قلب شیعه تحلیل حوادث فاطمیه

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، 1353 -

Khuddamiyan Arani, Mehdi

عنوان و نام پديدآور:قلب شیعه: تحلیل حوادث فاطمیه/ مهدی خدامیان‌آرانی.

مشخصات نشر:قم: دارالنشر اسلام، 1400.

مشخصات ظاهری:128 ص.؛ 14/5×21/5 س‌م.

شابک:978-964-475-291-9

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

یادداشت:کتابنامه: ص. 126 - 139.

عنوان دیگر:تحلیل حوادث فاطمیه.

موضوع:فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. -- پرسش‌ها و پاسخ‌ها

موضوع:Fatimah Zahra, The Saint -- Questions and answers

موضوع:فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. -- شهادت

موضوع:Fatimah Zahra, The Saint -- Martyrdom

رده بندی کنگره:BP27/25

رده بندی دیویی:297/973

شماره کتابشناسی ملی:8658479

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا

مقدمه

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحِيمِ

در ايّام فاطميّه سال قبل عدّه اى از جوانان نزد من آمدند و درباره شهادت حضرت فاطمه(عليها السلام) سؤالاتى را پرسيدند، آنان مشتاق بودند تا مطالب بيشترى را فرا بگيرند، من در حدّ توان به سؤالات آنان پاسخ دادم و به تحليل حوادث فاطميّه پرداختم.

وقتى سؤالات آنان به پايان رسيد، يكى از آنان پيشنهاد داد تا آن گفتگوها را به صورت كتاب درآورم، اين پيشنهاد را پسنديدم و قلم به دست گرفتم و نتيجه كار اين شد كه ديگران هم بتوانند در اين بحث و گفتگو شركت كنند و از آن بهره ببرند.

در اين كتاب، هر كجا كه حرف "س" را نوشته ام، منظورم "سخن جوانان" است و هر كجا كه حرف "ج" را به كار برده ام منظورم "جواب من" است.

اميدوارم كه اين كتاب بتواند ابهاماتى را كه در ذهن جوانان است برطرف كند و آنان را با اهميّت فاطميّه بيشتر آشنا كند. با نهايت تواضع و فروتنى منتظر نظرات صاحب نظران هستم تا بر غناى اين كتاب افزوده شود.

مهدى خدّاميان آرانى

شهريور 1400 هجرى شمسى

فصل اول

س: حاج آقا! مدّتى قبل، شخصى در يكى از مساجد اين شهر در ضمن سخنرانى گفت: "هجوم به خانه حضرت فاطمه(عليها السلام)يك پيش آمد بوده است"، وقتى شما اين سخن را شنيديد برآشفته شديد، علّت اين برآشفتگى شما چه بود؟

ج: سعى مى كنم تا به خاطر خطاى ديگران برآشفته نشوم، همه ما انسان هستيم و ممكن است خطا كنيم، امّا علّت برآشفتگى من اين بود كه آن سخنران عقيده باطل خود را در مجلس اهل بيت(عليهم السلام)بازگو كرد، او وقتى اين سخن را بازگو مى كرد، كلمه "پيش آمد" را با صداى ضعيف طورى ادا كرد كه از آن، "بى اهميّت بودن اين پيش آمد" استفاده شد، آن روز، جوانان زيادى پاى منبرِ او بودند، آنها آمده بودند تا با آموزه هاى مكتب تشيّع آشنا شوند، آن سخنران تلاش كرد تا ماجراى هجوم به خانه فاطمه(عليها السلام)را كمرنگ نشان دهد و آن را در ذهن جوانان بى اهميّت جلوه دهد.

اگر او اين سخن را در بالاى منبر نمى گفت من اين گونه برآشفته نمى شدم. ما اجازه نمى دهيم مجالس اهل بيت(عليهم السلام)محلّى براى دفاع از قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام) بشود! اين خط قرمز همه كسانى است كه عشق فاطمه(عليها السلام) را به سينه دارند. منطقه كاشان، جايى نيست كه كسى از قاتلان فاطمه(عليها السلام) دفاع كند! جوانان غيور اين شهر ديگر به آن شيخ، اجازه چنين كارى را نمى دهند.

س: مگر چه اشكالى دارد ما هجوم به خانه فاطمه(عليها السلام) را يك پيش آمد و اتفاق بدانيم؟ كجاى اين سخن دفاع از قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام)است؟

ج: كسى كه مى گويد: فاطميّه، يك پيش آمد بوده است در واقع مى خواهد بگويد: قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام)نمى خواستند آن حضرت را به شهادت برسانند، آنان آمده بودند تا تهديدى كنند ولى آنچه نبايد پيش بيايد پيش آمد و خودشان بعداً پشيمان شدند، آنها مى گويند: همه آن اتفاقات، "پيش آمد" بوده است و آنان نمى خواستند محسن(عليه السلام)را شهيد كنند و فاطمه(عليها السلام)را بين در و ديوار قرار بدهند! جمعيت زياد شده، ازدحام و غوغايى بر پا شده، هجوم جمعيت باعث فشار به در شده و در آن شلوغى كسى نفهميده است كه چه پيش مى آيد و نتيجه آن شده است كه نبايد مى شد!!

س: اگر هجوم به خانه فاطمه(عليها السلام) پيش آمد نبوده است، پس چه بوده است؟

ج: هجوم به خانه فاطمه(عليها السلام) يك برنامه دقيق بود و از قبل طراحى شده بود و دشمنان با اجراى آن برنامه به دنبال آن بودند كه به اهداف خود برسند.

س: حاج آقا! يعنى شما بر اين باوريد كه دشمنان با قصد و هدف قبلى به خانه فاطمه(عليها السلام) حمله كردند و آنجا را به آتش كشيدند و آن ظلم ها و ستم ها به صورت اتفاقى روى نداده است؟

ج: منظور من دقيقاً همين است، عزادارى ها در ايّام فاطميّه براى يك

"پيش آمد" نيست، ما عزادارى مى كنيم چون مى خواهيم از برنامه ريزى آن دشمنان، بيزارى بجوييم، ما قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام)را كسانى مى دانيم كه براى شهادت آن حضرت، برنامه ريزى كرده بودند و به دقّت، نقشه خود را اجرايى كردند، پشت پرده رفتار آنان، يك مكتب فكرى بود، ما از آن مكتب فكرى بيزارى مى جوييم زيرا آن مكتب فكرى هنوز زنده است و يار و مددكار مى جويد، ما در عزاى فاطمه گريه مى كنيم تا به همه اعلام كنيم در مقابل اين مكتب فكرى به ميدان آمده ايم و با آن مبارزه مى كنيم. اگر حرف آنان را قبول كنيم و بگوييم ماجراى هجوم به خانه فاطمه(عليها السلام)يك اتفاق بوده است، فردا مى گويند: "آن اتفاق تمام شد و رفت"، ما نگران قدم بعدى آنان هستيم.

س: مگر قدم بعدى آنان چيست؟

ج: قدم بعدى، همان سخن غزالى است. "غزالى" همان كسى است كه او را سرآمدِ عارفان سنّى ها مى خوانند و اهل سنّت او را "امام" لقب داده اند. او در قرن پنجم زندگى مى كرد و براى مردم اين گونه مى گفت: "اگر كسى جريان كربلا و كشته شدن حسين را براى مردم بگويد، كار حرامى انجام داده است".(1)

آرى، وقتى فاطميّه، يك پيش آمدِ تاريخى شد، بعد از آن مى توان براى مردم گفت كه نقل حوادث تاريخى، اهميّتى ندارد. من شنيده ام كه عدّه اى مى گويند: "نقل حوادث تاريخى چه فايده اى براى امروز ما دارد؟"، ما بايد


1) قال الغزالي: يحرم على الواعظ وغیره رواية مقتل الحسین و حکایته.: الصواعق المحرقة ص 221، وراجع الغدير ج 10 ص 211.

دقّت كنيم، اگر ما از آن ماجراها بى خبر باشيم، راه را گم مى كنيم. آن مصيبت ها، نقل تاريخ نيست، شرح ظلم هايى است كه بر اهل بيت(عليهم السلام)گذشته است، حكايتى از گذشته نيست، بلكه زندگى امروز است! اگر ما آن حوادث را ندانيم، در زمين دشمن، بازى مى كنيم، با ندانستن، به دشمن كمك مى كنيم، به راحتى فريب دسيسه هاى آنان را مى خوريم و راه را گم مى كنيم. اگر ما تأكيد مى كنيم كه ايّام فاطميّه را بايد با شكوه برگزار كنيم، براى اين است كه آن برنامه ريزى دشمنان، هنوز هست و در حال جريان است. تنها راه مقابله با آن برنامه ريزى اين است كه برائت و بيزارى از دشمنانِ اهل بيت(عليهم السلام) را از ياد نبريم، بايد همواره بر آن تأكيد كنيم تا از جريان نفاق جدا شويم و راه رستگارى را بپيماييم.

س: چرا شما تأكيد داريد كه اگر از آن ماجراها بى خبر باشيم در زمين دشمن بازى مى كنيم؟ اين حرف شما چه پشتوانه اى دارد؟

ج: يك روز، جمعى از شيعيان خدمت امام باقر(عليه السلام) بودند، آن حضرت به آنان رو كرد و فرمود: "عدّه اى هستند كه از ظلم و ستم هايى كه دشمنان بر ما روا داشته اند، بى خبرند و از آن هيچ اطلاعى ندارند، چنين افرادى شريك دشمنان ما هستند". آرى، اين حديث به ما ياد مى دهد كه اگر ماجراى آتش زدن درِ خانه فاطمه(عليها السلام) را ندانيم و يا از حوادث كربلا بى خبر باشيم، با اين كار خود شريك ظلم هايى هستيم كه به اهل بيت(عليهم السلام) شده است.(1)

در اينجا به اين نكته اشاره مى كنم كه راز عزادارى شيعه در ايّام فاطميّه


1) عن أبي جعفر (ع) قال : من لم يعرف سوء ما اتي إلينا من ظلمنا وذهاب حقنا وما ركبنا به، فهو شریک من أتى إلينا فيما ولينا به: بحار الانوار ج 27 ص 55.

تأكيد به "برائت" است، شيعه براى كمال و رستگارى به دو بال نياز دارد، يكى بالِ محبّت به اهل بيت(عليهم السلام) و ديگرى بال برائت و بيزارى از دشمنان حق. عزادارى در مصيبت حضرت فاطمه(عليها السلام)، تأكيد بر دو اصل "محبّت" و "برائت" است. اگر ما ماجراى هجوم به خانه فاطمه(عليها السلام) را يك پيش آمد بدانيم آن وقت عزادارى ها آرام آرام كمرنگ مى شود.

س: شما يك بار در سخنرانى خود گفتيد: "دشمنى با قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام) سخن از گذشته نيست بلكه سخن از آينده است" منظور شما از اين سخن چيست؟

ج: همه ما مشتاق ظهور امام زمان(عليه السلام) هستيم و دوست داريم از ياران آن حضرت باشيم، وقتى آن حضرت در مكّه ظهور مى كند صبر مى كند تا يارانش يكى يكى از راه برسند و با او پيمان ببندند، بعد از آن است كه آن حضرت به سوى شهر مدينه حركت مى كند، همه ياران به همراه او راهى آن شهر مى شوند.

حتماً مى دانى كه آن دو نفرى كه در حقّ حضرت فاطمه(عليها السلام) ظلم فراوان كردند در كنار قبر پيامبر دفن شده اند، امام زمان(عليه السلام)به مسجد پيامبر مى آيد و قبر آن دو نفر را مى شكافد و بدن آن دو نفر را از قبر بيرون مى آورد، نكته عجيب اين است كه بدن آن دو نفر، سالم از قبر بيرون مى آيد، اينجاست كه عدّه اى دچار شك و ترديد مى شوند، بعد امام زمان پيكر آن دو نفر را بر درخت خشكيده اى آويزان مى كند، ناگهان آن درخت سبز مى شود، اينجاست كه

شك ها و ترديدها افزون مى شود و گروهى از كسانى كه تا اين لحظه در لشكر امام بوده اند در اين امتحان مردود مى شوند.(1)

آرى، در آن روز هر كس كه به اندازه ذرّه اى محبّت قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام)را در دل داشته باشد راهش جدا مى شود، بعد از اين امتحان است كه امام زمان از آن دو نفر انتقام مى گيرد. وقتى من مى گويم دشمنى با قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام)سخن از آينده است منظورم اين است، ما امتحان سختى در پيش داريم، ما براى ظهور امام زمان دعا مى كنيم ولى آيا خود را براى اين امتحان آماده كرده ايم؟ بحث دشمنى با دشمنانِ خدا بحثى تاريخى نيست، بلكه نكته اى است كه هويّت شيعه را مى سازد، ما بايد از خدا بخواهيم تا مبادا ذرّه اى از محبّت دشمنان حضرت فاطمه(عليها السلام) در دلمان جاى بگيرد، زيرا اگر دل ما امروز در برائت از دشمنان محكم نباشد فردا راه را به خطا خواهيم رفت و گمراهى بر ما چيره خواهد شد.

س: فلسفه اين كه امام زمان(عليه السلام) در مدينه آن اقدامات را انجام مى دهد چيست؟

ج: عرض كردم كه ماجراى فاطميّه، يك اتفاق و پيش آمد نيست، بلكه يك روند و يك جريان است كه تا زمان ظهور امام زمان(عليه السلام)ادامه دارد، آن خط فكرى كه به خانه حضرت فاطمه(عليها السلام) هجوم بُرد، هنوز زنده است و يار و مددكار مى طلبد و عدّه اى را به سوى خود جذب مى كند، اين جريان در مقابل جريان حق و حقيقت است، وقتى امام زمان(عليه السلام)ظهور مى كند با اين اقدام


1) ثم يدخل المسجد فينقض الحائط حتى يضعه إلى الأرض ثم يخرج الأزرق و زريق لعنهما الله غضين طريين يكلمهما فيجيبانه فيرتاب عند ذلك المبطلون فيقولون يكلم الموتى فيقتل منهم خمس مائة مرتاب في جوف المسجد ثم يحرقهما بالحطب الذي جمعاه ليحرقا به عليا و فاطمة والحسن و الحسین و ذلک الحطب عندنا نتوارثه: دلائل الإمامة ص 455.

خود، ريشه اين جريان را مى سوزاند، آن حضرت ابتدا ياران خود را امتحان مى كند و بعد از آن امتحان هاست كه اين جريان مى ميرد، آرى، روزگار ظهور روزگار نابودى اين جريان است.

س: چرا شما بيزارى از قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام) را هويّت شيعه مى دانيد؟

ج: به اين حديث دقّت كنيد: به امام صادق(عليه السلام) خبر دادند: "يكى از دوستان ما، شما را دوست دارد، ولى در دشمنى با دشمنان شما، ضعيف است، ما او را به خوبى مى شناسيم، او هرگز محبّتى به دشمنان شما ندارد، امّا بيزارى او از دشمنان شما كم است"، امام صادق(عليه السلام) چنين فرمود: "او هرگز از شيعيان ما نيست. كسى كه ادّعاى محبّت ما بنمايد ولى از دشمنان ما بيزارى نجويد، دروغگويى بيش نيست".(1)

اين حديث را هم بشنويد: يكى از شيعيان نزد امام صادق(عليه السلام) آمد و گفت: يكى از آشنايان من، حضرت على(عليه السلام) را دوست دارد، امّا از دشمنان او، بيزارى نمى جويد. امام صادق(عليه السلام)فرمود: "چنين شخصى دشمن ماست، پشت سر چنين شخصى، نماز نخوان او شايستگى امام جماعت شدن را ندارد".(2)

آرى، كسى كه از دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) بيزارى نمى جويد، شايستگى امام جماعت ندارد، امروز ما به كجا مى رويم؟ آيا نماز جماعت بالاتر است يا سخنرانى كردن؟ روشن است كه منبر، ساختار فكرى جوانان شيعه را مى سازد، آيا كسى كه مدح قاتلان حضرت فاطمه(عليها السلام) را مى كند شايستگى


1) هیهات، كذب من ادعى محبتنا ولم يتبرأ من اعدائنا، مستطرفات السرائر ص 266، بحار الانوار ج 27 ص 58.

2) هذا مخلط و هو عدو الاتصل خلفه و لاكرامة: تهذیب الاحکام ج 3 ص 28، وسائل الشيعة ج 8 ص 309.

آن را دارد كه بالاىِ منبر برود؟ اگر چنين كسانى مجال پيدا كنند جامعه شيعه را از هويّت خود دور خواهند كرد، مكتب تشيّع از ما مى خواهد پشت سر آنان نماز نخوانيم و پاى سخنان آنان ننشينيم چرا كه اگر به آنان مجال بدهيم هويّت مان را خواهند گرفت و راه را گم خواهيم كرد.

س: شنيده ايم كه شما به ماجراى "صيحه آسمانى" هم اشاره اى داشته ايد، ماجراى آن چيست؟

ج: يكى از نشانه هايى كه حتماً قبل از ظهور امام زمان(عليه السلام) پيش مى آيد، صيحه آسمانى است. صيحه آسمانى يعنى فريادى كه از آسمان بلند مى شود، در آن سالى كه قرار مى شود امام زمان ظهور كند، چند علامت روى مى دهد، مثلاً در شب 23 ماه رمضان در آغاز شب، صدايى بين زمين و آسمان بلند مى شود كه همه آن صدا را مى شنوند، اين جبرئيل است كه به امر خدا، همه مردم جهان را به سوى حضرت مهدى(عليه السلام)دعوت مى كند. با شنيدن اين صدا بسيارى از كسانى كه شيعه هم نيستند به امام زمان علاقمند مى شوند، امّا فرداى آن روز، شيطان فرياد برمى آورد كه حقّ با عثمان است و او مظلومانه كشته شده است.

اين صداى شيطان در همه جا مى پيچد و همه اين صدا را مى شنوند و اينجاست كه خيلى ها دچار شك و ترديد مى شوند، آنان نمى دانند كه اين صداى شيطان است بلكه خيال مى كنند كه اين صدا، صدايى آسمانى است و براى همين فريب شيطان را مى خورند، در آن هنگام هر كس كه در دلش ذرّه اى از محبّت عثمان باشد

دچار گمراهى مى شود هر چند كه سال ها خود را شيعه دانسته باشد، آرى، امتحان سختى در راه است، بحث بيزارى از دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) سخنى براى گذشته نيست، بلكه سخنى از جنس آينده است.(1)

س: چرا شيطان در آن شب از "عثمان" سخن مى گويد و نام او را به زبان مى آورد و مردم را به سوى او فرا مى خواند؟ چرا نام ابوبكر و عُمَر (عُمَربن خطّاب) را نمى برد؟

ج: دقّت كنيد كسى كه عثمان (خليفه سوم) را قبول داشته باشد حتماً ابوبكر و عُمَر را هم قبول دارد، كسى كه عثمان را بر حق بداند، حتماً آن دو نفر را هم بر حق مى داند، ولى شيطان در آن شب نام عثمان را مطرح مى كند زيرا عثمان از بنى اُميّه است و سُفيانى هم از بنى اُميّه است و در واقع شيطان مى خواهد براى سُفيانى، يار و ياور جمع كند، شيطان اين گونه احساسات مردم را تحريك مى كند و از آن براى گمراهى مردم بهره مى جويد.

س: منظور شما از سُفيانى همان كسى است كه نزديك ظهور امام زمان، قيام مى كند و هدف او مقابله با حق و حقيقت است؟

ج: بله. يكى از نشانه هاى ظهور امام زمان، قيام سُفيانى است. او در سوريه تشكيل حكومت مى دهد و اردن و فلسطين را تصرّف مى كند و سپس به عراق مى آيد و اين كشور را هم تصرّف مى كند، او تعدادى از شيعيان را در عراق به شهادت مى رساند و در شهر كوفه (نجف) مستقر مى شود و سپاهى را


1) الصيحة لا تكون إلا في شهر رمضان، لأن شهر رمضان شهر الله، والصيحة فيه هي صيحة جبرائيل إلى هذا الخلق، ثم قال : ينادي مناد من السماء باسم القائم فيسمع من بالمشرق ومن بالمغرب.. فإن الصوت الأول هو صوت جبرئيل الروح الأمين... وفي آخر النهار صوت الملعون إبليس اللعين ينادي : ألا إن فلانا قتل مظلوما لیشکک الناس ويفتنهم، فكم في ذلك اليوم من شاک متحير قد هوى في النار: الغيبة للنعمانی ص 263، فاذا كان من الغد صعد ابليس اللعين حتى يتوارى من الأرض في جوء السماء ثم ينادی: الا ان عثمان قتل مظلوما فاطلوا بدمه: الغيبة للنعمانی ص 268

به سوى مدينه و مكّه مى فرستد زيرا شنيده است كه امام زمان در آنجاست، ولى خدا امام زمان را يارى مى كند و سرانجام سپاه او در دل زمين فرو مى رود و بعد از مدّتى خودش هم كشته مى شود.(1)

نكته مهم اين است كه سُفيانى از نسلِ "ابوسفيان" است، او از بنى اُميّه است، در آغاز قيام سُفيانى، شيطان، نام عثمان را به زبان مى آورد و مردم را به سوى عثمان دعوت مى كند تا اين گونه مردم را به بنى اميه متمايل كند، همانطور كه گفتم عثمان از بنى اميه بود. به اين نكته توجّه كنيد: حكايت همچنان باقى است، اگر كسى ذرّه اى به عثمان محبّت داشته باشد در هنگام صيحه آسمانى راه را گم خواهد كرد، ما بايد نسل آينده را بيشتر با برائت آشنا سازيم، آنان بايد از كسانى كه در حق اهل بيت(عليهم السلام)ظلم كردند بيزارى بجويند تا در آينده راه را گم نكنند، راز زيارت عاشورا همين نكته است، اين كه از ما خواسته اند هر روز زيارت عاشورا بخوانيم براى اين است كه راه را گم نكنيم، زيارت عاشورا، درس نامه اعتقادى شيعه است و بيش از همه چيز بر "برائت" تأكيد دارد.


1) به باب 14 کتاب الغيبة للنعمانی مراجعه کنید، آنچه اینجا ذکر کردم خلاصه بسیار مختصر از احادیثی است که در آنجا ذکر شده است.

فصل دوم

س: چرا شما بر اين باوريد كه دشمنان براى شهادت حضرت فاطمه(عليها السلام)برنامه ريزى كرده بودند و ماجراى هجوم به خانه آن حضرت، يك پيش آمد نبوده است؟

ج: از همان ابتداى اسلام، خط نفاق وجود داشته است، يعنى عدّه اى در همان زمانى كه پيامبر در مكّه بود به ظاهر ايمان آورده بودند ولى ايمان آنان، چيزى جز فريب كارى نبود. ما از آنان به "خط نفاق" تعبير مى كنيم، همان كسانى كه به طمع رياست و رسيدن به حكومت، به ظاهر اسلام آوردند ولى ايمان آنان واقعى نبود، آنان سوداى رسيدن به حكومت را داشتند و همه ما مى دانيم هيچ چيز همچون رياست و حكومت براى انسان، جذابيّت ندارد، كسانى كه بعد از پيامبر، حكومت و خلافت را غصب كردند از همان خط نفاق بودند.

س: آيا قرآن هم درباره نفاق در مكه سخن گفته است؟

ج: سوره "عنكبوت" سوره اى است كه در مكّه نازل شده است، در آيه 11 اين سوره چنين مى خوانيم: (وَ لَيَعْلَمَنّ اللّهُ الّذينَ آمَنُوا وَ لَيَعْلَمَنّ الْمُنافِقينَ)، "خدا مى داند چه كسانى ايمان آورده اند همانگونه كه خدا منافقان را مى شناسد". مى بينيم كه خدا در اين آيه از منافقان سخن مى گويد و از وجود منافقان در

مكّه خبر مى دهد.(1)

س: چگونه ممكن است خط نفاق به طمع حكومت، مسلمان شوند در حالى كه پيامبر در مكّه بود و آن روزگار، روزگار سختى ها و مشكلات بود، هنوز پيامبر به مدينه نيامده بود و حكومتى تشكيل نداده بود، چگونه مى شود خط نفاق، سال ها قبل از آن كه پيامبر در مدينه حكومت تشكيل دهند به طمع حكومت و رياست، مسلمان شده باشند؟

ج: يهوديان همواره در پيش گويى سرآمد روزگار خود بوده اند، عدّه اى از يهوديان در نزديكى مكّه زندگى مى كردند، آنان توانسته بودند پيش بينى كنند كه پيامبر اسلام سرانجام بر عربستان مسلط مى شود و حكومت تشكيل مى دهد، سران خط نفاق با آن يهوديان رفت و آمد داشتند و اين پيش گويى را از آنان شنيده بودند، آنان به طمع حكومت و رياست در همان آغاز به ظاهر مسلمان شدند، ولى نور ايمان در دل هاى آنان تابيده نشده بود، ماجرا گذشت تا اين كه پيامبر به مدينه رفت و حكومت تشكيل داد، آنان كه طمع حكومت، همه وجودشان را گرفته بود به دنبال فرصت بودند تا بعد از پيامبر به آرزوى خود برسند، وقتى پيامبر حضرت على(عليه السلام) را به عنوان خليفه و جانشين خود معرفى كرد آنان با يكديگر پيمان بستند كه نمى گذاريم حكومت به دست على(عليه السلام)بيفتد، آنان آينده حكومت را بين يكديگر تقسيم كردند و مشخص نمودند كه به ترتيب چه كسانى بر مسند حكومت بنشيند، آنان حتّى براى ترور پيامبر هم نقشه كشيدند كه البته خدا جان پيامبر حفظ كرد.


1) «سورة العنكبوت، مكية وأياتها تسع وستون مكية كلها في قول عكرمة وعطاء والكلبي: مجمع البيان ج 8 ص 55»، وقتی مسلمانان در مکه بودند بت پرستان آنان را شکنجه و اذیت و آزار می کردند، در آیه 10 سوره از شکنجه شدن و اذیت شدن در راه خدا سخن به میان آمده است، این نشان می دهد که این سوره در مکه نازل شده است همانطور که مفسران بزرگ بر مکی بودن این سوره تصریح کرده اند. سوره عنکبوت از جمله سوره هایی است که بر مکی بودن آیات، تصریح شده است و بر اساس روایات ترتیب نزول، در ردیف هشتاد و پنجمین سوره قرآن قرار می گیرد. این مفسرین به مکی بودن کل این سوره اشاره کرده اند: «فخر رازی، قرطبي، طنطاوي سید قطب»

س: آنان در كجا تصميم به قتل پيامبر گرفتند؟

ج: پيامبر در روز عيد غدير حضرت على(عليه السلام) را به عنوان خليفه و جانشين خود معرفى كرد و از مردم خواست تا با حضرت على(عليه السلام) به عنوان امام خود بيعت كنند. بعد از آن كه بيعت مردم تمام شد، پيامبر به سوى مدينه حركت كرد و به منطقه اى كوهستانى رسيد، راه از ميان دره اى تنگ و باريك مى گذشت، هوا تاريك شده بود، آنجا را گردنه "هَرشا" مى گفتند، عدّه اى از منافقان در بالاى گردنه كمين كرده بودند و مى خواستند سنگ هاى فراوان به پايين پرتاب كنند تا شتر پيامبر رم كند و آن حضرت در آن دره خطرناك سقوط كند، اينجا بود كه جبرئيل ماجرا را زودتر به پيامبر خبر داد و اين گونه جان پيامبر را حفظ كرد.(1)

س: بعد از اين ماجرا، منافقان چه برنامه هاى ديگرى را اجرا كردند؟

ج: پيامبر در روزهاى آخر زندگى خود از همه خواست كه در لشكر اسلام حضور پيدا كنند و به سمت سپاه روم بروند، پيامبر فرماندهى اين لشكر را به "اُسامه" سپرد و از او خواست تا هر چه زودتر لشكر را حركت دهد، خط نفاق با اين دستور پيامبر مخالفت كرد و مانع آن شد تا لشكر اُسامه حركت كند، زيرا آنان فهميده بودند كه پيامبر به زودى از دنيا مى رود و آنان مشتاق بودند در آن لحظه هاى حساس در مدينه باشند و براى به دست گرفتن حكومت برنامه هاى خود را اجرا كنند.


1) قعدوا له في العقية وهي عقية ارشی (هرشی) بين الجحفة والأبواء، فقعدوا عن يمين العقبة: تفسير القمي ج 1 ص 174، بحار الأنوار ج 31 ص 632 اتفقوا على أن ينفروا بالنبي ناقته على عقبة هرشي، وقد كانوا عملوا مثل ذلك في غزوة تبوك: بحار الأنوارح 28 ص 97

س: ما شنيده ايم كه بزرگان خط نفاق در لشكر اُسامه بودند و آماده رفتن به سمت روم بودند، چه شد كه آنان به مدينه بازگشتند؟

ج: در اينجا به نقش عايشه (كه همسر پيامبر و دختر ابوبكر بود) اشاره مى كنم، در همان شبى كه فردا قرار بود لشكر اُسامه حركت كند، عايشه متوجّه شد كه حال پيامبر رو به بهبودى نيست و ديگر اميدى به شفاى او نيست. لشكر اُسامه تقريباً در ده كيلومترى مدينه اردو زده بود، ابوبكر و عُمَر و ديگر دوستان آنان در آنجا بودند و قرار بود فردا همه به سوى روم حركت كنند، پيامبر طورى برنامه ريزى كرده بود تا در آن روزهاى سرنوشت ساز آنان در مدينه نباشند و حضرت على(عليه السلام)بتواند بدون مخالفتِ كسى، حكومت را به دست بگيرد و امور را سامان بدهد، ولى عايشه در آن شب حساس، شخصى را به سوى اردوگاه فرستاد تا از پدرش (ابوبكر) بخواهد هر چه سريع تر به مدينه بازگردد. وقتى ابوبكر از ماجراى شدّت يافتن بيمارى پيامبر با خبر شد دوستان خود را آگاه كرد و آنان در همان شب به مدينه بازگشتند.

