ghaemiyeh.com
سرشناسه:فقیه ایمانی،مهدی، ۱۳۰۸ -
عنوان و نام پدیدآور:با مردم اینگونه برخورد کنیم شامل یکصد و پنجاه و پنج داستان حدیثی و آموزنده از پیامبر اکرم و ائمهمعصومین علیهمالسلام/ مهدی فقیهایمانی.
مشخصات نشر:قم: عطر عترت، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری:۲۲۴ ص.
شابک:۱۳۰۰۰ ریال (چاپ ششم) ؛ ۱۰۰۰۰ ریال: 964-7941-13-7
یادداشت:چاپ قبلی: مهدی فقیهایمانی، ۱۳۷۱.
یادداشت:چاپ پنجم.
یادداشت:چاپ ششم: ۱۳۸۶.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
موضوع:چهارده معصوم -- داستان
موضوع:داستانهای مذهبی--قرن ۱۴
رده بندی کنگره:BP۹/ف۷ب۲ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۶۶۰۳۰
با مردم اینگونه برخورد کنیم
شامل یکصد وپنجاه و پنج داستان حدیثی و آموزنده از پیامبر وائمه معصومین علیهم السلام
مهدی فقیه ایمانی
سرشناسه:فقیه ایمانی،مهدی، ۱۳۰۸ -
عنوان و نام پدیدآور:با مردم اینگونه برخورد کنیم شامل یکصد و پنجاه و پنج داستان حدیثی و آموزنده از پیامبر اکرم و ائمهمعصومین علیهمالسلام/ مهدی فقیهایمانی.
مشخصات نشر:قم: عطر عترت، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری:۲۲۴ ص.
شابک:۱۳۰۰۰ ریال (چاپ ششم) ؛ ۱۰۰۰۰ ریال: 964-7941-13-7
یادداشت:چاپ قبلی: مهدی فقیهایمانی، ۱۳۷۱.
یادداشت:چاپ پنجم.
یادداشت:چاپ ششم: ۱۳۸۶.
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
موضوع:چهارده معصوم -- داستان
موضوع:داستانهای مذهبی--قرن ۱۴
رده بندی کنگره:BP۹/ف۷ب۲ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۱۶۶۰۳۰
« نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أحْسَنَ الْقِصَص »
سوره یوسف،12/3
(در این کتاب) ما بهترین داستانها را برای تو بازگو میکنیم
«بسمه تعالی»
همان طوری که کم و بیش میدانیم، سهم مهمّی از آیات شریفه قرآنی و فرمودههای پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و احادیث وارده از ناحیه امامان معصوم شیعه علیهمالسلام ، ویژه مسائل و موضوعات معاشرتی است، که در طرح و توضیح و بیانِ محاسن یا مفاسد اخلاقی و چگونگی برخورد با دیگران و عکس العملها و پیامدهای مادّی و معنوی هریک خلاصه میشود.
و همچنان که ملاحظه میکنیم در دورانهای گذشته اسلام (اضافه بر گردآوری و دستهبندی احادیث اخلاقی در مصادر مربوطه)، بخش وسیع و دامنهداری از آثار تألیفی و قلمی علما و دانشمندان به مباحث اخلاقی اختصاص یافته و در این راستا صدها کتاب و رساله اخلاقی در قالبهای مختلف علمی و داستانی یا ذکر متون حدیثی با سبکهای گوناگون و به زبانهای مختلف به قلم علما و نویسندگان شیعه و سنّی تألیف یا ترجمه و نگارش یافته و اکثرا چاپ و در اختیار عموم قرار گرفته. ناگفته پیداست که بیشترین سهم مایههای اصلی و مستندات هرفصل و بابی از آنها را احادیث و فرمودههای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امامان معصوم شیعه علیهمالسلام به خود اختصاص داده، آن چنانکه در کتابها و مقالات اخلاقی اهلتسنُّن هم، نقل گفتههای ائمّه شیعه، بطور فراوان به چشم میخورد و خلاصه آن که: آنچه باید گفته و نوشته شود، گفته و نوشته شده است، و
دیگر خلاء و کمبودی در این زمینه احساس نمیشود تا کسی برای ترمیمِ آن دست به کار شود و کارِ تازهای انجام دهد. امّا از سوی دیگر بر اثر عوامل روزافزونِ فساد اخلاق و سوء معاشرت، و وسائل گسترش آنها (از قبیل صدا و سیما و ضبط و ویدئو و مطبوعاتِ بیقید و شرط - در قالب کتاب و مجلّه - و روابط و برخوردهای گسترده و همه جانبه اجباری و غیر اجباری بین دختر و پسر و زن و مرد و مسلمان و غیرمسلمان - در مراکز علمی، اداری، بیمارستانی،... تا سینما و پارک و هتل -) مسلمانان دست به گریبانِ یک سلسله مفاسد اخلاقی جدید و بد معاشرتی و سوء برخورد شدهاند، که بیشکّ باید چارهای اندیشید تا اگر ریشهکن نمودن آنها یا پیشگیریِ کلّی از گسترشش به ظاهر محال و امکان ناپذیر است، حداقل در حد قابل توجه آن، در سطحی محدود هم که باشد، ترمیم و تقلیل یابد. اکنون مؤلّفِ ناچیز در این زمینه، نخست توجه خوانندگان ارجمند را به یک نکته مهم - تحت عنوان «انقلابِ درمانی» - جلب و سپس با ارائه طرح نوینی در رابطه با آموزش مسائل اخلاقی و معاشرتی، میپردازیم به اصل کتاب که در اجراء عملی آن طرح خلاصه میشود و در پایان از صاحبنظران میخواهیم چنانچه در این باره طرحی یا نظریهای داشته باشند، آن را اعلام و ارائه دهند تا مورد بررسی و استفاده عموم قرار گیرد.
به طوری که عموم مردم، بویژه سالمندان و آشنایان با وضع درمانیِ گذشته و حاضر میدانند، خوشبختانه - در پرتو انواع فعالیتهای علمی و اختراعی دانشمندان و مخترعین و به کار افتادنِ انواع نیروهای انسانی و سرمایه گذاریهای کلانِ مالیِ دستگاههای دولتی و غیردولتی - روش
پیشینِ درمان بیمارانِ جسمی در قرون گذشته جای خودش را به سبک جدید و ارزندهتری داده که نمایشگر بیچون و چرای یک انقلاب درمانی و تحوّل عالَم پزشکی در زمینه عموم بیماریهای جسمی و آسیبهای وارده بر بدن است. بر این اساس نوشیدنِ چند فنجان یا لیوان مایعِ بدبو و تند و تیز و تلخ و غلیظ - حاصل از خیساندن یا جوشانیدنِ تخم، برگ، پوست و ریشه گیاهان - جهت درمانِ فلان مرض جزئی، تبدیل به یک یا چند قاشق شربت و مایع خوشمزه و مطبوع یا انداختن یک یا چند دانه قرص یا کپسول ریزه و خوشرنگ به داخل حلق گردیده، بدون آن که شخص بیمار احساس مزه نامطلوب یا بوی زنندهای کند. به اضافه آن که آن شربت یا قرص و کپسول (اگر تقلّبی و فاسد نباشد) به مراتب سریعالاثرتر در تسکین درد و رفع دیگر ناراحتیهای شخص بیمار خواهد بود تا استعمال آن مایعات. همچنان که با تزریق یک آمپول در کشیدن دندان فاسد و کرمخورده از احساس درد و شدت ناراحتی پیشگیری نموده و به سادگی دندان را میکشند یا داخلِ آن را خالی و جایش را پُر میکنند. از اینها مهمتر و سرنوشتسازتر، با پیوند کلیه و چشم، بیمار کلیوی را از خطر مرگ، و چشم آسیب دیده را از نابینائی رهائی میبخشند و با استفاده از وسائل الکترونیکی هم در تشخیص میکروبها و غدههای داخلی رهیابی میکنند، و هم در بازگشائی موی رگ های بسته شده قلب و تحلیل لکههای خون که موجب سکته میشود بهرهبرداری مینمایند. و نیز در نرم کردن سنگ و شن کلیه و بیرون راندن آن و بالاخره رهائی بخشیدن بیمار مشرف به موت، از شدت درد و دیگر ناراحتیهای مربوطه (بدون انجام بیهوشی و عملیّات جراحی) اقدام میکنند و دیگر نمونههای فراوان و حیرتانگیز که باید به اهلش و محلّش رجوع کرد.
اکنون بر اساس این نکته - که در انقلاب درمانی خلاصه شد - میگوئیم:
در راستای درمانِ بیماریهای روحی و اخلاقی، و در پیشگیری از افکار چرکین و خطرناک مغزهای آلوده، و در بیرون آوردن یا به تحلیل بردنِ عقدههای درونیِ بدتر از غدههای سرطانی باید سبک و اسلوب گذشته زمان جای خودش را به سبک و اسلوب سادهتر، مؤثرتر و ریشهیابتری دهد، تا محاسن اخلاقی و روشهای انسانی جایگزین مَساوی و مشکلات اخلاقی و معاشرتیِ ناشی از عواملِ تازه پدید امروز گردد؛ که راستی دهها و دهها برابر مشکلات اخلاقی و سوء معاشرتی پیشین - آن هم توأم با سردرگمی عجیب و روزافزون - دامنگیر مردم شده است. اما طرحِ مورد اشاره: پس در پاسخ این سؤال - که چه طرح و اسلوبی در ارائه «فرهنگ اخلاق اسلامی» میتواند جایگزین طرحها و اسلوبهای پیشین گردد - میگوئیم:
(اضافه بر آیات اخلاقی قرآن و فرمودههای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و امامان معصوم شیعه علیهمالسلام که مواد اولیه و مایههای اصلی بُعد اخلاقی و معاشرتی اسلام بوده و بیش از پیش هم به قوّت خود باقی است و باید همیشه و در همه جا اُلگو و سرمشق همه جانبه اخلاقی مسلمانان، قرار گیرد)،
بهترین و مؤثرترین طرح و اسلوب آن است که نمونههائی مستند و ریشهدار از روش عملی و معاشرتی پیامبر وامامان و حتی تربیت یافتهگان مکتب ایشان را که در راستای برخورد با افراد مختلف، دوست و دشمن، مؤمن وکافر، خودی و بیگانه، عالم و جاهل، کودک و بزرگسال، پیر و جوان، موافق و مخالف، پدر و فرزند، مرد و زن، عرب و عجم، آزاد و
برده، فقیر و غنی، سالم و بیمار ، زنده ومرده؛ در خانه و بازار، در مسجد یا حمام، در صحنه جنگ یا بر سر سفره غذا، در حال عیادت مریض یا تشییع جنازه؛ و در رابطه با امور مالی و شغلی، یا عقیدتی وعملی، یا اخلاقی و اجتماعی، و دیگر موارد و مناسبات که آنها از خود ارائه و نشان دادهاند و بدون شک عالی ترین درس آموزنده و سرنوشتساز است، بطور ساده و به زبان روز، در سطحی هرچه وسیع و وسیعتر، در قالب کتاب و مقاله یا خطابه و یا سخنرانی، ارائه و گوشزد عموم بویژه دوستان و شیعیان آنها گردد.
البته با گستردگی بیحد و حساب مفاسد اخلاقی و معاشرتی - مدّعی آن نیستیم که این طرح به تنهائی، مایه خاموشی مطلق آتشهای درونی و زدوده شدن نقاط ضعف اخلاقی باشد و بلافاصله تغییرات کلی نابسامانیهای معاشرتی و جایگزینی آرامش خاطر و انعطاف و بهمپیوستگی افراد و گروهها را تحقق بخشد. امّا به یقین یکی از بهترین راهها و وسائل مربوطه است، و محققا در این زمینه سهم بسزائی خواهد داشت. شاهد بر این موضوع دگرگونیهای اخلاقی و عقیدتی و عوض شدن افرادی است که با سیره و روش معاشرتی پیامبر اکرم و امامانِ معصوم شیعه روبرو میشدند وبه اصطلاح، یک دفعه از آسمان به زمین آمده و همانند آب که بر آتش بریزند حالت خاموشی و ملایمت و انعطاف بدانها دست میداد. در نتیجه آنها بطور کلی یا حداکثر دست از بلندپروازی و خودبینی و شرارت و شیطنت و کینهتوزی و بیبند و باری برمیداشتند، و چه بسا «یهودی و نصرانی» که مسلمان میشدند، «سنّی و مخالف» شیعه و موافق از آب در میآمدند، «افراد سر به هوا و بیتفاوت» به خود آمده، سربراه و
معتدل میگردیدند، و حتی شعاع این تحوّل و دگرگونی فراگیر دیگر افراد و گروهها و قبایل هم میشد. برین اساس تنظیم کننده این اوراق به یاری خدا با مروری جدید و زودگذر بر تاریخ زندگانی پیامبر اکرم و ائمّه هُدی و فرمودههای آنها که مندرج در مصادر حدیثی و غیره است، تعداد صد و پنجاه و پنج حدیث در رابطه با موضوع بحث و طرح پیشنهادی انتخاب و ترجمه و گاهی با اشاره به خلاصه محتوای آن در شکل کتاب حاضر تقدیم خوانندگان ارجمند بویژه دوستداران مقام مقدس اهلبیت علیهمالسلام مینماید. ضمنا با توجه به این که یک بُعد این کتاب اشتمال آن بر ذکر فضائل و مناقب خاندان عصمت و طهارت است و امام صادق ارواحنافداه با ایراد جمله:
«رَحِمَ اللّه إمْرَءا أحْیا أمْرنا»(1)و «خَیْرَ النّاس بَعْدنا مَنْ ذاکر بِأمْرِنا وَ دَعا إلی ذِکْرنا»(2)هم دعا و طلب رحمت از خدا برای احیاکنندگان امر این خاندان فرمود، و هم افراد مذاکره کننده و دعوت کننده به مذاکره در امر اهلبیت علیهمالسلام را به عنوان بهترین مردم بعد از خودشان - یعنی بعد از آل محمد (صلوات اللّه علیهم اجمعین) - معرفی و اعلام نمود.
انتظار میرود مؤمنان خیراندیش اضافه بر آن که خود با مطالعه این کتاب از طرز معاشرت و راه و رسم اخلاقی پیشوایان معصوم اسلام آگاه گردیده و عملاً درس بگیرند، نیز با تشویق دیگران به خواندن و همکاری در جهت تکثیر و در دسترس عموم طبقات قراردادنِ این مجموعه، مصداق واقعی کلام امام صادق علیهالسلام قرار گرفته و قلمداد شوند.
زیرا ناگفته پیداست که احیاء امرِ اهلبیت علیهمالسلام و مذاکره امر آنها و
دعوت بدان، قبل از هرچیزی در نقل و نشر و گسترش آثار علمی و در بین تودههای مردم خلاصه میشود. اینک در رابطه با موضوع فضائل اهلبیت و بیان حقّانیّتِ ائمّه اطهار علیهمالسلام در قالب قصّه و داستان با ایراد یک روایت مقدّمه را پایان داده و میپردازیم به اصلِ موضوع کتاب، و دیگر تو خود حدیثِ مفصّل بخوان از این مُجمَل.
علاّمه رِجالشناس، کَشّی نویسد: «سعد بن طریف (ظریف) اسکاف گوید: به امام باقر علیهالسلام عرضه داشتم: من (در کنارِ کوچه یا مسجد) به قصّهگوئی مینشینم و حقّانیّت و فضائلِ شما را برای مردم بیان میکنم.
امام فرمود: من دوست دارم در مساحتِ هر سی ذراع قصّهگوئی مانند تو بوده باشد که حقّانیّت و فضائل ما اهلبیت را در قالبِ قصّه و داستان گوشزدِ مردم نماید».(1)
وَالسَّلامُ علی مَنِ اتَّبِعَ الهُدی مهدی فقیهایمانی
1) رجال نجاشی، ص 187 ؛ مُعجَم الرِّجال، آیتاللّه خوئی، ج 8، ص 68 - 69.
علاّمه حلّی نقل کرده که: روزی امام موسی بن جعفر علیهالسلام در بغداد گذارشان به در خانه بُشر حافی افتاد و از داخل خانه صدای ساز و آواز به گوش حضرت رسید، تصادفا کنیزی از خانه بیرون آمد، که میخواست ظرف زباله را خالی کند.
موسی بن جعفر از آن کنیز سؤال فرمود: صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟
کنیز گفت: آزاد است.
امام فرمود: راست گفتی! اگر بنده بود از آقا و مولای خود میترسید - و چنین سروصدائی از خانهاش بلند نمیشد -.
و چون کنیز به خانه برگشت، بشر در حالی که بر سفره شراب نشسته بود، پرسید: از چه رو دیر آمدی؟
کنیز جریان عبور موسی بن جعفر علیهالسلام را از درِ خانه و سؤال و جواب حضرت را با خود، شرح داد.
بُشر با سر و پای برهنه از خانه بیرون دوید و به دنبال امام رفت و چون به خدمت آن حضرت رسید، با گریه به عذر خواهی و اظهار شرمندگی پرداخت؛ و بالاخره به دست آن حضرت از کار خود توبه نمود، پس به خانه برگشت و هر چه وسائل لهو و لعب بود، همه را درهم شکست و از بین برد و برای همیشه (به افتخار آن روزی که با پای برهنه در خدمت امام موسی بن جعفر علیهالسلام موفق به توبه شد) با پای برهنه و بدون
کفش راه میرفت.(1)
اکنون افرادی که دائما سر و صدای ساز و موسیقی از خانه و مغازه و ماشین آنها بلند است و خود و زن و بچههای خود را با انواع سروصداها و فیلمها و مناظر نامشروع و فسادآور، سرگرم و مشغول میکنند، ببینند راستی بندهاند یا آزاد؟
اگر خود را با دلایل غیرشرعی و حرفهای عامیانه، در شنیدن و گوش دادن بدانها آزاد میدانند، که نویسنده با آنها حرفی ندارد؛
و گرنه در صورتی که خود را بنده بدانند، آن هم بنده خدا و پیرو امامان معصوم، از جمله امام هفتم، پس به حُکمِ: «إنَّ السَّمعَ و البَصَر و الفؤاد کلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً»(2)در پیشگاه خدا مسئولاند و باید منتظر پیامدهای نامشروع آن در دنیا و پاسخ گوئی آن در قیامت باشند.
مردی اعرابی به خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسید و گفت: آمدهام با شما بر اسلام بیعت کنم. پیامبر - به جهت امتحان - فرمود: بیعت میکنم که پدرت را به قتل آوری.
آن مرد چند قدمی رفت و برگشت و گفت: آمدهام دست بیعت به شما داده و مسلمان شوم.
پیامبر فرمود: بیعت بر این که پدرت را بکشی؟
عرض کرد: بلی، این کار را خواهم کرد.
« فقال له رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم : إنّا واللّه لا نأمرکم بقتل آبائکم، و لکن ألآن علمت منک حقیقة الایمان، و انّک لن تتّخذ من دون اللّه ولیجةً، أطیعوا آبائکم فیما أمروکم، و لا تطیعوهم فی معاصی اللّه »(1)
پیامبر فرمود: واللّه! هرگز ما شما را امر به کشتن پدرانتان نمیکنیم؛ لکن (با پذیرفتنِ بیعت مشروط به قتل پدرت) دانستم که ایمان در دلت جایگزین شده و تو تنها خدا را میپرستی، پس شماها از پدرانتان اطاعت کنید، امّا در مورد گناه و نافرمانی خدا، تن به فرمان آنها ندهید و گفته آنها را نشنیده انگارید.
به روایت محدث عالیقدر کلینی، امام صادق علیهالسلام به یکی از موالیان و خدمتگزاران خود به نام «مُصادف» هزار دینار عطا نمود و فرمود: خود را آماده رفتن به مصر کن، و با این پول متاع تجاری برای بردن تهیه نما، که عائله من زیاد شده (و باید هزینه آن را تأمین نمود).
«مُصادف» پس از تهیه متاع مناسب، به همراه تجّار به راه افتاد و چون به نزدیک مصر رسیدند، به تجّاری که از مصر به مدینه برمیگشتند برخورد نموده و از این که اجناس تجاری آنها در مصر کمیاب است و به اصطلاح بازار فروشش خوبست آگاه شدند.
پس تجّاری که عازم مصر بودند با قَسَم اتفاق و تبانی نمودند که متاع خود را به کمتر از دو برابر آنچه خریداری نمودهاند نفروشند.
بدین ترتیب «مُصادف» هم اجناس همراه خود را به دو برابر قیمت فروخت، وچون ازمصر برگشت، بهخدمت امام صادق علیهالسلام رفت و دوکیسه
1) محاسنبرقی: ج1 ص248، بحارالانوار: ج74 ص76 حدیث70 - بهنقل ازمحاسن باکمی اختلاف -.
هزاردیناری تقدیمحضرت نمودوگفت: فدایتشوم! یکی ازایندو کیسه، سرمایهای است که به من سپردید، و کیسه دیگر سود تجاری آن میباشد.
امام فرمود: مگر چگونه تجارتی کردی که معادل سرمایه، سود به دست آوردی؟
«مُصادف» جریانِ توطئه و تبانی در قیمتِ فروش را گذارش داد.
حضرت فرمود: سبحان اللّه! درباره مردم مسلمان سوگند میخورید که جز براساس رِبحِ دینار به دینار با آنها معامله نکنید؟
پس یکی از دو کیسه را برداشت و فرمود: این رأسالمال و سرمایه من باشد، امّا کیسه دیگر را، پس من به سود این چنانی نیازی ندارم و نمیخواهم.
سپس فرمود: ای مُصادف! مجادله و زد و خورد با شمشیر، آسانتر از به دست آوردنِ (روزی یا مالِ) حلال است.(1)
علامه مجلسی به روایت از بزنطی آورده است: مردی به نزد امام رضا علیهالسلام آمد و گفت: آیا پروردگار تو میتواند آسمانها و زمین و آنچه را - از موجودات - بین آسمانها و زمین است، همه را در تخممرغی قرار دهد؟
امام فرمود: آری! و در چیزی کوچکتر از تخممرغ هم میتواند؛ مگرنه این است که آنها را در چشم تو که کوچکتر از تخممرغ است، قرار داده و هرگاه چشمانت را باز کنی، آسمان و زمین و آنچه را که بین آنها است، میبینی و اگر خدا بخواهد، چشمانت را از دیدن آنها کور و نابینا میکند؟(2)
مرحوم شیخ مفید و دیگران با ذکر سند نقل کردهاند در جریان تصمیم عملی پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای رفتن با گروهی از مسلمانان به مکّه معظّمه و سر برکشیدن رؤسای مشرکین برعلیه پیامبر و به صلح حدیبیه (مبنی بر انصراف پیامبر از رفتن به مکه در آن سال و رفتن در سال بعد) انجامیدنِ قضیّه،
پیامبر خدا دستور فرمود علی علیهالسلام قرارداد صلح بین طرفین را تنظیم نماید تا به امضای هر دو طرف برسد.
امیرمؤمنان علیهالسلام نوشت: بسم اللّه الرَّحمن الرَّحیم. پس سهیل بن عمرو - که خود از رؤسای مشرکین بود و به عنوان نماینده آنها با پیامبر به گفتگو نشست - گفت: با نوشتن بسم اللّه الرَّحمن الرَّحیم موافق نیستم.
پیامبر فرمود: یاعلی! بسم اللّه... را محو کن و (طبق رسم مُشرکین) بنویس باسمک اللّهمّ.
امیرمؤمنان عرض کرد یارسولاللّه! اگر به خاطر اطاعت شما نبود من چنین کاری نمیکردم و آنگاه بسم اللّه را محو و به جای آن باسمک اللّهمّ نوشت.
سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: بنویس هذا ما قاضی علیه محمد رسول اللّه این قراردادی است که حُکم کرده است بر آن محمد رسول اللّه...
سهیل بن عمرو برای دومین بار با این عبارت مخالفت کرد و گفت: اگر من تو را به مقام پیغمبری پذیرفته بودم که دیگر اختلافی در میان نبود، باید کلمه «محمد رسول اللّه» محو گردد و به جای آن محمد بن عبداللّه نوشته شود.
پیامبر فرمود: یاعلی! آن را محو کن و به جای آن بنویس هذا ما قاضی علیه محمد بن عبداللّه.
امیرمؤمنان علیهالسلام با روی سخن به سهیل بن عمرو فرمود: واللّه! او علی رغمِ تو، به حقّ «رسول اللّه» است.
سهیل گفت: تنها نام او را بنویس تا قرارداد امضاء شود.
علی فرمود: وای بر تو ای سهیل! از کینه توزی خود دست بردار.
در این موقع پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: یاعلی! کلمه «رسول اللّه» را محو کن و به کلمه «محمد بن عبداللّه» اکتفا نما.
علی عرض کرد: یا رسول اللّه! دستِ من به محوِ نام شما از مقام نبوّت به پیش نمیرود.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خود، آن کلمه را محو کرد و فرمود: یاعلی! از این پس بزودی تو خود همانند من به این امر وادار خواهی شد، که باید نامت را محو کنی.(1)
و پیشگوئی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم مربوط به قضیه حکمین، دنباله جنگ صفین بود که عمروعاص - رهرو راه سهیل بن عمرو - با کلمه «امیرالمؤمنین» ضمیمه نام مبارک علی، مخالفت کرد و گفت: اگر ما تو را به عنوان امیرالمؤمنین میشناختیم، دیگر جنگ و درگیری نبود. و بالاخره امام امیرالمؤمنین به خاطر برقراری صلح و طبق پیشگوئی رسول خدا اجازه داد کلمه «امیرالمؤمنین» از متن قرارداد حذف شود.(2)
در این جا به طور خلاصه میگوئیم این دو ماجرا بیانگر آن است که نخست پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و بعدا امام امیرمؤمنان علیهالسلام از موضع قدرت و مقام نبوّت و امامت به خاطر مصالح اسلام و نشان دادن روش مسالمت آمیز
پیشوای مسلمانان و پیشگیری از دشمنی و لجاجت مشرکین - در صلح حدیبیه- و قاسطین (معاویه و اتباعش) - در جنگ صفین- به حسب ظاهر از موضع خود تنزّل نموده و از اصرار بر نوشتن عنوان نبوّت و عنوان امیرالمؤمنین، خودداری و گذشت از خود نشان دادند.
و این درسی است برای مقامات عالیه و سرنوشتساز بلاد اسلامی و مخصوصا شیعهنشین که باید در مقابل سیاستها و توطئههای شوم دشمنان اسلام و تشیُّع، قبل از هرچیز مصالح اسلامی را در نظر بگیرند و تا سرحد امکان از رویاروئی با دشمن یا در صورت وقوع جنگ از ادامه و گسترش آن جلوگیری نمایند، چه دشمن کارش دشمنی و آشوبگری و مسلمان و شیعهکُشی است.
محدَّث عالی قدر طبرسی و دیگران روایت کردهاند: حضرت سجاد علیهالسلام دومرتبه غلام زرخرید خود را صدا زدند و او جواب نداد و چون در مرتبه سوم که او را خواندند جواب داد، فرمود: پسرم! مگر صدای مرا نشنیدی؟
گفت: بلی، شنیدم.
امام فرمود: پس از چه رو جواب ندادی؟
گفت: به خاطر امنیّتی که از ناحیه شما احساس میکردم. امام فرمود: حمد و ستایش مختصّ خدائی باشد که مملوک مرا از ناحیه من در آرامش و امنیت قرار داد.(1)
در صورتی که بسیاری از مردم براثر کم ظرفی و غرور شخصی در
1) اعلامالوری: ص 154، ارشاد مفید: ص 275، مناقب سروی:3/296، بحارالانوار: 46/56.
برخورد این چنینی - با نوکر، کُلفَت، شاگرد، کارگر و حتّی افراد غیرتحت نفوذ - اگر طرف را کتک نزنند، حداقل با فحش و درشت گوئی به وی اعتراض میکنند و گاهی تهدید و توعید به مجازات مینمایند؛ امّا امام چهارم و رهبر ما شیعیان چنان بود که خواندیم.
مورخ شهیر ابنجریر طبری سنّی و ابنشهر آشوب شیعی، هردو نقل کردهاند: در ایّامی که هشام بن اسماعیل، امارت مدینه را به عهده داشت، حضرت سجاد، علی بن الحسین علیهالسلام را اذیّت میکرد. پس چون عزل شد و ولید بر سر کار آمد، دستور داد هشام را توقیف نمایند، تا هرکس از وی شکایت دارد مراجعه کند.
در این موقع هشام گفت: از هیچکس نمیترسم، مگر از علی بن الحسین - و این به خاطر اذیتهائی بود که به حضرتش وارد نموده بود -. امّا امام سجاد علیهالسلام به هنگام توقیف او در درب خانه مروان از آن جا مرور کرد، در حالی که قبلاً به بعض آشنایان خود (که گویا در توقیف و تعقیب او دخالت داشتند) دستور داده بود حتّی با گفتن یک کلمه متعرّض او نشوند، پس همین که هشام از نزدیک علی بن الحسین علیهالسلام را دید، فریاد زد: «أللّه أعلم حیث یجعل رسالته» (1)، خداوند خود و آگاهتر است که مقام رسالتش را در چه محلّی قرار دهد.
و در روایت ابن فیاض در کتابش آمده که: زین العابدین به هشام پیغام فرستاد: نظرکن در صورتی که از پرداخت مالی که (به عنوان جریمه یا مجازات یا بدهی به مردم) از تو میخواهند ناتوانی، ما میتوانیم آن را بپردازیم، پس تو از ناحیه ما و هرکس از ما اطاعت میکند در سعه و
1) سوره انعام: 6/124.
آرامش خاطر باش.
پس دراین موقع بود که به هنگام عبور آقا زین العابدین از محل توقیف هشام، ندا درداد: «اللّه اعلم حیث یجعل رسالاته»(1)
توضیح این مطلب به جاست که امام سجاد علیهالسلام در مقابل اذیت و آزارهائی که هشام بن اسماعیل (دائی عبدالملک مروان و والی مدینه از طرف یزید) به حضرتش وارد کرده و فرصت تلافی و شکایت فراهم شده بود، نه تنها با ترک شکایت گذشت و بزرگواری از خود نشان دادند، که به آشنایان مربوطه هم درباره او سفارش فرمود،
و در مرحله سوم از وی خواست که درصورت نیازبه کمک مالی جهت بدهی یا جریمه یا مجازات، به من خبر ده تا من با امکاناتی که دارم آن را ترمیم کنم.
و در مرحله چهارم هم خاطرنشان فرمود از ناحیه کسانی که در جهت اطاعت ما هستند، آسوده خاطر باش که فشاری بر تو وارد نخواهد شد، ففداه نفسی و نفس من یعزُّ علیّ.
علامه محدَّث ابن شهر آشوب نقل کرده است بعضی (از مخالفان و فریب خوردگان بنیامیّه) به امام زین العابدین علیهالسلام دشنام دادند، پس غلامان حضرت درصدد تنبیه او برآمدند، امّا امام فرمود: رهایش کنید! پس محقّقا آنچه از ما مخفی گردید، بیش از آن باشد که درباره ما گفتهاند.
سپسروی سخن به دشنامدهنده کرد وفرمود: آیاتوراحاجتی هست؟ آن مرد خجلت زده شد، پس حضرتش لباس خود را به وی عطا کرد
1) تاریخ طبری: 8/61 به نقل از واقدی، مناقب ابنشهرآشوب: 3/301، بحارالانوار: ج46، ص94.
و دستور فرمود هزار درهم به او دهند.
وی به راه افتاد که برود در حالی که فریاد میزد: شهادت میدهم که تو پسر رسول اللّه هستی.(1)
و در روایت اربلی آمده: در برابر دشنام به او فرمود: آنچه از امر ما بر تو مخفی مانده، بیش از آن است که مثلاً بدان پیبردهای و به خاطر آن دشنام دادی.(2)
علامه ورّام ابن أبیفراس نوشته است: شخصی از قبیله نخع گفت: به امام باقر علیهالسلام عرضه داشتم: من پیوسته تا هم امروز از طرف منذر بن حجاج در بلاد و مراکز تحت نفوذش والی و فرماندار بودهام.
حالا باتوجه به اینکه او از دارودسته بنیامیّه ومتصدّی حکومتِ ظلم وستم میباشد ومن با وی همکاری داشتهام- آیاراهیبرایتوبهمن هست؟ پس امام سکوت فرمود و چون دوباره این مطلب را تکرار نمودم، فرمود: نه، تا وقتی که حق هرصاحب حقّی را (که گرفتهای یا پایمال نمودهای آن را) ادا کنی.(3)
این روایت به وضوح بیانگر آن است که مسئولان حکومتی هرگونه خون ناحقی که در راستای حکومتشان ریخته شود، یا ظلم مالی به کسی وارد گردد، یا دیگر حقوق مردم دستخوش غصب و تضییع و تباهی قرار گیرد، آنها باید جوابگوی آنهاباشند و بدون اداء حق هریک ازین صاحبان حقوق، برای توبه راهی نیست و توبه سر زبانی یا استرضاء خشک لفظی خاصیتی نخواهد داشت.
به نقل علامه اربلی گروهی از صوفیه در خراسان به خدمت علی بن موسی الرضا علیهالسلام رسیده و از روی اعتراض گفتند: امیرالمؤمنین مأمون (خلیفه عباسی) درباره آن که خدا امر ولایت را به او واگذار نموده نظر کرد، پس به نظرش رسید شما اهلبیت شایستهترین مردمی هستید که دیگران به شما اقتدا کنند.
و درباره اهلبیت نظر و تأمُّل نمود، و شخص شما را شایستهترین افراد اهلبیت برای اقتداء مردم به او تشخیص داد، و امر امامت را به شما واگذار نمود، در حالی که مردم نیازمند به پیشوا و رهبری باشند که نان خشکیده بخورد، و لباس زبر و خشن بپوشد و سوار بر الاغ شود و بیماران را عیادت کند.
و به طور خلاصه اظهار داشتند که شما (علی بن موسی الرضا) آن چنانکه باید نیستید، و روش شما روش امامت و رهبری نیست.
راوی گوید امام رضا علیهالسلام در حالی که به دیوار یا بالش - تکیه داده بود، بلند شد بطور مستقیم نشست، آنگاه فرمود:
یوسف فرزندیعقوب ازپیامبرانمابودکهقبایدیباجزرنگار ولباسهای زربفت میپوشید و بر اریکه آل فرعون مینشست و حکم صادر میکرد. بدون شک آنچه باید از امام خواست عدل ومیانهروی است که هرگاه سخن گوید راست باشد و چون حکم کند عدالت ورزد و آنگاه که وعده نماید وفاکند، و اما لباس و خوراک - در سطح هرچه بالاتر که بوده و تهیه شده از راه حلال باشد - خداوند هرگز تحریم نفرموده است.
سپس این آیه را تلاوت فرمود: «قل من حرَّم زینة اللّه الَّتی أخرج لعباده و الطیّباتُ من الرّزق» (1)
1) سوره اعراف، 7/32؛ کشف الغمّه، ج3، ص147؛ بحارالانوار، ج49، ص275-276 و ج70، ص120؛ ابن ابیالحدید، 11/34.
ای پیامبر - بگو چه کسی تحریم نمود زینت و مایه آرایش آن چنانی را که خدا بر بندگانش به وجود آورد و پاکیزههای از رزق و روزی را؟
اکنون قابل توجه است که بدانیم صوفیگری در اسلام از چه تاریخی و بر اساس چه انگیزهای و به دست چه کسانی و با چه طرز تفکُّری و چگونه شناختی نسبت به ائمه معصومین و برحق شیعه آغاز شده و با چه راه و رسمی ادامه پیداکرده.
آنها از یک سو مأمون خلیفه غاصب، زاده خلفای غاصب، (وبعدا قاتل امام رضا علیهالسلام ) را به عنوان امیرالمؤمنین معرفی و از وی نام بردهاند. از سوی دیگری با کمال بیشرمی به اعتراض و رویاروئی امام برخاسته و روشهای عوام فریبانهای را مطرح و تحمیل به حجت خدا نموده که در طول قرنها سردمداران تصوُّف با استفاده از آن روشها مردم را فریب داده و به خود جلب کردند.
و چنین برخوردی با امام هشتم بیانگر آن است که آنها نه با قرآن آشنائی داشتند، و نه با آداب و سنن اسلامی مقرّر از ناحیه پیامبراکرم و مورد عمل او، و نه با احادیث فراوان و معتبری که علما و محدثین سنی و شیعه از رسول خدا درباره معرفی ائمه اثناعشر و اسامی و مشخصات یک یک آنها نقل کردهاند.
و اما فِرَق صوفیه متظاهر به تشیع، پس از صوفیه اهلتسنّن انشعاب یافته و اصل تصوف در اسلام نه تنها از ناحیه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم و ائمّه معصومینِ شیعه هیچ گونه تأییدی نشده، بلکه صدها و صدها روایت - مبنی بر تخطئه و مذمّت و جدائی آنها از اسلام واقعی و امامان شیعه - از ناحیه آنان صادر و ثبت و ضبط گردیده که تنها کتاب «اثناعشریه» محدث عالیقدر شیعه و صاحب «وسائل الشیعه» مرحوم شیخ حرّ عاملی شامل
تعدادی حدود هزار حدیث درباره صوفیه و تخطئه از تصوّف است.(1)
جالب توجه آن که اقطابی را هم که به عنوان حامل اسرار ولایت و واسطه بین خود و مثلاً امام رضا معرفی میکنند، تعدادی از آنها سُنّی و مخالف امامتِ ائمّه اثناعشر شیعه بوده و آنها نمیتوانند دارای چنین سِمَتی باشند، و این رشته سرِ دراز دارد، که این مجموعه بیش از این ظرفیت بحث از آن را ندارد و چه بهتر به مصادر مربوطه مراجعه شود.(2)
به نقل سید رضی در موقعی که امام امیرمؤمنان علی علیهالسلام با لشکریانش به جنگ جمل میرفت، در نزدیک بصره به محلی که نامش «ذیقار» بود فرود آمد، عبداللّه بن عباس گوید: بر آن حضرت وارد شدم دیدم نشسته و کفش پاره خود را وصله میزند، به من فرمود: ارزش این لنگه نعلین چقدر است؟
گفتم: ارزشی ندارد.
فقال علیهالسلام : «واللّه لهی أحبّ إلیّ من إمرتکم إلاّ أن اُقیم حقّا أو أدفع باطلاً»(3)
فرمود: «به خدا قسم این لنگه نعلین در نظر من محبوبتر از حکومت و فرمانروائی بر شماست، مگر آن که حقی را برپا نمایم، یا باطل و بیدادی را براندازم».
1) این کتاب برای دومین بار به سال 1408 در 207 صفحه در مطبعه علمیه قم به چاپ رسیده.
2) حدیقةالشیعه، مرحوم مقدس اردبیلی، ص556-606، چاپ علمیه اسلامیه تهران؛ تاریخ تصوف، دکتر قاسم غنی، چاپ 1322 و1330 ش تهران ؛ تحقیق و بررسی در تاریخ تصوف، آقای عمیدزنجانی، چاپ آخوندی تهران.
3) نهج البلاغه، خطبه33؛ شرح ابن ابیالحدید، 2/185.
همچنان که اهلتسنّن آمد و رفتِ مردم را از جلوِ رویشان در حال نماز غیرخوشایند و مکروه میدانند و در مسجدالحرام و مسجدالنّبی بطور فراوان و علنی دیده میشود افراد نمازگذار با ترشروئی و دست دراز نمودن در مقابل عابرین از عبور آنها جلوگیری میکنند، ابوحنیفه - بنیانگذار فقه حنفی- وارد محضر امام صادق علیهالسلام شد و از روی اعتراض عرض کرد: فرزندت موسی را دیدم نماز میخوانَد و مردم از جلوِ رویش آمد و رفت میکنند ولی او متعرض مردم نمیشود و به نماز ادامه میدهد!. امام صادق علیهالسلام دستور داد: موسی را بگوئید بیاید. و چون آمد، امام گفته ابوحنیفه را مطرح فرمود تا فرزند گرامیش موسی، خود اعتراض بیجای او را ردّ و پاسخ گوید.
پس موسی بن جعفر علیهالسلام عرض کرد: بلی پدرم! آن کسی که من برای او نماز میخوانم به من نزدیکتر از مردمِ عابر از جلوِ رویم باشد، خداوند فرماید: «ونحن أقرب إلیه من حبل الورید» (1)ما - نسبت به انسان - از رگِ گردن به او نزدیکتریم.
و بنابرین عبور مردم مانع از نماز و فاصلهانداز بین خدا ونمازگزار نخواهد بود.
پس امام صادق فرزند عزیزش موسی را (که در سن کودکی یا نوجوان بود) در بغل گرفت و فرمود: پدر و مادرم به فدایت، ای سپرده شده اسرار!(2)
اما ابوحنیفه ازین جوابِ قاطع قرآنی و دندان شکن چه اندازه خوار و خجل شد، خدا میداند!
به روایت کلینی از حفص بن بختری، مردی به نام قهرمان که گویا از خدمه امام صادق علیهالسلام بود با مراجعه به فروشنده طعام و حبوبات خواست چیزی (مثلاً مقداری گندم یا جو یا برنج) برای آن حضرت قرض کند تا به وقت دستیابی به محصولات زراعی، آن را مسترد نماید.
پس او درباره چگونگی استرداد و مدت برگردانیدنِ آن یا دیگر امور مربوطه بگومگو و اصرار نمود، و چون امام از ماجرا آگاه شد، فرمود: مگر تورا از قرض نمودن از افراد نوکیسه وتازه به دوران رسیده نهی نکردیم؟! اکنون تو به سراغ چنین کسی رفتهای که از روی تنگنظری و خوردهگیری با تو برخورد میکند -.(1)
امامباقر علیهالسلام خطاب به ابوحمزه ثمالی فرمود: حاجت خواهی از تازه به دوران رسیده ، مانند درهمی باشد در دهن افعی که تو بدان نیازمندی واز ناحیه آن در خطر.(2)
نیز امام صادق علیهالسلام در روایتی به داوود رقّی فرمود: ای داوود! اگر دستت را تا آرنج در دهن اژدها داخل کنی، بهتر است از حاجت خواهی از نوکیسه.(3)
آری! این جمله شایع در بین مردم که: از نوکیسه قرض مکن و چون قرض کردی خرج مکن. و باید ریشهاش همان فرمودههای امام باقر و امامصادق علیهماالسلام باشد.
شیخ طوسی به نقل از مردی که در محضر امیرمؤمنان علیهالسلام حضور داشت آورده است: پیرمردی نابینا پیش آمد و درخواست کمک نمود.
امیرمؤمنان از حاضران مجلس پرسید: این کیست و حالش از چه قرار است؟
گفتند: یا امیرالمؤمنین! این مرد نصرانی است. و چنان وانمود کردند که نباید چیزی به او داده شود.
امام فرمود: عجب! تا وقتی که توانائی کار داشت از وی کار کشیدید و اکنون که سالمند و ناتوان گردیده وی را به حال خود نهادهاید، گذشته این مرد حاکی از آن است که در ایام توانائی کار کرده و خدمت نموده است. آنگاه دستور فرمود از محل بیتالمال به او انفاق گردد و مقرّری پرداخت شود.(1)
همان طوری که ملاحظه میشود، این روایت اضافه بر اشتمال بر اصل انفاق مورد سفارش امام امیرمؤمنان علیهالسلام ، سرنخی است برای حقوق بازنشستگی در اسلام و این که افراد مورد استفاده افراد یا محیطهای مختلف پس از سالمندی و ناتوانی از اشتغال بکار، نباید محروم و مبتلا به گدائی و سربار جامعه شوند، بلکه باید از بیتالمال هم که باشد نسبت به افراد بیکار و ناتوان، نه بیعار و ولگرد کمک شود، هرچند نصرانی باشد.
1) تهذیب، ج6، ص292، شماره811؛ وافی، ج10، ص446؛ وسائل، ج2، ص425.
شیخ طبرسی با ذکر عالی ترین سند از امام حسن عسکری علیهالسلام روایت کرده است که فرمود: هنگامی که مأمون علی بن موسی الرضا علیهالسلام را به سِمَت ولایت عهدی نصب نمود، دربانِ خانه حضرتش داخل شد و گفت: گروهی به دربِ خانه آمده و میگویند ما شیعه علی هستیم و اجازه ورود میخواهند.
امام رضا علیهالسلام فرمود: هماکنون من مشغول هستم، و دستور داد ایشان را برگردان. ولی آنها مجددا و بطور مکرّر دهها مراجعه کردند و امام همچنان اجازه ورود و ملاقات به آنها نمیداد، تا بعد از دوماه درحالی که ناامید از نیل به مقصود بودند، آمدند و گفتند: به مولای ما بگو ما شیعه پدر شما علیبن ابیطالب علیهالسلام هستیم، و این راه ندادن به ما سبب شماتت دشمنان ما نسبت به ما خواهد شد، ما از این منطقه برمیگردیم درحالی که به خاطر خجلت و ممنوع الملاقات شدن از طرف شما، دشمن شاد گردیده و باید از شهر و دیار خود هم فرار کنیم، تا مبادا مورد سرزنش آنان واقع شویم.
پس امام دستور فرمود به آنها اجازه ورود داده شود.
و چون وارد شدند، امام نه جواب سلام به آنها داد و نه اجازه نشستن.
پس آنها به حال ایستاده در جای خود ماندند و گفتند: یابن رسولاللّه! این چه جفای عظیم و خفّتی است که بعد از دوماه راه ندادن به ما اکنون دست به گریبان آن شدهایم؟!
امام رضا علیهالسلام فرمود: بخوانید: «و ما أصابکم من مصیبة فبما کسبت أیدیکم و یعفو عن کثیر» (1)
1) سوره شوری، 42/30.
واللّه در این برخورد (گویا مقصود حضرت اجازه ورود ندادن به آنها بود) اقتدا نکردم، مگر به پروردگارم و به رسولش و به امیرالمؤمنین و دیگر پدرانِ طاهرینم بعد از او، آنها بر شما عتاب و ملامت کردند، پس من هم بدانها اقتدا نمودم.
افراد وارد بر حضرت گفتند: به خاطر چه چیز ما را عتاب کردند؟
امام فرمود: به خاطر ادعای شیعه علی بودنِ شما، وای بر شما! همانا که شیعه او حسن، حسین، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و محمدبن ابیبکر بودند، که از دستورات حضرتش سرپیچی نکردند، در حالی که شما در بیشتر اعمال با او مخالفت نموده و در بسیاری از فرائض و واجبات تقصیر کردهاید و به بزرگترین حقوق برادران خود اهانت نموده و آن جا که تقیّه واجب نیست تقیّه میکنید و در جائی که ناگزیر از تقیّهاید آن را ترک مینمائید، (و خلاصه شیعه بودن شما اسم بیمسمّا است).
اگر از اول میگفتید ما موالی و محبّان علی هستیم و دوستانش را دوست میداریم و با دشمنانش دشمن هستیم من منکر نمیشدم.
لکن دعوای تشیع، دعوای مرتبه شریفه و مقام والایی باشد که اگر عمل شما، گفته شما را گواهی نکند، هلاک خواهید شد، مگر آن که رحمت پروردگارتان آن را تدارک و ترمیم نماید. آنها گفتند: یابن رسول اللّه! اکنون از گفته خود استغفار و توبه میکنیم، و همچنانکه مولای ما به ما تعلیم داد، میگوئیم ما محبّانِ شما و محبّانِ دوستانِ شما و دشمنانِ دشمنانتان هستیم.
امام رضا علیهالسلام فرمود: مرحبا به شما برادرانِ من و اهلِ ودّ و دوستیَم! آنگاه آنها را به پیش خواند و همچنان آنها را به خود نزدیک فرمود تا به خود چسبانیدشان.
سپس به دربانِ خود فرمود: چند بار اینها آمدند و راهشان ندادی؟ گفت: شصت بار.
امام فرمود: شصت مرتبه پی در پی به سراغ ایشان میروی و هرمرتبه برایشان سلام میکنی و سلام مرا به آنها میرسانی، چه بدون شکّ گناهان خود را با استغفار و توبه محو کردند و به خاطر محبّتشان با ما و موالاتشان، مستحقّ کرامت شدند، پس امور آنها و عائلههای آنها را بررسی کن و ایشان را - به حساب من - از حیث نفقه و هزینه زندگی و دفع مشکلات در گشایش و رفاه قرار ده.(1)
به نقل کلینی، اسماعیل فرزند بزرگ امام صادق علیهالسلام مقداری پول نقد داشت، پس چون اطلاع پیدا کرد مردی قریشی از اهل مدینه عازم سفر به کشور یمن است، به فکر افتاد از این فرصت استفاده نماید و پولی را که در اختیار دارد به وی دهد تا قدری سوغات یا اجناس تجارتی از یمن برای وی خریداری کند.
اسماعیل این مطلب را به عنوان مشورت با پدرش امام صادق علیهالسلام درمیان نهاد و از حضرتش نظرخواهی کرد.
