها را تصديق كرد و آنان را بر ستمشان كمك نمود پس اين افراد از من نيستند و من از آنها نيستم، و در حوض (كوثر) من بر من وارد نمىشوند. و هر كس دروغ آنها را تصديق نكند و آنها را بر ستمشان كمك نكند اين افراد از من هستند و من از آنها هستم و در حوض بر من وارد مىشوند](3).
و معاويه در كشتن اين برگزيدگان هيچ عذر و بهانهاى جز چنگ زدن به سخنان بُنجل و بىارزش، نداشت؛ و در پاسخ، به رنگهاى مختلف درمىآمد؛ مثل اينكه مىگفت: «إنّي رأيتُ في قتلهم صلاحاً للاُمّة وفي مقامهم فساداً للاُمّة» [من صلاح امّت را در قتل آنها، و فساد امّت را در باقى ماندن آنها ديدم]، و مىگفت: «إنّي وجدتُ قتل رجل في صلاح الناس خيراً من استحيائه في فسادهم»(4)[من كشته شدن مردى را به خاطر صلاح مردم بهتر از اين ديدم كه زنده بماند و آنها را فاسد كند].
و آيا صلاح مردم در ملتزم شدن به لعن اميرالمؤمنين على عليه السلام و بيزارى جستن از او و دشمنى با شيعيان او، و فساد مردم در ترك اينها يا نهى كردن از آنها بود؟! دقت كن شايد دليلى براى آن در شريعتى غير از اسلام بيابى.].
1) - البداية والنهاية 8:54[59/8، حوادث سال 51 ه].
2) - [وى نيز مانند عمرو عاص در جنگ صفّين براى نجات از شمشير اميرمؤمنان به كشف عورت پناه آورد و جان بى ارزش خود را مديون نشيمنگاه و شرمگاه خويش است؛ ر. ك: البداية والنهاية 23/4؛ بحار 520/32؛ وص 176 از اين كتاب].
3) - مسند احمد 3:321[265/4، ح 14032].
4) - تاريخ ابن كثير 8:55[60/8، حوادث سال 51 ه].
و يا مىگفت: «لستُ أنا قتلتُهم إنّما قتلهم من شهد عليهم»(1)[من آنها را نكشتم، افرادى كه عليه آنها گواهى دادند آنها را كشتند].
و مىگفت: «فما أصنع كتب إليَّ فيهم زياد يشدّد أمرهم ويذكر أنّهم سيفتقون عليَّ فتقاً لا يرقع»(2)[چه كنم؟! زياد به من نامه نوشت و امر آنها را شديد جلوه داد و گفت در حكومت من شكافى ايجاد خواهند كرد كه اصلاح نخواهد شد]. و مىگفت:
«حمّلني ابن سميّة فاحتملت»(3)[پسر سميّه مرا بر آن واداشت و آن كار را كردم].
خداوند گزافهگويى و بىحيايى را روسياه كند، آيا زياد فرماندار او بود يا او فرماندار زياد بود تا با اشارۀ وى مرتكب گناهان بزرگ شود؟! و آيا خونهاى افراد شايسته - كه جامعه دينى آنها را به اين ويژگى مىشناخت - با سخن فردى فاسق و لااُبالى هدر مىشود؟! در حالى كه خداوند مىفرمايد: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ )(4)[اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا به گروهى از روى نادانى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد].
لكن معاويه پس از اينكه زياد را به ابوسفيان ملحق كرد، خوش داشت كه از رضايت او منحرف نشود، و با رضايت او كينهاش شفا يابد، هر چند رضايت زياد او را از زمرۀ مردمى كه مورد خطاب آيۀ شريفه هستند، دور كند.
آيا معاويه مىتواند يا برايش فايدهاى دارد كه در روز ملاقات خداوند در برابر آيۀ: (وَ لا تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ )(5)[و كسى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، نكشيد، جز بحقّ]، و آيۀ (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّ خَطَأً... وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اَللّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً )(6)[هيچ فرد با ايمانى مجاز نيست كه مؤمنى را به قتل برساند، مگر اينكه اين كار از روى خطا و اشتباه از او سر زند... و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مىماند؛ و خداوند بر او غضب مىكند؛ و او را از رحمتش دور مىسازد؛ و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است]، و آيۀ: (إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآياتِ اَللّهِ وَ يَقْتُلُونَ اَلنَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ اَلَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ اَلنّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ )(7)[كسانى كه نسبت به آيات خدا كفر مىورزند و پيامبران را بناحق مىكشند، و (نيز) مردمى را كه امر به عدالت مىكنند به قتل مىرسانند، به كيفر دردناك (الهى) بشارت ده!]، و آيه: (وَ عِبادُ اَلرَّحْمنِ اَلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى اَلْأَرْضِ هَوْناً... وَ لا يَقْتُلُونَ اَلنَّفْسَ اَلَّتِي حَرَّمَ اَللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً )(8)[بندگان خاص خداوند رحمان، كسانى هستند كه با آرامش و بىتكبّر بر زمين راه مىروند... و انسانى را كه خداوند خونش را حرام شمرده، جز بحقّ نمىكشند؛ و زنا نمىكنند؛ و هر كس چنين كند، مجازات سختى خواهد ديد]، به اين سخنان بى ارزش و پوچ تمسّك كند؟!
آيا براى معاويه همين بس نيست كه خودش از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده است: «كلّ ذنب عسى اللّه أن يغفره إلّا الرجل يموت كافراً أو الرجل يقتل مؤمناً متعمّداً»(9)[هر گناهى اميد است كه خدا آن را ببخشد مگر مردى كه كافر بميرد يا مردى كه مؤمنى را عمداً بكشد]؟!].
1) - تاريخ طبرى 6:156[279/5، حوادث سال 51 ه]؛ الاستيعاب 1:135 [القسم الأوّل/ 331، شمارۀ 487].
2) - الاستيعاب 1:134 [القسم الأوّل/ 330، شمارۀ 487]؛ اُسد الغابة 1:386[462/1، شمارۀ 1093].
3) - الأغاني 16:11[158/17]؛ تاريخ طبرى 6:156[279/5، حوادث سال 51 ه]؛ كامل ابن اثير 4:209[449/2، حوادث سال 51 ه].
4) - حجرات: 6.
5) - إسراء: 33.
6) - نساء: 92-93.
7) - آل عمران: 21.
8) - فرقان: 63-68.
9) - مسند احمد 4:96[66/5، ح 16464].
يا آنچه با دست گنهكار خود براى امير المؤمنين عليه السلام نوشت: وإنّي سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: «لو تمالا أهل صنعاء وعدن على قتل رجل واحد من المسلمين لأكبّهم اللّه على مناخرهم في النار»؟! [من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: «اگر اهل صنعاء و عدن بركشتن يك مرد مسلمان جمع شوند خداوند آنها را بر روى بينى در آتش مىافكند]؟!
عالِم نسب شناس ابو جعفر محمّد بن حبيب بغدادى متوفّاى (245)، در كتاب «المحبّر»(1)نوشته است:
زياد بن ابيه، مسلم بن زيمر حضرمى و عبداللّه بن نُجىّ حضرمى را چند روز در كوفه نزديكِ خانههايشان به دار آويخته بود، و اين دو شيعه بودند و اين كار به دستور معاويه انجام شده بود. و حسين بن على رضى الله عنه اين دو را در نامۀ خود به معاويه، عليه او برشمرده است: «ألست صاحب حُجر والحضرميين اللذين كتب إليك ابن سميّة أنَّهما على دين عليّ ورأيه، فكتبت إليه من كان على دين عليّ ورأيه فاقتله وامثل به؛ فَقَتَلهما ومثّل بأمرك بهما؟ ودين عليّ وابن عمّ عليّ الّذي كان يضرب عليه أباك - يضربه عليه أبوك - أجلسك مجلسك الّذي أنت فيه. ولولا ذلك كان أفضل شرفك وشرف أبيك تجشّم الرحلتين اللّتين بنا منَّ اللّه عليك بوضعها عنكم» [آيا تو داراى پروندۀ سياهِ قتل حُجر و دو حضرمى نيستى كه پسر سميّه به تو نامه نوشت كه آن دو بر دين و ديدگاه على هستند و تو براى او نوشتى: هر كس را بر دين و ديدگاه على است، بكُش و مُثله كن؛ پس آن دو را كشت و به دستور تو آن دو را مُثله كرد؟! و دين على و پسر عموى على كه با پدرت به خاطر آن مىجنگيد - يا پدر تو به خاطر آن با پدر من جنگيد - تو را در اين مكان كه نشستهاى نشانده است. و اگر اين دين نبود با فضيلتترين شرف تو و پدرت اين بود كه در سال دو بار كوچ مىكرديد(2)، كه خداوند به وسيلۀ ما بر شما منّت نهاد و آن را از شما برداشت].
امينى مىگويد: اى اهل دين خدا با من همراه شويد! آيا معتقد شدن به دين على عليه السلام باعث مباح شدن خون مسلمان و حلال شدن مُثله و مجازاتى كه در شريعتِ پاك حتّى نسبت به سگ هار ممنوع است، مىشود؟! آيا دين على عليه السلام همان دين محمّد صلى الله عليه و آله كه از جانب خداى تعالى آورده، نيست؟!
آرى، چنين است لكن معاويه از دين استوار منحرف است، و براى آن ارزشى قائل نيست، و به عاقبت هتك آن توجّهى ندارد، و نسبت به عيب نهادن در آن درنگ و توقّف نمىكند.
و از افراد شايستهاى كه بىگناه، معاويه آنها را كشت مالك بن حارث اشتر نخعى است. نيكى مالك از جانب خدا بود، چه مالكى؟! اگر كوه بود، كوهى بود كه در سرفرازى يگانه است، و اگر سنگ بود، سنگى سخت و محكم بود. گريه كنندگان بايد بر مثل مالك بگريند. و آيا موجودى مانند مالك هست؟! شجاعترين بندگان خدا، و گرامىترين آنها از لحاظ حسب، كه ضررِ او بر بدكاران بيشتر از آتش سوزان بود، و در ميان مردم بيشتر از همه از پليدى و ننگ دور بود، شمشيرى بسيار تيز بود كه از بريدن و قطع كردنِ مضروب ناتوان نبود و كندى نداشت، در زمان صلح حكيم بود، و در زمان جنگ محكم و استوار بود، داراى انديشهاى اصيل و صبرى جميل (شكيبايى خالى از ناسپاسى) بود.
از كسانى بود كه از سستى و لغزش و كنديش نسبت به آنچه كه سرعت گرفتن به سوى آن بهتر است، و نه در سرعت
گرفتنش به آن چيزى كه كندى نسبت به آن بهتر است، ترسيده نمىشد. وى بين نرمى و خشونت جمع كرده بود، و در جايگاه استحكام، محكم بود و در جايى كه بايد نرمى كند نرم بود، او اسبْ سوارى شجاع و دلير، و رئيس و بردبار و بخشنده و فصيح و شاعر بود.
مسعودى در «مروج» نوشته است(1):
على، اشتر را والى مصر نمود و او را با لشكرى فرستاد؛ پس چون خبر آن به معاويه رسيد با دهقانى كه در عريش(2)بود دسيسه نمود و او را تطميع كرد و گفت: ماليات تو را بيست سال نمىگيرم پس چارهاى كن و سمّى در غذاى اشتر بريز. و چون اشتر به عريش رسيد دهقان از او پرسيد: كدام غذا و نوشيدنى را بيشتر دوست دارد؟ گفته شد: عسل؛ پس عسلى به او هديه داد و گفت: اين عسل فلان و فلان است و آن را براى اشتر توصيف نمود و اشتر روزه بود پس شربتى از آن نوشيد و هنوز در شكمش قرار نگرفته بود كه تلف شد، و همراهان اشتر بر دهقان و هر كه با او بود حمله بردند. و گفته شده: اين كار در قلزم انجام گرفت، و ديدگاه نخست ثابتتر است.
پس خبر آن به على رسيد و فرمود: «لليدين وللفم» [خدا قاتل او را بر دهان و دست برزمين بزند (وبه رو در خاك افكند)]. و چون خبر آن به معاويه رسيد گفت: «إنَّ للّهجنداً من العسل» [همانا خداوند سربازانى از عسل دارد].
امينى مىگويد: در اينجا مىبينى كه چگونه معاويه از ارتكاب اين گناه بزرگ، يعنى كشتن بندهاى صالح كه با زبان رسول خدا و خليفۀ وى مولا اميرالمؤمنين عليه السلام مدح شده، روى گردان نيست. و او و اهل شام با مرگ اين پهلوان مجاهد(3)بسيار خوشحال شدند، تنها به خاطر اينكه او امام زمان خود كه بر امامت او تصريح شده، و مسلمانان بر خلافت او اجماع كردهاند، را يارى مىكرد. و اين تعجّبى ندارد؛ زيرا پسر هند را چيزهايى خوشنود مىساخت، كه امّت حقّ و امامان هدايت و اولياى شايسته را ناراحت مىنمود. و اگر در اسلام، نفوس قدسى هيچ حرمتى نداشته باشند، و امامان و ياران آنها هيچ منزلتى نداشته باشند، معاويه نمىتوانست مصيبتى بزرگتر از اين به وجود آورد. و حتّى اگر معاويه بر عادت كفر ننگين خود تا آخرين سالهاى زمان پيامبر ادامه مىداد و ترس از برق شمشير اسلام او را به تسليم شدن سوق نمىداد، پس در آن هنگام لشكريان سركش و متمرّد و كافر وى حادثهاى تلخناكتر از اين جنايت و امثال آن انجام نمىدادند كه خوبان اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله را به خاطر يارى او و دوست داشتن خويشاوندان او و دفاع از ناموس و كرامت اهل بيت گرامى او بكشند.
و از قربانيان پادشاهى مستبدّانۀ معاويه، و ذبح شدگان حكومت ستمپيشۀ وى، متولّد شدۀ در حرم امن خدا، و پروردۀ خاندان عصمت و قداست، محمّد بن ابوبكر است.
معاويه در سال (38) عمرو عاص را با چهار هزار نفر كه در ميان آنها معاوية بن حديج و ابواعور سلمى بودند، به سوى مصر فرستاد و او را فرماندار مصر كرد پس آنها با محمّد بن ابوبكر - كه فرماندار مصر از جانب على بود - در مكانى كه معروف به «مسنّات» است برخورد كرده و جنگيدند تا اينكه كنانة بن بشر كشته شد، و در اين هنگام محمّد به خاطر تسليم شدن يارانش و رها كردن وى، فرار كرد؛ پس نزد مردى به نام جبلة بن مسروق پنهان شد ولى جاى او برملا شد
آنگاه معاويه بن حُديج و عمرو عاص او را در پوست خرى گذاشتند و او را آتش زدند و اين كار در جايى از مصر به نام «كوم شريك» انجام شد. و گفته شده: در حالى كه رمقى داشت با او اين كار را كردند. و خبر كشته شدن محمّد و يارانش به معاويه رسيد و او اظهار شادى و سرور كرد. و خبر قتل محمّد و سرور معاويه به على رسيد پس فرمود: «جزعنا عليه على قدر سرورهم؛ فما جزعتُ على هالك منذ دخلت هذه الحرب جزعي عليه، كان لي ربيباً وكنتُ أعدّه ولداً، كان بي برّاً، وكان ابن أخي(1)فَعَلى مثل هذا نحزن وعند اللّه نحتسبه»(2)[ما به اندازۀ خوشحالى آنها، بر محمّد غمناك هستيم؛ من از وقتى در اين جنگها داخل شدهام بر هلاك شدهاى بى تابى نكردهام آنچنانكه بر او بىتاب شدهام، وى پروردۀ من بود، و او را فرزند خود مىشمردم، و به من نيكوكارى مىكرد و فرزند براردم بود؛ پس بر مثل اين، محزون مىشويم و آن را براى خدا حساب مىكنيم].
و على به خاطر محمّد بن ابوبكر محزون شد تا به جايى كه آثار آن غم و اندوه در صورتش آشكار شد، و برخواست و براى مردم خطبه خواند و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «ألا إنَّ مصر قد افتتحها الفجرة اُولو الجور والظلم الّذين صدّوا عن سبيل اللّه وبغوا الإسلام عوجاً، ألا وإنَّ محمّد بن أبي بكر قد استشهد رحمه اللّه فعند اللّه نحتسبه. أما واللّه إن كان ما علمتُ لممّن ينتظر القضاء، ويعمل للجزاء، ويبغض شكل الفاجر، ويُحبّ هَدى المؤمن...»(3)[همانا بدكاران و صاحبان ظلم و جور كه از راه خدا روى مىگردانند، و مىخواهند راه اسلام را كج كنند، مصر را فتح كردند، همانا محمّد بن ابوبكر شهيد شد خدا او را رحمت كند و ما اين غم را براى خدا حساب مىكنيم. به خدا سوگند! چرا كه تا آنجا كه من مىدانم او از كسانى بود كه منتظر قضاى الهى بود، و براى جزاى الهى عمل مىكرد، و دشمن راه و روش بدكاران بود، وراه و روش مؤمنان را دوست داشت...].
و ابو عمر نوشته است: گفته مىشود: محمّد بن ابوبكر نزد عمرو عاص آورده شد و او را به قتل صبر كشت (وى را با قطع دست و پا زجركُش كرد).
امينى مىگويد: چنين كارهاى وحشتناك و ناگوارى، راههايى كوتاه و ميان بُر از كارهاى ننگين پسر عاصى و ياران وى و مايۀ خشنودى پسر هند جگرخوار است، كه از وقتى به حدّ رشد خود رسيدند مبالات و توجّهى نسبت به ريختن خونهاى پاك نداشتند، و به ويژه از وقتى كه در جنگ صفّين شركت كردند تا اينكه آتش بسيار تند و سوزانى را روشن كردند و پيوسته به خاطر شهوتهاى ننگين خود در خونهاى خوبان غوطهور بودند.
و فرض كن محمّد آنچنانكه گمان كردهاند با عثمان رفتار كرده است، ولى عجيب آن است كه خونخواه او كسى مانند معاويهاى باشد كه وقتى عثمان از او يارى خواست درنگ كرد تا عثمان كشته شد، و مانند عمرو عاص باشد كه از كشته شدن وى خوشحال شد و مىگفت: «أنا أبو عبداللّه قتلتُه وأنا بوادي السباع» [من ابو عبداللّه هستم او را كشتم در حالى كه در وادى السباع بودم]، و مىگفت: «أنا أبو عبداللّه إذا حككت قرحة نكأتها» [من ابو عبداللّه هستم كه وقتى زخمى را مىخارانم آن را خون مىاندازم]، و مىگفت: «أنا أبو عبداللّه قد يضرط العَيْر، والمكواة في النار» [من ابو عبداللّه هستم، گاه الاغ ضرطه مىدهد در حالى كه آهنى كه وسيلۀ داغ نهادن است در آتش مىباشد].
و همه عليه او شورش كرده بودند حتّى چوپانان در ميان گوسفندان خود در بالاى كوه(4).].
1) - محمّد بن ابوبكر برادر مادرى عبداللّه بن جعفر بن ابوطالب بود.
2) - مروج الذهب 2:39[428/2-429]؛ تاريخ ابن كثير 7:314[349/7، حوادث سال 38 ه].
3) - تاريخ طبرى 6:62[108/5، حوادث سال 38 ه]؛ كامل ابن اثير 3:155[414/2، حوادث سال 38 ه].
4) - ر. ك: تاريخ طبرى 5:108 و 203 [356/4، حوادث سال 35 ه؛ وص 558، حوادث سال 36 ه].
و چرا معاويه آن لشكر انبوه را به سوى عايشه نفرستاد كه صدايش را در بين گروههاى صحابه بلند كرده بود و مىگفت: «اقتلوا نعثلاً قتله اللّه فقد كفر» [پيرمرد احمق را بكشيد خدا او را بكشد همانا كافر شده است]، و از اين دست سخنان گزنده و نيشدار(1)!
و چرا معاويه آن لشكر انبوه را متوجّه طلحه و زبير نكرد كه دشمنترين مردم نسبت به عثمان بودند، و طلحه همان كسى بود كه در هنگام محاصرۀ عثمان آب را از او دريغ كرد، و مردم را از كفن و دفن وى منع نمود، و مانع شد كه در جايى غير از حشّ كوكب كه قبرستان يهوديان بود دفن شود، و امور ناگوار ديگرى كه تفصيل آن گذشت(2).
شهرستانى در «الملل و النحل» نوشته است(3):
اميران لشكر عثمان اين افراد بودند: معاويه كه فرماندار شام بود، و سعد بن ابى وقّاص كه فرماندار كوفه بود، و پس از او وليد بن عقبه آمد، و عبداللّه بن عامر كه فرماندار بصره بود، و عبداللّه بن ابو سرح كه فرماندار مصر بود، و همگى او را وانهادند و راندند تا آنچه مقدّر بود بر سرش آمد.
آرى، اينها او را كشتند ولى معاويه مىخواست تنها از دوستداران على عليه السلام تقاص بگيرد، و ريشه و اساس آنها را از زير هر سنگ و گلى بركند، و دربارۀ آنها هر قساوت و شقاوتى را آسان مىشمرد، و او و مخالفان على عليه السلام نيّت درستى نداشتند وگرنه خونى كه همۀ صحابه بر ريختن آن اجماع كردند، و عليه او با آيات قرآن حكيم احتجاج كردند - چنانكه تفصيل آن گذشت(4)چه حرمتى داشت؟! البتّه اگر تبعيّت اهل سنّت از صحابه و احتجاج به گفتار و رفتار آنها و عادل دانستن همۀ آنها، براساس ميلها و شهوتها نباشد كه به ادّعاى اجماع صحابه بر خلافت ابوبكر - كه در آنجا اجماعى نبود - احتجاج كنند، ولى به اجماع آنان بر كشتن عثمان احتجاج نكنند!
و فرض كن محمّد بن ابوبكر تنها قاتل عثمان بود كه بدون هيچ دليل و توجيهى او را كشت و بايد قصاص مىشد و در قصاص زندگى است، ولى آيا در دين اسلام قصاصى به اين صورت آمده كه قاتل را در شكم خر كنند سپس او را با آتش بسوزانند و سر او را در شهرها بگردانند؟! آيا اين دين اللّه است كه محمّد بن ابوبكر به آن معتقد بود؟! يا دين هُبل است خداى معاويه و پدرانش كه درخت ملعون در قرآن هستند؟!
(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ )(5)[ما داستان آنان را به حقّ براى تو بازگو مىكنيم].
(فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ )(6)[ولى به زودى خبر آنچه را به باد مسخره مىگرفتند، به آنان مىرسد؛ (و از نتايج كار خود، آگاه مىشوند)].
(إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّ لِلّهِ يَقُصُّ اَلْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ اَلْفاصِلِينَ )(7)[حكم و فرمان، تنها از آن خداست؛ حقّ را از باطل جدا مىكند؛ و او بهترين جداكننده (حقّ از باطل) است].
شايد تا به اينجا معاويه را شناختى و دانستى او كيست، و خلق و خو و روحيّات و ملكات او چگونه است، و اينكه
مردى مثل او تنها در جايى مىنشيند كه در آنجا عار وننگ و بدىها و شرور اقامت گزيده و وجود دارند، و اينكه هر فضيلتى كه روايان بدى به او چسباندهاند و قلمهاى مزدور براى او نوشتهاند، حديثى دروغ است كه هواها و شهوتها آن را آراسته است، و در بازار اعتبار هيچ ارزشى نداشته و در جايگاه حقّ راهى ندارد، پس گمان نيكى داشته باش و از اين خبر سؤال نكن.
آيا معاويه انجام دهندۀ آن گناهان بزرگ و جسارت كنندۀ بر خدا و اسلام و پيامبر و قرآن و سنّت تغيير ناپذير نمىباشد؟!
آيا او هتك كنندۀ حرمتهاى الهى، و كوچك كنندۀ قدر و منزلت اولياى الهى، و جارى كننده خونهاى پاك آنها، و عادت دارندۀ بر ظلم و ستم با كشتن انسانهاى بىگناه، نيست؟! (وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اَللّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً )(1)[و هر كس، فرد باايمانى را از روى عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است؛ در حالى كه جاودانه در آن مىماند؛ و خداوند بر او غضب مىكند؛ و او را از رحمتش دور مىسازد؛ و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است].
آيا او كسى نيست كه خدا و رسولش را دربارۀ مردان صالح امّت و صحابه عادل و تابعان نيكوكارِ آنها - كسانى كه ريختن خون آنها و بردن آبرو و احترام و ارزش آنها حرام بود - آزرده نمود؛ چرا كه آنها را به اعماق زندانها افكند، و از ميان خانهيشان تبعيد نمود، و كارى كرد كه آنها هماره در ترس و وحشت زندگى كنند؟! (إِنَّ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّهُ فِي اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً * وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(2)[آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مىدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خواركنندهاى آماده كرده است. و آنان كه مردان و زنان با ايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند؛ بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند].
آيا او كسى نيست كه رسول خدا را دربارۀ اهل بيتش آزرد، و عليه برادر وجان و خليفۀ به حقّ او جنگ بر پا كرد، در حالى كه واجب بود در برابر او سر تسليم فرود آورد و در پى رضايت او باشد؟! (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اَللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ )(3)[و آنها كه رسول خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناكى دارند!].
آيا او كسى نبود كه حرمت رسول اعظم را دربارۀ خويشاوندانش رعايت نكرد، و آن حرمت را با دشنام به پدرِ فرزندان پيامبر، و امر كردن جامعه دينى به آن جرم بزرگ، و سنّت قرار دادن آن، و نسبتهاى ناروا و دروغ دادن به كسى كه خداى جليل او را تطهير كرده، كوچك و تحقير نمود؟!
آيا او نخستين سبقت گيرندۀ به گناهان فراوان و ننگ آور نبود؟!
نخستين خليفهاى كه شراب فروخت و خورد! در حالى كه شراب و نوشنده آن و خريدار و فروشنده آن به شدّت لعن شدهاند.
نخستين كسى كه كارهاى ناپسند را در جامعۀ اسلامى پراكند! (إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيا وَ اَلْآخِرَةِ وَ اَللّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ )(4)[كسانى كه دوست دارند زشتيها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكى براى آنان در دنيا و آخرت است؛ و خداوند مىداند و شما نمىدانيد].
نخستين كسى كه ربا را حلال كرد و خورد! در حالى كه خدا خريد و فروش را حلال، و ربا را حرام كرده است؛9.
(اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ اَلرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاّ كَما يَقُومُ اَلَّذِي يَتَخَبَّطُهُ اَلشَّيْطانُ مِنَ اَلْمَسِّ )(1)[كسانى كه ربا مىخورند، (در قيامت) برنمىخيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان، ديوانه شده (و نمىتواند تعادل خود را حفظ كند؛ گاهى زمين مىخورد، و گاهى به پا مىخيزد] و ربا خوار و ربا دهنده در زبان پيامبر صلى الله عليه و آله ملعون هستند.
نخستين كسى كه براى پاسداشتِ بدعت پسر عمويش نماز را در سفر تمام خواند!
نخستين كسى كه اذان گفتن در نماز عيد فطر و قربان را بدعت نهاد!
نخستين كسى كه براى زنده كردن عقيدۀ عثمان، ازدواج همزمان با دو خواهر را جايز مىدانست!
نخستين كسى كه سنّت در ديات را تغيير داد و چيزى را در آن داخل كرد كه جزء آن نبود!
نخستين كسى كه تكبير در نمازها هنگام هر خم و راست شدن را ترك كرد در حالى كه سنّتى ثابت بود!
نخستين كسى كه به خاطر مخالفت با اميرالمؤمنين على عليه السلام كه به سنّت خدا و رسولش عمل مىكرد، لبّيك گفتن را ترك كرد و به ترك آن امر نمود!
نخستين كسى كه براى شنواندن دشنام دادن به على عليه السلام به مردم، خطبه را بر نمازِ عيد مقدّم كرد! در حالى كه در حديث صحيح از پيامبر اسلام رسيده است: «من سبّ عليّاً فقد سبّه، ومن سبّه فقد سبّ اللّه» [هر كس على را دشنام دهد به پيامبر دشنام داده است، و هر كس پيامبر را دشنام دهد خدا را دشنام داده است].
نخستين كسى كه خدا را با ترك حدود و بر پانداشتن سنّت او معصيت كرد! (وَ مَنْ يَعْصِ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِيها وَ لَهُ عَذابٌ مُهِينٌ )(2)[و آن كس كه نافرمانى خدا و پيامبرش را كُند و از مرزهاى او تجاوز نمايد، او را در آتشى وارد مىكند كه جاودانه در آن خواهد ماند؛ و براى او مجازات خواركنندهاى است].
نخستين كسى كه حكم زناكار را نقض نمود، و راه و روش جاهليّت را زنده كرد، و با دين محمّد صلى الله عليه و آله مخالفت كرد! در حالى كه: «الولد للفراش وللعاهر الحَجر» [فرزند از آنِ شوهر است و زناكار سنگسار مىشود].
نخستين كسى كه انگشتر به دست چپ كرد! و مروانيان(3)اين سنّت را در پيش گرفتند، تا اينكه سفّاح به دست راست منتقل كرد، و تا زمان رشيد همينگونه بود و او به دست چپ برگرداند(4).
نخستين كسى كه دشنام به على عليه السلام را سنّت كرد، و در قنوت نماز او را لعن مىكرد، و آن را در ميان جانشينان خود كه نماز را ضايع مىكردند و از شهوتها پيروى مىنمودند، سنّت قرار داد، و خطبههاى منابر را با اين بدعت ننگ آور سياه كرد!
نخستين كسى كه بر امام زمانش ستم كرد و با او جنگيد و گروه زيادى از صالحان صحابه و رزم آوران بدر و اهل بيعت شجره كه خدا از آنها راضى بود و آنها نيز از خدا راضى بودند، را كشت!
نخستين كسى كه براى جعل حديث و تحريف قرآن و كلمۀ طيّبۀ آن از جايگاههايش، اموالى را عطا كرد!
نخستين كسى كه بيزارى جستن از على عليه السلام را بر بيعت كنندگانِ با وى در خلافتِ ظالمانه يا در پادشاهى مستبدّانهاش، شرط كرد!
نخستين كسى كه سر صحابى عادل عمرو بن حمق به سوى او حمل شد و در شهرها گردانده شد!
نخستين كسى كه صحابۀ عادلِ صدر اسلام و تابعان نيكوكار آنها كه از بزرگان و عبادت كنندگان امّت بودند، را تنها به].
دليل محبّت آنها به آقاى عترت كشت، در حالى كه خداوند موالات او را مزد رسالت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله قرار داده است!
نخستين كسى كه زنانِ دوستداران اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله را كشت، و كودكان آنها را سر بريد، و اموال آنها را غارت كرد، و كشته شدگان آنها را مُثله نمود، و جمع آنها را متفرّق ساخت، و ريشه و بنياد آنها را بركند، و از ميان خانههايشان تبعيد نمود، و آنها را در زير هر سنگ و گلى هلاك كرد!
نخستين كسى كه مردمِ زير دست او، وى را به بازى گرفتند و عمل به گواهىهاى دروغ را سنّت كرد، و افراد شرور و گمراهان و ستمگران را بر صالحان امّت محمّد صلى الله عليه و آله مسلّط نمود!
نخستين كسى كه خواست منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله را از مدينه مشرّفه به شام منتقل كند! و چون منبر را حركت داد خورشيد خسوف كرد پس آن را رها نمود(1).
نخستين كسى كه خلافت اسلامى را به پادشاهى و سلطنت بد تبديل كرد!
نخستين كسى كه در اسلام با پوشيدن لباس حرير و ديبا (ابريشم)، پادشاهى و تكبّر و گردنكشى نمود، و در ظرفهاى طلا و نقره نوشيد، و بر زينهاى زينت شده به طلا و نقره سوار شد!
نخستين كسى كه به غنا گوش داد و با آن به طرب و رقص و آوازخوانى پرداخت، و براى آن پول داد و بذل و بخشش كرد، در حالى كه خود را اميرالمؤمنين مىپنداشت!
نخستين كسى كه دين خدا را با جانشين كردن تولۀ زناكارِ لااُبالى و تارك الصلاةِ خود هتك نمود!
نخستين كسى كه به شهر پيامبر صلى الله عليه و آله حرم امن الهى حمله كرد و اهل آن را به وحشت انداخت و حرمت آن مكان مقدّس را رعايت نكرد!
و جرمها و گناهان بزرگ ديگرى كه اين مرد را سبقت گيرنده و نخستين فرد در انجام آنها مىيابى(2).
آيا درست است كه براى چنين طغيانگرى كلمۀ مدحى از پيامبر صادر شده باشد؟! يا از پيامبرِ عدالت و حقّ و راستى سخنى كه ستايش وى را به وهم اندازد (و از آن بوى ستايش وى بيايد)، وارد شده باشد؟!
هرگز اين مطلب ممكن نيست؛ بلكه پيامبر عظيم بزرگترين كسى است كه اين انسان و جرمهاى او را دشمن مىدارد، واين مرد سرسختترين دشمنان پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان جاهليّت و اسلام بود. و اگر پيامبر حتّى يك كلمه در مدح او بگويد - و او از اين كار به دور است - همانا بزرگترين ترويج باطل و اهل آن، و روشنترين رخصت در معصيت، و آشكارترين اهانت به دين است.
عبداللّه بن احمد بن حنبل مىگويد:
«سألتُ أبي عن عليّ ومعاوية؛ فقال: إعلم أنَّ عليّاً كان كثير الأعداء، ففتّش له أعداؤه عيباً فلم يجدوا فجاؤوا إلى رجل قد حاربه وقاتله فأطروه كيداً منهم لعليّ»(3)[از پدرم دربارۀ على و معاويه پرسيدم؛ گفت: بدان على داراى دشمنان فراوان بود و دشمنانش جست و جو كردند تا عيبى براى او پيدا كنند ولى پيدا نكردند پس به سوى مردى آمدند كه با على جنگيد و به خاطر دشمنى با على، آن مرد را ستودند].
و حاكم مىگويد:
از ابو العبّاس محمّد بن يعقوب بن يوسف شنيدم كه گفت: از پدرم شنيدم كه گفت: از اسحاق بن ابراهيم].
حنظلى شنيدم كه گفت: «لا يصحّ في فضل معاوية حديثٌ»(1)[هيچ حديثى در فضيلت معاويه صحيح نيست].
و چون بخارى حديث صحيحى در فضايل معاويه نيافته، در «صحيح» خود هنگام شمردن مناقب صحابه نوشته است: «باب ذكر معاويه رضى الله عنه(2)»، (و نگفته: باب مناقب يا فضايل معاويه)؛ و ابن حجر در «فتح الباري»(3)نوشته است:
بخارى با اين سخن اشاره به جعلى بودن فضايل معاويه و اصل و اساس نداشتن آنها مىكند. و دربارۀ فضايل معاويه احاديث زيادى نقل شده كه سند هيچ يك از آنها صحيح نيست، و اسحاق بن راهويه و نسائى و ديگران به اين مطلب يقين پيدا كردهاند.
و امّا مسلم و ابن ماجه چون حديث قابل توجهى در فضايل معاويه پيدا نكردهاند، در هنگام شمردن مناقب صحابه در كتاب صحيح و سنن خود از نام بردن او چشم پوشى كردهاند. و ترمذى(4)تنها اين حديث را ذكر كرده است: «أللّهمّ اجعله هادياً مهديّاً واهدِ به» [خدايا او را هدايتگر و هدايت شده قرار ده، و به وسيله او هدايت كن]؛ و سپس نوشته است:
«اين حديث حسن است امّا غريب و نامأنوس». و ما تو را بر بطلان آن آگاه ساختيم(5). و نيز حديث: «أللّهمّ اهد به» [خدايا به وسيلۀ او هدايت كن] را ذكر كرده و خود او به خاطر وجود عمرو بن واقد دمشقى - عمرو يكى از دروغگويان است(6)- در سند آن، حديث را ضعيف دانسته است؛ بنابراين كتب صحاح و سُنَن از رواياتى كه روايان بدى دربارۀ فضيلت اين مرد بافتهاند، خالى است.
وحافظ نسائى صاحب سُنَن به دمشق وارد شد و اهل آن از او خواستند حديثى در فضيلت معاويه بگويد پس گفت: «أما يكفي معاوية أن يذهب رأساً برأس حتّى يروى له فضائل؟!» [آيا سر به سر براى معاويه كافى نيست (كه نه به ضرر او چيزى بگوييم و نه به نفعش) و انتظار داريد كه براى او فضيلت هم ذكر كنيم؟!]؛ پس بلند شدند و به بيضههايش زدند و او را از مسجد جامع بيرون انداختند؛ پس گفت: «مرا به سوى مكّه ببريد»؛ و او را در حالى كه مريض بود بيرون بردند و در مكّه كشته و شهيد شد(7).
و ابن تيميّه در «منهاج» خود نوشته است(8):
«طائفةٌ وضعوا لمعاوية فضائل ورووا أحاديث عن النبيّ صلى الله عليه و آله في ذلك كلّها كذبٌ» [گروهى دربارۀ معاويه فضايلى جعل كرده و رواياتى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند كه همگى دروغ است].
و فيروز آبادى در خاتمه كتابش «سفر السعاده»، و عجلونى در «كشف الخفاء»(9)نوشتهاند:
«باب فضائل معاوية ليس فيه حديثٌ صحيح» [در باب فضايل معاويه حديث صحيحى نيامده است].
و عينى در «عمدة القاري» نوشته است(10):
«فإن قلت: قد ورد في فضله يعني معاوية أحاديث كثيرة. قلت: نعم، ولكن ليس فيها حديث صحيح يصحُّ من طرق الإسناد. نصَّ عليه إسحاق بن راهويه والنسائي وغيرهما؛ فلذلك قال - يعني البخاري -: باب ذكر معاوية، ولم يقل:
فضيلة ولا منقبة» [اگر بگويى: دربارۀ فضيلت معاويه احاديث زيادى نقل شده است، مىگويم: آرى، امّا در ميان].
1) - اللآلئ المصنوعة 1:220[424/1]؛ فتح الباري 7:83[104/7].
2) - صحيح بخارى [1373/3، باب 28].
3) - فتح البارى 7:83[104/7].
4) - سنن ترمذى [645/5، ح 3842، 3843].
5) - در ص 1168 از اين كتاب.
6) - نگاه كن: ميزان الاعتدال 2:302[291/3، شمارۀ 6465].
7) - تاريخ ابن كثير 11:124[140/11، حوادث سال 303 ه].
8) - منهاج السنّة 2:207.
9) - كشف الخفاء: 420 [420/2].
10) - عمدة القاري [249/16، شمارۀ 254].
آنها حتّى يك حديث صحيح و با سند صحيح، وجود ندارد. و اسحاق بن راهويه و نسائى و ديگران، بر اين مطلب تصريح كردهاند؛ از اين رو بخارى نوشته است: باب ذكر معاويه، و ننوشته است: باب فضيلت و منقبت معاويه].
و شوكانى در «الفوائد المجموعة» نوشته است(1):
«اتّفق الحفّاظ على أنّه لم يصحّ في فضل معاوية حديثٌ» [حافظان اتّفاق نظر دارند كه هيچ حديثى دربارۀ فضيلت معاويه صحيح نيست].
آرى، غلوّ در دوست داشتن اين مرد، فضيلتهاى دروغى براى او جعل كرده است كه جدّاً از ساحت پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله بعيد است كه چيزى از آنها را فرموده باشد، بلكه دست جعل، اين فضايل را براى او درست كرد بر همان منوال كه براى بقيّۀ خلفا بافت، مناقبى كه از آنها بر پيشانى انسانيّت عرق شرمندگى جارى مىشود. و محمّد بن عبد الواحد ابو عمر غلامِ ثعلب، كتابى در فضايل اين انسانى كه ردايش پر از رذائل مىباشد، نگاشته است.
ابن حجر در «لسان الميزان» نوشته است(2):
اسحاق بن محمّد سوسى همان نادانى است كه احاديث جعلى دروغ و زشتى را دربارۀ فضايل معاويه نقل كرده، و عبيداللّه سقطى از او نقل كرده است؛ پس عبيداللّه يا شيخ او متّهم به (جعل) اين احاديث هستند.
و ما در اينجا احاديثى پراكنده از مجموع احاديث دروغى كه دست گناهكار وضع و جعل دربارۀ مناقب اين مرد، آفريده و به دروغ به پيامبر نسبت داده شده، را گرد مىآوريم اعمّ از احاديثى كه پيش از اين به آنها اشاره شد، و احاديثى كه تا به حال ذكر نكردهايم، و آنها را در برابر خوانندۀ هوشيار و آزادانديش قرار مىدهيم، تا او خود به حقّ داورى كند، و از خداوند يارى مىطلبم؛ آن احاديث از اين قرارند:
1 - از جابر نقل شده است: «إنَّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله استشار جبريل في استكتاب معاوية فقال: استكتبه فإنّه أمين» [همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ كاتب قرار دادن معاويه با جبرئيل مشورت كرد پس جبرئيل گفت: او را كاتب قرار داده كه فرد امينى است](3).
2 - در حديث مرفوعى از انس نقل شده است: «الاُمناء سبعة: اللوح والقلم وإسرافيل وميكائيل وجبريل ومحمّد ومعاوية»(4)[افراد امين هفت نفرند: لوح و قلم و اسرافيل و ميكائيل و جبرئيل و محمّد و معاويه].
3 - در حديث مرفوعى از واثله نقل شده است: «إنّ اللّه ائتمن على وحيه جبريل وأنا ومعاوية، وكاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه وائتمانه على كلام ربّي، يغفر اللّه لمعاوية ذنوبه، ووقاه حسابه، وعلّمه كتابه، وجعله هادياً مهديّاً وهدى به»(5)[همانا خداوند، جبرئيل و من و معاويه را امينِ وحى خود قرار داده است، و نزديك بود معاويه به خاطر علم فراوان و امين بودن وى بر كلام پروردگارم به عنوان پيامبر مبعوث شود، خدا گناهان معاويه را بخشيد، و او را از حسابش حفظ كرد، و كتاب خود را به او آموخت، و او را هدايتگرِ هدايت شده قرار داد و به وسيلۀ او هدايت كرد].
4 - از سعد نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به معاويه فرمود: «إنَّه يُحشر وعليه حلّةٌ من نورٍ ظاهرها من الرحمة، وباطنها منت.
1) - الفوائد المجموعة في الأحاديث الموضوعة: [ص 423، ح 162].
2) - لسان الميزان 1:374[416/1، شمارۀ 1165].
3) - اين حديث را ابن عساكر در تاريخ خود [مختصر تاريخ دمشق 403/24] نقل كرده، و ابن كثير در البداية والنهاية 5:354[276/5، حوادث سال 11 ه] آن را ضعيف دانسته است.
4) - ابن كثير اين حديث را در تاريخ خود 8:120[128/8] ذكر كرده و نوشته است: «از هيچ يك از طُرُقِ آن، صحيح نيست».
5) - ر. ك: آنچه در ص 469-470 از اين كتاب گذشت.
الرضا، يفتخر بها في الجمع لكتابة الوحي»(1)[معاويه محشور مىشود در حالى كه لباسى از نور بر اوست كه ظاهر آن از رحمت و باطن آن رضايت است، و در ميان جمع به آن لباس افتخار مىكند به خاطر نوشتن وحى].
5 - از عبداللّه بن عمر در حديث مرفوعى نقل شده است: «الآن يطلع عليكم رجلٌ من أهل الجنّة، فطلع معاوية فقال: أنت يا معاوية منّي وأنا منك، لتزاحمني على باب الجنّة كهاتين وأشار بإصبعيه»(2)[اكنون مردى از اهل بهشت بر شما نمودار مىشود، پس معاويه نمودار شد آنگاه پيامبر فرمود: اى معاويه! تو از من هستى و من از تو هستم، تو بر در بهشت مانند اين دو - و با دو انگشتش اشاره كرد - جا را بر من تنگ مىكند و به من فشار مىآورد].
6 - بخارى در تاريخ خود(3)از اسحاق بن يزيد از محمّد بن مبارك صورى از صدقة بن خالد از وحشى بن حرب بن وحشى از پدرش از جدّش نقل كرده است: كان معاوية ردف النبىّ صلى الله عليه و آله فقال: يا معاوية! ما يليني منك؟! قال: بطني. قال صلى الله عليه و آله:
«اللّهمّ املأه علماً وحلماً» [معاويه پشت سر رسول خدا صلى الله عليه و آله سوار بر مركب بود پس فرمود: اى معاويه! چه چيز از تو پشت من قرار دارد؟ گفت: شكم من. فرمود: «خدايا آن را از علم و بردبارى پر كن»].
امينى مىگويد: اگر اين روايت نزد بخارى اعتبارى هر چند اندك داشت حتماً آن را در صحيح خود نقل مىكرد، و باب ذكر معاويه را از هر گونه فضيلت و منقبتى خالى نمىگذاشت، و او مىداند كه معاويه با تمام وجود از دانش و بردبارى خالى است؛ پس بخارى كه معاويه را با جهل وخشم هلاك كننده مىشناسد چگونه اين روايت را تصديق مىكند؟!
و اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ مردى نفرين مىكرد كه شكمش از دانش و بردبارى خالى شود، آيا غير از شكم معاويه خواهد بود؟! كدام عمل اين مرد در آمد و شد و ورود و خروجش در امور خبر از اين دو ويژگى مىدهد؟ و در اين دو ويژگى چه تفاوتى بين جاهليّت مبغوض وى و اسلام تاريكش وجود دارد؟!
پس اگر از عبادة بن صامت - آن صحابى بزرگ - دربارۀ دانش معاويه بپرسى به فرد خبرهاى رجوع كردهاى كه به تو مىگويد: «إنَّ اُمّه هند أعلم منه»(4)[مادرش هند از او داناتر است].
و اگر از شريك دربارۀ بردبارى معاويه بپرسى مىشنوى كه مىگويد: «ليس بحليم مَنْ سفه الحقَّ وقاتَلَ عليّاً»(5)[كسى كه حقّ را نمىفهمد و آن را سبك و بىمقدار مىشمارد، و با على مىجنگد، بردبار نيست].
و اُمّ المؤمنين عايشه مىگويد: بردباريش كجا بود وقتى حُجر و يارانش را كشت؟ واى بر او از حجر و يارانش.
وقتى نزد شريك معاويه را به بردبارى ياد كردند گفت: «هل كان معاوية إلّامعدن السفه؟! واللّه لقد أتاه قتل أمير المؤمنين وكان متّكئاً فاستوى جالساً ثمّ قال: يا جارية غنّيني فاليوم قرّت عيني» [آيا معاويه چيزى جز كانون سفاهت بود؟ به خدا سوگند خبر كشته شدن اميرالمؤمنين درحالىكه تكيه داده بود به وى رسيد، پس نشست وگفت: اى كنيز برايم غنا بخوان كه امروز چشمم روشن شد].
و كنيز اين شعر را سرود:
ألا أبلغ معاوية بن حربٍ فلا قرّت عيون الشامتينا
أفي شهر الصيام فجعتمونا بخير الناس طرّاً أجمعينا].
1) - ذهبى اين روايت را از دروغهاى محمّد بن حسن دروغگو ذكر كرده است [ميزان الاعتدال 3:516، شمارۀ 7390].
2) - ميزان الاعتدال 2:133[623/2، شمارۀ 5085].
3) - التاريخ الكبير، بخارى: 4، قسم 2، ص 180. و ذهبى اين روايت را در ميزان الاعتدال 3:268[331/4، شمارۀ 9339] نقل كرده است.
4) - تاريخ ابن عساكر 7:210[195/26، شمارۀ 3071؛ مختصر تاريخ دمشق 306/11].
5) - تاريخ ابن كثير 8:130[139/8، حوادث سال 60 ه].
قتلتم خيرَ من ركب المطايا وأفضلهم ومن ركب السفينا
[به معاويه بن حرب خبر رسان و چشمان كسانى كه ما را شماتت مىكنند (\در گرفتارى ما اظهار شادى مىكنند) روشن مباد. آيا در ماه روزه ما را دردمندِ كسى كه بهتر از همۀ مردم بود نموديد. بهترين و با فضيلتترين كسى كه بر مركبها و بر كشتيها سوار شد را كشتيد].
پس معاويه عمود آهنينى كه در برابرش قرار داشت را بلند كرد و به سر كنيز زد و مغزش را متلاشى ساخت. حال بردبارى وى در آن روز كجا بود(1)؟!
و حديث مورد اتّفاقى كه دربارۀ شكم معاويه وارد شده اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را نفرين كرد و فرمود: «لا أشبع اللّه بطنه» [خدا شكمش را سير نكند]، و امّا احاديث ديگر دروغ است و به آن توجّهى نمىشود.
7 - از خارجة بن زيد از پدرش در حديث مرفوعى نقل شده است: «يا اُمَّ حبيبة! للّهأشدّ حبّاً لمعاوية منك كأنّي أراه على رفارف الجنّة»(2)[اى اُمّ حبيبه! خداوند معاويه را بيش از تو دوست دارد گويا او را بر تختهاى بهشت مىبينم]. ذهبى نوشته است:
اين روايت دروغ است، و محمّد بن رجاء متّهم به جعل آن است.
8 - عقيلى(3)از طريق بشر بن بشّار سمسار، از عبداللّه بن بكّار مقرى از اولاد ابوموسى اشعرى، از پدرش از جدّش از ابوموسى رضى الله عنه نقل كرده است: «دخل النبيّ صلى الله عليه و آله على اُمّ حبيبة ورأس معاوية في حجرها فقال لها: أتحبِّينه؟ قالت: ومالي لا اُحبّ أخي؟ قال: فإنّ اللّه ورسوله يحبّانه» [پيامبر صلى الله عليه و آله بر امّ حبيبه داخل شد در حالى كه سر معاويه بر دامان او بود پس به او فرمود: آيا او را دوست دارى؟ گفت: چرا برادرم را دوست نداشته باشم؟ فرمود: همانا خدا و رسولش او را دوست دارند].
عقيلى نوشته است: «نسب عبداللّه بن بكّار مجهول است و روايتش حفظ و نقل شده است». و ذهبى در «ميزان» نوشته است: «اين روايت صحيح نيست»(4).
9 - احمد(5)و مسلم و حاكم و غير اينها از طريق ابن عبّاس نقل كردهاند كه گفت: «كنتُ ألعبُ مع الغلمان فإذا رسول اللّه صلى الله عليه و آله قد جاء فقلتُ: ما جاء إلّاإليَّ، فاختبأت على باب فجاءني فخطاني خطاة أو خطاتين ثمّ قال: «اذهب فادعُ لي معاوية». قال:
فذهبتُ فدعوتُه له فقيل: إنّه يأكل. فأتيتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله فقلتُ: إنّه يأكل؛ فقال: «إذهب فادعه». فأتيته الثانية فقيل: إنّه يأكل فأخبرته. فقال في الثالثة: «لا أشبع اللّه بطنه». قال: فما شبع بعدها» [من با كودكان بازى مىكردم كه ناگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد پس گفتم: نيامده است مگر به سوى من. پس پشت درِ خانهاى مخفى شدم، پس به سوى من آمد و يك يا دو گام مرا به قدم برداشتن واداشت(6)سپس گفت: «برو و معاويه را به سوى من فرا خوان». پس رفتم و او راخواندم، گفته شد: او در حال خوردن است. پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدم و گفتم: او در حال خوردن بود؛ فرمود: «برو و او را بخوان». بار دوم آمدم و گفته شد: او در حال خوردن است پس به پيامبر خبر دادم. تا آنكه در مرتبه سوم فرمود: «خداوند شكم او را سير نكند»].
راوى مىگويد: معاويه پس از آن سير نشد(7).].
1) - اين قضيه را راغب در محاضرات خود كه خطّى و موجود است آورده، و در تشييد المطاعن 2:409 به همين صورت از اين كتاب نقل شده است، امّا دست امانتدار چاپ، اين قضيّه را با احاديثى كه راجع به معاويه است در اين كتاب تحريف كرده است. ر. ك: 2:214 از محاضرات و آن را با نسخۀ خطّى مقابله كن.
2) - ميزان الاعتدال 3:56[545/3، شمارۀ 7517].
3) - الضعفاء الكبير [237/2، شمارۀ 789].
4) - ميزان الاعتدال 2:26[398/2، شمارۀ 4229]؛ لسان الميزان 3:263[328/3، شمارۀ 4502].
5) - مسند احمد [551/1، شمارۀ 3094].
6) - [در صحيح مسلم و مسند احمد آمده است: «فحطاني حطأة»، و بدين معناست: با كف دست خود به ميان دو كتف من زد].
7) - صحيح مسلم 8:27[172/5، ح 96-97، كتاب البرّ والصلة والآداب]؛ تاريخ ابن كثير 8:119[127/8-128، حوادث سال 60 ه].
ابن كثير اين حديث را جزء فضايل معاويه برشمرده و نوشته است:
معاويه با اين دعا در دنيا و آخرتش بهرهمند شد:
امّا در دنيا: وقتى در شام امير شد در هر روز هفت مرتبه غذا مىخورد و برايش كاسهاى بزرگ كه در آن گوشت فراوان و پياز بود آورده مىشد و از آن مىخورد، و در روز هفت بار غذاى گوشتى مىخورد و شيرينى و ميوه به مقدار فراوان مىخورد و مىگفت: سوگند به خدا سير نمىشوم، تنها خسته مىشوم، و اين، نعمت و معدهاى است كه همۀ پادشاهان راغب آن هستند.
و امّا در آخرت: همانا مسلم به دنبال اين حديث، روايتى را كه بخارى(1)و غير اين دو از چند طريق از گروهى از صحابه نقل كردهاند را آورده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اللّهمّ إنّما أنا بشرٌ فأيّما عبد سببتُه أو جلدتُه أو دعوتُ عليه وليس لذلك أهلا فاجعل ذلك كفّارة وقُربة تقرّبه بها عندك يوم القيامة» [خدايا من انسان هستم پس به هر بندهاى دشنام دادم يا به او تازيانه زدم يا او را نفرين كردم و مستحقّ اينها نبود، اينها را كفّاره و مايۀ تقرّب او قرار ده كه در روز قيامت بهخاطر اينها او را به خود نزديك كنى]. پس مسلم از حديث اوّل واين حديث فضيلتى براى معاويه درست كرده است، وغير از اين فضيلت، فضيلت ديگرى براى معاويه ذكر نكرده است(2).
امينى مىگويد: در اينجا سخن گفتن پيرامون پرسش از اين كسى كه از پسر هند دفاع مىكند و براى او فضيلتى مركّب از رذيلهاى كه معاويه داشته، و روايت دروغى كه بر پيامبر اقدس افترا زدهاند، مىتراشد، سخت است [و نمىدانم] آيا آنچه نفع دارد را از آنچه ضرر دارد تشخيص مىدهد كه مىگويد معاويه با اين دعا در دنيا و آخرتش بهرهمند شد؟! و آيا حدود انسانيّت و كمال نفس را مىشناسد؟!
گمان نمىكنم، وگرنه نمىگفت آنچه معاويه به آن راغب بوده و پنداشته همۀ پادشاهان به آن راغب هستند - يعنى پرخورى و قوّت معده تا اين اندازۀ مبغوض كه مساوى با مرز حيوانات است - نعمتى از نعمتهاى الهى است كه به بركت دعاى پيامبر معصوم صلى الله عليه و آله به او داده شده، و از سعادت زندگى چيزى جز پر كردن معدۀ تهى و انبان خالى نمىدانست، در حالى (بنابر روايتى) انسان ظرفى را پر نمىكند كه بدتر از شكمش باشد، و براى فرزند آدم چند لقمهاى كه كمر او را راست نگه دارد (وبه او قوّت دهد) كفايت مىكند، و اگر چارهاى نيست پس يك سومِ معده براى غذا، و يك سوم براى نوشيدنى و يك سوم براى نفس كشيدن است(3): «وما ملأ آدميٌّ وعاءً شرّاً من بطنه، يحسب ابن آدم أكلات يقمن صلبه، فإن كان لا محالة فثلثٌ لطعامه، وثلثٌ لشرابه، وثلثٌ لنفسه» .
وانگهى، آنچه از لابهلاى روايات و خصوصيّات اين مقام روشن مىشود اين است كه: اين مورد، مورد عذاب است نه رحمت، و سخن پيامبر، نفرين است نه دعا، و ابن كثير هر چه خود را جهت توجيه اين روايت به تكلّف و سختى اندازد فايدهاى ندارد؛ همانا ابوذر غفارى بر اين مرد طعنه زد و گفت: «لعنك رسول اللّه ودعا عليك مرّات أن لا تشبع»(4)[رسول خدا تو را لعن كرد و چند بار تو را نفرين نمود كه سير نشوى]. و اين عيب و نقص از او مشهور شد و به عنوان ضرب المثل در آمد و دربارۀ آن گفته شد:
وصاحبٌ لي بطنه كالهاويه كأنَّ في أحشائه معاويه
[من رفيقى دارم كه شكمش مثل دوزخ است، گويا در رودههايش معاويه است].].
1) - صحيح بخارى [2339/5، ح 6000].
2) - البداية والنهاية [127/8-128، حوادث سال 60 ه].
3) - از آنجا كه گفتيم: «و انسان ظرفى را پر نمىكند... تا آخر» را احمد [در مسند خود 117/5، ح 16735]، و ترمذى [در سنن خود 509/4، ح 2380]، وابنماجه [در سنن خود 1111/2، ح 3349]، و حاكم [در المستدرك على الصحيحين 367/4، ح 7945] به صورت مرفوع از رسول اللّه صلى الله عليه و آله نقل كردهاند آن گونه كه در الجامع الصغير [526/2، ح 8117] آمده است.
4) - ر. ك: شرح نهج البلاغة ابن أبى الحديد [255/8، خطبۀ 130].
و حديث مسلم(1)
أللّهمّ إنّي اتّخذ عندك عهداً لن تخلفنيه، فإنّما أنا بشر فأيّ المؤمنين آذيتُه، شتمتُه، لعنتُه، جلدتُه فاجعلها له صلاة وزكاة وقربة تقرّبه بها إليك يوم القيامة.
أللّهمّ إنّ محمّداً بشر يغضب كما يغضب البشر وإنّي قد اتّخذتُ عندك عهداً لن تخلفنيه، فأيّما مؤمن آذيتُه أو سببتُه أو جلدتُه فاجعلها له كفّارة وقربة تقرّبه بها إليك يوم القيامة.
إنّما أنا بشر وإنّي اشترطتُ على ربّي عزَّ وجلَّ أيّ عبد من المسلمين سببتُه أو شتمتُه أن يكون ذلك له زكاة وأجراً.
إنّي اشترطتُ على ربّي فقلت: إنّما أنا بشر أرضى كما يرضى البشر، وأغضب كما يغضب البشر، فإيّما أحد دعوتُ عليه من اُمّتي بدعوة ليس لها بأهل أن يجعلها له طهوراً وزكاة وقربة يقرّبه بها منه يوم القيامة» [خدايا من انسان هستم پس هر كدام از مسلمانان را كه دشنام دادم يا لعن كردم يا تازيانه زدم اينها را براى او مايۀ رشد و رحمت قرار ده!
خدايا من نزد تو عهدى مىگيرم كه هرگز بر خلاف آن عمل نكنى همانا من انسان هستم پس هر كدام از مؤمنان را كه اذيّت كردم، دشنام دادم، لعن كردم، و تازيانه زدم اينها را براى او درود و مايۀ رشد و تقرّب قرار ده كه در روز قيامت به وسيلۀ اينها او را به خود نزديك كنى!
خدايا همانا محمّد انسانى است كه مانند ديگران خشمگين مىشود و من نزد تو عهدى گرفتهام كه هرگز بر خلاف آن عمل نكنى؛ پس هر مؤمنى را كه آزردم يا دشنام دادم و يا تازيانه زدم اينها را كفّارۀ او و مايه تقرّب او قرار ده كه به وسيلۀ آنها در روز قيامت او را به خود نزديك كنى. همانا من انسان هستم و بر پرودگار عزّوجلّ خود شرط كردهام كه هر بندهاى از مسلمانان را كه دشنام دادم اين براى او مايۀ رشد و اجر باشد.
من بر پروردگار خود شرط كردم و گفتم: من انسانى هستم كه مانند ديگران راضى و خشمگين مىشوم پس هر كس از امّت خود را نفرينى كردم كه شايسته او نبود اين نفرين را مايه پاكى و رشد و تقرّب او قرار دهد و به وسيلۀ آن در روز قيامت او را به خود نزديك كند]. اينها، الفاظ حديث مسلم در صحيح خود 8:24-27[168/5-170، ح 88-95] است. 2 - أحزاب: 58.
كه نشانههاى جعل در آن آشكار است، براى اين هدف و به منظور توجيه طعن و لعن و دشنام و تازيانه و نفرين پيامبر بر كسانى كه مستحق اينها بودهاند، جعل و وضع شده است. و براى دفاع از اولياى شيطان كه در رأس آنها پسر ابوسفيان قرار دارد، و منع از بدگويى دربارۀ آنها و عيبجويى از آنها به خاطر اقتدا نمودن به رسول خدا صلى الله عليه و آله، سخنان بدون دليل و عجيبى در دلالت الفاظ و نصوص بافتهاند؛ مثل اينكه گفتهاند: اين سخن بدون قصد و نيّت، يا از روى خواستههاى نفسانى بشرى، از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شده است! و اين انسانهاى نادان و ساده لوح غافل ماندهاند از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله هرگز از روى هوى و هوس سخن نمىگويد و آنچه مىگويد و انجام مىدهد تنها وحيى است كه نازل مىشود، و او داراى اخلاقى بزرگ است، و در كتابى كه از جانب پروردگارش آورده آيۀ: (وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً )(2)[و آنان كه مردان و زنان باايمان را به خاطر كارى كه انجام ندادهاند آزار مىدهند، بار بهتان و گناه آشكارى را به دوش كشيدهاند] وجود دارد.و در حديثى صحيح از آن حضرت صلى الله عليه و آله نقل شده است: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه ويده»(3)[مسلمان كسى است كه مسلمين از دست و زبانش در امان باشند].
و مىفرمايد: «المؤمن لا يكون لعّاناً»(4)[مؤمن، لعن كننده نيست].
و مىفرمايد: «سباب المسلم فسوق»(5)[دشنام به مسلمان فسق است].د.
1) - «أللّهمّ إنّما أنا بشر فإيّما رجل من المسلمين سببتُه أو لعنتُه أو جلدتُه فاجعلها له زكاة ورحمة.
3) - اين روايت را بخارى [در صحيح خود 13/1، ح 10]، ومسلم [در صحيح خود 96/1، ح 41 كتاب الإيمان]، واحمد [در مسند خود 396/2، ح 6767]، وترمذى [در سنن خود 570/4، ح 2504] نقل كردهاند.
4) - مستدرك حاكم 1:12 و 47 [57/1، ح 29؛ و ص 110، ح 145].
5) - اين حديث مورد اتّفاق است؛ بخارى [در صحيح خود 27/1، ح 48]، ومسلم [در صحيح خود 114/1، ح 116، كتاب الإيمان]، و ترمذى [در سنن خود 311/4، ح 1983]، و نسائى [در السنن الكبرى 313/2، ح 3567-3578]، و ابن ماجه [در سنن خود 1299/2، ح 3939-3941]، و طبرى [در المعجم الكبير 145/1، ح 325]، و حاكم، و دارقطنى اين حديث را نقل كردهاند.
و مىفرمايد: «إنّي لم اُبعث لعّاناً وإنّما بُعثت رحمة»(1)[من براى لعن مبعوث نشدهام، تنها براى رحمت مبعوث شدهام].
و مىفرمايد: «من ذكر امرأً بشيء ليس فيه ليعيبه به حبسه اللّه في نار جهنّم حتّى يأتي بنفاد ما قال فيه»(2)[كسى كه دربارۀ شخصى چيزى بگويد كه در او نيست تا بدين وسيله بر او عيب نهد خدا او را در آتش جهنّم زندانى مىكند تا بطلان آنچه را دربارۀ او گفته است بياورد].
آيا اين گروه، پيامبرى را توصيف مىكنند كه نزد آنها اين حديث مُسْلم صحيح است: «غضبَتْ عائشة رضي اللّه عنها مرّة، فقال لها رسول اللّه صلى الله عليه و آله: مالكِ جاءكِ شيطانكِ؟! فقالت: ومالكَ شيطان؟ قال: بلى ولكنّي دعوتُ اللّه فأعانني عليه فأسلم فلا يأمرني إلّابخير»(3)[عايشه رضى اللّه عنها يك بار خشمگين شد پس رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: چه شده كه شيطانت به سوى تو آمده؟ گفت: آيا تو شيطان ندارى؟ فرمود: آرى، ولى خدا را خواندم پس مرا عليه او كمك كرد و او اسلام آورده و تسليم من شد پس مرا به چيزى جز خير امر نمىكند].
و آيا دربارۀ پيامبرى سخن مىگويند كه به عبداللّه بن عمرو بن عاص فرمود: «اكتب عنّي في الغضب والرضا، فوالّذي بعثني بالحقّ نبيّاً ما يخرج منه إلّاحقّ»(4)[از من (حديث) بنويس چه خشمگين باشم و چه راضى و خشنود، سوگند به آنكه مرا به حقّ به پيامبرى مبعوث نمود از اين، جز حقّ خارج نمىشود] و به زبان خود اشاره فرمود؟!
و عبداللّه بن عمر مىگويد: هر چه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىشنيدم مىنوشتم تا حفظ كنم، پس قريش مرا از اين كار منع كردند و گفتند: هر چه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مىشنوى را مىنويسى در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله انسان است و در حال خشم و رضايت سخن مىگويد؟! آنگاه از نوشتن دست برداشتم و اين مطلب را به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتم، پس با دست خود به دهان خويش اشاره كرد و گفت: «اُكتب، فوالّذي نفسي بيده ما خرج منه إلّاحقٌّ»(5)[بنويس، سوگند به آنكه جانم در دست اوست از اينجا جز حقّ خارج نمىشود].
و آن حضرت صلى الله عليه و آله چنان بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام او را توصيف كرده است: «لا يغضب للدنيا فإذا أغضبه الحقُّ لم يعرفه أحدٌ، ولم يقم لغضبه شيء حتّى ينتصر له»(6)[براى دنيا خشمگين نمىشد، و هنگامى كه حقّ او را خشمگين مىساخت كسى او را نمىشناخت و چيزى جلودار خشم او نبود مگر اينكه بر آن پيروز مىشد].
و آيا با اين دروغ ساخته شده - براى پاك جلوه دادن دامان كسانى چون پسر هند - آوازۀ قداست پيامبرى را چركين مىكنند كه امّت خود را به آداب الهى ادب مىكرد، و اصحاب خود را از لعن هر چيزى حتّى جنبندگان و حيوانات و خروس و كك و باد، نهى مىكرد و مىفرمود: «من لعن شيئاً ليس له بأهل رجعت اللعنة عليه»(7)[كسى كه چيزى را لعن كند كه شايستۀ آن نيست، آن لعنت به خودش برمى گردد].].
1) - صحيح مسلم 8:24[168/5، ح 87].
2) - الترغيب والترهيب 3:197[515/3، ح 32]، طبرانى آن را با سندى خوب نقل كرده است.
3) - إحياء العلوم 3:167[164/3].
4) - إحياء العلوم 3:167[164/3]. ابو داود اين روايت را [در مسند خود 3:318، ح 3646] نقل كرده است.
5) - سنن الدارمي 1:125.
6) - اين روايت را ترمذى در الشمائل [ص 113، ح 225 از حسن بن على عليه السلام] نقل كرده است.
7) - الترغيب والترهيب 3:197، و آن را صحيح دانسته است [474/3-475، ح 21-26].
و به مردى كه با آن حضرت حركت مىكرد و شترش را لعن نمود فرمود: «يا عبداللّه! لا تسر معنا على بعير ملعون»(1)[اى بنده خدا! به همراه ما بر روى شترى كه ملعون است حركت نكن]. و در اين باره مبالغه مىكرد و مردم را از آن بر حذر مىداشت تا جايى كه سلمة بن أكوع مىگويد: ما وقتى مىديديم كه مردى برادرش را لعن مىكند عقيده داشتيم گناهى كبيره انجام داده است(2).
اين سخنان باطل و دروغ را واگذار و در گفتار، زياده روى نكن؛ پس هر كه را پيامبر صلى الله عليه و آله لعن كند ملعون است، و به هر كه دشنام دهد اهل آن است، و به هر كه تازيانه بزند از شرع روشنگر او برخواسته است، و به هر كه نفرين كند بر سر او مىآيد. و آيا فرد آگاه مصداقى براى اين سخن باطل مىيابد و مىتواند به دشنام دادن رسول خدا صلى الله عليه و آله به يكى از صالحان امّتش - هر كه باشد - كه مستحق دشنام نبوده يا به لعن او يا تازيانه زدن به او يا نفرين او گواهى دهد؟! پيامبرى كه براى كامل كردن مكارم اخلاقى مبعوث شده، از اين دروغ زشت به دور است.
و اگر اين سخن خيالى درست باشد، سستى، در كردار و گفتار و قضاوت و اجراى حدودِ پيامبر راه مىيابد و انسان نمىداند كه اين موارد آيا با تحريك الهى بوده است يا در پى شهوت رفتن و براى خاموش كردن آتش غضب؟! و اين چه پيامبر معصومى است؟! و در اين صورت چگونه مىتوان از سنّت او پيروى كرد؟! و در پى او روانه شد؟!
در كدام يك از دو حالتش مقتداى بشر و حجّت بر خلق و الگوى امّتهاست؟! و فرق او با امّتش چيست كه غضب بر همۀ آنها چيره مىشود و هوى و هوس آنها را به هر سو مىكشاند؟! و هر كسى مىتواند به رسول خدا صلى الله عليه و آله اقتدا كند و وقتى به مسلمانان دشنام داد و آنهارا لعن كرد، اين مصيبت را با آن دعايى كه ملحق به آن مىكند تبديل به طاعت و نيكى و كفّاره و مايۀ تقرّب قرار دهد!
و درشتخويى، گزافه گويى و لاف زنىِ ابن حجر به حدّى رسيده كه به استناد ذيل حديث مُسْلم - كه چيزى را اثبات مىكند كه عقل و منطق آن را نمىپذيرد، و برخلاف اصول مسلّم دينى است - از لعن كردن حَكَم كه مورد لعن و طرد رسول خدا بوده، و نيز از لعن فرزندش وزغ بن وزغ منع كرده است(3)!
واهل سنّت در اين مقام بالا وپايين رفتنها وبلكه بگو: سخنانى خرافه و شرمآور دارند؛ مثل اين سخن كه از برخى نقل شده است(4):
«أنّ ظاهر هذا الحديث يُعطينا إباحة تلكم المحظورات للنبيّ صلى الله عليه و آله فحسب» [ظاهر اين حديث به ما مىفهماند كه تنهاپيامبر مىتواند اين امور ممنوعه را انجام دهد]!
وسيوطى(5)از خصوصيّات رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را برشمرده است: «باب اختصاصه صلى الله عليه و آله بجواز لعن من شاء بغير سبب» [آن حضرت صلى الله عليه و آله اين خصوصيّت را دارد كه هر كس را بخواهد مىتواند بدون سبب لعن كند]!
و قسطلانى نوشته است(6):
«كان له صلى الله عليه و آله أن يقتل بعد الأمان، وأن يلعن من شاء بغير سبب، وجعل اللّه شتمه ولعنه قربة للمشتوم والملعون5.
لدعائه عليه السلام» [آن حضرت صلى الله عليه و آله حقّ داشت پس از امان دادن بكُشد، و بدون سبب هر كه را بخواهد لعن كند، و خداوند دشنام و لعن او را به خاطر دعاى خود آن حضرت مايۀ تقرّب براى شخص دشنام داده شده و ملعون قرار داده است].
آيا كسى به فكر اين احمق نمىخندد؟! و اينكه چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه فرض كرده شخص مورد نكوهش به خاطر دعايى كه به آن ملحق شده شايستۀ رحمت و مهربانى است؟! پس مجوّز پيامبر رحمت براى هتك پردۀ اين افراد در گذرِ روزگاران و رسوا نمودن آنها در ميان گروهى از شاهدان بدون اينكه استحقاق آن را داشته باشند، چيست؟! و آيا دعاى دوم علامت ننگى را كه از دعاى اوّل به آنها ملحق شده، پاك مىكند؟! و آيا مباح بودن اين كارهاى ناپسند كه ذاتاً ناپسند بوده و قبيح عقلى مىباشند، و قبح آنها دربارۀ پيامبر نيز تخصيص نمىخورد، معناى معقولى دارد؟! و آيا هتك حرمت مؤمنان با وجود صفت ايمان در آنها، براى كسى مباح است، پيامبر باشد يا نباشد؟!
من كه نمىدانم، و گمان مىكنم هر كه چنين عقيدهاى داشته باشد نيز مانند من نمىداند.
و آيا در اين صورت رسول خدا پس از اينكه به غير مستحقّ دشنام داد يا او را لعن كرد يا تازيانه زد يا نفرين نمود، و پس از اينكه آتش خشمش فرونشست، نبايد تصريح كند كه اين كارها به جا نبوده تا ساحت نيكان در طول حياتشان با علامت ننگ و عار چركين نشود، و آوازۀ مردمى كه پاك بودهاند تا پايان روزگار در جامعۀ دينى چركين نگردد؟!
و آيا صحابه نمىبايست آشكار شدن وضعيّت را در همۀ اين موارد از رسول خدا صلى الله عليه و آله بخواهند، تا بدانند اين هتك حرمت دربارۀ اهلش و به جا واقع شده يا خير؟ تا اينكه كردار او را ملاكى عمومى و شايع در بدگويى و دشمنى قرار ندهند، و هيچ كس به خاطر جهل به موضوع و به خاطر پيروى از پيامبر صلى الله عليه و آله ديگرى را توبيخ و سرزنش نكند.
و آيا كسانى مثل ابوسفيان و معاويه و حَكَم و مروان و بقيّه ميوههاى درخت ملعونِ در قرآن، و امثال آنها كه با زبان پيامبر اقدس لعن شدهاند، نمىتوانستند با اين روايت مُسْلِم عليه كسانى كه به خاطر لعن رسول خدا صلى الله عليه و آله بر آنها عيب مىگرفتند مانند اُمّ المؤمنين عايشه و اميرالمؤمنين و ابوذر و بزرگان صحابه، احتجاج كنند؟!
نكتۀ دقيق ديگر: لعنها و طعنهايى كه در قرآن كريم متوجّه مردمى است كه قرآن حكيم آنها را قصد كرده، و پيامبر كريم صلى الله عليه و آله به آن ندا داده، آيا از جانب خداى متعال نيز همانگونه است كه دربارۀ پيامبر اقدس پنداشتهاند، و آيا به مدح و رحمت و تقرّب تأويل و تفسير مىشود؟! در اين صورت اين آيات بيشتر از آنكه دلالت كنند بر اينكه اين افراد، ملعون و از رحمت خداى متعال مطرود هستند، دلالت مىكنند كه اين افراد جليل و پاك هستند!
و آيا خداى سبحان عهد و پيمانى در اين رابطه دارد و سوگند ياد كرده كه اين لعنها را رحمت و مايۀ رشد و تقرّب قرار دهد؟! يا اينكه اين الفاظ بر همان مدلولها ومعانىاى كه نصّ در آنها هستند، دلالت مىكنند؟!
من نمىدانم اهل سنّت چه مىگويند! آيا حقيقت را از الفاظ قرآنى مىربايند چنانكه از الفاظ نبوى ربودند؟! كه در اين صورت باب تفاهم و طريق گفتگو بسته مىشود. البتّه دايرۀ گمرك، مراقبِ بارهاى كلام نيست؛ واز اين رو كسى كه مدّعى هوشيارى و كياست است هر چه مىخواهد مىگويد، و شخص ورّاجِ گزافهگو هر چه هوى و هوسش بپسندد به زبان مىآورد، و توجّه و مبالاتى ندارد. پناه مىبريم به خدا از سخن گفتن بدون انديشه (نعوذ باللّه من التقوّل بلاتعقّل) .
10 - از انس در حديث مرفوعى نقل شده است: «أنا مدينة العلم وعليّ بابها، ومعاوية حلقتها» [من شهر علم هستم و
على درِ آن، و معاويه حلقۀ آن است].
ابن حجر در «الفتاوى الحديثيّة»، و عجلونى در «كشف الخفاء»، و نگارندۀ «مقاصد» اين حديث را ضعيف دانستهاند(1).
و بزرگترين گمان من اين است كه سازندۀ اين خرافات تنها مىخواسته فضايلى كه از پيامبر اعظم دربارۀ مردانى كه شايستگى آن فضايل را داشتهاند، وارد شده است را به تمسخر بگيرد. و بر هيچ نادانى پوشيده نيست كه هزار تكلّف و زحمت و چاره انديشى و جعل هزار حديث مثل اينها، ساحت پليد پسر هند را پاك نمىكند، و او پس از همۀ اينها معاويه و پسر هند و خودش مىباشد.
بسيارى از نظرات و گفتارهاى بىارزش و خوابهاى خيالى و بُنجل دربارۀ ستايش از پسر هند در «تاريخ ابن كثير»(2)، و «تطهير الجنان و اللسان عن الخطور و التفوّه بثلب معاوية بن ابى سفيان» اثر ابن حجر هيتمى(3)، و كتابهاى ديگر يافت مىشود.
(فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ )(4)
[پس واى بر آنها از آنچه بادست خود نوشتند؛ و واى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مىآورند!].9.
در پايانِ سخن از گزافه گويى در مناقب خلفا، توجّه خواننده را به نمونههاى اندكى از داستانهاى خرافى و منقبتهاى بىاساسى كه دروغ پردازان از روى هوا و هوس در ستايش انسانهايى عادى از زمان صحابه به بعد، بافتهاند، جلب مىكنيم:
اعمش از خيثمه چنين نقل مىكند: مردى كه ظرف شرابى با خود داشت نزد خالد بن وليد آمد، خالد به او گفت: اين چيست؟ مرد گفت: عسل. خالد گفت: خدايا آن را به سركه تبديل كن. مرد نزد دوستانش برگشته به آنها گفت: شرابى براى شما آوردهام كه مانند آن را ننوشيدهايد، امّا هنگامى كه درب آن را باز كرد تبديل به سركه شده بود و گفت: به خدا دعاى خالد مستجاب شد.
نقل ديگر اين گونه است: «خالد دعا كرد كه عسل شود و شراب به عسل تبديل شد»(1).
امينى مى گويد: اگر كتاب تاريك زندگى خالد را آنچنانكه در گذشته آورديم(2)خوانده باشيد، و از بنى جذيمه و مالك بن نويره و همسرش و از خليفه، عُمَر دربارۀ او بپرسيد، به گناهان و شرارتهاى او پى مىبريد، و آنگاه خود قضاوت كنيد كه آيا چنين شخصى مىتواند سزاوار چنين ستايشى باشد؟!
أسود عنسى - از مدّعيان نبوّت - ابومسلم خولانى متوفّاى (60، 62) را نزد خود خواند، آتش زيادى را برافروخت و ابومسلم را در آن انداخت ولى آتش او را نسوزاند و خداوند مانند ابراهيم خليل او را از آتش نجات داد. وقتى ابومسلم بر ابوبكر وارد شده و سلام كرد، وى [ابوبكر] با ديدن او گفت: سپاس خدايى را كه پيش از آنكه مرا بميراند فردى از امّت محمّد صلى الله عليه و آله رابه من نشان داد كه دربارۀ او انجام شد آنچه كه دربارۀ ابراهيم خليل اللّه انجام شده بود [؛ يعنى آتش همانند ابراهيم، ابومسلم را نسوزانيد].
و ابن كثير اين گونه نقل كرده است: ابومسلم نزد ابوبكر آمد پس او را ميان خودش و عمر نشاند، عمر به او گفت:
سپاس خدايى را كه مرا نميراند تا اينكه فردى از امّت محمّد صلى الله عليه و آله به من نمايانده شد كه دربارۀ او انجام شد آنچه كه دربارۀ ابراهيم خليل انجام شده بود، و پيشانى او را بوسيد(3).
1) - البدايه و النهاية 7:114[130/7، حوادث سال 21 ه]؛ الإصابة 1:414.
2) - ر. ك: ص 640-642 از همين كتاب.
3) - الاستيعاب 2:666 [القسم الرابع/ 1758، شمارۀ 3175]؛ صفوة الصفوة 4:181[208/4، شمارۀ 745]؛ تاريخ مدينة دمشق 7:318[200/27-201، شمارۀ 3213؛ و در مختصر تاريخ دمشق 56/12]؛ البداية والنهاية 8:146[156/8، حوادث سال 60 ه].
روزى ابومسلم خولانى كنار رود دجله در حالى كه پر از آب بود(1)ايستاد، حمد و سپاس خدا را گفت و عبور بنىاسرائيل از رود نيل را ياد آور شد، سپس استرش را راند، در اين هنگام آب شكافته شد و مردم از پى او روان شده از رودخانه گذشتند(2).
ابومسلم در حالى كه تسبيحى در دست داشت و ذكر مىگفت به خواب فرو رفت امّا تسبيح از حركت باز نايستاد و همين طور كه مىچرخيد ذكر خدا مىگفت، ناگهان ابومسلم بيدار شده متوجّه شد كه تسبيح خود بخود مىچرخد و مىگويد: «سبحانك يا منبت النبات، ويا دائم الثبات» [پاكيزهاى، اى روياننده گياهان واى هميشه پاينده!]. پس همسرش را صدا زد و گفت: اى اُمّ مسلم! زود بيا و اين شگفتى را نگاه كن، همسرش آمده و چرخيدن و ذكر گفتن تسبيح را ديد، امّا همين كه نشست، تسبيح هم ساكت شد(3).
ابن عساكر در كتاب تاريخ(4)خود از بلال بن كعب نقل مىكند: كودكان به ابو مسلم خولانى گفتند: از خدا درخواست كن تا اين آهو را در دام ما بيفكند، ابومسلم دعا كرد و آهو در دام افتاده آن را گرفتند.
امينى مىگويد: اين دروغ پردازان هيچ معجزه و نشانهاى براى انبياى الهى نگذاشتند مگر اينكه آن را به انسانهايى عادى كه دل در گرو آنها نهادهاند نسبت داده، و از روى عمد حتّى فضيلتهايى كه از عقل به دور است را در ستايش آنها بافتهاند. نمىدانم آيا هدف آنها كوچك نمودن مقام پيامبران است يا بالا بردن مقام اين انسانهاى عادى؟!
انگيزه، هر چه كه باشد، روايتهاى نامعقول آنها و به هم آميختن درست و نادرست، براى برملا كردن فسادشان كافى است.
آيا مىدانيد ابومسلم خولانى كه اين چرنديات را دربارهاش گفتهاند چه كسى است؟!
آيا مىدانيد چرا اين كرامتها رابراى او بر اساس دروغهاى ساختگى بافتهاند؟!
آيا مىتوان پذيرفت، در لشكر طغيانگر معاويه و زير پرچم پسر هند، يك مرد باخدا و كسى كه بتوان به او و به ايمانش اعتماد و اطمينان كرد و تقرّبش به خدا تصديق شود، وجود داشته باشد تا چه رسد كه داراى فضيلت و كرامت باشد؟!
1) - [در متن كتاب، عبارت: «وهي ترمى بالخشب من مدّها» آمده است كه بدين معناست: بواسطۀ بالا آمدن آب، رودخانه پر از چوب شده بود؛ يعنى بهقدرى آب بالا آمده بود كه چوبهاى اطراف رودخانه وارد آب شده بودند].
2) - ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق اين روايت را آورده است 7:317[210/27، شمارۀ 3213؛ و در مختتصر تاريخ دمشق 59/12].
3) - همان 7:318[216/27؛ و در مختصر آن/ 61].
4) - همان 7:317[215/27، شمارۀ 3213؛ و در مختصر آن 60/12].
او دوستدار عثمان و در خدمت بنى اميّه بود، زير پرچم قاسطين قرار گرفت و در برابر امام زمان خود ايستاد. او كسى بود كه به مردم مدينه گفت: «يا أهل المدينة! كنتم بين قاتل وخاذل، فكلّاً جزى اللّه شرّاً. يا أهل المدينة! لأنتم شرٌّ من ثمود؛ إنّ ثمود قتلوا ناقة اللّه، وأنتم قتلتم خليفة اللّه، وخليفة اللّه أكرم عليه من ناقته» [شما يا در قتل عثمان شريك بوديد و يا او را يارى نكرديد پس در هر حال خدا جزاى بدى به شما بدهد. اى اهل مدينه! شما بدتر از قوم ثمود هستيد؛ چرا كه آنها ناقۀ خدا را كشتند و شما خليفۀ خدا را كشتيد در حالى كه خليفۀ خدا از ناقۀ او محترمتر است].
او در جنگ صفّين، فرستاده و پيام آور معاويه به سوى حضرت على عليه السلام بود، وقتى كه امام عليه السلام حجّت را بر او عرضه نموده و با دليل وى را محكوم كرد او از محضر حضرت خارج شد در حالى كه مىگفت: «الآن طاب الضراب» [هم اكنون جنگ نيكو شد].
و او كسى بود كه درجنگ صفّين رجز خوانى مىكرد و مىگفت:
ما علّتي ما علّتي
وقد لبسْتُ درعتي
أمُوتُ عند طاعتي(1)؟!
[چه دردى مىتوانم داشته باشم؟ در حالى كه زره خود را پوشيدهام، و در راه اطاعت خود كشته مىشوم].
گمان مىكنيد كسى كه امامش پسر هند بوده و در راه اطاعت او و از روى هوى و هوس كشته مىشود، و كسى كه امام زمان خود را كه در لسان خداوند تعالى پاك معرّفى شده، نشناخته و با او به جنگ بپردازد، و آنچه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ نهى از جنگ و دشمنى با على عليه السلام و آشتى بودن با او به نحو عام، و دربارۀ خصوص جنگ صفّين رسيده بود را ناديده گرفته، و در مسير شرّ و باطل و سرزمين هلاكت قدم برداشته، آيا مىتواند از جانب خداوند سبحان مورد كرامت قرار گرفته و داراى مرتبهاى مانند انبيا شود، مرتبهاى كه هر ولىّ صادقى از رسيدن به آن ناتوان است؟!
به خدا اين گونه نيست و اين چيزى جز سخنان بيهوده نيست و هيچ دليل و برهانى آن را تأييد نمىكند، و بامبانى اسلام، عقل، و منطق سازگارى ندارد.
نفرين بر اين تعصّبهاى كوركورانه كه بشريّت را به سوى چالههاى بدبختى و نابودى مىكشاند! ابومسلم شامىِ خارج از دين و طغيانگر كه در برابر امام زمان خود به جنگ پرداخته، را پرهيزگار و عابد و داراى كرامت و بزرگى نشان مىدهد، در حالى كه ابوذر غفارى كه از جهت پاكى و نيكويى شبيهترين مردم به عيسى بن مريم بود و مورد ستايش پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله قرار گرفت(2)را انسانى كمونيست وسوسياليست معرّفى مىكند كه در زندان كشته شد.
(غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ اَلْمَصِيرُ )(3)[پروردگارا! (انتظار) آمرزش تو را (داريم)؛ و بازگشت (ما) به سوى توست].
ربعى بن خراش(4)عبسى مىگويد: برادرم ربيع بن خراش بيمار شد و من از او پرستارى مىكردم تا اينكه مُرد، و ما
1) - كتاب صفّين، نصربن مزاحم: 95-98 [ص 85-86]؛ تاريخ ابن عساكر 7:319[221/27، شمارۀ 3213؛ و در مختصر تاريخ دمشق 63/12-64]؛ شرح ابن ابى الحديد 3:408[75/15].
2) - ر. ك: صفحه 793-794 از اين كتاب.
3) - بقره: 285.
4) - در بسيارى از كتابها نقطه دار آمده، و آن گونه كه در تهذيب التهذيب [205/3] آمده: صحيح، «حراش» بدون نقطه مىباشد.
براى آماده كردن و تجهيز ميّت بيرون آمديم، هنگامى كه برگشتيم، ربيع پارچه را از روى خود كنار زد و سلام كرد، ما جواب سلام او را داده پرسيديم آيا تو مردهاى؟! او گفت: آرى، و من باپروردگار خود ملاقات كردم، او هم با روح و ريحان و با روى خوش از من پذيرايى كرده و لباسى از سُندس سبز بر من پوشاند، من از خدا اجازه گرفتم تا اين بشارت را به شما بدهم، او هم پذيرفت و همانگونه كه مىبينيد با شما سخن مىگويم؛ پس شما هميشه مطمئن و با هم باشيد، و همگان را بشارت داده و از مرگ نترسانيد(1).
امينى مىگويد: نمىدانم چرا عدّهاى كه با اطمينان و بدون هيچ شكّ و شبههاى مانند اين گونه روايتها را نقل كردهاند، رجعت را قبول ندارند، در حالى كه رجعت، چيزى جز باز گشت روح به بدن نيست، و اين روايت نيز يكى از نمونههاى رجعت است.
بله، اين گونه مىتوانند ايراد بگيرند كه بازگشت روح به بدن در روايت مذكور اندكى پس از مرگ بوده، امّا در رجعتى كه ما مىگوييم مدّت زمان زيادى بين مرگ و رجعتِ روح فاصله مىافتد. يا بگويند زنده ماندن در اين روايت مدّت كمى طول كشيد امّا در رجعتى كه شما مىگوييد مدّت زيادى به طول مىانجامد. يا بگويند جواز رجعت به مواردى كه مورد تأييد مذهب باشد منحصر است، يا دامنۀ آن منحصر به غير عترت طاهره است. امّا در هر حال، با همۀ ايرادهايى كه گرفته مىشود، اصل امكان رجعت زير سؤال نمىرود و از نظر عقل و شرع امرى ممكن و معقول است.
و چه بسيار تفاوت است بين داستان ابن حراش و بين داستانى كه ابن سعد در كتاب «طبقات» خود(2)از سالم بن عبداللّه بن عمر از يكى از انصار نقل كرده است كه مىگويد: از خداوند خواستم كه در عالم رؤيا عمر را به من نشان دهد، پس از ده سال او را در خواب ديدم كه عرق از پيشانى خود پاك مىكند، گفتم: اى امير مؤمنان در چه حالى؟ گفت: «الآن فرغْتُ، ولولا رحمة ربّي لهلكْتُ» [اكنون آزاد شدم و اگر مهربانى پروردگارم نبود، هلاك مىشدم].
ابن جوزى در كتاب «سيرة عمر»(3)از عبداللّه بن عمر نقل كرده كه پدرش را در عالم رؤيا ديده و از او سؤال كرده در چه حالى؟ عمر پاسخ داده: «خيراً؛ كاد عرشي يهوى لولا أنّي لقيتُ ربّاً غفوراً» [در خير؛ و اگر بخشش پروردگار نبود نزديك بود به پايين سقوط كنم]. سپس گفت: چه مدّت است كه از دنيا رفته و از شما جدا شدهام؟ گفتم: دوازده سال. گفت: «إنَّما انفلتّ الآن من الحساب» [همانا اكنون از حسابرسى آزاد شدم].
وقتى عمر كه به قول شما خليفه بوده، اين همه از سختى حساب رنج برده و خدا با روى خوش از او استقبال نكرده و لباس استبرق سبز بر تن او نپوشانده و منتظر سلام رسول خدا نبوده و پس از دوازده سال كه به حساب او رسيدگى شد، اگر رحمت خدا نبود هلاك مىشد، پس چگونه ابن حراش(4)كه خليفه هم نبوده، اين قدر خيال آسوده و حساب راحتى داشته است؟! شما خود قضاوت كنيد.
عمر بن خطّاب رضى الله عنه لشكرى به سوى مدائن كه زير سلطه كسرى بود فرستاد، وقتى به رود دجله رسيدند هيچ كشتى و قايقى براى عبور نيافتند، در اين هنگام سعد بن ابى وقّاص كه فرماندۀ لشكر بود و خالد بن وليد گفتند: «يا بحر إنّك
تجري بأمر اللّه، فبحُرمة محمّد صلى الله عليه و آله وعدل عمر رضى الله عنه إلّاما خلّيتنا والعبور» [اى دريايى كه به امر خدا روان گشتهاى! به حرمت محمّد و به عدل عمر قسمت مىدهيم كه راه عبور را بر ما هموار كنى] پس همه آنها با اسبها و شترهايشان از آب گذشتند بىآنكه كفشهاى آنان و سم حيوانات ذرّهاى نمناك شود(1).
امينى مىگويد: پاهاى اسبها و شترها امكان ندارد كه پس از دعاى آن مرد الهى بزرگ - سعد! - مرطوب شود، همان مردى كه از بيعت امام معصوم سرباز زده و با اجماع امّتى كه شما مىگوييد اشتباه در آن راه ندارد، مخالفت كرده، به ويژه وقتى كه دعاى خالد بن وليد زنا كار و پرده در و گناهكار به آن افزوده شود!
ما نفهميديم كه چرا خداوند به سوگند آن مرد توجّه كرده؟! آيا حرمت محمّد صلى الله عليه و آله و عدل عمر به يك اندازه يا تنها حرمت محمّد صلى الله عليه و آله باعث شد كه خدا سوگند وى را پاسخ دهد؟! چرا كه با توجّه به كارهاى ناشايست عمر كه در گذشته نمونه هايى از آن را آورديم(2)چيزى به نام عدل عمر وجود ندارد تا خداوند آن را مورد توجّه قراردهد.
ابن جوزى دركتاب «صفة الصفوة»(3)ازلبيبه نقل مىكند: سعد دعا كرد: خدايا من بچههاى كوچكى دارم پس تا زمانى كه آنها به سنّ بلوغ برسند، مرگ مرا تأخير بينداز، و خدا هم دعاى او را مستجاب كرده، بيست سال ديگر زنده ماند.
امينى مىگويد: چقدر فرزندان سعد كه يكى از آنها عمر بن سعد قاتل امام حسين عليه السلام است، نزد خداوند عزيزند و بر خداوند است كه دعاى سعد را مستجاب كند تا عمر بن سعد كه يكى از عوامل اصلى در قتل ريحانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله و اسارت اهل بيت است را، پرورش دهد!
اى كاش مىدانستم چه كسى به سعد يا به لبيبه يا به كسى كه داستان را نقل كرده، فرا رسيدن اجل حتمى سعد را خبر داده، آن اجلى كه بر اساس تصريح قرآن كريم از آن گريزى نيست - (إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ )(4)[هنگامى كه اجل آنها فرا رسد، (و فرمان مجازات يا مرگشان صادر شود،) نه ساعتى تأخير مىكنند، و نه پيشى مىگيرند]، (وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اَللّهِ كِتاباً مُؤَجَّلاً )(5)[هيچكس، جز به فرمان خدا، نمىميرد؛ سرنوشتى است تعيين شده] - تا پس از آن، خداوند به بركت دعاى سعد اجلش را تا بيست سال به تأخير اندازد! آيا يك انسان عادى مثل سعد ولبيبه مىتواند به زمان مرگ كه يكى از گونههاى علم غيب است، علم داشته باشد؟!
بله، اگرچه نادانى و جهل در خلقت انسان آميخته شده، ولى خداوند متعال انسانهايى را كه بخواهد بر علم غيبش آگاه مىگرداند؛ (عالِمُ اَلْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ اِرْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً )(6)[داناى غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد * مگر رسولانى كه آنان را برگزيده و مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آنها قرار مىدهد].
خالد ربعى مىگويد: در تورات نوشته شده كه آسمانها و زمين تا چهل شبانه روز بر عمربن عبدالعزيز گريه مىكنند(7).
شايد اين ويژگى براى عمر بن عبدالعزيز، مخصوصِ تورات ربعى باشد، نه تورات حضرت موسى عليه السلام؛ چرا كه تورات اصلى در آن زمان وجود نداشته و نه ربعى و نه ديگران آن را در دست نداشتند.
حتّى در نسخههاى متعدّد تورات جعلى كه پر از افسانه و دروغ است، چنين سخن فاسدى كه ربعى مىگويد پيدا نمىشود.
براى شناخت قدر و منزلت عمر بن عبد العزيز شنيدن سخن امام احمد بن حنبل كافى است كه وقتى از او سؤال شد:
آيا معاويه برتر است يا عمربن عبدالعزيز؟ پاسخ داد: «لغبارٌ لحق بأنف جواد معاوية بين يدي رسول اللّه صلى الله عليه و آله خيرٌ من عمر بن عبدالعزيز»(1)[گرد و غبارى كه بر بينى اسب معاويه در حضور رسول خدا نشسته باشد، از عمر بن عبد العزيز بهتر است].
عبداللّه بن مبارك مىگويد: «ترابٌ في أنف معاوية أفضل من عمر بن عبد العزيز»(2)[ذرّۀ خاكى در بينى معاويه از عمر بن عبد العزيز برتر است].
پس چنين شخصى كه غبار بينى پسر هند يا غبار بينى اسبش از او برتر است چه قدر و منزلتى مىتواند داشته باشد كه نام او در تورات آمده يا آسمانها و زمين چهل شبانه روز بر او گريه كرده باشند؟! (فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ اَلسَّماءُ وَ اَلْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ )(3)[نه آسمان بر آنان گريست و نه زمين، و نه به آنها مهلتى داده شد].
ابن عساكر(4)از يوسف بن ماهك نقل مىكند: «هنگامى كه خاكِ روى قبر عمربن عبدالعزيز را صاف مىكرديم، نوشتهاى از آسمان پيش پاى ما افتاد كه در آن چنين نوشته بود: بسم اللّه الرحمن الرحيم، اين امانى است از خداوند براى عمر بن عبد العزيز از آتش».
امينى مىگويد: روز قيامت در پيشگاه خداوند راستىها از كجىها آشكار خواهد شد.
بيهقى در كتاب «السنن الكبرى»(5)از هاشم مجاشعى نقل مىكند: روزى مردى نزد مالك بن دينار - متوفّاى (123)، و تاريخ ديگرى نيز گفته شده - آمده گفت: اى ابو يحيى! براى زنى كه به مدت چهار سال حامله است و اكنون دچار درد شديدى شده، دعا كن! مالك خشمگين شده و مصحفى كه در دست داشت را بست و گفت: اين مردم گمان مىكنند ما پيامبر هستيم!
سپس دعا كرد و گفت: «اللّهمّ هذه المرأة إن كان في بطنها ريحٌ فاخرجها عنها الساعة، وإن كان في بطنها جاريةٌ فابدلها بها غلاماً، فإنّك تمحو ما تشاء وتثبت، وعندك اُمّ الكتاب» [اگر در شكم اين زن باد است، هم اكنون خارجش كن، و اگر در شكمش دخترى است آن را به پسر تبديل كن، به درستى كه تو آنچه را بخواهى ازبين برده وآنچه را بخواهى ايجاد مىكنى، وامّ الكتاب نزد توست].
سپس مالك دستهايش را بالابرده و مردم نيز چنين كردند. شخصى خبر اين اتفاق را براى آن مرد آورده گفت: همسرت را درياب، و مرد نزد همسرش آمد، هنوز مالك دستانش را پايين نياورده بود كه آن مرد در حالى كه پسرى چهار ساله با موهاى بسيار مجعّد كه دندانهاى كاملى داشته وبند نافش بريده نشده بود، را بر دوش گذاشته بود، وارد مسجد شد!
امينى مىگويد: سخنان محال و ناممكن را مىتوان بر زبان جارى كرد، ولى كسى كه داراى پرهيزگارى و حيا باشد سخن نابجا و نامعقول نمىگويد.
آيا روايت كنندۀ چنين سخن گزافى احتمال نمىدهد كه از او سؤال شود: آيا رَحِم زن آنقدر گنجايش دارد كه پسر چهار سالهاى كه دندانها و موهاى كاملى داشته و بر دوش پدر سوار مىشود را در خود جاى دهد؟!
بر فرض كه رحم زن گنجايش اين مقدار را داشته باشد، امّا آيا بدن هم تاب تحمّل آن را دارد؟! كه در اين صورت، نشانههاى بار دارى بايد بيش از ساير زنهاى حامله در اين زن پديدار شود، آيا مادر اين بچه چنين بوده است؟! يا اينكه با وجود يك پسر چهار ساله در شكمش باز هم حالت عادى داشته كه اين خود كرامت ديگرى براى يكى ازبندگان خدا مىشود؟!
چه خداى پاك و منزّهى كه اين زن را در مدّت حاملگى طولانىاش از شكستن استخوانها و پاره شدن رگها و از هم جدا شدن گوشت و پوستش حفظ كرد، تا نوزادى پس از چهار سال به دنيا بيايد!
و خدا جزاى خير به مالك بن دينار بدهد كه اگر دعاى او نبود، شايد جنين، چهل سال يا بيشتر در شكم آن زن نگونبخت باقى مىماند!
و آيا بچّه در شكم مادرش دختر بوده و در اثر دعاى ابن دينار به پسر تبديل شده است؟! يا اينكه از اوّل پسر بوده و با دعاى ابن دينار تبديلى صورت نگرفته است، چرا كه دختر يا پسر بودن به دست خداوند است، هر كه را بخواهد پسر دهد و آنكه را بخواهد دختر عطا فرمايد؟!
و آنچه مسلّم است اينكه در لحظۀ پيش از تولّد و درشكم مادر، خلقت اصلى بچّه كامل شده و جايى براى دگرگونى جنسيّت از دختر به پسر باقى نمىماند مگر اينكه دعاى ابن دينار باعث آن شده باشد. و اگر دعاى او اين قدرت را داشته باشد كه در شكم مادر جنسيّت بچه را تغير دهد آيا پس از تولّد هم مىتواند با گفتن «إنّك تمحو ما تشاء و تثبت» ، چنين كارى را انجام دهد؟! شايد چنين قدرتى داشته باشد و خداوند كه بر هر كارى تواناست، دعاى ابن دينار را مستجاب كرده و كسى هم حقّ اعتراض ندارد!
ابن ابى خيثمه در كتاب تاريخش(1)از قول سعيد بن إياس جريرى، متوفّاى (144) آورده است: عبداللّه بن شقيق عقيلى ابو عبد الرحمن بصرى مستجاب الدعوة بود به گونهاى كه اگر ابرى در حال عبور بود و او از خدا مىخواست كه در محل خاصى از آن ابر بارن ببارد، دعاى او مستجاب مىشد.
امينى مىگويد: اينكه خداوند متعال دعاى اولياى خود را به عنوان كرامتى براى بندگان صالح خود اجابت كند، دور از ذهن نيست، امّا اجابت دعاى عقيلى كه همگان او را به دشمنى با على عليه السلام مىشناختهاند، امكانپذير نيست.
ابن حراش مىگويد: «كان عثمانيّاً يبغض عليّاً» [عقيلى از دوستداران عثمان و دشمنان على بود].
و احمد بن حنبل مىگويد: «كان يحمل على عليّ»(2)[او بغض و كينه على را در دل داشته است].
پس چنين شخصى كه با على عليه السلام دشمنى مىورزيده و ذرّهاى محبّت امير المؤمنين على عليه السلام رادر دل نداشته، و با وجود سفارشات و دعاهاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ على عليه السلام به اينكه خدايا دوستان على را دوست بدار و دشمنانش را
دشمن بدار: «اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه»(1)، و اينكه على را دوست نمىدارد مگر مؤمن و بغض على را در دل ندارد مگر منافق(2)، و اينكه فرمود: «يا عليُّ لا يبغضك مؤمنٌ ولا يحبّك منافقٌ»(3)[يا على هيچ مؤمنى بغض و دشمنى تو را در دل ندارد و هيچ منافقى محبّت تو را در دل ندارد]، و احاديث بسيار ديگرى دربارۀ على عليه السلام، چگونه مىتواند داراى كرامت باشد؟!
و كسى كه سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ حضرت على عليه السلام را شنيده و باور داشته باشد، چگونه مىتواند ابن شقيق را كه دشمنى و نفرت و كينۀ على را در دل داشته، صاحب كرامت و مستجاب الدعوة بداند به گونهاى كه ابرها به فرمان او درآيند.
بله، اين نوعى گزافهگويى و غلوّ در فضيلت از روى نادانى و جهل است.
و امّا جريرى(4)كه روايت كنندۀ اين ياوه گويى است در سه سال پايانى عمر خود ديوانه شد(5)، و اين روايت نيز يكى از نشانههاى ديوانگى اوست.
ابن جوزى در كتاب «صفة الصفوة»(6)از قول حذيفة بن قتادۀ مرعشى، متوفّاى (207) آورده است: «سوار بر كشتى بودم كه ناگهان كشتى شكست و من به همراه زنى بر تكّهاى از چوبهاى كشتى افتاديم، و بعد از هفت روز كه در دريا سرگردان بوديم، آن زن اظهار تشنگى كرد، من از خدا خواستم كه ما را سيراب كند، ناگهان ريسمانى از آسمان پايين آمد كه كوزۀ آبى به آن آويزان شده بود و من از آن نوشيدم، سرم را بالا بردم تا به ريسمان نگاه كنم، ناگهان مردى را ديدم كه در آسمان نشسته است، از او پرسيدم: كيستى؟! گفت: انسان هستم. گفتم: چگونه به اين مقام رسيدهاى؟ گفت: از خواهش نفس گذشته و آنچه خدا خواست انجام دادم و به اين مرتبه اى كه مىبينى رسيدم».
شگفتانگيزتر از اين داستان اين است كه برخى اين داستان دروغ را پذيرفتهاند، امّا حديث بساط(7)دربارۀ مولاى ما امير مؤمنان عليه السلام را نمىپذيرند.
1) - ر. ك: حديث غدير در ص 44 از اين كتاب.
2) - ر. ك: آنچه در ص 311-313 آورديم.
3) - ر. ك: آنچه در ص 313 گذشت.
4) - به ضمّۀ جيم و فتحۀ راء، منسوب به جرير بن عباد.
5) - نگاه كن: الثقات، ابن حبّان [351/6].
6) - كتاب صفة الصفوة 4:245[270/4، شمارۀ 796].
7) - [انس بن مالك مىگويد: «اُهدي لرسول اللّه صلى الله عليه و آله بساطٌ فقعد عليّ عليه السلام وأبوبكر وعمر وعثمان والزبير وعبد الرحمن بن عوف وسعد فقالالنبيّ صلى الله عليه و آله: يا عليّ! قل: يا ريح احملينا؛ فقال عليّ عليه السلام: يا ريح احملينا فحملتهم حتّى أتوا أصحاب الكهف فسلّم أبو بكر وعمر فلم يردّوا عليهما السلام ثمّ قام عليّ عليه السلام فسلّم فردّوا عليه السلام. فقال أبو بكر: يا عَليّ! ما بالهم ردّوا عليك وما ردّوا علينا؟ فقال لهم عَليّ عليه السلام فقالوا: إنّا لانردّ بعد الموت إلّاعلى نبيّ أو وصيّ نبيّ...»؛ «فرشى را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله، هديه آوردند، و حضرت على عليه السلام، ابوبكر، عمر، عثمان، زبير، عبدالرحمن بن عوف، و سعد روى آن نشسته بودند، آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على! بگو: اى باد ما را بلند كن؛ پس على عليه السلام فرمود: اى باد ما را بلند كن و باد آنها را به پرواز در آورده و نزد اصحاب كهف آورد، عمر و ابوبكر به آنها سلام كردند ولى سلام آن دو را جواب ندادند، سپس على عليه السلام برخاسته و سلام كرد و آنها جواب سلامش را دادند. ابوبكر گفت: اى على! چرا آنها جواب سلام تو را دادند ولى به ما توجّهى نكردند؟! على عليه السلام هم اين را از اصحاب كهف پرسيد و آنها در پاسخ گفتند: ما پس از مرگمان بر كسى سلام نمىكنيم مگر اينكه پيامبر يا وصىّ پيامبر باشد...»؛ ر. ك: سعد السعود، نوشته سيّد بن طاووس/ 113؛ بحارالأنوار 138/39-142].
خطيب و ابن جوزى از ابراهيم بن اسماعيل بن خلف نقل كردهاند: «احمد بن نصر دوست من بود، وقتى در آن محنت و بلا كشته شد و سر او را بر دار كشيدند، خبردار شدم كه سر او قرآن مىخواند، من هم براى اينكه اين صحنه را ببينم رفتم و به طور مخفيانه در نزديكيهاى آن محل كه عدهاى هم از آن محافظت مىكردند شب را گذراندم، پس وقتى چشمها بهخواب رفت شنيدم كه سر وى، اين آيۀ قرآن را تلاوت مىكند: (الم * أَ حَسِبَ اَلنّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ )(1)[الم * آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند ايمان آورديم، به حال خود رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد؟!] و از شنيدن آن بدنم به لرزه افتاد.
گمان نمىكنم خطيب و ابن جوزى خودشان اين داستان مسخره را پذيرفته و باور داشته باشند، ولى همين دو و امثال آنها [به خاطر پستى و دشمنيشان با اهل بيت]، چون كرامت قرآن خواندن سر ابى عبداللّه، سبط شهيد پيامبر - صلوات اللّه عليه و آله - بر سر نيزه كه در همۀ زمانها مورد قبول همگان بوده، برايشان سخت بوده، تلاش كردهاند با جعل اين گونه داستانها اين كرامت راكه مخصوص پارۀ تن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، كوچك جلوه دهند.
از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردهاند: «إنَّ سائر الأنبياء تفتخر بي، وأنا افتخر بأبي حنيفة، وهو رجل تقيّ عند ربّي، وكأ نَّه جبل من العلم، وكأ نّه نبيّ من أنبياء بني إسرائيل؛ فمن أحبّه فقد أحبّني، ومن أبغضه فقد أبغضني» [ديگر انبيا به من افتخار مىكنند و من به ابوحنيفه افتخار مىكنم كه نزد پروردگارم مردى پرهيزگار و گويا كوهى از دانش و پيامبرى از انبياى بنى اسرائيل است؛ پس هر كسى او را دوست داشته باشد مرا دوست داشته، و هر كس با او دشمن باشد با من دشمنى كرده است].
و از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كردهاند: «إنَّ آدم افتخر بي، وأنا أفتخر برجل من اُمّتي اسمه نعمان، وكنيته أبو حنيفة، هو سراج اُمّتي» [آدم به من افتخار مىكند و من به مردى از امّت خودم افتخار مىكنم كه نامش نعمان و كنيهاش ابوحنيفه است و او چراغ امّت من است].
اين دو روايت و ديگر روايتهايى راكه غلوّ كنندگان در فضايل ابوحنيفه ساختهاند، پيش از اين نقل كرديم(2)و گفتيم گروهى از پيروان ابو حنيفه، غلوّ و گزافهگويى را تا به آنجا رساندهاند كه او را در قضاوت اعلم از رسول خدا مىدانند!
حريفيش در كتاب «الروض الفائق»(3)مىگويد:
در پرهيزگارى ابوحنيفه همين بس، كه در زمان او گوسفندى دزديده شد و او تا مدّتى كه معمولاً يك گوسفند عمر مىكند، گوشت هيچ گوسفندى را نخورد، مبادا كه همان گوسفند دزديده شده باشد.
نمىدانم به كدام يك از اين خرافهها بخندم؟! آيا به افتخاركردن پيامبر صلى الله عليه و آله به كسى كه دو بار كافر شده و توبه كرده است، در حالى كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله افتخار تمام عالم بوده و در امّت او مردى مانند امير مؤمنان عليه السلام وجود دارد كه در ليلة المبيت وقتى از جان خود گذشت و در بستر پيامبر خوابيد، خداوند به او مباهات كرد؟!
يا به اين بخندم كه مىگويند ابوحنيفه در قضاوت اعلم از رسول خدا بود؟! نمىدانم ابوحنيفه اين همه علم و فقاهت را از كجا آورده است؟! آيا فقه و دانش او يك فقه اسلامى بوده كه از پيامبر صلى الله عليه و آله به او رسيده است؟!
يا فقه خود را از غير مسلمانان و از مردمان كابل و بابل و ترمذ(1)گرفته است؟! كه اگر چنين است، سزاوار است اين علم به ديوار كوبيده شود؛ چرا كه مسلمانان با وجود فقه و قضاى اسلامى كه بهترين و كاملترين بوده و فصل الخطاب هستند نيازى به فقه ديگران ندارند.
يا به پرهيزگارى ابوحنيفه در كنار فقه مؤثّرش در داستان گوسفند گمشده بخندم، كه هيچ فقيه پرهيزگارى ديدگاه او را نمىپذيرد؛ چرا كه هميشه در سرزمينهاى اسلامى گوسفندهايى دزديده مىشوند، با اين حال اسلام، خوردن گوشت گوسفند را درهر زمانى اجازه مىدهد، ولى اين فقيه نمىداند در جايى كه مورد شكّ ما داراى افراد زيادى باشد [شبهۀ غير محصوره] و بيشتر افراد آن از محلّ ابتلاى ما خارج باشند، حكم حرمت و دورى گزيدن از همۀ آنها اجرا نمىشود [مثلاً اگر گلّهاى هزار گوسفند دارد و بدانيم يكى از آنها غصبى است، لازم نيست كه از همۀ آنها اجتناب كنم].
و شايد خود ابوحنيفه هم حكم اين مسأله را مىدانسته، امّا اين هم يكى از عوام فريبيهاى اوست كه خودش به آنها اقرار كرده است؛ ابو عاصم نبيل مىگويد: ابوحنفيه را در مسجد الحرام و در حال فتوا دادن ديدم، كه مردم گرد او جمع شده و او را آزار مىدادند. ابوحنيفه گفت: آيا كسى نيست كه پليسى به اينجا بياورد؟ من گفتم: اى ابوحنيفه! آيا مأمور مىخواهى؟ گفت: بله. گفتم: اين احاديث را از من بگير و بخوان، او هم همين كار را كرد، و من فقط بلند شده و مقابل او ايستادم. او به من گفت: پس چرا مأمور نياوردى؟! گفتم: تو مأمور خواستى، امّا من نگفتم كه مأمور را مىآورم. پس ابوحنيفه گفت: «اُنظروا أنا أحتال للناس منذ كذا وكذا وقد احتال عليَّ هذا الصبيُّ»(2)[اى مردم نگاه كنيد! من خودم بارها مردم را فريفتهام (و بر سرشان شيره ماليدهام)، امّا اكنون اين بچه مىخواهد مرا فريب دهد].
و با ديدن اين نمونه و نظر اشتباه ابوحنيفه دربارۀ گوسفند مىتوان متوجّه شد كه چرا سخنان و نظريّههاى ابوحنيفه مورد قبول مردم مدينه قرار نگرفته است؛ از محمّد بن مسلمه مدينى سؤال كردند: چرا سخنان و نظريّههاى ابوحنيفه كه همۀ شهرها را فرا گرفته در مدينه راه نيافته است؟ گفت: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «على كلِّ ثقب من أثقابها ملكٌ يمنع الدجّال من دخولها،» [بر هر سوراخى از سوراخهاى مدينه فرشتهاى ايستاده و از وارد شدن دجّال (انسان اهل دَجَل و فريب كارى) جلوگيرى مىكند] و سخنان اين مرد، دجّال گونه و فريبكارانه است؛ و از اين رو در مدينه راه نيافتهاند(3).
و در فقه ابوحنيفه سخنان بسيارى هست كه با سنّت ثابت شدۀ پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت دارد و نظر او دربارۀ گوشت گوسفند نمونۀ كوچكى از آنهاست. تا به جايى كه وكيع بن جراح(4)مىگويد: «وجدتُ أبا حنيفة خالف مائتي حديث عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله»(5)[دويست حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله يافتم كه ابوحنيفه با آنها مخالفت كرده است]. با اين حال عبداللّه بن داود حريبى كه از غلوّ كنندگان دربارۀ امام خود ابوحنيفه است، مىگويد: «ينبغي للناس أن يدعوا في صلاتهم لأبي حنيفة لحفظه الفقه والسنن عليهم»(6)[بر مردم است كه در نمازهايشان براى ابوحنيفه دعا كنند، چرا كه او كسى است كه فقه و سنّت را براى آنها نگهدارى كرده است].].
1) - اشاره به اصل ابوحنيفه دارد؛ حافظ ابو نعيم فضل بن دكين و ديگران مىگويند: اصل ابوحنيفه از كابل بوده است. و ابوعبد الرحمن مقرى مىگويد: او ازاهل بابل بوده است. و حارث بن ادريس مىگويد: اصل او از ترمذ بوده است.
2) - أخبار الظراف، ابن جوزى: 103 [ص 157].
3) - كتاب أخبار الظراف، نوشته ابن جوزى: 35 [ص 45-46].
4) - ابوسفيان كوفى حافظ، مردى ثقه، حافظ، متقن، و امانت دار و بلند مرتبه بوده، و احاديث زيادى از او نقل شده و صاحب فتوا بوده است، و در سال صد ونود و شش وفات نموده است [تهذيب التهذيب 114/11].
5) - الانتقاء، ابن عبد البرّ - نگارندۀ كتاب استيعاب -: 150.
6) - تاريخ ابن كثير 10:107[114/10، حوادث سال 150 ه].
نگارندۀ كتاب «مفتاح السعادة»(1)مىگويد:
كسى كه به او اطمينان دارم از برخى كتابها چنين نقل كرده است كه: ثابت - پدر ابوحنيفه - از دنيا رفت، مادر امام ابوحنيفه رحمه الله با امام جعفر صادق ازدواج كرد، و ابوحنيفه كودكى خردسال بود، و در دامان جعفر صادق پرورش يافته و دانش خود را از او فرا گرفت. و اگر اين مطلب درست باشد منقبت بزرگى براى ابوحنيفه خواهد بود.
حسن نعمانى در كتاب «تعليق المفتاح» در ادامۀ اين سخن گفته است:
نمىتوان پذيرفت كه امام ابوحنيفه كودك بوده و نزد امام صادق رشد يافته است؛ زيرا جعفر صادق در سنّ (68) سالگى و در سال (148) از دنيا رفته، در حالى كه امام ابوحنيفه در سال (150) از دنيا رفته و بيشتر مورّخان مىگويند(2)تولّد او درسال (80) بوده است؛ بنابراين سال ولادت آن دو يكى بوده و فاصله وفات آنها دو سال است؛ از اينرو آن دو هم سنّ و سال بودهاند نه اينكه امام كوچك بوده است و امام جعفر صادق بزرگ.
و در ميان نوشتههاى موفّق بن احمد و حافظ كردرى در ذكر مناقب ابوحنيفه و آنچه كه گروهى از پيروان ابو حنيفه در دائرة المعارفها دربارۀ زندگى او آوردهاند، خرافات و بافتههاى زيادى يافت مىشود كه علاوه بر غلوّ وگزافه گويى، با عقل و منطق سازگار نبوده و موجب بدنام كردن اسلام مىشود. و از عجيبترين دروغهايى كه در مدح ابوحنيفه گفتهاند، سخن امام ابوحسين همدانى در آخر كتاب «خزانة المفتين» است:
امام ابو حنيفه در آخرين حجّ خود پول زيادى به خادمان كعبه داد تا آنجا را براى او خالى كنند، ابوحنيفه داخل شده و نمازش را آغاز نمود و طبق عادت خود در ركعت اوّل روى پاى راست ايستاده و نصف قرآن را خواند، سپس به ركوع رفت و در ركعت دوم بر روى پاى چپ ايستاده و نيمه ديگر قرآن را خواند. سپس گفت: «إلهي عرفتُك حقَّ المعرفة لكن ما قمتُ بكمال الطاعة، فهب نقصان الخدمة بكمال المعرفة» [خدايا آن گونه كه سزاوار توست تو را شناختم، ولى از اطاعت تو آن گونه كه لايق آنى ناتوانم، پس ناقص بودن خدمت و اطاعتم را به كامل بودن معرفت من ببخش]. ناگهان از گوشۀ كعبه اين ندا رسيد: «عرفْتَ فأحسنْتَ المعرفة، وخدمْتَ فأخلصت الخدمة، غفرنا لك ولمن اتّبعك، ولمن كان على مذهبك إلى قيام الساعة» [شناختى و خوب شناختى، و خدمت خود را خالص گرداندى، تو و پيروانت و هر آنكه تا روز قيامت بر مذهب تو باشد را آمرزيديم](3).
امينى مىگويد: اى كاش مىدانستم ختم قرآن ابوحنيفه در دو ركعت نمازش چقدر طول كشيده است، آن هم در روزى از روزهاى موسم حجّ كه مردم گرداگرد خانه خدا جمع شده و براى داخل شدن و تبرّك جستن ازدحام نمودهاند؟!
و چگونه خادمان خانۀ خدا مانع مردم شده و در آن مدّت طولانى از خواستۀ آنها جلوگيرى كردهاند؟!
و من نمىدانم حكمت و فلسفۀ اينكه ابوحنيفه نصف قرآن را بر پاى راست و نصف ديگر را بر پاى چپ خوانده است، چيست؟! آيا اين حكم را از قرآن به دست آورده؟! يا سنّت پيامبر اين گونه بوده؟! يا بدعتى است كه فقط ابوحنيفه].
آن را انجام مى داده؟! يا نوعى ورزش است كه موجب تقويت بدن و سلامتى و نشاط مىشود؟! من كه نفهميدم.
مطلب بعد اينكه: چگونه ابوحنيفه توانسته اين ادّعاى بزرگ را نسبت به شناخت كاملش از خدا، داشته باشد، آن هم خداوندى كه آگاه بر درون انسانهاست؟! و چگونه جرأت ادّعايى را به خود داده كه هيچ پيامبرى حتّى خاتم پبامبران صلى الله عليه و آله باوجود وسعت معرفتشان به خداوند، چنين ادّعايى نكردهاند؟! و شكّى نيست كه شناخت پيامبر صلى الله عليه و آله كاملترين شناخت بوده و به بالاترين مرتبه رسيده است با اين حال در هيچ دعا و مناجاتى كه از ايشان رسيده، چنين ادّعايى نكردهاند. و چنين ادّعايى فقط از كسى سر مىزند كه دچار عُجب و خود بينى گرديده و به علم خود مغرور شده، و خدا را آن گونه كه بايد نشناخته است.
و روايت كننده، چقدر سادهلوح و نادان است كه ادّعاى ابوحنيفه را مربوط به عالم شهود دانسته كه صدايى از غيب هم او را تصديق كرده است، در حالى كه اين صدا، بافته و ساختۀ دستهاى كثيفى است كه مىخواهد مردم را به سوى ابوحنيفه و مذهب او كه ضعيفترين فقه را در ميان مذاهب اسلامى دارد، بكشاند. و اگر مسلمانان اين بشارت الهى را نسبت به پيروان مذهب ابوحنيفه باور داشته و آن را نه يك افسانۀ ساختگى بلكه از جانب خداوند مىدانستند، بايد تمام مردم حنفى مذهب مىشدند، ولى مسلمانان درستى اين ادّعا را باور ندارند چه ابوحنيفه راضى باشد چه نباشد.
و عجيبتر از اين داستان، سخن علّامۀ برزنجى است:
باور برخى از پيروان ابوحنيفه اين است كه حضرت عيسى و حضرت مهدى، از مذهب امام ابوحنيفه رضى الله عنه پيروى مىكنند... و شيخ على قارى از برخى پيروان ابوحنيفه اين گونه حكايت مىكند: بدان! خداوند ابوحنيفه را داراى شريعت و كرامت قرار داد، و يكى از كرامتهاى او اين است كه: حضرت خضر تا پنج سال هر روز هنگام صبح نزد او آمده و احكام شريعت را فرا مىگرفته است، وقتى ابوحنيفه از دنيا رفت، حضرت خضر به خداوند عرض كرد: خدايا اگر من نزد تو منزلت دارم اجازه بده ابوحنيفه مانند گذشته، از ميان قبرش احكام را به من آموزش دهد تا كاملاً از دين محمّد صلى الله عليه و آله آگاه شده و حقّ و حقيقت بر من روشن شود، پس ندا رسيد: اى خضر نزد قبر او برو و هر چه مىخواهى از او ياد بگير. خضر هم تا (25) سال هر چه خواست به طور كامل از او فرا گرفت...(1).
با خواندن اين داستانها بايد بر امّت مرحومۀ محمّد گريه كرد كه گرفتار چه انسانهايى شدهاند؟! و به چه خَلقى آزموده مىشوند؟! و چه چيزى مىتواند انسانهاى نادان و فريب خورده را از اين سخنان بىارزش و افسانههاى باطل برهاند(2)؟!
بشر بن حارث بيمار شد و آمنۀ رمليّه به ملاقات او آمده بود كه امام احمد بن حنبل براى عيادت به خانه وارد شد، نگاهش كه به آمنه افتاد به بشر گفت: از اين زن درخواست كن تا براى ما دعا كند. پس بشر به آن زن گفت بدرگاه خدا براى ما دعا كن. زن گفت: خدايا بشر بن حارث و احمد بن حنبل از آتش به تو پناه آوردهاند، پس اى بخشايندهترين
1) - الإشاعة لأشراط الساعة، سيّد محمّد برزنجى مدنى: 221-225[236-239].
2) - كتابهايى كه دربارۀ فضايل ابوحنيفه نگاشته شدهاند بسيار زياد بوده و همگى در بردارندۀ اين گونه چرنديّات و دروغهاى بىپايه و اساس است! و اگر اين سخنان باطل و بىاساس را در كتابهاى خود نمىآوردند، ديگر فضيلتى براى او باقى نمىماند.
بخشندگان! آنها را در پناه خودت قرار ده. امام احمد رضى الله عنه مىگويد: پاسى از شب گذشته بود كه نوشتهاى از آسمان به سوى من افتاد كه: «بسم اللّه الرحمن الرحيم قد فعلنا ذلك ولدينا مزيد»(1)[به نام خداوند بخشنده مهربان، آن دعا مستجاب شد، و نزد ما بيش از آن است].
ابوطالب على بن احمد مىگويد: روزى نزد ابو عبداللّه [احمد بن حنبل] رفته بودم، او سخن مىگفت و من مىنوشتم كه ناگهان قلم من شكست، او قلمى برداشته و به من داد، قلم را نزد ابو على جعفرى آوردم و گفتم: اين قلم را ابو عبداللّه به من عطا كرده است؛ پس وى به غلامش گفت: قلم را بگير و در درخت خرما قرار بده شايد باردار شود، غلام هم اين كار را انجام داد و درخت باردار شد(2).
ابن كثير در كتاب تاريخش(3)چنين آورده است:
گفته شده: وقتى احمد بن حنبل را براى كتك خوردن نزد معتصم آوردند، و او را زد، بند شلوارش جدا شد، او ترسيد كه شلوارش افتاده و عورتش آشكار شود، پس در آن لحظه دعايى كرد و شلوارش به حالت اول بازگشت.
گفته شده دعايش اين بوده: «يا غياث المستغيثين، يا إله العالمين، إن كنت تعلم أنَّي قائمٌ لك بحقّ فلا تهتك لي عورة» [اى فريادرس بيچارگان و اى خداى جهانيان! اگر مىدانى كه من حقيقت را مىگويم، آبروى مرا مريز].
ابن جوزى مىگويد(4):
از قاضى القضات على بن حسين زينبى نقل شده است: خانۀ ما آتش گرفت و هر چه در آن بود سوخت مگر كتابى كه چند كلمه از دست خط احمد درآن بود كه آسيبى نديد.
و مىگويد:
در سال (554) كه سيلى در بغداد آمده بود، تمام كتابهاى مرا آب برد، و تنها يك جلد كتاب كه دو برگ از آنها به خط احمد بود، سالم ماند.
ذهبى در پايان كتاب «عبر»(5)خود وقتى پيشامدهاى سال (725) را بازگو مىكند، و نيز يافعى در كتاب «مرآة» آوردهاند:
يكى از نشانهها و كرامتها اين است كه: مقبرۀ امام احمد بن حنبل به زير آب فرو رفت، مگر اتاقى كه ضريحش در آنجا بود، كه آب به اندازه يك ذراع وارد دهليز شد. ولى به اذن خدا از حركت باز ايستاد به گونهاى كه حتّى حصيرهاى اطراف ضريح كه غبار پيرامون قبر روى آن نشسته بود نيز باز به همان حال
باقى ماند، اين داستان نزد ما صحيح است و سيل آن سال هم به قدرى شديد بود كه چوبهاى بزرگ را حركت داده و مارهاى عجيب و غريبى را به همراه خود آورده بود(1).
امينى مىگويد: شاهد بر درستى اين كرامت همين بس كه اكنون هيچ اثرى از آن مرقد با عظمت به جا نمانده، و به وسيلۀ سيلها محو شده و آثار آن نيز نابود گرديده است، به گونهاى كه گويا از ابتدا هيچ چيزى وجود نداشته است، و به داستان فراموش شدۀ گذشتگان تبديل شده است.
ابن جوزى در كتاب «مناقب احمد»(2)آورده است: ابوبكر بن مكارم بن ابو يعلى حربى كه پيرمرد نيكى بود، به من چنين گفت: در سالى از سالها كه چند روز پيش از ماه رمضان هم باران زيادى باريده بود، شبى از شبهاى ماه رمضان در خواب ديدم، گويا طبق عادت هميشگى براى زيارت قبر امام احمد بن حنبل آمدهام ولى قبر او به اندازهاى به زمين چسبيده بود كه فقط به اندازه يك يا دو رديف آجر با زمين فاصله داشت؛ با خود گفتم شايد به خاطر باران زياد قبرش به اين صورت در آمده است، ناگهان صدايى از قبر شنيدم كه مىگفت: «لا، بل هذا من هيبة الحقِّ عزَّ وجلَّ لأنَّه عزَّ وجلَّ قد زارني» [خير، بلكه خداوند به زيارت من آمده و از هيبت او قبر به اين صورت در آمده است]. و من از خداوند پرسيدم:
راز اينكه هر سال به زيارت من مىآيد چيست؟ خداوند عزّوجلّ گفت: اى احمد! چون تو مرا يارى كرده و باعث گسترش و بازگو شدن سخن من در مجالس شدهاى به زيارت تو مىآيم. پيرمرد مىگويد: پس از آن قبر احمد را بوسيده از او سؤال كردم: آقاى من، چرا هيچ قبرى به جز قبر تو را نمىتوان بوسيد؟ احمد به من گفت: پسرم! اين كرامت از آن من نيست بلكه كرامت رسول خداست زيرا چند مو از موهاى رسول خدا پيش من است. پس از آن دو بار گفت: «بدان، هر كس مرا دوست داشته باشد در ماه رمضان به زيارت من خواهد آمد»(3).
دربارۀ زيارت احمد، امام حنبلىها، نمونههاى ديگرى از اين گزافه گويىها و كرامتهاى دروغين ذكر شده است(4)اگر خواستى مراجعه كن و چه خوب است اگر همۀ خوابها حقيقت داشته باشد!
ابن جوزى در كتاب «مناقب احمد»(5)، به نقل از عبداللّه پسر احمد چنين مىگويد: «پدرم را در عالم رؤيا ديده از او سؤال كردم، خداوند با تو چه كرد؟ گفت: مرا بخشيد. گفتم: آيا نكير و منكر نزد تو آمدند؟ گفت: بله، و به من گفتند: پروردگار تو كيست؟ گفتم: سبحان اللّه آيا از من شرم نمىكنيد؟ گفتند: اى ابا عبداللّه، ما را معذور بدار كه اين كار را از ما خواستهاند».
امينى مىگويد: چقدر امام احمد نسبت به اين دو فرشته پاك الهى آن هم در آن گور تنگ و موقعيّت سخت جرأت به خرج داده، و چقدر نسبت به سؤال قبر و اينكه سؤالها به امرِ خداوندِ علىِّ عزيز است جاهل بوده كه از روى نادانى
اعتراض كرده و آن جواب خشن را از آن دو فرشته شنيده است! مگر احمد چه مقام و مرتبهاى دارد؟! در روايتى آمده است: وقتى دو فرشته بر عمر وارد شدند، بدنش از ترس به لرزه در آمد(1)، آن هم عمرى كه به قول عكرمه چنان ترسناك بوده كه وقتى حجامت كنندهاى را نزد خود فرا خوانده بود و سرفهاى كرد، سرفهاش به حدّى ترسناك بود كه از حجّام حدثى سر زد، و عمر هم در عوض، چهل درهم به او عطا كرد(2).
و آن دو فرشته بايد شكر خدا را به جا آورند كه امام احمد آنچنان به پشت گردن آنها نزد تا چشم آنها از حدقه بيرون آيد. همان طور كه موسى طبق نقل ابو هريره(3)همين كار را دربارۀ ملك الموت انجام داد [كه طبق اين نقل وقتى ملك الموت براى قبض روح نزد حضرت موسى آمد، چنان ضربهاى به ملك الموت زد كه چشمانش از كاسه بيرون آمد]، و آن فرشته نزد پروردگار برگشته عرض كرد: مرا نزد بندهاى فرستادى كه مرگ را نمىخواهد، و خدا هم چشمانش را به او برگردانيد؛ اين روايت در سنن نسائى نقل شده است(4).
و حكيم ترمذى هم به سند مرفوع آورده است: «ملك الموت در ابتدا آشكارا نزد انسانها مىآمد، ولى پس از اينكه از موسى كتك خورد و چشمانش در آمد مخفيانه براى گرفتن جان انسانها مىآيد»(5).
چقدر ملك الموتى كه خداوند، قدرتِ گرفتنِ جانها را به او داده - و از جانب خداوندى كه گرفتن قهرآميز ومجازاتش بسيار شديد است، داراى نيرو و صلابت گرديده است - ناتوان است، كه انسانى مىتواند او را زده و چشمانش را بيرون آورد، و همچنان ترس با وجودش همراه است و خود را از كسانى كه در قبضۀ او بوده و خداوند وى را براى قبض روح آنها مأمور كرده، مخفى مىنمايد تا مبادا از كسانى كه نزد خداوند كرامتى مانند موسى عليه السلام ندارند، كتك بخورد!
و عجيبتر اينكه خداوندى كه ملك الموت را براى گرفتن جانها فرستاده، اگر مىداند در ميان انسانها كسى هست كه جرأت كتك زدن ملك الموت را دارد و كسى هست كه ملك الموت از او ترسيده و خود را مخفى مىكند، چرا اين توانايى را به ملك الموت نداده كه بر همۀ آنها مسلّط باشد؟! آيا خداوند غافل است؟! يا خزانۀ قدرت خداوند تمام شده است؟! يا خداوندى كه علم غيب دارد و بر همه چيز آگاه است، از واقعهاى كه اتّفاق خواهد افتاد خبر ندارد تا آن واقعهت.
1) - سيّد جردانى در كتاب مصباح الظلام 2:56[132/2] مىگويد: «إنَّ اللّه تعالى أعطى عليّاً علم البرزخ، فلمّا مات عمر بن الخطّاب رضى الله عنه جلس عليٌّ علىقبره ليسمع قوله للملكين، فلمّا دخلا عليه ارتعد منهما ثمّ أجاب، فقالا له: نُم. فقال: كيف أنامُ وقد أصابني منكما هذه الرعدة، وقد صحبتُ النبيّ صلى الله عليه و آله؟! ولكن أشهد عليكما اللّه وملائكته أن لا تدخلا على مؤمن إلّافي أحسن صورة، ففعلا. فقال له عليّ بن أبي طالب: نُم يابن الخطّاب، فجزاك اللّه عن المسلمين خيراً لقد نفعت الناس في حياتك ومماتك» [خداوند متعال به على علم برزخ را عطا فرمود، پس هنگامى كه عمر بن خطّاب از دنيا رفت، على بر قبر او نشست تا سخن او با دو فرشته (نكير و منكر) را بشنود، هنگامى كه آن دو فرشته بر عمر وارد شدند از ترس بدنش به لرزه درآمد، و سپس پاسخ داد. دو فرشته به او گفتند: بخواب. او گفت: چگونه با وجود لرزشى كه از ترس شما بر من چيره شده، مىتوانم بخوابم، در حالى كه من هم صحبت پيامبر صلى الله عليه و آله بودهام؟! ولى شما را به خدا سوگند اگر نزد مؤمنى مىآييد با زيباترين چهره بر او وارد شويد، و آن دو نيز چنين كردند. آنگاه على بن ابى طالب به او گفت: اى پسر خطّاب بخواب، كه خدا از سوى مسلمانان به تو جزاى خير دهد چرا كه هم در زمان حيات و هم پس از مرگت، به مردم منفعت رسانيدى]. بخوان و بخند.
2) - طبقات ابن سعد 3:206[287/3]؛ تاريخ بغداد 14:215؛ تاريخ عمر، ابن جوزى ص 99 [ص 125، باب 45]؛ كنز العمّال 6:331[564/12، ح 35769].
3) - ر. ك: صحيح بخارى 1:158[449/1، ح 1274] در أبواب الجنائز؛ و 2:163[1250/3، ح 3226] باب وفاة موسى؛ صحيح مسلم 2:309[521/4، ح 2372]؛ مسند أحمد 2:315[606/2، ح 8053]؛ العرائس، ثعلبى: 139 [ص 247].
4) - سنن نسائى 4:118 [اين حديث در چاپ مورد اعتماد نگارندۀ كتاب كه نزد او موجود بوده يعنى چاپ دار الكتاب عربى، يافت مىشود، ولى از چاپى كه در دست ماست حذف شده است].
5) - شعرانى آن را در مختصر تذكرة القرطبي: 29 [ص 43] آورده است.
محقّق شود؟! يا اينكه فرشتگان الهى در برابر مشكلات، آموزش كافى نديدهاند، و از اين رو ملك الموت پس از زمان موسى، شيوۀ خود را عوض كرده و هنگام گرفتن جانها پنهان مىشده است؟! خداوند از آنچه ستمكاران مىگويند بسيار بالاتر است.
از اينها گذشته، حضرت موسى - على نبيّنا و آله و عليه السلام - كه پيامبرى معصوم بوده و مىدانسته ملك الموت از جانب خداوند مأموريّت داشته و اگر اجل آمد لحظهاى دير و زود ندارد، چگونه مىتوانسته بر روى ملك الموت دست بلند كرده و چشمانش را از كاسه درآورد؟!
و بر كسى پوشيده نيست كه قدرت ملك الموت از همۀ انسانها و همۀ حيوانات از روز نخستين تا روز قيامت، بيشتر است، پس چطور موسى عليه السلام مىتوانسته چنين كارى دربارۀ او انجام دهد؟! و چرا ملك الموت كه از سوى خدا مأمور بوده و توانايى گرفتن جان موسى را داشته او را از خود دور نكرده است؟! چگونه براى فرشته چشمى بوده تا مانند چشم انسان از حدقه بيرون بيايد؟!
اين، تعدادى از كرامتهاى امام احمد بود كه ما يافته و ذكر كرديم، و مانند اين بافتهها چه بسيار است! و اگر ما سخنان و كرامتهاى سبكتر و كوچكتر از اينها را كه با عقل و منطق هم سازگار است به اهل بيت وحى عليهم السلام، كه معصوم بوده و خداوند ناپاكى را از آنها دور نموده و پاك قرار داده، نسبت دهيم، جار و جنجال و جيغ و فرياد به راه انداخته و هياهو بپا مىكنند و از گوشه و كنار اين فريادها برمىآيد: اين سخن نامعقول و بيهوده است، سخن شيعيانِ تندرو است، اين سخن از رافضه است، اين سخن صحيح نيست اگر چه سندش درست باشد، اين سخن سندش صحيح است امّا دل من آن را نمىپذيرد، اين سخن صحيح نيست هر چند از هزار طريق نقل شده باشد، و حملههاى بىپايه و اساس ديگرى كه به كرامتهاى اهل بيت عليهم السلام نمودهاند.
حريفيش در كتاب «الروض الفائق»(1)از قول مثنّى بن سعيد قصير آورده است:
«از مالك - امام مالكىها - چنين شنيدم: هيچ شبى نخوابيدم مگر اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم».
امينى مىگويد: آيا در اين ادّعايى كه فقط خود امام مالك از آن خبر دارد، وى را دروغگو مىپنداريد؟! يا ابن سعيد كه مانند نامش قصير و كوچك است دروغ مىگويد؟! يا حريفيش نسبت به نقل بيهودهاش بازخواست مىشود؟!
