ghaemiyeh.com
سرشناسه : رجبیان، قاسم، 1364 -
عنوان و نام پديدآور : امالبنین علیهاالسلام [کتاب]/ به قلم قاسم رجبیان.
مشخصات نشر : قم : عصر رهایی، 1396.
مشخصات ظاهری : 128 ص.؛ 14/5×20/5 سم.
شابک : 65000 ریال: 978-600-7664-60-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. 116 - 125؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : ام البنین، - 64؟ق
رده بندی کنگره : BP152/5 /الف75ر3 1396
رده بندی دیویی : 297/979
شماره کتابشناسی ملی : 4648405
خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
شناسنامه كتاب
نام كتاب: ام البنين عليهاالسلام
نويسنده: قاسم رجبيان
نوبت و تاريخ چاپ: اول / 96
ناشر: عصر رهايى
شمارگان: 1000
قطع: رقعى، 128 صفحه
شابك: 5 - 60 - 7664 - 600 - 978
خوانندگان عزيز و گرامى مىتوانند از راههاى زير با مؤلف كتاب در ارتباط باشند:
كانال تلگرام: telegram.me/qasemrajabiyan
پيچ اينستگرام:https://www.instagram.com/qasemrajabiyan
آدرس اينترنتى مؤلف: www.rajabiyan.com
قيمت 6500 تومان
حق چاپ براى مؤلف محفوظ است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرحیم
الحمد لِلَّهِ رَبِّ العالمین
وصلی اللَّهِ علی سیدنا مُحَمَّدِ واله اجمعین
سیما الامام المبین الْحِجَّةِ القائ الْمُنْتَظَرُ المهدی عَجَّلَ اللَّهُ تعالی فَرْجَهُ الشریف
اين اثر را تقديم مىكنم به
حضرت ام البنين فاطمه كلابيه عليهاالسلام همسر وفادار اميرالمؤنين على عليهالسلام و مادر با عظمت قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام
اولياء خدا و بزرگان دين به مقامى از علم و دانش و معنويات مىرسند كه تمام حركات و سكنات و سخنان آنها براى ما سرشار از درس و عبرت است، وجود اولياء خدا براى ما مردم دنيا نعمت بزرگى است كه متاسفانه كمتر كسى متوجه اين نعمت عظيم است.
اولياء خدا به مقامى مىرسند كه هيچگاه نمىميرند يعنى روح با عظمت آنها محيط و معين بر ما و عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون هستند، زندگى نامه حضرت ام البنين
عليهاالسلام همسر با وفاى اميرالمؤنين على عليهالسلام و مادر بزرگوار باب الحوائج حضرت ابااالفضل العباس عليهالسلام الگوى كاملى براى تزكيه نفس و پاكى روح مىباشد به طورى كه وقتى تاريخ زندگى آن بانوى با عظمت مورد مطالعه قرار مى دهيم متوجه مىشويم كه عمده علل اين همه پيشرفت و عظمت اين بانوى با عظمت در مرحله اول داشتن محبت شديد به خدا و اولياء خدا است و دوم اين كه در ميدان عمل بوده و محبت و خدماتش را عملاً اظهار نمودهاند، عملا خود را ناديده گرفتند و خود و فرزندانش را فداى اولياء خداى زمانش نمود.
عملا دست از يارى و وفادارى نسبت به اولياء زمانش حتى پس ازشهادت آنها برنداشت و هميشه آنها را بر خود و فرزندان خود ترجيح مىداد، عملا راحت طلبى را كنار گذاشته و دائما مشغول خدمت به دين
خدا و اولياء خدا بودند.
استاد عزيزم حضرت آيت اللّه حاج سيد حسن ابطحى خراسانى رحمهالله مىفرمودند: تمامى اولياء الهى الگو براى تزكيه نفس هستند و بايد آنها را در جامعه معرفى كرد تا مردم آنها را بشناسند و از زندگى آنها درس بگيرند، من نيز در حد وسع خود تحقيقى در تاريخ زندگى اين محبوبه الهى، اين بانوى با عظمت و وفادار انجام داده و در دسترس مردم مسلمان مخصوصا شيعيان و بالاخص اهل تزكيه نفس و مؤنين حقيقى مىگذارم، اميدوارم همه ما بتوانيم شيوه صحيح بندگى و تزكيه نفس و همچنين نحوه و چگونگى يارى رساندن و خيرخواهى براى امام زمان خويش را از زندگى نامه و اعمال و رفتار اين بانوىبزرگ جهان اسلام ياد بگيريم.
از اين بانوى با عظمت مسألت دارم همان گونه كه در ادعيه خطاب به خداى مهربان عرض مىكنيم: يَا مَنْ يُعْطِى الْكَثِيرَ بِالْقَلِيل ايشان نيز كه
آئينه تمام نماى صفات فعل خداى تعالى هستند اين قليل جهد و خدمت را از حقير قبول فرموده و مناسب با شأن و كرم خويش به من اجر دنيوى و اخروى عطا فرمايند.قاسم رجبيان
22 ربيع الثانى 1438
كربلاء معلى
در سال پنجم هجرى، زمانى كه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و يارانش در مدينه منوره بسيار سخت مىگذشت؛ و كفار و مشركين براى از بين بردن اسلام به سوى مدينه متمركز شده بودند، در قسمت جنوبى شهر مكه، در طايفه هوازن، در ميان قبيله بنى كلاب در خانه حِزام بن خالد، نوزاد دخترى متولد گشت كه نامش را فاطمه گذاشتند،(1)در همين سال امام كفر و ضلالت، يعنى عمرو بن عبدود با ضربه مبارك مولى الموحدين علىبن ابى طالب
عليهماالسلام به هلاكت رسيد.(2)
متأسفانه به خاطر مظلوميت حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام و عمد
و عناد مخالفين و سهل انگارى موافقين در طول تاريخ، اطلاعات زيادى از اين همسر با كمال و با وفايشان در تاريخ ثبت نشده و همچنين علت ثانويه اى كه دارد به آتش كشيدن كتاب و كتابخانهها در طول تاريخ توسط بعضى افراد بىدين و بىفرهنگ بوده كه يحتمل تاريخ زندگانى وجود شريف ايشان از بين رفته باشد، اما قليل اطلاعاتى كه در دسترس بوده و در تاريخ ثبت شده با توجه به تاريخ ازدواج و همچنين تولد فرزند بزرگ ايشان يعنى حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام كه در شعبان سال 26 هجرىقمرى صورت گرفته،(1)به نظر مىرسد كه بين سال 20 تا 25 هجرى قمرى واقع شده باشد محقّقين و مورّخان زمان ولادت ايشان را در حدود پنج سال پس از هجرت تخمين مىزنند.
در ميان عرب ها، مخصوصا آن زمان، كُنيه مانند نام خانوادگى در مردم فارس زبان، اهميت داشت. كنيه به اسم عَلَمى گفته مىشود كه همراه با اب، ابن، ام و يا بنت مىآيد و از آنجا كه در عرب خطاب كردن هر شخصى با اسم كوچكش بىاحترامى مىباشد بلكه بعضا نوعى توهين و تحقير است لذا براى بزرگداشت و تعظيم براى يكديگر كنيه
1) - اعيان الشيعه جلد: 7 صفحه: 429.
قرار مىدادند،(1)و بسيار مشاهده مىشود كه ميان كنيه و صاحب آن تطابقى از حيث واقعيت وجود ندارد يعنى مثلا وقتى شخصى را مُكَنى به ابا محمد مىكنند به اين معنا نيست كه الزاما او داراى فرزندى به نام محمد باشد چرا كه گاهى حتى قبل از ازدواج براى شخصى كنيه قرار مىدهند و حال اين كه هنوز فرزندى ندارد و گاهى اوقات اصلا معناى لفظى كنيه با واقعيت امكان تطابق ندارد و داراى معناى خاصى در مضمون خود است، مثلاً كنيه اميرالمؤنين على عليهالسلام ابوتراب است كه به معناى پدر خاك است يا كنيه حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام ام ابيها مىباشد
كه به معناى مادر پدر است اما آنچه كه در بحث كنيه اصل مىباشد خطاب محترمانه به صاحب آن است نه تطابق لفظ با معنا.
زنها نيز مانند مردها، كنيههايى داشتند كه گاه دامنه شهرت آن از كنيه مردان فراتر مىرفت تا جايى كه گاه فرزندان را به كنيه مادرهايشان مىخواندند. ام البنين عليهاالسلام نيز كنيه فاطمه بنت حزام بود.
در ميان عرب رسم بود هرگاه زنى سه پسر يا بيشتر به دنيا مىآورد را به اين كنيه مىخواندند همچنان كه وقتى اميرالمؤنين عليهالسلام حضرت ام البنين عليهاالسلام را به اين كنيه صدا مىكنند ايشان با تعجب سوال مىكنند: من كه فرزند پسرى ندارم كه اين مسأله مؤد معناى اين است كه كنيه ام
1) - فرهنگ ابجدى صفحه: 738.
البنين متعلق به زنانى است كه داراى فرزند پسر متعدد هستند و يا در كلام خود حضرت ام البنين عليهاالسلام كه بعد از واقعه عاشورا مىفرمودند: ديگر مرا ام البنين نخوانيد چرا كه من ديگر فرزندى ندارم، با بررسى در تاريخ متوجه مىشويم نمونههاى زيادى از زنانى كه اين كنيه را داشتهاند مثلا همسر عقيل بن ابى طالب كه مُكَنى به اين كنيه بود داراى سه پسر به نامهاى اباسعيد و جعفر و عبداللّه بوده، البته اين قاعده كليت ندارد بلكه اغلب اين گونه است، مثلاً همسر عثمان بن عفان يك فرزند داشت اما او را ام البنين مىخواندند،(1)و چون حضرت ام البنين عليهاالسلام چهار فرزند پسر داشت، او را به اين كنيه مكنّى نمودند.
بعضى زنان كه در تاريخ به اين كنيه مكنّى بوده اند:
پدر ايشان ابوالمجْل، حزّام بن خالد، از قبيله بنى كلاب و مادرش ليلى يا ثمامه دختر سهيل بن عامر بن مالك است.
علت ملقّب كردن آنها به قبيله كلابيه انتساب آنها به جدّ اعلايشان يعنى كلاب بن ربيعة است.كلاب بن ربيعه سر سلسله قبيله بنى كلاب داراى 9 پسر به نامهاى عامر و عبيد (ابوبكر) و عمر و حارث (رواس) و عبداللّه و كعب و جعفر و ربيعه و معاويه (ضباب) بود.(4)
در كتاب الفتوح حضرت ام البنين عليهاالسلام را العامريه خطاب نموده است و اين به خاطر نسبت دادن ايشان به عامر بن كلاب است،(5)در واقع
حزام پدر حضرت ام البنين از بنى عامر بوده است.
صاحب المعارف نيز در صفحه 88 كتابش و مسعودى در مروج الذهب حضرت ام البنين عليهاالسلام را الوحيديه خطاب نموده اند،(1)كه اين هم به خاطر انتساب ايشان به وحيد بن كعب بن عامر بن كلاب بوده است و به همين دليل بعضى دانشمندان ايشان را ام البنين العامريه من آل الوحيد ذكر نموده اند.(2)
ثمامه مادر حضرت ام البنين عليهاالسلام از بنى جعفر يعنى فرزندان جعفر بن كلاب بن ربيعه مىباشد.(3)
فاطمه بنت حزام بن خالد بن ربيعة بن وحيد و هو عامر؛ يعنى وحيد همان عامر بن كعب است، بن كعب بن عامر بن كلاب بن ربيعه بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوزان بن منصور بن عكرمة بن خصفة بن قيس (عيلان) بن الياس بن مفر (مُضَر) بن نزار بن معد بن عدنان بن ادد بن يسع بن سلام بن نبت بن جمل بن قيداد بن اسماعيل بن ابراهيم خليل اللّه بن تارخ بن ناجور بن شروع بن هود النبى بن فالغ بن عابر بن شالح بن ارفحشد بن سام بن نوح النبى بن مالك بن متوشح بن ادريس النبى بن بارض بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليهمالسلام
است.(1)
اجداد پدرى وى از الياس به قبل با اجداد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مشترك است؛ يعنى در واقع قبيله بنى كلاب عمو زاده با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هستند.
مادر ايشان نيز از قبيله بنى كلاب و عمو زاده پدرش بوده.
مادر او: ثمامه، از خانواده سهل بن عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب مىباشد.
شبهه اى كه پيرامون نام حضرت ام البنين عليهاالسلام مطرح است انتسابايشان به شمر بن ذى الجوشن است چرا كه شمر در عصر نهم محرم در صحراى كربلاء زمانى كه براى فرزندان حضرت ام البنين عليهاالسلام امان نامه آورد ايشان را با عنوان بنو اختنا يعنى فرزندان خواهر ما خطاب كرد.
وَ جَاءَ شِمْرٌ حَتَّى وَقَفَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَينِ عليهالسلام فَقَالَ أَينَ بَنُو أُخْتِنَا؟(2)
يعنى: شمر آمد تا در مقابل اصحاب امام حسين عليهالسلام متوقف شد و گفت: پسران خواهر ما كجايند؟
هر چند حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام و برادرانشان با بىاعتنايى تمام از اين ادعاى انتساب او گذشتند و او را حتى لايق پاسخ ندانستند اما
چون حضرت سيدالشهداء ابى عبداللّه الحسين عليهالسلام خواستار پاسخ دادن به او شدند ايشان امتثال امر نموده و پاسخ كوبنده اى به او دادند.
فَقَالَ الْحُسَينُ عليهالسلام: أَجِيبُوهُ وَ إِنْ كَانَ فَاسِقا، فانه بعض اخوالكم.(1)
امام حسين عليهالسلام فرمود: پاسخش را بدهيد هرچند انسان فاسقى است بالاخره او از دايى هاى شماست.
با توجه به اين كه شجره نامه حضرت ام البنبن عليهاالسلام را هم از طرفپدر و هم از طرف مادر كاملا مورد بررسى قرار گرفت اگر شجره نامه شمر بن ذى الجوشن را هم رجوع كنيم به خوبى پرده از اين انتساب برداشته مىشود.
در اسدالغابه در مورد پدر شمر يعنى ذى الجوشن آمده:
ذو الجوشن الضبابى والد شمر بن ذى الجوشن اختلف فى اسمه فقيل أوس بن الأعور وقد تقدم ذكره و قيل اسمه شرحبيل بن الأعور بن عمرو بن معاوية و هو الضباب بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة العامرى الكلابى ثم الضبابى.(2)
يعنى: ذو الجوشن ضبابى پدر شمر بن ذى الجوشن كه در مورد اسمش اختلاف شده برخى گفتهاند: اوس بن اعور است كه در موردش
قبلا سخن گفتيم و برخى گفتهاند: شرحبيل بن اعور بن عمرو بن معاويه كه ملقب به ضباب است ابن كلاب بن ربيعه بن عامر بن صعصعه عامرى كلابى ضبابى است.
سابقا گفتيم كه كلاب بن ربيعه جد اعلاى قبيله بنى كلاب داراى نه پسر بود كه اسامى آنها را ذكر كرديم و گفتيم كه حزام پدر حضرت ام البنين از فرزندان عامر بن كلاب بن ربيعه است و ثمامه مادر حضرت امالبنين از فرزندان جعفر بن كلاب بن ربيعه است و با توجه به نسبى كه در بالا از شمر بيان شد معلوم مىگردد كه او از فرزندان معاويه بن كلاب بن ربيعه است كه ملقب به ضباب بوده.
با توجه به آنچه عرض شد مشخص مىگردد كه تنها رابطه اى كه ميان حضرت ام البنين عليهاالسلام و شمر وجود دارد اين است كه از طرف پدرى جد ششم حضرت ام البنين عليهاالسلام با جد چهارم شمر برادر بودهاند و از طرف مادرى جد پنجم حضرت ام البنين عليهاالسلام با جد پدرى چهارم شمر برادر بودهاند و در واقع شمر يكى از صدها عمو زاده دور حضرت ام البنين عليهاالسلام بوده است.
با اين بيان معلوم مىگردد كه هيچ گونه رابطه و برادرى ميان شمر و حضرت ام البنين عليهاالسلام وجود ندارد كه لازمه اش اين باشد كه او دايى حضرت اباالفضل العباس و ديگر برادران مادرى اش عليهمالسلام باشد.
اما تعبير حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در مورد شمر كه مىفرمايد: (انه
بعض اخوالكم) در صورت صحت نقل تاريخ در واقع يك استعمال مجازى بوده است.
چون يك نسبت ضعيف ميان شمر و حضرت ام البنين عليهاالسلام وجود داشته و ايشان مادر حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام و برادرانشان است لذاامام مجازا تعبير خال كه به معناى دايى است را آوردهاند، ضمن اينكه واژه خال هم براى دايى و هم براى خاله به كار مىرود و شايد اين خود نوعىاشاره به اين مطلب باشد كه خال را مىتوان براى بستگان مادرى به كار برد.
البته آنچه كه در بالا به عنوان شجره نامه شمر ملعون ذكر شد آن است كه شمر خود را بدان منتسب مىنمود اما واقعيت چيزى غير از اين است.
روز عاشورا امام حسين عليهالسلام شمر را (يابن راعيه المعزى) خطاب نمود.
...كأنه شمر بن ذى الجوشن! فقالوا: نعم، اصلحك اللّه! هو هو، فقال: يا بن راعيه المعزى،(1)
يعنى: مثل اينكه شمر بن ذى الجوشن است! اصحاب گفتند: بله خود اوست پس امام حسين عليهالسلام خطاب به او فرمود: اى پسر زن
1) - تاريخ طبرى جلد: 5 صفحه: 424.
بزچران؛
اين نوع سخن كه امام عليهالسلام به شمر مىفرمايند و او را بدون انتساب به پدرش و منتسب به مادرش خطاب مىكنند پرده از واقعيتى قبيح برمىدارد و نكته اى ظريف در بر دارد.
در كتاب شفاء الصدور فى شرح زيارة عاشورا در مورد خبث ولادت شمر اين چنين نوشته شده: و مادر شمر چنان چه از خطاب حضرت سيدالشهداء عليه السلام با وى "يا بن راعية المعزى" معلوم مىشود به دنائت فطرت و خبث ذات معروف بود و اين خطاب چه حقيقت باشد و چه مجاز دلالت بر مقصود دارد، و شبههاى در خباثت مولد و سوء نسبت و حرام زادگى شمر به هيچ وجه نيست.(1)
لذا با اين تفسير اساسا هيچ گونه انتسابى حتى بسيار دور هم ميان شمر حرام زاده با حضرت ام البنين عليهاالسلام وجود نخواهد داشت.
و أمها ثمامة بنت سهيل بن عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب. و أمها عمرة بنت الطفيل فارس قرزل بن مالك الأحزم رئيس هوازن بن جعفر بن كلاب. و أمها كبشة بنت عروة الرّجال بن عتبة بن جعفر بن
1) - شفاءالصدور جلد: 1 صفحه: 376.
كلاب. و أمها أم الخشف بنت أبى معاوية فارس الهوازن بن عبادة بن عقيل بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة. و أمها فاطمة بنت جعفربن كلاب. و أمها عاتكة بنت عبد شمس بن عبد مناف بن قصى بن كلاب. و أمها آمنة بنت وهب بن عمير بن نصر بن قعين بن الحرث بن ثعلبة، ابن دودان بن أسد بن خزيمة. و أمها بنت جحدر بن ضبيعة الأغرّ بن قيس بن ثعلبة بن عكابة، بن صعب بن على بن بكر بن وائل بن ربيعة بن نزار. و أمها بنت مالك بن قيس بن ثعلبة. و أمها بنت ذى الرأسين و هو خشيش بن أبىعصم بن سمح بن فزارة. و أمها بنت عمرو بن صرمة بن عوف بن سعد بن ذبيان بن نفيض بن الربت بن غطفان.(1)
جده اول: عمره، دخت طفيل بن مالك احزم بن جعفر بن كلاب مىباشد.
جده دوم: كبشه، دخت عروة الرحال فرزند جعفر بن كلاب مىباشد.
جده سوم: ام خشف، دخت ابى معاويه فارس هرار بن عبادة بن عقيل بن كلاب مىباشد.
جده چهارم: فاطمه، دخت جعفر بن كلاب مىباشد.
جده پنجم: عاتكه، دخت عبد شمس بن عبد مناف بن قصى، جده
1) - مقاتل الطالبين صفحه: 87.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه بعضى نام او را فاطمه ذكر كرده اند.
جده ششم: آمنه، دخت وهب بن عمير بن قعين بن حرث بن ثعلبة بن ذودان بن اسد بن خزيمه مىباشد.
جده هفتم: دخت جحدر بن ضبيعه اغر بن قيس بن ثعلبية بن عكاية بن صعب بن على بن بكر بن وائل بن ربيعة بن نزار، جد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىباشد.