امام فرمود: مگر نمیدانی که این شخص شرابخوار است؟
اسماعیل گفت: من خود ندیدهام که او شراب بنوشد، اما مردم میگویند وی شرابخوار است، حالا از کجا که مردم راست بگویند؟
وانگهی بر فرض آن که این حرف راست باشد، چه مانعی دارد کاری به او مراجعه شود؟
امام فرمود: نه صلاح نیست پولت را به دست این مرد بدهی. اسماعیل به رأی مخالف پدر بزرگوارش ترتیب اثر نداد و تمام اندوخته خود را یک جا تسلیم آن مرد قریشی کرد و از وی خواست تا از
1) احتجاج طبرسی، ج2، ص236؛ جامعالاحادیث، ج14، ص517-518.
یمن برای او جنس خریداری کند.
اما پیشبینی امام که موافق با احتیاط هم بود به حقیقت پیوست، و مرد قریشی تمام پولها را حیف و میل کرد و حتی یک درهمش دستگیر اسماعیل نشد و او از این پیشامد پیوسته ناراحت و غصهدار بود تا وقتی که موسم حجّ فرارسید و امام و اسماعیل هردو به حج رفتند.
روزی اسماعیل در حال طواف بود که امام صادق علیهالسلام او را از عقب برانداز میکرد و متوجه شد اسماعیل پیوسته از خدا مسئلت میکند درمقابل از دست دادن پولها و خسارتی که به دست خود دامنگیرش شده او را پاداش دهد و جای ضررش را پُر نماید.
حضرت از وسط جمعیّت خود را به وی رسانید و با دست پشتِ شانه او را به نرمی فشرد و فرمود:
فرزندم! بیجهت از خدا چیزی مخواه، تو هیچ گونه حقّی بر خدا نداری و نباید که از وی اجر و تلافی خسارت وارده را طلب کنی، چه تو میدانستی کسیکه او را امین مال خود قلمداد کردی شرابخوار است و نباید به وی اعتماد نمود، اینک که چنین شده است، خود کرده را تدبیر نیست.
اسماعیل گفت: من خود شراب خواریِ او را ندیده بودم و فقط از مردم شنیده بودم و معلوم نبود که مردم راست میگویند.
امام فرمود: فرزندم! خداوند در قرآن مجیدش فرماید: «یؤمن باللّه و یؤمن للمؤمنین» (1)، گفتار مؤمنین را براستی تلقّی کنید و هنگامی که مؤمنین درباره چیزی شهادت دادند، شهادت آنها را بپذیرید و بر شرابخوار اعتماد نکنید، چه خداوند در کتاب عزیزش مردم را با ایراد آیه شریفه: «و لاتؤتوا السُّفهاء أموالکم» (2)، از دادن اموال خود به سفهاء و
نادانان برحذر فرموده است. اینک بگو سفیهی بالاتر از شرابخوار سراغ داری (که گذشته از ممنوعیّت شرعی شرابخواری، آدمی با خوردن آن عقل خود را از دست بدهد و بحال مستی و بیشعوری درآید)؟
آنگاه فرمود: به پیشنهاد شرابخوار در امر ازدواج نباید ترتیب اثر داد، و میانجیگری و وساطت او را نباید پذیرفت و در مورد امانت و سپرده نباید وی را امین دانست، بنابراین کسی که شارب الخمر را امین مال خود داند و او مال وی را حیف و میل کند، چنین کسی حقّی بر خدا ندارد، تا از خدا پاداش مصیبت بخواهد یا جبران ضررهای وارده را مطالبه کند.(1)
علامه ابن شهر آشوب آورده است حضرت علی علیهالسلام نظرش به زنی افتاد که مَشک آبی را به دوش نهاده و میرود، پس مشک را از وی گرفت و در محلی که میخواست برای وی برد و چون از حالش جویا شد، گفت: علی بن ابیطالب شوهر مرا به بعض مرزها اعزام نمود و کشته شد و چند بچه یتیم برای من برجای نهاد و چون اندوخته و سرمایهای برای اداره آنها نداشتم، ناگزیر تن به خدمت مردم دادهام.
علی علیهالسلام به راه خود برگشت و شب را با حالت نگرانی و تشویش خاطر گذراند و چون صبح شد با زنبیلی از طعام و مواد غذائی (همانند گوشت، آرد و خرما) به سراغ آن زن رفت، پس در بین راه کسی از اصحاب یا شیعیان برخورد به امام کرد و گفت: این زنبیل را به من دهید تا من آن را حمل کنم.
فرمود: کیست که روز قیامت بار وزر و وبال مرا بدوش کشد؟ - و من خود باید آن را حمل کنم - و بالاخره به در خانه آن زن رفت و در را کوبید،
1) کافی، ج6، ص299، بحارالانوار، ج47، ص267-286.
و چون آن زن گفت: کیست کوبنده در؟ فرمود: در را بازکن من همان بندهای هستم که دیروز مشک آب را برای تو حمل کردم و اکنون هم برای بچهها چیزی با خود آوردهام.
پس در را باز کرد و گفت: خدای از تو راضی و خشنود باد! و میانه من و علی بن ابیطالب حُکم کند.!
علی علیهالسلام داخل خانه شد و فرمود من دوست دارم کسب ثواب نمایم، پس تو به خمیر کردن آرد و پختن نان مشغول شو و سرگرم نمودن بچهها را به من واگذار، یا بچهها را خود مشغول ساز تا من به پختن نان پردازم.
آن زن گفت: من به پختن نان آگاهتر و تواناترم و این تو و بچهها، تا من از کار پختن نان فارغ شوم.
علی علیهالسلام هم مقداری گوشت برای بچهها پخت و همچنانکه لقمههای گوشتِ پخته و خرما را در دهن یکی از بچهها مینهاد و بچه آن را میخورد، میفرمود: ای پسرم! علی را بدانچه برشما گذشته است حلال کنید و به اصطلاح از بچهها حلالیّت میطلبید، و همین که خمیر آماده پختن نان شد آن زن گفت: ای بنده خدا! تنور را روشن کن.
پس حضرتش مبادرت به روشن کردن تنور نمود و چون شعله آتش از آن بلند شد صورت خود را به نزدیک شعلهها قرار داد و با روی سخن به خود گفت: ای علی! هماکنون بچش، این داغی آتش کیفرِ کسی باشد که به ارامل و ایتام نرسیده و وضع آنها به تباهی کشیده شده!
در این موقع زنی از آشنایان و همسایگان مادر بچهها وارد شد و چشمش به آن حضرت افتاد و حضرتش را شناخت و به آن زن گفت: وای بر تو! این مرد امیرمؤمنان است.
پس آن زن تازه امام امیرالمؤمنین علیهالسلام را شناخت و از فرط ناراحتی و خجالت گفت: واحیای منک یا أمیرالمؤمنین، و با این سخن از نشناختن ایشان و گفتههای خود درباره حضرتش و به کار گرفتن ایشان در
بچهداری پوزش خواست.
امیرمؤمنان هم با گفتنِ: بل واحیای منک یا أمَةاللّه فیما قصرت فی أمرک، از قصوری که از حضرتش نسبت به آن زن و بچههای یتیمش سرزده معذرت خواهی نمود.(1)
راستی اگر او امام و رهبر بود پس دیگران چکاره بودند و چگونه دعوی امامت و رهبری میکردند.
آری این بهترین درسی است برای عموم مسئولان حکومتی به طور کلی و به ویژه در مورد خانوادههای ایتام و آسیبدیدگان که گاهی با شنیدن یک سخن تند و از روی ناراحتی و فشار زندگی، فورا عکسالعمل منفی و کیفرآمیز از خود نشان میدهند و با فحاشی و طرد افراد و راه ندادنِ واردین را به محل کار و حتّی دیگر روشهای غیرانسانی نسبت به افراد مُراجع و بیچاره برخورد مینمایند.
و این در حالی است که باید یک چنین برخورد انسانی علی را از موضع زمامداری حکومت اسلامی با یک زن یتیمدار و تندزبان وهم با دیگر افراد، سرمشقِ زندگی و مسئولیّت شغلی قرار دهند.
شیخ طوسی از امام صادق علیهالسلام روایت نموده که فرمود: امام علی بن الحسین (سجاد) علیهالسلام در بین راهی برخورد به چند نفر جذامی و مبتلا به خوره نمود، که سر راه نشسته و در حال خوردنِ غذا بودند، پس به آنها سلام کرد و از آنها ردشد،
آنگاه با خود فرمود: «إنّ اللّه لایحبُّ المتکبِّرین» خداوند دوست ندارد متکبِّران را.
1) مناقب، ج2، ص115-116.
پس به خاطر فرار از تکبّر به سوی ایشان برگشت و فرمود: من اکنون روزهدار هستم (که معذور از خوردنِ چیزی با شما میباشم) سپس آنها را به خانه خود دعوت کرد و فرمود شماها به خانه من بیائید. آنها هم (در همان ساعت یا بعدا) به خانه امام سجاد رفتند و حضرتش هم آنان را اطعام نمود و هم با اعطاء کمک مالی از آنها دلجوئی فرمود.(1)
اکنون این سؤال مطرح است که آیا روش امام چهارم و چگونگی برخوردش با یک عدّه افراد بیچاره و مبتلا به خوره، برای شیعیان سرمشق نیست، که در برخورد با چنین افرادی عکسالعمل انسانی و عاطفی از خود نشان دهند و دستکم با احوال پرسی و کمک جزئی هم که باشد، این گونه افراد را خوشحال و خرسند نمایند؟
علامه ابن شعبه حرّانی آورده است: امام موسی بن جعفر علیهالسلام بر مرد سیاهپوستِ زشتروئی گذر نمود، پس بر وی سلام کرد و نزد او نشست و مدّتِ طولانی با آن سخن گفت و چون خواست از نزدش برود آمادگی خود را در برآوردن حوائجش اعلام فرمود. در این موقع بعضی از حاضرین از روی تعجّب و استبعاد گفتند: یابن رسول اللّه! - شما با آن مقامی که دارا هستید - برای چنین کسی فرود میآئید و با او مینشینید؟! امام علیهالسلام فرمود: - چرا که نه؟ - او یکی از بندگان خدا و برادری باشد، به حکم کتاب الهی، همسایه ایست با ما در بلاد خدا، بهترین پدران (آدم)
1) امالی طوسی، ج2، ص285؛ بحارالانوار، ج75، ص16؛ جامعالاحادیث، ج16، ص245.
و بهترین ادیان (اسلام) او را به ما پیوند و ارتباط داده است و شاید روزگار حوائج ما را در اختیار او قرار دهد، پس در حالی که ما نسبت به او روی خوش نشان ندادهایم او ما را در جلوی رویش متواضع و دست به گریبان حوائج خود ببیند.(1)
اکنون میگوئیم آیا روش حجت خدا و جامع همه گونه کمالات و مایههای تقدم و برتری برهمه خلق جهان، در برخورد با یک سیاهپوست بدمنظر آفریقائی درس نیست که ما مردم هریک با کمترین و نازلترین مایه امتیاز خانوادگی یا شغلی یا پُستی یا عملی، دیگر کسی را به حساب نمیآوریم و با یک دنیا غرور و پشت کردن به وظائف انسانی و اسلامی با بندگان خدا برخورد میکنیم و همه را حقیر و کوچک میشماریم؟!
علامه ابن شهر آشوب به روایت از امام صادق علیهالسلام آورده است که بین امام حسین علیهالسلام و برادرش محمد بن حنفیّه بگومگوئی بوقوع پیوست، پس محمد بن حنفیه نامهای به امام حسین علیهالسلام نوشت، بدین گونه:
«امّا بعد ای برادر من! بدون شکّ پدر من و پدر تو علی است و درین جهت نه تو برمن برتری داری، نه من بر تو، و مادر تو فاطمه دختر رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم است که اگر سراسر زمین مملوّ از طلا و ملک مادر من بود با مادر تو برابری نمیکرد.
پس هنگامی که نامه مرا خواندی به نزد من آی تا مرا از خود راضی و خوشنود کنی، چه تو از من به فضل و برتری شایستهتری. والسلام علیک و رحمةاللّه و برکاته».
1) تحفالعقول، ص413، آخر بخش ویژه امام موسی بن جعفر.
امام حسین علیهالسلام پیشنهاد و خواسته برادر را پذیرفت و به نزد وی رفت و دیگر هیچ گاه روابط بین آن دو به اختلاف و کدورت نیانجامید.(1)
ناگفته پیداست که امام حسین علیهالسلام هم با تقدُّمِ سِنّی و هم با تقدّم زادگیِ فاطمه زهراء علیهاالسلام که محمد بن حنفیّه خود بدان اعتراف نمود، تواضع و گذشت از خود نشان داده و اعترافِ محمد بن حنفیه را به موقعیت حضرت فاطمه علیهاالسلام با ترتیب اثر دادنِ به نامه او تلافی فرمود.
علامه ابن شاذان قمی از ابنعباس روایت نموده که گفت: در خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشسته بودیم، پس علی بن ابیطالب علیهالسلام وارد شد و گفت: السَّلام علیک یا رسولاللّه.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: و علیک السَّلام یا أمیرالمؤمنین و رحمة اللّه و برکاته.
علی عرض کرد: یارسول اللّه! شما خود زنده هستید و مرا به عنوان «امیرالمؤمنین» خطاب میفرمائید!
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: آری من زندهام و تو را به عنوان «امیرالمؤمنین» خطاب میکنم، و تو یاعلی! دیروز در حالی که من با جبرئیل مشغول صحبت بودم از نزدیک من گذشتی و سلام نکردی، پس جبرئیل گفت: از چه رو امیرالمؤمنین از نزدیک ما مرور نمود و سلام نکرد؟ به خدا سوگند! اگر سلام کرده بود ما پاسخ سلامش را میدادیم.
علی گفت: یا رسول اللّه! من دیدم شما با دحیه خلوت نموده، سرگرم صحبت هستید، پس خوش نداشتم رشته صحبت شما را - با سلام کردن -
1) مناقب، ج4، ص66؛ بحارالانوار، ج44، ص191.
قطع نمایم.(1)
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: او دحیه نبود، بلکه جبرئیل بود و من از او پرسیدم: چگونه علی را امیرالمؤمنین نامیدی؟
جبرئیل گفت: خداوند در غزوه بدر به من وحی فرمود: بر محمد فرود آی و او را امر کن که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب را دستور دهد در صحنه جنگ بین صفین جولان دهد و کرّ و فرّ نماید، چه ملائکه دوست دارند او را در حال جولان بین دوصف (مسلمانان و مشرکان) ببینند، پس در آن روز خدای تعالی از عالَمِ بالا امیرالمؤمنین نامید.
بنابرین تو یاعلی! امیرِ کسانی باشی که در آسمانند و امیر کسانی که در زمینند و امیر کسانی که درگذشتهاند و امیر کسانی که باقی هستند، پس نه پیش از تو امیری بوده و نه بعد از تو امیری خواهد بود، زیرا جایز نباشد کسی که خدای تعالی بدین نام او را نامگذاری نکرده خوانده شود.(2)
همچنانکه ملاحظه میکنید، بخشِ مربوط به سلام نکردن علی و علت آن، بیانگر آن است که هم علی علیهالسلام در درجه اعلایِ مراقبتهای اخلاقی بود و حتّی سلام کردن و سلام نکردنش به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم حسابشده بود، و هم پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم رویِ تمام شئون علی توجّه و مراقبت داشتند که مبادا خطا و قصوری از علی سرزند و کاری حساب نشده از وی بروز کند، و راستی همین مایههای اخلاقی و دیگر مزایا و
1) علامهمجلسی در بحارالانوار(37/326) به نقل از «حجةالتفضیل» ابناثیر آورده است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به اصحابش فرمود: هرگاه دیدید دحیه کلبی نزد من است، کسی برمن وارد نشود. و دحیه کلبی رضیع و همشیر با پیامبر اکرم و مردی بود زیباصورت ترین مردم و نوعا جبرئیل به شکل دحیه بر رسول خدا نازل میشد و با حضرتش صحبت میکرد.
2) مأة منقبة، ابنشاذان، منقبت26؛ الیقین، باب79، ص58؛ مناقب سروی، ج1، ص547؛ غایةالمرام، ص18، حدیث12؛ مدینةالمعاجز، ص8، بحارالانوار، ج37، ص307، شماره39.
روشهای معنوی علی بود که خداوند او را به لقب امیرالمؤمنین مفتخر و مختص فرمود.
امّا رقبای علی و خلفای بنیعباس و بنیامیّه که هریک غرق در فسق و فجور و آلوده به صدها نوع انحراف عقیدتی و عملی و اخلاقی بودند، همه و همه آنها امیرالمؤمنینِ دروغین، بلکه امیرالفاسقین و امیرالکافرین بودند و در مصادر حدیثیِ اهلتسنُّن نیز روایاتِ فراوانی نقل شده که لقب «امیرالمؤمنین» از طرف خداوند به علیبن ابیطالب اختصاص داده شد، که حتّی دیگر ائمّه معصومین علیهالسلام اجازه نمیدادند کسی آنها را با این لقب بخواند، تا چه رسد به زمامداران زوری و خلفای جور.
شیخ طبرسی به روایت از امام عسکری علیهالسلام از پدرانش از امامصادق علیهالسلام حدیثی آورده که به طور خلاصه فرمود: برخورد به مردی نمودم که مردم دَم از شخصیتِ علمی و تقوائی او میزدند و من خوش داشتم به طوری که نفهمد او را ببینم و چگونگی راه و رسمش را برانداز نمایم.
پس به دنبال او رفتم تا آن جا که به دکان نانوائی رسید و با اغفال شخص نانوا دو قرص نان سرقت نمود و به راه افتاد، و چون به انار فروش رسید او را هم اغفال و دو دانه انار از وی دزدید و به راه خود ادامه داد.
من تعجُّب کردم که این چه کاری است؟ مگر آن که معاملهای در بین بوده باشد، و بالاخره عبورش به مریضی افتاد، پس نانها و انارها را جلوِ او نهاد و باز به راه خود ادامه داد تا در بقعهای از صحرا فرود آمد. در این موقع من پیش رفتم و جریانِ شنیدنِ وصفش را و علاقه به
دیدنش و نان و انار دزدیش و دادنِ آنها را به مریض از آغاز تا انجام برای وی شرح دادم و از روی اعتراض گفتم: این انفاق از راهِ دزدی بر چه مبنائی است؟
پس با پرس و سؤالی که به وقوع پیوست مرا شناخت و گفت: شرفِ اصالت و خانوادگی تو (در مقابل جهل به آنچه برآن مُشْرِف شدهای و ترک نمودن تو علم جدّ و پدرت را بهدلیل تخطئه از کار پسندیده من) چه سودی برای تو خواهد داشت؟!
و در پاسخ اعتراض به انفاق از راهِ دزدی، به گفته قرآن: «من جاءَ بالحسنة فلَهُ عشر أمثالها و من جاءَ بالسیِّئة فلایُجزی إلاّ مثلها»(1)
استدلال نمود، که خداوند هرکار نیکی را به ده برابر وعده پاداش داده، و هرکار بد و ناپسندی را به یک برابر و مثلش، و من با دزدیدنِ چهار عدد نان و انار مرتکب چهار سیّئه شدم و چون آنها را انفاق کردم، مجموعا چهل حسنه پاداش آن باشد، که چهار تای آن مقابل چهار سیئه قلمداد شود و الباقی سی و شش حسنه برای من خواهد بود.
من گفتم: مادرت به عزایت بنشیند! تو جاهل به کتاب الهی هستی، مگر نشنیدهای که خدای عزّوجلّ فرماید: «إنّما یتقبَّلُ اللّه مِنَ المُتَّقین»(2)، جزایننیستکه خداوند - هرکارِ نیکی را - تنهاازافرادباتقوامیپذیرد و بس.
تو با سرقت چهار عدد نان و انار، چهار سیّئه مرتکب شدی و چون آنها رابدون اجازهصاحبش بهدیگری دادی، چهارگناه به گناهان قبلی خود افزودی، دیگر کجا وچگونه چهل حسنه دربرابر چهار گناه کسب کردی؟! پس شروع کرد به ناسزاگوئی که من او را رها نموده و برگشتم.(3)
آری، بسیارند افرادی که با یک چنین منطق پوچ و دلخوشکُنِ عوام، با ارتکاب گناه (آن هم نه در حد سرقت چند دانه نان و انار، که در حد محکومیّت به سختترین حدود اسلامی) در صدد کسب ثواب بر میآیند و وزر و وبالی هرچه سنگینتر بر دیگر وزر و وبالهای خود میافزایند که تشریح موارد آن منافی با ظرفیّت محدود این کتاب است.
علامه سروی - به نقل از طبری - آورده است: امیرمؤمنان علی علیهالسلام در یکی از جنگهای ایام هجرت، طلحه عبدری را که (گویا از قبیله قریش و عموزادههای دور و با واسطه او بود و) به رویاروئی و مقاتله حضرت برخاسته بود، با ضربهای بر زمین انداخت، امّا از قتلش خودداری کرد.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم از علّتِ خودداری او از اقدام به کشتنش سؤال فرمود.
امیرمؤمنان علیهالسلام پاسخ داد: «إنَّ ابن عمّی ناشدنی اللّه و الرحم، حین کُشِفَتْ عورتُه، فاستحییته».(1)
وقتی پسر عمّم بر زمین افتاد و عورتش کشف شد، مرا به خدا و عالَمِ رَحِمیّت سوگند داد که او را نکُشم، پس من حیا نموده و از قتلش گذشتم.
اکنون این سؤال مطرح است که برخورد این چنینی امیرمؤمنان علیهالسلام را - در رویاروئی با یک مشرکی که به قصد جان حضرتش قیام نموده و به طور ساده با یک ضربه شمشیر کشته میشد - به چیزی جز احترام به نام خدا و نشان دادن ارزش عالَمِ رَحِمیّت و انعطاف نسبت به حال ذلّت مکشوفالعوره شدن طلحه، میتوان تفسیر کرد؟
آری، اینجاست که بیش از هرکس، پیروانِ امام باید از روشِ آن
1) مناقب، ج2، ص114-115.
حضرت (دررابطه با مطرح شدن نام مقدس الهی و موضوع رحمیت و به حال ذلت درآمدن طرف درگیر) حتّی در مورد کفّار و مشرکین درس بیاموزند و انعطاف از خود نشان دهند.
علامه سروی آورده است یک وقتی حضرت رضا علیهالسلام وارد حمّام شد، پس مردی که داخل حمام بود از او خواست که بربدنش کیسه کشد. امام بدون آن که چیزی بگوید یا دَم از مقامِ والای خود زند، مشغول کیسه کشیدن بربدنِ وی شد، ولی با برخورد احترامآمیز افرادِ تازه وارد، یا آنهائی که قبلاً در حمام بودند، نسبت به امام، یک مرتبه آن مرد به خود آمد و امام را شناخت و جاخورده و خجلت زده شد و شروع به عذرخواهی کرد.
امّا امام نه تنها به طیبِ خاطر او پرداخت، که دست از کیسهکشیدن هم برنداشت و به کار خود ادامه داد، تا وقتی که آن مرد از روی ناراحتی خود را عقب کشید و مانع کار حضرت شد.(1)
اکنون با توجه به این که این قضیه قصّه نیست، بلکه یک خاطره تاریخی و محتوای حدیثِ برخوردار از سند است، این سؤال مطرح است که چه کسی را از شخصیتهای ریاستی یا علمی یا مالی در درجات مختلف یا از طبقات معمولی و افراد ضعیف میتوان معرفی نمود که به هنگام چنین برخوردی همانند امامهشتم علیهالسلام آن گونه عکسالعمل از خود نشان دهد؟
در حالی که افراد در سطح کارگر و خدمتکار هم که باشند در برابر این گونه اتفاقات و برخوردها نه تنها تن به کیسه کشیدن و باری بر دوش نهادن نمیدهند، که حداقل با تندی و خشونت طرف را هدف حمله زبانی و اعتراض قرار میدهند که چرا مثلاً طرف خود را نشناختی، و مگر من دلاّک حمام یا حمّال یا... هستم؟! تا چه رسد به مقاماتِ مختلف ریاستی و....
1) مناقب، ج4، ص362؛ بحارالانوار، ج49، ص99.
علامه سروی آورده است عبدالرحمان سلمی سوره مبارکه حمد را به یکی از بچههای امام حسین علیهالسلام آموخت و چون آن را در حضور پدرش خواند و حضرت از آن آگاه شد، هزار دینار نقد و هزار عدد حلّه (که آن روزها جنس رواج تجاری بود و 250 عدد آن حدّاقل خونبهای شخص مقتول اعلام گردیده) و نیز به اندازه ظرفیّتِ دهنش دانههای دُرّ به عبدالرحمان جایزه داد.
درین بین کسی چیزی گفت، بیانگر آن که چرا و چگونه برای تعلیم یک سوره قرآن این مقدار جایزه میدهی!
امام حسین فرمود: این جوائز کجا و آن سوره مبارکه حمد کجا، و خاطرنشان فرمود که ارزش تعلیم سوره حمد خیلی بیشتر و بالاتر از مقدار جایزهای باشد که من به او دادم و آنگاه دو بیت زیر را خواند:
إذا جارت الدُّنیا علیک فجدّ بها
علی النّاس طرّا قبل أن تتفلّت
فلا الجود یغنیها إذا هی أقبلت
و لا البخل یبقیها إذا ما تولّت
به طور خلاصه فرمود: هنگامیکه دنیا به تو رو آورد، تو هم قبل از آن که فرصت از دست برود به مردم روکن و بذل و بخشش نما.
پس وقتی که دنیا اقبال نماید جود و بخشش آن را تباه نسازد، و وقتی پشت کند بخل و تنگنظری آن را پایدار نکند.(1)
1) مناقب، 4/66؛ بحارالانوار، 44/191.
به نقل محدث عالی قدر کلینی از امام باقر علیهالسلام ، زن یهودیهای را به نزد پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم آوردند که گوسفندی را مسموم نموده بود تا از طریق خورانیدن آن به حضرتش او را به قتل آورد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: چه چیز تو را بر آن داشت که گوسفند را مسموم نمائی؟!
آن زن گفت: من با خود گفتم اگر این شخص پیامبر واقعی باشد که کار من ضرری به وی نمی رساند و اگر پیامبر نیست و میخواهد سلطنت و حکومت کند پس با این کار مردم را از دست او راحت ساختهام.
پس پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را مورد عفو قرار داد و آزادش فرمود.(1)آری هرچند این زن یهودی به قصد جان پیامبر و از روی دشمنی گوسفندِ در معرض خوردن آن حضرت را مسموم نموده بود، اما با جواب به ظاهر منطقی و فرار از سوءقصد به جان پیامبر، حضرتش او را بخشید و آزاد نمود.
و ابن عبدربه به جای زن یهودی گروهی از یهود خیبر را ذکر نموده که نقشه قتل پیامبر را با مسموم کردن گوسفند طرح نمودند.(2)
اکنون کسانی که از طرق مختلف با وسائل مختلف و به انگیزههای گوناگون مورد سوءقصد افراد واقع میشوند درس بگیرند و هرچند که باید جلوِ شیطنت و سوءقصد را گرفت، امّا سوءقصدِ تنها مجوّز اعدام و دیگر مجازاتهای معمول در تشکیلات امنیّتی حکومتهای کنونی جهان نیست.
علامه محقق ابن شهر آشوب از اصبغ بن نباته نقل میکند که گفت: درحالی که نماز صبح را با امیرمؤمنان علیهالسلام خوانده بودیم ناگهان مردی را دیدیم که با لباس سفر به سمت ما میآید.
پس امیرمؤمنان فرمود: از کجا...؟
آن مرد گفت: از شام.
امام فرمود: چه چیز تو را به این جا گسیل داشت؟
گفت: برای من حاجتی بود.
امام فرمود: بمن خبرده وگرنه من خود تو را از قضیه باخبر سازم. عرض کرد: یاامیرالمؤمنین! شما خود مرا بدان خبر دهید.
امام فرمود: معاویه در فلان روز از فلان ماه از سال فلان ندا درداد که هرکس علی را به قتل آورد، برای او دههزار دینار جایزه خواهد بود.
پس فلان شخص برپا خاست و گفت من این کار را انجام میدهم و چون به خانهاش رفت منصرف گردید و باخود گفت من بروم به سوی پسرعمّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پدر دوفرزندش (حسنوحسین) و اورا بکشم؟! پس معاویه در روز دوم اعلامکرد: هرکس برود علی را بکشد بیستهزار دینار به او داده خواهد شد، پس شخص دیگری بپاخاست و گفت من این کار را به عهده میگیرم ولی بعدا پشیمان شد و با معاویه استقاله نمود.
معاویه در روز سوم این پیشنهاد را با سیهزار دینار جایزه مطرح و اعلام کرد، پس تو که از قبیله حمیَر هستی، آن را پذیرفتی - و بدین انگیزه این جا آمدهای -.
آن مرد گفت: راست گفتی!
امام فرمود: اکنون نظرت چیست، میخواهی به آنچه مأمور شدهای
اقدام نمائی یا چیز دیگری به نظرت رسیده؟
گفت: نه، من برمیگردم به شام.
امام فرمود: قنبر مرکب سواریِ او را اصلاح کن و توشه سفرش را آماده ساز و هزینه و خرج برگشتنش را هم به وی عطاکن.(1)
اکنون با توجه به محتوای این حدیث و دیگر نمونههائی ازین قبیل، زمامداران و دست اندرکاران حکومتی کشورهای مسلمان نشین به ویژه شیعیانِ امام امیرمؤمنان علیهالسلام هستند که باید بدانند در مقابل سوء قصدهای نافرجامِ افراد و گروهها چگونه عکسالعملی به عنوان پیروی از علی از خود نشان دهند، تا از این رهگذر هم خاطره اخلاق حکومتی و روش انسانی علی را در مقابل دشمنانِ حضرتش در دنیا مطرح و تجدید و بر سر زبانها اندازند،
هم نمونه حکومت حقه اسلامی را به دنیای کفر و اسلام عرضه کنند. هم در عموم موارد کشف سوءقصد واقعی یا گزارشهای خیالی و ناشی از انگیزههای مادی و شیطانی، بدون مجوز دست به کشتار و مجازاتهای غیرمشروع نزنند.
و هم خود در مرحله چهارم کسب محبوبیّت بیشتری در محیطهای حکومتی بنمایند.
و چه بهتر برای شناخت بیشتر امام امیرمؤمنان روحیلهالفداء حادثه شوم سوءقصد عملی شده ابنملجم را که به شهادت آن حضرت منتهی گردید و چگونگی عکسالعمل با ابنملجم و توصیه درباره او را که اجازه ندادند تا زندهاند وی را تحت شکنجه و فشار قرار دهند، بلکه از او مراقبت غذائی و غیره به عمل آورند و بعد از فرارسیدن مرگ هم بیش از یک ضربه (دربرابر یک ضربه ابنملجم بفرق مبارکش) بر وی وارد نکنند، همه و همه را مورد دقّت قرار دهیم.
1) مناقب، ابنشهرآشوب، ج2، ص260-261؛ نیز بحارالانوار، ج41، ص306.
شیخ صدوق و مفید هر دو از امام صادق علیهالسلام نقل روایت نموده که فرمود: در مدینه مردی بود بازیگر و دلقک که مردم را با حرفهای خود به خنده میانداخت.
پس روزی با اشاره به امام علی بن الحسین (زین العابدین) علیهالسلام گفت: این مرد مرا خسته کرده و من نتوانستهام او را به خنده درآورم و ناگزیر باید چارهای برای به خنده انداختنش اندیشید، آنگاه در حالی که حضرتش از نزدیک او عبور میکرد و دونفر از غلامان خود حضرتش را همراهی میکردند، پیش رفت و عبایِ امام را از دوش مبارکش کشید و فرار کرد.
آن دو غلام او را تعقیب و عبا را از وی گرفتند و بر دوش امام انداختند، و این در حالی بود که امام سر به زیر انداخته و با وقار هرچه بیشتر حرکت میکرد و چشم از زمین بر نمیداشت، پس فرمود: این چه کاری بود؟
گفتند: مردی باشد بیکاره و یاوهگو که مردم را میخنداند و از این راه نان میخورد.
فرمود: به او بگوئید: وای برتو! إنَّ للّهِِ یوما یخسر فیه المبطلون(1)، همانا خداوند را روزی باشد که یاوهگویان و باطل گرایان در آن روز دچار زیان و ورشکست خواهند شد.(2)
اکنون با توجه به فرموده امام سجاد علیهالسلام و اقتباس آن حضرت از قرآن
مجید که بخشی از آن در موضوع ورشکست و زیانهای غیرقابل جبران - باطل گرایان و گردانندگان و شرکت کنندگان مجالس خنده و مسخره - در قیامت خلاصه گردیده،
جای بسی تأمُّل و تأسف است که سهمی وسیع و غیرقابل انکار نیروهای انسانی مسلمان - از جمله شیعیان و مدّعیان پیروی اهلبیت عصمت و طهارت - و سرمایههای مالی، وقتی و ساختمانی آنها در تشکیل مجالس خنده و گردهمائیهای توأم با لهو و لعب و نمایشهای سرگرم کننده و مسخره آمیز و بدآموزیهای اخلاقی و هرچه گسترده و گستردهتر در بین همه طبقات خلاصه میشود.
و در پایان کافی است مؤمنین بدانند، خداوند با ایراد آیه شریفه «...والَّذینَ هُم عَنِ اللَّغوِ مُعرِضون(1)» ، آنها را به عنوان اِعراض کنندگان از هرگونه کار لَغوی معرفی فرموده که بیشکّ مرتکبین لغو و اهل لهو و لعب از زمره مؤمنین واقعی خارج و در قیامت در زمره زیانکاران و ورشکستگان خواهند بود، همانهائی که در کلام «مقتبس از قرآن» امام سجاد به آنها اشاره شد.
شیخ طبرسی نقل روایت میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مواقعی که سوار بود اجازه نمیداد کسی پیاده همراهش برود، مگر آن که او را هم سوار نماید، وگرنه میفرمود: تو جلو برو و هرکجا که خواستی بمان، تا به هم برسیم و همدگر را ملاقات کنیم.(2)
و این روش پیامبر گرامی اسلام به خاطر آن بود که هم مؤمن مورد
اهانت و تحقیر واقع نشود و هم کسی درباره حضرتش احساس تکبُّر و خودنمائی نکند.
و همانند این روایت نیز به عنوان امام امیرمؤمنان علیهالسلام بیاید.
علامه اربلی از انس بن مالک، نقل کرده است که گفت: نزد امام حسین علیهالسلام (و به روایت زمخشری، نزد امام حسن علیهالسلام ) بودم، پس کنیزی (که زرخرید خودِ حضرت بود) وارد شد و شاخه ریحانی به عنوان تحیَّت و تعارف تقدیم او نمود.
امام حسین با روی سخن به وی فرمود: تو برای خدا آزاد هستی. انس گوید، من گفتم: این کنیز یک شاخه ریحان که ارزشی ندارد، تعارف کرده و شما به خاطر آن وی را آزاد کردید؟!
حضرت فرمود: خداوند این چنین ما را ادب نموده و گفته است: إذا حُیّیتُم بِتَحیَّةٍ فَحَیُّوا بِأحْسَن منها أو ردّوها....(1)
هرگاه (به مثل سلام یا چیز دیگری - حتّی مثل شاخه گل -) مورد تحیّت و احترام واقع شُدید، پس به بهتر از آن یا همانندش آن را تلافی کنید.
و بهتر از تحیّتِ کنیز به شاخه ریحان، آزاد نمودن او باشد.(2)
راستی! کسی میتواند از بین خلفای اموی و عباسی با آن همه قدرت مالی و ریخت و پاشهایی که داشتند، چنین نمونهای معرفی کند که در برابر یک شاخه ریحان این گونه سعه صدر و سخاوت از خود نشان دهد و براساس دستور قرآن تحیّتِ او رابه آزادکردنش جبران و مقابله نماید،
حاشاوحاشا!
علامه اربلی آورده است: غلام امام حسین علیهالسلام مرتکب خطایی شد که باید تعقیب و مجازات میشد، پس امام حسین دستور داد او را بزنند. غلام که تربیت شده این خاندان و آشنای با روحیه امام بود، با گفتنِ: ای مولایِ من! جمله «والْکاظِمینَ الْغَیْظ» را - که خداوند با ایرادِ آن، مؤمنان را به فرونشانیِ خشم و غضب معرفی فرموده - خواند.
امام فرمود: او را رها کنید.
غلام فرازِ بعدش «و العافینَ عَنِ النّاس» را خواند - که خداوند، مؤمنان را به حالت عفو و گذشت نشان دادن از خود، معرفی فرموده -. امام فرمود: تو را عفو کردم.
غلام با گفتنِ ای مولایِ من!، فرازِ سوم، «و اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنین»(1)را خواند - که خداوند با ایرادِ آن، خود خبر از دوست داشتنِ نیکوکاران میدهد -.
پس امام فرمود: تو به خاطر خدا آزاد هستی و برای تو باشد دوبرابرِ آنچه ازین پیش به تو عطا میکردم.(2)
به روایت محدِّث عالی قدر کلینی، زراره گوید: در تشییع جنازه مردی از قریش در خدمت حضرت امام محمد باقر علیهالسلام بودم و از جمله مُشَیِّعین، «عطا» مفتیِ مکّه بود، در این حال ناله و فریادِ زنی بلند شد، عطا
به او گفت: یا خاموش و ساکت شو، یا من برمیگردم. ولی آن زن (که از گویا نزدیکان میت بود) ساکت نشد و عطا برگشت.
پس من به امام باقر علیهالسلام عرض کردم: عطا برگشت.
امام فرمود: از چه روی؟
عرض کردم: به خاطر فریاد و شیون این زن که به او گفت خاموش باش و الاّ برمیگردم، و چون خاموش نشد، برگشت.
امام فرمود: با ما باش، همراه جنازه برویم، پس اگر ما چیزی را از باطل مقرون با حق یافتیم و حق را به خاطر باطل ترک کردیم، حق مسلمان را ادا نکرده باشیم، یعنی تشییع جنازه آن مرد مسلم که حق اوست، به خاطر ناله و شیون یک زن (که به عقیده اهل تسنُّن ممنوع و باطل است) نباید ترک شود - و ناله و شیون او مانع انجام یک امر شرعی نیست -.
سپس زراره گوید: چون از اقامه نماز بر میّت فراغت حاصل شد، ولیِّ میّت - طبق اصطلاح اعراب - به امام باقر علیهالسلام عرض کرد: مأجورا، مراجعت فرمای، خدایت رحمت کناد! چه شما قادر نیستید که پیاده راه بسپارید.
امام به گفته او ترتیب اثر نداد و به تشییع ادامه داد، من عرض کردم: این مرد اجازه داد مراجعت فرمائی و مرا نیز حاجتی باشد که میخواهم از شما پرسش نمایم.
حضرت فرمود: برو دنبال کارت ، همانا ما با اجازه این شخص نیامدهایم و با اجازه وی هم مراجعت نمیکنیم، بلکه این کار به خاطر اجر و پاداشی است که میطلبیم، چه به آن مقدار که شخص تشییع جنازه نماید، مأجور خواهد شد.(1)
1) کافی، ج3، ص171؛ نیز بحارالانوار، ج46، ص300، شماره43.
محدث عالی قدر کلینی از امام صادق از پدرانش علیهمالسلام آورده است که به طور خلاصه، امیرمؤمنان علیهالسلام در راهِ رفتن از محلی با مردی از اهلذمّه (یهودی یا نصرانی) همراه شد، پس از حضرتش پرسید: به کجا میروی؟
امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: کوفه. امّا وقتی برسرِ دوراهی از هم جدا شدند و مرد ذمّی به راهی غیرراه امیرمؤمنان رفت، متوجه شد آن بزرگوار هم در همان مسیر به دنبال او در حرکت است، پس توقف نمود تا حضرت به او نزدیک شد، سپس پرسید: مگر شما نگفتید من به کوفه میروم؟
امام فرمود: چرا - من عازم کوفه هستم -.
مرد ذمّی گفت: پس از چه رو به راهی که میروم میآئید؟
امام فرمود: کمالِ حُسنِ مصاحبت و همسفری، بدرقه کردنِ رفیقِ راه است به هنگام جدائی، و پیامبر ما این چنین دستور داده - که من تو را به خاطر رفیقِ راه بودن، مشایعت و بدرقه نمایم -.
مرد ذمّی از روی تعجُّب نسبت به یک چنین روش انسانی گفت: راستی پیامبر این چنین دستوری داده است؟
امیرمؤمنان فرمود: آری!
مرد ذمّی گفت: پس اکنون که اسلام دارای این گونه روشها و خُلق و خویِ انسانی است، من تو را شاهد قرار میدهم که پیروِ دینِ تو باشم، آنگاه همراه امام به کوفه رفت و حضرتش را شناخت و به طور رسمی اسلام اختیار کرد.(1)
بدون شکّ این گونه قضایا - که نمونهاش در منابع حدیثی و مصادرِ تاریخی شیعه و سنّی فراوان است - بیانگر آن باشد که مهمترین عاملِ
1) اصولکافی، کتابالعشره، باب حسنالصحابه؛ جامعالاحادیث، ج16، ص25، به نقل از کافی(ج2، شماره670)؛ و قربالاسناد، حدیث شماره7.
گسترش اسلام و گرایش کفّار و مشرکین به این دین، همانا بُعدِ اخلاقی اسلام و روش انسانیِ پیامبراکرم و امیرمؤمنان و دیگر شاخههای خانوادگی و تربیتی اهلبیت است، که بیش از زور شمشیر یا مسائل علمی، لجوجترین افراد بیگانه و منحرف از اسلام را تحت تأثیر قرارداده و آنها به پیروی از اسلام درمیآمدند.
پیامبر عالیمقام اسلام هم خود فرمود: «بُعِثْتُ لاُِتَمَّمَ مَکارم الأخلاق».
«برانگیخته شدم تا مکارم و محاسن اخلاقی را به سرحدّ کمال رسانم».
به همین دلیل چه بسا افراد ضعیفالنّفس که با یک یا چند برخورد ناملایم اخلاقی از ناحیه مسلمانها، یا به عکس، بر اثر دیدنِ یک یا چند نمونه اخلاق انسانی از مخالفین اسلام، از اسلام خارج گردیده و بدانچه خلاف اسلام است، گرایش جسته و میجویند.
اکنون این مسلمانان - از هرطبقهای - هستند که باید پاسخگوی این گونه قضایا باشند و مواظب باشند اگر با حُسنِ اخلاق، بیگانگان را وارد اسلام نمیکنند، براثر بداخلاقی و سوءبرخورد، مردم ضعیف و آسیبپذیرِ دینی را از اسلام فراری و خارج نکنند.
به نقل علامه محدث اربلی امام سجاد علیهالسلام را پسر عموئی بود که حضرتش شبانه به طور ناشناس به درِ خانه او میرفت و مقداری دینار به وی میداد و او میگفت: علی بن الحسین نسبت به من صله رَحِم نمیکند، خدا او را از ناحیه من جزای خیرش ندهد. امّا امام خود این سخن را میشنید ولی تحمُّل و صبر میکرد و خود
را به وی معرفی نمیفرمود، تا وقتی که رحلت فرمود و پسر عمویِ حضرتش، آورنده دینارها را از دست داد، تازه فهمید او عموزادهاش امام سجّاد بود، پس برسرِ قبرِ امام میرفت و بر او گریه میکرد.(1)
توضیحا، نمونه این روش از امام صادق علیهالسلام نیز نقل شده و به طور خلاصه این روش بیانگر آن است که ائمّه معصومینِ شیعه با نهایت درجه خلوصی که در انجام عبادات و اداء حقوق اخلاقی داشتند و نمیخواستند از رهگذر احسان و صله رَحِم کسب شُهرت و محبوبیت نمایند، یا طرف را خجالت زده کنند، این گونه بدگوئیها یا حرفهای گلهآمیز را به جان میخریدند و به روی خود نمیآوردند. و راستی! چقدر آموزنده و سرنوشت ساز است که مؤمنین در مقابل یک احسانِ جزئی انواع منّتگذاری و به روآوری و توقّع تلافی از خود نشان ندهند، که قبل از همه، ارزش عبادتی خود را از دست خواهند داد.
ابن ابی الحدید روایت کرده است دونفر زن یکی عرب و دیگری عجم و موالی ( کنیز آزاد شده) به نزد حضرت علی علیهالسلام رفتند و از حضرتش درخواست کمک و اعانه کردند.
پس به هریک به طور مساوی چند درهم پول نقد و مقداری طعام و مواد غذائی داد، آنگاه آن زنِ عرب نژاد به سخن درآمد و گفت: من زنی هستم از عرب و این زنی باشد از عجم، و چگونه هردو را بایک چشم نگاه میکنی و بدون رعایت امتیاز عرب بر عجم با ما رفتار میکنی؟!
امام فرمود: واللّه! من برای بنی اسماعیل (یعنی عرب) فضل و برتری
1) کشفالغمّه، اربلی، ج2، ص303.
نسبت به بنیاسحاق (یعنی عجم) نمییابم، و هردو باهم برابرند.(1)
و در روایتی که مشروح آن را در بخش چهارمِ کتابِ «شناخت امام...» آوردیم، آمده که آن زن عرب، خواهرِ خودِ امام امیرمؤمنان علیهالسلام بود و با وجود آن، تبعیض بین آن دو قائل نشد. تا چه رسد به انواع تبعیضهای مورد عملِ دستاندرکارانِ زمامداری و عمّالشان که در تمام شئون اجراکننده آن بوده و هستند، آن هم تبعیضهای سرنوشتساز و برخلاف شرع و انسانیّت.
علامه دیلمی از قول عبدالمؤمن انصاری نقل کرده است که گفت: در محضر موسی بن جعفر علیهالسلام وارد شدم و محمد بن عبداللّه جعفری هم حضور داشت، پس چون با وی تبسّم نمودم، امام فرمود: دوستش داری؟
عرض کردم: بلی، و این دوستی فقط به خاطر شما میباشد.
امام فرمود: او برادرِ تو است، و مؤمن برادرِ مادری و پدریِ مؤمن است، هرچند از پدرِ او تولّد نیافته باشد،
ملعون است کسی که به برادرش تهمت زند،
معلون است کسی که درباره برادرش غِشّ و تقلُّب نماید،
ملعون است کسی که برادرش را (در زمینه کجروی و خطا) پند و اندرز ندهد،
ملعون است کسی که از برادرش غیبت و عیبگوئی کند.(2)
جاحظ روایت کرده است که وقتی مردی نصرانی از روی جسارت و گستاخی به امام پنجم حضرت باقرالعلوم علیهالسلام گفت: أنتَ بقر.
امام فرمود: نه چنین است، بلکه من باقر میباشم.
نصرانی گفت: تو پسر طبّاخه (آشپز یا نانپز) هستی.
امام فرمود: ذاک حِرْفَتُها - آن حرفه او بود -.
نصرانی گفت: تو پسرِ کنیزِ سیاه بذیّه (بدزبان) میباشی.
امام فرمود: إنْ کنتَ صدقتَ غفراللّه لها، و إن کنت کذبتَ غفراللّه لک - اگر آنچه درباره او گفتی راست است، خدای او را بیامرزد و از وی درگذرد، و اگر دروغ گفتی، خدای از گناه تو درگذرد و بیامرزدت.
پس چون آن مرد نصرانی این گونه حِلم و بردباری و بزرگی و بزرگواری را (که از محدوده طاقتِ بشری بیرون است) از امام دید، به شگفت آمد و مسلمان شد.(1)
توضیحا، مادرِ امام باقر امّ عبداللّه دختر امام حسن مجتبی علیهالسلام بود. و از نمونههای اقتداء به امام باقر علیهالسلام برخوردِ سلطان المحقّقین خواجه نصیرالدین طوسی است با شخصی که از روی بیادبی و یاوهگوئی ضمن نامهای آن مرد بزرگ را به کلمه «یاکلب بن کلب» - ای سگ پسرسگ- مخاطب داشته بود.
پس چون نامه به دست آن شخصیّت بینظیر علمی و اخلاقی رسید، در پاسخ این حرف زشت نوشت:
قول تو خطاب به من: «ای سگ»، صحیح نیست، زیرا که سگ با چهار دست و پا راه میرود و ناخنهایش بلند و دراز است، لکن من
1) البیان و التبیین، ج1، ص84، ط عبدالسلام محمد هارون؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص207.
منتصب القامه و راسترو میباشم و چهرهام ظاهر و نمایان است، نه چون سگ که قیافهاش - همانند بقیه اعضا و جثهاش - پر از پشم و مو میباشد. و ناخنهایم پهن و کوتاه است و ناطق و خندانم (در حالی که سگ نه سخن میگوید، نه خنده میکند).
بدین ترتیب به اصطلاح اهلمنطق، فصول و خواص یعنی ویژگیها و علائمی که در من وجود دارد، برخلاف آنهائی باشد که سگ داراست. و با این چنین برخورد و پاسخگوئی، نویسنده را در حال فرورفتن در منجلاب جهل و ذلّت قرار داد، بدون آن که یک کلمه فحّاشی و زشتگوئی نموده باشد.
مرحوم کلینی از حفص بن ابیعایشه روایت کرده است که امام صادق علیهالسلام غلام خود را برای انجام کاری فرستاد و چون رفتنِ غلام به طول انجامید، حضرتش به سراغ وی رفت و او را در حال خواب یافت، پس بالای سر او نشست و شروع کرد (با گوشه عبا یا چیز دیگری) بادِ او را زدن، تا وقتی که از خواب بیدار شد.
