ghaemiyeh.com
سرشناسه:عصام رودسری، عبدالله، 1334 -
عنوان قراردادی:کلیله و دمنه. برگزیده
Kalilah va Dimnah. Selections
عنوان و نام پديدآور:شکوفههای خرد و اندیشه : خلاصه کتاب ارزشمند کلیله و دمنه(به همراه تعلیقات مربوطه)/مولف عبدالله عصامرودسری.
مشخصات نشر:ساری: انتشارات الحاوی، 1399.
مشخصات ظاهری:58 ص.
شابک:978-622-974040-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:کتاب حاضر بازنویسی برگزیدهای از کتاب "کلیله و دمنه" است.
عنوان دیگر:خلاصه کتاب ارزشمند کلیله و دمنه(به همراه تعلیقات مربوطه).
موضوع:کلیله و دمنه -- اقتباسها
موضوع:Kalilah va Dimnah -- Adaptations
موضوع:داستانهای کوتاه فارسی -- قرن 14
موضوع:Short stories, Persian -- 20th century
رده بندی کنگره:PIR8354
رده بندی دیویی:8فا3/62
شماره کتابشناسی ملی:7355109
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسمه تعالی
ثواب ناقابل این اثر ادبی را به ساحت پاک و مقدس و
مطهر مولاتنا فاطمه بنت موسی بن جعفر سلام الله
علیها و آن شفیعه روز جزا تقدیم میدارم.
عبدالله عصام رودسری
سخنی با مخاطبین :
امید مولف بر آن است که علاقمندان به کسب علم و دانش با خلاصه این اثر ادبی اخلاقی که به زبان و نثر ساده نگارش یافته است به محتوی و مفاهیم معنوی این کتاب دست یابند، همان مفاهیم و محتوا که در بین عبارات سنگین و نامانوس اسیر و گرفتار شده است و با گذشت زمان این آثار ارزشمند به دلیل وجود همین مانع از دسترس علاقمندان خارج شده است، امید است راه و روشی که نگارنده و امثال او در پیش گرفتهاند بتواند موانع موجود در راه نسل جوان را برای دستیابی به گنجینههای فرهنگی و ادبی جهان از میان بردارند و نگارنده به یقین میداند که در سایه این مطالعات و تکیه بر آنچه ما آن را شکوفههای خرد نامیدهایم، تعالیم ناجی جهان بشریت یعنی شریعت پاک و معظم پیامبر آخرالزمان یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم چون خورشید درخشان بر صفحه وجود انسانهای پژوهشگر طالع خواهد شد و در آن زمان به دریای بیانتهای معرفت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم متصل و وصل خواهیم شد و در آن زمان به ارزش والا و عظمت و علو مقام اهلبیت عصمت و طهارت پی خواهیم برد.
انشاء الله تعالی
عبدالله عصام رودسری
بسمه تعالی
تعلیقات و مقدمه بر کتاب کلیله و دمنه :
آنچه مسلم است این کتاب در طول تاریخ یعنی از زمان تدوین و در برخورد با فرهنگهای مختلف، درگیر تعلیقات علماء و دانشمندان جوامع مختلف بوده و چه بسیار اوقات بر روشها و سیاستهای رجال سیاسی و نظامی و ....، امتها اثر گذار بوده است و اصل این کتاب به زبان هندی است که در زمان خسرو انوشیروان به زبان پهلوی و سپس به عربی و در نهایت توسط نصر الله منشی به زبان فارسی ترجمه شده و تعلیقات سنگین با عبارات ثقیل و ....، در متن آن وجود دارد که در این زمان با توجه به تفاوت سبکهای نگارش، فاصلههای بسیار از هم پیدا نموده و تقریبا غیر قابل استفاده شده و لذا در این زحمات اساتید لغت و ادب فارسی مانند مرحوم استاد عبدالعظیم قریب و سایر علماء رحمه الله علیهم اجمعین در شرح و تبیین لغات و متون این کتاب، کارگشا بر مطالعات سایر محققین و پژوهشگران گردید به گونهای که اگر زحمات آن بزرگواران نبود شاید میتوان گفت که این اثر مانند بسیاری دیگر از آثار بزرگان در ورطه فراموشی قرار میگرفت و ما در این مجموعه سعی بر آن نمودیم تا خلاصهای از اصل کتاب را مرقوم و سپس تعلیقات خود را بر آن اضافه نمائیم و امید است که همه پژوهشگران هر کدام، به سهم خود حرکتی را در این خصوص بعمل آورند، شاید که اسباب شوق و نشاط را در مطالعه برای نسل آینده، فراهم آورد و نگارنده ایمان دارد که انجام تحقیق و پژوهش در آثار علماء و دانشمندان جوامع بشری ما را به سرچشمههای عقل و خرد، یعنی شریعت پاک موعود انبیاء و آخرین فرستاده از پیامبران خداوند یعنی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و عجل فرجهم و به معجزه جاوید او یعنی قرآن مجید و نیز تعالیم الهی امامان معصوم، راهنمایی و هدایت خواهد کرد زیرا آنکس که به سوی روشنایی حرکت نماید، در نهایت به سرچشمه انوار تابناک خورشید
فروزان عالم بشریت و ستارههای درخشان آن، یعنی به محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم و عجل فرجهم خواهد رسید ان شاالله تعالی. پس تو ای عاقل دانا و خردمند آگاه باش که این کتاب از داستان بازرگان و پسران او آغاز میشود و بعد از انشعاب ادبی از سفر تجارتی پسر ارشد بازرگان، به سوی سرنوشت یکی از دو گاو او به نام شتربه میرود که علیرغم بیمهری مامور پرستاری نجات مییابد و سر انجام قربانی دسیسههای موجودی به نام دمنه میگردد و دمنه نیز خود سر انجام گرفتار دست انتقام عدالت گردید، و هلاک میشود و بطور غیر مستقیم نیز موجبات مرگ غم انگیز دوست دلسوز و مهربان خود را نیز فراهم میآورد، دوستی که بطور مستمر او را از عواقب شرارت و بدی میترسانید و ما در این حاشیهای که بر این متن میآوریم وارد استعارههای ادبی و استنباطات نمادین از این حیوانات در رفتار و اخلاقهای انسانی نمیشویم و فقط به نکاتی اشاره و به بعضی از نکات اخلاقی که نیازمند توضیح است مطلبی را مرقوم مینمائیم زیرا همانگونه که متعاقباً ذکر میگردد این متون مستغنی است از اینکه مخاطب را متوجه نماید به اینکه تقلید کورکورانه هر فرد او را به سر نوشت آن بوزینه نجار مبتلا میکند و یا ......، و یا در شرح حال مرد پارسا و آن لباس گرانبها که از پادشاه خلعت گرفته بود و......، به آداب و سنتهایی اشاره میشود که در شریعت اسلام جایگاهی ندارد و مهمتر اینکه نتیجه نزول بلاهای مختلف، بر افرادی که شرح حال آنها بیان شده است را تسری به کلیه آحاد جامعه داده و میگوید (همه این بلایا، از وجود خودمان به ما رسیده است)، که البته این دیدگاه فلسفی در اسلام جایگاهی ندارد زیرا ای بسا بلایا که در اثر ظلم و ستم دیگران به افراد جامعه وارد شود، در حالی که آن اشخاص بیگناه بوده و مظلوم باشند پس این دیدگاه فلسفی که تمامی بلایا و رنجها انسانها صرفا در اثر اعمال بد خود افراد است دیدگاه نابجایی است، و ما در این خصوص از ذکر داستان و شرح احوال سکونت زاهد در خانه زن بدکاره و شرابخواری او و فساد زن دلاک و زن
کفاش و .....، صرف نظر نموده و به ضعفها و آموزههای دیگر این متون که اغلب ضد و نقیض یکدیگر هم میباشند کاری نداریم، از جمله فریبکاری که زن کفاش با شوهر خود معمول و از زشتی عمل خود رها شد و ....، و یا تمثیلی که در رابطه با بلای وکیل دریا و جوجههای طیطو مذکور شده است که در نهایت با کمک سایر مرغان و با توسل به سیمرغ به نجات دست یافت که با اندیشهها و افکار ما فاصله بسیار زیادی دارد و ..... و یا روشی که آن بازرگان با شخص خائن که آهن امانت او را فروخته بود به اینکه فرزند او را ربوده و از نظرها مخفی نموده بود تا .....، از این طریق به اموال خود دست یابد که البته این روش هرگز روش پسندیدهای نیست و یک طلبکار هرگز نبایستی اینگونه روشها را برای دستیابی به اموال خود در پیش گیرد زیرا ممکن است افراد بیگناه در این راه ندانسته قربانی شوند، پس در این موقع یک کجیروی، در بیان این آموزه و نصیحت اخلاقی و ....، ملاحظه میگردد که هرگز نمیتواند راه و روشی پسندیدهای برای احیاء حقوق تضییع شده باشد، و یا داستان تعجیل آن زن فاسد که با چادر دو رنگ معشوقه فاسد خود به دام شهوت رانی غلام آن نقاش افتاد و ...، که قطعا اینگونه تمثیل جایگاهی در ادب و فرهنگ مسلمان شیعه ندارد بلکه هزاران هزار حدیث و داستان دیگر میتوانست جایگزین این داستان شود و البته ما ایرادی نمیگیریم بر این موضع و سایر مواضع مانند آن، به جهت اینکه این فرهنگ و آموزه جوامع بت پرست بوده که ظاهرا خیلی هم این امور مطرود آنان نبوده است بلکه نوعی نهی اخلاقی و توصیه و یا مانند آن بوده است، ..... ولی از جمله داستانهای زیبا و جذاب این کتاب داستان موش و گنج او بود و نیز حرصی که گرگ گرسنه به آن گرفتار و هلاک شد و نیز داستان جغد و کلاغ است که چگونه آن زاغ دانشمند به حیله دشمنان راه تباه کرد و آوردهاند که در زمان توسعه دین مسیح، و پیشرفت روز افزون آن .....، دشمنی یهودیان شدت یافت و وزیر پادشاه یهود حیلهای را بکار بست که دقیقا تبعیت مینمود از روشی که در این کتاب مذکور شده است،
در این کتاب زاغ دانشمند دستور داد تا او را زخمی و مجروح نموده در بین جغدها قرار دهند و او به این وسیله وارد جمعیت جغدها شده و به اسرار آنان واقف و سپس طرح و برنامه نابودی آنها را ارائه کرد و در تبعیت این روش آوردهاند که وزیر یهودی، دستور داد تا دماغ و گوش و .....، او را بریدند و او به این وسیله وارد جمعیت مسیحیان شد و با تظاهر و ریا کاری به ریاست مذهبی آنان رسید و سپس به چهار نفر از شاگردان مخصوص خود وصیت کرد که جانشین من تو هستی و هر کس با تو مخالفت کرد او را بکش و با این مضمون چهار وصیت اصلی از خود باقی گذاشت و سپس خود را سر به نیست کرد و این چهار وصی به استناد این چهار وصیت نامه اصلی با پیروان خود به جان یکدیگر افتاده و شکست عظیمی بر جمعیت مسیحیان وارد گردید، و این داستان دقیقا همین قصه را تداعی مینماید و با توجه به تقدم تاریخی این متن میتواند الگویی برای این قطعه تاریخی باشد و دیگر داستان دزد و شیطان و زاهد است که به زعم راوی، شیطان به دنبال قتل زاهد بوده و حال آنکه در آموزههای شریعت ما شیطان به دنبال بردن دین انسانها و تباه کردن دین آنها است که این موضوع بر تباهکاری جان آنها مقدم است و دیگر داستان زیبای پادشاه قورباغهها و ماری که مرکب او شده بود و ...... و یا آن شیر که در نهایت به ریاضت اقدام و از خوردن میوهها نیز دوری میکرد، و یا حرمت مشورت با دشمنان و .....، و نیز در باب زرگر و جهانگرد و نجات بوزینه و مار و ببر و سپس آن زرگر و اینکه در سالیان بعد که جهانگرد از شهر آنان عبور مینماید ببر به سراغ دختر امیر رفته و او را میکشد و گردنبند او را برای جهانگرد میآورد و اینجا راوی ذکر نمینماید که جهانگرد از این عطا و بخشش و قتل آن دختر خبر داشته یا خیر زیرا در جوامع بسته و ابتدایی ذکر این امور از واقعیتهای انکار نا پذیر تلقی میگردد، و در نهایت زرگر که مرهون الطاف جهانگرد بوده است، او را دستخوش خیانت خود مینماید و در نهایت داستان آن چهار نفر که با چراغ عقل به راه هدایت میروند یعنی شاهزاده، پسر مرد ثروتمند،
پسر بازرگان و پسر روستایی و حاصل کار او که آن را بر دروازه شهر مکتوب نمود و ..... و در نهایت گنجی که جهانگرد یافته بود و آن را اموال دولتی و مربوط به ملت دانست مگر قسمتی از آن را که در واقع بهترین گزینه کار برای مانند این قضیه، یعنی یافتن گنج است و مادر نهایت توصیه مینمائیم همه دانش پژوهان و اساتید را که به دنبال گنج واقعی جهان هستی یعنی محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم باشند تا در معیت آنان به سعادت دنیا و آخرت دست یابی نمایند، خدایا از تو میخواهیم به حرمت و عظمت این بانوی مقدس اسلام یعنی فاطمه بنت موسی بن جعفر علیه السلام به ما و عزیزان ما خیر دنیا و آخرت عطا فرموده و از ما و عزیزان ما شر دنیا و آخرت را رفع و دفع بفرمایی و از دوزخ نجات و در بهشت جاویدان خود هر چند لیاقت و استحقاق نداریم به فضل و رحمت خود ساکن فرموده و رستگاری جاوید عطا فرمایی آمین آمین آمین یا رب العالمین.
عبدالله عصام رودسری
شهریور سال 1395
این کتاب خلاصه اثری ادبی و اخلاقی از قدیمیترین و معروفترین متنهای ادبی جهان است که اصل آن به زبان هندی میباشد. این کتاب در زمان خسرو انوشیروان به زبان پهلوی و بعدا به زبان عربی ترجمه و سپس توسط نصرالله منشی به زبان فارسی برگردانیده شد. داستان این کتاب در رابطه با گفتگوی دو شغال به نامهای کلیله و دمنه و ..... است و این پند نامه به چند باب تقسیم شده که به زبان برهمن یعنی دانشمند روحانی و رای یعنی پادشاه گفته شده است که مشتمل بر بیان سخنان حکمت آمیز از زبان حیوانات وحشی و پرندگان و ..... است که در باب اول بر همن در رابطه با دوستی و فواید آن سخن خود را آغاز میکند:
پس این باب در خصوص کسانی است که با هم دوستی دارند ولی در اثر بدگویی و سخن چینی دیگران، دوستی آنان به عداوت و دشمنی تبدیل و فساد و تباهی در میان آنان راه پیدا میکند.
