ghaemiyeh.com
سرشناسه:کاشفی، حسینبن علی، ۸۴۰ - ۹۱۰ق.
عنوان و نام پدیدآور:اخلاق محسنی [کتاب]/ کمالالدین حسینبنعلی واعظ کاشفیسبزواریبیهقی ؛ تصحیح و تحقیق سیدحسن نقیبی.
مشخصات نشر:قم: آستانه مقدسه قم، انتشارات زائر، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۵۶ ص.
فروست:انتشارات آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه؛ ۴۸۶.
شماره اثر در مدیریت پژوهشی آستان مقدس قم؛ ۱۰۴.
شابک:۱۴۰۰۰۰ ریال:978-964-180-401-7
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص.[۳۵۱]-۳۵۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن ۱۴
موضوع:اخلاق اسلامی
شناسه افزوده:نقیبی، حسن، ۱۳۱۵-، مصحح
شناسه افزوده:آستانه مقدسه قم. انتشارات زائر
رده بندی کنگره:BP۲۴۷/۵۵/ک۲الف۳ ۱۳۹۳ب
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۳۶۱۰۲۱۸
اخلاق محسنی
کمالالدین حسینبنعلی واعظ کاشفیسبزواریبیهقی
تصحیح و تحقیق سیدحسن نقیبی.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله :
سَیَکُونُ مِنْ بَعْدِی فِتْنَةٌ فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ
فَالْزَمُوا عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ فَإِنَّهُ الْفَارُوقُ
بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ؛
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پس از من فتنهای برپا شود،
آنگاه که چنین شد؛ پیوسته همراه علی بن ابیطالب
باشید، زیرا وی جدا کننده حق و باطل است.
(مناقب خوارزمی، ص 105)
فهرست مطالب
سخن ما 17
مقدمه تحقیق 19
مؤلف 19
مذهب وی 20
روش ما در تحقیق 29
[دیباچه مؤلف] 31
ستایش ابوالمحسن شاهزاده سلطان حسین میرزا بایقرا 34
باب اول در عبادت 43
[حضرت علی علیه السلام در زمان خلافت] 44
باب دوم در اخلاص 45
[اخلاص خلیفه خراسانی] 46
باب سوم در دعا 46
[پادشاهی نیک سیرت] 48
باب چهارم در شکر 49
[سلطان سنجر و درویش خرقه پوش] 50
باب پنجم در صبر 52
[سخن افراسیاب] 54
[داستان امیری در خدمت پادشاه] 54
باب ششم در رضا 55
[مناجات پیامبری] 56
باب هفتم در توکل 57
[نصرت اهل ایمان] 58
باب هشتم در حیا 59
[حیای جنایت] 60
[حیای کرم] 60
[داستان عربی بیابانی و مأمون عبّاسی] 61
[حیای ادب] 63
باب نهم در عفت 64
باب دهم در ادب 66
[پیام پادشاه مصر به پادشاه روم و پاسخ وی] 67
باب یازدهم در علوّ همّت 68
[یکی از پیران قبیله با یعقوب لیث] 70
[گفتگوی اسکندر با ارسطاطالیس] 70
باب دوازدهم در عزم [و پایداری در کاری که اراده شده] 72
[پادشاه معتاد به گِل خواری] 73
باب سیزدهم در جِدّ و جهد 74
[مثل حکمای هند] 75
[فریدون و اندیشه تسخیر ممالک] 76
[پند ملکی به فرزند خود] 77
[جدّ و جهد یعقوب لیث] 78
باب چهاردهم در ثبات و استقامت 79
[پرسش قیصر روم از انوشیروان] 81
[حمالی با سلطان رضی در میدان غزنین] 81
باب پانزدهم در عدالت 82
[داد مظلوم رسیدن یا حجّ؟] 83
[حکایت دخمه انوشیروان] 88
[حکایت گوش دادن پادشاهان به عرض مظلومان] 89
[حکایت متظلم که به یک امیری گفت: سر توئی، درد کجا برم؟] 89
[زکات سلطنت] 89
[حکایت پادشاه عادل چین] 90
[حکایت سلطان ملکشاه سلجوقی] 91
[برادر گنهکاری در حضور مأمون] 93
[داستان عمرو لیث و مادر محبوس] 93
[داستان قباد و گاو پیر زن] 95
[داستان بهرام گور و باغبان] 96
[عدل خوب ترین فضیلت و ظلم زشت ترین، رذیلت است] 97
[ابله ترین مردم نزد سلطان محمود] 98
[حکایت ظالم سمرقند] 99
باب شانزدهم در عفو 101
[گنهکاری نزد ملکی از ملوک عرب] 102
[سخنی از مأمون در عفو] 103
[پرسش اسکندر از ارسطو] 103
[ظفریابی پادشاهی بر دشمن] 103
[مقرّب مجرم پادشاه] 104
[عفو الهی باز بسته به عفو پادشاهی] 104
باب هفدهم در حلم 105
[سفارش انجیل به پادشاهان] 107
[نگین یاقوت مأمون] 108
[نوشیروان از ابوذر جمهر پرسید که حلم چیست؟] 108
[کیفیت مهمانی امام حسین علیه السلام وریختن غلام آن حضرت آش را] 109
[سخترین چیزها] 110
باب هیجدهم در خُلق و رِفق 111
[حضرت عیسی علیه السلام و ابلهی] 112
[نشانه های خوش خلقی] 113
[حدیثی در رفق و مدارا] 113
[جامه زیبای سلاطین] 114
[صفت ضروری سلاطین] 115
[داستان پادشاه مهربان و آشپز] 115
باب نوزدهم در شفقّت و مرحمت 116
[داستان سبکتکین] 117
[سخن حکما] 118
[وصیت اردشیر به فرزند خود] 118
[دستور نوشیروان به عامل خود] 119
[سلطان ابوسعید خدا بنده و امرای وی] 119
[نامه نوشتن اکابر حرمین به ناصر خلیفه] 120
باب بیستم در خیرات و مبرّات 121
[سه عمل باقی پس از مرگ] 124
[ساختن پل در حدیث] 125
[بهترین صدقه] 126
[ساختن رباط باعث آمرزش] 127
باب بیست و یکم در سخاوت و احسان 128
[درخت سخاوت در بهشت] 128
[داستان سپهسالار لشگرکش وخسروپرویز] 130
[پادشاهان سه کشور حاتم را میآزمایند] 133
[حسادت پادشاه یمن بر حاتم] 137
[عیار مأمور به کشتن حاتم میشود] 138
[عیار راز خود را بیان میکند] 141
[دست راست حاتم سالم مانده] 142
[پیرایه سلطنت در عزّت و آن در خوار داشتن زر است] 143
[ثنای ابوالمحسن شاهزاده] 144
باب بیست و دوم در تواضع و احترام 145
[وصیت نصربن احمد سامانی به پسر خود] 146
[آمدن ابن سماک به مجلس هارون] 147
[حکایت محمد بن حسن شیبانی] 148
[احترام امیر اسماعیل سامانی به عالم] 149
[حکایت عبدالله طاهر حاکم خراسان] 149
[رفتن سلطانی به دیدن درویشی] 151
باب بیست و سیم در امانت و دیانت 151
[داستان انوشیروان و همسایه کریمش] 154
[داستان امیر بلخ وکشاورز پیر] 155
باب بیست و چهارم در وفا به عهد 157
[حضرت اسماعیل صادق الوعد] 158
[داستان عهد بستن خواجه ی بیمار] 159
[عهد پادشاه] 160
[وصایای هوشنگ] 161
[مبالغه افراسیاب در شناسائی احوال ظالم و مظلومان] 162
[وفاداری ابراهیم حاجب] 163
باب بیست و پنجم در صدق 164
[سخن یکی از بزرگان دین] 165
[وصیت مسترشد به فرزند خود] 165
[راستی نجات بخش] 166
باب بیست و ششم در انجاج حاجات 168
[اسکندر ذوالقرنین: من امروز را در حساب عمر نمیشمارم] 170
[پرسش پادشاه چین از اسکندر] 170
باب بیست و هفتم در تأنی و تأمل 171
[وصیت پرویز به پسر خود] 172
[سه رقعهی اردشیر بابک] 173
[نمک حکومت نصر سامانی] 174
باب بیست و هشتم در مشاورت و تدبیر 176
[وصیت بهرام گور با پسر خود] 178
[نیرنگ سلطان روم] 178
[تدبیر یا شجاعت؟] 179
[داستان هیاطله] 179
[حکایت دختر قاضی مرو] 181
باب بیست و نهم در حزم و دوراندیشی 182
[سخن افراسیاب] 183
[کشته شدن ابوجعفر سمنانی به دست دیلمی] 184
باب سیام در شجاعت 186
[سخن خالد بن ولید وقت رحلت] 187
[سخن یکی از سلاطین در مصافی] 188
[سخن افراسیاب] 188
[فرمایش حضرت شاه مردان علیه الصلاة والسّلام] 189
[تدبیر سیف ذویزن] 190
[یعقوب لیس هشت ساعت بر بالای بام] 190
[خوب ترین در نظر یعقوب لیث] 191
[پیر بی خرد، جوان بی ادب...] 193
[پاسخ سلطانی عرب] 193
[نشان دلیری پادشاه] 194
[شجاعت یعنی قوت دل] 194
[سفارشهای ارسطو به اسکندر] 195
باب سی و یکم در غیرت 199
[شیخ ابولحسن نوری وخمهای شراب معتضد درکشتی] 201
[غیرت دنیا سه نوع است] 202
[بهرام گور و شکار آهو وقبیصه، مجیر الغزلان] 205
باب سی و دوم در سیاست 206
[پادشاه بزرگوار در نظر ابوذر جمهر] 207
[سخن هوشنگ ملک] 207
[سخن حکما] 207
[سخن یکی از خلفا بر سر منبر] 209
[داستان طمغاج خان و یکی از اوباش] 209
[داستان رکابدا هرمز و باغبان] 210
[سلطنت نهال است و سیاست آب و امن و امان ثمرهی آن] 211
[کدام یک آدمی مستحق سیاست است؟] 211
[سیاست انو شیروان] 211
[چه کسی لایق سیاست است؟] 212
باب سی و سیم در تیقّظ و خبرت 213
[شبگردی حضرت داود علیه السلام] 214
[شبگردی سلطان محمود] 214
[سخن منصور خلیفه] 218
[تفحص اردشیر بابک] 218
[دستگیری بیگناهی به جای قاتل] 220
[هدیهی نفیس پیر در حضور ملک] 221
[سبب غفلت بعضی از ملوک] 222
[سخن اسکندر] 223
[وصیت زاهدی سلطانی را] 223
[خزانه برای مال به از رعیت نیست] 224
باب سی چهارم در فراست 225
[قضاوت حضرت سلیمان علیه السلام] 226
[فراست دو قاضی] 227
[مردی کوتاه قد در مجلس نوشیروان] 229
[کوتاه قد دیگری در پیش نوشیروان] 229
[دلائل فراست ازکتاب ذخیره الملوک سید امیرعلی همدانی] 230
[فراست افلاطون الهی] 232
باب سی و پنجم در کتمان اسرار 233
[سه چیز را باید پنهان داشت] 234
[فرمایش حکماء] 235
[مشورت اسکندر با حکیم بلنیاس] 236
باب سی و ششم در اغتنام فرصت و نیکنامی 236
[طاق کسری وکلبهی پیرزن] 239
[داستان گاو همان پیرزن] 240
[داستان باغ سلطان محمود غزنوی] 242
باب سی و هفتم در رعایت حقوق 244
[خواب مالک دینار] 246
[وحی حضرت حق به حضرت موسی علیه السلام] 248
[داستان توانگری با درویشی] 249
[ضعیفی ونزاری حضرت یوسف علیه السلام] 251
[داستان ملک صالح و درویش] 251
[داستان مهمان شدن طلحة الطلحات] 252
[کرم پادشاه کرمان] 254
[کودکی درحضور معن بن زائده] 255
[بخشیده شدن مهمان امیر] 255
[رعایت حق سائلان] 256
[رعایت حق درخواست شفیعان] 257
[شفاعت نزد معتضد] 257
[عفو نشان رفعت قدر است] 257
[رقعه شفیعی بزرگ] 257
[سیاست طمغاج خان] 259
[مؤجر وزیر] 260
[مردی در خدمت امیر عبدالله طاهر] 261
[رعایت حقوق کرم] 262
[مجرمی در حضور زیاد بصری] 262
باب سی و هشتم در صحبت اخیار 263
[قاعده ملوک فارس] 264
[هارون الرشید و شقیق بلخی] 266
[احتیاج عقل به تجربه] 270
باب سی و نهم در دفع اشرار 272
[داستان عمر و انوشیروان] 273
[داستان اوباش حلب] 275
[سخن بزرگان دربارهی سخن چین] 279
[داستان خواجه اصفهانی وغلام سخنچین] 279
[مستجاب نشدن دعاء] 281
[سفارش پادشاه به نکردن سهکار] 281
[نوشیروان و ملازم غمّاز وی] 282
[نامه غمّازی به معتصم خلیفه] 282
[وصایای هوشنگ] 283
[سؤال اسکندر از اسطو] 284
[جانوریکه با نگاه کردن انسانها را میکشت] 285
[داستان عمرولیث و وکیل بخیل وی] 287
[داستان پادشاه جوان مرد] 288
[خواب دیدن یکی از پیامبران علیهم السلام] 289
[داستان دو ندیم در حضور فضل وزیر] 292
[حوّاریون از حضرت عیسی علیه السلام پند میخواهند] 293
[پادشاهان سه کشور در مجلس نوشیروان] 294
باب چهلم در تربیت خدم و حشم و آداب ایشان 295
[پرسش نوشیروان از موبد موبدان] 297
[قائمههای چهارگانه قصر] 298
[سخن بزرگان] 299
[اساس تربیت همراهان] 299
[داستان زکی و کنیزکی رومی] 302
[رسول مهلّب به حضور حجّاج] 305
[سلطان محمود غزنوی و غلام ترک] 311
قسم دوم ازین باب 312
[داستان ابومنصور وزیر سلطان طغرل] 313
[بزرگی در مجلس یکی از خلفا] 314
[داستان یحیی واسطی خطاط و وزیر] 315
[کرم معن بن زائده و ابر بارنده] 316
[داستان زرّاق و نایب سلطان سنجر] 317
[وصیت حکیم به پادشاه] 324
[انوشیروان و افشاگر سرّ] 325
[سرِ افشاگر به باد میرود] 325
[غلامی خیار تلخ را به رغبت تمام میخورد] 329
[داستان برادر سلطان محمود و غلام وی] 332
[مشورت سلطانی با امیر خویش] 333
[داستان صاحب بن عباد و خبررسان وی از ختا] 334
[وزیر لایق در نظر بوذر جمهر] 336
[شروط کلّی وزارت] 337
[شیخ کبیر و عضدالدوله] 340
[داستان وزیر اتابک و مستوفی] 341
[داستان خواجه نظام الملک و سلطان ملک شاه] 341
[سخن بزرگی معزول] 342
[دلتنگی فضل بن سهل] 343
[قلمداران] 344
[یک نقطه دشمن را هزیمت داد] 345
[پاسخی شیرین] 345
[عملداران] 346
[عامل خلیفه] 346
[نیکان و همنشینان] 347
[داستان اصمعی و دختر بچه خلیفه] 348
[ندیم ملک و ملازم صاحب جمال] 349
خاتمه الطبع 352
مصادر و منابع 353
عن رسول الله صلی الله علیه و آله: «انی بعثت لاتممّ مکارم الاخلاق»
تکمیل و کامل شدن مکارم اخلاق از اهداف بعثت پیامبران الهی است. نیاز انسان به اخلاق اولین و مهمترین نیاز او بوده و هرگز بدون رعایت اصول و ضوابط اخلاقی نمیتوان زندگی کرد. رعایت فضائل اخلاقی و اجتناب از رذائل شرط لازم در باب اخلاق است. مسائلی از قبیل حکمت، شجاعت، عفت، توکل، صبر و... جزء اصول اخلاقی به شمار میروند اما خوبی کردن به کسی که بدی میکند، پیوند با کسی که قطع پیوند میکند، کمک به کسی که از کمک کردن به دیگران دریغ میورزد، سلام کردن به کسی که به دیگران سلام نمیکند، احترام کردن به کسی که به دیگران احترام نمیکند و... اینها جزء مکارم اخلاق (اخلاق بزرگوارانه) بوده و رسول خدا صلی الله علیه و آله گسترش و تکمیل این مکارم را هدف از بعثت خود ذکر کرده است.
امروزه، یکی از مهمترین نیازها و دغدغههای جامعه ما مسائل اخلاقی است. چه اخلاق در حوزه مسائل فردی و تهذیب نفس، و چه اخلاق معاشرت در جامعه و چه اخلاق در محیط کار و اداری و چه اخلاق در محیط طبیعی و بطور کلی اخلاق در رابطه با خود، با خدای متعال، با جامعه و خانواده و با محیط زیست، تدبیر منزل و سیاست مدن، کیفیت تربیت فرزند، مباحث سیاسی و آیین شهرداری و رسوم شهریاری و... همه از مسائل اخلاقی و زیر مجموعه «اخلاق» به شمار میروند. البته کتابهای اخلاق به برخی بخشها مثل اخلاق فردی توجه و اهتمام بیشتر داشته و به برخی بخشها مثل تدبیر منزل یا رابطه با محیط زیست کمتر توجه کردهاند. اخلاق حرفهای و اخلاق کاربردی نیز از دیگر مباحثی است که باید در اخلاق مورد توجه قرار گیرد.
کتاب حاضر که با قلمی شیوا و عبارتهای گویا توسط واعظ کاشفی سبزواری - به نام ابوالمحسن سلطان حسین میرزا بن بایقرا خراسانی و فرزندش محسن میرزا - تدوین شده
و گویا مواعظی بوده که خود وی آنها را در خطابههای خود برای مردم بیان میکرده و همچنین نسخهای است از مجموعه آثار خطی کتابخانه آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها است که توسط حجت الاسلام والمسلمین سید حسن نقیبی تصحیح و تحقیق و به نحو شایستهای احیاء گردیده و لازم است در اینجا از زحمات ایشان تشکر و قدردانی شود. و به همه عزیزان روحانی، خطباء، اهل منبر و بویژه فرهنگیان، دانشجویان و اساتید، مطالعه این اثر سودمند را سفارش میکنیم.
امید آنکه احیاء و نشر اینگونه آثار قدمی در جهت گسترش مکارم اخلاق در جامعه اسلامیمان باشد.
در پایان با سپاس از درگاه الهی به خاطر توفیق این خدمت از حمایتهای حضرت آیت الله سید محمد سعیدیدامت افاضاته تولیت محترم آستان مقدس و همه محققان و پژوهشگران محترم که با این مدیریت همکاری دارند و نیز کلیه دست اندرکاران امور چاپ قدردانی مینماییم.
رییس پژوهشکده آستان مقدس
احمد عابدی
مولا کمال الدین حسین بن علی واعظ کاشفی سبزواری، سپس هروی بیهقی، شاعری ادیب، صوفی وارسته، نویسندهای فاضل، عالمی فقیه، سخنوری توانا، محدثی مفسر، ستارهشناسی ماهر، جامع بیشترین دانشها، حتی علوم سحر و اعداد و نجوم و علم اسرار حروف و جفر و جز اینها را دارا بود. نامبرده در هر رشتهای تألیفاتی دارد. در عصر سلطان حسین میرزا بایقرا،(1)
حسین بن منصور بن بایقرا، مکنّی به ابوالغازی از سلاطین تیموری (حکومت گرگان و مازندران (863-864) خراسان و مضافات (787 - ف 912 ه. ق) وی از حامیان علم و فضل و از طرفداران جدّی ادبیات و صنایع؛ و دربارش در هرات مجمع اهل دانش و کمال بود. فرهنگ معین، ج 5، ص 462. پادشاهی منصف و عادل بوده شعر نیز میسرود. از اشعار اوست که گوید:
ما به غلامان علی و عمر هیچ نگوییم ز خیر و ز شر
حشر غلامان علی با علی حشر غلامان عمر با عمر.
ر. ک: رنگارنگ، ج 2، ص 356.
و اوائل وزارت امیر علی شیر نوائی(2)میزیست، بلکه عصر سلطنت شاه اسماعیل صفوی(3)را نیز درک نموده است.1) (1)
2) (2) امیر علی شیر نوائی جغتائی ملقب به نظام الدین بن امیر گچکنه (و 899 ف 906) فرهنگ معین، ج 5، ص 1204.
3) (3) شاه اسماعیل صفوی (جل - 906-930 ه. ق) فرزند سلطان حیدر فرزند شیخ جنید مقتول، در سال 930 در سراب آذربایجان درگذشت، جنازهاش به اردبیل انتقال داده و در مقبره جد عالیش شیخ صفی به خاک رفت. ریحانة الادب، ج 3، ص 259.
در هرات و نیشابور مشغول وعظ و ارشاد بود، با صوتی خوش و آهنگی دلکش آیات قرآن و احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله را با عبارات زیبا و اشاراتی لطیف بیان مینمود، با آن همه علم و دانش و مهارت در فنون دانشهای مختلف به لقب واعظ شهرت یافته، در مجلس وعظ وی ازدحامی تام و تمام صورت میگرفت، و گاهی در تلاوت آیات قرآن از خود میرفت.
میگویند در هرات و کشورهای ماوراءالنهر به تشیع و رافضی بودن متهم بود، و در سبزوار و سایر بلاد شیعه به تسنن و مذهب حنفی نسبت داده میشد، و گاهی میگفتند: او خود را به شیعیگری وانمود میکند ولی سنی است زیرا با امیرعلی شیر نوائی سنی همنشین است و شوهر خواهر ملا عبدالرحمن جامی(1)
نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد بن محمد (و، حز گردجام 817 - ف هرات 898 ه. ق) فرهنگ معین، ج 5، ص 323.
سنی، تا آن جا که روزی در کاشان یا سبزوار ملاحسین به مردم بالای منبر موعظه میکرد و پند و اندرز میداد و قرآن تفسیر مینمود به مسئله نزول جبرئیل علیه السلام بر رسول گرامی اسلام رسید، فرمود: جبرئیل علیه السلام هزار بار بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد، شخصی - عصا به دست - از میان مردم برخاست؛ و از وی که بالای منبر بود پرسید: چند مرتبه به حضرت علی علیه السلام نازل شد ملا حسین در پاسخ متحیر ماند، زیرا اگر میگفت: جبرئیل به حضرت علی علیه السلام نازل نشد عوام الناس میگفتند: چون سنی است، نزول جبرئیل به آن حضرت را منکر شد، و اگر میگفت: جبرئیل بر آن بزرگوار نازل شد؛ روایت روشن و صریحی وارد نشده است زیرا که نزول جبرئیل از مختصات پیامبران علیهم السلام است. ناگزیر به ذهنش آمد و گفت: بر آن حضرت دو هزار بار نازل شد، سائل پرسید: دلیل این حرف شما چیست؟ گفت: در خبر وارد شده کهانا مدینة العلم و علی بابها(2)و روشن است که نمیتوان به خانهای وارد شد جز از جانب در و از خانه نمیتوان بیرون رفت جز از طرف در، نتیجه اینکه جبرئیل علیه السلام دو برابر تعدادی که
بر پیامبر نازل شده باید خدمت حضرت علی علیه السلام رسیده باشد، مردم سخنش را پسندیدند و از دست عوام نادان رهایی پیدا کرد. ولی بیشترین تفاسیر وی به ویژه دو تفسیرش بر روش اهل سنت است. و در تفسیرهایش روشهای صوفیان را وارد نموده است.
در مدح حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قصیدهای گفته که دو بیت آن چنین است:
ذریتی سؤال خلیل خدا بخوان وز لا ینال عهد جوابش بکن ادا
گردد ترا عیان که امامت نه لایق است آن را که بوده بیشتر عمر در خطا
ج
اشاره است به آیه شریفه 124 سوره بقره: وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ و (یاد کنید) هنگامی که ابراهیم را پروردگارش با کلماتی آزمایش کرد، و (او به خوبی کار) آزمایش را تمام کرد (خدا به او) فرمود: «در واقع من ترا امام [و پیشوای] مردم قرار دادم (ابراهیم) گفت: و از نسل من (نیز امامانی قرار بده [خدا] فرمود: «پیمان من به ستمکاران نمیرسد». و این همان اعتقاد شیعه است که امام علیه السلام باید معصوم باشد و در تمام مدت عمر مبارک خود هیچ گناهی از وی سر نزند. و همین دو بیت و کتاب روضة الشهداء وی دلیل تشیع اوست.
درباره سنی یا شیعه بودن عبدالرحمن جامی در روضات الجنات پس از بیان مطالبی میفرماید: «والحق که نامبرده ظاهراً از مخالفان بوده، و در باطن از شیعیان خالص، برای تقیه، مکنون دل خود را بروز نمیداده، و دلیل شیعه بودنش همان شعر مشهور وی است که - در کتاب سبحة الأنوار خود - میگوید:
پنجه در کن اسداللهی را بیخ برکن دو سه روباهی را
سپس فرموده: جدّم علامه مجلسی به من خبر داد از جدّش ملادرویش محمد بن الحسن نطنزی از شیخ علی بن عبدالعالی کرکی که فرمود: من با فاضل جامی در سفر زیارت نجف اشرف همسفر بودم، من از وی تقیه میکردم، و اظهار تشیع نمینمودم، تا رسیدیم به بغداد، روزی برای تفریح به کنار رود دجله رفتیم، درویش آمد و قصیده غرّائی در مدح حضرت امیر علیه السلام خواند، وقتی فاضل جامی قصیده را شنید گریه کرده به سجده
رفت، در سجده گریه کرد، و سر از سجده برداشت و درویش را خواست و جایزه قابلی به وی داد، سپس رو به من کرده گفت: چرا از سبب سجده و گریه من نپرسیدی؟ گفتم: جهتش معلوم است، چون خلیفه چهارم را مدح کرد، و لازم است تعظیم خلیفه چهارم، و شما برای شکرگزاری و تعظیم سجده کردید، جامی گفت: حضرت امیر علیه السلام چهارمین خلیفه نیست، اولین خلیفه است، من اکنون بین خود و شما تقیه را برداشتم، به جهت خلوص مودّتی که بین ما هست، بدان که من شیعه خالص امامی هستم، چون تقیه واجب است؛ من مذهبم را پنهان میکنم، و این قصیده را که درویش خواند، من سرودهام، و برای تقیه تخلص خود را در آخرش ذکر نکردهام. من خوشحال شدم که قصیده من منتشر شده، و بحمدالله مورد پسند طبع مردم گشته، به گونهای که مدّاحان آن را میخوانند، و من از شوق گریه کرده سجده نمودم، و جایزه دادم، به جهت سپاسگزاری به این نعمت بافضیلت. و همانجا نقل فرموده از برخی یاران و خدمتگزاران فاضل جامی که همه کسانی که در منزل وی بودند از خادمان و عیالان و عشیره او همه شیعه امامی بودند، و نقل کردند که خیلی سفارش به تقیه مینمود، به ویژه در مسافرت، پس شکی نمیماند در شیعه بودن جامی.(1)
روضات الجنات، ج 5، ص 72.
کاشفی در سال 910 قمری - در زمانی که از سلطنت شاه اسماعیل صفوی چهار سال گذشته بود - در هرات جهان را بدرود گفت، شش سال پیش از جنگ شاه مزبور با شیبک خان اوزبک.(2)
نامبرده فرزندی دارد به نام مولا فخرالدین علی معروف به صفی بن مولا کمال الدین حسین کاشی واعظ بیهقی سبزواری که وی نیز از دانشمندان بزرگ بوده و همانند پدر بزرگوارش در علم جفر و حروف و اعداد و علوم غریبه شناخت کاملی داشت ولی در کثرت
علوم به پایه پدر نمیرسید، و در زمان شاه طهماسب صفوی(1)
شاه تهماسب صفوی فرزند شاه اسماعیل اول (جل - 930 - و پانزدهم صفر 984).
بلکه عصر شاه اسماعیل صفوی نیز میزیسته است، او نیز دارای تألیفاتی است از جمله: لطائف الطوایف در نظائر و حکایات، انیس العارفین در مواعظ و نصایح و تفسیر آیات و اخبار و قصص و حکایات غریبه، و حرز الأمان من فتن الزمان در علم اسرار حروف، مختصر اسرار قاسمی پدرش (در علوم غریبه و شعبده و طلسمات و امثال آن) فرزند نیز چون پدر شیعی امامی است. زیرا در آغاز کتاب حرزالأمانش مطالبی نگاشته که حاصل آن چنین است: مباحث این کتاب چون از جمله دانشهایی است که به امامان دوازده گانه و آل عبا (علیهم الصلاة و السلام) منتسب است ناگزیر مبنی مقالات و بابها را در آن بر پنج که عدد آل عبا است قرار دادم، و فصلهای این بابها را بر دوازده (که شمارش امامان دوازدهگانه است) نهادم. این نیز قرینه دیگری است بر شیعه بودن پدر.(2)آثار علمی مولا حسین واعظ کاشفی
آئینه اسکندری در استخراج مطلوب که هشت جدول و بیست دائره را در بر دارد، و نسخه خطی آن در کتابخانه آستان قدس رضوی از موقوفات نادرشاه افشار در سال 1145 هجری قمری موجود است و آن را جام جم نیز گویند.(3)
الأختیارات یا اختیارات النجوم دارای یک مقدمه و یک خاتمه و دو مقاله است، و نام دیگرش به نوشته الذریعه(4)«الواح القمر» ا ست.
اخلاق محسنی: کتاب حاضر که دو بار چاپ شده و آن را به نام شاه سلطان حسین میرزا بن بایقرا و فرزندش محسن میرزا نگاشته و در سال 900 قمری به پایان برده، و جمله اخلاق محسنی تاریخ رمزی آن میباشد و نام دیگرش جواهر الاسرار است.(5)
اسرار قاسمی: به فارسی در سحر و طلسمات و نیرنگها و علوم غریبه، که آن را به نام میرسید قاسم از امرای دولت صفوی نگاشته است.(2)
الواح القمر: که همان الاختیارات (ش 2) میباشد.
1) (1)
همان، ص 415.
2) (2) همان، ج 2، ص 54.
3) (3) همان، ص 430.
4) (4) کلیله و دمنه: اصل اولی قدیمی این کتاب: «کلیله و دمنه» در اخلاق و تهذیب نفوس به زبان پرندگان و چهارپایان است که «بیدپا» فیلسوف هندی آن را برای «دابشلیم» پادشاه هند به زبان هندی نگاشته، و در مقابل با یک تاج مفتخر و به مقام وزارت نایل گردیده... اصل کتاب مذکور در هند مخزون بود، تا آن که شهرت آن به انوشیروان رسید، حکیم برزویه را مأموریت داد که به هندوستان رفته آن را به ایران بیاورد، و برای هزینه آن پنجاه انبان دینار هر دیناری هیجده نخود طلای مسکوک ایرانی، به وی عنایت کرد، برزویه به هند رفته کتاب را با شطرنج تمام که ده در ده بود به ایران آورد...» ر. ک: ریحانة الأدب، ج 8، ص 222.
5) (5) الذریعه، ج 2، ص 63.
6) (6) ریاض العلماء، ج 2، ص 191.
التحفة العلیة فی علم الحروف و بیان اسرارها.(2)
تفسیر حسینی که همان المواهب العلیة آتی است.(3)
تفسیر زهراوین که به عنوان عروس خواهد آمد.(4)
تفسیر سوره یوسف که در ذیل به عنوان جامع الستین خواهد آمد.(5)
تفسیر قرآن مجید که چند بخش بوده، و ذیلاً هر بخش با اسم مخصوص خود خواهد آمد.(6)
جام جم که به نام آئینه اسکندری بیان شد.(7)
جامع الستین: در تفسیر فارسی، عرفانی، ادبی، اخلاقی، تاریخی سوره یوسف بوده، آن را در شصت مجلس دیکته کرده و شاگردانش نوشتهاند، و آیات سوره مبارکه را در شصت فصل تفسیر نموده، و برای بیان کامل مراد، از اخبار و داستانها و حکایات و اشعار فارسی و آیات دیگر شاهد آورده است. و یک نسخه خطی آن در کتابخانه مدرسه شهید مطهری (به شماره 2001) موجود است.(8)
1) (1)
الذریعه، ج 3، ص 447.
2) (2) همان، ص 455.
3) (3) همان، ج 23، ص 241.
4) (4) تحت رقم 26.
5) (5) تحت رقم 16.
6) (6) ریحانة الأدب، ج 5، ص 31.
7) (7) الذریعه، ج 5، ص 23.
8) (8) همان، ص 57.
جواهر التفسیر لتحفه الأمیر، که در ذیل به عنوان عروس خواهد آمد.(2)
ده مجلس که خلاصهای از روضة الشهداء است که در ذیل خواهد آمد.(3)
الرسالة العلیه فی الأحادیث النبویه که به عنوان الاربعون حدیثا بیان شد.
روضة الشهداء: به زبان فارسی در مقاتل خانواده رسالت علیهم السلام (که منبریها برای سوگواری اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله به ویژه شهدای کربلا از روی همین کتاب میخواندند که تاکنون نام روضه خوان بر این گروه مانده است. کاشفی آن را در سال 847 به اسم مرشدالدین عبدالله معروف به سید میرزا از شاهزادگان آن زمان نگاشته است.(4)و مطالب را از کتب بسیاری آورده، از جمله کتابهای شیعه، چون عیون اخبار الرضا علیه السلام صدوق، و ارشاد مفید، و اعلام الوری طبرسی، و کتاب الآل ابن خالویه نقل نموده است، روضة الشهدا را ملافضولی امامی بغدادی شاعر (م 963 ق به زبان ترکی زیبا و دلپذیر ترجمه کرده است.
سبعه کاشفیه که هفت رساله است در علوم نجوم. به زبان فارسی، که نام آنها به ترتیب: 1. مواهب زحل 2. میامن مشتری 3. سواطع مریخ 4. لوامع الشمس 5. مفاتیح الزهره 6. مناهج العطارد 7. لوائح القمر.(5)
1) (1)
ریحانة الأدب، ج 5، ص 31.
2) (2) الذریعه، ج 5، ص 265.
3) (3) ریحانة الأدب، ج 5، ص 31.
4) (4) روضات الجنات، ج 3، ص 230.
5) (5) الذریعه، ج 12، ص 131.
شرح الأسماء الحسنی که به نام المرصد الأسنی خواهد آمد.(2)
شرح مثنوی. شرح مثنوی ملای رومی است.(3)
عروس، که نام اصلی آن جواهر التفسیر لتحفة الأمیر بوده و عروس نیز گویند، آن را به زبان فارسی برای وزیر کبیر امیرعلی شیر نوائی نگاشته در آغاز آن دانشها و فنون مربوط به تفسیر را با بیست و دو عنوان در ضمن چهار اصل بیان نموده است، و آن را تفسیر زهراوین نیز گویند.(4)
فتوتنامه سلطانی: کتابی در شرح مراسم فتیان (جوانمردان) و طبقات مختلف آنان و آداب و شرایط هر یک از آنها که کاشفی آن را با استفاده از مآخذ مختلفی که در دست داشته فراهم آورده است.(5)
فضل الصلوات علی النبی صلی الله علیه و آله و سلم.(6)
اللباب المعنوی فی انتخاب المثنوی، به نام جواهر الأسرار بیان شد.(7)
لُبِّ شرح المعنوی، خلاصه شرح مثنوی خودش میباشد.(8)
لب لباب معنوی: مثنوی ملای رومی را نخست تلخیص نموده و آن را لباب معنوی نامیده، سپس تلخیص را خلاصهتر کرده و لب لباب معنوی نامیده، و آن را بر سه چشمه (عین) مرتب کرده، و هر عین را به عنوانی خاص نام نهاده: 1 - جامع اطوار
1) (1)
ریحانة الأدب، ج 5، ص 31.
2) (2) الذریعه، ج 13، ص 88.
3) (3) الذریعه، ج 14، ص 55.
4) (4) ریحانة الأدب، ج 5، ص 31.
5) (5) تاریخ ادبیات ایران، ج 4، ص 526.
6) (6) الذریعه، ج 16، ص 269.
7) (7) همان، ج 18، ص 290.
8) (8) همان، ص 287.
شریعت 2 - مخزن اسرار طریقت 3 - مطلع انواع حقیقت. و هر یک از عناوین سه گانه را بر چند نهر و هر نهری در تعدادی رشحه، و در آغاز هر رشحه مطالبی به نثر عرفانی بیان نموده است.(1)
ر. ک: الذریعه، ج 18، ص 290.
عبارات شیوا و اشعار زیبا و مطالب شیرین و نکتههای دلنشین آن توجه ما را جلب کرد، افزون بر آن از پشت برگ 19 حدود تاریخ نگارش آن بدست آمد که اواخر قرن دهم هجری قمری است، و برای یکی از شاهزادگان با لقب و کنیه «معین الملک و الدوله ابوالمحسن»(1)
ابوالمحسن میرزا ابن سلطان حسین میرزا بن سلطان ابوسعید گورکان: او از جانب پدر به جنگ محمد ایلچی بوغا مأمور و او را هزیمت کرد، و هر کرّتی در رکاب پدر به دفع سلطان مسعود میرزا و کرّت دیگر به قتال برادر دیگر خویش سلطان بدیع میرزا فرمان یافت. ابوالمحسن میرزا عاقبت با برادر خود محمدمحسن میرزا در جنگ با محمدخان شیبانی به سال 913 هجری قمری به دست سپاه اوزبک اسیر و سپس به قتل رسیدند. ر. ک: لغتنامه دهخدا، ج 1، صص 555-556.
نگارش یافته، دریغ آمد که این رساله همچنان ناشناخته بماند، زیرا که موضوع آن اخلاق و سیاست کشورداری است، و نمایانگر ادبیات کهن زبان پارسی نیز میباشد.از این رو درصدد احیای آن برآمدیم و با مراجعه به کتاب تاریخ ادبیات ایران - نگارش آقای دکتر ذبیح الله صفا(2)- کتاب شناسایی شد که اخلاق محسنی است، با مراجعه به فهرست کتب چاپ سنگی سه نسخه دیگر از آن بدست آمد به قرار ذیل:
الف) به شماره 2780 که نام کاتب ندارد، یوم سهشنبه سیم شعبان 1328 هجری قمری به اهتمام آقامیرزا علی مذهب گلپایگانی در مطبعه میرزا علی اصغر به چاپ رسیده است.
ب) نسخهای بدون شماره، به خط زینالعابدین حسینی فرزند میرزا عبدالحسین، روز چهارشنبه ششم شوال 1321 هجری قمری
ج) به شماره 1776 به خط سیدناظم حسین رضوی، در سنه 1312 در بمبئی چاپ شده است.
د) نسخه خطی فوق که به عنوان اصلاح المؤمنین آمده بود.
در برخی از نسخهها افتادگیهای زیادی و جود داشت، بر آن شدیم نسخه کاملی از چهار نسخه بدست آوریم در موارد اختلاف آنچه به نظر صحیح آمد برگزیدیم، تا بهرهگیران را در اختلاف نسخه سرگردان ننماییم.
لغات دشوار آن را از کتب معتبر لغت توضیح دادیم، همچنین منابع و مصادر آیات قرآن و روایات و مثلها را (جهت آسانی) در پاورقی آوردیم.
اعلام و اشخاص را به طور گذرا توضیح داده و به منابع خود ارجاع دادیم.
بسیاری از داستانها و روی دادهها بدون عنوان را عنوان داده (جهت حفظ امانت) در میان دو کروشه قرار دادیم.
آغاز هر یک از چهل باب، دو سه حدیث مناسب با ترجمه آنها - در بین دو کروشه - آوردیم.
در پایان از حضرت آیت الله سعیدی مقام محترم تولیت آستان مقدس کمال تشکر را داریم. همچنین از برادران بزرگوار مدیریت پژوهشی حجج اسلام استاد آقای دکتر احمد عابدی و علی اشرف عبدی و عزیزان آقایان محمد رضا هوایی و محسن زند سپاسگزارم.
بیان این نکته را لازم میدانم، که در جای جای این کتاب از اخلاق و رفتار خلفای جور ستایش شده، که آن هم از زیرکی و سیاست شیطانی آنان سرچشمه گرفته است، وگرنه چرا به آل علی علیه السلام و فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله آن همه ستم و حتی شهادت روا داشتند.
حضرت پادشاه علی الاطلاق عزت کلمته و جلّت عظمته منشور دولت سلطان المرسلین و متمم اخلاق المحسنین محمد النبی الامّی الامین را صلواة الله و سلامه علیه و علی آله و اصحابه اجمعین به طغرای(1)
به ضم طا: خط پیچیده که به فرمان پادشاه القاب کسی را با آن نویسند.
غرّای وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ2 موقّع و مزین گردانید، زیرا که حسن خلق نوریست از انوار حکمت الهی و سرّی از اسرار عزت پادشاهی، که بدان نور شریف چشم بصیرت منوّر گردد، و از آن سرّ عزیز معرفت حُسن صفات میسّر شود، و از مضمون حدیث بزرگوار«بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَکارِمَ الاَخلاقِ»(2)مفهوم میشود که: فایده بعثت سرور عالم صلّی الله علیه و سلّم تتمیم مکارم اخلاق و تکمیل محاسن اوصاف است، لاجرم زبان معجز بیان آن حضرت به کلمه
«تَخَلَّقُوا بِاَخلاقِ اللهِ»(3)ناطق شده، تا امت عالی نهمت(4)دانند که تحقق بدین تخلق امریست لازم و ارتقا بدین درجه علیا فرضیست متحتم، و اول چیزی که در میزان قیامت سنجیده شود اخلاق حسنه باشد، بعد از آن اعمال حسنه، در حدیث آمده:
که «بدرستی که مؤمن به واسطه خلق نیکو درمییابد درجه کسانی را که قائم اللیل و
صائم النهار مدام باشند»(1)
الکافی، ج 2، ص 100، ح 5. همواره شب زندهدار و روز روزهدار باشند.
و حکما گفتهاند که: تهذیب اخلاق راهی است روشن که جز به انتهاج آن منهاج(2)به سرمنزل شرف سروری نتوان رسید، و جز به سلوک آن طریق رخت از بادیه حیوانیت به دار الملک انسانیت نتوان کشید. مثنوی:هر که درو سیرت نیکو بود آدمی از آدمیان او بود
نیکی مردم نه نکو روئی است خوی نکو مایه نیکوئی است
و اخلاق ستوده و اوصاف پسندیده از همه افراد آدمیان زیبا و مستحسن مینماید، خصوص از جماعتی که به حکم وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ3 زمام(3)اختیار به قبضه اقتدار ایشان باز دادهاند، و به مفتاح عنایت بیغایت (4)تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ6 ابواب سلطنت بر روی ایشان گشاده بیت:
خوبی اخلاق کان دنیا و دین را زیور است با فقیری خوش بود با پادشاهی خوشتر است
والحمد لله که حضرت پادشاه دین پناه مظهر انوار اله، السلطان ظلّ الله(5)دارای(6)
1) (1)
2) (2) به پیروی آن راه و شیوه.
3) (4) زمام: افسار، کنایه از اختیار و سرپرستی.
4) (5) کلید توجه بیپایان.
5) (7) عوالی اللئالی، ج 1، ص 293، ح 176: شاه سایه خداوند است در زمین. و در ادامه حدیث آمده است: یأوی الیه کل مظلوم من عباده، یعنی هر ستمدیده از بندگان به آن پناه میبرد. (سایه از سوزش و حرارت خورشید جلوگیری میکند، فرمانروای دادگر نیز جلو آزار و اذیت و ستم زورگویان را میگیرد.)
6) (8) دارا؛ ی اول: داریوش اول.
جمشید(1)
یکی از پادشاهان سلسله داستانی پیشدادی.
فر،(2)فریدونِ(3)خورشید منظر صاحبقران(4)اسکندر(5)مکان، مرکز دائره امن و امان، ممهّد قواعد السّلطنة الباهرة،(6)مشید معاقد الخلافة الزاهرة(7)مثنوی:ابوالغازی آن شاه صاحبقران که دادست دوران بدستش عنان
جهاندار جم قدر گیتی پناه که خورشید ملکست و ظلّ إله
معز الوری مالک الخافقین شهنشاه آفاق سلطان حسین
خلد الله تعالی ظلال خلافته(8)و ابَّد نوال عاطفته و رأفته بین الانام،(9)الی قیام السّاعة و ساعة القیام،(10)و اولاد امجاد کامکار(11)نامدار آن حضرت، که هر یک مِهر سپهر(12)دولت و
1) (1)
2) (2) شأن و شوکت.
3) (3) نام پادشاهای عظیم الشأن که او ضحاک را کشته پادشاه شده بود از سلسله پادشاهان پیشدادی.
4) (4) (به کسر قاف) کسی که در وقت انعقاد نطفه یا هنگام تولد او قرانی در سیارات باشد، لقب بعضی از پادشاهان. فرهنگ عمید.
5) (5) مقدونی پسر فیلیپ مقدونی (جل - 336 - ف 323 ق، م)، ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 144.
6) (6) گستراننده قاعدههای سلطنت روشن.
7) (7) استوار کننده پیمانهای جانشینی نورانی.
8) (8) خداوند سایه خلافتش را دائمی کند.
9) (9) و بخشش عطوفت و مهربانیش را میان مردم ابدی فرماید.
10) (10) تا روز رستاخیز و ساعت برخاستن از گورها.
11) (11) فرزندان بزرگوار خوش بخت مشهور آن آقا.
12) (12) خورشید آسمان.
جهانبانی؛ و سیاره اوج سلطنت و کشورستانیاند، و از اخلاق سنیه و اوصاف رضیه مرضیه(1)
از اخلاق والا و صفتهای رضایتمند و پسندیده.
به قسمی اجزل(2)و سهمی اشمل(3)بهره یافتهاند، و عنان همت عالی به صوب اکتساب محامد و معالی تافته. فرد:هر یکی در مکارم اخلاق شده چون آفتاب عالمگیر
علی الخصوص حضرت شاهزاده عالمیان، نقاوه(4)زمره(5)آدمیان، گوهر یکتای دریای عظمت و بختیاری، اختر نورافزای سمای ابّهت و شهریاری، فرازنده اعلام دین و دولت، فروزنده رخسار ملک و ملت. مثنوی:
شاه قوی طالع فیروز جنگ گلبن این روزه فیروزه رنگ
داغ نه ناصیه(6)سرکشان تیغ زن تارک(7)لشکرکشان
خلاصه اعاظم السلاطین زبدة اماجد الملوک و الخواقین، قطعه:
شاه ابوالمحسن معین ملک و ملت کافتاب در مقام احترام از زمره خدام اوست
شهسوار عرصه رفعت که در میدان قدر ابلق ایام رام رائض(1)
رام کننده اسب یا حیوان وحشی.
احکام اوستچون نشان دل به توقیع انابت زد رقم لاجرم امروز منشور شرف بر نام اوست
خلد الله تعالی مُلکه و اجرای فی بحار السلطنة فلکه،(2)که آوازه توبه و انابت و انصاف و عدالت او به اسماع اقاصی و ادانی(3)رسیده، وصیت(4)مکارم اخلاق و شرائف(5)اوصاف او در اطراف آفاق شایع گشته. مصرع:
به هر طرف که نهی گوش مدح او شنوی
و از جمله - صورتی که موجب سرفرازی و نیکنامی دنیا و سبب ازدیاد کرامت و سعادت عقبی تواند بود - استرضای جناب حضرت سلطنت پناهیست، که به وقتی که موجبات وحشت و اسباب رُعب و دهشت - به جهت وقوع بعضی وقایع و حالات - قائم بود و وصول او به ملازمت بارگاه عالم پناه حضرت اعلی را به غایت مستبعد(6)مینمود؛ و به مجرد اشارتی که از حضرت جمجاهی(7)ظل الهی شرف صدور یافت؛ آن حضرت از دار الملک مرو - که مستقر عز و جلال بود - توجه نموده به اندکی از خواص خدم بیوحشتی و دهشتی عازم به پایه سریر خلافت مصیر گشت، و سخن جمعی که درصدد آباء و امتناع بودند به سمع قبول اصغا نانموده اطاعت والد بزرگوار رفیع المقدار(8)را - که به حکم
أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ1 مقترن به فرمانبرداری حضرت باری است - بر همه اختیار فرمود و بعد از مدت متمادی مفارقت(1)چون دیده یعقوب کنعان کمال به نور جمال آن یوسف مصر عزت و جلال روشن شد، صدای تهنیت و ندای مبارکباد از هر گوشهای به گوش گردون(2)رسیدن گرفت. رباعی:
فیاض ازل ز فیض بی اندازه انداخت ز مقدمش به شهر آوازه
شد باغ مراد از آن بشارت خرم شد کِشت امید از آن رسیدن تازه
چون شاهزاده بدین صفت از سائر اقران سمت امتیاز یافته به انظار عواطف سلطانی ملحوظ؛ و از آثار مراحم بیکرانه خاقانی محتظی(3)و محظوظ گشت، مژده امن امان به مسامع عالمیان رسیده و نسیم بهجت و مسرّت از ریاض(4)نشاط و راحت بر صدور آدمیان وزیده، قطعه:
شکر خدا که شام امید زمانه را صبح طرب ز مطلع عز و شرف دمید
هر ناوک(5)دعا که گشادند اهل راز از بازوی نیاز همه بر هدف رسید
اصاغر و اکابر(1)
خرد و کلان.
زبان به دعای جانفزای آن سرو چمن سرافرازی گشودند، و خواص و عوام به ادای ثنا و آفرین آن مهر فلک عز و تمکین(2)توجه نمودند.فقیر حقیر الکاشفی المشهور به حسین الواعظ
نیز احرام طواف حریم بارگاه سدره(3)اشتباه آن حضرت بسته به سعادت تقبیل انامل(4)دریا فواضل(5)مستسعد(6)گشت، و بعد از عرض دعا - چون لمعات(7)اخلاق ربّانی که از صفحات احوال آن زبده انواع انسانی لامع(8)و ساطع(9)بود، به نظر تحقیق و تدقیق مشاهده نمود - خواست که: - به طریق دعاگویی و دولتخواهی - دو سه کلمه از اخلاق ستوده و اوصاف حمیده ملازمان آن حضرت بر ورق بیان مسطور(10)گرداند، تا دستورالعمل اولاد سلاطین و ابنای خواقین(11)باشد، پس به تحریر این رساله که به اخلاق محسنی مسمّی گشته اقدام نمود، التوفیق من الملک المعبود.(12)
و قبل از شروع به موقف عرض میرساند که چون آدمیان مدنی بالطبعاند.(13)
1) (1)
2) (2) خورشید آسمان عزّت و توانایی.
3) (3) درخت کناری است بالای آسمان هفتم که آن را سدرة المنتهی گویند.
4) (4) دستبوسی.
5) (5) بخشش.
6) (6) نیک بخت.
7) (7) روشنیها.
8) (8) درخشان.
9) (9) تابان.
10) (10) نوشته.
11) (11) جمع خاقان: لقب پادشاهان چین و ترکستان.
12) (12) توفیق از پادشاه پرستش شده است.
13) (13) طبعاً به شهرنشینی و تمدن مایلند.
یعنی ایشان را از اجتماع و ایتلاف با یکدیگر چاره نیست، و امزجه و طبایع مختلفاند هر مزاجی را اقتضایی و هر طبعی را مقتضایی است، پس در میان ایشان قانونی باید که بر آن قانون با یکدیگر معاش(1)
زندگی.
کنند، به طریقی که بر هیچ کس حیفی(2)نرود، و آن قانون شریعت است که تعیین اوضاع آن بر وحی الهی باشد، و واضع آن را پیغامبر گویند، و چون پیغامبر قانونی و قاعده بنهد؛ کسی باید که آن قانون و قاعده را به قدرت و شوکت خود محافظت نماید، و نگذارد که کسی از حدود آن تجاوز کند، و این کس را پادشاه خوانند، پس درجه پادشاهی تلو(3)مرتبه نبوّت است، چه نبی واضع شریعتست و پادشاه حامی و حافظ آن، از اینجا گفتهاند: «الملک و الدین توأمان»(4)و درین معنی واقع شده، نظم:نزد خرد شاهی و پیغمبری چون دو نگینند و یک انگشتری
گفته آنهاست که آزادهاند کاین دو ز یک اصل و نسب زادهاند(5)
و لهذا حق سبحانه و تعالی - بعد از امر به طاعت خود و اطاعت پیغمبر خود - به فرمانبرداری ملوک و سلاطین امر فرمود، که:
أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ6 پس پادشاه را باید که متخلق به اخلاق صاحب شریعت باشد، تا حفظ حدود شرع به شرائط آن تواند کرد، و دیگر باید که تأمّل
فرماید که چون حق تعالی درباره وی این چنین کرامتی ارزانی داشته، او را بر طایفهای از بندگان خود حاکم ساخته، و رایت عظمت او را در ساحت وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ1 برافراخته و ارادت ازلی افسر اختیار بر فرق اقتدار او نهاده، و مشیت لم یزلی زمام امر و نهی جمعی از آفریدگاران به قبضه تصرف او باز داده، هر آینه باید که ذات عالی خود را به صفات ستوده و سمات(1)پسندیده موسوم و موصوف گرداند، و پادشاه را رعایت چهل صفت لازم هست که بعضی از آن میان وی و حق سبحانه و تعالی باشد، و برخی میان وی و خلق، و این چهل صفت در چهل باب آورده شد به عبارت فارسی خالی از تکلف منشیان و تصلّف مترسّلان،(2)و در هر باب از روایات و حکایات آنچه وقت اقتضا فرمود و زبان به آن مسامحت(3)نمود رقم ثبت یافت و من الله الاِعانة و التوفیق انشاءالله.(4)
تصویر
تصویر
تصویر
[1. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: اعظم العبادة اجراً اخفاها. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بزرگترین ثواب را آن عبادتی دارد که پنهانیتر باشد. (بحارالانوار، ج 70، ص 251، ح 1).
عن علی بن الحسین علیه السلام: من عمل بما افترض الله علیه فهو من اعبد الناس. امام زینالعابدین علیه السلام فرمود: کسی که به واجبات الهی عمل کند، عابدترین مردم است. کافی، ج 2، ص 84، ح 7.
فی حدیث المعراج: یا احمد! انّ العبادة عشرة أجزاء، تسعة منها فی طلب الحلال، فان اطیب مطعمک و مشربک فأنت فی حفظی و کنفی. در حدیث معراج آمده است: ای احمد! عبادت ده قسمت است، که نه قسمت آن در طلب روزی حلال است، پس اگر خوراک و نوشیدنیت پاک و حلال باشد در پناه و حمایت من هستی. (ارشاد القلوب، ص 203)]
و آن پرستش حق سبحانه و تعالی باشد به ادای فرائض و واجبات، و ترک قبایح و محرمّات، و انقیاد(1)
انقیاد: فرمانبرداری.
اوامر و نواهی و اتباع سنن حضرت رسالت پناهی، و مقرر است که عبادت حق سبحانه و تعالی در دنیا واسطه سلامت است، و در عقبی(2)رابطه نجات و کرامت. بیت:سرمایه سعادت دنیا عبادتست پیرایه کرامت عقبی عبادتست
پس پادشاه را باید که صفحه احوال خود را به رقم عبادت بیاراید، تا خداوند تعالی بدهد او را آنچه در دنیا و آخرت شاید(1)
شاید: شایسته و سزاوار است.
و به کار آید، و فرمانبرداری خدای بر حسب فرمان دهی خود لازم باید شناخت، و روزها به کار مردم و شبها به کار خود باید پرداخت.آوردهاند که حضرت مرتضی علی رضی الله عنه(2)در زمان خلافت خود روزها به ساختن مهمّات خلایق مشغول بودی، و شبها به عبادت و طاعت خالق اشتغال نمودی، گفتند یا امیر! چرا این همه رنج و محنت بر خود روا میداری؟ نه به روز آسایشی و نه به شب آرامشی. فرمود که: اگر در روز بیاسایم رعیت ضایع ماند، و اگر در شب بیارامم فردای قیامت من ضایع مانم، پس روز مهم مردم میسازم و شب به کار حق میپردازم. یکی از سلاطین هرات از شاه شجاع قدس سره(3)التماس نمود که: مرا وصیتی کن، شاه گفت:
اگر نجات دنیا و درجات آخرت میخواهی؛ شبها بر درگاه الهی داد گدایی میده و روزها در بارگاه خود به داد گدایان میرس. قطعه:
چون بندگان حق همه فرمانبَرِ تواند تو نیز بندگی کن و فرمان حق ببر
هر پادشه که خدمت حق را کمر به بست بندند خلق هم ز پی خدمتش کمر
و چون خوی رعیت تابع خوی پادشاه است که: «الناسُ علی دینِ مُلُوکهم»(4)پس
1) (1)
2) (2) خداوند از وی خرسند باد.
3) (3) شاه شجاع مظفر بن جلال الدین بن محمد مبارزالدین دومین از پادشاهان آل مظفر (جل - 759 ه. ق و 786 ه. ق). فرهنگ معین، ج 5، ص 887.
4) (4) علی بن عیسی اربلی (م 692 ه. ق) میفرماید: النّاس علی دین ملوکهم، همچنانکه در حدیث و مثل آمده است. کشف الغمه، ج 2، ص 21، باب ششم؛ بحار، ج 105، ص 8.
هرگاه پادشاه میل طاعت و عبادت کند رعیت نیز بدان کار راغب و مائل شوند، و برکات عبادات رعایا نیز به روزگار او واصل و متواصل گردد.
[1. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: انّ الله لا ینظر إلی صورکم و اعمالکم، و إنّما ینظر الی قلوبکم و نیّاتکم.(1)
جامع الأخبار، ص 100.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: خداوند به صورتها و کارهای شما نمینگرد، به دلها و نیتهای شما مینگرد و بس.عن ابیعبدالله علیه السلام: إنّ المؤمن یخشع له کل شیء ویها به کلّ شیء، ثم قال: إذا کان مخلصاً لله اخاف الله منه کل شیء حتی هوام الأرض و سباعها و طیر السماء.(2)حضرت صادق علیه السلام فرموده: به راستی همه چیز برای مؤمن فروتنی میکند و هراس دارد، سپس فرمود: هرگاه برای خداوند پاک و بیریا باشد، خداوند همه چیز را از وی بیمناک مینماید حتی حشرات موذی زمین و درندگانش و پرندگان آسمان را.
عن النبی صلی الله علیه و آله: أخلص قلبک یکفک القلیل من العمل.(3)پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده: دلت را (برای خدا) خالص گردان، کار اندک برایت بس است.]
و آن پاک ساختن عملست از ریا و غرض و سائر علل، و راست کردن نیت با خدای عز و جل. بیت:
هر که به اخلاص قدم میزند عیسی وقت است که دم میزند
پس باید که در هر کاری که سازد نیت او طلب خوشنودی حق سبحانه باشد. و نفس خود را در آن دخل ندهد که غرضهای نفسانی عملهای حقانی را تباه کند.
آوردهاند که یکی از خلفای خراسان فرموده بود تا بیادبی را در موقف سیاست داشته تازیانه میزدند، آن شخص در اثنای آن حال زبان وقاحت(1)
وقاحت: بیادبی و گستاخی، بیحیایی.
بگشاد و خلیفه را دشنام داد، خلیفه امر کرد تا دست ازو باز داشتند و او را آزاد کرد، یکی از خواص بارگاه خلافت پرسید: در محلی که تأدیب آن شوخ چشم(2)بیشرم زیادت بایستی سبب بخشیدن و آزاد کردن چه بود؟ خلیفه گفت: من او را برای خدا ادب میکردم، چون مرا ناسزا گفت، نفس من از آن متغیر و متأثّر شد، و درصدد انتقام آمد، نخواستم که در کار حق سبحانه تعالی نفس خود را مدخل دهم، که این صورت از شیوه اخلاص دور است، و صاحب عمل غرضآمیز از فضیلت ثواب محروم و مهجور. نظم:از سخنش آتش من تیز شد کار الهی غرضآمیز شد
داعیه نفس(3)چو بنمود رو معنی اخلاص نماند اندرو
کار کز اخلاص نشد بهرهور ترک چنان کار سزاوارتر
[1. قال النبی صلی الله علیه و آله: الدّعاء مخّ العبادة، و لا یهلک مع الدّعاء أحد.(4)پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده: دعا مغز عبادت است، و با وجود دعا هیچ کس هلاک نخواهد شد.
و آن عرض نیاز است به درگاه الهی، و درخواستن مرادات از فیض و فضل نامتناهی، و هر صاحب دولتی را که کلید دعا به دست آمد هر آینه به وعده اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ3 دَرِ اجابت بر روی وی گشاده میشود، و دعا یا برای تحصیل منفعت است یا برای دفع مضرّت، و سلاطین را از هر دو نوع چاره نیست، یکی جرِّ منافع که نظام مملکت و قوام سلطنت است هر آینه آن را به زاری و نیاز از حضرت غنی کارساز درخواست باید نمود، تا به فراغت بر سریر ابّهت متمکن تواند بود. بیت:
بر مسند ناز کَی نشیند به مراد؟ آن کس که ره نیاز بر دل نگشاد
دوم دفع مکّاره(3)و مضار(4)که: آن هجوم خصم و غلبه دشمن باشد، یا بلاهای دیگر چون آلام و اسقام،(5)و آن نیز جز به تضرّع و بُکا و زاری و دعا مندفع نگردد، چنانچه حضرت مولوی رومی قدس سرّه در مثنوی فرموده. نظم:
1) (1)
کافی، ج 2، ص 467، ح 8.
2) (2) فلاح السائل، ص 73، ح 3.
3) (4) مکاره: جمع مکره و مکرهه، رنج و سختی.
4) (5) مضارّ: جمع مضرّت: زیان.
5) (6) دردها و مرضها.
ای که خواهی کز بلا جان وا خری جان خود را در تضرع آوری
با تضرّع باش تا شادان شوی گریه کن تا بی دهان خندان شوی
کاین تضرع را بَرِ حق قدرهاست و آن بها کانجاست زاری را کجاست؟
ای خوشا چشمی که آن گریان اوست وی همایون دل که آن بریان اوست
آخر هر گریه ما خندهایست مرد آخر بین مبارک بندهایست
در اخبار آمده که: دعای پادشاه عادل مستجاب است، هر تیر دعا که سلطان عدالت شعار بر کمان امکان نهاده به شست درست اخلاص بگشاید؛ بیشک به هدف اجابت و شرف استجابت میرسد.
آوردهاند که در شهری از بلاد اسلام چند شبانه روز متّصل باران بارید، به مثابهای که کارها بر مردمان دشوار شد، و راه آمد و رفت فرو بسته گشت، منزلها رو به ویرانی نهاد و دغدغه در خاطر خرد و بزرگ افتاد، جمعی از اهل تنجیم(1)
ستارهشناسی.
میگفتند که: از نظرات فلکی استدلال میتوان کرد که تمام این شهر به واسطه کثرت آب خراب خواهد شد، مردم دل از خان و مان خود برداشتند و جزع(2)و فزع(3)در خلایق افتاد، چون کار از حد گذشت و طاقت طاق شد رجوع به سلطان کردند. او مرد عادل و پاکیزه سیرت بود، اهل شهر را تسکین داد و خود به خلوت درآمد و روی نیاز بر خاک نهاد و گفت: که بار خدایا همه خلق بر خرابی این شهر اتفاق کردهاند، تو قادری که تصوّر ایشان را باطل کنی، و آثار قدرتخود را به خلاف آنچه در خیالها میگذرد ظاهر گردانی، فی الحال باران منقطع شد و آفتاب برآمد و این دلیل روشن است که: چون پادشاه پاک اعتقاد بود و دل او با رعیت راست باشد؛ هر دعا که درباره خود و ایشان کند به شرف اجابت اقتران(1)
اقتران: همراه.
یابد. قطعه:پادشاهی که نهاد از ره لطف بر سرت افسر شاهنشاهی
هر چه میخواهی ازو خواه که او دهدت هر چه ازو میخواهی
[1. قال امیرالمؤمنین علیه السلام: شکر النعمة أمان من حلول النقمة. امیر مؤمنان علیه السلام فرموده: شکر نعمت باعث در امان ماندن از رنج و عقوبت است.(2)
و آن سپاس و ستایش باشد مر منعم را به انعام او، و چون نعمت سلطنت بزرگترین نعمتهاست پس سلطان را باید که به شکرگزاری و سپاسداری این نعمت قیام نماید، و شکر هم به دل باشد و هم به زبان و هم به اعضا و جوارح، اما شکر به دل آن است که:
منعم حقیقی را بشناسد و داند که هر نعمتی که بدو رسیده از فیض بیغایت و لطف بینهایت اوست. اما شکر به زبان آن است که: پیوسته حق را یاد کند و کلمه الحمدلله(1)
الحمدلله: سپاس خداوند راست.
بسیار گوید، که گفتن این کلمه وفاست به شکر نعمت. اما شکر به جوارح آن است که: قوّت آن نعمت را در طاعت منعم صرف کند، و هر عضوی را از اعضا به طاعتی که بدان عضو مخصوص است مشغول گرداند، مثلاً طاعت چشم آن است که در مخلوقات به عبرت نظر کند، و در علما و صلحا به نظر عزت بنگرد و در ضعفا و زیردستان به شفقت نگاه کند. و طاعت گوش استماع کلام الهی و اخبار حضرت نبوی علیه الصلوة و السلام و قصص اکابر دین و مواعظ و نصایح مشایخ اهل یقین است. و طاعت دست احسان با فقیران و محتاجان. و طاعت پای رفتن به مساجد و معابد و مزارات اولیا و تفقد درویشان خالص و زیارت گوشهنشینان بیطمع و زیارت علما و علی هذا. و چون به حکم لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ2 شکرگزاری سبب زیادتی نعمت است؛ حق سبحانه و تعالی ملک و مال و جاه و جلال او را زیادت گرداند. بیت:شکر سوی شهر سعادت برد هر که کند شکر زیادت برد
(2) آوردهاند که سلطان سنجر ماضی - انار الله برهانه(3)- در دهی میگذشت، خرقه پوشی بر سر راه او ایستاده بود، سلام کرد سلطان چیزی میخواند سر جنبانید و با زبان جواب وی نگفت، درویش گفت: ای شاه! سلام کردن سنت(4)است و جواب سلام باز دادن
فرض.(1)
فرض: واجب.
من سنت به جای آوردم تو چرا ترک فریضه کردی؟ سلطان از روی انصاف و صیانت(2)اسلام عنان باز گشید و به اعتذار درآمده فرمود: که ای درویش! به شکرگزاری مشغول بودم از جواب تو غافل گشتم، درویش گفت: کرا شکر میگفتی؟ گفت خدایی را که منعم مطلق است و همه نعمتها داده اوست و همه عطاها فرستاده او. فرد:از ماه تا به ماهی و از عرش تا به فرش هر ذره ازو شده مستغرق نعم
درویش پرسید که به چه نوع شکر میگفتی؟ سلطان جواب داد که: به کلمه الحمد لله ربِّ العالمین(3)که شکر جمیع نعمتها درین کلمه مندرج است. درویش گفت: ای سلطان! تو طریقه سپاسداری نمیدانی و وظیفه شکرگزاری به جای نمیآری، شکر تو باید که به قدر فیضان نعمت الهی(4)و ترادف موهبت نامتناهی(5)باشد، که روزگار دولت ترا حاصل و ایام شوکت ترا شامل است، و شکر نه همین باشد که یک نفس عندلیب نغمهسرای زبان را بر گلبن الحمدلله مترنّم داری و بس، شکر سلاطین که در حضرت مالک الملک موقع قبول یابد و به درجه «اَلشّاکِرُ یستَحِقَ المَزِید»(6)مترقّی شود آن است که بر هر چه داری شکری که مناسب آن باشد به جای آری، سلطان سنجر التماس نمود که: مرا بر آن مطلع گردان، درویش گفت: شکر سلطنت عدل است بر عموم عالمیان و احسان با جمیع آدمیان.
و شکر فسحت مملکت و وسعت عرصه ولایت طمع ناکردن در املاک رعیت. و شکر فرمانروایی حق خدمت فرمانبران شناختن. و شکر بلندی بخت و بسیاری اقبال بر
افتادگان خاک مذلت و ادبار رحم کردن. و شکر معموری(1)
معموری: آبادانی.
خزانه صدقات و خیرات را جهت اهل استحقاق مقرر داشتن. و شکر قدرت و قوت بر عاجزان و ضعیفان بخشودن. و شکر صحّت بیماران ستم رسیده را از قانون عدل شفای کلی ارزانی فرمودن. و شکر بسیاری لشکر و سپاه آسیب ایشان را از مسلمانان دور ساختن. و شکر عمارتهای عالی و باغهای بهشت آئین مساکن و منازل رعیت را از نزول خدم و حشم معاف داشتن. و خلاصه شکرگزاری آن است که در حال خشم و رضا جانب حق فرو نگذاری، و آسایش خلق را بر آسایش خود مقدم داری.نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش خواهی و بس
سلطان ذوق سخنان درویش را دریافته، خواست که از مرکب فرود آید و وی را زیارت کند، چون در نگریست هیچ جا درویش را ندید، و کس از وی نشان نداد بفرمود تا این کلمات را با آب زر نوشتند، و دستورالعمل روزگار خود ساخت. شعر:
پند حکیم صیقل آینه دل است مقصود هر دو عالم از آن پند حاصل است
[1. قال رسول الله صلی الله علیه و آله - حاکیا عن الله تعالی -: إذا وجّهت إلی عبد من عبیدی مصیبة فی بدنه او ماله او ولده، ثمّ استقبل ذلک بصبر جمیل استحییت منه أن انصب له میزاناً او انشر له دیوانا. رسول خدا صلی الله علیه و آله - از خداوند تعالی حکایت میکند که - فرمود: هرگاه مصیبتی را در بدن یا مال یا فرزند بندهام متوجه کنم، سپس بنده با شکیبایی زیبا مصیبت را پذیرا باشد، من از وی شرم میکنم که برایش میزانی گذارم یا دفتری بگشایم.(2)
و آن شکیبایی باشد بر مکاره و بلیاتی که از حق تعالی به بنده میرسد، و صبر صفتی به غایت مقبول و مرضیست، و منقبت صبر همین بس است که به مضمون: إِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِینَ3 عون الهی در دنیا با ایشان باشد، و به فحوای إِنَّما یُوَفَّی الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسابٍ4 مزد ایشان در عقبی بسیار و بیپایان.
در اخبار آمده است که حق سبحانه و تعالی وحی فرستاد به حضرت داود علی نبینا و علیه السلام که ای داود! تکلف نمای تا اخلاق مرا پیرایه روزگار خود سازی، و از جمله صفات به سزای من یکی آن است که صبورم. بیت:
صبر بهتر مرد را از هر چه هست تا بیابد بر مراد خویش دست
هر که در تیرباران حوادث سپر صبر در سر کشید؛ هر چند زودتر خدنگ(3)امیدش به هدف مراد برسد، زیرا که صبر مفتاح فرج است و دَرِ خانه راحت جز بدین کلید نگشاید. قطعه:
1) (1)
همان.
2) (2) تصنیف غرر الحکم، ص 280.
3) (5) خدنگ: تیر راست و بلند.
کلیدِ درِ گنجِ مقصود صبر است در بسته آن کس که بگشود صبر است
چه خارای کوه و چه دیبای گردون لباسی که هرگز نفرسود صبر است
در کلمات ملوک ترکستان آوردهاند که: افراسیاب(1)
افراسیاب: شخص هراسناک، در داستانهای ایرانی نام پادشاه توران که مدتها با ایران مشغول جنگ بود، و در زمان کیخسرو گرفتار و کشته شد.
مر امرای خود را گفت که: به هیئت و هیکل مردان و ابّهت و شوکت ایشان فریفته مشوید, و به لافی که زنند و دعوی که کنند مغرور نگردید. تا وقتی که ایشان را بیازمایید به صبر و پایداری, که اگر بر محک صبر تمام عیاراند ایشان را به مردانگی اعتبار کنند. بیت:نه به دعویست قدر و قیمت مرد قیمت مرد صبر داند کرد
آوردهاند که روزی یکی از امرا پیش پادشاهی ایستاده بود و شاه با او در مهمی مشاورت میفرمود، قضا را کژدمی در پیراهن وی افتاده بود و هر ساعت امیر را میگزید، و به نیش زهرآلود خود ضرر میرسانید، تا وقتی که نیش وی از کار بیفتاد و هر زهری که داشت به کار برد، و آن امیر مطلقاً در آن مشاورت قطع سخن نکرد، و تغیری در او ظاهر نشد، و سخنش از قانون عقل و قاعده حکمت انحراف نیافت، تا به خانه آمد و آن کژدم را از جامه بیرون کرد، این خبر به پادشاه رسید متعجب و متحیر گشت، روز دیگر که امیر به ملازمت آمد سلطان فرمود که: دفع ضرر از نفس واجبست تو چرا دیروز آزار عقرب را از خود مندفع نساختی؟! جواب داد که: من آن نیم که شرف مکالمه چون تو پادشاهی را به سبب الم زهر کژدمی قطع کنم، و اگر امروز در مجلس بزم بر نیش کژدمی صبر نتوانم
1) (1)
کرد؛(1)
ذهن و فکر و اندیشه مردان خدا را زهر کشنده عقرب حوادث روزگار - هنگام راز و نیاز با خدا - به خود مشغول نمیکند.
فردا در معرکه رزم به تیغ زهر آبداده دشمن چگونه صبر توانم کرد؟ پادشاه را از این سخن خوش آمد، و مرتبه وی را بلند گردانید و بدان مقدار صبر که کرد به مراد و مقصود رسید. فرد:گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و کام هزار ساله برآید
[1. عن ابیعبدالله علیه السلام قال: إنّ أعلم الناس بالله أرضاهم بقضاء الله عزّوجل.(2)حضرت صادق علیه السلام فرموده: دانشمندترین مردم به خدا، خشنودترین مردم است به قضاء خداوند عزّوجل.
قال ابوعبدالله علیه السلام: رأس طاعة الله الرّضا بما صنع الله فیما احبّ العبد و فی ما کره.(3)حضرت صادق علیه السلام فرموده: سرآمد فرمانبری خداوند راضی و خشنود بودن است به آن چه خدا میکند، چه خوشایند بنده باشد یا ناخوشایند او باشد.
قال امیرالمؤمنین علیه السلام: اجدر الاشیاء بصدق الایمان الرضا و التسلیم.(4)امیرمؤمنان فرموده: شایستهترین چیزها به ایمان راستین خشنودی و تسلیم (در برابر قضای الهی) است.]
و آن خوشنودی باشد به هر چه از قضای خداوند سبحانه و تعالی به بنده رسد، و بباید دانست که تیر قضا را هیچ سپری شایستهتر از رضا نیست، هر که سر بر آستانه رضا و تسلیم نهاد زود بر صدر مسند سروری و سرافرازی تواند نشست، رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا
عَنْهُ1 و مؤید این حال است و منقبت
«اَلرِّضاءُ بِالقَضَاءِ بابُ اللهِ الاَعظَمُ»(1)مُؤَکِّد این مقال. شعر:
تقدیر چون سابق است تعلیم چه سود جز بندگی و رضا و تسلیم چه سود
آوردهاند که یکی از انبیای کرام - علی نبینا و آله و علیه السلام - در مناجات خویش میگفت: الهی راهنمای مرا به علمی که سبب خوشنودی تو باشد، خطاب رسید که: خوشنودی من از تو موقوف است به خوشنودی تو از قضای من، چون تو از قضای من راضی باشی من هم از تو راضی باشم. بیت:
هر که راضی شد از قضای خدا بهره مییابد از رضای خدا
دلی که به نور رضا روشن شد از مقدرات الهی روی نپیچد، و با مقتضیات قضا الفت گیرد، و هر چه از اقتضای قدر بدو رسد به خوشدلی و رغبت تمام درپذیرد، و هر آینه بدین سبب اندوه و ملال پیرامُن خاطر او نگردد، و همواره شادکام و خوشدل گذراند. مثنوی:
هر عزیزی که با رضا خو کرد فرح و عیش روی با او کرد
خوش درآمیز از صفای ضمیر با قضا و قدر چو شکر و شیر
1) (2) در شرح صحیفه سجادیه سیدعلی خان مدنی، ج 3، ص 505 آمده است - از قول بعض اهل عرفان -:... الرضا... باب الله الأعظم. یعنی خشنودی از قضا و قدر الهی با عظمتترین در (رحمت و فیوضات) خدایی است.
[1. قال رسول الله صلی الله علیه و آله:... و من أحبّ أن یکون أتقی الناس فلیتوکل علی الله، و من أحبّ أن یکون اغنی الناس فلیکن بما عند الله عزّوجلّ اوثق بما فی یده.(1)
معانی الاخبار، ص 196، ح 2.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده:... هر کس میخواهد پرهیزکارترین مردم باشد، باید به خداوند توکل کند، و هر کس میخواهد بینیازترین مردم باشد، باید مطمئنتر باشد به آنچه نزد خداوند است از آنچه در دست خود اوست.2
. عن ابیعبدالله علیه السلام قال: انّ الغنی و العزّ یجولان فاذا ظفرا بموضع التوکل اوطنا.(2)حضرت صادق علیه السلام فرموده: عزّت و بینیازی در گردشند، چون به جا یگاه توکل رسند ساکن شوند.