آنگاه با روی سخن به غلام فرمود: واللّه! تو نباید چنین روشی را از خود نشان دهی که شب و روز بخوابی، شب برای تو باشد و روز برای ما، که به انجام وظائفت برسی.(1)
آری این چنین برخورد از ناحیه حجّتِ خدا و رئیس شیعه که بالایِ سرِ غلام بنشیند و بادِ او را بزند که به راحتی بخوابد - خوابیدنی که موردِ اعتراضِ امام بود - و بعدا هم بدون داد و فریاد و تهدید و مجازات به وی بفهمانند وظیفهات از چه قرار است، بهترین درس است برای پیروانِ این
1) کافی، ج5، ص74؛ بحارالانوار، ج47، ص56.
خاندان که بدانند در پیشامدهای این چنینی با افراد زیردست و خدمتگذار چگونه رفتار نمایند.
به نقل علامه بحرانی و دیگران، مردی به امام حسین علیهالسلام گفت: تو را کبر و بزرگی باشد. امام حسین علیهالسلام فرمود: نه، هرگز! همه کبر و بزرگی مختصّ خدای یکتا است، و در غیراو نیست، و لکن در من عزّت است، و خدای تعالی فرماید:
«و للّهِ العزّة و لِرسوله و لِلمؤمنین» .
از برای خداست عزّت و برای فرستادهاش و برای مؤمنان.(1)
ملاحظه کنید، امام حسین علیهالسلام (برخلاف روش کبریامنشیِ خلفای جور و دروغین، که جز خودبینی و خودخواهی، چیزی سرشان نمیشد و خدا و آفریدگار جهان برای آنها مطرح نبود و عقیده بدان نداشتند)، از کوچکترین تعبیرِ ناروائی درباره خودش نمیگذشت و اجازه نمیداد کسی حضرتش را به صفات مختصّه الهی توصیف کند یا مخاطب قرار دهد، هرچند از روی جهل و سهلانگاری باشد.
حالا دیگر بحث از دعاوی ناروا و دروغین اقطابِ صوفیّه و خلفای دروغین، نیازمند به فرصت دیگر است.
1) عوالم، ج17، ص65-66، بنقل از کنزالفوائد؛ بحارالانوار، 44/198.
علامه ابن شهر آشوب به نقل از فضل بن زبیر آورده است: روزی امیرمؤمنان علیهالسلام در جمع مسلمانان فرمود: «سَلونی قبل أنْ تَفقِدونی»
بپرسید از من - هرچه را که بخواهید - پیش از آن که مرا نیابید.
پس مردی گفت: به من خبر ده از عدد موهای سر و ریشِ من!
امام فرمود: بر هر موئی از سرت مَلَکی باشد که تو را لعن کند و بر سرِ هرموئی از ریشت شیطانی باشد که تو را به خود دعوت نماید. و در خانه تو بزغالهای وجود دارد که فرزند رسول خدا را خواهد کشت، و نشانه این پیشگوئی مصداقِ واقع شدنِ اوست و تحقّق یافتن به دستش، آنچه را که تو را بدان خبر دادم.
اگر نه این بود که اقامه برهان برای آنچه سؤال نمودی مشکل و غیرعملی است (با اقامه برهان) تو را بدان خبر میدادم.(1)
توضیحا سؤال کننده از عدد موهای سر و ریش، سعد بن ابیوقاص، یکی از اعضای شورای شش نفری خلافت بود که روی موافق به امیرمؤمنان نشان نداد، همچنانکه در جنگ صفین هم از همراهی با آن حضرت امتناع ورزید و به خیال باطل خودش از صحنه جنگ فاصله گرفت.
و در آن روز (که امام آن گونه پیشگوئی را درباره عُمَر پسر سعد ایراد نمود) وی کودکی بود که نشسته راه میرفت، و طبق پیشگوئی امیرمؤمنان علیهالسلام پس از گذشتنِ حدود بیست و پنج سال حادثه شوم قتل امام حسین علیهالسلام به دستور او به وقوع پیوست.
1) مناقب، ج2، ص269-270.
محدّث عالی قدر کلینی از یکی از شیعیان - به نام حسن بن حسین انباری - روایت کرده که میگفت در طول چهارده سال با ارسال نامه از امام ابوالحسن الرضا علیهالسلام اجازه میخواستم در دستگاه حکومت وارد شوم و به کارمندیِ تشکیلاتِ اداری خلافت پردازم و - چون حضرتش پاسخ نمیداد - در آخرین نامه نوشتم: من از پِیْگردنی خوردن میترسم، و دستگاه سلطان (یعنی مقامات خلافت) میگویند تو رافضی و شیعه هستی که با ما همکاری نمیکنی و از اشتغال به کار کارمندی امتناع میورزی و شانه خالی میکنی.
پس امام علیهالسلام به من نوشت: مقصود تو را از نامهات فهمیدم که بر نعش خود بیمناک هستی، اکنون تو خود میدانی که اگر متصدّی کاری شدی میتوانی به آنچه رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دستور داده عمل کنی و همکارانت و نویسندگانِ زیردستت همراه و هماهنگ خط مذهبی تو شوند و اگر اندوختهای پیدا کردی نسبت به فقرای مؤمنین مواسات و گذشت نشاندهی، آنچنانکه تو خود یکی از آنها باشی، پس این کارها(یِ مشروع و خداپسند) مقابل کار همکاری با دستگاه حکومت و خلافت (که نامشروع و خدای ناپسند است)، و گرنه نمیتوانی و مجاز نیستی که به شغل کارمندی پردازی.(1)
راستی چه درس آموزنده و سرنوشتساز است پاسخ امام، و قبل از پاسخ، مسکوت و بلاجواب نهادن نامههای قبلی را در طول چهارده سال، برای کارمندان دستگاههای حکومتی و مسئولان ادارهجات دولتی در درجات مختلف، که باید توجه داشته باشند در صورتی که نتوانند روش شغلی خود را با دستورات قولی و عملی پیامبر و امیرمؤمنان علیهماالسلام منطبق
1) کافی، ج5، ص111؛ بحارالانوار، ج49، ص277-278.
نمایند وخواه و ناخواه پااز مرز دین بیرون مینهند، چه بهتر بلکه ضروریست که از اول و گرنه هرچه زودتر خود را از لوازم نامشروع و پیامدهای همکاری با ظَلَمه رهائی بخشند و خویشتن را دچار انواع وزر و وبالهای حقوقیِ مردم نکنند.
جهت آگاهی بردیگر نمونه ازاین گونه سؤال و جوابها رجوع شود به داستانِ تشرُّفِ یکی از کارمندانِ بنیامیّه به همراهی علی بن ابیحمزه بطائنی به خدمت امام صادق علیهالسلام .
محدِّث عالی قدر کلینی نقل از سلیمان بن جعفر جعفری نموده که گفت برای انجام بعضی حوائج همراه حضرت رضا علیهالسلام بودم، و چون خواستم به خانه خود برگردم فرمود: بامن بیا و امشب را نزد من بمان. پس به دنبال حضرتش حرکت کردم و آنگاه که داخل خانه شد و غلام سیاهی را در جمع غلامان خود - که مشغول ساختن طویله مانندی برای چهارپایان بودند - دید، فرمود: این مرد کیست که در بین شماست؟
گفتند: او با ما همکاری میکند و ما هم چیزی به او خواهیم داد.
فرمود: با وی بر مقدار اجرتش مقاطعه کردهاید؟
گفتند: نه، او به آنچه به وی عطا کنیم راضی خواهد شد. امام با شلاق مانندی که در دست داشت، آنها را مورد ضرب قرار داد و به حال خشم درآمد.
سلیمان گوید، گفتم: فدایت شوم! خود را ناراحت مکن و مثلاً موضوع مهمّی نیست.
فرمود: بارها آنها را ازینگونه عمل نهی کردهام، مگر آن که با چنین کسی کار را یکسره و قطعی نمایند؛ و دانسته باش! که احدی بدون مقاطعه
بکاری گمارده نشود، مگر آن که اگر سه برابر اجرتش را هم به او دهی، باز پندارد کمتر از مزدش به وی دادهای.
و هرگاه کار به مقاطعه انجامد و سپس اجرتش را بپردازی، به خاطر وفاء به عهد و عمل به قرارداد تو را بستاید، و اگر یک دانه (مثلاً نان یا درهم یا چیز دیگری) زیاده بر اجرتش به او دادی، نسبت بدان حقشناسی و تشکّر خواهد کرد و میبیند که تو بیش از مقدار مقاطعه به او دادهای.(1)
راستی! عالیترین تعبیر از فرمودههای ائمّه اطهار (صلوات اللّه علیهم اجمعین) همان جمله زیارت شریفه جامعه است که میگوئیم:
«کَلامُکُم نورٌ و أمرُکُم رُشْد و...»
گفتار شما خاندان رسالت نور است و امر شما رشد و رهنمون به حق و...
چه بسیار اختلافات شدید و منتهی به داد و فریاد و زد و خورد و پاشیدگی کارها و جدائی افرادِ دوست و رَحِم از یک دیگر که عامل و مایه اصلیش همین قضیه ارجاع کار بدون مقاطعه و قرارداد است، و به فرموده امام رضا علیهالسلام چه بسا چند برابرِ حقِ انجام دهنده کاری به وی داده میشود و باز او خود را طلبکار دانسته و مدّعی اجرت بیشتر بوده و اظهار نارضایتی مینماید، و به عکس در صورتی که قرارداد قطعی و کار یک سره باشد، با پرداخت یک چهلم اضافه بر اجرت قراردادی، طرف قضیه تشکر و اظهار خوشنودی و رضایت میکند.
1) کافی، ج5، ص288؛ بحارالانوار، ج49، ص106.
علامه نوری - به نقل از «مجمع البحرین فی مناقب السبطین» سید ولیاللّه رضوان - از حسن بصری روایت نموده که امام حسین علیهالسلام باغی داشت که غلامش عهدهدار باغبانی آن بود.
روزی به همراهی اصحاب خود بدان باغ رفت و چون نزدیک شد، دید غلام مشغول نان خوردن است و هر تکّه نانی را که برمیدارد، نصف آن را پیش سگ میاندازد و نصف دیگرش را خود میخورد و پس از فارغ شدن از خوردن، میگوید: الحمد للّه ربّ العالمین، خداوندا بیامرز مرا و آقای مرا و او را برکت ده، همچنانکه والدین او را برکت دادی، اِی أرحم الراحمین!
امام حسین ازین منظره به شگفت آمد و از جا برخاست و غلام را، که «صافی» نام داشت، صدا زد.
غلام با حال عجله از جا جست و گفت: ای آقای من و آقای مؤمنین تا روز قیامت! من شما را ندیدم که به خدمت شما حاضر شوم و اکنون مرا عفو فرما.
امام فرمود: ای صافی! تو مرا حلال کن که من بیاجازه به باغ تو وارد شدم.
غلام گفت: شما از روی فضل و کرم و بزرگواری خود این چنین با من صحبت و برخورد میکنید و گرنه باغ از خود شماست.
امام حسین علیهالسلام فرمود: من دیدم هردانه یا تکه نانی را که برمیداری نصفش را پیش سگ میاندازی و نصفش را خود میخوری واین کار یعنی چه و به چه حساب؟
غلام گفت: ای آقای من! این سگ به هنگام نان خوردن، نگاهش به من بود و من شرم کردم ازینکه خود نان بخورم و او به من نظر اندازد و
این در حالی بود که سگ متعلّق به شماست و از باغ شما حراست و مراقبت میکند، و بالاخره منِ بنده شما و این سگِ متعلّق به شما، هردو از مالِ شما میخوریم.
امام حسین علیهالسلام از نحوه پاسخگوئی آن غلام و حالت عاطفی او به گریه افتاد و فرمود: در صورتی که مطلب ازین قرار است، پس تو برای خدا آزاد شدی و هزار دینار هم نقد به وی بخشید.
غلام گفت: اکنون که مرا آزاد فرمودی، باز میخواهم عهدهدار باغبانی و خدمات مربوط بدان باشم.
امام حسین علیهالسلام فرمود: شایسته است وقتی کریم حرفی میزند و سخنی میگوید، راستیِ آن را با عمل نشان دهد و من به هنگام ورود در باغ گفتم از ورود بیاجازه من مرا حلال کن، اکنون من این باغ را هبه نموده و آن را به تو بخشیدم و این همراهان مرا در خوردن میوه و خرمای آن میهمان خود قرار ده، و به خاطر من آنان را گرامی دار که خداوند روز قیامت گرامیت دارد و تو را در خُلقِ نیکویت و نظریهات برکت دهد. غلام گفت: اکنون که باغ خود را به من هبه فرمودی، من هم آن را برای اصحاب شما سبیل و جایز الاستفاده قرار دادم.(1)
اکنون باتوجه به داستان فوق این سؤال مطرح است که آیا امام حسین با چنین خُلق و خوی انسانی و با چنین سعه صدر و والاترین درجه برخورد انسانی با غلام زرخرید خود، به خاطر انداختن چند لقمه نان پیش سگ و نشان دادن مصداق واقعی «و سجیَّتُکُمُ الکَرَم و عادَتُکُمُ الإحسان»، صلاحیّت مقام امامت و رهبری امت اسلامی را داشت یا یزید سگباز و شاربالخمر و بیاعتنای به تمام معیارهای انسانی و ضوابط اسلامی که بوئی از آن به مشامش نخورده بود، تا چه رسد خود با عمل نشان دهد.
1) مستدرک، ج1، ص536؛ جامعالاحادیث، ج8، ص516.
به نقل علامه ورّام بن ابیفراس... زید بن صوحان عبدی (یکی از شیعیانِ باشخصیّتِ امام امیرمؤمنان علی علیهالسلام ) در مجلسی که گروهی از اصحاب آن حضرت در محضرَش نشسته و گوش به سخنانش میدادند سؤالهائی مطرح نمود که امام هریک را به طور کوتاه، بدین شرح پاسخ دادند:
زید: اِی امیرمؤمنان، چه قدرت و نیروئی پیروزتر و زورمندتر از دیگر نیروها و قدرتها باشد؟
امام: هوای نَفْس.
زید: چه نوع ذلّت و خواری بیشتر مایه خفّت و خواری است؟
امام: حِرص بر دنیا.
زید: چه عملی اَفضل و برتر از دیگر اعمال است؟
امام: تقوا و پرهیزگاری.
زید: چه کاری موفّقیّتآمیزتر باشد؟
امام: خواستنِ آنچه نزد خداست.
زید: کدام رفیق و همراهی شرّتر از همه باشد؟
امام: کسی که نافرمانیِ الهی را در نظرت جلوه دهد.
زید: شَقی ترینِ خَلق کیست؟ امام: کسی که آخرتِ خود را به دنیای دیگری بفروشد (همانند کسی که به نفعِ دیگری شهادت دروغ دهد، یا قضاوت ناحقّ کند، یا برای به قدرت رسیدنِ شخصِ نالایق و بیتقوا اقدام و همکاری نماید). زید: زیرک ترینِ مردم کیست؟
امام: کسی که در زمینه رشد و تعالی بیناتر باشد. زید: حَلیم ترین و بردبارترینِ مردم کیست؟
امام: کسی که (در زمینه هرگونه برخوردِ ناملایمی) خشمگین نشود.
زید: چه کسی از مردم ثابت رأیتر باشد؟
امام: کسی که از ناحیه مردم، مغرور به نَفْس نشود، و دنیا اورا با خودنمائی فریب ندهد.
زید: احمقترینِ مردم کیست؟
امام: کسی که با دیدنِ دگرگونیها و فراز و نشیبِ روزگار، مغرور به دنیا گردد.
زید: چه کسی از همه کورتر باشد؟
امام: کسی که برای غیرخدا کارکند و از خدا پاداش بخواهد.
زید: چه مُصیبتی و آسیبی سختترینِ مصیبتها و آسیبها است؟
امام: مصیبت در امرِ دین (که شخص، دچار انحرافِ عقیدتی و عملی گردد).
زید: بهترین مردم در پیشگاه خدا کیست؟
امام: خداترسترینِ افراد و عملکنندهترینِ آنها به تقوا و زاهدترینِ آنها در دنیا.
زید: برترین گفتارها در نزد خدا چیست؟
امام: ذِکرِ فراوانِ او و آه وناله به درگاهَش و خواندنِ او.
زید: چه حالتی در پیشگاهِ خدا اَفضل و ارزندهتر است؟ امام: تسلیم و وَرَع....(1)
1) تنبیه الخواطر، ص 492 - 493.
به نقل کلینی، ولید بن صبیح گوید: شهاب بن عبد ربّه به من گفت: سلام مرا به امام صادق علیهالسلام ابلاغ کن و به حضرتش بگو من در حال خواب دچار وحشت و از جا پریدن میشوم و چاره رهائی ازین ناراحتی چیست؟
پس این موضوع را عینا به عرض امام صادق علیهالسلام رسانیدم. امام فرمود: به او بگو: باید مال خود را (با پرداخت حقوق شرعی آن همانند زکات) تزکیه و تصفیه نمائی.
چون این دستور را به وی ابلاغ کردم، گفت: آنچه را بگویم به امام میرسانی؟
گفتم: آری.
گفت: به حضرتش بگو: نه تنها رجال و بزرگترها، که حتّی بچهها هم همه میدانند که من مال خود را با دادنِ زکات و... تزکیه میکنم.
ولید گوید: این پیغام را هم به عرض امام رسانیدم، پس فرمود: به شهاب بگو سهم زکات را جدا میکنی، امّا در محلّی که باید به مصرف نمیرسانی و به غیراهلش میدهی.(1)بدین ترتیب مؤمنین و حقوق پردازانِ مالی باید ازین روایت سرمشق بگیرند و بدانند چه بسا افراد، دُنگ و دینار بدهیهای شرعی خود را میپردازند، امّا براثر سهلانگاری و غفلت یا جهل به مسائل مربوطه یا انگیزههای غیرشرعی، آن را به افراد مستحقّ و واجد شرایط نمیدهند، و در نتیجه اضافه بر مدیون بودنِ پرداخت کننده، آنچه را که بر ذمّهاش بوده، نیز به پیامدهائی امثال آنچه برای شهاب رخ داده، مبتلا خواهد شد.
و شاید بعضی ارتباط پرداخت حقوق شرعی را در موارد بیجا با
1) کافی، ج3، ص549؛ بحارالانوار، ج47، ص369.
ناراحتی در حالت خواب، و ارتباط پرداخت آن را در موارد بجا با آرامش در حال خواب و بیداری بعید شمرند، در حالی که قرآن مجید با ایراد آیه شریفه: «ألا بذکر اللّه تطمئنُّ القلوب» (1)ذکر خدا و یاد خدا را در هرکجا و به هرشکلی، آرام بخش دلها خاطرنشان و اعلام فرمود. و شکّی نیست که هم اصل پرداخت حقوق واجبِ مالی و غیرمالی و هم دقّت در مصرف آن، انگیزه و عامل اصلیش یاد خدا و بیم از وعیدها و تهدیدهای الهی در عالم دنیا و در سرای آخرت است.
و امّا کسانی که غافل از ذکر و یاد خدا و حساب و کتاب قیامتی و عکسالعملهای دنیویِ اداء حقوق هستند، طبعا نه در اصلِ پرداخت واجبات مالی عنایت به خرج میدهند، نه در چگونگی مصرفِ آن.
ابن ابیالحدید آورده است: روزی قنبر، غلامِ علی علیهالسلام ، به حضرتش عرض کرد: یاامیرالمؤمنین! برخیز که اندوختهای برای تو پسانداز نموده و مخفی داشتهام.
فرمود: وای برتو! آن چه باشد؟
قنبر گفت: برخیز با من بیا.
امیرمؤمنان علیهالسلام به همراه او به خانه رفت، پس او جوالی (کیسه مانند)، که گویا از پوست چهارپایان تهیه شده و پر از جامهای طلا و نقره بود، ارائه داد و گفت: یاامیرالمؤمنین! شما را دیدم از هیچ چیزی صرف نظر نمیکنی، مگر آن که آن را تقسیم نمائی، پس من این جامهای طلا و نقره را از بیتالمال برای شما ذخیره کردم.
امیرمؤمنان علیهالسلام به او پرخاش نمود و فرمود: ای قنبر! با این کار
1) ؟؟؟
دوست داشتی آتش عظیمی را به خانه من وارد کنی، سپس شمشیر کشید و چند ضربه بر آن جوال وارد کرد و جامها را از آن جوال درآورد و مردم را خواست و دستور داد آنها را تقسیم نمایند.
سپس برخاست به سمت بیتالمال رفت و آنچه را در آن یافت تقسیم نمود، در این بین چشم امام به یکی دو عدد سوزنِ جوالدوز افتاد و فرمود آن را هم تقسیم نمائید.
مردم گفتند: این دیگر به درد ما نمیخورد و ما را بدان نیازی نیست....(1)
ابن شعبه حرّانی نقل کرده است: روزی علی علیهالسلام بر مرکب سوار شد و در بین راه گروهی از مردم، پیاده در رکابش به راه افتادند.
حضرت عنان کشید و فرمود: مگر نمیدانید پیادهروی در رکابِ سوار، باعث فساد اخلاقِ شخصِ سوار و مایه ذلّت و خواری پیادگان خواهد شد، برگردید و پیاده با من نیائید.(2)
با توجه بدین برخورد امیرمؤمنان علیهالسلام و عکسالعمل حضرتش نسبت به آن، دیگر صاحبان پست و مقام باید حسابِ کارشان را بکنند که مبادا براثر این گونه سوء استفاده از نیروهای مردمی، دچار فساد اخلاقِ مورد هشدار امیرمؤمنان نشوند و کارشان به تباهی کشد.
مردم مؤمن و افراد علاقمند بدین گونه کارها هم بدانند که نباید خود را خوار و خفیف و آلت دست ریاست طلبان کنند، چه مثل امیرمؤمنان که پیادهروی به همراهش مایه بسی افتخار و احترام به مقام امامت بود، آن را
مایه ذلّت اعلام فرمود، و افراد مخاطب را دستور برگشتن داد، و این دستورِ امام به پیروی از رویه پیامبر اکرم بود که اگر حضرتش سوار بود، اجازه نمیداد کسی پیاده در رکابش راه برود... تا آخر حدیث و به شماره 29 گذشت.
مفسِّر شهیر، عیاشی به نقل از صفوان جمّال (یکی از اصحاب امام صادق علیهالسلام ) روایت نموده که بین عبداللّه بن حسن و ابوعبداللّه (امام صادق) درگیریِ کلامی پیدا شد، آنچنانکه سروصدای آنها به گوش مردم رسید و مردم دور آنها جمع شدند و بالاخره کار به افتراق و خاموشی انجامید.
پس چون شب به سر آمد و صبح از پیِ حاجتی از خانه بیرون رفتم، امام صادق را دیدم درِ خانه عبداللّه بن حسن (که از عموزادههای حضرت، و مخالف او بود) ایستاده و به جاریه او میگوید: به ابومحمد بگو ابوعبداللّه درب خانه است، آنگاه عبداللّه بن حسن بیرون آمد و چون امام را دید گفت: از چه رو در این موقع صبح بدینجا آمدهای؟ فرمود: من از پی مشاجره و درگیریِ روز گذشته دیشب به آیهای از کتابِ خدا برخوردم که مرا به قلق و تشویش درآورد.
عبداللّه بن حسن گفت: کدام آیه؟
امام فرمود: گفته خدای عزّوجلّ که فرماید:
«الَّذینَ یصلون ما اُمراللّه به أن یوصلَ و یخشون ربّهم و یخافون سوءالحساب» (1)
و آنگاه هردو همدگر را در بغل گرفته، باهم معانقه کردند و به گریه
1) سوره رعد، 13/21.
افتادند، پس عبداللّه بن حسن گفت: راست گفتی یا اباعبداللّه! واللّه گویا من اصلاً این آیه را نخوانده و گویا هرگز بدون برخورد نکرده بودم.(1)
آری هرچند که بدون شکّ عامل اصلی درگیری کلامی و داد و فریاد راه افتادن بین آن دو، عبداللّه بن حسن بوده که نسبت به بُعد مقام امامتِ امام صادق روی خوشی نشان نمیداده و به خود اجازه میداده رو در رویِ امام بایستد و داد و فریاد به راه اندازد.
امّا امام صادق که رهبر و پیشوای شیعیان بود با رفتنِ اول صبح به درب خانه طرفِ درگیر خود و مطرح کردن آیه شریفه قرآن را درباره صله رحم، پیشدستی در صلح و آشتی و ترمیم خاطر عموزاده خود میکند، تا ضمنا پیروان حضرتش ازو درس بگیرند و در برخوردهای این چنینی با خودی و بیگانه و با دوست و دشمن، تکلیف خود و مصلحت کار را بدانند و برطبق آن عمل نمایند.
به نقل کلینی امام باقر علیهالسلام فرمود: مردی به حضور پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد و از همسایه خود شکایت کرد.
حضرت به او فرمود: صبر کن، و بالاخره برای سومین بار مراجعه و شکایت خود را تجدید نمود.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به او دستور داد: روز جمعه موقعی که مردم برای اقامه نمازجمعه به مسجد میروند اسباب و اثاث خانهات را بیرون بیاور و کنار معبر انباشته کن، به طوری که مردم ببینند، و چون ازتو علّتِ این کار را بپرسند، ماجرای بین خود و همسایه را نقل کن.
1) تفسیرعیاشی، ج2، ص208؛ نیز کنزالفوائد، ص 36، بدون جمله معانقهکردن و به گریه افتادن؛ جامعالاحادیث، ج16، ص281.
مرد شاکی این دستور را به اجرا درآورد، پس - گویا به خاطر اظهار تنفُّر عابرین از شخص همسایه آزار و دلسوزی برای شاکی - همسایه مورد شکایت، احساس خطر نمود و به نزد شاکی رفت و درخواست برگردانیدن اثاث خود به خانه و پایان بخشیدن بدین وضع نمود و گفت: به خاطر تو با خدا عهد میبندم کارهای گذشته را تکرار نکنم.(1)
همچنانکه ملاحظه میشود، پیامبر گرامی اسلام طرحی را برای دفع ظلم و همسایه آزاری ارائه فرمود که در استفاده از افکار عمومی خلاصه میشود، و شاهد بر این است که شخص مظلوم از هرگونه وسیله مشروعی در رهائی از شرّ ظالم و ستمگر میتواند استفاده کند.
قابل توجه مؤمنین آن که (با تشریفات کمرشکن قانونی و مراحلی را که امروزه برای شکایت از هرچیزی ازجمله شکایت از همسایه آزار و افراد مزاحم باید طی نمود و چه بسیار از مواردی که براثر زد و بندهای مختلف نه تنها به نتیجه نمیرسد، که شخص شاکی محکوم و بدهکار هم میشود) چه بهتر از اول به دستور پیامبر عمل کند که اگر به نتیجه هم نرسد دردسرش کمتر است.
مبرّد و ابنعائشه (که هردو از اُدَبای سرشناس عرب و مورخّین به نام بوده) روایت کردهاند روزی امام حسن علیهالسلام سوار بر مرکب و درحال حرکت بود که برخورد به مردی شامی نمود و تا چشمش به امام افتاد شروع کرد به لعن و ناسزاگوئی به آن حضرت.
امام حسن هیچ گونه عکسالعملی از خود نشان نداد، تا وقتی که مرد شامی دَم فروبست و از گفتنیهای خود فارغ شد.
1) اصولکافی، ج2 ص668؛ بحارالانوار، ج22، ص122؛ سفینةالبحار، ج1، ص190.
آنگاه پیش رفت و به وی سلام کرد و خندید و فرمود: ای شیخ! به گمانم غریب هستی و شاید به شبهه درافتادهای و از روی اشتباه این گونه برخورد نمودی.
اکنون اگرمعذرت بخواهی ورضایت بطلبی، از تو راضی خواهیمشد،
اگر چیزی درخواست کنی، به تو میدهیم،
اگر طلب ارشاد کنی، تو را ارشاد و رهنمود میکنیم،
اگر بخواهی تو را سوار کنیم، سوارت خواهیم کرد،
اگر گرسنهای، تو را سیر مینمائیم،
اگر برهنه باشی و لباس بخواهی، تو را لباس میپوشانیم،
اگر محتاج و درماندهای، تو را بینیاز خواهیم کرد،
اگر رانده شدهای، تورا پناه میدهیم،
اگر حاجتی داشته باشی، آن را برآورده میکنیم،
چون مارا منزلی فراخ و وسائلی گسترده و مالی فراوان باشد، اگر بار خود را به منزل ما فرود آوری و تا وقتِ برگشتن به شهر و دیارَت میهمان ما باشی، برای تو بهتر است.
آن مرد شامی با ارائه این گونه عکسالعمل از ناحیه امام حسن، در مقابل آن همه ناسزاگوئی به گریه افتاد و گفت: شهادت میدهم تو خلیفة اللّه در زمین هستی و خدا خود اعلم و آگاه است که مقام رسالتش را در چه جائی قرار دهد، همانا که تو و پدرت مبغوض ترین خلق در نزد من بودید، و اکنون محبوب ترین و دوست داشتنی ترین بندگان خدا در نظر من میباشید.
و بالاخره در خانه امام حسن علیهالسلام رحلِ اقامت افکند و تا وقت بازگشتنِ به شام، میهمان حضرت بود و از معتقدین به محبّتاهلبیت گردید.(1)
1) به نقل بحارالانوار، ج43، ص344؛ ربیعالابرار، 2/10 بطورمختصر.
آری! همان طوری که پیامبر اکرم فرمود: «بُعِثتُ لاُِتَمِّمَ مَکارِم الأخلاق»، برانگیخته شدم تا مکارم اخلاقی را به سرحدّ کمال رسانم، و عملاً حضرتش نمودار و نمایشگر عالیترین محاسن و مزایای اخلاق انسان و اسلامی بود.
امام حسن مجتبی علیهالسلام هم وارث همه جانبه پیامبر و آئینه سرتاپانمای جدّش رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود که با یک چنین عکسالعملی فردی هرچه قدر نادان، بیراههرو، و فریبخورده را به راه راست آورد، آنچنانکه حالت فحّاشی و گستاخی او تبدیل به دوستی و خودباختگی دربرابر امام و اظهار شرمندگی و پوزشطلبی گردید.
طلحه و زبیر به خدمت امیرمؤمنان رفتند و گفتند: این چنین که تو - در حد نازل و در ردیف افراد معمولی به ما از بیتالمال - میپردازی، عُمَر نمیپرداخت!
علی فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه مقدار به شما میداد؟
پس چون آنها ساکت ماندند، فرمود: مگرنه این بود که رسول خدا به طور مساوی بین مسلمانان تقسیم میکرد؟ گفتند: آری!
فرمود: آیا روش رسول اللّه در نزد شما اولویت داشت و شایسته تبعیّت بود یا روش عمر؟
گفتند: روش رسول اللّه، امّا یاعلی! ما در سبقت به ایمان و کوشش در راه اسلام و قرابت با رسول اللّه بردیگران مقدَّم هستیم.
فرمود: در سبقت به ایمان من مقدّم هستم، یا شما؟
گفتند: شما.
فرمود: در خویشاوندی به رسول خدا من نزدیکترم، یا شما؟ گفتند: شما.
فرمود: در جنگ و جهاد در راه یاری اسلام من بالاترم، یا شما؟
گفتند: شما. فرمود: واللّه - با این مایههای تقدُّم - من خود با کسی که او را اجیر کردهام (و با اشاره به اجیر و نشاندادن او) یکسان هستم، یعنی به طور مساوی برداشت میکنم.(1)
محدث قمی نقل کرده که شخصی به نام «عصام بن مصطلق» به هنگام ورود به مدینه برخورد به حضرت امام حسین علیهالسلام نمود و پس از آن که شکل و قیافه امام، او را به خود جلب نمود و حضرتش را شناخت، از روی حسد و بغض نسبت به امام امیرمؤمنان علیهالسلام شروع کرد به فحّاشی و ناسزاگوئی به امام حسین و پدر بزرگوارش، امیرمؤمنان علیهالسلام .
امّا امام حسین علیهالسلام با خواندن آیات و احادیثی چند پیرامون وظایف اخلاقی و گذشت و استغفار افراد خطاکار، همانند عکسالعمل برادرشان امام حسن با مرد شامی (که قبلاً گذشت) با عصام به سخن گفتن پرداخت و فرمود: حوائجی را که داری مطرح کن، که مرا افضل و برتر از آنچه پنداری، خواهی یافت ان شاءاللّه.
پس عصام آنچنان شرمنده و خجلت زده شد که گفت: با عکسالعمل انسانی و محبتآمیز امام حسین آنچنان عرصه پهناور زمین بر من تنگ شد، که خوش داشتم زمین مرا بخود فرو میبرد و از آن پس
1) مناقب، ج2، ص110-111.
برروی زمین کسی در نزد من محبوبتر از حسین و پدرش نبود.(1)اکنون ملاحظه کنید امام حسین با قدرت بدنی و شجاعت ارثی از پدر، میتوانست با مشت و سیلی عصام را نقش بر زمین سازد یا با کلمات تندتر و غلیظتر او را پاسخ گوید، یا حداقل به حُکم: «فإن اعتدی علیکُم فَاعتَدوا علیهِ بِمثلِ مَااعتَدی علیکُم»(2)، که قرآن مجید با ایراد آن اجازه میدهد، هرکس به دیگری تجاوز کرد به همان مقدار تلافی نماید، همان گونه که عصام فحّاشی و بدزبانی کرد، تلافی نماید.
امّا گذشته از مقام امامت، حالت بزرگوار منشی، و روش انسانی و اخلاق پیامبرگونه امام، هریک سدّ راه انتقامجوئی آن حضرت در برابر گستاخی و فحّاشی آن مرد بود و درست به مصداق:
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شورهزار خَس
آنچنانکه خواندیم آقا امام حسین علیهالسلام به جای تلافی به مثل با تلافیِ به ضدّ و مقابله سیّئه با حسنه، عکس العمل نشان داد، فثبّتنااللّه علی ولایته و وفّقنا لاتّباعه و رزقنا شفاعته.
داستانی را از حضرت علی علیهالسلام روایت نموده که به طور خلاصه چنین است:
آن حضرت فرمود: عثمان در شدت گرمای نیمروز، کسی را از پِی من فرستاد که به نزد او روم، پس من با مقنعه و سرانداز نمودن لباسم را به نزد وی رفتم، و در حالی بر عثمان وارد شدم که بر تختخواب خود
لمیده و چوبی در دست داشت و مقدار فراوانی مال - شامل دو کیسه ورق و طلا - جلوِ رویش نهاده بود.
او همین که مرا دید، به من گفت: ازین پولها هرچقدر که میخواهی بردار تا شکمت پُر شود، همانا که تو یاعلی مرا آتش زدی!
و گویا مقصودش از آتش زدن علی، اعتراضهای مخالفتآمیز آن حضرت بود نسبت به ریخت و پاشهای بیحسابِ اموال بیت المال و تبعیضهای فراوان مالی و غیرمالی او درباره بنیامیّه، نسبت به دیگر مسلمانان، که بالاخره منجر به کشته شدنش به دست بعضی از صحابه و مسلمانان گردید .-
بهرحال امیرمؤمنان (بعد از ایراد کلمه تشکّرآمیز معمول در آن زمان) فرمود: اگر این مال از خود تو باشد که از طریق ارث یا بخشش یا درآمد تجاری بدان دست یافتهای من نسبت به آن یکی از دو کَس خواهم بود، یا میگیرم و تشکّر میکنم، یا رد نموده و خودداری از گرفتنش مینمایم. امّا اگر از مال خدا (بیتالمال) باشد که حق مسلمانان و یتیمان و ابنسبیل در آن است، پس واللّه نه تو میتوانی آن را به من عطا کنی، و نه من میتوانم آن را بگیرم. عثمان گفت: واللّه من ابا میکنم، مگر آنچه را که تو از آن ابا نمائی (یعنی من از هرکاری خودداری و کنارهگیری میکنم، به جز آن کاری را که تو از آن خودداری و کنارهگیری میکنی).
سپس از جا برخاست و شروع کرد با چوبی که دردست داشت مرا زدن، و سوگند بخدا! من او را از زدن چوب (بر سر و بدنم) رد و منع نکردم تا وقتی که حاجتش برآورده شد (یعنی هوسش فرونشست و عقدهاش خالی شد).
پس من لباسم را برسر کشیدم و به خانهام برگشتم و گفتم: خدا خود میانه من و تو - حَکَم - باشد، اگر من تو را امر به معروف کردم یا نهی از
مُنکَر نمودم.(1)
آری این قضیه که ناقل اصلی آن (زبیر بن بکار) از سرسختترین دشمنان و مخالفانِ امیرمؤمنان و خودباختهترین دوستان و طرفداران عثمان بوده و ناقل بعدیش (ابن ابیالحدید) هم کم و بیش دستِ کمی از ناقلِ اصلی نداشته، بهترین شاهد و بیانگر مقام مظلومیّتِ علی و روش جنایتآمیز و ستمگرانه عثمان است، که ما درین باره حرفی نداریم، جز این که بگوئیم:
«أللّهُمَّ الْعَن أوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِک»
راستی چه جوّ خفقان آوری حاکم بر عصر و محیط بوده که مثل عثمانِ آنچنانی، امام امیرمؤمنان علیهالسلام را احضار نماید و به شرح بالا، آن گونه حضرتش را هدف گستاخی و جنایت قرار دهد و امیرمؤمنان با شجاعت و شهامتی که داشت، بدون هیچ گونه عکسالعمل دفاعی آن گونه برخورد سکوت آمیز و صبر و تحمُّل دربرابر ضربههای چوب از خود نشان دهد.
و بیجهت نبود که حضرتش میفرمود:
«صَبَرت و فیالعَین قَذی و فیالحَلق شجا»
محدث عالیقدر کلینی از امام باقر علیهالسلام روایت کرده است که فرمود: مردی یهودی بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم وارد گردید، در حالی که عایشه هم در حضور آن حضرت بود و گفت: ألسّامُ عَلَیکُم، (یعنی مرگ بر شما).
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم درپاسخ، فرمود: علیکم (یعنی بر شما).
آنگاه دیگری از یهود وارد شد و مانند آن، همان کلمه را گفت و رسول خدا نیز مانند رفیقش به او پاسخ داد.
سپس سومی وارد گردید و مانند آن (السّام) گفت، و رسول خدا هم همان طور که به دونفر رفقایش جواب داده بود، او را نیز جواب داد.
سپس عایشه خشمگین شد و گفت: سام و خشم و لعنت بر شما باد، ای گروه یهود و ای برادران میمونها و خوکها! رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: ای عایشه! اگر فحش به صورتی مجسّم میشد، بدصورتی داشت، نرمش و مدارا بر هیچ چیز نهاده نشده، جز این که آن چیز را آراسته است، و از هیچ چیز برداشته نشده، جز این که آن را زشت و نازیبا نموده.
عایشه عرض کرد: یارسولاللّه! مگر نشنیدی که اینها گفتند ألسّام علیکم.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: چرا، مگر تو نشنیدی آنچه من بدانها پاسخ دادم و گفتم «علیکم»، پس هرگاه مسلمانی به شما سلام کرد به او بگوئید «سلامٌ علیکم» و هرگاه کافری بر شما سلام کرد در پاسخش بگوئید «علیک».(1)
1) اصولکافی، کتابالعشره، باب التسلیم علی اهلالملل، حدیث1.
کلینی به روایت از جابر آورده است: مردی به حضور رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد و گفت: من مرد جوان سرحال و بانشاطی هستم و علاقمند به جهاد در راه خدا میباشم، امّا مرا مادری باشد که رفتنِ من به جبهه و جهاد برای وی ناخوشایند است.
اکنون بفرمایید تکلیف من چیست و من کدام یک ازین دورا اختیار کنم، رفتن به جهاد یا به سر بردن با مادر را؟ - پیامبر فرمود: برگرد با مادرت باش، قسم بدان کسی که به حقّ مرا به مقام نبوّت برانگیخت، اُنسِ یک شبه مادرت با تو - و به سر بردن تو با او - بهتر از یک سال جهاد در راه خداست(1)، و به روایت صدوق، در سؤال جوان و پاسخ پیامبر، پدر و مادر، هردو مطرح شدهاند.(2)
خوانندگان محترم درست دقّت کنند در ایامی که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم دائما دست به گریبان جنگ و جهاد با بُتپرستان و منافقان و یهود بود و بیش از هرچیزی نیاز به نیروهای انسانی، مخصوصا افراد جوان و بانشاط داشت.
و با توجه به بُعد سرنوشتساز جهاد در جهت بقاء و گسترش اسلام و عالیترین درجه ثواب و پاداشی که برای جهادگران وعده و نوید داده شده، حضرتش به سر بردن با مادر - یا مادر و پدر - را مقدّم و بهتر از یک سال جهاد در راه خدا اعلام و خاطرنشان فرموده است تا فرزندان از هرطبقه و در هردرجه، وظیفه خود را نسبت به والدین بویژه نسبت به مادر بدانند و طبق آن عمل کنند.
علامه مجلسی نویسد: روزی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مردی از قبیله بنیفهد را دید که غلام و خدمتکارش را کتک میزند و او برای رهائی خویش از ضربات اربابش به خدا پناه میبرد، امّا آن مرد اعتنا نمیکرد و همچنان به کتک زدن آن بنده خدا ادامه میداد.
درین بین چشم آن غلام به پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم افتاد و گفت: به محمّد پناه میبرم، دیگر مرا نزن. که آن مرد از زدن او خودداری کرد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: این غلام به خدا پناهنده شد، پناهش ندادی، چون به من پناهنده شد، او را رها کردی؟! درحالی که خداوند شایستهتر از محمّد بود، که وقتی بدو پناه برد، دست از او بکشی!
آن مرد گفت: هماکنون من این غلام را آزاد کردم. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: سوگند به خداوندی که مرا به رسالت برانگیخت! اگر این بنده را آزاد نمیکردی گرمایِ آتش دوزخ چهرهات را میگداخت.(1)
درست دقّت کنید که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم برخلاف بسیاری از افراد که درین مواقع دچار غرور و خودبینی میشوند، نه تنها از مرد ضارب تشکّر نکرد، بلکه به خاطر بیتفاوتیِ او در مقابل پناهنده شدنِ غلام به خدا، به وی اعتراض فرمود که چرا مرا برخدا مقدّم داشتی و با پناهنده شدنِ غلام به من از زدنش دست کشیدی! و بدین ترتیب پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم همیشه، در همه جا و با هربهانه و مناسبتی که پیش میآمد، مردم را متوجّه خدا میفرمود و روحِ خداپرستی و حالت فرمانبری و تجلیل از او را در افراد میدَمید.
1) بحارالانوار، ج74، ص143.
علامه زمخشری به نقل از شقرانی (اولاد یکی از آزاد کردههای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ) آورده است که گفت: در ایّامی که منصور دوانیقی شروع به عطا و جایزه دادن به مردم نمود، من کسی را سراغ نداشتم که برای من در نزد منصور شفاعت کند و چیزی برای من بگیرد.
پس ناگزیر بر درِ بارگاه او به حال تحیُّر ایستاده بودم، که ناگاه جعفر بن محمد (امام صادق علیهالسلام ) پیدا شد، من پیش ایشان رفتم، گفتم: خداوند مرا به قربانت کند! من مولای شما شقرانی هستم؛ و خواسته خود را به حضرتش عرض نمودم.
امام بعد از گفتنِ کلمه آفرین، به نزد منصور رفت و در حالی بیرون آمد که مبلغی برای من جایزه گرفته و آن را در آستین نهاده بود و به من مرحمت کرد.
آنگاه فرمود: «یاشقرانی، إنّ الْحسن من کلّ أحد حسن و إنّه منک أحسن، لمکانک منّا، و إنّ القبیح من کلّ أحد قبیح و إنّه منک أقبح، لمکانک منّا؛
ای شقرانی! خوبی از هرکسی خوبست و از تو خوبتر است، به خاطر انتسابت بما - که مردم تو را زاده آزاد کرده ما میدانند -
و زشتی از هرکسی زشت است و از تو زشتتر، به همان جهتِ انتسابت به ما.
زمخشری در توضیح کلام امام به شقرانی نویسد: چون شقرانی شرابخوار بود، امام صادق با این گونه سخن گفتن با وی برخورد نمود، پس بنگر که چگونه خواسته او را بخوبی انجام داد و چگونه به او مرحبا گفت و با آگاهی از حالش وی را مورد اکرام قرار داد و به طور دربسته و تعریض او را موعظه فرمود و این روش نمونه اخلاق پیامبران است.(1)
1) ربیعالابرار، ج2، ص511-512؛ تذکره سبطابنجوزی، ص345؛ منتهیالآمال، باب8، فصل2.
محدث عالیقدر کلینی از امام صادق علیهالسلام روایت نموده که مردی از منافقین درگذشت، پس امام حسین بن علی با جنازه او همراهی کرد، درین بین یکی از موالیان خود را دید (که گویا به راهِ دیگر میرفت).
حضرتش به او فرمود: کجا میروی؟ آن شخص موالی، گفت: میخواهم از نماز بر جنازه این منافق فرار کنم.
امام حسین به وی فرمود: بیا در طرفِ راستِ من بایست و هرچه من گفتم، تو هم همان را بگو، و چون ولیِّ آن مرده منافق برای نمازِ میّت تکبیر گفت، حسین علیهالسلام گفت: اللّهاکبر (و با اشاره به آن منافق عرض کرد) خداوندا لعنت کن این بنده خود را هزار بار، لعنِ بهم پیوسته، خداوندا این بنده خود را در میان دیگر بندگان خود و بلادِ خود خوار فرما و حرارتِ آتش را به وی برسان و سختترین عذاب خود را به او بچشان، که او دشمنان تو را به دوستی میگرفت و با اولیاء تو دشمنی میکرد و نسبت به اهلبیتِ پیامبرت بغض میورزید!(1)
شیخ مفید از سلیمان بن داوود جعفری روایت نموده که گفت: شنیدم ابوالحسن (امام رضا یا امام هادی) علیهالسلام به پدرم میفرمود: از چه رو تو را نزد عبدالرحمان بن یعقوب دیدم؟
پدرم گفت: او دائی من است.
1) کافی، ج3، ص189، بابالصلوة علی النّاصب؛ بحارالانوار، ج44، ص202.
امام ابوالحسن فرمود: او سخن - ناشایسته - هولانگیزی درباره خدا میگوید، خدا را - برخلاف آنچه باید و هست - به وصف درمیآورد و محدود (به زمان، مکان یا دیگر شئون مخلوقات) میکند، در حالی که خدا به وصف درنیاید (و به هیچ حدّی محدود نباشد)،
پس یا با او همنشین شو و ما را رها کن، و یا با ما همنشین باش و او را ترک کن - و خلاصه جمع بین ما و او نشاید -.
پدرم گفت: او هرچه میخواهد بگوید، در صورتی که آنچه را او میگوید، من آن را نگویم، چه ضرری از ناحیه وی به من خواهد رسید؟! امام ابوالحسن فرمود: آیا نمیترسی بلائی بر او نازل گردد و هردو شما را فراگیرد؟
آیا داستان آن شخصی که از اصحاب موسی بود و پدرش از دارودسته فرعون، ندانستهای که چون لشکر فرعون درصدد تعقیب و دنبالهرویِ موسی برآمد، او از موسی تخلُّف و عقبگرد نمود تا پدرش را موعظه کند و به حضرت موسی گرایش دهد، و در حالی موسی برخورد با وی نمود که پدرش با او در ستیز بود، بالاخره آن پدر و پسر باهم به دریا رسیدند و جزو دارودسته فرعون غرق و هلاک شدند، و چون ماجرای غرق شدن فرعون و اتباعش به اطلاع موسی رسید از جبرئیل سراغ آن جوان را گرفت.
جبرئیل گفت: غرق شد، خدای رحمتش کند! او برعقیده پدرش نبود، امّا وقتی بلا نازل شود، برای کسی که (به هرانگیزه، حق یا باطل) در معرض آن قرارگرفته و به گنهکار نزدیک باشد، راه چاره و گریزی نخواهد بود.(1)
مؤلِّف گوید: این روایت با محتوائی که دارد، بهترین سرمشق و
1) امالی مفید، مجلس13، شماره3؛ کافی، ج2، ص374؛ بحارالانوار، ج74، ص195، از مفید و ص200 از کلینی.
ارزندهترین هشدار است برای مؤمنان که حتیالامکان از شرکت در مجتمعاتِ غیرمشروع و مجالس افراد گمراه و گنهکار و مستحقّ عذاب - حتّی برای انجام کار مشروعی هم که باشد - خودداری کنند، تا مبادا بلا و آسیبی برآنها نازل گردد و دامنگیر آنها هم بشود.
نیز جوانان هم بدانند که رفاقت و نزدیک شدن با افراد منحرف هم، رفتن لبِ پرتگاه است و باید ازآن بر حذر باشند.
شیخ طوسی به روایت از امام هادی علیهالسلام از پدرانش از امام موسی بن جعفر علیهالسلام نقل کرده است که فرمود: مردی به خدمت آقای ما امام صادق علیهالسلام آمد و از عالَمِ فقر و نداری شکایت و درددل کرد.
امام فرمود: مطلب چنین نیست که تو گفتی و من تو را به عنوان فقیر نمیشناسم.