میگویند بازرگانی بود که اموال بسیار داشت ولی فرزندان او بجای کسب و کار با تنپروری و خوشگذرانی اموال او را تلف مینمودند پس پدر آنان را نصیحت کرد و از راه پند و اندرز راه صحیح را به آنان نشان داد، و سخنان پدر در آنها اثر کرد و باعث شد که در راه درست قدم بردارند. سپس پسر بزرگتر تصمیم گرفت به سفر تجارتی در سرزمینهای دور برود. به همراه کاروان تجارتی خود دو گاو قوی نر انتخاب و سفر خود را شروع کرد. نام این دو گاو یکی شتربه و دیگری نندبه بود. سپس در بین راه در مسیر جنگل شتربه به داخل منجلاب و باتلاقی فرو رفت و با تلاش فراوان او را از این باتلاق بیرون آوردند ولی او در اثر این حادثه دچار صدمات زیادی شد
به طوری که نمیتوانست راه برود. در این زمان پسر بزرگ بازرگان، فردی را مامور پرستاری او کرد تا از او پذیرایی کند و پس از خوب شدن شتربه خود را به کاروان برسانند ولی آن شخص پس از یک روز پذیرایی خسته شد و شتربه را به حال خود رها کرد و خود را به کاروان رسانده و به دروغ گفت که شتربه هلاک شد. و اما شتربه با سختی تمام خود را به مرغزاری پرآب و علف و گیاه رسانیده که در جهان بینظیر بود و خوراک و غذای فراوان خورده و قوت گرفت و پس از مدتی سلامت کامل خود را بازیافت و در یکی از روزها از روی خوشی و سرمستی صدای خود را با شدت تمام در آن بیشه رها کرد و در حوالی آن مرغزار، شیر جوانی با سایر وحوش و درندگان که تحت فرمان او بودند زندگی میکرد و این شیر جوان که در تمام عمر خود گاو ندیده بود چون صدای نعره گاو را شنید به شدت ترسید ولی ترس خود را از سایر حیوانات پنهان نمود و در میان پیروان او دو شغال زندگی میکردند نام یکی کلیله و نام دیگری دمنه بود و دمنه که حریصتر و جسورتر بود با طعنه به کلیله گفت چرا شیر از جای خود تکان نمیخورد و کلیله گفت چکار داریم، ما در این درگاه چیزی گیرمان میآید و زندگی میکنیم پس بهتر آن است که در کاری که به ما ربطی ندارد وارد نشویم زیرا ممکن است بلایی بر سر ما بیاید مثل آن بلایی که بر سر بوزینه (میمون) آمد دمنه گفت که داستان آن چیست گفت نقل کردهاند که روزی بوزینهای نجاری را دید که بر روی چوبی نشسته آن را میبرید و در وسیله کار او دو میخ بزرگ بود که اولی را میکوبید و قبل از آن که دومی را بکوبد میخ اول را در میآورد سپس برای انجام کار از محل خود خارج شد و آن بوزینه بلافاصله کار او را تقلید کرده و وپس از آنکه میخ اول را کوبید بیضههای او ما بین دو قطعه چوب قرار گرفت و بدون اینکه او میخ اول را در بیاورد میخ دوم را کوبید پس بیضههای او ما بین دوقطعه چوب قرار گرفته و از درد بیهوش شد و وقتی چون نجار برگشت بوزینه را به سختی حرکت داد که در اثر آن حرکت شدید بوزینه هلاک شد. و لذا بعد از این واقعه، اینگونه اعمال
ضرب المثل شد و گفتند (نجاری کار بوزینه نیست) اما دمنه گفت که ما بایستی در کار و علت این موضوع جستجو کنیم. کلیله پاسخ داد چگونه گفت در این حالت به شیر نزدیک میشویم و خود را با نصیحت به او عزیز مینمائیم تا علت را جویا و بر آن آگاه شویم و کلیله تسلیم شد و دمنه به نزد شیر رفته و بعد از سخنان زیاد، علت حیرت شیر و اندوه او را جویا شد و شیر میخواست که حالت خود را پنهان نماید که ناگهان شتربه فریاد بلند دیگری با شدت تمام سر داده و شیر که به شدت ترسیده بود دیگر نتوانست علت ترس شدید خود را پنهان نماید و مجبور شد که علت ترس را بیان نماید و گفت که او فکر میکند که این صدا ترسناک مربوط به موجودی خطرناک و ترسناک باشد. سپس دمنه گفت ای پادشاه جنگل آگاه باش که هر صدایی دلیل بر ترسناک بودن صاحب صدا نیست و این موضوع مثل داستان آن روباه است که در جنگل میرفت و به طبل بزرگی رسید که شاخه درختان از برخورد با آن صدای ترسناکی ایجاد میکرد پس بر آن حمله کرد و آن را درید تا گوشت آن را بخورد ولی دید که تکه پوستی بیشتر نیست به شیر گفت اگر مرا اجازه دهی بروم و خبر این موضوع را معلوم نمایم. پس شیر اجازه داد و دمنه رفت و خبر آورد که گاوی را دیدم و شیر از قوت و قدرت او سئوال نمود و دمنه گفت دستور بده او را پیش تو بیاورم و آن وقت نزد گاو رفته گفت پادشاه درندگان تو را احضار نمود، پس شتربه گفت اگر مرا وعده سلامت بدهی که از او ایمن هستم با تو میآیم و دمنه او را تسلی داده و هر دو به سوی شیر حرکت نمودند و شیر از شتربه سئوال کرد به چه منظور به اینجا آمدی شتربه داستان خود را بیان کرد پس شیر به او گفت حال که چنین است نزد ما بمان و آن وقت پس از علم به سادگی و بیآزاری شتربه، او را محرم اسرار خود دانست و اعتماد کامل بر او نمود. سپس دمنه چون این مقام و منزلت را برای شتربه دید بر او حسد برده و با کلیله مشورت نمود و کلیله گفت بر سر تو آن آمد که بر آن مرد پارسا آمد. دمنه گفت داستان آن چیست گفت پادشاهی به زاهدی لباس و
خلعت گرانبها داد و دزدی آن را دیده و خود را به او نزدیک کرد تا حدی که خود را محرم زندگی او قرار داد و آنوقت در فرصتی مناسب آن لباس گرانبها را سرقت نموده فرار کرد. سپس زاهد. به دنبال او رفت و در جنگل دو شکارچی با هم جنگ نمودند و یکدیگر را مجروح کردند و روباهی آمده و خون ایشان را که به زمین ریخته بود میخورد سپس کسانی که در جنگل درخت قطع میکردند درخت سروی را قطع کردند که بر روباه افتاده و روباه کشته شد. سپس زاهد شب هنگام به شهر رسید و در خانه زن بد کارهای ساکن شد. آن زن بدکاره چند کنیز داشت که یکی زیبا رو بود و جوانی به آن کنیز نظر داشت و نمیگذاشت دیگران به او نزدیک شوند و آن زن بد کاره نمیتوانست از او در آمدی حاصل نماید تا آنکه در شبی که زاهد آمده بود حیله کرد تا آن جوان را هلاک و گناه آن را به گردن زاهد اندازد سپس شراب فراوان به آن دو داد و زهری خطر ناک در لولهای نازک قرار داد و یک سر آن را در مخرج آن جوان قرار داد و خواست که زهر را در بدن آن جوان بدمد که ناگهان بادی از آن جوان خارج و زهر در حلق آن زن بدکاره فرو رفته و در دم جان داد. زاهد چون این حال را مشاهده کرد از خانه فرار نموده و به خانه کفاشی پناه برد. زن کفاش خائن بود و واسطه فساد آنان زنی دلاک بود. پس به مرد خائن پیام داد در این حال کفشگر برگشت و زن را خارج خانه دید او را به ستونی محکم بست. به خاطر سابقهای که از او شنیده بود خواست که او را مجازات کند که زن آن دلاک آمد و زن کفشگر را بر ستون بسته دید گفت چرا نمیآیی او گفت بیا جای من خود را به ستون ببند و من رفته و برگردم. پس چون او را به ستون بست، کفاش از خواب بیدار شد و دماغ زن دلاک را برید و گفت به نزد آن فاسق ببر و وقتی زن کفشگر برگشت و زن دلاک را دید که دماغ او بریده بلافاصله او را باز کرد و خود را بست و فریاد برآورد و به مکر و حیله (که ای خداوند من بیگناه بودم دماغ مرا به من باز گردان تا کفاش بداند که من بیگناهم) سپس کفاش چراغ روشن کرد و شروع کرد به عذرخواهی و در این زمان زن
دلاک بینی به دست به خانه آمد شوهرش وسیله حجامت خواست تا به خانه ثروتمند شهر برود پس آن زن فریاد زد بینی بینی پس با این مکر او هم کار خود را توجیه کرد. در این زمان نزدیکان زن دلاک حاضر شده و دلاک را نزد قاضی برای مجازات بردند و زاهد به محکمه قاضی آمد و گفت اینهمه بلایا همه از وجود خودمان به ما رسیده اگر من فریفته دنیا نمیشدم اینهمه دردسر نمیکشیدم و اگر آن روباه حریص به خوردن خون نمیشد نمیمرد و آن زن بدکاره که قصد قتل آن جوان نموده بود به مکر خود هلاک نمیشد و آن زن دلاک هم در ترویج فساد میکوشید، بینی او بریده نمیشد و ...... ، دمنه گفت حال من چکار کنم کلیله گفت تو نظرت چیست گفت بایستی او را هلاک نماییم کلیله گفت قدرت او از تو بیشتر است و شیر هم حامی اوست گفت پس باید به حیلهای این کار را انجام دهیم آنطور که کلاغی به حیله مار را هلاک کرد گفت چگونه گفت آوردهاند که کلاغی در بالای کوهی خانه داشت و در آن حوالی سوراخ ماری بود پس هرگاه کلاغ بچه دار میشد آن مار آن جوجه را میخورد چون اعمال مار از حد گذشت، زاغ در مانده شد و شکایت به پیش شغالی برد که سابقه دوستی با او داشت و گفت میخواهم چون مار خوابیده است ناگهان چشمهای او را در بیاورم، سپس شغال گفت این کار خردمندانه نیست چون ممکن است به بلای ماهی خور که میخواست خرچنگی را هلاک کند دچار شوی گفت داستان او چیست گفت که ماهی خواری بر لب برکه آبی ساکن بود و به اندازه نیاز خود ماهی میگرفت، چون پیر شد دیگر نمیتوانست شکار نماید. پس خرچنگی آمد و گفت تو را غمگین میبینم، مرغ ماهی خوار به دروغ گفت امروز دو صیاد ماهی آمدند و با هم سخن گفتند که در این برکه ماهی زیاد است دومی گفت بریم برکه پایین، ماهیها را بگیریم بعد به این برکه میآئیم پس اگر چنین شود من از گرسنگی خواهم مرد سپس خرچنگ رفته ماهیان را خبردار نموده و همه ماهیان برای نجات خود از ماهی خوار مشورت خواستند، ماهی خوار گفت با صیاد مبارزه نمیتوان نمود ولی در این نزدیکی
آبگیری میشناسم که بسیار عالی است اگر همه به آن محل منتقل شوید زندگی خوش و راحتی خواهید داشت. سپس ماهیان گفتند این امر بدون یاری تو ممکن نیست و آنوقت با خواهش بسیار ماهی خوار را راضی کردند تا هر روز چند ماهی را به آن برکه مصفا ببرد و بعد از آن توافق، کار ماهی خوار آن بود که هر روز به بهانه بردن ماهیها به آن برکه، تعداد زیادی از آنها را گرفته بر بالای تپهای بلند میخورد و باز میگشت چند روز بر این منوال گذشت خرچنگ از او خواست که او را نیز به آن برکه ببرد پس ماهی خوار او را روی گردن خود سوار و پرواز نمود چون خرچنگ به بالای بلندی رسید، از دور استخوانهای ماهیان را دیده و فهمید که ماهی خوار آنان را فریب داده است سپس فکر کرده حلق ماهی خوار را گرفته و او را به زمین انداخته و هلاک کرد و آنوقت به سوی بقیه ماهیان آمده و شرح وضعیت داد و ماهیان بقیه عمر را در سلامت سپری نمودند و آنوقت شغال به کلاغ گفت اما من راهی را به تو نشان میدهم که از آن راه مار را هلاک نمایی گفت چکار کنم گفت پرواز نما و در شهر لباس زیبایی را سرقت نما، طوری که مردمان آن را ببینند سپس آهسته آهسته جوری که مردم تو را تعقیب نمایند به سمت مار برو و آن لباس را روی سر او بینداز و مردم که در تعقیب تو هستند برای گرفتن لباس، آن مار را خواهند کشت و تو نجات مییابی پس او چنین کرده و از شر آن مار رهایی یافت. آنوقت کلیله گفت چگونه بر او حیله نماییم دمنه گفت آنگونه که خرگوش به حیله شیر را هلاک کرد گفت چگونه، گفت در جنگلی وحوش بسیاری با شیر زندگی میکردند که به جهت حملات روزانه شیر به آنان، روزگار آنان تیره و تار شده بود، پس با شیر مذاکره نمودند که اگر تو تعرض روزانه خود به همه ما را متوقف کنی، ما روزانه یکی از اهالی جنگل را به سمت تو هدایت مینماییم تا خوراک تو شود و شیر موافقت کرد و در روزی که قرعه به نام خرگوش افتاد، به یاران خود گفت اگر به من فرصتی بدهید من شما را بطور کلی از شر این شیر جبار و خونخوار رهایی خواهم داد، یاران موافقت نموده و او ساعتی
توقف نمود تا از وقت صبحانه شیر گذشت سپس آهسته به سوی شیر که از گرسنگی عصبانی بود رفت شیر با عصبانیت از او بازخواست کرد خرگوش گفت که برای صبحانه شما خرگوشی را با من فرستاده بودند که در میانه راه شیری آن را گرفته و برد و گفت من سلطان جنگل هستم و من به شتاب آمدم تا شما را خبر دهم شیر بلافاصله گفت برویم او را به من نشان بده خرگوش او را سر چاهی آورده و به شیر گفت من از آن شیر داخل چاه میترسم مرا در بغل بگیر و به سر چاه بیاور تا او را به تو نشان بدهم، سپس شیر به این حرف عمل کرد و به چاه نگاهی کرد و عکس خود و خرگوش را در آب چاه دید و آنوقت از روی خشم خرگوش را به کناری انداخته و خود را به داخل چاه انداخته و با این مکر خرگوش هلاک گردید. سپس کلیله گفت اگر بتوانی گاو را هلاک کنی به طوری که رنج آن به شیر نرسد مشکلی نیست بعد از این صحبت، دمنه با فاصله چند روز به دیدار شیر رفته و غمناک کنار او نشست و شیر علت آن را پرسید و دمنه به دروغ گفت که شتربه در صدد توطئه قتل اوست تا سلطان جنگل شود و اگر شیر میخواهد که مانند آن ماهی گرفتار نشود باید در کار شتربه تعجیل نماید، شیر گفت کدام ماهی گفت سه ماهی در برکهای زندگی میکردند که دو ماهی زیرک و ماهی سوم زیرک نبود پس ماهی گیران برای صید آنان آمدند اولی خود را از روی آب به داخل رودخانه پرت کرد و فرار نمود و دومی خود را به مردن زد و او هم فرار کرد ولی سومی به چپ و راست میرفت تا به دام ماهیگیران افتاد، پس سعایت و گفتار فراوان دمنه باعث شد که شیر به گاو بسیار بد گمان شود ولی در عین حال شیر گفت بارها من در جمع تعریف شتربه را کردهام و در حال چگونه خواهد شد، دمنه گفت هرگونه فرصت به او، باعث نابودی تو خواهد شد در اینجا دمنه از وضعیت ظاهر و نحوه رفتار و حرکت گاو تعبیرهای بد را ارائه نمود و گفت اگر خوب نگاه کنی اندیشههای او از ظاهر ناجور و زشت او معلوم است ومی بینی که وقتی به سوی شما میآید چگونه به چپ و راست نگاه میکند و موقعیت جنگ را بررسی مینماید و ....، و
از طرف دیگر نزد شتربه با حالت غمناک رفته و شتربه از او پرسید که علت غم تو چیست و دمنه گفت ترس و هراس دارم و شتربه گفت آیا از شیر نفرت و هراسی داری دمنه گفت از افراد معتمد شنیدهام که شیر گفته است که شتربه خوب چاق و چله شده و دیگر نیازی به او نداریم و بهتر است از گوشت او برای همه وحوش مهمانی ترتیب دهیم و من چون این را شنیدم برای نجات تو آمدم چون شتربه این سخنان را شنید و عهدهای محبت آمیز شیر را نیز در خاطر داشت و اینکه از او نیز خیانتی صادر نشده بود با خود گفت مبادا مانند آن مرغ ماهی خوار خطا کنم که در آب روشنایی ستاره را میدید و به گمان ماهی میخواست آن را بگیرد و هیچ موفق نمیشد. و در روز بعد هرگاه هر ماهی را میدید گمان میکرد که همان روشنایی قبل است و قصد آن نمیکرد تا آنکه همه روز گرسنه بود و ..... دمنه گفت از این سخنان در گذر و فکر نجات خود باش شتربه گفت من اخلاق شیر را آزمودهام او با من خصومتی ندارد بلکه نزدیکان او در هلاک من میکوشند که اگر اینگونه باشد داستان من مانند داستان گرگ و زاغ و شغال خواهد بود که قصد هلاک شتر را کردند دمنه گفت داستان چیست گفت که در داستان هاست که زاغی و گرگی و شغالی در خدمت شیری بودند و شتر بازرگانی به آن منطقه وارد شد و نزد شیر بماند و در یکی از روزها شیر با فیل عظیم الجثهای مجبور به جنگ شد و از آن جنگ صدمه بسیار دید و دیگر قادر به شکار نبود. سپس زاغ و گرگ و شغال با هم توطئه نمودند و زاغ نزد شیر رفت و گفت همه ما گرسنهایم و شتر در پیش ما اجنبی است و گفت و گوی بسیار نمود و شیر حرفی نزد در این زمان همگی نزد شتر رفتند و گفتند وضعیت بد است و همه بایستی نزد شیر رویم و به او بگوئیم جان ما فدای شما باد پس ای سلطان ما را بخور تا از رنج گرسنگی رهایی یابی و آنوقت همگی نزد شیر رفته و خود را عرضه نمودند ولی هر کدام عیبی بر گوشت و خون خود نهادند تا نوبت به شتر رسید تا او دهان خود را بازکرد و خود را به شیر عرضه نمود همگی تصدیق کردند و ناگهان به او حمله ور شده و او