3
. عن امیرالمؤمنین علیه السلام: من توکل علی الله ذلت له الصّعاب و تسهّلت له الأسباب.(3)امیرمؤمنان علیه السلام فرموده: هر کس به خدا توکل کند مشکلات برایش آسان شود، و اسباب به آسانی فراهم شود.]
و آن دل برداشتن است از اسباب و به حضرت مسبب الاسباب توجه نمودن، و کفایت کارهای خود را از حق سبحانه و تعالی طلبیدن، و هر که کار خود را به خدای تعالی تفویض(4)نماید؛ و در هر چه پیش آید اعتماد به کرم الهی کند؛ همه کار او بر وفق دلخواه ساخته و پرداخته گردد. مصرع:
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدّعی خدا بکند
و پادشاه را لازم است که: در همه حال رسم توکل فرو نگذارد، تا عنایت الهی همه کارهای او را چنانچه باید و شاید برآورد.
آوردهاند که روزی پادشاهی از عالمی پرسید که: نصرت اهل ایمان در چند چیز است؟ گفت: در دو چیز یکی در ادای نماز و دیگری توکل بر کرم کارساز. پادشاه بنای کار خود برین دو چیز نهاد، و این دو خصلت را عادت کرد، ناگاه او را دشمنی پدید آمد با لشکر گران و سپاه بیکران، روی به دارالملک(1)
دارالملک: پایتخت.
وی آورد، و او نیز با سپاهی که داشت متوجه خصم شد، چون نزدیک یکدیگر رسیدند و مهم بر حرب(2)قرار گرفت، شبی - که روز آن مصاف(3)مقرر بود - آن پادشاه همه شب نماز میگزارد، یکی از ارکان دولت گفت: ای ملک این زمان بیاسای که فردا روز مصاف است، گفت: من امشب کار خدا میکنم و فردا کار خداست هر چه خواهد کند، مرا به آن هیچ کاری نیست و در آن هیچگونه اختیاری نه، گفت: پس تهیه اسباب حرب کن، و معرکه قتال را آماده باش، گفت: زره توکل پوشیدهام و کار خود به وکیل لطف حق باز گذاشته. فرد:ما کار خویش را به خداوند کارساز بگذاشتیم تا کرم او چها کند
علی الصباح(4)که صف مصاف راست کردند، و هر دو لشکر در برابر یکدیگر صف برکشیدند، مدد الهی از عرصه وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها5 در رسید. مصرع:
لشکر تأیید حق از ملک غیب آمد برون
فی الحال که چشم سپاه خصم بر چتر و رایت پادشاه با توکل افتاد، عنان اختیار از قبضه اقتدار ایشان بیرون رفته هزیمت را غنیمت شمردند، و بی آنکه حربی واقع شود و کار زاری دست دهد روی به گریز نهادند، و شرّ دشمن کفایت شد. بیت:
صبح ظفر از مشرق امید برآمد اصحاب غرض را شب سودا به سر آمد
[1. عن الامام الباقر علیه السلام: الحیاء و الایمان مقرونان فی قرن، فاذا ذهب احدهما تبعه صاحبه.(1)
بحارالانوار، ج 78، ص 177، ح 45.
امام باقر فرموده: شرم و حیا در ریسمانی به هم پیوستهاند، هرگاه یکی از آنها برود، دیگری هم به دنبال آن میرود.2
. عن الإمام الکاظم علیه السلام: استحیوا من الله فی سرائرکم کما تستحیون من الناس فی علانیتکم.(2)امام کاظم علیه السلام فرموده: در نهان از خدا حیا کنید همانگونه که در آشکار از مردم حیا میکنید.
3
. عن ابیعبدالله علیه السلام قال: لا ایمان لمن لا حیاء له.(3)امام صادق علیه السلام فرموده: کسی که حیا و شرم ندارد ایمان ندارد.]
و آن خصلتی شریف و سیرتی مقبول است، و حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و سلم حیا را شاخی از درخت ایمان گفته، که
«اَلحَیاءُ شُعبَةٌ مِنَ الاِیمانِ»(4)و حیا از شرایط نظم عالم است، اگر صفت شرم از میان برافتد و هیچ کس را از هیچ کس شرم نباشد مناظم جهان خلل پذیرد، و مصالح خلایق از یکدیگر فرو ریزد، اما صفت حیا نمیگذارد که هر کس هر چه بخواهد بکند. بیت:
صف شکن قلب مناهی حیاست راه زن خیل ملاهی حیاست
پس معلوم شد که خاص و عام را از حیا فائده تمام است، و بیتاب(1)
تاب: فروغ و روشنی و گرمی.
آفتاب حیا ثمرات اخلاق نارسیده و خام. فرد:گر حیا نبود بر افتد رسم عصمت از میان ور حجابی در میانست از تقاضای حیاست
و یکی از اقسام حیا حیای جنایت است، یعنی گنهکار از کردار خود شرم دارد، چنانچه حضرت آدم صفی علی نبینا و علیه السلام چون در بهشت گندم تناول نمود، لباسها - که پوشیده بود - از تن او فرو ریخت، او به چپ و راست میگریخت و در پس هر درخت پنهان میشد، خطاب رسید که ای آدم! از ما میگریزی؟! گفت: نی خداوندا از تو چگونه گریزم و کجا توانم گریخت؟ اما از خطای خود شرم میدارم. مصرع:
که گر گناه ببخشند شرمساری هست
و قسمی دیگر حیای کرم است، که کریم شرم دارد که خواهنده از درگاه او خجلزده باز گردد، و در حدیث آمده که: حضرت حق سبحانه و تعالی به صفت حیای کرم موصوفست، چون یکی از بندگان هر دو دست خود را در دعا به حضرت او رفع کند؛ شرم دارد که دستهای او را از فضل و رحمت خود تهی باز گرداند، بلکه نقد مراد بر کف آرزوی وی نهد. بیت:
محالست اگر سر برین در نهی که باز آیدت دست جای تهی
و نهایت کرم آن است که سائل را از نزد خود شرمسار و منفعل باز نگرداند.
1) (1)
چنانچه در اخبار آمده که در عهد مأمون خلیفه اعرابی بود که در شوره زاری نشو و نمو یافته، و جز آب شور و تلخ ندیده و نچشیده. شعر:
مرغی که خبر ندارد از آب زلال منقار در آب شور دارد همه حال
وقتی در قبیله اعرابی قحط افتاد، و به ضرورت جهت تحصیل توشه از وطن مألوف و مسکن معهود بیرون آمده، چون از شورستان درگذشت گذارش بر موضعی افتاد، که خاک پاکش صالح زراعت بود، غدیری(1)
غدیر: آبگیر، تالاب، جای جمع شدن باران در بیابان.
دید مقدار آب باران در آن جمع شده، و هبوب ریاح(2)خس و خاشاک ازو دور ساخته، آبی در غایت صفا و لطافت به نظر وی درآمد، عرب هیچ بار آب بر روی زمین ندیده بود، متعجب شد و پیش آمده قدری از آن آب بچشید، در مذاقش بسی شیرین و خوشگوار نمود، با خود گفت: که من شنیدهام که حق سبحانه و تعالی در بهشت آبی دارد شیرین که طعم آن هرگز متغیر نگردد، چنانچه در قرآن آمده: فِیها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ3 اگر غلط نکنم حق تعالی بر فقر و فاقه من ببخشوده، و به مزد گرسنگی و بیچارگی من این آب از بهشت به دنیا فرستاده، حالا مصلحت در آن است که: قدری ازین آب برداشته نزد خلیفه روزگار برم، و او هر آینه در مقابله این خدمت درباره من احسانی فرماید، و من و اهلبیت من به برکت انعام خلیفه از تنگی و قحط باز رهیم، پس مشکی که همراه داشت از آن آب پر ساخته راه بغداد پرسید، و روی به دارالخلافه نهاد، و هنوز میان اعرابی و بغداد مسافتی مانده بود که: کوکبه(3)حشمت(4)و دبدبه عظمتمأمون رسید، اعرابی معلوم کرد که این خلیفه است، و عزم شکار دارد، فی الحال بر سر راه آمد و زبان به دعاگویی و ثناخوانی بگشاد، مأمون بدو متوجّه شده پرسید که: ای اعرابی! از کجا میآیی؟ گفت: از فلان بادیه(1)
بادیه: صحرا و بیابان.
که اهل آن به غصه قحط و بلای غلا(2)درماندهاند، گفت: اکنون به کجا میروی؟ گفت: به درگاه تو آمدهام و دست تهی نیستم، بلکه تحفه دارم و هدیه آوردهام، که دست آرزوی هیچ کس به دامن وصال او نرسیده، و دیده تمنای هیچ مخلوقی جلوه جمال او ندیده، خلیفه متعجب شد، و گفت: بیار تا چه آوردی؟ اعرابی مشک پیش آورده گفت: هذا ماءُ الجنة این آب بهشت است که درین عالم کسی ندیده و نچشیده. بیت:آب مگو شیرهی شاخ نبات در مزه همشیره آب حیات
مأمون رکابدار را فرمود تا قدحی از آن آب به نزد وی آورد، آبی دید متغیر اللون(3)و کریه الرایحه،(4)و دسومت(5)مشک اعرابی در وی اثر کرده و رنگ و بوی آن تغیری عجب یافته، خلیفه قدری از آن بچشید و به فراست دریافت که صورت واقعه چیست، شرم کرم رخصت نداد که پرده از روی کار وی بردارد، گفت: ای اعرابی راست گفتی این عجب آبی لطیف و شربتی غریبست، این را به هر کس نتوان داد، پس رکابدار را فرمود تا قدح آب را در مطهره(6)خاصه ریخت، و مشک را در زاویه انداخت، و در محافظت آن آب مبالغه زیاده از حد نمود، پس روی به اعرابی کرد که یا وجه العرب!(7)تحفه زیبا و تبرکی پسندیده
آوردهای، حاجت تو چیست و چه مدعا داری؟ گفت: یا خلیفه المسلمین! مردم من از فاقه و بینوایی در معرض تلفاند، امید به فضل خدا دارم و به کرم تو. خلیفه فرمود تا هزار دینار حاضر کردند، و گفت: ای اعرابی! این زرها بگیر و از همین جا باز گرد و روی به وطن خود نه، اعرابی زر گرفته فی الفور بازگشت، یکی از خواص پرسید که حکمت درین چه بود که از این آب کسی را نچشانیدی و اعرابی را از همین موضع باز گردانیدی؟ مأمون فرمود که: آن آبی بود ناخوش مزه و بدبوی. اما نسبت به آبی که اعرابی بدان پرورش یافته بود او را آب بهشت مینمود، شایستی(1)
شایست: شاید.
که چون یکی از شما قدری از آن آب بخوردی، و به سرّ کار نارسیده اعرابی را بر آن کار ملامت کردی و طعنه زدی، و آن بیچاره منفعل(2)شدی. و اگر او را از همین جا باز نگردانیدمی شاید پیشتر رفتی و آب دجله را بدیدی، و از آن آب عذب(3)لطیف بچشیدی از کرده و آورده خود خجل زده گشتی، ما شرم داشتیم که یکی نزد ما آید و به وسیلهای از کرم ما توقعی نماید و گرد خجالت بر صفحه احوال او نشسته باز گردد. بیت:سخی را شرم میآید ز سائل خجل از درگه او باز گردد
قسمی دیگر حیای ادب است، یعنی با آنکه عملی باشد که به حسب شرع و عقل ارتکاب آن ممنوع نبود؛ حیای ادب او را از آن اشتغال مانع شود، چنانچه نوشیروان در خانه که گل نرگس بودی با زنان و کنیزکان خود مباشرت نکردی، و گفتی که: چشم نرگس به چشمهای نگرنده میماند، و به حقیقت این صورت که از نوشیروان واقع شده حیا نیست، زیرا که حیا آن است که ناشی از ایمان باشد و او آتشپرست بوده بلکه این صورت ادبیست که رعایت میکرد، و چون ملوک اسلام مثل این صورتی مرعی دارند آن حیای ادب باشد. مثنوی:
دل که پر از وصف حیا میشود آینه نور خدا میشود
دیده بیشرم پسندیده نیست در نظر عقل خود آن دیده نیست
[1. عن ابیجعفر علیه السلام قال: ما عبدالله بشیء افضل من عفّة بطن و فرج.(1)
کافی، ج 2، ص 79، ح 1.
امام محمدباقر علیه السلام فرموده: خداوند به چیزی برتر از پاک نگهداشتن شکم (از حرام) و دامن (از آلودگی) عبادت نشده است.2
. عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: ما المجاهد الشهید فی سبیل الله باعظم أجراً ممّن قدر فعفّ لکاد العفیف ان یکون ملکاً من الملائکة.(2)حضرت امیرمؤمنان فرموده: کسی که در راه خدا جهاد کند و شهید شود اجرش بزرگتر از کسی نیست که بتواند گناه کند و عفّت ورزد، انسان پاکدامن نزدیک است که فرشتهای از فرشتگان خدا باشد.
3
. عن علی علیه السلام: العفاف یصون النفس، و یتنزّها عن الدّنایا.(3)حضرت علی علیه السلام فرموده: پاکدامنی نفس را نگه میدارد، و آن را از پستیها مبرّا میسازد.]
و آن احتراز باشد از ارتکاب محرّمات، خصوصاً از شهوات حرام و این از جمله مکارم اخلاق است، و بزرگان گفتهاند: آدمی دو نسبت دارد یکی با ملائکه که بدان نسبت مائل است به علم و عمل. بیت:
آدمی زاده طرفه معجونی است کز فرشته سرشته و ز حیوان
گر کند میل این شود کم از این ور کند میل آن شود به از ان
و دیگری با بهایم که به آن مناسبت حریص است بر اکل و شرب و وقاع.(1)
وِقاع: آمیزش.
و شرط عقل آن است که تا میتواند نسبت ملکی را قوت دهد، و به جانب بهیمی(2)میل ننماید.از ملایک بهره داری از بهایم نیز هم بگذر از حظّ بهایم کز ملایک بگذری
پس هرگاه که حرص خوردن مستولی شود، آدمی میان حلال و حرام فرق نکند، همچنین به وقت غلبهی شهوت نیز میان نکاح و سِفاح(3)امتیاز ننماید، پس عفّت عبارت است از آن که به وقت آن که شهوت غالب گردد، عنان نفس را باز کشیده، دامن همّت از لوث حرام پاک دارد و جز به وجه شرع بر این صورت اقدام نفرماید. و نظر از عملهای ناشایست فرو بندد تا درهای خیر و صلاح، فیروزی و فلاح به روی وی گشاده گردد و چون پادشاه به صفت عفّت آراسته باشد. هر آینه ظلمت فسق و فجور از عرصهی مملکت دور شود و غائلهی(4)عار و بدنامی به زن و فرزند کس نرسد. رباعی:
عفّت آن جا که رایت افرازد دین و دل را تمام بنوازد
نفس ازو نیکخو ارو زار شود روح مقبول کردگار شود
و الحمدللهوالمنّة که این شاهزادهی کامکار عالی مقدار که از بخت و دولت برخوردار باد. بیت:
روی خوبست و کمال و هنر و دامن پاک لاجرم همّت پاکان ِدو عالم با اوست
[1. عن الامام علی علیه السلام قال: یا مؤمن! إنّ هذا العلم و الأدب ثمن نفسک، فاجتهد فی تعلّمها، فما یزید من عملک و ادبک یزید فی ثمنک و قدرک.(1)
میزان الحکمة، ج 1، ص 52، ش 316.
حضرت علی علیه السلام فرموده: ای مؤمن! این دانش و ادب بهای نفس تو است، پس در فراگیری آنها جدیت کن، که هر چه در دانش و ادبت افزوده شود قدر و ارزش تو افزون شود.2
. عن علی علیه السلام قال: من تأدّب بآداب الله عزّوجلّ ادّاه إلی الفلاح الدّائم.(2)حضرت علی علیه السلام فرموده: هر کس به آداب خدای عزّوجلّ مؤدب شود، او را به رستگاری جاوید میرساند.
و آن صیانت نفس است از قول ناپسندیده و فعل ناستوده و خود را و مردم را در پایهی حرمت نگاه داشتن و آبروی خود و دیگران ناریختن و حقیقت ادب آن است که در جمیع احوال متابعت حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله نمایند که ادیب کامل اوست، چه در مکتبخانهی أدَّبنی ربّی فاحسن تأدیبی(4)کسی مانند او مؤدّب و مهذّب نشده. شعر:
ادب آموز از آن ادیب که او ادب از حضرت خدا آموخت
برکسی خوان سَبَق(5)که در همه حال سَبَق از لوح کبریا آموخت
و ادب از همه کس نیکو مینماید خصوصاً از ملوک جهاندار و سلاطین بزرگوار چه هرگاه ایشان بر جادّهی ادب استقامت ورزند، ملازمان ایشان را نیز رعایت ادب لازم شود و بدین واسطه رعایا نتوانند که از طریق ادب انحراف ورزند. پس امور مُلک منتظم گردد و مصالح اهل عالم بر وفق حکمت مهیا شود. و فی المثنوی، نظم:
از خدا خواهیم توفیق ادب بی ادب محروم گشت از فضل ربّ
از ادب پر نور گشته است این فلک وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
و اکابر گفتهاند: بهترین سرمایه و خوشترین پیرایه(1)
پیرایه: آرایش، لباس، زیور.
مر اولاد آدم را به (تخصیص) پادشاهان عالم را ادب است.در اخبار آمده که سلطان مصر با پادشاه روم طرح مواصلت(2)انداخته، دختر خود را در عقد پسر وی درآورد و هم دختر او را از بهر پسر خود خطبه(3)کرد و به سبب این وصلت رسل و رسایل از جانبین متواصل گشت و به اتّفاق این دو صاحب دولت هر دو مملکت آراستگی پذیرفت و در امورکلّی و جزوی مراجعت به رأی یکدیگر نمودند و بی مشورت و تدبیر هم در هیچ مهمّ شروع نفرمودند. روزی مَلِک مصر به قیصر روم پیغام فرستاد که پسران، زبدهی حیات و عمده زندگانیاند و نام نیک بعد از وفات جز به حیات ایشان باقی نمیماند. بیت:
زنده است کسی که در دیارش ماند خلفی به یادگارش
پس همّت بر انتظام حال و فراغ بال(1)
فراغ بال: آسوده خاطر.
ایشان مصروف باید داشت و عنان عنایت به صوب جمعیت و وسعت معیشت ایشان معطوف باید ساخت و من به جهت پسر خود چندین ذخایر و نفایس و برده و ستور(2)و ضیاع(3)و عقار(4)مهیا کردهام از آن طرف رأی جهانآرای آن حضرت در حُسن اهتمام به حال پسر خود چه اقتضا فرمود؟ چون این پیغام به سمع(5)قیصر رسید، تبسمی فرمود و گفت: مال یار بیوفا و محبوب ناپایدار است ازو حسابی نباید گرفت و به متاع فانی دنیای دنی فریفته نباید شدن. من پسر خود را به حُلّیهی ادب بیاراستهام و خزانههای مکارم اخلاق برای او ذخیره نهادهام، مال در معرض فنا و زوال است و ادب ایمن از تغیر و انتقال. چون این خبر به مَلِک مصر رسید گفت: راست میگوید الادبُ خیرٌ من الذّهب.(6)مثنوی:ادب بهتر از گنج قارون بود فزونتر ز ملک فریدن بود
بزرگان نکردند پروای مال که اموال را هست رو در زوال
عنان سوی علم و ادب تافتند که نام نکو از ادب یافتند
[1. از حضرت علی علیه السلام آمده است: الشّرف بالهمم العالیه لا بالرمم البالیه.(7)شرف (و افتخار هر کس) به همتهای بلند و والا است، نه به استخوانهای پوسیده (نیاگان).
در خبر آمده استکه: إنّ الله یحبّ معالی الأمور و الهِمَمْ:(3)حق سبحانه و تعالی مردم بلند همّت را دوست میدارد و اعمال بزرگ را به نظر قبول، مشرّف میسازد و رفعت ارجمند با همّت بلند، پیوندی دارد که جدائی ایشان از یکدیگر محال است. بیت:
مرغ همّت چو بال بگشاید عزّ و اقبالش آشیان باشد
پیش چوگان همّت عالی کمترین گوی آسمان باشد
سلاطین را همت عالی پیشکاری است کافی و مددکاریست وافی هر که را از ایشان همّت بیشتر است به قدم شوکت از دیگران پیشتر است. فرد:
همت بلند دار که نزد خدا و خلق باشد به قدر همّت تو اعتبار تو
1) (1)
کلمات قصار، ش 47.
2) (2) بحارالأنوار، ج 77، ص 182، ح 23.
3) (3) در عوالی اللئالی از رسول خدا آمده است: ان الله یحب معالی الأمور و یکره سفسافها. به راستی خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد، و کارهای حقیر و ناچیز را دوست ندارد. ج 1، ص 67، شماره 117.
[یکی از پیران قبیله با یعقوب لیث]
یعقوب لیث صفّار را در مبدأ جوانی یکی از پیران قبیله گفت که: خاطرم به حال تو نگران است چه در این سنّ که تو هستی، هنگام استیلای(1)
استیلاء: چیره شدن.
شهوت است و غلبهی نهمت(2)است و دستپیمانی(3)راست کن تا از برای تو کریمهای از خانوادهی بزرگ بخواهم. یعقوب گفت: عروسی که من خوش کردهام، دست پیمان او آماده است. پیر گفت آن را بر من عرض کن تا ببینم که چیست و از عروس نشان ده تا بدانم که کیست؟ یعقوب به خانه رفت و شمشیر بیرون آورد و گفت: من عروس ممالک شرق و غرب را خطبه خواهم کرد، دست پیمان من، این تیغ جوهردار و این شمشیر جوشنگذار(4)است. بیت:با بخت نیک هیچ کسی را ستیزه نیست مهر عروس مُلک، به از تیغ تیز نیست
و هم در این معنی گفته اند، بیت:
عروس مملکت آن مرد در کنار گرفت که اول از گهر تیغ دادکا بینش
و هم در این معنی این بیت مشهور است:
عروس ملک کسی در کنار گیرد مست که بوسه بر لب شمشیر آبدار زند
[گفتگوی اسکندر با ارسطاطالیس]
آوردهاند که: در آن ایام که اسکندر(5)میخواست که رایت جهان گردی از سر حدّ روم
بر عزیمت ضبط ممالک عرب و عجم برافرازد و رکاب همایون به جهت تسخیر برّ و بحر عالم حرکت دهد. به غایت اندیشناک و ملول خاطر بود، ارسطاطالیس حکیم،(1)
ارسطاطالیس: ارسطو حکیم نامدار یونانی (و حدود 384، ف 322 ق م).
که وزیر آن حضرت بود، چون علامت فکرت و اندیشه و نشانهی حیرت بر جبههی حال و ناصیهی(2)احوال او ظاهر دید گفت: ای شاه جهان! اسباب دولت مهیا و آماده، و حشم و خدم در موقف بندهگی و فرمانبرداری ایستاده، خزانهی معمور و مملکت موفور،(3)جمال بخت به صفت استدامت آراسته و نهال دولت به شرف استقامت پیراسته، اقبال؛ کمر موافقت بسته و جاه و جلال بر آستانهی عالی، به خدمتکاری نشسته، توزّع(4)ضمیر انور و تفرّق خاطر ازهر(5)را سبب چیست؟ اسکندر جواب داد که: تأمّل میکنم که عرصهی جهان به غایت محقّر است و ساحت ممالک هفت اقلیم بسیار مختصر، شرم میدارم از برای این مقدار مُلک سوار شدن و توجه به تصرف و تسخیر آن نمودن. بیت:کرای آن نکند طول و عرض هفت اقلیم که من به نیت تسخیر آن سوار شوم
هزار عالم از این گر بود کم است هنوز که من به عزم تصرّف بدان دیار شوم
ارسطو فرمود که شک نیست که ایالت و حکومت این مایه از جهان نه لایق همت بلند و نه درخور نهمت(6)ارجمند توست عرصهی مملکت ابدی را به آن ضم کن تا همچنانچه به ضربت تیغ جهانسوز ساحت(7)سرای فانی را در قید ضبط میآری، به برکت عدل
عالمافروز مُلک سعادت باقی هم در قبضهی استحقاق تو آید تا این نقصان به برکت آن کمال تلافی پذیرد و این اندک به زیب آن بسیار رونق گیرد. مثنوی:
مُلک عقبی خواه کآن خرّم بود ذرّهای زآن ملک صد عالم بود
جهد کن تا در میان این نشست عرصهی آن عالمت آید به دست
اسکندر بدین سخن تسلّی یافته، بر حکیم آفرین فراوان کرد و امروز شاهباز عقل هر کاملی در هوای ثنای اسکندر از جهت همّت آن پرواز میکند که همای(1)
هما (به ضمّ ها): مرغی افسانهای و موهوم که میگویند: سایهاش بر سر هر کس بیفتد، به سعادت خواهد رسید، در میمنت و سعادت به او مثل میزنند.
همتش به استخوان ریزهی دنیای دنی سر فرو نیاورد. بیت:تو باز ساعد شاهی به استخوان منگر همای همت خود را بلند ده پرواز
[1. عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: و لا تجتمع عزیمة و ولیمة، ما أنقض النوم لعزائم الیوم، و امحی الظُّلم لتذاکیر الهمم.(2)امیرمؤمنان علیه السلام فرموده: عزم و اراده (مقامهای بلند) با سور خوردن و لذت بردن جمع نشود، و بسا خوابها (ی نوشین) که تصمیمهای روز را از بین برده، و تاریکیها خاطره همتهای بلند را نابود نموده.
و آن پیشرو قوافل مرادات و کفایت کننده امور و مهمات است. هیچ کس را از سلاطین بی مدد عزم درست، زمام تسخیر ممالک به قبضه اقتدار در نیامده و بیتکاپویی سعی بلیغ، به سریر شهریاری و مسند جهانداری نرسیده. بیت:
بی عزم درست و سعی کامل کس را نشود مراد حاصل
و عزیمت درست آن است که چون به قصد کاری کمر بندد و به ساختن مهمی اشتغال نماید، به منع هیچ مانعی ممتنع نگردد و قصور و فتور به عزم خود راه ندهد. از حکیمی پرسیدند که عزم ملوک در چه محل نیکو مینماید؟ و در چه وقت به کار میآید؟ فرمود که: در وقت دفع اعادی مملکت به غایت پسندیده است، چه هرگاه که پادشاه از روی توکل که(2)پای همت در رکاب عزیمت آرد، هر آینه لشکر فتح و ظفر دو اسبه به استقبال او متوجه میشوند زیرا که عزم درست، نشانهی غلبهی نصرت(3)است. بیت:
شه چو به عزم درست پای کند در رکاب دل شکند خصم را از کَفَش افتد عنان
آوردهاند که: یکی از ملوک به خوردن گِل معتاد شده بود چندان که حکماء و اطبا منع میکردند و مضرّت آن را باز مینمودند، از آن کار باز نمیماند. روزی یکی از اهل الله به دیدن وی آمد و او را به غایت زار و نزار یافت. رخسارهی ارغوانی او را زعفرانی دید و تَنِ
1) (1)
همان، ش 10912.
2) (2) سوره آل عمران، آیه 159. (هرگاه تصمیم گرفتی، پس بر خدا توکل نموده «انجام ده»).
3) (3) نصرت: پیروزی.
با تاب و توان او را در عقدهی ناتوانی گرفتار یافت، صورت حال استفسار نموده، سلطان حقیقت واقعه را باز گفت که: مرا از جهت خوردن گِل، پای حیرت در گِل است و دست حسرت بر دل. درویش فرمود که: چون میدانی که از این ممرّ مضرّت به تو میرسد، چرا ترک نمیکنی؟ گفت: چندان که جهد مینمایم، با خود بر نمیآیم. درویش گفت: این عزیمة من عزمات الملوک؟ کجاست آن عزم که پادشاهان را میباشد که به هیچ نوع ایشان را از آن باز نمیتوان داشت؟ سلطان از این سخن متأثّر شد و عزم کرد بر آن که دیگر گِل نخورد و به برکت عزیمت، از آن مهلکه خلاصی یافت. بیت:
عنان عزم به هر جانبی که برتابی مکن به دست تردّد عنان خود را سست
که کس به منزل مقصود ره نمییابد مگر به سعی تمام و دگر به عزم درست
هر آن که پای طلب در طریق عزم نهد به تختگاه بزرگی رسد به گام نخست
عن علی علیه السلام قال: من لم یجهد نفسه فی صغره لم ینبل فی کبره.(2)علی علیه السلام فرموده: هر کس در کوچکی خود را به تلاش و کوشش وادار نکند در بزرگی به ارجمندی و بزرگواری نرسد.
عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: علیک بالسّعی، و لیس علیک بالنّجح.(3)امیرمؤمنان علیه السلام فرموده: کوشش به عهده توست، کامیابی بر عهده تو نیست.
1) (1)
تصنیف غرر الحکم، ص 443، ش 10115.
2) (2) همان، ش 10119.
3) (3) همان، ش 10116.
جِدّ سعی کردن است در تحصیل مطالب و جهد رنج بردن است در اکتساب مقاصد و مآرب(1)
مآرب (بر وزن مطالب): جاهای حاجت خواستن.
و جدّ. و جهد از اخلاق ملوک جهانگیر و سلاطین کشورستان است و این صفت تابع همت بلند است. هر چند همت عالیتر بود، جدّ و جهد در طلب مقصود بیشتر واقع میشود و بباید که مرد بلندهمت از تحمل مشقّت نترسد چه حال از دو بیرون نیست: اگر به جهد، دامن مقصود به دست آید فهو المراد(2)و اگر در حجاب توقف ماند، عذر او به نزد عقلا واضح است و علوّ همت او در طلب مفاخر(3)و مآثر(4)بر همهی ضمایر هویدا و لایح.(5)بیت:در طلب میکوشم ار یابم زهی بخت بلند ور نیابم عذر من افتد بزرگان را پسند
در امثال حکماء هند مذکور است که موری کمر جهد بر میان بسته بود و از تودهی خاکی که نقل آن آدمیان را به کلفت میسر شدی، ذره ذره میبرد و در طرف دیگر میریخت. مرغی برو گذر کرد، موری دید ضعیف و نحیف(6)که به نشاط تمام دست و پای میزد و در نقل کردن آن خاک جدّی تمام و جهدی مالا کلام به جا میآورد. گفت: ای ضعیف بنیه و سخیف پیکر! این چه کار است که پیش گرفتهای و این چه مهمّ است که در آن خوض(7)کردهای؟ مور زبان بگشاد و گفت مرا با یکی از قوم خود نظریست و چون طلب وصال او کردم، این شرط پیش گرفت که اگر سَرِ وصل ما داری، قدم در نه و این
تودهی خاک را از این سر راه بردار. حالا مستعدّ آن کار شدهام و میخواهم که بدان شرط اقدام نموده، از عهدهی عهد بیرون آیم. مرغ گفت: این گمان که میبری، به قدر آرزوی تو نیست و این کمان که میکشی، به قوت بازوی تو نی. مور گفت: من عزم این کار جزم کردهام و قدم جدّ و جهد پیش نهاده، اگر میسّر شود فهو المراد و الا معذورم خواهند داشت.
من طریق سعی میآرم به جا لیس للانسان الا ما سعی(1)
اقتباس از آیه 39 سوره النجم است وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی؛ («و نمیداند» که برای آدمی جز آنچه به سعی خود انجام داده نخواهد بود).
دامن مقصود اگر آرم به کف از غم و اندوه مانم برطرف
ور نشد از جهد من کاری به کام من در آن معذور باشم و السلام
آوردهاند که: فریدون را در بادی(2)ایام سلطنت که ریاحین دولت در ریاض سعادت دمیدن گرفت و ریاح شادمانی از مَهبّ(3)کامرانی وزیدن نمود، اندیشه تسخیر بعضی از ممالک که در تصرّف جمعی از متغلّبان(4)بود، پدید آمد. بیت:
کفاف نفس اگر چند اندکست ولی جهان به تیغ گرفتن ز همّت عالی است
این معنی را با ارکان دولت مشاورت کرد، جمعی گفتند: ای ملک! ملکی داری آراسته
و مبالغی. تحمّل خواسته، بیضرورت؛ غبار فتنه انگیختن و آتش تشویر(1)
تشویر: آشوب و اضطراب.
برافروختن، نیکو نمینماید از آنچه داری تمتّعی بردار و ارتکاب مخاطره را فرو گذار. بیت:در فراغت کوش و در لذّت که نیست آرزو را هیچ پایانی پدید
فریدون گفت: قناعت؛ مقتضای طبایع بهایم سرافکنده است و نشستن در کنجی؛ از اقتضای دنائت(2)همت عجایز از کار وامانده. فرصت وقت را که چون خیال سحاب گذرنده است، غنیمت باید شمرد و در حصول آمال از رکوب اهوال(3)نباید اندیشه کرد. نظم:
کمر سلطنت نباید بست هر که را رغبت تن آسائیست
از مشقّت کجا بر آساید هر که را همّت جهانبانیست
آوردهاند که: مَلِکی پسر خود را به حرب خصمی(4)فرستاده بود. خبر آوردند که ملکزاده گاه گاهی در راه زره از بر خود بیرون میکند و دو شب در یک منزل خیمهی اقامت میزند. پدر بدو چیزی نوشت که ای پسر! حق سبحانه و تعالی که عزّت را آفرید، کلفت و مشقّت را با آن قرین
ساخت و مذلّت را که خلق کرد، آرام و راحت را با او رفیق گردانید. آنگه عزّت را به ملوک داد و مذلّت را به رعایا، حظّ پادشاه، عزّ مملکت است و قِسم(1)
قِسم (به کسر قاف): بهره و نصیب.
رعیت امن و امان و استراحت. و این هر دو بخش یکجا جمع نشود. لاجرم پادشاه باید که آسایش را وداع نماید و راحت با رعیت گذارد و اگر چنین نمیکند، با استراحت در میبایدساخت و از عزّ ملک اعراض میباید کرد. بیت:
لذّت شاهی ترا بس راحت دیگر مجوی با وجود سلطنت سرمایهی دیگر مخواه
یعقوب لیث(2)خود را در بدایت حال در مهالک افکندی و خطرهای کلّی را ارتکاب کردی، از آسایش نفس دور بودی و از کشیدن مشقّتها یک نفس نیاسودی. او را گفتند: تو مردی رویگری، ترا باعث بر این همه جفا کشیدن و خود را در غرقابهی هلاک افکندن سبب چیست؟ گفت: مرا دریغ میآید که عمر عزیز خود را در اصلاح روی و مس صرف کردن و روی توجه به پیشهای که در آن شریک بسیار باشد آوردن. جدّ من در آن است و جهد من برای آنکه خود را به مرتبهای رسانم که از ابنای جنس من کسی با من شریک نباشد. گفتند: این مهمّی به غایت صعب و کار بسیار مشکل است. گفت: من دانستهام که شربت مرگ چشیدنی است و بار فنا و فوات کشیدنی، آنکه در کاری بلند تلف شوم، به از آنکه در کار پست بمیرم، لاجرم بدین جدّ و جهد رسید به آن منصب که رسید. شعر:
میباش به جدّ و جهد در کار دامان طلب ز دست مگذار
هر چیز که دل بدان گراید گر جهد کنی به دستت آید
و چنانچه به جدّ و جهد بنای بزرگی تمهید(3)مییابد. به ضدّ این صفت که بطالت(4)و کسالت است، اساس شوکت و دولت در هم میشکند. یکی را از آلطاهر(5)سؤال کردند که
سبب زوال ایالت و انتقال دولت شما چه بود؟ جواب داد که: شراب شب و خواب بامداد. یعنی که از کاهلی به کار ملک نپرداختیم و از کسالت، رسم جلادت برانداختیم، لاجرم سفینهی اختیار ما در گرداب زوال غرقه گشت و کشتی امید ما به ساحل مراد نرسید. بیت:
بنای دولت خویش آن کسی خراب کند که شام میخورد و صبحگاه خواب کند
قال الله تعالی: إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ1 آنان که گفتند محققاً پروردگار ما خدا (ی یکتا) است، و بر این ایمان پایدار ماندند فرشتگان بر آنها نازل شوند که هیچ ترسی (از وقایع آینده) و حزن و اندوهی از گذشته خود ندارید، و شما را به همان بهشتی که (انبیاء) وعده دادند بشارت باد.
عن ابیعبدالله علیه السلام قال: ما یموت موال لنا مبغض لأعدائنا إلّا و یحضره رسول الله صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین و الحسن و الحسین علیهم السلام فیسّرونه و یبشرونه، و ان کان غیر موال لنا یراهم بحیث یسوءه.(1)
حضرت صادق علیه السلام فرموده: دوستدار ما و دشمن دشمنان ما نمیمیرند جز آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان و حسن و حسین علیهم السلام را حاضر میبیند، آن بزرگواران او را خوشحال کرده و مژده میدهند، و اگر دوستدار ما نباشد ایشان را به گونهای خواهد دید که ناراحت شود.
1) (2) البرهان، ج 8، ص 280.
استقاموا علی الائمة واحداً بعد واحد.(1)
همان.
بر ولایت امامان علیهم السلام یکی پس از یکی پایدار و ثابت قدم بماند.و آن پایداری باشد در کفایت مهمّات و مداومت بر دفع مکاره و بلیات و ملمّات(2)و فیالحقیقه ثبات مثمر مَیامَن و برکات است و منتج فواید فلاح و نجات و هیچ زمرهای از طوایف خلق را به صفت ثبات آن دلبستگی نیست که ملوک را, چون تا ثبات پادشاه به رعایت فرمانبرداران و دفع و قمع(3)متمردّان و بدکرداران نزدیک خاص و عام روشن نگردد، حَشم و خدم سر بر خطّ اطاعت ننهند و اهل بغی(4)و فساد از مواد عصیان و عناد احتراز ننمایند. پس ملک را به ثبات استظهار(5)است و ملک را ازو استمداد و بدو استبشار(6)حاصل آید. بیت:
هر سر که یافت افسری از گوهر ثبات در اقتدار بگذرد از چرخ با ثبات
حکیمی گفته استکه: هر که خواهد که اساس سلطنت او از انهدام ایمن باشد، باید که بنای کار خود بر ثبات و وقار نهد. بیت:
بنای کار بِنه بر ثبات ایمن باش که هر بنا که بر اصلست پایدار بود
مرد ثابت قدم آن است که از راه و روش خود به دغدغهی هیچ موسوس(7)رو نگرداند و
از رسم و طریق خود به وسوسهی هیچ مُهوّس(1)
مهوّس: خل و ابله کننده.
انحراف نورزد که مدد رفیق نجات جز به طریق ثبات روی نمینماید چنانچه حکیم الهی میفرماید: بیت:در تردّد ره نجات مدان هیچ خصلت به از ثبات مدان
میل داری به رفعت درجات در معانی ثبات ورز ثبات
و نشانهی ثبات دو چیز است یکی در هر کاری که شروع مینماید اتمام آن بر ذمّت(2)اهتمام(3)لازم داند.
آوردهاند که: قیصر روم از انوشیروان پرسید که بقای پادشاهی در چیست؟
گفت: من هرگز بیهوده کاری نفرمایم و هر مهمی که بدان امر کنم به اتمام رسانم. قیصر فرمود که: همه حکمای یونان همین گفتهاند؛ مثنوی:
هر طرح که افکنی چه مردان جهدی بکن و تمام گردان
یعنی علمی که برفرازی باید که دگر نگون نسازی
علامت دویم آن است که سخن که بر زبان او جاری شود به نقیض آن تا ممکن باشد، تکلم نکند.
چنانچه در تاریخ مذکور است که سلطان رضی در میدان غزنین(4)میگذشت، حمّالی را
دید که سنگ گران بر دوش نهاده به جهت عمارت او میبرد و در بردن آن رنج بسیار میکشید. سلطان چون مشقّت او را مشاهده کرد، از روی رأفت جبلّی(1)
مهربانی طبعی.
و عاطفت فطری که داشت فرمود که: ای حمّال! این سنگ را بنه. حمّال سنگ را در میان میدان بینداخت و مدّتی آن سنگ در آن میدان بود, و اسبان چون آنجا میرسیدند، بدچشمی میکردند و میرمیدند. جمعی از خواص به وقت فرصت، آن حال به عرض سلطان رسانیدند که فلان روز حمّالی بنا بر امر عالی و فرمان همایون، سنگی که بر پشت داشت در میان میدان بینداخته و اسبان از آن راه به کلفت میگذرند و کسی غیر آن حمّال آن سنگ را برنمیتواند گرفت، اگر بفرمائید تا از آنجا بردارد و راه را خالی سازد، مناسب مینماید. سلطان فرمود که: به زبان ما گذشته است که بِنه، اگر گویم که بردار، مردم آن را بر بیثباتی ما حمل کنند، گو آن سنگ همان جا باشد. نقل است که آن سنگ تا آخر عمر سلطان در آن میدان افتاده بود، بعد از وفات او نیز به جهت مراعات سخن او، هیچ کس از اولاد او نیز برنداشتند. شعر:سخن شاه، شاه هر سخن است به همه حال پاس باید داشت
تا نگردد نقیض آن ظاهر باید آن را به لوح دل بنگاشت
[1. قال النبی صلی الله علیه و آله: بالعدل قامت السماوات و الأرض:(2)به عدالت (و تساوی) آسمانها و زمین بر پا شده است.
و نیز آن بزرگوار فرموده است: العدل حیاةٌ:(1)
همان، 1699.
عدالت زندگی است.حضرت صادق علیه السلام فرموده: دادگری از عسل شیرینتر و از کره نرمتر و از مشگ خوشبوتر است.]
عدل شحنهای است ملکآرای، و لمعهای است نورافزای و صیقلی است ظلمتزدای و حق سبحانه و تعالی بندگان را بدین صفّت امر میفرماید که: إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ3 عدل آن است که داد مظلومان دهند و احسان آن که مرحم راحتی بر جراحت مجروحان نهند. در خبر آمده که یک ساعت عدل پادشاه در پلّهی میزان طاعت، راجحتر است از عبادت شصت ساله، زیرا که نتیجهی عبادت جز به عامل نرسد و فایدهی عدل به خاص و عام و خرد و بزرگ واصل گردد و مناهج ارباب دین و دولت و مصالح اصحاب ملک و ملّت به برکت آن قایم و منتظم شود و ثواب عدل از حدّ حساب افزون و از حیز(3)قیاس بیرون است.
آوردهاند که: یکی از سلاطین را داعیهی(4)آن شد که حج خانهی خدای بگذارد و به قدم حرمت طواف حریم عزّت به جای آورد و به مزید صفا و اجابت دعا از اشباه(5)و أکفّاء(6)ممتاز و سرافراز گردد. بیت:
هست طواف حرم کردگار در دو جهان واسطهی اقتدار
اشراف مملکت و ارکان دولت به موقف عرض رسانیدند که ای ملک! شرط ادای حجّ، امنیت طریق است و سلاطین را دشمن بسیار باشد. اگر با خیل حشم عزیمت نمایی، تهیه ایشان - در این راه دور و دراز - تعذّری تمام دارد و اگر به اندک ملازمی توجه فرمائی، خطرات کلّی متصوّر است و دیگر آن که سلاطین در بلد، حکم جان دارد در جسد, وقتی که سایه دولت این حضرت از مفارق(1)
مفارق: جمع مفرق: و آن خطی است که ظاهر می شود از دو نیم کردن موی سر با شانه.
عالمیان و رعایا دور شود، هرج و مرج پدید آید و تمام مهام خواص و عوام از سلک انتظام بیرون رود. سلطان فرمود که: چون این سفر میسر نمیشود، چون کنم که ثواب دریابم و از میمنت این طاعت بهرهمند گردم؟ گفتند: در این ولایت درویشی است که مدتها مجاورت حرم کعبه کرده و شصت حج با شرایط آن به جای آورده، حالا در گوشهی عزلت نشسته و درِ آمد و شد خلق را بر روی خود بسته، بیت:گشته ز غوغای خلایق ستوه پای کشید است به دامان کوه
شاید که ثواب حجّی از او توان خرید و از مثوبت(2)آن به حظّی کامل توان رسید.
پادشاه از صدق عقیدتیکه با اهل الله داشت، به خدمت درویش رفت و در اثنای سخن فرمود که: مرا آرزوی حج از ضمیر ممیز(3)سر بر زده است و ارکان مُلک و ملت، صلاح در توقّف میبینند و استماع افتاد که تو را حج بسیار است، چه شود که ثواب یک حجّ به من فروشی تا تو به نوایی(4)رسی و من به ثوابی؟ درویش گفت: من ثواب همه حجها را به تو میفروشم. پادشاه پرسید که: هر حجّی به چند مقرر میفرمائی؟ گفت: هر گامی که
برداشتهام در حجّی، به تمام دنیا و آنچه در وی است. سلطان گفت: از دنیا و متاع دنیا مقدار اندکی در تصرّف من بیش نیست و این بهای یک قدم نمیشاید، پس حجّی چگونه توانم خرید و بر این تقدیر بهای همه حجها در خیال چون توان گذرانید؟ درویش گفت: شاها! ثمن(1)
ثمن: بها.
همه حجهای من پیش تو آسان است. پادشاه گفت: چگونه؟ گفت: چون در قضیه مظلومی عدل کنی و یک ساعت به مهمّ دادخواهی پردازی، ثواب آن به من بخش تا من ثواب شصت حج به تو بخشم و هنوز من صرفه برده باشم و در این سودا، سودی بسیار کرده، پس معلوم شد که سلطان را بعد از اقامت فرایض و سنن، هیچ طاعت واجبتر از اشتغال به مصالح بندگان خدا نیست و به صفت نصفت زیستن و به نظر عدالت و حمایت در رعایا نگریستن از همه طاعت افضل و اکمل چه اگر حمایت عدالت نباشد، ارباب قوّت و شوکت، دمار(2)از ضعفای خلق برآرند و چون ضعیفحالان هلاک شوند، اقویا نیز بر جای نمانند. چه معیشت خلایق به یکدیگر باز بسته است و انتظام احوال مردم جز به عدل ممکن نیست. بیت:عدل نوریست کزو ملک منوّر گردد وز نسیمش همه آفاق معطّر گردد
عدل پیش آر و مراد دل درویش برآر تا ترا آن چه مرادست میسّر گردد
و از فضیلت عدالت همین یک نکته بس که پادشاه عادل، محبوب همهی مردمانست، اگر چه از عدل او فایده بدیشان نرسیده باشد. و ظالم مبغوض جمیع جهانیان است و اگر چه از ظلم او ضرری بدیشان لاحق نشده باشد. و مصداق این حال و مقیاس این مقال، قصّهی نوشیروان عادل و حجّاج ظالم است، با آنکه نوشیروان کافری بود آتشپرست و حجّاج بر فراش اسلام زاده و صحابه(3)و تابعین(4)را دیده، هرگاه که نوشیروان را یاد کنند
برو آفرین کنند به سبب عدل او، و چون ذکر حجّاج علیه اللعنة و العذاب کنند، برو نفرین فرستند به واسطهی ظلم او. مثنوی:
دادگری شرط جهانداری است دولت باقی ز کمآزاری است
مملکت از عدل شود پایدار کار تو از عدل تو گیرد قرار
هر که در این خانه شبی داد کرد خانهی فردای خود آباد کرد
عبداله طاهر(1)
عبدالله طاهر: بن طاهر ذوالیمینین، سومین از امرای طاهری خراسان (جل - 213-230 ه. ق).
روزی پسر خود را گفت که: آیا دولت در خاندان ما تا به کی بماند؟ پسر گفت: مادام که بساط عدل و فراش انصاف در این ایوان گسترده باشد. شعر:تا پای پادشاه بود بر بساط عدل بر فرق او نهاده بود تاج سروری
چون دست ز آستین تقلّب برون کند باشد نصیب گردن او طوق مدبری(2)
در اخبار وارد است که پادشاه عادل، سایهی لطف خداست در زمین، که پناه میگیرد به وی هر مظلومی و مقرر است که هرکه را رنجی از تاب آفتاب رسید، جهت استراحت پناه به سایه میبرد تا رنج او به راحت مبدل گردد.(3)و همچنین مظلوم نیز که از تاب آفتاب ستم و حرارت شرارت ظلم به تنگ آید، به پناه سایهی اله که عبارت از پادشاه است التجا
1) (1)
2) (2) مدبری (به ضم میم و سکون دال و فتح باء) بخت برگشتگی و بداقبالی.
3) (3) عن النبی صلی الله علیه و آله قال: السلطان ظل الله فی الأرض، یاوی إلیه کل مظلوم، فان عدل کان له الأجر و علی الرّعیة الشکر، و ان جار کان علیه الوزر، و علی الرعیة الصبر حتی یأتیهم الأمر. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: حاکمیت سایه خدا است در زمین، که هر مظلومی به وی پناه میآورد، اگر دادگری نمود، بر حاکم است ثواب و اجر و بر رعیت سپاسگزاری، و اگر ستم نمود، وزر و وبال و گناه بر عهده اوست، و بر رعیت شکیبایی تا فرمان حق فرا رسد. (امالی طوسی، ص 634، ش 1307).
نماید تا از کلفت بیداد ظالمان، به برکت آن ظلّ ظلیل(1)
ظل ظلیل: سایه پایدار.
امن و امان، آسایشی و آرامشی یابد. بیت:شاه عادل سایهی لطف حق است هر که دارد عدل لطف مطلق است
خلق را در سایهی خود جای ده وز شرف بر فرق گردون پای نه
حکماء گفتهاند: عدل سویت نگاه داشتن است میان خلق، یعنی گروهی را بر گروهی مسلط نسازد و هر طایفه را در پایهی او نگاه دارد و خدّام سلاطین در اصل چهار گروهند: اول: اهل شمشیر؛ چون امراء و لشکریان و ایشان به مثابهی(2)آتشاند. دویم: اهل قلم؛ چون وزراء و کُتّاب و این گروه به مثابهی هوا اند. سیم: اهل معامله؛ چون بازرگانان و محترفان،(3)و ایشان به منزلهی آباند. چهارم: اهل زراعت؛ و ایشان به مثابهی خاکاند. پس همچنانکه از غلبهی یکی از ارکان چهارگانه بر دیگری، مزاج خلق تباه شود، به غلبهی یک گروه بر دیگری از این اصناف چهارگانه، مزاج ملک هم روی به تباهی آورد و صلاح عالم و نظام امور بنیآدم، منقطع و نامنظم ماند. شعر:
هر یکی را ز خلق مرتبهای است پیش از این دور یافته تعیین
گر کس از حدّ خویش در گذرد فتنهها خیزد از یسار و یمین(4)
هر کسی را به جای خود بنشان پس به دولت به جای خود بنشین
و یکی از فضیلت عدل آن است که خاک در اجزای بدن سلطان عادل تصرّف نمیکند.
آوردهاند که: یکی از علماء در مجلس مأمون حدیثی روایت میکرد که اشخاص پادشاهان عادل در قبر متفرّق نمیشود و اجزای ایشان از یکدیگر نمیریزد. مأمون فرمود که: مرا در صدق حدیث نبوی صلی الله علیه و آله شائبه ریبی نیست، اما داعیه دارم که نوشیروان را ببینم که فیالواقع مظهر عدل بود و بر زبان معجز نشان حضرت رسالت صلی الله علیه و آله گذشته که من متولّد شدم در زمان مَلِک عادل. پس عزیمت مداین کرد، چون بدانجا رسید فرمود تا: دخمهی نوشیروان را بگشادند و بدانجا درآمده، وی را دید تازه در خاک خفته چنانکه شخصی در خواب خفته باشد و سه انگشتری در دست داشت، بر نگین هر یکی پندی نوشته: اول آن که: با دوست و دشمن مدارا کن. دویم آن که: در کارها بی مشاورت خردمندان شروع منمای. سیم: رعایت رعیت فرو مگذار.
و در روایت دیگر آمدهکه: لوحی از زر بالای سر وی آویخته بود، بر آن لوح نوشته بود که: هر که خواهد که خدای تعالی او را بزرگ گرداند، گو علمای زمان خود را بزرگ داند و هر که خواهد که ملک او بسیار شود، گو صفت عدل خود را بسیار سازد. مأمون فرمود تا: آن پندها را نوشتند و آن خاک را به عطر آلوده ساختند و سرش بپوشیدند. منقول است که در آن دخمه یکی از ندمای ملک اجازت سخن طلبید و بعد از رخصت فرمود که: عدل را خاصیتی است که بعد از وفات ضرر خاک از کافر عادل باز میدارد، اگر عادل به سعادت اسلام مُستَسعَد(1)
مستسعد (به فتح عین): خجسته، نیک بخت.
باشد، چه عجب که در عقبی ضرر آتش نیز ازو باز میدارند. مأمون این سخن را پسندید و فرمود تا در ذیل آن وصایا ثبت کردند. مثنوی:عدل در دنیا نکونامت کند در قیامت خوب فرجامت کند
اندرین عالم معظّم سازدت چون بدان عالم رسی بنوازدت
1) (1)
و از جملهی ارکان عدل، اصغای کلام دادخواه است یعنی گوش بر سخن مظلومان کردن و روی عاطفت به ساختن مهم ایشان آوردن، و از آن که بسیار گویند، ملول نباید شد و به تنگ نباید آمد زیرا که پادشاه عادل، حکم طبیب دارد و مظلوم به مثابهی بیمار است و مریض میخواهد که تمام حال خود را پیش طبیب باز گوید. پس اگر طبیب تمام سخن بیمار را گوش نکند، بر حقیقت مرض وی مطّلع نشود، بیاطلّاع مرض و تشخیص آن علاج چگونه توان کرد؟ بیت:
تو طبیبی و منت بیمارم حال دل از تو چه پنهان دارم؟
آوردهاند که روزی یکی با بزرگی حال خود باز گفت، گوش نکرد. دیگر بار گفت، التفات نفرمود. سیم بار عرض کرد گفت: چند دردسر میدهی؟ گفت: سر توئی، درد کجا برم؟ آن عزیز را خوش آمد و حاجتش را روا کرد. بیت:
سر برآوردی به دولت پای مردی کن به لطف دسترس دادت خدا افتادگان را دست گیر
یکی از سلاطین، بزرگی را پرسید که: میگویند هر چیزی را زکاتی است، زکات سلطنت چیست؟ جواب داد که: زکات پادشاهی و جهانداری آن است که اگر مظلومی دادخواهی نماید و متظلّمی حاجت خود را عرض کند، سخن او را اصغا فرمایند و با او به مدارا و مواسا(1)
مواسا (به ضم میم): یاری کردن، رعایت و صلح نمودن، غمخواری کردن.
سخن کنند و جواب درشت باز ندهند و از سخن گفتن با ضعفا و فقراء عار ندارند که مکالمه با خُردان، از خصال بزرگان است. چه سلیمان علی نبینا و علیه الصلوة و السلام در موکب سلطنت با شرف نبوّت، سخن مور ضعیفی را استماع فرمود. بیت:1) (1)
نظر کردن به درویشان بزرگی را بیفزاید سلیمان با همه حشمت، نظرها بود با مورش
آوردهاندکه: پادشاهی بود در دارالملک چین، به زیور عدل آراسته و نِهال(1)
نهال (به کسر نون): درخت موزون، درخت جوان.
حالش به صفت نصفت پیراسته، بیت:ستم را زیان عدل را سُوَد ازو خدا راضی و خلق خوشنود ازو
ناگاه آفتی به حسّ سامعهی(2)او راه یافته و گرانی در گوش او پدید آمد. ارکان دولت را جمع کرد و چنان زار بگریست که جملهی حاضران بر حال وی به گریه درآمدند و از برای تسلّیهی او تدبیرها انگیختند. ملک فرمود که: شما آن گمان میبرید که من به فوت حسّ سمع میگریم؟ چه میدانم که عاقبت کار، فتور(3)و قصور به قوای و حواس راه خواهد یافت. پس بر بطلان چیزی از آن مرد خردمند چگونه اندوهگین شود؟ گریهی من برای آن است که ناگاه مظلومی دادخواه بر در بارگاه فریاد کند و صدای استغاثهی(4)او به گوش من نرسد و او محروم باز گردد و من عندالله(5)مؤاخذه باشم. اما در این باب فکری کردهام تا در این دیار ندا کنند که کسی غیر دادخواه، جامهی سرخ نپوشد تا بدان علامت بر حال مظلومان اطلاع یابم و داد ایشان از روی راستی و انصاف بدهم، به توفیق الله تعالی. بیت:
داد مظلومان بده مقصود محرومان برآر دین و دنیا را بدین داد و دهش معمور دار
و بسیار بوده که به یک داد که دادهاند و به فریاد مظلومان رسیدهاند، از عقوبت عقبی برات نجات یافتهاند.
چنانچه در اخبار آمدهکه: سلطان ملک شاه سلجوقی روزی بر کنار زندهرود (زاینده رود) شکار میکرد و زمانی از برای استراحت در مرغزاری(1)
مرغزار: چمنزار، سبزهزار.
فرود آمد. از ملازمان(2)سلطان ملک شاه غلامی که حاجب خاص(3)بود، بهدیهی در آمد، گاوی دید که در کنار جویی میچرید، بفرمود تا او را ذبح کردند و قدری گوشت از وی کباب کرد. و آن گاو از آن عجوزهای(4)بود که معیشت او با چهار یتیم که داشت از شیر او حاصل میشد. چون عجوزه از آن واقعه خبردار شد، از خود بیخبر گشت، بیامد و بر سر پلی که گذرگاه سلطان بود، منتظر بنشست تا کوکبهی دولت ملکشاهی رسید. برجست و عنان اسب او بگرفت، همان غلام که حاجب بود تازیانه برآورد و خواست که او را بزند و منع کند. سلطان گفت: بگذار که مظلوم و بیچاره مینماید تا بنگرم که تظلّم او چیست و داد او از دست کیست؟ پس روی بر پیرزن آورد و گفت که: سخن گوی پیرزن به حکم آن که گفتهاند مصرع: مظلوم دلیر باشد و چیره زبان، زبان بگشاد که: ای پسر ارسلان! اگر داد من به سر پل زندهرود ندهی، به عزت و جلال احدیت که بر سر پل صراط تا انتقام خود را از تو نستانم دست مخاصمت(5)از دامن تو کوتاه نکنم. نیک اندیشه کن که از این دو سر پل، کدام اختیار میکنی؟ بیت:انصاف خود و داد من امروز بده بدهی به از آن بود که بستانندت
سلطان از مهابت این سخن پیاده شد و گفت: ای مادر! زنهار که من طاقت جواب آن پل ندارم، بگوی تا که بر تو ستم کرده است؟ صورت حال باز نمای تا داد تو ازو بستانم. پیرزن گفت: ای ملک! همین غلام که به حضور تو تازیانهی عقوبت(1)
عقوبت: شکنجه.
بر سر من کشید، چشمهی عیش مرا مکدّر ساخته است و گاوی که معیشت من و یتیمان من از شیر او حاصل شدی، کشته است و کباب کرده. ملک بفرمود تا غلام را سیاست کردند و عوض یک ماده گاو او، هفتاد ماده گاو از حلالتر وجهی بدو دادند. بعد از چندگاه که سلطان وفات کرد، پیرزن هنوز در حیات بود. نیم شبی بر سر قبر وی آمد و روی نیاز به قبلهی دعا آورده گفت: الهی! این بندهی تو که در این خاک است، وقتی که من درمانده بودم، دست من بگرفت و حالا او درمانده است، تو به کرم خود دستگیری او کن. من بیچاره بودم، او با عاجزی مخلوقیت خویش بر من ببخشود، این زمان او درمانده و بیچاره است، تو با قوّت خالقیت خود بر وی ببخشا. یکی از جمله عبّاد، ملکشاه را در خواب دید، پرسید که: خدا با تو چه کرد؟ فرمود که: اگر دعای پیرزن دادخواه به فریاد من نرسیدی، از چنگال عقاب عقوبت خلاصی ممکن نبودی. مثنوی:گفت که بر رهگذر آن گنده(2)پیر گر به دعایم نشدی دستگیر
بی نظر مرحمت پادشاه حال من غمزده بودی تباه
داد من او را به دعا ره نمود فیض دعایش در رحمت گشود
رکنی دیگر محافظت حکم الهی است، یعنی دادی که دهد، باید که مطابق احکام شرع باشد و در خشم و رضا جانب حق فرو نگذارد که حکم او بالای همه حکمها است. بیت:
هر که سر از حکم حق نپیچد هیچ کس نتواند که سر از حکم او به پیچد
هر جا که پادشاه و سلطان و سروری است محکوم آستان در کبریای اوست
نقل است که: در ایام مأمون کسی گناهی کرده بود و از آن شهر فرار نموده برادر او را پیش مأمون حاضر کردند، مأمون حکم کرد که برادر خود را حاضر کند و اگر نه او را عوض برادر به قتل رسانند. آن شخص گفت: ای خلیفه! اگر عامل تو خواهد که مرا بکشد و تو بدو حکم فرستی که فلان را بگذار، آن عامل مرا بگذارد یا نی؟ گفت: بلی بگذارد. گفت: پس من حکم آوردهام از پادشاهی که تو به عنایت او حاکمی که مرا بگذاری. گفت: نشان تو کو؟ گفت نشان من این است که: خدای عزّ و جلّ میفرماید: وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری1 یعنی هیچ کس را به گناه دیگری نگیرند. مأمون متأثّر شد و بگریست و گفت: او را بگذارید که حکمی محکم و نشانی مبرم آورده است. الایة «اَلآله الحکم و هو خیر الحاکمین».(1)بیت:
حکمی که آن ز بارگه کبریا بود بالاتر از مقولهی چون و چرا بود
حکمی که صادر است ز دیوان لم یزل خود زهرهی مخالفت آن که را بود؟
آوردهاندکه: عمرو بن لیث(2)یکی را به سخن صاحب غرضی محبوس ساخت، مادر آن
1) (2) چنین آیهای در قرآن - با چنین ترکیب - نیافتیم، آری در آیه 62 سوره انعام آمده: أَلا لَهُ الْحُکْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِینَ، (آگاه باشید حکم تنها از آن اوست، و او بهترین حکومت کنندگان یا «بنا بر آیه سوره انعام» سریعترین حساب رسان است).
2) (3) عمرو بن لیث (صفاری): دومین پادشاه صفاری (جل - 265 عزل 287 ه. ق).
کس عرضه داشتی نوشته بر سر راه عمرو بایستاد، چون عمرو برسید، پیرزن به تعجیل کاغذ باز میکرد که به دست عمرو دهد، مرکب عمرو تند بود، برمید عمرو متغیر شد. بفرمود تا آن ضعیفه را دور کردند. او از آنجا درگذشت، باز عجوزه بر سر راه آمد و بایستاد تا عمرو بازگشت، دیگر باره پیش آمد و تظلّم نمود. عمرو پرسید که این چه کس است؟ گفتند: مادر فلان محبوس است. عمرو از او متغیر بود، روی از وی بگردانید و بدو ملتفت نشد. گفت: ای مَلک! حکم تو دربارهی پسر بیگناه من چیست؟ گفت آن که: او را صد چوب بزنند و رویش را سیاه کنند و گرد شهر بگردانند و ندا کنند که هر که در درگه سلطان عاصی شود، سزای وی این باشد. پیرزن گفت که: این حکم تو میکنی؟ گفت: آری من این حکم میکنم. گفت: پس حکم خدا کجا شد که هر حکم تو خواهی کنی؟ از هیبت این سخن لرزه بر اندام عمرو افتاد و بیهوش شد. چون با خود آمد بفرمود تا محبوس را از زندان بیرون آوردند و خلعت خاص بدو پوشانیدند و بر مرکب خاصهی سلطان سوار کردند و گفت: او را گرد شهر و بازار بگردانید و منادی کنید که هر حکم که خدا کند عمرو بن لیث که باشد که خلاف آن در خاطر گذراند. بیت:
او حاکم است و ما همه محکوم حکم او ما را چه اعتبار بود؟ حکم، حکم اوست
رکنی دیگر، خلوص نیت است در باب رعیت و به نیکوخواهی ایشان مایل بودن. چه نیت پادشاه را در هر باب اثری تمام است، اگر نیت عدل کند، برکت و جمعیت نتیجه دهد و اگر نعوذ بالله به خلاف این باشد، برکت از همه محصول برود و عقد(1)
عقد (به کسر عین): قلاده، گردن بند.
جمعیت رعیت گسیخته گردد و شیخ مصلح الدین سعدی رَوّح الله روحه(2)این معنی را در سلک نظم کشیده و گفته است:در آن کوش تا هر چه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی
که سلطان اگر نیت بد کند مهم جهانی به هم بر زند
آوردهاندکه: پادشاه قباد(1)
قباد (غباد) اول پسر فیروز اول از پادشاهان ساسانی (جل - 487 - ف 531 م).
در شکارگاه از لشکر جدا افتاد و هوا گرم شد و او از تشنگی بیطاقت گشته، هر طرف مینگریست سایهای و سرچشمهای میطلبید. از دور سیاهی به نظرش درآمد، مرکب بدان طرف راند، خیمه کهنهای دید که در میان بادیه زده و پیرزنی با دختر خود در سایهی آن نشسته. چون قباد از بادیه برسید، آن زن از خیمه بیرون دوید و عنانش را گرفته، فرود آورد و ماحضری که داشت حاضر گردانید. قباد طعامی تناول فرمود و آبی بیاشامید. خواب بر او غلبه کرد، و لحظهای بیارامید، چون از خواب درآمد، بیگاه شده بود. شب هم آنجا اقامت نمود. بعد از شام، گاوی از صحرا بیامد، دخترک آن زال، آن گاو را بدوشید، شیر بسیار حاصل شد، چنانچه قباد را تعجب آمد و با خود گفت: این جماعت به جهت آن در صحرا نشستهاند تا کسی بر اسرار ایشان اطلاع نیابد. هر روز چندین شیر از گاوی میگیرند، اگر در هفته یک روز به سلطان دهند، مال ایشان را خللی نمیرسد و خزانه را توفیری(2)میشود. نیت کرد که چون به دارالمَلک آید، آن مواضعه(3)را به رعیت نهد. چون صباح شد، دختر گاو را بدوشید، اندکی شیر فرود آمد فریاد برآورده، پیش مادر دوید که ای مادر! روی به دعا آور که پادشاه نیت ظلم کرده است. قباد تعجب نمود گفت: از چه دانستی؟ دختر گفت: هر بامداد گاو ما بسیار شیر دادی، امروز اندک. هرگاه که پادشاه نیت بد کند، حق سبحانه و تعالی برکت بردارد. قباد گفت: راست گفتی. و آن نیت از دل دور کرد و گفت: برو بر سر کار شو. دختر برخاست و دیگر باره گاو را بدوشید، شیر بسیاری حاصل شد. بار دیگر نزد مادر رفت و مژدهی نیکونیتی پادشاه به وی رسانید. و از آنجا گفتهاند که مَلک عادل بهتر است از ابر بارنده و آفتاب تابنده.و حکیم فردوسی گوید، مثنوی:
هر آن نم کز ابر و بهاران بود از اندیشهی شهریاران بود
چه برگردد اندیشهی پادشاه نیابد زمین نم به وقت از هوا
چه عادل بود شه ز سختی منال که عدلاش به است از فراخی سال
و در همین معنی نقل کردهاند از بهرام گور(1)
بهرام گور: پانزدهمین پادشاه سلسله ساسانی (جل - 421 - ف 438 م).
که وقتی در هوای گرم به در باغی رسید، پیری که باغبانی کردی، آنجا حاضر بود. گفت: ای پیر! در این باغ انارهست؟ گفت: آری. بهرام فرمود که: قدحی آب انار بیار. پیر رفت و فیالحال قدحی پر آب انار کرده، بیرون آورد و بهرام بیاشامید و گفت: ای پیر! سالی از این باغ چند حاصل میکنی؟ گفت: سیصد دینار. گفت: به دیوان چه خراج میدهی؟ گفت: پادشاه ما از جهت درخت مال نمیستاند و از زراعت عشر(2)میگیرد. بهرام با خود اندیشه کرد که در مملکت من باغ بسیار است و در هر باغ درخت بیشمار است، اگر از حاصل باغ نیز ده یک به دیوان دهند، مبلغی حاصل میشود، رعیت را نیز چندان زیانی نمیرسد. بعد از این بفرمایم تا خراج از محصول باغات نیز بگیرند. پس باغبان را گفت: قدحی دیگر آب انار بیار. باغبان رفت و پس از مدت مدید، قدحی آب بیاورد. بهرام گفت: ای پیر! نوبت اول رفتی و زود آمدی و این نوبت انتظار بسیار دادی و برابر آن آب انار نیاوردی! پیر ندانست که آن سوار بهرام است، گفت: ای جوان! گناه از من نبود، گناه از پادشاه بود که در این وقت نیت خود را تغییر داده و اندیشهی ظلم فرموده، لاجرم برکت از میوه بیرون رفته. من نوبت اول از یک انار آن همه آب گرفتم و در این کرّت، از ده انار آن آب حاصل نشد. بهرام از این سخن متأثّر شد و آن اندیشه را از دل بیرون برد و گفت: ای پیر! یک بار دیگر مقداری آب انار بیار. پیر به باغرفت و به زودی بیرون آمد خندان، و قدحی مالامال از آب انار آورده به دست بهرام داد و گفت: ای سوار! عجیب حالتی است که پادشاه ما آن نیت ظلم را تغییر داد و فیالحال اثر برکت ظاهر گشت، از یک انار این همه آب حاصل شد. بهرام صورت حال را با پیر در میان نهاد و قصّهی نیت خود و تغییر آن را باز گفت و این سخن از آن ملک دولتمند(1)
دولتمند، سعادتمند، بختیار، ثروتمند.
بر صفحهی روزگار یادگار ماند: تا سلاطین از این سخن پندپذیر شوند و نیت بر صلاح حال رعیت مقصور(2)دارند. شعر:هر شاه که او نیت خود راست کند یابد ز خدا هر آن چه درخواست کند
حکماء فرمودهاند که: عدل، خوبترین فضیلتی است و ظلم، زشتترین رذیلتی. و نتیجهی عدل، بقای ملک و وسعت مملکت است و معموری خزاین و آبادانی قراء و مداین، و ثمرهی ظلم، زوال مملکت است و خرابی ممالک. در وصایای هوشنگ بن سیامک(3)مذکور است که پسر خود را گفت: ای پسر! باید که آیت ظلم را مطموس(4)و رایت جور را منکوس(5)داری و از ناوک(6)آه مظلومان ستمدیده و نالهی زار محرومان محنت کشیده به پرهیزی که بزرگان گفتهاند: بیت:
آنچه یک پیرزن کند به سحر نکند صد هزار تیر و تبر
و از سوء خاتمت(1)
سوء خاتمت: بدفرجامی.
و وخامت(2)ظلم و ستم اندیشه کن که جور سبب تغیر دولت و تبدیل نعمت است و در طلب مال که پایمال هر کس و دست فرسوده هر خس است. با رعیت مناقشه منمای که بیشایبه شک و غائله شبهت.از رعیت شهی که مایه ربود بن دیوار کند و بام اندود
ارباب حکمت در این باب مثلی پرداختهاند و اهل ظاهر آن را حکایتی ساختهاند: سلطان محمود(3)با ارکان دولت خود گفت که: ابلهترین مردمان را پیدا کنید. بزرگان درگاه حکماء و ندماء و زیرکان و خوشطبعان را به اطراف و اکناف(4)مملکت فرستادند و ایشان متوجه شده و به استعلام این چنین کسی مشغول بودند و در استکشاف احوال جهّال و احمقان مبالغة مینمودند. به آخر شخصی را دیدند بر شاخ درختی برآمده و تبر بر بُن آن شاخ میزند تا گسیخته شود. معلوم است که اگر آن شاخ بگسلد، هر آینه آن کس از سر شاخ بلند بر زمین افتد و اگر فرضاً هزار جان داشته باشد یکی را به سلامت نبرد. همه اتّفاق کردند که این کس ابلهترین خلق عالم است، او را گرفته نزد سلطان بردند و صورت حال را به موقف(5)عرض رسانیدند. سلطان فرمود که: ازو ابلهتر نیز کسی هست. گفتند: حضرت سلطان بیان فرمایند. گفت: حاکم ظالم که به جور و تعدّی، رعیت خود را براندازد و خود را بدین واسطه منکوب و پریشان حال سازد. مثنوی:
رعیت چه بیخند و سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت
تبر بر بُن آن درختی مزن که بالای شاخش گرفتی وطن
که چون سست گردید بیخ درخت ز پای اندر آید به یک باد سخت
کسی کو جفا و ستم میکند یقین است کو بیخ خود میکند
در امالی خواجه امام که خطیب مدنی گفتندی مذکور است که: در سُغْد سمرقند ظالمی بود خلایق از جفای او در عذاب و از تعدّی بینهایتش در شکنجهی عقاب بود، چون شکایت ظلم و عدوان او بر درگاه آفریدگار عزّ اسمه(1)
عزّ اسمه: نامش گرامی است.
بسیار شد. شبی در غرفهی خویش بر تخت خفته بود، تیری از هوا فرود آمد بر سینهی وی بنشست چنانچه از پشتش نفوذ کرد و فی الحال هلاک شد. صباح آن تیر را از سینهی او بیرون کشیدند، بر آن تیر نوشته بود:تَبغی و للمبغی سهام ینتظر انفذ فی الأضلاع من وخز الإبر(2)
یعنی: ستم میکنی و برای ستمکاران تیرها را مقرر است که در اعضا زودتر از سوزن فرو میروند و بزرگی این معنی را برین سیاق نظم فرموده:
هان ای نهاده تیر جفا بر کمان ظلم اندیشه کن ز ناوک(3)دلدوز در کمین
گر تیر تو ز جوشن(1)
جوشن: زره.
فولاد بگذرد پیکان(2)آه بگذرد از کوه آهنینو حکیم خاقانی چه زیبا گفته است:
بترس از تیرباران ضعیفان در کمین شب که هرکس ضعف نالانتر قویتر زخم پیکانش
بترس از آه مظلومی که بیدارست و خون بارد تو خوش خفته به بالین تو آید سیل بارانش
الحمد لله که به دولت شاهزادهی کامکار، برداشتهی(3)حضرت پروردگار، جای آن دارد که جهانیان و ساکنان دیار مرو بلکه تمامی اهالی خراسان از کمال شادمانی سرافرازند، که آثار عدل و انوار فضلش به اقطار جهان رسیده، و فرّاش اقبالش بساط شفقت و شادروان(4)عاطفت در بسیط گیتی باز کشیده، اعالی از پایداری مملکت او مینازند، و اعادی از هیبت تیغ آبدارش میگدازند. قطعه:
معین ملّت و دولت ابوالحسن شهنشاهی که باشد رایت قدرش فراز قبّه خضرا
زمین از عدل او تازه زمان از فیض او خرّم رعیت شاد و ملک آباد خلق آسوده از غوغا
زهی دارای(5)دین پرور که بر منشور اقبالش کشیده کاتب حکم ازل طغرای(6)استعلا(7)
1) (1)
2) (2) پیکان: تیر، سرنیزه.
3) (3) برداشته: بلندکرده.
4) (4) شادروان (به ضم دال): بساط و فرش و پرده.
5) (5) دارا: داریوش اول (بزرگ) پسر ویشتاسب (جل - 522 - ف 476 ق م).
6) (6) طغرا (به ضم طا) چند خط منحنی تو در تو که اسم شخص در ضمن آن گنجانده میشود، بیشتر در روی مهر اسم نقش میکنند.
7) (7) استعلاء: بلند شدن و بزرگوار شدن.
همیشه تا بود دوران هماره تا بود گردون بود گردون ترا تابع بود دوران ترا مولا
[1. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: علیکم بالعفو، فان العفو لا یزید العبد إلّا عزّا، فتعافّوا یعزّکم الله.(1)
اصول کافی، ج 2، ص 108، ح 5.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بر شما باد گذشت کردن و چشم پوشی نمودن، زیرا که چشمپوشی برای بنده نتیجهای ندارد جز عزّت و عظمت، بنابراین نسبت به یکدیگر چشمپوشی کنید تا خداوند به شما عزّت بخشد.عن امیرالمؤمنین علیه السلام: المبادرة الی العفو من اخلاق الکرام:(2)پیشدستی به گذشت از اخلاق بزرگواران است.
فی وصایا النبی صلی الله علیه و آله: یا علی! من لم یقبل العذر من متنصّل - صادقا او کاذبا - لم ینل شفاعتی.(3)کسی که عذر (و پوزش) عذرخواه را - چه راست باشد یا دروغ - نپذیرد به شفاعت من نخواهد رسید.]
و آن ترک عقوبت گنهکار است در حال قدرت برو. و این خصلت در فضیلت بر جملهی خصال فایق(4)است و حق سبحانه و تعالی پیغمبر صلی الله علیه و آله خود را بدین صفت امر کرده که: خُذِ الْعَفْوَ؛5 فرا گیر سیرت عفو را و تجاوز کن از گناهی که به نسبت تو کرده باشند و عادت کن. و از این بود که حضرت رسالتپناه صلی الله علیه و آله در روز فتح مکه همه صنادید قریش را
که انواع ایذا و آزار بدو رسانیده بودند آزاد کرد که: «انتم الطُّلَقاء»(1)
شما آزاد شدگانید.