آن مرد گفت: ای سرور من، به خدا قسم! شما آن طوری که باید از وضع من باخبر نشدهاید که میگوئید من فقیر نیستم، و آنگاه نمونههائی از چگونگی عالَمِ فقرش را برای حضرت شرح داد. امام صادق علیهالسلام مجدّدا همچنان موضوع فقر او را تکذیب کرد، سپس فرمود: به من بگو اگر من یکصد دینار پول به تو دهم، حاضری از ما (خاندانِ رسالت و امامت) برائت و بیزاری جوئی؟
گفت: نخیر!
امام پیوسته رقمِ اعطائی را بالا برد و به هزارها دینار رسانید، امّا آن مرد با قَسَم همه را رد کرد که حاضر نیست هزارها دینار بگیرد و دست از رشته محبّت و ولایت اهلبیت بکشد.
در این موقع امام فرمود: چگونه کسی که متاع و سرمایهای در خود
سراغ دارد (که در برابر هرچقدر بیشتر، پول و دینار آن را نمیفروشد) فقیر است؟(1)
آری! امام با یک چنین برخوردی به او فهمانیدند که سرمایه ولایت و رشته علاقه به اهلبیت را نباید نادیده و یا امر کوچکی پنداشت و انسانِ مؤمن با سراغ داشتنِ آن در خود، ادّعای فقر کند، و فقیر واقعی آن کسی باشد که با ملیونها و میلیاردها رقم تومان و دینار و دلار، با دست خالی از ولایتِ اهلبیت میمیرد و سرنوشتش جهنّم و عذاب است و دیگر هیچ!
به نقل علامه مجلسی، مرد فقیر مؤمنی به حضور امام موسی بن جعفر علیهالسلام رسید و خواستار رفع گرفتاری و نیازمندیِ خود شد.
امام با خنده و خوشروئی با وی برخورد نمود و فرمود: سؤالی از تو میکنم، اگر جواب صحیح دادی، دهبرابر آنچه میخواهی به تو عطا میکنم، و گرنه همان مقدار مورد طَلَبَت را خواهم داد.
مرد گفت: سؤال فرما.
امام فرمود: اگر آرزو و تمنّای چیزی در دنیا به تو واگذار شود، چه چیز را تمنّا میکنی؟
عرض کرد: تمنّای من آن باشد که:
عمل به تقیّه در دینم روزیِ من شود
نیز برآوردن حاجتِ برادرانم
و در مرحله سوم اداء حقوق آنها.
حضرت فرمود: چگونه باشد که آرزو و مسئلت از دارا شدن ولایتِ ما اهلبیت نمیکنی؟!
1) امالی، بنقل از بحارالانوار، ج67، ص147.
پاسخ داد: بدون شکّ نعمت ولایت به من عطا گردیده، ولی آنچه را گفتم، عطا نشده و فاقد آن میباشم. پس بدانچه عطا شدهام شُکرگذارم و آنچه را منع شده از خدای عزّوجلّ درخواست میکنم.
امام وی را تحسین و جوابش را پذیرفت و دستور داد دوهزار درهم به او عطا کنند و فرمود: با این پول مازو بخر، که خشک است و فعلاً خریداری ندارد و چون خریداری کردی یک سال در انتظار فرصتِ زمینه فروشِ آن باش، و به خانه ما بیا و هزینه روزانهات را بگیر.
پس آن مرد به دستور امام عمل کرد و هنوز سال به پایان نرسیده قیمت آن جنس پانزده برابر افزایش یافت و آن را که دوهزار درهم خریده بود به سیهزار درهم فروخت و زندگی وی به برکت امام گشایش یافت.(1)
محدّث عالیقدر کلینی و رِجالیِ معروف، کشی، هردو با ذکر سند روایتی نقل کردهاند که به طور خلاصه علی بن جعفر - یکی از اصحاب جلیلالقدر امام موسی بن جعفر علیهالسلام گفت: به هنگام انجام عُمره رجبیّه در مکّه، محمد بن اسماعیل برادرزاده امام از من خواست که چون میخواهد به بغداد برود، به همراهش خدمت عمویش امام ابوالحسن موسی بن جعفر برسیم و با حضرتش وداع نماید و به روایتی برای تشرُّفِ او به حضور امام اجازه بگیرم.
و بالاخره پس از رسیدن به خدمتش و درخواست اجازه برای رفتن به بغداد و نیز درخواست وصیّتی به او فرمود: وصیّت من به تو این باشد که از ریختنِ خونِ من بپرهیزی.
1) بحارالانوار، ج75، ص415-416؛ مدینةالمعاجز، بخش ویژه امام هفتم.
محمد بن اسماعیل گفت: خدا لعنت کند کسی را که در ریختنِ خونِ تو سعایت کند! آنگاه گفت: ای عمّ! مرا وصیّت کن.
باز امام فرمود: تو را بدین موضوع وصیّت میکنم که از ریختنِ خون من برحذر باشی و تا سه مرتبه این سؤال و جواب و لعن بر سعایت در خونِ امام تکرار شد.
آنگاه امام به روایتی، سه کیسه، هرکیسه محتوی صد دینار باضافه سه هزار درهم به وی عطا فرمود، تا کمک سفرِ او باشد.
علی بن جعفر گوید: به امام عرض کردم: فدایت شوم! در صورتی که شما از وی خائف و بیمناک هستید که در خونِ شما سعایت کند، از چه رو بدین گونه به وی اعانت و اعطاء دینار و درهم میکنید؟
فرمود: موقعیکه من صله رحم نمایم و او قطعِ رَحِم، خداوند رشته حیاتش را قطع کند.
امّا محمد بن اسماعیل با گرفتن هر یک از کیسههای محتوی دینار خوشحال میشد و به عمویش موسی بن جعفر دعا میکرد و بالاخره پس از دریافت کیسه دراهم (در حالی که من فکر میکردم از رفتنِ به بغداد منصرف شود) رهسپار بغداد شد و بر هارون وارد گردید و بر او به خلافت سلام کرد و گفت: من گمان نمیکردم در روی زمین دو خلیفه وجود داشته باشد، تا وقتی که عمویم موسی بن جعفر را دیدم به عنوان خلافت بر وی سلام میکنند و... و.... پس هارون صدهزار درهم برای محمد بن اسماعیل فرستاد، امّا هنوز پولها به دستش نرسیده و نگاهش بدان نیفتاده، در نیمه شب خداوند او را به مرگ ناگهانی از بین برد و فردای آن روز صدهزار درهمِ حواله هارون را برگردانیدند.(1)
و امّا پیامدِ این قطعِ رَحِم برای امام هفتم، آن بود که هارون ملعون
1) کافی، ج1/485؛ رجالکشی، ص263؛ جامعالاحادیث، ج16، ص257-259.
هرچه زودتر به مدینه رفت و در حالی که آن حضرت در کنار قبر جدّش پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم مشغول دعا و زیارت و مناجات با خدا بود، به دستور هارون او را دستگیر و به سمت بغداد فرستادند و در بدترین زندانها زندانی نمودند و به دنبال آن با گذشتن سه تا چهارده سال که امام در زندان به سر میبرد، مسموم و شهیدش کردند.
لکن حضرتش با هشدارِ توأم با کیسههای دینار و درهم از یکسو صله رَحِم کرد و از سوی دیگر اتمام حجّت فرمود. و در مرحله سوم به دیگران درس داد که برخورد انسانی و خداپسند از چه قرار است و قطعِ رَحِم چه آثار شومی را برای خود و دیگران در پی دارد.
به نقل مرحوم فیض، حارث گوید: شبی را در خدمت امام امیرمؤمنان علیهالسلام به صحبت و گفتگو میپرداختیم، پس در خلال سخن عرض کردم برای من حاجتی پیش آمده است.
امام فرمود: ای حارث! آیا مرا برای بیان نمودن حاجتت شایسته میدانی؟
عرض کردم: البتّه یاعلی! خدا شما را جزای خیر عنایت کند.
ناگهان حضرتش از جای برخاست، چراغ را خاموش کرد و با هرچه بیشتر ملاطفت و مهربانیِ مخصوص به خود، پهلو به پهلویِ من نشست و فرمود: میدانی چرا چراغ را خاموش نمودم؟
برای این که بدون ملاحظه و رودربایستی، هرچه در دل داری بگوئی، و من ذلّتِ احتیاج را در چهرهات نبینم، اکنون هرحرفی داری بزن، که شنیدم پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمود: در صورتی که حوائج مردم بر دلِ دیگری سپرده شود یک امانت الهی است که باید آن را از دیگران پنهان
دارد، و کسی که آن را افشاء نکند ثواب عبادت به او میدهند، و هرگاه افشاء گردید، بر هرکس که میشنود شایسته است به کمکِ حاجتمند برخیزد و برای او کارسازی نماید.(1)
به نقل علامه سروی از هشام بن حکم (یکی از اصحابِ امام صادق علیهالسلام و متکلّمان بنام و جوان شیعه)، مردی از ملوک جبل هرسال به حجّ مشرَّف میشد و در مدینه بر امام صادق علیهالسلام وارد میگردید و حضرتش در خانهای از خانههای خود از وی پذیرائی میفرمود و مدّت سفر و اقامتِ او هم قبل از رفتن به حجّ و بعد از آن در مدینه به طول میانجامید.
او در سالی هنگام تشرُّف به حجّ، شرفیاب محضر امام شد و با تقدیم دههزار درهم نقد از حضرت خواست خانهای برای وی در مدینه خریداری نمایند که از آن پس مزاحم ایشان نشود.
امام پول را گرفتند و خواسته او را پذیرفتند و چون آن مرد جبلی از مکّه برگشت و خدمت امام رسید از معامله خانه و مشخّصات و محل آن سراغ گرفت.
امام فرمود: بلی، و نوشته سند مانندی به عنوان قباله خانه به وی تسلیم نمود بدین شرح:
بسم اللّه الرَّحمن الرَّحیم فروشنده: جعفر بن محمّد خریدار: فلان، فرزند فلان جبلی
1) وافی، ج6، ص59.
مورد معامله: خانهای در بهشتِ فردوس
مشخّصات: محدود به حدود اربعه، بدین ترتیب:
حدّ اوّلش به خانه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم
حدّ دومش به خانه امیرالمؤمنین علیهالسلام
حدّ سومش به خانه حسن بن علی علیهالسلام
حدّ چهارمش به خانه حسین بن علی علیهالسلام
مبلغ: ده هزار درهم
پس همینکه آن را خواند با چهره باز و خندان گفت: بلی، قربانت شوم! من بدین معامله راضی شدم.
آنگاه امام صادق علیهالسلام فرمود: در مدینه گروهی از سادات و علویین هستند که در حال تنگدستی و سختیِ معاش به سر میبرند و من مالی را که از تو گرفتم در بین فرزندانِ حسن و حسین علیهالسلام تقسیم کردم، و طبق آنچه نوشتم امیدوارم خداوند قبول فرماید و به تو در بهشت پاداش مرحمت کند.
آن مرد جبلی در حالی که آن نوشته را با خود به همراه برد، از مدینه خارج و به محل خود برگشت و طولی نکشید که مریض شد و چون مشرِف به موت گردید، کسانِ خود را احضار و با قَسَم از آنان خواست آن نوشته را همراهش در قبر گذارند، و آنها هم چنین کردند.
پس چون فردای آن روز بر سر قبرش رفتند، آن قباله را برفرازِ قبر دیدند، که بر آن نوشته شده بود: به خدا قسم! ولیِّ خدا، جعفر بن محمد بدانچه گفته بود (که خانهای برای من در بهشت معامله و محدود به ...)
وفا کرد.(1)
1) مناقب، ج4، ص434؛ خرائح قطب راوندی، کلمهطیّبه، حاجینوری، ص361، باب14.
باتوجه به داستانِ فوق ما کاری به کارِ کسانی که در مثل منطقه شمال یا دیگر مراکز تفریحی، باغ و خانه مجلّل و مجهّز خریداری میکنند تا سالی یکی دو مرتبه، خود و عائله یا دوستانشان برای تفریح و خوشگذرانی بدانجا روندو چندروزی را به عیش و نوش بگذرانند، نداریم.
ولی روی سخن ما با افراد متدیّن و ولایتی است که در مثل مشهد مقدّس خانه تهیه میکنند تا در دوره سال که خود و اطرافیانشان یک بار یا چند بار به زیارت میروند در رفاه و راحتی باشند؛ پس میپرسیم: اگر این خانه عینا، یا پول آن تبدیل به یک یا چند خانه کوچک برای سادات و ذُریّههای خانه بدوشِ پیغمبر شود، ارزش همیشگی دارد و خداوند در قیامت عوضش را به او مرحمت میکند یا همچنانکه در مشهد است و طولی نمیکشد که ورثه بر سرِ آن به نزاع و کشمکش پردازند
آری، اگر امام صادق علیهالسلام از دنیا رحلت فرموده، راه تهیّه خانه در فردوسِ برین را به ما نشان داده و نمونه فرزندانِ حسن و حسین علیهالسلام ، که امام صادق پولِ خانه آن مرد جبلی را به مصرف زندگی آنها رسانید، هم فراوانند.
شیخ صدوق نقل کرده است: امیرمؤمنان علیهالسلام به بازار کوفه وارد شد و شنید مردی که پُشتش به جانب آن حضرت بود، میگوید: نه، قسم بدان خدائی که در پسِ هفت آسمان حجاب گزیده است!
امیرمؤمنان علیهالسلام - گویا با دست - به پشت آن مرد زد و فرمود: کیست آن که در پَسِ هفت آسمان در حجاب است؟
آن مرد گفت: ای امیرمؤمنان! این خداوند باشد که چنین است.
امام فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! به خطا رفتهای، بین خداوند عزّوجلّ و خَلقَش حجاب نباشد، او در هرکجا که باشند با آنها است.
آن مرد گفت: کفّاره گفتارم چیست؟
امام فرمود: کفارهاش آن است که بدانی هرجا که باشی خدا با تو است - یعنی مسلّط بر تو و ناظر و آگاه از احوال و اعمالت -.
باز پرسید: اطعام مساکین کنم؟
امام فرمود: نه، جز این نیست که قَسَم به غیرپروردگارت خوردی، چه خدایِ پشت پرده، خدا نیست.(1)
همچنانکه ملاحظه میکنید درین روایت امام امیرمؤمنان علیهالسلام به کسی که قَسَمِ بیجا خورده است، چنین میآموزد که باید برای جبران عمل نادرستی که از وی سرزده، اعتقاد خود را تصحیح و اصلاح نماید و بداند که خدای متعال در پَسِ هفت آسمان محجوب نگشته و در آن سوی آسمانها قرار نگرفته. زیرا ذات الهی برتر از مکان و محیط بر آن و خالق و آفریدگار همه موجودات از جمله مکان و محیط و فضا و زمان است، و لذا در همه جا هست و با همه، و مکان، او را محدود نمیسازد.
از سوی دیگر آن مرد پنداشته که شاید لازم باشد برای جبران سوگند ناروایِ خویش اطعام مساکین کند. ولی حضرتش خاطرنشان فرمود که خیر، چنین کاری لازم نیست.
چه، تو بر فرض آن که نخواهی به قَسَمِ خود عمل نمائی، کفّارهای برتو نباشد، از آن رو که وجوب کفّاره آن جا مطرح است که شخص به نامهای معیّن و مشخصِ پروردگار متعال سوگند یاد کند، ولی تو به موجودی پنداری و خیالی، غیر از خدای لامکان قسم یاد کردهای، و بنابرین کفّارهای نخواهد داشت.
1) توحید صدوق، باب نفی المکان، ص184، شماره21.
به روایت شیخ صدوق، روزی مردی نزد امام علی علیهالسلام آمد و عرض کرد: مرا حاجتی است.
امام به خاطر آن که در انظار حاضرین به ذلّتِ سؤال نیفتد، پیش از آن که حاجتش را به زبان آورد، فرمود: حاجت خود را - با انگشت - روی زمین نقش کن.
آن مرد بر زمین نوشت: من فقیر و محتاج هستم.
امام به قنبر دستور داد: برو دو قطعه پارچه لباس (حلّه) برای او بیاور. مرد فقیر با برخورد این چنینی از ناحیه امیرمؤمنان علیهالسلام ، چهار بیت شعر در مدح و ثنای آن حضرت سرود.
امام برای دومین بار به قنبر دستور داد: صد دینار به او ده.
کسانیکه در مجلس ناظر ماجرا بودند، از روی تعجّب یا تنگنظری گفتند: یاعلی! زیاد دادی، راستی او را بینیاز فرمودی!
علی علیهالسلام فرمود: شنیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: هرکس را در جایگاه خود قرار دهید و چون این، مرد باکمالی است، شایسته اکرام و احترامِ بیشتر میباشد.
سپس فرمود: من درشگفتم که بعضیها با پول خود غلام و برده میخرند - و مثلاً از آنها کار میکشند - امّا حاضر نیستند با بذل و بخشش و گذشتهای مالی، آزادمردان را همچون بنده و برده خویش کنند و به هنگام نیاز از وجودشان استفاده نمایند.(1)
1) امالی صدوق، ص164؛ بحارالانوار، ج74، ص407-408.
علامه ابن شهرآشوب نویسد: در حالی که امام امیرمؤمنان علی علیهالسلام مشغول خواندنِ نماز صبح بود، ابنکواء (یکی از خوارج) آیه شریفه: «و لقد اوحی إلیک و إلی الَّذین من قبلک لئن أشرکت لیحبطنّ عملک و لتکوننَّ من الخاسرین» (1)را- که خداوند به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم خطاب فرماید: به تو و به پیامبران قبل از تو وحی شد که اگر شرک آوری، اعمالت تباه و نابود گردد و بدون شکّ از زیانکاران خواهی بود - در پشتِ سر حضرتش قرائت نمود.
و با خواندنِ این آیه خواست، امام را مورد طعن و تعرُّض قرار دهد. پس امیرمؤمنان علیهالسلام از روی احترام به قرآن از ادامه قرائت نماز خودداری فرمود، تا آیه به پایان رسید و تا سه مرتبه همین که امام شروع به قرائت میفرمود، ابنکواء از نو، آیه را قرائت میکرد و امام سکوت مینمود.
آنگاه بعد از تکرار او برای سومین بار، حضرتش با خواندن آیه شریفه «فاصبر إنَّ وعداللّه حقٌّ و لایستخفنّک الَّذین لایوقنون» (2)، که خداوند در مقابل رفتار ناهنجار مخالفین به پیامبر اکرم فرماید: (اکنون که چنین است) صبر پیشه کن که محقّقا وعده خدا حقّ است و هرگز روش کسانی که ایمان ندارند و فاقد یقین هستند، نباید تو را خشمگین سازد (و از جا تکان دهد)، به او پاسخ داد.
آنگاه سوره نماز را به پایان رسانید و به رکوع رفت.(3)
اکنون جای بسی دقّت است که یک نفر از لشکریان امام امیرمؤمنان
ارواحنا فداه، که با فریب خوردن از ناحیه معاویه، در زمره خوارج و مخالفان حضرتش وارد شده و در حال نماز با آیه قرآن امام را هدف طعن و تعرّض قرار میدهد، امام امیرمؤمنان علیهالسلام - بدون آن که مثل عموم مردم به ویژه متصدّیان امور ریاستی بر سرِ یک امر جزئی، دچار احساسات شود و در حال اشتغال به نماز او را مورد حمله و ضرب و شتم قراردهد، یا حداقل دچار شکّ و تزلزل در نماز گردد - با کمال متانت از روی تعظیم به قرآن، سکوت اختیار میکند و پس از سه مرتبه تکرار قرائت آیه از ناحیه ابنکواء، با مناسب ترین و منطقیترین آیات مربوطه، به وی جواب میدهد. و راستی اگر یک چنین قضیهای برای ماها یا برای دستاندرکاران و مقامهای حکومتی پیش آید، چگونه عکسالعملی از ما ارائه خواهد شد؟ خدا میداند و بس!
علامه مجلسی از عمار بن حیّان روایت کرده است که گفت: به امام صادق علیهالسلام از خوش رفتاری و نیکی فرزندم اسماعیل به من، خبر دادم. حضرت فرمود: من او را دوست میداشتم و هم اکنون بیشتر از پیش او را دوست دارم.
آنگاه فرمود: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را خواهری بود رضاعی، که بر حضرتش وارد شد و چون نظرش به او افتاد خوشحال گردید و روانداز خوابش را (و به دیگر روایت، عبایش) را برزمین انداخت و وی را بر آن نشانید و شروع کرد با چهره خندان با او سخن گفتن.
پس برخاست رفت و برادرش وارد شد، امّا پیامبر برخوردش با او همانند برخوردش با خواهر او نبود.
گفتند: یا رسولاللّه! آن طوری که با خواهر رضاعیَت رفتار نمودی با
برادرت چنین نکردی، در حالی که او مرد بود؟
فرمود: این به خاطر آن بود که آن زن (خواهرِ رضاعی) بیش از برادرش به پدر و مادرش (به پدرش) نیکی و خوش رفتاری میکرد.(1)
محدّث نوری روایت کرده است: جنازه مردی را آوردند تا رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر آن نماز بخواند.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به اصحاب فرمود: شما بر او نماز بخوانید، ولی من نمیخوانم.
اصحاب گفتند: یارسول اللّه! از چه رو بر وی نماز نمیخوانید؟
فرمود: به خاطر دِینی که بر ذمّه اوست.
ابوقتاده گفت: من ضامن میشوم که بدهی او را بپردازم.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: به نحو تمام و کمال خواهی پرداخت؟
ابوقتاده گفت: بلی، به نحو تمام و کمال.
در این موقع پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر آن جنازه نماز خواند و ابوقتاده گفت: بدهی وی هفده درهم یا هیجده درهم بود.(2)
و در روایت شیخ حرّ عاملی، مقدار بدهی دو دینار ذکر شده.(3)
راستی این عالیترین درس و هشداری بود از ناحیه رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به عموم و مخصوصا به سهلانگاران در پرداخت بدهی یا بدهیهای خود، تا آن جا که منتهی به مرگ آنها شود، و چه بسا ورثه آنها هم سهلانگاری
در اداء دِین کنند یا نتوانند اداء نمایند و مایه گرفتاری میّت خواهد شد. شاهد بر این موضوع روایت کلینی و شیخ طوسی است، بدین مضمون که معاویة بن وهب (از روی سؤال) به امام صادق علیهالسلام عرض کرد: برای ما نقل کردهاند که مردی از انصار از دنیا رفت و دو دینار بدهی داشت... تا آخر حدیث.
امام صادق فرمود: این حقّ است و پیامبر این چنین برخورد با میّت نمود که مردم پند گیرند و بدهی خود را به یک دیگر بپردازند و دِیْن خود را سبک نشمارند، و گرنه شخص پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خود از دنیا رحلت فرمود و بدهی داشت و امیرالمؤمنین علیهالسلام کشته شد و بدهی داشت و امام حسن علیهالسلام درگذشت و بدهی داشت و امامحسین علیهالسلام کشته شد و بدهی داشت.(1)
محدّث عالی قدر کلینی نقل روایت نموده که حسن زیات مصری گفت: من به همراه رفیقم وارد بر ابوجعفر (امام باقر) علیهالسلام شدم، پس حضرت را در خانه و اطاقی آراسته با رواندازی زیبا و سر و صورتی مرتّب و سرمه در چشم کرده دیدیم، آنگاه سؤالهائی مطرح کردیم و حضرتش پاسخ داد.
و چون برخاستیم برویم، فرمود: حسن! فردا هم به همراه رفیقت به نزد من آیید.
گفتم: بلی، میآیم قربانت شوم!
چون فردایآنروز بهخدمتش رسیدیم، اورادراطاقیکه حتّی حصیر
1) کافی، ج5، ص39؛ فقیه، ج3، ص111؛ تهذیب، ج6، ص183؛ عللالشرایع، ص590، بدون جمله «امیرالمؤمنین کشته شد»؛ بحارالانوار، ج103، ص143؛ جامعالاحادیث، ج18، ص280.
هم نداشت، دیدیم به حالت معمولی، باپیراهن زبر وخشنی به سر میبرد. آنگاه رو به رفیق من نموده و فرمود: ای برادر بصرهای! دیروز بر من وارد شدی و من در اطاق همسرم بودم که وسائل موجود در آن از وی بود و من به خاطر آن که نوبت او بود و او خود را برای من آراسته کرده بود، من هم چنان کرده بودم، امّا وضع من چنانست که میبینی، پس مبادا خیالی در دلت راه دهی.
در این موقع رفیق من عرض کرد: قربانت شوم! به خدا سوگند من دیروز همچنانکه فرمودید، خیالی در دلم راه یافت، امّا امروز پس به خدا قسم آنچه در دلم وارد شده بود، خداوند آن را زدود و دانستم حقیقت امر همان است که فرمودی.(1)
این حدیث به خوبی بیانگر آن است که امامان شیعه در چه محدودیّتهائی به سر میبردند، که ناچار بودند اگر یک روز لباسی نو در بر کرده و در اطاق و حجره سامان یافته با شکل و قیافه آراسته و تمیزی زندگی کنند، افراد تنگ نظر و خیالاتی را هم توجیه کنند تا مبادا نسبت به مقام امامت دچار تندروی و سوء ظنّ شوند.
و در عین حال نیز بیانگر آن است که ائمّه شیعه با همهگونه مشاغل مربوطه و گرفتاریهائی که از ناحیه دوست و دشمن دست به گریبان آن بودند، از رعایت حقوق همسر و برآورد توقّعات مشروع آن هم غافل و بیتفاوت نبودند و بالاخره هریک از ابعاد شرعی و عرفی زندگی خود را مورد توجّه قرار میدادند.
در پایان یادآور میشویم: مشابه این روایت را نیز مرحوم نوری از عیون المعجزات درباره امام چهارم حضرتسجّاد علیهالسلام نقل کرده است.(2)
مورخ شهیر ابن اثیر به نقل از انس بن مالک نویسد: هنگامی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از جنگ تبوک برمیگشت، سعد بن معاذ انصاری به استقبال آمد و چون حضرتش با او مصافحه کرد و دستش را زبر و خشن دید، فرمود: چه صدمه و آسیبی به دستت رسیده؟
سعد عرض کرد: یارسول اللّه! من با طناب و بیل کار میکنم و درآمدم را صرف معاش خانوادهام مینمایم.
«فقبّل النّبی صلیاللهعلیهوآلهوسلم یده و قال: هذه یدٌ لاتمسَّها النّار».(1)
رسول خدا دست او را بوسید و فرمود: این دستی باشد که آتش (جهنَّم) با آن تماس پیدا نکند.
همچنانکه در پاورقی این صفحه ملاحظه میکنید، این روایت را از دو مصدرِ تاریخی و صحابهشناسی سنّی نقل کردهایم، امّا در منابع شیعی بدان برخورد نشده، ولی بدون شکّ اگر این دستبوسی واقعیّت داشته باشد، برای همه مؤمنین درسی خواهد بود که از طریق آن پی به ارزش کار و نان خوردن از رهگذر کار و کوشش ببرند و بدانند نقش ارزنده کارِ یک زارع یا کارگر و زحمتکش تا آن جا به او شخصیّت و عزّت میدهد که پیامبری که خاکِ قَدَمش بوسهگاه ملائک و سرمه چشم سلاطین و بزرگانِ عالَم بود، دستِ زبر و خشنِ یک کشاورز و زحمتکشِ مؤمن را به احترامِ کار میبوسد.
در حالی که پیامبر اکرم با تعریف و تمجیدهای فراوانی که خود از کسب و تجارت و دیگر شغلهای حلال یا مسئولیتها و پست و مقامهای مشروع نموده، هیچ گاه چنین برخوردی با کسبه و تُجّار نداشته است. (104)
1) اسدالغابه، ج2، ص269؛ اصابه، ابنحجر، ج4، ص172، شماره3198.
کلینی از حفص بن عمر بجلی روایت نموده که گفت: از وضع ناهنجارِ مالی و ازهم پاشیدگیِ زندگیَم به امام صادق علیهالسلام شکایت کردم. امام فرمود: هنگامی که به کوفه رفتی با فروش بالشِ زیرِ سَرَت هم که باشد به ده درهم غذائی آماده کن و مقداری از برادرانَت را به غذا دعوت کُن و از ایشان بِخواه تا درباره تو دعا کنند.
حفص گوید: به کوفه آمدم و هرچه تلاش کردم غذائی تهیّه کنم میسّر نشد، تا بالاخره طبق دستور امام صادق بالش زیر سَرَم را فروختم و با آمادهساختنِ غذا، تعدادی از برادرانِ دینیِ خود را دعوت نموده و از ایشان خواستار دعا در حلّ مشکلات زندگیم شدم، آنها هم با صرف غذا دعا کردند.
او اضافه کرد: به خدا قسم! جز مدّت کوتاهی از این قضیّه گذشت که متوجّه شدم کسی درِ خانه را میزنَد و چون در را باز کردم، دیدم شخصی که با او داد و ستد داشتم و از وی طلبکار بودم به سراغ من آمد و با پرداخت مبلغ سنگینی که به گمانَم دههزار درهم بود، بدهیِ خود را با من تصفیه و مصالحه کرد و از آن پس پیدرپی امرِ من رو به فَراخی و گُشایش نهاد و به رفع سختی و تنگدستی انجامید.(1)
این حدیث شریف، بیش از هرچیز دیگر بیانگر ارزش تجمُّعِ برادران دینی و تأثیر دعای دستهجمعی است، آن هم برسر سفره غذا.
همچنان که گویا محبوبیّتِ اطعام مؤمنین است، که امام به حفص دستور فرمود: «بالشِ زیرِ سرت را هم که باشد بفروش ... تا مؤمنین برسرِ سفره غذا تجمُّع و دعا کنند».
1) کافی، ج 5، ص 314 ؛ بحارالأنوار، ج 47، ص 382.
به نقل علامه برقی، عبدالرحمان بن حجاج گوید: با امام صادق علیهالسلام غذا میخوردیم، پس ظرف برنجی آوردند و ما از خوردنش معذرت خواستیم.
امام فرمود: شما کاری نکردهاید - یعنی چیز زیادی نخوردهاید که عذرخواهی کنید - دوستدارترینِ شما نسبت به ما، خوشخوراکترینِ شما باشد نزد ما.
عبدالرحمن گفت: من هم (با این فرموده امام) از آنچه در آن ظرف بود خوردم.
در این موقع امام فرمود: هماکنون... (یعنی حالا کارِ درستی کردی که ازین برنج خوردی)، سپس آغاز سخن کرد و به طور نقل حدیث فرمود: ظرف برنجی از ناحیه انصار، برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم هدیه بردند، پس سلمان، مقداد و ابوذر رحمهمالله را دعوت به خوردن نمود، امّا چون آنها شروع کردند به عذرخواهی و ملاحظه در خوردن، پیامبر فرمود: شما کاری نکردهاید - یعنی چیزی نخوردهاید که عذرخواهی کنید -؛
همانا دوستدارترینِ شما نسبت به ما خاندانِ رسالت، خوشخوراکترینِ شما باشد نزد ما. پس آنها شروع کردند بدون ملاحظه و رودربایستی و شرمِ حضور، به خوردن از آن برنج.
آنگاه امام صادق فرمود: «رَحِمَهُمُ اللّه وَ صَلّی عَلَیْهِمْ». خداوند ایشان را رحمت کُند و درودش را نثارشان فرماید!(1)
1) محاسن برقی، ص414؛ بحارالانوار، ج75، ص450.
74 - دوستی در مقابل دشمنی
علامه ابنشهرآشوب نقل کرده است حسین بن علی علیهالسلام بر اُسامة بن زید وارد شد، درحالی که او بیمارِ مُشرِف به موت بود و با گفتنِ «یاغماه» اظهار نگرانی میکرد.
امام حسین فرمود: از چه رو نگرانی اِی برادر؟
اُسامه گفت: دِیْنی برعهده من است به مبلغ شصتهزار درهم.
امام حسین فرمود: این بدهی را من عهدهدار میشوم.
اُسامه گفت: میترسم بمیرم و این بدهی همچنان ادامه پیدا کند.
امام حسین فرمود: نگران مباش، تا من آن را نپردازم نخواهی مُرد و پیش از آن که بمیرد آن را پرداخت.(1)
قبل از هرگونه توضیحی لازم است خوانندگان محترم بدانند، اُسامه همان کسی بود که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم به خاطر مصالح اسلامی و خالی بودنِ مدینه به هنگام فوتش، از وجود منافقان و کسانیکه میخواستند نقشه از پیش تهیّه شده سقیفه و خانهنشین کردنِ علی و غصبِ مقام خلافت را با فوتِ حضرتش به اجرا درآورند، نیروئی به تعداد سههزار نفر (مرکّب از گردانندگان سقیفه و اطرافیانشان و دیگر صحابه) به فرماندهی او (اُسامة بن زید) تشکیل داد و فرمود: به سَمتِ روم و سرکوبیِ دشمنان اسلام حرکت کنند، و با توجّه به زمینه تخلُّف و کارشکنیِ «منتظرالخلافه»ها، به طور مکرّر فرمود: «لَعَنَ اللّه مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جیشِ اُسامة».(2)
خدا لعنت کند کسی را که از همراهی با جیشِ اُسامه تخلُّف نماید.
و متأسّفانه یکی از تخلّف کنندگان از جیش اسامه و نیروی اعزامی، خودِ اُسامه بود، که به طور خلاصه از هدف پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم آگاه شدند و به بهانه ناراحتی از بیماریِ آن حضرت از چند فرسخی برگشتند و وقتگذرانی کردند تا حادثه ناگوار فوت او به وقوع پیوست و برین اساس یکی از افرادِ مورد لعن پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خودِ اُسامه بود.
هم اُسامه یکی از کسانی بود که به هنگام قتل عثمان و بیعتِ عموم مسلمانانِ مدینه وصحابه برخلافتِ امامامیرمؤمنان علیهالسلام از بیعت با حضرت امتناع ورزید و فتحِ بابِ مخالفت با علی را برعهده گرفت که به دنبال مخالفت یا نقض بیعتِ او و حدود دوازده نفر دیگر، جنگ جمل (به فرماندهی عایشه و طلحه و زبیر) و جنگ صفّین (به فرماندهی معاویه و طراحیهای عمروعاص) و جنگ خوارج (که به عَزلِ ظاهریِ علی از مقام خلافت، به وسیله حَکَمین تحمیلی و نیز قتل علی به دست ابنمُلجَمِ خارجی انجامید) همه به وقوع پیوست و هنوز که هنوز است، این رشته سرِ دراز دارد.
اکنون جالب توجّه است که امام حسین روحی له الفداء به عیادت یک چنین کسی میرود و عهدهدارِ شصت هزار درهم (بزرگترین رقمِ مالیِ آن زمان) بدهی او میشود و حتّی نقدپردازیِ آن را به خاطر رفع نگرانیش عملاً به اجرا درمیآورد.
و این در حالی بود که نه امام حسین بارَش افتاده بود، تا اسامه به او کمک کند، نه امید به ادامه حیات اسامه درکار بود، که برای جلب دوستی و همکاریش در پیشامدها مورد استفاده واقع شود، نه رابطه رَحِمیّت و خویشاوندی بین امام حسین و اسامه وجود داشت که از بابِ صله رَحِم به چنین کمکی اقدام نماید.
بلکه تنها ارائه واقعیتهای اسلامی و انسانی، و درس دادن به دوست و دشمن و نشاندادن سعه صدر و مقامِ ولایت، و به دستِ فراموشی سپردنِ دشمنیها و کینهتوزیها مطرح بود و دیگر هیچ.
محدّث عالیقدر کلینی با ذکر سند از مردی از اهل بلخ نقل روایت نموده که گفت: من در سفر امام رضا به خراسان، همراه او بودم، پس روزی به هنگام آوردن غذای متعلّق به حضرتش و گستردن سفره، همه غلامانِ سودانی و غیرسودانیِ خود را برسرِ سفره جمع کرد که با آنها غذا بخورد.
من گفتم: قربانت شوم! چه بهتر که اینها را جدا کنی و سفره دیگری برای آنها گسترده شود.
امام فرمود: چه میگوئی؟! یا فرمود: ساکت باش، پروردگار تبارک و تعالی همه یکی باشد، مادرِ همه یکی است و پدر هم یکی است و جزاء (پاداش یا کیفرِ) هرکس مربوط به چگونگی اعمال است.(1)
یعنی آقا و بنده و ارباب و برده، همه بندگانِ یک خدا و زاده یک پدر و مادر (آدم و حوّا) هستند، و هرکسی در گروِ کار خوب و بد و زشت وزیبای خویش است.
و بدین ترتیب نباید بین بندگان خدا و فرزندانِ یک پدر و مادر تبعیض و تقدّم و تأخُّر به کار رود، مگر به چگونگی اعمال.
اکنون ناقل و مترجمِ این حدیث از خوانندگان محترم میخواهد که اگر یک شخص متوسطی را پیدا کردند که با نوکر و کُلفَتَش برسر یک سفره غذا بخورد و با چشم حقارت بدانها ننگرد، سلام مرا به وی ابلاغ کنند، دیگر مقامامت عالیه ریاستی که راستی وصفشان ناگفتنی است، و چه گویم که ناگفتنش بِه بُوَد.
1) کافی، ج4، ص23-24؛ بحارالانوار، ج49، ص101.
به روایت شیخ صدوق و دیگران، اسحاق بن عمار که یکی از شیعیان سرشناس و رجال حدیث عصر امام صادق علیهالسلام بود به هنگامی که اعتبار و ثروتش فزونی یافت، به خاطر آن که هر روز فقرای شیعه مزاحمش نشوند و ملاقاتش برای هرکسی به آسانی صورت نگیرد، مستخدمی را برای دربانی خانهاش تعیین نمود تا هرکس را صلاح دید، بپذیرد و از دردسرِ دیگر مراجعین آسوده خاطر باشد.
او در همان سال توفیق زیارت خانه خدا نصیبش گردید و در خلال مراسم حجّ به محضر امام صادق علیهالسلام شتافت و مؤدّبانه جلو رفت و عرض ارادت و سلام کرد، ولی برخلاف همیشه امام از وی روگردانید و با قیافهای گرفته و درهم، سلامِ او را پاسخ داد.
این برخورد برای اسحاق غیرمنتظره بود، او سخت ناراحت شد و به دست و پای امام افتاد، و عرض کرد: چه باعث شده است که حالِ شما نسبت به من این گونه تغییر نموده، مگر چه خطائی از من سرزده است؟! امام علیهالسلام فرمود: چون وضع رفتار تو نسبت به مؤمنان عوض شده است.
اسحاق بلادرنگ ازین سخن به گماردنِ دربان و دربند خانهاش منتقل شد و عرض کرد: قربانت شوم! من قصدم ازین کار بدرفتاری با مؤمنان نبود، من ترسیدم مبادا دچار آفتِ شهرتطلبی و خودخواهی شوم که مستخدمی را مأمور درِ خانهام نمودم.
امام فرمود: ای اسحاق! مگر نمیدانی وقتی دونفر از شیعیان ما به ملاقات یک دگر نائل شده، دست در دستِ هم نهند، خداوند در میانِ دو دستِ آنها صد واحد رحمت قرار میدهد که نود و نه واحد آن از آنِ کسی خواهد بود که رفیقش را بیشتر دوست داشته باشد.
وقتی با هم معانقه و دستبگردن شوند، رحمتِ حق آنان را فراگیرد، و چون مدّتی را باهم نشینند و نسبت به یک دگر مهر ورزند، بدانها گفته شود: دانسته باشید که خداوند شما را بخشید، و چون با هم به سخن پردازند، فرشتگانِ مُراقِب به یک دگر گویند از آنها دور شویم، شاید باهم رازی در میان نهند و خدا نخواهد ما بر اسرار آنها واقف شویم. اسحاق عرض کرد: فدایت شوم! درین وقت فرشتگانِ رَقیب و عَتید سخنِ آنان را نمیشنوند و آن را نمینویسند؟ با این که خداوند فرموده است: «مایلفظ من قول الاّ و لَدَیه رقیبٌ عَتید» (1)
در این موقع امام لحظاتی سر به زیر انداخت، سپس سربلند کرد و درحالی که سرشک دیدگانش از محاسنش فرومیریخت، فرمود: اگر فرشتگانِ رقیب و عتید نشنوند و ننویسند، بیشکّ خدائی که دانای آشکار و نهان است، رازِ آنان را میشنود.
ای اسحاق! از خدا آنچنان بترس، که گویا او را به چشمت میبینی، زیرا اگرچه تو او را به چشم نمیبینی، ولی او تو را بیدیده مینگرد، اگر تو در دیدنِ او شکّ نمائی، به او کافر شدهای و اگر با یقین به این که او تو را میبیند به معصیت و گناه با او مبارزه کنی، تو او را از هربینندهای بیمایهتر و ناچیزتر پنداشتهای - پس چارهای نباشد، جز آن که از خدا پروا داشته باشیم و هیچ گاه خدای را فراموش نکنیم -.(2)
راستی چقدر این حدیث و دیگر احادیث مشابه و فراوان، آموزنده است برای افراد متمکّن و ثروتمند و از آنها بالاتر و سرنوشتسازتر، مقامات مسئولِ اداری و پشتِ میزنشین که برخلاف روش قولی و عملی امام امیرمؤمنان و دیگر ائمّه معصومینِ شیعه علیهمالسلام با تشریفاتِ نشاندن یک
یا چندنفر زن یا مرد (به عنوان رئیس دفتر، دفتردار، دربان، نگهبان و محافظ) حقوق بگیر از محل بودجه حاصل از پرداختهای مالیاتیِ مردم - از جمله مراجعین و اربابِ حاجت - چه دردسرهائی برای ملاقات یک کارمند معمولی تا مقامات بالاتر و بالاتر به راه میاندازند و با مطرح کردن: برقراری جلسه، کمیسیون، سمینار، یا وجود میهمان، یا لزوم نوبتگیری و وقتگیری قبلی و دیگر برنامههای تشریفاتی و بی محتوی و به دور از مسؤولیّت شدید صاحبان پست و مقام، مردم را سرگردان و معطل و دچار محرومیّت میکنند و کارها منتهی به تراکُم و تورُّم و سردرگُمی و از دست رفتنِ فرصتهای مربوطه و زودگذر و در نهایت مایه بدبینیِ هرچه بیشتر مردم به نظام حکومتی و مسئولانِ اصلیِ آن میشود، و این متصدّیان امور هستند که باید در پیشگاهِ خدا و در قیامت پاسخگو باشند، و از عهده وزر و وبالِ آن برآیند.
علامه ابن شهرآشوب نقل کرده است در حالی که امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام در مجلس مأمون الرشید حاضر بودند، زید بن موسی بن جعفر وارد شد و مورد احترام مأمون قرار گرفت و آنگاه به امام سلام کرد، امّا حضرتش جوابِ سلام او را نداد.
پس زید گفت: من فرزندِ پدرِ شما هستم و جواب سلام مرا نمیدهی؟!
امام فرمود: تو برادرِ من هستی، در صورتی که خدا را اطاعت کنی، امّا وقتی که از فرمانِ الهی سرپیچی کنی، دیگر اخوَّت و برادری بین من و تو نخواهد بود.(1)
1) مناقب، 4/361؛ بحارالانوار، ج49، ص321.
آری این چنین برخورد امام و حجّت خدا با برادر پدریش، که هم سلام او را جواب نداد و هم علّت جواب ندادن را بیان فرمود، بهترین درس معاشرت و ضابطه چگونگی برخورد با افراد خودی و بیگانه و برادرِ تنی و ناتنی است، که حداقل شیعیان این خاندان باید در برخورد با افراد و طبقات مختلف، آن را سرمشق خود قرار دهند.
علامه استرآبادی نقل کرده است: روزی نامهای به امضای عدّهای از بزرگان و معاریف شیعه به دست امام صادق علیهالسلام رسید که چند نفر از امضاکنندگان خود حامل نامه بودند.
این نامه بیانگر شکایت از روشِ معاشرتی و رفاقتآمیز مفضّل بن عمر (یکی از شخصیّتهای شیعه و شاید نماینده و وکیل امام صادق علیهالسلام در کوفه) با یک عدّه کبوترباز و افراد به ظاهر بیبندوبار بود.
درین نامه از حضرت خواسته شده بود مفضّل را از رفت و آمد با کبوتربازان و گرم گرفتن با آنها منع فرماید.
امام صادق علیهالسلام پس از خواندنِ آن نامه، نامهای دربسته برای مفضّل، به وسیله همان چندنفر فرستاد و فرمود این نامه را جز به دست مفضّل به کسی ندهند.
حسن اتّفاق، موقعی نامه حضرت به دست مفضّل رسید که امضاکنندگانِ نامه، همه در خانه او حاضر بودند،
او نامه را در حضور آنان باز کرده و خواند و سپس به دستِ آنها داد و گفت: میدانید که این نامه از امام صادق علیهالسلام است، آن را بخوانید و بگویید چه باید کرد؟
آنها نامه را گرفته خواندند و متوجّه شدند امام درین نامه تنها دستورِ
چند قلم معامله به مفضّل داده که انجامش مستلزم رقمی درشت پول نقد میباشد و باید مفضّل تهیه کند، امّا هیچ گونه اشارهای به محتوای نامه آنها به امام و یا اظهار ناراحتی از روش معاشرتی مفضّل نشده.
ناگفته پیداست که چون امام صادق ارتباط مفضّل با آن عده جوانِ کبوترباز را دلیل بر امضای روشِ غلط کبوتربازیِ آنان نمیدانست و از طرفی به موقعیّت علمی و تقوائی مفضّل و مقصودش از رفاقت با آنها آگاهی داشت، موضوع نامه بزرگانِ کوفه را به روی خود نیاورد و با برخورد منفی نسبت به آن چیزی در رابطه با آن به مفضّل ننوشت تا خود آنها را از واقع امر آگاه نماید.
اکنون برویم برسر اصل موضوع نامه امام و عکسالعمل منفی بزرگان و امضاکنندگانِ نامه قبلی نسبت به نامه امام. آنها با خواندنِ نامه، همه سر به زیر انداخته، سکوت نمودند و بعضی هم شروع کردند به یک دگر نگاهِ معنیدار کردن و بالاخره با ایراد جمله استبعادآمیز:
این کارها نیازمند به رقمِ بزرگی پول نقد است که باید پیرامون آن فکر کنیم و در صورت امکان فراهم و جمعآوری نموده به تو تسلیم نمائیم -.
از دست به جیب بردن و کمک برای انجام خواسته امام تعلُّل و عذرخواهی کردند و چون برخاستند بروند، مفضّل - که مرد زیرک و دانائی بود و گویا دورادور از نامه شکوائیّه حاضرین به امام صادق اطّلاع پیداکرده بود - بی آن که عکس العملی نشان دهد، با خونسردی و پُختگی مخصوص، آنها را برای صرف غذا دعوت به ماندن کرد و نگذاشت از خانه بیرون روند.
و در همان موقع از پیِ کبوتربازان فرستاد و چون همه حاضر شدند، در حضورِ آن عدّه از بزرگان کوفه نامه امام را برای آنها خواند.
کبوتربازان بدون هیچ گونه تعلُّل و عذرتراشی از جای برخاسته، رفتند و هنوز مفضّل و میهمانانش از خوردنِ غذا دست نکشیده بودند که برگشتند و هریک مبلغی درخورِ توانائی خود از یک هزار و دوهزار درهم و رقمهائی از دینار آوردند و همه را یک جا جمع کرده تسلیم مفضّل نموده و رفتند.
در این موقع مفضّل روی سخن به امضاکنندگان نامه شکوائیه کرد و گفت: شما از من میخواهید که امثال این جوانان... را به خود راه ندهم و بدون توجه به این که امکان سر به راست کردنِ آنها در کار است و ممکن است در یک چنین مواردی باری از دین بردوش نهند، آنان را از دور و برِ خود بِرانم.
شما چنین پندارید که خداوند محتاج به نماز و روزه شماها میباشد، که مغرور بدان شدهاید! امّا در مقام گذشتِ مالی و کمک به دین خدا هریک عذرتراشی و تعلُّل میکنید و انجامِ امرِ امام را به دفعالوقت میگذرانید!
امضاکنندگانِ نامه که انتظار یک چنین گذشتِ مالی و بلندهمّتی را از کبوتربازان نداشته و رفاقت مفضّل با آنان را برمبنای بیبندوباریِ اخلاقی و امثال آن تلقّی کرده بودند، این عمل را پاسخِ دندان شکن و قانع کنندهای برای نامه خود و برخورد منفی و سکوت امام صادق علیهالسلام نسبت به آن دانستند و حتّی از شکایتِ خود از مفضّل به امام نادم گردیده، برخاستند رفتند.(1)
1) منهجالمقال، ص343، ذیلِ نام مفضّل بن عمر.
مرحوم کلینی روایت کرده است موقعی که امام صادق علیهالسلام در حیره بود و خواست به منطقهای معروف به «صالحی» در ده فرسخی بغداد برود، «مرازم» و «مصادف» که هردو از اصحاب و اطرافیان حضرتش بودند به همراه امام حرکت کردند و اول شب به صالحی رسیدند.
مردی که از طرف حکومت بر درِ دروازه، مأمورِ گرفتنِ عوارض و عُشریّه بار بود، از ورود حضرت جلوگیری نمود و گفت: اجازه نمیدهم وارد شوی.