را تکه تکه کردند پس دمنه گفت خردمند در جنگ شتاب نکند و هر کس دشمن را خوار شمارد ممکن است به بلای وکیل دریا که با حقیر شمردن طیطوی که نوعی از مرغان آبی است دچار شود، شتربه گفت چگونه، و دمنه گفت آوردهاند که نوعی از مرغان دریایی که او را طیطوی میگویند با جفت خود در ساحلی زندگی میکردند و طیطوی ماده گفت الان وقت جوجه آوردن ماست و میترسم که وکیل دریا در موج در آید و جوجهها را بر باید پس طیطوی، وکیل دریا را تهدید کرد و طیطوی ماده گفت به چه قوت او را تهدید میکنی و خوب است جای امنی جستجو کنی والا میترسم که به ما برسد آنچه که به لاکپشت (باخه) رسید گفت چگونه گفت در آبگیری دو مرغابی و یک لاکپشت ساکن بودند و میان آنان دوستی برقرار شده بود اما پس از مدتی آب آبگیر رو به نقصان نمود و همه مرغان به نزد لاکپشت رفتند و گفتند که برای خداحافظی آمدیم، لاکپشت گفت من نیز به این مصیبت دچارم پس مرا هم با خود ببرید و مرغان گفتند شرط آنست که چون تو را به هوا میبریم به محض آنکه چشم مردم به ما بیفتد هر کدام سخنی گویند، پس شرط ما با تو آنست که به گفتگوی آنان توجه نکنی و لب نگشایی، پس لاکپشت قبول نمود و مرغان چوبی آوردند و لاکپشت میانه آن را به دندان گرفت و مرغان پرواز کردند و چون به اوج رسیدند مردم به شگفت آمده و هر کدام فریاد مینمودند که مرغان لاکپشت میبرند و لاکپشت طاقت نیاورد و گفت (تا کور شود هر آنکه نتواند دید) سپس دهان گشود و به زمین سقوط کرد و سقوط او با هلاک شدن او با هم قرین شد. پس جفت نر گفت نصیحت تورا شنیدم ولی نترس و آنوقت جفت ماده تخم نهاده ولی وکیل دریا از غرور جفت نر در خشم شد و دریا در موج در آمد و جوجههای آنان را برد و طیطوی ماده به طیطوی نر اعتراض کرد و گفت تو به نادانی جوجههای مرا به کشتن دادی و طیطوی نر گفت من انتقام خود از وکیل دریا میگیرم و آنوقت به نزد سایر مرغان رفت و آنان را به اتحاد با خود دعوت کرد مرغان همگی به نزد سیمرغ رفته و داستان را به او نقل
کردند. و در این زمان وکیل دریا چون اتحاد آنان را دید جوجههای آنان را بازگردانید. بعد از این سخنان دمنه گفت این افسانهها را گفتم تا بدانی این دشمن را نبایست خوار شمرد، سپس شتربه گفت من به جنگ با او پیش دستی نخواهم کرد اما جان خود را نیز دوست دارم و دمنه گفت چون نزدیک او رفتی و علامت خطر دیدی که راست نشسته و قد خود بلند نموده و دم خود تکان میدهد بدان که قصد تو دارد در این زمان دمنه به همراه کلیله نزد شیر رفته و همزمان گاو هم رسید شیر چون او را دید راست ایستاد و میغرید و دم تکان میداد پس گاو هم از ترس حالت دفاعی به خود گرفت و در این زمان جنگ بین آن دو آغاز شد و کلیله به دمنه اعتراض کرد که برای منفعت خود شیر را به بلا دچار کردی ولی میدانستم که نصیحت من در تو اثر نمیکند همانطور که نصیحت آن مرد به آن مرغ بیاثر بود در زمانی که به او میگفت که تلاش بیهوده در معالجه چیزی که علاج نمیپذیرد بکار نبر، دمنه پرسید چگونه کلیله گفت آوردهاند که جماعتی از بوزینگان در کوهی ساکن بودند. سپس سرمای شدید بر آنان واقع شد و از شدت سرما به دنبال پناهگاه بودند و ناگهان کرم شب تابی را دیدند و گمان کردند که آتش است و آنوقت بر آن هیزم میگذاشتند و میدمیدند تا هیزم آتش بگیرد و مرغی از روی درخت بر آنان فریاد میآورد که آن آتش نیست و در این زمان مردی به او رسید و به مرغ گفت رنج مبر که آنان به گفتار تو توجهی نمینمایند. پس مرغ بیتوجه از درخت پائین آمد تا حقیقت امر را به بوزینگان تفهیم کند ولی به محض نزدیک شدن بوزینگان بر او حمله آورده و او را هلاک کردند پس تو هم به همان راه رفتی و وقتی پشیمان میشوی که سود ندارد، کرد همانطور که نصیحت آن شخص زرنگ و مکار به شریک غافل خود سود نداشت، دمنه گفت چگونه کلیله گفت آوردهاند که دو شریک بودند یکی زرنگ و مکار و دیگری غافل و ساده و در شهرها مسافرت مینمودند و در راه کیسهای طلا پیدا کردند و چون نزدیک شهر رسیدند خواستند تا آن را با هم قسمت نمایند ولی آن یکی که مکار بود به
شریک خود گفت چرا قسمت کنیم بهتر است که به قدر نیاز برداریم و بقیه را در این محل پنهان نماییم و هر بار که احتیاج پیدا کردیم به قدر نیاز از بقیه برداشت نمائیم و موافقت کرده و مابقی گنج را در محلی زیر درختی بزرگ پنهان نمودند و بعد از بازگشت به شهر آن شریک که مکار بود به سرعت برگشته تمامی طلاها را سرقت نمود و بعد از مدتی شریک ساده به او گفت بریم و مقداری از آن طلاها را برداریم و تقسیم کنیم سپس به اتفاق آمدند و گنج را ندیدند و آنکه سارق بود دست در گریبان آن ساده دل برده و گفت تو گنج را بردی چون کسی دیگر خبر نداشت پس مجادله آنان به محکمه قاضی رسید و قاضی از آن مکار شاهد خواست و آن سارق مکار پیش پدر خود آمد و گفت اگر با من همراهی کنی و در میان حفره درخت وارد شوی و وقتی فردا که قاضی میآید به حقانیت من شهادت دهی همه گنجها نصیب ما خواهد شد در این زمان پدر او را نصیحت نمود که این حیله تو ممکن است گریبان گیر تو شود و مکر تو مانند مکر آن قورباغه شود گفت چگونه گفت قورباغهای در جوار ماری زندگی میکرد هرگاه که بچهای از او بوجود میآمد مار آن را میخورد و آن قورباغه با خرچنگی دوستی داشت و به او گفت که مشکل مرا حل کن که من دشمن قوی و قدرتمند دارم، خرچنگ به او گفت بر دشمن قدرتمند جز با مکر و حیله نمیتوان پیروز شد و آنوقت او را تعلیم کرد که در فلان محل یک راسو که دشمن مار است زندگی میکند تو چند ماهی از محل زندگی او تا نزدیک لانه مار قرار بده و آنوقت راسو به دنبال ماهی تا نزدیک لانه مار آمده و او را هلاک خواهد نمود پس قورباغه چنین کرد و راسو بدنبال خوردن ماهیها آمد و مار را هم خورد ولی به این پرسه زدن عادت کرد و به همان عادت در آن اطراف پرسه میزد اما هیچ ماهی پیدا نکرد و در این زمان قورباغه و همه بچههای او را پیدا کرد و خورد سپس آن سارق مکار به پدر خود گفت این سخنان را کنار بگذار و به آنچه میگویم عمل نما و آن پیر مرد فریب پسر را خورد و به آنچه او گفت عمل نمود و روز بعد قاضی به اتفاق آن دو و جمعیت بسیار از مردم
نزدیک آن درخت رفت و قاضی رو به درخت کرده و گفت داستان آن طلا چیست و چه کسی آن را برداشته است در این زمان از داخل درخت صدا آمد که فلان کس برده است و قاضی دانست که در میان درخت شخصی این سخنان را میگوید و دستور داد هیزم آوردند و درخت را آتش زد و آن پیرمرد که وضعیت را خطرناک دید از میان درخت بیرون آمد و در نتیجه خیانت آن مکار آشکار و پدر آن مرد مکار از شدت این احوال هلاک و پسر بعد از تحمل مجازات از سوی قاضی، پدر مرده را به دوش کشیده به خانه برد و آن شریک ساده دل، صاحب تمامی آن گنج گردید، پس کلیله گفت این مثل را آوردم تا بدانی عاقبت کار مکاری و فریبکاری چیست و مثل دوستی با امثال تو داستان آن بازرگان است پس دمنه گفت چگونه است و داستان آن چیست کلیله گفت آوردهاند که بازرگانی کم سرمایه بود که میخواست به سفر رود و حدود سیصد کیلو آهن داشت که آنها را به رسم امانت به شخصی سپرد چون از سفر آمد آن شخص آهنها را فروخته و به بازرگان که از سفر برگشته بود گفت که من آهنها را در انبار قرار داده بودم و موشها همه آن آهنها را خوردند در این زمان بازرگان از نزد او خارج و فرزند آن خائن را از نظرها، پنهان نمود و چون در شهر ندا نمودند، بازرگان گفت من باز شکاری دیدم که کودک را بر هوا میبرد و آن مرد خائن گفت چطور این پرنده میتواند کودکی را به هوا ببرد، بازرگان گفت عجیب نیست در شهری که موشهای او این مقدار آهن را بخورند البته پرنده نیز میتواند کودکی را به هوا ببرد، آنوقت مرد خائن گفت پسر را بازگردان و آهن را ببر، و کلیله ادامه داد که این را گفتم تا بدانی که همنشینی با تو جز شر و بدی ثمری ندارد پس چون گفتار آنها به این مرحله رسید شیر شتربه را هلاک کرده و سپس پشیمان شد و پس از آن با هر یک از حیوانات خلوت نموده و با آنها گفتگو میکرد تا اینکه یک شب پلنگ به مجلسی که کلیله و دمنه داشتند گذر کرد و ایستاده و گوش داد و شاهد سرزنشهای کلیله به دمنه بود تا اینکه کلیله به دمنه گفت تو مکر و حیله کردی، پس از من دور
شو ولی دمنه گفت کار از کار گذشته و آن را فراموش کن و پلنگ موضوع را به مادر شیر اطلاع داد و مادر شیر نزد شیر آمد و علت غمگین بودن سلطان جنگل را پرسید و شیر داستان شتربه را تعریف و جواب مادر را شنید و خیانت دمنه آشکار شد و شیر همه حیوانات را جمع کرد و مادر خود را هم خبر نمود، دمنه اوضاع را پرخطر دید و مادر شیر به او گفت خیانت تو ظاهر شده و دروغ تو در خصوص شتربه معلوم و انصاف نیست که شیر ترا زنده بگذارد و آنوقت دمنه سخنانی در دفاع از خود اظهار کرد و شیر اراده کرد که کار او به قضاوت قضات بسپارد ولی دمنه گفت چه کسی از تو عادلتر اگر تو کار خوب مرا به بدی جواب دهی. به تو آن خواهد رسید که به آن زن رسید که در کار خود تعجیل کرد شیر گفت آن داستان چیست گفت نقل است که در شهر کشمیر بازرگانی بود که زنی زیبا داشت و جوانی نقاش فاسد، در همسایگی او بود که زن را فریب داده و با او ارتباط بر قرار کرد و زن به او گفت چیزی بساز که میان من و تو نشانهای باشد گفت چادری دو رنگ میسازم هرگاه آن را دیدی بیرون بیا و پس از مدتی نقاش فاسد، از خانه دور شد و غلامی که بر این راز آگاه شده بود، چادر از دختر نقاش گرفته و با زن بازرگان شهوت رانی کرد و وقتی جوان نقاش فاسد برگشت زن به او گفت چرا زود آمدی و آن نقاش فاسد ماجرا را فهمیده و چادر را آتش زد. پس در کار من تعجیل نکن ولی مادر شیر چون سخنان فریبنده و اغوا آمیز دمنه را شنید، ترسید که سخنان فریبنده او در شیر اثر نماید پس به شیر اعتراض کرد که در مجازات دمنه تاخیر نکن و لذا شیر دستور حبس دمنه را صادر کرد و او را به زندان انداخت در این زمان کلیله پنهانی به ملاقات او رفت و پس از سرزنش او گفت بهترین کار این است که به گناه خود اعتراف کنی زیرا در این اوضاع قطعا هلاک میشوی ولی دمنه گفت بگذار تا فردا فکر کنم و به تو جواب دهم سپس کلیله رنجور برگشت و از غصه وفات نمود و حیوانی وحشی که با دمنه محبوس بود به سخن آنان بیدار و روز بعد ماجرا را به مادر شیر گفت و او خبر را به شیر داد و شیر جلسه
محاکمه دمنه را تشکیل داده و دمنه در آن جلسه خود را بیگناه معرفی نمود و گفت هر کس در کار من یقین دارد سخن گوید و هر که شک و شبهه دارد سخن نگوید و هر که چنین کند و مرا هلاک نماید به او آن رسد که به آن مدعی رسید، قضات گفتند آن چگونه است دمنه گفت در یکی از شهرهای عراق پزشکی دانا زندگی میکرد تا اینکه چشمان او بسیار ضعیف شد. پس شخص نادانی، عرصه را خالی دید و ادعای دانش علم پزشکی نمود. پادشاه شهر دختری داشت که به برادر زاده خود داده بود و در زمان زائیدن بیمار شده بود در این زمان پزشک دانا را حاضر کردند و او نسخه درمان را نوشت ولی گفت چشمان من خوب نمیبیند و آن که به دروغ مدعی علم و دانش طب شده بود حاضر شد و گفت من میسازم سپس بجای دارو، زهری ساخت و به دختر داد و دختر هلاک شد و پادشاه فرمان داد که از آن دارو که زهری کشنده بود به آن مدعی دروغین دادند که خورد و او نیز هلاک شد و دمنه گفت من این داستان را گفتم که با جهالت خود مرا به هلاکت نرسانید پس قاضی دستور داد تا او را مجددا به زندان بردند و یکی از دوستان کلیله به نام روزبه به ملاقات دمنه آمد و خبر مرگ کلیله را به او داد و دمنه غمگین شد و آهی کشید و پیمان دوستی با روزبه بست و گفت من و کلیله گنجی پنهان نمودهایم برو آن گنج را بیاور، روزبه گنج را آورده وتقسیم کردند و توصیه کرد که همیشه پیش شیر باشد و اخبار را به او برساند و روز بعد رئیس قضات ماجرا را به شیر گزارش داد و مادر شیر از جریان مطلع شد و در اعتراض گفت که شیر بین حقیقت و دروغ فرق نمیگذارد و با خشم فراوان، شیر را ترک کرد سپس دوباره دمنه را به داد گاه بردند رئیس قضات به او گفت هر چند همگی ساکتند ولی دلهای همه در خیانت تو گواهی میدهند دمنه گفت امر قضاوت بر پایه حدس و گمان شایسته نیست و لذا هر کس گواهی دهد در کاری که آگاهی و اطمینان در آن ندارد به او آن رسد که به آن نادان رسید، قاضی گفت چگونه و دمنه گفت مرزبانی بود که همسری زیبا به نام بهارویه داشت و کارگر و غلامی نا نجیب
داشت که میخواست زن را فریب دهد و چون نا امید شد از صیادی دو طوطی خرید و به یکی از آنان آموزش داد که به زبان بلخی بگوید (من فلان کس را با زن مرزبان دیدم) و به دومی آموزش داد که پاسخ دهد (من هیچی نمیگویم) سپس روزی از بلخ برای او میهمان رسید و در حین مهمانی طوطیان سخن آغاز نمودند مهمانان بلخی چون سخنان طوطیان را شنیدند برخاسته و گفتند مادر چنین خانه کثیفی غذا نمیخوریم در این اثنا غلام خبیث هم حاضر شد و گفت من هم شهادت میدهم که کار خلاف آنان را دیدهام و در این زمان مرزبان قصد هلاکت زن را نمود و زن برای او پیغام داد که عجله نکن و در این امر احتیاط و از اهالی بلخ سئوال کن که این دو طوطی غیر از این کلمات چیز دیگری هم میدانند آنها جواب دادند خیر پس گفت اگر آنان میتوانستند کلمات دیگر بگویند البته گفتار آنها از روی فهم و عقل و سخنان آنان قابل اعتماد بود، پس به مرزبان گفت که آن غلام خبیث قصد بد به من داشت چون توجه نکردم با این مکر و حیله و آموزش به طوطیان میخواست انتقام بگیرد و آنگاه مرزبان آن غلام خبیث را در حالی که بازی شکاری در دست داشت احضار کرد و سئوال کرد آیا تو دیدی گفت آری دیدم و در این زمان باز شکاری پرواز نموده و از چشمان او را کور نمود و آنگاه زن گفت این از عدل خداست که به چشم خائنی که به کار ندیده شهادت دهد اینطور سزا دهد. سپس گزارش محکمه را به شیر فرستادند و شیر آن گزارش را به مادر نشان داد و گفت بگو آن راز بین کلیله و دمنه را از چه کسی شنیدی تا به بهانه آن من دمنه را هلاک کنم سپس مادر گفت این رازی بین من و آن شخص است اگر او اجازه دهد افشاء کنم در این زمان مادر شیر ماجرا را به پلنگ گفت و پلنگ رضایت داد و به حضور شیر آمد و گواهی داد آنچه را که از کلیله و دمنه شنیده بود و آن شهادت را در جمع حیوانات بیان کرد چون این سخن پخش شد، آن حیوان وحشی نیز حاضر شد و شهادت داد بر آنچه که شنیده بود و از او پرسیدند چرا همان اول نگفتی گفت زیرا ممکن بود حرف مرا به تنهایی قبول
نکنید پس با این دو گواه، مجازات دمنه قطعی شد و شیر دستور داد او را بسته و غذا و آب ندهند تا از گرسنگی و تشنگی هلاک شود و این عاقبت کار مکاران باشد.