و دلهای ایشان را به مژده عفو شاد گردانید که: قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ2 رباعی:ما عادت خود بهانهجویی نکنیم جز نیکی خلق و نیک خوئی نکنیم
وآنها که به جای ما بدیها کردند ما با ایشان به جز نکوئی نکنیم
حکماء گفتهاند: هر چند گناه بزرگتر است، فضیلت عفوکننده زیادتر است.
آوردهاندکه: یکی از گنهکاران نزدیک ملکی از ملوک عرب آمد و حال آن که چند کس را از اقرباء آن ملک کشته بود. ملک گفت: بسی جرئت است که با وجود گناهان بزرگ که از تو به نسبت من و خویشان من صادر شده، از عقوبت من نترسیدی و نزدیک من آمدی! جواب داد که: جرئت من در آمدن به حضرت تو و ناترسیدن از عقوبت تو جهت آن است که میدانم که هر چند گناه من بزرگ است، عفو تو از آن بزرگتر خواهد بود. ملک سخن او را پسندیده و گناهان او را عفو کرده و به مواهب عنایتش مستظهر(2)گردانید. یکی از محرمان ملک ازو سؤال کرد که بر چنین دشمنی قادر شدی و از او انتقام نکشیدی و به سخن او فریفته شدی؟ ملک گفت: نه چنین است، با خود تأمّل کردم که گفتم: اگر ازو انتقام کشم، نفس من شاد شود و تسلّی یابد و اگر عفو کنم، دل او شاد گردد و مرا نیکنامی دنیا و ثواب عقبی باشد. دانستمکه، مصرع:
در عفو لذتی است که در انتقام نیست
از مأمون خلیفه منقولست که اگر مردمان بدانند که ما را چه لذّتی است در عفو کردن و چه بهجتی(1)
بهجت: سرور و شادمانی.
از سر گناه کسی در گذشتن، هر آینه تحفهی درگاه ما جز گناه نیارند.مجرم گر این دقیقه بداند که دم به دم ما را چه لذّتی است ز عفو گناهکار
همواره ارتکاب جرایم کند به عمد پیوسته نزد ما گنه آرد به اعتذار
اسکندر از ارسطو پرسید که: در باب فلان گنهکار چه میگوئی؟ حکیم گفت: ای ملک! اگر گناه نبودی، صفت عفو که بهترین فضیلتی است، از کسی ظاهر نشدی. پس گناه آئینه عفو است و گنهکار سبب ظهور آن صفت شده، دربارهی او عفو باید کرد که آن معنی به ظهور رسد. بیت:
گناه آئینهی عفو و رحمت است ای شیخ مبین به چشم حقارت گناهکاران را
اسکندر گفت: عفو در چه وقت نیکو است؟ گفت: در وقت قدرت و ظفر(2)بر خصم، تا بدان عفو، شکرگزاری ظفر کرده باشد.
و در حکایت آمده استکه: پادشاهی بر دشمن خود ظفر یافت و او را اسیر کرده، در معرض عتاب باز داشتند. پادشاه ازو پرسید که: خود را چون میبینی؟ جواب داد که: خدای تعالی چیزی که دوست میدارد، آن عفو است و تو چیزی دوست میداشتی که آن ظفر است. پس چون حضرت عزّت ظفری که دوست میداشتی به تو ارزانی فرمود و عفوی که
او دوست میدارد تو نیز به جای آر. پادشاه این سخن را پسندید و او را آزاد کرد. پس ملوک جهاندار باید که ترک مجازات بدی به نسبت مجرم بر دل بیغلّ(1)
غلّ (به کسر غین و تشدید لام): حقد، کینه، غش، آلودگی.
آسان سازند و شکرانهی قدرت بر انتقام گنهکار خجلتزده را به بشارت عفو بنوازند که عادت سلاطین کشورگشای و طریقهی پادشاهان عالی رای(2)عالم آرای چنین بوده شعر:زابتدای دور عالم تا به عهد پادشاه از بزرگان عفو بود است از فرو دستان گناه
آوردهاندکه: یکی از مقرّبان پادشاه جرمی کرده و در معرض تأدیب و تعذیب افتاد. روزی آن پادشاه با یکی از خواص دربارهی آن مجرم مشاورت کرد و آن شخص گفت: اگر بنده به جای پادشاه بودمی، او را حکم سیاست میکردم. شاه گفت: «اکنون چون تو به جای من نیستی، به شکر آن باید کردار من به خلاف کردار تو باشد، من ازو عفو کردم، چه اگر گناه ازو بد نمود، عفو از من نیکی نماید».
گر عظیم است از فرو دستان گناه عفو کردن از بزرگان اعظم است
و هرگاه کسی در گناهانی که ازو صادر شده باشد تأمّل کند و داند که به عفو خدا محتاج است، باید که عفو خود را از گناهکار دریغ ندارد تا خدای تعالی نیز عفو خود به وی ارزانی فرماید.
اگر توقع بخشایش خدا داری ز روی عفو و کرم بر گناهکاران بخش
آوردهاند که: پادشاهی یکی را به عملی فرستاده بود. ازو طوری که پادشاه را ناپسندیده
بود، صادر شد. پادشاه او را عزل کرده، فرمود تا او را در بند کردند و در پای تخت آوردند و آغاز عتاب و خطاب کرد. آن بیچاره گفت: ای پادشاه! اندیشه کن که ترا هم فردا در موقف عقاب نزد رب الارباب(1)
ربّ الأرباب: پروردگار پروردگاران.
باز خواهند داشت، تو در آن وقت چه چیز دوست میداری؟ گفت: عفو الهی. گفت: پس در حق من هم عفو فرمای که عفو الهی باز بسته است به عفو پادشاهی. شعر:من پیش تو مجرمم تو در پیش خدای گر عفو کنی حق ز تو هم عفو کند
پادشاه را این سخن پسند افتاد، او را بند برداشت و تربیت کرده، بر سر عمل فرستاد. مثنوی:
عفو فرمودن مبارک خصلتی است هر که دارد عفو صاحب دولتی است
دل ز نور عفو روشن میشود وز نسیمش سینه گلشن میشود
دوست دارد عفو را پروردگار آن چه ایزد دوست دارد دوست دار
و عفو در حدّی از حدود الهی نشاید بلکه در آن محل قهر و غضب به کار آید. مثنوی:
اگر آن جرم را حدّیست شرعی نباید داشت آنجا عفو مرعی
که عفو او در آن اجرای حدّ است بلا را حدّ شرعی همچه سد است
[عن امیرالمؤمنین علیه السلام: الحلم غطاء ساتر، و العقل حسام قاطع، فاستر حلل خلقک بحلمک، و قاتل هواک بعقلک:(2)امیرمؤمنان فرمود: بردباری پردهای است پوشان و خرد
شمشیری است برّان، پس نقصانهای خلقت را با بردباریات بپوشان و با خرد خویش هوایت را بمیران.
عن رسول الله صلی الله علیه و آله: و الذی نفسی بیده ما جمع شیء الی شیء افضل من حلم الی علم.(1)
خصال، ص 22، ح 11.
سوگند به خداوندی که جانم به ید (قدرت) اوست؛ چیزی با چیزی همراه نشد بهتر از بردباری که با علم و دانش باشد.محمد بن عبیدالله،
قال: سمعت الرضا علیه السلام یقول: لا یکون الرجل عابداً حتی یکون حلیماً:(2)شنیدم که امام رضا علیه السلام فرمود: انسان عابد نخواهد شد تا آن که بردبار باشد (عابد بودن تنها به عبادت نیست).]
یکی از اخلاق الهی حلم است کما قال الله تعالی: أَنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ3 و جملهی انبیاء و اولیاء را از این صفت نصیبی داده تا به قوّت آن سورت(3)غضب را که مفسد ایمان و پیشرو لشکر شیطان است بشکستهاند. و در حدیث آمدهکه: قویترین شما نه آن کس باشد که مردمان را بیفکند و از پای درآورد، قویتر آن کس است که در حال غضب، خود را بیفکند و مالک نفس خود باشد: نظم:
مردی گمان مبر که به زور است و پر دلی با خشم اگر برائی دانم که کاملی
نه مرد است آن به نزدیک خردمند که با پیل دمان(4)پیکار جوید
بلی مرد آن کس است از روی تحقیق که چون خشم آیدش باطل نگوید
در کتاب انجیل فرموده که: ملوک را واجب بُوَد که نفس خود را ریاضت دهند به حلم، و رام سازند در فرمانبرداری تا هر چه بشنوند که خلاف رضای ایشان باشد، در خشم نشوند زیرا که ایشان را قدرت و توانایی هست و زیردستان مطیع ایشانند، اگر خشم زیردستِ حلم نباشد و غضب محکوم بردباری نبود، به هر قولی و فعلی خشم گیرند، هر آینه همهی مردم مستأصل(1)
مستأصل: ریشه کن، بیچاره.
شوند و ملک را رونق نماند و پس زیبا گفتهاند: مثنوی:بردباری خزینهی خرد است هر که را حلم نیست دیو و دد(2)است
دیو بند است حلم اگر دانی غضب از دست اوست زندانی
مرد حلیم آن استکه سیلاب غضب او با آن که کوه شامخ اگر در ممرّ(3)او افتد؛ بر حذر است او را از جای نتواند برد و نایرهی(4)خشم با وجود آن که کره اثیر(5)از التهاب آن در خطر است، در وی تصرّف نتواند کرد. بی مدد حلم، آتش غضب هیچ سلطانی تسکین نیابد و بی معاونت بردباری هیچ حاکمی بار گفت و کوی رعایا برنتابد. پس پادشاه عادل آن است که حلم را زیور روزگار خود سازد و به دستیاری او بنیاد خشم عالمسوز را براندازد. مثنوی:
چو حلم اندر آمد غضب گشت پست غضب را همین بردباری شکست
ستون خرد بردباری بود سبک سر همیشه به خواری بود
از سلیمان ورّاق نقل کردهاندکه گفت: روزی در خدمت مأمون بودم، نگینی از یاقوت دیدم طول او مقدار چهار انگشت و در عرض دو انگشت و در صفا و روشنی چون خورشید تابان و ناهید(1)
ناهید: زهره، نزدیکترین سیاره به زمین.
درخشان. پس زرگری را بخواند و گفت: خاتمی(2)بساز که این یاقوت، نگین او تواند بود. زرگر یاقوت برگرفت و برفت. قضا را روزی دیگر هم در خدمت وی بودم که از آن انگشتر یاد کرد و بفرمود تا زرگر را بیاوردند. چون زرگر حاضر شد، دیدم که رعشه(3)بر وی افتاده است و چون بید میلرزد و مأمون پرسید که: سبب تغیر تو چیست؟ گفت: مرا امان ده تا بگویم. گفت: امان دادم. زرگر نگین بیرون کرد به چهار پاره شده بود، گفت: ای خلیفه! انگشتری ساختم و خواستم که نگین در وی محکم سازم، از دست من بر سندان افتاد به چهار پاره شد. مأمون تبسّم کرد و گفت: برو و این را چهار انگشتری بساز و ترا در این هیچ گناهی نیست. و این صورت که از مأمون صادر شده، غایت حلم و نهایت بردباری است. مثنوی:حلم سرمایهی کمال بود سبب عزت و جلال بود
حلم شادی فزای هر خجل است مومیایی هر شکسته دل است
نوشیروان از ابوذر جمهر پرسیدکه: حلم چیست؟ گفت: نمک خوان اخلاق است، چه حروف او را برگردانند، ملح(4)شود، چنانچه هیچ طعامی بی ملح مزه ندهد و هیچ خلقی بیحلم جمال ننماید. نوشیروان گفت: علامت حلیم کدام است؟ گفت: حلیم سه نشان دارد:
یکی آن که: اگر ترشرو سختگوئی با او سخن تلخ در میان آرد، در برابر آن، جواب شیرین بر زبان راند و اگر به فعل نیز او را برنجاند، به ازاء آن با وی احسان نماید.
با تو گویم که چیست غایت حلم هر که زهرت دهد شکر بخشش
هر که بخراشدت جگر به جفا همچه کانِ کریم زر بخشش
کم مباش از درخت سایه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش
علامت دویم آن است که: در عین آن که آتش خشم زبانه زدن گیرد و صولت(1)
صولت: قدرت، سطوت، هیبت.
غضب و سطوت(2)او به غایت رسد، خاموش گردد و این دلیل اطمینان دل و تسکین روح است، و درویشان سالک علاج غضب بدین نوع کردهاند. نشانهی سیم: فرو خوردن خشم است از کسی که فیالواقع مستحق(3)عقوبت بود.آوردهاندکه: روزی نوباوه بوستان ولایت و باکورهی(4)باغستان هدایت سبط(5)نبی و نجل(6)ولی حسین بن علی رضی الله عنهما با جمعی مهمانان از اشراف عرب بر سر خوانی نشسته بودند، خادمش با کاسهی آش گرم که در دست داشت، به مجلس درآمد و از غایت دحشت(7)پایش به حاشیه بساط درآمده، کاسه از دستش بر سر شاهزاده افتاد و آشها بر
رخسارهی مبارکش فرو ریخت. امام حسین علیه السلام از روی تأدیب نه از راه تعذیب درو نگریست. بر زبان خادم جاری شد: وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ .(1)
سوره آل عمران، آیه 134:
وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ؛ (کسانی که... و خشم خود را فرو نشانند، و از بدی مردم درگذرند (اینان مردمی نیکوکارند) و خداوند نیکوکاران را دوست دارد).
امام حسین علیه السلام گفت: خشم فرو خوردم. خادم گفت: وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ. گفت: عفوت کردم. خادم تتمه آیه را برخواند که: وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ. امام حسین علیه السلام گفت: تو را از مال خود آزاد کردم و مؤنت معیشت(2)تو بر ذمّهی کرم خود لازم گردانیدم. بیت:بدی را مکافات کردن بدی بَرِ اهل صورت بود بِخردی
به معنی کسانی که پی بردهاند بدی دیده و نیکوئی کردهاند
بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی احسِن الی من اسا(3)
در اخبار آمده که: از حضرت عیسی علی نبینا و علیه الصلوة و السلام پرسیدند که: سختترین همه چیزها چیست؟ جواب داد که: خشم الهی. گفتند: به چه چیز از غضب الهی ایمن توان شد؟ فرمود که: به ترک غضب خویش و حضرت مولوی در مثنوی اشارتی بدین معنی فرموده:
گفت عیسی را یکی هوشیار سر چیست در هستی ز جمله صعبتر؟
گفت ای جان! صعبتر خشم خدا که ازو دوزخ همی ترسد چو ما
گفت زین خشم خدا چه بود امان گفت ترک خشم خود اندر زمان
ترک خشم و شهوت و حرص آوری هست مردی و رهِ پیغمبری
و بباید دانست که غضب در بسیار مواضع، از حلم بهتر است، چه غضبی که از جهت حرص و طمع یا به واسطهی تکبّر و خویشتنداری بود، مذموم است. اما برای اعلام معالم دین مبین و جهت حفظ مراسم شرع متین، بسیار ستوده و پسندیده است. مثلاً اگر کسی در خیانت محرمان حرم خویش حلم ورزد، عقلاً و شرعاً و عرفاً مذموم بود و از نظر اهل مروّت ساقط شود و چون غیرت؛ بیغضبی و خشونتی دست ندهد، کمال مرد در آن است که محلّ حلم و موضع غضب را به نظر صحیح تمیز کند تا هر جا آنچه مناسب باشد به کار برد. بیت:
قهر و لطف اندر محل خود نکو است جای گُل، گُل باش، جای خار خار
[1. قال علی بن موسی الرضا علیه السلام باسناده عن النبی صلی الله علیه و آله انّه قال: علیکم بحسن الخلق، فانّ حسن الخلق فی الجنّة لا محالة، و ایّاکم و سوء الخلق، فان سیّء الخلق فی النار لا محالة.(1)
جامع الاخبار، ص 107.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: بر شما باد به نیکخویی، زیرا که نیکخو ناگزیر در بهشت است، و از بداخلاقی برحذر باشید، زیرا که به راستی بداخلاق در آتش است.
عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: اکمل المؤمنین ایمانا اسحنهم خلقا.(2)و نیز رسول خدا فرمود: کاملترین مؤمن از نظر ایمان خوشاخلاقترین ایشان است.
مراد از خُلق، خوشخویی است و غرض از رفق، نرمی و دلجویی یکی سازگاری باشد به ملاطفت. و یکی کارسازی به مدارا و ملایمت. اما خُلق، نیکوترین نعمتی و زیباترین خصلتی است و چون حق سبحانه و تعالی ایمان را بیافرید، ایمان گفت: الهی! مرا قوی گردان. حق جلّت و عظمت، او را به نیکخویی و سخاوت قوی ساخت و چون کفر را بیافرید گفت: خدایا! مرا قوّت ده. خدای تعالی او را به تندخوئی و بخل قوّت داد. و در حدیث وارد است که به بهشت در نیاید بخیل و بدخوی.
من ندیدم در جهان جست و جوی هیچ اهلیت به از خلق نکوی
روزی حضرت روح الله علینبینا و علیهالصلوة میگذشت، ابلهی با وی دچار شد و از حضرت عیسی علیه السلام سخنی پرسید. عیسی بر سبیل تلطّف و تخلّق جوابش باز داد و آن شخص مسلّم ندانست و آغاز سفاهت(2)و عربده(3)کرد چندانچه او نفرین میکرد عیسی علیه السلام تحسین مینمود. هر چند وی از مجادله در میآمد، عیسی علیه السلام به طریق ملاطفت رعایت مینمود. عزیزی بدانجا رسید و گفت: ای روحالله! چرا زبون(4)این کس شدهای؟ هر چند که او قهر میکند، تو لطف مینمایی و با آن که او جور و جفا پیش میآرد، تو مهر و وفا پیش میفرمایی. عیسی علیه السلام گفت: ای رفیق موافق! کُلُّ إناءٍ یتَرَشَّحُ بِما فیهِ.(5)مصرع:
از کوزه همان بیرون تراود که در اوست
1) (1)
همان.
2) (2) سفاهت: نادانی، بیخردی، کم عقلی.
3) (3) عربده: بدخلقی، بدمستی، فریاد.
4) (4) زبون: خوار، بیچاره، ناتوان.
5) (5) هر ظرفی میتراود آنچه در اوست.
ازو این صفت میزاید و از من این صورت میآید. من از وی در غضب نمیشوم و او از من صاحب ادب میشود. من از سخن او جاهل نمیگردم و او از خلق و خوی من عاقل میگردد. مثنوی:
چون نشوم من ز وی افروخته او شود از من ادب آموخته
من که زدم مایه ده جان شدم این صفتم داد خدا ز آن شدم
خلق نکو وصف مسیحا بود خصلت بد مرگ مفاجا بود
حکماء گفتهاند: نشان خوشخوئی ده چیز است: اول: با مردمان در کار نیکو مخالفت ناکردن، دویم: از نفس خود انصاف دادن، سیم: عیب کسان ناجستن، چهارم: چون کسی را زلّتی(1)
زلّت: لغزش، خطا.
در وجود آید، آن را تأویل نیکو کردن، پنجم: چون گنهکار عذر خواهد آن را پذیرفتن، ششم: حاجت محتاجان روا کردن، هفتم: رنج مردمان کشیدن، هشتم: عیب نفس خود دیدن، نهم: با خلق روی تازه داشتن،(2)دهم: با مردمان سخن خوش گفتن. شعربه همه خَلق جهان خُلق پسندیده نمای که سوی خلد بدان راه بر آن خواهد بود
و چه زیبا گفته است:
خوش است عالم آزادگی و خوش خوئی بدین مقام درا گر بهشت میجویی
اما رفق سازگاری و مدارا باشد. در خبر آمده که رفق به هیچ چیز نپیوندد الّا که آن را
زینت دهد و ناسازگاری به هیچ کاری مقترن(1)
مقترن: نزدیک، همراه.
نشود الّا که آن را بر هم زند و ناخوش گرداند و حضرت عزّت بدین صفت حبیب صلی الله علیه و آله خود را تعریف میفرماید: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ2 سخن درشت سبب قطیعت است و نرمی و ملایمت سبب مودّت و وصلت. بیت:به شیرین زبانی و لطف و خوشی توانی که فیلی به موئی کشی
اردشیر بابک(2)که سریر سلطنت را به زیور حکمت آراسته بود، فرزند خود را دید که جامهی قیمتی پوشیده گفت: ای پسر! سلاطین را جامهای باید پوشید که در هیچ خزانه نباشد و هیچ کس نتواند که مثل آن جامه بپوشد و مثل آن جامهای که تو پوشیدهای یافت میشود و همه کس میتواند پوشید. پسرش پرسید که: اصل آن جامه از چه چیز است؟ گفت: تارش از نیکوخوئی و نیکوکاری و پودش از سازگاری و بردباری. اگر کسی درین کلمه تأمل کند، داند که جامع همه اقسام خیرات است. قطعه:
پادشاهان و شهریاران را با همه آفریدگان خدای
کارسازی نکوست در همه وقت سازگاری خوش است در همه جا
فریدون را پرسیدند که: ملازمان(3)را به چه چیز نگاه توان داشت؟ گفت: به ملاطفت و بردباری. گفتند: مشکلها را به چه حل توان کرد؟ گفت: به ملایمت و سازگاری و در این باب گفتهاند، قطعه:
مهمی که بسیار مشکل بود به رفق مدارا توان ساختن
توان ساخت کاری به نرمی چنان که نتوان به تیغ سنان ساختن
جمشید(1)
جمشید: پسر خورشید، یکی از پادشاهان سلسله داستانی پیشدادی است.
از وزیر خود سؤال کرد که: سلاطین را اتّصاف به کدام صفت از جملهی ضروریات است؟ فرمود که: به رفق و ملاطفت و نرمجویی و ملایمت، زیرا که رعیت بدین صفت، دعای پادشاه گویند و لشکریان بدین خصلت، رضای پادشاه جویند، و سلطنت به دعاگوئی رعیت و رضاجویی سپاه انتظام مییابد و دیگر به رفق، گوشمال مجرم بر وجهی میتوان داد که به عنف،(2)مثل آن میسّر نشود.چنانچه آوردهاند که: یکی از ملوک که به سِمَت(3)رفق و تلطّف موسوم بود، مطبخی(4)خود را گفت که از برای وی فلان نوع از طعام پزد و در آن تکلّف بسیار به جای آورد. مطبخی آن طعام ترتیب داده به انواع دیگر از اطعمه به نظر درآورد. سلطان بر آن طعام که خود فرموده بود، نظر انداخت، مگسی دید در وی، برداشت و بیفکند. آنگه لقمهی دیگر در گرفت، مگسی دیگر در وی بود، دور کرد و در لقمهی دیگر هم مگسی دید، دست از آن طعام باز کشید و از طعام دیگر تناول کرد، چون خوان(5)برداشتند، مطبخی را طلبید و گفت: این خوردنی که ساخته بودی، به غایت لذیذ بود، فردا هم از این بساز به شرط آن که مگس در وی بسیار نباشد. حاضران از این معنی تعجب نمودند که مطبخی را شرمساری داد و تعذیبی با آن همراه نبود. بیت:
چو در مقابلهی جرم لطف بیند کس شود خجلزده و این خجالت او را بس
شفقّت بر عامه رعایا و مرحمت و رفق بر کافه(3)برایا(4)بر ملوک عظیم الشأن و سلاطین رفیع المکان لازم است چه زیردستان، ودایع(5)حضرت آفریدگارند که با اهل اختیار و اقتدار سپرده تا به رعایت ایشان حال عجزه و درویشان به فراغت و رفاهیت مقترن بود و دلهای شکسته به اهتمام رعیتپروری و مرحمت گستری از هجوم بلای جبّاران و ستمکاران فارغ و مطمئن گردد. پس پادشاه باید که بامید رحمت الهی که إرحم تُرحم،(6)برعاجزان ببخشاید و رخسارهی سلطنت را به خال زیبای الشّفقةُ علی خلق الله(7)بیاراید. مثنوی:
1) (1)
کنز العمال، ش 15614.
2) (2) میزان الحکمة، ج 2، ص 1044.
3) (3) کافه: همه.
4) (4) برایا (جمع بریة): آفریدگان.
5) (5) ودایع: امانتها.
6) (6) میزان الحکمه، ج 2، ص 1044، ش 6959 رحم کن که مورد رحمت قرار میگیری.
7) (7) دلسوزی به خلق خدا.
در شفقت هر که علم بر فراخت کار خود و جملهی خلقان بساخت
از شفقت هر که سرافراز شد دیدهی دولت به رخش باز شد
سعادت آخرت و سلامت دنیا به رحم و اشفاق(1)
اشفاق: مهربانی، دلسوزی.
باز بسته است.آوردهاند که: سبکتکین(2)پدر سلطان محمود در اوایل حال که در ملازمت سلطان سیمجور(3)بود، یک سر اسب بیش نداشت و اوقات او به غایت به عسرت میگذشت. هر روز به عزم شکار به صحرا رفتی، اگر صیدی به دست آمدی، بدان گذرانیدی. روزی آهویی دید که با بچهی خود در صحرا میچرید، سبکتکین اسب برانگیخت، آهو بگریخت و بچهی او خرد بود با مادر نتوانست گریختن, از مادر باز ماند. سبکتکین بچه را بگرفت و دست و پایش بربست و در پیش زین نهاد و راه شهر برگرفت. آهو که بچهی خود را گرفتار دید، بازگشت و در پی میدوید و فریاد میکرد و مینالید. سبکتکین را بر وی رحم آمد، دست و پای آهو بچه را بگشاد و او را به صحرا سر داد. مادر آمد و او را پیش گرفت و روی به آسمان کرد و به زبان بیزبانی مناجات کرد. مصرع:
آنی که زبان بیزبانان دانی
سبکتکین دست تهی به شهر باز آمد، شبانه حضرت رسالتپناه صلی الله علیه و آله را به خواب دید که با وی میگوید که: ای سبکتکین! به واسطهی آن شفقت و مرحمت که از تو در وجود آمد و به جهت آن کرم و مهربانی که در حق آن بیچارهی زبان بسته کردی، به حضرت حق تعالی تقرّبی تام یافتی و ما از تو خشنود شدیم. حق سبحانه تعالی تو را شرف پادشاهی
کرامت فرمود. باید که بر بندگان خدا به همین نوع شفقّت و مرحمت به جای آوری و دربارهی رعیت خود طریق مرحمت فرو نگذاری. بزرگی فرموده که: چون به واسطهی شفقت بر حیوانی پادشاهی این جهان فانی یابند، اگر به جهت مرحمت که بر انسانی نمایند، سلطنت ملک باقی یابند، هیچ غریب و عجیب نباشد.
دست رعایت ز رعیت مدار کار رعیت به رعایت سپار
مرحمتی کن که جگر خستهاند در کرم لطف تو دل بستهاند
و حکماء گفتهاند که: یکی از آثار شفقت سلطان آن است که چنان رعیت را دوست دارد که پدر فرزند را، و هر چه بر خود نپسندد بر ایشان نپسندد تا ایشان نیز مال و جان از وی دریغ ندارند و هر چه دارند فدای وی کنند و همهی همّت خود را بر درازی عمر وی و زیادتی دولت او گمارند و چندانچه او را رحم و شفقّت بر خلق بیشتر باشد، حق سبحانه و تعالی را نظر رحمت بر او بیشتر بود. مثنوی:
به بخشائی به بخشایند بر تو دری از غیب بگشایند بر تو
اگر رحمت ز حق داری تمنّا تو هم بر دیگران رحمی بفرما
اردشیر بابک پسر خود را وصیت کرد که: ای فرزند! جهد کن تا به شفقّت عام و مرحمت مالاکلام(1)
مالاکلام: آنچه در آن مجال سخن گفتن نباشد.
رعیت را از مرتبه رعیتی به درجه دوستی رسانی تا دلها از آنِ تو شود که چیزهای دیگر تابع دل است. و از حکیمی پرسیدند که: بهترین شکاری مر پادشاهان را کدام است؟ فرمود که: صید دلهای رعیت کردن؛ خوبترین شکاری است, زیرا که چون1) (1)
دلهای ایشان را به خود راه دهند، دیگر همه چیزها در پی دل میروند و چون دوستی پادشاه در دل رعیت جای گرفت، در هیچ چیز با وی مضایقه نمیکنند. بیت:
ملک معنی طلبی پیروی دلها کن لشکرت گر نبود ملک مسلّم نشود
و دیگر از شفقتها آن است که چندانچه تواند مردمان را به زراعت و عمارت تحریص(1)
تحریص: حریص گردانیدن، راغب ساختن به چیزی.
کند و در اجرای کاریزها و احداث جویها، ایشان را مددکاری نماید.آوردهاند که: نوشیروان عادل به عامل خود نشان(2)نوشت که اگر در ولایت تو یک قطعه زمین نامزروع ماند، بفرمایم تا ترا بر دار کشند. و حکمت در این آن است که فایدهی پادشاه از خراج باشد، و خراج وقتی بسیار شود که مملکت آبادان بود و آبادانی مملکت نبود الا به زراعت، و تا با رعیت مسامحه نکنند و آثار شفقت در حق ایشان به ظهور نرسانند، زراعت میسر نشود.
مملکت معمور خواهی خلق را معمور دار وز سر ایشان بلای ظالمان را دور دار
در زمان سلطان ابوسعید(3)خدابنده، امرای او با رعایا زیادتی میکردند و به مصادره(4)مال از ایشان میگرفتند. روزی سلطان با امراء گفت که: من تا امروز جانب رعیت میگرفتم، بعدالیوم این رعایت را برطرف میکنم، اگر مصلحت است بیایید تا همه را
غارت کنیم و هیچ چیز از امتعه و غیر آن برایشان نگذاریم اما به شرط آن که دیگر از من علوفه و مرسوم نطلبید و اگر بعد از این یکی از شما این نوع التماس از من کند، او را به سیاست(1)
سیاست: سزا دادن، عقوبت کردن، تنبیه نمودن.
رسانم. امراء گفتند: ما بی علوفه و مرسوم چگونه توانیم بود و وظیفهی خدمت به چه نوع به جای توانیم آورد؟ گفت: ترتیب مجموع مصالح ما و شما از سعی رعایا باشد در عمارت و زراعت و حرفه و تجارت چون ایشان را غارت کنیم، آن زمان این چنین توقعات از که توان کرد؟ شما اندیشه کنید که اگر گاو و تخم و مصالح از رعایا بستانید و غلات ایشان بخورید، ایشان را به ضرورت ترک زراعت باید کرد بعد از آن که زراعت نکنند و محصول نباشد، شما چه خواهید خوردن؟ امراء چون این سخن استماع کردند، روی به نوازش و رعایت رعیت آوردند. مثنوی:شنیدم از بزرگان سخن سنج که سلطان را رعیت بهتر از گنج
کز آن خرج ار شود آخر سر آید و زین هر لحظه دخلی نو درآید
و از جملهی شفقتها آن است که هر روز باید که بار عام(2)دهد و به خود تفحص(3)حال دادخواه کند تا هر کس سخن خود با وی گوید و او به نفس خود بر کما هی احوال مظلوم وقوف یابد که بوّاب و حجّاب نتوانند به غرض و طمع بر کسی حکم کردن.
آوردهاندکه: اکابر حرمین به ناصر(4)خلیفه نوشتند که خلافت تو را نزیبد و سلطنت تو را نشاید که نایبان و متعلّقان تو بر مردم ظلم میکنند و انواع جور و ستم از ایشان صادر
میشود. و او در جواب نوشت که: من از این که شما فرمودهاید، خبر ندارم. ایشان دیگر باره جواب نوشتند و پیغام فرستادند که: عذر تو از گناه بدتر است. بزرگان گفتهاند که: آنچه تو را جواب باید داد، به دیگری حواله مکن، مهمّات رعایا بر ذمّه خود گرفتهای، تو را به وقت سوال از عهده جواب بیرون باید آمد، بیخبری و غفلت در میان چه کار دارد و این عذر از تو، که خواهد شنید و که قبول خواهد کرد؟ بزرگی گفته که: در ولایتی که تعلق به من دارد، اگر پلی ویران باشد و رمهی گوسفندان بر آن بگذرد و پای گوسفندی به سوراخی فرو رود و المی به وی برسد، فردای قیامت از من خواهند پرسید و مرا از عهدهی آن بیرون میباید آمد هر که منصب سلطنت قبول کند و پای تمکن بر سریر حکومت نهد، به ادای حقوق این امر قیام باید کرد و حفظ حدود و رسوم آن از روی شفقت و مهربانی و مرحمت و نیکخواهی رعیت به جای باید آورد. نظم:
فراز تخت حکومت نشستن آسان نیست در آن مقام بسی احتیاط باید کرد
مرادِ عاجز محنت رسیده باید داد غم فقیر مشقت کشیده باید خورد
[1. عن ابی حمزة الثمالی، قال: سمعت اباجعفر علیه السلام یقول: إنّ من أحبّ عبادالله الی الله لمن حبّب الیه المعروف و حبّب الیه فعاله.(1)
کافی، ج 4، ص 25، ح 3.
ابوحمزه ثمالی میگوید: شنیدم امام محمد باقر فرمود: از محبوبترین بندگان خدا به خداوند کسی است که کار خیر و انجام دادن آن برای وی محبوب و دوست داشتنی باشد.2
. قال ابوعبدالله علیه السلام: انّ من بقاء المسلمین و بقاء الاسلام أن تصیر الأموال عند من یعرف فیها الحق، و یصنع المعروف، و إنّ من فناء الاسلام و فناء المسلمین أن تصیر الاموال فی ایدی من لا یعرف فیها الحق، و لا یصنع فیها المعروف.(2)
امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: حقیقتاً از ماندگاری (جامعه) مسلمانان و ماندگاری (دین مقدس) اسلام است که ثروت و اموال نزد کسی باشد که حق (هزینه) در آن اموال را بشناسد، و کارهای نیک (و عام المنفعه) انجام دهد. و به راستی (برعکس) از نابودی اسلام و نابودی (جامعه) مسلمانان این است که مال و دارایی در دست کسی باشد که حق (هزینه) در آن اموال را نشناسد، و کارهای خوب انجام ندهد.]
تمهید(1)
تمهید: مقدمه چینی، آماده کردن.
قواعد خیرات و تأسیس مبانی مبرّات بر ذمّه همّت هر صاحب دولتی(2)واجب است، چه یکی از آن اعمال که بعد از نشأی حیات آثار فیض و برکت آن به روح عامل رسد، صدقه جاریه است چون: مساجد و معابد و مدارس و خوانق(3)و رباطها(4)و حوضها و جسرها(5)و امثال آن از ابواب البَرکه مادامی که اثر آن باقی باشد هدیهی ثواب به روح بانی آن واصل است. بیت:هر که خیری کرد چون محمل بدان عالم کشید روح او را هر زمان فیض دگر خواهد رسید
و هر عاقل هوشیار که به صیقل انابت، رنگ غفلت از آینهی خاطر بزداید و بداند که جاه دنیا و مال و متاع آن بر صدد زوال و انتقال است، هر آینه این معنی را در خواهند یافت که حاصل آیندگان و روندگان این سرای فانی جز یادگاری باقی نخواهد ماند و هر عمارتی عالی و موضعی شریف که از طبقات ملوک و امراء و ارکان دولت و توانگران هر مملکت واقع شده، اثر آن بر جراید روزگار بر صفحات ادوار لیل و نهار(6)ثبت و مسطور
است و نام ایشان نزد همهی ارباب عقل و نقل بلکه پیش اکثر اصاغر(1)
اصاغر: کوچکها.
و اکابر(2)عالم معروف و مشهور است.چون نمیماند جهان بیقرار نام نیکو به که ماند یادگار
خصوصاً رقم مبانی خیر به هیچ نوعی از الواح(3)ایام محو نمیشود و حدیث بقاع خیر که از متقدّمان واقع شده به تسلسل(4)و عنعنه(5)به سمع متأخّران میرسد: «انّ آثارنا تدلُّ علینا».
کسری نماند و قصّه ایوان او بماند نعمان برفت و ذکر خورنق(6)هنوز هست
بزرگان گفتهاند که: چون همای تأیید و توفیق از آشیان وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ7 سایهی دولت بر فرق کامکاری افکند و باز بلند پرواز مواهب ربّانی از فضای فیض جاودانی جلوهی مساعدت فرموده بر ساعد سعادتمندی آرام گیرد لایق حال او آن است که صحایف احوال خود را به ارقام إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ8 بیاراید و زاد سفر آخرت از تقدیم خیرات
1) (1)
2) (2) اکابر: بزرگان.
3) (3) الواح (جمع لوح): صفحه سنگی یا چوبی یا مسی که در آن چیزی نویسند.
4) (4) تسلسل: بهم پیوسته.
5) (5) عنعنه: بیان مطلبی به طریق تسلسل و پشت سر هم.
6) (6) خورنق: قصری بوده است در کنار حیره مقابل فرات که نعمان بن امرء القیس دستور داد آن را برای اقامت بهرام گور پسر یزدگرد (آنگاه که کودک بود) بسازند.
و مبرّات و ترتیب باقیات صالحات که عبارت از خیر عام و صدقه جاریه است، مهیا کند تا ذکر «نعم» و شکر «کَرَم» او به اطراف و اکناف عالم رسیده در هر زمانی بر هر زبانی ثنا و آفرین او جاری باشد.
برین رواق زبرجد(1)
ایوان سبز یا آبی، کنایه از آسمان است.
نوشتهاند به زر که جز نکویی اهل کَرَم نخواهد ماندو در حدیث آمده که: چون آدمی به منزل آخرت رود، همه عملها ازو منقطع شود الا سه چیز: یکی: صدقه جاریه، دویم: علمی که مردم بدان نفع گیرند. سیم: فرزند صالح که او را دعای خیر کند،(2)و صدقهی جاریه عبارت از بقعهای خیر باشد که مردم بدان منتفع شوند چون: مسجد و مدرسه و خانقاه و پل و رباط و دارالشفاء(3)و حوض و مانند آن. پس از والیان خطّهی سلطنت و تختنشینان بارگاه خلافت چنان زیبد که معمار همّت ایشان اولاً تعمیر مساجد و تأسیس معابد که اشارت إِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ4 در شأن آن واقع شده سعی نماید. چه در حدیث آمده که هر که برای خدا مسجدی بنا کند، حق سبحانه و تعالی برای او خانهای در بهشت بنا کند.(4)و مساجد کهنه را نیز تجدید کردن همین حکم دارد و بعد از عمارت مسجد، امام و مؤذّن تعیین باید نمود و اسباب معیشت ایشان را مهیا باید ساخت تا از روی فراغت به مهم خود قیام توانند نمود و به جهت طلب قوت از اقامت این امر باز نمانند. و دیگر مدارس مرتفع بنا باید کرد و مدرسان
افادت نصاب(1)
افادت نصاب: مقام مفید.
و علماء و فضلای افاضت انتساب(2)معین باید ساخت تا نشر علوم شرعیه نمایند و برکات ثواب آن به روزگار دولت ایشان رسد. و دیگر خوانق پاکیزه و باصفا جهت صافیدلان ولایتپناه و صوفیان صفّهی صفوت انتمای الا انّ اولیاء الله(3)ترتیب باید داد، تا طالبان حقایق و صادقان دقایق به میامن انفاس شریفه ایشان به مقاصد و مطالب برسند و آثار انوار اوقات و احوال ایشان، ضمیمهی سعادات صوری و معنوی گردد. و وظایف و ادرارات(4)ارباب مدرسه و خانقاه نیز تعیین باید کرد تا طلبه از مطالعهی علوم و درویشان از اذکار و اوراد خود باز نمانند و دیگر احداث زاویه که در آنجا برای فقراء و محتاجان راتبهی(5)چاشت و شام مرتب و مهیا گردد که موجب جمعیت خاطر و صفای باطن میشود. و دیگر ابداع دارالشفا و تعیین طبیب حاذق مشفق و ترتیب ادویه و اشربه و اغذیه و آنچه ضروری باشد تا وسیلهی صحت سلامت و رابطهی عافیت و کرامت میگردد و دیگر ساختن رباطها به استحکام تمام که ملجاء مسافران ستم رسیده و پناه غریبان محنت کشیده باشد، ثمرهی بسیار و نتیجهی بیشمار دارد. و دیگر بستن قنطرهها(6)بر آبهای تند بسیار که مسافران را عبور بر آن سهل و آسان باشد، به غایت پسندیده است.چه در اخبار آمده که: هر که پلی بنا کند بر راهی تا مسلمانان بگذرند، خدای عزّوجلّ گذشتن صراط را بر وی آسان میکند. و عمارت حوضهای بزرگ و حفر(7)چاهها در راهها و محلها که آب کمی میکند، سبب ایمنی باشد از تشنگی قیامت.
1) (1)
2) (2) افاضت انتساب: شخصی فیض رسان.
3) (3) سوره یونس، آیه 62. (آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترسی «از حوادث آینده عالم» و هیچ حسرت و اندوهی «از وقایع گذشته جهان» در دل آنها نیست).
4) (4) ادرارات: وظیفه و مستمری و مقرریهای ماهانه و سالانه.
5) (5) راتبه: مقررّی.
6) (6) قنطره: پل.
7) (7) حفر: کندن.
و منقول است که: یکی از صحابه به حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله عرض کرد که میخواهم برای روح مادر خود خیر کنم و صدقه بدهم مرا در آنچه میفرمایید. گفت: بهترین صدقه آب است. آن صحابه چاهی بخرید و بر مسلمانان وقف کرد و ثواب آن را به روح مادر بخشید. دیگر تعمیر مشاهد مبارکه و ترویج مزارات(1)
مزارات: زیارتگاهها.
متبرکه که سبب آن میشود که ارواح مقدسه آسودگان آن مزارات، ممدّ روزگار سعادت آثار عامر(2)و مروّج گردند. و از جملهی خیرات کلیه آن است که موقوفات بقاع الخیر(3)و ابواب البرّ(4)را از دست مستأکله(5)و متغلّبان(6)انتزاع(7)نموده، به مردم امین و متدین بسپارند و محصول آن را به ارباب وظایف و اصحاب استحقاق چنانچه شرط واقف باشد برسانند و بر اعمال وقف عمّال(8)با دیانت و پاکیزه نیکومعاش تعیین نمایند و بر آن نیز اعتماد نفرموده، به هر چند وقت به تفحص امور مباشر مهمات آن اوقات مشغول کنند و در مهم وقف اصلاً و قطعاً مساهله و مسامحه روا ندارند، چه تمشیت(9)این معنی تقویت شریعت است و هر که مهم وقف را به دستور شرع شریف فیصل دهد(10)به حکم «الدّال علی الخیر کفاعله»(11)در خیر و اجر و ثواب با واقف شریک باشد. بیت:1) (1)
2) (2) عامر: آباد کننده.
3) (3) بقاع الخیر: بقعههای نیکی. بقعه: مدفن امام، خانقاه، صومعه.
4) (4) ابواب البرّ: درهای نیکی.
5) (5) مستأکله: خورندگان مال ضعیفان و یتیمان.
6) (6) متغلبان: غلبه کنندگان، چیره و زبردستان.
7) (7) انتزاع: برکندن.
8) (8) عمّال: کارگزاران.
9) (9) تمشیت: به راه انداختن، راه بردن.
10) (10) فیصل دهد: حق و باطل را جدا کند.
11) (11) رسول خدا فرموده: هر کار خوبی صدقه است، و رهنمای نیکی چون کننده آن است (ثواب میبرد). وسائل، ج 16، ص 286، ح 5.
خیر کن یا دلیل خیری باش تا ترا هم در آن ثواب دهند
و آنکه در باب خیرات اطنابی(1)
اطناب (به کسر همزه): دراز کردن سخن.
رفت، نظر بر آن است که مثوبات صدقات جاریه(2)بیپایان است.آوردهاند که: یکی از بزرگان را که ودیعت حیات به موکل اجل سپرده بود(3)و رخت از این مرحلهی فانی به سرای جاودانی برده، در خواب دیدند و از حالتی که بعد از وفات وی را واقع شده بود پرسیدند. فرمود که مدتی که در شکنجه عذاب گرفتار بودم و در چنگال عقاب عقوبت میفرسودم، ناگاه پروانهی(4)نجات از دیوان(5)کَرَم الهی برسید و حق سبحانه و تعالی گناهان مرا بیامرزید. سائل از وی استفسار نموده بود که هیچ دانستی که سبب آمرزش چه بود و به چه وسیلت صورت خلاصی روی نمود؟ جواب داد که: آری، در بیابانی رباطی ساخته بودم، مگر درویشی در گرمکاه روز به سایهی آن رباط پناه آورده بود و زمانی استراحت کرده، چون مشقت بر او به راحت مبدّل گشته بود، از روی نیاز زبان به دعا گشوده و برین وجه گفته که: خدایا! بانی این موضع را بیامرز. فی الحال تیر دعای او به نشانهی اجابت رسیده، مرا بیامرزیدند و از حفرهی جحیم(6)به روضهی نعیم رسانیدند. بیت:
هر چند به روی کار در مینگرم نیکی است که نیک است و دگرها همه هیچ
[1. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: السّخیّ قریب من الله قریب من الناس، قریب من الجنّة بعید من النار، و البخیل بعید من الله، بعید من الناس، بعید من الجنّة، قریب من النار.(1)
بحارالانوار، ج 71، ص 355، ح 17.
رسول خدا فرمود: شخص بخشنده به خدا نزدیک، به مردم نزدیک است، به بهشت نزدیک است، از آتش دور، خسیس از خداوند دور، از مردم دور، ا ز بهشت دور، و به آتش نزدیک است.عن رسول الله صلی الله علیه و آله: جبّلت القلوب علی حبِّ من احسن إلیها و بغض من أساء إلیها.(2)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: دلها سرشته شده به مهر و محبت کسی که به آنان نیکی کند، و به عداوت و دشمنی کسی که به آنها بدی کند.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: الجنّة دار الأسخیاء.(3)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: بهشت خانه سخاوتمندان است.]
سخاوت، سبب نیک نامی و احسان، موجب دوستکامی(4)و خجسته فرجامی است و هیچ صفت آدمیان را خصوصاً اشراف و امجاد(5)ایشان را به از جود و سخا نیست. بیت:
شرف مرد به جود است و کرامت به سجود هر که این هر دو ندارد عدمش به ز وجود
در خبر آمده که: سخا درختی است در بهشت و به حقیقت نهالی است بر کنار جویبار خوشنودی حق سبحانه و تعالی رسته و شاخ آن با سرافرازی به اعلی علّیین پیوسته،
شکوفهی او نیک نامی دنیا است و میوهی او کرامت و فضیلت عقبی. بیت:
این سخا شاخی است از باغ بهشت وای آن کین شاخ را از کین بهشت(1)
بهشت (از هِشتن به کسر هاء) فرو گذاشتن.
از حکیمی پرسیدند که: عیبی که جمیع هنرها بدو مخفی ماند چیست؟ جواب داد که: بخل. باز سوال کردند که: هنری که همه عیبها بپوشد کدام است؟ گفت: سخا. بیت:
هنر سخا است دگر جمله دست افرازند(2) اگر ترا به هر انگشت خویش صد هنر است
و به یقین بباید دانست که تا مال را از قید امساک(3)مطلق(4)نگردانند، توسن(5)مفاخر و معالی به قید در نیاید. مثنوی:
تجربه کردم ز هر اندیشهای نیست نکوتر ز سخا پیشهای
خاص ز بهر کرم آمد درم بر گذر قافله اینک کرم
اسکندر از ارسطو پرسیدند که: سعادت دین و دنیا در چه چیز است؟ گفت: در جود و کرم، اما سعادت دین آن است که حق سبحانه و تعالی میفرماید: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها6 هر که یک حسنه بیارد او را ده حسنه کرامت کنم. مثنوی:
آن که ترا توشهی ره میدهد از تو یکی خواهد و ده میدهد
بهتر از این مایه ستانیت نیست سود کن آخر که زیانیت نیست
اما سعادت دنیا آن است که مرغ دل خلق را به حکم «الانسان عبید الاحسان»(1)
الإنسان عبدالاحسان. انسان بنده احسان است. غرر الحکم، ص 385، ش 8771.
به کَرَم صید توان کرد و چون دل که سلطان است، در قید کسی افتاد، قالب به تبیعت قلب در دام میافتد و چون کریم مالک الرّقاب(2)جمعی شد، ابواب سعادات برو گشاده و اسباب مرادات برای او آماده و مهیا شود.در اخبار آمده که خسروپرویز(3)را سپهسالاری بود که به لشکرکشی و دشمنکشی معروف و مذکور و به متانت رأی و قوت عزم،(4)در اطراف مملکت موصوف و مشهور، مقرّب ملک و عمدهی ممالک بودی. خسرو پرویز از تدبیر و صوابدید او عدول ننمودی.
ازو تازه بُد کلش خسروی به بازوی او پشت دولت قوی
وقتی صاحب خبران(5)به سمع مَلِک رسانیدند که سپه سالار شما سر از جادهی فرمانبرداری انحراف خواهد ورزید و سبیل عناد و عصیان و طریق سرکشی و طغیان مسلوک خواهد داشت، پیش از آن که صورت عصیان، از قوّت به فعل آید، به تدارک و تلافی آن اشتغال باید نمود.
علاج واقع پیش از وقوع باید کرد دریغ سود ندارد که رفت کار از دست
خسرو از این سخن اندیشهمند شد گفت: اگر او عنان عزیمت از روی مخالفت به
طرفی از اطراف مملکت بگرداند، بسیاری از اعیان لشکر و سران سپاه با او راه موافقت پیش گیرند و یمکن که از آوازهی یاغی شدن او قصوری در ارکان مملکت پدید آید و از دبدبه طاغی(1)
دبدبه: طاغی شدن، سر و صدای سرکشی.
گشتن او فتوری(2)به قواعد سلطنت راه یابد. بیت:مبادا برآرد به بیداد سر که در ملک پیدا شود شوروشر
پس با خواص دولت و مشیران(3)مملکت در این باب مشاورت فرمود، رأی همگان بر آن اتفاق افتاد که او را بند باید. کرد خسرو بر حسن تدبیر ایشان آفرین گفته، روز دیگر امیر را طلب نموده به موضعی بالاتر از معهود او نشانید و ذکر محامد و مفاخر و سیرتهای ستوده و خصلتهای پسندیدهی او بر زبان گذرانید و از نفایس خزاین و نقود و دفاین خویش، زیاد از استحقاق وی بدو عطا نمود. مشیران نیکورأی که صلاح و صواب در بند کردن او دیده بودند، در محل فرصت عرضه داشتند که: سبب تخلف از مقرّر عزیمت(4)همایون چه بود؟ تبسم کرد و گفت: من رأی شما را خلاف نکردم و از عزم خود انحراف نورزیدم، شما گفته بودید که: او را بند باید کرد. من خواستم که او را به محکمترین بندی مقید سازم و هیچ قیدی قویتر از قید احسان ندیدم، و دیگر تأمل نمودم که محل هر قیدی را عضوی معین است و بندی که بر یک عضو افتد پیداست که چه نوع بندی باشد. خواستم که بندی بر دلش نهم که دل سلطان است و تمام اعضا و جوارح تبع ویاند، و چون اصل به قیدی مقید گردد، هر آینه تمام اعضا و جوارح که تابع اویند بسته گردند و دیگر بند آهنین بر عضوی که نهند، به سوهان سوده گردد و بند کَرَم و احسان که بر دل نهادند به هیچ چیز فرسوده نشود. در امثال آمده که: مرغ وحشی را به دام توان گرفت و آدمی را به احسان و انعام صید توان کرد.
کَرَم پیشه کن کآدمی زاده صید به احسان توان کرد و وحشی به قید
عدو(1)
عدو: دشمن.
را به الطاف کردن به بند که نتوان بریدن به تیغ آن کمندچو دشمن کَرَم بیند و لطف و جود نیاید ازو هیچ بد در وجود
همچنانکه به خاطر خسرو رسیده بود، آتش مخالفتش به آبی که از سرچشمهی احسان پادشاهی مترشّح شد، فرو نشست و بیخ نهال کینه، از زمین سینه به قوّت سرپنجهی کرم سلطانی به کلّی منقطع گشت و بعد از آن چون بندگان صافی نیت، به خلوص طویت(2)کمر جان سپاری بر میان خدمت کاری بسته، بقیهی عمر از منهج فرمانبرداری روی بر نتافت.
زآن نوازشگری که یافت ازو بعد از آن روی بر نتافت ازو
و در این باب این رباعی بسیار نیکو افتاده. رباعی:
با هر که کرم کنی از آن تو شود و آن در همه وقت مدحخوان تو شود
با دشمن خویش اگر سخاوت ورزی شک نیست که یار مهربان تو شود
و از فضیلت جود یکی آن است که: دلهای خلایق؛ جوانمردان را دوست دارند، هر چند که از احسان ایشان بهرهای بدیشان نرسیده باشد. مثلاً اگر مردم خراسان شنوند که در عراق مرد کریم و جوانمردی است، همه او را دوست خواهند داشت و برو آفرین خواهند گفت. بلکه اگر کریمی را که در قید حیات نباشد یاد کنند، همه کس ثنای او گویند، چنانچه حاتم طائی(3)را که در تاریخ تألیف این رساله که سنهی نهصد و هفت
است، از وفات او قریب نهصد و چهل و پنج سال گذشته، هنوز بهار ذکرش به ریاحین آفرین آراسته است و چمن نیکنامیش به پیرایهی ثنا و تحسین پیراسته.
نماند حاتم طائی ولیک تا به ابد بماند نام بلندش به نیکویی مشهور
آوردهاند که: چون آوازهی جوانمردی حاتم طایی جزیره عرب را تا دارالملک(1)
دارالملک: پایتخت.
یمن فرو گرفت، وصیت(2)سخاوت او به ولایت شام و مملکت روم رسید، والی شام و حاکم یمن و پادشاه روم به عداوت او برخواستند چه هر یک از ایشان دعوی سخاوت کردندی و لاف جوانمردی زدندی و ذکر حاتم بر زبان اهل زمان بیشتر جاری و طنطنه(3)کرم و جود وی در همه اطراف سایر(4)و ساری.(5)بیت:ابر دریا دل ز دست جود او در انفعال مال عالم زیر پای همت او پایمال
پس هر یک از ایشان به طریقهای با او سلوک کردند اولاً والی شام خواست که او را بیازماید، کس فرستاد و از وی صد شتر سرخ موی سیاه چشم بلند کوهان طلبید و مثل این شتر در وادی عرب نادر(6)باشد و اگر یافت شود به غایت گرانبها بود، فی الواقع این نوع شتران در آن وقت در رمهی(7)حاتم نبود، چون کسِ پادشاه شام به حاتم رسید و پیغام
والی را گذرانید، حاتم دست قبول بر سینه نهاد و در جواب آن سمعاً و طاعتاً(1)
سمعا و طاعته: شنیدنی و فرمان برداری (یعنی میشنوم و فرمانبردارم).
بر زبان راند و گفت:به هر چه امر بود چاکریم و خدمتکار به هر چه حکم شود بندهایم و دولتخواه
پس ایلچی(2)را به منزل نیکو فرود آورد و اسباب ضیافت(3)چنانچه فراخور حال او بود مهیا گردانید و بفرمود تا در قبایل عرب منادی کردند که هر کس که مثل این شتر آرد، به بهای تمام از وی بخرم و به میعاد دو ماه دیگر بها بدو رسانم. بدین طریق صد شتر سرخ موی سیاه چشم بلند کوهان قرض کرد و به سلطان شام فرستاد. چون ملک شام بر این حال اطلاع یافت، انگشت تعجّب به دندان تحیر گرفته، فرمود که: ما اعرابی را بیازمودیم و او به واسطهی ما خود را به وام انداخت، پس همان شتران را به متاع مصر و شام بار کرده، به دست همان ایلچی باز گردانید. چون شتران را با بار نزد حاتم آوردند، باز منادی فرمود که هر که شتری به من داده است، بیاید و همان شتر خود را با آنچه بار دارد بگیرد و ببرد. پس فرمود تا آن صد شتر را با بار خود به خداوندان شتر دادند و هیچ چیز را برای خود باز نداشت. خبر به سلطان شام رسید و گفت: این همه مروّت نه حد آدمیزاد است و سخاوت مر حاتم را مسلم داشت. بیت:
آوازهی سخاوت و احسان حاتمی آخر در این جهان به عبث برنیامدست
و دیگر عظیم الروم که او را هرقل گفتندی، چون دبدبه جود حاتم را شنید متفحّص(4)اخبار و متجسّس(5)احوال وی گشت و به سمع وی رسانیدند که حاتم مرکبی دارد بادپای و بارگی(6)جهانپیمای چون تیر خدنگ دور دَو و چون عمر گرامی زودَرو و اسبی که به گرم
رَوی به آتش دم مشابهت زده و از تیزگامی با باد طریق همراهی سپرده. مثنوی:
چو اشک عاشقان گلگون خوشرو جهان پیماتر از شبدیز(1)
شبدیز: شب مانند، شبرنگ، و نام اسب خسروپرویز که سیاهرنگ بود و از همه اسبها چهار وجب بلندتر.
خسروبه وقت حمله برق آسا جهنده به گاه پویه چون صرصر(2)دونده
قیصر وزیر خود را گفت که: خبر سخاوت حاتم در عرب و عجم فاش شده وصیت جوانمردی و مروّتش از قاف تا قاف(3)فرو گرفته و من شنیدهام که بدین صفت اسبی دارد، میخواهم که نقد(4)او را بر محک اعتبار بیازمایم و صورت دعوی او را در محکمه معنی امتحان نمایم و کس از پی آن مرکب به قبیلهی طی فرستم تا حالات سخاوت او را معلوم کنم. مثنوی:
من از حاتم آن اسب تازی نژاد بخواهم گَرو مکرمت کرد و داد
بدانم که در وی شکوه مهیست و گر رد کند بانگ طبل تهیست
پس ایلچی به جهت آن مرکب با تحف و هدایا که لایق حاتم باشد فرستاد و اندک زمانی را رسول ملک روم به قبیله طی رسیده در حوالی منازل حاتم نزول نمود، قضا را مقارن رسیدن ایلچی ابری پدید آمد و باران و برف باریدن گرفت. حاتم مهمان را دلداری
تمام نموده، به منزل شایسته فرود آورد و فی الحال بفرمود تا آن اسب را بکشتند و طعامی مهیا کردند و نزد مهمان آوردند. بعد از فراغت طعام اسباب استراحت آماده ساخته حاتم از خیمه بیرون رفت و آن شب از هیچ نوع سخنی نگذشت. علیالصّباح(1)
علی الصباح: هنگام صبح، بامدادان.
که حاتم به عذر خواهی آمد، ایلچی منشور(2)و هدایا که قیصر فرستاده بود به حاتم نمود و چون حاتم بر مضمون آن اطلاع یافت، به غایت اندیشهمند شد. ایلچی به فراست اثر ملالت بر جبین حاتم مشاهده فرموده گفت: ای جوانمرد! اگر در دادن اسب مضایقه داری، از جانب ما نیز چندان مبالغت نیست. حاتم گفت که: مرا از این جنس اسب اگر هزار باشد و کمتر کسی از اهل روزگار از من طلبد، به هیچ وجه مضایقه در حیز(3)متصوّر من نیاید، خصوصاً که سلطان عظیم الشأن(4)مرا به طلب یک اسب معزّز ساخته و به جهت این جزوی خدمت رسول بزرگواری ارسال نموده، اندیشهی من از تحیر است و تفکر من از غایت تحسّر(5)که چرا زودتر خبر نیافتم تا آن اسب را تلف نکردمی. مثنوی:من آن باد رفتار دلدل شتاب ز بهر شما دوش کردم کباب
که بد ظلمت ابر از پیش و پس به سوی رمه ره نمییافت کس
به نوعی دگر روی وراهم نبود جز آن بر در بارگاهم نبود
مروت ندیدم در آیین خویش که مهمان بخسبد دل از جوع ریش
مرا نام باید در اقلیم فاش دگر مرکب نامور گو مباش
پس اسبان تازی و تبرکات حجازی جهت سلطان روم فرستاد. رسول را نیز از تحفههای آن دیار بهرهمند ساخته به خوبتر وجهی روانه کرد. چون قیصر از فحوای حال خبر یافت، صفت انصاف پیش آورد و گفت که: آیین مروّت و قاعدهی فتوّت حاتم را مسلّم است.
توان گفت کامروز نبود به عالم جز او شهریار دیار مروّت
زروی جوانمردی و مهربانی برو ختم شد کار و بار فتوّت
و دیگر حاکم یمن پادشاهی بود که صفت کَرَم و سخاوت برو غالب و خصلت احسان و مروت برو مستولی، همواره مواید(1)
مواید (جمع مائده): سفره.
انعام او برای خاص و عام نهاده بودی و فواید اکرامش جهت محتاجان و درماندگان آماده بود. بیت:چو دست جود بخشش برگشادی ز عالم رسم خواهش بر فتادی
میخواست که جز نام و کرم او بر زبانها مذکور نشود و غیر از صفت جود و سخای وی در اطراف عالم مشهور نگردد و بدین سبب هر که پیش او صفت حاتم کردی، آتش غضبش اشتغال نموده به ایذای وی اشتغال فرمودی و گفتی: حاتم مرد صحرانشین است و از جملهی رعیت ولایت من نه او را رتبهی مملکتداری و نه منصب فرمانگذاری و نه قوّت جهانگیری و نه بازوی کشورگشائی. بیت:
نه او را خزانه است نی تخت و تاج نه باجش کسی میدهد نی خراج
1) (1)
پیداست که از دست او چه کَرَم آید و به اسب و گوسفند و شتری چند که او دارد، چه مقدار کرم نماید. من آنچه در سالی حاصل حاتم باشد، در روزی به سائل میدهم و صد برابر خوان او در یک چاشت پیش مهمانان مینهم. مصرع:
ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا
القصّه:(1)
القصه: در وقتی گویند که خواهند مطلب را ا جمالا بیان کنند، و سخن را به پایان رسانند.
ملک یمن روزی جشنی عظیم ساخته بود و طرح دعوتی پادشاهانه انداخته، تمام روز چون آفتاب به زربخشی مشغول بود و مانند ابر بر گوهرافشانی اشتغال مینمود، ناگاه در اثنای این حال: بیت:دَرِ ذکر حاتم کسی باز کرد دگر ره ثنا گفتن آغاز کرد
ملک یمن از آن برنجید و عرق حسدش در حرکت آمده با خود اندیشه کرد که هیچگونه زبان اهل زمان از ذکر حاتم خاموش نیست و صفت نیکوکاری و مهمانداری او بر دل مردمان فراموش نی. پس همان بهتر که به دستیاری ملّاح(2)فکر، کشتی عمر او را به غرقاب فنا افکنم و به مددکاری استاد اندیشه، رقم نام او را از لوح زندگانی محو گردانم: بیت:
که تا هست حاتم در ایام من به احسان نخواهد شدن نام من
(3) و در پای تخت او عیارپیشهای(4)بود که برای یک درم، کمر صد خون ناحق را میان بربستی و به امید اندک فایدهای شیشهی دل بسیار کسان را به سنگ جفا بشکستی. بیت:
چو چشم نازنینان بود خونریز چو زلف خوبرویان فتنهانگیز
القصّه شاه یمن او را طلبیده به مواعید(1)
مواعید (جمع میعاد): زمان وعده، وعدهگاه.
خسروانه(2)مستظهر ساخته و بر آن آورد(3)که خود را به قبیلهی بنیطی رساند و به هر حیله که داند و به هر شعبده که تواند حاتم را نیست و نابود گرداند. عیار متعهّد قتل حاتم شده، متوجه قبیله طی گشت و بعد از مدّتی بدان سرمنزل رسیده، با جوانی خوشخوی نیکوروی که سیمای بزرگی از جبههی او تابان و فرّ فرخندگی در ناحیهی او درخشان بود، ملاقات کرد. جوان از روی مهربانی و شیرین زبانی او را پرسش نموده، پرسید که: از کجا میآیی و کجا میروی؟ عیارپیشه جواب داد که از یمن میآیم و عزیمت شام دارم. جوان التماس نمود که: یک امشب به قدم کَرَم وثاق(4)مرا مشرَف ساز تا ماحضری(5)که باشد، نظر شریف رسانم و بدین تلطّف که کلبهی(6)مرا به نور حضور خود بیارایی، منتوار شوم. مصرع:ز در درا و شبستان ما منوّر کن
آن عیار به خوشخویی و دلجویی، بستهی آن جوان شده، روی به منزل آن جوان نهاد و از آن جوان رسم ضیافت و شرط مهمانداری بر وجهی تقدیم افتاد که هرگز آن عیار را در خاطر خطور نکرده و در ضمیر او نگذشته، میزبان لحظه به لحظه تکلّفی(7)دیگر مینمود و مطعومات(8)گوناگون و مشروبات(9)رنگارنگ ترتیب میفرمود: بیت:
1) (1)
2) (2) خسروانه: شاهانه.
3) (3) آورد: در میان نهاد.
4) (4) وثاق (به ضمّ واو): اتاق، خانه.
5) (5) ماحضر: طعام اندک حاضر.
6) (6) کلبه: خانه کوچک.
7) (7) تکلّف (به فتح تاء و کاف و ضمّ لام و فاء مشدد): رنج و سختی بر خود نهادن، به خود رنج دادن.
8) (8) مطعومات: خوردنیها.
9) (9) مشروبات: نوشیدنیها.
هر نفسی بر سر خوانش نگر خوردنی خوبتر از یکدیگر
و مهمان ساعت به ساعت به دل آن جوان را تحسین میکرد و به زبان ثنا و آفرین میگفت. شعر:
تبارک الله(1)
تبارک الله: خدا مبارک کند.
از این مردمی و خوشخویی گذشته از همه ی نیکوان به نیکوییبدین منوال تا شب تیره به پایان رسید و صبح روشنروی از افق مشرق آغاز طلوع کرد. میهمان با دیدهی گریان وداع میزبان را میان(2)دربست و به زبان نیاز مضمون این بیت جگرسوز جانگداز ادا میکرد و میگفت:
دلم میسوزد از داغ جدائی چه بودی گر نبودی آشنایی
جوان به مبالغهی بسیار درخواست میکرد که دو سه روزی اینجا اقامت نمایی و مرد عیار به انواع عذرها متمسک شده، میگفت:
نیارم(3)شد البته اینجا مقیم که در پیش دارم مهمّی عظیم
جوان گفت: مرا تشریف محرمیت ارزانی دار و مهمّی که هست، با من در میان آر، شاید که مددی توانم کرد و همراهی به جای توانم آورد. میهمان چون دلنوازی و جوانمردی از وی مشاهده کرده بود، با خود تأمل نمود که این مهمّ کلی که مرا در پیش است، بی امداد چنین یاری و بیدستیاری از اینگونه مددکاری سرانجام نخواهد یافت که مردی با مروّت و کارساز و دلجویی غریبنوازست هیچ به از آن نیست که پرده از روی کار بردارم و او را یار و محرم خود ساخته روی به ساختن این مهم آرم. مثنوی:
یک گل مقصود ازین بوستان چیده نشد بی مدد دوستان
دامن یاری گرت افتد به دست فارغ و آزاده توانی نشست
کار تو از یار مکمل شود مشگلت از هم نفسان(1)
همنفس: رفیق، هم کلام.
حل شودپس اول جوان را به جهت اخفا آن سوگند داد و بعد از مبالغهی بسیار و تأکید بیشمار، سرّ خود را با او در میان نهاد و گفت: شنودهام که در این نواحی حاتم نام کسی هست که لاف جوانمردی میزند و دعوی احسان و مردمنوازی میکند. شاه یمن را ازو دغدغهای در دل و خدشهای(2)در خاطر هست و من مردی پریشان روزگارم و معاش من از دزدی و عیاری میگذرد و درین ولا(3)سلطان ولایت یمن مرا طلبیده، وعدهی مال و متاع فراوان فرموده، به شرط آن که حاتم را پیدا کرده، به قتل آورم و سر او را به تحفه، نزدیک ملک برم، و من به ضرورت وجه معیشت این صورت را قبول کرده بدین قبیله آمدهام، نه حاتم را میشناسم و نه منزل او راه میبرم، از درویشنوازی و فقیرپروری تو عجیب و غریب نباشد که حاتم را به من بنمایی و در قتل او شرط مددکاری به جای آری تا من از عهدهی عهدی که کردهام بیرون آمده باشم و به دولت تو از مواعید(4)شاه یمن بهرهمند شده به مرادی رسم. چون این سخنان را حاتم استماع نمود، بیت:
بخندید و گفتا که حاتم منم سر اینک جدا کن به تیغ از تنم
ای مهمان برخیز و پیش از آن که متعلّقان(1)
متعلقان: وابستگان.
من خبردار گردند، سر من بردار و سر خود بگیر تا مقصود شاه یمن محصَّل و مراد تو نیز میسّر گردد. بیت:چو حاتم به آزاد کی سر نهاد جوان را برآمد خروش از نهاد
عیار فی الحال در پیش حاتم به زمین افتاد و بوسه بر دست و پای او میداد و میگفت: مثنوی:
اگر من گلی بر وجودت زنم نه مَردَم اگر دم ز مردان زنم
دو چشمش ببوسید و در بر گرفت و ز آنجا طریق یمن برگرفت
حاتم اسباب راه او از زاد و راحله(2)تهیه نموده، او را روانه کرد. عیارپیشه بعد از قطع راه پیش پادشاه آمد و صورت حال به عرض رسانید. ملک یمن از روی کرم طبیعی منصف شد و از راه آزادگی و جوانمردی معترف گشت که کرمی در این مرتبه حدّ هیچ کس را از عالمیان نیست و سخاوتی بدین مثابه،(3)مقدور هیچ یک از آدمیان نی. بیت:
هست جوانمرد درم صد هزار کار چو با جان فتد آنجاست کار
در کتاب جواهرالامارة آورده که چون حاتم وفات کرد، او را دفن کردند. قضا را قبر او در محلی واقع شده که ممرّ(4)سیلی بود، وقتی از اوقات بارانی عظیم بارید، سیلی هایل(5)
بیامد، نزدیک بود که قبر حاتم را ویران کند. پسرش خواست که تا قالب او را به موضع دیگر برد که از این آفت ایمن باشد، چون سر تربت او باز کردند، دیدند که همه اعضا و اجزای او از هم فرو ریخته الّا دست راست او که به هیچ نوع تغییری نداشت. مردم ازین حال متعجب شدند و از چنان صورتی شگفت ماندند. پیری صاحبدل در میان نظارهگیان(1)
نظارهگیان: بینندگان.
بود گفت: ای مردمان! ازین معنی متعجب مشوید و از سلامتی دست حاتم عجب مدارید که او بدین دست، عطای بسیار به سائلان کرده بود لاجرم در حمایت خیر و کرم به سلامت مانده است، پس هرگاه دست کافر بتپرست به واسطهی عطا و احسان با خلق از خلل ریختن سالم میماند، نه عجب که تن مؤمن خداپرست به وسیله سخا و احسان با خلق خدا از آفت سوختن آتش دوزخ ایمن گردد، چه حصول دولت جاودان به تمهید قواعد خیر و احسان باز بسته است. بیت:دولتیان رخ ز جهان تافتند دولت باقی ز کرم یافتند
و از حکیمی پرسیدند که: پیرایهی سلطنت چیست؟ گفت: در عزّت زیستن. گفت: عزت را چگونه توان نگاه داشت؟ گفت: به خوار داشتن زر هر که زر در نظر او خوار است، همه کس او را عزیز و مکرّم دارند، هر که زر را عزیز و مکرّم دارد همگنان او را خوار و بیمقدار شمارند. بیت:
مال از بهر آن به کار آید تا ز بهر تنت سپر گردد
هر که تن را فدای مال کند مال و تن عرصهی خطر گردد
هر کریمی که خوار دارد زر هر زمانی عزیزتر گردد
زر بده آبروی حاصل کن خاک تا در کف تو زر گردد
1) (1)
والحمدللهتعالی که آئین سخاوت و مروّت، و قوانین احسان و فتوّت،(1)
فتوّت: جوانمردی.
حضرت شاهزادهی عالم، مظهر انوار لطف و کرم، مهر(2)سپهر(3)سلطنت و جهانبانی،(4)شاه بارگاه ابهت و کیئی ستانی، دارای(5)جهانآرایی، عدو بند، کشورگشائی.معین الملک و الدوله ابوالمحسن(6)که جود او چو ابر نوبهاری عالمی را تازه میسازد
زانعام و عطا و مرحمت نزدیک آن آمد که رسم احتیاج از عرصه عالم براندازد
نامهی جود حاتم طی دفتر سخاوت معن بن زائده(7)را رقم محو برکشیده. قطعه:
کیخسرو(8)زمان و فریدون(9)روزگار هم شهریار عدلی و هم پادشاه جود
عدلت نظام عالم و حلمت قوام ملک جودت پناه سائل و دستت پناه جود
1) (1)
2) (2) مهر (به کسر میم): خورشید.
3) (3) سپهر (به کسر اول و دوم): آسمان.
4) (4) جهانبان: نگهبان جهان، نگهدارنده عالم.
5) (5) دارا: داریوش.
6) (6) ابوالمحسن: منظور محسن فرزند شاه سلطان حسین بایقرا میباشد که این کتاب را به نام وی نگاشته است.
7) (7) معن بن زائدة: بن عبدالله شیبانی، مکنّی به ابوالولید متوفی به سال 151 ه. ق از بخشندگان معروف عرب و یکی از فصحای عرب بود، در بخشندگی - چون حاتم طایی بدو مثل میزنند، عصر اموی و عباسی را درک کرد. الخ ر. ک - لغتنامه دهخدا، ج 14، ص 21188.
8) (8) کیخسرو: سومین پادشاه از سلسله پادشاهی کیانیان، پسر سیاوش و فرنگیس دختر افراسیاب.
9) (9) فریدون: یکی از پادشاهان سلسله پیشدادی به شمار رفته.
حق سبحانه و تعالی منشور احسان شامل او را به توقیع: وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ1 موشّح داراد، و نشان انعام کاملش به طغرای وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ2 موقّع(1)و مزین گرداناد.
[1. عن معاویة بن عمار، عن ابیعبدالله علیه السلام قال: سمعته یقول: ان فی السماء ملکین موکلین بالعباد، فمن تواضع لقد رفعاه و من تکبر وضعاه.(2)معاویة بن عمار میگوید: از حضرت صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: در آسمان دو فرشته گماشته شدهاند به بندگان پس هر کس فروتنی کند (مقام) او را بالا میبرند، و هر کس کبر بورزد (مقام و مرتبه) او را پایین آورند.
تواضع سبب رفعت است چه در حدیث آمده که من تواضع لله، رفعه الله.(4)یعنی هر که فروتنی نماید برای خدای تعالی، خدا او را بردارد و درجهی او را بلند گرداند: بیت:
تواضع تو را ارجمندی دهد ز روی شرف سربلندی دهد
نصر بن احمد(1)
نصر بن احمد (جل - 261 ه. ق خلع 275).
از ملوک سامانیه، پسر خود را وصیت کرد که: ای فرزند دلبند! اگر میخواهی مملکتی که ما به مشقت بسیار به دست آوردهایم و سلطنتی که عمر عزیز در تمهید قواعد آن صرف کردهایم سالها بر تو بماند، بر خزینه اعتماد مکن که مال در معرض زوال است و به لشکر دل منه که مرد سپاهی منقلب الأحوال(2)است. تکیه بر دوام ملک و قیام حکم، بر کرم نمای و در تواضع افزای که تواضع و کرم دو داماند، مر دلهای مردمان را و هر که صید یکی از این دو دام شد، هرگز روی رهایی ندارد گوییا اشارت حضرت سید عالم صلی الله علیه و آله درین باب عبارت که سید القوّم خادمهم(3)بدین معنی است که هرگاه کسی را به خدمت تواضع نمودی دل او صید تو گشت و در دام محبت تو مقید شد، پس او محکوم تو و تو مخدوم او باشی و او صید تو و تو سید(4)او شوی. مثنوی:تواضع میدهد از روشنائی بسی بیگانگان را آشنایی
تواضع هر که دارد سرفراز است به روی او در اقبال(5)باز است
تواضع آن است که کسی مقدار خود را از مقدار دیگران کمتر بیند، پس عزّت و حرمت خود بر طرف نهاده، دیگران را عزیز و محترم سازد و از این معنی کسی اجتناب مینماید که شرف ذات و علوّ قدر او در معرض اشتباه مانده باشد.
فامّا آنکه فی نفس الامر(1)
فی نفس الأمر: در واقع.
بزرگقدر و عالی مرتبه است، او از تواضع نترسد زیرا که تواضع از بزرگی و جلالت او هیچ کم نکند بلکه نباهت(2)و شوکت او نزد خالق و خلایق میافزاید: بیت:تواضع ز گردن فرازان نکوست گدا گر تواضع کند خوی اوست
و از اینجا معلوم میشود که تکبر از خصایص ناقصان و ساقطان(3)است و غرض ایشان از آن، پوشیدن نقصان خویش. اما به حقیقت قبایح خود را ظاهر میگردانند. چه کبر آدمی را خوار و بیمقدار میسازد. شعر:
تا توانی به گرد کبر مگرد متکبر بری(4)ز کبر نخورد
گر تو بی کبر و بی ریا باشی خاص درگاه کبریا باشی
و تواضع از همه کس زیبا نماید و از اهل دولت زیباتر، زیرا که پیرایهی بزرگی تواضع است.