و امام مالك هم با نكير و منكر، دو فرشته بزرگ خدا، داستانى دارد كه كمتر از داستان امام احمد نيست، كه شعرانى در كتاب «الميزان»(2)آن را آورده است: «هنگامى كه شيخ ما شيخ الاسلام ناصر الدين لقانى از دنيا رفت، يكى از پاكان او را در عالم رؤيا ديده به او گفت: خدا با تو چه كرد؟ وى گفت: وقتى دو فرشته، براى سؤال كردن مرا در قبر نشاندند، امام مالك نزد آنها آمده گفت: چگونه مىتوانيد از مانند چنين شخصى دربارۀ ايمانش به خدا و رسول سؤال كنيد؟ از او دور شويد، پس آن دو فرشته از من دور شدند».
امينى مىگويد: كدام خوابگذارى مىتواند اين گونه خوابها را تعبير كند؟! و هر تعبير كنندهاى مىداند كه: اين رؤياها باطل بوده و قابل تعبير نمىباشند. اگر چه كسانى كه به دنبال جمع آورى فضيلتهاى دروغين هستند، اين خوابها را مانند اصل
مسلّم دانسته و درگزافه گويى و غلوّ در فضيلت از آنها بهره جستهاند. گويا مىپندارند، آن دو فرشته از اينكه چه كسى نياز به سؤال كردن از ايمانش دارد آگاهى نداشته و سرِخود و بدون اذن خداوند سؤال مىنمايند! از ناقص شدن عقل به خداپناه مىبرم.
حافظ ابونعيم دركتاب «حلية الاولياء»(1)از قول ابو نصر آورده است:
«از احمد بن محمّد نهاوندى چنين شنيدم: پسر شبلى(2)كه نامش غالب بود از دنيا رفت و مادرش از ناراحتى موهايش را كند، شبلى هم كه ريش بلندى داشت، دستور داد همۀ ريشش رابتراشند. وقتى سؤال كردند: اى استاد! چرا ريش خود را تراشيدى؟ در جواب گفت: «جزّت هذه شعرَها على مفقود، فكيف لا أحلق لحيتي أنا على موجود؟!» [اين زن موهايش را به خاطر پسر از بين رفتهاش كنده، چرا من ريشم را به خاطر خدايى كه هميشه موجود است نتراشم].
امينى مىگويد: آفرين بر چنين فقيهى كه به علمش عمل مىكند، و مرحبا بر اوليايى مانند اين شخص كه خود را به ديوانگى زده و از احكام دين اسلام آگاهى ندارد، و درود بر كسانى مانند ابونعيم كه چنين سخنان و كرامتهايى را براى بزرگان خود گردآورى نموده و نگاشتهاند!
چگونه اين فقيه وارسته كه در مذهب مالك به كمال رسيده از فتواى مالك به حرام بودن تراشيدن ريش خبر ندارد، با اينكه تمام مذاهب نيز مانند مالك اين حكم را پذيرفتهاند؟! و آيا او كه به مدّت بيست سال به ديگران آموزشِ حديث مىداده، احاديث زيادى را كه از پيامبر صلى الله عليه و آله بر حرام بودن تراشيدن ريش نقل شده نديده است؟! مانند اين احاديث:
1 - به صورت مرفوع از پسر عمر نقل شده است: «اعفوا اللحى، واحفوا الشوارب، خالفوا المشركين»(3)[با مشركان مخالفت كرده، ريشها را بلند كنيد، و شاربها (موى سبيل كه روى لب مىآيد) را كوتاه كنيد].
2 - پسر عمر مىگويد: «إنَّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله أمر بإحفاء الشوارب وإعفاء اللحى»(4)[رسول خدا صلى الله عليه و آله به كوتاه كردن شاربها و باقى گذاشتن ريش، فرمان دادند].
3 - در حديث پسر عمر دربارۀ مجوس آمده است: «إنَّهم يوفّرون سبالهم، ويحلقون لحاهم، فخالفوهم»(5)[آنها سبيلهاى خود را بلند گذاشته و ريش خود را مىتراشند، پس شما باآنها مخالفت كنيد].
4 - عمر بن شعيب از پدرش از جدّش آورده است كه: «إنَّ النبيَّ صلى الله عليه و آله كان يأخذ من لحيته من عرضها وطولها»(6)[پيامبر صلى الله عليه و آله ريش مىگذاشته و فقط طول و عرض آن را كوتاه مىنموده است].
و چگونه نظر هم كيشان شبلى بر او مخفى مانده كه مىگويند: تراشيدن ريش نوعى دست بردن در خلقت خداوند است كه بر اساس آيۀ قرآن: (وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اَللّهِ )(7)[(شيطان گفته است:) به آنان دستور مىدهم كه آفرينشِ (پاكِ) خدايى را تغيير دهند] از آن نهى شده است.
1) - حلية الأولياء 10:370.
2) - ابو بكر دلف بن جحدر، فقيه، عالم و محدّث بوده، و در سال 334، 335 از دنيا رفته است.
3) - صحيح مسلم 1:153[282/1، ح 259]؛ السنن الكبرى 1:16[66/1، ح 13].
4) - صحيح مسلم 1:153[282/1، ح 259]؛ سنن ترمذى 10:221[88/5، ح 2764].
5) - الإحسان في تقريب صحيح ابن حبّان [289/12، ح 5476]؛ كتاب المغني عن حمل الأسفار [129/1].
6) - صحيح ترمذى 10:220[87/5، ح 2762].
7) - نساء: 119.
وعدّهاى از ايشان در استفادۀ از اين آيه تا بدانجا زيادهروى كردهاند كه تراشيدن ريش و سبيل را براى زن نيز حرام مىدانند(1)!
قرطبى در تفسير(2)اين آيه مىگويد:
تراشيدن ريش و سبيل و موى زير لب ا گر در صورت زن روييده باشد جايز نيست؛ زيرا اين كار تغيير و دست بردن در خلقت خداوند است.
و چگونه سخن ابن حزم ظاهرى بر شبلى پوشيده مانده كه در كتاب «مراتب اجماع»(3)مىگويد: همه قبول دارند كه تراشيدن تمام ريش به منزلۀ مُثله [و نقص عضو] بوده و به خصوص براى خليفه، و انسان فاضل و دانشمند جايز نمىباشد. و كسى كه ريش خود را مىتراشد از كسانى است كه شهادت او پذيرفته نمىشود(4).
كاملترين سخن كه فتواهاى پراكنده و نظر امامهاى مذاهب چهارگانه را در اين مسأله جمع آورى كرده، سخن استاد محفوظ در كتاب «الإبداع في مضارّ الابتداع»(5)است كه مىگويد:
امروزه يكى از زشتترين عادتهاى مردم، تراشيدن ريش و بلند گذاشتن سبيل است كه اين بدعت گذارى در اثر رفت و آمد و همنشينى با بيگانگان و نيكو شمردن عادتهاى آنها، به مصريان سرايت كرده، به گونهاى كه زيبايىهاى دين خود را زشت شمرده و سنّت پيامبرشان محمّد صلى الله عليه و آله را به فراموشى سپردندهاند....
در حالى كه مذاهب چهارگانه بلند گذاشتن ريش را واجب شمرده و تراشيدن تمام يا بيشتر آن را حرام مىدانند:
نخست: مذهب حنفيّه؛ نگارندۀ «المختار»(6)مىگويد:
«قطع ريش بر مرد حرام است، و در كتاب «نهايه» به صراحت آمده كه بايد ريش به اندازهاى باشد كه در مشت انسان جاى بگيرد، و كوتاه كردن ريش مانند مغربيها و مردهاى زن نما كه ريش خود را كمتر از يك مشت قرار مىدهند، حرام است. و تراشيدن تمام ريش كارى است كه يهوديان هند و عجمهاى مجوسى آن را انجام مىدهند».
دوم: مذهب بزرگان مالكى: تراشيدن تمام ريش يا چيدن آن را به گونهاى كه به آن مُثله و قطع كردن ريش گفته شود، حرام است، ولى اگر ريش به اندازهاى باشد كه مُثله و چيدن به آن گفته نشود، خلاف أولى يا مكروه است؛ اين فتوا از كتاب «شرح رسالۀ ابو حسن» و حاشيه علّامه عدوى رحمهم اللّه استفاده مىشود.
سوم: مذهب بزرگان شافعى: نويسنده «شرح العباب» آورده است: «فايده: شيخان مىگويند: تراشيدن ريش مكروه است. و ابن رفعه به اين ديدگاه اعتراض كرده كه شافعى در كتاب «الاُمّ» به حرام بودن آن تصريح كرده است. و أذرعى مىگويد: ديدگاه درستتر اين است كه تراشيدن تمام ريش اگر بدون علّت باشد، حرام است.
چهارم: ديدگاه بزرگان حنبلىها: آنها به حرام بودن تراشيدن ريش تصريح كردهاند؛ برخى باصراحت مىگويند: ديدگاه قابل اعتماد حرمت تراشيدن ريش است.5.
وبرخى از آنها مانند نويسندۀ كتاب «انصاف»، علاوه بر تصريح به حرمت، هيچ ديدگاه خلافى راهم نياوردهاند، و با مراجعه به كتاب «شرح المنتهى» و «شرح منظومة الآداب» وساير كتابها، همين نظرفهميده مىشود.
و از آنچه گذشت معلوم مىشود كه دين خداوند و شرع مقدّس، تراشيدن ريش را حرام دانسته و آن را اجازه نداده است و هر كس اين كار را انجام دهد، در سفاهت و گمراهى، يا گناه و نادانى، يا غفلت از سيره و روش حضرت محمّد صلى الله عليه و آله به سر مىبرد.
بله، شبلى كه ريشش را تراشيد، و حافظى كه اين كار او را تمجيد كرده و آن را در راه محبّت خدا مىداند، و ديگرانى كه سخنان زيادى دربارۀ ريش ابوبكر صدّيق جمعآورى كردهاند، نيازى به ريش ندارند بلكه نيازمند عقل مىباشند، آن گونه كه سمعانى دركتاب «أنساب»(1)از قول مطين(2)بن احمد آورده است: «رأيت النبيَّ صلى الله عليه و آله في المنام فقلت له: يا نبيَّ اللّه أشتهي لحية كبيرة؛ فقال: لحيتك جيّدة وأنت محتاج إلى عقل تامّ» [پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديده به او گفتم: اى رسول خدا! مىخواهم ريش بلندى داشته باشم؛ و پيامبر فرمود: ريش تو خوب است، تو نيازمند عقلى كامل هستى].
نگارندۀ كتاب «مفتاح السعادة»(3)آورده است:
ابو حامد غزالى(4)در برخى از نوشتههاى خود مىگويد: در آغاز، حالتهاى عرفانى و كرامتهاى انسانهاى نيكو سرشت و عارف را باور نداشتم، تا اينكه حالتى بر من وارد شد و خداوند متعال را در خواب ديدم كه به من فرمود: اى ابا حامد! گفتم: آيا شيطان با من سخن مىگويد؟ گفت: نه، من خداوندى هستم كه بر شش جهت آگاه است. سپس فرمود: اى اباحامد! خيالهاى باطلت را رها كرده و نزد كسانى برو كه در زمين مورد توجّه من هستند، آنها كسانى هستند كه در راه محبّت من از دو دنيا گذشتهاند. گفتم: تو را به عزّتت سوگند مىدهم كه بدگمانى مرا نسبت به آنها از بين ببرى. خدا فرمود: خواسته تو برآورده شد، و آنچه باعث دورى تو از آنها شده، دنيا دوستى توست، پس به اختيار خودت دنيا را رها كن پيش از آنكه با ناتوانى وخوارى آن را ترك كنى. من نورى از نورهاى قدسى را در تو قرار دادم، پس برخيز و بگو. ابوحامد مىگويد: در حالى كه خوشحالى و شادمانى وجودم را فرا گرفته بود از خواب بيدار شده، نزد استادم شيخ يوسف نسّاج آمده و داستان رؤيايم را تعريف كردم، او لبخندى زده گفت: اى ابا حامد! همۀ ما در ابتدا چنين فكرهايى داشته و آنها را از بين بردهايم، بله اگر نزد من بيايى آنقدر تو را آگاهى بخشيده و چشم بصيرت تو را روشنى بخشم كه بتوانى عرش و عرشيان را ببينى، سپس به مرتبهاى برسى كه ببينى آنچه را چشمها نبينند، و درونت پاك شده، و آنقدر اوج بگيرى كه مانند موسى عليه السلام سخن خدا را بشنوى كه مىگويد: (أَنَا اَللّهُ رَبُّ اَلْعالَمِينَ )(5)[منم خداوند، پروردگار جهانيان].
امينى مىگويد: اين انسان خودستا به تو سلام مىرساند! اى كاش مى دانستم آيا شيطان از گفتن اينكه: «من خداى تو هستم و بر شش جهت آگاهم» ناتوان است؟! چنانكه كسانى كه در گذشته ادّعاى خدايى داشتند، توانستند چنين سخنى بگويند؟! پس چگونه غزالى فقط به خاطر چنين ادّعايى، خدا بودن صاحب آن صدا را تشخيص داد؟! و چگونه مطمئن شد كه صداى شيطان نمىباشد؟!
و اگر درستى رؤياى خود را باور كرده و گمانش اين بوده كه خدا با او سخن گفته، چرا پس از اينكه خداوند گفت:
خيالهاى باطل خود را رها كن، او همچنان استوار بوده و رها نكرده، و چرا بافتههاى چرخ استاد بافندهاش (نسّاج) چيزى جز سخنان بيهوده و ابلهانه نبوده است؟! اى كاش در داروخانۀ استاد بافندهاش داروى ديگرى يافت مىشد كه چشم و دل غزالى را روشن كرده و اين آگاهى را به او مىداد تا گناهان بزرگ را تجويز نكرده و به آنها اعتراف نكند، آنگونه كه در كتاب «إحياء» رياضتها وسختىهايى را كه با دين اسلام سازگار نيست - مانند قصّه دزد حمام(1)و ديگر داستانها - را روا دانسته است، ونيز سخن او در بخش آفتهاى زبان دربارۀ خوددارى از لعن يزيد لعين(2)ونمونههاى زيادى كه همگى باطل است.
و چقدر داروى نسّاج قدرت داشته كه وقتى به چشمان غزالى رسيد، پس از ديدن عرش و عرشيان، توانست آنچه را ديگران نديدهاند، ديده و سخن خدا را مانند حضرت موسى بشنود كه مىگويد: (أَنَا اَللّهُ رَبُّ اَلْعالَمِينَ )(3).
و من در پايان نفهميدم، آيا موسى عليه السلام كه سخن خدا را شنيد، مانند غزالى قدرت ديدن عرش و عرشيان را هم داشته يا نه؟! و شايد اين ياوه گو، خودش را بالاتر از حضرت موسايى مىدانسته كه از پيامبران اولو العزم بوده و خداوند اين چنين به او خطاب فرمود: «لن ترانى يا موسى»(4)[اى موسى! تو هرگز مرا نخواهى ديد]، و اين پويندۀ راه و مجاهد بافنده نيز بايد چنين [مانند موسى] باشد [نه اين كه او توانسته باشد خدا را ببيند و صدايش را بشنود!].
سُبْكى در كتاب «طبقات»(5)خود مىنويسد:
در زمان ما، در مصر شخصى بود كه از غزالى بدش آمده و از او بدگويى و عيب جويى مىكرد؛ تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديد در حالى كه عمر و ابوبكر كنار حضرت و غزالى هم رو به روى او صلى الله عليه و آله نشسته بود و مىگفت: اى رسول خدا! اين شخص از من بدگويى مىكند، پيامبر گفت: تازيانهاى بياوريد و دستور داد آن شخص را به خاطر خوش آمدن غزالى تازيانه بزنند، هنگامى كه از خواب برخاست آثار تازيانه بر پشتش به جا مانده بود، و او همواره گريه مىكرد و اين قضيّه را براى مردم باز گو مىنمود.
امينى مىگويد: اين چه خواب خوبى است، اگر خوابها راست باشند! ما نگارندۀ اين رساله را بالاتر از آن مىدانيم كه كتابى مانند «إحياء العلوم» غزالى را كه در جاهاى مختلفى از آن با شريعت مقدّس اسلام مخالفت شده، تصديق كرده و درست بپندارد.
ابن جوزى در كتاب «منتظم»(6)مىگويد:
نگارش كتاب إحياء را در قدس آغاز كرده و در دمشق به پايان رساند، او اين كتاب را براساس مذهب
صوفيّه نگاشته و قوانين فقه را زير پا گذاشته است؛ مانند اينكه براى از بين بردن خود بزرگ بينى و جهاد با نفس چنين مىگويد: مردى مىخواست صفت خود بزرگ بينى را در خود از بين ببرد، از اين رو وارد حمّام شده و لباس شخص ديگرى را زير لباس خودش پوشيد و آهسته به طورى از حمام خارج شد كه ديگران متوجّه دزدى او شده و او را دستگير كرده و دزد حمّام ناميدند. گفتن اين داستان براى آموزش اخلاق به شاگردان، كارى زشت و ناپسند است چرا كه فقه اسلام چنين كارى را قبيح مىداند، به گونهاى كه اگر حمّام محافظ داشته باشد و كسى دزدى كند، دست او بايد قطع شود. علاوه بر اين، گفتن سخنى كه مردم رابه گناه وادارد، روا نمىباشد. و در جايى ديگر از كتابش گفته: مردى گوشتى خريدارى كرد ولى از بردن آن تا خانهاش خجالت مىكشيد، پس گوشت را به گردنش آويزان كرده و بين مردم راه رفت؛ كه اين كار در نهايت زشتى است. و مانند اين سخنان بسيار است كه مجال گفتن آنها نيست. و من اشتباهات اين كتاب را جمع آورى كرده، نام آن را «إعلام الأحياء بأغلاط الإحياء» گذاشتهام. و به برخى از اين اشتباهات در كتاب ديگرم به نام «تلبيس إبليس» اشاره كردهام(1).
ابن جوزى دركتاب «تلبيس إبليس»(2)مىگويد:
ابو حامد غزالى در كتاب إحياء آورده است: برخى از استادان كه در آغاز، از ايستادن به عبادت و شب زنده دارى احساس كسالت و خستگى مىكردند، تمام شب را وارونه و بر روى سر سپرى مىنمودند تا عادت كرده و ايستادن و شب زنده دارى برايشان آسان شود.
و مىگويد: برخى از آنها براى اينكه دلبستگى خود را به پول و مال دنيا از بين ببرند، همۀ دارايى خود را فروخته و از ترس اينكه مبادا در اثر بخشش اين پول به مردم احساس عُجب و ريا به آنها دست دهد، تمام آن را به دريا مىريختند.
و مىگويد: برخى از آنها براى اينكه خود رابه بردبارى عادت دهند، شخصى را اجير مىكردهاند تا در پيش چشم مردم به آنها ناسزا بگويد.
و مىگويد: برخى ديگر، در زمستان سرد و در درياى طوفانى وارد دريا مىشده تا در ميان امواج، دلاورى و شجاعت را فرا بگيرد.
سپس [ابن جوزى] مىگويد:
نويسنده رحمه الله گفته است: عجيبتر از همه اينكه چگونه ابوحامد اين چيزها را حكايت كرده و منكر آنها نشده است؟! البتّه چگونه مىتواند منكر شود، درحالى كه خودش اين سخنان را براى آموزش به ديگران آورده است؟!
ابوحامد پيش از آنكه اين حكايتها را بياورد گفته است: سزاوار است كه استاد، حالت شاگرد تازه كار را نگاه كند، اگر بيش از مقدار نياز پول دارد، آن را گرفته و در راه خير به كار برد تا خاطرش آسوده شده و مال دنيا توجّه شاگرد را به خود جلب نكند. و اگر خودبزرگبينى بر او چيره شده، به او دستور دهد تا براى گدايى به بازار رفته و از مردم در خواست كمك كند. و اگر تنبلى بر او غلبه كرده او رابه نظافت بيت الخلا و جارو كشيدن مكانهاى كثيف و كار در آشپزخانه بگمارد. و اگر زياد غذا مىخورد، او را به روزه گرفتن2.
دستور دهد. و اگر مجرّد است و با روزه گرفتن هم شهوت او كم نمىشود، دستور دهد كه شبى را فقط با آب افطار كرده و چيز ديگرى نخورد، و شب ديگر را فقط با نان افطار كرده و آب نخورد، و او را از خوردن گوشت باز دارد.
ابن جوزى سپس مىگويد:
از ابوحامد در شگفتم كه چگونه به كارهايى دستور مىدهد كه با دين اسلام سازگارى ندارد؟! چگونه رواست تمام شب را وارونه بر روى سر قرار بگيرد در حالى كه اين كار خون را به سر و صورت آورده و موجب بيمارى مىشود؟! و چگونه ريختن اموال در دريا جايز باشد در حالى كه رسول خدا از هدر دادن مال نهى كرده است؟! و آيا دشنام گويى و ريختن آبروى مسلمان جايز است؟! و آيا رفتن به درياى طوفانى جايز است؟! درحالى كه به هنگام طوفانى بودن دريا حتّى وجوب حجّ هم از گردن مسافر برداشته مىشود. و چگونه كسى كه قدرت بر كسب و كار دارد، گدايى و درخواست بر او روا باشد؟! و ابوحامد غزالى چقدر ارزان، فقه و دين خود رابه صوفى گرى فروخته است.
ابن جوزى همچنين مىگويد:
ابوحامد حكايت كرده است: ابو تراب نخشبى به يكى از مريدانش گفت: يك بار ديدن ابو يزيد، از هفتاد بار ديدن خدا براى تو بهتر است!
ابن جوزى در ادامه مىگويد:
به او مىگويم: «وهذا فوق الجنون بدرجات» [اين سخن از ديوانگى، بسيار بالاتر است].
اين گوشهاى از سخنان ابن جوزى دربارۀ كتاب «إحياءالعلوم» بود، و كسى كه اين كتاب را به دقّت بخواند، آن را بسيار زشتتر از آنچه ابن جوزى گفته، مىيابد. و كافى است بدانى كه او آواز خوانى و غنا و لهو و شنيدن صداى خوانندۀ زنِ نامحرم و رقص و بازى با سپر و وسيلۀ جنگ را حلال دانسته، و پس از اينكه براى اثبات و تقويت ديدگاه پست خودش، حلال بودن تمام اين كارهاى حرام را به پيامبر پاكىها صلى الله عليه و آله نسبت داده، گفته است(1):
همۀ اينها دلالت دارد بر اينكه صداى زن، حرام نمى باشد، آنگونه كه صداى مزامير حرام است، بلكه تنها ترس از افتادن درگناه باعث حرمت آن مىشود، وبا وجود اين قياسها وسخنان صريحى كه رسيده مىتوان گفت:].
1) - ر. ك: إحياء العلوم 2:276[257/2].
دارد، ديدگاه بىارزش او دربارۀ لعن است؛ آنجا كه مىگويد(1):
و خلاصه، لعن و نفرين كردن اشخاص خطر دارد و بايد از آن پرهيز كرد. به طور مثال خوددارى كردن و سكوت از لعن و نفرين شيطان هيچ خطرى ندارد تا چه رسد به غير شيطان كه به طور قطع، پرهيز از لعن آنها بىخطر است. هرگاه بپرسند: آيا نفرين بر يزيد، كه حسين را به قتل رسانده يا به قتل او فرمان داده جايز است يا نه؟ مىگويم: جايز بودن نفرين بر يزيد ثابت نشده است؛ زيرا تا زمانى كه ثابت نشده كه يزيد، حسين را كشته يا دستور به كشتن او را صادر كرده، نمىتوان دربارۀ يزيد گفت: كه او قاتل حسين است تا چه رسد كه بخواهيم او را لعن كنيم؛ چون نمىتوان بدون تحقيق و بررسى گناه كبيرهاى را به مسلمانى نسبت داد.
آنگاه چند حديث دربارۀ نهى از نفرين بر مردگان آورده و گفته است:
هرگاه بپرسند: آيا مىتوان گفت: خدا قاتل حسين را لعنت كند، يا لعنت خدا بركسى كه به قاتل حسين دستور داد؟ مىگويم: بهتر آن است كه گفته شود: اگر قاتل حسين پيش از توبه كردن مرده باشد، لعنت خدا بر او باد؛ چون احتمال دارد كه قاتل حسين، پس از توبه مرده باشد؛ چرا كه وحشى قاتل حمزه عموى پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه كافر بود حمزه را كشت، سپس از كفر خود و كشتن حمزه توبه كرد، و با اينكه قتل، گناه كبيره است ولى چون به مرتبۀ كفر نرسيده، نمىتوان او را نفرين كرد. بنابراين اگر ما به طور كلّى اشخاص را بدون در نظر گرفتن توبۀ آنها نفرين كنيم، درآن احتمال خطر وجود دارد [زيرا شايد آن شخص مستحقّ لعن نباشد]، ولى اگر سكوت كرده و كسى را نفرين نكنيم هيچ خطرى متوجّه ما نخواهد بود.
اكنون كه شما خوانندۀ گرامى اين سخنان باطل و احمقانه را در لابه لاى كتاب «إحياء العلوم» مشاهده كردى، خود قضاوت كن كه آيا پيامبر اعظم آنها را خوب شمرده و بر صحّت آنها سوگند ياد مىكند(2)؟! و آيا دفاعى كه اين مرد از شيطان لعين و از يزيد طغيانگر شيطان صفت نموده، كسى كه با شهيد كردن ريحانۀ رسول خدا ديدگان آل اللّه و خوبان امّت محمّد صلى الله عليه و آله را تا ابد اشكبار كرده، مىتواند موجب شادى پيامبر صلى الله عليه و آله شود؟!
و يك مسلمان با انصاف كه بر فقه و ترتيب آن آگاهى داشته، و تاريخ اسلام و خاندان بىارزش و تبهكار بنىاُميّه را مىشناسد، و از جنايتهاى يزيد گناهكار و سخنان و كارهاى زشت او و جرمها و فحشا و منكرى كه در اسلام پديد آورده بىخبر نيست و يا خود را به بىخبرى نمىزند، آيا سزاوار است كه اين خاندان را پاك و منزّه بداند؟! و آيا مىتواند مانند اين صوفىنماى ياوه گوى بىخبر از معارف دينى، از يزيد پليد دفاع كند؟!
شعرانى در كتاب «الطبقات الكبرى»(3)نوشته است:
شيخ عبد القادر جيلانى رضى الله عنه مىگفت: مدّت بيست و پنج سال، تنها و بىكس در بيابانها و خرابههاى عراق براى عبادت و رهبانيّت به دورهگردى پرداختم، نه كسى را شناختم و نه كسى مرا مىشناخت، گروههايى از مردان غيبى و جنّىها نزد من آمده و راه خداشناسى را به آنها آموزش مىدادم. در ابتداى ورودم به عراق، حضرت خضر
همراه و رفيق من شد در حالى كه او را نمىشناختم، و با من شرط كرد كه با او مخالفت نكنم، به من گفت: در اينجا بنشين و من سه سال در همانجا كه گفته بود، نشستم، و او سالى يكبار نزد من آمده مىگفت: تا پيش تو نيامدهام از جاى خود حركت نكن. و يك سال هم در خرابههاى مدائن ماندم، و در اين مدّت انواع سختىها و جهاد با نفس را تحمّل كردم، آب نمىآشاميدم و فقط چيز كمى مىخوردم، و يكسال هم بدون اينكه چيزى بخورم فقط آب مىآشاميدم، و يكسال هم نه چيزى خوردم و نه آبى آشاميدم و نه لحظهاى خوابيدم. يك بار شب سردى را در ايوان كسرى خوابيده بودم كه محتلم شده و در رودخانه غسل كردم، دوباره خوابيدم و محتلم شدم و باز هم غسل كردم، و چهل بار اين اتّفاق افتاد و من هر بار غسل مىكردم، سپس از ترس اينكه دوباره به خواب روم به بالاى ايوان رفتم.
امينى مىگويد: با دقّت نظر و انديشه دربارۀ چنين شخص عارفى كه آموزگار گروهى از مردان غيبى و جنّىها بوده و از او راه رسيدن به خدا را فرا مىگرفتهاند، و حضرت خضر عليه السلام او را همراهى مىكرده، مطالعه كنيد! و شگفتا از انسانى كه يك سال هيچ غذايى نخورده، و سال ديگر آبى نياشاميده، و سال سوم هر دو را ترك كرده، ولى توان بدنى او كم نشده تا به جايى كه چهل بار محتلم شده و شيطان به سراغ او، كه فانى در خدا بوده، آمده است! و اگر آن هنگامى كه مرغ بريان خورده واستخوانهايشان را زنده مىكرد(1)چنين اتّفاقى مىافتاد، باز هم از طبيعت بشرى به دور بود كه بتواند در يك شب چهل بار محتلم شود.
و چقدر آن شب، طولانى بوده كه چهل بار خوابيده و محتلم شده و بعد از هر بار براى غسل كردن به رودخانه رفته و دوباره به جاى خود برگشته و خوابيده است!
و پس از همۀ اين كارها مقدارى از شب هم باقى مانده كه او از ترس خوابيدن به بالاى ايوان رفته است، و چه بسا اگر پس از بار چهلم باز هم مىخوابيد، چهارصد بار يا بيشتر اين اتّفاق تكرار مىشد و شيطان تا پايان شب آن وجود قدسى را رها نمىكرده است! و زنده كردن وى استخونهاى مرغ را بزرگتر از اين كرامت نيست، و اينها همگى خوابهاى آشفته وباطلى هستند كه به وسيلۀ دستهاى ابلهان براى گزافهگويى و غلوّ در فضايل بافته شدهاند.
شيخ، سيّد عبد القادر گيلانى(2)مىگويد:
هنگامى كه در شب مرصاد، جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله به معراج رفت و به سدرة المنتهى رسيد، جبرئيل امين عليه السلام همانجا ماند و گفت: اى محمّد! اگر به اندازۀ بند انگشتى جلوتر بيايم خواهم سوخت؛ پس خداوند متعال، روح مرا براى استفادۀ از محضر اشرف مخلوقات كه دورد و سلام خدا بر او و آلش باد نزد وى فرستاد، من هم به آنجا رفته و به نعمت بزرگ و وارثت و خلافت كبرى نايل شدم، در آنجا مانند براق قرار گرفتم تا جدّم رسولخدا برپشت من سوارشده وافسار مرا در دستگرفته تا به نزديك خدا، مقام قاب قوسين رسيد، و به من فرمود: اى پسرم واى نور چشمم، پاى من برگردن توست و پاهاى تو برگردن تمام اولياى الهى است.
1) - [جوانى كه زير نظر شيخ عبد القادر درس مجاهدت با نفس و رياضت مىآموخت، نان جو مىخورد و لاغر و نحيف شده بود، روزى مادر آن جوان بر شيخ عبدالقادر وارد شد و ديد نشسته و مرغ بريان مىخورد، گفت: تو گوشت مرغ مىخورى و پسر من نان جو؟! شيخ دستش را بر استخوانهاى آن مرغ گذاشت وگفت: به اذن خداوندى كه استخوانهاى پوسيده را زنده مىكند، برخيز! به ناگاه مرغ برخاست وشروع به خواندن كرد. و شيخ گفت: هر وقت پسرت به اين مقام رسيد، هرچه مىخواهد بخورد! نگاه كن: الغدير 220/11].
2) - تفريح الخاطر في ترجمة عبد القادر: 5 و 12، چاپ مصر، چاپخانه عيسى البابى الحلبى و شركائه، سال (1339).
گفتهاند: «هنگامى كه لحظات آخر زندگى شيخ عبد القادر گيلانى نزديك شد، سرور ما عزرائيل عليه السلام به هنگام غروب نامهاى مُهر و مُوم شده از جانب پروردگار جليل آورده و به پسرش شيخ عبد الوهّاب داد، و بر پشت نامه چنين نوشته شده بود: اين نوشتهاى است از مُحبّ به محبوبش. و پسرش چون اين نامه را ديد، غمگين شده، و گريه كرد، و همراه عزرائيل آن نوشته را به محضر شيخ آورد، در حالى كه شيخ از هفت روز پيش، به مرگ خود آگاهى داشته و به همين جهت خوشحال شده، براى دوستداران و مريدانش طلب آمرزش كرده و عهد كرده بود كه در روز قيامت همۀ آنها را شفاعت كند، و همين كه براى خداى متعال سجده كرد، اين ندا رسيد: (يا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً )(1)[تو اى روح آرام يافته! * به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است]. و از عالم ناسوت، صداى گريه و زارى بلند شده و عالم ملكوت از ملاقات او خوشحال شد»(2).
اينها نمونههايى است از خيال بافىهايى كه گزافه گويان در تعريف از شيخ عبد القادر گيلانى آوردهاند، و اگر ما در پى گردآورى اين قبيل كرامات يا بهتر بگويم خرافاتى كه در مدح شيخ گفتهاند باشيم، مطالبى كه از عقل دور بوده و با منطق سازگار نبوده و با شرع مقدّس اسلام مخالف است و به هيچ دليلى تكيه نكرده و براهين آن را تصديق نمىكنند، هر آينه دائرة المعارف قطورى فراهم مىشود كه از جهتى خندهدار و از سويى باعث گريه است.
پيش از اين(3)، داستانِ از حركت باز ايستادن خورشيد براى اسماعيل حضرمى را نقل كرديم كه: روزى در سفر به خدمتكارش گفت: به خورشيد بگو، تا زمانى كه به منزل نرسيدهايم حركت نكند؛ و خورشيد هم تا رسيدن او به خانهاش از جاى خود تكان نخورد. آنگاه به خادمش گفت: آيا اين زندانى (خورشيد) را آزاد نمىكنى؟ و خادم به خورشيد فرمان داد كه غروب كند و بلافاصله آفتاب غروب كرده و آسمان تاريك شد(4).
شايد دينى كه بر اساس هوى و هوس به وجود آمده باشد، گفتن سخنان بيهوده، و به زبان آوردن آنچه بخواهد و اراده كند، و خود را به ديوانگى زدن، را براى انسان روا سازد! از زياده گويى و غلوّ در ذكر فضيلتها به خدا پناه مىبرم.
يافعى در «مرآة الجنان»(5)مىگويد:
نزد سيّد ابومحمّد عبداللّه دلّاوى متوفّاى (721)، نوزادى بود كه مادرش او را گم كرده و طفل گريه مىكرد، پس سينههاى او پر از شير شده و آن طفل را شير داد تا ساكت شد.
نمىدانم، چنين كتابهاى تاريخىاى كه پر از داستانهاى خندهآور است چه ارزشى مىتواند داشته باشد كه از نظر علمى به آنها استناد كرده و مورد اعتماد قرار گيرند؟!
مناوى در كتاب «طبقات» خود در زندگىنامۀ ابراهيم بن عبد ربّه متوفّاى (878) آورده است:
او نزد شيخ محمّد غمرى و شيخ مدين درس خوانده است... در جشن تولّدى به خانۀ شيخ مدين آمده و تمام غذاى مراسم را خورد، و بار ديگر، تمام گوشت يك گاو را خورده و پس از آن تا يكسال چيزى نخورد. و يكى از كراماتش آن چيزى است كه شيخ امين الدين امام جماعت مسجد جامع غمرى حكايت كرده است كه: از او پرسيدم: پس از مرگ تو، سؤالات و درخواستهاى مهمّ خود را از چه كسى بخواهيم؟
گفت: از آن كسى كه بين او و برادرانش چند وجب خاك فاصله شده، تو بپرس و من از همانجا پاسخ تو را خواهم داد. روزى دختر شيخ بيمار شد و براى شفاى او نياز به خربزه داشتند ولى نيافتند، شيخ نزد قبر استادش آمد و گفت: اكنون به وعدۀ خود وفا كن! پس شب وقتى به خانهاش بازگشت، خربزهاى را يافت بدون اينكه بداند از كجا آمده است(1).
امينى مىگويد:
وصاحبٌ لي بطنُه كالهاويه كأنّ في أحشائه معاويه
[دوستى دارم كه شكمش مانند چاه جهنّم است، گويا در درونش معاويه جاى گرفته است]
من از سه چيزِ ناممكن و محال شگفت زده شدهام: شيخ يك گاو كامل را خورد، و يك سال گرسنگى را تحمّل كرده و چيزى نخورد، و پس از مرگش و از زير خروارها خاك خربزهاى رابخشيد. شايد بين او و بين معاويه پسر ابوسفيان خويشاوندى باشد و هنگام خوردن گاو، بيمارى پرخورى را از معاويه به ارث برده باشد، ولى نمىدانم تحمّل يك سال گرسنگى را از چه كسى به ارث برده است، چون نه معاويه و نه هيچ انسان ديگرى طاقت آن را ندارد، و حتّى اگر ده گاو هم خورده باشد، در كمتر از يك دهم از اين مدّت، گرسنگى او را از پاى در خواهد آورد. و شايد شما بگويى: احتمال دارد كه دو دعا دربارۀ او مستجاب شده باشد، يكى خوردن گاو كامل كه به نفع اوست، و ديگرى يك سال گرسنگى كه به زيان اوست، در كرامت نخست يك گاو كامل را خورد و در كرامت دوم صبر كرد و يك سال گرسنگى را تحمّل كرد، ولى داستان خربزه هيچ وجهى ندارد، چنانكه كه تمام اين داستان بىپايه و اساس است.
ابن عماد در «شذرات الذهب»(2)نوشته است:
شيخ عبدالقادر شاذلى دركتاب ترجمهاش آورده است: جلال الدين سيوطى مىگفت: پيامبر صلى الله عليه و آله را در بيدارى ديدم؛ پس به من فرمود: اى شيخ سخن بگو! به او گفتم: اى رسول خدا! آيا من از ساكنان بهشت هستم؟ فرمود: بله. گفتم: آيا بدون عذاب وارد بهشت مىشوم؟ فرمود: همين طور است.
شيخ عبد القادر مىگويد: از سيوطى پرسيدم: چند بار در بيدارى پيامبر صلى الله عليه و آله را ملاقات كردهاى؟ گفت:
هفتاد و چند بار.
امينى مىگويد: اين مشكل حلّ نمىشود، مگر اينكه از شخص ديگرى كه مانند سيوطى پيامبر صلى الله عليه و آله را در بيدارى ديده باشد دربارۀ اين ادّعا، سؤال شود تا او هم خبر دهد كه سيوطى هفتاد و چند بار نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله دروغ بسته است. يا از شخصى كه در بهشت در ناز و نعمت به سر مىبرد دربارۀ جايگاه سيوطى پرسيده شود، تا او هم بگويد: من هرگز او رانديدهام.
و اگر از اين دو راه، ادّعاى سيوطى ثابت نشود، ما اين داستان را به عقل سالم و نه به گزافه گويان حواله مىدهيم، كه هيچ عقل سالمى آن را نمىپذيرد.
اين، ادّعاى آنها دربارۀ ديدن پيامبر در بيدارى است، و امّا ديدن پيامبر در خواب را صدها بار ادّعا كردهاند(1).
محمّد بن على حبّاك، خدمتكار شيخ جلال الدين سيوطى، متوفّاى (911) مىگويد:
روزى هنگام بعد از ظهر كنار مقبرۀ شيخ عبداللّه جيوشى در قبرستانى در مصر بوديم كه شيخ به من گفت: آيا مىخواهى نماز عصرت را در مكّه بخوانى، به شرط اينكه اين راز را تا زمان مرگ من فاش نكنى؟ گفتم: بله، آنگاه او دست مرا گرفته گفت: چشمانت را ببند، من هم چشمانم را بستم و او مرا حدود بيست وهفت قدم راه برده گفت: چشمانت را باز كن! ناگهان ما در باب المعلّاة در مكّه بوديم....
ما اين داستان و نمونههاى آن را پيش از اين نقل كرديم(2)و همانجا به تفصيل پيرامون آن سخن گفتيم.
نگارندۀ «النور السافر»(3)مىگويد:
شيخ علوى، پسر شيخ محمّد بن على، همانند خود شيخ از نشانههاى بزرگ الهى بود [من آيات اللّه الكبرى]، و يكى از منقبتهاى او اينكه: انسان خوب را از بد تشخيص مىداد، به اذن خدا مرده را زنده كرده و زنده را مىميراند، و به اذن خدا در اشياء تصرّف مىكرد، و علاوه بر اينها، كرامتهاى بزرگ ديگرى هم داشته كه كسى داراى آنها نبوده است.
اين گوشهاى(4)از كرامتها و يا افسانهها و دروغها و داستانهاى خرافى بود، از ميان صدها داستان شگفتآورى كه به طور پراكنده در اين كتابها، آورده شده است: حلية الأولياء نوشتۀ ابونعيم؛ تاريخ بغداد نوشتۀ خطيب بغدادى؛ صفة الصفوة نوشته ابن جوزى؛ و نيز وى در كتاب ديگرش به نامهاى منتظم و مناقب احمد بن حنبل؛ تاريخ شام نوشتۀ ابن عساكر؛ تاريخ ابن خلّكان؛ البداية و النهاية نوشته ابن كثير؛ طبقات الشافعيّة نوشتۀ سُبكى؛ مناقب أبي حنيفة نوشتۀ خوارزمى؛ مناقب أبي حنيفة نوشتۀ كردرى؛ شذرات الذهب؛ مرآة الجنان؛ روض الرياحين؛ الكواكب الدرّيّة؛ الروض الفائق؛
الطبقات الكبرى نوشتۀ شعرانى؛ كتاب تنبيه المغترّين اثر همو؛ الفتح الربّاني؛ الفيض الرحمانيّ؛ أنيس الجليس نوشتۀ سيوطى؛ كتاب شرح الصدور نوشتۀ همو؛ لطائف المنن و الأخلاق؛ بهجة الأسرار نوشتۀ شيخ نور الدين شافعى؛ قلائد الجواهر نوشته شيخ محمّد حنبلى؛ مشارق الأنوار؛ النور السافر؛ تفريح الخاطر؛ و عمدة التحقيق. و كتابهاى تاريخى و شخصيّت شناسى ديگرى كه از اين گونه داستانهاى دروغين بزرگ و شگفت انگيز پر شده است.
هدف ما از اين بخش، پس از سخنان طولانى و مفصّل از ص (512) اين كتاب تا بدين جا، دربارۀ خاطرات خلفاى سه گانه، و معاوية بن ابى سفيان، و پيروان آنها از اصحاب و ديگرانى كه نام ولىّ خدا، امام و عالم را بر آنها نهادهاند، شناساندن گزافه گويان و غلوّ كنندگان واقعى به جامعه دينى است و اينكه چه كسى شايستگى دارد كه به نام گزافه گو و غلوّ كننده خوانده شود؟!
آيا گزافهگو كسى است كه به دامان اهل بيت وحى عليهم السلام چنگ زده، اهل بيتى كه از ديد همۀ گروهاى مسلمين، به زيور پاكىها و كمالات آراسته شده و از زبان وحى الهى و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ستوده شدهاند، اهل بيتى كه همگان سر تعظيم دربرابر آنها فرود آورده، و گردنها نزد آنان به زير افتاده است، و هيچ فخر و فضيلتى نيست مگر اينكه به آن آراسته شدهاند؟!
يا اينكه گزافهگويى شايستۀ بازگو كنندگان آثار گروهى است كه از فضيلت چيزى جز حديثهاى ساختگى و فخرهاى دروغين و تكلّفات بىارزش و افسانههاى بافته شده، دربارۀ آنها نيامده و تاريخ آنها پر از ذلّتها و پستىها است، كسانى كه بادهاى هوى و هوس آنها را به اين سو و آن سو برده است؟!
و از پستى روزگار اين است: كسانى كه از مرزهاى عقل و منطق تجاوز كرده و فضيلتهايى در ستايش بزرگان خود آوردهاند كه حتّى خودشان توانايى پذيرفتنشان را ندارند، را گزافه گو و غالى نمىخوانند، ولى كسانى را گزافهگو و غلوّ كننده مىدانند كه دل در گرو صاحبان وحى و خاندان نورانى پيامبر صلى الله عليه و آله سپردهاند، اهل بيتى كه هيچ تير زهرآگينى نمىتواند كرامتهاى آنها را هدف قرار داده، و هيچ گمانى توانايى درك مقام و مرتبه و علم آنها را ندارد، و كرامتى كه خداوند متعال به آنها عطا فرموده بسيار بيشتر از گفتههاى ناچيز روايت كنندگان و اهل حديث و حافظان آثار دربارۀ فضيلتهاى ايشان مىباشد.
و ما اگر سخنان بىمايه و بىارزش اين اشخاص غالى را آورديم، از آن روست كه خواننده متوجّه شده و گزافهگو و غلوكننده را از حقيقتگو، و سخن درست و داراى دليل و برهان را از سخنان بيهوده و پوسيدهاى كه ساختۀ دستهاى آلوده و مصلحت طلب است، تشخيص دهد.
(لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ )(1)
[تا آنها كه هلاك (وگمراه) مىشوند، از روى اتمام حجّت باشد؛ و آنها كه زنده مىشوند (و هدايت مىيابند)، از روى دليل روشن باشد].
(أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اَللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ اَلْمُنْتَظِرِينَ )(2)
[آيا با من دربارۀ نامهايى مجادله مىكنيد كه شما و پدرانتان به عنوان معبود و خدا، بر بتها گذاردهايد، در حالى كه خداوند
هيچ دليلى دربارۀ آن نازل نكرده است؟! پس شما منتظر باشيد، من هم با شما انتظار مىكشم!
(شما انتظار شكست من، و من انتظار عذاب الهى براى شما!)].
1 - ضياء الدين هادى
2 - حسن آل ابى عبد الكريم
متولّد (758) متوفّاى (822)
1 - هذا ومذهبنا أنَّ الإمام عقي - ب المصطفى حيدر الأبطال والبُهَمِ
2 - أعني عليّاً أميرَ المؤمنين ومن بالعطفِ خُصَّ من الرحمن ذي القسمِ
3 - اللّهُ أنزلَ آياتٍ مباركةً في فضلِهِ عدُّها لي غير منتظمِ
4 - وقال فيه رسولُ اللّهِ سيّدُنا يومَ الغديرِ بخمٍّ يومَ حجّهم
5 - من كنت مولاه أيأولى به فعليّ أولى به وهو مولاهم بكلّهمِ
6 - قام النبيُّ خطيباً في معسكرِهِ بهذه الخطبةِ الغرّا لجمعهمِ
7 - وشال ضبعاً كريماً من أبي حسنٍ في يوم حرٍّ شديدِ اللفحِ مضطرمِ
8 - كي لا يقال بأنَّ النصّ مُكتتَمٌ ما كان إلّاصريحاً غيرَ مُكتتمِ
9 - فهو الخليفةُ بعد المصطفى وله فضلُ التقدّمِ لم يسجدْ إلى صنمِ
10 - وكان سابقَهمْ في كلِّ مكرمةٍ وكان في كلِّ حربٍ ثابتَ القدمِ
11 - وكان أوّلَ من صلّى لقبلتِهمْ وأعلمَ الناسِ بالقرآنِ والحِكمِ
12 - وكان أقربَهم قربى وأفضلَهمْ رُغبى وأضربَهمْ بالسيفِ في القِممِ
[1 - بدان باور ما اين است كه امام و پيشواى بر حقّ بعد از مصطفى، شير پهلوانان و كوبندۀ دشمنان است. 2 - يعنى اميرمؤمنان على عليه السلام كه از سوى خداى رحمانِ صاحبِ قسم، مورد عطوفت قرار گرفته است. 3 - خداوند آنقدر آيه در ستايش او نازل كرده، كه به طور منظّم و پى در پى نمىتوانم برشمارم. 4 - سرور ما رسول خدا در روز غدير و در حجّة الوداع دربارۀ او فرمودهاند: 5 - آنكه من مولاى اويم - يعنى نسبت به او از خودش سزاوارترم و ولايت مطلقه دارم - پس على مولاى اوست يعنى نسبت به او از خودش سزاوارتر است و ولايت مطلقه دارد، و او پيشواى همگان است. 6 - پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان تمام همراهان و جمع حاضر ايستاده، و اين خطبۀ غرّاء و زيبا را بر همگان عرضه فرمود. 7 - بازوى بخشنده و گرامى ابوالحسن را بلند كرد، در روز داغى كه زبانههاى هُرْم گرما به شدّت بر صورتها مىزد. 8 - تا كسى نگويد كه پيامبر به امامت على تصريح نكرد، بلكه آشكارا و پيش چشم همگان، جانشينى او را اعلام فرمود. 9 - پس او تنها جانشين پس از مصطفى بوده، و بر ديگران برترى دارد، چون بر هيچ بتى سجده نكرده است. 10 - و در هر فضيلت و كرامتى بر ديگران سبقت داشته، و در هر جنگى پا بر جا بوده و به دشمن پشت نكرده است. 11 - و او نخستين كسى است كه به سوى قبلۀ مسلمانان نماز خوانده، و داناترين مردم نسبت به قرآن و علوم و احكام است. 12 - و او نزديكترين خويشاوندى را با پيامبر صلى الله عليه و آله داشته، و از حيث رغبت و محبّت به پيامبر صلى الله عليه و آله برترين مردم بود، و در ميان بهترين جنگاوران برّندهترين شمشير را داشته است].
سيّد جمال الدين ضياءالدين هادى بن ابراهيم بن حسن بن على بن ابى طالب، يمنى صنعائى زيدى.
او يكى از بزرگان و دانشمندان يمن بوده كه در علوم گوناگون و ادبيّات مسلّط بوده است. نگارندۀ(1)كتاب «مطلع البدور»(2)دربارۀ او مىگويد:
علّامه ابن وزير دربارۀ تاريخ آنها مىنويسد: در ميان اولاد امام هادى عليه السلام روزگار مانند او را به خود نديده است، او آگاه به دانشها و علوم گوناگون بوده، و تقسيم كننده و منتشر كنندۀ علوم گوناگون در دو قالب نثر و نظم بوده، و صاحب سبك بوده است، در شظب ديده به جهان گشود.... از بهترين نوشتههاى او اين كتابهاست: كاشفة الغمّة عن حسن سيرة إمام الاُمّة، كريمة العناصر في الذبّ عن سيرة الإمام الناصر، والسيوف المرهفات على من ألحد في الصفات. و نام او در ميان همۀ بزرگان و در همۀ شهرها زبانزد بوده، حتّى در ميان بزرگان مصر با وجود پر مدّعا بودن و خشونتشان، مورد احترام بوده و از او ياد مىكردهاند؛ چنانكه حافظ علّامه ابن حجر عسقلانى مصرى، در كتاب تاريخش از او و برادرش محمّد، نام برده و آن دو را ستوده است.
وى در نوزدهم ذى الحجّه سال (822) در منطقۀ ذمار، دار فانى را وداع گفت، و در روز جمعه بيست و هفتم محرّم سال (758) به دنيا آمده است، و مرگ او بر خانوادهاش بسيار سنگين آمد؛ چرا كه پس از او نگذاشتند كه چون گذشته مانند متموّلينِ در شهرها، زندگى كنند.
1 - وبايعه في يوم اُحدٍ وخيبرٍ لها في حدود الحادثاتِ فلولُ
2 - وبيعةُ خمٍّ والنبيُّ خطيبُها لها في قلوبِ المشركينَ نصولُ
3 - وأحمدُ من فوقِ الحدائجِ رافعٌ يمين عليِّ المرتضى ويقولُ
4 - ألا فاسمعوا ثم ارشدوا كل غائبٍ ويصغي عزيزٌ منكمُ وذليلُ
5 - فمن كنتُ مولاهُ فمولاهُ حيدرٌ عليٌّ وعن ربِّ السماء أقولُ
6 - عليٌّ أميرُ المؤمنين ومن دعا سواه بهذا مبطلٌ وجهولُ
7 - فقالوا جميعاً يا عليُّ بخٍ بخٍ وللقوم داءٌ في القلوبِ دخيلُ
8 - فمن مثلُ مولانا عليِّ الّذي له محمّد خيرُ المرسلين خليلُ
9 - فيا رافعَ الإسلام من بعد خفضِه وناصبَ دينِ اللّهِ حيث يميلُ
[1 - على باپيامبر صلى الله عليه و آله در اُحد و خيبر بيعت كرد، و بهخاطر اين بيعت در لبۀ تيز حوادث شكستگى ايجاد شد (و از شدّت و حدّت آن كاسته شد). 2 - و نيز بيعت در غدير خم، كه پيامبر صلى الله عليه و آله با خطبۀ خود آن بيعت را اعلام كرد، خطبهاى كه تيرها را برقلبهاى مشركان فرود آورد. 3 - و احمد بر بلنداى هودج شتران در حالى كه دست راست على مرتضى را بلند كرده بود، مىفرمود: 4 - آگاه باشيد و گوش فرا دهيد، و به هر كس كه در ميان شما نيست هم خبر دهيد، و هر عزيز و هر ذليلى از شما بايد بشنود و آويزۀ گوش گرداند. 5 - هر كه من سرور و پيشواى اويم، على حيدر كرّار هم پيشواى اوست، و اين پيام را از جانب پروردگار آسمانها مىگويم. 6 - تنها على، امير مؤمنان است و هر كس غير او را امير مؤمنان بخواند حكم الهى را زير پا نهاده و انسانى بس نادان است. 7 - پس همگى مقام جانشينى پيامبر را به على تبريك گفتند، در حالى كه از اين ماجرا دردى در دلهاى دشمنان وارد شده بود. 8 - چه كسى مىتواند مانند مولاى ما على باشد، كسى كه بهترين پيامبران محمّد صلى الله عليه و آله دوست و محرم اسرار اوست. 9 - اى كسى كه دين اسلام راپس از فرود، اوج بخشيدى، و دين خدا را آنگاه كه كج و خميده گرديد برافراشتى...].
شيخ حسن آل ابو عبدالكريم مخزومى، يكى از شاعران شيعه، در قرن هشتم است.
و چون تاريخ وفاتش معلوم نبوده، و احتمال مىدهيم كه او همان ابن راشدى باشد كه در قرن نهم پس از سال (830) وفات كرده، شرح حال اين شاعر را تا قرن نهم به تأخير انداختيم. واللّه العالم.
1 - شيخ كفعمى
2 - عزّالدين عاملى
متوفّاى (905)
1 - هنيئاً هنيئاً ليوم الغديرِ ويومِ الحبورِ ويوم السرورِ
2 - ويومِ الكمالِ لدين الإلهِ وإتمام نعمة ربٍّ غفورِ
3 - ويومِ الفلاحِ ويومِ النجاحِ ويومِ الصلاحِ لكلِّ الاُمورِ
4 - ويومِ الإمارة للمرتضى أبي الحسنين الإمامِ الأميرِ
5 - ويومِ الخطابةِ من جبرئيل بتقديرِ ربٍّ عليمٍ قديرِ
6 - ويومِ السلامِ على المصطفى وعترتهِ الأطهرين البدورِ
7 - ويومِ اشتراطِ ولاءِ الوصيِّ على المؤمنين بيوم الغديرِ
8 - ويومِ الولايةِ في عرضِها على كلّ خلقِ السميعِ البصيرِ
9 - عليُّ الوصيُّ وصيُّ النبيِّ وغوثُ الوليِّ وحتفُ الكفورِ
10 - وغيث المحُولِ وزوجُ البتولِ وصنوُ الرسولِ السراجِ المنيرِ
11 - أمانُ البلادِ وساقي العبادِ بيومِ المعادِ بعذبٍ نميرِ
12 - همامُ الصفوفِ ومقري الضيوفِ وعند الزحوفِ كليثٍ هصورِ
13 - ومن قد هوى النجمُ في دارِه ومن قاتل الجنَّ في قعر بيرِ
14 - وسل عنه بدراً واُحداً ترى له سطواتِ شجاعٍ جسورِ
15 - وسلْ عنه عَمْراً وسل مرحباً وفي يوم صفّين ليلَ الهريرِ
16 - وكم نصَرَ الدين في معركٍ بسيفٍ صقيلٍ وعزمٍ مريرِ
17 - وستّاً وعشرين حرباً رأى مع الهاشميِّ البشيرِ النذيرِ
18 - أميرُ السرايا بأمر النبيِّ وليس عليه بها من أميرِ
[1 - مبارك باد روز غدير مبارك باد، روز زيبايىها و شادمانىها. 2 - روز كامل شدن دين خدا، و روز اتمام نعمتِ پروردگارِ بخشنده. 3 - روز رستگارى و روز پيروزى، و روزى كه همۀ كارها به واسطۀ آن درست مىشود. 4 - و روز پادشاهى علىِّ مرتضى، پدر حسن و حسين، اميرمؤمنان. 5 - و روز خطابه خواندن جبرئيل، كه فرمان خداوند دانا و توانا را ابلاغ كرد. 6 - و روز سلام و سلامتى براى مصطفى، و خاندان پاك و تابناكش. 7 - روز شرط كردنِ پيامبر، ولايت وصىّ را بر مؤمنان در آن روز كه روز غدير باشد. 8 - روزى كه ولايت على، به هر آفريدۀ بينا و شنوايى عرضه شد. 9 - على، وصىّ پيامبر صلى الله عليه و آله، فرياد رس دوستداران و مواليان خويش، و نابود كنندۀ كافران است. 10 - او باران حياتبخش خشكىها و همسر زهراى بتول است، او برادر مهربان و پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و چراغ تابنده است. 11 - ايمنى بخش سرزمينها و سيراب كنندۀ بندگان در روز رستاخيز با شربت گوارا است. 12 - مرد بلند همّت صفوف نبرد و پذيراى ميهمانان بود، و در حملهها مانند شير درّنده بود. 13 - آنكه ستاره در خانهاش فرود آمد، و در ژرفاى چاه با جنّ نبرد نمود. 14 - از بدر و اُحد سراغ او را
بگير، خواهى ديد كه چه دلاورىها و شجاعتهايى به خرج داده است. 15 - دلاورى او را از عَمْرو ومرحب بپرس، و شجاعت او را در روز صفّين و در شب هرير(1)مشاهده كن. 16 - و چه بسيار دين خدا را در نبردها، با شمشير آخته و با ارادۀ آهنين يارى كرده است. 17 - و او در بيست و شش نبرد در كنار پيامبر هاشمىِ بشير و نذير شركت داشته است. 18 - و او به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله، فرمانده سريّهها(2)بوده، جنگهايى كه جز او فرماندهاى نداشته است].
شيخ تقى الدين ابراهيم بن شيخ زين الدين على بن... بن شيخ اسماعيل حارثى همدانى خارفى عاملى كفعمى لويزى جبعى.
وى، يكى از بزرگانِ جمعكنندۀ بين علم و ادب در قرن نهم است، كسانى كه پرچم حديث را در همه جا به اهتزاز در آورده، و گنجينههاى با ارزش فوائد و نوادر را به دست آوردهاند. مردم از تأليفات فراوان او، احاديث نقل شدۀ توسّط وى، و فضل زيادش بهرهمند مىشوند. در كنار همۀ اينها شخصى پرهيزكارى و تقواى الهى و صفات و روحيّات پسنديدۀ وى قرار دارد، و اين ويژگىها همچون گردنبند طلا در گردن روزگار او مىدرخشيده، و همچون النگو بر دستانش نقش بسته، و چونان جامههاى سفيد و درخشان اندام آن را آراسته است. به علاوه، تبار گرانمايهاش از نور ولايت روشن شده و به تابعى بزرگوار، حارث بن عبداللّه أعور همدانى مىرسد، آن شخصيّت علوى مذهبى كه داراى مقام و مرتبۀ بلند و برهانى آشكار بوده و از فقيهان شيعه بهشمار مىآيد. و يكى از نوادگان برادر اين شاعر، شيخ حسين(3)پدر شيخ بهايى است. خدايشان بيامرزد. و كتابهاى دائرة المعارف از او نام برده و ستايش فراوانى نمودهاند(4).
1 - المصباح؛ نگارش يافتۀ در سال (895).
2 - البلد الأمين.
3 - شرح الصحيفة.
و پدر اين شاعر، شيخ زين الدين على است كه جدِّ جدِّ شيخ بهايى مىباشد، و يكى از بزرگان شيعه و فقهاى برجسته بوده، كه همين فرزندش (شاعر مورد بحث) از او نقل روايت كرده و به عنوان فقيه بزرگ پرهيزگار از او ياد مىكند.
آن گونه كه در كتاب «كشف الظنون»(5)آمده، شيخ كفعمى اين شاعر بزرگ، در سال (905)، در كربلاى مشرّفه وفات يافته، و به خانوادهاش وصيّت كرده كه او را در حائر مقدّس در ناحيهاى به نام عقير(6)، دفن كنند.
1) - [«شب هرير»: نام شبى است كه در جنگ صفّين درگيرى سختى ميان سپاه اميرمؤمنان و سپاه معاويه درگرفت و لشكر امام ضربههاى كارى و نهايى رابر سپاهيان شام وارد ساختند].
2) - [«سريّه»: به جنگهايى مىگويند كه پيامبر در آن حضور نداشته است].
3) - در صفحه 1167-1169 از همين كتاب خواهد آمد.
4) - شرح حال او را در اين كتابها مىيابى: أمل الآمل [28/1، شمارۀ 5]؛ رياض العلماء [21/1]؛ روضات الجنّات: 6 [20/1، شمارۀ 2].
5) - ر. ك: 2:617؛ و در چاپى ديگر: ص 1982.
6) - شايد «عقر» نام يكى از مناطق اطراف كربلاى مشرّفه باشد مانند غاضريّه و شاطئ الفرات؛ و لذا آنگاه كه آقا و سرور ما، سبط پيامبر صلى الله عليه و آله، حسين عليه السلام، نام آن محلّ را پرسيد، يكى از جوابهايى كه دادند اين بود كه: اين مكان عقر ناميده مىشود، آنگاه حضرت عليه السلام فرمود: «أعوذ باللّه من العقر» [به خدا پناه مىبرم از عقر]. يا نامگذارى عقر بدين جهت است كه در لغت، عقير به معناى كشته شدۀ شريف است.
متولّد (918) متوفّاى (984)
1 - إلى مَ اُلام وأمري شهيرْ وأشفقُ من كلِّ نذلٍ حقيرْ
2 - وحبّي النبيَّ وآلَ النبىِّ وقوليَ بالعدلِ نعم الخفيرْ
3 - ولي رحمٌ تقتضي حرمةً ولي نسبةٌ بولائي الخطيرْ
4 - فلي في المعادِ عمادٌ بهم ولي في القيامِ مقامٌ نضيرْ
5 - لأنّي اُنادي لدى النائبا ت والخوفُ من أنَّ ذنبي كبيرْ
6 - أخا المصطفى وأبا السيّدين وزوجَ البتولِ ونجلَ الظهيرْ
7 - ومحبوبَ ربٍّ حميدٍ مجيدٍ وخيرِ نبيٍّ بشيرٍ نذيرْ
8 - ونور الظلام وكافي العظامِ ومولى الأنام بنصِّ الغديرْ
9 - مجلّي الكروبِ عليمَ الغيوب نقيَّ الجيوبِ بقولِ الخبيرْ
10 - وأقضى الأنامِ وأقصى المرامِ وسيفَ السلامِ السميعِ البصيرْ
[1 - چگونه ملامت شوم، در حالى كه همگان از كار و عقيده من خبر دارند، و از هر فرومايۀ پستى دورى مىجويم.
2 - دوست داشتن پيامبر و آل پيامبر و سخن گفتن از عدل، بهترين حامى و نگهبان من است. 3 - تبارى دارم كه شايسته احترام است، و نسبت و پيوندى با ولايت بزرگ دارم. 4 - در روز رستاخيز تكيهگاه من هستند، و در قيامت، جايگاه نيكويى خواهم داشت. 5 - چرا كه من در سختىها و پيشامدها، چون از گناهان بسيار خود مىترسم، فرياد زده و كسى را به يارى مىطلبم كه: 6 - برادر مصطفى و پدر حسن و حسين، و همسر فاطمه و داماد و ياور پيغمبر صلى الله عليه و آله است. 7 - شخصيّتى كه محبوب پروردگارِ ستودۀ بلند مرتبه، و محبوب بهترين پيامبر بشير و نذير است. 8 - او كه روشن كنندۀ تاريكىها و دارندۀ همۀ بزرگوارىهاست، و بر اساس تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث غدير، پيشواى همۀ مردم است. 9 - همو كه اندوهها را مىزدايد و از غيب آگاه بوده، و به فرمودۀ خداى دانا، پاك و مطهّر است. 10 - كه او داناترين مردم به قضاوت، و نهايت آرزوى ايشان، و شمشير خداوندِ سلامِ(1)سميعِ بصير است].
قصيده (45) بيت دارد
عزّ الدين شيخ حسين بن عبد الصمد بن شمس الدين محمّد بن زين الدين على بن بدر الدين حسن بن صالح بن اسماعيل حارثى همدانى عاملى جبعى.
1) - [سلام يكى از نامهاى خداوند است؛ در پايان سورۀ حشر آمده است: (هُوَ اَللّهُ اَلَّذِي لا إِلهَ إِلاّ هُوَ اَلْمَلِكُ اَلْقُدُّوسُ اَلسَّلامُ اَلْمُؤْمِنُ اَلْمُهَيْمِنُ اَلْعَزِيزُ اَلْجَبّارُ اَلْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اَللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ) «او خدايى است كه معبودى جز او نيست، حاكم و مالك اصلى اوست، از هر عيب منزه است، به كسى ستم نمىكند، امنيت بخش است، مراقب همه چيز است، قدرتمندى شكستناپذير كه با ارادۀ نافذ خود هر امرى را اصلاح مىكند، و شايسته عظمت است؛ خداوند منزّه است از آنچه شريك براى او قرارمىدهند»؛ حشر: 23].
او از خانوادهاى است كه از روزگار حضرت على عليه السلام، بهواسطۀ ولايت و دوستىِ اهل بيت عصمت و طهارت، بزرگى و شرافت در آنها ريشهدار گرديده است، و بىجهت نيست كه اميرمؤمنان عليه السلام هنگام وفات جدّ اعلاى او، يعنى حارث بن عبداللّه أعور همدانى خارفى(1)، او را به نتيجۀ عقيدۀ درست و محبّت و ايمان خالصش بشارت داد.
اميرمؤمنان عليه السلام در روز جنگ صفّين، قبيلۀ همدان را كه پهلوان شجاع، جدّ اين شاعر - حارث - نيز در ميان آنها حضور داشت، اين گونه ستوده است: «يا معشر همدان أنتم درعي ورمحي ما نصرتم إلّااللّه وما أجبتم غيره» [اى مردم همدان! شما نيزه و زره پيكار من هستيد، جز خدا را يارى نكرديد، و به جز خدا از كسى فرمان نبرديد].
بنيانگذار پاكى و شرافت در اين خاندان بلند مرتبه - حارث همدانى - از ياران نزديك اميرمؤمنان عليه السلام، و فانى در ولايت آن حضرت بود، او فقيه بزرگ شيعه، و يكى از برجستگان روزگار بشمار مىرفت، كه گروهى از اهل سنّت نيز او را ستودهاند(2).
و ذهبى در كتاب «ميزان الاعتدال»(3)دربارۀ او گفته است: «از بزرگترين عالمان تابعان بود». و ذهبى در جاى ديگر و ابن حجر در كتاب «تهذيب التهذيب»(4)از ابوبكر بن ابى داود چنين نقل كردهاند: «كان الحارث أفقه الناس، وأحسب الناس، وأفرض الناس، وتعلّم الفرائض من عليّ عليه السلام» [حارث فقيهترين، داراى بهترين تبار خانوادگى، و داناترين مردم به علم فرائض (ارث) بوده، و علم فرائض را از على عليه السلام فرا گرفته است].
و در كتاب «خلاصة تهذيب الكمال»(5)آمده است: «وى يكى از بزرگان شيعه است».
آن گونه كه ذهبى در «ميزان الاعتدال»(6)گفته، حارث همدانى در سال (65) وفات يافته است.
شاعر مورد نظر ما - شيخ حسين - يكى از بزرگان شيعه و از دانشمندان سرآمد و برجسته در زمينۀ فقه، اصول، كلام، رياضى و ادب، و يكى از حسنات و شخصيّتهاى خوب اين قرن به شمار مىآيد، آذرخشى كه در پيشانى آن روزگار نور افشانى كرد و خوشبويى كه عطر او در سراسر فضاى آن دوران پراكنده است، و عالمان معاصر او و پس از او، به پيشتاز بودن او در علوم گوناگون اعتراف كردهاند(7).
در «رياض العلماء»(8)آمده است: «او مردى فاضل و عالمى بزرگوار، اصولى، متكلّم، فقيه، محدّث، و شاعرى توانا بود كه در فن لُغَز و معمّاگويى مهارت داشت و لُغَزهاى مشهورى با پسرش شيخ بهايى دارد، و او هم بهترين جوابها را به پدرش داده است، كه برخى از اين لُغَزها شهرت داشته و در مجالس ادب خوانده مىشود».
دركتاب «أمل الآمل»(9)چنين آمده است: «او دانشمندى توانا، محقّقى باريك بين و در تمام علوم تبحّر داشته است، همچنين اديبى سخن پرداز، شاعرى والامقام، مردى بزرگوار و يكى از شاگردان فاضل و مورد اعتماد شهيد ثانى شمرده مىشده است».].
1) - «خارفى» - به كسر راء - منسوب به خارف است كه نسلى از همدان هستند كه در كوفه سكنى گزيدند. و گفته مىشود: «حُوتى» - به ضمّ حاء - منسوب به حوت؛ كه اين نيز نسلى از همدان مىباشند.
2) - به جز گروهى از عامّه كه كينۀ اهل بيت عليهم السلام را در دل داشته، و در پى چيزى مىگردند تا بر شيعيان عيبى نهند؛ از اين رو دروغهايى را دربارۀ او گفتهاند و تهمتهايى به اين شخصيّت بزرگ زدهاند كه نزد انسان محقّق ارزشى ندارند.
3) - ميزان الاعتدال 1:202[435/1، شمارۀ 1627].
4) - تهذيب التهذيب: 145 [126/2].
5) - خلاصة الخزرجي: 85 [184/1، شمارۀ 1142].
6) - ميزان الاعتدال [437/1، شمارۀ 1627].
7) - نگاه كن: كشكول شيخ بحرانى نگارندۀ كتاب حدائق [202/2]؛ بحار الأنوار [165/109، شمارۀ 79].
8) - رياض العلماء [109/2].
9) - أمل الآمل [74/1، شمارۀ 67].
سلطان وقت ايران، شاه طهماسب صفوى، از دانش و فضل اين شخص با خبر بود، و مقام او را بزرگ داشته و به او احترام مىگذاشت، و مقام شيخ الاسلامى قزوين، و بعدها اين مقام را در خراسان مقدّس، سپس در هرات به او واگذار نمود، و همچنين كرسى تدريس و آموزش را در اختيار او قرار داده و بعد از استادش محقّق كركى او را بر بيشتر دانشمندان معاصرش برترى مىداد.
از او آثار و تأليفات با ارزشى به جا مانده است؛ از جمله:
1 - شرح بر قواعد. 2 - دو شرح بر الفيّۀ شهيد.
3 - الرسالة الطهماسبيّة در فقه. 4 - الرسالة الوسواسيّة.
اين شاعر بزرگ در اوّل محرم الحرام سال (918) ديده به جهان گشود، و در هشتم ربيع الأوّل سال (984) در روستاى مصلّى از نواحى هَجَر يكى از شهرهاى بحرين ديده از جهان فروبست، وى شصت و شش سال و دو ماه و هفت روز زندگى كرده است.
عموى پدر اين شاعر، شيخ ابراهيم كفعمى است(1).
1) - شرح حال او در ص 1166 گذشت.
1 - ابن ابى شافين بحرانى 2 - زين الدين حميدى
3 - شيخ بهايى 4 - حرفوشى عاملى
5 - ابن ابى الحسن عاملى 6 - شيخ حسين كَرَكى
7 - قاضى شرف الدين 8 - سيّد ابو على أنسى يمنى
9 - سيّد شهاب ابو معتوق موسوى 10 - سيّد على خان مشعشعى
11 - سيّد ضياءالدين يمنى 12 - مولى محمّد طاهر قمى
13 - قاضى جمال الدين مكّى 14 - ابو محمّد بن شيخ صنعان
متوفّاي بعد از (1001)
1 - وسار النبيُّ الطهرُ من أرضِ مكّةَ وقد ضاق ذرعاً بالّذي فيه أضمروا
2 - ولمّا أتى نحو الغدير برحلِهِ تلقّاه جبريلُ الأمينُ يبشِّرُ
3 - بنصب عليٍّ والياً وخليفةً فذلك وحيُ اللّهِ لا يتأخّرُ
4 - فردَّ من القوم الّذين تقدّموا وحطّ اُناسٌ رحلَهم قد تأخّروا
5 - ولم يك تلك الأرضُ منزلَ راكبٍ بحرِّ هجيرٍ نارُه تتسعّرُ
6 - رقى منبرَ الأكوارِ طهرٌ مطهّرٌ ويصدعُ بالأمرِ العظيمِ ويُنذرُ
7 - فأثنى على اللّهِ الكريمِ مقدّساً وثنّى بمدح ِ المرتضى وهو مخبرُ
8 - بأن جاءني فيه من اللّهِ عزمةٌ وإن أنا لم أصدعْ فإنّي مقصّرُ
9 - وإنّي على اسمِ اللّه قمتُ مبلّغاً رسالتَه واللّهُ للحقِّ ينصرُ
10 - عليٌّ أخي في اُمّتي وخليفتي وناصرُ دينِ اللّهِ والحقُّ يُنصرُ
11 - وطاعتُه فرضٌ على كلِّ مؤمنٍ وعصيانُه الذنبُ الّذي ليس يُغفرُ
12 - ألا فاسمعوا قولي وكونوا لأمرِهِ مطيعين في جنبِ الإلهِ فتُوجَروا
13 - ألستُ بأولى منكمُ بنفوسِكمْ فقالوا نعم نصٌّ من اللّهِ يذكرُ
14 - فقال ألا من كنت مولاه منكمُ فمولاه بعدي والخليفةُ حيدرُ
[1 - پيامبر پاك حجّة الوداع را به پايان رسانده و از سرزمين مكّه بيرون آمد، در حالى كه به خاطر امر مهمّى كه در سينه داشت و بايد آشكار مىشد دستش بسته و سينهاش تنگ شده بود. 2 - آنگاه كه كاروان به نزديك غدير رسيد، جبرئيل امين اين بشارت را بر او آورد كه: 3 - على را به جانشينى و خلافت بگمارد، كه اين فرمان، وحى الهى است و نبايد در رساندن آن درنگ شود. 4 - گروهى از مردم كه پيش افتاده بودند را برگرداند، و منتظر رسيدن كسانى شد كه به دنبال او مىآمدند.
5 - و آن، سرزمينى نبود كه هيچ سوارهاى در آنجا فرود بيايد، به دليل شدّت حرارت كه گويا آتش زبانه مىكشد. 6 - پيامبر پاك و بزرگوار بر منبرى از جهاز شتران بالا رفت، و پيام مهمّ خداوند را آشكار ساخته و به گوش همگان رساند. 7 - نخست مدح و ثناى خداوند بزرگ را به جا آورد، آنگاه به ستودن مرتضى عليه السلام پرداخت و چنين فرمود: 8 - خداوند واجبى را دربارۀ على بر دوش من نهاده است، كه اگر آن را بيان نكنم، كوتاهى نمودهام. 9 - من به نام خدا، رسالتش را به پا داشته و به همۀ مردم رساندم، و خداوند است كه در رساندن حقّ يارى مىكند. 10 - على در ميان امّت من، برادر من و جانشين من است، اوست كه دين خدا را يارى مىدهد، و هميشه حقّ و حقيقت پيروز مىشود. 11 - فرمانبردارى از على بر هر مؤمنى واجب است، و سرپيچى از فرمان او گناهى نابخشودنى است. 12 - هان، اين سخن مرا آويزۀ گوش كنيد و همواره به فرمان او باشيد و خداوند را در نظر داشته باشيد تا بهرهمند گرديد. 13 - آيا من بر شما، سزاوارتر از خودتان نيستم، همگى گفتند: بله، يا رسول اللّه! اين فرمودۀ خداوند است كه گفته مىشود. 14 - آنگاه فرمود: آگاه باشيد كه هر كس من مولا و پيشواى او هستم، پس از من على پيشواى اوست، و جانشين بر حقّ من حيدر است].
ما اين چند بيت را از قصيدۀ بزرگ اين شاعر - ابن ابى شافين - كه به پانصد و هشتاد بيت مىرسد، گزينش كرديم، اين قصيده در كتابهاى خطّى قديمى يافت مىشود.
شيخ داود بن محمّد بن ابى طالب، مشهور به ابن شافين، جدّ حفصى بحرانى، از خوبان قرن دهم، و نخبگان آن روزگار، وآراسته به مفاخر فراوان بوده است. اشعار او در كتابهاى ادبى و دائرة المعارفهاى عربى پراكنده، و در محافل شعرى زبانزد است. هرگاه سخن از علم به ميان آيد او در آن نوآورى دارد، و چون از شعر ياد شود او زير و بم آن را مىداند و از اسرار آن آگاه است.
سيّد على خان در كتاب «السلافة»(1)او را ياد كرده و چنين مىستايد:
درياى موّاجى است جز آنكه آبش خوشگوار و دور از تلخى و آلودگى است، او ماه نورانى و درخشان است با اين ويژگى كه شيرى است دلير وبى باك، مرتبهاش در مناعت طبع و عزّت نفس مشهور، و منزلتش از خورشيد نيمروز بالاتر است، و در ديار خويش و روزگار خودكسى بهگرد وى در مدّ وقصرش نمىرسد، در دانش فاضلى است كهبرتر از او وجود ندارد، ودر دنياى شعر وادب فصلالخطاب است و تيغ كلامش را روزگار نمىتواند كُند گرداند، اگر شمشير سخن را بركشد به هدف مىنشيند، و اگر شميم سخنش منتشر شود فضا را عطرآگينمىسازد، شعر او از لطافت نسيمى كه بر جامۀ نازك بگذرد لطيفتر واز مكيدن داندانهاى خنك خوشگوارتر است، وسخنان موزون او همچون پارچههاى جواهرنشانى است كه روى هم چيده شدهاند، وزيبايى كلامش ريشه دوانده و به بار نشسته است.
متوفّاى (1005)
1 - لم يُمِلْهُ عن التقى زخرفُ اللهو ولا مال قطُّ للأهواءِ
2 - بَتَّ زهداً طلاق دنياه ما غرّ بأمِّ الغرور بالإغراءِ
3 - الحسيبِ النسيبِ أوّل لاقٍ من ثنيّات نسبة الأقرباءِ
4 - الوزيرِ المشيرِ بالصواب في الحر بِ الّذي قد علا على الجوزاء
5 - وكفاهُ حديثُ من كنت مولا ه فخاراً ناهيك ذا من ثناءِ
[1 - هرگز آلودگىها و بيهودگىهاى دنيا او را از تقواى الهى باز نداشت، و هرگز به سوى هواپرستى كشيده نشد. 2 - او از روى زهد وپارسايى دنيا را ترك كرده و طلاق داد، و دنياى فريبنده نتوانست او را بفريبد. 3 - داراى بهترين تبار و خاندان كه از ميان نزديكان نسبى نزديكترين نسبت را با پيامبر صلى الله عليه و آله داشته است. 4 - جانشين و مشاور راستين پيامبر صلى الله عليه و آله در جنگها و كسى بود كه مقامش از جوزاء [يكى از صورتهاى فلكى] نيز بالاتر رفت. 5 - در مقام و مرتبۀ او حديث «من كنت مولاه...» كفايت مىكند، و نيازى نيست كه به دنبال مدح و ثناى ديگرى باشى].
اين چند بيت را از قصيدۀ بلند اين شاعر كه به (337) بيت مىرسد، آورديم، اين قصيده را در مدح پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله سروده و نام آن را «الدرّ المنظّم في مدح النبيّ الأعظم» گذاشته است. اين قصيده در ديوان شعر او كه داراى (149) صفحه است و در سال (1313) در بولاق به چاپ رسيده، در صفحۀ (5-22) يافت مىشود.
1) - سلافة العصر: 529 [ص 521-524].
زين الدين عبدالرحمن بن احمد(1)بن على حميدى، بزرگِ كتاب نويسان (خطّاطان) در مصر بوده، و شهاب خفاجى در كتاب «ريحانة الألباء» او را ستوده است(2).
متولّد (953) متوفّاى (1031)
1 - عليٌّ أميري ونعم الأميرْ مجيري غداً من لهيبِ السعيرْ
2 - وكان لأحمدَ نعمَ النصيرْ وواخاه أمراً غداةَ الغديرْ
من اللّهِ نصّاً به واختيارا
3 - عليٌّ إمامي وإلّا فلا ومن خصّه اللّه ربُّ العلا
4 - تولّيته وهو عقدُ الولا أعزُّ الورى وأجلُّ الملا
محلّاً وأزكى قريشٍ نجاراً
[1 - على عليه السلام پيشواى من است و چه خوب پيشوايى است، فرداى قيامت مرا از آتش جهنّم نجات خواهد داد. 2 - او بهترين ياور احمد صلى الله عليه و آله بود، و در روز غدير به فرمان و انتخاب خداوند او را به جانشينى خود برگزيد. 3 - تنها على پيشوا و امام من است نه كس ديگر، و او كسى است كه خداوند بزرگ، اين مقام را به او عطا كرده است. 4 - من مهر و ولاى او را در دل دارم و او گوهر ولايت و گرامىترينِ مخلوقات است و در ميان آنها داراى بالاترين مقام است و در بين خاندان قريش پاكترين تبار را دارد].
شيخ محمّد بن حسين بن عبد الصمد حارثى عاملى جبعى. شيخ الاسلام، بهاء الملّة و الدين، استاد استادان و مجتهدان. تبحّر او در علوم و دانشهاى گوناگون و موقعيّت استوار وى در فضل و دانش و ديندارى، شهرتى جهانى دارد؛ و از اين رو نيازى به ستايش و توصيف و سخن گفتن در مقام و مرتبه وى نيست؛ آنها كه بايد او را بشناسند مىشناسند؛ او فقيهى محقّق، حكيمى متألّه، عارفى كامل، نويسندهاى نوآور، بحث كنندهاى نكته سنج و توانا، و اديبى شاعر و برخوردار از همۀ فنون و دانشها و يكى از نابغههاى امّت اسلامى و همچون نگين انگشترى در ميان دانشمندان و قهرمان علم و دين است. به گونهاى كه محبّى در كتاب «خلاصه»(3)وى را چنين معرّفى كرده است:
شيخ بهايى نوشتهها و تحقيقات زيادى دارد، و او سزاوارترين شخصيّتى است كه بايد شرح حال او بازگو شده و برتريهاى او را منتشر كرده و جهان را با فضيلتها و انديشههاى او آشنا كرد. او به تنهايى يك امّت بود؛ به جهت اينكه همۀ دانشها را فرا گرفته و به نكات ريز همۀ فنون و علوم احاطه داشت، و گمان نمىكنم كه زمانه مانند او را به خود ببيند، و همتايى براى او نشان دهد، خلاصۀ سخن اينكه شگفتانگيزتر از حالات و اخبار او به گوش نرسيده است.
نسبت فاميلى او به تابعى بزرگ علوى مذهب يعنى حارث همدانى مىرسد كه در ضمن شرح حال پدر بزرگوار شيخ بهايى - شيخ حسين - از او سخن گفتيم(1).
شرح حال و ستايش او آنگونه كه شايسته آن است، در لا به لاى بسيارى از كتابهايى(2)كه شرح حال بزرگان را گردآوردهاند، يافت مىشود.
شيخ بزرگوار بهايى، زمان زيادى از عمر خود را در مسافرتهايى كه براى كسب علوم داشته، سپرى نموده و نواحى دور دست عالم را به دنبال گمشدۀ خود زير پا گذاشته، و در پى آرزوى خود به شهرها و كشورهاى زيادى سر زده، و با بزرگان دين و رؤساى مذهب و دانشمندان و استادان علوم و فنون گوناگون و نوابغ برگزيده و برجسته، ملاقات داشته است. از همين رو استادان او در زمينۀ فراگيرى علوم و فنون، و قرائت و خواندن نزد استاد، و مشايخ روايى وى، بسيار زياد است؛ از جمله:
1 - پدر بزرگوار او؛ يعنى شيخ حسين بن عبدالصمد.
2 - شيخ محمّد بن محمّد بن ابى لطيف مقدسى شافعى.
3 - شيخ ملّا عبداللّه يزدى، صاحب حاشيه، متوفّاى سال (981).
بسيارى از عالمان بزرگ نزد وى شاگردى نموده و علوم دين و فلسفه و ادب را از او فرا گرفتهاند، چنانكه گروهى از دانشمندان مشهور از او روايت كردهاند و علّامه امينى رحمه الله در كتاب الغدير نام (97)(3)نفر از بزرگان شيعه و سنّى كه شاگرد وى بودهاند را به ترتيب حروف الفبا آورده است.
اگر چه مرگى كه براى همه مقدّر است او را نيز درهم پيچيده و چهرۀ او را از ديدگان پنهان داشته است، ولى آثار علمى فراوان و نوشتههاى با ارزش، او را در عرصۀ روزگار جاودان نگه داشته است. اينك چند كتاب گرانسنگ او در زمينۀ دانشهاى گوناگون را براى شما نام مىبريم:
1 - العروة الوثقى در تفسير؛ چاپ شده. 2 - جامع عبّاسى در فقه؛ چاپ شده.
3 - تشريح الأفلاك؛ چاپ شده. 4 - حبل المتين؛ چاپ شده.
5 - زبدة الاُصول؛ چاپ شده. 6 - خلاصة الحساب؛ چاپ شده.
7 - الفوائد الصمديّة؛ چاپ شده.
ديدگاه معتبر دربارۀ تاريخ ولادت شيخ آن چيزى است كه نگارندۀ «رياض العلماء»(4)در شرح حال شيخ و به نقل از
نوشتۀ خطّى پدر بزرگوار شيخ بهايى، يعنى شيخ حسين آورده است؛ در آن كتاب آمده است:
دخترم اين مولود مبارك در شب دوشنبه، سوم ماه صفر سال نهصد و پنجاه به دنيا آمد، و برادرش ابوالفضائل محمّد بهاء الدين - خداوند او را هماره صالح و هدايت يافته نگه دارد - هنگام غروب آفتاب در روز چهارشنبه، بيست و هفتم ذى الحجّه سال نهصد و پنجاه و سه متولّد شده است.
گويا آنچه كه در تاريخ وفات شيخ نزد علما معتبر است، سال (1030) مىباشد، وى در اصفهان درگذشته و پيكر او را طبق وصيّتش، پيش از دفن به مشهد حضرت رضا عليه السلام آورده و در خانهاش در جوار آرامگاه آن حضرت به خاك سپردند.
متوفّاى (1059)
1 - من يلتوي قرضابه فيه الْتواء الأُفعُوانه
2 - حتّى يروّيه وير وي من دم الجاني سنانَه
3 - وينكّص الراياتِ تع - ثرُ بالجماجمِ من جبانَه
4 - واسأل بخمٍّ كم له المختارُ من فضل أبانَه
5 - واهاً له لو اطلقت أعداؤه شوطاً عنانَه
[1 - كسى كه چونان پيچ وتاب افعى نر شمشير برّانش را به چرخش درمىآورد. 2 - تا آن را سيراب كند، و از خون جنايت پيشگان نوك آن را سيراب مىكرد. 3 - و پرچمهاى دشمنان را به بازگشت و فرار وادار مىكند، در حالى كه اين پرچمها با جمجمههاى افتاده در صحرا برخورد مىكنند. 4 - دربارۀ مقام او از سرزمين «خُم» بپرس كه پيامبر مختار چه بسيار از فضايل او را آشكار ساخته است. 5 - چه مىشد(1)براى او، اگر دشمنانش معارضه كردن با او را لحظهاى رها مىكردند].
شيخ محمّد بن على بن احمد حرفوشى(2)حريرى شامى عاملى.
شخصيّت برجستهاى است كه بر بسيارى از بزرگان علم و ادب برترى داشته و يكى از دانشمندان بىمانند به شمار مىآيد. هيچ صفت پسنديدهاى را دارا نشد، مگر اينكه مشتاقانه به سوى فضيلتى ديگر رفت، و به هيچ كرامتى اختصاص پيدا نكرد مگر اينكه دوست داشت به بالاتر از آن راه يابد، گويى فضيلتها و پاكىها مانند دندانههاى يك شانه يا خطوط دايرهاى كه همگى به مركز مىرسند، نزد او جمع شدهاند.
شيخ حرّ عاملى در شرح حال او در «أمل الآمل»(3)، وى را اين گونه ستوده است:
او دانشمندى فاضل، تيز بين و كار كشته، ماهر، محقّق، مدقّق، شاعر، اديب، نويسنده، حافظ و آشناترين افراد روزگار خود به علوم عربى بود.
و شيخ ما علّامه مجلسى نيز در «بحار الأنوار»(4)از قول نگارندۀ «السلافة» وى را مورد ستايش قرار داده است.
1) - [«واهاً له»: جوهرى گفته است: اگر از نيكويى يك چيز شگفت زده شوى مىگويى: «واهاً له ما أطيبه». اين واژه از باب مجاز يا اشتراك، در معناى توجّع و تفجّع (اظهار درد و اندوه) نيز بكار مىرود هر چند جوهرى يادآور نشده است؛ آنگونه كه در نهايۀ ابن اثير آمده است. حال اگر «واهاً له» به معناى توجّع باشد معنا چنين مىشود: افسوس كه دشمنان معارضه كردن با او را لحظهاى رها نكردند؛ ر. ك: صحاح اللغة 2257/6؛ نهايۀ ابن اثير 144/5؛ الحاشية على اُصول الكافي، سيّد بدرالدين بن احمد حسينى عاملى / 268].
2) - منسوب به خاندان حرفوش كه به جدّ بزرگ خود يعنى امير حرفوش خزعى منسوب مىباشند كه در لشكر فرقه، پرچمدار بوده، هنگامى كه ابوعبيدة ابن جرّاح به بعلبك حمله كرد. اصل آنها از خزاعۀ عراق است؛ ر. ك: أعيان الشيعة 5:448[216/2].
3) - در پايان منهج المقال: 452 [162/1، شمارۀ 167] چاپ شده است.
4) - بحار الأنوار 25:124[115/109].
بنا به نوشته «مستدرك»(1)شيخ على زين الدين نوۀ شهيد ثانى نزد وى شاگردى كرده، و سيّد هاشم احسايى از او روايت كرده است.
برخى از آثار با ارزش وى عبارت است از:
1 - شرح قواعد شهيد قدس سره. 2 - شرح الزبدة، در اُصول.
3 - شرح صمديّه در نحو. 4 - مختلف النحاة، در نحو.
متوفّاى (1068)
1 - ونصَّ عليه في الغدير بأ نَّه إمامُ الورى بالمنطقِ الصادعِ الفصلِ
2 - فأودعتموها غيرَ أهلٍ بظلمِكمْ وأبعدتموها أيَّ بُعدٍ عن الأهلِ
3 - فآذوا رسولَ اللّهِ في منعِ بنتِه تراثاً لها يا ساء ذلك من فعلِ
4 - وكم ركبوا غيّاً وجاؤوا بمنكر وكم عدلوا عن جانب الرشد والعدلِ
[1 - پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير، با صراحت و با منطقى استوار و سخنى آشكار على را پيشواى همۀ مردم معرفى فرمود.
2 - و شما از روى ستم و نادانى اين مقام را به ناشايستگان سپرده، و از شخصيّتى كه سزاوار آن بود دور نموديد. 3 - آنها دل رسولخدا صلى الله عليه و آله را با محروم كردن دخترش از ارث به درد آوردند، و چه كار زشت و ناپسندى انجام دادند. 4 - اينان چقدر بر مركب گمراهى سوار و در انجام كارهاى ناشايست استوار بودند، و چقدر از ساحت عدل و هدايت به دور افتاده بودند].
اين قصيده را سيّد احمد عطّار در جلد دوم از كتاب «الرائق» آورده است.
سيّد نور الدين على - دوم - بن سيّد نورالدين على - بزرگ - بن حسين بن ابى الحسن، موسوى عاملى جبعى.
او يكى از بزرگان و از شخصيّتهاى بارز شيعه است، كه علم وادب را با هم جمع كرده، و به زيور زهد و پارسايى آراسته شده است.
چنانكه پدرش نيز يكى از بزرگان خاندان وحى، و از افراد بىهمتاى علم و فضليت، و يكى از شاگردان شناخته شدۀ شهيد ثانى است.
شخصيّت مورد بحث ما نزد پدر بزرگوارش سيّد شريف طاهر، و همچنين نزد دو شخصيّت بزرگوار ديگر يكى صاحب مدارك كه برادر پدرى او بوده، و ديگرى شيخ حسن پسر شهيد ثانى كه برادر مادرى وى بوده، درس خوانده [و نزد آنها قرائت كرده] و از آنها اجازه روايت داشته است.
و در كتابهاى مربوط به شرح حال بزرگان(2)، آنگاه كه از شاعر گرانمايۀ ما - نور الدين - يادى به ميان آمده، همه را سرشار وآغشته از تعريف و احترام، و آكنده از روشنىها و مرواريدهايى در مدح و ثناى وى كه با دستان بزرگان علم و دين به گونۀ زيبايى چيده شدهاند، مىيابى.
متوفّاى (1076)
1 - فخاض أميرُ المؤمنين بسيفِهِ لظاها وأملاكُ السماءِ له جندُ
2 - وصاح عليهم صيحةً هاشميّةً تكاد لها الشمُّ الشوامخُ تنهدُّ
3 - غمامٌ من الأعناق تهطلُ بالدما ومن سيفِه برقٌ ومن صوتِه رعدُ
4 - وصيُّ رسولِ اللّه وارثُ علمه ومن كان في خمٍّ له الحلُّ والعقدُ
5 - لقد ضلَّ من قاس الوصيَّ بضدِّهِ وذو العرش يأبى أن يكون له ندُّ
[1 - اميرالمؤمنين عليه السلام شمشير خود را در زبانههاى آتش (جنگ) فرو برد. 2 - او بر دشمنان چنان بانگ بلند هاشمى زد، كه كم مانده بود كوههاى بلند از هيبت آن متلاشى شود. 3 - ابرِ خون از گردن كافران باريدن گرفت، ابرى كه برقش از شمشير على و رعدش بانگ و خروش او بود. 4 - على جانشين و وصىّ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، و وارث دانش اوست، او كسى است كه حلّ و عقد امور در واقعۀ غدير خم براى او قرار داده شد. 5 - آن كس كه على را با دشمنش مقايسه كند حقّا كه گمراه شده، او بىهمتاست همانگونه كه پروردگار عرش، همتا و شريك ندارد].
قصيده(1)
شيخ حسين بن شهاب الدين بن حسين بن خاندار(2)، شامى كركى عاملى. يكى از خوبان جبل عامل واز دانشمندانى بوده كه علوم گوناگون را فرا گرفته و در آنها تبحر داشته و در ادبيات بسيار استاد بوده است. و آنجا كه او شعر مىسرايد گويى انسان نمىداند آيا گوهر مىسايد يا زيورى از طلا مىسازد.
عالم معاصر وى در كتاب «الأمل»(3)اين گونه از او ياد مىكند:
او در عصر ما مردى عالم و دانشمندى توانا و اديبى شاعر و نويسنده بوده و كتابهايى نوشته است از جمله:
شرح نهج البلاغه، و عقود الدرر في حلّ أبيات المطوّل و المختصر، و حاشيۀ مطوّل و... وى در سال (1076) در سنّ (68) سالگى در گذشته است.
متوفّاى (1079)
1 - ولّاه أحمدُ في الغديرِ ولايةً أضحت مطوَّقةً بها الأعناقُ
2 - حتّى إذا أجرى إليها طرفَهُ حادوه عن سنن الطريقِ وعاقوا
3 - ما كان أسرعَ ما تناسوا عهده ظلماً وحلّت تلكم الأطواقُ
4 - شهدوا بها يومَ الغدير لحيدرٍ إذ عمّ من أنوارها الإشراقُ
[1 - احمد صلى الله عليه و آله در روز غدير، او را بر مسند ولايت و جانشينى خود نشاند، ولايتى كه چونان طوقى در گردنشان افتاده بود. 2 - امّا آنگاه كه زمان خلافت على رسيد، با او دشمنى ورزيده و او را از اجراى سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و اسلام واقعى باز داشتند. 3 - چه زود از روى ستم آن عهد را به فراموشى سپرده و پيمانهاى خود را شكستند. 4 - اينان در روز غدير شاهد بودند، كه چگونه همه جا با نور ولاى حيدر روشن گرديد].
قصيده(1)
قاضى شرف الدين حسن بن قاضى جمال الدين بن... بن عمر بن حنظل بن مطهّر بن على هبلى(2)خولانى يمنى صنعائى. يكى از بزرگان و اديبان مشهور يمن، و دانشمندى نويسنده و شاعر بوده، كه ديوانى بنام «قلائد الجواهر» دارد.
در نسمة السحر چنين آمده است:
يمن از آغاز تاريخ تا زمان وى شاعرى تواناتر از او به خود نديده بود.
اين شاعر در سنّ جوانى در ماه صفر سال (1079) درگذشت و پدرش و ديگران اشعارى در رثاى او سرودند.
نگارندۀ «خلاصة الأثر»(3)از او ياد كرده، او را ستوده، و بسيارى از اشعارش را نقل كرده است.
متوفّاى (1079)
وحديث الغدير يكفيه ممّا قال فيه محمّد واستقالا
غير أنَّ الضغائن القرشيّا ت بها كانت الليالي حبالا(4)
[حديث غدير از آنچه محمّد دربارۀ او گفته، كفايت مىكند و پاسخگوى همگان است. امّا دريغا كه شبها آبستن كينههاى قريش شد].
سيّد ابو على احمد بن محمّد حسنى يمنى أنسى(5)، يكى از بزرگان و نويسندگان يمن و از جاروديّه است. نگارندۀ «نسمة السحر»(6)از او تعريف كرده است. وى اشعار زيادى در بيان عقايد داشته و متوكّل از زبان او هراس داشت، چنانكه وقتى يك روز در سوده نزد متوكّل آمده و به جهت بر نياوردن نيازمنديهايش او را مورد سرزنش قرار داد، متوكّل دستور داد تمام حاجتهاى او را برآورند، و گفت: من دوست ندارم كه حتّى يكى از خواستههاى تو را برآورده نكنم، پس سيّد گفت: من به آن بالش هندى كه بر آن نشستهاى نياز دارم، متوكّل فوراً برخاست و سيّد آن را برداشته و با شعرى او را مدح كرد. وى در سال (1079) در گذشته است. فرزندش سيّد احمد نيز شعر و ادب را از پدر به ارث برده، كه در ضمن شاعران قرن دوازدهم از او ياد خواهيم كرد(7).
1) - اين قصيده در كتاب نسمة السحر فيمن تشيّع و شعر: ج 1 [مج 7 /ج 172/1] يافت مىشود.
2) - به فتح هاء و بعد از آن باء مىباشد. خاندان بزرگى از خولان هستند.
3) - خلاصة الأثر في أعيان القرن الحادي عشر، محبّى 2:30.
4) - نگارندۀ نسمة السحر در: ج 1 [مج 6 /ج 1 /ص 90] آن را ذكر كرده است.
5) - به فتحۀ همزه و كسرۀ نون، منسوب به مخلاقِ [و شايد مخلاف باشد كه ناحيه يا منطقهاى است] انس كه شهر معروفى در يمن است.
6) - نسمة السحر [مج 6 / ج 90/1].
7) - نگاه كن: ص 1191-1192 از اين كتاب.
متولّد (1025) متوفّاى (1087)
1 - «نورٌ مبينٌ»(1)قد أنار دُجى الهدى ظلم الضلالة في ضياء سراجهِ
2 - وغدير خمٍّ بعدما لعبت بهريحُ الشكوك وآضَ من لجلاجهِ 3 - أمطرتَه بسحابةٍ سمَّيتَها «خيرَ المقال» وضاق في أمواجهِ
4 - وأَبنْتَ في «نكتِ البيانِ» عن الهدىفأريتَنا المطموسَ من منهاجهِ 5 - وكذاك «منتخبٌ من التفسيرِ» لمتنسجْ يدا أحدٍ على منساجهِ
[1 - درپرتو چراغ اوست كه «نور مبين» (نورى آشكار كننده)، تاريكى هدايت وتيرگىهاى گمراهى را روشن نموده است.
2 - و بر غدير (بركۀ) خمّ، پس از آن همه شكّ و ترديدى كه مخالفان پراكندند، و آن بركه از خروش وتلاطم افتاد. 3 - با ابر كتابت بهنام «خير المقال» باريدى و در اين هنگام بود كه آن بركه (سرشار از آب گرديد و) در امواج آب به تنگ آمد. 4 - و در كتاب «نكت البيان» از هدايت پرده برداشتى، و راه هدايت را كه آثارش از بين رفته بود، به ما نشان دادى. 5 - همچنين است كتاب «منتخب التفسير» تو كه دست كسى نمىتواند بر اين منوال به رشتۀ تحرير درآورد].
اين ابيات از قصيدۀ (40) بيتى اين شاعر انتخاب شده كه در ديوانش(2)يافت مىشود. وى اين اشعار را در سال 1087 و در مدح سيّد على خان مشعشعى (شاعر بعدى) سروده است. سراينده در اين اشعار كتاب سيّد على خان بنام «خير المقال» در موضوع امامت كه در آن ذكر حديث غدير به ميان آمده، را يادآور مىشود. و همانگونه كه مشاهده مىشود تقريظ كننده (ستايش كنندۀ كسى در زمان حيات او) در شعر خود حديث غدير را ثابت كرده و شكوكى كه پيرامون دلالت آن مطرح شده را بادهاى شكّ و ترديد دانسته است؛ از اين رو ما وى را در شمار شعراى غدير قرار داديم.
سيّد شهاب بن احمد بن ناصر بن حوزى بن... بن امام موسى كاظم عليه السلام. او از تواناترين شاعران خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است كه شعر او داراى الفاظ گويا و فصيح و معانى خوب، قوى و روان مىباشد.
سيّد ضامن بن شدقم در كتاب «تحفة الأزهار»(3)دربارۀ او مىگويد:
او سيّدى بزرگوار، داراى اخلاقى نيكو، تبارى والا، و مردى فصيح و اديب و شاعر بوده است.
و بستانى در «دائرة المعارف»(4)مىگويد:
وى از بزرگان قرن يازدهم است كه در سال (1082) در گذشته وشعرى روان و سجعى منسجم داشته است.
متوفّاى (1088)
وفي يوم خمٍّ أبان النبيُّ موالاته برفيعِ الندا
فأوّلهم كان سلماً له وفاديه بالنفسِ ليل الفدا
وناصره يوم فرَّ الصحابُ عنه فراراً كسربِ القطا
[و در روز غدير خم، پيامبر صلى الله عليه و آله دوستى با على و ولايتش را با بانگ بلند اظهار كرد. على نخستين كسى بود كه اسلام آورد، و در شب فداكارى با جان خود در راه پيامبر صلى الله عليه و آله جانبازى كرد. او ياور پيامبر صلى الله عليه و آله بود، در آن روزهايى كه اصحاب همچون پراكنده شدن پرندگان از پيرامون پيامبر صلى الله عليه و آله فرار مىكردند].
اين قصيدۀ زيبا به صد و بيست بيت مىرسد.
سيّد على خان بن سيّد خلف بن سيّد عبدالمطّلب بن... بن امام موسى بن جعفر - صلوات اللّه عليهما - مشعشى حويزى(1).
يكى از حاكمان حويزه و حومۀ آنجا بود، كه آراسته به جامههاى نورانى علم بوده است.
شيخ حرّ در كتاب «أمل الآمل»(2)از وى چنين ياد مىكند:
او دانشمندى فاضل، و شاعر و اديبى بلند مرتبه بوده، و تأليفاتى در اصول و امامت و غيره داشته است.
به گفتۀ نگارندۀ «مستدرك»(3)شيخ حسين بن محيى الدين بن عبد اللطيف بن ابى جامع، از اين شخصيّت نقل روايت مىكند، و خود او هم از شيخ على زين الدين نوۀ دخترى شهيد ثانى، نقل روايت مىكند.
متوفّاى (1096)
1 - إمامٌ براه اللّه من طينةِ العُلا همامٌ له نهجٌ من المجدِ لازبُ
2 - له الشرف الأعلى له نقطةُ السما هو البدرُ والآل ُ الكرامُ الكواكبُ
3 - بهم قامَ دينُ اللّهِ في الأرضِ واعتلتْ لاُمّة خيرِ المرسلينَ المذاهبُ
4 - ليهنكَ ذا العيدُ الّذي أنت عيدُه وعيدي ومن تحنو عليه الأقاربُ
5 - ويوماً أقامَ اللّهُ للآلِ حقَّهمْ به ورسولُ اللّهِ في القومِ خاطبُ
6 - به قلّد اللّهُ الخلافةَ أهلَها وزُحزِحَ عنها الأبعدون الأجانبُ
7 - فكان أميرُ المؤمنين عليُّ الوصيَّ بنصِّ اللّه فالأمر واجبُ
8 - وحسبك نفس المصطفى ووليّه وهارونه الندب الهمام المحاربُ
[1 - او امامى است كه خداوند او را از بهترين سرشت آفريده، و آقاى بزرگوارى است كه استوارترين شيوۀ بزرگى از آن اوست. 2 - داراى برترين شرافت بوده و درخشندگى آسمان از اوست، او ماه است و خاندان بزرگوارش ستارگانند. 3 - به بركت وجود آنها دين خدا در زمين برپا شده، و عقايد امّتِ بهترين پيامبران اعتلا يافته است. 4 - اين عيد(4)بر تو، كه سبب اين عيد هستى و عيد من و كسانى كه دل به تو دادهاند مىباشد، مبارك باد. 5 - روزى كه خدا به بركت على عليه السلام حقّ آل پيامبر صلى الله عليه و آله را براى آنان به پاداشت، آنگاه كه رسول خدا در ميان مردم خطبه خواند. 6 - خدا در اين روز، خلافت را به شايستهترين فرد سپرد، و بيگانگان از آن دور شدند. 7 - پس على به تصريح خداوند، اميرمؤمنان و جانشين پيامبر معرّفى شده و پيروى از او بر همه واجب است. 8 - (دوستى با) جان مصطفى و ولىّ او و هارون او، آن آقاى نجيب و بزرگوار و رزمندۀ استوار و شجاع، براى تو كافى است].
سيّد ضياءالدين جعفر بن مطهّر(1)بن محمّد حسين، جرموزى حسنى يمنى. يكى از بزرگان يمن و مردى اديب و نويسنده و شاعر بوده كه متوكّل پسر منصور، پس از وفات ابوالحسن اسماعيل بن محمّد، او را به فرمانروايى سرزمين عدين(2)گماشته بود، و همواره در آن محلّ فرمانروايى داشت تا زمانى كه امير سيّد فخر الدين عبداللّه يحيى بن محمّد، در آغاز دولت مؤيّد بن متوكّل، بر آنجا مستولى شد. او در سال (1096) در شهر عدين(3)درگذشت.
متوفّاى (1098)
ولايةُ المرتضى في خمٍّ قد ثبتتْ بنصِّ أفضلِ خلقِ اللّهِ والرسلِ
نصَّ النبيُّ عليه فوقَ منبرِه عليه أشهدَ أهلُ الدينِ والدولِ
[ولايت على مرتضى به تصريح برترين خلق خدا و برترين رسولان در سرزمين خمّ بر همه ثابت شده است. پيامبر صلى الله عليه و آله بر بالاى منبر آشكارا اين ولايت را اعلام كرده و همۀ اهل دين و دولت بر آن شهادت دادند].
ملّا محمّد طاهر بن محمّد حسين، شيرازى سپس نجفى و سپس قمىّ. از شخصيّتهاى انگشت شمارى است كه انواع علوم را فراگرفته و يكى از مشايخ روايت كنندگان و از كسانى است كه سلسله سندها تا امام عليه السلام به واسطۀ او متّصل مىشود. او در كنار فقه سرشارش از علم فلسفۀ صحيح و عالى نيز برخوردار بوده، و سخنش قابل اعتماد و در علم ادبيات، كامل بوده است، وى دانش فراوان خود را با موعظههاى بليغ و نصيحتهاى مفيد درآميخته و حكمتهاى فراوان در كلام خود آورده، و اشعار بسيارى سروده كه دانههاى مرواريد در كنار آنها ناچيز است.
كتابهاى دائرة المعارف، فراوان از او به نيكى ياد كرده و مورد ستايش قرار دادهاند.
نويسنده «أمل الآمل»(4)مىگويد:
او از شخصيّتها و دانشمندان روزگار ماست، او عالمى محقّق و ژرفنگر و قابل اعتماد و فقيه و متكلّم است، به علاوه محدّثى جليل القدر و والا مقام محسوب مىشود.
محدّث نورى در «مستدرك» او را اين گونه ستوده است:
او عالمى جليل و نجيب، از بزرگان و شخصيّتهاى معتبر شيعه و داراى تأليفات جالب و سودمندى است.
مولانا محمّد طاهر از سيّد نورالدين على(5)كه پيش از اين از او ياد شد، روايت مىكند. و علّامه مجلسى مطابق اجازهاى كه در سال (1086)(6)داشته، و شيخ حرّ عاملى به نوشته «أمل الآمل»(7)، و شيخ نور الدين أخبارى، و ملّا محمّد محسن فيض كاشانى(8)از او نقل روايت مىكنند. وى تأليفات با ارزشى در زمينههاى گوناگون دارد.
1) - يكى از بزرگان و برجستگان علمى و ادبى در زمان خود بوده و در سال 1077 از دنيا رفته است. شرح حال او در خلاصة الأثر 4:406 يافت مىشود.
2) - اسم شهرى دريمن؛ معجم البلدان [90/4].
3) - ر. ك: نسمة السحر [مج 6 / ج 155/1].
4) - أمل الآمل [277/2، شمارۀ 819].
5) - ر. ك: بحار الأنوار 25:264[130/110، شمارۀ 103]؛ و مستدرك الوسائل 3:409.
6) - در إجازات بحار: 164 [110/129، شمارۀ 103] يافت مىشود.
7) - أمل الآمل [278/2، شمارۀ 819].
8) - مستدرك 3:421.
متوفّاى بعد از (1012)
1 - أنت نعم النصيرُ في كلِّ زادِ أنت نعم المولى لكلِّ العبادِ
2 - ذو الأيادي والأيدِ أنت لعمري سيّدُ الناس أوحدُ العبّادِ
3 - ولك الإرثُ في الولاءِ بحقّ في رقابِ الورى ليومِ التنادِ
4 - لمقال النبيِّ في ماءِ خمِّ أنت مولىً للمؤمنِ المنقادِ
5 - فتهادى بالطوعِ قومٌ ففازوا وتمادى الغبيُّ في الانتقادِ
6 - ثمّ قال النبيُّ والِ عليّاً يا إلهي ومن يُعاديه عادِ
7 - وتفضّلْ برحمةٍ للموالي وبلعنٍ ونقمةٍ للمُعادي
[1 - تو در سختىها بهترين يارى رسان و زاد و توشه هستى، و بهترين مولاى همۀ بندگانى. 2 - سوگند به جان من كه تو بهترين نعمتها و قدرتها را دارى، و بهترين مردم و يگانۀ در ميان بندگان هستى. 3 - و تو وارث بر حقّ ولايت مىباشى، و تا روز قيامت بر گردن همگان حقّ دارى. 4 - چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خمّ، تو را سرور و مولاى هر مؤمن مطيعى قرار داد.
5 - گروهى با اطاعت از تو، هدايت يافته و رستگار شدند، و انسان نادان و بىخبر مخالفت با تو را تا پايان ادامه داد.
6 - آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدايا على را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار. 7 - دوستانش را مورد رحمت و مهربانى خود قرار بده، و نفرين و كيفر را بر دشمنانش فرو فرست].
به كتاب «سلافة العصر»(1)، و «سلوة الغريب» مراجعه كنيد كه هر دو از نوشتههاى سيّد على خان مدنى است.
قاضى جمال الدين(2)محمّد بن حسن بن دراز مكّى. از اديبان خوش گفتار، و زبانهاى گوياى فضيلت، و بزرگان سخن، و نقّادان شعر، و قضات نابغه و خلاقّ بود.
سيّد در «سلافة العصر»(3)از وى به نيكى ياد كرده و او را اين گونه ستوده است:
چهرۀ زيباى علوم و معارف بوده، و بهرهمند از سايۀ هميشگى و گستردۀ آنها، ماهها و خورشيدهاى فضايلش همه جا را روشن كرده بود، اقيانوس علم و امواجِ آن را به تلاطم درآورده، آوازۀ دانشش در همه جا پيچيده، و در هر سرزمينى نام و يادش گسترده بود.
شرح حال جمال الدين شاعر مورد بحث ما، در كتاب «خلاصة الأثر»(4)نوشتۀ محبّى يافت مىشود، وى پس از نقل عبارت كتاب «السلافة» مىگويد:
من دربارۀ تاريخ وفات اين شخصيّت جست و جو كردم ولى چيزى نيافتم، و همين قدر مىدانم كه وى در سال هزار و دوازده زنده بوده، و پس از آن مدّت زيادى زندگى نكرده است، خدايش بيامرزد.
1 - قدر الّذي بصفاتِه وسماتِه ممسوسُ ذاتِ اللّه في الآثارِ
2 - مصباحُ نورِ اللّهِ مشكاةُ الهدى فتّاحُ بابِ خزائنِ الأسرارِ
3 - صنوُ الرسولِ وكان أوّلَ مؤمنٍ عبدَ الإلهَ كصنوِهِ المختارِ
4 - وبه أقام اللّهُ دينَ نبيِّه وأتمَّ نعمتَه على الأخيارِ
[1 - بلند مرتبهاى است كه به خاطر صفات و اسمائش، در روايات، ممسوس ذاتِ الهى نام گرفته است(1). 2 - چراغ نور خدا و چراغدان هدايت و باز كنندۀ درِ گنجينههاى اسرار است. 3 - على برادر پيامبر صلى الله عليه و آله و نخستين ايمان آوردندهاى بود كه مانند پسر عموى برگزيدهاش خدا را عبادت كرد. 4 - خداوند دين پيامبرش صلى الله عليه و آله را با او به پاداشت، و نعمتش را بر بندگان نيكوكار كامل گردانيد](2).
ابو محمّد بن شيخ صنعان. من از تاريخ زندگى او چيزى نيافتم، ولى همين شعرش، نمودار قدرت او در زمينۀ شعر، چيرهدستى او در نظم، و پيشتاز بودن او در ميدان ادب است، چنانكه نشانۀ ولايت و محبّت خالص وى به امام پاك و بزرگوار، امير مؤمنان عليه السلام است.
1) - اشاره دارد به روايتى كه ابونعيم به صورت مرفوع در كتاب حلية الأولياء 1:68 آورده است: «لا تسبّوا عليّاً؛ فإنّه ممسوسٌ في ذات اللّه» [به على عليه السلام دشنام ندهيد؛ چرا كه او در ذات خدا ذوب شده است]؛ نگاه كن: ص 914 از اين كتاب.
2) - اشاره دارد به سخن خداوند متعال: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي) [امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم] كه در روز غدير و دربارۀ امير مؤمنان على عليه السلام نازل شده است و ما در ص 68-70 از اين كتاب به تفصيل دربارۀ آن سخن گفتيم.
1 - شيخ محمّد حرّ عاملى 2 - شيخ احمد بلادى
3 - شمس الأدب يمنى 4 - سيّد على خان مدنى
5 - شيخ عبدالرضا مقرئكاظمى 6 - عَلَم الهدى محمّد
7 - شيخ على عاملى 8 - ملاّ مسيحا فَسَوى
9 - ابن بشارة غروى 10 - شيخ ابراهيم بلادى
11 - شيخ ابو محمّد شويكى 12 - سيّد حسين رضوى
13 - سيّد بدر الدين يمنى
ولادت (1033) وفات (1104)
1 - وأتت منه في عليٍّ نصوصٌ لم يَحُمْ حول ربعِها الإحصاءُ
2 - قال فيه هذا وليّي وصيّي وارثي هكذا روى العلماءُ
3 - وزعمتم بأنَّ كلَّ نبىٍّ لم يرث منه مالَهُ الأقرباءُ
4 - هو مولى من كان مولاه نصّاً منه فليُتْرَكِ الهوى والمراءُ
5 - ودعا بعدها دعاءً مجاباً وبه قد تواتر الأنباءُ
قصيده (453) بيت دارد
[1 - دربارۀ على از پيامبر سخنان صريح و آشكارى به ما رسيده، كه اطراف حريم شمارش آن كسى نمىتواند بگردد.
2 - بنابر روايت علما، دربارۀ على فرموده است: او ولىّ، وصىّ و وارث من است. 3 - در حالى كه شما مىپنداريد خويشاوندان نزديك پيامبران از اموال ايشان ارث نمىبرند! 4 - به فرمودۀ صريح پيامبر على پيشواى هر كسى است كه پيامبر پيشواى او باشد، پس در اين خصوص بايد هوا پرستى و جدال را رها كرد. 5 - و پس از آن دعايى فرمود كه كاملاً مستجاب است، و اين معنا با روايات متواتر نقل شده است].
محمّد بن حسن بن على بن... بن حرّ رياحى كه در ركاب امام حسين فرزند شهيد پيامبر، در روز عاشورا به شهادت رسيد، سلام اللّه عليه و على أصحابه.
اين حرّ كه در روز عاشورا و در كنار فرزند پاك پيامبر صلى الله عليه و آله به شهادت رسيد، بنيان گذار شرافت والايى براى خاندان مكرّم خود گرديد، خاندانى كه بزرگان دينى، شخصيّتهاى مذهبى، نقّادان سخن، پيشوايان تفكّر، نابغههاى سخنورى و نويسندگى، فقهاى ماهر، امامان نقل حديث، حاملان فضل و ادب، سرايندگان شعر، در ميان آنها يافت مىشود كه مشهورترين آنها شخصيّت مورد بحث ما، شيخ حرّ عاملى است كه آثار ماندگار او هرگز از يادها نمىرود، و زمانه ابعاد فضل فراوانِ او را نخواهد شناخت. از مهمترين آثار او، كتاب با ارزش «وسائل الشيعة» مىباشد كه داراى مجلّدات فراوان است، و سنگ آسياب شريعت اسلام بر آن دور زده و علماى شيعه در بسيارى از فتاواى خود از آن بهره جسته و مىجويند. و هرگاه كتاب گرانقدر «مستدرك الوسائل» نوشتۀ محدّث نورى - كه در ارزش و محتوا همانند كتاب وسايل است - را در كنار آن قرار دهيم، بايد بگويم كه دو اقيانوس به هم رسيدهاند، و بسيارى از محقّقان جز پس از مراجعۀ به اين دو كتاب، فتوا صادر نمىكنند. آرى، اهل استنباط حقّ دارند در سندهاى احاديثى كه در اين دو كتاب گردآورى شده، نظر و دقّت كنند. و هيچ شرح حالى از شيخ حرّ در كتابهاى معاجم مشاهده نمىشود مگر اينكه كتاب جامع «وسائل الشيعة» را با جملههاى مدح و ثنا، مورد ستايش قرار دادهاند.
وى كتابهاى گرانقدرى دارد كه نامش را جاويد نگه داشتهاند؛ از جمله:
1 - أمل الآمل في علماء جبل عامل؛ اين كتاب شرح حال علماى جبل عامل و گروهى ديگر از علما مىباشد.
2 - اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات؛ كه در دو جلد و دربردارندۀ بيش از بيست هزار حديث است.
شيخ حرّ نزد پدرش شيخ حسن بن على متوفّاى (1062)، و عمويش شيخ محمّد بن على متوفّاى (1081)، و جدّ مادرىاش شيخ عبد السلام بن محمّد حرّ و دايى پدرش شيخ على بن محمود عاملى و شيخ زين الدين بن محمّد بن حسن صاحب معالم، و شيخ حسين ظهيرى و عالمان ديگر، درس خوانده و نزد آنان قرائت كرده است.
او از ابوعبداللّه حسين بن حسن بن يونس عاملى، و از علّامه مجلسى اجازه نقل روايت دارد(1)، و آنگونه كه در اجازۀ خود يادآور شده، علاّ مه مجلسى آخرين كسى است كه به او اجازه روايت داده است.
و امّا كسانى كه از او اجازۀ(2)روايت گرفتهاند عبارتند از: علّامه مجلسى، شيخ محمّد فاضل(3)بن محمّد مهدى مشهدى، سيّد نور الدين بن سيّد نعمت اللّه جزايرى مطابق اجازۀ مورّخ به سال (1098)، و شيخ محمود بن عبدالسلام بحرانى آن گونه كه در «مستدرك»(4)آمده است.
شيخ حرّ در شهر مشغر(5)در شب جمعه هشتم رجب سال (1033) متولّد شد، و چهل سال در محيط خانواده اصيل و ريشهدارش پرورش يافت، و از آنجا دو بار به حجّ مشرّف شد، آنگاه براى زيارت ائمّه عليهم السلام سفرى به عراق نمود، سپس توفيق زيارت امام ابوالحسن الرضا عليه السلام را يافته و در مشهد امام رضا عليه السلام سكونت كرد، و در مدّت اقامت در مشهد دوبار به حجّ مشرّف شد و دو بار هم ائمّۀ عراق را زيارت كرد، و مقام شيخ الاسلامى در مشهد و منصب قضاوت به او داده شد، تا اينكه در روز بيست و يكم ماه رمضان سال (1104) وفات يافت و در صحن عتيق و شريف امام رضا عليه السلام جنب مدرسۀ ميرزا جعفر به خاك سپرده شد، و قبرش معروف بوده و زيارتگاه است، خداوند روحش را شاد و مزارش را نورانى بگرداند(6).
ونست عهوداً بالحمى سلفتْ ولن تعبا بنصِّ نبيِّها ونذيرِها
يا للرجالِ لاُمّةٍ ملعونةٍ لم يكفها ما كان يومَ غديرِها
بئسَ العصابةُ من بغتْ وتنكّبتْ عن دينها وتسارعتْ لفجورِها
قصيده (68) بيت دارد
[آن پيمانهايى كه پيش از آن بسته بودند، به فراموشى سپرده شد و براى گفتار و سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله اهمّيت و ارزشى قائل نشدند. اينان چه مردمانى از امّت نفرين شدهاى هستند، كه پيام روز غدير براى آنها بسنده نبوده است. چه گروه زشت و نابكارى بودهاند آن كسانى كه ستم روا داشته و از دين حقّ كناره گرفته و به سوى فسق و فجور پيش رفتند].
1) - در سال «1051» به او اجازه داده، و آن گونه كه در بخش إجازات بحار: 160 [109/110، شمارۀ 100] آمده، وى نخستين كسى است كه به اينشخصيّت اجازه داده است.
2) - اجازهاش به شيخ حرّ در بحار 2:159[103/110، شمارۀ 99] يافت مىشود، كه به سال «1085» تاريخ خورده است.
3) - به تاريخ «1085»، كه در بخش إجازات بحار: 158 [107/110، شمارۀ 100] يافت مىشود.
4) - مستدرك 3:390.
5) - يكى از شهرهاى جبل عامل [شهرى در دامنۀ كوههاى لبنان؛ معجم البلدان 134/5].
6) - ر. ك: أمل الآمل: 448 [141/1، شمارۀ 154]؛ روضات الجنّات: 544 [96/7، شمارۀ 605].
شيخ احمد بن حاجى بلادرى. دانشمندى فاضل و اديب، و از شاعران و ستايشگران اهل بيت عليهم السلام است، كه مرثيههاى فراوانى از او به جاى مانده و گفته شده كه هزار قصيده در رثاى شهيد كربلا امام حسين عليه السلام سروده، كه آنها را در دو جلد تدوين كرده است، و از كتاب «أنوار البدرين» استفاده مىشود كه در اوايل قرن دوازدهم از دنيا رفته است(1).
متوفّاى (1119)
1 - إذا ما البرقُ سلَّ عليه سيفاً رأيتَ له الغديرَ السابريّا
2 - على ذاك الغدير غديرُ دمعي جرى من أجلهم بحراً أذيّا
3 - غديرٌ طابَ لي ذكراه شوقاً إلى من ذكرهُ يروي الصديّا
4 - غديرٌ قد قضى المختارُ فيه ولايتَهُ وألبسَها عليّا
5 - وقام على الأنامِ بذا خطيباً وذاك اليومَ سمّاه الوصيّا
6 - وإنّي تاركٌ فيكم حديثاً لقد تركوه ظهريّاً نسيّا
7 - فمن أهل السقيفة ليس يُلْقى فتىً عن قتل أبناه بريّا
8 - فهمْ سببٌ لسفكِ دماءِ زيدٍ ويحيى والّذي حلّ الغريّا
9 - فلولا سلُّ سيفِ البغي منهمْ ونكثُ العهدِ لا تلقى عصيّا
10 - أبا الحسنين أرجو منكَ نهلاً من الحوضِ الّذي يروي الظميّا
11 - إذا ما جئتُ يومَ الحشرِ في من غدا بالبعثِ بعد الموت حيّا
[1 - آنگاه كه برق (گمراهى) شمشيرش را بر او كشد، غدير، مانند زرهى محكم او را دربر مىگيرد. 2 - به خاطر (مظلوميت) آن غدير، چشمۀ اشك من مانند دريايى موّاج، جارى شده است. 3 - غديرى كه ياد آن براى من شيرين و آرامش بخش است، چرا كه شوق و عشق آن كسى را در دل زنده مىكند كه يادش سيراب كنندۀ تشنگان است. 4 - غديرى كه برگزيدۀ خدا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، جانشين خود را معرّفى كرده و لباس ولايت را بر على پوشانيد. 5 - و پيامبر در ميان همۀ مردم به پا خواسته، و در ضمنِ خطابهاى، على را وصىّ خود ناميد. 6 - و فرمود: در ميان شما اين حديث را به يادگار مىگذارم، امّا گروهى آن را پشت سر نهاده و فراموش كردهاند. 7 - در ميان اهل سقيفه، جوانمردى ديده نمىشود كه دست او از كشتن فرزندان پيامبر پاك باشد. 8 - آنان سبب ريختن خون زيد (بن على) و يحيى (بن زيد) و آن كسى هستند كه در سرزمين غرى (نجف) مدفون است. 9 - اگر اين شمشير ستم از جانب آنها كشيده نمىشد، و پيمان شكنى نمىكردند ديگر گناهكارى نمىماند. 10 - اى پدر حسن و حسين، جرعهاى از حوض كوثر به من بنوشان، از آبى كه تشنگان مشتاقت را سيراب مىكند. 11 - آنگاه كه در روز محشر در ميان زنده شدگانِ پس از مرگ وارد مىشوم](2).
سيّد شمس الأدب احمد بن احمد بن محمّد حسنى أنسى(1). يكى از بزرگان و اديبان دانشمند يمن بوده است. و هماره چنين بوده تا اينكه امام المهدى لدين اللّه بر او خشم گرفت و دستور داد او را به زيلع كه جزيرهاى در ابتداى حبشه است تبعيد كنند، وى در آنجا زندانى بود تا در سال (1119) از دنيا رفت.
ولادت (1052) وفات (1120)
1 - وغديرَ خمٍّ وهو أعظمُها من نال فيه ولاية الأمرِ
2 - واذكر مباهلةَ النبيِّ به وبزوجِهِ وابنيه للنفرِ
3 - وقرأ وأنفسنا وأنفسكم فكفى بها فخراً مدى الدهرِ
4 - هذي المفاخر والمكارم لا قعبان من لبنٍ ولا خمرِ
[1 - و بزرگترين افتخار امير مؤمنان در غدير خم اتّفاق افتاد، كه مقام ولايت امر (و جانشينى پيامبر) به او واگذار شد.
2 - و به يادآر آنگاه كه پيامبر با عدّه كمى يعنى على و همسرش و دو فرزندش براى مبارزه (در قالب مباهله) رفتند. 3 - و آيۀ مباهله: (أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ )(2)(ما از نفوس خود دعوت كنيم، شما هم از نفوس خود) را خواند و در آن على را جان خود دانست و همين افتخار تا پايان روزگار كافى است. 4 - اينها افتخارات و كرامتهاى على است، نه پيمانهايى از شير و شراب](3).
صدر الدين سيّد على خان مدنى شيرازى، ابن نظام الدين احمد بن... بن زيد شهيد بن امام سجاد زين العابدين عليه السلام.
وى از خاندان محترمى است كه همه به علم و شرافت و سيادت منسوب بودهاند، و از درختى پاك است كه ريشه در خاك و شاخه در اوج آسمان داشته، و همواره ميوههايش را تقديم مىكند، شاخههاى اين درخت در همۀ مناطق دنيا، از حجاز تا عراق و ايران كشيده شده است، و تا امروز از ميوههاى رسيده آن استفاده مىشود، و بينندگان از ديدن آنها خوشنود و بهرهمند مىشوند.
شاعر مورد بحث ما، صدر الدين، از ذخيرههاى روزگار و نيكان عالم و از افراد برجستهاى است كه در هر فنّى استاد و در هر فضليتى پرچمدار بود. بر هر كتابى كه حاصل قلم اوست، انگشت بگذار و تفكّر كن، برهان و دليل اين ادّعا را خواهى يافت و ديگر نيازى به آوردن دلايل ديگر براى اثبات آن نمىباشد؛ نام برخى از آثارش عبارتند از:
1 - رياض السالكين در شرح صحيفۀ كامل سجّاديّه.
2 - الكلم الطيّب و الغيث الصيّب، در دعاهايى كه (از اهل بيت عليهم السلام) رسيده است.
3 - الحدائق النديّة في شرح الصمديّة، نوشتۀ شيخ بهايى.
4 - دو شرح ديگر بر صمديّه؛ يكى متوسّط و يكى كوچك.
5 - رسالة في أغاليط الفيروز آبادى في القاموس.
6 - سلافة العصر، در شرح حال بزرگان معاصرش.
اين دانشمند، علم و دانش را از بزرگان دين و سرآمدان فضليت، فرا گرفته، و از چيره دستى او در علوم گوناگون استفاده مىشود كه مشايخ و استادان زيادى در زمينه فراگيرى علم و نقل روايت داشته است. او از علاّ مۀ مجلسى نگارندۀ بحار، با اجازهاى كه از او دريافت كرده، روايت مىكند و خود علاّ مۀ مجلسى نيز از او روايت مىكند، همچنين از شيخ على بن فخرالدين محمّد بن شيخ حسن صاحب معالم پسر شهيد ثانى متوفّاى سال (1104) روايت مىكند.
سيّد على خان مدنى در شب شنبه پانزدهم جمادى الاُولى سال (1052) در مدينه منوّره متولّد شد، و در همان جا مشغول كسب دانش شد، تا اينكه در سال (1068) به حيدر آباد هند مهاجرت كرد و در سال (1081) تأليف كتاب «سلافة العصر» را آغاز كرد، او بنا به نوشتۀ دانشمند معاصرش در «نسمة السحر»(1)، چهل و هشت سال در هندوستان اقامت كرد. و تا سال (1086) تحت سرپرستى پدر بزرگوارش بود، تا اينكه پس از وفات پدر به برهانپور نزد سلطان اورنگ زيب منتقل شد و او را به رياست هزار و سيصد سوار گماشته و لقب «خان» را به او داد، و هنگامى كه سلطان به شهر احمد نكر مىرفته، او را فرمانرواى اورنگ آباد كرده و از اين رو مدّتى در آنجا اقامت داشته است، سپس او را والى لاهور و توابع آن كرده، سپس سرپرستى ديوان برهانپور را به دست گرفته و مدّت دو سال در آنجا فرمانروايى كرد، وى در سال (1114) در لشكر پادشاه هند بوده و پس از آن از مقام خود استعفا كرد و به حجّ و زيارت حضرت رضا عليه السلام مشرّف شد و در روزگار سلطان حسين در سال (1117) وارد اصفهان شد و سالها در آنجا اقامت كرد، سپس به شيراز بازگشت و در همان جا ماندگار شد و به كار زعامت و تدريس مشغول شد، و در ذى القعده سال (1120) از دنيا رفت، و در حرم شاه چراغ احمد بن امام موسى بن جعفر عليه السلام و در كنار جدّش غياث الدين منصور، بانى مدرسۀ منصوريّه(2)به خاك سپرده شد.
متوفّاى حدود سال (1120)
1 - فأضاعوا وصيّةَ يوم خمٍّ بعليٍّ وصّى وهم شهداءُ
2 - عن لسان الروح الأمينِ عنال - له تعالى ألا له الآلاءُ
3 - بعليٍّ بلّغ وإلّا فما بلّغت واللّه من عداك وقاءُ
4 - بعدما بخبخوا وقالوا لقد أص - بحت مولىً لنا وصحَّ الولاءُ
5 - وأتى النصُّ فيه اليوم أكمل - ت لكم دينَكمْ وحقَّ الهناءُ
6 - ثمّ قالوا بأنّ أحمدَ لم يو صِ وهذا منهم عليهِ افتراءُ
[1 - سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم را دربارۀ جانشينى على عليه السلام به فراموشى سپردند، در حالى كه خود شاهد
آن بودند. 2 - از زبان جبرئيل امين از سوى خداوند متعال كه همۀ نعمتها و قدرتها از آنِ اوست، اين خطاب آمد كه: 3 - اى پيامبر! على را به عنوان جانشين خود معرّفى كن، و اگر اين مهمّ را انجام ندهى، رسالت خود را ادا نكردهاى، و خداوند تو را از گزند دشمنان، نگاه مىدارد. 4 - پس از آنكه همه شاد باش و تهنيت گفتند و اظهار داشتند كه اى على، تو رهبر مايى و ولايت حقيقى از آن توست. 5 - و اين آيۀ روشن و آشكار دربارۀ على نازل شد: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي ) (امروز، دين شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم) و سرور و سرخوشى به وقوع پيوست.
6 - آنگاه گفتند: پيامبر، وصيّتى دربارۀ جانشينى خود نكرده، ولى اين سخن افترايى است كه دشمنان بر پيامبر وارد ساختند].
شيخ عبدالرضا بن احمد بن خليفه ابوالحسن مقرى كاظمى. از افراد كمنظير قرن دوازدهم، و از دانشمندانى است كه علم و ادب را با هم جمع كردهاند. سيّد ابو محمّد حسن در كتاب «تكملة الأمل» شرح حال او را آورده و دانش و فضيلت او را مورد ستايش قرار داده است، و مىگويد: در حدود سال هزار و صد و بيست از دنيا رفته، و ديوانى به او نسبت دادهاند كه در مدح ائمه عليهم السلام بوده، و به ترتيب حروف الفبا مرتّب شده است.
ضياء الرشاد بهاء الهدى إمام العباد رُواء النُدى
وليّ الأنامِ بنصِّ الغديرْ أمير الكرام ونعم الأميرْ
تا پايان قصيده.
[او پرتو راه راست و نور هدايت و امام همۀ بندگان و طراوت دعا است. به دليل حديث غدير و سخن آشكار پيامبر صلى الله عليه و آله او راهبر مردم است، او پيشواى بخشندگان است و چه نيكو پيشوايى است].
علم الهدى محمّد بن ملّا محمّد محسن مرتضى كاشانى. از شخصيّتهاى برجستۀ علمى و ادبى است كه شرافت خانوادگى داشته و كمالات و فضيلتها را هم از پدران خود به ارث برده، و هم با تلاش و كوشش بدست آورده است. او فرزند محقّق فيض كاشانى است كه پرچمدار فقه و حديث، برج بلند فلسفه، گنجينۀ عرفان، كوه استوار اخلاق، و درياى علوم و معارف بوده است. او پسر آن يگانه مردى است كه روزگار، همانند او را كمتر به خود ديده، و مادرِ روزها، از آوردن نظيرش ناتوان مانده است.
شخصيّت مورد نظر ما نيز پا جاى پاى پدر بزرگوارش گذاشته، و آثار بجا مانده از او نشان از چيره دستى او در دانشهاى گوناگون دارد؛ از جمله آثارش اين كتابهاست: كتاب مواعظ كه دربردارندۀ بيست هزار بيت است؛ و فهرس الوافى (وافى نوشتۀ پدر بزرگوار اوست)؛ و همچنين حاشيۀ بر وافى؛ و تعليقاتى بر كتاب مفاتيح الشرايع پدرش.
ما تاريخ ولادت و وفات اين شخصيّت را بدست نياورديم(1).
1) - [شيخ آقا بزرگ طهرانى در كتاب طبقات أعلام الشيعة في القرن الثاني عشر: ص 488، شرح حال و تأليفات و برخى از فرزندان و حالات او را آورده، و تاريخ ولادتش را سال «1093» و وفاتش را سال «1115» ه قرار داده است].
وقال في يوم خمٍّ حين قال له جبريل بلّغ مقالاً غير مردودِ
من كنتُ مولاه حقّاً فالوصيُّ له مولىً على شاهدٍ منهم ومشهودِ
القائدُ الخيلَ في الهيجاء مقرنةً من النجائبِ بالمَهْريّةِ القُودِ
[پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم - آنگاه كه جبرئيل امين، پيامبر صلى الله عليه و آله را ندا در داد، كه اين پيام برگشت ناپذير را به مردم برسان - فرمود:
هر كس كه من پيشواى اويم، بداند على عليه السلام وصىّ و جانشين من بوده، و مولا و سرور هر شاهد و مشهود و حاضر و غايب است. آن فرماندۀ دلاورانى كه خصلتهاى نيك را جمع نموده و در كارزار، سوار بر اسبهاى سريع و چابك بر دشمنان اسلام مىتازند].
شيخ على بن احمد فقيه عادلى عاملى غروى، از شخصيّتهاى جبل عامل(1)است كه در عراق سكونت داشته و در علم و ادب و فضيلت مشهور بوده است.
وى در محضر استاد يگانه، سيّد نصر اللّه حائرى، درس خوانده، و به دستور او ديوان شعرش را مدوّن ساخته است.
ديوان اين شاعر داراى يك مقدّمه و چند باب و يك خاتمه است.
او - خدايش رحمت كند - مسافرتهاى زيادى داشته و در گذارَش از شهرهاى ايران، به شيراز و اصفهان رفته و مدّتى در آنجا مانده است، و در سال (1120) ايران را ترك گفته و به نجف اشرف رفته است.
شيخ على عاملى قصيدههاى طولانى در مدح امام امير المؤمنين على عليه السلام و در رثاى فرزند شهيدش امام حسين عليه السلام سروده است.
ولادت (1037) وفات (1127)
1 - من كان نصُّ رسولِ اللّهِ عيّنهُ لإمرةِ الشرعِ تبليغاً بإعلانِ
2 - يومَ الجماهيرُ في بيداءَ قد مُلِئتْ بكلّ من كان من أعقاب عدنانِ
3 - وقال صحبُ رسولِ اللّهِ قاطبةً بخٍّ لذاك وكان الأوّل الثاني
4 - من بعدما شدّدَ الرحمنُ إمرتَه على الرسولِ بإحكامٍ وإتقانِ
5 - فقال بلِّغ وإلّا فادرِ أنّك ما بلّغتَ حقَّ رسالاتي وتبياني
6 - تقدّمته اُناسٌ ليس عيّنهمْ نصُّ الإلْه ولا منطوق برهانِ
7 - لا أضحك اللّه سنَّ الدهر إنّ له قواعداً عدلتْ عن كلِّ ميزانِ
8 - بصفوِ حبِّك قد أحييت مهتدياً فدتْكَ نفسيَ يا ديني وإيماني
9 - ودَرَّ فيضُكَ ما دارَ السما وجرى ودام ظلُّكَ ما كرَّ الجديدانِ
1) - [به جبل عامل، «عاملة» نيز مىگويند، منسوب به عاملة بن سبأ].