آوردهاند که در سرزمین کشمیر مرغزاری وجود داشت که در آن شکار و شکارچی بسیار بودند و کلاغی در حوالی آن بر درختی خانه داشت و روزی صیادی را دید که به سمت درختی که او در آن لانه داشت میآمد پس ترسیده که به قصد او میآید و آنگاه صبر کرده و دید که صیاد دام گسترده و در حال کبوتران زیادی فرود آمده و همگی در دام او افتادند و رئیس کبوتران که طوقی نام داشت وقتی دید که صیاد شتابان میآید تا همگی را ببرد و تلاش انفرادی کبوتران ثمری ندارد، دستور داد تا همگی به یکباره بال بزنند و دام را از جای خود کنده و به پرواز در آیند پس همه کبوتران چنین کردند و همگی با دام به پرواز در آمده و صیاد نیز آنان را تعقیب مینمود تا آنان خسته شده و سقوط نمایند، کلاغ با خود گفت من به دنبال آنان بروم تا ببینم آخر و عاقبت کار آنان چه میشود، در این زمان طوقی دید که صیاد با تلاش از تعقیب آنان منصرف نمیشود دستور داد تا به طرف جنگل و آبادیها پرواز کنند تا از چشم او دور شوند و کبوتران همین کار را کردند و صیاد نا امید شد و آنوقت طوقی گفت من در نزدیکی محل پرواز، با موشی دوستی دارم و سپس همگی در نزدیکی لانه آن موش که زبرا نام داشت فرود آمدند و زبرا موش باهوش و زیرکی بود و در محل زندگی خود صد سوراخ برای فرار از دست شکارچیان ساخته بود و در این زمان طوقی او را صدا کرده و زبرا به تعجیل بیرون آمد و سئوال کرد که چرا اینگونه در دام افتادی طوقی گفت دانه بر من و یارانم جلوه کرده و چشمان ما را کور کرد و همگی به دام افتادیم پس موش شروع کرد اول دام طوقی را باز کند ولی طوقی گفت اول بند پای یاران مرا باز کن، زیرا
میترسم اگر از من شروع کنی از آنان غافل شوی ولی اگر از آنان شروع کنی به اشتیاق دوستی که با من داری خسته نخواهی شد و سپس زبرا چنین کرد و همگی از دام نجات پیدا نمودند و کلاغ چون این دوستی را دید پائین آمد و گفت من دوستی شما را دیدم و میخواهم با شما دوست باشم موش گفت، بین من و تو چه دوستی است که من غذای تو هستم و تو دشمن من هستی و کلاغ گفت من به دوستی شما محتاج هستم و اگر قبول نکنی هیچ غذا نخواهم خورد تا تو مرا به دوستی بپذیری موش گفت دوستی تو را به قیمت جان خود قبول کردم ولی این سخنان گفتم تا فکر نکنی بیعقل و نادانم و آنگاه موش بیرون آمد ولی بر در لانه خود ایستاد و کلاغ گفت چرا جلوتر نمیآیی آیا از من میترسی، موش گفت به تو اعتماد دارم ولی از کلاغهای دیگر که ممکن است به من حمله کنند میترسم و احتیاط میکنم و آنوقت کلاغ به او اطمینان کامل داد و موش بیرون آمد و به گرمی با هم ملاقات کردند، کلاغ (زاغ) گفت در فلان جا مرغزاری است که قورباغهای (باخه) در آن با من دوست است و غذای من در آنجا زیاد و این منطقه در رهگذر شکارچیان است و ممکن است صدمه ببینم و در این زمان موش قبول نموده و کلاغ دم موش گرفته به سمت مرغزار پرواز نمودند و چون قورباغه آنان را از دور دید ترسید و در زیر آب فرو رفت زاغ (کلاغ) موش را به زمین قرار داده و قورباغه را صدا کرد و آنوقت کلاغ ماجرا را از اول تا آخر برای قورباغه تعریف کرد سپس به موش گفت تو نیز داستان خود را به ما بگو، موش گفت محل تولد من شهر ماروت بود و در خانه زاهدی منزل کرده بودم و زاهد همسر نداشت مریدان برای او غذا میآوردند او قسمتی را میخورد و مابقی را برای شام قرار میداد و من خارج شده شده و تا میتوانستم میخوردم و مابقی را به سایر موشها میدادم زاهد تا میتوانست تلاش کرد تا از شر من خلاص شود ولی موفق نمیشد تا شبی برای او مهمان دانا و با تجربهای آمد و موقع شام شد و زاهد هر چند لحظه دستها را بر هم میکوبید تا از صدای آن موشها فرار کنند و
مهمان ناراحت شد و گفت مرا مسخره میکنی زاهد داستان را تعریف کرد مهمان پرسید در میان موشها همه یک حالتند گفت نه یکی از آنها (اشاره به من داشت) از همه جسورتر است سپس مهمان گفت این امر علتی دارد و حکایت آن حکایت آن مرد است، زاهد گفت آن چیست گفت (شبی در یکی از شهرها به خانه یکی از دوستان وارد شدم چون شام خوردیم برای من لباس خواب آوردند و من از جایگاه میزبان و همسرش، صدای گفتگوی آنان که به من میرسید شنیدم که مرد به همسرش گفت که فردا میخواهم به خاطر دوست عزیزم مهمانی ترتیب دهم زن گفت ماخود غذا نداریم بخوریم پس چطور مهمانی میدهی، مرد گفت اگر توفیق مهمانی داشته باشم پشیمان نخواهم شد اگر نه مانند آن گرگ طمعکار پشیمان خواهم شد، زن پرسید داستان آن چیست گفت آوردهاند که روزی صیادی به شکار رفته و آهویی شکار کرد و آن را به سوی خانه میبرد که در راه به خوکی برخورد نمود و تیری انداخت و خوک نیز به او حمله کرد که در اثر این برخورد هر دو هلاک شدند و آنوقت گرگی گرسنه به آنها رسید و سه لاشه صیاد، و خوک و آهو را دیده با خود گفت اکنون روز ذخیره است و بهتر است امروز با زه کمان که خوراکی است به سربرم و بقیه را برای روز مبادا ذخیره نمایم و چون به خوردن زه کمان مشغول شد زه کمان در گردن او افتاد و او را هلاک کرد سپس زن گفت راست میگویی در خانه قدری کنجد و برنج است سپس کنجد را پخته و در آفتاب نهاد و شوهر را گفت بنشین و مواظب باش تا پرندگان آن را نخورند و مرد را خواب از نگهبانی غافل کرد و سگی از آن میخورد و زن از آن غذا کراهت پیدا کرده و غذا را به قیمت ارزان در بازار فروخت و من در بازار شاهد بودم، پس من نتیجه میگیرم که این موش جسور که تو میگویی به علتی چنین جسارت مینماید، سپس تبری برداشته سوراخی را که من در آن هزار دینار طلا داشتم و بر روی آن میغلطیدم و از شادی آن جست و خیز میکردم را شکافت و به آن گنج دست یافت و به زاهد گفت دیگر آن موش نخواهد آمد و لذا این امر باعث
شد که من پیش بقیه موشها خوار و حقیر شوم و همه مرا ترک نمایند و چون آن گنج را مهمان بین خود و زاهد تقسیم کرد، سهم خود را در کیسهای زیر سر خود نهاد و من طمع کردم که مقداری از آن را پس بگیرم چون مهمان خوابید به سمت آن رفتم که او ناگهان بیدار شد و با چوب مرا زد و من با سختی خودم را به سوراخ رساندم و پس از مدتی دوباره بیرون آمدم و مهمان منتظر بود و مجددا چوبی به فرق من کوبید که از پای در آمدم ولی با مشقت زیاد خود را نجات دادم و دانستم که در اثر طمع به این بلاها دچار شدم و به ناچار به صجرا رفتم و کبوتری با من دوستی داشت که محبت به او راهنمای کلاغ شد و من به خاطر این که از تنهایی در آیم دوستی او را پذیرفتم در همین هنگام آهویی دوان دوان آمد هر کدام پنهان شدند آهو ترسان بود آبی خورد و ایستاد کلاغ به آسمان رفت کسی را دید سپس صدا کرد قورباغه و موش بیرون آمدند و از آهو علت را سئوال کردند او گفت امروز شخصی را دیدم و گمان بردم صیاد است سپس قورباغه گفت اینجا صیادی وجود ندارد با ما باش و از دوستی ما بهرهمند شو، سپس این جمع روزگاری را به شادی طی مینمودند روزی زاغ و موش و قورباغه جمع شدند ولی آهو نیامد نگران شدند و زاغ به جستجو در آمد و آهو را در بند دید و آنوقت زاغ و قورباغه به موش گفتند مشکل به دست تو حل میشود موش به سرعت خود را به آهو رسانید و در حال قورباغه نیز رسید، آهو گفت تو چرا آمدی گفت طاقت نیاوردم از تو دور باشم سخن قورباغه تمام نشده بود که صیاد از دور آمد، موش به سرعت بند پای دام را پاره کرد و آهو فرار کرد و موش هم به سوراخ رفت و کلاغ هم پرواز کرد و صیاد کسی را ندید و لذا قورباغه را گرفته محکم بسته روی بازوی خود قرار داد و زاغ و آهو به موش گفتند که باز چاره کار در دست توست موش به آهو گفت تو حیلهای بکار بگیر و لنگ لنگان نزدیک او ظاهر شو تا او تو را تعقیب کند و او را به دنبال خود روان کن تا من بندهای قورباغه را باز کنم سپس چنین کردند چون صیاد برگشت بندهای قورباغه را پاره شده دید و آنوقت ترسید و
گفت شاید اینجا سرزمین جادوگران و شیاطین باشد و آنوقت فرار کرد و آنها همگی به سلامت برگشته و روزگار را به خوبی سپری کردند پس آگاه باش که من این مثال را آوردم تا همه قدر دوستی و محبت را بدانند.
رای یعنی پادشاه به برهمن یعنی رهبر دانشمند مذهبی گفت داستان دوستان را شنیدم که حال تو داستان دشمنیها را بیان کن، بر همن گفت پس داستان جغد و کلاغ را بشنو گفت آن کدام است گفت آوردهاند که در کوهی بلند، درختی بزرگ بود که در آن هزاران کلاغ منزل داشتند، پادشاه آنان کلاغی بود که همه از او اطاعت میکردند و در همسایگی آنان جغدها که دشمنان آنان بودند زندگی میکردند و شبی پادشاه جغدها به آنان شبیخون زده و کشتار زیادی کردند و سپس پادشاه کلاغها جلسه تشکیل داده گفت دشمنان ما پایگاه ما را شناسایی نموده و بر ما حمله نمودند و حتما یک بار دیگر نیز هجوم میآورند پس چاره کار در چیست در میان زاغان پنج زاغ به دانش مشهور بودند، پس یکی از آنها گفت بایستی اینجا را ترک کنیم، دیگری گفت صلاح کار را به جنگ میبینم و سومی گفت من صلاح را بر این میبینم که جاسوسانی بفرستیم و حال دشمن را جستجو کنیم که آیا به صلح راضی هستند که ما به آنها باج و خراجی بدهیم و آنها را راضی کنیم و صلح بر قرار شود زاغ چهارم گفت سفر و ترک وطن بهتر است تا به آنان باج و خراج دهیم و خود را خوار و ذلیل نماییم. پادشاه به زاغ پنجم گفت بین جنگ و صلح و ترک وطن تو چه را اختیار میکنی گفت جنگ به صلاح نیست زیرا آنها از ما قویتر هستند و چون از من جواب میخواهی قسمتی از آن را در جمع و قسمت دیگر جواب را در خلوت میدهم زیرا باج و خراج دلیل بر ذلت و خواری است و باقی جواب را در خلوت میدهم. در این زمان پادشاه به کناری رفت
و مجلس را برای او خالی کرد زاغ گفت اول بایست بدانی که علت دشمنی ما و آنان چه بوده است، زیرا علت آن در واقع کلامی بود که بر زبان زاغی جاری شد پرسید چگونه گفت جماعتی از مرغان به دور هم گرد آمدند و قرار شد که جغد را پادشاه خود نمایند زاغی از دور پیدا شد و گفت مگر تمامی مرغان نامدار هلاک شدهاند که این مرغ زشت و بد شکل را میخواهید پادشاه خود کنید و از این گونه کلام بسیار گفت و در ادامه گفت مثل آن خرگوش عمل نمایید تا کار شما اصلاح گردد، گفتند چگونه، گفت در بعضی از روزگاران در سرزمین فیلها، قحطی باران شد و چشمهها همه خشک شدند و فیلها همه از تشنگی نالیدند پس پادشاه فیلها آنان را به سمت چشمهای بنام قمر هدایت کرد که آب بیپایان داشت و همه فیلها از آن چشمه آب خوردند و سیراب شدند و این چشمه در سرزمین خرگوشها بود و در این قضیه بسیاری از خرگوشها پایمال فیلها شدند، در این زمان همگی نزد پادشاه خرگوشها رفته و چاره کار را خواستار شدند و پادشاه خرگوشها جلسهای ترتیب داد تا با دانایان آنها مشورت نماید یکی از این خرگوشهای دانا به نام پیروز پیش رفت و گفت اگر پادشاه مرا به عنوان نماینده نزد آنان فرستد خدمتی را در این رابطه به انجام برسانم، پس در شبی که ماه کامل بود به جایگاه فیلها رسید و بر بالای بلندی قرار گرفته فریاد بر آورد من فرستاده ماه هستم و پادشاه فیلها پرسید که رسالت تو چیست گفت ماه میگوید از قدرت خود مغرور نباشید شما قصد چشمهای کردهاید که به نام من است و چشمه را خراب کردید و اگر در این زمان از این سرزمین رفتید من با شما کاری ندارم و الا آمده و چشمان شما را کنده و به سختی هلاک مینمایم و اگر شک داری بیا که من اکنون در چشمه حاضرم سپس پادشاه فیلها به سمت چشمه حرکت کرد و روشنایی ماه را در چشمه دید سپس صدا آمد که قدری آب به خرطوم بگیر و روی خود بشو و سجده کن پس پادشاه فیلها چون خرطوم خود به آب زد آب به جنبش در آمد سپس ندا آمد که زود اطاعت کن و دیگر اینجا نیایید. و من این داستان را گفتم تا
بدانید با زیرکی بایست دشمنان را دفع کرد و هر کس به پادشاه مکار و قدرتمند مبتلا شود به او آن رسد که به آن دراج و خرگوش رسید سپس مرغان پرسیدند چگونه است زاغ گفت دراجی با من همسایگی داشت و میان ما دوستی بر قرار بود و او غیبتی طولانی داشت و من تصور کردم هلاک شده است، مدتی بعد خرگوشی در لانه او منزل کرد و من کاری نداشتم تا اینکه دراج برگشت و از دیدن خرگوش ناراحت شده و گفت این جایگاه من است خرگوش گفت اگر حقی داری ثابت کن دراج گفت قضاوت بر عهده گربهای باشد که بسیار عابد و زاهد است و همیشه اوقات خود را به عبادت سپری میکند و از او عادلتر نیست پس هر دو به سمت گربه عابد روان شدند گربه تا آنان را دید به سرعت به نماز ایستاد به گونهای که خرگوش از آن عبادت در تعجب شد و آنها بعد از نماز، داستان خود را به گربه عابد تعریف کردند و گربه گفت من پیر شدهام شما نزدیکتر بیایید و سخن بلند بگوئید و آنان جلوتر آمده و او با ایشان به مهربانی سخن میگفت تا اینکه کاملا آسوده خاطر شدند سپس در یک لحظه هر دو آنها را گرفت و هلاک کرد و در این زمان مرغان همگی پادشاهی جغد را به کنار گذاشتند و منصرف شدند و جغد با ناراحتی تمام به کلاغ گفت مرا آزرده خاطر نمودی و کینه تو در دل من قرار گرفت و این دشمنی ادامه دار خواهد بود و زاغ فکر کرد که چرا نادانی کردم و برای خود و هم نوعان خود دشمنان خطرناک ایجاد کردم پس این امر مقدمات دشمنی زاغان و جغدان است، پادشاه کلاغها گفت حال تدبیری کن پس این زمان کلاغ گفت امید دارم تا با حیلهای نجات پیدا کنیم چنانکه گروهی به مکر صاحب گوسفند شدند، پادشاه پرسید چگونه گفت : زاهدی از جهت قربانی گوسفندی خرید و در راه گروهی از راهزنان خواستند تا با فریب گوسفند را از چنگ زاهد در آورند، یکی از آنها آمد و گفت ای شیخ این سگ را کجا میبری دیگری گفت حتما به شکار میرود و سومی گفت ظاهرا زاهد است ولی در عمل با سگها به سر میبرد و ............، پس شکی در دل زاهد افتاد و گفت شاید فروشنده مرا