سحر كه فرا رسيد، پيامبر به زحمت از جا بلند شد، در حالى كه دو نفر زير بغل هاى او را گرفته بودند، به قبرستان بقيع رفت و به كسانى كه همراه او بودند چنين فرمود: "آگاه باشيد فتنه ها همچون شب هاى تاريك به سوى شما مى آيند" .(1)

اين سخن اشاره اى به بازگشت خط نفاق به مدينه بود، پيامبر تلاش كرد تا به مردم پيام مهمى را برساند. وقتى اذان صبح شد ابوبكر به مسجد رفت و


1) أقبلت الفتن كقطع الليل المظلم يتبع بعضها بعضا، يتبع أخرها أولها، الأخرة شر من الأولى !... : مسند أحمد ج 3 ص 488، وفيه «يركب بعضها بعضأ» بدل «يتبع آخرها أولها»، سنن الدارمي ج 1 ص 36، المستدرك ج 3 ص 54، المعجم الكبير ج 22 ص 347، تاریخ بغداد ج 8 ص 218، وراجع : الإرشاد ج 1 ص 181، مناقب آل أبي طالب ج 1 ص 201، بحار الأنوار ج 21 ص 409 و ج 22 ص 466 و 472

در محراب قرار گرفت تا جاى پيامبر نماز بخواند، او به اختيار خودش، اين كار را كرد، هرگز پيامبر او را براى نماز به محراب نفرستاده بود. اين كه سنّى ها مى گويند: "پيامبر او را به جاى خود فرستاد تا امام جماعت باشد"، دروغ بزرگى است.

به هر حال، ابوبكر در ركعت اوّل بود كه پيامبر خودش را به زحمت به مسجد رساند و ابوبكر را كنار زد و خودش نماز را از اوّل آغاز كرد، بعد از نماز رو به ابوبكر كرد و گفت: "چرا از لشكر اُسامه به اينجا آمده ايد؟"، ابوبكر پاسخ داد: "آمدم تا ديدارى با شما تازه كنم"، اينجا بود كه پيامبر فرمود: "با لشكر اُسامه به سوى روم حركت كنيد، خدا لعنت كند كسى را كه از لشكر اُسامه تخلّف كند".(1)

افسوس كه اين سخن باعث نشد تا ابوبكر و همراهان او به اردوگاه برگردند، از طرف ديگر در اردوگاه لشكر هم اتفاقى افتاد، صبح كه شد اين شايعه در لشكر اسلام پيچيد: "پيامبر از دنيا رفته است" و براى همين عدّه اى ديشب به مدينه باز گشته اند، به دنبال آن، همه اردوگاه را ترك كردند و به مدينه بازگشتند، ديگر جمع كردن آن همه نيرو و باز گرداندن آنان به اردوگاه كار سختى شد و عملاً رفتن لشكر اُسامه به طرف روم به شكست انجاميد.

س: در واقع نظر شما اين است كه بازگشتن خط نفاق از لشكر اُسامه به مدينه، گام اوّل آنها براى غصب حق حضرت على(عليه السلام)بود؟

ج: بله. پيامبر برنامه ريزى كرده بود كه خط نفاق در آن روزهاى حساس در


1) ثم قال : ألم أمر أن تنفذوا جيش أسامة ؟ فقالوا : بلی یا رسول الله، قال : فلم تأخرتم عن أمري ؟ قال أبو بكر : إني كنت قد خرجت ثم رجعت لأجدد بك عهدأ، وقال عمر : یا رسول الله، إني لم أخرج لأنني لم أحب أن أسأل عنك الركب ! فقال النبي : نقذوا جيش أسامة، نفذوا جيش أسامة : بحار الأنوار ج 22 ص 468.

مدينه نباشند، ولى آنان خلاف دستور پيامبر عمل كردند و با مخالفت خود، طرح و برنامه پيامبر را به هم زدند، اينجا بود كه پيامبر تصميم گرفت تا وصيّت نامه اى مكتوب براى امت اسلام به يادگار بگذارد و در آن وصيّت نامه از مردم بخواهد پيرو على(عليه السلام) باشند و از فتنه گران دورى كنند، پس در يكى از روزها كه عدّه اى از بزرگان به عيادت پيامبر آمده بودند از آنان خواست تا قلم و دواتى بياورند تا براى آنان وصيّت نامه بنويسد، اينجا بود كه عُمَر فرياد برآورد: "اين مرد هذيان مى گويد، قرآن ما را بس است".(1)

س: چرا پيامبر زودتر تصميم به نوشتن اين وصيّت نامه نگرفت؟ چرا آن حضرت صبر كرد تا بيمار شد و در آن شرايط تصميم گرفت اين كار را انجام بدهد؟

ج: پيامبر در روز عيد غدير، حجت را بر همه تمام كرد و همه مردم با حضرت على(عليه السلام) بيعت كردند، سپس پيامبر برنامه لشكر اُسامه را طرح ريزى كرد و خط نفاق مجبور شدند به اردوگاه بروند و از مدينه دور شوند، در اين شرايط، ديگر نيازى به وصيّت نامه مكتوب نبود و همه چيز طبق طرح پيامبر پيش مى رفت، متأسفانه خط نفاق از لشكر اُسامه تخلف كردند و به مدينه بازگشتند و طرح و برنامه پيامبر را بر هم زدند، اينجا بود كه پيامبر به فكر آن افتاد تا آن وصيّت مكتوب را در ميان مردم باقى گذارد. به هر حال خط نفاق فهميد كه اگر اين وصيّت نامه نوشته شود ديگر آنان نمى توانند به حكومت برسند، پس به شدت با اين امر مخالفت كردند.


1) فقال له عمر : ارجع ؛ فإنه يهجر، فرجع..... : الإرشادج 1 ص 183، بحار الأنوار ج 22 ص 468؛ قال عمر : إن الرجل ليهجر :کشف الغمة ج 2 ص 47، كشف اليقين ص 472؛ فقال عمر : لا تأتوه بشيء؛ فإنه قد غلب عليه الوجع وعندكم القرآن : الأمالي للمفيد ص36؛ فقال : ائتوني بدواة وكتف أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده أبدا، فتنازعوا، ولا ينبغي عند نبي تنازع، فقالوا : ما شأنه هجر: مسند أحمد ج 1 ص 222، وراجع : صحيح البخاري ج 4 ص 65، صحیح مسلم ج5 ص 75، عمدة القاري ج 15 ص 90، مسند الحميدي ص 242، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 54، إمتاع الأسماع ج 14 ص 448، سبل الهدى والرشاد ج12 ص 247.

س: درست است كه عُمَر آن سخن ناروا را گفت، ولى او كه هميشه در كنار پيامبر نبود، چرا پيامبر در فرصت ديگرى، آن وصيّت نامه را ننوشت؟

ج: دقّت كنيد كارى كه عُمَر كرد ترور شخصيتى پيامبر بود، او در ذهن خيلى از مردم چنين القاء نمود كه پيامبر بيمار است و مطالبى را كه بازگو مى كند هذيان است! او اعتبارِ سخن پيامبر را در ذهن بسيارى از افراد از بين برد، زمانى آن وصيّت نامه نزد همه ارزش داشت كه عُمَر آن سخن را نگفته بود، او كه جرأت كرد و آن سخن را بازگو كرد، معلوم است اگر پيامبر بعداً وصيّت نامه اى مى نوشت، او و همفكرانش مى گفتند: "اين وصيّت نامه اعتبارى ندارد زيرا پيامبر در زمانى كه بيمار بوده است آن را نوشته و هذيانى بيش نيست"، همه مصيبت ها از همان زمانى آغاز شد كه عُمَر نگذاشت پيامبر وصيّت خود را بنويسد، از آن لحظه بود كه قداست و عظمت پيامبر در بين مردم عادى شكسته شد و در نگاه آنان، پيامبر از شخصيّتى كه سخن او "وحى آسمانى" است به كسى كه هذيان مى گويد تغيير پيدا كرد و اين ضربه بسيار بزرگى بر پيكره حق و حقيقت بود، بارها تأكيد كرده ام خط نفاق براى غصب خلافت، طرح و برنامه داشت و قدم به قدم جلو مى آمد، قدم دوم آنان در اين مسير همين جمله ناروايى است كه در كنار بستر پيامبر بر زبان عُمَر جارى شد.

س: آيا همه مردم مثل عُمَر فكر مى كردند؟

ج: بسيارى از مردم به تازگى از بت پرستى به اسلام رو آورده بودند، هنوز در زواياىِ وجودشان، آثار فرهنگ جاهليت به چشم مى خورد، تغيير فرهنگ جامعه نياز به زمان زيادى دارد، درست است كه پيامبر خيلى تلاش كرد كه مردم را با فرهنگ اسلام آشنا سازد ولى خيلى از آن مردم آن قدر به حدّ رشد و آگاهى نرسيده بودند كه در زمان فتنه بتوانند مسير حق را برگزينند، آنان مردمى بودند كه در زمان آرامش، ديندار بودند و امّا مرد ميدان فتنه ها نبودند، ارزش ايمان هم در پايدارى در فتنه ها مشخص مى شود، در روايات ما آمده است: "مردم بعد از پيامبر از دين خدا بيرون رفتند مگر سه نفر". اين روايات اشاره به چه نكته اى مى كند؟(1)

در سال هاى آخر زندگى پيامبر، اوضاع سياسى - اجتماعى مدينه آرام شد، پيامبر حكومت قدرتمندى تشكيل داد، در سايه اين قدرت سياسى - اجتماعى، خيلى از مردم به اسلام علاقمند شدند و اين دين را برگزيدند، ولى وقتى پيامبر در بستر بيمارى افتاد و فتنه ها يكى بعد از ديگرى فرا رسيدند، آنان دچار لغزش شدند، در آن لحظه اى كه عُمَر مانع شد كه پيامبر وصيّت نامه اش را بنويسد، عدّه اى با عُمَر مخالفت كردند، ولى مخالفت آنان ديگر سودى نداشت، زيرا سخن عُمَر به پشتوانه فرهنگ جاهلى كه در ميان مردم رسوخ داشت در دل ها شك و ترديد ايجاد كرد، خيلى ها پيش خود خيال كردند كه پيامبر هم انسانى همانند آنها است، هر انسانى كه دچار تب شديد مى شود، هذيان مى گويد، دشمنان پيامبر را مسموم كرده بودند، اثر آن سم اين بود كه پيامبر دچار تب بسيار شديد مى شد، تا آنجا كه بعضى


1) عن أبي جعفر(ع) قال : ارتد الناس بعد النبي صلى الله عليه وآله إلا ثلاثة نفر : المقداد بن الأسود، وأبوذر الغفاري وسلمان الفارسي، ثم إن الناس عرفوا ولحقوا بعده اختصاص ص 6

وقت ها، آب زيادى بر بدن پيامبر مى ريختند، آرى، بدن پيامبر در تب مى سوخت، آنان پيامبر را با يك انسان معمولى مقايسه كردند. اشكال اساسى در همين نكته بود، شناخت و معرفت آنان از پيامبر درست نبود و براى همين سخن عُمَر توانست در آنان شك و شبهه ايجاد كند.

فصل سوم

س: حاج آقا! شما از رسوخ فرهنگ جاهليّت سخن گفتيد، اين فرهنگ چه تأثير ديگرى در آن فتنه ها داشت؟

ج: براى مردم آن روزگار سخت بود كه يك جوان بر آنان فرمانروايى كند، حضرت على(عليه السلام) تقريباً 33 سال داشتند، قبول اطاعت از فرمان هاى فردى در اين سن و سال در فرهنگ آن مردم، امرى سخت بود، آنان دوست داشتند كه رهبرشان، ريش سفيد باشد و سن و سالى از او گذشته باشد، براى همين است كه وقتى در "سقيفه" عُمَر مى خواست مردم را به بيعت با ابوبكر فرا بخواند اين جمله را گفت: "اى مردم! بياييد با كسى كه از همه ما پيرتر است بيعت كنيم". اين جمله نشان مى دهد كه او چقدر به زنده كردن فرهنگ جاهلى، اميد بسته و به پشتوانه اين اقدام به ميدان آمده بوده است.(1)

س: يك بار در سخنرانى شما شنيديم كه گفتيد سران خط نفاق، بسيار فريبكار و سياستمدار بوده اند، منظور شما چه بود؟

ج: عدّه اى خيال مى كنند آنان كه غصب خلافت كردند چند پيرمرد بودند كه از سياست چيزى نمى دانستند و انسان هايى ساده لوح بودند كه مردم به آنان رو كردند و حكومت و قدرت را به آنان سپردند، در حالى كه اين تفكر باطل است، آنان بسيار باهوش، زيرك و سياستمدار بودند و مى دانستند چگونه


1) فقلت والجمع يسمعون: ألا أكبرنا ستا وأكثرنا لينا: بحار الأنوار ج 30 ص 291.

مردم را قدم به قدم از حقيقت دور كنند.

عُمَر برنامه اى را طرح ريزى و اجرا كرد كه تا زمان ظهور امام زمان با قدرت ادامه خواهد داشت، او توانست مسير تاريخ را تغيير دهد و هنوز هم كه هنوز است خط فكرى او، زنده و پويا است.

وقتى پيامبر وضو مى گرفت، مردم نمى گذاشتند آب وضوى پيامبر به روى زمين بريزد و آن را براى تبرّك بر صورت خود مى پاشيدند، ولى خط نفاق كارى كرد تا همان كسانى كه آب وضوى پيامبر را براى تبرّك مى بردند، هيزم آوردند تا دخترش فاطمه(عليها السلام) و فرزندانش را در آتش بسوزانند!(1)

چگونه مى شود آن مردمى كه براى پيامبر از جان و دل، مايه مى گذاشتند، سرانجامشان به اينجا برسد؟ مگر خط نفاق به آنان چه گفت؟ دستگاه تبليغاتى آنان موجى از دروغ و فريب را در جامعه رواج دادند، اين كارِ حكومت، يك شاهكار در نيرنگ و فريب است، زيرا آنان عدّه اى را با پول به طمع انداختند و به عدّه اى وعده دادند كه سهمى از حكومت را به آنان بدهند و عدّه اى را هم ترساندند و گروه ديگر را فريب دادند و به اسم دينِ خدا آنان را گمراه كردند.

س: منظور شما همان سياست زر و زور و تزوير است؟

ج: منظور از "زر"، طلا و پول است، منظور از زور هم كه مشخص است يعنى عدّه اى را به قتل مى رسانند تا مردم دچار ترس و وحشت شوند، "تزوير" هم يعنى فريب و نيرنگ. وقتى تاريخ را مى خوانيم مى بينيم كه حكومت هاى


1) وإذا وضأ النبي صلى الله عليه وسلم كادوا يقتلون على وضوئه: بحار الأنوار ج 20 ص 332، نيل الأوطار ص 23، مسند أحمد ج 4 ص 329، صحيح البخاری ج1 ص 5ه، عمدة القاری ج 14 ص 3، 4.

باطل مردم را اين گونه خام كرده اند، در ماجراى عاشورا هم حكومت يزيد با همين روش مردم را به جنگ امام حسين(عليه السلام)آورد، ابتدا سكه هاى زيادى بين مردم پخش كردند و عدّه اى را به طمع انداختند و آنان براى دريافت جايزه هاى فراوان به جنگ امام زمان خود رفتند.(1)

بعد از آن نوبت به تزوير رسيد، ابن زياد، شخصى را به نام ابن سعد به عنوان فرمانده سپاه انتخاب كرد، ابن سعد استاد نيرنگ و فريب بود و براى مردم اين گونه سخنرانى كرد: "اى مردم! راه بهشت از جنگ در كربلا مى گذرد! بشتابيد! اگر مى خواهيد از اسلام دفاع كنيد برخيزيد و به جنگ با حسين برويد! حسين از دين اسلام منحرف شده است. او مى خواهد در جامعه اسلامى، آشوب به پا كند. او با خليفه پيامبر سر جنگ دارد"، او در صبح روز عاشورا چنين فرياد برآورد: "اى لشكر خدا! بشتابيد و جنگ با حسين را آغاز كنيد".(2)

اين همان سياست تزوير و نيرنگ است كه به اسم دين خدا به جنگ امام زمان مى آيد، بعد از سياست زر و تزوير، نوبت به سياست زور رسيد تا ترس و وحشت را در دل ها نهادينه كند، مردم ديدند كه سربازان ابن زياد در كوچه هاى كوفه به راه افتادند و فرياد برآوردند كه هر كس به جنگ حسين(عليه السلام)نرود و در كوفه بماند به قتل خواهد رسيد. به خاطر اين سياست بود كه سى هزار نفر از مردم كوفه شمشير به دست گرفتند و در كربلا جمع شدند تا امام حسين(عليه السلام) را به شهادت برسانند، مردمى كه امام حسين(عليه السلام) را به كوفه دعوت كرده بودند براى قتل آن حضرت به كربلا رفتند، همان كسانى كه نامه براى


1) «جمع عبيد الله بن زياد الناس إلى مسجد الكوفة، ثم خرج فصعد المنبر، فحمد الله وأثنى عليه، ثم قال : أيها الناس! إنكم قد بلوتم آل سفيان فوجدتموهم على ما تحبون، وهذا يزيد قد عرفتموه أنه حسن السيرة، محمود الطريقة ...» : الفتوح، ج 5، ص 89 مقتل الحسین علیه السلام، للخوارزمي، ج 1، ص 242.

2) فأتاني آت وقال : هذا عمر بن سعد يندب الناس إلى الحسين : تاريخ الطبري، ج 5، ص 409؛ تاریخ دمشق، ج 45، ص 49، يا خيل الله اركبي وأبشري ... فركب في الناس، ثم زحف نحوهم بعد صلاة العصر، وحسين جالس أمام بيته محتبيا بسيفه، إذ خفق برأسه على ركبتيه: تاريخ الطبري، ج 5، ص 416؛ أنساب الأشراف، ج 3 ص 391

امام نوشته بودند به جنگ او آمدند، اين قدرت سياست زر و زور و تزوير است.(1)

س: متن نامه هاى مردم كوفه چه بود؟

ج: كوفيان دوازده هزار نامه براى امام حسين(عليه السلام) فرستادند، در آن نامه ها آمده بود: "اى حسين! ما جان خود را در راه تو فدا مى كنيم. به سوى ما بيا، ما همه، سرباز تو هستيم"، "اى حسين! بشتاب كه همه ما در انتظار تو هستيم. در شهر ما لشكرى صد هزار نفرى خواهى يافت كه براى يارى تو سر از پا نمى شناسند".(2)

س: اين تحليل شما ما را به فكر فرو برد.

ج: اكنون كه دانستيد چگونه دشمنان، مردم كوفه را فريب دادند، ديگر مى توانيد اقدامات خط نفاق را در روزهاى بعد از رحلت پيامبر تحليل كنيد، دقت كنيد: سياست هاى حكومت ها هرگز باعث نمى شود كه اختيار را از انسان ها بگيرد، اين سياست ها زمينه ها را فراهم مى كند، سرانجام اين خودِ انسان است كه تصميم مى گيرد و او مسؤول همه تصميم هاى خود است، اين كه مى بينيم در روز عاشورا چند نفرى توبه مى كنند و به لشكر امام حسين(عليه السلام)ملحق مى شوند نشانه آن است كه در آن شرايطى كه زر و زور و تزوير، همه جا را فرا گرفته بود باز عدّه اى حق را شناختند و به سوى آن آمدند، آنان حق را انتخاب كردند و رستگار شدند، در ماجراى فاطميّه هم


1) فأيما رجل وجدتاه بعد يومنا هذا متخلفة عن العسكر برئت منه الذمة ..... : أنساب الأشراف، ج 3، ص 1386

2) «وتواترت الكتب حتى اجتمع عنده في توب متفرقة اثنا عشر ألف كتاب» : بحار الأنوار، ج 44، ص 334؛ أعيان الشيعة، ج 1، ص 589 «شخص الحسین پرید العراق حين تواترت عليه كتبهم وترادفت رسلهم ببيعته والسمع والطاعة له»: التنبيه والإشراف للمسعودي، ص 262، «ونحن مقاتلون معك وباذلون أنفسنا من دونك، فأقبل إلينا فرحا مسرورا مأمون مبارك، سديدة وسيدة أميرة مطاعأ» : الفتوح، ج 5، ص 27 و 193، «وكتب إليه شبث بن ربعي ویزید بن الحارث و.... : أما بعد، فقد اخضرالجناب، وأينعت الثمار، وطمت الجمام، فإذا شئت فأقدم على جند مجندة لك، والسلام»: تاريخ الطبري، ج 4، ص 262؛ «إنا معك، ومعنا مئة ألف سيف، إنا قد حبسنا أنفسنا عليك، ولسنا نحضر الصلاة مع الولاة، فأقدم علينا فنحن في مئة ألف سيف»: حياة الإمام الحسین، ج 2، ص 334

مى بينيم كه افرادى همچون سلمان، فريب آن فتنه ها را نخوردند و حق را برگزيدند.

س: منظور شما از سياست "زر" در ماجراى غصب خلافت چيست؟

ج: در سال آخر زندگى پيامبر، مناطق مختلفى كه قبلاً مسلمان نشده بودند اسلام آوردند، در همان روزهاى آخر زندگى پيامبر، پول زيادى از آن مناطق به مدينه رسيده بود، اين پول به عنوان "بيت المال" بود، ولى وقتى پيامبر از دنيا رفت معلوم نشد آن پول ها كجا رفت، ما بر اين باوريم حكومتى كه روى كار آمد همه آن پول ها را ميان سران قبايل تقسيم كرد، هر كه را كه مى شد با پول خريدند و اين اوّلين قدم براى تثبيت حكومت بود، حتّى مقدارى از آن پول را در ميان زنان مدينه تقسيم كردند.(1)

به اين نكته دقّت كنيد: لازم نبود كه حكومت به تك تك مردم پول بدهد، كافى بود رئيس قبيله را با پول بخرد، وقتى رئيس يك قبيله با خليفه بيعت مى كرد، همه مردم آن قبيله از او پيروى مى كردند.

ما امروزه درك خوبى از نظام قبيله گرى نداريم، در نظام قبيله گرى، خيلى از تصميمات به عهده رئيس قبيله بود، از شما مى خواهم تا درباره فرهنگ قبيله گرى، تحقيق بيشترى كنيد. كسى كه از اين موضوع بى خبر باشد نمى تواند ماجراى فاطميّه را به خوبى تحليل كند، در زمان ما مثلاً در انتخابات اگر بزرگِ فاميل به شخصى رأى بدهد يا نظرى بدهد، جوانان اصلاً اهميّتى به اين موضوع نمى دهند و كار ندارند كه آن پيرمرد به چه كسى


1) قسم قسمه أبو بكر للنساء، فقالت: أتراشوني عن دینی؟... والله لا آخذ منه شيئا أبدا..: کنز العمال ج 5 ص 606 الطبقات الکبری ج 3 ص 182، تاریخ دمشق ج 30 ص 276

راى داده است، جوانان امروز راه خود را از پيرمردها جدا كرده اند و هر كسى براى خود، حق انتخاب قائل است، ولى در نظام قبيله گرى چنين نبود، اگر بزرگ قبيله با كسى بيعت مى كرد همه جوانان و افراد آن قبيله با آن شخص بيعت مى كردند.

حكومتى كه بعد از پيامبر روى كار آمد كافى بود فقط سران قبيله ها را با پول بخرد يا آنان را به طمع بياندازد كه آنان را در حكومت شريك مى كند، آن وقت ديگر كار تمام بود و بعد از بيعت رئيس قبيله، همه افراد قبيله (بدون هيچ اعتراضى) از رئيس قبيله پيروى مى كردند. آرى، تعصّبات قبيله گرى نقش بسيار پررنگى در فرهنگ آن روزگار داشت. بار ديگر تأكيد مى كنم: براى فهم دقيق ماجراى فاطميّه بايد فرهنگ قبيله گرى را به خوبى شناخت و به آن آگاهى پيدا كرد. خط نفاق از همه ظرفيّت هاى آن فرهنگ براى پيشبرد هدف خود بهره برده است.

س: شما در سخنرانى خود اشاره كرديد كه حكومت مى خواست عبّاس (عموىِ پيامبر) را به طمع اندازد، ماجراى آن چيست؟

ج: عبّاس، عموى پيامبر بود، او ريش سفيدِ بنى هاشم بود، اگر او با ابوبكر بيعت مى كرد باعث تقويت حكومت او مى شد، يك شب ابوبكر همراه با عُمَر و چند نفر ديگر به خانه عباس رفتند، ابوبكر چنين گفت: "اى عبّاس! چقدر خوب است تو هم مانند بقيّه مردم با من بيعت كنى. اگر تو اين كار را بكنى من قول مى دهم كه بعد از خود، تو را به عنوان جانشين معرّفى كنم، اگر تو با ما بيعت

كنى هم به نفع خودت و هم به نفع اسلام است"، ولى عباس با اين سخنان فريب نخورد و حاضر نشد آنان را يارى كند، از اين ماجرا متوجّه مى شويم كه ديدار با ريش سفيدان و بزرگان قبايل، يك برنامه حكومت ابوبكر بود و خيلى ها با وعده هاى آنان رام شدند ولى تنها كسى كه فريب نخورد عباس بود.(1)

در اينجا به ماجراى ابوسفيان اشاره مى كنم، او در ابتدا با خلافت ابوبكر مخالفت كرد و چون او بزرگ بنى اميه بود، بنى اميه هم از بيعت با ابوبكرخوددارى كردند تا اين كه به او قول دادند كه فرزندانش را در حكومت سهيم كنند، اينجا بود كه او حاضر شد با ابوبكر بيعت كند و با بيعت او، همه بنى اميه با ابوبكر بيعت كردند، اين كه مى بينيم معاويه (پسر ابوسفيان) سال هاى سال بر شام حكومت كرد به دليل همين قولى بود كه به پدرِ معاويه داده بودند.

س: سياست "زر" در دستگاه خلافت را بازگو كرديد، سياست "زور" و "تزوير" چگونه بود؟

ج: درباره سياست "زور" در فصل بعد سخن خواهم گفت، در اينجا درباره سياست "تزوير" سخن مى گويم: دستگاه خلافت براى اين كه بتواند مردم را فريب بدهد، برنامه هاى مختلفى اجرا كرد، مهمترين كارى كه كرد اين بود كه در ذهن مردم اين نكته را حك كرد كه حضرت على(عليه السلام)مخالف وحدت است، زيرا بعد از ماجراى سقيفه و بيعت مردم با ابوبكر مى بينيم كه حضرت


1) فانطلق أبو بكر وعمر وأبو عبيدة بن الجراح والمغيرة حتى دخلوا على العباس ليلا، فحمد أبو بكر الله وأثنى عليه: تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 124، الإمامة والسياسة ج اص 32، وراجع شرح نهج البلاغة ج 2 ص 21

على(عليه السلام) حاضر نشد با ابوبكر بيعت كند و به خانه خود رفت و صبر پيشه كرد، ولى حكومت انتظار داشت على(عليه السلام)با ابوبكر بيعت كند و اين نوع خانه نشينى را نمى پسنديد، اين سخن عُمَر است كه به ابوبكر گفته است: "تا زمانى كه على بيعت نكند بيعت بقيه مردم فايده اى ندارد". (1)

اينجا بود كه دستگاه خلافت تصميم گرفت تا هر طور هست على(عليه السلام) را از خانه بيرون بكشد و او را وادار به بيعت با ابوبكر كند، ولى آنان به دنبال بهانه بودند، بهانه اى كه بتوان مردم را با آن فريب داد و چه بهانه اى بهتر از شركت نكردن در نماز جماعت!

وقتى مردم با ابوبكر به عنوان خليفه بيعت كردند، در وقت نماز همه به مسجد مى آمدند و پشت سر او نماز مى خواندند، در همان روزها على(عليه السلام)در خانه بود و به مسجد نمى آمد، اينجا بود كه دستگاه خلافت اين سخن را در ذهن ها نشاند كه هر كس سه روز بدون عذر به نماز جماعت نيايد منافق است و بايد خانه اش را به آتش كشيد! آنان اين سخن را به پيامبر نسبت دادند و عدّه اى كه از حكومت پول گرفته بودند به دروغ از پيامبر نقل كردند كه هر كس سه روز به مسجد نيايد و از جماعت مسلمانان فاصله گيرد بايد خانه اش را آتش زد!

شايد شنيده باشى كه اهل سنّت نماز جماعت را واجب مى دانند، در حالى كه نماز جماعت در فقه شيعه، مستحب است، علّت اين كه اهل سنّت اين قدر به نماز جماعت تأكيد مى كنند و آن را واجب مى دانند به خاطر اين است كه اين مسأله براى آنان يك مسأله سياسى است، آنان نمى توانند به مستحب بودن


1) قال له عمر: يا هذا، ليس في يديك شيء منه ما لم يبايعك علي، فابعث إليه حتى يأتيك، فإنما هؤلاء رعاع..: تفسير العياشي ج 2 ص 66، بحار الأنوار ج 28 ص 227.