امام در پشت دروازه توقُّف فرمود و چندین بار با فاصلهای، از مأمور دروازه درخواست موافقت با ورود خود و همراهانش کرد و او همچنان مخالفت مینمود.
مرازم و مصادف ازین مزاحمت نابجا سخت ناراحت گردیدند، مصادف به امام عرض کرد: اجازه دهید او را به قتل برسانیم و جنازهاش را در شطّ بیفکنیم؟
حضرت به شدّت با این کار مخالفت فرمود و بالاخره جلوگیری دروازهبان همچنان ادامه داشت تا بیشترین مدّتِ شب سپری شد، آنگاه با ورود امام موافقت کرد و حضرتش وارد محلّ شد.
فقال: یامرازم! هذا خیرٌ أم الَّذی قلتماه؟
قلت: هذا جُعِلتُ فِداک.
فقال: إنّ الرّجل یخرج من الذُّل الصغیر فیُدخله ذلک فی ذلّ الکبیر.(1)
فرمود: مرازم این عمل بهتر بود یا آنچه که شما دونفر گفتید؟ عرض کردم: این عمل. فرمود: مرد کاری میکند تا از ذلّتِ کوچک رهائی یابد و
1) کافی، ج8، ص87.
همان عمل، وی را گرفتار ذلّتِ بزرگتر مینماید.
به نقل علامه سروی(1)، مردی در ایّام حیات پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مرتکب گناهی شد که از ترس تعقیب و مجازات از ناحیه آن حضرت غیبش خورد و در پنهانی بهسر میبرد.
روزی در بین راهِ خالی از عابرین برخوردِ به حسن و حسین نورِ دیدگانِ پیامبر کرد و از روی زرنگی و باتوجّه به موقعیّت حسنَین در نظر جدّ بزرگوارشان، هردو را سوار بر دوش خود نمود و به خدمت آن حضرت برد و چون وارد محضر رسول خدا شد، گفت: یارسول اللّه! من به خدا و به این دو نفر پناهنده شدم که از گناه من درگذرید.
پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از کارِ او خوشش آمد و خندهاش گرفت، آنچنانکه دستِ خود بردهن نهاد، آنگاه فرمود: برو، تو آزاد هستی.
سپس به حسن و حسین فرمود: من شما دونفر را درباره این مرد به مقامِ شفاعت پذیرفتم - و به خاطر شما از مجازاتش صرفنظر کردم -. در این موقع آیه شریفه: «ولو أنَّهم إذ ظَلَموا أنفُسَهُم جاؤک فاستغفرواللّه و استغفرلهم الرّسول لَوَجَدواللّه توّابا رحیما» (2)نازل گردید و خداوند خاطرنشان فرمود: اگر آنهائی که مرتکب ظلم به نفس شدند، به نزد تو (پیامبر) میآمدند، پس هم خود از خدا طلب آمرزش میکردند و هم رسولخدا برای آنها درخواستِ گناهبخشی میفرمود، خداوند را توبهپذیر و مهربان مییافتند.
راستی چقدر ارزنده است که هرکس هرچقدر آلوده و گنهکار باشد، از هرگونه فرصتی استفاده کند و خود را از کیفر گناه و پیامدهای دنیوی و
اخروی آن رهائی بخشد و زرنگی واقعی همین بود که این مرد گنهکار از خود نشان داد و سرنوشتِ خود را به نجات منتهی کرد.
به نقل شیخ مفید، امام امیرمؤمنان علیهالسلام به مردی برخورد نمود که در نزد فرزندش حسن علیهالسلام از مردی غیبت و عیب جوئی میکرد.
فرمود: ای فرزندم! گوش خود را ازین گونه حرفها پاک نگهدار که غیبت کننده در ظرف خود مینگرد، پس پلیدترین چیزی را که در ظرفِ او باشد، در ظرفِ (گوشِ) تو میریزد.(1)همان طوری که قرآن مجید با ایراد آیه شریفه «... أیُحبُّ أحَدکُم أن یَأکُلَ لَحْمَ أخیه میتا...»(2)از غیبت، تعبیر به خوردنِ گوشتِ مرده برادر دینی نموده، امام امیرمؤمنان علیهالسلام هم به منظور فراری دادنِ غیبت کننده و غیبت شنونده را از غیبتِ مؤمن، با ایراد عبارت فوق تعبیر تنفُّر آوری از غیبت فرمود، که درخور فهم عموم باشد و ازین رهگذر مردم از غیبت کردن و غیبت شنیدن بپرهیزند و از وزر و وبال آن درامان باشند.
به روایت علامه محدّث ابنشعبه حرّانی، علی بن شعیب گوید: شرفیاب محضر امام رضا علیهالسلام شدم، پس به من فرمود: چه کسی از همه مردم معاشش بهتر و زندگیش نیکوتر است؟
عرض کردم: شما خود بدین امر آگاهتر از من هستید!
امام فرمود: کسی که در پرتو زندگانی او، دیگران هم به خوبی گذرانِ
معاش نمایند و به طور مرفّه زندگی کنند.(1)
اکنون اگر بخواهیم مصداق واقعی چنین کسی را بشناسیم باید قبل از همه به سراغ خودِ گوینده بزرگوارِ این سخن و پدران و فرزندانِ معصومینش برویم، که در راستایِ زندگی و اداره امر معاش خود و عائله ارزشمندشان - در استفاده از نازلترین حدّ موجودیِ مالی تا عالیترین درجه امکاناتی که پیدا میکردند - قبل از هرچیز نخست، سیرکردنِ شکمِ افراد گرسنه، اداء دِینِ بدهکاران، سرمایه دادن به تهیدستان، پرداخت بودجه حلّ اختلاف، کمک به درماندگان، اصلاح ذاتالبین، و صله رَحِم حتّی نسبت به ارحام مخالف و دشمن، برای آنها مطرح بود و درباره آن اقدام میکردند، که بسیاری از داستانهای مندرج درین کتاب، خود بیانگر این موضوع و نمونه روش این چنینی آنهاست.
و امّا بعد از آن بزرگواران، پس شیعیانی باشند که عملاً رهروِ راهِ اهلبیت بوده و سهمی از امکانات خود را در راه رفاه دیگر شیعیان و بیچارگان به کار میبرند؛
و تنها به ادّعای شیعه بودن و انجام بعضی کارهای تشریفاتی اکتفا نکنند، امّا وقتی پایِ پول به میان آید....
به نقل شیخ صدوق، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برخورد به گروهی نمود که سنگی را بلند و کوتاه نموده و بالا و پائین میبردند.
فرمود: این کار یعنی چه؟
گفتند: با این عمل، وزنهبرداری میکنیم تا معلوم شود کدام یک از ما زورمندتر و نیرومندتر است.
1) تحفالعقول، ص448.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: آیا خبر ندهم به شما از نیرومندترین و زورمندترین تان؟
گفتند: بلی، یارسول اللّه!
قال: أشدّکم و أقواکم الَّذی إذا رضی لمیدخله رضاه فی اثم و لاباطل، و إذا سخَط لمیخرجه سخطه من قول الحقّ، و إذا قدر لمیتعاط ما لیس له یحقّ.(1)
فرمود: قویترین و نیرومندترین شما کسی باشد که به هنگام خوشنودیش، به گناه و باطل داخل و آلوده نشود،
و به هنگام خشم و غضب، خشمش او را از سخن حقّ به درنَبَرد، و آنگاه که قدرت و تسلّط پیداکرد، بدانچه حقِّ او نیست دستدرازی نکند -.
نیز صدوق سه روایت به این مضمون به عنوان معرفی مؤمن نقل کرده است.(2)
محدّث عالیقدر کلینی از مسمع بن عبدالملک روایت کرده است که گفت: در سرزمین مِنی خدمت امام صادق علیهالسلام بودیم و ظرف انگوری هم جلوِ ما بود که از آن میخوردیم.
پس سائلی آمد و از حضرت کمکی خواست.
امام دستور داد خوشه انگوری به او داده شود، و چون داده شد آن را نگرفت و گفت: نیازی بدان ندارم، مگر درهمی باشد.
امام فرمود: خداوند گشایش دهد.
پس رفت و برگشت و گفت: همان خوشه انگور را بدهید.
امام فرمود: خداوند وسعت دهد. و دیگر خوشه انگور را هم به او نداد.
آنگاه سائل دیگری آمد و چیزی خواست، پس امام خود سه دانه انگور برداشت و به او داد.
سائل سه دانه انگور را گرفت و گفت: حمد پروردگار عالمیان را که این (سه دانه انگور) را روزیِ من قرار داد.
امام فرمود: در جایِ خود باش، و دو دستِ خودرا از انگور پُر نمود و به او داد.
سائل آن را گرفت و جمله «ألحمد للّه ربّ العالمینَ الَّذی رَزقنی» را تکرار نمود.
باز امام فرمود: در جای خود باش و با روی سخن به غلام خود پرسید: چه مقدار از دراهم همراه تو است؟
پس مقداری، که حدود بیست درهم بود به آن سائل داد.
سائل گفت: ألحمدللّه، هذا منک وحدک لاشریک لَک.
خداوندا حمد مختصّ تو باشد و این پولها از ناحیه تو است که به من رسیده و تو را شریکی نباشد، و به راه افتاد که برود.
امام برای سومین بار به او دستور توقُّف داد، آنگاه پیراهن خود را از تنِ مبارک درآورد و به او فرمود: این را بپوش. سائل پیراهن را گرفت، پوشید و گفت: حمد خدای را که مرا پوشانید و مستور نمود، سپس با کلمه «یا اباعبداللّه» حضرت را مخاطب قرار داد و گفت: خداوند به تو پاداش خیر دهد! و راهِ رفتن را پیش گرفت.
امّا امام دیگر چیزی نفرمود و ما پنداشتیم اگر به شخص امام دعا نمیکرد و فقط دَم از خدا میزد و حمد و شکر او را مینمود، حضرتش به بذل و بخشش خود ادامه میداد، چه هرچه سائل حمد خدا مینمود امام
چیزی به وی عطا میفرمود.(1)
اکنون درسی ازین بالاتر نباشد که اگر کسی چیزی کم یا زیاد به فقیر میدهد، نه تنها انتظار دستبوسی و تملُّق و چاپلوسی از فقیر نداشته باشد، که حتّی توقّع دعا و گفتنِ جزاک اللّه خیرا هم از او نداشته باشد، و به فقیر بفهماند که اگر چیزی به وی داده، از خودش نیست، بلکه رزق الهی و حواله پروردگار جهانیان است. که البتّه از پاداش کمک و خیررسانی هم بهرهمند خواهد شد.
به روایت شیخ صدوق و شیخ طوسی، مرد جوانی به خدمت امام امیرمؤمنان علیهالسلام آمد و در حضور او اقرار به دزدی نمود، تا حضرتش حدّ الهی را درباره وی به اجرا درآورد و کارش به قیامت نکشد.
امیرمؤمنان که گویا (هم به خاطر اعتراف او به گناه وتسلیم دربرابر مقرّرات اسلامی، و هم نظر به قیافه مسالمت آمیزش - که از کلمه «إنّی أراک شابّا لابأس بهیئتک، مندرج در روایت شیخ»، استفاده میشود -
ودر مرحله سوم نظر به اختیارات شرعی حضرتش، در تصمیمگیری به اجراء حدّ یا مورد عفو قراردادنِ مُجرم) مایل به قطع دست او نبود، فرمود: آیا چیزی از قرآن را میتوانی بخوانی؟
عرض کرد: آری، سوره بقره را.
حضرت فرمود: من به خاطر سوره بقره دستت را به خودت بخشیدم و از قطع آن گذشتم.
اشعث (گویا اشعث بن قیس، که بعدا سر از جرگه خوارج درآورد) از روی گستاخی و اعتراض گفت: با این کار حدّی از حدود الهی را تعطیل
1) کافی، ج4، ص49؛ بحارالانوار، ج47، ص42.
میکنی؟!
امام فرمود: تو چه میدانی مطلب از چه قرار است؟
آنگاه فرمود: در وقتی که بیّنه و شاهد بر ارتکاب جرم قائم گردد، امام حق عفو نخواهد داشت، اما در صورتی که کسی خود برعلیه خود اعتراف کند، اختیار با امام است که مثلاً در مورد سرقت عفو نماید یا قطع کند.(1)
مؤلف گوید: جان من به فدای امام امیرمؤمنان علیهالسلام که با همه تصلُّب و حالت سختگیری و شدت عملی که در اجراء احکام الهی و حدود اسلامی همیشه و در همه جا از خود نشان میداد، در یک چنین زمینهای که حقّ داشت از موضع اختیارات امامتی استفاده کند و شخصِ معترف به گناه را ببخشد، عالیترین کار را که موضوع آشنائی با قرآن باشد، بهانه عفو قرار داد و آزادی جوان سارق را به حساب عنایت وی به قرائت قرآن قلمداد فرمود. و از این رهگذر او را به قرائت قرآن و ارتباط بیشتر با کتاب خدا تشویق و دلگرم نمود.
اکنون از خوانندگان ارجمند میپرسیم: چه درسی ازین بهتر که مؤمنین در برخورد با افراد خطاکار، اگر پای عفو و بخشش به میان آید، یک موضوع دینی را مطرح و بهانه عفو قرار دهند که طبعا تبلیغی از آن موضوع دینی به عمل آورده باشند.
همچنانکه در برخورد با بچهها و موضوع تندی و کندی آنها در امور درسی یا اخلاقی یا غیره چه بهتر شئون دینی را بهانه محبّت به آنها یا عفو و گذشت از تندروی یا سهلانگاری آنها در کارها قرار دهند، تا این روش به طور غیرمستقیم آنها را به فلان فضیلت اخلاقی یا موضوع دینی تشویق و پایبند نماید.
1) فقیه، 4/62؛ تهذیب طوسی، 10/127؛ وافی، ج9، ص536.
علامه اربلی - به نقل از محمد بن طلحه شافعی - آورده است که روزی امام هادی علیهالسلام برای انجام کاری از سامراء به یکی از دهات رفت، پس مردی از اعراب که سراغ حضرت را میگرفت به محلی که تشریف برده بود راهنمائی شد، و بخدمت امام رسید.
امام فرمود: تو را چه حاجت است؟
گفت: من از اعراب کوفه، از متمسّکین به ولایت جدّت علی بن ابیطالب علیهالسلام هستم و دِینی بر عهدهام قرارگرفته که تحمّل آن برمن سنگین و طاقتفرسا است و جز شما کسی را نیافتم که برای اداء آن به او متوسّل شوم.
امام فرمود: خیالت راحت باد! و چشمت روشن، سپس وی را به نزد خود فرود آورد و چون صبح شد به او فرمود: من از تو انجام کاری را میخواهم، اللّه اللّه که درباره آن با من مخالفت نکنی!
مرد اعرابی گفت: مخالفت نخواهم کرد.
امام علیهالسلام ورقهای به خط و امضای خود به او مرحمت کرد، مبنی بر اعتراف حضرتش به بدهی مبلغ قابل توجّهی و معیّن به اعرابی، با قید به اینکه اینبدهی نسبت بهدیگر بدهیهای خود مقدّم ودارای اولویّت است. آنگاه فرمود: این نوشته را بگیر و چون به سامراء آمدی، به من مراجعه و در حالی که جماعتی از مردم نزد من باشند به استناد آن، مبلغ مندرج در آن را با تندی و درشتگوئی از من مطالبه کن، و سپس تکرار فرمود: اللّه اللّه که مبادا مخالفت با گفته من کنی!
مرد اعرابی نوشته را گرفت و مجدّدا ملتزم شد به دستور امام عمل کند.
پس هنگامی که حضرتش به سامراء برگشت و جماعت فراوانی از
درباریانِ خلیفه و اصحاب خود امام و دیگر افراد برای دیدن او تجمُّع نموده بودند، آن مرد اعرابی حاضر شد و همان طور که امام دستور داده بود، نوشته را ارائه داد و با تندی طلبش را مطالبه نمود.
در این موقع حضرت هادی علیهالسلام بانرمی سخن و به طور مدارا شروع به عذرخواهی و وعده به وفای عهد و خوشحال کردنش نمود و بالاخره او تا فردا را مهلت داد.
پس همان روز گزارش این ماجرا به آگاهی متوکّل رسید، دستور داد سیهزار درهم برای حضرتش بردند و امام همچنان دست نخورده گذارد تا آن مرد مراجعه کرد، پس به او فرمود: این مال (سیهزار درهم) را بگیر، بدهی خود را از آن بپرداز و بقیّهاش را صرف عائله خود کن و عذر مارا بپذیر.
اعرابی که انتظار دستیابی به چنین رقم پولی را نداشت، عرض کرد: یابن رسول اللّه! مقدار حاجت من کمتر از یک سوم این پولها میباشد، و لکن خدا خود آگاهتر است که مقام رسالت را در کجا قراردهد، آنگاه پولها را برداشت و رفت.(1)
توضیح این نکته بجاست که اوّلاً، امام با چنین برخوردی هم مشکل مالی و بدهی یک شیعه فقیر را حلّ فرمود، هم (باتوجه به گزارشهای دروغین و شیطنت آمیزی که - مبنی بر مراجعات پولی مردم و داشتنِ پول فراوان - درباره حضرتش به متوکّل میدادند و ذهن او را نسبت به امام مشوَّش میکردند) تکذیب عملی از مال اندوزی و داشتنِ امکانات وسیع مالی فرمود.
ثانیا، آنچه در اختیار متوکّل و تشکیلات حکومتی او بود، همه و همه از بیتالمال و حقّ امام بود که باید در اختیار آن جناب قرارگیرد و حضرتش به این وسیله مقدار ناچیزی ازآن را تقاص و استرداد نمود.
1) کشفالغمّه، ج3، ص230-231؛ بحارالانوار، ج50، ص 175.
حالا - نه از بین مخالفان و دشمنانِ این خانواده یا افراد بیتفاوت - که از بین پیروانِ اهلبیت و کسانی که به طور جدّی دَم از تشیُّعِ آنها میزنند، چه کسی را میتوان پیدا کرد که بدون بدهی، سند بدهی به یک فقیرِ درمانده و گرفتار دهد و بدون انواع قیافهگیری و عذرتراشی و جاهم اندازیهای شرعی، از مال شخصیِ خود یا کمک گیری از دیگران یک چنین افراد گرفتاری را از گرفتاری برَهانَد؟
به روایت علامه محِّدث نوری، امام عسکری علیهالسلام فرمود: عبداللّه بن ابی سلول (یکی از سرسختترین منافقان صدر اسلام و دشمنان جدّی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ) برای وارد شدن بر آن حضرت اجازه خواست.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با ایراد جمله «بئس أخوالعشیرة» از ناهنجاریِ عبداللّه و نفرت خود از وی خبر داد و فرمود: اجازه دهید داخل شود. هنگامی که داخل شد، حضرتش او را نشانید و با خوشروئی و گرمی با وی سخن گفت، آن چنانکه پس از بیرون رفتنش، عایشه گفت: یارسول اللّه! شما درباره او «بئس أخوالعشیرة» گفتید، امّا وقتی با وی روبرو شدید، با چهره باز و خندان برخورد کردید؟!
فقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم : یاعویش یاحمیراء إنّ شرَّ النّاس یوم القیامة من یُکْرَم إتّقاء شرّه.(1)
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: ای عایشه ای حمیراء! شرّترین مردم در روز قیامت کسی باشد که به خاطر پرهیز و رهائی از شرّش، مورد اکرام و خوشبرخوردی واقع شود.
1) مستدرک، ج2، چاپ قدیم، ص92، سطر اول؛ بحارالانوار، ج75، ص280-282، با اسناد مختلف، بدون تصریح به اسم ابن سلول، و در ص 41 بعنوان ابن سلول.
یعنی من به منظور دفعِ شرّ او، این چنین که دیدی با وی برخورد نمودم.
آری همچنانکه ملاحظه میشود این روایت بیانگر بهترین درس است برای مؤمنان که به هنگام برخورد با افراد منافق، دشمن، و شیطان صفت چگونه عکسالعمل از خود نشان دهند و چگونه سخن بگویند، درست همانند رویاروئی با سگِ هار، که آدمی با لقمه نانی یا پاره استخوانی خود را از حمله او مصون میدارد.
شیخ صدوق؛ با ذکر سند از ابوهاشم جعفری روایت کرده است که گفت: دچار مضیقه و تنگنای شدیدی شدم، پس به خدمت ابوالحسن علی بن محمد (امام هادی علیهالسلام ) رسیدم و چون اجازه ورود و نشستن داد و من نشستم، فرمود: ای ابوهاشم! کدام یک از نعمتهائی را که خداوند به تو ارزانی داشته، میخواهی شُکرَش را به جای آوری؟ - که شکرِ نعمت، نعمتت افزون کند -.
ابوهاشم گوید: من بُهتزده شدم و ندانستم چه بگویم؟
امام علیهالسلام خود آغاز به توضیح دادن نمود و فرمود:
ایمان را روزیِ تو قرار داد، پس در پرتوِ آن بدنت را برآتش حرام کرد؛
عافیت را روزیِ تو قرار داد، پس تو را بر طاعتش یاری فرمود؛ قناعت را روزیِ تو قرار داد، پس تو را از تشریفات زندگی و زیادهروی مصون داشت.
سپس فرمود: ای ابوهاشم! از آن رو بدین گونه آغاز سخن کردم که پنداشتم میخواهی در نزد من شکایت کنی که چه کسی با تو چنین کرده
(یعنی تو را در مضیقه قرار داده) و من دستور دادم صد دینار به تو داده شود، پس آن را بگیر.(1)
آری، جان ما فدای یک چنین حجّتهای الهی و رهبران راستینی باد که وجودشان مایه خیر و برکتِ مادّی و معنوی برای بندگان خدا و افراد درمانده و گرفتار بوده و هست، و با یک برخورد معمولی و ایراد چند جمله کوتاه، هم عقدههای درونی و فشارهای روحی را تبدیل به آرامش خاطر میکنند، هم با روش سخاوتمندانه خود، بیچارگان را از تنگنای زندگی، در سعه و فراخی قرار میدهند و هم از اینها بالاتر و سرنوشت سازتر، آدمی را از سراشیبی ضعف ایمان، به اوج توجّه به خدا و مقام رضا و تسلیم در برابر مقدّراتش میرسانند.
و این در حالی است که هریک از رقبا و غاصبینِ حقِّ هریک ازائمّه معصومینِ اهلبیت جز فسق و فجور و ظلم و بیدادگری و بیزار کردن مردم را از خدا و اسلام و پیامبر و قیامت، چیزی از خود نشان ندادند و براثر حبّ جاه و ریاست، میلیاردها میلیارد مسلمان را در طول قرون گذشته اسلام به بیراهه روی و عمل به اسلامِ عوضی و جدائی از ائمّه برحقِّ اهلبیت گرایش دادند و این رشته سرِ دراز دارد.
به نقل کلینی و علامه مجلسی، سدیر صیرفی (یکی از اصحاب امام صادق علیهالسلام ) گوید: شرفیاب محضر امام صادق علیهالسلام شدم و - با برخوردی که داشتم - عرض کردم: شما را نمیرسد که همچنان بنشینی و در مقابل خلفای جور قیام نکنی!
فرمود: به چه علّت؟
1) امالی صدوق، ص412؛ بحارالانوار، ج50، ص129.
گفتم: به خاطر فراوانیِ هواخواهانت و شیعیانت و یارانت، به خدا قسم! اگر این تعداد هواخواه و شیعه و انصار که شما دارید، برای امیرمؤمنان علیهالسلام بود تیم و عدی (یعنی ابوبکر و عمر و دارودسته آنها) طمع در حق او نمیکردند. امام فرمود: ای سدیر! فکر میکنی آمارِ افرادی که با من هستند از چه قرار است؟
گفتم: صد هزار.
فرمود: صد هزار؟
گفتم: بلی و دویست هزار.
فرمود: دویست هزار؟
گفتم: بلی، نصف آمار دنیا.
در این جا امام سکوت کرد، سپس فرمود: برتو آسان است که تا یَنبَع (چند کیلومتری مدینه) با من همراهی کنی؟ گفتم: بلی، میآیم.
پس دستور فرمود اسب و الاغی را آماده کردند، آنگاه امام خود سوار بر الاغ شد و من سوار بر اسب و به راه افتادیم، تا آن جا که رسیدیم به زمینِ سرخ رنگی، پس برخورد به غلامی کردیم که مشغول چرانیدنِ تعدادی بزغاله بود.
در این موقع امام فرمود: ای سدیر! به خدا قسم اگر به عدد این بزغالهها برای من شیعه بود، من دیگر حقِّ نشستن و ترکِ قیام نداشتم. پس پیاده شده و نماز خواندیم و چون بزغالهها را شمردم دیدم هفده عدد است.(1)
آری همان طوری که فراوان دیدهایم، جمعیّتهای بیشمار با چه شدّت و تندی هیاهو به راه انداخته و شعارهای مختلف میدهند، امّا وقتی
1) کافی، ج2، ص242؛ بحارالانوار، ج47، ص372-373.
پایِ امتحان به میان میآید، به عدد انگشتان نمیرسند، یا اگر برسند، تجاوز نمیکند.
مگرنه این بود که در جنگ صفّین با نقشه عوامفریبانه معاویه و عمروعاص، یکمرتبه دوازدههزار نفر از لشکر امیرمؤمنان، که به ظاهر هم، شیعه و هواخواه بودند، رو در رویِ آن حضرت ایستادند و کار به جائی رسید که امام و حجّتِ خدا را تکفیر نمودند و گروهِ خوارج، که تا هماکنون ادامه دارد، از آنها تشکیل شد.
و مگر لشکر امام حسین نبود که با تعداد فراوان، براثر چند جمله سخنرانی آن حضرت در شب عاشورا، همه پا به فرار نهادند و تنها در حدود چهل نفر آنها باقی ماندند، که با بستگانِ خود امام حسین، شهدای هفتاد و دو تن را تشکیل دادند، و راستی چقدر
«خوش بوَد گر مَحَکِ تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هرکه در او غِش باشد»!
علامه تویسرکانی نقل کرده است که حضرت علی علیهالسلام از مقابل دکان قصّابی میگذشت، مرد قصّاب که گوشتِ فربهی داشت به حضرتش عرض کرد: یاامیرالمؤمنین! از این گوشتِ پروار بخرید.
امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: فعلاً پولی ندارم.
قصّاب گفت: نسیه میدهم و برای دریافت قیمتِ آن صبر میکنم. حضرت فرمود: به جای صبرِ تو - از گرفتنِ پولِ گوشت - ، من از خوردنِ گوشت صبر مینمایم.(1)
اکنون ملاحظه کنید که امام امیرمؤمنان علیهالسلام چگونه سرنخ اقتصاد در
1) لئالیالاخبار، ص 127.
زندگی و قناعت و خودداری از تن دادن به ذلّتِ نسیهخری را به دست مسلمانان میدهد.
و راستی اگر ما ازینگونه روشهای امیرمؤمنان پیروی و بهرهبرداریِ عملی میکردیم، بسیاری از گرفتاریها و ورشکستهای مالی، ناراحتیهای روحی در زمینه بدهکاری و بالاخره از دست رفتنِ اعتبار و آبروی افراد بر اثر عدم قناعت، جای خودش را به آرامش خاطر، حفظ آبرو، و رهائی از ذلتِ سؤال میداد.
علامه مجلسی از کتاب کافی نقل کرده: زمانی امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بر دامنه کوه صفا در مکّه نشسته بودند، مردی به نزد آنها رفت و درخواست کمک و صدقه نمود.
پس به او گفتند: إنَّ الصّدقة لاتحلُّ إلاّ فی دَین موجع، أو عزم مفظع، أو فقر مدقع، ففیک شییء مِن هذا؟، گرفتنِ صدقه حلال نباشد، مگر در مورد دِین و بدهیِ طاقت فرسا، یا غرامت و تاوانِ مُشرف به آبروریزی، یا فقرِ کوبنده و ذلّت آور، اکنون تو دست به گریبان این امور هستی؟
گفت: آری.
پس آن دو امام بزرگوار وی را مورد عطا و بخشش قرار دادند و چون این مرد قبلاً از عبداللّه بن عمر و عبدالرّحمن بن ابیبکر درخواست صدقه و کمک کرده بود و آنها بدون پرس و سؤال از وضع او و ایراد موارد صدقه حلال و صدقه ممنوع و حرام، صدقهای به او داده بودند، بدانها مراجعه کرد و از روی اعتراض گفت: از چه رو سؤالی را که حسن و حسین از من نمودند، شما نکردید؛ و نامبردگان را به سؤال امام حسن و امام حسین
خبر داد.
آنها گفتند: آن دو از غذای علم، تغذّی و ارتزاق نمودهاند.(1)
و به نقل بعضی از مؤلّفین در ناسخ التواریخ، آن را از خصال آورده و به جای ابنعمر و ابن ابیبکر، عثمان را ذکر نموده، به اضافه آن که امام حسن پنجاه دینار به او عطا فرمود و امام حسین چهل و نه دینار و عبداللّه بن جعفر 48 دینار.
محدّث عالیقدر کلینی از امام صادق علیهالسلام روایت نموده که فرمود: زمینی بود که باید بین من و مردی نجومشناس تقسیم شود و او زمینهچینی میکرد که خود در ساعتِ سَعْد و خوب در محل حاضر شود و من در ساعتی نحس و نامَیمون، پس (گویا براساس قرعه) زمین تقسیم شد و بهترین سهم آن نصیبِ من گردید.
در این موقع آن مرد (از روی تأسّف) دست راستش را بر دست چپش زد و گفت: من هرگز چنین روزی را ندیده بودم!
گفتم: وای بر دیگر روز (که قیامت باشد و مثلاً بدیِ امروز - به خاطر محروم شدن از سهمِ بهتر - سهلتر از روز قیامت خواهد بود)، و از چه رو از دیدنِ امروز ناراحتی؟
گفت: من دارای علم نجوم هستم، پس تو را در ساعت نحس از خانه بیرون آوردم و خودم در ساعت سَعد و مَیمون بیرون آمدم. امّا اکنون که زمین تقسیم شد، بهترین سهم به نام تو درآمد.
گفتم: آیا ایراد نکنم برای تو حدیثی را که پدرم برای من ایراد فرمود؟ او مرا حدیث کرد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: کسیکه خوشحال شود ازینکه خدا نحسیِ روز را از وی دفع و برطرف سازد، روزش را با صدقه
1) بحارالانوار، ج43، ص320، به نقل از کافی.
آغاز کند، تا خداوند نحوستِ آن روز را از وی برطرف کند، و کسی که دوست دارد خدا نحسیِ شبش را برطرف فرماید، شب را با دادنِ صدقه افتتاح نماید تا نحسیش را دفع نماید.
سپس فرمود: من امروز بیرون آمدنم را با صدقه آغاز کردم و صدقه برای تو بهتر از علم نجوم است.(1)
به روایت شیخ طوسی و دیگران، سالمه کنیز امام صادق علیهالسلام نقل کرده که به هنگام وفات در حضورِ حضرتش بودم، پس از حالت اِغما به هوش آمد و فرمود: به حسن بن علی بن علی بن حسین افطس (عموزادهاش) هفتاد دینار (و به روایتی هشتاد دینار، معادل 60 مثقال طلا) بدهید و به فلان هم همین مقدار و فلان نیز همچنین.
گفتم: آیا مردی را که به قصد کشتنِ شما با کارد (و به روایتی با خنجر) به شما حمله نمود، دستورِ اعطاء دینار میدهید؟!
امام فرمود: میخواهی من از کسانی نباشم که خداوند درباره آنها فرماید:
«... والَّذینَ یَصِلونَ ما أمراللّه به أن یوصَلَ و یخشَون ربّهم و یخافون سوءالحساب» (2)
«... و آنها که پیوندهائی را که خداوند بدان امر فرموده برقرار میدارند و از پروردگارشان میترسند و از بدیِ حساب (روز قیامت) بیمناکاند».
آری ای سالمه! خداوند بهشت را آفرید و آن را طیّب و خوشبو قرارداد، آن چنانکه بویِ آن از فاصله دوهزار سال احساس میشود، ولی
اشخاص عاقّ و قاطعِ رَحِم، بوی بهشت به مَشامِشان نرسد.(1)
این روایت و دیگر روایاتِ مشابه و فراوان به طور صریح گویایِ این حقیقت است که امام حتّی در حالِ از دنیا رفتن، متوجّه دستور الهی مبنی بر صلهرَحِم بود، و بدون هیچ گونه ترس از رَحِمی که سابقه دشمنی و سوءقصد به حضرت داشت و بدون توقّع از وی، امر به اعطایِ رقم قابل توجّهی دینار به او میکند.
آری حضرتش برخلاف معمول بین نوع مردم (که براثرِ نه سوءقصد و اقدام به کشتن، بلکه براثرِ یک برخورد ناملایم در حد خیلی نازل، سالها به حالتِ قهر و منافرت و نارضایتی و فاصلهگیری با رَحِمِ خود بسر میبرند) حمله به قصد قتل را بدست فراموشی میسپارد و برخورد محبّت آمیز از خود نشان میدهد. و این ما هستیم که باید تکلیف خود را در برخوردهای مختلف با ارحام و خویشاوندان و دیگر طبقات مردم بدانیم و برطبق آن عمل کنیم.
علامه سروی آورده است که عمر بن علی بر سرِ تولیّت صدقات و موقوفات پیامبر اکرم و امیرمؤمنان با برادرزاده خود، امام علی بن الحسین به مخاصمه برخاست و هردو نزد عبدالملک مروان رفتند.
پس عمر گفت: یا امیرالمؤمنین من مصدّق و فرزند بلاواسطه علی هستم و (با اشاره به امام سجاد) این فرزندِ فرزندِ اوست، و بدین ترتیب من اولی و شایستهتر از وی به تصدّی و تولیت صدقات مربوطه میباشم.
عبدالملک - با خواندنِ شعری که در نهی از اختلاط حق به باطل
1) غیبت طوسی، ص119؛ عمدةالطالب فیانساب آلابیطالب، ص340؛ بحارالانوار، ج74، ص96؛ الکنی والالقاب، محدّث قمی، ج2، ص41.
خلاصه میشود - گفت: ای علی بن الحسین برخیز که من امر تولیت را به تو واگذاردم، و چون از نزد عبدالملک بیرون رفتند، عمر دست به گریبانِ امام شد و حضرتش را اذیّت کرد.
امّا امام سکوت اختیار کرد و عکسالعملی از خود نشان نداد، آنگاه بعد ازین ماجری، محمد پسرِ عمر بن علی به نزد امام علی بن الحسین علیهالسلام رفت و همینکه وارد شد سلام کرد و امام را در بغل گرفت و شروع کرد به بوسیدنِ آن حضرت، پس امام فرمود: ای پسرعمّ! قطعِ رَحِم نمودنِ پدرت مانع از صلهرَحِمِ من نسبت به تو نخواهد بود؛ پس هماکنون دخترم خدیجه دختر علی را به زوجیّت و همسریِ تو درآوردم.(1)
اکنون جای بسی دقّت است که کار امام سجاد از ناحیه عمویش عمر بن علی بدانجا کشید، که شکایت به نزد عبدالملک بردند و با این که او خود از همه بهتر حضرت را میشناخت و به نفع ایشان رأی داد، از ناحیه عموی خود مورد حمله کلامی و شاید بدنی هم قرار گرفت، و بدون آن که عکسالعملی از خود نشان دهد، به محض آمدنِ پسرعمویش، افتخار همسری دخترش را به وی عطا فرمود.
به نقل علامه سید مرتضی رازی، محمد بن حسین بن ابیالخطاب گوید: با امام هادی علیهالسلام در مسجدالنّبی بودم که عدهای از اصحاب آن حضرت به خدمتش رسیدند و دربین آنها ابوهاشم جعفری نیز حضور پیدا کرد، و او مردی سخنور و در نزد امام هادی علیهالسلام دارای احترام و منزلتِ والائی بود.
1) مناقب، ج4، ص172-173؛ عقدالفرید، ج4، ص401، بدون موضوع ازدواج؛ بحارالانوار، ج46، ص113.
طولی نکشید که جماعتی از صوفیّه وارد مسجد شدند و در گوشهای به شکل دائرهای نشستند و شروع به گفتنِ لا إلهَ إلاَّ اللّه نمودند.
در این موقع امام هادی علیهالسلام فرمود: به این مردمِ فریبکار توجّه نکنید، اینها همپیمانانِ شیاطین و ویرانکننده مبانیِ دین هستند، اینها برای راحتطلبی و خوشگذرانی خود را زاهد قلمداد میکنند، و شبزندهداری را وسیله شکار حیوانات قرار دادهاند، و عمری را با تظاهر به گرسنگی میگذرانند تا مردمان خَرصِفَت را پالان نهند - و از آنها سواری گیرند - لاالهالاّاللّه نمیگویند، مگر برای این که مردم را فریب دهند.
کم خوراکی نمیکنند، مگر به انگیزه آن که قدح را پُرکنند و دل مردمان احمق را برُبایَند، با مردم از درِ دوستی و اظهار محبّت وارد میشوند، تا آنان را به چاه اندازند.
وِرْدِ آنها رقص و کفزنی است و ذِکرِ آنها آوازهخوانی و غِنا، آنان را جز سُفَها و افراد نادان پیروی نکنند و جز احمقان بدانها عقیدهمند نشوند، هرکس به زیارت یکی از زندهها یا مردگانِ آنان برود، چنان باشد که به زیارتِ شیطان و بُتپرستان رفته باشد.
هرکس به یکی از آنان کمک نماید، همانند کسی باشد که یزید و معاویه و ابوسفیان را یاری کرده است.
درین هنگام یکی از اصحاب آن حضرت پرسید: اگرچه به حقوق شما اعتراف نماید؟
پس امام به حالتِ غضبآلودی به او نگاه کرد و فرمود: این فکر را از خود دور کن! کسی که به حقوق ما اقرار و اعتراف داشته باشد، نسبت به ما عاقّ نمیشود، مگر نمیدانی اینها پَستترین گروهِ صوفیّه هستند و فِرَقِ صوفیّه همگی خود از گروهِ مخالف ما میباشند و راه و رسمِ آنها مغایر با راه و رسمِ ما است و آنها را نمیتوان جز نصاری و یهودِ این امّت نام نهاد. همینها هستند که در خاموش ساختنِ نورِ خدا کوشش به خرج
میدهند، در صورتی که خداوند سرانجام نورِ خود را به حدِّ کمال خواهد رسانید، هرچند به کامِ کافران تلخ و ناگوار آید.(1)
شیخ بهائی به نقل از علی بن ابیحمزه بطائنی آورده است که گفت: مرا دوستی بود از کُتّاب و نویسندگانِ دستگاهِ بنیامیّه، پس روزی از من خواست برای تشرُّفِ وی به خدمت امام صادق علیهالسلام اجازه بگیرم و چون امام اجازه ملاقات داد و باتّفاق بر حضرتش وارد شدیم، او در حضور امام نشست و عرض کرد: فدایت شوم! من در تشکیلات حکومتی بنیامیّه کارمند بودم و ازین طریق با چشمپوشی از حلال و حرام، مالِ فراوانی به دست آوردهام - و اکنون که پی به اشتباه خود بردهام، میخواهم بدانم تکلیف من چیست؟ -.
امام صادق علیهالسلام فرمود: اگر نه این بود که بنیامیّه کسانی را مییافتند که دفترداریِ آنها را به عهده گیرد و مالیّات برای ایشان جمع کند و به حمایت از آنها جنگ و کشتار نماید و در جماعت ایشان شرکت جوید، آنها نمیتوانستند حق ما آلمحمد را - که خلافتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشد - از ما سلب نمایند.
و اگر مردم بنیامیّه را با آنچه دردست داشتند، به خود وامیگذاشتند، دیگر جز آنچه دراختیارشان بود، مالک چیزی نمیشدند و قدرت بر دست انداختن به حقِّ ما پیدا نمیکردند.
دوستِ جوان من با شنیدن این سخن از امام، عرض کرد: فدایت شوم! آیا برای من راه خلاصی از آنچه مرتکب شدهام به نظر میرسد؟
1) حدیقةالشیعه، ص602؛ الاثناعشریه فی الرد علی الصوفیه ص 17 بطور مختصر؛ سفینةالبحار، ج2، ص58.
امام فرمود: اگر بگویم چه باید کرد، میکنی؟
گفت: بلی.
امام فرمود: از تمامِ آنچه در این مدت به دست آوردهای صرف نظر کن و دست از آن بردار، پس مقداری را که صاحبانش رامیشناسی، بدانها برگردان و بقیّه آن را که صاحبانش را نمیشناسی و نمیدانی از کجا و از چه کسی به دست آوردهای به فقرا و بینوایان صدقه ده، در صورتی که این دستور را عملی کنی، من برای تو بهشت را ضمانت میکنم.
آن جوان لحظاتی سر به فکر فروبرد، آنگاه سربلند کرد و گفت: قربانت شوم آنچه را فرمودی پذیرفتم و انجام میدهم.
ابن ابیحمزه گوید: او به همراه من به کوفه آمد و تمام آنچه را که در اختیار داشت، حتّی لباسِ تنش را طبق فرموده امام رد کرد، آنچنانکه هیچ چیزی برای خود باقی نگذاشت، پس ما چندنفر رفقا که او را میشناختیم، مبلغی در بینِ خود جمعآوری نموده، مقداری از آن را برای وی لباسِ مورد نیازش را تهیّه کردیم و مقداری را هم، جهت هزینه زندگی به او دادیم.
امّا چند ماهی نگذشت که او بیمار شد و ما به عیادتش میرفتیم و بالاخره یک روز که به عیادتش رفتم، درحال از دنیا رفتن بود، پس همینکه چشمانش را بازکرد و مرا دید، گفت: ای علی! به خدا قسم آنچه را صاحبِ تو - یعنی امام صادق علیهالسلام - به من وعده داده و بهشت را برای من ضمانت فرموده بود، به وعده خود وفا نمود و بهشت را به من ارزانی داشتند.
او این جمله را گفت و از دنیا رفت و ما مراسم فوتِ او را انجام دادیم و آنگاه من به خدمت امام صادق علیهالسلام رفتم، پس چون مرا دید، فرمود: ای علی! به خدا قسم آنچه را به رفیقت وعده داده بودیم، بدان جامه عمل پوشانده و به وعده خود وفا کردیم.
گفتم: قربانت شوم! راست گفتی، به خدا قسم او خود در دَمِ رفتن، مرا بدین موضوع خبر داد.(1)
به نقل علامه سروی، پیرمردی در حال وضوگرفتن بود، امّا برنامه صحیح وضوگرفتن را نمیدانست.
امام حسن و امام حسین علیهالسلام که در آن موقع در سنین کودکی بودند، بدان پیرمرد برخورد نموده و از وضوی نادرستِ او آگاه شدند، و چون در شریعتِ مقدس اسلام تذکّر به اشتباه در مسائل دینی و رهنمود افراد جاهل بر عالم، وظیفه شرعی قلمداد شده، آن دو نورِ دیدگانِ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم درصدد برآمدند وضویِ صحیح را به آن پیرمرد یاد دهند.
نظر به این که موقعیّت سِنّیِ آنها نسبت به آن مرد سالمند اجازه نمیداد که به طور صریح و مستقیم وضویش را غیرصحیح اعلام کنند و شاید قبل از ترتیبِ اثر دادنِ به تذکّر آنها رنجیده خاطر میشد و احساس حقارت میکرد و به همان روش نادرستِ وضو ادامه میداد.
آن دوکودکِ عزیز اندیشیدند تابطورغیرمستقیم وی را آگاه کنند، پس بظاهر با یکدگر به بحث وگفتگو پرداختند، وپیرمرد را متوجّه نمودند که هریکازآنها مدّعی وضویِ کاملتر ازوضویِ دیگریاست، وبالاخره توافق کردند که هردونفر درحضورِ پیرمرد وضو بگیرند وپیرمرد حکمیَّت نماید.
طبق قرارداد عمل نموده و هردو نفر جلوِ چشم پیرمرد وضوی صحیح و کاملی گرفتند، پیرمرد تازه دریافت که وضوی صحیح از چه قرار است و به مقصود اصلی آن دو کودک پی برد و هرچه بیشتر تحت تأثیر برخورد انسانی و مؤدّبانه آنها قرار گرفت.
آنگاه گفت: وضوی هردو نفرِ شما صحیح و کامل است و منِ پیرمردِ
1) اربعین حدیث، ص15، به نقل از کلینی.
نادان هستم که هنوز وضو ساختن را ندانستهام و اکنون از شما آموختم و این عالَمِ شفقت و محبّتِ شما نسبت به اُمّتِ جدّتان بود که من به وظیفه خود آشنا گردیدم و از اشتباه خود توبه کردم.(1)
به روایت شیخ صدوق، امام امیرمؤمنان علیهالسلام برخورد به مردی نمود که میگفت: شخصِ شحیح(2)عذرش پذیرفتهتر از ظالم باشد.
امام فرمود: دروغ گفتی! چه بسا ظالم توبه کند و استغفار نماید و حیف و مِیلهائی که در اموال مردم از وی سرزده، به صاحبانش برگرداند و در نتیجه از وِزر و وَبالِ حقُّ النّاس مبرّا و درامان باشد - ؛
امّا شحیح و بخیل هنگامی که بُخل و آز از خود نشان دهد، از پرداختِ زکات و دادنِ صدقه و انجام صله رَحِم و پذیرائی از میهمان و انفاق در راه خدا و دیگر نیکیها امتناع و خودداری کند، و داخل شدنِ بخیلِ آزمند در بهشت حرام است.(3)
شیخ طوسی و دیگران از ابوموسی، یکی از شیعیان و اصحابِ حضرت هادی علیهالسلام ، نقل نمودهاند که گفت: روزی به خدمت امام مشرَّف گردیده و عرض کردم: ای آقای من! متوکّل مرا طرد نموده و سهم مرا از بیتالمال قطع کرده و مرا به زحمت
انداخته و من تنها انگیزه و عاملِ آن را اطّلاع او از ملازمه خود با شما میدانم، و در عینِ حال اگر شما از وی چیزی بخواهید، خود را مُلزَم به قبول آن میداند، پس شایسته است بر من تفضُّل فرموده، از وی بخواهید این مشکل را حل کند.
امام در پاسخ من فرمود: ان شاء اللّه کفایت خواهد شد. پس چون شب شد، فرستادههای متوکّل یکی پس از دیگری به سراغ من آمدند و هنگامی که رفتم، فتح بن خاقان، وزیر و همهکاره دربار متوکّل را دیدم دَمِ در ایستاده و به من گفت: ای مرد! مگر شب در خانهات بسر نمیبری، این مرد (یعنی متوکّل) مرا به خاطر طلبیدنِ تو به زحمت انداخته، پس همینکه بر متوکّل داخل شدم، دیدم بر فرشِ مخصوص خود نشسته و چون مرا دید، گفت: ای ابوموسی! ما به خاطر مشاغل فراوان از تو غافل شدیم و تو هم خودت را نزد ما در حال فراموشی قرار میدهی؟! بگو بدانم چه چیز از حقِّ تو نزد من است؟!
گفتم: صله فلان و مستمرّیِ فلان و چیزهای دیگر که نام بردم.
متوکل دستور داد آنچه را که من گفتم با چند برابر آن به من داده شود و چون بعد از ملاقاتِ او فتح را دیدم، پرسیدم: علی بن محمد (امام هادی) بدینجا آمد؟
گفت: نه.
گفتم: نامهای بدینجا فرستاد؟
گفت: نه. و آنگاه که من از پیشِ او به راه افتادم به دنبالِ من آمد و گفت: من شکّ ندارم که تو در این باره با او صحبت نموده و از وی درخواستِ دعا کردهای، پس از جانبِ من هم از او التماس دعا کن. پس به خدمت امام رسیدم و چون مرا دید فرمود: قیافه، قیافه خوشحال و رضامندی است.
گفتم: به برکت شما، ای آقای من! ولی به من گفتند شما نه به نزد او
رفتهاید، نه درخواستی از وی کردهاید.
امام فرمود: خداوند خود میداند که ما در مهمّات جز به او پناه نبریم و در سختیها به غیر او توکّل نکنیم و ما را چنین عادت داده که هرگاه ازو درخواست نمائیم اجابت فرماید و ما میترسیم از روش خود عدول کنیم، پس او هم از آنچه ما را بدان عادت داده، عدول فرماید.
گفتم: فتح به من درباره شما چنین گفت و چنان پیغام داد.
امام فرمود: او به ظاهر از دوستداران ماست و در باطن از ما دوری میکند و دعا تابعِ حالِ دعاکننده است - پس در وقتی که دعا واجد شرایط مربوطه نباشد، مستجاب نخواهد شد -.
آنگاه فرمود: هنگامی که در طاعت الهی اخلاص از خود نشان دهی و به رسول خدا و به حق ما اهلبیت اعتراف کنی و از خداوند تبارک چیزی را درخواست نمائی، خداوند تو را محروم نخواهد کرد.
گفتم: ای آقای من! از بین دعاها، دعائی را به من بیاموز که بدان مختصّ باشم.