جده هشتم: دخت ملك بن قيس بن ثعلبه مىباشد.
جده نهم: دخت الرأسين، خشين بن ابى عصم بن سمح بن فزاره مىباشد.
جده دهم: دخت عمر بن صرمة بن عوف بن سعد بن ذبيان بن بغيض بن ريث بن غطفان مىباشد.
قبائل عرب 360 قبيله بود كه در نقاط مختلف عربستان مىزيستند شريف ترين و محترمترين قبيله عرب قريش بود چون آنها ساكن مكه بودند و توليت و حمايت كعبه را به عهده داشتند: به گفته يعقوبى: قريش نام فهر بن مالك جد دهم پيامبر صلىاللهعليهوآله فهر لقب او بوده است. پس آنها كه از اولاد نضر بن كنانه نيستند از قريش به شمار نمىروند
هنگام ظهور اسلام قريش كه حدود دو قرن بود در مكه به سر مىبرد 25 طايفه بودند همچون بنى هاشم، بنى مخزوم، بنى اميه، بنى زهره، بنىكلاب، بنى عبدالدار، بنى اسد، بنى قوفل، بنى عبدالشمس، بنى جمح، بنى سهم، بنى عدى و... .(1)
بنابراين مشخص مىشود كه بنى كلاب از قريش يعنى شريفترين قبيله عرب بوده است.
در مورد موطن و اراضى بنى كلاب در تاريخ چنين آمده:
كانت بلاد بنى كلاب حمى ضرية و الرَّبَذَة فى جهات المدينة و فدك و العوالى، و حمى ضرية هى حمى كليب وائل نباته النضر تسمن عليه الخيل و الإبل، و حمى الرَّبَذَة هو الّذى أخرج عليه عثمان أبا ذر رضى اللّه عنهما. ثم انتقل بنو كلاب إلى الشام فكان لهم فى الجزيرة الفراتية صيت و ملك و ملكوا حلب و كثيرا من مدن الشام، تولّى ذلك منهم بنو صالح بن مرداس، ثم ضعفوا فهم الآن تحت خفارة العرب المشهورين بالشام و هنالك بالإمارة من طيِّئ. قال ابن سعيد و كان لهم فى الإسلام دولة باليمامة.(2)
يعنى: بلاد بنى كلاب دشتهاى ضريه و ربذه در اطراف مدينه و فدك و عوالى است. دشت ضريه، چراگاه كليب وائل بود كه از علفهاى
آن اسبان و اشتران خود را مىچرانيدند. و دشت ربذه همان جايى است كه عثمان، ابوذر را به آنجا تبعيد كرد.
سپس بنى كلاب به شام رفتند و آنان را در جزيره فراتيه، آوازه و حكومت بود. آنان حلب و بسيارى از شهرهاى شام را گرفتند. صالح بن مرداس از جانب آنان حكومت مىكرد. سپس رو به ضعف نهادند و امروز تحت فرمانروايى اعراب شام هستند، مانند قبيله طيى.
ابن سعيد مىگويد: در عهد اسلامى آنان را در يمامه دولتى بود.
در مورد تاريخ مسلمان شدن بنى كلاب گفته شده:
قال أخبرنا محمد بن عمر قال حدثنى موسى بن شيبة بن عمرو بن عبد اللّه بن كعب مالك عن خارجة بن عبد اللّه بن كعب قال قدم وفد بنىكلاب فى سنة تسع على رسول اللّه صلى اللّه عليه [وآله]وسلم وهم ثلاثة عشر رجلا فيهم لبيد بن ربيعة وجبار بن سلمى فأنزلهم دار رملة بنت الحارث وكان بين جبار وكعب بن مالك خلة فبلغ كعبا قدومهم فرحب بهم وأهدى لجبار وأكرمه وخرجوا مع كعب فدخلوا على رسولاللّه صلى اللّه عليه وسلم فسلموا عليه بسلام الاسلام وقالوا إن الضحاك بن سفيان سار فينا بكتاب اللّه وبسنتك التى أمرته وانه دعانا إلى اللّه فاستجبنا لله ولرسوله وانه أخذ الصدقة من أغنيائنا فردها على
فقرائنا.(1)
يعنى: خارج بن عبداللّه بن كعب مىگويد:
نمايندگان بنى كلاب در سال نهم هجرت خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيدند كه 13 مرد بودند و لبيد بن ربيعه و جبار بن سلمى نيز در بين آنها بودند پس آنها را در خانه رمله دختر حارث وارد كردند و بين جبار و كعب بن مالك رفاقتى بود وقتى به كعب خبر آمدن آنها رسيد قدوم آنها را مبارك داشت و براى خوش آمد گويى رفت و جبار را اكرام كرد و همراه او بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد شدند و با شيوه اسلام به پيامبر سلام گفتند و عرض كردند: ضحاك بن سفيان با كتاب خدا و سنت تو در بين ما آمد و ما را به خدا پرستى دعوت كرد و ما هم در مورد خدا و هم در مورد رسولش استجابت كرديم و او از ثروتمندان ما صدقه گرفت و به فقراء ما عطا كرد.
همه اخبار منقول گواهى مىدهند كه اجداد ايشان بسيار شجاع وهمه آنها خصوصا دايىها و عموها و پدران حضرت ام البنين عليهاالسلام در زمان قبل از اسلام دليران عرب، و در عين شجاعت، پيشوا و رهبران مردم بوده اند، و سلاطين زمان در برابرشان سر تعظيم و تسليم فرود مىآوردند، كتب معتبر تاريخى نيز اجداد حضرت ام البنين عليهاالسلام را به
1) - (طبقات الكبرى ج1ص301)
عنوان شجاعان عرب معرفى كرده است، به گواه تاريخ شيعه و سنى، آنان به سيادت و بزرگىمعروف بوده اند.(1)
سيد محسن امين در اعيان الشيعه حضرت ام البنين عليهاالسلام را اين گونه توصيف نموده است:
هى من بيت عريق فى العروبة والشجاعة.(2)
يعنى: حضرت ام البنين عليهاالسلام از خانواده اى است كه در شجاعت و اصل و نسب در ميان عرب بسيار ريشه دار هستند.
از عقيل بن ابى طالب عليهماالسلام نقل است كه در وصف اين خاندان گفته:
ليس فى العرب اشجع من ابائها و لا افرس.(3)
يعنى: در عرب هيچ كس شجاع تر و سواركار تر از پدران و اجدادحضرت ام البنين عليهاالسلام نيست.
مخصوصاً حزام بن خالد، پدر حضرت ام البنين عليهاالسلام كه به مهمان نوازى و دلاورى و جوانمردى شهره خاندان بنى كلاب بود.
در مورد پدر حضرت ام البنين عليهاالسلام نوشتهاند كه "له ادراك" و اين اصطلاحى است كه در مورد افرادى به كار برده مىشود كه زمان حيات
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را درك نمودهاند كه البته در كنار اين اصطلاح چيز ديگرى وجود دارد كه از آن به "له صحبة" تعبير مىشود و به وسيله آن مىگويند كه صاحب آن داراى لياقت سخن گفتن با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهبوده و يا از
ايشان مستقيما حديثى را شنيده و نقل نموده است كه در مورد حزام بن خالد تعبير له ادراك ذكر شده: يعنى ايشان زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را درك نموده است بدون اين كه متعرض صحابى بودن ايشان شوند.
حزام بن خالد بن ربيعة بن الوحيد بن كلاب بن ربيعة العامريّ ثم الوحيدي. له إدراك و تزوج عليّ بن أبي طالب بنته أم البنين بنت حزام فولدت له أربعة أولاد(1)
حزام بن خالد بن ربيعه بن وحيد بن كلاب بن ربيعه عامرى سپس وحيدى رسول خدا را درك نمود و دخترش ام البنين را به همسرى علىبن ابى طالب عليهالسلام در آورد كه براى ايشان چهار پسر به دنيا آورد.
لذا عقيل به اميرالمؤنين عليهالسلام عرض كرد: در ميان عرب از پدران حضرت ام البنين عليهاالسلام شجاع تر و قهرمان تر يافت نمىشود، او از خاندانى شريف و جليل القدر است.
ابو براء عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب، پدر بزرگ ثمامة، مادر حضرت ام البنين عليهاالسلام است، او به دليل جنگاورى و شجاعت به ملاعب
1) - الاصابه جلد: 2 صفحه: 145.
الأسنه، يعنى بازيگر با نيزهها شهرت داشت، او شمشير و سرنيزه را به بازى مىگرفت،(1)
اين لقب را حسان بن ثابت، شاعر عرب به او داد، وقتى كه ديد او در ميدان جنگ چگونه يك تنه مىجنگد و بر دشمن حمله مىبرد اين شعر را در وصفش سرود:
و لاعب اطراف الاسنه عامر *** فراح له حظ الكتائب اجمع؛(2)
يعنى: عامر نيزهها را به بازى مىگيرد و توانايى يك لشكر را دارد.
ديگر اجداد حضرت ام البنين عليهاالسلام عامر بن طفيل بن مالك كه برادر زاده ملاعب الاسنه است كه در زمان خود گرامى ترين و نام آورترين مرد شجاع و دلاور عرب بوده، عامر بن طفيل بن مالك بن جعفر بنكلاب، برادر عمره، اولين جده حضرت ام البنين عليهاالسلام است، او از سواركاران مشهور عرب بود،(3)و چنان شهرتى داشت كه قيصر روم مسافران عربى كه به كشورش مسافرت مىكردند و با عامر بن طفيل نسبتى داشتند محترم مىشمرد.(4)
عروة الرحال بن عتبة بن جعفر، پدر كبشة جد دوم حضرت ام البنين عليهاالسلام است، او به دليل كثرت مسافرت، به عروة الرحال؛ يعنى عروه
كوچنده شهرت داشت، او به قدرى جليل القدر و محترم بود كه همواره مقام ويژه اى نزد تمام پادشاهان زمان خود داشت.(1)
طفيل بن مالك بن جعفر بن كلاب، معروف به فارس قرزل، پدر عمرة مادر بزرگ حضرت ام البنين عليهاالسلام است او در شجاعت زبان زد همگان بود،(2)وى برادر ابوبراء عامر بن مالك ملاعب الأسنة است.
به هر حال عشيره و قبيله حضرت ام البنين عليهاالسلام همگى اصيل و شجاع بودهاند.
از ديگر بستگان حضرت ام البنين عليهاالسلام لبيد است، بعضى معتقدند لبيد عموى حضرت ام البنين است (ام البنين بنت حزام بن ربيعه اخى لبيد بن ربيعه الشاعر،(3)هر چند با توجه به شجره نامه اى كه در بالا ذكر شد لبيد عموى پدر حضرت ام البنين مىگردد باز هم اشكالى به وجود نمىآيد چرا كه عموى پدر، عموى خود شخص به حساب مىآيد و اگر شخص دختر باشد بر او محرم مىباشد) كه شاعرى توانا بوده و 150 سال عمر كرده است، ايشان در عصر جاهليت و بت پرستى يكتا پرست
بود و خداى تعالى را مىپرستيد، زمانى كه لبيد اسلام آورد به كوفه رفت و در سال 41 هجرى قمرى زمانى كه معاويه براى صلح با امام حسن عليهالسلام وارد كوفه شد وفات يافت.(1)
در عصر جاهليّت هر كدام از شعراء و ادباء عرب كه بهتر و نيكوتر از همه شعر مىسرود حق داشت به عنوان كسب افتخار و اثبات برترى ادبى، بهترين شعر خود را در خانه كعبه بياويزد.
در آن عصر هفت تن شاعر بزرگ عرب شناخته شده بودند كهنيكوترين اشعار آنان به علت آويزان بودن به خانه كعبه، به سبعه معلّقه يا معلّقات سبع، شهرت داشت و يكى از صاحبان سبعه معلّقه همين لبيد بن ربيعه عامرى بود.(2)
لبيد، عموى پدر حضرت ام البنين عليهاالسلام يكى از اشراف شعراء بود، او مردى كريم و با فتوّت و در عين حال شجاع و دلاور بود.(3)
لبيد قبل از مسلمان شدن، يكتا پرست بوده و اشعار زيادى سروده بود، اما بعد از مسلمان شدن فقط يك شعر سروده و آن شعر اين بيت است:
ما عاتب المرء اللبيب كنفسه *** و المرء يصلحه الجليس الصالح؛(1)
يعنى: براى خردمند، واعظ و ملامت كننده اى چون وجدانش نيست، هر چند همنشينى با مرد شايسته انسان را به صلاح مىآورد.
البته گفته شده كه لبيد شعر زير را پس از تشرف به اسلام نيز به عنوان سپاسگزارى از اين توفيق بزرگ الهى، انشاء كرده است.
الحمدلله اذ لم ياتنى اجلى *** حتى لبست من الاسلام سربالا
يعنى: خداى را سپاسگزارم كه نمردم تا جامه اسلام به تن پوشيدم.(2)
روزى خليفه دوم، در زمان خلافت خود به امير كوفه نامه اى نوشت و از او خواست كه از شعراى آن ناحيه هر كس در زمينه اسلام شعرىسروده برايش بفرستد، آن زمان مغيرة بن شعبه حاكم كوفه بود، پيام خليفه را به راجز عجلى و لبيد بن ربيعه ابلاغ كرد.
راجز قصائدى طولانى براى مغيره فرستاد، ولى لبيد سوره بقره را كه از حفظ داشت نوشت و به مغيره داد و گفت: خداوند عوض شعر، سوره
بقره و آل عمران را به من عطا فرموده است.
مغيره داستان هر دو شاعر را براى خليفه نوشت و خليفه به همين جهت پانصد دينار از حقوق راجز عجلى كاست و بر حقوق لبيد افزود.(1)
لبيد شعرى سروده كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بسيار از آن شعرخوششان مىآمد و زياد آن شعر را به زبان جارى مىفرمودند، قسمتى از اشعار لبيد:
الا كل شيئ ما خلا اللّه باطل *** و كل نعيم ما سوى اللّه زائل
نعيمك فى الدنيا غرور و حسره *** و عيشك فى الدنيا محال و باطل
و كل اناس سوف تدخل بينهم *** دويهية تصفر منها الانامل؛(2)
يعنى:
بدان همه چيز به جز خدا باطل است
و از اين رو هر نعمتى به ناچار از بين مىرود.
نعمتهاى جهان انسان را فريب مىدهد
و زندگى در دنيا زود گذر است
همه مردم زود به بلايى دچار مىشوند
و سرانجام مرگ دست و انگشت آنان را زرد مىسازد.پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله درباره ايشان مىفرمايند: اشعر كلمة تكلم به العرب كلمة لبيد: الا كل شيى ما خلا اللّه باطل.(1)
يعنى: بهترين شعرى كه در عرب گفته شده سخن لبيد است كه مىگويد: به جز خدا همه چيز باطل است.
افراد قبيله بنى كلاب در طول تاريخ موحّد و يكتا پرست و بعد از آمدن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مسلمان و مفيد براى دين و راه خدا بوده اند، از بين اين قبيله علماء بنام و فقهاء بزرگى وجود دارد؛ مثلا: أرطأة بن عبيدة الكلابى از فقهاء و دانشمندان بزرگ كوفه بوده و همچنين اين قبيله در خونخواهى و انتقام گرفتن از قاتلين امام حسين عليهالسلام نقش به سزايى داشتند، به طورى كه عبداللّه بن شريك الكلابى از رهبران بزرگ قيام
1) - تاريخ الاسلام جلد: 3 صفحه: 353.
مختار ثقفى،(1)و همچنين برادر ايشان كه حازم بن شريك الكلابى نام داشت فرمانده جماعت بنى كلاب در قيام مختار بود، و برادر حضرت ام البنين مالك بن حزام در ركاب مختار در كوفه به شهادت رسيد،(2)لذا ثابت مىشود عده چشمگيرى از نيروهاى مختار ثقفى اعم از فرمانده و غير فرمانده از قبيله بنى كلاب بودند كه به خونخواهى امام حسين عليهالسلام به كمك مختار شتافته و قيام كردند.
ضحاك بن سفيان بن عوف بن كلاب كلابى مكنّى به ابوسعيد، صحابى جليل القدر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از قبيله بنى كلاب بودند، و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ايشان را امير و بزرگ قبيله خود قرار دادند.(3)
ايشان دخترى به نام فاطمه كلابيه داشتند كه افتخار همسرى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله پيدا كرد، تاريخ عقد ايشان سال هشتم هجرى ذكر شده، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به درخواست خودش ايشان را بعد از مدتى طلاق دادند.(4)
وى يكى از شجاعان و دلاوران نامى بود و در رزم و جنگ معروف بود كه با صد نفر برابرى دارد، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روزى به طايفه بنى سليم كه نهصد نفر بودند فرمود: مردى را به شما اضافه مىكنم كه تعداد شما هزار
نفر شود، بعد ضحاك بن سفيان را امير و فرمانده آنها قرار داد.
و كان رضى اللّه عنه أحد الابطال، و كان يقوم على رأس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله متوشحا سيفه، و كان يعد بمائة فارس قال ابن عبد البر، و له خبرعجيب مع بنى سليم ذكره أهل الأخبار: روى الزبير بن بكار: حدثتنى ظيماء بنت عبد العزيز حدثنى أبى عن جدى موألة بن كثيف أن الضحاك بن سفيان الكلابى كان سياف رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و كانت بنو سليم فى تسعمائة، فقال لهم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هل لكم فى رجل يعدل مائة يوفيكم ألفا؟ فوافاهم بالضحاك بن سفيان وكان رئيسهم.(1)
يعنى: او يكى از دليران بود و در مقابل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىايستاد در
حالى كه شمشيرش در دستش بود و خود به تنهايى به اندازه صد سوار بود كه ابن عبد بر مىگويد: در مورد او همراه بنى سليم خبر عجيبى هست كه اهل خبر آن را نقل كردهاند.
ضحاك بن سفيان كلابى يكى از شمشيرهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود و بنى سليم 900 نفر بودند پس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به آنها فرمود: مىخواهيد مردى را به شما اضافه كنم كه معادل صد نفر باشد تا شما را 1000 نفر كند؟ بعد ضحاك بن سفيان را به ايشان اضافه نمود و او را امير و رئيس آنها قرار داد.
1) - المجموع النووى جلد: 18 صفحه: 439.
ضحاك فردى با محبت و قوى و مفيد بود و همواره در حفظ و خدمتگزاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىكوشيد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همواره ايشان رامأمور به جمع آورى زكات مخصوصا در قبيله بنى كلاب مىفرمودند، ايشان در غزوات و جنگها شركت كرده و نبرد شجاعانه اى از خود نشان مىدادند، همچنين از ايشان روايت نقل مىكنند. معاويه بن ابى سفيان نيز به خاطر ارادت ضحاك به حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام تصميم به قتل وىگرفت، اما قوم و قبيله وى از او حمايت كرده و معاويه موفق نشد، لذا او را تبعيد كرد.(1)
ضحاك پسرى داشت به نام معاويه بن ضحاك كه بر اساس دادههاى تاريخى در جنگ صفين از فرماندهان لشكر معاويه بن ابى سفيان بوده و علمدار و فرمانده بنى سليم بوده است اما همواره بغض معاويه را در دل داشت و دوستدار اهل عراق و على بن ابى طالب عليهالسلام بود و اخبار و گزارشات لشكر معاويه را براى عبداللّه بن طفيل عامرى مىنوشت و از طريق او به حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام مىرساند.
كَانَ مُعَاوِيَةُ بْنُ الضَّحَّاكِ بْنِ سُفْيَانَ صَاحِبَ رَايَةِ بَنِى سُلَيْمٍ مَعَ مُعَاوِيَةَ وَ كَانَ مُبْغِضاً لِمُعَاوِيَةَ وَ أَهْلِ الشَّامِ وَ لَهُ هَوًى مَعَ أَهْلِ الْعِرَاقِ وَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عليهالسلام وَ كَانَ يَكْتُبُ بِالْأَخْبَارِ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الطُّفَيْلِ الْعَامِرِيِّ وَ
1) - وقعة الصفين صفحه: 469.
يَبْعَثُ بِهَا إِلَى عَلِيٍّ عليه السلام.(1)
در ميان همسران حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام بعد از حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام هيچ كدام به مقام رفيع حضرت ام البنين عليهاالسلام نمىرسند، ام البنين بانويى شجاع، فداكار، مهذّبه و پاك و بسيار با فضيلت بود، تا آن جا كه لياقت مادرى حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام را پيدا نمود.(2)
آن چه از قرائن تاريخ به دست مىآيد اين است كه حضرت ام البنين عليهاالسلام سومين همسر حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام بوده و در بين سالهاى 20 تا 25 هجرى قمرى، با حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام ازدواج نموده است.