نماز جماعت فتوا بدهند، زيرا اگر چنين كارى بكنند مردم از آنان خواهند پرسيد: اگر نماز جماعت مستحب است پس چرا به خانه على(عليه السلام) حمله كردند و آنجا را به آتش كشيدند؟

اگر به كتاب هاى اهل سنّت مراجعه كنيم مى بينيم آنها احاديثى را از پيامبر نقل كرده اند و به اين احاديث هم فتوا داده اند، ابوهريره از پيامبر اين مطلب را به دروغ نقل مى كند: "من تصميم گرفتم تا دستور دهم تا مردم هيزم جمع كنند، پس از آنكه هيزم ها جمع شد به در خانه كسانى بروم كه هيچ عذرى ندارند ولى به مسجد نمى آيند، پس خانه آنان را آتش بزنم"!(1)

به همين علّت است كه اهل سنّت نماز جماعت را واجب مى دانند، چهره اى كه آنان از پيامبر ترسيم كرده اند اين است كه اگر كسى به نماز جماعت حاضر نشود بايد خانه او را در آتش سوزاند! آن قدر دستگاه تبليغاتى حكومت اين مطلب را تكرار كرد و آن را در ذهن مردم نهادينه كرد كه مردم آن را باور كردند و اين همان تزوير است، على(عليه السلام) در خانه نشسته بود و مأمور به صبر بود، كسانى كه فريب اين سخنان حكومت را خورده بودند هيزم هاى فراوانى كنار خانه على(عليه السلام)جمع كردند و آنجا را به آتش كشيدند، خود ابوبكر و عُمَر هم آن جماعت را همراهى مى كردند.

س: يعنى مردم باور كرده بودند بايد خانه على(عليه السلام) را آتش بزنند؟

ج: وقتى دستگاه خلافت، دين خدا را به بازى گرفت و به بهانه نماز جماعت، مردم را براى آتش زدن خانه على(عليه السلام) گسيل داشت. دقّت كنيد چقدر مولاى


1) لقد هممت أن آمر فتيتي فيجمعوا حزما من حطب، ثم آتي قوما يصلون في بيوتهم ليس بهم علة فأحرقها عليهم: مسند احمد ج 2 ص 227، سنن ابی داوود ج 1 ص 133.

ما مظلوم بود، آن كسى كه خودش اصل و اساس دين است، متّهم شد كه از دين بيرون رفته است، كار به آنجا رسيد كه حكومت، على(عليه السلام) را به عنوان "مُحارِب" معرفى كردند. اين عنوان، يك عنوان فقهى است و در قرآن آمده است. محارِب به كسى مى گويند كه به جنگ خدا و پيامبر آمده است و يا سلاح در دست گرفته است و جان و مال مردم را تهديد كرده است. اين تهمت ناروايى بود كه به حضرت على(عليه السلام) زدند و او را به عنوان "محارب" معرفى كردند.

س: در كجا اين تهمت را به على(عليه السلام) زدند؟

ج: آنان فاطمه(عليها السلام) را ميان در و ديوار قرار دادند و على(عليه السلام) را به مسجد بردند، ابوبكر بالاى منبر نشسته بود، عُمَر رو به او كرد و گفت: "على مُحارِب است، يا بايد با تو بيعت كند يا اين كه دستور بده ما گردن او را بزنيم". اين سخن نشان مى دهد كه آنان در فضاى جامعه، اين مطلب را القاء كرده بودند كه على(عليه السلام) محارب است.(1)

س: شنيده ايم كه خط نفاق، على(عليه السلام) را به عنوان شخصى معرفى كردند كه در امّت اسلامى، اختلاف انداخته است!

ج: وقتى دستگاه خلافت به ديدار عباس رفت تا او را فريب دهد به او چنين گفتند: "يك نفر مى خواهد ميان مسلمانان اختلاف بياندازد و او تو را كه عموى پيامبر هستى به عنوان يار و ياور خود معرّفى مى كند"، منظور آنان از


1) فقام عمر فقال لأبي بكر: ما يجيشك فوق المنبر وهذا جالش محارب، لا يقوم فيبايعك، أو تأمر به فضرب عنقه: کتاب سلیم بن قیس ص 107، بحار الأنوارج 28 ص 276

اين سخن، حضرت على(عليه السلام) بود. همچنين در كتاب هاى اهل سنّت اين حديث را به پيامبر نسبت داده اند: "هر گاه امّت من بر حكومت فردى توافق كردند، همه بايد از آن فرد اطاعت كنند و هر كس كه مخالفت كرد بايد كشته شود". آرى، آنان از وحدت مسلمين سخن گفتند، وحدتى كه در سايه خلافت ابوبكر بنا شده بود و از همه مى خواستند اين وحدت را حفظ كنند و چون على(عليه السلام)با ابوبكر بيعت نكرده بود به عنوان كسى كه مخالف وحدت است مطرح شد و بايد كشته شود!!(1)

همين سه مطلبى كه بازگو كردم مى تواند مقدارى فضاى جامعه آن روز را براى شما به تصوير بكشد، خط نفاق صبح از خواب بيدار نشد كه يكباره تصميم بگيرد به درِ خانه على(عليه السلام) برود و آنجا را به آتش بكشد. آنها طرح و برنامه داشتند، قدم به قدم جلو مى آمدند، ابتدا حضرت على(عليه السلام) را ترور شخصيتى كردند، او را منافق قلمداد كردند زيرا به نماز جماعت نمى آمد و در خانه نشسته بود، بعد او را مخالف وحدت معرفى كردند و در نهايت او را محارب (دشمن خدا و دشمن پيامبر) معرفى كردند، زيرا حاضر نبود با ابوبكر (كه در نگاه آنان خليفه پيامبر بود) بيعت كند.

س: ما از اين مطالب آگاهى نداشتيم و نمى دانستيم خط نفاق اين قدر ماهرانه براى دشمنى با حضرت على(عليه السلام) برنامه ريزى كرده است.

ج: اكنون سؤالى را مطرح مى كنم: چرا دستگاه خلافت، حضرت على(عليه السلام)را به عنوان "محارب" و "دشمن خدا" معرفى كرد؟ جواب روشن است: زيرا


1) فانطلق أبو بكر وعمر وأبو عبيدة بن الجراح والمغيرة حتى دخلوا على العباس ليلا، فحمد أبو بكر الله وأثنى عليه: تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 124، الإمامة والسياسة ج 1 ص 32، وراجع شرح نهج البلاغة ج 2 ص 21، «فمن أراد أن يفرق أمر هذه الأمة وهي جميع، فاضربوه بالسيف، كائنا من كان»:المحلى، ج 11، ص 112؛ مسند أحمد، ج 4، ص 341؛ صحیح مسلم، ج 6 ص 22: السنن الکبری، ج 8 ص 168؛ صحیح ابن حبان، ج 10، ص 255؛ کنز العمال، ج 10، ص 255

حضرت على(عليه السلام) حاضر نمى شد با ابوبكر بيعت كند، خوب، دقّت كنيد: فاطمه(عليها السلام) هم با ابوبكر بيعت نكرده بود و از على(عليه السلام)حمايت مى كرد، پس در نگاه دستگاه خلافت، فاطمه(عليها السلام) هم، "دشمن خدا" است، او هم وحدت مسلمانان را به هم مى زند، پس بايد كشته شود! هرگز از ياد نبريد كه هجوم به خانه فاطمه(عليها السلام) به يكباره اتفاق نيفتاد، قبل از آن، ترور شخصيتى اين خاندان روى داد، اگر خط نفاق به يكباره به خانه فاطمه(عليها السلام) هجوم مى برد چه بسا مردم، طاقت آن را نداشتند و اعتراض مى كردند، به راستى چرا مردم ساكت شدند و كسى اعتراض نكرد؟ زيرا دستگاه تبليغاتى در طىّ مدّت كوتاهى، چنان تبليغات كرد كه اين خاندان به عنوان "منافق" و "دشمن خدا" و "مخالف وحدت" معرفى شدند، آرى، حكومت سه تهمت اساسى مطرح كرد: "على(عليه السلام) با خليفه پيامبر بيعت نمى كند، پس مخالف وحدت است"، "على(عليه السلام)محارِب است"، "على(عليه السلام)در نماز جماعت حاضر نمى شود پس منافق است"، افسوس كه مردم هم اين سه تهمت را باور كردند. جادوى تبليغات مى تواند روز را شب نشان بدهد، اين خاندان كه اساس ايمان و جلوه نور بودند بر اثر تبليغات خط نفاق به آن عنوان ها معرفى شدند و اين همان مظلوميّت اين خاندان است كه بايد بر آن گريست.

س: ما از جادوى تبليغات سخن هايى شنيده بوديم ولى نمى دانستيم اين قدر مى تواند در توده مردم اثر بگذارد.

ج: يادتان هست براى شما گفتم سران خط نفاق، بسيار باهوش، زيرك و

سياستمدار بودند، آنان مى دانستند چگونه مردم را قدم به قدم از حقيقت دور كنند، سياست هاى تزوير آنان به همين مواردى كه گفتم خلاصه نمى شود، آنان از سياست "گريه كردن" و "تحريك عواطف مردم" هم استفاده مى كردند تا مردم را فريب بدهند. اين كار آنان جلوه اى از تزوير بود.

س: لطفاً در اين باره توضيح بدهيد.

ج: وقتى خط نفاق تصميم گرفت به خانه فاطمه(عليها السلام) حمله كند، هيزم هاى زيادى جمع شد، عُمَر شعله آتش در دست گرفت و بر هيزم ها نهاد، فاطمه(عليها السلام)پشت در بود، صداى فاطمه(عليها السلام) در همه جا پيچيد: "خدايا، از فراق پيامبر و ستم اين مردم به تو شكايت مى كنم".(1)

در تاريخ آمده است كه در اين لحظه ابوبكر شروع به گريه كرد، اين گريه همان گريه تزوير بود، او گريه كرد و سپس به مسجد باز گشت و كار را به عُمَر سپرد، اگر او واقعا از اين كار پشيمان بود بايد دستور مى داد كسى به خانه فاطمه(عليها السلام) حمله نكند، ولى او سكوت كرد، وقتى او به مسجد رفت، عُمَر پشتِ در آمد و لگد محكمى به در زد و فاطمه(عليها السلام)بين در و ديوار قرار گرفت و...

گريه آن وقت ابوبكر براى اين بود كه احساسات گروهى از مردم را كنترل كند، همان عدّه كمى كه آن منظره را ديدند و ممكن بود اعتراض كنند كه چرا خانه تنها دختر پيامبر را مى خواهيد به آتش بسوزانيد؟ ولى وقتى آنان گريه ابوبكر را ديدند، گريه كردند و اين گريه آن هيجان را آرام كرد، ابوبكر به سوى مسجد رفت و آنان هم كه به اندازه سر سوزنى مى خواستند اعتراض كنند


1) فقالت وهي باكية: اللهم إليك نشكو فقد نبيك ورسولك وصفيك..... بحار الأنوار ج 53 ص 19.

همراه ابوبكر به مسجد رفتند، در واقع ابوبكر با اين كار، آن زمينه اعتراض را مديريت كرد، او آن افراد را از صحنه دور كرد تا عُمَر بتواند مأموريت خود را به خوبى انجام دهد.(1)

س: از ديگر سياست هاى فريب كارانه حكومت باز هم براى ما بگوييد.

ج: در اينجا مى خواهم سخنى از عُمَر را بازگو كنم كه شايد كمتر به آن توجّه شده باشد، وقتى او به در خانه فاطمه(عليها السلام) آمد چنين فرياد زد: "اى فاطمه! به على بگو از خانه بيرون بيايد، و اگر اين كار را نكند من اين خانه را آتش مى زنم "، فاطمه(عليها السلام) پاسخ داد: "اى عُمَر! آيا مى خواهى اين خانه را آتش بزنى ؟"، او پاسخ داد: "آرى، زيرا اين كار باعث تقويت دينى مى شود كه پدر تو آورده است".(2)

اين سخن او بيانگر يك مكتب فكرى است كه تا امروز هم طرفداران او، آن را باور دارند، عُمَر با اين سخن خود نوع نگاه خود به موضوع خلافت را بازگو مى كند و پيام مهم غدير را انكار مى كند. در روز عيد غدير پيامبر به فرمان خدا، على(عليه السلام) را به عنوان امام و خليفه معرفى كرد، پيام غدير اين بود كه امامت و خلافت، امرى آسمانى است و اين خداست كه امام را انتخاب مى كند. امامت عهدى الهى است. شيعه بر اين عقيده است و از آن كوتاه نمى آيد.

ولى خط نفاق در سقيفه، خليفه انتخاب كرد و مردم هم با آن خليفه بيعت كردند، نكته مهم اين بود كه آنان اين خليفه را به خدا وصل كردند و تلاش


1) قال سلمان: فلقد رأيت أبا بكر ومن حوله يبكون، ما فيهم إلا بالي، غير عمر وخالد بن الوليد والمغيرة بن شعبة... كتاب سليم بن قیس ص 152، بحار الأنوار ج 28 ص 270، غایة المرام ج 5 ص 317.

2) فجاء عمر ومعه قبس، فتلقته فاطمة على الباب، فقالت فاطمة : يابن الخطاب ! اتراک محرفا على دارى، قال: نعم و ذلک اقوى فيما جاء به ابوک ...: أتساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 1389

كردند اين باور را در مردم ايجاد كنند كه حكومت و خلافت ابوبكر از طرف خداست، آنان مى دانستند كه اگر بخواهند بر مردم حكومت كنند بايد از دين خدا، مايه بگذارند و اين حكومت را حكومتى اسلامى معرّفى كنند. آنان مى دانستند هر حكومتى، دشمنانى دارد، حكومتى موفّق است كه دشمنان خود را دشمنان خدا معرفى كند!

وقتى عُمَر مى خواست خانه فاطمه(عليها السلام) را به آتش بكشد به اطرافيان خود چنين پيام داد كه من اين كار را براى حفظ اسلام انجام مى دهم، اكنون ابوبكر خليفه خدا است! او جانشين پيامبر است، او قداست و احترام دارد، اهل اين خانه حاضر نيستند با ابوبكر بيعت كنند، پس دين اسلام در خطر است، كار اهل اين خانه، دشمنى با خداست. اين بزرگ ترين فريب كارى خط نفاق بود كه حكومت خود را به عنوان "حكومت خدا" معرفى كردند و مخالفت با آن حكومت را مخالفت با خدا قلمداد كردند و متأسفانه مردم هم اين حرف باطل را قبول كردند.

س: آيا جريان "الله اكبر" گفتن در لحظه هجوم هم اشاره به همين مطلب شماست؟

ج: آرى، وقتى كه هواداران حكومت به سوى خانه فاطمه(عليها السلام)هجوم آوردند با صداى بلند "الله اكبر" مى گفتند، اين دستور حكومت بود، حكومت از آنان خواسته بود كه اين كار را انجام بدهند، وقتى كه ريسمان به گردن على(عليه السلام)انداختند "الله اكبر" گفتند و با اين صدا على(عليه السلام) را به سوى مسجد بردند.

مسلمانان عادت داشتند وقتى به سوى كفار حمله مى كردند با صداى بلند "الله اكبر" مى گفتند، اين شعار آنان بود و باعث تقويت اسلام مى شد، حكومت مى خواست در ذهن مردم اين مطلب را بنشاند كه اكنون كه به خانه فاطمه(عليها السلام) حمله مى شود در واقع مى خواهيم اسلام را تقويت كنيم و دين خدا را يارى كنيم. اين فريب و نيرنگى بود كه انجام شد و گروه زيادى فريب خوردند.

س: آيا اين حكومت با همين فريب ها بود كه توانست دوام پيدا كند.

ج: آرى. وقتى عُمَر به خلافت رسيد از بيدارى جوانان در هراس بود، براى همين تصميم گرفت تا شهر مدينه را از جوانان خلوت كند، در زمان او شهر مدينه، شهرى شده بود كه فقط پيرمردها در آن بودند، على(عليه السلام) در آن شهر بود و گروهى از پيرمردان سالخورده!

س: عُمَر چگونه شهر مدينه را از جوانان خالى كرد؟

ج: او برنامه "فتوحات" را طرح ريزى كرد، جوانان را در سپاهيان بى شمار به سوى كشورهاى مختلف گسيل داشت تا به خيال خود، اسلام را نشر دهد، امّا هدف اصلى او چيز ديگر بود، او مى خواست نيروى رزمنده اى در شهر مدينه نباشد تا مبادا كسى على(عليه السلام) را يارى كند، حتّى عُمَر دستور داد تا شهر كوفه را بسازند تا نيروهاى رزمنده، زن و بچّه هاى خود را هم از مدينه ببرند تا ديگر براى ديدن زن و بچه خود هم به مدينه نيايند. از طرف ديگر، فتح كشورها

باعث مى شد كه غنائم به دست آيد و پول به مدينه برسد، او اين پول ها را به پيرمردها مى داد و آنان از حكومت راضى و خشنود بودند و صداى هيچ كس به اعتراض بلند نمى شد، مردم همه چيز را خوب و عالى مى ديدند، حكومت به آنان پول مى داد و كسى دغدغه اين را نداشت كه حقّ حجّت خدا غصب شده است، آنان در خوشى بودند و كسى به اين فكر نمى كرد كه امام زمانش در چه حالى است.

س: ما مى بينيم كه برنامه هاى آنان، دقيق و منظّم بود و درست در همان زمان و موقعيت مناسب، فكر و نقشه اى به ذهن آنان مى رسيد و آن را اجرايى مى كردند. به راستى اين فكرها چگونه به ذهن آنان مى رسيد؟

ج: قبلاً گفتم كه آنها بسيار زيرك بودند، زيركى خود آنان در اين برنامه ها نقش مهم داشت، ولى ما نبايد از "الهام شيطانى" غافل شويم، قرآن هم در رابطه شيطان با انسان هاى گمراه، سخن مى گويد، به اين دو آيه دقّت كنيد:

1 - آيه 121 سوره اَنعام: "همانا شيطان ها به دوستانِ خود، الهام مى كنند".(1)

2 - آيه 221 سوره شُعراء: "آيا به شما خبر بدهم كه شياطين بر چه كسى نازل مى شوند؟ آنان بر گنهكارانِ دروغگو نازل مى شوند".(2)

همان گونه كه ما "وَلىّ الله" داريم در نقطه مقابل "وَلىّ الشيطان" هم داريم، شيطان در هر زمان به وَلىّ خود، الهام مى كند و با همه وجود او را يارى مى كند.


1) (إن الشياطين ليوحون إلى أوليائهم...)

2) (هل أتيكم على من تن الشياطين...)

روز غدير وقتى پيامبر حضرت على(عليه السلام) را به عنوان امام انتخاب كرد و مردم با او بيعت كردند، شيطان ناله اى سر داد و آهى از دل كشيد، آن روز، روز غم و غصّه شيطان بود، او سوگند ياد كرده است كه زمينه گمراهى انسان ها را فراهم سازد، پس او بى كار ننشست، اصل اين برنامه ها از شيطان بود كه به روح و جان آن افراد، الهام مى شد.

فصل چهارم

س: از سياست "زر" و "تزوير" در غصب خلافت سخن گفتيد، ديگر وقت آن است كه درباره سياست "زور" برايمان سخن بگوييد.

ج: از قديم گفته اند: "مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد"، وقتى مى بينم شما اين قدر مشتاق و پيگير اين مطالب هستيد انرژى مى گيرم، اكنون مى خواهم مردمِ آن روزگار مدينه را به پنج گروه تقسيم كنم:

1 - دسته اى كه مؤمنان واقعى بودند و تا پاى جان در مسير حق باقى ماندند و هيچ كدام از سياست هاى حكومت آنان را از امام زمانشان جدا نكرد. (سلمان، مقداد و...)

2 - گروهى كه با حضرت على(عليه السلام) دشمنى داشتند و از نور ايمان بى بهره بودند، آنان به دليل كينه اى كه از حضرت على(عليه السلام)به دل داشتند از سياست هاى خط نفاق دفاع مى كردند.

3 - گروهى كه مى شد با طلا و پول، آنها را خريد، خط نفاق اين مأموريت را انجام داد و همه آنان را با وعده هايى خريد و آنان را به سكوت واداشت.

4 - گروهى ساده لوح كه به خيال خود، دين خود را با پول عوض نمى كردند، پس خط نفاق آنان را با تزوير فريب دادند.

5 - گروهى كه آن قدر مهم نبودند كه حكومت براى آنان پول خرج كند و به سادگى هم فريب نمى خوردند، اينجا بود كه حكومت براى آنان سياست زور

(ترس و وحشت) را به كار برد و به خانه فاطمه(عليها السلام)هجوم برد و آن ظلم ها و ستم ها را به اهل بيت(عليهم السلام) روا داشت.

س: مناسب است به آنچه در ماجراى هجوم روى داد اشاره اى كنيد.

ج: ماجراى هجوم زمانى آغاز شد كه عُمَر همراه با گروهى از طرفداران خود به سوى خانه على(عليه السلام)به راه افتاد، عُمَر جلو آمد درِ خانه را زد و فرياد مى زد: "برويد هيزم بياوريد"، عدّه اى مى روند و هيزم زيادى مى آورند . لحظاتى گذشت، هيزم زيادى در اطراف خانه جمع شد، عُمَر شعله آتشى را در دست گرفت و از آن سو آمد و فرياد زد: "اين خانه را با اهل آن به آتش بكشيد" .(1)

عُمَر جلو آمد، شعله آتش را به هيزم ها گذاشت، آتش شعله كشيد، درِ خانه نيم سوخته شد و لگد محكمى به در زد، فاطمه(عليها السلام)بين در و ديوار قرار گرفت، صداى ناله اش بلند شد . عُمَر در را فشار داد، صداى ناله فاطمه(عليها السلام)بلندتر شد . ميخِ در كه از آتش داغ شده بود در سينه فاطمه(عليها السلام)فرو رفت.(2)

فرياد فاطمه(عليها السلام) در فضاى مدينه پيچيد: "بابا ! يا رسول الله ! ببين با دخترت چه مى كنند ". اينجا بود كه فاطمه(عليها السلام) بر روى زمين افتاد، عُمَر و هوادارانش وارد خانه شدند و على را به سوى مسجد بردند... (3)

س: حكومت با اين كارها به دنبال چه چيزى بود؟

ج: يكى از اهداف حكومت اين بود كه مى خواست ترس و وحشت را در دل مردم نهادينه كند، مردمى كه اين صحنه ها را ديدند با خود گفتند: "واى!


1) وقلت لخالد بن الوليد: أنت ورجالك هلموا في جمع الحطب: بحار الأنوار ج 28 ص 293، بیت الأحزان ص 120، كنت ممن حمل الحطب مع عمر إلى باب فاطمة حين امتنع علي وأصحابه عن البيعة: بحار الأنوار ج 28 ص 339، فجاء عمر ومعه قبس، فتلقته فاطمة على الباب، فقالت فاطمة : يابن الخطاب إأ تراك محرقة علي بابي ؟! قال : نعم !: أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389؛ وراجع: الأمالی للمفيد ص 49، بحار الأنوار ج 28 ص 231 : الملل و النحل ج 1 ص 57

2) فضرب عمر الباب برجله فكسره، وكان من سعف، ثم دخلواء فأخرجوا عليا علیه السلام ملبية: تفسير العياشي ج 2 ص 67، بحار الأنوار ج 28 ص 227، عصر عمر فاطمة خلف الباب، ونبت مسمار الباب في صدرها وسقطت مريضة حتى ماتت: مؤتمر علماء بغداد ص 181.

3) وهي تجهز بالبكاء تقول: يا أبتاه یا رسول الله، ابنتك فاطمة ضربة الهداية الكبرى ص 407 وراجع بحار الأنوار ج 30 ص 294،

خانه دختر پيامبر را آتش زدند، همان خانه اى كه پيامبر كنار آن مى ايستاد و بر اهل آن، سلام مى داد وقتى با تنها يادگار پيامبر اين گونه رفتار مى كنند پس اگر ما مخالفت كنيم با ما چه خواهند كرد؟"، حكومت دقيقاً به دنبال همين نكته بود تا مردم بترسند كه ما به تنها يادگار پيامبر رحم نكرديم، شما كه ديگر كسى نيستيد اگر مخالفت كنيد دودمان شما را به آتش مى كشيم!

به راستى چرا حكومت مثلاً در دل شب به خانه فاطمه(عليها السلام) حمله نكرد؟ چرا با هياهو جمعيت زيادى را درِ خانه فاطمه(عليها السلام)جمع نمود؟ چرا آن صحنه را به گونه اى مديريت كرد كه مردم باخبر شوند و در صحنه حاضر شوند؟ حكومت به دنبال چه بود؟ چرا دود و آتش و هيزم؟

هرگز از ياد نبريد كه ترس، يك نيروى بسيار قوى در تحريك توده مردم است و همواره حكومت هاى باطل از آن براى مهار مردم استفاده كرده اند، ترس و وحشت چنان جوّى در جامعه ايجاد مى كند كه مردم سر تسليم در برابر حكومت باطل فرود مى آورند. كسى مى تواند تاريخ را به خوبى تحليل كند كه با علم روانشناسى و تأثير ترس بر افراد جامعه آگاهى داشته باشد. روانشناسى ترس، همان حلقه مفقوده اى است كه اگر ما از آن بى خبر باشيم نمى توانيم فاطميّه را تحليل كنيم. حكومت با استفاده از قدرت ترس، فضاى جامعه را به گونه اى رقم زد كه خيلى از افراد، دچار وحشت و اضطراب شدند و با خود گفتند: "وقتى با دختر پيامبر اين گونه رفتار مى كنند پس اگر ما مخالفت كنيم با ما ديگر چه خواهند كرد!"، براى همين بود كه تسليم شدند.

س: شما در سخنرانى خود به سياست صدّام در عراق اشاره كرديد، آيا منظورتان همين سياست زور بود؟

ج: صدّام سال هاى سال در عراق حكومت كرد، او وحشت عجيبى را در دل مردم ايجاد كرد، هر وقت يكى از بزرگان دست به قيام مى زد، صدّام مستقيم رهبر آن قيام را دستگير و شكنجه مى كرد و او را به قتل مى رساند، پس از آن بود كه توده مردم دچار ترس شديد مى شدند و قيام مردمى، خاموش مى شد. صدّام با همين سياست توانست خيلى از قيام هاى آزادى خواهان را سركوب كند، ولى بعضى از كشورها وقتى بزرگى دست به قيام مى زد، حكومت آن كشور، مردم عادى را دستگير، شكنجه و اعدام مى كرد امّا رهبر آن جريان را اعدام نمى كرد، براى همين آن جريان و قيام، ادامه پيدا كرده و توده مردم به اعتراض خود ادامه مى دادند و سرانجام به نتيجه هم مى رسيدند. موفقيّت صدّام در كنترل ده ها قيام مردمى در اين بود كه به رهبر مردمى، امان نمى داد، با شكنجه شدن و كشته شدن رهبر، ترس و وحشت در دل توده مردم نهادينه مى شد.

اين مثال را بازگو كردم تا با سياست خط نفاق آشنا شويد، خط نفاق به جاى اين كه با صدها نفر درگير شود با اهل بيت(عليهم السلام)درگير شد، به جاى آن كه افراد زيادى را به قتل برساند تنها فرزند پيامبر را به شهادت رساند و اين همه ظلم و ستم در حقّ او روا داشت، با اين كار توده مردم دچار ترس شدند و صحنه را خالى كردند.

س: پس براى همين بود كه هجوم به خانه فاطمه(عليها السلام) طورى برنامه ريزى شده بود كه مردم آن منظره ها را ببينند.

ج: آرى. تمام آن ماجراها به گونه اى بود كه مردم با خبر بشوند و تا آنجا كه امكان داشت مردم در محلّه بنى هاشم جمع شوند، آتش زدن خانه هم به اين علّت بود كه از دور آشكار بود و مردم باخبر مى شدند كه اتفاقى روى داده است.

س: باز هم از سياست "زور" سخن بگوييد.

ج: در تاريخ آمده است: "در لحظه اى كه پيامبر چشم از اين جهان بستند ابوبكر در مدينه حضور نداشته است، او به باغى در اطراف مدينه رفته بود، او باغى در منطقه سُنُح داشت". ولى من بر اين باورم كه اين يك دروغ بزرگ است، گفتيم كه ابوبكر همراه با دوستان خود از اردوگاه اُسامه خارج شد و به مدينه آمد تا در آن لحظه هاى سرنوشت ساز در مدينه باشد، چگونه ممكن است او در آن شرايط هوس كند كه آب و هوايى تازه كند و به باغ خود برود؟ كسى كه تحليل گر تاريخى است و با مسائل سياسى آشنايى دارد نمى تواند اين سخن را بپذيرد، در روزهايى كه قدرت انتقال مى يابد همه تلاش مى كنند حضور خود را پررنگ كنند، از مدّت ها قبل، بزرگان خط نفاق توافق كرده بودند كه ابوبكر خليفه اوّل خواهد شد، پس چرا در آن لحظات او غايب است؟ چه رازى در ميان است؟(1)

قبلاً تأكيد كردم كه سران خط نفاق، بسيار زيرك و باهوش بودند، اين از


1) اقبل ابوبكر على فرسه من مسكنه بالشح حتى نزل فدخل المسجد... صحيح البخاري ج 2 ص 70.