آوردهاند که: ابن سماک(5)به مجلس هارون الرشید(6)آمد، هارون از برای او برخاست و تعظیم کرد. ابن سماک گفت: ای خلیفه! تواضع تو در پادشاهی بزرگتر است از پادشاهی
1) (1)
2) (2) نباهت: دانایی، بینایی.
3) (3) ساقطان: فرومایگان، ناکسان.
4) (4) بر: میوه.
5) (5) ابن سماک: محمد بن صبح یا صبیح عجلی کوفی، قاضی عابد، زاهد متقی، حافظ قرآن واعظ خوشبیان (متوفی 183 ه. ق). ر. ک: ریحانة الأدب، ج 7، ص 571.
6) (6) هارون الرشید: پنجمین و مشهورترین خلیفه عباسی عراق (و 149 ه. ق، جل - 170 ه. ق ف 193).
تو. هارون گفت: سخنی نیکو گفتی، زیادت کن. گفت: هر که او را حق سبحانه و تعالی مال و جمال و بزرگی دهد و او به مال با بندگان حق سبحانه و تعالی مواسات و احسان کند و در جمال خود پارسایی ورزد و در بزرگی تواضع نماید، حق تعالی او را از مخلصان مقرّب نویسد. هارون دوات و قلم طلبید و به دست خود این سخنان را بنوشت و آن نوشتن نیز از علامت تواضع خلیفه بود. مثنوی:
زیرکان آزموده اند بسی بر تواضع زیان نکرد کسی
از تواضع بلند گردد نام وز تواضع رسیدهاند به کام
متواضع بزرگوار بود مظهر لطف کردگار بود
و تواضع و احترام درباره اشراف انام چون سادات عظام و علمای اعلام و مشایخ کرام اعتباری تمام دارد و موجب ارتفاع لوای دولت متواضع باشد.
امام محمد بن حسن شیبانی رحمه الله نزدیک رشید آمد، رشید او را تعظیم بسیار کرد چنانچه بر پای خاست و او را بر جای خود بنشاند و چون برخاست، چند قدم به رسم مشایعت با وی برفت. یکی از جمله خواص او گفت: با چنین تواضع که خلیفه نمود، مهابت(1)
مهابت: بزرگی و شکوه.
خلافت نمیماند. رشید جواب داد: مهابتی که از تواضع زایل شود، نابودن او اولیتر و قدری که به احترام بزرگان بکاهد کاسته و محو شده بهتر. بیت:قدری که به تعظیم کسان کاسته گردد مردی به چنان قدری کی آراسته گردد
1) (1)
آوردهاندکه: اسماعیل سامانی(1)
اسماعیل فرزند احمد (جل - 279 ه. ق - 297).
که پادشاه خراسان و سلطانی بس به سامان بود، روزی عالمی به مهمی نزد وی آمد، او را تعظیم بسیار نمود و چون میرفت، هفت گام از عقب او برفت. شبانه حضرت رسالتپناه صلی الله علیه و آله را در واقعه دید که با او میگوید که: ای اسماعیل! یکی از علمای امت مرا عزیز داشتی، من از حضرت حق سبحانه و تعالی درخواستم تا تو را در دو جهان عزیز دارد و تو هفت قدم در عقب وی رفتی، دعا کردم تا هفت تن از نسل تو پادشاهی کنند و هر دو دعا در حق تو مستجاب شد.و یکی از علامات تواضع، میل کردن است به صحبت صلحا و علمای دین و درویشان صاحب یقین نه جماعتی که خود را به صورت علمای ربانی و مشایخ حقانی به خلق نمایند(2)و به طمع حطام(3)فانی، سخنان حق را به زیور خوشامد بیارایند، بلکه به صحبت کسی باید رفت که کاره صحبت مردم باشد و به کسی اعتقاد باید کرد که نخواهد که کسی او را اعتقاد کند.
آوردهاندکه: چون عبدالله طاهر(4)به حکومت خراسان آمده، در نیشابور نزول فرمود، اعیان و اشراف به سلام وی آمدند. بعد از یک هفته فرمود که هیچ کس مانده باشد در این شهر که بر ما سلام نگفته و نپرسیده؟ گفتند: هر که در این شهر اسمی و رسمی دارد شما را پرسیده و به مجلس شما رسیده الّا دو درویش که هر یک از ایشان در گوشه نشستهاند و
دیده از مشاهده بر روی این وآن بستهاند و از غوغای خلق باز رستهاند و به معتکفان ذکر حق پیوستهاند. مثنوی:
معتکفان حرم کبریا شسته ز دل صورت کبر و ریا
دیده نَه و کون مکان در نظر بال نَه و هر دو جهان زیر پر
ملک نَه و نوبت شاهی زده تخت در ایوان آلهی زده
عبداله پرسید که: این دو تن کیانند؟ گفتند: احمد حَرْب(1)
ر. ک: تذکرة الأولیاء، ج 1، ص 218.
و محمد اسلم طوسی(2)که علماء ربّانیاند و به درگاه سلاطین و امرا تردد نمینمایند. گفت: اگر ایشان به سلام ما نیامدهاند، ما به سلام ایشان برویم. پس سوار شد و به نزدیک احمد رفت. یکی پیش دوید که عبدالله طاهر میآید، احمد را مجال فرار نشد و عبدالله به خانه وی درون رفت. احمد بر پای خاست و زمانی سر در پیش افکند و بایستاد و عبدالله نیز ایستاده بود. احمد سر برآورد و درو نگریست و گفت: ای پسر طاهر! شنوده بودم که مردی نیکوروی و خوشمنظری، حال آن که مینگرم از آن خوبتری که خبر داده بودند. اکنون این روی نیکو را به نافرمانی خدای زشت مگردان و چنین رخسارهای را هیمهی آتش دوزخ مساز. این بگفت و روی به قبله آورد و به نماز در پیوست. عبدالله گریان گریان از خانه وی بیرون آمد و نزدیک محمد اسلم رفت، محمد او را بار نداد و هر چند سعی کرد، سود نداشت. گفتند: صبر باید کرد تا روز آدینه که وی به نماز از خانه بیرون آید، شاید ملاقات واقع شود و عبدالله روز آدینه بیامد و بر سر کوچهی وی بایستاد. شیخ به نماز بیرون آمد و چون دید که سواران ایستادهاند، همان جا توقف نمود. عبدالله از مرکب فرود آمده، پیش محمد اسلم آمد و سلام کرد. محمد پرسید که: چه کسی و چه کار داری؟ گفت: عبدالله طاهرم، به زیارت تو آمدهام. شیخ گفت: حاشا تو را با من چه کار است و مرا با تو چه گفتار؟ پس رویبه دیوار آورد و در وی ننگریست. عبدالله پیش وی آمد و روی بر خاک قدم وی نهاد و مناجات میکرد که الهی! این مرد به رضای تو مرا که بندهای بدم، دشمن میدارد و من به رضای تو او را که بندهی نیکی است دوست میدارم، به حرمت آن دشمنی و این دوستی که برای توست، که این بد را در کار آن نیک کن. هاتفی آواز داد که: سر بردار که گناه تو را در کار طاعت او کردیم و چنین گفتهاند: مثنوی:
اگر چه ما بدان روزگاریم و لیکن نیکوان را دوست داریم
چه باشد گر بدان را در قیامت به نیکان بخشد از راه کرامت
آوردهاندکه: یکی از سلاطین به دیدن درویشی رفت، آن درویش فی الحال سجده به جای آورد. وزیر پادشاه پرسید که: ای درویش! این چه سجده است؟ گفت: سجده شکر. دیگر باره سوال کرد که: برای چه شکر کردی؟ گفت: خدای را سپاس کردم برای آن که سلطان را نزد من آورد و مرا نزد او نبرد که آمدن شاهان نزد درویشان عبادت است و رفتن درویشان به درگاه شاهان معصیت، پس چون سلطان را طاعتی حاصل شد و معصیتی از من صادر نگشت، محل شکرگزاری و سپاسداری باشد. مثنوی:
اگر دم ز درویش پر سیی زنی قدم را ز رفعت به کرسی زنی
کسی کاستعانت به درویش برد اگر بر فریدون زد از پیش برد
[1. عن رسول الله صلی الله علیه و آله: من خان امانة فی الدنیا و لم یردّها الی اهلها، ثمّ ادرکه الموت مات علی غیرملّتی، و یلقی الله و هو علیه غضبان.(1)
میزان الحکمه، ج 1، ص 215، ح 1502.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کسی که در دنیا1) (1)
به امانتی خیانت کند و آن را به صاحبش برنگرداند تا مرگش فرا رسد، بر غیر دین من مرده است، و خدا را دیدار میکند در حالی که بر وی خشمگین است.
علمای دین و عرفای صاحب یقین چنین گفتهاند که: امانت؛ رکنی است اعظم از خصال حمیده، و دیانت؛ اصلی محکم از اخلاق پسندیده. بنیاد ایمان به امانت تمام گردد که فرموده:
«لا إیمان لمن لا امانة له»(3)و قاعدهی شرع به حفظ قواعد دیانت نظام پذیرد. مثنوی:
شرع که بنیاد صیانت نهاد قاعدهی دین به دیانت نهاد
در دلت ار میل امانت بود از شرر دوزخ امانت بود
هر کرداری و گفتاری که در آن نگری و در هر دیدنی و شنیدنی که اطراف آن را تأمل کنی، حدی به امانت دارد و حدّی به خیانت. چون کسی در آن امانت نگاه ندارد، خیانت کرده باشد و هر چه خدای تعالی به بنده داده، امانت است که در آن خیانت روا نیست. مثلاً دیده؛ امانتی است که بدان در آثار قدرت نگرند و گوش امانتی است که بدان سخنان حق استماع کنند و زبان امانتی که بدان ذکر خدا گویند و دست امانتی که بدان نفع به خلق خدا رسانند و علی هذا چون کسی دیده به نظر حرام بگشاید و گوش بر استماع اقوال
1) (1)
همان، ص 214، ح 1488.
2) (2) تصنیف غررالحکم، ص 219، ش 4310.
3) (3) همان، ص 251، ش 5235. کسی که امانتدار نیست ایمان ندارد (یعنی کسی که در مال، آبرو، ناموس مردم خیانت میکند ایمان ندارد).
ناپسندیده نهد و به زبان بهتان و دروغ گوید و دست به آزار مسلمانان دراز کند، هر آینه در امانت الهی خیانت نموده باشد و سخن ربّانی را نشنوده که یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللّهَ.1 مثنوی:
ای شده ز ایمان و امانت بری دین تو فارغ ز دیانت گری
ترس نداری که فنائیت هست شرم نداری که خدائیت هست
و سلاطین را بعد از محافظت این امانتها، حفظ امانتی دیگر لازم است.
یعنی ملاحظهی احوال رعایا که ودایع حضرت خالق البرایا(1)اند و اگر در محافظت ایشان تقصیری رود، خیانت به ارکان امانت راه یابد.
حکما گفتهاند که: اگر پادشاهی، عاملی ظالم را به عمل فرستد و مهم رعیت به جباری(2)ستمکار حواله کند علامت خیانت است در حق رعیت چه ستمکاره را بر ضعفا و عجزه مستولی ساختن، چنان باشد که شبانی گوسفندان به گرگ دادن. مثنوی:
ستمکاره گرگیست با دار و گیر رعیت همه گوسفندی حقیر
چو بسپردی این گوسپندان به گرگ فتادند اندر بلای بزرگ
و دیگر، ملاحظهی دیانت لازم است(3)و دیانت؛ محافظت امانتی است که میان بنده و خدای باشد و کسی بدان اطلاع نیابد مگر بعد از اظهار آن و صیانت قانون دیانت، موجب سعادت هر دو سرای بلکه سبب حصول رضای خداست. بیت:
در دیانت کوش تا دنیا و دین گیرد فرو غ بی دیانت را نه دنیا بر مراد است و نه دین
و همیشه مردم متدین، مکرّم باشند و نزد همه کس عزیز و محترم.
آوردهاند که: در اول زمان نوشیروان که هنوز رایت(1)
رایت: درفش، پرچم.
عدالت نیفراخته بود و از اشتغال به عیش و عشرت به کار رعیت نپرداخته، در همسایگی او مردی بود به کرم مشهور و به رعایت میهمانان و مراعات ایشان موصوف و مذکور: بیت:به احسانش فقیران شاد گشته ز بند احتیاج آزاد گشته
پیوسته خوان انعام(2)بگستردی و خاص و عام را به مهمانی آوردی، چون آوازهی او به مردی برآمد وصیت او به جوانمردی در افواه و السنه افتاد، نوشیروان جهت امتحان، لباس بازرگانان پوشیده، به خانهی او رفت و میزبان او را نشناخته، چنانچه عادت او بود، طریق به تکلّف نگاه داشت و از دقایق مروّت و لوازم ضیافت هیچ نکته فرو نگذاشت و او را در صفّهای(3)آورد که پنجرهی او در باغ انگور بود و انگورهای لطیف رسیده بر تاکها مینمود، آنجا صحبت داشتند و میزبان چندان تکلّف کرد که نوشیروان در تعجب شد. در آخر مجلس گفت: ای خواجه! من مرد بازرگانم و به آوازهی فتوت و جوانمردی تو، ترا تصدیع(4)دادهام، آنچه درباره تو از کرم و احسان شنیده بودم، مصرع:
چون بدیدم هزار چندانی
اکنون میروم بر من حکمی فرمای که برای تو چه تحفه فرستم و چه هدیه ترتیب
نمایم. میزبان گفت: ای خواجه! به دولت تو همه اسباب مهیاست، چون پردهی حشمت(1)
حشمت: شرم و حیا.
از میان برخاست و رسم تکلّف برطرف شد، مرا میل انگور تازه است، اگر شما را به باغی برند یا برای شما به رسم تبرّک بیاورند، قدری برای من بفرست. نوشیروان گفت: در باغ تو انگور بسیار دیدم، چرا از آن نخوری؟ گفت: ای خواجه! پادشاه ما مردی ظالم و غافل است و غافل، پروای رعیت ندارد و انگورهای مردم رسیده، کسی تعیین نمیکند که حرز(2)گیرد، مردم دیگر بیملاحظه حرز انگور میخورند و من محرومم، جهت آن که حقّ او درین باغ است و هنوز حرز نکردهاند. اگر انگور خورم، خیانت کرده باشم و در مذهب من خیانت و بیدیانتی حرام است. چون غوره پدید آید، درِ باغ ببندم و مُهر کنم و نگذارم که هیچ آفریدهای در آنجا رود تا وقتی که پادشاه عشر(3)خود بگیرد، آنگاه دست به انگور کنم. نوشیروان که این حکایت بشنید، بگریست و گفت: آن پادشاه ظالم و غافل منم و به سبب دیانت تو، از خواب غفلت بیدار گشتم. پس طریق عدل پیش گرفت و آن مرد را معزّز و معظم ساخت. قطعه:از دیانت کار مییابد نظام وز امانت مرد کامل میشود
بی تکلّف از تدین خلق را دولت دارین حاصل میشود
آوردهاندکه: پسر امیر بلخ روزی به تماشا بیرون آمده بود، گذرش بر دیوار پستی افتاد، نگاه کرد، پیری دید زنّاری(4)بر میان بسته و بیلی در دست گرفته، درخت مینشاند.
امیرزاده، جوان مغروری بود، گفت: ای پیر! درختی که از میوهی آن نخواهی خورد، چرا مینشانی؟ پیر گفت: دیگران کاشتند، ما خوردیم، ما نیز بکاریم تا دیگران بخورند، شاید ما نیز بخوریم. امیرزاده مبالغه(1)
مبالغه: اصرار.
نمود حتی به طلاق سوگند خورد که تو از میوهی این باغ نخواهی خورد. این بگفت و مرکب براند. پیر پرسید که: این چه کسی بود؟ گفتند: پسر امیر بلخ. بعد از مدتی امیرزاده به تماشا سوار شده با کوکبهی خود میراند، به باغی رسید به غایت دلگشا و روضهای دید بسیار خوش هوا: مثنوی:درختانش همه بالا کشیده بریشان میوههای خوش رسیده
زبالای درختانِ سرافراز نواخوان گشته مرغان خوش آواز
امیرزاده را آن باغ بسیار خوش آمد، عنان باز کشیده، از مرکب پیاده گشت و در باغ درآمد. پیری دید زنّاربند که در آن باغ میگشت. پیر چون امیرزاده را دید، نشناخت و امیرزاده نیز پیر را ندانست. پیر طبقی از میوههای لطیف چیده پیش آورد. امیرزاده آغاز خوردن کرد و در اثنای خوردن، قدری به دست پیر داد که در تناول با ما اتّفاق نمای. پیر میوه را به دست یکی از ملازمان که ایستاده بودند داد و گفت: مرا از این میوه نشاید خوردن. امیرزاده گفت که: چرا ازین نخوری؟ گفت: به جهت آن که وقتی که من این درختان را مینشاندم، پسر امیر بلخ بدینجا رسید و مرا در نشاندن درخت توبیخ(2)کرد که عمری گذرانیده و به لب گور رسیدهای، چه امَل و امید دور دراز داری که در این سنّ درختی که چند سال دیگر میوه خواهد آورد، میکاری؟ من جواب سخن او را گفتم، او به طلاق سوگند خورد که: تو از میوهی این باغ نخواهی خورد. من از حرمت آن که شاید زنده و کدخدا بوده، میوهی این باغ نمیخورم تا طلاق واقع نشود و من از عهدهی دیانت بیرون آمده باشم. جوان گفت: ای پیر! آن امیرزاده منم و آن سوگند، من خورده بودم. از
بهر این دیانت که ورزیدی، وزارت خود را به تو تفویض(1)
تفویض: واگذار.
کردم و در هیچ مهمّی بیمشاورت تو شروع ننمایم. پیر زمانی سر در پیش انداخت و تأملی کرد، پس از آن سر برآورد و گفت: قبول کردم اما پادشاه مسلمان وزیر گبر(2)روا نباشد، بس زنّار برید و کلمه شهادت بر زبان رانده به برکت دیانت به دولتِ اسلام رسید و مرتبهی عالی و منصبی بزرگ یافت. بیت:گر علوّ قدر خواهی از دیانت رخ متاب با تو گفتم گفتنی، و الله اعلم بالصواب(3)
[1. عن امیرالمؤمنین علیه السلام: الکریم اذا وعد وفی، و اذا توعّد عفی.(4)امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: (انسان) بزرگوار هرگاه وعده بدهد به وعده خود وفا میکند، و هرگاه تهدید کند میبخشد.
وفاکارِ جوانمردان صاحب کمال است و حسن عهد از خصال بزرگان ستوده حال، رخسارهی هر عهدی که آرایش از خال وفا یابد، مرغ دل هیچ کس گردن از رشته دام محبّت او برنتابد. حق سبحانه و تعالی فرمود که: الآیه یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛1 (ای مؤمنان وفا کنید به عهدهایی که با یکدیگر میبندید).
و جای دیگر میگوید که: وَ أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ؛2 (وفا کنید به عهد من، [یعنی: عهدی که با من بستید] تا وفا کنم به عهد شما [یعنی: خدای جزای خیر در عوض آن به شما دهد]).
و در حدیث آمده که:
«لا دین لمن لا عهد له؛(1)کمال دینداری نیست کسی را که را رعایت عهد نکند». بیت:
نیست بَرِ مردم صاحب نظر خدمتی از عهد پسندیدهتر
دست وفا در کمر عهد کن تا نشوی عهد شکن جهد کن
روزی اسمعیل علینبینا و علیهالسلام با دوستی همراه افتاده، میرفتند تا به درِ خانهی آن دوست رسیدند. اسماعیل علیه السلام را گفت: من همراهی ترا دوست میدارم، وعده کن با من که در این موضع بنشینی تا من به خانه درون روم و مهمی دارم بسازم و فی الحال بیرون آیم و اسماعیل علیه السلام وعده کرده و آنجا بنشست. آن مرد به خانه درآمد، او را مهمّ کلی روی نمود، وعدهی خود و اسماعیل علیه السلام را فراموش کرد، و در خانه به کار خود مشغول شد و خانهی او راهی دیگر داشت، از آنجا بیرون رفت. بعد از سه روز بدان موضع باز آمد، اسماعیل علیه السلام را بر در خانهی خود نشسته دید، گفت: ای ثمرهی شجرهی خلت(2)و
ای پسر پدر ملت! اینجا چه نشستهای؟ گفت: از آن وقت که به وعدهای مرا اینجا نشاندهای نشستهام و دیدهی انتظار بر راه معاودت تو نهادهام. گفت: چون من نیامدم تو چرا نرفتی؟ گفت: وعده کرده بودم، روا ندانستم که خلاف وعده کنم و اگر مدتها نیامدی، من اینجا مینشستم و از سر این کوی نمیرفتم. لاجرم حق سبحانه و تعالی در (کلام) خود او را بدین نوع صفت (اشارت) کرد که الآیة إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ؛1 (او پیغمبر راست وعده درست عهد [بود]). بیت:
از عهدهی عهد اگر برون آید مرد از هر چه گمان بری فزون آید مرد
آن را منگر که ذو فنون آید مرد در عهد وفا نگر که چون آید مرد
و بعد از آن که وفا به عهد خلق پسندیده است هر آینه به عهد خدای پسندیدهتر باشد.
در حکایات الصالحین آمده که: خواجهای غلامی پارسا و خداترس داشت، ناگاه این مرد بیمار شد، عهد کرد با خدای تعالی که: اگر ازین بیماری شفا یابم، این غلام را آزاد کنم. حق سبحانه و تعالی او را شفا داد. خواجه دل در غلام بسته بود، او را آزاد نکرد. دیگر باره بیمار شد، غلام را گفت: برو طبیب را بیار تا مرا علاج کند. غلام بیرون رفت و درآمد. خواجه گفت: طبیب کو؟ گفت: طبیب میگوید که: او مخالفت من میکند، بدانچه میگوید وفا نمیکند، من او را علاج نمیکنم. خواجه متنبّه شد و گفت: ای غلام! طبیب را بگوی که از مخالفت برگشتم و از نقض عهد توبه کردم و بعد از این؛ مصرع:
اگرم سر برود از سر پیمان نروم
غلام گفت: ای خواجه! طبیب میگوید که: اگر تو صفت وفا پیش آری، ما نیز شربت شفا ارزانی داریم. خواجه غلام را آزاد کرد و فی الحال شفا یافت. بیت:
اگر به عهد محبت وفا کنی با خلق ز روی لطف و کرامت وفا کند با تو
آوردهاندکه: پادشاهی را مهمّی صعب(1)
صعب: سخت و دشوار.
پیش آمد، عهد فرمود که: اگر خدای مهم مرا به دلخواه من بسازد، هر نقدی که در خزانه دارم به فقرا و مساکین قسمت نمایم. حق سبحانه و تعالی به زودی و خوبی مهم او کفایت کرد. پادشاه خواست که به عهد خود وفا کند، خازن را طلبیده، فرموده تا نقود خزانه را حساب کند. بعد از حساب، مبلغ کلی برآمد. امرا و ارکان دولت گفتند: ای ملک! این مقدار مال به درویشان نشاید داد که لشکر بی برگ و نوا(2)بمانند. پادشاه گفت: من عهد کردهام که این همه مال به اهل استحقاق رسانم. علما فتوایی نوشتند که ملازمان ملوک نیز به حکم وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها3 از جملهی اهل استحقاقاند ملک در این قضیه متحیر شد و بر غرفه نشسته بود، ناگاه دیوانهای در گذر آمد، پادشاه فرمود که: آن دیوانه را آواز کنید تا در این باب با او مشاورت کنیم. دیوانه را آواز دادند ملک گفت: ای دیوانه! من شرطی و عهدی با خدای عزّوجلّ بسته بودم که چون مهم من بسازد هر نقدی که دارم در راه او تصدق کنم، این زمان، مهم من کفایت شد، مال و نقد بسیار است، امرا به انفاق آن همه راضی نمیشوند و علما سپاهیان را استحقاق آن ثابت میکنند، تو چه میگویی؟ دیوانه گفت: ای ملک! در آن وقت که این عهد و نذر که میگفتی مال به درویشان دهم، سپاهیان در ضمیر(3)تو میگذشتند؟ گفت: نی، همین گدایان و محتاجان میگذشتند. گفت: پس بدینها ده که بر خاطر گذرانیدهای.یکی از امرا گفت: ای دیوانه! مال بیحدّست و سپاهی بیبرگ و نوا. دیوانه روی از آن کس برتافت و گفت: ای ملک! تو به آن کسی که نذر و عهد کردهای، دیگر کار داری یا نی؟ اگر دیگر بار با او کار خواهد بود، به عهد خود وفا کن و اگر با او کار نداری، محتاج او نخواهی شد، هر چه خواهی بکن. پادشاه بگریست و همهی اموال بر فقرا و مساکین قسمت کرد. مثنوی:
هر که را دیوانه خوانی، عاقل است هر که عاقل نیست او دیوانه است
چو محتاج خواهی شد آخر بدو متاب از وفاداری خویش رو
کسانی که فرمان روا گشتهاند مکرم ز حسن وفا گشتهاند
وفاداری آئین شاهنشهی است غم عهد خوردن زکارآگهی است
و حسن عهد از هیچ کس چنان خوب نمینماید که از سلاطین. زیرا که سخن ایشان به مسامع(1)
مسامع: گوشها.
همه کس میرسد، و احوال ایشان در هر مجامع گفته میشود و مجموع خلایق بر عهد و پیمان ایشان اطلاع مییابند و چون عهد خود را به پایان نرسانند، دوست و دشمن را بر ایشان اعتماد نماند.در وصایای هوشنگ مذکور است که: ای فرزند! از نقض عهد و خلاف وعده، اجتناب کن که شآمت(2)آن زود به تو میرسد. بیت:
دست وفا در کمر عهد کن تا نشوی عهد شکن جهد کن
و ملوک را خود از عهدهی عهد سلطنت بیرون آمدن از جمله لوازم است.
آوردهاند که: افراسیاب(1)
افراسیاب: شخص ترسناک، در داستانهای ایرانی نام پادشاه توران که مدتها با ایران مشغول جنگ بود، و در زمان کیخسرو گرفتار و کشته شد.
در تعرف(2)احوال ظالم و تفحص(3)حالات مظلومان مبالغهی بسیار میکرد و رنج بیحد میکشید. روزی جمعی از ندما گفتند که: در این باب بسیار مبالغه مینمایی و از خرّمی و تماشا باز میمانی. گفت: وعدهی خود را خلاف نمیتوانم کرد. گفتند: ما از تو هیچ وعدئی نشنودیم. گفت: پادشاهی در ذات خود وعده است و در ذمهی پادشاه، لازم است که بدین وعده وفا کند، و وفا آن است که داد مظلومان از ظالم بستاند. هر که بدین طریقه نرود، خلاف وعده کرده باشد. مصرع:خلاف وعده نیاید ز اهل دین و دیانت
پادشاهی از حکیمی پرسید که: مرد را کدام صفت عزیز میگرداند؟ گفت: به وعده وفا کردن و یکی از فضایل حُسن عهد، آن است که بقای جهان بدان بازبسته است، زیرا که مدار عالم بر سلطنت است و مدار سلطنت بر لشکر، و ملوک عالم خزاین خود را بر حشم و لشکر بدان امید صرف میکنند که به هنگام خروج دشمن وفا نمایند. اگر رسم وفا برافتد، بر هیچ کس از سپاهیان اعتماد نماند و ارکان ملک خلل پذیر شود و دیگر در سودا و معاملات و زراعات و تجارات بسی عقود و عهود واقع است که اگر به وفا نرسد، نسق(4)و نظام جهان محو و نابود گردد، پس از طریق وفا روی بر نباید تافت و به صحبت وفاداران باید شتافت. مثنوی:
میل کسی کن که وفایت کند جان هدف تیر بلایت کند
بهر چنین دوست که جانی بود دوستی جان ز گرانی بود
جان که ازو به به جهان یار نیست هیچ نیرزد چو وفادار نیست
یار توان یافت به گیتی بسی لیک وفادار نیابی کسی
صحبت آن کس که به صدق و صفاست دامن او گیر که اهل وفاست
در تاریخ ولایت خراسان مذکور است که: در آن وقت که یعقوب لیث به نیشابور رسید، محمد طاهر(1)
محمد بن طاهر بن عبدالله بن طاهر، آخرین امیر طاهری است که از سال 248 تا 259 سلطنت کرد، و در این سال به دست یعقوب لیث صفاری دستگیر و زندانی شد، و قلمرو حکومت او ضمیمه سلطنت یعقوب گردید.
که حاکم نیشابور بود، با او یاغی شد و شهر را محاصره کرد. ارکان دولت محمد طاهر همه به پنهانی کتابتها نوشتند و به یعقوب فرستادند و در اظهار خلوص و هواداری، مبالغه نمودند مگر ابراهیم حاجب که او هیچ کتابتی نکرد و کسی نفرستاد. چون یعقوب نیشابور را بگرفت و رعایا و حشم را در ضبط ایالت خود درآورد، ابراهیم حاجب را طلبید و گفت: چگونه بود که همه یاران تو به ما کتابتها فرستادند و تو با ایشان موافقت نکردی؟ ابراهیم گفت: ای ملک مرا با تو سابقهی معرفتی نبود که به تجدید آن عهد کردمی و نیز از محمد طاهر شکایتی نداشتم که طریق مخالفت او سپردمی و از خود رخصت آن نیافتم که حق انعام و پرورشی او را به شکستن عهد و پیمان برطرف نهادمی. بیت:من نه آنم که سر از خط وفا بردارم ور چو سازند جدا چون قلمم بند ز بند
یعقوب گفت که: تو لایق آنی که تربیت کنند و مستحق آنی که مهم ترا تمشیت(2)دهند. آفرین باد بر وفاداران
پس او را از جمله مردم به قبول و اقبال اختصاص داد و آنها را که به نفاق، جانب ولی نعمت خود را فرو گذاشته بودند، به انواع عقوبات و تعذیبات عرضه تلف ساخت. شعر:
کسی که حق نشناسد، ازو امید بِبُر کسی که نیست وفایش بدو مکن پیوند
زحسن عهد به عالم اگر علم گردی لوای رفعت تو بگذرد ز چرخ بلند
قال رسول الله صلی الله علیه و آله: ایّاکم و الکذب، فانّ الکذب یهدی الی الفجور، و الفجور یهدی إلی النار. حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بپرهیزید از دروغگویی، زیرا دروغ به فسق و فجور دعوت میکند و فسق و فجور به آتش (دوزخ).
قال الصادق علیه السلام: الکذب مذموم الّا فی أمرین: دفع شرّ الظّلمة و اصلاح ذات البین.(1)
جامع الاخبار، ص 148.
حضرت صادق علیه السلام فرمود: دروغ نکوهش شده جز در دو چیز: دفع شرّ ستمگران و ایجاد صلح بین دو شخص.صدق راستگویی و راستکاری است، و راستی سبب ایمنی و رستگاری باشد. قطعه:
راستان رستهاند روز شمار(3) جهد کن تا از آن شمار شوی
اندرین رسته(1)
رسته: گروه.
راست کاری کن تا در آن رسته رستگار شویو بزرگان گفتهاند: سخن از آن فراختر است که گوینده را پای بیان در سنگ خلاف آید و تا گل صدق در چمن سخن بوی برخورداری میدهد، نفس ناطقه(2)را دستهی خاری به دروغ بر بستن نشاید. شعر:
زبان پاک را حیفست بسیار که از لوث دروغ آلوده سازی
اگر پا بر نداری از ره صدق سر از گردون گردان بر فرازی
یکی از بزرگان دین فرموده که: بر تقدیری که دروغ گفتن را خوف عقاب، و راستی را امید ثواب نبودی، بایستی که عاقل از دروغ احتراز کردی و به جانب راستی میل نمودی، از آن که دروغ، مرد را خوار و بیمقدار گرداند. ییت:
از کجی افتی به کم و کاستی از همه غم رستی اگر راستی
آوردهاندکه: مسترشد(3)خلیفه، در وصیتنامهای به پسر خود نوشته بود که اگر خواهی که مردم از تو بترسند، باید که دروغ نگویی که مردم دروغگوی بیمهابت بُوَند و اگر چه
1) (1)
2) (2) نفس ناطقه: نفس را سه مرتبه است، و مرتبت کمال آن را نفس ناطقه گویند، روح، جان، قلب.
3) (3) مسترشد بالله: ابومنصور فضل بن المستظهر بالله عباسی، بیست و نهمین خلیفه عباسی، (و 485 ه. ق، مقتول 529 ه. ق) در سال 512 پس از مرگ پدرش با وی بیعت کردند، اواخر عهد خلافتش سلطان مسعود بن ملکشاه سلجوقی در همدان قیام کرد و خلیفه با سپاهی به جنگ او
هزار شمشیر برای محافظت ایشان در گرد ایشان باشد، یعنی اگر هزار تیغ برهنه در کوکبهی دولت کسی میزنند، و شمشیر زبانش جواهر صدق ندارد در نظر مردمان هیچ شکوهی نیارد. مثنوی:
تو در کار خود راستی بر به کار که هم رسته گردی و هم رستگار
بود گر چه مردم بسی کج خرام(1) به آخر شود راستان را غلام
اگر چند باشد کمان سخت گیر به آخر تواضع کند پیش تیر
آوردهاند که: حجّاج ظالم،(2)جمعی را سیاست میکرد، چون نوبت به یکی از ایشان رسید، گفت: ای امیر! مرا مکش که حقی بر تو ثابت کردهام. حجّاج گفت: تو را بر من چه حق است؟ گفت: فلان دشمن، ترا وقیعت(3)و غیبت میکرد و به نسبت تو سخنان فحش میگفت، من او را منع کردم و از دشنام تو باز داشتم. حجّاج گفت: برین سخن گواهی داری؟ گفت: دارم. به اسیری دیگر اشارت کرد که او در آن مجمع حاضر بود. آن کس گفت: آری راست میگوید، من شنودم که او آن کس را از سُبّت(4)و غیبت تو منع میکرد. حجّاج گفت: تو آنجا بودی، چرا با او مشارکت و موافقت ننمودی در منع دشمن من؟
گفت: من تو را دشمن میداشتم، بر من لازم نبود که طرف تو رعایت کردمی. حجاج گفت که هر دو را آزاد کردند؛ یکی را به سبب حق وی، و یکی را به جهت صدق وی. و این مثل در میان مردم پیدا شد: «ان کان الکذب ینجی فالصدق أنجی»: اگر دروغ کسی را میرهاند، راست از آن رهایندهتر است. مثنوی:
راستی آنجا که علم بر زند یاری حق دست به هم بر زند
راستی خویش نهان کس نکرد بر سخن راست زیان کس نکرد
راستی آور که شوی رستگار راستی از تو ظفر از کردگار
چون به سخن راستی آری به جای ناصر گفتار تو باشد خدای
چنانچه کذب آبروی را میبرد، مزاح و هزل(1)
هزل: شوخی، سخن غیرجدی.
و طیبت(2)و لهو و لعب سقط(3)عِرض(4)است خصوصاً از ارباب اختیار که به مزاح کردن، ملازمان ایشان دلیر میشوند و او را وقعی در دل ایشان نمیماند و یمکن که چون با کسی مزاح کنند، کینه در دل گیرد و به مرور زمان در صدد انتقام آید و از آن صورت فتنهها زاید و در روشنائینامه مذکور است: مثنوی:مکن فحش و دروغ و هزل پیشه مزن بر پای خود زنهار تیشه
اگر شاهی، برد هزل آبرویت وگر ماهی، کند چون خاک کویت
دیگر غیبت کردن از ذوی الاقتدار،(1)
ذوی الاقتدار: قدرتمندان.
مناسب نمینماید چه ایشان را قدرت آن هست که به مواجهه هر چه خواهند و با هر که خواهند بگویند. پس خود را در حساب اهل غیبت نباید داشت و ملازمان را هم از غیبت دیگران منع باید فرمود که شأمت غیبت بسیار است و مضرت او در دنیا و آخرت بیشمار. مثنوی:غیبت کس تا بتوانی مگوی ز آن که برد غیبت تو آبروی
گوش منه بر لب غیبتگران تا تو هم انباز(2)نباشی در آن
[1. قال ابوعبدالله علیه السلام: قضاء حاجة المؤمن خیر من عتق الف رغبة و خیر من حملان ألف فرس فی سبیل الله.(3)حضرت صادق علیه السلام فرمود: برآوردن نیاز مؤمن بهتر است از آزاد کردن هزار غلام و بهتر است از هزار اسب (با بار هدیه) در راه خدا.
هرکه خواهد که حاجتهای او نزد خدای تعالی روا شود، باید که بدانچه تواند، حاجت خلق برآورد و در حدیث آمد که حق سبحانه و تعالی یاری میدهد بندهی خود را مادام که یاری میدهد بندگان او را. بیت:
اگر توقع بخشایش خدا داری ز روی لطف و کرم بر شکستگان بخشای
در اخبار وارد استکه: هر که انعام ربّانی روی به وی آورد و افضال(1)
افضال: بخشش.
سبحانی در حق او بسیار شود، کثرت احتمال(2)مئونات محتاجان و ادای حقوق فروماندگان بر وی لازم شود، زیرا که وجوب سدّ فاقهی(3)اهل احتیاج بر قدر نعمت است، هر چند نعمت اهل اختیار و اقتدار بیشتر باشد، انجاح(4)مرادات فقرا؛ و ادا کردن حاجات ضعفا؛ بیشتر باید. پس صاحب سعادتی را که دولت سلطنت بدو ارزانی داشته باشند و لوای(5)عظمت او را در عرصهی جهانداری و کامکاری برافراشته باشند. باید که مؤنت خلق را تحمل نماید و در حالت قدرت، قضای حاجت محتاجان را غنیمت شمرد و صورت مطلوب و چهره مقصود هیچ مستحق را در نقاب تعویق(6)و حجاب توقف روا ندارد، و چون گل اقبال در باغ دولت شکفته مییابد و شکوفهی مراد در چمن مملکت بر شاخسار ابهت جلوهگر میبیند، برآوردن مرادات درماندگان را غنیمتی بزرگ شمرد، و روا کردن حاجات محرومان و بیچارگان را دستآویز شگرف شناسد. بیت:امید خلق روا کن به مکرمت که تو نیز مقرر است که با خود امیدها داری
بده مراد فقیران به لطف تا بدهد مرادها که تو از حضرت خدا داری
در حدیث آمده که شادی به دل مؤمن رسانیدن برابر عمل آدمیان و پریان است. پس شرط سلطنت آن باشد که پیوسته منتظر حاجات محتاجان بود و دل ایشان را به روا کردن حاجت ایشان شادمان سازد تا ثوابی بدین عظمت از وی فوت نشود.
اسکندر ذوالقرنین روزی تا شب در مجلس حکومت نشسته بود و هیچ کس بدو رفع حاجتی(1)
رفع حاجت: خواستن نیازمندی.
نکرد، چون وقت برخاستن آمد، ندمای خود را گفت که: من امروز را در حساب عمر نمیشمارم. یکی از ایشان پرسید که: روزی که در صحّت و فراغت گذرد و در سلامت و کرامت به شب رسد و امور بر نهج مرام و مهمات به مراد و کام فراغت خاطر میسّر و محصّل باشد، و خزانه معمور(2)و سپاه مکمل. اگر ملک این روز را از عمر حساب نکند، پس کدام روز را در شمار عمر توان آورد؟ گفت: روزی که از پادشاه راحتی به مظلومی نرسد و حاجت محرومی روا نگردد، چگونه از عمر توان شمرد؟ قطعه:زعمر آن قدر بیش ناید به کار که در نفع خلق خدا بگذرد
وز آن زندگانی چه حاصل بود که در کار نفس و هوا بگذرد
آوردهاندکه: پادشاه چین از اسکندر پرسید که: لذت سلطنت در چه چیز یافتی؟ گفت: در سه چیز: اول دشمنان را منکوب(3)و مغلوب ساختن؛ دویم دوستان و هواداران را سر برافراختن؛ سیم محتاجان را به روا کردن حاجت بنواختن(4)و غیر ازین هر لذتی که بود هیچ اعتباری ندارد. مثنوی:
همین بس ز شادی و فرماندهی که از دشمنان مِلک سازد تهی
دوم دوستان را بود دلنواز رعایای خود را شود کارساز
سیم حاجت مرد امیدوار برآرد نگرداندش شرمسار
بسی پادشاهان گردن فراز گذشتند ازین کارگاه مجاز
از ایشان کسی گوی دولت ربود که در بند آسایش خلق بود
[1. عن ابیعبدالله علیه السلام قال: إنّ رجلاً أتی النّبی صلی الله علیه و آله فقال له: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! أوصنی، فقال له رسول الله صلی الله علیه و آله: فهل انت مستوص إن أنا اوصیتک؟ حتی قال له ذلک ثلاثاً، و فی کلها یقول له الرجل: نعم یا رسول الله، فقال له رسول الله صلی الله علیه و آله: فانّی اوصیک اذا انت هممت بأمر فتدبّر عاقبته، فان یک رشداً فامضه، و ان یک غیّاً فانته عنه.(1)
کافی، ج 8، صص 149 و 150.
حضرت صادق علیه السلام فرمود: مردی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمده عرض کرد: ای رسول خدا سفارشم کن (مرا موعظه کن) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اگر سفارشت کنم، سفارش پذیری؟ تا سه بار این سخن را فرمود، در هر بار مرد عرض میکرد آری ای رسول خدا، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: براستی ترا سفارش میکنم هرگاه خواستی کاری انجام دهی به فرجام آن بیندیش اگر هدایت است، آن را انجام بده و اگر گمراهی است از آن دست بردار.به حکم این خبر که التأنّی من الرحمن و العجلة من الشیطان،(1)
در نهج الفصاحة، ج 1، ص 241، ش 1201 آمده است: التأنی من الله: درنگ نمودن و عجله نکردن از خدا است و عجله نمودن از شیطان است.
نسبت تأنّی و تأمل کردن در کارها به حضرت رحمانی است و انتساب تعجیل کردن و شتابکاری نمودن در امور شیطانی باشد. تأنّی همه کارها را میآراید، و به سبب تعجیل بسی مهمات به زیان آید، هر مهمی که به تأمل و آهستگی در آن شروع نمایند، غالب آن است که بر حسب دلخواه سرانجام یابد، و هر کاری که به گرمی و سبکباری(2)در آن خوض(3)کنند اکثر آن است که به مراد از پیش نرود و شاید سبب وبال عقبی و خجالت دنیا شود. مثنوی:به آهستگی کار عالم برآر که در کار گرمی(4)نیاید به کار
چراغ ار به گرمی نیفروختی نه خود را نه پروانه را سوختی
شکیب آورد بندگان را کلید شکیبنده را کس پشیمان ندید
آوردهاندکه: پرویز پسر خود را وصیت میکرد که: چنانچه تو بر رعیت حاکمی، عقل تو بر تو حاکم است. چون رعایا را به فرمانبرداری خود میفرمایی، تو هم از فرمان عقل بیرون مرو و در هر کاری که پیش آید، در آن تأمل فرمای و با حاکم عقل مشاورت نمای، خصوصاً در مهمی که از آن ضرری به نفس مردمان یا تلفی به مال ایشان میرسد.
بی تأمل مباش در همه حال بگذر از هر طریق استعجال
هر که دارد تأنی اندرکار به مرادات دل رسد ناچار
در وصایای هوشنگ مذکور است که: در تمشیت امور سیاسی بر مقتضای
«لیس من العدل سرعة»(1)
شتابزدگی از عدالت نیست.
شتابزدگی نباید نمود و هنگام سورت(2)خشم و حِدّت(3)غضب زمام(4)اختیار به دست نفس نباید داد و از سر فکر نظر بر پایان کار باید انداخت مبادا که بعد از وقوع مهمّ پشیمانی روی نماید و در آن حالت از ندامت هیچ فایده حاصل نیاید و چنین گفتهاند: شعر:مکن در امور سیاسی شتاب ز راه تأنّی عنان بر متاب
که صد خون به یک دم توان ریختن ولی کشته نتوان برانگیختن
سبکباری همچو تیری است که چون از کمان بیرون رفت باز نتوان آورد و آهستگی همچو شمشیر است در دست، اگر خواهد کار فرماید و اگر نه هیچ ضرر نکند. و در هیچ وقتی خفت(5)بر مزاج اهل حکومت غلبه نکند چنانچه در وقت غضب. پس لازم بود در آن حال عنان حکم باز کشیدن و صورت عاقبت آن مهم را در آینهی فکرت دیدن.
آوردهاند که: اردشیر بابک که از سلاطین روزگار و پادشاهان کامکار بود، بفرمود تا بر سه رقعه سه خط نوشتند و به یکی از غلامان خاصهی خود سپرد و گفت: چون در مجلس حکم، نشانهی تغییر مزاج بر ناصیهی(6)من ظاهر گردد و اثر خشم و غضب در چشم و
روی من پدید آید، پیش از آن که حکم کنم، رقعهی(1)
رقعه: نامه، نوشته، تکه کاغذ که روی آن بنویسند.
اول را بر من عرض کن و اگر ببینی که آتش خشم فرو ننشست، متعاقب آن رقعهی دوم به مدد فرست و اگر احتیاج افتد، سیم رقعه را به نظر من درآور. و مضمون رقعهی اول این بود که: تأمل کن و عنان ارادت در قبضه تصرف نفس اماره مَنِه که تو مخلوق عاجزی و خالق قوی هست که ترا هست کرده و فحوای(2)رقعهی دوم این بود که تأنی پیش آر با زیردستان که ودیعت حضرت پروردگارند، به شتاب کاری معامله مکن و بر ایشان که مغلوب تو اند رحم کن تا آن که بر تو غالب است، مکافات آن را بر تو رحمت کند، و بر رقعهی سیم نوشته بود که درین حکم که خواهی کرد، از شرع تجاوز مکن و از انصاف در مگذر. مثنوی:حکم چنان کن که ز روی نسق(3) راست بود حکم تو با حکم حق
توسن(4)خود تند مساز آن چنان کش نتوان باز کشیدن عنان
در تواریخ مذکور است که چون احمد سامانی وفات یافت، پسر او نصر هشت ساله بود. ارکان دولت سامانیه، او را بر تخت نشاندند و خود از روی عدالت حکم میراندند تا آن پسر به سر حد بلوغ و رشد رسید، آغاز فرماندهی کرد و مملکت پدر را در حیز ضبط درآورد و انواع فضایل و اصناف مناقب او را حاصل بود اما از روی حداثت سن(5)و عدم تجربه و غرور سلطنت، زود در خشم شدی و بی تأمل حکم کردی و به گناه اندک، عقوبت بسیار مقرر ساختی. روزی وزیر خود را گفت: در من هیچ عیبی میبینی تا به تدارک آن مشغول
شوم؟ وزیر گفت: بحمداله ذات عالی آراسته است به انواع معالی، ای شاهزاده! مایدهی پرفایدهای برای خاص و عام نهادهای و صلای(1)
صلا: آواز دعوت برای خوردن طعام و غیره.
کرم و مروّت در دادهای و نعمتهای لطیف و اباهای(2)ظریف مهیا شده، اما بر سر این خوان نمک کمتر است و بینمک، هیچ طعامی مزه ندارد. نصر پرسید که: نمک این خوان چه تواند بود؟ وزیر گفت: نمک خوان حکومت، تأنّی و بردباری است و آنچه این خوان را به غارت دهد، خشم و سبک باری. نصر گفت: دانستم و مرا هم معلوم شده بود که این عیب دارم، اما چون عادت شده و طبیعت برین خوی گرفته، چه تدبیر توان کرد؟ وزیر فرمود که: در نفس خود باید که به وقت حکم تأمّل کنی و شتابکاری ننمایی و در خدمت تو جمعی بزرگان پاکیزه اخلاق باشند که در وقت استیلای غضب بر تو شفاعت توانند کرد تا این کار به قرار باز آید. امیر بزرگانی را که اهلیت منادمت(3)داشتند طلبید و به شرف تقرب معزّز گردانید و فرمود که: هر کس را که من سیاست فرمایم، آن حکم را تا سه روز در توقف دارید و سه بار بر من عرضه کنید، و هر که را به عقوبت حکم کنم، از صد چوب کمتر بزنید، و ندما را گفت: شما گناهکارانی را که مستحق عفو باشند، به وجه احسن شفاعت کنید. چون امور حکومت برین جمله تمهید پذیرفت، اندک زمانی را دبدبهی عدالت و طنطئه ایالت او در اطراف جهان منتشر گشت. مثنوی:تو شاهی چو شاهین مشو تیزپر به آهستگی کوش چون شیر نر
عنان کش دوان اسبِ اندیشه را که در ره خطرهاست این پیشه را
به کاری که غم را دهی بستگی شتابندگی کن نه آهستگی
[1. عن ابیعبدالله علیه السلام قال: فیما اوصی به رسول الله صلی الله علیه و آله علیّاً علیه السلام أن قال: لا مظاهرة أوثق من المشاورة، و لا عقل کالتدبیر.(1)
محاسن، ج 2، ص 417، ح 2.
حضرت صادق علیه السلام فرمود: از چیزهایی که رسول خدا به علی علیه السلام سفارش فرمود اینکه فرمود: هیچ پشتیبانی محکمتر از مشورت نمودن نیست و نه عقلی چون تدبیر و عاقبتاندیشی و برنامهریزی.جعفر بن محمد علیه السلام عن ابیه علیه السلام قال: قیل لرسول الله صلی الله علیه و آله ما الحزم؟ قال: مشاورة ذوی الرّأی و اتّباعهم.(2)حضرت صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش نقل میکند که فرمود: به حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض شد: دوراندیشی و محکمکاری چیست؟ فرمود: مشورت نمودن با صاحبنظران و پیروی ایشان.
عن ابیالحسن الرضا علیه السلام: ان رسول الله صلی الله علیه و آله کان یستشیر اصحابه، ثم یعزم علی ما یرید.(3)
حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله با اصحابش مشورت میکرد، سپس آنچه میخواست تصمیم میگرفت.]
حق سبحانه و تعالی حضرت حبیب خود را صلی الله علیه و آله فرمود که: وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ:4 مشاورت کن با اصحاب خود در هر کاری که واقع شود. بزرگان گفتهاند که: حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله با آن که از همه خلق داناتر بود و به وحی الهی استظهار(4)کلّی داشت، حق سبحانه و تعالی او را به مشاورت امر فرمود تا در میان امّت سنّتی شود بعد از وی، چه در
مشاورت، فواید بسیار است: یکی آن که: کارها را به صلاح و سداد(1)
سداد: راستی و درستی.
نزدیک گرداند. دیگر آن که: کسی بی مشاورت کاری کند، اگر نیکو نیاید، زبان طعن بر وی گشایند و اگر بعد از مشاورت، آن کار را هیچ فایده و نتیجهای نباشد، باری او را معذور دارند. دیگر آن که: ذهن شخص واحد، به اطراف و جوانب مهمّ احاطه نمیتواند کرد، چون جمعی باشند و ذهنها بر گمارند هر یک را چیزی دیگر به خاطر رسد و رأیی که صواب باشد، بر همه ظاهر گردد. پس اهل اختیار را لازم است که به مقتضای«لا صواب مع ترک المشورة»(2)در هر کاری که پیش آید و در مهمّی که روی نماید، بی مشورت عقلا شروع نکنند، مشورت را در حل مشکلات، حاکم عدل و ممیز(3)به حق شناسند و یقین دانند که تدبیر چندین عقل، از تدبیر یک عقل صایبتر(4)و پرفایدهتر خواهد بود.
درِ مشورت را چرا بستهای مگر مذهب عقل را جا حدی(5)
نه ارباب حکمت چنین گفتهاند که: «رأیان خیر من الواحد»(6)
و چون در حدوث واقعات(7)و وقوع حادثات(8)از مشاورت گزیر(9)نیست، باید که مشاورت با اهل حکمت و اصحاب تجربت و مردم دوراندیش و پیران عاقبتبین واقع کند. که تدبیر این طایفه صایب است و تتبّع تدبیر صایب کردن واجب.
1) (1)
2) (2) با مشورت نکردن راستی و درستی نیست.
3) (3) ممیز (به ضم میم اول و فتح میم دوم و کسره یاء مشدد): جداکننده، فرقگذار.
4) (4) صایبتر: رساتر به حقیقت و واقع.
5) (5) جاحد: منکر.
6) (6) دو رأی و نظر از یک رأی بهتر است.
7) (7) حدوث واقعات: رخ داد حادثهها.
8) (8) وقوع حادثات، افتادن اتفاقاتی.
9) (9) گزیر: چاره.
بهرام گور با پسر خود وصیت کرد که: در امور مملکت مشاورت کن با خردمندان که تدبیر با صواب چون صیدی است که به دست یک کس برنیاید و اگر جمعی باشند، از دست ایشان بیرون نرود و هر حادثهی صعب که پیش آید، تا به تدبیر از پیش توان برد به چیزی دیگر میل مکن که آن چه به تدبیر میسّر شود، به شمشیر و تیر محصّل(1)
محصَّل: فراهم.
نگردد.کارها راست کند عاقل و کامل به سخن که به صد لشکر جرّار(2)میسر نشود
آوردهاندکه: سلطان روم را با عزیز مصر مخالفت افتاد، لشکر کشیده و قصد یکدیگر کردند و در لشکر رومیان کسی بود که هر صورت که حادث شدی، عزیز مصر را از آن آگاه کردی و چون اخبار او همه راست بود، عزیز بر او اعتماد کردی این سخن را به قیصر رسانیدند، مطلقا درو التفات نکرد و به روی آن کس نیاورد تا مصاف نزدیک رسید. قیصر او را بخواند و در پیش خود به مهمّی مشغول ساخت و در اثنای آن حال، سران لشکر و امراء سپاه خود را طلبید و گفت: امرای عزیز و خواص بارگاه او به من نامهای نوشتهاند و سوگند خوردهاند که چون مصاف راست شود، عزیز را دست و گردن بربسته پیش من آرند، شما دل فارغ دارید و به قوت تمام روی به کار آرید. مرد چون این سخن بشنید، متحیر شد و چون از مجلس بیرون آمد در حال، این معنی را نوشته به عزیز فرستاد. چون عزیز این حال معلوم کرد، بترسید و توقّف کردن مصلحت ندید و مصاف ناکرده روی به گریز نهاد و قیصر در پی او لشکر فرستاد و بنه و اموال ایشان به دست آورد و بدین یک تدبیر، سپاهی را منهزم(3)ساخت. نظم:
هر که بی تدبیر کاری کرد ملک از دست داد ملک میخواهی بنای کار بر تدبیر نه
بهر تسخیر ممالک لشکر و خیل و حشم جمله در کارست لیکن زین همه تدبیر به
یکی از ملوک حکیمی را گفت: تدبیر بهتر است یا شجاعت؟ جواب داد که: شجاعت به مثابهی تیغ است و رأی به مثابه دست قوی که آن را کار فرماید. هر که را دست بی تیغ باشد، کاری تواند کرد اما اگر تیغ را دست نباشد، ضایع ماند و بزرگان درین باب گفتهاند:
«الرأی قبل شجاعة الشجعان».(1)
رأی و نظر پیش از دلیری دلیران است.
عزیزی را پرسیدند که: بهترین رأیها و صایبترین تدبیرها کدام است؟ گفت: آن که فتنه را فرو نشاند و بر ملوک لازم است که حسب المقدور(2)در تسکین فتنه کوشش نمایند.چنان که ملک هیاطله(3)را واقع شد و صورت حال برین منوال بود که: دشمنی عظیم از خراسان قصد ملک هیاطله کرد، او نیز لشکر عظیم ترتیب داده، روی به دفع آورد. ارکان دولت ملک، ملاحظهی عاقبت خود کرده و طریقهی پیشبینی گرفته، نامهها به دشمن ملک نوشتند و اخلاص و اختصاص ظاهر کردند. دشمن ملک را خوش آمد و همه مکاتیب ایشان را در خریطهای(4)کرده، مهر بر آن نهاده، در خزانه بسپرد. قضا را به وقت مصاف،
ملک هیاطله غالب شد و دشمن روی به هزیمت نهاد و خزانه و یراق(1)
یراق (به فتح یا): اسلحه از قبیل شمشیر، سپر و کمان و تفنگ و امثال آنها و نیز به معنی زین و برگ اسب و نوار که از مفتولهای نازک فلزّی میبافند.
او به دست ملک افتاد و آن خریطه مکاتیب را که ارکان دولت او به دشمن او نوشته بودند در آنجا بود، به دست ملک افتاد. ملک چون معلوم کرد که در آن خریطه چیست، سر باز نکرد و همچنان مهر کرده، بگذاشت و با خود گفت: اگر این مکاتیب(2)را بخوانم، به ضرورت با ارکان دولت خود بد شوم و ایشان که این حال معلوم کنند، از من هراسان شوند و برای دفع ضرر خود قصد من کنند و آتش فتنه بالا گیرد و تسکین آن به غایت دشوار بود. و در حال؛ خواص درگاه و مقربان حضرت خود را بخواند و آن خریطه را بدیشان نمود و گفت: این نامههاست که بزرگان لشگر ما از روی عاقبتاندیشی به خصم ما نوشته بودهاند و او همه را در این خریطه جمع کرده و مهر بر آن نهاده و حالا به همان مهر او، به دست من افتاد و خدای را حج پیاده در گردن من اگر سر گشاده باشم و خوانده و دانسته که درین نامهها چیست و نویسندهی هر نامه کیست. پس بفرمود تا آتش برافروختند و آن مکاتیب را بسوختند و چون ارکان مملکت آن لطف و مکرمت(3)بدیدند، همه رو به قرار خود باز آمدند و در متابعت او یکدل شدند. و بدین رأی ستوده جمله را مطیع فرمان و رهین منّت خود ساخت. مثنوی:به تدبیر کاری توان ساختن که نتوان به تیغ و سنان ساختن
مکن تکیه بر گنج و تیغ سپاه ز فرزانگان رأی و تدبیر خواه
و گفتهاند که: با همه کس از ارکان و اکابر و اصاغر که امین و معتمد باشند، مشاورت باید کرد، شاید که خُردان را چیزی به خاطر رسد که بزرگان را در ضمیر نگذشته باشد و هیچ کس بر مشاورت زیان نکرد.
یکی از قضاة مرو دختری داشت به غایت جمیله و جملهی معارف شهر درصدد خواستگاری او بودند. قاضی متحیر بود که او را به کدام یک دهد. در همسایگی او گبری(1)
گبر (به فتح گاف و سکون با): زردشتی، پیروزردشت.
بود، قاضی او را طلبید و گفت: مرا دختری هست و خلقی او را خطبه میکنند، چه صواب میبینی؟ گبر گفت: من مردیام از دین اسلام بیگانه، چه لایق مشاورت شمایم که این سخن از من میپرسی؟ قاضی گفت: اگر تو بیگانهای، اما مرد امینی و بزرگان مبالغه کردهاند که: با مردم امین مشاورت باید کرد: «المستشار مؤتمن»،(2)حالا هر چه تو خواهی گفت، آن خواهم کرد. گبر گفت: در تزویج، کفائت(3)شرطست و کفائت در مذهب مسلمانان به دین و ملّت باشد و در روش ما به اصل و نسب، و نزدیک اهل روزگار، به مال و جاه، و اکنون تأمل فرمای، اگر به دین خود میروی، دین اختیار کن و اگر به سنّت اسلاف(4)ما عمل میکنی، نسب را اعتبار نمای و اگر بر عادت اهل زمانه میروی، طلب مال و جاه کن. قاضی را از این سخن عظیم خوش آمد و گفت: دین بر همه غالب است. و او را غلامی بود مبارک نام، به غایت عالم و متدین، قاضی گفت: هیچ کس را از مبارک دیندارتر نمیبینم. و دختر بدو داد، پس از مدّتی خداوند تعالی، مبارک را فرزندی داد چون عبداله مبارک،(5)که امام اهل اسلام و زاهد زمانه و عارف یگانه بود. نظم:رو مپیچ از مشورت زیرا که ارباب خرد مشورت را پیش کار اهل دولت گفتهاند
1) (1)
2) (2) مشورت خواسته شده مورد اطمینان باشد.
3) (3) کفائت: هم کفو بودن، همتایی.
4) (4) اسلاف: گذشتگان، پیشینیان.
5) (5) عبدالله بن مبارک: عطار گوید: آن زین زمان، آن رکن امان، آن امام. شریعت و طریقت، آن ذوالجهادین به حقیقت، آن امیر اقلیم و بلارک: (به فتح باو را) یعنی: (فولاد جوهردار، شمشیر جوهردار) عبدالله مبارک. ر. ک: تذکرة الاولیاء، ج 1، ص 166.
پس بر سلاطین لازم است که هر عقدهای که پیش آید، به سر انگشت تدبیر بگشایند و هر خللی که از حوادث ایام بزاید، به میمنت مشاورت و معاضدت(1)
معاضدت: همیاری.
رأی صایب تدارک و تلافی آن نمایند. مثنوی:کارها بی مشاورت نکنی تا در آن سود بیکران بینی
هر چه آن بی مشاورت سازی جزم میدان کز آن زیان بینی
به رأیی، لشکری را بشکنی پشت به شمشیر از یکی تا صد توان کشت
مشو مغرور عقل و دانش خویش بنه آیینه تدبیر در پیش
مدد جوی از خردمندان آگاه که تا یابی سوی مقصود خود راه
[1. عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: الظّفر بالحزم، و الحزم باجالة الرّأی، و الرأی بتحصین الأسرار.(2)حضرت علی علیه السلام فرمود: پیروزی به دوراندیشی است، و دوراندیشی در به کار انداختن رأی، و به کار انداختن رأی در نگهداری اسرار.
و قال علیه السلام: ثمرة التفریط النّدامة و ثمرة الحزم السّلامة.(3)نیز علی علیه السلام فرمود: نتیجه کوتاهی در کار پشیمانی است و نتیجه دوراندیشی سلامتی.
باز آن بزرگوار فرمود:
ربّ صغیر أحزم من کبیر.(4)چه بسا انسانی کوچک که از بزرگ دوراندیشتر است.]
حزم، اندیشه کردن است در عاقبت امری موهوم و متخیل و اهتراز نمودن به قدر امکان از خلل(5)و زلل(6)و این خصلت ارباب حکم و فرمان را خوبترین فضیلتی است.
از کلمات افراسیاب است که: هر که زره حزم در پوشد، از تیر کید دشمن ایمن باشد. و حقیقتاً حزم، دوراندیشی و پیشبینی است. مرد عاقل چون علامت شرّ و فساد توهّم کند، فی الحال به تدارک آن مشغول گردد و جاهل تا در ورطهی(1)
ورطه: گرداب، منجلاب، جای خطرناک.
بلا نیفتد، متنبّه نگردد. مثلاً چون خردمند بیند که کسی سنگ و آهن بر هم میزند، تصوّر کند که آتشی ظاهر خواهد شد و در اندیشهی تدارک آن افتد و نادان تا در میان آتش نیفتد، از سوزش آن خبر نیابد. مصرع:پیش از وقوع واقعه در فکر خویش باش
بزرگی را پرسیدند که حزم چیست؟ فرمود که: اصل حزم، بدگمانی است، چنانچه در خبر آمده که: «الحزم سوء الظّن».(2)حکیمی فرموده است: بیت:
بد نفس مباش و بد گمان باش وز فتنه و مکر در امان باش
در مثنوی معنوی حضرت مولوی مذکور است:
حزم آن باشد که ظنّ بد بری تا گریزی و شوی از بد بری
و کسی که این صفت برو غالب شد، هر آینه برای مواقع حوادث، پیش از هجوم نوایب،(3)از فکری صایب، سدّی محکم فکر کند و راه آفات قبل از ظهور وقایع به رأی روشن در بندد و بر مصادقت(4)ابنای روزگاری اعتماد نکند و مرافقت و موافقت اخوان زمان را زیادت وقعی(5)ننهند و بر ما فی الضمیر خود کس را مجال اطلاع ندهد تا از شرارت مفسدان و وقیعت(6)حاسدان به سلامت برهد. بیت:
هر کس که امان دین و دنیا طلبید بی بدرقهی حزم به منزل نرسید
آئینهی فکر را بزن صیقل حزم تا روی مراد اندران بتوان دید
ابراهیم امام(1)
ابراهیم بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم. تاریخ الخلفاء، ص 279. در سال 129 ه. ق مروان حمار ابراهیم امام را به قتل آورد. ریحانة الأدب، ج 7، ص 262.
که کرّت اوّل صاحب الدعوة بود، ابومسلم(2)را به خراسان میفرستاد وصیت آخرش این بود که اگر میخواهی که کلمهی دعوت متمشّی شود و مهم تو به موجب دلخواه تو از پیش برود در هر که ترا شکّی و تهمتی از او به دل رسد، در هلاک او سعی کن. که یکی از حزم سلاطین آن است که: بر هر که بدگمان باشند او را از پیش بردارند. درین باب گفتهاند: بیت:از هر که دلت کرانه گیرد او را سبک از میانه بردار
در تاریخ سلامی مذکور است که: چون اسفار بن شیرویه(3)به قصد ری به سمنان(4)نزول کرد، او را بر آن داشتند که ابوجعفر سمنانی را هلاک کند. ابوجعفر بترسید و قلعهای محکم داشت، بدان قلعه متحصّن شد. چون اسفار ولایت ری را به حوزه تسخیر درآورد، دیلمی را بدان قلعه با سپاه گران فرستاد و هر چند خواستند که آن قلعه را بگیرند، میسّر نشد. به آخر دیلمی یکی را واسطه ساخت تا در میان او و میان ابوجعفر طرح صلح انداخت و تأکید صلح را مصلحت در آن دیدند که ابوجعفر دیلمی را به قلعه برده مهمانداری کند، ابوجعفر ضیافتی ترتیب کرده، دیلمی را طلبید و دیلمی با سران سپاه و دلیران لشکر خود
مواضعه(1)
مواضعه کرد: قرار گذاشت.
کرد که چون پایشان به قلعه درآید، همه اتفاق کرده، ابوجعفر را به قتل رسانند. چون دیلمی به در حصار در رسید، ابوجعفر حکم کرد که دیلمی تنها به حصار درآید، او تنها درآمد و مردم او بیرون ماندند، ابوجعفر را عارضهی نقرس پدید آمده بود و مجال حرکت نداشت. بر غرفهای نشسته بود که از دریچههای آن خندق و صحرا به نظر درآمدی، دیلمی را آنجا طلبید و زمانی از هر نوع سخنان گفتند. دیلمی در اثنای آن حالت ابوجعفر را گفت: خلوت کن تا سرّی از اسرار مملکت با تو بگویم. ابوجعفر فرمود تا جملهی خدم از آنجا برفتند جز غلامی خردسال که حوایج ایشان مهیا کردی. چون خلوت شد، دیلمی در غرفه دربست و خنجر کشیده ابوجعفر را هلاک کرد و آن غلامک از ترس بیخود شده بود، مجال دم زدن نداشت. پس رسن(2)ابریشمین باریک که در ساق موزهی(3)پای خود داشت، در موضعی از آن دریچه محکم کرد و از غرفه به لب خندق فرود آمد و با شنا از خندق بگذشت و به لشکرگاه خود آمد. اگر ابوجعفر حزم ورزیدی، با او خلوت نکردی و خصم را بر خود فرصت ندادی، در ورطهی هلاک نیفتادی. در اخبار و آثار ازین حکایات بسیار است که به واسطهی ترک حزم، سر بر باد دادهاند و درهای فتنه بر خود گشادهاند، و اگر خردمند تأمل کند، داند که هیچ حصاری محکمتر از حزم و احتیاط نیست و هیچ مهلکه مخوفتر از غفلت و تهاون(4)نه. بیت:به حزم کوش که این ره رهی پر از خطر است به احتیاط قدم نه که جای شور و شر است
همین که ابر ببارد چه سان تصور کن که سیل میرسد و خانهی تو بر گذر است
مباش غافل و از حزم بر کرانه مشو که حزم تیر بلای زمانه را سپر است
کسی که عاقبت اندیش و دوربین باشد مقرر است که از خود همیشه با خبر است
چو با خبر بود از خود نهال دولت او علی الدوام به باغ مراد بارور است
[1. عن علی بن ابیطالب علیه السلام: الشجاعة نصرة حاضرة و فضیلة (قبیله) ظاهره.(1)
تصنیف درر، ص 259، ش 5530.
دلیری و شجاعت یاری حاضر است و برتری و فضیلتی (قوم و طایفه) آشکار.علی قدر الحمیّة تکون الشجاعة.(2)و نیز آن حضرت فرمود: شجاعت (هرکس) به اندازه غیرت اوست.
و عنه علیه السلام قال: أقوی النّاس أعظمهم سلطاناً علی نفسه.(3)و نیز آن حضرت فرموده: نیرومندترین مردم کسی است که بر نفس خود مسلّط باشد.]
شجاعت از امهات فضایل است و او قوّتی است متوسط میان جبن و تهوّر و به حکم «اِنّ الله یحب الشجاع»:(4)حق سبحانه و تعالی مردم شجاع را دوست میدارد. در خبر آمده که: تبرّک جوئید به دعای مردم شجاع، که ایشان به پروردگار خود گمان نیکو دارند، چه مردم بددل در کارزار، اعتماد بر گریختن دارند و دلیران در آن ورطه(5)تکیه بر فضل ذوالمنن(6)میکنند. و حضرت رسالت صلی الله علیه و آله به شجاعت نفس نفیس خود اشارتی نموده آنجا
1) (1)
2) (2) همان، ش 5528.
3) (3) میزان الحکمة، ج 2، ص 1413، ش 9167.
4) (4) در حدیث از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: انّ الله یحب... و یحبّ الشجاعة ولو علی قتل حیّة. بحارالانوار، ج 64، ص 269، ح 33.
5) (5) ورطه: گرداب، منجلاب، جای خطرناک.
6) (6) ذوالمنن: 1) صاحب منتها، خداوند عطاها و احسانها 2) صفتی از صفات خدای تعالی.
که فرموده: «رزقی تحت ظل رمحی»:(1)
و فی الحدیث: و نُصرت بالرّعب و جُعل رزقی فی ظلّ رمحی. تفسیر کنز الدقائق، ج 14، ص 360، ذیل تفسیر و وجدک ضالا فهدی، سوره ضحی، آیه 7.
روزی من در سایهی نیزهی من است. و درین سخن تحریص است بر ارتکاب کارزار و استعمال آلات جنگ در وقت حرب و پیکار. شعر:به شجاعت توان گرفت جهان هر که بددل بود چه کار کند؟
آن که جرأت نماید اندر کار خویشتن را بزرگوار کند
خالد ولید(2)که در لشکر اسلام به جرأت تمام معروف و موصوف بود، در وقت رحلت ازین عالم، اشک حسرت از دیده میباریده و میگفت: واحسرتا که در چندین صف مصاف، شجاعت نمودم و در چندین معرکه، الم ضرب و طعن(3)را تحمل کردم و حالا در روی فراش چون پیرزنان میمیرم و چون از اجل چاره نیست باری بایستی که جان در بهای نیکنامی دادمی و سعادت شهادت را یافتمی. و هم سخن اوست که: بددل حمایت جان در گریز میبیند، خیال کج و تصور باطل است زیرا که قوّت حمیت و شوکت جلادت مرد، دندان طمع دشمنان را برمیکند و ضعف و ترس و سستی و بددلی(4)خصم را برین کس دلیر میگرداند و از این است که بیشتر بددلان و ترسندگان علَفِ شمشیر میشوند و دلیران و مبارزان از ورطه تلف بیرون میآیند: شعر:
هر که بددلتر بود در کارزار باشدش جان بیقرار و کار زار
جرأتی کن پیش مردان در نبرد تا برآید نامت از مردان مرد
یکی از سلاطین در مصافی نعره میزد و امرای سپاه خود را میگفت: امروز، روز امتحان است و معرکهی حرب کوره مردان است و از کوره به جز زر خالص به سلامت بیرون نیاید و آنچه مغشوش بود، در درون کوره سالم نماند. بیت:
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که درو غش باشد
مرد شجاع آن است که نفس نفیس خود را بر ارتکاب امور عظام حریص گرداند و دل را بر تحمل شداید و آلام به جهت ترقّی بر مدارج عظمت و احتشام(1)
احتشام: حشمت و بزرگی، جاه و جلال.
ترغیب نماید تا صیت صولتش در همه آفاق منتشر گردد و آوازهی سطوت و شوکتش در اقطار عالم چون مثل سایر و دایر(2)شود. مثنوی:مرا نام باید که گردد بلند که از نام گردد کسی ارجمند
به مردی شود ذکر آزاده فاش چو نام نکو هست جان گو مباش
افراسیاب لشکر خود را میفرموده که: بر مرگ حریص باشید تا زندگانی بیشتر یابید و مردن را آماده شوید تا سرمایهی دولت و عزت به دست آرید چه بزرگی در دو چیز است: یا به نام نیک مردن یا درستکام(3)زیستن. شعر:
مرگ در چشم هر که خوار بود در شجاعت بزرگوار بود
هر که جان را عزیز میدارد با جهانداریش چه کار بود
حضرت شاه مردان امیرالمؤمنین علی مرتضی علیه الصلوة و السلام به وقت کارزار خود را بر صف کفار زدی و هر جا لشکر دشمن بیشتر بودی روی بدانجا آوردی و دلیرانه به مصاف درآمدی و ملاحظهی حال خود نکردی. یکی پرسید که: ای عرب! عجب جرأتی مینمایی و از حفظ احوال خود تغافل میکنی؟ امیر علیه السلام گفت: یقین میدانم که اگر اجل رسیده است، از قدر حذر سود ندارد و اگر حکم فوت و فنا از دیوان قضا صادر نشده، مرا این جرأت زیان نکند و در این باب دو بیت فرمودهاند: عربیة
اَیّ یومین من الموت أفرّ؟ یوم لا یقدر او یوم قدر(1)
کدامینِ دو روز از مرگ فرار کنم؟ روزی که مقدر نشده (بمیرم) یا روزی که مقدر شده؟ روزی که مقدر نشده قضاء (الهی) نخواهد آمد، روزی که مقدر شده بیم و پرهیز سودی ندارد. دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 254 با اختلاف.
یوم لا یقدر لا یأتی القضاء یوم قد قدر لا یغنی الحذر
و ترجمه آن به لغت پارسی این است: بیت:
دو روز حذر کردن از مرگ روا نیست روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست
روزی که قضا باشد کوشش نکند سود روزی که قضا نیست درو مرگ روا نیست
و حقیقت شجاعت آن است که تا کسی از سر جان برنخیزد، در روز مصاف کاری که از او باز توان گفت، ازو توقع نتوان داشت. بیت:
تا تو دل در بند جان داری و جان در بند تن کی مراد خویش یابی در کنار خویشتن؟
1) (1)
آوردهاند که: در وقتی که لشکر حبشه بر ولایت یمن مستولی شدند، سیف ذوالیزن(1)
سیف بن ذی یزن: یکی از شاهان خاندان حمیری که به همراه جنایتکاران زندانی ایران حبشیان را که به فرماندهی مسروق میجنگیدند مغلوب نمود، این فتح در حدود سال 570 م رخ داد.
به ضرورت جلا کرده، پناه به انوشیروان برده، از او مدد طلبید. نوشیروان بفرمود تا جمعی را از دزدان و عیاران و اهل فتنه که در زندان بودند، ایشان را سلاح داده، همراه ساختند و ایشان هزار و هشتصد تن بودند. پس سیف ذوالیزن با آن مردان در کشتی، نشست چون به ساحل رسیدند و از کشتی بیرون آمدند، سیف فرمود تا تمام کشتیها را بشکستند و مجموع طعامها را ریختند و گفت: ای یاران! در مملکت یمن درآمدیم و با دشمنان حرب میباید کرد، حالا شما در میان دو کار افتادهاید، نیک تأمل کنید که در این اوقات غالب میباید شد یا کشته میباید گشت. به ضرورت آن گروه دل از جان برگرفتند و مردانه به کارزار درآمدند و آن مردم اندک، بر بسیاری از لشکر حبشه غلبه کردند. پس مرد کارزار میباید که ترس را به خود راه ندهد که رستم دستان گفته است که: اگر هزار زخم بر من آید دوستر دارم از آن که بر بستر رنجوری چون پیرهزنان بمیرم. بیت:بنام نکو کشته گردم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست
هرکه را از سلاطین جرأت و شجاعت بیشتر بوده و در تحمل شداید پایداری زیاده نموده، زودتر به منزل مقصود رسیده و چهره مراد در آئینهی عزیمت خویش به موجب دلخواه دیده.