قبل از اين كه على بن ابى طالب عليهماالسلام با حضرت ام البنين عليهاالسلام ازدواج كنند، تصميم گرفتند با بانويى كه از خاندانى نجيب و شجاع و اصيل باشد ازدواج نمايند، لذا براى انتخاب و پيدا كردن چنين همسرى، با برادرشان عقيل مشورت نموده و از او خواستند در اين مورد ايشان را يارى كند، و به او فرمودند:
أنظر لى امرءة قد ولدتها الفحولة من العرب، لاتزوجها فتلد لى غلاما فارسا.
يعنى: زنى را براى من در نظر بگير كه از برجستگان و شجاع زادگان عرب باشد، تا او را همسر خود گردانم و از او داراى فرزندى دلاور و جنگجو شوم.
قابل ذكر است كه مادر تا حد زيادى در انتقال خصوصيات جسمى و روحى به فرزند خود نقش داشته و حتى بيشتر از پدر در انتقال خصوصيات به فرزند خويش موثر است بر خلاف شعارى كه بر اساس يك شعر جاهلى كه شاعرش نامعلوم است مىدهند كه
بنونا بنو ابنائنا و بناتنا *** بنوهن ابنا الرجال الاباعد
لأبى حنيفة أن أولاد البنات ينسبون إلى آبائهم لا إلى أب الام قال الشاعر... .(1)
يعنى: پسران ما فرزندان پسران ما هستند و فرزندان دختران ما فرزندان مردان دور ما هستند.
ابو حنيفه مىگويد: فرزندان دختران به پدران خودشان منتسبهستند نه به پدران مادرشان كه شاعر گفته ...
1) - بدائع الصنائع جلد: 7 صفحه: 345.
مرحوم سيد مرتضى از علماى متقدم با ادله محكم و متقن در مقابل اين تفكر اشتباه مقابله نمودند و ادله ايشان در كتب فقهى در اين باب مفصل ذكر شده است.
لذا در ما نحن فيه نيز حضرت اميرالمؤنين عليهالسلام به همين مطلب اشاره كرده و مىفرمايند: همسرى مىخواهم كه فرزندى جنگ آور و دلير به دنيا آورد كه اگر اين تفكر صحيح بود كه مادر نمىتواند ويژگىهاى قومى و نژادى خود، اعم از روحى و جسمى را به فرزند خود انتقال دهد اين كلام حضرت امير عليهالسلام نستجير بالله بىمعنى مىشد، چرا كه در آن صورت فرقى نداشت ايشان با چه زنى ازدواج كنند و با هر زنى ازدواج مىكردند نتيجه واحدى داشت، چرا كه بنابر اين عقيده غلط زن هيچ نقشى در خصوصيات فرزند ندارد و از آنجا كه وجود نازنين حضرت امير عليهالسلام جامع تمام كمالات جسمى و روحى بود و در ضمن بنى هاشم هم شريف ترين و هم دلير ترين طايفه عرب بوده است ديگر احتياجى به اين بررسىهاى عقيل براى انتخاب دختر نبود.
از طرفى تعاليم اسلامى و كلمات اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام تاكيد زيادى در مسأله رضاع و شير خوردن كودك دارد، قرآن كريم مىفرمايد:
الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ.(1)
يعنى: مادرها به فرزندان خود دو سال كامل شير مىدهند.
و به اين صورت مادران را تشويق به اين كه فرزندان خود را با شير خود تغذيه كنند مىكند كه عواقب نيكوى آن در جسم و سلامت آينده كودك بر هيچ كس پوشيده نيست و از طرفى سفارش اكيد به حساسيت در انتخاب شخص شير دهنده مىنمايند چرا كه بر اساس كلمات نورانى اهل بيت عليهمالسلام از طريق شير خوردن بسيارى از خصوصيات از مرضعه به طفل سرايت مىكند
أَنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ كَانَ يَقُولُ: تَخَيَّرُوا لِلرَّضَاعِ كَمَا تَتَخَيَّرُونَ لِلنِّكَاحِ، فَإِنَّ الرَّضَا عليهالسلام يُغَيِّرُ الطِّبَاعَ.(2)
يعنى: امام على عليهالسلام مىفرمايد: در انتخاب دايه اى كه براى شير دادن فرزندانتان است دقت كنيد همچنانى كه براى انتخاب همسر دقت مىكنيد، زيرا شيرخوردن طبع انسانها را تغيير مىدهد.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلىاللهعليهوآله إِيَّاكُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا الْحَمْقَاءَ فَإِنَّ اللَّبَنَ يُنْشِئُهُ عَلَيْه.(3)
يعنى: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: از اين كه زنان احمق به كودكان شما
شير بدهند، سخت خوددارى كنيد، زيرا شير (خصلتهاى ناروا را منتقل مىكند) و كودك شبيه آن زن مىگردد.
عَنِ النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله قَالَ: تَوَقَّوْا عَلَى أَوْلَادِكُمْ لَبَنَ الْبَغِيَّةِ وَ الْمَجْنُونَةِ فَإِنَّ اللَّبَنَ يُعْدِي.(1)
يعنى: پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: فرزندان خود را از شير زنهاى گناه كار و ديوانه بر حذر داريد چرا كه شير تجاوز مىكند (يعنى اخلاق شير دهنده را منتقل مىكند)
قال أمير المؤنين عليهالسلام: أنظروا من يرضع أولادكم فإن الولد يشب عليه.(2)
يعنى: امام على عليهالسلام مىفرمايد: بررسى كنيد چه كسى به فرزندانتان شير مىدهد چرا كه فرزند شبيه او مىشود.
با اندك توجه در كلمات گهربار اهل بيت عليهمالسلام كاملاً فهميده مىشود كه نقش مادر و يا دايه در شكل دادن به جسم و روح كودك چقدر مهم و كليدىاست و اين همان علت اصلى است كه به خاطر آناميرالمؤمنين عليهالسلام با برادر خود به شور نشستند و در انتخاب مادر شخصيتى كه قرار است سلطان ادب و معرفت به امام زمانش بوده و
يگانه دلاور دهر باشد اين قدر حساسيت به خرج دادند.
عقيل پس از بررسى و تفكر به على بن ابى طالب عليهماالسلام عرض كرد: چنين بانويى را از ميان قبيله بنى كلاب، به نام فاطمه دختر حزام بن خالد كلبى سراغ دارم كه در ميان قبايل عرب شجاع تر از پدران او نيست، سرانجام اين پيشنهاد مورد قبول آن حضرت واقع شد و از آن خانم، كه بعدها به ام البنين معروف گرديد، خواستگارى نمودند.(1)
وقتى على بن ابى طالب عليهماالسلام پيشنهاد برادرشان عقيل را پذيرفتند، از وى خواستند تا آن دختر را برايش خواستگارى كند، عقيل بلافاصله بعد از اين امر براى انجام دستور برادر به منزل حضرت ام البنين عليهاالسلام رفت، در بعضى نقلها آمده كه عقيل به همراه خواهران خود فاخته و ام هانى به خواستگارى رفتند. ام هانى خواهر بزرگ حضرت على عليهالسلام و بانوى بسيار با عظمتى است؛ اين بانوى بزرگ بعد از واقعه جانسوز كربلاء و شنيدن خبر شهادت امام حسين عليهالسلام از شدت ناراحتى دق كردند.
اهل خانه كه عقيل را به خوبى مىشناختند در حالى كه از آمدن او بهمنزل شان تعجب زده بودند، مقدمش را گرامى داشته، و در حيرت بودند كه ايشان براى چه به منزل آنها رفته، چون عقيل شخص بزرگ و معروفى بود و بىدليل جائى نمىرفت.
1) - منتخب التواريخ صفحه: 121.
عقيل كه از ظاهر آنها متوجه تعجب و حيرت شان شده بود پس از تعارفات مربوطه گفت: چون مىدانم از آمدن من به منزل تان بسيار تعجب كرده ايد، براى آن كه شما را زودتر از اصل قضيه آگاه كنم پيشاپيش بگويم كه خبرى بسيار خوب و خوشحال كننده براى شما آوردهام كه بزرگ ترين خانوادههاى عرب و عجم آن را براى خود فوزى عظيم مىدانند.
خانواده حضرت ام البنين عليهاالسلام در حالى كه لحظه به لحظه بر تعجب شان افزوده مىشد پرسيدند: اين خبر خوش كه حامل آن هستى چيست و آيا نمى توانى ما را زودتر از آن باخبر سازى؟
عقيل در حالى كه لبخند بر لب داشت جواب داد: من براى خواستگارى دختر شما آمده ام!
خانواده حضرت ام البنين عليهاالسلام در اين فكر بودند كه خواستگار چه كسى مى تواند باشد، لذا مشتاقانه پرسيدند: اى عقيل كاسه صبر ما لبريز شد، خواهش مىكنيم ما را از اين التهاب خارج كن و بگو از طرف چهشخصى به خواستگارى آمده اى كه اين قدر درباره آن دستت را بالا گرفته و او را براى ما تا اين حد افتخار آميز مىدانى؟! چون ما خودمان از خاندان و اقوام بزرگ و اصيل اين سرزمين هستيم لذا در تعجبيم كه اين خواستگار چه شخصى، و از چه طايفهاى است كه اين جريان را براى ما به عنوان مژده و خبر خوش اعلام مىكنى؟!
عقيل در حالى كه صورتش شكفته گرديده بود جواب داد: من از طرف كسى وكالت دارم كه همه مردم، حتى خود شما، به خوبى از شخصيت و شايستگى او آگاهيد، و وقتى نامش را دانستيد من را تصديق خواهيد فرمود كه درباره ايشان هر چه بگويم كم گفتهام، من از طرف برادرم علىبن ابى طالب عليهماالسلام براى خواستگارى آمدهام، ايشان امروز از من دخترى را جويا گرديد كه از نظر نجابت و اصالت خانوادگى در مرتبه بالائى بوده و بتواند به عنوان همسر به خانه آن حضرت برود، من هم خانواده شما و دخترتان را معرفى كردم، حضرت امير عليهالسلام نيز پيشنهاد من را قبول فرموده و اينك براى اجراى آن در حضور شما مىباشم.
وقتى عقيل اين جملات را به آنها گفت، از شنيدن اين خبر و برده شدن نام نامى حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام چنان شور و شعفى به آنها دست داد كه اصلا قابل توصيف نبود، همه آنها از خوشحالى و سرور به فكر فرو رفتند و تا لحظاتى سكوتى عجيب در آن خانه برقرار گرديد،بالأخره اين سكوت توسط عقيل شكسته شد و اظهار داشت: اينك كه از چگونگى امر آگاه شديد، نظر خود را در اين باره اعلام داريد؟
بزرگ خانواده پاسخ داد: اى عقيل، همان طور كه گفتى حقيقتا تو بهترين مژده و جالب ترين و پر افتخار ترين خبر را براى ما آورده اى، ما نه تنها موافقت خود را در اين باره اعلام مىداريم بلكه از آن در نهايت اشتياق استقبال مىكنيم، زيرا وصلت با مولاى متقيان براى هر فرد و هر
خانواده اى باعث سربلندى و سرافرازى است، فقط چند روزى به ما مهلت دهيد تا مقدمات امر را فراهم كنيم.
حضرت ام البنين عليهاالسلام وقتى متوجه شد كه به عنوان همسر مورد نظر مولاى متقيان على بن ابى طالب عليهماالسلام قرار گرفته، نهايت خوشبختى و سعادت را در خود احساس نمود و همان موقع مصمّم گرديد كه فداكارانه در راه محبت و خدمتگزارى به همسر آينده خود كوشش نموده و تمام وجود خود را وقف ايشان كه بزرگترين ولى خدا بود نمايد.
خانواده حضرت ام البنين عليهاالسلام پس از چند روز، آمادگى خود را به عقيل اعلام كردند، حزام گفت: ان شاء اللّه خير است، ما راضى شديم كه دخترمان كنيز و خدمتكار اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليهماالسلام باشد.عقيل فرمود: نگو كنيز، بلكه بگو همسر على بن ابى طالب عليهماالسلام و از ايشان پرسيد: آيا مهريه خاصى را براى دخترتان در نظر داريد؟
حزام عرض كرد: دختر ما هديه و بخششى باشد به محضر برادر و پسر عموى رسول خدا صلىاللهعليهوآله .
عقيل فرمود: نه! بهتر است براى او مهريه اى قرار دهيم و مهريه اش همان پانصد درهمى باشد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى دختر و همسرانش قرار مىداد.
حزام گفت: اى عقيل! حقيقت اين است كه قبيله و خاندان ما چشم
طمع به مال و ثروت و مهريه كلان ندارند؛ بلكه شرافت و حسب و نسب مرد برايشان بسيار مهم است.
در اين هنگام حزام نزد همسرش آمد و با خوشحالى به او گفت: بشارت باد بر تو كه سعى و تلاشت به ثمر رسيد، سعادت و خوشبختى به تو روى آورد، بزرگوراى تو افزون گرديد و اسم و آوازه تو بالا گرفت، (منظورش اين بود كه توانسته اى دخترى در دامن خود پرورش دهى و تربيت نمايى كه شايستگى و لياقت همسرى بزرگ ترين ولى خدا و مولاى متقيان على بن ابى طالب عليهماالسلام را داشته باشد) زيرا عقيل پذيرفت كه دختر تو همسر برادرش اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليهماالسلام گردد.ثمامه مادر حضرت ام البنين عليهاالسلام وقتى اين خبر مسرّت بخش را شنيد، بىدرنگ به سجده افتاد و شكر خدا را به جاى آورده و عرض كرد: حمد و ثنا خداوندى كه ما را به محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله و على مرتضى عليهالسلام پيوند زد، آن گاه نزد دخترش آمد و به وى تبريك و تهنيت گفت و او را بوسيد و در آغوش محبت كشيد.
عقيل نيز على بن ابى طالب عليهماالسلام را در جريان گذاشت و براى انتقال عروس به خانه برادر خود، در معيّت تعدادى از صحابه و محارم، به منزل حضرت ام البنين عليهاالسلام كه همگى منتظر آنها بودند رفتند.(1)
1) - الخصائص العباسيه صفحه: 28 الى 36.
وقتى به آنجا رسيدند همگى آنها از جمله حضرت ام البنين عليهاالسلام را آماده حركت ديدند، عقيل قبل از حركت و در ميان سكوت حاضرين حضرت ام البنين عليهاالسلام را مورد خطاب قرار داده و اظهار داشت: شما امروز به عنوان همسر به خانه شخصى مىرويد كه بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله متقى ترين، پاك ترين و بارز ترين فرد عالم اسلام مىباشد و همان گونه كه مىدانيد مدت بسيار كوتاهى است كه زوجه گرامى و مقدس خود يعنى زهراى اطهر عليهاالسلام را از دست داده و اين فقدان تا ابد در روح على اثر جبران ناپذيرى بر جاى گذارده است، رفتار تو بايستى طورى متين ومدبّرانه باشد كه از هر حيث لياقت چنين افتخارى را داشته و بتوانى رضايت مولا را جلب كنى، حسنين و زينبين عليهمالسلام نزد پدرشان بسيار عزيز و گرامىهستند، وظيفه شما اين است كه در نگهدارى آنها حداكثر تلاش خود را بكنى و آنان را چون فرزند خود عزيز و محترم شمارى.
حضرت ام البنين عليهاالسلام در جواب فرمودند: يا عقيل؛ من به خوبى از شخصيت بارز همسر آينده خود با خبرم، و از مقام و منزلت فرزندان حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام نيز كاملا مطّلع هستم، مطمئن باشيد كه آنان را بر فرزندان آينده خود ترجيح خواهم داد و در راه رفاه و آسايش آنها مانند مادر واقعى كوشش خواهم كرد.
بعد از اين جريانات و مذاكرات حضرت ام البنين عليهاالسلام به اتفاق تعدادى از افراد از خانه خود به طرف منزل حضرت امير المؤنين على
بن ابى ابىطالب عليهماالسلام رفتند تا به وظيفه سنگينى كه خداى تعالى براى او در نظر گرفته بود لباس عمل بپوشاند.
حضرت ام البنين عليهاالسلام خيلى خوشحال و مسرور بود، ايشان هيچ گاه در مدت عمر شريف شان فكرش هم نمىكرد كه در آينده خداى تعالى چه موقعيتى به وى عطا خواهد كرد و چه صفحه درخشانى در تاريخ اسلام براى خود ثبت خواهد نمود و با فدا كردن چهار فرزند خود در راه دين خدا كه در رأس آنها حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام قرار داشت چهافتخار بزرگ و دائمى براى خويش كسب خواهد كرد.
ايشان يك فرد معمولى نبودند بلكه بانويى دانشمند، فاضله و عالمه بودند كه در همه عمر شريف شان حتى قبل از ازدواج با حضرت امير عليهالسلام شيفته خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام بود.
كانت من النساء العالمات الفاضلات العارفات بحق أهل البيت مخلصة فى ولائهم. و وصفها صاحب العمدة بالعالمة.(1)
يعنى: ايشان از جمله بانوان عالمه و فاضله اى بود كه عارف به مقام اهل بيت
عليهمالسلام بود و از مخلصين در ولايت اهل بيت عليهمالسلام بود و در كتاب عمده الطالب ايشان را با عنوان عالمه وصف نموده اند.
او هيچ گاه خود را در منزل على بن ابى طالب عليهماالسلام جانشين حضرت
1) - ادب الطف، شبر جلد: 1 صفحه: 73.
فاطمه زهراء عليهاالسلام نمىدانست بلكه همواره خود را به عنوان كنيز و خدمتگزار حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام و فرزندان آن حضرت قلمداد مى كرد، بعد از مدتى زندگى مشترك با حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام خدمت آن حضرت عرض كرد: اگر اجازه بفرماييد ديگر من را فاطمه صدا نكنيد، وقتى حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام علت اين درخواست را پرسيدند، عرض نمود: من به اين خانه آمدهام تا نوكرى فرزندان شمارا بكنم نه اين كه جاى مادرشان را بگيرم. در اين جا حضرت على عليهالسلام به ايشان فرمودند: شما را ام البنين مىخوانم.
ايشان با تعجب عرض كرد: آقا من كه الان پسرى ندارم كه شما اين كنيه را بر من گذاشتيد!!.
آن حضرت با لبخند دلنشينى فرمودند: خدا به تو مرحمت خواهد كرد.
وقتى ايشان را به منزل حضرت على بن ابى طالب عليهالسلام مىآوردند، در نزديكى منزل ايشان توقف كرد و سراغ فرزندان حضرت فاطمه زهراء
عليهاالسلام گرفته و آنها را طلب نمود، وقتى حسنين عليهماالسلام و زينب و ام كلثوم عليهماالسلام نزد او آمدند به آنان عرض كرد: عزيزانم، من نيامدهام تا جاى مادر شما را بگيرم بلكه آمدهام تا كنيز و خدمتگزار شما باشم و تا شما عزيزانم اجازه ورود به اين خانه را به من ندهيد هرگز وارد خانه شما نخواهم شد.
در آن زمان بعضى از فرزندان حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام بيمار بودند و حضرت ام البنين عليهاالسلام بلافاصله بعد از ورود به منزل على بن ابى طالب
عليهماالسلام با محبت تمام به پرستارى و مداواى آنها پرداخت.(1)
حضرت ام البنين عليهاالسلام صاحب چهار پسر شدند. عباس، عبداللّه، جعفر و عثمان كه اين چهار بزرگوار در حادثه جانسوز كربلاء به شهادت رسيدند.
1- عباس بن على بن ابى طالب عليهمالسلام بزرگ ترين فرزند حضرت ام البنين عليهاالسلام است و در چهارم شعبان سال 26 هجرى قمرى به دنيا آمده است.(2)
2- عبداللّه بن على بن ابى طالب عليهمالسلام وى دومين فرزند حضرت ام البنين عليهاالسلام است و با حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام نزديك به ده سال فاصله سنى داشته اند.
3- جعفر بن على بن ابى طالب عليهمالسلام او 19 يا 21 سال داشت و پس از عبداللّه به ميدان رفت و به شهادت رسيد.(3)
4- عثمان بن على بن ابى طالب عليهمالسلام وى شجاعانه با رجز خوانى پاى به ميدان نهاد.توضيحات بيشتر در مورد اين چهار فرزند وفادار را در كتاب اباالفضل العباس عليهالسلام آوردهام.