ساده لوحى ما است اگر خيال كنيم آنها ساده لوح بودند، من بر اين باورم كه ابوبكر به مأموريت مهمى رفته بود كه البته تاريخ درباره مأموريت او سكوت كرده است، زيرا اين سفر محرمانه بوده است و براى همين هم ما در تاريخ هيچ گزارشى درباره آن نمى بينيم، ولى سال ها مطالعه و تحقيق در زمينه فاطميّه، مرا به نكته اى رسانده است. من حدس مى زنم كه ابوبكر نزد قبيله "أسلَم" رفته بود (و او هرگز به باغ خود نرفته بود).

س: قبيله أسلَم چه كسانى بودند و چرا بر اين باوريد كه ابوبكر به آنجا رفته بود؟

ج: اين قبيله در بيابان زندگى مى كردند و به شجاعت معروف بودند، آنها انسان هايى نترس و پر دل و جرأت بودند، ابوبكر نزد عدّه اى از آنان رفت و به آنان پول زيادى داد و از آنان خواست كه بعد از رحلت پيامبر به مدينه بيايند و از حكومت ابوبكر دفاع كنند. شجاعت اگر در مسير حق استفاده شود كمال و زيبايى است، امّا عدّه اى از اين قبيله، اين شجاعت را در راه باطل به كار بردند و براى همين من از آنان چنين تعبير مى كنم: "انسان هاى بى رحم". قرار بر اين شد كه اين افراد به يارى ابوبكر بيايند تا هيچ كس جرأت نكند دست به مخالفت بزند.

س: ابوبكر چه زمانى به مدينه بازگشت؟

ج: هنوز پيامبر زنده بود كه ابوبكر به نزد آنان رفت و با آنان گفتگو كرد، وقتى

ابوبكر در ميان آنان بود پيامبر از دنيا رفت، عُمَر در مدينه بود، لحظات حساسى بود، او بايد چه مى كرد؟ اينجا بود كه سياست فريب را فعال كرد، شايد شنيده باشيد كه در آن لحظات، عُمَر شمشيرش را در دست گرفت و به مسجد آمد و فرياد برآورد: "به خدا قسم هر كس بگويد پيامبر مرده است، گردنش را مى زنم. پيامبر نمرده است، همانگونه كه موسى چهل شب از ميان قومش رفت و سپس بازگشت، پيامبر ما هم برمى گردد".(1)

مردم با شنيدن اين سخن دچار حيرت و سرگردانى شدند، هر كسى، چيزى مى گفت، امّا هدف اصلى عُمر اين بود كه زمان را به دست آورد تا ابوبكر خود را به مدينه برساند. عُمَر شمشير خود را بالاى سرش مى چرخاند و فرياد مى زد... دو سه ساعتى گذشت، ابوبكر از راه رسيد، او مستقيم كنار پيكر پيامبر رفت، نگاهى به چهره پيامبر كرد و گفت: "واويلا! واويلا!". او با اين سخن به عُمَر فهماند كه ديگر وقت آن است كه او مرگ پيامبر را قبول كند. وقتى عُمَر اين سخن را شنيد، شمشيرش را روى زمين انداخت و گفت: "پيامبر از دنيا رفته است"، اينجا بود كه همه هياهوها تمام شد و همه قبول كردند پيامبر از دنيا رفته است.(2)

س: قبيله أسلَم چه زمانى به مدينه رسيدند؟

ج: از وقتى ابوبكر به خلافت رسيد تا زمانى كه به خانه فاطمه(عليها السلام)هجوم بردند چند روز طول كشيد، حكومت صبر كرد تا قبيله أسلَم به مدينه برسد بعداً هجوم را آغاز نمود، نكته عجيب اين است كه آن قدر تعداد افراد اين قبيله


1) و الله لاأسمع احدا يقول : هات رسول الله الا قتلته ان الرسول لم يمت و انما غاب عنا كما غاب موسى عن قومه اربعين ليلة و الله ليرجعن رسول الله إلى قومه: شرح نهج البلاغة لان ابی الحدید ج 12 ص ص 200.

2) فقام عمر يقول: والله ما مات رسول الله: صحيح البخاري ج 4 ص 194، اقبل ابوبكر على فرسه من مسكنه بالستح حتى نزل فدخل المسجد... صحيح البخاري ج 2 ص 70، فجاء أبو بكر فكشف عن وجه رسول الله. جلس عمر فحمد الله أبو بكر وأثنى عليه، وقال : ألا من كان يعبد محمدا فإن محمدا قد مات، ومن كان يعبد الله فإن الله عز و جل حي لا يموت: بحار الأنوار ج 30 ص 590، مسند أحمد ج 6 ص 220، صحيح البخاري ج 2 ص 70، سنن ابن ماجة ج 1 ص 520، فتح الباري ج 8 ص 110.

زياد بود كه كوچه هاى مدينه را پر كردند. به اين جمله دقت كنيد: "حتّى تضايَقَت بهم السِكَكُ"، يعنى آن قدر نيرو از آن قبيله آمد كه كوچه ها و راه هاى عبور پر شد و ديگر رفت و آمد به زحمت صورت مى گرفت. حضور نيروهاى قبيله أسلَم، نكته مهمى است كه ما كمتر به آن توجّه كرده ايم، به تعبير امروز در مدينه، حكومت نظامى برقرار شد و بعد از آن به خانه فاطمه(عليها السلام) هجوم بردند. اين جمله تاريخى عُمَر است: "من زمانى به پيروزى يقين كردم كه قبيله أسلَم به مدينه رسيد"، يعنى در آن چند روزى كه ابوبكر خليفه شده بود ولى هنوز قبيله أسلَم به مدينه نيامده بود، هنوز عُمَر يقين به پيروزى نداشت و احتمال مى داد كه كودتاى آنان، شكست بخورد، وقتى نيروهاى بى رحم و خشن آن قبيله به مدينه رسيدند ديگر عُمَر يقين كرد كه به هدف خود رسيده است و اين حكومت پابرجا است.(1)

اكنون بهتر مى فهميم كه ماجراى غصب خلافت، يك پيش آمد نبوده است، بلكه براى آن، برنامه ريزى دقيق شده بود و حضور نيروهايى نظامى كه مردم را بترسانند نقش مهمى در اين ماجرا داشت، حكومت آن قدر نيرو آورده بود كه نه تنها كوچه بنى هاشم بلكه همه كوچه ها پر از مأمور شده بود، در اين فضاى خفقان، ديگر كسى جرأت نمى كرد مخالفت كند.

در اينجا مى خواهم از افرادى همانند سلمان فارسى دفاع كنم، من شنيدم كه سخنرانى نسبت به اين بزرگواران اعتراض مى كرد كه چرا آنان دست به اقدامى نزدند، آن سخنران اصلاً از تاريخ اطلاع دقيقى نداشت و در ذهن خود خيال مى كرد كه مثلاً عُمَر با دو يا سه نفر ديگر به خانه فاطمه(عليها السلام) هجوم


1) واقيلث «أسلم» (= بنو أسلم) بجماعتها حتى تضايقت بهم السكك فبايعوه فكان عمر يقول: ما هو إلا أن رایت «أسلم» فايقنت بالن تاريخ الطبري ج 2 ص 458.

برده اند و گروه سه نفرى سلمان، مقداد و ابوذر مى توانستند با آنان مقابله كنند ولى اين كار را نكرده اند، عده اى از افراد ساده لوح كه مريد آن سخنران بودند ديگر رعايت ادب و احترام را حتّى نسبت به سلمان نمى كنند و مى گويند: "اى سلمان! چرا از مولا دفاع نكردى؟ اگر ما بوديم نمى گذاشتيم حقّ مولا غصب شود!".

وقتى اين سخن او را شنيدم خيلى ناراحت شدم، كار ما به كجا رسيده كه بعد از هزار و چهارصد سال، امروز خيال بافى مى كنيم و به افرادى همچون سلمان اعتراض مى كنيم كه چرا كارى نكردند.

اكنون براى شما روشن است كه اين سه نفر در برابر نيروهاى زيادى قرار داشتند، نيروهايى كه همه كوچه هاى مدينه را پر كرده بودند، آيا سه نفر مى توانستند در مقابل آن همه نيرو كارى از پيش ببرند؟ از طرف ديگر، اين سه نفر گوش به فرمان امام خود بودند، اگر در آن شرايط حضرت على(عليه السلام)فرمان مقابله با آن گروه را مى دادند سلمان و مقداد و ابوذر از جان خود مى گذشتند، ولى شواهد نشان مى دهد كه حضرت على(عليه السلام) صلاح نديدند در آن لحظه مقابله اى صورت بگيرد زيرا سه نفر در مقابل آن همه نيرو نمى توانستند كارى از پيش ببرند، البته اگر دستور امام در ميان بود آنان جانشان را فدا مى كردند، ولى شواهد نشان مى دهد در آن شرايط نظر امام بر صبر بود.

گاهى عده اى در لافِ عشق گرفتار مى شوند و سخن ها مى گويند و به مثل سلمان اعتراض مى كنند، امّا اگر روز معركه آنجا بودند، آنان اوّلين كسى بودند

كه فرار مى كردند، اين كه پاى منبر بنشينى و بر پشتى تكيه زنى و چاى بنوشى و توهّم بزنى كه اگر من بودم چنين و چنان مى كردم، كار آسانى است، امان از وقتى كه محك تجربه به ميان آيد! شخصى را مى شناسم كه خيلى توهّم داشت و زياد سخن مى گفت و اهل لاف عشق بود، در سفرى كه به عربستان رفته بود، چند روز، گرفتار زندان شد، خودش به من گفت كه در روزهاى آخر ديگر به اصل وجود خدا هم شك كرده بودم!

س: شما قبلاً اشاره كرديد كه حكومت تصميم گرفته بود كه اگر على(عليه السلام)بيعت نكند او را به شهادت برساند، چه شد كه اين اقدام را انجام ندادند؟

ج: وقتى به خانه فاطمه(عليها السلام) هجوم بردند، فاطمه(عليها السلام) را ميان در و ديوار قرار دادند، او را اذيت و آزار كردند، محسن او را شهيد كردند، بعد از آن على(عليه السلام) را به سوى مسجد بردند، ابوبكر در مسجد منتظر بود، على(عليه السلام)را وارد مسجد كردند، در اطراف ابوبكر عدّه اى با شمشير ايستاده بودند، عُمَر شمشير خود را بالاى سر على(عليه السلام)نگه داشته بود.(1)

عُمَر رو به ابوبكر كرد و فرياد زد: "چرا بالاى منبر نشسته اى و هيچ نمى گويى؟ آيا دستور مى دهى تا من گردن على(عليه السلام)را بزنم؟".(2)

شمشيرها در دست هواداران خليفه مى چرخيد، ابوبكر چنين گفت: "اى على ! برخيز و بيعت كن، زيرا اگر اين كار را نكنى ما گردن تو را مى زنيم"، ناگهان فريادى بلند شد: "پسرعمويم، على را رها كنيد! به خدا قسم، اگر او را رها نكنيد، نفرين خواهم كرد".


1) وعمر قائم بالسيف على رأسه وخالد بن الوليد وأبو عبيدة الجراح وسالم مولى أبي حذيف: كتاب سلیم بن قیس ص 151، الاحتجاج ص 109، بحار الأنوار ج 28 ص 270.

2) فقام عمر فقال لأبي بكر: ما يجلسك فوق المنبر وهذا جالس محارب لا يقوم فيبايعك، أو تأمر به فنضرب عنقه: کتاب سلیم بن قیس ص 107، بحار الأنوار ج 28 ص 276

اين فاطمه(عليها السلام) بود كه (با بدن زخمى و پهلوى شكسته) به يارى على(عليه السلام)آمده بود، عُمَر و هواداران او، از ديدن فاطمه(عليها السلام)تعجّب مى كنند، آنان كه فاطمه(عليها السلام)را نقش بر زمين كرده و محسن او را كشته بودند، پس او چگونه توانسته خود را به اينجا برساند؟ فاطمه(عليها السلام) آمده بود تا از امامِ خود دفاع كند، صداى فاطمه(عليها السلام) به گوش رسيد: "به خدا قسم، اگر على را رها نكنيد، شما را نفرين مى كنم!". ناگهان لرزه بر ستون هاى مسجد افتاد، گويا زلزله اى شد، همه نگران شدند، چشم هاى آنان به ستون هاى مسجد خيره مانده بود كه چگونه به لرزه درآمده بودند، عذاب خدا نزديك بود. خليفه ديد كه اينجا ديگر، دنياى او هم در خطر است، او مرگ را در جلوى چشم خود ديد، ترس همه وجود او را فرا گرفت، پس دستور داد على(عليه السلام) را رها كنند، بعد از آن بود كه على(عليه السلام)همراه با فاطمه(عليها السلام) به خانه خود بازگشت.(1)

آرى، حكومت تصميم داشت كه على(عليه السلام) را به شهادت برساند ولى اين فاطمه(عليها السلام) بود كه مانع اين كار شد.

س: آنچه شما براى سياست زر و زور و تزوير گفتيد براى ما تازگى داشت و آن را نشنيده بوديم.

ج: اگر به اين سخنان خوب دقّت كنيم ديگر متوجّه مى شويم كه چرا حكومت توانست مردم را از حضرت على(عليه السلام) جدا كند، عدّه اى به ما شيعيان مى گويند: "شما مى گوييد: روز غدير بيش از صد هزار نفر با على(عليه السلام) بيعت كردند، چگونه ممكن است كه با وجود اين صد هزار نفر، حكومت توانست حق


1) أدرک ابنة محمد فإني أرى جنبتي المدينة تكفئان، فوالله لئن فعلت لا يناظر بالمدينة أن يخسف بها وبمن فيها، قال : فلحقها سلمان فقال : يا بنت محمد إن الله تبارک و تعالی إنما بعث أباک رحمة فانصرفي، فقالت : يا سلمان ما علي صبر فدعني حتى أتي قبر أبي، فأصيح إلى ربي، قال سلمان : فإن عليا بعثني إليك وأمرک بالرجوع الاختصاص ص 186، بحار الأنوار ج 28 ص 228، تفسير العياشي ج 2 ص 67

على(عليه السلام) را غصب كند"، جواب اين سخن آنان روشن است: غدير بعد از مراسم حج برگزار شد، بيشتر آن جمعيت صدهزار نفرى كه در مراسم حج آمده بودند از مناطق ديگر بودند، همه آنها كه از مدينه نبودند، مردم مكّه و طائف و ديگر مناطق به اين مراسم آمده بودند، ماجراى هجوم به خانه على(عليه السلام)در شهر مدينه روى داد، مردمِ مدينه هم كه گرفتار سياست هاى زر و زور و تزوير شدند، وقتى كسى با اين سياست هاى حكومت به خوبى آشنا شود مى تواند تاريخ را به خوبى تحليل كند.

فصل پنجم

س: چرا علماى راستين شيعه همواره تأكيد دارند كه بايد فاطميّه را باشكوه برگزار كرد؟

ج: فاطميّه، يك پيش آمد تاريخى نيست، بلكه مسير حركت امروز ماست، هويّت شيعه در زنده نگاه داشتن آن است، فاطميّه، اردوگاه حق و باطل را از هم جدا مى كند، وقتى فردى دچار سانحه مى شود، پزشك بالاى سر او مى آيد و ابتدا نبض او را مى گيرد، اگر نبض او مى زند مى فهمد كه او زنده است، اشك بر مظلوميّت فاطمه(عليها السلام)نبضِ شيعه است، ضربان قلب اوست، اگر زمانى برسد كه شيعه به اين موضوع بى تفاوت شود، روزگار مرگ او فرا مى رسد، آن روز ديگر فقط نامى از تشيّع مى ماند ولى روح تشيّع ديگر باقى نخواهد ماند، فاطميّه زمان برائت از دشمنان خداست، در هر زمان و هر نسل بايد فاطميّه باشكوه برگزار شود تا تشيّع راستين باقى بماند، شيعه هر چه دارد از فاطميّه است، در فاطميّه است كه غدير زنده مى شود و پيام آن به همه نسل ها مى رسد، با همّت شيعيان غيور، پرچم فاطميّه هرگز بر روى زمين نخواهد افتاد.

س: پيام مهم فاطميّه چيست؟

ج: جواب اين است: "يارى كردن امام زمان(عليه السلام)". ما بايد به زنده كردن نام و ياد

امام زمان همّت كنيم، بايد ياد او را در دل ها زنده نگاه داريم، دل ها را به مهربانى آن حضرت پيوند زنيم، اين درس بزرگ فاطميّه است.

ساختمانى را در نظر بگيريد كه چند ستون دارد و آن ساختمان بر آن ستون ها بنا مى شود، ستون ها نقش اساسى در حفظ ساختمان دارند. اين حديث امام باقر(عليه السلام) است: "دين اسلام هم بر اين پنج ستون استوار است: نماز، زكات، حج، روزه و ولايت اهل بيت(عليهم السلام)"، سپس فرمود: "ولايت ما از همه مهم تر است". فاطميّه مى خواهد اين نكته را به ما يادآور شود.(1)

اگر به جهان امروز نگاه كنيد مى بينيد كه در آتش ظلم و ستم مى سوزد، اين آتش، شراره اى از همان آتشى است كه خانه فاطمه(عليها السلام) را سوزاند، خط نفاق مسير جامعه را عوض كرد و جامعه را در راه شيطان قرار داد، اگر ولايت امام معصوم در جامعه شكل مى گرفت وضع جهان اين گونه نبود، ديگر از اين همه ظلم و ستم خبرى نبود. بشر براى نجات از اين جهنم ظلم و ستم بايد از فاطمه(عليها السلام) درس بگيرد تا رمز و راز رهايى از گرفتارى ها را فرا گيرد و با عمل به آن به رهايى و آزادگى برسد. فاطمه(عليها السلام) به ميدان آمد تا از امام زمانش يارى كند، ما هم بايد به ميدان بياييم و راه او را بپيماييم.

شما اگر به اين مطالب دقّت كنيد متوجّه مى شويد كه اين مطالب فقط براى فاطميّه نيست، ما بايد نام و ياد فاطمه(عليها السلام) را زنده نگاه داريم، در طول سال هم در فرصت مناسب، غم ها و غصه هاى او را بازگو كنيم و مجلس روضه فاطمى برپا كنيم.


1) بني الإسلام على خمسة أشياء : على الصلاة والزكاة والحج والصوم والولاية، قال زرارة : فقلت : وأي شئ من ذلک أفضل؟ فقال : الولاية أفضل، لأنها مفتاحهن والوالي هو الدليلعليهن: الكافي ج 2 ص 18، المحاسن ج 1 ص 286، وسائل الشيعة ج 1 ص 13، بحار الانوار ج 65 ص 332.

س: راز غم و غصّه هاى فاطمه(عليها السلام) چه بود؟

ج: اين سخن فاطمه(عليها السلام) است:

"مصيبت هايى به سوى من آمدند كه اگر آن ها بر روزهاى روشن فرود مى آمدند روزها را تيره و تار مى كردند"، اين مصيبت ها كدام مصيبت بودند؟ آيا گريه او فقط به خاطر اين بود كه شوهرش خانه نشين شده است يا اين كه داغ پدر ديده است يا فدك را از او گرفته اند؟ راز گريه هاى بى پايان او چيز ديگرى بود، او براى غمِ على(عليه السلام)مى سوخت زيرا على(عليه السلام) امام زمان او بود، غصه هاى او از جنس ديگر بود، گريه او از جنس گريه براى شوهر نبود.

افسوس كه بعضى از افراد نگاه اين گونه به گريه هاى فاطمه(عليها السلام) دارند و عمق گريه هاى او را درك نكرده اند، فاطمه(عليها السلام) گريه مى كرد چون مى ديد دين خدا به بازى گرفته شده است و شيطان در جامعه جولان مى دهد و حجت خدا در غربت و مظلوميّت است، گريه او براى اين بود كه جامعه انسانى امامِ خود را از ياد برده است و به سراشيبى سقوط افتاده است، او گرفتارى نسل هاى بشر را مى ديد و بر آن افسوس مى خورد، او مى ديد كه دين خدا، بازيچه قدرت هاى فاسد مى شود و مظلومان بيشمارى به اسم خدا كشته مى شوند، او لبخند شيطان را مى ديد و اشك حقّ و حقيقت را به وضوح نظاره گر بود.

امروز صداى غربت امام زمان ما به گوش مى رسد، بيش از هزار سال است كه در زندان غيبت گرفتار است و آواره و غريب است و مردم زمانه، سرگرم دغدغه هاى اين دنيا شده اند و هر كس به فكر آرزوهاى خود است و بسيارى هم اصلاً فراموش كرده اند امام زمانى دارند، آنان به اين روزگار غيبت، عادت

كرده اند، آنان نمى دانند همه گرفتارى ها براى آن است كه حجّت خدا را از ياد برده اند و به دنبال ديگران رفته اند، چشمه آب زندگانى را رها كرده و به سرابى دروغين دل خوش كرده اند.

س: چرا شما مى گوييد: امام زمان(عليه السلام) در زندان غيبت گرفتار است و آواره و غريب است؟

ج: ابوبصير يكى از شيعيان امام باقر(عليه السلام) بود، يك روز امام باقر(عليه السلام)براى او از شباهت يوسف(عليه السلام) و مهدى(عليه السلام) سخن گفت، شباهت اين دو در اين است كه هر دو در زندان گرفتار شدند.(1)

جعفرع يقول في صاحب هذا الأمر أربع سنن من أربعة أنبياء ع ستة من موسی و سنة من عیسی و سنة من يوسف و سنة من محمد فأما من موسی فخائف يترقب و أما من يوسف فالحبس و أما من عيسى فيقال إنه مات ولم يمت و أما من محمد فالسيف: كمال الدین ج 1 ص 327.

اكنون امام زمان(عليه السلام) در زندان سختى ها گرفتار است، او در اين ويژگى، شبيه يوسف(عليه السلام) است، درست است كه امام ما، قدرت فراوان دارد و نيروى امامت در دست اوست، ولى در روزگار غيبت، دست او بسته است، مصلحت بر اين است كه او از قدرت امامت (براى رهايى از اين زندان) استفاده نكند، او بلاها و سختى هاى شيعيان خود را هم مى بيند، ولى بايد مثل كسى كه در زندان است صبر كند، او مى بيند كه دشمنان چه دروغ هايى را به او نسبت مى دهند، ادّعاهاى دروغين را به اسم او مطرح مى كنند و دين خدا را به بازى مى گيرند، ولى او بايد صبر كند...

ما نبايد خيال كنيم در اين روزگار، مولاى ما در خوشى و راحتى است، ما بايد براى رهايى او از اين زندان، دعا كنيم.

شما در سؤال خود پرسيديد كه چرا گفتم امام زمان(عليه السلام)، آواره و غريب است، در


1) عن أبي بصير قال سمعت أبا جعفر الباقرع يقول في صاحب هذا الأمر سنن من أربعة أنبياء سنة من موسی و سنة من عیسی و سنة من يوسف و سنة من محمد صلوات الله عليهم أجمعين فقلت ما سنة موسى قال خائف يترقب قلت و ما سنة عيسى فقال يقال فيه ما قيل في عیسی قلت فما ستة يوسف قال السجن والغيبة قلت و ما سنة محمد ص قال إذا قام سار بسيرة رسول الله ص إلا أنه يبين آثار محمد الغيبة للنعماني ص 165، بحار الانوار ج 52 ص 347، عن أبي بصير قال سمعت أبا

اينجا حديثى ديگر از امام باقر(عليه السلام) را بازگو مى كنم كه درباره مهدى(عليه السلام) چنين فرمود: "او آواره، طرد شده، غريب و تنهاست".(1)

از راز گريه فاطمه(عليها السلام) سخن گفتم، هنوز هم گريه او ادامه دارد، او امروز بر مظلوميّت مهدى(عليه السلام) اشك مى ريزد و از ما مى خواهد او را از ياد نبريم كه هر كس بيشتر فاطمى است بيشتر به ياد مهدى(عليه السلام) است. فاطميّه چيزى جز فرياد اعتراض به فراموشى حجّت خدا نيست!

س: اقدامات ديگر فاطمه(عليها السلام) چه بود؟

ج: آن حضرت از هر فرصتى براى يارى امام زمان خود استفاده مى كرد، حتّى نزد انصار (مردم مدينه) رفت و با آنان سخن گفت و از آنان خواست تا حق را يارى كنند.

س: بعضى مى گويند كه آن حضرت چهل شب به در خانه انصار رفت، اگر آن حضرت در ماجراى هجوم آسيب ديده بود چطور چهل شب از خانه بيرون آمد؟

ج: در منابع معتبر آمده است كه فاطمه(عليها السلام) به مدّت سه شب نزد انصار رفت و اين سه شب دقيقاً قبل از ماجراى هجومِ دوم بوده است، در آن زمان، فاطمه(عليها السلام) صحيح و سالم بودند و شب ها همراه با على(عليه السلام)نزد انصار مى رفتند و با آنان سخن مى گفتند، همچنين در بعضى از نقل هاى تاريخى آمده است كه انصار جلسه تشكيل مى دادند و فاطمه(عليها السلام) در آن حضور پيدا مى كرد و


1) لقيت ابا جعفر محمد بن علی (ع) في حج او عمرة... فقال: ان الشريد الطريد الفريد الوحيد المغرد من اهله الموتور بوالده.. الغيبة للتحمانی ص 178، بحار الانوارج 51 ص 37.

براى آنان سخن مى گفت، خبر اين ماجرا به دستگاه خلافت رسيد براى همين بعد از شب سوم، آنان به خانه فاطمه(عليها السلام)هجوم بردند و دقيقاً هدف آنان اين بود كه به فاطمه(عليها السلام)آسيب جسمى برسانند تا ديگر نتواند به راحتى از خانه بيرون بيايد.

س: منظور شما از "هجوم دوم" چيست؟

ج: دقّت كنيد: حكومت دو بار به خانه فاطمه(عليها السلام) هجوم برد:

• هجوم اول: وقتى على(عليه السلام) پيكر پيامبر را به خاك سپرد سه روز در خانه ماند و مشغول نوشتن قرآن شد و در اين سه روز از خانه بيرون نيامد، بعد از سه روز، على(عليه السلام)قرآن را به مسجد آورد و به مردم عرضه كرد، ولى اين قرآن را از على(عليه السلام)نپذيرفتند، پس على(عليه السلام) به خانه بازگشت. آن وقت بود كه عدّه اى از افرادى كه هنوز به غدير وفادار بودند در خانه فاطمه(عليها السلام)جمع شدند و تحصّن كردند (سلمان، مقداد، ابوذر، عمار، طلحه، زبير و...).

تعداد آنان، زياد نبود، ولى اين تحصّن براى حكومت خطرناك بود، پس در مرحله اول، عُمَر با گروه زيادى به سوى خانه فاطمه(عليها السلام) هجوم برد و فرياد برآورد: "اى كسانى كه در اين خانه هستيد هر چه سريع تر بيرون بياييد و گرنه اين خانه را آتش مى زنم"، بعد نيروهاى حكومت هياهو به پا مى كنند و همه آنها را دستگير مى كنند و اين گونه است كه تحصّن شكسته مى شود.(1)

ج 2 ص 126، فقال له عمر: ألا تأمر فيه بأمرك ؟ فقال: لا أكرهه على شيء، ما كانت فاطمة إلى جنبه... الإمامة والسياسة ج 1 ص 19، الغدير ج 5 ص 373.

• هجوم دوم: چند روز مى گذرد، اين بار حكومت تصميم مى گيرد تا به خانه على(عليه السلام) هجوم ببرد، در خانه كسى غير از على و فاطمه و فرزندان او نيستند،

1) أتی عمر بن الخطاب منزل علي وفية طلحة والزبير ورجال من المهاجرين ...... تاريخ الطبري ج 3 ص 202، فخرجوا ..... الواحد بعد الواحد يبايع .: تاريخ اليعقوبي

اين بار هدف آنان اين است كه على(عليه السلام) را براى بيعت با ابوبكر به مسجد ببرند و اگر على(عليه السلام)بيعت نكند او را به شهادت برسانند.

س: هجوم دوم در چه روزى اتفاق افتاده است؟

ج: هفت روز بعد از رحلت پيامبر كه روز پنجم ربيع الاول مى شود. دقت كنيد: مدّتى قبل، شخصى اين سخن را مطرح كرد: "دشمنان 75 روز بعد از رحلت پيامبر به خانه فاطمه(عليها السلام)هجوم آوردند"، ولى اين سخن، باطل است و شواهد تاريخى آن را تأييد نمى كند. در كتاب "روز هجوم" در اين درباره سخن گفته ام و به شبهاتى كه در اين باره مطرح شده است پاسخ داده ام، خواندن اين كتاب را به شما توصيه مى كنم.

س: چرا حضرت على(عليه السلام) در ماجراى هجوم صبر كردند؟ چرا دست به شمشير نبردند؟

ج: آرزوى حكومت همين بود كه على(عليه السلام) دست به شمشير ببرد، در آن روز، آن حضرت فقط چند يار و ياور داشت، اين چند نفر در مقابل سپاه بزرگى كه از قبيله أسلَم تشكيل شده بود چه كارى مى توانست از پيش ببرد؟ حكومت دوست داشت كه على(عليه السلام) را به عنوان شورشگر معرفى كند، اگر على(عليه السلام) دست به شمشير مى برد بهترين بهانه به دست حكومت مى افتاد كه على(عليه السلام) و فاطمه(عليها السلام) و نسل آنها را از بين ببرد، اگر آنان موفّق مى شدند على(عليه السلام)را مى كشتند، به همه مى گفتند كه على(عليه السلام)بر ضدّ حكومت اسلامى دست به

شمشير برده است و سزاى شورشگر "مرگ" است، اگر هم موفّق به كشتن على(عليه السلام)نمى شدند، اختلاف در جامعه مى افتاد، سپاه كشور روم هم منتظر چنين فرصتى بودند تا بين مسلمانان اختلاف بيفتد و آنان به مدينه حمله كنند و طومار اسلام را برچينند.