جادو کرده و در این زمان گوسفند را رها کرده و راهزنان آن گوسفند را تصاحب نمودند، پس صلاح چنان میبینم که پادشاه در حضور جمع به من غضب نماید و دستور دهد که مرا بزنند و خون آلود نمایند و در زیر درخت بیندازند و پادشاه با تمامی لشکر بروند و به فلان موضع قرار گیرند تا من از نتایج مکر خود آنان را آگاه نمایم. آن شب جغدها آمدند و کلاغها را پیدا نکردند مگر آن کلاغ را که ناله میکرد، خبر به پادشاه جغدها دادند و به سوی او رفته گفتد تو کیستی و کلاغهای دیگر کجا رفتند او نام خود و نام پدر خود را گفت پادشاه جغدها گفت این زاغ وزیر پادشاه زاغان است باید معلوم شود چه اتفاقی افتاده است، از او سئوال کردند او گفت بعد از حمله شما در آن شب، من به پادشاه کلاغها گفتم که قدرت جغدها زیاد است و ما بایستی با آنها از در صلح در آئیم و از آنها اطاعت کنیم و الا به شهرها فرار نمائیم آنها مرا به خیانت متهم نموده و این بلا را به سر من آوردند و الان هم فکر میکنم در فکر جنگ با شما هستند، پادشاه جغدها با یکی از وزیران خود گفت نظر تو چیست او گفت بایستی به سرعت او را هلاک کنی و به وزیر دیگر گفت نظر تو چیست او گفت در رابطه با کشتن او نظری نمیدهم بلکه نظر دارم که به او احسان نمایی که بعضی از امور، مردم را بر دشمن مهربان نماید آنچنان که آن دزد، زن بازرگان را به شوهر مهربان کرد پادشاه پرسید چگونه گفت بازرگانی همسری داشت که به او توجه نمیکرد و شبی دزدی به خانه آنها آمد و زن از ترس دزد، شوهر خود را در آغوش گرفت و بازرگان بیدار شد و به دزد گفت هر چه میخواهی ببر که به برکت تو همسرم به من مهربان شد، آنگاه ملک به وزیر سوم گفت نظر تو چیست گفت نظر بر آن دارم که او را زنده گذاشته و از طریق او بین صف دشمنان اختلاف انداخته و بهره گیری نمائیم آنچنانکه بین آن دزد و شیطان و مرد زاهد اختلاف بوجود آمد، پادشاه گفت چگونه، گفت زاهدی از مرید خود گاوی گرفته و به سوی خانه میبرد، دزدی آنها را دید و با آنها همراه شد تا گاو را سرقت نماید، پس شیطان به صورت آدمی در آمده با زاهد
همراه شد و دزد از او پرسید تو کیستی گفت من شیطان هستم بدنبال زاهد میروم تا در فرصتی مناسب او را بکشم و سئوال کرد تو کیستی گفت من دزدم و میخواهم در فرصتی مناسب گاو زاهد را بدزدم، پس شب شد و زاهد به خواب رفت،شیطان به دزد گفت بگذار اول من زاهد را بکشم بعد تو گاو را ببر، دزد گفت نه اول بگذار من گاو را ببرم بعد تو زاهد را بکش و مجادله و دعوی آن دو بالا گرفت و دزد فریاد زد ای زاهد شیطان میخواهد ترا بکشد و شیطان هم فریاد زد ای زاهد دزد میخواهد گاو را ببرد. زاهد از خواب بیدار شد و مردم جمع شدند و آن دو فرار کردند پس وزیر اول دوباره تاکید کرد که او را بکشید و فریب او را نخورید و مانند آن نجار نباشید که فریب زن نابکار را خورد، پادشاه گفت چگونه گفت نجاری زن بدی داشت و همسایهای که به او نظر داشت و عدهای به نجار خبر دادندو او به زن خود گفت قصد سفر دارم و آنوقت در خانه پنهان شد چون آن همسایه نا بکار آمد، زن ناگهان پای شوهرش را که در گوشهای مخفی شده بود دید پس بلا فاصله زن به آن نابکار گفت به صدای بلند بگو مرا بیشتر دوست داری یا شوهر خود را و وقتی او این عبارت را بیان کرد زن به صدای بلند گفت تو را برای هوسرانی میخواهم ولی هیچکس از شوهرم نزد من عزیزتر نیست و در این زمان نجار فریب مکر زن را خورده و حرفی نزد تا صبح شد، پادشاه جغدها به حرف او اعتنا نکرد و دستور داد که او را با احترام ببرند و باز همان وزیر تاکید کرد که حداقل با او مثل دشمنان رفتار کنید که خطری پیش نیاید ولی کسی توجه نکرد و هر روز نزد آنان عزیزتر میشد تا آنکه روزی به پادشاه جغدها گفت که پادشاه کلاغها مرا خوار و ذلیل کرد و من میخواهم انتقام بگیرم پس ای پادشاه، دستور بده تا مرا بسوزانند و آنگاه که آتش بر من رسید دعا کنیم تا خداوند مرا جغد بگرداند تا بتوانم انتقام خود را از پادشاه کلاغها بگیرم و آن وزیر که همیشه نظر به هلاکت او داشت گفت هیچگاه ذات او تغییر نمیکند و محبت او از کلاغها بر نمیگردد همانظور که آن موش به هم جنس خود تمایل داشت، پادشاه گفت چگونه
گفت زاهدی که دعای او مستجاب میشد بر کنار رودخانهای نشسته بود یک زغن که نوعی پرنده شکاری است موشی را نزد او قرار داد، زاهد او را به خانه برد و دعا کرد تا دختری زیبا شد زاهد گفت اکنون از هر صنفی که میخواهی بگو تا برایت به عنوان شوهر انتخاب کنم دختر گفت شوهری میخواهم قوی و با شوکت سپس زاهد به آفتاب گفت او را به همسری تو در میآورم و آفتاب گفت از من قویتر ابر است که روی مرا میپوشاند و زاهد به ابر گفت و ابر گفت از من قویتر باد است و باد گفت از من قویتر کوه است و کوه گفت از من قویتر موش است، که مرا میشکافد و در دل من خانهای میکند و من کاری نمیتوانم انجام دهم و آنگاه دختر گفت آری شوهر من همین موش است زاهد دختر را به موش نشان داد موش گفت جفت من بایست از جنس من باشد و آنوقت دختر گفت دعا کن که من هم موش شوم و زاهد دعا کرد و دختر موش شد و رفت ولی پادشاه جغدها هیچ توجهی به حر فهای او نکرد و کلاغ هر روز برای آنها حکایتهای عجیب و غریب تعریف میکرد و خود را به آنها نزدیک میکرد تا آنکه بر تمامی اسرار آنها آگاه شد و روزی بطور ناگهانی پرواز کرد و نزد پادشاه کلاغها برگشت و گفت تمامی جغدها در فلان کوه ساکنند و روزها همگی در غاری جمع میشوند و در آن نزدیکی هیزم بسیار است پادشاه دستور دهد تا مقداری هیزم در دهانه غار قرار دهند و نزد چوپانان منطقه آتش باشد من مقداری آتش آورده و زیر هیزم قرار میدهم و پادشاه دستور دهند تا کلاغها با حرکت باد بال و پر خود آتش را زیاد کنند تا هر جغدی که بیرون بیاید بسوزد و آنان که در داخل غارند از شدت دود بمیرند. پس این حیله را بکار بردند و با این عمل همه جغدها نابود شدند پادشاه کلاغها گفت آیا در بین آن جغدها هیچ دانایی پیدا نمیشد، کلاغ گفت چرا و او همان جغدی بود که همیشه به کشتن من تاکید میکرد ولی آنها فکر او را قبول نمیکردند و اینقدر فکر نکردند که شاید از سوی من که در قوم خود منزلتی داشتم و اندک عقلی با من بود حیلهای در کار من باشد و اسرار خود از
من پنهان نکردند، پادشاه گفت زحمتی سخت را قبول کردی که دشمنان را اطاعت میکردی، کلاغ گفت آن عمل به دلیلی بود تا مرا به مقصود برساند آنچنانکه مار به خدمت قورباغه در آمد پادشاه گفت چگونه گفت آوردهاند که پیری در ماری اثر کرد و دیگر قادر به شکار نبود به ناچار حیلهای بکار برد و به گوشه چشمه رفته که در آن قورباغههای فراوان بوده و پادشاه قورباغهها در آن زندگی میکرد، پس خود را اندوهناک نشان داد و قورباغهای از او سئوال کرد تو چرا اینقدر غمگین هستی گفت از من بد بختتر کیست که خوردن قورباغه بر من حرام شده و اگر یکی از آنها را بگیرم نمیتوانم نگهداری کنم تا چه رسد که بخورم آن قورباغه رفته به پادشاه خود خبر داد و پادشاه از مار سئوال کرد که چرا اینگونه شدی گفت قصد خوردن قورباغهای کردم او خود را به خانه زاهدی انداخت من به خانه زاهد وارد شدم و سپس زاهد بر اثر نیش من هلاک شد زاهد مرا نفرین کرد گفت امیدوارم تا ذلیل شده مرکب پادشاه قورباغهها شوی و نتوانی قورباغهای را بخوری مگر آنکه از روی ترحم، پادشاه قورباغهها به تو بدهد و در حال حاضر من پیش شما آمدم تا پادشاه بر سر من بنشیند و من به حکم راضی شوم پس پادشاه قورباغهها از این معنی خوشحال شده بر سر مار مینشست و به این قضیه بر همه فخر و مباهات مینمود چون چند روز گذشت مار گفت ای پادشاه مرا غذایی بده تا زنده بمانم و خدمت کنم و پادشاه قورباغهها برای غذای او روزانه دو قورباغه آماده مینمود و در عوض بر او سلطنت میکرد، پادشاه گفت اخلاق پادشاه جغدها را، در صلح و جنگ چگونه دیدی گفت او متکبر و مغرور بود و لذا نصیحت و پند دیگران را نمیپذیرفت و بقیه نیز همینطور بودند مگر آنکه دائما به کشتن من تاکید میکرد پادشاه سئوال کرد کدام خصلت او در نظرت بهتر آمد گفت اول کشتن من و دیگر آن که هیچ پندی را از پادشاه خود پنهان نمیکرد، اگرچه میدانست قبول نمیکنند و حتی باعث میشود که بر او آتش خشم و غضب بیاورند.
پادشاه گفت شنیدم از داستان چگونگی حفظ از خدعههای دشمن و آثار آن، پس حالا برای من بگو داستان کسانی را که برای هدفی کوشش مینمایند و چون به آن میرسند بر اثر غفلت، آن نعمت را از دست میدهند. پس برهمن گفت، داستان آن همچون داستان قورباغهای است که بدون کوشش زیاد بوزینهای را به دام انداخت و آن را به نادانی خود به باد داد، پادشاه پرسید چگونه، گفت در جزیرهای بوزینگان زیادی با هم زندگی میکردند، پادشاه آنان بوزینهای بود به نام کاردانا، که بسیار دانا و عاقل بود و چون پیر شد آثار پیری او در احترام به رهبری او اثر گذاشت و احترام او از بین رفت و در بین نزدیکان او بوزینهای جوان بود که آثار پیشرفت در اعمال او ظاهر بود پس با حیله در سپاه بوزینگان و مردم ارتباط بر قرار کرده و خود را نزد آنها محترم کرد و با هماهنگی آنها کاردانا را از کار برکنار و او ناچار به طرف ساحل دریا نقل مکان کرد که در آن محل جنگلی سر سبز بود و در این جنگل در کنار برکهای، درخت انجیری بود که کاردانا بالای آن درخت میرفت و انجیر میخورد روزی انجیری از دست او به داخل آب افتاد از صدای برخورد آن با آب لذت برد مرتب این کار را تکرار میکرد و در آن برکه لاکپشتی زیر درخت استراحت میکرد و لاکپشت انجیرهایی که آن بوزینه میانداخت را میخورد و فکر میکرد که بوزینه این انجیرها را از روی محبت برای او میاندازد، پس مشتاق دوستی با او شده و بعد از مدتی دوستی آنها محکم شده و این دوستی مدتها طول کشید و برا اثر این دوستی، لاکپشت از خانه خود غیبت میکرد و این موضوع باعث ناراحتی همسر او شد و علت ناراحتی را با یکی از دوستان خود مطرح کرد و
گفت که مدتی است که همسرش با بوزینهای دوست شده و به همین دلیل از خانه و خانواده دور شده است و آنوقت با مشورت هم چاره کار را در هلاک بوزینه دیدند و با مکر و حیله، همسر لاکپشت خود را به بیماری زد و برای لاکپشت پیغام فرستاد، لاکپشت به سرعت خود را به خانه رسانید و دید که همسرش به شدت بیمار است و از دوست همسرش پرسید که علت این بیماری خطر ناک چیست گفت این بیماری مخصوص زنان است و داروی آن نایاب است گفت داروی آن چیست گفت دل بوزینگان و لاکپشت بعد از تفکر زیاد تنها راه نجات خانواده خود را، هلاک پوزینه و آوردن دل او برای همسرش تشخیص داد پس به کنار برکه آمد و به بوزینه گفت دوست دارم که به منزل ما میهمان شوی تا خانوادهام ترا ببینند و شاد شوند و مهربانی زیاد ابراز کرد و بوزینه گفت من از آب نمیتوانم رد شوم پس لاکپشت گفت من تو را به دوش خود میگیرم و از آب گذر میکنیم و او را به پشت خود سوار کرد و در میان راه دچار شک شد که آیا بایست نسبت به دوست خود این جنایت و خیانت را انجام دهد یا نه و بوزینه که این حالت را در او دید دچار ترس و وحشت شد و به لاکپشت گفت علت غم و اندوه تو چیست من تو را در فکر میبینم لاکپشت گفت آری همسرم بیمار است و من میترسم آن چنان که شاید و باید نتوانم تو را پذیرایی کنم لاکپشت باز مقداری راه رفت و دوباره آثار تردید در او ظاهر شد و بوزینه دوباره سئوال کرد خوب برای بیماری همسرت چه دارویی دستور داده اند، لاکپشت گفت دل بوزینه، و تا این کلام از دهان لاکپشت خارج شده آه از نهاد و دود از سر بوزینه خارج شد و خود را سرزنش کرد که طمع و جهل، او را در این خطر بزرگ قرار داد و اکنون راه فرار هم ندارد پس به لاکپشت گفت چرا این سخن را زودتر نگفتی و در سر زمین ما این بیماری بسیار برای زنان ما پیش میآید و ما دلهای خود را به آنان میدهیم و مشکل آنها حل میشود. ولی من دل خود را در منزل خود قرار داده و با خود نیاوردهام لاکپشت گفت چرا با خود نیاوردی گفت این عادت
بوزینگان است که چون به مهمانی میروند آن را نمیبرند تا خوش و خرم باشند در این زمان لاکپشت به سرعت برگشت و او را کنار ساحل پیاده کرد تا او دل خود را بیاورد و بوزینه به تعجیل به بالای درخت پریده و مدتی گذشت و لاکپشت صدا کرد که ای دوست عزیز چرا نمیآیی بوزینه خندید و گفت آیا فکر میکنی که من مثل آن خر هستم که دل و گوش نداشت، لاکپشت گفت داستان او چیست گفت آوردهاند که شیر در جنگلی زندگی میکرد به بیماری گر مبتلا شده و موهای او همه ریخته و برای اینکه او را به عنوان پادشاه جنگل به چشم حقارت نگاه نکنند از محل زندگی خود خارج نمیشد. روباهی به نزد او رفته گفت شنیدهام که داروی بیماری گر، دل و گوش خر است شما به عنوان سلطان جنگل نذر کن خری را شکار کنی و دل و گوش خر را بخوری و باقی را به دیگران صدقه بدهی، پس شیر قبول کرد و روباه در جستجو خر به چشمهای رسید که یک روستایی با خر خود به آن چشمه میآمد و لباسهای خود و مردم را میشست و جلو رفته و از راه دوستی به خر گفت چرا اینقدر لاغر و ضعیف هستی گفت از کار زیاد و عدم توجه این روستایی، روباه گفت حرف مرا توجه کن و با من به جنگلی بیا که در آن غذا و خوراک فراوان است و خود را نجات بده قبل از تو هم خر دیگری را نجات دادهام اکنون در بهترین وضعیت زندگی میکند، خر فریب خورده و به همراه روباه به نزدیکی شیر آمد شیر به او حمله کرد و او را زخمی نمود ولی خر فرار کرد و روباه گفت کدام بد بختی از این بیشتر که شیری مثل تو نتواند خری را با این ضعیفی شکار کند، شیر به حیله گفت هر کاری که پادشاهان میکنند از روی حکمت است پس برو و با مکری و حیلهای دیگر خر را بیاور، تا نوکری تو در این رابطه به من ثابت شود، روباه دوباره پیش خررفته وخر به او اعتراض کرد که مرا کجا بردی روباه گفت تو نگران نباش اگر شیر به سمت تو حمله کرد به دلیل دوستی و علاقه، از خود بیخود شده و میخواست علاقه خود را به تو نشان دهد اگر صبور باشی به مرور زمان انواع نعمتها به تو روی میآورد و خر که تا
کنون شیر ندیده و فکر میکرد شیر هم نوعی خر است دوباره برگشت و در این دفعه شیر به او حمله کرد و او را هلاک کرد سپس به روباه گفت من میروم خود را در رودخانه بشویم و بیایم غذای خود را بخورم چون شیر رفت روباه به سرعت گوش و دل خر را خورد و چون شیر برگشت به خر گفت گوش و دل خر کجاست جواب داد که ای پادشاه بزرگ این خر، گوش و دل نداشت چون گوش و دل یکی مرکز شنوایی و دیگری مرکز عقل است و اگر این خر گوش و دل داشتی بعد از حمله اول شما هرگز به دروغ من توجه نمیکرد و به حیله من فریب نمیخورد و به پای خود به سر گور خود نمیآمد و آنوقت به لاکپشت گفت که این داستان را گفتم که تو بدانی من آن خر نیستم.