[1 - آن كسى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را به رهبرى دينى معيّن كرده و اين موضوع را به اطّلاع همگان رسانيد. 2 - در آن روز كه همۀ گروهها و طايفهها، و هر آن كس كه از نسل عدنان بود، در آن صحراى وسيع، حضور داشت. 3 - و همۀ صحابۀ رسول خدا به اين جهت به على تبريك گفتند، و نخستين كسى كه فرخنده باد گفت، خليفۀ دوم بود(1). 4 - پس از آنكه خداوند، تعيين جانشين و رهبرى امّت را به پيامبر تأكيد فرمود. 5 - و خطاب به پيامبر چنين فرمود: اين موضوع را به مردم ابلاغ كن وگرنه بدان كه حقّ رسالت و بيانگرى را به جاى نياوردهاى. 6 - امّا كسانى (حقّ او را غصب كرده و) بر او مقدّم شدند كه دربارۀ آنها هيچ نصّى از خداوند نيامده و دليلى بر تقدّم آنها وجود نداشته است. 7 - خداوند چهرۀ روزگار را خندان نكند، چرا كه قوانين و عادتهايى دارد كه عدالت را بر هم زده و با هيچ ترازويى سازگار نيست. 8 - با صفاى محبّت خود، همۀ هدايت جويان را زنده كردهاى، اى دين و ايمان من، جانم فداى تو باد. 9 - تا آن گاه كه آسمان هست باران فيض تو جارى باد، و تا آن گاه كه شب و روز در گردشند سايۀ تو بر سر ما برقرار].
تمام اين قصيده كه (91) بيت است در جلد دوم كتاب «الرائق» نوشتۀ علاّ مه سيّد احمد عطّار ذكر شده است.
ملّا محمّد مسيح، مشهور به مسيحا، ابن ملّا اسماعيل فدشكويى فسوى، كه تخلّص او در شعرهاى فارسىاش به (معنى) و در شعرهاى عربىاش به (مسيح) بوده است.
وى عالمى فيلسوف، حكيمى سرآمد، فقيهى متبحّر، اديبى شاعر، و سخن ورى نويسنده بود، و شاگردش شيخ على حزين در كتاب «سوانح» وى را ستوده است، و همچنين در كتاب «نجوم السماء»(2)و «فارسنامۀ ناصرى»(3)و ساير كتابها از او به نيكى ياد شده است.
علم و دانش را از استاد كلّ، آقا حسين خوانسارى فرا گرفته، و بسيارى از علما نيز نزد او شاگردى كردهاند.
در زمان سلطنت شاه سليمان و سلطان شاه حسين، شيخ الاسلام شيراز بوده، و در زمان فرمانروايى اين دو سلطان، خطابههاى بليغى داشته است.
در سال (1127) در سنّ نود سالگى از دنيا رفت و آثار ارزندهاى از او به يادگار مانده است.
متوفّاى بعد از سال (1138)
1 - صهرُ النبيّ أبو الأئمّةِ خيرُهمْ وبه الخلافةُ قد سما مقدارُها
2 - بغديرِ خمٍّ للولايةِ حازها حقّاً وليس بممكنٍ إنكارُها
3 - وإذا رقى للوعظِ صهوةَ منبرٍ يُصغي لزاجرِ وعظِهِ جبّارُها
4 - وبراحتيه تفجّرتْ عينُ الندى فالواردون جميعُهم يمتارُها
5 - وله العلومُ الفائضاتُ على الورى فيضَ الغمائمِ إذ هَما مهمارُها
6 - نهجُ البلاغِة من جواهرِ لفظِه فيه العلومُ تبيّنتْ أسرارُها
7 - لولاه ما عُبد الإلهُ بأرضِهِ يوماً ولا بخعتْ له كفّارُها(1)
[1 - داماد پيامبر صلى الله عليه و آله و پدر امامان است، و كسى است كه خلافت به واسطۀ او قدر و ارزش پيدا كرده است. 2 - در غدير خم، ولايت و جانشينى پيغمبر بدست او سپرده شده و اين حقّ او بوده و انكار كردن آن امكان ندارد. 3 - آنگاه كه على براى موعظه، بر بلنداى منبر مىرود، حتّى زورگويان و دشمنانش به پند و اندرز او گوش فرا مىدهند. 4 - از دو دست او چنان چشمۀ پاك و زلالى به جوشش در آمده، كه هر كس بر آن چشمه وارد شود، بهرهمند و سيراب مىگردد. 5 - او داراى دانشهايى است كه ابرهاى پربارشان همواره باران فيض بر همگان مىبارند. 6 - نهج البلاغه يكى از گوهرهاى سخنش بوده، كه راز علوم را آشكار كرده است. 7 - اگر او نبود، حتّى يك روز، خدا برروى زمين پرستيده نمىشد، و كافران، به حقّ اقرار نمىكردند].
ابو رضا شيخ محمّد على خيقانى نجفى، فرزند بشارة از خاندان موحى. يگانه مردى كه به حقّ بىهمتا و نابغه بوده است.
وى از شخصيّتهاى نادر دنياى فضيلت، و استاد توانايى در شعر و ادب بوده، كه فضل و ادب را از پدر علّامهاش شاعر توانا شيخ بشارة به ارث برده است. او با نوابغ علم و استادان بيان معاصر بوده، و از محضر آنها استفاده كرده، و تا آنجا كه مىتوانست به مقام والاى فضل و دانش رسيد، چندانكه همه، زبان به تحسين گشوده و او را ستودهاند، و او از بزرگ مردان حلقۀ علم و دانش محسوب مىشود، و شعر و ادبش نام او را جاويدان نگاه داشته، و آثار گرانبهاى علمى و ادبى او همچون گوهرانى بر سينۀ تاريخ ثبت شده و همواره بر سر زبانها بوده و مورد ستايش آنهاست؛ از جمله آثار اوست: نشوة السلافة و محلّ الإضافة، شرح نهج البلاغة، و كتاب ريحانة النحو.
1 - وأشهد أنَّه ولّى عليّاً وليَّ اللّه للدينِ اهتماما
2 - وصيَّره الخليفةَ يومَ خمٍّ بأمرِ اللّهِ عهداً والتزاما
3 - ونصَّ على الأئمّةِ من بنيه هناك على المنابر حين قاما
4 - فواخاه النبيُّ وفي البرايا بحكمِ اللّهِ صيّره إماما
5 - وعظّمه ولقّبه بوحيٍ أميرَ المؤمنين فلن يُراما
6 - وزوّجه البتولَ لها سلام ٌ من اللّهِ الوصول ولا انصراما
7 - فكان لها الفتى كفواً كريماً فأولدها أئمّتَنا الكراما
تا پايان قصيده(2).
[1 - گواهى مىدهم كه پيامبر، على را ولىّ خود قرار داد، آن كسى كه ولىّ خدا بوده و در راه دين كمر خدمت بسته است. 2 - و پيامبر در روز غدير خم و به فرمان و تأكيد از سوى خداوند او را به جانشينى خود برگزيده است. 3 - و آنگاه كه
بر فراز منبر ايستاد، بر امامان ديگر كه همه از فرزندان على هستند، تصريح نمود. 4 - پيغمبر صلى الله عليه و آله او را برادر خود ناميده و به فرمان خدا او را پيشواى همۀ مردم خوانده است. 5 - او را بزرگ داشته و به وحى خداوند به او لقب امير مؤمنان داده كه جز او كسى شايسته اين لقب نبوده و نخواهد بود. 6 - و حضرت زهراى بتول - كه پيوسته سلام خدا بر او باد - را به همسرى او انتخاب كرده است. 7 - على براى زهرا عليهما السلام همتاى بزرگوارى بود كه از نسل آنان امامان بزرگوار متولّد شدهاند].
ابو رياض شيخ ابراهيم بلادى بحرانى، ابن شيخ على بن شيخ حسن بن شيخ يوسف بن شيخ حسن بن شيخ على.
يكى از بزرگان و دانشمندان بحرين بوده، كه در ادبيّات و سرودن شعر معروف بوده است.
آن گونه كه از برخى كتابها برمىآيد، وى از اجداد أعلاى نويسندۀ كتاب «أنوار البدرين» مىباشد. وى منظومهاى دارد بنام «الاقتباس والتضمين من كتاب اللّه المبين» كه اثرى استدلالى است و در اثبات عقايد دين نگاشته شده است، و كتاب ديگرش «جامع الرياض» است كه در هر روضه و قسمت آن يكى از امامان معصوم را ستوده است و به همين جهت كنيۀ «ابو رياض» را به او دادهاند، و همچنين ديوان شعرى دارد كه دربردارندۀ چند قصيده به ترتيب حروف الفبا و (132) دو بيتى در بابهاى پنجگانه توحيد و نبوّت و امامت و ائمّه و عدل و معاد، و يك شعر ميميّه (108) بيتى در اصول پنجگانه اسلام مىباشد.
1 - فله الشأنُ عليٌّ كاسمِهِ صاحبُ الإحسانِ غوثي في مآلي
2 - حجّةُ اللّهِ بنصٍّ ثابتٍ يومَ خمٍّ فهو من والاه والي
3 - وأميرُ المؤمنين المرتضى من إلهِ العرشِ ربّي ذي الجلالِ
4 - في فراشِ المصطفى بات ولم يخشَ من أعدائِهِ أهلِ النكالِ
[1 - شأن و مقام على همچون نامش عالى و والاست، آن نيكوكارى كه پناهگاه و فرياد رس من در روز قيامت است.
2 - در روز غدير خم با سخن صريح و تغييرناپذير (پيامبر) به عنوان حجّت خدا معرّفى شده و هر كس او را دوست داشته باشد خدا او را دوست دارد. 3 - از سوى خداى بزرگ و آفريدگار عرش، امير مؤمنان و برگزيده مىباشد. 4 - اوست كه در بستر پيامبر، به جاى وى خوابيد و از دشمنان ترسو بيم به دل راه نداد].
و همچنين گفته است:
فولاءُ النبيِّ للعبدِ درعٌ عن نبالِ الردى وللنصرِ آلَه
وولائي من بعده لعليٍّ حيث أن قبل موتِه أوصى له
وارتضاه الإمام في يوم خمٍّ فهو للخصمِ قاطعٌ أوصاله
[ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله چونان زرهى است كه بندگان را از تيرهاى هلاكت و بدبختى نگاه داشته، و وسيلۀ پيروزى است. و پس از پيامبر، على، ولىّ من است، چرا كه پيامبر پيش از وفاتش اين سفارش را دربارۀ او اعلام فرمود. پيامبر در روز غدير خم، او را به امامت برگزيد، اوست كه ريشۀ دشمنان را قطع مىكند].
ابومحمّد عبداللّه شويكى خطّى، ابن محمّد بن حسين بن محمّد. در ادبيات و اشعار زيادى كه سروده و هنرنمايىهايى كه در اين زمينه كرده، گامهاى بزرگى برداشته است، ولى بايد گفت كه شعرش از نمونههاى متوسّط به حساب مىآيد. وى كتابى دربارۀ زندگى امامان معصوم عليهم السلام دارد، و ديوانى در ستايش پيامبر و خاندانش عليهم السلام به نام «جواهر النظام»، و همچنين ديوانى ديگر در مراثى اهل بيت عليهم السلام دارد كه به نام «مسبل العبرات و رثاء السادات» معروف است.
وفات بعد از سال (1156)
صنو النبيِّ أمير المؤمنين أبو السبطين باب العلوم المرتضى الشيمِ
في السرّ والجهر ساواه وكان له ردءاً يصدّقه في الحكم والحِكمِ
وفيه جاء عن المختار منقبةٌ من كنت مولاه فهو الحقّ فاعتصمِ
[او برادر پيامبر صلى الله عليه و آله، امير مؤمنان، پدر امام حسن و امام حسين، درب همۀ دانشها، و كسى است كه اخلاق و رفتار او مورد رضايت خداوند است. در پنهان و آشكار مانند پيامبر شد، و براى او ياورى بود كه در احكام و حكمتها، او را تصديق مىكرد. و پيامبر برگزيدۀ خدا، دربارۀ او اين منقبت و سخن را فرموده است كه: هر كه را من مولاى او باشم، پس على پيشوا و مولاى برحقّ اوست؛ پس به دامن چنين پيشواى حقّى چنگ زنيد].
سيّد حسين رضوى هندى نجفى حائرى، ابن امير رشيد بن قاسم. يگانه مردى است كه علم والايش را با ادب ناب با هم داشته، و نابغهاى بود كه تبار بلند و پاكش با دانش فراوان و شعر همچون درّ و گوهرش زينت يافته بود، او عالمى والا مرتبه و اديبى ناقد، و كسى بود كه داشتن يك فضيلت او را از جُستن فضيلتهاى ديگر و هيچ كرامتى او را از يافتن افتخارات بالاتر باز نمىداشت.
پدرش او را از هند به نجف اشرف آورد، وى در آنجا به فراگيرى علم مشغول شد، و پس از چندى آنجا را به قصد مرقد مطهّر امام شهيد عليه السلام و كربلاى معلّا ترك گفت و نزد استاد يگانه، سيّد نصر اللّه حائرى كسب فيض كرد.
وى در كربلاى مشرّفه بين سالهاى (1156) تا (1160) از دنيا رفته است.
بخشهايى از تاريخ زندگى اين شاعر در مراحل مختلف، و ستايشهايى كه بزرگان دربارۀ او نمودهاند، در صفحاتى از جلد بيست و ششم كتاب «أعيان الشيعة»(1)گرد آورى شده است.
1) - أعيان الشيعة، جزء 26:46-57[15/6-18].
(1) - در تمام اين پيشگفتار، به مقدّمۀ «موسوعۀ الغدير» تحقيق مركز الغدير للدراسات الإسلاميّة، و كتاب «سيرى در الغدير» تأليف فاضل محترم جناب آقاى محمّد امينى نجفى، و كتاب حاضر نگاه كن.
(1) - هزار دينار در آن زمان مبلغ مورد توجّهى بوده و براى خريد خانهاى خوب در بهترين شهرها و برترين مناطق كافى بوده است.
(1) - پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه مىفرمود: «اى عايشه! روزى بيايد كه سگان حوئب بر تو پارس كنند و تو با على جنگ مىكنى و در حقّ او ظلم مىنمايى»؛ نگاهكن: ص 314-315 از اين كتاب.
(1) - آل عمران: 103.
(2) - شواهد التنزيل 1:130[1/169].
(3) - رشفة الصادي: 24؛ الغدير 2:423.
(4) - شواهد التنزيل 1:131[170/1].
(5) - الجامع الصغير، سيوطى 182:2؛ كنز العمّال 601:11؛ تاريخ بغداد 177:5؛ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر 5:230؛ ينابيع الموّدة، قندوزى 272:1.
(1) - روزنامۀ ايرانى رسالت در شمارۀ (3825) خود در تاريخ 17 ذى الحجّه 1419 ه تأكيد مورّخ ايرانى رسول جعفريان بر اينكه علّامۀ امينى الغدير را در (20) جلد نوشته، را منتشر كرده است. چنانكه فرزند علّامه، شيخ محمّد امينى در مقدّمۀ كتاب خود «سيرى در الغدير»، ص 25 - كه در سال (1411) ه به مناسبت هزار و چهارصدمين سالگشت عيد غدير، منتشر شده - مىگويد: «اين كتاب در (20) جلد به زبان عربى و با عبارتى ادبى تدوين شده و تاكنون (11) جلد آن چاپ شده است».
علّامۀ امينى خود، در پايان جلد نهم مىنويسد: «... پس از اطّلاع از پنج جلد اخير از ده جلد اوّل اين كتاب ما درمىيابى...»، و تصريح علّامه به ده جلد اوّل به معناى آن است كه الغدير ده جلد دوّمى نيز دارد. و اينها همه قرينۀ اين هستند كه الغدير (20) جلد است.
علاوه بر اينكه علّامه در مقدّمۀ دوّم جلد اوّل الغدير در ص 20 از چاپ دوّم تصريح مىكند: «مقصود اصلى ما از آوردن شعراى غدير و شعر آنان پيرامون غدير به ترتيب قرنهاى هجرى، ثابت كردن شهرت حديث و تواتر آن در تمام نسلها مىباشد و اينكه ماجراى غدير از ظاهرترين چيزهايى است كه سخنوران به صورت نظم و نثر پيرامون آن سخن گفتهاند و اين شاعران در (16) جلد مطرح مىشوند»، حال از اين عبارت برمىآيد كه بقيّۀ شعراى قرن دوازدهم و نيز شعراى قرن سيزدهم و چهاردهم پنج جلد بعدى الغدير را تشكيل مىدهند و بدين ترتيب (16) جلد تكميل مىشود. و ظاهراً چهار جلد ديگر كه دورۀ (20) جلدى را تكميل مىكنند، بحثى با عنوان «مسند المناقب ومرسلها» مىباشد؛ واللّه العالم.
و علّامه در چند جاى الغدير به بحث «مسند المناقب ومرسلها» اشاره كره است؛ مانند: ج 11 / ص 13 و 43 و 160 و 165 و 416 و 421 و 473.
و تا امروز بقيّۀ مجلّدات الغدير منتشر نشده است. در حالى كه فرزند علّامه، شيخ رضا امينى پس از گذشت هشت سال از درگذشت پدرش در تاريخ رجب (1398) ه مىگويد: «از خداوند متعال مىخواهم كه به ما توفيق دهد تا بقيّۀ دست نوشتههاى علّامه پيرامون بقيّۀ مجلّدات الغدير را پس از آمادهسازى و تكميل، منتشر كنيم...»، لكن بعد از گذشت سى سال هنوز بقيّۀ مجلّدات الغدير چاپ نشده است. و اخيراً مؤسّسۀ دائرةالمعارف فقه اسلامى زير نظر آيت اللّه هاشمى شاهرودى دام عزّه، برخى از دستنوشتههاى علّامه را در چهار جلد به نام «ثمرات الأسفار» منتشر كرده است كه هر چند تكميل برخى از مطالب الغدير است كه علّامه پس از تدوين الغدير در سفرهاى خود به آنها دست يافته است، ولى آن چهار جلد قطعاً نُه جلد مفقوده نيستند.
(1) - نگاه كن: ص 304 از همين كتاب.
(2) - نگاه كن: جلد اوّل موسوعه الغدير با نام «المقدّمة» كه اخيراً توسّط مؤسّسۀ دائرة المعارف فقه اسلامى به اشراف آيت اللّه هاشمى شاهرودى منتشر شده است.
(1) - و پيامبر صلى الله عليه و آله مولا اميرالمؤمنين را با همين مطلب شناساند و فرمود: «إنّ فيكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلتُ على تنزيله» [در ميان شماكسى است كه براساس تأويل قرآن مىجنگد، آنگونه كه من براساس تنزيل آن جنگيدم]. ابوبكر گفت: اى رسول خدا! آن شخص من هستم؟ فرمود: نه. عمر گفت: اى رسول خدا آن شخص منم؟ فرمود: «لا، ولكن خاصف النعل» [نه، بلكه آن شخص، كسى است كه كفشهاى مرا پينه مىكند]، و كفشهاى خود را به على مىداد و او آنها را پينه مىكرد.
گروهى از حفّاظ اين روايت را نقل كردهاند و حاكم و ذهبى [در المستدرك على الصحيحين 132/3، ح 4621 و همين طور در تلخيص آن] و هيثمى [در مجمع الزوائد 133/9] آن را صحيح دانستهاند. و نگاه كن: 189-190 از اين كتاب.
(1) - سنن بيهقى 8:149 به نقل از صحيح مسلم [102/4، ح 12، كتاب الإمارة].
(2) - الإمامة والسياسة 1:22[28/1].
(3) - تاريخ طبرى 6:170[304/5، حوادث سال 56 ه]؛ الإمامة والسياسة 1:151[159/1].
(4) - قصص: 169.
(5) - أنعام: 124.
(1) - ر. ك: أحزاب: 72.
(2) - ملك: 14.
(3) - قصص: 68.
(4) - أحزاب: 36.
(5) - سيرة ابن هشام 2:32[66/2]؛ الروض الاُنُف 1:264[38/4-39]؛ بهجة المحافل، عمادالدين عامرى 138:1؛ السيرةالحلبيّة 3:2؛ سيرة زينى دحلان 1:302[147/1] حاشيۀ كتاب سيرۀ حلبى؛ حياة محمّد، هيكل: 152 [ص 201-202].
(1) - نساء: 64.
(2) - نساء: 59.
(3) - زمر: 9.
(4) - رعد: 16.
(5) - يونس: 35.
(1) - ر. ك: شرح إحقاق الحقّ، قاضى سيّد نورالدين مرعشى، شهيد در بلاد هند در سال 1019، با تعليقات آيت اللّه مرعشى 4:4-10.
(1) - معجم البلدان 5:38[191/3].
(2) - نگاه كن: صحيح بخارى [27/1، ح 48]؛ صحيح مسلم [114/1، ح 116، كتاب الإيمان]؛ سنن ترمذى [311/4، ح 1983]؛ السنن الكبرى، نسائى [313/2، ح 3568-3571].
(1) - المحاسن والمساوئ، اثر بيهقى 1:40 [ص 55].
(2) - منسوب به عبد شمس بن عبد مناف، جدّ أعلاى معاوية بن ابى سفيان.
(3) - إسراء: 60.
(1) - تذكرة الحفّاظ، ذهبى 1:77[82/1].
(1) - الفصول المهمّة: 150 [ص 144]؛ نزهة المجالس 2:228؛ نور الأبصار: 45 [ص 96].
(2) - صحيح بخارى [1361/3، ح 3510]؛ خصائص نسائى: 35 [خصائص أمير المؤمنين/ 147، ح 135؛ و السنن الكبرى 97/5، ح 8371، كتاب المناقب].
(3) - مستدرك حاكم 3:154[167/3، ح 4730]، وى حديث را صحيح دانسته است؛ ذخائر العقبى: 39؛ تذكرة السبط: 175 [ص 310]؛ مقتل خوارزمى 1:52؛ كفاية الطالب: 219 [ص 364، باب 99]؛ الصواعق: 105 [ص 175].
(4) - المستدرك على الصحيحين 3:152[165/3، ح 4726].
(5) - اين روايت را حافظ ابن حبّان [در صحيح خودش 403/15، ح 6953] چنانكه در ذخائر العقبى: 40 آمده، وحافظ ترمذى [سنن ترمذي 657/5، ح 3872] نقل كردهاند، و ترمذى آن را حسن دانسته است.
(6) - الرياض النضرة 2:202[152/3].
(1) - العقد الفريد 2:285[137/4]؛ صبح الأعشى 1:228[273/1]؛ شرح ابن أبي الحديد 3:407[74/15، نامۀ 9].
(2) - العقد الفريد 2:250[87/4]؛ تاريخ أبي الفداء 1:156؛ أعلام النساء 3:1207[114/4].
(3) - تاريخ طبرى 3:198[202/3، حوادث سال 11 ه]؛ الإمامة والسياسة 1:13[19/1]؛ شرح ابن أبي الحديد 1:134؛ 2:19[56/2، خطبۀ 26؛ و 48/6، خطبۀ 66]؛ أعلام النساء 3:1205[114/4].
(4) - تاريخ ابن شحنة، حاشيۀ الكامل 7:164 [روضة المناظر 189/1، حوادث سال 11 ه].
(5) - الإمامة والسياسة 1:13[20/1]؛ أعلام النساء 3:1206[115/4]؛ الإمام عليّ، عبدالفتّاح عبدالمقصود 1:255 [مج 1 /ج 191/1].
(6) - شرح نهج البلاغة 1:134؛ 2:19[57/2، خطبۀ 26؛ و 49/6، خطبۀ 66].
(7) - محمّد حافظ ابراهيم، متوفّاى سال 1933 م، 1351 هجرى.
(1) - در ص 39 از شرح خود.
(2) - صحيح بخارى 5:5[1126/3، ح 2926].
(3) - صحيح بخارى 6:196[1549/4، ح 3998]؛ صحيح مسلم 2:72[29/4، ح 52]؛ مسند أحمد 1:6 و 9 [13/1، ح 26؛ ص 18، ح 56].
(4) - طبقات ابن سعد 8:29-30؛ مستدرك حاكم 3:163[178/3، ح 4764 و 4769]؛ مقتل خوارزمى 1:83.
(5) - السيرة الحلبيّة 3:390[361/3].
(1) - ر. ك: 444-445 از همين كتاب.
(2) - [در منبع اصلى اين چنين آمده است. ولى در نهج البلاغة/ 320، خطبۀ 202 چنين آمده است: «ملالة» (از روى خستگى...)، وهمين با سياق مناسبتر است].
(3) - و در نقلى آمده است: «وإنّ افتقادي فاطماً بعد أحمد» [و همانا از دست دادن من فاطمه را پس از احمد...].
(4) - ر. ك: أعلام النساء 3:1222[131/4].
(1) - دليل نامگذارى «حجّة البلاغ» آيۀ شريفۀ: (يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...) [مائده: 67] مىباشد، چنانكه دليل نامگذارى «حجّة الكمال» و «حجّة التمام» آيۀ كريمۀ: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي) [مائده: 3] است.
(2) - روغن زدن به بدن.
(3) - الطبقات، ابن سعد 3:225[173/2]؛ الإمتاع، مقريزى: 510؛ ارشاد الساري 6:429[426/9].
(4) - السيرة الحلبيّة 3:283[257/3]؛ السيرة، احمد زينى دَحْلان 3:3[143/2]؛ تاريخ الخلفاء، ابن جوزى: جزء چهارم؛ تذكرة خواصّ الاُمّة: [ص 30]؛ دائرة المعارف، فريد وجدى 3:542.
(5) - به تصريح بعضى از راويان حديث غدير از جمله «براء بن عازب».
(6) - مائده: 67.
(1) - [در عبارت متن چنين آمده است: «ونهى عن سَمُرات خمسٍ متقاربات دَوحات عظام»؛ «دوحه»: به معناى درخت بزرگ مىباشد. در آنجا كه بهمناسبت سخن از «دوح» و «دوحات» به ميان مىآيد، اشارۀ به همين جايگاه و نهايتاً به حادثۀ غدير است].
(2) - مجمع الزوائد، حافظ هيثمى 9:106.
(3) - ثمار القلوب: 51 [ص 636، شمارۀ 1068].
(4) - [«لطيف»: يكى از معانى لطيف، «لطيف التدبير» گفته شده، كه به نظر مىرسد مناسب با اين مقام باشد و ما آن را به «نغز تدبير» ترجمه كردهايم؛ ر. ك: تفسير مجمع البيان 4:128، ذيل آيۀ 103 سورۀ أنعام].
(5) - [اين عبارت را در كتابهاى روايى شيعه نيافتيم، و معناى آن نيز روشن نيست].
(1) - [«ثقلين»: به تصريح لغويانى چون أزهرى، ثعلب، ابن اثير و فيروزآبادى «ثَقَلَيْن» (به فتح ثاء و قاف) صحيح است. به هر «امر خطير و نفيسى» ثَقَل گويند، به «زاد و توشۀ سفر» هم گفته مىشود. و با توجّه به اين كه مصدر آن «ثقل» مىباشد، مىتوان دليل نامگذارى «قرآن و عترت» به «ثقَلَين» را سه گونه بيان كرد:
الف - به جهت بزرگ داشت قدر و بزرگ نمايىشان، آن دو را امرى خطير و نفيس دانستهاند.
ب - از اين جهت كه تمسّك و عمل به آن دو، زاد و توشۀ سفر آخرت است.
ج - از اين رو كه تمسّك و عمل به آن دو سنگين و ثقيل است.
ر. ك: تهذيب اللغة، أزهرى؛ النهاية في غريب الحديث، ابن اثير؛ لسان العرب، ابن منظور؛ قاموس المحيط، فيروز آبادى: مادّۀ (ث ق ل)].
(2) - «صَنعاء»: پايتخت يمن.
(3) - روستايى است از توابع دمشق كه امروز بنام «كورة حوران» معروف است.
(1) - [«ولايت» آن نوع دوستى است كه جهت يارى و نصرت در آن لحاظ شده باشد، و نقيض آن «عداوت» است؛ يعنى دشمنى از جهت دورىِ از حالت يارىو نصرت.
امّا «محبّت» به آن دوستى گويند كه ارادۀ بزرگى و شوكت در آن وجود دارد، و نقيض آن «بِغْضَة» است؛ يعنى آن دشمنى كه ارادۀ تحقير و اهانت در آن مىباشد؛ ر. ك: الفروق اللغويّة، ابن هلال عسكرى، الفرق بين العداوة و البغضة].
(2) - مائده: 3.
(3) - نگاه كن: ص 227-228.
(1) - نسائى در يكى از طريقهاى حديث غدير از زيد بن أرقم در خصائص: 21 [ص 96، ح 79]، و السنن الكبرى 5:130، ح 8464، روايتى را نقل مىكندكه در آن آمده: «ابوالطفيل گفت: آيا اين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدى؟ گفت: [بله] در آن جايگاهِ خطبه كسى نبود مگر اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله را با دو چشم خود ديد و اين حديث را با دو گوش خود شنيد».
و ذهبى هم بر آن صحّه گذاشته است، همچنان كه در تاريخ ابن كثير شامى 5:208[228/5، حوادث سال دهم هجرى] آمده است؛ و در مناقب خوارزمى در يكى از احاديث غدير ص 94 آمده: «رسول اللّه صلى الله عليه و آله با بلندترين صدايش بانگ برآورد».
ابن جوزى در «مناقب» هم چنين نوشته است: «صد و بيست هزار نفر، شامل صحابه، اعراب باديه نشين و كسانى كه اطراف مكّه و مدينه بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله را همراهى مىكردند و همگى شاهد حجّة الوداع بودند و اين گفتهها را از او شنيدند».
اجمالى از ماجراى غدير خم:
1 - «حجّة الوداع»، «حجّة الإسلام»، «حجّة البلاغ»، «حجّة الكمال» و «حجّة التمام» نامهايى است كه بر اين تنها حجّ رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از هجرت نهادهاند.... 41
2 - تمامى اهل بيت و مهاجرين و انصار و چه بسيار از قبايل عرب و ديگر اقشار مردم، با او به راه مىافتند.... 41
3 - عدد آن را نود هزار و بيشتر ذكر كردهاند.... 41
4 - در ميانۀ راه منطقهاى به نام «جُحفه» قرار دارد وبركهاى بنام غدير خم در نزديكى آن واقع است. پنج شنبه هجدهم ذى الحجّة الحرام زمانى كه به اين بركه مىرسند جبرئيل امين آيهاى از جانب پروردگار متعال بر او نازل مىكند: (يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...) و فرمان مىدهد كه بايد على بن أبيطالب عليه السلام را به عنوان عَلَمِ هدايت و پرچم دين برافراشته، بايدىِ اطاعت و ولايت او بر همگان را ابلاغ كند...
41-42
5 - رسول گرامى صلى الله عليه و آله دستور مىفرمايد: آنها كه جلو رفتهاند، بازگشته و آنان كه مىرسند، توقّف نمايند.... 42
6 - وقت نماز ظهر فرا مىرسد، پيامبر صلى الله عليه و آله به سمت جايگاه رفته و با مردم نماز مىگذارد.... 42
7 - پس از نماز، در ميان مردم، بر منبرى از زين شتران ايستاد.... 42
8 - اى مردم! خداوند لطيف و خبير (داناى بر مصالح) به من خبر داد:
عمر هر پيامبرى، برابر نيمى از عمر پيامبر پيش از خود است.... 42
9 - مىفرمايد: من زودتر از شما به [بهشت و] نزد حوض [كوثر] مىرسم و شما نيز در آينده در كنار همان حوض بر من وارد خواهيد شد.... 43
10 - مراقب باشيد كه پس از من با آن دو وجود گرانقدر چگونه رفتارى خواهيد داشت.... 43
11 - «ثقل اكبر» «كتاب خدا» مىباشد، و «ثقل اصغر» «عترت و اهل بيت» من است... بر آن دو پيشى نگيريد، كه هلاك شويد و از آنها دست بر نداريد، كه باز هلاك خواهيد شد.... 43
12 - در اين هنگام، دست على عليه السلام را گرفته تا آنجا بالا مىآورد كه سپيدى زير بغل هر دو نمايان شده و مردم على عليه السلام را مىشناسند.... 43
13 - خداوند، مولاى من، و من مولاى مؤمنين هستم و بر ايشان از خودشان سزاوارترم؛ پس هركه را من مولاى اويم، على هم مولاى اوست... 43-44
14 - و اين جمله را سه بار تكرار مىفرمايد؛ احمد بن حنبل مىگويد كه چهار مرتبه تكرار فرموده است.... 44
15 - هنوز جمعيّت پراكنده نشده بود كه امين وحى الهى اين آيه را فرود آورد: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي...) اينجاست كه خاتم الأنبياء صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اللّه اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت ورضاى پروردگار بر رسالت من و ولايت على عليه السلام بعد از من»... 44
16 - آن گاه مردم شروع به تبريك و تهنيت گويى به امير المؤمنين عليه السلام مىنمايند. ابوبكر و عمر زودتر از ساير صحابه به آن حضرت تبريك مىگويند... 44
17 - هر كسى مىگويد: «بَخٍّ بَخٍّ لكَ يَابنَ أَبِي طالبِ، أَصْبَحْتَ وَ أمسَيْتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤْمِنٍ و مُؤْمِنَةٍ» [زهى و آفرين بر تو اى پسر ابوطالب! براى هميشه مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمن شدى].... 44
18 - ابن عبّاس مىگويد: «به خدا قسم! ولايت على بر ذمّۀ همۀ واجب شد».... 44
توجّه خاصّ به حديث غدير:
خداوند سبحان عنايت وافرى به شهرت يافتن حديث غدير داشته؛ از اين رو:... 45
1 - ازدحام اكثريّت مردم در هنگام بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از حجّ اكبر، شرايطى ويژه را فراهم مىسازد تا خداوند، امرِ به ابلاغ آن را حتمى نموده و پيامبرش نيز بر انجام آن شتاب كند.... 45
2 - آنها كه جلو افتاده بودند را باز گردانده، و آنها كه با تأخير مىآمدند علامت داد كه توقّف كنند، و امر فرمود كه حاضران به غايبان ابلاغ كنند.... 45
3 - خداوند متعال به اين مقدار هم بسنده نكرده، بلكه آيات كريمهاى در اين مورد نازل مىفرمايد.... 45
راويان حديث غدير از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله... 47-49
راويان حديث غدير از تابعان... 50
طبقات روايان از عُلما... 51-54
نويسندگان پيرامون حديث غدير... 55
سوگند دادن و استدلال به حديث شريف غدير:
اوّلين كسى كه به اين حديث استدلال كرد امير المؤمنين عليه السلام در مسجد رسول اللّه صلى الله عليه و آله پس از وفات حضرت بود، ما ديگر استدلالها را بر مىشماريم:... 56
1 - سوگند دادن اميرالمؤمنين عليه السلام در روز شورا در سال (23 ه) يا آغاز (24 ه)... 56
2 - سوگند دادن امير المؤمنين عليه السلام در روزگار عثمان بن عفّان... 57
3 - سوگند دادن امير المؤمنين عليه السلام در روز رحبه سال (35 ه)... 58
4 - سوگند دادن واحتجاج امير المؤمنين عليه السلام در روز جنگ جمل سال (36 ه) در برابر طلحه.... 59
5 - حديث ركبان در كوفه سال (36-37 ه)... 59
كسانى كه به خاطر پنهان كردن حديث غدير به نفرين على عليه السلام مبتلا شدند.... 60
6 - سوگند دادن امير المؤمنين عليه السلام روز جنگ صفّين، سال (37)...61
7 - احتجاج دخت گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله حضرت صدّيقۀ طاهره عليها السلام... 61
8 - احتجاج امام حسن عليه السلام سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله، در سال (41)...61
9 - سوگند دادنِ امام حسين عليه السلام سبط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به حديث غدير در سال (58-59)....62
10 - استدلال عمرو عاص عليه معاويه به حديث غدير.... 62
11 - استدلال عمّار ياسر در برابر عمرو عاص در جنگ صفّين.... 63
سخن مسعودى: «چيزهايى كه سبب فضيلت و برترى اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله مىشوند عبارتند از: سبقت در ايمان و هجرت، يارى كردن پيامبر صلى الله عليه و آله، قرابت با او و... و على عليه السلام از تمام اينها سهم فراوان و بهرۀ زيادى دارد، وبرخى فضايل ويژۀ على عليه السلام است؛ مانند: سخن رسول خدا به على، آنگاه كه ميان اصحاب عقد اُخوّت برقرار كرد: «أنت أخي»... 63
غدير در قرآن
1 - آيۀ تبليغ: طبرى به سند خود از زيد بن أرقم روايت كرده است:
آنگاه كه پيامبر در بازگشت از حجّة الوداع به غدير خم رسيد، ضمن خطبهاى طولانى فرمود:
1 - «أنّ عليّ بن أبي طالب أخي ووصيّي وخليفتي والإمام بعدي» [همانا على بن أبي طالب برادر و وصىّ و خليفۀ من و امام پس از من است].... 65
2 - «إنّ اللّه قد نصبه لكم وليّاً واماماً وفرض طاعته على كلّ أحد» [خداوند او را ولىّ و امام شما قرار داده و اطاعتش را برهمگان واجب كرده است].... 65
3 - «إنّ اللّه مولاكم وعليّ إمامكم ثمّ الإمامة في وُلدي من صُلبه إلى القيامة...» [خداوند مولاى شما و على امام شماست، و پس از او تا روز قيامت امامت در فرزندان من از نسل وى مىباشد].... 65
4 - «ما من علم إلّاوقد أحصاه اللّه فيّ ونقلتُه إليه، فلا تضلّوا عنه، ولا تستنكفوا منه» [هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند در من گرد آورده است، و من به او انتقال دادهام. از وى گمراه نشويد و از روى تكبّر از او سرباز نزنيد].... 65
5 - «هو [عليٌّ] الّذي يهدي إلى الحقّ ويعمل به، لن يتوب اللّه على أحد أنكره، ولن يغفر له، حتماً على اللّه أن يفعل ذلك أن يعذّبه عذاباً نُكراً أبد الآبدين» [اوست كه به حقّ هدايت مىكند و به آن عمل مىكند، هر كه وى را انكار كند توبهاش پذيرفته نمىشود و خداوند او را نمىآمرزد، خداوند حتماً چنين مىكند و وى را تا ابد عذابى سخت خواهد كرد].... 65
6 - «عليٌّ أفضل الناس بعدي» [او برترين مردم پس از من است].... 65
7 - «لاتحلّ إمرة المؤمنين بعدي لأحد غيره» [فرمانروايى بر مردم، پس از من بر هيچ كس غير از او جايز نيست].... 66
8 - «أللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه والعن من أنكره واغضب على من جحد حقّه» [خدايا دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار، و انكار كنندهاش را لعنت كن، و بر كسى كه حقّش را انكار مى كند غضب كن].... 66
9 - «من لم يأتمّ بعليّ وبمن كان من وُلدي من صلبه إلى القيامة، فاُولئك حبطت أعمالهم وفي النار هم خالدون» [پس هر كه به وى و به فرزندان من از صلب او اقتدا نكند، اعمالش باطل و در دوزخ جاودان خواهد بود].... 66
10 - «إنّ إبليس أخرج آدم عليه السلام من الجنّة مع كونه صفوة اللّه، بالحسد؛ فلا تحسدوا فتحبطَ أعمالكم وتزلّ أقدامكم» [همانا ابليس، آدم را با اين كه برگزيدۀ خدا بود، به خاطر حسادت از بهشت بيرون كرد؛ پس حسادت نكنيد كه اعمالتان باطل شده و قدمهايتان لغزش مىيابد].... 66
11 - آيات مباركۀ: (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ...) دربارۀ على نازل شده است.... 66
12 - «معاشرالناس آمنوا باللّه ورسوله والنور الّذي أنزل معه. النور من اللّه فيّ، ثمّ في عليّ، ثمّ في النسل منه إلى القائم المهديّ» [اى جماعت مردم! به خدا و رسولش و به نورى كه با او نازل شده است ايمان آوريد، نور (نازل شدۀ) از جانب خدا، در من، سپس درعلى، و پس از وى در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است].... 66
سخن نهايى:
1 - وسعت دهندگان در نقل، وجوه ديگرى براى نزول آيۀ تبليغ ذكر كردهاند.... 67
2 - نتيجه: اين وجوه قابل اعتماد نيست، و صلاحيّت رويارويى با احاديث معتبر را ندارند.... 67
پايان سخن:
تهمت بر شيعه: رافضىها مىگويند: پيامبر صلى الله عليه و آله مطلبى را با اينكه مردم به آن نياز داشتند و بر او وحى شده بود، پنهان كرد [و به مردم ابلاغ نكرد]، و پاسخ آن.... 68
2 - آيۀ إكمال (دين با ولايت).... 68
ردّ كلام آلوسى... 70
3 - آيۀ عذاب واقع.... 70
نگاهى به حديث [حديث شريف غدير]:
ابن تيميّه - كه بر انكار ضروريّات عادت، و بر ايراد و نقد بر مسلمين و كافر شمردن و گمراه دانستن آنها جرأت دارد - در إبطال اين حديث، وجوهى را برشمرده است، ما شبهات وى را به اختصار ذكر كرده و پاسخ مىدهيم.... 71-72
عيد غدير در اسلام:... 76
1 - از چيزهايى كه حديث غدير را جاودانه و منتشر ساخته و مفاد آن را تحقّق بخشيده و ثابت نگه داشته، عبارت است از: عيد قرار دادن روز غدير.... 76
2 - آنچه كه براى كاوشگرِ اين عيد به روشنى آشكار مىشود، دو مطلب است:
مطلب نخست: اين عيد اختصاص به شيعيان ندارد.... 76
مطلب دوّم: تاريخ برگزارى اين عيد از زمان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تاكنون است و آغاز آن، روز غدير در حجّة الوداع است.... 77
حديث تهنيت [تبريك گويى به امير مؤمنان عليه السلام]:
1 - پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به على عليه السلام به عنوان امير مؤمنان تبريك بگوييد، و بگوييد: (اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِي هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اَللّهُ) .... 77
2 - و از جمله اوّلين كسانى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام بيعت كردند، ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، و زبير بودند.... 78
3 - خصوص تبريك گفتن شيخين [ابوبكر و عمر] را عدّۀ زيادى از بزرگان حديث، تفسير و تاريخ از رجال اهل سنّت كه نمىتوان آنها را دست كم گرفت، نقل كردهاند.... 78
بازگشت به آغاز سخن:
1 - طارق بن شهاب از علماى اهل كتاب در مجلس عمر بن خطّاب بر جايگاه اين آيۀ كريمه صحّه گذاشت كه گفت: «اگر آيۀ: (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ...) در دين ما نازل مىشد، ما روز نزول آن را عيد مىگرفتيم»... 79
2 - رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «روز غدير خم از بهترين اعياد امّت من است».... 79
3 - همچنين ساير أئمه أطهار عليهم السلام اين روز را عيد گرفته و به تمام مسلمين دستور دادهاند تا اين روز را عيد بگيرند و فضايل اين روز و ثوابِ نيكى در اين روز را نشر كردهاند.... 80
4 - نقد كلام نويرى و مقريزى كه گفتهاند: «اوّلين كسى كه اين عيد را بدعت گذاشت، معزّ الدوله بود».... 81
تاجگذارى در روز غدير:
1 - تاجهايى كه از طلا و جواهرات ساخته مىشد، از رسوم و مختصّات پادشاهان ايران بود و در بين عرب بدلى از آنها جز عمّامهها نبود.... 82
2 - عمّامهها را جز بزرگان و أشراف نمىپوشيدند و بدين جهت از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «العمائم تيجان العرب» [عمّامهها تاجهاى عرب هستند].... 82
3 - بر اين اساس رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين روز بر سر مبارك على عليه السلام عمّامه گذاشت، و اين به نحوى بيانگر عظمت و جلال او بود، لذا در آن جمع بزرگ با دست مبارك خويش با عمّامۀ خود كه «سحاب» نام داشت، بر سر او تاج گذاشت.... 82
4 - فايده: معناى آنچه كه به شيعه نسبت مىدهند كه مىگويد: «على در سحاب است».... 83
سخنى پيرامون سند حديث غديراز حافظان مورد اطمينان و سرشناسان اهل سنّت.... 84
داورى پيرامون سند حديث:
1 - گروهى ازمردان بزرگ علم، به تواتر حديث اقرار كرده و منكر آن را سرزنش نمودهاند.... 86
2 - اگراين حديث معلوم نباشد ديگر در دين چه چيزى معلوم خواهد بود؟!... 86
3 - ولى در لابهلاى تعصّبات و از پس پردههاى كينه و عقده، انسانهاى پستى وجود دارند كه جدايى از مولاى ما امير مؤمنان صلوات اللّه عليه آنان را وا داشته كه به هر وسيلهاى شده، با هياهو و جوّ سازى اين چشمۀ زلال را تيره واين اطمينان را متزلزل نمايند:... 86
الف) يكى منكر صدور حديث است.
ب) ديگرى صحّت صدر حديث را انكار مىكند.
ج) سومى ذيل حديث را تضعيف نموده.
د) و چهارمى در اصل آن خدشه وارد ساخته، ولى دعاى ملحق به آن را معتبر مىداند.
4 - در اينجا كسى هست كه يك بار مىگويد: علماى ما آن را نقل نكردهاند، و بار ديگر مىگويد: از طريق روات ثقه نقل نشده، پس صحيح نيست، و سوّمى مىگويد: اين حديث را به جز احمد در مسند خود نقل نكرده است.... 86-87
5 - امام حافظ أبوموسى مَدِينى مىگويد: «مسند امام احمد اصلى سترگ و مرجعى استوار براى اصحاب حديث است».... 87
6 - و فرد ديگرى پيدا شده مىگويد: «حديث غدير در كتابهاى «صحاح» نقل نشده است».... 87
7 - حديث شريف غدير را ترمذى در «صحيح» و ابن ماجه در «سنن» و دار قطنى با چند طريق، و ضياء الدين مقدسى در «المختارة» و... نقل نمودهاند.... 87
8 - فردى ديگر مىخواهد با استدلال به عدم نقل آن در صحيحين، صحّت آن را خدشه دار سازد.... 87
9 - و شخص ديگرى نيز آمده صحّتش را تأييد، وحُسنش را اثبات، واجماع جمهور اهل سنّت دربارۀ آن را نقل كرده و مىگويد: «چه بسيار حديث صحيح است كه هر دو شيخ [بخارى و مسلم] آن را نقل ننمودهاند».... 87
10 - اوّلين كسى كه بر خلاف اجماع اين حديث را ردّ كرده، ابن حزم اُندلسى است، و بعداً ابن تيميّه از او پيروى كرده، پس از او عدّهاى كه دورى از حقّ در نظرشان زيبا جلوه كرده از او تقليد نمودهاند.... 88
11 - و از شگفتيهاى روزگار، ابتكار احمد امين در كتاب «ظُهر الاسلام» است.... 89
نگاهى كلّى به ديدگاههاى ابن حزم اُندلسى:
1 - همۀ فقهاى عصرش بر گمراه كنندگى او اجماع كرده، و از او بدگويى نمودهاند، و مردم را از نزديك شدن به او برحذر داشتهاند.... 90
2 - و به خاطر وجود انحرافات و گمراهى در آثار و تأليفاتش فتوا به سوزاندن آنها دادهاند.... 90
3 - آلوسى در تفسيرش از او چنين ياد مىكند: «الضالّ المضلّ» [گمراه و گمراه كننده].... 90
4 - از دروغ بستن به خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله، و از گستاخى نسبت به مقدّسات شرع نبوى، و نسبت دادن هر نوع فحشا و فساد به مسلمانان، و طرح سخنان باطل و نظرات پوچ، هيچ باكى ندارد.... 90
5 - نمونههايى از نظرات ابن حزم: در كتاب فقهى خود «المحلّى» مىگويد: «همۀ امّت اتّفاق نظر دارند كه عبدالرحمن بن ملجم، على رضى الله عنه را براساس اجتهاد و با اين باور كه عملش صحيح و داراى ثواب مىباشد، كشت.... 90
نقد كلمات ابن حزم در اين سخنش: «ابن ملجم قاتل أمير المؤمنين مجتهد است و اجر و ثواب مىبرد».... 91
به راستى ميان ابن حزم و ابن حجر چقدر فاصله است؛ ابن حزم عمل ابن ملجم را توجيه كرده و حق جلوه مىدهد، و ابن حجر از ذكر نام او در كتاب خود عذر خواهى مىكند و او را آدم كش و خون ريز توصيف كرده، و مىگويد: او از بقاياى خوارج بوده است.... 92-93
نمونهاى ديگر از آراء ابن حزم: «أبوغاديه - قاتل عمّار - عمّار را طبق اجتهادش كشت، گر چه خطا و زياده روى كرد، و چون در اجتهاد، خطا كرده، فقط يك ثواب به او داده مىشود، و أبوغاديه مثل قاتلان عثمان نبوده است...».... 93
نقد كلمات ابن حزم در قولش به اجتهاد أبوغاديه قاتل عمّار و اينكه اجر و ثواب مىبرد.... 93
هيچ يك از بزرگان دين تا زمان ابن حزم حرفى از اجتهاد ابوغاديه به زبان نياوردهاند.... 93
معاويه جنايتِ كشتن عمّار را چنين توجيه مىكند: «او را على و يارانش كشتند كه به ميدان جنگ آوردند و در ميان نيزههاى ما انداختند».... 93-94
بالاترين مدرك ابن حزم دربارۀ قاتلان عثمان.... 95
ولى اين سخن را دربارۀ قاتل على عليه السلام، و كسانى كه با او جنگيدند، و قاتل عمّار نمىگويد.... 95
ابن حزم در تحكيم نظريّات فاسد خود گرفتار پرتگاهى شده است كه اصلاً خوشايندش نيست و آن، دشنام به اصحاب است.... 95
بحثى پيرامون سبّ و ناسزا به صحابه.... 95
نقد سوّم بر ابن حزم در سخنش: «معاويه و عمرو عاص در جنگ با على عليه السلام اجتهاد كردهاند و از يك پاداش برخوردارند».... 96
ممكن نيست كه خداى سبحان از زبان پيامبرش به مردم اعلام كند كه اطاعت از على عليه السلام اطاعت از اوست و معصيت على معصيت اوست، و با اين حال ميدان براى اجتهاد باز باشد تا به پشتوانۀ آن با او جنگ شود.... 97
نصوص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پيرامون جنگ با على عليه السلام و صلح و آشتى و دوستى با او.... 97-98
كلام ابن خلّكان در تاريخ خود پيرامون ابن حزم.... 98
معناى حديث غدير:
1 - واژۀ «مولى» در اين مقام تنها بر امامت امير المؤمنين عليه السلام دلالت دارد؛ زيرا برداشت حاضرين در آن اجتماع با عظمت و بسيار با شكوه، و برداشت افرادى كه پس از گذشت زمانى آن را شنيدند و قولشان در لغت حجّت مىباشد، همين معنا است بدون اينكه هيچ كدام منكر آن شوند. و پس از آنها نيز شعرا و شخصيّتهاى ادبى نيز تا عصر حاضر همين برداشت را دارند.... 99
2 - در پيشاپيش افراد ياد شده، مولاى ما امير مؤمنان عليه السلام قرار دارد در ابياتى كه در جواب معاويه نوشتهاند.... 99
3 - و از جملۀ آنهاست: حسّان بن ثابت، قيس بن سعد بن عباده أنصارى، محمّد بن عبداللّه حميرى، و نيز عمرو عاص....... 99
4 - و در همان اجتماع با شكوهِ روز غديرخم، عدّهاى از مردم از واژۀ «مولى» همين معناى مورد نظر ما را فهميدند، گر چه آن را با شعر بيان نكردهاند؛ مانند شيخان، يعنى ابوبكر و عمر كه در حال تهنيت گويى خدمت امير مؤمنان عليه السلام آمده با او بيعت نمودهاند.... 100
5 - «ولايت داشتنى» كه عرب آن را بسيار بزرگ مىشمارد، نمىتواند به معناى «محبّت» و «يارى» و يا معناى ديگرى باشد، بلكه بايد به همان معناى رياست كبرى باشد.... 100
6 - آرى اين معنى حتّى براى زنان پرده نشين نيز مخفى نمانده است.... 101
واژۀ «مَفْعل» به معنى «أفعل»:
1 - امّا واژۀ «مولى» در لغت به معنى شايستهتر و سزاوارتر است، يا دست كم يكى از معانى آن است. و مطالب موجود در كلمات مفسّران و محدّثان در تفسير آيۀ كريمۀ: (هِيَ مَوْلاكُمْ) تو را از پرداختن به برهانها بىنياز مىكند.... 101
2 - گروهى از مفسّران «مولى» را فقط به معنى «شايستهتر» تفسير كرده، و برخى نيز در آيه «شايستهتر» را يكى از معانى مولى شمردهاند.... 101
3 - و آيات ديگرى نيز هست كه در آنها واژۀ «مولى» به معنى «سزاوارتر» آمده است.... 102
سخن رازى درمعناى حديث.... 102
نقد كلام رازى.... 103
بكار بردن مرادف به جاى مرادفش تنها در صورتى صحيح است كه مانعى در ميان نباشد.... 104
اسم تفضيل جز با حرف «مِنْ» از حروف بكار نمىرود، و گاهى حرف «مِن» با مجرورش به سبب وجود قرينه حذف مىشود.... 104
شبهۀ رازى نزد علما.... 104
كلام ديگرى از رازى: گمان مىكند كه هيچ يك از امامان نحو و لغت، نگفته است: صيغۀ «مَفْعل» كه براى مصدر و زمان و مكان وضع شده، به معناى «أفعل» كه براى تفضيل وضع گرديده، آمده است.... 105
پاسخ رازى از سخنان يادشده: رازى از همۀ مطالب ياد شده پاسخى داده كه پرده از زشتى و ناپسندى و عيوب باطن خود برمىدارد.... 106
«مَفْعل» به معنى «فعيل»:
شاه ولى اللّه صاحب هندى در تحفۀ خود در ردّ دلالت حديث بر امامت مىگويد: اين دلالت تمام نيست مگر اينكه واژۀ «مولى» به معنى «ولىّ» آمده باشد در حالى كه صيغۀ «مَفعل» به معنى «فعيل» نيامده است.... 107
نقد كلام شاه ولى اللّه.... 107
نگرشى در معانى «مولى» كه به بيست و هفت معنى مىرسد.... 108 - 111
معانى قابل اراده از حديث.... 108
معناى حقيقى واژۀ «مولى»، «أولى به شيء» است و اين معنى، جامع همۀ معانى است و معنى «أوْلى» به نوعى در هر يك از آنها موجود است.... 112-113
قرينههاى متّصل و منفصلِ تعيين كنندۀ معناى «مولى»:
قرينۀ اوّل: آغاز حديث كه بسيارى از علماى شيعه و سنّى آن را نقل كردهاند.... 114
قرينه دوّم: پايان حديث كه اجماعى است.... 114
قرينه سوّم: شاهد گرفتن موجود در ابتداى حديث.... 116
قرينۀ چهارم: سخن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از پايان حديث: «اللّه أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضا الربِّ برسالتي والولاية لعليّ بن أبي طالب» [اللّه اكبر بر كامل شدن دين و تكميل نعمت و خشنودى خدا از پيام رسانى و رسالت من و ولايت على بن أبي طالب].... 116
قرينۀ پنجم: سخن حضرت پيش از بيان ولايت: «كأنّي دُعيتُ فأَجبتُ» [گويا فرا خوانده شدم و اجابت كردم].... 116
قرينۀ ششم: كلام پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بيان ولايت على عليه السلام: «هنّئوني
هنّئوني أنّ اللّه تعالى خصَّني بالنبوّة وخصّ أهل بيتي بالإمامة» [به من تبريك بگوييد؛ زيرا خداى تعالى مرا به پيامبرى واهل بيتم را به امامت برگزيد].... 116
قرينۀ هفتم: كلام پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بيان ولايت: «فليبلّغ الشاهد الغائب» [حاضران به غايبان برسانند].... 117
قرينۀ هشتم: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بيان ولايت: «إنّه وليّكم بعدي» [همانا او پس از من ولىّ شماست].... 117
قرينۀ نهم: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله پس از ابلاغ ولايت: «أللّهمّ أنت شهيد عليهم إنّي قد بلّغت ونصحت» [خدايا خود گواه بر آنان هستى كه من دستورت را ابلاغ كرده سفارش خود را نمودم].... 118
قرينۀ دهم: سخن پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از بيان حديث: «وظننْتُ أنّ الناس مُكذِّبيَّ...» [وگمان مىكردم (يا مىدانستم) كه مردم مرا تكذيب خواهند كرد].... 118
قرينۀ يازدهم: واژۀ «نصب»؛ وارد شدۀ در بسيارى از روايات... 119
قرينۀ دوازدهم: سخن ابن عبّاس: «وجبَتْ في أعناق القوم» [به خدا سوگند ولايت تو برگردن مردم واجب شد].... 119
قرينۀ سيزدهم: اين سخن: «اين آخرين فريضهاى بود كه خدا بر بندگانش واجب كرد».... 120
قرينۀ چهاردهم: ترس برخى از مردم از بيان حديث.... 120
قرينۀ پانزدهم: استدلال امام امير مؤمنان عليه السلام در روز رحبه.... 120
قرينۀ شانزدهم: آنچه در حديث ركبان (سوران) گذشت.... 121
قرينۀ هفدهم: نفرين امير مؤمنان عليه السلام افرادى را كه در احتجاج روز رحبه و ركبان از گواهى دادن به حديث غدير خوددارى كردند.... 121
قرينۀ هجدهم: سخن عمر: «هذا مولاي ومولى كلّ مؤمن، ومن لم يكن مولاه فليس بمؤمن» [اين مولاى من و همۀ مؤمنان است. هر كس او مولايش نباشد، مؤمن نيست].... 121
احاديث بيان كنندۀ معناى «مولى» و «ولايت».... 123
توضيح واضح دربارۀ معنى حديث.... 125
اعمال عبادى روز غدير.... 127
روايت روزۀ روز غدير.... 127
نقد كلام ابن كثير در تضعيف حديث روزۀ روز عيد غدير.... 128
ما قاعدۀ قطعىِ قابلِ استناد دربارۀ اين كه حتماً ثواب واجبات زيادتر از ثواب مستحبّات است، نداريم.... 128
ترتّب ثواب بر عمل به مقدار دلالت آن بر حقيقت ايمان و به مقدار نفوذش در وجود بنده بستگى دارد.... 129
خداوند ثواب را از روى لطف و تفضّل خود عنايت مىكند نه از جهت استحقاق بنده.... 129
نماز روز عيد غدير.... 130
شعر و شاعران:
1 - از ديدگاه ما شعر سلف صالح تنها يك سرى الفاظ نيست كه در قالب نظم ريخته شده باشند، بلكه برداشت ما آن است كه اينها يك سرى مباحث بسيار بلند معرفتىِ برگرفتۀ از كتاب و سنّت، هستند.... 131
2 - شعر مذهبى اهداف ديگرى دارد.... 131
3 - شما خود اثر شعر را در جانتان بيشتر از هر تبليغى احساس مىكنيد... 131
4 - شعر در قرنهاى اوّليّه، مانند شمشير برّان در دست دوستداران امامان دين بوده است.... 132
5 - أئمّه صلوات اللّه عليهم براى شعر ثروت فراوانى را هزينه مىكردند و از مال اللّه به اندازهاى به شعرا پرداخت مىكردند كه آنان از اين امر مهّم به خاطر كسب و كار و تحصيل در آمد باز نمانند.... 132
6 - امام صادق عليه السلام فرمود: «من قال فينا بيت شعر، بنى اللّه له بيتاً في الجنّة» [هر كس دربارۀ ما شعرى بسرايد، خداوند در بهشت براى او خانهاى مىسازد].... 132
7 - امام صادق عليه السلام فرمود: «علّموا أولادكم شعر العبدي» [شعر عبدى را به فرزندانتان بياموزيد].... 132
شعر و شعراء در كتاب و سنّت:
1 - پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نخستين كسى بود كه هر دو لنگۀ درِ مدح و هجو را با گوش دادن به شعر شاعران مدّاح او و خاندان بزرگوارش، گشود... 132
2 - خود حضرت صلى الله عليه و آله شعر مىخواند، و از ديگران مىخواست شعر بخوانند.... 133
3 - حضرت صلى الله عليه و آله براى حسّان در مسجد شريف خود منبر ترتيب مىداد ... 133
4 - حضرت صلى الله عليه و آله هميشه شعرا را به اين سو تشويق مىكرد و به حفظ آن دستور مىداد.... 133
5 - پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اهجوا بالشعر...» [با شعر، دشمنان را هجو و عيبشان را آشكار سازيد...].... 134
6 - حضرت صلى الله عليه و آله شعرا را تحريك مىكرد تا با تيرها و شمشيرهاى برّندۀ شعر و نظم، به جدال بپردازند.... 134
7 - اين شعرا از آيۀ: (وَ اَلشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ اَلْغاوُونَ) [(پيامبر اسلام شاعر نيست)؛ شاعران كسانى هستند كه گمراهان از آنان پيروى مىكنند] استثنا شدهاند.... 134
8 - معنى قول خداوند متعال: (وَ اَلشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ اَلْغاوُونَ) .... 134
9 - آيه در مقام بىارزش كردن مطلقِ شعر حقيقى نيست، بلكه شعر باطل و پوچ را از درجۀ اعتبار ساقط مىداند.... 134
10 - پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إنَّ من الشعر لَحكمةً وإنَّ من البيان لَسحراً» [برخى از اشعار حكمت، و برخى از بيان ها سحر است].... 134
هاتفان شعر:
در نشر دعوت دينى يك سرى فريادهاى غيبى شعرى وجود دارد كه در آغاز پيدايش اسلام، گروهى را مخاطب خود ساخته و آنان را هدايت نموده است كه خود از معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله شمرده مىشوند:
1 - آمنه دختر وهب هنگام ولادت پيامبر صلى الله عليه و آله از هاتفى ندايى را شنيد ... 135
2 - ورقه مى گويد: در شب ولادت پيامبر نزد بتى خوابيده بودم كه ناگهان نداى هاتفى را از درون آن شنيدم.... 135
3 - هنگامى كه على عليه السلام در كعبه متولّد شد، ابوطالب داخل كعبه شد، و صداى هاتفى را شنيد.... 135
4 - على عليه السلام هر روز قبر فاطمه را زيارت مىكرد، روزى خود را روى قبر انداخته گريه مىكرد و اشعارى را به زبان مىآورد،... و هاتفى نيز با اشعارى پاسخ او را مىداد.... 136
5 - اُمّ سلمه مىگويد: «شب شهادت امام حسين عليه السلام شنيدم كه هاتفى اشعارى را مىخواند...».... 136
انجمن شاعران:
به بركت كتاب و سنّت، اصحاب داراى ذوقِ شعرى، در حضور سرور خود پيامبر عظمت، چكامه مىسرودند، و همچون شيران درنده بنيان شرك و ضلالت را مىدريدند.... 137
شعر و شعرا نزد أئمّه عليهم السلام:
1 - اين دعوت روحانى و مساعدت دينىِ مورد تشويق كتاب و سنّت، و جهادِ براى مذهب با شعر و رشتۀ نظم، در عصر ائمّۀ طاهرين عليهم السلام نيز به پيروى از پيامبر بزرگوار رواج داشت.... 139
2 - فرمايشات امام صادق عليه السلام و رفتار آن حضرت دربارۀ هاشميّات كميت.... 139
3 - ائمّه عليهم السلام از كارها و خصوصيّات شخصىِ شاعرِ مذهبى چشم پوشى مىكردند، و چنانچه از او حركت ناشايستى كه باعث رنجش خاطرشان مىشد مشاهده مىفرمودند، تا زمانى كه او را در مسير مصلحت امّت مىيافتند با بزرگوارى از كنار آن مىگذشتند.... 139
4 - فرمايش امام صادق عليه السلام: «لا يكبرُ على اللّه أن يغفر الذنوب لمحبِّنا ومادحنا» [براى خدا سخت و گران نيست كه گناهان دوستداران و ستايشگران ما را بيامرزد]... 140
5 - فرمايش امام صادق عليه السلام: «أيعزُّ على اللّه أن يغفر الذنوب لمحبِّ عليّ؟!» [آيا براى خدا سخت است كه گناه دوستدار على را ببخشد؟!]... 140
6 - فرمايش امام صادق عليه السلام: «إنَّ محبَّ عليٍّ لا تزلُّ له قدمٌ إلّاتثبت له اُخرى» [همانا پايى از دوستدار على نمىلغزد، مگر آنكه پاى ديگرش استوار مىگردد].... 140
7 - شعراى اهل بيت، مورد كينۀ مخالفان بوده، و وجودشان براى آنان بسيار گران آمده، و آتش دشمنى با آنان شعلهور گشته، و كينه ورزى نسبت به آنان نيرومند بوده است.... 140
شعر و شعرا نزد بزرگان دين:
1 - فقها و رهبران مذهب نيز از روش ائمّۀ طاهرين عليهم السلام پيروى نموده، و با حفظ اين جهت از شعر براى خدمت به دين و حفظ حيثيّت مذهب و بقاء آثار آل اللّه و جاودان ماندن ياد آنان در ميان مردم، به اين امر قيام كردند... 141
2 - آنان همواره در اعياد مذهبى و ايّام ولادت و وفات ائمّۀ دين عليهم السلام و روز بزرگ غدير، محافل و مجالسى برگزار مىكنند.... 141
شعراى قرن اوّل
1 - امير المؤمنين عليه السلام
معاويه در نامهاى براى اميرالمؤمنين عليه السلام نوشت: «من صاحب فضايلى هستم!...» و امام پس از خواندن اين نامه فرمودند: «آيا پسر هند جگرخوار با اين فضايل به من ستم مىكند؟!» آنگاه به جوانى كه نزد حضرت بود فرمود: «اى جوان بنويس: «محمّد النبيّ أخي وصنوي...»... 145
حافظ بيهقى دربارۀ اين شعر گفته است: «حفظ اين شعر بر همۀ مواليان على عليه السلام واجب است، تا دنياى اسلام مفاخر او را بداند».... 146
برخى از علماى شيعه و سنّى كه اين قصيده را نقل كردهاند.... 146-147
2 - حسّان بن ثابت
اوّلين قصيدهاى كه راجع به اين خبر باعظمت سروده شده همين شعر است... 148
حسّان در حضور انبوهى از جمعيّت مسلمين كه صد هزار نفر يا بيشتر بودند، اين شعر را انشاء كرد. در ميان اين افراد، سخنوران و فصيحترين شخص عرب - پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله - وجود داشتند.... 148
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مطالبى را كه حسّان از كلام ايشان فهميده وبهصورت شعر بيان نموده بود، تأييد كردند و او راستايش نموده وفرمودند: «لاتزال ياحسّان مؤيَّداً بروح القدس مانصرتنا بلسانك» [اى حسّان تا زمانى كه با زبان خود ما اهلبيت را يارى مىكنى مؤيَّد به روح القدس باشى].... 148
اين سخن نبى اكرم از نشانههاى نبوّت و خبرهاى غيبى ايشان است؛ زيرا ايشان مىدانستند حسّان در أواخر عمرش از پيروى امام هدايت امير المؤمنين عليه السلام منحرف خواهد شد؛ لذا دعايشان را به اين شرط كه او در يارى اهل بيت عليهم السلام پايدارى كند، مقيّد نمودند.... 148
برخى از حفّاظ اهل سنّت وعلماى بزرگ شيعه كه اين شعر را نقل كردهاند ... 149
دستهايى كه به سوى ديوان او دراز شد، در امانت خيانت كرد، كلام او را تحريف نمود، و همچون ديوانها و كتابها و معاجم ديگر كه مدايح و فضايل اهل بيت عليهم السلام از آنها حذف شده است، ديوان حسّان را نيز به بازى گرفته است؛ مانند ديوان فرزدق، ديوان اميرالشعراء أبى فراس، ديوان كشاجم، كتاب معارف ابن قتيبه.... 149
آيۀ: (أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ) دربارۀ حضرت على عليه السلام و حمزه نازل شده است.... 150
در حديثى نبوى صلى الله عليه و آله در شأن امير المؤمنين عليه السلام وارد شده است: «إنّه امتحن اللّه قلبه بالإيمان» [همانا خداوند قلب او را به ايمان آزموده و امتحان كرده است].... 150
اشاره به حديث برادرى على عليه السلام با پيامبر صلى الله عليه و آله و حديث وصايت حضرت. اين دو حديث به قدرى مشهور و متواتر است كه پژوهشگر آن را در اغلب مسانيد حفّاظ و علماى بزرگ مىيابد.... 151
رواياتى پيرامون علم على أمير المؤمنين عليه السلام به كتاب و سنّت.... 151
سخن ابن عبّاس: «وما علمي وعلم أصحاب محمّد صلى الله عليه و آله في علم عليّ رضى الله عنه إلّاكقطرةٍ في سبعة أبحر» [علم من و علم تمام اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله، نسبت به علم على رضى الله عنه همچون قطرهاى در هفت دريا است].... 152
ابن عبّاس آنقدر براى على رضى الله عنه گريست كه نور ديدگانش را از دست داد... 152
اشاره به فضيلت خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليه السلام در حال ركوع به فقير... 152
اشاره به حديثى كه امّت اسلامى بر نقل آن اتّفاق نظر دارند: خوابيدن در بستر پيامبر در ليلة المبيت.... 152-153
ابوجعفر اسكافى مىگويد: حديث ليلة المبيت به تواتر ثابت شده است و جز ديوانه يا كسى كه با مسلمين نشست و برخاست ندارد، آن را انكار نمىكند... 152
اشاره به آيات دهگانهاى از قرآن كه در شأن اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شده و در آنها «مؤمن» ناميده شده است:
1 - (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ) ... 153
2 - (هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ) .... 153
از على عليه السلام نقل شده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله (خطاب به من) فرمود:
«إنّى رأيت اسمك مقروناً بإسمي في أربعة مواطن...» [نام تو را در چهار جايگاه در كنار اسم خود ديدم...].... 154
3 - (يا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَسْبُكَ اَللّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ) ... 154
4 - (مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَيْهِ...) ... 154
از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده است: «امّا من در انتظار روزى هستم كه بهدست بدبختترين فرد امّت به شهادت برسم و محاسنم از خون سرم رنگين شود».... 155
5 - (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ...) ... 155
6 - (أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ...) ... 156
7 - (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمنُ وُدًّا) ... 156
8 - (أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ) ... 157
9 - (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ) ... 157
رواياتى پيرامون شيعيان على عليه السلام.... 157
پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ آيه: (أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ) فرمود: «اى على تو و شيعيانت [خير البريّه] هستيد».... 157
اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله هرگاه على عليه السلام در مجلسى داخل مىشد مىگفتند:
«قدجاء خير البريّة» [بهترين آفريدۀ خداوند آمد].... 157
10 - (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ) ... 158
از ابن عبّاس دربارۀ آيۀ: (إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ) روايت شده است: مراد از آن أبوجهل بن هشام، و مراد از: (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ) على عليه السلام و سلمان مىباشد.... 158
اشاره به بانگ جبرئيل در جنگ اُحد دربارۀ على عليه السلام و شمشيرش:
«لاسيف إلّاذوالفقار...».... 158
روايتى صحيح از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ پارۀ تنش فاطمۀ زهرا: «إنَّ فاطمة أحصنت فرجها، فحرّم اللّه ذرّيّتها على النار» [حقيقتاً فاطمه من دامانش را پاكيزه نگاهداشت، از اين رو خداوند متعال نسل و اولاد او را بر آتش جهنّم حرام نمود].... 159
آشنايى با شاعر:
1 - خاندان حسّان يد طولا و ريشهاى عميق در ادبيّات و سرودن اشعار دارند.... 159
2 - رسول خدا صلى الله عليه و آله براى او در مسجد خود منبرى قرار داده بود كه بر آن مىايستاد و از آن حضرت تمجيد وستايش مىكرد.... 159
3 - بر خلاف سيرۀ پيامبر صلى الله عليه و آله، عمر سرائيدن شعر در مسجد را خوش نداشت.... 159-160
4 - حسّان به ترسو بودن شهره بود.... 160
5 - حسّان هشت سال قبل از ولادت پيامبر آسمانى اسلام صلى الله عليه و آله بدنيا آمد و بنابر نظر مشهور صد و بيست سال زندگى كرد.... 160
6 - در اواخر عمر، نور ديدگانش را از دست داد و در حالى كه چشم ظاهر و باطنش كور شده بود، در گذشت. در آن زمان حسّان فردى طرفدار عثمان شده و ولايت امير المؤمنين عليه السلام را رها كرده بود.... 160
3 - قيس انصارى
اين اشعار دليلى بر سابقه و گذشتۀ شيعه بوده و ادّعاى معتزله را كه از روى لجاجت وجود شيعه در آن زمان را انكار مىكنند، باطل مىسازد.... 161
پدرش يكى از نقباء دوازده گانه است كه اسلام آوردن قوم خودشان را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله ضمانت كردند.... 161
در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله قيس به منزلۀ رئيس پليس ايشان بوده، و پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در دوران حكومت امير المؤمنين عليه السلام ايشان او را به ولايت مصر گماشتند و او با پاكى در آنجا امارت كرد.... 161-162
قيس خود را در مكر و نيرنگ و زيركى و سياست از همه برتر و بالاتر مىدانست.... 162
او شيردلى بود كه رويارو شدن با او براى معاويه از همه سنگينتر بود... 162
او اميرالمؤمنين عليه السلام را به جنگ با معاويه و مخالفان حضرت تشويق مىكرد.... 163
سخاوت و كرم قيس: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «سخاوت و بخشش جزء سرشت اين خاندان است».... 163
سخنورى و زهد قيس.... 163-164
در نهايت بايد گفت: او از استوانههاى دين و پايههاى مذهب است.... 164
4 - عمرو بن عاص
اين قصيده كه به «قصيدۀ جلجليّه» معروف است، مضمون نامهاى است كه عمرو عاص به معاوية بن أبي سفيان نوشته است.... 169
او يكى از سياستمداران پنجگانه عرب است. فتنهها از او آغاز و به او ختم مىشود.... 169
نسب عمرو عاص:
مىداد و ايشان هم او را به تعداد ابيات قصيدهاش لعن نمودند... 171
اميرالمؤمنين عليه السلام دربارۀ او مىفرمايد: «چه زمانى عمرو دوست و كمك كار فاسقان و دشمن مسلمانان نبوده است؟! آيا به كسى جز مادرش شبيه است؟!».... 171
و نيز مىفرمايد: «وما اسلموا ولكن استسلموا» [اينان اسلام نياوردند بلكه تظاهر به اسلام مىكردند].... 172
ابن ابي الحديد مىگويد: «عمرو عاص در تمام عمر ملحد بود و هيچگاه در كفر و الحادش شكّ نكرد و معاويه هم مثل او بود».... 172
و نيز مىگويد: «اوّلين كسانى كه قائل به ارجاء محض شدند معاويه و عمرو عاص بودند آنها گمان مىكردند كه با وجود ايمان ديگر هيچ گناهى زيان نمىرساند».... 172
و نيز مىگويد: «معاويه مردى فاسق، و به كم دينى و انحراف از اسلام مشهور بود. ياور و پشتيبان او عمرو عاص نيز همينطور بود».... 172
دربارۀ عمرو عاص سخنان و مطالب فراوانى در كتب معتبر آمده است كه روحيّات و حقيقت او را در برابر ديدگان خوانندۀ محترم قرار مىدهند:
1 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إذا رأيتم معاوية وعمرو بن العاص مجتمعَينِ ففرِّقوا بينهما، فإنّهما لن يجتمعا على خير» [هر گاه معاويه و عمرو عاص را در كنار هم ديديد، بينشان جدايى افكنيد زيرا اين دو براى كار خيرى با هم يكجا جمع نمىشوند].... 172
2 - سخن امير المؤمنين عليه السلام: «زعم ابن النابغة أنّي تلعابة، تمراحة، ذو دُعابة...» [پسر نابغه گمان كرده كه من اهل بازى و خوشگذرانى و شوخى هستم...]... 173
3 - نامۀ امير المؤمنين عليه السلام به عمرو عاص: «إنّك تركتَ مروءتَك لإمرئ فاسق مَهْتُوك سترُه» [تو مروّت و مردانگيت را بهخاطر شخصى فاسق كه پردهاش دريده است، از دست دادهاى].... 173 - 174
نكته: آنچه از كتاب «صفّين» نصر بن مزاحم به چاپ رسيده اصل آن نيست بلكه خلاصهاى از آن مىباشد و اصل اين كتاب از آنچه اكنون در دست ماست بسيار بيشتر بوده است.... 174
4 - قنوت امير المؤمنين عليه السلام به لعن عمرو.... 174
5 - نفرين عايشه بر عمرو.... 174
6 - معاويه و عمرو: روزى معاويه و عمرو دربارۀ مصر گفتگو مىكردند و عمرو به معاويه مىگفت كه من فقط در مقابل مصر، دين خود را به تو فروختم.... 175
شجاعت عمرو عاص:
از پسر نابغه چه در زمان جاهليّت و چه در دوران نبوّت پيامبر صلى الله عليه و آله نقش مؤثّر و روشنى در غزوات و جنگها سراغ نداريم... 175
امّا در جنگ صفّين، تنها دو حركت جالب از او به يادگار مانده است:
يكى آنكه در برابر اميرالمؤمنين عليه السلام از ترس جان خويش شرمگاه خود را نمايان ساخت، وديگر اينكه از چنگال مالك اشتر فرار كرد... 175
سخنى بى ارزش از ابن حجر: «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عمرو عاص را به خاطر معرفت و شجاعتش به خود نزديك مىنمود».... 176
عمرو عاص اوّلين كسى نيست كه از ترس امير المؤمنين عليه السلام چنين كارى كرده است.... 176
درسى دينى و اخلاقى:
تمام بدىها و زشتىهايى كه در تاريخ صحيح دربارۀ عمرو عاص ذكر شده، همگى از نشانههاى نفاق و بىايمانى است.... 176
ايمان در كشور بدن انسان كه شامل تمامى اعضاء و جوارح مىشود، مانند قوانين دولتها در كشورهاى متشكّل از افراد خاصّ عمل مىكند.... 177
فرمايش نبى اكرم صلى الله عليه و آله: «الإيمان معرفةٌ بالقلب، وقولٌ باللسان، وعملٌ بالأركان» [ايمان شناختن به قلب و اقرار به زبان و عمل با اعضاء و جوارح است].... 177
ايمان داراى مراتب ضعف و قوّت و زيادى و كمى است.... 177
معناى كلام حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله كه مىفرمايند: «لا يزني الزاني حين يزني وهو مؤمن، ولا يسرق السارق حين يسرق وهو مؤمن و...» [زنا كار وقتى كه در حال زناست ايمان ندارد، دزد در حال دزدى ايمان ندارد و...].... 177
همانطور كه نبودِ ايمان در هر عضوى، از ضعف ايمان قلبى صاحب آن عضو حكايت مىكند و نشان مىدهد كه اسلام در قلب اين فرد متزلزل است، صفات نفسانى نيز چنين است.... 177
در گذشت عمرو عاص:
هنگامى كه مرگ عمرو فرا رسيد، رو به پسرش كرد و گفت: «دنياى معاويه را آباد كردم و دين خود را فاسد نمودم، دنيا را بر آخرت برگزيدم».... 178
نكته: نام پدر عمرو در بيان بسيارى از اصحاب «عاصى» ذكر شده است.... 178
5 - محمّد حميرى
داستان اعطاى كيسۀ زر توسّط معاويه به كسى كه دربارۀ على عليه السلام جز حقّ نگويد.... 179
محمّد بن عبداللّه حميرى رفيق و همراه عمرو عاص مىباشد.... 180
شعراى غدير در قرن دوّم
6 - ابو مستهلّ كميت
سخن شيخ مفيد پيرامون كميت و غديريّۀ او.... 184-185
ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله در خواب و فرمايش آن حضرت: «ولم أرَ مثله حقّاً اُضيعا» [و حقّى مانند آن نديدم كه ضايع شده باشد].... 185
دعاى امام محمّد باقر عليه السلام براى كميت.... 186
پيامبر را در خواب ديدند كه براى كميت دعا مىكند.... 186
سخن جاحظ كه گفته است: «كسى كه راه احتجاج را بر شيعه باز كرد كميت بود»، و ردّ اين سخن.... 186
پيش از همه، اميرالمؤمنين عليه السلام اين درب را كاملاً براى آنها گشوده است.... 187
دعاى امام محمّد باقر عليه السلام در حقّ كميت.... 187
دعاى امام جعفر صادق عليه السلام و دادن هزار دينار و يك لباس به كميت... 187
كميت به آن حضرت گفت: به خدا سوگند! من شما را براى دنيا دوست ندارم و اگر دنيا را مىخواستم به سوى كسى مىرفتم كه دنيا در دست
اوست، و لكن شما را براى آخرت دوست دارم. و امّا لباسى كه به جسمهاى شما خورده را به خاطر بركت آن مىپذيرم ولى مال را نمىپذيرم.... 187
آشنايى با شاعر:
گفته شده: او شاعرترينِ اوّلين و آخرين است.... 187
كميت ده خصلت داشت كه هيچ شاعرى نداشت.... 188
كميت و زندگى مذهبى او:
1 - اين مرد شاعر بودن خود و فانى شدن در ولايت اهل بيت عليهم السلام كه به آن تظاهر مىكرد را وسيلهاى براى آنچه حرص و ولع مقتضى آن است قرار نداده بود.... 188
2 - شعر دعبل خزاعى دربارۀ ظلم به آل اللّه.... 188
3 - امامان دين و بزرگان بنى هاشم به كميت اصرار مىكردند كه بخششها وعطاهاى آنها را قبول كند.... 189
4 - امام سجاد عليه السلام به كميت فرمودند: «ثوابك نعجز عنه، ولكن ما عجزنا عنه فإنَّ اللّه لا يعجز عن مكافأتك» [ما از دادن ثواب تو عاجز هستيم ولى آنچه را ما نسبت به آن عاجز هستيم خداوند از جزا دادن به تو عاجز نيست].... 189
كميت و دعاى ائمّه عليهم السلام بر او:
1 - اين دعاها اشاره است به اينكه آن شخصى كه برايش دعا شده از بزرگان دين، و هم قسم با خير وصلاح، و دعوت كنندۀ مردم به خوبى و شايستگى است.... 189
2 - بسيار كم است كه براى كسى، مانند آنچه براى كميت دعا شده، دعا شده باشد.... 189
3 - پيامبر اعظم و امامان از اولاد او صلوات اللّه عليه و عليهم بسيار بر او دعا كردهاند.... 189
4 - كميت ابياتى را پيرامون امام حسين عليه السلام و اصحابش خواند و امام باقر عليه السلام گريه كرد.... 190
5 - امام باقر عليه السلام: «ما من رجل ذكرنا أو ذُكرنا عنده يخرج من عينيه ماءٌ ولو مثل جناح البعوضة إلّابنى اللّه له بيتاً في الجنّة، وجعل ذلك الدمع حجاباً بينه وبين النار» [هيچ كسى نيست كه به ياد ما افتد يا در نزد او ذكرى از ما شود و آبى هر چند به اندازۀ بال مگسى از دو چشمش خارج شود، جز آنكه خدا خانهاى در بهشت برايش بنا مىكند و آن اشك را حجابِ بين او و آتش قرار مىدهد].... 190
6 - شعر كميت دربارۀ امام زمان عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف و دعاء امام باقر عليه السلام براى او.... 190
7 - امام باقر عليه السلام فرمودند: «إنّ قائمنا هو التاسع من ولد الحسين؛ لأنّ الأئمّة بعد رسول اللّه اثنا عشر، الثاني عشر هو القائم» [همانا قائم ما فرزند نهم از فرزندان حسين است، زيرا امامان بعد از رسول خدا دوازده نفرند كه نفر دوازدهم قائم است].... 190-191
8 - روايتى از امام باقر عليه السلام در بيان اسامى ائمّۀ دوازدهگانه.... 191
9 - سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «مَثَلُه كَمَثَل الساعة لا تأتيكم إلّابغتة» [همانا مَثَل خروج قائم، مَثَل قيامت است كه به سوى شما نمىآيد مگر به طور ناگهانى].... 191
10 - بنى اسد - قبيلۀ كميت - بركت دعاى پيامبر براى او و آنها را حسّ مىكردند.... 191
11 - دعاى امام باقر عليه السلام در حقّ كميت، آنگاه كه دشمنان آل محمّد عليهم السلام خواستند او را بگيرند و بكشند.... 191
ولادت و شهادت او... 191
7 - سيد حميرى
پدر و مادر سيّد و داستان او با آنها:
1 - پدر و مادر سيد اباضىّ بودند، و وقتى عقيدۀ او را دانستند خواستند او را بكشند.... 194-195
2 - اباضيّه گروهى از حروريّه (خوارج) هستند و على اميرالمؤمنين عليه السلام و اكثر صحابه را كافر مىدانند.... 194
3 - پدر و مادرش با على عليه السلام دشمن بودند.... 195
عظمت وى و بيان نگارندگان شرح حال وى.... 195
ستايش از ادب و شعر وى:
يكى از شعراى سه گانهاى است كه داراى بيشترين شعر در جاهليّت و اسلام شمرده شدهاند.... 196
زياد شعر گفتن وى دربارۀ آل اللّه:
1 - فضيلت معروفى از على بن أبي طالب عليه السلام را رها نكرد مگر اينكه در شعر نقل نمود.... 196
2 - حضور در مجلسى كه در آن آل محمّد صلوات اللّه عليهم ياد نمىشدند او را خسته مىكرد.... 196
مذهب او و سخنان بزرگان پيرامون وى:
1 - سيّد مدّت زمانى بر عقيدۀ كيسانيّه زندگى كرد و قائل به امامت محمّد بن حنفيّه وغايب شدن او بود.... 197
2 - سخنى پيرامون مذهب كيسانيّه.... 197
3 - پيوسته سيّد در امر غيبت گمراه بود و معتقد بود محمد بن حنفيّه امام غايب است تا اينكه امام جعفر صادق عليه السلام را ملاقات كرد.... 197
4 - امام صادق عليه السلام سيّد را ياد كرد و برايش دعا نمود و فرمود: «أنّ محبّي آل محمّد صلى الله عليه و آله لا يموتون إلّاتائبين وإنّه قد تاب» [دوستداران آل محمّد صلى الله عليه و آله نمىميرند مگر توبه كننده، و او توبه كرد].... 197
خلفاى عصر وى.... 198
ولادت و وفات سيّد.... 198
مهارت سيّد در علم و تاريخ.... 198
اشاره به حديث عشيره [دعوت خويشاوندان] كه در آيۀ: (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ) [و خويشاوندان نزديكت را انذار كن] وارد شده است.... 198
حديث آغاز دعوت در روايات و تاريخ و ادب:
1 - تعدادى از بزرگان و حافظين حديث از هر دو فرقه اين حديث را در كتب صحاح و مسند نقل كردهاند.... 199
2 - لفظ حديث [حديث عشيره].... 199-200
3 - رجال سند همگى ثقه هستند، مگر ابو مريم عبدالغفار بن قاسم كه اهل سنّت به خاطر شيعه بودنش او را ضعيف دانستهاند!... 200
4 - عجيب نيست كه ابن تيميّه حديث را جعلى دانسته است؛ زيرا او همان شخص متعصّب و عنادورزى است كه عادت دارد مسلّمات را انكار كند.... 201
5 - ملاكِ صحيح نبودن حديث نزد او اين است كه در بردارندۀ فضايل عترت طاهره باشد!... 201
سخن اسكافى پيرامون حديث: «آيا غذا پختن و دعوت كردن قوم به عهدۀ كودكى غير مميّز و جوانى خام و بى تجربه گذاشته مىشود؟!...»... 201
جناياتى بر حديث:
از جملۀ اين جنايتها جنايتى است كه طبرى در تفسير خود انجام داده: بر وى ذكر آن دو كلمه گران آمده و دربارۀ كلام اخير پيامبر مىنويسد: «إنّ هذا أخي و كذا و كذا».... 202
8 - عبدى كوفى
از ابوعماره نقل شده كه گفت: ابوعبداللّه عليه السلام به من فرمود: «يا أبا عمارة! أنشدني للعبديِّ في الحسين عليه السلام» [اى ابوعماره! شعر عبدى در مورد حسين عليه السلام را براى من بخوان]. سپس مىگويد: پيوسته برايش خواندم و گريه مىكرد.... 203
شيخ الطائفه در رجال خود، عبدى را از اصحاب امام صادق عليه السلام شمرده است.... 203
امام عليه السلام به شيعيانش دستور داد كه شعر وى را به فرزندان خود ياد دهند.... 203
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «يا معشر الشيعة! علّموا أولادكم شعر العبديِّ فإنّه على دين اللّه» [اى گروه شيعيان! شعر عبدى را به فرزندانتان ياد دهيد همانا او بر دين خداست].... 203
نبوغ وى در ادب و حديث.... 203
ولادت و وفات وى.... 204
اشاره به حكايت جهل عمر به طلاق كنيز و پرسيدن حكم آن از امير المؤمنين عليه السلام.... 206
عمر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «إنَّ السماوات السبع والأرضين السبع لو وُضِعتا في كَفَّةٍ ثُمّ وُضِعَ إيمانُ عليٍّ في كَفّةٍ، لرجحَ إيمان عليّ بن أبي طالب» [همانا اگر آسمانها و زمينهاى هفت گانه در يك كفّۀ ترازو قرار گيرند و ايمان على در كفّۀ ديگر قرار گيرد، ايمان على بن أبي طالب سنگينتر مىشود].... 206
اشاره به حكايت ابن عبّاس، هنگامى كه بر قومى گذر كرد كه على عليه السلام را دشنام مىدادند.... 206
از ابوهريره از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است: «لمّا خلق اللّه تعالى آدم... قال: هؤلاء خمسة من وُلْدك لولاهم ما خلقتُك...» [چون خداى تعالى آدم ابوالبشر را آفريد... فرمود: اين پنج نفر از فرزندان تو هستند كه اگر آنها نبودند، تو را نمىآفريدم...].... 207
از ابوهريره از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است: «فمن كان له إلى اللّه حاجة، فليسأل بنا أهل البيت» [پس هر كس حاجتى به سوى خدا دارد، بايد به وسيلۀ ما اهل بيت بخواهد].... 207
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده: «لو أنَّ رجلاً صَفَنَ بين الركن والمقام، فصلّى وصام، ثمَّ لقي اللّه وهو مُبغضٌ لأهل بيت محمّد، دخل النّار» [اگر مردى در بين ركن و مقام پاها را در يك صف بگذارد و نماز بخواند و روزه بگيرد، سپس در حالى كه دشمن اهل بيت محمّد است خدا را ملاقات كند، داخل آتش مىشود].... 208
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لا ينفع عبداً عملُه إلّابمعرفة حقِّنا» [عمل هيچ بندهاى سودى برايش ندارد، مگر اينكه حقّ ما را بشناسد].... 208
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده: «لو أنَّ عبداً عَبدَ اللّه سبعة آلاف سنة، وهو عمر الدنيا، ثمَّ أتى اللّه عزّ وجلّ يبغض عليّ بن أبي طالب جاحداً لحقِّه ناكثاً لولايته لَأتعسَ اللّه خيرَه وجدَعَ أنفه» [اگر بندهاى به اندازه عمر دنيا كه هفت هزار سال است خدا را عبادت كند، سپس در حالى كه بغض على بن أبي طالب را دارد و حقّ او را انكار مىكند و ولايت او را نپذيرفته است به سوى خداى عزّوجلّ بيايد، خدا خوبى او را نابود مىكند و بينى او را مىبرد].... 208
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده: «يا عليُّ! لو أنَّ عبداً عبَدَ اللّه عزّوجلّ مثل ما قام نوحٌ في قومه، وكان له مثل اُحدٍ ذهباً فأنفقهُ في سبيل اللّه، ومُدَّ في عمره حتّى حجَّ ألف عام على قدميه، ثمَّ قُتِل بين الصفا والمروة مظلوماً، ثمَّ لم يُوالِك يا عليُّ! لم يَشمَّ رائحة الجنّة ولم يدخلها» [اى على! اگر بندهاى به اندازهاى كه نوح در ميان قوم خود بود خداى عزّوجلّ را عبادت كند، و مانند كوه اُحد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق كند، و عمرش طولانى شود تا اينكه هزار حجّ پياده انجام دهد، سپس در بين صفا و مروه مظلوم كشته شود و تو را اى على! دوست نداشته باشد، بوى بهشت را استشمام نمىكند و داخل آن نمىشود].... 208
اشاره به اينكه خداوند به درود فرستادن بر محمّد صلى الله عليه و آله و آل محمّد عليهم السلام در نماز فرمان داده است.... 208
سخن ابن حجر: «منظور از آيۀ: (إِنَّ اَللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ...) دستور به درود فرستادن بر اهل بيت آن حضرت وبقيّۀ آل اوست».... 208
نهى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از درود ناقص و دُم بريده: به اينكه بگوييد:
«أللّهمّ صلّ على محمّد» و دست نگهداريد، بلكه بگوييد: «أللّهمّ صلّ على محمّد وعلى آل محمّد».... 209
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده: «الدعاء محجوبٌ حتّى يُصلّى على محمّد وأهل بيته» [هر دعايى محجوب است (وبه آسمان بالا نمىرود) مگر اينكه بر محمّد و آل محمّد درود فرستاده شود].... 209
اشاره به حديث «كِساء».... 209
در لفظ برخى از راويان حديث «كِساء» كه صحيح و متواتر و مورد اتّفاق همه است آمده: پيامبر صلى الله عليه و آله جبرئيل و ميكائيل را با اهل بيت خود، داخل در كساء كرد.... 209
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إنَّ حافِظَي عليِّ بن أبي طالب لَيفخران على سائر الحَفَظَة لكينونتهما مع عليِّ بن أبي طالب..» [دو فرشتۀ نگهبان على بن أبي طالب بر ساير فرشتگان نگهبان به خاطر اينكه با على بن أبي طالب هستند، افتخار مىكنند].... 209
براساس برخى روايات مراد از آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ وَ كُونُوا مَعَ اَلصّادِقِينَ) اين است كه با على بن أبي طالب عليه السلام باشيد.... 210
بر اساس برخى روايات آيۀ: (وَ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ * أُولئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ) دربارۀ على عليه السلام نازل شده است.... 211
احاديثى پيرامون آيۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً) .... 211
سخن امام مجتبى عليه السلام: «أنا ابن البشير، وأنا ابن النذير...».... 212
ابن حجر گفته است: دربارۀ آيۀ: (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ) روايت شده كه منظور، سؤال از ولايت على واهل بيت عليهم السلام است.... 213
ثعلبى در تفسيرش دربارۀ آيۀ: (اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِيمَ) نقل كرده است: «منظور، راه محمّد و آل اوست».... 213
دربارۀ آيۀ: (وَ إِنَّ اَلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ اَلصِّراطِ لَناكِبُونَ) نقل شده كه امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «راه (مستقيم)، ولايت ما اهل بيت است».... 213
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده: «أثْبتُكمْ على الصِراط أشدُّكم حبّاً لأهل بيتي ولأصحابي» [با ثباتترين شما بر راه (راست)، كسى است كه اهل بيت و اصحاب مرا بيشتر دوست داشته باشد].... 213
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دخترشان فاطمۀ زهرا عليها السلام را «صدّيقه» ناميدهاند... 213
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام: «اُوتيتَ ثلاثاً لم يُؤتَهنَّ أحدٌ ولا أنا...» [سه خصلت به تو داده شده كه به هيچ كس حتّى به من داده نشده است...].... 213-214
مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام صدّيق اين اُمّت است، و اين لقب، مخصوص اوست.... 214
طبرى مىگويد: «إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله سمّاه صدِّيقاً... وكان يُلَقَّبُ بيعسوب الاُمّة وبالصدِّيق الأكبر» [همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله او را صدّيق ناميد... و ملقّب به يعسوب الاُمّة (بزرگ و پيشواى امّت) و صدّيق اكبر بوده است].... 214
احاديثى دربارۀ «صدّيق» بودن اميرالمؤمنين عليه السلام.... 214
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ هذا أوّل من آمن بي، وهو أوّل من يصافحني يوم القيامة، وهو الصدِّيق الأكبر، وهذا فاروق هذه الاُمّة، يَفْرُقُ بين الحقِّ والباطل، وهذا يعسوب المؤمنين» [همانا اين شخص، نخستين ايمان آورندۀ به من و اوّلين كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه مىكند و او صدّيق اكبر و فاروق اين اُمّت است كه حقّ و باطل را از يكديگر جدا مىكند و او يعسوب مؤمنان (امير و بزرگ مؤمنان) است].... 214
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده: «وهو بابي الّذي اُوتى منه وهو خليفتي من بعدي» [و او درب من است، درى كه از آن جا بايد وارد شد، و او خليفۀ بعد از من است].... 214
از امير المؤمنين عليه السلام نقل شده: «أنا الصدِّيق الأكبر لا يقولها بعدي إلّا كذّاب» [من صدّيق اكبر هستم، و اين سخن را پس از من جز فرد بسيار دروغگوى افترازن نمىگويد].... 215
اشاره به اينكه خداى تعالى خود، فاطمه را به ازدواج على در آورد و ولىّ امر او بود و جبرئيل امين عقد را خواند.... 215
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده: «يا عليُّ! إنَّ الأرض للّهيورِثُها من يَشاءُ من عباده، وإنَّه أوحى إليَّ أن أزوِّجَكَ فاطمة على خمس الأرض، فهي صداقها؛ فمن مشى على الأرض وهو لكم مُبْغِضٌ فالأرض حرامٌ عليه أن يمشي عليها» [اى على! همانا زمين از آنِ خداست و به هر يك از بندگانش كه بخواهد مىسپارد و همانا او به من وحى كرد كه فاطمه را در مقابل يك پنجم زمين كه مهريۀ اوست به ازدواج تو در آورم؛ پس هر كس درحالى كه دشمن شما است بر روى زمين راه برود، اين راه رفتن بر روى زمين بر وى حرام است]... 216
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده: «... صار أخي وابن عمّي وابنتي فُكّاك رقاب رجال ونساء اُمّتي من النار» [... پس برادر و پسر عمو و دخترم آزاد كنندگان مردان و زنان امّت من از آتش شدند].... 216-217
ابن عبّاس مىگويد: «لَمّا زوَّج النبيُّ صلى الله عليه و آله فاطمة من عليّ، قالت فاطمة:
«يا رسول اللّه زوَّجتَني من رجل فقير ليس له شيء...» [وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه را به ازدواج على عليه السلام در آورد، فاطمه گفت: اى رسول خدا! مرا به ازدواج مردى فقير كه چيزى ندارد در آوردى...].... 217
سخن امير المؤمنين عليه السلام: «يا دنيا! يا دنيا! غرّي غيري...» [اى دنيا! اى دنيا! غير مرا فريب ده...].... 218
از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال شد: «من كنْتَ يا رسول اللّه مستخلفاً عليهم؟ فقال: «خاصف النعل». فنزلنا فلم نرَ أحداً إلّاعليّاً» [چه كسى را جانشين خود در ميان آنها مىگذارى؟ فرمود: پينه كنندۀ كفش را. پس ما بيرون آمديم و كسى غير از على را نديديم].... 219
تذكّر اُمّ سلمه به عايشه در هنگام جنگ او با على عليه السلام، و سخن عايشه كه گفت: «إنّما أخرج للإصلاح بين الناس، وأرجو فيه الأجر إن شاء اللّه» [تنها براى اصلاح بين مردم جنگ مىكنم، و اگر خدا بخواهد اميد اجر و مزد دارم].... 219
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث معراج: «الملائكة شَكَتْ حُبّها لعليّ، فخلق اللّه تعالى هذا الملك من نورٍ على صورة عليّ، فالملائكة تزوره...» [فرشتگان از شدّت محبّت خود نسبت به على شكايت كردند، از اين رو خداوند متعال اين فرشته را از نور به شكل على آفريده است، پس فرشتگان او را زيارت مىكنند].... 220
احاديثى پيرامون اينكه سيراب كردن از حوض كوثر در قيامت به دست اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ و دوستداران و مواليان خود را از آن سيراب مىكند و منافقان و كافران را از آن دور مىسازد.... 220
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «يا عليّ! سألتُ ربّي عزّوجلّ فيك خمس خصال فأعطاني...» [اى على! در مورد تو از پروردگارم عزّوجل پنج ويژگى خواستم كه به من داد...].... 220-221
ابوبكر از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده: «لا يجوز أحدٌ الصراط إلّامن كَتَبَ له عليٌّ الجواز» [هيچ كس از صراط عبور نمىكند، مگر كسى كه على برايش حقّ عبور بنويسد].... 221
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ آيۀ شريفه: (وَ عَلَى اَلْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيماهُمْ) [بر «اعراف» مردانى هستند كه هر يك از آن دو را از چهرهشان مىشناسند]، نقل شده: «نحن نوقَفُ يوم القيامة بين الجنّة والنار، فمن نَصَرَنا عَرَفناه بسيماه فأدخلناه الجنّة...» [ما در روز قيامت ما بين بهشت و جهنّم نگه داشته مىشويم، پس هر كه ما را يارى كرده او را از چهرهاش مىشناسيم و داخل بهشت مىكنيم...].... 222
اشاره به آيۀ: (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ) [(به ياد آوريد) روزى را كه هر گروهى را با پيشوايشان مىخوانيم]. و امامان شيعه، عترت طاهره
هستند كه با آنها فراخوانده مىشوند و محشور مىشوند.... 222
«المرء مع من أحبَّ» [هر شخصى با هر كه دوستش دارد همراه است]، و «من أحبَّ قوماً حُشِر معهم» [هر كس قومى را دوست داشته باشد، خداوند او را در زمرۀ آنها محشور مىكند].... 222
عبدى هم عصرِ عبدى.... 223
شعراى غدير در قرن سوّم
9 - ابوتمّام طائى
دكتر ملحم ابراهيم، شارح ديوان أبو تمّام مىنويسد: «روز غدير، روز جنگ معروف و مشهورى است»!... 227-228
ردّ سخن مذكور.... 228
بحترى در وصف ابوتمّام مىگويد: «لكن سوگند به خدا! من پيرو او و پناهندۀ به او و اخذ كنندۀ از او (گيرندۀ مطلب از او) هستم، باد ملايم من نزد هواى او از حركت مىايستد، و زمين من در نزد آسمان وى به زير مىآيد».... 229
ديوان شعر ابوتمام: مقدار زيادى از اشعار وى دربارۀ اهل بيت عليهم السلام از ديوان او حذف شده است.... 229
ولادت و وفات وى.... 230
نامبرده از خود، فرزند شاعرش تمّام را به يادگار گذاشت.... 230
«الجواد قد يكبو» [اسب تندرو گاه زمين مىخورد]:
ابوتمّام دربارۀ مختار بن ابوعبيد ثقفى گمان كرده تهمتهايى كه دشمنان وى در دين و حديث و نهضتش به او زدهاند، حقيقتهايى ثابت و استوار هستند.... 231
پيرامون مختار:... 231
مختار در صف اوّل بزرگان دين و هدايت و اخلاص قرار داشته، و قيام ارزشمند وى تنها براى برپايى عدل با برچيدن طومار ملحدان و وريشه كن كردن ظلم و ستم اُموى بوده است.... 231
مختار از مذهب كيسانى دور است.... 231
امامان هدايتگر، آقايان ما، سجاد و باقر و صادق صلوات اللّه عليهم أجمعين بر او رحمت فرستادهاند، و امام باقر عليه السلام در ستايش او مبالغه كرده و پيوسته او و كارهايش نزد اهل بيت عليهم السلام مشكور و مأجور بوده است.... 231
و علماى بزرگ، او را بزرگ داشته و از كارهاى ناروا دور داشتهاند.... 231
زيارت مختار در كتاب «مراد المريد» اثر شيخ على بن حسين حائرى كه ترجمۀ كتاب «مزار» شهيد است، يافت مىشود.... 231
10 - دعبل خزاعى
شعر خواندن دعبل براى امام رضا عليه السلام و گريه حضرت تا اينكه بيهوش شد.... 234
دعبل از امام رضا عليه السلام لباسى كه پوشيده را درخواست كرد تا در ميان كفن خود قرار دهد.... 234
شعر خواندن دعبل براى مأمون و گريۀ او تا اينكه ريشهايشتر شد و اشكهايش بر گلويش جارى گشت.... 235
از دعبل نقل شده: اين قصيده را براى مولايم امام رضا عليه السلام خواندم، و امام رضا عليه السلام به من فرمود: «آيا دو بيت به قصيدۀ تو اضافه نكنم؟»... 235
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «مَثَلُه [قيام الحجّة] كَمَثل الساعة لا تأتيكم إلّا بغتة» [مَثَل قيام حجّت مَثَل قيامت است كه به سوى شما نمىآيد مگر به طور ناگهانى].... 236
سخن امام رضا عليه السلام: «أفلا اُلحق لك بهذا الموضع بيتين بهما تمام قصيدتك؟» [آيا در اين جا، دو بيت به شعرت اضافه نكنم تا قصيدهات تمام و كامل شود؟]... 237
دعبل كنيزى داشت كه به خاطر دعبل جايگاهى پيدا كرده بود، و چشمش درد شديدى گرفت. تا اينكه از پارۀ پيراهن امام رضا عليه السلام يادش آمد، پس آن را به چشم كنيز ماليد و دو چشم كنيز به بركت ابوالحسن امام رضا عليه السلام سالمتر از قبل شد.... 237
وقتى دعبل قصيدهاش را براى امام رضا عليه السلام خواند و حضرت حجّت عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف را ياد آور شد، امام رضا عليه السلام دست خود را بر سرگذاشت و در حالى كه ايستاده بود تواضع نمود و براى فرجش دعا كرد... 237
آشنايى با شاعر.... 238
خاندان دعبل، خاندان علم و فضل و ادب بودند.... 238
به بركت دعاى پيامبر اطهر صلى الله عليه و آله براى جدّ اعلاى آنها: «بديل بن ورقاء»، سيادت و بزرگى و هر فضل و فضيلتى در آنها بوده است.... 238
در شرافت و مجد اين خاندان همين بس كه در آنان پنج شهيد است.... 238
سخنى از دعبل كه نشانگر شيفتگى او به اهل بيت عليهم السلام است: «من چوب (دار) خود را از پنجاه سال پيش بر دوشم حمل مىكنم و كسى را نمىيابم كه مرا بر آن به دار بياويزد».... 239
او [دعبل] با هجو و بدگويى دشمنان عترت طاهره عليهم السلام، به خداوند تقرّب مىجسته است.... 240
ولايت خالص جز با تبرّى جستن از مخالفان و دشمنان حاصل نمىشود، چنانكه خدا و رسولش نيز از مشركان تبرّى جستهاند: (ما جَعَلَ اَللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ) .... 240
گفته شده: «شعر با دعبل خاتمه يافت».... 240
وى موسى بن جعفر عليه السلام را ديد، و ابوالحسن رضا عليه السلام را ملاقات كرد، و امام محمّد بن على جواد عليه السلام را درك و ملاقات نمود.... 240
وقتى پيرمردى فرتوت بود، از روى ظلم و ستم شهيد شد.... 240
11 - أبو اسماعيل علوى
او، از نوادگان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام است.... 241
او، كرامتش احمدى، خصلتش علوى، و شهامتش عبّاسى بود.... 241
از سخنان حكمتآميز وى اين سخن او دربارۀ مردى از اهلش مىباشد:
«من خوش ندارم كه علمش بيش از عقلش باشد، چنانكه خوش ندارم زبانش بيش از عملش باشد».... 242
12 - وامق نصرانى
فرد با انصاف اگر هم دينى غير از اسلام را بپذيرد، امّا نمىتواند فضايل مولاى ما را انكار كند.... 243
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «أنا الشجرة، وفاطمة فرعها، وعليّ لقاحها، والحسن والحسين ثمرتها، وشيعتنا ورقها...» [من درخت هستم، و فاطمه شاخۀ آن، و على براى بارگيرى آن، و حسن و حسين ميوۀ آن و شيعيان ما برگهاى آن هستند...].... 244
و مىفرمايد: «خُلق الناس من أشجارٍ شتّى وخُلِقتُ أنا وعليُّ بن أبي طالب من شجرة واحدة...» [مردم از درختان گوناگون آفريده شدهاند، ولى من و على بن ابى طالب از يك درخت آفريده شدهايم...].... 244
نعرههاى جاهليّت نخستين:
گويا جهل و نادانى هنوز نمرده در حالى كه ابوجهل مرد، و هنوز زبانههاى آتش گمراهى خاموش نشده در حالى كه ابولهب در قعر جهنّم، هيزم آتش گرديده است.... 245
نقد كلمات استاد اميل درمنغم، نگارندۀ كتاب «حياة محمّد»:... 245
1 - سخنان فلاسفۀ اروپا در وصف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و قرآن و اسلام.... 246
2 - اين مرد تعصّب به خرج مىدهد، و خشمگين مىشود و خشمگينانه و با بالاى چشمش به اسلام و كتابش و پيامبرش نگاه مىكند.... 246
3 - از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به باديه نشين بسيار متعصّب تعبير مىكند!... 247
4 - فرومايگى شرق يا انحطاط عرب؛ نقدى بر ترجمۀ اينگونه كتابها كه خالى از ادب دينى مىباشند.... 247
5 - نقد كلمات استاد فلسطين محمّد عادل زعيتر، در ترجمۀ كتاب «حياة محمّد».... 247
6 - مترجم از دروغها و گفتارهاى ناهنجارى كه كاشف از خواستهها و هواهاى اُموى است، خوشش آمده است.... 248
7 - مزخرفات او دربارۀ فاطمه عليها السلام و على عليه السلام.... 249
8 - دنباله رو مقصّر نيست: همۀ اين سخنان ساختگى و نسبتهاى دروغينى كه در كتاب است، چيزى جز كلمات جلف و سبك نيست كه با تاريخ صحيح و آنچه مورد اتّفاق نظر اُمّت اسلامى است، و آنچه پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله به آن خبر داده، ناسازگار است.... 250
9 - احاديث و كلماتى پيرامون فاطمه عليها السلام و على عليه السلام.... 250
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة حوراءٌ إنسيّة، كلّما اشتقتُ إلى الجنّة قبّلتها» [فاطمه حوريۀ انسيه است، هر گاه مشتاق بهشت مىشوم او را مىبوسم].... 250
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة هي الزهرة» [فاطمه همان زن زيبا و سفيد و خوش آب و رنگ است].... 250
سخن خديجه عليها السلام: «كانت فاطمة تُحدّث في بطن اُمّها، ولمّا ولدت وقعت حين وقعت على الأرض ساجدةً، رافعةً إصبعها» [فاطمه در شكم مادرش سخن مىگفت و آنگاه كه متولّد شد و روى زمين قرار گرفت سجده كرد و انگشتش را بالا برد].... 250
سخن عايشه: «ما رأيتُ أحداً أشبه سمتاً ودلّاً وهدياً وحديثاً برسول اللّه في قيامه وقعوده من فاطمة. وكانت إذا دخلت على رسول اللّه قام إليها فقبّلها ورحّب بها وأخذ بيدها وأجلسها في مجلسه» [من كسى را نديدم كه از لحاظ شكل ظاهرى و خوش سيرتى و طريقه و روش و سخن گفتن شبيهتر از فاطمه به رسول خدا در ايستادن و نشستن او باشد. و وقتى بر رسول خدا وارد مىشد، بلند مىشد و به طرف او مىرفت و او را مىبوسيد و به او خوش آمد مىگفت و دست او را مىگرفت و در جاى خود مىنشاند].... 250-251
دربارۀ چهرۀ زيباى على عليه السلام آمده است: «أ نّه كان حسن الوجه كأ نّه قمر ليلة البدر، وكأ نّ عنقه إبريق فضّة، ضحوك السنّ، فإن تبسّم فعن مثل اللؤلؤ المنظوم» [او زيبا روى بود مانند ماه شب چهارده، و گردنش گويا آبريز نقرهاى بود، و ميان دندانهايش باز بود، و اگر تبسّم مىكرد، دندانهايش مانند مرواريدهاى چيده شده بود].... 251
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «أشبهْتَ خَلقي وخُلقي وأنت من شجرتي الّتي أنا منها» [تو در خلقت و اخلاق، شبيه من هستى وتو از همان درختى هستى كه من از آن درخت هستم]... 252
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به فاطمة عليها السلام: «إنّ اللّه يغضب لغضبكِ، ويرضى لرضاكِ» [همانا خدا به خاطر غضب تو غضب مىكند و به خاطر رضايت تو راضى مىشود].... 252
و سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «هي قلبي وروحى الّذي بين جنبيّ، فمن آذاها فقد آذاني» [او (فاطمه) قلب من و روح من كه بين دو پهلوى من است، مىباشد پس هر كه او را بيازارد، همانا مرا آزرده است].... 252
و سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمةٌ بضعة منّي فمن أغضبها فقد أغضبني» [فاطمه پارۀ تن من است پس هر كه او را غضبناك كند مرا به خشم آورده است].... 253
پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را در ميان صحابه مىگرفت ومىفرمود:
«إنّ هذا أوّل من آمن بي، وهذا أوّل من يصافحني يوم القيامة» [همانا اين نخستين كسى است كه به من ايمان آورده، و نخستين كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه مىكند].... 253
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به اصحابش «أوّلكم وارداً عليّ الحوض، أوّلكم إسلاماً: عليّ بن أبي طالب» [اوّلين كسى از شما كه در حوض (كوثر) بر من وارد مىشود، اوّلين كسى است كه اسلام آورد (يعنى) على بن أبي طالب].... 253
در حديث طير مشوىّ (مرغ بريان شده) آمده است: «أللّهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك ليأكل معي» [خدايا محبوبترين خلق خود را به سوى من آور تا با من بخورد].... 253
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به عايشه: «إنّ عليّاً أحبّ الرجال إليّ، وأكرمهم عليَّ، فاعرفي له حقّه وأكرمي مثواه» [همانا على محبوبترين مردان در نزد من و گرامىترين آنها بر من است، پس حقّ او را بشناس و او را گرامى بدار].... 253
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أحبّ الناس إليّ من الرجال عليٌّ» [از ميان مردان محبوبترين مردم به من على است].... 253
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير من أتركه بعدي» [على بهترين كسى است كه پس از خود به جاى مىگذارم].... 253
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير البشر فمن أبى فقد كفر» [على بهترين انسان است و هر كه امتناع ورزد همانا كافر شده است].... 254
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من لم يقل عليٌّ خير الناس فقد كفر» [كسى كه نگويد على بهترين مردم است همانا كافر شده است].... 254
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث رايت [پرچم] كه مورد اتفاق
همه است: «لاُعطينّ الراية غداً رجلاً يحبّه اللّه ورسوله ويحبّ اللّه ورسوله» [فردا پرچم را به مردى مىدهم كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او (نيز) خدا و رسولش را دوست مىدارد].... 254
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي بمنزلة الرأس من بدني» [على نسبت به من به منزلۀ سر من از بدن من است].... 254
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي وأنا منه، وهو وليُّ كلّ مؤمن بعدي» [على از من و من از او هستم و او بعد از من ولىّ و سرپرست هر مؤمنى است].... 254
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث فرستادن سورۀ توبه كه همگى آن را صحيح دانستهاند: «لا يذهب بها إلّارجل منّي وأنا منه» [آن را نمىبرد مگر مردى كه از من است و من از او هستم].... 254
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لحمك لحمي، ودمك دمي، والحقّ معك» [گوشت تو گوشت من، وخون تو خون من، وحقّ با تو است]... 226
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «ما من نبيّ إلّاوله نظير في اُمّته، وعليٌّ نظيري» [هيچ پيامبرى نيست مگر اينكه در اُمّت خود همانندى دارد و على همانند من است].... 254
اُمّ سلمه مىگويد: «كان رسول اللّه إذا اُغضب، لم يجترئ أحدٌ أنّ يكلّمه غير عليّ» [هر گاه رسول خدا خشمگين مىشد، كسى غير از على جرأت نمىكرد با او سخن بگويد].... 254
عايشه مىگويد: «واللّه ما رأيت أحداً أحبّ إلى رسول اللّه من عليّ، ولا في الأرض امرأة كانت أحبّ إليه من امرأته» [به خدا سوگند! مردى را نديدم كه از على در نزد رسول خدا محبوبتر باشد و در زمين زنى نيست كه از همسر على نزد پيامبر محبوبتر باشد].... 254-255
به گفتۀ بريده و اُبّى: «أحبّ الناس إلى رسول اللّه صلى الله عليه و آله من النساء فاطمة، ومن الرجال عليّ» [محبوبترين مردم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از ميان زنان فاطمه و از ميان مردان على بود].... 255
در حديث جميع بن عمير كه گفت: با عمّهام بر عايشه وارد شديم، پس پرسيدم: «أيّ الناس أحبّ إلى رسولاللّه؟ قالت: فاطمة. فقيل:
من الرجال؟ قالت: زوجها، إن كان ما علمت صوّاماً قوّاماً» [كداميك از مردم نزد رسول خدا محبوبتر بودند؟ گفت: فاطمه. پس گفته شد:
از مردان چه كسى؟ گفت: همسر فاطمه و تا آن جا كه مىدانم روزه دار و قيام كنندۀ در شب بود].... 255
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به فاطمه: «إنّ اللّه اطّلع على أهل الأرض فاختار منهم أباك فبعثه نبيّاً، ثمّ اطّلع الثانية فاختار بعلك، فأوحى إليّ، فأنكحتُه واتّخذته وصيّاً» [همانا خدا به اهل زمين نگاه كرد، پس از ميان آنها پدرت را انتخاب كرد و او را به پيامبرى مبعوث نمود، سپس دوباه نگاه كرد و شوهرت را انتخاب كرد، و به من وحى نمود كه او را به ازدواج تو در آورم، و وصىّ خود قرار دهم].... 255
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ اللّه اختار من أهل الأرض رجلين:
أحدهما أبوك والآخر زوجك» [همانا خدا از اهل زمين دو مرد را برگزيد: يكى پدرت و ديگرى همسرت]... 255
10 - نقد سخن اين مرد: «دو داماد اُموى پيامبر بيشتر از على با پيامبر مدارا مىكردند...».... 255
همين در مدارا كردن عثمان بزرگوار تو را بس است كه انس از رسولخدا نقل كرده كه چون هنگام دفن دختر عزيزش رقيّه شد و بر قبر او ايستاده و اشك از چشمانش سرازير بود، فرمود: «كداميك از شما در اين شب با همسر خود نزديكى نكرده است؟». و ابوطلحه گفت: من؛ پس به او امر نمود كه در قبر رقيّه برود.... 255
ابن بطّال نوشته است: پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواست عثمان را از فرود در قبر رقيّه محروم كند؛ زيرا او در شبى كه يكى از زنانش مرده بود، با همسرش نزديكى كرده بود! و غمناك بودن به خاطر اين مصيبت و قطع دامادى او براى پيامبر صلى الله عليه و آله او را از نزديكى باز نداشته بود.... 255
ابوالعاص تا سال جنگ حديبيّه مشرك بود، و دو بار با مشركان اسير شد، و اسلام ميان او و همسرش زينب، دختر پيامبر شش سال جدايى انداخت، و زينب كه اسلام آورده بود مهاجرت كرد و او را به خاطر شركش ترك نمود. و بعد از اسلامش، هرگز كلمهاى از او كه پرده از ارتباط و مداراى وى با پيامبر بردارد، نقل نشده تا چه رسد به اينكه با على كه پدر ذرّيّۀ پيامبر و آقاى عترت اوست، مقايسه شود!... 256
11 - اين مرد، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را متّهم كرد كه براى خوشبختى دخترش، كارى نمىكند و به على عليه السلام تهمت زد كه از اين كار ناراحت مىشود.... 256
12 - پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى صبح مى شد به در خانه على عليه السلام و فاطمه عليها السلام مىآمد و مىفرمود: «يرحمكم اللّه إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت...».... 256
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة أحبُّ الناس إليّ» [فاطمه محبوبترين مردم در نزد من است].... 256
عمر به فاطمه مىگفت: «واللّه ما رأيتُ أحداً أحبّ إلى رسول اللّه منكِ» [به خدا سوگند! كسى را نديدم كه در نزد رسول خدا محبوبتر از تو باشد].... 256
13 - اين مرد چه كار زشتى انجام داده كه اين دروغ را به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده است كه على را قيام كننده [و لايق] براى كارهاى بزرگ نمىشمرد... 256
14 - بدتر از همه اينكه اين مرد همسران پيامبر را دشمنان على عليه السلام و فاطمه عليها السلام مىشمارد.... 257
15 - اى كاش مىدانستم چگونه مترجم خوش داشته كه عايشه را دشمن فاطمه شمارد، در حالى كه عايشه سر فاطمه را مىبوسيد و مىگفت:
«اى كاش من مويى در سر تو بودم».... 257
16 - و بر اساس حديث غدير، امّت اتفاق نظر دارند كه رسول خدا دربارۀ على فرمود: «اللهمّ وإلّا من والاه وعاد من عاداه» [خدايا هر كه أو را دوست دارد دوست بدار، و هر كه با او دشمنى مىكند دشمن بدار] و سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من أحبّ عليّاً فقد أحبّني، ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني...» [هر كه على را دوست بدارد مرا دوست داشته، و هر كه با على دشمنى كند با من دشمنى كرده است...].... 257
آن حضرت صلى الله عليه و آله از جبرئيل خبر داد كه: «السعيد كلّ السعيد من أحبّ عليّاً في حياتي وبعد مماتي، ألا وإنّ الشقيّ كلّ الشقيّ من أبغض عليّاً في حياتي وبعد مماتي» [خوشبخت كامل كسى است كه على را در زمان حيات و پس از مرگ من دوست بدارد، آگاه باشيد؛ همانا بدبخت كامل كسى است كه على را در زمان زندگى وبعد از مرگ من دشمن بدارد]... 257
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد عترتش: «لايحبّهم إلّاسعيد الجدّ طيّب المولد، ولايبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديء الولادة» [دوست ندارد آنها را مگر خوشبخت و حلال زاده، و دشمنى نمىكند با آنها مگر بدبختِ داراى ولادت پست].... 257-258
از طريق راويان ثقه نقل شده است: «أنّ عليّاً لا يبغضه أحدٌ قطّ إلّاوقد شارك ابليس أباه في رحم اُمّه» [هرگز كسى با على دشمنى نمىكند مگر اينكه شيطان با پدرش در رحم مادرش شريك شده باشد].... 258
سخن عبادة بن صامت: «كنّا نبور أولادنا بحبّ عليّ بن أبيطالب رضى الله عنه...» [ما فرزندانمان را با دوستى على بن أبيطالب رضى الله عنه امتحان مىكرديم...]... 258
13 - ابن رومى
ابن صباغ مالكى او را از شاعران امام حسن عسكرى صلوات اللّه عليه شمرده است.... 260
عقيده او: قرن سوّم هجرى عصرى است كه مذاهب و اديان در آن زياد شد.... 260
او مسلمانى بود كه در اسلامش صادق بود ولكن شيعۀ معتزلىِ قائل به قضا و قدر و قائل به دو طبيعت بود.... 260
هجوگويى وى: قرن سوم هجرى دو شاعر هجوگو پرورش داد: يكى ابن رومى، و ديگرى دعبل خزاعى.... 261
شهادت وى.... 261
14 - حِمّانى اَفوه
او از نوادههاى زيد بن على بن حسين عليهما السلام مىباشد.... 262
از امام هادى عليه السلام سؤال شد: شاعرترين مردم كيست؟ فرمود: «حمّانى است».... 262
دربارۀ آيه: (أَمْ يَحْسُدُونَ اَلنّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اَللّهُ مِنْ فَضْلِهِ) روايت شده كه منظور: «امامان از آل محمّد» هستند.... 263
ولادت و وفات وى.... 263
زيد شهيد و شيعۀ دوازده امامى:
1 - او در صف مقدّمِ علماى اهل بيت عليهم السلام است. و فضايل، از چند جهت او را در برگفته است.... 264
2 - همۀ شيعه در مورد او چيزى جز قداست و پاكى نمىگويند.... 264
3 - احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام و تصريحات علما و مدايح شعرا دربارۀ او.... 264-265
4 - گروهى از بزرگان اماميّه كتاب مستقلّى دربارۀ زيد و فضيلت و كرامات او نوشتهاند.... 265
5 - سخن نهايى: ردّ سخن ابن تيميّه: «رافضيان زيد بن على بن حسين و هر كه او را دوست بدارد را خارج از دين دانسته و عليه او به كفر و فسق گواهى مىدهند».... 266
6 - او را كشتند و به صليب كشيدند و سوزاندند و سر او را در شهرها چرخاندند.... 266
7 - خراش بن حوشب، پيكر زيد را از قبر بيرون آورد.... 267
8 - هشام بن عبد الملك، سر زيد را به مدينه فرستاد و در نزد قبر پيامبر يك شبانه روز به دار آويخت.... 267
9 - كارگزار خليفۀ آنها در مدينه، محمّد بن ابراهيم مخزومى بود، كه محفلهايى را در مدينه به مدت هفت روز بر پا كرد و خطيبان در آنجا حاضر مىشدند و على و حسن و حسين و زيد و شيعيان آنها را لعن مىكردند.... 267
نقد و اصلاحِ كتابها و نوشتههاى ساختگى و دروغين:
از آنجا كه اين تهمت شرم آور به شيعه پيرامون زيد شهيد در كتابهاى قديم و جديد اهل سنّت نمونههاى فراوانى دارد، بر آن شديم كه بخشى از تهمتهاى موجود درپارهاى از كتب اهل سنّت را برشمريم:... 268
1 - كتاب «العقد الفريد»
1 - تهمت: «شيعه، يهود اين امّت است»، و جواب آن.... 268-269
روايات پيرامون على بن أبي طالب عليه السلام:
دربارۀ آيه: (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ) از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «هم أنت وشيعتك» [آنان (خير البريّة) تو و شيعيانت هستيد].... 269
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أنت وشيعتك في الجنّة» [تو و شيعيانت در بهشت هستيد].... 269
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إذا كان يوم القيامة دُعي الناس بأسمائهم وأسماء اُمّهاتهم إلّاهذا - يعنى عليّاً - و شيعته؛ فإنّهم يُدعَون بأسمائهم وأسماء آبائهم لصحّة ولادتهم» [در روز قيامت مردم با نامهاى خويش و نامهاى مادرانشان خوانده مىشوند مگر اين شخص - يعنى على - و شيعيانش كه با نامهاى خود و نامهاى پدرانشان خوانده مىشوند؛ زيرا ولادتشان پاك و صحيح است].... 269
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «يا عليّ! إنّ اللّه قد غفرلك، ولذرّيّتك، ولولدك ولأهلك، وشيعتك، ولمحبّي شيعتك» [اى على! به راستى كه خداوند تو و ذرّيّه، و فرزندان و خانواده و شيعيان و دوستداران شيعيان تو را بخشيده است].... 269
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّك ستقدم على اللّه أنت وشيعتك راضين مرضيّين» [اى على! تو به زودى بر خداوند وارد مىشوى در حالى كه تو و شيعيانت از خداوند راضى بوده، و او نيز از شما راضى است].... 269
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أنت أوّل داخل الجنّة من اُمّتي، وأنّ شيعتك على منابر من نور....» [تو اوّلين كسى هستى كه وارد بهشت مىشوى و شيعيانت بر منبرهايى از نور قرار دارند...].... 269
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أنا الشجرة، وفاطمة فرعها، وعليٌّ لقاحها، والحسن و الحسين ثمرتها، وشيعتنا ورقها...» [من درخت هستم، و فاطمه شاخۀ آن، و على لقاح آن، و حسن و حسين ثمرۀ آن، و شيعيان برگهاى آن هستند...].... 269
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ هذا - يعني عليّاً - وشيعته هم الفائزون يوم القيامة» [همانا على و شيعيانش در روز قيامت رستگار و ظفرمندند].... 269
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أيّها الناس من أبغضنا - أهل البيت - حشره اللّه يوم القيامة يهوديّاً...» [اى مردم هر كس بُغض ما اهل بيت را در دل داشته باشد خداوند وى را در روز قيامت يهودى محشور خواهد كرد...].... 269
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «شفاعتي لاُمّتي، من أحبّ أهل بيتي، وهم شيعتي» [شفاعت من ويژۀ آن گروه از امّت من است كه اهل بيت مرا دوست مىدارند و آنانند شيعيان من].... 270
2 - گفته است: «بلاى شيعه همانند بلاى يهود است؛ يهود مىگويد:
حكومت و پادشاهى ويژۀ آل داود است، شيعه نيز مىگويد: حكومت و مُلك ويژۀ آل علىّ بن ابى طالب است»، و جواب از آن.... 270
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّى تاركٌ - أو مخلِّفٌ - فيكم الثقلين - أو الخليفتين - ما إنْ تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي، كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض» [همانا من دو وجود گرانسنگ - يا دو جانشين - را در ميان شما از خود به يادگار گذاشتم، پس از من تا زمانى كه به آن دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا، و عترت من اهل بيتم. و اين دو تا آنگاه كه در حوض كوثر بر من وارد شوند هرگز از هم جدا نمىشوند].... 270
امام زرقانى مالكى مىگويد: اين روايت نشان مىدهد كه در هر زمانى تا روز قيامت شخصى از خاندان پيامبر كه شايستۀ تمسّك و رهبرى و تبعيّت است، وجود دارد تا تشويق موجود در اين روايت، به پيروى از او و تمسّك به وى متوجّه شود. چنانكه قرآن نيز چنين است [كه تا روز قيامت قابل تمسّك است].... 270
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من سرّه أن يحيا حياتي و يموت مماتي، ويسكن جنّة عدنٍ غرسها ربّى، فليوال عليّاً من بعدي، وليوالِ وليّه، وليقتد بأهل بيتي من بعدي؛ فإنّهم عترتي خُلقوا من طينتي...» [هر كه خوشنود مىشود كه بسان زندگى من زندگى كرده و مانند مرگ من بميرد و در بهشت جاودانى كه پروردگارم آن را غرس كرده جاى گيرد، پس على را بعد از من دوست بدارد، و دوستدارش را نيز دوست بدارد، و بعد از من به اهل بيتم اقتدا كند؛ زيرا آنها عترت من هستند و از طينت من آفريده شدهاند...].... 270-271
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّما مثلي ومثل أهل بيتي كسفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق» [من و اهل بيتم بسان كشتى نوح هستيم، كه هركس بر آن سوار شد نجات يافت و هر كسى بازماند غرق شد]... 271
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «النجوم أمانٌ لأهل الأرض من الغرق، وأهل بيتي أمانٌ لاُمّتي من الاختلاف...» [ستارگان مانع غرق شدن اهل زمين، و اهل بيت من مانع به وجود آمدن اختلاف در ميان امّتم هستند...]... 271
3 - تهمت: «يهود نماز مغرب را تأخير مىاندازد تا ستارگان طلوع كنند، و شيعه نيز چنين مىكند»، و جواب آن.... 271-272
همۀ شيعيان بدون استثنا، گروه خطّابيّه را تكفير كرده و گمراه دانستهاند.... 272
4 - تهمت: «يهود سه طلاقه كردن زن را قبول ندارند، و شيعه نيز چنين است»، و جواب آن.... 272
بىاعتنايى شيعه به سهطلاقه كردنِ با يك لفظ، برگرفتۀ از قرآن كريم است، واين فتواى شيعه از بسيارى از امامان اهل سنّت نيز نقل شده است... 273
سه طلاق (در يك مجلس) در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و تا دو سال از زمان خلافت عمر، يك طلاق شمرده مىشد، تا اينكه عمر بن خطّاب گفت: «مردم در چيزى كه بايد حوصله به خرج داده و درنگ نمايند، شتاب مىكنند؛ پس چه خوب است آن را بر ايشان امضا كنيم!».
و آخر هم امضا كرد.... 273-274
5 - تهمت: «به باور يهود زنان عدّه ندارند، شيعه نيز بر همين باور است»، و جواب آن.... 274
6 - تهمت: «يهود خون هر مسلمانى را مباح مىداند، و شيعه نيز چنين است»، و جواب آن.... 275
7 - تهمت: «يهود تورات را تحريف كرد، و شيعه نيز قرآن را تحريف كرده است»، و جواب آن.... 275
8 - تهمت: «يهود بُغض جبرئيل را در دل دارد و مىگويد: جبرئيل دشمن ما از فرشتگان است، و شيعه نيز چنين است و مىگويد: جبرئيل در اينكه وحى را براى محمّد صلى الله عليه و آله آورد و على بن أبي طالب عليه السلام را رها كرد، اشتباه كرده است».... 275
9 - تهمت: «يهود گوشت شتر نحر شده را نمىخورد، و شيعه نيز چنين است»، وجواب آن.... 276-277
10 - سخنى خندهآور: «تنها حرف شين در آغاز نام شيعه مرا آزار مىدهد؛ من حرف شين را تنها در كلماتى نظير «شرّ»، «شوم»، «شيطان» و... يافتهام»، و جواب آن.... 277
در كتاب ابن عبد ربّه، لغزشهاى تاريخى نيز وجود دارد؛ مانند سخن او پيرامون زيد شهيد: «او در خراسان قيام كرد و در آنجا كشته شده و به صليب كشيده شد».... 278
ابن تيميّه در كتاب «منهاج السنّة» بر اين نسبتها و تهمتها افزوده و مىگويد:... 278
1 - يهوديان به مؤمنان سلام خالص و درست نمىدهند و به جاى گفتن: «سلام عليكم»، «سام عليكم» مىگويند. و «سام» يعنى مرگ، و شيعيان نيز چنين هستند.... 278
2 - يهوديان مسح بر كفش را صحيح نمىدانند، شيعيان نيز چنين هستند.... 278
3 - يهوديان اموال همۀ مردم را براى خود حلال مىدانند، شيعيان نيز چنين هستند.... 278
4 - يهوديان در نماز بر بالاى پيشانى سجده مىكنند، شيعيان نيز چنين هستند.... 278
5 - يهوديان سجده نمىكنند و به جاى آن چندين بار سر خود را تكان مىدهند تا به ركوع شباهت پيدا كند، شيعيان نيز چنين هستند... 278
6 - يهوديان خيانتِ به مردم و فريب دادن آنان را جايز مىدانند، شيعيان نيز چنين هستند.... 278
2 - كتاب «الانتصار»
اگر اين كتاب را منبع دروغپردازيها بنامى گزافه نگفتهاى؛ از آن جملهاست:
1 - تهمت: «شيعه بر اين باور است: پروردگار، جسم و داراى هيئت و صورت است و حركت و سكون دارد، زوال مىيابد و...».... 279
2 - تهمت: شيعيان مىگويند: «صد مرد مىتوانند در يك روز با يك زن بدون پاك شدن رحم و نگه داشتن عدّه نزديكى كنند».... 279
3 - كتاب «الَفْرق بين الفِرَق»
مىگويد: «شيعه در هيچ يك از علوم فقه و روايت و لغت و نحو و... امام و متخصّصى ندارند»، و پاسخ آن... 279
4 - كتاب «الفِصَل في الملل والنحل»
نمونههايى از دروغهاى او از اين قرارند:
1 - مىگويد: «شيعيان مسلمان نيستند، به خاطر اينكه اوّلين گروهشان بيست و پنج سال پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله پديد آمده است...».... 280
بذر تشيّع را خود صاحب شريعت يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پاشيد، آن روز كه دوستدار على را شيعه ناميده است.... 281
2 - مىگويد: «هر كس بگويد: على اعلم از اصحاب ديگر پيامبر است، دروغ گفته است»، و جواب آن.... 281
سپس مىگويد: «هر كس كه بهرهاى از دانش دارد، مىداند كه علم و دانشى كه نزد ابو بكر بوده چندين برابر علم على است».... 281
درباره مقدّم بودن عمر نسبت به على مىگويد: «هر صاحب حسّى ضرورتاً مىداند كه علم و دانش عمر چندين برابر علم و دانش على بوده است».... 281
رواياتى دربارۀ اعلميّت على عليه السلام:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به فاطمه عليها السلام فرمود: «اما ترضينّ إنّي زوّجتك أوّل المسلمين إسلاماً وأعلمهم علماً»؟ [آيا از اينكه تو را به ازدواج نخستين مسلمان و دانشمندترين آنان در آورم خشنود نيستى]؟... 281
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أعلم اُمّتي من بعدي عليّ بن أبي طالب» [دانشمندترين فرد اُمّتم پس از من على ابن أبي طالب است].... 281
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ خازن علمي» [على گنجينۀ علم من است].... 281
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ عيبة علمي» [على خزينۀ علم من است] ... 281
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أقضى اُمّتي عليّ» [على در قضاوت و داورى از همۀ مردم برتر است].... 281
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «قسّمت الحكمة عشرة أجزاء، فاُعطى عليٌّ تسعة أجزاء، والناس جزءاً واحداً» [حكمت را ده قسمت كردهاند كه نُه جزء آن را به على عليه السلام و يك جزء آن به ديگران دادهاند].... 282
هنگامى كه على عليه السلام در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله قضاوت مىكرد، حضرت مىفرمود: «الحمد للّهالّذي جعل الحكمة فينا أهل البيت» [سپاس خدا را كه حكمت را در وجود ما اهل بيت قرار داد].... 282
اعتراف عاشيه به اعلميّت على:.... 282
عمر نيز مىگويد: «عليّ أقضانا» [على در قضاوت برتر از همه ماست]... 282
عمر سخنان معروفى دارد كه نشان مىدهند او نهايت نياز را به دانش امير مؤمنان عليه السلام داشته است؛ مانند:
سخن عمر كه بارها گفته است: «لولا عليّ لهلك عمر» [اگر على نبود، هر آينه عمر نابود مىشد].... 282
سخن عمر: «أللّهمّ لا تبقني لمعضلة ليس لها ابن أبي طالب» [خدايا در جايى كه فرزند ابوطالب نيست مرا گرفتار مشكلى نگردان!].... 282
سخن عمر: «لا أبقاني اللّه بارض لست فيها أبا الحسن» [اى أبا الحسن! در جايى كه تو نيستى خداوند مرا در آنجا گرفتار نگرداند].... 282
سخن عمر: «لا أبقاني اللّه بعدك يا عليّ» [اى عليّ! خداوند مرا پس از تو زنده مگذارد].... 282
سخن عمر: «أعوذ باللّه من معضلة ولا أبوحسن لها» [از مشكلى كه ابوالحسن در كنار آن نباشد به خدا پناه مىبرم].... 282
سخن عمر: «أللّهمّ لاتنزل بي شديدة إلّاوأبو الحسن إلى جنبي» [خدايا! آنگاه كه على دركنار من نيست گرفتارى ومشكلى بر من نازل نفرما]... 282
و معاويه مىگويد: «كان عمر إذا أشكل عليه شيء، أخذه منه» [هر گاه براى عمر مشكلى پيش مىآمد، راه حلّ آن را از على مىپرسيد].... 282
و آنگاه كه خبر كشته شدن امام عليه السلام به معاويه رسيد، وى گفت: «لقد ذهب الفقه والعلم بموت ابن أبي طالب!» [همانا با مرگ فرزند ابوطالب، فقه و دانش رخت بر بست و رفت].... 282
امام حسن عليه السلام دربارۀ اعلميّت حضرت در خطبهاى مىفرمايد: «ولقد فارقكم رجل بالأمس لم يسبقه الأوّلون ولا يدركه الآخرون بعلم» [ديروز مردى از ميان شما رفت كه در دانش، گذشتگان بر او پيشى نگرفته و آيندگان نيز به او نخواهند رسيد]... 282-283
ابن عبّاس مىگويد: «ما عملي وعلم أصحاب محمّد صلى الله عليه و آله في علم عليّ إلّا كقطرة في سبعة أبحر» [دانش من و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر دانش على عليه السلام مانند قطرهاى در برابر اقيانوس هاست].... 283
علاوه بر اينها گروهى از اصحاب نيز در شعر خود امير مؤمنان عليه السلام را به اعلميّت ستودهاند.... 283
همۀ اُمّت بر برترى امير مؤمنان عليه السلام نسبت به ديگران در علم و دانش اتّفاق نظر دارند.... 283
در روايتى كه به طرق فراوان اثبات شده، آمده كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: «على وصىّ و وارث اوست».... 283
3 - تهمت: «شيعۀ امامى از آغاز معتقد به تحريف قرآن بوده و هست...»، وجواب آن.... 283
4 - تهمت: «برخى از شيعيان اماميّه ازدواج با نُه زن را براى مرد جايز مىدانند، و برخى ديگر مىگويد: كلم پيچ حرام است؛ چون از خون حسين روييده، و پيش از شهادت او وجود نداشته است»، وجواب آن.... 283
5 - مىگويد: «على تا شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد، و او نيز على را در اين مدّت مجبور ننمود، تا اينكه على با ميل و رغبت خود بيعت نمود»، و جواب آن.... 284
سخن فاطمۀ زهرا عليها السلام دختر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «يا أبت رسول اللّه!...
ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة!» [اى پدر! اى رسول خدا! پس از تو چه مصيبتها و بلاهايى كه عمر بن خطّاب و ابوبكر بن أبي قحافه بر سر ما نياوردند!]... 285
حكايت اجبار نمودن امير المؤمنين على عليه السلام بر بيعت.... 284-285
6 - مىگويد: «ما دروغ شيعه در تأويل و تفسير آيۀ: (وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً) را قبول نداشته و از آن به دور هستيم؛ زيرا مىگويند: منظورِ اين آيه على رضى الله عنه است»، وجواب آن... 285
مفسّران و محدّثان بىشمارى اين حديث را با سند نقل كرده و در آثار خود ثبت نمودهاند.... 285
متن حديث.... 286
7 - مىگويد: «پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده: «لو كنتُ متّخذاً خليلاً لا تّخذت أبابكر خليلاً، ولكن أخي وصاحبى» [اگر من مىخواستم براى خود دوستى و خليلى برگزينم، هر آينه ابوبكر را بر مىگزيدم، ولى ابوبكر برادر و يار من است] و غير از ابوبكر كس ديگرى با پيامبر برادرى نداشت و امّا برادرى على فقط با سهل بن حنيف بود و بس»، و جواب آن.... 287
ابن أبي الحديد مىگويد: «حديث ياد شده ساختگى است و طرفداران ابوبكر آن را در برابر حديث اُخوّت جعل كردهاند».... 287
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى پيوند با خودش به تأخير انداخت، و به او فرمود: «والّذي بعثني بالحقّ ما أخّرتك الّا لنفسي، أنت أخي ووارثي، أنت أخي ورفيقي، أنت أخي في الدنيا والآخرة» [سوگند به حقّ تو را به تأخير نينداختم مگر براى خودم، تو برادر و وارث من، تو برادر و رفيق من، تو در دنيا و آخرت برادر من هستى].... 288
اين برادرى به معناى خاصّ ويژۀ على عليه السلام است و هر كس غير از او چنين ادّعايى كند، بدون ترديد دروغگوست.... 288
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «أنت أخي في الدنيا والآخرة» [تو در دنيا و آخرت برادر من هستى].... 288
همۀ آثار و مدارك يكپارچه صراحت دارند كه پيامبر صلى الله عليه و آله ميان ابوبكر و عمر عقد برادرى بست، و هيچ نشانى از خيال پوچ ابن حزم در آنها يافت نمىشود.... 289
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «أنت أخي وأنا أخوك، فإن ناكرك أحد فقل أنا عبداللّه وأخو رسول اللّه، لايدّعيها بعدك إلّاكذّاب» [تو برادر من و من برادر تو هستم، اگر كسى با تو پيكار كرد، در پاسخ بگو: من بندۀ خدا و برادر پيامبرش هستم و غير از تو هر كسى چنين ادّعايى كند يقيناً دروغگوست].... 289
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «مكتوب على باب الجنّة: لا اله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، عليّ أخو رسول اللّه، قبل أن تخلق السماوات والأرض بألفي عامّ» [دو هزار سال پيش از آفرينش آسمانها و زمين بر در بهشت نوشته شده بود: خدايى جز او نيست و محمّد فرستاده و پيامبر او و على برادر پيامبر است].... 289
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «اشتقّ اللّه تعالى لنا من أسمائه أسماءً: فاللّه عزّوجل محمودٌ وأنا محمّد واللّه الأعلى وأخي عليّ» [خداوند نام ما را از نامهاى خود برگرفت، خداى عزّوجلّ «محمود» است و من «محمّد»، و خدا «أعلى» است و برادرم «على»].... 290
روزى كه على عليه السلام را نزد ابوبكر آورند، مىگفت: «أنا عبد اللّه وأخو رسول اللّه» [من بندۀ خدا و برادر پيامبرش هستم]. و به او گفته شد با ابوبكر بيعت كن، فرمود: «أنا أحقّ بهذا الأمر منكم، لا اُبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي» [من از همۀ شما به خلافت سزاوارترم و هرگز با شما بيعت نمىكنم، بلكه شما به بيعت با من سزاوارتريد].... 290
8 - مىگويد: «همۀ شيعيان بر اين باورند كه خورشيد دوبار براى على برگشته است؛ آيا با وجود كثرت مخلوقات و فاصلۀ زمانى اندك از آن عصر، مىتوان بىآبرويى و بىحيايى و جرأت بر دروغگويى بالاتر از اين تصوّر كرد»، و جواب آن.... 290
گروهى از محدّثان نيز بر آن چهار نفر يعنى: ابن حزم و ابن جوزى و ابن تيميّه و ابن كثير، كه روح خبيث اُموى را يدك مىكشند، و حديث را تضعيف نمودهاند، سخت تاختهاند.... 290
حافظان و بزرگانى كه حديث را نقل كردهاند و صحّت آن را تأييد نمودهاند.... 290
ردّ سخن ابن جوزى در تضيعف اين حديث.... 291
برترى على عليه السلام بر انبياى بنى اسرائيل.... 291
به اجماع، خورشيد براى يوشع نيز متوقّف شده است، و اين يا معجزهاى است براى موسى و يا كرامتى براى يوشع.... 291
متن حديثِ ردّ شمس.... 292
هيچ كسى حتّى وجود پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله از نيش زبان آلودۀ ابن حزم در امان نمانده است؛ او مىگويد: «شيعه تا كنون نفهميده كه سرور انبيا از پدر و مادر كافر متولّد شده است».... 292
5 - كتاب «المِلَل والنِحَل»
شهرستانى به قدرى ناآگاه و بىاطّلاع است كه مىگويد: «قبر امام هادى عليه السلام در قم است».... 293
از جمله دروغهاى او اينست كه مىگويد: «از ويژگيهاى شيعه اين است كه قائل به تناسخ و حلول و تشبيه مىباشد».... 293
سخنان ابومحمّد خوارزمى معاصر شهرستانى، در معرّفى ويژگيهاى روحى و فكرى شهرستانى.... 293
6 - كتاب «مِنهاج السنّة»
نام اين كتاب دقيقاً ضدّ محتواى آن است، واقعاً حيف است كه نام «منهاج السنّة» براى آن بكار برد، بلكه نام مناسب براى آن «منهاج البدعة» است... 294
اين كتاب حاوى انواع بدعتها و دروغها و انكار مسلّمات دين و تكفير مسلمانان و سخنان بىمنطق و پوچ و دلايل واهى، و يارى بدعتگذاران، و پر از كينه ورزى و دشمنى با اهل بيت عليهم السلام و خاندان وحى است.... 294
اينك نمونههايى از سخنان وى:... 294
1 - مىگويد: «از حماقتهاى شيعه آن است كه نه تنها عدد ده را بكار نمىبرد، بلكه كارهاى مرتبط با ده را نيز انجام نمىدهد»، وجوابآن 294
2-7: حماقتهايى كه به شيعه نسبت داده، و جواب از آنها:
از نادانى شيعه اين است كه براى مهدى منتظر چندين محلّ انتظار تعيين كردهاند.... 295
حماقت ديگر شيعه آن است كه گوسالهاى را به جاى عايشه برگرفته، و چون عايشه حميراء - يعنى سرخ وش - ناميده مىشده، گوسالهاى سرخ را انتخاب مىكنند، آنگاه آن حيوان بى چارۀ بى زبان را با انواع آزار و اذيت به ويژه با كندن موى بدنش شكنجه مىدهند.... 295
خوراك حيس كه مخلوطى از خرما و روغن است را تهيه نموده، داخلش را پر از روغن مىكنند سپس درون آن را شكافته و روغنش را مكيده و مىنوشند و معتقدند كه اين كار مانند ضربت زدن به عمر و نوشيدن خون اوست.... 295
برخى از آنها دو الاغ آسياب را به نام ابوبكر وعمر مىنامند و... 295
گاهى هم نام ابوبكر و عمر را در زير پاى خود مىنويسند.... 295
برخى ديگر نام ابوبكر و عمر را بر سگ خود نهاده، آن دو را لعن مىكنند.... 296
8 - مىگويد: «همۀ علما يكپارچه معتقدند كه دروغ در ميان شيعه نسبت به ساير مسلمانان بيشتر رواج داشته و آشكارتر است؛ به همين دليل صاحبان صحاح همچون: بخارى از هيچ يك از قدماى شيعه روايتى نقل نكردهاند»... 296
9 - مىگويد: «اصول دين نزد شيعۀ اماميّه چهارتاست...»، وجواب آن... 296
بيان اينكه امامت، اصلى از اصول دين است.... 297
مسئلۀ نفى صفات.... 297
مسئلۀ مخلوق بودن قرآن.... 297
مسئلۀ نفى رؤيت.... 297
10 - مىگويد: «شيعه مساجد را تعطيل كرده است... و به عكس، حرم بزرگانشان را بسيار تعظيم مىنمايند...»، و جواب آن.... 298
شيعه صاحبان قبر را عبادت نمىكند، بلكه با زيارت و ستايش آنان به خدا تقرّب مىجويد.... 298
11 - تكذيب نزول آيۀ: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ...) در حقّ على عليه السلام، و جواب آن.... 299
متكلّمانى كه خواستهاند آن را مورد نقد و بررسى قرار دهند، بدون خدشۀ در سند، تنها پيرامون دلالتش بحث كردهاند.... 300
ذكر برخى از راويان يا قبول كنندگان حديث.... 300
چگونه ممكن است مراد از آيه، على عليه السلام باشد با اينكه واژۀ به كار رفته يعنى «مؤمنين» جمع است؟... 300
لفظ حديث.... 300
اشكالى پوشالى: آلوسى مىگويد: «اين آيه آن گونه كه پنداشتهاند در خصوص على نازل نشده... به دليل اينكه ساختار واژه (اَلَّذِينَ) جمع است».... 301
گويا تار و پود سخن او با سخن همزادش ابن كثير يكى بوده و اين سخنان را به پيروى از او به هم بافته است، چنانكه ابن كثير مىگويد:
«در قرآن آيهاى يافت نمىشود كه دربارۀ على نازل شده باشد»!... 301
جواب از اين اشكال.... 301
اگر حكمى ابتدا به صورتى مطرح شود كه تك تك افراد را شامل شود، آنگاه با آوردن قيد و نشانهاى فرد مورد نظر را مشخّص كند، اثرش رساتر و قويتر از حكمى خواهد بود كه مستقيماً متوجّه فرد شود.... 301
12 - مىگويد: «شيعه تا زمانى كه بر مذهب خودش باشد از اثبات ايمان و عدالت على عاجز است، چه رسد به اثبات امامتش».... 301
ومىگويد: «اسلام معاويه و يزيد و خلفاى بنى اُميّه و بنى عبّاس، و نماز و روزه و جهاد آنها با كفّار به تواتر ثابت شده است».... 303
شيوۀ مقبول مناظره آن است كه شيعه در پيش مىگيرد، نه آن راهى كه اهل سنّت مىروند.... 304
مقدار علم و تقواى و ديندارى ابن تيميّه به اندازهاى است كه ايمان على عليه السلام را در كنار ايمان معاويۀ حُقّه باز، يزيد پليد، و جبّاران ستمگر بنى اُميّه، و طاغوتيانِ متجاوز حرمت شكنِ بنى عبّاس قرار مىدهد.... 304
13 - دروغها وتهمت هايى ناروا به شيعه و به شيخ طوسى، و جواب از آنها.... 304
14 - مىگويد: «دشمنان ابوبكر و پيروانش مانند مسيلمۀ كذّاب و پيروانش و ديگران از معروفترين مرتدّان بودند، با اين حال شيعيان اين مرتدّان را دوست مىدارند...»، و جواب آن.... 304-305
15 - تكذيب نزول «هل أتى» دربارۀ اهل بيت عليهم السلام، و جواب آن.... 305
مكّى بودن سوره با مدنى بودن بعضى از آيات آن و برعكس هيچ منافاتى ندارد.... 305
16 - تضعيف ابن تيميّه استفادۀ واجب بودن مودّت اهلبيت عليهم السلام را از آيۀ: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً...) ، و جواب از آن.... 306
همۀ مسلمانان به جز چند نفر اُموى صفت بر نزول اين آيه در شأن على و فاطمه و دو فرزندش عليهم السلام و واجب بودن محبّت آنها، اتّفاق نظر دارند.... 307
شعر امام شافعى دربارۀ شأن نزول اين آيه.... 307
در ثبوت قانونى كه به ملاك عام، حال و آينده را شامل مىشود شرط نيست كه هنگام قانون گذارى همۀ افراد موجود باشند، بلكه هر يك از آنان در هر زمانى و در هر مكانى و به هر نحوى به وجود بيايند، حكم دربارۀ او جارى مىشود.... 307
17 - ادّعاى بطلان «حديث مؤاخات»، و جواب از آن.... 308
باطل دانستن حديث برادرى كه ميان همۀ مسلمانان بدون استثنا ثابت و قطعى مىباشد، يا نشان دهندۀ نهايت جهل او به حديث و سيره است، و يا نهايت كينه و دشمنى او با اميرمؤمنان عليه السلام است.... 308
گويا وى با خود عهد بسته و قسم خورده است كه همۀ فضايل على را يا انكار و يا تضعيف كند، هر چند با ادعايى پوچ و بى دليل.... 308
سخن آتشين ابن حجر عسقلانى در «فتح الباري»، براى خاكستر كردن افكار پوشالى او بس است.... 308
18 - تكذيب حديث: «فاطمة أحصنت فرجها فحرّمها وذرّيّتها على النار» [فاطمه پاكدامنى پيشه كرد، پس خداوند آتش را بر او و فرزندانش حرام كرد]، و جواب آن... 308-309
شگفتا از اين مرد كه گمان مىكند اجماع و اتّفاق به ميل و اراده اوست.... 309
اگر انسان از دروغگويى و بيهوده گويى نهى نشده بود، بيش از آنچه اين مرد گفته، نمىتوانست بگويد.... 309
اين فضيلت، ويژه سرور زنان فاطمه عليها السلام است و چه بسيارند فضايلى كه به آن حضرت اختصاص دارند و زنان بافضيلتى چون ساره و مريم و حوّا و ديگر زنان از آن بى بهرهاند.... 309
احاديث فراوانى كه اين حديث را تأييد مىكنند:... 309
حديث ابن مسعود: «إنّما سمّيت فاطمة؛ لأنّ اللّه قد فطمها وذرّيّتها عن النار يوم القيامة» [او فاطمه ناميده شده است، زيرا خداوند او و فرزندانش را از آتش بريده و جدا كرده است].... 309
سخن پيامبر خطاب به فاطمه: «إنّ اللّه غير معذّبكِ ولا أحداً من ولدكِ» [خداوند تو و فرزندانت را عذاب نخواهد كرد].... 310
و سخن حضرت خطاب به على عليه السلام: «إنّ اللّه قد غفر لك وذرّيّتك» [خدا
تو و فرزندانت را بخشيده است].... 310
و سخن حضرت: «وعدني ربّي في أهل بيتي من أقرّ منهم بالتوحيد وَلي بالبلاغ أ نّه لا يعذّبهم» [پروردگارم وعده داده است كه اهل بيت من چنانكه به توحيد و پيك وحى بودن من اقرار داشته باشند، آنان را عذاب ننمايد]... 310
19 - تكذيب روايت: «عليّ مع الحقّ والحقّ معه..» [على با حقّ و حقّ با على است...].... 310
رازى در تفسيرش مىگويد: «اينكه على بن أبي طالب «بسم اللّه الرحمن الرحيم» را (در نماز) بلند مىگفته، به تواتر ثابت شده است و هركس در دينش به على بن أبي طالب اقتدا كند به راستى هدايت شده است، ودليل اين سخن فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله است كه فرمود: «أللّهمّ أدر الحقّ مع عليّ حيث دار» [خدايا حقّ را هر گونه كه على مىگردد بگردان]»... 310-311
20 - تكذيب سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به فاطمه: «يا فاطمة إنّ اللّه يغضب لغضبكِ ويرضى لرضاكِ» [اى فاطمه! خدا به سبب غضب تو غضبناك، و به سبب رضايت تو راضى مىشود].... 311
در ابن تيميّه دو بيمارى ريشه دوانده است: جهل بى پايان و آگاهى اندكش از كتابهاى حديث، و كينۀ نكبت بارش نسبت به خاندان وحى... 311
حديث ياد شده نزد بزرگان حديث، از احاديث معروف ومشهور است... 311
21 - تكذيب سخن پيامبر: «عليّ فاروق اُمّتي» [على معيار تشخيص اُمّت من است]، و سخن ابن عمر كه مىگويد: در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله معيار شناخت منافق از غير منافق براى ما بغض ورزيدن آنان نسبت به على عليه السلام بود، وپاسخ آن.... 311
جامعترين جملهاى كه با اين غفلت زدۀ نادان مطابقت دارد، اين جمله است: «قدرت حرف زدن به او دادهاند ولى عقل به او ندادهاند».... 311
اين، سخنى نيست كه فقط ابن عمر گفته باشد، بلكه گروهى ديگر از اصحاب نيز در اين كلام با ابن عمر همراهند.... 312
اين سخنان، بى پايه و دليل نيست، بلكه پشتوانۀ اين سخنان كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ على عليه السلام است، كه ما برخى از آنها را ذكر مىكنيم:
1 - از امير مؤمنان عليه السلام نقل شده است: «لا يحبّني إلّامؤمن، ولايبغضني إلّامنافق» [كسى جز مؤمن مرا دوست ندارد و كسى جز منافق با من دشمنى نورزد].... 312
2 - از اُمّ سلمه نقل شده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمود:
««لايحبّ عليّاً منافقٌ ولا يبغضه مؤمن» [هيچ منافقى به على مهر نورزد و هيچ مؤمنى او را دشمن ندارد].... 313
3 - پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبهاى مىفرمايد: «يا أيّها الناس اُوصيكم بحبِّ ذي قرنَيها، أخي وابن عمّي عليِّ بن أبي طالب، فإنّه لا يحبّه إلّا مؤمن ولا يبغضه إلّامنافقٌ» [اى مردم! شما را به محبّت ذو القرنين سفارش مىكنم، برادرم و پسر عمويم على بن أبي طالب، چرا كه تنها مؤمن او را دوست مىدارد و تنها منافق به او كينه مىورزد].... 313
4 - از ابن عبّاس نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام نگاه كرد و فرمود: «لا يحبّك إلّامؤمن ولا يبغضك إلّامنافق» [دوست نمىدارد تو را مگر مؤمن، و دشمن نمىدارد تو را مگر منافق].... 313
5 - اين حديث از جمله رواياتى است كه امير مؤمنان عليه السلام در روز شورا به آن استدلال كرده است.... 313
با اين وصف سزاوار است كه آتش فشان عقدههاى ابن تيميّه از اين حديث منفجر گردد.... 313
22 - ادّعاى اينكه جنگهاى على عليه السلام به فرمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نبوده است، و جواب آن.... 314
عقيدۀ اهل سنّت در باب رأى و اجتهاد اين است كه: هر مجتهدى چه ديدگاهش موافق با حكم خدا باشد و چه مخالف، ثواب مىبرد. و او با توجّه به اين عقيده، آن جنگ خونين را محصول رأى و اجتهاد مىشمارد.... 314
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أيّتكنَّ صاحبة الجمل الأدبب تخرج فينبحها كلاب الحوأب...».... 314
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به عايشه: «يا حميراء! كأ نِّي بكِ تنبحكِ كلاب الحوأب، تقاتلين عليّاً وأنتِ له ظالمة!» [اى عايشه! گويا مىبينم كه سگهاى حوأب براى تو پارس مىكنند و تو با على ظالمانه به نبرد برخاستهاى].... 314
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «سيكون بعدي قوم يقاتلون عليّاً، على اللّه جهادهم فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه، فمن لم يستطع بلسانه فبقلبه...» [به زودى پس از من گروهى با على مىجنگند، در اين هنگام به خاطر خدا بايد با آنان جنگيد، و اگر كسى با دست نتواند او را يارى كند بايد با زبان، و اگر با زبان نتواند با قلب خود...].... 314
هنگامى كه عايشه در راه، پارس سگها را شنيد، پرسيد اينجا كجاست؟ گفتند: حوأب. گفت: «ما از آنِ خدايم و به سوى او باز مىگرديم، همانا آن زن من هستم»، در اين هنگام عايشه خواست باز گردد، امّا عبداللّه بن زبير او را از بازگشت منصرف كرد.... 314-315
فرمايش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به زبير: «إنَّك تقاتل عليّاً وأنت ظالمٌ له» [تو از روى ستم با على جنگ خواهى كرد].... 315
سخنان اصحاب نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله اصحاب خود را براى يارى امير مؤمنان عليه السلام در اين جنگهايى كه پيش خواهد آمد تشويق كرده، و آنها را براى نبرد در كنار آن حضرت فرا خوانده است.... 315
رواياتى كه روشن مىكنند جنگ اميرالمؤمنين به فرمان پيامبر بوده، نه اينكه اجتهاد و رأى شخصى باشد... 315-316
23 - تكذيب حديث مناقبدهگانۀ على بن أبيطالب عليه السلام وجواب آن 316
ابن تيميّه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «لا ينبغي أن أذهب إلّاوأنت خليفتي» [سزاوار نيست من مدينه را ترك كنم مگر اينكه تو جانشين من باشى] را ردّ كرده است؛ به اين بهانه كه پيامبر صلى الله عليه و آله بارها مدينه را ترك گفت، ولى على را جانشين خود قرار نداد.... 317
بيان اينكه امير المؤمنين عليه السلام به جز جنگ تبوك از هيچ جنگ و غزوهاى كه پيامبر حضور داشته باز نمانده است، و حكمت شركت نكردن على عليه السلام در جنگ تبوك.... 317-318
اشكال وى كه پيامبر صلى الله عليه و آله چندين بار ديگران را جانشين خود قرار داده، از ريشه باطل است؛ به خاطر اينكه عمل پيامبر در هر دو مورد - بردن على به همراه خود در جنگها، و جانشين خود قرار دادن على در شهر - براساس مصلحت قوىتر بوده است.... 319
ابن تيميّه درصدد كوچك نمايى اين خلافت امير مؤمنان است، ولى كسى كه عينك كاوش و پژوهش را بر چشم بزند از جهات گوناگون
بزرگى و عظمت آن را درك خواهد كرد:
1 - فرمايش پيامبر صلى الله عليه و آله: «أما ترضى أن تكون منّي بمنزلة هارون من موسى؟» [آيا راضى نيستى كه براى من همچون هارون نسبت به موسى باشى؟].... 319
2 - سخن سعد بن ابى وقاّص كه مىگويد: «به خدا سوگند! اگر يكى از اين سه ويژگى را من داشتم از همۀ دنيا برايم محبوبتر بود؛ يكى آن سخن كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به تبوك دربارۀ او گفت: «أما ترضى...»».... 319
3 - سخن امام ابوبسطام كه مىگويد: «هارون برترين فرد امّت موسى بود، از اين رو براى صيانت اين حديث صحيحِ صريح، بايد على برترين فرد امّت محمّد صلى الله عليه و آله باشد».... 320
بخش ديگرى از حديث را كه ابن تيميّه تكذيب كرده است:
جملۀ: «وسدّ الأبواب إلّاباب عليٍّ» [و همۀ دربها را (به سوى مسجد) بست، مگر درب خانۀ على] است كه مىگويد: و اين جمله را شيعه در برابر صحيحۀ ابوسعيد جعل كرده است.... 320
عمر مىگويد: «سه خصلت به على بن أبي طالب عطا شده كه اگر يكى از آنها به من داده مىشد، از شتران سرخ موى برايم عزيزتر بود...».... 320
ردّ صحّت حديث دوستى ابوبكر و باز بودنِ دريچۀ خانۀ او به مسجد... 320-321
باز گذاشتن درِ خانۀ خودش صلى الله عليه و آله و امير مؤمنان عليه السلام به خاطر اين است كه طبق آيۀ تطهير، آن دو بزرگوار از هر نوع آلودگى معنوى و ظاهرى پاك مىباشند، حتّى جنابت در آن دو بزرگوار آلودگى و خباثت معنوى - كه در مردم عادى ايجاد مىكند - ايجاد نمىكند.... 321
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «ألا لا يحلُّ هذا المسجد لجُنب ولا لحائض إلّا لرسول اللّه وعليّ وفاطمة والحسن والحسين» [آگاه باشيد كه ورود به اين مسجد براى جنب و حائض جائز نيست، جز براى پيامبر خدا و على و فاطمه و حسن و حسين].... 321
برخى در مقام جمع بين احاديث گفتهاند: واژۀ «باب» به معناى درب، در احاديث مربوط به امير مؤمنان عليه السلام در معناى حقيقى به كار رفته، ولى در حديث مربوط به ابوبكر در معناى مجازى به كار رفته و از باب معناى دريچه اراده شده است، و ردّ اين توجيه.... 321-322
بخش ديگرى از حديث كه ابن تيميّه تكذيب كرده است: جملۀ «أنت وليُّ كلِّ مؤمن بعدي» [تو سرپرست هر مؤمنى بعد از من هستى].... 322
سخن ابن حجر در معرّفى چهرۀ ابن تيميّه: «ابن تيميّه بندهاى است كه خداوند او را خوار و گمراه و كور و كر و ذليل ساخته است».... 322
7 - كتاب «البداية والنهاية»
حرص و ولع موجود در اين كتاب براى افترا زدن به شيعه وشيفتگى و كوشش در تهمت زدن، دشنام دادن، وزخم زبانهاى بى دليل را هرگز فراموش نكن.... 323
اينك نمونههايى از آن:
1 - تضعيف حديث «مؤاخات»، و جواب آن.... 323
2 - تضيعف حديث «طير»، و جواب آن.... 323
مىگويد: «اگر چه اين روايت داراى طرق بسيار است، ولى قلب من صحّت آن را نمىپذيرد».... 323
3 - تضيعف حديث: «على عليه السلام ساقى حوض كوثر است»، و جواب آن ... 324
4 - تضيعف حديث: اوّلين مسلمان بودن على عليه السلام، و جواب آن.... 324
روايات پيامبر دربارۀ اينكه على عليه السلام اوّلين مسلمان است... 324
1 - پيامبر اكرم عليه السلام مىفرمايد: «أوّلكم وارداً عليَّ الحوض، أوّلكم إسلاماً، عليُّ بن أبي طالب» [نخستين كسى كه در حوض بر من وارد مىشود، كسى است كه پيش از همه اسلام آورده است و او على بن أبي طالب است].... 324
2 - خطاب به فاطمه عليها السلام مىفرمايد: «زوّجتكِ خير اُمّتي، أعلمهم علماً، وأفضلهم حلماً، وأوّلهم سلماً» [تو را به همسرى بهترين فرد اُمّتم درآوردهام؛ زيرا داناتر و بردبارتر از همه، و در اسلام مقدّم بر همه است].... 324
3 - دست على عليه السلام را گرفته، فرمود: «إنَّ هذا أوّل من آمن بي، وهذا أوّل من يصافحني يوم القيامة، وهذا الصدِّيق الأكبر» [اين - على - اوّلين كسى است كه به من ايمان آورد، و در روز قيامت اوّلين كسى خواهد بود كه با من مصافحه خواهد كرد واو صدّيق اكبر است]... 324
4 - ابوبكر و عمر از فاطمه عليها السلام خواستگارى كردند؛ امّا پيامبر به آنها جواب ردّ داد و فرمود: «هنوز فرمانى در اين باره براى من صادر نشده است»؛ ولى آنگاه كه على عليه السلام از او خواستگارى كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله بدون درنگ پذيرفت و به فاطمه عليها السلام فرمود:
«زوّجتكِ أقدم الاُمّة إسلاماً» [تو را به همسرى اوّلين مسلمان درآوردم].... 325
سخنان أمير مؤمنان عليه السلام:... 325
1 - «أنا عبداللّه، وأخو رسول اللّه، وأنا الصدّيق الأكبر، لا يقولها بعدي إلّا كاذبٌ مُفترٍ؛ ولقد صلّيتُ مع رسول اللّه قبل الناس بسبع سنين، وأنا أوّل من صلّى معه» [من بندۀ خدا و برادر پيامبرم هستم، من صدّيق اكبرم و پس از من هر كس چنين ادّعايى كند، دروغگو و افترا زننده است، و من كسى هستم كه هفت سال پيش از همه با پيامبر نماز خواندهام، و من اوّلين فرد نمازگزار با پيامبر هستم].... 325
2 - «عبدتُ اللّه قبل أن يعبده أحد من هذه الاُمّة خمس سنين» [من پنج سال خدا را پيش از اينكه كسى عبادت كند عبادت كردهام].... 325
3 - «ما أعرف أحداً من هذه الاُمّة عبَدَ اللّه بعد نبيّنا غيري...» [پس از پيامبر هيچ كس جز من نبود كه خدا را عبادت كند].... 325
4 - «بُعث رسول اللّه صلى الله عليه و آله يوم الإثنين، وأسلمتُ يوم الثلاثاء» [پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روز دوشنبه به پيامبرى مبعوث شد و من روز سه شنبه ايمان آوردم].... 325
5 - در اشعارى كه حضرت عليه السلام براى معاويه نوشته آمده است:
«سبقتُكمُ إلى الإسلام طُرّاً...» [من نوجوان بودم و هنوز بالغ نشده بودم كه پيش از همۀ شما ايمان آورده و مسلمان شدم].... 325
سخن امام حسن عليه السلام: آن حضرت در مجلس معاويه در خطبهاى مىفرمايد: «اى جماعت شما را به خدا سوگند مىدهم: آيا مىدانيد به چه كسى امروز دشنام مىدهيد؟ به كسى كه به دو قبله نماز خوانده است. تو اى معاويه كافر به آن دو بودى و...».... 325-326
ديدگاه اصحاب و تابعان دربارۀ نخستين مسلمان.... 326
ابن عبّاس مىگويد: «خداوند در قرآن طبق آيۀ: (رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ) ، طلب مغفرت براى على عليه السلام را بر همۀ مسلمانان واجب كرده است».... 326
عمر بن خطّاب مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله دست بر شانۀ على زد و به او فرمود: «يا عليُّ! أنت أوّل المؤمنين إيماناً، وأوّل المسلمين إسلاماً، وأنت منّي بمنزلة هارون من موسى» [يا على تو اوّلين مؤمن هستى كه ايمان آوردى، و اوّلين مسلمان هستى كه اسلام آوردى، و تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى هستى].... 326-327
نامۀ محمّد بن ابوبكر به معاويه: «... او در اسلام پيشتاز است و... واى بر تو باد اى معاويه! خود را با على قياس كرده و هم وزن او مىدانى؟! در حالى كه او وارث و وصىّ و پدر فرزندان پيامبر است».... 327
بيان مراد از اسلام و ايمان آن حضرت، و اوّليّن مسلمان و مؤمن بودن او... 327
بخشى از خطبۀ امير مؤمنان عليه السلام كه از آن نكتههاى دقيقى استخراج مىشود.... 328
ديدگاه ما دربارۀ معناى نخستين مسلمان بودن، با ديدگاه ابن كثير و هم مذهبانش متفاوت است؛ زيرا آنها بر اين باورند كه اوّلين مسلمان پيش از مسلمان شدن كافر بوده است. حال ما از او و همفكرانش مىپرسيم:
امير مؤمنان عليه السلام كِى كافر بوده تا پس از آن اسلام آورده باشد؟... 329
سخنى پيرامون اسلام ابوبكر:... 329
سخن ابوجعفر اسكافى: «جاحظ براى امامت ابوبكر به اوّلين مسلمان بودن او استدلال مىكند، اگر اين استدلال صحيح بود، خود ابوبكر در روز سقيفه به آن استدلال مىكرد...».... 329
سخن عمر: «كانت بيعة أبيبكر فلتة وقى اللّه شرّها» [بيعت ابوبكر ناگهانى و بدون فكر و انديشه بود، خداوند شرّ آن را دور گرداند]... 329
توجّه: شايد اهل نظر در سخنان ياد شدۀ أمير المؤمنين عليه السلام پيرامون سالهاى عبادت خود و نمازهايى كه با پيامبر خوانده - كه بين سه و پنج و هفت و نُه ذكر شد - اختلافى مشاهده كند، وبيان رفع اين اختلاف... 330
نتيجه: حقّ آن است كه على عليه السلام در عبادت موحّد بوده و هفت سال پيش از مردم با معرفت كامل خدا را عبادت كرده و نماز را به پا داشته است.... 331
سخنى شگفت انگيز از ذهبى: «از همان آغاز كه بر پيامبر وحى شد، خديجه و ابوبكر و بلال و زيد چند ساعت پيش از على يا چند ساعت پس از او ايمان آوردند و با پيامبر به عبادت خدا پرداختند. پس اين هفت سال عبادتى كه مىگويند على به تنهايى انجام داده، كجاست؟!»... 331
5 - تكذيب اينكه آياتى از قرآن در خصوص على عليه السلام نازل شده باشد، و جواب آن.... 331-332
6 - اجتهاد در مقابل نصّ، و انكار حديث برائت از جهت اينكه در آن امر رسول خدا به برگشت صدّيق وجود دارد، وجواب آن.... 332
7 - به شيعه نسبت مىدهد: برخى از آنان بر اين باورند: كوهان شتر خراسانى در روز اسارت زنان شريف خاندان وحى در كربلا روييده است تا عورت آنان را بپوشاند، و جواب آن.... 332
بيان اينكه: «... الإسلام محمّدي الحدوث، حسينيّ البقاء» [دين اسلام پديد آمدنش محمّدى بود ولى ماندگاريش حسينى است].... 333
8 - كتاب «محاضرات تاريخ الاُمم الإسلاميّة»
او اين كتاب را به عنوان كتاب تاريخ نگاشته، ولى راه و شيوۀ تاريخ نويسى را نپيموده، بلكه در آن، دشمنىها و ستيزه جوييهاى اُموى را به يادگار گذاشته است؛ اينك برخى از لغزشهاى اين كتاب:
1 - مىگويد: «نبرد صفّين منشأ دينى و مجوّز شرعى نداشته، بلكه براى اغراض شخصى بوده و يارى و حمايت شخصى عليه شخص ديگر بوده است»، و پاسخ آن.... 333
كدام ظلم و ستمى بدتر از اين مىتوانست گريبان امّت اسلامى را بگيرد كه فردى مانند معاويه پايگاه اسلام و سرنوشت مسلمانان را به دست بگيرد.... 335
اگر معاويه هيچ شرّى جز نصب يزيد پليد فاجر براى مقام خلافت نداشت، همين در جور و ستم او كافى بود، و بر مسلمانان واجب بود كه جامعۀ اسلامى را از لوث وجود او پاك نمايند.... 335
2 - مىگويد: على عليه السلام و معاويه هر دو در بلندى نَسَب يكسان مىباشند، و جواب آن.... 335
من چه گويم به انسان ساده لوح و غفلتزدهاى كه عنصر نبوّت را همطراز عنصر اُموى عبشمى قرار مىدهد.... 335
چقدر ميان اين دو شجره فاصله است: شجرۀ نبوى و علوى، و شجرۀ اُموى.... 335
پيامبر اكرم عليه السلام مىفرمايد: «إنَّ اللّه اختار من بني آدم العرب، واختار من العرب مُضَر، واختار من مُضَر قريشاً، وأختار من قريش بني هاشم، واختارني من بني هاشم» [خداوند از ميان فرزندان آدم عرب را برگزيد، و از ميان عرب قبيلۀ مُضَر را، و از ميان مُضَر قريش را، و از ميان قريش بنىهاشم را، و از ميان بنىهاشم مرا انتخاب كرد]... 335-336
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آن روزى كه در خواب مشاهده كرد كه آنان مانند بوزينهها و خوكها از منبرش بالا و پايين مىروند، ديگر خندان ديده نشد. و در پى آن بود كه خداوند آيۀ: (وَ ما جَعَلْنَا اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ) را نازل كرد.... 336
ابوسفيان ننگ و عار قريش است. و طبق فرمايش بىپردۀ پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله، او ملعون است؛ زيرا روزى كه آن حضرت ابوسفيان را با معاويه ديد فرمود: «أللّهمَّ العن التابع والمتبوع» [خدايا! تابع و متبوع هر دو را لعنت فرما!].... 336
روزى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ابوسفيان را ديد كه سوار بر مركب است و معاويه و برادرش او را همراهى مىكنند، فرمود: «أللّهمَّ العن القائد والسائق والراكب».... 336
سخن مقريزى دربارۀ ابوسفيان: «ابوسفيان - رهبر احزاب - همان كسى است كه در جنگ اُحد با پيامبر به جنگ پرداخت».... 336
داستان اسلام أبوسفيان... 336-337
3 - مىگويد: به باور من تصميم معاويه در انتخاب جانشين و خليفه، تصميمى به جا و زيبا بوده است، و جواب آن.... 337-338
منتقدان معاويه، از وى تنها به خاطر انتخاب، انتقاد نمىكنند، بلكه
انتقادشان از دو جهت است:
جهت نخست: عدم شايستگى معاويه؛ زيرا معاويه سابقۀ خوبى ندارد؛ آنگونه كه امير مؤمنان عليه السلام در سخنانى به آن تصريح كرده مىفرمايد:
«خداى عزّوجلّ براى او - معاويه - سابقهاى در دين قرار نداده است... او آزاده شده و فرزند آزاد شده.... درگذشته او و پدرش هميشه با خدا و پيامبرش و با مسلمانان دشمنى مىورزيدند و در ستيز بودند تا اينكه هر دوى آنها به اكراه داخل در اسلام شدند».... 338
جهت دوّم: عدم شايستگى فرد مورد نظر او.... 339
اگر اين ايده، پسنديده و زيبا بود، پس چرا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام نزديك شدن وفاتش به اين فكر نيفتاد؟!... 339
انتخاب يزيد كدام اختلاف را برطرف كرد؟! مگر حادثۀ دلخراش كربلا در زمان او به وقوع نپيوست؟! و پس از آن مگر فاجعۀ حرّه پيش نيامد؟! و در پى آن دو، مگر حادثۀ خونين جريان ابن زبير و قصّۀ كعبه معظّمه اتّفاق نيفتاد؟!... 339
اگر معاويه چارهاى جز تعين خليفه نداشته، پس چرا فرد صالح و شايستهاى را انتخاب نكرد؟!... 339
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «إنّ أوّل من يبدِّل سنّتي، رجل من بني اُميّة» [اوّلين كسى كه سنّت مرا تغيير مىدهد، مردى از بنى اُميّه است].... 339
و مىفرمايد: «لا يزال هذا الأمر معتدلاً قائماً بالقسط، حتّى يثلمه رجل من بني اُميّة يقال له يزيد» [دين بر پايۀ عدالت و قسط خواهد بود تا زمانى كه مردى از بنى اُميّه به نام يزيد در آن رخنه كرده و آن را بد نام نمايد]... 340
اگر خلافت منحصر به خانوادهاى پاك و با كرامت باشد كه از حيث دين و سياست آراسته به لياقت و حذاقت باشند، باكى نيست.... 340
باور شيعه به انحصار خلافت در آل على عليه السلام، جز پس از تسليم در برابر ناموس عصمت شخصيّتهاى اين خاندان كه بر اساس نصوص متواتر نبوى معيّن شدهاند، نمىباشد... 340
4 - مىگويد: حسين در قيام عليه يزيد، اشتباه بزرگى را مرتكب شد، و جواب آن.... 340-341
شخصيّتى با اين روحيۀ والا، هرگز نمىتواند در مقابل يزيدِ هرزۀ بىحيا، يزيد بىشرم و فاسق سر فرود آورد.... 341
يزيد از زمان پدرش معاويه، معروف به جور و ستم و فسق و فجور و شرابخوارى بوده است.... 341
سخن مولاى ما امام حسين عليه السلام در وصف يزيد.... 341
سخن معاويه به امام حسين عليه السلام: «امّا اين كه گفتى تو بهتر از يزيد هستى، به خدا سوگند! يزيد براى امّت محمّد بهتر از تو است»!... 341
سخن يزيد: «لعبت هاشمُ بالملكِ فلا...» [بنى هاشم با حكومت بازى كردند...]!... 342
گوش زمانه از اَحدى به جز خضرى چنين سخن گستاخانهاى را كه: «امام حسين عليه السلام اشتباه كرد...» نشنيده است.... 343
شمّهاى از آموزهها و درسهاى فراوان و بىشمارى كه سرور ما حسين عليه السلام به اُمّت جدّش آموخت.... 343
9 - كتاب «السنّة والشيعة»
غرض نويسنده، ردّ بر علّامه سيّد محسن امين عاملى است كه به برخى از دورغ پردازيهاى او اشاره مىكنيم:
1 - تهمت: «شيعه به همۀ اصحاب پيامبر خدا ناسزا مىگويد، و به جز تعدادى انگشت شمار بقيّۀ اصحاب را مرتدّ مىدانند، و بر اين باورند كه به امامان، وحى مىشود، و مرگ امامان به اختيار خودشان است».... 344
2 - تهمت: «شيعيان متعهاى به نام متعۀ دورى دارند».... 344
دورغ منبعى جز قلبهاى خيانتكار و سينههايى كه لانۀ وسواس خنّاس است، ندارد.... 345
10 - كتاب «الصراع بين الإسلام والوثنيّة»
اوّلين جنايت او بر همۀ مسلمانان آن است كه فرقههاى بزرگى از مسلمانان را - كه در ميان آنان پيشوايان و رهبران و علما و حكما قرار دارند - بت پرست ناميده است.... 345
و اينك نمونههايى از دورغپردازىها ونسبت هاى نارواى وى:
1 - تهمت: «شيعه دربارۀ على و فرزندانش دقيقاً همان باورى را دارد كه نصارا درباره عيسى بن مريم دارند؛ مانند اعتقاد به حلول و تقديس و معجزات و فريادرسى از او و كمك جستن از او در گرفتارىها و سختىها، و پناه بردن به او از روى ترس يا اميد»، و جواب آن.... 345-346
تقديس و معجزات، هرگز غلوّ نيست.... 346
هر كس كه مدّعىِ رابطۀ با ماوراى طبيعت است چه پيامبر و چه امام، بايد معجزهاى داشته باشد.... 346
در علم كلام ثبوت كرامت براى اولياى خدا از مسلّمات است.... 346
بيان اينكه توسل به أئمّه عليهم السلام تضادّى با توحيد ندارد.... 346-347
2 - مىگويد: «شيعه به پيروى از معتزله به دليل شبهههاى باطل و شناخته شده، رؤيت خدا در روز قيامت و صفات او و خالقيّت او را انكار مىكنند...»، و جواب از آن.... 347
قصيمى در ذات خدا و صفات او از ابن تيميّه و شاگردش ابن قيّم پيروى كرده است.... 347
شيعه در انكار رؤيت خدا در روز قيامت هرگز پيرو معتزله نبوده ونيست بلكه شيعه پيرو برهان عقلى و نقلىِ اين حقيقت روشن است... 347
شيعه اين را كه خداوند صفات ثبوتيّۀ زائد بر ذات داشته باشد انكار مىكند.... 348
كسى كه مىگويد افعال انسان مخلوق خداست، در حقيقت ناآگاهانه قبيح و ظلم را به خدا نسبت مىدهد.... 348
3 - در شمار عقايد شيعه مىگويد: همه ذرّيّۀ پيامبر صلى الله عليه و آله معصوم هستند.... 348
امتياز خاصّى كه ذرّيّه پيامبر صلى الله عليه و آله دارند، اين است كه در هر حال توفيق توبه را پيدا مىكنند.... 348
سخن قسطلانى و زرقانى در شرح حديث: «إنّما سُمِّيت فاطمة لأنّ اللّه قد فطمها وذرّيّتها عن النار يوم القيامة» [فاطمه به اين نام ناميده شده؛ زيرا كه خداوند او و فرزندانش را از آتش حفظ كرده است].... 349
صحابه در كتاب و سنّت:... 351
اين سخنى كه بر نصوص فراوان استوار است، تازهتر از قول به عدالت همۀ اصحاب نيست، در حالى كه خداوند در قرآن در آيات زيادى كه
همگى آنها يك هدف را نشانه رفتهاند، گروهى را منافق و دستهاى را مرتدّ معرفى مىكند.... 350
در صحيح بخارى آمده است: «هنگامى كه دستهاى از اصحاب پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به جنّهم مىبرند، پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: «اينها اصحاب من هستند» و جواب داده مىشود كه اينها پس از شما براى هميشه از دين برگشتند و مرتدّ شدند».... 350
در صحيح ديگر آمده است: «مىگويم: اصحاب بيچارۀ من!! در پاسخ مىگويند: نمىدانى پس از تو چه كارهايى كه نكردند».... 350
تو خود خوب مىدانى كه چه اختلافاتى ميان اصحاب بروز كرد، و موجب چه دشمنىها، و كينه ورزىها، و ناسزاگويىها، و كوبيدن بر سر يكديگرها، و جنگها و درگيرىهايى شد! قطعاً اين حوادث يك طرف را از چهار چوب عدالت بيرون مىبرد.... 350
از گناهانى كه برخى از صحابه مرتكب شدند و شرّ و فسادى كه به پا كردند صرف نظركن!... 350
4 - تكذيب دو حديث: «أنّ عليّاً يذود الخلق يوم العطش» [در روز عطش قيامت على مردم را (از آب كوثر) دور مىكند]، و «أ نّه قسيم النار» [او قسيم نار است]، و جواب از آن.... 350
از على عليه السلام نقل شده: «أنا قسيم النار يوم القيامة، أقول: خذي ذا، وذري ذا» [من روز قيامت قسيم نار هستم، مىگويم: اين فرد را بگير و آن فرد را رها كن].... 350
احمد بن حنبل مىگويد: مگر نه اين است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه به على عليه السلام فرمود: «لا يحبّك إلّامؤمن ولا يبغضك إلّامنافق» [تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق به تو بغض نورزد]؟! گفتيم: آرى. گفت:
جاى مؤمن در كجاست؟ گفتيم: در بهشت. گفت: جاى منافق كجاست؟ گفتيم: در آتش. گفت: پس على قسيم النار است.... 350-351
5 - مىگويد: «در كتابهاى شيعه روايات فراوانى وجود دارد مبنى بر اينكه: امام منتظر همۀ مساجد را خراب مىكند، و شيعه هميشه دشمن مساجد بوده است...»، و جواب آن.... 351
6 - مىگويد: «آيا شيعه مىتواند كلمهاى از قرآن را براى عقيدهاش به تناسخ ارواح، و حلول خدا در وجود امامانش، و اعتقاد به رجعت، و عصمت أئمّه، و مقدّم داشتن على بر ابوبكر وعمر وعثمان شاهد بياورد؟ يا بر باورهاى شيعه از قبيل وجود على در ميان ابرها و يا اينكه برق ابر تبّسمِ على و غُرّش آن صداى اوست دليل بياورد؟»... 351
چگونه قرآن على را بر ديگران مقدّم نكرده در حالى كه خداوند ولايت او را قرين و همراه ولايت خدا و ولايت پيامبرش قرار داده است آنجا كه مىفرمايد: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ...) [سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آوردهاند؛ همانها كه نماز را برپا مىدارند و...]... 352
آيا او و هم فكرانش مىتوانند يك حرف از قرآن بياورند كه بر مقدّم بودن ابوبكر وعمر وعثمان بر ولىّ پاك خدا اميرمؤمنان عليه السلام دلالت كند؟... 352
7 - مىگويد: «ازواج موقّت نزد شيعه انواعى دارد: صغرى و كبرى...»، و جواب آن.... 352
بيان اصول و حدود ازدواج موقّت.... 353
11 - كتاب «الوشيعة في نقد عقائد الشيعة»
هر صفحۀ اين كتاب مايۀ ننگ و شرمسارى براى اُمّت اسلامى است و براى هم فكرانش بيشتر!... 353
من نمىدانم دربارۀ كتاب شخصى كه كتاب خدا و سنّت پيامبرش را پشت سر انداخته و آن را با رأى فاسد و عقل ناقص، هر طور كه بخواهد تفسير مىنمايد چه بنويسم.... 353
اگر اين فرد در ميان صفحات كتابش به جز افسانههايش درباۀ اُمّت مطلب باطل ديگرى نداشت، همين به تنهايى براى جهالت و بدنامى او كفايت مىكرد. و اينك نمونههايى از آنها:... 354
1 - مىگويد: «اُمّت اسلامى بسان پيامبر معصوم است؛ بدين معنا كه در دريافت و حفظ و تبليغ و اداى رسالت، هر چه را كه پيامبر ابلاغ نموده، او نيز مانند پيامبر حفظ كرده...»، و جواب آن.... 354
مىگويد: «اُمّت اسلام از همۀ أئمّه به قرآن و سنّت آگاهترند، و امروز آگاهى و دانش امّت به قرآن و سنّت به حدّى رسيده است كه از علم على عليه السلام و اولاد على عليه السلام بيشتر و كاملتر است».... 354
مىگويد: «اُمّت به درجهاى از رشد و آگاهى دست يافتهاند كه ديگر نيازى به امام ندارند».... 354
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى هدايت مردم پس از خويش ثقلين را جانشين خود ساخته، و منحصر ساختن هدايت به تمسّك به آن دو و پيروى آثارشان تا قيامت، به ما مىفهماند كه نزد آن دو علوم و معارفى است كه دست اُمّت از آنها كوتاه است.... 355
پيشوايان عترت در علم وهدايت ودانش ورهنمود، همتاى قرآنند... 355
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «أعلم اُمّتي من بعدي عليّ بن أبيطالب» [على بن أبي طالب پس از من أعلم اُمّت من است].... 355
حافظ نيشابورى به استناد اجماع اُمّت، حكم مىكند كه على عليه السلام تنها وارث علم پيامبر است.... 356
2 - مىگويد: «متعه از بقاياى ازدواجهاى دوران جاهليّت است...»، و جواب آن.... 356
بحثى پيرامون ازدواج موقّت:... 356
1 - «متعه» در قرآن.... 356
2 - حدود «متعه» در اسلام.... 357
3 - نخستين كسى كه از «متعه» نهى كرد.... 357
4 - اصحاب و تابعان.... 357
5 - أقوال اهلسنّت دربارۀ «متعه» ونفى آن كه بالغ بر (22) قول است... 358
برخى ديگر از كتابهاى ساختگى:... 358
1 - «فجر الإسلام».
2 - «ضُحى الإسلام».
3 - «ظُهْر الإسلام».
4 - كتاب «جولة في ربوع الشرق».
5 - كتاب «عقيدة الشيعة».
شعراى غدير در قرن چهارم
15 - ابن طباطبا اصفهانى.... 361
16 - ابن عَلّويه اصفهانى.... 361
همين نشانه كه اهل قم با وجود عادتشان به عيب نهادن بر يك راوى به مجرّد وجود كوچكترين ايرادى در وى، به او اعتماد كردهاند، براى حكم به ثقه بودن او كفايت مىكند.... 363
17 - مفجَّع.... 363
حديث «اشباه» دربارۀ امير المؤمنين عليه السلام.... 364
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في همّه، وإلى إبراهيم في خُلقه، وإلى موسى في مناجاته، وإلى عيسى في سنّته، وإلى محمّد في تمامه وكماله، فلينظر إلى هذا الرجل المقبل» [كسى كه مىخواهد به آدم در علمش، و به نوح در فهمش، و به ابراهيم در اخلاقش، و به موسى در مناجاتش، و به عيسى در سنّتش، وبه محمّد در تمام بودن و كمالش نگاه كند، پس به اين مردى كه مىآيد نگاه كند] مردم سرها را بلند كردند، ناگاه على بن أبيطالب عليه السلام را ديدند... 364
بيان وجه شباهت بين امير المؤمنين عليه السلام و آدم و نوح و ابراهيم و يوسف و موسى و داود و سليمان و ايّوب و زكريّا و عيسى عليهم السلام از زبان حافظ احمد ابن محمّد عاصمى در كتاب ارزشمند: «زين الفتى في شرح سورة هل أتى».... 364-366
كتاب «زين الفتى» از با ارزشترين كتب اهل سنّت است كه در آن نشانههاى علم و دليلهاى نبوغ و خلّاقيّت نويسنده وجود دارد.... 366
آشنايى با شاعر: او در اشعارش ثناى ائمّه را زياد مىگفته و به خاطر مصيبتها و بلايايى كه به آنها رسيده، بسيار مىناليد، و پيوسته چنين بود تا جايى كه دشمنان وى كه لقبهاى ناپسند بر ديگران مىگذارند، او را مفجّع (نالان و مصيبتزده) ناميدند.... 367
18 - ابوالقاسم صنوبرى.... 367
19 - قاضى تنوخى.... 367
20 - ابوالقاسم زاهي.... 368
على عليه السلام صحبت كنندۀ با خورشيد است.... 369
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «يا أبا الحسن! كلّم الشمس فإنّها تكلّمك...» [اى اباالحسن! با خورشيد سخن بگو كه او با تو سخن مىگويد...].... 369
اشاره به حديث برگشتن خورشيد براى على عليه السلام در بابل.... 370
اشاره به بيرون آوردن آب گوارا براى لشگريان به صورت چشمه.... 370
پيامبر صلى الله عليه و آله به على فرمود: «أنت اُذنٌ واعية لعلمي» [تو گوشهاى شنواى علم من هستى].... 371
اشاره به روايتى كه امام احمد حنبل در مناقب على عليه السلام ذكر كرده:
«چون شب بدر شد، پيامبر فرمودند: «من يستقي لنا من الماء؟» [چه كسى به ما آب مىنوشاند؟] مردم از روى ترس قبول نكردند. پس على عليه السلام برخاست...»... 372
21 - امير ابو فراس حمدانى.... 372
ابو فراس داراى هيبت پادشاهى و ظرافت اديبان بود.... 372
وى كشته شد و سرش از بدنش جدا شد و بدنش در بيابان رها شد تا اينكه برخى از اعراب او را دفن كردند.... 373
22 - ابوالفتح كشاجم.... 373
او به خود لقب «كشاجم» را داد تا به هر حرفى از آن اشاره به علمى نمايد... 374
او از مصاديق آيۀ كريمۀ: (يُخْرِجُ اَلْحَيَّ مِنَ اَلْمَيِّتِ) * است.... 374
دشمنى و عداوت جدّ او يعنى سندى بن شاهك نسبت به اهلبيت عليهم السلام، و مزاحمت و اذيّت و آزار وى نسبت به امام موسى بن جعفر عليه السلام در زندان هارون، از مطالبى است كه خبر آن در همه جا پيچيده و صفحۀ تاريخ او را سياه كرده است.... 374
23 - ناشئ صغير.... 374
به او «ناشى» مىگويند؛ زيرا ناشى به كسى مىگويند كه در فنّى از فنون رشد كرده باشد.... 375
24 - بشنوى كردى.... 375
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «النظر إلى وجه عليّ عبادة» [نگاه كردن به صورت على عبادت است].... 375
در حديث ابوذر آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «مَثَلُ عليّ فيكم كمثل الكعبة المستورة، النظر إليها عبادةٌ، والحجّ إليها فريضة» [مَثَل على در ميان شما مَثَل كعبۀ پوشيده شده است كه نگاه كردن به آن عبادت و حجّ (قصد و آهنگِ رفتن) به سوى آن واجب است].... 375
25 - صاحب بن عبّاد.... 376
شيخ بهايى او را از علماى شيعه و هم طراز با كلينى و صدوق و... قرار داده است.... 377
از اشعار وى است:
إن كان تفضيلي له بدعةً فلعنةُ اللّهِ على السُنّه
[اگر برتر دانستن على بدعت است، پس لعنت خدا بر سنّت باد].... 377
از اشعار اوست:
فهو خالٌ للمؤمنين جميعاً قلتُ خالٌ لكن من الخير خالي
[پس معاويه دايى همه مؤمنان است. گفتم: خال (دايى) هست ولى از خير و خوبى خالى است].... 377
صاحب بن عبّاد، دو انگشتر داشت كه نقش يكى از آنها اين كلمات بود:
على اللّه توكّلتُ وبالخمس توسّلتُ
[برخدا توكّل مىكنم و به پنج تن توسّل مىجويم].... 378
مذهب و صاحب.... 378
كلمات قصار و سخنان گزيدۀ صاحب بن عبّاد كه همچون ضرب المثل به كار مىروند.... 378
وفات وى.... 379
26 - جوهرى جرجانى.... 379
27 - ابن حجّاج بغدادى.... 380
دوبار متولّى حسبه شدن وى، از مقام بلند و مهارت وى در علوم دينى، پرده برمىدارد.... 381
معنى «حِسْبه».... 381
برخى گفتهاند: او در سرودن شعر مانند امرئالقيس بوده است.... 381
ولادت و وفات وى.... 381
او وصيّت كرده بود كه زير پاى امام عليه السلام دفن شود و بر قبرش اين آيه نوشته شود: (وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ) .... 382
28 - ابو العبّاس ضبّى.... 382
ابن عبّاس روايت كرده است: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله زمانى كه در مكّه بوديم، دست من و على را گرفت و به بالاى كوه ثَبير آورد و چهار ركعت نماز، براى ما گزارد، سپس سرش را رو به آسمان نمود، و فرمود: «أللّهمّ إنّ موسى بن عمران سألك وأنا محمّد نبيّك، أسألك أن تشرح لي صدري... واجعل لي وزيراً من أهلي عليّ بن أبي طالب أخي...» [خدايا موسى بن عمران از تو درخواستى نمود و من محمّد فرستادۀ تو از تو مىخواهم كه سينهام را گشاده گردانى... و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده، برادرم على بن ابى طالب را...].... 382
29 - ابو رقعمق انطاكى.... 383
30 - ابو العلا سرَوى.... 383
31 - ابو محمّد عونى.... 384
32 - ابن حمّاد عبدى.... 385
حديث «نبعة العين» [جوشيدن چشمه]: «أنّ عُمَر أقطع عليّاً ينبع، ثمّ اشترى أرضاً إلى جنب قطعته...» [عمر قطعه زمينى در ينبع به على عليه السلام داد، سپس آن حضرت زمينى در نزديكى آن قطعه زمين خريد...].... 386
اشاره به صدقات اميرالمؤمنين عليه السلام.... 386
سخن على عليه السلام: «يا دينا غُرّي غَيري» [اى دنيا ديگرى را فريب ده].... 386
حديث آرد كردن آسياب بدون اينكه كسى آن را بگرداند: «... أنّ للّه ملائكة سيّاحين في الأرض قد وُكّلوا بمعاونة آل محمّد» [خداوند ملائكهاى دارد كه در زمين مىگردند و وكيل شدهاند تا به آل محمّد كمك نمايند].... 387
آشنايى با شاعر.... 387
ولادت و وفات وى.... 388
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «يا أنس! لقد أكل من الغمامة ثلاثمئة وثلاثة عشر نبيّاً وثلاثمئة وثلاثة عشر وصيّاً، ما فيهم نبيٌّ أكرم على اللّه منّي ولا وصيٌّ أكرم على اللّه من عليّ» [اى انس! از اين ابر سيصد و سيزده پيامبر، و سيصد و سيزده وصّى خوردهاند كه در ميان آنها پيامبرى كه براى خدا گرامىتر از من و وصيّى كه گرامىتر از على باشد، نبوده است].... 389
33 - ابو الفرج رازى.... 389
34 - جعفر بن حسين.... 390
شعراى غدير در قرن پنجم
35 - ابو نجيب طاهر.... 393
36 - شريف رضى.... 393
استادان و مشايخ وى.... 395
حكايت خواب شيخ مفيد رحمه الله: شيخ مفيد در خواب مىبيند كه حضرت زهرا عليها السلام، بر او وارد شد و امام حسن و امام حسين عليهما السلام كه كوچك بودند، همراه آن حضرت بودند، پس آن حضرت آن دو را به شيخ سپرد و فرمود به اين دو، فقه بياموز!... 395
شاگردان و كسانى كه از او روايت مىكنند.... 395
تأليفات و كتب وى.... 395
برخى از شارحان نهج البلاغه.... 395-396
شعر و شاعريّت سيّد رضى.... 396
ولادت و وفات وى.... 396
37 - ابو محمّد صورى.... 396
38 - مهيار ديلمى.... 397
نقد كلمات استاد احمد نسيم مصرى آنجا كه گفته است: «گفته شده (قيل): پيامبر صلى الله عليه و آله در غديرخم براى مردم خطبهاى ايراد كرد و فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه».... 397-398
آشنايى با شاعر:... 398
گذشتۀ او - كه در آن هنگام مجوسى فارسى بوده - ضررى به او نمىرساند؛ چرا كه وى امروز در دين خود مسلمان، در مذهبش علوى، و در ادبش عربى است.... 398
اگر بنا باشد وى به خاطر گذشتهاش مورد مؤاخذه واقع شود، بايد همۀ صحابه را به خاطر گذشتۀ هلاكتبار و پر از لغزش آنها مورد مؤاخذه قرار دهيم، ولى اسلام ما قبل خود را بريده ومحو مىكند.... 398
نامبرده به دست سيّد رضى در سال (394 ه) اسلام آورد.... 398
39 - سيّد مرتضى.... 398
آشنايى با شاعر.... 399
ثناگويى پيرامون وى.... 399
اساتيد و كسانى كه او از آنها روايت مىكند.... 399
شاگردان سيّد مرتضى.... 399
ولادت و وفات وى.... 400
40 - ابو على بصير.... 400
41 - ابو العلاء معرّى.... 401
42 - مؤيّد في الدين.... 401
43 - جبرى مصرى.... 402
شعراى غدير در قرن ششم
44 - ابو الحسن فنجكردى.... 405
اشاره به احاديثى كه در آنها آمده است: با امير مؤمنان عليه السلام جز زنازاده دشمنى نمىكند؛ برخى از اين احاديث:
1 - ابوسعيد خدرى مىگويد: «كنّا معشر الأنصار نبور أولادنا بحبّهم عليّاً رضى الله عنه؛ فإذا وُلد فينا مولودٌ فلم يحبّه عرفنا أ نّه ليس منّا» [ما انصار، فرزندانمان را با دوست داشتن على رضى الله عنه امتحان مىكرديم، پس هر گاه فرزندى از ما متولّد مىشد و او را دوست نداشت مىفهميديم او فرزند ما نيست].... 406
2 - سخن على عليه السلام: «لا يحبّني ثلاثة: ولد الزنا، ومنافق، ورجلٌ حملت به اُمّه في بعض حيضها» [مرا سه نفر دوست ندارند: زنازاده و منافق و كسى كه مادرش در حال حيض به او حامله شده باشد].... 406
3 - از ابوبكر صدّيق نقل شده است: من پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه خيمهاى بنا كرده بود و بر كمانى عربى تكيه داده بود و در آن خيمه،
على و فاطمه و حسن و حسين بودند، و فرمود: «معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالم أهل الخيمة، حربٌ لمن حاربهم، وليٌّ لمن والاهم، لا يحبّهم إلّاسعيد الجدّ طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيُّ الجدِّ رديء المولد» [اى گروه مسلمين! من با كسى كه با اهل خيمه در صلح باشد در صلحم، و با كسى كه با آنان در جنگ است در جنگ هستم، و دوستدار كسى هستم كه با آنها دوستى ورزد. و آنان را جز فرد خوشبخت حلال زاده، دوست ندارد، و جز فرد بدبخت داراى ولادتِ پست، با آنان دشمنى نمىكند].... 406
اين مطلب را در گذشته و حال، بسيارى از شعرا به نظم درآوردهاند... 406
45 - ابن منير طرابلسى.... 407
46 - قاضى ابن قادوس.... 408
47 - ملك صالح.... 408
48 - ابن عودى نيلى.... 410
49 - قاضى جليس.... 411
50 - ابن مكّى نيلى.... 411
51 - خطيب خوارزمى.... 412
52 - فقيه عُماره.... 415
53 - سيّد محمّد أقساسى.... 416
آل اقساسى.... 417
سخن خليفه مستنصر عبّاسى: «يكى از دروغها روايتى است كه غلات شيعه نقل مىكنند، كه وقتى سلمان وفات نمود، على بن أبي طالب از مدينه به مدائن آمد و او را غسل داد و همان شب به مدينه برگشت»، و جواب آن.... 417-418
توجّه: جواب از سخن كسانى كه اين كرامتِ بزرگِ (طىّ الأرض) مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام را تكذيب كرده و به غلوّ نسبت مىدهند.... 418
تعجّب از كسانى است كه قلبهاى آنها با اعمالشان زنگار زده است، و اين كرامت مولاى ما امير المومنين عليه السلام را انكار مىكنند، امّا همين كرامت را از غير او كه پايينتر از آن حضرت است بدون هيچ انكار و طعنى مىپذيرند.... 419
مادامى كه زندگى مىكنى روزگار عجايبى به تو نشان مىدهد:
اين انكار در مقابل آنچه اهل سنّت در بسيارى از فضايل مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام و آل او عليهم السلام مرتكب شدهاند، چيز تازهاى نيست؛ زيرا عادت هميشگى آنها در تك تك اين فضليتها اين است كه گاه مسخره مىكنند، و گاه تكذيب، و گاه سند روايت را مورد مناقشه و ايراد قرار مىدهند؛ در ذيل نمونههايى ذكر مىشود:... 420
1 - حديث ردّ شمس [برگشتن خورشيد]
2 - هزار ركعت نماز
ابن تيميّه اين كرامت را انكار كرده، و گاه گمان كرده اين عمل نيكو مكروه است و فضيلت شمرده نمىشود، و گاه طبع چنين عملى كه بايد همراه با عجله و سرعت باشد را مستدعى اين مىداند كه خالى از خضوع باشد.... 421
پاسخ انكارِ ابن تيميّه.... 421
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «الصلاة خير موضوع، فمن استطاع أن يستكثر فليستكثر» [نماز بهترين چيزى است كه قرار داده شده، پس هر كه مىتواند آن را زياد اقامه كند، زياد بخواند].... 421
در شرح حال بسيارى از اهل سنّت و جزءِ فضايل آنان برشمردهاند كه:
در شبانه روز يا فقط در روز هزار ركعت نماز مىخواندند.... 422
كثرت نماز ابوحنيفه.... 422
براساس ديدگاه اهل سنّت، ثابت شدن اينكه چيزى از سنّت است، مستلزم اين نيست كه فقط پيامبر صلى الله عليه و آله آن را انجام دهد، بلكه هر كس از افراد امّت عملى را انجام دهد، سنّت با فعل او ثابت مىشود؛ بنابراين چه مانعى دارد كه اميرالمؤمنين عليه السلام نخستين كسى باشد كه هزار ركعت نماز خواندن در شبانه روز را سنّت كرده باشد. علاوه بر آن كه نخستين كسى كه نماز تراويح را سنّت نمود، عمر بن خطّاب در سال چهارده هجرى بود. و نخستين كسى كه مردم را براى نماز تروايح جمع نمود، عمر بود.
و نخستين كسى كه براى شرب خمر هشتاد تازيانه زد، عمر بود... 422-423
سنّت تبريك در عيدها از عمر بن عبد العزيز گرفته شده است.... 423
براى دفع پندار ابن تيميّه، شيخ محمّد عبد الحىّ حنفى رسالهاى به نام «إقامة الحجّة على أنّ الإكثار في التعبّد ليس ببدعة» نگاشته است... 423
مشكل اوراد و ختوم:... 423
پژوهشگر در لابهلاى كتب و معاجم، اعمال طولانى وداراى مشقّتى كه بيشتر از هزار ركعت نماز وقت مىگيرند را مىيابد، كه به افراد عادى نسبت داده شده و هيچ كس نه ابن تيميّه و نه ديگرى، آن اعمال را انكار نكرده و مُنْكَر نشمرده است.... 423
كسانى كه قرآن را در يك ركعت ختم مىكردهاند.... 424
كسانى كه در هر روز يك بار قرآن را ختم مىكردهاند.... 424
كسانى كه در هر شب يك بار قرآن را ختم مىكردهاند.... 425
كسانى كه در هر شب دو بارقرآن را ختم مىكردهاند.... 425
سخن قسطلانى: «از آن استفاده مىشود گاه زمان اندك، داراى بركت مىشود و عمل زياد در آن واقع مىشود».... 425
3 - محدَّث در اسلام
معنى «محدَّث».... 426
شيعه، اميرالمؤمنين عليه السلام و ائمّه عليهم السلام را محدَّث مىدانند، و اهل سنّت عمر بن خطاب را از محدّثين مىدانند.... 426
روايات اهل سنّت دربارۀ محدَّث.... 426
امّا روايات شيعه:... 427
همه ائمّه طاهره عليهم السلام محدّث بودهاند، صدّيقۀ طاهره عليها السلام محدّثه بوده است، سلمان فارسى محدّث بوده است.... 428
شيعه نسبت به ساير مذاهب اسلامى سخن شاذّ و نادرى دراينباره نگفته است، جز اينكه عمر بن خطّاب را از محدّثين نشمرده است.... 428
بيا از دروغگوى حجاز، و اصل و پايۀ نفاق، و مايۀ فساد در جامعه - عبداللّه قصيمى - بپرسيم: چگونه در كتابش - الصراع بين الإسلام والوثنيّة - نوشته است: «نزد شيعه، ائمّۀ از اهل بيت، پيامبر هستند و به آنها وحى مىشود...».... 429
4 - علم امامان شيعه به غيب
به تصريح قرآن عزيز، انبيا و اوليا و مؤمنان علم غيب دارند و هر كدام سهم مشخّصى دارند.... 431
پيامبر و كسانى كه وارث علم او هستند، در عمل و رفتار بر اساس علم خود به غيب در بلاها، و خوابها، رخدادها و فهماندن چيزى از غيب به مردم، نيازمند دستور و رخصت خداوند سبحان هستند.... 431
علم، عمل به آن و اعلام آن به مردم، سه مرحله است كه هر كدام ربطى به مرحلۀ ديگرى ندارد.... 431
علم به غيب به صورت اصيل و مطلق و بدون هيچ كمّ و كيفى، مانند علم به شهادت با همين ويژگى، از صفات خداوند سبحان و ويژۀ اوست، نه مطلق علم به غيب و شهود.... 432
بيان اينكه ميان أدلّۀ اين مسالۀ در كتاب و سنّت هيچ تعارضى به لحاظ نفى و اثبات وجود ندارد.... 432
عمر به سبب خوابى كه ديده بود از مرگ خود خبر داد.... 434
اگر مىخواهي تعجّب كنى، تعجّب كن از اينكه در زمان ابوبكر، مردهاى در حال دفن، از شهادت عمر خبر داد!... 434
قطرهاى از دريا: در لابلاى كتب حفّاظ و معاجم بزرگان اهل سنّت قضاياى زيادى دربارۀ افراد بسيارى يافت مىشود كه آن را براى آنها فضيلت و كرامت مىشمارند و از علم آنها به غيب و آنچه سينهها مخفى دارند، حكايت مىكنند.... 435
مطلبى بسيار عجيب: و عجيبتر از همۀ اينها اين است كه: مردى از اهل سنّت ادّعا مىكند، لوح محفوظ را مىبيند و مىخواند!!... 435
5 - انتقال جنازهها به مشاهد
بر اين بيچارهها مخفى مانده كه مذاهب چهار گانۀ اهل سنّت، در اين مطلب با شيعه موافقند كه انتقال ميّت براى هدفى صحيح، به محلّى غير از جايى كه در آن مرده، جايز است.... 435
انتقال جنازهها در شريعتهاى سابق نيز جايز بوده است.... 436
انتقال بدن مطّهر امير المؤمنين عليه السلام از كوفه به نجف اشرف.... 436
هارون الرشيد بناهايى در آنجا (قبر شريف اميرالمؤمنين عليه السلام) ساخت و آن، هنگامى بود كه ديد حيوانات وحشى به آن محلّ انس مىگيرند و براى در امان ماندن از شكارچيان به آنجا پناه مىبرند.... 436
6 - زيارت مشاهد عترت طاهره، دعا نزد قبرها، توسّل در آنجا و تبرّك به آنها
ابن تيميّه سنّت زيارت مشاهد عترت طاهره و دعا نزد قبر آنان و تبرّك و توسّل جستن به آنها را انكار كرد.... 437
ابن تيميّه فتوا به حرمت مسافرت به قصد زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله داد و سفر براى آن را سفر معصيت شمرد.... 437
بزرگان عصر وى (ابن تيميّه) و هم كيشان وى با او مخالفت كردند تا بدانجا كه برخى او را كافر دانستند.... 437
قصيمى صاحب صراع، پا جاى پاى ابن تيميّه گذاشته است.... 438
چقدر بين اين ديدگاه فاسد قصيمى و بين سخن شيخ تقى الدين سبكى در شفاء تفاوت است.... 439
تشويق به زيارت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله:... 439
برخى از احاديث فراوانى كه دربارۀ زيارت قبر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله نقل شده است.... 439-440
كلمات بزرگان مذاهب چهارگانه پيرامون زيارت پيامبراقدس صلى الله عليه و آله... 440
شيخ تقى الدين سبكى شافعى، كتاب جامعى دربارۀ زيارت پيامبر اعظم با نام «شفاء السقام في زيارة خير الأنام» را در ردّ ابن تيميّه نوشته است... 441
معنى سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لا تتّخذوا قبري عيداً».... 441
ادب زائر نزد اهل سنّت.... 442
دعا نزد سر پيامبر صلى الله عليه و آله.... 443
درود و صلوات بر پيامبر پاك صلى الله عليه و آله.... 443
توسّل و درخواست شفاعت به وسيلۀ قبر شريف آن حضرت صلى الله عليه و آله... 444
گروهى از حافظان و بزرگان اهل سنّت در مورد توسّل به تفصيل سخن گفته و نوشتهاند: توّسل به پيامبر در همۀ حالات جايز است، قبل و بعد از خلقت آن حضرت، و در حيات و پس از مرگ آن حضرت، و در برزخ و قيامت و بهشت.... 444
تبرّك به قبر شريف با چسباندن خود و ماليدن بدن به آن و بوسيدن آن... 444
چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دفن شد، فاطمه عليها السلام آمد و بر قبر ايستاد و مشتى از خاك بر چشم گذاشت و گريه كرد و فرمود: «صُبّت عليّ مصائبُ...»... 445
منع كردن مروان مردى را كه صورتش را بر قبر گذاشته است.... 445
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «بر دين نگرييد وقتى اهل آن متولّى آن شدند، لكن بر دين بگرييد وقتى نااهلان متولّى آن شدند».... 445
منع كردن از توسّل به قبور پاك، يكى از بدعتها و گمراهىهاى بنى اميّه از زمان صحابه است.... 445
بنى اُميّه به نحو عموم، و مروان به خصوص، كينۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در دل داشتهاند، از روزى كه در خانوادۀ اُموى هيچ حُرمتى نبود مگر اينكه حضرت آن را هتك نمود، و هيچ رازى نبود مگر اين كه فاش نمود، و هيچ ركنى نبود مگر اينكه آن را خراب كرد.... 445
رواياتى دربارۀ بنى اُميّه:... 445
1 - «إذا بلغت بنو اُميّة أربعين اتّخذوا عباد اللّه خولاً، ومال اللّه نحلاً، وكتاب اللّه دغلاً» [چون عدد بنى اُميّه به چهل برسد، بندگان خدا را برده مىكنند، و مال خدا را بذل و بخشش مىكنند، و كتاب خدا را فاسد مىكنند].... 445
2 - «إذا بلغ بنو أبي العاص ثلاثين رجلاً اتّخذوا دين اللّه دغلاً، وعباد اللّه خولا، ومال اللّه دولاً» [هنگامى كه فرزندان ابو العاص به سى مرد برسند، دين خدا را فاسد مىكنند، و بندگان خدا را برده مىكنند، و مال خدا را دست به دست مىچرخانند].... 445
3 - «إنّي اُريتُ في منامي كأ نّ بني الحكم بن أبي العاص ينزون على منبري كما تنزو القردة» [در خواب ديدم، گويا فرزندان حكم بن ابوالعاص، مانند ميمون از منبر من بالا مىرفتند]. راوى مىگويد: پس از آن، پيامبر صلى الله عليه و آله در جمع، خندان ديده نشد تا رحلت كرد... 445-446
4 - وقتى حكم بن ابوالعاص از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه خواست، فرمود:
«عليه لعنة اللّه وعلى من يخرج من صلبه إلّاالمؤمن منهم وقليلٌ ما هم،
يَشرفون في الدنيا ويضعون في الآخرة، ذوو مكر وخديعة، يُعطَون في الدنيا وما لهم في الآخرة من خلاق» [بر او و بر هر كه از صلب او خارج مىشود، لعنت خدا باد، مگر نسل مؤمن از او كه كم هستند، آنها در دنيا شريف و در آخرت پست هستند، داراى مكر و خدعه هستند و در دنيا به آنها داده مىشود و در آخرت هيچ بهرهاى ندارند].... 446
5 - چون مروان بن حكم را به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند، فرمود: «هو الوزغ ابن الوزغ، الملعون بن الملعون» [او وزغ فرزند وزغ و ملعون فرزند ملعون است].... 446
6 - از عايشه به سند صحيح نقل شده است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:
«لعن اللّه أبا مروان، ومروان في صلبه؛ فمروان فضض من لعنة اللّه عزّوجل» [خداوند پدر مروان را لعنت كند و اين در حالى بود كه مروان در صلب او بود، پس مروان قطعهاى از لعنت خداى عزّوجل است].... 446
وداع با حرم أقدس.... 446
زيارت ائمّه بقيع عليهم السلام و ديگر مزارهاى واقع در آن.... 447
زيارت شهداى اُحد.... 447
تشويق بر زيارت قبور.... 448
حضرت فاطمه عليها السلام هر جمعه قبر عموى خود، حمزه را زيارت مىكرد و نزد قبر نماز مىخواند و گريه مىكرد.... 448
ادب زائران قبور.... 448
سخنى پيرامون زيارت.... 449
از عاداتهاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، زيارت قبور و دعا و استغفار بود.... 449
زائر مىتواند ميّت را زيارت كند، و براى او با هر لفظى كه خواست دعا كند، و مىتواند مناقب و فضايل او را بگويد و هر چه موجب عطوفت و رحمت خداوند سبحان نسبت به او مىشود را ذكر كند.... 449
كلماتى از بزرگان اهل سنّت پيرامون زيارت قبور.... 449
كسى كه بخاطر ترس از اختلاط [زن و مرد]، از زيارت منع كند، بايد از طواف و رمى جمرات نيز منع كند.... 450
نذر براى اهل قبور:... 450
ردّ ابن تيميّه و قصيمى و امثال اين دو در كافر دانستن كسى كه چيزى را براى پيامبر صلى الله عليه و آله يا ديگر پيامبران و اولياى از اهل قبور، نذر كند... 451
قبورى كه قصد زيارت آنها مىشود، توسّل و تبرّك به آنها، دعا و نماز نزد آنها، وختم قرآن براى مدفون شدگان در آنها:... 451
1 - بلال بن حمامه حبشى، مؤذّن رسول اللّه صلى الله عليه و آله.... 451
2 - صحابى بزرگ، سلمان فارسى.... 451
3 - سر سيّد الشهداء امام حسين عليه السلام در مصر.... 451
كلمات فراوانى پيرامون محلّ سر شريف وجود دارد كه اگر گردآورى شود، كتابى جامع مىشود.... 452
4 - ابوحنيفه نعمان بن ثابت، پيشواى حنفيّه.... 452
5 - مالك بن انس، پيشواى مالكيّه.... 452
6 - امام طاهر، موسى بن جعفر عليه السلام.... 452
7 - امام طاهر، ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام.... 453
8 - محمّد بن ادريس شافعى، پيشواى شافعيّه.... 453
9 - احمد بن حنبل، پيشواى حنبلىها.... 453
سخن نهايى دربارۀ زيارت قبور.... 453
قصيمى در كتاب «صراع» اعتقاد به شفا و اجابت دعا نزد قبر حسين عليه السلام را از آفات شيعه شمرده است.... 454
7 - نگاه كاوشگرانه به حديث
قصيمى در كتاب «صراع» نوشته است: «حقيقتاً اشخاص بسيار دروغگو و صاحبان هوى و هوس، ميان رجال شيعه فراوان است و اين كار به خاطر طمع به دنيا است... و در ميان رجال حديث از اهل سنّت كسى كه متّهم به جعل و دروغ باشد و به خاطر طمع به دنيا جعل ووضعى كرده باشد، وجود ندارد».... 454
محور سياست در همۀ دنيا، كذب و وارونه نشان دادن حقايق است.... 454
اگر تهديد خداوند نسبت به بندگان نبود كه فرمود: (ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ) هيچ يك از اين دروغگويان نمىتوانست دروغى بيشتر از آنچه گفته است بگويد، يا كارى را انجام دهد كه انجام نداده است!... 455
از اين رو گروهى كه با جعل و كذب شناخته شدهاند - چه رسد به كسانى كه متّهم به جعل و كذب هستند - را پيش روى شما مىگذاريم.... 455
مقدارى از جعليّاتى كه فقط براى طمع به دنيا و نزديك شدن به اهل آن وضع شده را پيش روى شما مىگذاريم.... 455
زنجيرۀ دروغگويان و سازندگان خبرها
1 - «لأن يزني الرجل خيرٌ من أن يروي عن أبان» [اگر مرد زنا كند بهتر است از اينكه از ابان روايت كند].... 456
2 - «لأن أشرب من بول حماري أحبّ إليّ من أن أقول حدّثني أبان» [من نوشيدن ادرار اُلاغم را بيش از روايت كردن از أبان دوست دارم].... 456
3 - غلام خليل مىگويد: «وضعنا الأحاديث لنرفّق بها قلوب العامّة» [اين احاديث را جعل كردهايم تا به وسيله آن، قلوب مردم عوام را نرم كنيم].... 457
4 - ابن كثير، على بن جهم را دشمن على عليه السلام، و در عين حال متديّن و صاحب اعتبار مىداند!!... 458
5 - گرگى داخل بهشت شد زيرا فرزند يك نظامى را خورده است.... 458
توجّه: نزد بسيارى از اهل سنّت، وضع حديث و دروغ بستن بر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و اصحاب و تابعانِ به حقّ آنها، منافاتى با زهد و ورع و اتّصاف به تقوا ندارد!... 459
يحيى بن سعيد قطان مىگويد: «من افراد صالح را نديدم كه در چيزى مثل حديث دروغگوتر باشند»!... 459
چه بسيار افرادى كه به گمان خود براى تقرّب به خدا حديث جعل مىكردهاند!... 459
حافظ عبدالمغيث حنبلى متّصف به زهد و وثاقت است ودر عين حال كتابى در فضايل يزيد بن معاويه از احاديث جعلى گردآورى كرده است!... 459
رواياتى ساختگى در مناقب ابوحنيفه.... 459
غلوّ گروهى از حنفيّه به حدّى رسيده كه گمان كردهاند وى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله أعلم بوده است!.... 460
دستهاى كه بر ابوحنيفه از هر سو طعن وارد كردهاند.... 460
سفيان مىگويد: «خدا ابوحنيفه را لعنت كند كه اسلام را پله پله خراب كرد و در اسلام فرزندى شرورتر از او متولّد نشده است».... 461
ابوحنيفه در مسلمان بودنش اختلاف است.... 461
ابوحنيفه گمراه و گمراه كننده است.... 461
من او [ابوحنيفه] را يهودى مىدانم.... 461
نمىتوان از پيروان ابوحنيفه روايت نقل كرد.... 461
رواياتى ساختگى در مناقب ابن ادريس.... 462
خيالاتى در مناقب مالك بن انس امام مالكىها.... 462
مالكيان دربارۀ پيشوايشان خوابهايى را نقل كردهاند و گفتهاند:
پيامبر اكرم در خواب بر مالك ثناگويى كرده است.... 463
حنابله نيز براى دعوت به مذهب و پيشوايشان اهدافى دور از واقع داشته و گامهايى بلند برداشتهاند.... 463
غلوّ حنابله دربارۀ پيشوايشان.... 463
ابومظفّر بروى در مذمّت حنابله مبالغه كرده و گفته است: «اگر من قدرت داشتم بر حنابله جزيه قرار مىدادم».... 463
ابن درويش گفته است: «دربارۀ هيچ يك از پيشوايان (اهل سنّت) نصّ صحيح يا ضعيفى وارد نشده است».... 464
ليست احاديث جعلى و دروغين.... 464
مشكل ثقه و ثقات:... 464
جمعى كه تصريح به وثاقت آنها شده است:... 465
1 - زياد ابن ابيه، صاحب گناهان كبيره و جرايم سنگين.... 465
2 - عمر بن سعد، قاتل سيّد الشهداء.... 465
3 - عمران بن حطّان، فرماندۀ خوارج...... 465
حريز بن عثمان: اينكه مردم روايت مىكنند و مىگويند: پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرموده: «تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى هستى» درست است، امّا شنونده اشتباه شنيده است. درستش اين است:
تو نسبت به من به منزلۀ قارون نسبت به موسى هستى! گفت: اين را از وليد بن عبد الملك بر روى منبر شنيدم.... 465
بخارى نقل روايت از امام جعفر صادق عليه السلام را ترك كرده است، و يحيى بن سعيد [در مورد امام صادق عليه السلام] گفته است: «من در خود نسبت به او احساس بدى دارم»!... 466
ابوحاتم بن حبّان گفته است: «على بن موسى الرضا از پدرش عجايبى نقل كرده است گويا توهّم و گمانِ غلط مىكند و به خطا مىرود».... 466
ابن جوزى، امام طاهر حسن بن على بن محمّد عسكرى عليه السلام را تضعيف كرده است.... 466
سلسله احاديثى كه به دروغ به پيامبر امين صلى الله عليه و آله نسبت داده شدهاند
نمونههايى از احاديث دروغين كه توسط اين افراد در باب فضايل جعل شدهاند:... 467
1 - «ما في الجنّة شجرة إلّامكتوبٌ على كلّ ورقةٍ منها: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، أبو بكر صدّيق، عمر فاروق، و عثمان ذو النورين» [در بهشت هيچ درختى نيست مگر اينكه روى برگ آن نوشته شده است:
لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، ابوبكر صدّيق، عمر فاروق، و عثمان ذو النورين است].... 467
2 - «الاُمناء عند اللّه ثلاثةٌ: أنا وجبريل ومعاوية» [اشخاص امين نزد خدا سه نفرند: من، و جبرئيل، ومعاويه].... 468
3 - «إنّ اللّه ائتمن على وحيه جبريل وأنا ومعاوية، وكاد أن يبعث معاوية نبيّاً من كثرة علمه...» [خداوند جبرئيل و من و معاويه را براى وحى امين دانست، و نزديك بود معاويه به خاطر كثرت علم و امين بودنش بر كلام پروردگار، پيامبر شود].... 469
گمان مىكنم راويان بدكردار خواستهاند از مقام نبوّت بكاهند، نه اين كه مقام معاويه را ترفيع دهند.... 469
مىدانيم كه فاصلۀ زيادى است بين مرتبۀ نبوّتى كه مسلمين به آن اعتقاد دارند، و بين اين شخصى كه بر مسند خلافت تكيه زده است.... 469
از اين قوم مىپرسيم چه چيز موجب شده اين مقام شامخ را به وى نسبت دهيد؟! آيا اصل و ريشۀ وى؛ يعنى شجرۀ ملعونۀ در قرآن و زبان پيامبر؟! يا ظلم و جورى كه مرتكب شده است؟! يا...... 469
آيا كسى كه حتّى به يك آيۀ قرآن هم عمل نكرده، و حدود آن را اقامه نكرده، امين بر قرآن مىشود؟!... 470
آيا علم زياد او كه نزديك بود او را به نبوّت مبعوث كند، او را بر دشمنى عترت طاهره برانگيخته است؟!... 470
خوشا به حال نبوّتى كه نزديك بود، چنين مردى بار آن را به دوش كشد... 470
در شناخت نبوّت و فضيلت آن، حديث ارز كفايت مىكند: «اگر أرُز (برنج) حيوان بود، (به صورت) انسان بود، و اگر انسان بود (به صورت) مرد صالحى بود، اگر صالح بود (به صورت) نبى بود.... 470
4 - از على عليه السلام نقل شده كه فرمود: «إنّي لموقوف مع معاوية للحساب» [من با معاويه براى حساب مىايستيم]!... 471
5 - به سند مرفوع نقل شده است: «لو لم اُبعث لبُعثتَ يا عمر» [اگر من به نبوّت مبعوث نمىشدم، تو اى عمر مبعوث مىشدى]!... 471
6 - «كان إذا اشتاق إلى الجنّة قبّل شيبة أبي بكر» [هر زمان پيامبر به بهشت مشتاق مىشد، موهاى سفيد ابوبكر را مىبوسيد]!... 471
7 - «أبو بكر منّي بمنزلة هارون من موسى» [ابوبكر نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى است]!... 472
8 - به سند مرفوع نقل شده است: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها، وأبوبكر أساسها، وعمر حيطانها» [من شهر علم هستم، و على درِ آن، و ابوبكر پايه و اساس آن، و عمر ديوارهاى آن]!... 473
9 - به سند مرفوع نقل شده است: «سيّدا كهول أهل الجنّة أبو بكر وعمر» [دو آقاى پيران اهل بهشت ابوبكر و عمر هستند]!... 473
10 - به سند مرفوع نقل شده است: «لا يبغض أبا بكر وعمر مؤمنٌ ولا يحبّهما منافقٌ» [هيچ مؤمنى ابوبكر و عمر را دشمن نمىدارد، و هيچ منافقى آن دو را دوست نمىدارد]!... 473
سند بسيارى از اين روايات مزخرف به امير المؤمنين على عليه السلام مىرسد.... 473
سخن فيروز آبادى: «از مشهورترين احاديث جعلى رواياتِ فضايل ابوبكر صدّيق رضى الله عنه است».... 474
ومىنويسد: «در باب فضيلت معاويه، هيچ حديث صحيحى وجود ندارد»... 474
سلسله احاديثى كه دربارۀ خلافت جعل شده است
مهمترين موضوعى كه هوى و هوسها و عواطف گمراه كننده، آن را به بازى گرفته است، موضوع خلافت در سنّت و حديث است؛ نمونههايى از آنها از اين قرارند:
1 - به سند مرفوع نقل شده است: چون به آسمان عروج كردم، گفتم:
خداوندا! خليفۀ بعد از من را على قرار ده پس آسمانها لرزيد و ملائكه مرا ندا دادند: اى محمّد! بخوان: (وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اَللّهُ) و خداوند ابوبكر را خواسته است (كه خليفه شود).... 475
اُف بر نويسندهاى كه مثل اين حديث دروغ را مىنويسد و آن را لطيف مىداند.... 476
2 - «أنا من عثمان و عثمان منّي» [من از عثمان و عثمان از من است].... 476
3 - اين، شكل مسخ شده و تحريف شدۀ حديث كاغذ و دوات است، و آنان چون ديدهاند حديثِ صحيح به صلاحشان نيست آن را به اين شكل تغيير دادهاند.... 477
شخصى گفت: «إنّ الرجل ليهجر، او: إنّ الرجل غلبه الوجع» [اين مرد هذيان مىگويد، يا بيمارى بر اين مرد غلبه كرده است].... 478
بيان بطلان روايت [«... معاذ اللّه أن يختلف المؤمنون في أبي بكر»].... 478
دروغ كثيف
تنها برهانى كه قوم در باب خلافت اقامه مىكنند، اجماع و انتخاب است و هيچ كس از ايشان - هر چند نادر - نيست كه در باب خلافت بر روايت تكيه و استناد كند. [بلكه بر عكس] دربارۀ ابطال نصّ و تصحيح اختيار و احكام آن به تفصيل سخن گفتهاند.... 479
سخن خضرى: «اصل در انتخاب خليفه، رضايت اُمّت است...».... 479
معنى بيعت و ولايت عهدى در كلام خضرى.... 479
اينك احاديثى را مىآوريم كه نزد قوم صحيحند و با روايات ياد شده، متضادّ هستند:
1 - از ابوبكر وارده شده: در بيمارى منجرّ به مرگ گفت: «دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيده بودم: امر [خلافت] براى كيست»؟... 479
2 - چون ابوبكر به احتضار افتاد، عمر را خواند و گفت: «اى عمر! من تو را بر اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله خليفه قرار دادم...».... 480
3 - سخن ابوبكر كه گفت: «إنّي ولّيتُ هذا الأمر وأنا له كاره...» [من متولّى اين امر (خلافت) شدم در حالى كه از آن كراهت داشتم...].... 480
4 - ابوبكر چندين بار عذر خواهى كرده و بارها گفته است: «مرا رها كنيد! مرا رها كنيد! كه من بهترين شما نيستم».... 480
5 - چگونه عمر مرجع در امر خلافت را شوراى مسلمين مىدانست، و مىگفت: «اگر كسى بدون مشورت با مسلمين با اميرى بيعت كرد، بيعتش باطل است...».... 480
6 - امير المؤمنين على عليه السلام در روز شورا با عثمان بيعت نكرد، وعبد الرحمن به آن حضرت گفت: «بيعت كن و إلّاگردنت را مىزنم»... 480
كشتن كسى را كه از بيعت سر باز زند، توصيۀ عمر بن خطّاب بود.... 481
اين سخنان خشن وصداهاى درهم و برهم چيست؟!
اين روايات چيزى نيست جز جار و جنجال در قبال حقيقت روشن و خلافت حقّى كه با نصوص صريح و صحيح براى امير المؤمنين على بن أبي طالب عليه السلام، ثابت شده است.... 481
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در شروع دعوت خود تصريح كردند كه زمام اين امر [خلافت] به دست خداست.... 481
قصيمى ادّعا مىكند: «در رجال حديث از اهل سنّت كسى كه متّهم به جعل و كذب باشد، وجود ندارد»!... 482
حكم جاعلان و دروغ پردازان.... 482
حكم كسانى كه اين دروغهاى باطل و بى ارزش را حفظ كردهاند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «من روى عنّي حديثاً وهو يرى أ نّه كذبٌ، فهو أحد الكذّابين» [كسى كه از من حديثى روايت كند در حالى كه مىداند دروغ است، او خود يكى از دروغ گويان است].... 483
54 - قطب الدين راوندى.... 484
55 - سبط ابن تعاويذى.... 485
شعراى غدير در قرن هفتم
56 - ابو الحسن منصور باللّه.... 489
57 - مجد الدين بن جميل.... 489
58 - شوّاء كوفى حلبى.... 490
59 - كمال الدين شافعى.... 491
60 - ابو محمّد منصور باللّه.... 492
61 - ابو الحسين جزّار.... 493
62 - قاضى نظام الدين.... 494
از ابن عبّاس روايت شده است: «أوحى اللّه إلى عيسى عليه السلام: يا عيسى! آمن بمحمّد... لولا محمّد ما خلقتُ الجنّة والنّار...» [خداوند به عيسى وحى فرستاد: اى عيسى! به محمّد ايمان بياور... اگر محمّد نبود بهشت و جهنّم را خلق نمىكردم...].... 494
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لمّا اقترف آدم الخطيئة قال: يا ربّ! أسألك بحقِّ محمّد لمّا غفرت لي...» [چون آدم مرتكب خطا شد، گفت:
پروردگارا! تو را به حقّ محمّد مىخوانم تا مرا بيامرزى...].... 494-495
63 - شمس الدين محفوظ.... 495
64 - بهاء الدين إربلى.... 496
كتاب ازرشمند وى «كشف الغمّة» بهترين كتابى است كه در تاريخ أئمّه عليهم السلام نوشته شده است.... 496
شعراى غدير در قرن هشتم
65 - ابو محمّد بن داود حلّى.... 499
علما در مقدار اعتبار كتاب معروف وى در رجال سخنانى گفتهاند.... 499
66 - جمال الدين خلعى.... 500
او از پدر و مادرى ناصبى متولّد شد.... 501
مادرش نذر كرد اگر داراى فرزند شد، او را براى راهزنى و قتل كسانى كه به زيارت سيّد الشهدا عليه السلام مىروند بفرستد... 501
فإنّ النارَ ليس تمسُّ جسماً عليه غبار زوّار الحسينِ
67 - سريجى اوالى.... 502
اشاره به داستان ولادت امير المؤمنين عليه السلام در كعبۀ معظّمه و كلمات بزرگان دربارۀ آن.... 502-503
غير از او كسى در كعبه به دنيا نيامده است.... 502
68 - صفىّ الدين حلّى.... 503
69 - امام شيبانى شافعى.... 504
70 - شمس الدين مالكى.... 505
اشاره به حديث: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها».... 507
اين حديث را جمع زيادى از حافظان و أئمّه حديث ذكر كردهاند.... 507
سخن حافظ كنجى شافعى: «علماى صحابه و تابعان و اهل بيت او، به برترى على عليه السلام، كثرت علم او، و تيزفهمى وى و... قائل هستند»... 507
لفظ حديث.... 508
احاديث ديگرى كه صحّت اين حديث را تقويت مىكنند:... 509
1 - «أنا دار الحكمة وعليّ بابها».
2 - «أنا ميزان العلم وعليّ كفّتاه».
3 - «أنا ميزان الحكمة وعليّ لسانه».
4 - «عليّ أخي ومنّي وأنا من عليّ فهو باب علمي ووصيّي».
5 - «يا اُمّ سلمة! اشهدي واسمعي هذا عليّ أمير المؤمنين، وسيّد المسلمين وعيبة علمي - وعاء علمي - وبابي الّذي اُوتي منه».
معنى «عيبة».... 510
شيخ محمّد حنفى مىگويد: «سيّد ما معاويه پيوسته در زمان آن واقعه [احتمالاً جنگ صفين] از مشكلات مىپرسيد... و در زمان سيّد ما عمر نيز مشكلاتى را حلّ نمود...».... 510
هر چه بيشتر زندگى كنى روزگار عجايب بيشترى به تو نشان مىدهد
نگارندۀ وشيعه مىگويد: «كان عمر أفقه الصحابة في زمنه على الإطلاق» [عمر فقيهترين صحابه در زمان خودش بود]!.... 511
آنچه در لابهلاى كتابها آمده است با اين گمان وى همراهى ندارد اكنون به كسانى كه جوياى حقيقت هستند آثار و شواهدى را تقديم مىكنيم تا حقيقت مطلب روشن شود.... 511
نوادر الأثر في علم عمر [شاهكارهاى علمى عمر].... 512
1 - ديدگاه خليفه دربارۀ كسى كه فاقد آب جهت وضو مىباشد.... 512
تحريف و دست كارى در اين حديث.... 512
عمر از زياد نقل كردن حديث، به جهت ترس از خطاى در نقل و مشغول شدن مردم به حديث به جاى قرآن نهى كرده است!... 512
ديدگاه مشهورِ عمر: عمر براى جنب قائل به تيمّم نبود.... 513
اجتهاد خليفه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است؛ و اين از جمله عجايبى است كه روزگار شنيده و به خود ديده است!... 513
ديدگاه خليفه نسبت به كتاب خداوند و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و اجماع امّت، ديدگاهى شاذّ و نادر است.... 514
2 - خليفه حكم شكّيّات را نمىداند.... 514
خوشا به حال اُمّتى كه اعلم آنان اين گونه است!... 515
3 - جهل خليفه به قرآن.... 515
شگفتى فراوان: پس از عمر، عثمان نيز زنى را كه بچّۀ شش ماهه زاييده بود سنگسار كرد!... 515
4 - «كلّ الناس أفقه من عمر» [تمامى مردم از عمر داناترند].... 516
عمر مردم را از اين كه مهريۀ زنان را زياد قرار دهند نهى كرد در حالى كه خداوند در قرآن مىفرمايد: (وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً) ... 516
5 - جهل خليفه به معناى «أبّ».... 517
سخن عمر: «پيروى كنيد آنچه را از (قرآن) كه براى شما هدايت آن مبيّن است و به آن عمل كنيد، و آنچه را نمىدانيد علم آن را به خداوند واگذار كنيد».... 517
عمر گفت: «ما از تكلّف و تعمّق نهى شدهايم».... 517
ابن حجر مىگويد: «گفته شده است: «أبّ» واژۀ عربى نمىباشد.
مؤيّد اين مطلب مخفى بودن معناى آن بر مثل ابوبكر و عمر است»!... 517
بخارى به جهت سرپوش گذاشتن بر جهل خليفه به معناى واژۀ «أبّ»، آغاز حديث را حذف كرده، و تنها پايان آن را آورده است.... 517
6 - حكم خليفه دربارۀ زن ديوانهاى كه زنا كرده بود.... 518
7 - جهل خليفه به تأويل قرآن.... 518
عمر وقتى مشغول به طواف شد، رو به حجر الأسود كرد و گفت: «من مىدانم كه تو سنگ هستى و نفع و ضررى ندارى... پس على بن أبي طالب عليه السلام به او فرمود: بلكه او ضرر و نفع مىرساند...».... 518
سخن عمر: «لا أبقاني اللّه بأرض لستَ فيها يا أباالحسن»! [اى ابالحسن! خداوند مرا در سر زمينى كه تو در آن نيستى باقى نگذارد.].... 519
و در نقل ديگرى آمده است كه گفت: «أعوذ باللّه أن أعيش في قوم لستَ فيهم يا أبا الحسن!» [اى ابا الحسن! به خدا پناه مىبرم كه در قومى زندگى كنم كه تو در آن نباشى]!... 519
8 - «همۀ مردم از عمر داناترند».... 519
9 - جهل خليفه به محتوا و معانى كنايى و غير صريح كلام.... 519
سخن عمر: «كاد يهلك ابن الخطّاب لولا عليّ بن أبي طالب» [نزديك بود فرزند خطّاب هلاك شود اگر على بن أبي طالب نبود].... 520
سخن عمر: «كلُّ الناس أفقه من عمر» [تمامى مردم از عمر داناترند].... 520
و در لفظ ديگرى گفته است: «كلُّ الناس أعلم منك يا عمر!» [تمامى مردم از تو داناترند اى عمر!].... 520
10 - اجتهاد خليفه در قرائت نماز.... 520
خليفه [عمر] در نمازش به اصل مسلّمى استناد نمىكرده؛ گاه در ركعت اوّل قرائت نمىخوانده و قضاى آن را در ركعت دوّم به جاى مىآورده، و گاه به نيكو بودن ركوع و سجود اكتفا مىكرده و نيازى به اعادۀ نماز يا سجدۀ سهو نمىديده است، و...... 521
از اين احاديث، مقدار خضوع و خشوع خليفه در نماز نيز معلوم مىشود!!... 521
11 - ديدگاه خليفه در «ارث».... 521
گويا حكم مسائل دائر مدار ديدگاهى است كه از خليفه صادر مىشود، مىخواهد موافق شريعت باشد يا مخالف آن.... 521
12 - جهل خليفه به طلاق كنيز.... 521
13 - «لولا عليّ لهلك عمر» [اگر على نبود عمر هلاك مىشد].... 522
عمر دستور داد زن باردارى كه اعتراف به زنا كرده بود را سنگسار كنند!... 522
سخن عمر: «عجزت النساءُ أن تلدن مثل عليّ بن أبى طالب، لولا عليّ لهلك عمر» [زنان عاجزند كه مثل على بن ابى طالب را به دنيا آورند، اگر على نبود عمر هلاك مىشد].... 522
14 - جهل خليفه به سنّت.... 522
سخن عمر: «يا أيّها الناس رُدّوا الجهالات إلى السنّة» [اى مردم! مسائلى را كه نمىدانيد به سنّت ارجاع دهيد].... 522
15 - اجتهاد خليفه دربارۀ جدّ [ارث پدر بزرگ].... 523
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «براى چه در اينباره اين قدر سؤال مىكنى؟ من گمان مىكنم تو قبل از اينكه اين مطلب را بدانى مرگت فرا رسد».... 523
سخن عبيده: من از عمر دربارۀ مسألۀ جدّ، صد قضيّه را حفظ هستم كه در تمام آن قضايا بعضى، برخى ديگر را نقض مىكند.... 523
ابن أبي الحديد مىگويد: «عمر خيلى اوقات در مسألهاى حكمى مىكرد، ولى سپس آن را نقض مىكرد و بر خلاف آن فتوا مىداد».... 523
16 - خليفه و زن آوازه خوان.... 523
عمر به سراغ زن آوازه خوانى فرستاد كه مردان در مجلس او شركت مىكردند. آن زن در بين راه از شدّت هول و هراس، فرزندى را كه در رَحِم داشت سقط كرد...... 523-524
اين چه خليفهاى است كه حامل علم نافعى در دين خدا نيست، تا او را از افتادن در گودال هلاكت نجات داده، از قضاوتهاى نادرست باز دارد؟!... 524
او به چه حقّى در هر مسألۀ آسان و سختى از احكام و آداب اسلامى و حتّى در مسائل مهمّى از قبيل فروج و دماء بر ديدگاه افرادى اعتماد مىكند كه وى را به خاطر ترسى كه از او داشتهاند فريب مىدادهاند و نهايتِ تلاششان نيز ديدگاهى نادرست بوده است؟!... 524
17 - حكم خليفه به سنگسار كردن زنى كه به زنا مجبور شده بود.... 524
اى كاش مىدانستم كه اگر در ميان امّت، على امير المؤمنين عليه السلام نبود، چه بر سر او مىآمد؟ و پيامدهاى قضاوتهاى نادرستش وى را به چه جايگاهى مىكشاند؟!... 525
18 - خليفه نمىداند چه مىگويد.... 525
قضاوت على عليه السلام در مورد زن سياهى كه فرزند سرخ پوستى را از شوهر سياهش به دنيا آورده بود.... 525
19 - حكايات خليفه در گشت شبانه و تجسّسهاى وى.... 525
آن مرد به عمر گفت: اگر من يك خطا كردم تو سه خطا كردى!... 525
«كلّ الناس أفقه منك يا عمر!» [اى عمر! همۀ مردم از تو داناترند!].... 526
20 - ديدگاه خليفه دربارۀ حدّ شراب.... 526
عمر كه خود را خليفۀ مسلمين مىداند، چه حقّى دارد كه در حكم قطعى ثابت شدۀ از پيامبر صلى الله عليه و آله، مشورت مىكند و از مردم فتوا مىطلبد؟!... 526
21 - خليفه و زنى كه عليه جوانى حيلهاى به كار برده بود.... 526
قضاوت على عليه السلام در مورد زنى كه عاشق جوانى انصارى شده و به او علاقه پيدا كرده بود، ويقهاش را گرفته بود، و چون جوان تن به خواستۀ او نداد، زن سفيدۀ تخم مرغى را بر روى لباس و پاهاى خود پاشيد و...... 526
22 - خليفه و حكم «كلاله».... 527
سخن عمر: من دربارۀ هيچ مسألهاى به اندازۀ «كلاله» به پيامبر مراجعه ننمودم.... 527
آيۀ «كلاله» آيۀ «صيف» نيز ناميده مىشود؛ زيرا در فصل تابستان در سال حجّة الوداع نازل شده است.... 527
سخن عمر بن خطاب: اگر پيامبر سه مسأله مهمّ را براى من روشن مىكرد از شتران سرخ موى براى من محبوبتر بود: «خلافت»، «كلاله»، و «ربا».... 527
از ابوبكر دربارۀ «كلاله» پرسيدند، او گفت: «من اكنون نظر خود را دربارۀ «كلاله» مىگويم، اگر درست بود از سوى خداست و اگر اشتباه بود از سوى خودم و شيطان است...».... 527
زمانى كه عمر بر مسند خلافت نشست گفت: «إنّي لأستحيي اللّه أن أردّ شيئاً قاله أبوبكر» [من خجالت مىكشم حكم ابوبكر را ردّ كنم].... 527
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به حفصه، فرموده است: «ما أرى أباكِ يعلمها» [به نظر من پدرت آن را ياد نخواهد گرفت].... 528
او بر اساس رأى خويش عمل مىكرد وآن را پيروى از ابوبكر مىدانست در حالى كه آگاه بود كه ابوبكر نيز همسنگ خود اوست!... 528
23 - ديدگاه خليفه دربارۀ «قصاص».... 528
24 - ديدگاه خليفه دربارۀ مقتول اهل كتاب.... 528
25 - فتواى خليفه دربارۀ حكم انگشتان انسان.... 528
سخن ابن عبّاس: «سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله مقدّم بر سخن عمر است و پيروى از آن شايستهتر است».... 529
26 - ديدگاه خليفه دربارۀ «دزد».... 529
27 - «كلٌّ أفقه من عمر حتّى العجائز» [همه حتّى پيره زنان نيز از عمر داناترند].... 529
سخن پيرهزن به عمر: «سبحان اللّه! باورم نمىشود كسى كه نمىداند بين شرق وغرب عالم چه مىگذرد، سرنوشت مردم را در اختيار بگيرد»... 529
ديدگاه لزوم احاطۀ علم امام به همۀ اشياء يا بيشتر آنها، چه رسد به احكام و قوانين شرع، اعتقادى روشن و قابل فهم براى عموم است به گونهاى كه همه مردان و زنان آن را مىدانند.... 530
28 - ديدگاه خليفه دربارۀ «درخت رضوان».... 530
29 - ديدگاه خليفه دربارۀ آثار پيامبران.... 530
بزرگداشت آثار انبيا و پيشاپيش آنها سيّد اولاد آدم محمّد صلى الله عليه و آله اگر خارج از مرز توحيد مانند سجده در برابر مجسّمه و قبله قرار دادن آن نباشد، چه اشكالى دارد؟!... 530
30 - خليفه بدون سبب كتك مىزند.... 531
يكى از پسران عمر لباسى زيبا پوشيده، خود را آراست و نزد عمر رفت، وقتى عمر او را ديد ناگهان او را با تازيانه يا چوبدستى كتك زد و او را به گريه انداخت. و گفت: او را ديدم كه خودبين شده است و بدين وسيله خواستم نفس او را تحقير كنم!... 531
چگونه چنين داستانى را از مناقب خليفه و از نشانههاى سيرۀ حسنۀ او مىشمارند؟!... 531
31 - اجتهاد خليفه دربارۀ گريۀ بر مرده.... 531
زنان (در وفات زينب دختر پيامبر صلى الله عليه و آله) به گريه افتادند، و عمر با تازيانه آنان را مىزد، ناگهان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دست او را گرفت و فرمود: «اى عمر دست از اين كردار بردار و بگذار گريه كنند».... 531
من نمىدانم آيا صدّيقۀ طاهره، فاطمۀ زهرا عليها السلام كه آن روز در ميان بانوان گريه كننده بوده، تازيانه خورده است يا خير؟!... 532
در زمان حيات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و در برابر ديدگان حضرت بارها چنين حركات اشتباه و زنندهاى از عمر سر زده است.... 532
حديث عمر: «مرده به خاطر گريۀ زنده عذاب مىشود»، و تكذيب عايشه اين حديث را.... 532
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مرگ فرزند عزيزش ابراهيم، و فرزندش طاهر و عمويش حمزه و... گريست.... 533
فاطمه عليها السلام بر سر قبر پاك پدرش مىايستد و مشتى از خاك قبر برداشته، بر ديدگان نهاده، مىگريد و مىگويد:
صُبّت عليّ مصائبٌ لو أ نّها صُبّت على الأيّامِ صرنَ لياليا
[مصيبتهايى بر من وارد شد كه اگر بر روزها وارد مىشد، شب مىشدند]... 534
32 - قربانى و اجتهاد خليفه.... 534
ابوبكر و عمر از ترس اين كه مبادا مردم از آنان تقليد نموده، وگمان برند كه اين عمل واجب است، از قربانى كردن خودارى مىكردند!... 534
اگر برداشت ابوبكر و عمر صحيح باشد بايد همۀ مستحبّات ترك شود.... 535
شگفت انگيزتر از همه اين است كه خليفۀ دوّم در اينجا با گمان و ترس اين كه ممكن است برداشت وجوب شود، سنّت ثابت پيامبر صلى الله عليه و آله را نقض مىكند، و از سوى ديگر سنّتهايى را بنا مىگذارد كه هيچ اصل و ريشهاى ندارند؛ مانند: زكات اسب، و نماز تراويح، و صدها بدعت ديگر!... 535
33 - ديدگاه خليفه دربارۀ بلوغ.... 535
34 - كاستن از مقدار حدّ.... 535
35 - «يا أبا الحسن! لا أبقاني اللّه لشدّة لست لها» [اى ابوالحسن! خدا مرا با گرفتاريهايى كه تو در آنها نيستى تنها نگذارد].... 536
على عليه السلام: «وزن شير دختر نصف وزن شير پسر است، و ارث دختر نيز نصف ارث پسر است، و شهادتش نيز نصف شهادت او، و ديهاش نيز نصف ديۀ اوست، و در همه چيز نصف پسر است».... 537
36 - ديدگاه خليفه دربارۀ سه طلاقه كردن زن.... 537
سخن عمر: «مردم در كارى كه مىبايست صبر پيشه كنند، عجله مىكنند و از ما تصويب و امضاى آن را درخواست دارند، اى كاش مىشد آن را برايشان امضاء كنيم»؛ پس آن را براى آنها تصويب و امضاء كرد... 537
بيان اينكه سه طلاق با جمع كردن طلاقها با واژۀ «سه بار»، يا سه بار تكرار صيغۀ طلاق پشت سرهم و بدون فاصله شدن عقد ازدواج ميان آنها، محقق نمىشود.... 537-539
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أيُلعب بكتاب اللّه وأنا بين أظهركم» [آيا با وجود من در ميان شما (و در برابر ديدگان من) با كتاب خدا بازى مىشود]؟... 539
برخى از شخصيّتهاى اهل سنّت در اين زمينه بى مهابا و بدون واهمه به تفصيل سخن گفتهاند و تعجّب آورتر از همه سخن «عينى» است.... 539
سخن صالح بن محمّد عمرى: «هرگاه حكم حاكم مجتهد با نصّ صريح كتاب خدا يا سنّت پيامبرش صلى الله عليه و آله مخالف باشد، نقض آن حكم و جلوگيرى از اجراى آن واجب است».... 539-540
37 - ديدگاه خليفه دربارۀ عجم (غير عرب).... 540
عمر بن خطّاب غير عرب را از ارث محروم كرد، مگر اين كه در ميان عرب متولّد شده باشد.... 540
اين گونه تعصّبات بىشمار است كه پيوند حلقههاى جامعه و اتّحاد مسلمانان را از هم مىپاشد.... 540
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «ألا لا فضل لعربيّ على عجميّ و...» [آگاه باشيد كه هيچ عربى بر عجمى، و... برترى ندارد.]... 540
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «سلمان منّا أهل البيت» [سلمان از ما اهل بيت است].... 541
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لو كان العلم بالثريّا لتناوله ناس من أبناء فارس» [اگر علم در ثريّا باشد، گروهى از فرزندان فارسى به آن دست مىيابند].... 541
سخنان پاك فراوانى از اين دست در مذمّت تعصّبات قومى.... 541
38 - اجازه گرفتن خليفه از عايشه.... 541
حديثى ساختگى از پيامبر صلى الله عليه و آله: «نحن معاشر الانبياء لانورث ما تركناه صدقه» [ما پيامبران چيزى به ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است] همان حديثى كه آنها با دست آويز قرار دادن آن، فدك را از صدّيقۀ طاهره عليها السلام غصب كردند، و ابوبكر، عايشه و ساير همسران پيامبر را كه آمده بودند يك هشتم خود را بگيرند، محروم ساخت.... 541
ورثۀ دختر پيامبر صلى الله عليه و آله در اجازه گرفتن مقدّم بر ديگران بودند و عايشه فقط يك نهم از يك هشتم را ارث مىبرد.... 542
مصيبت بزرگ آن است كه حفّاظ حديث بدون توجّه به قانون عمومى اسلام در باب تصرّف در اموال مردم، اين اجازه گرفتن و دفن خليفه در آنجا را از مناقب عمر شمردهاند!... 542
فرزند پاك پيامبر امام حسن عليه السلام با كدام حقّ وصيّت كرد او را در آن حجرۀ شريف به خاك سپارند؟!... 542
39 - خطبۀ خليفه در جابيه.... 542
سخن عمر: «هر كس سؤال قرآنى دارد به اُبىّ بن كعب مراجعه كند و ... و هر كس از اموال سؤال دارد به من مراجعه نمايد؛ زيرا من خزينه دار اموالم».... 542-543
آيا عاقلانه است كه فاقد اين علوم سهگانه كه مرجعش گروهى از مردم بودهاند، جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله گردد؟!... 543
چقدر ميان گويندۀ اين سخن و كسى كه هميشه خود را در برابر مسائل پيچيده و مشكلات علوم قرار داده، بىدرنگ آنها را حلّ مىكند، فاصله است، كسى كه بر بالاى منبر با صداى بلند مىگويد: «سلوني قبل أن لا تسألوني...» [پيش از آن كه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد...]... 543
سخن امير المؤمنين عليه السلام: «سلوني، واللّه لا تسألوني عن شيء يكون إلى يوم القيامة إلّاأخبرتكم» [اى مردم! از من بپرسيد، به خدا سوگند از أخبار آينده تا روز قيامت از من نمىپرسيد مگر اين كه پاسخ گويم].... 543
روايات ديگرى در اين مضمون.... 543-544
سخن امير المؤمنين عليه السلام: «فواللّه لو ثُنِيتْ لي وسادة فجلستُ عليها لأفتيتُ أهل التوراة بتوراتهم و...» [به خدا سوگند! اگر كرسى دانش براى من نهاده شود و من بر آن تكيه زنم هر آينه پاسخ اهل تورات را با توراتشان مىدهم و...].... 544
به جز على بن أبي طالب عليه السلام هيچ يك از اصحاب نگفته است:
«سلوني» [از من بپرسيد].... 544
توجّه:
پيش از مولاى ما امير مؤمنان عليه السلام به جز برادر او پيامبر اسلام در تاريخ كسى را نديدهام كه خود را در معرض پيچيدهترين مسائل و سختترين پرسشها قرار دهد و بگويد: «سلوني» [از من بپرسيد].... 544
پس از آن حضرت أحدى اين سخن را بر زبان نرانده مگر اين كه مفتضح شده؛ كسانى مانند:
1 - قتاده.
2 - شافعى.
40 - خليفه و آموختن سورۀ بقره.... 545
دوازده سال طول كشيد تا عمر سورۀ بقره را حفظ كرد!.... 545
شايد آن طور كه در بسيارى از آثار رسيده و خود او و برخى از اصحاب توجيه كردهاند، داد و ستد و اشتغال به تجارت در بازارها او را از آموختن قرآن بازداشته است.... 546
شايد هم به خاطر كمى هوش و استعداد و ضعف حافظه نمىتوانسته مطالب را خوب ياد گرفته و حفظ كند.... 546
اين نشان مىدهد كه او از اكثر علوم قرآن كه در سورههاى ديگر است، بىبهره مىباشد.... 546
پس با اين حساب خليفه براى آموختن همۀ قرآن نزديك به صد و پنجاه سال وقت نياز داشته است.... 546
اين بود وضعيّت خليفه پيش از آن كه گرفتار فراموشى شود. و امّا پس از فراموشكارى: وى در پايان عمرش گرفتار فراموشى شد تا جايى كه شمارۀ ركعات نماز را فراموش مىكرد.... 546
وبأبه اقتدى عديّ في الكرم: [آقاى عدى در جود وكرم به پدرش اقتدا كرده است]: عبداللّه بن عمر هشت سال مشغول آموختن سورۀ بقره بود... 547
ديدگاه خليفه دربارۀ حجّ تمتّع و ازدواج موقّت
41 - حجّ تمتّع.... 547
ابن عبّاس: «نزديك است كه از آسمان بر سر شما سنگ ببارد؛ من مىگويم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين فرموده است، شما مىگوييد: ابوبكر و عمر چنان گفتهاند».... 548
42 - ازدواج موقّت يا صيغه.... 548
سخن على عليه السلام: «لولا أنّ عمر نهى عن المتعة ما زنى إلّاشقيّ» [اگر عمر ازدواج موقّت را حرام نمىكرد اَحدى زنا نمىكرد مگر اين كه شقىّ باشد]... 548
دو متعه: متعۀ حجّ و متعۀ زنان.... 548
سخن عمر در خطبهاش: «متعتان كانتا على عهد رسول اللّه صلى الله عليه و آله وأنا أنهى عنهما واُعاقب عليهما...» [دو متعه در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وجود داشت و حلال بود ولى من آنها را حرام مىكنم و هر كس انجام دهد مجازاتش خواهم كرد...].... 548
احاديث دو متعه كه دلالت بر اين دارند كه هر دو متعه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله طبق آيات قرآن كه در اينباره نازل گرديده و طبق دلالت سنّت پيامبر، حلال بوده است و عمر نخستين كسى است كه آن را حرام كرده است.... 549
نگرشى ديگر به دو متعه:
1 - تنها دليل نهى او اين است كه وى از حالت مردم - كه پس از پايان عمره در حالى كه آب غسل از سر و صورتشان روان بوده، براى اعمال حجّ به راه مىافتادند - خوشش نيامده است.... 549
2 - از سخنان عمر برمىآيد ازداج موقّت را زنا مىشمرده است.... 549
3 - جمعى از اصحاب و تابعان كه آن را حلال مىدانستهاند.... 550
4 - بعداً گروهى پيدا شدند، و دوست داشتند براى نهى عمر دليلى قوى بتراشند؛ از اين رو گاهى ادّعا كردهاند كه آيه با آيهاى ديگر نسخ شده است، و گاهى گفتهاند: آيه با سنّت نسخ شده است.... 550
5 - ردّ نسخ آن به وسيلۀ قرآن.... 551
6 - ردّ نسخ آن به وسيلۀ سنّت.... 551
7 - نعرههاى قرن بيستمى موسى جار اللّه نگارندۀ كتاب «الوشيعة»:
به نظر من ازدواج موقّت از ازدواجهاى جاهليّت است.... 551
صيغۀ موقّت يك مسأله تاريخى است نه حكم شرعى با اجازۀ شارع مقدّس.... 552
در كتابهاى شيعه حديثى را به باقر و صادق نسبت مىدهند كه آنها گفتهاند: سخن خداى عزّوجلّ: (فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ) دربارۀ متعه نازل شده است، و بهترين احتمال دربارۀ اين حديث آن است كه حديث، جعلى و ساختگى است و گرنه بايد گفت باقر و صادق (معاذ اللّه) جاهلند!... 552
8 - متعه (ازدواج موقّت) در قرآن.... 553
بزرگانى از اهل سنّت ذكر كردهاند: اين آيه دربارۀ متعه نازل شده است.... 553-554
9 - اين دروغها، و افسانههاى ساختگى، و نسبت دادن ديدگاه نزول آيه دربارۀ متعه، به شيعه، همه مقدّمهاى است براى ناسزاگويى به امامان پاك امام باقر و امام صادق عليه السلام، در حالى كه هر انسان منصفى مىداند كه امامان چهارگانۀ اهل سنّت همگى خوشه چين دانش امام باقر و امام صادق عليهما السلام هستند.... 555
10 - حدود و چهار چوب ازدواج موقّت در اسلام.... 555
11 - قوشجى كار او [عمر] را چنين توجيه مىكند: اين كار عمر بر او خدشهاى وارد نمىسازد؛ زيرا مخالفت مجتهدى با مجتهد ديگر در مسائل اجتهادى امر تازهاى نيست!... 556
12 - من قوشجى را معذور مىدارم؛ زيرا او خود را ملزم ساخته است هر حجّت و دليلى كه خواجه نصيرالدين طوسى اقامه مىكند، را بكوبد تا مبادا نسبت عجز و ناتوانى در اقامۀ حجّت به او داده شود؛ از اين رو ناچار است هر چيزى كه به ذهنش مىآيد را مطرح كند حال چه براى او حجّت و سودمند باشد و چه وبال گردنش گردد.... 556
43 - اجتهاد خليفه دربارۀ شراب و آيات آن.... 557
روزى عمر شراب خورد و استخوان آروارۀ شترى را برداشته با آن سر عبدالرحمن بن عوف را شكست، و بعد با شعر اسود بن يعفر بر كشته شدگان كفّار در جنگ بدر، نوحه سرايى كرد.... 557
عمر شراب را بسيار دوست داشت و در زمان جاهليّت در شرابخوارى از همه پيشتاز بود.... 559
پس از نزول آيۀ سورۀ مائده در حجّة الوداع، عمر باز شراب غليظ و پرمايه مىنوشيد و مىگفت: «ما اين شراب پرمايه را به اين علّت مىنوشيم كه گوشتهاى شتر را در معدۀ ما هضم كند تا باعث رنجش ما نشود...».... 560
و مىگفت: «من مردى هستم با شكم بر آمده يا آتشى، اين شراب غليط را مىنوشم تا شكمم نرم شود».... 560
او تا آخرين نفسهاى خود نبيذ غليظ مىنوشيد.... 560
عمرو بن ميمون مىگويد: «هنگامى كه عمر مورد اصابت نيزه قرار گرفته و در بستر افتاده بود من در آنجا حاضر بودم، در آن لحظه برايش نبيذ آوردند و او آن را نوشيد»!... 560
شراب او به اندازهاى تند و قوى بود، كه اگر كسى غير از خودش آن را مىنوشيد مست شده حدّ شرابخوارى به او جارى مىشد، ولى چون خليفه اعتياد شديد داشته و يا قدرى آنرا رقيق مىكرده و آنگاه مىنوشيده در او كارساز نبوده است.... 560
شعبى مىگويد: عربى از ظرفهاى شراب عمر نوشيد و بىهوش شد و عمر بر او حدّ جارى كرد. سپس مىگويد: اين حدّ به خاطر مستى بر او جارى شده است نه به خاطر نوشيدن آن.... 560
گويا ملاك حرمت و حلّيت و جريان حدّ و عدمش نزد خليفه به مست كنندگى و عدم آن، آن هم نسبت به شخص هر شرابخوارى بستگى داشته است.... 561
44 - خليفه بنيانگذار «عول» در ارث.... 561
سخن عمر: «بدانيد كه اصحاب رأى، دشمنان سنّت هستند... تا زمانى كه به سنّت و روايت وارده تمسّك بجوييم گمراه نخواهيم شد».... 562
سخن عمر: «هيچ نادانى و جهلى نزد خدا مبغوضتر و پرضررتر از نادانى و حماقت امام و خليفه نيست».... 563
و همچنين گفته است: «پيش از پذيرش مسئوليّت آگاهى و تخصّص آن را بدست آوريد»... 563
45 - ديدگاه خليفه دربارۀ «بيت المقدس».... 563
پارهاى از روايات وارده دربارۀ بيت المقدس و نماز در آن.... 563
رفتن به هر مسجدى كه نهى از آن نشده، مباح است پس در اين صورت ترساندن با تازيانه يا چوب دستى در اين گونه موارد چه معنايى دارد؟!... 564
46 - ديدگاه خليفه دربارۀ «مجوس».... 564
آيا تعجّب نمىكنى از كسى كه مسئوليّت خلافت عُظمى را به عهده مىگيرد و از ضرورىترين نيازهاى آن ناآگاه است؟!... 564
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من تولّى من أمر المسلمين شيئاً فاستعمل عليهم رجلاً وهو يعلم أنّ فيهم من هو أولى بذلك وأعلم منه بكتاب اللّه وسنّة رسوله فقد خان اللّه ورسوله وجميع المؤمنين»؟! [هر كس متولّى امرى از امور مسلمانان گردد و كسى را بر آنان بگمارد در حالى كه مىداند در ميان آنان فرد شايستهتر و داناتر از او به كتاب خدا و سنّت پيامبر وجود دارد به راستى كه به خدا و پيامبرش و همۀ مؤمنان خيانت كرده است].... 564
47 - ديدگاه خليفه دربارۀ روزۀ ماه رجب.... 565
اين مسأله از جهات گوناگون مورد غفلت خليفه واقع شده است: جهت نخست: روايت وارده از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در خصوص روزۀ ماه رجب.