به ظاهر، اين حكومت مى خواست به زور از على(عليه السلام)بيعت بگيرد، امّا هدف اصلى چيز ديگر بود، اين حكومت مى خواست اهل بيت(عليهم السلام) را از ميان بردارد، پيامبر بيش از همه چيز به اهل بيت(عليهم السلام) اهميّت مى داد، روح و حقيقت دين، چيزى جز محبّت به اهل بيت(عليهم السلام)نبود، آنان مى خواستند حقيقت دين را نابود كنند تا ديگر اثرى از خاندان پيامبر باقى نماند، امّا على و فاطمه(عليهما السلام) با فداكارى خود، مانع شدند حكومت به اين هدف خود برسد.

عُمَر دوست داشت على(عليه السلام)دست به شمشير ببرد، اين به نفع خط نفاق بود، امّا على(عليه السلام) با صبر خود، داغى بزرگ بر دل اين حكومت ستمگر نهاد و همه برنامه هاى آنان را باطل كرد.

خط نفاق بهره اى از ايمان نداشت، دلش براى اسلام نمى سوخت، اگر كشور روم هم به مدينه حمله مى كرد و اسلام را به كلى نابود مى كرد، خط نفاق ناراحت نمى شد، زيرا اين خط به دنبال منافع خودش بود، اگر سپاه روم به نزديك مدينه مى رسيد، همين خط نفاق با آنان وارد معامله مى شد و به آنان كمك مى كرد تا زودتر اسلام را نابود كنند.

شايد شنيده باشيد كه يك بار بين يك مادر و يك دايه بر سر بچّه اى دعوا شد، قرار شد بچّه را از وسط نصف كنند، نصف را به مادر بدهند و نصف را به

دايه. دايه سكوت كرد و چيزى نگفت و با سكوت خود رضايت خود را اعلام كرد، امّا مادر تا اين سخن را شنيد فرياد برآورد: "من از حق خود گذشتم، بچّه ام را به دايه بدهيد".

آن مادر چرا اين كار را كرد؟ چون او بچه اش را دوست داشت، چون مادر بود، آن بچه را از جان و دل دوست داشت، امّا دايه، يك غريبه بود، او چنين حسى به آن بچه نداشت.

آن زمان كه سپاه روم منتظر بود تا هر چه زودتر به مدينه حمله كند و اساس اسلام را از بين ببرد، على(عليه السلام) دست به شمشير نبرد، او صبر كرد همانگونه كه پيامبر از او خواسته بود تا در آن شرايط صبر كند و با صبر خود، دين را جاودانه كند.

س: چرا فاطمه(عليها السلام) به ميدان آمد؟

ج: نيروهاى حكومت به خانه فاطمه(عليها السلام) هجوم بردند و هيزم زيادى در اطراف آن خانه قرار دادند، ما شنيده ايم كه: "درِ خانه فاطمه(عليها السلام)را آتش زدند"، امّا اين همه ماجرا نبود، هدف حكومت اين نبود، حكومت به دنبال چيز ديگرى بود، درِ خانه فاطمه(عليها السلام) كه از جنس چوب بود، آتش زدن آن نياز به اين همه هيزم نداشت، عمر دستور داد تا هيزم زيادى بياورند، عدّه اى جلو مى آيند و به عُمَر مى گويند:

-- در اين خانه فاطمه، حسن و حسين هستند.

-- باشد! هر كه مى خواهد باشد! من اين خانه را آتش مى زنم.(1)


1) والذي نفس عمر بیده، تخرجن أو لأحرقتها على من فيها، فقيل له: يا أبا حفص، لان فيها فاطمة! قال: وإناة الغدير ج 5 ص 372، الإمامة والسياسة ج 1 ص 19.

اگر فاطمه(عليها السلام)به ميدان نمى آمد، اگر او آن گونه فرياد برنمى آورد، حكومت آن خانه را چنان در آتش مى سوزاند كه ديگر نسلى از پيامبر باقى نمى ماند، فاطمه(عليها السلام)به ميدان آمد تا از امامت دفاع كند، او جان خود را فداى امامت كرد، اگر چه خودش آماج ظلم ها قرار گرفت، امّا نسل پيامبر حفظ شد. در واقع پيروز اين ميدان، كسى جز فاطمه(عليها السلام)نيست.

س: دليل شما براى اين كه حكومت مى خواست نسل پيامبر را از بين ببرد چيست؟

ج: فاطمه(عليها السلام) از خانه بيرون آمد و ديد كه هيزم ها را در اطراف خانه چيده اند و عُمَر هم شعله آتش در دست دارد، پس به عُمَر گفت: "آيا مى خواهى اين خانه را آتش بزنى؟"، او پاسخ داد: "به خدا قسم اين خانه را آتش مى زنم"، فاطمه(عليها السلام) فهميد كه هدف او چيست، پس چنين فرياد برآورد: "آيا مى خواهى نسل پيامبر را از روى زمين بردارى؟".(1)اينجا بود كه فاطمه(عليها السلام)به داخل خانه بازگشت، عُمَر با شعله آتشى كه در دست داشت جلو آمد تا هيزم ها را بسوزاند، عدّه اى جلو آمدند و به عُمَر گفتند: " در اين خانه فاطمه، حسن و حسين هستند!"، او گفت: "باشد! هر كه مى خواهد باشد! من اين خانه را آتش مى زنم".(2)

س: عُمَر شخص دوم حكومت بود، چرا او خودش شعله آتش را آورد؟

ج: سؤال جالبى پرسيديد. در آنجا اين همه هوادار از قبيله أسلَم بود، ما بايد


1) فجاء عمر ومعه قبس، فتلقته فاطمة على الباب، فقالت فاطمة: يابن الخطاب : أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389،ويحك يا عمر، ما هذه الجرأة على الله وعلى رسوله؟ أتريد أن تقطع نسله من الدنيا و تطفي نور الله: الهداية الكبری ص 407، بحار الأنوار ج 53 ص 18

2) والذي نفس عمر بیده، تخرجن أو لأحرقتها على من فيها، فقيل له: يا أبا حفص، إن فيها فاطمة! قال: وإناة الغدير ج 5 ص 372، الإمامة والسياسة ج 1 ص 19.

فكر كنيم و ببينيم چرا خودِ عُمَر، شعله آتش را آورده است، او فقط بايد دستور مى داد و ديگران، دستورش را اجرا مى كردند، در زمان ما اگر مغازه اى مثلاً عوارض شهردارى را پرداخت نكند، هيچ وقت شهردار نمى آيد آن مغازه را پلمپ كند، بلكه نيروهاى او اين كار را مى كنند، پس چرا در ماجراى هجوم، خود عُمَر، شعله آتش را آورد و آنجا را آتش زد؟ درست است كه هواداران او، فريفته حكومت شده بودند امّا آنان به خاطر داشتند كه پيامبر چقدر در كنار اين خانه مى ايستاد و به اهل اين خانه سلام مى داد، آنان جرأت اين كار را نداشتند، هنوز در عمق وجودشان، ذرّه اى از انصاف باقى مانده بود، فقط هفت روز از رحلت پيامبر گذشته بود، اينجا خانه دختر پيامبر بود، در اين خانه حسن و حسين(عليهما السلام) بودند، آنان جرأت بر اين كار نداشتند، گويا عُمَر هر چه فرياد زده است كه برويد شعله آتش بياوريد كسى اطاعت نكرده است و خودش مجبور شده است اين كار را انجام دهد.(1)

س: شما گفتيد كه هدف اصلى اين بود كه خانه و اهل خانه را به آتش بكشند پس چرا موفّق نشدند اين كار را انجام بدهند؟ چرا آتش فقط به در خانه سرايت كرد ولى كل خانه را نسوزاند؟

ج: در پاسخ به اين سؤال بايد از نقش فاطمه(عليها السلام) و صبر على(عليه السلام)سخن بگويم، وقتى در خانه نيم سوخته شد، دشمنان هجوم آوردند و فاطمه(عليها السلام) بين در و ديوار قرار گرفت و فرياد برآورد: "بابا! يا رسول الله! ببين با دخترت چه مى كنند!"، اين صداى فاطمه(عليها السلام)وجدان هاى خفته را بيدار كرد، كسانى كه


1) فجاء عمر ومعه قبس، فتلقته فاطمة على الباب، فقالت فاطمة: يابن الخطاب : أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389

براى تماشا آمده بودند به گريه افتادند، اين همان تحريك احساسات براى دفاع از حق و حقيقت بود، ما فاطمه(عليها السلام)را به خوبى نشناخته ايم، ناله سوزناك او براى بيدارى مردم بود، مردم به ياد آوردند كه فاطمه(عليها السلام)تنها يادگار پيامبر است و پيامبر چقدر درباره او سفارش كرده است، وقتى دشمنان وارد خانه شدند على(عليه السلام) دست به شمشير نبرد، آنان ريسمان به گردنش انداختند و او را به مسجد بردند، با صبر او، بهانه از دشمن گرفته شد، نيروهاى حكومت، على(عليه السلام) را به سوى مسجد بردند، همه شجاعت على(عليه السلام) را ديده بودند، نگران بودند مبادا على(عليه السلام)شجاعت حيدرى از خود نشان دهد و ريسمان را پاره كند و شمشير يكى از اطرافيان را بگيرد و به همه حمله كند، اين ترس در دل همه بود، براى همين نيروهاى حكومت، على(عليه السلام) را محاصره كرده بودند و همه حواس آنان به او بود، با رفتن نيروها به سوى مسجد، اطراف خانه خالى شد، خاندان بنى هاشم يا همان كسانى كه براى تماشا آمده بودند آتش را خاموش كردند و نگذاشتند خانه در آتش بسوزد.

س: شنيده ايم كه خانه فاطمه(عليها السلام) دو در داشته است، يكى به مسجد باز مى شده است و ديگرى به سمت كوچه. كدام در را آتش زدند؟

ج: دشمنان آن درى را آتش زدند كه به كوچه باز مى شد، آتش زدن آن در كه داخل مسجد پيامبر بود باعث مى شد سقف مسجد آتش بگيرد (سقف مسجد كوتاه و از شاخه هاى خرما بود، آتش زدن آنجا باعث آتش گرفتن كل مسجد پيامبر مى شد)، البته وقتى بعداً مسجد پيامبر توسعه پيدا كرد كل آن

كوچه داخل مسجد قرار گرفت پس آن درى كه سمت كوچه بود داخل مسجد شد. الان اگر ما به مدينه برويم مى بينيم آنجايى كه آتش برافروختند در داخل مسجد پيامبر است.

س: سخن در اين بود كه عُمَر، خودش شعله آتش آورد و هيزم ها را آتش زد، پس از آن چه اتفاقى افتاد؟

ج: تا اينجا را براى شما بازگو كردم كه وقتى هياهو به پا شد، فاطمه(عليها السلام)از خانه بيرون آمد، عُمَر فرياد زد: "به على بگو از خانه بيرون بيايد و اگر اين كار را نكند من اين خانه را آتش مى زنم"، فاطمه(عليها السلام)گفت: "چگونه شده كه تو جرأت اين كار را پيدا كرده اى؟ آيا مى خواهى نسل پيامبر را از روى زمين بردارى؟"، عُمَر پاسخ داد: "اى فاطمه! ساكت شو، محمّد مرده است، ديگر از وحى و آمدن فرشتگان خبرى نيست، همه شما بايد براى بيعت بيرون بياييد. اكنون، اختيار با خودتان است، يكى از اين دو را انتخاب كنيد: بيعت با خليفه، يا آتش زدن همه شما".(1)

اينجا بود كه فاطمه(عليها السلام) به داخل خانه رفت و در خانه را بست، عُمَر دستور داد هيزم آوردند و خودش هم شعله آتش آورد و آنجا را به آتش كشيد. درِ خانه نيم سوخته شد. عُمَر جلو آمد و لگد محكمى به در زد. فاطمه(عليها السلام) بين در و ديوار قرار مى گيرد، صداى ناله اش بلند مى شود. عُمَر در را فشار مى دهد، صداى ناله فاطمه(عليها السلام) بلندتر مى شود. ميخِ در كه از آتش داغ شده است در سينه فاطمه(عليها السلام) فرو مى رود.(2)


1) كفي يا فاطمة، فليس محمد حاضرة ولا الملائكه آتية بالأمر والنهي والزجر من عند الله وما علي إلا كأحد من المسلمين، الهداية الكبرى ص 407 وراجع أنساب الأشراف ج 2 ص 268، بحار الأنوار ج 28 ص 389؛ تاریخ الطبري ج 3 ص 202، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56. الإمامة والسياسة ج 1 ص 30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207 ح 38، بحار الأنوار ج 28 ص 356.

2) فضرب عمر الباب برجله فكسره، وكان من سعف، ثم دخلوا، فأخرجوا عليا 7 ملبية: تفسير العياشي ج 2 ص 67، بحار الأنوار ج 28 ص 227، عصر عمر فاطمة خلف الباب، ونبت مسمار الباب في صدرها وسقطت مريضة حتى ماتت: مؤتمر علماء بغداد ص 181.

س: ماجراى تازيانه زدن به بازوى فاطمه(عليها السلام) در كجا اتفاق افتاده است؟

ج: مرحوم طبرسى در كتاب "احتجاج" چنين مى نويسد: "فاطمه(عليها السلام)كنار درِ بود و مانع شد تا دشمنان به على(عليه السلام) دسترسى پيدا كنند، اينجا بود كه قُنفُذ با تازيانه به بازوى فاطمه(عليها السلام) زد".(1)

شرح اين ماجرا اين گونه است: درِ خانه نيم سوخته شده بود، وقتى به آن لگد زدند در شكسته شد، آنها مى خواستند وارد خانه شوند، فاطمه(عليها السلام) از جا بلند شد، در راهروى (دهليز) خانه ايستاد، اين دهليز تقريباً به اندازه عبور يك انسان بود، فاطمه(عليها السلام)به ديوار تكيه داد، دستش را روى ديوار مقابل قرار داد و اين گونه راه عبور بر خانه را بست. اينجا بود كه عُمَر به قُنفُذ دستور داد تا با تازيانه به بازوى فاطمه(عليها السلام) بزند تا او دستش را رها كند و راه عبور باز شود. قُنفُذ، مردى درشت اندام و بى رحم بود، آن قدر به دو بازوى فاطمه(عليها السلام) تازيانه زد كه ديگر دستش بى تاب شد و راه باز شد.

عُمَر و يارانش وارد خانه شدند، خالد كسى بود كه او را "شمشير اسلام" لقب داده اند، او شمشيرش را از غلاف بيرون كشيد تا فاطمه(عليها السلام) را به قتل برساند،، اينجا بود كه على(عليه السلام) با شمشيرش جلو آمد، خالد تا برقِ شمشير على(عليه السلام) را ديد شمشيرش را رها كرد و فرار كرد، على(عليه السلام)به سوى عُمَر رفت، گريبان او را گرفت، عُمَر مى خواست فرار كند، على(عليه السلام) او را محكم به زمين زد و مشتى به بينى و گردنِ او كوبيد. هيچ كس جرأت نداشت براى نجات عُمَر جلو بيايد، همه ترسيده بودند، بعضى ها فكر مى كردند كه على(عليه السلام) ديگر عُمَر را رها


1) وحالت فاطمة بين زوجها وبينهم عند باب البيت، فضربها قنفذ بالسوط على عضدها....... الاحتجاج ص 109 وراجع بحار الأنوار ج 28 ص 283.

نخواهد كرد و خون او را خواهد ريخت، ولى على(عليه السلام) عُمَر را رها كرد و گفت: "اى عُمَر! پيامبر از من پيمان گرفت كه در چنين روزى، صبر كنم. اگر وصيّت پيامبر نبود، تو هرگز جرأت نمى كردى وارد اين خانه شوى".(1)

کتاب سلیم بن قیس ص 586

س: بعد از آن چه اتفاقى افتاد؟

ج: خانه فاطمه(عليها السلام) تقريباً صد متر مساحت داشت، نيروهاى فراوان آمدند، تمام خانه پر از مأموران حكومت شد، آنان على(عليه السلام)محاصره را كردند، آن لحظه على(عليه السلام) تك و تنها بود، هيچ يار و ياورى نداشت، آنها مى خواستند على(عليه السلام) را از خانه بيرون ببرند، عُمَر دستور داد تا ريسمانى آوردند و آن را بر گردن على(عليه السلام)انداختند، عُمَر فرياد زد: "الله اكبر، الله اكبر"، همه جمعيّت با او هم صدا شدند و خواستند على(عليه السلام) را از خانه بيرون ببرند، اينجا بود كه فاطمه(عليها السلام)راه را بر آنان بست، پس عُمَر دستور داد تا با دسته شمشيرش به پهلوى فاطمه(عليها السلام) بزنند. (وقتى كسى مى خواهد شمشير را در دست بگيرد، دسته شمشير را در مشت خود مى گيرد تا بتواند شمشير بزند، دسته شمشير محكم ترين و ضخيم ترين قسمت شمشير است و از فولادِ سخت درست شده است).

در اينجا سخن نويسنده كتاب "دلائل الامامة" كه از علماى بزرگ شيعه در قرن پنجم است را ذكر مى كنم: او حديثى را از امام صادق(عليه السلام)بازگو مى كند، در آن حديث چنين آمده است: "أَنَّ قُنْفُذاً لَكَزَهَا بِنَعْلِ السَّيْفِ".(2)

ترجمه اين حديث چنين مى شود: "قُنفُذ با دسته شمشير به فاطمه(عليها السلام)زد"، خود عُمَر هم جلو آمد و لگد محكمى به فاطمه(عليها السلام) زد اينجا بود كه محسن


1) فوثب علي (ع) فأخذ بتلابيبه ثم نتره فصرعه و وجأ أنفه و رقبته و هم بقتله فذكر قول رسول الله

2) دلائل الإمامة ص 134

سقط شد.

ضربه هاى دسته شمشيرى كه از جنس آهن است با جسم فاطمه(عليها السلام)چه كرد؟ اينجا بود كه صداى فاطمه(عليها السلام) بلند شد، او خدمتكار خود را صدا زد: "اى فِضّه مرا درياب! به خدا محسن مرا كشتند".(1)

ديگر راه خروج از خانه باز شده بود و مانعى در كار نبود پس دشمنان على(عليه السلام)را از خانه بيرون و به مسجد بردند و شمشير بالاى سر او گرفتند و آماده بودند او را بكشند كه ناگهان صداى فاطمه(عليها السلام) در همه جا پيچيد: "پسرعمويم، على را رها كنيد! به خدا قسم، اگر او را رها نكنيد، نفرين خواهم كرد". ستون هاى مسجد شروع به لرزيدن كرد، دشمنان ترسيدند و على(عليه السلام)را رها كردند.

س: دل هر شيعه اى با شنيدن اين سخنان به درد مى آيد، از خدا مى خواهيم تا ظهور امام زمان را برساند و انتقام سختى از دشمنان بگيرد.

ج: در پايان اين فصل بايد نكته اى را بازگو كنم، عدّه اى مى گويند: "على(عليه السلام)براى حفظ اسلام، سكوت كرد"، اين سخن، باطل است، صحيح اين است كه على(عليه السلام)دست به شمشير نبرد و صبر كرد، امّا او هرگز سكوت نكرد، او براى دفاع از حق خود، بارها سخن گفت و با سخنان كوبنده خود، زمينه هدايت را براى همه فراهم ساخت، وقتى او را به مسجد برده بودند شمشيرهاى برهنه بالاى سر او جولان مى دادند، امّا در آن شرايط حق را بازگو كرد و سكوت نكرد، او به ابوبكر چنين گفت: "اى ابوبكر! شنيده ام كه


1) خلد في نارك من ضرب جنبها حتى ألقت ولدها.. الأمالي للصدوق، ص 176، المحتضر ص 197

مردم را به دليل خويشاوندى خود با پيامبر به بيعتِ خود فرا خوانده اى. اكنون، من هم به همان دليل تو را به بيعت با خود فرا مى خوانم! تو خود مى دانى من به پيامبر از همه شما نزديك تر هستم".(1)

ابوبكر به فكر فرو رفت و جوابى نداشت بدهد، آرى او در سقيفه از خويشاوندى خود با پيامبر سخن گفت و با همين نكته توانست مردم را به بيعت خود فرا خواند، اگر قرار است مقام خلافت به خويشاوندى با پيامبر باشد كه على(عليه السلام) از همه به پيامبر نزديك تر است، او پسرعموى پيامبر است و تنها كسى است كه پيامبر با او پيمان برادرى بسته است. (ابوبكر فقط پدرزنِ پيامبر است، اما على(عليه السلام) هم پسر عموى پيامبر است و هم داماد اوست و هم اين كه پيامبر با او پيمان برادرى بست و او را برادر خود خطاب كرد).

آرى، اين صداى على(عليه السلام) بود كه از حلقوم تاريخ بيرون آمد و براى هميشه ثابت كرد كه حق با اوست: "اى ابوبكر! اگر تو با رأى گيرى به اين مقام رسيدى، چگونه شد كه بنى هاشم را براى رأى دادن خبر نكردى؟ اگر به دليل خويشاوندى با پيامبر به اين مقام رسيدى، من كه از تو به پيامبر نزديك تر بودم".(2)

وإن كنت بالقربی خججت خصيمهم***فغیرک أولى بالنبي وأقرب

نهج البلاغة ج 4 ص 43، خصائص الأئمة ص 111، بحار الأنوار ج 29 ص 609، المراجعات ص 340

اين درس بزرگى براى شيعيان است، شيعه هرگز سكوت نمى كند، او همواره از حق و حقيقت دفاع مى كند.


1) أخذتم هذا الأمر من الأنصار واحتجتم عليهم بالقرابة من رسول الله، فأعطوكم المقادة..: الاحتجاج ج 1 ص 95، بحار الأنوار ج 28 ص 185، الغدير ج 5 ص 371 السقيفة وفدك ص 62 شرح نهج البلاغة ج 6 ص 11.

2) فإن كنت بالشوری ملكت أمورهم***فكيف بهذا المشیرون غیب

فصل ششم

س: خطبه يا سخنرانى حضرت فاطمه(عليها السلام) چه زمانى بود؟

ج: وقتى دشمن به خانه آن حضرت هجوم برد، آن حضرت آسيب زيادى ديدند، محسن او شهيد شد، براى همين چند روزى استراحت كردند، بدن او مجروح بود، سينه اش از ميخ در گداخته و زخمى بود، امّا هنوز مى توانست با زحمت راه برود، وقتى حال ايشان مقدارى بهتر شد (تقريباً بعد از ده روز) به مسجد پيامبر آمدند و خطبه خواندند و با آن سخنان خود حق را آشكار كردند و آبروى باطل را بردند.

خطبه فاطمه(عليها السلام) به اين موضوعات مى پردازد: "توحيد و يكتاپرستى"، "يادى از پيامبر"، "جايگاه امامت"، "فضائل على(عليه السلام)"، "فتنه گرى شيطان"، "ظلم حكومت"، "فرياد اعتراض". من در كتاب "اشك مهتاب" به شرح آموزه هاى اين خطبه پرداخته ام كه مى توانيد آن كتاب را مطالعه كنيد.

س: قسمتى از اين خطبه را براى ما بازگو كنيد.

ج: فاطمه(عليها السلام) در خطبه خود به مردم چنين گفت: "وقتى پيامبر از دنيا رفت، نفاق آشكار شد و شما خدا را از ياد برديد، بعد از پيامبر، منافقان به ميدان آمدند و شيطان شما را به سوى خود فرا خواند، شيطان مى دانست كه دعوت

او را اجابت مى كنيد و هر چه او بگويد عمل مى كنيد، او شوق شما به سمت باطل را ديد و دانست به سمت باطل جذب خواهيد شد، پس از شما خواست تا با حقّ دشمنى كنيد و به سمت باطل برويد. شما براى اين كار آمادگى داشتيد و دشمنى با حقّ و حقيقت در دلهاى شما جاى گرفته بود و اين گونه بود كه حقّ على(عليه السلام) را غصب كرديد و كسى را خليفه كرديد كه شايستگى آن را نداشت".(1)

س: بعد از آن چه اقدامات ديگرى انجام دادند؟

ج: اگر چه آن حضرت بيمار بودند، ولى باز مسير روشنگرى را ادامه مى دادند، براى زنان مدينه سخن مى گفتند، گاهى به "قبرستان اُحُد" مى رفتند، بيشتر روزها هم به قبرستان بقيع مى رفتند و در مكانى به نام "بيت الأحزان" گريه مى كردند، اين گريه براى حكومت بدتر از هر چيزى بود، اين يك گريه سياسى بود، زيرا همه مردم با خود مى گفتند: "چرا بايد تنها يادگار پيامبر اين قدر گريه كند؟ چرا حكومت با او چنين رفتارى كرد؟"، اين گريه، سكوت ذهن را مى شكست و براى آنان علامت سؤال بزرگى ايجاد مى كرد.

س: ما شنيده بوديم كه آن حضرت وقتى آسيب جسمى ديدند ديگر نتوانستند از بستر بلند شوند، امّا شما مى گوييد: "آن حضرت بعد از ماجراى هجوم به مسجد رفت و خطبه خواند و به بقيع مى رفت".

ج: دقّت كنيد: آنچه شما شنيده ايد مربوط به ماجراى "قباله فدك" است. در


1) فلما اختار الله لنبيه دار أنبيائه و مأوى أضفيائه ظهر فيكم حسکة النفاق و سمل جلباب الدين و نطق كاظم الغاوين ونبغ خامل الأقلين وهدر فنیق المبطلين فخطر في عرصاتكم و أطلع الشيطان رأسه من مغرزه هاتفا بكم فألقاكم دعوه مستجيبين و للعزة فيه ملاحظين ثم استنهضکم فوجدكم خفافاً و أحمشكم فألفاكم غضابا فوسمتم غير إبلکم و وردتم غير مشربكم: الاحتجاج ج 1 ص 100.

ماجراى هجوم به خانه فاطمه(عليها السلام)، آن حضرت آسيب ديدند و بعد از ده روز استراحت توانستند از جا بلند شوند و به زحمت فراوان خودشان را به مسجد رساندند و به بقيع هم مى رفتند، امّا بعد از ماجراى قباله فدك ديگر نتوانستند از بستر برخيزند.

س: لطف كنيد بيشتر، توضيح دهيد.

ج: تقريباً يك ماه كه از ماجراى هجوم گذشت، يك روز آن حضرت نزد ابوبكر رفت و درباره فدك با او سخن گفت و دليل هاى روشن و واضح آورد كه پيامبر فدك را به او بخشيده است، ابوبكر چاره اى نديد و حكمى نوشت كه فدك از آنِ فاطمه است. ما از آن به قباله فدك ياد مى كنيم، در آن لحظه عُمَر نزد ابوبكر نبود، خبر به گوش عُمَر رسيد، با عجله آمد، در كوچه به حضرت فاطمه(عليها السلام)رسيد، به او گفت: "قباله فدك را به من بده"، امّا فاطمه(عليها السلام)قباله را به او نداد، پس او لگدهاى محكمى به فاطمه(عليها السلام) زد و قباله فدك را گرفت و پاره كرد. اين لگدها خيلى محكم بود، فاطمه(عليها السلام) ديگر توانايى راه رفتن نداشت، دستى به پهلو و دستى به ديوار گرفت و هر طورى بود خودش را به خانه رساند، وقتى او به خانه رسيد در بستر بيمارى افتاد و ديگر نتوانست از خانه بيرون آيد (گويا استخوان هاى آن حضرت آسيب فراوان ديده بود و ديگر قادر به حركت نبود)، آنچه شما شنيده ايد كه فاطمه(عليها السلام)نمى توانست از بستر برخيزد درباره ماجراى قباله فدك است كه دل هر شيعه اى را به درد مى آورد و اشك او را جارى مى كند.

س: چرا شما ماجراى قباله فدك را به عنوان اوج مظلوميّت فاطمه(عليها السلام)مى دانيد.

ج: وقتى حكومت به خانه فاطمه(عليها السلام) هجوم برد، هدف اين بود كه على(عليه السلام) را به مسجد ببرند تا با ابوبكر بيعت كند، امّا فاطمه(عليها السلام)به ميدان آمد و مانع دشمنان شد، پس دشمنان براى اين كه به على(عليه السلام)دسترسى پيدا كنند فاطمه(عليها السلام) را زدند تا او ناتوان شود، بعد از آن كه فاطمه(عليها السلام)ميان در و ديوار قرار گرفت و بى هوش بر روى زمين افتاد آنان توانستند على(عليه السلام)را به مسجد ببرند، امّا وقتى يك ماه از ماجراى هجوم گذشت، ماجراى قباله فدك پيش آمد، در اينجا هدف دقيقاً حذفِ فاطمه(عليها السلام) بود براى همين بود كه اين جا عُمَر لگدهاى محكم به فاطمه(عليها السلام) زد تا آنجا كه استخوان هاى آن حضرت شكست.