پادشاه گفت شنیدم داستان کسانی را که به هدف خود میرسند ولی در حفظ آن اقدام نمیکنند و بعد پشیمان میشوند حال برای من داستان کسانی را بگو که در انجام امور عجله مینمایند و کارهای خود را بدون فکر انجام میدهند، برهمن گفت داستان آنچه خواستی داستان آن زاهد است که بدون فکر و بکار گیری عقل خود اقدام کرد، پادشاه پرسید چگونه، گفت آوردهاند که زاهدی زنی زیبا داشت ولی زن او بچه دار نمیشد تا اینکه دعا کرد و زن او حامله شد و روزی به همسرش گفت امیدوارم این بچه پسر شود تا به او احکام دین و آداب شریعت آموزش دهم و مشهور شود و بچه دار و نسل او زیاد شود و زن گفت از کجا میدانی که نوزاد ما پسر خواهد شد و از کجا که این بچه زنده بماند و یا اگر به دنیا بیاید دختر نباشد و تو در خیالات خود گردش میکنی و مثال تو مانند آن مرد زاهد است که شربت روی صورت و موی خود میریخت سپس زاهد پرسید چگونه، گفت آوردهاند که مردی زاهد بود و در همسایگی او بازرگانی بود که عسل و
روغن میفروخت و هر روز از آنها مقدار کمی برای زاهد میفرستاد زاهد مقداری میخورد و بقیه را در دو کوزه به سقف خانه اش آویزان و ذخیره میکرد تا اینکه کوزههای عسل و روغن پر شد سپس روزی در فکر و خیال خود میگفت این کوزهها را به شهر میبرم و از آنها گوسفند میخرم اگر هر ماه زیاد شوند رمههای زیاد از گوسفند خواهم داشت و آنوقت زنی از خاندان ثروتمند میگیرم و بچه دار میشوم و قطعا پسر دار میشوم اگر در موقع تربیت سرکشی نماید، با این عصا به سر او میکوبم و ناگهان عصای او به کوزهها خورده و شکسته و آن عسل و روغن روی سر و صورت او ریخت، پس این مثال را به این دلیل آوردم که در خیالات حرکت نکنی و بعد از مدتی زن پسری زائید پس آن دو نفر شادیها کردند تا اینکه روزی مادر میخواست به حمام رود و پسر را با پدر تنها گذاشت و در همان زمان پادشاه زاهد را احضار کرد و زاهد مجبور شد برود و نوزاد در خانه تنها تنها ماند و در خانه زاهد راسویی با آنان زندگی میکرد و در این زمان ماری به طرف گهواره نوزاد رفت و راسو با مار درگیر شده او را هلاک کرد و چون زاهد برگشت راسو را خون آلود دید فکر کرد که راسو نوزاد را خورده است بدون هیچ فکر و تحقیق راسو را هلاک کرد چون به داخل خانه آمد نوزاد را سالم و مار را تکه تکه دید پس بسیار پشیمان شد ولی پشیمانی او سودی نداشت.
پادشاه گفت آنچه گفتی شنیدم، حال داستان کسی را بگو که دشمنان فراوان به او هجوم میآوردند و چون در معرض هلاکت میافتد، با فکر و اندیشه، خود را نجات میدهد، گفت داستان آنچه خواستی داستان آن موش و گربه است گفت آن چیست گفت آوردهاند که در یکی از شهرها درختی بود و در زیر آن درخت موشی زندگی میکرد و نزدیک آن محل گربهای منزل داشت روزی
صیادی زیر آن درخت دام قرار داد ولی گربه در آن دام افتاد و اسیر شد در این زمان موش از سوراخ خود بیرون آمد ناگهان مشاهده کرد راسویی که در کمین او بود حرکت کرده و جغدی نیز به قصد گرفتن او در حال پرواز است سپس با خود گفت اگر برگردم راسو مرا خواهد گرفت اگر جای خود باشم جغد مرا میگیرد و اگر جلوتر بروم در خطر هلاکت بوسیله گربه هستم پس با خود فکر کرد و به گربه نزدیک شد و گفت در چه حال هستی گربه گفت در دام صیاد گرفتار شدم، موش گفت من همیشه از تو در ناراحتی بودم و هر بلا که بر سر تو میآمد مرا خوشحال میکرد اما امروز مثل تو در بلا گرفتار شدهام زیرا جغد در آسمان و راسو در کمین من هستند و صلاح بر این دیدم که با تو چارهای نمایم زیرا این دو که دشمن من هستند، در واقع دشمنان تو هم هستند و هرگاه به تو نزدیک شوم امید آنها از من قطع میشود اکنون بیا با هم عهد و پیمانی ببندیم و تو قول بده با من کاری نداشته باشی و من هم بندهای این دام را پاره کنم و هر دو به سلامت به منزلهای خود برگردیم، چون گربه سخن موش را شنید آن را قبول کرد و گفت صلح با تو را میپذیرم، آنگاه موش نزدیک شد چون راسو و جغد نزدیکی آن دو را دیدند رفتند و موش به آهستگی بندها را پاره میکرد گربه گفت چرا آهسته کار میکنی آیا چون خطر از تو رفع شد به فکر من نیستی موش گفت من به آنچه تعهد کردهام عمل مینمایم ولی از طرفی از توهم به شدت میترسم بیشتر از آنچه از آن جغد و راسو میترسیدم، ولی برای نجات خود با تو مجبور به مصالحه شدم، پس من تمامی بندها را پاره میکنم جز یک بند اصلی که آن را پاره نمیکنم تا از تو در امان باشم پس چون صبح شد و صیاد از دور میآمد موش گفت حال وقت آن است که باقی تعهد خود را انجام دهم سپس آن بند اصلی را هم پاره کرد و گربه از ترس صیاد موش را فراموش کرده کشان کشان خود را روی درخت رسانید و موش هم به لانه خود برگشت پس روز دیگر موش از سوراخ بیرون آمد وگربه او را از دور دید و گربه صدا زد که ای موش ما دوستان خوبی بودیم،
موش گفت اصل خلقت ما بر دشمن بودن ما با یکدیگر است، چون علتی پیش آمد، ما با هم دوست شدیم و اگر آن علت از بین برود دوباره عداوت و دشمنی بر میگردد و لذا من هیچ اعتمادی به تو ندارم و آنوقت آن دو از یکدیگر خداحافظی کرده هریک به سمت لانه خود رفتند.
پادشاه گفت این داستان را هم شنیدم حالا داستان گروهی را بگو که با تو دشمن هستند آیا دوری از آنها بهتر است یا نزدیک بودن به آنها پس برهمن گفت داستان این گروه داستان آن مرغ است پادشاه گفت چگونه، برهمن گفت آوردهاند که پادشاهی بود که ابن مزین نام داشت و مرغی داشت که او را ختنره نامگذاری کرده بود و این مرغ صاحب جوجهای زیبا شد سپس پادشاه دستور داد که مرغ و جوجه او را به داخل قصر ببرند و شاه هم فرزندی خردسال داشت که به این جوجه علاقمند شد که باهم بازی میکردند و هر روز ختنره به بالای کوه میرفت و از میوههای کوه که کسی به آنها دسترسی نداشت دو عدد میآورد یکی برای جوجه خود و یکی را برای شاهزاده بعد از مدتها روزی که ختنره به کوه رفته بود، جوجه شاهزاده را نوک زده و شاهزاده با خشم زیاد پای جوجه را گرفته بر زمین زد و هلاک نمود چون ختنره آمد و جوجه را کشته دید به شاهزاده حمله کرد و چشمان او را کور کرد و در مکان امنی نشست به پادشاه خبر دادند و پادشاه خواست که با مکر او را بگیرد و مجازات کند پس بیرون آمد و ختنره را صدا کرد مرغ جواب داد، بازگشت
من ممکن نیست زیرا من تو را میشناسم و هیچگاه از خشم تو در امان نخواهم بود پس از گفتگوی فراوان به سمت کوه پرواز کرد.
پادشاه گفت این داستان را هم شنیدم حال از داستان پادشاهان و آنچه بین نزدیکان آنان واقع میشود برای من بیان کن، گفت داستان آنچه به آن اشاره داشتی داستان شیر و شغال است گفت چگونه است گفت آوردهاند که در سرزمین هندوستان شغالی بود که ترک دنیا کرده و از خوردن گوشت و آزار حیوانات دوری مینمود و دیگر شغالان به او ایراد میگرفتند ولی شغال جواب داد که دنیا ارزش ندارد و نبایستی ظلم و ستم کرد و نتیجه آنکه او در زهد و بیرغبتی به دنیا معروف شد و در جنگلی که او زندگی میکرد درندگان و حیوانات وحشی بسیاری زندگی میکردند که پادشاه آنان شیری بود که همه از او اطاعت میکردند پس شغال را احضار کرده و با او خلوت نموده گفت من در احوال تو تحقیق کرده و حالا میخواهم به تو اعتماد کرده و در زمره نزدیکان من باشی. شغال جواب داد من به این عمل راضی نیستم و در این کار تجربهای ندارم و در اطراف تو افراد دیگری هستند که میتوانند جزء نزدیکان تو باشند شیر گفت من تو را به این کار امر میکنم شغال گفت اگر اطرافیان تو بر دشمنی با من اتحاد کنند مرا نابود خواهند کرد.
سپس شیر گفت بد گویی دیگران در من تاثیری ندارد پس تو در امن و امان خواهی بود و شغال گفت من در حال حاضر هم در گوشه جنگل در امن و امان هستم و در راحتی زندگی میکنم شیر گفت من به تو قول میدهم و خیال تو را راحت میکنم و شغال گفت حالا که اصرار میکنی باید امان نامهای به من دهی که هیچگاه بر من غضب نکنی و در صورت بروز مشکل احتیاط تمام نمایی. شیر با او عهد و پیمان محکم بسته و همه اموال و گنجهای خود را به او سپرد، نزدیکی او به
شیر باعث حسادت اطرافیان شیر گردید تا اینکه روزی کسی را فرستادند تا گوشتی را که شیر برای صبحانه خود کنار گذاشته بود سرقت نماید و در لانه شغال پنهان کنند. سپس شیر برای صبحانه خود گوشت خواست به او خبر دادند گوشت سرقت شده است وقتی اطرافیان از خشم شیر استفاده نمودند و گفتند که مردم میگویند که شغال گوشت را سرقت و در لانه خود پنهان نموده است پس بایستی به سرعت عمل نمایی تا در کار او جستجو نمایند، شیر شغال را احضار کرد و گفت گوشت را چه کردی گفت به آشپز دادم، آشپز که جزء گروه خائنین و توطئه کنندگان بود موضوع را انکار کرد سپس شیر ماموران را به لانه شغال فرستاد و آنان گوشت را پیدا کرده به نزد شیر آوردند در این زمان گرگ نزدیک آمده گفت حال که قضیه معلوم شد با سرعت تمام شغال را مجازات کن، شیر دستور داد شغال را زندانی کردند و همه به تحریک شیر مشغول شدند تا شیر دستور هلاکت شغال را دهد، خبر به مادر شیر دادند و او قبل از آن، به کسانی که نظر به کشتن شغال داده بودند پیام داد که صبر کنید و آنوقت به نزد شیر آمد و گفت گناه شغال چیست و شیر ماجرا را شرح داد، مادر شیر گفت که تو شغال را از نزدیکان خود قرار دادی و میدانی که از قبل و در زمانی که نزد تو بود گوشت نمیخورد پس صبر کن تا قضیه کاملا روشن شود و احتمال میرود که حسودان گوشت را سرقت نموده در لانه شغال گذاشته باشند، پس شیر توجه کرد و شغال را احضار نموده گفت که تمایل من به قبول دلایل تو بیشتر از آن چیزی است که دشمنان درباره تو میگویند سپس شغال گفت از مصیبت این تهمت بیرون نمیروم مگر آنکه پادشاه با حیلهای حقیقت موضوع را روشن نماید و بیگناهی من ثابت شود شیر گفت چگونه گفت آن گروهی که این تهمت را زدهاند تک تک حاضر کن بگو قضیه برای من روشن نشد و میخواهم دلیل آن را بدانم پس چون آنها با هم اختلاف کردند پادشاه تاکید کند هر کسی راست بگوید من او را عفو خواهم نمود سپس پادشاه در زمان تحقیق آنها را از هم جدا کرد و با تهدید و دادن قول
بخشش در میان آنان باعث شد عدهای اعتراف کردند و بقیه مجبور به اعتراف شدند و بیگناهی شغال معلوم شد و مادر شیر گفت آنان را که وعده بخشش دادی چارهای نیست پس شیر از توجه و دقت مادر تشکر کرد و خواست تا شغال را مورد توجه بیشتر قرار دهد ولی شغال گفت پادشاه به عهدهایی که با من بست توجه نکرد و سخنان دشمنان مرا توجه نمود و اکنون نگران آینده هستم و از محبت شما ناامید، زیرا شما با توجه به سابقه خدمت من نمیبایست با یک تهمت کوچک که اگر هم ثابت میشد مهم نبود مرا در معرض هلاکت قرار میدادی پس بین شیر و شغال سخنان زیاد رد و بدل شد و در آخر شغال گفت میخواهم که پادشاه مرا اجازه دهد تا بقیه عمر خود را در خارج از جنگل بگذرانم شیر گفت ما ترا شناختیم و دیگر هراسان و ناراحت نباش سپس آنقدر اصرار کرد که شغال اطمینان خاطر پیدا کرده و بر سر کار خود بر گشت.
پادشاه گفت آنچه گفتی شنیدم حال برای من در رابطه با کسانی سخن بگو که برای حفظ خود قادر به آزار دیگران باشند ولی به پند خردمندان توجه نمایند و آن عمل نا روا را بجا نیاورند، برهمن گفت داستان این افراد مثل داستان شیر و مرد صیاد است پادشاه گفت چگونه است، گفت آوردهاند که در جنگلی شیری با دو بچه خود زندگی میکرد روزی برای شکار بیرون رفت و صیادی آمد و دو بچه او را کشت و پوست آنها را کنده و رفت چون شیر آمد و آن دو بچه را به آن حال دید فریادی کشید و ناله کرد در همسایه او شغال پیری بود به او گفت چه اتفاقی افتاده است شیر ماجرا را گفت و فرزندان را به او نشان داد، شغال گفت عمر تو چند سال است گفت صد سال گفت در این مدت غذای تو چه بوده است گفت گوشت جانوران و حیوانات و مردم، گفت آن زمان که آنان را شکار میکردی آنها پدر و مادر و عزیزان نداشتند که خون آنان را بر زمین میریختی،
شیر گفت حال دانستم و دیگر گوشت نخورده و به خوردن میوه و غذاهای غیر گوشتی قانع شد، بعد از مدتی شغال گفت خوردن میوهها باعث میشود حیواناتی که غذای آنها میوه است هلاک شوند پس شیر چون این سخن را شنید از خوردن میوهها هم دوری کرد و روزگار خود را در ریاضت و عبادت صرف نمود.
پادشاه گفت آنچه گفتی شنیدم، اکنون بگو داستان کسانی را که شغل خود را رها مینمایند و به شغلهای دیگر مشغول میشوند و چون موفق نمیشوند در شغل قبلی خود نیز نمیتوانند کار کنند، برهمن گفت حکایت این اشخاص حکایت آن زاهد است گفت آن حکایت چیست گفت آوردهاند در سرزمین قنوج مرد زاهدی زندگی میکرد که دیندار و با تقوی بود روزی مسافری به او میهمان شد زاهد برای او خرما آورد چون از آن خرما میخورد میگفت عجب میوه خوشمزهای است اگر در ولایت ما پیدا میشد خیلی خوب بود گفتگوی زاهد با آن مرد به زبان عبرانی بود و مورد توجه مهمان قرار گرفت و خواست آن زبان را بیاموزد، زاهد به گفته او عمل کرده ولی کار بر مهمان سخت بود، زاهد گفت هر کس زبان خود نیز رها کند و سعی نماید تا زبان دیگری را جایگزین نماید ممکن است به درد سر آن کلاغ که میخواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد دچار شود گفت آن چگونه است گفت آوردهاند که کلاغی کبکی را دید که بسیار زیبا راه میرفت، از طرز راه رفتن او لذت میبرد سپس تلاش کرد مثل او راه برود ولی نتوانست چون خواست دوباره مثل خودش راه برود آن نیز را فراموش کرده بود پس این داستان کسانی است که از روش اجداد خود دوری میکنند و با غرور سعی میکنند روش دیگری پیش بگیرند ولی استعداد آن را ندارند و به حالت قبل خود نیز نمیتوانند بر گردند.