امام فرمود: من این دعا را زیاد میخوانم و از خدا خواستهام هرکس بعد از من آن را در مشهد و حرمِ من بخواند، ناامیدش نفرماید، و دعا بدین قرار است:
یا عُدَّتی عندَ العدد و یا رَجائی و المُعْتَمَد و یا کَهفی و السَّنَد و یا واحدُ یا أحَد یا قُل هُوَاللّهُ أحَد و أسألُکَ اللّهُمَّ بِحَقِّ مَن خَلَقته من خَلقِک وَ لَمْ تَجعَل فی خَلقِک مِثلهم أحدا أنْ تُصَلِّیَ عَلَیْهِم و... پس در این جا ذکر حاجت نماید.(1)
1) بهنقلبحارالانوار ج50 ص127؛ مناقب ابنشهرآشوب ج4ص411 بدوننقل قولفتح تاآخر حدیث.
به نقل علامه ورّام بن أبیفراس، مردی از انصار را حاجتی پیشامد که از برآوردنش ناتوان بود، پس به خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفت و با گزارش حال خود از حضرتش چاره جوئی خواست.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: برو آنچه از اسباب و وسائل در خانه داری بیاور و چیزی را کوچک و ناچیز مشمار.
آن مرد به خانه رفت و قدحی و قطعه پوست یا پارچهای را به نام «حلس» که زیرِ زینِ اسب یا پالان شتر بر گُرده آن میانداختند آورد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به حاضرانِ مجلس فرمود: کیست خریدارِ این دو چیز؟
مردیگفت: من هردو را بهیک درهم خریدارم، امّامرددیگری حاضر شد به دو درهم بخرد، پس آنها را به او داد و دو درهم از وی گرفت.
آنگاه به مرد انصاری فرمود: یک درهم ازین دو درهم را صرف تهیّه طعام برای عائله خود کن و یک درهم دیگرش را تیشهای خریداری کن.
سپس چوبِ تیشهای هم از یکی از حاضرین گرفت و آن را با دستِ خود تنظیم و جاهماندازی کرد و فرمود: هماکنون برو با این تیشه چوب و خار و خَسِ بیابان را بِکَن و چیزی را اعم از خار و چوب، تر یا خشک، بیارزش مشمار و....
آن مرد انصاری با عمل به دستور پیامبر و انجام خارکَنی و فروش آن، با گذشتنِ پانزده شب، یک مرتبه وضعش دگرگون شد و آن فشار فقر و حالت درماندگی از برآوردن یک حاجت معمولی، جای خودش را به رفاه و درآمد شغلی برای اداره امر معیشت خود و عائلهاش داد.
آنگاه پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: این کار برای تو بهتر بود از این که (با گدائی و صدقهگیری و...) روز قیامت با چهره ذلّتنمایِ صدقه وارد محشر شوی.(1)
1) تنبیهالخواطر، ص37؛ بحارالانوار، ج103، ص10.
به نقل علامه طبرسی، روزی محمد بن مسلم زهری (یکی از مشاهیر اهلتسنُّن و درباریانِ بنیامیّه) با چهرهای درهم و غمآلود به خدمت امامسجّاد علیهالسلام رسید.
امام فرمود: از چه رو این چنین غمگین هستی؟
عرض کرد: یابن رسول اللّه! همّ و غمهائی است که پیدرپی از ناحیه حسودان و تنگنظران - به خاطر نعمتهائی که از آن برخوردارم - به من میرسد، از همانهائی که بدانها امیدوار بودم و درباره آنها احسان و نیکی نمودهام.
امام فرمود: زبانت را نگهدار، دوستانت برای تو خواهند ماند.
زهری گفت: ای فرزند رسول خدا! من حتّی با زبانم بدانها احسان و نیکی میکنم.
امام فرمود: هیهات، هیهات! بپرهیز از این که خودخواه و خودپسند باشی و خودداری کن از سخنی که دلهای مردم به انکارش پیشی میگیرد، هرچند که تو برای گفتنِ آن عذروبهانه داشته باشی، زیرا اینچنین نیست، که تو از هرسخنی که مردم را ناخوشایند است، بتوانی پوزش بطلبی.
ای زهری! هرکس عقل درست و حسابی نداشته باشد، به آسانترین شکل هلاک خواهد شد.
ای زهری! آیا نمیتوانی مسلمانان را همانند اعضای خانوادهات به حساب آوری، پس بزرگترها را پدر، کوچکترها را فرزند، و همسنّ و سالانَت را برادر قلمداد کنی؟
و با این فرض - آیا تو دوست داری پدر، فرزند، و یا برادرت را مورد ستم قرار دهی، نفرینشان کنی و رسوایشان نمائی؟!
هرگاه شیطان تو را دست انداخت و بدین فکر درآوردَت که تو از
دیگر مسلمانان بهتر و برتری، بنگر آن کسی را که تو خود را از او بهتر میدانی اگر از تو بزرگتر است، پس بگو او در ایمان و انجام عمل صالح از من پیشی گرفته و از من بهتر میباشد
اگر از تو کوچکتر است، بگو من در آلوده شدن به گناه و نافرمانی بر او سبقت گرفته، پس از من بهتر است؛
و اگر همسنّ و سالِ تو است، بگو گناهکار بودنِ خود را یقین دارم، امّا اهلِ معصیت بودنِ او مورد شکّ و تردید من است، و چگونه شکّ را بر یقین مقدّم دارم و شکّ را گرفته، از یقین خود دست بردارم؟
هرگاه دیدی مسلمانان تو را تعظیم میکنند و بزرگ میشمارند، بگو این فضل و لطفی است که آنها بدان دست پیدا کردهاند و اگر دیدی برخوردشان با تو ناخوشایند و چهره درهمکشیدهاند، بگو این به خاطر گناهی باشد که من مرتکب شدهام.
پس اگر این چنین رفتار نمودی، خداوند زندگانی را برتو سهل و راحت سازد و آنگاه دوستانت فراوان و دشمنانت کم شوند؛ از احسان و نیکیِ آنان خرسند و خوشحال میشوی و از جفا و بیوفائیِ آنها افسوس نمیخوری.
دانستهباش که گرامیترینِ مردم در نزد آنان، کسی باشد که خیرش به مردم برسد، امّا خود از آنان بینیاز باشد و باعفّتِ نفس بگذرد.
و در مرتبه بعد گرامیترین کَس در نظرِ آنان، کسی است که در صورتِ نیاز و احتیاج، عفتِ نفس از خود نشان دهد و حاجتِ خود را به رو نیاورد، زیرا جز این نیست که اهل دنیا در پیِ مال و ثروتاند و هرکس در این باره مزاحمتی برای آنها نداشته باشد نزدشان گرامی باشد و هرکس اضافه بر نداشتنِ زحمت و دردسر چیزی هم بدانها دهد یا کمکی بدانها کند، عزیزتر و گرامیتر خواهد بود.(1)
1) احتجاج طبرسی، ص174؛ مجموعه ورّام، ص412-413؛ بحارالانوار، ج74، ص155-157.
به روایت شیخ حرّ عاملی، امام باقر علیهالسلام فرمود: روزی پیامبر در بازار مدینه میگذشت، پس در برابر دکان شخصی توقُّف نمود و با اشاره به یکی از مواد غذائی (مثلاً عدس) فرمود: بَه، چه عدسِ خوبی! قیمتش از چه قرار است؟
خداوند به پیامبر وحی کرد: دستت را در میان ظرفِ آن مادّه غذائی داخل کُن و از زیرِ آن بیرون بیاور.
پیامبر همین کار را کرد و متوجّه شد عدسهای خراب و فاسد را در زیر قرارداده و برای جلبِ نظرِ مشتری، سربار و رویِ ظرف را با عدسِ خوب پُرنموده.
پس فرمود: «ما أراک إلاّ جمعتَ خیانة و غشّا للمُسلمین»(1).
نمیبینم تو را، مگر این که خیانت و فریبدادن به مسلمانان را جمع کردهای!
هرچند که درین روایت غِش و تقلُّب در مواد غذائی و خشکبار مطرح و از آن تعبیر به خیانت و فریبدادن به مسلمانان شده، ولی در هرجنسی که امکان خوب و بد و متوسط و درجه عالی و نازل داشته باشد، موضوع خیانت و فریب هم درباره آن امکان پذیر است، طلا و جواهر باشد یا میوه و سیب و پیاز یا چرم و کاغذ یا پشم و پنبه یا گوشت و روغن و امثال آن، که عاملِ غِشّ و تقلُّب در آن، خائن و فریب دهنده قلمداد میشود،
و در روایتِ دیگر ذیل از امام صادق به نقل از پدرانِ بزرگوارش از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمده که فرمود:
1) وسائل الشیعه، ج12، باب86 از کتاب التجارة، باب تحریم الغِشّ، حدیث8.
«من غشّ مُسلما فی شراءٍ أو بیع فلیس مِنّا و یحشر یوم القیامة مع الیهود لاِءنّهُم أغَشُّ الخلق لِلمُسلمین»(1).
کسی که در داد و ستد با مسلمانی غِشّ و تقلُّب نماید از ما نیست و در روز قیامت با یهود محشور میشود، زیرا آنها غِشکننده و فریبدهندهترین خَلقاند نسبت به مسلمانان.
علامه مجلسی از امام ابوجعفر (باقرالعلوم) علیهالسلام روایت نموده که فرمود: پدرم غلام خود را به خاطر سهل انگاری و کُندی در رفتن از پی حاجتی، یک تازیانه زد، پس غلام به گریه درآمد و گفت: اللّه ای علی بن الحسین! مرا به دنبال کاری میفرستی، سپس مرا میزنی؟!
پدرم گریست و به من فرمود: ای فرزندم! برو سرِ قبر رسولِ خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم و دو رکعت نماز بخوان و بگو: اِلها بیامرز خطای علی بن الحسین را در روز دین (یعنی قیامت)، سپس به غلام فرمود: برو که تو برای خدا آزاد شدی.
راوی حدیث، ابوبصیر گوید: به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: فدایت شوم! آیا آزاد شدنِ غلام (با ارزش مالیِ آن) کفّاره ضربِ یک تازیانه بود؟! امّا امام سکوت فرمود و چیزی نگفت(2).
اکنون با توجه به محتوای این روایت، حداقل شیعیانِ این خاندان باید از چنین روش انسانی - که حتّی مثل ابوبصیر تعجّب میکند چگونه امام برای یک شلاق (از روی تنبیه و براساس اختیارِ شرعیِ مالکِ غلام) به غلامش، از یک سو فرزندش امام باقر را مأمورِ رفتن در حرم پیغمبر و
خواندنِ نماز و استغفار برای خود میکند و از سویِ دیگر غلامی را که صدها دینار یا هزارها درهم خریداری فرموده، برای خوشنود ساختنش آزاد میکند - درس بیاموزند و عملاً در برخوردهای خود مواظب باشند دست از پا خطا نکنند.
آری چه بسیار افرادی که - نه غلامِ زرخرید و بنده تحت فرمان خود را (که درین عصر موضوع آن منتفی است)، بلکه - زن، فرزند، برادر، شاگرد، کارگر و افرادی را که تحت نفوذِ خانوادگی، شغلی و مقامیِ آنها هستند و زورشان بدانها میرسد، بدون هیچ گونه مجوّز شرعی مضروب و معیوب و دچار نقصِ عضو میکنند.
و نه تنها دیه و خونبها نمیدهند، که از عذرخواهیِ زبانی و ترمیمِ خاطرِ معمولی و ظاهری هم امتناع میورزند و چه بسا خود را طلبکار فشارِ بیشتر برافراد مورد ظلم و تجاوز وانمود میکنند.
محدّث عالیقدر دیلمی و نیز شیخ مفید با ذکر سند نقل کردهاند مردی از خویشانِ امام علی بن الحسین علیهالسلام برخورد به حضرتش نمود و شروع کرد به فحّاشی و ناسزاگوئی، امّا امام چیزی به او نگفت و چون به راه افتاد و رفت، به کسانیکه شاهد صحنه بودند، فرمود: شما خود شنیدید این مرد چه گفت، اکنون من دوست دارم همراه من بیائید تا به سراغ او برویم و آنچه را من در ردِّ وی میگویم بشنوید.
حاضرین گفتند: میآئیم، و باخود میگفتند: چقدر خوبست امام با وی چنین گوید و چنان جواب دهد؛ ولی با کفش پوشیدنِ امام و به راه افتادن و گفتنِ «والکاظِمینَ الغَیْظ والعافینَ عَنِ النّاس و اللّهُ یُحِبُّ
المُحسِنین»(1)که قرآن مجید با ایراد آن افراد باتقوا را به فرونشاندنِ خشم و گذشت از بدگوئی و بدرفتاریِ مردم معرفی و از دوست داشتنِ خداوند محسنین و نیکوکاران را خبر میدهد - دانستیم که امام چیزی به عنوان رد و تلافی به وی نخواهد گفت.
پس از خانه بیرون شد تا به دربِ خانه آن مرد رسید، آنگاه با فریاد او را صدازد و گفت: بگوئید علی بن الحسین است.
آن مرد با چهرهای شرّآمیز و بدون شکّ درینکه امام به خاطر تلافیِ سوءبرخورد و فحّاشیِ او به سراغش آمده از خانه بیرون شد، امّا همینکه علی بن الحسین او را دید، فرمود: ای برادر! تو سرِ راهِ من ایستادی و چنین گفتی، پس اگر (از بدی و ناروائی) در من چیزی باشد که تو آن را بر زبان آوردی، من استغفار نموده و از خدا طلبِ آمرزش میکنم، و اگر چیز ناشایستهای در من نیست، پس خدا تو را بیامرزد.
آن مرد - که برخلاف انتظار، چنین عکسالعمل انسانی را از امام دید- میانِ دوچشمِ حضرتش را بوسید و گفت: بلی، آنچه را که من در قالبِ فُحش به شما گفتم، در شما نیست و من خود بدان شایستهترم.(2)
و در روایت ابن شهر آشوب که مختصر اختلافی با این روایت دارد، شخصِ فحّاش را پسرعمویِ امام سجاد، حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب، ضبط و معرّفی میکند.(3)
شیخ مفید؛ از فرعان (یکی از راویانِ اشعار فرزدقِ شاعر) نقل
میکند: در سالی همراه عبدالملک مروان به حجّ مشرَّف شدم، عبدالملک (بشرحی که محدِّثین و مورّخین نوشتهاند در مسجدالحرام) چشمش به علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهالسلام افتاد و از روی تحقیر از اطرافیان خود پرسید: این کیست؟
فرزدق که در آن جا حضور داشت، فورا و بدون ساخته قبلی، قصیده معروفه خود را سرود که با این بیت آغاز میشود:
هذَا ابنُ خیرُ عِباداللّه کلّهم
هذَا التَّقیُّ النَّقیُّ الطّاهر العلم
عبدالملک از شنیدن این قصیده، خود احساس حقارت و ذلّت نمود و ناراحت شد و مقرری سالانه فرزدق را که هزار دینار بود قطع کرد و در آن سال نداد (و به روایتی نیز دستور داد فرزدق را بازداشت و زندانی کنند...).
او به حضرت سجّاد شکایت کرد - که عبدالملک به خاطر سرودن قصیده در مدح شما، از پرداخت مقرّری سالانه امتناع ورزیده - و از حضرت خواست در این باره با عبدالملک صحبت کنند.
امام سجاد علیهالسلام فرمود: من از مال خودم همان مقداری را که عبدالملک میداده است، میدهم و از صحبت و رو زدن به عبدالملک عذر خواست.
فرزدق گفت: ای فرزند رسول خدا، به خدا قسم از شما چیزی نخواهم گرفت و پاداشِ خدای عزّوجلّ در قیامت در نزد من محبوبتر و ارزشمندتر از پاداش توأم با عجله دنیاست، و از گرفتنِ آن مال از حضرت خودداری کرد.
معاویة بن عبداللّه بن جعفر طیّار که از عموزادههای امام سجّاد و دارای ریشه خانوادگیِ بذل و بخشش و نیز امکانات مالی بود، ازین ماجرا آگاه شد.
پس به سراغ فرزدق رفت و به او گفت: فکر میکنی چند سال از
عمرت باقیمانده است؟
گفت: حدود بیست سال.
معاویة بن جعفر فورا بیستهزار دینار نقد به او داد و گفت: من این مبلغ را از مال شخصی خود به تو میدهم، که ابومحمد (امام سجّاد) را از صحبت با عبدالملک معاف داری.
فرزدق گفت: من خود امام سجّاد را ملاقات نمودم و حضرتش از مال خود مبلغ هزار دینار مقرّری را به من مرحمت فرمود، ولی من حضرتش را خاطرنشان کردم که گرفتنِ آن را به خاطر اجر آخرتی به تأخیر انداختم(1)، و گویا بیست هزار درهم را هم نگرفت.
و علامه راوندی این داستان را به عنوان هشام بن عبدالملک نقل کرده و مینویسد امام سجّاد معادل چهل سال مقرّریِ ممنوعه را به فرزدق پرداخت و فرمود: اگر میدانستم بیش از چهل سال عمرت به درازا میکشد، بیشتر میدادم. و فرزدق هم پس از گذشتِ چهل سال از این ماجرا وفات یافت.(2)
محدّث عالیقدر کلینی با ذکر سند از احمد بن زکریا صیدلانی، روایت کردهاست، از مردی از اهل بُستِ سیستان که گفت در اولین سال خلافت معتصم بود که ابوجعفر امام جواد علیهالسلام در آن سال حجّ به جای آورد و من هم با حضرتش همسفر بودم.
پس هنگامی که برسرِ سفره غذا نشسته بودیم و گروهی از دارودسته سلطان (یعنی معتصم) هم حاضر بودند، عرض کردم: فدایت شوم! والی
منطقه سکونتِ ما از شما خاندان پیروی میکند و شما را دوست دارد و در دفتر خراج مالیّاتی برعهده من ثبت شده، چنانچه صلاح بدانید، نامهای مبنی بر احسانِ والی به من مرقوم فرمایید.
امام ابوجعفر فرمود: من او را نمیشناسم.
گفتم: فدایت شوم! همان طوری که گفتم او از دوستداران شما اهلبیت است و نامه شما به او برای من سودبخش است.
پس حضرتش نامهای بدین مضمون نوشت:
بسم اللّه الرَّحمن الرَّحیم امّا بعد، پس رساننده نامه من، مذهب جمیل و نیکوئی را از تو نقل کرد و آنچه از عملت به نفع تو است آن باشد که مقرون و توأم با نیکی و احسان انجام دهی، بنابرین به برادرانت نیکی و احسان نما، و دانسته باش که خدای عزّوجلّ از مثقالهای ذرّ (ذرّاتی که از مثل آرد و غیره به هوا میرود) و خردل از تو سؤال و بازخواست خواهد کرد.
آن مرد گوید: همینکه من وارد سیستان شدم و خبر ورود من به والی شهر، حسین بن عبداللّه نیشابوری رسید، تا دو فرسخی شهر به استقبال من آمد و چون نامه امام را به او دادم آن را بوسید و بر چشمان خود نهاد و گفت: حاجتِ تو چیست؟
گفتم: بدهی مالیاتی در دیوانِ تو برعهده من است - که نمیتوانم بپردازم - پس دستور داد آن را طرح و ساقط کنند و گفت: تا وقتی که من دستاندرکار باشم از پرداختِ مالیّات معاف هستی و چیزی نپرداز.
آنگاه از وضع عائله من سراغ گرفت و چون تعداد آنها را گفتم، دستور داد به مقداریکه زیاده بر هزینه زندگیِ من و عائلهام بود، کمک نمایند و تا زنده بود من هیچ گونه مالیّاتی نپرداختم و صله و کمکهای او تا
دَمِ رفتنش همچنان از من قطع نشد.(1)
به روایت محدّث عالیقدر کلینی، هنگامی که عبداللّه نجاشی (هشتمین جدِّ پدریِ احمد بن علی نجاشی، صاحب رجال مشهور) عامل و فرماندار اهواز و فارس بود، یکی از کارمندانش که از شیعیانِ امام صادق علیهالسلام بود به حضور حضرت رسید و گفت: در دفتر مالیّاتی نجاشی، مالیّاتی به حساب من قلمداد و تحمیل شده که از پرداختش ناتوانم و اضافه کرد:
او شخص مؤمن و معتقد به اطاعت شما میباشد، چنانچه صلاح بدانید نامه سفارش آمیزی برای من به او بنویسید. امام صادق علیهالسلام نامهای به عنوان نجاشی مرقوم فرمود بدین عبارت:
«بسم اللّه الرَّحمن الرَّحیم سرَّ أخاک یُسرُّک اللّه»
«برادرت را خوشحال کن، خداوند هم تو را خوشحال خواهد کرد».
هنگامی که آن مرد شیعه نامه امام را به نزد نجاشی برد و گفت: این نامه امامصادق علیهالسلام است، او آن را گرفت و بوسید و به چشمان خود مالید و گفت: حاجتِ تو چیست؟
پاسخ داد: بدهی مالیاتی در دفتر تو بر عهده من قرار گرفته که نمیتوانم آن را بپردازم.
پرسید: چه مقدار است؟
گفت: ده هزار درهم.
نجاشی - خیلی بیش از حدِّ انتظار صاحب نامه و برخلاف روش
1) کافی، ج5، ص111-112؛ بحارالانوار، ج50، ص86-87. و مشابه این روایت مشتمل بر نامه امام موسی بن جعفر علیهالسلام به والی ری درین مجموعه گذشت.
بسیاری از مسئولان مورد مراجعه، که اصلاً به نامههای شرعی و قانونی هم ترتیب اثر نمیدهند یا با بهانه و تعلُّل آنها را در دستانداز قرار میدهند - عالیترین نوعِ ترتیباثر را نسبت بدان مبذول داشت، که در مراتب زیر خلاصه میشود:
1- به دفتردارش دستور داد از محل اعتبارِ مالیِ خودِ نجاشی، آن مبلغ را به حسابِ آن مرد شیعه واریز نماید.
2- نام آن مرد را از ستون مکلَّفین به پرداخت مالیات محو، تا در سالهای بعد مورد مطالبه قرار نگیرد.
3- ده هزار درهم نقد از مال خودش به وی اعطا کرد.
4- بعد از سؤال مکرّر از این که آیا تو را خوشحال کردم، و دریافتِ پاسخ: بلی، قربانت شوم! دستور داد یک مرکب سواری، یک کنیز، یک غلام و یک طاقه پارچه لباس به او داده شود.
5- با روی سخن به او گفت: این فرشی را که در این جا به هنگام دادنِ نامه مولایم به من بر روی آن نشستی، نیز بَردار،
6- و در پایان - باز برخلاف افراد مورد مراجعه اداری و غیراداری، که به مراجعه کننده میگویند: دیگر در این جا دیده نشوی! - گفت: هروقت هم حاجتی داشتی به من مراجعه کن.
آن مرد شیعی پس از برخوردِ این چنینی شرفیاب محضر امامصادق علیهالسلام شد و شرح چگونگی ترتیب اثر دادنِ نجاشی را به نامه حضرتش از اول تا آخر گذارش داد.
امام هم پس از شنیدن آن گذارش اظهار خوشحالی نمود و چون آن مرد عرض کرد: یابن رسول اللّه! گویا از آنچه درباره من انجام داد مسرور شُدید؟
فرمود: آری به خدا قسم! او خدا و رسولش را هم خوشحال و
خوشنود ساخت.(1)
اکنون با توجه به محتوای نامه امام صادق علیهالسلام و دنباله آن، چه بهتر که اولاً، در رابطه با مشکلات بندگان خدا، کسانی که میتوانند با نوشتنِ نامه، مبنی بر سفارش و توصیه به حلّ مشکل، اقدام نمایند، هم اصل نامه امام و هم کمّ و کِیفِ آن را سرمشق و اُلگو قرار دهند، تا بیشتر مؤثّر واقع شود. ثانیا، مقامات مسئول و مورد مراجعه مردم - بخصوص مردم مؤمن و گرفتار - بجای انواع عذرتراشیها و بیتفاوتیها یا خاصه و خرجی کردنِ نامهها و تبعیض عملی نسبت به مراجعین یا موکول نمودنِ انجامِ کار را به هفتههای بعد وماههای بعد واز دسترفتنِ فرصت مربوطه،
ببینند فرماندار اهواز و فارس نسبت به نامه امام صادق علیهالسلام چه عکس العملی نشان داد، و آنها هم نسبت به شیعیان آن امام معصوم و دوستدارانِ آن حضرت، حداقل قدمِ اصلاحی را بردارند و مراجعه کننده را در حدّ امکان خوشحال کنند، تا خداوند هم آنها را مسرور و مشکلاتشان را حلّ و فصل فرماید.
به نقل شیخ صدوق از امام هشتم علیهالسلام ، مردی از یاران امیرمؤمنان علی علیهالسلام - که مایل بود حضرتش را به میهمانی دعوت کند - روزی از محضر آن بزرگوار تقاضا کرد ناهار را به خانه او تشریف ببرد.
امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: میآیمبه سهشرط، کهبایدآنهارا تضمیننمائی. دعوت کننده عرض کرد: آن سه شرط چیست؟
1) بحارالانوار، ج74، ص292-293؛ اصولکافی، کتاب الایمان و الکفر، باب ادخال السّرور علی المؤمنین، حدیث9؛ تهذیب، باب المکاسب، شماره46؛ شرح فقیه، ج6، ص499-500.
فرمود: از بیرونِ خانه چیزی تهیّه نکنی،
آنچه را که در خانه داری، از ما دریغ نداشته باشی و حاضر کنی، سوم آن که به عائله خود سختی و تنگی روا نداری و سهمِ آنهارا برای من نیاوری.
آن مرد گفت: همه شرایط را پذیرفته و عهدهدار آن خواهم بود. امیرمؤمنان علیهالسلام هم دعوتش را پذیرفت و او را با مَقدَمِ شریفش سرافراز فرمود.(1)
علامه ورّام بن ابیفراس آورده است: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر جمعیّتی گذر نمود که بین آنها مرد پرقدرت و نیرومندی سنگ بزرگی را از زمین برمیداشت، و مردم آن را سنگِ زورمندان - وزنه قهرمانان - مینامیدند و همه از کار آن ورزشکار نیرومند در شگفتی بودند.
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم پرسید: این تجمُّع برای چیست؟
مردم تماشاگر عمل وزنهبرداری آن قهرمان را به عرض رساندند. پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: آیا به شما خبر ندهم قویتر از این مرد کیست؟
قویتر از او کسی باشد که به وی دشنام دهند و او تحمُّل نماید و بر نَفْسِ سرکش و انتقامجویِ خود غلبه کند و برشیطان خویش و شیطانِ دشنامدهنده پیروز گردد.(2)
روزی ابوهریره نزد علی علیهالسلام آمد و سخنانی ناروا درباره آن حضرت گفت و به گونهای کلمات خود را ادا میکرد که به امام بشنواند. فردایِ آن روز هم شرفیاب شد و حوائج خود را درخواست نمود، امام هم، همه آنها را برآورده ساخت.
این عمل برای اصحاب آن حضرت ناخوشایند و گران به نظر رسید و به عرض رساندند. فقال: إنّی لأستحیی أنْ یغلب جهله علمی و ذنبه عفوی و مسألته جودی.(1)
فرمود: من حیا میکنم از این که جهلِ او بر علمِ من، و گناهِ او بر عفوِ من و سؤال او بر جودِ من غلبه کند.
محدّث عالی قدر کلینی نقل از امام ابوالحسن موسی بن جعفر علیهالسلام نموده که فرمود: پدرم (امام صادق علیهالسلام ) دست مرا گرفت، سپس فرمود: ای فرزندم! همچنانکه من دست تو را گرفتم، پدرم محمد بن علی (باقر) دست مرا گرفت و فرمود: به راستی پدرم علی بن الحسین (زین العابدین) دست مرا گرفت و فرمود: ای فرزندم! هرکس از تو کار خیری طلبید، آن را انجام ده - و به طور خلاصه کاری به راست و دروغش نداشته باش -.
پس اگر از اهلِ آن باشد، تو کارَت را در جای خود انجام دادهای، و اگر از اهلِ آن نباشد، تو خود (با انجامِ آن کار خیر) از اهلِ آن قلمداد شدهای.
1) بحارالانوار، ج41، ص49.
(یعنی اگر کسی به عنوان فقر و احتیاج چیزی خواست و واقعا فقیر و بار افتاده بود، انفاق و احسانِ تو در جای خود انجام گرفته، و اگر فقیر نبود، تو از کمککنندگانِ به فقیر قلمداد شدهای)؛ و نیز فرمود: اگر مردی از جانب راستت به تو فحش داد و ناسزاگوئی کرد، سپس به سمت چپت قرار گرفت و پوزش طلبید، پس تو عذرش را بپذیر.(1)
شیخ مفید و دیگران نقل کردهاند که در مدینه طیّبه مردی بود از اولاد عمر بن خطّاب که پیوسته امام موسی بن جعفر علیهالسلام را اذیّت میکرد و حضرتش را هدف دشنام و ناسزاگوئی قرار میداد.
روزی بعضی از کسانِ امام عرض کردند: بگذارید این فاجر را بکُشیم و شرّش را برطرف سازیم.
امام آنان را ازین کار شدیدا نهی فرمود و پرسید: آن مرد در کجاست؟ و نشانیِ محل کارش را که در یکی از نواحی مدینه بود گرفت، پس سوار بر الاغ گردید و به سراغ وی در محلّی که زراعت مینمود تشریف برد و چون بدانجا رسید او در مزرعه مشغول کار بود.
امام موسی بن جعفر همچنان که سوار بود وارد مزرعه شد، آن مرد فریاد زد: زراعت مرا پایمال مکن و ازین راه نیا. حضرت از همان راه ادامه به رفتن داد تا به او رسید، پس پیاده شد و نشست و شروع کرد با گشادهروئی و خنده سخن گفتن و احوالپرسی کردن و از جمله فرمود: چه مقدار خرج این مزرعه کردهای؟
گفت: صد اشرفی.
فرمود: چه مقدار امید و انتظار بهرهبرداری داری؟
گفت: من غیب نمیدانم.
1) کافی، ج8، ص152، شماره141؛ وافی، ج6، ص450.
امام فرمود: من گفتم چه اندازه امیدواری برداشت نمائی؟
گفت: من امیدوارم دویست اشرفی برداشت کنم.
امام کیسه زری بیرون آوردند که سیصد اشرفی در آن بود، پس آن را به وی مرحمت نموده و فرمود: این را بگیر و زراعتت هم به حال خود باقی است و حق تعالی آنچه را که بدان امیدوار هستی روزی و نصیبت خواهد کرد.
مرد عمری برخاست سرِ مبارک آن حضرت را بوسید و از آن جناب خواستارشد که ازتقصیرات وفحّاشیهای او درگذرد و وی را عفوفرماید. امام تبسُّم فرمود و برگشت.
از آن پس عمری را دیدند در مسجد نشسته و چون نگاهش به حضرت افتاد گفت: «اللّه أعلَمُ حیث یجعل رسالته». دوستانش به او گفتند: قصه تو چیست؟ تو ازین پیش غیر این را میگفتی و برخوردت برخلاف این بود!
گفت: آنچه را گفتم شنیدید، بازهم بشنوید و شروع کرد به آن حضرت دعاکردن.
رفقایش با او مخاصمه و بگومگو کردند، او نیز با ایشان به مخاصمه و دفاع از امام پرداخت.
آنگاه امام به کسانِ خود فرمود: کدام یک ازین دوکار بهتر بود؟ آنچه شما اراده کرده بودید، یا آنچه من اراده و عمل کردم؟ همانا که من با مقداری پول وی را اصلاح نمودم و بدین وسیله شرّش را کفایت و برطرف کردم.(1)
1) ارشاد مفید، ص317؛ بحارالانوار، ج48، ص102-103.
به نقل محدث فیض کاشانی، عمر بن مسلم، یکی از اصحاب و یاران امامصادق علیهالسلام بود که با حضرتش رفت و آمد داشت، پس مدّتی گذشت و امام او را ندید، آنگاه از علی بن عبدالعزیز، که او نیز از اصحابش بود، جویای حال عمر بن مسلم گردید و از وی سراغ او را گرفت.
علی بن عبدالعزیز عرض کرد: فدایت شوم! او دست از کسب و کار کشیده و روی به زهد و عبادت آورده است.
امام فرمود: وای بر او! مگر نمیداند کسی که دست از کار بکشد، دعایش مستجاب نخواهد شد.
در عصر پیامبر هنگامی که آیه «... و مَن یَتَّقِ اللّه یَجعَل لَهُ مَخرَجا و یَرزُقهُ مِن حَیْثُ لایَحتَسِب»(1)نازل شد - و خداوند خاطرنشان فرمود: هرکس تقوا پیشه کند و از خدا پروا نشان دهد، خداوند راهِ گریز از مشکلات را برای وی بگشاید و از راهِ بیگمان روزیَش دهد - گروهی از مسلمانان محلِ کسب و تجارت خود را رها نموده و به گوشهنشینی و عبادت پرداخته و میگفتند خداوند خود روزیرسان است و نمیگذارد افرادِ دیندار درمانده شوند، دیگر چه نیازی به زحمتِ تحصیلِ معاش و کسب و کار داریم.
پس چون این خبر به آگاهی پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسید، آنها را فراخواند و از روی اعتراض فرمود: کار و کوشش را ترک کردهاید؟!
جمعیت گفتن: آری، چون خداوند متکفِّلِ روزیِ ما شده است. پیامبر فرمود: چنین نیست که پنداشتهاید، هرکس توانِ کار و کوشش داشته باشد و انجام وظیفه نکند، خداوند دعایش را مستجاب نفرماید، شماها باید دنبال کار بروید.(2)
محدّث عالی قدر کلینی با ذکر سند روایت کرده است از امامصادق علیهالسلام که فرمود: امام علی بن الحسین علیهالسلام با زنی که قبلاً کنیز امام حسن بن علی علیهالسلام بود ازدواج کرد، و چون خبر آن به عبدالملک مروان رسید، نامهای نوشت بدین مضمون که: تو شوهر کنیزان شدهای!
امام علی بن الحسین علیهالسلام در پاسخ او نوشتند: بدون شکّ خداوند پستیها را در پرتوِ اسلام بالا بُرد و نواقص را به برکت اسلام تکمیل کرد و لئامت را تبدیل به کرامت فرمود، پس مسلمان را لئامتی نباشد و همانا که اگر لئامتی باشد، لئامت جاهلیّت است.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم کنیز و غلامش را به اختیار همسر درآورد و بعدا خود با آن کنیز ازدواج فرمود.(1)
پس چون نامه امام به عبدالملک رسید، به کسانی که در نزدش حاضر بودند گفت: به من خبر دهید از مردی که اگر دست به کاری زند که مایه پَستیِ مردم است، برای وی جز مایه شرف و سربلندی نخواهد بود؟ گفتند: این شخص امیرالمؤمنین (عبدالملک) باشد.
عبدالملک گفت: نه، به خدا قسم او آن کس که شما گفتید، نیست.
گفتن: ما جز امیرالمؤمنین، کسی را بدین عنوان نمیشناسیم.
گفت: نه واللّه! او امیرالمؤمنین نباشد و همانا که او علی بن الحسین است.(2)
علامه ورّام بن ابیفراس از بعضی از شیعیان روایت نموده که گفت: علی علیهالسلام را دیدم یک درهم خرما خریداری کرد و خود شخصا آن را حمل نمود، بعضی از روی ارادت به زمامدار و خلیفه وقت یا به انگیزه دیگری، گفتند: یاامیرالمؤمنین! اجازه دهید آن را برای شما بیاوریم.
امام در پاسخ فرمود: کسیکه عائله دارد، او به کشیدنِ بارِ خود شایستهتر است.(1)- تا زیرِ بارِ دیگری رود و بارش را بر او تحمیل کند -. این قضیه بیانگر آن است که امام امیرمؤمنان علیهالسلام حاضر نبود، حتّی در حمل مقداری خرما، بارِ خود را به دوش کسی نهد، و از موضع قدرتِ خلافت یا دیگر عناوین، زحمتی به کسی محوَّل نماید، بلکه خود را سزاوارتر به تحمُّلِ زحمت در اداره امر معاش عائله میدانست.
علامه مجلسی به نقل از مناقب (ابن شهر آشوب) نویسد: کار اختلاف بین امام حسین علیهالسلام و ولید بن عقبه (والیِ مدینه از طرف معاویه) برسرِ مِلکی، به درگیری و نزاع پیوست.
پس امام حسین عمامه ولید را از سرش برداشت و محکم به گردنش پیچید.
در این موقع مروان که شاهد ماجرا بود گفت: به خدا قسم ندیده بودم مثل امروز مردی نسبت به امیرش این چنین جرئت از خود نشان دهد - که حسین نسبت به ولید نشان داد -.
ولید با روی سخن به مروان گفت: واللّه این سخن را نه از روی غضب به خاطر حمایت از من گفتی، بلکه از روی حسد بر مقامِ حِلم و بردباری من نسبت به حسین بود، و جز این نیست که این مِلکِ موردِ نزاع، از حسین میباشد.
1) مجموعه ورّام، ج1، ص23.
در این موقع امام حسین در مقابل اعتراف ولید به ذی حقّ بودنِ حضرتش و تلافیِ حقگوئیاش، فرمود: ای ولید، این مِلک از آن تو باشد و برخاست.(1)
1) بحارالانوار، ج44، ص191، حدیث4.
علامه محدث نوری به نقل از تفسیر امام عسکری علیهالسلام آورده است که مردی از فقهای شیعه با یکی از دشمنانِ اهل بیت علیهمالسلام مباحثه نمود و با دلیل و اقامه حجّت، وی را درهم کوبید، آنچنان که کارش را به رسوائی کشید، پس در محضر امام علی بن محمد (هادی علیهالسلام ) وارد شد.
امام او را مورد احترام قرار داد و دستور فرمود در بالای مجلس (محلّی که در قدیم معروف به «شاه نشین» و نشانگر هرچه بیشتر تجلیل از او بود) بنشیند، و چون نشست با گرمی با وی برخورد نمود، آن چنانکه بر اشراف حاضر در مجلس ناخوشایند و گران به نظر رسید.
در این موقع علویون زبان به اعتراض نگشودند، ولی شیخ و بزرگترِ هاشمیون گفت: یابن رسول اللّه! شما شخصِ عام و غیر سیّد را بر ساداتِ بنیهاشمِ طالبی و عباسی برتر و مُقدَّم میشماری؟!
امام فرمود: برحذر باشید از اینکه مصداقِ این آیه قرارگیرید که خداوند میفرماید:
«ألَم تَرَ إلَی الَّذینَ اُوتوا نَصیبا من الکِتاب یدعون إلی کِتاب اللّه لِیحکم بینهم ثمَّ یتولی فریقٌ منهم و هم مُعرِضون» (1)
آیا مشاهده نکردی کسانی را که بهرهای از کتابِ (آسمانی) پیدا کردند، دعوت به سوی کتاب الهی شدند تا در بین آنها داوری نماید، ولی آنها (با عِلم و آگاهی) روی گرداندند و این در حالی بود که (از پذیرفتنِ حق) اِعراض داشتند. اکنون شما تن به حُکمِ کتاب خدا میدهید؟
گفتند: بلی.
فرمود: مگر نه این است که خدا میفرماید:
1) آلعمران، 3/23.
«یا أیُّهَا الَّذینَ آمَنوا إذا قیلَ لَکُم تفسّحوا فِیالمجالس... تا آن جا که گوید وَالَّذینَ اُوتوا العِلمَ دَرَجات...» (1)
«ای کسانیکه ایمان آوردهاید، چون گفته شود به شما جا واکُنید در مجالس، پس جا واکنید که خدا برای شما جا واخواهد کرد و چون گفته شود برخیزید، پس برخیزید تا بلند گرداند خدا آنان را که ایمان آوردند از شما و آنان را که مراتبِ علمی بدانها داده شد».
و بنابرین خداوند راضی نشد برای عالِمِ مؤمن، مگر آن که بالاتر باشد از مؤمنِ غیرعالِم.
همچنانکه به چیزی جز برتریِ مؤمن بر غیرمؤمن راضی نشد. و بدین ترتیب اعتراض آنها را در احترام به آن عالِمِ شیعیِ غیرسیّد با آیه شریفه قرآن رد و خنثی نمود و بالاخره ارزش معنوی و اجتماعیِ نقشِ دفاع از حقّ و درهم کوبیدنِ دشمنِ اهلبیت را برهمگان ثابت فرمود.
به نقل محدّث عالی قدر شیعه؛ مرحوم کلینی و محدث اهل تسنن؛ ابنطلحه شافعی، سفیان ثوری (یکی از پیروان خلفا و پایهگذاران مکتب تصوُّف) در مسجدالحرام میگذشت، پس امام صادق علیهالسلام را دید لباس باارزشِ خوبی برتن دارد، گفت: واللّه به نزد او میروم و توبیخش میکنم. آنگاه نزدیک رفت و گفت: یابن رسول اللّه! به خدا قسم لباسی را که پوشیدهای، نه - جدَّت - رسول خدا همانندش را پوشید، نه علی و نه هیچ یک از پدرانت.
امام صادق علیهالسلام جملهای در پاسخ وی ایراد فرمود، بیانگر آن که در عصر پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مردم دست به گریبانِ فقر و تنگدستی بودند، امّا بعدا
1) سوره مُجادله، 58/12.
دنیا رو به فراخی و گشایش نهاد و شایستهترین اهلِ دنیا در استفاده از سعه و گشایشش، نیکانِ آن باشند.
پس آیه «قُل مَن حرَّمَ زینة اللّهِ الَّتی أخرَجَ لِعِباده و الطیِّباتِ مِنَ الرِّزق...»(1)را خواند، که خدا فرماید: - اِی پیغمبر - بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگانِ خود به وجود آورده و روزیهای پاکیزه را حرام نموده است؟
و فرمود: پس ما (آلِ محمّد) اَحَقّ و شایستهترین کسانی هستیم که آنچه را خدا عطا فرموده دریافت و مورد استفاده قرار دهیم.
سپس اضافه کرد: اِی ثوری! آنچه را که میبینی من پوشیدهام، به خاطر مردم وحفظ آبروست، آنگاه دستِ او را گرفت و لباس خود را عقب زد و لباسِ زیرینش را، که زِبر و خشن - و شاید از پشم - بود، نشان داد و فرمود: این را برای خودم پوشیدم (که تنپروری نکرده باشم) و آن را که دیدی برای مردم.
.آنگاه با گرفتن و بالازدنِ پَتِه لباس سفیان (را که زِبر و خشن و کمارزش بود)، لباسِ زیرینَش (که نرم و لطیف و قیمتی بود) نمایان شد، پس فرمود: تو این لباسِ رو را برای مردم - و عوام فریبی - پوشیدهای و لباسِ زیرین را که مخفی است برای راحتی و تنپروری.(2)
اکنون این سؤال مطرح است: که چه انگیزهای جز تحقیرِ امام و تخطئه از روش حجّتِ خدا، سفیان را وادار به این اعتراض نمود، که سرانجام برخلاف انتظارش مشتِ خیانت و عوام فریبش باز شد، و او که میخواست امام را سرزنش و از نظر بیندازد، خودش آن چنان رسوا و خوار گردید، و به عکس، مقام زهدِ واقعی و قداست امام بیش از پیش بر
خودِ سفیان و برناظرانِ ماجرا ثابت و مسلّم شد. و به قول شاعر: «عدو شود سببِ خیر، اگر خدا خواهد.
آری، خلفای دروغینِ اموی و عباسی چون غرق در شهوترانی و عیّاشی و دنیاپرستی بودند و نمیتوانستند جهاتِ زُهدی را حتّی به ظاهر از خود نشان دهند، امثال سفیان ثوری، حسن بصری، ابراهیم ادهم، طاووس یمانی را میپروراندند و در بین مردم به نمایش درمیآوردند تا در مقابل ائمّه برحقِّ شیعه خودنمائی کنند و دکانی در برابر آنها باز نمایند و با پوشش این چنینی عوام را فریب دهند.
اخطب خوارزمی آورده است که روزی معاویه به یزید گفت: آیا لذّتی در دنیا سراغ داری که بدان دست نیافته باشی؟ یزید گفت: آری، اُمِّ اَبیها، هِند دختر سهیل بن عمرو را میخواستم، پس من و عبداللّه بن عامر بن کریز، هردو به وی پیشنهاد همسری دادیم، ولی مرا ترک کرد و به همسری او درآمد.
معاویه عبداللّه بن عامر را، که در آن موقع از طرفِ وی عامل بصره بود، احضار کرد و چون حاضر شد، به او گفت: به خاطر ولیعهد مسلمین، یزید از اُمّ ابیها دست بردار.
عبداللّه بن عامر نخست خواسته معاویه را رد نمود، ولی براثر تهدیدِ معاویه او را به عزل از حکومت بصره حاضر به کنارهگیری از اُمّ اَبیها شد و به معاویه طلاقِ او را اعلام کرد و چون به بصره برگشت و با آن زن روبرو شد، گفت: از من خود را بپوشان.
اُمّ اَبیها گفت: آن لعین کاری را که میخواست کرد، یعنی تو را وادار به طلاقِ من نمود.
آنگاه معاویه با مُنقَضی شدنِ مدّتِ عدّه، ابوهریره را مأمور رفتن به
نزد او کرد تا وی را به عقد یزید درآورد. و دستور داد یک میلیون (درهم یا دینار) مهریه او قرار دهد.
و چون ابوهریره قبل از رفتن به بصره به امام حسین برخورد کرد و موضوعِ رفتن به بصره را به حضرتش خبر داد، فرمود: مرا هم مطرح کُن. پس ابوهریره به بصره رفت و به اُمّ ابیها گفت: امیرالمؤمنین (معاویه)! تو را برای همسریِ ولیعهدِ مسلمین یزید به یک میلیون مهریه خواستگاری و پیشنهاد داده است، و با برخوردی هم که با حسین بن علی داشتم، او هم گفت وی را مطرح کنم، حالا دیگر اختیار با تو است.
ام ابیها گفت: اِی ابوهریره! تو چه نظر میدهی؟
ابوهریره گفت: اختیار به دست تو است.
ام ابیها گفت: لَبانی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن را بوسیده نزد من محبوبتر است.
پس ابوهریره او را به عقد امام حسین درآورد و بعدا به معاویه گذارش داد که امّابیها به همسری حسین بن علی درآمده.
معاویه گفت: اِی الاغ! تو را برای اقدام این چنانی (یا برای گزارش این چنانی) نفرستادم!
امّا عبداللّه بن عامر بعد از این ماجرا به حجّ رفت و در بین راه به مدینه خدمت امام حسین رسید و عرض کرد: یابن رسول اللّه! به من اجازه میدهید با اُمّابیها صحبت کنم؟
امام حسین فرمود: هرگاه مایل باشی مانعی ندارد، پس با خود امام به خانه آن حضرت رفت و با اجازه از اُمّابیها، بر او وارد گردید و از ودیعه و سپردهای که در بصره نزد او بود سراغ گرفت.
اُمابیها به کنیزش دستور داد آن بسته مخصوص را بیاور و چون آورد و آن را باز کرد، معلوم شد جعبه یا بسته مانندی است مملوّ از لؤلؤ و جواهر قیمتی که میدرخشد و اُمابیها بدون آن که آن را باز نموده باشد،
حفظ کرده و تسلیم شوهرِ قبلیش نمود.
پس عبداللّه بن عامر به گریه افتاد.
امام حسین فرمود: از چه رو گریه میکنی؟
گفت: یابن رسول اللّه! آیا شما مرا ملامت و سرزنش میکنید که بر مثلِ اُمابیها با حالت تقوا و کمال و وفائی که از خود نشان داده گریه میکنم؟!
امام حسین فرمود: اِی ابنعامر! من خوب مُحَلِّلی بودم برای شما دو نفر زن و شوهر، هماکنون من او را مطلَّقه ساختم، پس تو حَجَّت را به جای آور و چون برگشتی (از نو) با وی ازدواج کُن...(1)
اکنون جای بسی دقّت و تأمُّل است که معاویه ملعون از موضع قدرت دستاندرکاریِ خلافت، مردی را وادار به طلاق زنش میکند تا سگزادهاش یزید از آن زن بهرهبرداری کند.
امّا امام حسین (که شاید هم هدف اصلی حضرتش از پیشنهاد ازدواج با اُمّابیها، نجاتِ او از چنگِ یزید و برگردانیدنِ او به خانه شوهرش بود) نسبت به عبداللّه بن عامر، که پسردائیِ عثمان و عامل بصره - نخست از طرف عثمان و بعدا از طرف معاویه - بود و بالاخره رابطه حسنهای با امام حسین نداشت، این چنین برخوردِ انسانی و امام منشانه و آموزنده از خود نشان داد که باید برای شیعیان درس باشد و برای دشمنان و مخالفان مایه عبرت و حجّت، تا بدانند تن به خلافتِ معاویه و یزید دادن درست بوده یا به امامان شیعه، ازجمله حَسنَین علیهماالسلام .
1) مقتل خوارزمی، ص150-151، با نقل روایت دیگری با کمی اختلاف و بعنوان امامحسن علیهالسلام .
محدث عالی قدر کلینی از امام صادق علیهالسلام روایت کرده است که فرمود: پدرم به جابر بن عبداللّه انصاری فرمود: مرا با تو کاریست، چه وقت برایت آسانتر باشد که تو را ببینم و از تو سؤال کنم؟
جابر گفت: هرموقعی که شما دوست داشته باشید.