س: دليل شما براى اين مطلب چيست؟

ج: به اين عبارت دقّت كنيد: "فَرَفَسَها برجلِهِ"، خيلى ها اين جمله را اين گونه معنا مى كنند: "پس عُمَر لگد به فاطمه(عليها السلام) زد"، ولى براى فهم اين جمله نياز است كه دقّت بيشترى كنيم، در زبان عربى واژه "رَكَلَ" به معناى "لگد زد" است ولى در اينجا از اين واژه استفاده نشده است، بلكه از واژه "رَفَسَ" استفاده شده است، وقتى به زبان عربى مراجعه مى كنيم مى بينيم اين واژه را وقتى به كار مى برند كه كسى غذايى بكوبد و آن را له كند. عرب ها چنين مى گويند: "رَفَسَ الطعامَ" يعنى: "غذا را كوبيد و آن را له كرد".(1)


1) یا بنت محمد، ما هذا الكتاب الذي معك؟ فقالت: كتاب كتب لي أبو بكر بفدك فقال: «هلميه إلى»، فأبت أن تدفعه اليه فرقتها برجله ..... الاختصاص ص 185، رفس اللحم وغيره من الطعام فسأ: قه: لسان العرب ج 7 ص 100.

آن فرد با لگدهاى متعدد و پشت سر هم كارى كرد كه ديگر فاطمه(عليها السلام)قادر به راه رفتن نباشد، زيرا او از دست فاطمه(عليها السلام)بسيار عصبانى بود، در ماجراى هجوم، فاطمه(عليها السلام) را زد تا آنجا كه محسن او شهيد شد، امّا باز هم فاطمه دست بردار نبود، به مسجد رفت و خطبه خواند، به بقيع مى رفت و روشنگرى مى كرد، آن روز هم به نزد ابوبكر آمده بود و ابوبكر را قانع كرده بود كه سند و قباله فدك را به او بدهد، اگر فاطمه(عليها السلام)را رها مى كرد فردا مى آمد و خلافت را از ابوبكر مى گرفت، براى همين بود كه آن فرد، احساس خطر كرد و با خود گفت: "بايد كارى كنم كه ديگر فاطمه(عليها السلام) هرگز نتواند از خانه بيرون آيد، بايد كار را يكسره كنم!"، كوچه هم كه خلوت بود، رهگذرى در آنجا نبود، پس آن قدر با لگدهاى محكم به فاطمه(عليها السلام) زد، همان ضربه هاى هولناك و شديد، كار خودش را كرد، آن ضربه ها آن قدر كارى بود كه ديگر فاطمه(عليها السلام) را زمين گير كرد. نمى دانم فاطمه(عليها السلام) چگونه خود را به خانه رساند، وقتى استخوان هاى كسى مى شكند، اوّل، بدنش هنوز گرم است و خيلى درد را متوجّه نمى شود، دردهاى جانكاه، مدّتى بعد آغاز مى شود...

س: چرا شما اين مصيبت ها را اين قدر واضح بازگو مى كنيد؟ آخرعدّه اى مى گويند: "نبايد روضه مكشوف خواند"، منظور آنان اين است كه نبايد مصيبت هاى اهل بيت(عليهم السلام) را شفاف و واضح بازگو كنيم زيرا اگر كسى اشكش جارى نشود باعث قساوت قلب مى شود.

ج: يك بار در ايّام فاطميّه به يكى از جلسات براى سخنرانى دعوت داشتم،

شخصى قبل از من روضه خواند، سخن او در اين فضا بود: "شب آخر زندگى فاطمه(عليها السلام) بود، او چشم خود را باز كرد، گفت: شوهرم! بيا كنارم بنشين. من تو را خيلى دوست دارم، تو اميد زندگى من بودى. على(عليه السلام) آمد كنار بستر فاطمه(عليها السلام) نشست، به صورت او خيره شد و گفت: فاطمه جان! تو بروى من تنها مى شوم و ديگر يارى مهربان ندارم...". من به سخن او دقّت كردم، او فقط در سخنانش اين مطالب را بازگو كرد و فاطميّه را حدّ يك رابطه زن و شوهر مطرح نمود و اصل و اساس پيام فاطميّه (كه بيزارى از دشمنان حقّ و حقيقت است) را به فراموشى سپرد (اگر كسى اصل پيام فاطميّه را بازگو كند و در كنارش از گفتگوى شب آخر على(عليه السلام) با فاطمه(عليها السلام)هم سخن بگويد، خيلى به جا است).

من بعد از او سخنرانى كردم، ظلم ها و ستم هايى كه به فاطمه(عليها السلام) شده بود را بازگو كردم، جوانان در حالى كه اشك مى ريختند به سخنانم گوش مى كردند، گويا آنان كمتر اين سخنان را شنيده بودند، ناگهان همان شخص به من اعتراض كرد: "حاج آقا! چرا روضه مكشوف و باز مى خوانيد!". من چه جوابى بايد به او مى دادم؟ من او را به خوبى مى شناختم، او كسى بود كه اصلاً به زيارت عاشورا و آموزه هاى آن باور نداشت، هرگز از برائت سخن نمى گفت و روضه هاى فاطميّه را هم جلوه اى از عشق يك زن و شوهر به هم معرفى كرده بود.

من در پاسخ گفتم: وقتى ما به روش علماى شيعه مراجعه مى كنيم مى بينيم كه آنها مصيبت هاى اهل بيت(عليهم السلام) را شفاف و واضح بازگو كرده اند، قبلاً براى

شما ذكر كردم كه امام صادق(عليه السلام) فرمود: "قنفذ با دسته شمشير به فاطمه ضربه زد تا آنكه محسن سقط شد"، آيا روضه خوانى ديگر از اين بازتر مى شود؟(1)

به او گفتم: اگر ما ظلم ها و ستم هايى كه دشمنان به اهل بيت(عليهم السلام) روا داشتند را بازگو نكنيم جوانان چگونه با حقايق، آشنا شوند؟ با اين فكرى كه امثال تو داريد نسل آينده خيال خواهد كرد كه حضرت فاطمه(عليها السلام)بيمار شد و از دنيا رفت! ما مى دانيم كه هدف پنهان افرادى كه مى گويند روضه مكشوف نخوانيد چيست، ما هرگز نمى گذاريم بيزارى از دشمنان از يادها برود، نمى گذاريم كه جوانان شيعه فريب اين سخنان را بخورند.

س: آيا اگر مصيبت اهل بيت(عليهم السلام) را بشنويم و اشك نريزيم قلبمان قساوت مى گيرد؟

ج: ابتدا مقدمه اى را بازگو مى كنم: در زبان عربى به حالت حزن و اندوهى كه در قلب ايجاد مى شود "بُكاء" مى گويند، اگر اين حزن و اندوه زيادتر شود و باعث شود در چشم اشك جمع شود به آن "دَمعَه" مى گويند، ما وظيفه داريم وقتى مصيبت هاى اهل بيت(عليهم السلام) را مى شنويم حالتِ بُكاء داشته باشيم البته اگر اشك هم همراه آن شود بسيار بهتر است، ولى گاهى به هر دليل، اشك ما جارى نمى شود ولى چون حالت غم و اندوه در دل داريم پس حالت بُكاء را داريم، عدّه اى واژه "بُكاء" را به معناى "گريه كردن و اشك ريختن" معنا كرده اند و به خاطر همين است كه اين سؤال براى شما ايجاد شده است، اگر


1) دلائل الإمامة ص 134

شما روضه را بشنوى و بى خيال باشى، قساوت قلب مى گيرى، امّا اگر روضه را بشنوى و حالت حزن و اندوه به تو دست بدهد (هر چند اشك تو جارى نشود) تو حالت بُكاء را داشته اى و از قساوت قلب به دور هستى.

تأكيد مى كنم: شيعه واقعى وقتى مى شنود چه ظلم هايى در حق فاطمه(عليها السلام)روا داشتند، اندوهناك مى شود و دل او به درد مى آيد، اينجاست كه او حالت بُكاء را به خود گرفته است و از قساوت قلب به دور شده است، اگر روضه مكشوف خوانده شود، ممكن است كه من به هر دليل، اشكم جارى نشود، ولى اگر حالت حزن و اندوه داشته باشم، از قساوت دل به دور مى شوم، پس نبايد به اين بهانه (كه شنيدن روضه مكشوف و اشك نريختن، قساوت مى آورد) از بازگو كردن حقيقت خوددارى كنيم، هر كس كه شيعه است با شنيدن روضه مكشوف، حالت حزن به خود مى گيرد و دلش به درد مى آيد و همين مقدار، كافى است، البته چقدر خوب است كه كسى سعادت داشته باشد و اشك از چشمش جارى شود كه فقط خدا مى داند اين اشك چقدر ثواب دارد.

س: ما قبلاً جرأت نمى كرديم كتاب هاى روضه را بخوانيم زيرا گاهى حالت اشك نداشتيم، اكنون فهميديم كه مهم، حالت حزن و اندوه است كه اگر با اشك همراه شود، بسيار بهتر است.

ج: شما به خوبى مى دانيد كه منظور من از اين سخنان، جواب دادن به كسانى است كه مى گويند اگر اشك چشم ندارى، روضه مكشوف و باز نشنو! من اين حرف را رد كردم. وقتى كسى مثلاً در ايّام اربعين به كربلا مى رود، او چندين

روز پياده روى كرده است، خسته است، در آن لحظه كه به حرم امام حسين(عليه السلام)مى رسد چه بسا حالت اشك و گريه نداشته باشد، او نبايد نگران باشد، همين قدر كه او در حرم، دلش براى مولاى مظلومش مى سوزد و اندوهناك است، كافى است، زيرا به حالتِ بُكاء رسيده است، وقتى او مقدارى استراحت كند و فرداى آن روز به حرم بيايد، اشك چشمش هم جارى مى شود.

ما بايد از خدا بخواهيم كه توفيق اشك را هم به ما عطا كند كه به هر كس اشك عطا كرده اند گنج بزرگى به او داده اند.

س: چرا شما اشك را گنج بزرگ مى دانيد؟

ج: هر چيزى، ثوابى مشخص دارد، اگر نماز بخوانى خدا مقدار مشخصى به تو ثواب مى دهد، اگر روزه بگيرى باز هم ثواب مشخصى دارد، اگر حجّ بروى باز هم خدا به تو پاداش مشخصى مى دهد، اگر دو برادر با هم قهر كنند و تو آنان را صلح دهى باز هم ثواب مشخصى نزد خدا خواهى داشت، آرى، هر كار خوب و زيبايى در اين دنيا انجام بدهى، ثواب تو مشخص است (هر چند كه ثواب تو بسيار زياد باشد)، وقتى كربلا مى روى به هر قدمى كه بر مى دارى خدا به تو ثواب يك حج مى دهد، پس كربلا رفتن ثوابش، حدّ و اندازه دارد (هر چند ثواب آن هزاران هزار حجّ باشد).

آيا مى دانى ثواب اشك، هيچ اندازه و مقدارى ندارد؟ امام صادق(عليه السلام)فرمودند: "ثواب هر كار خوبى، اندازه دارد، فقط ثواب اشك بر مظلوميّت ما است كه اندازه و مقدار ندارد".(1)


1) لكل شيء ثواب الا الدمعة فينا: کامل الزیارات ص 106، بحار الانوار ج 44 ص 287، وسائل الشيعة ج 14 ص 597.

اين حديث را "ابن قولويه" در كتاب "كامل الزيارات" نقل كرده است، او يكى از علماى بزرگ شيعه در قرن چهارم بود و در بغداد زندگى مى كرد، كسانى كه با كتاب هاى شيعه آشنايى دارند مى دانند كه كتاب او، يكى از معتبرترين و بهترين كتاب هاى شيعه است.

فصل هفتم

س: شنيده ايم كه زنان مدينه به عيادت حضرت فاطمه(عليها السلام)رفتند، اين اتفاق در چه زمانى بوده است؟

ج: حكومت رفت و آمد به خانه فاطمه(عليها السلام) را ممنوع كرده بود و اجازه نمى داد كسى به خانه آن حضرت برود، زيرا آنان از روشنگرى فاطمه(عليها السلام)در هراس بودند، آرى، وقتى كه ديگر حكومت احساس كرد كه روزهاى آخر عمر فاطمه(عليها السلام) است اجازه داد تا زنان مدينه به عيادت او بروند، زيرا عيادت زنان از فاطمه(عليها السلام)، مقدمه اى بود براى اين كه ابوبكر و عمر به عيادت آن حضرت بروند.

اين خبر به گوش زنان مدينه رسيد كه حكومت اجازه داده است تا به عيادت فاطمه(عليها السلام) بروند، پس گروهى از آنان راهى خانه آن حضرت شدند، سلام كردند و جواب شنيدند و در كنار بستر فاطمه(عليها السلام) نشستند، آن حضرت رو به آنان كرد و چنين گفت: "از شوهرانِ شما ناراضى هستم، زيرا آنها ما را تنها گذاشتند و به دنبال هوس هاى خود رفتند. عذاب بسيار سختى در انتظار آنها مى باشد واى بر كسانى كه دشمن ما را يارى كردند".(1)

زنان با شنيدن اين سخنان به گريه افتادند و سپس نزد شوهران خود رفتند و سخن فاطمه(عليها السلام) را بازگو كردند، پس عده اى از بزرگان شهر مدينه تصميم گرفتند نزد فاطمه(عليها السلام) بروند و از او عذرخواهى كنند، پس به سوى خانه


1) لقا مرضت سيدتنا فاطمه (س) المرضية التي توفيت فيها، دخلت عليها نساء المهاجرين والأنصار ليعدنها...... الاحتجاج ج 1 ص 146، بحار الأنوار ج 43 ص 159، أعيان الشيعة ج 1 ص 320.

على(عليه السلام) حركت كردند. وقتى وارد خانه شدند چنين گفتند: "اى سرور زنان!

اگر على زودتر از بقيّه به سقيفه مى آمد ما با او بيعت مى كرديم ولى ما چه كنيم؟ على به سقيفه نيامد و ما ناچار شديم با ابوبكر بيعت كنيم"، آنان مى خواستند براى بىوفايىِ خود عذر بياورند، امّا خودشان هم مى دانند اين عذر بدتر از گناه است! آنان خودشان هم مى دانستند كه على(عليه السلام) در آن روز، مشغول غسل دادن پيكر پيامبر بود، آيا درست بود كه او پيكر پيامبر را رها كند و به سقيفه برود؟

اينجا بود كه فاطمه (عليها السلام) رو به آنها كرد و گفت: "بعد از روز غدير ديگر براى كسى عذرى باقى نمى ماند! شما در آن روز با على(عليه السلام) پيمان بسته بوديد، چرا بر سر پيمان خود نمانديد؟ اكنون از پيش من برويد، من نمى خواهم شما را ببينم، آيا بهانه ديگرى هم داريد كه بگوييد؟ شما مقصّر هستيد كه در حقّ ما كوتاهى كرديد". همه، سرهاى خود را پايين انداختند.(1)

س: آيا ابوبكر و عمر هم به عيادت فاطمه(عليها السلام) رفتند؟

ج: بله. در همان روزهاى آخر زندگى فاطمه(عليها السلام)بود كه آن دو نفر تصميم به اين كار گرفتند، مردم مى دانستند كه فاطمه(عليها السلام) از ابوبكر و عمر ناراضى است، پس آن دو نفر مى خواستند افكار عمومى را تحريف كنند، براى همين تصميم گرفتند به عيادت فاطمه(عليها السلام) بروند. اين خبر به فاطمه(عليها السلام) رسيد، فاطمه(عليها السلام)مى خواست از اين فرصت استفاده كند تا نارضايتى خود از آن ظالمان را براى تاريخ بيشتر آشكار كند. روى فاطمه(عليها السلام) به سمت ديوار بود، آن دو وارد خانه فاطمه(عليها السلام)شدند. سلام كردند و فاطمه(عليها السلام) جواب سلام آنان را


1) فأعادت النساء قولها على رجالهن، فجاء إليها قوم من وجوه المهاجرين والأنصار معتذرين: بحار الأنوار ج 43 ص 161.

نداد، زيرا جواب سلام مؤمن واجب است و فاطمه(عليها السلام) آن دو نفر را مؤمن نمى دانست.

آن دو نفر از جا بلند شدند و رو به روى فاطمه(عليها السلام) نشستند، پس فاطمه(عليها السلام)به زنانى كه اطراف او بودند چنين گفت: "روى مرا از سمت اين دو نفر بگردانيد". به اين جمله دقّت كنيد، چرا فاطمه(عليها السلام) خودش صورتش را برنگرداند؟ مگر چقدر جسم آن حضرت آسيب ديده بود كه ديگر نمى توانست صورتش را سريع به سمت ديگر بچرخاند؟ مادر مظلوم شيعه، فقط هيجده سال داشت، آن دشمنان با او چه كردند؟ مگر چگونه او را لگدهاى محكم زدند كه ديگر نمى توانست حتّى صورتش را هم بچرخاند؟ شيعه براى اين ظلم ها و ستم هاست كه مى سوزد و اشك مى ريزد، غيرت شيعه هرگز اجازه نمى دهد كه اين دردها فراموش شود.

در اينجا متن عربى اين ماجرا را ذكر مى كنم: "قَالَتْ لِنِسْوَة حَوْلَهَا: حَوِّلْنَ وَجْهِي". در آن روز، عدّه اى از زنان بنى هاشم نزد فاطمه(عليها السلام) بودند، پس به آنان گفت: "صورت مرا برگردانيد".

اين سند مظلوميّت فاطمه(عليها السلام) است، آنان كه از روى عمد، سكوت مى كنند و اين رنج هاى فاطمه(عليها السلام) را بازگو نمى كنند در روز قيامت بايد جوابگو باشند، فاطمه(عليها السلام)بعد از ماجراى قباله فدك، ديگر نتوانست فرزندان خود را در آغوش بگيرد يا گيسوى زينب را شانه كند...

س: در ماجراى عيادت چه روى داد؟

ج: ابوبكر چنين گفت: "اى فاطمه! اى عزيز دل پيامبر! تو مى دانى كه من تو را بيش از دخترم، عايشه دوست دارم". ابوبكر منتظر بود تا فاطمه(عليها السلام)جواب بدهد، امّا فاطمه(عليها السلام)سكوت كرده بود، ابوبكر در حالى كه گريه مى كرد، چنين ادامه داد: "اى دختر پيامبر!آيا مى شود مرا ببخشى؟ من براى به دست آوردن رضايت شما، از خانه، ثروت، زن و بچّه و هستى خود دست مى كشم!".(1)

فاطمه(عليها السلام) كه رويش طرف ديگر بود گفت: "مگر حرمت ما را نگاه داشتى تا من تو را ببخشم؟"، ابوبكر سر خود را پايين انداخت، فاطمه(عليها السلام) از آنها پرسيد: آيا شما از پيامبر اين سخن را نشنيديد: "فاطمه، پاره تن من است و من از او هستم، هر كس او را آزار دهد مرا آزار داده است و هر كس مرا آزار دهد خدا را آزرده است؟". آنان پاسخ دادند: "آرى، اى دختر پيامبر! ما اين حديث را از پيامبر شنيديم"، آن وقت فاطمه(عليها السلام) از سوز دل چنين گفت: "بار خدايا! تو شاهد باش، اين دو نفر مرا آزار دادند و من از آنها راضى نيستم، به خدا قسم! هرگز از شما راضى نمى شوم، من منتظر هستم تا به ديدار پدرم بروم و از شما نزد او شكايت كنم".(2)

اينجا بود كه ابوبكر به گريه پناه برد، شايد بتواند راه نجاتى براى خود بيابد! او فكر مى كرد كه مى تواند با گريه، فريب كارى كند، پس با صداى بلند گريه كرد و گفت: "واى بر من! من از غضب تو به خدا پناه مى برم! امان از عذاب خدا، اى كاش، به دنيا نيامده بودم و چنين روزى را نمى ديدم!"، پس فاطمه(عليها السلام)چنين فرمود: "من بعد از هر نماز، شما دو نفر را نفرين مى كنم". اينجا بود كه آن دو بلند شدند و رفتند.(3)


1) فتكلم أبو بكر فقال: يا حبية رسول الله والله إن قرابة رسول الله أحب إلي من قرايتي، وإنك لأحب إلي من عائشة ابنتي: الإمامة والتبصرة ج 1 ص 20، بحار الأنوارج 28 ص 37، الغدير ج 7 ص 229، قاموس الرجال ج 12 ص 328، أعيان الشيعة ج 1 ص 218، هامش مؤتمر علماء بغداد ص 186، ثم أقبل يعتذر إليها ويقول: ارضي عني يا بنت رسول الله: بحار الأنوار ج 29 ص 32 وراجع عمدة القاری ج 15 ص 20، کنز العمال ج 5 ص 05 عن سير أعلام النبلاء ج 2 ص 121، تاريخ الإسلام للذهبي ج 3 ص 47، البداية والنهاية ج 5 ص 310، السيرة النبوية لابن كثير ج 4 ص 575.

2) فقالت: يا عتيق، أتيتنا من ماتت، أو حملت الناس على رقابنا: بحار الأنوار ج 29 ص 157, قالت: نشدتكما بالله، هل سمعتما رسول الله يقول: فاطمة بضعة مني فمن آذاها فقد آذاني... كتاب سلیم بن قیس ص 391، بحار الأنوار ج 28 ص 303، علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203، لا والله لا أرضى عنكما أبدأ حتى ألقي أبي رسول الله وأخبره بما صنعتما، فيكون هو الحاكم فيكما... کتاب سلیم بن قیس ص 391، بحار الأنوار ج 28 ص 303 و ج 43 ص 199

3) فقال أبو بكر: أنا عائد بالله من سخطه وسخطك يا فاطمة، ثم انتحب أبو بكر يبكي حتى كادت نفسه أن تزهق: الإمامة والسياسية ج 1 ص 20، الغدير ج 7 ص 229، قاموس الرجال ج 12 ص 328، أعيان الشيعة ج 1 ص 318

آن روز، ابوبكر گريه كرد ولى نمى دانست كه فاطمه(عليها السلام)هرگز با ديدن چند قطره اشك، دست از آرمان خود برنمى دارد. گريه كردن كارى ندارد، اگر ابوبكر واقعاً توبه كرده بود و واقعاً مى خواست فاطمه(عليها السلام) را راضى كند بايد دست على(عليه السلام) را مى گرفت و به مسجد مى برد و در حضور مردم اعلام مى كرد كه حق با على(عليه السلام)است و از همه مى خواست با على(عليه السلام)بيعت كنند. اين معناى توبه ابوبكر بود، امّا ابوبكر محكم به حكومت و قدرت چسبيده بود و فقط حاضر بود براى توبه كردن، گريه كند. اين گريه، هيچ فايده اى ندارد و فقط با آن مى تواند يك مشت از مريدان خود را خام كند. ابوبكر خيال مى كرد كه با اين گريه مى تواند فاطمه(عليها السلام)را هم فريب بدهد ولى زهى خيال باطل! شيعه بايد مواظب باشد، چه بسا عدّه اى با گريه بخواهند فريب كارى كنند و مردم را از حقّ و حقيقت جدا كنند.

ابوبكر و عُمَر مى دانستند كه فاطمه(عليها السلام)از دست آنان ناراضى است ولى باز هم به عيادت او رفتند، زيرا خيال مى كردند فاطمه(عليها السلام) هم مثل خيلى از زن ها، احساسى است و وقتى گريه هاى ابوبكر را ببيند، احساسات بر او غلبه مى كند و ابوبكر را مى بخشد، ولى آنان فاطمه(عليها السلام)را به خوبى نشناختند، درست است كه او مدّت ها است در بستر بيمارى است و توانايى حركت ندارد، ولى هر گونه شك و شبهه را از دل ها مى زدايد. فاطمه(عليها السلام) تأكيد مى كند كه بعد از هر نماز آن دو نفر را نفرين مى كند و همه مى دانيم كه نفرين چيزى بالاتر از لعنت كردن است و فاطمه(عليها السلام)اين گونه خشم خويش را نسبت به اين دو نفر نشان مى دهد تا پيروان او، راه او را ادامه دهند.

س: ما هميشه اين سؤال را پيش خود مطرح مى كرديم كه چرا فاطمه(عليها السلام)قبول كرد آن دو نفر به عيادت او بيايند، اكنون فهميديم كه فاطمه(عليها السلام) از اين فرصت استفاده كرد تا حق آشكارتر شود.

ج: همين طور است، فاطمه(عليها السلام) داغى به دل آن دو نفر و پيروان آنها نهاد كه تا روز قيامت، دل آنها در آتش اين داغ مى سوزد، آنها به خيال خود آمده بودند تا ماجرا را سرپوش بنهند ولى نتيجه چيز ديگر شد، اكنون پيروان فاطمه(عليها السلام)مى دانند كه بعد از هر نماز بايد دشمنان حق و حقيقت را لعنت كنند.

س: ما شنيده ايم كه امام صادق(عليه السلام) بعد از هر نماز، چهار مرد و چهار زن را لعنت مى كرد، پس آن حضرت هم از مادرش پيروى مى كرده است.

ج: ابن ثُوير يكى از ياران امام صادق(عليه السلام) بود كه يك سفر با آن حضرت به حجّ رفت، در اين سفر او ديد كه امام صادق(عليه السلام) بعد از هر نماز واجب، چهار مرد و چهار زن را لعنت مى كرد، همان كسانى كه در حقّ اهل بيت(عليهم السلام)ظلم و ستم فراوان كردند، امام نام آن ها مى برد و آنان را لعنت مى كرد.(1)

س: بعد از اين ماجراى عيادت، مهمترين ماجرا چيست؟

ج: آن روزها، روزهاى آخر زندگى فاطمه(عليها السلام) بود، براى همين او وصيّت مهم خود را براى على(عليه السلام) بازگو كرد، وصيّت مهم او اين بود: "على جان! نگذار كسانى كه به من ظلم و ستم كردند بر پيكر من نماز بخوانند، من مى خواهم


1) سمعنا أبا عبد الله (ع) وهو يلعن في دير کل مكتوبة أربعة من الرجال، وأريعا من النساء : التيمي والعدوي وفعلان، ومعاوية، ويسميهم، وفلانة وفلانة وهندا و أم الحكم أخت معاوية: الكافی ج 3 ص 342، وسائل الشيعة ج 6 ص 462، بحار الانوار ج 83 ص 58

قبرم مخفى باشد". على(عليه السلام) به فاطمه(عليها السلام) وعده داد و به اين وعده هم عمل كرد، وقتى فاطمه(عليها السلام) از دنيا رفت، در دل شب بر پيكر او نماز خواند و او را دفن كرد و نگذاشت دشمنان باخبر شود، على(عليه السلام) چهل صورت قبر در بقيع درست كرد تا كسى نفهمد كدام قبر فاطمه(عليها السلام) است.(1)

صبح كه شد، خليفه منتظر بود تا پيكر فاطمه(عليها السلام) را به مسجد بياورند و او بر آن نماز بخواند. خبرى در شهر پيچيد: "ديشب، على، بدن فاطمه را به خاك سپرده است". مردم به سوى قبرستان بقيع رفتند، مى خواستند قبر فاطمه(عليها السلام)را پيدا كنند، امّا با چهل قبر تازه روبه رو شدند. مردمى كه در بقيع جمع شده بودند با خود مى گفتند: "چرا فاطمه(عليها السلام) را مخفيانه به خاك سپردند؟ چرا قبر او نامعلوم است؟"، اين كار پيام سياسى مهمّى براى همه داشت، اين كار، فريادِ بلند اعتراض بود.

عُمَر از اين موضوع بسيار عصبانى شد. او مى دانست كه مخفى بودن قبر فاطمه(عليها السلام)، براى تاريخ، يك علامت سؤال بزرگ است.

هر كس كه تاريخ را بخواند با خود خواهد گفت: "چرا قبر فاطمه(عليها السلام) مخفى است؟"، جواب اين سؤال، آبروى خلافت را مى برد. او مى خواهد هر طور شده است اين علامت سؤال را پاك كند. عُمَر تصميم گرفت تا آن قبرها را بشكافد و پيكر فاطمه(عليها السلام) را از قبر بيرون بياورد تا خليفه بر آن نماز بخواند.(2)

خبر به على(عليه السلام) رسيد، او شمشيرِ ذو الفقار را در دست گرفت و به سوى بقيع آمد، عُمَر جلو آمد و گفت: "اى على! ما پيكر فاطمه را از قبر بيرون مى آوريم تا خليفه بر آن نماز بخواند". على(عليه السلام) دست برد و عُمَر را با يك ضربه بر


1) فأصنع في البقيع ليلة دفنت فاطمة أربعون قبرا جددا: بحار الأنوار ج 30 ص 349، الموسوعة الكبرى عن فاطمة الزهراء ج 15 ص 193، وراجع مناقب آل أبي طالب ج 3 ص 138، بحار الأنوار ج 43 ص 183

2) والله لقد هممت أن أنبشها فأصلى عليها: كتاب سليم بن قیس ص 393، بحار الأنوار ج 28 ص 305 و ج 43 ص 199؛ وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205؛ عيون المعجزات ص 48، بحار الأنوار ج 31 ص 593

زمين زد و روى سينه او نشست و گفت: "تا امروز هر كارى كرديد من صبر نمودم، امّا به خدا قسم، اگر دست به اين قبرها بزنيد با شمشير به جنگ شما مى آيم، به خدا، زمين را از خون شما سيراب خواهم نمود".(1)

همه على(عليه السلام) را مى شناختند، اگر على(عليه السلام) سوگند ياد كند به آن عمل مى كند، ابوبكر جلو مى آيد و مى گويد: "اى على! تو را به حقّ پيامبر قسم مى دهم عُمَر را رها كن، ما از تصميم خود منصرف شديم، ما هرگز اين كار را انجام نمى دهيم". و اين گونه بود كه مردم به خانه هاى خود بازگشتند.(2)

س: براى اين كه نظم و ترتيب حوادث فاطميّه به خوبى در ذهن ما نقش ببندد، آن را به صورت خلاصه بازگو كنيد.