آوردهاند که: کار یعقوب لیث چون بالا گرفت و داعیه کرد که خراسان را به حوزه تصرف و تسخیر آورد، روزی عزیمت حربی کرده بود. امرای لشکر بر در بارگاه جمع شده بودند، یعقوب سلاح به تمام پوشیده به بام برآمده، منجّمان ارتفاع گرفتند(2)و گفتند: حالا
طالع را وقت نحوست است، سوار شدن را توقف دارید که هشت ساعت دیگر را ساعت نیک است و طالع وقت به حسب دلخواه میشود. یعقوب همچنان سلاح پوشیده به فصل تابستان بر بالای بام در آفتاب هشت ساعت بایستاد و چنانچه ارکان دولت از قوّت مصابرت(1)
مصابرت: صبر و شکیبایی.
او عجب داشتند، چون وقت رسید و طالع مسعود گشت، از بام فرود آمد و سوار شد. جمعی پرسیدند که: موجب ایستادن امیر در آفتاب چه بود؟ گفت: من کاری بزرگ در پیش دارم و درین مهمّ که روی بدو آوردهام، نازکی(2)و کاهلی در حصول مقصود، خللی عظیم میآرد، من نفس خود را امتحان میکردم که در تاب آفتاب با سلاح گران طاقت دارد یا نی، دیدم که طاقت دارد، معلومم شد که مرا حصول مقصود روی خواهد نمود. پس یعقوب در طلب دولت تا این غایت سعی نمود، رسید به درجهای که رسید.شاهد ملک است در عقد کسی کز روی جهد دست در آغوش با شمشیر و خنجر میکند
آن که او پا بر سر ناز و تنعّم مینهد کردگارش در جهان سردار و سرور میکند
پادشاهی در چمن دادند گل را زان که گل با وجود نازکی از خار بستر میکند
و هم از یعقوب لیث حکایت کنند که وقتی جمعی از جوانان سیستان نشسته بودند، از ظرایف و لطایف چیزها باز میگفتند و یعقوب نیز آنجا بود. هنوز به طلب ملک نپرداخته و رایت مردی و مردانگی بر نیفراخته. یکی گفت: لطیفترین لباسها اطلس ختائی است، دیگری
فرمود که: ظریفترین تاجها، طاقیهی رومی و دیگری ادا نمود که: از منازل بوستانهای پرگل و ریحان بهتر است و دیگری تقریر کرد که از مشروبات خمر صافی موافقتر است، دیگری چنین نمود که: از سایهها، سایهی بید سازگارتر است، دیگری چنین فرمود که: از نغمات و سازها، آواز عود ملایمتر است، دیگری بیان کرد که برای ندیمی محافل جوانان خوبصورت و زیباسیرت، لایقتر. چون نوبت به یعقوب رسید، گفتند: تو هم سخن بگو. گفت: خوبترین لباسها زره است، و بهترین تاجها خود، و خوشترین منزلها معرکهی حرب، و زیباترین شرابها خون اعداء، و لطیفترین سایهها، سایهی نیزه، و ظریفترین آوازها سهیل اسبانِ کجیم(1)
کجیم: پوششی که به روز جنگ بر اسب اندازند.
پوشیده، و گرامیترین ندیمان، مردان کاری و مبارزان کارزاری که به ضرب شمشیر آبدار، دمار از اعداء برآورند و در اشعار حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است:السیفُ و الخنجر ریحاننا افً علی النرجس و الاس
شرابنا من دم اعدائنا و کأسنا جمجمة الراس
و ترجمه این بیت به فارسی این است:
گل و ریحان ما تیغ است و خنجر به کار ما نیاید نرگس و آس
شراب ماست خون دشمن ما اساس کلّهی او بهترین کاس
پس طالب ملک باید که نوک سنان(2)آبدارش چون شب روان برای گرفتن جوهر جان نقب(3)در خزینهی سینهی دشمن زند و شمشیر زهربارش مانند سرهنگان عیارپیشه به قصد گوهر روح، مهر سر از درج(4)بدن خصم برآورد و پادشاه که خود دلیر باشد، لشکر او را جرأت بیفزاید و پادشاه بیدل را دولت عالمگیری مسلّم نشود.
در نصایح الملوک آوردهاند که: پیری که او را خرد نیست، چون چشمهای است که آب ندارد و جوانی که او را ادب نیست، چون بوستانی است که گل ندارد و درویشی که او را معرفت نیست، چون دیدهای است که نور ندارد و عالمی که او را تقوایی نیست، چون اسبی است که لجام ندارد و توانگری که او را احسان نیست، چون درختی است که میوه ندارد و صاحب جمالی که او را حیا نیست، چون طعامی است که نمک ندارد و سلطانی که او را عدل نیست، چون ابری است که باران ندارد و عالمگیری که او را شجاعت نیست، چون بازرگانی است که سرمایه ندارد.
آوردهاند که: یکی از سلاطین عرب را روزی با دشمنی اتفاق محاربت افتاد. چون هر دو لشکر صف کشیدند، امرای دولت ملک عرب را گفتند که: ای ملک! مهمّ حرب از دو بیرون نیست: یا نصرت(1)
نصرت: یاری، پیروزی.
است یا هزیمت.(2)اگر به حکم قضا و قدر شکستگی بر لشکر ما افتد، ترا کجا جوییم؟ گفت: اگر من بگریزم، هر که مرا جوید، از رعایت آفریدگار محروم باد لیکن اگر غلبهی خصم را باشد، مرا در میان میدان زیر سمّ اسبان طلبید یعنی غالب میشوم یا کشته میگردم. بیت:یا برایم به چرخ گردنده یا شوم زیر پا سرافکنده
آوردهاند که: در آن حرب شمشیر میزد و بر لشکر خصم حمله میبرد تا وقتی که آفتاب به نصفالنهار رسیده و حرارت بر دل مبارزان غلبه کرد و لبها از تشنگی خشک شد و غبار کارزار بر رخسارها نشست. یکی از خواص غلامان سلطان عرب، با ظرفی آب از عقب ملک میتاخت تا نزدیک وی رسید، گفت: ایها الملک! تشنه شده باشی، زمانی توقف کن تا قدری آب بیاشامی. ملک گفت: تیغ آبدار من از من تشنهتر است، به خدای عزوجلّ که تا او از خون دشمنان سیراب نشود، من تشنگی خود را تسکین ندهم. و به واسطهی
این عزیمت(1)
عزیمت: دل بر کاری نهادن، آهنگ کردن، اراده ثابت و مؤکد.
درست و جرأت تمام و شجاعت کامل، حق سبحانه و تعالی او را بر دشمن ظفر بخشید. بیت:کسی را که ایزد کند یاوری که یارد(2)که با او کند داوری؟
از اسکندر ذوالقرنین پرسیدند که: نشان پادشاه دلیر چیست؟ گفت: آن که نپرسد که دشمن چند است، بلکه تفحّص کند که کجاست و هر آینه چنین سرداری.
چو شمشیر هندی بگیرد به دست به صفّ اعادی در آرد شکست
به گرز گران سنگ و شمشیر تیز روان در جهان افکند رستخیز
نوشیروان از ابوذر جمهر پرسید که: شجاعت چیست؟ گفت: قوّت دل. گفت: چرا قوّت دست نمیگویی؟ گفت: اگر دل قوی نیست، قوّت در دست نمیماند و من شنودهام که یکی از مبارزان عرب پیر شده بود، با وجود ضعف پیری، قوّت در دل داشت. روزی میخواست که سوار شود، دو کس بازوی او را گرفتند تا سوار شد. بی آدبی آغاز طعنه زدن کرد که از این کس چه کار آید که دو کس باید تا او را سوار کنند و شجاعت او چه خواهد بود؟ پیر این سخن بشنود، گفت: آری دو کس باید تا او را سوار کنند اما هزار کس باید تا او را فرود آورد. نوشیروان سخن حکیم را مسلّم داشت فرمود که: راست گفتی، قوّت دست تابع قوّت دل است. بیت:
آدمی را قوّت دست از دل است هر که او را دل قوی بازو قوی
در وقتی که اسکندر به عزیمت تسخیر اقالیم عالم سوار شد، ارسطو را طلبیده گفت: ای حکیم! در این میدان که قدم نهادهام و این مهمّ را که پیش گرفتهام، هر آینه مرا دوستان و دشمنان پدید آیند با هر یک از ایشان چگونه معاش(1)
معاش: زندگی.
کنم؟ گفت: ای ملک! اصل آن است که تا ممکن بود و مقدور باشد، دشمنانگیزی نکنی و بر دوستان خواری روا نداری، اگر دشمنی پیدا شود، او را به استمالت(2)و دلنوازی اختصاص دهی تا دوست شود و دوست را به عزت و حرمت خاص گردانی از دوستی تو برنگردد. اسکندر گفت: زیادت کن. گفت: از کار دشمن غافل نشوی اگر چه اندک باشند، و بر لشکر اعتماد نکنی اگر چه بسیار باشند، و تا مهمّ، به سخن نرم و آهسته ساخته تواند شد، کلام درشت بر زبان نرانی، و تا کار به تازیانه برآید، شمشیر از نیام نیاری. اسکندر فرمود که: شاید که کار من با خصم به محاربت انجامد، در آن به چه کیفیت مدخل توان کرد و به کدام نوع اقدام توان نمود؟ حکیم گفت که: حال حرب از دو بیرون نیست: یا تو به حرب کسی میروی و یا کسی به حرب تو میآید. اگر قصد کردهای که تو به حرب کسی روی، ده شرط رعایت باید کرد: اول باید که غرض از آن جنگ جز محض خیر نباشد و طلب دین حق و دفع ظلم و فساد بود؛ دوم توجه باید نمود به حضرت عزت تعالی شأنه و از او یاری طلبیدن و در دعا و خیر و صدقات کوشیدن و از اهل قلوب و قبور استمداد همت فرمودن؛ سیم شرایط حزم و سوءالظن به تقدیم باید رسانید و منهیان(3)و جاسوسان بر کار باید داشت و تفحص لشکر خصم و کیفیت(4)حال و کمیت(5)رجال ایشان به واجبی باید نمود؛ چهارم با لشکر توجه باید کرد که همه یکدل و یکزبان باشند که اتفاق سپاه با حضرت پادشاه، موجب فتح و نصرت و سبب ظفر و قوّت است. بیت:کسی را ظفر بر ظفر حاصل است که در پردلی لشکرش یکدل است
سپه را که فیروزمندی رسد ز یاران یکدل بلندی رسد
و موافقت اکابر و اتفاق بزرگان خصوصاً اقربا را درین باب ضرورت است؛ پنجم: لشکر را وعدههای خوب باید داد و به نویدهای بزرگ مستظهر(1)
مستظهر: قوی پشت.
باید گردانید و باید که آن مواعید به وفا رساند، ششم: تا توانی به نفس خود مباشر حرب نباید شد که اگر شکستگی روی نماید، آن را تدارک توان نمود؛ هفتم: در تدبیر کارهای لشکرکشی و سپاهسالاری کسی را اختیار باید فرمود که به سه صفت آراسته باشد، اول شجاع قویدل بود و بدان شهرت یافته، نام و آوازه پیدا کرده تا ازو ترس و هراسی در دل دشمن افتد. و دیگر رأی صایب(2)و تدبیر تمام داشته باشد و مداخل و مخارج جنگ دانسته که چه جای باشد که رأی به از شجاعت به کار آید، و انواع حیل و خداع(3)به کار باید برد که خدعه در باب حرب مکروه نیست و بلکه مستحسن است، در خبر آمده که: الحرب خدعة.(4)دیگر ممارست حروب کرده باشد و صاحب تجارب شده که فواید تجربه بسیار است؛ شرط هشتم آن است که: چون کسی در اثنای حرب به مبارزتی و شجاعتی از اقران و اکفاء ممتاز شود، در عطا و صِلت و ثنا و محمدت(5)او باید افزود بلکه در آن باب مبالغه باید نمود تا دیگران را نیز میل هواداری و جانسپاری شود؛ نهم: در روز حرب از غفلت دور باید بود که بسیار بوده که ظفر نزدیک رسیده، یک نَفَس از جنگ غافل شدهاند و بدان غفلت، کار دیگرگون شده؛دهم اگر لشکر خصم شکسته گردد، در پی ایشان نباید رفت و به زودی کس را از عقب نباید فرستاد که چندین کرّت(1)
کرّت: مرتبه.
واقع شده که لشکر بازگشته، آن فرستادگان را زدهاند و قوّت باز یافته، معاودت نمودهاند و لشکر غالب را مغلوب ساخته، و اگر کسی به حرب تو میآید و تو درصدد دفع اویی، از دو بیرون نیست: یا ترا طاقت مقاومت او هست یا نی، اگر هست اولی آن است که به هر نوعی از انواع تدبیر که ممکن باشد، او را از مقام دشمنی بباید گذرانید و اگر این صورت دست ندهد، شرایط حرب چنان چه مذکور شد، رعایت باید فرمود، و اگر طاقت مقاومت نیست، جاسوسان و دیدهبانان در کار باید کرد، و در محافظت راهها و دربندها و استحکام قلعهها و ذخیره نهادن تقصیر نباید نمود، و در طلب صلح، بذل اموال و استعمال حیل و مکاید ضرورت است، و اگر دشمن طلب صلح کند، از صلح ابا نباید کرد و اصلا ستیزه و لجاج پیش نباید گرفت که لجاج مذموم است و طلب صلح، به آخر منصور و مظفر گردد. مثنوی:ستیزه مکن زآن که باد ستیز کند باغ انصاف را برگ ریز
ستیزه به جائی رساند سخن که ویران کند خاندان کهن
کند عاقل اندر ره صلح سیر تو این راه میرو که الصُّلحُ خیر(2)
اسکندر آن سخنان را دستورالعمل ساخته بنای جنگ و صلح بر این نهاد. چون صفت شجاعت، مر اهل دولت را بهترین صفتی است، سخن در این باب به سر حد اطناب(3)رسید. بحمداله که شاهزاده جهانگیر جوان بخت پرتدبیر، بیت:
ابوالمحسن آن شاه روشن ضمیر کزو تازگی یافت دوران پیر
جهاندار شاهی که روز مصاف فرو ریزد از صولتش کوه قاف(1)
کوه قاف: کوهی افسانهای که نام آن در قرآن آمده و مفسران آن را کوهی میدانند محیط بر زمین. ر. ک: فرهنگ معین، ج 6، ص 1432.
چو در معرکه بر کشد تیغ تیز به کوهه کند کوه را سنگ ریز
به معاضدت بازوی کامکار و معاضدت بخت بیدار؛ هر طرف که روی رایت ظفرپیکرش متوجه گردد, فتح و نصرف دو اسبه استقبال موکب همایون نمایند، و به هر جانب که مقصد همت بلند و مطمح نظر نهمت ارجمندش باشد اقبال و سعادت بر طریق استعجال عزم مرافقت و موافقت حشم عالی علم نمایند. قطعه:
هر کجا عزم جهانگیرش گران سازد رکاب فتح و نصرت را بدان جانب روان گردد عنان
رمح(2)دولت پرورش را ملک و ملت در پناه تیغ نصرت گسترش را دین دولت در ضمان
و عساکر نصرت مآثرش به روز کارزار چون آتش حمله گدازند, و در میدان جنگ - از روی ثبات و درنگ - چون کوه البرز پایدار. مثنوی:
یکایک تیغ زن چون نرگس یار سراسر صف شکن چون زلف دلدار
ولایت گیر چون حسن حبیبان غبارانگیز چون جور رقیبان
همه چون شعلههای عشق جان سوز همه چون غمزه(1)
غمزه: ناز و کرشمه.
دلبر جگردوزهمه چون چشم خوبان فتنهانگیز همه چون هجر, مردانداز و خون ریز
حق سبحانه و تعالی ظل ظلیل(2)عاطفت آن حضرت را بر مفارق ملازمان مخلد و مستدام داراد
بِحُرمَةِ خُلَّصِ عِبادِهِ الأمجاد.(3)
[1. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: الغیرة من الایمان و البذاء من النفاق.(4)رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: غیرت (و حمیت) از ایمان است و بدزبانی از نفاق و دورویی.
عن الامام الصادق علیه السلام: انّ المرء یحتاج فی منزله الی ثلاث خلال یتکلّفها و ان لم یکن فی طبعه ذلک، معاشرة جمیلة و سعة بتقدیر و غیرة بتحصّن:(5)به راستی هر کس در خانه خود به سه خصلت نیازمند است که باید بر خود هموار کند گرچه بر طبق میل وی نباشد: همزیستی خوب و زیبا و توسعهای به اندازه و غیرتی با عفت و پاکدامنی.
عن علی علیه السلام: ما زنی غیورقط.(6)حضرت علی فرمود: هرگز غیرتمند زنا نمیکند.]
غیرت نگاه داشت چیزی است که انسان را صیانت آن لازم باشد، و در تدبیر مهمات و تأکید سیاسات سلاطین را از این صفت چاره نیست، هم در امور ملت و هم در مهام مملکت، زیرا که غیرت دو نوع است: غیرت دین و غیرت دنیا و رعایت هر دو نوع ضروری است. اما غیرت دین آن است که در تمشیت(7)امر معروف و نهی منکر سعی نماید و ملازمان حضرت و رعایای مملکت خود را به طاعت فرماید و از معاصی و مناهی منع کند.
در حدیث آمده که هر که از شما منکری ببیند، یعنی آنچه مخالف شریعت باشد، باید که آن را تغییر دهد، یعنی منع به تازیانه یا به شمشیر چنانچه مقتضای شرع شریف باشد و این مرتبهی اهل اقتدار و اختیار است. پس اگر به دست نتوان که منع کند، به زبان منع فرماید، اول نصیحت اگر منزجر نشود به عنف(1)
عنف: درشتی، شدّت.
و سختی سخن گوید و این مرتبهی اهل علم و ارباب زهد و ورع است و اگر به زبان منع نیز میسّر نشود، به دل او را دشمن دارد و این مرتبهی ضعیفان است از عوام الناس، و بعضی علما. تتمه حدیث برین وجه آوردهاند عربیة: و لیس وراء ذلک الاسلام، یعنی هر که در منع کردن به دست و زبان عاجز گردد و به دل آن را دشمن ندارد، آن کس را از مسلمانی نصیبی نباشد. شعر:نهی منکر به دست باید کرد ور میسر نباشدت این کار
به زبان منع کن وگر نتوان در دل خویش میکنش انکار
و هر سلطانی که در اقامت حدود شرع و اجرای دین کوشد، نایب حق و ظل الله باشد و چون پادشاه را به واسطهی کثرت مهمات ملکی به جزئیات این امر رسیدن متعذّر است، هر آینه باید که محتسبان(2)در مملکت خود نصب کند و محتسب باید که در اسلام صلب(3)بود و حمیت دینپروری بر او غالب باشد و به صفت عفّت و پرهیزکاری و امانت و راستی و کمطمعی آراسته بوده، و هر چه کند برای تقویت دین کند و از غرض و ریاء و داعی(4)نفس و هوا برطرف باشد تا قول او در دلها تأثیر کند. بیت:
سخن که آن ز غرض پاک و از طمع خالیست اگر به سنگ بگویی دران اثر دارد
آوردهاندکه: شیخ ابوالحسن نوری(1)
ابوالحسن (یا ابوالحسین) نوری. ر. ک: تذکرة الاولیاء، ج 2، ص 39.
عادتی داشت که هرگاه منکری دیدی، از آن منع کردی، اگر چه در آن خوف قتل بودی. روزی بر کنار دجله به جهت طهارت نماز میرفت، زورقی(2)دید سی خم بر وی نهاده سربه مهر و بر هر یک نوشته که لطیف، شیخ از آن عجب داشت، چه در مبایعات و تجارات چیزی که لطیف نام داشته باشد نشنیده بود. از ملاح سوال کرد که درین خمها چیست؟ ملاح گفت: تو مرد درویشی، با اینها چه کار داری؟ برو در پی مهم خود باش. شعف(3)شیخ به دانستن آن زیادت شد، ملاح را گفت: البته میخواهم که بدانم درین خمها چیست. و چه جنس است؟ ملاح گفت: ای درویش فضول، درین خمها خمر است و برای معتضد(4)خلیفه آوردهاند. شیخ نگاه کرد، چوبی دید گران در آن زورق افتاده بود، ملاح را گفت: آن چوب به دست من ده. ملاح در خشم شد و شاگرد خود را گفت: آن چوب را به دست او ده تا ببینم که چه خواهد کرد؟ شاگرد چوب را به دست شیخ داد، شیخ آن چوب به دست مبارک گرفته، یک یک خمها را شکست، و ملاح از ترس میلرزید و فریاد میکرد تا یونس افلح که شحنهی جسر بغداد بود، با کسان خود برسید و شیخ را گرفته، نزد خلیفه آورد و صورت حال تقریر کرد، و معتضد به غایت غیور و جبّار و ستمکار بود، بیشتر سیاست به شمشیر کردی؛ اهل بغداد دیدند که شیخ را پیش معتضد میبرند، به غایت اندوهناک شدند و شک نکردند در آن که فی الحال شیخ را شهید خواهد ساخت، اما چون شیخ را درآوردند، معتضد بر کرسی آهنین نشسته بود و گرزی هم از آهن به دست گرفته و جامهای سرخ پوشیده و این علامت قهر و سیاست او بود. بانک بر شیخ زد که: تو کیستی که چنین گستاخی میکنی؟ فرمود که: من محتسبم. گفت: به امر که احتساب میکنی؟ گفت: به امر خدا و رسول خدا. گفت: که ترا محتسبساخته؟ گفت: آن کس که ترا پادشاهی داده، مرا هم محتسبی داده. معتضد ساعتی سر در پیش افکند و پس سر برآورد و گفت: ترا چه بر آن داشت که این خمها را شکستی؟ جواب داد که: شفقت در حق تو و رعیت تو کردم. گفت: در حق من چگونه شفقت کردی؟ گفت: چنانچه منکری را که تو در ازالهی آن تقصیر روا داشتی، آن را از تو منع کردم و ترا از گرفتاری قیامت خلاص دادم. گفت: در حق رعیت من چگونه؟ گفت: چنانچه با ارتکاب تو محرمات را، مردم بر معاصی دلیر میگردند. چون تو از حرام باز ایستی، دیگری دلیری نتواند کرد که معامله خلق در صلاح و فساد، تابع پادشاهاند، اگر او را بر نهج(1)
نهج: راه و روش.
صلاح بینند، همه طریق صلاح پیش گیرند و ثواب آن همه به دیوان او راجع گردد، و اگر ازو فساد مشاهده نمایند، ایشان نیز در فسق و فجور کوشند، وزر و وبال آن همه بدو باز گردد. پس هم در حق تو مهربانی کردم و هم در حق رعیت، و غرضی نداشتم درین مگر خشنودی خدای عزوجل. معتضد به گریه درآمد و گفت: این کار ترا زیبنده است، بعد ازین هر منکری که بینی، تغییر کن و حکم کردیم که هیچ کس ترا منع نکند. از فحوای(2)این حکایت معلوم میشود که چون محتسب حقانی باشد، هیچ کس آفتی به وی نتواند رسانید. شعر:آن یکی با پیر خود گفتا که من نهی منکر میکنم اندر زمن
لیک میترسم که از اهل حسد آفتی در روزگار من رسد
گفت اگر این کار بهر حق کنی از بلاهای دو عالم ایمنی
اما غیر دنیا سه نوع است: اول نسبت با اشباه و اقران؛ دوم نسبت با خاصهی خود؛ سیم
با عموم خلایق. اما آنچه نسبت با امثال خود است، چنان باشد که تفوّق خواهد بر ایشان به مرتبهای که هیچ کدام را برو سرافرازی نرسد و به حسب جاه و صولت(1)
صولت: قدرت، سطوت، هیبت.
و قدر و شوکت و حشمت و عظمت و اقتدار و ابهت از همه بیش و از همه در پیش باشد و هر آینه از ظهور این غیرت و وفور این حمیت کارهای کلی گشاید و مهمات به حسب مراد برآید، و این از خصایص اهل همّت است و هر چند همت بلندتر باشد، این غیرت را غلبه بیشتر بود.آوردهاندکه: یکی از اولاد سلاطین، حکیمی را پرسید که: میخواهم که از اخوان و اقران خود برتر آیم و گوی دولت از میدان اختیار، به چوگان اقتدار بربایم، مرا از اسباب این کار چه چیز به دست باید آورد؟ حکیم گفت: ای ملکزاده! هیچ سببی مر اکتساب دولت را به از همت و غیرت نیست. شعر:
کسی کو ز غیرت برافراخت تیغ سر تیغ را بگذراند ز میغ(2)
زغیرت به دست آیدت نام و ننگ(3) ز غیرت مراد خود آری به چنگ
چنین گفت آن مرد بیداربخت که از غیرت آید به کف تاج و تخت
اما غیرتی که نسبت به خاصهی خود است، آنچنان باشد که خواص حرم خود را از چشم نامحرم پوشیده دارد و ایشان را در محافظت حدود عصمت و عفت مبالغه نماید و هر چه رعایت آن شرعاً و عرفاً لازم باشد، ایشان را بدان معتاد سازد تا به برکت آن اهالی رعیت نیز به صلاح موصوف و از فساد دور باشند. بزرگی در وصیت یکی از پردکیان حریم عفت خود فرموده است: شعر:
عصمتیان را به مقام جلال جلوه حرام است مگر بر حلال
دیده به هر سوی نباید گشاد پای به هر کوی نباید نهاد
این همه آفت که به تن میرسد از نظر توبه شکن میرسد
دیده فرو پوش چو دُرّ در صدف تا نشوی تیر بلا را هدف
هر که به جز جفت و حلالت بود رخ منما گر همه خالت(1)
خال: دایی.
بوداما غیرت نسبت به عموم خلق چنان است که غیرتی که بر مخدرات حرم سلطنت دارد، نسبت به حرم همه مسلمانان به جای آورد و نگذارد که از ملازمان درگاه عالم پناه بدنامی به خاندان مردم یا ناموس راه یابد، و در استکشاف گناه مسلمانان سعی ننماید و عیوب رعایای مملکت خود را پوشیده دارد. و در حدیث آمده که هر که عیب مسلمانی بپوشد خدای عزّوجل، عیوب او را بپوشد، و روایتی هست که گناهان او را در دنیا و آخرت پوشیده دارد. مثلی هست که استُر ستر الله علیک(2)مصرع، پرده کس ندری، کس ندرد پرده تو، و حمیت همان غیرت است در حمایت حال خود با دیگری، و کمال غیرت آن است که چون کسی پناه به وی آرد، او را زنهار داده، به حسن حمایت خود درآرد و تا ممکن باشد زنهار داده، خود را نگذارد که ضایع شود و در عرب دستور بوده و حالا نیز در ولایت حجاز هست که چون کسی در سایهی دیوار کسی و یا ظلال خیام ایشان درآمدی او را جواز دادندی بیآنکه بر زبان زینهار خواستی و زینهاری(3)خود را بدست کسی باز ندادندی و بسیار مال دراین کار صرف کردندی بلکه خونها ریخته شدی و از سر آن کار در
نگذشتندی و بعضی جانوران را نیز که به خیمهی ایشان پناه بردی و یا به چراگاه ایشان درآمدی حمایت کردندی.
آوردهاندکه: بهرام گور(1)
بهرام گور: بهرام پنجم یا پانزدهمین پادشاه سلسله ساسانی (جل - 421 ف 438 م) وی در دربار منذر از پادشاهان عرب تربیت شد، و به طوری که مشهور است تاج سلطنت را از میان دو شیر ربود. این پادشاه تمام ارمنستان را ضمیمه ایران ساخت و در ممالک تابعه آزادی مذهب داد. فرهنگ معین، ج 5، ص 303.
در وقتی که در دیار عرب با نعمان منذر(2)میبود و نعمان او را به امر پدرش یزدجرد(3)تربیت میکرد روزی در شکار قصد آهویی کرد و آهو از پیش او رمیده هر طرف میگریخت و بهرام از عقب او میتاخت هوا گرم شد و آهو از تشنگی بیطاقت شده و به کنار قبیله رسید و به خیمهی عربی قبیصه نام درآمد اعرابی او را بگرفت و به رسنی ببست و متعاقب او بهرام به در خیمه رسید تیر به کمان نهاده نعرهای بزد کای صاحبخانه شکار من که اینجا آمده بیرون آر قبیصه ندانست که این کیست گفت ای سوار زیباروی از مردی و مروّت دور باشد که جانوری که پناه بدین خیمه آورده باشد بدست کسی باز دهم تا بکشد بهرام درشتی آغاز کرد قبیصه گفت سخن دراز مکن تا این تیر که در کمان داری بر سینه من نزنی و مرا نکشی دست تصرف تو به گردن این آهو نخواهد رسید و آن دم که مرا کشته باشی مردم قبیله من ترا به جست و جوی آن آهو نخواهند گذاشت بر جان خود رحم کن و از سر این آهو درگذر و اگر توقع داری این اسب تازی نژاد که بر در این خیمه با زین و لجام مطلی(4)بسته به تو دادم سوار شو و اسب خودرا جنیبت(1)
جنیبت: یدک.
ساز و به مقام خود باز گرد بهرام را این سخن خوش آمد و به اسب او التفات ننمود و عنان بگردانید و به موکب خود پیوست و آن روز که تاج سلطنت بر فرق همت او نهادند و عجم طوق فرمان او در گردن اطاعت افکند بهرام قبیصه را طلبید و تربیت کرد او را در عرب مجیر الغزلان لقب کردند یعنی زینهار دهندهی آهوان و حمایت کننده ایشان. شعر:کسی را که آری به زینهار خویش نگهدار اندازه کار خویش
به مردی حمایت از او وامگیر به مردانگی کار او در پذیر
یکی قطره آرد به دریا پناه ز صدر صدف سازدش جایگاه
به صد تربیت نامدارش کند یکی گوهر شاه وارش کند
[1. عن علی علیه السلام: حسن التدبیر و تجنّب التّبذیر من حسن السیاسه.(2)علی علیه السلام فرمود: برنامهریزی خوب و پرهیز از اسراف، از نیکی سیاست است.
و آن ضبط کردن است و نسق(1)
نسق (به فتح نون و سین): نظم و ترتیب.
داشتن، و سیاست دو نوع است یکی سیاست نفس خود و یکی سیاست غیر خود سیاست نفس به رفع اخلاق ذمیمه است و کسب اوصاف حمیده و سیاست غیر دو قسم است یکی سیاست خواص و مقربّان درگاه و ضبط و نسق ایشان دوم سیاست عوام و رعایا و قسم اول در باب چهلم مذکور خواهد شد اما قسم دوم بر آن وجه است که بدان و بدفعلان را باید که پیوسته ترسان و هراسان دارد و نیکان و نیککرداران و بیگناهان را امیدوار سازد.و از ابوذر جمهر پرسیدند که کدام پادشاه بزرگوارتر است گفت آنکه بیگناهان از او ایمن باشند و گناهکاران از او هراسان خنده تیغ برق نشانش با گریه ستمکاران مدبر(2)مقترن باشند و بارقه(3)نسیم فیض رسانش با باران انعام بر درویشان مستحق مقارن بود.
نقل است که هوشنگ ملک میگفته: که من رحمتیام از خدای تعالی بر بندگان نیکان و مصلحان و خشم خدایم بر بدان و مفسدان نیش قهرم با نوش لطف درآمیخته است و زهر هیبتم با لشکر مرحمت تالیف شده. بیت:
تریاق و زهر هر دو مرا در خزانه هست آن را بدوستان دهم این را به دشمنان
حکما گفتهاند که: مدار قرار و تسکین اردوی عالم بر سیاست است و او را به شحنهگی(4)
جهان کون و فساد(1)
جهان یا عالم کون و فساد: (فلسفی) دنیای فانی، عالم سفلی.
نامزد کردهاند اگر ضبط سیاست نباشد مهمات جهان بر نسق نماند و اگر قانون تأدیب و تعذیب نبود کارها روی به تباهی نهد.از سیاست نظام یابد ملک بی سیاست خلل پذیر بود
نسق کارهای عالم را از سیاسات ناگزیر بود
اگر چه عروس لا ملک الا بالعدل(2)دلپذیر است اما او را از پیرایه لا عدل إلا بالسیاسه(3)چاره نیست پس سیاست ملوک مقوی شرع باشد و احکام شرع مروّج ملک. بیت:
سرسبزی نهال سعادت به باغ دهر بی چشمه سار شرع مطهّر طمع مدار
لیکن زلال چشمه دین کی شود روان بی سایه سیاست شاهان کامکار
و فی نفس الامر(4)مدار ملت بر اوست و قرار مملکت، ازوست هر پادشاهی از مقتضای
«آفة الریاسةِ ترک السیاسة»(5)ضعیف و بیخبر بود، به زودی ارکان مملکتش تزلزل پذیرد و اساس سلطنتش خلل یابد، چه امنیت ملک و ملت و مصلحت دین و دولت در سیاست است. شعر:
تیغ سیاست است که به رخساره ملک را سازد جهان فروز و درخشان چو آفتاب
معماری سیاست اگر نی مدد کند گردد جهان ز سیل جفا و ستم خراب
بیقاعدهی شریعت هیچ حق در مرکز خود قرار نگیرد و بی ضابطه سیاست، کار شرع و دین انتظام نپذیرد. بیت:
گر تیغ سیاست سلاطین نبود در عالم خاک آب خوش کس نخورد
در حدیث آمدهکه اگر پادشاه نبودی، آدمیان بعضی بعضی را بخوردندی یعنی هلاک و نابود ساختندی. مملکت را جز به سیاست ضبط نتوان کرد و فتنه را جز به سیاست سکون و آرام نتوان داد.
آوردهاند که: یکی از خلفا به سر منبر برآمد، تیغی کشیده و مصحفی بر دست گرفته. پس در اثنای خطبه گفت: ای مردمان! نیکان شما را این بس است یعنی مصحف، و بدان شما را جزا بدین است یعنی شمشیر. بیت:
سیاست آتشی باشد که آن را ز بهر بدسکالان برفروزند
چو ایشان برفروزند آتش ظلم همان بهتر که ایشان را بسوزند
طمغاج خان،(1)
طمغاج خان: خان محترم، خان بالیغ یا پکن که پایتخت چین است، سلسله سلاطین خانیه. فرهنگ معین، ج 5، ص 1098.
پادشاهی بزرگ بود. معمار سیاستش عرصهی مملکت را معمور ساخته و شمشیر هیبتش بنیاد بیدادی و ستمکاری از شهر و ولایت برانداخته. شعر:تاخت از بیم قهر او فتنه زان سوی نیستی به صد فرسنگ
رفت از صیقل سیاست او رنگ ظلم از رخ جهان دو رنگ
1) (1)
روزی یکی از اوباش و رنود گلدستهای به خدمت او آورد. سلطان بستد و گفت: این گلها از کجا آوردهای؟ گفت: از گلزارها چیدهام. گفت: آن گلزارها ملک تو بوده یا از مالکش خریدهای؟ گفت: نی، چرا که کسی درین شهر گل نخرد بسیار گل بیقیمت باشد. سلطان تأمّل بسیاری فرمود و گفت: هر که بی دستور کسی در باغ او رَود، و گل بچیند میتواند نیز که بیاذن صاحب درآید و میوهها باز کَنَد و ازین عملها صورتهای دیگر نیز متصوّر است، حکم کرد تا دستش را ببرّند. اکابر شفاعت کردند تا یک انگشتش ببریدند. طمغاج خان پیوسته رنود و بیباکان را میکشتی، روزی این جماعت بر در دروازهی شهر نوشتند که: ما گیاهیم که هر چند ما را سر زنند، بیشتر شویم. این خبر به سلطان رسید فرمود که در پهلوی او نوشتند که: ما نیز آن باغبانیم منتظر ایستاده هر چند سر برآرند بدرویم.
هر خار که سر بر زند از گلشن ملک فی الحال سرش به تیغ بر باید داشت
گویند که هرمز(1)
هرمز چهارم: بیست و دومین پادشاه ساسانی (579-590 م) پسر خسرو انوشیروان که در زمان او جنگ با رومیان رخ داد و ایرانیان با ترکان جنگیدند، و بهرام چوبین آنان را شکست داد، خاقان ترک کشته شد، و پسرش اسیر گردید و ترکان باجگذار ایران شدند. سرانجام هرمزد چهارم به دست یکی دیگر از سرداران خود زندانی و کور شد. فرهنگ معین، ج 6، ص 2271.
بن نوشیروان عدل خود را با سیاست قران داده و لطف خود را با قهر انضمام فرموده: نیکان را بنواختی و بدان را رسوا ساختی.زده سیاست او راه کاروان ستم کشیده مرحمتش خوان عدل در عالم
وقتی رکابدار او در باغی رفت و یک خوشهی انگور بیاجازت باغبان باز کرد، باغبان عنان اسب او گرفت و گفت: مرا خوشنود ساز و الّا نزد شاه هرمز از تو تظلّم میکنم. غلام چیزی به وی بداد راضی نمیشد. القصّه هزار دینار بدو داد از هیبت سیاست هرمز.
1) (1)
و حکما گفتهاند: سلطنت به مثابهی نهال است و سیاست به منزله آب، پس لازم است بیخ درخت سلطنت را به آب سیاست تازه داشتن تا ثمرهی امن و امان آید.
خوشا شهریاری که از روی دانش تأمّل کند در کتاب سیاست
سر تیغ او گلشن سلطنت را تر و تازه دارد به آب سیاست
و بباید دانست که سیاست به موقع آن است که دربارهی جمعی واقع شود که استحقاق آن داشته باشند و آن گروهیاند آزارپیشه و بد اندیشه که چون مار و کژدم ضرر ایشان به خاص و عام خُرد و بزرگ میرسد.
یکی از سلاطین حکیمی را پرسید که: از آدمیان مستحق سیاست کدامند؟ گفت: هیچ آدمی استحقاق سیاست ندارد، بلکه سیاست بر سباع و هوام باید کرد یعنی درندگان و گزندگان. پادشاه گفت: معنی این سخن را روشن گردان. گفت: ای ملک! از مخلوقات، جمعیاند که محض خیر و خیر محضاند و از ایشان به همه نفع رسد و ضرر نی، ایشان ملایکهاند. و بعضی دیگرند که ایشان شرّ محض و محض شرّند چون گرگ و پلنگ و مار و کژدم و از ایشان به همه ضرر رسد و نفع نه. پس از آدمیان هر که بر خوی و خصلت فرشتگان است، افضل نوع انسان است و هر که بر طبع و سیرت سباع و هوام باشد، بدترین درندگان و گزندگان است و مستحق سیاست، ایشاناند نه آدمیان.
سیاست پسندیده باشد بسی و لیکن نگوییم با هر کسی
بخور مردمآزار را خون و مال که از مرغ بدکَنده به پر و بال
آوردهاندکه: در عهد نوشیروان، ظالمی ضعیفی را طپانچه زد، نوشیروان فرمود که تا ظالم را به سیاستگاه بردند و گردن زدند. یکی از خواص گفت: عجب داشتم از عدل ملک
که آدمی را بدین قدر خیانت، بیجان سازد. گفت: غلط کردی، من آدمی را بیجان نکردم، بلکه سگ و گرگ را بیجان کردم و مار و کژدم را کشتم. بیت:
کسی کو پیشه کرد آزار مردم به معنی بدتر است از مار و کژدم
آوردهاندکه: خسرو پرویز از بزرگ امید(1)
بزرگ امید: به روایت نظامی گنجوی معلم و مؤدب خسرو پرویز بود.
پرسید که از طبقات خلق لایق سیاست کیست؟ گفت: ای ملک! خلایق پنج طبقهاند: اول آنها که در ذات خود نیکاند و از ایشان همه نیکی به خلق میرسد، ایشان را تقویت باید کرد و به ایشان صحبت باید داشت. دوم جمعی که به خود نیکاند اما نیکی ایشان به کسی نمیرسد، ایشان را عزیز باید داشت و بر خیر تحریص(2)باید کرد. سیم گروهی که میانه حال باشند، یعنی از ایشان نه خیر رسد و نه شرّ، یعنی در ذات او نه خیر باشد و نه شرّ، ایشان را راه خیر باید نمود و از شرّ تحذیر(3)باید فرمود. چهارم طایفهای که ایشان بد باشند اما به کسی بدی نرسانند، ایشان را خوار باید داشت تا ترک بدی کنند. پنجم فرقهای که هم بد باشند و هم بدی ایشان به مردم رسد، ایشان را سیاست باید کرد، به وعده و وعید پس تهدید آن گه به ضرب پس به حبس و آخر به قتل.آتشی را که خلق ازو سوزند جز به کشتن علاج نتوان کرد
و یکی دیگر از فواید سیاست، تسکین فتنه است چه مردم فتان شورانگیز(4)چون بینند که آتش سیاست تیز است، در گوشهای گریزند و اگر اندک وهنی(5)در کار سیاست مشاهده رود، هزار فتنه بر پای کنند و از هر جهتی شورشی به ظهور رسانند.
اگر سلطان نفرماید سیاست زند هر ناکسی لاف ریاست
بلا بر هم زند روی زمین را نه دولت را بقا ماند نه دین را
چو مردم ضبط در کشور نبینند به جز فتنه رهی دیگر نبینند
و هم در این باب گفتهاند:
اگر نه هیبت شمشیر پادشاه بود چه شورها که به یک دم ز شهر برخیزد
کسی که دست چپ از دست راست نشناسد هزار فتنه چو دستش دهد برانگیزد
والله اعلم
[1. عن رسول الله صلی الله علیه و آله: لیس الاعمی من یعمی بصره، انّما الأعمی من تعمی بصیرته:(1)
کنز العمال، ص 1220.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کور آن کس نیست که نابینا شود، بلکه کور (واقعی) کسی است که دیده بصیرتش کور باشد.2
. عن علی علیه السلام: فانّما البصیر من سمع فتفکّر، و نظر فابصر، و انتفع بالعِبَر، ثم سلک جَدَداً و اضحا، یتجنّب فیه الصّرعة فی المهاوی، و الضلال فی المغاوی.(2)حضرت علی علیه السلام فرمود: بصیر و بینا کسی است که بشنود و بیندیشد و نگاه کند و ببیند و عبرت گیرد، و از آنچه موجب عبرت است سود برد، سپس در جاده روشنی گام نهد، و از راههایی که به سقوط و گمر اهی و شبهات اغواکننده منتهی میشود دوری جوید.]
تیقّظ بیداری باشد در کار مملکت و خبرت آگاهی از حال رعّیت، و از ملوک عادل معهود و متعارف است که مستخبران(1)
مستخبران: خبرگیران، خبرجویان.
معتمد نصب فرمایند و متفحصان(2)امین برگمارند به پنهانی، تا تجسّس و تفحّص حالات مملکت و مهمّات رعیت نموده، به موقف اخبار و اعلام رسانند و بعد از اطلاع بر آن سعی نمایند تا هر خللی و زللی(3)در بنیاد معدلت ظاهر شده باشد، مرمت(4)یابد و اصلاح پذیرد پیش از آن که دستِ تدارک به دامن تلافی آن نرسد. بیت:به اوّل توان کرد اصلاح کار از آن پیش کز کف رود اختیار
و بسیار بودهاند که سلاطین در شب به لباس مجهول میگشتهاند و تفحّص احوال مملکت و رعیت میکردهاند. چه بسیار اخبار باشد که مقرّبان درگاه سلطنت آگاه نشوند و اگر به سمع ایشان رسد، به جهت مصلحت خود یا ملاحظهی وقت و زمان به پادشاه نگویند یا نتوانند گفت.
و از حضرت داود علی نبینا و علیه السلام منقول است که شبها جامه بدل کردی و در شهر و دیار بگشتی و به صورت مردم غریب برآمده، از هر کس خبری پرسیدی و گفتی داود به شما چه نوع معامله میکند و نوکران و کارکنان او بر چه وجه سلوک مینمایند؟ پس اگر جایی دیدی که خلل پدید آمده، به تلافی مشغول گشتی.
و از سلطان محمود غزنوی مثل این صورتها منقول است که شبها بیرون آمده، تجسّس احوال مردم کردی و چون در این صورت که پادشاه خود بیرون آید و متفحّص
گردد امکان خطر هست، بزرگان و زیرکان دستوری نهادهاند که سلطان باید که منهی(1)
منهی (به ضم میم و کسر هاء): خبردهنده، آگاه کننده.
امین، معتمد(2)و دولتخواه، بیغرض و پاک اعتقاد و بلند همّت تعیین نماید بر وجهی که کس بر آن وقوف نیابد و مرسوم او به دلخواه مقرر سازد و تا اگر کسی بر او واقف شود، او را نتواند که به زر و زور فریب دهد و چنان باید که مُنهی به هر وقت که خواهد، پیش پادشاه رود تواند رفت.و شاید خبری باشدکه توقف بر نتابد و چون حال بر این منوال بود هرآینه سلطان بر جز وی وکّلی صاحب وقوف گردد. وبعد با ارکان دولت واعیان ولایت بر این صورت که پادشاه بر احوال هر یک مطلع است اطلاع یابند بی شبهه معاش ایشان بر وجهی باشد که باید وعمل های ناشایسته از ایشان در وجود نیاید. بیت:
چه نیکو متاعیست کاراگهی کز این نقد عالم مبادا تهی
زعالم کسی سر برارد بلند که در کار عالم بود هوشمند
آوردهاند که: خوارزم(3)پادشاهی بود عادل که نقش التعظیم لأمرالله(4)بر صفحه خاطر نگاشته و رایت الشفقة علی خلق الله(5)در میدان مرحمت برافراشته شعر:
1) (1)
2) (2) معتمد (به ضم میم و فتح تا و میم دوم): کسی که مورد اعتماد واقع شود.
3) (3) خوارزمشاهیان: خاندانی که افراد آن از 521 ه. ق تا 628 در ایران سلطنت کردند، ملکشاه یکی از غلامان ترک خود به نام انوشتکین غرجه را به حکومت خوارزم گماشت، و او خوارزمشاه لقب یافت. فرهنگ معین، ج 5، ص 487.
4) (4) فرمان خدا را بزرگ داشتن.
5) (5) پرچم مهربانی و دلسوزی بر مخلوق خدا.
زعدل او شده باز سفید جفت کلنگ(1)
کلنگ (به ضم کاف و فتح لام) یا دُرنا: از پرندگان وحشی حلال گوشت، دارای پاهای بلند و گردن دراز و دم کوتاه.
زامن او شده شیرسیه رفیق شغالنه آن فراز برد در هوا بدان چنگُل(2) نه این دراز کند در زمین بدان چنگال
و در زمان او کس را زهره آن نبود که بر آشکارا عمل ناپسندیده از فسق و فجور توانستی کرد مگر یکی بود از أمرا و اعیان دولت او که حق خدمت قدیمی داشت و بر در بارگاه او کس به اختیار او نبود و خود را در صورت صلاح به سلطان نمودی و در خفیه خمر(3)و زمر(4)و انواع فسق و فجور مشغول بودی و کسی زهره آن نداشت که از وی شکایت کند سلطان برین حال وقوف یافته نخواست که مجاهرة(5)در آن باب با او سخن گوید چه اظهار این نوع کلمات از اکابر رفع حجاب احتشام کند و آن مهابت سلطنت را مضر است پس روزی از روز ها آن امیر را طلبید و فرمود: که مرا مرغی میباید که منقار او سرخ باشد و سرهای بال او سیاه و باقی بال او سفید و جز تو کسی این مرغ را پیدا نتواند کرد امیر فرمود که بطلب او اشتغال نمایم و به هر وجه که توانم پیدا سازم اما مرا سه روز مهلت باید داد سلطان مهلت داد پس امیر به جستجوی مرغ مشغول گشت و در شهر و نواحی چنین مرغ بدست نیامد بعد از سه روز بپایه سریر(6)سلطنت آمده مراسم اعتذار تمهید(7)داد که ای ملک بدان مقدار که جد و جهد بود در وادی تفحص چنین مرغ
سعی نمودم پیدا نشد اشارت حضرت اعلی به هر چه صادر شود در عوض آن نامقدور مهیا گردانم. سلطان فرمود: که مطلوب من مثل این مرغی است و من اختیار شهر و ولایت به دست تو دادهام و تو از تحصیل این مقدار چیز عاجزی. برو و سه روز دیگر ترا مهلت دادم و این نوبت، بی چنین مرغی باز نیایی. دیگر باره امیر برفت و بعد از سه روز تهیدست باز آمد. سلطان فرمود که: تو از شهر چنین خبردار نباشی که چهار مرغ بدین شکل و بدین هیأت در یک خانه هست و تو پیدا نمیتوانی کرد؟ برو بر سر چهارسوی شهر و از بازار شرقی گذر کن و به در فلان مسجد که رسی، محلهای است بر دست راست و در آن محله کوچهای است بدین نشان، در پیش آن کوچه خانهای است درش در جانب مغرب، و بدان خانه درآی و به صفّهای(1)
صفه: ایوان، شاه نشین، غرفه مانندی در داخل اتاق یا مسجد که جای نشستن چند نفر باشد.
که در طرف جنوب است توجّه کن، به دست چپ او خانهای است و در آن خانه، خانهی خردی است، درِ آن خانه بگشای، در آنجا قفسی بینی نمد زرد بر آن پوشیده و در آن قفس چهار مرغ است بدان نوع که من گفتهام، بیار. امیر حیران شده، از نزد سلطان بیرون آمد و به دستوری که ملک نشان داده بود برفت و قفسی را با مرغان حاضر گردانید. ملک فرمود که: اهل حکومت باید که از شهر و ولایت خود چنین باخبر باشند که من هستم. امیر این سخن که بشنید، با خود اندیشه کرد که پادشاهی که از کوچه و بازار و خانه و شهر چنین باخبر است، امکان دارد که بر اعمال پنهانی مِن هم وقوف(2)داشته باشد، من بعد معاش(3)خود را تغییر میباید داد. پس از معاصی توبه کرد و به راه راست باز آمد. و از این حکایت مفهوم میشود که اطلاع سلاطین بر احوال مردم، فواید بسیار دارد.چنین گفت مرد سخن آفرین ز اخبار شاهان ایران زمین
که هرمز به هنگام نزع روان به خسرو چنین گفت کای نوجوان
چهان را به ذات تو وابستهاند به فرمان و حکم تو پا بستهاند
به غفلت مکن خواب و بیدار باش ز احوال گیتی خبردار باش
چو در عهدهی توست عالم تمام مشو غافل از کار خود و السلام
و دفع غفلت به یقین صاحب خبر، آن است که تا بر احوال هر ولایتی اطلاع یابند.
منصور خلیفه گفتی که: من به سه کس محتاجم: اول عاملی عالم که مال رعیت به من ندهد و مال من نیز پیش رعیت نگذارد، دویم شحنهای که داد مظلومان از ظالمان بستاند و حکم بی غرض و طمع کند. پس آه سرد برکشید و گفت: ای دریغ سیم! پرسیدند که آن کیست؟ گفت: آن شخص که صورت حال اینان را چنانچه هست، به من باز نماید. الحق اگر پادشاه را چنین کسان به دست افتد، پس صلاح در میان خلق پدید آید.
آوردهاند که: اردشیر بابک از بس که تفحّص حال گماشتگان و نزدیکان کردی، کار بدانجا رسیده بود که هر روز با امرا و وزرا و عمّال و سایر ملازمان گفتی که دوش حال تو برین منوال بود، و چه خوردی و کجا خفتی و با که سخن کردی و چه گفتی. مردم ازین صورت تعجب نموده و میگفتند: وی را فرشتگان خبر میدهند. و آن نبود الّا به اعلام صاحب خبران. شعر:
صاحب خبران امین شاهان باشند مقبول دل جهان پناهان باشند
هم بر جگر ستمگران نیش زنند هم مرهم زخم دادخواهان باشند
و اگر بی اعلام صاحب؛ خبر مهمی به موقف عرض رسد، شرط آگاهی آن است که زود حکم نفرمایند. چه بزرگان گفتهاند که: حکم پادشاه به منزلهی قضا و قدر میماند که
چون از عالم مشیت، عزم عالم بشریت کند، ردّ و منع آن به هیچ وجه میسر نشود و احتراز و اجتناب از آن در حیز(1)
حیز (به فتح حا و کسر یاء مشدد): جا، مکان، محل.
امکان نگنجد. بیت:چو از کمان قضا و قدر رسد تیری یقین که باز نگردد به هیچ تدبیری
پس شرط والیان خطهی(2)سلطنت و حامیان حوزهی مملکت آن است که در امور مصالح جمهور بی حجّتی قاطع و دلیلی ساطع و بینهی روشن و برهان واضح هیچ حکمی به امضاء نرسانند و بیتأمل و امعان و تدبر و ایقان پروانه ندهند که خردمندان فرمودهاند: شعر:
نباشد پسندیدهی شرع و عقل که بیبینه شاه فرمان دهد
که همچون قضای مضی حکم او گهی جان ستاند گهی جان دهد
و شرط دیگر آن استکه از روی گمان، بیگناهی را در مضیق(3)ضرر و معرض خطر نیفکند که بیشتر گمانها به وبال و بزه باز گردد و چنانچه حق سبحانه و تعالی فرموده که: إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ،4 و اگر کسی به مجرد گمان، بی تحقیق و ایقان در مهمی حکم فرماید و آن گمان خطا بیرون آید، خود را در سخط و قهر و غضب حضرت آفریدگار ساخته باشد نعوذ بالله من ذلک.(4)شعر:
مکن کس را به اندک ظنّ باطل عقوبت تا پشیمانی نیارد
که چون شک از یقین گردد هویدا پشیمان گردی و سودی ندارد
آوردهاندکه: در روزگار قباد(1)
قباد (غباد): اول پسر فیروز اول پادشاه ساسانی (جل - 487 ف 531 م). ر. ک: فرهنگ معین، ج 6، ص 1241.
شهریار، شخصی به ویرانهای درآمد، یکی را دید افتاده، نیک در نگریست، سرش بریده بودند و کارد بر سینهاش نهاده. آن شخص از غایت تحیر مبهوت و مدهوش گردید، مصرع:نی قوّت استادن و نی قوّت رفتن
در همین حال، یکی از ملازمان حاکم آن ولایت بدانجا رسید و آن صورت مشاهده کرد، فی الحال او را دست و گردن بربست و کارد پرخون از گردنش در آویخته، به در خانه حاکم آورد و واقعه را تقریر کرده، حاکم بانگ بر او بزد که: این کس را چرا کشتی؟ گفت: ایها الملک! من بدان ویرانه رسیدم، او را کشته دیدم، متحیر و متعجب گشتم، در اثنای آن حال این کس مرا گرفته نزد شما آورد، من نه از مقتول خبر دارم و نه از قاتل. حاکم گفت: گمان من آن است که تو او را کشتهای و بدین سخنان میخواهی که از دست من برهی. بیچاره گفت: ای ملک! با من به گمان خود کار مکن که حق سبحانه و تعالی میفرماید که: إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً2 یعنی گمان به جای یقین نمینشیند. حاکم گوش به سخن او نکرد و فرمود تا بر دار کشندش در محلی که رسن در گردن او کرده میخواستند که برکشند و ندا میزدند که: وی فلانی را در ویرانه کشته است. جوانی پیش آمد که: ای جلاد! چندان صبر کن که من پیش ملک درآیم و صورت حال باز نمایم و تعجیل منما که این شخص بیگناه است و خون بیگناه ریختن عمل تباه(2)است. جلاد توقف کرد، او را
پیش ملک بردند، گفت: ایها الملک! خونی که در آن ویرانه واقع شده است من کردهام و آن کس دشمن من بود، فرصتی یافتم او را کشتم و این جوان که او را سیاست فرمودهای، ازین حال بیخبر است. ملک تأمل بسیار فرمود و نذر کرد که دیگر به مجرّد گمان حکم نکند. پس آن جوان را محبوس ساخت. صورت حال به پادشاه قباد عرض کردند. وی از علمای زمان پرسید، گفتند: او را نباید کشت، زیرا که اگر یکی را کشته است، اما سبب حیات دیگری شده. پس قباد آن جوان را طلبید و صورت حال ازو پرسیدند و خلعت داد و آزاد کرد و فرمود تا در وصایای او نوشتند که بر پادشاه لازم است که خون مردمان به مجرد وهم و گمان نریزند. شعر:
سیاستی به گمان رسم معدلت نبود که تا یقین نشود خون کس نباید ریخت
به هر دیار که حکم از ره گمان باشد به زود زود بباید از آن دیار گریخت
آوردهاند که: یکی از ملوک بار عام داده بود و در به روی وضیع(1)
وضیع: فرومایه، ناکس.
و شریف گشاده، و اکابر و اصاغر به دیدار همایونش تبرّک میجستند و دیده به گوهر تاج فروغ آفرینش منوّر ساختند: مصرع: دیدن روی سلاطین دیده روشن میکندپیری از میان قوم سخن آغاز کرد و گفت: هر که به لقاء ملوک مستسعد(2)گردد، هدیهی نفیس و تحفهی عزیز باید گذرانید و دست امکان من به ذخیرهای که از جنس زر و نقره باشد نمیرسد، اما از جواهر حکمت، درّی شاهوار دارم میخواهم که درین مجلس نثار کنم. پادشاه فرمود که: بضاعت(3)سخن در روز بازار لطف و کَرَم ما از جمله بضاعتها رایجتر است، بیار تا چه داری؟ پیر فرمود که: ای ملک! میان شک و یقین، چهار انگشت
بیش نیست، هر چه به چشم بینند، به یقین حق بود و آنچه که به گوش شنوند، در حقیقت و بطلان او شک و گمان مدخل دارد، شاید که باطل باشد:(1)
عن میسّر بن عبدالعزیز، قال: سمعت اباجعفر و هو یقول: سئل امیرالمؤمنین علیه السلام کم بین الحق و الباطل؟ فقال: اربع اصابع، و وضع امیرالمؤمنین علیه السلام یده علی اذنه و عینیه، فقال: ما رأته عیناک فهو الحق، و ما سمعته اذناک فاکثره باطل. میسّر میگوید: شنیدم امام باقر علیه السلام میفرمود: از امیرالمؤمنین سؤال شد: بین حق و باطل چه مقدار (فاصله) است؟ فرمود: چهار انگشت، و حضرت دست خود را بر گوش و چشمانش گذاشت، سپس فر مود: هر چه را چشمانت دید حق است، و هر چه با گوشهایت شنیدی بیشترینش باطل است. خصال، ص 265، ش 78.
مصرع: شنیده کی بود مانند دیده
و چون فرمان شاه به هر چه فرماید نافذست، پس در آنچه حکم شود، باید که از روی یقین وجود گیرد، نه از راه گمان، که اگر ناگاه آن گمان مرتفع شود و یقین به نوعی دیگر روی نماید، سبب بدنامی دنیا و وبال آخرت است. ملک او را تحسین فرمود و این سخن را به قبول تلقّی نمود. شعر:
هر حکم که از سر یقین است آرایش ملک و زیب دین است
حکمی که بناش بر گمان است آشوب دل و زیان جان است
از حکیمی پرسیدندکه: سبب غفلت بعضی از ملوک چیست؟ گفت: در سه چیز است که پادشاه را از مملکت و رعیت بیخبر میگرداند، اول: شهوت و متابعت هوای نفس که هر که به سودای نفس و آرزوهای وی درماند، پروای هیچ کس و فراغت هیچ خبر ندارد. بیت:
هر که در سودای شهوت مست شد کار او یک بارگی از دست شد
1) (1)
مشهور است که شخصی اسکندر را گفت: تو پادشاهی بس بزرگی، زنان بسیار به عقد و نکاح خود درآور تا ترا فرزندان بسیار باشند و از تو یادگار مانند. گفت: یادگار من عدل است و نیکنامی، و زشت باشد که کسی بر مردان غالب آمده باشد به آخر، زبون زنان گردد. بیت:
برای یک دمه شهوت که خاک بر سر آن زبون زن شدن آیین شیرمردان نیست
دوم از اسباب غفلت، حرص باشد بر جمع کردن مال و نهادن گنج، و هیچ صفتی مر ملوک را ناپسندیدهتر از حرص مال جمع کردن نیست، زیرا که حریص در جمع مال، پروای حرام و حلال نکند و غم مُلک و رعیت نخورد و بلکه نخواهد که غیر او را مالی و منالی(1)
منال: جایی که از آن سود و حاصل بدست آید، مثل مزرعه و دکان.
باشد و هم خود را خواهد و به این همه هنوز سیر نشود.کاسهی چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
آوردهاندکه: زاهدی سلطانی را وصیت میکرد و گفت: ای ملک! حالیا رعیت تو توانگرانند و تو پادشاه توانگرانی، پس اگر مال از رعیت بستانی محتاج شوند و آن زمان تو پادشاه محتاجان باشی. حکیم فردوسی فرموده است:
اگر پادشه رأی گنج آورد دل زیردستان به رنج آورد
چو ناکام باید به دشمن سپرد پس آن گنج را باد باید شمرد
1) (1)
پادشاهی را گفتند: مال از رعیت بستان و در خزانه نه. گفت: خزانه برای مال به از رعیت نیست، هرگاه میخواهم، مال خود را از آن خزانه برمیدارم.
سیم از آنها که غفلت آرد، شراب خوردن است و به ملاهی و ملاعب میل کردن. پادشاه باید که از مستی بپرهیزد زیرا که چون مست شود، از ملک و مال بیخبر گردد. و ملازمان او بجهت آنکه او را غافل یافتند هر چه خواهند و با هر که خواهند کنند. بیت:
بی خرد آن مرد که چیزی چشید کش قلم بی خبری درکشید
و بسیار باشد که در مستی صورتی چند وجود گیرد و خللی چند وقوع یابد که در هوشیاری تدارک و تلافی آن نتوان کرد. بیت:
شاه باشد پاسبان ملک و مستی خواب خوش پاسبان را خواب لایق نیست بیداری خوش است
مست بودن نیست دأب و پیشه ارباب ملک شاه را در سلطنت آیین هوشیاری خوش است
و الحمدلله الملک التواب(1)
و سپاس خداوندی پادشاه بسیار توبه پذیر را است.
که این شاه زاده کامیاب دارای ممالک ارآی فریدون بخت سکندر تخت خورشید طلعت جمشید صولت. شعر:ابوالمحسن آن خسرو نامدار که نازد بدو مسند سروری
چو در معدلت ثآنی سنجر است بدو داده حق مملکت سنجری
بر مقتضای فرمان لازم الأذعان (2)تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً3 قدم در عالم توبه نهاده
و باب استغفار به مفتاح وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ1 گشاده مضمون و وَ أَنِیبُوا إِلی رَبِّکُمْ2 را به قبول تلقی نموده و مانند لاله سیراب؛ ساغر(1)شراب بر سنگ زده وچون سوسن ازاده بده زبان کلمه استغفرالله(2)خواندن آغاز کرده و چهره مبارکش که افروخته جام مدام بود؛ سیمای متعبدّان گرفته و بر وعده رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً5 از ارتکاب شراب فجور - که فی الحقیقه شراب غرور است - در گذشته این زمان در مجلس همایون به جای گلبانک میخواران صدای دعای دین داران است و عوضِ های هوی مستان نغمهی تکبیرو تهلیل خدا پرستان است. بیت:
به جای نغمه نی صوت دلکش حافظ بجای جرعهی می باده محبت دوست
حق سبحانه و تعالی برکت توبه وانابت آن حضرت را به روزگار کافه انام واصل داراد و میمنت این حالت به ایام دولت خجسته فرجام ایشان متواصل باد، بالنّبی و آله الأمجاد.(3)
(4) [1. عن النبی صلی الله علیه و آله: اتّقوا فراسة المؤمن فانّها لا تخطیء:(5)از حدس مؤمن بر حذر باشید، زیرا که حدس و گمان مؤمن خطا نمیرود.
و این شرط کلی باشد در حکومت و بر اهل اختیار واجب است که به عین بصیرت در سوابق و لواحق هر حادثه که واقع شود، نظر کنند، اگر آن واقعه به غایت روشن و هویدا باشد، بدانچه مقتضای شرع و عدل است در آن حکم فرمایند و اگر سرّ آن، نیکظاهر نباشد، به نور فراست درک آن باید کرد و اعتماد بر قول ناقلان نباید نمود.
بزرگان گفتهاند که: زیب حکومت به زیور فراست است.
در خبر آمده که: دو ضعیفه به محکمهی حضرت سلیمان علی نبینا و علیه السلام رفتند و بر کودکی دعوی میکردند. هر یک میگفت این طفل از آنِ من است و هر دو از اثبات عاجز آمدند. حضرت سلیمان علی نبینا و علیه السلام فرمود تا آن طفل را به شمشیر دو نیم کنند و هر ضعیفه را یک نیم بدهند. چون شمشیر برکشیدند، یکی از آن دو ضعیفه بیقرار شد و بگریست وگفت: من از حق خود درگذشتم، او را مکشید. و در آن ضعیفه دیگر هیچ اثر پدید نیامد. سلیمان علیه السلام فرمود تا طفل را بدان زن دادند که به کشتن راضی نشد. چه فراست اقتضای آن میکند که این زن، مادر وی بوده است به جهت شفقتی که از او بر وی ظاهر شده. فراست نوری است که حق سبحانه و تعالی به بنده مؤمن عطا فرموده چنانچه مضمون این حدیث عربیة:
«اتقوا فراسة المؤمن فانّه ینظر بنور الله»(3)بر
1) (1)
همان، ج 20، ص 46.
2) (2) الدر المنثور، ج 4، ص 193.
3) (3) بحارالانوار، ج 38، ص 79.
این معنی دلالت میکند و معنی حدیث آن است که: بترسید از فراست مؤمن که او به نور خدایی در هر چیزی که مینگرد، میداند. پس هیچ چیز برو پوشیده نماند. و مفسّران در این آیت که إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ1 توسّم را بر تفرّس فرود آوردهاند. و فراست دو نوع است: فراست شرعی و فراست حکمی. فراست شرعی از متفّرسین عبارت از آن که به واسطه تزکیه نفس و تصفیه قلب، حجاب غفلت از عین بصیرت مرتفع شود تا مؤمن به نور یقین بینا گردد و در هر که نگرد به فراست حقیقی، بر احوال او اطلاع یابد. بیت:
بلکه گر از دور نامت بشنوند بر همه حالات تو واقف شوند
در اخبار آمده که: دو قاضی(1)در پیش حرم کعبه نشسته بودند. مردی از در مسجد درآمد، یکی از قضات گفت که: این مرد درودگر(2)مینماید و دیگری گفت: به نظر من آهنگر مینماید. پس او را طلبیدند و از حرفهی او پرسیدند. گفت: من قبل ازین آهنگری میکردم و حالا درودگری میکنم و ازینجا صحت فراست آن دو بزرگ معلوم میشود. بیت:
هر دل که منظر نظر کبریا شود پیوسته جلوهگاه کمال فراست است
گو آینه به صیقل تجرید پاک کن آن را که آرزوی جمال فراست است
آوردهاند که: قطب الاخیار خواجه عبدالخالق غجدوانی(3)روزی در معرفت سخن
میگفتند، ناگاه جوانی به مجلس ایشان درآمد به صورت زاهدان، خرقه(1)
خرقه (به کسر خا): جبّه مخصوص درویشان که آستر آن پوست گوسفند یا خز و سنجاب است.
در بر و سجّاده بر دوش و تسبیحی در دست، در گوشهای بنشست و بعد از زمانی برخاست و گفت: حضرت رسالت صلی الله علیه و آله فرموده که:«اتقوا من فراسة المؤمن فانّه ینظر بنور الله» سرّ این حدیث چیست؟ حضرت خواجه فرمودند که: سرّ این حدیث آن است که زنّار(2)ببرّی و ایمان آری. جوان گفت: نعوذ بالله که مرا زنار باشد. خواجه به خادم اشارت فرمودند تا خرقه از سر آن جوان در کشیدند، زنّار در زیر آن خرقه پدید آمد. بیت:
ضمیری که او روشن است از غبار شود نقش غیبی درو آشکار
جوان فی الحال زنّار ببرّید و ایمان آورد. خواجه فرمود که: ای یاران! بیایید تا به مرافقت این جوان نوعهد که زنّار ظاهر برید، شما نیز زنّارهای باطل را قطع کنیم. خروش از مجلسان برآمد و در قدم خواجه افتادند و تجدید توبه کردند. بیت:
توبه کن مردانه رو آور به ره که فمن یعمل بمثقال یره(3)
و فی المثنوی المعنوی: بیت:
توبه چه باشد پشیمان آمدن بر در حق نو مسلمان آمدن
عام را تو به زکار بد بود خاص را توبه ز دید خود بود
گفت پیری کاندرین ره پیشواست توبه کن از هر چه آن غیر خداست
1) (1)
2) (2) زنّار (به ضم زا و تشدید میم): رشتهای که کشیشان به کمر خود میبندند، نوار یا گردنبندی که نصارا با صلیب کوچکی به گردن خود آویزان میکنند.
3) (3) اقتباس از آیه 7 سوره زلزله میباشد: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ؛ (پس هر کس به قدر ذرهای کار نیک کرده باشد خواهد دید).
قسم دوم که فراست حکمی است، حکمی چنان باشد که حکما به تجربه یافتهاند و دلیلهای آن را از شکل و هیئت مشاهده کرده و اغلب آن راست آید. حکمای زمان جهت نوشیروان کتابی در باب فراست ساخته بودند، پیوسته آن را مطالعه کردی و از روی فراست، حکم کردی.
آوردهاند: روزی مردی کوتاه بالا به مجلس مظالم نوشیروان درآمد و تظلّم نمود که مردی ستم رسیدهام. نوشیروان گفت: دروغ میگوید، جهت آن که در علم فراست گفته که هر که کوتاه قامت بود، خیره(1)
خیره (به کسر خا و فتح را): لجوج، لجباز، سرکش بیپروا.
و پرحیله و ستمگر باشد، پس این مرد بیدادگر است نه ستمدیده و چون تفحص کردند، چنان بود. بیت:فراست دیدهی دل برگشاید هر آن حالی که باشد وا نماید
در تواریخ مذکور است که: نوبت دیگر هم مردی کوتاه قامت در پیش نوشیروان دادخواهی کرد و گفت: کسی بر من ستم کرده است. نوشیروان فرمود که: کسی بر مردم کوتاه قد ستم نتواند کرد بلکه او ستم کند و تو. کوتاه بالائی گفت: ای پادشاه! آن کس که بر من ستم کرده است، بسیاری از من کوتاه قد است. نوشیروان تبسم کرد و داد بداد. حضرت مرشد همدانی(2)امیر سید علی رحمه الله در کتاب ذخیرة الملوک،(3)فصلی از اقوال اهل حکمت در باب دلایل فراست آورده است، به خاطر فاتر(4)رسیده که تمام آن به همان عبارت درین اوراق ثبت گردد تا حضرات سلاطین را دستورالعمل باشد و این کتاب نیز از برکت آن امام حقانی و علی ثانی زیبی و زینتی یابد. بیت:
دستهی گل چو بر گیا بندند زیوری دیگرش بیفزاید
بدان که حکما در مقالات خود گفتهاندکه: لَونِ(1)
لون: رنگ.
بیاض مفرط(2)با کبودی و سبزی چشم، دلیل است بر سختروئی و بیشرمی و خیانت و فسق و ضعف عقل و رکاکت(3)رأی و اگر با این علامات باریک زنخ(4)باشد و کوسج و تیز نظر و پهن پیشانی و بر سر موی بسیار داشته باشد، حکما گویند از چنین کسی حذر کردن لازم است که از مار افعی بدتر است. دلایل موی: حکما گفتهاند که: موی درشت میگون(5)و معتدل، نشانهی شجاعت و صحت دماغ(6)است؛ و موی نرم نشان بیدلی و ترسندگی باشد، و برودت دماغ، علت کمفهمی است؛ و موی بسیار بر کتف و شکم و سینه و گردن، نشان جرأت و حماقت؛ بسیاری موی بر سینه و شکم نشان وحشت طبع و کندفهمی و میل به جور است؛ زردی موی نشان حماقت است و تسلّط و زود خشم گرفتن؛ موی سیاه نشان عقل و ادراک بود و دوست داشتن؛ موی متوسط میان سرخی و سیاهی، نشان اعتدال صفات بود. دلایل پیشانی: حکما گفتهاند: پیشانی فراخ که بر وی خطوط و غصون یعنی چین و شکنج نباشد، نشان خصومت و بلاهت و شغف(7)و لاف و گزاف بود؛ پیشانی باریک و نحیف، نشان فرومایگی و خساست و عاجزی بود؛ پیشانی متوسط بروی غُصون باشد، نشان صدق و محبت و علم و فهم و هوشیاری و تدبیر بود. دلایل گوش: گوش بزرگ نشان جهل است،لیکن صاحب او را قوّت حفظ باشد و تندخوی در بعضی اوقات و گوش خرد، نشان احمقی و دزدی بود؛ و گوش معتدل، نشان اعتدال احوال بود. دلایل ابرو: ابروی بزرگ بسیار موی، نشان درشتی بود در سخن؛ و ابروی کشیده تا نزدیک صُدَغ(1)
صدغ (به ضم صاد): یک طرف پیشانی بین چشم و گوش.
نشان لاف و تکبّر بود؛ و ابروی سیاه متوسط، در کوتاهی و درازی، نشان فهم و دیانت باشد. دلایل چشم: بدان که بدترین چشمها، چشم ازرق است. چشم کلان تیزنظر نشان حسودی و خائنی و بیحیایی و کاهلی بود و خمودت چشم و قلّت حرکت آن، نشان نادانی و کندفهمی بود و سرعت حرکت چشم و تیزی نظر، نشان حیله و مکر و دزدی باشد. سرخی چشم نشان شجاعت و دلیری بود؛ نقطههای زرد بر گرد حدقه، نشان فتنه و شرانگیختن باشد؛ و چشمی که متوسط باشد، میان بزرگی و خردی و سیاهی و سرخی نشان فهم و هشیاری و راستی و دیانت بود. دلایل بینی: باریکی بینی نشانه مداهنه(2)و لینت و به ملایمت باشد؛ و بینی که کج باشد، نشان شجاعت بود؛ بینی پهن، نشان شهوتپرستی بود؛ فراخی سوراخ بینی، نشان غضب و حسودی باشد؛ سطبری(3)میان بینی با پهنی سر بینی، نشان بسیاری سخن و دروغگویی بود؛ بینی متوسط در سطبری و باریکی و درازی و پهنی، نشان فهم و عقل بود. دلایل لب و دهن: دهن فراخ، نشان رأی صواب و شجاعت است و سطبری لب، نشان حماقت؛ و اعتدال لب با سرخی، نشان راستی و صواب است. دلایل دندان: دندانهای کج و ناهموار، نشان مکر و حیله و خیانت بود؛ و دندانهای گشاده و هموار، نشان عدالت و امانت و تدبیر بود. دلایل روی: رخسارهی پرگوشت، نشان جهل و درشتخویی بود؛ و نزاری(4)و زردی رخسار بی علّت، نشان خبثت باطن و قبح سیرت بود و توسط این معانی، نشان اعتدال باشد. دلایل آواز: آواز بلند، نشان شجاعت بود؛ آواز باریک، نشان بدگمانی و توهم؛ آواز معتدل نشان حُسن کفایت و تدبیر؛ غنّه(5)در آواز، نشانکبروحماقت و کمفهمی باشد. دلایل سخن: وقار در سخن، نشان خوبی است؛ و حرکت دست به وقت سخن گفتن، نشان زیرکی و تدبیر بود. دلایل گردن: گردن کوتاه، نشان خبثت و مکر بود؛ گردن دراز باریک، نشان بیدلی و حماقت بود؛ گردن سطبر، نشان جهل و پر خوردن بود؛ گردن متوسط، نشان صدق و عدل و تدبیر بود. دلایل سینه و شکم: شکم بزرگ، نشان جهل و خساست(1)
خساست: فرومایگی و پستی.
حمق و جبن و فتنه بود؛ و لطافت شکم و سینه در اعتدال، نشان حسن رأی و صفای عقل باشد. دلایل کتف و پشت: عرض کتفین و پشت نشان شجاعت و خفت عقل بود؛ و نزاری کتفین نشان قبح سیرت بود و سوء مذهب؛ دلایل کف و انگشتان کف و انگشتان دراز، نشان زیرکی باشد در صفتها و علامت تدبیر کارها بود؛ و دلایل ساق: غلظ ساق، نشان نادانی و سخت روئی باشد و اعتدال آن نشان اعتدال حال بود. این مقدار از علامات، فراست حکیم عاقل را در تفرّس احوال خلق کفایت بود. تا اینجا سخن صاحب ذخیره است و در این باب نکتهی دانستنی است و آنچنان باشد که اوصافی که حکما برین دلایل ذکر کردهاند، برای عوامالناس و کسانی است که در تبدیل اخلاق نکوشیده باشند و از صفات سبعی(2)و بهیمی(3)نگذشته و به مرتبه انسانیت نرسیده، و اگر کسی اخلاق و اوصاف خود را به سبب ریاضت و تلقین مشایخ یا به تربیت و تقویت علما و اطلاع بر اخبار و آثار، قدما به صلاح آورده باشد، با وجود دلایل شرّ حکم بر شرارت او نتوان کرد. چنانچه در اخبار یونانیان آمده است که:حکیم افلاطون الهی بر بالای کوهی مسکن داشت که آن کوه را یک راه بیش نبود و بر سر آن راه نقاشی نشانده بود و مقرر فرموده بود که هر که خواهد صحبت من دریابد، اول صورت او را بکش و نزد من آر تا از دلایل هیأت او، بر احوال او تفرّس کنم، اگر دانم که لایق مجالست من است بطلبم و الّا ملتفت او نشوم. پس هر که را آرزوی ملازمت
حکیم بود آن مصوّر صورت او را کشیده، نزد حکیم میبرد و حکیم در آن صورت تأمل کرده، او را میطلبید یا نادیده باز میگردانید. روزی یکی از اکابر بیامد و صورت او را بر حکیم عرضه کردند، فرمود که: این کس لایق صحبت من نیست. همین که این خبر به وی رسید، پیغام نزد حکیم فرستاد که آنچه از اخلاق من به حسب فراست فهم فرمودهاند، چنان بوده اما من به ریاضت همه را علاج کردهام و تبدیل داده. حکیم او را طلبیده، به صحبت خود معزّز گردانید. پس به کلی بنای کار بر دلایل فراست نباید نهاد و به ذهن و ذکای خود نیز تصرفات باید نمود و به فیض و الهام الهی که ارباب الدّول ملهمون(1)
دولتمردان الهام شدگانند.