پس روزی با وی در خلوت نشست و به او فرمود: درباره لوحی که آن را در دست مادرم فاطمه دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم دیدهای و آنچه را که مادرم به تو فرمود در آن لوح نوشته شده، به من خبر ده.
جابر گفت: خدای را گواه میگیرم که من در زمانِ حیات رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم خدمت مادرتان فاطمه علیهاالسلام رفتم و او را به ولادت حسین علیهالسلام تبریک گفتم، پس در دستش لوحِ سبزرنگی دیدم که پنداشتم از زمرّد است، و نوشتهای سفید در آن دیدم که همانند رنگ خورشید (درخشان) بود.
عرض کردم: ای دختر پیغمبر، پدر و مادرم به قربانت! این لوح چه باشد؟
فرمود: لوحی است که خداوند آن را به رسولش صلیاللهعلیهوآلهوسلم اهداء فرمود، نامِ پدرم و نام شوهرم و نام دو فرزندم و نام اوصیاء از فرزندانم در آن ثبت شده و پدرم آن را بعنوان مژدگانی به من عطا فرمود.
جابر گفت: سپس مادرتان فاطمه علیهاالسلام آن را به من داد و من آن را خواندم و رونویسی کردم.
پدرم (امام باقر) به او فرمود: ای جابر، آن را بر من عرضه میداری؟ عرض کرد: بلی. آنگاه پدرم همراه جابر به خانه او رفت، جابر ورق صحیفهای بیرون آورد.
پدرم فرمود: ای جابر، تو خود نوشتهات را نگاه کن تا من برایَت
بخوانم، جابر در نسخه خود نگریست و پدرم خواند و حتّی حرفی با حرفی اختلاف نداشت.
آنگاه جابر گفت: خدای را گواه میگیرم که این گونه در آن لوح نوشته دیدم:
بسم اللّه الرَّحمن الرَّحیم
این نامه از جانب خداوند عزیز حکیم است برای محمّد پیامبرِ او و نور و سفیر و دربان (واسطه میان خالق و مخلوق) و دلیل او، که روحالامین (جبرئیل) از نزد پروردگار جهان بر وی نازل کرد.
ای محمّد! مرا (به نوشته مجلسی: «ائمّه و اوصیائت را») بزرگ شمار و نعمتهای مرا سپاس گزار و الطاف مرا انکار مدار.
همانا منم خدائی که جز من شایان پرستش نباشد، منم شکننده جبّاران و دولت رساننده به مظلومان و جزادهنده روز رستاخیز.
همانان منم خدائی که غیر از من شایسته پرستش نباشد، هرکه جز فضلِ مرا امیدوار باشد (به این که خودرا مستحقِّ پاداش من داند) واز غیرِ عدالتِ من بترسد (به این که کیفرِ مرا ستم انگارد) او را عذابی نمایم که هیچ یک از جهانیان را نکرده باشم، پس تنها مرا پرستش کن و تنها بر من توکّل نما.
من هیچ پیامبری را مبعوث نکردم که دورانش کامل شود و مدّتش پایان یابد، مگر آن که برای او وصیّ و جانشینی مقرّر کردم، و من تو را بر پیامبران برتری دادم و وصیِّ تو را بر دیگر اوصیاء، و تو را به دو شیرزاده و دو نوهات حسن و حسین گرامی داشتم، و حسن را بعد از سپری شدنِ روزگار
پدرش، کانون علم خود قرار دادم، و حسین را خزانهدارِ وحیِ خود ساختم و او را به - مقام - شهادت گرامی داشتم و پایانِ کارش را به سعادت رسانیدم.
او برترینِ شهداست و مقامش از همه آنها عالیتر است، کلمه تامّه (معارف و حُجَج) را نزد او قرار دادم، به وسیله عترتِ او (فرزندان و خصوصیترین نزدیکان و خویشانش) پاداش و کیفر دِهَم.
نخستینِ آنها سَرورِ عابدان و زینت اولیاء گذشته من است و فرزند او که مانند جدّ محمود (پسندیده) خود، محمّد است، شکافنده علمِ من و کانون حکمت من باشد.
و جعفر است که شکّ کنندگان درباره او هلاک خواهند شد، هرکه او را رد کند (تن به مقام امامتش ندهد یا سر از فرمانش برتابد) چنان باشد که مرا رد نموده است، سخن و وعده قاطعانه من است که: مقام جعفر را گرامی دارم و او را نسبت به پیروان و یاران و دوستانش مسرور سازم.
پس از او موسی است که (در عصر او) آشوبی سخت و گیج کننده دامنگیر شود، زیرا رشته وجوب اطاعتِ من منقطع نگردد و حجّتِ من پنهان نشود و همانا که اولیاء من با جامی سرشار (از دریای علمِ من در دنیا، یا حوض کوثر در قیامت) سیراب شوند، هرکس یکی از آنها را انکار کند، نعمت مرا انکار نموده وآن که یک آیه از کتابِ مرا تغییر دهد، برمن دروغ بسته است.
پس از گذشتن دوران بنده و دوست و برگزیدهام موسی، وای بر دروغ بندان و منکرانِ علی (امام هشتم علیهالسلام ) و دوست و یاور من و کسی که بارهای سنگین نبوّت را بردوش وی نِهَم
و به این وسیله به امتحانش درآورم (شاید اشاره به پذیرفتنِ اجباریِ امر دشوارِ ولایتعهدی است)، او را مردی پلید و گردنکش (مأمون) میکُشَد، و در (طوس) شهری که بندهصالح (ذوالقرنین) آن را بنانهاده، پَهلویِ بدترین مخلوقاتَم (هارون الرشید) به خاک سپرده میشود.
فرمانِ پابرجا و قطعی من آن باشد که او را به وجود فرزندش و جانشین و وارث علمش محمد (امام جواد علیهالسلام ) مسرور سازم، او کانون علم من و محل راز من و حجّت من بر خَلقَم میباشد، هربندهای به او ایمان آورد، بهشت را جایگاهش قراردهم و شفاعتش را نسبت به هفتاد تن از خاندانش که همگی سزاوار دوزخ باشند بپذیرم.
در پایانِ کار، فرزندش علی (امام هادی علیهالسلام ) را که دوست و یاور من و گواه در میان مخلوق من و امین وحی من باشد به سعادت انجامم.
از او، دعوت کننده به سوی راهَم و خزانهدار علمم، حسن (امامعسکری علیهالسلام ) را به وجود آورم.
و این رشته را به وجود فرزندش «م ح م د» (حضرت مهدی عَجَّل اللّه تعالی فَرَجهُ الشَّریف)، که رحمت برای جهانیان باشد، کامل کنم، او دارای کمالِ موسی و رونقِ عیسی و صبرِ ایّوب است، در عصر غیبتش دوستانم خوار گردند و ستمگران سرهای آنها را برای یک دگر هدیه فرستند، همانند سرهای (کفّارِ) ترک و دیلم، که آنها را به همدگر هدیه کنند. ایشان را بکُشند و بسوزانند و آنها ترسان و بیمناک و هراسان باشند، زمین از خونشان رنگین گردد و ناله و واویلا در میان زنانشان بلند شود.
آنها دوستان حقیقیِ من باشند، به وسیله آنها هرآشوب سخت و تاریک را بِزُدایَم و از برکت آنها شُبَهات و مصیبتها و زنجیرها را بردارم، درودها و رحمتِ پروردگارشان بر آنها باد! و تنها ایشانند هدایت یافتگان.
عبدالرَّحمن بن سالم یکی از راویان حدیث گوید: ابوبصیر (راوی حدیث از امام صادق علیهالسلام ) به من گفت: اگر در دورانِ عُمرَت جز این حدیث را نشنیده باشی، تو را کفایت کند، پس آن را از نااهلش پنهان دار.(1)
محدّث بزرگوار کلینی با ذکر سند از ابوحنیفه «سائق الحاج» نقل کرده است: من و دامادم برسرِ تقسیم ارثی در حال نزاع و کشمکش بودیم که مفضّل بن عمر از راه رسید و ساعتی ناظر ماجرا گردید، پس از ما خواست که به خانهاش برویم. وچون به خانه اورفتیم باپرداخت چهارصد درهم ما را با یک دگر صلح و آشتی داد و سفره اختلاف را برچید. آنگاه روی سخن به ما نموده و گفت: این چهارصد درهم از خودِ من نبود، لکن ابوعبداللّه (امام صادق علیهالسلام ) به من دستور فرموده هرگاه دونفر از اصحاب ما برسرِ موضوعی کارشان به تنازع و کشمکش انجامید، از مال من آنها را به صلح درآور. پس این پول از امام صادق علیهالسلام بود که به شما دادم.(2)
شیخ طوسی - به نقل علامه مجلسی از «تنبیه الخواطر» - روایت کرده است: پس از به وقوع پیوستنِ حادثه بصره (جنگ جمل) از جمله اشیاء گرانبهائی که به بیتالمال کوفه منتقل شد گردنبند مرواریدی بود که تا فرارسیدنِ فرصتِ تقسیم آن بین مسلمانان باید تحت نظر ابورافع، امین و کلیددار بیت المال نگهداری شود.
ولی با در پیش بودنِ عیدقربان، یکی از دختران امام امیرمؤمنان علیهالسلام که از وجود چنین گردنبندی در بیتالمال باخبر شده بود، کسی را نزد ابورافع فرستاد تا آن را - برای ایّام عید - به رسم عاریت تسلیم او نماید. ابورافع هم به احترام دختر امام، باکمال ادب فورا آن را تحویل فرستاده آن مجلّله داد و پیغام داد: ای دختر امیرالمؤمنین، من گردنبند را به عنوان عاریه مضمونه فرستادم (یعنی اگر پیشامدی رخ داد و خسارتی وارد شد، باید خود از عهده خسارتش برآئی).
آن مجلّله هم پذیرفت که عاریه مضمونه باشد و تا مدّت سه روز بیشتر طول نکشد که آن را سالم به بیتالمال برگرداند.
در همین ایّام امیرمؤمنان درحالی با دختر خود روبرو گردید که او خود را بدان گردنبند آراسته بود، پس چون دقّت کرد و گردنبند را شناخت، باتندی رو به دختر کرده فرمود: این گردنبند را از کجا آوردهای؟!
پاسخ داد: از مسئول بیتالمال عاریه گرفتهام تا در ایّام عید از آن استفاده کنم و از آن پس آن را به محل خود بازگردانم.
امام فورا ابورافع را احضار نمود و به او فرمود: آیا نسبت به اموال مسلمانان خیانت میکنی؟
ابورافع گفت: به خدا پناه میبرم از این که به بیتالمال خیانت کنم!
مگر چه خیانتی از من سرزده؟
امام فرمود: از چه رو گردنبندی را که در دست تو به عنوان بیتالمال سپرده شده بدون اجازه من و رضای مسلمانان آن را به دختر امیرالمؤمنین عاریه دادی؟!
گفت: یاامیرالمؤمنین! بالاخره او دختر شماست، از من تقاضا نمود تنها برای ایّام عید به مدت سه روز آن را به رسم عاریه برایش بفرستم و من قید کردم عاریه مضمونه باشد و سه روزه آن را به بیتالمال بازگرداند، در عینِ حال من خود هم از مال شخصیام آن را ضمانت میکنم و برعهده میگیرم که آن را سالم بازگردانم و در جایش بگذارم.
امام فرمود: همین امروز آن را بازگردان، و دیگر هیچ گاه دست به چنین کاری مزن و گرنه سخت به مجازات من خواهی رسید.
آنگاه فرمود: اگر نه این بود که دخترِ من گردنبند را سه روزه به عنوان عاریه مضمونه گرفته بود، دستور میدادم دستِ وی را به عنوان سرقت قطع نمایند تا اوّل دستی باشد که از یک زن هاشمیّه بدین عنوان قطع شده باشد! چون این سخن از علی علیهالسلام به گوش دختر عزیزش رسید، سخت ناراحت شد و خدمت امام رسید و گفت: مگر من دختر شما و پاره تنِ شما نیستم، و چه کسی شایستهتر از من است که ازین گردنبند استفاده نماید؟!
امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: دخترم خود را از حق منحرف مساز، به من بگو ببینم آیا همه زنانِ مهاجر از چنین زینتی در این عید برخوردار هستند که خود را بدان بیارایند؟!
در این موقع ابورافع گردنبند را از آن مجلّله تحویل گرفت و به جای خود بازگردانید.(1)
1) تهذیب، 10/151، شماره 606؛ وافی، 9/553؛ بحارالانوار، ج40، ص337-338.
اکنون ما بحث از این موضوع را (که آیا علی علیهالسلام - با این گونه سختگیری در امر بیتالمال و به اصطلاح متّه روی خشخاش گذاردن و دخترِ خود و دیگران، همه را با یک چشم نگریستن، نسبت به یک امرِ ساده - امام برحقّ و دارای صلاحیّت برای خلافت بعد از پیامبر بود، یا آنهائی که به شهادت تاریخِ دستنویس طرفداران خود از هیچ گونه خیانت علنی و ریخت و پاش بیجا و تبعیض بین خویشان و دارودسته خود و بین سایر مسلمانان دریغ نداشتند) به فرصتِ دیگری موکول نموده(1)، امّا به کسانی که در پُستهای مختلف مالی و حقوقی حکومت اسلامی شاغل و دارای مسئولیّت هستند و دَم از تشیُّعِ امام امیرمؤمنان علیهالسلام میزنند و حتّی روشِ خود را علیگونه اعلام میکنند، میگوئیم: الحَذَر، الحَذَر، الحَذَر! که مبادا در روز حساب - و به اصطلاحِ اداریِ امروز «روز مفاصا حساب» - آنچنانکه آیه شریفه «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّا یَرَه» بیانگر آن است، از ارائه صورتحسابِ بیتالمال درمانده و عاجز شوید و خدای ناخواسته کار به جهنّم منتهی شود.
علامه مجلسی به نقل از «کتاب الفنون» نویسد: مردی از حُجّاج در مدینه به خواب رفت و چون بیدار شد پنداشت هِمیانِ پول او سرقت شده، پس از خانه خارج شد و برخورد به امام جعفر صادق علیهالسلام نمود که حضرتش مشغول نماز بود، امّا او امام را نشناخت و دست به گریبانِ حضرت شد که: تو همیانِ مرا برداشتهای.
امام فرمود: چه چیز در هِمیان بود؟
1) جهت بحث تفصیلی ازین موضوع مراجعه شود به کتاب «شناخت امام...» نوشته مؤلف، صفحه ؟؟؟
گفت: هزار دینار.
پس امام او را به خانه خود برد و معادل هزار دینار طلا یا نقره به او داد، امّا همین که آن مرد به خانه خود رفت و هِمیان را در خانه یافت به خدمتِ امام برگشت و با حال معذرت و پوزش خواست هزار دینار را مسترد نماید، ولی امام از گرفتنِ دینارها امتناع ورزید و فرمود: آنچه از دستِ من خارج شده دیگر به من برنخواهد گشت.
و چون آن مرد از هویّتِ امام سراغ گرفت، به او گفته شد: او جعفرصادق علیهالسلام است.
گفت: همانا اوست که با من این چنین برخوردِ بزرگوار مَنِشانه کرد.(1)
محدّث عالی قدر کلینی از قول رزین؛ یکی از مسلمانان کوفه در عصر امام امیرمؤمنان علیهالسلام نقل میکند که گفت: من در وضوخانه - مسسجد - کوفه مشغول وضو بودم، پس مردی وارد شد و کفشهای خود را در گوشهای نهاد و شلاقی را که در دست داشت برروی کفشها نهاد و پیش آمد تا در محلّی که من وضو میگرفتم او هم وضو بگیرد.
من مزاحم وی شده و او را پس نمودم به طوری که از طرف دست بر زمین خورد، آنگاه از جا برخاست و بدون آن که حرفی بزند مشغول وضوگرفتن شد و چون از وضوی خود فارغ گردید باشلاق سه ضربه بر سرِ من وارد کرد و سپس گفت: برحذر باش از این که کسی را تنه زنی و پس نمائی که - چه بسا عضوی از اعضایش شکسته شود و ناگزیر و مجبور به پرداخت غرامت شوی. و آنگاه بیرون رفت، پس من از او جویا
1) بحارالانوار، ج47، ص23-24.
گردیده پرسیدم: این کیست؟
گفتند: امیرالمؤمنین علی علیهالسلام .
من به دنبال او رفتم و از حضرتش عذرخواهی کردم، امّا او بدون آن که اعتنا کند همچنان به راه خود ادامه داد و رفت.(1)
علامه سروی و طبرسی آوردهاند که روزی مروان بن حکم که از سرسختترین دشمنان اهلبیت بود، به حسین بن علی علیهالسلام گفت: اگرنه این بود که شما به فاطمه افتخار میکردید، دیگر به چه چیز بر ما فخر مینمودید و با این تعبیر قصدش تجلیل از فاطمه علیهاالسلام نبود، بلکه هدفش کوبیدنِ مقام ولایتِ علی و تحقیر آن حضرت بود. پس امام حسین علیهالسلام از جا جستن کرد و چنان گلوی او را با دستِ خود فشرد و عمامهاش را به گردنش پیچید که مروان به حال غشوه و بیهوشی درآمد و آنگاه وی را رها کرد و به جماعتی از قریش که ناظر ماجرا بودند رو نمود و گفت: شما را به خدا قسم میدهم که اگر من راست میگویم مرا تصدیق کنید.
آیا در روی زمین غیر از من و برادرم دو حبیب سراغ دارید که نزد رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم از ما محبوبتر باشند؟
یا غیر از من و برادرم در روی زمین کسی را به عنوان پسرِ دخترِ پیامبر میشناسید؟
گفتند: نه به خدا قسم!
حسین بن علی فرمود: من هم در روی زمین ملعون بن ملعونی جز مروان که پدرش رانده شده رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود کسی را نمیشناسم.
1) کافی، 7/268؛ وافی، 9/512.
آنگاه رو به مروان نمود و فرمود: واللّه بین جابلسا و جابلقا (در دو طرف مشرق و مغرب) دو نفر را سراغ ندارم که در عینِ حالِ تظاهر به اسلام، دشمنترین دشمنانِ خدا و رسولش و اهلبیت رسولش باشند، جز تو و پدرت به هنگام حیات، و نشانه صدق گفتارم درباره تو آن باشد که هرگاه به خشم آئی عبا از دوشَت بیفتد.
راوی گوید: واللّه مروان از جایِ خود برنخواست، مگر آن که به خشم آمد و عبایش از دوشش افتاد.(1)
علامه مجلسی به نقل از «کتاب الروضه» نویسد: سفیان ثوری شرفیاب محضر امام صادق علیهالسلام گردید، پس حضرتش را با چهره متغیّر و برافروخته دید و چون از علّت آن سؤال کرد، فرمود: افراد خانه را از رفتن به بام نهی کرده بودم، پس در حالی که یکی از کنیزانِ پرستار بچّه با همراه داشتنِ بچه از نردبان بالا میرفت من وارد شدم و از دیدنِ من مرعوب و متحیّر شد و بچّه از دستِ او برزمین افتاد و در حال جان داد.
اکنون من از مُردنِ بچه متغیّر نشدم، ولی به خاطر آن که از ناحیه من این کنیز مرعوب و وحشتزده شد ناراحت و متغیّر شدم.
سفیان گوید: در همین موقع امام دومرتبه به کنیز فرمود: باکی بر تو نیست و تو در راهِ خدا آزاد هستی.(2)
راستی جانِ ما به فدای خاکِ قبرِ این امام بزرگوار! با این گونه برخوردِ مافوقِ طاقتِ بَشَریِ او در برابر کنیزِ سهل انگاری که مایه از دست رفتن پاره تن امام شد، در حالی که افراد مدعی بودن شیعه امام صادق نه
در زمینه مرگ کودک، که در زمینه مثلاً شکستنِ یک ظرف چینیِ کمقیمت یا فروریختن و از بین رفتنِ چند دانه تخم مرغ چه بسا کار را به کتک و دستکم به فحّاشی و تهدید و تخویف میرسانند، آن هم نه با کنیز زرخرید و مملوک، بلکه در مقابل کُلفَت و زنِ آزاد و خدمتگذار و شاگرد.
علامه مجلسی از عمر بن فرج رخجی(1)نقل کرده است که گفت: به ابوجعفر (امام جواد علیهالسلام ) گفتم: شیعیانِ تو مدّعی هستند تو وزنِ هرمقدار آبی را که در دجله است میدانی، و این سؤال در حالی بود که ما بر لبِ دجله بودیم.
ابوجعفر علیهالسلام پاسخ داد: آیا خدای تعالی میتواند علم بدین موضوع (یعنی وزنِ آب دجله) را به پشهای از مخلوقش عطا کند؟
گفتم: آری.
ابوجعفر گفت: من در نزد خدای تعالی گرامیتر از پشه و بسیاری از دیگر آفریدگانش هستم - پس از چه رو ادّعای شیعه را درباره من بعید دانسته و استنکار میکنی؟!-.(2)
1) ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین، ص599 نویسد: متوکّل عباسی، عمر بن فرج را بر مدینه و مکّه گماشت و او آل ابیطالب را از سؤال و درخواست از مردم جلوگیری و مردم را از کمک بدانها ممنوع میکرد، و گذارش کمکی از ناحیه کسی بدانها به وی نمیرسید، مگر آن که او را به اشدّ مجازات تعقیب کند و جریمه بگیرد، و کار فقر و تهیدستیِ سادات و علویین بدانجا رسید که گروهی از زنان علویّه تنها یک پیراهن داشتند که به نوبت با آن نماز میخواندند و با حالِ برهنه بسر میبردند.
2) بحارالانوار، ج50، ص100.
به نقل کلینی و دیگر محدِّثان از امام صادق علیهالسلام ، بعد از به وقوع پیوستنِ یکی از جنگهای ایّام هجرت، عدهای اسیر را به نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حاضر کردند، پس مردی را از بین آنها به پیش بردند که - چون محکوم به اعدام بود - گردن زنند.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم روی سخن بدان اسیر نمود و فرمود: جبرئیل به من خبرداد که تو اِطعامِ طعام میکنی و از میهمانِ وارد بر خود پذیرائی مینمائی و بر پیشامدهای ناگوار صبر و شکیبائی از خود نشان میدهی، و خونبهای قتلی را که واقع شده یا غرامتی که به عهده افراد قرار گرفته (و از پرداختِ آن عاجزند) میپردازی، و بدین جهت من تو را آزاد نمودم. شخص اسیر عرض کرد: خدایِ تو این کارها را دوست دارد؟
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: آری.
مرد اسیر با گفتنِ «أشْهَدُ أنْ لا إلهَ إلاَّ اللّه، وَ أنَّکَ رَسُولُ اللّه» اسلام اختیار کرد و شهادت به یکتائی خدا و مقام نبوَّت آن حضرت داد، و گفت: قسم بدان کسی که تو را به حقّ برانگیخت، هیچ گاه کسی را از کمکِ مالی خود رد نکردهام (یا رد نخواهم کرد).(1)
جای بسی دقّت است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم شخص کافری را (که به رویاروئی با حضرتش برخاسته و در جنگ و محاربه با مسلمانان شرکت نموده و از مخالفان و دشمنانی بوده که به هنگام اسیری، فاقد زمینه بخشش یا پرداختنِ خونبهایِ خود و آزاد شدن بوده و قاطعانه محکوم به اعدام گردیده) براساس خبر آسمانی و اطّلاع از صفاتِ حمیده و انسانیِ او وی را آزاد میکند و ازین طریق آن شخص اسیر کافر را به ارزش
1) کافی، ج4، ص51؛ محاسن برقی، ص388؛ بحارالانوار، ج74، ص149؛ وافی، ج6، ص508.
کارهای خداپسندی که خود انجام میداده آگاه نمود و در نتیجه وی گرایش به اسلام جُست و مسلمان شد.
اکنون چه فرصتهای زیادی برای گرایش دادنِ افراد منحرف به اسلام و تشیُّع به دست میآید که باید هرچه زودتر و بیشتر از آن بهرهبرداری شود، امّا براثر غفلتِ متصدّیان امور و بیتفاوتی آنها نسبت به محاسنِ اخلاقی و ناآگاهی از فوت و فنّ تبلیغ، فرصتها را از دست میدهند و افراد قابل اصلاح را به دیار نیستی میفرستند یا به صحنه انحراف و کجروی برمیگردانند، فنستعیذ باللّه.
علامه کَشّی رجالشناس از شعیب عرقوفی (یکی از اصحاب امام موسی بن جعفر علیهالسلام ) نقل نموده که گفت: روزی در مکّه معظّمه به هنگام تشرُّف خدمت امام، ابتداءا بدون این که سؤالی کرده باشم فرمود: ای شعیب! فردا مردی از اهل مغرب با تو دیدار میکند و درباره من از تو پرس و جو مینماید، پس به او بگو: واللّه او همان امامی باشد که ابوعبداللّه (امام صادق علیهالسلام ) به ما خبر داد و معرفی فرمود.
پس اگر از حلال و حرام پرسش نمود از قول من به وی پاسخ ده. عرض کردم: فدایت شوم! نشانه او چه باشد؟ فرمود: مردی است بلند قامت به نام یعقوب، و چون به سراغ تو آید باکی بر تو نیست که از هرچه سؤال کرد به او پاسخ دهی، چه او یگانه دارودسته خود باشد، و چنانچه دوست داشت به نزد من آید، او را به این جا آور.
شعیب گوید: واللّه من در حال طواف بودم که مردی بلندقامت و فربهتر از دیگر مردان به سراغ من آمد و گفت: میخواهم از تو درباره
صاحبت (یعنی امامِ مورد عقیدهات) سؤال کنم.
گفتم: از کدام صاحِبَم.
گفت: از فلان فرزند فلان.
گفتم: نامِ تو چیست؟
گفت: یعقوب.
گفتم: از کجائی؟
گفت: از اهل مغرب.
گفتم: مرا از کجا شناختی؟
گفت: کسی در عالَمِ خواب به نزد من آمد و به من گفت: شعیب را دیدار کن و از هرچه بدان نیازمندی پرسش کن. پس من از تو جویا شدم و مرا به تو رهنمون کردند.
به او گفتم: همین جا بنشین تا من از طواف فارغ شوم و به نزد تو آیَم انشاءاللّه، و چون از طواف فارغ گردیدم به نزد او رفتم و به گفتگو و پُرس و سؤال پرداختیم، پس وی را مردی عاقل و فاضل یافتم.
سپس از من خواست که او را به حضور امام موسی بن جعفر علیهالسلام ببرم، من هم دستش را گرفتم و با استجازه از امام به خدمتش وارد شدیم و همین که امام او را دید، فرمود: ای یعقوب! دیروز وارد شدی و در فلان محل شرّی میان تو و برادرت به وقوع پیوست که به دشنامدادن به یک دیگر انجامید، در حالی که این روش، نه روشِ دینِ من است، نه روشِ دینِ پدرانم، و ما هیچکس را به چنین رفتاری امر نمیکنیم، پس تقوای خدای یکتا و بدون شریک را پیشه کن، که بزودی مرگ بین شما (دو برادر) را جدائی میافکند، همانا که برادرت در همین سفر، پیش از آن که به اهلش بپیوندد خواهد مرد، و تو هم به خاطر روشی که از خود نشان دادی پشیمان خواهی شد، و این به خاطر قطعِ رَحِم و فاصلهگیریِ شماها از یک دگر بود که خداوند عُمرِ هردو را کوتاه کرد.
آن مرد گفت: فدایت شوم! اَجَلِ من در چه زمانی خواهد رسید؟
فرمود: امّا اَجَلِ تو هم فرارسید، لکن چون در فلان محل نسبت به عمّه خود صلهرَحِم نمودی، خداوند بیستسال به عُمرَت افزود و مرگت به تأخیر افتاد.
شعیب گفت: در ایّام حجّ آن مرد را ملاقات کردم، پس طبق پیشگوئی امام به من خبرداد برادرش قبل از آن که به خانوادهاش بپیوندد در راه فوت شد و همانجا به خاک سپرده گردید.(1)
به نقل علامه مجلسی امام امیرمؤمنان علیهالسلام در ایّام خلافت همانند یک فرد عادی وارد بازار بزّازها شد تا برای خود و غلامش پیراهن تهیه کند، آنگاه در مغازه پیراهن فروش رفت و چون مغازهدار حضرتش را شناخت وگفت: یاامیرالمؤمنین! بفرمائید آنچه را که بخواهید نزد من موجود است، ازآن مغازه گذشت تا رسید به دکان جوانی نورَس و از وی دو پیراهن خرید، یکی را به سه درهم و دیگری را به دو درهم و جمعا پنج درهم پرداخت و در بین راه به غلامش قنبر فرمود: لباس سه درهمی را تو بگیر و بپوش.
قنبر گفت: شما برفرازِ منبر میرَوید و برای مردم سخنرانی میفرمائید، شایستهتر هستید که پیراهنِ بهتر را بپوشید. امام فرمود: تو جوانی و شور و شوقِ جوانی در سر داری و باید آن را که بهتر است بپوشی، وانگهی من از پروردگارم شرم میکنم که از تو - در پوشش لباس - برتری جویَم.
من شنیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمود: از همان لباسی که خود
1) رجال کشی، ص309؛ معجم رجالالحدیث، آیتاللّه خوئی، ج9، ص35-36.
میپوشید به غلامانتان بپوشانید و از همان خوراکی که خود میخورید بدانها بخورانید.
آنگاه لباس را در تن کرد و آستینش را کشید و دستور داد مقدار بلندیِ آن را قطع نماید، تا برای فقرا کلاهی دوخته شود.
جوانِ فروشنده گفت: اجازه دهید تا لبِ آستین را بدوزم.
فرمود: آن را رها کن، کار از این حرفها زودتر میگذرد.
بعدا پدرِ جوان که صاحب اصلی مغازه بود از راه رسید،، او امیرمؤمنان را میشناخت و چون از جریانِ معامله آگاه شد، به دنبال آن حضرت رفت و با ارائه دو درهم گفت: آقا ببخشید، پسرِ من شما را نمیشناخت، این دو درهم سود آن است، من از شما سود نمیخواهم، اینک آن را بگیرید.
حضرت از پس گرفتنِ دو درهم امتناع کرد و فرمود: من نمیگیرم، ما حرفهایمان را باهم زدیم، - من چانه زدم و او چانه زد - و سرانجام هردو بر این مبلغ توافق کردیم.(1)
راستی داستانِ پیراهن خریدنِ امام امیرمؤمنان و اعطای پیراهن گرانتر را به غلامِ خود قنبر، چقدر جالب و آموزنده است که باید هرکسی در راستای موقعیّت شخصی و شغلیِ خود از آن درس گیرد و عملاً آن را سرمشق معاشرت با طبقات مختلف قرار دهد، به ویژه کسانی که دست اندر کار امور ریاستی هستند.
اخطب خطباء خوارزم نقل کرده است: مردی اعرابی به خدمت امام حسین بن علی علیهالسلام رسید و گفت: ای فرزند رسول خدا! من دیه و
1) بحارالانوار، ج40، ص324، نیز باکمی اختلاف در ص331، به نقل از فضائل احمد حنبل.
خونبهای کاملی را ضمانت کردهام و از پرداخت آن ناتوانم، پس با خود گفتم از کریمترینِ مردم درخواست کمک کنم و چون کسی را کریمتر از خاندانِ رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نیافتم به سراغ شما آمدهام.
امام حسین فرمود: ای برادر عرب! من از تو سه سؤال میکنم، پس اگر یکی از آنها را پاسخ دادی، یک سوم بدهیِ تو را میپردازم و اگر دو سؤال از سه سؤال را جواب دادی، دو سوم آن را خواهم پرداخت و اگر هر سه سؤال را پاسخ گفتی، همه آنچه را ضمانت کردهای میدهم.
اعرابی گفت: یابن رسول اللّه! آیا مثل شما - در حالی که ازخاندان علم و شرف هستید - از مثل من (که یک عرب بیابانی هستم) سؤال میکند؟ امام فرمود: آری، شنیدم جدّم رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرمود: «المعروف بقَدر المَعرفة».
چگونگیِ برخوردونیکی بهافراد، بهاندازهمعرفتوشناختآنهاست. اعرابی گفت: آنچه به نظرت میرسد بپرس. پس اگر جواب گفتم، که غرض حاصل خواهد بود، و گرنه از خود شما جواب را فرامیگیرم، ولاقوَّة الاّ باللّه، یعنی هیچ نیروئی نباشد مگر به کمک خداوند.
امام حسین علیهالسلام فرمود: چه عملی افضل و برتر است؟
اعرابی گفت: ایمان به خدا.
امام فرمود: چه چیز رهائیبخش از هلاکت است؟
اعرابی گفت: اعتماد به خدا.
امام فرمود: چه چیز زینتبخش مرد است؟
اعرابی گفت: عِلمی که توأم با حِلم و بردباری باشد.
امام فرمود: اگر درین زمینه به خطا رفت، دیگر چه؟
اعرابی گفت: مالی که با آن مروّت و گذشت باشد.
امام فرمود: اگر درین زمینه هم دچار خطا شد، دیگر چه؟
اعرابی گفت: فقری که مقرون با صبر باشد.
امام فرمود: اگر باز هم به خطا و کمبودی انجامد، دیگر چه؟
اعرابی گفت: صاعقهای که از آسمان فرود آید و او رابسوزانَد که او (با کمبود در همه مراحل ذکر شده) شایسته صاعقه و سوختن است.
امام حسین علیهالسلام از گفته او به خنده افتاد و آنگاه کیسهای محتویِ هزار دینار طلا (که برابر خونبهای کامل یک مرد مقتول بود) به اضافه انگشتری، که تنها نگینش دویست درهم ارزش داشت، به وی عطا کرد و فرمود: ای اعرابی، این کیسه طلا را به غُرَما و طلبکارانَت بده و انگشتر را هم صرف نفقه خود کُن.
اعرابی آنها را گرفت و گفت: «أللّه أعلمُ حیث یجعل رسالته»(1)، خدا خود داناتر است که مقام رسالتش را در کجا و چه محلی قراردهد.
راستی با توجه به چگونگی برخورد امام حسین ارواحنا فداه با یک عرب بیابانی و عکسالعمل آن، چقدر شایسته است که افراد متمکِّن و مورد مراجعه فقرا و بدهکاران و دیگر حاجتمندان این چنین با مراجعین برخورد نمایند، تا ازین طریق افراد را وادار به آموزشهای عقیدتی و عملی و اخلاقی و یادگیریِ وظائف شرعی نمایند، و ناگفته پیداست که با این روش خود به خود ازافرادِ فهمیده و آشنای با مسائل دینی تشویق و تقدیر به عمل میآید و افراد نادان و بیتفاوت هم نسبت به مسائل دینی کم و بیش به فکر چارهجوئی و کسب معارف دینی برمیآیند.
طبری و دیگر تاریخنگاران و حدیثآوران نقل کردهاند موقعی که امام امیرمؤمنان علیهالسلام در جنگ خندق با عمرو بن عبدود بزرگ پهلوان
1) سورهانعام، 6/42. مقتل خوارزمی، ص157، آخر فصل7؛ کشف الغمه، ج2، ص207-208؛ بحارالانوار، ج44، ص196-197.
مشرکین عرب روبرو شد و او را با ضربه کاری بر زمین انداخت و روی سینهاش نشست تا وی را به قتل برساند، پس دیده شد که از روی سینه عمرو برخاست و بعد از لحظاتی که از وی فاصله گرفت دوباره به او نزدیک شد و سرش را از تن جدا نمود.
و چون از علّتِ برخاستن از روی سینه عمرو و... پرسیدند، فرمود: به خاطر آن که فحشِ مادر به من داد و آبِ دهن به صورتم انداخت از روی سینهاش برخاستم و شتاب در قتلش نکردم، تا مبادا از روی حظّ نفس و تلافیِ دشنام و تُفاندازی بر او ضربه وارد کنم، و آنگاه که از عمل وی حال آرامش به من دست داد و احساساتم فرونشست در راهِ خدا او را به قتل رساندم.(1)
به نقل کلینی و دیگران، امام امیرمؤمنان علیهالسلام به خاطر سخن نامناسبی که از لبید بن عُطارد تیمی (تمیمی) به آگاهیش رسید به دنبال وی فرستاد، پس او در قبیله بنیاسد پیدا و دستگیر شد، امّا نعیم بن دجاجه اسدی وی را از دستِ مأمور امام رهائی داد.
به دستور امام از نعیم تعقیب به عمل آمد و چون او را دستگیر و به خدمت حضرت بردند، امر فرمود وی را مضروب نمایند.
نعیم گفت: بلی واللّه! بودن با تو (یعنی علی علیهالسلام ) مایه ذلّت است و جدائی از تو مایه کفر.
امام با شنیدنِ این سخن از وی، فرمود: ما تو را عفو کردیم، زیرا
1) تاریخطبری بخش غزوهخندق؛ مناقبابنشهرآشوب، 2/115؛ ودیگرمصادرِ شاملشرح جنگ خندق.
خداوند عزّوجلّ فرماید: «إدفَع بِالَّتی هِیَ أحْسَنُ السَّیِّئَة»(1)سیّئه و بدی را بدانچه احسن و بهتر است دفع - و به اصطلاح با یکدیگر مقابله و جاهماندازی کُن -.
پس گفتار تو که گوئی بامن بودن مایه ذلّت است، سیّئهای باشد که کسب نموده و مرتکب شدهای و این که گوئی: جدائی از من مایه کفر است، حسنهای باشد که آن را کسب کردهای و این حسنه در مقابل آن سیّئه.(2)
آری، این گونه نمونهها از روش حکومتی و معاشرتی امام امیرمؤمنان بیانگرِ «لَنْ یَفْتَرِقا» در حدیث ثقلَین است که پیامبر با این کلمه معیَّتِ دائمی و به هم پیوستگی همه جانبه اهلبیت و قبل از همه حضرت علی علیهالسلام را با قرآن خاطرنشان و اعلام فرمود.
و میبینیم و میخوانیم که امیرمؤمنان در هرگونه برخوردی با دوست و دشمن و فقیر و غنی و آشنا و غریبه و عالم و جاهل، قبل از هرچیزی کتاب الهی و قرآن مجید برای او مطرح بوده است، و تنها ضابطه و جدول خط مشی حضرتش در نازلترین شئون و مراحل زندگی تا عالیترین درجه آن قرآن بوده و سنّت پیامبر و دیگر هیچ.
امّا این ما هستیم که در برخوردهای مختلف و رویاروئیهای گوناگون با افراد، نه یک حسنه را در مقابل یک سیئه به حساب نمیآوریم، که چه بسا دهها و دهها حسنه را در مقابل یک سیّئه به دست فراموشی میسپاریم و درصدد تعقیب و تلافی و کیفر سیّئه برمیآئیم و در عین حال خود را پیرو قرآن و امیرمؤمنان و دیگر افراد اهلبیت قلمداد میکنیم.
علامه کشّی رجالشناس به نقل از صفوان بن مهران جمّال (یکی از اصحاب امام ابوالحسن موسی بن جعفر علیهالسلام و شتربان بود که شتران خود را جهت حمل و نقل بار و مسافر کرایه میداد) آورده است که گفت: وارد محضر امام ابوالحسن علیهالسلام شدم، پس به من فرمود: ای صفوان! کارهای تو همهنیکو و پسندیده است، جز یک کارَت!
گفتم: قربانت شوم! کدام کار؟
فرمود: اینکه شترهای خود را به هارون کرایه دادهای.
گفتم: واللّه من کرایه ندادم که با آن شرارت و سرکشی کند، یا به دنبال شکار و بیهودهگری رود، بلکه کرایه دادم که در راه رفتن به مکّه از آن استفاده کند، و از اینها گذشته من نه به سراغش میروم، نه به همراهش، لکن غلامانِ خود را به دنبالش میفرستم.
امام فرمود: ای صفوان! آیا کرایهای برعهده هارون و دارودستهاش مینهی؟
گفتم: بلی فدایت شوم!
فرمود: آیا دوست داری زنده و باقی باشند تا برگردند و کرایه تو را بپردازند؟
گفتم: بلی.
فرمود: پس کسی که دوست داشته باشد آنها باقی باشند، از آنها قلمداد گردد، وکسی که از آنها باشد با همانها واردآتش دوزخ خواهد شد.
صفوان گوید: همان موقع به راه افتادم و از دَم تا آخر همه شترها را فروختم و چون فروش شترها به آگاهی هارون رسید مرا به نزد خود خواند و گفت: ای صفوان! شنیدهام شترهایت را فروختهای؟
گفتم: آری.
گفت: به چه علّت؟
گفتم: من پیرمرد شدهام و غلامان در کار خود سستی میورزند و این کار دیگر بدرد من نمیخورد.
هارون گفت: هیهات! هیهات! (یعنی این مطلب به دور از واقعیت است)، من خود میدانم چه کسی تو را بدین امر اشاره و مثلاً تحریک نموده، همانا که او موسی بن جعفر است.
گفتم: مرا با موسی بن جعفر چه کار است که به خاطر او شترانم را بفروشم.
گفت: این حرف را نزن که به خدا سوگند اگر حسن سابقه و مقام رفاقت نبود، هرآینه تو را میکُشتَم.(1)
خوانندگان محترم باید هرچه بیشتر دقّت کنند که امام و حجّت خدا تا آن جا ساخت و سازش با ظلمه و اشرار و معاونت و همکاری با دستگاههای حکومتی باطل و برخلاف حقّ را منع میفرماید که اجازه نمیدهد حتّی برای رفتنِ هارون و دارودستهاش به خانه خدا و مکّه معظّمه شتر به او کرایه داده شود.
و در توضیحِ علّتِ آن - با یک حسابِ مصطلحِ بین مردم که میگویند 4=2×2، به وی میفهماند که چون علاقمند به زنده برگشتنِ هارون برای پرداخت کرایه شتران هستی، جزو دارودسته او قلمداد میشوی و با آنها محشور میگردی.
اکنون مؤمنین هستند که باید خود متوجّه باشند به غیر از موارد ضروری و اجباری به هیچ عنوانی نمیتوانند با دستگاههای باطل و برخلافِ حقّ همکاری و معاونت از خود نشان دهند، و گرنه بدون شکّ با همانها محشور خواهند شد.
1) رجال کشی، ص441؛ منهج المقال، استرآبادی، ص183؛ جامعالاحادیث، ج8، ص430.
شیخ صدوق از امام صادق علیهالسلام روایت نموده که حارث اعور به امام امیرمؤمنان علیهالسلام عرض کرد: یاامیرالمؤمنین! واللّه من شمارادوست میدارم.
حضرت فرمود: ای حارث! اکنون که مرا دوست داری پس با من مخاصمه و دشمنی مکن،
و با من بازی مکن
و مرا آزمایش مکن (یعنی از روی آزمایش با من برخورد مکن)
و با من شوخی مکن
و مرا پَست مکن
و مرا از مقام خود بالا مَبَر(1)
هرچندکه فرموده امیرمؤمنان علیهالسلام به حسب ظاهر خصوصی ودرمقابل ادّعای توأم با قَسَمِ حارث بود دوستیِ آن حضرت را، امّا در عین حال این درسی باشد برای شیعیان، که با هرکس طرح دوستی افکندند و راستی کسی را دوست داشتند، باید برسرِ هرکاری با او دشمنی و درگیری نکنند.
در برخوردهای خصوصی و عمومی او را به بازی نگیرند.
با فراز و نشیبهای قولی و فعلی او را در معرض آزمایش قرار ندهند.
با وی شوخیِ خارج از حدّ معمول نکنند، که کار صورتِ جدّی به خود گیرد و منتهی به جدائی شود.
او را نسبت به هرگونه مقام علمی، خانوادگی، اخلاقی و اجتماعی و غیره که داراست تنزُّل ندهند و وی را پست و سبُک نشمارند.
همچنانکه نسبت به مراتب نامبرده و غیره غلوّ و تندروی درباره او نشان ندهند که هریک ازین امور پیامدهای سوءِ مختلفی را به دنبال خواهد داشت.
1) خصال، بابالستة، حدیث35؛ بحارالانوار، ج74، ص175- 176.
بعد از واقعه غدیر خم در روز هجدهم ماه ذیالحجّه سال دهم هجری که (طبق شرح منقول و مندرج در دهها و دهها کتاب اختصاصی و صدها کتاب تفسیر، حدیث، تاریخ، کلام و غیره) در سرِ دست گرفتنِ پیامبر علی را در برابر حدود صد و بیست هزار نفر مسلمانِ از حجّ برگشته و معرفی او را به مقام خلافت و واجبالاطاعه بودنِ بعد از خود خلاصه میشود، این موضوع زبان به زبان و گوش به گوش در سراسرِ مناطق گسترده مسلمان نشین پخش شد و دوست و دشمن از آن باخبر شدند.
پس مردی از منافقین به نام «حرث بن نعمان فهری» که پدر و بعضی از کسانِ نزدیکش در جنگها به شمشیر امیرمؤمنان از پای درآمده بودند، از شنیدنِ این انتصاب و جانشینی سخت عصبانی و ناراحت گردید، آنچنان که دیگر طاقت صبر و شکیبائی را از دست داد.
او برای تحقیق و پیگیری از این مطلب، سوار بر ناقه خود شد و راهِ مدینه را در پیش گرفت و همینکه وارد مدینه شد، یک راست متوجّه مسجد پیغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شد و خود را به حضرتش رسانید.
آنگاه با قیافهای گرفته و لحنی خشن و توأم با انکار، پیامبر را مخاطب قرار داد و گفت:
تو گفتی لا إلهَ إلاّ اللّه بگوئید، گفتیم؛ نماز بخوانید، خواندیم؛ زکات بدهید، دادیم؛ روزه بگیرید، گرفتیم؛
اکنون کار بدانجا رسیده که علی را به عنوان امامت و ریاست برما برگزیدی؟!
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: نه، من به میل و سلیقه خود کاری انجام نمیدهم، به خدا سوگند! انتصاب علی به مقام خلافت فقط و فقط از طرف خدا بود، این فرشته وحی بود که از جانبِ خدا، همچون سایر اوقات و در مورد
سایر احکام، بر من فرود آمد و دستور این انتصاب را ابلاغ کرد، من هم بر طبق آن انجام وظیفه رسالت نموده، آن را به مسلمانان ابلاغ کردم.
آن مرد منافق با شنیدن این سخنان چهره درهم کشیدهاش، درهم کشیدهتر شد و بیآن که دیگر حرفی بزند یا با پیامبر اکرم خداحافظی کند از آن حضرت روگردانید و همچنانکه میرفت سربلند کرد و گفت: بار الها اگر چنین است که محمد میگوید و تو علی را به مقام خلافت و جانشینیِ او برگزیدی تا برما ریاست و پیشوائی کند، من زیرِ بار نمیروم و تحمُّلِ آقائی و ریاست علی را ندارم!
اکنون سنگِ عذاب خود را برما ببار، یا عذابی فروفرست و ما را از رنج و ناراحتیِ این کار راحت ساز.
در این جا بود که خداوند برخلاف همیشه که دعای مؤمنان پاک دل و پاک زبان را مستجاب میفرمود، دعای یک منافقِ تمامعیار را مقرون به اجابت فرمود، آن هم با قیدِ فوریّت هرچه فوریتر، که هنوز آن بختبرگشته چند قدمی پیش نرفته، توده سیاهرنگی از ابر نمودار شد و از وسطِ آن سنگ کوچکی برمغزِ وی فرود آمد که نشانه استجابت دعایِ او بود و همانند اصحاب فیل او را نقش برزمین ساخت و جابجا هلاک گردید.(1)
به نقل علامه سروی از یسع بن حمزه، مردی شرفیاب محضر امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام شد و پس از ایراد کلمه ألسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللّه، گفت: من مردی باشم از دوستانِ شما و دوستانِ پدران شما که از حجّ برگشتهام و خرج سفرم تمام شده، که حتّی هزینه طیّ مرحلهای را
1) الغدیر، علامه امینی، ج1 و دیگر مصادر مربوطه.
تا مرحله دیگر ندارم، پس در صورتی که صلاح بدانید خرج سفر مرا تا رسیدن به محل سکونَتَم مرحمت کنید و چون من خود متنعِّم به نعمت الهی و دارای تمکُّنِ مالی میباشم، هنگامی که به شهر و دیار خود رسیدم، آنچه را به من دهید برای شما صدقه خواهم داد، زیرا من خود اهل صدقه نیستم.
پس امام علیهالسلام به داخل حجره رفت و بعد از لحظاتی از حجره بیرون آمد و پشت در خانه ایستاد و دست خود را از بالای در خارج نمود و فرمود: این دویست دینار را بگیر و به مصرف هزینه سفر برسان و بدان تبرُّک جو و از جانب من هم در مقابل آن صدقه مده و هماکنون بیرون رو که من تو را نبینم و تو هم مرا نبینی.
آنگاه که آن مرد به راه افتاد از دستورِ حضرتش مبنی بر خارج گردیدن و ندیدنِ همدگر، سؤال شد.
امام فرمود: از بیم آن که مبادا به خاطر قضاء حاجتی، ذلّت سؤال را در چهره او ببینم، گفتم هرچه زودتر برود تا همدیگر را نبینیم. آیا حدیث رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را نشنیدهای که فرمود: «المستتر بالحسنة تعدل سبعین حجة و المذیع بالسیِّئة مخذول، و المستتر بها مغفور»
حسنه و کار خیرِ مستور و مخفی، برابر هفتاد حجّ است. و سیّئه و کار زشتِ علنی، مایه خواری باشد، و در صورت پنهانی، آمرزیده گردد.