و جهت دوّم: فرمايش حضرت صلى الله عليه و آله دربارۀ روزۀ سه روز از هر ماه كه شامل ماه رجب نيز مىشود و....... 565
48 - اجتهاد خليفه دربارۀ سؤال از مشكلات قرآن.... 566
غزالى در «إحياء العلوم» مىگويد: «عمر كسى است كه راه بحث و جدال و كلام را بست، و صبيغ را كه از او دربارۀ تعارض دو آيه از قرآن پرسيد تازيانه زد».... 566
آيا با اين وجود، پايه و اساسى براى آموزش و پرورش و تعليم و تعلّم باقى مىماند؟!... 566
شايد به بركت آن تازيانه بود كه مردم از پيشرفت و ترقّى در علم و دانش محروم شدند.... 566
شخصيّتى همچون ابن عبّاس از ترس نتوانست از خليفه سؤال كند!... 566
49 - ديدگاه خليفه دربارۀ پرسش از آينده.... 567
سخن عمر: «پرسش از آنچه كه هنوز به وجود نيامده حلال نيست».... 567
50 - نهى خليفه از حديث.... 567
به دو حادثه ياد شده؛ يعنى منع سؤال از مشكلات قرآن و سؤال از آينده، حادثه سوّمى پيوست كه رسوايىاش بالاتر از آن دو است و آن نهى خليفه از نقل كردن حديث از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يا زيادهروى در آن است... 567
عمر سه نفر را زندانى كرد: ابن مسعود، ابودرداء، و ابومسعود انصارى و گفت: شما در نقل حديث از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زياده روى كرديد... 567
آيا بر خليفه پوشيده مانده است: نياز كتاب به سنّت بسيار بيشتر از نياز سنّت به كتاب است.... 568
اين شيوه و روش خليفه ضربۀ كمر شكنى بود كه بر پيكر اسلام و امّت اسلامى فرود آمد.... 568
51 - ماجراى نگاشتن سنّت.... 568
سخن عمر: «من تصميم داشتم روايات و سنّت پيامبر را ثبت كرده و بنويسم، ولى وقتى كه سرنوشت اقوام گذشته را مرور كردم ديدم گروهى پيش از شما كتابى نوشته و سرگرم آن شدند و كتاب خدا را رها ساختند...».... 568
گروهى نيز بر خلاف سنّت پيامبر بزرگوار، از روش خليفه پيروى كرده، كتابت روايات و سنّت را منع كردند.... 568
52 - ديدگاه خليفه دربارۀ كتابها.... 568
نظر و اجتهاد خليفه پيرامون كتابها و نويسندگان آنها را به آن حوادث چهارگانه، اضافه كنيد.... 568
عمر به نابود كردن كتابها در فتوحات شهرها امر كرد؛ پس مردم كتابها را داخل آب ريختند ويا سوزاندند، وبسيارى از علوم از بين رفت... 569-570
بعد از دستور عمر، عمرو عاص همۀ كتابهاى موجود را ميان حمّامهاى شهر اسكندريّه توزيع نمود و تا شش ماه حمّامهاى شهر
اسكندريّه را با آنها گرم كرد.... 569
سخن عمر: «امّا كتابهايى كه ياد آور شدى، اگر محتواى آنها با قرآن موافق است، پس با وجود قرآن ما از آنها بىنيازيم و اگر مخالف قرآن است نيازى به آنها نيست».... 569
اين عمل نفرتانگيز سبب عقب گرد در علم، فقر در دنيا، و بدنامى عرب و اسلام شد.... 571
53 - اجتهاد خليفه دربارۀ نامها و كنيهها.... 571
1 - عمر بن خطّاب پسر خود را به خاطر اين كه كنيهاش ابوعيسى بود، تنبيه كرد.... 571
2 - عمر نامه نوشت: كسى را به نام پيامبرى نناميد. و به گروهى از ساكنان مدينه دستور داد كه نام فرزندانشان كه محمّد بود، را تغيير دهند.... 571
3 - عمر از مردى شنيد كه مرد ديگرى را ذوالقرنين مىخواند، به او گفت: نام انبيا را تمام كرديد حال نوبت به نام فرشتگان رسيد؟!... 571
اين روايات از چندين جهالت و نادانى پرده برمىدارند.... 572
روايات نامگذارى أولاد به اسم «محمّد» و اسماء پيامبران.... 572
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله امير مؤمنان را ذوالقرنين ناميده و در حضور مردم فرموده: «يا أيّها الناس! اُوصيكم بحبّ ذي قرنيها أخي وابن عمّي عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه لا يحبّه إلّامؤمن و...» [اى مردم! به شما سفارش مىكنم كه ذو القرنين يعنى برادر و پسر عمويم على بن أبي طالب را دوست بداريد؛ زيرا فقط مؤمن او را دوست مىدارد...].... 574
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به امير المؤمنين عليه السلام: «إنّ لك في الجنّة بيتاً وأنت لذو قرنيها» [براى تو در بهشت خانهاى است و تو ذو القرنين بهشت هستى]، و معنى اين روايت.... 574
چرا على عليه السلام ذو القرنين ناميده شده است؟... 574
در صحيح بخارى نقل شده است: «أنّ جبر، وميك، وسراف: عبد، وإيل:
اللّه» [جبر، ميك، و سراف يعنى بنده، و إيل يعنى اللّه].... 574
در حديثى صحيح آمده است: «إنّ أحبّ الأسماء إلى اللّه تعالى عبداللّه وعبدالرحمن» [محبوبترين نامها نزد خداى تعالى عبداللّه و عبدالرحمن است].... 575
54 - عدم آگاهى خليفه از سورهاى كه در روز عيد خوانده مىشود.... 575
55 - خليفه و معانى واژهها.... 575
نتيجۀ بحث: چكيدۀ مطالب ياد شده چند نكته است:
1 - خليفه مسايل خود را از گروهى از اصحاب مىآموخته است؛ زيرا فاقد علمى بوده كه نزد آنان بوده است، گروهى كه برخى از آنان به علم هم معروف نبودهاند؛ پس خليفه به شرايط و ويژگىهايى كه بزرگان امّت دربارۀ امامت بيان داشتهاند، آراسته نبوده است.... 577-578
سخن جوينى: «از شرايط امام اين است كه اهل اجتهاد باشد به طورى كه در حوادث نياز به استفتاء از ديگران نداشته باشد».... 578
سخن ابن تيميّه: «ابوبكر و عمر و ديگر بزرگان اصحاب از على چيزى نياموختند، بلكه معروف است كه على، علم خود را از ابوبكر آموخته است...»!!... 579
2 - با توجّه به مطالب ياد شده ارزش توجيه و تأويلى را كه اهل سنّت براى اين روايت صحيح پيامبر خدا صلى الله عليه و آله انجام دادهاند خواهى شناخت:
«عليكم بسنّتي وسنّة الخلفاء الراشدين...» [مراقب سنّت من و خلفاى راشدين و مهديّين باشيد و به آن تمسّك بجوييد].... 579
3 - در كتب اهل سنّت احاديثى ساختگى وجود دارد كه فضايل عمر را بيان مىكنند و با احاديث صحيح و محكمى كه ما بيان كرديم، هيچ گونه سازگارى ندارند؛ اينك برخى از رواياتى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله به دروغ نسبت داده شده است؛ مثل اينكه حضرت فرموده: «اگر من به پيامبرى مبعوث نمىشدم، عمر مبعوث مىشد».... 580
باز گشت به محتويات شعر شمس الدين مالكى
حديث «أبوتراب» ناميدن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اميرمؤمنان را.... 582
روايت شده: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از اين رو على را ابوتراب ناميده است كه او هر گاه بر فاطمه ايرادى مىگرفت و از او خشمگين مىشد، با وى سخن نمىگفت، و حرفى به او نمىزد كه ناراحت شود، فقط خاكى برداشته بر سر خود مىگذاشت...].... 582
اين سخن از تراوشات سينههاى پُر كينه است كه براى آلوده ساختن دامن پاك امير مؤمنان عليه السلام، و تاريك جلوه دادن معاشرت زيباى آن حضرت با همسر پاك و مطهّرش، به هم بافتهاند.... 582
نويسندۀ عصر حاضر، صفحات تاريخش را با اين كلام، سياه كرده است: «... روزى پيامبر به خانه آمد و ديد فاطمه در خانۀ اوست و به خاطر كتكى كه از على خورده گريه مىكند».... 583
كرامتى پيرامون حديث ابوتراب ناميدن على عليه السلام.... 583
از ويژگىهاى اميرالمؤمنين عليه السلام حديث برائت و تبليغ آن است.... 583
اين رخ داد اشاره دارد به اين كه شخصى كه وحى مبين وى را براى اعلان و تبليغ چند آيه از آيات قرآن شايسته نمىداند، چگونه او را بر ترويج و تعليم همۀ دين، و تبليغ همۀ احكام و مصالح، امين قرار مىدهد؟!... 585
آشنايى با شاعر.... 585
71 - علاء الدين حلّى
شعراى غدير در قرن نهم
72 - ابن عرندس حلّى
يكى از مناقب امير المؤمنين عليه السلام: على عليه السلام مىگويد: پيامبر كمر خود را خم كرد و من بر دوش حضرت قرار گرفتم، بت «هبل» را از بالاى بام كعبه به زير انداختم، آنگاه خداى تعالى آيۀ: (وَ قُلْ جاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْباطِلُ إِنَّ اَلْباطِلَ كانَ زَهُوقاً) را نازل كرد.... 589
73 - ابن داغر حلّى
74 - حافظ برسى حلّى
به وى نسبت غلوّ دادهاند، ولى حقّ آن است كه او سخن غلوّآميزى دربارۀ اهل بيت عليهم السلام نگفته است و هر چه گفته پايينتر از حدّ غلوّ و غير از درجۀ نبوّت است.... 592
سخن امير مؤمنان عليه السلام: «إيّاكم والغلوّ فينا، قولوا إنّا عبيد مربوبون، وقولوا في فضلنا ما شئتم» [مبادا دربارۀ ما غلوّ كنيد، بلكه بگوييد ما بنده و پروردۀ خداييم در اين صورت هر چه دربارۀ فضيلت ما مىخواهيد بگوييد].... 592
در ميان علماى قم افرادى بودهاند كه به هر كسى كه از اين اسرار نقل
مىكرد، نسبت غلوّ مىدادند، تا به جايى كه برخى از آنان مىگفتند:
اوّلين پايۀ غلوّ نفى سهو و خطا از پيامبر صلى الله عليه و آله است!... 592
افراد در دريافت حقايق از نظر استعداد با هم تفاوت دارند.... 592
مردم مانند معادن طلا و نقرهاند.... 593
در روايت متواتر از أئمّه أهل البيت عليهم السلام رسيده است: «إنّ أمرنا - أو حديثنا - صعبٌ مستصعب...» [امر ما - يا حديث ما - سخت و پيچيده است...].... 593
سخن على عليه السلام: «لو جلستُ اُحدّثكم ما سمعتُ من فم أبي القاسم صلى الله عليه و آله لخرجتم من عندي...» [اگر من بر كرسى نقل حديث نشينم و آنچه را كه از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم براى شما نقل كنم، از نزد من خارج شده و...]... 593
سخن امام سجّاد عليه السلام: «لو علم أبوذرّ ما في قلب سلمان لقتله...» [اگر ابوذر از حقايقى كه در قلب سلمان است آگاهى يابد هر آينه او را به قتل خواهد رساند...].... 593
امام سجّاد عليه السلام در ابياتى به همين معنا اشاره دارد.... 593
نقد كلام سيّد امين دربارۀ شرح حال حافظ بُرسى.... 594
برخى از آثار با ارزش بُرسى:... 594
شعر زيباى برسى.... 594
غلوّ در فضايل
چون عدّۀ زيادى از شعراى غدير، هدف تيرهاى نقد و اعتراض قرار گرفته و به آنان نسبت غلوّ دادهاند، ما را بر آن داشت تا شما خوانندگان را از اين امر خطير آگاه سازيم.... 595
معنى «غلوّ» در لغت.... 595
«غلوّ» در قرآن.... 595
افراط و تفريط هر دو زشت و گناه است، و ثواب و حسنه ميان اين دو سيّئه است.... 595
عدّهاى عادت دارند هر گويندهاى را كه خوش نداشته باشند، به غلوّ نسبت دهند.... 596
كسى كه هواپيما را مشاهده مىكند كه هزاران كيلومتر را با سرعت سرسام آور در مدّتى كوتاه طى مىكند، چگونه عقلش اجازه مىدهد كه طىّ الأرض را انكار كند؟... 596
خود آنها همين اُمور را براى اولياى خود اثبات كرده و چندين برابر فضايل منقول در نزد شيعه كه آنها را غلوّ مىشمارند، فضايلى را در شأن افراد عادّى نقل مىكنند.... 597
غلوّ دربارۀ ابوبكر
اشاره به حديث سقيفه و درگيرى و فريبكارى بزرگى كه ميان مهاجرين و انصار روى داد:... 598-607
1 - آن مرد خشن و تندخوى هر كسى را كه قائل به مرگ رسول خدا بود تهديد به قتل مىكرد و مىگفت: «نمىشنوم از مردى كه بگويد رسول خدا مُرد، مگر اينكه او را با شمشيرم مىزنم».... 599
2 - شيخين (ابوبكر و عمر) به پا خاستند: پس يكى به ديگرى مىگفت:
«دستت را دراز كن (تا با تو بيعت كنم)»، و ديگرى مىگفت: «بلكه تو (دستت را دراز كن)»، و ابوعبيدۀ جرّاح گور كن مدينه، با آن دو همراه شده بود و مردم را به آن دو دعوت مىكرد.... 599
3 - وصىّ مقدّس، و عترت هدايتگر و بنىهاشم، به پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله مشغول بودند در حالى كه پيكر آن حضرت در برابر آنها قرار داشت و اهل بيت آن حضرت در را بسته بودند.... 599
4 - پيكر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تا سه روز، روى زمين ماند و دفن نشد. و ابوبكر و عمر در دفن او حاضر نبودند.... 599-600
صحابى بزرگ، حباب بن منذر، شمشيرش را به طرف ابوبكر گرفته بود، پس او را گرفتند، و لگد به شكمش زدند و در دهانش خاك ريختند.... 600
5 - ابوبكر عمر بن خطّاب را به سوى آنها فرستاد و گفت: اگر (از بيعت) خوددارى كردند با آنها جنگ كن!... 600
6 - عمر با شعلهاى از آتش آمد تا خانۀ آنها را آتش بزند. فاطمه او را ديد و فرمود: «اى پسر خطاب! آمدهاى تا خانۀ ما را آتش بزنى»؟ گفت: بله! مگر اينكه داخل شويد در آنچه اُمّت در آن داخل شدند!... 600
7 - افراد آن گروه سياسى به خانۀ اهل وحى هجوم بردند و رهبر آن گروه، بعد از اينكه هيزم مىطلبد، مىگويد: «به خدا سوگند! خانه را با شما مىسوزانم، مگر اينكه براى بيعت خارج شويد»، يا گفت: «خانه را با هر كه در آن است به آتش مىكشم»؛ به او گفته شد: در اين خانه فاطمه است؛ گفت: اگر چه فاطمه باشد!... 600-601
8 - حضرت فاطمه عليها السلام به همراه زنان هاشميّه فرياد مىزد، استغاثه مىنمود و ندا مىداد: «اى ابوبكر! چه زود بر اهل بيت رسول خدا هجوم آورديد، به خدا سوگند! با عمر سخن نمىگويم تا اينكه خدا را ملاقات كنم».... 601
9 - تنديس قداست و عظمت - اميرالمؤمنين - را از جلو مانند شترى كه چوب در بينىاش گذاردهاند تا مهار شود، براى بيعت مىكشند، و از عقب با شدّت و عتاب و در حالى كه مردم نظارهگر بودند، هُل مىدهند، و به او مىگويند: «بيعت كن». و مىفرمايد: «اگر نكنم چه»؟ پاسخ مىدهند: «در اين صورت سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، گردنت را مىزنيم». مىفرمايد: «در اين صورت بندۀ خدا و برادر رسول خدا را مىكُشيد»... 601
10 - على عليه السلام كه با مصطفى صلى الله عليه و آله در اصل و نسب يكى هستند، به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله پناه برده، فرياد مىزند و مىگريد ومىفرمايد: «يا (اِبْنَ أُمَّ إِنَّ اَلْقَوْمَ اِسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي) » [اى فرزند مادرم! اين گروه، مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند؛ و نزديك بود مرا بكشند].... 601
11 - ابوعبيده جرّاح به على عليه السلام گفت: «اى پسر عمو! تو جوان هستى و اينها پيران قوم تو هستند و تو تجربه و شناخت آنها نسبت به اُمور را ندارى... پس اين امر را به ابوبكر واگذار كن...».... 601-602
12 - انصار در آن روز سخت و دشوار، با صداى بلند مىگفتند: «ما با كسى جز على بيعت نمىكنيم».... 602
13 - ابوبكر به انصار گفت: «ما امير و حاكم هستيم و شما وزير مىباشيد، و اين امر در بين ما و شما دو نيمه است مانند چاك برگ درخت خرما...»... 602
14 - دربارۀ آن خلافت چه بگويم پس از اينكه ابوبكر و عمر بن خطّاب آن را «فلتهاى» [امرى كه بدون فكر و رويّه روى داد] مانند فلتۀ جاهليّت مىدانند كه خداوند امّت را از شرّ آن حفظ كند!... 602
15 - عمر حكم كرد: هر كه را مثل اين بيعت را تكرار كرد بكشيد.... 602
16 - سخن عمر: «به خدا سوگند! ما اين كار را از روى عداوت نكرديم، بلكه على را كوچك (و كم سنّ و سال) يافتيم و گمان مىكنيم كه عرب و قريش به خاطر خونهايى كه به گردن اوست پيرامون او جمع نمىشوند».... 602
17 - پدر دو سبط رسول خدا، أميرالمؤمنين عليهم السلام مىفرمايد: «أنا عبداللّه وأخو رسولاللّه، أنا أحقّ بهذا الأمر منكم، لا اُبايعكم وأنتمأولى بالبيعة لي» [من بندۀ خدا و برادر رسول خدا هستم، من بر اين امر از شما شايستهترم؛ با شما بيعت نمىكنم در حالى كه شما براى بيعت با من سزاوارتر هستيد]. و عمر مىگويد: تو رها نمىشوى تا بيعت كنى. و على عليه السلام فرمود: «احلب يا عمر حلباً لك شطره» [اى عمر شيرى را بدوش كه بخشى از آن براى تو است].... 603
18 - على عليه السلام شبها در حالى كه فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر چهار پايى حمل مىكرد به در خانۀ انصار مىرفت و فاطمه از آنها كمك مىخواست. و آنها مىگفتند: اى دختر رسول خدا! ما با اين مرد بيعت كردهايم، و اگر همسر و پسر عمويت قبل از ابوبكر پيش ما مىآمد، ما با ابوبكر بيعت نمىكرديم.... 603
19 - خطبۀ شقشقيّه.... 603
سخنى پيرامون اين خطبه.... 604
ماهران فنّ از شيعه و سنّى آن را نقل كردهاند؛ از اين رو سخن نادانى كه آن را از كلام سيّد رضى دانسته شنيده نمىشود (و بى اهمّيت است)... 604-605
كسانى كه اين خطبه را روايت كردهاند.... 605-606
20 - شاعر مصرىِ معاصر عربده مىكشد، و آتشهاى خاموش را شعله ور مىكند و از سخن خود در قصيدۀ عمريّه در ذيل عنوان عمر و على، خرسند شده و به آن مىبالد:
وقولةٍ لعليٍّ قالها عُمرُ أكرم بسامعها أعظِم بملقيها
[و گفتارى به على كه آن را عمر گفت، گفتارى كه شنوندهاش چه كريم است و گويندهاش چه بزرگ].... 606
گروهى از مصريان ديوان شاعر و به ويژه قصيدۀ عمريّۀ وى را چند بار تجديد چاپ مىكنند و در ثناگويى بر شاعر و اين قصيدهاش مبالغه مىكنند، گويا براى امّت علمى جامع يا نظرى پسنديده و جديد آورده است.... 606-607
بشارت و بلكه بشارتها باد بر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله كه پارۀ تن او حضرت صدّيقه عليها السلام نزد كسى كه اين سخن را گفت هيچ حرمت و ارزشى ندارد، و سكونت داشتن او در خانهاى كه خداوند اهل آن را پاك گردانيده، آنها را از او و آتش زدن خانه بر سرشان باز نمىدارد.... 607
21 - چه نيكوست انتخابى كه شأن آن چنين است! و مبارك است بيعتى كه با چنين ترس و وحشتى تمام شد و با اين عار و ننگها محكم گرديد!... 607
بحثى پيرامون ابوبكر در دو موضوع
1 - فضايل ابوبكر در روايات
سيوطى سى حديث از مشهورترين فضايل ابوبكر را برشمرده، سپس آنها را ردّ مىكند.... 608
خالى بودن صحاح شش گانۀ اهل سنّت، و سنن و كتابهاى مسند از اين روايات زياد، دربارۀ فضيلت خليفه اوّل، شاهد بطلان آنهاست.... 608
اگر خود خليفه اطمينان داشت كه تعدادى از اين احاديث صادر شده، هرگز احتجاج به آن روايات را در روزى كه احتياج مبرمى به آنها داشت، ترك نمىكرد.... 608
و اگر صحابۀ صدر اوّل چيزى از اين احاديث جعلى را مىدانستند، در آن روز كه روز آرام و خاضع كردن مردم بود به آنها احتجاج مىكردند.... 608-609
و ديگر مجالى براى سخن محمّد بن اسحاق نمىماند: «بيشتر مهاجرين و انصار شكّ نداشتند كه بعد از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام صاحب امر است».... 609
2 - ملكات و روحيّات ابوبكر
الف) ابوبكر پيش از اسلام آوردن.... 610
1 - ابوبكر با اُبىّ بن خلف و ديگر مشركان قمار بازى مىكرد.... 610
2 - ابوبكر در جاهليّت شراب مىنوشيد.... 610
3 - بزرگان صحابه بعد از نزول آيۀ خمر در سورۀ بقره، شراب نوشيدند و گفتند ما چيزى را مىنوشتيم كه برايمان نفع دارد و از خوردن شراب امتناع نكردند تا اينكه آيۀ مائده نازل شد.... 614
ب) خليفه در زمان مسلمانى.... 614
از ابوبكر در زمان مسلمانى، نبوغى در علم، پيشقدم شدنى در جهاد، بارز بودنِ در اخلاق، جدّيّت در عبادت، و ثبات بر مبدأ نمىشناسيم.... 614
امّا نبوغ او در علم تفسير: در اين علم از او چيزى كه مورد توجّه قرار گيرد [و چشمگير باشد] وجود ندارد.... 614
بله، در مورد او و رفيقش عمر بن خطّاب روايت شده كه معناى واژۀ «ابّ» را نمىدانستهاند.... 614
تعجّب از كسانى است كه متمايل به او هستند و برايش عذر تراشيدهاند كه وى در تفسير قرآن احتياط مىكرده است!... 614
خليفه مانند برادرش - عمر - معناى «كلاله» را نمىداند.... 614
از ابوبكر در مورد «كلاله» سؤال شد. گفت: «من نظر خود را در اين باره مىگويم، اگر درست بود از جانب خداست، و اگر خطا بود از جانب من و شيطان است...».... 615
گويا احكام الهى توقيفى نيستند، بلكه بسته به شانس و نصيب است و هر انسانى هر نظرى داشت همان است.... 615
اگر اين خوابها درست باشد هر شخصى مىتواند وقتى از او دربارۀ كتاب و سنّت سؤال مىكنند براساس رأى و نظر خود فتوا دهد و بگويد: اگر درست باشد از جانب خداست و اگر خطا باشد از من و شيطان است.... 615
فتواى بر اساس رأى و نظر شخصى احتياج به جرأت بر خدا و رسولش دارد، و گويا اين، معناى اجتهاد نزد اهل سنّت است نه استنباط احكام از
ادلّۀ تفصيلى.... 615
از اين رو آنها افرادى مانند عبدالرحمن بن ملجم، ابوالغاديه، معاوية بن ابوسفيان، عمرو بن نابغه، خالد بن وليد، طلحه و زبير را مجتهد در دين خدا مىدانند.... 615-616
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «آفة الدين ثلاثةٌ: فقيه فاجر، وإمام جائر، ومجتهدٌ جاهل» [آفت دين سه چيز است: فقيه ستمگر، پيشواى ظالم، و مجتهد جاهل].... 616
نخستين كسى كه باب توجيه و اجتهاد را گشود و دامان مجرمان را با اين دو پاك كرد، خليفۀ اوّل بود.... 616-617
سيوطى مىگويد: «امّا خلفا: كسى كه بيشترين روايت در اين باره از او نقل شده على بن أبي طالب است، و روايت از سه نفر ديگر بسيار كم است، و علّت اين مطلب زودتر بودن وفات آنهاست...».... 617
چگونه سيوطى كسى كه خود او، از وى بيش از ده حديث در علم تفسير نيافته است، را جزء كسانى شمرده است كه از ميان صحابه در علم تفسير مشهور هستند؟!... 617
مقدّم بودن خليفه در سنّت و نقل روايت: آنچه پيشواى حنابله احمد در «مسند» از او نقل كرده، هشتاد حديث است.... 617
برخى از آنچه كه از او روايت شده، عقل و منطق و طبع آن را تكذيب مىكند؛ مانند سخن او: «ميّت با گريه كردن زندگان عذاب مىشود».... 618
و از آنهاست سخن او: «همانا گرماى جهنّم بر امّت من مانند (گرماى) حمّام است».... 618
اين پندار كه: گرماى شديد جهنّم كه خداوندِ منتقمِ جبّار براى همۀ گناهكاران آماده كرده، به اين امّت نمىرسد و تنها به امّتهاى پيشين و كسانى از اين امّت كه اسلام نياوردهاند، مىرسد، وجواب از آن... 619
سخن على عليه السلام: «... غُرّي غيري، قد بتتّكِ ثلاثاً، فعمركِ قصير، ومجلسكِ حقير... آهٍ آهٍ من قلّة الزاد» [غير مرا فريب ده، تو را سه بار طلاق دادهام، عُمْر تو كم است و مجلس تو پست و... آه آه از كمى زاد و دورى سفر و وحشت راه].... 620
نهايت كوشش اهل تحقيق.... 620
ما اگر مجموع آنچه از خليفه نقل شده را با سنّت شريفى كه از پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله نقل شده مقايسه كنيم، آن را مانند قطرهاى نسبت به درياى طوفانى مىيابيم كه به وسيلۀ آن هيچ تكيه گاهى براى اسلام درست نمىشود.... 620-621
نقل اندك شخص تنها به خاطر كمى دريافت و كوتاهى در حفظ است.
همانا ظرفها از آنچه دارند تراوش مىكنند، و آنگاه كه پر شوند جريان پيدا مىكند.... 621
سپس چگونه بر خليفه جايز است كه بار خلافت بر دوش او سنگينى كند و مسائل مشكل او را ناتوان سازد، و مثل اين سخن: «كدام آسمان بر من سايه مىافكند...»، يا: «من نظر خود را مىگويم...» را سپر خود قرار دهد؟!... 621
يا بگويد: «لوددتُ أنّ هذا كفانيه غيري» [دوست داشتم غير از من مرا در اين امر كفايت مىكرد].... 622
يا بگويد: «أما واللّه ما أنا بخيركم... إنّ لي شيطاناً يعتريني، فإذا غضبتُ فاجتنبوني...» [به خدا سوگند! من بهترين شما نيستم... من شيطانى دارم كه مرا فريب مىدهد، پس چون غضب كردم از من دور شويد...].... 622
خليفه به خاطر بهرۀ كمى كه از علوم كتاب و سنّت داشت هر دو لنگۀ باب سخن گفتن بر اساس رأى شخصى را گشود، پس از آنكه نبى اعظم صلى الله عليه و آله اين درب را بر اُمّت بست.... 622
سخن ابوبكر: «... هذا رأيي فإن يكن ثواباً فمن اللّه، وإن يكن خطأً فمنّي...» [... اين ديدگاه شخصى من است اگر درست است از خداست و اگر خطاست از من است و من استغفار مىكنم...].... 622
قضاياى ديگرى غير از آنچه گفتيم، براى ابوبكر رخ داده است كه با وجود اندك بودن در شناخت مقدار علمش كافى است؛ برخى از آنها از اين قرارند:
1 - ديدگاه خليفه دربارۀ ارث «جدّه» (مادر بزرگ).... 622
از روى ناچارى به روايت كسى مانند مغيره كه زناكارترين فرد قبيلۀ ثقيف و دروغگوترين فرد امّت است، اعتماد مىكند.... 623
2 - ديدگاه خليفه دربارۀ ارث دو «جدّه» (دو مادر بزرگ).... 623
اهل سنّت گفتهاند: احكامى كه دربارۀ اولاد بيان شده مانند سهم ارث و غيره، شامل نوۀ دخترى نمىشود و دليل آنها اين سخن شاعر است:
«بنونا بنو أبنائنا...».... 623
چه چيز به آنها جرأت داده كه در دين خدا، براى خارج كردن آل اللّه از فرزندى رسول خدا صلى الله عليه و آله، اين رأى و ديدگاه سياسى را مطرح كنند؟... 624
سخن شاعر در مقابل اين فرمودۀ خداوند چه ارزشى دارد: (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا...) ؟!... 624
سخن رازى: «آيۀ مباهله دلالت مىكند بر اينكه حسن و حسين دو فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند...».... 624
شاهد بر اين لغت قرآن مجيد و اينكه نوۀ دخترى حقيقتاً فرزند پدر دختر است، اين سخنان است:
1 - «أخبرني جبريل: أنّ ابني هذا - يعنى الحسين - يُقتل» [جبرئيل به من خبر داد كه اين فرزندم - يعنى حسين - كشته مىشود]... 624
2 - در بارۀ امام حسن عليه السلام فرمودند: «إبني هذا سيّدٌ» [اين فرزندم آقا و سرور است].... 624
3 - «إنّ جبريل أخبرني أنّ اللّه عزّوجلّ قتل بدم يحيى بن زكريّا سبعين ألفاً وهو قاتل بدم ولدك الحسين سبعين ألفاً» [جبرئيل به من خبر داد كه خداى عزّوجلّ در مقابل خون يحيى بن زكريّا هفتاد هزار را كشت و در مقابل خون فرزندت حسين نيز هفتاد هزار را مىكشد].... 625
4 - «المهديّ من وُلدي وجهه كالكوكب الدرّيّ» [مهدى از فرزندان من است و صورتش مانند ستاره درخشان است].... 625
5 - «ألّلهمّ إنّ هذا ابني - الحسن - وأنا اُحبّه فأحبّه وأحبّ من يحبّه» [خدايا اين فرزند من است - يعنى حسن - و او را دوست دارم، پس او را و هر كه او را دوست مىدارد دوست بدار].... 625
6 - «لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يبعث رجلاً من وُلدي اسمه كاسمي» [اگر از دنيا فقط يك روز
باقيمانده باشد، خداوند آن روز را طولانى مىكند تا مردى از فرزندان من را برانگيزد كه اسم او اسم من است].... 625
3 - ديدگاه خليفه دربارۀ بريدن دست دزد.... 627
4 - ديدگاه خليفه دربارۀ سرپرست شدن «مفضول» [كسى كه در فضل از ديگرى پايينتر است].... 627
حلبى مىگويد: «ابوبكر بر اين باور بود كه: شخص مفضول مىتواند ولىّ كسى كه از او افضل است، باشد. و همين نزد اهل سنّت حقّ و صحيح است؛ زيرا چه بسا قدرت او در قيام به مصالح دين بيش از فرد افضل باشد...».... 627
ديدگاه شيعه دربارۀ خلافت: باور ما دربارۀ خلافت اين است كه خلافت، ولايتى الهى مانند نبوّت است.... 628
نصب پيامبر و خليفه لطفى از جانب خداست، و اين لطف بر او واجب مىباشد.... 628
عبداللّه بن عمر به پدرش گفت: «... چه جوابى به خداى عزّوجلّ مىدهى اگر او را ملاقات كنى و براى بندگانش خليفه قرار نداده باشى؟!».... 628
عايشه به ابن عمر گفت: «فرزند عزيزم! سلام مرا برسان و بگو امّت محمّد را بدون سرپرست نگذار...».... 629
معاوية بن ابوسفيان در خليفه قراردادن يزيد به اين حكم عقلى مُسلّم تمسّك مىكند.... 629
سپردن اين امر [تعيين خليفه] به افراد امّت، يا به اهل حلّ و عقد [افراد خبره] جايز نيست.... 629
اگر پيامبرى مانند موسى عليه السلام نتيجۀ انتخابش از ميان هزاران نفر، هفتاد نفر است و چون آنها به ميقات رسيدند، گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان ده! پس چه گمانى به افراد عادى و مردمان مادّى و انتخاب آنها بايد داشت؟!... 629
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله از روز نخست، آنگاه كه دعوت خود را بر قبايل عرضه كرد. فرمود: «إنّ الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء»... 630
نتيجه: خليفه بايد افضل خليقه باشد.... 630
خلافت نزد اهل سنّت:... 631
به گمان آنها خليفه هر كسى است كه بر اُمّت غلبه كند و چيره شود و دست دزد را قطع كند و قاتل را قصاص نمايد و مرزها را حفظ كند.... 631
سخن باقلّانى دربارۀ صفت امامى كه عقد بيعتِ با او لازم است... 631
سخن بزرگان اهل حديث: «امام با انجام فسق و گناهانى مثل غصب أموال، ضايع كردن حقوق و... بركنار نمىشود... بلكه بايد او را نصيحت كرد و ترساند و در معاصى خدا از اوامر او اطاعت نكرد».... 632
روايت شده: «بشنويد و اطاعت كنيد هر چند از بردهاى كه بينىاش بريده شده است، هر چند از بردۀ حبشى، و پشت سر هر انسان نيكوكار و بدكارى نماز بخوانيد».... 632
روايت شده: «از آنها اطاعت كنيد و هر چند به ناحقّ مال شما را بخورند و شلّاق بزنند، و از آنها اطاعت كنيد مادامى كه نماز را به پاى دارند».... 632
بزرگان اهل سنّت گفتهاند: خليفه با فسق، خود به خود عزل نمىشود.... 632
پس عايشه و طلحه و زبير و عهد شكنانى كه از آنها پيروى كردند، و خوارج، چه عذرى براى خروج بر مولا امير المؤمنين عليه السلام داشتهاند؟!... 632
سخن تفتازانى: در امام شرط نيست كه هاشمى و معصوم و برتر از ديگران باشد.... 633
و مىگويد: اگر حاكم بميرد و كسى كه شرايط امامت را دارد بدون بيعت و معرّفى شدن توسّط خليفۀ قبل و به زور متصدّى امامت شود، خلافت او منعقد مىشود، و نيز اگر فاسق يا جاهل باشد.... 633
سخن إيجى:... 633
او در بيان شرط نبودن اينكه امام هاشمى، و عالم به مسائل دينى بوده، و معجزه داشته باشد، مىگويد: «اين سه شرط اخير باطل است؛ زيرا ابوبكر خليفه شد و آن سه شرط را نداشت»!... 633
آنچه امامت با آن منعقد مىشود:... 634
سخن ايجى: «امامت به اتّفاق همه، با نصّ وتصريح پيامبر وامام سابق منعقد مىشود و با بيعت اهل حلّ وعقد [افراد خبره] نيز ثابت مىشود... 634
سخن قرطبى:... 634
عمر، بيعتِ با ابوبكر را منعقد كرد و هيچ كس از صحابه آن را انكار نكرد.... 634
آنها كه از بيعت كردن با على عليه السلام تخلّف ورزيدند، در بين صحابه به معتزله مشهور بودند؛ زيرا از بيعت با على كناره گرفته بودند.... 634
نگاهى به خلافتى كه اهل سنّت آوردهاند: بر همين اساس بود كه معاوية بن ابو سفيان توانست در كوفه براى بيعت گرفتن بنشيند و مردم بر بيزارى از على بن أبي طالب عليه السلام با او بيعت كردند.... 635
بر همين اساس بود كه عبداللّه بن عمر به بيعت با يزيد شراب خوار اقرار كرد.... 635
بر همين اساس سخن مروان بن حكم توجيه مىشود كه گفت: «حكومت جز با اين كار (دشنام دادن به على عليه السلام) براى ما باقى نمىماند.... 635
بر همين اساس است كه عذر و بهانۀ شمر بن ذى الجوشن قاتل امام حسين عليه السلام تمام و كامل شمرده مىشود.... 635
اكثريّت در مقدّم داشتن مفضول بر فاضل از خليفه پيروى كردهاند... 636
گمان آنها كه گاه مفضول با قدرتتر و آگاهتر و استوارتر است، تصوّر نمىشود.... 636
كسى نيست كه گمان كند يا بگويد ابو بكر و عمر از مولا أميرالمؤمنين عليه السلام أفضل هستند.... 637
اين ابوبكر است كه بر بالاى منابر مىگويد: «من ولىّ شما شدم و بهترين شما نيستم و من شيطانى دارم كه گمراهم مىكند».... 637
سخن عمر بن خطاب: «امر حكومت براى على بود، لكن به خاطر جوان بودن و خونهايى كه ريخته بود، از او ستاندند».... 637
سخن عمر: «اگر شوخ طبعى در تو نبود، تو را خليفه مىكرديم».... 637
بيا و دوگانگى و اختلاف بين آن كلمات، با كلمات و پندارهاى گروهى ديگر را نظاره كن!... 637
5 - ديدگاه خليفه دربارۀ قضا و قدر.... 638
قَدَر مستلزم جبر نيست.... 639
آنچه از دخترش عايشه فهميده مىشود، ميل به معناى دوّم (ديدگاه آفريدن اعمال بندگان) است؛ وى بعد از اينكه به خاطر قيام عليه مولا امير المؤمنين عليه السلام مورد ملامت و سرزنش قرار گرفت، گفت: «إنّها كانت قدراً مقدوراً...».... 640
6 - ديدگاه خليفه در داستان مالك.... 640
عمر به ابوبكر گفت: شمشير خالد دربارۀ مالك مرتكب ظلم شده است.
و ابوبكر پاسخ داد: اى عمر! او اجتهاد كرد و خطا نمود، پس دربارۀ او سخن مگو كه من شمشيرى را كه خداوند بر كافران كشيده است در غلاف نمىكنم.... 641
نگاهى به اين رويداد: از دو جهت:
جهت نخست: گناهان و جرايم بزرگى كه خالد بن وليد مرتكب شد.... 641
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من قُتل دون أهله فهو شهيد» [هر كس در راه حمايت از خانوادهاش كشته شود شهيد است].... 642
گويا اين سربازان جمع شده بودند براى زنا كردن و شكستن حرمت ناموس مردان آزاد؛ از اين رو خالد را مىبينى كه شخصيّتى چون مالك را مىكشد و آن معصيتها را انجام مىدهد به خاطر كاميابى از همسرش امّ تميم، و ديگرى را مىبينى كه بخاطر شهوت كاميابى از قُطام، سيّد عترت امير المؤمنين عليه السلام را مىكشد.... 643
و اين يزيد بن معاويه است كه پنهانى براى همسر امام حسن عليه السلام، ريحانۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله، سمّ كشندهاى مىفرستد تا او را بكشد و بعداً با او ازدواج كند.... 643
پشت سر اين ظالمين گروهى هستند كه دامان آنها را با عذرهايى ساختگى و دروغين مانند: تأويل و اجتهاد، پاك مىكنند.... 643
جهت دوّم: اوّلاً: مسلّط كردن خليفه است افرادى مانند خالد را بر جانها و خونها و أعراض و ناموسهاى اسلام. و ثانياً: چشم پوشى او از اين مصيبتها و جنايات قبيح.... 643
سخن امير المؤمنين عليه السلام: «كمترين انكار اين است كه با صورت عبوس و درهم كشيده، اهل معصيت را ملاقات كنى».... 644
چرا خليفه در دفاع از خالد و جناياتش توقّف و مكث كرد و او را به سزايش نرساند؟! و گاه مىگويد: او اجتهاد نموده و خطا كرده است، و گاه عذر مىتراشد و مىگويد: او شمشيرى از شمشيرهاى خداست؟!... 644
بر هيچ فاعل و تاركى جايز نيست كه با ادّعاى توجيه و اجتهاد، اين دو را سپر كج روىهايش قرار دهد.... 644
گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در شهر شام شراب خوردند و گفتند ما به خاطر گفتۀ خداوند: (لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ جُناحٌ فِيما طَعِمُوا) شراب خورديم، پس عمر بر آنها حدّ جارى كرد... 644
بيا و غلوّ را تماشا كن:... 645
«الّذي كان عند أبي بكر من العلم أضعاف ما كان عند عليّ منه»!! [علمى كه ابوبكر داشته است چندين برابر علم على بوده است]!! و...... 645
رواياتى دربارۀ علم على عليه السلام.... 646
مظاهر علم خليفه:... 647
1 - بر اساس ديدگاه باقلّانى، نخستين جايى كه علم خليفه بروز كرد و ظاهر شد زمانى بود كه وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله را به مردم اعلام كرد و با سخن خداوند: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ...) عليه عمر بن خطّاب احتجاج نمود.... 647
انكار عمر و ترساندن مردم بهخاطر سياستى از قبل تعيين شده بود؛ و آن برگرداندن فكر مردم از جستجو دربارۀ خليفه بود تا اينكه ابوبكر كه در خارج مدينه در محلّۀ سُنح بود، بيايد.... 647
2 و 3 - روايت كردن دو حديث: اوّلى: «هيچ پيامبرى نمىميرد مگر اينكه در زير بسترى كه در آن وفات كرده دفن مىشود». و دوّمى: «ما پيامبران ارث نمىگذاريم و آنچه از ما بهجا مىماند، صدقه است»... 648
گويا اين حجر مردم را با خود مقايسه كرده و گمان كرده آنها فرزندان سنگ هستند كه هيچ نمىفهمند و فقط مىشنوند.... 648
رواياتى پيرامون «روضۀ نبوى صلى الله عليه و آله».... 648-649
چرا گوشهاى شنوايى نبود كه به ادّعاى صدّيقه عليها السلام و همسر طاهر او عليه السلام كه مىگويند فدك هبهاى از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله به حضرت فاطمه است، گوش دهد؟!... 650
اشاره به قصّۀ «فدك».... 650
فاطمه عليها السلام به ابوبكر گفت: «إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله جعل لي فدك فأعطني إيّاه» [رسول خدا صلى الله عليه و آله فدك را براى من قرار داد آن را به من بده!]. و على بن أبي طالب عليه السلام به نفع آن حضرت شهادت داد. پس ابوبكر شاهد ديگر خواست و اُمّ ايمن شهادت داد.... 650
علّت خشم و غضب صديقۀ طاهره عليها السلام چيست؟... 650
سخن فاطمه عليها السلام: «أترث أباك ولا أرث أبي؟» [آيا تو از پدرت ارث مىبرى و من از پدرم ارث نمىبرم].... 651
ردّ اين پندار كه انبياء ارث باقى نمىگذارند.... 651
به خبر واحدى كه صدّيقه و صدّيق اين امّت آن را قبول نكردند، اعتنا نمىشود.... 651
به خبر واحدى كه اين محنتها و كينهها را بر امّت تحميل كرد و باب دشمنى شديد را، كاملاً گشود، اعتنا نمىشود.... 652
ابوبكر نامهاى براى فاطمۀ صدّيقه عليها السلام در مورد فدك نوشت، ولى عمر نامه را گرفت و پاره كرد.... 652
تمسّك به دروغها:... 652
نقد ابن حجر بر روايت: «أنا مدينة العلم وعليّ بابها» [من شهر دانش هستم و على درِ آن است]، و پاسخ از آن.... 652
ردّ روايت فردوس: «أنا مدينة العلم، وأبو بكر أساسها وعمر حيطانها...» [من شهر علم هستم و ابوبكر زيربنا، پى و شالودۀ آن و عمر ديوارهاى آن...].... 652-653
3 - شجاعت خليفه.... 654
از خليفه، پيش از اسلام واقعهاى كه دلالت بر شجاعت او كند، نقل نشده، چنان كه در جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله با اينكه زياد است و او در آنها حاضر بوده چيزى كه شجاعت او را برساند يا نام او را در تاريخ ماندگار سازد، نمىيابيم.... 654
ابوبكر مانند رفيقش عمر در واقعۀ خيبر از رويارويى با مرحب يهودى فرار كردند... 654
سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله پرده از فرار آن دو بر مىدارد؛ آن حضرت بعد از فرار آن دو فرمودند: «لاُعطينّ الراية غداً رجلاً يحبُّ اللّه ورسوله، ويحبّه اللّه ورسوله، يفتح اللّه على يديه ليس بفرّار» [فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسول نيز او را دوست دارند، خداوند او را پيروز مىكند، او فرار كنندۀ از جنگ نيست].... 654
كلماتى پيرامون شجاعت على بن أبي طالب عليه السلام.... 654-655
آيا اين شجاعترين فرد در خيمه بود، وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«لضربةُ عليّ خيرٌ من عبادة الثقلين» [همانا ضربۀ على بهتر از عبادت انس و جنّ است].... 656
كسى كه در حال غرق شدن است به هر علف خشكى چنگ مىزند:
يكى براى برپايى خيمه فلسفه بافى كرده، و ديگرى مانند عنكبوت تار تنيده و ثبات قدم خليفه در مرگ رسول خدا صلى الله عليه و آله و نلرزيدن او در آن رخداد سخت را دليل بر كمال شجاعت او مىداند.... 656
سخن قرطبى: «اين آيه: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ...) بهترين دليل بر شجاعت و جسارت صدّيق است»، و پاسخ آن.... 656-657
معيارى كه قرطبى در شجاعت نقل كرده مستلزم اين است كه خليفه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز شجاعتر باشد.... 657
در مصيبت وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله، از ابوبكر بيش از اين نقل نشده كه پارچه را از صورت آن حضرت برداشت و صورت را بوسيد و گريه كرد و گفت: «طبْتَ حيّاً وميّتاً». در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مرگ عثمان بن مظعون بيشتر از اين انجام داد.... 657
معيار قرطبى مستلزم اين است كه عمر بن خطّاب از پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله شجاعتر باشد.... 657
سخن پسر عمر: «سبب مرگ ابوبكر وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه پيوسته جسمش آب مىشد تا مرد».... 657
به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است: «لولا أبوبكر الصدّيق، لذهب الإسلام» [اگر ابوبكر صدّيق نبود، اسلام از بين مىرفت].... 658
4 - جديّت خليفه در عبادت.... 658
روايت شده: «وقتى ابوبكر نفس مىكشيد بوى جگر كباب شده از آن به مشام مىرسيد».... 658
سخن عمر: «هر كارى را عمر مىتواند انجام دهد مگر دود را».... 659
5 - بارز بودن خليفه در اخلاق.... 660
ابوبكر و عمر به جدل پرداختند تا صدايشان بلند شد و آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللّهِ وَ رَسُولِهِ...) نازل شد... 660 - 661
ابوبكر فردى بسيار ناسزاگو بود.... 661
اگر ابوبكر بردبارترين فرد قريش بود، يا چيزى از خلق و خوى بزرگ پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله را به ارث برده بود، پارۀ تن پاك آن حضرت در حال خشم و غضب بر وى از دنيا نمىرفت.... 661
بخارى روايت كرده: «أنّ فاطمة ابنة رسول اللّه صلى الله عليه و آله سألت أبا بكر الصدّيق بعد وفاة رسول اللّه صلى الله عليه و آله أن يقسم لها ميراثها... فغضبت فاطمة بنت رسول اللّه فهجرت أبا بكر، فلم تزل مهاجرتُه حتّى توفّيت» [فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از وفات آن حضرت از ابوبكر خواست ميراثش را تقسيم كند... پس فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله غضبناك شد و از ابوبكر دورى گزيد و پيوسته از او إعراض مىكرد تا وفات نمود].... 661-662
همچنين روايت كرده: «فهجرَتْه فلم تكلّمه حتّى توفّيت، وعاشت بعد النبيّ صلى الله عليه و آله ستّة أشهر، فلمّا توفّيت دفنها زوجها عليّ ليلاً، ولم يؤذِن أبا بكر، وصلّى عليها» [فاطمه به خاطر اين، بر ابوبكر غضبناك شد و از او اعراض كرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود. و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله شش ماه زنده بود و چون وفات نمود همسرش على او را در شب دفن نمود و به ابوبكر خبر نداد و خود بر او نماز گذارد].... 662
غضب آن حضرت به حدّى مىرسد كه وصيّت مىكند در شب دفن شود و هيچ كس بر او وارد نشود و ابوبكر بر او نماز نخواند؛ پس در شب دفن شد و ابوبكر از آن اطّلاع نيافت، و على بر او نماز گذارد، و آن حضرت با اسماء بنت عميس او را غسل دادند.... 662
نسبت دادن روايتى دروغين به امام صادق عليه السلام كه حضرت فرموده است: «فاطمه در شب وفات نمود پس ابوبكر و عمر و جمعيّت زيادى آمدند... ابوبكر جلو رفت و با چهار تكبير نماز خواند».... 662
به خاطر همين غضب اجازه نداد كه عايشه دختر ابوبكر بر او وارد شود، تا چه رسد به خود ابوبكر.... 662
معذرت خواهى خليفه از صدّيقۀ طاهره عليها السلام:
دروغ پردازان اين دروغ را ساختهاند: «ابوبكر بر فاطمه عليها السلام داخل شد و از حضرت معذرت خواهى كرد و با او سخن گفت و آن حضرت از او راضى شد».... 663
نگاهى به كلامى دردناك:... 664
«او [فاطمه] زنى از دختران آدم است و مانند آنها خشمگين مىشود، و با توجّه به تصريح پيامبر خدا صلى الله عليه و آله (بر ارث نبردن كسى از وى) و مخالفت ابوبكر صدّيق (با ارث بردن فاطمه عليها السلام) عصمتِ وى واجب نيست».... 665
احاديثى پيرامون اينكه رضايت فاطمه عليها السلام رضايت رسول خدا صلى الله عليه و آله است، و غضب فاطمه عليها السلام غضب رسول خدا صلى الله عليه و آله است.... 665
سخن ابوقاسم سهيلى: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: «فاطمه پارۀ تن من است»؛ پس خداوند بر پيامبر و فاطمه درود فرستاده است، و اين حديث دلالت مىكند بر اين كه هركس به فاطمه ناسزا گويد كافر است، و هر كس بر او درود فرستد بر پدرش صلى الله عليه و آله درود فرستاده است».... 666
مناوى در شرح الجامع الصغير نوشته است: «إنّها [فاطمة] أفضل من الشيخين...» [فاطمه از ابوبكر و عمر افضل است].... 666
سخن ابن حجر: «كلّ من وقع منه في حقّ فاطمة شيءٌ فتأذّت به، فالنبيّ صلى الله عليه و آله يتأذّى به بشهادة هذا الخبر، ولا شيء أعظم من إدخال الأذى عليها من قِبَل ولدها» [هر كس در حقّ فاطمه كارى كند كه او اذيّت شود، پيامبر صلى الله عليه و آله با اين كار اذيّت مىشود و هيچ چيزى بزرگتر از اذيّت كردن فاطمه از جهت فرزندانش نيست].... 666-667
اين روايات مطلق است و همۀ چيزهايى كه موجب رضايت و غضب صدّيقه مىشود حتّى چيزهاى مباح را در بر مىگيرد.... 667
حضرت فاطمه عليها السلام خرسند نمىشود مگر به چيزى كه خرسندى خداى سبحان در آن است، و غضب نمىكند مگر بر چيزى كه خدا بر آن غضب مىكند.... 667
اگر آن حضرت از امر مباحى راضى شدند يا خشمگين شدند، جهتى شرعى پيدا مىشود كه آن امر مباح را در امور راجح [مستحبّ و واجب] يا در مرجوحات [مكروه و حرام] قرار مىدهد.... 667
احاديث غلوّ يا داستانهاى خرافه
1 - توسل به ريش ابوبكر.... 668
«وعزّته وجلاله لو أقسم عليّ كلّ أعمى بحرمة شيبة أبي بكر الصدّيق لرددتُ عليه بصره» [به عزّت و جلالم سوگند! اگر هر فرد كورى مرا به ريش سفيد ابوبكر صدّيق قسم دهد بينائىاش را برمى گردانم].... 668
رواياتى پيرامون ريش ابوبكر، و جواب از آنها.... 669
سخن صاحب مقاصد: «أ نّه (أبيبكر) كالوالد الثاني للمسلمين [او (ابوبكر) مانند پدر دوّم براى مسلمانان است]؛ زيرا او بود كه درب اسلام آوردن را به روى آنها باز كرد»!... 669
شگفتى فراوان در اين است كه وى ابوبكر را پدر دوّمِ امّت شمرده است... 670
وانگهى، امّت هرگز درى كه خليفه براى ورود به اسلام گشوده باشد را نمىشناسد، بله بر همۀ امّت مخفى نيست كه او درى را به روى امّت بست، و آن باب شهر علم پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى مولا امير المؤمنين عليه السلام است.... 670
عمدۀ كشورگشايىها در زمان خليفۀ دوّم بوده است.... 670
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «حقّ عليّ على هذه الاُمّة كحقّ الوالد على ولده» [حقّ على بر اين امّت مانند حقّ پدر بر پسر است].... 670
2 - كرامت دفن ابوبكر.... 670
راويان اين روايت خواستهاند عمل گروهى را كه خليفه را در اتاق پيامبر صلى الله عليه و آله - آن جايگاه پاك - دفن كردند، تصحيح كنند.... 671
3 - ابوبكر پيرمردى معروف و پيامبر جوانى ناشناخته است.... 672
كِىْ ابوبكر پيرمرد بود و پيامبر جوان در حالى كه آن حضرت صلى الله عليه و آله دو سال و چند ماه از او بزرگتر بودند؟!... 673
4 - ابوبكر از پيامبر مسنتر است.... 673
5 - اسلام ابوبكر پيش از ولادت على عليه السلام.... 673
ميمون در حديثش دو مطلب آورده كه هر دو باطل است: اسلام ابوبكر در زمان بحيرا، و رفت و آمد وى براى ازدواج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با خديجه.... 674
6 - ابوبكر مسنترين اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بودهاست... 675
ما بر اين باور بوديم كه غلوّ ممكن است در خُلق و خو و ملكاتى كه با حواسّ ظاهرى درك نمىشوند - مانند علم و تقوا - واقع شود، و امّا هيچ منطقى غلوّ (از حدّ گذشتن) در اُمور مشهود، را جايز نمىشمارد.... 675
آيا جا ندارد كه از اهل سنّت بپرسيم بزرگسالى چه فضيلتى دارد؟... 676
هر چه عمر خليفه طولانى باشد همانا بيشتر آن در جاهليّت سپرى شده است.... 676
هيجده سال از عمر خود را در اسلام سپرى كرد و در اين مدّت است كه امكان دارد به منقبت و فضيلتى آراسته گردد.... 676
هدف اهل سنّت در توجّه به بزرگسالى و با اهميّت جلوه دادن آن.... 676
سنگ زير بناى خلافت را چيزهايى قرار دادند؛ از جمله اينكه: ابوبكر بر امير المؤمنين عليه السلام مقدّم شد؛ زيرا او پيرمردى بود كه سنّ و سال او را پخته كرده بود و هيچ كس را نكشته بود تا مورد بغض و عداوت واقع شود.... 676
7 - سگى از طايفۀ جنّ كه مأمور بود.... 676
خداوند سگهاى شكارى و شيرهاى درّندهاى دارد كه با دعاى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله يا يكى از اولاد صادق وى، بر دشمنانش مسلّط مىكند.... 676
نفرين امام جعفر صادق عليه السلام بر حكيم اعور يكى از شعرائى كه به بنى اُميّه در دمشق پيوست؛ پس شيرى او را دريد.... 678
8 - منزلت ابوبكر نزد خدا.... 678
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله - بنا بر آنچه كه اين قوم گمان كردهاند - فرموده است:
«كسى كه بغض تو (ابوبكر) را داشته باشد به بهشت داخل نمىشود هر چند عمل هفتاد پيامبر را دارا باشد».... 678
9 - اشباح پنج گانه از فرزندان آدم.... 679
«چون آدم پروردگارش را عصيان كرد، گفت: پروردگارا به حرمت اين پنج شبحى كه گراميشان داشتى توبۀ مرا بپذير، و خداوند توبهاش را پذيرفت».... 679-680
غلوّدرفضايل اين روايت را براى معارضه با روايتىكه درتفسيرآيۀ: (فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ) آمده، ساخته و پرداخته است.... 680
سخن قصيمى به پيروى از ابن تيميّه: «درخواست از خداوند به حقّ پيامبر يا به حقّ ديگر پيامبران و صالحان هيچ ارزش عملى دينى ندارد تا موجب شود اين توسّل، عملى صالح و نيكو گردد، تا چه رسد به اينكه موجب غفران و عفو كامل شود...»، و پاسخ آن.... 680-681
10 - ابوبكر بهترينِ اهل آسمانها و زمين است.... 681
11 - ابوبكر در كفّۀ ترازو.... 682
اگر چهره آن حضرت از آنچه خدا مقرّر كرده و خواسته و دوست دارد، تغيير كند، با عصمت آن حضرت منافات دارد.... 683
12 - پدر هيچ يك از مهاجرين اسلام نياورد مگر ابوبكر 684
اسلام پدر و مادر ابوبكر:... 685
آيا واقعاً آن دو اسلام آوردند؟! تا چه رسد به اينكه در ميان پدران و مادران مهاجرين تنها مسلمان باشند.... 685
آمدن او نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله - بر فرض اينكه آمده باشد - تنها براى گرفتن گردنبند دخترش كه مسلمانان از او گرفته بودند، بوده است... 686
اگر مسلمان شده بود و اين آمدنش براى اسلام آوردن بود، دائماً به زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله مىشتافت.... 686
و اگر مسلمان بود بايد از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل روايت مىكرد هر چند يك حديث.... 686
اسلام مادر ابوبكر.... 686
13 - ابوبكر و پدر و مادرش در قرآن.... 687
هدف سازندگان اين دورغ:
اهل سنّت كه نتوانستهاند به فرزند هيچ تهمتى بزنند، لذا تهمت را متوجّه پدر يا پدر و مادر [على عليه السلام] كردهاند. و از كارهاى بزرگ و قبيح اين است كه دامنۀ اين مطلب را به پدر و مادر پيامبر معظّم صلى الله عليه و آله نيز كشاندهاند... 689
دليلهايى بر ايمان ابوطالب عليه السلام
1 - سخنان ابوطالب عليه السلام.... 690
2 - عمل نيكو و گفتار مشكور وى.... 692
1 - ابوطالب به وسيلۀ پيامبر صلى الله عليه و آله از خداوند طلب باران مىكند... 692
2 - ابتداى امر پيامبر صلى الله عليه و آله و ابوطالب عليه السلام.... 693
3 - سخن ابوطالب به على عليهما السلام: «ملازم پسر عمويت باش»... 694
4 - سخن ابوطالب عليه السلام: «در كنار پسر عمويت نماز بخوان»... 695
5 - وصيّت ابوطالب عليه السلام به فرزندان پدرش.... 696
6 - حديثى از ابوطالب عليه السلام.... 696
3 - آنچه اهل سنّت از خانواده و خويشاوندان ابوطالب نسبت به ايمان او نقل كردهاند.... 696
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به عقيل بن أبى طالب: «يا أبا يزيد! إنّي اُحبّك حبّين حبّاً لقرابتك منّي، وحبّاً لما كنتُ أعلم من حبّ عمّي أبي طالب إيّاك» [اى ابويزيد! من تو را به دو جهت دوست دارم: يكى به خاطر خويشاوندى با من، و ديگرى به خاطر اينكه مىدانم عمويم ابوطالب تو را دوست مىداشت].... 697
از شأن دوستدار اين است كه به دوست دوست خود محبّت بورزد.... 697
مرثيۀ امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ پدر بزرگوارش.... 698
سخن امام سجاد عليه السلام.... 698
سخن امام باقر عليه السلام وقتى از حضرت سؤال كردند كه ابوطالب عليه السلام در گودالى از آتش است.... 699
سخن امام صادق عليه السلام.... 699
سخن امام رضا عليه السلام.... 699
4 - چيزهايى كه ملازمان وى و كسانى كه به حقّ او اعتراف كردهاند، به او نسبت دادهاند.... 699
روايات براى ابوطالب عليه السلام مرتبهاى بالاتر از مرتبۀ ايمان را ثابت مىكنند و آن عبارت است از مرتبۀ وصايت و حجّيّت در زمان خودش... 700-702
ابوطالب عليه السلام در قرآن حكيم.... 702
اين سه آيه عمدهترين و مهمترين دليلى است كه اهل سنّت در ايمان نياوردن ابوطالب عليه السلام آوردهاند:
آيۀ اوّل: (وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ...) ، و پاسخ آن.... 702
آيۀ دوّم: (ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ...) و پاسخ آن... 704
آيۀ سوّم: (إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ...) ، و پاسخ آن... 704
اشكالات اين روايت.... 705
حديث ضحضاح [گودال]، و پاسخ آن.... 707
در حديث صحيحى وارد شده: «تكثر لكم الأحاديث من بعدي فإذا روي لكم حديثٌ فأعرضوه على كتاب اللّه تعالى فما وافق كتاب اللّه فاقبلوه وما خالفه فردّوه» [پس از من احاديث زيادى براى شما نقل مىشود و چون حديثى براى شما نقل شد آن را بر كتاب خداى تعالى عرضه كنيد، آنچه موافق كتاب خدابود بپذيريد وآنچه مخالف آن بود را ردّ كنيد]... 708-709
كتاب بخارى كه از آن با نام «صحيح» ياد مىشود، محلّ جمع روايات بى ارزش و معيوب و ساقط است.... 709
قصيدۀ استاد فقه و فلسفه و اخلاق، استاد بزرگمان آيت اللّه شيخ محمّد حسين اصفهانى نجفى.... 709
بازگشت به اصل مطلب:
احاديث غلو در فضايل ابوبكر
14 - خطبۀ پيامبر صلى الله عليه و آله در فضيلت خليفه.... 712
«... كسى كه بيشترين منّت را در همراهى كردن و انفاق مال برمن دارد ابوبكر است، و اگر كسى غير از پروردگارم را خليل قرار مىدادم همانا ابوبكر را قرار مىدادم...»، و پاسخ آن.... 712
سخن نووى: «همۀ علما اتّفاق نظر دارند كه صحيحترين كتابها بعد از قرآن عزيز صحيح بخارى و صحيح مسلم است».... 713
15 - ستايش اميرالمؤمنين عليه السلام از خليفه.... 714
به على عليه السلام نسبت دادهاند: «چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات نمود در امر خود انديشيديم؛ پس پيامبر صلى الله عليه و آله را به ياد آورديم كه ابوبكر را در نماز مقدّم كرده بود؛ پس براى دنياى خود رضايت داديم آنچه را رسول خدا براى دين ما رضايت داده بود و ابوبكر را مقدّم كرديم».... 714
قرطبى مىگويد: «كان لعلّي من الناس جهةٌ حياة فاطمه» [مردم در زمان حيات فاطمه بهخاطر كرامت او، به على احترام مىگذاشتند]؛ «جهة» يعنى جاه و احترام..... 714
و مىگويد: «چون فاطمه وفات كرد و على با ابوبكر بيعت نكرد مردم از آن احترام دست برداشتند تا او نيز در آنچه مردم داخل شدند داخل شود و جماعت آنها را متفرّق نكند».... 714
از ميان امّت اسلامى، كسى كه بيشترين دروغ رابه او نسبت دادهاند امير المؤمنين عليه السلام است.... 714
16 - 23 : احاديثى ديگرى در فضايل خلفا كه به على عليه السلام نسبت داده شده است.... 714
24 - آياتى كه دربارۀ ابوبكر نازل شده است.... 715
ما حقّ داريم در ثروت ابوبكر كه آنها به وى بخشيدهاند، نظر اندازيم:... 716
1 - سخن عايشه: «در زمان جاهليّت به مال پدرم كه يك ميليون اوقيه بود افتخار مىكردم».... 716
2 - تو مىدانى اين تجمّل چه لوازم و آثارى را به دنبال دارد.... 716
3 - اين مرد از كدام حرفه يا عمل يا صنعت يا شغلى به يك ميليون اوقيه دست يافته است؟ در حالى كه آن روز، روز فقر قريش بود.... 717
4 - آن گونه بودند كه صدّيقۀ طاهره عليها السلام در خطبۀ خود خطاب به ابوبكر و همراهان وى فرمودند: شما «طَرَق» مىنوشيديد، و برگ درختان را مىخورديد، ذليل و خاضع بوديد و مىترسيديد مردم پيرامونتان اموالتان را بربايند؛ پس خدا شما را به وسيلۀ رسولش نجات داد».... 717
5 - رسول خدا صلى الله عليه و آله داخل مسجد شد و ابوبكر و عمر را ديد، پرسيد:
چه چيز شما را از خانه خارج كرده است؟ گفتند: گرسنگى... 717
6 - در صحفات تاريخ نامى از اين هزاران اوقيه وتختها ولباسها نيست... 717
7 - اگر ابوبكر آن مال فراوان خيالى را داشت، پدرش ابوقحافه اجير عبداللّه بن جدعان نمىشد كه براى فروش خوراكىهاى وى جار بزند.... 717
8 - روزى كه ابوبكر به مدينه هجرت كرد، تمام دارائيش كه به همراه داشت چهار يا پنج يا شش هزار درهم بود.... 717
9 - ابوبكر در مدينه شغل حقير و پست پارچه فروشى در كوچه و بازار را داشت و آنها را بر دوش خود حمل مىكرد بدون اينكه در محلّ تجارت يا دكّانى مستقرّ باشد.... 717-718
10 - چه زمانى اين ثروت فراوان را بر پيامبر صلى الله عليه و آله و در راه خواستهها و مصالح او انفاق كرد تا به واسطۀ اين انفاق بيشترين منّت را در ميان مردم بر آن حضرت داشته باشد؟!... 718
11 - آيا عمود اسلام با اين درهمهاى اندك كه مصرف آن مجهول است برپا شد و امر اسلام كامل گرديد؟ و ابوبكر كسى شد كه در بين مردم بيشترين منّت مالى را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله دارد؟!... 719
12 - تعجّب فراوان از اين است كه امير المؤمنين على عليه السلام چهار درهم داشت و يك درهم را شبانه، يكى را در روز، يكى را مخفيانه، و يكى را آشكارا صدقه داد، و خداوند دربارۀ آن آيه نازل كرد... ولى ابوبكر همۀ مالش را در راه خدا انفاق مىكند، با همه اين احوال هيچ يادى از او در قرآن عزيز نيست!!... 719
13 - عجيبتر اين است كه: ابوبكر با انفاق چهار يا پنج يا شش هزار درهم بيشترين منّت را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله پيدا كرده ولى عثمان اين گونه نشده است، در حالى كه بر اساس آنچه در روايتى دروغين آمده چند برابر آنچه ابوبكر انفاق كرد را بخشيد!... 719
14 - در روايت دروغين ابويعلى چنين آمده: عثمان در يكى از جنگها ده هزار دينار آورد و نزد پيامبر گذاشت و آن حضرت صلى الله عليه و آله آنها را زيرو رو مىكرد و دربارۀ او او دعا كرد و فرمود: «اى عثمان خداوند آنچه را مستور داشتى و آنچه را آشكار نمودى و آنچه را مخفى كردى و هر چه تا روز قيامت واقع مىشود را بر تو ببخشد»، و عثمان پس از اين، نسبت به اعمالش مبالاتى نداشت!... 719
15 - برخى ذكر كردهاند: آيۀ: (اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ...) دربارۀ ابوبكر نازل شده، آنگاه كه چهل هزار دينار صدقه داد، در برابر آنچه حافظان نقل كردهاند كه آيه دربارۀ امير المؤمنين على عليه السلام نازل شده.... 719-720
غلوّ در فضايل عمر
زمانى طولانى در گردنۀ «ضجنان» شتر مىچراند و پيوسته با ترس و درماندگى كار مىكرد، و در صورت كوتاهى كتك مىخورد.... 721
و زمانى در بازار «عُكاظ» مىايستاد و عصايى داشت كه با آن كودكان را ساكت مىكرد و در آن روز عُمَيْر [\عمر كوچك] ناميده مىشد.... 721
و زمانى از ايّام اسلامش به شغل كرايه دادن شتر و الاغ مشغول بود، و خريد وفروش در بازارها او را از آموختن كتاب و سنّت باز مىداشت.... 721
گوشهاى از آنچه ساخته و پرداختۀ دست غلّو است:
1 - سخنانى پيرامون دانش عمر.... 722
2 - عمر أقرأ صحابه، و أفقه آنها بود.... 722
پارهاى از احكام عمر كه منحرف از قرآن كريم است.... 723-724
حال آيا در شريعتِ عقل، جايز است كسى كه بيشترين قرائت را دارد و داناترين و فقيهترين است، اين مقدار از آيات قرآن و مقاصد با ارزش آن به دور باشد؟!... 724
3 - شيطان از عمر مىترسد و فرار مىكند.... 724
كنيزى سياه آمد و گفت: اى رسول خدا! من نذر كردهام اگر خدا تو را به سلامت باز گرداند در حضور شما دفّ بزنم و آواز خوانى كنم.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اگر نذر كردهاى دف بزن و گرنه خير!... 724
بر اين بيچارهها پوشيده مانده است كه آنچه به دنبالش هستند يعنى اثبات فضيلتى براى خليفۀ دوّم رسوائىهايى را به جانب پيامبر صلى الله عليه و آله متوجّه مىكند، كه آن حضرت از اين رسوائيها به دور است.... 725
آياتى كه دلالت بر حرمت غنا مىكند.... 725-726
غنا و آلات لهو در روايات.... 726
غنا در مذاهب چهارگانه.... 727
نگرشى در احاديث ياد شده:
اين چه شيطانى است كه از عمر مىترسد ولى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نمىترسد؟!... 727
آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله تعجّب نمىكنى كه كنيزان حبشى در مسجد شريف او كه شريفترين مكانهاى دنياست بازى مىكنند و مىرقصند و غنا مىخوانند و او و همسرش به آنها نظاره مىكنند، و عمر آنها را نهى مىكند، و پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: اى عمر! آنها را واگذار؟!... 728
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من سمع رجلاً نشد ضالّة في المسجد فليقل:
لاردّها اللّه عليك؛ فإن المساجد لم تبن لهذا» [اگر كسى شنيد مردى در مسجد در مورد گمشدهاى كمك مىخواهد، بايد بگويد: خداوند آن را به تو باز نگرداند؛ زيرا مساجد براى اين، بنا نشده است].... 728
احاديث ديگرى در لزوم احترام مساجد.... 728
مصيبت ديگرى از زركشى در كتاب «الإجابة»: وى در آنجا از ويژگيهاى عايشه اين را بر شمرده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله از رضايت عايشه پيروى مىكرد؛ مثل بازى كردن عايشه با وسائل بازى، وايستادن حضرت در مقابل عايشه به گونهاى كه بتواند به حبشىها كه مىرقصيدند نگاه كند. و علما از اين، احكام زيادى استنباط كردهاند و چقدر او (عايشه) با بركت است!».... 729
ديدگاه عمر دربارۀ غنا:
سخن شوكانى: «[جواز] غنا و گوش دادن به آن از گروهى از صحابه و تابعان روايت شده است و از جملۀ صحابه عمر است».... 729-730
حديث خوات بن جبير صحابى مطلب را روشن مىكند.... 730
اين فضيلت موهوم براى عثمان نيز نقل شده است.... 730
پيرامون شلّاق عمر:
1 - شاعر نيل، شلاّق عمر را به عصاى موسى تشبيه مىكند!... 730
2 - دربارۀ شلّاق عمر گفتهاند: «شايد كسى از ضربه آن در امان نمانده باشد مگر افراد كمى از بزرگان صحابه، و اين تازيانه هميشه
و هر كجا مىرفت در دستش بود...».... 731
3 - پيوسته مىگفت: «صبح كردم در حالى كه مردم را مىزنم و كسى ما فوق من نيست مگر پروردگار عالميان».... 731
4 - كرامات چهارگانۀ عمر.... 732
سخن سكتوارى: «چهار كرامت در عناصر چهار گانه براى او ظاهر شد...».... 733
5 - نهادنِ لقب امير المؤمنين بر عمر.... 734
صريح روايت طبرى اين است كه خود عمر اين لقب را براى خود قرار داد.... 735
كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را امير المؤمنين ناميد، مولا على عليه السلام است.... 735
احاديثى پيرامون اينموضوع... 735-736
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ يعسوب المؤمنين، والمال يعسوب المنافقين» [على امير مؤمنان است و مال، امير منافقان است].... 736
سخن دميرى: «به همين جهت به امير المؤمنين على «امير النحل» گفته مىشود».... 736
6 - كاغذى در كفن عمر.... 736
حسن و حسين بر عمر بن خطّاب وارد شدند و او مشغول انجام كارى بود، وقتى متوجّه آنها شد بلند شد و آنها را بوسيد.... 736
غلوّ در فضايل عثمان
پيش از شروع در شمردن فضايل، تو را بر مسائلى آگاه مىكنيم كه مقدار علم خليفه، خلق و خوى و ملكات فاضلۀ او، و جايگاهش نسبت به تقوا و ايمان را به تو نشان مىدهد:
1 - قضاوت وى دربارۀ زنى كه شش ماهه زاييد... 737
خانۀ اُميّه عالىتر از اين بشر تربيت نمىكند و از آن درخت، ميوهاى مرغوبتر از اين چيده نمىشود.... 738
2 - عثمان نماز را در سفر تمام مىخواند.... 738
نگرشى در ديدگاه خليفه.... 739
اين بزرگان خواستهاند كرامت خليفه را حفظ كنند هر چند فتوايى بر خلاف آنچه خدا نازل كرده بدهند، و چقدر اين كار نظير و مانند دارد!... 741
افتضاح و رسوايى خليفه چيزى جز اين سخن را برايش بجا نگذاشته است: «اين، نظر من است».... 742
پس از خود يارانى پيدا كرده كه دليلهاى ديگرى كه از خانۀ عنكبوت سستترند برايش تراشيدهاند.... 742
در اين مسأله تا زمان بدعت عثمان اختلافى نبوده است، بلكه سنّت ثابت نزد همۀ صحابه اين بود كه مسافر بايد نمازش را شكسته بخواند.... 743
دين نزد گذشتگان سياست روز بود.... 743
چرا مخالفت با عثمان شرّ است ولى مخالفت او و آنها با حكم شريعت و پيامبر، شرّ نيست؟!... 744
3 - خليفه حدود را ضايع كرده، اجرا نمىكند.... 746
وليد بن عقبه شراب خورد و مست شد و نماز صبح را بر مردم دو ركعت خواند، سپس متوجّه آنها شد و گفت: بيشتر بخوانم؟... 746
سخن على عليه السلام: «عطّلت الحدود وضربتَ قوماً شهدوا على أخيك فقلّبت الحكم، وقد قال عمر: لا تحمل بني اُميّة وآل أبي معيط خاصّة على رقاب الناس» [حدود را تعطيل كردى و گروهى كه عليه برادرت شهادت دادند را تازيانه زدى و حكم را برگرداندى، در حالى كه عمر گفت: «بنى اميّه و به ويژه آل ابومعيط را بر مردم مسلّط نكن»]... 747
سخن على عليه السلام: «أرى أن تعزله ولا تولّيه شيئاً من اُمور المسلمين...» [به نظر من او را عزل كن و چيزى از اُمور مسلمين را به او نسپار...]... 747
وليد بن عقبه، زنا كار و بسيار شراب خوار بود.... 747
خداوند او را با اين دو آيه شناسانده است: (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً) ، و (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ...) .... 748
بين كسانى كه به تأويل و تفسير قرآن علم دارند، اختلافى نيست كه آيۀ:
(إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ..) دربارۀ وليد نازل شده است».... 748
آيا ممكن است چنين كسى زمام حكومت را از پيشواى مسلمين بگيرد؟!... 748
4 - ديدگاه خليفه دربارۀ حجّ تمتّع.... 749
دليل عثمان در نهى از متعه، و پاسخ آن.... 750
ما العلمُ إلّاكتابُ اللّهِ والأثرُ وما سوى ذلك لا عينٌ ولا أثرُ
عثمان اميرالمؤمنين على عليه السلام را بهخاطر موافقت نكردن با او در اين ديدگاهِ بدون دليل و منحرف از حكم خدا، سرزنش نمود و نزديك بود به خاطر آن على عليه السلام كشته شود.... 750
سخن ابن سيرين: «عثمان نسبت به مناسك حجّ داناترين آنها بود، و پس از او ابن عمر بود»!... 750
اگر داناترين امّت، سيره و حديثش اين است، پس بايد با اسلام وداع كرد.... 750
5 - ديدگاه خليفه دربارۀ جنابت.... 751
از عثمان بن عفّان پرسيدم: به من خبر بده اگر مرد با همسر خود نزديكى كند ولى منى از او بيرون نيايد [چه حكمى دارد]؟ عثمان گفت: آنگونه كه براى نمازش وضو مىگرفت، وضو مىگيرد و آلت خود را مىشويد.... 751
از بخارى تعجّب نكن كه در فتوا دادن، ديدگاه كسى مانند عثمان را بر آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده مقدّم مىكند و در نقل روايت، افرادى مانند عمران بن حطّان كه از خوارج بوده را بر امام جعفر صادق عليه السلام مقدّم مىكند.... 753
6 - ديدگاه خليفه دربارۀ زكات اسب.... 753
حنفيّه در اينجا تفصيلى بدون هيچ گونه دليل و برهان دارند كه امّت اسلام از آن روى گردانده است.... 753
7 - مقدّم كردن خطبۀ نماز عيد فطر و قربان بر نماز توسّط عثمان... 754
عثمان مصلحت جماعت را در اين مىديد كه نماز را درك كنند، و امّا مروان مصلحت آنها را در گوش دادن به خطبه [ديد و آن را] مراعات كرد.... 754
اى كاش مىدانستم چگونه با نمازى كه سنّت تغيير ناپذير خدا را در آن تغيير دادهاند، به خداوند سبحان تقرّب جسته مىشود؟!... 755
اُمويان كه پس از عثمان بر اوضاع مسلطّ شدند، با وى همراهى كرده و با
سنّتِ پيروى شده، مخالفت كردند و خطبه را پيش از نماز ايراد كردند.... 755
اين كار عثمان دليلى داشت و كار پيروان وى دليلى ديگر:
امّا او سخن گفتن برايش سخت بود و نمازگراران تركيب غير منسجمى كه با تكلّف و زحمت به كار مىبرد را خوش نداشتند، و از پيرامون او پراكنده مىشدند؛ از اين رو خطبه را مقدّم كرد.... 755
سخن عثمان: «انتم إلى امام فعّال أحوج منكم إلى إمام قوّال» [شما به پيشوايى كه زياد كار كند بيشتر احتياج داريد تا به پيشوايى كه زياد سخن بگويد].... 755
شايد به خاطر سخت بودن آن جايگاه براى او در حالى كه روى منبر بود با خبر گرفتن از مردم و سؤال از أخبار و قيمتها خطبه را طولانى مىكرد.... 756
امّا غير او از آل اميّة، در خطبههاى خود بر بالاى منابر مولا امير المؤمنين على عليه السلام را دشنام مىدادند و لعن مىكردند؛ از اين رو مردم براى گوش دادن به آنها نمىنشستند و متفرّق مىشدند، و آنها خطبه را پيش از نماز ايراد مىكردند تا مردم مجبور به گوش كردن باشند.... 756
ابن زبير: «كلّ سنن رسول اللّه قد غيّرت حتّى الصلاة» [همه سنّتهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله تغيير كرده است حتّى نماز].... 757
تعجّب از كسانى است كه اينها و امثال اينها كه در شهوات و خواستهها غوطهورند را عادل مىدانند، به اين خاطر كه از صحابه هستند، و همۀ صحابه نزد آنها عادل هستند!... 757
8 - ديدگاه خليفه دربارۀ «قرائت».... 758
9 - ديدگاه خليفه دربارۀ نماز مسافر.... 759
10 - خليفه حكم خدا را از اُبيّ [بن كعب] دريافت مىكند.... 761
اگر اين امر را براى كسى مىگذاشت كه در هيچ يك از مسائل شريعت از ديگرى سؤال نمىكند، همانا به شهر علم از جانب درب آن وارد شده بود.... 761
سخن عينى دربارۀ مقدار علم خليفه: «همانا عمر داناتر و فقيهتر از عثمان بود».... 761
11 - خليفه براى خود و خويشاوندانش قُرقگاه قرار مىهد.... 761
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لا حمى إلّاللّهولرسوله» [هيچ قرقگاهى نيست مگر براى خدا و رسولش].... 761
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «ثلاثة يبغضهم اللّه» [سه چيز را خدا دشمن مىدارد]، و كسى را كه در اسلام، سنّت جاهليّت را زنده كند از جملۀ آنان برشمرده است.... 762
بر اين مرد واجب بود از مرز اسلام قبل از مرز سبزه زار دفاع كند.... 762
12 - خليفه فدك را براى مروان قرار داد.... 762
كلامى پيرامون «فدك».... 762
پيوسته فدك در دست مروان و فرزندانش بود تا اينكه عمر بن عبدالعزيز متولّى امر شد و آن را گرفت و صدقه قرار داد.... 762
كارهاى سه خليفه در مورد فدك بر خلاف يكديگر بود، ابوبكر آن را از اهل بيت عليهم السلام گرفت، و عمر آن را به آنها برگرداند، و عثمان آن را به مروان واگذار كرد...... 763
13 - ديدگاه خليفه دربارۀ اموال و صدقهها.... 763
او دربارۀ آنها و مستحقّين آنها ديدگاهى آزاد داشت، مال را مال خدا مىدانست و خودش را سرپرست مسلمين مىپنداشت و آن را هر كجا مىخواست قرار مىداد و هر چه را اراده مىكرد انجام مىداد.... 763
هر گاه غنيمتى به دست رسول خدا صلى الله عليه و آله مىرسيد همان روز تقسيم مىكرد و به متأهّل دو سهم و به مجرّد يك سهم مىداد.... 764
سنّت ثابت دربارۀ صدقات اين بود كه اهل هر منزلى مادامى كه شخص حاجتمندى در ميان آنها باشد، به صدقۀ خود اولويّت دارند.... 764
مالى از اصفهان نزد على اميرالمؤمنين عليه السلام آورده شد؛ پس آن را هفت قسمت كرد و يك نان زياد آمد، پس آن را هفت تكّه كرد.... 764
عثمان فرزندان خاندان پست خود را مقدّم كرد، آنها كه ثمرههاى درخت ملعون كه در كتاب خدا هستند، و آنها را بر تك تك صحابه و بزرگان و صالحان اُمّت برترى داد.... 765
از مال مسلمانان قنطارهايى از طلا و نقره بدون هيچ پيمانه و وزن كردنى به فرد فرد خويشاوندان خود مىداد.... 765
هيچ كس جرأت امر به معروف و نهى از منكر نداشت؛ چون روش خشن او با كسانى كه به اين واجب قيام كردند را ديده بودند، و هتك و تبعيد و تازيانه خوردن آنها را مشاهده كرده بودند، تازيانهاى كه از تازيانه عمر شديدتر بود و با شلاّق و عصا همراه بود.... 765
به نمونههايى از روش خليفه دربارۀ اموال توجّه كن:
14 - بخششهاى خليفه به حَكَم بن ابى العاص.... 765
عثمان صدقات قضاعه [قبيلهاى در يمن] را به عمويش حَكَم بن ابى العاص، طرد شدۀ پيامبر صلى الله عليه و آله بخشيد.... 765
سخن مسئول صدقات بازار مدينه: «اى مردم عثمان مىپندارد من خزانه دار او و خويشاوندانش هستم، امّا من فقط خزانه دار مسلمين هستم، اين هم كليدهاى بيت المال شما»، سپس كليدها را به طرف عثمان پرت كرد.... 766
حَكَم و چه مىدانى حَكَم كيست؟!... 766
وى بيضۀ گوسفندان را مىكشيد و يكى از همسايگان رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكّه بود كه بر آن حضرت سخت مىگرفت.... 766
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دربارۀ حَكَم: «ائذنوا له لعنة اللّه عليه وعلى من يخرج من صلبه إلّاالمؤمنين وقليل ما هم، ذوومكر وخديعة يُعطون الدنيا وما لهم في الآخرة من خلاق» [به او اجازه دهيد لعنت خدا بر او و بر هر كه از صُلب او خارج مىشود مگر مؤمنان (از آنها) و آنها كم هستند، اينها صاحبان مكر و خدعه هستند دنيا به آنها داده مىشود ولى در آخرت بهرهاى ندارند].... 767
«حَكَم» در قرآن.... 767
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّي اُريت في المنام كأ نّ بنى اُميّة يتعاورون منبري هذا...» [در خواب به من نشان داده شد گويا بنى اُميّه از اين منبر من بالا و پايين مىروند...].... 767
شجرۀ ملعونه، بنى اُميّه است.... 768
بررسى دو كلمه:
1 - طبرى پس از اينكه حديث رؤيا را نقل مىكند، مىنويسد: «عثمان و عمربن عبد العزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند»!... 768
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ أهل بيتي سيلقون من بعدي من اُمّتي قتلاً وتشريداً، وإنّ أشدّ قومنا بُغضاً بنو اُميّة وبنو المغيرة وبنو مخزوم» [همانا اهل بيت من پس از من از اُمّتم كشته شدن و طرد شدن را مىبينند، و كسانى از قوم ما كه بيشترين بغض را با ما دارند، فرزندان اُميّه و فرزندان مغيره و فرزندان مخزوم هستند].... 769
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إذا بلغت بنو اُميّة أربعين اتّخذوا عباد اللّه خولاً و...» [هنگامى كه بنى اُميّه چهل نفر شدند بندگان خدا را برده مىكنند...].... 769
2 - سخن ابن حجر در «صواعق»: «لعنت پيامبر صلى الله عليه و آله بر حَكَم و فرزندش ضررى به آن دو نمىرساند؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله اين لعن را با سخن خود در حديثى ديگر تدارك نموده است: «همانا پيامبر بشرى است كه مانند ديگر انسانها غضب مىكند، و از پروردگارش خواست هر كه را دشنام داده يا لعن كرده يا نفرين نموده، اينها مايۀ رحمت و تزكيه و كفّارۀ گناهان آنها و پاك شدن آنها باشد...».... 770
اين، كاستن از مقام نبوّت بهخاطر يك اُموى بىارزش است.... 770
آن حضرت صلى الله عليه و آله دربارۀ آن مشركان اُميد هدايت داشت و آنها را لعن و نفرين نكرد، ولى چون در حَكَم و فرزندش اميد هيچ خيرى را نداشت، آنها را چنان لعنى كرد كه ذلّت ابدى را برايشان باقى گذاشت.... 771
ابوبكر به عثمان گفت: «عموى تو به طرف جنّهم مىرود»، و عمر گفت: «واى بر تو اى عثمان! در مورد لعن شده و طرد شدۀ رسول خدا و دشمن خدا و رسولش صحبت مىكنى»؟!... 772
چون عثمان، حَكَم كه مطرود پيامبر صلى الله عليه و آله بود را به مدينه بازگرداند، عثمان گفت: مردم از من چه عيبى مىگيرند؟! من صلۀ رحم انجام دادم و چشمى را روشن كردم!... 773
برگرداندن آنها به مدينه مشرّفه، جنايت بزرگى بر اُمّت بوده كه بخشودنى نيست، و هرگز مايۀ چشم روشنى نمىشود.... 773
15 - بخششهاى خليفه به مروان.... 773
خليفه به مروان بن حكم بن ابى العاص پسر عمو و دامادش يعنى شوهر دخترش امّ ابان، يك پنجم غنيمتهاى آفريقا را بخشيد.... 773
مروان، و كيست مروان؟!... 774
حَكَم بن ابى العاص بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گذشت؛ پس پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «واى بر اُمّت من از آنچه در صُلب اين است».... 774
به مروان لقب «خيط باطل» [\رشته باطل] داده بودند؛ بخاطر باريك بودن و قدِّ بلند وى مانند رشتۀ باريك نور سفيدى كه در خورشيد ديده مىشود.... 774
مروان براى احكام دين حنيف ارزشى قائل نمىشد، و آن را مانند سياستها و مصلحت انديشىهاى زمانى و روزانه ملاحظه مىكرد؛ از اين رو از باطل كردن آن، يا تبديل آن به حكم ديگر بر اساس آنچه كه ظرف زمان و احوال اقتضا مىكرد، باكى نداشت؛ و اينك شواهدى از اين گناهان بزرگ:... 774
1 - مروان به خاطر لعن و سبّ مولا اميرالمؤمنين عليه السلام خطبه را پيش از نماز قرار داد.... 775
2 - دشنام دادن به مولا امير المؤمنين على عليه السلام.... 775
زير بناى اصلى در اين زمينه عثمان بود كه اين وزغ ملعون را بر اقدام عليه امير المؤمنين عليه السلام جرأت داد.... 775
گفته شد: شما را چه مىشود كه او را بالاى منابر دشنام مىدهيد؟ گفت:
«امر حكومت جز از اين راه براى ما برپا نمىشود».... 775
ابن حجر از ابن معين نقل كرده است: «هر كس به يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله دشنام دهد دروغگو است، و لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او است»؛ پس مروان چه ارزشى دارد؟!... 775
مروان در مورد اهل بيت عصمت و قداست انتظار مصيبتها و بلاها را مىكشيد و فرصتها را براى اذيّت و آزار آنها مغتنم مىشمرد.... 776
ابن عساكر: «مروان نگذاشت كه امام حسن عليه السلام در حجرۀ رسولخدا صلى الله عليه و آله دفن شود، و مروان در آن روز عزل شده بود و مىخواست با اين كار معاويه را راضى كند».... 776
اين چه خليفهاى است كه رضايت او با اذيّت كردنِ عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله جلب مىشود؟!... 776
بر خدا و رسولش سخت است كه سهم خويشاوندان پيامبر صلى الله عليه و آله به مطرود و لعن شدۀ او داده شود، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله او و قومش را از خُمس منع كردند.... 777
16 - واگذارى زمين و بخشش خليفه به حارث.... 777
خليفه به حارث بن حَكَم بن ابى العاص - برادر مروان و داماد خليفه از دخترش عايشه - سيصد هزار درهم داد.... 777
17 - بهرۀ سعيد از بخشش خليفه:
خليفه به سعيد بن عاص بن سعيد بن عاص بن اُميّه صد هزار درهم داد.... 778
عاص پدر سعيد از همسايههاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه او را اذيّت مىكرد، و مولا امير المؤمنين عليه السلام او را در روز جنگ بدر در حالى كه مشرك بود، كشت.... 778
صله وقتى از انسان نيكو است كه انفاق از مال خاصِّ خودش باشد، نه مالى كه بين آحاد مسلمانان مشترك است.... 779
18 - بخشش خليفه از مال مسلمين به وليد.... 779
خليفه به وليد به عقبه بن أبى معيط بن أبى عمرو بن اُميّه، برادر مادرى خود، آنچه را از بيت المال مسلمين از عبداللّه بن مسعود قرض گرفته بود، بخشيد.... 779
ابن مسعود كليدها را انداخت و گفت: «من گمان مىكردم خزانه دار مسلمين هستم و امّا اگر خزانه دار شما هستم احتياجى به آن ندارم».... 779
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «كنتُ بين شرّ جارين؛ بين أبي لهب، وعقبة بن أبي معيط. إن كانا ليأتيان بالفروث فيطرحانها على بابي...» [من در بين بدترين همسايهها بودم؛ ابولهب و عقبه ابن أبى معيط. اگر سرگين مىآوردند نزديك در خانۀ من مىريختند...].... 779
چون عقبه به رسول خدا صلى الله عليه و آله آب دهان پرت كرد، آب دهانش به صورت خودش برگشت.... 779
سخن صاحب تهذيب التهذيب: «صحابى بودن او ثابت است، و او گناهانى دارد كه امر آن موكول به خداى تعالى است و صحيح اين است كه سكوت كنيم»!... 781
امّا ما سكوت را صحيح نمىدانيم پس از اينكه قرآن حكيم دربارۀ او
ساكت نشده و او را در دو جا فاسق ناميده است.... 781
اگر دربارۀ آنچه كه بين او و بين خداى سبحان است سكوت كنيم، امّا جايز نيست از مرتّب كردن آثار عدالت بر او سكوت كنيم در حالى كه او در قرآن فاسق نام گرفته است.... 781
19 - بخشش خليفه به ابوسفيان.... 781
خليفه در روزى كه امر كرد به مروان بن حكم صد هزار از بيت المال بدهند، به ابوسفيان بن حرب دويست هزار از بيت المال داد.... 781
سخن على عليه السلام به ابوسفيان: «ما زلتَ عدوّاً للإسلام وأهله» [پيوسته دشمن اسلام و اهل آن بودهاى].... 782
سخن ابوسفيان: «اى پسران عبد مناف! به سرعت خلافت را بگيريد، مانند گرفتن توپ كه بهشت و جهنمى در كار نيست».... 782
وسخن وى: «خدايا كار را به همان وضع جاهليّت برگردان و پادشاهى را پادشاهى غاصبانه قرار ده، و ميخها (وستونهاى استوار) زمين را براى بنى اُميّه قرار ده».... 782
سخن ابن حجر: او در جنگ اُحد و أحزاب رئيس مشركان بود.... 782
سخن مولا امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ معاويه و ابوسفيان: «معاويه آزاد شده، فرزند آزاد شده...».... 782
رسول خدا صلى الله عليه و آله او و دو فرزندش معاويه و يزيد را لعن كرد و چون او را سوار ديد و يكى از دو فرزندانش از جلو و ديگرى از پشت سر مىرفت فرمود: «اللهمّ العن الراكب والقائد والسائق».... 782
20 - اموال فراوانى كه به بركت خليفه جمع شد.... 783
گروهى از افرادى كه طبق سياست و مصلحت روز عمل مىكردند، به بركت اين سياستهاى اُموى، ثروت فراوان اندوختند؛ از آن جمله:... 783
1 - زبير بن عوام.... 783
2 - طلحة بن عبيداللّه تيمى.... 783
3 - عبدالرحمن بن عوف زهرى.... 784
4 - سعد بن أبى وقّاص.... 784
5 - يعلى بن اُميّه.... 784
6 - زيد بن ثابت، تنها مدافع عثمان.... 784
امّا آنچه خليفه براى خود گرد آورد هر چه بگويى اغراق نكردهاى ... 784
وى دندانهايش را با طلا مرتّب و منظّم مىكرد و جامۀ پادشاهان را مىپوشيد.... 784
سخن عثمان: «اين، مال خداست به هر كه بخواهم مىدهم و از هر كه بخواهم منع مىكنم، خداوند هر كه از اين كار كراهت دارد را خوار و ذليل كرده و بينى اش را به خاك بمالد».... 784-785
فهرستى از بذل و بخششهاى خليفه و اموالى كه به بركت وى انباشته گرديد... 785
در اينجا اين سؤال باقى ماند كه چرا خليفه اين بخششها را به افراد ياد شده اختصاص داد؟! يا اينكه دين از صلهها و دادن صدقات به صالحان منع كرده است؟! و اينها بايد سختىها را تحمّل كنند، و بلاها را ببينند، و منع شوند، برخى تبعيد شود، و برخى زده شوند، و به برخى اهانت شود.... 786
اين آقا وبزرگ آنها اميرالمؤمنين عليه السلام است كه مىفرمايد: «إنّ بني اُميّة ليُفَوّقونني تراث محمّد تفويقاً» [همانا بنى اُميّه ارث محمّد صلى الله عليه و آله را اندك اندك و مثل يك بار شير دوشيدن از شتر به من دادند].... 786
حُكم اين عطاها از اين خطبۀ مولا اميرالمؤمنين عليه السلام فهميده مىشود:
«ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاه من مال اللّه، فهو مردودٌ في بيت المال... ولو وجدتُه قد تزّوج به النساء وفرّق في البلدان لرددتُه إلى حاله» [آگاه باشيد هر زمينى كه عثمان واگذار كرده و هر مالى از مال خدا كه بخشيده، به بيت المال برگردانده مىشود... و اگر ببينم مهر زنان شده و در شهرها پراكنده شده به حال خود بازمىگردانم].... 786
سپس حضرت عليه السلام امر نمود هر سلاحى كه در خانه عثمان يافت مىشود و مسلمين بهوسيله آن تقويت مىشوند، گرفته شود.... 787
21 - خليفه و شجرۀ ملعونه در قرآن.... 787
جان خليفه با محبّت فرزندان پدرش آل اُميّه همان شجرهاى كه در قرآن لعن و نفرين شده است، آميخته بود و آنها را بر مردم برترى مىداد.... 787
سخن عمر: «اگر عثمان حكومت را به دست گيرد فرزندان ابومعيط را برگُرده مردم سوار مىكند».... 787
تمام كوشش خود را در تأسيس حكومت اُموى مقتدر گمارد؛ لكن قضا و قدر حتمى او را در اين اهداف ناكام گذاشت و ذكر زيباى هميشگى را براى آل على عليهم السلام قرار داد.... 787
خليفه جوانان مرفّه و سركش بنى اُميّه كه در عنفوان جوانى بودند و با تكبّر و خود پسندى راه مىرفتند را در مراكز حسّاس گماشت.... 787
اين جوانكها همانها بودند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنها خبر داد: «إنّ فساد امّتي على يدي غلمة سفهاء من قريش» [همانا فساد امّت من به دست جوانان سفيهى از قريش است].... 787
«سيكون اُمراء من بعدي يقولون ما لا يفعلون، ويفعلون ما لايؤمرون» [بعد از من حاكمانى مىآيند كه چيزهايى كه انجام نمىدهند مىگويند، و آنچه را به آن امر نشدهاند انجام مىدهند].... 787
خليفه در پس همۀ اينها آرزو داشت كه اى كاش كليدهاى بهشت در دست او بود تا آنها را به بنى اميّه بدهد و همگى داخل بهشت شوند.... 788
تعصّب نابجا و كور او را بر مىانگيزد تا با چنين سخن پست و ذلّت بارى با اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله معارضه كند: «اى گروه بنى هاشم! سوگند به كسى كه مرا به حقّ مبعوث به نبوّت كرده است، اگر حلقۀ بهشت را بگيرم شروع نمىكنم مگر با شما».... 789
22 - تبعيد ابوذر به ربذه توسّط خليفه.... 789
معاويه كاخ خضراء را در دمشق ساخت؛ ابوذر گفت: «اى معاويه! اگر اين خانه از مال خداست اين خيانت است، و اگر از مال خودت مىباشد اسراف است».... 790
سخن عثمان به على عليه السلام: «چرا [مروان] تو را دشنام ندهد وقتى دشنامش دادهاى؟ به خدا سوگند تو نزد من برتر از او نيستى!».... 791
سخن على عليه السلام: «واللّه ما أردتُ تشييع أبيذرّ إلّاللّه» [به خدا سوگند من ابوذر را مشايعت نكردم مگر براى خدا].... 792
سخن امير المؤمنين عليه السلام وقتى ابوذر به سوى ربذه تبعيد شد.... 792
با من بيا تا با عينك تحقيق و پژوهش بنگريم: جايگاه ابوذر از
ايمان، و مكان او نسبت به علم، و جايگاه او نزد پيامبر خاتم:
1 - تعبّد ابوذر قبل از بعثت، پيشى گرفتن وى در اسلام، ثبات قدم او در راه خدا.... 792
2 - حديث علم ابوذر.... 793
3 - حديث راستگويى و زهد ابوذر.... 793
4 - حديث فضيلت ابوذر.... 794
5 - وصيّت پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به ابوذر.... 794
چرا در شام عليه او ندا دادند كه كسى همنشين او نشود؟! و چرا مردم در مدينه از او فرار مىكردند؟!... 795
چرا عثمان مردم را منع كرد كه با او بنشينند و صحبت كنند؟!... 795
چرا خليفه از مشايعت او منع مىكند و به مروان دستور مىدهد نگذارد كسى با او صبحت كند؟!... 795
خليفه اسير هوى و هوس قوم خود بود و با شهوات آنان حركت مىكرد... 795
ابوذر بر معاويه كه با فرو رفتن در نعمت و وسعت دادن به زندگى و اختصاص اموال به خود، خُلق و خوى كسراها و قيصرها را برگزيده بود، عيب مىگرفت و اين در حالى بود كه معاويه در زمان پيامبر فقير بود و مالى نداشت.... 796
در روايتى آمده: «همانا معاويه فقير، خاك نشين واموالش اندك بود» 796
سخن ابوذر: «به خدا سوگند! هيچ عذرى براى خودم نمىيابم مگر اينكه امر به معروف و نهى از منكر كنم».... 797
سخن عثمان وقتى بر ابوذر غضب كرده بود: «به من دربارۀ اين پيرمرد بسيار دروغگو مشورت دهيد كه او را بزنم يا حبس كنم يا بكشم»!... 797
جواب عثمان به مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام وقتى كه حضرت از ابوذر دفاع كرد.... 797
عثمان بار ديگر با كلامى درشت و خشن با امير المؤمنين عليه السلام برخورد كرد و آن هنگامى بود كه او و دو فرزندش دو سبط پيامبر، ابوذر را در راهش به سوى تبعيدگاه مشايعت كردند.... 798
جنايت تاريخ:... 798
1 - بلاذرى اخراج ابوذر توسّط عثمان را انكار مىكند، و مىگويد خود ابوذر به خاطر رغبت به سكونت در آنجا خارج شد.... 798
2 - ابن جرير طبرى مىگويد: «در سبب راندن وى از شام اُمور زيادى گفته شده كه ذكر بيشتر آنها را دوست ندارم»!... 799
نگرشى با ارزش پيرامون تاريخ طبرى.... 800
طبرى تاريخ خود را با نوشتههاى سرىّ بسيار دروغگو و جاعل سياه و چركين كرده است.... 800
3 - سخن ابن اثير جزرى: «در اين سال آنچه كه پيرامون ابوذر و راندن او از شام به مدينه توسّط معاويه كه نقل شده، رخ داده است. و دربارۀ علّت آن امور زيادى گفته شده كه نوشتن آن را دوست ندارم... و اگر روايت آن صحيح باشد بايد از عثمان دفاع شود و براى او عذرى موجّه ذكر شود؛ زيرا حاكم مىتواند رعيّت خود را تأديب كند...»... 800-801
خليفه را چه شده كه به دنبال ادب كردن شخصيّتى مانند ابوذر است، امّا ادب كردن وليد بن عُقبۀ هميشه مست بر خليفه سنگين است؟!... 801
4 - عماد الدين بن كثير.... 802
ابن كثير اين حديث را از تاريخ طبرى گرفته است، و بيشتر آنچه نوشته است خلاصه مطالبى است كه در تاريخ طبرى آمده است با تصرّف در آن به گونهاى كه دوست دارد.... 803
عادت ابن كثير در ذكر فضايل اين است كه هرگاه به نوشتن تاريخ اُمويان مىپردازد، زياد سخن پراكنى مىكند، لكن هنگامى كه نوبت به ذكر فضيلت يكى از اهل بيت عليهم السلام يا شيعيان آنها مىرسد، درنگ و توقّف مىكند گويى زبانش بند مىآيد.... 804
ديدگاه ابوذر دربارۀ اموال:... 804
آقاى ما ابوذر وقتى مىديد اموالى براى معاويه جمع آورى شده است، مىگفت: «جاءت القطار تحمل النار» [شتران آمدند در حالى كه آتش حمل مىكنند].... 804
آنچه دروغگويان به آقاى ما ابوذر نسبت دادهاند كه بايد همۀ اموال زايد بر قوت را انفاق كرد، از دروغها و افتراهاى آنها ست كه ابوذر آن را ادّعا نكرده و مردم را به آن دعوت نكرده است.... 805
ابوذر و سوسياليسم.... 807
كلام مضطرب متأخّرين كه [كوركورانه] تقليد كردهاند و بدون هيچ بصيرتى به راه افتادهاند و به ابوذر نسبت سوسياليسم و كمونيسم مىدهند.... 807
ابوذر در اين ديدگاه منحرف نبود، و اين خبر به ما نرسيده كه يكى از صحابه با او مخالفت كرده باشد.... 807
نظرى در ريشههاى كمونيسم و گروههاى سوسياليست.... 807
روايات ابوذر دربارۀ اموال.... 810
آنچه ابوذر در باب اموال از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده هيچ مناسبتى با سوسياليسم ندارد.... 810
نگرشى در سخنانى كه در ستايش و مدح ابوذر وارد شده است، آيا با آنچه بدان متهم شده سازگارى دارند؟... 811
ستايش پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به ابوذر و ميثاق حضرت با او.... 813
23 - خليفه بهزور ابنمسعود را از مسجد اخراج مىكند.... 813
چون ابن مسعود به بيمارى مرگ گرفتار شد، عثمان به عيادت او آمد. به عثمان گفت: از خدا مىخواهم حقّ مرا از تو بگيرد، و وصيّت كرد كه عثمان بر او نماز نخواند.... 814
عثمان به ابن مسعود به خاطر اينكه ابوذر را دفن كرد چهل تازيانه زد.... 814
كلماتى در فضليت ابن مسعود.... 815
چرا اين رزمآور بزرگ بدر چند سال از سهمش محروم مىشود؟!... 816
چرا به زمين زده شد تا دنده هايش شكست؟!... 816
24 - رفتار خليفه با عمّار.... 817
سخن عثمان: «اين، مال خداست به هر كه بخواهم مىدهم و از هر كه بخواهم دريغ مىكنم و خداوند هر كه را از اين كار بدش مىآيد دماغش را به خاك بمالد (و خوار و ذليل گرداند)».... 818
عثمان عمّار را زد تا اينكه غش كرد.... 818
عثمان به غلامش دستور داد تا دستها و پاهاى عمّار را بكشند، سپس عثمان در حالى كه چكمه پوشيده بود با پاهايش به بيضههاى او زد، پس
مبتلا به باد فتق شد و چون ناتوان و سالخورده بود غش كرد.... 818
سخن عثمان به عمّار: «اى آلت پدرت در دهانت باد! آيا گمان مىكنى از تبعيد او [ابوذر] پشيمان شدهام؟». و دستور داد به پشت گردنش زدند و گفت: تو نيز به مكان او ملحق شو.... 818
كلامى بين على عليه السلام و عثمان ردّ و بدل شد تا اينكه عثمان گفت: تو از عمّار براى تبعيد شايستهتر هستى.... 818
روياتى پيرامون اينكه عمّار را گروه ستمكار مىكشد.... 819
«عمّار» در قرآن حكيم.... 820
ستايشى شايسته بر عمّار.... 821
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ الجنّة تشتاق إلى أربعة: عليّ بن أبيطالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن أبى طالب، عمّار ياسر، سلمان فارسى، ومقداد]... 821
سخن عبداللّه بن جعفر: «من كسى مثل عمّار بن ياسر و محمّد بن ابوبكر را نديدم، آن دو دوست نداشتند كه به اندازۀ يك چشم به هم زدن خدا را معصيت كنند و به اندازۀ يك مو با حقّ مخالفت نمى كردند».... 822
سخن عثمان به على عليه السلام: «اگر زنده بمانم هيچ طغيانگرى از دست من به در نخواهد شد تا تو را نردبان و كمك كار و پناهگاه خود قرار دهد»؛ و منظورش از طغيانگر، ابوذر و عمّار و امثال اين دو است، و امام عليه السلام را نردبان و كمك كار و پناهگاه كسانى كه طغيانگر ناميده قرار داده است!... 823
سوگند به حقّ! آن ابهتى كه به خاطر جايگاه امير المومنين عليه السلام فضيلت، پاكى، علم، و اصلاح او ساقط شود، شايستۀ سقوط است... 823
25 - خليفه صالحان كوفه را به شام تبعيد مىكند.... 824
سخن نگارندۀ «صواعق»: «در اُمور اجتهادى و استنباطى نبايد بر مجتهد اعتراض كرد، و اين ملعونها و اعتراض كنندگان فهم نداشتند و بلكه عقل نداشتند».... 826
از آن مردان اينها هستند:
1 - مالك بن حارث اشتر.... 826
سخنان امير المؤمنين عليه السلام در توصيف مالك اشتر.... 826
سخن على عليه السلام: «إنّه سيفٌ من سيوف اللّه» [همانا او (مالك اشتر) شمشيرى از شمشيرهاى خداست].... 826
2 - عدىّ بن حاتم طائى.... 828
تحريف موجود در «تاريخ خطيب».... 829
3 - كميل بن زياد نخعى.... 829
26 - خليفه على امير المؤمنين عليه السلام را تبعيد مى كند.... 829
برخى از كلمات دردناك عثمان به امير المومنين عليه السلام كه از ساحت قدسى حضرت به دور است.... 829
به خدا سوگند! اين كلمات دردناك بود كه باب جسارت بر امير المؤمنين عليه السلام را در طول زندگيش كاملاً گشود.... 831
عثمان آن كسى است كه امام عليه السلام را در جامعۀ دينى بىارزش كرد، و او را در چشم مردم كوچك گرداند، و اُوباش اُمويان و أراذل اعراب را عليه او جسور گرداند.... 831
27 - آيهاى كه دربارۀ خليفه نازل شده است... 832
28 - خليفه در نشست وبرخاستهاى نماز تكبير را ترك مىكند... 833
اوّلين كسى كه تكبير را ترك كرد عثمان بود، و معاويه و بنى اُميّه از او پيروى كردند.... 834
پيوسته مردم بر اين وضعيت بودند و اُمّت از روى خواست خود يا به اجبار به همين صورت عادت كردند تا اينكه سنّت ثابت ضايع و فراموش شد، و هر كه اين سنّت را انجام مىداد احمق شمرده مىشد به گونهاى كه گويا كارى بر خلاف شرع مقدّس انجام داده است.... 834
نتيجۀ بحث: اين بود اندكى از آنچه كه دست جنايتكار تاريخ نشر داده است.... 834
تحريف موجود در كتب تاريخ: تاريخ طبرى، تاريخ ابن كثير و...... 834
نمونه هايى از سخنان كسانى كه هم عصر عثمان بوده و با او معاشرت داشتهاند:... 835
1 - حديث امير المؤمنين على بن أبي طالب عليه السلام.... 835
سخن حضرت عليه السلام: «ما أحَبَبْتُ قتله ولا كرهتُه، ولا أمرتُ به ولا نهيتُ عنه» [نه كشته شدن او را دوست داشتم و نه از آن بدم مىآمد، و نه به آن امر كردم و نه از آن نهى نمودم].... 836
ابن ابى الحديد مىگويد: «اين عبارت امير المؤمنين عليه السلام، گواهى آشكارى عليه عثمان است كه وى معصيت كرده و مُنْكر انجام داده است».... 836
2 - حديث اُمّ المؤمنين عايشه دختر ابوبكر.... 838
نامۀ امير المؤمنين عليه السلام به طلحه و زبير و عايشه: «... سپس تا ديروز در ميان گروهى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله مىگفتى: اين پير مرد احمق را بكشيد، خداوند او را بكشد همانا كافر شده است، و امروز خونخواه او شدهاى...!».... 838-839
آنگاه كه عايشه دانست خلافت بزرگ خداوند، علوىّ شد و در جايگاه شايستهاش قرار گرفت، دوستى با خلافت را كنار گذاشت، و به خاطر كشته شدن عثمان اظهار تأسّف كرد.... 840
3 - حديث عبدالرحمن بن عوف يكى از ده نفرى كه بشارت به بهشت داده شدهاند.... 841
4 - حديث طلحه و زبير.... 841
طلحه و زبير در داستان عثمان پايه و اساس قيام بودند، و اين دو بودند كه آتش فتنه را عليه او به پا كردند.... 842
آيا پس از حفظ كرامت صحابى بودن اين دو، و عادل دانستن همۀ صحابه، و پذيرش روايتى كه دربارۀ اين دو مرد نقل شده مبنى بر اينكه اين دو جزء ده نفرى هستند كه بشارت به بهشت داده شدند، اين اعمال دليل و وجهى دارد؟!... 842
امّا آن توبهاى كه بعد از شكستن بيعتى كه صحيح و مشروع بود اظهار كردند: اگر اين توبه صحيح بود و آن مقتول از نفوس محترمه بود، جاداشت خود را به اولياى مقتول يا امام وقت تسليم كنند تا آنها را قصاص كند، نه اينكه فتنه بزرگى را شعلهور كنند كه در آن خونهايى كه از ريختن خون عثمان مبّرا بودند، ريخته شود.... 843
5 - حديث عبداللّه بن مسعود، صحابى بزرگى كه در جنگ بدر حاضر بود.... 843
6 - حديث عمّار بن ياسر، رزمآور بزرگ بدر كه در كتاب و سنّت ستايش شده است.... 843
7 - حديث مقداد بن اسود كندى، اسب سوار جنگ بدر.... 844
8 - حديث حجر بن عدى كوفى.... 846
مغيره از مذمّت و بد گويى نسبت به على عليه السلام دست بر نداشت. و حجر بن عدى وقتى اين را شنيد گفت: «بلكه خداوند شما را بسيار مذمّت و لعنت كرده است».... 847
9 - حديث ابن عبّاس دانشمند اين اُمّت و عمو زادۀ پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله... 848
در نامهاى كه به معاويه نوشته آمده است: «اگر [عثمان] مظلوم كشته شده باشد تو ظالمترين ظالمان هستى...».... 849
10 - حديث عمرو عاص.... 850
11 - حديث مالك بن حارث اشتر.... 850
12 - حديث معاوية بن ابوسفيان اُموى.... 850
13 - نامۀ مهاجران به اهل مصر.... 851
14 - نامۀ اهل مدينه به عثمان.... 851
اجماع و خليفه.... 851
غير از چهار نفر بقيّه از عيب جويى بر عثمان كناره نگرفتند.... 851
اين كار آنها اجماع و اتّفاق نظرى از سوى آنها بود، كه از اجماع آنها بر نصب خليفه در صدر اسلام باثباتتر بود.... 852
اگر اين اجماع حجّت نباشد، هيچ اجماعى حجّت نيست.... 852
از كلمات پوچى كه در تاريخ ابن كثير آمده است: «هر كس على را بر عثمان برترى دهد مهاجرين و انصار را تحقير كرده است».... 852
15 - داستان نخستين محاصره، اجتماع عليه عثمان از اهل شهرهاى مدينه كوفه، بصره، و مصر.... 852
نامۀ اهل مصر به عثمان.... 853
عهد خليفه بر خود، كه به كتاب و سنّت عمل كند، و آن در سال 35 ه بود.... 853
صورت ديگرى از توبه.... 855
عهدى ديگر پس از شكستن عهد نخست.... 855
داستان محاصرۀ دوّم.... 856
نگرشى در احاديث دو محاصره.... 858
مروان بن حكم در اخلاق و صفات خليفه تأثير مىگذاشت و وى را از دين و عقلش برگرداند.... 859
روز حمله به خانۀ عثمان و جنگ و درگيرى در آن.... 859
حديث كشته شدن عثمان.... 860
محمّد بن ابوبكر ريش عثمان را گرفت و گفت: اى پير مرد احمق! خدا تو را خوار و ذليل كرد! سپس با تيرى كه در دست داشت به پيشانى عثمان زد.... 861
كفن و دفن خليفه.... 861
جنازۀ عثمان سه روز در زباله دانى افكنده شد.... 861
جنازۀ او در حشّ كوكب كه يهوديان مردگان خود را در آنجا دفن مىكردند، دفن شد.... 861
آن سختگيرى كه دربارۀ خليفه اعمال شد و كشتن او به اين صورتهاى وحشتناك، مقتضى يكى از دو چيز است: يا همۀ صحابه فاسق باشند، و يا اينكه خليفه از راه حقّ منحرف شده باشد.... 862
سلسله احاديث جعلى در داستان هجوم به خانۀ عثمان و منزّه و پاك جلوه دادن خليفه و نگرش در آنها.... 865
همه اتّفاق نظر دارند كه على امير المؤمنين عليه السلام در هنگام قتل عثمان در مدينه نبوده تا چه رسد به اينكه كمى پيش از كشته شدن عثمان بر وى داخل شود و براى دفاع از او اجازه بگيرد، و بعد از كشته شدن بر او داخل شود و بر او بگريد و به صورت و سينۀ حسن و حسين بزند و دشنام دهد و لعن كند و پيرامون واقعه سخن بگويد.... 866
از چيزهايى كه جدّاً خندهدار است، سخن ابن سيرين است: «عثمان كشته شد و در خانۀ وى هفتصد نفر بودند كه حسن و فرزند زبير از جمله آنها بودند، و اگر به آنها اجازه مىداد قاتلان را از اطراف مدينه بيرون مىكردند»!... 866
نگرشى در كتابهاى نگاشته شده.... 867
نگرشى پيرامون مناقب عثمان در كتابهاى صحيح و مسند:... 868
مناقب عثمان كه در صحاح و مسانيد آمده همه از ساختههاى معاويه براى خليفۀ مقتول است.... 869
معاويه پولهاى زيادى براى جعل احاديث در فضايل فرزندان خاندانش، درخت ملعون در قرآن - بنى اُميّه به طور عموم و آل ابوعاص به خصوص - مىبخشيد....
اينك پارهاى از اين احاديث جعلى:... 869
1 - سخن عايشه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ من به پهلو خوابيده بود و رانهاى خود يا ساقهاى خود را نمايان كرده بود، پس ابوبكر اجازۀ ورود خواست و با همان حال به او اجازه داد... سپس عثمان اجازۀ ورود خواست پس رسول خدا صلى الله عليه و آله نشست و لباسهايش را مرتّب كرد... و فرمود: آيا از مردى كه ملائكه از او حيا مىكنند حيا نكنم؟».... 869
معنى حيا.... 869
حال با من بيا تا به عمق زندگى خليفه - عثمان - برويم، شايد چيزى پيدا كنيم كه بتواند دليلى بر ثبوت اين ملكه براى او باشد.... 870
عثمان با اين كار درِ جرأت و جسارت بر خدا ونسبت دروغ دادن به او را كاملاً گشود.... 872
بازگشتى دوباره به روايات حياء از ناحيهاى ديگر... 873
حياى حضرت صلى الله عليه و آله از دختر بكر پشت پرده بيشتر بود.... 874
رواياتى دربارۀ اينكه ران عورت است و به پوشاندن آن امر شده.... 874
وجود اين روايت در دو كتاب صحيح بخارى و مسلم بر تو گران نيايد؛ زيرا اين دو كتاب ظرف بزرگ سخنان سست و بى ارزش است، و در اين دو كتاب آنقدر اُمور شرم آور، بى ارزش و دروغ هست كه آوازه تأليف را زشت و بد تركيب كرده است.... 874
روايت مسلم و بخارى برهنه شدن حضرت صلى الله عليه و آله را در بين مردم!... 875
رواياتى در شدّت حياى عثمان!... 876
سخن ابن عبّاس: «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در پشت اتاقها غسل مىكرد و هيچ كس عورت او را نديد».... 876
سخن عايشه: «من هرگز عورت پيامبر را نديدم».... 876
روش هميشگى جاعلان و دروغگويان در عادت سخن پردازى و
فضيلتبافى اين است كه عنايت خاصّى به ملكاتى داشتهاند كه فرد مورد ستايش، به كلّى فاقد آن است:... 877
1 - دربارۀ شجاعت ابوبكر مبالغۀ فراوانى مىكنند، تا جايى كه او را شجاعترين صحابه مىدانند، در حالى كه وى شاهد همۀ جنگهاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود ولى يك شمشير نكشيد، و هيچ روزى در ميدانهاى جنگ به صورت رزمنده مشاهده نشد.... 877
2 - در زهد و تقواى ابوبكر مبالغه مىكنند و كبد او را به خاطر ترس از خدا كباب شده قرار مىدهند، در حالى كه وى هيچ امتيازى در عبادت ندارد و زياد روزه گرفتن و نماز خواندن دربارۀ او نقل نشده است.... 877
3 - در علم عمر مبالغه مىكنند و او را در روزگار خود داناترين صحابه به نحو مطلق و فقيهترين آنها در دين خدا قرار مىدهند، در حالى خودش مىگفت: همۀ مردم از او داناترند.... 877
4 - در انكار باطل توسّط عمر، و بُغض وى نسبت به غنا مبالغه مىكند، در حالى كه ثابت شده كه از عادات وى اين بوده كه باطل را انجام مىداد و غنا را جايز مىدانست.... 877
5 - دروغهايى دربارۀ حياى عثمان آوردهاند در حالى كه سيرۀ اين شخص ملكۀ حيا را از او نفى مىكند.... 877
6 - رواياتى را دربارۀ امانت دارى و دانش معاويه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت دادهاند.... 878
حياى عثمان مثل شجاعت ابوبكر و دانش عمر و امانت دارى معاويه سالبۀ به انتفاى موضوع است.... 878
حكايتى پيرامون امانت دارى معاويه: روزى ابوالأسود دؤلى با معاويه سخن مىگفت، كه حركتى كرد و باد معدهاى از او خارج شد. به معاويه گفت: اين مطلب را مخفى كن و جايى نقل نكن.
معاويه گفت: آرى. وچون أبوالأسود بيرون رفت معاويه اين ماجرا را براى عمرو بن عاص و مروان بن حَكَم نقل كرد...... 878
سخن أبو الأسود به معاويه: «مردى كه امانتدارى و مروّت او نسبت به مخفى كردن يك باد معده ضعيف است، سزاوار است كه بر اُمور مسلمانان امين شمرده نشود».... 878
2 - سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «هر پيامبرى در بهشت رفيقى دارد و رفيق من در بهشت عثمان به عفّان است»!... 878
3 - سخن جابر بن عبداللّه: «پيامبر صلى الله عليه و آله به طرف عثمان رفت و او را در آغوش گرفت و فرمود: تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى»!... 879
دور از واقع بودن و غرابتى كه در اين همانندى، و ولايت در دنيا و آخرت كه از آن سرچشمه مىگيرد، وجود دارد، كمتر از رفاقتى كه كمى پيش از اين دربارۀ آن سخن گفتيم، نيست.... 880
جاى افسوس فراوان است كه تقارن برقرار شود بين پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و بين كسى كه صحابه صدر اسلام هيچ ارزشى براى او قائل نبودند.... 880
توجّه:
دست امانتى كه به امانتهاى اسلام مقدّس خيانت كرد، اين روايت را در برابر روايت صحيحى كه از پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله دربارۀ برادر طاهرش امير المؤمنين عليه السلام نقل شده كه: «أنت وليّي في الدنيا والآخرة» [تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى] جعل كرده است.... 881
گروهى از حافظان و تعداى از مؤلّفين كه اين روايت را نقل كردهاند.... 881
4 - سخن ابن لبيبه: «... وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله بين مهاجرين و انصار عقد اُخوّت بست، بين او [عثمان] و خودش عقد اُخوّت بست».... 882
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى خود كسى غير از على بن أبى طالب عليه السلام را برادر قرار نداد.... 882
اين كرامت مانند بقيّۀ كرامتهاى امام عليه السلام بر هوا پرستان گران آمده و در مقابل آن، سخن دروغى جعل كردهاند؛ گاه دربارۀ ابوبكر و اينكه او برادر رسول خداست، و گاه درباره عثمان و اينكه رسول خدا بين او و بين خود عقد اُخوّت خواند، و گاه دربارۀ على و اينكه پيامبر بين او و عثمان پيوند برادرى ايجاد كرد.... 883
نخستين كسى كه درِ جرأت پيدا كردن بر اين فضيلت بلند را كاملاً گشود، عمر بن خطّاب بود، روزى كه صاحب اين فضيلت را - مانند شترى كه چوب در بينىاش كردهاند تا به آن افسار بسته و مهار گردد - براى بيعت مىكشاندند.... 883
5 - سخن جابر: «پيامبر هرگز بالاى منبر نرفت، مگر اينكه فرمود:
عثمان در بهشت است»!... 884
اگر عثمان از مؤمنان بوده، هر آينه شهادت آيات كريمه و احاديث شريفۀ فراوان بر داخل شدن آنها به بهشت كافى است.... 885
6 - سخن حذيفه: «رسول خدا براى عثمان چنين دعا نمود: اى عثمان! خداوند آن چه را پنهان كردى و آشكار كردى و مخفى كردى و آنچه تا روز قيامت واقع مىشود را بر تو ببخشد»!... 886
رخصت دادن به معصيت تا روز قيامت كه در متن اين حديث آمده، مخالف اصول مسلّم است.... 886
آرى چه به جا گفته شده است: سيرۀ عثمان اين روايت را تصديق مىكند.... 886
7 - سخن ابوهريره: «عثمان بن عفّان بهشت را از رسول خدا دو بار خريد...»!... 887
8 - سخن عبد الرحمن: «... از حِجْر اسماعيل فاصله گرفتم و او [عثمان] قرآن را در يك ركعت خواند»!... 888
آيا اين عثمان همان كسى نيست كه بالاى منبر رفت و نتوانست صحبت كند و مدّت زمانى صحبت نكرد، و آنگاه...... 888
كدام خطيب است كه قرآن مجيد را حفظ باشد، ولى توان سخن گفتن نداشته باشد؟!... 888
آيا بر اين مرد واجب نبود به قرآنى كه در نمازش ختم مىكرد، عمل كند؟!... 888
شمارى از آياتى كه عثمان به آن عمل نكرده است.... 888-889
9 - سخن يزيد بن ابوحبيب: «به من خبر رسيده بيشتر سواركارانى كه به طرف عثمان حركت كردند ديوانه شدند»!... 889
ديوانه كسى است كه صفحات تاريخ را به خاطر غلوّ و زياده روى در فضايل مردى كه از شجرۀ ملعونه در قرآن بوده، با اين كلمات سبك و بى مقدار سياه و چركين كند.... 890
10 - سخن ابن عبّاس: «اگر مردم خونخواه عثمان نمىشدند، هر آينه از آسمان سنگباران مىشدند»!... 890
خون شش هزار نفر يا بيشتر كه در آن جنگ خونين كشته شدند، برگردن اين دو مرد (طلحه و زبير) و مادرشان است.... 891
هدفهاى معاويه از جنگ.... 891
امّا معاويه، از او دربارۀليلة الهرير و روز آن بپرس؛ همانا در آن شب و روز هفتاد هزار نفر كشته شدند.... 892
كشتن شيعيان امير المؤمنين عليه السلام هر كجا كه به آنها دست مىيافت.... 892
11 - سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «اُمّ كلثوم را به ازدواج عثمان در نياوردم مگر با وحيى از آسمان»!... 892
حكمت هر پيوند دامادى يا ارتباطى كه بين بنى هاشم و امويان واقع شد.... 893
بنى هاشم و پيشاپيش آنها شرافت بخش آنان پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواستند آتش كينهها را كم و حقد و دشمنى را از دلها بزدايند.... 893
تفاوت بين دو داماد: مولا اميرالمؤمنين عليه السلام، و شوهر سيّدۀ ما اُمّ كلثوم [يعنى عثمان].... 893
ندبه كردن امير المؤمنين عليه السلام بر صدّيقۀ طاهره عليها السلام و گريههاى طولانى براى او.... 893
«أمّا حُزْني فَسَرْمَد، وأمّا ليلي فَمُسَهَّد» [از اين پس اندوه من جاودانه، و شبهايم شب زندهدارى است].... 893
خاتمۀ مناقب: سخن جردانى: «هر كس اين نامها را بنويسد و صورتش را با آن بشويد كور نمىشود، و هر كس بنويسد و با آب دهان بنوشد دچار فراموشى نمىشود، و هركس بنويسد و بنوشد از نزديكى با زنان عاجز نمىشود؛ آن نامها اين است: عثمان بن عفّان و...».... 894
انتهاى گفتار پيرامون فضايل عثمان.... 894
غلوّ و زيادهروى در فضايل خلفاى سه گانه
ما تو را بر گوشهاى از غلوّ و زياده روى بيش از حدّ دربارۀ هر يك از اين سه آگاه كرديم، و اكنون به سوى شكل ديگرى از فضايل بشتاب كه دست جعل آن را ساخته است و هر سه خليفه را شامل مىشود:
سخن تفتازانى: «... اجماع داريم بر اينكه عصمت آنها [ابوبكر و عمر و عثمان] واجب نبوده است، اگر چه معصوم بودند؛ يعنى از وقتى ايمان آوردند ملكۀ اجتناب از گناهان را داشتند با اينكه مىتوانستند گناه كنند»!... 895
ردّ كلام تفتازانى:
1 - وجود اجماع امامت بر هر يك از آن سه نفر [ابوبكر و عمر و عثمان] را قبول نداريم.... 895
2 - اجماعى كه از آنها مبنى بر واجب نبودن عصمت نقل شده، راهي براى بدست آوردن آن از نظرات صحابه وجود ندارد.... 896
3 - وقتى حجيّت اجماع ثابت شود، ديگر به موردى خاصّ اختصاص ندارد؛ از اينرو واجب است هم در خلافت ابوبكر و هم در مباح دانستن قتل عثمان حجّت باشد.... 896
موافقت بعدى آنها كه آميخته با ترس بوده، موافقت به حساب نمىآيد و نمىتواند تمام كنندۀ اجماع باشد.... 896
اشاره به بخشى از خطبۀ شقشقيّه.... 897
گوشهاى از فضايل اين سه نفر كه به روايات نسبت دادهاند:
1 - سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «دلرحمترينِ شما ابوبكر، وسختگيرترين شما در دين عمر، و داناترين فرد به قرائت قرآن از ميان شما اُبىّ، و راستگوترين شما از لحاظ حيا عثمان، و داناترين شما به حلال و حرام معاذ بن جبل، و داناترين شما به احكام ارث زيد بن ثابت است، و همانا هر اُمّتى امينى دارد و امين اين اُمّت ابوعبيدۀ جرّاح است»!... 898
نقد سند حديث.... 898
نقد متن حديث.... 898
الف) شاهد بر اينكه ابوبكر با رحمترين اُمّت است:... 899
1 - آتش زدن «فجائه».... 899
2 - چشم پوشى از عمل زشت خالد بن وليد نسبت به بنى حنيفه و عمل خفّت بارش با مالك بن نويره و همسرش.... 899
3 - توجّه نكردن به ادّعاى حضرت صدّيقۀ طاهره عليها السلام.... 899
سخنى پيرامون فدك.... 899
آيا ابوبكر دستش باز نبود تا فدك را به فاطمه واگذار كند و به او برگرداند تا درِ فتنه را بر اُمّت باز نكند؟!... 899
دربارۀ اين صفتِ ابوبكر از فاطمه عليها السلام كه صدّيقه [بسيار راستگو] است بپرس در روزى كه از سرا پردۀ خود خارج شد و در حالى كه گريه مىكرد با صداى بلند ندا مىداد: «پدرم اى رسول خدا! بعد از تو چهها از پسر خطّاب و پسر ابوقحافه ديديم»!... 899
4 - دربارۀ اين صفت از امير المؤمنين عليه السلام كه صدّيق اكبر است بپرس در روزى كه او را بسان كشاندن جَمَل مخشوش [شترى كه چوب در بينىاش كردهاند تا به آن افسار بسته و او را مهار كنند] براى بيعتى كشاندند كه شومى آن اسلام را فرا گرفت.... 900
ب) و امّا اينكه عمر سختگيرترين آنها در دين است... 901
ج) و امّا اينكه عثمان راستگوترين آنها از لحاظ حيا است.... 901
د) و امّا سه نفر باقى مانده.... 901
سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «أخاف على اُمّتي من بعدي ضلالة الأهواء، واتّباع الشهوات، والغفلة بعد المعرفة» [بعد از خود بر اُمّتم از گمراهى هوى و هوسها، و پيروى از شهوتها، و غفلتِ پس از شناخت مىترسم]... 901
2 - در صحيح بخارى از محمّد بن حنفيّه نقل شده است: «به پدرم گفتم: بهترين مردم پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله چه كسى است؟ گفت:
ابوبكر... گفتم: سپس تو بهترين فرد هستى؟ گفت: من نيستم مگر مردى از مسلمانان»!... 901
اين نخستين لغزش از لغزشهاى بخارى نيست.... 902
گفته شده: چون امام عليه السلام خواست به سوى آن مرد برود و او را يارى كند ابن حنفيّه بازوى او يا دو كف او يا دو طرف كمر او را گرفت و او را از اين كار باز داشت؟!... 902
و اگر أميرالمؤمنين عليه السلام بر اين باور بود كه ابوبكر بهترين مردم است، پس چرا تا زمان وفات سرور زنان - فاطمه - با او بيعت نكرد؟!... 902
اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان حيات فاطمه عليها السلام نزد مردم عزّت و احترامى داشت.... 902
چه خوب بود اميرالمؤمنين عليه السلام را مردى از مسلمانان مىشمردند، و احكام كسى كه به خدا ايمان آورده و مسلمان شده را بر او جارى مىكردند، بلكه اى كاش او را با طبقات پايين اعراب و طبقۀ پايين و فرومايۀ از صحابه مساوى مىدانستند!... 903
كدام مسلمان شريف يا حقيرى است كه ديگرى را در هيجده هزار منبر لعن كند و هيچ كس يك كلمه در دفاع از او سخن نگويد؟!... 903
قصّهاى پيرامون لعن على عليه السلام.... 903-904
پيرامون مظلوميّت اميرالمؤمنين عليه السلام.... 903-905
همۀ اُمّت بر دشمنى با او اصرار ورزيدند، و براى قطع رَحِم او و تبعيد فرزندانش يك صدا شدند، مگر افراد اندكى كه به رعايت كردن حقّ دربارۀ او وفا كردند.... 905
3 - حديث مفاضله: سخن عبداللّه بن عمر: «در زمان پيامبر، انتخاب بهترين فرد در بين مردم به ما واگذار شد. پس ابوبكر را انتخاب كرديم، سپس عمر بن خطّاب، سپس عثمان بن عفان»!... 907
اين روايت، عمده روايتى است كه اهل سنّت در انتخاب قانونى كه در اسلام واقع شد، به آن تمسّك كردهاند، و متكلّمين هنگام بحث از امامت آن را حجّت و دليل قرار دادهاند، و محدّثين پا جاى پاى آنها گذاشتهاند.... 908
اين روايت را مانند سنگ زير بنا قرار داده و خلافت راشده را بر آن بالا بردهاند.... 908
عبداللّه بن عمر در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه ادّعا كرده در آن هنگام مخّير مىشد و انتخاب مىكرد، در آغاز جوانى بود و حتّى در برخى سالها هنوز به سنّ بلوغ نيز نرسيده بود.... 908
على بن جعد گفت: «به اين بچه نگاه كنيد كه بلد نيست زنش را طلاق دهد و مىگويد: ما مردم را بر يكديگر برترى مىداديم»!... 908
هر كس پسر عمر را بشناسد و صفحۀ سياه تاريخش را بخواند، او را با سستى و ضعف رأى، و پيروى از هوى و هوس مىيابد، تا چه رسد به آغاز جوانىاش.... 908
سخن ابوعمر در «استيعاب» و ابن حجر در «فتح الباري».... 909
چقدر فاصله است بين ديدگاه پسر عمر و سخن پدرش دربارۀ على عليه السلام كه گفت: «هذا مولاي ومولى كلّ مؤمن، ومن لم يكن مولاه، فليس بمؤمن» [اين، مولاى من و مولاى هر مؤمنى است، هر كس على مولايش نباشد مؤمن نيست].... 910
اگر بيشتر صحابه در زمان پيامبرشان كسى را مساوى با ابوبكر نمىدانستند، پس چه چيز آنها را در روز سقيفه از اين ديدگاه دور كرد؟!... 910
سخن ابن حجر: «و آن - يعنى فضيلت نفر دوّم بودن در غار - بزرگترين فضيلتهاى او بود كه به واسطۀ آن مستحقّ شد كه خليفۀ پيامبر شود»... 911
بيان اينكه همراهى دو روز در غار، موجب نمىشود كه اين شخص مستحّق خلافت و شايستهترين مردم به امور آنها شود.... 911
چگونه اين مرد با چنين همراهى و مصاحبتى مستحقّ خلافت و شايستهترين مردم به اُمور آنها شد، ولى همراهى على عليه السلام با پيامبر كه از زمان نرم بودن ناخنهايش (كودكى) تا آخرين نَفَس پيامبر بود، موجب نشد كه او مستحقّ خلافت و سزاوارترين شخص به اُمور مردم شود؟!... 911
سخن نَوَوى: «عذر ابوبكر و عمر و ديگر صحابه روشن است؛ زيرا آنها عقيده داشتند مبادرت به بيعت از بزرگترين مصالح مسلمانان است... از اين رو دفن پيامبر صلى الله عليه و آله را به تأخير انداختند»!... 911
سخن معاويه: «آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات نمود، مردم ابوبكر و عمر را سرپرست كردند بدون اينكه معدن پادشاهى و خلافت در آنها باشد».... 912
پسر عمر نسبت به مردمى كه بلال حبشى را بر ابوبكر برترى مىدادند در چه جايگاهى قرار دارد؟! تا جايى كه ابوبكر گفت: «چگونه مرا بر بلال برترى مىدهيد و همانا من حسنهاى از حسنات او هستم».... 913
و شمشير عبدالرحمن بن عوف تنها عامل در آن روز بود.... 913
بزرگان اُمّت و ارجمندان صحابه و صالحان دين و خوبان مردم در امرِ آن دورههاى سياه هيچ حلّ و عقدى (باز كردن و بستنى) نداشتند.... 913
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ ممسوسٌ في ذات اللّه» [على شيفتۀ خدا و فانى در ذات اوست]، ومعنى اين روايت.... 914
اين چه انتخابى است؟ وچگونه تمام شد؟ و چرا؟ و به چه وسيلهاى؟... 915
سخن جاحظ: «لايُعلم رجلٌ في الأرض متى ذكر السبق في الإسلام والتقدّم فيه، ومتى ذكرت النجدة والذبّ عن الإسلام، ومتى ذكر الفقه في الدين و... كان مذكوراً في هذه الخصال كلّها إلّاعليّ» [هر گاه سبقت و تقدّم در اسلام ذكر شود، و وقتى شجاعت و دلاورى و دفاع از اسلام ياد شود، و زمانى كه فقه و فهمِ در دين نامبرده شود... مردى در زمين شناخته نمىشود كه در همۀ اين خصلتها نام برده شود، جز على عليه السلام]... 915
رواياتى پيرامون سلمان عليه السلام.... 916
پسر عمر راضى نمىشود كه على اميرالمؤمنين عليه السلام حتّى پس از عثمان فرزند خاندان اُميّه، با فضيلتتر از يكى از اصحاب محمّد صلى الله عليه و آله باشد!... 916
پسر عمر گاه بيعت مىكند و گاه در آن تأخير و درنگ مىكند.... 917
بلكه او كسى بود كه عثمان را دربارۀ جانش فريب داد تا اينكه كشته شد... 917
دليلى پوچ از سوى ابن حجر براى ابن عمر.... 918
چون عبداللّه بن عمر از بيعت با على عليه السلام تخلّف كرد، اميرالمؤمنين عليه السلام امر نمود او را احضار كنند.... 918
بيا از پسر عمر بپرسيم چرا وى با ابوبكر بيعت كرد در حالى كه مردم بر او اجتماع نكرده بودند و بيعتش با دو يا چهار يا پنج نفر منعقد شد؟! و امّا امر پدرش تنها با تعيين وى توسّط ابوبكر ثابت شد.... 919
امّا داستان شورا:... 919
سخن عبدالرحمن بن عوف به على عليه السلام: «بيعت كن و گرنه گردنت را مىزنم»!... 919
كسانى كه از بيعت با معاويه تخلّف كردند.... 919
سخن حسن بن على عليه السلام به معاويه: «أفلا اُخبرك بما هو أعجب من هذا؟!» [آيا تو را خبر ندهم از چيزى كه عجيبتر از اين است؟!]. گفت:
آن چيست؟ فرمود: «جلوسك في صدر المجلس وأنا عند رجليك» [اينكه تو در صدر مجلس نشستهاى و من پايين پاى تو نشستهام].... 920
معنى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «هركس با امامى بيعت كرد... پس اگر ديگرى آمد و با او كشمكش نمود، گردن آن ديگرى را بزنيد».... 920
اين مرد بايد با معاويه كه بر امام طاهر خروج كرده بود مىجنگيد.... 921
سخن عبداللّه بن هاشم مرقال: «اگر ثواب و عقاب و بهشت و جهنّمى هم نباشد، جنگ به همراه على بهتر از جنگ به همراه معاويه فرزند هند جگر خوار است».... 921
از آن هنگام كه انتخاب قانونى تأسيس شد كِىْ اُمّت در بيعت با خليفهاى يك صدا شدند، آن گونه براى على عليه السلام يك صدا شدند؟!... 921
اى كاش پسر عمر ديدگاه پدرش در تعيين خليفه را مىپذيرفت كه از او شنيده بود: «... آزاد شده يا فرزند آزاد شده يا كسانى كه بعد از فتح مسلمان شدهاند، بهرهاى از خلافت ندارند».... 921
ميان گذشتگان، مسلّم و مورد اتّفاق بوده است كه خلافت براى آزاد شدگان جايز نيست.... 922
چه اجماعى بر بيعت با يزيد بود؟!... 922
اُمّت اجماع دارند بر اينكه در امامت عدالت شرط است.... 922
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ إبني هذا - يعني الحسين عليه السلام - يُقتل بأرض يقال لها كربلاء فمن شهد ذلك منكم فلينصره» [همانا اين پسرم يعنى حسين در زمينى به نام كربلا كشته مىشود پس هر كس از شما در آنجا حاضر بود بايد او را يارى كند].... 923
پيرامون فسق و فجور يزيد بن معاويه.... 923-924
يزيد بن معاويه را ديدم كه در حال مستى نماز را ترك كرد.... 923
فرزند عمر از كسانى بود كه در اوّلين وهله و پيش از اينكه مزۀ آن مال اندك - صد هزار - را بچشد، از بيعت خوددارى كرد.... 924
اين، چگونگى بيعت با يزيد از روز نخست بود.... 925
نتيجۀ بيعت با اين مجرم لااُبالى اين شد: يزيد لشكر مسلم بن عقبه را مجهّز نمود و خونها و اموال مجاورين رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر وى مباح كرد؛ و از اين رو او قتل و غارت را تا سه روز مباح نمود و در آن روز هفتصد نفر از حافظان قرآن را كشت.... 925
در ماجراى «حرّه» از ارجمندان قريش بيش از هفتصد مرد كشته شدند.... 925
پيرامون اشخاصى كه در واقعه «حرّه» كشته شدند.... 925
در آن روز جرايم و فجايع و مصيبتهاى فراوانى روى داد.... 925
چون خبر آن واقعۀ خوار كننده به يزيد رسيد گفت: «ليت أشياخي ببدرٍ شهدوا...» [اى كاش پيران و بزرگان من در جنگ بدر شاهد بودند...]... 925
آيا از پسر عمر تعجّب نمىكنى كه يزيد كافر ملحد، و پدر جاهل و ستمگرش، و هر كه در فسق و گناه پيرو آنها ست را افراد شايستهاى كه مثل آنها يافت نمىشود، مىداند؟!... 926
روايات پسر عمر واخبار نادر، غريب ونامأنوس او 926
گروه نخست:
سخن پسر عمر: «هيچ كس بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله نصيب و بهرهاى از جماع به او داده نشده آنچنان كه به من داده شده است»!... 926
اين روايت به ما مىفهماند كه وى مردى شهوت ران بوده و تنها به فكر شهوترانى بوده است.... 926
همۀ ملكات و نيروهاى درونى پيامبر متعادل بوده و در نقطۀ مركزى دايره كه نسبت خطوط به آن نقطه مساوى است، قرار دارند.... 927
بر پسر عمر بود كه خود را به پدرش تشبيه كند.... 926
عمر سخن با ارزشى دربارۀ نكاح دارد كه از زيادى شهوت وى حكايت مىكند.... 927
نزديكى عمر با كنيز حائض.... 927
نَفْس عمر در شب ماه رمضان پيش از اينكه نزديكى در آن حلال شود، او را فريب داد و با همسرش نزديكى كرد.... 927
پدرش او را پس از اينكه بزرگسال و پير شد براى خلافت مناسب نمىديد.... 928
هر كه را عمر جاهل بداند، مرتبۀ جهل او اندازه ندارد!... 928
ابن عمر نماز را در سفر به همراه امام تمام مىخواند و در منزل خود به صورت شكسته اعاده مىكرد.... 928
در حاشيۀ صحيح مسلم آمده است: «نام خلافت براى كسى است كه با عمل خود به سنّت، اين نام را تصديق كند و مخالفان سنّت، پادشاهانى هستند كه خود را خليفه ناميدهاند».... 930
آيا غلوّ آشكار يا جنايتى بزرگ بر جامعۀ دينى به شمار نمىرود كه چنين انسانى از مراجع اُمّت و فقها و بزرگان شمرده شود؟!... 930
سخن مروان: پسر عمر فقيهتر از من نيست، لكن مسنّتر از من است!... 931
شواهدى بر حافظۀ بد يا تحريف حديث توسّط پسر عمر.... 931
ديدگاه پسر عمر در جنگ و نماز:... 933
سخن پسر عمر: «در فتنه نمىجنگم، و پشت سر هر كه پيروزشود و غالب گردد نماز مىخوانم».... 933
سخن پسر عمر: «على امرى را بدعت نهاد كه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن امر سفارشى به ما نرسيده است، پس به توقّف و درنگ پناه بردم و گفتم: اگر اين، هدايت است پس فضيلتى است كه ترك كردهام، و اگر گمراهى است پس شرّى است كه از آن نجات يافتهام».... 935
بيا با من به سوى نماز پسر عمر برويم.... 936
حجّاج در كوفه خطبه خواند، پس كسانى را كه قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه را زيارت مىكنند يادآور شد و گفت: «مرگ بر آنها! همانا بر چوبها و استخوانهاى پوسيده طواف مىكنند! چرا بر قصر اميرالمؤمنين عبدالملك طواف نمىكنند؟!...»... 937
حجّاج مؤمن به بت و طاغوت، و كافرِ به خداى عظيم است.... 937
افرادى كه حجّاج زندانى نمود وسپس كشت، صد وبيست هزار بودند... 937
آيا مثل چنين ستمگر پيمان شكن گناهكارى شايسته اقتدا كردن است، امّا آقاى عرب و تنديس قداست و كرامت شايسته نيست؟!... 937
پسر عمر پشت سر حجّاج و نجده نماز مىخواند، كه دومى خارج شدۀ از دين و اوّلى فاسقترين خلق بود.... 938
روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله پيرامون خوارج.... 938
سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «خوارج سگان جهنّم هستند».... 939
همانا پسر عمر فرجام بد ترك بيعت واجب با مولا امير المؤمنين عليه السلام، و تبرّك جستن به دست بزرگوار او را با ذلّت بيعت با مثل حجّاج
ستمكار چشيد، و خداوند او را در آنجا دچار ذلّت و خوارى نمود تا جايى كه آن ستمگرِ دروغگوىِ هلاك كننده، براى پسر عمر ارزشى نديد كه دستش را به او بدهد، پس پايش را به طرف او دراز كرد و پسر عمر با او بيعت كرد!... 939
عُذر وبهانهاى ديگر براى پسر عمر.... 939
پسر عمر بدعتهاى پدرش را زنده مىكند:... 940
1 - نهى او از متعه.... 940
2 - نهى او از گريۀ بر اموات.... 941
3 - خودارى كردن وى از نقل حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله.... 941
4 - سخن او در وجوب طواف وداع بر زن حائضى كه (پس از اعمال حجّ وپيش از طواف وداع، از مكّه) كوچ كرده است.... 941
5 - تشويش مردم به اينكه دربارۀ آنچه واقع نشده سؤال نكنند.... 941
6 - سخن او دربارۀ كسى كه در حال احرام بوى خوش استعمال مىكند... 942
7 - پسر عمر عمداً عمرهاى را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله در رجب جعل كرده است، هدف وى از اين دروغ پردازى اين بوده كه سخنى را كه با آن ديدگاه منحرف پدرش دربارۀ متعۀ حجّ را توجيه كرد، محكم نمايد.... 942
حقيقت پسر عمر: عبداللّه بن زبير در روزى كه عثمان محاصره شد به او گفت: من اسبهاى گرانبهايى دارم كه براى تو آماده كردهام، پس آيا مىخواهى به مكّه بروى و هر كه مىخواهد به نزد تو بيايد؟ گفت: نه، همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «در مكّه رئيسى از قريش كافر مىشود كه نامش عبداللّه است و نيمى از گناهان مردم بر اوست» و به نظر من آن شخص يا تو هستى يا عبداللّه بن عمر».... 943
گروه دوم [از روايات پسر عمر]:... 943
او را مىبينى كه دشمنى شديد او، و خشم او بر أميرالمؤمنين يا دوست داشتن كور و كر كنندۀ وى نسبت به خاندان عبشمى، وى را وانمىگذارد كه بر زبانش نام على را ببرد و يادى از أيّام خلافتش كند تا چه رسد به اينكه با او بيعت كند!... 943
آيا بر زبان اين مرد زبان بند وجود داشت كه او را از گفتن فضايل امير المؤمنين عليه السلام ناتوان كرد؟!... 944
رواياتى از پسر عمر دربارۀ خلفا كه عقل و منطق در آنها با او موافق نيست.... 944
فرار عثمان در روز اُحد، و غيبت او در روز بدر و غائب بودن او در بيعت رضوان.... 945-946
پايان بحث از «حديث مفاضله» كه پسر عمر نقل كرده است... 946
4 - سخن ابودرداء: «پشت سر هر امامى نماز بخوانيد و دربارۀ ابوبكر و عمر و عثمان و على جز خوبى نگوييد»!... 946
5 - سخن ابن عباس: «همانا محبوبترين خويشاوندان من... ابوبكر و سپس عمر است... و چه كسى مثل ابوسفيان است؟! همواره دين قبل از اينكه مسلمان شود و بعد از مسلمانيش با او تأييد شد...»!... 947
سخنى پيرامون ابوسفيان.... 947-949
6 - سخن انس بن مالك: «هر كس دوست دارد به ابراهيم عليه السلام در رفاقتش نگاه كند پس به ابوبكر در بخشندگىاش نگاه كند...»!... 949
توجّه: عجيب اين است كه اين روايت و امثال آن كه در فضايل آن سه نفر يا چهار نفر جعل مىشوند و در كنار هم چيده مىشوند، گويا بنايى آهنيناند كه هيچ اختلافى در آن نيست؛ پس هرگز غير از ابوبكر، اوّل آورده نمىشود، و دوم عمر، و سوّم عثمان آورده مىشود.... 949-950
7 - نسبت دادن روايتى دروغ به امام حسين عليه السلام.... 950
8 - حديث عشرۀ مبّشره: عبدالرحمن بن عوف از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «ابوبكر و عمر و على در بهشت هستند...».... 951
اين ده نفرى كه بشارت داده شدهاند، اگر واقعاً مؤمن بودهاند، مانند ديگر افراد مسلمان ونيكوكار حتماً يكى از اهل بهشت هستند.... 953
پس اين سوت و كف زدن و بالا و پايين رفتن پيرامون حديث ده نفرى كه به بهشت بشارت داده شدهاند، براى چيست؟!... 953
و بر ماست كه اين روايت را از ناحيۀ سند و متن بررسى كنيم.... 954
راوى اين روايت، خليفۀ وقت را با بخشيدن بهشت به مخالفان على عليه السلام از خود راضى كرد.... 955
على عليه السلام هرگز با كسانى كه با او مخالفت و دشمنى كرده و او را آزردهاند، در بهشت جمع نمىشود، و دو ضدّ هرگز گرد هم نمىآيند.... 955
دقّت در متن:
1 - آيا عبدالرحمن بن عوف كه اين روايت به او نسبت داده شده و او يكى از ده نفرِ بشارت داده شده مىباشد، خودْ اين روايت را باور داشت و آن را تصديق مىكرد و با اين حال در روز شورا شمشيرش را بر على كشيد؟!... 955
2 - آيا ابوبكر و عمر كه به بهشت بشارت داده شدهاند همان دو نفرى بودند كه حضرت صدّيقۀ طاهره پارۀ تن مصطفى در حال خشم بر آن دو، وفات نمود؟!... 956
3 - آيا آن دو (طلحه و زبير) همان دو نفرى بودند كه بر امام وقت كه اطاعتش بر آنها واجب بود خروج كردند؟!... 957
سخن عمر روزى كه نيزه خورد؟!... 958
سخن طلحه: اگر رسول خدا وفات كرد با دختر عمويم عايشه ازدواج مىكنم؛ اين سخن به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و آزرده شد و آنگاه آيۀ (وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللّهِ...) نازل شد... 959
4 - آيا سعد بن ابى وقّاص كه يكى از ده نفرِ بشارت داده شده مىباشد، اين روايت را باور دارد و آن را تصديق مىكند؟!... 959
9 - از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده: «(إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ) : يعنى ابوجهل (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا) : يعنى ابوبكر..».... 959
10 - از امام سجّاد عليه السلام نقل شده است: آيۀ: (وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ...) * دربارۀ ابوبكر و عمر و على نازل شده است.... 960
آياتى از اين دست كه تحريف شدهاند جدّاً زيادند و اگر گردآورى شوند كتابى قطور مىشود.... 961
نهايت گفتار در فضايل معاوية بن أبى سفيان
سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ اين مرد:
1 - «أللّهمّ العن القائد والسائق والراكب» [خدايا! آنكه افسار حيوان را به
دست دارد، و آن كه مركب را از پشت مىراند، و كسى كه سوار بر حيوان است را لعنت كن].... 963
2 - «أللّهمّ اركسهما ركساً، ودعّهما إلى النار دعّاً» [خدايا آنها را كاملاً وارونه گردان و به حالت گذشته برگردان و به رو در آتش دوزخ در افكن].... 964
3 - «يطلع من هذا الفجّ رجلٌ من اُمّتي يحشر على غير ملّتي»؛ فطلع معاوية [از اين درّه مردى از اُمّتم بالا مىآيد كه در قيامت بر غير دين من محشور خواهد شد. و ناگهان معاويه ظاهر شد].... 964
4 - «اللّهمّ العنه ولا تشبعه إلّابالتراب» [خدايا او لعنت كن و شكم او را جز با خاك سير مكن].... 964
5 - «إست معاوية في النار» [مقعد معاويه در آتش جهنم است].... 964
6 - «إذا رأيتم معاوية على منبري فاقتلوه» [هر گاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد].... 964
اهل سنّت براى توجيه اين حديث آن را بالا و پايين كرده و جاروجنجال و هياهو به پا كردهاند؛ برخى تاء را به باء تبديل كرده و واژۀ «فاقتلوه» را به «فاقبلوه» تغيير دادهاند.... 965
7 - «إذا رأيتم معاوية وعمرو بن العاص مجتمعين ففرّقوا بينهما؛ فإنّهما لن يجتمعا على خير» [هر گاه معاويه و عمرو عاص را با هم ديديد ميان آنها جدايى اندازيد كه آنها هرگز بر كار خير جمع نخواهند شد].... 967
8 - در نامهاى كه مولايمان امير المؤمنين عليه السلام براى معاويه نوشته، آمده است: «فاقلع عمّا أنت عليه من الغيّ والضلال..» [از گمراهى و ضلالت دست بردار...].... 967
9 - در نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به معاويه آمده است: «قد دعوتني إلى حكم القرآن ولقد علمت أ نّك لست من أهل القرآن...» [تو مرا به داورى قرآن خواندى در حالى كه مىدانى تو اهل قرآن نيستى...].... 967
10 - نامۀ حضرت عليه السلام در جواب معاويه: «وعندي السيف الّذي أعضضته بجدّك وخالك وأخيك في مقام واحد...» [و نزد من همان شمشيرى است كه در يك زمان (جنگ بدر) بر پيكر جدّ و دايى و برادرت نواختم...].... 967
11 - نامۀ حضرت عليه السلام در جواب معاويه: «ليس اُميّة كهاشم، ولاحرب كعبد المطّلب ولا أبوسفيان كأبي طالب...» [امّا جدّ شما «اُميّه» همانند جدّ ما «هاشم»، «حرب» همانند «عبدالمطّلب»، و «ابوسفيان» همتاى «ابوطالب» نخواهد بود...].... 967-968
سخن ابن ابى الحديد: «آيا رواست مسلمانى را به خاطر كافر بودن پدرانش توبيخ نمود؟ آرى در صورتى كه پيرو آنها بوده و به راه آنها برود...».... 968
12 - نامۀ حضرت عليه السلام به عمرو عاص: «لا تجارِينّ معاوية في باطله...» [با معاويه در كارهاى باطلش همراه نشو...].... 968
13 - نامۀ ديگرى به عمرو عاص: «فإنّك تركت مروءتك لامرئ فاسق...» [تو جوانمردىات را پيرو دنياى كسى قرار دادى كه فاسق است...]... 968
14 - نامۀ حضرت عليه السلام به محمّد بن ابوبكر و مردم مصر: «إيّاكم ودعوة الكذّاب ابن هند...» [هان! مبادا به دعوت كذّاب زادۀ هند پاسخ دهيد!...].... 968
15 - نامۀ ديگر حضرت عليه السلام به محمّد بن ابىبكر: «قد قرأتُ كتاب الفاجر بن الفاجر معاوية...» [نامۀ زنا كار، زاده زنا كار معاويه را خواندم...].... 968
16 - نامۀ حضرت به زياد بن أبيه: «إنّ معاوية كالشيطان الرجيم...» [معاويه همانند شيطان رجيم است...].... 969
17 - خطبۀ حضرت به اصحابش در مسير جنگ با معاويه: «سيروا إلى أعداء اللّه...» [برويد به سوى دشمنان خدا...].... 969
18 - خطبۀ حضرت عليه السلام در صفّين: «... قد حضرتم عدوّكم، وعلمتم أنّ رئيسهم منافق بن منافق...» [... دشمنانتان را ديديد و دانستيد كه سركردۀ آنها منافق زادۀ منافق است...].... 969
19 - خطبۀ حضرت عليه السلام هنگام به نيزه كردن قرآن توسّط سپاه شام:
«عباد اللّه إنّي أحقّ من أجاب إلى كتاب اللّه، ولكنّ معاوية وعمرو بن العاص و... ليسوا بأصحاب دينٍ ولا قرآن...» [اى بندگان خدا! من از همۀ شما به اجابت قرآن سزاوارترم امّا معاويه و عمرو بن عاص و... نه اهل دين هستند و نه اهل قرآن...].... 969
20 - نامۀ قيس بن سعد بن عباده، رئيس قبيلۀ خزرج به معاويه: «فإنّما أنت وثن بن وثن...» [تو و پدرت بت هستيد...].... 969-970
21 - نامۀ محمّد بن ابى بكر به معاويه: «من محمّد بن أبي بكر إلى الغاوي معاوية بن صخر. سلامٌ على أهل طاعةاللّه ممّن هو مسلمٌ لأهل ولاية اللّه...» [از محمّد بن ابى بكر به فاسد گمراه، معاويه فرزند صخر؛ سلام بر اهل اطاعت خدا از سوى كسى كه خود را تسليم اهل ولايت خدا كرده است]... 970
22 - معاويه به مدينه آمد و سخنرانى كرد و گفت: فرزند على ديگر كيست؟! على كه باشد؟! امام حسن عليه السلام برخاست و حمد و ثناى خدا كرد و فرمود: «أنا بن عليّ وأنت ابن صخر...» [من پسر عليم و تو پسر صخر...]... 971
23 - معاويه به امام حسن عليه السلام پيام فرستاد كه او را در جنگ با خوارج همراهى كند؛ امام عليه السلام فرمود: «تركتُ قتالك وهو لي حلالٌ...» [جنگ با تو را با آنكه برايم حلال بود ترك نمودم...].... 971
24 - سخن ابن عبّاس در بصره: «... إنّكم تقاتلون المحلّين القاسطين الّذين لايقرؤون القرآن...» [.... شما همراه أمير المؤمنين با قاسطان (پيمان شكنانى) كه نه قرآن مىخوانند و... مىجنگيد].... 972
25 - سخن عمّار ياسر در روز صفّين: «يا أهل الإسلام! أتريدون أن تنظروا إلى من عادى اللّه ورسوله وجاهدهما...» [اى مسلمانان! آيا مىخواهيد به آنكه با خدا ورسولش دشمنى كرد وبه جنگ برخاست، نگاه كنيد...]... 972
26 - سخن مالك اشتر در روز صفّين: «واعلموا أ نّكم على الحقّ، وأنّ القوم على الباطل...» [بدانيد كه شما بر حقّيد و آنها بر باطل...]... 972
27 - سخن امام حسن عليه السلام خطاب به معاويه: «... قد علمتُ الفراش الّذي وُلدتَ فيه» [دامنى كه تو در آن متولّد شدهاى را مىدانم..].... 972
سخن سبط بن جوزى در تذكره: «... أنّ معاوية كان يقال إنّه من أربعة من قريش...» [... مىگويند معاويه از چهار نفر از قريش زاده شده...].... 972
28 - «ما معاوية إلّاكلبةٌ تعاوي الكلاب، وما اُميّة إلّاتصغير أمة» [معاويه سگ مادهاى است كه با سگان زوزه مىكشد، و اُميّه (كنيزك) تصغير أمه (كنيز) است].... 974
29 - «ما معاوية إلّاكلبةٌ عوت فاستعوت الكلاب، وإنّك لابن صخر والسهل خيرٌ من الصخر، وإنّك لابن حرب والسلم خيرٌ من الحرب، وإنّك لابن اُميّة وما اُميّة إلّاأمة صُغّرت» [معاويه سگ مادهاى است كه از صداى زوزۀ او سگان به صدا در مىآيند، و پدرت صخر (تكّه سنگ) نام دارد و سهل (زمين هموار) برتر از صخر است، و تو فرزند حَرْب (جنگ) هستى و سلم (صلح) برتر از حرب است، و جدّت اُميّه (كنيزك) است كه تصغير أمه (كنيز) است]... 974
از آنجا كه معاويه اين سخنان دردناك را به خاطر نام خود مىشنيد، لذا يك ميليون درهم به عبداللّه بن جعفر طيّار داد تا يكى از فرزندانش را معاويه نام نهد...... 975
30 - خطبۀ مولا امير المؤمنين عليه السلام: «واللّه ما معاوية بأدهى منّي، ولكنّه يغدر ويفجر...» [به خدا سوگند! معاويه از من سياستمدارتر نيست بلكه او حيلهگر و جنايتكار است...].... 975
سخن ابن ابى الحديد در شرح اين خطبه: «إنّ معاوية من أهل النار، لا لمخالفته عليّاً ولا بمحاربته إيّاه، ولكن عقيدته لم تكن صحيحةً ولا إيمانه حقّاً، وكان من رؤوس المنافقين هو وأبوه...» [معاويه اهل جهنّم است نه براى مخالفت او با على عليه السلام و نه براى جنگ با او، بلكه چون عقيدۀ درستى نداشت و ايمانش به حقّ نبود، او و پدرش سر كردۀ منافقين بودند...]... 975
معاويه در ترازوى قضاوت.... 976
1 - معاويه و شرابخوارى.... 977
ممكن است برخى گمان كنند كه سر سلسلۀ شرابخوارى و ميگسارى و دائمالخمرى، يزيد بن معاويه است، ولى روايات به ما نشان مىدهند كه اين رذالت را يزيد از پدر بىحيايش به ارث برده كه علناً و در حضور شهود، فحشا را در ميان مؤمنان رواج مىدهد.... 978
معاويه در گناه بزرگ شرابخوارى پيرو پدرش ابوسفيان است.... 978
خانۀ معاويه از ابتدا دكّان شراب و دكّۀ زنا و منزل فحشاء و مُنْكَر بوده است... 978
رواياتى در مذمّت «شراب» و خوردن آن.... 978
2 - معاويه و رباخوارى.... 979
رواياتى پيرامون «ربا».... 979-981
3 - معاويه نماز را در سفر تمام مىخواند.... 981
4 - بدعت اذان در نماز عيد فطر و قربان.... 982
5 - نماز جمعه در روز چهارشنبه!... 983
6 - بدعتِ جمعِ بين دو خواهر.... 985
7 - بدعت معاويه در ديه.... 986
8 - ترك كردن تكبيرهاى مستحبّى نماز.... 986
معاويه به مدينه آمد و در نمازش «بسم اللّه الرحمن الرحيم» را نگفت و در حركات نماز تكبيرها را نگفت.... 987
9 - نگفتن تلبيه به خاطر مخالفت با على عليه السلام.... 988
سخن ابن عبّاس: «اللّهمّ العنهم فقد تركوا السنّة من بُغض عليّ» [خدايا آنها را لعنت كن كه به خاطر بُغض على عليه السلام سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را ترك مىكنند].... 989
نكتۀ قابل توجّه: اين شيوۀ دشمنانۀ اُموى ميان پيروان معاويه نسل به نسل به ارث رسيده است؛ لذا صرفاً به خاطر مخالفت با شيعيان امير المؤمنين عليه السلام از سنّت قطعى دست مىكشند.... 990
غزالى مىگويد: «آنچه مشروع است مسطّح بودن قبر است، ولى چونكه رافضه آن را شعار و علامت خود كردهاند ما تسنيم (\بلند و برجسته قرار دادن روى قبر) را برگزيدهايم».... 990
نگارندۀ كتاب «الهداية» از حنفيان مىنويسد: «مشروع و سنّت آن است كه انگشتر در دست راست باشد، ولى چون رافضه چنين عمل مىكنند ما در دست چپ مىكنيم».... 991
ابن تيميّه مىگويد: «برخى از فقهاء گفتهاند: اگر عمل مستحبّى شعار آنها بشود بايد آن را ترك كرد...»... 991
نگارندۀ كتاب «عقد الدرر واللآلى» مىگويد: «... شايسته نيست مؤمن در روز عاشورا به يزيد ملعون و نيز به شيعه و رافضىها و خوارج با برخى كارها تشبّه كند؛ يعنى آن را روز عيد و يا ماتم قرار ندهد...».... 991
غزالى مىگويد: «بر واعظ و هر فرد ديگرى حرام است، قتل حسين عليه السلام و داستان او و درگيريها و مشاجراتى كه ميان اصحاب رخ داده، را روايت كند؛ چون باعث بغض و كينۀ نسبت به صحابه و مذمّت آنها مىشود در حالى كه آنها بزرگان دين هستند، و بايد نزاعها و جنگهايشان را حمل بر صحّت نمود، شايد به خاطر اشتباه در اجتهادشان بوده نه براى طلب دنيا و رياست طلبى»!... 992
10 - بدعتِ مقدّم كردن خطبه بر نماز عيد.... 992
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لاتسبّوا عليّاً فإنّه ممسوسٌ في ذات اللّه» [على را دشنام ندهيد، كه او غرق در ذات خداست].... 992
و همچنين فرموده: «سباب المسلم فسوقٌ» [دشنام دادن به مسلمان فسق است].... 992
11 - حدّى از حدود خدا ترك شد.... 993
ارتكاب عمدى گناه به اميد توبه، براى معاويه امرى عادى و شايع بوده است.... 993
12 - معاويه و پوشش حرام.... 994
شرح ابن ابى الحديد بر سخن حضرت عليه السلام: «فإنّك قد جعلت دينك تبعاً لدنيا امرئ ظاهر غيّه، مهتوك ستره...» [تو دينت را پيرو دنياى فردى كه گمراهيش آشكار و پرده دريده و بى آبروست قرار دادى....].... 995
معاويه لباس حرير و ابريشم مىپوشيد و از ظروف طلا و نقره مىنوشيد...... 995
13 - فاجعۀ ملحق كردن زياد به ابوسفيان در سال (44)....995
زياد را به ابو سفيان زنا كار بخشيد، آن هم زمانى كه به حدّ رشد رسيده بود... 996
اگر معاويه با اين سخنِ ابوسفيان زياد را به او ملحق كرد، پس ملحق كردن عمرو عاص به ابوسفيان سزاوارتر است.... 997
زياد پس از آنكه عمرى طولانى نزديك به پنجاه سال اين اصل و نسب پست و فرومايه را داشت، و پدر معلوم و مشخّصى نداشت، و به او زياد بن ابيه مىگفتند، ناگهان خود را برادر خليفۀ وقت يافت.... 997
سخن ابن بعجه: «اوّلين مصيبتى كه بر عرب نازل شد، كشتن سبط پيامبر حسن عليه السلام، و ادّعاى زياد بود».... 998
سخن حسن بصرى: «چهار خصلت در معاويه بود كه اگر يكى از آنها را داشت، براى هلاكتش كافى بود...».... 998
14 - بيعت گرفتن براى يزيد يكى از جنايات چهارگانۀ معاويه.... 999
بيعت يزيد در شام و كشتن امام حسن عليه السلام به خاطر آن.... 1000
ابو الفرج مىگويد: «معاويه تصميم به گرفتن بيعت براى يزيد گرفت و هيچ مانعى بزرگتر از حسن بن على عليه السلام و سعد بن أبى وقّاص نداشت؛ لذا توطئه كرد و آن دو را مسموم نمود و به قتل رساند».... 1001
عبدالرحمن بن خالد در بيعت يزيد.... 1001
سعيد بن عثمان در سال (55)....1001
نامههاى معاويه براى بيعت يزيد:
نامۀ معاويه به مروان بن حكم.... 1002
نامۀ معاويه به سعيد بن عاص.... 1004
نامۀ معاويه به حسين بن على عليهما السلام و پاسخ حضرت عليه السلام.... 1005
بيعت يزيد در مدينۀ مشرّفه.... 1006
سفر نخست.... 1006
سفر دوّم معاويه و بيعت براى يزيد در اين سفر.... 1008
اين بيعت با صاعقههاى ترس و ابرهاى سخاوتمند تطميع و به كمك افتراء و تهمت به سرانجام رسيد.... 1011
گواهى گروهى از مردم مدينه كه به سوى يزيد رفته بودند: «ما از نزد انسان بىدين شرابخوارى كه دَفّ مىزند و آوازخوانان نزدش آواز مىخوانند، سگ بازى مىكند، و با غارتگران و دزدان شب نشينى مىكند، برگشتهايم...».... 1011-1012
سخن عبداللّه بن حنظله كه در جنگ حرّه شهيد گشت: «... اين مرد نكاح با مادران و دختران و خواهران را حلال مىداند...».... 1012
خود معاويه در نامهاى كه به يزيد نوشت، به عُيوب او تصريح مىكند، آنجا كه مىگويد: «بدان اى يزيد! نخستين چيزى را كه مستى از تو مىستاند، شناختِ زمانِ شكرِ خدا بر نعمتهاى بى انتها و عطاياى بى حسابش مىباشد...».... 1012-1013
15 - جنايات معاويه در تاريخچۀ سياه زندگيش.... 1013
از جنايات وى: عادت او بر لعن مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام است 1013
وقتى سعد اين سخنان را گفت و بلند شد كه برود، معاويه براى او باد معدهاى داد و...... 1014
سخن معاويه به سعد: «اگر من آنچه تو از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدى را مىشنيدم، تا آخر عمر خادم على عليه السلام مىبودم».... 1014
معاويه كه ادّعا مىكند آن احاديث متواتر و شايع را نمىدانسته، دروغ مىگويد.... 1014
پيرامون حديث «رايت».... 1014
پيرامون حديث «منزلت»: اين حديث را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جاهاى متعدّدى فرمودهاند؛ از جملۀ آنهاست:... 1014
1 - غزوۀ تبوك.... 1014
2 - روز غدير، كه معاويه نيز حاضر بوده واز پيامبر شنيده است... 1014
3 - روز اخوّت و برادرى.... 1014
4 - روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ اُمّ سلمه بودند.... 1015
پيرامون ماجراى مباهله.... 1015
آيا باد معدۀ معاويه مسخره كردن گويندۀ آن روايت مقدّس بود؟! يا اطاعت سعد از آن روايات را مسخره مىكرد؟! يا به خاطر اين بود كه سعد با او در ظلمهايش همراه نبود؟!... 1015
سخن عقيل بن أبى طالب: «اى مردم! معاوية بن ابوسفيان به من دستور داده كه على بن ابى طالب را لعن كنم، پس او را لعن كنيد...».... 1016
مغيرة بن شعبه هميشه مىگفت: «پيامبر صلى الله عليه و آله دخترش را به خاطر محبّت على عليه السلام به او نداد، بلكه به خاطر پاسخ خوبيهاى ابوطالب در حقّ او اين كار را كرد».... 1016
مروان در مدينه امير ما بود و هر جمعه بر فراز منبر، على عليه السلام را لعن مىكرد، و حسن بن على عليه السلام مىشنيد ولى چيزى نمىگفت.... 1016
و وقتى به اين وزغ فرزند وزغ مىگفتند: چرا على عليه السلام را بر منابر لعن مىكنيد؟! مىگفت: حكومت براى ما بدون آن استوار نمىگردد.... 1016
عادت لعن بر امير مؤمنان عليه السلام از زمان شهادت حضرت تا زمانى كه عمر بن عبدالعزيز از آن نهى كرد، در طول (40) سال بر عرصههاى منبرها و در تمام جوامع اسلامى از شام تا رى و كوفه و بصره و مدينه پايتخت اسلام، و در حرم امن الهى مكّۀ معظّمه، و در شرق و غرب اسلام و تمام اجتماعات مسلمين، استمرار داشت.... 1017
وقتى عمر بن عبدالعزيز لعن حضرت را در خطبهها ممنوع كرد، گويا او بلايى بزرگ برايشان آورده يا گناهى بزرگ مرتك شده است 1017
عمر بن عبدالعزيز تنها لعن حضرت عليه السلام را در خطبهها ممنوع كرد، و به كارگزارانش دستور داد به جاى آن بگويند: (رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ...) .... 1017
عمر بن عبدالعزيز كسانى كه عثمان و معاويه را سبّ مىكردند، را شلاق مىزد، ولى دست نيافتهام بر اينكه كسى را به خاطر سبّ امير المؤمنين عليه السلام شلّاق زده باشد.... 1017-1018
سخن نَوَوى در عدالت صحابه.... 1018
سخن احمد پيشواى حنبلىها در عدالت صحابه.... 1018
اهل سنّت دربارۀ سبّ ابوبكر و عمر هياهو و جار و جنجال زيادى به راه انداختهاند.... 1019
آنان به معاويه كاتب وحى مىگويند، با اينكه در طول ايّام مسلمانيش غير از چند نامه به سران قبايل در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله چيز ديگرى ننوشت... 1019
و نيز به معاويه «خال المؤمنين» مىگويند؛ زيرا برادر اُمّ حبيبه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، ولى غير از او ديگر برادر زنهاى پيامبر صلى الله عليه و آله - مثل محمّد بن ابوبكر - را به اين نام نمىخوانند.... 1019
عامر بن عبداللّه بن زبير به فرزندش كه از على عليه السلام بدگويى مىكرد، گفت: «پسرم! از بدگويى على عليه السلام دورى كن كه بنى اُميّه شصت سال به او اهانت كردند و مقامش را پايين آوردند، ولى خدا مقام او را بالاتر برد».... 1020
16 - جنگ پسر هند با امير المؤمنين على عليه السلام.... 1020
روايات صريح پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ معاويه هيچ توجيهى را نمىپذيرند و به وضوح مىگويند كه او سردمدار متجاوزان و ستم پيشگان است، چنانكه وقتى بت پرست بود در رأس أحزاب (گروههاى مخالف اسلام) بود، و چقدر انجامش به آغازش شباهت دارد.... 1021
كتاب خدا و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله معاويه را قانع نكرد و مرتكب آن همه جرايم و گناهان نسبت به امير المؤمنين عليه السلام شد و يكى از ستمكاران بلكه رئيس آنها گشت.... 1025
چهل حديث دربارۀ على عليه السلام و اهلبيت او.... 1025-1028
برخى از اراجيفى كه معاويه به على عليه السلام نوشت.... 1030
آن طغيانگرِ بىدين، دشمنى با امير المؤمنين عليه السلام را به جايى رسانده بود كه طاقت نداشت نام ايشان را بشنود و از بردن نام او نهى مىكرد.... 1033
اين گونه بود كه بنى اُميّه هر گاه مىشنيدند نام بچهاى على است، او را مىكشتند و از اين رو مردم نام فرزندانشان را عوض مىكردند.... 1034
17 - بخشى از بىشرمىها و جنايات ثبت شده در پروندۀ عمل پسر هند.... 1034
18 - تهمتهاى ناروا در كارنامۀ پسر هند جگر خوار.... 1035
تهمت نخست: معاويه به حضرت عليه السلام نسبت الحاد و نامسلمانى مىدهد و مىگويد او نماز نمىخواند!... 1036
وقتى كه عبداللّه بن عبّاس پس از شهادت امير المؤمنين عليه السلام نزد معاويه رفت، معاويه به او گفت: «الحمدللّه الّذي أمات عليّاً» [سپاس خدايى را كه على را كشت].... 1036
تهمت دوّم: خون عثمان بر گردن على عليه السلام است و معاويه خونخواه عثمان است.... 1038
بررسى بهانهاى كه معاويه براى جنگ با على عليه السلام دستاويز قرار داده.... 1038-1043
اهل سنّت از رسول خدا صلى الله عليه و آله رواياتى را نقل كردهاند و به آن روايات براى تبعيّت از امثال معاويه و يزيد تمسّك مىكنند، كسانى كه پيشوايان ضلالت و گمراهى و حاكمانى جائر و ستمكار بودهاند.... 1042
19 - توجيهات بى پايۀ ابن حجر در دفاع از معاويه.... 1043
هيئتهاى اعزامى اميرالمؤمنين عليه السلام به سوى معاويه:...