حضرت ام البنين عليهاالسلام بارها شاهد بود كه چگونه حضرت على بن ابى طالب
عليهماالسلام از همان اولين روزهاى تولد حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام دستان او را مىبوسيد و مىگريست، سپس از شجاعت او در كربلاء و جانبازيش سخن مىگفت و مىفرمود: همان طور كه خداى تعالى به جاى دو دست برادرم جعفر بن ابى طالب دو بال در بهشت به او عطا كرده است، به فرزندم اباالفضل العباس عليهالسلام نيز به پاداش دستانش كه در يارى حسين عليهالسلام از تنش جدا مىشود، دو بال عطا خواهد فرمود.(1)
هنگامى كه حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام از حضرت ام البنين عليهاالسلام متولد شدند و مژده ولادتش به امير المؤنين عليهالسلام داده شد، ايشان سريعا با شور و شعف به طرف خانه شتافتند، قنداقه اين نوزاد نورانى را به دست على بن ابى طالب عليهماالسلام دادند، آن حضرت كودك را محكم در
1) - العباس صفحه: 75.
آغوش گرفته و به سينه خود چسبانيد و مىبوسيد و در گوش راستشاذان و در گوش چپش اقامه گفتند.(1)
سپس آستينهاى طفل نو رسيده را بالا زد و در حالى كه مرتب به بازوهاى او نگاه مىكرد، مانند ابر بهار اشك از ديدگان مباركش جارى مىشد، آن حضرت در حال گريه و اشك، دائما دستها و بازوهاى آن كودك را مىبوسيد.
حضرت ام البنين عليهاالسلام كه انتظار داشت شوهرش از تولد فرزندشان مسرور و شادمان شود، از مشاهده اندوه و گريه و بوسههاى على بن ابىطالب عليهماالسلام حيرت زده و نگران شد و سؤل كرد: يا اميرالمؤنين! گريه شما من را نگران كرده، آيا خداى نكرده فرزندم عيب و نقصى دارد كه اين گونه گريه مىكنيد و بر بازوهاى او بوسه مىزنيد؟
حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام با صدايى بغض آلود و لحنى سراسر اندوه فرمودند: فرزند تو هيچ نقصى ندارد، ولى چون به اين دو دست نگاه كردم و به ياد مصائب وارد بر اين طفل افتادم گريه ام گرفت.
حضرت ام البنين عليهاالسلام با نگرانى بيشترى پرسيد: يا اميرالمؤنين اين طفل چه سرنوشتى خواهد داشت و چه اتفاقى براى طفل شير خوار من خواهد افتاد؟!
1) - الخصائص العباسيه صفحه: 65.
آن حضرت فرمودند: دستان كودكت را در راه يارى اسلام و برادر مظلومش، امام زمانش حسين عليهالسلام از بدن جدا خواهند كرد.
در اين جا حضرت ام البنين عليهاالسلام و ساير زنان حاضر در آن مجلس به گريه افتاده و حزن عجيبى قلبشان را گرفت و مجلس شادى و جشن شان به نوحه و گريه و زارى تبديل شد.
وقتى على بن ابى طالب عليهماالسلام اين صحنه را ديدند و متوجه غم و اندوه حضرت ام البنين عليهاالسلام شدند، براى تسلى خاطر و آرامش قلب ايشان فرمودند: اى ام البنين! ناراحت نباش! زيرا فرزندت در نزد خداى تعالى داراى مقامى بسيار عظيم است، و خداوند به جاى دو دست قلم شده اش دو بال به او مرحمت خواهد كرد كه با آنها همراه با فرشتگان در بهشت برين پرواز كند.
حضرت ام البنين عليهاالسلام وقتى اين سخن على بن ابى طالب عليهماالسلام را شنيد دلش آرام گرفته و بسيار مسرور گشت و خداى تعالى را شكر كرد.(1)
در اين هنگام على بن ابى طالب عليهماالسلام از همسرش ام البنين عليهاالسلام پرسيد: نام او را چه گذاشتهاى؟
حضرت ام البنين عليهاالسلام در پاسخ آن حضرت عرض كرد: من در هيچ امرى بر شما سبقت نگرفته ام، هر اسمى كه شما مايليد بر طفل بگذاريد.
1) - العباس صفحه: 139.
على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: من اين كودك را به نام عمويم، عباس ناميدم.(1)
پس از واقعه جانسوز كربلاء كاروان اهل بيت پس از حضور افشاگرانه در كوفه و شام، به سوى مدينه فرستاده شدند. وقتى نزديك مدينه رسيدند، امام سجاد عليهالسلام فرود آمده و بار شترش را پايين كشيد، خيمهاى براى خويش نصب كرده و فرمود: اى بشير! خدا پدرت را رحمت كند، ايشان شاعر خوبى بود. آيا تو نيز از شاعرى بهره بردهاى؟
بشير عرض كرد: آرى!
امام عليهالسلام فرمود: پس به مدينه برو و خبر شهادت پدر و عزيزانم را به اهل مدينه برسان.(2)
بشير با اين امر و مأموريت امام عليهالسلام بر اسب سوار شد و با سرعت خود را به مدينه رساند و وارد مسجد النبى صلىاللهعليهوآله شد. صدا را به گريه بلندكرد و با حالتى غمناك، با دو بيت شعر به انتظار تلخ اهل مدينه پايان داد:
يا اَهْلَ يَثْربَ لا مُقَام لَكُمْ بِهَا *** قُتِلَ الحسينُ فَأَدْمَعى مِدْرارُ
الجِسْمُ مِنْهُ بِكَربَلاءَ مُصَرَّجُ *** و الرَّأسُ مِنْهُ عَلَى القَنَاةِ يُدارُ؛(1)
يعنى: اى اهل مدينه! ديگر در مدينه نمانيد؛ زيرا حسين عليهالسلام كشته شد. پس فراوان اشك بريزيد. بدن حسين عليهالسلام در كربلاء، در خاك و خون غلتيد؛ در حالى كه سرش بر بالاى نيزه به اين شهر و آن شهر برده مىشد.
با اعلام اين خبر، مدينه يكپارچه در عزا و شيون فرو رفت. زنان از خانههاى خود بيرون آمدند، صورت هايشان را مىخراشيدند و نوحه و ماتم سر مىدادند و بر مظلوميت حضرت سيدالشهداء و يارانش عليهمالسلام مى گريستند.
در اين هنگام در بين آن همه شور عزا و ماتم حضرت ام البنين عليهاالسلام خود را به بشير رساند و فرمود: بشير! از حسين برايم بگو.
بشير عرض كرد: در سوگ چهار فرزند شجاعت به تو تسليت مىگويم.
ام البنين عليهاالسلام به بشير خيره شد و دوباره تكرار فرمود: بشير گفتم از
1) - اللهوف الملهوف على قتلى الطفوف، صفحه: 142.
حسينم چه خبر آوردى؟ حسينم چه شد؟ فرزندانم همگى فداى حسين عليهالسلام باد.(1)
حضرت ام البنين عليهاالسلام بار ديگر رو به بشير كرد و فرمودند: يا بشير اخبرنى عن ابى عبداللّه الحسين، اولادى و من تحت الخضراء كلهم فداء لابىعبداللّه الحسين.(2)
يعنى : اى بشير، از امام حسين عليهالسلام به من خبر بده، همه فرزندانم و همه آن چه در زير آسمان است فداى امام حسين عليهالسلام باشند. اگر حسين زنده باشد، كشته شدن چهار فرزندم برايم آسان است.
وقتى بشير خبر شهادت امام حسين عليهالسلام را اعلام كرد، حضرت ام البنين عليهاالسلام در حالى كه بسيار منقلب شده بود گفت: قد قطعت نياط قلبى.(3)
يعنى: اى بشير، با اين خبر بندهاى دلم را پاره پاره كردى.
حضرت ام البنين عليهاالسلام بعد از واقعه جانسوز كربلاء قبرهايى نمادين در قبرستان بقيع ايجاد نمود و هر روز همراه با عبيداللّه و فضل، فرزندان حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام به قبرستان بقيع مىآمد و براى امام حسين، شهداى كربلاء و چهار فرزندش عليهمالسلام آن چنان ندبه و گريه مىكرد كه دوست و دشمن با شنيدن صداى گريههاى ايشان به گريه مىافتادند، حتى مروان بن حكم كه مظهر شقاوت و شخصى قصى القلب و از دشمنان قسم خورده آل محمد صلىاللهعليهوآله بود، بارها در اثر شنيدن نوحه و گريههاى حضرت ام البنين عليهاالسلام دلش مىسوخت و گريه مىكرد.(1)
بانوان مدينه كه ايشان را ام البنين خطاب كرده و به وى تسليت مىگفتند، به آنها چنين جواب مىداد:
لا تدعونى ويك ام البنين *** تذكرينى بليوث العرين
كانت بنون لى ادعى بهم *** و اليوم اصبحت و لا من بنين
1) - لواعج الاشجاع فى مقتل الحسين عليهالسلام صفحه: 139.
اربعة مثل نسور الربى *** قد واصلوا الموت بقطع الوتين
تنازع الخرصان اشلائهم *** فكلهم امسى صريعا طعين
يا ليت شعرى اكما اخبروا *** بان عباسا قطيع اليمين؛(1)
يعنى: اى زنان مدينه ديگر مرا ام البنين نخوانيد، زيرا با اين عنوان مرا به ياد فرزندانم مىاندازيد كه شيران بيشه شجاعت بودند.
من داراى فرزندانى بودم كه از اين رو مرا مادر پسرها مىگفتند، ولى اكنون در حالى صبح كردم كه هيچ پسرى ندارم، چهار پسر همچون باز شكارى، چابك و تيز پرواز داشتم، كه با قطع رگ گردن هايشان آنها را كشتند.
دشمنان با نيزههاى خود، پيكرهاى آنها را قطعه قطعه كرده، و هر چهار پسرم در حالى روز را به پايان بردند كه با بدنهاى چاك چاك بر روى خاك گرم كربلاء افتادند.
كاش مىدانستم آيا اين خبرى كه به من دادند صحيح است كه دستراست عباسم را از بدن جدا نمودند؟!
1) - سفينة البحار جلد: 3 صفحه: 308.
يكى از روزها كه زنها اطرافش جمع بودند، روى زمين نشست و فرمود: اى زنها! الان فهميدم چگونه عباسم را كشتهاند، آخر عباس من مثل بابايش على شجاع بود، كسى جرأت نمىكرد به او نزديك شود و اشعار زير را خواند:
نبت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد *** لو كان سيفك فى يديك لمادنى منه احد
يا من رأى العباس كر على جماهير الن *** و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد
ويلى على شبلى امال براسه ضرب العمد؛(1)
يعنى: شنيدهام كه بر سر پسرم كوبيدهاند و دستش را بريده اند، اگر شمشيرش در دستانش بود كسى نمىتوانست به او نزديك شود.
اى كسى كه ديدى عباس بر بزرگان لشكر اشقياء كه ناتوان شده بودند حملههاى پى در پى مىكرد و در پشت سرش پسران حيدر كرار همچون شير درنده بودند، واى بر من به خاطر مصيبتى كه به شير پسرم آمد و عمود آهن بر فرقش خورد.
1) - شرح الاخبار فى فضائل الائمه الاطهار عليهمالسلام جلد: 3 صفحه: 186.
زمانى كه بازماندگان كربلاء به مدينه بازگشتند، حضرت زينب كبرى عليهاالسلام به ملاقات حضرت ام البنين عليهاالسلام شتافت و شهادت فرزندانش را به وى تسليت گفت.
حضرت زينب كبرى عليهاالسلام به اتفاق عده زيادى از خانمهاى اهل بيت عليهمالسلام وارد منزل حضرت ام البنين عليهاالسلام شده و با هم خوانى، نواى وا اماما و واحسينا سر داده و بر سر زنان وارد شدند.
كنيز حضرت ام البنين عليهاالسلام مىگويد: من منزل را هر روز خودم جارو مىكردم ولى در آن روز ايشان امر فرمودند: خودم مىخواهم خانه را جارو كنم، زيرا عزاداران حسين عليهالسلام مىخواهند بيايند، لذا بعد از نظافت، هنگام ورود ميهمانها شخصا به استقبال آنها رفته و با مشت به سينه مىزد و نواى وا اماما، و واسيدا سر مىداد.
حضرت ام البنين عليهاالسلام و حضرت زينب كبرى عليهاالسلام يكديگر را در آغوش كشيدند، حضرت زينب كبرى عليهاالسلام يكى يكى نام پسران حضرت
ام البنين عليهاالسلام را صدا مىزد و مىفرمود: وا اخاه، وا عباسا، وا اخاه وا
جعفرا و... حضرت ام البنين عليهاالسلام فقط مىفرمود: وا اماما، وا حسينا. و به اين صورت مردم متوجه شدند كه حضرت ام البنين عليهاالسلام بزرگ ترين مصيبتش مصيبت امام زمانش عليهالسلام بوده و هست.
بعد ميهمانها نشستند، حضرت ام البنين عليهاالسلام از حضرت زينب كبرى
عليهاالسلامخواست تا از واقعه جانسوز كربلاء و پسرانش برايش بگويد، حضرت زينب كبرى عليهاالسلام از شهادت فرزندانش سخن به ميان آوردند.
حضرت ام البنين عليهاالسلام عرض كرد: جان همه عالم به فداى حسين عليهالسلام، از حسين عليهالسلام برايم بگو.
حضرت زينب كبرى عليهاالسلام فرمودند: حسين عليهالسلام را با لب تشنه كشتند.
حضرت ام البنين عليهاالسلام تا اين سخن را شنيد، آن چنان ناراحت و از خود بىخود شد كه بىاختيار دستهايش را بلند كرد و محكم بر سرش كوبيد و چندين بار فرياد زد: وا حسيناه! واى حسين جان.(1)
حضرت زينب كبرى عليهاالسلام در ادامه فرمودند: اى ام البنين عليهاالسلام ازپسرت عباس عليهالسلام يك يادگارى برايت آوردهام.
حضرت ام البنين عليهاالسلام عرض كرد: آن يادگارى چيست؟
حضرت زينب كبرى عليهاالسلام سپر حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام را به ايشان تقديم فرمود.
1) - تذكرة الشهداء صفحه: 443.
حضرت ام البنين عليهاالسلام تا آن سپر را ديد آن چنان منقلب شد و گريست كه بيهوش شده و بر زمين افتاد.(1)
حضرت ام البنين عليهاالسلام علاوه بر اينكه به بقيع جهت عزادارى مىرفتند در منزل نيز در سوگ امام حسين عليهالسلام مراسم مىگرفت و مىنشست و زنان مخصوصا از قبيله بنى هاشم در جلسه او شركت و بر مظلوميت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و اهل بيتش مىگريستند. از جمله ام سلمه همسر گرامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شركت مىكرد و مىگريست و مىگفت: فعلوها، ملاء اللّه قبورهم نارا؛ يعنى: حسين را كشتند! خدا قبرشان را پر از آتش كند.(2)
و قال صاحب رياض الأحزان: و اقامت ام البنين زوجة امير المؤنين العزاء على الحسين و اجتمع عندها نساء بنى هاشم يندبنالحسين و أهل بيته و بكت ام سلمة و قالت: فعلوها ملأ اللّه قبورهم نارا.(3)
حضرت زينب كبرى عليهاالسلام احترام خاصى براى حضرت ام البنين عليهاالسلام قائل بودند و هميشه در اعياد براى عرض تبريك و در شهادتها براى عرض تسليت به زيارت حضرت ام البنين عليهاالسلام رفته و همواره ايشان را احترام و اكرام مىفرمودند.
حضرت ام البنين عليهاالسلام بانوئى با فضيلت و عارف به حق اهل بيت عصمت و طهارت عليهماالسلام بود و محبت شديد و خالصى به آنان داشته و خود را وقف محبت و خدمتگزارى به آنها كرده بود.(1)
اين بانوى عظيم الشأن نزد همه مردم داراى جايگاه ويژه اى است، مردم مسلمان ايشان را نزد خداى تعالى شفيع و واسطه قرار مىدهند و به اين وسيله حاجات خود را از خداى تعالى گرفته و غم و اندوهشان برطرف مى شود.
حضرت ام البنين عليهاالسلام بعد از اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليهماالسلام مدت زيادى زنده بودند، اما با هيچ كس ازدواج نكردند؛
و لم تخرج أم البنين إلى احد قبل أمير المؤنين و لا بعده.(2)
يعنى: حضرت ام البنين عليهاالسلام قبل از اميرالمؤمنين عليهالسلام و بعد از ايشان با هيچ شخص ديگرى ازدواج نكرد.
امامه و اسماء بنت عميس و ليلى نهشيله نيز بعد از شهادت حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام به توصيه حضرت ام البنين عليهاالسلام با هيچ كس ازدواج نكردند.
اين بانوى بزرگوار و وفادار، به استناد حديثى از حضرت على بن ابى طالب
عليهماالسلام كه مىفرمايد: أَنَّهُ لَا يَجُوزُ لِأَزْوَاجِ النَّبِيِّ صلىاللهعليهوآله وَ الْوَصِيِّ أَنْ يَتَزَوَّجْنَ بِغَيْرِهِ بَعْدَه.(1)
يعنى: همسران پيامبر و اوصياء، بعد از مرگ ايشان نبايد به همسرى كسى درآيند، تن به ازدواج با كسى نداده و حتى به ديگر همسران اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليهماالسلام چنين تذكرى مىدادند.
پس از شهادت اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليهماالسلام روزى مغيرة بن نوفل كه يكى از مشاهير عرب بود از امامه، همسر على بن ابى طالب عليهماالسلام خواستگارى كرد، امامه نزد حضرت ام البنين عليهاالسلام رفت و ايشان را در جريان گذاشت و در مورد اين ازدواج با ايشان مشورت كرد.
حضرت ام البنين عليهاالسلام در جواب او با استناد به همان حديث على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمودند: سزاوار نيست كه ما پس از ايشان در خانه
1) - بحارالأنوار جلد: 42 صفحه: 92.
ديگرىباشيم و با مرد ديگرى ازدواج كنيم.
اين فرمايش حضرت ام البنين عليهاالسلام نه تنها در امامه، بلكه در ديگر همسران امام، از جمله: ليلى تميميّه و اسماء بنت عميس نيز اثر گذاشت، لذا به همين جهت اين چهار بانوى عظيم الشأن تا پايان عمرشان با هيچ كس ديگر ازدواج نكردند.(1)
حضرت ام البنين عليهاالسلام تا چند سال پس از واقعه جانسوز كربلاء در قيد حيات بوده و همواره به افشاگرى عليه حكومت بنى اميه مىپرداخت، ايشان سرانجام در روز سيزدهم جمادى الثانى سال 70 هجرى دار فانى را وداع گفت و در قبرستان بقيع، در كنار صفيه و عاتكه؛ دو تن از عمههاى گرامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مدفون گرديد.(2)
حضرت ام البنين علاوه بر آن همه فضل و كمالات روحى كه داشتند اديب و شاعرى فصيح و توانا بودند كه اديب و شاعر بودن در عرب بسيار اهميت دارد.(3)
همان گونه كه عرض شد تاريخ دقيقى در دسترس ما نيست، اما با توجه به اين همه فضل و كمال و معرفت اين بانوى بزرگ اسلام، آنچه يقينى مىباشد اين است كه حتما دليل موجّهى براى اين كار بوده، ضمن اين كه اين سفر به عنوان سفر زيارتى مكه انجام شد و امام حسين عليهالسلام علنا اعلام نفرموده بودند كه عاقبت به كربلاء مىرويم، مگر براى افرادى بسيار خاص.
مثلاً بنا به مصالحى كه حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در نظر داشتند به ام سلمه همسر گرامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اطلاع دادند، نقل شده: وقتى حضرت سيدالشهداء عليهالسلام عزم سفر به مكه را نمود، ام سلمه خدمت ايشان رسيد و گفت:
يا بنى لا تحزنى بخروجك إلى العراق فانى سمعت جدك رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول: يقتل ولدى الحسين بأرض العراق فى ارض يقال لها كربلا، و عندى تربتك فى قارورة دفعها إلى النبى.
فاجابها الامام بعزم و رباطة جأش قائلا:
يا اماه، و انا اعلم انى مقتول مذبوح ظلما و عدوانا، و قد شاء عز وجل ان يرى حرمى و رهطى مشردين، و اطفالى مذبوحين، مأسورين
مقيدين، و هم يستغيثون فلا يجدون ناصرا.(1)
يعنى: فرزندم با سفر به عراق مرا محزون نساز من از جدت رسول خدا
صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: فرزندم حسين در سرزمين عراق در محلى كه به آن كربلاء مىگويند كشته مىشود و تربت تو در شيشه اى است كه رسول خدا
صلىاللهعليهوآله به من داده است.
امام عليهالسلام در پاسخ با عزم و اطمينان كامل و قلبى محزون فرمود:
مادر جان من خود آگاه ترم كه كشته مىشوم و مظلومانه سرم بريده مىشود اما خدا خواسته كه حرم و بستگان مرا آواره و اطفالم را سر بريده و اسير شده در حالى كه طلب يارى مىكنند و كسى آنها را اجابت نمىكند ببيند.