ج: من در اينجا ده حادثه مهم را به ترتيب بازگو مى كنم:

1 - وقتى على(عليه السلام) پيكر پيامبر را به خاك سپرد سه روز در خانه ماند و مشغول نوشتن قرآن شد و در اين سه روز از خانه بيرون نيامد.

2 - بعد از سه روز، على(عليه السلام) قرآن را به مسجد آورد و به مردم عرضه كرد (ولى مردم آن قرآن را قبول نكردند، پس على(عليه السلام) به خانه بازگشت).

3 - گروهى از ياران على(عليه السلام) (سلمان، مقداد، ابوذر، عمار و...) در خانه آن حضرت تحصّن كردند كه حكومت به آنجا هجوم برد و آنان را متفرق كرد. اين همان هجوم اوّل است. در اين هجوم، هيچ آسيبى به فاطمه(عليها السلام) نرسيد.

4 - به مدّت سه شب، على(عليه السلام) همراه با فاطمه(عليها السلام) نزد انصار مى رفتند، فاطمه(عليها السلام) از آنان مى خواست تا پيمانى كه در روز غدير با على(عليه السلام) بسته بودند


1) فبلغ ذلك أمير المؤمنين، فخرج مغضية قد احمرت عيناه ودرت أوداجه، وعليه قباه الأصفر الذي كان يلبسه في كل كريهة. الهداية الكبرى، ص 180، بحار الأنوارج 43 ص 171، أعيان الشيعة ج 1 ص 322؛ وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205؛ عيون المعجزات ص 48، بحارالأنوار ج 31 ص 593

2) فقالوا: والله لا نرضى بهذا... وكادت أن تقع فتنة، فتفرقا: علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205؛ وراجع الهداية الكبری ص 180، بحار الأنوار ج 43 ص 171، أعيان الشيعة ج 1 ص 322.

را به ياد بياورند و على(عليه السلام) را يارى كنند.

5 - سه شب گذشت، روز 5 ربيع الاول فرا رسيد (هفت روز از رحلت پيامبر گذشته بود)، حكومت تصميم گرفت تا هجوم دوم را انجام دهد پس دستور داد تا هيزم زيادى آوردند، عُمَر شعله آتش در دست گرفت و هيزم ها را آتش زد و لگد به در زد و فاطمه(عليها السلام) بين در و ديوار قرار گرفت و محسن او شهيد شد. دشمنان على(عليه السلام) را به مسجد بردند، فاطمه(عليها السلام)نيز به مسجد رفت و تصميم گرفت نفرين كند كه نشانه زلزله آشكار شد و دشمنان ترسيدند و على(عليه السلام) را رها كردند.

6 - فاطمه(عليها السلام) در ماجراى هجوم دوم، آسيب بدنى ديده بود ولى بعد از ده روز استراحت، حال او مقدارى بهبود يافت پس به مسجد رفت و خطبه خواند و از حقّ و حقيقت دفاع كرد. او گاهى به قبرستان اُحُد و گاهى به قبرستان بقيع مى رفت و تا آنجا كه مى توانست روشنگرى مى كرد.

7 - تقريباً يك ماه گذشت، يك روز او نزد ابوبكر رفت و از او قباله فدك را گرفت، عُمَر از ماجرا باخبر شد، در ميانه كوچه راه را بر او بست و او را با لگدهاى محكم و فراوان زد، اين لگدها، همان ضربه هاى كارى بود كه باعث شد وقتى فاطمه(عليها السلام) به خانه رسيد ديگر از بستر بيمارى بلند نشد. از ماجراى فدك به بعد ديگر فاطمه(عليها السلام) از خانه بيرون نيامد.

8 - روزهاى آخر زندگى فاطمه(عليها السلام) بود كه زنان مدينه به عيادت آن حضرت آمدند، بعد از آن، شوهران آن زنان نزد فاطمه(عليها السلام) رفتند و آن حضرت براى آنان سخنان مهمى را بازگو كرد، بعد از چند روز، ابوبكر و عُمَر به عيادت

فاطمه(عليها السلام)آمدند و او به آنان گفت كه بعد از هر نماز آنان را نفرين مى كند.

9 - چند روز از عيادت كه گذشت، فاطمه(عليها السلام) وصيت هاى خود را نمود و بعد از دو سه روز از دنيا رفت و فرزندان او يتيم شدند.

10 - على(عليه السلام) در نيمه شب پيكر فاطمه(عليها السلام) را مخفيانه به خاك سپرد و اجازه نداد دشمنان در تشييع پيكر فاطمه(عليها السلام) شركت كنند.

از شما مى خواهيم تا ترتيب اين ده ماجرا را به خوبى به خاطر بسپاريد، زيرا اگر نظم اين حوادث را ندانيم نمى توانيم تحليل تاريخى دقيقى از فاطميّه داشته باشيم.

س: شما تأكيد داريد كه بعد از ماجراى قباله فدك، فاطمه(عليها السلام)ديگر از بستر بلند نشد، ولى ما شنيده ايم بعضى نقل مى كنند كه در روز آخر، فاطمه(عليها السلام)براى فرزندان خود، نان تازه پخت و خانه را آب و جارو كرد.

ج: اين مطلب در منابع معتبر ذكر نشده است، ما فقط مى توانيم به مطالبى كه در كتب معتبر آمده است اعتماد كنيم.

فصل هشتم

س: چرا در روز شهادت حضرت فاطمه(عليها السلام) اختلاف وجود دارد، عدّه اى مى گويند آن حضرت 75 روز بعد از رحلت پيامبر چشم از جهان بست و عدّه اى مى گويند بعد از 95 روز از رحلت پيامبر، فاطمه(عليها السلام) شهيد شد؟

ج: به واژه عربى "سَبعين" دقّت كنيد، اين واژه به معناى 70 است. "خمس و سبعين" يعنى 75 روز. حالا به واژه "تسعين" دقّت كنيد، اين واژه به معناى 90 است. "خمس و تسعين" يعنى 95 روز.

از طرف ديگر ما مى دانيم كه كتاب هاى حديثى ما در ابتدا به خط كوفى نوشته مى شدند، خط كوفى، اصلاً نقطه نداشت و به همين دليل، خواندن متن هايى كه با آن خط نوشته شده بود نياز به دقّت فراوانى داشت، شما اگر نقطه هاى واژه "سبعين" و "تسعين" را برداريد، خواندن اين واژه، سخت مى شود و براى همين عدّه اى آن را "سبعين" خواندند و عدّه اى هم آن را "تسعين"، نتيجه آن شد كه عدّه اى گفتند: "فاطمه(عليها السلام) 75 روز بعد از پيامبر از دنيا رفت"، و عدّه ديگرى گفتند:

"فاطمه(عليها السلام)95 روز بعد از پيامبر از دنيا رفت".

در ايران روز شهادت فاطمه(عليها السلام) طبق نقل 95 روز، تعطيل رسمى است و بيشتر عزادارى ها در آن روز است، ولى خيلى به جاست كه عزادارى ها طبق نقل 75 روز هم باشكوه برگزار شود، زيرا شيخ كلينى در كتاب كافى همين

نقل 75 روز را نقل كرده است و همه مى دانيم كه كتاب كافى، معتبرترين كتاب شيعه است.

من از شما مى خواهم فاطميّه اوّل را با شكوه تر برگزار كنيد كه اين نقلى است كه شيخ كلينى آن را براى ما بازگو كرده است و حتماً او شواهدى براى اين امر داشته است، براى همين است كه ما مى بينيم او فقط فاطميّه اوّل را به عنوان روز شهادت فاطمه(عليها السلام) (همان 75 روز) نقل كرده است.(1)

س: دانستيم كه فاطميّه اوّل (75 روز) را شيخ كلينى كه بزرگ ترين عالم شيعه است بازگو كرده است، فاطميّه دوم (95 روز) را چه كسى نقل كرده است؟

ج: اولين كسى كه فاطميّه دوم را نقل كرده است شيخ فضل طبرسى در قرن ششم است، او در كتاب خودش كه "اعلام الورى" نام دارد اين مطلب را بازگو كرده است، شيخ كلينى در قرن چهارم زندگى مى كرد و او به فاطميّه اوّل باور دارد، اين نشان مى دهد كه در قرن چهارم و پنجم، شيعيان فاطميهّ اوّل را به عنوان ايّام شهادت حضرت فاطمه(عليها السلام) قبول داشتند و به آن اهتمام مىورزيدند.(2)

چقدر خوب بود كه هر دو فاطميّه، تعطيل رسمى بود، ولى اگر قرار است يك فاطميّه، تعطيل رسمى باشد، زيبنده است كه اين تعطيلى در فاطميّه اوّل باشد. در اينجا اين نكته را بازگو مى كنم: اين بسيار پسنديده است كه هم در فاطميّه اوّل و هم در فاطميّه دوم، عزادارى برپا شود، ولى سخن من اين است: "فاطميّه اوّل بايد شكوه بيشترى داشته باشد".


1) عاشت فاطمة بعد ابيها خمسة وسبعين يوما: الکافی ج 1 ص 475

2) اعلام الوری، ج 1، ص 300

س: مكان تقريبى قبر حضرت فاطمه(عليها السلام) كجاست؟

ج: مشهور است كه قبر آن حضرت يا در خانه خودش است يا در قبرستان بقيع يا در مسجد پيامبر. اين مطلب را خيلى ها نقل مى كنند، ولى مناسب است در اينجا اشاره كنم كه شيخ كلينى و شيخ صدوق و شيخ طوسى از بزرگ ترين علماى شيعه بودند، اگر حديثى را اين سه نفر براى ما نقل كنند، ما اعتماد زيادى به آن مى كنيم. اين يك قانون در علم حديث است، اين سه نفر حديث معتبرى را از امام رضا(عليه السلام)نقل كرده اند كه آن حضرت چنين فرمود: "دُفِنَتْ فِي بَيْتِهَا..."، يعنى فاطمه(عليها السلام)در خانه خودش دفن شد، البته بنى اُميّه كه روى كار آمدند مسجد پيامبر را توسعه دادند و خانه فاطمه(عليها السلام) در داخل مسجد قرار گرفت.(1)

اين حديث براى ما چنين بازگو مى كند كه فاطمه(عليها السلام) در خانه خودش دفن شد، در آن زمان، خانه فاطمه(عليها السلام) جزء مسجد پيامبر نبود، زيرا مسجد پيامبر كوچك بود و آن خانه در كنار مسجد قرار داشت، وقتى مسجد توسعه پيدا كرد، آن خانه را جزء مسجد كردند، سال هاى سال شيعيان وقتى وارد مسجد پيامبر مى شدند مى توانستند به خانه فاطمه(عليها السلام)هم وارد شوند و در آنجا نماز بخوانند، يعنى آن خانه جزئى از مسجد بود و در دسترس بود، بعداً حكومت هاى سنى تصميم گرفتند تا آن خانه را داخل ضريح پيامبر جاى دهند تا ديگر شيعيان نتوانند به خانه فاطمه(عليها السلام) بروند. در آغاز ضريح چوبى ساختند و بعداً ضريح فولادى درست شد. آنان از روى دشمنى اين كار را


1) عن أحمد بن محمد بن أبي نضر قال سألت أبا الحسن عن قبر فاطمة، فقال فنت في بيتها فلما زادث و أمنية في المسجد ضارث في المسجد: الكافي ج 1 ص 461، من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229، تهذیب الاحکام ج 2 ص 225.

كردند و با قرار دادن خانه فاطمه(عليها السلام) در ضريح مانع دسترسى شيعيان شدند، البته ما امروز خوشحال هستيم زيرا اگر خانه فاطمه(عليها السلام) بيرون ضريح پيامبر بود، وهابى ها آن را خراب كرده بودند، ولى چون خانه فاطمه(عليها السلام) در داخل ضريح بود، نتوانستند اين كار را انجام بدهند.

آرى، اگر ما امروز به مدينه سفر كنيم مى بينيم كه خانه فاطمه(عليها السلام) داخل ضريح پيامبر واقع شده است، يعنى وقتى براى قبر پيامبر ضريح درست كردند، خانه فاطمه(عليها السلام) را هم داخل ضريح قرار دادند، البته ضريح پيامبر مثل ضريح كربلا يا مشهد نيست. كسانى كه به مدينه سفر كرده اند مى دانند كه جلو خانه پيامبر (كه قبر پيامبر آنجا است) و خانه فاطمه(عليها السلام)را با پنجره هاى فولادى پوشانده اند كه به آن ضريح پيامبر گفته مى شود. براى كسانى كه به مدينه نرفته اند اين مثال را مى زنم: آيا پنجره فولاد در حرم امام رضا(عليه السلام) را ديده ايد؟ يك مربع بزرگ را در نظر بگيريد كه اين مربع در هر طرف، چهار ستون دارد، بين اين ستون ها را با پنجره هايى مثل پنجره فولاد بسته اند و رنگ آن را سبز كرده اند، پس وقتى مى گوييم ضريح پيامبر، منظورمان اين محدوده مربع شكل بزرگ است كه از هر طرف كه نگاه كنى، چهار پنجره بزرگ دارد. خلاصه سخن آن كه طبق حديث امام رضا(عليه السلام)، قبر فاطمه(عليها السلام) در خانه خودش است و اين خانه هم تقريباً 100 متر بوده است، هيچ كس نمى داند كه مكان دقيق قبر فاطمه(عليها السلام) كجاى اين خانه است.

س: چرا امام رضا(عليه السلام) در اين حديث معتبر، محدوده قبر حضرت فاطمه(عليها السلام)را

بازگو كردند؟

ج: در بقيع قبر "فاطمه بنت اَسَد" قرار دارد، همان بانويى كه مادر حضرت على(عليه السلام) است، ما مى بينيم كه اهل سنّت آمدند و قبر او را به عنوان قبر فاطمه دختر پيامبر معرفى كردند و در كتاب هاى خود به اين نكته تصريح كردند، با اين سياستى كه اهل سنّت پيش گرفتند نام و ياد "فاطمه بنت اَسَد" كم كم فراموش مى شد و چه بسا بعد از گذشت زمان، شيعيان هم اين مطلب را باور مى كردند، امام رضا(عليه السلام) با اين كار خود هم ياد و نام "فاطمه بنت اَسَد" را زنده كردند و به همه فهماندند كه آن قبرى كه در بقيع است قبر مادر على(عليه السلام)است و قبر فاطمه(عليها السلام) (دختر پيامبر) در محدوده خانه خودش است ولى هيچ كس نمى داند قبر آن حضرت در كجاى اين محدوده است. (اشاره كردم كه خانه فاطمه(عليها السلام)تقريباً 100 متر مربع بوده است).

تأكيد مى كنم: اگر حديث امام رضا(عليه السلام)را قبول كنيم باز هم نمى دانيم مكان دقيق قبر فاطمه(عليها السلام) كجاست. اين رازى است كه كسى از آن خبر ندارد، ما فقط محدوده قبر آن حضرت را مى دانيم، اگر به مدينه سفر كنيم نزديك آن محدوده به فاطمه(عليها السلام)سلام مى دهيم. اين خواسته خود حضرت فاطمه(عليها السلام)است، او وصيّت كرده است كه قبرش مخفى باشد، براى همين على(عليه السلام)وقتى خاك روى پيكر فاطمه(عليها السلام)ريخت، قبر را با زمينِ اطرافش يكسان نمود و هيچ علامتى براى قبر نگذاشت. مخفى بودن قبر فاطمه(عليها السلام)، فريادِ بلند اعتراض است، اعتراض به آن خط فكرى كه از سقيفه ريشه گرفت و حجّت خدا را خانه نشين كرد و هنوز كه هنوز است اين خط فكرى، زنده است و

مددكار مى طلبد، شيعيان فاطمه(عليها السلام) همواره در حال مبارزه با اين خط فكرى هستند. اين مبارزه، ادامه دارد.

س: ما عكسى از درِ خانه حضرت فاطمه(عليها السلام) ديده ايم، اگر در اينترنت هم جستجو كنيم اين عكس به عنوان "درِ خانه حضرت فاطمه(عليها السلام)" معرفى شده است. آيا اين مطلب درست است؟

ج: اگر به اين عكس خوب دقّت كنيد مى بينيد كه آن در از جنس فولاد است، در فولادى كه ميخ ندارد در حالى كه دشمنان كارى كردند كه مسمار (ميخ بزرگ) در به سينه فاطمه(عليها السلام)فرو رفت. من بارها به مدينه رفته ام و آن در را ديده ام، در حالى كه ما در تاريخ مى خوانيم در خانه فاطمه(عليها السلام) از چوب بود و آن در را آتش زدند. اين درى كه شما در عكس ديده ايد درِ ضريح است، ضريح پيامبر از جنس فولاد است و اين در هم فولادى است، آرى، اين در يك نشانه و علامت است، اگر كسى اين در را باز كند و تقريباً يك متر به داخل ضريح برود به جايى مى رسد كه در خانه حضرت فاطمه(عليها السلام) آنجا بوده است و در آنجا، يك در چوبى بوده است كه مسمار (ميخ بزرگ) هم داشته است.

آرى، اين در فولادى، علامتى است كه به ما نشان مى دهد محدوده خانه حضرت فاطمه(عليها السلام) كجاست. (دقت كنيد همين جايى كه الان در فولادى است در زمان قديم، جزء كوچه بوده است و بعداً جزء مسجد شده است).

س: در پايان اين فصل اگر نكته اى باقى مانده است بازگو كنيد.

ج: شخصى درباره خانه فاطمه(عليها السلام) يك احتمالى را مطرح كرده است، او چنين گفته است: "چند سالى، على و فاطمه(عليهما السلام) در خانه اى كه در كنار مسجد پيامبر بود زندگى مى كردند، ولى روزهاى آخر زندگى فاطمه(عليها السلام)، آنها به خانه اى كه كنار بقيع بود نقل مكان كردند".

س: كسى كه اين سخن را بشنود چه بسا احتمال بدهد كه قبر فاطمه(عليها السلام)در داخل آن خانه باشد كه نزديك بقيع بوده است.

ج: ولى اين احتمال اصلاً صحيح نيست زيرا حديث امام رضا(عليه السلام)به خوبى مطلب را براى ما روشن كرده است. آن حضرت چنين مى فرمايد: "فاطمه(عليها السلام) در خانه اش دفن شد، وقتى بنى اُميّه، مسجد پيامبر را توسعه دادند آن خانه در مسجد قرار گرفت".(1)

آرى، سخن امام رضا(عليه السلام) واضح است، منظور از خانه اى كه قبر فاطمه(عليها السلام)در آنجاست همان خانه اى است كه در كنار مسجد پيامبر بوده است و در طرح توسعه مسجد، داخل مسجد قرار گرفته است و در زمان ما در داخل ضريح پيامبر قرار دارد.

دقّت كنيد: اين يك احتمال است كه على و فاطمه(عليهما السلام) (در روزهاى آخر زندگى فاطمه(عليها السلام)) به خانه كنار بقيع رفته باشند ولى اين احتمال تأثيرى در محل قبر حضرت فاطمه(عليها السلام) ندارد، وقتى حديث امام رضا(عليه السلام)، مطلب را روشن و واضح براى ما بازگو مى كند، گمشده شيعه اين است كه بداند


1) عن أحمد بن محمد بن أبي نضر قال سألت أبا الحسن عن قبر فاطمة، فقال فتث في بيتها فلما زادث و أمنية في المسجد ضارث في المسجد الكافي ج 1 ص 461، من لایحضره الفقیه ج 1 ص 229، تهذیب الاحکام ج 2 ص 225

محدوده قبر فاطمه(عليها السلام) كجاست، آن قبر مطهّر يا در خانه خودش (كه داخل ضريح است) مى باشد يا در مسجد پيامبر يا بقيع. اصلاً احتمال نمى دهيم كه قبر او در خانه اى باشد كه نزديك بقيع بود.

اكنون بحث ديگرى را مطرح مى كنم: ما شنيده ايم كه على(عليه السلام) پيكر فاطمه(عليها السلام) را تشييع كرد، در نيمه شب از حسن و حسين(عليهما السلام) خواست تا به دنبال سلمان، مقداد و ابوذر و حذيفه بروند تا بر پيكر فاطمه(عليها السلام) نماز بخوانند، فضه (خدمتكار فاطمه(عليها السلام)) و سَلمى (پرستار آن حضرت) هم آنجا بودند، شيخ صدوق حديثى از امام صادق(عليه السلام)نقل كرده است، در آن حديث آمده است كه على(عليه السلام)دستور داد تا شاخه خرمايى را آتش بزنند و جلوى تابوت فاطمه(عليها السلام) حركت بدهند.(1)

اين مطالب نشان مى دهد كه پيكرِ فاطمه(عليها السلام) تشييع شده است، اكنون اين سؤال مطرح مى شود: اگر پيكر فاطمه(عليها السلام) در خانه خودش دفن شده است، ديگر تشييع جنازه معنا ندارد! به حركت دادن تابوت در آن خانه كوچك كه تشييع جنازه نمى گويند، در آن حديث امام صادق(عليه السلام) آمده است كه على(عليه السلام)دستور داد شاخه خرما را آتش زدند و همراه با جنازه حركت كرد، اين مطالب با دفن فاطمه(عليها السلام) در خانه خودش سازگارى ندارد.

در جواب چنين مى گوييم: بعضى احتمال داده اند كه وقتى فاطمه(عليها السلام) در بستر بيمارى قرار گرفت و بسيار ضعيف شده بود، على(عليه السلام) صلاح بر آن ديد تا خانواده خود را به خانه اى كه كنار بقيع بود ببرد، زيرا فضاى اطراف مسجد هميشه پر از هياهوى مأموران حكومت بود و چه بسا اين براى شرايط


1) دفنت في بيتها قلما زادث و أمنية في المسجد ضارث في المسجد: الکافی ج 1 ص 461، من لا يحضره الفقیه ج 1 ص 229، تهذیب الاحکام ج 2 ص 225.

فاطمه(عليها السلام)مناسب نبود، على(عليه السلام) اميدوار بود كه فاطمه(عليها السلام)در آرامش بتواند استراحت كند و بيمارى او شفا پيدا كند. (خانه كنار بقيع در حاشيه شهر بود و از هياهوها به دور بود).

اگر اين احتمال را قبول كنيم نتيجه اين مى شود كه فاطمه(عليها السلام) در روزهاى آخر زندگى در آن خانه اى بود كه نزديك بقيع بوده است و در همان خانه هم از دنيا رفته است، در اين صورت، على(عليه السلام) در دل شب، پيكر فاطمه(عليها السلام) را از خانه كنار بقيع، تشييع كرد و به خانه اى برد كه كنار مسجد پيامبر بود و در آنجا دفن كرد، فاصله اين دو مكان تقريباً 300 متر بوده است، براى پيمودن اين فاصله، على(عليه السلام)دستور داد تا شاخه خرما آتش بزنند و جلوى تابوت فاطمه(عليها السلام) حركت دهند. روشن و آشكار است كه پيمودن اين فاصله به معناى "تشييع جنازه" است، پيكر فاطمه(عليها السلام) در تابوت بود و بر دوش على(عليه السلام) و يارانش به سوى خانه اى كه در كنار مسجد پيامبر است تشييع شد و در آنجا دفن شد.

س: شما گفتيد كه على(عليه السلام) دستور داد تا شاخه خرما آتش زدند و جلوى تابوت فاطمه(عليها السلام) حركت دادند، آيا اين كار با مخفى بودن تشييع جنازه سازگارى دارد؟

ج: احتمال داديم كه تشييع جنازه از خانه اى بوده است كه در كنار بقيع بود، پس اين خانه در حاشيه شهر بود و در اطرافش، خانه مسكونى نبود. (شايد بتوان گفت كه آن خانه، خارج از شهر بود) از طرف ديگر، شاخه خرما، مدّت

زيادى آتش ندارد و در چند دقيقه روشنايى آن خاموش مى شود، چه بسا در همان آغاز تشييع جنازه، شاخه خرما روشن شد و سريع خاموش شد و ادامه تشييع جنازه در تاريكى انجام شد، على(عليه السلام)مى خواست براى چند لحظه هم كه شده است تشييع جنازه فاطمه(عليها السلام) را از غربت بيرون آورد.(1)

س: شما از حضور دو زن (فضّه و سَلمى) در تشييع جنازه فاطمه(عليها السلام)سخن گفتيد، فضه را مى شناسيم امّا سَلمى كيست؟ نام او را نشنيده ايم.

ج: سَلمى، همسرِ ابى رافع بود، اين خانم و شوهرش همواره به خاندانِ پيامبر عشق مىورزيدند. سَلمى در زمان پيامبر در خانه آن حضرت خدمت مى كرد و بعد از پيامبر، اين افتخار نصيب او شده كه پرستار حضرت فاطمه (عليها السلام) باشد و هنگامى كه على(عليه السلام) بدن فاطمه(عليها السلام) را غسل مى داد، على(عليه السلام) را كمك مى كرد.(2)

بعضى ها نقل مى كنند كه "أسماء" در آن لحظات، على(عليه السلام) را يارى مى كرد، ولى ما معتقديم اين مطلب صحيح نيست، "اسماء" در آن موقع، همسرِ ابوبكر بود و بسيار بعيد است كه زنِ خليفه در آن شب از خانه بيرون آيد و ابوبكر از ماجرا بى خبر بماند.

فاطمه(عليها السلام) وصيّت كرده بود كه مراسم تشييع جنازه او كاملاً مخفى باشد، آيا امكان دارد كه همسر خليفه در آن شب، چند ساعت از خانه خارج شود و على(عليه السلام) را در غسل دادن و كفن كردن فاطمه(عليها السلام)كمك كند و در تشييع جنازه هم حاضر باشد امّا ابوبكر از اين ماجرا بويى نبرد؟


1) ثم أوصته بأن يتزوج بعدها أمامة بنت أختها زينب وأن يتخذ لها تعشة: مستدرك الوسائل ج 2 ص 134، بحار الأنوار ج 43 ص 217، جامع أحاديث الشيعة ج 3 ص 134؛ وراجع وسائل الشيعة ج 3 ص 221، بحار الأنوار ج 43 ص 189، جامع أحاديث الشيعة ج 3 ص 368، المستدرك للحاكم ج 3 ص 162، أعيان الشيعة ج 1 ص 321، کشف الغمة ج 2 ص 146، أخرج علي (ع) الجنازة وأشعل النار في جريد النخل، ومشي مع الجنازة بالنار..... الحدائق الناضرة ج 4 ص 83 علل الشرائع ج 1 ص 188 وسائل الشيعة ج 3 ص 159، بحار الأنوار ج 43 ص 204، جامع أحاديث الشيعة ج 3 ص 388؛ وراجع كتاب من لا يحضره الفقیه ج 1 ص 162، تذکرة الفقهاء ج 2 ص 55، جامع أحاديث الشيعة ج 2 ص 832

2) سلمى بفتح السين، أم رافع وهي مولاة رسول الله وقیل مولاة صفية بنت عبد المطلب، والصحيح المشهور الأول، وكانت شلمی قابلة بني فاطمة....: المجموع ج 5 ص 111 وراجع الثقات لابن حبان ج 3 ص 184، الوافي بالوفيات ج 15 ص 190؛ تهذيب المقال ج 1 ص 168، قاموسالرجال ج 11 ص 325، الطبقات الكبرى ج 1 ص 135، تاریخ دمشق ج 4 ص 252، أسد الغابة ج 1 ص 38، تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 87، تاريخ الطبري ج 2 ص 362، الوافي بالوفيات ج 6 ص 66 البداية والنهاية ج 4 ص 431، السيرة الحلبية ج 3 ص 393، السيرة النبوية لابن كثير ج 3 ص 710؛ عن سلمى: إن فاطمة بنت رسول الله عند موتها استقبلت القبله ثم توشدت بيمينها نيل الأوطار ج 4 ص 51، تلخيص الحبيرج 5 ص 108 وراحع: کشف الغمة ج 2 ص 124، بحار الأنوار ج 43 ص 187، عن أم سلمى امرأة أبي رافع، قالت: اشتكت فاطمة شكواها التي قبضت فيها، وكنت أمرضها.... : مسند أحمد ج 6 ص 461، مجمع الزوائد ج 9 ص 210، نصب الراية ج 2 ص 296، أسد الغابة ج 5 ص 590. تعجيل المنفعة ص 562، البداية والنهاية ج 5 ص 250، مستدرك الوسائل ج 2 ص 135، مناقب آل أبي طالب ج 3 ص 138، بحار الأنوار ج 43 ص 183.

وقتى ما شواهد تاريخى را بررسى مى كنيم مى بينيم كه آن خانمى كه على(عليه السلام) را يارى كرد "سَلمى" بوده است نه "اسماء بنت عميس". سَلمى پيرزنى بود كه مثل شوهرش به خاندان پيامبر بسيار علاقه داشت، او يك قابله بود و خارج شدن او از خانه در دل شب، هيچ سؤالى را در ذهن مأموران حكومت ايجاد نمى كرد، زيرا زن قابله به مناسبت شغلش، چه بسا نيمه شب بايد به كمك زنانى مى رفت كه زايمان داشتند!