هيئت اعزامى نخست از سوى على عليه السلام:... 1047
امام عليه السلام در اوّل ذى الحجّه سال 36 ه ق گروهى را به سوى معاويه فرستاد و فرمود: «نزد اين مرد رفته او را به سوى خداوند و اطاعت از خليفه و همراه شدن با جماعت مسلمين دعوت كنيد».... 1047
هيئت اعزامى دوّم از سوى على عليه السلام.... 1048
نامههايى كه به روشنى از هدف حقيقى معاويه پرده برمىدارند.... 1051
انديشۀ معاويه پيشنهاى داشت.... 1054
انديشۀ معاويه در خلافت امام على عليه السلام مولود يك روز و يك شب او نبود، بلكه از وقتى اسلام بين آن دو جدايى انداخت و در يك روز برادرش حنظله و جدّش عتبه و دايىاش وليد با شمشير على عليه السلام كشته شدند، دشمن آن حضرت بود.... 1054
خونخواهى عثمان پل كشمكش در پادشاهى و وسيلۀ رسيدن به آرزوهاى وى از خلافت باطل بود.... 1054
فرزند هند خود را از عمر به خلافت سزاوارتر مىديد.... 1054
ماجراى حَكَميّت براى چه بود؟!... 1056
ماجراى حَكَميّت آخرين بذرى بود كه پسر نابغه براى خلافت معاويه كاشت؛ نخستين بذر يا اوّلين پل، خونخواهى عثمان بود، و آخرين نيرنگ و چاره انديشى دعوت به حَكَم قراردادن قرآن و قاضى قراردادن آن در ماجرا بود.... 1056
زرنگى پسر عاص و حماقت اشعرى را نگاه كن: آنگاه كه ابوموسى به پسر عاص گفت: «خدا تو را موفّق نكند، نيرنگ زدى و ستم كردى، همانا مَثَل تو مَثَل سگى است كه اگر به او حمله كنى زبان خود را بيرون مىآورد و اگر او را رها كنى نيز همين كار را مىكند». و پسر عاص به ابوموسى گفت: «مَثَل تو مَثَل الاغى است كه كتابهايى را حمل مىكند».... 1056
دليلهايى باطل: ابن حجر به پيروى از اثر گذشتگان در نيكو جلوه دادن اعمال معاويه دامنۀ سخن را گسترش داده است؛ و خلاصۀ آنچه به هم پيچيده و آراسته است به دو چيز برمىگردد:... 1058
نخست: اعتقاد به اجتهاد معاويه در همۀ آنچه انجام داده است.... 1058
سخن طبرى: «هيچ اختلافى در بين اُمّت نيست كه ابن ملجم على را با توجيه و از روى اجتهاد كشت»!... 1059
اگر اجتهاد نتيجهاى ثابت و هميشگى دارد، پس چرا وقتى امير المؤمنين عليه السلام امر كسانى كه متّهم به قتل عثمان بودند را به تأخير انداخت، از آن (اجتهاد) پيروى نشد.... 1060
از عجيبترين اجتهادها در قرنهاى گذشته: اين است كه دشنام به امير المؤمنين على عليه السلام و هر صحابى كه به او اقتدا كرد، را مباح مىكند، امّا على عليه السلام و شيعيانش حقّ ندارند ظلمى را كه از دشمنانشان به آنها رسيده، بيان كنند.... 1061
سخن ابن حجر دربارۀ لعن معاويه.... 1061
اجتهاد چيست؟... 1062
سخن آمدى و ابن رشد در بيان معناى اجتهاد و شروط آن و راه شناخت احكام شريعتها.... 1062-1063
نگاهى در اجتهاد معاويه.... 1064
نگاه كن به آن كسى كه سورۀ بقره را در دوازده سال حفظ كرد، و بعد از اينكه توانست در آن مدّت سوره را حفظ كند به خاطر شكر اين نعمتى كه بعد از كوششهاى فراوان به او داده شد، شترى قربانى كرد!... 1065
سنّت: گمان مىكنى كه بهرۀ معاويه از علم حديث كه سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله، يعنى سخن، عمل و تقرير آن حضرت است چقدر مىباشد؟!... 1066
معاويه مىگفت: «احاديث رسول خدا را نقل نكنيد مگر حديثى كه در زمان عمر نقل شده است».... 1066
چه زمانى معاويه براى اخذ روايات وآموختن تعاليم اسلام وقت خالى داشت؟!... 1066
در حديثى آمده است: «معاويه كسى را به نزد عبداللّه بن عمر فرستاد و گفت: اگر به من خبر برسد كه حديث مىگويى گردنت را مىزنم»....
نگاهى به احاديث معاويه:... 1067
احاديث غير تكرارى معاويه چهل و هفت عدد است.... 1067
1 - اُمّ المؤمنين خون اين مرد را به خاطر جرمها و گناهانى كه انجام داده، و خونهاى پاكى كه ريخته، و جانهاى بىگناهى كه گرفته، مباح مىشمرده است.... 1068
2 - معاويه به پيروى از عثمان نماز را در سفر تمام مىخواند... 1068 - 1069
3 - روايتِ نهى از جمع بين حجّ و عمره.... 1069
4 - روايت نهى از نماز بعد از عصر.... 1069
5 - روايت: «هر كس شراب بخورد، تازيانهاش بزنيد...».... 1070
آيا معاويه به مفاد اين حديث در يك روز از روزهاى خلافت و پيش از آن عمل كرد؟!... 1070
6 - روايت: «هر گناهى اميد است كه خدا آن را ببخشد، جز مردى كه در حال كفر بميرد يا عمداً مؤمنى را بكشد».... 1070
آيا اين دو حديثى كه معاويه روايت كرده، دليلى به نفع او است يا به ضرر وى؟!... 1070
7 - روايت: «من مات بغير إمام مات ميتة جاهليّة» [هر كس بدون امام بميرد، به مرگ جاهليّت مرده است]... 1071
توجّه: اين حديث معاويه با الفاظ ديگرى كه از طرق مختلف نقل شده تأييد مىشود.... 1072
لكن در اينجا نكتۀ دقيقى است كه بايد پيرامون آن بحث كرد:
صدّيقه طاهره عليها السلام وفات كرد در حالى كه در گردنش بيعتى از آن كسى كه گمان كردهاند خليفۀ وقت است، نبود، و مانند اوست شوهرش در طول شش ماه زنده بودن همسرش.
سخن قرطبى: «مردم به خاطر بزرگداشت فاطمه در زمان حياتش به على احترام مىگذاشتند، ولى چون فاطمه وفات نمود و على با ابوبكر بيعت نكرد مردم از آن احترام برگشتند...».... 1073
8 - روايت: «إن ولّيت أمراً فاتّق اللّه عزّوجلّ وأعدل» [اى معاويه! اگر متولّى امر شدى پس تقواى الهى پيشه كن وبه عدالت رفتار نما] 1073-1074
9 - روايت: «من يرد اللّه به خيراً يفقّهه في الدين» [هر كس كه خدا خوبى او را اراده كند، او را در دين فقيه مىسازد].... 1074
10 - روايت: «همانا اين امر در قريش است و هيچ كس با آنها كشمكش نمىكند، مگر اينكه خدا او را به رو در خاك مىافكند، مادامى كه دين را به پا دارند».... 1075
شگفتا كه معاويه عبداللّه بن عمرو را از نادانان مىشمرد، در حالى كه دربارۀ وى از ابوهريره نقل شده است: در ميان مردم بيشترين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است.... 1075
اجماع.... 1076
بيا به معاويه و سخنان وى، و دروغهاى او، و اعمال و جرايم او، و فقه و اجتهاد وى نظاره كنيم كه آيا بر چيزى از آنها اجماعى وجود دارد؟!... 1076
قياس.... 1076
اين چه اجتهادى است؟!... 1076
كدام اجتهاد براى معاويه مباح كرد كه به على عليه السلام، كفر و گمراهى و ظلم و ستم و خباثت و حسد و ديگر صفات رذيله را به دروغ نسبت دهد؟! و كدام... و كدام...... 1077-1080
اين مجتهد كيست؟!... 1080
او فرزند هند جگر خوار است، كسى كه حرمت الهى را شكست و از حدود او، تجاوز نمود و...... 1080
ابن حزم و ابن تيميّه و ابن كثير و پيروان آنها گمان مىكنند وى مجتهدى داراى اجر و پاداش است، و ابن حجر مىنويسد: «همانا او خليفۀ حقّ و امام راستى است»!... 1080
ما اجتهاد آنها (معاويه و پيراونش) را باور نداريم، بلكه سخن مقبلى را مىگوييم.... 1080
تو مخيّر هستى كه هر كدام از اين دو ديدگاه را برگزينى: ديدگاه خدا و رسولش و اصحاب مجتهد و عادل وى، وديدگاه ابن حزم و ابن كثير و ابن تيميّه و مانند آنها.... 1083
امر دوّم: دومين دفاع ابن حجر از معاويه سخن وى در صواعق است.... 1083
رواياتى كه ابن حجر در فضيلت معاويه ذكر كرده، و پاسخ از آنها.... 1083-1084
روايت اوّل: «اللّهمّ اجعله هادياً مهديّاً واهد به» [خدايا او را هدايتگر و هدايت شده قرار ده، و به وسيلۀ او هدايت كن].... 1085
اگر به جاى اين دعا از رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده بود: «خدايا او را گمراه و گمراه كننده قرار ده»، بيشتر از اين بدعتها و گمراهيها از او سر نمىزد.... 1087
روايت دوّم: «اللّهمّ علّمه الكتاب والحساب وقهِ العذاب» [بار خدايا! به او قرآن و حساب را بياموز و او را از عذاب الهى نگه دار].... 1087
روايت سوّم: «إذا ملكت فأَحْسِنْ» [وقتى پادشاه شدى، خوبى كن].... 1090
رفتار معاويه با سبط پيامبر امام حسن عليه السلام
فرزند هند جگر خوار با نوۀ پيامبر صلى الله عليه و آله امام مجتبى عليه السلام رفتارهايى دارد كه بدن انسان را به لرزه در مىآورد.... 1092
حسن عليه السلام كيست؟... 1092
به پيمانهايى كه در هنگام كنار آمدن امام عليه السلام با او به وسيلۀ صلح با وى متعهّد شده بود، خيانت كرد، صلحى كه براى حفظ خون شيعيان انجام داد... 1094
متن صلح نامۀ امام حسن عليه السلام با معاويه.... 1095
پس چون حكومتش استقرار يافت و وارد كوفه شد، گفت: «تمام شرطهايى كه در معاهده پذيرفتم زير پا خواهم گذارد».... 1095
معاويه دشمنترين دشمنان سبط پيامبر امام حسن عليه السلام بود و او را كوچك و پست شمرد.... 1095
معاويه وقتى داخل كوفه شد، خطبه خواند، در حالى كه حسن عليه السلام و حسين عليه السلام پاى منبر نشسته بودند. پس نام على عليه السلام را برد و به او دشنام داد، سپس حسن را دشنام داد، پس حسين عليه السلام بلند شد تا او را باز دارد، ولى حسن عليه السلام با دستش او را گرفت و نشانيد. سپس خود او برخاست و فرمود: «اى كسى كه على را نام بردى! من حسن و پدرم على است و تو معاويه هستى و پدرت صخر...».... 1096
آخرين تيرى كه تيردان پيمان شكنى اين مرد پرتاب كرد، اين بود كه با دسيسه، سمّى كشنده به امام حسن عليه السلام داد.... 1096
معاويه بارها امام حسن عليه السلام را مسموم كرد.... 1096
همسر حضرت عليه السلام، دختر اشعث بن قيس كندى به او سمّ داد.... 1097
امام حسن عليه السلام مىفرمايد: «بارها به من زهر دادند، ولى در هيچ كدام مثل اين بار صدمه نديدم، ديگر جگرم پاره شده است».... 1097
معاويه وجود سبط رسول خدا عليهما السلام را مانع لغزانندهاى در راه آرزوى ناپاكش يعنى بيعت يزيد مىديد.... 1097
چون خبر وفات امام حسن عليه السلام به معاويه رسيد، صداى تكبيرى از كاخ خضراء بلند شد كه اهل شام به خاطر آن تكبير گفتند.... 1097
پسر هند پيش از سبط پيامبر خدا صلى الله عليه و آله - امام حسن عليه السلام - با مرگ امام امير المؤمنين عليه السلام خوشحال و مسرور شده بود.... 1098
براى جلب رضايت معاويه مانع شدند كه امام حسين عليه السلام، وصيّت امام حسن عليه السلام را عملى كند و او را در حجرۀ پدرش كه مال او بود دفن كند.... 1098
مروان گفت: «من نمىگذارم فرزند ابوتراب در كنار رسول خدا دفن شود در حالى كه عثمان در بقيع دفن شده است».... 1098
معاويه و شيعيان أمير المؤمنين على بن أبيطالب عليه السلام
يكى از گناهان او، عادت وى بر ريختن خونهاى شيعيان در سرتاسر حكومتش بوده است.... 1099
بسربن أرطات و... را به همراه سپاهى روانه كرد و به آنها دستور داد در شهرها بگردند و هر شيعهاى از شيعيان على بن أبي طالب عليه السلام و اصحاب او را يافتند، بكشند.... 1099
بسرُ آهنگ يمن كرد كه عبيداللّه بن عبّاس عامل على بن أبي طالب عليه السلام حاكم آنجا بود و دو پسر بچۀ او را يافت پس آن دو را گرفت و با چاقويى كه داشت آنها را سر بريد.... 1099-1100
خطبۀ على عليه السلام هنگامى كه خبر كشته شدن حسّان بن حسّان، فرماندار وى در شهر «انبار» به وى رسيد.... 1100
چون خبر كشته شدن آن دو كودك توسّط بُسر، به على بن أبي طالب عليه السلام رسيد، بسيار ناراحت شد و بُسر را نفرين كرد.... 1100
سمره از كسانى بود كه با اطّلاع معاويه و بلكه با دستور او، قتلهاى زيادى انجام داد.... 1101
معاويه به سمرة بن جندب از بيت المال چهار هزار درهم داد تا براى اهل شام خطبه بخواند و بگويد آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا...) دربارۀ على بن أبي طالب عليه السلام نازل شده است. و آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ) دربارۀ ابن ملجم، بدبختِ قبيلۀ مراد نازل شده است.... 1101-1102
در پيشاپيش فرمانداران معاويه كه دشمن آقاى عترت بودند و با تمام قوا بر شيعيان آل اللّه هجوم مىبردند، زياد بن سميّه قرار داشت.... 1102
زياد مردم را در كوفه بر درِ قصر خود جمع مىكرد و آنها را بر لعن على عليه السلام تشويق مىكرد.... 1103
پسر هند دستور داد به مكۀ مكرّمه هجوم ببرند.... 1104
پسر هند دستور داد بر شهر مدينه مسلّط شوند و اهل آن را بترسانند و به آنها بد بگويند، و هر چه از شيعيان أمير المؤمنين على عليه السلام در آنجا هست را پيدا كنند.... 1105
معاويه و حجر بن عدى و ياران وى.... 1106
تبعيد حجر واصحابش بهسوى معاويه وكشتن آنها... 1108 حجر بن عدى كيست؟ و همراهان او چه كسانى بودند؟... 1109
شايستگى اين مرد و ياران او بر هيچ كس پوشيده نبود حتّى بر مثل مغيره كه از گروه معاويه است.... 1110
معاويه پس از اينكه زياد را به ابوسفيان ملحق كرد، خوش داشت كه از رضايت او منحرف نشود، و با رضايت او كينهاش شفا يابد.... 1112
دو حضرمى و قتل آنها به خاطر تشيع.... 1113
مالك اشتر:... 1113
از افراد شايستهاى كه بىگناه، معاويه آنها را كشت مالك بن حارث اشتر نخعى است.... 1113
محمّد بن ابوبكر:... 1114
از قربانيان حكومت پادشاهى مستبدّانۀ معاويه، متولّد شدۀ در حرم امن خدا، و پروردۀ خاندان عصمت و قداست، محمّد بن ابوبكر است.... 1114
معاويه بن حديج و عمرو عاص او را در پوست خرى گذاشتند و به آتش كشيدند.... 1115
محمّد بن ابوبكر نزد عمرو عاص آورده شد و او را به قتل صبر كشت.... 1115
محمّد بن ابوبكر برادر مادرى عبداللّه بن جعفر بن ابوطالب بود.... 1116
پژوهشى در فضايل پسر هند
او هتك كنندۀ حرمتهاى الهى، و كوچك كنندۀ منزلت اولياى الهى است و...... 1117
هيچ حديثى در فضيلت معاويه صحيح نيست.... 1120
سخن ابن تيميّه: «گروهى دربارۀ معاويه فضايلى جعل كرده و رواياتى از پيامبر نقل كردهاند كه همگى دروغ است».... 11120
سخن شوكانى: «حافظان اتّفاق نظر دارند كه هيچ حديثى دربارۀ فضيلت معاويه صحيح نيست».... 1121
برخى از احاديث دروغى كه دست گناهكار وضع و جعل دربارۀ مناقب معاويه آفريده است.... 1121
ابن كثير حديث: «لا أشبع اللّه بطنه» را جزء فضايل معاويه برشمرده و نوشته است: «معاويه با اين دعا در دنيا و آخرتش بهرهمند شد...».... 1124
پيرامون حديث: «لا أشبع اللّه بطنه».... 1124
اين عيب و نقص از معاويه مشهور شد، تا به صورت ضرب المثل درآمد.... 1124
براى دفاع از اولياى شيطان - كه در رأس آنها پسر ابوسفيان قرار دارد - و منع از بدگويى دربارۀ آنها و عيبجويى از آنها به خاطر اقتدا نمودن به رسول خدا صلى الله عليه و آله، سخنان بدون دليل و عجيبى در دلالت الفاظ و نصوص به هم بافتهاند؛ مثل اينكه گفتهاند: اين سخن بدون قصد و نيّت يا از روى خواستههاى نفسانى بشرى از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر شده است.... 1125
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با دست خود به دهان خويش اشاره كرد و فرمود:
«اُكتب، فوالّذي نفسي بيده ما خرج منه إلّاالحقّ» [بنويس! سوگند به آنكه جانم در دست اوست از اينجا جز حقّ خارج نمىشود].... 1126
سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «من لعن شيئاً ليس له بأهل رجعت اللعنة إليه» [كسى كه چيزى را لعن كند كه شايستۀ آن نيست، آن لعنت به خودش برمى گردد].... 1126
منع ابن حجر از لعن «حَكَم» لعن شده وطرد شدۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله... 1127
اهل سنّت در اين مقام بالا و پايين رفتنها و بلكه بگو: سخنانى خرافه و شرم آور دارند.... 1127
سيوطى از خصوصيّات رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را برشمرده است: «آن حضرت صلى الله عليه و آله اين خصوصيّت را دارد كه هركس را بخواهد مىتواند بدون سبب لعن كند»!... 1127
نكتۀ دقيق ديگر: لعنها و طعنهايى كه در قرآن كريم متوجّه مردمى است كه قرآن حكيم آنها را قصد كرده، آيا از جانب خدا نيز همانگونه است كه دربارۀ پيامبر پنداشتهاند؟!... 1128
غلوّ فاحش: به نمونههاى اندكى از منقبتهاى بىاساسى كه دروغ پردازان از روى هوى و هوس در ستايش انسانهايى عادى از زمان صحابه به بعد، بافتهاند، جلب مىكنيم:... 1130
1 - شرابى كه با دعاى خالد به عسل تبديل شد.... 1130
2 - آتش ابومسلم را نمى سوزاند.... 1130
3 - با دعاى ابومسلم دجله شكافته شد.... 1131
4 - تسبيح ابومسلم ذكر خدا مىگويد.... 1131
5 - با دعاى ابو مسلم آهويى به دام مىافتد.... 1131
اين دروغ پردازان هيچ معجزه و نشانهاى براى انبياى الهى نگذاشتند مگر اينكه آن را به انسانهايى عادى كه دل در گرو آنها نهادهاند نسبت داده، و از روى عمد حتّى فضيلتهايى كه از عقل به دورند را در ستايش آنها بافتهاند.... 1131
ابومسلم خولانى كه اين چرنديات را دربارهاش گفتهاند، دوستدار عثمان و در خدمت بنى اُميّه بود.... 1131-1132
6 - ربيع بعد از مرگش سخن مىگويد.... 1132
7 - با دعاى سعد بن ابى وقّاص و خالد بن وليد، لشكر از آب مىگذرد.... 1133
سعد بن أبى وقّاص كسى است كه از بيعت امام معصوم سرباز زده و با اجماع اُمّت، مخالفت كرده، و خالد بن وليد فردى زنا كار و هتّاك و قاتل است.... 1134
8 - دعاى سعد مرگش را به تأخير مىاندازد.... 1134
9 - عمر بن عبد العزيز در تورات.... 1134
10 - امان نامهاى كه براى عمربن عبد العزيز نازل شد.... 1135
11 - زنى با دعاى مالك پسرى چهار ساله به دنيا مىآورد!... 1135
12 - مستجاب الدعوة بودن يك ناصبى.... 1136
13 - مردى نشسته در آسمان.... 1137
14 - سر احمد خزاعى سخن مىگويد.... 1138
15 - پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوحنيفه افتخار مىكند.... 1138
گفته شده: «در پرهيزگارى ابوحنيفه همين بس كه در زمان او گوسفندى دزديده شد و او تا مدّتى كه معمولاً يك گوسفند عمر مىكند، گوشت هيج گوسفندى را نخورد، مبادا كه همان گوسفندِ دزديده شده باشد».... 1138
ابوحنيفه مىگويد: «اى مردم نگاه كنيد! من خودم بارها مردم را فريفتهام (و سرشان شيره ماليدهام)، امّا اكنون اين بچه مىخواهد مرا فريب دهد».... 1139
نگارندۀ «مفتاح السعادة» مىگويد: «پدر ابوحنيفه در زمان كودكى او از دنيا رفت، و مادرش با امام جعفر صادق عليه السلام ازدواج كرد، و ابوحنيفه در دامان امام جعفر صادق عليه السلام پرورش يافته و دانش را از او فراگرفت.
واگر اين مطلب درست باشد منقبت بزرگى براى ابوحنيفه خواهد بود».... 1140
از عجيبترين دروغهايى كه در مدح ابوحنيفه گفتهاند اينكه: «امام ابوحنيفه طبق عادت خود در ركعت اوّل نماز روى پاى راست ايستاد و نصف قرآن را خواند...».... 1140
و عجيبتر از اين داستان سخن علّامۀ برزنجى است: «باور برخى از پيروان ابوحنيفه اين است كه حضرت عيسى و حضرت مهدى، از مذهب ابوحنيفه پيروى مىكنند»!.... 1141
16 - نوشتهاى از خدا براى احمد امام حنبلىها.... 1141
17 - قلم احمد درخت خرما را باردار مىكند.... 1142
18 - بند شلوار احمد.... 1142
19 - آتش و سيل و كرامت احمد.... 1142
20 - خداوند هر سال به زيارت احمد مىآيد.... 1143
21 - احمد و دو فرشته نكير و منكر.... 1143
حكيم ترمذى به سند مرفوع آورده است: «ملك الموت در ابتدا آشكارا نزد انسانها مىآمد، ولى بعد از اينكه از موسى كتك خورد و چشمانش درآمد، مخفيانه براى گرفتن جان انسانها مىآيد»!.... 1144
22 - امام مالكىها هر شب پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب مىبيند.... 1145
23 - تراشيدن ريش به خاطر خدا!.... 1146
روايات فراوانى از پيامبر صلى الله عليه و آله كه بر حرمت تراشيدن ريش دلالت مىكنند.... 1146
عدّهاى از ايشان در استفاده از اين آيه تا بدانجا زياده روى كردهاند كه تراشيدن ريش و سبيل را براى زن هم حرام مىدانند.... 1147
از مطين بن احمد نقل شده است: «پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديده به او گفتم: اى رسول خدا! مىخواهم ريش بلندى داشته باشم. پيامبر فرمود:
ريش تو خوب است، تو نيازمند عقلى كامل هستى».... 1148
24 - خداوند با ابو حامد غزالى سخن مىگويد.... 1148
25 - پيرامون كتاب إحياء العلوم غزالى.... 1149
كلمات ابن جوزى پيرامون كتاب «إحياء العلوم».... 1149-1150
پارهاى از اراجيف كتاب «إحياء العلوم»:
1 - براى از بين بردن خود بزرگ بينى و جهاد با نفس چنين مىگويد: «مردى مىخواست صفت خود بزرگ بينى را در خود از بين ببرد، از اين رو وارد حمام شده و لباس شخص ديگرى را زير لباس خودش پوشيد و آهسته به طورى از حمام خارج شد كه ديگران متوجّه دزدى او شده و او را دستگير كرده و دزد حمام ناميدند...».... 1150
2 - صداى زن حرام نمىباشد، آن گونه كه صداى مزامير حرام است، بلكه تنها ترس از افتادن در گناه باعث حرمت آن مىشود.... 1151
3 - وى شنيدن صداى معشوق توسّط عاشق را جهت زياد كردن شوق و به هيجان آوردن عشق و آرامش درون توصيه مىكند.... 1151
4 - مىگويد: «لعن و نفرين كردنِ اشخاص خطر دارد و بايد از آن
پرهيز كرد. هرگاه بپرسند: آيا نفرين بر يزيد كه حسين عليه السلام را به قتل رسانده يا به قتل او فرمان داده جايز است يا نه؟ مىگويم:
جايز بودن نفرين بر يزيد ثابت نشده است».... 1152
26 - عبد القادر در يك شب، چهل بار محتلم مىشود.... 1152
27 - پيامبر صلى الله عليه و آله برگردن عبد القادر سوار شد.... 1153
28 - در گذشت شيخ عبد القادر.... 1154
29 - درنگ كردن آفتاب براى اسماعيل حضرمى.... 1154
30 - دلّاوى به نوزاد شير مىدهد.... 1154
31 - شيخ، گاوى را مىخورد.... 1155
من از سه چيز ناممكن و محال شگفت زده شدهام: شيخ يك گاو كامل را خورد، و يك سال گرسنگى را تحمّل كرده و چيزى نخورد، و بعد از مرگش و از زير خروارها خاك خربزهاى را بخشيد.... 1155
32 - سيوطى در بيدارى، پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد.... 1155
اين، ادّعاى آنها دربارۀ ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله در بيدارى است و امّا ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله در خواب را صدها بار ادّعا كردهاند.... 1156
33 - سيوطى و طىّ الأرض.... 1156
34 - كرامتها و شگفتيها.... 1157
سخن پايانى.... 1157
بقيۀ شعراى غدير در قرن نهم
75 - ضياء الدين هادى.... 1161
76 - حسن آل أبي عبد الكريم.... 1162
شعراى غدير در قرن دهم
77 - شيخ كفعمى.... 1165
78 - عزّ الدين عاملى.... 1167
شعراى غدير در قرن يازدهم
79 - ابن أبي شافين بحرانى.... 1173
80 - زين الدين حميدى.... 1174
81 - شيخ بهايى.... 1175
82 - حرفوشى عاملى.... 1177
83 - ابن أبي حسن عاملى.... 1178
84 - شيخ حسين كركى.... 1179
85 - قاضى شرف الدين.... 1179
86 - سيّد ابو على أنسى.... 1180
87 - سيّد شهاب موسوى.... 1181
88 - سيّد على خان مشعشعى.... 1181
89 - سيّد ضياء الدين يمنى.... 1182
90 - ملّا محمّد طاهر قمى.... 1183
91 - قاضى جمال الدين مكّى.... 1184
92 - ابو محمّد بن شيخ صنعان.... 1185
شعراى غدير در قرن دوازدهم
93 - شيخ حرّ عاملى نگارندۀ وسائل الشيعة.... 1189
او از نسل حرّ بن يزيد رياحى است كه در ركاب امام حسين عليه السلام شهيد شد.... 1189
94 - شيخ احمد بلادى.... 1190
95 - شمس الأدب يمنى.... 1191
96 - سيّد على خان مدنى.... 1192
97 - شيخ عبد الرضا مقرئ كاظمى.... 1193
98 - عَلَم الهدى محمّد.... 1194
99 - شيخ على عاملى.... 1195
100 - ملّا مسيحا فَسَوى.... 1195
101 - ابن بشارة غروى.... 1196
102 - شيخ ابراهيم بلادى.... 1197
103 - شيخ ابو محمّد شويكى.... 1198
104 - سيّد حسين رضوى.... 1199
105 - سيّد بدر الدين.... 1200
فهرست مطالب موجود در پانوشتها
1 - دليل نامگذارى آخرين حجّ پيامبر به «حجّة البلاغ»، «حجّة الكمال»، و «حجّة التمام».... 41
2 - معناى واژۀ «دوحه».... 42
3 - معناى واژۀ «لطيف» دربارۀ خداوند.... 42
4 - معناى «ثَقَلين».... 43
5 - معناى واژههاى «ولايت»، «عداوت»، «محبّت»، و «بغضة».... 44
6 - توضيحى پيرامون «عشرۀ مبشّره».... 48
7 - معناى «صحابى» و «تابعى».... 50
8 - معناى «علم أوائل».... 54
9 - معناى ضرب المثل: «ضِغْثٌ على إبّالة».... 68
10 - اسم عمامۀ پيامبر.... 83
11 - تعريف خبر متواتر و انواع آن.... 84
12 - توضيحى پيرامون گروه «صفريّه» و دليل نامگذارى آنها به اين نام.... 90
13 - معناى واژۀ «فرج» در شعر: «فغدت كلا الفرجين تحسب أنّه...»... 102
14 - معناى ضرب المثل: «لأمر ما جدع قصيرٌ أنفه».... 105
15 - تعريف «اشتراك معنوى» و «اشتراك لفظى».... 113
16 - معناى ضرب المثل: «يقلبون عليه ظهر المجنّ».... 115
17 - معناى عبارت: «ضاق بالأمر ذرعاً».... 118
18 - معناى تعرّب بعد از هجرت.... 121
19 - ذكر عبارت ابوشكور؛ وى در معناى حديث غدير به حقّ اعتراف كرده، ولى از لازمۀ معنى آن كه خلافت بلافصل باشد، چشم پوشى كرده است.... 125
20 - دليل نام گذارى «ايّام بيض» به اين نام.... 128 و 190
21 - معناى واژۀ «كهيئة» در عبارت «كهيئة الدهر».... 128
22 - معناى ضرب المثل: «صرّح به الحقّ عن محضه».... 139
23 - معناى ضرب المثل: «صرّح المَحْضُ عن الزَبَد».... 139
24 - معناى ضرب المثل: «صار الأمر عليه لَزام».... 139
25 - معناى ضرب المثل: «حسبك من القلادة ما أحاط بالعنق».... 163
26 - معناى ضرب المثل: «إنّه أعلى الناس ذا فوق».... 164
27 - معناى ضرب المثل: «في عنقي عَلَقُ الجُلْجُل».... 167 و 169
28 - معناى ضرب المثل: «البغل نغل وهو لذلك أهل».... 170
29 - معناى ضرب المثل: «تخبره بعُجَره وبُجَره».... 172
30 - معناى ضرب المثل: «وافق شنّ طبقة».... 174 و 757
31 - پيرامون جنگ «ذات السلاسل».... 178
32 - دليل نامگذارى سورۀ حمد به «سبع المثاني».... 184
33 - معناى واژۀ «فذّ».... 184
34 - معناى واژۀ «خليع».... 184
35 - پيرامون گروه «اباضيّه».... 194
36 - پيرامون فرقۀ «كيسانيّه».... 197
37 - معناى واژۀ «رَمَص» در عبارت «أرمصهم عيناً».... 200
38 - چرا به نثار، «نهاب» مىگويند.... 210
39 - معناى واژۀ «عبير».... 217
40 - معناى عبارت: «بيعة الفلتات».... 233
41 - معناى واژۀ «دعبل».... 239
42 - معناى ضرب المثل: «كادت الشمس تكون صلاءً».... 245
43 - معناى ضرب المثل: «لا بُقيا للحميّة بعد الحرائم».... 245
44 - معناى ضرب المثل: «يشوب ولا يروب»... 246
45 - معناى ضرب المثل: «هو يدبُّ مع القُراد».... 247
46 - معناى ضرب المثل: «أخذنا في ترّهات البسابس».... 248
47 - معناى ضرب المثل: «غدا الذئب للضبع».... 248
48 - معناى ضرب المثل: «جاء وقد أدبر غريره وأقبل هريره».... 248
49 - معناى ضرب المثل: «جاء باُذُني عناق».... 249
50 - معناى ضرب المثل: «جُرُفٌ مُنْهال وسحاب مُنْجال».... 249
51 - معناى ضرب المثل: «جَدْب السوء يُلجئ إلى نُجْعَة سُوء».... 250
52 - معناى عبارت: «قائد الغُرّ المُحَجَّلين».... 256
53 - معناى واژۀ «جدّ».... 258
54 - پيرامون مسألۀ «قَدَر» و گروه «قدريّه».... 261
55 - معناى ضرب المثل: «حَنَّ قِدْحٌ ليس منها».... 266 و 1038
56 - معناى «اشتباك نجوم» در روايات وفقه.... 272
57 - پيرامون پيوند برادرى.... 287
58 - معناى واژۀ «شُمْس» در عبارت «النواصب الشمس».... 290
59 - پيرامون گروه «معطّله».... 295
60 - معناى واژۀ «جمّات» در عبارت: «ولو صببت الدنيا بجمّاتها»... 313
61 - پيرامون صفيّه دختر حىّ بن أخطب، همسر پيامبر از بنىاسرائيل... 316
62 - معناى واژۀ «خوخة» در عبارت: «إلّا خوخة أبى بكر».... 318
63 - معناى «جمع استحسانى وتبرّعى».... 322
64 - معناى ضرب المثل: «اتّباع الفصيل أثر امّه».... 328
65 - پيرامون غار «حراء».... 328
66 - معناى واژۀ «عبشمى».... 335
67 - دليل برخاستن شيعه هنگام شنيدن نام امام زمان (عج).... 344
68 - معناى «لطف».... 346
69 - معناى ضرب المثل: «إنّها شِنْشنةٌ أعْرِفُها من أخْزَم».... 348
70 - معناى: «صبب» در جملۀ: «كأنّما ينقلع من صَبَب وينحطّ من جبل».... 364
71 - پيرامون آيۀ: (وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً) .... 366
72 - معناى واژۀ: «واسطة العِقْد».... 366
73 - پيرامون «ارض سواد».... 381
74 - شهر «انطاكيّه».... 383
75 - «غسّان» كجاست؟... 384
76 - پيرامون: «ثنية كداء» [عقبۀ كداء].... 389
77 - «فنجكرد» كجاست؟... 405
78 - «حيره» كجاست؟... 405
79 - پيرامون منطقۀ «أقساس مالك».... 417
80 - پيرامون عبارت: «أثقل من شمام».... 424
81 - پيرامون عبارت: «تنتهي الى شجنة من العقد».... 424
82 - روايتى پيرامون صورتگرى فرشتگان در رحمها و...... 433
83 - پيرامون جنگ «يمامه».... 434
84 - اختلاف اهل سنّت در محلّ دفن اميرالمؤمنين عليه السلام.... 436
85 - معناى ضرب المثل: «بعلّةٍ الورشان يأكل رطب المشان».... 445
86 - پيرامون كتاب «العلل ومعرفة الرجال»، احمد بن حنبل.... 446
87 - پيرامون «بقيع غرقد».... 447
88 - پيرامون فرقۀ «ظاهريّه».... 448
89 - معناى عبارت: «رمي الكلام على عواهنه».... 454
90 - معناى ضرب المثل: «أكذب من خرافة وحجينه».... 455
91 - معناى عبارت: «ضرب أكباد الإبل» يا «ضرب آباط الإبل».... 462
92 - مراد از «يوم الردّة» و «يوم المحنة».... 463
93 - معناى عبارت: «أخذ ابوبكر بغرزه» (ابوبكر ركاب آن حضرت را گرفت).... 468
94 - معناى كتف در عبارت: «أئتني بداوة وكتف».... 476
95 - پيرامون «علم خلاف».... 491
96 - نقدى بر كلام علّامه امينى كه مدّعى شده بهاء الدين إربلى داراى منصب وزارت بوده است.... 496
97 - توضيحى پيرامون لقب اميرالمؤمنين: «يعسوب المؤمنين» و «امير النحل».... 500
98 - «اُوال» جزيرهاى است در بحرين.... 502
99 - توضيحى پيرامون «تصويب» و اقسام آن يعنى تصويب معتزلى و تصويب اشعرى.... 521
100 - آيۀ كلاله يا آيۀ صيف.... 527
101 - نماز تسبيح يا نماز جعفر طيّار.... 538
102 - چرا مشركان پيامبر را به «ابوكبشه» نسبت مىدادند.... 557
103 - پيرامون «عول».... 561
104 - معناى «عمود السوارى».... 570
105 - پيرامون معناى آيۀ «حتّى توارت بالحجاب».... 574
106 - معناى «الامتهان بالبرطشة».... 576
107 - پيرامون داد وستد عمر در بازار: «الصفق بالأسواق».... 581
108 - پيرامون استعارۀ موجود در سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «لا تغالوا في النساء فإنّما هنّ سقيا اللّه».... 595
109 - معناى ضرب المثل: «جُذَيْلُها المحكّك وعذيقها المرجّب».... 600
110 - نام ابوبكر در جاهليّت.... 603
111 - مقدار حكومت ابوبكر و عمر.... 604
112 - پيرامون سعد بن أبي وقّاص از اعضاى شوراى شش نفره.... 604
113 - پيرامون عبدالرحمن بن عوف شوهر خواهر عثمان.... 604
114 - توضيحى پيرامون اينكه در عبارت: «ابوبكر در جاهليّت شراب نوشيد» واژۀ «جاهليّت» به روايت افزوده شده، و روايت تحريف گرديده است.... 610
115 - طبرى نام ابوبكر را تحريف كرده و به جاى آن «رجلٌ» قرار داده است.... 611
116 - دربارۀ كلاله دو آيه نازل شده است.... 615
117 - روايت: «إنّ فيكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلتُ على تنزيله».... 628
118 - معناى ضرب المثل: «يُسرُّ حشواً في ارتغاء».... 629
119 - دربارۀ سعد بن عباده و اينكه به دروغ ادّعا كردهاند توسّط جنّيان كشته شده است.... 636
120 - معناى عبارت: «للّه أبوك».... 637
121 - معناى واژۀ «رِدْف».... 641
122 - حديث: «لا يُعذِّب بالنار إلّاربّ النار».... 643
123 - «سنح» يكى از محلّههاى مدينه.... 647
124 - معناى عبارت: «تطأ ذيولها».... 650
125 - معناى سخن حضرت زهرا عليها السلام: «فدونكها مخطومة مرحولة تلقاك يوم حشرك».... 651
126 - معناى «جنّة عدن».... 679
127 - پيرامون گياه «عرفج».... 685
128 - معناى واژۀ «أباطح».... 689
129 - معناى اصطلاح «إقواء».... 690
130 - معناى واژۀ «فنيق».... 691
131 - معناى واژۀ «هُلّاك».... 693
132 - اشاره به حديث قدسى معروف: «كنتُ كنزاً مخفيّاً...».... 710
133 - پيرامون «مستجار».... 711
134 - معناى واژۀ «طَرَق».... 717
135 - معناى واژۀ «أوقيه».... 718
136 - پيرامون «جيش العسره».... 720
137 - معناى واژۀ «معازف».... 726
138 - نخستين كسى كه عمر وى را با تازيانه زد.... 731
139 - «قبط»، لغت قبطى، وماههاى قبطى.... 732
140 - معناى ضرب المثل: «إحدى بنات طَبَق».... 734
141 - معناى ضرب المثل: «كم تَرَكَ الأوّل للاخر».... 742
142 - وليد، برادر مادرى عثمان بود.... 746
143 - معناى ضرب المثل: «أحشفاً و سوء كيلة».... 757
144 - معناى عبارت: «موضع الغمامة المحماة».... 762
145 - معناى واژۀ «قنطار».... 765
146 - معناى واژۀ «طيلسان».... 766
147 - معناى واژۀ «إيه».... 781
148 - چرا به روميان، «بنى أصفر» مىگويند.... 781
149 - درخت «عرعر».... 785
150 - اميرالمؤمنين عليه السلام در مشايعت ابوذر چند روز در مدينه حضور نداشت.... 791
151 - معناى ضرب المثل: «غضب الخيل على اللُجم».... 791
152 - معناى واژۀ «صقالبه».... 795
153 - روايت ابوذر: «أوصاني خليلي بسبع...».... 796
154 - پيرامون مكاتب: «سوسياليسم»، «ماركسيسم»، «كمونيسم»، و «دموكراسى».... 807
155 - معناى سخن رسول خدا: «إنّ عمّار جلدة بين عينيّ» يا «جلدة ما بين عيني وأنفي».... 830
156 - معناى عبارت: «قَلِقَ الوضين».... 831
157 - معناى عبارت: «قد حلبتُ ظهري وعرّيتُ غرائري».... 837
158 - پبرامون لقب «ذا الإصبع» يكى از القاب طلحه.... 839
159 - معناى سخن اميرالمؤمنين عليه السلام: «فيها الحمأُو الحُمّة».... 841
160 - معناى ضرب المثل: «إنّ العصا قرعت لذي الحُلم»، و ضرب المثل:
«فلانٌ لا تُقرع له العصا».... 846
161 - «أيله» شهرى در ساحل درياى سرخ.... 856
162 - معناى واژۀ «حيي».... 869
163 - معناى واژۀ «دوّامه».... 872
164 - معناى اصطلاح «تدليس» در روايت.... 879
165 - معناى ضرب المثل: «جزاء السنّمار».... 881
166 - «أزد»: مجموع قبايل و آبادىهايى در يمن.... 891
167 - جريان به آتش كشيدن «فجائه» به دستور ابوبكر.... 889
168 - بخشى از زيارت جامعۀ أئمّة المؤمنين.... 900
169 - يزيد سه سال حكومت كرد و در هر سال جنايت بزرگى را مرتكب شد... 900
170 - پيرامون واقعۀ «حَرّه».... 900
171 - اشاره به فرازهايى از دعاى ندبه.... 905
172 - معناى روايت: «على ممسوسٌ في ذات اللّه».... 914
173 - معناى عبارت: «ورم أنفه».... 919
174 - توضيحى دربارۀ: «هرقل» «قيصر»، و «كسرى».... 924
175 - پيرامون شعر: «ليت أشياخي ببدر شهدوا..».... 925
176 - معناى واژۀ «محاقله».... 930
177 - پيرامون «نجدة بن عامر يمانى» از سران خوارج.... 938
178 - پيرامون «ذو الثديّة».... 940 و 966
179 - پيرامون «طواف وداع».... 941
180 - معناى واژۀ «نضح» و «نصح».... 942
181 - درخت «آس».... 950
182 - تعريف اصطلاح: «حديث موقوف».... 960
183 - پيرامون شب «هرير».... 967 و 1166
184 - چرا خاندان ابوسفيان را «أبناء الطلقاء» مىگويند؟... 967
185 - معناى عبارت: «سُقِطَ في يدي فلان».... 973
186 - «أنطرطوس» شهرى در ساحل درياى شام.... 977
187 - معناى اصطلاح «إهلال».... 989
188 - معناى واژۀ «رُمّة».... 990
189 - نگاه كن به امانت ابوداود: به جاى نام معاويه، واژۀ «رجل» قرار مىدهد.... 994
190 - معناى روايت: «الولد للفراش».... 995
1 - محمّدپيامبراعظم صلى الله عليه و آله
2 - قرآن
3 - اهل بيت عليهم السلام
4 - اميرالمؤمنين على عليه السلام
5 - صديقۀ طاهره فاطمه عليها السلام
6 - امام حسن بن على عليهما السلام
7 - امام حسين بن على عليهما السلام
8 - امام صادق عليه السلام
9 - امام رضا عليه السلام
10 - امام مهدى عليه السلام
11 - ابن ادريس شافعى
12 - ابوبكر
13 - ابوحامد غزالى
14 - ابوحنيفه
15 - ابوذر
16 - ابوسفيان
17 - ابوطالب
18 - اجتهاد
19 - اجماع
20 - احمد بن حنبل
21 - بنى اُميّه
22 - حجّاج
23 - حجر بن عدى
24 - خديجه
25 - خلافت و امامت
26 - خوارج
27 - زبير
28 - زيد شهيد
29 - سلمان
30 - شعر و شعراء
31 - شورا
32 - شيعۀ اماميّه
33 - صحابه
34 - طلحه
35 - عايشه
36 - عبداللّه بن عمر
37 - عبداللّه بن عباس
38 - عبداللّه بن مسعود
39 - عثمان
40 - عمّار
41 - عمر
42 - عمر بن عبدالعزيز
43 - عمرو عاص
44 - غدير
45 - غلوّ
46 - مالك بن حارث اشتر
47 - مالك بن انس
48 - محمّد بن ابوبكر
49 - مختار
50 - مروان
51 - معاويه
52 - مقداد
53 - وليد بن عقبه
54 - يزيد بن معاويه
1 - «محمّد پيامبر اعظم» صلى الله عليه و آله
الف) فضايل پيامبر صلى الله عليه و آله:
1 - «لولا محمّد صلى الله عليه و آله ما خلقتُ الجنّة والنار».... 494
2 - «لمّا خلق اللّه تعالى آدم... قال: هولاء خمسة من وُلدك لولاهم ما خلقتك...».... 207
3 - رواياتى پيرامون صلوات بر محمّد و آل محمّد.... 208-209
4 - پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «مكتوبٌ على باب الجنّة: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، عليّ أخو رسول اللّه، قبل أن تخلق السموات والأرض بألفي عام»... 289
5 - پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «اشتقّ اللّه تعالى لنا من أسمائه أسماءً: فاللّه عزّوجلّ محمودٌ وأنا محمّد، واللّه الأعلى وأخي عليّ».... 290
6 - پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمودند: «يا عليّ! أوّل من تنشقّ عنه الارض محمّد ثمّ أنت، وأوّل من يحيى محمّد ثمّ أنت».... 369-370
7 - حديث معراج.... 214-215
8 - رواياتى پيرامون شفاعتِ پيامبر صلى الله عليه و آله... 708
9 - به نصّ قرآن كريم، دشمن پيامبر صلى الله عليه و آله [\ عاص بن وائل] بريده نسل و بى عقب است.... 170
ب) ازدواج پيامبر اكرم.... 673-675
ج) استحباب نامگذارى به نام پيامبر اعظم... 571-574
د) كلمات و رواياتى كه مستلزم پايين آوردن مقام نبوّت است:
1 - نعرههاى جاهليّت نخستين.... 245-258
2 - متّهم كردن پيامبر اسلام به اينكه براى خوشبختى دخترش كارى نمىكند.... 256
3 - حتّى پيامبر بزرگوار نيز از نيش زبان آلودۀ ابن حزم در امان نمانده است، و مىگويد: «سرور انبيا از پدر و مادر كافر متولّد شده است.... 292
4 - پايين آوردن مقام نبوّت و بالا بردن مقام معاويه!.... 469-470
5 - تغيير كردن رنگ چهرۀ پيامبر از تقدير الهى!.... 682-683
6 - شيطان از عمر مىترسد ولى از رسول خدا نمىترسد!.... 724-732
اين چه پيامبرى است كه دوست دارد به زنان رقّاص نگاه كند، و به صداى غناى آنها گوش كند، و در مجالس لهو حضور پيدا كند؟!... 725
7 - پايين آوردن مقام رسالت به خاطر يك اُموى بى ارزش.... 770 - 771
8 - بخارى و مسلم عريان بودن پيامبر در بين مردم را روايت كردهاند!... 869
9 - هيچ كس پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله نصيب و بهرهاى از نزديكى با زنان به او داده نشده آنچنانكه به من داده شده است!.... 926-928
10 - خليفۀ انسان بهتر از پيامبر اوست!... 937
11 - پيامبر مىتواند هركس را كه مىخواهد بىجهت لعن كند! 1123-1128
12 - ابوحنيفه اعلم از رسول خداست!... 460
13 - ابوبكر پيرمردى معروف وپيامبر جوانى ناشناخته است!... 672-673
14 - ابوبكر از پيامبر مسنّتر است!... 673
15 - رسول خدا بيان را از وقت حاجت به تأخير انداخته است.... 527 - 528
16 - امّت اسلامى معصومند و با پيامبر در آنچه كه براى او ثابت بوده، شريك مىباشد.... 354-356
ه) اجتهاد در مقابل رسول اللّه! [] ابوبكر] [] عمر] [] عثمان] [] معاويه].
و) زنجيرۀ دروغگويان وسازندگان اخبار.... 456-466
ز) سلسله احاديثى كه به دروغ به پيامبر امين صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است (25 روايت).... 467-474
روايات ديگرى كه دربارۀ مناقب به دروغ به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است:
26 - «أرحمكم ابوبكر، وأشدّكم في الدين عمر،..».... 898
27 - از ابن عمر روايت شده است: «كنّا نخيّر بين الناس في زمن النبي
فنخيّر أبابكر، ثمّ عمر بن الخطّاب، ثمّ عثمان بن عفّان».... 907
28 - «صلّوا خلف كلّ إمام... ولا تقولوا في أبى بكر وعمر وعثمان وعليّ إلّا خيراً».... 946
29 - «إنّ احبّ أصهاري إليّ... أبوبكر والثانيعمر.... ومن مثل أبى سفيان؟! لم يزل الدين به مؤيّداً قبل أن يسلم وبعد أن يسلم...»!... 947
30 - «من أحبّ أن ينظر إلى ابراهيم في خلّته فلينظر إلى أبى بكر في سماحته...».... 949
31 - روايتى دربارۀ خلفا كه به دروغ به امام حسين عليه السلام نسبت داده شده است.... 950
32 - روايت عشرۀ مبشّره: «أبوبكر في الجنّة، وعمر في الجنّة، و...».... 951
33 - «(إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ) : يعنى ابوجهل (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا) : يعنى ابوبكر..».... 959-960
ابوبكر:
34 - توسّل به ريش ابوبكر.... 668
35 - كرامت دفن ابوبكر.... 670
36 - سگى از جنّ مأموريت دارد كه دشنام دهندگان به ابوبكر و عمر را گاز بگيرد!.... 676
37 - منزلت ابوبكر نزد خداوند.... 678
38 - اشباح پنجگانه از فرزندان آدم عليه السلام.... 679
39 - ابوبكر بهترين فردِ اهل آسمانها و زمين است!.... 681
40 - ابوبكر در كفّۀ ترازو.... 682
41 - خطبۀ پيامبر در فضيلت خليفه.... 712
عمر:
42 - عمر أقرأ صحابه و أفقه آنان است!.... 722
43 - نهادن لقب «اميرالمؤمنين» بر عمر.... 734
44 - كاغذى در كفن عمر.... 736
عثمان:
45 - «لكلّ نبيّ رفيقٌ في الجنّة ورفيقي فيها عثمان بن عفّان»!... 878
46 - پيامبر به عثمان گفته است: «أنت وليّي في الدنيا والآخرة».... 879
47 - عقد اخوّت پيامبر بين خود و عثمان.... 882
48 - پيامبر در هر منبرى مىگفت: «عثمان در بهشت است»!... 884
49 - پيامبر براى عثمان چنين دعا كرده است: «غفراللّه لك يا عثمان! ما أسررت وما أعلنت وما أخفيت وما هو كائنٌ إلى يوم القيامة...».... 719
50 - عثمان دوبار بهشت را از رسول خدا خريد.... 887
51 - پيامبر دربارۀ ازدواج عثمان با امّ لكلثوم دختر پيامبر گفته است:
«ما زوّجتُ عثمانَ اُمَّكلثوم إلّابوحي من السماء».... 892
معاويه:
52 - پيامبر دربارۀ كاتب وحى قرار دادن معاويه با جبرئيل مشورت كرده و او گفته است: «استكتبه فإنّه أمين»!... 1121
53 - «الأمناء سبعةٌ: اللوح والقلم وإسرافيل وميكائيل وجبرئيل ومحمّد ومعاوية».... 1121
54 - «إنّ اللّه ائتمن على وحيه جبرئيل وأنا ومعاوية...».... 469
55 - پيامبر به معاويه گفته است: «إنّهُ يحشر وعليه حلّةٌ من نورٍ ظاهرها من الرحمة، وباطنها من الرضا، يفتخر بها في الجمع لكتابة الوحي».... 1121
56 - «أنت يا معاوية منّي وأنا منك..».... 1122
57 - «اللّهمّ املأه علماً وحلماً».... 1122
58 - «يا اُمّ حبيبة! للّهأشدّ حبّاً لمعاوية منك كأنّي أراه على رفارف الجنّة».... 1123
59 - «إنّ اللّه ورسوله يحبّانه (معاويه)».... 1123
60 - حديث: «لا أشبع اللّه بطنه» از مناقب معاويه شمرده شده است!... 1124
61 - «أنا مدينة العلم، وعليّبابها، ومعاوية حلقتها».... 1128
روايات دروغ ديگرى كه به پيامبر نسبت دادهاند:
62 - پيامبر به ابوحنيفه افتخار مىكند!... 1138
63 - امام مالكىها هر شب پيامبر را در خواب مىبيند!... 1145
64 - پيامبر بر گردن عبدالقادر سوار شد!... 1153
65 - سيوطى پيامبر را در بيدارى ديده است!... 1155
سلسله احاديثى كه دربارۀ خلافت جعل شده است.... 475-478
ح) رحلت پيامبر و آنچه پس از او بر خاندانش گذشت:
1 - حجّة الوداع.... [←] غدير]
2 - عمر رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله را انكار كرد.... 647-648
3 - غصب فدك از حضرت زهرا عليها السلام به استناد روايتى جعلى و ساختگى.... 648-658
4 - داستان سقيفه و درگيرى شديد ميان مهاجرين و انصار.... 599-607
پيكر رسول خدا تا سه روز روى زمين ماند و دفن نشد.... 599-600
عذر تراشى نَوَوى براى تأخير در دفن پيامبر.... 911
5 - عمده دليل اهل سنّت براى انتخاب قانونى انجام شده.... 907-946
ط) پيرامون زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله و توسّل به حضرت و شفاعت آن جناب.... 437-451
ى) سخنان و سفارشات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله:
پيامبر با انگشت به دهان مباركش اشاره كرد و فرمود: «اُكتب، فوالّذي نفسي بيده ما خرج منه إلّاالحقّ».... 1126
1 - سفارشات پيامبر دربارۀ اهل بيت عليهم السلام... [←] اهل بيت عليهم السلام]
2 - سفارشات پيامبر دربارۀ اميرالمؤمنين على عليه السلام... [←] على عليه السلام]
3 - سفارشات پيامبر دربارۀ فاطمۀ زهرا عليها السلام... [←] فاطمه عليها السلام]
4 - سخنان پيامبر دربارۀ بنى اميّه... [←] بنى اميّه]
5 - سخنان پيامبر پيرامون شيعيان على عليه السلام... [←] شيعه كثّرهم اللّه]
6 - سخنان ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله:
1 - «مَثَلُه كمَثَل الساعة...».... 191
2 - پيامبر به امام حسين عليه السلام فرمود: «يخرج من صلبك رجلٌ يقال له زيد...».... 264
3 - «من تولّى من أمر المسلمين شيئاً فاستعمل عليهم رجلاً وهو يعلم أنّ فيهم من هو أولى بذلك..».... 564 و 788
4 - «آفة الدين ثلاثة...».... 616
5 - «المسلم من سلم المسلمون من لسانه ويده».... 1125
6 - «اُكتب عنّي في الغضب والرضا...».... 1126
7 - «من لعن شيئاً ليس له بأهل رجعت اللعنة إليه».... 1126
8 - «من قتل دون أهله فهو شهيد».... 642
9 - «ألا لا فضل لعربيّ على عجميّ...».... 540
10 - «لو كان العلم بالثريّا لتناوله ناسٌ من أبناء فارس».... 540
11 - «ليس منّا من دعا إلى عصبيّة...».... 541
12 - «لا تشدّ الرحال إلّاإلى ثلاثة مساجد...».... 563
13 - «سليمان بن داود عليه السلام هنگامى كه بيتالمقدس را بنا نهاد از خدا سه خصلت را درخواست كرد...».... 563
14 - «المسلمون شركاء في ثلاث..».... 761
15 - رواياتى از پيامبر دربارۀ شراب.... 978-979
16 - رواياتى از پيامبر پيرامون ربا.... 980
17 - «أخاف على أمّتي من بعدي ضلالة الأهواء، واتّباع الشهوات...».... 901
2 - «قرآن»
الف) سفارشات پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ قرآن:
1 - قرآن [\ثقل اكبر] در حديث غدير: «... فانظروني كيف تخلفوني في الثقلين...».... 43
2 - پيامبر فرمود: «إنّي تارك فيكم الثقلين: كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض».... 270
3 - پيامبر فرمودند: «من قرأ القرآن في أقلّ من ثلاث لم يفقه».... 424
4 - پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ خوارج مىفرمايد: «يخرج قوم من اُمّتي يقرؤون القرآن...».... 938
5 - و مىفرمايد: «من تولّى من أمر المسلمين شيئاً فاستعمل عليهم رجلاً وهو يعلم أنّ فيهم من هو أولى بذلك وأعلم منه بكتاب اللّه وسنّة رسوله فقد خان اللّه ورسوله وجميع المؤمنين».... 564 و 788
6 - و مىفرمايد: «... فإذا روي لكم حديث فأعرضوه على كتاب اللّه تعالى..».... 708
7 - و مىفرمايد: «... يؤمّ القوم أقرؤهم لكتاب اللّه...».... 938
ب) على عليه السلام در قرآن... [←] على عليه السلام]
ج) اهل بيت عليهم السلام در قرآن... [←] اهل بيت]
د) علم على بن ابى طالب به قرآن:
1 - از ابن مسعود نقل شده است: «... إنّ عليّ بن أبيطالب عنده منه الظاهر والباطن».... 617
2 - از على عليه السلام روايت شده است: «واللّه ما نزلت آية إلّاوقد علمت فيم اُنزلت وأين اُنزلت...».... 543
3 - رواياتى پيرامون علم على بن ابى طالب عليه السلام به قرآن و سنّت.... 151-152
ه) اجتهاد در مقابل قرآن:
1 - اجتهاد خليفه دربارۀ سه طلاقه كردن زن.... 537
2 - اجتهاد خليفه دربارۀ ازدواج موقّت.... 547
3 - ديدگاه خليفه دربارۀ ارث پدر بزرگ و مادر بزرگ.... 523
4 - ديدگاه خليفه دربارۀ اموال و صدقات.... 763
5 - معاويه و رباخوارى.... 979
6 - جنگ پسر هند جگرخوار با اميرالمؤمنين عليه السلام.... 1020
و) دشمنان قرآن:
1 - در نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به معاويه آنگاه كه حضرت را به تحكيم فرا خواند آمده است: «ثمّ إنّك دعوتني إلى حكم القرآن، ولقد علمت أنّك لست من أهل القرآن...».... 967
2 - «إذا بلغت بنو اُميّة أربعين اتّخذوا عباداللّه خولاً، ومال اللّه نحلاً، وكتاب اللّه دغلاً».... 769
3 - در بخشى از خطبۀ عمّار در روز جنگ صفّين آمده است: «امضوا معي عباداللّه إلى قوم يطلبون فيمايزعمون بدم الظالم لنفسه، الحاكم على عباد اللّه بغير ما في كتاب اللّه...».... 843-844
4 - در بخشى از نامۀ مهاجرين به مصر آمده است: «... فإنّ كتاب اللّه قد بدّل، وسنّة رسول اللّه قد غيّرت...».... 851
5 - در خطبۀ اميرالمؤمنين آنگاه كه به اصحابش براى رفتن به منظور جنگ با معاويه فرمان دادند، آمده است: «سيروا إلى أعداء اللّه، سيروا إلى أعداء السنن والقرآن»... 969
6 - در خطبۀ اميرالمؤمنين آنگاه كه شاميان قرآنها را بر نيزه كردند، آمده است: «عباداللّه! إنّي أحقّ من أجاب إلى كتاب اللّه ولكن معاوية، وعمرو بن العاص و... ليسوا بأصحاب دين و لا قرآن....».... 938
7 - اميرالمؤمنين براى پسر هند جگرخوار نوشتند: «... قد دعوتني إلى حكم القرآن، ولقد علمت أنّك لست من أهل القرآن...».... 967 و 1059
ز) نهى خليفه از تفسير قرآن و سؤال از مشكلات قرآن.... 517 و 566 و 567
ح) پيرامون سخن آن مرد: «حسبنا كتاب اللّه»:
ط) تفسير به رأىِ قرآن:
1 - آياتى كه دربارۀ ابوبكر نازل شده است.... 715-716
2 - ابوبكر و پدر و مادرش در قرآن.... 687
3 - آيهاى كه بر شجاعت خليفه دلالت مىكند.... 647
4 - ابوطالب عليه السلام در قرآن.... 702-706
5 - آيهاى كه دربارۀ عثمان نازل شده است.... 832
ى) مباحث ديگرى پيرامون قرآن:
1 - قرآن يكى از راههاى شناخت احكام شرعى است.... 1063
2 - برخى از نعرههاى جاهليّت نخستين: «قرآن، به مسيحيّت دعوت مىكند»!... 246
3 - تهمت به شيعه: «قرآن تحريف شده است»!... 283
4 - قرآن مخلوق است.... 297
5 - مشكل ختم قرآن.... 423
قرائت قرآن در يك ركعت.... 424
قرائت قرآن در شبانه روز يك يا چند بار.... 425
6 - جعل حديث پيرامون فضايل قرآن، وفضيلت سورههاى قرآن.... 459
7 - نخستين كسى كه قرآن را آشكارا در مكّه خواند.... 816
8 - «بسم اللّه الرحمن الرحيم» در زمان نزول قرآن، جزء سورههاى قرآن بوده است.... 987
9 - لعنها و طعنهايى كه در قرآن به برخى افراد متوجّه شده است.... 1128
10 - قرآن (77934) كلمه و به قولى: (77439) كلمه است.... 424
11 - ختم قرآن براى اموات.... 451
12 - از علائم جهل خليفه به قرآن: عمر سؤالات قرآنى را به اُبىّ بن كعب ارجاع مىداد.... 543
13 - پيامبر بر اساس تنزيل قرآن مىجنگد، و اميرالمؤمنين براساس تأويل قرآن.... 628
14 - عمّار در قرآن حكيم.... 820
3 - «اهل بيت» عليهم السلام
الف) اهل بيت عليهم السلام در قرآن:
1 - دربارۀ آيۀ: (إِنَّ اَللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً) روايت شده است: پيامبر درود بر خود را همراه درود بر آل خود آوردند.... 208-209
2 - در سخن خداوند: (قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِي اَلْقُرْبى) مراد از نزديكان پيامبر صلى الله عليه و آله على وفاطمه و دو پسرش مىباشد... 211
(قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً) ، و پاسخ آن.... 306
همۀ مسلمانان - به جز چند نفر اُموى صفت - بر نزول اين آيه دربارۀ على و فاطمه و دو فرزندش عليهم السلام و واجب بودن محبّت آنها، اتّفاق نظر دارند.... 307
3 - دربارۀ آيۀ: (وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً) نقل كردهاند: «(حسنه) مودّت و محبّت آل محمّد عليهم السلام است».... 211
4 - دربارۀ آيۀ: (وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ) نقل شده كه منظور، سؤال از ولايت على و اهل بيت عليهم السلام است.... 213
5 - ثعلبى دربارۀ آيۀ: (اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِيمَ) نقل كرده است: «منظور، راه محمّد و آل اوست».... 213
6 - در مورد آيه: (وَ إِنَّ اَلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ اَلصِّراطِ لَناكِبُونَ) نقل شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «راه (مستقيم) ولايت ما اهل بيت است».... 213
7 - از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ آيۀ: (وَ عَلَى اَلْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيماهُمْ) نقل شده: «نحن نوقَفُ يوم القيامة بين الجنّة والنار، فمن نَصَرَنا، عَرَفناه بسيماه فأدخلناه الجنّة...» [ما در روز قيامت مابين بهشت و جهنّم نگه داشته مىشويم پس هر كه ما را يارى كرده او را از چهرهاش مىشناسيم و داخل بهشت مىكنيم..].... 222
8 - (يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ) امامان شيعه، عترت طاهره هستند كه با آنها فراخوانده مىشوند و محشور مىشوند.... 222
9 - دربارۀ آيۀ: (أَمْ يَحْسُدُونَ اَلنّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اَللّهُ مِنْ فَضْلِهِ) روايت شده كه منظور: «امامان از آل محمّد عليهم السلام» هستند.... 263
10 - آيۀ: (وَ يُطْعِمُونَ اَلطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً) در سورۀ «هل أتى» دربارۀ على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نازل شده است.... 285
ردّ ابن حزم أندلسى اين منقبت را، و پاسخ آن.... 285
تكذيب ابن تيميّه نزول سورۀ «هل أتى» را دربارۀ اهل بيت عليهم السلام، و پاسخ آن.... 305
ب) اهل بيت عليهم السلام در سنّت:
1 - اهل بيت [ثقل اصغر] در حديث غدير.... 43
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّى تاركٌ فيكم الثقلين ما إنْ تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي، كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي، وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض» [همانا من دو وجود گرانسنگ را در ميان شما از خود به يادگار گذاشتم، پس از من تا زمانى كه به آن دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا، و عترت من اهل بيتم. و اين دو تا آنگاه كه در حوض كوثر بر من وارد شوند هرگز از هم جدا نمىشوند].... 270
امام زرقانى مالكى مىگويد: «اين روايت نشان مىدهد كه در هر زمانى تا روز قيامت شخصى از خاندان پيامبر كه شايستۀ تمسّك و رهبرى و تبعيّت است، وجود دارد تا تشويق موجود در اين روايت، به پيروى از او و تمسّك به وى متوجّه شود. چنانكه قرآن نيز چنين است [كه تا روز قيامت قابل تمسّك است]».... 270
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى هدايت مردم پس از خويش ثقلين را جانشين خود ساخته، و منحصر ساختن هدايت به تمسّك به آن دو و پيروى آثارشان تا قيامت، به ما مىفهماند كه نزد آن دو علوم و معارفى است كه دست اُمّت از آنها كوتاه است.... 355
پيشوايان عترت در علم و هدايت و دانش و رهنمود همتاى قرآنند.... 355
2 - سخن امام باقر عليه السلام پيرامون گريۀ بر اهل بيت عليهم السلام.... 190
3 - روايتى از امام باقر عليه السلام در بيان اسامى أئمّه دوازدهگانه.... 191
4 - اگر آنها [اهل بيت پيامبر عليهم السلام] نبودند، تو [آدم] را خلق نمىكردم.... 207
5 - «فمن كان له إلى اللّه حاجة، فليسأل بنا أهل البيت» [هر كس حاجتى به سوى خدا دارد، بايد به وسيلۀ اهل بيت بخواهد].... 207
6 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لو أنَّ رجلاً صَفَنَ بين الركن والمقام فصلّى وصام، ثمَّ لقي اللّه وهو مُبغضٌ لأهل بيت محمّد دخل النار» [اگر مردى در بين ركن و مقام پاها را در يك صف بگذارد و نماز بخواند و روزه بگيرد، در حالى كه دشمن اهل بيت محمّد است خدا را ملاقات كند، داخل آتش مىشود].... 207
7 - سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «لا ينفع عبداً عمله إلّابمعرفة حقّنا» [عمل هيچ بندهاى براى او سودى ندارد مگر اينكه حقّ ما را بشناسد].... 208
8 - در أخبار صحيحه آمده است: خداوند به درود فرستادن بر اهل بيت عليهم السلام در نماز فرمان داده است.... 208
9 - پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «الدعاء محجوبٌ حتّى يُصلّى على محمّد وآله» [هر دعايى محجوب است (وبه آسمانها بالا نمىرود) مگر اينكه بر محمّد و آل محمّد درود فرستاده شود.... 209
10 - «حديث كساء».... 209
11 - «أثبتكم على الصراط أشدّكم حبّاً لأهل بيتي ولأصحابي» [با ثباترين شما بر راه (راست) كسى است كه اهل بيت و اصحاب مرا بيشتر دوست داشته باشد].... 213
12 - پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «أنا الشجرة، وفاطمة فرعها، وعليّ لقاحها، والحسن والحسين ثمرتها، وشيعتنا ورقها...» [من درخت هستم، و فاطمه شاخۀ آن، و على براى بارگيرى آن، و حسن و حسين ميوۀ آن، و شيعيان ما برگهاى آن هستند...].... 244
13 - پيامبر وقتى صبح مىشد به درِ خانه على عليه السلام و فاطمه عليها السلام مىآمد و مىفرمود: «يرحمكم اللّه إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت» [خدا شما را رحمت كند، همانا خدا اراده كرده كه پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاكيزه كند، چه پاكيزه كردنى].... 256
14 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد عترتش: «لايحبّهم إلّاسعيد الجدّ طيّب المولد، ولايبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديء الولادة [دوست ندارد آنها را مگر خوشبخت و حلال زاده، و دشمنى نمىكند با آنها مگر بدبختِ داراى ولادت پست].... 258
15 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من سرّه أن يحيا حياتي ويموت مماتي، ويسكن جنّة عدنٍ غرسها ربّى، فليوال عليّاً من بعدي، وليوالِ وليّه، وليقتد بأهل بيتي من بعدي؛ فإنّهم عترتي خُلقوا من طينتي...» [هر كه خوشنود مىشود كه بسان زندگى من زندگى كرده و مانند مرگ من بميرد و در بهشت جاودانى كه پروردگارم آن را غرس كرده جاى گيرد، پس على را بعد از من دوست بدارد، و دوستدارش را نيز دوست بدارد، و بعد از من به اهل بيتم اقتدا كند؛ زيرا آنها عترت من هستند و از طينت من آفريده شدهاند...]... 270-271
16 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّما مثلي ومثل أهل بيتي كسفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق» [من و اهل بيتم بسان كشتى نوح هستيم، كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و هر كسى بازماند غرق شد].... 271
17 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «النجوم أمانٌ لأهل الأرض من الغرق، وأهل بيتي أمانٌ لاُمّتي من الاختلاف...». [ستارگان مانع غرق شدن اهل زمين، واهل بيت من مانع به وجود آمدن اختلاف در ميان امّتم هستند...].... 271
18 - هنگامى كه على عليه السلام در حيات پيامبر صلى الله عليه و آله قضاوت مىكرد، حضرت مىفرمود: «الحمد للّهالّذي جعل الحكمة فينا أهل البيت» [سپاس خدا را كه حكمت را در وجود ما اهل بيت قرار داد].... 282
19 - سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «وعدني ربّي في أهل بيتي من أقرّ منهم بالتوحيد ولي بالبلاغ أ نّه لا يعذّبهم» [پروردگارم وعده داده است كه اهل بيت من چنانكه به يگانگى خدا و پيك وحى بودن من اقرار داشته باشند، آنان را عذاب ننمايد].... 310
20 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لايحلُّ هذا المسجد لجنب ولا لحائض إلّا لرسول اللّه وعليّ وفاطمة والحسن والحسين» [آگاه باشيد كه ورود به اين مسجد براى جنب و حائض جايز نيست، جز براى پيامبر خدا و على و فاطمه و حسن و حسين].... 321
21 - از ابوبكر صدّيق نقل شده است: من پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه خيمهاى بنا كرده بود و بر كمانى عربى تكيه داده بود و در آن خيمه، على و فاطمه و حسن و حسين بودند، و فرمود: «معشر المسلمين! أنا سلمٌ لمن سالم أهل الخيمة، حربٌ لمن حاربهم، وليٌّ لمن والاهم، لا يحبّهم إلّا سعيد الجدّ طيّب المولد، ولا يبغضهم إلّاشقيّ الجدّ رديء المولد» [اى گروه مسلمين! من با كسى كه با اهل خيمه در صلح باشد در صلحم، و با كسى كه با آنان در جنگ است در جنگ هستم و دوستدار كسى هستم كه با آن ها دوستى ورزد. و آنان را جز فرد خوشبخت حلال زاده دوست ندارد، و جز فرد بدبخت داراى ولادت پست، با آنها دشمنى نمىكند].... 406
22 - حديث آرد كردن آسياب بدون اينكه كسى آن را بگرداند: «... أنّ للّه ملائكة سيّاحين في الأرض قد وُكّلوا بمعاونة آل محمّد» [خداوند ملائكهاى دارد كه در زمين مىگردند و وكيل شدهاند تا به آل محمّد كمك نمايند].... 387
23 - شيعه، امير المؤمنين عليه السلام و ائمّه عليهم السلام را محدَّث مىدانند.... 426
24 - پيرامون ماجراى «مباهله».... 1015
25 - سخن امير مؤمنان عليه السلام: «إيّاكم والغلوّ فينا، قولوا إنّا عبيد مربوبون، وقولوا في فضلنا ما شئتم» [مبادا دربارۀ ما غلوّ كنيد، بلكه بگوييد ما بنده و پروردۀ خداييم در اين صورت هر چه درباره فضيلت ما مىخواهيد بگوييد].... 592
26 - در روايت متواتر از أهل البيت عليهم السلام آمده است: «إنّ أمرنا - أو حديثنا - صعبٌ مستصعب...» [امر ما - يا حديث ما - سخت و پيچيده است...].... 593
27 - چهل حديث دربارۀ على و اهل بيت او عليهم السلام.... 1025-1028
ج) پايمال كردن حقوق اهل بيت عليهم السلام و ظلم بر آنها:
1 - سخن دعبل خزاعى دربارۀ تضييع حقّ و ظلم بر اهل بيت عليهم السلام... 188
2 - سبّ واهانت موسى وشيعه، به امام باقر و امام صادق صلوات اللّه عليهما ... 356
3 - ماجراى سقيفه: ابوبكر، عمر بن خطّاب را به سوى اهل بيت عليهم السلام فرستاد و به او گفت: «اگر [از بيعت] خوددارى كردند، با آنها جنگ كن».... 600
4 - عمر با شعلهاى از آتش آمد تا خانۀ آنها را به آتش بكشد.... 600
5 - ديدگاهى سياسى براى خارج كردن آل اللّه از فرزندى رسول خدا... 624
6 - غلوّ در فضايل براى معارضه با روايتى كه در تفسير آيۀ: (فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ) وارد شده، روايتى را ساخته و پرداخته است].... 680
7 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ أهل بيتي سيلقون من بعدي من اُمّتي قتلاً وتشريداً، وإنّ أشدّ قومنا بُغضاً بنو اُميّة وبنو المغيرة وبنو مخزوم» [همانا اهل بيت من پس از من از امّتم كشته شدن و طرد شدن را مىبينند، و كسانى از قوم ما كه بيشترين بغض را با ما دارند، فرزندان اُميّه و فرزندان مغيره و فرزندان مخزوم هستند].... 769
د) محبّان و مادحان اهل بيت عليهم السلام:
1 - سخن امام صادق عليه السلام: «أنّ محبّي آل محمّد صلى الله عليه و آله لا يموتون إلّا تائبين» [دوستداران آل محمّد صلى الله عليه و آله نمىميرند مگر توبه كننده]... 197
2 - ائمّه عليهم السلام از كارها و خصوصيّات شخصى شاعر مذهبى چشم پوشى
مىكردند، و چنانچه از او حركت ناشايستى كه باعث رنجش خاطرشان مىشد مشاهده مىفرمودند، تا زمانى كه او را در مسير مصلحت امّت مىيافتند با بزرگوارى از كنار آن مىگذشتند.... 139
3 - فرمايش امام صادق عليه السلام: «لا يكبرُ على اللّه أن يغفر الذنوب لمحبِّنا ومادحنا» [براى خدا سخت و گران نيست كه گناهان دوستداران و ستايشگران ما را بيامرزد].... 139
4 - فرمايش امام صادق عليه السلام: «أيعزُّ على اللّه أن يغفر الذنوب لمحبِّ عليّ؟» [آيا براى خدا سخت است كه گناه دوستدار على را ببخشد]؟... 140
5 - فرمايش امام صادق عليه السلام: «إنَّ محبَّ عليٍّ لا تزلُّ له قدمٌ إلّاتثبت له اُخرى» [همانا پايى از دوستدار على نمىلغزد، مگر آنكه پاى ديگرش استوار مىگردد].... 140
4 - «أمير المؤمنين على»
صلوات اللّه عليه
الف) على عليه السلام در قرآن:
1 - آيۀ تبليغ.... 64
2 - آيۀ اكمال دين با ولايت.... 68
3 - آيۀ عذاب واقع.... 70
4 - آيۀ: (أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ) دربارۀ حضرت على عليه السلام نازل شده است.... 150
5 - آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ) در شأن على عليه السلام نازل شده است.... 152
6-15: آيات دهگانهاى كه در شأن امير المؤمنين عليه السلام نازل شده و در آنها «مؤمن» ناميده شده است:
1 - (أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ) .... 153
2 - (هُوَ اَلَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ) .... 153
3 - (يا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ حَسْبُكَ اَللّهُ وَ مَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ) .... 154
4 - (مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَيْهِ...) .... 154
5 - (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ...) .... 155
مناقشۀ ابن تيميّه در اين منقبت.... 299
اشكال پوشالى آلوسى در دلالت حديث.... 301
چگونه قرآن على را بر ديگران مقدّم نكرده در حالى كه خداوند ولايت او را قرين و همراه ولايت خدا و ولايت پيامبرش قرار داده است آنجا كه مىفرمايد: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اَللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاةَ...) .... 352
6 - (أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ اَلْحاجِّ وَ عِمارَةَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ...) .... 156
7 - (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمنُ وُدًّا) .... 156
8 - (أَمْ حَسِبَ اَلَّذِينَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ) .... 157
9 - (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ) .... 157
10 - (وَ اَلْعَصْرِ * إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ) .... 158
16 - براساس برخى روايات مراد از آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّهَ وَ كُونُوا مَعَ اَلصّادِقِينَ) اين است كه با على بن ابى طالب عليه السلام باشيد.... 210
17 - آيۀ: (وَ اَلسّابِقُونَ اَلسّابِقُونَ * أُولئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ) دربارۀ على عليه السلام نازل شده است.... 211
18 - ابن عبّاس مىگويد: خداوند در قرآن طبق آيۀ: (رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ) طلب مغفرت براى على عليه السلام را بر همۀ مسلمانان واجب كرده است.... 326
19 - خداوند مىفرمايد: (وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ) ، و پيامبر به على فرمود: «أنت اُذُن واعية لعلمي» [تو گوشهاى شنواى علم من هستى].... 371
20 - اميرالمؤمنين على عليه السلام چهار درهم داشت و يك درهم را شبانه، يكى را در روز، يكى را مخفيانه، و يكى را آشكار صدقه داد، و خداوند دربارۀ آن، اين آيه را نازل كرد: (اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ اَلنَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ) .... 719
ب) على عليه السلام در سنّت:
1 - اعلم بودن على عليه السلام.... 65 و 151
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أعلم اُمّتي من بعدي عليّ بن أبي طالب» [دانشمندترين فرد اُمّتم پس از من على ابن أبى طالب است].... 281
ابن عبّاس مىگويد: «ما عملي وعلم أصحاب محمّد صلى الله عليه و آله في علم عليّ إلّا كقطرة في سبعة أبحر» [دانش من و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر دانش على عليه السلام مانند قطرهاى در برابر اقيانوس هاست].... 283
همه اُمّت بر برترى امير مؤمنان عليه السلام نسبت به ديگران در علم و دانش اتّفاق نظر دارند.... 283
حافظ نيشابورى به استناد اجماع اُمّت حكم مىكند كه على عليه السلام تنها وارث علم پيامبر است.... 356
اشاره به حديث: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها».... 507-510
احاديث ديگرى كه صحّت اين حديث را تقويت مىكنند.... 509
رواياتى دربارۀ علم على عليه السلام.... 646
2 - فضيلت خاتم بخشى امير المؤمنين عليه السلام در حال ركوع به فقير.... 152
3 - «حديث فراش» يا «حديث ليلة المبيت»: على عليه السلام در آن شب كه نبى اكرم صلى الله عليه و آله از دست مشركين مكّه مىگريزند و به سوى غار ثور مىروند، در بستر ايشان مىخوابد.... 152
4 - «حديث اُخوّت».... 150-151
انكار ابن حزم اين حديث را، و پاسخ آن.... 287
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى پيوند با خودش به تأخير انداخت،
و به او فرمود: «والّذي بعثني بالحقّ ما أخّرتك الّا لنفسي، أنت أخي ووارثي، أنت أخي ورفيقي، أنت أخي في الدنيا والآخرة» [سوگند به حقّ تو را به تأخير نينداختم مگر براى خودم، تو برادر و وارث من، تو برادر و رفيق من، تو در دنيا و آخرت برادر من هستى].... 288
ادّعاى بطلان «حديث مؤاخات» توسّط ابن تيميّه، و پاسخ آن.... 308
تضعيف «حديث مؤاخات» توسّط ابن كثير، و پاسخ آن.... 323
سخن لبيبه: «.. وقتى پيامبر خدا بين مهاجرين و انصار عقد اخوّت بست، بين او [عثمان] و خودش عقد اخوّت بست»!... 882
بيان اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله براى خود كسى غير از على بن ابى طالب را برادر قرار نداد.... 882
اين كرامت مانند بقيّۀ كرامتهاى امام عليه السلام بر هواپرستان گران آمده، و در مقابل آن سخن دروغى جعل كردهاند.... 883
نخستين كسى كه درِ جرأت پيدا كردن بر اين فضيلت بلند را كاملاً گشود، عمربن خطّاب بود.... 883
برادرى به معناى خاصّ ويژۀ على عليه السلام است و هر كسى غير از او چنين ادّعايى كند بدون ترديد دروغگوست.... 288
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «أنت أخي في الدنيا والآخرة» [تو در دنيا و آخرت برادر من هستى].... 288
همۀ آثار و مدارك يكپارچه صراحت دارند كه پيامبر صلى الله عليه و آله ميان ابوبكر و عمر عقد برادرى بست، و هيچ نشانى از خيال پوچ ابن حزم در آنها يافت نمىشود.... 289
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «أنت أخي وأنا أخوك فإن ناكرك أحد فقل أنا عبد اللّه وأخو رسول اللّه، لايدّعيها بعدك الّا كذّاب» [تو برادر من و من برادر تو هستم، اگر كسى با تو پيكار كرد در پاسخ بگو: من بندۀ خدا و برادر پيامبرش هستم، و غير از تو هر كسى چنين ادّعايى كند يقيناً دروغگوست].... 289
5 - «حديث وصايت».... 150
6 - على و شيعيان او بهترين افراد بشر هستند.... 157
7 - بانگ جبرئيل در جنگ اُحد دربارۀ على عليه السلام و شمشيرش: «لاسيف إلّا ذوالفقار...».... 158
8 - حديث عشيره [دعوت خويشاوندان] كه دربارۀ آيۀ: (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ اَلْأَقْرَبِينَ) وارد شده است.... 198
حديث آغاز دعوت در روايات و تاريخ و ادب.... 199
حكم كردن ابن تيميّه به جعلى بودن حديث، و پاسخ آن.... 201
سخن اسكافى پيرامون حديث.... 201
جناياتى بر حديث.... 202
9 - «حديث تهنيت» [تبريك گويى به اميرمؤمنان].... 77
10 - هر كس على را دوست نداشته باشد، بوى بهشت را استشمام نمىكند.... 208
11 - «كسى كه بغض على بن أبي طالب را دارد و حقّ او را انكار مىكند و ولايت او را نمىپذيرد، خدا خوبى او را نابود مىكند و بينى او را مىبرد (و ذليل و خوار مىسازد)».... 208
12 - «إنَّ حافِظَي عليِّ بن أبي طالب لَيفخران على سائر الحَفَظَة لكينونتهما مع عليِّ بن أبي طالب..» [دو فرشته نگهبان على بن ابى طالب بر سائر فرشتگان نگهبان به خاطر اينكه با على بن ابى طالب هستند افتخار مىكنند].... 209
13 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به امير المؤمنين عليه السلام: «اُوتيتَ ثلاثاً لم يُؤتَهنَّ أحدٌ ولا أنا...» [سه خصلت به تو داده شده كه به هيچ كس حتّى به من داده نشده است...].... 213-214
14 - مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام صدّيق اين اُمّت است، و اين لقب، مخصوص اوست.... 214
15 - على عليه السلام نخستين كسى است كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورد... 214
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به اصحابش كه فرمود: «أوّلكم وارداً عليّ الحوض، أوّلكم إسلاماً: عليّ بن أبي طالب» [اوّلين كسى از شما كه در حوض (كوثر) بر من وارد مىشود، اوّلين كسى است كه اسلام آورد (يعنى) على بن أبي طالب].... 253
پيامبر صلى الله عليه و آله دست على عليه السلام را در ميان اصحابش مىگرفت و مىفرمود: «إنّ هذا اوّل من آمن بي، وهذا أوّل من يصافحني يوم القيامة» [همانا اين نخستين كسى است كه به من ايمان آورده، و نخستين كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه مىكند].... 253
تضعيف حديث اوّلين مسلمان بودن على عليه السلام، توسّط ابن كثير و پاسخ آن.... 324
روايات پيامبر دربارۀ اينكه على عليه السلام اوّلين مسلمان است.... 324
سخنان اميرالمؤمنين، و ديدگاه اصحاب و تابعان دربارۀ نخستين مسلمان.... 325-327
بيان مراد از اسلام وايمان حضرت، و اوّلين مسلمان و مؤمن بودن او... 327
سخن ابو جعفر اسكافى: «جاحظ براى امامت ابوبكر به اوّلين مسلمان بودن او استدلال مىكند، اگر اين استدلال صحيح بود، خود ابوبكر در روز سقيفه به آن استدلال مىكرد...».... 329
بيان اينكه ميان سخنان اميرالمؤمنين پيرامون سالهاى عبادت خود و نمازهايى كه با پيامير خوانده، اختلافى نيست.... 330
16 - على عليه السلام فاروق اين اُمّت است كه حقّ و باطل را از يكديگر جدا مىكند.... 214
17 - على عليه السلام يعسوب الدين [امير و بزرگ دين] است.... 214
18 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «وهو بابي الّذي اُوتي منه وهو خليفتي من بعدي» [و او درب من است، درى كه از آنجا بايد وارد شد، و او خليفۀ بعد از من است].... 214
19 - خداوند تبارك و تعالى خود، فاطمه را به ازدواج على عليه السلام در آورد و ولىّ امر او بود، و جبرئيل خطبۀ عقد را خواند.... 215
پدرت را انتخاب كرد و او را به پيامبرى مبعوث نمود، سپس دوباره نگاه كرد و شوهرت را انتخاب كرد، و به من وحى نمود كه او را به ازدواج تو در آورم و وصىّ خود قرار دهم].... 255
20 - از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال شد: «من كنْتَ يا رسول اللّه مستخلفاً عليهم؟ فقال: «خاصف النعل». فنزلنا فلم نرَ أحداً إلّاعليّاً» [چه كسى را جانشين خود در ميان آنها مىگذارى؟ فرمود: «پينه كنندۀ كفش را». پس ما بيرون آمديم و كسى غير از على را نديديم].... 219
21 - دوستى ملائكه با على عليه السلام.... 220
22 - سيراب كردن از حوض كوثر در قيامت به دست اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ و دوستداران و مواليان خود را از آن سيراب مىكند و منافقان و كافران را از آن دور مىسازد.... 220
23 - «لا يجوز أحدٌ الصراط إلّامن كَتَبَ له عليٌّ الجواز» [هيچ كس از صراط عبور نمىكند مگر كسى كه على برايش حقّ عبور بنويسد]... 221
24 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «خُلق الناس من أشجارٍ شتّى وخُلِقتُ أنا وعليُّ بن أبي طالب من شجرة واحدة...» [مردم از درختان گوناگون آفريده شدهاند، ولى من و على بن ابى طالب از يك درخت آفريده شدهايم...].... 244
25 - در حديث طير مشوى (مرغ بريان شده) آمده است: «أللّهمّ ائتني بأحبّ خلقك إليك ليأكل معي...» [خدايا محبوبترين خلق خود را به سوى من آور تا با من بخورد...].... 253
26 - على عليه السلام محبوبترين شخص از مردان نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود.... 253
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أحبّ الناس إليّ مِن الرجال عليٌّ» [از ميان مردان محبوبترين مردم نزد من على است].... 253
سخن عايشه: «واللّه ما رأيت أحداً أحبّ إلى رسول اللّه من عليّ، ولا في الأرض امرأة كانت أحبّ إليه من امرأته» [به خدا سوگند! مردى را نديدم كه از على نزد رسول خدا محبوبتر باشد، و در زمين زنى نيست كه از همسر على نزد پيامبر محبوبتر باشد].... 254-255
سخن بريده و اُبّى: «أحبّ الناس إلى رسول اللّه صلى الله عليه و آله من النساء فاطمة، ومن الرجال عليّ» [محبوبترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله از ميان زنان فاطمه، و از ميان مردان على بود].... 255
در حديث جميع بن عمير آمده است: با عمّهام بر عايشه وارد شديم، و پرسيدم: «أيّ الناس أحبّ إلى رسولاللّه؟ قالت: فاطمة. فقيل: من الرجال؟ قالت: زوجها، إن كان ما علمت صوّاماً قوّاماً» [كداميك از مردم نزد رسول خدا محبوبتر بودند؟ گفت: فاطمه. پس گفته شد: از مردان چه كسى؟ گفت: همسر فاطمه و تا آن جا كه مىدانم روزه دار و قيام كنندۀ در شب بود].... 255
27 - على عليه السلام بهترين خلق خداست.
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير من أتركه بعدي» [على بهترين كسى است كه پس از خود به جاى مىگذارم].... 253
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليٌّ خير البشر فمن أبى فقد كفر» [على بهترين انسان است و هر كه امتناع ورزد همانا كافر شده است].... 254
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من لم يقل عليٌّ خير الناس فقد كفر» [كسى كه نگويد على بهترين مردم است همانا كافر شده است].... 254
28 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث رايت [پرچم] كه مورد اتّفاق همه است: «لاُعطينّ الراية غداً رجلاً يحبّه اللّه ورسوله ويحبّ اللّه ورسوله» [فردا پرچم را به مردى مىدهم كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او (نيز) خدا و رسولش را دوست مىدارد].... 254
سخن امام حسن عليه السلام در اين باره... 212
اقرار عمر بن خطّاب به اين منقبت اميرالمؤمنين عليه السلام... 320
اقرار پسر عمر به اين منقبت... 944
اقرار سعد بن أبى وقّاص به اين منقبت... 1013
29 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي بمنزلة الرأس من بدني» [على نسبت به من به منزلۀ سر من از بدن من است].... 254
30 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «عليّ منّي وأنا منه، وهو وليُّ كلّ مؤمن بعدي» [على از من و من از او هستم و او بعد از من ولىّ و سرپرست هر مؤمنى است].... 254
31 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديث فرستادن سوره توبه كه همگى آن را صحيح دانستهاند: «لايذهب بها إلّارجل منّي وأنا منه» [آن را نمىبرد مگر مردى كه از من است و من از او هستم].... 254
32 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لحمك لحمي، ودمك دمي، والحقّ معك» [گوشت تو گوشت من، و خون تو خون من، و حقّ با تو است].... 254
33 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «ما من نبيّ إلّاوله نظير في اُمّته، وعليٌّ نظيري» [هيچ پيامبرى نيست مگر اين كه در اُمّت خود همانندى دارد و على همانند من است].... 254
34 - اُمّ سلمه مىگويد: «كان رسول اللّه إذا اُغضب، لم يجترئ أحدٌ أن يكلّمه غير عليّ» [هر گاه رسول خدا خشمگين مىشد، كسى غير از على جرأت نمىكرد با او سخن بگويد].... 254
35 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ اللّه اختار من أهل الأرض رجلين:
أحدهما أبوك والآخر زوجك» [همانا خدا از اهل زمين دو مرد را برگزيد: يكى پدرت و ديگرى همسرت].... 255
36 - دربارۀ چهرۀ زيباى على عليه السلام آمده است: «أ نّه كان حسن الوجه كأ نّه قمر ليلة البدر، وكأنّ عنقه إبريق فضّة، ضحوك السنّ، فإن تبسّم فعن مثل اللؤلؤ المنظوم» [او زيبا روى بود مانند ماه شب چهارده، و گردنش گويا آبريز نقرهاى بود، و ميان دندانهايش باز بود، و اگر تبسّم مىكرد دندانهايش مانند مرواريدهاى چيده شده بود].... 251
37 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «أشبهْتَ خَلقي وخُلقي وأنت من شجرتي الّتي أنا منها» [تو در خلقت و اخلاق، شبيه من هستى، و تو از همان درختى هستى كه من از آن درخت هستم].... 252
38 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من أحبّ عليّاً فقد أحبّني، ومن أبغض عليّاً فقد أبغضني...» [هر كه على را دوست بدارد مرا دوست داشته،
و هر كه با على دشمنى كند با من دشمنى كرده است...].... 257
39 - آن حضرت صلى الله عليه و آله از جبرئيل خبر داد كه: «السعيد كلّ السعيد من أحبّ عليّاً في حياتي وبعد مماتي، ألا وإنّ الشقيّ كلّ الشقيّ من أبغض عليّاً في حياتي وبعد مماتي» [خوشبخت كامل كسى است كه على را در زمان حيات و بعد از مرگ من دوست بدارد، آگاه باشيد همانا بدبخت كامل كسى است كه على را در زمان زندگى و بعد از مرگ من دشمن بدارد].... 257
40 - سخن عبادة بن صامت: «كنّا نبور أولادنا بحبّ عليّ بن أبيطالب...» [ما فرزندانمان را با دوستى على بن ابى طالب امتحان مىكرديم].... 258
41 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من سرّه أن يحيا حياتي ويموت مماتي، ويسكن جنّة عدنٍ غرسها ربّى، فليوال عليّاً من بعدي، وليوالِ وليّه، وليقتد بأهل بيتي من بعدي؛ فإنّهم عترتي خُلقوا من طينتي...» [هر كه خوشنود مىشود كه بسان زندگى من زندگى كرده و مانند مرگ من بميرد و در بهشت جاودانى كه پروردگارم آن را غرس كرده جاى گيرد، پس على را بعد از من دوست بدارد، و دوستدارش را نيز دوست بدارد، و بعد از من به اهل بيتم اقتدا كند؛ زيرا آنها عترت من هستند و از طينت من آفريده شدهاند...]... 270
42 - در روايتى كه به طرق فراوان نقل شده، آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: «على، وصىّ و وارث اوست».... 283
43 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «اشتق اللّه تعالى لنا من أسمائه أسماءً: فاللّه عزّوجل محمودٌ وأنا محمّد واللّه الأعلى وأخي عليّ» [خداوند نام ما را از نامهاى خود برگرفت، خداى عزّوجل «محمود» است و من «محمّد»، و خداوند «أعلى» است و برادرم «على»].... 290
44 - تكذيب روايت: «عليّ مع الحقّ والحقّ معه...» توسّط ابن تيميّه، و پاسخ آن.... 310
45 - از امير مؤمنان عليه السلام نقل شده است: «لا يحبّني إلّامؤمن، ولا يبغضني إلّامنافق» [كسى جز مؤمن مرا دوست ندارد و كسى جز منافق با من دشمنى نورزد].... 312
تكذيب ابن تيميّه سخن ابن عمر را كه مىگويد: «در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله معيار شناخت منافق از غير منافق براى ما بغض ورزيدن آنان نسبت به على عليه السلام بود».... 311
اُمّ سلمه مىگويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمود: ««لا يحبّ عليّاً منافقٌ ولا يبغضه مؤمن» [هيچ منافقى به على مهر نورزد و هيچ مؤمنى او را دشمن ندارد].... 313
پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبهاى مىفرمايد: «يا أيّها الناس اُوصيكم بحبِّ ذي قرنَيها، أخي وابن عمّي عليِّ بن أبي طالب، فإنّه لا يحبّه إلّامؤمن ولا يبغضه إلّامنافقٌ» [اى مردم! شما را به محبّت ذوالقرنين سفارش مىكنم، برادرم و پسر عمويم على بن أبي طالب چرا كه تنها مؤمن او را دوست مىدارد و تنها منافق به او كينه مىورزد].... 313
از ابن عبّاس نقل شده است: پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام نگاه كرد و فرمود: «لا يحبّك إلّامؤمن ولا يبغضك إلّامنافق» [دوست نمىدارد تو را مگر مؤمن، و دشمن نمىدارد تو را مگر كافر].... 313
46 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «سيكون بعدي قوم يقاتلون عليّاً، على اللّه جهادهم فمن لم يستطع جهادهم بيده فبلسانه، فمن لم يستطع بلسانه فبقلبه...» [به زودى پس از من گروهى با على مىجنگند، در اين هنگام به خاطر خدا بايد با آنان جنگيد، و اگر كسى با دست نتواند او را يارى كند بايد با زبان و اگر با زبان نتواند با قلب خود...].... 314
47 - حديث «مناقب دهگانۀ على بن ابى طالب» و ردّ آن توسّط ابن تيميّه، و پاسخ آن.... 316
48 - سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «لا ينبغي أن أذهب إلّاوأنت خليفتي» [سزاوار نيست من مدينه را ترك كنم مگر اينكه تو جانشين من باشى]
ابن تيميّه اين روايت را ردّ كرده است به اين بهانه كه پيامبر صلى الله عليه و آله بارها مدينه را ترك گفت، ولى على را جانشين خود قرار نداد.... 317
49 - حديث: «وسدّ الأبواب إلّاباب عليٍّ» [و همۀ دربها را (به سوى مسجد) بست، مگر درب خانه على].... 320
50 - حديث: «أنت وليُّ كلِّ مؤمن بعدي» [تو سرپرست هر مؤمنى بعد از من هستى]، و تكذيب آن توسط ابن تيميّه.... 322
51 - كرامتِ بزرگِ «طىّ الأرض» براى مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام... 418
برخى اين كرامت مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام را انكار مىكنند، امّا همين كرامت را از غير او كه پايينتر از آن حضرت است بدون هيچ انكار و طعنى مىپذيرند.... 419
52 - على عليه السلام در يك شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواند.... 420
53 - تكذيب قصيمى حديث: «أنّ عليّاً يذود الخلق يوم العطش» [در روز عطشِ قيامت على مردم را از (آب كوثر) دور مىكند] و جواب آن.... 350
54 - تكذيب قصيمى حديث: «أ نّه قسيم النّار»، و جواب آن.... 350
55 - حديث «أشباه»: از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است: «من أراد أن ينظر إلى آدم في علمه، وإلى نوح في همّه، وإلى إبراهيم في خُلقه، وإلى موسى في مناجاته، وإلى عيسى في سنّته، وإلى محمّد في تمامه وكماله، فلينظر إلى هذا الرجل المقبل» [كسى كه مىخواهد به آدم در علمش، و به نوح در فهمش، و به ابراهيم در اخلاقش، و به موسى در مناجاتش، و به عيسى در سنّتش، و به محمّد در تمام بودن و كمالش نگاه كند، پس به اين مردى كه مىآيد نگاه كند]، مردم سرها را بلند كردند، ناگاه على بن ابى طالب عليه السلام را ديدند.... 364
56 - على عليه السلام با خورشيد سخن مىگويد.... 369
57 - امام احمد حنبل در مناقب على عليه السلام ذكر كرده است: «چون شب بدر شد، پيامبر فرمودند: «من يستقي لنا من الماء؟» [چه كسى به ما آب مىنوشاند؟] مردم از روى ترس قبول نكردند. پس على عليه السلام برخاست...»... 372
58 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «النظر إلى وجه عليّ عبادة» [نگاه كردن به صورت على عبادت است].... 375
59 - ابن عبّاس روايت كرده است: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله زمانى كه در مكّه بوديم، دست من و على را گرفت و به بالاى كوه ثبير آورد و چهار ركعت نماز براى ما گزارد، سپس سرش را رو به آسمان نمود، و فرمود:
«أللّهمّ إنّ موسى بن عمران سألك وأنا محمّد نبيّك، أسالك أن تشرح لي صدري... واجعل لي وزيراً من أهلي؛ عليّ بن أبي طالب أخي...» [خدايا موسى بن عمران از تو درخواستى نمود و من محمّد فرستادۀ تو از تو مىخواهم كه سينهام را گشاده گردان... و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده، برادرم على بن ابى طالب را...]... 382
60 - حديث «نبعة العين» [جوشيدن چشمه]: «أنّ عُمَر أقطع عليّاً ينبع، ثمّ اشترى أرضاً إلى جنب قطعته...» [عمر قطعه زمينى در ينبع به على عليه السلام داد، سپس آن حضرت زمينى در نزديكى آن قطعه زمين خريد...]... 386
61 - صدقات امير المؤمنين عليه السلام.... 386
62 - حديث آرد كردن آسياب بدون اينكه كسى آن را بگرداند: «... أنّ للّه ملائكة سيّاحين في الأرض قد وُكّلوا بمعاونة آل محمّد» [خداوند ملائكهاى دارد كه در زمين مىگردند و وكيل شدهاند تا به آل محمّد كمك نمايند].... 387
63 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «يا أنس! لقد أكل من الغمامة ثلاثمئة وثلاثة عشر نبيّاً وثلاثمئة وثلاثة عشر وصيّاً، ما فيهم نبيٌّ أكرم على اللّه منّي ولا وصيٌّ أكرم على اللّه من عليّ» [اى انس! از اين ابر سيصد و سيزده پيامبر، و سيصد و سيزده وصىّ خوردهاند كه در ميان آنها پيامبرى كه براى خدا گرامىتر از من و وصيّى كه گرامىتر از على باشد، نبوده است].... 389
64 - داستان ولادت امير المؤمنين عليه السلام در كعبۀ معظّمه و كلمات بزرگان پيرامون آن.... 502-503
65 - پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، امير المؤمنين عليه السلام را ذوالقرنين ناميده، و در حضور مردم فرمودهاند: «يا أيّها الناس اُوصيكم بحبّ ذي قرنيها أخي وابن عمّي عليّ بن أبي طالب؛ فإنّه لا يحبّه إلّامؤمن و...» [اى مردم! به شما سفارش مىكنم كه ذو القرنين يعنى برادر و پسر عمويم على بن أبي طالب را دوست بداريد؛ زيرا فقط مؤمن او را دوست مىدارد...].... 574
66 - حديث «ابوتراب» ناميدن پپامبر خدا صلى الله عليه و آله اميرالمؤمنين عليه السلام را... 582
67 - يكى از مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام: على عليه السلام مىگويد: بت «هُبل» را از بالاى بام كعبه به زير انداختم، آنگاه خداى تعالى آيۀ: (وَ قُلْ جاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْباطِلُ إِنَّ اَلْباطِلَ كانَ زَهُوقاً) را نازل كرد.... 589
68 - كلماتى پيرامون شجاعت امير المؤمنين عليه السلام.... 654-655
69 - سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «لضربةُ عليّ خيرٌ من عبادة الثقلين» [همانا ضربۀ على بهتر از عبادت انس و جن است].... 656
70 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «حقّ عليّ على هذه الاُمّة كحقّ الوالد على ولده» [حقّ على بر اين امّت مانند حقّ پدر بر فرزندش مىباشد]... 670
71 - كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را امير المؤمنين ناميد، مولاى ما على عليه السلام است، و احاديثى پيرامون اين موضوع.... 735-736
72 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ الجنّة تشتاق إلى أربعة: عليّ بن أبي طالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن أبى طالب، عمّار ياسر، سلمان فارسى، و مقداد].... 821
73 - تفاوت بين دو داماد: مولا امير المؤمنين عليه السلام، و شوهر سيّدۀ ما اُمّ كلثوم [يعنى عثمان].... 893
74 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله «عليّ ممسوسٌ في ذات اللّه» [على شيفتۀ خدا و فانى در ذات اوست].... 914
75 - «حديث منزلت»: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى» [تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى هستى]؛ اين سخن را پيامبر اكرم عليه السلام در جاهاى متعدّدى فرمودهاند؛ از جملۀ آنهاست:... 1014
1 - روز غدير خم.... 1014
2 - روز «مؤاخات».... 1014
3 - روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ اُمّ سلمه بود... 1015
حريز بن عثمان به نقل از وليد بن عبد الملك: اينكه مردم روايت مىكنند و مىگويند پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرموده: «تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى هستى» درست است، امّا شنونده اشتباه شنيده است. درستش اين است: تو نسبت به من به منزلۀ قارون نسبت به موسى هستى!... 465
76 - حديث «ردّ الشمس».... 420
ردّ اين منقبت توسّط ابن تيميّه، و جواب آن.... 290
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام: «يا أبا الحسن كلّم الشمس فإنّها تكلّمك...» [اى ابوالحسن! با خورشيد سخن بگو كه او با تو سخن مىگويد...].... 369
اشاره به حديث برگشتن خورشيد براى على عليه السلام در بابل.... 370
77 - حديث طيّ الأرض.
كسانى كه قلبهايشان با اعمالشان زنگار زده، اين كرامت مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام را انكار مىكنند، امّا همين كرامت را از غير او كه پايينتر از آن حضرت است بدون هيچ انكار و طعنى مىپذيرند... 419
سخن خليفه مستنصر عبّاسى: «يكى از دروغها روايتى است كه غلات شيعه نقل مىكنند، كه وقتى سلمان از دنيا رفت، على بن ابى طالب از مدينه به مدائن آمد و او را غسل داد و همان شب به مدينه برگشت»، و جواب آن... 417-418
78 - چهل حديث دربارۀ على عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام... 1025-1028
سخنانى ديگر:
براى درامان ماندن از شكارچيان به آنجا پناه مىبرند... 436
سخن عبداللّه بن هاشم مرقال: «اگر ثواب و عقاب و بهشت و جهنّمى هم نباشد، جنگ به همراه على بهتر از جنگ به همراه معاويه پسر هند جگرخوار است»... 921
از آن هنگام كه انتخاب قانونى تأسيس شد، امّت در بيعت با خليفهاى آنگونه كه براى على يك صدا شدند، يك صدا نشدند... 921
ج) مناقب على عليه السلام از زبان خود حضرت:
1 - سخن امير المؤمنين عليه السلام در نامهاى به معاويه: «محمّد النبيّ أخي وصنوي...» [محمّد پيامبر خدا برادر من...].... 145
2 - سخن امير المؤمنين عليه السلام: «يا دنيا! يا دنيا! غرّي غيري...» [اى دنيا! اى دنيا! غير مرا فريب ده...].... 218
3 - سخنان اميرالمؤمنين دربارۀ اوّلين مسلمان بودن خود: «أنا عبداللّه، وأخو رسول اللّه، وأنا الصدّيق الأكبر، لا يقولها بعدي إلّاكاذبٌ مُفترٍ؛ ولقد صلّيتُ مع رسول اللّه قبل الناس بسبع سنين، وأنا أوّل من صلّى معه» [من بندۀ خدا و برادر پيامبر هستم، من صدّيق اكبرم و پس از من هر كس چنين ادّعايى كند، دروغگو و افترا زننده است، و من كسى هستم كه هفت سال پيش از همه با پيامبر نماز خواندهام، و من اوّلين فرد نمازگذار با پيامبر هستم].... 325
4 - سخن على عليه السلام: «أنا قسيم النار يوم القيامة، أقول: خذي ذا، وذري ذا» [من روز قيامت قسيم نار هستم مىگويم اين فرد را بگير و آن فرد را رها كن].... 350
5 - سخن امير المؤمنين عليه السلام: «سلوني، واللّه لا تسألوني عن شيء يكون إلى يوم القيامة إلّاأخبرتكم» [اى مردم! از من بپرسيد، به خدا سوگند! از أخبار آينده تا روز قيامت از من نمىپرسيد مگر اين كه پاسخ گويم].... 543
روايات ديگرى در اين مضمون.... 543-544
به جز على بن ابى طالب عليه السلام هيچ يك از صحابه نگفته است: «سلوني» [از من بپرسيد].... 544
پس از آن حضرت اَحدى اين سخن را بر زبان نرانده مگر اين كه مفتضح شده.... 544
6 - «خطبۀ شقشقيّه».... 603
7 - سوگند دادن اميرالمؤمنين عليه السلام در روز شورا، در روزگار عثمان بن عفّان، در روز جنگ جمل، در روز جنگ صفّين، و...... 56-61
د) مناقب على عليه السلام از زبان مخالفان:
1 - بيان مناقب على عليه السلام از زبان عمرو عاص در قصيدهاى كه به «جُلجُليّه» معروف است.... 169
2 - سخن مسعودى.... 63
3 - هنگامى كه على - امير مؤمنان عليه السلام - در كعبه متولّد شد، ابوطالب داخل كعبه شد، و صداى هاتفى را شنيد:...... 135
4 - داستان اعطاى كيسۀ زر توسّط معاويه به كسى كه دربارۀ على عليه السلام جز حقّ نگويد.... 179
5 - عمر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «إنَّ السماوات السبع والأرضين السبع لو وُضِعتا في كَفَّةٍ ثُمّ وُضِعَ إيمانُ عليٍّ في كَفّةٍ لرجحَ إيمان عليّ بن أبي طالب» [همانا اگر آسمانها و زمينهاى هفت گانه در يك كفّۀ ترازو قرار گيرند و ايمان على در كفّۀ ديگر قرار گيرد، ايمان على بن ابى طالب سنگينتر مىشود].... 206
6 - عمر بن خطاب مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله دست بر شانۀ على عليه السلام زد و به او فرمود: «يا عليُّ! أنت أوّل المؤمنين إيماناً، وأوّل المسلمين إسلاماً، وأنت منّي بمنزلة هارون من موسى» [يا على! تو اوّلين مؤمن هستى كه ايمان آوردى و اوّلين مسلمان هستى كه اسلام آوردى، و تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى هستى].... 326-327
7 - سيوطى مىگويد: «امّا خلفا، كسى كه بيشترين روايت در اينباره از او نقل شده على بن ابى طالب است، و روايت از سه نفر ديگر بسيار كم است، و علّت اين مطلب زودتر بودن وفات آنهاست...».... 617
8 - سخن جاحظ: «لايُعلم رجلٌ في الأرض متى ذكر السبق في الإسلام والتقدّم فيه، ومتى ذكرت النجدة والذبّ عن الإسلام، ومتى ذكر الفقه في الدين و... كان مذكوراً في هذه الخصال كلّها إلّاعليّ» [هر گاه سبقت و تقدّم در اسلام ذكر شود، و وقتى شجاعت و دلاورى و دفاع از اسلام ياد شود، و زمانى كه فقه و فهم در دين نامبرده شود... مردى در زمين شناخته نمىشود كه در همۀ اين خصلتها نام برده شود جز على عليه السلام].... 915
ه: برخى از سخنان حضرت عليه السلام:
1 - شعر اميرالمؤمنين عليه السلام پيرامون حادثۀ غدير و در بيان بعضى از مناقب ديگر خود.... 145
2 - حديث امير المؤمنين عليه السلام در حقّ عثمان.... 835
3 - خطبۀ «شقشقيّه».... 603
4 - سوگند دادن اميرالمؤمنين عليه السلام در روز شورا، در روزگار عثمان بن عفّان، در روز جنگ جمل، در روز جنگ صفّين، و...... 56-61
5 - سخنان حضرت عليه السلام در حقّ معاويه.... 967-975
و: پايمال كردن حقوق حضرت عليه السلام و ظلم بر او:
1 - ديدن پيامبر صلى الله عليه و آله در خواب و فرمايش آن حضرت: «ولم أرَ مثلَه حقّاً اُضيعا» [و حقّى مانند آن نديدم كه ضايع شده باشد].... 185
2 - سوگند دادن اميرالمؤمنين عليه السلام در روز شورا، در روزگار عثمان بن عفّان، در روز جنگ جمل، در روز جنگ صفّين، و...... 56-61
3 - حكايت اجبار نمودن على عليه السلام بر بيعت:... 284-285
با ابوبكر بيعت كن، فرمود: «أنا أحقّ بهذا الأمر منكم، لا اُبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي» [من از همۀ شما به خلافت سزاوارترم: و هرگز با شما بيعت نمىكنم در حالى كه شما به بيعت با من سزاوارتريد].... 290
سخن ابن حزم: «على تا شش ماه با ابوبكر بيعت نكرد و او نيز على را در اين مدّت مجبور ننمود، تا اينكه على با ميل و رغبت خود بيعت كرد»، و جواب از آن.... 284
سخن فاطمۀ زهرا عليها السلام دختر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «يا أبت رسول اللّه!...