اما به عنوان مثال: ام هانى عمه بزرگوار امام حسين عليهالسلام در شبى كه امام
عليهالسلام مىخواستند سفر كنند بسيار مضطرب و نگران خدمت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام آمدند ولى حضرت درباره حادثه پيش روى اين سفر هيچ سخنى به ايشان نفرمودند.
حضرت ام البنين عليهاالسلام قبل از سفر به چهار پسر خود كه در اين سفرهمراه امام بودند توصيه كرد كه تا شما هستيد نگذاريد كوچكترين ناراحتى متوجه اهلبيت عليهمالسلام بشود.
1) - حياة الإمام الحسين عليهالسلام القرشى جلد: 3 صفحه: 32.
همچنين از قرائن مىشود فهميد كه ممكن است علت نرفتن ايشان امر امام عليهالسلام باشد، حال يا امام مصلحت به حضور ايشان ندانسته يا اينكه مأموريتى ديگر به ايشان داده بودند، بعد از آن حادثه جانگداز اين بانوى مكرمه بعد از حضرت امام سجاد عليهالسلام و حضرت زينب كبرى عليهاالسلام بزرگترين نقش در زنده نگه داشتن واقعه جانسوز كربلاء داشتند.
از ويژگىهاى بسيار مهم حضرت امالبنين عليهاالسلام سياستمدارى و بصيرت داشتن ايشان بود كه با توجه به زمان پيش رفته و انجام وظيفه مىنمود.
ايشان در هر فصل از زندگى خويش اين مسأله يعنى بصيرت، خود را به خوبى به همه نشان مىدهند و اهميت بيشتر آن زمانى است كه در تمام موارد بدون اين كه مستقيما و صراحتا از ايشان مأموريتى را بخواهند خود ايشان خواست امام زمان خود را درك مىنمودند و اجرا مىكردند.
در اولين قدم يعنى بعد از ازدواج و قبل از تولد فرزندانشان در همان اولين روز ورودشان به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر اساس تعاليم قرآن كه مىفرمايد: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ؛ فِى الْقُرْبى يعنى: بگو: من بر رسالتم اجرى از شما سوال نمىكنم مگر دوستى با نزديكانم، تكليف
خود كه مودت و مهربانى و خدمت به ذريه فاطمه زهرا عليهاالسلام مىباشد را به خوبى درك مىنمايد و عملكرد ايشان در خدمت به اهل بيت رسول خدا
صلىاللهعليهوآله را به خوبى مىتوان در برخوردهاى فرزندان ايشان على الخصوص حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام نظاره كرد، چرا كه جانبازى
فرزندان حضرت ام البنين عليهاالسلام براى امامشان ريشه در همان تربيت و نوع رفتار مادر بزرگوارشان با اهل بيت عليهمالسلام دارد چون اگر ايشان اين خصلت روحى و اين رفتار پسنديده را دارا نبودند نمىتوانستند به فرزندان خود انتقال دهند و به قول معروف فاقد شى نمىتواند معطى شى باشد.
جواد شبر نويسنده ادب الطف در مورد ايشان مىنويسد:
اقول: و قد بلغ من معرفتها و تبصرها أنها لما دخلت على على عليه السلام كان الحسنان مريضين فأخذت تسهر معهما و تقابلهما بالبشاشة و لطيف الكلام كالأم الحنون.
يعنى: بصيرت و معرفت ايشان به جايى رسيده بود كه وقتى وارد خانه على بن ابى طالب عليهمالسلام شد حسنين بيمار بودند و ايشان بر بالين آنهاتا صبح بيدار ماند و با خوش رويى و ملاطفت با آنها سخن مىگفت: مثل يك مادر مهربان و شيرين زبان.
در مرحله دوم زندگى كه تربيت فرزندانى دلير و جان نصار اهلبيت عليهمالسلام مىباشد نيز كارنامه اين بانوى با عظمت كاملا درخشان است ضمن اين كه ايشان همواره محرك فرزندان خود در حمايت از
اهل بيت عليهمالسلام بودهاند و همواره سلامت اهل بيت عليهمالسلام را بر سلامت خود و فرزندانشان ارجح مىدانستند كه در جريان پرسيدن احوال حضرت سيدالشهداء عليهالسلام از بشير كاملا واضح است.
شيخ مامقانى در اين باره مىنويسد:
قال الشيخ المامقانى فى (تنقيح المقال) و يستفاد قوة ايمانها و تشيعها ان بشيرا كلما نعى اليها بعد وروده إلى المدينة احدا من اولادها الأربعة قالت (ما معناه) اخبرنى عن ابى عبد اللّه الحسين، فلما نعى اليها الحسين قالت: قد قطعت نياط قلبى، اولادى و من تحت الخضراء كلهم فداء لأبىعبد اللّه الحسين. فان علقتها بالحسين ليس إلا لامامته عليه السلام، و تهوينها على نفسها موت مثل هؤاء الأشبال الأربعة إن سلم الحسين يكشف عن مرتبة فى الديانة رفيعة.
يعنى: مقدار ايمان و تشيع حضرت ام البنين عليهاالسلام از آنجا دانستهمىشود كه وقتى بشير وارد مدينه مىشود و خبر شهادت چهار فرزندش را به ايشان مىدهد ام البنين مىفرمايد: (اين چه معنايى دارد) از ابى عبداللّه به من خبر بده، و وقتى بشير خبر شهادت امام حسين عليهالسلام را به او مىدهد مى فرمايد: بندهاى قلبم پاره شد، فرزندانم و هر چه زير آسمان است تماما فداى ابى عبداللّه الحسين عليهالسلام پس قطعا علاقه اين بانوى با عظمت به امام حسين عليهالسلام نمىباشد مگر به خاطر امامت ايشان بر او و اينكه سلامت امام حسين عليهالسلام حتى اگر به قيمت مرگ فرزندانش باشد
برايش آسان تر و گواراتر است كاشف از مرتبه بالاى ديانت اين بانوى جليل القدر است.
وى پس از واقعه جانسوز عاشورا، به وسيله مرثيه خوانى و نوحه سرايى نداى مظلوميت امام حسين عليهالسلام را به گوش مردم مىرساند. ايشان هر روز به همراه دو تن از فرزندان حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام كه در كربلاء حضور داشتند و سند زنده اى براى بيان وقايع عاشورا بودند، به بقيع مىآمد و نوحه مىخواند و بدين صورت هم حماسه كربلاء را بازگو و هم در قالب عزادارى به حكومت وقت اعتراض كرده و طعن مىزد و مردمى را كه اطرافش جمع مى شدند، از جنايات بنى امّيه آگاه مىنمود، حتى مروان بن حكم كه ازحكّام مدينه و از دشمنان سرسخت اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام بود، هر وقت از آنجا عبور مىكردبىاختيار مىنشست و با گريه ام البنين عليهاالسلام مىگريست،(1)و اين مسأله نشان دهنده عمق بصيرت اين بانوى بزرگوار است كه در هر زمانى دقيقا مجرى همان چيزى هستند كه امام زمانشان خواستار آن بودند.
زمانيكه امير المؤمنين عليهالسلام از ايشان فرزندانى شجاع و دلير مىخواست چهار شير تحويل داد كه شنيدن نامشان لرزه به اندام شجاعان و رزم آوران مىانداخت جوانمردانى كه از فدا كردن همه
1) - حماسه حسينين، جلد: 1، صفحه: 258.
چيزشان در راه امامشان هيچ ابايى نداشتند.
بعد از واقعه كربلاء نيز با توجه به سياستى كه حضرت زين العابدين عليهالسلام به خاطر موقعيت زمانى در پيش گرفتند مبنى بر احياء مصيبت حضرت اباعبداللّه الحسين عليهالسلام ايشان نيز به بهترين شكل اقدام به اقامه و زنده نگه داشتن مصيبت سيدالشهدا عليهالسلام نمودند.
توجه به اين مسأله كه در ميان اهل بيت عليهمالسلام مظلوم بسيار وجود داشته ما را دقيقا به اين مطلب مىرساند كه در پشت اين عزادارىها چيزى غير از التيام دردهاى عاشورا وجود داشته است.
حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام در نهايت مظلوميت و با شديدترين مصائب از دار دنيا رفتند، سيلى خوردند، در مقابل ديد مسلمين شلاقخوردند و بازوى ايشان از فرط جراحت متورّم شد، سينه مباركشان با ميخ در مجروح شد، فرزندى كه در رحم داشتند سقط شد و در نهايت غربت و مظلوميت شبانه دفن گرديد و هيچ كس هم اعتراض و يارى نكرد.
مولاى متقيان را با شمشير زهرآلود در محراب عبادت از پشت سر فرق شكافتند و به عنوان اجراى حكم خدا از آن ياد كردند.
امام مجتبى عليهالسلام را در نهايت تنهايى در لشكر خود خيمهاش را به آتش كشيدند، لشكريان خودش اقدام به ترور ايشان كردند، به ران مبارك ايشان جراحت عميق وارد كردند و ايشان را مجبور به قبول صلح
با معاويه كردند و در نهايت توسط محرم و همدم و همسر خود با مهلكترين سم، مظلومانه شهيد شد.
و در تمام همه اين مصائب حضرت ام البنين عليهاالسلام و يا ساير بنى هاشم اقدام به اين چنين عكس العملهايى كه بعد از واقعه عاشورا رخ داده نكردند.
با يك نگاه عميقانه به اين مسأله به خوبى مىتوان فهميد كه حركت حضرت ام البنين عليهاالسلام كاملا هدف دار است و نه فقط براى آرام كردن قلب خود از مصائب عاشورا بود كه در اين صورت مىشد فقط در خانهنشست و گريه كرد كما اين كه اين كار را نيز مىكردند، بلكه نوعى الگو بردارى از رفتار امام زمانشان و يارى نمودن ايشان در رسيدن به مطلوبشان است.
ايشان هر روز و به واقع هر روز كه در كتب تاريخ ذكر شده در هر شرايطى سرما و گرما به مدت طولانى همراه فرزندان يتيم حضرت اباالفضل العباس
عليهالسلام كه ديدن ايشان توسط مردم باعث اثرگذارى بيشتر در آنها مىشد به بقيع مىآمد و حال اين كه همه مىدانند قبور شهيدان كربلاء در سرزمين نينوا قرار داشت و در آنجا آن چنان اقامه عزا مىكند كه قلوب همه را تحت تأثير قرار مىدهد، حتى قسى القلب ترين افراد را منقلب مىكند و اين نوع عزادارى اصلا در تاريخ اسلام سابقه نداشته و در هيچ جنگى يا قتل عامى حتى واقعه حره كه در خود مدينه صورت
گرفت و جناياتى به مراتب از نظر ظاهر فجيعانه تر در آن صورت گرفت اما با اين حال هيچ يك از زنان مدينه اين گونه اقامه عزا نكردند كه اين بانوى با عظمت براى احياء شعائر حسينى انجام دادند.
اين در حالى است كه بانوان مؤنه هاشمى فقط در حد ضرورت از خانه خارج مىشدند و آن هم در نهايت پوشش و حياء، اما درك اين بانوىجليل القدر به حدى است كه تشخيص مىدهند در اين زمان بايد جهت احياء شعائر حسينى همچون فاطمه زهرا عليهاالسلام كه در ميان مسجدپيامبر خطبههاى كوبنده مىخواندند و حقايق را براى مسلمانان بيان مىكردند و از حق امير مؤنان على عليهالسلام دفاع نمودند. الان بايد غم و مصيبت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام را با اين نالهها در قلوب مسلمين نهادينه كرد و اين نهضت را زنده نگه داشت كما اين كه بسيارى از بانوان هاشمى به پيروى از امامشان حضرت سجاد عليهالسلام به اين مهم پرداختند كه دقت در سرگذشت بانوانى همچون زينب كبرى عليهاالسلام ام كلثوم عليهاالسلام رباب همسر حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و سكينه و فاطمه دختران حضرت سيدالشهداء عليهالسلام نشان دهنده اين مطلب است و بىشك اگر تلاشهاى اين عزيزان نبود امروز مجالس عزاى ابى عبداللّه با اين شور و بركت در تمام جهان برگزار نمىشد و درخت تشيع را سيراب نمىكرد.
هنگامى كه امام حسين عليهالسلام قصد ترك مدينه و تشرف براى حج و به دنبال آن هجرت به سوى عراق كرد، حضرت امالبنين عليهاالسلام به همراهان آن
حضرت سفارش كرد: مولايم امام حسين عليهالسلام نور چشم من است، همگى فرمان بردار و مطيع او باشيد.
حضرت ام البنين عليهاالسلام بعد از حضرت زينب كبرى عليهاالسلام دار فانى راوداع گفتند، ايشان را در بقيع، در جوار امام حسن مجتبى عليهالسلام و فاطمه بنت اسد عليهاالسلام و ديگر شخصيتهاى اسلامى به خاك سپردند.
شهيد ثانى، زين الدين عاملى درباره حضرت ام البنين عليهاالسلام مىگويد: ام البنين از بانوان با معرفت و پر فضيلت بود. نسبت به خاندان نبوت، محبت و دلبستگى خالص و شديد داشت و خود را وقف خدمت به آنها كرده بود. خاندان نبوت نيز براى او جايگاه والايى قائل بودند و به او احترام ويژه ميگذاشتد. در روزهاى عيد، به احترام او به محضرش مىرفتند و به ايشان اداى احترام مىكردند.(1)
علّامه سيد محسن امين مىگويد: حضرت ام البنين عليهاالسلام شاعرى
1) - ستاره درخشان مدينه حضرت ام البنين، صفحه: 7.
خوش بيان و از خانواده اى اصيل و شجاع بود.(1)
على محمد على دُخَيل، نويسنده معاصر عرب در وصف اين بانوى بزرگوار مىنويسد: عظمت اين خانم در آن جا آشكار مىشود كه وقتى خبر شهادت فرزندانش را به او مىدهند، به آن توجه نمىكند، بلكه ازسلامت حضرت امام حسين عليهالسلام مىپرسد؛ گويى امام حسين عليه السلام فرزندِ اوست نه آنان.(2)
سيد محمود حسينى شاهرودى مىگويد: من در مشكلات، صد مرتبه صلوات براى مادر حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام يعنى حضرت ام البنين عليهاالسلام مىفرستم و حاجت مىگيرم.
عمر رضا كحّاله، حضرت ام البنين را شاعرى خوش بيان معرفى مىكند.(3)
آيت اللّه العظمى سيد محمد شيرازى مىفرمايد:
شخصى در عالم مكاشفه، حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام را مىبيند و عرض مىكند: آقا! من حاجتى دارم؛ به چه كسى متوسل شوم تا حاجتم روا شود؟ حضرت مىفرمايند: به مادرم ام البنين عليهاالسلام .
علامه سيد عبدالرزاق مقرّم مىنويسد: حضرت ام البنين عليهاالسلام از
بانوان با فضيلت به شمار مىرفت. وى حق اهلبيت عليهمالسلام را خوب مى شناخت و در محبت و دوستى با آنان خالص بود و متقابلا خود در ميان آنان جايگاه بلند و مقام ارجمندى داشت.(1)
ابونصر بخارى مىنويسد: اميرالمؤمنين عليهالسلام از هيچ زن قريشى بعد
از فاطمه عليهاالسلام داراى فرزند نشد مگر از ام البنين و ايشان قبل و بعد از اميرالمؤمنين عليهالسلام با هيچ كس ازدواج ننمود.(2)
شيخ مامقانى مىنويسد: قوت ايمان حضرت ام البنين عليهاالسلام از آنجا استفاده مىشود كه وقتى خبر مرگ يكى از چهار فرزندش را به او مىدهند سخنى مىگويد به اين معنا: مرا از حال حسين عليهالسلام خبر دهيد بعد خبر مرگ تك تك اولادش را به او داد تا اين كه خبر شهادت عباس عليهالسلام را به ايشان دادند كه فرمود: فلانى بندهاى قلبم را پاره كردى، فرزندانم و هر كه در زير آسمان است همه فداى ابى عبداللّه عليهالسلام.
همانطور كه مىبينى تحمل شهادت چهار پسر ام البنين عليهاالسلام بر ايشان آسان است اگر امام حسين عليهالسلام در صحت و سلامت باشد و اين نشان دهنده مقام والاى ايشان در ديانت است.(3)
نقدى مىنويسد: ام البنين عليهاالسلام از زنان فاضل و عارف به حق اهل
بيت عليهمالسلام است همچنان كه زنى فصيح و بليغ، با تقوا و زاهد و عابد است.(1)
مازندرانى در كتاب معالى السبطين به نقل از كتاب كنزالمصائب مىنويسد:
قطعا حضرت عباس عليهالسلام فرزند ام البنين عليهاالسلام تمام علم را در ابتداى عمر شريفش از پدر و مادرش آموخت.(2)
از جناب حجت الاسلام "حاج شيخ محمود خليلى" چنين نقل شده:
مرحوم "آيه اللّه آقاى حاج سيد محمد روحانى" رحمهالله در گرفتارىها و نيز در امور مهمّه، معمولا به حضرت ام البنين عليهاالسلام متوسل مىشدند.
كيفيت توسلشان به آن مخدره به اين نحو بود كه نذر مىكردند پس از رفع گرفتارى و برآورده شدن حاجات هزينه سفر كربلاى كسى را تامين كرده وى را به كربلاء مىفرستادند كه به نيابت از حضرت ام البنين عليهاالسلام و از طرف آن مخدره، زيارت كاملى انجام بدهد.
خوب به ياد دارم در سال 1383 هجرى قمرى كه احيانا اين افتخار، يعنى نيابت زيارت كربلاء از طرف حضرت ام البنين عليهاالسلام با تامين هزينه معظم له نصيب اين جانب شد، مبلغ نيم دينار معادل ده درهم به مندادند، و اين در حالى بود كه آن روزها حداكثر كرايه رفت و آمد به كربلاء
حدود چهار درهم، و حداقل آن سه درهم مىشد.
ايشان مىگويد "آيت اللّه العظمى روحانى" رحمهالله فرمودند: يك بار به دندان درد شديدى مبتلاء شدم، به دكتر طريحى دندانپزشك مراجعه كردم، اتفاقا دكتر نبود، از بس كه درد شديد بود، فورا نذر كردم كه اگر از اين درد شديد نجات يابم، همين شب جمعه آينده كسى را اجير كرده و به كربلاء به نيابت حضرت ام البنين عليهاالسلام بفرستم لحظاتى نگذشت كه درد به كلى ساكت شد.(1)
در شهر كوت عراق، در منزل "خانم حاجيه ام عبد الامير"، در دهه دوم محرم الحرام، مجلس عزادارى به نام حضرت ام البنين عليهاالسلام برقرار بود.
در همان روزها يك خانواده سنّى و حنفى مذهب به آن محله آمدند. در ميان آنان خانمى به چشم مىخورد به نام وزيره كه حدود ده سال ازازدواجش مىگذشت و هنوز بچه دار نشده بود و اميد به فرزند داشتن را از كف داده بود. برخى از اهالى محل به او گفتند: چرا به حضرت امّ
1) - برگرفته از چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام جلد: 2، صفحه: 100.
البنين عليهاالسلام متوسل نمىشوى؟
وزيره گفت: اين كار سودى ندارد؛ زيرا علم پزشكى از معالجه من ناتوان مانده است. حتى از داروهاى سنتى استفاده كردم و در روز ميلاد حضرت زكريا
عليهالسلام روزه گرفتم؛ اما سودى نداشت.
آنان گفتند: هر كس از غذاى سفره حضرت ام البنين عليهاالسلام بخورد و او را در پيشگاه خدا واسطه قرار دهد، خداوند دعايش را مستجاب مىكند. چه اشكالى دارد كه تو نيز چنين كنى. شايد خداوند، نوزاد دخترى به تو عطا كند و به ميمنت حضرت ام البنين عليهاالسلام نام او را فاطمه بگذار.
وزيره در حالى كه با سكوت و نگرانى به سوى آنان نگاه مىكرد، يكباره زبانش باز شد و با صداى لرزان گفت: به اين شرط كه اين قضيه ميان من و شما باشد و شوهر و خانوادهام از آن آگاه نشوند. آنان گفتند: بسيار خوب! فردا و يا پس فردا ان شاء اللّه در منزل حاجيه حضور پيدا كن در آنجا مجلسى برگزار مىشود كه با خواندن روضه حضرت ام البنين عليهاالسلام پايان مىيابد.
وزيره با دنيايى از بيم و اميد، در حالى كه صورت خود را پوشاندهبود، از خانه اش بيرون آمد و روانه منزل حاجيه، امّ عبدالامير شد. از شرم، عرق مى ريخت و خاطرش پريشان بود. هر قدر كه به جلسه روضه نزديكتر مى شد، تپشهاى قلبش بيشتر مىشد. صداى روضه خوان گوشهاى او را نوازش مىداد و به رهايى از رنج روحى
اميدوارش مىساخت، وى وارد خانه شد و در مراسم روضه شركت كرد.