مستظهر باید بود. بیت:بر دل پاک اهل دولت و دین فیض الهام میرسد ز خدای
در ره حق غلط نخواهد کرد هر که را نور اوست راهنمای
[1. قال امیرالمؤمنین علیه السلام: الکلام فی وثاقک ما لم تتکلم به، فاذا تکلمت به صرت فی وثاقه، فاخزن لسانک کما تخزن ذهبک و وَرَقَک، و ربّ کلمة سلبت نعمة.(2)حضرت علی علیه السلام فرمود: سخن مادام که نگفتهای در بند تو است، همین که از دهان خارج شد تو در بند آن خواهی بود، بنابراین زبانت را همچون طلا و نقرهات نگهدار، چه بسا سخنی که نعمتی را بر باد داده.
یکی از آداب ملکداری، پوشیدن اسرار است و در افشای اسرار امور ملکی، خطرهای بیشمار است. در اخبار آمده که: حضرت رسالت صلی الله علیه و آله در بعضی از سفرهای خود توریه(2)فرمودی یعنی پوشیده داشتی بر آن وجه که لفظی بر زبان گوهرنشان راندی که وهم(3)مستمع به طرفی از اطراف رفتی و آن حضرت به جانبی توجه نمودی که مخالف سخن وی بودی و اکابر سلف برین وجه سلوک مینمودهاند، خصوصاً در محاربات.(4)بیت:
چنان باید آیین و کردار تو که کس ره نیابد بر اسرار تو
سکندر که با شرقیان حرب داشت درِ خیمه کویند در غرب داشت
درین کار کس با تو انباز نیست به جز تو، ترا محرم راز نیست
اگر جز تو داند که رأی تو چیست بر آن رای و دانش بباید گریست
و سخنی مشهور است که: «أستر ذهبک و ذهابک و مذهبک» سه چیز خود را پوشیده باید داشت: اول: سفر را، یعنی از مقصد و راه خود کسی را خبر نباید کرد که دشمنان در کارند؛ دوم: دین و معتقد خود را با کس در میان نباید آورد که غمّازان(5)و حسودان بسیارند؛ سیم: مال خود را مستور باید داشت که اهل طمع بیشمارند. بلکه هر سرّی که داری، مخفی بهتر است زیرا که محرم اسرار در عالم کمتر است. بیت:
1) (1)
همان، ش 7421.
2) (2) توریه: پوشانیدن و پنهان کردن حقیقت، امری را بر خلاف حقیقت نشان دادن.
3) (3) وهم: گمان، خیال، پندار.
4) (4) محاربات: جنگها.
5) (5) غمّازان: سخن چینان.
منه سرّ خود با کسی در میان که محرم نبینی ز اهل جهان
بگشتم در اطراف عالم بسی ندیدم ز یاران محرم کسی
حکما فرمودهاندکه: ما فی الضمیر(1)
آنچه در ذهن و ضمیر است.
آدمی از دو بیرون نیست: یا نشان نعمت است یا بیان محنت،(2)و این هر دو پنهان داشتنی است. اگر مواهب(3)نعمت است نهان باید داشت تا چشم حسودان بر آن کار نکند و از آفت اهل طمع ایمن ماند و اگر نوایب(4)محنت است هم مخفی باید گردانید تا دوستان را سبب ملال نشود، دشمنان را موجب شماتت نگردد. شعر:تا توانی سرّ خود با کس مگوی زان که آن سرّ شادی آرد یا ملال
گر غمی باشد شود دلها ملول ور بود شادی رسد عین الکمال
پس درون خلوت اسرار خویش هیچکس را ره مده در هیچ حال
یکی از حکیمی پرسید که: اگر مرا سرّی در خاطر خلجان(5)کند، با که گویم که آن را نگاه دارد و فاش نکند؟ جواب داد که هرگاه سرّی که تو را در کار(6)است، خود نگاه نتوانی داشت و ظاهر کنی، کسی را که آن در کار نیست، چرا نگاه دارد؟ بیت:
چون تو نتوانی کشیدن بار خود یار اگر نکشد مرنج از یار خود
آوردهاندکه: اسکندر سرّی از اسرار خود را با یکی در میان نهاده بود و در محافظت آن مبالغه کرده، ناگاه آن سرّ از وی سر بزد و به گوش اسکندر رسید. اسکندر با حکیم بلنیاس(1)
بلنیاس: این نام به اشکال بلیناس، بلینوس، ابلینوس و... آمده. صاحب نام را به لقبهای حکیم و صاحب الطلسمات و مطلسم و جادوگر گاه نجّار یاد کردهاند، نزد مسلمانان دو تن بدین نام شناخته شدهاند، نخست اپولونیوس از مردم طوانه... دوم ابلوینوس. ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 279.
گفت: عقوبت کسی که سرّ کسی فاش کند چیست؟ گفت: روشنتر ازین بنمای. اسکندر فرمود که: من سرّ خود را با فلان کس در میان نهادم و او افشا کرده، من ازو رنجیدهام، میخواهم که او را به جزا وسزا رسانم. حکیم گفت: ای ملک! ازو مرنج و او را عقوبت مکن که سرّ خود را، خود افشا کردهای. با آن که ترا بار سرّ تو مهم بود، تو بار او نتوانی کشید، اگر دیگری تحمل آن نکند بعید نباشد. شعر:سرّ خود را هم تو محرم شو که محرم یافت نیست همدم خود باش خود، زیرا که همدم یافت نیست
دوستی یکروی و یکدل جستم از پیر خرد گفت بگذر کانچه میخواهی به عالم یافت نیست
[1. عن الامام الحسن المجتبی علیه السلام: یا ابن آدم! إنّک لم تزل فی هدم عمرک، منذ سقطت من بطن أمّک، فخذ ممّا فی یدیک لما بین یدیک، فان المؤمن لیتزوّد، و الکافر یتمتّع.(2)امام حسن مجتبی فرموده: ای فرزند آدم! تو از همان زمان که از شکم مادرت
افتادی؛ پیوسته در ویران کردن (خانه) عمرت گام برمیداری، پس از آنچه در دست داری برای (رستاخیزت) که در پیش داری بهره برگیر، زیرا که به راستی مؤمن توشه برمیدارد، و کافر بهرهمند میشود (و خوشگذرانی) میکند.
بر مرایای(2)ضمایر خورشید مآثر، تنویر اهل فطنت و ارباب خبرت ظاهر و واضح است که عمر عزیز چون برق در گذر است و اوقات زندگانی، چون موج بحار ناپایدار هر ساعتی که میگذرد، جوهر بی بدلی است، قیمت آن بباید شناخت و هر فرصتی که مرور میکند، غنیمتی بی عوض است، آن را ضایع نتوان ساخت. بیت:
دمی که میگذرد زان نشان مجوی دگر چرا که ایلچی عمر تو بینشان گذرد
از زندگانی آنچه برفت، باز آوردن آن از حیز(3)امکان دور است و آنچه مانده نیز در پردهی غیب مخفی و مستور میان ماضی و مستقبل وقتی است که آن را حال گویند که عمر خویش آن وقت را میباید دانست که کار خود را در آن حال باید کرد.
فرصت غنیمت است غنیمت شمار عمر ز آن پیش کو برون رود از دست ناگهان
دل بر زمانه کی نهد آن کس که عاقل است دانا به عمر خود نکند تکیه بر جهان
پس در چنین روزگار گذرنده و اوقات عمر ناپاینده، صاحب دولت کسی است که به اظهار آثار مکرمت و اجرای انهار مرحمت، نام نیک و ذکر جمیل خود را یادگار گذارد که حیات ثانیه عبارت از نیکنامی است. بیت:
1) (1)
نهج البلاغه، حکمت 21.
2) (2) مرایا (به فتح میم) جمع مرئی و مرآة (به فتح میم) به معنی منظر، و جمع مرآة (به کسر میم) به معنی آینه.
3) (3) حیز (به فتح حا و کسر باء مشدد): جا، مکان، محل، جهت.
ای طالب خلود و بقا و دوام عمر باقی به ذکر خیر بود نام آدمی
هیچ است قدر و حشمت و مال منال و جاه چون عاقبت فناست سرانجام آدمی
هر چند فکر میکنم از هر چه در جهان نام نکوست، حاصل ایام آدمی
آوردهاندکه: بزرگی را در مجلس پادشاهی تعریف بسیار کردند و از فصاحت(1)
فصاحت: روان بودن سخن، زبانآوری، و در اصطلاح علم بدیع: خالی بودن کلام از ضعف تالیف و....
و بلاغت(2)و فضایل و معانی او بسی شرح دادند به مرتبهای که شوق پادشاه به لقای او از حدّ بیان تجاوز نمود و به احضار او مقال عالی ارزانی فرمود. آن عزیز به مجلس درآمد، بعد از ادای سلام گفت: پادشاه را هزار سال بقا باد. سلطان گفت: اول بار، سخنی محال گفتی و این از فضل تو عجیب بود و از مثل تو کسی غریب نمود. جواب داد که: حیات مردم نه همین در بقای بدن است، همه کس داند که نهایت بقای آدمی به هزار سال نرسد، اما چون نام نیکو بعد از وفات حیاتی دیگر است، غرض من آن بود که رقم نیکنامی آن حضرت، هزار سال بر صحیفهی روزگار باقی بماند.کسی کو شد به نام نیک مشهور پس از مرگش بزرگان زنده دانند
ولی آن را که بد فعل است و بدنام اگر چه زنده باشد مرده خوانند
و از همین مقوله است این بیت:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
یکی از اکابر در رسالهی خود آوردهکه: ایوان انوشیروان و طاق کسری اگر چه رفعتی دارد و در اطراف عالم بلند آوازه است، اما استعجاب نه در علوّ کنگره(1)
کنگره: دندانه دندانه سر دیوار.
است و نه در حُسن غرفه و پنجره، چه خشتی چند در هم نهادن و دری چند در هم گشادن، چندان کاری نیست. نظارهگاه عقل آن است که در زاویهی تنگ آن پیرزن تأمل کنند که در گوشهی ایوان شاهی واقع شده بود و خبر آن چنان است که وقتی که ایوان کسری تمام شد و عمارت کاخ و منظرهاش سمت انجام پذیرفت، نوشیروان جمعی از حکما و ندما را گفت: نظر کنید که در این ایوان هیچ عیبی و خللی هست تا به تدارک آن مشغول شوم؟ ایشان بعد از نظر در اطراف و جوانب آن، به عرض رسانیدند که: ای ملک! این عمارتی است که دست ارتفاعش، کمربند جوزا(2)میگشاید و شرفه رفیعش، پای شرف بر سر ایوان کیوان(3)مینهد. شعر:چنین بنای همایون فلک ندیده به چشم چنین عمارت عالی جهان ندارد یاد
نخست بار که اقبال باز کرد درش دری ز خلد به روی جهانیان بگشاد
و هیچ خللی در ارکان این ایوان و هیچ عیبی در اطراف آن نیست الّا آن که در گوشهی ایوان خانهای است مختصر و کلبهای است بس محقّر، و دودی از روزن آن ویرانه پدید میآید و دیوار آن را سیاه و تیره میسازد و اگر این صورت برطرف شود، به غایت مناسب است و چنین چشم زخمی(4)ازین ایوان دفع کردن لازم و واجب. نوشیروان گفت:
این خانه ملک پیرزنی است عمر گذرانیده و آفتاب زندگانیش به سر حدّ غروب رسیده، من در وقتی که اساس این ایوان را مینهادم، معماران طرح آن میکشیدند، این خانه مانع بود. از آن که سطح پیش ایوان هموار باشد، کس پیش پیرزن فرستادم که این کلبه را به هر بهای که خواهی به من بفروش تا زر بدهم یا منزل خوشتر ازین برای تو مهیا سازم. پیرزن خبر فرستاد که: ای ملک! من درین خانه متولد شدهام و بدین کلبه مستأنس گشته، من مُلک همهی عالم به تو میتوانم دید، تو این آشیانهی محقّر و ویرانهی مختصر بدین گدای بینوا نمیتوانی دید. من ازین سخن متأثّر شدم، دیگر هیچ نگفتم تا وقتی که ایوان تمام شد. هر زمان دودی از روزنهی او برمیآید و دیوارها را تیره و دماغها را خیره میساخت، پیغام دادم که این دود چرا میکنی؟ گفت: برای آن که چیزی میپزم. هیچ نگفتم تا شب درآمد، خوانی آراسته با مرغی بریان برای او فرستادم و گفتم: ای پیرزن! ما در هر شب، خوانی به انواع اطعمه برای تو بفرستم، تو درین کلبهی تنگ آتش برمیفروز که از دود آن، ایوان ما سیاه میشود، جواب داد که: در عالم چندین گرسنه و فاقهزده(1)
فاقه زده: فقرزده، نیازمند، تنگدست.
با چشم گریان و دل بریان باشند و من مرغ بریان خورم، کی روا بود؟ از آفریدگار خود میترسم که بعد از هفتاد سال که جوینه و کشکینه حلال خورده باشم، اکنون مرغ و لوزینهی(2)حرام خورم، این کلبه مرا برقرار بگذار که زینت عدالت ایوان توست، امرا چون بینند که تو از کمال عدل، روا نمیداری که کلبهی تاریک من از من بستانی، ایشان نیز دست تصرف به املاک رعایا دراز نمیکنند و دیگر آن که ایوان تو، دیر سال نخواهد ماند و قصهی خانهی من مدتها بر صفحات اوراق روزگار مرقوم و مسطور خواهد بود. این سخن پسندیدم و به همسایگی او راضی شدم.آوردهاندکه: پیرزن گاوی لاغر داشت، هر صباح از خانه بیرون کردی و به صحرا بردی
و شبانگاه باز آوردی و درین دو وقت آن گاو بر روی فرشهای ملوّنی(1)
ملوّن: رنگارنگ.
که در پیش ایوان ترتیب و ترکیب یافته بود، میگذشت. روزی یکی از ندما گفت: ای پیرزن! این حرکت مکن که ناموس مُلک را میشکنی و اساس هیبت سلطنت خراب میکنی. عجوزه جواب داد که: ناموس مُلک به ظلم میشکند نه به عدل و بنای سطوت پادشاهی به جهل خراب میشود نه به عقل، و من آنچه میکنم برای نیکنامی پادشاه میکنم و خوبفرجامی او میطلبم. و الحق راست گفته، زیرا که: ازین صورت هزار سال گذشته و حکایت کلبهی پیرزن و ایوان کسری نوشیروان هنوز در دفاتر ثبت است و بر زبانها جاری. بیت:جزای حسن عمل بین که روزگار هنوز خراب مینکند بارگاه کسری را
در کلمات منوچهر آمده است: که دنیا اعتماد را نشاید کرد. عاقل آن است که بر اقبال(2)عاریتی دل منهد و بداند که هر که را خدای تعالی پادشاهی داد، حق آن نعمت برو فرض گشت و حق آن چنان است که میان مصالح معاش و معاد جمع کند تا در دنیا نیکنام باشد، و طریق مروّت و فتوّت فرو نگذارد تا در عقبی خجسته فرجام بود. بیت:
با فتوّت همنشین شو، با مروّت یار باش وانگهی از تخت تاج خویش برخوردار باش
آوردهاند که: کیقباد مملکت خود را به قوت رأی ثاقب(3)ضبط کرد و نسقهای(4)نیکو نهاد و از مفاخر زمان او یکی آن بود که شاعران و مداحان را دوست داشتی و گفتی نام نیک به دو چیز باقی ماند: یکی مدح و دیگر عمارت. شعر:
گر نبودی نظم فردوسی(1)
حکیم ابوالقاسم فردوسی، شاعر حماسه سرای بزرگ ایرانی (و 329 یا 330 ه. ق ف 411 یا 416 ه. ق).
چه دانستی کسی بزم کیکاوس(2)و رزم بهمن(3)و اسفندیار(4)گشت از نظم نظامی(5)نام بهرامی بلند شد ز شعر انوری(6)اوصاف سنجر(7)آشکار
آوردهاندکه: سلطان محمود غزنوی باغی ساخت چون روضهی رضوان دلگشای و مانند فردوس برین بهجت افزای از نزاهت و صفا. چون بوستان بهشت، تازه و خرم، و از غایت نزاکت و طراوت، رشک گلستان ارم. شعر:
1) (1)
2) (2) کیکاوس: دومین پادشاه از سلسله کیانیان... در دوره وی داستان هفت خوان رستم، داستان سیاوش، داستان رستم و سهراب و غیره پیش آمده که در شاهنامه مذکور است.
3) (3) بهمن: پسر اسفندیار بن کشتاسب پادشاه کیانی. ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 305.
4) (4) اسفندیار: جهان پهلوان ایرانی، در روایات ملی پسرکی گشتاسب پادشاه کیانی، وی به دست زردشت رویینتن گردید، و پیروزیها یافت و عاقبت در جنگ با رستم بر اثر تیر دوشاخه گزین که به چشم او اصابت کرد، درگذشت.
5) (5) نظامی، عروضی احمد بن عمر بن علی از شعرا و نویسندگان بزرگ قرن ششم، سیاحتهای بسیاری کرد و مداح سلاطین غور (545-609 ه. ق) بود. زمان سلطان سنجر سلجوقی ششمین سلطان سلاجقه ایران را دریافته است. (وفات حدود 560 ه. ق) ر. ک: ریحانة الادب، ج 6، ص 210.
6) (6) انوری: علی بن اسحاق از اهل خاوران، حکیم متکلم از شعرای بزرگ ایران (وفات نیمه دوم قرن ششم ه. ق) ر. ک: ریحانة الادب، ج 1، ص 197.
7) (7) سنجر: معزالدین ابوالحارث احمد بن ملکشاه سلجوقی، آخرین پادشاه از سلجوقیان بزرگ (جل - 511 ف 552 ه. ق). فرهنگ معین، ج 5، ص 807.
بسی گل شکفته بر اطراف باغ برافروخته بر هرگلی چون چراغ
ریاحین دمیده بر اطراف جوی صبا عطر بیز و هوا مشک بوی
درختش ز طوبی دلآویزتر گیاهش ز سوسن زبان تیزتر
پدر خود ناصرالدین سبکتکین را ضیافتی کرد که خوان سالار فلک بزمی بدان زیبایی ندیده و گوش زبان سماطی(1)
سماط (به کسر سین): بساط، سفره.
بدان آرایش نشنیده و طعامهای لذیذ که از مؤاید خلد برین نشان میداد، حاضر کرده و شربتهای خوشگوار از حلاوت ذوق شراب طهور حکایت میکرد به نظر آورد. بیت:اباهای(2)نوشین عنبرسرشت خبر داده از خوردهای بهشت
زمرغان فربه تو کوئی بساط برآورده پَر مرغ وار از نشاط
زلوزینها و ز حلوای تر به تنگ آمده مشگهای شکر
پس از فراغت اطعام از پدر پرسید که: این باغ در نظر انور چه نوع مینماید؟ ناصرالدوله گفت: جان پدر! باغ عظیم زیباست و روضهای به غایت دلگشاست، اما از ارکان دولت و ملازمان حضرت ما هر کس که خواهد، مثل این باغی تواند ساخت. پادشاهان باید باغی چنان سازند که دیگری را چنان باغ ساختن میسر نشود و میوههای آن در هیچ بوستانی به دست نیاید. سلطان فرمود که: آن کدام باغ تواند بود؟ جواب داد که: نهال تربیت و احسان در بوستان فضلا و حکما و شعرا نشان تا ثمرهای حاصل کنی که سردی زمستان و گرمی تابستان در آن تصرف نتواند کرد، چنانچه نظامی عروضی گفته است: شعر:
عمارتهای عالی ساخت محمود که هر یک همسر چرخ برین(1)
چرخ برین: کنایه از فلک نهم، لغتنامه دهخدا، ج 6، ص 8104.
بودنبینی زان همه یک خشت بر پای ثنای عنصری(2)ماندست بر جای
و هم برین نمط(3)قطعهای مشهور است: قطعه:
نوشیروان عمارت باغی خیال داشت بوذر جمهر گفت که ای شاه کامران
آب و زمین مملکت اکنون به دست توست باغی بساز بر طرف چویبار آن
بیخی نشان که دولت باقیت بردهد(4) کاین باغ عمر، گاه بهارست گه خزان
[1. عن علی علیه السلام قال: سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول: إنّ احدکم لیدع من حقوق أخیه شیئاً، فیطالبه به یوم القیامة، فیقضی له و علیه.(5)حضرت علی علیه السلام فرمود: شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: هرگاه یکی از شما چیزی از حقوق برادر خود را فرو گذارد و او در روز قیامت آن حق را از وی مطالبه کند، به سود صاحب حق و به زیان آن شخص داوری شود.
1) (1)
2) (2) عنصری: ابوالقاسم حسن بن احمد بلخی از نامداران شعرای ایرانی و از ندیمان سلطان محمود سبکتکین بوده است. (وفات 431 یا 32 ه. ق)، ر. ک: ریحانة الادب، ج 4، ص 215.
3) (3) نمط (به فتح نون و میم): طریقه، روش، نوع.
4) (4) بر: ثمر، میوه، مخفف بار: میوه درخت.
5) (5) بحارالانوار، ج 74، ص 236، ح 36.
ادای حقوق، بر ذمت همّت کافهی برایا عموماً، و ارباب دولت و اصحاب قدرت خصوصاً، لازم است. چه این معنی بر طهارت ذات و لطافت صفات و علوّ نسب و سموّ(2)حسب دلیلی ظاهر و حجتی باهر(3)است و بعد از ادای حق نعمت الهی، ادای حقوق شفقت والدین باید نمود که حق سبحانه و تعالی رضای خود را به رضای ایشان باز بسته چنانچه در حدیث قدسی هست که: «من رضی عنه والداه فانّی عنه راض»(4)یعنی: هر که مادر و پدر از او خشنود باشند، من از وی خشنودم و احسان کردن با ایشان به عبادت خود قرین ساخته است: وَ قَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً:5 و حکم کرد پروردگار تو نپرستید مگر او را و نیکویی کنید با پدر و مادر مقرّر است که خشنودی پدر هم در دنیا موجب دولت است و هم در آخرت سبب نجات و سعادت. شعر:
1) (1)
همان، ص 287، ح 13.
2) (2) سموّ (به ضم سین و میم و تشدید واو): بلندی، رفعت.
3) (3) باهر: روشن، آشکار.
4) (4) مستدرک الوسائل، ج 15، ص 176 ذیل ح 16: فانا عنه راض.
5) (6) هرمز: پنجم، سی و یکمین پادشاه ساسانی (631 م) فرزند خسروپرویز که به دست محافظ مخصوص خود کشته شد.
6) (7) پرویز: خسرو دوم شاهنشاه ساسانی پسر هرمز چهارم. ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 342.
چو شیرویه(1)
شیرویه: پسر خسروپرویز که پس از وی به سلطنت رسید (628 م) خسرو قصد داشت مردانشاه را جانشین خود گرداند. ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 955.
تعظیم خسرو(2)نکرد ازو باد نکبت برآورد گردآوردهاند که: مالک دینار(3)رحمةالله علیه سالی حج رفته بود، چون مردم از عرفات باز گشتند، شبانه مالک در خواب دید که دو فرشته از آسمان فرود آمدند، یکی از آن دیگر پرسید که: امسال حجِ که پذیرفته شد؟ جواب داد که: حج همه حاجیان به درجه قبول رسید اما از آن احمد بن محمد بلخی که این همه راه آمده و مشقّت سفر اختیار کرده، او را از قبول حج محروم ساختند. مصرع:
بیچاره کسی کو شود از کوی تو محروم
مالک بیدار شد و از آن اندیشه، تا روز خواب نکرد. علی الصباح برفت و قافلهی خراسان را پیدا کرد و در میان میگردید و احمد بلخی را میطلبید. ناگاه به خیمهی بزرگی رسید، دید که دامن خیمه را انداختهاند و جوانی زیباروی، پلاس پوشیده و بندی بر پای و غلی بر گردن نهاده، چون چشمش بر مالک افتاد، سلام کرد و گفت: ای مالک! آن جوانی که در خواب دیدی که حج او قبول نکردهاند، منم. و این پلاس و غل و بند، نشانهی محرومی من است. مالک گوید: متحیر شدم و گفتم: الله اکبر، تو را چنین ضمیری روشن و دل صافی است؟ هیچ ندانستهای که این محرومی تو چراست؟ گفت: آری، جهت آن که پدر، از من ناخشنود است. گفتم: پدر تو کجاست؟ گفت: درین قافله است. گفتم: کسی با من فرست تا نزد پدرت روم شاید به شفاعت، او را از تو خشنود کنم. کسی با من فرستاد و تا نزدیک وی رسیدم، دیدم سایبانی زده و فرشهای ملوکانه انداخته و پیری خوش
محاوره(1)
محاوره: با هم سخن گفتن، گفتگو کردن.
بر کرسی نشسته و مردم بسیار در پیش وی صف زده. فرا پیش رفتم و سلام کردم، جواب داد. گفتم: ای شیخ! تو را هیچ پسری هست؟ گفت: آری ناخلفی که من از وی راضی نیستم. گفتم: ای پیر! میدانی که امروز نه وقت آن است که کسی کین در دل نگاه دارد، روز بخشیدن مظالم است و بحل(2)کردن خصمان نشاید که فرزند خود را به عذاب مبتلا سازی. من مالک دینارم و دوش چنان و چنین خوابی دیدهام و نزد تو آمده، خدا و رسول را به شفاعت آوردهام تا از سر گناه او درگذری و او را بحل کنی. پیر این سخن بشنید، برخاست و گفت: ای شیخ! من نیت نداشتم که هرگز از وی خشنود شوم، اکنون تو مرد بزرگ آمدی و شفیع بزرگ آوردی، قبول کردم و از سر گناه او گذشتم و دلم با او خوش شد. مالک گوید: پیر را دعا کردم و ثنا گفتم و روی خیمه جوان آوردم تا او را بشارت دهم جوان را. دیدم غل از گردن برداشته و بند از پای برگرفته و پلاس از بر بیرون کرده و جامهای پاکیزه پوشیده، از خیمه بیرون آمد، چون چشمش بر من افتاد گفت: ای مالک! جزاک الله خیراً خدا تو را جزای خیر دهد که میان من و پدر صلح افکندی و به برکت خوشنودی پدر، حج ما را نیز رقم قبول برکشیدند. شعر:آن که تنت پارهای از جان اوست قطرهای از چشمهی حیوان اوست
خدمت او کن که به جائی رسی برگ(3)دهش تا بنوائی رسی
دعا و خشنودی مادر زیاده از پدر نتیجه میدهد و زودتر اثر میکند. در حدیث آمده که: بهشت در زیر قدمهای مادران است، هر که ایشان را خدمت کند و حقگذاری شفقتهای ایشان به جا آرد، بهشت رود:
جنّت که رضای مادرانست اندر ته پای مادرانست
و دیگر حقوق ذوی القربی(1)
ذوی القربی: خویشاوندان.
را رعایت باید کرد و صلهی رحم به جای باید آورد که آن از جملهی واجبات اسلام است که صله رحم در عمر بیفزاید و روزی را فراخ گرداند. در احادیث قدسیه هست که من رحمانم و اشتقاق رحم از اسم من است، هر که آن را پیوندد، من او را به رحمت واصل گردانم و هر که آن را ببرد و نپذیرد، از رحمت خود منقطع و محروم گردانم.آوردهاندکه: از حضرت حق سبحانه و تعالی وحی شد به حضرت موسی علی نبینا و علیه السلام که: با اقربای خود نیکویی کن. موسی علیه السلام گفت: الهی! چه کنم که موافق رضای تو باشد؟ خطاب رسید که: احسان نمای با ایشان، اگر غایباند به سلام و دعا، و اگر حاضرند، با فقیران به صله و عطا و با توانگران به زیارت و ثنا. بیت:
بر خویش گشاده کن ره وصلت خویش تا از همه بیش باشی و از همه پیش
و دیگر حق استاد و معلم است. هر که حق معلم و استاد بداند و حرمت ایشان به جای آرد، در دنیا و عقبی برخوردار گردد و گفتهاند: حرمت استاد، سیرت اوتاد است و اوتاد جمعیاند که از اولیا باشند که قوام عالم به برکت وجود ایشان باز بسته است. شعر:
فرامش مکن حق استاد علم که بر همّت اوست بنیاد علم
اگر در دلت مهر استاد نیست به دست امید تو جز باد نیست
مر استاد را هر که محکوم شد بسی بر نیامد که مخدوم شد
و دیگر حق آنها که قرب جوار ثابت دارند، یعنی منازل ایشان در حوالی قصر و باغ و درگاه و بارگاه واقع شده باشد.
1) (1)
و در حدیث آمده که هر که را به خدای تعالی و به روز قیامت ایمان هست، گو همسایه را نیکو و گرامی دارد و گرامی داشتن همسایه آن است که بدانچه مقدور باشد، بدو نفع رساند و ضرر خود و ضرر دیگران نیز ازو باز دارد و اگر درویش و بینوا بود، پیوسته از احوال او استفسار نماید.
آوردهاند که: درویشی در همسایگی توانگری خانه داشت. روزی کودک آن توانگر به خانه همسایهی درویش درآمد، دید که آن درویش با عیال و اطفال خود طعام میخورند. آن کودک زمانی بایستاد، میل طعام داشت، کسی او را مردمی(1)
مردمی: مروّت، وفا، انسانیت، خوشرفتاری با مردم.
نکرد. گریان گریان بازگشت و به خانه خود درآمد. پدر و مادر از گریه او متألّم شدند و سبب پرسیدند، گفت: به خانه همسایه رفتم، ایشان طعام میخوردند و مرا ندادند. پدر فرمود تا: طعامهای گوناگون حاضر کردند، میل نکرد، چنانچه طریقه کودکان بدخوی باشد، میگریست و میگفت: مرا از آن طعام میباید داد که در خانه همسایه میخوردند. پدر درمانده به در خانه همسایه رفت و او را بیرون طلبید و گفت: ای درویش! چرا باید که از تو به ما رنجی رسد؟ درویش گفت: حاشا(2)که از من به کسی رنجی برسد. توانگر گفت که: رنجی ازین بدتر باشد که پسر من به خانه تو آید و تو با کسان خود طعام خوری و او را ندهی تا گریه کنان باز گردد و حالا به هیچ چیز آرام نمیگیرد و طعام شما را میطلبد؟ درویش زمانی سر در پیش افکند و گفت: ای خواجه! در ضمن این، سرّیست از من مپرس که پرده من دریده میشود، بلکه موجب کدورت شما میگردد. شعر:ای که بر مرکب تازنده سواری هشدار که خرِ لاشه مسکین همه در آب و گلست
آتش از خانه همسایهی درویش مخواه کانچه از روزن او میگذرد دود دل است
خواجه مبالغه کرد که: سرّ خود را بازگوی. گفت: بدان که آن طعامی که ما میخوردیم، بر ما حلال بود و بر فرزند تو حرام، نمیخواستیم که طعام حرام بدو دهیم. خواجه گفت: سبحان الله، طعامی هست که در شرع بر یکی حلال و بر دیگری حرام باشد؟ درویش فرمود که: در قرآن مجید نخواندهای: فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ1 یعنی: هر که درمانده، به بیچارگی و تنگدستی مردار بر وی حلال است و بر آنکه درمانده نباشد، حرام. بدان که سه روز بود که عیال و اطفال من طعام نخورده بودند و هیچ نوع چارهی آن نمیتوانستم، من امروز در فلان ویرانه رسیدم درازگوش مردهای دیدم افتاده، قدری از گوشت وی ببریدم و آوردم و طعامی پختیم و میخوردیم که کودک شما درآمد. صورت حال این بود که به سمع شریف رسید. بیت:
ترا شب به عیش و طرب میرود چه دانی که بر ما چه شب میرود
خواجه که این سخن بشنید بسیار بگریست و گفت: واویلا!(1)اگر حضرت خداوند تعالی روز قیامت با من عتاب کند که همسایگی تو چنین صورت بود، تو از وی بیخبر بودی، چه جواب دهم؟ پس درویش را دست بگرفت و به خانهی خود آورد و از نقد و متاعی که داشت نیمهای به وی داد. شبانه حضرت رسالت صلی الله علیه و آله را در واقعه دید که او را میگوید: ای خواجه! بدان شفقت که با همسایهی خود کردی، گناهان تو آمرزیده شد و در مال و منالت(2)برکت پدید آمد و فردا در بهشت همنشین من خواهی بود. بیت:
دستگیری گر کنی همسایهی درویش را با پیمبر در جنان همسایه بینی خویش را
و چون دارالسلطنهی(3)مر پادشاه را به منزله خانهای است، پس هر بینوا و محتاج که
در آن شهر باشند، ایشان را حق جوار(1)
جوار: همسایگی.
ثابت است و سلطان را از حال ایشان خبردار بودن واجب.این خبر مشهور استکه: حضرت یوسف علی نبینا و علیه السلام در سالهای قحط در مصر، پادشاه بود، هر روز ضعیفتر و نزارتر(2)شدی. سبب این حال از وی سؤال کردند، جواب نداد و بعد از آن که بسیار الحاح نمودند، گفت: مرضی دارم نهانی. حکما گفتند: شما مرض را تقریر کنید تا به معالجه مشغول شویم. گفت: هفت سال است که بر سریر پادشاهی متمکن شدهام و زمام اختیار رعایای مصر به دست من باز دادهاند، درین مرّات نفس من آرزوی آن است که او را از نان جو سیر کنم و نکردهام. گفتند: این همه مشقت چرا میکشی؟ گفت: موافقت محتاجان و گرسنگان میکنم و میترسم که یک کس در ولایت مصر گرسنه باشد و من آن شب سیر باشم و مرا به قیامت گرفتاری بود. شیخ العالم در قحط بخارا فرمودهاند: بیت:
ای کرده شکم سیر ز انواع طعام یاد آر از آن گرسنهی بی آرام
تو شب همه شب به خواب و او ناله کنان خود گو که چینن روا بود در اسلام
گویند ملک صالح از ملوکِ شام شبها با یک غلام بیرون آمدی و در مساجد و مقابر و مزارات بگشتی و احوال هر کس را تفحّص کردی. شبی در زمستان میگشت به مسجد رسید، درویشی را دید از برهنگی میلرزید میگفت: الهی! پادشاهان دنیا نعمت ترا سرمایهی حظوظ نفس و هوا ساختهاند و از احوال ضعیفان و محتاجان غافل شده، اگر
ایشان فردای قیامت در بهشت خواهند بود، به عزّت و جلال تو که قدم در جنّت نخواهم گذاشت. ملک صالح این سخن را استماع فرموده به مسجد درآمد و جامه با بدره(1)
بدره: کیسه زر.
درم پیش درویش نهاد و بگریست و گفت: من شنودهام که درویشان در بهشت پادشاه خواهند بود، امروز که ما پادشاهیم، با شما از در صلح درآمدیم و فردا که شما پادشاه باشید، درِ خصومت بر ما نگشایید و نظر حمایت از ما باز مگیرید. شعر:من امروز کردم درِ صلح باز تو فردا بکن در برویم فراز
من آن کس نیم کز غرور حشم ز بیچارهگان روی در هم کشم
تو هم با من از سر بنه خوی زشت که تا سازگاری رود در بهشت
دیگر رعایت حقوق مهمانان لازم است، چه مهمان هدیهای باشد از نزد خدای تعالی. در حدیث صحیح آمده که هر که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، گو مهمان را گرامی دارد و اکرام مهمان آن است که او را عزیز دارند و با او به نوعی سلوک نمایند که سبب آبروی او شود و هر چه توانند از تکلفات نسبت با وی به جای آورند. شعر:
چون مشرّف شوی به مهمانی هر چه داری فدای مهمان کن
وز ره مردمّی و دلداری هر چه دلخواه او بود آن کن
حکما گفتهاند: در مهمان منگر که کیست، در کَرَم خود نگر که مقتضی چیست.
در این باب حکایتی گفتهاند: مشهور است که طلحة الطلحات(2)را واقعهای افتاد که تنها
به قبیله قیس نزول کرد. سید قبیله مالک ابن عوف(1)
مالک بن عوف: بن سعد بن ربیعة النّصری، ر. ک: الصحیح من سیرة النبی الأعظم صلی الله علیه و آله، ج 24، ص 12.
بود و او را نشناخته و بر بزرگی و شرف او اطلاع نیافته، در مهمانداری و اکرام او تقصیری واقع شد. طلحه آن جام زهر مذلّت را تجرّع کرد و آن بار گران را به قوّت کرم جبلی و عزّ و نسب و حسبی که داشت، تحمل نمود. چون از آن قبیله رحلت کرد، مالک را معلوم شد که مهمان چه کس بوده، به غایت شرمنده شد و از روی اعتذار به وی رقعهای نوشت و از عقب فرستاد مضمونش آن که: شما را نشناختم و اسباب خدمتکاری بر وجهی که لایق خدام باشد مهیا نساختم. این زمان دل ازین معامله ریش است و سر از این خجالت در پیش. بیت:چگونه سر ز خجالت برآورم از پیش که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
توقع آن دارم که در تقصیری که واقع شد، مرا معذور داری و چون شیوهی کرم تو مقتضی عذرخواهان است، این خطا از من درگذرانی. بیت:
اگر در خدمتت تقصیر کردم به فضل شاملت امیدوارم
طلحة در جواب نوشت که: آنچه توقع کردهای از قبول عذر دغدغه مکن که مروّت من اقتضای آن میکند که هزار و چندین گناه را به یک عذرخواهی درگذرانم.
چون پرتو عذر از افق روی نمود ناپیدا شد چو سایه هر جرم که بود
اما آن سخن که ترا نشناختم، سخنی نامستقیم است و از شیوهی کرم دور. جهت آن که در مهمانی، رسوم اعزاز و اکرام به أشراف و آعاظم، مخصوص داشتن قضیهی مروّت و شیوهی اهل فتوّت نیست. شرط میزبانی آن است که چون آفتاب بر همه کس یکسان تابد و مانند باران بر همه جا به یک طریقه بارد، اگر مهمان مردی بزرگ است حقّ بزرگی او به
1) (1)
جای آورده باشد، و اگر فرومایه بود، احسان و اکرام خود ظاهر کرده باشد، چه تقصیر در خدمت بزرگان موجب ندامت و واسطهی خجالت است و تفضّل درباره نامستحق، سبب بدنامی و پشیمانی نیست و در همین معنی گفتهاند: شعر:
میهمان را عزیز باید داشت از ره مردی و جوان مردی
گر بزرگ است و لایق خدمت خود حق او به جای آوردی
ور بود سفله کس نخواهد گفت که چرا با وی این کرم کردی
جمعی بزرگان بودهاندکه دربارهی خصم خود رعایت مهمانداری نمودهاند.
چنانچه در تواریخ مسطور است که: در کرمان ملکی بود به غایت سخی و مهماندار پیوسته، دَرِ مهمانخانه او گشاده بودی و خوان احسان او به هر خاص و عام نهاده هر که به شهر وی آمدی، بر سفره کرم او نان خوردی و تا در آن شهر بودی وظیفهی چاشت و راتبهی(1)
راتبه: وظیفه، مستمری.
شام از ضیافتخانهی وی بردی. وقتی که عضدالدوله(2)لشکر کشیده قصد تسخیر ولایت او کرد، ملک طاقت حرب وی نداشت. عضدالدوله هر روز با لشکریان به در حصار آمدندی و جنگ سخت کردندی، هر شب ملک کرمان آن مقدار طعام که لشکر عضد را کفایت بودی فرستادی. عضد پیغام داد: که روز حرب کردن و شب نان دادن چه معنی دارد؟ جواب فرستاد که: جنگ کردن اظهار مردی است و نان دادن وظیفه مردمی(3)ایشان؛ اگر چه دشمناند اما غریب شهر و مهمان ولایت مناند، از مروّت نباشد که ایشان در منزل من نان خود خورند. عضدالدوله بگریست و گفت: کسی را که چندین مروّت باشد، با وی حرب کردن، از نامردی است. لشکر را باز گردانید و برفت. بیت:مردمی کن به جای دشمن و دوست کز مروّت زیان نکرد کسی
و شرطی دیگر در مهمانداری آن است که اگر از مهمان جرمی صادر شود یا قبل ازین ازو خطا واقع شده باشد، چون از خوان احسان او نوالهای(1)
نواله: لقمه و توشه.
تناول نماید، از سر گناه آن درگذرند.منقول استکه: سیصد نفر اسیر از دشمنان معن بن زایده(2)را نزدیک او آوردند و خواست به سیاست حکم فرماید، کودکی از میان اسیران برخاست و گفت: ای امیر! به خدا سوگند بر تو که مرا آب دهی و تشنه نکشی. معن فرمود تا: جام آب به دست کودک دادند. گفت: ای امیر! همه قوم تشنهاند، اگر من آب خوردم و ایشان تشنه باشند، از مروّت دور باشد و اگر آب نخورم، تشنه بمانم و چون البته سیاست خواهی کرد، همه را آب ده. بفرمود تا همه را آب دادند و چون همه را آب آشامیدند، کودک برخاست و گفت: ای امیر! ما همه مهمان تو شدیم و اکرام ضیف واجب است و مهمان کشتن رسم اهل کرم نیست. معن از فصاحت او متعجب شد و همه اسیران را آزاد کرد.
و هم بدین نوع حکایتی آوردهاند که: یکی از امرا مبلغی مال در ذمت کسی داشت و آن کس در اداء آن مماطلت(3)مینمود، او را به محصّل سپرد که آن مال از وی بستاند.
محصّل(1)
محصّل: مأمور وصول.
او را به خانهی خود برده تشدّد مینمود. آن کس به تضرّع هر چه تمامتر از محصّل التماس کرد که مرا نزد امیر بر، سخن واجب العرض دارم به خدمت او تقریر(2)کنم. محصّل را برو رحم آمد، او را به خانهی امیر برد. قضا را خوان کشیده بودند، محصّل بر سر خوان نشست و آن مرد را نیز با خود بر سر خوان نشانید. چون طعام خورده شد، امیر را چشم بر آن کس افتاد، محصّل را گفت: چون این مرد مهمان ما شد و بر سر خوان ما نشست، از نان ما تناول کرد، او را رنجانیدن از مروّت نباشد، من آن مال را به وی بخشیدم. وی را بگذار تا برود. شعر:اندر آئین میهمان داری حرمت میهمان بباید داشت
بر لب جویبار مهمانی جز نهال کرم نشاید کاشت
و دیگر رعایت حق سائلان(3)از لوازم است اگر به تعریض(4)خواهند و اگر به تصریح، حرمان ایشان به قول حق سبحانه و تعالی: وَ أَمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ5 منهّی عنه است. و در حدیث آمده که:
«لکل السائل حق و لو جاءعلی الفرس»(5)یعنی: هر سایلی را حقی است اگر چه بر اسبی سوار شود و این مبالغه برای آن است که تا حق سؤال ضایع نشود. در کلمات عیسوی سلام الله علی مُصَدِّرها آمده که هر که سائلی را ناامید گرداند، یک هفته فرشتگان رحمت، در منزل وی نروند. سلطان ابراهیم ادهم(6)قدس سره در زمان سلطنت
1) (1)
2) (2) تقریر: بیان.
3) (3) سائلان: سؤال کنندگان، گدایان.
4) (4) تعریض: به کنایه چیزی گفتن.
5) (6) قال ابوجعفر علیه السلام: اعط السّائل ولو کان علی ظهر فرس. امام باقر علیه السلام فرمود: به سائل بخشش کن گرچه سوار اسبی باشد (که ظاهراً وضع مالی خوبی دارد). وسائل، ج 6، ص 290، ح 1.
6) (7) ابراهیم بن ادهم: ابراهیم ادهم، ابواسحاق ابراهیم بن ادهم بلخی از بزرگان زهّاد نیمه اول قرن دوم هجری (مقت - 160 یا 166 ه. ق) وی از بلخ به مکه رفت و مجاور گردید... در جنگ دریایی ضد بیزنطیه (بیزانس) به شهادت رسید. فرهنگ معین، ج 5، ص 75.
فرمود که نیکو دوستانند این سایلان به درهای خانه ما میآیند که هیچ دارید که به ما دهید تا برای شما برداریم به سرای آخرت بریم و آنجا ده برابر آن تسلیم شما کنند؟ بیت:
گرت شادی هر دو کون آرزوست به احسان دل سایلان شاد کن
ور آزادیت باید از هر بلا فقیری ز بند غم آزاد کن
و حق دیگر درخواست شفیعان رعایت باید کرد چه مقرر است که شفاعت سؤالی است به زبان تضرّع و البته شفیع یکی از اشراف و اعیان خواهد بود پس احترام کلام این نوع مردمی فرمودن و سخن ایشان که درباره عفو و تجاوز از گناه مجرمان گویند، شنودن از عادت اهل سعادت باشد.
آوردهاند که: یکی از اکابر در باب مجرمی نزد معتضد رفته، شفاعت کرد. معتضد گفت: این کس را گناه بزرگی است. آن عزیز گفت: من هم گناه بزرگ را درخواست میکنم که از سر گناهان خرد بیشفاعت میتوان گذشت. خلیفه را خوش آمد و شفاعت او را قبول کرد و آن مجرم را ببخشید و فرمود که اگر کسی شفاعت کند بدین گونه باید کرد. بیت:
آنرا که چنین شفیع باشد قدرش همه جا رفیع باشد
در نگارستان آوردهاند که: خداوندان قدرت را عفو کردن از خطاهای زیردستان، نشان رفعت قدر اوست و علامت همت بلند و سخن شفیع بهانهای است که سبب ظهور مرحمت ایشان گردد.
آوردهاند که: یکی را به گناهی موسوم کردند و قصّهی او را در محکمهی والی ولایت به عرض رسانیدند به حبس او اشارت فرمود و مدتی مدید ذکر آن محبوس از صفحات
ضمایر محو شده هیچ کس ازو یاد نکردی بزرگی که در آن روزگار به مزید حق گذاری و فرط وفاداری مخصوص بود و با محبوس محبتی داشت رقعهای(1)
رقعه: نامه، نوشته.
به والی(2)نوشت مضمون آن که: در گذشتن از زلّات مجرمان و مزلات(3)اقدام ایشان، از وظیفه مراحم اهل اختیار و عواطف ارباب اقتدار است و آن فقیر محبوس درماندهای است به محنت گرفتار گشته، نزدیک به هلاکت رسیده و میدانم کرم عمیم آن جناب در خلاصی گرفتاران بهانه جویی است اگر دامن عصمت آن زندانی از لوث این جریمه پاک است به خلاص و نجات او اشارت عالی ارزانی باید داشت و اگر غبار گناهی بر جیب(4)طهارت او نشسته است، به آب عفو و کرم بباید شست و اگر غیر از این دو معنی صورتی هست، گناه او را به شفیعان باید بخشید. شعر:به جود شامل و انعام عام بر همه کس تراست فضل چو خورشید و فیض چون باران
منه در آتش اندیشه بیگناهان را به آب عفو بشو نامه گنه کاران
وگر جز این دو صفت هست صورتی دیگر بود برای چنین کس شفاعت یاران
چون رقعه به والی رسید و بر آن لطف مقالت(5)و حسن شفاعت اطلاع یافت، در جواب نوشت که: بیت:
آن را که ز روی لطف درخواست کنی کارش به صلاح آوری و راست کنی
به وساطت شفاعت آن عزیز مشفق و شفیق صادق که از ریاض(1)
ریاض: جمع روضه: گلستان، گلزار.
کلماتش روایح(2)مهر و وفا میدمید، از مطالع مقالاتش لوامع(3)صدق و صفا میدرخشید از سر جرم کرده و ناکردهی او در گذشتیم و عنان انتقام از صوب گناه او معطوف(4)ساخته، از مهلکه حبس آزاد کردیم. بیت:به فرمانت توان از جان گذشتن ز جرم کس چرا نتوان گذشتن
و مقرر است که شفاعت را در اجرای حدود شرعی مدخلی نیست، بلکه شفاعت در آن باب از اهل ایمان و امانت و ارباب دین و دیانت نیاید و در قرآن مجید آمده که: وَ لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللّهِ5 باید که در حدود الهی شفقت و مهربانی شما را در نیابد.
در سیاسات طمغاج خانی مذکور است که: جوانی را به تهمت دزدی گرفته نزد وی آوردند به غایت صاحب جمال و آراسته به زیب خطّ و خال و لطف و ابداع(5)ربانی به صیقل وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ7 آئینه رویش جلا داده و مصوّر صنع الهی صفحه رویش را به قلم زیبا رقم لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ8 چهره گشایی کرده: بیت:
هر چه بر صفحهی اندیشه کشد کلک(1)
کلک (به کسر کاف و سکون لام): قلم.
خیال شکل مطبوع تو زیباتر از آن ساختهاندپادشاه فرمود تا بر سر چهارسوی شهر دست او ببرند. ارکان دولت فغان درگرفتند و اعیان حضرت یکبار عمامهها از سر برگرفتند که: ای ملک! از سر گناه این جوان در گذر و سیاست او را به شفاعت ملازمان دیرینه موقوف فرمای. ملک فرمود که: مرا درین مهم مدخلی نیست، خدای تعالی فرموده که دست دزد ببرند. گفتند: ای ملک! چنان دستی که او دارد حیف است بریدن، و ما را بدان دست رحم میآید. گفت: شما را در دست نازک دزد نباید نگریست، در دل پرخون صاحب کالا نظر باید کرد تا این غم بر دل شما سهل گردد.
یکی دیگر رعایت حق کسی است که اندک آشنایی داشته باشد یا روزی خدمت ریزه کرده و اگر چه این وسیله به غایت اندک است، اما نظر کردن آن را بزرگ میسازد تا بدان بهانه فقیری را بنوازد.
آوردهاند که: شخصی خانه کسی را به کرایه ستانده بود و روزی چند آنجا بسر برده، ناگاه از آن خانه بیرون رفت و از آن شهر سفر کرده به ولایت دیگر افتاد و آنجا به منصب وزارت رسید. این فقیر که خانه به وی کرایه داده بود، برخاست و روی به بارگاه وزیر آورد. چون بدان شهر برسید، خواست که به بارگاه او درآید حاجبی(2)ایستاده بود. گفت: چه کسی و به چه جرأت بدین بارگاه در میآیی؟ گفت: آشنای وزیرم و مرا آشنایی برین گستاخی میآرد. حاجب پرسید که: چه آشنایی داری؟ گفت: وقتی، خانهای بدو کرایه داده بودم و حالا آمدهام تا نظری در کار من کند و مرا از حضیض(3)مذلّت برداشته به ذروه(4)عزّت و حرمت برآرد. حاجب بخندید و گفت: ای بیچاره! تو مرد نادان بودهای، این سهل و
سیله است که خانه به کرایه داده بودم و این را حقّی تصوّر کرده آمدهای که حق گذاری این را رعایت یابی برو و سر خویش گیر و مهمّی دیگر در پیش. قضا را وزیر از پس پرده این گفت و شنود استماع مینمود، حاجب را طلبیده، گفت: با که سخن میگفتی؟ حاجب تبسّمکنان از روی تعجّب گفت: مردی آمده که: آشنای وزیرم و من وقتی به او خانه به کرایه داده بودم، من او را ملامت کردم که این سخن مگو و به چنین وسیلهئی سهل قرب وزیر مجوی و توقع انعام و التفات مدار. وزیر گفت: غلط کردهای، برو و او را گرفته که آشنای قدیم من است و حقوق خدمت دارد. حاجب برفت و او را بیاورد. وزیر او را تعظیم کرد و دلنوازی بیشمار به جای آورد و احوال عیال و اطفال او پرسید و برای هر یک تحفه و تبرکی بزرگانه ترتیب داد، او را دوستکام با مراد تمام به منزل و مقام خود باز گردانید. بیت:
نور ده از مهر و وفا سینه را سهل مدان صحبت دیرینه را
روی مگردان ز رفیقان خویش یاد کن از خدمت یاران پیش
آوردهاندکه: روزی عبداله طاهر(1)
عبدالله بن طاهر ذوالیمینین، سومین از امرای طاهری خراسان (جل - 213-230 ه. ق).
بار عام داده بود و ارباب حاجت، مرادات خود عرض میکردند و با حصول مرادات مراجعت مینمودند. شخصی درآمد که: ای امیر! مرا بر تو حق نعمت است و هم حق خدمت توقع دارم که هر دو حق را رعایت کنی و مرا از درکهی(2)خمول(3)به درجه قبول رسانی. عبداله گفت: حق خدمت کدام است؟ گفت: فلان روز در بغداد با کوکبهی دولت بر در خانهی من گذر میکردی، من به درِ خانهی خود آب زدم تا گرد بر جامه تو ننشیند، حق نعمت آن آب است که برای تو بر خاک زدم و حق آن میخواهم. بیت:کسی کو بر تو دارد حق آبی فراموشش مکن در هیچ بابی
عبدالله طاهر پرسید که: حق خدمت کدام است؟ گفت: در فلان محل که سوار میشدی، من بدویدم و بازوی ترا گرفتم تا سوار شدی. امیر گفت: راست میگویی، هر دو حق تو ثابت است. پس او را تربیت تمام کرد. نظم:
بزرگانی که اهل اقتدارند همه مسکین نواز و حقگذارند
زجام جاه بیهوشی نه نیکوست ز همراهان فراموشی نه نیکوست
اساس مکرمت بر حق شناسی است بصورت ناشناسی ناسپاسیست
و دیگر رعایت حقوق کرم بر ذمهی اهل همم از قبیل فرایض است یعنی به کرم خود نه کرم دیگری و این صورت چنان باشد که شخص خواهد که با ایشان در اظهار حقی که ندارد حیله پیش برده، از مهلکه خلاصی یابد، ایشان آنرا دانند و به روی او نیاورده حقّ کرم کرده چنان قرار نمایند که آن فریب را ندانستهاند و آن غرور را نشناخته و این غایت کرم و نهایت مردمی است.
آوردهاند که: یکی را نزد زیاد بصری آوردند به قتل او اشارت فرمود جلاد تیغ برکشید خواست که چشم او را ببندد. بیچاره دریای بلا را دید در شور(1)
شور: آشفتگی، هیجان.
آمده، نهنگ اجل دهن باز کرده. تضرع و زاری آغاز کرده، مفید نیفتاد به توبه و استغفار اعتصام(2)نمود، سودی نداشت، گفت: ای امیر! میان ما و شما حرمت جوار است و قرب دیار،(3)و همسایگی را درشرع، مروت و مذهب فتوّت اعتبار تمام است، و اگر در رعایت جانب من تقصیری رود، عیب جویان زبان طعن دراز کنند و خردهگیران درِ اعتراض بگشایند که امیر حق همسایگی نگاه نداشت و همسایگان را پایمال جفا کرد. امیر فکر نماید که در خون چومن ضعیفی ریختن و خود را نشانهی تیر ملامت کردن، از همچو توئی که در گلشن اخلاق تو خار آزار نرسته و بر دامن اوصاف تو غبار ستم ننشسته، بدیع و بعید است. شعر:
مرا سهل است از جان دست شستن چه غم گر صد چو من نابود گردد
چه خواهی گفت پیش نکته گیران ترا گر آستین آلوده گردد
زیاد در فکر دور و دراز افتاده، پیک اندیشه را به اطراف و جوانب فرستاد، به هیچ وجه بوئی به سر کوی آشنایی نبرد. گفت: بیان کن تا همسایگی در کدام محله بودهای؟ حق جوار در کدام دیار ثابت شده. گفت: خانهی پدرم در بصره با خانه امیر همآستان بوده. و پدرم بیشتر وقت با ملازمان امیر، همداستان بوده، زیاد گفت: پدر ترا چه نام بود؟ گفت: ای امیر! من از هول جان، نام خود فراموش کردهام، چه جای نام پدرست؟ زیاد بخندید و آن بیچاره را بخشید. بیت:
لئیم نیم گنه با هزار عذر نبخشد به یک لطیفه، کریمان هزار جرم ببخشند
و دیگر رعایت حقوق رعایا به عدل و احسان است و حقوق اولاد و امرا و وزرا و ملازمان و سپاهیان و خادمان در باب آخر سِمَتِ گزارش خواهد یافت انشاءالله تعالی.
[1. امام علی علیه السلام: صحبة الأشرار تکسب الشرّ، کالرّیح إذا مرّت بالنّتن حملت نتنا.(1)
تصنیف غرر الحکم، ص 431، ش 9826.
امام علی علیه السلام فرمود: همنشینی با بدان بدی بار آورد، مانند باد که هرگاه بر بوی تعفّن بگذرد، بوی بد را با خود میآورد.1) (1)
مصاحبت نیکان و مجالست دانایان، کیمیای سعادت ابدی و راهنمای دولت سرمدی(3)است. مثنوی:
مهر پاکان در میان جان نشان دل مده الا به جمع سرخوشان
باز خندان باغ را خندان کند صحبت مردانت از مردان کند
سنگ گر خارا وگر مرمر بود چون به صاحبدل رسدگوهر بود
ملوک فارس را قاعده آن بود که هرگز صحبت ایشان از حکما و فضلا خالی نبودی و هیچ حکم را بی رأی و مشورت ایشان نکردندی و از این جهت که بنای سلطنت بر عدل و راستی نهاده بودند، مملکتداری ایشان چهار هزار سال و کسری درکشید، سلطان سنجر ماضی رحمة الله علیه حکیم عمر خیام(4)را با خود بر تخت نشاندی، و خلفای عباسی - با آن که خود دانشمند بودند - همه حلّ و عقد کار ایشان مبتنی بر کلام اهل علم و ورع
1) (1)
همان، ص 430، ش 9787.
2) (2) همان، ص 429، ش 9771.
3) (3) سرمدی: همیشگی.
4) (4) خیام: عمر بن ابراهیم یا محمد نیشابوری (وفات اوائل نیمه دوم قرن ششم هجری قمری). ر. ک: ریحانةالادب، ج 2، ص 198.
بودی، و در خلافتنامه الهی مذکور است که: پادشاه کسی را توان گفت که صاحب شوکت باشد، و حکم او بر وفق حکمت بود، پس لازم است خداوند قدرت کامله را متّصف شدن به حکمت بالغه، و این اتصاف بر این وجه دست دهد که: چگونگی تدبیر و تصرف این جهان بیاموزد، و بر وجه آموخته به کار برد، و بر این تقدیر او را به مصاحبت و مخالطت(1)
مخالطت: با هم آمیزش داشتن.
علما و فضلا و حکما و عرفا میل باید نمود، و از جاهلان و غافلان و بدخویان احتراز باید فرمود. رباعی:همنشینی کو لطیف و کامل است راحت روح است و آرام دل است
وانکه نادانی و غفلت وصف اوست صحبتش مانند زهر قاتل است
یونانیان را رسم آن بود که حاکم ایشان کسی باشد که علم و حکمت او از همه علما و فضلای زمان بیشتر بود، یا کسی که منظور نظر و محکوم حکم مردی علیم و حکیم باشد، تا از اثر صحبت او انوار فضیلت بر صفحات حال او لایح(2)گردد، که صحبت را اثر عظیم است.
در خبر آمده که: همنشین نیک مثل عطار است، که اگر چه از عطر خود چیزی به تو ندهد؛ باری از رایحه او بهرهمند گردی، و مثل قرین بد مانند کوره آهنگر است که اگر به آتش آن نسوزی؛ اما از دود و بخار آن متأذّی شوی. مثنوی:
در گذر از کوره آهنگران کاتش و دودی رسد از هر کران
رو بَرِ عطّار که پهلوی او جامه معطّر شود از بوی او
و از جمله اهل علم و حکمت - که پادشاه را از ایشان ناگزیر است - یکی فقیهی(3)بود
عالم متدین، که احکام شرع را نیک ضبط کرده باشد، و مسائل اصل و فرع را به تمام دانسته، تا به وقت فرصت در مجلس همایون(1)
همایون: خجسته، فرّخ، مبارک، فرخنده.
از حلال و حرام و حدود و احکام سخن در اندازد، و فرائض و واجب و آداب و سنن و نماز و روزه و غسل و وضو را به عبارتی روشن مؤدّی سازد تا برکت مسایل فقه و فتوای به روزگار دولت سلطانی وصول پذیرد. نظم:گر نیاید نکتهها از فقه و فتوا در میان منهدم گردد اساس شرع و ملت در جهان
و دیگر ناصحی(2)امین و مرشدی(3)صاحب یقین که امور اخروی را به یاد وی دهد و نصیحت دینی را از او باز نگیرد و به عبارات کافی و اشارات وافی او را از اقوال شنیعه(4)و اقوال قبیحه(5)باز دارد و از اکتساب منهیات و ارتکاب محرمات منع کند و ناصح باید که در نصیحت و ارشاد طریق تلطف را رعایت کند و در صحبت و محفل پند ندهد، بلکه در خلوت و فرصتی که داند که سخن جایگیر است کلمه از روی ملایمت بگوید، چه در این زمان صلاح در نرمگویی و خوشخویی است و خلفا و ملوک در قدیم الایام از علما و مشایخ سخنان تلخ میشنودهاند و از روی اخلاص قبول میفرمودهاند.
چنان چه در کتب مذکور است که هارونالرشید(6)شقیق بلخی را گفت: مرا پندی ده.
1) (1)
2) (2) ناصح: نصیحت کننده، پند دهنده.
3) (3) مرشد: راهنما، راه راست نماینده.
4) (4) شنیع: زشت، قبیح.
5) (5) قبیحه: کار زشت، ناپسند.
6) (6) هارون الرشید: ابوجعفر بن مهدی محمد بن منصور، بزرگترین خلیفه عباسی (و 148 - ف 193 ه. ق) در سال 170 ه. ق پس از برادرش هادی به خلافت رسید. مردی عیاش و ستمگر بود، نسبت به علویان کینه شدیدی داشت. فرهنگ معین، ج 6، ص 2245. ر. ک: تاریخ الخلفاء، ص 307.
شقیق بلخی(1)
شقیق بلخی: ابوعلی بن ابراهیم، عارف معروف (مقت 194 ه. ق) ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 906.
گفت: ای امیر! خدای را سرایی است که آن را دوزخ گویند، تو را دربان آن سرا گردانیده است و سه چیز به تو ارزانی داشته تا بدان سه چیز خلق را از دوزخ باز داری: مال و شمشیر و تازیانه. پس باید که به مال، محتاجان را از فاقه خلاص کنی تا به واسطه ضرورت متوجه منهیات و محرمات نشوند و ظالمان را به شمشیر قتل کنی تا مسلمانان از شر ایشان ایمن شود و به درّه و تازیانه، فاسقان را ادب نمای تا از فجور و فسق باز آیند و اگر چنین کردی هم تو نجات یافتی و هم خلق را نجات دادی و اگر خلاف این باشی، تو پیش از همه به دوزخ روی و دیگران از پس تو در آیند. هارون بسیار گریست، دست شقیق را ببوسید. شعر:نصیحت کان ز روی صدق گویند به گوش هر که آید، در پذیرد
چو جان دارد حدیث صاحب دل روان اندر دل و جان جای گیرد
و دیگر طبیب حاذق مشفق که قانون علاج دانسته و اغراض حکما را ذخیرهی خاطر ساخته، در شفای امراض و ازاله اعراض فرا گیرند که حاوی کلیات فن باشد و در افاضهی انفاس عیسوی، ید بیضائی(2)موسوی نماید. بیت:
تازه گردد جان بیمار از دمش روح را راحت رسد از مقدمش
تا همواره ملاحظه مزاج مبارک نموده، قاعدهی حفظ صحت مرعی دارد و اگر عیاذاً بالله(3)علامت انحرافی در طبع اشرف مشاهده نماید، فی الحال به تدارک آن مشغول گردد.
و دیگر منجمّی محقق مدقق که رموز صحایف زیج(1)
زیج (به کسر زا): حساب نجوم، جدولی که از روی آن به حرکات سیارات پی میبرند.
و تقویم را حل کرده باشد و مفتاح کنوز علم هیأت و تنجیم دست آورده، در باب اختیارات(2)و ملاحظه دقایق مشروطات(3)و محذورات(4)به درجه اعلا رسیده.دوایر کرهی مهر و نقش زیج و سپهر محاسب قلمش دور میکند تصویر
تا در طالع مبارک سلطان نظر فرموده و تسیرات اوتاد و دلایل را تحقیق نموده، از مرور هر یک به حدود اشعه سعود و نحوس با خبر باشد و در وقت ظهور علامات دولت و شوکت، سلطان را به راه شکرگزاری و سپاسداری دلالت کند تا به واسطهی آن صفت به حکم «بالشکر تدوم النعم»(5)آن نعمت را دوام و قوامی پدید آید و در زمان مشاهدهی اماراتِ(6)خطر و محنت او را بر دعوات و صدقات و ازدیاد خیرات ترغیب نماید تا به وسیله آن صورت به مضمون «الصدقه تردّ البلا و تزید فی العمر»(7)آن بلیت مندفع و آن محنت مرتفع گردد. مثنوی:
ای که خواهی از بلا جان واخری جان خود را در تضرع آوری
1) (1)
2) (2) اصطلاحات علم هیئت و ستارهشناسی است.
3) (3) اصطلاحات علم هیئت و ستارهشناسی است.
4) (4) اصطلاحات علم هیئت و ستارهشناسی است.
5) (5) با سپاسگزاری نعمت ادامه مییابد. تصنیف غرر الحکم، ص 278، ش 6141.
6) (6) امارات: نشانهها، علامتها.
7) (7) صدقه بلا را برطرف و عمر را افزون میکند. این حدیث را نیافتیم. آری در بحارالانوار، ج 96، ص 137، ح 71 از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده: الصدقة تدفع البلاء: صدقه بلا را دفع میکند. و نیز از آن حضرت در همان منبع، ص 130 در حدیث 15 آمده: ان الصدقة و صله الرحم... تزیدان فی الأعمار: صدقه و صله رحم عمرها را میافزایند.
پس به احسان برگشایی دست خویش تا حجاب غصه برخیزد ز پیش
و دیگر شاعری شیرین زبان، زیبا بیان که در فنون فصاحت، گوی از میدان سخنگذاران ربوده باشد و در بلاغت قصب السبق(1)
قصب السبق: نی مسابقه: نیی که در انتهای مسابقه اسب سواری نصب کنند و سواران از مبدأ به اتفاق یکدیگر به سوی آن اسب تازند، اول کسی که آن نی را بردارد، برنده مسابقه شناخته میشود. فرهنگ معین، ج 4، بخش دوم، ص 234.
از سخنوران زمان برده. بیت:روز بازار فصاحت را رواج از نظم او صحن گلزار بلاغت را ز شعرش رنگ و بو
تا جواهر صفات سلطانی را در رشتهی نظم کشیده، بر سر بازار اشتهار به جلوه درآورده به اشعار آبدار نام ممدوح(2)خود را بر صحیفه روزگار یادگار گذارد. بیت:
شاعران را عزیز باید داشت که از ایشان بقا پذیرد نام
شعر سلمان(3)نگر که تازه ازوست نام سلطان اویس(4)در ایام
و دیگر ندیمی تازه روی، بذلگوی که به نکتههای رنگین محافل را بیاراید و به لطیفههای شیرین، ابواب انبساط بر روی حاضران مجلس بگشاید. بیت:
1) (1)
2) (2) ممدوح: ستایش شده، ستوده.
3) (3) سلمان: ساوجی خواجه جمال الدین پسر خواجه علاءالدین از نامداران شعرای ایرانی (و 775 ه. ق) از مولدش ساوه به بغداد رفت، در دربار امیر شیخ حسن بزرگ والی بغداد و مؤسس دولت ایلکانیان و پسرش سلطان اویس به مقامی بلند رسید. ر. ک: ریحانة الادب، ج 2، ص 418.
4) (4) سلطان جلایری (جل - 757 ه. ق ف 776) ابن شیخ حسن بزرگ. ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 201.
طبع را لذت از طرایف او روح را بهجت از لطائف او
و بهترین جلیس و خوشترین انیس، کتب اکابر و رسایل بزرگان است که بی مرسوم و وظیفه مصاحبت میکند و مینازد و کرشمه مجالست مینمایند. مصرع:
وَخَیرُ جَلیسٍ فی الزّمانِ کِتابُ.(1)
بهترین همنشین در روزگار کتاب است.
نه ضمیر خواننده را ازو ملالی(2)است و نه خاطر شنونده را ازو کلالی.(3)شعر:
هم نشینی به از کتاب مخواه که مصاحب بود گه و بیگاه
بهجت افزای جان و راحت دل هر چه دلخواه تست ازو حاصل
این چنین همدم لطیف که دید که نرنجید و هم نرنجانید
بزرگان چنین فرمودهاندکه: جمیع خلایق به عقل محتاجند و عقل به تجربه احتیاج دارد، چه گفتهاند که تجربه آینه عقل است که درو صور مصالح مشاهده میکنند و تجارب را روزگار ممتد و عمر دراز و فراغی تمام میباید. چون حکما دیدند که مدت بقای عمر مستعار به ادراک این معنی وفا نمیکند، چارهها انگیختند(4)و از روی مهربانی تدبیرها ساختند که جبر این نقصان بکند و به مرور زمان تجربههای کلی به دست آید. پس اخبار ملوک و سلاطین و احوال امراء و وزراء و کلمات علماء و حکماء در کتب ثبت کردهاند. و
قصص و تواریخ گذشتگان را جهت حظّ(1)
حظّ: بهره، نصیب، کامیابی.
و حظوظ(2)آیندگان در قید تعلّق(3)کشیدند تا اصحاب دولت و ارباب مُکنت آن را دستورالعمل خود سازند و هر یک به قدر استعداد و به مقدار همّت خود از مطالعهی آن حکایت و ملاحظهی آن روایات استفاده و استفاضه(4)نموده تا به مضمون «السعید من وُعظ بغیره»(5)از تجربه دیگران فایده گرفته باشند و به موعظه دیگران پندپذیر گشته. مثنوی:حکایات احوال شاهنشهان روایات و اخبار کار آگهان
دل و دیده را روشنایی دهد به علم خرد آشنایی دهد
ز هرگونه بابی سخن گفتهاند به الماس تحقیق دُر سفتهاند
به دوران بسی تجربه کردهاند به هر کار بس رنجها بردهاند
همان به که بر قول ایشان رویم سخنهای پیشینیان بشنویم
درختی که کشتند در روزگار بسی میوهی نغز آرد به بار
بیا تا بدان باغها پی بریم دمادم از آن میوهها برخوریم
[1. عن علی امیرالمؤمنین علیه السلام: ردّوا الحجر من حیث جاء، فانّ الشرّ لا یدفعه إلّا الشرّ.(1)
نهج البلاغه، حکمت 314.
علی علیه السلام فرمود: سنگ را از همان جا که آمده باز گردانید، چرا که شرّ و بدی را جز با بدی نمیتوان رفع نمود.عن رسول الله صلی الله علیه و آله: یا علی! شر الناس من باع آخرته بدنیاه، و شرّ من ذلک من باع آخرته بدنیا غیره.(2)رسول خدا فرمود: ای علی! بدترین مردم کسی است که آخرتش را به دنیای خود بفروشد، و بدتر از او کسی است که دین خود را برای دنیای دیگران بفروشد.
عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: و انّ شرّ الناس عند الله امام جائر ضلّ و ضُلّ به.(3)امیر مؤمنان علیه السلام فرموده: بدترین مردم نزد خداوند رهبری است ستمگر که خود گمراه است و مایه گمراهی دیگران.]
چنانچه میل به مصاحبت اخیار و ابرار واجب است، اجتناب و احتراز از مجالست اشرار و فجّار نیز لازم و لابد است، چه صحبت به حسب خاصیت مؤثّر باشد پس همچنان که از همنشینی نیکان فواید کلی به حصول میپیوندد و از اختلاط(4)با بدان نتایج نالایق ظهور مییابد. صحبت نیکان سبب مزید دولت و مسرّات است و مخالطت با بدان، موجب ملال و ندامت. نظم:
با دولتیان نشین که خاری در صحبت گل شود بهاری
با هر که نه مقبل است منشین کز سِرکَه نگشت کام شیرین
و اشرار دو قسماند: یکی واجبالدفع و یکی واجبالمنع. اما آن که دفع ایشان سبب نفع مسلمانان است و صلاح کلّی در نابودن ایشان است، سه گروهاند: اول دزدان؛ دفع کردن ایشان بر ذمهی همت ولات اسلام واجب است. وصیت سیم هوشنگ این بوده که: ای فرزند! باید که ارباب فسق را مالیده و مزجور داری و «شریر» و مفسدان را منکوب و مقهور و ضرر دزدان و راهزنان و شرّ فتّان(1)
فتّان: بسیار فتنهانگیز، دزد.
و جامهکن(2)از سر رهگذریان دور سازی تا راهها ایمن گردد و تجّار از اطراف و جوانب به ولایات تو تردد توانند کرد و انواع امتعه و رخوت(3)جهت خرید و فروخت پدید آید و این معنی سبب رفاهیت خلق گردد. بیت:تا نکوشی به معدلت نشوی هرگز از ملک و سلطنت شادان
راهها را ز دزد ایمن دار گر تو خواهی ممالک آبادان
حکایتی از عمر در کتاب جواهرالاماره نقل کرده که او گفت: وقتی در جاهلیت به تجارت جانب مداین(4)میرفتم، چهل جامه از برد یمانی با من بود، چون به حوالی مداین رسیدم، دزدان سر راه بر من گرفتند و مرا غارت کردند و بردها بردند. من خود را به صد محنت به مداین رسانیدم و به دادخواهی به درگاه نوشیروان رفتم، چون صورت تظلّم من به سمع نوشیروان رسید و بر کما هی حالات من اطلاع یافت، حاجبی را فرستاد تا دست من گرفت و مرا به وثاقی(5)فرود آورد و گفت: اینجا باش تا دزد ترا طلب کنند و بردهای
1) (1)
2) (2) جامه کن: راهزنی که جامه از تن مردم میکند و میبرد.
3) (3) رخوت (به ضمتین): جمع رخت
4) (4) مدائن: جمع مدینه: شهر، هفت شهر آبادان و معمور نزدیک به هم که بزرگترین و مهمترین آنها به نام تیسفون پایتخت پادشاهان ساسانی بوده. ر. ک: فرهنگ معین، ج 6، ص 1936.
5) (5) وثاق (به ضم واو): اطاق، خانه.
ترا باز ستانند. من در آن وثاق میبودم، هر روز از مطبخ خاص خود طعام ملوکانه میآوردند پیش مینهادند و من هر روز به در بارگاه کسری میرفتم و نظارهی مراسم مملکت داری و رعیتپروری میکردم تا بعد از چهل روز، ناگه به وثاق درآمدم، جامههای برد را دیدم نهاده و دست بریده آنجا افتاده و کاغذی و چهل تنگه(1)
تنگه: مقداری از زر، آنندراج، ج 2، ص 1211.
زر سرخ در وی. بر آن کاغذ نوشته که چهل روز بایستادی که دزد ترا به دست آوردند، رخت تو نیز به دست تو رسید، این چهل تنگه زر مزد چهل روزهی انتظار توست، چون به ولایت خود رسی، باید که از ما شکایت نکنی.از این معلوم میشود که ملوک رفیع مقدار را در باب دفع دزدان و راهزنان اهتمام بسیار بوده، پس والی عادل باید که راههای مسلمانان را از خوف دزدان و راهزنان به سطوت(2)سیاست ایمن سازد و هر که در راهی به ایذاء و آزار مسلمانی اشتغال نماید او را به نکال(3)و عقوبت عبرت دیگران گرداند. مثنوی:
ببر دست دزد و سر راهزن که ایمن شود راه بر مرد و زن
چو ره گشت ایمن شود کاروان ز بهر تجارت به هر سو روان
وزان پس بسی نفع یابند خلق دمادم به سودا شتابند خلق
شود شهر معمور و ده نیز هم ز آئینه دل رود زنگ غم
دوم رنود(4)خونریز و اوباش فتنهانگیز که در بلاد و قرائی به خیرهروئی(5)و تندخویی دست تعرّض به مال و فرزند مردم دراز کنند و کسی به جهت حفظ حالِ خود متعرض
ایشان نگردد و جز حاکم صاحب قدرت را بر ایشان دست نباشد، پس قمع(1)
قمع: سرکوب کردن، خوار و ذلیل نمودن.