ماذا لقينا بعدك من ابن الخطّاب وابن أبي قحافة؟» [اى پدر! اى رسول
خدا!... پس از تو چه مصيبتها و بلاهايى كه عمر بن خطّاب و ابوبكر بن أبي قحافه بر سر ما نياوردند!]... 285
اشاره به حديث سقيفه واختلاف بزرگ ميان مهاجر وانصار... 598-607
تنديس قداست و عظمت - اميرالمؤمنين - را از جلو مانند شترى كه چوب در بينىاش گذاردهاند تا مهار شود، براى بيعت مىكشند، و از عقب با شدّت و عتاب و در حالى كه مردم نظارهگر بودند، هول مىدهند، به او مىگويند: «بيعت كن». و مىفرمايد: «اگر نكنم چه»؟ پاسخ مىدهند: «در اين صورت سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، گردنت را مىزنيم». مىفرمايد: «در اين صورت بندۀ خدا و برادر رسول خدا را مىكشيد».... 601
على عليه السلام كه با مصطفى صلى الله عليه و آله در اصل و نسب يكى هستند، به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله پناه برده، فرياد مىزند و مىگريد و مىفرمايد:
«يا (اِبْنَ أُمَّ إِنَّ اَلْقَوْمَ اِسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي) » [اى فرزند مادرم! اين گروه، مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند؛ و نزديك بود مرا بكشند].... 601
ابوعبيدۀ جرّاح به على عليه السلام گفت: «اى پسر عمو! تو جوان هستى و اينها پيران قوم تو هستند و تو تجربه و شناخت آنها نسبت به اُمور را ندارى... پس اين امر را به ابوبكر واگذار كن...».... 601-602
سخن عمر بن خطّاب: «امر حكومت براى على بود، لكن به خاطر جوان بودن و خونهايى كه ريخته بود، از او ستاندند».... 637
قرطبى مىگويد: «كان لعلّى من الناس جهةٌ حياة فاطمه» [مردم در زمان حيات فاطمه به خاطر كرامت او به على احترام مىگذاشتند]؛ «جهة» يعنى جاه و احترام..... 714
و مىگويد: «چون فاطمه وفات كرد و على با ابوبكر بيعت نكرد مردم از آن احترام دست برداشتند تا او نيز در آنچه مردم داخل شدند داخل شود و جماعت آنها را متفرّق نكند».... 714
سخن عبدالرحمن بن عوف به على عليه السلام: «بيعت كن و گرنه گردنت را مىزنم»!... 919
4 - ندبه كردن امير المؤمنين عليه السلام بر صدّيقۀ طاهره عليها السلام و گريههاى طولانى براى او.... 893
5 - پيرامون مظلوميّت امير المؤمنين عليه السلام.... 903-905
از مصاديق پايمال كردن حقوق حضرت عليه السلام وظلم بر او:
نخست: تكذيب مناقب حضرت عليه السلام:
1 - اجتهاد در مقابل نصّ، و انكار حديث برائت از جهت اينكه در آن امر به برگشت صدّيق وجود دارد، وجواب آن.... 332
2 - انكار اينكه جنگهاى حضرت عليه السلام به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است: ابن تيميّه ادّعا كرده است كه جنگهاى على عليه السلام به فرمان پيامبر نبوده است.... 314
خضرى نيز مىگويد: «نبرد صفّين منشأ دينى و مجوّز شرعى نداشته، بلكه براى اغراض شخصى بوده، و يارى و حمايت شخصى عليه شخص ديگر بوده است»، و جواب از آن... 333
ابن تيميّه ادّعا كرده است كه جنگهاى على عليه السلام به فرمان پيامبر نبوده است.... 314
3 - انكار بلند بودن نَسَب او: خضرى مىگويد: «على عليه السلام و معاويه هر دو در بلندى نَسَب يكسان مىباشند»، و پاسخ آن.... 335
4 - انكار اعلميّت حضرت عليه السلام: موسى جار اللّه مىگويد: «اُمّت اسلام از همۀ أئمّه به قرآن و سنّت آگاهترند. و امروز آگاهى و دانش اُمّت به قرآن و سنّت به حدّى رسيده است كه از علم على عليه السلام و اولاد على عليه السلام بيشتر و كاملتر است».... 354
سخن ابن تيميّه: «ابوبكر و عمر و ديگر بزرگان اصحاب از على چيزى نياموختند، بلكه معروف است كه على علم خود را از ابوبكر آموخته است...»!!.... 579
«الّذي كان عند أبيبكر من العلم أضعاف ما كان عند عليّ منه»!! [علمى كه ابوبكر داشته است چندين برابر علم على بوده است]!! و...... 645
نقد ابن حجر بر روايت: «أنا مدينة العلم وعليّ بابها»، و پاسخ آن.... 652-653
5 - انكار ماجراى غدير خم:
نقد كلمات استاد احمد نسيم مصرى در آنجا كه گفته است: «گفته شده (قيل): پيامبر صلى الله عليه و آله در غدير خم براى مردم خطبهاى ايراد كرد و فرمود: «من كنت مولاه فعليّ مولاه».... 397-398
دكتر ملحم ابراهيم، شارح ديوان ابوتمّام مىنويسد: «روز غدير روز جنگ معروف و مشهورى است»!... 227-228
6 - تاريك جلوه دادن معاشرت زيباى اميرالمؤمنين عليه السلام با همسر پاك و مطهرش عليها السلام:
برخى بدين منظور داستانى را در وجه لقب ابوتراب دادن پيامبر به اميرالمؤمنين، جعل كردهاند.... 582
نويسندۀ عصر حاضر صفحات تاريخش را با اين كلام سياه كرده است:
«... روزى پيامبر به خانه آمد و ديد فاطمه در خانه اوست و به خاطر كتكى كه از على خورده گريه مىكند».... 583
7 - انكار اسلام پدر اميرالمؤمنين عليه السلام: اهل سنّت كه نتوانستند به فرزند هيچ تهمتى بزنند، لذا تهمت را متوجّه پدر يا پدر و مادرِ على عليه السلام كردهاند.... 689
8 - تكذيب اينكه آياتى از قرآن در خصوص على عليه السلام نزل شده باشد، و پاسخ آن.... 331-332
9 - مغيرة بن شعبه هميشه مىگفت: «پيامبر صلى الله عليه و آله دخترش را به خاطر محبّت على عليه السلام به او نداد، بلكه به خاطر پاسخ خوبيهاى ابوطالب در حقّ او اين كار را كرد».... 1016
دوّم: اهانت به حضرت عليه السلام:
1 - قرار دادن ماجراى به آتش كشيدن خانۀ وحى كه عيب و ننگ است، به عنوان يكى از مناقب عمر:
شاعر مصرى معاصر عربده مىكشد و آتشهاى خاموش را شعلهور
مىكند و به گفتۀ خود در قصيدۀ عمريّه در ذيل عنوان عمر و على مىبالد:
وقولةٍ لعليٍّ قالها عُمرُ أكرم بسامعها أعظِم بملقيها
[و گفتارى به على كه آن را عمر گفت، گفتارى كه شنوندهاش چه كريم است و گويندهاش چه بزرگ].... 606
2 - سخن عثمان به على عليه السلام: «چرا مروان به تو دشنام ندهد وقتى دشنامش دادهاى؟ به خدا سوگند! تو نزد من برتر از او نيستى!»... 791
3 - كلامى بين على عليه السلام و عثمان ردّ و بدل شد تا اينكه عثمان گفت: «تو از عمّار براى تبعيد شايستهتر هستى»!... 818
4 - سخن عثمان به على عليه السلام: «اگر زنده بمانم هيچ طغيانگرى از دست من به در نخواهد شد تا تو را نردبان و كمك كار و پناهگاه خود قرار دهد»؛ و منظورش از طغيانگر ابوذر و عمّار و امثال اين دو است، و امام عليه السلام را نردبان و كمك كار و پناهگاه كسانى كه طغيانگر ناميده قرار داده است!... 823
5 - برخى از كلمات دردناك عثمان به اميرالمؤمنين عليه السلام كه از ساحت قدسى حضرت به دور است... 829
6 - عثمان آن كسى است كه امام عليه السلام را در جامعۀ دينى بىارزش كرد، و او را در چشم مردم كوچك گرداند، و اوباش اُمويان و اراذل اعراب را عليه او جسور گرداند.... 831
7 - عثمان درِ جرأت و جسارت بر خدا ونسبت دروغ دادن به او را كاملاً گشود.... 872
8 - نخستين كسى كه درب جرأت پيدا كردن بر فضيلتِ بلند اخوّت و برادرى على با نبى را كاملاً گشود، عمر بن خطّاب بود، روزى كه صاحب اين فضيلت (على عليه السلام) را - مانند شترى كه چوب در بينىاش كردهاند تا به آن افسار بسته و مهار گردد - براى بيعت مىكشاندند.... 883
9 - لعن و سبّ حضرت عليه السلام بر فراز منابر:
كدام مسلمان شريف يا حقيرى است كه ديگرى را در هجده هزار منبر لعن كند و هيچ كس يك كلمه در دفاع از او سخن نگويد؟!... 903
10 - آن طغيانگر بىدين (\ معاويه) دشمنى با امير المؤمنين عليه السلام را جايى رسانده بود كه طاقت نداشت نام ايشان را بشنود و از بردن نام او نهى مىكرد.... 1033
11 - معاويه به حضرت عليه السلام نسبت الحاد و نامسلمانى مىدهد و مىگويد: او نماز نمىخواند! و نيز به دروغ خون عثمان را به گردن على مىاندازد.... 1036
12 - سخن قرطبى: «مردم به خاطر بزرگداشت فاطمه در زمان حياتش به على احترام مىگذاشتند، ولى چون فاطمه وفات نمود و على با ابوبكر بيعت نكرد مردم از آن احترام برگشتند...».... 1073
13 - سخن حريز به نقل از وليد بن عبد الملك: «اينكه مردم روايت مىكنند و مىگويند پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرموده: «تو نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى هستى» درست است، امّا شنونده اشتباه شنيده است. درستش اين است: تو نسبت به من به منزلۀ قارون نسبت به موسى هستى»!... 465
14 - اميرالمؤمنين على عليه السلام در روز شورا با عثمان بيعت نكرد، و عبدالرحمن به آن حضرت گفت: «بيعت كن و گرنه گردنت را مىزنم».... 480
سوّم: جعل كردن مناقب حضرت عليه السلام و مناقب اهل بيت او عليهم السلام كه در كتاب و سنّت وارده شده، براى خودشان:
1 - برخى ذكر كردهاند آيۀ: (اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ...) دربارۀ ابوبكر نازل شده، آنگاه كه چهل هزار دينار صدقه داد، در برابر آنچه حافظان نقل كردهاند كه آيه دربارۀ اميرالمؤمنين على عليه السلام نازل شده است.... 719-720
2 - سخنى شگفتانگيز از ذهبى: «از همان آغاز كه به پيامبر وحى شد خديجه و ابوبكر و بلال و زيد چند ساعت پيش از على يا چند ساعت پس از او ايمان آوردند و با پيامبر به عبادت خدا پرداختند. پس اين هفت سال عبادتى كه دربارۀ على مىگويند به تنهايى انجام داده، كجاست؟!»... 331
3 - از جابر بن عبداللّه نقل كردهاند: پيامبر به طرف عثمان رفت و او را در آغوش گرفت و فرمود: «أنت وليّي في الدنيا والآخرة». دست امانتى كه به امانتهاى اسلام مقدّس خيانت كرده، اين روايت را در برابر روايت صحيحى كه از پيامبر اقدس صلى الله عليه و آله دربارۀ برادر طاهرش اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده كه: «أنت ولييّ في الدنيا والآخرة»، جعل كرده است.... 881
4 - در صحيح بخارى از محمّد بن حنفيّه نقل شده است: «به پدرم گفتم:
بهترين مردم پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله چه كسى است؟ گفت: ابوبكر...
گفتم: سپس تو بهترين فرد هستى؟ گفت: من نيستم مگر مردى از مسلمانان»!... 901
5 - معاويه به سمرة بن جندب از بيت المال چهار هزار درهم داد تا براى اهل شام خطبه بخواند و بگويد آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا...) دربارۀ على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است، و آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ...) دربارۀ ابن ملجم، بدبختِ قبيلۀ مراد نازل شده است.... 1101-1102
6 - به سند مرفوع نقل شده است:] «أبو بكر منّي بمنزلة هارون من موسى»!... 472
7 - به سند مرفوع نقل شده است: «لا يبغض أبا بكر وعمر مؤمنٌ ولا يحبّهما منافقٌ»! [هيچ مؤمنى ابوبكر و عمر را دشمن نمىدارد، و هيچ منافقى آن دو را دوست نمىدارد]!... 473
8 - به سند مرفوع نقل شده است: «سيّدا كهول أهل الجنّة أبو بكر وعمر»! [دو آقاى پيران اهل بهشت ابوبكر و عمر هستند]!... 473
9 - از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «أبو بكر الصدّيق، عمر الفاروق»! [ابوبكر صدّيق، و عمر فاروق است]!... 467
10 - صاحب مقاصد گفته است: «أنّه (ابوبكر) كالوالد الثاني للمسلمين»!
[ابوبكر مانند پدر دوّم براى مسلمانان است]!... 669
11 - حديث «أشباح پنج گانه» از فرزندان آدم.... 679
12 - «آخى رسول اللّه بين عثمان وبين نفسه»! [رسول خدا صلى الله عليه و آله بين عثمان و خودش عقد اُخوّت بست]!... 882-883
13 - نهادن لقب امير المؤمنين بر عمر!... 734
سند بسيارى از اين روايات دروغين در مناقب خلفا به امير المؤمنين على عليه السلام مىرسد!... 473
عامر بن شراحيل مىگويد: «در ميان اُمّت اسلامى بيشترين دروغ را به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب نسبت دادهاند».... 473
5 - «صدّيقۀ طاهره فاطمۀ زهرا» عليها السلام
الف) مناقب حضرت زهرا عليها السلام:
1 - روايتى صحيح از پيامبر اكرم دربارۀ پارۀ تنش فاطمۀ زهرا: «إنَّ فاطمة أحصنت فرجها، فحرّم اللّه ذرّيّتها على النار» [حقيقتاً فاطمۀ من دامانش را پاكيزه نگاهداشت، از اين رو خداوند متعال نسل و اولاد او را بر آتش جهنّم حرام نمود].... 159
اين فضيلت، ويژۀ سرور زنان، فاطمه عليها السلام است، و چه بسيارند فضايلى كه به آن حضرت اختصاص دارند و زنان بافضيلتى چون ساره و مريم و حوّا و ديگر زنان از آن بىبهرهاند.... 309
تكذيب حديث: «فاطمة أحصنت فرجها فحرّمها وذرّيّتها على النّار» توسّط ابن تيميّه، و پاسخ آن... 308-309
احاديث فراوانى كه اين حديث را تأييد مىكنند.... 309
حديث ابن مسعود: «إنّما سمّيت فاطمة؛ لأنّ اللّه قد فطمها وذرّيّتها عن النار يوم القيامة» [او فاطمه ناميده شده است، زيرا خداوند او و فرزندانش را از آتش بريده و جدا كرده است].... 309
سخن پيامبر خطاب به فاطمه: «إنّ اللّه غير معذّبكِ ولا أحداً من ولدكِ» [خداوند تو و فرزندانت را عذاب نخواهد كرد].... 310
سخن پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به على عليه السلام: «إنّ اللّه قد غفر لك وذرّيّتك» [خدا تو و فرزندانت را بخشيده است].... 310
سخن قسطلانى و زرقانى در شرح حديث: «إنّما سمّيت فاطمة؛ لأنّ اللّه قد فطمها وذرّيّتها عن النار يوم القيامة».... 349
2 - پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دخترشان فاطمه عليها السلام را «صدّيقه» ناميده است.... 213
3 - خداى تعالى خود، فاطمه را به ازدواج على در آورد و ولىّ امر او بود و جبرئيل امين عقد را خواند.... 215
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنَّه أوحى إليَّ أن أزوِّجَكَ فاطمة على خمس الأرض، فهي صداقها؛ فمن مشى على الأرض وهو لكم مُبْغِضٌ فالأرض حرامٌ عليه أن يمشي عليها» [همانا او به من وحى كرد كه فاطمه را در مقابل يك پنجم زمين كه مهريۀ اوست به ازدواج تو درآورم؛ پس هر كس درحالى كه دشمن شما است بر روى زمين راه برود، اين راه رفتن بر روى زمين بر وى حرام است].... 216
«لَمّا زوَّج النبيُّ صلى الله عليه و آله فاطمة من عليّ قالت فاطمة: «يا رسول اللّه زوَّجتَني من رجل فقير ليس له شيء...» [وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه را به ازدواج على در آورد فاطمه گفت: اى رسول خدا! مرا به ازدواج مردى فقير كه چيزى ندارد در آوردى...].... 217
ابوبكر و عمر از فاطمه عليها السلام خواستگارى كردند، امّا پيامبر به آنها جواب ردّ داد و فرمود: «هنوز فرمانى در اين باره براى من صادر نشده است»، ولى آنگاه كه على عليه السلام از او خواستگارى كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله بدون درنگ پذيرفت و به فاطمه عليها السلام فرمود: «زوّجتكِ أقدم الاُمّة إسلاماً» [تو را به همسرى اوّلين مسلمان درآوردم].... 325
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به فاطمه: «إنّ اللّه اطّلع على أهل الأرض فاختار منهم أباك فبعثه نبيّاً، ثمّ اطّلع الثانية فاختار بعلك، فأوحى إليّ، فأنكحتُه واتّخذته وصيّاً» [همانا خدا به اهل زمين نگاه كرد پس از ميان آنها پدرت را انتخاب كرد و او را به پيامبرى مبعوث نمود، سپس دوباره نگاه كرد پس شوهرت را انتخاب كرد و به من وحى نمود كه او را به ازدواج تو در آوردم و وصىّ خود قرار دادم].... 255
4 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة حوراءٌ إنسيّة، كلّما اشتقتُ إلى الجنّة قبّلتها» [فاطمه حوريۀ انسيه است، هر گاه مشتاق بهشت مىشوم او را مىبوسم].... 250
5 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة هي الزهرة» [فاطمه همان زن زيبا و سفيد و خوش آب و رنگ است].... 250
6 - گفته بريده و اُبّى: «أحبّ الناس إلى رسول اللّه صلى الله عليه و آله من النساء فاطمة، ومن الرجال عليّ» [محبوبترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله از ميان زنان فاطمه و از ميان مردان على بود].... 255
در حديث جميع بن عمير آمده است: با عمّهام بر عايشه وارد شديم، پس پرسيدم: «أيّ الناس أحبّ إلى رسولاللّه؟ قالت: فاطمة. فقيل: من الرجال؟ قالت: زوجها، إن كان ما علمت صوّاماً قوّاماً» [كداميك از مردم در نزد رسول خدا محبوبتر بودند؟ گفت: فاطمه. پس گفته شد: از مردان چه كسى؟ گفت: همسر فاطمه، و تا آن جا كه مىدانم روزه دار و قيام كننده در شب بود].... 255
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمة أحبُّ الناس إليّ» [فاطمه محبوبترين مردم نزد من است].... 256
عمر به فاطمه مىگفت: «و اللّه ما رأيتُ أحداً أحبّ إلى رسول اللّه منكِ» [به خدا سوگند! كسى را نديدم كه نزد رسول خدا محبوبتر از تو باشد]... 256
عايشه مىگويد: «واللّه ما رأيت أحداً أحبّ إلى رسول اللّه من عليّ، ولا في الأرض امرأة كانت أحبّ إليه من امرأته» [به خدا سوگند! مردى را نديدم كه از على نزد رسول خدا محبوبتر باشد، و در زمين زنى نيست كه از همسر على نزد پيامبر محبوبتر باشد]... 254-255
7 - سخن خديجة عليها السلام: «كانت فاطمة تُحدّث في بطن اُمّها، ولمّا ولدت وقعت حين وقعت على الأرض ساجدةً، رافعةً إصبعها» [فاطمه در شكم مادرش سخن مىگفت و آنگاه كه متولّد شد و روى زمين قرار گرفت به صورت سجده بود و انگشتش را بالا برد].... 250
8 - سخن عايشه: «ما رأيتُ أحداً أشبه سمتاً ودلّاً وهدياً وحديثاً برسول اللّه في قيامه وقعوده من فاطمة. وكانت إذا دخلت على رسول اللّه قام إليها فقبّلها ورحّب بها وأخذ بيدها وأجلسها في مجلسه» [من كسى را نديدم كه از لحاظ شكل ظاهرى، و خوش سيرتى، و طريقه و روش، و سخن گفتن شبيهتر از فاطمه به رسول خدا در ايستادن و نشستن او
باشد. و وقتى بر رسول خدا وارد مىشد، بلند مىشد و به طرف او مىرفت و او را مىبوسيد و به او خوش آمد مىگفت و دست او را مىگرفت و در جاى خود مىنشاند].... 250-251
9 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به فاطمة عليها السلام: «إنّ اللّه يغضب لغضبكِ، ويرضى لرضاكِ» [همانا خدا به خاطر غضب تو غضب مىكند و به خاطر رضايت تو راضى مىشود].... 252
تكذيب سخن پيامبر صلى الله عليه و آله به فاطمه: «يا فاطمة إنّ اللّه يغضب لغضبك ويرضى لرضاك» توسّط ابن تيميّه.... 311
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «هي قلبي وروحى الّذي بين جنبيّ فمن آذاها فقد آذاني» [او (فاطمه) قلب من و روح من كه بين دو پهلوى من است، مىباشد، پس هر كه او را بيازارد مرا آزرده است].... 252
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «فاطمةٌ بضعة منّي فمن أغضبها فقد أغضبني» [فاطمه پارۀ تن من است پس هر كه او را غضبناك كند مرا به خشم آورده است].... 253
احاديثى پيرامون اينكه رضايت فاطمه عليها السلام رضايترسولخدا صلى الله عليه و آله، و غضب فاطمه عليها السلام غضب رسول خدا صلى الله عليه و آله است.... 665
اگر آن حضرت از امر مباحى راضى شدند يا خشمگين شدند، جهت شرعى پيدا مىشود كه آن امر مباح را در امور راجح [مستحب و واجب] يا در مرجوحات [مكروه و حرام] قرار مىدهد.... 667
10 - سخن ابوقاسم سهيلى: «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: «فاطمه پاره تن من است»؛ پس خداوند بر پيامبر و فاطمه درود فرستاده است، و اين حديث دلالت مىكند بر اين كه هر كس به فاطمه ناسزا گويد كافر است، و هر كس بر او درود فرستد بر پدرش صلى الله عليه و آله درود فرستاده است».... 666
11 - مناوى در شرح الجامع الصغير نوشته است: «إنّها [فاطمة] أفضل من الشيخين...» [فاطمه از ابوبكر و عمر افضل است].... 666
12 - همه أئمّه طاهره عليهم السلام محدَّث بودهاند، صدّيقه طاهره عليها السلام محدَّثه بوده است، و سلمان فارسى محدَّث بوده است.... 428
ب) دفاع حضرت زهرا عليها السلام از ولايت و رنجهايى كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بر او وارد شد:
1 - احتجاج دخت گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله حضرت صدّيقۀ طاهره عليها السلام به حديث غدير.... 61
2 - قرطبى مىگويد: «كان لعلّى من الناس جهةٌ حياة فاطمه» [مردم در زمان حيات فاطمه به خاطر كرامت او به على احترام مىگذاشتند]؛ «جهة» يعنى جاه و احترام..... 714
و مىگويد: «چون فاطمه وفات كرد و على با ابوبكر بيعت نكرد مردم از آن احترام دست برداشتند تا او نيز در آنچه مردم داخل شدند داخل شود و جماعت آنها را متفرّق نكند».... 714
امير المؤمنين عليه السلام در زمان حيات فاطمه عليها السلام نزد مردم عزّت و احترامى داشت.... 902
سخن قرطبى: «مردم به خاطر بزرگداشت فاطمه در زمان حياتش به عليّ احترام مىگذاشتند، ولى چون فاطمه وفات نمود و على با ابوبكر بيعت نكرد مردم از آن احترام برگشتند...».... 1073
3 - صدّيقۀ طاهره عليها السلام در خطبۀ خود خطاب به ابوبكر و همراهان وى فرمودند: شما «طَرَق» [بركهاى كه در آن داخل شوند و در آن ادرار و سرگين حيوانات ريخته شود و كدر گردد] مىنوشيديد و برگ درختان را مىخورديد، ذليل و خاضع بوديد و مىترسيديد مردم پيرامونتان اموالتان را بربايند؛ پس خدا شما را به وسيله رسولش نجات داد»... 717
4 - اشاره به قصّۀ فدك.... 650
حديثى ساختگى از پيامبر صلى الله عليه و آله: «نحن معاشر الأنبياء لانورث ما تركناه صدقة»! [ما پيامبران چيزى به ارث نمىگذاريم و هر چه از ما بماند صدقه است] همان حديثى كه آنها با دست آويز قرار دادن آن، فدك را از صدّيقۀ طاهره عليها السلام غصب كردند و ابوبكر، عايشه و ساير همسران پيامبر را كه آمده بودند يك هشتم خود را بگيرند، محروم ساخت.... 541
سخن فاطمه عليها السلام: «أترث أباك ولا أرث أبي؟» [آيا تو از پدرت ارث مىبرى ولى من از پدرم ارث نمىبرم؟!].... 651
چرا گوشهاى شنوايى نبود كه به ادّعاى صدّيقه عليها السلام و همسر طاهر او كه مىگويند: فدك هبهاى از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله به حضرت فاطمه است، گوش دهد؟!... 650
كلامى پيرامون فدك.... 762
سخنى پيرامون فدك.... 899
5 - آتش زدن خانۀ حضرت زهرا عليها السلام و اهانت به ايشان:
عمر با شعلهاى از آتش آمد تا خانۀ آنها را آتش بزند. فاطمه او را ديد و فرمود: «اى پسر خطّاب! آمدهاى تا خانۀ ما را آتش بزنى»؟ گفت: بله! مگر اينكه داخل شويد در آنچه اُمّت در آن داخل شدند!... 600
بشارت و بلكه بشارتها باد بر پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله كه پارۀ تن او حضرت صدّيقه عليها السلام نزد كسى كه اين سخن را گفت هيچ حرمت و ارزشى ندارد، و سكونت داشتن او در خانهاى كه خداوند اهل آن را پاك گردانيده، آنها را از او و آتش زدن خانه بر سرشان باز نمىدارد.... 607
6 - غضب فاطمه عليها السلام بر ابوبكر و عمر: بخارى روايت كرده: «أنّ فاطمة ابنة رسول اللّه صلى الله عليه و آله سألت أبا بكر الصدّيق بعد وفاة رسولاللّه صلى الله عليه و آله أن يقسم لها ميراثها... فغضبت فاطمة بنت رسول اللّه فهجرت أبابكر، فلم تزل مهاجرتُه حتّى توفّيت» [فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از وفات آن حضرت از ابوبكر خواست ميراثش را تقسيم كند... پس فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله غضبناك شد و از ابوبكر دورى گزيد و پيوسته از او إعراض مىكرد تا وفات نمود].... 661-662
همچنين روايت كرده: «فهجرَتْه فلم تكلّمه حتّى توفّيت، وعاشت بعد النبيّ صلى الله عليه و آله ستّة أشهر، فلمّا توفّيت دفنها زوجها عليّ ليلاً، ولم يؤذِن أبابكر، وصلّى عليها» [از اين رو فاطمه بر ابوبكر غضبناك شد و از او إعراض كرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود. و بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله شش ماه زنده بود و چون وفات نمود همسرش على او را در شب دفن نمود و به ابوبكر خبر نداد و خود بر او نماز گذارد].... 662
نسبت دادن روايتى دروغين به امام صادق عليه السلام كه حضرت فرموده است: «فاطمه عليها السلام در شب وفات نمود پس ابوبكر و عمر و جمعيّت زيادى آمدند... ابوبكر جلو رفت و با چهار تكبير نماز را
خواند».... 662
به خاطر همين غضب اجازه نداد كه عايشه دختر ابوبكر بر او وارد شود، تا چه رسد به خود ابوبكر.... 662
معذرت خواهى خليفه از صدّيقۀ طاهره عليها السلام.... 663
نگاهى به كلامى دردناك: «او [فاطمه] زنى از دختران آدم است و مانند آنها خشمگين مىشود، با وجود تصريح پيامبر خدا صلى الله عليه و آله (بر ارث نبردن كسى از وى) و مخالفت ابوبكر صدّيق (با ارث بردن فاطمه عليها السلام) عصمتِ وى واجب نيست».... 665
نكتۀ دقيقى كه بايد پيرامون آن بحث كرد:
صدّيقۀ طاهره عليها السلام وفات كرد در حالى كه در گردنش بيعتى از آن كسى كه گمان كردهاند خليفۀ وقت است، نبود، و مانند اوست شوهرش در طول شش ماه زنده بودن همسرش.... 1073
7 - فاطمه عليها السلام بر سر قبر پاك پدر مىايستد و از خاك قبر برداشته بر ديدگان نهاده، مىگريد و مىگويد:
صُبّت عليّ مصائبٌ لو أ نّها صُبّت على الأيّامِ صرنَ لياليا
[مصيبتهاى بر من وارد شد كه اگر بر روزها وارد مىشد، شب مىشدند]... 445 و 534
حضرت فاطمه عليها السلام هر جمعه قبر عموى خود، حمزه را زيارت مىكرد و نزد قبر نماز مىخواند و گريه مىكرد.... 448
زنان (در وفات زينب دختر پيامبر صلى الله عليه و آله) گريه مىكردند، و عمر با تازيانه آنان را مىزد، ناگهان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دست او را گرفت و فرمود: «اى عمر دست از اين كردار بردار و بگذار گريه كنند».... 531
از اين پس اندوهم جاودانه و شبهايم به شب زندهدارى مىگذرد...]... 893
6 - «امام حسن بن على» عليهما السلام
1 - احتجاج امام حسن عليه السلام سبط رسول خدا، در سال (41) ه به حديث غدير.... 61
2 - سخن رسول اكرم صلى الله عليه و آله: «ألّلهمّ إنّ هذا ابني - الحسن - وأنا اُحبّه فأحبّه وأحبّ من يحبّه» [خدايا اين فرزند من است - يعنى حسن - و او را دوست دارم پس او را و هر كه او را دوست مىدارد دوست بدار].... 625
3 - ابن عساكر: «مروان نگذاشت كه امام حسن عليه السلام در حجرۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن شود، و مروان در آن روز عزل شده بود و مىخواست با اين كار معاويه را راضى كند».... 776
4 - سخن حسن بن على عليهما السلام به معاويه: «أفلا اُخبرك بما هو أعجب من هذا؟!» [آيا به تو خبر ندهم چيزى را كه عجيبتر از اين است؟!] گفت: آن چيست؟ فرمود: «جلوسك في صدر المجلس وأنا عند رجليك» [اينكه تو در صدر مجلس نشستهاى و من پايين پاى تونشستهام].... 920
5 - معاويه به مدينه آمد و سخنرانى كرد و گفت: فرزند على كيست؟! على كه باشد؟! امام حسن عليه السلام برخاست و حمد و ثناى خدا كرد و فرمود: «أنا بن عليّ وأنت ابن صخر...» [من پسر عليم و تو پسر صخر...].... 971
6 - معاويه براى امام حسن عليه السلام پيام فرستاد كه او را در جنگ با خوارج همراهى كند؛ امام عليه السلام فرمود: «تركتُ قتالك وهو لي حلالٌ...» [جنگ با تو را با آنكه برايم حلال بود ترك نمودم...].... 971
7 - سخن امام حسن عليه السلام خطاب به معاويه: «... قد علمتُ الفراش الّذي وُلدتَ فيه» [دامنى كه تو در آن متولّد شدهاى را مىدانم...].... 972
8 - سخن ابن بعجه: «اوّلين مصيبتى كه بر عرب نازل شد، كشتن سبط پيامبر حسن عليه السلام، و ادّعاى زياد بود».... 998
9 - رفتار معاويه با سبط پيامبر امام حسن عليه السلام.... 1092
10 - حسن كيست؟... 1092
11 - معاويه به پيمانهايى كه از وقت كنار آمدن امام عليه السلام با او به وسيلۀ صلح با وى متعهّد شده بود، خيانت كرد، صلحى كه براى حفظ خون شيعيان انجام شد.... 1094
12 - متن صلح نامۀ امام حسن عليه السلام با معاويه.... 1095
13 - چون حكومت معاويه استقرار يافت و وارد كوفه شد، گفت: «تمام شرطهايى كه در معاهده پذيرفتم زير پا خواهم گذارد».... 1095
14 - معاويه دشمنترين دشمنان سبط پيامبر امام حسن عليه السلام بود و او را كوچك و پست شمرد.... 1095
15 - معاويه وقتى داخل كوفه شد، خطبه خواند، در حالى كه حسن عليه السلام و حسين عليه السلام پاى منبر نشسته بودند. پس نام على عليه السلام را برد و به او دشنام داد، سپس حسن را دشنام داد، و حسين عليه السلام بلند شد تا او را باز دارد، ولى حسن عليه السلام با دستش او را گرفت و نشانيد. سپس خود او برخاست و فرمود: «اى كسى كه على را نام بردى! من حسن و پدرم على است و تو معاويه هستى و پدرت صخر...».... 1096
16 - آخرين تيرى كه تيردان پيمان شكنى اين مرد (\ معاويه) پرتاب كرد، اين بود كه با دسيسه، سمىّ كشنده به امام حسن عليه السلام داد.... 1096
معاويه بارها امام حسن عليه السلام را مسموم كرد.... 1096
همسر حضرت عليه السلام، جعده دختر اشعث بن قيس كندى به حضرت سمّ داد.... 1097
سخن امام حسن عليه السلام: «بارها به من زهر دادند، ولى در هيچ كدام مثل اين بار صدمه نديدم، ديگر جگرم پاره شده است».... 1097
معاويه وجود سبط رسول خدا عليهما السلام را مانع لغزانندهاى در راه آرزوى ناپاكش يعنى بيعت يزيد مىديد.... 1097
چون خبر وفات امام حسن عليه السلام به معاويه رسيد، صداى تكبيرى از كاخ خضراء بلند شد كه اهل شام به خاطر آن تكبير گفتند.... 1097
7 - «امام حسين بن على» عليهما السلام
1 - سوگند دادنِ امام حسين عليه السلام سبط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به حديث غدير در سال (58-59)....62
2 - كميت ابياتى را پيرامون امام حسين عليه السلام و اصحابش خواند و امام باقر عليه السلام گريه كرد.... 190
3 - اُمّ سَلمه مىگويد: «شب شهادت امام حسين عليه السلام شنيدم كه هاتفى اشعارى را مىخواند...».... 136
4 - از ابوعماره نقل شده كه گفت: ابوعبداللّه عليه السلام به من فرمود: «يا أبا عمارة! أنشدني للعبديِّ في الحسين عليه السلام» [اى ابوعماره! شعر عبدى در مورد حسين عليه السلام را براى من بخوان]. سپس مىگويد:
پيوسته برايش خواندم و گريه مىكرد.... 203
5 - بيان اينكه: «الإسلام محمّديّ الحدوث، حسينيّالبقاء». [دين اسلام پديد آمدنش محمّدى بود ولى جاودانگى آن حسينى است].... 333
6 - خضرى مىگويد: «حسين در قيام عليه يزيد اشتباه بزرگى را مرتكب شد»، و جواب آن.... 340-341
7 - شمّهاى از آموزهها و درسهاى فراوان و بىشمارى كه سرور ما حسين عليه السلام به اُمّت جدّش آموخت.... 343
8 - سر سيّد الشهداء امام حسين عليه السلام در مصر از مكانهاى زيارتى مىباشد.... 451
9 - قصيمى در كتاب «صراع» اعتقاد به شفا و اجابت دعا نزد قبر حسين عليه السلام را از آفات شيعه شمرده است!... 455
10 - عمربن سعد، قاتل سيّد الشهداء عليه السلام را از جملۀ ثقات شمردهاند!... 465
11 - احاديث نبوى پيرامون امام حسين عليه السلام: «أخبرنى جبريل: أنّ ابني هذا - يعنى الحسين - يُقتل» [جبرئيل به من خبر داد كه اين فرزندم - يعنى حسين - كشته مىشود].... 626
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ جبريل أخبرني أنّ اللّه عزّوجلّ قتل بدم يحيى بن زكريّا سبعين ألفاً وهو قاتل بدم ولدك الحسين سبعين ألفاً» [جبرئيل به من خبر دادكه خداى عزّوجل در مقابل خون يحيى بن زكريّا هفتاد هزار را كشت و در مقابل خون فرزندت حسين هفتاد هزار را مىكشد].... 625
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ إبني هذا - يعني الحسين عليه السلام - يُقتل بأرض يقال لها كربلاء فمن شهد ذلك منكم فلينصره» [همانا اين پسرم يعنى حسين در زمينى به نام كربلا كشته مىشود پس هر كس از شما در آنجا حاضر بود بايد او را يارى كند].... 923
12 - بر همين اساس است كه عذر آوردن شمر بن ذى الجوشن قاتل امام حسين عليه السلام تمام و كامل شمرده مىشود.... 635
13 - نسبت دادن روايتى دروغ به امام حسين عليه السلام.... 950
14 - غزالى مىگويد: «بر واعظ و هر فرد ديگرى حرام است، قتل حسين عليه السلام و داستان او و درگيرىها و مشاجراتى كه ميان اصحاب رخ داده، را روايت كند؛ چون باعث بغض و كينه نسبت به صحابه و مذمّت آنها مىشود در حالى كه آنها بزرگان دين هستند، و بايد نزاعها و جنگهايشان را حمل بر صحّت نمود، شايد به خاطر اشتباه در اجتهادشان بوده نه براى طلب دنيا و رياست طلبى»!... 992
15 - نامۀ معاويه به حسين بن على عليهما السلام و پاسخ حضرت عليه السلام.... 1005
16 - غزالى در إحياء العلوم مىگويد: «لعن و نفرين كردنِ اشخاص خطر دارد و بايد از آن پرهيز كرد. هرگاه بپرسند: آيا نفرين بر يزيد كه حسين عليه السلام را به قتل رسانده يا به قتل او فرمان داده جايز است يا نه؟ مىگويم: جايز بودن نفرين بر يزيد ثابت نشده است»!... 1152
8 - «امام صادق» عليه السلام
1 - نفرين امام جعفر صادق عليه السلام بر حكيم اعور يكى از شعرائى كه به بنى اُميّه در دمشق پيوست؛ پس شيرى او را دريد.... 678
2 - سخن نگارندۀ «مفتاح السعادة»: «پدر ابوحنيفه در زمان كودكى او، از دنيا رفت، و مادرش با امام جعفر صادق عليه السلام ازدواج كرد، و ابوحنيفه در دامان امام جعفر صادق عليه السلام پرورش يافته و دانش را از او فراگرفت. و اگر اين مطلب درست باشد منقبت بزرگى براى ابوحنيفه خواهد بود».... 1140
3 - مالك بن انس يكى از شاگردان حضرت عليه السلام بوده است.... 462
4 - صادق آل محمّد در روزگار خود براى امامانِ دنيا تنها مرجع علمى بوده است.... 462
9 - «امام رضا» عليه السلام
1 - شعر خواندن دعبل براى امام رضا عليه السلام و گريۀ حضرت تا اينكه بيهوش شد.... 234
2 - اضافه كردن امام رضا عليه السلام دو بيت را به قصيدۀ دعبل.... 235
3 - دعبل پارۀ پيراهن امام رضا عليه السلام را به دو چشم كنيز ماليد، و چشم كنيز به بركت ابوالحسن امام رضا عليه السلام سالمتر از قبل شد.... 237
10 - «امام مهدى»
عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف
1 - امام باقر عليه السلام فرمودند: «إنّ قائمنا هو التاسع من ولد الحسين عليه السلام...» [همانا قائم ما فرزند نهم از فرزندان حسين عليه السلام است...].... 191
2 - سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «مَثَلُهُ [أي مثل خروج القائم] كَمَثَلِ الساعة لا تأتيكم إلّابغتة» [همانا مَثَل خروج قائم مَثَل قيامت است كه به سوى شما نمىآيد مگر به طور ناگهانى].... 191
3 - «المهديّ من وُلدي وجهه كالكوكب الدرّيّ» [مهدى از فرزندان من است و صورتش مانند ستاره درخشان است].... 625
4 - «لو لم يبق من الدنيا إلّايوم واحد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يبعث رجلاً من وُلدي اسمه كاسمي» [اگر از دنيا فقط يك روز باقيمانده باشد، خداوند آن روز را طولانى مىكند تا مردى از فرزندان من را برانگيزد كه اسم او اسم من است].... 625
5 - سخن علّامه برزنجى: «باور برخى از پيروان ابوحنيفه اين است كه حضرت عيسى و حضرت مهدى، از مذهب ابوحنيفه پيروى مىكنند...»!... 1141
11 - «ابن ادريس شافعى»
1 - رواياتى ساختگى در مناقب ابن ادريس.... 462
12 - «أبوبكر»
الف) مطاعن ابوبكر:
1 - حديثى ساختگى از پيامبر صلى الله عليه و آله: «نحن معاشر الانبياء لانورث ما تركناه صدقه»! [ما پيامبران چيزى به ارث نمىگذاريم و هر چه از ما به جا بماند صدقه است]، همان حديثى كه آنها با دست آويز قرار دادن آن، فدك را از صدّيقۀ طاهره عليها السلام غصب كردند و ابوبكر، عايشه و ساير همسران پيامبر را كه آمده بودند يك هشتم خود را بگيرند، محروم ساخت.... 541
2 - ماجراى حديث برائت و تبليغ آن اشاره دارد به اين كه شخصى كه وحى مبين وى را براى اعلان و تبليغ چند آيه از آيات قرآن شايسته نمىداند، چگونه او را براى ترويج و تعليم همۀ دين، و تبليغ همۀ احكام و مصالح، امين قرار مىدهد؟!... 585
3 - عدم توجّه ابوبكر به خواستۀ فاطمه عليها السلام:
حضرت فاطمه عليها السلام به همراه زنان هاشميه فرياد مىزد، و استغاثه مىنمود، و ندا مىداد: «اى ابوبكر! چه زود بر اهل بيت رسول خدا هجوم آورديد، قسم به خدا با عمر سخن نمىگويم تا اينكه خدا را ملاقات كنم».... 601
4 - ابوبكر پيش از اسلام:
ابوبكر با اُبىّ بن خلف و ديگر مشركان قمار بازى مىكرد.... 610
شراب خوارى ابوبكر در جاهليّت.... 610
5 - ابوبكر در زمان مسلمانى:
بزرگان صحابه بعد از نزول آيه خمر در سورۀ بقره، شراب مىنوشيدند و مىگفتند: ما چيزى را مىنوشيم كه برايمان نفع دارد، و از خوردن شراب امتناع نكردند تا اينكه آيۀ مائده نازل شد.... 614
از ابوبكر در زمان مسلمانى، نبوغى در علم، پيش قدم شدنى در جهاد، بارز بودن در اخلاق، جدّيّت در عبادت يا ثبات در مبدأ نمىشناسيم.... 614
6 - از ابوبكر در مورد «كلاله» سؤال شد، گفت: «من نظر خود را مىگويم، اگر درست بود از جانب خداست و اگر خطا بود از جانب من و شيطان است...».... 615
7 - مقدّم بودن خليفه در سنّت و نقل روايت: آنچه پيشواى حنابله احمد در «مسند» از او نقل كرده، هشتاد حديث است.... 617
همانا ظرفها از آنچه دارند تراوش مىكنند و آنگاه كه پُر شوند جريان پيدا مىكنند.... 621
8 - خليفه به خاطر بهرۀ كمى كه از علوم كتاب و سنّت داشت هر دو لنگۀ باب فتوا دادن بر اساس رأى شخصى را كاملاً گشود، پس از آن كه نبى اعظم صلى الله عليه و آله اين درب را بر اُمّت بست.... 622
9 - ابوبكر مانند رفيقش عمر در جنگ خيبر از رويارويى با مرحب يهودى فرار كردند.... 654
10 - هر چه عُمْر وى طولانى باشد همانا بيشتر آن در جاهليّت سپرى شده است.... 676
11 - ابوبكر در مدينه شغل حقير و پست پارچه فروشى در كوچه و بازار را داشت و آنها را بر دوش خود حمل مىكرد بدون اينكه در محلّ تجارت يا دكّانى مستقر باشد.... 717-718
12 - تعجّب فراوان از اين است كه امير المؤمنين على عليه السلام چهار درهم داشت و يك درهم را شبانه، يكى را در روز، يكى را مخفيانه، و يكى را آشكارا صدقه داد، و خداوند دربارۀ آن آيه نازل كرد... ولى ابوبكر همه مالش را در راه خدا انفاق مىكند، ولى هيچ يادى از او در قرآن عزيز نيست!!... 719
13 - آتش زدن «فجائه».... 899
14 - چشم پوشى از عمل زشت خالد بن وليد نسبت به بنى حنيفه و عمل خفّت بارش با مالك بن نويره و همسرش.... 899
15 - سخن معاويه: «آنگاه كه رسول خدا وفات نمود، مردم ابوبكر و عمر را سرپرست كردند بدون اينكه معدن پادشاهى و خلافت در آنها باشد».... 912
16 - گروهى بلال حبشى را بر ابوبكر برترى مىدادند، و ابوبكر مىگفت: «چگونه مرا بر بلال برترى مىدهيد و همانا من حسنهاى از حسنات او هستم؟!»!... 913
17 - ابوبكر چندين بار عذر خواهى كرده و بارها گفته است: «مرا رها كنيد! مرا رها كنيد! كه من بهترينِ شما نيستم».... 480
از ابوبكر نقل شده كه در بيمارى منجّر به مرگ گفت: «دوست داشتم از رسول خدا پرسيده بودم: امر (خلافت) براى كيست؟»... 479
ابوبكر مىگفت: «إنّى ولّيت هذا الأمر وأنا له كاره..» [من متولّى اين اين امر (خلافت) شدم در حالى كه از آن كراهت داشتم...].... 480
و مىگفت: «لوددتُ أنّ هذا كفانيه غيري» [دوست داشتم غير از من مرا در اين امر كفايت مىكرد].... 622
و مىگفت: «أما واللّه ما أنا بخيركم... إنّ لي شيطاناً يعتريني فإذا غصبتُ فاجتنبوني...».... 622
18 - از مصاديق جهل ابوبكر:
وى مانند برادرش - عمر - معناى «كلاله» را نمىداند.
جهل خليفه به حكم ارث «جدّه» (مادر بزرگ).... 622
از روى ناچارى به روايت كسى مانند مغيره كه زناكارترين فرد قبيلۀ ثقيف و دروغگوترين فرد امّت است، اعتماد مىكند.... 623
جهل خليفه به حكم ارث دو «جدّه» (دو مادر بزرگ).... 623
جهل خليفه به حكم قطع دست دزد.... 627
جهل خليفه به معناى قضا و قدر.... 638
19 - برخى از بدعتهاى وى:
برند كه اين عمل واجب است، از قربانى كردن خوددارى مىكردند!... 534
ديدگاه خليفه دربارۀ سرپرست شدن «مفضول» [كسى كه در فضل از ديگرى پايينتر است].... 627
ديدگاه خليفه در داستان مالك.... 640
20 - ابوبكر و عمر به جدل پرداختند تا صدايشان بلند شد و آيۀ:
(يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللّهِ وَ رَسُولِهِ...) نازل شد.... 660-661
21 - ابوبكر فردى بسيار ناسزاگو بود.... 661
ب) غلوّ در فضايل ابوبكر:
1 - ابوبكر اوّلين كسى بود كه اسلام آورد!... 329
2 - «ما في الجنّة شجرة إلّامكتوبٌ على كلّ ورقةٍ منها: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، أبو بكر الصدّيق، عمر الفاروق، عثمان ذو النورين» [در بهشت هيچ درختى نيست مگر اينكه روى برگ آن نوشته شده است: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، ابوبكر صدّيق، عمر فاروق، و عثمان ذوالنوريناست]!... 467
3 - «كان صلى الله عليه و آله إذا اشتاق إلى الجنّة قبّل شيبة أبي بكر» [هر زمان پيامبر صلى الله عليه و آله به بهشت مشتاق مىشد، موهاى سفيد ابوبكر را مىبوسيد]!... 471
4 - «أبوبكر منّي بمنزلة هارون من موسى» [ابوبكر نسبت به من به منزلۀ هارون نسبت به موسى است]!... 472
5 - به سند مرفوع نقل شده است: «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها، وأبو بكر أساسها، وعمر حيطانها» [من شهر علم هستم، و على درِ آن، و ابوبكر پايه و اساس آن، و عمر ديوارهاى آن]!... 473
6 - به سند مرفوع نقل شده است: «سيّدا كهول أهل الجنّة أبو بكر وعمر» [دو آقاى پيران اهل بهشت ابوبكر و عمر هستند]!... 473
7 - به سند مرفوع نقل شده است: «لا يبغض أبا بكر وعمر مؤمنٌ ولا يحبّهما منافقٌ» [هيچ مؤمنى ابوبكر و عمر را دشمن نمىدارد، و هيچ منافقى آن دو را دوست نمىدارد]!... 473
8 - به سند مرفوع نقل شده است: چون به آسمان عروج كردم، گفتم:
خداوندا! خليفۀ بعد از من را على قرار ده! پس آسمانها لرزيد و ملائكه ندا دادند: اى محمّد! بخوان (وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اَللّهُ) * و خداوند ابوبكر را خواسته است (كه خليفه شود).... 475
9 - شكل مسخ شده و تحريف شدۀ حديث كاغذ و دوات، كه آنان چون ديدهاند حديث صحيح به صلاحشان نيست، آن را به اين شكل تغيير دادهاند.... 477
10 - بيا و غلوّ را تماشا كن!:
«الّذي كان عند أبي بكر من العلم أضعاف ما كان عند عليّ منه»!! [علمى كه ابوبكر داشته است چندين برابر علم على بوده است]!! و...... 281 و 645
11 - مظاهر علم خليفه.... 647
12 - به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت داده شده است: «اگر ابوبكر صدّيق نبود اسلام از بين مىرفت».... 658
13 - جدّيّت خليفه در عبادت.... 658
روايت شده: «وقتى ابوبكر نفس مىكشيد بوى جگر كباب شده از آن به مشام مىرسيد».... 658
سخن عمر: «هر كارى را عمر مىتواند انجام دهد مگر دود را».... 659
14 - بارز بودن خليفه در اخلاق.... 660
15 - توسّل به ريش ابوبكر.... 668
16 - سخن صاحب مقاصد: «أ نّه [أبوبكر] كالوالد الثاني للمسلمين! [ابوبكر مانند پدر دوّم براى مسلمانان است!]؛ زيرا او بود كه درب اسلام آوردن را به روى آنها باز كرد»!... 669
17 - كرامت دفن ابوبكر.... 670
18 - ابوبكر پيرمردى معروف و پيامبر جوانى ناشناخته است.... 672
19 - ابوبكر از پيامبر مسنتر است.... 673
20 - اسلام ابوبكر پيش از ولادت على عليه السلام.... 673
21 - ابوبكر مسنترين اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است.... 675
22 - منزلت ابوبكر نزد خدا.... 678
23 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله - بنا بر آنچه كه اين قوم گمان كردهاند -:
«كسى كه بغض تو را داشته باشد به بهشت داخل نمىشود هر چند عمل هفتاد پيامبر را دارا باشد».... 678
24 - اشباح پنج گانه از فرزندان آدم.... 679
25 - ابوبكر بهترينِ اهل آسمانها و زمين است.... 681
26 - ابوبكر در كفّۀ ترازو.... 682
27 - پدر هيچ يك از مهاجرين اسلام نياورد مگر ابوبكر.... 684
28 - ابوبكر و پدر و مادرش در قرآن.... 687
29 - خطبۀ پيامبر صلى الله عليه و آله در فضيلت خليفه!... 712
30 - ستايش اميرالمؤمنين عليه السلام از خليفه.... 714
31 - برخى ذكر كردهاند: آيه: (اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ...) دربارۀ ابوبكر نازل شده، آنگاه كه چهل هزار دينار صدقه داد، در برابر آنچه حافظان نقل كردهاند آيه دربارۀ امير المؤمنين على عليه السلام نازل شده است.... 720
32 - سخن ابن حجر: «و آن - يعنى فضيلت نفر دوّم بودن در غار - بزرگترين فضيلتهاى ابوبكر بود كه به واسطۀ آن مستحقّ شد كه خليفۀ پيامبر شود».... 911
13 - «ابوحامد غزالى»
غلوّ گروهى از حنفيّه به حدّى رسيده كه گمان كردهاند وى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله أعلم بوده است!... 460
پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوحنيفه افتخار مىكند.... 1138
گفته شده: «در پرهيزگارى ابوحنيفه همين بس، كه در زمان او گوسفندى دزديده شد و او تا مدّتى كه معمولاً يك گوسفند عمر مىكند، گوشت هيچ گوسفندى را نخورد، مبادا كه همان گوسفند دزديده شده باشد».... 1138
از عجيبترين دروغهايى كه در مدح ابوحنيفه گفتهاند: «امام ابوحنيفه نمازش را آغاز نمود و طبق عادت خود در ركعت اوّل روى پاى راست ايستاد و نصف قرآن را خواند...».... 1140
و عجيبتر از اين داستان سخن علّامۀ برزنجى است: «باور برخى از پيروان ابوحنيفه اين است كه حضرت عيسى و حضرت مهدى، از مذهب ابوحنيفه پيروى مىكنند».... 1141
2 - دستهاى كه بر ابوحنيفه از هر سو طعن وارد كردهاند.... 460
3 - فريبكارى ابوحنيفه: ابوحنيفه مىگويد: «اى مردم! نگاه كنيد، من خودم بارها مردم را فريفتهام (و بر سرشان شيره ماليدهام)، امّا اكنون اين بچه مىخواهد مرا فريب دهد»!... 1139
4 - سخن نگارندۀ «مفتاح السعادة»: «پدر ابوحنيفه در زمان كودكى او از دنيا رفت، و مادرش با امام جعفر صادق عليه السلام ازدواج كرد، و ابوحنيفه در دامان امام جعفر صادق عليه السلام پرورش يافته و دانش را از او فراگرفت. و اگر اين مطلب درست باشد منقبت بزرگى براى ابوحنيفه خواهد بود».... 1141
15 - «ابوذر» رحمه الله
1 - تبعيد ابوذر به ربذه توسّط خليفه.... 789
2 - تعبّد ابوذر قبل از بعثت، پيشى گرفتن وى در اسلام، ثبات قدم او در راه خدا.... 792
3 - حديث علم ابوذر.... 793
4 - حديث راستگويى و زهد ابوذر.... 793
5 - حديث فضيلت ابوذر.... 794
6 - وصيّت پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله به ابوذر.... 794
7 - چرا در شام عليه او ندا دادند كسى همنشين او نشود؟! و چرا مردم در مدينه از او فرار مىكردند؟!... 795
8 - ابوذر بر معاويه كه با فرو رفتن در نعمت و وسعت دادن به زندگى و اختصاص اموال به خود، خلق و خوى كسراها و قيصرها را بر گزيده بود، عيب مىگرفت، و اين در حالى بود كه معاويه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله فقير بود و مالى نداشت.... 796
9 - سخن عثمان وقتى بر ابوذر غضب كرده بود: «به من دربارۀ اين پيرمرد بسيار دروغگو مشورت دهيد كه او را بزنم يا حبس كنم يا بكشم»!... 797
10 - جنايت تاريخ: بلاذرى اخراج ابوذر توسّط عثمان را انكار مىكند و...... 798-804
11 - ديدگاه ابوذر دربارۀ اموال.... 804-806
12 - ابوذر و سوسياليسم.... 807
13 - روايات ابوذر دربارۀ اموال.... 810
14 - نگرشى در سخنانى كه در ستايش و مدح ابوذر وارد شده است، آيا با آنچه بدان متّهم شده سازگارى دارند؟... 811
15 - ستايش پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به ابوذر و خبر دادن به او.... 813
16 - «ابوسفيان»
1 - ابوسفيان ننگ و عار قريش است. و طبق فرمايش بى پردۀ پيامبر بزرگوار صلى الله عليه و آله او ملعون است؛ زيرا روزى كه آن حضرت ابوسفيان را با معاويه ديد فرمود: «أللّهمَّ العن التابع والمتبوع» [خدايا! تابع و متبوع هر دو را لعنت فرما!].... 336
2 - روزى پيامبر خدا ابوسفيان را ديد كه سوار بر مركب است و معاويه و برادرش او را همراهى مىكنند، يكى از جلو افسار مركب را گرفته و ديگرى از پشت سر آن را مىراند، در اين هنگام حضرت فرمود:
«أللّهمَّ العن القائد والسائق والراكب» [خدايا جلو دار، و دنباله رو، و سواره هر سه را لعنت فرما!].... 336
3 - سخن مقريزى دربارۀ ابوسفيان: «ابوسفيان - رهبر احزاب - همان كسى است كه در جنگ اَحد با پيامبر به جنگ پرداخت...».... 336
4 - داستان اسلام ابوسفيان.... 337
5 - بخشش عثمان به ابوسفيان.... 781
6 - از ابن عبّاس اين حديث مرفوع نقل شده است: «همانا محبوبترين خويشاوندان من... ابوبكر و سپس عمر است... و چه كسى مثل ابوسفيان است؟! همواره دين قبل از اينكه مسلمان شود و بعد از مسلمانيش با او تأييد شد...»!... 947
7 - سخنى پيرامون ابوسفيان.... 947-949
17 - «ابوطالب» عليه السلام
1 - ادلّۀ ايمان ابوطالب عليه السلام.... 690
2 - عمل نيكو و گفتار مشكور وى.
3 - آنچه اهل سنّت از خانواده و خويشاوندان ابوطالب نسبت به ايمان او نقل كردهاند.
4 - چيزهايى كه ملازمان وى و كسانى كه به حقّ او اعتراف كردهاند، به او نسبت دادهاند.
5 - رواياتى پيرامون ابوطالب عليه السلام كه براى او مرتبهاى بالاتر از مرتبۀ ايمان را ثابت مىكنند و آن عبارت است از مرتبۀ وصايت و حجّيّت در زمان خودش.... 700-702
6 - ابوطالب عليه السلام در قرآن حكيم.... 702
7 - حديث ضحضاح [گودال]، و پاسخ آن.... 707
8 - قصيدۀ استاد فقه و فلسفه و اخلاق استاد بزرگمان آيت اللّه شيخ محمّد حسين اصفهانى نجفى، دربارۀ حضرت ابوطالب.... 709
18 - «اجتهاد»
1 - نقد سخن ابن حزم كه مىگويد: «ابنملجم قاتل امير المؤمنين عليه السلام مجتهد است و اجر و ثواب مىبرد».... 91
2 - نقد ديگر بر ابن حزم كه مىگويد: «ابوغاديه - قاتل عمّار - عمّار را طبق اجتهادش كشت، و اجر و ثواب مىبرد».... 93
3 - نقد سوم بر ابن حزم كه مىگويد: «معاويه و عمرو عاص در جنگ با على عليه السلام اجتهاد كردهاند و از يك پاداش برخورد دارند».... 96
4 - مجالى براى اجتهاد در مقابل نصّ وجود ندارد.... 97
5 - از ابوبكر دربارۀ «كلاله» پرسيدند، او گفت: «من اكنون نظر خود را درباره كلاله مىگويم، اگر درست بود از سوى خداست و اگر اشتباه بود از سوى خودم و شيطان است...».... 527 و 615
6 - فتواى بر اساس رأى و نظر شخصى احتياج به جرأت بر خدا و رسولش دارد، و گويا اين، معناى اجتهاد نزد اهل سنّت است نه استنباط احكام از ادلّۀ تفصيلى.... 615
7 - نخستين كسى كه باب توجيه و اجتهاد را گشود و دامان مجرمان را با اين دو پاك كرد، خليفۀ اوّل بود.... 616-617
8 - خليفه به خاطر بهرۀ كمى كه از علوم كتاب و سنّت داشت، هر دو لنگۀ باب فتوا دادن بر اساس رأى شخصى را گشود، پس از آنكه نبى اعظم صلى الله عليه و آله اين درب را بر اُمّت بست.... 622
9 - سخن صاحب «صواعق»: «در اُمور اجتهادى و استنباطى نبايد بر مجتهد اعتراض كرد و اين ملعونها و اعتراض كنندگان (\ قاتلان عثمان) فهم نداشتند و بلكه عقل نداشتند»!... 826
10 - اعتقاد به اجتهاد معاويه در همۀ آنچه انجام داده است.... 1058-1061
11 - اجتهاد چيست؟... 1062
12 - سخن آمدى و ابن رشد در بيان معناى اجتهاد و شروط آن و راه شناخت احكام شريعتها.... 1062-1063
13 - نگاهى در اجتهاد معاويه.... 1064
14 - اين چه اجتهادى است؟... 1076-1080
15 - اين مجتهد كيست؟... 1080
19 - «اجماع»
[] خلافت]
20 - «احمد بن حنبل»
1 - حنبلىها براى دعوت به مذهب و پيشوايشان اهدافى دور از واقع و گامهايى بلند برداشتهاند.... 463
2 - غلوّ حنابله دربارۀ پيشوايشان.... 463
نوشتهاى از خدا براى احمد امام حنبلىها.... 1141
قلم احمد درخت خرما را باردار مىكند.... 1142
بند شلوار احمد.... 1142
آتش و سيل و كرامت احمد.... 1142
خداوند هر سال به زيارت احمد مىآيد.... 1143
احمد و دو فرشتۀ نكير و منكر.... 1143
3 - ابو مظفّر بروى در مذمّت حنابله مبالغه كرده و گفته است: «اگر من قدرت داشتم بر حنابله جزيه قرار مىدادم»!... 463
21 - «بنى اُميّه»
1 - رواياتى پيرامون بنى اُميّه.... 445-446
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّي اُريت في المنام كأ نّ بنى اُميّة يتعاورون منبري هذا...» [در خواب به من نشان داده شد، گويا بنى اُميّه از اين منبر من بالا و پائين مىروند...].... 767
طبرى پس از اينكه حديث رؤيا را نقل مىكند، مىنويسد: «عثمان و عمربن عبد العزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند»!... 768
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آن روزى كه در خواب مشاهده كرد كه آنان مانند بوزينهها و خوكها از منبرش بالا و پايين مىروند، ديگر خندان ديده نشد؛ و در پى آن بود كه خداوند آيۀ: (وَ ما جَعَلْنَا اَلرُّؤْيَا اَلَّتِي أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ) را نازل كرد.... 336
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ أشدّ قومنا بُغضاً بنواُميّة وبنوالمغيرة وبنو مخزوم» [كسانى از قوم ما كه بيشترين بُغض را با ما دارند، فرزندان اميّه و فرزندان مغيره و فرزندان مخزوم هستند].... 769
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إذا بلغت بنو اُميّة أربعين اتّخذوا عباد اللّه خولاً و...» [هنگامى كه بنى اُميّه چهل نفر شدند بندگان خدا را برده مىكنند و...].... 769
2 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ أوّل من يبدِّل سنّتي، رجل من بني اُميّة» [اوّلين كسى كه سنّت مرا تغيير مىدهد، مردى از بنى اُميّه است]... 339
3 - منع كردن از توسّل به قبور پاك، يكى از بدعتها و گمراهىهاى بنى اُميّه از زمان صحابه است.... 445
4 - بنى اُميّه به نحو عموم، و مروان به خصوص، كينۀ پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را در دل داشته اند، از روزى كه در خانوادۀ اُموى هيچ حرمتى نبود مگر اينكه پيامبر آن را هتك نمود، و هيچ رازى نبود مگر اينكه فاش كرد.
... 445
5 - شجرۀ ملعونه، بنى اُميّه است.... 768
6 - خليفه و شجرۀ ملعونۀ بنى اميّه.... 787
22 - «حَجّاج»
1 - حجّاج در كوفه خطبه خواند، پس كسانى را كه قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه را زيارت مىكنند ياد آور شد و گفت: «مرگ بر آنها! همانا بر چوبها و استخوانهاى پوسيده طواف مىكنند! چرا بر قصر اميرالمؤمنين عبدالملك طواف نمىكنند»؟!... 937
2 - حجّاج مؤمن به بت و طاغوت، و كافر به خداى عظيم است.... 937
3 - افرادى كه حجّاج زندانى نمود و سپس كشت، صدوبيست هزار بودند ... 937
4 - پسر عمر پشت سر حجّاج و نجده نماز مىخواند، و نجده جزء خوارج و حجّاج فاسقترين خلق بود.... 938
5 - آيا چنين ستمگر پيمان شكن گناهكارى شايستۀ اقتدا كردن است، امّا آقاى عرب و تنديس قداست و كرامت شايسته نيست؟... 937
23 - «حُجر بن عدى» رحمه الله
1 - سخنان حُجر بن عدى كوفى در حقّ عثمان.... 846
2 - معاويه و حُجر بن عدى و ياران او.... 1106
3 - تبعيد حُجر و اصحابش به سوى معاويه و كشتن آنها.... 1108
4 - حجر بن عدى كيست؟ و همراهان او چه كسانى بودند؟... 1109
24 - «خديجه» عليها السلام
1 - خديجه كسى را نزد رسول خدا فرستاد و به خاطر قرابت و امانت و خوش اخلاقى و راستگويى آن حضرت، مايل بود با آن حضرت ازدواج كند، و خود را بر آن حضرت عرضه كرد.... 674
2 - سخن خديجه عليها السلام: «كانت فاطمة تُحدّث في بطن اُمّها، ولمّا ولدت وقعت حين وقعت على الأرض ساجدةً، رافعةً إصبعها» [فاطمه در شكم مادرش سخن مىگفت و آنگاه كه متولّد شد و روى زمين قرار گرفت، سجده كرد و انگشتش را بالا برد].... 250
25 - «خلافت و امامت»
1 - كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله پيرامون خلافت و امامت:
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در شروع دعوت خود تصريح كردند كه زمام اين امر [خلافت] به دست خداست.... 481
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «من تولّى من أمر المسلمين شيئاً فاستعمل عليهم رجلاً وهو يعلم أنّ فيهم من هو أولى بذلك وأعلم منه بكتاب اللّه وسنّة رسوله فقد خان اللّه ورسوله وجميع المؤمنين»؟! [هر كس متولّى امرى از اُمور مسلمانان گردد و كسى را بر آنان بگمارد در حالى كه مىداند در ميان آنان فرد شايستهتر و داناتر از او به كتاب خدا و سنّت پيامبر وجود دارد به راستى كه به خدا و پيامبرش و همۀ مؤمنان خيانت كرده است].... 564
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «آفة الدين ثلاثةٌ: فقيه فاجر، وإمام جائر، ومجتهدٌ جاهل» [آفت دين سه چيز است: فقيه ستمگر، پيشواى ظالم، و مجتهد جاهل].... 616
اين جوانكها همانها بودند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنها خبر داد: «إنّ فساد امّتي على يدي غلمة سفهاء من قريش» [همانا فساد امّت من به دستِ جوانان سفيهى از قريش است]. و نيز مىفرمايد: «سيكون اُمراء من بعدي يقولون ما لا يفعلون، ويفعلون ما لايؤمرون» [بعد از من حاكمانى مىآيند كه چيزهايى كه انجام نمىدهند مىگويند، و آنچه را به آن امر نشدهاند انجام مىدهند].... 787
معنى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «كسى كه با امامى بيعت كرد... پس اگر ديگرى آمد و با او كشمكش نمود، گردن آن ديگرى را بزنيد».... 920
سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «إن تستخلفوه (عليّاً) - ولن تفعلوا ذلك - يسلُكْ بكم الطريق» [اگر او را خليفه قرار دهيد (على عليه السلام) - كه اين كار را هرگز نخواهيد كرد - راه را به شما نشان خواهد داد].... 45
سخنان پيامبر دربارۀ خلافت و امامت اميرالمؤمنين و اهل بيت پاك او [] على] [] اهل بيت] [] غدير]
2 - عقيدۀ شيعه دربارۀ خلافت و امامت:
باور ما دربارۀ خلافت اين است كه خلافت، ولايتى الهى مانند نبوّت است.... 628
باور شيعه به انحصار خلافت در آل على عليه السلام، جز پس از تسليم در برابر ناموس عصمتِ شخصيّتهاى اين خاندان كه بر اساس نصوص متواتر نبوى معيّن شدهاند، نمىباشد.... 340
ديدگاه لزوم احاطه علم امام به همۀ اشياء يا بيشتر آنها، چه رسد به احكام و قوانين شرع، اعتقادى روشن و قابل فهم براى عموم است به گونهاى كه همۀ مردان و زنان آن را مىدانند.... 530
سپردن اين امر [تعيين خليفه]، به افراد امّت يا به اهل حلّ و عقد [افراد خبره] جايز نيست.... 629
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله از روز نخست، آنگاه كه دعوت خود را بر قبايل عرضه كرد، فرمود: «إنّ الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء».... 630
خليفه بايد افضل خليقه باشد.... 630
3 - خلافت نزد اهل سنّت:
دروغ كثيف: تنها برهانى كه قوم در باب خلافت اقامه مىكنند، اجماع و انتخاب است و هيچ كس از ايشان - هر چند نادر - نيست كه در باب خلافت بر روايت تكيه و استناد كند. بلكه بر عكس، دربارۀ ابطال نصّ و تصحيح اختيار و احكام آن به تفصيل سخن گفتهاند.... 479
سخن خضرى: «اصل در انتخاب خليفه رضايت اُمّت است...».... 479
سخن جوينى: «از شرايط امام اين است كه اهل اجتهاد باشد به طورى كه در حوادث نياز به استفتاء از ديگران نداشته باشد».... 578
خليفه مسائل خود را از گروهى از اصحاب مىآموخته است؛ زيرا فاقد علمى بوده كه نزد آنان بوده است، گروهى كه برخى از آنان به علم هم معروف نبودهاند؛ پس خليفه به شرايط و ويژگىهايى كه بزرگان امّت دربارۀ امامت بيان داشتهاند، آراسته نبوده است.... 577-578
دربارۀ آن خلافت چه بگويم پس از اينكه ابوبكر و عمر بن خطّاب آن را «فلتهاى» [امرى كه بدون فكر و رويّه روى داد] مانند فلتۀ جاهليّت مىدانند كه خداوند امّت را از شرّ آن حفظ كند!... 602
سخن عمر: «به خدا سوگند! ما اين كار را از روى عداوت نكرديم، بلكه على را كوچك (و كم سنّ و سال) يافتيم، و گمان مىكنيم كه عرب و قريش به خاطر خونهايى كه بر گردن اوست پيرامون او جمع نمىشوند».... 602
حلبى مىگويد: «ابوبكر بر اين باور بود كه شخص مفضول مىتواند ولىّ كسى كه از او افضل است، باشد و همين نزد اهل سنّت حقّ و صحيح است؛ زيرا چه بسا قدرت او در قيام به مصالح دين بيش از فرد افضل باشد...».... 627
سخن باقلّانى دربارۀ صفت امامى كه عقد بيعت با او لازم است.... 631
نگاهى به خلافتى كه اهل سنّت آوردهاند.... 635
اى كاش پسر عمر ديدگاه پدرش در تعيين خليفه را مىپذيرفت كه از او شنيده بود: «... آزاد شده يا فرزند آزاد شده يا كسانى كه بعد از فتح مسلمان شدهاند، بهرهاى از خلافت ندارند».... 921
در ميان گذشتگان، مسلّم و مورد اتّفاق بوده است كه خلافت براى آزاد شدگان جايز نيست.... 922
اُمّت اجماع دارند بر اينكه در امامت عدالت شرط است.... 922
در حاشيه صحيح مسلم آمده است: «نام خلافت براى كسى است كه با عمل خود به سنّت، اين نام را تصديق كند و مخالفان سنّت، پادشاهانى هستند كه خود را خليفه ناميدهاند».... 930
سخن ابوبكر در بيمارى منجرّ به مرگ: «وددتُ أ نّي سألتُ رسول اللّه لمن هذا الأمر...» [دوست داشتم از رسول خدا پرسيده بودم: امر (خلافت) براى كسيت؟].... 479
چون ابوبكر به احتضار افتاد، عمر را فراخواند، و گفت: «اى عمر! من تو را بر اصحاب رسول خدا خليفه قرار دادم...».... 480
سخن ابوبكر: «إنّي ولّيتُ هذا الأمر وأنا له كاره...» [من متولّى اين امر (خلافت) شدم در حالى كه از آن كراهت داشتم...].... 480
4 - سلسله احاديثى كه دربارۀ خلافت جعل شده است:
مهمترين موضوعى كه هوى و هوسها و عواطف گمراه كننده، آن را به بازى گرفته است، موضوع خلافت در سنّت و حديث است.... 475-478
احاديث صحيحى كه با روايات ساختگى در موضوع خلافت متضادّ هستند و آنها را تكذيب مىكنند.... 479-481
5 - غصب خلافت [] امير المؤمنين عليه السلام] [] شورا]
26 - «خوارج»
1 - روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله پيرامون خوارج.... 938
2 - پيرامون نجدة بن عامر يمانى از سران خوارج.... 938
3 - ابن عمر پشت سر نجده از سران خوارج نماز مىخواند.... 938
27 - «زبير»
[] طلحه]
1 - فرمايش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به زبير: «إنَّك تقاتل عليّاً وأنت ظالمٌ له» [تو از روى ستم با على جنگ خواهى كرد].... 315
3 - سخن عمر به زبير در روزى كه نيزه خورد.... 958
4 - حديث زبير در حقّ عثمان.... 841
5 - زبير بنا بر گمان اهل سنّت، يكى از ده نفر بشارت داده شده به بهشت است.... 951
28 - «زيد شهيد» رحمه الله
1 - او در صف مقدّم اعلماى اهل بيت عليهم السلام است. و فضايل، از چند جهت او را در برگرفتهاند.... 264
2 - همۀ شيعه دربارۀ او چيزى جز قداست و پاكى نمىگويند.... 264
3 - احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام و تصريحات علما و مدايح شعرا دربارۀ او.... 264-265
4 - گروهى از بزرگان اماميّه كتاب مستقلّى دربارۀ زيد و فضيلت و كرامات او نوشتهاند.... 265
5 - ردّ سخن ابن تيميّه: «رافضيان زيد بن على بن حسين و هر كه او را دوست بدارد را خارج از دين دانسته و عليه او به كفر و فسق گواهى مىدهند».... 266
6 - او را كشتند و به صليب كشيدند و سوزاندند و سر او را در شهرها چرخاندند.... 266
7 - خراش بن حوشب، پيكر زيد را از قبر بيرون آورد.... 267
8 - هشام بن عبد الملك، سر زيد را به مدينه فرستاد و در نزد قبر پيامبر يك شبانه روز به دار آويخت.... 267
9 - كارگزار خليفۀ آنها در مدينه، محمّد بن ابراهيم مخزومى بود، كه محفلهايى را در مدينه به مدّت هفت روز بر پا كرد و خطيبان در آنجا حاضر مىشدند و على و حسن و حسين و زيد و شيعيان آنها را لعن مىكردند.... 267
10 - در كتاب ابن عبد ربّه، لغزشهاى تاريخى نيز وجود دارد، مانند سخن او پيرامون زيد شهيد: «او در خراسان قيام كرد! نيز و در آنجا كشته شده و به صليب كشيده شد».... 278
29 - «سلمان» رحمه الله
1 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «سلمان منّا أهل البيت» [سلمان از ما اهل بيت است].... 541
2 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ الجنّة تشتاق إلى أربعة: عليّ بن أبي طالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن أبى طالب، عمّار ياسر، سلمان فارسى، و مقداد].... 821
3 - رواياتى پيرامون سلمان عليه السلام.... 916
30 - «شعر» و «شعراء»
1 - شعر و شاعران.... 131
2 - شعر و شعراء در كتاب و سنّت.... 133
3 - انجمن شاعران.... 137
4 - شعر و شعراء نزد أئمّه عليهم السلام.... 139
5 - شعر و شعراء نزد بزرگان دين.... 141
6 - هاتفان شعر.... 135
7 - شعراى غدير.... 143
8 - شعر امير المؤمنين عليه السلام پيرامون حادثۀ غدير و در بيان بعضى از مناقب ديگر خويش.... 145
9 - دعاى امام محمّد باقر عليه السلام در حقّ كميت.... 187
10 - پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديدند كه براى كميت دعا مىكند.... 186
11 - رسول خدا صلى الله عليه و آله براى حسّان در مسجد خود منبرى قرار داده بود كه بر آن مىايستاد و از آن حضرت تمجيد و ستايش مىكرد.... 159
12 - امام سجاد عليه السلام به كميت فرمودند: «ثوابك نعجز عنه، ولكن ما عجزنا عنه فإنَّ اللّه لا يعجز عن مكافأتك» [ما از دادن ثواب تو عاجز هستيم ولى آنچه را ما نسبت به آن عاجز هستيم خداوند از جزا دادن به تو عاجز نيست].... 189
13 - امام عليه السلام به شيعيانش دستور داد شعر عبدى را به فرزندان خود ياد دهند... 203
14 - سخنان ائمّه دربارۀ شاعران و مدّاحان خود [] اهل بيت].
31 - «شورا»
1 - عمر مرجع در امر خلافت را شوراى مسلمين مىدانست، و مىگفت:
«اگر كسى بدون مشورت با مسلمين با اميرى بيعت كرد، بيعتش باطل است...».... 480
2 - كشتن كسى را كه از بيعت سر باز زدند، توصيۀ عمر بن خطّاب بود... 481
3 - داستان شورا.... 919
32 - «شيعۀ اماميّه»
الف) تهمتهاو دروغپردازىها نسبت به شيعه:
1 - تهمت: رافضىها مىگويند: پيامبر صلى الله عليه و آله مطلبى را با اينكه مردم به آن نياز داشتند و بر او وحى شده بود، پنهان كرد [و به مردم ابلاغ نكرد]، و پاسخ آن.... 68
2 - تهمت: «شيعه، يهود اين اُمّت است»، و پاسخ آن.... 268-269
3 - ابن عبد ربّه مىگويد: «بلاى شيعه همانند بلاى يهود است؛ يهود مىگويد: حكومت و پادشاهى ويژۀ آل داود است، شيعه نيز مىگويد:
حكومت و مُلك ويژۀ آل علىّ بن ابى طالب است»، و پاسخ آن.... 270
4 - تهمت: «يهود نماز مغرب را تأخير مىاندازد تا ستارگان طلوع كنند، و شيعه نيز چنين مىكند»، و پاسخ آن.... 271-272
5 - سخنى خندهآور: «تنها حرف شين در آغاز نام شيعه مرا آزار مىدهد؛ من حرف شين را تنها در كلماتى نظير «شرّ»، «شوم»، «شيطان» و... يافتهام»، و پاسخ آن.... 277
6 - تهمت: «يهوديان به مؤمنان سلام خالص و درست نمىدهند و به جاى گفتن «سلام عليكم»، «سام عليكم» مىگويند. و «سام» يعنى مرگ، و شيعيان نيز چنين هستند».... 278
7 - تهمت: «يهوديان مسح بر كفش را صحيح نمىدانند، شيعيان نيز چنين هستند».... 278
8 - تهمت: «يهوديان اموال همۀ مردم را براى خود حلال مىدانند، شيعيان نيز چنين هستند».... 278
9 - تهمت: «يهوديان در نماز بر بالاى پيشانى خود سجده مىكنند، شيعيان نيز چنين هستند».... 278
10 - تهمت: «يهوديان سجده نمىكنند و به جاى آن چندين بار سر خود را تكان مىدهند تا به ركوع شباهت پيدا كند، شيعيان نيز چنين هستند».... 278
11 - تهمت: «يهوديان خيانت به مردم و فريب دادن آنان را جايز مىدانند، شيعيان نيز چنين هستند».... 278
12 - تهمت: «شيعه بر اين باور است كه: پروردگار، جسم و داراى هيئت و صورت است و حركت و سكون دارد، زوال مىيابد....».... 279
13 - تهمت: شيعيان مىگويند: «صد مرد مىتوانند در يك روز با يك زن بدون پاك شدن رحم و نگه داشتن عدّه نزديكى كنند».... 279
14 - بغدادى مىگويد: «شيعه در هيچ يك از علوم فقه و روايت و لغت و نحو و... امام و متخصّصى ندارند».... 279
15 - سخن ابن حزم: «شيعيان مسلمان نيستند؛ به خاطر اينكه اوّلين گروهشان بيست و پنج سال پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله پديد آمده است...».... 280
16 - تهمت: «شيعۀ امامى از آغاز معتقد به تحريف قرآن بوده و هست...»، وپاسخ آن.... 283
17 - تهمت: «برخى از شيعيان اماميّه ازدواج با نُه زن را براى مرد جايز مىدانند، و برخى ديگر مىگويد: «كلم پيچ» حرام است؛ چون از خون حسين روييده و پيش از شهادت او وجود نداشته است»، وجواب آن.... 283
18 - از جمله دروغهاى شهرستانى اين است كه مىگويد: «از ويژگىهاى شيعه اين است كه قائل به تناسخ و حلول و تشبيه است».... 293
19 - تهمت: «از حماقتهاى شيعه آن است كه نه تنها عدد ده را به كار نمىبرند، بلكه كارهاى مرتبط با ده را نيز انجام نمىدهند»، وپاسخ آن... 294
20 - ابن تيميّه به شيعه نسبت مىدهد: «از نادانى شيعه اين است كه براى (مهدى) منتظر چندين محلّ انتظار تعيين كردهاند...»، و پاسخ آن... 295
21 - و مىگويد: «حماقت ديگر شيعه آن است كه گوسالهاى را به جاى عايشه برگرفته، و چون عايشه حميراء - يعنى سرخ وش - ناميده مىشده، گوسالهاى سرخ را انتخاب مىكنند، آنگاه آن حيوان بى چارۀ بى زبان را با انواع آزار و اذيت به ويژه با كندن موى بدنش شكنجه مىدهند...»، و پاسخ آن.... 295
22 - و مىگويد: «خوراك حيس كه مخلوطى از خرما و روغن است را تهيه نموده، داخلش را پر از روغن مىكنند، سپس درون آن را شكافته و روغنش را مكيده و مىنوشند و معتقدند كه اين كار مانند ضربت زدن به عمر و نوشيدن خون اوست»، و پاسخ آن.... 295
23 - و مىگويد: «برخى از آنها دو الاغ آسياب را به نام ابوبكر و عمر مىنامند...»، و پاسخ آن.... 295
24 - و مىگويد: «گاهى هم نام ابوبكر و عمر را در زير پاى خود مىنويسند...»، و پاسخ آن.... 295
25 - و مىگويد: «برخى ديگر نام ابوبكر و عمر را بر روى سگ خود نهاده آن دو را لعن مىكنند»، و پاسخ آن.... 296
26 - ابن تيميّه مىگويد: «همۀ علما يكپارچه معتقدند كه دروغ در ميان شيعه نسبت به ساير مسلمانان بيشتر رواج داشته و آشكارتر است؛ به همين دليل صاحبان صحاح همچون بخارى از هيچ يك از قدماى شيعه روايتى نقل نكردهاند».... 296
27 - ابن تيميّه مىگويد: «اصول دين نزد شيعه اماميّه چهارتاست...»، و جواب آن... 296
28 - ابن تيميّه مىگويد: «شيعه مساجد را تعطيل كرده است... و به عكس حرم بزرگانشان را بسيار تعظيم مىنمايند...»، و پاسخ آن.... 298
29 - دروغها وتهمتهاى نارواى ابن تيميّه به شيعه و به شيخ طوسى، و پاسخ آن.... 304
30 - ابن تيميّه مىگويد: «دشمنان ابوبكر و پيروانش مانند مسيلمۀ كذّاب و پيروانش و ديگران، از معروفترين مرتدّان بودند، با اين حال شيعيان اين مرتدّان را دوست مىدارند...»، و پاسخ آن... 304-305
31 - ابن كثير به شيعه نسبت مىدهد: «برخى از شيعيان بر اين باورند:
كوهان شتر خراسانى در روز اسارت زنان شريف خاندان وحى در كربلا روييده است تا عورت آنان را بپوشاند»، و پاسخ آن.... 332
32 - تهمت: «شيعه به همه اصحاب پيامبر خدا ناسزا مىگويد، و به جز تعدادى انگشت شمار بقيّۀ اصحاب را مرتدّ مىدانند، و بر اين باورند كه به امامان وحى مىشود، و مرگ امامان به اختيار خودشان است»، و جواب آن.... 344
33 - تهمت: «شيعيان متعهاى به نام متعۀ دورى دارند»، و جواب آن.... 344
34 - اوّلين جنايت قصيمى بر همۀ مسلمانان آن است كه فرقههاى بزرگى از مسلمان را - كه در ميان آنان پيشوايان و رهبران و علما و حكما قرار دارند - بت پرست ناميده است.... 345
35 - تهمت: «شيعه دربارۀ على و فرزندانش دقيقاً همان باورى را دارد كه نصارا درباره عيسى بن مريم دارند؛ مانند اعتقاد به حلول و تقديس و معجزات و فريادرسى از او و كمك جستن از او در گرفتارىها و سختىها، و پناه بردن به او به از روى ترس و يا اميد»، و جواب آن... 345-346
36 - تهمت: «يهود سه طلاقه كردن زن را قبول ندارد، وشيعه نيز چنين است»، و جواب آن.... 272
37 - تهمت: «به باور يهود زنان عدّه ندارند، شيعه نيز بر همين باور است»، و جواب آن.... 274
38 - تهمت: «يهود خون هر مسلمانى را مباح مىداند، و شيعه نيز چنين است»، و جواب آن.... 275
39 - تهمت: «يهود تورات را تحريف كرد، و شيعه نيز قرآن را تحريف كرده است». و جواب آن.... 275
40 - تهمت: «يهود بُغض جبرئيل را در دل دارد و مىگويد: جبرئيل دشمن ما از فرشتگان است، و شيعه نيز چنين است و مىگويد: جبرئيل در اينكه وحى را براى محمّد صلى الله عليه و آله آورد و على بن ابى طالب عليه السلام را رها كرد، اشتباه كرده است».... 275
41 - «يهود گوشت شتر نحر شده را نمىخورد، و شيعه نيز چنين است»، وجواب آن.... 276-277
42 - تهمت: «شيعه به دليل شبهههاى باطل وشناخته شده، رؤيت خدا در روز قيامت و صفات او و خالقيّت او را انكار مىكنند...»، و جواب آن... 347
43 - قصيمى در شمار عقايد شيعه مىگويد: «همۀ ذرّيّۀ پيامبر صلى الله عليه و آله معصوم هستند»، و جواب آن.... 348
44 - سخن قصيمى: «در كتابهاى شيعيان روايات فراوانى وجود دارد مبنى بر اين كه: امام منتظر همۀ مساجد را خراب مىكند، و شيعه هميشه دشمن مساجد بوده است...»، و جواب آن.... 351
45 - سخن قصيمى: «آيا شيعه مىتواند كلمهاى از قرآن براى عقيدهاش به تناسخ ارواح و حلول خدا در وجود امامانش، و اعتقاد به رجعت، و عصمت أئمّه، و مقدّم داشتن على بر ابوبكر و عمر و عثمان شاهد بياورد؟ يا بر باورهاى شيعه از قبيل وجود على در ميان ابرها و يا اينكه برق ابر تبسّم على و غرّش آن صداى اوست، دليل بياورد؟».... 351
46 - سخن قصيمى: «ازواج موقّت نزد شيعه انواعى دارد: صغرى و كبرى...»، و جواب آن.... 352
47 - بيا از دروغگوى حجاز، و اصل و پايۀ نفاق، و مايۀ فساد در جامعه - عبداللّه قصيمى - بپرسيم: چگونه در كتابش - «الصراع بين الإسلام والوثنيّة» - نوشته است: «نزد شيعه، ائمّه از اهل بيت، پيامبر هستند و به آنها وحى مىشود...»، و جواب آن.... 429
48 - قصيمى در كتاب «صراع» نوشته است: «حقيقتاً اشخاص بسيار دروغگو و صاحبان هوى و هوس، ميان رجال شيعه فراوان است و اين كار به خاطر طمع به دنيا است... ولى در ميان رجال حديث از اهل سنّت كسى كه متّهم به جعل و دروغ باشد و به خاطر طمع به دنيا جعل و وضعى كرده باشد، وجود ندارد».... 454
ب) سخنانى پيرامون شيعه:
1 - دربارۀ آيۀ: (إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ اَلْبَرِيَّةِ) از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است: «هم أنت وشيعتك» [آنان - خير البريّة - تو و شيعيانت هستيد].... 157 و 269
2 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إذا كان يوم القيامة دُعي الناس بأسمائهم وأسماء اُمّهاتهم إلّاهذا - يعنى عليّاً - و شيعته؛ فإنهم يُدعَون بأسمائهم وأسماء آبائهم لصحّة ولادتهم» [در روز قيامت مردم با نامهاى خويش و نامهاى مادرانشان خوانده مىشوند مگر اين شخص - يعنى على - و شيعيانش كه با نامهاى خود و نامهاى پدرانشان خوانده مىشوند؛ زيرا ولادتشان پاك و صحيح است].... 269
3 - بذر تشيّع را خود صاحب شريعت يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پاشيد، آن روز كه دوستدار على را شيعه ناميده است.... 281
رواياتى پيرامون شيعيان على عليه السلام.... 157
اشعار قيس انصارى دليلى بر سابقه و گذشتۀ شيعه بوده و ادّعاى معتزله كه از روى لجاجت وجود شيعه در آن زمان را انكار مىكنند، باطل مىسازد.... 161
جاحظ گفته است: «كسى كه راه احتجاج را بر شيعه باز كرد كميت بود»، و ردّ اين سخن.... 186
ج) مخالفت اهل سنّت با شيعيان امير المؤمنين عليه السلام:
1 - اين شيوۀ دشمنانۀ اُموى ميان پيروان معاويه نسل به نسل به ارث رسيده است؛ لذا صرفاً به خاطر مخالفت با شيعيان امير المؤمنين عليه السلام از سنّت قطعى دست مىكشند.... 990
2 - سخن غزالى: «آنچه مشروع است مسطّح بودن قبر است، ولى چونكه رافضه آن را شعار و علامت خود كردهاند ما تسنيم (بلند و برجسته قرار دادن روى قبر) را برگزيدهايم».... 990
3 - نگارندۀ كتاب «الهداية» از حنفيان مىنويسد: «مشروع و سنّت آن است كه انگشتر در دست راست باشد، ولى چون رافضه چنين عمل مىكنند ما در دست چپ مىكنيم».... 991
4 - نگارندۀ كتاب «عقد الدرر واللآلي» مىگويد: «... شايسته نيست
مؤمن در روز عاشورا به يزيد ملعون و نيز به شيعه و رافضىها و خوارج با برخى كارها تشبّه كند؛ يعنى آن را روز عيد و يا ماتم قرار ندهد...»... 991
33 - «صحابه»
1 - بحثى پيرامون سبّ و ناسزا به صحابه.... 95
2 - صحابه در كتاب و سنّت... 349-350
3 - تعجّب از كسانى است كه اينها و امثال اينها كه در شهوات و خواستهها غوطهورند را عادل مىدانند، به اين خاطر كه از صحابه هستند، و همۀ صحابه نزد آنها عادل هستند.... 757
4 - سخن نَوَوى پيرامون عدالت صحابه.... 1018
5 - سخن احمد امام حنبلىها دربارۀ عدالت صحابه.... 1018
34 - «طلحه»
1 - سخن طلحه: اگر رسول خدا از دنيا برود با دختر عمويم عايشه ازدواج مىكنم؛ اين سخن به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و آزرده شد، آنگاه آيۀ: (وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اَللّهِ..) نازل شد.... 958 - 959
2 - سوگند دادن و احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام روز جنگ جمل سال (36) در برابر طلحه.... 59
امام اميرالمؤمنين عليه السلام در روز جنگ جمل حجّت را برطلحه تمام كرد 891
3 - و از جملۀ اوّلين كسانى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله وعلى عليه السلام بيعت كرد، ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، و زبير بودند.... 78
4 - واقع شدن عقد اُخوّت بين طلحه و زبير.... 288
5 - طلحه و زبير و گروهى از مهاجرين در خانۀ على عليه السلام بودند كه عمر گفت: اگر براى بيعت خارج نشويد، خانه را با شما به آتش مىكشم... 607
6 - عايشه و طلحه و زبير و عهد شكنانى كه از آنها پيروى كردند، و خوارج، چه عذرى براى خروج عليه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام دارند؟!... 632
7 - آنگاه كه ابوبكر تصريح به خلافت عمر بعد از خود كرد، طلحه ايستاد و گفت: «به پروردگارت چه جواب مىدهى كه بر ما درشت خوى بد اخلاق را سرپرست كردى»؟!... 638
8 - طلحه و زبير پيش عثمان آمدند و گفتند: «ما تو را نهى كرديم كه چيزى از اُمور مسلمين را به وليد بسپارى و تو امتناع كردى...».... 747
9 - «طلحه بعد از خود سيصد شتر طلا باقى گذاشت».... 784
10 - چون عثمان كشته شد عايشه در مكّه بود و خبر كشته شدن وى در حالى كه در شراف بود به او رسيد و شكّ نكرد كه طلحه خليفه مىشود... 839
11 - حديث طلحه و زبير در حقّ عثمان.... 841
12 - طلحه و زبير در داستان عثمان پايه و اساس قيام بودند، و اين دو بودند كه آتش فتنه را عليه او به پا كردند.... 842
13 - طلحه راضى نشد مگر اينكه عثمان در مقبرۀ يهود در حُشّ كوكب دفن شود.... 842
14 - پيرامون توبهاى كه اين دو پس از شكستن بيعتى كه مشروع بود، اظهار كردند.... 843
15 - به گمان اهل سنّت، طلحه يكى از ده نفر بشارت داده شدۀ به بهشت است.... 951
16 - پيرامون طلحه و زبير.... 957
17 - طلحه و زبير پيش از معاويه و با همان هدفى كه او در نظر داشت [خون خواهى عثمان] عليه اميرالمؤمنين شورش كردند.... 1041
18 - نامۀ اميرالمؤمنين عليه السلام به طلحه و زبير.... 838-839
35 - «عايشه»
1 - تذكّر اُمّ سلمه به عايشه در هنگام خروج او بر على عليه السلام، و سخن عايشه كه گفت: «إنّما أخرج للإصلاح بين الناس، وأرجو فيه الأجر إن شاء اللّه» [تنها براى اصلاح بين مردم جنگ مىكنم، و اگر خدا بخواهد اميد اجر و مزد دارم].... 219
2 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «أيّتكنَّ صاحبة الجمل الأدبب تخرج فينبحها كلاب الحوأب...» [كدام يك از شما صاحب شتر پُر مو بوده خروج خواهد كرد وسگان حوأب برايش پارس خواهند نمود...]... 314
3 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به عايشه: «يا حميراء! كأ نِّي بكِ تنبحكِ كلاب الحوأب، تقاتلين عليّاً وأنتِ له ظالمة!» [اى عايشه! گويا مىبينم كه سگهاى حوأب براى تو پارس مىكنند و تو با على ظالمانه به نبرد برخاستهاى].... 314
4 - هنگامى كه عايشه در راه، پارس سگها را شنيد، پرسيد اينجا كجاست؟ گفتند: حوأب. گفت: «إنّا للّهوإنّا إليه راجعون، همانا آن زن من هستم»، در اين هنگام عايشه خواست باز گردد، امّا عبداللّه بن زبير او را از بازگشت منصرف كرد.... 314-315
5 - آنچه از عايشه فهميده مىشود، ميل به معناى دوّم (قائل شدن به خلق اعمال) است؛ وى بعد از اين كه به خاطر قيام عليه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام مورد ملامت و سرزنش قرار گرفت، كفت: «إنّها كانت قدراً مقدوراً»... 640
6 - مصيبت ديگرى از زركشى در كتاب «الإجابة»: وى در آنجا از ويژگىهاى عايشه اين را بر شمرده است: «رسول خدا صلى الله عليه و آله از رضايت عايشه پيروى مىكرد؛ مثل بازى كردن عايشه با وسائل بازى، و ايستادن در مقابل عايشه به گونهاى كه بتواند به حبشىها كه مىرقصيدند نگاه كند.
و علما از اين، احكام زيادى استنباط كردهاند و چقدر او (\ عايشه) با بركت است!»... 729
7 - حديث اُمّ المؤمنين عايشه دختر ابوبكر در حقّ عثمان.... 838
36 - «عبداللّه بن عمر»
1 - حديث مفاضله: ابن عمر مىگويد: «در زمان پيامبر، انتخاب بهترين فرد در بين مردم به ما واگذار شد. پس ابوبكر را انتخاب كرديم، سپس عمر بن خطّاب، سپس عثمان بن عفّان»!... 907
2 - هر كس پسر عمر را بشناسد و صفحۀ سياه تاريخش را بخواند، او را با سستى و ضعف رأى، و پيروى از هوى و هوس مىيابد، تا چه رسد به آغاز جوانىاش.... 908
3 - پسر عمر گاه بيعت مىكند، وگاه در آن تأخير ودرنگ مىكند... 917
4 - فرزند عمر از كسانى بود كه در اوّلين وهله و پيش از اينكه مزۀ آن مال اندك - صد هزار - را بچشد، از بيعت با يزيد خوددارى كرد.... 924
5 - آيا از پسر عمر تعجّب نمىكنى كه يزيد كافر ملحد، و پدر جاهل و ستمگرش، و هر كه در فسق و گناه پيرو آنهاست را افراد شايستهاى كه مثل آنها يافت نمىشود، مىداند؟!... 926
6 - روايات پسر عمر و اَخبار نادر، غريب و نامأنوس او.... 926
7 - سخن پسر عمر: «هيچ كس بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله نصيب و بهرهاى از جماع به او داده نشده آنچنان كه به من داده شده است»!... 926
8 - جاهل بودن او: كسى را كه عمر جاهل بداند، مرتبۀ جهل او اندازه ندارد!... 928
سخن مروان: پسر عمر فقيهتر از من نيست!... 931
شواهدى بر حافظۀ بد يا تحريف حديث توسّط پسر عمر.... 931
آيا غلوّ آشكار يا جنايتى بزرگ بر جامعۀ دينى به شمار نمىرود كه چنين انسانى از مراجع اُمّت و فقها و بزرگان شمرده شود؟!... 930
9 - ابن عمر نماز را در سفر به همراه امام تمام مىخواند و در منزل خود به صورت شكسته اعاده مىكرد.... 928
10 - ديدگاه پسر عمر در جنگ و نماز.... 933
11 - پسر عمر پشت سر حجّاج و نجده نماز مىخواند، كه نجده جزء خوارج و حجّاج فاسقترينِ خلق بود.... 938
12 - حقيقت پسر عمر: عبداللّه بن زبير در روزى كه عثمان محاصره شد به او گفت: من اسبهاى گرانبهايى دارم كه براى تو آماده كردهام، پس آيا مىخواهى به مكّه بروى و هر كه مىخواهد به نزد تو بيايد؟ گفت:
نه، همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «در مكّه رئيسى از قريش كافر مىشود كه نامش عبداللّه است و نيمى از گناهان مردم بر اوست» و به نظر من آن شخص يا تو هستى يا عبداللّه بن عمر».... 943
13 - دشمنى شديد ابن عمر، و خشم او بر امير المؤمنين، يا دوست داشتن كور و كر كنندۀ وى نسبت به خاندان عبشمى، او را وانمىگذارد كه بر زبانش نام على را ببرد و يادى از ايّام خلافتش كند تا چه رسد به اينكه با او بيعت كند!... 943
14 - عذر و بهانهاى ديگر براى پسر عمر.... 939
15 - پسر عمر بدعتهاى پدرش را زنده مىكند.... 940-942
37 - «عبداللّه بن عبّاس»
1 - ابن عبّاس آنقدر براى على رضى الله عنه گريست كه نور ديدگانش را از دست داد.... 152
2 - حديث ابن عبّاس دانشمند اين اُمّت و عموزادۀ پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در حقّ عثمان.... 848
38 - «عبد اللّه بن مسعود»
1 - عثمان به زور ابن مسعود را از مسجد اخراج مىكند.... 813
2 - عثمان به ابن مسعود به خاطر اينكه ابوذر را دفن كرد چهل تازيانه زد.... 814
3 - كلماتى در فضليت ابن مسعود.... 815
4 - چرا اين بدرىّ بزرگ چند سال از سهمش محروم مىشود؟!... 816
5 - چرا به زمين زده شد، تا دندههايش شكست؟!... 816
39 - «عثمان»
الف) مطاعن عثمان:
1 - غمناك بودن به خاطر مصيبت رحلت رقيّه و قطع رابطۀ دامادى او با پيامبر صلى الله عليه و آله او را از نزديكى باز نداشته بود:
2 - سخن گفتن براى او سخت بود، ونمازگزاران تركيب غير منسجمى كه با تكلّف و زحمت به كار مىبرد را خوش نداشتند، و از پيرامون او پراكنده مىشدند.... 755
3 - خليفه براى خود و خويشاوندانش قرقگاه قرار مىدهد.... 761
4 - خليفه فدك را براى مروان قرار داد.... 762
5 - عثمان فرزندان خاندان پست خود را مقدّم كرد، آنها كه ثمرههاى درخت ملعونِ در كتاب خدا هستند، و آنها را بر تك تك صحابه و بزرگان و صالحان اُمّت برترى داد.... 765
خليفه و شجرۀ ملعون در قرآن: جان خليفه با محبّت فرزندان پدرش آل اُميّه همان شجرهاى كه در قرآن لعن و نفرين شده است، آميخته بود و آنها را بر مردم برترى مىداد.... 787
تمام كوشش خود را در تأسيس حكومت اُموى مقتدر گمارد؛ لكن قضا و قدر حتمى او را در اين اهداف ناكام گذاشت و ذكر زيباى هميشگى را براى آل على عليهم السلام قرار داد.... 787
6 - از ترس او هيچ كس جرأت امر به معروف و نهى از منكر نداشت.... 765
7 - وى به هتك و تبعيد و تازيانه زدن به آمران به معروف و ناهيان از منكر مىپرداخت، تازيانهاى كه از تازيانه عمر شديدتر بود و با شلّاق و عصا همراه بود.... 765
8 - بخششهاى خليفه به حكم بن أبي العاص.... 765
9 - بخششهاى خليفه به مروان.... 773
10 - قرار دادن جيره و بخشش خليفه به حارث.... 777
11 - بخشش خليفه از مال مسلمين به وليد.... 779
12 - بخشش خليفه به ابوسفيان.... 781
13 - اموال فراوانى كه به بركت خليفه جمع شد.... 783
14 - پيرامون آنچه خليفه براى خود گرد آورد هر چه بگويى اغراق نكردهاى.... 784
15 - تبعيد ابوذر به ربذه توسّط خليفه.... 789
16 - خليفه به زور ابن مسعود را از مسجد اخراج مىكند.... 813
17 - رفتار خليفه با عمّار.... 817
18 - خليفه صالحان كوفه را به شام تبعيد مىكند.... 824
19 - خليفه على امير المؤمنين عليه السلام را تبعيد مىكند.... 829
20 - مروان بن حكم در اخلاق و صفات خليفه تأثير مىگذاشت و وى را از دين و عقلش برگرداند.... 859
21 - حديث كشته شدن عثمان.... 860
جنازۀ عثمان سه روز در زباله دانى افكنده شد.... 861
جنازۀ او را در حُش كوكب كه يهوديان مردگان خود را در آنجا دفن مىكردند، دفن شد.... 861
22 - شمارى از آياتى كه عثمان به آنها عمل نكرده است.... 888-889
23 - عبداللّه بن زبير در روزى كه عثمان محاصره شد به او گفت: من اسبهاى گرانبهايى دارم كه براى تو آماده كردهام، پس آيا مىخواهى به مكّه بروى و هر كه مىخواهد به نزد تو بيايد؟ گفت: نه همانا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «در مكّه رئيسى از قريش كافر مىشود كه نامش عبداللّه است و نيمى از گناهان مردم بر اوست» و به نظر من آن شخص يا تو هستى يا عبداللّه بن عمر».... 943
24 - نمونههايى از سخنان كسانى كه هم عصر عثمان بوده و با او معاشرت داشتهاند، در حقّ وى... 835
25 - فرار عثمان در روز اُحد، و غيبت او در روز بدر، و غايب بودن او در بيعت رضوان.... 945-946
26 - از علائم جهل عثمان:
قضاوت وى دربارۀ زنى كه شش ماهه زاييد.... 737
خليفه حكم خدا را از اُبيّ بن كعب دريافت مىكند.... 761
27 - از مصاديق بدعت عثمان:
عثمان نماز را در سفر تمام مىخواند.... 759
خليفه حدود را ضايع كرده، اجرا نمىكند.... 746
نهى خليفه از حجّ تمتّع.... 749
ديدگاه خليفه دربارۀ جنابت.... 751
ديدگاه خليفه دربارۀ زكات اسب.... 753
مقدّم كردن خطبۀ نماز عيد فطر و قربان بر نماز.... 754
ديدگاه خليفه دربارۀ «قرائت».... 758
ديدگاه خليفه دربارۀ نماز مسافر... 759
ديدگاه خليفه دربارۀ اموال و صدقهها.... 763
خليفه در نشست و برخاستهاى نماز، تكبير را ترك مىكند.... 833
ب) غلوّ در مناقب عثمان:
1 - اشباح پنج گانه از فرزندان آدم.... 679
2 - در روايت دروغين ابويعلى چنين آمده: عثمان در يكى از جنگها ده هزار دينار آورد و نزد پيامبر گذاشت و آن حضرت صلى الله عليه و آله آنها را زير و رو مىكرد و دربارۀ او دعا كرد و فرمود: «اى عثمان! خداوند آنچه را مستور داشتى و آنچه را آشكار نمودى و آنچه را مخفى كردى و هر چه تا روز قيامت واقع مىشود را بر تو ببخشد»، عثمان پس از اين، نسبت به اعمالش مبالاتى نداشت!... 719
3 - فضيلتى موهوم براى عثمان: «... همانا عثمان مردى با حيا بود».... 730
سخن عايشه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانۀ من به پهلو خوابيده بود و رانهاى خود يا ساقهاى خود را نمايان كرده بود، پس ابوبكر اجازۀ ورود خواست و با همان حال به او اجازه داد... سپس عثمان اجازۀ ورود خواست پس رسول خدا صلى الله عليه و آله نشست و لباسهايش را مرتّب كرد... و فرمود: آيا از مردى كه ملائكه از او حيا مىكنند حيا نكنم؟».... 869
رواياتى در شدّت حياى عثمان!... 876
4 - سخن ابن سيرين: «عثمان نسبت به مناسك حجّ داناترين آنها بود، و بعد از او فرزند عمر بود»!... 750
5 - آيهاى كه دربارۀ خليفه نازل شده است.... 832
6 - سخن پيامبر صلى الله عليه و آله: «هر پيامبرى در بهشت رفيقى دارد، و رفيق من در بهشت عثمان به عفّان است»!... 878
عثمان در بهشت است»!... 884
7 - سخن جابر بن عبداللّه: «پيامبر صلى الله عليه و آله به طرف عثمان رفت و او را در آغوش گرفت و فرمود: تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى»!... 879
8 - سخن عبدالرحمن: «... از حِجْر اسماعيل فاصله گرفتم و او [عثمان] قرآن را در يك ركعت خواند»!... 888
9 - سخن ابن عبّاس: «اگر مردم خونخواه عثمان نمىشدند، هر آينه از آسمان سنگباران مىشدند»!... 890
10 - «ما في الجنّة شجرة إلّامكتوبٌ على كلّ ورقةٍ منها: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، أبو بكر الصدّيق، عمر الفاروق، عثمان ذو النورين» [در بهشت هيچ درختى نيست مگر اينكه روى برگ آن نوشته شده است: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، ابوبكر صدّيق، عمر فاروق، و عثمان ذوالنورين است].... 467
11 - «أنا من عثمان وعثمان منّي» [من از عثمان و عثمان از من است]... 476
12 - سخن ابن لبيبه: «... وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله بين مهاجرين و انصار عقد اُخوّت بست، بين او [عثمان] و خودش عقد اُخوّت بست».... 882
13 - طبرى پس از اينكه حديث رؤيا را نقل مىكند، مىنويسد: «عثمان و عمربن عبد العزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند»!... 768
14 - از رسول خدا نقل شده است: «اُمّ كلثوم رابه ازدواج عثمان درنياوردم مگر به خاطر وحيى از آسمان».... 892
40 - «عمّار» رحمه الله
1 - رفتار عثمان با عمّار.... 817
2 - عثمان آنقدر عمّار را زد تا اينكه غش كرد.... 817
3 - روياتى پيرامون اينكه عمّار را گروه ستمكار مىكُشد.... 819
4 - «عمّار» در قرآن حكيم.... 820
5 - ستايشى شايسته بر عمّار.... 821
6 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ الجنّة تشتاق إلى أربعة: عليّ بن أبي طالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن ابى طالب، عمّار ياسر، سلمان فارسى، و مقداد].... 821
7 - سخن عبداللّه بن جعفر: «من كسى مثل عمّار بن ياسر و محمّد بن ابوبكر را نديدم، آن دو دوست نداشتند كه به اندازۀ يك چشم به همزدن خدا را معصيت كنند و به اندازۀ يك مو با حقّ مخالفت نمىكردند»... 822
8 - حديث عمّاربن ياسر، رزم آور بزرگ بدر كه در كتاب و سنّت ستايش شده است، در حقّ عثمان... 843
9 - سخن عمّار ياسر در روز صفّين: «يا أهل الإسلام! أتريدون أن تنظروا إلى من عادى اللّه ورسوله وجاهدهما...» [اى مسلمانان! آيا مىخواهيد به آنكه با خدا و رسولش دشمنى كرد و به جنگ برخاست، نگاه كنيد...]... 972
41 - «عمر»
الف) مطاعن عمر:
1 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «براى چه در اين باره اين قدر سؤال مىكنى؟ من گمان مىكنم تو قبل از اينكه اين مطلب را بدانى مرگت فرا رسد».... 523
2 - ابن ابى الحديد مىگويد: «عمر خيلى اوقات در مسألهاى حكم مىكرد، ولى سپس آن را نقض مىكرد و بر خلاف آن فتوا مىداد».... 523
3 - عمر به سراغ زن آوازه خوانى فرستاد كه مردان در مجلس او شركت مىكردند. آن زن در بين راه از شدّت هول و هراس فرزندى را كه در رَحِم داشت، سقط كرد.... 523-524
4 - عمر شراب را بسيار دوست داشت و در زمان جاهليّت در شرابخوارى بر همه پيش تاز بود.... 559
5 - مردم به بركت تازيانۀ عمر از پيشرفت و ترقّى در علم و دانش محروم شدند.... 566
دربارۀ شلّاق عمر گفتهاند: «شايد كسى از ضربۀ آن در امان نمانده باشد مگر افراد كمى از بزرگان صحابه، و اين تازيانه هميشه و هر كجا مىرفت در دستش بود...».... 731
پيوسته مىگفت: «صبح كردم در حالى كه مردم را مىزنم و كسى ما فوق من نيست مگر پروردگار عالميان».... 731
6 - رفتار عمر با فاطمه دختر رسولاللّه عليها السلام:
عمر با شعلهاى از آتش آمد تا خانۀ آنها را آتش بزند. فاطمه او را ديد و فرمود: «اى پسر خطاب! آمدهاى تا خانه ما را آتش بزنى»؟ گفت: بله! مگر اينكه داخل شويد در آنچه اُمّت در آن داخل شدند!... 600
افراد آن گروه سياسى به خانۀ اهل وحى هجوم بردند و رهبر آن گروه بعد از اينكه هيزم مىطلبد مىگويد: «به خدا سوگند! خانه را با شما به آتش مىكشم، مگر اينكه براى بيعت خارج شويد»، يا گفت: «خانه را با هر كه در آن است به آتش مىكشم»؛ به او گفته شد: در اين خانه فاطمه است؛ گفت: اگر چه فاطمه باشد.... 600-601
حضرت فاطمه عليها السلام به همراه زنان هاشميّه فرياد مىزد، استغاثه مىنمود و ندا مىداد: «اى ابوبكر! چه زود بر اهل بيت رسول خدا هجوم آورديد، به خدا سوگند! با عمر سخن نمىگويم تا اينكه خدا را ملاقات كنم».... 601
ابوبكر نامهاى براى فاطمۀ صدّيقه عليها السلام در مورد فدك نوشت، ولى عمر نامه را گرفت و پاره كرد.... 652
7 - ابوبكر مانند رفيقش عمر در جنگ خيبر از رويارويى با مرحب يهودى فرار كردند.... 654
8 - ابوبكر و عمر در محضر رسول خدا به جدل پرداختند تا صدايشان بلند شد و آيۀ: (يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اَللّهِ وَ رَسُولِهِ...) نازل شد.... 660-661
9 - زمانى طولانى در گردنه «ضجنان» شتر مىچراند و پيوسته با ترس و درماندگى كار مىكرد و در صورت كوتاهى كتك مىخورد.... 721
و مدّتى هيزم جمع مىكرد و به همراه پدرش خطّاب بستهاى هيزم بر روى سر حمل مىكرد.... 721
و زمانى در بازار «عُكاظ» مىايستاد و عصايى داشت كه با آن كودكان را ساكت مىكرد و در آن روز عُمَيْر [\ عمر كوچك] ناميده مىشد.... 721
و زمانى از ايّام اسلامش به شغل كرايه دادن شتر و الاغ مشغول بود و خريد وفروش در بازارها او را از آموختن كتاب و سنّت باز مىداشت.... 721
سخن شوكانى: «[جواز] غنا و گوش دادن به آن از گروهى از صحابه و تابعان روايت شده است و از جملۀ صحابه، عمر است».... 730
11 - نخستين كسى كه درِ جرأت پيدا كردن بر فضيلت بلند اخوّت و برادرى على با نبى را كاملاً گشود، عمر بن خطّاب بود، در روزى كه صاحب اين فضيلت را - مانند شترى كه چوب در بينىاش كردهاند تا به آن افسار بسته و مهار گردد - براى بيعت مىكشاند.... 883
12 - سخن معاويه: «آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات نمود، مردم ابوبكر و عمر را سرپرست كردند بدون اينكه معدن پادشاهى و خلافت در آنها باشد».... 912
13 - وى سخن با ارزشى دربارۀ نكاح دارد كه از زيادى شهوت او حكايت مىكند.... 927
نزديكى عمر با كنيز حائض.... 927
نَفْس عمر در شب ماه رمضان پيش از اينكه نزديكى در آن حلال شود، او را فريب داد و با همسرش نزديكى كرد.... 927
14 - خليفه و آموختن سورۀ بقره: دوازده سال طول كشيد تا عمر سورۀ بقره را حفظ كرد!... 545
15 - برخى از مصاديق جهل عمر:
خليفه حكم شكّيّات را نمىداند.... 514
نهى عمر از اين كه مردم مهريۀ زنان را زياد قرار دهند، در حالى كه خداوند در قرآن مىفرمايد: (وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً) ... 516
جهل خليفه به حكم زن ديوانهاى كه زنا كرده بود.... 518
جهل خليفه به تأويل قرآن.... 518
جهل خليفه به چگونگى طلاق كنيز.... 521
جهل خليفه به حكم زن حاملهاى كه به زنا اعتراف كرده بود.... 522
جهل خليفه به حكم زنى كه در حال عدّه با مردى ازدواج كرده بود... 522
جهل خليفه به حكم زنى كه حامله بود. و از شدّت هول و هراس و ترس از عمر، فرزندى را كه در رَحِم داشت، سقط كرد.... 523-524
جهل خليفه به حكم زنى كه به زنا مجبور شده بود.... 524
جهل خليفه به حكم زن سياهى كه فرزند سرخ پوستى را از شوهر سياهش به دنيا آورده بود.... 525
حكايات خليفه در گشت شبانه و تجسّسهاى وى.... 525
جهل خليفه به حدّ شراب.... 526
جهل خليفه به حكم زنى كه براى جوانى، دام چيده بود.... 526
جهل خليفه به حكم «كلاله».... 527
جهل خليفه به حكم مقتول اهل كتاب.... 528
جهل خليفه به حكم انگشتان انسان.... 528
جهل خليفه به حكم دزدى كه يك دست و يك پايش قطع شده بود... 529
اجازه گرفتن خليفه از عايشه.... 541
خطبۀ خليفه در جابيه.... 542
جهل خليفه به حكم «مجوس».... 564
جهل خليفه به سورهاى كه در روز عيد خوانده مىشود.... 575
جهل خليفه به معانى واژهها.... 575
عمر سخنان معروفى دارد كه نشان مىدهند او نهايت نياز را به دانش اميرمؤمنان عليه السلام داشته است؛ مانند: سخن عمر كه بارها گفته است:
«لولا عليّ لهلك عمر» [اگر على نبود هر آينه عمر نابودمىشد]... 282
16 - بعضى از بدعتهاى عمر:
ديدگاه خليفه دربارۀ كسى كه فاقد آب جهت وضو مىباشد.... 512
اجتهاد خليفه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است؛ و اين از جمله عجايبى است كه روزگار شنيده و به خود ديده است!... 513
اجتهاد خليفه در قرائت نماز.... 520
گويا حكم مسائل دائر مدار ديدگاهى است كه از خليفه صادر مىشود، مىخواهد موافق شريعت باشد يا مخالف آن.... 521
اجتهاد خليفه دربارۀ «جدّ» [ارث پدر بزرگ].... 523
ديدگاه خليفه دربارۀ «درخت رضوان».... 530
ديدگاه خليفه دربارۀ آثار پيامبران.... 530
خليفه بدون سبب كتك مىزند.... 531
اجتهاد خليفه دربارۀ گريۀ بر مرده.... 531
ابوبكر و عمر از ترس اين كه مبادا مردم از آنان تقليد نموده، و گمان برند كه اين عمل واجب است، از قربانى كردن خودارى مىكردند.... 534
ديدگاه خليفه دربارۀ بلوغ.... 535
كاستن از مقدار حدّ.... 535
ديدگاه خليفه دربارۀ سه طلاقه كردن زن.... 537
سه طلاقه كردن زن در يك مجلس در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و تا دو سال از زمان خلافت عمر، يك طلاق شمرده مىشد، تا اينكه عمر بن خطّاب گفت: «مردم در كارى كه بايد صبر كنند، عجله مىكنند و از ما تصويب و امضاى آن را درخواست دارند، اى كاش مىشد آن را برايشان امضا كنيم!»، و آخر هم امضا كرد.... 537
ديدگاه خليفه دربارۀ عجم [غير عرب].... 540
ديدگاه خليفه دربارۀ حجّ تمتّع و ازدواج موقّت.... 547
خليفه بنيانگذار «عول» در «ارث».... 561
ديدگاه خليفه دربارۀ «بيت المقدس».... 563
ديدگاه خليفه دربارۀ روزۀ ماه رجب.... 565
اجتهاد خليفه دربارۀ سؤال از مشكلات قرآن.... 566
سخن خليفه: «ما از تكلّف و تعمّق نهى شدهايم».... 517
ديدگاه وى دربارۀ پرسش از آينده: «پرسش از آنچه كه هنوز به وجود نيامده حلال نيست»... 567
نهى خليفه از حديث.... 567
عمر از زياد نقل كردن حديث به جهت ترس از خطاى در نقل و مشغول شدن مردم به حديث به جاى قرآن، نهى كرده است.... 512
منع عمر از نگاشتن سنّت.... 568
ديدگاه عمر دربارۀ كتابها: عمر دستور داد در فتوحات شهرها، كتابها را نابود كنند.... 569
اجتهاد خليفه دربارۀ نامها و كنيهها.... 571
عمر مرجع در امر خلافت را شوراى مسلمين مىدانست و مىگفت:
«اگر كسى بدون مشورت با مسلمين به اميرى بيعت كرد، بيعتش باطل است...».... 480
ب) غلوّ در فضايل عمر:
1 - عمر به سبب خوابى كه ديده بود از مرگ خود خبر داد.... 434
2 - در كتب اهل سنّت احاديثى ساختگى وجود دارد كه فضايل عمر را بيان مىكنند و با احاديث صحيح و محكمى كه ما بيان كرديم، هيچ گونه سازگارى ندارند؛ اينك برخى از رواياتى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله به دروغ نسبت داده شده است؛ مثل اين كه حضرت فرموده: «اگر من به پيامبرى مبعوث نمىشدم، عمر مبعوث مىشد»!... 580
«لو لم اُبعث لبُعثتَ يا عمر».... 471
سخنانى پيرامون دانش عمر:... 722
نگارندۀ كتاب «وشيعه» مىگويد: «كان عمر أفقه الصحابة في زمنه على الإطلاق» [عمر فقيهترين صحابه در زمان خودش بود]!!... 511
عمر أقرأ صحابه، و أفقه آنها بود.... 722
حال آيا در شريعت عقل جايز است كسى كه بيشترين قرائت را دارد و داناترين و فقيهترين است، اين مقدار از آيات قرآن و مقاصد با ارزش آن به دور باشد؟!... 724
نگارندۀ كتاب «الفَرق بين الفِرق» دربارۀ مقدّم بودن عمر نسبت به على مىگويد: «هر صاحب حسّى ضرورتاً مىداند كه علم و دانش عمر چندين برابر علم و دانش على بوده است»!... 281
«أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها، وأبو بكر أساسها، وعمر حيطانها» [من شهر علم هستم، و على در آن، و ابوبكر پايه و اساس آن، و عمر ديوارهاى آن].... 473
4 - شيطان از عمر مىترسد و فرار مىكند!... 724
5 - شاعر نيل، شلاّق عمر را به عصاى موسى تشبيه مىكند!... 730
6 - سخن سكتوارى: «چهار كرامت در عناصر چهارگانه براى او (\ عمر) ظاهر شد...».... 733
7 - نهادن لقب امير المؤمنين بر عمر.... 734
8 - كاغذى در كفن عمر.... 736
42 - «عمر بن عبد العزيز»
1 - عمر بن عبدالعزيز تنها لعن على عليه السلام را در خطبهها ممنوع كرد وبه كارگزارانش دستور داد به جاى آن بگويند: (رَبَّنَا اِغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا اَلَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ) .... 1017
2 - طبرى پس از اينكه حديث رؤيا را نقل مىكند، مىنويسد: «عثمان و عمربن عبد العزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند»!... 768
43 - «عمرو عاص»
1 - عمرو عاص مناقب امير المؤمنين عليه السلام را در قصيدهاى كه به «قصيدۀ جُلجُليّه» معروف است بر مىشمارد، وى اين قصيده را در نامهاى به معاوية بن ابو سفيان نوشته است.... 169
2 - او يكى از سياستمداران پنجگانۀ عرب است. فتنهها از او آغاز و به او ختم مىشود.... 169
3 - نسب او:
پدر او همان كسى است كه قرآن مجيد صريحاً او را «أبتر» خوانده است: (إِنَّ شانِئَكَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ) ... 170
مادر او ليلا مشهورترين زن بد كاره در مكّه و ارزانترين آنها در گرفتن اجرت بوده است.... 170
در روز ولادت عمرو دو نفر بر سر او با هم نزاع كردند: ابوسفيان و عاص.... 170
4 - اسلام آوردن او.... 171
5 - سخنانى در معرّفى وى:
سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «إذا رأيتم معاوية وعمرو بن العاص مجتمعَينِ ففرِّقوا بينهما، فإنّهما لن يجتمعا على خير» [هر گاه معاويه و عمرو عاص را در كنار هم ديديد، بينشان جدايى افكنيد زيرا اين دو براى كار خيرى با هم جمع يكجا نمىشوند].... 172-173
قنوت امير المؤمنين عليه السلام به لعن عمرو.... 174
كلام امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ فاسق بودن وى.... 172-174
خطبۀ امير المومنين عليه السلام هنگام به نيزه كردن قرآن توسّط سپاه شام:
«عباداللّه إنّي أحقّ من أجاب إلى كتاب اللّه، ولكنّ معاوية وعمرو بن العاص و... ليسوا بأصحاب دينٍ ولا قرآن...» [اى بندگان خدا من از همۀ شما به اجابت قرآن سزاوارترم امّا معاويه و عمرو بن عاص و... نه اهل دين هستند و نه اهل قرآن...].... 969
نفرين عايشه بر عمرو.... 174
كلام ابن أبى الحديد در پارۀ كفر و بى دينى او.... 172
6 - وى با قصيدهاى هفتاد بيتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بدگويى مىكرد و به او دشنام مىداد، و ايشان هم او را به تعداد ابيات قصيدهاش لعن نمودند.... 171
7 - اوّلين كسانى كه قائل به ارجاء محض شدند معاويه و عمرو عاص بودند.... 172
8 - شجاعت عمرو عاص.... 175-176
9 - حديث عمرو عاص در حقّ عثمان.... 850
10 - در گذشت عمرو عاص: هنگامى كه مرگ عمرو فرا رسيد، رو به پسرش كرد و گفت: «دنياى معاويه را آباد كردم و دين خود را فاسد نمودم، دنيا را بر آخرت برگزيدم».... 178
44 - «غدير»
1 - واقعۀ غدير خم.... 41-44
2 - توجّه خاصّ به حديث غدير.... 45
3 - راويان حديث غدير از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، و تابعان، و طبقات راويان از عُلما، و نويسندگان پيرامون حديث غدير.... 47-55
4 - سوگند دادن و استدلال به حديث شريف غدير.... 56-63
5 - غدير در قرآن:
الف) آيۀ تبليغ.... 64
ب) آيۀ اكمال.... 68
ج) آيۀ عذاب واقع.... 70
6 - عيد غدير در اسلام:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «روز غدير خم از بهترين اعياد امّت من است».... 79
همچنين ساير أئمّۀ أطهار عليهم السلام اين روز را عيد گرفته و به تمام مسلمين دستور دادهاند تا اين روز را عيد بگيرند.... 80
نقد كلام نويرى و مقريزى كه گمان كردهاند عيد غدير از بدعتهاى معزّ الدوله است.... 81
حديث تهنيت [تبريكگويى به امير مؤمنان عليه السلام].... 77
تاجگذارى در روز غدير.... 82
اعمال عبادى روز غدير.... 127
نماز روز عيد غدير.... 130
7 - حديث غدير:
الف) متن حديث.... 42-44
ب) سند حديث و بيان تواتر آن.... 86
پيرامون منكرين اين حديث.... 86-89
اوّلين كسى كه بر خلاف اجماع اين حديث را ردّ كرده، ابن حزم اُندلسى است.... 88
بعداً ابن تيميّه در ردّ اين حديث از او پيروى كرده است.... 88
دكتر ملحم ابراهيم، شارح ديوان ابوتمّام مىنويسد: «روز غدير روز جنگ معروف و مشهورى است»!... 227-228
ج) معناى حديث غدير.... 99
1 - معانى قابل اراده از حديث.... 111
2 - معانى حقيقى واژۀ «مولى»، «أولى به شيء» است... 112-113
3 - دليل بر اينكه «مولى»، به معناى «أولى به شيء» است: 112-113
فهم اصحاب و بزرگان ادب.
قرينههاى متّصل و منفصلِ تعيين كنندۀ معناى «مولى».... 113-121
4 - احاديث بيان كنندۀ معناى «مولى» و «ولايت».... 123
5 - توضيح واضح دربارۀ معنى حديث.... 125
45 - «غلوّ»
1 - عدّۀ زيادى از شعراى غدير، هدف تيرهاى نقد و اعتراض قرار گرفته و به آنان نسبت غلوّ دادهاند.... 595
2 - معناى غلوّ در لغت.... 595
3 - غلوّ در قرآن.... 595
4 - عدّهاى عادت دارند هر گويندهاى را كه خوش نداشته باشند، به غلوّ نسبت دهند.... 596
5 - خود آنها همين امور را براى اولياى خود اثبات كرده و چندين برابر فضايل منقول در نزد شيعه كه آنها را غلوّ مىشمارند، فضايلى را در شأن افراد عادّى نقل مىكنند.... 597
الف) غلوّ در فضايل خلفا:
1 - طبرى پس از اينكه حديث رؤيا را نقل مىكند، مىنويسد: «عثمان و عمربن عبد العزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند»!... 768
2 - رواياتى كه ابن حجر در فضيلت معاويه ذكر كرده، و پاسخ از آنها.... 1083-1084
3 - نگارندۀ كتاب «الفَرْق بين الفِرَق» دربارۀ تقدّم عمر بر على عليه السلام در مقام علم مىگويد: «هر صاحب حسّى ضرورتاً مىداند كه علم و دانش عمر چندين برابر علم و دانش على بوده است»!... 281
4 - «ما في الجنّة شجرة إلّامكتوبٌ على كلّ ورقةٍ منها: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، أبو بكر الصدّيق، عمر الفاروق، عثمان ذو النورين» [در بهشت هيچ درختى نيست مگر اينكه روى برگ آن نوشته شده است: لا إله إلّااللّه، محمّد رسول اللّه، ابوبكر صدّيق، عمر فاروق، عثمان ذوالنورين است].... 467
5 - «لو لم اُبعث لبُعثتَ يا عمر» [اگر من به نبوّت مبعوث نمىشدم، تو اى عمر مبعوث مىشدى].... 471
6 - «أنا مدينة العلم وعليٌّ بابها، وأبو بكر أساسها، وعمر حيطانها» [من شهر علم هستم، و على درِ آن، و ابوبكر پايه و اساس آن، و عمر ديوارهاى آن].... 473
7 - «سيّدا كهول أهل الجنّة أبو بكر وعمر» [دو آقاى پيران اهل بهشت ابوبكر و عمر هستند].... 473
8 - «لا يبغض أبا بكر وعمر مؤمنٌ ولا يحبّهما منافقٌ» [هيچ مؤمنى ابوبكر و عمر را دشمن نمىدارد، و هيچ منافقى آن دو را دوست نمىدارد].... 473
9 - اشباح پنج گانه از فرزندان آدم.... 679
10 - سخن فيروز آبادى: «از مشهورترين احاديث جعلى، روايات فضايل ابوبكر صدّيق است».... 474
11 - سگى از طايفۀ جنّ مأمور است هر كه را به ابوبكر و عمر ناسزا بگويد، گاز بگيرد.... 676-677
12 - سخن تفتازانى: «... اجماع داريم بر اينكه عصمت آنها [ابوبكر و عمر و عثمان] واجب نبوده است، اگر چه معصوم بودند؛ يعنى از وقتى ايمان آوردند ملكۀ اجتناب از گناهان را داشتند با اينكه مىتوانستند گناه كنند»!... 895
13 - سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «دل رحمترين شما ابوبكر، و سختگيرترين شما در دين عمر، و داناترين فرد به قرائت قرآن از ميان شما اُبىّ، و راستگوترين شما از لحاظ حيا عثمان، و داناترين شما به حلال و حرام معاذ بن جبل، و داناترين شما به احكام ارث زيد بن ثابت است، و همانا هر اُمّتى امينى دارد و امين اين اُمّت ابوعبيدۀ جرّاح است»!... 898
14 - سخن عبداللّه بن عمر: «در زمان پيامبر، انتخاب بهترين فرد در بين مردم به ما واگذار شد؛ پس ابوبكر را انتخاب كرديم، سپس عمر بن خطّاب، سپس عثمان بن عفّان»!... 907
اين روايت، عمده روايتى است كه اهل سنّت در انتخاب قانونى كه در اسلام واقع شد به آن تمسّك كردهاند، و متكلّمين هنگام بحث از امامت آن را حجّت و دليل قرار دادهاند، و محدّثين پا جاى پاى آنها گذاشتهاند.... 908
اين روايت را مانند سنگ زير بنا قرار دادهاند و خلافت راشده را بر آن بالا بردهاند.... 908
15 - سخن ابودرداء: «پشت سر هر امامى نماز بخوانيد... و در مورد ابوبكر و عمر و عثمان و على جز خوبى نگوييد»!... 946
16 - نسبت دادن روايتى دروغ به امام حسين عليه السلام.... 950
17 - حديث عشرۀ مبشّره: عبدالرحمن بن عوف از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «ابوبكر و عمر و على و... در بهشت هستند».... 951
18 - سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله: «(إِنَّ اَلْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ) : يعنى ابوجهل (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا) : يعنى ابوبكر...».... 959
19 - آيۀ: (وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ...) * در مورد ابوبكر و عمر و على نازل شده است.... 960
ب) غلوّ در مناقب ابوبكر [←] ابوبكر].
ج) غلوّ در مناقب عمر [←] عمر].
د) غلوّ در مناقب عثمان [←] عثمان].
ه) غلوّ در مناقب معاويه [←] معاويه].
و) غلوّ در مناقب ابوحنيفه [←] ابوحنيفه].
ز) غلوّ در مناقب مالك بن انس [←] مالك بن انس].
ح) غلوّ در مناقب احمد بن حنبل [←] احمد بن حنبل].
ط) غلوّ در مناقب ابن ادريس شافعى [←] ابنادريس شافعى].
ى) غلوّ فاحش: غلوّ در فضايل مردان عادى.... 1130
46 - «مالك بن حارث اشتر»
1 - مالك بن حارث اشتر كيست؟... 826
2 - سخنان امير المؤمنين عليه السلام در توصيف مالك اشتر.... 826
3 - حديث مالك بن حارث اشتر در حقّ عثمان.... 850
4 - خطبۀ مالك اشتر در روز صفّين: «واعلموا أ نّكم على الحقّ، وأنّ القوم على الباطل...» [بدانيد كه شما برحقّيد وآنها برباطل...]... 972
5 - از افراد شايستهاى كه بى گناه، معاويه آنها را كشت مالك بن حارث اشتر نخعى است.... 1113
6 - وصف كردن ابن حجر در «صواعق» به عدم فهم و عقل.... 828
47 - «مالك بن انس»
1 - خيالاتى در مناقب مالك بن انس، امام مالكىها.... 462
2 - مالكيان دربارۀ پيشوايشان خوابهايى را نقل كردهاند و گفتهاند پيامبر اكرم در خواب بر مالك ثناگويى كرده است.... 463
3 - امام مالكىها هر شب پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب مىبيند.... 1145
4 - مالك يكى از شاگردان امام صادق عليه السلام بود.... 462
48 - «محمّد بن أبي بكر»
1 - سخن عبداللّه بن جعفر: «من كسى مثل عمّار بن ياسر و محمّد بن ابوبكر را نديدم، آن دو دوست نداشتند به اندازۀ يك چشم به هم زدن خدا را معصيت كنند و به اندازۀ يك مو با حقّ مخالفت نمىكردند».... 822
2 - محمّد بن ابوبكر ريش عثمان را گرفت و گفت: «اى پير مرد احمق! خدا تو را خوار و ذليل كرد!»، سپس با تيرى كه در دست داشت به پيشانى عثمان زد.... 861
3 - نامۀ محمّد بن ابوبكر به معاويه: «من محمّد بن أبي بكر إلى الغاوي معاوية بن صخر. سلامٌ على أهل طاعة اللّه ممّن هو مسلمٌ لأهل ولاية اللّه...» [از محمّد بن ابوبكر به فاسد گمراه، معاويه فرزند صخر؛ سلام بر اهل اطاعت خدا از سوى كسى كه خود را تسليم اهل ولايت خدا كرده است].... 970
4 - از قربانيان حكومت پادشاهى مستبدّانه معاويه، متولّد شده در حرم اَمن خدا، و پروردۀ خاندان عصمت و قداست محمّد بن ابوبكر است.... 1114
5 - معاوية بن حديج و عمرو عاص او را در پوست خرى گذاشتند و به آتش كشيدند.... 1115
6 - محمّد بن ابوبكر برادر مادرى عبداللّه بن جعفر بن ابوطالب بود.... 1115
49 - «مختار ثقفى»
1 - مختار در صف اوّل بزرگان دين و هدايت و اخلاص قرار داشته، و قيام ارزشمند وى تنها براى برپايى عدل با برچيدن طومار ملحدان و ريشهكن كردن ظلم و ستم اُموى بوده است.... 231
2 - قيام ارزشمند وى تنها براى برپايى عدل بود.... 231
3 - مختار از مذهب كيسانى دور است.... 231
4 - امامان هدايتگر، آقايان ما، سجاد و باقر و صادق صلوات اللّه عليهم اجمعين بر او رحمت فرستادهاند.... 231
5 - علماى بزرگ او را بزرگ داشته و از كارهاى ناروا دور داشتهاند.... 231
6 - زيارت مخصوصِ مختار.... 231
50 - «مروان»
1 - منع كردن مروان مردى را كه صورتش را بر قبر گذاشته است.... 445
2 - بنى اُميّه به نحو عموم، و مروان به خصوص، كينۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در دل داشتهاند، از روزى كه در خانواده اُموى هيچ حُرمتى نبود مگر اينكه حضرت آن را هتك نمود، و هيچ رازى نبود مگر اينكه فاش نمود، و هيچ رُكنى نبود مگر اينكه آن را خراب كرد.... 445
3 - چون مروان بن حكم را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند، فرمود: «هو الوزغ بن الوزغ، الملعون بن الملعون» [او وزغ فرزند وزغ، و ملعون فرزند ملعون است].... 446
4 - از عايشه به سند صحيح نقل شده است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«لعن اللّه أبا مروان» [خداوند پدر مروان را لعنت كند] و اين در حالى بود كه مروان در صلب او بود؛ پس مروان قطعهاى از لعنت خداى عزّوجلّ است.... 446
5 - مروان بن حكم در اخلاق و صفات خليفه تأثير مىگذاشت و وى را از دين و عقلش برگرداند.... 859
6 - مروان گفت: «من نمىگذارم فرزند ابوتراب در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن شود در حالى كه عثمان در بقيع دفن شده است».... 1098
7 - بخششهاى خليفه به مروان.... 773
8 - مروان، و كيست مروان؟!... 774
9 - مروان هر جمعه بر فراز منبر على عليه السلام را لعن مىكرد، و حسن بن على عليهما السلام مىشنيد ولى چيزى نمىگفت.... 1016
51 - «معاويه»
الف) مطاعن معاويه:
1 - فرمايشات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين عليه السلام و... در مذمّت اين مرد... 963-967
روزى كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله ابوسفيان را با معاويه ديد، فرمود: «أللّهمَّ العن التابع والمتبوع» [خدايا! تابع و متبوع هر دو را لعنت فرما].... 336
روزى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابوسفيان را ديد كه سوار بر مركب است و معاويه و برادرش او را همراهى مىكنند، فرمود: «أللّهمَّ العن القائد والسائق والراكب».... 336
2 - خضرى مىگويد: «به باور من تصميم معاويه در انتخاب جانشين و خليفه، تصميمى به جا و زيبا بوده است»، و جواب آن.... 337-338
3 - اين چه خليفهاى است كه رضايت او با اذيّت كردن عترت رسولخدا صلى الله عليه و آله جلب مىشود؟!... 776
4 - ابوذر بر معاويه كه با فرو رفتن در نعمت و وسعت دادن به زندگى و اختصاص اموال به خود، خلق و خوى كسراها و قيصرها را برگزيده بود، عيب مىگرفت و اين در حالى بود كه معاويه در زمان پيامبر فقير بود و مالى نداشت.... 796
5 - سخن سبط بن جوزى در تذكره: «... أنّ معاوية كان يقال إنّه من أربعة من قريش...» [... گفته مىشود معاويه از چهار نفر از قريش زاده شده...].... 972
6 - «ما معاوية إلّاكلبةٌ تعاوي الكلاب، وما اُميّة إلّاتصغير أمة» [معاويه سگ مادهاى است كه با سگان زوزه مىكشد، و اُميّه (كنيزك) تصغير أمه (كنيز) است].... 972
7 - معاويه و شرابخوارى.... 977
8 - معاويه و رباخوارى.... 979
9 - حدّى از حدود خدا ترك شد.... 993
10 - ارتكاب عمدى گناه به اميد توبه، براى معاويه امرى عادى و شايع بوده است.... 993
11 - فاجعۀ ملحق كردن زياد به ابوسفيان در سال 44 ه.... 995
12 - بيعت گرفتن براى يزيد يكى از جنايات چهار گانۀ معاويه.... 999
13 - بخشى از بىشرمىها و جنايات ثبت شده در پروندۀ عمل پسر هند.