وقتى روضه خوان از نوحه سرايى فارغ شد، براى بهبودى بيماران دعا كرد؛ آن گاه سفره حضرت ام البنين عليهاالسلام پهن شد. زنان حاضر به غذاهاى موجود در سفره، تبرك مىجستند. آنها گرد سفره نشسته بودند و بهبودى بيماران و برآورده شدن حاجت هايشان را درخواست مىكردند. وزيره با دستانى لرزان، قدرى از خوراكىها را از سفره برداشت و از جايش برخاست و در حالى كه اشك هايش جارى بود، از منزل خارج شد. او و شوهرش در شامگاه به اميد شفا از آن غذا خوردند.
حدود يك ماه از اين واقعه مىگذشت كه حالات وزيره تغيير كرد و گرفتار سرگيجه و درد سينه شد. تمايلش به غذا كاهش يافت. خوابش زياد و حضورش در جاهاى شلوغ مشكل شد. هر كارى كه به عهده اش گذاشته مىشد، به سختى انجام مىداد و دلش اضطراب خاصى پيدا كرده بود.
شوهرش مىگويد: اى وزيره! چه شده است؟ آيا بيمار هستى؟ او پاسخ مى دهد: نمىدانم. همسرش او را نزد پزشك مىبرد و پزشك پس از معاينه مىگويد: چيزى نيست، ناراحتىهاى او نشانه باردارى است و براى اين كه شما مطمئن شويد، فردا به آزمايشگاه مراجعه كنيد. با شنيدن اين خبر مسرّت بخش، هر دو بىنهايت خوشحال مىشوند. شوهر
وزيره در حالى كه اشك شوق مىريخت، گفت: آقاى دكتر! آيا شما اطمينان داريد؟ دكتر با كمال خونسردى گفت: بله.
فرداى آن روز، وزيره همراه همسرش، جواب مثبت آزمايش را دريافت مى كنند. پس از آن به خانه مىروند و سجده شكر به جاى مىآورند. خبر باردار شدن وى ميان بستگان منتشر مىشود و شادى، فضاى خانواده را فرا مىگيرد؛ ولى او نذرى را كه براى حضرت ام البنين عليهاالسلام كرده بود، همچنان در سينه اش پنهان نگاه مىداشت.
سرانجام ماهها سپرى شد و نهمين ماه از ايام باردارى او فرا رسيد.
در آغاز فصل بهار و اندكى پيش از اذان صبح، او دخترى به دنيا آورد و همگى خوشحال شدند. وزيره گفت: براى تبرك جستن به حضرت ام البنين عليهاالسلام نام كودك را فاطمه بگذاريد؛ اما خويشاوندان شوهرش مخالفت كردند و گفتند: نام او را عايشه بگذاريد. سرانجام براى از بين بردن اختلاف، نام آن كودك را بُشرى گذاشتند.(1)
عنوان اين قضيه اين بود كه كودكى به نام "سجاد" كه پسر يكى از خانوادههاى صفوانى است، در سن سه سالگى، و ايامى كه مصادف بود با ماه صفر 1426 قمرى و ماه مارس 2005 ميلادى حادثه اى رخ داده و
1) - برگرفته از گلهاى اشك، صفحه: 216.
آن حادثه اين بوده كه او از راه پله طبقه سوم ساختمان به سمت طبقه همكف سقوط كرده است.
و بعد از معاينههاى متعدد پزشكى كه در تعدادى از بيمارستانهاى مختلف صورت گرفت همه اين را مىگفتند كه او سالم است و اتفاقى براى او نيفتاده است و همچنين خود كودك (سجاد) به مادرش گفت كه براى او اتفاقى نيفتاده است و فقط آن لحظه اى كه داشته سقوط مىكرده خانمى با لباس سبز رنگ كه به او ام البنين عليهاالسلام مىگويند او را با لطافت گرفته و بروى زمين گذاشته و پس از آن هم رفته است.
از سوى شبكه راصد اخبارى در مورد اين قضيه تحقيق صورت گرفته تا واقعيت مشخص شود چون اين تحقيق بصورت مستقيم از شواهد اين قضيه صورت گرفته است.
اين تحقيق همان طور كه گفته شد از منابع اصلى گرفته شده كه شاملمشاهده محل سقوط سجاد در خانه و ديدار با همه افراد خانواده اش كه شاهد اين قضيه بودند كه ابتدا از سجاد و سپس مادرش و پدربزرگش و كسانى كه از همان اول شاهد سقوط سجاد بودند كه شامل برادر بزرگش حسين و عموى او به نام حسن كه او را بعد از سقوط برداشت، صورت گرفته است. اين شبكه همچنين با راوى اول اين قضيه به روى منبر امام حسين عليهالسلام يعنى شيخ حسين خويلدى هم مصاحبه كرده است تا در مورد جانب دينى اين قضيه بحث نماييم.
همچنين با يكى از پزشكانى كه سجاد را معاينه كرده بود نيز مصاحبه كرده ايم.
شخص ديگرى كه با او در اين باره بحث شده مداح اهل بيت عليهمالسلام نزار قطرى است.
سى ساعت سرنوشت ساز و مهم در زندگى سجاد:
در اينجا از حسين پرسيديم كه چه شد برادرت با وجود نرده در راه پله افتاد.
و او به ما گفت: سجاد مىخواست من را از بالا و از ميان نرده و راه پله ببنيد و او پسر كوچكى است و سپس بروى نرده سوار شد و اين در حالى بود كه او ابيات قصيدهام البنين عليهاالسلام را زمزمه مىكرد و تمام افرادموجود در ساختمان زمزمه او را مىشنيدند. لحظهاى كه من به طبقه همكف رسيدم غافلگير شدم!! چون من سجاد را ديدم كه روى زمين در طبقه همكف خوابيده و اين در حالى بود كه وقتى در طبقه سوم بودم او آنجا بود و چيزى كه بيشتر مرا به تعجب واداشته بود افتادن او به صورتى بود كه من احساس نكردم!
يكى از عموهاى سجاد به نام حسن مىگويد: من روى تختخواب خوابيده بودم و بين خواب و بيدارى بودم كه صداى سقوط كودكى مرا از جا بلند كرد و بعد به سرعت بلند شدم تا ببينم كه چه اتفاقى افتاده است.
وقتى نگاهم به پايين راه پله افتاد ديدم كه سجاد روى زمين دراز
كشيده است و حسين برادرش هم در حالى كه نمىداند چه كند كنار او ايستاده است.
عموى سجاد در مورد حالت سجاد موقعى كه روى زمين افتاده بود گفت: سجاد را ديدم كه روى زمين دراز كشيده و چشمان او بسته بودند و اين امر تعجب مرا واداشت كه چنانچه او از 3 طبقه سقوط كرده است پس چرا يك قطره خون هم از او خارج نشده است و هيچ اثرى از خون در محل حادثه نبود! بعد از اين كه برادرش حسين مرا ديد خطاب به من فرياد زد كه سجاد از بالا به پايين افتاده است.
عموى سجاد درباره كارهايى مىگويد كه بعد از حادثه انجام داد:
بعد از اينكه چند دقيقه اى مبهوت مانده بودم و از اين ترسيده بودم كه او برايش اتفاقى افتاده باشد و چون از بالا به پايين افتاده بود توقع داشتم چند جاى بدن او شكسته باشد و يا خونريزى مغزى كرده باشد. او را برداشتم و به نزد مادرش بردم كه هنوز در طبقه سوم بود.
مادر سجاد مىگويد:
اين صحنه را نمىتوانم حتى در خيالم تصور كنم كه ناگهان برادر شوهرم را ديدم، وقتى مىخواستم به سمت داروخانه بروم و داروهاى سجاد را تهيه نمايم سجاد استفراغ كرد و به سرعت پيش دكتر رفتم و او به من گفت كه سجاد را به سرعت به يك بيمارستان ببريم چون اشعه عادى (X Ray) چيزى مبنى بر اينكه سجاد اتفاقى برايش افتاده را نشان
نمىدهد.
در بيمارستان و لحظات پر استرس و...:
در همان لحظات بود كه پدر سجاد از سركار برگشت و به ما پيوست و براى ما تعريف كرد:
به سرعت به سمت شهر دمام و بيمارستان مواساه حركت كرديم و در آنجا در قسمت اورژانس، دكترها دور سر سجاد جمع شدند و او رامعاينه مىكردند.
آيا درد دارى؟ و سجاد با آن كلام كودكانه و لهجه محلى خودش گفت: مامان چرا داد ميزنى من چيزيم نيست، من روى زمين نيفتادم، من امروز بالا مىخواندم (انا ام البنين عليهاالسلام فاقده اربع شباب) و از بالا افتادم، يك خانمى كه لباس سبز پوشيده بود من را گرفت و به من گفت: من همان ام البنينى عليهاالسلام هستم كه چهار جوان از دست دادم همه شان فداى خاك پاى حسين عليهالسلام
مادر سجاد مىگويد: بعد از اين كه اين را از سجاد شنيدم به شدت گريه كردم و بر محمد صلىاللهعليهوآله و آل محمد صلىاللهعليهوآله صلوات مىفرستادم به طورى كه يقين داشتم كرامت حضرت ام البنين عليهاالسلام باعث شفاى پسرم شده
است.
سجاد روز بعد از بيمارستان مرخص شد و بعد از گذشت سى ساعت سرنوشت ساز در زندگى سجاد و زندگى مادر و پدر و خانواده
اش، به صورتى از بيمارستان خارج شد كه او صحيح و سالم بود و انگار براى او اتفاقى نيفتاده است.
بعد از چند روز او را به درمانگاه سلامتك در صفوى بردند تا آن صدمه جمجمه اش را مورد معالجه قرار دهند و به روى او يك عملجراحىسطحى صورت گرفت و اين عمل موفقيت آميز بود و اين عمل جراحى بطورى بود كه ما اثرى از عمل جراحى و يا شكافتگى را در روى سر سجاد نديديم.
دكتر حسام يسرى بهنام:
همزمان با اين اتفاق غير عادى، شبكه راصد اخبارى با دكتر يسرى (دكتر سجاد) ديدارى داشت تا نظر او را درباره اين قضيه بدانيم.
دكتر يسرى جراح مغز و اعصاب در بيمارستان مواساة در شهر دمام مىگويد كه از لحاظ پزشكى دليلى براى اين اتفاق نداريم و در اين جا عوامل مختلفى در وقوع نوع سقوط وجود دارد از جمله: آن زمينى كه سقوط كننده روى آن مىافتد و يا زاويه اى كه سقوط مىكند و برخورد جسم سقوط كننده با اجسام ديگر مىتواند در كم كردن خطرات ناشى از سقوط كمك كند.
همچنين تأكيد كرد: صدمه در جمجمه سجاد نشان دهنده اين موضوع است كه سقوط سجاد قوى بوده است و خدا جمجمه را براى ما آفريده تا از مغز ما محافظت كند و براى همين جنس آن را طورى آفريده
كه استحكام بالايى داشته باشد و از مظاهر استحكام جمجمه اين است كه سالهاى سال بعد از اين كه انسان مىميرد جمجمه در بيشتر مواقعسالم مى ماند و يا قسمتى از آن باقى مىماند. و درباره حرفى كه به پدر سجاد مبنى به اينكه زنده ماندن سجاد يك معجزه است ابتدا تبسمى كرد و گفت: الحمدلله كه سجاد سلامتى خودش را بدست آورد و متاسفانه دكتر يسرى قبول نكرد كه از او عكس بگيريم و اين در حالى بود كه ديدار ما با او در مطب مغز و اعصاب بيمارستان در اتاق 27 بود.(1)
از حضرت "آيت اللّه حاج سيد طيّب جزايرى" چنين نقل شده:
در سال 1341 هجرى شمسى در يكى از سفرهايم، يكى از علماء پاكستان را در مشهد ديدم؛ از او پرسيدم: پس از زيارت مشهد چه مىكنيد؟ گفت: به پاكستان برمى گردم. گفتم: حيف نيست انسان از پاكستان تا مشهد بيايد، ولى زيارت عتبات نرود؟
سخنم در او اثر كرد و بنا شد او هم با من به كربلاء بيايد، از اين رو، با هم از مشهد به تهران آمديم و به سفارت عراق رفتيم، ولى آن جا اوضاع بسيار ناگوار بود و در دادن ويزا سختگيرى مىكردند، به همراهم گفتم:
1) - منبع: سايت مداح اهل بيت نزار قطرى.
مى خواهى كربلاء بروى؟ گفت: پس براى چه از مشهد به تهران آمده ام؟گفتم: هزار صلوات نذر حضرت ام البنين عليهاالسلام مىكنيم، ان شاء اللّه ويزا مى دهند.
هر دو نذر كرديم كه هزار صلوات هديه حضرت ام البنين عليهاالسلام بكنيم، در همين حال همراهم گفت: من نامه اى براى سفير پاكستان دارم، بيا با هم اين نامه را به او برسانيم. به سفارت پاكستان رفتيم، در آن جا نامه را به سفير داديم، او بسيار به ما احترام كرد و پرسيد: از تهران به كجا مىرويد؟ گفتيم: هر دو عازم عراق هستيم، البته اگر ويزا گير بيايد.
گفت: اتفاقا من هم مىخواهم به عراق بروم، كمى صبر كنيد تا مداركم را آماده كنم.
پس از مدتى آمد و گفت: دو نامه به نام شما براى كنسول عراق نوشتهام، نامه را گرفتيم و نااميدانه به سفارت برگشتيم. نامه را به دربان سفارت داديم، دربان رفت و پس از مدتى با دو فرم برگشت و پرسيد: عكس را آورده ايد؟
گفتم: بله! سپس فرمهاى مخصوص را پر كرديم و همراه عكس و گذر نامه به آن شخص داديم.
بنا به گفته آن شخص، ساعت يك بعد از ظهر به جلو سفارت رفتيم، نخست اسمى كه صدا كردند، اسم ما دو نفر بود، با دلواپسى گذرنامه راباز كردم، ديدم ويزاى سه ماهه زدهاند، از خوشحالى اشك از چشمانم
سرازير شد. سپس به زيارت حضرت عبدالعظيم حسنى عليهالسلام رفتيم و صلواتها را به روح حضرت ام البنين عليهاالسلام هديه كرديم.(1)
از "آيت اللّه العظمى حاج ملا على معصومى همدانى معروف به آخوند" چنين نقل شده:
در يكى از روستاهاى همدان، خانمى بود كه با وجود آن كه سالها از ازدواجش مىگذشت، بچه دار نمىشد. روزى خانم ديگرى به او مىگويد: نذر كن نام فرزندت را ابوالفضل بگذارى. پس از مدتى خداوند فرزندى به او مىدهد و او نامش را ابوالفضل مىگذارد، آن فرزند در 14 الى 15 سالگى دچار بيمارى سختى مىشود، به گونهاى كه از زنده ماندنش نااميد مىشوند، باز همان خانم، به مادر فرزند، توسل به حضرت عباس عليهالسلام را سفارش مىكند، او نيز چنين مىكند. صبح فردا همان خانم به در منزل آنها مىآيد و مىگويد: خدا فرزندتان را شفا داده است، ناراحت نباشيد. مىگويد: تو از كجا مىدانى؟ پاسخ مىدهد: درخواب ديدم گروهى از زنان به سوى خانه شما مىآيند كه حضرت ام البنين عليهاالسلام نيز در ميانشان بود و فرمود: براى شفاى اين پسر مىروم.
1) - برگرفته شده ازام البنين؛ ستاره درخشان مدينه.
از مرحوم "حاج عبدالرسول على الصفار" كه تاجرى معروف و رئيس غرفه تجارت بغداد بوده چنين نقل شده است:
در حدود سالهاى 1329 شمسى، به زيارت خانه خدا و مشاهد مشرفه پيامبر اكرم
صلىاللهعليهوآله و اهل بيت گراميشان عليهمالسلام مشرف شدم.
رفقاى ما در اين سفر، يكى سيد هادى مگوطر از سادات محترم، از رؤاى عشاير فرات، و از مردان انقلابى بود، و ديگرى، شيخ عبدالعباس آل فرعون رئيس عشاير آل فتله كه يكى از بزرگ ترين و ريشه دارترين عشاير فرات اوسط در عراق مى باشند بود.
براى تشرف به زيارت قبر پاك پيامبر بزرگ اسلام صلىاللهعليهوآله و نيز زيارت
قبور پاك اهل بيت مطهرش عليهمالسلام وارد مدينه منوره شديم و چند روزى در آن سرزمين پاك اقامت گزيديم.
در عصر يكى از روزها طبق عادت معمول قصد زيارت قبور پاك ائمه عليهمالسلام در بقيع غرقد را كرديم.
بعد از پايان مراسم زيارت قبور مطهر ائمه بقيع عليهمالسلام به زيارت قبور منتسبين به اهل بيت عليهمالسلام و زيارت قبور بعضى از اصحاب و ياران گرامىرسول خدا صلىاللهعليهوآله پرداختيم، تا به قبر فاطمه دختر حزام كلابيه يعنى
حضرت ام البنين عليهاالسلام مادر حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام رسيديم.
به عبدالعباس آل فرعون گفتم: بيا تا قبر پاك اين بانوى معظم، حضرت ام البنين
عليهاالسلام مادر حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام را نيز زيارت كنيم.
ولى او با كمال بىاعتنايى گفت: بيا برويم و بگذريم! تو مىخواهى ما مردان، اين رقعه زنان را زيارت كنيم؟!
اين را گفت و ما را ترك كرد و از بقيع خارج شد.
من و سيد هادى مگوطر، در غياب او به زيارت مرقد مطهر آن بانوى بزرگوار پرداختيم، برنامه زيارت كه تمام شد، به خانه برگشتيم.
شبها من و عبدالعباس، با هم در يك اتاق مىخوابيديم.
روز بعد هنگام سپيده دم كه از خواب بيدار شدم، عبدالعباس را در رخت خوابش نيافتم!
قدرى منتظرش ماندم و با خود گفتم: شايد به حمام رفته باشد! انتظار من طولانى شد، اما او بازنگشت!نگران وى شدم، رفيق ديگرم، سيد هادى مگوطر را از خواب بيدار كرده و به او گفتم: رختها و لوازم عبدالعباس اين جاست، ولى خودش نيست!
او هم از وى خبرى نداشت، و به همين دليل به تدريج اضطراب و
نگرانى ما بيشتر شد.
در نهايت به فكرمان رسيد كه برخيزيم و به دنبال او بگرديم، با خود گفتيم: كجا بايد دنبال او برويم؟! چه گونه بايد به جستجوى او بپردازيم؟! و از چه كسى بپرسيم و تحقيق كنيم؟!
پس از مدت كوتاهى ناگهان درب خانه باز گرديد و عبدالعباس در حالى كه به شدت ناراحت بود و از شدت گريه چشمانش سرخ شده بود وارد اتاق شد.
به او گفتيم: خير است انشاءاللّه! كجا بودى؟! تو را چه شده؟! اين چه حالتى است كه در تو مشاهده مىكنيم؟!
گفت: رهايم كنيد تا كمى استراحت كنم آن گاه برايتان تعريف خواهم كرد!
پس از آن كه استراحت كرد گفت: يادتان مىآيد كه من عصر ديروز با تكبر و بىاعتنايى و بىادبى بدون زيارت قبر مطهر حضرت امالبنين عليهاالسلام از بقيع خارج شدم؟
گفتيم: بله، به خوبى آن را به ياد داريم، حركت زننده اى بود.
او گفت: من قبل از سپيده دم در عالم رؤا خود را در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام در كربلاء ديدم.
مردم دسته دسته براى زيارت حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام داخل
حرم شريف آن حضرت مىشدند، من هم سعى و تلاش كردم كه همراه مردم وارد حرم شريف آن حضرت شوم ولى مانع ورود من شدند!
تعجب كرده و سؤل نمودم: چه كسى مانع من مىشود؟! و براى چه اجازه ورود به حرم مطهر را به من نمىدهند؟!
نگهبان حرم مطهر گفت: در واقع آقايم حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام به من دستور فرموده است كه مانع ورود تو به حرم مطهر آن حضرت شوم!
به نگهبان حرم گفتم: آخر براى چه؟
گفت: نمىدانم!
خلاصه، هر چه كوشش و تلاش نمودم، اجازه ورود به حرم مطهر به من داده نشد!
با وجود آن كه شما مىدانيد من به ندرت گريه مىكنم از روىناچارى، به توسل و گريه و زارى پرداختم تا اين كه خسته شدم.
چون ديدم اين كار فايده اى ندارد، اين بار به نگهبان حرم متوسل شدم و به او التماس كردم كه نزد آقايم حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام برود و علت جلوگيرى از ورود من به حرم مطهر را از آن حضرت سؤل نمايد.