و قلع(2)ایشان ضرورت است.آوردهاند که: در شهر حلب،(3)رنود و اوباش بسیار شدند و مردم از ایشان به تنگ آمده نزد سلطان مصر دادخواهی کردند. سلطان حاکمی مصلح نام را فرستاد تا به دفع اوباش و رنود اشتغال نماید. مصلح بیامد و بعضی از آن مفسدان را سیاست کرد. آن جماعت منزجر نشدند و از کاری که میکردند باز نه ایستادند. حال بدان رسید و کار بدان انجامید که آنجایی که مصلح در مسجد جامع نماز گزاردی، در پیش محراب او نوشتند که: مصلح! خود را مرنجان که ما از آن جملهایم که اگر یک تن را بکشی، ده دیگر سر برآرند و ما کشته شدن را فخر خود میدانیم و از آن هیچ عاری نداریم. شعر:
ما عاشقیم و کشته شدن اعتبار ماست شمشیر عشق تیز ز سنگ مزار ماست
بی زخم تیغ عشق ز عالم نمیرویم بیرون شدن ز معرکه بی زخم عار ماست
یمکن که تو از کشتن ما به تنگ آیی و ما از کشتن خود به تنگ نیاییم. مصلح که این خطّ برخواند، دانست که با ایشان از در حیله و تدبیر میباید درآمد، فرمود که تا زیر خط او نوشتند که: ما مردانگی و فرزانگی(4)شما را دانستیم و یک دلی و یک جهتی شما را با یکدیگر معلوم کردیم. بیت:
در جگر داری و سربازی شما را مثل نیست بر چنین مردان یکدل آفرین باد آفرین
و حالا از هر چه رفت پشیمانیم و به مقام عذرخواهی درآمده درصدد تربیت و تقویت ایشانیم، والسلام. حضار مجلس ازین جواب متعجب شدند و او در خلاء(1)
خلأ: نهان.
و ملاء(2)به تعریف و توصیف یتیمان(3)و رندان مشغول شد و دست از حبس و قتل ایشان کوتاه کرد. دیگر روز اعیان و اشراف شهر نزدیک وی آمده خواستند که در باب اوباش سخن گویند، او بر ایشان سبقت گرفته، فرمود که: ای عزیزان! ما از کشتن آن جوانان پشیمانیم و به غایت حیف است مردم دلیر و چالاک را کشتن، چه در هر قرنی ازین طایفه اندکی پیدا میشوند و من امروز بدیشان محتاجم که اهل غلبةالروم(4)غُلِبَتِ الرُّومُ * فِی أَدْنَی الْأَرْضِ؛ (سپاه روم در نزدیکترین سرزمین شکست خورد).
یاغی شدهاند و مرا در دفع ایشان مردان کاری میباید. شما اگر هوادار منید، جماعتی که پیشوا و سردار این قوماند، به نزد من آرید تا به نظر تربیت ملحوظ و از اثر تقویت محظوظ سازم. مثنوی:ازین نامداران باهوش و هنگ کسی را که بینم سزوارا جنگ
دهم مرکب و جوشن و مغفرش به گردون گردان رسانم سرش
اکابر حلب گفتند که سردار و پیشکار ایشان پیری است با چهار پسر و حالا در پی کسب و کاری رفتهاند و از سطوت سیاست شما گوشهای گرفته. مصلح بفرمود تا ایشان را طلبیدند و تعظیم بسیار و تلطّف بیشمار نموده و جامهداری(5)خود را بدان پیر داد و یساولی(6)در بارگاه به فرزندان او ارزانی داشت و همه را خلعت داده به عنایت و عاطفت
مستمال(1)
مستمال: به سوی خود میل داده شده، و تسلی و دلآسا نموده شده، راضی کرده شده.
گردانید. بعد از چند روز که خاطر ایشان مطمئن و دل ایشان از جانب حاکم ایمن شد، مصلح فرمود که مرا به جمع مردان خونخوار عیارپیشه احتیاج است تا ایشان را تربیت کنم، شما این جماعت را میشناسید، هر که را دانید که از او کار میآید و معرکه حرب را میشاید، بیارید تا خلعت دهم و ایشان را به دلخواه ایشان تقویت کنم. پدر و فرزندان به غایت شادمان و خوشدل شدند و بیرون آمده، از اطراف و جوانب سیصد یتیم جرّار ورند خونخوار در هم کشیده نزد وی آوردند. فرمود که ایشان را فردا بیارید که خلعتها مهیا شود و هم در زمان خیاطان را طلبیده فرمود که سیصد جامه به تکلف بریدند و به دوختن مشغول گشتند. ملازمان درگاه وی و اعیان شهر و ولایت و رعایا همه درین کار حیران که او را سلطان مصر به دفع ایشان فرستاده، او به خلاف امر سلطان دست ایشان را قوی میدارد.به جای خار گلبن مینشاند به جای زهر شکر میچشاند
اما چون شب درآمد، سیصد مرد مردانهی فرزانه مقرر کرد که سلاح پوشیده در جامهخانه(2)مترصّد(3)ایستاده باشند که چون رنود آنجا درآیند، هر یکی یکی را به قتل رساند. دیگر روز آن جماعت آمدند و دست بوسی کردند اشارت شد که به جامهخانه روند و خلعت پوشیده، بیرون آیند و صف خدمت کشیده، کمر ملازمت بر میان هواداری بندند. و رنود را به جامهخانه درآمدن همان و به قتل رسیدن همان. پیر را با چهار پسر وی کشتند و سرهای آن قوم بیسرانجام بر نیزه کرده گرد شهر بگردانیدند و عرصهی آن ولایت از شر و فساد ایشان پاک شد. بیت:
بداندیش مردم سرافکنده به درخت بد از بیخ برکنده به
سیم ستمکار دلآزار تیره روزگار که در تیرگی
«الظلم ظلمات یوم القیمة»(1)
روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله است که میفرماید: ظلم و ستم ظلمات و تاریکیهای روز قیامت است. عوالی اللئالی العزیزیه، ج 1، ص 149.
درمانده قصد مال و منال مسلمانان کند و از تهدید أَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظّالِمِینَ2 نیاندیشد نه از عقوبت خدای تعالی ترسد و نه از سیاست سلطان باک دارد و دفع چنین کسی به پادشاه واجب است تا اثر شئامت او به مملکت نرسد و نتیجه وخامت عاقبت او در آن ولایت ظهور نکند که خاتمه ظلم وخیم(2)است و جزای ظالم عذاب الیم. مثنوی:کار ظالم ملک ویران کردن است عالمی را دیده پرخون کردن است
ای نهاده تیر ظلم اندر کمان کی ز شمشیر بلایابی امان؟
اما قسم دوم که واجب المنعاند، طایفهای باشند به صفتهای ناستوده و سیرتهای ناپسندیده موصوف و هر آینه مقالات و ملاقات ایشان اهل دولت را زیان دارد. یکی از آنها، سخنچیناناند که به اخبار دروغ و راست میان جمعی گرد فتنه برانگیزند و دوستان را با یکدیگر دشمن سازند و در حدیث آمده که سخنچین در بهشت نرود و حق سبحانه و تعالی در تورات با حضرت موسی علی نبینا و علیهالسلام گفته که: ای موسی! روز قیامت مرد سخنچین را بینی بر پیشانی او نوشته که
«آیئسٌ من رحمة الله»(3)یعنی او نومید و بیبهره است از رحمت خدا، و حق سبحانه و تعالی سخنچین را در قرآن مجید فاسق خوانده است آنجا که میفرماید: إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ .(4)
و بزرگان گفتهاندکه چون کسی نزد تو خبری آورد که فلان، ترا چنین گفت، یا به جای تو چنین کرد، بر تو شش چیز واجب است: اول آن که او را راستگوی ندانی که حق سبحانه و تعالی او را فاسق گفته و سخن فاسق راست نباشد، دوم آن که او را منع کنی از نمیمه(1)
نمیمه: سخن چینی.
که آن منکر است و نهی منکر واجب، سیم او را دشمن داری از بهر آن که خدای تعالی او را دشمن میدارد چنانچه در خبر آمده که دشمنترین شما آنهایند که در سخنچینی میان دوستان دشمنی میافکنند، چهارم به برادران مسلمان گمان بد نبری که بعضی گمانها به وزر و وبال کشد، پنجم تجسس آن خبر نکنی که تجسس منهی عنه است، ششم آن که هر چه سخنچینگفت چنان نکنی و اصل آن است که سخنچین را نزد خود راه ندهی و مطلق سخن او را گوش نکنی. مثنوی:سخنچین را مده نزدیک خود جای که در یک دم کند صد فتنه بر پای
سخنچین را مکن نزدیک خود رام که بد گوید ترا هم در سرانجام
آوردهاند که: یکی از خواجهگان اصفهان غلامی را میخرید، فروشنده گفت: این غلام من عیبی دارد که: سخنچین است. خرنده گفت: سخنچینی غلامی چه خواهد بود؟ او را بخرید، روزی چند برآمد، این غلام کدبانو را گفت: خواجهی من تو را دوست نمیدارد زن دیگر خواهد خواست. کدبانو ازین خبر متغیر شد و ازین سخن متأثر. غلام دید که سخن او کارگر آمد و تیر فاسد تدبیر او به نشانه رسید، گفت: میخواهی که ترا دوست دارد؟ گفت: آری میخواهم. غلام گفت: من طلسمی میدانم و افسونی برای محبت یاد دارم: چون خواجه بخسبد استُره(2)تیز بردار و از مویهائی که زیر محاسن اوست، قدری به دست آر و
به من ده تا افسون کنم و محبت تو در دل وی افکنم. زن برین عزیمت(1)
عزیمت: دل بر کاری نهادن، قصد کردن.
راسخ شد و گفت: امروز البته چنین خواهم کرد. پس غلام نزدیک خواجه آمد و گفت: ای خواجه! حق نان و نمک در میان است و من خبری شنودهام ترا آگاه سازم تا از خود غافل نشوی. خواجه گفت: آن خبر چیست؟ غلام گفت: زن تو دوستی دارد و قصد هلاک تو کرده است، اگر خواهی که تو راستی سخن من بدانی، چون به خانه روی خود را به خواب ساز و بنگر که چه میبینی. مرد به خانه رفت، طعام چاشت تناول نموده تکیه کرد و خود را به خواب ساخته، دیدهی تَرَصّد(2)برگشاده. زن پنداشت که خواجه در خواب است استره به دست گرفت و بیامد و محاسن خواجه بالا گرفت تا مویی چند بتراشد. خواجه دیده باز کرد و آن حال مشاهده نمود، پنداشت که قصد کشتن او دارد برجست و دست زن محکم بگرفت و استره از دست وی بستد و سرش را باز برید. و اولیای زن را خبر شد، خواجه را بگرفتند و به قصاص، وی بکشتند و به شومی سخنچین خانمان آن عزیز ویران شد. مثنوی:میان دو تن جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است
سیه چاه مرد اندرو بسته پای به از فتنه بردن ز جائی به جای
و دیگر غمّازانند(3)که دیدار ایشان نادیدنی و گفتار ایشان ناشنیدنی است. بیت:
ندیدم ز غمّاز سرگشتهتر(4) نگون طالع و بخت برگشتهتر
در خبر آمده که غمّاز حلالزاده نباشد.
آوردهاند که: در بنیاسرائیل خشک سالی پدید آمد و آثار قحط ظاهر شد. حضرت موسی علی نبینا و علیهالسلام با اشراف بنیاسرائیل به استسقا بیرون رفتند و چهار شبانه روز دعا کردند، اثر اجابت پدید نیامد. موسی علیه السلام بنالید که الهی چهار شبانه روز است که دعا میکنم و مستجاب نمیشود. خطاب آمد که اگر چهل شبانه روز دیگر دعا خواهی کرد به اجابت نخواهد رسید زیرا که در قوم تو غمّازی است که شومی او نمیگذارد که دعا به محل اجابت رسد. موسی علیه السلام فرمود که: خدایا با من بگوی که آن غمّاز کیست؟ تا او را توبه دهم. ندا رسید که: من غمّاز را دشمن میدارم، چگونه غمّازی کنم؟ تو تمام قوم خود را بگوی تا از غمّازی توبه کنند تا او نیز در آن میان توبه کند. موسی علیه السلام بفرمود تا همه قوم او از غمز توبه کردند و حق سبحانه و تعالی باران داد. و سلاطین سرافراز مطلقا گوش به سخن غمّاز نکردهاند و این جماعت را دشمن داشتهاند.
و در حکایات آمده که: پادشاهی یکی را تربیت میکرد گفت: اگر خواهی که کار تو روز به روز بالا گیرد و ساعت به ساعت مرتبهی تو بیفزاید و نزد من از همه ملازمان مقربتر باشی، باید که سه کار نکنی: اول دروغ نگویی که دروغگوی در چشم مردم خوار و بیمقدار باشد، دویم: مرا در پیش من ستایش نکنی که من خود را به از تو میدانم، سیم: سعایت ننمائی و از غمّازی بر حذر باشی و بدی سپاه و رعیت پیش من نگویی که چون من بدِ ایشان شنوم، با ایشان بد شوم و خبر بدی من چون به سپاه و رعیت ظاهر گردد، ترسان شوند و التجا(1)
التجاء: پناه بردن، پناهنده شدن.
به دیگری کنند و چون رعیت بشنوند خائف گردند و پادشاه دیگر طلبند، و خلل کلی از این جهت به ملک من ره یابد. مثنوی:1) (1)
زغمّاز؛ عالم برآید بهم خلل راه یابد به خیل و حشم
زغمّاز گردد جهان سرنگون که ناپاک جان است و تیره درون
چو غمّاز را دیدی اندر زمان به تیغ سیاست ببرّش زبان
آوردهاند که: یکی از ملازمان نوشیروان شخصی را پیش وی غمّازی کرد، نوشیروان گفت: من این سخن را تحقیق میکنم، اگر راست است به سبب غمّازی، ترا دشمن خواهم گرفت و اگر دروغ است، ترا به جهت دروغ عقوبت خواهم کرد و اگر توبه کنی از تو خواهم درگذرانید. گفت: توبه کردم. گفت: من هم عفو کردم. مثنوی:
هر که غمّازی کند نزدیک شاه هم به نزد شاه گردد رو سیاه
عالمی در آتش و دودند ازو نی خدا نی خلق خشنودند ازو
آوردهاند که: کسی از روی غمز و سعایت قصّه نوشت به معتصم(1)
معتصم: هشتمین خلیفه عباسی، محمد بن هارون، برادر مأمون (و 180 ه. ق - ف 227 ه. ق).
خلیفه که فلان کس از معارف وفات یافته و ازو مالی خطیر(2)مانده و یک پسر دارد طفل، اگر فرمان شود تا کفاف طفل بگذارند و باقی به خزانه به رسم قرض بسپارند تا چون یتیم بزرگ شود بدو تسلیم نمایند، حالا خزانه را رونقی و توفیری(3)باشد. معتصم بر پشت رقعهی او نوشت - به لغت عربی، که ترجمهاش این است - متوفی را خدای بیامرزاد و بر مال و میراث او برکت کند و یتیم را به نیات خیر پرورش دهد و غمّاز به لعنت خدا و رسول گرفتار باد. مثنوی:مشو غمّازِ کس نزدیک شاهان بترس آخر ز آه بیگناهان
که آه بیگناهان سخت گیرد بسی کس را ز بخت و تخت گیرد
و دیگر گروه صاحب غرضانند که در هر چه کنند و گویند، غرضی داشته باشند، نه از روی اخلاص و هواداری سخنی به عرض رسانند.
هوشنگ ملک در وصایای خود فرمودهکه: از متابعت و موافقت اصحاب اغراض دامن اعراض و احتراز درباید چید که صاحب غرضان از سر دعوی بی معنی، لاف هواخواهی زنند و جواهر حسنات در رشتهی سیئات کشند و فعل جمیل و کردار نیکو را در کسوت قبیح و صورت زشت باز نمایند.(1)
و آن را در عرف امروز سیاهنمایی گویند.
مثنوی:
مده راه صاحب غرض پیش خویش ز صاحب غرض میشود سینه ریش
که او جمله نیرنگ و مکر و فن است برون دوستدار و درون دشمن است
و چون معلوم شد که غرضگویان به تزویری(2)که تدبیری نام کردهاند، بدی را به نیکویی برگذار میکنند و نیکویی را به زشتی در شمار میآرند. پس بیتحقیق به سخن ایشان را حکم نباید فرمود و در تفحص کلام این جمع مبالغه تمام باید نمود. مثنوی:
چو ارباب غرض لب برگشایند نکویی را به زشتی وا نمایند
به کلی تا سخن روشن نگردد کسی باید که پیرامن نگردد
اسکندر از ارسطو پرسیدکه: ملازمت ملوک را کدام طایفه موافقند و کدام گروه نالایق؟ حکیم فرمود که: لایق خدمت سلاطین کسی است که امین باشد نه خائن، زیرا که امانت سبب عزت است و خیانت موجب مذلت و اهانت و باید که قانع باشد نه طامع که قناعت گنجی است بیکران و طمع رنجی است بیپایان. بیت:
مرد قانع بزرگوار بود طامع البته خوار و زار بود
و دیگر باید که نیکوگوی باشد نه عیبجوی که آدمی به نیکوگویی همه جا محبوب و مقبول است و به عیبجویی نزد همه کس مردود و مخذول و باید که کار کننده باشد نه لاف زننده که مرد مَصاف(1)
مَصاف: میدانهای کارزار، میدانهای جنگ.
محترم است و صاحب لاف و گزاف متهم، و باید که موافق باشد نه منافق که نتیجهی وفاق مهر و وفاست و ثمرهی نفاق جور و جفا و بر طریق سنّت باشد نه بر راه بدعت،(2)که قائدِ سنت، آدمی را به روضه جنّت کشد و داعی بدعت را به هاویهی(3)ضلالت و شناعت افکند، و باید که ملوک هفت طایفه را در خدمت خود راه ندهند: اول حسود را که زهر حسد به هیچ تریاقی علاج نمیپذیرد و رنج حسود به هیچ دارو شفا نمییابد. بیت:حسد رنجی است سوزنده کزو آتش به جان افتد چه جای جان که از حساد آتش در جهان افتد
و غایله(4)حسد از جمله مفاسد عادیه(5)است بدان سبب که نفس حسود به غایت خبیث است و اوهام اصحاب نفوس خبیثه را در زوال نعمت اثری تمام باشد و ازین سبب حق
سبحانه تعالی فرموده که: وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ :(1)
سوره فلق، آیه 5: به پروردگار پناه میبرم از شر حسود بدخواه گاهی که حسد میبرد.
پناه آرید به خدای از ضرر حاسدان. و در حدیث آمده که: حسد حسنات بنده را میخورد یعنی ناچیز میگرداند، چنانچه آتش هیمه را و فی نفس الامر حسد رذلترین(2)صفتی و خوارترین خصلتی است و اصلاً حسد از دنائت(3)همّت و خساست(4)طبیعت در وجود آید که نتایج جهلاند و از اینجاست که اظهار این صفت بر نقصان عقل دلیل روشن است، نبینی که حسود همیشه از راحت غیری در مشقت باشد. بیت:درین غصّه جان میدهد مردکی که بهر چه دارد وجود آن یکی
ازین نوع هر ساعتی هزار شربت زهرآلود غم و غصه تجرّع میکند و هر کجا کسی پای نشاط بر زمین مینهد، او دست حسرت بر سر میزند و مثلی مشهور است که: کَفی لِلْحَسُودِ حَسَدُهُ.(5)بیت:
حسود را حسد او بس است در عالم که در بلا و غم و رنج داردش هر دم
حسود بر دگران آتشی برافروزد چو نیک درنگری خود در آن میان سوزد
در باب هلاک شدن حسود به حسد او، حکایتی آوردهاند که: در زمان اسکندر جانوری پدید آمد که هر که را چشم بر وی افتادی فی الحال هلاک شدی. اسکندر چندان که از
حکما چارهجویی کرد، کسی چارهی این بلا ندانست و دفع این غایله به هیچ نوع نتوانست. به آخر ارسطاطالیس بعد از تأمّل بسیار فرمود که: من چارهای انگیختم و تدبیری کردم که این بلا مندفع گردد و این آفت از خلق منقطع شود. پس بفرمود تا آینهای بساختند به مقدار آن که آدمی در عقب آن مخفی تواند بود و گردونی ترتیب داد و آینه را پیش گردون ببست و خود در پس آینه به گردون نشست و روی گردون را بدان موضع که آن جانور بود روان کردند، جانور بوی آدمی شنید بدان طرف متوجه شد، نظرش بر آینه افتاد و صورت خود را دید. چون نزدیک گردون(1)
گردون: چرخ.
رسید بیفتاد و بمرد. اسکندر را از آن حال اعلام دادند متعجب شد و از حکیم پرسید که: درین کار که کردی چه حکمت بود؟ گفت: ای ملک! این جانور بعد چندین سال در عالم از قدرت الهی به واسطه بخارات متعفّنه که در زیر زمین محبوس بوده موجود شده و در چشم او زهر قاتل است که نظرش بر هر چه افتد فی الحال هلاک شود من آینه پیش روی وی بردم تا چون نظرش بر آینه افتد، عکس آن نظر به وی راجع شود(2)و اثر او در وی سرایت کند و بمیرد. اسکندر حکیم را دعا کرد و این حکایت به عینه، حال حسود است که شرّ حسد او هم بدو راجع میشود چنانچه به عربی آوردهاند: «النار تأکل نفسها ان لم تجد ما تاکله»(3)که آتش که هیمه نیابد، خود خود را میخورد تا هیچ نماند.دوم از آنها که سزاوار خدمت ملوک نیستند، کسانیند که بخیل و ممسک(4)باشند چه بخیل مردود خلق و مبغوض ایشان است و چنانچه سخا پوشنده عیبهاست، بخل پوشنده هنرهاست. مثنوی:
1) (1)
2) (2) راجع شود: برگردد.
3) (3) عبدالله بن معتز بن متوکل عباسی گفته: إصبر علی حسد الحسود فانّ صبرک قاتله * کالنّار تأکل نفسها إن لم تجد ما تاکله؛ بر حسد حسود صبر کن، زیرا که صبر تو او را میکشد، همانند آتش که اگر چیزی نیابد (برای سوزاندن) خود را میسوزاند تا خاکستر شود. الکنی و الالقاب، ج 1، ص 466.
4) (4) ممسک: بخیل، خسیس، امساک کننده.
مرد هر چند در هنر کوشد بخل آن جمله را فرو پوشد
از لئیمان تیره دل بگریز در کریمان پاک جان آویز
در جامع الحکایات آوردهاندکه: سلاطین باید که مردم بخیل را ملازم خود نسازند که از ایشان خجالت رسد. چنانچه منقولست که: عمرو بن لیث وکیلی داشت مرد بخیل بود، وقتی میوهها را سرما برد، عمرو گفت: هر کجا میوهای یابید بخرید و به صرفه خرج کنید. روزی عمرو جشنی ساخته و محفلی آراسته و رسولان که از اطراف و جوانب رسیده بودند همه در آن مجلس جمع آمدند و مجموع اسباب ضیافت مرتب و مهیا بود جز میوه که بسیار اندکی بود. عمرو وکیل خود را گفت: میوهای بیار و بسیار بیار. وکیل رفت و اندکی بیاورد. عمرو برنجید و گفت: برو میوهای بیار. گفت: میوه متعفّن(1)
متعفّن: بدبو، گندیده.
و پوسیده است، اگر گویی، بروم بیاورم. عمرو به غایت خجل شد، او را از وکالت عزل کرد و بارها میگفت که: آن ممسک مرا انفعال و خجالتی داد که هرگز تدارک آن نمیتوانم کرد. بیت:نزدیک اکابر هنرور عیبی نبود ز بخل بدتر
سیم از آن جماعت که لایق ملازمت نیستند مردم دون همت و سفله(2)باشند. و چون همّت سلاطین عالی باید پس مردم دون و سفله خدمت ایشان را نشاید و گفتهاند: که سفله از بخیل و ممسک بدتر باشد زیرا که بخیل آن است که کرم ندارد با کسی، اما از مال خود بهرهای دارد و ممسک آن که خود نخورد و با کسی کرم نکند و سفله آن که نخورد وکرم نکند و نخواهد که کسی با کسی کرم کند.
آوردهاند که: پادشاهی بود به غایت(1)
به غایت: بسیار، فراوان.
جوانمرد و بخشنده، روزی با یکی از نزدیکان گفت که: مرا آرزوست که هزار هزار درم به یکی بخشم، تو چه میگویی؟ گفت: این مقدار بسیار است، این مبلغ به صد کس باید بخشید. گفت: اگر نصف بخشم چون باشد؟ گفت: هنوز بسیار است. گفت: ثلثی توان داد؟ گفت: زیادت باشد. گفت: در ربع چه میگویی؟ گفت: هنوز روی در کثرت دارد. القصه بر عشر قرار داد که صد هزار درم باشد. گفت: اگر چه بسیار است، اما به یک کس میتوان بخشید. پادشاه فرمود که: ای بیدولت!(2)من میخواستم که این مبلغ را به تو بخشم، خود را محروم کردی و مرا از سخاوت باز داشتی. آن شخص به تضرّع(3)درآمد که ای ملک! من خطا کردم، از کرم خود درمگذرید. ملک گفت: تو سفلهای و لایق عقوبتی نه لایق عطیت، هم خود زیان کردی و هم مرا، زیان من آن است که اگر این مقدار مال به تو بخشیدمی، در سخاوت در عالم علم شدمی و تا انقراض ادوار،(4)صیت کرم و مروت من باقی ماندی و زیان تو آن است که از چندین مال محروم شدی، اکنون برو و صد هزار درم که بخشش را بر آن قرار دادهای بستان و دیگر در مجلس ما چنین سفلگی مکن که خوب نیست. مثنوی:سفله نخواهد دیگری را به کام خس نگذارد مگسی را به جام
خاک سیه بر سر هر سفله باد سفله سیه رو بود و بدنهاد
چهارم آن جماعت غیبتگرانند که ذکر هر کسی در میان آید خواهند که از مساوی(1)
مساوی (به فتح میم و کسر واو): بدیها، کردارهای زشت و بد.
او چیزی باز گویند. اگر آن واقع است، غیبت باشد و اگر غیرواقع است هم بهتان باشد و هم غیبت بود. در خبر آمده که عقوبت غیبت از عقوبت زنا سختتر است و حق سبحانه و تعالی در قرآن فرموده که: باید که بعضی از شما بعضی را غیبت نکنند. آیا دوست دارد کسی که گوشت برادر مردهی خود را بخورد؟ و این غایت تهدید است و از اینجا معلوم میشود که غیبتگویان مانند مردارخوار باشند و هر که رایحه انسانیت دارد از مرده بپرهیزد و از مردار بگریزد؟ بیت:از غیبت مردمان بپرهیز و ز مردم عیبجوی بگریز
آوردهاند که: یکی از پیغمبران که غیرمرسل(2)بود، چیزها در خواب بدو مینمودند(3)و نداها از غیب میشنید شبی در واقعهای دید که چون بامداد برخیزی، به فلان صحرا گذر کن. نخستین چیزی که ترا پیش آید بخور، دوم چیزی که بینی پنهان کن، سیم که پیش آید، نگاه دار، چهارم را ناامید مگردان، پنجم چیزی که در نظر آید، ازو بگریز. چون بامداد شد، برخاست و بدان صحرا که مأمور بود روان شد. اول چیزی که پیش آمد کوهی بود بلند و بزرگ سیاه رنگ. آن پیغمبر متحیر شد که این لقمه را چگونه توان خورد! اما چون حکم خداوند است، از آن چاره نیست. به طرف کوه روان شد که آن را تناول کند، چون نزدیک رسید، کوهی بدان عظمت لقمهی خرد شده بود، آن را برداشت و بخورد و شیرینتر از انگبین و خوشبویتر از مشک بود. شکر خدای تعالی به جای آورد و از آنجا پیشتر رفت. دوم طشتی زرّین دید بر راه افکنده، گفت: مرا امر کرده که این را پنهان کن،
پس در زمین حفرهای(1)
حفره: گودال.
بکند و آن طشت را در آن حفره نهاد و خاک بسیار بر بالای آن ریخت و بگذاشت و برفت. هنوز دو قدم نرفته بود که دید آن طشت بر روی زمین است، دیگر باره بیامد و حفرهای دورتر بکند و او را پنهان ساخت و هنوز فارغ نشده بود، دیگر باره طشت آشکار گشت. سیم نوبت، در اخفای آن مبالغه کرد، باز ظاهر شد. پیغمبر با خود گفت که: مرا گفتهاند که پنهان کن، من کار خود کردم و آنچه فرموده بودند به جای آوردم. از آنجا درگذشت، مرغی دید که از بازی هراسان شده به شتاب میپرید، گفت: یا نبی الله! مرا نگا ه دار که دشمن در قفای من است. پیغمبر او را در گریبان خود پنهان کرد، فیالحال باز خشمآلود گرسنه برسید و گفت: یا نبی الله! امروز همهی روز در طلب این صیدم و صید من پناه به تو آورد و من به غایت گرسنهام، مرا نومید مگردان از روزی من. پیغمبر با خود گفت که: مرا گفتهاند که آن را نگاه دار و این دیگر را نومید مگردان، اکنون چه کنم؟ کارد برکشید و قدری از گوشت ران خود ببرید و به سوی باز انداخت، باز گوشت را برداشت و مرغ را بگذاشت و بازگشت. آن پیغمبر پیشتر رفت، مرداری دید افکنده و گنده شده، از وی بگریخت. اما چون شب درآمد پیغمبر مناجات کرد که: الهی آنچه فرمودی به جای آوردم، حکمت آنها مرا معلوم گردان. ندا رسید که: آن که آن کوه عظیم که دیدی یک لقمه شد که بخوردی، آن خشم است، اول عظیم مینماید و چون فرو خوردی، شیرینتر از همه شیرینیها میباشد. دویم آن طشت زرّین که هر چند پنهان میکردی آشکارا میشد، خیر است. هر چند که خواهد کسی که نیکی را مخفی و پنهان دارد البته ظاهر میشود. و آن سیم معنی آن است که هر که پناه به تو آرد در پناه گیری و هر کس ترا امین کند، خیانت در امانت روا نداری. معنی چهارم آن است که کسی از تو چیزی طلبد جهد کنی تا حاجت او را روا سازی. پنجم آن مردار کنده که دیدی، غیبت بود. زنهار که از غیبت بگریز که غیبت کردار نیک را باطل گرداند. بیت:مران غیبت هیچ کس بر زبان که طاعت ز غیبت فتد در زیان
1) (1)
به هر غیبتی طاعتی کم شود ز غیبت گری کار در هم شود
و صحبت ملوک باید که از لوث غیبتگر و بهتانگو پاک باشد، چنانچه گفتن غیبت حرام است، شنیدن آن نیز روا نیست که عذاب غیبت شنونده برابر است با غیبت گوینده. و قبل از این نکته در باب غیبت مذکور شد. بیت:
کوش و زبان در ره غیبت منه از بد کس گوش و زبان پاک به
پنجم از کسانی که سزاوار درگاه ملوک نباشند، مردم ناحق شناس و غدّار(1)
غدّار: بیوفا، حیلهگر.
ناسپاساند که حقوق ولی نعمت را نشناسند و شکر منعم(2)را به کفران مبدّل سازند و همیشه این جماعت منکوب و مقهور باشند و از دلهای آشنا و بیگانه دور، نه بخت ایشان بیدار باشد و نه دولت ایشان پایدار. شعر:کسی کو میکند نعمت فراموش از او کردن فراموشی صواب است
از آن کو حق نمیداند بپرهیز که روح از صحبت او در عذاب است
معتضد خلیفه گفته است که: هر که را تیغ زبان در حقگذاری کُند باشد، او را به زبان تیغ تیز، سزا باید داد. بیت:
حق نان و نمک تبه کردن بشکند مرد سفله را گردن
با ولی نعمت ار برون آید گر سپهر است سرنگون آید
حق شناسی بزرگوار کند ناسپاسی ز پای در فکند
ششم دروغگویاناند و کذب پیش هیچ کس پسندیده نیست و دروغگوی نزد سلاطین بسیار بیآبروی باشد.
در کتاب اخلاق رکنی آوردهاند که: در مجلس فضل(1)
فضل وزیر: فضل بن ربیع وزیر امین خلیفه عباسی (ف 208 ه. ق).
وزیر میان دو ندیم آن که یکی نصر نام داشت و یکی ثاقب مباسطتی(2)رفت و قدم مزاح و مطایبه بر بساط انبساط نهادند. کار از مخاطبه به ملاعبه(3)انجامید و هم از ملاعبه به مصارعه(4)رسید به صدمهی دست نصر، عمامه از سر ثاقب بیفتاد و ثاقب متغیر شد. اثر غضب بر رخسار وی پدید آمد. وزیر فرمود که: از چه چیز خشم گرفتی؟ میان ندما چنینها بسیار افتد. ثاقب گفت: چگونه در غضب نباشم که آبروی من در میان مجلس چون تویی ریخته شد. فضل گفت: کار بر خود آسان گیر و این واقعه بر دل خود سهل کن، آبروی تو نزد من آن روز ریخته شد که گفتی: استر من مرا در یک شب از مرو(5)به نیشابور(6)رسانید. شعر:میفروز هرگز چراغ دروغ چراغ دروغ است بس بی فروغ
تو از کذب تعظیم و حرمت مجوی کزو آبرو میشود آب جوی
1) (1)
2) (2) مباسطت: گشادهرویی کردن، گشادهرویی.
3) (3) ملاعبه: بازی کردن، شوخی نمودن.
4) (4) مصارعه: با هم کشتی گرفتن.
5) (5) مرو: شهری بوده شاهنشین و آباد در خراسان. ر. ک: لغتنامه دهخدا، ج 13، ص 20713.
6) (6) نیشابور: نام اصلی آن نیوک شاهپوهر، بنای اول این شهر را از شاهپور اول دانستهاند. ر. ک: لغتنامه دهخدا، ج 15، ص 22953.
هفتم مردمان بسیارگو و پریشان سخن نیز لایق خدمت نیستند، زیرا که هر که بسیار گوید، کلام او را قدری نماند. در خبر آمده که در سخن بسیار، غلط و سقط(1)
سقط (به فتح سین و قاف): هر چیز بیهوده و بیفائده، و نیز به معنی فضیحت و رسوایی و سهو و خطا در گفتن یا نوشتن.
بسیار بود. ابوذر جمهر گفته است که: چون مرد بر بسیار گفتن حریص باشد، مطعون شود به جنون، یعنی یقین بدانید که او دیوانه است. و در مثل آمده: «المِکثار مهذار»: بسیار گوی بیهوده گوی باشد.منقولست که: حواریون حضرت عیسی علی نبینا و علیه السلام را گفتند: ما را پندی ده که چون بدان کار کنیم، به بهشت رسیم. فرمود که: هرگز سخن مگویید. گفتند: این صورت میسر نمیشود. گفت که: چون سخن گویید جز خیر مگویید زیرا که بسیار گفتن دل را تیره سازد. و دماغ را خیره. مثنوی:
ابلهی ار صرفهی زر میکنی صرفهی گفتار کن ار میکنی
چند ز پاسِ درم افتی به رنج پاس سخن دار که اینست گنج
گفتن بی فایده ترک حیاست قول موجّه صفت انبیاست
هر چه به هنگام نگوید کسی خامشی از گفت نکوتر بسی
نی همه گفتار ز انسان خوش است هر چه پسندیده بود آن خوش است
1) (1)
آوردهاند که: سه پادشاه در مجلس نوشیروان حاضر شدند: قیصر روم و خاقان چین و رآی(1)
رای: لقب و عنوانی که در قدیم به پادشاهان و امرا و فرماندهان هند میدادند.
هند. نوشیروان فرمود که: بسی قرنها باید که چنین مجمعی دست دهد، بیایید تا هر یک سخنی بگوییم که سخن پادشاهان، پادشاه سخنان میباشد و دریغ بود که این اجتماع به تفرّق انجامد و اثری از ما بر صفحهی روزگار یادگار نماند. بیت:درین سرای کهن خوی کن به خوش سخنی که بهتر از سخن خوب یادگاری نیست
ایشان اشارت به کسرای کردند که: شما اول افتتاح فرمایید. نوشیروان از درج فکر، جوهر آبدار و گوهر شاهوار بر طبق بیان نهاده گفت: بر سخن ناگفته هرگز پشیمان نبودهام و بر بعضی سخنان گفته شده بسیار ندامت خوردهام.(2)قیصر روم در خزانهی خیال نظر فرموده، این نقد تمام عیار نثار مجلس شهریار نمود که: آنچه نگفتم توانستم که بگویم و آنچه گفتم به سر ردّ آن قادر نبودم یعنی هر تیر سخن که از شصت(3)بیان جدا نشده است، قدرت این دارم که هرگاه که خواهم به هدف رسانم، اما چون از کمان تقریر بیرون رفت، باز نتوانم گردانید. خاقان چین نافهی سر به مهر بیان بگشاد و به رایحهی این شمامه مشام حضّار مجلس سلطنت را معطر ساخت که چون سخن نگویم، او زیردست
1) (1)
2) (2) قال علی علیه السلام: الکلام فی وثاقک ما لم تتکلّم به، فاذا تکلّمت صرت فی وثاقه، فاخزن لسانک کما تخزن ذهبک و ورِقک، فربّ کلمة سلبت نعمة و جلبت نقمة. علی علیه السلام فرمود: سخن مادام که نگفتهای در اختیار تو است، اما همین که از دهان خارج شد تو در اختیار آن خواهی بود، بنابراین زبانت را همچون طلا و نقرهات نگهدار، زیرا بسیار شده که کلمهای نعمت بزرگی را از انسان سلب کرده و بلا و دردسری را فراهم آورده است. نهجالبلاغه، کلمات قصار، ش 381.
3) (3) شصت (شست): 1) انگشت بزرگ دست یا پا، ابهام 2) انگشتر مانندی است از استخوان که در انگشت ابهام میکردند، و در وقت کمانداری زه کمان را بدان میگرفتند.
من است و من بر آن غالبم و چون گفته شد، من زیردست اویم و او زبردست من است و من بر آن غالب نتوانم شد. یعنی تا عروس سخن در پس پردهی فکرت است، مشّاطه(1)
مشّاطه: آرایشگر.
مشیت را اختیار باقی است، اگر خواهد بر سریر(2)نطقش جلوه دهد و اگر خواهد در نقاب عدمش بدارد اما چون از پس حجاب بیرون آمد و پرده از جمال برداشت، دیگرش به خلوتخانهی خفا نتوان فرستاد. و رآی هند از ریاض گفتار خود، این گل خوشبوی و این ریحان دلجوی چیده به نزهتگاه فصاحت آورد که هر کلمهای که به گفتار میآید، یا بر منهج صواب است یا در معرض خطا، اگر صواب است، قایل در عهدهی آن سخن میماند تا از عهده بیرون تواند آمد، یا نی اگر خطا است هیچ فایده ندارد، پس در هر دو حال خاموشی اولی است. بیت:به پیری رسیدم در اقصای(3)یونان بدو گفتم ای آن که با عقل و هوشی
زمردم چه بهتر بهر حال گفتا خموشی خموشی خموشی خموشی
و حکمای متأخرین گفتهاند: خموشی به از سخن بد است و سخن نیک به از خاموشی است. شعر:
نظر کردم به چشم و عقل و دانش ندیدم به ز خاموش خصالی
نگویم لب ببند و دیده بردوز و لیکن هر مقامی را مقالی
[1. عن رسول الله صلی الله علیه و آله: یابن مسعود! أحبّ الصّالحین، فانّ المرء مع من احبّ، فان لم
تقدر علی اعمال البرّ فاحبّ العلماء.(1)
مکارم الاخلاق، ص 445.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای پسر مسعود! نیکان و نیکوکاران را دوست بدار، زیرا به راستی (روز رستاخیز) هر کس با آن کسی است که او را دوست داشته، اگر به کارهای نیک توئانایی نداشتی دانشمندان را دوست بدار.و این باب مشتمل است بر دو قسم: قسم اول تربیت ملوک مر(3)متعلقان و ملازمان را و قسم دوم در آدابی که ملازمان سلاطین را رعایت باید نمود. اما قسم اول، حکما گفتهاند: سلاطین را از ارکان دولت و اعیان حضرت و سایر ملازمان و متعلقان گزیری نیست برای آن که هر کس را که بعضی از ممالک عرصهی زمین در قبضهی تسخیر وی باشد و جمعی از آدمیان در قید تصرف او باشند، مر او را ضرورت است که نظر در جزئیات و کلیات مملکت خود بر قانون احتیاط کند و از روی یقین به غور(4)امور رعایا و زیردستان برسد و حال هر یک از اعیان و اوساط مملکت خود به واجبی کما هو حقه(5)بداند و در تحقیق این امور دو گوش و دو چشم کفایت نیست بلکه گوش بسیار و چشم بیشمار در کار است، پس باید که جمعی مردم دانای هوشمند نیک سیرت بیطمع بلند همت ملازم وی باشند تا او مالک گوشها و چشمهای همه باشد تا به گوش همه اخبار ممالک بشنود و به دیدهی مجموع، در حقایق مهمات نظر کند و هر آینه این جمع را که در سماع اخبار متنوع و مشاهده اطوار گوناگون به مثابهی(6)سمع و بصرند، رعایت کلی باید کردن تا از
کار خود باز نمانند و پیوسته به ایصال اخبار و عرض کردن احوال مشغول باشند که هیچ چیز ملک را زیانکارتر از آن نیست که اخبار اطراف ولایت و صورت احوال رعیت از سلطان منقطع گردد.
در کتاب سراج الملوک آوردهاند که: نوشیروان از موبد(1)
موبد: پیشوای روحانی زردشتی، موبد موبدان: رئیس موبدان.
موبدان پرسید که زوال ملک از چه چیز است؟ گفت: از سه چیز: اول در پوشیدن خبرها از پادشاه، دوم تربیت مردم فرومایه، سیم در ظلم عمّال.(2)نوشیروان گفت: به چه دلیل این سخن میگویی؟ جواب داد که: چون خبر رعیت و ولایت از سلطان انقطاع یابد و از دوست و دشمن فارغ و غافل باشد، هر کس هر چه خواهد کند و چون او بیخبر است، انواع فتنه از هر گوشه سر بزند و مملکت در سر اهل فتنه رود.(3)و دیگر؛ مردم دون و رذل چون تربیت یابند، از دنائت همت بر جمع اموال حریص باشند و به هر کس طمع کنند و قدر اکابر و اشراف نشناسند و حرمت مردم بزرگ فرو گذارند و دلهای خلایق به سبب این اخلاق رنجیده شود، هر آینه همتها برگمارند تا از مربی و مربا(4)خلاصی یابند از اینجا گفتهاند که:«زوال الدّولة بارتفاع السفلة»: چون سفله را ترقّی دست دهد، دولت روی به تنزل نهد. شعر:
گر سفله به جاه دست یابد بازار ملک شکست یابد
دونان نه سزای جاه باشند بل در خور بند و چاه باشند
دیگر عمال چون بر رعیت ستم کنند نیتهای ایشان با پادشاه بد شود و از زراعت و عمارت ملول و متنفر گردند و مداخل پادشاه کم گردد و علوفه به لشکر کم رسد و چون
لشکری علوفه نیابد، سر از خدمت بتابد و اگر دشمنی پدید آید، یار مددکار اندکی بود و بدین جهت ملک از دست برود. مثنوی:
ظلم عامل جهان خراب کند دل مظلوم را کباب کنند
اندر آرد به کار ملک شکست دامن عافیت رود از دست
نوشیروان موبد را ثنا گفت و فرمود تا این کلمات را به آب زر نوشتند. و دیگر گفتهاند که قصر سلطنت را چهار قایمه(1)
قائمه: پایه، ستون.
است که اگر یکی نباشد مهمّات ملکی متمشّی(2)نشود: اول امیری که اطراف مملکت را ملاحظه و محافظت کند و شرّ دشمنان را از شاه و رعیت باز دارد، دوم وزیری که مئونات سلطان و ملازمان وی را انتظام دهد و مال از جایگاه بستاند و به جایگاه خرج کند، سیم حاکمی که از قبل سلطان حال خلق تفحص نماید و داد ضعیف از قوی بستاند و اهل فسق و فجور را مخذول و مقهور دارد، چهارم صاحب خبری امین که پیوسته اخبار شهر و ولایت و حالات اعیان و رعیت به حضرت سلطان عرض نماید و فیالجمله جمعی که سلطان را از ایشان چارهای نیست یا ارباب سیفاند(3)چون امراء و ایچکیان(4)و سپاهیان و مانند آن، یا اصحاب قلماند چون وزراء و مستوفیان(5)و دبیران و عمّال، و تربیت مجموع این ها از روی اجمال آن است که همه را به چشم شفقّت و عین عاطفت بیند و آنچه هر یک را ضرورت بود و بدان محتاج باشند از ایشان باز ندارد و هر کدام از عهدهی مهمی که مفوّض بدو باشد سالم بیرون آید و کار خود بر وجهی که باید و شاید بسازد، او را نوازش نماید و هر که در مهمّی تهاون نماید و تغافلورزد، اول به نصیحت او را متنبّه گرداند و اگر منزجر(1)
منزجر: نفرت کننده، متنفّر، بیزار.
نگردد، به فضیحت(2)گوشمال دهد، و دیگر در پی اظهار معایب و قبایح ملازمان نباشد و به شادی ایشان اظهار مسرّات و بهجت بنماید و به مصایب و آلام ایشان اندوه و ملال ظاهر گرداند و هر یک را در تربیت و تقویت، به مرتبهی خاص نگاه دارد که کسی با او در آن مرتبه شریک نباشد تا در میان ملازمان حِقد و حسد پیدا نگردد، و اگر مهمّ بعضی از ایشان به نزاع و جدال انجامد، به زودی رفع نماید تا ماده خصومت قوی نشود که از آن فسادات کلی روی نماید.بزرگان فرمودهاند که: انقطاع سر رشته مملکت وابسته به نزاع امرا و وزراء است. مثنوی:
چو یک دل نباشند اعیان شاه شود کار شاه و رعیت تباه
زارکان دولت نزیبد نزاع که استیزه آرد علی الإنقطاع
ستیزه به جائی رساند سخن که ویران کند خاندان کهن
بهمن(3)از حکیمی پرسید که: اساس تربیت ملازمان بر چه چیز باید بنهاد؟ جواب داد که: بر دو چیز: یکی لطف و یکی قهر باید که همیشه اثر قهر و نظر لطف سلطان بر خدم ظاهر باشد به قهر بگیرد تا دلیر نشوند و به لطف در گذراند تا نومید نگردند. و در نگارستان آوردهاند که: طریق حکمت بر تربیت آن است که اگر به نرمی و آهستگی کار میسر شود،
در آن محل تشدّد و عنف نباید نمود، و اگر به خشونت و سختی حاجت افتد، رفق و چرب و نرمی نباید فرمود که جراحت را تواند بود که نیش احتیاج بیش افتد از آن که به مرهم: شعر:
همیشه ره لطف نتوان گرفت در ابرو فکن چین به هنگام خویش
نبینی که مرهم نیاید به کار چه گردد جراحت سزاوار نیش
حکما فرمودهاند که: هر که را سلطان خواهد تربیت کند تا بارها نقد(1)
نقد: جدا کردن دینار و درهم سره از ناسره. نقد حال: مبین حال.
حال او را بر محک امتحان نزند و عیار کار وی را به تمامی نداند، به دیده تربیت در وی نظر نکند، که بسیار وقت نامستعدی را تربیت کردهاند، چون بر اخلاق و احوال وی وقوف حاصل شده بالضّرورة در همان وقت از نظر انداختهاند و زود برداشتن و زود بیفکندن سطوت سلطنت را مضر است و دراین باب گفتهاند: شعر:هر که را میل تربیت داری امتحان کرد بایدش یک چند
اگرش هست قابلیت آن علم دولتش برآر بلند
ور نه قابل بود بلند مساز تا به زودی نبایدش افکند
و چنانچه برداشته را بزودی بیفکندن مناسب نیست، به زودی خشنود شدن از کسی که برو خشم گرفتهاند هم محمول(2)بر خفّت(3)است، چه میان خشم و رضا باید که مدتی بگذرد تا عزم و ثبات پادشاه ظاهر گردد.
آوردهاند که روزی یکی از خلفا با ندیمی سخن میگفت در اثنای مکالمه از وی کلمهای شنید که مناسب نبود فرمود تا او را از مجلس بیرون کردند، آن بیچاره امّید از زندگانی بریده در گوشهی کاشانه نشست و به ناکام شربت تلخ صبر و تحمل تجرع(1)
تجرّع: جرعه جرعه نوشیدن.
کرده با خود میگفت: شعر:دلا ز حال بد خود جزع مکن زنهار صبور باش که نیکو شود بآخر کار
اما چون مدت مهاجرت دیر کشید و کار به جان و کارد به استخوان رسید قصه خود را نوشته به یکی از محرمان حرم خلافت داد، تا به وقت فرصت به موقف عرض رسانید. خلیفه بخندید و گفت: او را چندان گناهی نیست که موجب حرمان باشد، گفت: چون چنین است چه شود که آن بیچاره را در مجلس همایون راه دهند خلیفه فرمود: لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ2 هر کاری به وقتی باز بسته است و هر مهمی به زمانی موقوف مانده، که تا زمان آن مهم درنیاید و وقت آن کار در نرسد جهد فائده ندهد و کوشش سود ندارد: شعر:
تا در نرسد وعدهی هر کار که هست سودی ندهد یاری هر یار که هست
بعد از یک سال او را طلبید و خلعت داد. گفتهاند که چون سلطان کسی را بزرگ گرداند به همان نظر اول در وی ننگرد زیرا که چون مال و منال و اختیار و اقتدار یافت او را به درجه اول باز نتوان برد و اگر خواهد که او را خُرد گرداند بتدریج و تأنّی(2)در پی آن کار باید رفت و الا خللها پدید آید: بیت:
برانش میاور به یکبارگی که جان را بکوشد به بیچارگی
نوشیروان از بزرجمهر پرسید که لائق تربیت کیست؟ فرمود: که کسی را تربیت باید کرد که ادبی دارد یا نسبی و هر که نسبی سافل دارد به حکم کُلُّ شیءٍ یرجِعُ الی اصلِهِ(1)
کلّ شیء...: هر چیزی به اصل خود برگردد.
رجوع به اصل خود میکند.و در حکایات آوردهاند که: مردی بود زکی نام از خاندان بزرگ با نسبی عالی و ادبی کامل، کنیزکی رومی خرید نوشا نام بسیار بدخوی به غایت بهانه جوی و ستیزهروی،(2)زکی به ملک یمین(3)در نوشا تصرف کرد، پسری ازو متولد شد، روزی حکیمی در صحبت زکی نشسته بود، فرزند زکی حاضر شد زکی او را کاری فرمود، آن پسر فی الحال برخاست و روان شد چون گامی چند برفت بازگشت و در مجلس آمده نشست، حاضران متعجب شده گفتند امتثال اول را چه سبب بود و اجتناب ثانی به چه جهت روی نمود؟ آن حکیم بخندید و گفت: زکی خواست که فرمان برد نوشا نگذاشت، اثر هر دو جوهر ظاهر شد. چنانچه در سفیدی و سیاهی فرزند به پدر و مادر مشابه میباشد در رذالت و نجابت نیز همان قیاس باید کرد و درین باب حکیم فردوسی فرموده: نظم:
درختی که تلخست ویرا سرشت گرش در نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به کار آورد؟ همان میوه تلخ بار آورد
و گفتهاند: نفس خسیس(1)
خسیس: فرومایه، پست، لئیم.
را پروردن آبروی خود بردن است، چه حرامست بر کسی که از نطفه خبیث در وجود آمده باشد که: از دنیا انتقال کند بدی ناکرده به جای کسی که با وی نیکوئی کرده باشد. فرد:بد اصل را چگونه کسی تربیت کند در جیب خود چگونه کسی مار پرورد
حنظل(2)به تربیت ندهد طعم نی شکر گل برنچیند آن که همه خار پرورد
و نکته دیگر در تربیت ملازمان آن است که: یک کس را دو عمل ندهد، بلکه برای هر کسی منصبی مقرر کند، تا همه ملازمان امیدوار باشند و دو کس را یک عمل نیز نفرماید که: چون شرکت پدید آید عمل بر مراد ساخته و پرداخته نگردد. قطعه:
نه یک کس تواند که سازد دو کار که آن را پسندند ارباب هوش
دو کس نیز در یک عمل ضائعند که دیگی به شرکت نیاید به جوش
و چون از تربیت اجمال فراغتی روی نمود؛ نکته از تفاصیل آن مرقوم میگردد و مقدم بر همه تربیت اولاد است، و در ذخیرة الملوک فرموده که فرزند امانت حقست نزد والدین و در عرصهی محشر مطالبهی حقوق این امانت خواهد بود، چون این امانت آینهایست که صور جمیع نفائس و کمالات را قابلست، و جوهر حقیقت او را به هر چه میل دهند بدان نائل گردد، پس به ضرورت در تربیت او سعی باید فرمود تا به صفتهای پسندیده متّصف گردد و از خصلتهای نکوهیده منحرف شود. اول آنکه او را به نام نیک تسمیه باید کرد، که اگر نامی ناموافق باشد مدة العمر در کراهت خواهد بود، دیگر دایهی او به غایت معتدل
مزاج و خوشخوی و پاکیزه سرشت باید، که در خبر آمده که: شیر دادن طبائع را متغیر سازد. چون مدت رضاع تمام شود مردم پاک دین خوش خلق را به خدمت او نامزد باید کرد، تا طبیعت او به اوصاف آن خادم مستأنس گردد، و چون طبع صبیان به لهو و لعب و اکل و شرب مائلست در آنها آئین اعتدال و قانون توسط رعایت باید نمود و معلم پرهیزگار دیندار تعیین باید فرمود تا او را تعلیم قرآن دهد، و احکام شرعی درآموزد و علمی که او را در دین و دنیا نافع باشد ازو باز ندارد، و بهترین تأدیب آنست که او را از مخالطت جمعی که مفسد و کج طبع باشند نگاهدارد و با مردم خوش ذهن لطیف طبع مصلح متقی مصاحب سازند و دائم در پیش وی علما و عرفا و فضلا را مدح گویند، تا محبت ایشان در دل وی راسخ گردد و اشرار و فجّار و بدمعاشران را مذمّت کنند، تا کراهتی از ایشان در طبع وی پدید آید و چون به سن تمیز رسد مردی بزرگ عالی همت صاحب تجربه را - که خدمت ملوک کرده باشد - مقرر کنند تا آداب نشست و برخاست و رفتن و آمدن به وی آموزد، و دران کوشد که آثار ادب و حیا و علو همت و تخلق به اخلاق ملوک از وی ظاهر گردد، و چون وقت درآید سپاهیان جلد(1)
جلد (به فتح جیم و سکون لام): نیرومند، چابک، چالاک.
و جگردار و استادان کاردیده را امر کنند تا آئین سواری و سلاحداری و آنچه سلاطین را به کار آید به وی تعلیم دهند، و چون بزرگتر گردد به خدمت مشایخ و صحبت علما دلالت کنند، تا از نظر بزرگان دین مستفیض گردد که همتها را اثرهای کلی میباشد. مثنوی:هر که ز دولت اثری یافتست از دل صاحب نظری یافتست
همت مردان چو درآید به کار برگ گلی تازه برآید ز خار
هر نظری کز ره صدق و صفاست چون به حقیقت نگری کیمیاست
و دیگر امرا و ندما که ایشان رکن دولت و اساس مملکتند، و تربیت ایشان بران وجه شاید که وهنی(2)به قواعد تعظیم ایشان راه نیابد، و دست ایشان در تصدی مهمات کلیهی
ملکی و مالی قوی و مطلق باشد، و در جمیع اموری که به آن محتاج باشند ایشان را مدخل دهند، تا هیچ مهم بیرأی و تدبیر ایشان ساخته نگردد، و سخنی که در باب مصالح ملک و مال به موقف عرض رسد به سمع قبول اصغا نمایند و در تقویت و تمشیت مهماتی که متعلق بدیشانست از امور تَواچی(1)
تَواچی: جارچی باشد، و آن عبارت از شخصی بود که از جانب پادشاهان و فرماندهان به ایصال احکام و رسانیدن فرامین مأمور شود. لغتنامه دهخدا، ج 5، ص 7083.
و ایلچی(2)و لشکریان و ملازمان شرف التفات ارزانی دارند خصوصاً در مهم ایلچی که او زبان سلاطین باشد، و حالت هر پادشاهی از اطوار ایلچی او معلوم میتوان کرد، پس ایلچی مردی حکیم سخنگوی نیکوروی صاحب جود بزرگ همت باید، تا آبروی فرستنده خود نریزد، و به هر کس که رسولی فرستند مناسب آن کس باید فرستاد، چنانچه حکیم فرموده: بیت:رسول توانا توانا فرست بدانا هم از جنس دانا فرست
آوردهاند که چون مهلب(3)خوارج(4)را هزیمت کرد و غنیمت بسیار به دست آورد رسولی مالک نام به نزد حجاج فرستاد حجاج پرسید: مهلب را چون گذاشتی؟ گفت: در حالی که دوستان او مسرورند و دشمنان او مقهور، گفت: شفقت او بر سپاه به چه اندازه است؟ گفت:
1) (1)
2) (2) ایلچی: سفیر، فرستاده مخصوص.
3) (3) مهلب بن ابی صفره، ظالم بن ابی سراق ازدی عتکی ابوسعید (و 7 هجری قمری... از جانب مصعب بن زبیر استاندار بصره شد، در سمرقند چشم او را کور کردند، مدت نوزه سال با ازارقة (فرقهای از خوارج) ستیزه نمود، سرانجام آنان را تار و مار کرد، به سال 79 ه. ق از جانب عبدالملک مروان به ولایت خراسان منصوب شد. در سال 83 در این شهر درگذشت. لغتنامه دهخدا، ج 14، ص 21910.
4) (4) خوارج: کسانی که پس از حکمیت در جنگ صفین بر علی علیه السلام خروج کردند. ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 478.
مانند شفقت پدر بر فرزندان، گفت: حال فرزندان او چونست؟ گفت: همه خرسند و خوشدلند، گفت: که در رزم چونند؟ گفت: جان را در پیش ایشان خطری(1)
خطر: قدر و مقام.
نیست، گفت: در بزم چگونهاند؟ گفت: مال را در پیش ایشان قدری نیست، گفت: در عقل و فضل چگونهاند؟ گفت: چون دائره که سر و پایش نتوان یافت و اول و آخرش نتوان دانست، حجاج گفت: این مرد سخن را به حد کمال رسانید. و مهلب را در دل ما وقعی و در چشم ما حشمتی حاصل شد، و از آداب رسول و عقل او استدلال کردیم بر ادب و عقل فرستنده او. قطعه:رسول ار فرستی حکیمی فرست که کار ترا باشد از وی بهی
شنیدی که آن مرد دانا چه گفت فَاَرسِلْ حَکیماً و لا توصِهِ(2)
اما تربیت لشکریان از جمله ضروریات است و فائده ایشان چهار چیز است: اول قوت و هیبت پادشاه دوم دفع دشمنان سوم ایمنی رعایا چهارم دفع دزدان و ایمنی راهها و ایشان را چهار شرط به جا باید آورد: اول آنکه از فرمان سلطان بیرون نروند و جز به حکم او کار نکنند، دوم آنکه با پادشاه یکدل و یکزبان باشند، سوم آنکه با یکدیگر نیز متفق باشند، چهارم آنکه در کارزار مردانگی و فرزانگی رعایت نمایند. و سلطان را هم با ایشان چهار کار باید کرد: اول آنکه سلاح و مرکب ایشان مهیا سازد و دوم مرتبه هر یک بداند و او را دران مرتبه نگاهدارد سوم مردان کاری را تربیت نیکو کند و در میان لشکریان سرافراز سازد، چهارم از لشکر دشمن غنیمت که بدست آید ایشان را بهرهمند گرداند. و از قباد(3)
منقولست که مَوبِدْ را گفت که با لشکر چگونه معیشت کنم؟ فرمود: که به هر چند وقت تفقد حال ایشان باید کرد، چنانچه باغبان تفحص حال بوستان میکند، و هر گیاهی که به کار نیاید و قوت از دیگر گیاهها باز میستاند آنرا میبُرد و دور سازد و هر چه ازو نفعی متصوّر است نگاهدارد و تربیت میکند. و در میان لشکریان نیز جمعی باشند که از ایشان هیچکاره نیاید، ایشان را علوفه دادن ضائع است، آسامی آنها را از دیوان ارزاق محو باید ساخت و به تربیت مردم کاری باید پرداخت. قباد پرسید که علوفه ایشان بر چه وجه باید داد؟ گفت: به طریق اعتدال چه اگر معیشت ایشان را تنگ گیری ملول و متفرق شوند، و یمکن که رجوع به جای دیگر نمایند و اگر معیشت بر ایشان فراخ گردد مستغنی شوند و در ملازمت و خدمتکاری کاهلی ورزند، و همین معنی را حکیم نظامی آورده: مثنوی:
سپه را به اندازه ده پایگاه مده بیشتر مال از خرج راه
شکم بنده را چون شکم گشت سیر کند بددلی گر چه باشی دلیر
نه سیری چنان ده که گردند مست نه بگذارشان در خورش تنگدست
سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه ندارد حدود ولایت نگاه
و دیگر وزرا و ایشان پیرایهی ملک و خزانهی مالند و اگر مهم والی مملکت بیوزیر متمشّی گشتی. حضرت موسی(1)
موسی علیه السلام: موشا، پیغمبر بنی اسرائیل که در زمان فرعون به دنیا آمد.
کلیم الله علیه السلام از خدای تعالی در نخواستی که برای من وزیری از اهل بیت من معین ساز، و آن برادرم هارون است و بدو پشت مرا قوی گردان.(2)پس معلوم میشود که وزراء سبب استحکام بنای سلطنت و انتظام امور مملکتاند وقتی که مستجمع خصال رضیة و اخلاق زکیه باشند: بیت:از وزیری که او نکو سِیرست ملک را زیب و زینتی دگرست
و تربیت ایشان آن است که به شرف التفات سلطانی معزز و به عزّ عنایات خاقانی(1)
خاقان: در سابق لقب پادشاهان چین و ترکستان بوده.
مشرّف باشند تا در چشم خاص و عام مکرّم و معظّم نمایند و قول ایشان را نفاذی(2)و حکم ایشان را اعتباری باشد و کسی در مهمّات مالی بی استصواب ایشان دخل ننمایند و تدبیر ایشان را در کارهای عمده تمام و اصل کلّی باید دانست چه ممکن است که به قلم کارها ساخته گردد که به شمشیر میسر نشود: بیت:قلم رخت جایی تواند کشید که شمشیر نتواند آنجا رسید
آوردهاند روزی در میان امیری و وزیری در تقدیم و تأخیر منازعت افتاد، امیر (گفت: من) خداوند تیغ آبدارم و تو صاحب قلم نزار(3)ملک به شمشیر توان ستِد نه به قلم وزیر (گفت: انتظام مملکت به قلم) درست شود نه به شمشیر این ماجرا به سمع سلطان رسید و هر دو را به خدمت طلبید و وزیر را گفت: همیشه اهل قلم، خدمتکاران اصحاب سیف بودهاند، تو چرا اهل قلم را ترجیح میکنی؟ گفت: ای شهریار عالم! شمشیر، دشمنان را به کار آید نی دوستان را، و قلم هم برای نفع دوستان به کار آید و هم برای دفع دشمنان، دیگر اصحاب سیف را هوس ملک داری پدید آید و بر ولینعمت خروج کنند و از اهل قلم هرگز این حرکت صادر نشود، و دیگر اصحاب سیف خزانه سلطانی را خالی میسازند و اهل قلم پر میکنند و محل دخل عزیزتر از محل خرج میباشد: بیت:
در خامهی وزیر به حرمت نگر که آن در جویبار ملک نهالی است معتبر
حقی به موقعست اگر تربیت کنند آن شاخ را که میوه او هست سیم و زر
و دیگر تربیت مقربان و ایچکیان و محرمان خلوت انس است که: هر یکی را به مهمّی خاص نامزد فرماید و در مهمّی که منسوب به کسی باشد، دیگری را دخل ندهد و قدر خدمت هر کس بداند و فراخور آن دربارهی او عاطفت نماید و ایشان را بدان مثابه دلیر نگرداند که هر چه خواهند توانند کنند و گویند و حجاب سطوت و مهابت از پیش بردارند، و همه را در مقام ادب و مرتبه حیا متوقف سازند و اگر کسی از ایشان بیمحل سخنی گوید، آن سخن را اصغاء نکند و تا کسی نیک امین نباشد و چند نوبت نیازموده باشد، معتمد نباید ساخت و سرّ خود را با وی در میان نباید نهاد و چون ملازمان ملوک را با یکدیگر رشکی(1)
رشک (به فتح را) غیرت، حسد (که زوال نعمت دیگران را خواهد).
و غبطهای(2)باشد، سخن هیچ کدام دربارهی دیگری نباید شنود و همه را بر دوستی و موافقت با یکدیگر ترغیب باید کرد و از مخالفت و منازعت تحذیر(3)باید نمود که مخالطت ایشان در انتظام امور سلطانی دخلی تمام دارد چنانچه شمهای ازین سبق ذکر یافت. شعر:ملازمان سلاطین چو یک جهت باشند مهم مملکت و مال برقرار بود
وگر نفاق نمایند و مکر و حیله کنند اساس جمله مهمّات بیمدار بود
اما غلامان و بندگان درم خریده، مر خداوندان خود را به منزلهی دست و پای و سایر اعضاءاند، چه کسی که به جهت غیری تکفل امری کند که به اعانت دست در آن حاجت افتد قایم مقام دست آن غیر باشد و کسی که سعی کند در کاری که قدم در آن کار رنجه باید کرد، مشقت قدم کفایت کرده باشد و کسی که به چشم نگاه دارد چیزی را که نظر بالضّرور(4)در آن صرف باید کرد زحمتی از بصر باز داشته باشد و باقی برین قیاس، پس بر
وجود این جماعت شکرگزاری باید کرد و انواع رفق و مدارا و لطف و مواساة ایشان به کار باید برد، چه ایشان را کلال و ملال و فتور و ماندگی در خدمت پیدا میشود، پس در کار فرمودن ایشان انصاف رعایت میباید نمود و چنان باید که به امور معیشت ایشان از خورش و پوشش خللی راه نیابد و اصل آن است که ایشان را به نظر خاص مخصوص سازد، که اقدام بر اعمالی که به ایشان مفوّض است از روی خوشدلی و نشاط کنند نه از سر کاهلی و ملال.
در کتب حکمت آوردهاند که: خواجه را نشاید که بهر گناهی خادم را براند، زیرا که بنده وقتی شرط شفقت و هواداری به جای آرد که خود را از مفارقت مخدوم ایمن داند، و اگر بنده را به هر سهوی و خطایی براند خود را در خدمت عاریتی شناسند، و همچو راهگذریان معاش کنند و نه در هیچ کار اندیشه به کار برد و نه در هیچ مهم شرط شفقت نگاه دارد و اصل در بندگان صفت حیا و زیرکی است.
این از همه صفتها در کارتر است، و اگر از بنده اثر مکر و دزدی و حیله دریافته شود زود دفع باید کرد، چون یکی از بندگان به خیانتی فاحش و گناهی زشت ملوّث(1)
ملوّث: آلوده.
گردد و به تأدیب و تعذیب قابل اصلاح نباشد، صلاح در آن است که او را به زودی نفی(2)کند، تا دیگر بندگان به مجاورت و مصاحبت او تباه نشوند و فساد ازو به دیگران نرسد. قطعه:صحبت مفسدان و بدفعلان مردم نیک را تباه کند
هر که با دیگ همنشین گردد جامه خویش را سیاه کند
و اگر از بندگان یکی از ارباب دولت - که ملازم سلطان باشند - شکایتی از خواجه خود نزد سلطان آرد در چیزی که شرع را در آن مدخلی نبود ردّ و منع او لازم است.
چنانچه در سیاسات سلطان محمود غزنوی آوردهاند که: روزی آدینه سلطان به نماز میرفت، غلامی تُرک - در غایت حسن و جمال و نهایت غنج(1)
غنج: ناز، کرشمه.
و دلال(2)- سر راه سلطان را گرفته بود، چون موکب(3)شاهی رسید غلام زمین ادب را بوسه داد، سلطان از روی کرم عنان حشمت باز کشید و به زبان لطف و مرحمت پرسید که: چه حاجت داری؟ گفت: شاها بنده را آنکه از ترکستان میآورد در تمام راه میگفت: تو را به خدمت سلطان میبرم تا سایه عنایت بر روزگار تو اندازد، و من به امید این بشارت و نوید این اشارت کربت غربت و خواری بندگی تحمل میکردم، و پیوسته به مضمون این بیت: بیتگرم هزار غم از روزگار پیش آید چو روی شاه ببینم دلم بیاساید
خوشدل میبودم، اکنون که بدین شهر آمدیم خواجه حسن مرا دید و به هزار دینار بخرید، و مدتی است که مرا در خانه پنهان میدارد، این ساعت فرصت یافتم و خود را به سر راه افکندم، بخت یاری و سعادت مددکاری کرد تا به دولت ملازمت رسیدم و امیدی که در دل داشتم به موقف عرض رسانیدم، باقی سلطان حاکم است. سلطان فرمود تا غلام را ادبی بلیغ کردند و او را به کسی سپرد که این را پیش حسن بَرَد و بگوید که: هزار دینار به غلامی میتوان داد، چرا صد دینار به دربانی نمیدهی تا بر در خانه نشیند و نگذارد که غلام تو بیاجازت از خانه بیرون رود؟ یکی از خواص پرسید که غلام را عجب ادبی فرمودید! سلطان فرمود اگر نه آن بودی که هزار دینار حسن ضایع میشد بفرمودمی تا از میانش به دو نیم زنند، چه اگر غلامان را فرصت دهند هر غلامی که از خواجه برنجد همین شیوه پیش گیرد، و شکایتی ناموجه(4)به عرض رساند و مهم خواجگی و بندگی مختل و مهمل بماند. مثنوی:
چو از خواجه خود برنجد غلام بد او دهد شرح با خاص و عام
به بهتان و غیبت گشاید زبان که تا خواجه را افکند در زیان
غلامی کزین سان(1)
کزین سان: که از این گونه، و در برخی از نسخهها «که این سان» آمده.
بود خوی او مبیناد چشم کسی روی اودر آداب جمعی که به دولت سلاطین تقرّب جستهاند و سرفراز گشتهاند، از ارکان دولت و اعیان حضرت و خواص بارگاه و نواب و حجّاب و سائر گماشتگان و متعلّقان باید دانست، که هر که در کار پادشاه شروع کند و در مهمّات سلطانی خوض(2)نماید؛ باید که سیرت او به قانونی باشد که سبب نیکنامی سلطان و آبادانی مملکت بود، و این معنی وقتی میسر شود که رعایت چهار طرف بر خود لازم داند. اول: رعایت جانب حق، دوم: رعایت جانب پادشاه، سوم: رعایت جانب خود، چهارم: رعایت جانب رعیت. اما در رعایت جانب حق پنج شرط است. اول: آنکه شکر نعمت الهی و فیض فضل نامتناهی(3)که درباره او واقع شده بجای آرد تا نعمت زیاده گردد. بیت:
شکر نعمت نعمت افزون میدهد مفلسان(4)را گنج قارون میدهد
دوم آنکه مراسم طاعت فرو نگذارد، بلکه آن را بر خدمت پادشاه مقدم دارد، تا در همه چشمها عزیز گردد و در همه دلها مقبول بود.
آوردهاند که ابومنصور وزیر سلطان طغرل مرد دانا و کافی بود و عادت داشتی که چون نماز بامداد گزاردی تا طلوع آفتاب اوراد خواندی، بعد از آن به خدمت سلطان رفتی، وقتی مهمی ضروری پیش آمد، سلطان او را به تعجیل طلبید کسان پی در پی آمدند، و او از سر سجاده برنمیخاست، حاسدان مجال غیبت یافتند و زبان وقیعت(1)
وقیعت: غیبت مردمان.
گشاده او را نزد سلطان به بدی یاد کردند، که: بسی غفلت میکند و از سخن سلطان اعتباری نمیگیرد، و مانند این کلمات در میان آوردند به مرتبهای که آثار تغیر مزاج در بشره(2)پادشاه ظاهر شد، اما چون خواجه از اوراد فارغ گشت به خدمت سلطان آمد، سلطان از روی غضب بانگ بر وی زد که چرا دیر آمدی؟ گفت: ای ملک! من بنده خدا ام و چاکر تو از بندگی فارغ نشوم به چاکری نمیتوانم آمد، سلطان بگریست و او را محمدت(3)بسیار گفت. نظم:مده رشته خدمت حق ز دست خداوند را بندگی کن که هست
سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز
سوم آنکه رضای خدای را بر رضای پادشاه تقدیم کند که: چون حق سبحانه و تعالی از بنده خشنود بود خشم دیگران او را زیان ندارد، و اگر عیاذاً بالله خدای تعالی برو خشم گیرد؛ خشنودی همه خلق او را سودی نرساند. فرد:
چون خداوند از تو خوشنود است خشم دیگر کسان ضرر نکند
مشهور است که بزرگی در مجلس یکی از خلفا بود وقت نماز تنگ شد و خلیفه به مهمی اشتغال داشت و نماز بر خاطر او فراموش شده بود، آن بزرگ برخاست که نماز گزارد، یکی گفت: چرا صبر نمیکنی که خلیفه به نماز برخیزد؟ گفت: حکم خدای را موقوف حکم دیگری نباید داشت، گفت: بنشین که خلیفه بر تو غضب خواهد کرد، گفت: چون رضای خالق حاصل شود از غضب مخلوق چه باک؟! خلیفه که این بشنود آن بزرگ را بسیار بنواخت و آن متعرض را از نظر تربیت بینداخت.
چهارم آنکه از خدای بیش ترسد که از پادشاه، در خبر آمده است که هر که از خدای بترسد همه کس ازو بترسند.
پنجم آنکه به خدای امیدوارتر باشد که به پادشاه، که هر چه میدهد او میدهد امید در کرم کسی باید بست که هیچ امیدوار از در رحمت او باز نگردد. بیت:
محالست اگر سر برین در نهی که باز آیدت دست حاجت تهی
اما رعایت جانب پادشاه را بیست و پنج شرط است:
اول تذلل و تضرع و اظهار عجز و خدمتکاری، چه ملوک را همتهای عظیم و حالتهای بزرگست که: بدان متفردند از غیر خویش و آن بدان سبب است که مظهر سلطنت الهی واقع شدهاند و از این جهت لقب ظل الله بر ایشان اطلاق میکنند، پس به آن معنی که این صورت در ایشان متجلّی است؛ از همه خلق استخدام و تعبد خواهند و خود را سزاوار آن شناسند،(1)
و این از تفرعن و خودخواهی و روحیه برتریجویی آنان است، نه سایه خدا بودن آنان، که حدیث السلطان ظل الله در منابع معتبر شیعه نیامده است.
و در هر چه کنند طریق استقلال و تفرد رعایت نمایند، و هر چند اساس سلطنت بیشتر باشد ظهور این صفت زیادت بود، و برین تقدیر استغنای ایشان طالب آن است که: مردم محتاجی و مسکنت خود بر ایشان عرض کنند. فرد:1) (1)
چه آورم به تو چون جمله هر چه هست تو داری مگر شفاعت و عجز و نیازمندی و زاری
دوم تحمل محنت و مشقت و ریاضت کشیدن و بر مکاره(1)
مکاره: رنجها و سختیها.
صبر کردن، چه خدمت ملوک مبنی بر زحمت باشد، در کتب حکما مذکور است که: ملازمت سلطان حائل است میان مردم و آسایش و طلب راحت، و لذت در خدمت ملوک را از قبیل محالات باید شناخت.سوم آنکه: هر چه اندیشد و کند و گوید باید که در آن مصلحت پادشاه ملاحظه نماید، هم از جهت دنیا و هم از جانب آخرت، و طرف آخرت را مقدم دارد.
چهارم به طریق ملائمت و تلطف ظلم را در نظر او نکوهید سازد، و عدل را به تعریف و توصیف در دل او شیرین گرداند، و بر وجهی که مصلحت داند او را از ظلم باز دارد که: اگر به ظلم پادشاه راضی شود او نیز درآن مظلمه شریک باشد و در عرصه محشر - که ندای اُحْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ2 برآید - او را نیز با مظلمه در معرض خطاب و عتاب درآرند.