پادشاه گفت حال میخواهم درباره پادشاهان سخن بگویی و درباره اخلاق و صفات آنها. سپس برهمن گفت پادشاهان بایستی علاوه بر شجاعت و اخلاقهای نیکو دارای صبر و بردباری باشند و با خردمندان مشورت نماید تا داستان آنها مثل داستان پادشاه هند و مردم او نشود گفت چگونه است گفت آوردهاند که در کشور هند پادشاهی به نام هیلار زندگی میکرد شبی هفت بار خواب وحشتناک دید و تمام شب نالید و چون صبح شد همه (پیشوایان دین خود) برهمنها را احضار کرد و برای آنان این خوابها را تعریف کرد و آنها گفتند بایستی مهلتی بدهی تا ما در کتابها نگاه کنیم و سپس تعبیر آن را بگوئیم و با هم خلوت کردند و گفتند این خبیث تا به حال دوازده هزار نفر از ما را کشته است حالا که بر راز او آگاه شدیم بایستی انتقام آنها را از پادشاه ظالم بگیریم و او از ناچاری با ما مشورت کرده و تا فرصت هست بایستی کاری صورت دهیم و راه چاره آن است که او سخت بترسانیم تا هر چه بگوییم عمل نماید. بعد از آن میگوئیم آن خون که تو را در خواب رنگین کرد و برای تو بدی حاصل مینماید بایستی بدی آن را با قتل نزدیکان خود با شمشیر مخصوص در حضور ما دفع نمایی اگر نام این نزدیکان را خواست میگوئیم پسر، همسر، وزیر، رئیس دربار، آن فیل سفید مخصوص و دو فیل سفید دیگر و آن شتر همه را به شمشیر مخصوص کشته و شمشیر را بشکند و با آنان در خاک پنهان نماید و ما از چهار طرف بیرون آمده و وردهایی به طرف او میخوانیم و از خون به کتف چپ او میمالیم و آنوقت او را شستشو داده به قصر میبریم و میگوئیم بلارفع شده است بعد از آن او با از دست دادن نزدیکان خود در حکومت ضعیف شده سپس او را نابود مینمائیم و اگر به حرف ما گوش نداد میگوئیم در انتظار مرگ و نابودی پادشاهی خود باش، پس با مکر و حیله به نزد پادشاه رفتند و آنچه میخواستند گفتند، پادشاه با ناراحتی گفت راه دیگری بگوئید که من عزیزان خود را نمیتوانم هلاک کنم ولی
برهمنها اصرار کردند و پادشاه چون این سخنان را شنید غمگین به گوشهای رفت و بیرون نمیآمد پس احوال پادشاه در میان مردم شایع شد و وزیر نزد همسر پادشاه رفته و گفت پادشاه دو مرتبه برهمنها را احضار کرده و گفتگویی بین آنها رد و بدل شده و مرا از آن خبر نمیدهد و میترسم که آن برهمنها خدعهای کرده باشند که کار به پشیمانی برسد پس خبری در آورده تا من فکر و چاره بکار ببرم. سپس همسر شاه پیش پادشاه رفته و علت را جویا شد و پادشاه تمامی آن قضیه و آنچه برهمنها به او گفتهاند را به همسر خود گفت، همسر پادشاه که بسیار با هوش بود به روی خود نیاورد و گفت اگر بدی این خواب به این امور دفع میشود اشکال ندارد ولی باید بدانی که این برهمنها تو را دوست ندارند و چون آنچه آنان میگویند انجام دهی تنها میمانی و آنها بر امور تسلط مییابند و به صلاح است که با ایدون حکیم هر چند که اصل او به برهمنها نزدیک است ولی دین و دیانت او بر همه ثابت شده است، مشورت نمایی پس پادشاه پنهانی نزد ایدون حکیم رفت سپس تمامی ماجرا را به ایدون حکیم گفت و مشورت خواست و ایدون گفت پادشاه اشتباه کرد که این خوابها را با آن طایفه و گروه بیان نمود چون آنها امین و درستکار نبودند و من خواب تو را تعبیر میکنم، آن دو ماهی سرخ که در خواب روی دم خود ایستاده بودند معنی آن است که بزودی از کشور همسایه نماینده به سوی تو خواهد آمد با دو فیل گرانقیمت که روی آنها چهارصد صندوق یاقوت هدیه میآورند و آن خواب که به دنبال پادشاه بودند و پیش او آمدند دو اسب است که برای تو هدیه میآوردند و تعبیر آن ماری که میدوید شمشیری است که شاه دیگر همسایه برای تو هدیه میفرستد و آن خون که پادشاه خود را به آن آغشته کرد لباس گران قیمت از جواهر است که برای تو به هدیه میآورند و تعبیر آن خواب که پادشاه بر شتر نشسته بود آن است که فیل سفیدی از کشور دوست برای تو هدیه آورده و تو بر آن سوار خواهی شد و آن آتشی که روی سر تو آمده بود تاجی است که از کشور دوست برای تو هدیه میآورند و
آن مرغی که بر سر تو نوک میزد و تو از آن بابت غمگین بودی تعبیر آن این است که تو یکی از عزیزان خود را از خود دور کردهای و این است معنی خوابهایی که دیدهای در این هنگام پادشاه خوشحال شد و احترام فراوان به حکیم نمود و سپس هفت روز منتظر شد و در این زمان نمایندگان کشورهای همسایه با هدایای خود رسیدند و پادشاه به وزیر و پسر و همسر خود گفت خوب نیست که این هدایا را در نزد خود نگه دارم بلکه بایست آنها را بین شما که به اشاره برهمنهای خبیث در معرض هلاکت افتاده بودید تقسیم کنم و سپس گفت که ملکه همسر او یا تاج و یا لباس را انتخاب کند ملکه خواست تاج را بردارد در عین حال میخواست نظر وزیر را هم بداند ولی وزیر با چشم خود اشاره کرد که لباس را بردار که ناگهان شاه متوجه اشاره چشم وزیر شد و وزیر همچنان چشم خود بسته نگاه داشت تا شاه شک نکند و تصور نماید که چشم او معیوب شده است و ملکه هم تاج را برداشت و وزیر تا چهل سال بعد هم وقتی نزد پادشاه میآمد چشم خود را به این بهانه که معیوب شده است بسته نگه میداشت و با این حیله بد گمانی شاه را دفع میکرد وگرنه شاه هر دو را هلاک مینمود. پادشاه دو همسر داشت روزی در منزل ملکه بود و ملکه تاجی را که پادشاه به او هدیه داده بود روی سر گذاشته و با طبق غذا و برنج روبروی پادشاه ایستاد و شاه از آن غذا میخورد در این لحظه همسر دیگر یا هوی او، آن لباس زیبا را پوشیده از نزد پادشاه عبور کرد ناگهان شاه او را به شدت تحسین کرد و ملکه از روی حسادت سینی غذا را روی سر و صورت پادشاه ریخت پادشاه وزیر را احضار کرد و گفت ببین این نادان با من چکار کرد پس او را به سرعت برده و گردن او را قطع کن تا برای دیگران درس عبرتی شود وزیر ملکه را با خود بیرون آورد و پیش خود گفت من نبایستی در این کار تعجیل کنم زیرا ملکه کسی بوده که همه ما را نجات داده و همچنین پادشاه به او علاقه دارد. اگر پادشاه بعدا پشیمان شود مرا مجازات میکند پس من صبر میکنم اگر پشیمان شد ملکه را پیش او میبرم و اگر اصرار داشت من چارهای
نخواهم داشت پس ملکه را با عدهای از یاران خود به محل امنی برد و دستور داد با احترام نگهداری کنند و سپس شمشیری را خون آلود کرده و غمگین پیش پادشاه آمد و گفت دستور پادشاه را اجرا کردم چون وزیر آثار پشیمانی را در پادشاه دید گفت پادشاه غمگین نباشد که گذشتهها گذشته است و صحیح نیست که پادشاه دستوری دهد و بلافاصله پشیمان شود خصوصا وقتی که کاری نمیتوان کرد و اگر پادشاه اجازه دهد من داستانی در این رابطه میگویم شاه گفت بگو وزیر گفت آوردهاند که دو کبوتر با هم زندگانی میکردند و میخواستند برای زمستان خود ذخیره سازی انجام دهد کبوتر نر گفت الان تابستان است و غذا فراوان است ما دانههایی که را که آوردهایم برای زمستان ذخیره کنیم و سپس با دانههایی که آورده بودند لانه را پر کردند و این دانهها نم داشت و وقتی هوا گرم شد گرمی در آن تاثیر کرده و دانهها خشک شده و مقدار آن کم به نظر آمد وقتی جفت نر به خانه برگشت دید انبار نصف شده است به کبوتر ماده گفت چرا دانههایی را که برای زمستان نگهداری کرده بودیم خوردی و هر چه او میگفت نخوردم کبوتر نر باور نکرد و آنقدر کبوتر ماده را زد تا او مرد چون زمستان فرا رسید و نم هوا به دانهها اثر کرد و انبار دوباره به همان وضع اول برگشته و پر شد و کبوتر نر متوجه شد که کبوتر ماده تقصیر نداشته و او اشتباه کرده ولی پشیمانی سودی نداشت پس چون پادشاه این سخنان را شنید گفت به یک کلمه که در حالت ناراحتی دستور دادیم عمل کردی و زن با کمالی مثل ملکه را هلاک کردی و من در مرگ ملکه بسیار ناراحت و غمگین هستم پس وزیر او را به مثلها و گفتهها ملامت و سرزنش کرد و گفت دو نفر همیشه در غم خواهند ماند اول آنکس که تمام همت خود را در بد کرداری بکار گیرد دوم آنکه در حالی که قدرت دارد کار خوب انجام ندهد و سپس در آخرت حسرت زیاد بکشد پادشاه گفت از مثل تو دوری واجب است وزیر گفت دوری از دو کس واجب است یکی آنکه بدی و خوبی را فرق نگذارد و بازخواست روز قیامت را انکار کند و دیگر آنکس که چشم و گوش و
زبان و عورت خود را از حرام نگهبانی نکند و دل خود را از حرص و حسد آزار پاک ننماید ملک گفت مردی حاضر جواب هستی و مهیا، گفت سه نفر چنین هستند اول پادشاهی که با ثروت خود به لشکر و مردم توجه کند دوم زنی که به شوهر خود محبت نماید و سوم عالم و دانشمندی که با عمل باشد. پادشاه گفت: گفتگوی تو مرا به رنج و ناراحتی انداخت وزیر گفت: گرفتاری به رنج و ناراحتی شایسته دو شخص است اول اسب سوار خوش ظاهر ولی آورنده خبر بد دوم، شوهری که زن خوب دارد ولی به او توجه ندارد. پادشاه گفت ملکه را با تلاش ناحق هلاک کردی وزیر گفت تلاش سه نفر تباه است. اول آنکس که لباس سفید بپوشد و در کارگاه شیشه سازی کار کند. دوم آن لباسشویی که لباس بشوید و آن را بالای دست خود ببرد و در آب رودخانه بایستد تا خشک شود و سوم بازرگانی که همسر و فرزند داشته باشد و عمر خود را در سفر بگذراند. پادشاه گفت تو سزاوار آن هستی که به شدت مجازات شوی وزیر گفت دو نفر شایسته اینگونه مجازات هستند اول آن کسی که فرد بیگناهی را مجازات کرده باشد و دیگر آن کس که مردم را مواخذه کند و اگر دلیلی بر کار خود بیاورند نپذیرد. پادشاه گفت به نظر میآید آدم نادان و جاهل و در ضمن وقیح و بیادب هم هستی گفت سه نفر بر این خصلت هستند اول آن نجاری که چوب میتراشد و در خانه قرار میدهد به نحوی که تمامی فضای خانه را پر میکند و دوم کسی که پنبه زنی میکند ولی کار را بلد نیست و سر و کله مردم را مجروح میکند و از مزد هم محروم میشود. سوم ثروتمندی که در شهرهای غریب ساکن شود و مال و اموال او به دست دشمن و دزد بیفتد و خانواده او محروم بمانند. پادشاه گفت آرزویم دیدن ملکه میباشد وزیر گفت سه نفر آرزوی چیزی را داشته باشند ولی به آن نرسند اول آن انسان تباهکار که آرزو دارد ثواب اعمال نیکوکاران به او داده شود و دوم انسان بخیلی که آرزو دارد از او مانند افراد کریم و بخشنده تعریف و تمجید شود و سوم آن جاهل و نادانی که همیشه در مسیر شهوت و حرص و حسد و خشم میباشد ولی آرزو دارد که جایگاه او
با جایگاه صالحان برابر باشد. پادشاه گفت من خود را در این بدبختی انداختم وزیر گفت سه شخص خود را در رنج و عذاب میاندازند اول آن جنگجویی که در جنگ بیجهت غفلت میکند تا زخمی سنگین و کاری به او وارد آید دوم آن بازرگان حریص و بیوارث که از طریق ربا خواری بر ثروت خود اضافه میکند و در حال مرگ او میرسد و رنج و بد بختی آخرت نصیب او میشود. و سوم آن پیر مردی که زن نا نجیب و بد کاره میگیرد و هر روز چنان بلا به روزگارش میآید که مرگ را آرزو میکند و سر انجام به همین درد هم هلاک میشود. پادشاه گفت ما در چشم تو تا این حد حقیر شدهایم که تو خود را مجاز میدانی با ما اینگونه سخن بگویی وزیر گفت سه نفر در چشم خادم حقیر میشود: اول آن خادمی که صبح و ظهر و شب با صاحب و کارفرمای خود باشد و کارفرما نیز شوخی باز و بیادب باشد و از جایگاه ریاست خود آگاه نباشد. دوم آن نوکر خانواده که بر اموال کارفرما مسلط باشد به نحوی که پس از گذشت مدتی ثروت او از ثروت کارفرما بیشتر شود و سوم آن نوکر و خادمی که در حریم رئیس خود بدون آنکه استحقاق آن را داشته باشد مورد اعتماد قرار میگیرد و از این طریق بر تمامی اسرار زندگی آنها آگاه میشود، سپس پادشاه گفت ای وزیر تو را فردی سبک سر و کسی که از حد خود پا فراتر گذاشته میبینم وزیر گفت سه نفر شایسته این خطاب هستند اول آن شخصی که بخواهد فردی جاهل و نادان را به راه راست هدایت کند، پس او را به کسب علم و دانش تشویق نماید و همین که آن نادان جاهل به جایی رسید به این شخص فحش و نا سزا گوید که البته پشیمانی فایده ندارد و دوم آن شخصی که فرد احمق را بر خویشتن مسلط کند و در اسرار زندگی محرم خود نماید که هر ساعت به مردم دروغی را از او نقل میکند و یا کار زشتی را به او نسبت میدهد و سوم آنکس که رازهای زندگی خود را با کسی میگوید که او راز زندگی خود را از کسی پنهان نمیکند. سپس پادشاه گفت اعمال و رفتار تو نشانه جهل و نادانی توست وزیر گفت جهل و نادانی سه شخص از حرکات آنان معلوم میشود
اول شخصی که اموال خود را به دست افراد ناشناس دهد و شخصی را که نمیشناسد به عنوان داور بین خود و دشمن قرار دهد. دوم آن شخصی که ادعای شجاعت و ایستادگی و ثروت و داشتن دوستان فراوان کند و به روز جنگ و بروز نکبت و بد بختی و در میان ثروتمندان و هجوم دشمنان نتواند ادعای خود را ثابت کند و سوم آنکس که ادعای گذشت از لذات دنیایی دارد ولی در عمل بنده شهوات و لذتهای دنیایی است. پادشاه گفت با این سخنان میخواهی به من کشور داری یاد دهی و عقل خود را به مردم نشان دهی. وزیر گفت سه نفر تصور میکنند که دانا هستند ولی در حقیقت نادان هستند اول آن مطرب که نوآموز است و زیر و بم کار موسیقی را نمیداند و فکر میکند که مهارت دارد. دوم نقاشی که بیتجربه است ولی خود را نقاش میداند و سوم نادانی که در محافل ادعای دانایی کند و در وقایع مهم خود را رسوا نماید. پادشاه گفت ملکه را به ناحق کشتی وزیر گفت سه نفر در امور به ناحق اقدام کنند اول آن شخصی که زیاد دروغ بافی کند و در حرف و عمل خود تحقیق نکند. دوم انسان سست اراده که بر کنترل خشم خود قادر نباشد و سوم پادشاهی که همه را در جریان امور خود مخصوصا در کارهای بزرگ قرار میدهد. ملک گفت : سخنان تو باعث شده است که ما از تو ترس به دل راه بدهیم وزیر گفت بروز ترس از چند نفر بیدلیل و غیر موجه است. اول ترس آن پرنده کوچکی که روی شاخه باریکی نشسته و میترسد که آسمان روی او بیفتد، پس یک پای خود را بالا میبرد تا جلوی افتادن آسمان را بر روی خود بگیرد. دوم درنا که از ترس سنگینی وزن خود، هر دو پای خود را روی زمین قرار نمیدهد و سوم کرمی که غذای او از خاک است و میترسد منبع غذایی او تمام شود و چهارم خفاشی که روز بیرون نمیآید از ترس آنکه مبادا مردم عاشق جمال او شده و او را همچون سایر پرندگان گرفته و در قفس قرار دهند. پادشاه گفت بعد از ملکه دیگر بایستی با خوشی و خرمی خداحافظی کنم، وزیر گفت این موضوع در رابطه با دو نفر صادق است اول آن عاقلی که به مصاحبت نادانان گرفتار