نگهبان رفت و برگشت و گفت: آقايم به تو مىفرمايد: چرا از
زيارت قبر مادرم سرپيچى كردى و به او بىاعتنايى نمودى؟! به همين دليل به تو اجازه ورود به حرم خود را نمىدهم تا اين كه به زيارت قبر مادرم بروى!
از هول و هراس اين رؤا، مضطرب و نگران گشته و از خواب بيدار شدم، و سپس با سرعت براى زيارت مرقد مطهر حضرت ام البنين عليهاالسلام و عذر خواهى از آن بانوى بزرگوار بابت رفتار زشتى كه از من نسبت به ايشان سر زده بود، به بقيع رفتم تا آن بزرگوار درباره من، نزد پسر بزرگوارش حضرت اباالفضل عليهالسلام شفاعت نمايد.
آرى، من به بقيع رفتم و الآن نيز از نزد قبر مطهر حضرت ام البنين عليهاالسلام برمىگردم.(1)
از جناب "حجه الاسلام و المسلمين حاج سيد جواد موسوى زنجانى" چنين نقل شده:
يكى از فرزندانم، روزى هنگام غروب از مدرسه به خانه آمد، در حالى كه بر خلاف ساير روزها، از شدت سر درد مىناليد و آثار ناراحتى و بيمارى شديدا از چهره اش هويدا بود. دائما حالت تهوع داشت.
1) - برگرفته شده از اباالفضل العباس جلد: دوم.
از مشاهده اين صحنه، سخت ناراحت شده، وى را نزد "دكتر شمس "بردم ولى متاسفانه دكتر نامبرده در تشخيص بيمارى دچار اشتباه گرديد. وى گفت: مسأله اى نيست، اين بچه گرفتار سرماخوردگى شده است.
و سپس براى او نسخه اى نوشت و داروهاى زيادى را تجويز نمود و توصيه كرد: من امشب در "بيمارستان سينا" كشيك هستم، اگر وضع بيمار خوب نبود فورا با بيمارستان تماس بگيريد.
بيمار داروها را مصرف كرد و هيچ گونه اثر مثبتى در بهبودى وضع وى مشاهده نمىشد، بلكه به عكس، وضع بيمار پى درپى وخيم ترمىشد. پس از نيمه شب با دكتر، كه نوبت كشيك او در "بيمارستان سينا" بود، تماس گرفته و گفتيم: دوا و درمان شما هيچ تاثيرى در وضع بيمار ندارد و فعلا به حالت اغماء افتاده است. پزشك نامبرده گفت: فورا بيمار را به "بيمارستان مهر" منتقل كنيد پس از انتقال به بيمارستان و معاينه دكتر متخصص از وى، اظهار گرديد كه بيمارى فرزندتان مننژيت حاد بوده، تمام مغزش را چرك فرا گرفته و زمان معالجه گذشته است و هيچ كارى نمى شود صورت داد. اظهارات دكتر باعث ناراحتى شديد پدر و مادر و بستگان بيمار شد، به گونه اى كه بعضى از آنها از شدت ناراحتى فرياد كشيده به زمين افتادند.
عاقبت شوراى پزشكى تشكيل شد و پزشكانى از خارج بيمارستان
نيز براى معاينه بيمار بالاى سر وى حاضر گشتند. وزير بهدارى وقت، توصيههايى پيرامون دقت در معالجه بيمار نمود، مع الوصف، معالجات هيچ گونه تاثيرى نداشت حال بيمار هم روز به روز وخيم تر مىشد فرزندم يك هفته در حالت كما و بيهوشى قرار داشت، تا اين كه شب تاسوعا فرا رسيد. حقير ديدم كه مريض از يك سو از تمام اسباب ظاهرى و معالجه اطباء مايوس شده از سوى ديگر در داخل منزل با شيون و ناله مادر و خواهران و مردان و بستگان ديگر بيمار مواجه بودم. ناگزير دو ركعت نماز خواندم و صد مرتبه صلوات فرستاده ثوابش را بهحضرت ام البنين عليهاالسلام مادر حضرت اباالفضل العباس قمر بنى هاشم عليهالسلام هديه نمودم و خطاب به آن بانوى بزرگوار عرضه داشتم: با توجه به اين كه هر فرزند صالحى مطيع دستورات مادر خوبى مىباشد از تو اى بانوى با عظمت و همسر شايسته اميرالمؤمنين عليهالسلام درخواست مىكنم از فرزند
خود باب الحوائج حضرت عباس بن على عليهالسلام بخواهيد كه از خدا شفاى
فرزندم را بگيرد.
حدود سپيده صبح بود كه فرد همراه بيمار، از بيمارستان تلفن زد و گفت: بيمار از حالت كما بيرون آمده و شفا يافته است چنان كه گويى اصلا مريض نبوده است. حقير با عجله به بيمارستان رفتم و در آنجا بچه را در حالت عادى ديدم، و اين در حالى بود كه اطباى معالج اظهار مىكردند فرزندم اگر به احتمال يك در هزار هم شفا پيدا كند، قطعا چشم
و گوش خود را از دست مىدهد و يا فلج مىشود. اما از عنايت حضرت باب الحوائج، دخترم كه نامزد هم بود هيچ گونه نقص عضو يا مشكل ديگرى نيافت و هم اكنون نيز داراى دو فرزند مىباشد.
ضمنا گفتنى است در همان شب كه حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام فرزندم را شفا داد، يكى از بانوان صالحه محل، آن حضرت را خواب ديده و حضرت به وى فرموده بودند: موسوى توسط مادرم شفاى فرزندش را از من خواسته بود، من از خداوند شفاى او را گرفتم . توصيهمىشود كه ايشان هميشه به عزاداران من توجه داشته باشد. طبق دستور حضرت، هر ساله روز تاسوعا هيئتهاى عزادارى به صورت سينه زنى و زنجير زنى به منزل ما مىآيند و دو راس گوسفند به آنها داده مىشود.(1)
در اوايل سال 1415 قمرى در ماه ذى الحجه شخصى به نام "عبدالحسين" همراه خانواده و فرزندانش از يك سفر تفريحى كه خارج از بغداد گذرانده بودند بر مىگشته و در حال حركت به سوى منزلشان بودند، كه ناگهان در ميان راه ماشين از كار مىافتد هر چه "عبدالحسين"
1) - برگرفته شده از اشك شمع ، صفحه: 28.
تلاش مىكند نمىتواند علت از كار افتادن ماشين را پيدا كند مع الاسف خيابان نيز از عبور و مرور خالى شده و امكان كمك گرفتن از ديگران وجود نداشته است. متحير و سرگردان ايستاده و همسرش نيز به علت تاريكى جاده و عدم رفت و آمد ماشين، دچار ترس و وحشت مىشود. در اين اثناء همسرش از خداى تعالى درخواست مىكند كه به پاس حرمت حضرت ام البنين عليهاالسلام كه كرامات او از زبان گويندگان جارىاست به آنها عنايت نموده، براى به راه افتادن ماشين كمكى به آنها برساند. ناگهان مردى از راه مىرسد. "عبدالحسين" با اين تصور كه شايد از وضعيت ماشين و تعمير آن اطلاعى داشته باشد، به سراغ آن مرد مىرود او مىگويد: هيچ مانعى ندارد و مشغول بررسى و تفحص مىشود. ولى نتيجه اى نگرفت و گفت كه بايد بروى وسيله اى بياورى و آن را بكسل كنى و به راهش ادامه داد، همسر عبدالحسين، با صداى محزون و اميد خاشع فرياد مىزند: دستم به دامنت يا ام البنين! ما را از گرفتارى نجات بدهيد؟
عبدالحسين مجددا براى به كار انداختن ماشين مشغول فعاليت مىشود و اين بار ماشين به بركت توسل به حضرت ام البنين عليهاالسلام روشن مىشود، آرى ماشين به سرعت باد شروع به حركت كرد تا به منزل رسيدند و همسرش در راه پيوسته اين كلام را تكرار مىكرد: "يا ام البنين
دخيلك" يعنى: دست به دامانت يا ام البنين.(1)
"توفيق افندى" اصالتا موصلى بود و به حكم وظيفه در كربلاء كارمنددولت بود در اوايل ماه هفتم سال 1961 ميلادى دردى در مثانه خود احساس كرده و به يكى از پزشكان متخصص در پايتخت عراق يعنى بغداد مراجعه نمود، پس از معاينات و بررسى ها، پزشك به او خبر داد كه سنگ بزرگى در مثانه او قرار دارد و براى خارج كردن آن راهى جز عمل جراحى وجود ندارد.
براى انجام عمل در روز معينى با دكتر قرار گذاشته و به كربلاء برگشت. پس از بازگشت به كربلاء كه در حالت ناراحتى و سختى و افسردگى شديدى قرار داشت به زيارت مرقد امام حسين عليهالسلام و برادرش حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام رفت و قبل از اين كه به نزد خانواده اش باز گردد، در راه با جوانى روبرو شد كه در حرم حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام بين مردم آب نبات پخش مىكرد، جوان به او تعارف كرد كه بخورد و خود نيز از آن خريده و نذر حضرت ام البنين عليهاالسلام نمايد. "توفيق افندى" قطعهاى از آن را خورد و نذر كرد كه يك كيلو آب نبات قربة الى
1) - برگرفته شده از ام البنين عليهاالسلام صفحه: 48.
اللّه بين مردم پخش كند تا حضرت ام البنين عليهاالسلام براى حل مشكل او نزد خداوند شفاعت كند و از اين رنج و درد خلاصى يابد.
صبح روز دوم بعد از اين جريان احساس كرد كه سنگ مثانه وى به طور كلى مانع خروج بول شده است و پس از يك درد و ناراحتى شديد، سنگ از مثانه او افتاد، به گونه اى كه از ديدن آن دچار وحشت شد. آنگاهبا شادمانى به طرف خيابان رفت و با صداى بلند فرياد زد: الحمداللّه، اللّه اكبر، اى ام البنين از تو تشكر مىكنم، سپس طرف حرم حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام رفت و به نذرش عمل كرد.(1)
از حجة الاسلام و المسلمين "حاج سيد احمد" چنين نقل شده:
در سال 1416 هجرى قمرى اواخر ذى الحجه الحرام بود كه بنده از طرف عده اى از لبنانىهاى مقيم غرب آفريقا دعوت شدم. مسير راه هوايىاز تهران به جده و از جده به غرب آفريقا بود.
در فرودگاه جده، شش ساعت توقف داشتم. يك ربع ساعت به پرواز هواپيما مانده بود كه ناگهان، مأمور فرودگاه به من اعلام كرد شما چون ويزاى مراكش نداريد، نمىتوانيد ادامه سفر بدهيد. سخن مامور
1) - برگرفته شده از ام البنين عليهاالسلام صفحه: 43.
غير منتظره بود. چون به ويزاى مراكش احتياجى نبود، زيرا من ويزاى غرب آفريقا را داشتم و از مراكش فقط مىخواستم عبور بكنم و براى اين كار تنها نياز به ويزاى ترانزيت يعنى ويزاى عبور بود.
به مأمور عربستان سعودى گفتم: مرا نزد مأمور پرواز مراكش ببر كه بااو صحبت كنم. با هم پيش مأمور پرواز مراكشى رفتيم به او گفتم: چرا به من اجازه پرواز نمىدهيد؟
گفت: چون شما ويزاى ترانزيت نداريد.
گفتم: ويزا لازم نيست، چون مختصر توقفى در فرودگاه مراكش بيشتر نداشته و داخل شهر هم كه نخواهم رفت. ولى او مدعى شد كه اين كار خلاف قانون است.
گفتم: من در ماه رمضان يعنى سه ماه گذشته از همين فرودگاه "دارالبيضاء" بدون ويزا عبور كردم باز گفت: نه اين خلاف قانون است.
گفتم حالا چه بايد كرد كه 2 روز به ماه محرم الحرام مانده است؟
گفت: اين مشكل خودتان است!
گفتنى است كه شخص مزبور خيلى عناد داشت و فرد متعصبى هم بود. بنده خيلى مايوس گرديده و سخت ناراحت شده بودم.
اين جا بود كه ملهم شدم يك سوره فاتحه بخوانم و هديه به روح حضرت ام البنين عليهاالسلام كنم زيرا يكى از طرق الى اللّه اين بانوى عظمى
باشد، و اين عمل نزد متشرعين رسم است، اين در حالى است كه مردم مىخواهند سوار هواپيما بشوند، مشغول خواندن فاتحه شدم، به "والضالين" كه رسيدم مأمور مراكشى كه در جهنم نشسته بود يكدفعه بهمن نگاه كرده و گفت چمدان شما كجاست؟ چمدان من در هواپيما بود، گفتم در تهران تحويل هواپيما دادهام من از آنجا به غرب آفريقا عازم بودم.
وقتى كه گفتم در هواپيما است، از عناد و لجاجت دست برداشت و گفت: بفرماييد سوار هواپيما شويد. رفتم لباسها را پوشيدم و آمدم. ضمنا بليط من معمولى بود ولى اين دفعه جاى درجه يك را به من دادند!
آرى اين است نتيجه متوسل شدن مخلصانه به حضرت ام البنين عليهاالسلام(1)
برادر مورد اطمينان ابو فاطمه دكتر حسن جودى حلى نقل مىكند كه: وقتى از سنگاپور به دانمارك برگشتم به طور ناگهانى درد بر من چيره شده و تمام بدنم را فرا گرفته و بسيار لاغر شدم و ميل و اشتهايى به غذا نداشتم.
1) - برگرفته شده از ستاره درخشان مدينه.
به يكى از پزشكان عمومى كه در كوپنهاگن معروف و بسيار حاذق و توانمند بود رفتم و او خيلى سريع با دستگاههاى پيشرفته شروع بهجستجو كرد بعد از چند روز براى او معلوم شد كه تومورهايى در روده بزرگم وجود دارد. دكتر به من گفت: خودت نگاه كن و من همراه دكتر محل تومور را مشاهده كردم كه به اندازه گردوى كوچكى بود و از همانجا متوجه خانم ام البنين عليهاالسلام شدم و خطاب به ايشان عرض كردم: براى شما از بين بردن اين تومور سخت نيست دكتر گفت: مىروم وسايل جراحى را آماده كنم و بعد از حدود نيم ساعت برگشت و موضع تومور را بررسىكرد ولى هيچ اثرى از آن نبود دكتر جراح بسيار تعجب كرد و گفت:
اينجا هيچ تومورى نيست به دكتر گفتم: من الان متوجه يك مقام معنوى بودم دكتر از سخن من تعجبش بيشتر شد.
خانم جوانى بود كه بيمارى قلبى داشت و پزشكان گفته بودند كه احتياج به عمل قلب دارد و لازم است كه قبل از عمل به هند برود اما اين بانوىجوان اصرار داشت كه در مجلس عزايى كه به نام حضرت ام البنين عليهاالسلام بر پا مىشود برود و متوسل به ايشان شود و از ايشان حاجت خود را مطالبه كند بالاخره در مجلسى كه به نام حضرت ام البنين عليهاالسلام و
حضرت رقيه عليهاالسلام بود حاضر شد و تا اذان صبح متوسل به ايشان شد و بعد از نماز صبح زن جوان دختر بچه اش را كه به همراه مادر بزرگش با هم در مجلس بودند، خواباند و خودش هم خوابيد مادر بزرگش در حالتى بين خواب و بيدارى ديد كه به همراه نوه اش به مكانى بزرگ و بسيار زيبا مىروند كه از آنجا نور متشعشع مىشود وقتى وارد شدند حضرت ام البنين و رقيه عليهاالسلام نزد ايشان آمدند حضرت ام البنين عليهاالسلام به مادر بزرگ گردنبندى از طلا داد و به او گفت: اين همان خواسته شماست و خانم رقيه عليهاالسلام نيز چيزى به ايشان داد كه نفهميدم چيست و بعد فرمودند: نيازى نيست دخترت براى عمل جراحى برود و ما او را شفا داديم.
روز بعد زن جوان براى بار دوم به بيمارستان رفت تا بررسىهاى لازم براى عمل صورت پذيرد دكتر گفت: من اين خانم را در صحت و سلامت كامل مىبينم كه هيچ احتياجى به عمل جراحى ندارد.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى صادقى واعظ، از حوزه علميه قم چنين نقل شده:
يكى از سالها در تهران منبر مىرفتم، روز تاسوعايى سوار تاكسىشدم كه به طرف مسجد آيت اللّه زاده مرحوم حاج سيد احمد بروجردى رحمهالله بروم، مسير حركت از ميدان شهدا به طرف صد دستگاه
بود، در مسير به ترافيكى برخورد كرديم كه از رفت و آمد هيئتها ايجاد شده بود، راننده گفت: چه خبر است؟! گفتم: مگر شما مسلمان نيستيد؟
گفت: من مسيحى هستم.
گفتم: امروز روز تاسوعا و روز عزادارى براى اهل بيت عصمت و طهارت
عليهمالسلام مىباشد كه به روز حضرت اباالفضل عليهالسلام معروف است.
گفت: من حضرت اباالفضل عليهالسلام را خوب مىشناسم سپس افزود: من بچه دار نمىشدم بعد از مدتى هم كه بچهدار شدم دو پايش فلج شد هر چه ثروت داشتم خرج كردم منزل و ماشينم را فروختم ولى نتيجهاى نگرفتم يكى از شبها كه به منزل آمدم، ديدم زنم گريه مىكند، گفتم چه خبر است؟ گفت: صاحب خانه مان امروز آمد و مرا به مجلس حضرت ام البنين عليهاالسلام دعوت كرد.
گفتم امالبنين كيست؟ همسرم برايم شرح داد و گفت: من هم بچه فلجم را بردم در روضه و متوسل به حضرت اباالفضل عليهالسلام شدم حالا بيا امشب هم دو نفرى بچه را بغل كرده و به آن حضرت توسل بجوييم، همين كار را كرديم.
نصف شب در ايوان خوابيده بوديم كه ديدم بچه بلند شده و مىدود. گفتم چه خبر است؟ و دستش را گرفتم، گفت: اين آقاى، اسب سوار كيست؟ معلوم شد حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام آمده و بچه ما را شفا داده اما متاسفانه ما ايشان را نمىديديم و فقط بچه ايشان را مىديد.
در شب 17 ربيع الثانى 1427 موافق با 15/5/2005 خانمها مجلسى به نام سفره ام البنين عليهاالسلام در خانه حاج منصور احمد العرفان (از اهالى روستاى ام حمام قطيف) كه از قبيله نمر شمالى متعلق به شهر سيهات است برگزار كردند.
براى پذيرايى از بانوان شركت كننده در مجلس، شربت زعفران پخش مى كردند و لذا همسايه آنها ام فاضل در خانه خود به خاطر اجر و ثواب و خدمت و احياء مجالس ذكر اهل بيت عليهم السلام اقدام به تهيه و آماده كردن شربت كرد.
وقتى داخل آشپزخانه شد خواست ظرفى كه پر از روغن جوشان براى سيب زمينى بود را از روى شعله اجاق بردارد تا آب گرم براى زعفران آماده كند. به خاطر داغى و حرارت ظرف دستانش لرزيد و روغن جوشان روى دستش ريخت و از بالا تا پايين دست را سوزاند.
همسر ايشان (ابو فاضل) به همراه دوستش استاد محمد حسين رضوان (ايشان در مدرسه جعفر طيار ام حمام تدريس مىكنند و راوى قصه مىباشند) در يكى از باشگاههاى ورزشى در حال تمرين بودند بعداز اتمام تمرين با هم به رختكن براى تعويض لباس رفتند كه ناگهان ابوفاضل متوجه شد تلفن همراهش هشت الى ده تماس بىپاسخ از خانه
داشته است خيلى سريع با خانه تماس گرفت تا از اوضاع باخبر شود كه چه اتفاقى رخ داده است. بعد از تماس خيلى سريع به خانه برگشت و ديد همسرش ام فاضل چه حالتى دارد و خيلى سريع ام فاضل را به درمانگاه سيهات رساند و پزشكان خيلى سريع شروع به انجام كارهاى لازم براى بهبودى ام فاضل نمودند و اين در حالى بود كه او از شدت درد كاملا ناآرام و پريشان بود.
در همين حين خبر به خانمهايى كه مجلس ام البنين عليهاالسلام را برپاكرده بودند رسيد و همه آنها با هم شروع به دعا كردن براى شفاى سريع ام فاضل شدند و از آنجا كه سوختگى روغن بر گوشت دست كاملا غلبه پيدا كرده بود و پوست دست را كاملا از بين برده بود پزشك معالج از ابوفاضل خواست كه فردا همسرش را بياورد تا مشخص شود كه سوختگى در چه درجهاى است كه اگر لازم باشد ايشان را به بيمارستان تخصصى ارجاع دهند.
سپس ابوفاضل به همراه همسرش به خانه بازگشت و با همه دردهايى كه ام فاضل داشت به خواب رفت.