در اخبار مذکور است که یحیی واسطی خطاطی به غایت زیبانویس بود، و اولاد خلفا نزد او خط مینوشتند و تعلیم میگرفتند. روزی نزد وزیری تعریف کردند که یحیی قلم را نیک میتراشد، او را طلبید و فرمود تا قلمی برای وی بتراشد، یحیی قلمی به احتیاط تمام بتراشید، وزیر بدان قلم توقیعی(2)نوشت، خط او بهتر از پیشتر نمود، یحیی را خلعت و هزار دینار انعام فرمود، یحیی خلعت پوشیده و زر به قبضه تصرف خود آورده از مجلس بیرون
آمد، و چون به در بارگاه رسید فیالحال بازگشت و گفت: ایها الوزیر یک صنعتی برین قلم فراموش کردهام، اگر اجازت باشد به جا آرم وزیر قلم بدست وی داد، قلمتراش بکشید و سر قلم بیفکند و زر و خلعت پیش وزیر بنهاد، وزیر فرمود: که تو را چه شد؟ گفت: چون به در سرا رسیدم این آیت به گوش دلم فرو خواندند که: اُحْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ1 یعنی حشر کنید ظالمان را با شریکان و مددکاران ایشان. ترسیدم که تو بدین قلم از روی ستم چیزی بر کسی نویسی و من - که قلم تراشیدهام - در آن شریک باشم و به عتاب الهی گرفتار گردم. بیت:
یار ستمکار مشو ای عزیز تا که از آن قوم نباشی تو نیز
پنجم آنکه پادشاه را بر خیر دارد و چنان کند که: خیر او به همه کس برسد، چه بهترین خیرات آن است که عام باشد چون شعاع آفتاب که بر همه جا میتابد، و چون رشحات(1)سحاب(2)که به همه زمینها میرسد.
از بزرگی پرسیدند که: خیر بر چه و چه باید کرد؟ و بهترین خیرها کدام است؟ فرمود: که خیر بر عموم باید و بهترین آن بود که به روی تازه(3)باشد و منت به آن همراه نباشد.
آوردهاند که: معن بن زائده کرمی عام داشت و در وقت بخشش به غایت خندان و تازه روی بودی، عزیزی را پرسیدند که: آیا ابر بارنده سخیتر است یا معن بخشنده؟ جواب داد که: سخاوت معن از ابر بیشتر و بهتر است. گفتند: به چه دلیل؟ گفت: بدان دلیل که هر چه ابر دهد گریان دهد، و هر چه معن بخشد خندان بخشد. قطعه:
تازه رویی و انبساط و نشاط در سخاوت عظیم معتبر است
مرد بخشنده را به وقت سخا تازه رویی سخاوت دگر است
ششم تا بر کسی وثوقی تمام نداشته باشد - و بارها صفات او را نیازموده باشد - او را پیش پادشاه تعریف نکند و ستایش ننماید تا به وقت آزمایش شرمنده نشود.
آوردهاند که: زرّاقی(1)
زرّاق: بالفتح و التشدید: صاحب ریا و نفاق.
نزدیک یکی از نواب سلطان سنجر آمد گیسوها گذاشته و قدری جامه کعبه آورده، گفت: من مردیام از اهل بیت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و سلم، و امسال به حج رفته بودم و جهت سلطان حج گذاردهام و بر سر روضه مقدسه حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و سلم برای شاه و ارکان دولت او به حضور قافله حجاج دعا کردهام، اگر مرا به خدمت سلطان رسانی هر آینه از تو منتوار شوم و بدین بشارت که آوردهام مرا نیز نوازش فرماید، آن نائب این صورت را تحقیق نکرده نزد سلطان آمد و آن حاجی علوی را تعریف بسیار کرد، چنان که سلطان مشتاق شده به احضار او فرمان داد، چون آن عزیز را حاضر گردانیدند سلطان را دست بوس کرده بر حاشیه بساط نشست. سلطان پرسید که: از کجایی؟ گفت: از شهر اصفهان. فرمود که: کی حج کردی؟ گفت: امسال. قضا را ایلچی از نزد حاکم اصفهان در مجلس آمده بود، چون نام اصفهان شنید و آن کس را دید گفت: ای شاه من این کس را میشناسم او سید نیست، بلکه از لولیان(2)آن ولایت است و بیشتر از ایشان موی بر سر دارند و من در همه این سال وی را در صفاهان میدیدم و در روز عید اضحی به در خانه من آمده بود به طلب گوشت قربانی. سلطان به غایت متأثر شده روی به آن نائب کرد که: نیک سید نامدار و حاجی بزرگوار را به خدمت ماآوردهای! آن نائب خجلزده و انفعال یافته از مجلس بیرون رفت، و بقیة العمر به خدمت سلطان نیارست(1)
نیارست: نتوانست، یارایی نداشت.
آمد. اگر در اول تحقیق حال او کردی و در آن باب تفحص تمام بجا آوردی، غبار خجلت بر چهره حال او ننشستی و از نظر چنان پادشاه محروم نگشتی. قطعه:مگو وصف کسی نزدیک شاهان مگر وقتی که او را نیک دانی
که گر نبود بران وصفی که گفتی بسی در انفعال آن بمانی
هفتم هر چه داند که پادشاه را بدان میل است - از اسب و نوکر و امتعه و ضیاع(2)و مستغلات(3)و غیر آن - جهت خود نگاه ندارد، بله به طریق استدعا چنان کند که به نظر قبول سلطان رساند.
هشتم آنکه: چون پادشاه با وی سخن گوید - به دل و جان و عقل و هوش و چشم و گوش و تمام جوارح و اعضا - متوجه سخن وی باشد، و چنان نکند که یک کلمه ازو فوت شود و به هیچ فکر و عمل نپردازد، و نظر بر جانبی دیگر نیندازد و به سخن با کسی مشغول نشود، هر چند سخن ضروری باشد، چه سلاطین به غایت غیور باشند، چون ببینند که کسی به وقت توجه ایشان به جای دیگر به نظر یا به سخن میل کند - از روی غیرت - بر وی خشم گیرند، و اگر در آن محل ظاهر نکنند اثر آن به مرور ظهور کند، و خطرات کلی بر آن مترتب شود.
نهم: در مجلس ملوک با کسی سر گوشی نکند یعنی سرّ نگوید، که هرگه به حضور او دو تن سرّ گویند که او نداند و نشنود و نفرموده باشد او را خیالات بسیار رو دهد، و انواع گمانها برد و اغلب است که از ایشان کینه گیرد، و در صحبت سلاطین ملاحظه این معنی بیشتر باید نمود، و یمکن که حسّاد اهل فساد خاطرنشان پادشاه کرده باشند که:
فلان و فلان را با شما دل راست نیست، و در هواخواهی ایشان خللی پدید آمده و در مقام قصد(1)
قصد کردن: اراده کشتن کسی نمودن.
میباشند، چون سلطان بیند که با یکدیگر سر میگویند کلام صاحب غرضان مؤثر میافتد، و هر دو تن در معرض غضب ملک و در ورطه هلاک میافتد. مثنوی:سخن پوشیده گفتن در محافل نباشد شیوه دانا و عاقل
که از طرز ادب بسیار دور است نشان غفلت و مکر و غرور است
دهم: باید که چون سلطان از کسی دیگر سؤالی کند او سبقت نکند و جواب ندهد، تا آن کس که ازو پرسید جواب گوید، زیرا که جواب دادن کسی از آن سؤال - که به دیگری متوجه است - حمل بر سبکساری و بیوقاری او میکند، یکی از حکیمی پرسید که: اگر من در مجلس پادشاهی باشم و او از غیر من سؤال کند؛ روا باشد که من جواب دهم؟ گفت: نی، تو جواب مده که آن نشانه استخفاف(2)است؛ هم به سائل یعنی ندانستی که از که سؤال باید کرد، و هم به مسئول یعنی او استحقاق این سؤال ندارد و درین باب محذوری(3)دیگر هست که اگر سلطان گوید که: از تو نمیپرسم این را چه جواب توانی گفت؟ و از انفعال این صورت چگونه بیرون توانی آمد؟ و اگر فرضاً از جماعتی پرسد که تو از ایشان باشی به جواب سبقت مکن، که دیگران خصم تو شوند و بر سخن تو عیب گیرند، بلکه تأخیر کن تا دیگران گویند و عیب و هنر هر سخن بدانی، پس آنچه تو دانی اگر بهتر باشد عرض کن و الا خاموش بنشین. مثنوی:
مکن خفت اندر جواب سخن نگر در خطا و صواب سخن
اگر نقد تو بیغش آید بیار کزان نقد افزوده گردد عیار
وگرنه در اظهار عیبت مکوش مر آن را به ستر خموشی بپوش
یازدهم: باید که تا سلطان چیزی نپرسد ابتدای سخن نکند، و چون پرسد جواب به قدر کفایت گوید و خاموش کند مگر وقتی که پادشاه میل داشته باشد، آنگه سخن بیشتر و درازتر گوید.
دوازدهم آنکه: اگر سلطان او را بر چیزی وقوف ندهد مطلقاً تفحص آن نکند و در پی دانستن آن نرود، چه اگر او را قابلیت و محرمیت آن بودی به او گفتندی پس مبالغه در وقوف بر آن متضمن غضب سلطان است. قطعه:
با تو سرّی گر نمیگویند از نامحرمیست هر که نامحرم بود با سرّ سلطانش چه کار
چون کسی را در درون خانه رفتن راه نیست با تملّقها نمودن پیش دربانش چه کار
سیزدهم: باید که در هیچ تحفه و هدیه و عطیه - که نامزد وی شود - استغنا(1)
استغناء: اظهار بینیازی؛ که من لازم ندارم یا به چه درد من میخورد؟
ننماید از پادشاه، اگر چه محقر(2)باشد زیرا که اندکِ سلطان بسیار است، و استغنا نشانه خوار داشتن عنایت پادشاهیست، و هیچ عاقل این نکند که فیضی از سایه الهی متوجه او گردد و از خود رد کند. بیت:هر چه از پیش شه آید خوش بود اندک و بسیار او دلکش بود
چهاردهم: از طریق امانت قدم بیرون ننهد که امانت صفتی است که مردم خوار را عزیز گرداند و خیانت خصلتی است که مردم عزیز را خوار سازد یکی از خلفا فرموده که من مردم امین را دوست میدارم هر چند سفله(3)باشد و با کسی که خائن باشد دشمنی
دارم اگر چه بزرگ و عالی باشد زیرا که امانت علامت ایمان است و در حدیث آمده که ایمان ندارد هر که امانت ندارد و حضرت حق سبحانه و تعالی خائن را از محبت خود بیبهره ساخته إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوّانٍ کَفُورٍ.1 پانزدهم: بدانچه از پادشاه به وی رسد قانع و راضی باشد و زیادهطلبی نکند و حرص ننماید که البته حرمان لازم حرص است. مثنوی:
حرص و حرمان قرین یکدگر است حرص از جمله عیبها بتر است
مردم از وصف حرص خوار شوند وز قناعت بزرگوار شوند
شانزدهم در حضور و غیبت سلطان بر ذکر محامد و نشر مکارم او مداومت نماید، و اگر از کسی کلمه بشنود که مشتمل بر ترک ادب باشد به نسبت پادشاه او را برآن ملامت و نصیحت کند، و اگر منزجر نشود سخت گوید و جفا کند، اگر بدین نیز متیقظ(1)نگردد و پند نپذیرد ترک مجالست و مخالطت و مصاحبت وی گیرد، و با او به هیچ وجه سخن نگوید.
هفدهم: کاری که مفوضست(2)بر آن؛ مداومت نماید، و از مهمی که متکفّل(3)آن است غافل نشود، و جهد کند که پیوسته حاضر باشد تا هرگاه که سلطان او را طلبد فی الحال به خدمت او رسد، و از مواظبت بر حضور و از ملازمت دائمی - که مؤدّی به ملالت باشد - احتراز کند.
هیجدهم: اعتماد بر محبت و رضای سلطان نکند، و به بسیاری خدمت خود نیز واثق(4)نبود، چه غرور جاه خدمت را فراموش میگرداند، و دیگر آنکه با سلطان اظهار نکند که مرا
نزدیک تو حقی است یا سابقه خدمتی دارم، بلکه به تجدید ملازمت و تأکید دعاگویی و لواحق فرمانبرداری و سوابق حقوق را نزدیک وی تازه دارد، بر وجهی که آخر آن اول را احیا کند، چه سلاطین حقی را که آخرش از اول منقطع بود فراموش کنند، و از خدمت کسی منتدار نباشند، چه ایشان خود را سزاوار خدمت میشناسند.
نوزدهم: محل عرض حاجات نگهدارد که عرض کردن بر ملوک حکم نماز دارد، چون نماز در وقت ادا کرده شود به قبول افتد، عرض حاجت نیز چون در محل افتد روا شود. بیت:
حرامش بود نعمت پادشاه که هنگام فرصت ندارد نگاه
و باید که چندان حاجت عرض نکند که اثر ملال(1)
ملال: خستگی.
بر جبین(2)سلطان پیدا شود.بیستم او را اگر سلطان عزیز دارد باید که بر جمعی که نزدیک او مقربند یا خدمت قدیمی دارند تقدیم مجوید، و خود را از ایشان در پیش نیفکند که: ازین صورت بر سفاهت و خفت و کمخردی وی استدلال توان کرد، چه شاید که پادشاه را به آن کس که برو تقدیم میجوید انسی و الفتی باشد یا خدمتی به شرط کرده باشد، که سلطان حق آن را ضایع نگرداند، چون آن کس به دفع طالب تقدیم برخیزد؛ پادشاه جانب وی گیرد و او را مغلوب سازد و او در انفعال و خجلت بماند. قطعه:
بر آن کس که او خاص سلطان بود تقدم مجو گر چه باشی عزیز
اگر چه ترا عزتی شد پدید ز اعزاز او هم بر اندیش نیز
بیست و یکم: باید که از ستم سلطان نرنجد، و غلظت و درشتی ایشان را به دلجویی و دلخوشی قبول کند، چه گفتهاند عزت پادشاهی و سطوت فرماندهی زبان را گشاده گرداند
به اعراض(1)
اعراض: جمع عرض (به کسر عین): ناموس، آبرو و شرف.
مردمان بیسببی، پس برین تقدیر با ایشان مواسا باید کرد، و اگر از روی نازی که لازم سلطنت است کسی را دشنام دهند باید که به دعا پردازند. مصرع:دشنام مگو دعاست اینها
و اگر درشتی کنند آن را به ملائمت حساب نماید. مصرع:
تأویل وفا کردم هر چند جفا دیدم
بیست و دوم آنکه: اگر در معرض سخط و غضب و عتاب سلطان افتد؛ البته با هیچ آفریده شکایت نکند، و عداوت و حقد در دل خود راه ندهد، و وجه گناه را با خود گرداند. فرد:
هر چند جفا کند شکایت نکنیم گوئیم که جرم از طرف ماست هنوز
و بعد از آن اجتهاد(2)کند و تلطف نماید تا سببی که بدان ازاله خشم توان کرد مهیا سازد.
بیست و سوم اگر سلطان بر یکی خشم گیرد یا نزد وی متهم شود باید که از آن کس تجنب(3)نماید، و با تهمت زده اختلاط نکند، و با ایشان در یک مجلس مجالست ننماید، و ایشان را ثنا مگوید و تمهید عذرخواهی نکند، تا وقتی که غضب سلطانی به نسبت ایشان ساکن گردد، و امید عاطفت و مرحمت و مهربانی پدید آید، آنگاه بر وجهی لطیف اعتذار باید نمود تا رضای ایشان حاصل آید.
بیست و چهارم آنکه: در پی رضای سلطان رود و چنان سازد که خوشنودی او حاصل کند، و آن به چهار چیز میسّر است یکی آنکه: هر چه پادشاه گوید تصدیق کند مگر چیزی که مخالف شرع و دین بود. دوم رأی و تدبیر او را بستاید سوم محامد و مناقب او را ظاهر گرداند چهارم مساوی و مقابح(4)او را بپوشد.
بیست و پنجم کتمان اسرار است و این عمده همه شرطها و اصل همه ادبها باشد، پس باید که در پوشیدن رازهای سلطان مبالغه به جای آورد، و طریق احتیاط درین باب آن است که اقوال ظاهر پادشاه را - که همه ملازمان بران مطلعند - به قدر توانایی پوشیده دارد، تا بر صفت کتمان؛ ملکه پدید آید آنگاه سرّ پوشیدن برو آسان شود، چون سلطان بر حال این کس اطلاع یابد اگر سرّی فاش گردد تهمت بر وی نیفتد، چه سرّ مکتوم بیآنکه کسی فاش کند از احوال ظاهر به فراست معلوم میتوان کرد، و از بعضی استدلالات نیز مفهوم میشود، و در اثنای این حال کسانی که در آن سرّ محل اعتماد بودهاند همه متهم میشوند، گمانهای بد بدیشان میبرند، پس چون کسی بدین صفت مشهور شد که محرم اسرار است و هیچ سرّی ازو ترشح نمیکند ازین گمانهای بد دور میباشد، اگر عیاذاً بالله ماسکه(1)
ماسکه: نگهدارنده.
کسی ضعیف بود و تحمل کتمان سرّ نمیتواند کرد سَرِ او در معرض تلف است. بیت:چنین گفت آن حکیم مصلحت کوش که گر سر بایدت سرّ را فرو پوش
آوردهاند که: پادشاهی بزرگوار از حکیمی عالیمقدار وصیتی طلبید. حکیم فرمود که ای ملک همه وصیتها درین دو کلمه شریف مندرجست که
«التعظیم لامر الله و الشفقة علی خلق الله» فرمان خدای را بزرگ دارد و شفقت با خلق خدا فرو نگذارد و درین باب گفتهاند: رباعی:
ای تازه جوان بشنو ازین پیر کهن یک نکته که هست بیگمان اصل سخن
با حق به ادب باش و عبادت میورز با خلق برفق باش و نیکی میکن
1) (1)
پادشاه فرمود در سیاست سخنی بگوی گفت: در کشتن مردم سعی مکن، که خرابی بدن انسان آسان کاری نیست، مگر در کشتن سه کس که همه دانایان تو را معذور خواهند داشت، یکی جابری(1)
جابر: گردنکش، ستمکار.
که خرابی ملک تو جوید دوم عاملی که مال تو دزدد و سوم خائنی که سرّ تو آشکارا کند.در حکایات آمده که نوشیروان را گفتند که فلان کس سرّ تو آشکارا میکند فرمود که او را در خاک پنهان کنید تا آن راز پنهان بماند. قطعه:
هر که سازد سرّ سلطان آشکار زیر خاک تیره پنهان بهتر است
سرّ نگهداری سَرت ماند به جای زانکه حفظ سرّ نگهبان سَر است
آوردهاند که: پادشاهی با یکی از ملازمان خود گفت: که سرّی با تو میگویم باید که با کسی نگویی، گفت: نگویم گفت: من از برادر خود اندیشهناکم و پیش از آنکه ازو قصدی ظاهر گردد درصدد دفع او میباشم، باید که پیوسته تو مرا محافظت کنی و از برادر من هر چه دریابی خبر به من رسانی، آن کس قبول کرد، و فرصتی طلبیده آن حال را با برادر او بگفت، و آن برادر از وی منتدار شد و گفت: حقی بر من ثابت کردی که مرا خبردار ساختی، او نیز خود را محافظت میکرد قضا را برادرش وفات کرد و سلطنت بدو رسید، فی الحال که بر تخت نشست نوکر برادر را طلبید و حکم کرد که سرش بردارند، گفت: ای ملک! گناه من چیست؟ گفت: آنکه سرّ برادرم آشکارا کردی و با وجود آن همه انعام - که در حق تو فرموده و ترا محرم اسرار خود ساخته - تو سرّ او را نگاه نداشتی، مرا بر تو هیچ اعتمادی نماند. پس او را به قتل رسانید به سبب آنکه راز نپوشید در ورطه هلاک افتاد. فرد:
1) (1)
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت راز پوشیدن
اما در رعایت جانب خود هفت شرط مرعی باید داشت.
اول از جایی که چیزی نباید ستد نستاند، و به جایی که نباید داد چیزی ندهد، تا نه در دنیا بدنام و بیمقدار باشد و نه در آخرت رسوا و شرمسار.
دوم تا تواند دفع بدی کند از همه کس و نیکی رساند به همه.
سوم بلند همت باشد که اعتبار هر کس به قدر همت اوست. ع:
باشد به قدر همت تو اعتبار تو
و هر که به صفت علو همت آراسته است هر آینه نفس نفیس خود را به طمع مال و منال دنیا - که به غایت خسیس است - خوار نگرداند، و به اندک فائده و جاهی و یا مالی عرض شریف خود را بر باد ندهد، که مال و جاه نماند و او در مقام خسّت و خواری بماند.
چهارم آنکه نه بر خود سخت گیرد و نه بر خلق، امام حجة الاسلام رحمة الله تعالی علیه فرمود: که عجب بدبختی باشد که برای رضای مخلوق خود را به چشم خالق گرفتار گرداند، و به جهت فراغت سلطان چندین مظلمه بر گردن خود گیرد، و نفس عزیز خود را هیمه آتش دوزخ سازد، و به خود نپردازد. قطعه:
از برای رضای خلق مکن خویش را مستحق خشم خدا
حیف کز بهر راحت دگران تو در افتادهای به رنج و عنا
پنجم قدر اختیار بداند و قیمت اقتدار بشناسد، و چنان سازد که پیش از صدمات زلزال فوات و قبل از هجوم جنود هادم اللذات بیت:
زان پیشتر که مرگ به ناگه فرا رسد خورشید عمر بر سر کوه فنا رسد
ذکر جمیل و اثر خوب ازو یادگار بماند.
ششم: به اختیار و جاه خود مغرور نگردد و تکیه بر عزت و احترام نکند، که دهر غدار و سپهر ناسازگار به جفاجویی و تندخویی معروف است، اندک زمانی را عهدنامه دولت کطی السجل للکتب(1)
اقتباس از آیه 104 سوره انبیاء است که یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ؛ («همان» روزی که آسمان را همچون پیچیدن طومار نامهها درمینوردیم).
در نوردیده میشود، و رقم ناامیدی بر صفحه بختیاری و کامکاری کشیده میگردد. مثنوی:مشو مغرور مال و جاه و دینا که دنیا یاد دارد چون تو بسیار
دمادم بگذری و واگذاری به دشمن هر چه داری واسپاری
هفتم بدان مقدار که ممکن است با مردم نیکویی کند، که فائده تقرب ملوک و اختیار بر درگاه سلاطین آن است که فوائد احسان به عام و خاص رساند، و خرد و بزرگ را از مائده جاه خود نواله(2)فیض چشاند، و یقین باید دانست که هر که نیکی میکند با خود میکند، یکی از اکابر دین فرموده: که من در همه عمر خود با کسی نیکی نکردهام! ملازمی پرسید که: علی الدوام فیض و احسان و انعام شما عام است و بیشتر اهل این شهر مشمول نعم و محظوظ کرم شمااند، معنی این سخن که میفرمایید که من با هیچ کس نیکی نکردهام روشن سازید؟ فرمود: که راست گفتم حق سبحانه و تعالی در کلام معجز نظام خود برین وجه گفته که إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ3 اگر نیکویی کنید نیکویی کرده باشید با نفسهای خود، پس چون خاصیت احسان راجع به نفس من است پس نیکویی با خود کرده باشم، و در جانب بدی نیز همچنین است که وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها4 و اگر بدی کنید هم با نفسهای خود کنید، چه عقوبت آن هم به شما باز میگردد. مثنوی:
نکویی کن چو اکنون میدهد دست بدی بگذار اگر چه قدرتت هست
که نیکویی نکویی آورد پیش و گر بد میکنی بد آیدت پیش
اما رعایت طرف رعیت بباید دانست، که غرض اصلی از جاه و دولت نه استرضای پادشاه و متعلقان اوست، بلکه مقصد اقصی(1)
اقصی: نهایی.
رعایت عباد و عمارت بلاد است، پس جانب رعایا مرعی داشتن اهم مهمات باشد، و آن رعایت به دو شرط تواند بود.اول آن که در محافظت حال ایشان غایت اهتمام به جای آورد، و به امداد و اسعاد(2)چنان سازد که از کار خود باز نمانند و از جای خود جلا ننمایند.
دوم شر ظلمه را ازیشان مندفع سازد که بزرگان گفتهاند که: رعیت بر مثال گوسفند است و اهل اختیار بر مثال شبان و پادشاه مالک گوسفند، همچنان که مالک اغنام را به شبان سپرده تا از دد(3)و دام(4)زیانکار نگاه دارد و در چراگاه خوش ایشان را فربه کند و نتایج و ثمره آن حاصل آورد، همچنین ارکان دولت باید که رعایا را از چیزهای ضرر کننده و گرگان ستمکار نگاه دارند، و آنچه صلاح دین و دنیای ایشان در آن باشد بر آن دارند، و از منافع و مکاسب ایشان خیری به پادشاه رسانند، نه آنکه از حال ایشان غافل شوند تا ظلمه هر چه خواهند با ایشان کنند. مثنوی:
تویی راعی این دم غنیمت شمار غنم را ز گرگ ستم باز دار
نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند
و چون کلمهای چند از آداب اجمالی ارکان دولت گفته شد؛ دو سه نکته از آداب امرا و وزرا و اهل قلم و ندما مذکور میشود: اما امرا را باید که دوازده قاعده نگاه دارند.
اول فرمانبرداری حق سبحانه و تعالی و بدان قدر که خواهد که خلق خدمت وی کنند نخواهد که خدمت خدای کم از آن کند، بس زشت باشد که استحقاق مخدومی خود با خلق بیش از آن خواهد که استحقاق مخدومی حق با خود، نعوذ بالله منه. بیت:
گر جانب حق نگاه داری حق نیز ترا نگاه دارد
دوم حفظ حقوق نعمت است باید که حق ولی نعمت خود فرو نگذارند، و طریق خلاف پیش نگیرند، که کفران نعمت نتیجههای بد دارد، از جمله آن که هیچ کس را از ملوک بر ایشان اعتماد نماند، و در نظر همه کس بیاعتبار باشند، و هیچ ناسپاس کافر نعمت به مراد نرسیده و عاقبت به نکبت(1)
نکبت: مصیبت، رنج، خواری.
و خذلان(2)گرفتار شده. مثنوی:حق نعمت نگاه باید داشت حرمت پادشاه باید داشت
هر که رو تابد از ولی نعمت بخت ازو روی تابد و دولت
و گفتهاند: علامت مردی آن است که اگر از ولی نعمت مکروهی و مضرتی رسد؛ آن را در مقابله فائده و منفعتی که ازو گرفته محو و ناچیز داند، تا شکر نعمت به جای آورده باشد. شعر:
نخواهم از سر کویت به صد چندین جفا رفتن نشاید شیر مردان را به هر زخمی ز جا رفتن
آوردهاند که: خواجه غلامی داشت کافی(3)و خردمند. روزی آن مرد با آن غلام به باغی
رفت و در اثنای تماشای باغ به پالیزی(1)
پالیز: باغ، بوستان، زمینی که در آن خیار و خربزه و هندوانه و امثال آن میکارند.
رسید، و خیاری باز کرده به دست غلام داد که بخور، غلام پوست باز کرده به رغبت تمام تناول مینمود، چنان چه خواجه هوس کرد مقداری از آن طلبید تا بخورد، همین که بچشید به غایت تلخ بود، گفت: ای غلام! خیاری بدین تلخی چگونه به نشاط میخوری؟ گفت: ای خواجه این خیار تو به من دادی و از دست تو بسیار چرب و شیرین خوردهام، شرم داشتم که به یک لقمه تلخ روی ترش کنم. فرد:از دست تو صد شربت شیرین بچشیدم یک شربت تلخ ار بچشم باک نباشد
خواجه را خوش آمد و گفت: چون شکر نعمت من ادا کردی ترا در بندگی نگذارم، آزادش کرد و انعام بسیار فرمود.
سوم از آداب امرا آن است که: جهد نمایند که از جاه تحصیل مال کنند نه از شاه، یعنی چون قدرت دارند به خود سعی نمایند و مال به دست آرند و به مال پادشاه طمع نکنند، که مال محبوب هر کس است و هر کسی که طمع در محبوب کسی کند در معرض عداوت افتد، حکما گفتهاند: از سلاطین اسباب منافع باید طلبید نه نفس منافع، مثلاً عملی طلب کند که موجب حصول اموال باشد، تا هم از سؤال فارغ باشد و هم به منفعت رسد، چه نفع به ملوک باید جست نه از ملوک.
چهارم باید که: غرض وی از همه اسباب مالی و جاهی زینت پادشاه و آراستگی سپاه و بارگاه باشد، نه تجمل نفس خود، چه این نوع به ادب نزدیکتر است و به حقشناسی لایقتر، بلکه استیفای آن اسباب درین صورت متصوّر است.
پنجم حذر کنند از تشبّه نمودن به پادشاه در چیزی که او بدان متفرد(2)باشد، از منازل و ملابس و مآکل و مشارب و مراکب یا چیزی که لایق ملوک بود و بس، چه این معنی محمول بر ترک ادب باشد، و یمکن که آن چیز در معرض ذهاب بود و او به سبب آن در ورطه هلاک افتد.
ششم باید که هر کاری که از سلطان صادر شود که نه مخالف شرع بود او را مدح گوید، و آن کار را به خوبی ستایش کند. بیت:
اگر شه روز را گوید شب است این بباید گفت اینک ماه و پروین(1)
پروین: چند ستاره کوچک که در یک جا جمع شده و به شکل یک ستاره دیده میشود، ثریا.
و همه عقلا را معلوم است که هیچ کار نبود در دنیا که آن را دو وجه نباشد. یکی جمیل و یکی قبیح پس وجه جمیل هر کاری طلب کند و آن را حواله به پادشاه نماید، و اگر آن کار مصلحت نباشد بعد از آن به تدبیرات حکیمانه خاطر نشان کند.
هفتم اگر سلطان رأی زند که مخالف نفس او باشد؛ یا سخنی گوید که مکروه طبع او بود با او موافقت باید کرد، و تذلل باید نمود و به حقیقت باید دانست که او سلطان است و این کس چاکر، پس چاکر باید که متابعت سلطان کند نه آن که از وی مساعدت و مطاوعت خود طلبد.
هشتم باید که به جاه و تقرب خود مغرور نگردد، و با اعزار و اکرام پادشاه قدم از حدّ خود فراتر ننهد، و در آداب ابن المقنع(2)مذکور است که: اگر سلطان تو را برادر گرداند تو او را خداوند دان، و اگر نام فرزندی بر تو نهد تو خود را خادم شناس، هر چند او در تعظیم تو افزاید تو در خدمتکاری و تواضع افزای بیت:
شاه اگر لطف بیعدد راند بنده باید که قدر خود داند
بباید دانست که اگر از امیری که در غایت ا ختیار و نهایت اقتدار باشد صورتی در وجود آید که شبیه باشد به فرمانگذاری سلطان و سیاست وی، البته مکروه طبع اشرف پادشاه خواهد بود، اگر چه ظاهر نکند در خاطر نگاه خواهد داشت. بیت:
1) (1)
2) (2) ابن المقنع: همان ابن المقفّع است که احمد رفعت حرف فاء را اشتباهاً نون نوشته است. ر. ک: ریحانة الادب، ج 8، ص 228. و ابن المقفّع: ابومحمد عبدالله بن مقفّع بن مبارک پیش از اسلام نام وی ابوعمرو روزبه پسر دادبه، از شهر مرو از بلاد فارس، کاتب و مترجم زندیق، مقتول در سال 142 یا سوم یا پنجم از طرف منصور خلیفه عباسی. ر. ک: ریحانة الادب، ج 8، صص 222-226.
مکن در ملک سلطان هر چه خواهی که شرکت بر نتابد پادشاهی
آوردهاند که: برادر سلطان محمود غازی غلامی را از بندگان درم خریده که از وی گناهی عظیم در وجود آمده بود بفرمود تا فرو کشیدند در پیش وی و چوب زدند، غلام به تظلم پیش سلطان آمد، سلطان در حال امر کرد تا طبل و نقاره و کوس و علم و اسبان نوبت و تمامی اسباب سلطنت را به در خانه برادرش بردند، برادرش چون آن حال مشاهده نمود از غایت خوف و اضطراب بیتوقف به درگاه سلطان آمد، و سر نیاز بر زمین خضوع نهاد و گفت: از بنده چه گناه صادر شده و کدام جریمه واقع گشته که موجب آن باشد که اسباب سلطنت به در خانه بنده فرستند؟ سلطان فرمود: که اگر سلطنت حق من است تو با فرو کشیدن و چوب زدن غلامان چه کار داری؟! بایستی که آن حالت به عرض من رسیدی تا تفحص کردمی و نگذاشتمی که از مالک بر مملوک حیفی(1)
حیف: ظلم، ستم.
رود، و نه از مملوک بر مالک و حق سبحانه و تعالی که بندگان به من سپرده جواب آن مرا باید گفت نه تو را، بعد از آن به شفاعت بسیار گناه برادر عفو فرمود. مثنوی:سیاست نشاید ز کارآگهان که آن خاص باشد به شاهنشهان
دلیری مکن بر در شهریار مهمّات شاهان به شاهان گذار
نهم چون امور سپاهیان مفوض(2)به امرا است؛ باید که امیر سلطان را بر آن دارد که پیوسته لشکر او آراسته باشد، و برای حرب مهیا و آماده گشته، چه عالم محل حوادث است و کس نداند که حادثه در چه وقت زاید و فتنه از کدام طرف آید، اگر سلطان به جمع مال
مشغول گردد و رجال جمع نکند به وقت ضرورت فرو ماند، چه جمع رجال به مال میسر گردد و اطراف ممالک به رجال مسخر شود، لا ملک الّا بالرجال و لا رجال الا بالمال.(1)
مملکتی نیست مگر به وسیله مردان و مردان (کاری) نیستند مگر به وسیله پول.
بیت:به لشکر شود ملک عالم مسخر به مال است ترتیب لشکر میسر
آوردهاند که: یکی از سلاطین با امیری از امرای خود مشاورت کرد که: من در قصه مال و لشکر متحیرم، اگر مال جمع کنم لشکر متفرق شود و اگر لشکر تربیت کنم مال در دست نماند، امیر گفت: مال جمع کن. سلطان گفت: لشکر پریشان شود، گفت: اگر رجال بروند وقتی که بدیشان محتاج شوی مال بر ایشان عرض کن تا باز آیند، گفت: برین صورت هیچ دلیلی داری؟ گفت: آری درین خانه خالی هیچ کس نیست بفرمای تا ظرفی از عسل بیارند، چون عسل حاضر شد مگس بسیار جمع آمدند، گفت: اینک نمونه از آنچه میگفتم ظاهر شد، سلطان را خوش آمد و تحسین کرد و این سخن با امیری دیگر در میان آورد، و گفت لشکر تربیت کن و ایشان را از خود مران، زیرا که شاید در وقتی که خواهی؛ جمع شوند یا نشوند، گفت: بر این معنی هیچ دلیلی داری؟ گفت: دارم و امشب به عرض رسانم، چون شب درآمد بفرمود تا ظرف عسل آوردند یک مگس پیدا نشد، گفت: دلها که از کسی متنفر شدند و در تاریکی نفرت افتادند - هر چند مال بر ایشان عرضه دهند - پیرامون آن کس نگردند، و من درین باب حکایتی یاد دارم ملک فرمود: که باز گوی امیر گفت: سلطانی در مصر بوده که در جمع مال میکوشید و به غور(2)حال لشکریان نمیرسید، هر مالی که به دست میآورد در صندوقها مینهاد و به جد محافظت میکرد، قضا را امیر شام لشکری جمع مینمود تا به داعیه(3)حرب او متوجه مصر شود، این خبر به
مصر رسید یکی از ارکان دولت سلطان مصر با وی گفت: که امیر شام لشکر جمع میکند تا به حرب تو آید، مال میدهد و لشکر میسازد، مردان تو کو و لشکر تو کجاست؟ پادشاه اشارت به صندوقها کرد و گفت مردان من در همیانهااند، و لشکر من در صندوقها هرگاه خواهم بیرون آیند، در اثنای این حال امیر شام تاختی کرد و برو غالب آمد، صندوقها در تصرف آورد و گفت: اگر او بدین مال مردان کاری و مبارزان کارزاری جمع کردی این تفرقه بدو نرسیدی. بیت:
مال دهی مرد به دست آیدت ور ندهی زود شکست آیدت
دهم برای صلاح ملک پیوسته باید که منهیان(1)
منهی (به ضم میم و کسر ها): خبردهنده، آگاه کننده.
و جاسوسان بر گمارند، تا از جوانب و اطراف خبرها به وی آرند، و از هر گوشه که فتنه سر بر زند در تدارک آن کوشش نماید.آوردهاند که صاحب ابن عباد(2)ملازم فخرالدوله دیلمی(3)بود و اکثر اوقات در شیراز نشستندی اتفاق افتاد که سه روز پیش وی نرفت، صباح چهارم که به ملازمت رسید فخرالدوله پرسید که: سبب تخلف سه روزه چه بود؟ صاحب گفت: که پریروز مُنهی ما از طرف مملکت ختا(4)آمد و تقریر کرد که خان ختا - به وقت آن که به فراشخانه خود
1) (1)
2) (2) ابن عباد: ابوالقاسم اسماعیل بن عباد قزوینی طالقانی، از بزرگان ادبای وزرا، وزیر مؤید الدوله و برادرش فخرالدوله از پادشاهان دیالمه (آل بویه) بود، سادات علماء و فضلا و اهل کمال را دوست داشت، تشیع و امامی بودن وی از تألیفاتش هویدا است (ولادت در طالقان 324 یا 26 هجری قمری وفاتش شب جمعه 24 صفر 385 یا 87 در ری). ر. ک: ریحانة الادب، ج 8، صص 96-89.
3) (3) فخرالدوله دیلمی حاکم ری و قزوین و همدان از جانب پدر خود رکنالدوله بود. نامش علی (جل - 366 ه. ق ف 387 ه. ق).
4) (4) ختا: به چین شمالی اطلاق میشده و آن مسکن قبایل ترک بوده.
میرفت - با یکی از ارکان دولت خود به مشاورت سخنی گفت، سه روز است که در آن فکر مانده بودم که چه گفته باشد؟! و تفحص لشکر میکردم و در دفع تعرض او چارهها میساختم، تا امروز صباح قاصدی دیگر رسید که او تهیه لشکری میکرد و به یکی از اطراف مملکت خود میفرستاد، خاطر جمع کردم و به ملازمت آمدم. امرا و وزرا نظر به تفحص احوال سلاطین تا این غایت بوده با وجود اینکه ختا کجا و شیراز کجا؟ و قبل از این در باب مُنهیان و ارباب اخبار و اعلام دو سه کلمه گذشته قطعه:
چو ضبط ملک مفوض به توست جهد نمای که از جوانب و اطراف با خبر باشی
به تیغ قهر سر فتنه جوی برداری به دفع تیر بلا خلق را سپر باشی
یازدهم باید که وسیله آن شود که: فقیران را به سلطان رساند و واسطه آن گردد که مظلومان و دادخواهان را پیش پادشاه درآرد، تا درد دل خود پیش طبیب دارالشفای(1)
دارالشفاء: بیمارستان.
عدالت تقریر کرده شربت شفای مراد نوش کنند، و هر امیری که رعایا از خوف او به خدمت سلطان نتوانند رسید، بر مثال آن است که: جوی آب صافی باشد و نهنگی در آن آب جای گرفته و لب تشنگان بدان آب محتاج باشند و از هیبت او گرد آن نتوانند گشت. قطعه:چو داری اختیاری آن چنان کن که درویشان ز تو آسوده گردند
مباش آن نوع کز دست جفایت به زیر پای غم فرسوده گردند
دوازدهم با زیردستان چنان زندگانی کند که خواهد که زبردستان(2)به او همچنان معاش کنند، و در حدیث صحیح آمده است که: من لا یرحم لا یرحم(3)هر که رحم نکند
برو رحمت نکنند، یعنی کسی که بر خلق نبخشاید برو نبخشایند، و در خبر آمده ببخشایید بر کسی که از شما فروتر است، تا رحم کند بر شما کسی که از شما برتر است. مثنوی:
غم زیردستان بخور زینهار بترس از زبردستی روزگار
سلوک آن چنان کن به خلق جهان که خواهی که با تو کنند آن چنان
اما آداب وزرا زیاده از همه ارکان دولت باید، زیرا که هیچ کاری بر درگاه سلاطین از وزارت صعبتر(1)
صعبتر: سختتر، مشکلتر.
نیست، چه بر وی حسد بسیار میبرند، و حسودان او بیشتر ملازمان پادشاهاند، خصوصاً جمعی که در مناصب و مداخل با او مساهم و مشارک باشند، لاجرم پیوسته طمع در منصب او میبندند، و دامهای مکر و حیله باز کشیده مترصد(2)آنند که او را در دامی افکنند که روی خلاصی نبیند، و برین تقدیر او را هیچ تدبیری به از راستی و کمطمعی نیست، باید که دقیقهای در باب آداب و شرط وزارت فرو نگذارد تا انگشت بر حرف او ننهند، و بزرگان گفتهاند که: چون کسی مهم خود را به پاکی گذارد عیبجویان را درو مجال دخل(3)نماند. فرد:کرا رسد که کند عیب دامن پاکت که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
ابوذر جمهر را پرسیدند که: لائق وزارت کیست؟ گفت: آن که او را چهار و سه و دو و یکی باشد. گفتند: به تفصیل بیان کن. گفت: یکی از چهار هشیاری که سرانجام کارها بداند، دوم بیداری که خود را پیش از وقت در مهالک نیندازد، سوم دلیری در ساختن
کارهای بزرگ، چهارم جوانمردی. اما آن سه: یکی آن است که چون از خدمتکاران خدمت نیکو بیند زود در مکافات آن او را دلنوازی نماید، دوم جمعی که از فرمان او سرکشند مالش(1)
مالش: جزای عمل بد، مقابل نوازش، گوشمالی.
دهد، سوم حوادث روزگار را آماده باشد. و آن دو، یکی آن است که جانب پادشاه را رعایت کند و دیگر از جانب رعیت غافل نگردد. و یکی آن است که در هیچ کار از حق سبحانه و تعالی فراموش نکند. و در حدیث آمده که: چون خدای تعالی با امیری یعنی به کسی که صاحب امر و خداوند فرمان باشد نیکویی خواهد، او را وزیری راست کار و درست گفتار بدهد تا اگر نکتهای از قواعد معدلت فراموش کند آن وزیر یادش بدهد و اگر یادش بود وزیر او را مددکاری نماید. و اگر حق سبحانه و تعالی بدان امیر غیر این خواهد او را وزیری بدکردار مردم آزار بدهد، که اگر وقایع عدل فراموش کند با یادش ندهد، و اگر بر یادش بود او را بر آن اعانت و امداد نکند، پس وزیری که به صفت راستی و پاکی موصوف است مددکار سلطان باشد در تمهید ارکان عدل و احسان. مثنوی:چراغ افروز ملکند آن وزیران که رحم آرند بر حال فقیران
وزیر ار جاه خود در ظلم داند ازو کی نام سلطان زنده ماند
و از شروط کلی وزارت و آداب آن نوزده نکته آورده میشود:
اول رعایت جانب حق و این صورت بر همه چیزها مقدم است زیرا که: چون کسی جانب حق نگاه دارد هر آینه ملاحظه احوال خود خواهد نمود، و از ناشایست و نابایست احتراز و اجتناب خواهد فرمود.
دوم مساوات نگاه دارد، میان شاه و سپاه و رعیت و میل به هیچ جانب نکند تا حیفی(2)واقع نشود، و این مشکلترین کاری و نازکترین عملی است در وزارت.
سوم در کاری که شروع میفرماید در عاقبت آن نیک نظر کند و از خاتمت آن مهم براندیشد، تا آخر پشیمانی نکشد و پشت دست حسرت به دندان حیرت نگزد. مثنوی:
کاری که گرفتهای تو در پیش از عاقبتش نکو براندیش
گر مصلحت است آنچنان کن ور نیست صلاح ترک آن کن
چهارم قاعدههای نیکو نهد و رسوم بدی را اندازد که: در حدیث آمده هر که سنتی حسنه و راه نیکو نهد مر او راست مزد آن و مزد هر که عمل کند بدان، و هر که سنتی بد و بدعتی ناپسندیده بنهد برو باشد وزر آن و گناه هر که عمل نماید بدان. رباعی:
ای آنکه به کار شاه گشتی مشغول خواهی که همیشه با شدت عز و قبول
بر صفحه روزگار رسمی بگذار کان پیش خدا و خلق باشد مقبول
پنجم کفایت خود ظاهر گرداند در امور کلیه ملکیه که: کفایت وزرا در تمهید مصالح دولتها بیش از آن است که تقریرپذیر باشد.
آوردهاند که عضد الدوله از ابوعلی حصری که وزیر یکی از آل بویه بود برنجید، نزدیک او رسولی فرستاد با شمشیر برهنه، گفت: این را پیش او نه. رسول همچنان کرد و هیچ نگفت. وزیر قلمی پیش وی انداخت و گفت: جواب تو این است و روی به کار عضدالدوله آورد و نامها نوشت و ارکان دولت وی را به روی او بیرون آورد تا او را بگرفتند و بند کردند و تمام مملکت او را با ممالک شاه خود انضمام داد. بیت:
همه کار شاهان حکمت پژوه ز رأی وزیران پذیرد شکوه
ششم اگر سلطان رأی اندیشد که مصلحت مالی و ملکی در آن نبود؛ باید که بدان راضی نشود لیکن در مجمع آن را پسند کند، و بر سر جمع نکوهش آن ننماید و داند که: رأی ملوک مانند سیلی باشد که از سر کوه درآید و کسی که به یک دفعه خواهد که آن را
از طرفی به طرفی گرداند در ورطه(1)
ورطه: گرداب، منجلاب.
هلاک افتد، اما اگر به اوّل مساعدت نماید به مدارا و احتیاط یک جانب او را به خاک و خاشاک بلند گرداند؛ به جانب دیگر که خواهد تواند برد، هم برین سیاق(2)در صرف رأی پادشاه از آنچه متضمن فسادی بود طریق تلطف و تدبیر به جای باید آورد. نه بر وجه امر و نهی بلکه از روی تضرع چه وجه مصلحتی که برخلاف رأی او باشد بدو باید نمود و او را بر وخامت عاقبت آن کار تنبیه باید داد، و به تدریج در اوقات خلوات به ایراد امثال و حکایات خاطر نشان او باید ساخت، و به لطف و حیل آن رأی را از خاطر او بیرون باید برد. مثنوی:توانی به نرمی و کارآگهی که تغییر رأی سلاطین دهی
وگر از درشتی برآری نفس نیایند از آن رأی خود باز پس
پس آن به که اول مدارا کنی به فرصت ره چاره پیدا کنی
هفتم به منصب و مرتبه و تقرب ملوک وکمال اختیار مغرور نگردد، که: مزاج سلاطین حکم آب و آتش دارد و اعتماد را نشاید، و یقین داند که هر نصبی را عزلی در عقب است، و هر دولتی را نکبتی مستلزم. بزرگی را گفتند: چرا سرای برای خود نسازی؟ گفت: مرا درین شهر دو سراست، یکی سرای دیوان وقتی که در عمل باشم، دوم تگ(3)زندان آن دم که معزول باشم. فرد:
چه باشد نازش و کاهش به اقبالی و ادباری که تا بر هم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی
هشتم تا تواند احسان کند پیش از آن که فرصت آن فوت شود. مثنوی:
زان پیش که دست ساقی دهر در شربت دولت افکند زهر
از سر بنه این کلاه و دستار جهدی بکن و دلی بدست آر
کاین سر همه ساله با کُله نیست وین روی همیشه همچو مه نیست
نهم در روا کردن حاجات محرومان و امیدواران سعی بلیغ نماید، که: کفّارت ملازمت شاهان قضای حاجت محتاجان است. از حضرت امیرالمؤمنین حسن رضی الله عنه منقول است که فرمود: اگر حاجت مؤمنی برآرم دوستتر دارم از آن که هفتاد سال به اعتکاف نشینم. و از دانیال پیغمبر علیهالسلام روایت کردهاند که گفت: چندین سال دست در رکاب پادشاهی میزدم تا سوار شود و غرض من آن بود که حاجت مردم برآورده گردانم. بسیار از اولیا و حکما نظر بر همین معنی داشتهاند و خدمت سلاطین اختیار فرمودهاند.
و از شیخ کبیر قدس سره منقول است که در یک روز هفتاد نوبت پیش عضد الدوله رفته جهت کار مسلمانان و ساخته نشد، و به آخر روز عضد الدوله گفت: ای شیخ عجب مردی بودهای این همه آمدی و کار تو ساخته نگشت و معهذا باز میآیی و هنوز ممتنع نشدی! شیخ گفت: ای ملک! کار من ساخته شد که نیت من رضای خدا بود و به یقین میدانم که خدا ازین آمد و شد من خشنود است، اما کار تو ساخته نشد که در مهم مسلمانان اهتمام نکردی و محتاجان را ناامید ساختی و ندانستی که تا اهل دولت کار کسی نسازند کار ایشان ساخته نگردد. فرد:
کار درویش مستمند برآر که ترا نیز کارها باشد
عضدالدوله متنبه شد و بسیار بگریست و کارهای شیخ را تمام بساخت. بیت:
در ساختن کار کسان سعی نمای کار تو شود ساخته از لطف خدای
دهم سلطان را بر خیر دارد و چنان کند که خیر او به همه کس برسد.
گویند: وزیر اتابک از مال پادشاه خیر بسیار کردی،(1)
یعنی در راه خیر بسیار هزینه کرد.
اتابک مستوفی را فرمود که: دیگر اقطاع(2)به کسی ندهی که دستت ببرم. روزی دیگر درویشی از وزیر چیزی خواست، مستوفی را گفت که: فلان اشیا به اقطاع او بنویس. مستوفی تأملی میکرد، وزیر گفت: چه تأمل میکنی؟ از آن میترسی که دستت ببرد؟ ازین نمیترسی که من ترا برآویزم؟ خبر تا به اتابک رسید وزیر را طلبید، گفت: مستوفی را چرا برمیآویختی؟ گفت: من میخواستم که طناب سرا پرده دولت تو را به میخ دوام استحکام دهم او نمیگذاشت، نه که سزاوار برآویختن باشد. اتابک بگریست و مرتبه وزیر را بلند گردانید و خلعت داد.در تواریخ مذکور است که: سلطان ملک شاه(3)را گفتند که: خواجه نظام الملک(4)هر سال از خزانه صد هزار دینار به علما و صلحا و فقرا و زاویهداران و گوشه نشینان میدهد، و شما را از آن هیچ نفع نیست، و بدان مبلغ لشکر جرار در هم میتوان بست. سلطان این سخن را به خواجه باز گفت، فرمود که: بدان زر لشکر زور را ترتیب میتوان کرد که ایشان دشمنان را به شمشیری - که طول آن یک ذراع است و تیری که رفتن او سیصد گز باشد - از تو دفع کنند، من از برای تو به همان زر، لشکری ترتیب میکنم که از اول شب تا صباح بر درگاه حضرت اله به قدم صدق ایستادهاند، و از برای تو زبان به دعا و دست به
1) (1)
2) (2) اقطاع: بخشیدن مال یا قطعه زمین به کسی که از درآمد آن زندگی کند.
3) (3) ملک شاه (سلجوقی) سلطان معزّ الدنیا و الدین ملکشاه بن محمد (و 445 ف 485 ه. ق).
4) (4) خواجه نظام ملک: الحسن بن علی بن اسحاق (و 408 یا 410 مقت - 485 ه. ق) وزیر و دانشمند دوره سلجوقیان (و مدت سی سال با کاردانی وزارت سلجوقیان را عهدهدار بود و در راه بغداد در صحنه به دست یکی از فدائیان حسن صباح به قتل رسید. ر. ک: همان، ص 2130.
حاجت گشاده و شمشیر همت به ابر میرسانند، و تیر آه از هفت سپر آسمان میگذرانند، و لشکر تو و ما همه در پناه ایشانیم. فرد:
دگر مگوی که درویش در پناه کسیست که پادشاه جهان در پناه درویش است
ملک شاه بگریست و گفت: شاباش،(1)
شاباش: کلمه تحسین مخفّف شادباش.
شاباش برای من بیشتر از این لشکر ترتیب فرمای.یازدهم قدر روز عمل بداند، و از آن فایده گیرد و در کارسازی و دوست نوازی کوشد و آزار و ایذا به کسی نرساند، و گرنه وقتی که آن عمل از دست رود جز حسرت و ندامت در دست نماند. بیت:
چون توانستی ندانستی چه سود چون بدانستی توانستی نبود
آوردهاند که: بزرگی از عمل معزول شد و جزع میکرد. گفتند: روا باشد که چون تو عزیزی در عزل جزع کند؟ گفت: من نه از معزولی جزع میکنم، چه یقین میدانم که عمل معزول نمیباشد، این فزع(2)و اضطراب برای آن است که اگر با کسی نکویی کردهام میگریم که کاشکی نیکی زیاده کردمی، و اگر از من به نسبت کسی بدی صادر شده میاندیشم که کاشکی بدی نکردمی. فرد:
چون عاقبت جزای بد و نیک میدهند ای کاش نیکی از همه کس بیش کردمی
دوازدهم از رجوع خلق و تردد مردم به تنگ نیاید، و به وقت ملاقات با ایشان گره بر پیشانی نزند، و یقین داند که مردم ملازم اختیاراند، هر جا که این صفت ظهور کند از ملازمت خلقان چاره نیست.
آوردهاند که: فضل بن سهل(1)
فضل بن سهل: سرخسی ذوالریاستین وزیر مأمون خلیفه عباسی (و سرخس 154 ه. ق ف 202 ه. ق) وجه ملقّب شدنش به ذوالریاستین این بود که هم ریاست دیوان و هم ریاست جیش را داشت، چون مأمون عازم بغداد شد، در سرخس در گرمابه خود به دست چهار تن از کسان خود به قتل رسید. ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 561.
- در زمان وزارت خود - یکی را گفت که: از آمد و شد مردم به تنگ آمدهام و از بسیاری گفت و شنود با دادخواهان ملول گشته. گفت: ای وزیر بالش اعزاز از پس پشت خود برگیر و مسند وزارت در هم پیچ، در عهده من که دیگر هیچ کس تو را نرنجاند، و در هیچ مهم کسی به تو رجوع ننماید. قطعه:پیش آن کس که اختیارش هست خلق بیاختیار میآیند
وگر آن اختیار رفت از دست به درِ او چه کار میآیند
سیزدهم دوستان خالص پیدا کند، که از همه نعمتها احباب یکدل و یک جهت نیکوتر باشند، و گفتهاند: دوست مخلص به از گنج زر خالص.
چهاردهم از اعمال خائن و ظالم غافل نشود و پیوسته به تفحص و تجسس احوال ایشان اشتغال نماید، و ظالمان آزارنده را بر مظلومان رعایا مسلّط نگرداند، و چون ستم و خیانت یکی از ایشان ظاهر شود او را به عقوبتی که سزاوار آن باشد عبرت دیگران گرداند، و در سیاست ظلمه مطلقاً مساهله نکند.
پانزدهم از اعمال، رشوت نگیرد زیرا که: تا کسی رشوت از دیگری نستاند نتواند که به دیگری رشوت بدهد، و چون وزیر به رشوت فریفته شد، اجازت است به رشوت گرفتن آن کس از مردم، و رشوت دادن و ستدن حرام است و دیگر رشوت گیرنده زبون رشوت دهنده میباشد، و زبونی مناسب وزیر نیست.
1) (1)
شانزدهم اگر بر کید حاسدی و مکر مفسدی یا غمز و سعایت معاندی وقوف یابد؛ چنان ظاهر کند که او را به دل هیچ باک نیست، و نزد سلطان خشمی و کینهای از ایشان ظاهر نکند که مؤکد سخن ایشان گردد، و اگر در مقام سؤال و جواب و مناظره و جدال افتد، جواب از روی حلم و وقار گوید، خفت و سبکساری(1)
سبکسار: سبکسر، فرومایه، بیمقدار.
نکند که: غلبه همیشه در جانب حلیم میباشد.هفدهم خود را به سلطان چنان نماید که: به اندک کلمهای کمتر اشارتی که شاه فرماید؛ تمامی اموال و همگی جهات خود را بذل خواهد کرد زیرا که چون چنین کند مال او از طمع پادشاه ایمن شود، چه آن را از خود داند و همان در تصرف خود شناسد.
هیزدهم (هیجدهم) کسی را که عمل میدهد باید که از روی تأمل و فکر بسیار باشد، و تا بارها نیازموده باشد بر وی اعتماد نکند، تا در آخر کار منفعل و شرمسار نگردد. مثنوی:
به عقلش بباید نخست آزمود به قدر هنر پایگاهش فزود
به ایام تا بر نیاید بسی نشاید رسیدن به غور کسی
نوزدهم به کاری که رفتن درو آسان باشد و بیرون آمدن دشوار شروع ننماید، که بزرگان گفتهاند بیت:
تو به مهمی که درآیی نخست رخنه بیرون شدنش کن درست
اما از ارباب قلم یکی دبیرانند و تعلق به سلطان دارند، و دیوان انشا تعلق بدیشان میدارد و ایشان میباید که امین باشند، و معتمد و کافی و خوشطبع و تیزذهن و از اصطلاحات باخبر. از حکیم ارسطو پرسیدند که: حاجب پادشاه بهتر است یا کاتب او؟
1) (1)
حکیم فرمود که: «حاجب جزو اوست و کاتب کل او» و اگر دبیر لطیف طبع افتد، کفایتهای نیکو تواند کرد.
آوردهاند که: پادشاهی ایرانی عادتی داشت که: در حربها فوجی از خیار لشکر را جامههای سیاه پوشانیدی، چون جنگ سخت شدی، بفرمودی تا سیاهداران پیش رفتندی و آن جنگ را به سر بردندی. وقتی اتفاق افتاد که پادشاه توران(1)
توران: سرزمین ماوراءالنهر. ر. ک: فرهنگ معین، ج 5، ص 339.
که پنجاه هزار مرد داشت مصاف کشیده. چون هر دو لشکر در مقابله یکدیگر بایستادند؛ شاه ایران با بعضی خواص از اهل مصاف خود بر بلندی ایستاده بود، چون استعداد خصم و کثرت لشکر او بدید، خواست که آن روز حرب نکند، به دست خود بر کاغذی نوشت که: سیاهداران را بگویند تا باز پس ایستند، دبیر مرد عاقل بود دانست که اگر لشکر باز گردد خصم قوی شود و امکان دارد که ظفر یابند، فی الحال قلم برداشت و نقطه در زیر سیاهداران زد تا سپاهداران شد چون خط ایشان به سپاهداران که امرای لشکر بودند رسید تصور کردند که سپاه و مددی رسیده به اعتماد تمام، لشکر را پیش کردند و خود از عقب ایستاده حمله نمودند. لشکر دشمن از آن جرأت و صولت عجب داشته، منهزم شدند و به مدد سیاهداران حاجتی نیامده. دبیر صورت حال به عرض رسانید، شاه او را بستوده و نوازش فرمود و گفت: دبیر چنین باید که به یک نقطه پنجاه هزار مرد را هزیمت دهد.و دیگر در باب دبیران حکایتی هست که پادشاهی به پادشاهی نوشته بود که: پیش از آنکه تو خود را بر من زنی، من خود را بر تو خواهم زد. ارکان دولت فرو ماندند که در جواب این سخن چه نویسند؟ دبیر سلطان مرد خوش ذهن بود گفت: من جوابی بنویسم که همه شما را پسند افتد. پس بنوشت که: من و تو چون شیشه و سنگیم، خواه سنگ بر شیشه زن و خواه شیشه بر سنگ. همه اعیان حضرت این جواب را پسندیدند. فرد:
1) (1)
سخن کان از سر دانش نویسند به نزد عاقلان مقبول باشد
دیگر عملدارانند(1)
عملداران: کارگزاران.
و ایشان متعلق به وزرا میباشند، عامل باید که نیک نفس و خوشخوی باشد و از حرص و طمع بر کران بود. نوشیروان فرمود که: عامل باید که هم دست بسته باشد و هم دست گشاده، یعنی به نیکی دست بگشاید و از خیانت دست بندد. و دیگر باید که رسم بد ننهد و قانون ناموجه وضع نکند، که: هم پادشاه را بدنامی آرد و هم خود را به نفرین خلق گرفتار گرداند.آوردهاند که: وزیری عاملی را به جایی فرستاده بودند، عامل نوشت که: اگر فلان کار بکنم، زر بسیار حاصل میشود. وزیر در جواب نوشت که: بازار عوّانان(2)پیش ما بسیار کاسدست و زبانهای ایشان گنگ و دستهای ایشان به غایت کوتاه، پنج روزی که تو در کاری، چنان مکن که سبب بدنامی ما و واسطه لعنت و خواری خود شوی. و دیگر باید که تصور نکند که اگر پادشاه یا وزیر یا امیر ازو راضیاند، جانب رعیت سهل است، زیرا که کسی را چندین هزار خلق خصم باشد چگونه سلامت تواند بود؟ بلی اگر رعایا خشنود باشند، طرف پادشاه سهل است.
آوردهاند که: یکی از خلفا شخصی را به طرف واسط(3)به عمل فرستاد و او برفت و چندین رسمهای نیک برانداخت و قاعدههای بد نهاد و مال بسیار حاصل کرد، چون پیش خلیفه آمد، خلیفه ازو برنجید و مصادرها فرمود، و مدتی در زندان انداخت، بعد از آن فرمود
تا همو بر سر آن عمل رود و ده پانزده سال گذشته مال بیارد. آن عملدار متحیر شده با شیخی در آن باب مشاورت کرد، شیخ فرمود که: قبول کن باکی نیست، اما امسال رسمهای نیک بنه و بدعتها برانداز و رضای رعیت حاصل کن، و وظائف درویشان و ادرارات(1)
ادرارات جمع ادرار: وظیفه و مقرری ماهانه و سالانه.
و اقطاعات(2)به تمام بده و باز ای، در عهده من که هیچ آفت به تو نرسد. برفت و به همین طریق که شیخ فرموده بود عمل کرد، چون باز آمده ده دینار سال گذشته را هشت دینار نیاورد، با وجود این، انواع رأفت و عاطفت از خلیفه به نسبت وی واقع شد. آن عامل سبب این دو صورت از شیخ سؤال کرد که: در سال گذشته کفایت بسیار کردم و مال وافر(3)آوردم عقوبت کشیدم، و امسال مال کم آوردم و تربیت(4)دیدم! شیخ فرمود که: در آن نوبت چندین هزار مردم خصم تو بودند آن نتیجه داد، و درین کرت این همه مردم شفیع تواند چنین ثمره میدهد. فرد:بدی مکن که درین کشتزار زود زوال به داس دهر همان بدروی که میکاری
اما ندما(5)چون به دولت مجالست سلطان مشرف شدهاند، ایشان را در رعایت قواعد ادب و حرمت باید کوشید، و شرط ایشان آن است که آنچه نزدیک پادشاه مقبول و مکروه باشد بدانند؛ و ایثار آن کنند که مقبول سلطان است و اگر چه مکروه نفس ایشان باشد، و ندیم سلطان باید که با خود مقرر کند که در بندگی خدای و خدمت مخلوق هیچ چیز
سودمندتر از ترک حظ نفس(1)
حظّ نفس: بهرهمندی جان.
خود نیست، و چون این معنی نزد او محقق گردد و در هر معامله و محاوره(2)که میان او و سلطان افتد خویش را در آن بهرهمند بیند، ترک بهره خود گیرد، و از آن تجنب نموده؛ حظ خود پادشاه را مسلّم دارد، تا ثمره خیر دهد و آن فائده هم عائد بدو شود و اگر اول به استیفای حظ خود مشغول گردد؛ کار او خالی از خللی نباشد، و چون او را انبساط و گستاخی میباشد، باید که به هیچ وجه در هیچ کاری جرمی با سلطان حواله نکند، اگر چه حق به جانب وی بود. و اگر چیزی قبیح از وی دریابد، هیچ جا باز نگوید و اگر به نادر سهوی کند و باز گوید، بدان اعتراف نکند، اگر چه آن خبر به سلطان رسیده باشد که از اقرار تا انکار تفاوت بسیار است. اگر میان وی و پادشاه حالی افتد که قبح آن عاید به یکی از هر دو تواند بود، جهد کند در آن که آن قبح منسوب با خود گرداند، و برائت ساحت سلطان را از آن ظاهر کند. و چون سلطان بری الساحة(3)شود، باید که حیلها برانگیزد و تدبیرها اندیشد که تا آن قبح ازو نیز بگردد. و باید که در خدمت ملوک، چشم و دست و دل و زبان به فرمان او باشند تا سلامت ماند. رباعی:پیوسته دو گوش سوی شه باید داشت فرمان ورا چشم به ره باید داشت
بر نیکویی زبان روان باید کرد وز بد دل و دیده را نگه باید داشت
اصمعی(4)میگوید که: روزی نزد یکی از خلفا رفتم، او را دیدم بر تخت نشسته و دختر پنج ساله تخمیناً نزدیک وی قرار گرفته، مرا گفت: دانی این دختر کیست؟ گفتم: معلوم
ندارم. گفت: دختر پسر من است، برو و بوسه بر فرق او نه. من متحیر بماندم و گفتم: اگر خلاف امر کنم، عقوبت کند و اگر جرأت نمایم، شاید غیرت، او را بران دارد که مرا برنجاند، پس آستین بر سر آن دختر نهادم و برداشتم و سر آستین خود را بوسه دادم. خلیفه را آن ادب خوش آمد، گفت: اگر به خلاف این میکردی، از نعمت حیات محروم میماندی. پس مرا ده هزار دینار انعام کرد، من شکرانه آن را که از آن ورطه خلاصی یافته بودم، همه را صدقه دادم.
در آداب ندما آوردهاند که: یکی از ملوک ملازمی داشت به غایت صاحب جمال. فرد:
رخی چنان که ز خورشید و ماه نتوان کرد خطی چنان که ز مشک سیاه نتوان کرد
روزی ندیم خود را گفت: این جوان، زیبا صورتی و دلکش هیأتی دارد.
گفت: آری، به غایت صبیح و ملیح است و بسیار لطیف و ظریف. سلطان گفت: تو، او را دوست میداری؟ گفت: نی. پرسید که: چرا؟ گفت: کسی که پادشاه را دوست میدارد من او را دوست میدارم. اما کسی را که پادشاه دوست میدارد، من که باشم که او را دوست دارم؟! سلطان را از آن ادب خوش آمد و سخن او را پسندید و درجه او را بلند گردانید. قطعه:
هر که را مایه ادب باشد گر به جایی رسد عجب نبود
چون ادب هست از حسب چه کم است حسبی بهتر از ادب نبود
چون این رساله به سر حد اطناب(1)
اطناب: دراز کردن سخن، طول کلام.
رسید، ادب اقتضای آن میکند که زیاده ازین قدم بر بساط انبساط نهاده نشود، و به دعای دوام دولت روزافزون سمت اختتام یابد. فرد:1) (1)
سخن نه بر نهج اختصار رفت آن به که طی کنم دگر این نامه را که وقت دعاست
فرد:
خدایا تا فلک را سربلندی است بزرگان را ز حکمت ارجمندی است
اشعه رایات(1)
رایات: جمع رایه: پرچم، بیرق.
آسمان فرسای؛ و لمعات(2)الویه(3)سپهر(4)آسای این شاهزاده عالی رأی عالم آرای مثنوی:فروزان رویش از فرّ(5)الهی درخشان کوکبی از برج شاهی
ابوالمحسن شهنشاه جوان بخت که برخوردار باد از تاج و از تخت
تا انقراض ادوار لائح(6)و لامح(7)باد، و کوکبه(8)عظمت و دبدبه(9)حشمت و ابّهت او از سپهر فتح و نصرت شارق و طالع. مصرعه:
این دعا را از همه خلق جهان آمین باد
1) (1)
2) (2) لمعات: جمع لمعه (به فتح لام و میم): روشنی، پرتو.
3) (3) الویه: علمهای فوج یعنی نشانهای لشکر و این جمع لواء است.
4) (4) سپهر: آسمان، فلک.
5) (5) فرّ: شکوه، شوکت، پرتو.
6) (6) لایح: هویدا، آشکار.
7) (7) لامح: درخشنده، تابان.
8) (8) کوکبه: فرّ و شکوه و حشمت.
9) (9) دبدبه: آواز طبل و نقاره، مجازاً به معنی جاه و هیبت و بزرگی.
به اتمام رسید و به اختتام انجامید این رساله مشتمل بر اسرار حکمت(1)
حکمت: عدل و داد، دانش، بردباری، پند و اندرز.
و منطوی(2)بر حقایق اطوار اهل دولت، و هم از نام کتاب - که مضاف به اسم سامی و نام نامی آن حضرت است - تاریخ اتمامش مفهوم و معلوم میگردد.قطعه:
با خامه گفتم ای که ز سر ساختی قدم وز مقدم تو چشم سخن یافت روشنی
اخلاق محسنی به تمامی نوشته شد
تاریخ هم نویس ز اخلاق محسنی(3)(900)
تَمَّتُ الکتاب بعون الملک الوهاب فی ید (کذا) الحقیر العاصی بن مرحمت پناه میر عبدالحسین غفر له زین العابدین الحسینی، بتاریخ یوم الأربعاء ششم شهر شوّال المکرّم من شهور سنة 1221.
1) (1)
2) (2) منطوی: دربردارنده.
3) (3) تاریخ پایان کتاب با حروف اب جد و جمل (900) یا (907) به دست میآید، بدین ترتیب: ا (1)، خ (600)، ل (30)، ا (1)، ق (100)، م (40)، ح (8)، س (60)، ن (50)، ی (10) مجموعاً 900. حالا اگر حرف ز را هم که در جمله زاخلاق است اضافه کنیم میشود 907 که بنا به نوشته مرحوم حاج آقا بزرگ تهرانی در جلد یک الذریعه، ص 378 تاریخ فراغت از کتاب است.
الحمد لله و المنّه که درین جزو زمان خیر توأمان تبائید غیبی و توفیق سرمدی کتاب لا جواب(2)اخلاق محسنی به حسن اهتمام تاجر نامور قدردان ارباب علم و هنر جمناداس و بهگوانداس و کمپنی بقلم جواهر رقم صدر انجمن خوشنویسان جناب سید ناظم حسین صاحب رضوی در سنه 1312 هجریه علی مهاجرها آلاف الصلواة و التحیة در مطبع علوی واقع بمبئی زیب اختتام یافت.
القرآن الکریم
آئینه دانشوران، ریحان الله یزدی، انتشارات کتابخانه مرحوم نجفی مرعشی، چاپ سوم، 1372 ش، با مقدمه و تحقیق و تعلیقات ناصر باقر بیدهندی.
ارشاد القلوب، ابومحمدالحسن بن ابی الحسن محمد الدیلمی، مکتبة محمدی، قم، 1385 ه. ق.
الأصول من الکافی، محمد بن یعقوب الکلینی، دار الکتب الاسلامیه، تهران، بیتا.
اعیان الشیعة، سیدمحسن امین عاملی، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، لبنان، چاپ پنجم، 1419 ق.
الأمالی، محمد بن الحسن الطوسی، دار الثقافه، قم، الطبعه الأولی، 1414 ه. ق.
آنندراج (فرهنگ جامع فارسی)، زیر نظر دکتر محمد دبیر سیاقی، محمد پادشاه متخلص به شاد، انتشارات کتابفروشی خیام، چاپ دوم، 1363 ش.
بحارالأنوار الجامعه لدرر الأخبار، محمدباقر مجلسی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، 1403 ه. ق.
البرهان فی تفسیر القرآن، السید الهاشم الحسینی البحرانی، دار احیاء التّراث العربی، بیروت، لبنان، الطبقة الأولی، 1429 ه. ق.
تاریخ ادبیات ایران، دکتر ذبیح الله صفاء، دانشگاه تهران، 1356 ش.
تاریخ الخلفاء، جلال الدین عبدالرحمن بن ابیبکر السیوطی، دارالثقافه، بیروت، لبنان، بیتا.
تحف العقول عن آل الرسول، حسن بن شعبه الحرّانی، دارالکتب الاسلامیه، طهران، 1376 ه. ق.
تذکرة الأولیاء، شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، انتشارات مرکزی، چاپ پنجم، 1336 ش.
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، انتشارات مکتب الإعلام الإسلامی، الطبقه الأولی، 1366 ش.
تفسیر نورالثقلین، الشیخ عبد علی بن جمعه الحویزی، مؤسسة التاریخ العربی، بیروت، لبنان، الطعبة الأولی، 1422 ه. ق.
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، طلیعة النور، الطبقه الثانیه، 1384.
جامع الأخبار، محمد بن محمد الشعیری، الرضی، قم، الطبعة الثانیه، 1363 ش.
الخصال، محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1429 ه. ق.
الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، جلال الدین السیوطی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، الطبقه الأولی، 1421 ه. ق.
الذریعة الی تصانیف الشیعة، الشیخ محسن آقابزرگ الطهرانی، کتابخانه اسلامیه، 1387 ه. ق.
رنگارنگ، علی اکبر عماد، کتابفروشی قرشی، تبریز، چاپ دوم، 1389 ه. ق.
روضات الجنّات فی احوال العلماء و السادات، میرزا محمدباقر موسوی خوانساری، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، الطبعة الأولی، 1431 ه. ق، 2010 م.
روضة الواعظین، محمد بن الفتّال النیسابوری، کتابفروشی مصطفوی، 1377 ه. ق.
روضةالمتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، محمد تقی مجلسی، بنیاد فرهنگ اسلامی کوشانپور، الطبعة الثانیه، 1406 ه. ق.
ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، میرزا عبدالله افندی اصبهانی، کتابفروشی مرحوم نجفی مرعشی، 1401 ه. ق.
ریحانة الأدب، میرزا محمدعلی تبریزی، چاپ سوم، انتشارات کتابفروشی خیام، تهران، 1369 ش.
سفینة البحار، حاج شیخ عباس قمی، دار الأسوه للطباعة و النشر، الطبعة الثانیه، 1416 ه. ق.
شرح نهج البلاغة، عبدالحمید بن ابی الحدید المدائنی، انتشارات جهان، الطبقة الأولی، 1378 ه. ق.
عوالی اللئالی العزیزیه، محمد بن علی بن ابراهیم المعروف بابی جمهور الأحسائی، الطبعة الأولی، 1403 ه. ق.
غرر الحکم و درر الکلم، عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1386 ش.
غیاث اللغات، محمد بن جلال الدین بن شرف الدین رامپوری، به کوشش منصور ثروت، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول، 1363 ش.
فرائد السّمطین، ابراهیم الجوینی الخراسانی، دار الحبیب، قم، الطبعة الأولی، 1428 ه. ق.
فرهنگ عمید، حسن عمید، انتشارات جاویدان، چاپ دوازدهم، 1354 ش.
فرهنگ فارسی، محمد معین، چاپ چهارم، 1360 ش، انتشارات امیرکبیر، تهران.
الفروع من الکافی، محمد بن یعقوب الکلینی، دار صعب، دار التعارف للمطبوعات، الطبعة الثانیه، بیروت، لبنان، 1401 ه. ق.
فلاح السّامل، رضی الدین ابوالقاسم علی بن موسی بن جعفر بن طاووس، احمد فرهومند، تهران، 1385 ه. ق.
کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة، علی بن عیسی الاربلی، مرکز الطّباعة و النشر للمجمع العالمی لأهل البیت علیهم السلام قم، 1426 ق.
کنزالعمال (فی سنن الأقوال و الأفعال) علاء الدین علی بن حسام الدین الهندی، مکتبة التراث الاسلامی، حلب، سوریا، 1389 ه. ق، 1969 م.
لغتنامه دهخدا، علی اکبر دهخدا، انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1377 ش.
المحاسن، احمد بن محمد بن خالد البرقی، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، لبنان، 1429 ه. ق.
مختار الصحاح، محمد بن ابیبکر بن عبدالقادر الرازی، دار الکتب العملیه، بیروت، لبنان، الطبعة الأولی، 1415 ه. ق، 1994 م.
معانی الأخبار، محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی (الصدوق)، مؤسسة النّشر الاسلامی، 1379 ق، 1338 ش.
معجم المطبوعات العربیه و المعرّبه، یوسف الیان سرکیس الدمشقی، دار صادر، بیروت، 1339 ه. ق.
المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، محمد فؤاد عبدالباقی، انتشارات اسلامی، چاپ دوم، 1374 ش.
معجم رجال الفکر و الأدب فی النجف خلال الف عام، محمد هادی الأمینی، مطبعة الآداب، النجف الاشرف، الطبعة الاولی، 1384 ه. ق، 1964 م.
مکارم الأخلاق، حسن بن الفضل الطبرسی، ذوی القربی، الطبعة الثانیه، 1428 ه ق.
من لا یحضره الفقیه، محمد بن علی بن الحسین بن بابویه (الصدوق)، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، الطبعة الثانیه، 1404-1392 ه. ق.
المنجد، الأب لوس الیسوعی، دارالمشرق، بیروت، الطبعة العشرون، 1960 م.
میزان الحکمة، محمد الری شهری، دارالحدیث، قم، الطبعة الاولی، 1416 ه. ق.
نهج البلاغة، ترجمه مرحوم دشتی، مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امیر المؤمنین علیه السلام، انتشارات نشتا (بافرانی)، چاپ ششم، 1390 ش.
نهج الفصاحة، ابوالقاسم پاینده، چاپخانه اسلامیه، تهران، چاپ سوم، 1341 ش.
وسائل الشیعه، محمد بن الحسن الحرّ العاملی، مؤسسة آل البیت الإحیاء التراث، بیروت، لبنان، الطبعة الثالثه، 1429 ه. ق.