... 1034
14 - تهمتهاى ناروا در كارنامۀ پسر هند جگر خوار.... 1035
15 - در حديثى آمده است: «معاويه كسى را به نزد عبداللّه بن عمر فرستاد و گفت: اگر به من برسد كه حديث مىگويى گردنت را مىزنم».... 1067
16 - رفتار معاويه با سبط پيامبر، امام حسن عليه السلام.... 1092
17 - معاويه و شيعيان امير المؤمنين على بن أبي طالب عليه السلام.... 1099
كشتن شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام هر كجا كه به آنها دست مىيافت.... 892
يكى از گناهان او، عادت وى بر ريختن خونهاى شيعيان در سرتاسر حكومتش بوده است.... 1099
18 - معاويه به سمرة بن جندب از بيت المال چهار هزار درهم داد تا براى اهل شام خطبه بخواند و بگويد آيه: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَياةِ اَلدُّنْيا...) در بارۀ على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است، و آيۀ: (وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اَللّهِ) دربارۀ ابن ملجم، بدبختِ قبيلۀ مراد نازل شده است.... 1101 - 1102
19 - پسر هند دستور داد به مكّۀ مكرّمه هجوم ببرند.... 1104
20 - معاويه و حُجر بن عدى و ياران او.... 1106
21 - از افراد شايستهاى كه بىگناه، معاويه آنها را كشت مالك بن حارث اشتر نخعى است.... 1113
22 - حكايتى پيرامون امانت دارى معاويه.... 878
23 - از معاويه دربارۀ ليلة الهرير و روز آن بپرس؛ همانا در آن شب و روز هفتاد هزار نفر كشته شدند.... 892
24 - سخن حسن بصرى: «چهار خصلت در معاويه بود كه اگر يكى از آنها را داشت، براى هلاكتش كافى بود...».... 998
25 - جنايات معاويه در تاريخچۀ سياه زندگيش.... 1013
26 - از جنايات وى عادت او برلعن مولا أميرالمؤمنين على عليه السلام است 1013
27 - وقتى سعد اين سخنان را گفت و بلند شد كه برود، معاويه براى او باد معدهاى داد و...... 1014
28 - جنگ پسر هند با امير المؤمنين على عليه السلام.... 1020
29 - او هتك كنندۀ حرمتهاى الهى، و كوچك كنندۀ منزلت اولياى الهى است.... 1117
30 - برخى از بدعتهاى معاويه:
معاويه نماز را در سفر تمام مىخواند.... 981
بدعت اذان در نماز عيد فطر و قربان.... 982
نماز جمعه در روز چهارشنبه.... 983
بدعت جمع بين دو خواهر.... 985
بدعت معاويه در ديه.... 986
ترك كردن تكبيرهاى مستحبّى نماز.... 986
بدعت مقدّم كردن خطبه بر نماز عيد.... 992
ب) غلوّ در فضايل معاويه:
1 - از على عليه السلام نقل شده كه فرمود: «إنّي لموقوف مع معاوية للحساب» [من و معاويه براى حساب مىايستيم]!... 471
2 - آنان به معاويه كاتب وحى مىگويند با اينكه در طول ايّام مسلمانيش غير از چند نامه به سران قبايل در اواخر عمر پيامبر صلى الله عليه و آله چيز ديگرى ننوشت.... 1019
3 - آنان به معاويه خال المؤمنين مىگويند؛ زيرا برادر اُمّ حبيبه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، ولى غير از او ديگر برادر زنهاى پيامبر صلى الله عليه و آله - مثل محمّد بن ابى بكر را به اين نام نمىخوانند.... 1019
4 - ابن كثير حديث: «لا أشبع اللّه بطنه» را جزء فضايل معاويه برشمرده و نوشته است: «معاويه با اين دعا در دنيا و آخرتش بهرهمند شد...»... 1124
5 - برخى از احاديث دروغى كه دست گناهكار وضع و جعل در مورد مناقب معاويه آفريده است.... 1121
6 - طبرى پس از اينكه حديث رؤيا را نقل مىكند، مىنويسد: «عثمان و عمربن عبد العزيز و معاويه در اين خواب داخل نيستند»!... 768
7 - «الاُمناء عند اللّه ثلاثةٌ: أنا وجبريل ومعاوية» [اشخاص امين نزد خدا سه نفرند: من، و جبرئيل، و معاويه].... 468
8 - هيچ حديثى در فضيلت معاويه صحيح نيست.... 1120
سخن فيروزآبادى: «در باب فضيلت معاويه، هيچ حديث صحيحى وجود ندارد».... 474
سخن ابن تيميّه: «گروهى دربارۀ معاويه فضايلى جعل كرده و رواياتى از پيامبر نقل كردهاند كه همگى دروغ است».... 1120
مطالب ديگر:
1 - قيس انصارى شيردلى بود كه رويارو شدن با او براى معاويه از همه سنگينتر بود.... 162
2 - حديث معاوية بن ابوسفيان اُموى در حقّ عثمان.... 850-851
3 - كسانى كه از بيعت با معاويه تخلّف كردند.... 919
4 - سخن حسن بن على عليهما السلام به معاويه: «أفلا اُخبرك بما هو أعجب من هذا؟!» [آيا به تو خبر ندهم چيزى را كه عجيبتر از اين است؟!].
گفت: آن چيست؟ فرمود: «جلوسك في صدر المجلس وأنا عند رجليك» [اينكه تو در صدر مجلس نشستهاى و من پايين پاى تو نشستهام].... 920
5 - سخن عبداللّه بن هاشم مرقال: «اگر ثواب و عقاب و بهشت و جهنّمى هم نباشد، جنگ به همراه على بهتر از جنگ به همراه معاويه فرزند هند جگر خوار است».... 921
6 - سخن ابن حجر دربارۀ لعن معاويه.... 1061
7 - نگاهى به احاديث معاويه.... 1067
8 - توجيهات بىپايۀ ابن حجر در دفاع از معاويه.... 1043
دليلهاى باطل ابن حجر به پيروى از گذشتگان در نيكو جلوه دادن اعمال معاويه.... 1058
ابن حزم و ابن تيميّه و ابن كثير و پيروان آنها گمان مىكنند وى مجتهد و داراى اجر و پاداش است، و ابن حجر مىنويسد: «همانا او خليفۀ حقّ و امام راستى است»!... 1080
52 - «مقداد» رحمه الله
1 - سخن پيامبراكرم صلى الله عليه و آله: «إنّ الجنّة تشتاق إلى أربعة: عليّ بن أبيطالب، وعمّار بن ياسر، وسلمان الفارسي، والمقداد» [بهشت مشتاق چهارنفر است: على بن أبىطالب، عمّار ياسر، سلمان فارسى، ومقداد]... 821
2 - حديث مقداد بن اسود كندى، اسب سوار جنگ بدر، در حقّ عثمان... 844
53 - «وليد بن عقبه»
1 - بخشش خليفه از مال مسلمين به وليد.... 779
2 - وليد و پدرش.... 779
3 - اين پدر است و تو چه مىدانى كه چه فرزندى داشت؟!... 780
54 - «يزيد»
1 - سخن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «لا يزال هذا الأمر معتدلاً قائماً بالقسط، حتّى يثلمه رجل من بني اُميّة يقال له يزيد» [دين بر پايۀ عدالت و قسط خواهد بود تا زمانى كه مردى از بنى اُميّة به نام يزيد در آن رخنه كرده و آن را بدنام نمايد].... 339-340
2 - سخن مولاى ما امام حسين عليه السلام در وصف يزيد.... 341
3 - سخن معاويه به امام حسين عليه السلام: «امّا اين كه گفتى تو بهتر از يزيد هستى، به خدا سوگند! يزيد براى امّت محمّد بهتر از توست».... 341
4 - سخن يزيد: «لعبت هاشمُ بالملكِ فلا...» [بنى هاشم با حكومت بازى كردند...].... 342
5 - حافظ عبدالمغيث حنبلى متّصف به زهد و وثاقت است و در عين حال كتابى در فضايل يزيد بن معاويه از احاديث جعلى گردآورى كرده است!... 459
6 - چه اجماعى بر بيعت با يزيد بود؟!... 922
اين، چگونگى بيعت با يزيد از روز نخست بود.... 925
بيعت گرفتن براى يزيد يكى از جنايات چهارگانۀ معاويه.... 999
اين بيعت با صاعقههاى ترس و ابرهاى سخاوتمند تطميع و به كمك افتراء و تهمت به سرانجام رسيد.... 1011
7 - پيرامون فسق يزيد.... 923
يزيد از زمان پدرش معاويه، معروف به جور و ستم و فسق و فجور و شرابخوارى بوده است.... 341
يزيد بن معاويه را ديدم كه در حال مستى نماز را ترك كرد.... 923
گواهى گروهى از مردم مدينه كه به سوى يزيد رفته بودند: «ما از نزد انسان بىدين شرابخوارى كه دفّ مىزند و آوازخوانان نزدش آواز مىخوانند، سگ بازى مىكند، و با غارتگران و دزدان شب نشينى مىنمايد، برگشتهايم...»... 1011-1012
سخن عبداللّه بن حنظله كه در جنگ حرّه شهيد گشت: «... اين مرد نكاح با مادران و دختران و خواهران را حلال مىداند...».... 1012
8 - پيرامون واقعۀ حرّه.... 900
نتيجۀ بيعت با اين مجرم لا اُبالى اين شد: يزيد لشكر مسلم بن عقبه را مجهّز نمود و خونها و اموال مجاورين رسول خدا صلى الله عليه و آله را برايش مباح كرد؛ پس او قتل و غارت را تا سه روز مباح نمود و در آن روز هفتصد نفر از حافظين قرآن را كشت.... 925
پيرامون كسانى كه در واقعۀ «حرّه» كشته شدند.... 925
9 - انتخاب يزيد كدام اختلاف را برطرف كرد؟! مگر حادثۀ دلخراش كربلا در زمان او به وقوع نپيوست؟! و پس از آن مگر فاجعۀ حرّه پيش نيامد؟! و در پى آن دو، مگر حادثۀ خونين جريان ابن زبير و قصّۀ كعبۀ معظّمه اتّفاق نيفتاد؟!... 339
10 - نگارندۀ كتاب «عقد الدرر واللآلي» مىگويد: «... شايسته نيست مؤمن در روز عاشورا به يزيد ملعون و نيز به شيعه و رافضىها و خوارج با برخى كارها تشبّه كند؛ يعنى آن را روز عيد و يا ماتم قرار ندهد...».... 991
11 - غزالى مىگويد: «بر واعظ و هر فرد ديگرى حرام است كه مقتل حسين عليه السلام و داستان او و درگيرىها و مشاجراتى كه ميان اصحاب رخ داده را روايت كند؛ چون باعث بُغض و كينه نسبت به صحابه و مذمّت آنها مىشود در حالى كه آنها بزرگان دين هستند، و بايد نزاعها و جنگهايشان را حمل بر صحّت نمود، شايد به خاطر اشتباه در اجتهادشان بوده نه براى طلب دنيا و رياستطلبى»!... 992
1 - قرآن كريم.
2 - الآثار الباقية عن القرون الخالية: ابوالريحان محمّد بن احمد بيرونى خوارزمى (ت/ 440 ه)، اُفست مكتبة المثنى - بغداد.
3 - الإبداع في مضارّ الابتداع: شيخ على محفوظ مصرى شافعى (ت/ 1361 ه)، چاپ دوّم 1348 ه.
4 - أبو هريرة: عبدالحسين بن يوسف شرف الدين عاملى موسوى (ت/ 1957 م)، چاپ دوّم 1384 ه، انتشارات چاپخانۀ حيدريه - نجف اشرف.
5 - الإتحاف بحبّ الأشراف: شيخ عبداللّه بن محمّد بن عامر شبراوى شافعى (ت/ 1171 ه)، چاپخانه ادبيه مصر، اُفست دار الذخائر للمطبوعات - قم.
6 - الإتقان في علوم القرآن: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، المكتبة العصرية - صيدا - بيروت 1408 ه، (4) مجلد.
و چاپ ديگر: با همان تحقيق، چاپ دوّم 1367 ه. شمسي، اُفست از چاپ قبلى، انتشارات شريف رضى - قم، دو مجلّد در (4) جزء.
7 - الإجابة لإيراد ما استدركته عائشة على الصحابة: ابوعبداللّه بدر الدين محمّد بن بهادر بن عبداللّه زركشى (ت/ 794 ه)، چاپ دوّم 1390 ه/ 1970 م، المكتب الإسلامي - بيروت.
8 - الاحتجاج: ابومنصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى (ت/ 620 ه)، تحقيق ابراهيم بهادرى و محمّد هادى، چاپ اوّل 1413 ه، ادارۀ اوقاف وامور خيريّه - قم.
9 - الإحسان في تقريب صحيح ابن حبّان: ابوحاتم محمّد بن حِبَّان بن احمد تميمى بستى (ت/ 354 ه)، ترتيب علاء الدين على بن بلبان فارسى (ت/ 739 ه)، تحقيق شعيب ارناؤوط، چاپ اوّل 1408 ه، مؤسسة الرسالة - بيروت.
10 - أحسن التقاسيم في معرفة الأقاليم: ابوعبداللّه محمّد بن احمد بن بناء أبوبكر مقدسى بشارى (ت / حدود 380 ه)، مقدّمه و حواشى و فهارس از دكتر محمّد مخزوم، دار إحياء التراث العربي - بيروت 1408 ه / 1987 م.
11 - الأحكام السلطانيّة والولايات الدينيّة: ابوالحسن على بن محمّد بن حبيب ماوردى (ت/ 450 ه)، چاپ دوّم 1406 ه، دفتر تبليغات اسلامى - قم.
12 - الإحكام في اُصول الأحكام: ابوالحسن سيف الدين على بن محمّد بن سالم تغلبى آمدى (ت/ 631 ه)، چاپ اوّل 1405 ه/ 1985 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
13 - أحكام القرآن: احمد بن على رازي جصّاص (ت/ 370 ه)، دار الكتاب العربي - بيروت.
14 - أحكام القرآن: عماد الدين محمّد طبرى، معروف به كيا هراسى (ت/ 504 ه)، الطبعة الثانية 1405 ه، دار الكتب العلميّة - بيروت.
15 - إحياء علوم الدين: ابوحامد محمّد بن محمّد غزالى (ت/ 505 ه)، تصحيح شده با اشراف عبد العزيز سيروانى، چاپ سوّم، دار القلم - بيروت.
16 - أخبار الدول وآثار الاُول: احمد بن يوسف قرمانى (ت/ 1019 ه)، تحقيق دكتر فهمى سعد و دكتر احمد حطيط، چاپ اوّل 1412 ه/ 1992 م، عالم الكتب - بيروت.
17 - أخبار السيّد الحميري: ابوعبداللّه محمّد بن عمران مرزبانى خراسانى (ت/ 384 ه)، چاپ شده در ضمن كتاب أخبار شعراء الشيعة، تحقيق دكتر محمّد هادى امينى، چاپ دوّم 1413 ه/ 1993 م، شركة الكتبي - بيروت.
18 - أخبار الظراف والمتماجنين: عبدالرحمن بن على بن محمّد قرشى بغدادى ابن جوزى (ت/ 597 ه)، تقديم وتعليق محمّد بحر العلوم، المكتبة الحيدريّة - نجف اشرف.
19 - أخبار مكّة وما جاء فيها من الآثار: ابو وليد محمّد بن عبداللّه بن احمد ازرقى مكّى (ت/ 244 ه)، تحقيق رشدى صالح ملحس، چاپ سوّم 1403 ه، انتشارات شريف رضى - قم، اُفست از چاپ دار الأندلس - بيروت.
20 - اختلاف الحديث: محمّد بن ادريس شافعى (ت / 204 ه)، چاپ شده در ضمن كتاب الاُمّ، دار المعرفة - بيروت.
21 - الأدب المفرد: محمّد بن اسماعيل بخارى (ت 256 ه)، تحقيق شيخ خالد عبدالرحمن العك، چاپ اوّل 1416 ه/ 1996 م، دار المعرفة - بيروت.
22 - الأربعين في اُصول الدين: ابوعبداللّه فخرالدين محمّد بن عمر رازى (ت/ 606 ه)، چاپ اوّل 1353 ه، مجلس دائرة المعارف العثمانيّة - حيدر آباد دكن.
23 - الأربعين في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام: جمال الدين عطاء اللّه بن فضل اللّه حسينى شيرازى دشتكى هروى محدَّث (ت/ 930 ه)، تحقيق محمّد حسن زُبري، چاپ اوّل 1413 ه / 1993 م، مجمع البحوث الإسلاميّة - بيروت.
24 - الإرشاد: شيخ محمّد بن محمّد بن نعمان عكبرى بغدادى ملقّب به مفيد (ت/ 413 ه)، چاپ اوّل 1413 ه، مؤسّسۀ آل البيت لإحياء التراث - قم.
25 - الارشاد إلى قواطع الأدلّة في اُصول الاعتقاد: إمام الحرمين ابوالمعالى ركن الدين عبدالملك بن عبداللّه جوينى (ت / 478 ه)، تحقيق أسعد تميم، چاپ اوّل 1405 ه)، مؤسّسة الكتب الثقافيّة - بيروت.
26 - إرشاد الساري لشرح صحيح البخاري: ابوالعبّاس شهاب الدين احمد بن محمّد بن ابى بكر قسطلَّانى (ت/ 923 ه)، چاپ اوّل 1410 ه / 1990 م، دار الفكر - بيروت.
27 - إرشاد القلوب: حسن بن ابى حسن محمّد ديلمى (از بزرگان قرن هشتم هجرى)، چاپ اوّل 1412 ه، انتشارات شريف رضى - قم.
28 - إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء: شاه ولى اللّه دهلوى (ت/ 1176 ه)، چاپ اوّل 1396 ه/ 1976 م، ناشر سهيل اكيديمى - محمّد على امين ماركيت - لاهور.
29 - أسباب النزول: ابوالحسن على بن احمد واحدى نيشابورى (ت/ 468 ه)، انتشارات شريف رضى - قم 1368 ه.
30 - الاستيعاب في معرفة الأصحاب: ابوعمر يوسف بن عبداللّه بن محمّد بن عبدالبرّ نمرى قرطبى (ت/ 463 ه)، تحقيق على بن محمّد بجاوى، چاپ نهضة مصر - قاهره.
31 - اُسد الغابة في معرفة الصحابة: ابوالحسن علىبن محمّد بن محمّد، معروف به ابن اثير (ت/ 630 ه)، تحقيق محمّد ابراهيم البنا و محمّد احمد عاشور و محمود عبدالوهّاب، دار الشعب - قاهره.
32 - إسعاف الراغبين في سيرة المصطفى وفضائل أهل بيته الطاهرين: شيخ ابوعرفان محمّد بن على صبان (ت/ 1206 ه)، چاپ شده در حاشيۀ كتاب نور الأبصار شبلنجى، دار الكتب العلميّة و دار إحياء التراث العربي - بيروت.
33 - أسنى المطالب في مناقب سيّدنا عليّ بن أبي طالب: ابوالخير شمس الدين محمّد بن محمّد بن محمّد جزرى شافعى (ت/ 833 ه)، تحقيق دكتر محمّد هادى اميني، چاپخانۀ أميرالمؤمنين عليه السلام - اصفهان.
34 - أسنى المطالب في نجاة أبي طالب: احمد زينى دحلان (ت/ 1304 ه)، چاپ دوّم 1305 ه، چاپخانۀ ذات التحرير - مصر.
35 - الأشباه والنظائر في النحو: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، تحقيق و بررسى دكتر فايز ترحينى، چاپ اوّل 1984 م، دار الكتاب العربي - بيروت.
36 - الإصابة في تمييز الصحابة: ابوالفضل شهاب الدين احمد بن على بن حجر عسقلانى (ت/ 852 ه)، چاپ اوّل 1328 ه، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
37 - اصطلاحات الاُصول و معظم أبحاثها: ميرزا على مشكينى، دفتر نشر الهادى، چاپ پنجم، 1413 ه ق.
38 - اصول الفقه: شيخ محمّد رضا مظفّر، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزۀ علميّۀ قم، چاپ چهارم، 1370 ه ش.
39 - الاعتقادات في دين الإماميّة: شيخ محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى صدوق (ت/ 381 ه)، تحقيق غلام رضا مازندرانى، چاپخانۀ علميّه - قم 1412 ه.
40 - الأعلام: خيرالدين بن محمود بن محمّد زِرِكلى (ت/ 1976 م)، چاپ ششم 1984 م، دار العلم للملايين - بيروت.
41 - الإعلام بوفيات الأعلام: محمّد بن احمد ذهبى (ت/ 748 ه)، تحقيق رياض عبدالحميد وعبد الجبّار زكّار، چاپ اوّل 1412 ه / 1991 م، دار الفكر المعاصر - بيروت.
42 - أعلام العراق: محمّد بهجت اثرى، چاپ سال 1927 م، المطبعة السلفيّة - قاهره.
43 - أعلام الموقعين عن ربّ العالمين: ابوعبداللّه شمس الدين محمّد بن ابى بكر، معروف به ابن قيّم جوزية (ت/ 751 ه)، تحقيق طه عبد الرؤوف سعد، دار الجيل - بيروت.
44 - إعلام النبلاء بتاريخ حلب الشهباء: (تاريخ حلب): محمّد راغب بن محمود طباخ حلبى (ت/ 1370 ه)، تنقيح محمّد كمال، چاپ اوّل 1408 ه / 1988 م، دار القلم العربي - حلب.
45 - أعلام النبّوة: ابوالحسن على بن محمّد ماوردى شافعى (ت/ 450 ه)، تحقيق سعيد محمّد لحام، چاپ اوّل 1409 ه/ 1989 م، دار مكتبة الهلال - بيروت.
46 - أعلام النساء في عالمي العرب والإسلام: عمر رضا كحّالة دمشقى (ت/ 1408 ه - 1987 م)، چاپ پنجم 1404 ه/ 1984 م، مؤسّسة الرسالة - بيروت.
47 - إعلام الورى بأعلام الهدى: ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (ت/ 548 ه)، دار المعرفة - بيروت 1399 ه/ 1979 م.
48 - أعيان الشيعة: سيّد محسن بن عبدالكريم امين حسينى عاملى دمشقى (ت/ 1952 م)، دار التعارف للمطبوعات - بيروت 1403 ه / 1983 م.
49 - الأغاني: ابوالفرج اصفهانى على بن حسين بن محمّد مروانى اُموى (ت/ 356 ه)، چاپ اوّل 1407 ه / 1986 م، دار الفكر - بيروت.
50 - الإفادة والاعتبار في الاُمور المشاهدة والحوادث المعاينة: ابومحمّد موفّق الدين عبداللطيف بن يوسف موصلى بغدادى ابن لباد معروف به ابن نقطه (ت/ 629 ه).
51 - إقامة الحجّة على أنّ الإكثار في التعبّد ليس ببدعة: ابوالحسنات محمّد عبد الحى لكهنوى هندى (ت/ 1304 ه)، تحقيق شده توسّط عبد الفتاح ابوغدّه، مكتب المطبوعات الإسلاميّة - حلب 1386 ه/ 1966 م.
52 - ألف باء: ابوالحجّاج يوسف بن محمّد بلوى (ت/ 604 ه)، چاپ دوّم 1405 ه/ 1985 م، عالم الكتب - بيروت، اُفست از چاپ جمعيّة المعارف، المطبعة الوهبيّة - قاهره سال 1287 ه.
53 - الاُمّ: محمّد بن ادريس شافعى (ت/ 204 ه)، چاپ شده و تصحيح شده زير نظر محمّد زهرى نجار، دار المعرفة - بيروت.
54 - الأمالي: ابوجعفر محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى صدوق (ت/ 381 ه)، مؤسسة الأعلمي - بيروت.
55 - الأمالي: ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى (ت/ 460 ه)، چاپ اوّل 1414 ه، تحقيق بخش پژوهشهاى اسلامى در مؤسّسه بعثت، نشر دار الثقافة - قم.
56 - أمالي المحاملي: ابوعبداللّه حسين بن اسماعيل بن محمّد محاملى بغدادى (ت/ 330 ه)، تحقيق دكتر ابراهيم قيسى، چاپ اوّل 1412 ه/ 1991 م، دار ابن القيّم، المكتبة الإسلاميّة - عمان.
57 - أمالي المرتضى: ابوالقاسم على بن حسين بن موسى موسوى شريف مرتضى (ت/ 436 ه)، چاپ اوّل 1373 ه / 1954 م، اُفست دار إحياء الكتب العربيّة.
58 - الإمام علي بن أبي طالب (مجموعۀ كامل): عبدالفتّاح عبد المقصود، دار مكتبة التربية و مكتبة العرفان - بيروت.
59 - الإمامة والسياسة: ابومحمّد عبداللّه بن مسلم بن قتيبة دينورى (ت/ 276 ه)، دار المعرفة - بيروت.
60 - إمتاع الأسماع: ابوالعبّاس تقى الدين احمد بن على حسينى عبيدى مقريزى (ت/ 845 ه)، مطبعة لجنة التأليف والترجمة والنشر - قاهره 1941 م.
61 - الإمتاع والمؤانسة: ابوحيّان توحيدى على بن محمّد بن عبّاس (ت/حدود 400 ه)، تحقيق احمد امين و احمد زين، انتشارات دار مكتبة الحياة - بيروت.
62 - أمل الآمل: محمّد بن حسن بن على، معروف به حرّ عاملى (ت/ 1104 ه)، تحقيق سيّد احمد حسينى 1358 ه - نشر دار الكتاب الإسلامي، اُفست از چاپ مطبعة الآداب - نجف اشرف.
63 - الأموال: ابوعبيد قاسم بن سلّام (ت/ 224 ه)، تحقيق محمّد خليل هراس، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، دارالفكر - بيروت.
64 - الانتصار: عبدالرحيم بن محمّد بن عثمان خياط معتزلى (ت/ 300 ه)، تقديم و مراجعه محمّد حجازى، مكتبة الثقافة الدينيّة - قاهره.
65 - الانتقاء في فضائل الثلاثة الأئمّة الفقهاء مالك والشافعي وأبي حنيفة: ابوعمر يوسف بن عبد البرّ نمرى قرطبى (ت/ 463 ه)، دار الكتب العلميّة - بيروت.
66 - الأنساب: ابوسعد عبدالكريم بن محمّد بن منصور تميمى سمعانى (ت/ 562 ه)، تحقيق عبداللّه عمر بارودى، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، دار الجنان - بيروت.
و چاپ ديگر: به تحقيق عبدالرحمن بن يحيى يمانى، چاپ دوّم 1400 ه/ 1980 م، نشر محمّد امين دحج - بيروت.
67 - أنساب الأشراف: احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى (ت/ 279 ه)، تحقيق شيخ محمّد باقر محمودى، مؤسّسة الأعلمي - بيروت.
و چاپ ديگر: مكتبة المثنى - بغداد.
68 - أنوار البدرين ومطلع النيرين في تراجم علماء الأحساء والقطيف والبحرين: شيخ على بن حسن بن على آل حاجى بلادى بحرانى (ت/ 1340 ه)، انتشارات كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى نجفى - قم، 1407 ه.
69 - الأوائل: ابوهلال حسن بن عبداللّه بن سهل عسكرى (ت/بعد 395 ه)، چاپ اوّل 140 ه/ 1987 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
70 - أوائل المقالات: ابوعبداللّه محمّد بن محمّد بن نعمان عكبرى بغدادى، معروف به شيخ مفيد (ت/ 413 ه)، انتشارات داورى - قم.
71 - إيضاح الاشتباه: ابومنصور جمال الدين حسن بن يوسف بن مطهر، معروف به علّامه حلّى (ت/ 726 ه)، چاپ اوّل 1411 ه، مؤسّسۀ نشر اسلامى - جامعۀ مدرّسين - قم.
72 - إيقاظ همم اُولي الأبصار: صالح بن محمّد بن نوح عمرى فُلّاتى (ت/ 1218 ه)، دار المعرفة - بيروت.
73 - إيمان أبيطالب (الحجّة على الذاهب إلى تكفير أبىطالب): ابوعلى شمسالدين فخار بن معد موسوى (ت/ 630 ه)، تحقيق سيّد محمّد بحرالعلوم، مكتبة سيّد الشهداء - قم 1410 ه.
74 - البابليّات: شيخ محمّد على يعقوبى (ت/ 1385 ه)، اُفست دار البيان - قم.
75 - البارع في اللغة: ابوعلى اسماعيل بن قاسم قالى (ت/ 356 ه)، چاپ اوّل 1975 م، دار الحضارة العربيّة - بيروت.
76 - بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار: شيخ محمّد باقر بن محمّد تقى مجلسى (ت/ 1111 ه)، چاپ سوّم 1403 ه/ 1983 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
77 - البحر الزخار الجامع لمذاهب علماء الأمصار: احمد بن يحيى بن مرتضى (ت/ 840 ه)، دار الكتاب الإسلامي - قاهره.
78 - البحر المحيط: (تفسير ابو حيّان): محمّد بن يوسف بن على بن حيّان اندلسى، مشهور به ابو حيّان (ت/ 754 ه)، چاپ اوّل 1411 ه/ 1990 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
79 - البدء والتاريخ: مطهر بن طاهر مقدسى (ت/بعد 355 ه)، مكتبة الثقافة الإسلاميّة - قاهره.
80 - بدائع البدائة: ابوالحسن جمال الدين على بن ظافر بن حسين ازدى خزرجى مصرى فقيه وزير (ت/ 613 ه)، چاپ شده در حاشيۀ كتاب شواهد التلخيص.
81 - بدائع الصنائع في ترتيب الشرائع: ابوبكر علاء الدين بن مسعود كاشانى حنفى، ملقّب به ملك العلماء (ت/ 587 ه)، چاپ اوّل 1409 ه/ 1989 م، المكتبة الحبيبيّة - پاكستان.
82 - بداية المجتهد ونهاية المقتصد: ابو وليد محمّد بن احمد بن محمّد بن احمد بن رشد قرطبى اندلسى (ت/ 595 ه)، اُفست انتشارات رضى - قم 1412 ه.
83 - البداية والنهاية: ابوالفداء عماد الدين اسماعيل بن عمر بن كثير (ت/ 774 ه)، دار إحياء التراث العربي - بيروت 1413 ه/ 1993 م.
84 - البدر الطالع: محمّد بن على شوكانى (ت/ 1250 ه)، چاپ اوّل 1348 ه، مطبعة السعادة - قاهره.
85 - بشارة المصطفى لشيعة المرتضى: ابوجعفر عماد الدين محمّد بن ابى القاسم على بن محمّد طبرى آملى (كه در سال 553 ه زنده بوده است)، چاپ دوّم 1383 ه/ 1963 م، المكتبة الحيدريّة - نجف اشرف.
86 - بصائر الدرجات: ابوجعفر محمّد بن حسن بن فروخ صفار قمى (ت/ 290 ه)، انتشارات كتابخانه آيت اللّه مرعشى نجفى - قم 1404 ه.
87 - بغية الوعاة في طبقات اللغويّين والنحاة: جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى (ت/ 911 ه)، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، دار الفكر - بيروت 1399 ه/ 1979 م.
88 - بلاغات النساء: احمد بن ابى طاهر طيفور (ت/ 280 ه)، انتشارات شريف رضى - قم.
89 - البلدان: احمد بن ابى يعقوب اسحاق بن واضح كاتب عبّاسى، معروف به يعقوبى (ت/بعد از 292 ه)، المكتبة المرتضويّة - نجف اشرف.
90 - بهجة المحافل وبغية الأماثل: عماد الدين يحيى بن ابى بكر عامرى (ت/ 893 ه)، المكتبة العلميّة - مدينۀ منوّره.
91 - بهجة النفوس: عبداللّه بن ابى جمره ازدى اندلسى (ت/ 699 ه)، چاپ دوّم 1972 م، دار الجيل - بيروت.
92 - البيان والتبيين: ابوعثمان عمرو بن بحر بن محبوب جاحظ (ت/ 255 ه)، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، دار و مكتبة الهلال - بيروت.
93 - تاج العروس من جواهر القاموس: ابوالفيض محبّ الدين محمّد بن محمّد بن محمّد بن محمّد بن محمّد بن عبد الرزّاق، ملقّب به مرتضى و معروف به محمّد مرتضى حسينى زَبيدى حنفى واسطى (ت/ 1205 ه)، اُفست دار مكتبة الحياة - بيروت از چاپ اوّل 1306 ه المطبعة الخيريّة - مصر.
و چاپ ديگر: تحقيق على شيرى، دار الفكر، 1414 ه/ 1994 م.
94 - التاريخ: ابوزكريا يحيي بن معين (ت/ 233 ه)، تحقيق دكتر احمد نور سيف، چاپ اوّل 1399 ه/ 1979 م، مركز البحث العلمي وإحياء التراث الإسلامي - مكّۀ مكّرمه.
95 - تاريخ آداب اللغة العربيّة: جُرجى بن حبيب زيدان (ت/ 1914 م)، چاپ شده در ضمن مؤلّفات جرجى زيدان الكاملة، دار الجيل - بيروت 1402 ه/ 1982 م.
96 - تاريخ ابن خلدون: عبدالرحمن بن خلدون (ت/ 808 ه)، مراجعه دكتر سهيل زكّار، چاپ دوّم 1408 ه/ 1988 م، دار الفكر - بيروت.
97 - تاريخ الاُمم والملوك (تاريخ طبرى): ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى (ت/ 310 ه)، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوّم 1387 ه/ 1967 م، دار التراث - بيروت.
98 - تاريخ بغداد: ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى (ت/ 463 ه)، دار الكتب العلميّة - بيروت.
99 - تاريخ التمدّن الإسلامي: جُرجي بن حبيب زَيْدان (ت/ 1914 م)، چاپ شده در ضمن مؤلّفات جرجى زيدان الكاملة، دار الجيل - بيروت 1402 ه/ 1982 م.
100 - تاريخ الثقات: ابوالحسن احمد بن عبداللّه بن صالح عجلى (ت/ 261 ه)، باترتيب نورالدين على بن ابى بكر هيثمى (ت/ 807 ه)، و تضمينات ابن حجر عسقلانى، چاپ اوّل 1405 ه/ 1984 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
101 - تاريخ الخلفاء: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، دار الفكر - بيروت.
102 - تاريخ الخميس في أحوال أنفس نفيس: حسين بن محمّد بن حسن ديار بكرى (ت/ 966 ه)، مؤسّسۀ شعبان - بيروت.
103 - التاريخ الصغير: ابوعبداللّه محمّد بن اسماعيل بن ابراهيم بخارى (ت/ 256 ه)، چاپ اوّل 1406 ه/ 1986 م، دار المعرفة - بيروت.
104 - تاريخ عمر بن الخطاب: (سيرة عمر): ابوالفرج جمال الدين عبدالرحمن بن على بن جوزى (ت/ 597 ه)، چاپ دوم 1405 ه/ 1985 م، دار الرائد العربي - بيروت.
105 - التاريخ الكبير: ابوعبداللّه محمّد بن اسماعيل بخارى (ت/ 256 ه)، چاپ دار الفكر - بيروت 1407 ه/ 1986 م، اُفست از چاپ دائرة المعارف العثمانيّة - حيدرآباد دكن.
106 - تاريخ مدينة دمشق: (تاريخ ابن عساكر): ابوالقاسم على بن حسين بن هبة اللّه شافعى، معروف به ابن عساكر (ت/ 573 ه)، صورتبردارى شده از نسخۀ كتابخانۀ ظاهريّه در دمشق، جمع شيخ محمّد بن رزق طرهونى، دار البشير - دمشق.
و چاپ ديگر: با تحقيق على شيرى، چاپ اوّل 1415-1417 ه، دار الفكر - بيروت.
107 - تاريخ اليعقوبي: احمد بن ابى يعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح، معروف به يعقوبى (ت/بعد 292 ه)، دار صادر - بيروت.
108 - تأويل مختلف الحديث في الردّ على أعداء أهل الحديث: ابومحمّد عبداللّه بن مسلم ابن قتيبة دينورى (ت/ 276 ه)، تحقيق عبدالقادر احمد عطا، چاپ اوّل 1402 ه/ 1982 م، مطبعة حسان - قاهره.
و چاپ ديگر: با تحقيق محمّد زهر نجار، چاپ قاهره 1386 ه/ 1966 م، و طبعة القدسي - مصر 1346 ه.
109 - التبيان في تفسير القرآن: ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى (ت/ 460 ه)، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
110 - التحرير الطاووسي: شيخ حسن بن زين الدين عاملى (ت/ 1011 ه)، تحقيق فاضل جواهرى، چاپ اوّل 1411 ه، چاپخانۀ سيّد الشهداء - قم.
111 - تحذير الخواصّ من أكاذيب القصاص: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، چاپ دوّم 1404 ه / 1984 م، المكتب الإسلامي - بيروت.
112 - التحفة الاثناعشريّة: عبدالعزيز بن احمد دهلوى (ت/ 1239 ه)، چاپ چهارم 1403 ه، اُفست از چاپ اوّل 1395 ه/ 1975 م، سهيل أكيديمى - لاهور.
113 - التدوين في أخبار قزوين: عبدالكريم بن محمّد رافعى قزوينى (ت/ 623 ه)، تحقيق شيخ عزيز اللّه عطاردى، دار الكتب العلميّة - بيروت 1408 ه/ 1987 م.
114 - التذكار في أفضل الأذكار: محمّد بن احمد قرطبى (ت/ 671 ه)، تحقيق سيّد أحمد بن محمّد بن صديق غمارى، چاپ اوّل 1355، ناشر محمّد امين خانجى.
115 - تذكرة اُولى الألباب والجامع للعجب العجاب: داود بن عمر أنطاكى، 1008 ه، المكتبة الثقافيّة، بيروت - لبنان.
116 - تذكرة الحفّاظ: شمس الدين محمّد بن احمد ذهبى (ت/ 748 ه)، اُفست دار الكتب العلميّة - بيروت از چاپ مكتبة الحرم المكّي - مكّة 1374 ه.
117 - تذكرة الخواصّ: سبط ابن جوزى يوسف قِزْاُو غْلى بن عبداللّه بن فيروز بغدادى (ت/ 654 ه)، اصدار مكتبة نينوى الحديثة - تهران.
118 - تذكرة الفقهاء: علّامه حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى، چاپ اوّل 1414 ه، مؤسّسۀ آل البيت.
119 - تذكرة الموضوعات: ابوالفضل محمّد بن طاهر بن على بن احمد مقدسى (ت/ 507 ه)، تحقيق سيّد محمّد امين، چاپ دوّم 1354 ه/ 1935 م، المطبعة المحموديّة التجاريّة بالأزهر - مصر.
120 - ترجمۀ تفسير الميزان: سيّد محمّد باقر موسوى همدانى، چاپ دوازدهم 1379 ه ش، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعۀ مدرّسين حوزۀ علميّۀ قم.
121 - الترغيب و الترهيب من الحديث الشريف: زكى الدين عبدالعظيم بن عبد القوى منذرى (ت/ 656 ه)، دار الفكر للطباعة - بيروت 1408 ه/ 1988 م.
122 - تطهير الجنان واللسان: شهاب الدين احمد بن محمّد ابن حجر هيتمى مكّى (ت/ 974 ه)، تحقيق عبد الوهّاب عبد اللطيف، چاپ دوّم 1358 ه/ 1965 م، شركة الطباعة الفنية المتّحدة، مكتبة القاهرة - مصر.
123 - تفسير ابن كثير: ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى (ت/ 774 ه)، دارالفكر للطباعة - بيروت 1407 ه/ 1986 م.
124 - تفسير أبي الفتوح الرازي: جمال الدين حسين بن محمّد خزاعى رازى نيشابورى (از علماى قرن ششم)، المكتبة الإسلاميّة - تهران 1398 ه.
125 - تفسير البغوي (معالم التنزيل): حسين بن مسعود فرّاء بغوى (ت/ 516 ه)، چاپ سوّم 1413 ه/ 1992 م، دار المعرفة - بيروت.
126 - تفسير البيضاوي: ناصرالدين عبداللّه بن عمر بن محمّد شيرازى بيضاوى (ت/ 685 ه)، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
127 - تفسير الخازن (لباب التأويل في معاني التنزيل): علاء الدين على بن محمّد بن ابراهيم شيحى بغدادى خازن (ت/ 741 ه)، دار المعرفة - بيروت.
128 - تفسير روح البيان: ابوالفداء اسماعيل حقّى بن مصطفى اسلامبولى بروسوى (ت/ 1137 ه)، چاپ هفتم 1405 ه/ 1985 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
129 - تفسير شبّر: سيّد عبداللّه شبّر، بررسى دكتر حامد حفنى داود، چاپ سوّم 1385 ه/ 1966 م. طبع و نشر سيّد مرتضى رضوى صاحب مطبوعات بالقاهرة.
130 - تفسير فرات الكوفي: ابوالقاسم فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى (از علماى قرن سوّم و چهارم هجرى)، المطبعة الحيدريّة - نجف اشرف.
و چاپ ديگر: چاپ اوّل 1410 ه/ 1990، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ايران.
131 - التفسير الكبير: ابوعبداللّه فخرالدين محمّد بن عمر بن حسين قرشى رازى (ت/ 606 ه)، چاپ سوّم، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
132 - تفسير المنار للشيخ محمّد عبده: (متوفّاى در سال 1323 ه): محمّد رشيد رضا (ت/ 1345 ه)، دار المعرفة - بيروت.
133 - تفسير الميزان: علّامه سيّد محمّد حسين طباطبايى، چاپ ششم، 1421 ه ق، مؤسّسۀ نشر اسلامى وابسته به جامعۀ مدرسين حوزۀ علميّه قم.
134 - تفسير النسفي: عبداللّه بن احمد بن محمود نسفى (ت/ 710 ه)، دار الفكر - بيروت.
135 - تفسير نور الثقلين: شيخ عبد على بن جمعه عروسى حويزى، تصحيح و تعليق سيّد هاشم رسولى محلّاتى، مؤسّسۀ اسماعيليان - قم.
136 - تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة: محمّد حسن حرّ عاملى، مؤسّسۀ آل البيت لإحياء التراث، چاپ دوّم، 1414 ه ق.
137 - تقريب التهذيب: احمد بن على بن حجر عسقلانى (ت/ 852 ه)، تحقيق عبدالوهّاب عبداللّه لطيف، دار المعرفة - بيروت 1380 ه.
138 - تكملة أمل الآمل: سيّد حسن بن هادى صدر (ت/ 1354 ه)، تحقيق سيّد احمد حسينى، كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى نجفى - قم 1406 ه.
139 - تلبيس إبليس (نقد العلم والعلماء): ابوالفرج ابن جوزى (ت/ 597 ه)، اُفست مكتبة التحرير - بغداد از چاپ مكتبة المتنبّي - قاهره 1940 م.
140 - التلخيص: ابوعبداللّه شمس الدين ذهبي (ت/ 748 ه)، چاپ شده در حاشيۀ المستدرك على الصحيحين، چاپ اوّل 1411 ه/ 1990 م.
141 - تلخيص الحبير في تخريج أحاديث الرافعي الكبير: احمد بن على بن حجر عسقلانى (ت/ 852 ه)، تحقيق عبداللّه هاشم يمانى مدنى - مدينۀ منوّره 1384 ه/ 1964 م.
142 - تمام المتون في شرح رسالة ابن زيدون: خليل بن ايبك صفدى (ت/ 764 ه)، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، دار الفكر العربي - بيروت 1389 ه/ 1969 م.
143 - التمهيد في اُصول الدين: ابوبكر محمّد بن طيّب بن محمّد باقلّانى (ت/ 403 ه)، دار الفكر العربي - قاهره.
144 - التمهيد في بيان التوحيد: ابوشكور محمّد بن عبدالسعيد بن محمّد كشّى سالمى حنفى، چاپ دوّم، دار الكتب النعمانيّة - كابل - افغانستان.
145 - التنبيه والأشراف: ابوالحسن على بن حسين مسعودى (ت/ 346 ه)، تحقيق عبداللّه اسماعيل، دار الصاوي - قاهره 1357 ه.
146 - التنبيه والردّ على أهل الأهواء والبدع: محمّد بن احمد بن عبدالرحمن ملطى (ت/ 377 ه)، مكتبة المثنى - بغداد، مكتبة المعارف - بيروت 1388 ه/ 1968 م.
147 - تنقيح المقال في علم الرجال: عبداللّه بن محمّد حسن مامقانى (ت/ 1351 ه)، المطبعة المرتضويّة - نجف اشرف 1352 ه.
148 - تنوير الحوالك في شرح موطّأ مالك: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، دارالندوة الجديدة - بيروت.
149 - تهذيب الآثار: محمّد بن جرير طبرى (ت/ 310 ه)، تحقيق محمود محمّد شاكر، مطبعة المدني - قاهره.
150 - تهذيب الأحكام: شيخ طائفه ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى (ت/ 460 ه)، دار الكتب الإسلاميّة - تهران.
151 - تهذيب الأسماء واللغات: ابوزكريّا محيى الدين بن شرف نَوَوى (ت/ 676 ه)، دار الكتب العلميّة - بيروت.
152 - تهذيب تاريخ دمشق الكبير: شيخ عبدالقادر بن بدران (ت/ 1346 ه)، چاپ سوّم.
153 - تهذيب التهذيب: شهاب الدين احمد بن على بن حجر عسقلانى (ت/ 852 ه)، چاپ اوّل 1404 ه/ 1984 م، مطبعة دار الفكر - بيروت.
و چاپ ديگر: چاپ اوّل 1327 ه، مجلس دائرة المعارف النظاميّة - حيدر آباد.
154 - تهذيب الكمال في أسماء الرجال: ابوالحجّاج جمال الدين مزى (ت/ 742 ه)، تحقيق دكتر عواد معروف، چاپ اوّل 1413 ه/ 1992 م، مؤسّسة الرسالة - بيروت.
155 - تيسير الوصول إلى جامع الاُصول: عبدالرحمن بن على، معروف به ابن ديبع (ت/ 944 ه)، دار الفكر - بيروت.
156 - الثغور الباسمة: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، تحقيق محمّد سعيد طريحي، چاپ اوّل 1408 ه، مركز الدراسات والبحوث الإسلاميّة - بيروت.
157 - الثقات: ابوحاتم محمّد بن حِبَّان بن احمد بن حبّان تميمى بستى (ت/ 354 ه)، چاپ اوّل 1393 ه/ 1973 م، دار الفكر - بيروت، اُفست از چاپ مجلس دائرة المعارف العثمانيّة - حيدر آباد الدكن - هند.
158 - ثمار القلوب في المضاف والمنسوب: ابومنصور عبدالملك بن محمّد بن اسماعيل ثعالبى نيشابورى (ت/ 429 ه)، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، دار المعارف - قاهره.
159 - ثمرات الأوراق: ابوبكر تقى الدين بن على بن عبداللّه حموى، معروف به ابن حِجِّة (ت/ 837 ه)، چاپ اوّل، مكتبة الخانجي - مصر.
160 - جامع الأحاديث: حافظ جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، جمع وترتيب عبّاس احمد صقر و أحمد عبد الجواد، مكتب البحوث والدراسات في دار الفكر - بيروت 1414 ه/ 1994 م.
161 - جامع الاُصول من أحاديث الرسول: ابوالسعادات مجدالدين مبارك بن محمّد بن محمّد شيبانى ابن اثير جزرى (ت / 606 ه)، تحقيق محمّد حامد فقى، چاپ سوم 1403 ه / 1983 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
162 - جامع بيان العلم وفضله: ابوعمر يوسف بن عبداللّه ابن عبدالبرّ قرطبى (ت/ 463 ه)، تقديم و تعليق محمّد عبدالقادر احمد عطا، چاپ اوّل 1415 ه/ 1995 م، مؤسّسة الكتب الثقافيّة - بيروت.
163 - جامع البيان عن تأويل آي القرآن: ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى (ت/ 310 ه)، دارالفكر - بيروت 1408 ه/ 1988 م.
164 - جامع الرواة: مولى محمّد بن على اردبيلى غروى حائرى (ت/ 1101 ه)، چاپخانۀ رنگين - قم 1331 ه. شمسى.
165 - الجامع الصغير في أحاديث البشير النذير: جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى (ت/ 911 ه)، چاپ اوّل 1401 ه/ 1991 م، دار الفكر - بيروت.
166 - الجامع لأحكام القرآن: ابوعبداللّه محمّد بن احمد انصارى قرطبى (ت/ 671 ه)، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
167 - جامع مسانيد أبي حنيفة: ابوالمؤيّد محمّد بن محمود بن محمّد خوارزمى (ت/ 665 ه)، حيدرآباد - هند.
168 - الجرح والتعديل: ابومحمّد عبدالرحمن بن ابى حاتم محمّد بن ادريس بن منذر تميمى حنظلى رازى (ت/ 327 ه)، چاپ اوّل 1271 ه/ 1952 م، چاپخانۀ مجلس دائرة المعارف العثمانيّة - حيدر آباد دكن - هند.
169 - جلاء العينين في محاكمة الأحمدين (ابن تيميّه وابن حجر): خير الدين ابو البركات نعمان بن محمود بن عبداللّه آلوسى بغدادى (ت/ 1317 ه).
170 - جمع الجوامع: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، نسخۀ تصوير بردارى شده از نسخۀ خطّى دار الكتب المصريّة، به شمارۀ 95، الهيئة المصريّة العامّة للكتاب.
171 - جمهرة خطب العرب: احمد زكى صفوت، چاپ اوّل 1352 ه/ 1933 م، المكتبة العلميّة - بيروت.
172 - جمهرة رسائل العرب: احمد زكى صفوت، چاپ اوّل 1356 ه/ 1937 م، مطبعة البابي الحلبي - مصر.
173 - جمهرة اللغة: ابوبكر محمّد بن حسن بن دريد (ت/ 321 ه)، تحقيق دكتر رمزى منير بعلبكى، چاپ اوّل 1987 م، دار العلم للملايين - بيروت.
174 - جواهر البلاغة: سيد احمد هاشمى، به اشراف صدقى محمّد جميل 1414 ه/ 1994 م، دار الفكر بيروت - لبنان.
175 - جواهر العقدين: نورالدين حسنى سمهودى شافعى (ت/ 911 ه)، نسخۀ خطّى.
176 - جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام: شيخ محمّد حسن نجفى، دار الكتب الإسلاميّة، تهران چاپ سوم 1362-1369 ه ش.
177 - الجواهر المضيّة في طبقات الحنفيّة: ابو محمّد محيى الدين عبدالقادر بن محمّد بن نصراللّه قرشى حنفى (ت / 775 ه)، تحقيق دكتر عبدالفتّاح محمّد الحلو، مكتبة الإيمان - قاهره، 1398 ه/ 1978 م.
178 - الجوهر النقي: علاءالدين بن على بن عثمان ماردينى، مشهور به ابن تركمانى (ت/ 745 ه)، چاپ شده در ذيل السنن الكبرى بيهقى، چاپ دائرة المعارف العثمانيّة - حيدرآباد - هند 1344 ه.
179 - حاشية الحفني على الجامع الصغير: محمّد بن سالم حفنى (ت/ 1081 ه)، چاپ شده در حاشيۀ السراج المنير، دار الفكر - بيروت.
180 - حاشية السندي (شرح سنن النسائي): محمّد بن عبد الهادى سندى حنفى ابوالحسن كبير (ت/ 1138 ه)، دار الكتاب العربي - بيروت.
181 - الحاشية على اصول الكافي، سيد بدر الدين بن احمد حسينى عاملى.
182 - الحاوي للفتاوي: جلال الدين عبدالرحمن بن ابوبكر سيوطى (ت/ 911 ه)، دار الكتاب العربي - بيروت.
183 - الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهر: شيخ يوسف بحرانى، مؤسسۀ نشر اسلامى وابسته به جامعۀ مدرّسين حوزۀ علميّۀ قم، چاپ اول، 1405-1409 ه ق.
184 - الحدائق الورديّة في مناقب أئمّة الزيديّة: حسام الدين حميد بن احمد محلى (ت/ 652 ه)، دار اُسامة - دمشق.
185 - حديقة الشيعة: احمد بن محمّد، معروف به مقدّس اردبيلى (ت/ 993 ه)، چاپخانۀ سعدي - تهران.
186 - حصر الاجتهاد: شيخ آقا بزرگ تهرانى، تحقيق محمّد على انصارى، 1401 ه، چاپخانۀ خيام - قم.
187 - حلية الأولياء وطبقات الأصفياء: ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى (ت/ 430 ه)، چاپ پنجم 1407 ه/ 1987 م، دار الكتاب العربي - بيروت.
188 - حياة الحيوان الكبري: ابوالبقاء كمال الدين محمّد بن موسى دميرى (ت/ 808 ه)، چاپ آرمان - تهران.
189 - حياة محمّد: اميل درمنغم، ترجمۀ عربى به قلم عادل زعيتر، چاپ هشتم 1368 ه/ 1949 م، مطبعة دار إحياء الكتب العربيّة، عيسى بابى - قاهره.
190 - حياة محمّد: محمّد حسين هيكل (ت/ 1956 ه)، چاپ پنجم.
191 - خاتمة المستدرك: علّامه ميرزا حسين بن محمّد تقى نورى (ت/ 1320 ه)، مؤسّسۀ اسماعيليان - قم.
192 - خاتمة وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة: شيخ محمّد بن حسن حر عاملى (ت/ 1104 ه)، دار احياء التراث العربي - بيروت.
193 - الخرائج والجرائح: ابوالحسين سعيد بن عبداللّه بن حسين بن هبةاللّه، مشهور به قطب الدين راوندي (ت/ 573 ه)، چاپ اوّل 1409 ه، مؤسّسۀ امام مهدى (عج) - قم.
194 - خزانة الأدب ولبّ لباب لسان العرب: عبدالقادر بن عمر بغدادى (ت/ 1093 ه)، چاپ سوّم 1409 ه/ 1989 م، مكتبة الخانچي - قاهره.
195 - خزينة الأسرار: محمّد حقى نازلى، از لواء أيدين كوزل حصار (ت/ 1301 ه)، دار الجيل - بيروت.
196 - الخصائص: ابوالفتح عثمان بن جنّى موصلى (ت/ 392 ه)، تحقيق محمّد على نجار، چاپ سوم 1406 ه، الهيئة المصريّة العامّة للكتاب - قاهره.
197 - خصائص الأئمّة: شريف رضى ابوالحسن محمّد بن حسين (ت/ 406 ه)، چاپ آستان قدس رضوى - مشهد 1406 ه.
198 - خصائص أميرالمؤمنين: شريف رضى محمّد بن حسين بن موسى موسوى، منشورات مكتبة ومطبعة الحيدريّة - نجف 1349 ه.
199 - خصائص أميرالمؤمنين: ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على نسائى (ت/ 303 ه)، تحقيق احمد ميرين بلوشى - كويت.
200 - الخصائص الكبرى: جلال الدين عبدالرحمن بن ابوبكر سيوطى (ت/ 911 ه)، چاپ اوّل 1405 ه/ 1985 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
201 - خصائص الوحي المبين (خصائص ابن بطريق): يحيى بن حسن حلى، معروف به ابن بطريق (ت/ 600 ه)، چاپ اوّل 1406 ه، چاپ وزارت ارشاد اسلامى - ايران.
202 - الخصال: شيخ صدوق ابو جعفر محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى (ت/ 381 ه)، انتشارات جامعه مدرسين - قم.
203 - خطط المقريزي (المواعظ والاعتبار بذكر الخطط والآثار): ابوالعبّاس تقى الدين احمد بن على مقريزى (ت/ 845 ه)، دار صادر - بيروت.
204 - خلاصة الأثر في أعيان القرن الحادي عشر: محمّد امين بن فضل اللّه بن محبّ اللّه محبّى (ت/ 1111 ه)، دار صادر - بيروت.
205 - خلاصة تذهيب تهذيب الكمال في أسماء الرجال: صفى الدين احمد عبداللّه خزرجى (ت/بعد 923 ه)، تحقيق محمود غانم غيث، منشورات مكتبة قاهره - مطبعة الفجالة الجديدة 1392 ه.
206 - دائرة معارف القرن العشرين: محمّد فريد وجدى (ت/ 1373 ه)، چاپ سوّم 1971 م، دار المعرفة - بيروت.
207 - الدرّ المختار في شرح تنوير الأبصار: علاءالدين محمّد بن على حصكفى حنفى (ت/ 1088 ه)، چاپ سال 1302 ه.
208 - الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: عبدالرحمن جلالالدين سيوطى (ت/ 911 ه)، چاپ اوّل 1403 ه / 1983 م، دار الفكر - بيروت.
209 - الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة: صدر الدين سيّد على خان بن احمد بن محمّد بن معصوم شيرازى مدنى (ت/ 1120 ه)، تقديم سيّد محمّد صادق بحر العلوم، انتشارات بصيرتى - قم 1397 ه.
210 - الدرر الكامنة في أعيان المئة الثامنة: شهاب الدين أحمد بن على، مشهور به ابن حجر عسقلانى (ت/ 852 ه)، چاپ اوّل 1348 ه، چاپخانۀ دائرة المعارف العثمانيّة - حيدر آباد - هند.
211 - الدرّة المضيّة في الردّ على ابن تيميّة: ابوالحسن تقى الدين على بن عبد الكافى سبكى (ت/ 756 ه).
212 - دفع شُبه من شبّه وتمرّد ونسب ذلك إلى الإمام أحمد: ابوبكر بن محمّد بن عبدالمؤمن حسينى تقى الدين حصنى (ت/ 829 ه)، چاپخانۀ دار إحياء الكتب العربية - مصر 1350 ه.
213 - دلائل النبوّة: ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد اصفهانى (ت/ 430 ه)، المكتبة العربيّة - حلب 1390 ه/ 1970 م.
214 - دلائل النبوّة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة: ابوبكر احمد بن حسين بن على بيهقى (ت/ 458 ه)، تحقيق دكتر عبدالمعطى قلعجى، چاپ اوّل 1405 ه/ 1985 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
215 - دول الإسلام: ابوعبداللّه شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (ت/ 746 ه)، مؤسّسة الأعلمي - بيروت 1405 ه/ 1985 م.
216 - دول العرب وعظماء الإسلام: احمد شوقى بن على بن احمد شوقى (ت/ 1932 م)، مطبعة مصر 1933 م.
217 - الديباج المذهّب في معرفة أعيان المذهب: ابراهيم بن على بن فرحون مالكى برهان الدين يعمرى (ت/ 799 ه)، چاپ قاهره.
218 - ديوان ابن الرومي: ابوالحسن على بن عبّاس بن جريج (ت/ 283 ه)، تحقيق دكتر حسين نصار، الهيئة المصريّة العامّة للكتاب، دار الكتب - قاهره 1974 م.
219 - ديوان ابن منير الطرابلسي: ابوالحسين مهذّب الدين احمد بن منير بن احمد بن مفلح طرابلسى رفّاء ملقّب به عين الزمان (ت/ 548 ه)، گرد آورى و مقدّمه نويسى دكتر عمر عبدالسلام تدمرى، چاپ اوّل 1986 م، دار الجيل - بيروت.
220 - ديوان أبي تمّام: حبيب بن أوس طائى (ت/ 228 ه)، تحقيق دكتر شاهين عطيّه، دار صعب - بيروت.
221 - ديوان أبي فراس: حارث بن سعيد بن حمدان حمدانى (ت/ 357 ه)، دار صادر - بيروت، 1400 ه/ 1980 م.
222 - ديوان الأمير شهاب الدين أبي الفوارس: سعد بن محمّد صيفى تميمى بغدادى، معروف به حيص بيص (ت/ 574 ه)، سلسلة كتب التراث - عراق.
223 - ديوان جرير (متوفّاى 114 ه): شرح تاج الدين شلق، چاپ اوّل 1413 ه، دار الكتاب العربي - بيروت.
224 - ديوان حاتم الطائي (متوفّاى 46 ه): دار صادر - بيروت.
225 - ديوان حسّان بن ثابت (متوفّاى 54 ه): شرح استاد عبداللّه مهنّا، چاپ اوّل 1406 ه، دار الكتب العلميّة - بيروت.
226 - ديوان حافظ إبراهيم (متوفّاى 1932 م): ترتيب و تحقيق احمد امين و احمد زين و ابراهيم أبيارى، دار العودة - بيروت.
227 - ديوان الشريف الرضي: ابوالحسن محمّد بن حسين بن موسى موسوى (ت/ 406 ه)، چاپ اوّل 1406 ه، چاپ وزارت ارشاد اسلامى - ايران.
228 - ديوان الشريف المرتضى: ابوالقاسم على بن حسين موسوى (ت/ 436 ه)، تحقيق رشيد صفّار، بررسى دكتر مصطفى جواد، مقدّمهنويسى شيخ محمّد رضا شبيبى، چاپ دوّم 1407 ه/ 1987 م، مؤسّسة الهدى الإسلاميّة - بيروت.
229 - ديوان شيخ الأباطح أبي طالب: گردآورى كننده ابوهفّان عبداللّه بن احمد مِهزَمى عبدى (ت/ 257 ه)، تحقيق و استدراك شيخ محمّد باقر محمودى، چاپ اوّل، مجمع إحياء الثقافة الإسلاميّة - قم.
230 - ديوان الشيخ صالح الكوّاز الحلّي (متوفّاى 1290 ه): گردآورى كننده و شرح كننده محمّد على يعقوبى، چاپ اوّل 1384 ه، نشر شريف رضى - قم.
231 - ديوان الصاحب بن عبّاد: ابوالقاسم اسماعيل بن عبّاد بن العباس طالقانى (ت/ 385 ه)، تحقيق و استدراك شيخ محمّد حسن آل ياسين، چاپ سوّم 1412 ه، مؤسّسة قائم آل محمّد - قم.
232 - ديوان صفي الدين الحلّي: ابوالمحاسن عبدالعزيز بن سرايا طائى سنبسى (ت/ 752 ه)، دار بيروت للطباعة - بيروت 1403 ه/ 1983 م.
233 - ديوان الصوري: عبدالمحسن بن محمّد بن احمد صورى (ت/ 419 ه)، تحقيق مكّى سيّد جاسم و شاكر هادى شكر، دار الرشيد للنشر - بغداد 1981 م.
234 - ديوان عبدالباقي الفاروقي العمري (الترياق الفاروقي): عبدالباقى بن سليمان عمرى موصلى (ت/ 1279 ه)، مطبعۀ حسن الطوخي - مصر 1387 ه.
235 - ديوان مهيار الديلمى: ابوالحسين مهيار بن مرزويه ديلمى (ت/ 428 ه)، چاپ اوّل 1344 ه/ 1925 م، دار الكتب المصرية - قاهره.
236 - ديوان المؤيّد في الدين: ابونصر هبة اللّه بن موسى بن داود شيرازى سلمانى مؤيّد في الدين داعى الدعاة (ت/ 470 ه)، تحقيق محمّد كامل حسين، دار الكاتب المصري 1949 م.
237 - الديات: ابوبكر احمد بن عمرو بن ابى عاصم ضحّاك (ت/ 287 ه)، تحقيق محمّد بدرالدين ابوفراس نعسانى حلبى ازهرى، مطبعۀ تقدّم - مصر 1323 ه.
238 - ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى: محبّ الدين احمد بن عبداللّه طبرى (ت/ 694 ه)، مكتبة القدسي - قاهره 1356 ه.
239 - الذريعة إلى تصانيف الشيعة: آقا بزرك طهرانى محسن بن على بن محمّد رضا (ت/ 1389 ه)، چاپ سوّم 1403 ه/ 1983 م، دار الأضواء - بيروت.
240 - الذرّيّة الطاهرة: ابوبشر محمّد بن احمد بن حماّد انصارى رازى دولابى (ت/ 310 ه)، تحقيق سيد محمّد جواد حسينى جلالى، مؤسسۀ نشر اسلامى وابسته به جامعۀ مدّرسين حوزۀ علميّۀ قم، 1407 ه
241 - ذيل تاريخ بغداد: محمّد بن محمود بن حسن، معروف به ابن نجّار (ت/ 643 ه)، چاپ اوّل 1398 ه/ 1978، اُفست دار الكتب العلميّة - بيروت از چاپ وزارت معارف حكومت عالى - هند.
242 - ربيع الأبرار ونصوص الأخبار: ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشرى (ت/ 538 ه)، تحقيق دكتر سليم نعيمى، انتشارات شريف رضى - قم 1410 ه.
243 - رجال العلّامة الحلّي (الخلاصة): حسن بن يوسف بن على بن مطهّر (ت/ 726 ه)، تحقيق سيّد محمّد صادق بحرالعلوم، چاپ دوّم 1381 ه/ 1961 م، المطبعة الحيدريّة - نجف اشرف.
244 - الرجال: تقى الدين حسن بن على بن داود حلّى (ت/ 707 ه)، تحقيق سيّد محمّد صادق بحر العلوم، المطبعة الحيدريّة - نجف اشرف 1392 ه/ 1972 م.
245 - رجال الطوسي: شيخ ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى (ت/ 460 ه)، تحقيق سيد محمّد صادق بحر العلوم، چاپ اوّل 1381 ه/ 1961 م المطبعة الحيدريّة - نجف.
246 - رجال الكشي (اختيار معرفة الرجال): شيخ ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى (ت/ 460 ه)، تحقيق سيّد مهدى رجائى، تصحيح و تعليق ميرداماد استرآبادى، مؤسّسۀ آل البيت عليهم السلام - قم 1404 ه.
247 - رجال النجاشي: شيخ ابوالعبّاس احمد بن على بن عبّاس نجاشى كوفى (ت/ 450 ه)، تحقيق سيّد موسى شبيرى زنجانى، چاپ چهارم 1413 ه، مؤسسۀ نشر اسلامى، جامعۀ مدرّسين - قم.
248 - رحلة ابن بطوطة: ابوعبداللّه محمّد بن ابراهيم لواتى، معروف به ابن بطوطة (ت/ 779 ه)، دار بيروت 1405 ه/ 1985 م.
249 - رحلة ابن جبير: ابوالحسين محمّد بن احمد بن جبير كنانى (ت/ 614 ه)، دار صادر - بيروت.
250 - رحمة الاُمّة في اختلاف الأئمّة: ابوعبد اللّه محمّد بن عبدالرحمن دمشقى شافعى (ت/بعد 780 ه)، چاپ شده در حاشيۀ كتاب الميزان الكبرى، اثر ابوالمواهب عبدالوهّاب شعرانى، چاپ دوّم 1398 ه/ 1987 م، دار الفكر - بيروت.
251 - رسائل الجاحظ: ابوعثمان عمرو بن بحر بن محبوب، ملقّب به جاحظ (ت/ 255 ه)، با مقدّمۀ دكتر على ابوملحم، چاپ دوّم 1991 م، مكتبة الهلال - بيروت.
252 - رسائل الشريف المرتضى: على بن حسين موسوى (ت/ 436 ه)، به كوشش مهدى رجائى، زير نظر احمد حسينى، دار القرآن الكريم - قم 1405 ه.
253 - رسالة في معنى المولى: ابوعبداللّه مفيد محمّد بن محمّد بن نعمان (ت/ 413 ه)، چاپ شده در ضمن مجموع مصنّفات مفيد، مجلّد 8، چاپ اوّل 1413 ه، چاپ حوزۀ علميّۀ - قم.
254 - رشفة الصادي من بحر فضائل بني النبي الهادي: ابوبكر بن شهاب الدين علوى حضرمى (ت/ 1341 ه)، المطبعة الإعلامية بمصر - قاهره 1303 ه.
و چاپ ديگر: با تحقيق على عاشور، چاپ اوّل 1418 ه، دار الكتب العلميّة - بيروت.
255 - الرواشح السماويّة في شرح الأحاديث الإماميّة: مير محمّد باقر حسينى مرعشى، محقّق داماد، كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى نجفى، 1405 ه ق، قم.
256 - روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني: ابوالثناء شهاب الدين محمود بن عبداللّه حسينى آلوسى بغدادى (ت/ 1270 ه)، چاپ چهارم 1405 ه/ 1985 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
257 - الروض الاُنُف في شرح السيرة النبويّة لابن هشام: ابوالقاسم عبدالرحمن بن عبداللّه خثعمى سهيلى (ت/ 581 ه)، تحقيق طه عبد الرؤوف سعد و عبدالرحمن وكيل، چاپ اوّل 1412 ه/ 1992 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
258 - روض الرياحين في حكايات الصالحين: عبداللّه بن اسعد بن على يافعى مكّى (ت/ 768 ه)، مؤسّسة عماد الدين - قبرص.
259 - الروض الفائق في المواعظ والرقائق: شيخ شعيب بن عبد اللّه بن سعد مصرى، مشهور به حُرَيفيش (ت/ 810 ه)، مكتبة الجمهوريّة العربيّة - قاهره.
260 - روض المناظر في أخبار الأوائل والأواخر (تاريخ ابن شحنة): ابوالوليد محمّد بن محمّد بن محمود بن شحنۀ حنفى (ت/ 815 ه)، چاپ شده در حاشيۀ كتاب مروج الذهب، چاپ اوّل 1303 ه، المطبعة الأزهرية - مصر.
261 - روضات الجنّات في أحوال العلماء والسادات: ميرزا محمّد باقر موسوى خوانسارى (ت / 1313)، انتشارات اسماعيليان - قم 1392.
262 - روضة الصفاء في سيرة الأنبياء والملوك والخلفاء: همّام الدين مير خواند محمّد بن خاوند شاه بن محمود هروى (ت/ 903 ه)، چاپ تهران.
263 - روضة الناظرين وخلاصة مناقب الصالحين: أبو محمّد ضياء الدين أحمد بن محمّد وَتَرى موصلى رفاعى شافعى (ت / 980)، تحقيق دكتر منير محمود وترى، چاپ اول 1976 م، مطبعة المعارف - بغداد.
264 - روضة الواعظين: ابوعلى محمّد بن حسن فتّال نيشابورى (ت/ 508 ه)، المكتبة الحيدريّة - نجف اشرف 1386 ه/ 1966 م.
265 - رياض الجنّة: ميرزا محمّد حسن حسينى زنوزى (ت/ 1218 ه)، تحقيق على رفيعى، چاپ اوّل 1412 ه، انتشارات كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى نجفى - قم.
266 - رياض الصالحين من كلام سيّد المرسلين: ابوزكريا محيى الدين يحيى بن شرف نووى (ت/ 671 ه)، تعليق رضوان محمّد رضوان، دار الكتاب العربي - بيروت 1406 ه/ 1986 م.
267 - رياض العلماء وحياض الفضلاء: ميرزا عبداللّه افندى اصبهانى (از بزرگان قرن دوّم هجرى)، تحقيق سيّد احمد حسينى، كتابخانۀ عمومى آيت اللّه مرعشى نجفى - قم 1401 ه.
268 - رياض المسائل في بيان أحكام الشرع بالدلائل: سيّد على طباطبائى، موسّسۀ نشر اسلامى وابسته به جامعۀ مدرّسين حوزۀ علميۀ قم، چاپ اوّل، 1412-1422 ه ق.
269 - رياض النضرة في مناقب العشرة المبشّرين بالجنّة: ابوجعفر احمد بن عبداللّه محبّ طبرى (ت/ 694 ه)، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، دار الندوة الجديدة - بيروت.
270 - ريحانة الألباء وزهرة الحياة الدنيا: شهاب الدين احمد بن محمّد بن عمر خفاجى (ت/ 1069 ه)، تحقيق عبدالفتّاح محمّد الحلو، چاپ اوّل 1386 ه، كتابخانۀ عيسى البابي الحلبي - قاهره.
271 - زاد المعاد في هدي خير العباد: ابوعبداللّه محمّد بن ابوبكر بن ايّوب زُرعى دمشقى ابن قيِّم جوزيه (ت/ 751 ه)، دار الفكر - بيروت.
272 - زهر الآداب وثمار الألباب: ابواسحاق ابراهيم بن على قيروانى (ت/ 453 ه)، شرح دكتر زكى مبارك، تحقيق محمّد محيى الدين عبدالحميد، چاپ چهارم، دار الجيل - بيروت.
273 - زوائد المسند: عبداللّه بن احمد بن حنبل (ت/ 290 ه)، ترتيب و اخراج و تعليق دكتر عامر حسن صبرى، چاپ اوّل 1410 ه/ 1990 م، دار البشائر الإسلاميّة - بيروت.
274 - زيد الشهيد: عبدالرزّاق موسوى مقرّم (ت/ 1971 م)، المكتبة الحيدريّة - نجف اشرف.
275 - زينالفتى في شرح سورة هل أتى: ابومحمّد احمد بن محمّد بن على عاصمى متولّد سال (378 ه)، تحقيق محمّد باقر محمودى، چاپ اوّل 1418 ه، مجمع إحياء الثقافة الإسلاميّة - قم.
276 - سرّ العالمين وكشف ما في الدارين: حجّة الاسلام ابوحامد غزالى (ت/ 505 ه)، چاپ دوّم 1385 ه/ 1965 م، مكتبة الثقافة الدينيّة، نجف اشرف.
277 - السراج المنير (تفسير الشربيني): شمس الدين محمّد بن احمد خطيب شربينى (ت/ 977 ه) چاپ دوّم، دار المعرفة - بيروت.
278 - سفر السعادة: محمّد بن يعقوب شيرازى فيروز آبادى (ت/ 817 ه)، چاپ شده در حاشيۀ كتاب كشف الغمّة، شعرانى، دار الكتب العربيّة الكبرى - مصر 1306 ه.
279 - سفينة البحار: شيخ عبّاس قمى (ت/ 1940 م)، چاپ اوّل 1414 ه، دار الاُسوة، ادارۀ اوقاف و امور خيريّه - قم.
280 - السقيفة وفدك: ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى (ت/ 323 ه)، تحقيق دكتر محمّد هادى امينى، چاپ دوّم 1993 م - بيروت.
281 - سلافة العصر في محاسن الشعراء بكل عصر: سيّد على خان مدنى (ت/ 1120 ه)، نشر المكتبة الرضويّة لإحياء الآثار الجعفريّة.
282 - سنن ابن ماجه: ابوعبد اللّه محمّد بن يزيد قزوينى (ت/ 275 ه)، تحقيق محمّد فؤاد عبدالباقي، دار الفكر - بيروت.
283 - سنن أبي داود: ابوداود سليمان بن اشعث سجستانى ازدى (ت/ 275 ه)، تحقيق محمّد محيى الدين عبدالحميد، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
284 - سنن الترمذي: ابوعيسى محمّد بن عيسى بن سُورة سلمى بوغى ترمذى (ت/ 279 ه)، تحقيق احمد محمّد شاكر، دار الفكر - بيروت.
285 - سنن الدارمي: ابومحمّد عبداللّه بن عبدالرحمن ابن بهرام تميمى سمرقندى دارمى (ت/ 255 ه)، دار الفكر - قاهره 1398 ه/ 1978 م.
286 - السنن الكبرى: احمد بن شعيب بن على نسائى (ت/ 303 ه)، تحقيق دكتر عبدالغفار سليمان بندارى وسيد كسروى حسن، چاپ اوّل 1411 ه/ 1991 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
287 - السنن الكبري: ابوبكر احمد بن حسين بن على بيهقى (ت/ 458 ه)، دار الفكر - بيروت.
288 - سير أعلام النبلاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (ت/ 748 ه)، تحقيق شعيب ارنؤوط و حسين اسد، چاپ هفتم 1410 ه، مؤسّسة الرسالة - بيروت.
289 - السيرة الحلبيّة: ابوالفرج نورالدين على بن ابراهيم بن احمد حلبى شافعى (ت/ 1044 ه)، المكتبة الإسلاميّة - بيروت.
290 - سيرة الملّاء (وسيلة المتعبّدين في سيرة سيّد المرسلين): ابوحفص عمر بن محمّد بن خضر ملّاء موصلى (ت/ 570 ه)، چاپ اوّل 1400 ه/ 1980 م، چاپ وزارت معارف هند - حيدر آباد.
291 - السيرة النبويّة (سيرة ابن هشام): عبدالملك بن هشام بن ايّوب حميرى، معروف به ابن هشام (ت/ 218 ه)، تحقيق مصطفى سقا، ابراهيم أبيارى عبدالحفيظ شبلى، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
292 - السيرة النبويّة والآثار المحمّديّة: احمد زينى دحلان (ت/ 1304 ه)، چاپ اوّل 1310 ه، المطبعة الميمنية - مصر.
293 - الشافي في الإمامة: شريف مرتضى على بن حسين موسوى (ت/ 436 ه)، تحقيق سيّد عبدالزهراء حسينى، مؤسّسة الصادق - تهران.
294 - شذرات الذهب في أخبار من ذهب: ابوالفلاح شهاب الدين عبدالحى بن احمد بن محمّد عكرى دمشقى، معروف به ابن عماد حنبلى (ت/ 1089 ه)، چاپ اوّل 1406 ه/ 1986 م، دارابن كثير - بيروت - دمشق.
295 - شرح اصول الكافي: ملّا محمّد صالح مازندرانى، متوفّاى 1081 ه، با تعاليق ميرزا ابوالحسن شعرانى، ضبط و تحقيق سيّد على عاشور، چاپ اوّل 1421 ه دار إحياء التراث العربى، بيروت - لبنان.
296 - شرح بائيّة السيّد الحميري: شريف مرتضى (ت/ 436 ه)، چاپ شده در ضمن كتاب رسائل الشريف المرتضى، چاپ اوّل 1410 ه، دار القرآن الكريم - قم.
297 - شرح تجريد الكلام: علاء الدين على بن محمّد قوشجى (ت/ 887 ه)، چاپ سنگى.
298 - شرح الجامع الصغير المسمّى ب (السراج المنير): على بن احمد بن نورالدين محمّد بن ابراهيم عزيزى (ت/ 1070 ه)، چاپ مكتبة عيسى البابي الحلبي - مصر.
299 - شرح ديوان أمير المؤمنين: حسين بن معين الدين ميبذى، معروف به قاضى مير (ت/ 910 ه)، نسخۀ خطّى.
300 - شرح ديوان الحماسة لأبي تمّام: يحيى بن على خطيب تبريزى (ت/ 502 ه)، چاپ اوّل، دار القلم - بيروت.
301 - شرح الزرقاني على المواهب اللدنيّة: ابوعبداللّه محمّد بن عبدالباقى زرقانى مالكى (ت/ 1112 ه)، دار المعرفة - بيروت 1414 ه / 1993 م.
302 - شرح الزرقاني علي موطّأ الإمام مالك: امام سيدى محمّد بن عبدالباقى زرقانى (ت/ 1122 ه)، دار المعرفة - بيروت 1409 ه/ 1989 م.
303 - شرح الشفا: ملّا على بن سلطان محمّد هروى قارى (ت/ 1014 ه)، دار الكتب العلميّة - بيروت.
304 - شرح الشمائل: عبدالرؤوف محمّد بن تاج العارفين مناوى مصرى (ت/ 1031 ه)، چاپ شده در حاشيۀ شرح الشمائل قارى، چاپ دوّم، دار المعرفة - بيروت.
305 - شرح شواهد المغني: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، تعليق احمد ظافر كوجان، نشر ادب حوزه - قم.
306 - شرح المعلقات السبع: ابوعبداللّه حسين بن احمد زوزنى (ت/ 486 ه)، مطبعة المدني - قاهره 1385 ه / 1965 م.
307 - شرح المعلّقات السبع: عبدالرحيم بن عبدالكريم، چاپخانۀ صديقى - شهر بيربلى 1291 ه.
308 - شرح المقاصد: مسعود بن عمر بن عبداللّه، مشهور به سعد الدين تفتازانى (ت/ 793 ه)، انتشارات شريف الرضى - قم.
309 - شرح المواقف: محقّق سيّد شريف على بن محمّد جرجانى (ت/ 812 ه)، انتشارات شريف رضى - قم.
310 - شرح نهج البلاغة: ابوحامد عزّالدين عبدالحميد بن هبة اللّه بن محمّد ابن ابى الحديد مدائنى معتزلى (ت/ 656 ه)، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، چاپ اوّل 1378 ه/ 1959 م، دار إحياء الكتب العربيّة - قاهره.
311 - شرح نهج البلاغة: شيخ محمّد عبده (ت/ 1905 م)، چاپ اوّل 1411 ه، مكتب الإعلام الإسلامي.
312 - شرح الهمزيّة في مدح خير البريّة: شهاب الدين احمد بن محمّد بن حجر هيتمى (ت/ 974 ه)، المطبعة البهية المضرية 1304 ه.
313 - الشرف المؤبّد لآل محمّد صلى الله عليه و آله: شيخ يوسف بن اسماعيل نبهانى (ت/ 1350 ه)، دار جوامع الكلم - قاهره، چاپ شده در بيروت 1309 ه.
314 - شعب الإيمان: ابوبكر احمد بن حسين بن على بن موسى بيهقى نيشابورى (ت/ 458 ه)، تحقيق ابوهاجر محمّد سعيد بن بسيونى زغلول، چاپ اوّل 1410 ه/ 1990 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
315 - الشعر والشعراء (طبقات الشعراء): عبداللّه بن مسلم بن قتيبۀ دينورى (ت/ 826 ه)، تحقيق دكتر مفيد قميحه، چاپ دوّم 1405 ه/ 1985 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
316 - الشفا بتعريف حقوق المصطفى: عياض بن موسى يحصبى اندلسى (ت/ 544 ه)، تعدادى از محقّقان، چاپ دوّم 1407 ه/ 1986 م، مؤسّسة علوم القرآن، دارالفيحاء - عمّان.
317 - شفاء السقام في زيارة خير الأنام: تقى الدين على بن عبدالكافى سبكى شافعى (ت/ 756 ه)، چاپ دوّم 1978 م، دار الآفاق الجديدة - بيروت.
318 - شهداء الفضيلة: شيخ عبدالحسين بن احمد امينى نجفى (ت/ 1390 ه)، مطبعة دار الشهاب - قم.
319 - شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: عبيداللّه بن عبد اللّه بن احمد، معروف به حاكم حسكانى حذّاء حنفى نيشابورى (ت/بعد 490 ه)، تحقيق شيخ محمّد باقر محمودى، چاپ اوّل 1411 ه/ 1990 م، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، مجمع إحياى فرهنگ اسلامى - تهران.
حرف صاد
320 - الصارم المسلول على شاتم الرسول: تقى الدين احمد بن عبدالحليم حرّانى، معروف به ابن تيميّه (ت/ 728 ه)، دار الجيل - بيروت 1975 م.
321 - صبح الأعشى في صناعة الإنشا: احمد بن على قلقشندى (ت/ 821 ه)، شرح و تعليق محمّد حسين شمس الدين، چاپ اوّل 1407 ه/ 1987 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
322 - صحاح الأخبار في نسب السادة الفاطميّة الأخيار: سراج الدين محمّد بن عبداللّه بن محمّد حسينى رفاعى مخزومى (ت/ 855 ه)، چاپخانۀ محمّد أفندى مصطفى 1306 ه.
323 - الصحاح: اسماعيل بن حمّاد جوهرى (ت/ 393 ه)، تحقيق احمد عبدالغفور عطّار، چاپ چهارم 1407 ه/ 1987 م، دار العلم للملايين - بيروت.
324 - صحيح ابن خزيمة: ابوبكر محمّد بن اسحاق بن خزيمۀ نيشابورى (ت/ 311 ه)، تحقيق دكتر محمّد مصطفى اعظمى، چاپ دوّم 1412 ه، المكتب الإسلامي - بيروت.
325 - صحيح البخاري: محمّد بن اسماعيل بخارى جعفى (ت/ 256 ه)، ضبط و شرح دكتر مصطفى ديب بُغا، مطبعة الهندي - دمشق 1379 ه/ 1976 م.
326 - صحيح مسلم: مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى (ت/ 261 ه)، تحقيق و تعليق دكتر موسى شاهين لاشين و دكتر احمد عمر هاشم، چاپ اوّل 1407 ه/ 1987 م، مؤسّسة عزّ الدين - بيروت.
327 - صحيح مسلم: مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى (ت/ 261 ه)، با دو شرح آن: إكمال إكمال المعلّم، امام محمّد بن خِلْفَة بن عمر وشتانى اُبِّى مالكى (ت/ 827 ه)، ومكمّل إكمال الإكمال، امام محمّد بن محمّد بن يوسف سنوسى حسنى (ت/ 895 ه)، ضبط و تصحيح محمّد سالم هاشم، چاپ اوّل 1415 ه/ 1994 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
328 - صحيح مسلم بشرح النَوَوي: ابوزكريّا محيى الدين يحيى بن شرف بن مرى شافعى نووى (ت/ 676 ه)، دار الكتاب العربي - بيروت 1407 ه/ 1987 م.
329 - الصراط المستقيم لمستحقّي التقديم: على بن يونس عاملى نباطى بياضى (ت/ 877 ه)، تحقيق محمّد باقر بهبودى، چاپ اوّل 1384 ه، المكتبة الرضويّة لإحياء الآثار الجعفريّة.
330 - الصراع بين الإسلام والوثنيّة: عبداللّه على قصيمى، المطبعة السلفيّة - قاهره 1956 م.
331 - صفة الصفوة: ابوالفرج جمال الدين عبدالرحمن بن على قرشى ابن جوزى (ت/ 597 ه)، تحقيق محمود فاخورى، اخراج احاديث: دكتر محمّد روّاس قلعه چى، چاپ چهارم 1406 ه/ 1986 م، دار المعرفة - بيروت.
332 - صلح الإخوان: شيخ داود نقشبندى ابن سيّد سليمان بغدادى (ت/ 1299 ه)، مطبعة نخبة الأخيار، بومبي - هند 1306 ه.
333 - الصواعق المحرقة في الردّ على أهل البدع والزندقة: شهاب الدين احمد بن محمّد ابن حجر هيتمى مكّى (ت/ 974 ه)، تعليق عبدالوهّاب عبداللطيف، چاپ دوّم 1385 ه / 1965 م، مكتبة القاهرة - مصر.
334 - الضعفاء الكبير: ابوجعفر محمّد بن عمرو بن موسى عقيلى (ت/ 322 ه)، تحقيق دكتر عبدالمعطى امين قلعه چى، چاپ اوّل 1404 ه/ 1984 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
335 - الضعفاء والمتروكون: ابوالحسن على بن عمر دار قطنى (ت/ 385 ه)، تحقيق موفّق بن عبداللّه بن عبدالقادر، مكتبة المعارف - الرياض.
336 - كتاب الضعفاء والمتروكين: ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على نسائى (ت/ 303 ه)، تحقيق بوران ضناوى و كمال يوسف حوت، چاپ دوّم 1407 ه/ 1987 م، دار الكتب الثقافيّة - بيروت.
337 - كتاب الضعفاء والمتروكين: ابوالفرج جمال الدين عبدالرحمن بن على بن محمّد قرشى تيمى بغدادى ابن جوزى (ت/ 597 ه)، تحقيق ابوالفداء عبداللّه قاضى، چاپ اوّل 1406 ه، دار الكتب العلميّة - بيروت.
338 - الضوء اللامع لأهل القرن التاسع: ابوالخير شمس الدين محمّد بن عبدالرحمن سخاوى (ت/ 602 ه)، دار الكتاب الإسلامي - قاهره.
339 - طبقات أعلام الشيعة: آقا بزرك طهرانى محسن بن على بن محمّد رضا (ت/ 1389 ه)، دارالكتاب العربي - بيروت 1390 ه.
340 - طبقات الشافعيّة: جمال الدين عبدالرحيم أسنوى (ت/ 772 ه)، تحقيق كمال يوسف حوت، مركز الخدمات والأبحاث الثقافيّة، چاپ اوّل 1407 ه/ 1987 م - بيروت.
341 - طبقات الشافعيّة: ابوبكر بن احمد بن قاضى شهبه (ت/ 851 ه)، تحقيق عبدالعليم خان، چاپ اوّل 1398 ه/ 1978 م، مجلس دائرة المعارف العثمانية - حيدر آباد - هند.
342 - طبقات الشافعيّة الكبري: ابونصر تاج الدين عبدالوهّاب بن على بن عبدالكافى سُبكى (ت/ 771 ه)، تحقيق عبدالفتّاح محمّد حلو و محمود محمّد طناحى، دار إحياء الكتب العربيّة - بيروت.
343 - طبقات الشعراء: عبداللّه بن معتزّ بن متوكّل بن معتصم بن هارون الرشيد (ت/ 296 ه)، تحقيق عبدالستار أحمد فراج، الطبعة الثانية 1968 م، دار المعارف - مصر.
344 - الطبقات الكبرى: محمّد بن سعد بن منيع بصرى، معروف به ابن سعد (ت/ 230 ه)، دار صادر - بيروت.
345 - الطبقات الكبرى: (لواقح الأنوار في طبقات الأخيار): عبد الوهّاب بن علي انصارى شعرانى (ت/ 973 ه)، دار العلم للجميع - القاهرة 1374 ه/ 1954 م.
346 - الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف: ابوالقاسم على بن موسى ابن طاووس حسينى (ت/ 664 ه)، چاپخانۀ خيّام - قم 1400 ه.
347 - طرح التثريب في شرح التقريب: ابوزرعۀ عراقى احمد بن عبدالرحيم (ت/ 826 ه)، دار المعارف - حلب.
348 - الطرق الحكميّة في السياسة الشرعيّة: ابوعبداللّه محمّد بن ابوبكر زُرعى دمشقى ابن قيّم جوزيه (ت/ 751 ه)، دار الكتب العلميّة - بيروت.
349 - العبر في خبر من غبر: شمس الدين ذهبى (ت/ 748 ه)، تحقيق محمّد سعيد زغلول، دار الكتب العلميّة - بيروت.
350 - عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار: سيّد حامد حسين كهنوى (ت/ 1306 ه)، تحقيق غلام رضا مولانا بروجردى، چاپخانۀ سيّد الشهداء - قم 1404 ه.
351 - العثمانيّة: عمرو بن بحر جاحظ (ت/ 255 ه)، تحقيق عبدالسلام محمّد هارون، چاپ اوّل 1410 ه/ 1991 م، دارالجيل - بيروت.
352 - عرائس المجالس (قصص الأنبياء): ابواسحاق احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى (ت/ 427 ه)، چاپ چهارم، دار الرائد العربي - بيروت.
353 - عصر المأمون: احمد فريد رفاعى (ت/ 1376 ه)، چاپ چهارم 1346 ه/ 1928 م، دار الكتب المصريّة - قاهره.
354 - العقد الفريد: احمد بن محمّد بن عبد ربّه قرطبى (ت/ 328 ه)، چاپ اوّل 1986 م، دار و مكتبة الهلال - بيروت.
355 - عقيدة الشيعة: دوايت م. رونلدسن، مؤسّسة المفيد - بيروت.
356 - العلل الواردة في الأحاديث النبويّة (علل دار قطنى): على بن عمر دار قطنى (ت / 358 ه)، تحقيق دكتر محفوظ الرحمن زين اللّه سلفى، چاپ اوّل 1405 ه/ 1985، دار طيبة - رياض.
357 - العلل ومعرفة الرجال: احمد بن محمّد بن حنبل (ت/ 241 ه)، تحقيق دكتر وصىاللّه بن محمّد عبّاس، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، المكتب الإسلامي - بيروت، دار الخاني - رياض.
358 - العلم الشامخ في إيثار الحقّ على الآباء المشايخ: صالح بن مهدى بن على مقبلى (ت/ 1108 ه)، چاپ اوّل 1328 ه - مصر.
359 - العمدة: حسن بن رشيق قيروانى ازدى (ت/ 456 ه)، چاپ چهارم 1972 م، دار الجيل - بيروت.
360 - عمدة التحقيق في بشائر آل الصدّيق: إبراهيم بن عامر بن على عبيدى (ت/ 1091 ه)، چاپ شده در حاشيۀ روض الرياحين، مؤسّسة عماد الدين - قبرص.
361 - عمدة الطالب في أنساب آل أبي طالب: احمد بن على بن مهنّا (ت/ 828 ه)، چاپ دوّم 1380 ه/ 1961 م، المطبعة الحيدريّة - نجف اشرف.
362 - عمدة القاري شرح صحيح البخاري: محمود بن احمد عينى (ت/ 855 ه)، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
363 - عوالى اللئاليالعزيزيّة في الأحاديث الدينيّة: چاپ اوّل 1403 ه 1983 م، انتشارات سيّد الشهداء قم - ايران.
364 - عيد الغدير: بولس سلامت (ت/ 1979 م)، چاپ چهارم 1410 ه/ 1990 م، مؤسّسۀ فرهنگى هيئت انصار الحسين - تهران.
365 - العين: ابوعبدالرحمن خليل بن احمد بن عمرو فراهيدى ازدى (ت/ 175 ه)، مؤسسۀ هجرت - قم 1410 ه.
366 - عيون الأخبار: عبداللّه بن مسلم بن قتيبة دينورى (ت/ 276 ه)، دار الكتاب العربي - بيروت.
367 - عيون أخبار الرضا: ابوجعفر صدوق محمّد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى (ت/ 381 ه)، چاپ اوّل 1404 ه/ 1984 م، مؤسّسة الأعلمي - بيروت.
368 - غرائب القرآن (تفسير نيشابورى): نظام الدين حسن بن محمّد حسين قمى نيشابورى (كه سال 730 ه زنده بوده)، چاپ شده در تفسير طبرى، چاپ اوّل 1329 ه، المطبعة الكبرى الأميرية - بولاق - مصر.
369 - غرر الخصائص الواضحة: ابواسحاق جمال الدين محمّد بن ابراهيم بن يحيى كتبى، معروف به وطواط (ت/ 718 ه)، دار صعب - بيروت.
370 - غريب الحديث: ابوعبيدالقاسم بن سلّام هروى (ت/ 224 ه)، چاپ اوّل 1384 ه/ 1964 م، دائرة المعارف العثمانيّة - حيدر آباد.
371 - غريب القرآن: محمّد بن عزيز سجستانى (ت/ 230 ه)، تحقيق احمد عبدالقادر صلاحيه، چاپ اوّل 1993 م، دارطلاس - سوريه.
372 - الغيث المُسجم في شرح لامية العجم: صلاح الدين خليل بن ايبك صفدى (ت/ 764 ه)، چاپ دوّم 1411 ه/ 1990 م دار الكتب العلميّة - بيروت.
373 - الفائق في غريب الحديث: جاراللّه عمر بن محمود زمخشرى (ت/ 538 ه)، تحقيق على محمّد بجاوى و محمّد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوّم، مطبعة عيسى البابي الحلبي - قاهره.
374 - الفتاوى الحديثية: شهاب الدين احمد بن محمّد ابن حجر هيتمى مكّى (ت/ 974 ه)، چاپ سوّم 1409 ه/ 1989 م، مطبعة مصطفى البابي الحلبي - قاهره.
و چاپ ديگر: با تحقيق محمّد عبدالرحمن مرعشلي، چاپ اوّل 1419 ه، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
375 - الفتاوى الكبرى الفقهيّة: شهاب الدين أحمد بن محمّد ابن حجر هيتمى مكّى (ت/ 974 ه)، دار الفكر - بيروت 1403 ه/ 1983 م.
376 - فتح الباري في شرح صحيح البخاري: شهاب الدين احمد بن على بن حجر عسقلانى (ت/ 852 ه)، تحقيق محمّد فؤاد عبدالباقى و محبّ الدين خطيب و عبد العزيز بن عبداللّه بن باز، دار المعرفة - بيروت.
377 - فتح العزيز: ابوالقاسم عبدالكريم بن محمّد رافعى، متوفّاى 623 ه، دار الفكر.
378 - فتح القدير: محمّد بن على بن محمّد شوكانى (ت/ 1250 ه)، عالم الكتب - بيروت.
379 - فتوح البلدان: احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى (ت/ 279 ه)، تحقيق و بررسى رضوان محمّد رضوان، دار الكتب العلميّة - بيروت 1398 ه/ 1978 م.
380 - فتوح الشام: ابوعبداللّه محمّد بن عمر واقدى (ت/ 207 ه)، بامقدمۀ عمر ابونصر، اُفست المكتبة الأهلية - بيروت از چاپ كتابخانۀ شهيد حسينى - مصر 1318 ه.
381 - الفتوحات الإسلاميّة: احمد زينى دحلان (ت/ 1304 ه)، المطبعة الحسينيّة المصريّة.
382 - فجر الإسلام: احمد امين ابن شيخ ابراهيم طبّاخ (ت/ 1373 ه)، چاپ دهم 1969 م، دارالكتاب العربي - بيروت.
383 - فرائد السمطين في فضائل المرتضى والبتول والسبطين والأئمّة من ذّرّيتهم عليهم السلام: ابراهيم بن محمّد بن مؤيّد حمّوئى جوينى (ت/ 722 ه)، تحقيق محمّد باقر محمودى، چاپ اوّل 1398 ه/ 1978 م جزء اوّل، و 1400 ه/ 1980 م جزء دوّم، مؤسّسة المحمودي - بيروت.
384 - الفردوس بمأثور الخطاب: شيرويه بن شهردار بن شيرويه همدانى، ملقّب به «اِلكيا» (ت/ 509 ه)، تحقيق سعيد بن بسيونى زغلول، چاپ اوّل 1406 ه/ 1986 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
و چاپ ديگر: با تحقيق فواز احمد زمولى و محمّد معتصم باللّه بغدادى، چاپ اوّل 1407 ه/ 1987 م، دارالكتاب العربي - بيروت.
385 - الفَرق بين الفِرَق: ابومنصور عبدالقاهر بن طاهر بن محمّد بغدادى تميمى اسفرايينى (ت/ 429 ه)، دارالكتب العلميّة - بيروت.
386 - فرقان القرآن بين صفات الخالق والأكوان: سلامت هندى عزامى قضاعى شافعى (ت/ 1376 ه)، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
387 - الفروق اللغويّة: ابو هلال عسكرى، چاپ اوّل 1412 ه، مؤسّسۀ نشر اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزۀ علميه قم.
388 - فرهنگ فارسى عميد: حسن عميد، چاپ دوّم 1371 ه ش، مؤسّسۀ انتشارات امير كبير - تهران.
389 - فرهنگ فقه فارسى: تحقيق و تأليف مؤسّسۀ دائرة المعارف فقه اسلامى، چاپ دوم 1385 ه ش، ناشر مؤسّسۀ دائرة المعارف فقه اسلامى.
390 - الفِصَل في الملل والأهواء والنحل: ابومحمّد على بن احمد ابن حزم أندلسى ظاهرى (ت/ 456 ه)، مكتبة المثنى - بغداد.
391 - الفصول المختارة من العيون والمحاسن: ابوعبداللّه محمّد بن محمّد بن نعمان عُكبرى، شيخ مفيد (ت/ 413 ه)، چاپ چهارم 1405 ه/ 1985 م، مطبعة دار الأضواء - بيروت.
392 - الفصول المهمّة في معرفة أحوال الأئمّة عليهم السلام: على بن محمّد بن احمد، مشهور به ابن صبّاغ مالكى (ت/ 855 ه)، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، مؤسّسة الأعلمي - بيروت.
393 - فضائل أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب وأهل البيت عليهم السلام من كتاب المسند لأحمد بن حنبل: قوام الدين قمى وشنوى، چاپخانۀ حكمت - قم 1352 ه شمسى.
394 - فضائل الصحابة: أحمد بن محمّد بن حنبل (ت/ 241 ه)، تحقيق وصى اللّه بن محمّد بن عبّاس، چاپ اوّل 1403 ه/ 1983 م، مؤسّسة الرسالة - مكّۀ مكرّمه.
395 - الفقه على المذاهب الأربعة: عبدالرحمن بن محمّد عوض جزيرى (ت/ 1360 ه)، چاپ هفتم، دار إحياء التراث العربي - بيروت 1406 ه/ 1986 م.
396 - الفهرست: ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى (ت/ 460 ه)، به تصحيح سيّد محمّد صادق بحر العلوم، انتشارات شريف رضي - قم.
و چاپ ديگر: با تحقيق مؤسسة نشر الفقاهة - قم، چاپ اوّل 1417 ه.
397 - الفهرست: ابوالفرج محمّد بن اسحاق نديم (ت/ 385 ه)، تحقيق منتجب مينوى استاد يار دانشگاه تهران، چاپ دوّم 1393 ه/ 1973 م، اُفست چاپخانۀ مروى - تهران.
398 - الفوائد المجموعة في الأحاديث الموضوعة: محمّد بن على شوكانى (ت/ 250 ه)، تحقيق محمّد عبدالرحمن عوض، چاپ اوّل 1406 ه، دار الكتاب العربي - بيروت.
399 - فوات الوفيات: محمّد شاكر كتبى (ت/ 764 ه)، تحقيق دكتر احسان عبّاس 1973 م، دار صادر - بيروت.
400 - فيض القدير شرح الجامع الصغير: محمّد معروف به عبد رؤوف مناوى (ت/ 1031 ه)، چاپ دوّم 1391 ه/ 1972 م، دار المعرفة - بيروت.
401 - القاموس المحيط: محمّد بن يعقوب فيروزآبادى (ت/ 817 ه)، تحقيق مكتب تحقيق التراث في مؤسسة الرسالة، مؤسّسة الرسالة - بيروت 1407 ه/ 1987 م.
402 - القواعد والفوائد في الفقه والاُصول والعربيّة: شهيد اوّل محمّد بن مكّى عاملى (ت/ 786 ه)، تحقيق دكتر عبدالهادى حكيم، اُفست كتابخانۀ مفيد - قم از چاپ مطبعة الآداب - نجف اشرف 1980 م.
403 - الكافي: ابوجعفر محمّد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى (ت/ 329 ه)، تعليق على اكبر غفارى، دار الكتاب الإسلامي - تهران.
404 - كامل الزيارات: ابوالقاسم جعفر بن محمّد بن جعفر بن قولويه قمي (ت/نحو 368 ه)، المكتبة المرتضوية - نجف اشرف 1356 ه.
405 - الكامل في التاريخ (تاريخ ابن الأثير): عزّالدين على بن ابى الكرم شيبانى، معروف به ابن اثير (ت/ 630 ه)، تحقيق على شيرى، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
و چاپ ديگر: دار صادر - بيروت 1399 ه/ 1979 م.
406 - الكامل في ضعفاء الرجال: عبداللّه بن عدى جرجانى (ت/ 365 ه)، چاپ اوّل 1984 م، و چاپ سوّم 1988 م، دار الفكر - بيروت.
407 - الكامل في اللغة والأدب: ابوالعبّاس محمّد بن يزيد، معروف به مبرّد نحوى (ت/ 285 ه)، تحقيق تغاريد بيضون و نعيم زرزور، چاپ دوّم 1989 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
408 - كتاب سُلَيم بن قيس الهلالي: ابوصادق سُلَيم بن قيس هلالى عامرى كوفى (ت/ 76 ه)، تحقيق شيخ محمّد باقر انصارى، چاپ اوّل 1415 ه، مؤسسة نشر الهادى - قم.
409 - الكشّاف عن حقائق غوامض التنزيل: جاراللّه محمود بن عمر زمخشرى (ت/ 538 ه)، دار الكتاب العربي - بيروت 1366 ه/ 1947 م.
410 - كشف الخفاء ومزيل الإلباس: اسماعيل بن محمّد عجلونى جراحى (ت/ 1162 ه)، چاپ دوّم 1351 ه، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
411 - كشف الظنون عن أسامي الكتب والفنون: مصطفى بن عبداللّه، مشهور به حاجى خليفه و به كاتب چلبي (ت/ 1067 ه)، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
412 - كشف الغمّة عن جميع الأئمّة: ابوالمواهب عبدالوهّاب بن أحمد انصارى شعرانى (ت/ 973 ه)، دارالكتب العربيّة الكبرى - مصر.
413 - كشف الغمّة في معرفة الأئمّة: ابوالحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اِربلى (ت/ 693 ه)، چاپ دوّم 1405 ه/ 1985 م، دار الأضواء - بيروت.
414 - الكشف والبيان (تفسير ثعلبى): ابواسحاق احمد بن محمّد بن ابراهيم نيشابورى، معروف به ثعلبى (ت/ 427 ه)، نسخۀ خطّى كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى نجفى - قم.
415 - الكشكول: شيخ يوسف بن احمد بحرانى (ت/ 1186 ه)، مؤسسة الوفاء و دار النعمان 1406 ه/ 1985 م، چاپخانۀ امير - قم.
416 - الكشكول الكامل: بهاء الدين محمّد بن حسين بن عبدالصمد حارثى جبعى (ت/ 1031 ه)، چاپ دوّم 1403 ه/ 1983 م، دار الزهراء - بيروت.
417 - كفاية الأثر في النصّ على الأئمّة الاثني عشر: ابوالقاسم على بن محمّد بن على خزاز قمى رازى (از بزرگان قرن چهارم)، تحقيق عبداللطيف بن على اكبر حسينى كوه كمرى چاپخانۀ خيام - قم 1401 ه.
418 - كفاية الطالب في مناقب عليّ بن أبي طالب: ابوعبداللّه محمّد بن يوسف بن محمّد قرشى كنجى شافعى (كشته شده در سال 658 ه)، تحقيق محمّد هادى امينى، چاپ سوّم 1404 ه، دار إحياء تراث أهل البيت - تهران.
419 - كلمة التقوى: شيخ محمّد امين زين الدين، چاپ سوّم، 1413 ه ق، چاپخانۀ مهر.
420 - كمال الدين وتمام النعمة: ابوجعفر محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى صدوق (ت/ 381 ه)، مؤسّسۀ نشر اسلامى، جامعۀ مدرّسين - قم 1405 ه.
434 - المجازات النبويّة: شريف رضى، تحقيق و شرح دكتر طه محمّد زينى، 1406 ه/ 1015 م، انتشارات بصيرتى - قم.
435 - مجالس المؤمنين: قاضى سيّد نوراللّه شوشترى (ت/ 1019 ه)، انتشارات اسلاميه - تهران 1365 ه.
436 - المجتنى: ابوبكر محمّد بن حسن بن دريد ازدى (ت/ 321 ه)، چاپ سوّم 1382 ه/ 1963 م، مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانية - حيدر آباد الدكن - هند.
437 - المَجدي في أنساب الطالبيّين: ابوالحسن نجم الدين على بن محمّد بن على عَمرى علوى نسّابه (ت/بعد از 443 ه)، تحقيق دكتر احمد مهدوى دامغانى، چاپ اوّل 1409 ه، كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى نجفى - قم.
438 - كتاب المجروحين من المحدّثين والضعفاء والمتروكين: محمّد بن حبّان بن احمد تميمى بستى (ت/ 354 ه)، تحقيق محمود ابراهيم زايد، دار الباز - مكّه.
439 - مجمع الأمثال: احمد بن محمّد بن احمد ميدانى (ت/ 518 ه)، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوّم 1407 ه/ 1987 م، دار الجيل - بيروت.
440 - مجمع البحرين: شيخ فخرالدين طريحى، متوفّاى 1085 ه، تنظيم محمود عادل، تحقيق سيّد احمد حسينى، چاپ دوّم 1408 ه، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
441 - مجمع البيان في تفسير القرآن: ابوعلى فضل بن حسن بن فضل طبرسى طوسى (ت/ 548 ه)، چاپ اوّل 1406 ه/ 1986 م، دار المعرفة - بيروت.
442 - مجمع الزوائد ومنبع الفوائد: على بن أبى بكر هيثمى (ت/ 807 ه)، دارالكتب العلميّة - بيروت 1408 ه / 1988 م.
443 - المجموع الرائق من أزهار الحدائق: هبة اللّه بن ابومحمّد حسن موسوى (در سال 703 ه زنده بوده است)، نسخۀ خطّى.
444 - المحاسن والمساوى: ابراهيم بن محمّد بيهقى (از بزرگان قرن پنجم)، دار صادر - بيروت 1380 ه/ 1960 م.
445 - محاضرات الاُدباء ومحاورات الشعراء والبلغاء: ابوالقاسم حسين بن محمّد راغب اصفهانى (ت/ 502 ه)، چاپ رحلى (4) جزء در دو مجلّد، مجلّد اوّل در (730) صفحه، و مجلّد دوّم در (726) صفحه، و نام چاپخانه يا ناشر مشخّص نشده است.
446 - محاضرات الأوائل ومسامرة الأواخر: علاء الدين على دَدَه بن مصطفى سكتوارى (ت/ 1007 ه)، چاپ اوّل 1311 ه، المطبعة العامرة الشرقيّة - مصر.
447 - محاضرات تاريخ الاُمم الإسلاميّة: محمّد بن عفيفى باجورى، معروف به شيخ خضرى (ت/ 1354 ه)، دار الفكر - بيروت.
448 - المحبَّر: ابوجعفر محمّد بن حبيب (ت/ 245 ه)، اُفست المكتب التجاري - بيروت از چاپ مطبعة الدائرة - هند 1361 ه.
449 - محبوب القلوب: قطب الدين محمّد بن على بن عبدالوهّاب لاهيجى اَشكورى (ت/بعد 1075 ه)، نسخۀ تصوير گرفته شده از كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى نجفى - قم.
450 - المحصول في علم الاُصول: فخرالدين محمّد بن عمر بن حسين رازى (ت/ 606 ه)، دار الكتب العلميّة - بيروت.
451 - المحلّى: ابومحمّد على بن احمد بن سعيد بن حزم ظاهرى اندلسى (ت/ 456 ه)، تحقيق لجنة إحياء التراث العربي في دار الآفاق الجديدة - بيروت.
452 - مختصر تاريخ دمشق لابن عساكر: محمّد بن مكرّم، معروف به ابن منظور (ت/ 711 ه)، تحقيق رياض عبدالحميد و روحيه نحّاس و محمّد مطيع، چاپ اوّل 1404 ه/ 1984 م، دارالفكر - دمشق.
453 - مختصر تذكرة القرطبي: عبد الوهّاب بن احمد بن على شعرانى (ت/ 973 ه)، چاپ اوّل، چاپ عبدالحميد حنفى - مصر.
454 - مختصر جامع بيان العلم: احمد بن عمر محمصانى بيرونى (ت/بعد 1349 ه)، تحقيق حسن اسماعيل مروت، چاپ اوّل 1413 ه/ 1992 م، دار الخير - دمشق.
455 - مختصر طبقات الحنابلة: محمّد جميل بن عمر بغدادى، معروف به ابن شطّى (ت/ 1379 ه)، چاپ اوّل 1406 ه/ 1986 م، دار الكتاب العربي - بيروت.
456 - المدخل: محمّد بن عبدرى، مشهور به ابن حاج (ت/ 737 ه)، چاپ اوّل 1348 ه/ 1929 م، المطبعة المصريّة بالأزهر - قاهره.
457 - المدوّنة الكبرى: مالك بن انس اصبحى (ت/ 179 ه)، چاپ اوّل، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
458 - مرآة الجنان وعبرة اليقظان: عبداللّه بن اسعد بن على يافعى يمنى (ت/ 768 ه)، چاپ دوّم 1413 ه/ 1993 م، دار الكتاب الإسلامي - قاهره.
459 - مرآة العقول في شرح أخبار الرسول: محمّد باقر مجلسى (ت/ 1111 ه)، دار الكتب الإسلاميّة - تهران 1404 ه.
460 - مراتب الإجماع في العبادات والمعاملات والاعتقادات: ابومحمّد على بن احمد بن سعد بن حزم فارسى اُموى ظاهرى (ت/ 456 ه)، چاپ دوّم، دار الكتاب العربي - بيروت.
461 - المراجعات: عبدالحسين شرف الدين (ت/ 1377 ه)، تحقيق حسين راضي، دار الكتاب الإسلامي - قاهره.
462 - مراقي الفلاح شرح نور الإيضاح: حسن بن على بن عمّار شرنبلالى (ت/ 1069 ه)، چاپ آخر 1366 ه/ 1947 م، مكتبة مصطفى البابي الحلبي - مصر.
463 - مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: ملّا على قارى (ت/ 1014 ه)، تحقيق صدقى محمّد جميل عطّار، چاپ اوّل 1412 ه، دار الفكر - بيروت.
464 - مرقاة الوصول لنوادر الاُصول: شيخ مصطفى بن اسماعيل دمشقي (كه در سال 1294 ه زنده بوده است)، چاپ شده در ذيل كتاب نوادر الاُصول حكيم ترمذى، دارصادر - بيروت.
465 - مروج الذهب: على بن حسين بن على مسعودى (ت/ 346 ه)، تحقيق عبدالامير مهنّا، چاپ اوّل 1411 ه/ 1991 م، مؤسّسة الأعلمي - بيروت.
466 - المزهر في علوم اللغة وأنواعها: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (ت/ 911 ه)، دار إحياء الكتب العربيّة - مصر.
467 - المستدرك على الصحيحين: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى (ت/ 405 ه)، تحقيق مصطفى عبدالقادر عطا، چاپ اوّل 1411 ه/ 1990 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
و چاپ ديگر: دار المعرفة، نشر مكتبة المطبوعات الإسلاميّة - حلب، و محمّد امين - بيروت.
468 - مستدرك الوسائل ومستنبط المسائل: ميرزا حسين نورى (ت/ 1320 ه)، مؤسّسۀ اسماعيليان - قم.
و چاپ ديگر: چاپ اوّل 1408 ه / 1987 م، مؤسّسۀ آل البيت.
469 - المستطرف في كلّ فنّ مستظرف: ابوالفتح بهاء الدين محمّد بن احمد بن منصور اَبْشيهى محلّى (ت/ 852 ه)، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
470 - المستقصى في أمثال العرب: جاراللّه محمود بن عمر زمخشرى (ت/ 538 ه)، چاپ اوّل 1408 ه - بيروت.
471 - المسند: ابوبكر عبداللّه بن زبير حميدى (ت/ 219 ه)، تحقيق حبيب الرحمن اعظمى، المكتبة السلفيّة - مدينۀ منوّره.
472 - مسند أبي داود الطيالسي: ابوداود طيالسى سليمان بن داود بن جارود (ت/ 204 ه)، چاپ اوّل، دار الكتاب اللبناني، اُفست از چاپ مجلس دائرة المعارف النظاميّة، حيدر آباد - هند 1321 ه.
473 - مسند أبي يعلى: احمد بن على بن مثنّى موصلى (ت/ 307 ه)، تحقيق حسين سليم اسد، چاپ اوّل 1412 ه/ 1992 م، دار الثقافة العربيّة - دمشق.
474 - مسند أحمد بن حنبل: ابوعبداللّه احمد بن محمّد بن حنبل شيبانى (ت/ 241 ه)، چاپ اوّل 1412 ه / 1991 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
475 - مسند البزّار (البحر الزخار): ابوبكر احمد بن عمرو عتكى بزّار (ت/ 292 ه)، تحقيق دكتر محفوظ الرحمن زين اللّه، مكتبة العلوم والحكم - مدينۀ منوّره، چاپ اوّل 1409 ه/ 1988 م.
476 - مسند شمس الأخبار المنتقى من كلام النبيّ المختار صلى الله عليه و آله: على بن حميد بن احمد قرشى (ت/ 635 ه)، 1407 ه/ 1987 م، مؤسّسة الأعلمي - بيروت.
477 - مشارق الأنوار على صحاح الآثار: ابوالفضل عياض بن موسى بن عياض يحصبى (ت/ 544 ه).
478 - مشارق الأنوار في فوز أهل الاعتبار: حسن عدوى حمزاوى (ت/ 1303 ه)، چاپ سوّم، المطبعة الكستلية بالمحروسة.
479 - مشكاة المصابيح: ابوعبداللّه ولى الدين محمّد بن عبداللّه خطيب تبريزى عمرى (ت/ 741 ه)، تحقيق سعيد محمّد لحام، چاپ اوّل 1411 ه/ 1991 م، دارالفكر - لبنان.
480 - مشكل الآثار: احمد بن محمّد بن سلامت مصرى طحاوى (ت/ 321 ه)، چاپ اوّل 1333 ه، مجلس دائرة المعارف النظاميّة - حيدر آباد دكن - هند.
481 - مصابيح السنّة: حسين بن مسعود بن محمّد فرّاء بغوى (ت/ 510 ه)، تحقيق دكتر يوسف عبدالرحمن مرعشى، چاپ اوّل 1407 ه/ 1987 م، دارالمعرفة - بيروت.
482 - مصباح: ابراهيم بن على بن حسن عاملى كفعمى (ت/ 905 ه)، انتشارات رضى - قم.
483 - مصباح الظلام وبهجة الأنام: محمّد عبداللطيف جردانى (ت/ 1307 ه)، چاپ اوّل 1412 ه/ 1992 م، دار الكتاب العربي - بيروت.
484 - مصباح المتهجّد: ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى (ت/ 460 ه)، تحقيق اسماعيل انصارى زنجانى.
485 - مصباح المنهاج: سيّد محمّد سعيد طباطبايى حكيم، چاپ اوّل 1415-1417 ه ق، مؤسّسۀ المنار.
486 - المصنّف: عبدالرزاق بن همّام صنعانى (ت/ 211 ه)، تحقيق شيخ حبيب الرحمن اعظمى، انتشارات مجلس علمى - هند 1390 ه.
487 - المصنّف في الأحاديث والآثار: عبداللّه بن محمّد بن ابى شيبه (ت/ 235 ه)، تحقيق مختار احمد ندوى.
و چاپ ديگر: با تحقيق سعيد محمّد لحام، چاپ اوّل 1409 ه، دار الفكر - بيروت.
488 - المضنون الصغير: ابوحامد محمّد بن محمّد غزالى (ت/ 505 ه)، چاپ شده در حاشيۀ كتاب الإنسان الكامل في معرفة الأواخر والأوائل اثر عبد الكريم بن إبراهيم جيلانى، مكتبة محمّد علي صبيح وأولاده - مصر.
489 - مطالب السؤول في مناقب آل الرسول: أبوسالم كمال الدين محمّد بن طلحة شافعى (ت/ 625 ه)، به خطّ رضا دامغانى، مشهور به حاجى آخوند سرافراز در سال 1287 ه.
490 - المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية: شهاب الدين احمد بن على بن حجر عسقلانى (ت/ 852 ه)، تحقيق حبيب الرحمن أعظمى، دار المعرفة - بيروت 1414 ه/ 1993 م.
491 - مطلع البدور ومجمع البحور: احمد بن صالح زيدى يمنى (ت/ 1087 ه)، جامعة الدول العربية - المنظّمة العربيّة للتربية والثقافة والعلوم.
492 - المعارف: ابومحمّد عبداللّه بن مسلم بن قتيبۀ دينورى (ت/ 276 ه)، تحقيق دكتر ثروت عكاشه، چاپ ششم 1992 م، الهيئة المصريّة العامّة للكتاب.
493 - معالم العلماء: ابوجعفر رشيد الدين محمّد بن على بن شهرآشوب سروى مازندرانى (ت/ 588 ه)، المطبعة الحيدريّة - نجف اشرف 1380 ه/ 1961 م.
494 - معاني القرآن: ابوزكريّا يحيى بن زياد فرّاء (ت/ 207 ه)، تحقيق احمد يوسف نجاتى و محمّد على نجّار، چاپ اوّل، كتابخانۀ ناصر خسرو - تهران.
495 - معاهد التنصيص على شواهد التلخيص: عبد الرحيم بن احمد عبّاسى (ت/ 963 ه)، تحقيق محمّد محيى الدين عبدالحميد، عالم الكتب - بيروت 1367 ه/ 1947 م.
496 - معجم الاُدباء: ابوعبداللّه شهاب الدين ياقوت بن عبداللّه حموى رومى (ت/ 626 ه)، چاپ سوّم 1400 ه/ 1980 م، دار الفكر - بيروت.
497 - المعجم الأوسط: ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى (ت/ 360 ه)، تحقيق دكتر محمود طحان، چاپ اوّل 1405 ه/ 1985 م، مكتبة المعارف - رياض.
498 - معجم البلدان: ابوعبداللّه شهاب الدين ياقوت بن عبداللّه حموى رومى (ت/ 626 ه)، دار إحياء التراث العربي - بيروت 1399 ه/ 1979 م.
499 - معجم الشعراء: ابوعبداللّه محمّد بن عمران مرزبانى (ت/ 384 ه)، تحقيق عبدالستار احمد فراج، مكتبة النوري - دمشق.
500 - معجم الشيوخ: محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (ت/ 748 ه)، تحقيق محمّد حبيب هيله، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، مكتبة الصديق - طائف.
501 - المعجم الصغير: ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى (ت/ 360 ه)، چاپ دوّم 1401 ه/ 1981 م، دار الفكر - بيروت.
502 - المعجم الكبير: ابوالقاسم سليمان بن احمد طبرانى (ت/ 360 ه)، تحقيق حمدى عبدالمجيد سلفى، چاپ دوّم 1404 ه/ 1983 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
503 - معجم مقائيس اللغة: احمد بن فارس بن زكريّا، تحقيق عبدالسلام محمّد هارون، 1404 ه، دفتر تبليغات اسلامى - قم.
504 - معرفة الرجال: ابوزكريّا يحيى بن مَعين بن عون مُرِّى بغدادى (ت/ 233 ه)، مجمع اللغة العربيّة بدمشق 1405 ه/ 1985 م.
505 - معرفة القرّاء الكبار على الطبقات والأعصار: محمّد بن احمد ذهبى (ت/ 748 ه)، تحقيق بشار عواد وشعيب ارناؤوط، چاپ اوّل 1404 ه/ 1984 م، مؤسّسة الرسالة - بيروت.
506 - المغني: ابومحمّد عبداللّه بن احمد بن محمّد بن قدامه (ت/ 620 ه)، چاپ دوّم 1347 ه، دار الكتاب العربي - بيروت.
507 - مفتاح السعادة ومصباح السيادة: ابوالخير عصام الدين احمد بن مصطفى مشهور به طاشْكُبْرى زاده (ت/ 968 ه)، دار الكتب العلميّة - بيروت.
508 - مفتاح النجا في مناقب آل العبا: محمّد بن رستم معتمد خان بدخشى حارثى (ت/بعد از 1126 ه)، نسخۀ خطّى كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى نجفى - قم به شمارۀ 5004، كه نوشتن آن در شوّال 1282 ه به پايان رسيده است.
509 - المفردات في غريب القرآن: حسين بن محمّد بن مفضّل، معروف به راغب اصفهانى (ت/ 502 ه)، چاپ دوّم 1404 ه، دفتر نشر كتاب - ايران.
510 - مقاتل الطالبيّين: ابوالفرج على بن حسين بن محمّد اصفهانى (ت/ 356 ه)، تحقيق احمد صقر، چاپ دوّم 1408 ه/ 1987 م، مؤسسة الأعلمي - بيروت.
511 - المقاصد الحسنة: شمس الدين محمّد بن عبدالرحمن سخاوى (ت/ 902 ه)، تحقيق محمّد عثمان خشت، چاپ دوّم 1414 ه/ 1994 م، دار الكتاب العربي - بيروت.
512 - مقتل الحسين: موفّق بن احمد مكي اخطب خوارزم (ت/ 568 ه)، تحقيق محمّد سماوى، كتابخانۀ مفيد - قم، اُفست از چاپ نجف 1367 ه.
513 - مقدّمة في اُصول التفسير: ابوالعبّاس تقى الدين احمد بن عبدالحليم ابن تيميّة حرّانى (ت/ 728 ه)، دار مكتبة الحياة - بيروت.
514 - الملاحم والفتن: ابوالقاسم رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس (ت/ 664 ه)، المطبعة الحيدريّة - نجف اشرف 1368 ه.
515 - الملل والنحل: ابوالفتح محمّد بن عبدالكريم شهرستانى (ت/ 548 ه)، چاپ اوّل 1981 م، مؤسّسة ناصر للثقافة - بيروت.
516 - من لا يحضره الفقيه: ابوجعفر محمّد بن على بن بابويه صدوق (ت/ 381 ه)، چاپ دوّم 1404 ه، جامعۀ مدرّسين - قم.
517 - المناقب: موفّق بن احمد بن محمّد خوارزمى (ت/ 568 ه)، تحقيق مالك محمودى، چاپ دوّم 1411 ه، مؤسّسه نشر اسلامى، جامعۀ مدرّسين - قم.
518 - مناقب آل أبي طالب: ابوجعفر محمّد بن على بن شهرآشوب سروى (ت/ 588 ه)، تحقيق يوسف بقاعى، چاپ دوّم 1412 ه/ 1991 م، دار الأضواء - بيروت.
و چاپ ديگر: تصحيح گروهى از اساتيد نجف، 1376 ه/ 1956 م، المطبعة الحيدريّة.
519 - مناقب أبي حنيفة: موفق بن احمد مكّى خوارزمى (ت/ 568 ه)، چاپ شده در ذيل كتاب مناقب أبي حنيفة، كردرى چاپ اوّل 1321 ه.
520 - مناقب أبيحنيفة (المناقب الكردريّة): محمّد بن محمّد بن شهاب كردرى، مشهور به بزَّازى (ت/ 827 ه)، چاپ اوّل 1321 ه، مجلس دائرة المعارف النظاميّة - حيدر آباد دكن - هند.
521 - مناقب أميرالمؤمنين: احمد بن حنبل (ت/ 241 ه)، تحقيق سيّد عبدالعزيز طباطبايى.
522 - مناقب الشافعي: ابوبكر احمد بن حسين بن على بيهقى (ت/ 458 ه)، تحقيق سيّد احمد صقر، چاپ اوّل 1390 ه / 1970 م، مكتبة دار التراث - قاهره.
523 - مناقب عليّ بن أبي طالب: على بن محمّد بن محمّد، مشهور به ابن مغازلى (ت/ 483 ه)، انتشارات اسلاميه - تهران 1394 ه.
524 - مناقب عليّ بن أبي طالب و مانزل من القرآن في عليّ: ابوبكر احمد بن موسى بن مردويه اصفهانى، 1422 ه، انتشارات دار الحديث - قم.
525 - المنتخب: فخرالدين بن محمّد على بن احمد طريحى رماحى نجفى (ت/ 1085 ه)، انتشارات اروميه - قم.
526 - منتخب كنز العمّال في سنن الأقوال والأفعال: علاء الدين على بن حسام الدين عبدالملك قادرى، مشهور به متّقى هندى (ت/ 975 ه)، چاپ اوّل 1410 ه/ 1990 م، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
527 - المنتظم في تاريخ الملوك والاُمم: عبدالرحمن بن على بن جوزى (ت/ 597 ه)، تحقيق محمّد عبدالقادر عطا ومصطفى عبدالقادر عطا، چاپ اوّل 1412 ه، دارالكتب العلميّة - بيروت.
528 - منتهى الآمال: شيخ عبّاس قمى، چاپ ششم 1413 ه ق، مؤسّسۀ انتشارات هجرت.
529 - منتهى المطلب: علّامه جمال الدين ابو منصور حسن بن يوسف بن على مطهّر، متوفّاى 762 ه ق، طبع قديم.
530 - منتهى المقال (فهرست شيخ أبي على): ابوعلى محمّد بن اسماعيل حائرى مازندرانى (ت/ 1216 ه)، نسخۀ نوشته شده در سال 1267 ه.
531 - منح المنّة في التمسّك بالشريعة والسنّة: عبدالوهّاب بن احمد بن على شعرانى (ت/ 973 ه)، المكتبة المحموديّة - مصر.
532 - المنهاج: ابوزكريا يحيى بن شرف الدين بن مرى نووى (ت/ 677 ه)، چاپ شده با كتاب مغني المحتاج، اثر شيخ شربينى، دار إحياء التراث العربي - بيروت 1377 ه/ 1958 م.
533 - منهاج السنّة النبويّة: ابوالعبّاس احمد بن عبدالحليم بن تيميّه حرَّانى (ت/ 728 ه)، دار الكتب العلميّة - بيروت، اُفست از چاپ المطبعة الكبرى الأميريّة - مصر 1322 ه.
534 - منهاج الشريعة في الردّ على ابن تيميّة: سيّد محمّد مهدى ابن سيّد صالح كاظمى قزوينى (ت/ 1358 ه)، مطبعة العلويّة - نجف اشرف 1347 ه.
535 - منهج المقال في تحقيق أحوال الرجال: ميرزا محمّد استرآبادى (ت / 1026 ه)، چاپ سنگى.
536 - الموقف في علم الكلام: عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغفّار ايجى (ت/ 756 ه)، عالم الكتب - بيروت.
537 - المواهب اللدنّيّة: احمد بن محمّد قسطلّانى (ت/ 923 ه)، تحقيق صالح احمد شامى، چاپ اوّل 1412 ه/ 1991 م، مكتب الإسلامي - بيروت.
538 - المودّة في القربي: على بن شهاب الدين همدانى (ت/ 786 ه)، چاپ شده در مجلۀ الموسم شمارۀ هشتم (1990 م) از نسخۀ خطّى كتابخانۀ الجمعية الآسيوية - كلكتا - هند.
539 - الموضوعات: ابوالفرج عبدالرحمن بن على ابن جوزي (ت/ 597 ه)، تحقيق عبدالرحمن محمّد عثمان، چاپ اوّل 1386 ه/ 1966 م، المكتبة السلفيّة - مدينۀ منوره.
540 - الموضوعات الكبرى: ملّا على بن سلطان محمّد قارى هروى حنفى (ت/ 1014 ه)، چاپ دوّم 1346 ه، مطبعة مجتبائي - دلهى - هند.
541 - الموطّأ: مالك بن انس (ت/ 179 ه)، تحقيق محمّد فؤاد عبدالباقى، دار إحياء التراث العربي - بيروت 1406 ه/ 1985 م.
542 - ميزان الاعتدال في نقد الرجال: ابوعبداللّه شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (ت/ 748 ه)، تحقيق على محمّد بجاوى، دار الفكر - بيروت.
543 - النزاع والتخاصم فيما بين بني اُمية وبني هاشم: ابوالعبّاس تقى الدين احمد بن على حسينى عبيدى مقريزى (ت/ 845 ه)، تحقيق د. حسين مؤنس، انتشارات شريف رضى - قم.
544 - نُزُل الأبرار: محمّد بن معتمد خان رستم بَدَخشاني (ت/بعد 1126 ه)، تحقيق محمّد هادى اميني، چاپ دوّم 1413 ه/ 1993 م، شركة الكتبي - بيروت.
545 - نزهة المجالس ومنتخب النفائس: عبدالرحمن صفورى (ت/ 894 ه)، دار الإيمان - دمشق.
546 - نسمة السحر فيمن تشيّع وشعر: يوسف بن يحيى يمانى صنعانى (ت/ 1121 ه)، نسخۀ خطّى كتابخانۀ آيت اللّه مرعشى نجفى - قم به شمارۀ 6-9.
547 - نسيم الرياض في شرح الشفا للقاضي عياض: احمد بن محمّد شهاب الدين خفاجى (ت/ 1069 ه)، دار الفكر - بيروت.
548 - النصائح الكافية لمن يتولّى معاوية: محمّد بن عقيل بن عبداللّه علوى (ت/ 1350 ه)، چاپ اوّل 1412 ه، دار الثقافة - قم.
549 - نصب الراية: عبداللّه بن يوسف زيلعى (ت/ 762 ه)، دار إحياء التراث العربي - بيروت.
550 - نظم دررالسمطين: محمّد بن يوسف زرندى (ت/ 750 ه)، تحقيق دكتر محمّد هادى امينى، اصرار مكتبة نينوى الحديثة - تهران.
551 - نفح الطيب من غصن الأندلس الرطيب: ابوالعبّاس احمد بن محمّد تلمسانى مقَّرى (ت/ 1041 ه)، تحقيق يوسف بقاعى، دار الفكر - بيروت.
552 - نفس الرحمن في فضائل سلمان: خاتمة المحدّثين حاج ميرزا حسين نورى طبرسى، متوفّاى 1320 ه تحقيق جواد قيّومى، چاپ اوّل 1411 ه ق، مؤسّسۀ آفاق.
553 - نهاية الأرب في فنون الأدب: احمد بن عبدالوهّاب نويرى (ت/ 733 ه)، المؤسّسة المصريّة العامّة، وزارة الثقافة والإرشاد القومي - مصر.
554 - نهاية الإقدام في علم الكلام: ابوالفتح محمّد بن عبدالكريم شهرستاني (ت 548 ه)، دار الكتاب - بيروت.
555 - النهاية في غريب الحديث والأثر: ابن اثير مبارك بن محمّد جزرى (ت/ 606 ه)، چاپ چهارم 1965 م - قاهره.
556 - نهج البلاغة: تحقيق و ضبط نصوص دكتر صبحى صالح، بيروت 1387 ه.
557 - نوادر الاُصول: محمّد بن على بن حسن حكيم ترمذى (ت/حدود 320 ه)، چاپ اوّل 1413 ه/ 1992 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
558 - نور الأبصار: شيخ مؤمن بن حسن بن مؤمن شبلنجى (ت/بعد از 1308 ه)، دار الجيل - بيروت 1409 ه/ 1989 م.
559 - النور السافر عن أخبار القرن العاشر: عبدالقادر بن شيخ بن عبداللّه عيدروس (ت/ 1038 ه)، چاپ اوّل 1405 ه/ 1985 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
560 - نيل الأوطار: محمّد بن على بن محمّد شوكانى صنعانى (ت/ 1250 ه)، دار إحياء التراث العربي - بيروت، اُفست از چاپ مصطفى البابي الحلبي - قاهره 1391 ه/ 1971 م.
561 - هداية المرتاب في فضائل الأصحاب: احمد بن مصطفى قادين خانى (ت/ 1306 ه)، سال چاپ 1292 ه.
562 - الوافي: فيض كاشانى محمّد بن مرتضى (ت/ 1091 ه)، نشر كتابخانۀ عمومى أمير المؤمنين عليّ عليه السلام - اصفهان.
563 - الوافي بالوفيات: صلاح الدين خليل بن ايبك صفدى (ت/ 764 ه)، به همّت هلموت ريتر، چاپ دوّم 1381 ه/ 1962 م، دار النشر فرانزشتايز - فيسبادن.
564 - الوزراء والكتاب: محمّد بن عبدوس جهشيارى (ت/ 331 ه)، چاپ اوّل 1357 ه/ 1938 م، مطبعة مصطفى البابي الحلبي وأولاده - قاهره.
565 - الوسيط في تفسير القرآن المجيد: على بن احمد واحدى (ت/ 468 ه)، تحقيق تعدادى از محقّقان، چاپ اوّل 1415 ه/ 1994 م دار الكتب العلميّة - بيروت.
566 - الوشيعة في نقض عقائد الشيعة: موسى جاراللّه ابن فاطمه تركستانى قازانى تاتارى روستوفدونى روسى (ت/ 1369 ه - 1949 م)، مكتبة الخانجي - مصر.
567 - الوفا بأحوال المصطفى: عبدالرحمن بن على ابن الجوزى (ت/ 597 ه)، چاپ اوّل 1408 ه/ 1988 م، دار الكتب العلميّة - بيروت.
568 - وفاء الوفا بأخبار دار المصطفى: نورالدين على بن عبداللّه حسنى شافعى سمهودى (ت/ 911 ه)، تحقيق محمّد محيى الدين عبدالحميد، دار الباز - مكّه مكرّمه.
569 - وفيات الأعيان: ابوالعبّاس شمس الدين احمد بن محمّد ابن خلّكان برمكى إربلى (ت/ 681 ه)، تحقيق إحسان عبّاس، دار الثقافة - بيروت 1970 م، اُفست از چاپ دار صادر.
570 - وقعة صفّين: نصربن مزاحم منقرى (ت/ 212 ه)، تحقيق عبدالسلام هارون، چاپ دوّم 1382 ه، مؤسّسة العربيّة الحديثة - قاهرة.
571 - يتيمة الدهر في محاسن أهل العصر: ابومنصور عبدالملك بن محمّد بن اسماعيل ثعالبى نيشابورى (ت/ 429 ه)، تحقيق دكتر مفيد محمّد قميحه، چاپ اوّل 1403 ه، دارالكتب العلميّه - بيروت.
572 - اليقين في إمرة أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب: ابوالقاسم رضى الدين على بن موسى بن جعفر ابن طاووس حسنى حسينى (ت/ 664 ه)، چاپ اوّل 1410 ه، مؤسّسة الثقلين و دارالعلم - بيروت.
573 - ينابيع المودّة: شيخ سليمان بن ابراهيم حسينى بلخى قندوزى حنفى (ت/ 1294 ه)، چاپ اوّل، منشورات مؤسّسة الأعلمي - بيروت.
منابع ديگرى كه نگارنده بر آنها اعتماد كرده و در مصادر تحقيق ذكر نشدهاند
1 - الآداب السلطانيّة، ابن طقطقى.
2 - الإرشادات السنيّة، شيخ عبدالمطى سقا.
3 - الإشاعة لأشراط الساعة، سيّد محمّد برزنجى مدنى.
4 - الاشتراكيّ الزاهد.
5 - أعجب ما رأيت.
6 - الانتقاء، ابو عمر.
7 - الإيمان، ابن ابى شيبه.
8 - البحر المحيط.
9 - تاريخ ابوالفداء.
10 - تاريخ عبدالرزّاق.
11 - تاريخ مختصر الدول، ابوالفرج ملطى.
12 - تتميم طبقات ابن سعد.
13 - تحفة الأزهار، سيّد ضامن بن شدقم.
14 - التحفة المختارة في الردّ على منكر الزيارة، تاج الدين فاكهانى.
15 - تعليق البيان.
16 - تفريح الخاطر.
17 - تفسير ابن جزى.
18 - تفسير ابن عبّاس.
19 - تفسير برهان.
20 - تكملة السيف الصقيل، شيخ محمّد زاهد كوثرى.
21 - توضيح الدلائل، شهاب ايجى.
22 - جامع بيان العلم، ابو عمر.
23 - جواهر الأخبار، صعدى، چاپ شده در ذيل كتاب البحر الزاخر.
24 - حاشيۀ ابوالاخلاص حنفى، چاپ شده در حاشيۀ درر الأحكام.
25 - حاشيۀ الكامل.
26 - حاشيۀ سيرۀ حلبى.
27 - حاشيۀ شرح المواهب.
28 - حسن الأدب، فاكهى.
29 - الخلفاء الراشدون، عبدالوهّاب نجّار.
30 - دار السلام.
31 - الدراية، شيخ حسين بن عبدالصمد پدر شيخ بهايى.
32 - ديوان سيّد رضا هندى.
33 - ديوان سيّد شهاب موسوى.
34 - ديوان ملّا حسن افندى.
35 - ذيل الأمالي.
36 - الرائق من أشعار الخلائق، علّامه سيّد احمد عطّار.
37 - الرسائل إلى مسامرة الأوائل.
38 - الرسالة العقليّة، غزالى.
39 - روح البيان.
40 - روض المناظر.
41 - ريحانة الأدب و خلاصة الأثر.
42 - سرح الخريدة الغيبيّة في شرح القصيدة العينيّة، سيّد محمّد آلوسى.
43 - سرح الخريدة الغيبيّة في شرح القصيدة العينيّة، عبدالباقى أفندى عمرى.
44 - سنن الدار قطني.
45 - السنّة والشيعة.
46 - السهام الثاقبة، هروى سبط ميرزا مخدوم بن عبدالباقى.
47 - سيرة عمر، ابن جوزى.
48 - شرح الشفا، خفاجى.
49 - شرح الصحيح الترمذي، ابن عربى.
50 - شرح رياض الصالحين، صدّيقى.
51 - شرح معاني الآثار.
52 - شرح معانى الأخبار.
53 - شرح المواهب.
54 - شرح نهج البلاغة، ابن ميثم.
55 - الشرف المؤبّد.
56 - الشمائل، ترمذى.
57 - صحيح ابن حبّان.
58 - الصراط السويّ في مناقب آل النبيّ، شيخ محمود بن محمّد شيخانى قادرى مدني.
59 - صلح الإخوان.
60 - الصواعق الإلهيّة في الردّ على الوهّابيّة، شيخ سليمان بن عبدالوهّاب، در رد بر برادرش محمّد بن عبدالوهّاب نجدى.
61 - ضياء العالمين، شيخ ابوالحسن شريف.
62 - طبقات الذهبي (طبقات الحفّاظ).
63 - طبقات القرّاء، جزرى.
64 - الطليعة في شعراء الشيعة، علّامه سماوى.
65 - ظُهر الإسلام، احمد امين.
66 - الفتنة الكبرى (المجموعة الكاملة لمؤلّفات طه حسين).
67 - القول الجليّ في فضائل علي، سيوطى.
68 - علل الشرائع.
69 - عيون الأثر، ابن سيّد الناس.
70 - فارسنامۀ ناصرى.
71 - فردوس الأخبار، ديلمى.
72 - قاموس اللغة.
73 - قرّة العيون المبصرة، شيخ ابوبكر بن محمّد حنفى.
74 - كتاب المتّفق، خطيب.
75 - كتاب الولاية، ابن عقده كوفى.
76 - الكفاية لذوي العناية، فاخورى.
77 - كنوز الدقائق، زين الدين مناوى.
78 - مختصر كتاب العلم، ابوعمر.
79 - مختصر مزنى.
80 - مرآة الأسرار، دهلوى.
81 - مرافض الروافض، حسام الدين سهارنپورى.
82 - مشاهير العراق.
83 - معالم التنزيل، قاضي ناصرالدين بيضاوى.
84 - معجم الموحد.
85 - المغني عن حمل الأسفار.
86 - مفاتيح الجنان، شيخ عبّاس قمى.
87 - المفاضلة بين الصحابة، ابن حزم.
88 - مقابس الأنوار.
89 - المقالة المرضيّة، قاضى القضاة مالكيّه تقى الدين ابوعبداللّه أخنائى.
90 - مقدّمۀ ابن خلدون.
91 - مناقب ابن جوزى.
92 - منتخب الكنز، چاپ شده در حاشيۀ مسند احمد.
93 - المنتقى، ابن تيميّه.
94 - المعرفة والتاريخ، يعقوب بن سفيان.
95 - موسوعة أمثال العرب.
96 - نثر اللآلي على نظم الأمالي، سيّد حميد الدين عبدالحميد آلوسى.
97 - نجاة المؤمنين، محمّد محسن كشميري.
98 - نجم المهتدي ورجم المقتدي، فخر ابن معلّم قرشى.
99 - نجوم السماء.
100 - نقد الرجال، تفريشى.
101 - نقض العثمانيّة، ابوجعفر اسكافى.
102 - نيل الابتهاج.
103 - وسيلة المتعبّدين، ابوعبداللّه مُلّا.
104 - وفيات الأعلام، شيخ رازى نگارندۀ الذريعة.
105 - هداية العقول.