او پرستار حضرت فاطمه(عليها السلام)بود و بارها به خانه آن حضرت رفت و آمد داشت (رفتن او به خانه فاطمه(عليها السلام)امرى كاملاً طبيعى بود)، ولى حضور "اسماء" در آن شب در خانه على(عليه السلام)امرى خطرناك بود، اسماء در ايّام جوانى همسرِ جعفر طيّار بود، وقتى جعفر طيّار به شهادت رسيد، ابوبكر از او خواستگارى كرد و او با ابوبكر ازدواج كرد، اسماء در آن شب در خانه ابوبكر بود.

قبلاً اشاره كردم كه احاديث ما به خط كوفى نوشته مى شد، خط كوفى، خطى بسيار سخت است و اگر كسى دقّت زياد نكند به خطا مى افتد. در خط كوفى كلمه "اسماء" خيلى شبيه به "سلمى" نوشته مى شود، براى همين، يكى از كسانى كه متن كتب تاريخى را نسخه بردارى مى كرد، خيال كرد آن زنى كه در ماجراى تشييع جنازه فاطمه(عليها السلام) بوده است "اسماء" بوده است. همه ما مى دانيم كه "اسماء" زنى مشهور است (او زن ابوبكر بود و بعد از مرگ ابوبكر با على(عليه السلام) ازدواج كرد)، خيلى از افراد نام او را شنيده اند، ولى "سَلمى" زنى گمنام در تاريخ است و ذهن ها با نام او انس زيادى ندارد.

به هر حال، در گام اول، "سلمى" تبديل به "اسماء" شد، كسانى كه بعداً

آمدند "سلمى" را تبديل به "اسماء بنت عُميس" كردند تا به خيال خودشان، مطلب را واضح تر كنند. ما معتقد هستيم كه در اين ماجرا، نام "اسماء" اشتباه است و متن صحيح "سَلمى" مى باشد.

فصل نهم

س: شما تأكيد زيادى به "مقام نورانيّت فاطمه(عليها السلام)" داريد، در اين باره هم براى ما سخن بگوييد.

ج: هر چقدر معرفت ما به فاطمه(عليها السلام) زيادتر باشد، محبّت و علاقه قلبى ما به آن حضرت زيادتر مى شود و سعى مى كنيم كه فاطميّه را با شكوه تر برگزار كنيم و در طول سال هم بيشتر براى مصيبت آن حضرت، اشك بريزيم. من از شما سؤال مى كنم: ما براى كدام فاطمه(عليها السلام) عزادارى مى كنيم؟ ما كدام فاطمه(عليها السلام) را دوست داريم؟ دو جواب براى اين سؤال وجود دارد:

•

جواب اول: ما به فاطمه اى علاقه داريم كه دختر پيامبر ما بود و هيجده سال در اين دنيا زندگى كرد، او زنى مومن، پارسا، نيكوكار، فداكار و شجاع بود كه به دست دشمنان به شهادت رسيد و پيكر مطهّرش مخفيانه به خاك سپرده شد.

•

جواب دوم: ما به فاطمه اى علاقه داريم كه راز خلقت است، خدا نور او را قبل از خلقت زمين و آسمان ها آفريد، نور او قبل از اين كه فرشتگان خلق شوند، خلق شده است، او مقام نورانيّت دارد. زندگى او به هيجده سال خلاصه نمى شود. او يك حقيقت زنده است، اين حقيقت با مرگ به خاموشى نرفته است.

س: منظور از مقام نورانيّت چيست؟

ج: مقام نورانيّت درباره جسم فاطمه(عليها السلام) و زندگى او در اين دنيا نيست. جسم او در اين دنياىِ خاكى آفريده شد، ولى خدا نور او را قبل از همه چيز آفريد، آن نور، شعبه اى از نور عظمت خدا بود. آن نور، در واقع، روح فاطمه(عليها السلام) بود و همه مى دانيم كه روح، از جنس خاك نيست، اين جسم است كه از خاك آفريده شده است. خدا روح او را هزاران سال قبل از خلقت آسمان ها و زمين آفريد.

نورِ فاطمه(عليها السلام) ساليان سال (همراه با نور محمّد و على(عليهما السلام)) خدا را عبادت مى كرد، يك ميليون سال گذشت، آنگاه خدا اراده كرد و جهان هستى را آفريد و سپس آدم(عليه السلام) را خلق كرد. خدا بر بندگانش منّت نهاد و آن سه نور را به اين دنياى خاكى آورد.

آرى! خدا دوست داشت تا بندگانش به وسيله آن نور فاطمه(عليها السلام) هدايت شوند و به كمال برسند، براى همين آن نور را به اين دنيا آورد، خدا او را از ملكوت خود به اين دنيا آورد تا انسان ها را هدايت كند. آرى، او به اين دنيا آمد تا راه خدا را به همه نشان دهد، او آمد تا اين دنياى تاريك را با نور خود روشن كند، او يك حقيقت زنده است و مداوم روشنى بخش كسانى است كه پيرو مكتب شيعه هستند.

س: يك حديث كه مقام نورانيّت را براى فاطمه(عليها السلام) ثابت مى كند بازگو كنيد.

ج: در اينجا حديثى از امام جواد (عليه السلام) را ذكر مى كنم، اين حديث در كتاب "كافى" آمده است كه معتبرترين كتاب شيعه است. اين كتاب را شيخ كلينى

نوشته است. او يكى از بزرگ ترين دانشمندان شيعه است. متن حديث اين است: امام جواد (عليه السلام)فرمود: "خدا يكتا بود و هيچ مخلوقى با او نبود. سپس خدا محمّد، على و فاطمه را آفريد و آنان هزار دوران ماندند و پس از آن، خدا چيزهاى ديگر را آفريد. خدا محمّد و على و فاطمه را بر آفرينش جهان هستى گواه گرفت و اطاعت آنان را بر همه مخلوقات واجب كرد و كارهاى مخلوقات را به آنان واگذاشت (بدون آنكه خود، كنار بكشد)، پس آنان هر چه را خواهند حلال كنند و هر چه را خواهند حرام سازند، ولى هرگز جز آنچه خدا مى خواهد نخواهند. اين همان دين است و هر كس جلوتر رود، از حق جدا شده است و هر كس از آن عقب بماند گمراه مى گردد و هر كس آن را بپذيرد به حق رسيده است".(1)

فاطمة فمكثوا ألف دهر ثم خلق جميع الأشياء فأشهدهم خلقها و أجرى طاعتهم عليها و فوض أمورها إليهم فهم يحلون ما يشاءون و يحرمون ما يشاءون و لن يشاءوا إلا أن يشاء الله تبارک و تعالى ثم قال: يا محمد هذه الديانة التي من تقدمها مرق و من تخلف عنها محق و من لزمها لحق خذها إليک یا محمد: الكافي ج 1 ص 1439 بحار الانوار ج 15 ص 19.

اين حديث از آغاز آفرينش سخن مى گويد. قبل از اين كه خدا آسمان ها و زمين را خلق كند، نور محمّد و على و فاطمه را خلق كرد.

اين سه نور، هزار دوران بودند. (مى گويند: هر دوران، هزار سال است). آرى، اين سه نور، يك ميليون سال ماندند و بعد از آن، خدا عرش و آسمان ها و زمين را آفريد. هزاران سال بعد از آن، خدا آدم (عليه السلام) را آفريد. اين حديث به خوبى مقام نورانيّت را براى پيامبر و على و فاطمه(عليهم السلام) بازگو مى كند. "در خانه اگر كس است يك حرف بس است".

س: شما گفتيد كه زندگى فاطمه(عليها السلام) به هيجده سال خلاصه نمى شود و او يك حقيقت زنده است، منظور شما از اين سخن چه بود؟


1) عن محمد بن سنان قال: كنت عند أبي جعفر الثاني فأجريت اختلاف الشيعة فقال: يا محمد إن الله تبارک و تعالی لم یزل متفردا بوحدانيته ثم خلق محمدا و عليا و

ج: متاسفانه بعضى ها اهل بيت(عليهم السلام) را با انسان هاى ديگر مقايسه مى كنند و براى همين است كه اشكالاتى به ذهن آنان مى رسد، در احاديث آمده است كه فاطمه(عليها السلام) براى فرزندش حسين(عليه السلام) گريه مى كند، گريه او آن قدر سوزناك است كه همه فرشتگان آسمان با شنيدن گريه او به گريه مى افتند.(1)

كسى كه فاطمه(عليها السلام) را يك انسان معمولى در نظر مى گيرد ممكن است بگويد كه آخر چه معنا دارد كه فاطمه(عليها السلام) بعد از اين همه سال كه از حادثه كربلا گذشته است باز هم گريه كند؟ اكنون فاطمه(عليها السلام) در كنار حسينِ خودش در بهشت است و از ديدن او در شادى است، پس براى چه گريه كند؟ اين سخنان كسانى است كه از اسرار احاديث باخبر نيستند، فاطمه(عليها السلام)هنوز هم براى حسينِ خود گريه مى كند، زيرا گريه براى حسين(عليه السلام) نشانه آن است كه هنوز حجّت خدا مظلوم است و راه سقيفه زنده است و يار و مددكار مى طلبد، آن فكرى كه باعث شد حسين(عليه السلام) مظلومانه شهيد شود، امتداد دارد، مبارزه هنوز باقى است، ريشه مظلوميّت حسين(عليه السلام) همان سقيفه است، سقيفه يعنى فراموشى حجّت خدا. امروز هم كه مهدى(عليه السلام)حجّت خداست مظلوم و غريب است و آواره بيابان ها است. گريه فاطمه(عليها السلام) نشان دهنده اين است كه هنوز مسير ظلم و ستم بر حجّت خدا ادامه دارد.

دشمنان زيادى تلاش مى كنند جوانان شيعه را از عزادارى جدا كنند، امّا چه چيزى باعث مى شود كه سال به سال بر رونق مجلس عزاى حسين(عليه السلام)افزوده شود؟ گريه سوزناك فاطمه(عليها السلام) اثرى عميق بر قلب شيعيان مى گذارد، تا زمانى كه فاطمه(عليها السلام) گريه مى كند، شيعه در تب و تاب است و براى


1) وإنها لتشقق شهقة فلا يبقى في السماوات ملك إلا بکی رحمة لصوتها: کامل الزیارات ص 178

حسين(عليه السلام) عزادارى مى كند، گريه فاطمه(عليها السلام) در عالم تكوين، اثر خودش را دارد، هيچ كس نمى تواند از شورِ شيعه بكاهد زيرا اين شور از قلب سوزناك فاطمه(عليها السلام) است، فاطمه(عليها السلام) يك حقيقت زنده است. فاطمه(عليها السلام) راز ضربان قلب شيعه است. فاطمه(عليها السلام) بانويى براى عمقِ تاريخ نيست، صداى او از گذشته نمى آيد، او زنده است، صداى او هم زنده است و از جنسِ امروز است.

س: شما ريشه اشكالاتى (كه درباره مقام اهل بيت(عليهم السلام)) به ذهن بعضى ها مى رسد را چه مى دانيد؟

ج: ريشه بسيارى از اشكالات اين است كه عدّه اى همواره اهل بيت(عليهم السلام)را با ديگران مقايسه مى كنند و براى همين نمى توانند احاديثى كه در مقام و منزلت اهل بيت(عليهم السلام) است را قبول كنند، براى مثال ما در روايات داريم كه حضرت فاطمه(عليها السلام) در لحظه جان دادن شيعيان حاضر مى شوند، همراه با او، پيامبر و على و ديگر ائمه(عليهم السلام) هم حاضر مى شوند، حالا عدّه اى كه اهل بيت(عليهم السلام) را با ديگران مقايسه مى كنند مى گويند: در يك لحظه ممكن است مثلاً صد نفر از شيعيان (در شرق و غرب جهان) از دنيا بروند، چگونه ممكن است كه حضرت فاطمه(عليها السلام)در يك لحظه در صد جا، حاضر شود؟ ريشه اين اشكال به اين برمى گردد كه آنها فاطمه(عليها السلام) را مانند يك انسان معمولى در نظر مى گيرند در حالى كه او راز خلقت است، خدا به او چنان قدرتى داده است كه مى تواند در يك لحظه در مكان هاى مختلف، حضور پيدا كند. ما بر اين باوريم كه مقام فاطمه(عليها السلام) از فرشتگان (حتّى عزرائيل)

بالاتر است، خوب، در هر لحظه عدّه زيادى در جهان از دنيا مى روند، چگونه ما قبول مى كنيم كه عزرائيل در مكان هاى مختلف حضور پيدا مى كند و جان انسان ها را مى گيرد، اگر اين مطلب را قبول دارى پس بايد قبول كنى كه فاطمه(عليها السلام)(به اذن خدا) نزد شيعيان (در لحظه جان دادن آنها) حاضر مى شود.

س: اين سخن شما باعث شد تا به جواب سؤالى كه مدّت ها در ذهن ما بود برسيم.

ج: كدام سؤال؟

س: ما شنيده بوديم كه فاطمه(عليها السلام) در هر مجلس روضه اى كه براى امام حسين(عليه السلام) برگزار مى شود، حاضر مى شود، مدّت ها با خود فكر مى كرديم كه چگونه ممكن است آن حضرت در مكان هاى مختلف حاضر شود، اكنون با سخن شما، جواب را يافتيم. چقدر خوب بود در اينجا حديثى از فضائل فاطمه(عليها السلام) را كه اهل سنّت نقل كرده اند بازگو مى كرديد!

ج: اين حديث را "حاكم نيشابورى" كه از علماى بزرگ اهل سنّت است ذكر كرده است و گفته است: "اين حديث، صحيح است". او نقل مى كند كه يك روز پيامبر به فاطمه(عليها السلام)چنين فرمود: "اى فاطمه! همانا خدا به خشم تو، خشمگين مى شود و به خشنودى تو، خشنود مى شود". اين جمله بسيار عجيب است و بر عصمت فاطمه(عليها السلام)دلالت مى كند، آن حضرت به آنجا رسيده است كه حبّ و بغضش در حبّ و بغض خدا محو شده است و فقط

چيزى را دوست دارد كه خدا آن را دوست دارد و فقط از چيزى خشمگين مى شود كه خدا از آن خشمگين مى شود.(1)

س: معلوم مى شود كه مقام فاطمه(عليها السلام) بالاتر از درك ما است.

ج: مقامى كه خدا به فاطمه(عليها السلام) داده است بالاتر از آن است كه ما انسان هاى معمولى بتوانيم درك كنيم، هيچ كس نمى تواند حقيقتِ فاطمه(عليها السلام) را درك كند زيرا او حقيقت شبِ قدر است، همانگونه كه شب قدر نامعلوم است، مقام فاطمه(عليها السلام) نيز نامعلوم است، اين دنياى خاكى، ظرفيّت آن را ندارد كه آن حقيقت، در اينجا هويدا شود، امام صادق(عليه السلام)فرمود: "همانا او فاطمه ناميده شد زيرا مردم از شناخت او عاجز هستند". آرى، ما عاجز هستيم كه درك كنيم او چه جايگاهى نزد خدا دارد، اين حضرت على(عليه السلام) بود كه فاطمه(عليها السلام) را مى شناخت پس در داغ او چنين گفت: "اندوه من در مصيبت تو، هميشگى است و شب هايم همراه بيدارى!".(2)

آرى، فاطمه(عليها السلام) علّت بقاى وحى است، او حلقه وصل رسالت و امامت است، عظمت او در روز قيامت آشكار خواهد شد، در آن روز، خدا اعتبارِ نامحدود به فاطمه(عليها السلام)خواهد داد، وقتى كه او سر از خاك برمى دارد پس خدا هفتاد هزار فرشته را با "پرچم تكبير" براى استقبال او مى فرستد، همه آن فرشتگان به استقبال فاطمه(عليها السلام) مى روند، وقتى او در جايگاه خود قرار مى گيرد خدا جبرئيل را مى فرستد تا اين پيام را به فاطمه(عليها السلام) بدهد: "اى فاطمه! خواسته خودت را بازگو كن!

"خواسته فاطمه(عليها السلام) هر چه باشد عطا خواهد شد، اين


1) قال رسول الله لفاطمه: ان الله يغضب لغضبک و يرى لرضاک: المستدرک للحاکم ج 3 ص 154 و قال: «هذا حديث صحيح الاسناد و لم يخرجاه» مجمع الزوائد ج 9 ص 203، المعجم الكبير للطبرانی ج 1 ص 108، کنزا العمال ج 13 ص 674

2) عن أبي عبد الله (ع): انما سميت فاطمة لان الخلق فطموا عن معرفتها: تفسیر فرات ص 581، بحار الانوار ج 43 ص 65 اها حزني فسرمد و اما ليلى فمسة: مناقب آلابی طالب ج 3 ص 139، بحار الانوار ج 43 ص 211

همان "اعتبار نامحدود" است كه خدا براى فاطمه(عليها السلام) صادر مى كند، اين اعتبار را براى موسى و عيسى و ابراهيم: صادر نكرده است، پس آن وقت است كه فاطمه(عليها السلام)چنين مى گويد: "يا ربّ شيعتى!". آن وقت است كه درياى مهربانى او به خروش مى آيد و تنها خواسته اش را "شفاعت شيعيان" قرار مى دهد و چه شكوهى خواهد داشت آن روز.(1)

س: درباره اهميّت "شعائر" براى ما مقدارى سخن بگوييد.

ج: "شعائر" در لغت به معناى "علامت ها و نشانه ها" مى باشد، هر چيزى كه نشانه و علامتى از دين خدا باشد، "شعائرُ الله" است، شركت در مجالس عزادارى و سينه زنى، حضور در هيأت ها و باشكوه برپاكردن آن، همان "شعائر اهل بيت" است، اگر به آنها اهميّت بدهيد ايمان خود را تقويت كرده ايد.

شيعه واقعى كسى است كه در شادى اهل بيت(عليهم السلام) شاد است و در غم و اندوه آنان، اندوهناك است، پس وقتى ايّام فاطميّه را با شكوه برگزار مى كنيم در واقع نشان مى دهيم كه ما شيعه اهل بيت هستيم.(2)

در مجالس اهل بيت است كه شيعيان با معارف دين آشنا مى شوند و از خواب غفلت بيدار مى شوند و از "روزمرگى" نجات پيدا مى كنند، آنان پى مى برند كه زندگى واقعى در سايه دين خداست، همان دينى كه فاطمه(عليها السلام)براى آن فدا شد.

آرى، اين مجالس باعث مى شود تا ميان شيعيان، همبستگى ايجاد شود و


1) ثم يبعث الله إليک جبرئيل في سبعين ألف ملک فیضرب على قبرك سبع قباب من نور ثم يأتيك إسرافيل بثلاث حلل من نور فيقف عند رأسک فینادیک یا فاطمة ابنة محمد قومي إلى محشرک.... تفسير قرات الكوفي ص 445، بحار الانوار ج ج 43 ص 225

2) يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزننا: کامل الزیارات ص 1010

"فردگرايى" كمرنگ شود و حضور در جامعه پررنگ تر شود و همين موضوع، بركات زيادى براى فرد و جامعه دارد. هيئت ها و دسته جات سينه زنى و عزادارى، جلوه اى باشكوه از حضور در متن جامعه است و در طول تاريخ باعث يكپارچگى شيعه شده است.

همين مجالس است كه روحيّه ظلم ستيزى، مظلوم نوازى، فداكارى، جوانمردى و حق طلبى را در كالبد شيعه مى دمد و كاخ هاى ظلم و ستم را به لرزه در مى آورد، يك جوان براى ظلمى كه بر فاطمه(عليها السلام) شد اشك مى ريزد ياد مى گيرد كه ظلم نكند و از ستمگر بيزار باشد و از جهل و نادانى دورى كند.

ما بايد همواره به "معرفت" و "شعائر" اهميّت بدهيم، اين دو مانند دو بال براى رشد و كمال هستند، سعى كنيد با تحقيق و استفاده از سخن علماى راستين، معرفت بيشترى كسب كنيد و حقايق مكتب تشيّع را بيشتر درك كنيد، همچنين به "شعائر" هم اهميّت بدهيد.

مناسب مى بينم در اينجا حديث "ابن حمّاد" را نقل كنم: او در مدينه خدمت امام صادق(عليه السلام)رسيد، آن حضرت به او فرمود: "ابن حمّاد! به من خبر رسيده است كه در نيمه شعبان، گروهى از مردم اطراف كوفه به سوى كربلا مى روند، همراه آنان زنان هم هستند و بر امام حسين(عليه السلام)نُدبه مى كنند، در ميان آنان، عدّه اى قرآن مى خوانند، عدّه اى ماجراى روز عاشورا را بازگو مى كنند، عدّه اى هم گريه مى كنند و عدّه اى هم مرثيه مى خوانند".

ابن حمّاد پاسخ داد: "آقاى من! آرى. اين چنين است. من خودم در يكى از سفرها همراه آنان بوده ام و اين صحنه ها را با چشم ديده ام".

اينجا بود كه

امام صادق(عليه السلام)فرمود: "خدا را حمد و ستايش مى كنم كه در ميان مردم، گروهى را قرار داد كه به سوى ما مى آيند و مدح ما را مى نمايند و براى ما مرثيه مى خوانند، ستايش خدايى را كه دشمنان ما را طورى آفريد كه بر شيعيان طعنه مى زنند".(1)

امام صادق(عليه السلام) به خاطر اين كار شيعيان، خدا را ستايش مى كند و اين نشان مى دهد كه اين نعمت بزرگى است و هر كس توفيق بر آن پيدا كند بايد شكرگزار خدا باشد، امام در سخن خود از كلمه "جَعَلَ" استفاده مى كند، يعنى خدا چنين اراده كرده است و گروهى از شيعيان را اين گونه آفريده است كه ياد اهل بيت(عليهم السلام) را زنده نگاه مى دارند. آرى، اگر اين كار خداست، پس هرگز دشمنان نخواهند توانست اين "شعائر شيعه" را از بين ببرند.

س: منظور امام صادق(عليه السلام) از اين جمله چيست: "ستايش خدايى را كه دشمنان ما را طورى آفريد كه بر شيعيان طعنه مى زنند".

ج: مخالفت بدخواهان، ريشه در پليدى ذات و طينت آنها دارد، خدا راه حقّ و باطل را براى انسان ها روشن نمود و به آن ها اختيار داد، هر كسى بايد راه خودش را خودش برگزيند، دشمنان به دنبال هوس هاى خود مى روند و راه باطل را انتخاب مى كنند، كسى كه پيرو شيطان و تاريكى است نمى تواند در جستجوى نور باشد.

تاريكى با روشنايى، دشمنى دارد، باطل با حقّ ستيز دارد، اين قانون است، وقتى شيعيان براى زنده كردن نور اهل بيت(عليهم السلام)مجلس روضه خوانى و


1) بلغني أن قوما يأتونه من نواحي الكوفة أناسا من غيرهم و نساء يندبنه و ذلك في النصف من شعبان فمن بين قارئ يقرأ وقاص يقص و نادب يندب و قائل يقول المرائي، فقلت: نعم جعلت فداک قد شهدت بعض ما تصف، فقال: «الحمد لله الذي جعل في الناس من يفد إلينا و يمدحنا و يرثي لنا و جعل عدونا من يطعن عليهم من قرابتنا و غيرهم يهدونهم و يقبحون ما يصنعون»: كامل الزیارات ص 326، وسائل الشيعة ج 1 ص 599، بحار الانوار ج 98 ص 74.

سينه زنى راه مى اندازند يا هيأت و دسته بيرون مى آورند، نورِ معنوى اين مراسم، آسمان ها را در برمى گيرد، پيروان شيطان از اين نور بيزار هستند، نمى توانند طاقت بياورند، پس شروع به كارشكنى مى كنند، اين دشمنى، هميشه ادامه خواهد داشت. هيچ چيز مانند شعائر شيعه، دل شيطان را به درد نمى آورد، او از هر راهى استفاده مى كند تا مانع اين كار بشود. نكته مهم اين است: اين ستيز، نشان مى دهد كه شيعه راه درست را پيموده است، وقتى كارشكنى حزب شيطان شروع مى شود و آنان به شيعيان طعنه مى زنند، معناى اين كار اين است كه شيعيان، راه حقيقت را يافته اند. اگر حزب شيطان در آرامش باشد و غوغا نكند، معلوم مى شود كه در اين طرف، خبرى از نورِ خدا نيست، وقتى كه فرياد حزبِ شيطان بلند شد و طعنه زد، پس بايد خدا را شكر كرد كه شيعيان راه خود را يافته اند و به منزل رستگارى نزديك شده اند.

آرى، اين حديث، چقدر مى تواند پاسخ شبهات را برطرف كند و به ما بياموزد كه هر جا دشمن بر ما طعنه زد، بايد بدانيم كه راه را درست رفته ايم و دشمن احساس خطر كرده است، پس ديگر نبايد از غوغاى دشمن، هراسان شويم، بلكه بايد از امام خود ياد بگيريم كه بايد در برابر غوغاى دشمن، شكر خدا را به جا آوريم. هر وقت طورى حركت كرديم كه دشمن آرام بود، آن وقت بايد هراسان شويم كه چه كرده ايم كه دشمن از ما راضى است.

س: از اين كه اين فرصت را در اختيار ما گذاشتيد از شما تشكّر مى كنيم.

ج: خدا را شاكر هستم كه توانستم وظيفه خود را انجام دهم، اميدوارم كه سخنان اين حقير، توانسته باشد به شما كمك كرده باشد. گفتگوى خود را با دعا براى ظهور مولاى غريبمان به پايان مى بريم و دست به دعا برمى داريم و چنين مى گوييم: "اللهمّ عَجِّل لِوليّكَ الفَرَج".

در اینجا فهرست کتاب هایی که درباره حضرت فاطمه عالی نوشته ام بازگو میکنم:

1 - کتاب "نور مهتاب" درباره مقام نورانیت آن حضرت است.

2- کتاب "دعای مادرم" شرح دعاهای آن حضرت است.

3- کتاب "راه مهتاب" سبک زندگی آن حضرت را بازگو می کند.

4- کتاب "اشک مهتاب" شرح سخنرانی آنحضرت در مسجد پیامبر است. (شرح خطبه فدكيه)

5 - کتاب "فریاد مهتاب" مظلومیت آن حضرت را بیان میکند.

6- کتاب "حوادث فاطمیه" به بررسی 110 حادثه تاریخی می پردازد (از رحلت پیامبر تا

شهادت فاطمه لیلا ).

7- کتاب "مهر مهتاب" به جلوه هایی از توسل به آن حضرت پرداخته است.

8- کتاب "زیارت مهتاب" درباره شرح زیارت آن حضرت است.

9 - کتاب "روز هجوم": در این کتاب، تاریخ روزی را که دشمنان به خانه فاطمه اي هجوم آوردند بررسی کرده ام.

10 - کتاب "سرزمین پاس": داستان بخشش فدک به فاطمه ای را بازگو

کرده است.

11 - کتاب "روشنی مهتاب": در این کتاب به شبهات فاطمیه پاسخ داده ام.

12 - کتاب "ندای فاطمیه": در این کتاب به بررسی پیامهای فاطمیه پرداخته ام.

شما می توانید این کتاب ها را در اینترنت (رایگان) دانلود کنید.

منابع

1.

الاحتجاج

2.

الإرشاد

3.

اعلام الورى

4.

الأمالي للصدوق

5.

الأمالى للمفيد

6.

الإمامة والسياسة

7.

إمتاع الأسماع

8.

أُسد الغابة

9.

أعيان الشيعة

10.

أنساب الأشراف

11.

بحار الانوار

12.

البداية والنهاية

13.

تاريخ الإسلام للذهبي

14.

تاريخ الطبري

15.

تاريخ اليعقوبي

16.

تاريخ بغداد

17.

تاريخ دمشق

18.

تفسير العياشي

19.

تفسير القمّي

20.

تفسير فرات

21.

تلخيص الحبير

22.

تهذيب الاحكام

23.

تهذيب المقال

24.

الثقات لابن حبّان

25.

جامع أحاديث الشيعة

26.

خصائص الأئمّة

27.

دلائل الإمامة

28.

سبل الهدى والرشاد

29.

السقيفة وفدك

30.

سنن ابن ماجة

31.

سنن ابى داوود

32.

سنن الدارمي

33.

السنن الكبرى

34.

السيرة الحلبية

35.

السيرة النبويّة لابن كثير

36.

شرح نهج البلاغة

37.

صحيح ابن حبان

38.

صحيح البخاري

39.

صحيح مسلم

40.

الطبقات الكبرى

41.

علل الشرائع

42.

عمدة القاري

43.

عيون اخبار الرضا(ع)

44.

عيون المعجزات

45.

الغدير

46.

الغيبة للنعمانى

47.

فتح الباري

48.

الفتوح

49.

قاموس الرجال

50.

الكافى

51.

كامل الزيارات

52.

كتاب سليم بن قيس

53.

كشف الغمّة

54.

كشف اليقين

55.

كمال الدين

56.

كنز العمال

57.

مجمع البيان

58.

مجمع الزوائد

59.

المجموع

60.

المحلّى

61.

المراجعات

62.

المستدرك

63.

مستدرك الوسائل

64.

مسند الحميدي

65.

مسند أحمد

66.

المعجم الكبير

67.

مقتل الحسين للخوارزمي

68.

الملل و النحل

69.

مناقب آل أبي طالب

70.

من لايحضره الفقيه

71.

مؤتمر علماء بغداد

72.

نصب الراية

73.

نهج البلاغة

74.

نيل الأوطار

75.

الوافي بالوفيات

76.

وسائل الشيعة