برادر گرامى سلمان عبدالكريم زائر از زبان خواهرش ام فاضل مىگويد:
ايشان در عالم رويا مىبيند كه براى دومين بار بر ميگردد به مجلسى كه در آن توسل به ام البنين عليهاالسلام اقامه شده و همان طورى كه در بيدارى
ديده بود در خواب هم مىديد كه بانوان و خانمها وارد مجلس مىشوند و مىديد كه سه بانوى هاشمى با هم قرائت و اداره امور مجلس را بر عهده گرفتهاند و آنها لباس سياه بر تن دارند و هيچ چيز از آنها ديده نمىشود يكى از آنها از ايشان مىخواهد كه پارچ شربت را بلند كند و بين خانمهاى حاضر شربت پخش كند پس ام فاضل از آن بانوى هاشمى عذر خواهى مىكند كه من نمىتوانم اين پارچ بزرگ را حمل كنم چرا كه دستم سوخته و توان حمل وزن آن را ندارم آن بانوى هاشمى به ايشان مى گويد: از نم و رطوبتى كه بالاى پارچ است بگير و با آن دستى را كه سوخته مالش بده و بگو (انخاك يا ام البنين) و بلند شو و شربت را پخش كن و بگو (نخيتك يا ام البنين) و من آن كارها را انجام دادم و دستم را با رطوبت بالاى پارچ مالش دادم تا آثار سوختگى از بين برود بعد بلند شدم و آن پارچ بزرگ را بلند كردم مثل اينكه يك چيز سبك را حمل مىكنم و شروع به توزيع شربت كردم و از بانوان هاشمى شروع كردم كه شروع به ختم صلوات كرده بودند و همه اينها در خواب بود و به قدرت خداوند قادر آن خواب به حقيقت تبديل شد.
شب كه شوهرم آمد طبيب معالجم هم آمد تا پانسمان دستم را باز كند كه هيچ اثر سوختگى و چروكيدگى پوست دستم نبود و انگار اصلا روغن جوشان روى دست من نريخته بود. و چون پزشك شب گذشته براى پانسمان دستم آمده بود و جراحت را ديده بود با لهجه مصرى
گفت: اين معجزه است و اين نبود جز به بركت حضرت ام البنين عليهاالسلام كه در مجلسى به نام او بپا شده بود.
خانمها ضجّه مىزدند و به واسطه او خداوند شفا را به ايشان داد و از ايشان دفع بلا نمود.(1)
شيخ على محسن مدن اين حادثه را نقل مىكند: آن زمانى كه در حوزه نجف درس مىخواندم يك راننده تاكسى از سادات مؤن بود كه در سفرهايى كه از نجف به كربلاء و يا ساير اماكن مقدسه عراق مىرفتم به او اعتماد پيدا كرده بودم.
سيد در روزهاى انتفاضه شعبانيه از كسانى بود كه دستگير شده بودند و حكم اعدام برايشان صادر شده بود.
سيد نقل مىكند من را با ذلت به مركز انتقال دادند و مرا وارد اتاق بازرسى كردند. داخل اتاق يك سرى بازپرسها و نگهبانان بودند طورى كه اتاق پر شده بود و شروع به تحقيق از اشخاص كردند و پرونده را گرفته و آن را نگاه كردند. و از همانجا تحقيق را خاتمه داده و حكم اعدام شخصى را دادند.
1) - قصص الصالحين لمرتضى الشيخ عبد الحميد المرهون.
من با ديدن اين صحنه شروع به استغاثه كردم. سيد به حضرت ام البنين عليهاالسلام خيلى تعلق خاطر داشت و هر موقع مشكلى برايش پيش مىآمد متوسل به ايشان مىشد و از او طلب گشايش مىكرد.
سيد مىگويد: پس در حالى كه متوجه حضرت ام البنين عليهاالسلام بودم در دلم گفتم: بانوى من! شما هميشه من را از همه مشكلات نجات داديد ولى الان به كمك شديد شما احتياج دارم. تقاضا دارم الان در اينجا حضور يابيد و مرا از اين درد سر خلاص كنيد.
هنوز توسل من تمام نشده بود كه شخصى كه او را نمىشناختم وارد شد و دست مرا گرفت و گفت: با من بيا گفتم: كجا؟
گفت: نترس و مرا از اتاق خارج كرد و من بسيار تعجب مىكردم كه كسى از نگهبانان معترض ما نمىشود و با ما سخن نمىگويد تا اين كه مرا از درب مركز خارج كرد و به من گفت: نترس تو در امان هستى و منرفتم و از آنجا دور شدم.
از شخص مؤمنى نقل شده: خداوند به من يك دختر عطا كرد و بعد از او سه بچه ديگر به دنيا آوردم كه هيچ كدام صحيح و سالم نبودند و بعد از يك هفته مىمردند و من دائما از خداوند مىخواستم كه پسرى صحيح و سالم به من عطا كند.
روزى خواب بودم در عالم رويا ديدم دكترى كه به او مراجعه مىكردم ظرفى به من داد كه درون آن مايعى مثل جوهر بود و به من گفت اين داروى تو از طرف حضرت ام البنين عليهاالسلام است. من خنديدم و گفتم چه مى گويى؟
آيا اين دوايى است كه مرض را شفا مىدهد و ممكن است من بچه اى صحيح و سالم به دنيا بياورم. گفت: بله اين داروى توست كه حضرت ام البنين عليهاالسلام داده است. پس من دارو را گرفتم و از اتاق دكتر خارج شدم. بالاخره من حامله شدم و شكر خدا فرزندى سالم و صحيح به دنيا آوردم.
روزى يكى از خانمهاى مؤنه دوست داشت مجلس توسلى به حضرت ام البنين
عليهاالسلام به پا كند به همين خاطر از همسايه خود لوحى كه بر روىآن تصوير حضرت ام البنين عليهاالسلام بود را مطالبه كرد اما همسايه از دادن لوح امتناع كرد.
همان شب زن در عالم رويا ديد كه يك بانوى جليل القدر به سمت او آمد و چيزى به دست او داد در همين حين از خواب بيدار شد و ديد در دستش تكه اى از پارچه سبز است كه بر روى آن تصويرى از حضرت ام البنين عليهاالسلام نقش بسته است.
آن بانوى مؤنه بسيار خوشحال شد و مجلس توسل را به پا كرد و
حاجتش برآورده شد. الان آن پارچه در مسجد امام حسن عليهالسلام نسائى شهر سيهات است و بسيارى از بانوان در خواب ديدهاند كه حضرت ام البنين عليهاالسلام به آنها فرموده اند: گمان نكنيد كه من يك تصويرى بر روى ديوار آويزان هستم بلكه من با شما در مجالستان شركت مىكنم و در كارهاى مسجد كمكتان مىكنم. و معمولا تجربه نشان داده هر كس در اين مسجد متوسل به حضرت ام البنين عليهاالسلام شود و هر حاجتى از حاجات دنيا را داشته باشد برآورده مىشود.
شيخ عبد الستار كاظمى بديرى مىگويد: دوستم سيد جعفر صادق حسنى تعريف مىكرد كه مادرش به خاطر داشتن يك سنگ كليه بزرگ درد بسيار زيادى را تحمل مىكرد. او خيلى اوقات براى نذر حضرت ام البنين عليهاالسلام غذا درست مىكرد و در همين حين كه داشت غذاى حضرت ام البنين عليهاالسلام را آماده مىكرد خطاب به ايشان گفت: خانم جان من براى شما غذا درست مىكنم پس چرا شما مرا ترك كرديد؟
او مىگفت: و مادرم در اين حين بسيار متوجه ايشان بود و حالت انقطاع خوبى داشت در آن شب حضرت ام البنين عليهاالسلام در خواب ايشان آمد و فرمود:
من آمدهام براى شفاى تو. و ظرفى را كه درون آن آب بود به من داد و من نوشيدم و صبح همان شب مادرم آن سنگ را انداخت و از همان جا
به بيمارستان رفت تا بررسىهاى كامل صورت پذيرد و او در سلامتى كامل بود.
عبدالحافظ البغداد الخزاعى نقل مىكند: عطوان ثجيل ماجد از ساكنين بصره در روز جمعه 28/11/2014 ملاقات كردم و براى من قضيه اى را كه مربوط به كرامتى كه براى دخترش رخ داده بود بيان كرد وگفت: من در حسينيه ام البنين
عليهاالسلام در منطقه حى المهندسين بصره بودم و تو در روز هفتم محرم در رابطه با زندگى حضرت ام البنين عليهاالسلام موضوعى بيان كردى و گفتى: خداوند ام البنين را درى از درهاى رحمت وجود و برآورده شدن حاجات مردم قرار داده است.
من دخترى به نام زينت داشتم كه يك سال پيش دائم از دردى كه در سرش داشت شكايت مىكرد. به دكتر عصام محمد الشريده در عشار مراجعه كردم و او ما را به طبيب متخصص اعصاب خالد الخالدى كه او هم در عشار بوده و متخصص راديولوژى بود حواله داد.
بعد از عكس بردارى و اتمام آن دكترعصام الشريده براى بار دوم خواست كه براى روشن تر شدن حال بيمار سى تى اسكن صورت گيرد اما نتيجه آنها باعث عدم اميد پزشكان به بهبودى او شد لذا پزشكان به من گفتند: التهاباتى در مغز دختر شما ايجاد شده است كه به زودى موجب از بين رفتن اعصاب او مىشود پس از مشورت با پزشكان
داخلى قرار شد همراه دخترم به خارج از كشور برويم اما قبل از سفر طى يك اتفاق همه اموالم توسط سارقين دزديده شد.
مدتى در عراق مانديم و سپس به دكتر عصام محمد مراجعه كرديم و آزمايشها و عكسها را به او نشان داديم.
قبل از محرم سال 1436 در روزى كه قرار بود نتيجه اعلام شود از همسرم خواستم كه همراه من به عشار بيايد چون دخترمان احتياج دارد كه شما در كنارش باشى. همسرم گفت: امروز روز وفات حضرت ام البنين عليهاالسلام است و من نمىتوانم مجلس را رها كنم. لذا نپذيرفت كه همراه ما بيايد و گفت: اين مجلس مهمى است پس من و دخترم به تنهايى از منزل خارج شديم. عكسها و آزمايشات را به دكتر عصام الشريده دادم اما او با معاينه حالت ظاهرى دخترم تعجب كرد و مرا به دكتر خالد الخالدى و دكتر نبيل العيدانى ارجاع داد و آنها هم بعد از بازرسىهاى جديد ناگهان متوجه مسأله اى شدند كه علم پزشكى از علت آن عاجز بود.
دخترم كاملا شفا پيدا كرده بود و با گفتن اين حرف مرا بسيار خوشحال كردند.
به خانه برگشتم تا اين خبر را به همسرم بدهم او گفت: من با زبان سرزنش و ملامت با حضرت ام البنين عليهاالسلام سخن گفتم و از او خواستم كه نزد خداوند واسطه شود تا دخترم شفا پيدا كند.
الف
القرآن الكريم
اخبار الدولة العباسية (1 جلد) مولف اين كتاب مجهول است اما به تحقيق دكتر عبدالعزيز دورى و دكتر عبدالجبار مطلبى است، زبان كتاب عربى.
اخبار الطوال (1 جلد) تأليف ابو حنيفه احمد بن داود دينورى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
ادب الطف او شعراء الحسين عليهالسلام (10 جلد) تأليف جواد شبر، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
اسدالغابه فى معرفه الصحابه (6 جلد) تأليف ابوالحسن على بن محمد بن محمد بن عبدالكريم شيبانى جزرى (مشهور به عزالدين بناثير) سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
استيعاب (4 جلد) تأليف ابو عمر يوسف بن عبداللّه بن محمد بن عبدالبر عاصم نمرى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
اعلام النساء المومنات (1 جلد) تأليف محمد حسون و ام على مشكور، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى
اعلام النساء فى عالم العرب و الادب (1 جلد) تأليف عمر رضا كحاله، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
اعلام الورى باعلام الهدى (2 جلد) تأليف فضل بن حسن طبرسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
اعيان الشيعه (1 جلد) تأليف سيد محسن امين، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
الاصابه فى تميز الصحابه (8 جلد) تأليف شهاب الدين ابوالفضل احمد بن على بن محمد بن محمد بن على بن احمد بن محمود بن احمدحجر عسقلانى كنانى مصرى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
الاعلام (8 جلد) تأليف خيرالدين زركلى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
الاغانى (25 جلد) تأليف على بن حسين بن محمد اموى قرشى (معروف به ابوالفرج اصفهانى)، زيدى مذهب، زبان كتاب عربى.
البداية و النهاية (15 جلد) تأليف عمادالدين اسماعيل بن كثير دمشقى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
التنبيه و الاشراف (1 جلد) تأليف ابوالحسن على بن حسين بن على بن عبداللّه هذلى معروف به مسعودى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى
الخرائج و الجرائح (3 جلد) سعيد بن هبة اللّه فطب الدين راوندى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
الشعر و الشعراء (2 جلد) تأليف عبداللّه بن مسلم بن قتيبه، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
الطبقات الكبرى (8 جلد) تأليف ابوعبداللّه محمد بن سعد بن منيع (معروف به كاتب واقدى)، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
العباس (1 جلد) تأليف عبدالرزاق المقرم، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
الفتوح (9 جلد) تأليف ابو محمد احمد بن على اعثم كوفى الكندى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.21. الفصول المهمهفى معرفة الائمه (2 جلد) تأليف على بن محمد بن صباغ، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
المجموع (20 جلد) تأليف امام ابى زكريا يحيى بن شرف
نووى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
ام البنين سيده نساء العرب (1 جلد) تأليف خطيب مهدى سوييج، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
امتاع الاسماع بما للرسول من الابناء و الاحوال و الحفدة و المتاع (15 جلد) تأليف تقى الدين ابو محمد احمد بن على بن عبدالقادر مقريزى شافعى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
انساب الاشرف (13 جلد) تأليف بلاذرى، ابوالحسن احمد بن يحيى بن جابر بن داود، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
انوار الزهراء عليهاالسلام (1 جلد) تأليف حضرت آيت اللّه استاد حاج سيد حسن ابطحى خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
ب
27.بحارالانوار الجامعة لدرر الاخبار الائمه الاطهار عليهمالسلام (111 جلد) تأليف علامه محمد باقر مجلسى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
بدائع الصنائع (7 جلد) تأليف ابوبكر كاشانى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
بطل العلقمى (1 جلد) تأليف شيخ عبدالواحد المظفر، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
ت
تاج العروس من جواهر القاموس (20 جلد) تأليف مرتضى زبيدى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
تاريخ ابن خلدون (8 جلد) تأليف ابو زيد عبدالرحمن بن ابوعبداللّه محمد بن محمد بن ابوبكر محمد بن حسن بن محمد بن جابر بن محمد بن ابراهيم بن عبدالرحمن بن خلدون حضرمى اشبيلى تونسى (ملقب به ولى الدين)، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت (1 جلد) تأليف على دوانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام (52 جلد) تأليف شمس الدين ابوعبداللّه محمد بن عثمان بن قايماز ذهبى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
تاريخ الامم و الملوك مشهور به تاريخ طبرى (11 جلد) تأليفمحمد بن جرير طبرى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
تاريخ قم (1 جلد) تأليف ابوعلى حسن بن محمد بن حسن قمى شيبانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
تذكرة الشهداء (1 جلد) تأليف علامه ملا حبيب اللّه شريف كاشانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
ج
جعفريات (اشعثيات) (1 جلد) تأليف محمد بن اشعث، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
جمهرة انساب العرب (1 جلد) تأليف ابومحمد على بن احمد بن سعيد (ابن حزم)، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
ح
حضرت اباالفضل العباس مظهر كمالات و كرامات (2 جلد) تأليف على موحد ابطحى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
حياة الامام الحسين عليهالسلام (3 جلد) تأليف باقر شريف قرشى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
خ
ر
ز
زندگانى حضرت ابوالفضل عليهالسلام (1 جلد) تأليف باقر شريف قرشى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
زينب الكبرى (1 جلد) تأليف سيد محمد كاظم قزوينى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
س
ستاره درخشان مدينه حضرت ام البنين (1 جلد) تأليف على ربانى خلخالى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
سرح العيون فى شرح رساله ابن زيدون (1 جلد) تأليف محمدبن محمد بن نباته، مجهول المذهب، زبان كتاب عربى.
سر سلسلة العلوية (1 جلد) تأليف شيخ ابى نصر سهل بن عبداللّه بخارى، مجهول المذهب، زبان كتاب عربى.
سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار (8 جلد) تأليف شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
ش
ميرزا ابوالفضل طهرانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
ط
ف
فرهنگ ابجدى ( 1 جلد) تأليف فواد افرام بستانى، مسيحى مذهب، زبان كتاب عربى و فارسى.
فرهنگ جامع الفبايى تاريخ و جغرافياى مكه و مدينه (1 جلد)تأليف مجتبى تونهاى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
ق
ك
ل
لهوف على قتلى الطفوف (1 جلد) تأليف سيد ابن طاووس)، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
لواعج الاشجاع فى مقتل الحسين عليهالسلام (1 جلد) تأليف سيد محسن امين عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
م
مروج الذهب و معادن الجواهر (4 جلد) تأليف ابوالحسن على بن حسين بن على بن عبداللّه هذلى مسعودى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
مسند امام شهيد ابى عبداللّه الحسين بن على عليهالسلام (3 جلد) تأليف عزيزاللّه عطاردى قوچانى ، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
مطالب السوول فى مناقب آل الرسول (1 جلد) تأليف محمد بن طلحه نصيبى، سنى مذهب، زبان كتاب عربى.
معالى السبطين (2 جلد) تأليف ملا مهدى مازندرانى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
مقاتل الطالبين (1 جلدى) تأليف ابوالفرج اصفهانى على بن حسين، زيدى مذهب، زبان كتاب عربى.
مناقب آل ابى طالب (3 جلد) تأليف ابن شهر آشوب، شيعه
مذهب، زبان كتاب عربى.
منتخب التواريخ (1 جلد) تأليف محمد هاشم خراسانى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
منتهى الآمال فى تواريخ النبى و الآل (2 جلد) تأليف شيخ عباس قمى، شيعه مذهب، زبان كتاب فارسى.
ن
و
وسائل الشيعه(30 جلد) تأليف محمد بن حسن معروف به شيخ حر عاملى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
وقعة الصفين (1 جلد) تأليف نضر بن مزاحم بن سيار منقرى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
وقعة الطف (1 جلد) تأليف ابو مخنف لوط بن يحيى، شيعه مذهب، زبان كتاب عربى.
مقدمه... 5
حضرت ام البنين
ولادت حضرت ام البنين عليهاالسلام... 8
علت ملقب شدن آن حضرت به ام البنين عليهاالسلام... 9
شجره نامه حضرت ام البنين عليهاالسلام... 12
اجداد مادرى حضرت ام البنين عليهاالسلام... 18
اصالت و شجاعت خاندان ام البنين عليهاالسلام... 20
لبيد از بستگان حضرت ام البنين عليهاالسلام... 27
افراد با فضيلت قبيله بنى كلاب... 31
ازدواج حضرت ام البنين عليهاالسلام... 35
فرزندان حضرت ام البنين عليهاالسلام... 48
حضرت ام البنين عليهاالسلام و ولادت حضرت اباالفضل العباس عليهالسلام... 49
حضرت ام البنين و خبر شهادت فرزندانش عليهمالسلام... 52
سوگوارى حضرت ام البنين عليهاالسلام بعد از واقعه جانسوز كربلاء... 55
ملاقات حضرت زينب با حضرت ام البنين عليهاالسلام پس از واقعه كربلاء... 58
ارادت حضرت ام البنين عليهاالسلام به حسين بن على
عليهالسلام... 58
عظمت و فضائل حضرت ام البنين عليهاالسلام... 61
چرا حضرت ام البنين عليهاالسلام در حادثه جانسوز كربلاء نبودند؟!... 64
سياست و بصيرت عميق حضرت ام البنين عليهاالسلام... 66
وفات حضرت ام البنين عليهاالسلام... 73
اقوال علماء و بزرگان در رابطه با شخصيت ام البنين عليهاالسلام... 73
كرامات
كرامت اول:... 78
كرامت دوم:... 79
كرامت سوم:... 82كرامت چهارم:... 88
كرامت پنجم:... 90
كرامت ششم:... 91
كرامت هفتم:... 95
كرامت هشتم:... 98
كرامت نهم:... 100
كرامت دهم:... 101
كرامت يازدهم:... 103
كرامت دوازدهم:... 104
كرامت سيزدهم:... 105
كرامت چهاردهم:... 107
كرامت پانزدهم:... 110
كرامت شانزدهم:... 111
كرامت هفدهم:... 112
كرامت هجدهم:... 113
كرامت نوزدهم:... 114
فهرست منابع و مآخذ... 116
فهرست... 126