شود و دوم آن فرد بد اخلاقی که نمیتواند از بد اخلاقی خود دست بردارد. پادشاه گفت تو دیگر بین خوب و بد فرق نمیگذاری وزیر گفت چهار نفر به این وضع مبتلا میشوند اول آنکه به دردی دائم و مرض سخت مبتلا شود و دوم خادم خائن و گناهکار که با کارفرمای قدرتمند روبرو شود و سوم آنکس که با دشمنی قدرتمند و شجاع روبرو شود و چارهای نداشته باشد و چهارم ستم کار جابری که در دست ظالم تراز خود بیفتد و راه نجات نداشته باشد، پادشاه گفت تو تمام خوبیها را گم کردهای، وزیر گفت این صفت برای چهار نفر شایسته است اول آنکه ظلم و ستم را فضیلت و خوبی بداند، دوم آن کس که به فکر خود مغرور باشد و سوم آنکه با دزدان دوستی کند و چهارم آنکه زود خشمناک شده و دیر راضی شود. سپس پادشاه گفت دیگر به تو اطمینان نمیتوان کرد، وزیر گفت به چهار نفر نمیتوان اعتماد کرد. اول ماری که آشفته و هراسان است دوم حیوان وحشی گرسنه و سوم پادشاه بیرحم و چهارم حاکم بیدین، پادشاه گفت دیگر دوستی تو با ما تضاد است، وزیر گفت چهار چیز با چهار چیز سازش ندارند. اول انسان صالح با انسان فاسد و خیر و شر و نور و ظلمت و روز و شب. پادشاه گفت دیگر بر تو اعتماد ندارم، وزیر گفت به چهار نفر نبایست اعتماد کرد اول دزد بیفکر و نادان دوم بیحیای فحاش سوم فردی که عادت به فحش دادن داشته و آزرده شده باشد و چهارم افراد بیعقل و نادان. پادشاه گفت غم من در درد دوری ملکه شفا نمیپذیرد، وزیر گفت برای پنج گروه از زنان غم خوردن شایسته است اول برای آن زنهایی که دارای اصل و نسب و زیبا و با عفت هستند. و دیگر آن زنهایی که دانا و بردبار و یکدل باشند و همچنین زنهایی که در بد و خوب و خیر و شر با شوهر همراه باشند و چهارم زنهایی که در مصاحبت با آنان منفعت بسیار برای شوهر حاصل شود، پادشاه گفت اگر کسی بتواند ملکه را به من برساند بیشتر از آنچه فکر کند به او ثروت میبخشم، وزیر گفت مال و ثروت برای چهار نفر از جان آنها عزیزتر است اول آنکس که به جنگ رود تا مزدی بگیرد دوم آنشخص
که زیر دیوارهای سنگین و خطرناک قلعههای دشمن، سوراخ حفر نماید و سوم آن شخص که در دریا بازرگانی کند و چهارم آنکس که در معادن زیر زمین کارگری کند. پادشاه گفت در دشمنی، دل ما را چنان مجروح کردی که مرهم پذیر نیست، وزیر گفت این دشمنی میان چهار گروه قابل قبول است گرگ و میش، گربه و موش، بازشکاری و دراج، جغد و کلاغ، پادشاه گفت با این سخنان خدمت تمام عمر خود را به من نابود کردی، وزیر گفت هفت گروه به این صفت مبتلا میشوند. اول آن کسی که خوبیهای خود را با منت و اذیت باطل میکند و دوم پادشاهی که در درگاه خود اشخاص تنبل و دروغگو را تربیت کند سوم صاحب منصب بد رفتار که بد رفتاری او از خوش رفتاری او بیشتر باشد چهارم مادر دلسوز که در پذیرایی فرزند سرکش و نابکار زیاده روی نماید پنجم مرد کریم و بخشندهای که فرد مکار و خائن را به امانت داری خود انتخاب کند و ششم آن شخص که به بد گویی دوستان درباره خود افتخار کند و آن کس که به زاهدان احترام نکند، پادشاه گفت زیبایی ملکه را با هلاکت او بزیر خاک بردی، وزیر گفت پنج چیز خوبیها را نابود میکند. اول خشم و غضب که بردباری را نابود میکند و دوم جهلی که علم را نابود نماید و سوم غمی که عقل را بپوشاند و تن او را بیمار کند. و چهارم جنگ دائم که او را به کام مرگ کشد و پنجم گرسنگی و تشنگی، پادشاه گفت پس از این گفتگو، من دیگر کاری با تو ندارم، وزیر گفت اندیشمندان از مصاحبت با شش گروه دوری مینمایند اول از کسی که جاهل است که از او دوری نموده و او را طرف مشورت قرار نمیدهند، دوم دوری میکنند از شخص بیحوصله که تحمل کارهای بزرگ را ندارد و سوم از دروغگویی که از فکر خود به تعجب در میآید و چهارم حریصی که مال را بر وجود خود ترجیح میدهد و پنجم ضعیفی که سفر دور و دراز انتخاب کند و ششم انسان خودبینی که معلم اخلاق او را قبول نداشته باشد، پادشاه گفت تا زمانی که تو را آزمایش نکرده بودم خوب بودی، وزیر گفت جوهر ده نفر در آزمایش معلوم میشود اول شجاع در جنگ،
دوم برزگر در کشاورزی، سوم صاحب کار در گرفتاری، چهارم بازرگان در زمان حساب و کتاب، پنجم دوست در وقت نیاز، ششم اهل و عیال در زمان نکبت و هفتم زاهد در وقت کسب ثواب، هشتم صبر انسان در فقر و نهم زهد کسی که ترک مال نموده و دهم عفتورزی برای کسی که قدرت دارد به عدم عفت ورزی و عدم خویشتن داری. چون سخن به اینجا رسید پادشاه در غم و اندوه فراوان فرو رفت و وزیر ساکت شد و پیش خود گفت حال بایستی او را به دیدار ملکه شادمان نمایم پس گفت ای پادشاه من دستور شما را اجرا نکردم و ترسیدم که پشیمان شوی و آگاه باش که ملکه زنده است و اگر میخواهی مرا مجازات کن زیرا که دستور تو را اجرا نکردم. پادشاه چون این خبر را شنید گفت میدانستم که در اجرای فرمان من، با توجه به شناختی که در عقل و درایت تو داشتم تامل میکنی. زیرا میدانستی که ملکه علیرغم این خطا شایسته این مجازات نیست پس وزیر ملکه را به حضور پادشاه برد و پادشاه پاداش فراوان به وزیر و ملکه داده و مجازات سختی را نسبت به برهمنها اعمال کرد و ایدون حکیم را پاداش فراوان عطا نمود.
پادشاه گفت شنیدم و آگاه شدم بر داستان بردباری و دانستیم فضیلت این صفت را بر صفات خوب دیگر، حال داستان پادشاهان دیگر را در نحوه بکار گیری خدمتگزاران بیان کن، برهمن پاسخ داد واجب است بر پادشاهان نسبت به شناخت مردم و اندازه کاردانی آنها تا موجبات پشیمانی فراهم نیاید، آنچنانکه حکایت آن طلا ساز است گفت که آن چگونه است. گفت: آوردهاند که گروهی از صیادان برای جانوران وحشی چاهی کندند که روزی از قضای روزگار یک ببر و یک بوزینه و یک مار در آن افتادند و بعد از آن یک طلا ساز یعنی زرگری نیز در آن چاه افتاد که این حیوانات به دلیل زخمی بودن به زرگر کاری نداشتند و روزها گذشت تا یک روز شخصی از آنجا
عبور کرد و با خود گفت آن مرد را نجات دهم تا ثواب آن ذخیره آخرت من باشد پس طناب را در چاه انداخت اول بوزینه بالا آمد و بعد از آن مار و نوبت سوم ببر بیرون آمد پس هر سه آنها به آن مرد گفتند چون به ما محبت کردی ما میخواهیم محبت تو را جبران کنیم. بوزینه گفت خانه من در فلان کوه است و ببر گفت من در بیشه و جنگلی در کنار آن کوه زندگی میکنم و مار گفت من هم در شهر نزدیک آنها، در خانهای منزل دارم پس اگر به ما گذر کردی محبت تو را جبران مینمائیم اما نصیحتی به تو داریم و آن اینکه این مرد را بیرون نیاور زیرا که آدم بدی است و پاداش خوبی را با بدی میدهد و ظاهر او تو را فریب ندهد، مرد حرف آنان را قبول نکرد و طناب را پایین انداخت و زرگر را بالا آورد پس زرگر نیز تشکر فراوان کرده و وعده داد که خوبی او را جبران نماید تا اینکه زمانی بر این ماجرا گذشت و آن شخص که جهانگردی میکرد به همان شهر محل سکونت آنها وارد شد، بوزینه او را شناخت و نزدیک او آمد و میوههای فراوان برای او آورده و مرد کمی جلوتر به ببر رسید ولی از ببر ترسید اما ببر گفت نترس و سپس به باغ رفت و دختر امیر را کشت و جواهرات او را برای آن مرد (که ظاهرا از این موضوع خبر نداشت)، آورد، آن مرد جواهرات را گرفته نزد زر گر آمد تا به قیمت خوب بفروشد زر گر تا جواهرات را دید دانست که متعلق به دختر امیر است، بدون تحقیق و به سرعت نزد امیر رفته گفت جواهرات دختر تو را با قاتل او پیدا کردم و امیر او را دستگیر کرده به زندان انداخت سپس مار بر آن آگاه شده خود را به مرد رسانده گفت من پسر امیر را نیش زدهام و اکنون بیمار است و داروی درمان او این گیاه است سپس گیاهی را به او داد گفت مگر با نجات پسر امیر از این بلا نجات پیدا کنی پس بر بلندی رفته گفت داروی پسر امیر در دست این مرد جهانگرد است و آن مرد پسر امیر را مداوا کرد و گفتگوی امیر با آن مرد باعث شد که بیگناهی او ثابت شود سپس دستور داد آن زر گر خائن را که گناه قتل دختر را به او نسبت داده بود به جای او مجازات نمایند.
پادشاه گفت این داستان را دانستم و حال برای من بگو داستان کسانی را که با چراغ عقل به راه هدایت میروند، برهمن جواب داد که عقل، راهنما و دلیل انسان برای رسیدن به سعادت است ولی ثمرات آن بایستی در تقدیر (یعنی توفیق) خداوند باشد همانطور که داستان آن شاهزاده است گفت چگونه گفت آوردهاند که چهار نفر در راهی افتاده بودند اول شاهزادهای که آثار بزرگی در او معلوم بود دوم پسر مردی ثروتمند که نوجوانی رشید و زیبا بود سوم پسری بود که پدر او بازرگانی میکرد که او هم پسری کاردان و با هوش بود پس نفر چهارم روستا زادهای بود، قوی و پرنشاط که در امر زراعت دانا بود. آنها بعد از مقداری راه رفتن چون به شهر رسیدند در گوشهای برای استراحت توقف کردند سپس به روستا زاده گفتند برو و برای ما غذایی تهیه کن او به شهر رفت گفت نیاز این شهر چیست گفتند هیزم سپس رفته و مقداری هیزم تهیه و به شهر آورده فروخت و از بهای آن برای چهار نفر غذا خریده و بر دروازه شهر نوشت که (نتیجه و حاصل یک روز کار، تهیه غذا برای چهار نفر است). روز بعد پسر مرد ثروتمند را به شهر روانه کردند چون ظاهری زیبا داشت به شهر داخل شد زنی او را برای خدمتکاری خود استخدام کرد و در پایان روز به او پانصد درهم پاداش داد و او بر درب شهر نوشت (نتیجه و حاصل یک روزه جمال، پانصد در هم است). روز دیگر به پسر بازرگان گفتند امروز ما مهمان عقل و هوش تو هستیم پس او به شهر آمد در ساحل آن شهر کشتی آمده بود او تمامی محصولات را به نسیه خریده و به نقد فروخته و صد هزار درهم سود کرد و سپس بر دروازه شهر نوشت که (حاصل یک روز بکار گیری عقل صد هزار درهم است). روز دیگر به پادشاه زاده گفتد اگر نظر تو بر توکل به خداست، برو به شهر و برای ما نتیجه توکل خود را بیاور، شاهزاده به شهر داخل شد و از قضا امیر آن شهر وفات نموده بود و همه گریه و زاری میکردند و او فقط نگاه میکرد و دربانهای قصر فکر کردند که او به مرده
بیاحترامی کرده، پس او را به زندان بردند و از قضا امیر آن شهر وارث نداشت، چون بزرگان شهر جمع شدند تا برای خود امیری انتخاب کنند یکی از دربانها گفت من جاسوسی گرفتهام و ...، پس صلاح دیدند که او را احضار و از وضعیت او با خبر شوند پس شاهزاده را احضار و او از اصل و نسب خود خبر داد و گفت که چون پادشاه وفات نمود، برادر من بر کشور حاکم شد و من برای جلو گیری از اختلاف و در گیری از شهر خود خارج شدم، در این زمان بزرگان شهر همه نظر دادند که آن شاهزاده را که دارای اصل و نسب و شرافت است را به امیری برسانند و لذا با این انتصاب، ثمره توکل او حاصل شد و آن شاهزاده به دنباله نوشتههای یاران خود بر روی دروازه شهر نوشت (کوشش و صورت زیبا و عقل، زمانی نتیجه میدهد که با امر قضا و قدر همراه باشد و لذا عبرت برای همه جهان حال یک روزه من است). پس از آن بر تخت پادشاهی نشست و پسر بازرگان یعنی آنکه با عقل خود کاری کرد را با وزراء دربار، برای مشورت انتخاب کرد و آنکه با جمال خود پولی حاصل کرده بود را پولی داد و گفت که از این کشور بایستی بروی تا پایه فریبکاری گذاشته نشود سپس درباریان را جمع کرد و گفت من با توکل به این مقام رسیدم سپس جهانگردی در آن جمع حاضر بود گفت اگر حضار اجازه فرمایند من داستانی نقل کنم گفتند بگو، او گفت من در خدمت یکی از بزرگان بودم و در فکر بیوفایی دنیا و روزی در شهر گردش میکردم، صیادی دو طوطی داشت من خواستم برای رضای خدا آن دو پرنده را آزاد کنم، پس قیمتی را که صیاد گفت، تمام پول و ثروت من بود و من مردد بودم ولی توکل به خدا کردم و آن دو طوطی را خریدم و به جنگل آورده و آزاد کردم و آن دو طوطی به حرف در آمده گفتند ما نمیتوانیم خوبی ترا جبران کنیم ولی آگاه باش که در زیر این درخت گنجی است پس زمین را بکن و آنرا در بیاور پس من گنج را پیدا کردم اگر دستور دهید بیاورم و قسمتی از آن را به من بدهید پس پادشاه از آن گنج او
را بهره مند نمود چون گفتار برهمن به پایان رسید پادشاه ساکت بود سپس بر همن گفت آنچه در فکر خود داشتم گفتم و امیدوارم که بکار بسته شود و از آن سود و نفعی حاصل همه گردد.
پس در این موضع متن کتاب کلیله و دمنه پایان یافت و ما نیز این متن را بدینگونه به خلاصه و سادهنویسی آراسته نمودیم تا انشاءالله مورد قبول و مورد استفاده علاقهمندان واقع شود و این نگارنده ثواب ناقابل این تلاش و زحمت و تعلیقات ضمیمه را تقدیم مینمایم به وجود مطهر و مقدس شفیعه روز جزا، مولاتنا فاطمه بنت موسی بن جعفر، خواهر نور، دختر نور، عمه نور، یعنی خواهر، دختر و عمه امامان معصوم سلام الله علیهم اجمعین و امیدوارم که خداوند علی اعلی به حق عظمت و منزلت مقام آن بانوی معظم، به ما و عزیزان ما خیر دنیا و آخرت عطا فرموده و شر دنیا و آخرت از ما رفع و دفع بفرماید آمین آمین آمین یا رب العالمین.
عبدالله عصام رودسری
شهریور 1395 شمسی