مگر نشنیدی گفتار اولی را (شاید مقصود ابوبکر باشد) که گفت:
«متی آتِهِ یوما اُطالب حاجةً
رجعت إلی أهلی و وجهی بمائه»
«هروقت به خاطر طلب حاجتی به نزد او رفتم، در حالی به خانوادهام برگشتم که آبرویم همچنان محفوظ بود».(1)باتوجه به این که چگونگی برخورد امام با یک شخص مسلمان
1) مناقب، ج4، ص360-361.
درمانده، خود شاهد و بیانگر مقام سخاوت و روح آقامَنِشی آن حضرت و به دور بودن از هرگونه نقاط ضعف اخلاقی و سوءبرخورد با فقرا و نیازمندان است، دیگر نیازی به بحث و سخن از روش انسانی و بزرگواری آن بزرگوار نیست.
امّا همینقدر میگوئیم خدا لعنت کند کسانی را که با این گونه حجّتهای الهی آن همه دشمنی کردند و آنها را خانهنشین و در پایان شهیدشان نمودند.
ابنحجر عسقلانی و محدِّث قمی آوردهاند: هبار بن اسود یکی از مشرکین مکّه و دشمنان سرسخت رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و از هیچ گونه اذیّت و آزار نسبت به مسلمانان فروگذار نمیکرد و در موقعی که ابوالعباس بن ربیع زوجه خود زینب را، که دختر پیامبر و حامله بود، به مدینه فرستاد، هبار در بین راه او را ترسانید و براثر آن بچهاش سِقط شد. به هنگام فتح مکّه، پیامبر چندنفر را - از جمله هبّار بن اسود را - مَهْدور الدَّم اعلام فرمود، که هرکجا آنها را یافتند، بیقید و شرط به قتل برسانند.
پس از فتح مکّه، هبّار به حضور آن حضرت آمد و بعد از اداء شهادتین، شروع به عذرخواهی نمود و گفت: ای پیامبر خدا! ما مشرک بودیم و خداوند به وسیله تو ما را رهنمود به اسلام کرد و به برکت تو ما را از هلاکت رهائی بخشید؛
اکنون از نادانیهای من و از آنچه از ناحیه من (همانند ماجرای بچّه بار رفتنِ دخترتان زینب) به شما خبر رسیده، بگذر و مرا عفو کن و همانا که من خود به گناه و کردار ناپسندم اقرار میکنم.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم با رویِ گُشاده به او فرمود: من تو را بخشیدم و خداوند به تو نیکی فرمود و تو را به اسلام رهنمود کرد و الإسلامُ یَجُبُّ ماقَبْلَه، اسلام با آمدنش گذشتهها را بُرید و کنار گذاشت.(1)
و به طور خلاصه پیامبر اکرم با سابقه شرک و جنایاتی که از وی سرزده بود، او را در پرتو اسلام، بخشید و از تصمیم به کُشتَنش صرفنظر کرد.
علامه طبرسی نویسد: گروهی از اهل مدینه، رسول خدا را برای صرف غذای مخصوصی که تهیّه کرده بودند با همراهی پنج نفر از صحابه دعوت نمودند.
رسول خدا هم این دعوت را اجابت فرمود و چون به قصد رفتن در محلّ موعد به اتفاق آن پنج نفر به راه افتاد، یکی دیگر از صحابه بدانها مُلحق و با آنها همراه گردید.
هنگامی که به نزدیک آن خانه رسیدند، رسول خدا به آن مرد فرمود: اینها تو را دعوت نکردهاند، پس تو در همین جا بمان تا من با آنها صحبت کنم و موقعیّتِ تو را بدانها گوشزد نمایم و اجازه ورودت را بگیرم.
راستی جای بسی دقّت است که این گونه نظم و ضابطه از ناحیه پیامبر در حالی بود که نه یک نفر، بلکه دو برابرِ عدد مدعوّین را هم که پیامبر اکرم به همراه میبُرد، به احترام حضرتش هرگز آنها را ردّ نمیکردند، بلکه خوشحال و خرسند میشدند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه اندازه دعوت کنندگان را خودمانی و نزدیک به خود به حساب آورده و افراد مورد علاقهاش به همراه برده، تا چه رسد به بردنِ یک نفر اضافه.
1) اصابه، ج10، ص234-235؛ سفینةالبحار، ج1، ص412.
امّا از نظر پیامبر این احتمال هم در کار بود که با بردنِ یک نفر اضافه، میهمانداران در مضیقه پذیرائی قرارگیرند و رنجیده خاطر شوند واز روی کراهت آن یک نفر را به خود راه دهند.(1)
حالا دیگر مؤمنین، خود باید تکلیف خود را بدانند که در دعوتهای مختلف و بردن و نبردنِ افراد اضافی و دعوت نشده به همراه خود چه نقشی داشته باشند.
محدِّث عالی قدر کلینی روایت کرده است: حارث اعور (یکی از اصحاب خاصّ امام امیرمؤمنان علی علیهالسلام ) به خدمت حضرت رسید و عرض کرد: یاامیرالمؤمنین! دوست دارم با خوردنِ غذا در خانه من، مرا سرافراز فرمائی. امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: به شرط آن که خود را برای من به تکلُّف و دردسر نیندازی. آنگاه به خانه حارث تشریف برد و حارث قطعه نان خالی برای حضرتش آورد، و چون شروع به خوردنِ آن قطعه نان کرد، حارث - با نشان دادن چند درهم که در گوشه لباسش پنهان کرده بود - گفت: اگر به من اجازه دهید با این پولی که دارم چیزی غیر نان برای شما خریداری و تهیّه کنم؟
امام فرمود: این نان چیزی باشد که درخانهات موجود بود (یعنی آوردنِ آن تکلُّفی نداشت)، امّا تهیّه چیز دیگری مایه تکلّف باشد که من به شرط عدم تکلّف دعوتت را پذیرفتم.(2)
اکنون باید عرض کنیم: ای امیرمؤمنان سر از خاک به در آورید و ببینید حتّی شیعیانتان با راهاندازیِ انواع تشریفات و صرفِ هزینههای مالی سنگین برای میهمانان و واردین، چه تکلّفهائی و دردسرهائی را برای خود تحمیل و به دیگران هم تحمیل مینمایند.
مرحوم شیخ مفید با ذکر سند از امام صادق علیهالسلام روایت کرده است که فرمود: محمد بن منکدر (یکی از علمای اهلتسنُّن) میگفت: من به نظرم نمیآمد علی بن الحسین علیهالسلام کسی را همانند خود در فضل و برتری بر دیگران جایگزین کند، تا وقتی که برخورد به فرزندش محمد بن علی علیهالسلام نمودم، پس خواستم وی را موعظه کنم که او مرا موعظه کرد - و او را همانند پدرش یافتم -.
رفقایش گفتند: به چه چیز تو را وعظ نمود؟
گفت: در ساعتی بسیار گرم به برخی نواحی مدینه رفتم، پس محمد بن علی را، که مردی تنومند بود، دیدم با تکیه بر دو غلام سیاه یا دو برده آزاد شده در حال حرکت است، با خود گفتم شیخی از شیوخ قریش درین ساعت گرم با چنین حالتی در طلب دنیا برآمده و باید وی را موعظه و پند دهم.
آنگاه به نزدیک او رفتم و سلام کردم، پس در حالتِ نفس زدن از روی خستگی و عرقریزی پاسخ سلام را داد.
گفتم: خداوند تو را به صلاح آورد، شیخی از شیوخ قریش درین ساعت با این وضع (سنگینیِ هیکل و نفسزنان و عرقریزان در حال تکیه بر دوش دو غلام) در طلب دنیا برآمده، راستی اگر در این موقع مرگ به سراغت آید چگونه خواهی بود؟
محمد بن منکدر گفت: محمد بن علی دست از دوش غلامان برداشت و با تکیه بر دیوار یا درخت، گفت: واللّه اگر درین حالت مرگ به سراغ من آید، در وقتی آمده که من مشغول به طاعتی از طاعات خداوند متعال میباشم تا نَفْسِ خود را از توجّه و کمک خواهی از تو و از مردم بازدارم، و بدون شکّ، من وقتی از آمدن مرگ میترسم که در حال معصیتی از معاصی و نافرمانی خدا باشم.
پس گفتم: خدای رحمتت کناد! خواستم تو را پند و اندرز دهم، پس تو مرا موعظه کردی و پند دادی.(1)
به روایت محدّث عالی قدر کلینی، مصادف (یکی از اصحاب امامصادق علیهالسلام ) نقل کرده است: در بین راه مکه و مدینه همراه آن حضرت بودم، پس برخورد به مردی کردیم که در پای تنه درختی بر زمین افتاده و دیگر قدرت برخاستن نداشت.
امام فرمود: بیا تا به سراغ این مرد برویم، من میترسم او از شدّتِ تشنگی این چنین روی زمین افتاده باشد، و چون به نزدیکش رسیدیم دیدیم مردی موبلند از نصاری است، که همانند مرده بی جان برزمین لمیده.
پس امام از وی سؤال فرمود: آیا تشنه هستی؟
گفت: آری.
آنگاه به من فرمود: ای مصادف! پیاده شو و او را سیراب کن.
من پیاده شدم و او را سیراب نموده و سوار شدم و به راه افتادیم، در
1) ارشاد مفید، ص284؛ مناقب ابنشهرآشوب، 2/288؛ نیز بحارالانوار،ج10 ص157، ج46، ص287،
این موقع به امام گفتم: این مرد نصرانی بود، و شما این گونه نسبت به او برخورد محبّتآمیز کردید!
فرمود: آری، با این که نصرانی بود در یک چنین حالی - که مشاهده کردی - سزاوار کمک حیاتی و سیراب نمودن بود.(1)
به نقل علامه مجلسی روزی رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم با گروهی از صحابه خود از راهی میگذشت که بچهها در آن راه سرگرمِ بازی بودند، پس حضرتش به نزدِ یکی از بچهها نشست و شروع کرد به نوازش او و بوسیدنِ میانِ دیدگانش را.
سپس آن بچه را برزانوی خود نشانید و باز بنای بوسیدن او را نهاد، و چون صحابه از سبب آن پرسیدند، فرمود: روزی برخورد بدین کودک نمودم که با حسین مشغول بازی بود، پس دیدم خاک قدمش را برمیدارد و به صورت و چشمانِ خود میمالد، من هم به خاطر آن که با فرزندم حسین این چنین اظهار علاقه و دوستی میکرد، وی را دوست دارم و آن گونه که دیدید با او برخورد نمودم.
آنگاه فرمود: جبرئیل به من خبرداد که این کودک یکی از یاران حسین در کربلا خواهد بود.(2)
توضیحا این حدیث بیانگر آن است که قبل از آن که کسی تحت تأثیر تبلیغات بر نفع یا ضرر دیگری واقع شود، عامل طینتیِ او از یک سو و پاکزادگی و حلالزادگی او از سوی دیگر وادارش میکند که مثلاً در عالَمِ کودکی به خودنمائی درآید و از بینِ همه همبازیهای خود با نورِ دیده
پیامبر، حسین علیهالسلام آنچنان رفتار کند که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن گونه نسبت به وی عکسالعمل نشان دهد و او را نوازش فرماید و بر زانوی مبارک خود نشانَد.
و عکس آن هم فراوان دیده شده که به مقتضای ناپاکیِ نطفه از کودکی نسبت به خاندان پیامبر و امامان شیعه اظهار بغض و نفرت مینموده و تا آخر عمر هم چنان بودهاند.
مؤلّفِ این مجموعه، خود زنی را سراغ دارم که از خانواده سرشناسی در سنین کودکی - بعکس کودکِ زمانِ پیغمبر - حرفی که بیانگرِ نفرت و دشمنی با علی علیهالسلام بود از دهانش درآمد و چون به حدّ رشد و میان سالی رسید از زنانِ پیش قدم درکشف حجاب خود و وادار کننده دیگران به کشف حجاب در عصر رضاشاه پهلوی از آب درآمد و بعدا سر از تشکیلات کفر و زندقه بهائیت درآورد و به همان مسلک هم از دنیا رفت.
علامه محدِّث ابوالعباس حمیری به نقل از ریّان بن صلت آورده است که گفت: به امام رضا علیهالسلام گفتم: عبّاسی (هشام بن ابراهیم) به من خبرداد که شما شنیدنِ غِنا را اجازه دادهاید؟
امام فرمود: زندیق دروغ گفته است و این چنین نبوده، بلکه قضیّه بدین قرار بود که از من درباره گوش دادن به غنا سؤال کرد، پس به وی اعلام کردم: مردی به خدمت ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین (امام باقر) علیهالسلام رسید و از موضوع غِنا پرسش نمود، حضرتش فرمود: به من خبر ده هرگاه خدا جمع بین حق و باطل فرماید، غنا با کدام یک از حق یا باطل خواهد بود؟
آن مرد گفت: با باطل.
پس ابوجعفر (امام باقر) فرمود: همین تو را بس است که خود بر علیه خودت حکم دادی - و غِنا را جزو باطل قلمداد کردی - و این چنین بود گفتار من با عبّاسی.(1)
آری، این حدیث و دهها و دهها حدیثِ مشابه، هریک سرنخی است بر خلط بین حقّ و باطل و حلال و حرام و راست و دروغ از ناحیه افراد زندیق و لااُبالی که با دروغ بستن حتّی به امام و حجّت خدا، به خود اجازه میدهند حرامش را حلال وانمود کنند و غِنا و دیگر چیزهای حرام و ممنوع را در بین مردم رواج دهند، و دیگر تو خود حدیث مفصّل بخوان ازین مُجمَل.
علامه محدّث نوری آورده است: فضل بن ربیع از پدرش نقل نموده که منصور دوانیقی، ابراهیم بن جبله را مأمور کرد تا جعفر بن محمد (امام صادق) علیهالسلام را احضار نماید، پس ابراهیم گفت: هنگامی که مأموریّت از جانب منصور را به حضرتش خبر دادم، شنیدم میگوید: أللّهُمَّ أنتَ ثِقَتی، خداوندا تو ثقه و پناهگاهِ من هستی.
سپس ربیع گفت: چون جعفر بن محمد وارد بر منصور گردید، لبان او به گفتن کلماتی که من نفهمیدم چیست درحال حرکت بود، پس منصور را دیدم آنچنان تغییر حالت داد که گویا آتش بود، آب برآن ریخته شد و به حالت خاموشی درآمد و خشمش فرونشست، تا آن جا که وقتی جعفر بن محمد بدو نزدیک شد، ازجای خود جستن نمود و دستِ او را گرفت و از تخت بالا برد و پهلویِ خود نشانیدش.
آنگاه شروع به سخن کرد و گفت: ای اباعبداللّه! بر من گران آمد که
1) قرب الاسناد، ص198؛ بحارالانوار، ج49، ص263.
شما به زحمتِ آمدنِ این جا افتادی، من به خاطر آن شما را احضار نمودم که از خاندانت به تو شکایت کنم، آنها با من قطعِ رَحِم کردند و دین مرا مورد طعن قرار دادند و مردم را برمن شورانیدند.
و اگر کسی در خویشاوندی از من نسبت بدانها دورتر بود و عهدهدارِ خلافت میشد، با وی چنین نمیکردند، بلکه شنوائی و اطاعت از خود نشان میدادند.
امام فرمود: یاامیرالمؤمنین! با این گله و شکایتی که میکنی چگونه میخواهی با پیشینیانِ صالحِ خود برابری نمائی، مگر ایّوب نبود که مورد ابتلاء و آزمایش واقع شد، پس صبر و شکیبائی نمود؟ و یوسف نبود که مورد ظلم واقع شد، پس عفو و بخشش از خود نشان داد؟ و سلیمان نبود که مورد اعطاء مقام سلطنت آنچنانی قرار گرفت و سپاسگزاری نمود؟
منصور گفت: من هم صبر میکنم و میبخشم و شُکر میکنم.
سپس گفت: ای اباعبداللّه! حدیثی پیرامون صله ارحام از تو شنیدم، میخواهم آن را برای من بازگو کنی؟
امام چند حدیث برای وی ایراد کرد و او هریک را نفی نمود، تا آن که امام فرمود: پدرم از جدّم نقل کرد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: مردِ خوبی به حال احتضار درآمد و در نزدیکی او مردی که عاقّ - والدین شده بود یا قطعِ رَحِم کرده - بود بسر میبرد، پس خداوند به فرشته موت (عزرائیل) فرمود: چه مقدار از عُمرِ مرد عاقّ باقی مانده؟
ملک الموت عرض کرد: سی سال.
خداوند فرمود: این مدّت را به آن مردِ خوش عمل (که صله ارحام میکند) محوّل نما - که مرد عاقّ بمیرد و مرد صله رَحِم کننده تا سی سالِ دیگر بماند.
در این موقع منصور (که گویا متوجّه شد این حدیث همان حدیثی است که قبلاً شنیده بود و خواستارِ نقل مجدّد آن شد) از شنیدنِ آن
خوشحال گردید و دستور داد غالیه و مادّه خوشبویِ معمول آن روز را بیاورند که از روی احترام و محبّت به محاسن حضرت بمالد.(1)
و بالاخره منصور که از احضار امام صادق جز اذیّت و وارد نمودنِ فشار برآن حضرت هدفی نداشت، این چنین عوض شد و شرّش برطرف گردید.
علامه زمخشری آورده است: علی علیهالسلام برخورد به مردی اعرابی نمود که نماز میخواند، امّا نمازِ سر ودست شکسته وبدون رعایت طُمَأنینه و... پس با حالِ تَشَر و شلاق به دست فرمود: این نماز را دوباره بخوان، و چون خواند فرمود: اکنون بگو این نماز بهتر بود یا نماز اول؟
گفت: نماز اول.
فرمود: چرا؟
گفت: به خاطر اینکه نماز اول را برای خدا خواندم ونماز دوم را از ترس تازیانه.
پس علی علیهالسلام از جواب او به خنده افتاد و دیگر چیزی نفرمود.(2)
آری، اعرابی از روی صفا راستش را گفت، امام امیرمؤمنان هم که خود مجسّمه صفا و صداقت بود از جواب اعرابی خوشش آمد و خندهاش گرفت.
علامه محدث اربلی آورده است که امام زین العابدین علیهالسلام تعدادی میهمان داشت، پس خادم آن حضرت با عجله به سراغ گوشتهای سرخ شده در تنور رفت و با شتاب تخته آهنی را که گوشتها روی آن سرخ شده بود، برداشت بیاورد سرِ سفره که در حالِ بالارفتن از پلکان تخته آهن از دستش رها شد و افتاد روی سرِ بچّه امام که در پائینِ پلکان در حال خواب بود و درجا کشته شد.
غلام با رخ دادنِ این حادثه دچار اضطراب و حیرت زده شد که امام با او چه خواهد کرد؟
امّا امام به غلام خود فرمود: تو آزاد باش، چه کار عمدی از تو سرنزد (که مستحقِّ کیفر باشی و بیمناک از تعقیب). و به امر مراسم تجهیز و دفنِ آن بچّه پرداخت.(1)
اکنون با کمی دقّت در این قضیّه میبینیم امام سجاد ارواحنا فداه با این که براثرِ شتابزدگیِ غلام پاره تن و فرزند عزیزش را از دست داده، نه تنها غلام را هدفِ توبیخ و اعتراض قرار نمیدهد، که به خاطر حالت حیرت و اضطرابی که به او دست داد، وی را آزاد میکند.
و این خود درس آموزندهای باشد که افراد مؤمن با یک اتّفاق جزئی براثر سهلانگاری یا شتابزدگیِ کُلفَت و نوکر یا شاگرد و کارگر، دست به کتک و زبان به فحّاشی دراز نکنند و آنچنان که معمول است آنها را تحت فشار و مجازات و محرومیّت قرار دهند.
1) کشفالغمه، اربلی، ج2، ص273؛ بحارالانوار، ج46، ص99.
به نقل ابنحجر عسقلانی یکی از مسلمانان صدر اسلام به نام ضمضم بن قتاده از زنی که از قبیله بنیعجل داشت، دارای فرزندی سیاه چهره شد که در دِلَش نسبت به آن زن احساس بدبینی میکرد.
او نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد و این موضوع را گزارش داد و از زوجهاش شکایت کرد.
ناگفته پیداست که شاکی ازیک چنین قضیّهای در هیجان عجیبی بسر میبرد که هیچ دلیلی به سادگی نمیتوانست او را قانع سازد، ولی پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم با منطقی مأنوس و خوشایند درصدد برآمد از خود ضمضم برای خودش سرنخِ جواب به دست آورد.
لذا از وی پرسید: آیا شتر داری؟!
گفت: آری.
پرسید: چه رنگی دارند؟
گفت: سرخ، سیاه و غیره.
فرمود: این رنگها از کجا آمده و مثلاً چگونه بچّه شترِ سیاه رنگ از شترِ سرخ موی به دنیا آمده، یا شتر زرد رنگ، بچهاش سرخ موی شده؟ عرض کرد: شاید رگِ نَسَبی (یعنی ریشه خانوادگی و به اصطلاحِ امروز ژن نژادی) بدان سرایت نموده و برروی آن اثر نهاده، که رنگ بچه شتر برخلاف رنگِ مادر شده.
پیامبر فرمود: فرزند تو نیز ممکن است عِرقِ نَسَبی او راتحت تأثیر قرار داده باشد - که سیَه چهره شده، و بنابرین چگونه میتوان نسبت به مادرِ این بچه بدبین شد -.
سپس پیره زنهای قبیله بنیعجل خبر دادند که این زن جدّهای داشت
که سیه چهره بود(1)، و این خبر، سیه چهرگی بچه را از ناحیه خانوادگی تأیید میکرد.
و بدین ترتیب پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم سوءظنّ آن مرد را تبدیل به اعتماد و حسن ظنّ فرمود و نگذاشت آشیانه گرم یک خانواده از هم پاشیده گردد.
علامه محدّث اربلی روایت کرده است که غلام امام علی بن الحسین علیهالسلام گناهی مرتکب شد که استحقاق عقوبت و مجازات داشت. پس امام تازیانه را برداشت (که او را تهدید یا مجازات نماید) و آیه «قُل لِلَّذینَ آمَنوا یغفروا لِلَّذینَ لایَرجونَ أیّامِ اللّه» (2)را خواند، که خداوند فرماید: بگو به کسانی که ایمان آوردهاند ببخشند کسانی را که امید به ایّام اللّه (روز قیامت) ندارند... .
غلام گفت: من این چنین نیستم، من به رحمت خدا امیدوارم و از عذابش میترسم.
پس امام - اضافه بر زمزمه عمل به دستور قرآن مجید مبنی بر گذشت از خطای افراد خطاکار، از گفتار غلام خوشش آمد و علاوه بر گذشت از مجازات او- تازیانه را برزمین انداخت و فرمود: تو ازین پس آزاد هستی.(3)
به نقل علامه مجلسی، ابوحمزه گوید: در خدمت علی بن الحسین (امام سجّاد) علیهالسلام بودم که مردی آمد و گفت: ای ابومحمد! من مبتلا و گرفتار زنان هستم، یک روز زِنا میکنم و یک روز روزه میگیرم، آیا این روزه کفّاره آن زنا میشود؟
امام فرمود: هیچ چیزی نزد خدای عزّوجلّ محبوبتر از این نباشد که اطاعت شود و معصیت نشود، پس نه روزه بگیر و نه زنا کن.
آنگاه ابوجعفر (امام باقر) علیهالسلام وی را به خود جذب و دستش را گرفت و فرمود: کارِ اهلِ آتش را انجام میدهی و امیدواری که داخل بهشت شوی!(1)
به نقل علامه سروی، روزی امام امیرمؤمنان علی علیهالسلام در دورانِ خلافتِ خود در کوفه عبورش به بازار خرمافروشها افتاد و برخورد به زنِ خادمهای نمود که در حال گریه و ناراحتی بود، و چون از علّتِ گریه او سؤال کرد، گفت: این مرد این خرماها را به یک درهم به من فروخته است، ولی اربابِ من آن را نپسندیده و از قبولِ آن امتناع کرده، و این مرد خرمافروش هم خرماها را نمیپذیرد و من در این میان درماندهام که چه کنم؟
امام به مرد خرمافروش فرمود: خرماهایَت را بگیر و درهمش را رد کن، چه او زنِ خدمتکار است و از خود اختیاری ندارد.
مرد خرمافروش با دستِ رد نهادن برسینه یا شانه امیرمؤمنان،
1) بحارالانوار، ج70، ص286، به نقل از کافی، ج5، ص542.
حضرتش را به عقب راند، و ترتیبِ اثری به گفته ایشان نداد.
ابومطر که راوی خبر است، گوید: به خرمافروش گفتم: آیامیدانی این شخص کیست؟
گفت: نه!
گفتم: او امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب است.
پس حالتِ تکان به او دست داد و رنگ از صورتش پرید، و فورا خرماها را در جای خود ریخت و درهم را به آن زنِ خادمه رد کرد، آنگاه رو به امام امیرمؤمنان نموده و گفت: یاامیرالمؤمنین! از من راضی شَوید. امام فرمود: چقدر مرا راضی و خوشنود میکند وقتی که تو حقوق مردم را بدانها رد کنی... .(1)
اکنون بسی قابل دقّت است که اگر یک کاسب خرمافروش با یک استاندار یا فرماندار یا مأموران درجه نازلِ شهرداری یا شهربانی چنین برخوردی داشت و او را به عقب میراند، چه عکسالعملی داشت؟ و با چه مقدار جریمههای مختلف مالی و محدودیّت شغلی - و دستِ کم چند سیلی نوش جان کردن و فحشهای رکیک شنیدن و سبدِ خرماهایِ او را وارونه کردن - این «عقب راندَن» دنباله پیدا میکرد؟ که دیگر عقب راندنِ یک زمامدار (چون اصلاً از مَحالات است که پا در بازار نهد و از نزدیک به ارشاد و امر و نهی و رتق و فتق امور مردم بپردازد) قابل بحث نیست و چه گویم که ناگفتنش بهتر است.
امّا امیرمؤمنان که هم از قدرت فوقالعاده بدنی برخوردار بود و هم از موضع قدرتِ حکومتی میتوانست هرگونه فشاری به خرمافروش وارد آورد و او را تنبیه کند، این چنین که خواندیم با او برخورد فرمود و کار را به جای نازک نرساند.
1) مناقب، ج2، ص112؛ کشف الغمّه، ص47-48؛ بحارالانوار، 40/332.
محدث نوری نقل میکند که حسین بن حسن بن حسین بن جعفر بن محمد بن اسماعیل بن جعفر الصادق علیهالسلام ساکن قم بود و به طور علنی شراب مینوشید.
روزی به خاطر حاجتی به دربِ خانه احمد بن اسحاق اشعری - وکیل اوقاف قم - رفت، ولی نامبرده وی را راه نداد، پس به طور مهموم به خانه برگشت.
بعد از چندی احمد بن اسحاق به حجّ مشرَّف شد و چون به سامراء رفت و از امام عسکری علیهالسلام اجازه ورود خواست، حضرتش اجازه نداد. احمد بن اسحاق گریه طولانی سرداد و آن قدر تضرُّع و اِنابه نمود تا امام به وی اجازه تشرّف داد و چون وارد شد، گفت: یابن رسول اللّه! از چه رو به من اجازه دخول نمیدادی، در حالی که من شیعه شما و موالی شما هستم؟
امام علیهالسلام فرمود: به خاطر آن که پسرعمّ ما را از درِ خانهات راندی! احمد به گریه درآمد و به خدا سوگند یاد نمود که او را از ورود به خانهاش منع نکرد، مگر به منظور آن که از شرب خمر دست بردارد توبه کند.
امام فرمود: راست گفتی! لکن در هرحال ناگزیر از اکرام و احترام بدین گونه افراد (ذریّههای پیامبر) میباشی و به خاطر انتسابِ آنها به ما، نباید آنان را تحقیر و توهین کنی، که از زیانکاران خواهی بود.
پس چون احمد به قم برگشت و اشرافِ شیعه به دیدار او رفتند و حسین بن حسن هم با ایشان همراه بود، همین که احمد او را دید به سوی وی جستن کرد و به استقبالش رفت و با احترام در صدرِ مجلسش نشانید.
حسین که برخورد این چنینیِ احمد برایش تازگی داشت و بعید به
نظرش میرسید، از سببِ آن پرسش نمود.
پس احمد شرح ماجرای بین خود و امام را به آگاهی وی رسانید. در این موقع حسین از کارهای زشتش حالِ ندامت و پشیمانی پیدا کرد و توبه نمود و به خط خانوادگیِ خود برگشت و شرابهای موجود درخانهاش را ریخت و وسائلِ مربوط بدان را درهم شکست و یکی از افراد باتقوا و دوری کننده از گناه و از صُلَحایِ متعبّد گردید و ملازمتِ مساجد و اعتکاف و بسربردن در مسجد را اختیار کرد تا وقتی که در چنین حالتی مرگ او فرارسید.(1)
بدین ترتیب یک بُعد افرادِ سیّد این باشد که همانند دیگر افراد وطبقات مردم، غیر معصوماند و کم و بیش دچار خطا و اشتباه و آلوده به گناه میشوند و امر به معروف و نهی از منکر هم نسبت بدانها به قوّت خود باقی است که استثنابردار نیست.
و بُعدِ دیگرشان، مقامِ انتساب به پیامبر اکرم و افتخارِ زادگیِ آن حضرت و ائمّه اطهار(صلواتاللّهعلیهماجمعین) است، که باید هرچه بیشتر مورد احترام و گذشتِ اخلاقی و کمکِ مالی و تقدّم در بسیاری از شئونِ اجتماعی قرارگیرند و نمیتوان آنها را به خاطر ارتکاب جرم و آلوده شدن به گناه، طرد و مردود نمود.
و این حدیث خود شاهد و بیانگر آن است که وقتی چگونگی برخورد امام عسکری با احمد بن اسحاق در رابطه با راه ندادنِ وی به اطلاعش رسید، عوض شد و دیگر پیرامون شُربِ خَمر نگشت.
و چه بسا برخوردهای انسانی و مؤدّبانه مؤمنین هم با یک نفر سیّدِ بیبندوبار و لااُبالی، او را عوض نماید و به راهِ راست گرایش دهد.
1) بحارالانوار، ج50، ص323؛ مستدرک، ج2، ص400؛ جامعالاحادیث، ج16، ص196.
علاّمه ورّام نوشته است: عمرو بن نعمان جعفی نقل کرد: امام صادق علیهالسلام را دوستی بود که هرکجا میرفت حضرتش را همراهی میکرد، پس در حالی که امام صادق را در رفتن به محلی به نام حذائین همراهی مینمود و غلامش نیز در عقب میآمد، ناگهان متوجّه شد غلام در پشتِ سرش نیست و با چند مرتبه برگشتن به عقب در چهارمین بار او را دید که میآید، گفت: یابن الفاعله (ای فاحشه زاده) کجا بودی؟
امام با شنیدنِ این فحش دست خود را بلند کرد و برپیشانی زد و فرمود: سبحان اللّه! به مادرش تهمت زنا میزنی، من تو را شخص باوَرَعی میپنداشتم، و اکنون میبینم تو را ورع و پرهیز از گناه نباشد.
عرض کرد: فدایت شوم! این غلام مادرش سندیّه و مشرک است و چنین فحشی به او مانعی ندارد.
فقال: أما علمت أنَّ لِکلِّ قوم نکاحا.
فرمود: مگر نمیدانی برای هرقومی (اعمّ از کافر و مؤمن، مشرک و موحّد) ازدواجی هست، دور شو از من.
راوی حدیث عمرو بن نعمان گوید: دیگر او را همراه امام ندیدم تا وقتی که موت میان آنها جدائی افکند.(1)
1) تنبیه الخواطر، ص526.
به روایت کلینی عبداللّه بن مغیره - که یکی از اصحاب امام ابوالحسن موسی بن جعفر علیهالسلام بود - گوید: به امام عرض کردم: دو نفر در همسایگی من هستند که یکی ناصبی است و دیگر زیدی و من ناگزیر هستم که با یکی از آن دو معاشرت و رفت و آمد داشته باشم، اکنون بفرمایید کدام یک را انتخاب کنم؟
امام فرمود: هردو یکسانند، کسی که با تمسُّک به آیهای از کتاب خدا دروغ گوید، پس اسلام را پشتِ سر نهاده و در حقیقت تکذیب کننده همه قرآن و پیامبران و فرستادگان الهی خواهد بود.
آنگاه اضافه کرد: آن یک که ناصبی است با تو نصب و عداوت میورزد و آن دیگر که زیدی باشد با ما به نصب و عداوت عمل میکند.(1)
و به طور خلاصه و به اصطلاح عوام: سگِ زرد برادر شُغال است.
و این حدیث بیانگر آن است که همسایه بودن با افراد، مجوّز آن نیست که انسانِ مؤمن با هرشخص منحرف و بیراههروِ عقیدتی یا اخلاقی رفت و آمد کند، زیرا چه بسا خودِ شخص مؤمن یا افراد عائلهاش تحت تأثیر کجرویهای عقیدتی و اخلاقی او قرار گیرند و دچار ورشکستهای مختلف مادّی و معنوی و دنیوی و اخروی شوند، یا بلائی برآن ناصبی یا زیدی نازل گردد و مؤمن هم بلازده شود.
1) کافی، ج8، ص235؛ جامع الاحادیث، ج8، ص431.
شیخ صدوق و شیخ بهائی به روایت از امام موسی کاظم علیهالسلام از پدرانش از امام امیرمؤمنان علی علیهالسلام نقل کردهاند که فرمود: مردی یهودی چند دینار از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم طلب داشت، پس روزی در وسطِ راه برخورد به آن حضرت کرد و طلبش را مطالبه نمود.
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: ای یهودی، فعلاً در نزد من چیزی نیست که بدهی تو را بپردازم.
یهودی بدین پاسخ قانع نشد و گفت: ای محمد، من از تو دست بردار نخواهم بود تا حقِّ مرا ادا کنی.
پیامبر اکرم - بیآن که از رفتار خشونت آمیز یهودی تحت تأثیر واقع شود، یا شدّت مطالبه او را برسرِ راه و در انظار مردم، بهانه تأخیر قرار دهد- فرمود: اکنون (که این چنین تصمیم گرفتهای) من هم در همین جا با تو مینشینم. پس با او در کنار راه نشست و حتّی نمازهای ظهر، عصر، مغرب، عشاء و صبح را در همانجا به جای آورد، بدون آن که با او تندی و بدخُلقی کند یا از وی درخواست مهلت نماید.
حتّی چون اصحاب از برخورد این چنینی یهودی با پیامبر خدا ناراحت گردیده و او را سرزنش نموده و مورد تهدید و توعید قرار میدادند، حضرتش با نگاهِ اعتراض آمیز بدانها فرمود: چکار به کار او دارید؟!
اصحاب گفتند: یارسول اللّه! این یهودی در مقامِ بازداشتِ شما برآمده، اکنون ما همچنان بیتفاوت بگذریم؟!
پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: پروردگار من مرا مبعوث نکرد تا به افراد تحت پیمان (از اهل کتاب) که درامان ما هستند و جز آنان ستم روا دارم - و در
برابر طلبِ حقّ با آنها ستیزگی کنم -، و بالاخره حضرتش مانع تعرُّضِ آنها به مرد یهودی شد.
پس همینکه روز روشن و آفتاب در فضا پرتوافکن شد، مرد یهودی (که تحت تأثیر اخلاق آنچنانی پیامبر و برخورد انسانیِ او واقع شده بود) با گفتن: أشهدُ أنْ لا إلهَ إلاّ اللّه، وَ أنَّ مُحَمَّدا عَبدُهُ وَ رَسولُه، مسلمان شد و اضافه بر این، قسمتی از مال خود را هم اختصاص به «فیسبیلاللّه» و صرف در کارهای عامُالمنفعه اسلامی داد و گفت: به خدا قسم این چنین با تو روبرو نشدم، مگر به خاطر آن که بدانچه در تورات توصیف شدهای پی ببرم، و من در تورات شما را به عنوان محمد بن عبداللّه، متولّد در مکّه، و هجرت کننده به مدینه، و به دور از تندی و تندخوئی و فحّاشی و سخن زشتگوئی یا اهل داد و فریاد بودن شناختم.
و من شهادت به لا اله الا اللّه میدهم و این که تو محمد رسول اللّه هستی، و این اموالِ من در اختیار تو که بدانچه خدا درباره آن دستور داده حکم کنی، سپس حضرت علی علیهالسلام فرمود: فرشِ زیرِ پای رسول خدا (در شب و روزی که با یهودی در بینِ راه بسرمیبرد یا به طور همیشه) عبای حضرتش بود.(1)
1) امالی صدوق، مجلس71. ص279؛ اربعین شیخ بهائی، حدیث19؛ بحارالانوار، ج16، ص214.
عنوان مطلب شماره صفحه
پیشگفتار··· علیهالسلام
1- آزاد کیست و بنده کدام است؟ ··· 15
2- آزمایش ایمان··· 16
3- آسانتربودنِ زدوخورد باشمشیر، از طلبِ روزیِحلال··· 17
4- آسمان و زمین در چیزی کوچکتر از تخممرغ··· 18
5- ابتلاء امیرمؤمنان(ع) به آنچه پیامبر خدا بدان مبتلا شد··· 19
6- احساس امنیّت از مافوق··· 21
7- احسان در مقابل آزار··· 22
8- احوالپُرسی و احسان در برابر فحش و ناسزاگوئی··· 23
9- اداء حقّ و توبه از حقّکُشی··· 24
10- از امام چه باید خواست؟··· 25
11 - ارزش فرمانروائی و قیمت کفشپاره··· 27
12 - از رگ گردن به ما نزدیکتر··· 28
13 - از نوکیسه قرض مکن··· 29
14 - اسلام و حق بازنشستگی··· 30
15- اسم بیمُسَمّا··· 31
16- اعتماد به شرابخوار··· 33
17- اگر او امام و رهبر بود، پس...··· 35
18- امام سجّاد و جُذامیها··· 37
19- امام شیعیان و مرد سیاهپوست··· 38
20 - امتیاز غیرقابل برابری··· 39
21- امیرالمؤمنین یا لقبِ آسمانی··· 40
22- انفاق از راهِ دزدی، یا کسب ثواب از راهِ گناه··· 42
23 - انگیزه خودداری از قتل دشمن··· 44
24- این دیگر قصّه نیست!··· 45
25- این کجا و آن کجا، یا جایزه تعلیم سوره حمد··· 46
26 - با اعتراف به جُرم، تبرئه شد··· 47
27 - باز شدن مُشت معاویه··· 48
28- باز هم نتوانست امام را به خنده درآورَد!··· 50
29- باید سوار شود یا جلو برود··· 51
30- با یک شاخه گل آزاد شد··· 52
31- به جای مُجازات، از بَردگی آزاد، مبالغی هم دستی گرفت··· 53
32- به خاطر باطل نباید حق را وانهاد··· 53
33- بدرقه از مرد یهودی، عامل گرایش به اسلام··· 55
34- بدگوئی و انتقاد، در مقابل احسان و صله رَحِم··· 56
35- برابری عرب و عجم··· 57
36- برادران ملعون··· 58
37- برخورد مسلمانساز··· 59
38- برخورد شگفتانگیزِ آقا با غلام··· 60
39- بزرگی به خدا میبَرازَد و بس!··· 61
40- بزغاله یا قاتل پسر پیغمبر··· 62
41- بعد از چهارده سال معطّلی باز هم...!··· 63
42- به کار گرفتن، با اُجرتِ قطعی··· 64
43- پاداش احسان به سگ··· 66
44- پانزده سؤال و پانزده جواب··· 68
45- پریدن در خواب··· 70
46- پساندازِ جامهای طلا و نقره··· 71
47- پیادهروی در رکابِ سوار··· 72
48- پیشدستیِ امام در برقراری صلح و آشتی··· 73
49- پیشگیری از همسایه آزاری··· 74
50- تبدیل دشمن به دوست··· 75
51- تبعیض یا تساوی··· 77
52- تلافیِ به ضدّ، به جای تلافی به مثل··· 78
53- جریمه نگرفتن حقّ السکوت··· 79
54- جوابِ «سام»، علیک است··· 82
55- جهاد در راه خدا، یا مادرداری··· 83
56- چرا مرا بر خدا مقدم داشتی؟!··· 84
57- چگونگیِ برخورد با شرابخوار··· 85
58- چگونگی نماز بر جنازه منافق··· 86
59 - چون بلا نازل شود، دیگر نباشد چارهای··· 86
60 - چه سرمایهای از این بالاتر؟··· 88
61 - چیزی را که باید تمنّا کرد··· 89
62 - حسرتِ پولها را به گور بُرد··· 90
63 - خاموش کردن چراغ به هنگام عَرضِ حاجت··· 92
64 - خانهای بینظیر و گرانبها، به قیمتی ناچیز··· 93
65 - خدای پنداری و دروغین··· 95
66 - خریدن آزادمردان··· 97
67 - خوارج و سوءاستفاده از قرآن··· 98
68 - خواهر خوشرفتار و برادر...··· 99
69 - خودداری از نماز بر جنازه بدهکار··· 100
70 - خیال بیجا··· 101
71 - دستی که پیامبر آن را بوسید!··· 103
72 - دعا بر سر سفره غذا··· 104
73 - دوستدارترین دوستان اهلبیت··· 105
74 - دوستی در مقابل دشمنی··· 106
75 - ... دیگر تبعیض چرا؟··· 108
76 - راه ندادن به مراجعین··· 109
77 - رشته برادری و مرز آن··· 111
78 - رفاقت با کبوتربازان··· 112
79 - رهائی از خواریِ کمتر و تندادن به خواریِ بیشتر··· 115
80 - رهائی از کیفر گناه··· 116
81 - ریختن پلیدترین پلیدیها را از ظرفی در ظرف دیگر··· 117
82 - زندگیِ از همه زندگیها بهتر··· 117
83 - زورمندتر از زورمندِ وزنهبردار··· 118
84 - سائل و دانههای انگور··· 119
85 - سقوط حدّ دزدی در رابطه با خواندن قرآن··· 121
86 - سند بدهی، بدون بدهی··· 122
87 - شرورترین مردم در قیامت··· 125
88 - شکر نعمت، نعمتت افزون کند··· 126
89 - شمار واقعی طرفداران حقّ··· 127
90 - صبر قصّاب و صبر امام··· 129
91 - صدقه حلال··· 130
92- صدقه، یا ساعت سعد و نحس··· 131
93- صله رحم مالی، در مقابل صله رحم با خنجر··· 132
94- صله رحم نمونه··· 133
95 - صوفیه در مسجد النبی··· 134
96- ضمانتی که جامه عمل پوشید··· 136
97- روش به راه آوردنِ خطا کار··· 138
98- ظالم آری، اما تنگنظر و بخیل نه!··· 139
99- عادت به درخواست از خدا··· 139
100- عزت خارکنی، یا ذلت صدقه خوری؟··· 141
101- عزیز کیست، و عزیزتر کدام است؟··· 143
102- غِشّ و فریب در معامله··· 145
103- غلامِ سهلانگار و آقای باگذشت··· 146
104- فحشهای خود را پس گرفت··· 147
105- فرزدقِ شاعر در برابر دو رُکْنِ حقّ و باطل··· 148
106- فرماندار سیستان و نامه امام جواد علیهالسلام ··· 150
107- فرماندار اهواز و نامه امام صادق علیهالسلام ··· 152
108- قبولِ دعوت به سه شرط··· 154
109- قهرمانِ وزنهبردار··· 155
110- کارگشائی در برابر نارواگوئی··· 155
111- کاری به راست و دروغش نداشته باش!··· 156
112- کدامیک از این دو کار بهتر بود؟··· 157
113- کسی که دعایش مستجاب نشود··· 158
114- کسی که مایه پَستیِ مردم، مایه سربلندیِ اوست !··· 159
115- کشیدنِ بار و فرار از رفتنِ زیر بار··· 160
116- گُذشت در مقابل حق گوئی··· 161
117- گرچه عام است، عالِم مؤمن بود··· 163
118- لباس عوام فریبی··· 164
119- لَبهائی که پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بوسید··· 166
120- لوح فاطمه علیهاالسلام ··· 169
121- مأمور حلّ اختلاف و بودجه آن··· 173
122- همه را به یک چشم نگاه کردن··· 174
123- متّهم بیگناه··· 176
124- مجازات تنهزدن و غرامتِ آسیبرسانی··· 177
125- محبوبترین محبوبان و دشمنترین دشمنان··· 178
126- مرعوب شدنِ کنیز کجا، و مرگ کودک کجا!··· 179
127- مقدار آب دجله··· 180
128- محکوم به اعدامی که آزاد شد··· 181
129- مرگی که بیست سال به تأخیر افتاد··· 182
130- معامله پیراهن··· 184
131- نیکی به اندازه شناخت··· 185
132- معنای کَفّ نفْس··· 187
133- مقابله بدی با نیکی··· 188
134- ممنوعیت همکاری با ظالمان، حتّی در راه حجّ··· 190
135- ممنوعیتهای عالَم دوستی··· 192
136- منافقی که دعایش مستجاب شد!··· 193
137- من تو را نبینم، و تو هم مرا··· 194
138- مَهدور الدمی که آزاد شد!··· 196
139- میهمانِ بدون وعده··· 197
140- میهمانی آری، امّا تکلّف نه!··· 198
141- میخواستم او را موعظه کنم، او مرا موعظه کرد··· 199
142- نصرانیِ مُشرِف به مرگ··· 200
143- نطفه پاک بباید که شود قابل فیض··· 201
144- نقش غِناء در مقابل حقّ و باطل··· 202
145- نقش اعتماد به خدا··· 203
146- نماز برای خدا، یا از ترسِ تازیانه··· 205
147- نمونه گذشت··· 206
148- نوزاد سیاه از پدر و مادر سفید··· 207
149- نه تنها از مُجازاتِ، بلکه از بردگی هم آزاد شد··· 208
150- نه روزه و نه زنا··· 209
151- وظیفه کاسب نسبت به مشتری··· 209
152- هرچه باشد، زاده پیغمبر است··· 211
153- هر قومی را ازدواجی است··· 213
154- همسایه ناصبی یا زیدی··· 213
155- یهودیِ طلبکار··· 214
1- مهدی منتظَر یا مصلح جهان
ترجمه «المهدی» مرحوم آیة اللّه العظمی حاج سید صدرالدّین صدر، با مقدمه مفصّلی شامل معرفی مهدیهای دروغین، چاپ 1374 ق.
2- مهدی منتظَر را بشناسید
شامل معرفی 400 جلد کتاب و رساله خطّی و چاپی اختصاصی درباره حضرت بقیة اللّه (عج)، چاپ 1343 ش در اصفهان.
3- داستان انسانها
(با مشارکت آقای دکتر سید جمال الدین موسوی) چاپ اصفهان.
4- مهدی منتظَر در نهج البلاغه
از نظر ابن ابیالحدید، چاپ 1362 ش در تهران دو مرتبه.
5- الإمام المهدی عند اهل السنَّة (ج 1 و 2)
شامل 56 کتاب، رساله، مقاله و متون مصادر حدیثی، تاریخی و عقیدتی اهلتسنُّن درباره حضرت مهدی (عج).
6- نقش زبان در سرنوشت انسانها
شامل یکصد و نود گناه و آفت عقیدتی، شرعی و اخلاقی زبان، 656 صفحه.
7- شناخت امام، راه رهائی از مرگ جاهلی
شامل بحث و بررسی اسناد و محتوای حدیث «من مات و لم یعرف امام زمانه...» از دیدگاه اهلتسنُّن، چاپ 1370 ش و غدیر 1412 ق.
8- امام امیرالمؤمنین از دیدگاه خلفا
9- علی یا علی (یا علی از زبان پیامبر) فرمایشات پیامبر خطاب به حضرت علی
10- اصالت مهدویت در اسلام از دیدگاه اهل تسنن
11- با مردم اینگونه برخورد کنیم شامل یکصد و پنجاه و پنج داستان حدیثی (کتاب حاضر)(1)
1) نگارنده را در رابطه با دعوت مؤمنی از یکی از علمای بزرگ داستانی باشد که ذکرش را مناسب نمیدانم، امّا هرچه بیشتر بیانگر ارزش فرمایش امیرمؤمنان است و توجّه آن امام بزرگوار به مصالح اخلاقی و رموز معاشرتی. داستان 108
گفت: من امیدوارم دویست اشرفی برداشت کنم. ص 156
به روایت محدّث عالی قدر کلینی، مصادف (یکی از اصحاب امامصادق علیهالسلام ) نقل کرده است: در بین راه مکه و مدینه همراه آن حضرت بودم، پس برخورد به مردی کردیم که در پای تنه درختی بر زمین افتاده و دیگر قدرت برخاستن نداشت.
امام فرمود: بیا تا به سراغ این مرد برویم، من میترسم او از شدّتِ تشنگی این چنین روی زمین افتاده باشد، و چون به نزدیکش رسیدیم دیدیم مردی موبلند از (درویش مسلکهای) نصاری است، که همانند مرده بی جان برزمین لمیده.